ghaemiyeh.com
سرشناسه: هوور، استوارت، 1951 Hoover,Stewart M-
عنوان و پدیدآورنده: دین در عصر رسانه / نوشته استوارت ام. هوور؛ ترجمه علی عامری مهابادی، فتاح محمدی، اسماعیل اسفندیاری؛ تهیه شده در مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، خانه هنر و اندیشه.
مشخصات نشر: قم، دفتر عقل، 1388.
مشخصات ظاهری: 453 ص - (مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما؛)
شابک: 978-964-2761-76-0
عنوان اصلی: Religion in the Media Age, 2006
موضوع: رسانههای گروهی - جنبههای مذهبی.؛ رسانههای گروهی و فرهنگ؛ دین و فرهنگ.
شناسه افزوده: عامری مهابادی، علی، مترجم.
شناسه افزوده: محمدی، فتاح، مترجم.
شناسه افزوده: اسفندیاری، اسماعیل، مترجم.
شناسه افزوده: صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما. خانه هنر و اندیشه.
شناسه افزوده: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، دفتر مطالعات و برنامهریزی رسانهها.
ردهبندی کنگره: 9د5الف/P94
ردهبندی دیوئی: 23/302
دین در عصر رسانه
Religion in the Media Age
(Publisher: Routledge/2006)
پدیدآورندگان
نویسنده: استوارت ام. هوور (Stewat M.Hoover)
مترجمین: علی عامری مهابادی، فتاح محمدی، اسماعیل اسفندیاری
تهیه شده در خانه هنر و اندیشه مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما،
دفتر مطالعات و برنامهریزی رسانهها
ناشر: دفتر عقل
گرافیست: سید حسن موسیزاده
طراح جلد: سید محمدهادی قادری
صفحهآرایی: احمد نوری
حروفچینی و نمونهخوانی: ماهنامه رواق هنر و اندیشه
ویرایش: زینب علیزاده (با سپاس از همکاری سیده بنتالهدی دقیقی)
نوبت چاپ: اول / پاییز 1388 / قم
شمارگان: 2500 نسخه
قیمت: 4000 تومان
نشانی: قم. بلوار امین. مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
تلفن: 2919670 - 0251
درآمد ویراستاران
مجموعه بینارشتهای رسانه، دین و فرهنگ، به تحلیل نقش رسانه در تاریخ و دینداری معاصر میپردازد. کتابهای این مجموعه به بررسی دقیق اهمیت رسانههای گوناگون در اعمال مذهبی از زمان چاپ سنگی و فیلم تا تلویزیون و اینترنت میپردازند. مطالعات انجام گرفته در سراسر دنیا بر اهمیت بستر فرهنگی، اجتماعی و مذهبی رسانه تاکید دارند. کتابهای این مجموعه با صرفنظر از تلقی صرف رسانه به عنوان ابزاری برای انتقال اطلاعات به طرق گوناگون، کمک شایانی به شکلگیری الگویی برای فهم رسانه به منزله جزو جداییناپذیر دین معاصر میکنند. نویسندگان این مجموعه با بهرهگیری از روشهای متنوع به بررسی این نکته میپردازند که چگونه اعتقادات در تولید، توزیع و پذیرش ارتباطات تاثیرپذیر شکل میگیرند.
استوارت هوور، داشنگاه کُلُرادو
جولیون میچل، دانشگاه ادینبورگ
دیوید مورگان، دانشگاه والپارایسو
دین در عصر رسانه
کتاب دین در عصر رسانه با نگاهی به تعامل هر روزه دین و رسانه در محیط فرهنگیِ ما، ارزیابی جدیدی از موقعیت دینداری مدرن ارائه میدهد. در سالهای اخیر شاهد دور بودن از فضای مذاهب نهادینه شده و حرکت به سوی قالبهای فردی و مستقل تحقیق در جستوجوی مفهوم معنویت بودهایم. فیلم، تلویزیون، صنعت موسیقی و اینترنت با گذر از تاکیدات یکپارچه مذاهب جهان و امکان دسترسی آسان به آرمانهای متنوع و پراکنده، از جایگاه ویژهای در این فرآیند برخوردارند. در حالی که این کتاب و دیگر منابع اطلاعاتی متنوع، با گردش در رسانههای جمعی، قالب فکری مذهبی و تعهد را تغییر دادهاند، آرزوی انسان برای رسیدن به معنویت نیز جانی تازه به فرهنگ مردمی بخشیده است و با خلق دوباره کالاهای اساسی از فیلمهای پرفروش، ورزش جهانی و موسیقی پاپ بستری مناسب برای درک مفهوم دینی ساخته است.
استووارت ام. هوور با انجام تحقیقی جذاب درباره مصرف خانگی رسانه، مسیر تلاقی دین و رسانه در تجربه فرهنگی مخاطبان رسانه را نشان میدهد. نتیجه تلاش وی، خوانشی جذاب برای علاقهمندان رسانههای جمعی امروزی در ارتباط با زندگی مذهبی و معنوی معاصر خواهد بود.
درباره کتاب
رخداد دومین همایش دین و رسانه باعث شد تا خانه هنر و اندیشه از زیرمجموعههای پژوهشی مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما پس از سالها کار فکری بر مقوله دین و هنر، دین و رسانه (با تجربه انتشار مکتوباتی چون ماهنامه رواق هنر و اندیشه به عنوان تنها ماهنامه تخصصی موجود با محوریت دین و رسانه و همچنین برگزاری دو دوره همایشی رسانه تلویزیون و سکولاریسم) و به عنوان یکی از اصلیترین بانیان برگزاری دومین همایش دین و رسانه، در اندیشه تدوین مجموعهای از مکتوبات علمی، ترجمه کتاب دین در عصر رسانه نوشته دکتر استوارت هوور، را به اهالی پژوهش عرضه نماید.
از آنجا که کتاب دین در عصر رسانه به تفحص در سه حوزه دین، رسانه و فرهنگ مشغول است در نتیجه با توجه به ماهیت بینارشتهایاش از هر نحله علمی چیزی را اخذ کرده است که همین، کار ترجمه کتاب را دقیقتر نمود. به هر حال تلاش مولف برای اخذ مفاهیمی از دینشناسی، مردمشناسی، جامعهشناسی و رسانهشناسی به همراه عنایت خاص کتاب به فرهنگ جاری و ساری در جامعه امریکا - که با توجه به بعد مسافت جغرافیایی و عقیدتی، برای ما غریب است - لازم میآورد تا کتبی از این دست بیشتر متکی بر پاورقیهایی باشند که بتوانند در گشایش مفاهیم و روان کردن مطالب، خواننده را یاری دهند.
به دلیل پیشگفته و از آنجا که این کتاب در برخی پارههایش بر محور گفتوگوها تنظیم شده است و در میان گفتارها نام بسیاری از فیلمهای سینمایی و برنامههای تلویزیونی برده شده، تلاش شده تا در اندازهای مقبول، اولیهترین اطلاعات درباره آن آثار به خواننده داده شود. در این مسیر از منابعی چون کتاب راهنمای فیلم اثر بهزاد رحیمیان (انتشارات روزنه)، پایگاه اطلاعرسانی IMDB.com و TVland.com استفاده کافی و وافی برده شده است.
در ترجمه کتاب از همکاری مترجمینی چون آقایان اسماعیل اسفندیاری (با ترجمه درآمد کتاب و دو پاره اول)، علی عامری مهابادی (ترجمه پاره سوم تا هشتم) و فتاح محمدی (ترجمه پاره نهم و دهم به همراه بخش نکاتی درباره روش) سود جستیم تا بتوانیم در فرصت محدود تا برگزاری همایش، کتاب را با ترجمهای قابل قبول و روان به سرانجام برسانیم. همچون هر کتاب مترجم دیگر، نواقصی وجود دارند که امیدواریم اهل فن گوشزد کنند تا در آینده رفع شوند.
به هر روی حاصل تلاش یکساله اکنون در دستان شماست و در مظان قضاوت شما. امیدواریم مطلوب افتد. میماند سپاس از کسانی که در این مدت یاریشان دلیل ثمر رسیدن کتاب بود؛ که کمترین کار، یادکردی از همراهی و تلاش آنهاست:
استاد منصور ابراهیمی: که پیشنهاد ترجمه کتاب از او بود.
حجتالاسلام دکتر هادی صادقی ریاست مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، حجتالاسلام سلمان رضوانی و برادر احمد اسفندیار مدیریت پیشین و کنونی خانه هنر و اندیشه که از آغازین روزهای کار به نیکی همراهیمان کردند.
و دیگرانی که هر کدام در روند به پایان رسیدن این پروژه ما را یاری نمودند:
برادران وحید حیاتی (مسئول واحد پژوهش خانه هنر و اندیشه)، سید حمیدرضا قادری، امیرحسین پیشآهنگ (که در خوانش چندباره کتاب و رفع نواقص آن به دقت کوشا بود)، روحالله عطایی، محمد رفعتی، مرتضی سمیعزاده و علی حایری (مدیریت چاپ و نشر مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما)؛
به ویژه از دفتر مطالعات و برنامهریزی رسانهها جهت همکاری در چاپ این کتاب؛
امیدواریم این سلسله آثار در حرکت علمی و پژوهشی اهالی ایرانزمین مفید واقع شوند.
انشاءالله
پاییز 1388
در نسبت دین و ارتباطات
این کتاب درباره رسانهها و دین است و نه دین و رسانهها. در واقع در این تعبیر، محور اصلی رسانهها بوده و نسبت دین با رسانهها بررسی شده است. در یک کلام میتوان گفت اثر حاضر به بررسی تطبیقی یا چندفرهنگی خارج از حوزه امریکا و اروپا - به ویژه جوامع اسلامی - در آن دیده نمیشود. نگاه کوتاهی به فهرست منابع و کتابشناسی اثر حاضر نشان میدهد که این فهرست فاقد آثار دیگر اندیشمندان - به ویژه اندیشمندان جهان اسلام - درباره دین و رسانه است.
دین در جامعه امریکا و به طور کلی در غرب، امر محوری نبوده و در حاشیه قرار دارد. البته این امر در کشورهای مختلف اروپایی و امریکا متفاوت است. این در حالی است که در جوامع اسلامی (و نه لزوماً در دول و نظامهای حاکم بر کشورهای اسلامی) دین امری محوری بوده و با فرهنگ کاملاً آمیخته شده است. بدین ترتیب واژه دین در میانه مسلمانان بیانکننده راه زندگی است نه یک سازمان و یا بخشی از جامعه.
گرچه قرنهاست دین مسیحیت بر امریکا تسلط دارد ولی در تاریخ، جامعه و نظام امریکا دین رسمی و ملی وجود ندارد. در واقع یکی از مشخصههای اصلی جامعه امریکا این است که فرقهها، ادیان و مذاهب مختلف بیش از هر کشور دیگری در آن جلوه میکنند. این امر -
همانگونه که در کتاب حاضر نیز به آن اشاره شده است - تنوع مذهبی و دینی امریکا را نشان میدهد.
در یک قرن اخیر، دانش ارتباطات و اطلاعات در غرب در چند مسیر اصلی شکل گرفته است که میتوان آن را در 10 رویکرد اصلی زیر خلاصه و طبقهبندی کرد:
رویکرد ریاضی و فرمانششناسی (سایبرنتیک)، رویکرد سیاسی و جامعهشناختی، رویکرد مردمشناختی و زبانشناختی، رویکرد روانشناختی، رویکرد اقتصاد سیاسی، رویکرد حقوقی، رویکرد ادبی و فرهنگی، رویکرد فلسفی و پدیدارشناختی، رویکرد بیولوژیک و ژنتیک و نهایتاً رویکرد روزنامهنگاری. نمونه اینگونه رویکردها را میتوان در آثار افرادی همچون کلاد شانون، وارن ویور، نوربرت وینر، هارولد لاسول، رابرت پارک، کارل هاولند، ادوارد هال، نوام چامسکی، هارولداینیس، مارشال مکللوهان، ژان فرانسوا لیوتارد، ژاک الول، یورگن هابرماس، والتر لیپمن و دیگران مشاهده کرد.
آنچه ما در اینگونه مطالعات و ادبیات نمیبینیم، چیزی است که نام آن را رویکرد معنوی و دینی در ارتباطات میگذارم؛ در واقع موضوعات مربوط به دین و معنویت با رویکردهای جامعهشناختی، روانشناختی، مردمشناختی و اقتصاد سیاسی و... بررسی میشود. متأسفانه این رویکرد در کشورهای اسلامی نیز - که روزگاری مشعل
علم، حکمت، اطلاعات و ارتباطات را در دست داشتهاند و دارای رویکردهای معرفتشناختی خاص خود هستند - متداول و در بسیاری از حوزههای علمی و دانشگاهی حاکم شده است.
حاصل این نگاه تقلیلگرایانه، استحاله مفهوم و رشته ارتباطات در دنیای غرب در طی چند دهه گذشته بوده است. این امر به تدریج در طی چند مرحله صورت گرفته است. مرحله اول این استحاله، جدا کردن حکمت از دانش بود. در واقع در لایهای عمیقتر، جدایی دانش و ارزش بود که حکمت را از دانش جدا ساخت. مرحله دوم این روند ترجمه و تبدیل دانش به اطلاعات و جمعآوری اطلاعات و دادهها به صورت پراکنده و متفرق بود. بدین ترتیب وحدت بین انسان و دانش او شکسته شد و معنویات و دین (به عنوان راه کامل زندگی) از دنیا جدا گردید و آسیب دید. در این زمینه دو موضوع را باید در نظر دا شت؛ نخست اینکه ادیان الهی در جوامع مختلف بشری سیر متفاوتی داشتهاند. جریان کلیسای کاتولیک و پروتستان در مسیحیت با جریان دین در جوامع اسلامی کاملاً متفاوت است. بنابراین مفهوم دین در دنیای غرب و دنیای اسلام دو چیز مختلف است ولی میتواند جوانب مشترکی نیز داشته باشد.
موضوع دومی که باید یادآور شد، این است که رشته ارتباطات در دنیای غرب در یک محیط سکولار (غیردینی و در برخی موارد ضد
دینی) و تحت نظام سیاسی و اقتصادی معروف به ملت - دولت که متضمن مجموعهای از تفکرات سرمایهداری و سوسیالیستی بود، پرورش پیدا کرد و شاخههای آن اغلب به صورت مجزا و عمودی بوده و در جهت حفظ نظام موجود و زیرساختهای آن عمل میکرد؛ برای نمونه رویکرد ریاضی و سایبرنتیک ارتباطات از مطالعه فنآوریها و بهویژه تلفن، رادار و رایانه به وجود آمد ولی همین الگوی ریاضی بر حوزهها و بخشهای دیگر جوامع مانند سیاست، اقتصاد و جنگ حاکم شد. رویکرد سیاسی ارتباطات در نتیجه مطالعات تبلیغات رسیاسی و جنگ روانی و توسعه مفهوم دموکراسی و مشارکت در غرب شکل گرفت. رویکرد دوم شناختی و زبانشناختی و بهویژه ارتباطات میانفرهنگی برای حل و فصل مشکلات دنیای استعمار و سلطهگرایی در اروپا و امریکا توسعه پیدا کرد و سپس جوانب تئوریک و نظری را در برگرفت. روش جامعهشناسی ارتباطات با نظریات ماکس وبر جامعهشناس آلمانی درباره اخلاق پروتستان و تأثیر آن بر توسعه نظام سرمایهداری و تجددگرایی (مدرنیته) درآمیخت و نظریات متداول امروزی ارتباطات و توسعه و... را به وجود آورد. بسیاری از رویکردهای ارتباطات در تقویت ملیگرایی (ناسیونالیسم)، سوداگرایی، مصرفگرایی و دنیاگرایی عمل کرد. آنچه میتوان این خطوط عمومی رویکردها را ریشهبندی کرده و وحدت بخشد، مفهوم و عامل
جهانبینی است. عامل جهانبینی در رویکردهای متداول ارتباطات غرب نیمهپنهان است. دین به معنای راه زندگی و به معنای وحدت خالق، مخلوق و طبیعت در عامل جهانبینی خود را نشان میدهد.
نسبت دین و ارتباطات با این پرسش اساسی آغاز میگردد که اصل و پیدایش انسان از کجاست و رابطه او با خالق خود، با جامعه، با انسانهای دیگر و با طبیعت، محیط و جهان چیست؟ در این چهارچوب دینی و اسلامی، ارتباطات ابعاد مختلف ولی به هم پیوستهای دارد. اطلاعات در جامعه با ارزش رابطه دارد و نمیتواند بیطرف و خنثی باشد. از دیدگاه اسلام، ارتباطات با حکمت علم دانش اطلاعات و دادهها سروکار دارد و همه اینها باید به هم پیوسته باشند.
علم در معنا و مفهوم غربی آن، به مشاهدهها و بررسی عوامل حسی و خارجی اکتفا میکند. این نوع نگاه به علم باعث میگردد که انسان به عنوان نتیجه تکامل حیوانها معرفی گردد. در مقابل این نوع نگاه، دین، پیدایش و اصل انسان را در خلقت میبیند. در واقع غرب موضوع خلقت را کنار گذاشته و از تکامل انسان و مطالعه نظم اجتماعی و فردی صحبت میکند.
به تدریج، رشته ارتباطات در غرب - که در دوران باستان و قرون وسطی با هنر مترادف بود - جنبه علمی به خود گرفت. میتوان گفت از منظری اسلامی، سکه ارتباطات دو رو دارد که عبارت است از علم و
هنر؛ ارتباطات از دیدگاه دین، هنر، شعر، معماری، عرفان و فلسفه با دیدگاه امروزی علم ارتباطات در غرب کاملاً متفاوت است. مطالعه ارتباطات از منظر قرآن، مولوی، ابنسینا، رازی، فارابی و... همگی نظریه های امروزی متداول ارتباطات در غرب را به حاشیه میراند. در واقع، تمدن ادامه توسعه و تکامل ابزارآلات و جوانب فیزیکی انسان است در حالی که فرهنگ و ارتباطات با پرسشهای معنوی و غیرمادی بشر سروکار دارد.
میتوان گفت تنها فرهنگ اسلامی است که توازن ظریف میان فرهنگهای شفاهی و خطی ارتباطات میانفردی و واسطهای را حفظ نمود. فرهنگ چاپی و الکترونیک در غرب به جمع شدن قدرت در دست عدهای محدود کمک کرده و تمرکز تأسیسات دولتی و ایجاد انحصارهای شرکتی را موجب شد. هر چند توسعه علم و آموزش و صنایعی همچون چاپ، انحصارگری کلیسای مسیحیت و دیکتاتوری شاهان آن زمان را شکست داده و به انقلاب صنعتی، انقلاب فرانسه و تجددگرایی منجر گردید ولی این جریان سکولار ارتباطی در گسترش معنویت در جامعه، حمانیت از دین، ایجاد مساوات اجتماعی و اقتصادی و سیاسی، جلوگیری از سلطهگری، امپریالیسم و جنگهای جهانی موفق نشد.
امروزه تعارض بنیادین هستیشناختی و انسان شناختی میان دو الگوی متفاوت دینی و سکولار در علوم اجتماعی، بیش از همه در عرصه فرهنگ اجتماعی، مطبوعات و رسانههای جمعی خود را نشان داده است. با ملاحظه مسائل و مشکلاتی همچون خودبیگانگی مردم از تمدن ماشینی، ناهنجاریهای ناشی از زندگیِ به اصطلاح مدرن و کمبود عاطفه و محبت بین افراد، طبیعتاً توجه به مطالعه درباره رسانهها و دین افزایش پیدا کرده است ولی توجه به ارتباطشناسی معنوی و دینی از طلوع انقلاب اسلامی ایران احیا گردیده است. در واقع چند دهه پیش بود که اندیشمندان رشته ارتباطات به اهمیت فرهنگ به عنوان یک مفهوم اجتماعی پی بردند ولی پژوهشگران و محققان ارتباطات در حال حاضر اغلب از یک منظر معرفتشناختی قوممدار به فرهنگ و دین مینگرند. در چنین وضعیتی تفاهم بینافرهنگی حاصل نخواهد شد مگر اینکه رویکردهای نظری به این رشته اهمیت مکاتب فکری دیگر را به رسمتی بشناسد. بنابراین نیاز به شناخت فرهنگ و دین در سطوح بنیادین و بهویژه معرفتشناختی وجود دارد.
نظریهپردازی درباره ارتباطات و اسلام در چهارچوب یک اسلوب معین، سالها پیش از پیروزی انقلاب اسلامی ایران از طرف نگارنده این مقدمه آغاز گردید و این موضوع در دهههای اخیر چه در غرب و چه در کشورهای اسلامی توسط دیگران دنبال شده است. در حقیقت
برای من شناخت ارتباطات اسلامی و دینی دریچهای برای درک پدیده انقلاب اسلامی بود. پیروزی انقلاب اسلامی ایران در مقالهای که اینجانب با نام ارتباطات جمعی، نخبگان و نظامهای ملی در خاورمیانه به کنگره جهانی علوم ارتباطات و روابط بینالملل در سال 1974 میلادی (1353 شمسی) ارائه دادم، پیشنبینی میشد. پنج سال بعد و در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی ایران مقاله نگارنده با نام تکنولوژی در مقابله با سنت: (Journal of Communication) به چاپ رسید که در آن به بررسی نقس سنت و دین در پیروزی انقلاب اسلامی ایران پرداخته بودم.
با همه این باید دانست که ترویج و توسعه نظریهها و الگوهای جدید و نوآورانه هیچگاه آسان نبوده است. در سال 1990 میلادی (1369 شمسی) در آستانه فروپاشی شوروی و یوگسلاوی در یک سمینار بینالمللی با موضوع جامعه مدنی و جامعه اطلاعاتی - که با حضور کارشناسان 23 کشور در شهر لوبلیانا در جمهوری اسلوانیا تشکیل شده بود - شرکت داشتم. شرکتکنندگان ممالک اروپایی و آمریکایی نه تنها از شنیدن گزارش من با نام جامعه مدنی، جامعه اطلاعاتی و جامعه اسلامی؛ یک مطالعه تطبیقی اظهار شگفتی کردند، بلکه عده قابل توجهی از این استادان جامعهشناسی و ارتباطات غرب از اینکه اسلام از آغاز ظهور، حکومت، دولت و جامعه مدنی ویژهای را
تشکیل داده و دین را از سیاست جدا نکرده است، اظهار بیاطلاعاتی کردند. نکته جالب توجه این بود که این اجلاس بیش از یک دهه پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران برگزار میشد. عدم آگاهی و درک این عده از دانشگاهیان غرب از اسلم و ارتباطات در آن جلسه به قدری خجالتآور بود که فصلنامه علمی رسانه، فرهنگ و جامعه (Media, Culture & Society) از بنده دعوت کرد که شماره ویژهای با نام اسلام و ارتباطات به سردبیری اینجانب و پروفسور فیلیپ شلزینجر از بریتانیا (اسکاتلند) منتشر شود. این شماره ویژه که حاوی مقالههای برخی از دانشمندان جهان اسلام بود، نخستین شماره یک فصلنامه غربی درباره نظریههای ارتباطات و رسانههای اسلامی بود. متأسفانه این شماره - که پرتیراژترین شماره در تاریخ این نشریه بوده است - چندان مورد توجه مجلات رسانهای و ارتباطی ایران قرار نگرفت و تا امروز نیز اقدامی جهت ترجمه و توزیع آن صورت نگرفته است.
در سالهای اخیر، موضوع دین و ارتباطات بیش از پیش مورد توجه و مطالعات و تحقیق دانشگاهیان، فرهنگیان، دولتمردان و رسانهها قرار گرفته است؛ برای نمونه در سال 2003، فصلنامه معروف ارتباطات بینالمل (Thr Journal of International Communication) مقاله اصلی خود را به نوشتار بنده با نام ارتباطات، فلسفه و دین اختصاص داده و بدین وسیله از استادان رشته
ارتباطات درخواست کرد که در این باره و آینده تحقیق در ارتباطات بینالملل مقالهها و نظریههای خود را جهت شماره ویژهای که در سال 2004 در این باره منتشر خواهد شد، ارسال دارند.
بیتردید بحران سیاسی و مطبوعاتی چند سال اخیر در جامعه ما بیارتباط با این مسائل نیست. دیدگاههای دینی، اسلامی و بومی از جمله مباحثی است که نیاز به بررسی و تبیین بیشتری دارد و من کوشش کردهام به سهم خود چه در غرب و چه در ایران و کشورهای اسلامی مطالعه و تحقیق را در این حوزه ادامه داده و همکاران و دانشجویان خود را به این امر تشویق نمایم. از آن جمله در دو کتاب ارتباطات جهانی در حال گذر: پایان چندگونگی؟ و الگوی مطبوعات و رسانههای ا سلامی که به زبان فارسی منتشر شده و در دسترس علاقه مندان است، تلاش نمودهام تا به بررسی نسبت دین و رسانهها بپردازم.
زمانی که ناشر پیشنهاد نگارش مقدمهای بر این اثر را ارائه داد، آن را پذیرفتم؛ زیرا هم با نوشتهها و دیدگاههای مؤلف آشنایی دارم و هم با خود ایشان به عنوان یک استاد دانشگاه و همقطار در رشته ارتباطات. از سوی دیگر معتقدم که ترجمه هر کتاب خارجی به زبان فارسی در هر رشتهای که باشد، باید با یک مقدمه همراه باشد تا خوانندگان، آن کتاب را در چهارچوب محدودیتهای فرهنگی، زبانی، سیاسی و
اقتصادی و میزان وسعت و عملیاتی بودن یا نبودن آن ملاحظه و قضاوت کنند.
آشنایی من با پروفسور استوارت هوور به بیش از دو دهه پیش برمیگردد. در این مدت ما در بسیاری از همایشهای مربوط به رشته ارتباطات و حوزه دین و رسانه در امریکا و اروپا با همدیگر شرکت داشتیم. پروفسور هوور یکی از چهرههای شناختهشده این رشته در امریکا است و سالهاست با حوصله و صبر توانسته با کمک همکاران و دانشجویان خود در دانشگاه کلرادو اهمیت دین در عصر رسانه را در جامعه دانشگاهی، علمی و دینی تبیین نماید. این اثر ایشان که به زبان فارسی ترجمه و در اختیار علاقهمندان قرار گرفته است، یک خدمت مهم در دانش و آگاهی ما درباره نقش رسانهها و دین در عصر به اصطلاح اطلاعات در جامعه امریکا است.
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
سید حمید مولانا
مهرماه 1388 / تهران
سپاسنامه
به ثمر رسیدن چنین پروژهای بدون حمایت بسیاری از افراد غیر ممکن بود. بهویژه وقتی که کار، تعاملی بوده و مدت زمانی طولانیتر از آنچه که باید، بطلبد. هنگام انجام این پروژه من با دو سمت مدیر موقت گروه ژورنالیسم و ارتباطات جمعی دانشگاه کلرادو مشغول به کار بودم. این تجربه باعث سپاسگزاری پیش از پیش من از تعهدات مدیریت دانشگاه در قبال تحقیقات علمی شد. تحقیق انجام شده را مدیون کمکهای مالی سازمان اوقاف لیلی بهویژه کمک و حمایت دکتر کِرِیگ دیکسترا و دکتر کریس کوبل هستیم و متشکرم از این سازمان به خاطر تعهد و باورش نسبت به ما. از همان ابتدای کار، کریگ دیکسترا علاقه خود را برای همکاری نشان داد. تاملات و تشویقهای ایشان دارای ارزش مضاعف هستند؛ زیرا خود، فرهیختهای ارزشمند در زمینه دینداری معاصرند.
در این چند صفحه، سپاسگزار کمک های فراوان تیم تحقیقاتیام هستم. لین شافیلد کلارک، همکار و محقق همراه من در این پروژه بود. از لین به خاطر اطلاعات ارزشمند، نظرات و تشویقهای وی در مراحل
گوناگون پروژه و همچنین تلاشهای بیوقفهاش در جایگاه مدیر و عضو تیمهای تحقیقاتی متشکرم.
رویکرد ما به تحقیق، شامل محققان میدانی و تحلیلگر است. در اینجا دوست دارم از زحمات هنریک بوئه، دایان آلترز، جو چمپ، لی هود، دنیس واکِر، میچل مایلز، کریستوف دمونت هاینریش، اسکات وبر، آنا ماریا روسو لِمور، جین کیو پارک، مونیکا امریش، کورتیس کوتس و کاری اسکاگبرگ در مراحل گوناگون پروژه و تحقیقات میدانی قدردانی کنم.
همکاران من در رشتههای مطالعات رسانه، مطالعات فرهنگی و مطالعات دینی کمکهای فراوانی به این پروژه کردهاند. از نظرات، تاملات، عکسالعملها و تشویقهای افراد زیر، قدردانی میکنم:
کاتزین آلبانس، نانسی آمرمان، کوئابنا آسامووا گیادو، لیز برد، برندا برشر، هایدی کمپل، جیم کری، جوی چارلتن، کلیف کریستینز، جرج کانکلین، نیک کولدری، دنیل دیان، جی دِمِراث، فرد دِنی، اریکا داس، مارا اینشتین، ژان فِرنبک، جان فِرِه، دنا نس فرانتز، فای گینزبرگ، اریک گورملی، ران گرایمز، لری گراس، اینگون هاگِن، سیز هاملینک، دان هندلمن، ماری هِس، بیرگیتا هویر، هورسفیلد، ژانت جاکوبس، کلاوس جنس، الیهو کتز، باربرو کِلین، شاون لَندرس، برایان لارکین، پتی لیمریک، الف لیندرمن، سونیا لیونگستن، میا لووهایم، جیم لال، نات
لاندبای، دنیس مک گیلوری، بیل مک کینی، جفری ماهان، مارتین مارتی، کارولین ماروی، آدان مدرانو، بیرژیت مِیِر، جولیون میچل، دیوید مورگان، هوراس نیوکامب، تورلیف پترسِن، سالی پرومی، کلارک روف، میشل روزنتال، اریک رزنباهلر، رالف ساتیر، راجر سیلورستِن، جویس اسمیت، جودیت استیسی، دن استوت، ربکا سولیوان، گوران تربورن، گونتر توماس، پرادیپ توماس، شام توماس، استیو وارنر، هیلاری وارن، مایکل ولکر، دایان وینستن، مالوری وبر، لیندا وودهد، باب وتناو، باربی زلیزر و آنجلا زیتو.
اگر اسم کسی جا افتاده است، معذرت میخواهم. بسیاری از اطلاعات و گفتوگوهای مفید در کنفرانسهای انجمن ارتباطات بینالمللی، انجمن بینالمللی رسانه و تحقیقات ارتباطات، انجمن محققان اینترنت، انجمن آموزش ژورنالیسم و ارتباطات جمعی، آکادمی دین امریکا و انجمن مطالعه علمی دین ردوبل شدند. کنفرانسهای ادواری رسانه، دین و فرهنگ در بولدر، ادینبورگ و لوییزویل و نشستهای تخصصی اُپسالار سوئد، هایدلبرگ در آلمان و جیواسکپلا در فنلاند تشکر ویژهای داشته باشم.
هیئت مطالعات بینالمللی رسانه، دین و فرهنگ نیز با حمایتهای مالی بنیاد استیچینگ پورتیکوس توانست نقش مهمی در این میان داشته باشد.
این کتاب در میان اولین مجموعه جدید رسانه و دین قرار دارد. دوست دارم از همکاران ویراستارم، دیوید مورگان و جولیون میچل به خاطر زحماتشان و بازبینی پروژه تشکر کنم. همچنین میخواهم از راجر تورپ ویراستار انتشارات راتلیج یاد کنم که کل مجموعه را بازبینی کرد و از اهمیت نقش این کتاب گفت. همچنین از ویراستار مجموعه حاضر لیزلی ریدل بینهایت سپاسگزارم.
در آخر اینکه خانواده هر فرد نقش مهمی در به سرانجام رساندن پروژهای مانند این دارد. در یکی از کتابهایم اشاره کردم که پدرم ویلبر آر. هوور که هنگام نوشتن این کتاب فوت شد، نقش مهمی در علاقهمندی من به رسانه به خاطر علاقه خودش به اخبار داشت؛ او به دلیل روحیه جستوجوگرش مرا به تحقیق علاقهمند کرد و او که خودش معلم دینی و مبلغ بود، آتش جذبه دینی را در من شعلهور کرد. متشکرم از مادرم، خواهرم، برادرانم و اقوام نزدیکم که نوشتههای مرا میخوانند.
و در آخر سپاسگزارم از همسرم کارن که یار، همسفر، رفیق شفیق و دوست من در همگی لحظهها حتی پیادهروی و اسکی بود. حمایت او از من در این پروژه نقش بهسزایی داشت.
استووارت ام. هوور
مزرعه آراپاو، کُلُرادو
در امتداد قرن بیست و یکم، دین و رسانه روز به روز بیشتر با یکدیگر مرتبط میشوند. بخش اعظم مذهب و معنویتِ دوران معاصر، از طریق رسانه درک میشود و رویدادها و نمادهایی مهم، با فراوانی روزافزون ظاهر میشوند. تنها در سال های اخیر، شاهد رویدادهای رسانهایِ حملات تروریستی 11 سپتامبر 2001 و 7 ژوئیه 2005، پوشش وسیع رسواییهای کلیساهای کاتولیک آمریکا و اروپا، درگیری های عمومی گروه های مذهبی دربارۀ ارزش های اجتماعیای چون حقوق همجنسبازان، غلبۀ گفتمان های رسانهای دین بر مبارزات سیاسی آمریکا و ظهور مجدد دین در حیات سیاسی و اجتماعی اروپا بوده ایم. همچنین [فیلم] مصائب مسیح اثر مِل گیبسن (1)و فیلم چه ناگفتهای میدانیم اثر ویلیام آرتز، (2)پیوستن تام کروز به جان تراولتا به عنوان نماد
Scientology، (1)ایفای همین نقش توسط مَدونا در ارتباط باKabbalah ، (2)نمایش روزافزون معنویت و دین به صورتِ گوتیک، وحشتناک، علمی - تخیّلی، جادویی، اسرارآمیز و غیر متعارف در تلویزیون و سینمای عامّهپسند و مشاجرات دربارۀ نفس حضور دین - به انحای گوناگون - در رسانه نیز از همین نمونه است؛ بنابراین، دیگر نمیتوان حوزههای دین و رسانه را به آسانی از یکدیگر تفکیک کرد. این کتاب به دنبال آن است که شیوههای امتزاج و برخورد رسانه و دین در تجربۀ فرهنگی مخاطبان رسانه را ترسیم کند.
اندیشیدن دربارۀ روابط میان دین و رسانه در قالب های نهادی، برای ما آسان بوده است. ما، دین را به عنوان مجموعهای از سنّتها، عقاید، اَعمال و نهادها تلقی کردهایم که در جایگاهی مستقل و مشابه فرهنگ قرار دارند. همچنین فرهنگ را صرفاً به عنوان میسّرکنندۀ ارتباط، تعامل، خاطره و تاریخ در درون روابط اجتماعی، از طریق تأمین زبان و موقعیت های تعاملی به حساب می آوریم. در این دیدگاه رایج، جامعه دارای مجموعۀ طبقات سخت و محکمی است که انسان ها باید عمل کردن در داخل آن را بیاموزند. جامعه، ساختارها و مرزهایی فراهم میکند که در درون آن ها مقولاتی چون فرهنگ و دین کار خود را انجام میدهند و هویت فردی، به نوعی نتیجۀ این عوامل است و توسط آن ها محدود و حتی تعیین میشود.
این قیاس اجتماعی - نظری، توسط روندهایی در حیات سیاسی و اجتماعی معاصر، به دلیل تغییر و تکامل رسانه در حال تضعیف است. شخصیتهای رسانهای و سرگرمکننده برای جلب توجه و نفوذ، با نهادهای اجتماعیِ سنّتی و رهبران آن ها رقابت میکنند. امروزه بازار، در حیات اجتماعی و فرهنگی، نقشی تعیینکننده دارد. تجربههای مشترکِ رسانهای هستند که طرح و شرایط گفتمان اجتماعی و سیاسی را تعیین میکنند. از طریق این روندها، فرهنگ به شکلی فزاینده و با نوعی استقلال، عمل میکند که از جهات گوناگون بیسابقه است.
هم زمان، اَعمال دینی در حال تغییر است و افراد، مسئولیت بیشتری در جهتگیری جستوجوی معنوی خود بر عهده میگیرند. با این جستوجو، نفوذ و مشروعیت همۀ ادیان رسمی به شکلی فزاینده زیر سؤال رفته است. قدرتِ مشروعیّتبخشی، بیشتر و بیشتر در دستان جستوجوگر قرار گرفته است؛ زیرا وی برای کسب بینش دینی یا معنوی، به دامنۀ وسیعتری از منابع و زمینهها - فراتر از موارد سنّتی - مینگرد. همۀ این مسایل، رسانه را در کانون این روندها و درک ما از آن ها قرار داده است.
مجموعهای از ناظران، دربارۀ روابطِ در حال تکاملِ دین و رسانه اندیشیدهاند. برخی به خاطر نفوذ رسانه در اَشکال سنتیتر و اصیلترِ بیان و عمل دینی، تأسف خوردهاند. بقیه هم، نفوذ منافع دینی در رسانه و از طریق رسانه را محکوم کردهاند؛ با این حال، برخی دیگر، از آنچه جهت گیری ضدّدینی رسانه میخوانند، انتقاد کردهاند. در این میان با مشهورتر شدن منافع، جنبشها و افراد دینی در حیات اجتماعی و
سیاسی معاصر، دین بیشتر و بیشتر به موضوع تتبعات ژورنالیستی تبدیل شده است.
آنچه در گفتمان عمومی (1)عمدتاً مغفول مانده است، تمرکز بر نقش دریافت (2)و معناسازی توسط مخاطبان رسانه در این روندهاست. در میان کسانی که به فصل مشترک رسانه و دین پرداختهاند، نام جون پیک (3)هنرمند کرهای - آمریکاییِ تولیدکنندۀ ویدیویی قابل ذکر است. او چندین اثر تولید کرده که مجسمهای از بودا، ما را به گفتوگویی دربارۀ به تصویر کشیدن، (4)بازنمایی و دریافت، وارد میکند. در دو مورد از این آثار، بودا به یک دوربین و صفحۀ نمایش مینگرد که صحنۀ جلوی دوربین، خودِ بودا را نشان میدهد. (5)این استعارۀ دایرهای، میتواند بسته یا باز دیده شود. تفسیر بسته، نفسگرایی (منگرایی) (6)یک دین را در کانون توجه قرار میدهد که از طریق جذابیّت تکنولوژی، بر خود تمرکز دارد. تفسیر باز، بر این معنا تمرکز دارد که تعلیمات دارما، (7)از طریق تکنولوژی، آرمانی و بازنمایی میشود و در نتیجه، این سؤال طرح میشود که کدام یک واقعیتر است: تعلیمات یا تصویر؟ و نیز این
1) . اما، چنانکه خواهیم دید، نه در گفتمان دانشگاهی بلکه در آن مجموعهجهتگیریهای بحثبرانگیز و مولد، تحت تأثیر فرهنگگرایی، توسعه یافته است.
2) . reception
3) . Nam June Paik
4) . visualization
5) . میتوانید این آثار را در http://www.paikstudios.com ببینید.
6) 0. نفسگرایی((Solipsism نظریهای مبنی بر اینکه تنها چیز موجود یا قابل شناسایی، نفسِ انسان است. (م.)
7) 11. دارما (dharma) یا دکترین بودا (بودیسم). (م.)
پرسش که آیا بازنمایی تعلیمات، بیشتر از خود تعلیمات اصیل است یا کمتر؟ وارد کردن تکنولوژی به دین، چنانکه در کار جون پیک دیده میشود، مجموعهپرسشهای جالبی برای ما ایجاد میکند. مانند این که، آیا بازنمایی و دریافت سنّت بدین طریق، به نوعی ماهیت دین و عمل دینی را تغییر میدهد؟ میتوان این گونه برداشت کرد که پیک خاطرنشان میکند تکنولوژی، در واقع موضوع را در سطح بنیادینِ عملِ دیدن متمرکز میکند و اینکه دیدن، عمل اصیل است و نه بازنمایی؛ بنابراین به جای تهدید سنّت، با تکنولوژیزه کردن آن یا برگرداندن نگاه سنّت به خودش، میتوان این گونه استدلال کرد که حقایق، ادعاها و جستوجوهای بنیادین دین، در عصر رسانه باقی میمانند، ولی در اَشکال جدید و با تأکیدی نو. بنابراین توجه پیک بر زمینه و عمل دریافت به عنوان نقطۀ حیاتی ورود به تحلیل، متمرکز است. برای وارد شدن به روابطِ احتمالاً دایرهوار میان دین و رسانه، باید یک جا بایستیم و شیوههای درکِ دین رسانهای در حیات معاصر را بررسی کنیم.
پرسش اصلی این است که مردم با منابع دینی و معنوی چه میکنند و چه جایگاهی برای زمینههای وسیعتر خلق، توزیع و مصرف منابع دینی و معنوی - در عصری که این عملکردهای فرهنگی در قلمرو رسانه هستند - در نظر می گیرند؟
ورود به شیوهای عمیق و نظاممند جهت تبیین این فرآیندها، شامل رویکردی مشخص نسبت به مجموعهای از زمینهها و روندهاست که شامل موارد زیر می شود: نقش فرهنگ به عنوان نیرویی مستقل که در کالاها و بازارها ریشه دارد، بازیابی و تقویت فرهنگ عامهپسند به عنوان
زمینهای ارزشمند برای جستوجو و مفهوم دینی، چرخش به فرد و جستوجوی فردی برای یافتن هویت به عنوان پروژۀ دینی اصلی، بازتعریف دین به شیوهای غیرزمانمند با ایمان، معنا و معنویت و تبدیل نیروی مهم دریافت رسانه، به جستوجویی برای معنا و منابع معنادارِ فرهنگی و روایی. البته این دیدگاه، برخلاف انتظاری است که از بررسی دین در عصر رسانهها میرود.
دین و رسانه تا حدّی به عنوان نیروهایی نهادی در حوزۀ عمومی حضور دارند. دین، به شکلی فزاینده در طرف بازندۀ منازعات بعدی است؛ زیرا رسانهها هستند که بیشتر و بیشتر قواعد و روال های ورودِ نهادهایی چون دین به عرصۀ گفتمان عمومی را تعیین میکنند. این موضوع، تاریخِ طولانی و جالبی دارد. با این حال، نشان خواهم داد که نگاه به چنین پرسشهایی، واقعیّت اجتماعی و فرهنگی بنیادیتری را نادیده میگیرد؛ افراد و گروهها در سطحی کاملاً متفاوت - سطح رویّههای مبادله و مصرف فرهنگی - از مدتها پیش، نقشۀ نهادی بزرگتر را رها کردهاند. اکنون فرهنگِ بازاری (دم دستی) و رسانه، به شیوههایی عمیق و برگشتناپذیر در رویههای معنا و هویت ادغام شدهاند. این کتاب به بررسی این شیوهها بر اساس تحقیق میدانیای میپردازد که در آن، خانوارهایِ دارای رسانه در بحثهایی دربارۀ معنا، دین، ارزشها و هویت در عصر رسانهها وارد میشوند.
به این منظور، جهتگیری پژوهشیای را دنبال خواهیم کرد که در سال 1988 در بررسی گام های بعدیِ تحقیق در دین و رسانه و در
نتیجۀ تمرکز آن دوره بر پدیدۀ جدید تلهونجلیسم (1)ترسیم شده بود:
نیاز به یک سطح میانیِ (2)تحلیل را احساس میکنم، سطحی که به درک و توسعۀ آنچه میتوان دربارۀ محتوای متراکم رسانه فهمید، بپردازد و این واقعیت را بپذیرد که این فرآیند، ابزاری نیست؛ بلکه از شکلگیری معنا توسط مخاطب در برخورد او با متونِ رسانهای نشأت میگیرد که از طریق آن، برداشتهای متنوّع امکانپذیر است. سطح تحلیل میانیِ من، با این گزارۀ ساده آغاز میشود که همۀ بینندگان به لحاظ اجتماعی یا فرهنگی یکسان نیستند. مخاطبان، ابعاد اجتماعی - فرهنگی ای دارند که نظاممند است؛ بنابراین به لحاظ کمّی قابل تحقیق هستند. این نکتۀ حیاتی، به ما در تعریف معنای فرهنگی ای که آنان از متون تلویزیونی استنباط میکنند، یاری می رساند. (3)
این کتاب، مرحلهای مهم از آن سفر تحقیقاتی است؛ هرچند به هیچ وجه حرف آخر نیست. به علل مهمی، فاصلۀ میان آن ایده و این واقعیت، طولانی و پیچیده بوده است. ایدۀ سطح میانی، به رسمیت شناختنِ ظهور یک رویکرد فرهنگگرایانه به مطالعات رسانهای و چرخش به سوی رویکردهای کیفی و مردمنگارانه به دریافت رسانه بود. پیشرفت زیادی در آن مسیرها صورت گرفته و ادبیاتی مستقل در حال توسعه است. تحوّل حیاتی دیگر برای این پروژه، گفتمانِ شبکۀ رشدیابندهای از دانشگاهیان بوده که فصلِ مشترک رسانه و دین را
اولویّت کار پژوهشی خود قرار دادهاند. بسیاری از آنان به دلیل سهمی که در این مطالعه داشته و تلاشهایی که انجام داده اند، دانش ما را دربارۀ این موضوعات افزایش داده و به این دلیل نامشان در این صفحات ذکر شده است.
با این حال، برای ایجاد این نوع تحلیل باید برخی پرسشها و چالشهای اساسی در نظریه و روششناسی طرح شود. این کتاب به مباحث نظری میپردازد و میکوشد از میان آن ها راهی بیابد. در این فرآیند، عدالتِ کامل نسبت به عمق، وسعت و پیچیدگی آن ها رعایت نشده است. این کار، خود کتابی جداگانه میطلبد. به همین ترتیب، چالشها و چرخشهای روششناختیای که در طول مسیر دیده شده نیز به طور کامل قابل بررسی نبوده است. تلاش شده که این موارد با برخی جزییات تشریح شود؛ ولی مراجعه به پروژۀ بزرگتری که این مطالعه بخشی از آن است، برای خوانندگانی که در ابتدا به روش توجه دارند، ضروری خواهد بود.
در این جا به ریشههای نظری و روششناختی، توجه کمتری شده است، تا اندازهای به دلیل این که هدف این کتاب، نگاه نزدیک به تجارب و عملکردهای مخاطبان است و باید دربارۀ این که چگونه بهتر میتوان به آن سطح از پژوهش، توصیف و تحلیل رسید، تصمیماتی گرفته میشد. چنان که با جزییات بیشتر در صفحات بعدی خواهید دید، این مطالعات، دستاورد کار جمعیِ گروهی از محقّقان است. سهم زیادی از تفکّر، حاصل کار جمعی است و من، هر چه در طول مسیر تلاش کنم، نمیتوانم به طور کامل نشان دهم که تعامل و همفکری با همکاران، تا
چه اندازه در رسیدن به این سطح میانیِ تحلیل مؤثر بوده است. این کار، به صورت یک تلاش انفرادی امکانپذیر نبود؛ زیرا محصولِ تصمیماتی جمعی در طول مسیر است. برای بررسی عملکرد مخاطب، لازم بود به جایی برویم که عملکرد صورت میگیرد؛ [یعنی] حوزۀ داخلی خانوار و جایگاه انواع و اقسام گوناگون آن. برای درک این عملکردها در موقعیتشان، لازم بود ابتدا جایگاه پژوهشگر مشخص باشد، سپس نوعی همکاری میان پژوهشگر و مصاحبهشونده باشد که نقش تعیینکننده برای هیچ کدام در بر نداشته باشد؛ ولی شامل تعامل بین عناصر در آن موقعیت باشد.
همچنین این کار نمیتواند کاملاً منفرد باشد؛ زیرا برگرفته از مجموعۀ بزرگتری از کارهای تحقیقاتی جمعی است که بر معناسازی در عصر رسانهها متمرکز است. به منظور زمینهسازی برای چنین مطالعهای که بر پرسشهای مربوط به دین و معنویت تمرکز دارد، ابتدا لازم است شرحی کلی و اساسی دربارۀ فرآیندها و رویّههای تجربۀ رسانهای در حیات داخلیِ خانوار و خانواده ارایه شود که کتابِ پیشین - رسانه، خانه و خانواده - (1)به این زمینه پرداخت و ما در نقاط کلیدی در صفحات آینده به آن ارجاع می دهیم.
ضرورت آغاز با شرحی کلیتر، درسی مهم بود که از مراحل اولیۀ این تحقیق آموختیم. علاوه بر درکِ این نکته که روشهای کیفی و تفسیری، بیشترین تناسب را با پرسشهای مورد بررسی دارند، دریافتیم
1) 5. استوارت ام. هوور، لین شافیلد کلارک و دایان اف. آلترز با جوزف جی. چمپ و لی هود (2004) رسانه، خانه و خانواده، نیویورک: انتشارات Routledge.
که فرآیندها و رویههایی که از طریق آن ها افراد به بیان، بازنمایی و تشریح تجارب رسانهای خود میپردازند، پیچیده و ظریف است. به طور خاص، آن کتاب به ارایۀ توصیفی در این باره میپردازد که چگونه سطوح درگیریِ (1)بیانشده با رسانه، بُعدی مهم از معانیِ ساخته شده است.
برخی خوانندگان خواهند دید که احتمالاً این کتاب در مسیرهای مورد انتظار آنان حرکت نمیکند. کوشیدهام در فصل اول توضیح دهم که چرا این گونه است و از چه نظر این کتاب با دیگر کتابها متفاوت است. آنچه دربارۀ این پروژه بیشترین اهمیت را دارد، تمرکز آن بر رویّهها و پیامدهای مصرف رسانه است و تلاش می کند برای تحلیلِ نظریۀ اجتماعی، به آن موضوعات بپردازد. این تمرکز، هم رویکرد پژوهشی و هم دامنۀ پرسشها و موضوعاتی که میتوان به آن ها پرداخت را مشخص کرده است.
این مطالعه، مجموعهادراکات مهمی دربارۀ ماهیت عملکرد و ظرفیتهای رسانهایِ مربوط به دین و معنویت را فراهم میآورد تا انواع مشخصی از معانی و اعمال را پشتیبانی کند. در فصل آخر کتاب، برخی از نتایج بزرگتر این کار، گردآوری و گفته شده که چگونه این آموختهها میتواند برای دیگر مسیرها و پرسشهای مهم، مفید باشد. چنین کتابی واقعاً نمیتواند به همۀ پرسشها بپردازد؛ بلکه نمونهای متمرکز از تحقیقات علوم اجتماعی است که میکوشد از منابع نظری و روششناختی مهم و متمرکز، در زمینۀ مسایل اساسیِ روابط بین رسانه
1) 6. levels of engagement
و دین استفاده کند. همچنین به شیوه های دینی و معنوی، به مسایل مربوط به تعامل و استفاده مردم از منابع رسانهای بپردازد.
چند رویداد مهم در طی این مطالعات اتفاق افتاد. یکی از ارزشهای رویکرد کیفی و تفسیری این است که به میزان کافی، انعطافپذیر است تا خود را با چنین شرایط تاریخیای وفق دهد. به دو مورد از این رویدادها - حملات تروریستی 11سپتامبر 2001 و انتخابات عمومی 2004 - به طور خاص در فصل 9 پرداخته شده است که میکوشد هم به تحقیق میدانیِ مربوط به رویدادهای مورد نظر و هم ادراکات ظریفی که از این تحقیق در تحلیل معانی و نتایج بالقوۀ آن ها به دست میآید، بپردازد؛ بنابراین خواننده، کتابی خواهد دید که قصد دارد متمرکز باشد؛ ولی با این حال، مقدار قابلتوجهی پیچیدگی و وسعت به نمایش میگذارد. این کتاب از جهات گوناگون، تنها یک آغاز است، نه یک حرف آخر.
این کتاب، به دلیل نگاه جامع به رفتارهای رسانهای در حوزۀ خانگی و تعهد به نگاه کلّی به این موضوعات، مطالعهای بینظیر است. این کلّیت تا حدّی به این دلیل مدنظر بوده تا مولد، (1)یعنی در خدمتِ پشتیبانی از توسعۀ مجموعهای از تتبعات و بررسیها دربارۀ موضوعات، جایگاهها، پیامدها و نتایج باشد. حداقلِّ هدف، این است.
همینطور که بیشتر و بیشتر در این قرن جلو میرویم، رسانه و دین همچنان به تعامل و تکامل ادامه خواهند داد. اکنون بیش از سال 1988
1) . generative
میتوانیم ببینیم که تعامل بین دین و رسانه، مجموعۀ مهمی از موضوعات و چالشهای عمومی را برمیانگیزد. اهمّیت نتایجِ این تعامل، قطعاً افزایش خواهد یافت. حوزۀ پژوهشی کاملاً جدیدی دربارۀ رابطۀ آن-ها در حال ظهور است و باید در خدمت ما به عنوان محققان، شهروندان، والدین، یا افرادِ مسئول حوزههای رسانه و دین باشد تا بهترین راهِ پاسخ به این تحولات را بشناسیم. هدف من، این است که این کتاب به عنوان یک ایستگاه میانی در این گفتمانِ در حال تکامل عمل کند. در این زمینه چیزهای بیشتری میتوان گفت. فرآیند مداوم پژوهش دانشگاهی و آگاهانۀ غیرکلیسایی (1)ادامه مییابد و باید هدف چنین تتبعاتی باشد. میزان خدمات این کتاب - در سخن گفتن با آن گفتمانها و پژوهشها - معیار موفقیتش خواهد بود.
1) 8. lay
پاره اول: این کتاب درباره چه چیزی میتوانست باشد؟
کتابی با نام دین در عصر رسانه، بلندپروازانه به نظر میرسد. همچنین شاید چیستی محتوای آن، کاملاً روشن و مشخص به نظر رسد؛ ولی در واقع میتوانست موضوعات متفاوتی داشته باشد. میتوانست دربارۀ تاریخ و چشماندازهای آیندۀ ادیان در عصری باشد که - همچون عصر کنونی - تحت تسلط نهادهای رسانههای جمعی است. میتوانست دربارۀ اَعمال دینی باشد؛ یعنی شیوۀ عمل به دین در فضای فرهنگ رسانهای؛ حتی میتوانست نوعی کتاب راهنما(1)باشد. با این حال، عنوان کتاب، ایدۀ مشخصتری نیز به ذهن میآورد؛ این پروژه، به دنبال کشف رابطة بین دین و رسانه است. به این ترتیب، شاید تصور شود که
1) How to
میخواهیم نوع تأثیر احتمالی رسانه بر دین یا برعکس را بررسی کنیم. دلایل خوبی برای این حدسها دربارۀ جهتگیری کتاب وجود دارد. بیشتر چیزهایی که دربارۀ دنیای رسانه و دین میدانیم، ظاهراً اصطکاک میان آنها را پیشبینی میکند. میتوان گفت که هر دو، یک قلمرو را اشغال میکنند و حتی به سادگی، میتوان چگونگی تعارضِ منافع احتمالی آنها را تصور کرد. بخش عمدۀ تاریخچۀ رسمی ما دربارۀ ریشههای رسانهها در غرب - که با توسعۀ چاپ در اروپا در قرن پانزدهم آغاز میشود(1)- معنای ضمنی تعارض با دین را به همراه دارد.
این گونه تصور میشود که چاپ، دوران کاملاً جدیدی برای ادیان حاکمِ آن زمان رقم زد؛ زیرا موقعیت دموکراتیکتری را میّسر کرد تا عموم خوانندگان، بتوانند فارغ از کنترل قدرتِ کشیشان یا نهاد کلیسا، به آموزهها و متون مقدّس دسترسی یابند ولی تاریخ، بسیار پیچیدهتر از این است. هر دو کلیسای کاتولیک و پروتستان، در نهایت به نحوی با حوزۀ در حال ظهور رسانهها سازگار شدند.
این سازگاری، اجتنابناپذیر بود؛ زیرا رسانههای به وجود آمده، نابودشدنی نبودند. چنانکه الیزابت آیزنشتاینِ مورّخ، نشان داده است(2)
البته نتایج دیگری نیز از ظهور چاپ ایجاد شد از جمله تغییرات همزمان در شیوههای فهم و دانش دینی. برای نمونه نگاه کنید به:
Schneider (2001).
که چاپ، هم برای نشر آثار چاپی و گسترش سواد اهمیت داشت و همبه دلیل سازماندهی ساختاری مجددیِ که در حوزۀ اقتصاد و بازار ایجاد کرد، مهم بود که این، همان ظهور کانونِ جدید قدرت برای ناشر در حوزۀ اجتماعی و فرهنگی بود.
هر چند کلیسای رُم - که خود در آن زمان یک قدرت نهادی، اقتصادی و اجتماعیِ مستحکم بود - پیش از ظهور چاپ، استقلال زیادی در قلمرو فرهنگی داشت، بعداً میبایستی برای خود، یک موقعیت جایگزینِ فرهنگی مستقل، در قالب صنعت چاپ تعریف میکرد.(1)این مسأله، اجتنابناپذیر شد؛ زیرا چاپ، یک فعالیت اقتصادی نیز بود که به تدریج، با پیشرفت مدرنیتۀ اولیه به سوی صنعتیشدن، خود را در اقتصاد بازاری و تجارتِ در حال ظهور ادغام کرد. این واقعیت که چاپ - و جانشینِ آن؛ یعنی رسانه - تجاری بود و کالا تولید میکرد، در نتایجِ آن برای دین، اهمیت اساسی دارد. مرکزیّت تدریجی آن در امور اجتماعی، مدنی و دولتی، چیزی است که ما امروز به عنوان یک امر بدیهی میپذیریم؛ ولی ریشههای آن به پنج قرن پیش باز میگردد.
در تحلیل این مطلب، باید بگوییم که ریشه و تجلّی مرکزیّت رسانه، هم در اقتصاد سیاسی آن و هم در رابطۀ آن با فرهنگ است. مبنای اقتصادی آن در سرمایهداری، استقلالی قوی و با ثبات به آن میبخشد که در کمتر تلاش انسانی به چشم میخورد. جایگاه فرهنگی رسانه، ناشی از ظرفیت آن است که میتواند هم شکلدهندۀ فرهنگ و هم محصولِ همان فرهنگ باشد. این جایگاه دوگانة رسانه، تعیین دقیق
1) و البته با تهدیدی نوظهور نسبت به قدرت خود در قالب یک جنبش - جنبش اصلاح دینی - مواجه شد که این تکنولوژی رسانهای جدید را پذیرفته و از آن سود برده بود.
نقش و تأثیر آن را به طور مشخص، دشوار میکند. این موضوع، یکی از دلایلی است که ما امروز، هنوز دربارۀ ماهیت و میزان اهمیت رسانه، مطمئن نیستیم. برخی مفسّران، از این ملاحظات ساختاری فراتر رفتهاند تا رابطۀ تاریخی بین رسانه و دین را به شیوهای بنیادیتر ببینند؛ مانند سخن معروف مارشال مکلوهان که گفت:
رسانهها، به طور کلّی چگونگیِ درک و شناخت ما را نسبت به امور، تغییر دادهاند.(1)
میتوان مشاهده کرد که ساختار رسانههای یک عصر، ساختار ادراکات دینی آن عصر را شکل داده است (Innis, 1950).
(
( جانشینان مکلوهان در مکتب تورنتو این خط فکری را دنبال کردهاند (مشخصاًDe Kerchhove and Dewdney, 1995). آثار دیگر دربارۀ ویژگیهای ادراکی تلویزیون، عبارتند از:
Reeves and Nass (1995) و Sturken and Cartwright (2001)
برای مرور این موضوع در بافت نظریههای روانشناختی جریان زندگی روزمره بنگرید:
Kubey and Csikszentmihalyi (2001)
والتر آنگ(2)بحثی پیچیدهتر و دقیقتر در همین مسیر ارائه میکند و میگوید:
تغییرات پیدرپی در شیوۀ غالب ارتباطات، تواناییهای حسّی بشر را از حاکمیّت چشم، به حاکمیّت گوش منتقل کرده است.(3)
آنگ و دیگران، مبنای نظریّات خود را کاملاً در حوزههایی قرار میدهند که برای دین، اهمیّت حیاتی دارد. آنان، به چگونگی تغییر و تحوّل اَعمال و موقعیّتهای اجتماعی مینگرند که برای دینِ سنّتی،
اهمیّتی بنیادین دارد از جمله فرهنگ شفاهی، فولکلور و داستانسرایی. در عصر ارتباطاتِ جمعی مدرن، حاکمیّت با تغییر َاعمال و ادراکات است.(1)
گرایشِ نگاه به رابطة دین و رسانه در قالب نهادی- ساختاری و گرایشِ دیگر که رابطۀ آن دو را بنیادیتر و تقریباً ارگانیک(2)میبیند، در یک دوگانگی ضمنی با هم مشترکند. آنها، دین و همچنین رسانه را اَشکالی منسجم، فراتاریخی و لایتغیّر میشمرند که میتوان آنها را مستقل و با عملکردی بالقوه مستقل، از یکدیگر دید. این دوگانگی، در عمدهتحقیقاتِ مربوط به رسانه و دین، غالب است.
از نخستین تحقیقات در دهۀ1950(3)تا جریانِ عظیم تحقیقاتی که پس از ظهور پدیدۀ تلهونجلیسم در دهۀ 1970 به راه افتاد،(4)تا آثار متأخرتر دربارۀ دین و مطبوعات،(5)این فرض وجود داشته که میتوانیم و باید، دین و رسانه را به عنوان حوزههایی مجزا ببینیم.(6)این واقعیّت،
1) ژاک ایول (Jacques Ellul, 1967) یکی از پیچیدهترین مباحث را در این حوزه طرح میکند که کاملاً در مدرنیته ریشه دارد. همچنین ن. ک. Babin (1970).
2) من نسبت به تعارض بین اصطلاح ارگانیک که در اینجا به کار میبرم و صورتبندی کلاسیک دورکهیمی آگاهم. در واقع آنچه به عنوان ارگانیک ذکر میکنم در بافت و معنا با مفهوم انسجام مکانیکی او بیشتر مرتبط است.
3) پدر تمام این آثار، مخاطبشناسی کلاسیک دینِ رادیو - تلویزیونی است. (Parker et al, 1955).
4) Bruce (1990), Frankl (1987), Hadden and Shupe (1988), Schultze (1990), Hadden and Swann (1981), Horsfield (1984), Hoover (1988), Peck (1993)
5) Silk (1995), Stout and Buddenbaum (1996), Hoover (1998), Badarracco (2005)
6) این واقعیت کنار گذاشته شده که میتوان همین گرایش را در تحقیقات رسانهای که شاید به شکل منطقی به دین نظر افکندهاند دید. برای نمونه مشخصاً بحثهای من دربارۀ کارِ Dayan و Katz (1992) و Fiske (1987) را در فصلهای بعد ببینید.
یکی از اصلیترین دلایلی است که سبب شده تا این گفتمان، در حواشی تحقیقات دانشگاهی بماند و نتواند جذابیّت چندانی در نزدیک مراکز بیابد. چنین تصور میشد که بُعد دینی به منزلۀ یک مقولۀ قیاسی یا آرمانی - که در بافت دیدگاههای سنتی دربارۀ سکولاریزاسیون دیده میشد - به تدریج جذابیّت خود را از دست میدهد. با اینکه برخی از این آثار به موضوعات و مفاهیم بحث برانگیزی نزدیک شدند که برای تحقیقات رسانهای اهمیت داشت،(1)ولی در نهایت چون موضوع آنها مربوط به دین بود، به آن معنا بود که میتوان آنها را کنار گذاشت. با این حال، اکنون چنین به نظر میآید که این آثار، تنها مربوط به دین نبود.
بحث اصلی کتاب، این است که رسانه و دین، از جهات بنیادین به هم نزدیک شدهاند. آنها فضای یکسانی را به خود اختصاص میدهند، بسیاری از اهدافشان یکی است و رویّههای یکسانی را در مدرنیتۀ متأخر، احیا میکنند. امروزه بهتر است آنها را مرتبط به شمار آوریم تا اینکه مجزا ببینیم.(2)این بحث برای برخی خوانندگان، غیرقابلهضم به
1) برای نمونه در هوور (1988) مقدمۀ بحثی دربارۀ تلهونجلیسم را طرح کردم که با تحقیقات رسانهای فرهنگگرایانۀ امروزی همجهت است؛ اینکه شاید اهمیت این موعظهها کاملاً در رابطهای باشد که با زمینه و تاریخ تماشای آنها دارند تا در نوعی تأثیر ابزاری. همچنین ن. ک. Peck (1993).
2) البته بحث مهمی هست مبنی بر اینکه رسانه و دین هرگز مجزا نبودهاند و اینکه همۀ ادیان تا حدی رسانهای هستند. همچنین تحقیقات مهم و مؤثر نشان داده است که حتی در مدرنیته و مدرنیتۀ متأخر، برای نمونه پروتستانتیسم همچنان تولیدکنندۀ بزرگ رسانههای خاص خود (به ویژه ن. ک. Morgan, 1998)، و همچنین برای نمایش تصاویر خود در رسانههای سکولار نیز در حالت تهاجمی بوده است (Hendershot, 2004). این موضوعات با جزییات بیشتر در فصلهای بعدی بحث خواهد شد. با این حال، در مجموع، ایدۀ غالب قدرتمندی که میگوید قلمروهای دین و رسانه موجود بوده یا باید باشند، بیشتر کارکرد تعهدات علمای متاله و کلیسایی از یک سو و تفکر غالب در حوزۀ مطالعات رسانهای از سوی دیگر است تا اینکه واقعیتی بنیادین باشد. این موضوع به شکل مفصلتر در فصل آینده طرح خواهد شد.
نظر میرسد و من چند فصل را به آن اختصاص خواهم داد؛ ولی اجازه دهید حالا به این مطلب بپردازیم که این کتاب دربارۀ چه چیزهای دیگری میتوانست باشد. این بررسی، به این خاطر لازم است که طبیعتاً برای چنین پروژهای از ابتدای کار، شیوههای گوناگونِ اندیشیدن به دین و رسانه در اختیار ما بوده است؛ ولی این شیوهها در گفتمانِ دانشگاهی مربوط به رسانهها - که دین را به حاشیه رانده - چندان موجود نیست.(1)پس این کتاب، میتوانست بر هر یک از پرسشهای مربوط به رسانه متمرکز باشد که عالمانِ اجتماعی به آن پرداختهاند و بسیاری از آنها، آشکارا با دین ارتباط دارند و باید پرسیده شوند. گفته شده که اهمیّت اصلی رسانه در مناسبات تکنولوژیک و توانایی آن در عبور از فضا و زمان ریشه دارد.(2)اگر چنین باشد، باید در رویّههای اجتماعی و فرهنگی - که بیشتر در گفتمانهای زمانی و فضایی ریشه دارند - مانند رویّههای دینی، کاملاً دخیل باشند. گفته شده که امروزه رسانهها، معتبرترین منابع اطلاعاتِ اجتماعی و فرهنگی هستند که دستورِ کار و زمینۀ بسیاری از افکار و دانستههای ما دربارۀ واقعیت را تعیین میکنند؛(3)در نتیجه، دین که خود را در معرض چنین پرسشهایی قرار میدهد، باید امروز به شیوهای متفاوت بیان و تجربه شود. برخی مطالعات، نقشی
کلیدی در انسجام اجتماعی و جمعی برای رسانهها قائل شدهاند. این مسأله به طور خاص، در رابطه با جوانان طرح شده است.(1)به شکل سنّتی چنین تصور میشود که دین و سازمانهای دینی این نقش را ایفا میکنند. اگر اکنون این کار، به ویژه برای نسلهای جوانتر، بر عهدۀ رسانه است، پیامدهای آن چیست؟
دربارۀ محتوای رسانه و ارزشهای اخلاقی و فرهنگی مفروض آن، کارهای زیادی شده است. بیشتر این کارها، نقد رسانه و تأسف خوردن بر پیامهای منفی و ضداجتماعی - و حتی ضدّ دینی - آن است که گفته میشود وجهۀ غالبِ آن است.(2)در صورتی که بخش غالب گفتمان عمومی - رسانه - مرتّب دیدگاههای مخالف و خصومتآمیز داشته باشد، چشمانداز دین و ارزشهای دینی چه خواهد بود؟ ادّعا شده که رسانه، یک نیروی روانشناختیِ منفی است که مثل اعتیاد، کیفیّت حیاتِ فردی و اجتماعی را پایین میآورد.(3)همچنین گفتهاند که رسانه، ساختار جریان زندگی روزمره را تعیین میکند؛ چه زمانی بخوریم، بخوابیم، ارتباطِ اجتماعی برقرار کنیم و حتّی تولیدمثل کنیم.(4)این نقشها و کارکردهای روشن و بدیهی - که مورد علاقۀ دین سنتی است - مطمئناً برای رسانه، کارکردی جدّی خواهد بود که موقعیّت یا
1) برای خواندن مجموعۀ مؤثر متمرکز بر مورد فرهنگ جوانان، ن. ک. Hall و Jefferson (1976). همچنین ن. ک. Grossberg (1992). برای خواندن بحثی در ارتباط با دین ن. ک. Clark (2003)، صص. 23-3 و 224-36.
2) Medved (1992), Meyers (1989), and Postman (1986)
3) Kubey و Csikszentmihalyi (1990). برای خواندن بیانی جدیدتر ن. ک. Kubey و Csikszentmihalyi (2002).
4) Silverstone (1994), Moores (1993), and Couldry (2003).
زمینهای ایجاد میکند که دین باید جایگاه خود را در آن بیابد. دیدگاه دقیقتر، این است که رسانه به منزلۀ نوعی آیینۀ فرهنگ یا حتی نشستِ فرهنگی عمل میکند که از طریق آن، روابط مهمّی در فرهنگ، بحث، بیان و دربارۀ آنها گفتوگو میشود.(1)این دیدگاهِ اخیر، با بیشتر آنچه گفتم، تضادّ روشنی دارد. خوانندگانی که با تاریخِ ارتباط جمعی و نظریۀ رسانه آشنا هستند، متوجه خواهند شد که مجموعۀ موضوعات قبلی، با پارادایمهای به اصطلاح غالب سازگارند؛ آنهایی که بیانگر تأثیرات رسانه و رابطۀ آن با فرهنگ یا قرار گرفتن آن در فرهنگ هستند. ایدۀ عملکرد رسانه به منزلۀ یک نشست فرهنگی، دیدگاه جایگزین مهمّی در حوزۀ نظریۀ رسانه ارائه میکند. این دیدگاه، رسانه را به عنوان بخشی از فرهنگ و حتی تشکیلدهندۀ آن میبیند نه مجزّا از آن. چنین نقشی برای رسانه، چشماندازها و رویّههای دین را آشکارا تحت تأثیر قرار میدهد. رهبران، نهادها، مقیّدها، نمادها، ارزشها، اَعمال و ایدههای دینی، خود را در این گفتمان جاری دخیل خواهند دید.
همچنین، آثار فراوان و فزایندهای دربارۀ تفاوتهای نسلی در کارکردها، اهمیّت و استفاده از رسانه وجود دارد. بخش عمدۀ این آثار، بر کودکان و پیامدهای رفتاری و ارزشی رسانهها از جمله فیلم، تلویزیون، اینترنت و بازیهای ویدیویی، متمرکز بوده است.(2)آثار فراوانی نیز مسیر متفاوتی را دنبال کردهاند و در پی درک چگونگی کارکرد،
استفاده و ادغام رسانهها در حیات کودکان و به ویژه نوجوانان بودهاند.(1)آثار مهم اخیر به طور مستقیم به پرسشهای مربوط به دین پرداختهاند که از چنین مسیری ایجاد میشود؛ اگر رسانهها در اجتماعیشدن و فرهنگسازی کودکان چنین منبع مهمّی هستند، دین که به دنبال ورود مستقیم به این فرآیندهاست، چگونه باید واکنش نشان دهد؟ آثار مهم دربارۀ استفادۀ نوجوانان از رسانه، چیزی عمیقتر از این تأثیرات مستقیم را نشان داده است؛ اینکه رسانه، تعیینِ جهتگیری و بیانِ بخش بزرگی از فرهنگ نوجوانی را بر عهده دارد.(2)چشماندازهای دین چیست؟ چگونه خود را وفق میدهد یا باید خود را با چنین موقعیتی وفق دهد؟
ادّعا شده که رسانه، در کانون مناسکِ اجتماعی و فرهنگی حیاتِ معاصر است. بخشی از آن، تقریباً عرفی است و بدیهی انگاشته میشود. همۀ ما ایفای نقش رسانه در انتقال و بیان رویدادهای عمومی، بحرانها و تعارضات اجتماعی را میدانیم و تجربه میکنیم. با این حال، آثار دانشگاهیِ بنیادیتری تولیدشده که میگوید این فرآیندها، به شکل بنیادین با تار و پودِ زندگیِ عادیِ معاصر پیوند خورده است.(3)حتی گفته شده که در دورۀ پس از 11 سپتامبر، رسانهها در حاشیۀ آن حادثه نقشی داشتند که بهترین توصیف آن، دین مدنی جدید برای یادبود و
سوگواری است.(1)پیامدهای چنین موقعیتی برای دینِ سنتی و غیرمدنی، جالب توجه است. دین رسمی، به ویژه در آمریکا، همواره مجبور بوده بر تنوّع مدنی فائق آید. وقتی - چنانکه شواهد نشان میدهد - مناسک مدنی، مشارکت و توزیع وسیعتری از مناسک سنتی دارند، چه اتفاقی میافتد؟ لازم است اشاره کنیم که بیشتر محققان میگویند که چنین مناسکی، در توسعه و نگهداری انسجام اجتماعی و انتقال آرمانها و ارزشهای بنیادین، نقش اجتماعی مهمّی ایفا میکنند؛ ولی تفکیک آنها از دین - به ویژه در زمینهای دینی چون جامعۀ آمریکا - همچنان چالشی مهم برای درکِ در حال تکامل ما، از دین معاصر است.
همچنین مطالب زیادی دربارۀ رسانهها و جهانیسازی(2)گفته و نوشته شده است. ما در محیطی اجتماعی و اقتصادیای زندگی میکنیم که به شکلی فزاینده، جهانی شده است و رسانهها در این تغییرات، مستقیماً نقش دارند.(3)جهان، دستکم برای برخی بخشها و طبقات اجتماعی، کوچک شده و نوع دانش ما از جهان و دیگری(4)با دانشِ والدین یا اجدادمان متفاوت است. دین به جهاتی بنیادین، به دیدگاههایی دربارۀ جهان، تفاوت، انسجام و شرایطِ معنا و حقیقت - که در ادراکات ما از مکان، ریشه دارد - وابسته است. تحقیقات در عالَم دین، مدتی است که
1) Hoover و Russo (2002). Hoover و Russo همچنین میگویند این نقش در طول زمان تکامل یافته است، با ترور کندی آغاز شد ولی تدریجاً با بحرانهای بعدی توسعه یافت از جمله انفجار [فضاپیمای] چَلِنجِر، بمبگذاری اوکلاهماسیتی، تیراندازی در مدرسۀ کلمباین، خاکسپاری پرنسس دایانا و البته رویدادهای مربوط به 11 سپتامبر. همچنین ن. ک. فصل 8 این کتاب.
2) globalization
3) برای خواندن یک دیدگاه ظریف فرهنگی ن. ک. Appadurai (1991).
4) the other
تأثیرات جهانیسازی را به رسمیت شناخته،(1)ولی تمرکز پایدارتر بر نقش و پیامدهای رسانهها در این موضوعات لازم است.(2)محققان میدانند که مباحث مربوط به پُستمدرنیته و مدرنیتۀ متأخر، نقشی نیز برای رسانهها طرح کردهاند که برای دین، پیامدهایی در بر دارد. اصطلاحِ نظریۀ(نگرۀ) رسانه(3)میگوید که یکی از پیامدهای مهم رسانهها برای خودآگاهی اجتماعی، ریشه در تمایل آنها به آشکارسازی پیشزمینه و پسزمینۀ عملِ اجتماعی، مدنی، فرهنگی و سیاسی دارد. این مسأله، در ترکیب با سطوح فزایندۀ آموزش و دانش عمومی، شرایطی ایجاد کرده است که مردم نسبت به گذشته، واکنش و خودآگاهی بسیار بیشتری دربارۀ جریان عمومی امور و جایگاه خود در آن دارند.(4)اینکه آیا این مسأله، توانمندکننده است یا ناتوانکننده، موضوع برخی بحثهاست(5)ولی در هر صورت، آشکارا دامنۀ وسیعی از رفتارها، عملکردها و موقعیّتهای اجتماعی را مشروط میسازد. تا جایی که دین، در آگاهی فردی ریشه دارد - که به دلایل عامیانه و نیز آگاهانه تمایل داریم چنین بیندیشیم - این دانش و واکنش، به روشنی پیامدهایی دارند؛ چه تنها به تردیدهای فزاینده دربارۀ اقتدار نهادی
1) برای نمونه ن. ک. Eck (2001).
2) پیشرفت ویژه در حوزۀ انسانشناسی صورت گرفته است. برای نمونه ن. ک. Ginsburg et al. (2002).
3) این سنت، اندکی بر اساس افکار مارشال مکلوهان است، ولی اخیراً با آثاری چون Meyerwitz (1985) شناخته میشود.
4) Giddens (1991)
5) برای خواندن این دیدگاه که چنین دانشی در واقع ناتوانکننده و مسألهساز است ن. ک. Gergen (1991). گیدنز دیدگاهی متفاوت دارد که باید این را صرفاً از شرایط حیات معاصر تلقی کنیم.
منجر شود و زندگی مدرن را بیشتر به چالشی برای افراد تبدیل کند و چه فرآیندهای اجتماعی و ساختاری را به شدّت پیچیده سازد، این واکنشپذیریِ حاصل از رسانهها، موضوعی مهم برای درک ما از دین معاصر است. دیگر تأثیر ادعایی رسانهها در مدرنیتۀ متأخر،(1)نقش آنها در تخریب دعاوی زبانشناختی سنّتی دربارۀ حقیقت است. بنا به فرض، پُستمدرنیته تا حدّی در این مفهوم ریشه دارد که رابطۀ بین کلمات، نمادها، تصاویر و چیزهایی که آنها بیان میکنند، تخریب شده است. در عصری که تحت تسلّط رسانهها و شالودهشکنی و بازسازی شیطنتآمیز معانی سنّتی از سوی آنهاست، استحکام روابط بین نشانهها و چیزهایی که بیان میکنند - مدلولها - مورد تردید قرار میگیرد.(2)
بودریار نظریهپرداز فرانسوی، در بیانی مشهور ادعا میکند که امروز ما در سطح رویین زندگی، تعامل و ارتباط برقرار میکنیم که از تصاویرِ کالایی رسانهای نشأت میگیرد؛ سطحی که او تمثال(3)مینامد.(4)چه این دیدگاه تمامیّتی را بپذیریم که در پستمدرنیتهای زندگی میکنیم که صرفاً توسط سطوح و ظواهر تعریف میشود یا برخلاف آن بگوییم که
1) باید در توصیف دورۀ معاصر، مدرنیتۀ متأخر را بر پستمدرنیته ترجیح دهم. نه تنها تا اندازهای تردید دارم که عناصر ادعایی پستمدرنیته توانسته باشد به وسعت و عمق کافی در فرهنگ نفوذ کند تا به جایگاهی تمام یا دورانساز برسد، بلکه تردید نیز دارم که این عناصر (به ویژه ادعاها دربارۀ جایگاه نمادها و آرمانها) جایی خارج از قالبهای گفتمان دانشگاهی پستمدرن در تغییر دائم یافته شود. من، همچون گیدنز و دیگران، معتقدم در دورۀ مدرنیتۀ متأخری زندگی میکنیم که ابعاد بنیادین اجتماعی، مفهومی، و فرهنگی یک دوره را دارد.
2) Jameson (1992), Harvey (1989)
3) simulacrum
4) Baudrillard (1983)
صرفاً مشاهده میکنیم که چنین سطحیّت نشانهشناختی یا زبانشناختی در دوران ما معمول به نظر میرسد، پیامدهایی واضح برای دین وجود دارد. بسیاری از ادیان در دکترینها و اعتقاداتی ریشه دارند که رابطۀ بین نشانهها و مدلولها، بین استعارهها و معانی عینی و بین کلمات و ایدهها را دقیقاً مشخص میکند. اگر امروز این ادعاها به طور روزافزون تخریب میشوند، مسألهای مهم برای آن ادیان و به ویژه مشروعیّت و اقتدار آنهاست.
ادعای دیگر دربارۀ رسانهها، که تحت تأثیر گفتمانهای مدرنیتۀ متأخر و پستمدرنیته مطرح شده، مربوط به موضوعات جهانیسازی و مرتبط با توانایی رسانهها در مبهم کردن مرزهای میان فضاهای خصوصی و عمومی است. همانطور که جهانیسازی، تا حدّی با تعویضپذیری فزاینده میان امرِ محلی، ملّی و جهانی تعریف میشود و گرد هم آوردن این سه زمینه از ظرفیّتهای رسانههای مدرن است، رسانهها نیز حوزۀ خصوصی را عمومی میکنند و برعکس. فارغ از این بحث که آیا این امر، تمایزی ارزشمند در مدرنیتۀ متأخر است یا خیر، همچنان پیامدهای عدم بقای این تمایز برای دین قابل بررسی است، برای نمونه در آمریکا و بیشتر کشورهای اروپای غربی، اِجماعی که سازگاری با تفاوتهای دینی در گفتمان عمومی را از طریق ایجاد مجموعهارزشهای مشترک دینی موردِ قبول احاطه کرده باشد، آزادی عمل زیادی برای دین در حوزۀ خصوصی فراهم آورده است.(1)وقتی
1) برای خواندن بحث کامل ن. ک. Carter (2000). همچنین ن. ک. Neuhaus (1986).
تمایز بین این دو حوزه، دیگر به رسمیت شناخته نشود، آن سازگاری چه میشود؟ برای نمونه جَنگهای فرهنگی که در دو دهۀ گذشته در چشمانداز سیاسی آمریکا به راه افتاده را میتوان از نتایج محوشدن این مرز دانست که نمونۀ آن، مقاومت دینِ سابقاً خصوصی، برای خصوصی ماندن در بافت رسانههاست که در آن، مجموعهای از چشماندازهای خصوصی به شکل بیرحمانهای عمومی میشوند.(1)
البته همۀ اینها را میتوان در زمینهای وسیعتر قرار داد تا جایی که رسانهها را از شرایط ریشهای پستمدرنیته یا مدرنیتۀ متأخر بدانیم؛ بنابراین امروزه برای موقعیت تاریخی، دینها اهمیت بنیادین دارند؛ آنها تعیینکنندۀ شیوۀ تولید و به اشتراک گذاشتن دانش، شیوۀ برخورد با نمادها، ایدهها و ارزشها در زندگی خصوصی و دریافت ما از ماهیت مدرنیتۀ متأخر هستند. برای این امر، پروژهای بزرگ و پیچیده لازم است که این کتاب را میتوان بخشی از آن پروژه دید.
امروزه رسانهها به لحاظ اقتصادی تا جایی تکامل یافتهاند که به شکلی فزاینده، با سرمایههای جهانی ارتباط نزدیک دارند. شرکتهای رسانهای از بزرگترین و بانفوذترین شرکتهای موجود هستند. آنها نفوذ اقتصادی و فرهنگی عظیمی دارند که حاصلِ مجموعۀ فزایندهای از خدمات، شبکهها و ابزارهای رسانهای موجود است. تأثیر این امر در بافت زندگیهای زنده،(2)کالاییشدن روزافزونِ تجربه از طریق این رسانههاست. رسانهها خود کالا هستند و کالا تولید میکنند. نمادها و
ایدههایی که در سطح داخلی و جهانی توزیع میشوند، نمادها و ایدههای رسانهایِ کالاییشده هستند. فرهنگ به شکل روزافزون، فرهنگی مادی(1)میشود و رسانهها، هم تولیدکنندگان آن هستند و هم توسط آن، تولید میشوند. این بدان معناست که یکی از دلایل اهمیّت عصر رسانهها برای دین، در ماهیت آن فرهنگ رسانهای است. امروزه رسانهها، گنجینۀ نمادها، ارزشها و ایدههایی را تشکیل میدهند که معنا به شکل محلی و جهانی، از آنها ساخته میشود. این موضوعات، به شکل عقیدتی توسط رسانهها تولید نمیشود - چنان که برخی ادعا میکنند - بلکه بیشتر از فرهنگهایی نشأت میگیرد که رسانههای گوناگون در آن قرار دارند. تا حدّی میتوان گفت که رسانهها، توسط فرهنگ تولید میشوند. رسانهها نمادها، ارزشها و ایدههای فرهنگهای خود را مبادله میکنند. این واقعیت که آنها رسانهای میشوند، قطعاً بدان معناست که به شکلِ بنیادین تغییر میکنند؛ ولی ادغام رسانهها در فرهنگ و از طریق فرهنگ را نمیتوان نادیده انگاشت.
رسانهها را میتوان منبع نمادهای جذاب و چشمگیر دانست. گنجینۀ نمادهایی که آنها فراهم میکنند، از برخی جهات مواد خامی هستند که از طریق آنها، ایدهها و ارزشها در حیات معاصر مبادله میشود. هر چند شاید رسانهها منشأ آن نمادها نباشند، ولی رسانهها هستند که به بازتولید و انتشار آنها تحت شرایطی که توسط مناسبات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی تعریف میشود، میپردازند؛ پس این نمادهایِ
1) material culture
کالایی و رسانهای، ظرفیّت یا سرعت مشخصی دارند که از منشأ آنها در عرصۀ رسانهها ناشی میشود. این نمادهای رسانهای، چون در بافت زندگیهای زنده تجربه میشوند، اهمیت عینی مشخص و جایگاه معیّنی دارند. آنها به شیوههای خاصی استفاده میشوند.
برای پروژهای که به چشماندازهای دین در چنین عصری توجه دارد، ماهیّت این مجموعه نمادها و این پرسش که چه کسی و چگونه آنها را استفاده میکند، اهمیّت کلیدی مییابد. همچنین قابل بررسی است که این نمادهای رسانهای، تا چه حد میتواند برای اَعمال دینی معاصر به کار رود. این موضوع را در فصلهای بعدی مفصلتر بحث خواهم کرد. این حرف تقریباً عادی شده که چیزها، به این دلیل در رسانهها هستند که در سطحی بنیادین کار میکنند. رسانههای تجاری، کالایی وابسته به یافتن محتوا و شیوههای بیانی هستند که جالب، جذّاب و گیرا باشد. رسانهها همچنین گرایشی فزاینده به بررسی طیفی از موقعیّتهای حسی دارند. فیلم و تلویزیون، بیشتر رسانههای تصویری(1)خوانده میشوند و بررسیهای زیادی دربارۀ میزان نقشآفرینی آنها در خلق یا تغییر فرهنگ تصویری یا سواد بصری فزایندۀ مخاطبان صورت گرفته است.(2)ظهور رسانههای دیجیتال (اینترنت، وِب و فنآوریهای دیجیتال
1) visual
2) مکلوهان البته گفت که هر چند فیلم و تلویزیون هر دو دیداری هستند، از این جهت نیز تفاوت دارند که یکی جذاب (با حال) تر از دیگری است. برای دیدن بحثی روانشناختی دربارۀ دیداری بودن ن. ک. Messaris (1994). همچنین ن. ک. Sturken و Cartwright (2001)، صص. 69-45. برای خواندن بحثی دربارۀ مسائل دیداری بودن در ارتباط با دین معاصر آمریکایی ن. ک. Morgan و Promey (2001) و Morgan (1998).
شخصی) گسترۀ تجارب تصویری و صوتی را توسعه بخشیده است. آزمایشها زیادی دربارۀ ترکیب رسانههای دیجیتال با حواس لامسه و بویایی انجام شده و هر چند بسیاری از آنها هنوز محقق نشده، ولی اکنون بازیهای ویدیویی، تجارب رسانهای دیجیتال لامسهای و حرکتی را به کار بردهاند.
اگر تعریف رسانه را اندکی گسترش دهیم تا چاپ و نشر، صنایع خدماتی، گردشگری، بازاریابی و تفریح و سرگرمی را نیز در بر گیرد، حتی شواهد بیشتری از ماهیّت چندحسّی ارتباطات مدرن را خواهیم دید. اکنون بیشتر برایمان عادی است که به مکانها و نزد مردمانی سفر کنیم و عجایب آنها را تجربه کنیم که پیش از این تنها در رسانهها دیده بودیم. صنایع رسانهای به شکلی روزافزون، با این بخشها ادغام میشوند و انتشارات چاپی و الکترونیک را با چیزهایی چون جنبشهای دوازده گام(1)و خودیاری(2)متصل میکنند که اکنون از طریق آنها، گسترۀ وسیعی از فرهنگ مادی - هم اشیا و هم تجارب مربوط به حواس - میتواند حفظ شود. رسانههایی که مصرف میکنیم همچنان - به طور روزافزون - به سمت افزایش جذابیّت در طیفی از حوزههای لمسی، حرکتی و جسمانی گرایش خواهند داشت. این بدان معناست که مواد رسانهای، همزمان در قالبهای خودشان به عنوان متون و اشیا جذابنّد و به طور روزافزون، برای موضوعاتی فرهنگی دربارۀ نمادها،
ارزشها، بدن، تجربه و طیفی از روشهای دیگر تجربه نیز مهم هستند. ارتباط آنها با دین، روشن و جالب است.
هدف این کتاب، بررسی هیچ یک از موضوعات گفته شده - یا هیچ ترکیبی از آنها - به خودی خود نیست. نمیگوییم که پیامدهای رسانهها برای دین به یکی از این حوزهها محدود است. در مقابل، میخواهم پیش از طرح چنین پرسشهایی، به اهمیت رسانهها برای دین، در بافت دریافت یا مصرفِ رسانه بپردازم. به جای پرسش اهمیت عصر رسانهها برای دین چیست؟، این پرسش طرح میشود که این اهمیت در کجا باید یافته شود؟ تفاوتی ظریف ولی عمیق بین این دو هست. از جهتی، پرسش کجا، پرسشی انسانشناسی(1)است که پدیدهای را در فرهنگ مشاهده میکند و شروع به تبیین یا تفسیر آن میکند. اینجا دربارۀ من، میتوان دید که رسانهها وجود دارند و همه جا حاضرند. آنها محتوای نمادین و فرهنگی مبادله میکنند که برای چیزی که زمانی دین میدانستیم اهمیت دارد و اینکه نهادهای دینی و کسانی که متولی فرهنگ دینی هستند، نگران این وضعیت هستند. پرسش چه خود را طرح میکند و اکنون وقت پرسیدنِ کجا؟ است که در آن پرسش جالب برای چه کسی؟ نیز قرار دارد. البته چنین رویکردی به لحاظ پارادایمی، از بیشترِ آنچه پیشتر در مسیر تحقیقات دربارۀ دین و رسانهها انجام شده، متمایز است. به نظر میرسد که عمدۀ
1) به یکی از معلمان خود، ری بردویسل، مدیونم زیرا به کلۀ ما فرو کرد که پرسش اول نباید این باشد که چه اتفاقی دارد میافتد؟ بلکه باید این باشد که کجا این اتفاق دارد میافتد؟
کار، به ویژه در رشتههای ارتباطات جمعی و مطالعات رسانهای، دربارۀ پرسشهای ایدئولوژی و تأثیر رسانهها و دین بر یکدیگر است. جُرج گربنر(1)که تلویزیون را دین جدیدِ دولتی خواند، پرسش را در قدرت اجتماعی و ایدئولوژیک میدید؛ جایی که زمانی دین، نقشی عمده در شکلدهی و اجرای ایدهها و ارزشهای اجتماعی و انتقال ایدههای بنیادینِ فرهنگ داشت. رسانهها را اکنون میتوان در آن نقش دید.(2)
میتوان گفت که پرسش از قدرت ایدئولوژیک یا نهایی، زیربنای نقدهایی چون مسیح و رسانههای کلاسیک اثر مالکوم ماگریج(3)را تشکیل میدهد. این تفکر که رسانهها و دین در وضعیّت تعارض ایدئولوژیک به سر میبرند، به طور ضمنی در آثار جدیدترِ همان سبک وجود دارد که میتوان موارد زیر را مثال زد: همۀ فرزندان خدا و کفشهای جیرِ آبی اثر کن میرز،(4)رقص در تاریکی اثر کوینتین شولتز و همکارانش،(5)کار جدیدتر شولتز به نام راه و رسم قلبِ دارای تکنولوژی بالا،(6)زندگی در عیش، مردن در خوشی اثر نیل پستمن،(7)تلویزیون و دین اثر ویلیام فور(8)و کارهای کمتر دانشگاهی ولی قابل توجهی چون هالیوود در برابر آمریکا اثر مایکل مدوِد(9)و کتاب فضایل اثر ویلیام بِنِت.(10)
تمام اینها در این ایده اشتراک دارند که به طور استقرایی میدانیم که دین چیست و پرسشهای بنیادین تضادّ میان آرمانِ دین و واقعیتِ اَشکال مختلف، رسانههای معاصر را احاطه کرده است. همچنین بیشتر آنها تأسف میخورند که ظاهراً رسانهها در حال برندهشدن هستند. گربنر در مسیر پژوهشی متمرکزتری نیز درگیر بود، مسیری که به تأثیرات رسانهها بر دین و برعکس میپردازد و در پارادایم مسلّطِ تأثیرات، در تحقیقات مربوط به رسانههای جمعی آمریکا ریشه دارد. ظهور تلهونجلیسم در دهۀ 1970، مباحث و پژوهشهای زیادی را موجب شد. پروژۀ شاخصهای فرهنگی گربنر در دانشگاه پنسیلوانیا با همکاری محققان سازمان گالوپ و رابرت وُتناو،(1)جامعهشناس برجستۀ دین، در پی مطالعۀ دقیق این پدیده بود.(2)دیگر آثار مهمِ تأثیرمحور، شامل مجموعهای از مطالعات توسط جودیت بودِنباوم(3)بر روی روزنامهنگاری دین و روزنامهنگارانی که دین را پوشش میدهند(4)و دیگر مطالعات مربوط به دین و مطبوعات است.(5)
سومین مکتب فکری مهمِّ مربوط به دین و رسانه، در بطن تحقیقات رسانهای ظهور یافت که در قالب کارکردهای دینی یا شبهدینیِ آیینهای هویّت و انسجام اجتماعی، به رسانهها مینگرد. مهمترینِ آنها،
پروژۀ بسیار پرنفوذ دانیل دیان و الیهو کتز است که تحت عنوان رویدادهای رسانهای؛ پخش زندۀ تاریخ به چاپ رسید.(1)ارتباطات آیینی از اریک رُزِنباهلر،(2)مروری جامعتر بر ادبیات انسجام و آیینها بر اساس چهارچوبی دورکهیمی است. همچنین از حوزۀ ارتباطات جمعی و مطالعات رسانهای، خون قربانی و ملّت اثر کارولین ماروین(3)و مرور انتقادی این ادبیات توسط نیک کولدری در آیینهای رسانهای(4)قابل ذکر است. مفهوم ضمنی در این آثار و دیگر آثار که در کار امیل دورکهیم، نظریهپرداز اجتماعی، اهمیت بنیادین دارد، این ایده است که دین برای حفظ شکل و حالت جامعه، لازم است. همچنین، دورکهیم میگوید که جامعه و دین، بر گِرد پرسشهای هویّت و انسجام اجتماعی، به هم میرسند یا از هم دور میشوند و آیینهای اجتماعی، زمینهای است که این موضوعات در آن آشکار میشوند.(5)
چهارمین حوزۀ پژوهش و نظریهپردازی در تحقیقات رسانهایِ مرتبط با دین، در مقالهای کلاسیک به نام رویکردی فرهنگی به ارتباطات از جیمز کری(6)ریشه دارد. کری در این مقاله میان درکِ انتقالی و آیینی از ارتباط، تمایز قائل میشود. او میگوید که مدل انتقال، بیش از حد محققان رسانه را از شیوههای عمیق و ظریفترِ ادغام ارتباطات در بافت
زندگی روزمره، غافل ساخته است. کری، با کاربرد تقریباً استعاریِ اصطلاح آیینی،(1)دیدگاهی آیینی نسبت به ارتباط را خواستار شد که آن را به شیوۀ فرهنگمحور و ارگانیکتر درک کند. بسیاری از نوشتههای کری، به عنوان پلی مهم میان تحقیقات رسانهای فرهنگمحور نوظهور در آمریکا و یک سنّت دانشگاهی قدیمیتر - و از جهاتی اساسیتر - در اروپا به ویژه انگلستان تلقی میگردد. این رویکردِ اصطلاحاً مطالعات فرهنگی، نسبت به تحقیقات رسانهای به شیوههای گوناگون در دو سوی اقیانوس اطلس - آمریکا و اروپا - تجلّی یافته است، ولی به صورت نوعی، میتوان آن را با جهتگیریهای روششناختی و نظریِ مشخصی در هر دو موقعیت، تشخیص داد. به لحاظ نظری، مطالعات فرهنگی در توجه به فرهنگ به عنوان یک زمینه و بافت زیسته، ریشه داشته و بیشتر به پیامدهای مادّی و اساسیِ این بافت پرداخته است. این امر از آن جهت اهمیت دارد که مطالعات فرهنگی را در برابر رویکردهایی قرار میدهد که فرهنگ را بیشتر در قالب تولیدات آن دیدهاند و طبقهبندیهای هنجاری برای آن تولیدات به کار بردهاند، برای نمونه هنوز اندیشیدن به فرهنگ سطحِ بالا(2)(هنرهای ممتاز مانند نقاشی، مجسمهسازی، تئاترِ جدی، موسیقی کلاسیک و حتی برخی فیلمها) در تقابل با فرهنگ سطح پایین یا عامّهپسند (تلویزیون، موسیقی عامهپسند، رمانهای پیشپاافتاده و غیره) رایج است.
مطالعات فرهنگی، چهارچوب بحث را تغییر میدهد. پرسش کجا که پیشتر طرح کردم را میپرسد و فرهنگ را به صورت انسانشناختی، به طوری که عمل و تجربه شده، میبیند. این امر، در ارتباط با آثار نوظهور دربارۀ رسانهها در حوزۀ انسانشناسی،(1)نقشی بسیار متفاوت برای رسانهها را ممکن میسازد؛ البته منظور، دیدن آن به صورت ادغامشده در زندگی است نه تأثیر بالقوۀ آن بر زندگی.(2)هنوز میتوان نقشی ایدئولوژیک برای رسانهها در چنین چهارچوب فرهنگیای تئوریزه کرد و این بحث، در درون تحقیقات فرهنگمحور، حل و فصل نشده است. برخی پژوهشگران بر استقلالِ مخاطبان رسانه تأکید میکنند و بر شیوههای معناسازی آنان از متون و تجارب رسانهای تمرکز دارند. محققان دیگر بر صورتبندیهای ایدئولوژیکِ درون آن متون و تجارب تمرکز دارند و به شیوههای تأیید یا مخالفت با این صورتبندیها توسط مخاطبان میپردازند.(3)به لحاظ روششناختی، چرخش فرهنگگرایانه در مطالعات رسانهای، تحقیقات را در جهات انسانشناختیتر نیز برده است.(4)در حالی که - به اصطلاح - پارادایم مسلّط در علوم اجتماعی و
1) به عنوان نمونهای برجسته و پرنفوذ ن. ک. Bird (2003). همچنین ن. ک. Ginsburg et al. (2002).
2) برای مرور دقیق نظریۀ مطالعات فرهنگی ن. ک. Turner (1990). نمیخواهم یکی از ابعاد بسیار مهم بخش اعظم مطالعات فرهنگی را نادیده بگیرم: ریشههای تاریخی - مادیگرایانه آن. هر چند رویکرد انسانشناختی که در این کتاب دنبال خواهم کرد بر عمل و عاملیت مخاطبان در تعیین معانی و نتایج متمرکز است، مسئلۀ جبر هنوز حل نشده و همچنان پرسش مهمی برای مطالعات فرهنگی است (ن. ک. یادداشت بعدی).
3) ن. ک. بحثی که در Garnham (1995) و Grossberg (1995) به چاپ رسید.
4) لیلا ابولقود این چرخش را از دیدگاهی انسانشناختی ارزیابی کرده است در مقالهای که بر برخی تلاشهای اولیۀ پژوهشگران رسانه متمرکز بود که وی آنها را زیاده از حد نظری و نه به حد کافی انسانشناختی یافت. .Abu-Lughod (1997)
رسانهای، ریشه در پوزیتیویسم و روشهای ترجیحی استنتاج، سنجش و تجربهگرایی کمّی دارد، تحقیقات فرهنگگرایانۀ رسانهای به سمت روشهای کیفی و توصیفی چرخیده است. محققان فرهنگگرا تمایل دارند روشهای تفسیری، مشاهدهای، مردمنگارانه و انسانگرایانهتری به کار ببرند.(1)
مطالعات موردی و گروههای تمرکز، رایجتر از پیمایش با نمونههای قابل تعمیم هستند. این روشهای کیفی، به دلایلی - به ویژه برای تحقیقی که در اینجا بر عهده داریم - مناسبتر هستند. اول اینکه آنها، رابطهای عِلّی بین رسانه به عنوان ابزار و تأثیرات در مخاطبان فرض نمیکنند و به مخاطب اجازه میدهند که با قالبهای خودش دربارۀ رابطهاش با رسانه سخن گوید. همچنین آنها آن روشهای مطالعاتی وقتی - چنانکه در بالا گفتم - دلایلی وجود دارد که روابط احتمالاً از دو طرف جریان دارد، مطالعۀ پدیدههایی چون دین را میسر میکنند.
دوم، محققانِ فرهنگگرا، نوعاً به پرسشها و موضوعاتی علاقه دارند که پیچیدهتر و مفصّلتر از آن است که بتوان به سادگی آنها را در یک ابزار پیمایشی عملیاتی کرد. چنانکه دیدهایم، دین مسلماً چنین پرسشهایی برمیانگیزد و رابطۀ آن با زندگی اجتماعی، میتواند در چندین سطح باشد و عمل کند. دشوار است که بتوان از ابتدا گفت که رسانهها در کدام یک از آن سطوح میتوانند باشند.
1) برای مطالعۀ بحثی جامع ن. ک. Moores (1993) و Bird (2003).
سوم، چنین روشهایی امکان تفسیر الگوهای عمل و تعامل، که تکرارشونده و متوالی هستند، را فراهم میکند. این موضوع آنگاه اهمیت مییابد که آیین و مناسک را مسألهای مهم و قابل بررسی بدانیم.
چهارم، آنها به پژوهشگر اجازه میدهند که الگوهای غیرمنتظره را هم در متون رسانهای و هم در عملکرد مخاطب، تشخیص دهد؛ چون چیزهای زیادی هست که در مرحلۀ کنونی تحقیقاتمان نمیدانیم، این باز بودن، یک ضرورت است.
پنجم، آنها اجازۀ بررسیِ زمینۀ اجتماعی، فرهنگی، تاریخی و پرداختن به آنها در قالب سهمشان در پیامدهای مصرف رسانه را میدهند، مسألهای که میتوانیم فرض کنیم تفاوتهای مهمی ایجاد میکند. در نهایت، این روشها امکان واکاوی پیامدهایی چون معنا و هویت را فراهم میکنند که خود موضوعاتی بسیار پیچیده هستند، چنانکه در فصول بعدی کتاب خواهیم دید.
اهمیت این چرخش فرهنگگرایانه در این کتاب - مسائل رسانه و دین - تا حدّی فراتر از استفادۀ استعاری کری، از اصطلاحی کلاسیک در دین - آیین و مناسک - برای بیان جهتگیری جدید خود است. وی در موضوع دین، کمک بسیار کوچکی ارائه میکند. در مقابل، سهم فرهنگگرایی در درک ما از رسانهها و دین، در توانایی آن برای پرداختن به مسألهای پیچیده، متنوع، پراکنده و متغیّر چون دینِ معاصر ریشه دارد. به سادگی نمیتوانیم تعریفی هنجاری برای دینِ معاصر به کار بریم. یک محقق برجستۀ دین گفته است که این حوزه را باید
همواره حوزۀ مطالعۀ ادیان نامید.(1)دیگر ناظران دینِ معاصر، اشاره دارند که خودِ برچسبِ دین در توصیفِ وضعیّت معاصر، به شکلی فزاینده مسألهساز است. مطالعات رسانهای فرهنگگرا، بیش از آثار گذشته اجازه میدهد که هم دین و هم رسانه نزدیکتر به قالبهای خودشان بررسی و مطالعه شوند. فرهنگگرایی در مطالعات رسانهای، روندی افزایشی به سوی مطالعۀ مستمر و جدیترِ دین و رسانه ایجاد کرده است و این کتاب، بخشی از آن روند است. با این حال، اشتباه خواهد بود که این جنبش را تنها به رشتههای ارتباطات و مطالعات رسانهای نسبت دهیم. رشتههای دیگر به ویژه مطالعات دینی، تاریخ، تاریخ هنر، فولکلور و انسانشناسی، هر یک در حالِ آغاز به مشارکت در گفتوگویی غنی - و لزوماً - میانرشتهای دربارۀ دین و رسانه هستند.(2)
این گفتوگو از طریق کارهایی که محقّقان میکنند، تشویق و پرورانده شده است: کنفرانس، چاپ و نشر، سمینار، تحقیق و تدریس. مجموعهای از کنفرانسهای تخصصی دربارۀ رسانه، دین و فرهنگ با رویدادی در آپسالای سوئد در 1993 پایهگذاری شد و با جلساتی در بولدرِ کلرادو در آمریکا در 1996، ادینبورگ اسکاتلند در 1999، لوییزویل کنتاکی در آمریکا در 2004 و دوباره در سوئد در 2006 دنبال شد. جلسات آینده در 2008 در برزیل و در 2010 در هلند خواهد بود.(3)
انجمنهای پژوهشی و حرفهای نیز با میزگردهای منظم و بحثهای دیگر در کنفرانسهایی که از رشتههای مطالعات دینی و مطالعات رسانهای تا حدی دورافتادهتر هستند، مشارکت داشتهاند، از جمله جامعۀ مطالعۀ علمی دین، آکادمی آمریکایی دین، انجمن بینالمللی تحقیق در ارتباطات و رسانهها، انجمن آموزش روزنامهنگاری و ارتباط جمعی، انجمن بینالمللی ارتباطات، انجمن ملی ارتباطات.
همچنین قابل توجه است که در حوزۀ خاصِ تحقیق دربارۀ دین و رسانه، منشأ بیشتر پیشرفتها، پژوهشگران جوانتر بودهاند. آثار مهم این رشته از جمله تفتیده و پرهیزکار اثر دیان وینستن،(1)از فرشتهها تا بیگانهها اثر لین شافیلد کلارک،(2)شیطان و منجی اثر میشله روزنتال،(3)رستگار کردن پیچ تنظیم: رادیو، دین و فرهنگ عامهپسند در آمریکا اثر تونا هانگن،(4)مؤمنان اثر جان شمالزباور،(5)ساختن ریشۀ دینی آمریکا اثر شان مککلود،(6)صحبتِ تصویری اثر جولیون میچل،(7)به لرزه انداختن جهان برای عیسی اثر هیتر هندرشات(8)و کتابِ نمادهای پروتستانتیسم آمریکایی که توسط دیوید مورگان(9)اصلاح شده، همه در ابتدای کارِ نویسندگانشان ظهور یافته و بیشتر با کارِ دورۀ دکترای آنان ارتباط
نزدیک داشته است.(1)همۀ توجهات اخیر به روابطِ میان رسانهها و دین را نمیتوان تنها به تحقیقات نسبت داد. رویدادهایی موجب شده که این پرسشها به مرکز گفتمان نزدیک و نزدیکتر شوند. در اواسط قرن گذشته به نظر میرسید که توافقی ساده بر سر پرسشها مربوط به دین - و به طور گستردهتر، چهرۀ عمومی آن در قلمرو رسانهها - حاصل شده است.
در اثری کلاسیک از ویل هربرگ(2)این وضعیت در شرایط آمریکای شمالی به عنوان موقعیّتی توصیف شد که دین در قالب سنتهای مسلّط مسیحیت و یهودیت، تنها در حدِّ عنصری از فرهنگ عمومی حاضر بود که چندان آشکار و مناقشهآمیز هم نبود. این چهرۀ عمومیِ دین - بازنمایی آن در نهادهایش - شاخصی بود که توسط آن، دین شناخته میشد و زمانی که نفوذ این نهادها رو به افول رفت، به آسانی میشد تصور کرد که پیشبینیهای برخی نسخههای کلاسیکِ نظریۀ سکولاریزاسیون، در حال تحقّق است. در همین دورۀ زمانی، سکولاریزاسیون آشکارا به صورت عمیقتری در اروپا در جریان بود.
اکنون این وضعیت به شکلی کاملاً عمومی تغییر یافته است. با انقلاب اسلامی سال 1979 ایران، تحوّلی اساسی ایجاد شد. این رویداد برخی فرضیات آزمونشده و ثابتشده در حوزههای سیاسی، اجتماعی،
فرهنگی و رسانهای را متزلزل کرد. در گذشته به آسانی میشد نظریۀ مشخص مدرنیته، توسعه و سکولاریزاسیون(1)را مسلّم انگاشت که سِیر بیوقفهای برای پیشرفت در نظر میگرفت و در آن، جنبشهای مذهبی و ایدئولوژیهای دینمحور، کماهمیت و کماهمیتتر میشدند، ولی انقلاب ایران نشان داد که دینِ احیاشده(2)واقعاً میتواند به نیرویی در مدرنیته تبدیل شود.(3)
به نظر میرسد از سال 1979 به بعد، جنبشهای اجتماعی و سیاسیِ مذهبی، آشکار و آشکارتر شدهاند. احزاب سیاسی با محوریت دینِ احیاشده، توجه فزایندهای به خود جلب کردهاند. حتی در دنیای صنعتی نیز دین، آشکارتر شده است. گروههای محافظهکارِ مسیحی به مشخصۀ مهمّی از سیاست آمریکا در طول دو دهۀ گذشته تبدیل شدهاند. در فصل 9 بحث خواهیم کرد که این جریان در انتخابات عمومی آمریکا در نوامبر 2004 به اوج خود رسید. مجموعهای از رسواییها، کلیسای کاتولیک را، هم در آمریکای شمالی و هم در اروپا، به لرزه انداخته است. مشاجرات عمومی دربارۀ اصولِ کلیسای انگلیکان بر سر اِعطای سمت کلیسایی به همجنسبازان در گرفته است. مسألۀ دین، در مباحثِ مربوط به قانون اساسی اروپا مطرح شده و اصطلاح Japanese
1) برای مشاهدۀ بیانیۀ کلاسیک ن. ک. Lerner (1964). در یکی از فصلها لرنر، جهانبینی یکی از بزرگان سنتی - قبیلهای را توصیف میکند و با ظرافت این واقعیت را منتقل میکند که چنین افرادی به زودی خود را گرفتار جریان بیامان مدرنیته خواهند یافت، چیزی که برای فهم و تبیین آن تقلا خواهند کرد. پیام ضمنی: چنین جهانبینیهایی به زودی به تاریخ خواهند پیوست چنانکه مدرنیته این ایدهها و ارزشهای (دینمحور) را نادیده گرفت. جالب اینکه آن متن مربوط به ایران بود.
2) resurgent
3) برای مشاهدۀ بحثی جامعتر دربارۀ ظهور دین در گفتمان مطبوعاتی ن. ک. Hoover (1998).
Doomsday Cult تقریباً به یک کلیشه تبدیل شده است. در آشکارترین و گریزناپذیرترین مورد، حملات گروههای تروریست اسلامگرا در گوشه و کنار جهان از جمله حملات 11 سپتامبر 2001 - که با جزییات در فصل نهم بررسی خواهیم کرد - دین را در اولویّتهای سیاسی و خبری قرار داده است. این رویدادهای خبری، با تحوّلاتی در فرهنگ عامه همراه بوده است. دین و معنویت، آشکارتر از همیشه در کتاب، فیلم، تلویزیون و موسیقیِ عامهپسند دیده میشوند. شخصیتهای رسانهای به شکلی علنی با ایدههای گوناگون دینی و معنوی شناخته شدهاند. (1)به نظر میرسد دین، به طور روزافزون در دستور کار فرهنگ عمومی قرار گرفته است؛ هر چند در بیشتر موارد، انواع و اَشکالی دارد که فراتر از این برچسب به نظر میرسند. این موضوع را به طور جزییتر در فصول بعدی مورد بررسی قرار خواهیم داد.
برای این که هدف کتاب بهتر درک شود، باید کمی به چالشهای مطالعۀ مشترکات رسانه و دین در چنین زمینۀ تاریخی، اجتماعی و دانشگاهی بپردازیم. دین و نهادهای رسانه، پدیده هایی مفصّل و پویا
1) 5. چنان که در بحث بخش مقدمه روشن است، این امر لزوماً پدیدۀ جدیدی نیست. با این حال، به نظر میرسد که رایج و رایجتر میشود. برای نمونه در آمریکا حرفهای زیادی دربارۀ ورود بازیگران برجسته چون جان تراولتا و تام کروز به کلیسای Scientology گفته شده است. در سال 2003 مطبوعات به این خبر توجه زیادی نشان دادند که مل گیبسن بازیگر استرالیایی همراه با پدرش در ایجاد یک جنبش محافظهکار کاتولیک مشارکت دارد. در این میان، روزنامههای انگلستان در تابستان همان سال گزارش دادند که مدونا (خواننده)، شوهرش و تعدادی از دیگر چهرههای مشهور آمریکایی و انگلیسی در تأسیس مرکزی در لندن مشارکت دارند که وقف آموزههای Kabbalah (مجموعه معارف عرفانی یهود. مترجم.) است (آبزرور، یکشنبه، 23 مه 2003، ص. 3).
هستند. آن ها طوری که - شاید - ما بخواهیم ثابت نمیمانند تا تحلیلشان کنیم. هر دو، سیستمهایی پیچیده با مجموعهای از ویژگیهای ساختاری، تاریخی و فرهنگی هستند که به تعریف و نوعشناسی آن ها یاری میرساند.
بحث من این است که پژوهشهای مربوط به دریافت مخاطب (1)در درون سنت فرهنگگرا، برای پیشبرد درک ما در این مقطع زمانی بسیار نویدبخش است. این بحث را در این جا بر دو مبنا استوار میکنم. اول، چنان که گفتهام، برای پرسشهای خاصِ مربوط به رابطۀ بین دین و رسانه، آن جهتگیریِ کیفیتری مناسب است که به رویّههای مصرف رسانه در درونِ بافت زندگی روزمره میپردازد. در فصلهای بعدی، که به طور خاص به این مسایل اختصاص دارد، در این زمینه توضیحات بیشتری خواهیم داد.
دلیل قاطعِ دوم برای نگاه فرهنگگرایانه به بافتِ رسانه و دین در زندگی روزمره، در پسِ چیزی است که آن را محدودیت برای سه پارادایم دیگری میدانم که پیشتر طرح کردم. (2)در سطحی بنیادین، اگر قرار باشد چیزی را دربارۀ پیامدهای ایدئولوژیک یا عملی یا آیینی رسانهها برای دین - یا برعکس - بفهمیم، اول نباید به این امر بپردازیم که چگونه این روابط در زندگی افراد تجربه میشوند، مصرف میشوند، بیان میشوند یا مورد مذاکره قرار میگیرند. برای نمونه اگر هم چون
بسیاری از ناظران، نگران ارزشهایی هستیم که در برنامههای سرگرمکنندۀ تلویزیون به خانوادهها منتقل میشوند - مسألهای که انباشته از سوابق و پیامدهای دینی است - بررسی این که چگونه و تحت چه شرایطی چنین پیامهایی توسط خانوادهها دیده و مصرف میشوند، مفید نخواهد بود.
اگر بخواهیم استدلال کنیم که برخوردِ مطبوعات با موضوعات دینی، احتمالاً تعیینکنندۀ شیوة درک دین در زندگی معاصر است، چرا نباید از درکِ چگونگی تفکر خوانندگان و مخاطبان دربارۀ دین، زمانی که اخبار را مصرف میکنند، آغاز کنیم؟ اگر، چنانکه بدیهی به نظر میرسد، رسانهها در کانون مناسک مهمّ عمومی هستند و انسجام اجتماعی را هدف قرار میدهند، چرا نباید به حدودِ مشارکت مخاطبان در این مناسک و شیوههایی که آن ها را به لحاظ دینی معنادار مییابند، علاقهمند باشیم؟
همچنین پرسشهای مستقیمتر، چند موضوع در هر طرفِ دریافت و مصرف رسانهها وجود دارد. چگونه افراد، خانوادهها، مخاطبان و خوانندگان به شیوههای گوناگونِ مصرف رسانهها شرطی میشوند؟ تحت چه شرایط و برای چه اهداف ضمنی و آشکاری از رسانهها استفاده میکنند؟ از جهت دیگر، با رسانههایی که مصرف میکنند، چه میکنند؟ رویّههای رسانهای آن ها چگونه در روابط اجتماعیشان - هم در موقعیّتهای خانگی و هم فراتر از آن - جای گرفته است؟ در هر یک از این حوزهها، توانایی اثباتِ ظرفیت رویّههای رسانهای برای پیوند با زندگی بینندگان و مخاطبان، مهم به نظر میرسد. پاسخ به این
پرسشها به بهترین شیوه، با رفتن به محل زندگی افراد و مرورِ بافت فرهنگیای که در آن زندگی میکنند، میسّر میشود؛ درک این که چگونه عناصر گوناگون این بافت مانند رسانهها، نمادها، روابط اجتماعی، هویتها، معانی و غیره با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند. این موضوع، به روشنی بزرگ و پیچیده است، ولی میخواهم از شیوۀ متمرکزتر انجام آن نیز دفاع کنم؛ شیوهای که در پروژههای جاریِ زندگی ریشه دارد. وقتی برویم و نگاه کنیم، انتظار برخورد با آن ها را داریم. رویکرد خاصی که در این جا در پیش می گیرم، تأمل و درکِ تلاشهای مردم برای ساختن روایتهایی معنادار و منسجم از خودشان، به عنوان مشارکتکنندگان فعال در محیط اجتماعی و فرهنگیشان است و میزانی که رسانه و دین، به شکل فردی و در تعامل با هم، منبع این روایتسازی هستند. در نتیجه، چشماندازی نظری و روششناختی برای مطالعه و تفسیر این روابطِ پیچیده فراهم میشود. همچنین، به دیدگاهها و شیوههای خاصِ دیدن و انجام دادن، که در زندگی روزمره وجود دارند، نزدیکتر میشویم. چنین فرض میشود که در سطحی خاص، میتوانیم از صحبت کردن با مردم، چیزهای زیادی بیاموزیم. همزمان، راهی برای فهمِ این صحبت در رابطه با ایدههای مربوط به معنا، ارزش و عمل فراهم میشود.
هیچ رویکرد یا روش واحدی نمیتواند به همۀ پرسشها پاسخ دهد و چنانکه در طول کار خواهیم دید، پرسشهای زیادی باقی میماند. با این حال، چیزهای زیادی هم هست که میتوانیم از این طریق بفهمیم. بنابراین، هدف اصلی کتاب، شرح، بازگویی و تفسیر این روایتها از خود،
خانواده - به مفهوم وسیع کلمه - و روابط اجتماعی و تلاش برای فهم جایی است که میتوانیم برویم و کاری است که میتوانیم با این اطلاعات و این تفاسیر انجام دهیم. این استراتژی ما، ریشه در محدودیت ضمنیِ این کارِ توصیفی - کیفی (1)دارد؛ این که تنها میتوانیم شرحی را بدانیم که افراد از خود میسازند و مایلند یا قادرند در موقعیتی که آن ها را ملاقات میکنیم، مطرح کنند.
معتقدم که میتوان از میان این هویتهای ارائهشده، متوجه شد که اول، چگونه این هویّتها توسط معانی و انگیزههای دینی تنظیم شده یا تغییر میکنند و دوم، از طریق رویّه و تجربۀ رسانهای یا با ارجاع به آن، تنظیم میشوند یا تغییر میکنند. مرزها و حدود روششناختی این رویکرد را با جزییات بیشتر در فصلهای آینده توضیح خواهم داد. هم-چنین خواهم گفت که این ساختنِ هویت فراتر از مداخلۀ خاصِ یک مصاحبه یا مشاهده، اهمیت دارد و در ارتباط با دیگر پرسشها، رویکردها و روشها نیز اهمیت دارد.
چنانکه گفتهام، برخی ادعاهایی که دربارۀ رابطه رسانه با دین طرح شده، ماهیت نسبتاً بزرگ، کلان و تاریخی دارند. دلایلی عملی هست که رویکرد میدانی - نظری را که در این جا طرح میکنم، پشتیبانی میکند، به ویژه زمانی که در ارتباط با پرسشهای بزرگتری که دیگران به آن ها پرداختهاند، به این مسایل میاندیشیم. از جمله این واقعیت مهم که به
1) 8. در ضمن خواهم گفت که این محدودیتها در دیگر رویکردها نیز وجود دارد؛ از جمله رویکردهای کمّی، تجربهگرا و پوزیتویستیتر.
هر حال، هرگز نمیتوانیم به شکل کاملاً قطعی، پاسخ برخی از این پرسشهای بزرگتر را بدانیم.
این پرسش کلی که آیا تکنولوژیهای رسانهای به شکل بنیادین، ظرفیتهای اجتماعی و اِدراکی ما را تغییر دادهاند؟ یا این که آیا به طور تاریخی، میتوان فرهنگها را بر اساس رسانههایشان تعریف کرد؟ قابل پاسخ نیست؛ زیرا جهانی موازی بدون رسانهها نداریم که بتوانیم این جهان را با آن مقایسه کنیم. در غربِ صنعتی، به دلایل گوناگون عملی، کسی نیست که رسانه نداشته باشد و کسانی که شاید نداشته باشند، آن قدر از جهات دیگر متفاوت هستند که مقایسۀ تجربی را مسألهساز میکنند. فرصتهای زیادی برای اجرای مطالعات شبه پنلپژوهی در جوامع پیش و پس از تلویزیون - برای نمونه در آفریقای جنوبی که تلویزیون نسبتاً دیر رایج شد یا در فیجی - (1)عمدتاً از دست رفت. بنابراین، چیزی که اکنون داریم، توصیفات مبهمِ رواج تدریجیتر رسانهها در بافت زندگی روزمرۀ خانوادگی است. توصیفاتی که احتمالاً بیشتر، پذیرای نوعِ تحلیل توصیفی نزدیکی است که در این جا پیشنهاد شده تا برخی رویکردهای دیگر.
دلیل روشن دیگر برای رفتن به میدان - موقعیتِ دریافت رسانه - در دسترس بودن آن است. البته میراثِ پژوهشی و مفهومیِ مهم و بزرگی وجود دارد که به این نوع مطالعه میپردازد، میراثی که آن را تصدیق
1) 9. یک حکایت عجیب مرتبط با مباحث ما در این جا این است که وقتی پخش تلویزیونی در سال 1995 در فیجی آغاز شد، تعدادی دستگاه تلویزیون از پیش در آن-جا بود که - با دستگاهها و نوارهای ویدیو - توسط حامیان استرالیایی یک کشیش تلهونجلیسم آمریکایی تأمین میشد.
میکنم و در نقاط مهم طول مسیر پژوهش به آن ارجاع میدهم. اطلاعات میدانی که طرح خواهم کرد، از مجموعۀ مطالعات بزرگتر و جامعتری سرچشمه میگیرد. توصیفات فصول آینده، از مطالعاتی گرفته شده که بر عهدۀ گروهی از محققان بود که به طور دستهجمعی کار میکردند. (1)این همکاری، شامل روششناسی و نظریه و نیز اَبعاد عملیتر اجرای تحقیق میدانی و انجام مصاحبهها و مشاهدات است. بنابراین، بخش زیادی از شناختهایی که در این جا مطرح خواهم کرد نیز، به طور دستهجمعی حاصل شده و در طول مسیر تلاش خواهم کرد تا اهمیت کارِ همکاران خود را ذکر کنم؛ چه کار میدانی و چه بینشها و ایدههایشان.
پروژۀ بزرگتر، به درکِ معناسازی در عصر رسانهها اختصاص دارد که تصور میشود، معناسازی دینی یکی از مؤلفههای اساسی آن است. ما در طول مطالعاتمان، میخواستیم الگویی رویکردی به تحلیلِ اجتماعی و فرهنگی ترسیم کنیم که حقِ دین را ادا کند؛ زیرا بسیاری از آثار پیشین در مطالعات رسانهای - و در واقع جامعهشناسی تفسیری - حقِ آن را ادا نکردهاند. توصیفی از این پروژه و روششناسی آن، به عنوان ضمیمۀ این کتاب میآید.
پیش از خاتمه، باید موارد اندکی دربارۀ موضوعات محوری این بحث - دین و رسانه - طرح کنم. به صورت رایج، چنین آثاری با تعریفِ اصطلاحات آغاز میشود و البته این ها، اصطلاحات اساسیِ این کار
1) 00. برای مطالعۀ شرح کامل این پروژه، از جمله بحثی همهجانبه دربارۀ روششناسی که در اینجا نیز استفاده شده، ن. ک. Hoover et al. (2004).
هستند. تعاریف عملی، هر چه که جلوتر برویم، روشنتر میشوند، ولی چیزهای مختصری را باید در این جا توضیح دهم:
اول تعریف من از دین است. آیا منظور من، اَدیان مشخص غرب - ادیان توحیدی - است؟ آیا منظورم، اَدیان رسمیِ دیگر موقعیتهاست؟ آیا منظورم ادیان جدید یا نوظهور است؟ آیا منظور من، سنّت متداولِ آن ادیان است؟ آیا منظورم، اَدیان سنتی هم چون ادیانی است که در بیرون توسط انسانشناسان مطالعه میشود؟ آیا منظورم عملِ دینی صریح یا ضمنی است؟ آیا منظور من، چیزهایی است که گاهی شبهدین خوانده میشوند؟ دین به عنوان یک برچسب، اخیراً مسئلهساز شده است. آیا منظور من معنویت یا تعالی است؟ اصطلاحاتی که رایجتر است. آیا منظور من جوش و خروش (1)- اصطلاحی از دورکهیم - است؟ یا منظورم، نوعی دین است که ویلیام جیمز - و اخیراً چارلز تیلور - دربارۀ آن قلمفرسایی کردهاند؟ آیا منظورم، دینِ جوهری (2)یا کارکردی - اصطلاحات پیتر برگر - است؟ آیا منظور من، یک چتر مقدس یا یک شاخۀ طلایی یا رستگاری یا امر قدسی، یا axis mundi است؟ آیا منظورم، اَعمال مادیترِ شبهدین یا مناسک خشک دین است که در بسیاری از نقدهای فرهنگ بورژوایی مدرنِ متأخر، به باد انتقاد گرفته شده است؟ آیا منظورم مریم مقدس است یا مدونا؟ (3)فکر میکنم منظورم همۀ این موارد است و این، یک طفرۀ روشنفکرانه نیست. البته
در دینی خواندن این-همه چیز، این خطر هست که دین به یک مقولۀ بیمعنا تبدیل شود. در یک سطح، برای چنین پروژهای مهم است که خود را در برابر تنوع تجربیات دینی، شبهدینی و تلویحاً دینی، چنانکه توسط افراد مورد مصاحبه بیان و تجربه شدهاند، با مسامحه عمل کند. یکی از مزایای چنین تداخلهایی، این است که میتوانیم بفهمیم چگونه آن ها این چیزها را در موقعیتهای شخصی تعریف میکنند؛ زیرا این تعاریف، بدون شک همراه با تعاریف در فرهنگ وسیعتر تغییر میکنند. همچنین مهم است که بتوان شیوههای تعاملِ این تعاریف و ادراکات با منابعی چون رسانه را تبیین کرد.
مسألۀ تعریف دین، برای دانشمندان اجتماعی و به طور خاص انسانشناسان، مسألۀ جدیدی نیست. ذاتگرایان و صورتگرایان دینی، از کلیفورد گیرتز - محققی که عمدۀ میراث مفهومی و نظریِ حاضر به وی باز میگردد - انتقاد کردهاند که چرا تعریفی از دین اتخاذ کرده که بیش از حد استنتاجی است و تمایل دارد هر چیزی را که پاسخگویان، دین میخوانند، دین به شمار آورد. در واقع، تعریف گیرتز از دین، تعریفی است که دقیقاً بنیانِ مورد نیاز تحقیق ما را فراهم میکند. گیرتز، دین را چنین تعریف میکند:
نظامی از نمادها که از طریقِ تنظیم تصوراتی از نظم کلّی هستی و آراستن این تصورات با هالهای از واقعیت، حالات و انگیزههای قدرتمند، فراگیر و بلندمدت در انسانها ایجاد میکند به
طوری که آن حالات و انگیزهها، به شکل بینظیری واقعگرایانه به نظر برسند. (1)
معنای عملی این تعریف، آن است که اهمیّت یافتن یک معنا یا عمل اجتماعی به عنوان یک امر دینی، در صورتی است که - از منظر افراد دخیل - فراتر از ساحت مادی، به سطح اهمیت ویژه میرود و چیزی است که خودِ فرد در آن قالبها میبیند. البته در این باره، بحث وجود دارد که آیا این، تعریفی روشن است و یا چیزهایی که به دین - یا معنویت، واژهای با اهمیت نوظهور اجتماعی - نسبت داده میشوند نیز نیازمند بررسی بیشتر خواهند بود؟ این موضوع، یکی از ارزشهای تحقیقِ توصیفی از درون (2)است که انجام خواهیم داد. ما میتوانیم شیوههایی را که مردم، به واسطۀ آن ها خود و اَعمال خود را دینی میخوانند، بررسی کنیم. این امر، نه تنها دربارۀ اَعمال خاصِ رسانهمحور برای این تحقیق اهمیت دارد، بلکه دربارۀ ماهیت تکامل دینی معاصر نیز به ما اطلاعاتی خواهد داد. مسأله این نیست که آن چه دربارۀ دین میگویند را در ارتباط با فرهنگ رسانهای اثبات کنیم، بلکه آن است که این ایدهها را در موقعیت بزرگترِ حیات اجتماعیشان و - به طور وسیعتر- فرهنگِ گستردهتر قرار دهیم. بنابراین، چه بخواهیم یا نخواهیم، تعریف گیرتز خواهد بود که به عنوان تعریف عملی دین در این مطالعه استفاده خواهد شد. هر چند ممکن است تصور شود که تعریف رسانه، شاید روشنتر از تعریف دین باشد، ولی باز هم
پیچیدگیهایی دارد. به طور سنتی و در گفتمان رایج، رسانه بیشتر در قالبهای تکنولوژیک تصور میشود. رسانه؛ یعنی ابزارها، خدمات، انتشارات و کانالها. تمایل دارم پیشنهاد دهم که رسانهها را به عنوان اَعمال، تصور کنیم نه تنها به عنوان نهادها، متون یا اشیاء.
مجموعهچیزهای مهمی برای مطالعۀ حاضر وجود دارد که از معنای سنتی رسانه فراتر میرود، مانند انواع گوناگون اجرای عمومی و نیز فضاها، مناسک، گروههای ملاقات، کلاسها، سمینارها و اشیای مقدسی چون نقاشیها، مجسمهها و آن چه اشیای پر زرق و برق دینی (1)خوانده شده است. همۀ این موارد در مصاحبههای ما و دیگر مطالعات به عنوان مواردِ دارای اهمیتِ دینی ظاهر میشوند. درک این که شاید این ها دینی باشند، احتمالاً آسانتر است تا درک این که رسانه نیز هستند. چنانکه در فصل بعد با جزییات بیشتر بحث خواهم کرد، یکی از نشانههای مدرنیتۀ متأخر، صفی طویل از آن دسته اَعمال و اَشیای اجتماعی و فرهنگی است که کالا شده و تقریباً بنا به تعریف، بخشی از محیطِ فرهنگی رسانهای هستند. بنابراین، میخواهم تعریفی از رسانه داشته باشم که کاملاً باز باشد و به نوعی همانند تعریف ما از دین باشد. تا جایی که یک عمل یا موقعیت اجتماعی، بخشی از فرهنگ عمومی شامل مداخلۀ تکنولوژیک یا اجتماعی است و در دسترس موقعیتهایی است که بررسی خواهیم کرد، گزینۀ تصور آن به منزلۀ یک رسانه را باز نگاه خواهم داشت.
1) 06. religious kitsch
خواهم کوشید در این مطالعه بگویم که بسیاری از رویکردها، ایدهها و نقدهایی که در مدرنیتۀ متأخر دربارۀ پیوند دین و رسانه طرح شده، ناشی از فرضیّات بررسینشده و آزموننشده دربارۀ تعاملِ بنیادین، میان رسانه و تجارب مربوط به دین یا معنویتِ افراد و مخاطبان است. بیشتر چیزهایی که فکر میکنیم دربارۀ شیوۀ تعامل و ارتباطِ رسانه و دین میدانیم، مبتنی بر ایدههایی دربارۀ این تعامل است که میتواند با موقعیت زمینی، مرتبط باشد یا نباشد. تا وقتی نتوانیم نگاهی نزدیکتر و دقیقتر به تجربۀ واقعی بیفکنیم، مانند این است که حلقهای از زنجیرۀ معانی و پیامدها مفقود است.
بنابراین، فکر میکنم آن چه در این جا انجام خواهیم داد تأمین آزمونها، ایدهها و منابعی مهم برای برخی فرضیات رایج است. اگر بیشتر بدانیم که چگونه مردم با شیوههای دینی و معنوی از رسانهها استفاده میکنند و چه چیزهایی را به لحاظ دینی و معنوی مهم مییابند، خواهیم توانست با اطمینان بیشتر و چیزهای بیشتری دربارۀ انواع احتمالات، پیامدها و تأثیرات بزرگتر بگوییم. در اساسیترین سطح، این پروژه را تعیینکنندۀ ظرفیتهای رابطۀ نظاممندِ میان رسانه و دریافت می دانم تا معلوم شود که از چه نوع معانی و پیامدهای دینی و معنوی پشتیبانی کنیم. شاید از برخی جهات، معقول باشد که تأثیراتی را توصیف کنیم که در این موقعیتها ظاهر میشوند. از جهات دیگر، شاید معقول باشد که دربارۀ گفتوگوها و بازنماییها صحبت کنیم. با این حال، اکنون چیزهای زیادی هست که نمیدانیم و چنانکه خواهیم
دید، برخی از مقبولترین و متداولترین فرضیاتی که با آن ها وارد میدان خواهیم شد، پیش از همه فرو میریزند.
در این کار، محدودیتی وجود دارد که ناشی از تازگی پروژه است. در فصلهای آینده خواهم گفت که این مطالعه از بسیاری جهات، نشاندهندۀ تعاملی میان پارادایمهای نوظهور در مطالعات رسانهای، فرهنگی و دینی است. منابع مفهومی و نظری که از آن حوزهها در اختیار این تحقیق است، برای تعیین قالبها و طرحهای آن چه انجام خواهیم داد، بسیار مفید است ولی همراه با آن منابع، این مسئولّیت هم هست که در تحلیلهای خود، به شکل عینی از همۀ آن ها استفاده کنیم. چنانکه خواهیم دید، این فرضیّات علمی در میدانِ [عمل] نیز تأیید نمیشوند یا قابل تأیید نیستند. البته این نیز، یک یافته خواهد بود، ولی برای این واقعیت، پرمعناست که هر تحقیق، همواره انتقالی - بینابینی - (1)است. این کتاب را باید در ابتدای - نه نزدیک انتهای - مباحثِ دین و رسانه دید.
در فصل آینده، موضوعاتِ زمینههای دینی و رسانهایِ معاصر را با جزییات بیشتر بررسی خواهیم کرد. اهمیت دارد که بدانیم چگونه تکامل این حوزهها، شرایطی را ایجاد میکند که در آن، معناسازی - دربارۀ دین و به طور کلی معنای اجتماعی - اتفاق میافتد.
1) 07. transitional
پاره دوم: از رسانه تا معنا: تحولات نظریههای رسانه، دین و فرهنگ
بیشتر مورّخان ریشة شکلگیریِ ارتباطات جمعیِ مدرن را، قرن نوزدهم میدانند. در پایان قرن هجدهم، تکنولوژیِ حوزۀ رسانه بیشتر کتاب، نشریه، جزوه و پوستر، یعنی کلمات چاپی بود. با وجود نوآوریها در حوزۀ تولید و توزیع، دسترسی به رسانهها همچنان به سبب جغرافیا، طبقۀ اجتماعی و توانایی اقتصادیِ مردم محدود میشد.
بنابراین، برای درک اهمیت یک رسانه، باید فراتر از ابزارها به زمینهها، عملکردها و مخاطبانِ آن توجه کنیم. رسانه به طور کلی، هم در تولید و هم در مصرف، عملکردی اجتماعی دارد؛ به همین دلیل باید آگاه باشیم در کجا، به دست چه کسی و با چه نتایجی استفاده میشود.
در قرن هجدهم و نوزدهم فرهنگ دریافت،(1)در حوزۀ چاپ، ظهور و توسعه یافت. یورگن هابرماس این امر را با ارجاع به حوزۀ سیاست و فرهنگ نخبگان توصیف کرد.(2)دیوید نورد و داگ آندِروود نیز در حوزههای نزدیکتر به موضوعِ ما - چاپ و روزنامهنگاری دینی - چنین کردهاند.(3)همچنین، در آن زمان شاهد ظهور استقبال مردمی پرشوری هستیم که به شکل جامعتر در اواخر این قرن، لاورنس مور و دیگران آن را توصیف کردند.(4)گزارش کلاسیک توکویل در همین دوره، فرهنگ دینی ملموس و نیرومندی در ملت نوپای آمریکا یافت که از جنبههای گوناگون، مبنای روابط اجتماعی، سیاسی و مذهبی بود.(5)
بنابراین، تفکر دربارۀ چگونگی تعامل رسانة دین و دیگر رسانههایِ جامعه و فرهنگ و نوع رابطۀ آن دو، منطقی بوده است. با این حال، از ابتدا تفاوتهایی میان این دو به چشم میخورد.(6)
در هر حال ویژگی قرن نوزدهم، تحولات عظیم تکنولوژیک بود و همین تحولات، زمینه را برای تکاملِ ارتباطات جمعی مدرن فراهم کرد.
1) دریافت(reception) اصطلاحی است در مطالعات فرهنگی و رسانهای که به فرآیندها، روشها و موقعیتهایی میگویند که در آن افراد، رسانهها را مصرف و از آنها استفاده میکنند.
2) Habermas (1989). دربارۀ اثر هابرماس بحث داغی وجود داشته است، به ویژه دربارۀ این پرسش که چه کسی در جامعۀ مدنی تو در تو که از چنین دریافتی برخاسته، شریک بوده یا هست. مقایسه کنید با Fraser (1993).
3) Nord (2004), Underwood (2002).
4) Moore (1995). همچنین نک: McDannell (1998) و Morgan (1998).
5) De Tocqueville (2000). همچنین Bellah (1986).
6) این تفاوت همچنان در اموری چون فهرستهای جداگانۀ فروش کتابها که توسط صنعت چاپ و نشر نگهداری میشود، دیده میشود. هر چند کتابهای مذهبی جزو پرفروشترینها بودهاند، در فهرست پرفروشهای نیویورک تایمز دیده نمیشوند، بلکه در یک فهرست جداگانۀ مذهبی ظاهر میشوند.
در این دوران، تکنولوژیهای گوناگونی اهمیت داشتند. دانش عکاسی، در اواخر قرن هجدهم در اروپا توسعه یافت و تا نیمة قرن نوزدهم توزیع محدودی داشت. عکاسی، مانند بسیاری از رسانههای پس از آن، به دلیل همراه شدن با رویدادهای خاصی، توجه عموم را به خود جلب کرد که جنگهای داخلی آمریکا، نقطۀ عطف آن بود؛ زیرا این جنگها به وسیلۀ عکاسی، به ویژه عکاسیِ ماتیو برادی، به نخستین جنگ واقعاً تصویری(1)تبدیل شد. باید توجه داشت که ارتباط میان برادی، عکسها و جنگ، دارای جهات مختلفی است. عکاسی، امکان تجربۀ جنگ به شیوهای بیسابقه را فراهم ساخت و با جلب توجه عموم، تصاویر آن را در ذهن مردم ثبت کرد. بنابراین، تحول برخاسته از تکنولوژی، از جهت شرایط تاریخی، رویۀ اجتماعیِ مصرف و ترکیب این ابعاد، اهمیت داشت.
همچنین در قرن نوزدهم، پس از رام شدن اسب-[پایان جنگ و آشوبها]- نخستین پیشرفت اساسی در سرعت ارتباطات، اختراع تلگراف - نخستین رسانۀ الکتریکی - بود. پیش از تلگراف، سریعترین وسایل ارتباطی، کبوتر نامهبر و تلگراف ساحلی(2)بودند. تلگراف ساحلی با وجود سرعت زیاد، در مسافتهای طولانی سرعت چندانی نداشت. کبوترِ نامهبر، مسافت زیادی را به خوبی می پیمود؛ ولی قادر به حمل حجم انبوهی از اطلاعات نبود. تلگراف نیز همان زیرساخت نظاممند را داشت که نظام پُستی روم را به چنین عنصر مهمی در آن امپراتوری تبدیل کرده بود. ارتباط سریع، با توسعۀ نظامهای جادهای و پُستی، مطمئن و -
مهمتر اینکه - عمومی شد. تلگراف، پیشرفتهای شگرفی در سرعت و حجم این نظامها ایجاد کرد و درک اجتماعات، ملّتها و در واقع جهان از خود را برای همیشه تغییر داد.
سایروس فیلد، با شاهکاری مهندسی که یکی از بزرگترین موفقیتهای تکنولوژیک دوران مدرن به شمار میرود، توانست در سال 1866 یک کابلِ تلگراف، در عرض اقیانوس اطلس قرار دهد. این عمل، در جهانبینی نخبگانی که به این وسیله دسترسی داشتند، تغییر مفهومیِ بزرگی ایجاد کرد؛ برای نمونه جدیدترین خبری که پیشتر، از آن سوی اقیانوس به روزنامههای آنان میرسید، مربوط به ده تا چهارده روز پیش بود؛ ولی اکنون آخرین خبر، مربوط به ساعات اخیر است. بنابراین دیگر محدودیت در انتقال اخبار خام نیست، بلکه در تألیف، ویرایش و توزیع آن است. این تفاوتِ زمانی، با رسیدن نخستین کابل به استرالیا در دهۀ 1870 عمیقتر شد. باز هم یکشبه، فاصلۀ زمانی اخبار لندن از بیش از یک ماه به چند ساعت کاهش یافت.
سومین تکنولوژی مهم قرن نوزدهم، تلفن بود. شاید بیشتر ما تلفن را مهمترین تکنولوژی بدانیم؛ زیرا جزیی ضروری از زندگی ماست. تلفن از جهت سرعت، در مقایسه با تلگراف، پیشرفت چندانی نداشت؛ ولی به دلیل سهولت و سادگیِ استفاده از آن در زندگی روزمره و تجارت و همچنین به دلیل شباهت بیشترش به انسان - انتقال مستقیم صدای انسان از آن سوی خط - کاربرد گستردهای یافت. تلفن، آشکارا خانگیترین تکنولوژی بود که به سرعت وارد زندگی روزمره شد و تحولی
اساسی در مجموعهای از روابط اجتماعی و فرهنگی ایجاد کرد،(1)در نتیجه الگوی حوزههایی چون دوستی دختر و پسر، وظایف والدین و ارائۀ انواع خدمات تجاری و اجتماعی را برای همیشه تغییر داد.
آخرین تحول مهم ارتباطی - تکنولوژیک قرن هجدهم، ماشین چاپِ پرسرعت بود. نخست در لندن، در دهۀ 1860 نظریههای جدید تولید انبوه که از صنعت نساجی سرچشمه گرفته بودند، با چاپ ادغام شد و کشف نیروی بخار و سپس برق، امکان چاپ در حجم بسیار بالا را افزایش داد. روزنامههایی چون Illustrated London News، تأثیر این تحول تکنولوژیک بر نشر را از طریق ارائۀ اَشکال جدیدِ محتوا و توزیع نشان دادند. به این ترتیب، رسانه یکباره توانست به رسانهای تودهای تبدیل شود و پرشمارتر از گذشته در دسترس خوانندگان بسیاری قرار گیرد. دورةِ مطبوعات تودهای، سه ویژگی داشت که نشانۀ ارتباطات جمعی مدرن است. نخست اینکه تولیدِ انبوه، امکان فروش روزنامه، جزوه و کتاب را به قیمت بسیار نازلتر از گذشته فراهم کرد. این امر، تحولی بزرگ در ماهیت خوانندگان به وجود آورد؛ در حالی که پیشتر طبقات متوسط و بالا، بیشتر روزنامه میخواندند، اکنون روزنامه در دسترس تودهها نیز قرار داشت، در نتیجه دورهای شکل گرفت که برخی آن را دورة دموکراتیکتر در توزیع اخبار میخوانند.(2)
ویژگی دوم اینکه، دگرگونی وسیعی در محتوای اخبار پدید آمد و همه چیز از نوع مطالب نشریه گرفته تا سطح خوانشِ خوانندگان را
تغییر داد. سوم اینکه، تودهایشدن رسانهها، شیوۀ بهرهبرداری و تأمین مالی آنها را نیز برای همیشه تغییر داد. پیشتر، روزنامهها با بهای تکفروشی تأمین میشدند، ولی با تکامل مطبوعات تودهای، آگهیهای بازرگانی منبع مهم درآمد آنها شد و اکنون نیز منبع اصلی درآمد رسانهها به شمار میرود. هر یک از ویژگیهای دورۀ رسانههای تودهای که کم و بیش با آغاز قرن بیستم ظهور یافت؛ مانند تودهایشدن مخاطب، عامهپسندشدنِ(1)محتوا و اهمیت یافتن آگهیهای بازرگانی به عنوان منبع درآمد، از همان زمان به جنبهای مهم و بحث برانگیز تبدیل شدند؛ به گونهای که هر سه در بحث ما دربارۀ روابط میان دین و رسانه اهمیت دارند.
با پیشرفت رسانههای رادیو - تلویزیونی، تصویری و دیجیتالی در قرن بیستم، هنوز نظریۀ مخاطبِ تودهای به نوعی مطرح است؛ ولی این رسانهها به گونهای کاملاً ملموس و سازمانیافته به جزءِ پیوسته و مؤثر بر محیط بزرگترِ فرهنگی تبدیل شدهاند(2)و ظرفیت آنها برای چالش، بازسازی یا جایگزینی نهادها و اعمالی که زمانی، خاصّ دین بودند، در همین واقعیت ریشه دارد.
فرهنگِ سلیقهای(3)که در رسانههای گوناگون ظهور یافته نیز موضوع بحثهای فراوان است. رسانة به اصطلاح عامهپسند تلویزیون و همچنین
فیلم و موسیقی عامهپسند، به بحثهای مهمِ مربوط به هنجارهای فرهنگی و روابط اجتماعی وارد شدهاند و - از نظر برخی - اکنون نشاندهندۀ تعریف فرهنگ و ارزشهای فرهنگی هستند که باید در هر پروژه مربوط به ارزشهای هنجاری، مورد توجه و پرسش قرار گیرند، همانطور که دین نیز به ارزشهای هنجاری، مربوط است.(1)
نقش آگهیهای بازرگانی در رسانه نیز، پر اهمیت است. مهمتر از هر چیز، آگهیهای بازرگانی به رسانههای نوظهور قرن بیستم استقلالی داد که رسانههای چاپیِ گذشته از آن بیبهره بودند. رسانههای مسلط قرن نوزدهم، مدیون سازمانهای دیگری بودند؛ در انگلستان و آمریکا رسانه مدیون حکومتها، احزاب سیاسی، نهادها و سازمانهای اجتماعی از جمله سازمانهای دینی بود؛ ولی اکنون با استفاده از آگهیهای بازرگانی توانسته از این وابستگیها رهایی یابد، هر چند بیشک آگهیها با خود تعهدها و انتظارهای مشخصی نیز به دنبال میآورند.(2)شاید یکی از مهمترین نتیجههای آگهیها برای رسانههای جمعی -که برای بحث
1) برای مطالعۀ بحثهای جامعتر دربارۀ این مطالب در پروتستانتیسم آمریکایی نک: Promey (1996) و Rosenthal (2001). (Bennett (1993 دو جریان فکری برجسته را نمایندگی میکند (این اثر قرائتی اخلاقگرایانه از فرهنگ معاصر، از جمله رسانههاست) و Robert Putnam (1996) عقیده دارد محتوا و موقعیت فرهنگی بیشتر برنامههای تلویزیونی برای مشارکت اجتماعی و مدنی مضر است. توضیح اینکه، همچنین رویکرد اصطلاح Leavisite به فرهنگ، که مطالعات فرهنگی معاصر خود را در برابر آن قرار میدهد، این رسانههای عامهپسند و فرهنگ عامهپسند را چیزی میداند که فرهنگ سطحبالا یا فخیم باید بر آن چیره شود.
2) البته آگهیدهندگان، مستقیماً و بیشرمانه در تولید برنامههای رادیو - تلویزیونی اولیه وارد شدند و این موقعیت تنها با رسوایی مسابقات تلویزیونی دهۀ 1950 پایان یافت (برای مطالعه بیشتر نک: Barnouw 1990). دیگران به شکل قانعکنندهای میگویند جهتگیری تجاری رسانههای آمریکا این رسانهها را از اِعمال نفوذ آزاد نساخته، بلکه آنها را در ساختارهای نفوذ اقتصادی مسلط ادغام کرده است.نک: McChesney (1995) و Alterman (2003).
فعلی ما نیز اهمیت دارد- این واقعیت است که تمام ابعاد رسانهها در طول قرن بیستم به گونهای فزاینده کالایی شد و مرز میان کالاهای غیررسانهای و تصاویر، برنامهها، نشانهها، محتوا و خدمات رسانهای روزبهروز بیشتر محو شد؛ برای نمونه، در رادیو - تلویزیونِ آمریکا، سنّت خدمت عمومی(1)و دیگر تعهدهای رادیو - تلویزیون، تا پایان قرن بیستم به [سنّت و در واقع ابزارِ] توجّه به بازارها و نیروهای بازار تبدیل شد.(2)
تبلیغ ضمنیِ(3)کالاها در برنامههای تلویزیونیِ کودکان، نمایش و تبلیغ فزایندۀ کالاها در فیلم و تلویزیون و تبلیغ ضمنی فیلمها و موسیقی عامهپسند، همه نمونههایی از محو مرزهای سنتی هستند.(4)
Goodman, Barak, Dretzin, PBS Frontline Video "The Merchants of Cool" WGBH, 2001
رسانهها در برنامههای کلان اقتصادیِ خلق، بازاریابی و مصرف کالاهای فرهنگی، ادغام شده و از جهتهای گوناگونی مبنای آن هستند.آغاز قرن بیستم شاهد نوجوانی - و برخی زیادهرویهای -(5)رسانههای جمعی نوظهور بود. همراه با رسانهها، مجموعهای از نظریهها و ادراکات اجتماعی دربارۀ قدرت، تأثیر و اهمیت آنها ظهور یافت. با گذشت زمان، رسانهها اهمیت جدیدی مییافتند و بر اساس
1) public service
2) یک چنین تمایلی در بنگاههای خبری بریتانیایی و سامانۀ خدمات عمومی هم موجود بود. نک: McChesney (1995)
3) cross-promotion
4) برای توصیف پدیدۀ بازاریابی جوانگرایانه نک به:
5) تاریخ عوامانه و گفتمان عامّه، نقش ویلیام رندورف هرست و روزنامههای وی در جنگ اسپانیا- آمریکا را به رسمیت میشناسد.نک:Sloan et al. (1989). همچنین نک:Schudson and Tifft (2005) صص 4-20.
تکنولوژیها و تحولات تکنولوژیک، به گونهای روزافزون تعریف میشدند. تلفن، تصاویر متحرک، ضبط صوت، رادیو، رمانهای بازاری(1)و بعدها تلویزیون - خودِ ابزارها - بیانگر تمام تحولات اجتماعی و فرهنگی به شمار میآمدند که با توسعة آنها شکل میگرفت. بنابراین، عجیب نیست که تمرکز گفتمانِ عامّه - و بعدها علمی - نخست بر خودِ رسانه یا رسانهها بود. گرایش خاصی به این گفتمان وجود داشت.
در سطح گفتمان عمومیِ مردم، رسانه بر اساس قدرت یا نفوذ فرضی آن شناخته میشد. در زمان فاجعۀ تایتانیک در سال 1917 رادیو، توجه وسیع عموم را به خود جلب کرد. رادیو برای نخستین بار در یک حادثۀ مهم، خبررسانی به عموم را به عهده داشت.
همچنین، در 1937با پخش برنامۀ جنگ دنیاها(2)تخیل عموم به کار گرفته شد. مردم تصور میکردند رادیو با قدرت هدایت و فریبی که دارد، اضطراب و نگرانی وسیعی ایجاد کرده است.
تکامل نظریه و تحقیقات رسانهای
بررسی علمی و جدیترِ رسانههای نوظهور در چندین شکل متفاوت - هر چند مرتبط - صورت گرفت. یک مکتب فکری مهم - که در
مکتبی ریشه داشت که امروزه در محافلِ علمی، مکتب فرانکفورت(1)خوانده میشود - بر نقش رسانهها در توسعۀ آنچه جامعۀ تودهوار خوانده شده تمرکز داشت. در پسِ این تفکر، این ایدۀ مؤثرِ نظریۀ اجتماعی قرار داشت که تکامل مدرنیته در غربِ صنعتی باید در پسزمینة حیات اجتماعی - آرمانی (و آرمانیشدهای) دیده شود که پیش از آن وجود داشت. این تفکر، به مؤثرترین شکل توسط فردیناند تونیز در اثر کلاسیک وی گمینشافت و گزلشافت بیان شده است.(2)تونیز معتقد بود که جامعه، پیش از صنعتیشدن با مجموعهای از روابط اجتماعی تعریف میشد که ارتباط نزدیکی با محل زندگی، خانواده و جهانبینی داشت. با عقلانی شدن فزایندۀ جامعه، به دلیل صنعتی شدن، آشفتگیهای اجتماعیای ایجاد شد که این شرایط آرمانی اصیل را تضعیف کرد.
نظریۀ جامعة تودهوار میگوید یکی از این آشفتگیها، تراکم جمعیت در اطراف مراکز تولید انقلاب صنعتی است. این امر به مهاجرت کارگران از مزرعه و روستا به شهر و حتی خارج از کشور انجامید. مراکز جمعیتی جدید - شهرهای صنعتی - فاقد ارتباط اجتماعی و حسّ تعلقی بودند که برای ثبات و خودآگاهی اجتماعی انسان اهمیت دارد. بنابراین، یک
1) چنین نامی به دلیل شکلگیری در سالهای 1930 تا 1965 از یک پروژۀ تحقیقاتی مربوط به پژوهش و نظریۀ اجتماعی بر آن نهاده شد که در مؤسسۀ تحقیقات اجتماعی دانشگاه فرانکفورت آلمان مستقر بود. شخصیتهای اصلی این مکتب، از جمله تئودور آدورنو با رشد نازیسم گریختند و همراه دانشجویانشان، نظریۀ اجتماعی مربوط به رسانهها را ادامه دادند.
2) Tonnies (1957) in Gemein Schaft und Gesellschaft
جامعۀ تودهوار، جایگزین جوامع مستقر گوناگونی شد که این نیروی کار، از سوی آنها آمده بودند. در این جامعۀ تودهوار، تأثیر عواملِ تفاوت مانند زبان، فرهنگ، دین و غیره که به شکل سنتی اساس هویت و جهانبینی افراد بود، به تدریج کمتر میشد. گمان میرفت رسانهها در اینجا وارد میشوند و روابط گمشده را با روابط جدیدی جایگزین میکنند که افراد را به محل جدید خود میرسانند. نظریۀ جامعۀ تودهوار، در واقع نگران پیامدهای این موقعیت بود و میگفت رسانهها، قادر به اجرای درست چنین کارکردهایی نیستند و توان ایجاد سلطهای ایدئولوژیک را ندارند.(1)
دومین جهتگیری پژوهشی نیز، در نیمۀ قرن بیستم بر خود رسانهها تمرکز داشت، ولی به دنبال مطالعة تأثیرات فرضی آنها در بعدی فردیتر و روانشناختیتر بود. امروزه، این جهتگیری در تحقیقات رسانهای آمریکا، پارادایمِ مسلط خوانده میشود. تصور میشد رسانههای گوناگون در بهترین حالت، بر اساس تأثیرات مورد نظر خود بر مخاطبان، مطالعه و درک میشوند؛ برای نمونه، روزنامه به دنبال اطلاعرسانی است؛ بنابراین، تحقیق و پژوهش باید بررسی کند که آیا در انجام این کار موفق بوده است یا خیر. پیامدهای ناخواسته و منفی مواجهه با رسانهها نیز مطالعه شد. برجستهترین نمونۀ آن، پروژۀ تحقیقاتیِ گستردهای است که چندین دهه بر مسئلة تأثیرات خشونت
1) Horkheimer and Adorno (1972), صص 120-67؛ Adorno (1991). برای خواندن تحلیلی- انتقادی نک: Kellner (1989)، فصلهای 5 و 6.
رسانه بر بینندگان، به ویژه کودکان پرداخته است.(1)در سنّت تأثیرات، موضوعهای دیگری نیز از جمله آثار روانشناختی فردی،(2)
Gunter and McAleer (1997), Bryant and Zillmann (1994) و Huesmann and Malamuth (1986).
مشارکت سیاسی و مدنی،(3)جامعهپذیری نوجوانان،(4)نقشها و هویتهای قومی و جنسیتی بررسی شده است.(5)نکتهای که برای ما اهمیت دارد این است که در بیشتر این کارها تأثیرات فرضی یک رسانۀ خاص، بدیهی انگاشته میشود. تمرکز، بیشتر بر ابزارها، پیامهای آن و بررسی پیامدهایی در مخاطبان است که با تأثیرات مورد نظر آن ابزارها و پیامها هماهنگ است. سنت تأثیرات، تا اندازهای به دلیل دامنۀ وسیع و عمر طولانیِ آن، سنت مسلط خوانده میشود. مطالعات علمی مهم دربارۀ تأثیرات تصاویر متحرک بر مخاطبان جوان، در دهۀ 1920 منتشر شد.(6)از آن زمان تا کنون، هر تحول جدید در تکنولوژی رسانه، پرسشها و نگرانیهایی مخصوص به خود را ایجاد میکند که در نتیجه، تقاضا برای تحقیق دربارۀ آثار آن ایجاد کرده است.(7)1) گزارشهای بسیاری دربارۀ این تحقیق در دسترس است؛ از جمله Liebert and Sprafkin (1988) و برای خواندن یک ارزیابی انتقادی نک: McGuire (1986).
2) برای نمونه و برای مرور ادبیات جامع نک: Kubey and Csikszentmihalyi (1990). همچنین نک:
3) Jamison (2002), Jamison (2000) و McDevitt and Chaffee (2000)
4) Arnett (1992), Arnett (1991)
5) مقایسه کنید با تألیف Andersen and Collins (2004). همچنین نک: Morgan (1987).
6) Charters (1933)
7) نمیگویم این رسانهها بیتأثیرند یا تحقیقات گذشته در این باره معتبر نیستند. در حقیقت شواهد قانعکنندهای از تأثیرات مستقیم رسانههای مختلف بر مخاطبان گوناگون در موقعیتهای متفاوت وجود دارد. در نتیجۀ بسیاری از این مطالعات، اطلاعات اندکی دربارۀ رسانههای دیگر، مخاطبان دیگر یا موقعیتهای دیگر داریم. افزون بر این، چنانکه در فصل 1 گفتم و بعد هم با جزییات بیشتر بحث خواهم کرد، برخی پرسشها را نمیتوان به سادگی در قالب تأثیرات فرضی آنها بررسی کرد.
یکی از دلایل دیگرِ نفوذ وسیع سنتِ تأثیرات منطق قانعکنندۀ آن است. بسیار منطقی خواهد بود که تصور کنیم رسانهها، تأثیرات ابزاری دارند. خود رسانهها نیز چنین ادعایی دارند. فرض بر این است که آگهیهای بازرگانی، قدرت فروختن اجناس؛ روزنامهها، قدرت اطلاعرسانی؛ برنامههای سرگرمکنندۀ تلویزیون، توانایی گریز دادن ما از واقعیتها و فیلمهای مستند، قدرت بردن ما به مکانهای جدید را دارند. همچنین، گرایشی به این تفکر (همچون نظریهپردازان جامعۀ تودهوار) وجود دارد که این رسانهها، به گونهای با اجتماع و زندگی خانوادگی سالم و بههنجار غریبه و تا حدی بیگانه هستند. در تفاوتی که هابرماس میان جهانزیست و جهانسیستم(1)قائل میشود، رسانهها ویژگیهای دومی را دارند، هر چند نمادها و ارزشهای اولی را به یاد میآورند. همان طور که در فصلهای بعد خواهیم دید، بیرون دانستن رسانهها از زندگی سالم و معنادار، همواره در لفافه دیده میشود.(2)بنابراین، توجه فراوان به تأثیرات رسانهها طبیعی است.
در هر دو گفتمان علمی و عامه، همواره رسانهها به نوعی جدید شمرده میشوند. این امر، یکی از نتایج ظهور آنها در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم به عنوان جزیی از فرآیند صنعتی شدن و سیر مدرنیته
1) Habermas (1985). از نظر هابرماس جهانزیست، حوزۀ پرمعنا، طبیعی و ارگانیکِ تجربۀ اصیل است؛ محلی که در آن به دنیا میآییم، رشد میکنیم، فرزندان خود را پرورش میدهیم و در جستوجوهای فردی خود به دنبال معنا و ارزش هستیم. جهان، سیستمِ تجربۀ ما از عقلانیشدن، تکراری شدن و بوروکراتیک شدن زندگی مدرن است.
2) برای مطالعۀ بیشتر نک: Hoover et al. (2004).
است. به این دلیل میتوانیم حدودِ زمانیِ روشنی ترسیم کنیم که رسانهها را (در بیشتر کشورهای صنعتی غرب) با تحولات اجتماعی بزرگ صنعتی شدن پیوند میدهد و در حافظۀ فرهنگی، در طبقهبندی مشخصی قرار میگیرند. در نتیجه، به طور طبیعی به تأثیرات آنها توجه میشود.
مارشال مکلوهان و دیگران که دربارۀ عصر رسانهها، بزرگنظریه(1)را مطرح کردهاند، نمایندۀ تلاشی متفاوت برای توضیح تکامل رسانهها در مدرنیته هستند. آنها نیز مشابه سنت تأثیرات، این ابزارها را جدید و دارای جایگاهی مشخص در مسیر طولانی مدرنیته میدانند و میکوشند رموز اهمیت آنها برای افراد و جوامع را کشف کنند. همچون سنت تأثیرات، این فرض وجود دارد که چیزی در نفس این رسانههاست که ریشۀ اهمیت آنها به شمار میرود.(2)از همان اوایل، شکلگیری نظریۀ رسانه و ارتباط جمعی، فقط بر اساس تکنولوژیها و ترتیبات تکنولوژیکِ آن، قانعکننده نبود. سنّت تأثیرات به زودی با مجموعهای از سنّتهای تأثیرات محدود(3)همراه شد که مسائل را به شکلی متنوعتر میدید.
یک نقطة چرخش مهم، مطالعة انتخاب مردم در دهۀ 1950 بود که پل لازارسفلد و الیهو کتز آن را انجام دادند.(4)مطالعۀ رفتار رأیدهندگان، به جای بیان نقش عمدۀ رسانهها و تأثیرِ آن در
نگرشهای سیاسی، تأثیر محدود آنها را اثبات کرد. یک تغییر مفهومی و کلیدی از این فرض که رسانهها نقش مستقل و تعیینکننده دارند، به این دیدگاه صورت گرفت که رسانهها باید چون عنصری در مجموعۀ کلانتر پویایی اجتماعی، که بیانگر رفتار رأیدهندگان است، دیده شوند. کتز در چرخشی کلیدی پیشنهاد کرد تصمیمگیری رأی دادن باید در کسانی دیگر، یعنی رهبران افکار(1)دیده شود که این رهبران افکار، رسانهها را منبع اطلاعاتِ خود قرار میدهند. در نتیجه، این تفکر به وجود آمد که تأثیرات رسانهها، دستکم تا حدی که در این حوزه قابل تشخیص است، الگویی چندمرحلهای دارد که از طریق شبکههای اجتماعی جریان مییابد نه مستقیماً از رسانه به فرد. مجموعهای از دیدگاههای نظری در دهههای بعد شکل گرفت؛ از جمله آثاری که بر نوع استفاده مردم از رسانهها و رضایت حاصل از آن تمرکز داشت.
در اینجا نیز تغییر دیدگاه اهمیت دارد. بسیاری از این تحولات جدید نظری، دیدگاهی متفاوت دربارۀ موقعیت اجتماعی رسانه، پیام و دریافت داشتند. از این رو بیشتر، این تفکر رواج یافت که مخاطبان، افراد یا اجتماعات با رسانههای مورد استفاده خود چه میکنند، به جای اینکه بررسی کنیم رسانهها با آن مخاطبان، افراد و جوامع چه میکنند. این دیدگاه، همچنان نوعی شیءانگاری(2)رسانه و مخاطب یا گیرنده به شمار میآمد، [چرا که] این دو عامل، مستقل از یکدیگر بودند. در حالی که منابع و پتانسیلها تأثیر مشخصی برای رسانه تصور میکردند و
نیازها و خواستهها - یا کارکردهای مربوط به آن منابع یا تأثیرات - در عملکرد گیرندگان دیده میشد، باز هم رسانه تعیینکننده بود؛ دستکم تا این اندازه که هر رسانه در ظاهر هدفهای ویژهای را دنبال میکند.
تحقیقات دربارۀ دین و رسانه
بیشتر مطالعات و تحقیقات دربارۀ دین و رسانه، مسیرهای قابل پیشبینی را درون پارادایم رسانه پیمودهاند؛ برای نمونه، بررسی رسانههای گوناگون، بر اساس توانایی آنها در انتقال پیامهای مذهبی به خوانندگان. تعدادی پژوهشِ تأثیرمحور، دربارۀ مسائلی چون تأثیر تماشای تلویزیون دینی بر کلیسا رفتن و کمک به کلیسا انجام شده و پژوهشهای نوع بازاریابی نیز، دربارۀ پیامهای دینی گوناگون و محتوای مذهبی در رسانههای مشخصاً دینی انجام شده است؛(1)ولی چنین تحقیقاتی در بررسی مسائل دینی، رضایتبخش نبود. به دلیل این امر ضمنی - نظریۀ روانشناسی یا جامعهشناسی دین - در واقع دین میتواند ساختۀ چیزی چون رسانهها باشد.(2)
با این حال، از ابتدا در برخی آثار دینی و رسانهها آمده بود که رابطة میان رسانه و مخاطب را میتوان به گونهای دیگر دید. مورخی به نام جوئل کارپنتر در مطالعۀ رادیوهای بنیادگرا در دهۀ 1920 شواهدی
1) Blumer (1975)؛ نک: McQuail (1970).
2) برای نمونه این امر در بحثهای میان کلیساهای تشکیلات مستقر پروتستان و جنبش انجیلی نوظهوری که به چنین پیامهای با تأثیر مستقیم بسیار بیشتر علاقهمند به نظر میرسید، آشکار بود. برای مطالعۀ شرحی از این دیدگاهها نک: Ellens (1974). برای خواندن دفاعی از رویکرد انجیلی نک: Armstrong (1979).
یافت که نشان میداد بعضی از این رادیوها، هدفی غیر از تأثیر مستقیم بر رستگاری گناهکاران از طریق امواج در نظر داشتهاند. او از مبلِّغ رادیوی بنیادگرا نقل میکند که مهمترین تأثیر پخش رادیویی، ارائه یا تبلیغ پیام مسیح(ع) برای مؤمنان و کافران نیست؛ بلکه کمک به غلبۀ فرهنگی بنیادگرایی و بعدها مسیحیت انجیلی (اونجلیسم)(1)است. به گفتۀ وی، رادیو آنها را در پنجرۀ نمایشی تبلیغات مدرن قرار میدهد.(2)بنابراین، این خودآگاهی وجود داشت که رسانهها میتوانند به شیوهای فراتر از انتقال مستقیم پیام عمل کنند. همچنین، برنامهای فرهنگی - نمادین وجود داشت که در دوران محاکمۀ اسکوپها(3)و به حاشیه رانده شدن اساسی جنبش اجتماعی بنیادگرایی در آمریکا، معتقد بود رادیو میتواند برخی زمینههای گمشدۀ جنبش را از طریق وارد کردن آن به حوزهای فرهنگی با اهمیت روزافزون - حوزة رسانههای جمعی، تفریح و سرگرمی و بازاریابی مدرن - بازیابد.
مطالعۀ مهم پارکر، باری و اسمایت در 1954 دربارة رادیو-تلویزیون دینی(4)نیز، شواهدی فراتر از تأثیرات در بر داشت. پارکر و همکارانش افزون بر اینکه به شیوۀ تأثیرمحورِ بررسیِ موفقیتِ رادیو - تلویزیونهای دینیِ مختلف علاقهمند بودند، به شیوههای متعددِ بررسی معنا و اهمیتِ رادیو-تلویزیونهای خاص در زمینههای اجتماعی، طبقاتی و فرقهای نیز توجه کردند. رسانهها تا جایی اهمیت داشتند که با چنین اموری مرتبط
بودند. برای نمونه، موضوع مهم در زمان پژوهش پارکر و دیگران، ظهور اسقف فالتون شین، شخصیت مهم تلویزیون ملی بود. برجسته شدن شین که پیرو کلیسای کاتولیک رُم بود، از دو جهت مهم شمرده میشد. مسئلۀ نسبتاً ساده، قدرت و تأثیرِ پیام او بود. جالبتر و مهمتر از آن، معنای حضور وی برای آیین کاتولیک آمریکا، یعنی انتقال آن از حاشیه به مرکزیت فرهنگی بود.
همانطور که پارکر، باری و اسمایت گفتهاند، روشن بود که فهم شیوههای گوناگونِ استفاده و تفسیر چنین رادیو-تلویزیونهایی، مهمتر از بدیهی انگاشتنِ تأثیر واحد آنها بر عقاید یا رفتارهای مخاطبان است.(1)پس از ظهور تلهونجلیسم (تلویزیون انجیلی) در دهۀ 1970، دیدگاههای مشابهی در موج بزرگ تحقیقاتی ظاهر شد. این پدیده در اولین مقالۀ علمی در یک ژورنال مهم مطالعات رسانهای منتشر شد. کویینتین شولتز بررسی کرد که این کشیشان باید بر اساس اسطورة قدرتِ رسانهها که در پس آنها قرار دارد، درک شوند، نه اینکه فقط در ارتباط با تأثیرات فرضی یا ادعایی آنها بر مخاطبان پذیرفته شوند.(2)در اولین کتاب علمی که در این باره منتشر شد، پیتر هورسفیلد، این رادیو - تلویزیونهای جدید دینی را در بافت تاریخی و فرقهای تحلیل کرد و نشان داد که تنها راه ارزیابیِ اهمیتِ آنها، در تعامل میان ادعاها و نمادهای آنها و فرهنگ دینیِ کلّیِ آن زمان بوده است.(3)دربارۀ
تلهونجلیسم(1)درمییابیم که اهمیت این کشیشان، فراتر از هر دلیل معتبری، بر دسترسی آنها به تعداد یا نوع مخاطب مورد ادعایشان مبتنی است. در حقیقت، چگونگی کمک رادیو- تلویزیونها به بینندگان در درک، تبیین و جهانبینیِ دینیِ ایشان در موقعیتهایی که اغلب احساس بیگانگی داشتند، اهمیت داشت.
در اثری که از جهات مختلف فصلالخطاب علمی دربارۀ تلهونجلیسم بود، جانیس پِک پیشنهاد کرد این برنامهها، بحثهایی پیچیده دربارۀ ماهیت و اهمیت محیطهای فرهنگی و جهانبینیهای متضاد آنها در نظر گرفته شود. به عقیدۀ پک، موفقیت ادعایی آنها در دسترسی به تعداد زیادی از بینندگان بیایمان بیاهمیت است.(2)این رویکردهای گوناگون در واقع سبب تغییر موضوع تحقیقات رسانه و دین، از رسانه، به مسائل دیگری چون مخاطب، بافت اجتماعی وسیعتر معناها و نمادها و نیز روابط قدرت و ایدئولوژی در مدرنیته شد و در این مسیر، محدودیتها و رویکردهایی را نشان داد که به رسانه و تأثیر آن توجه میکنند. اولین محدودیت، نظریهای ضمنی دربارۀ انسانِ مذهبی، این باور بود که مخاطب، لوح سفیدی(3)است که با ترکیب درست رسانه و پیام میتوان روی آن معنی و مقصود نگاشت. این تفکر، هم درک متعارف ما را از دین (که دوست داریم آن را چیزی عمیقتر و پرمعناتر ببینیم) به چالش میکشد و هم بیشترِ تحقیقات کنونی و رایج دربارۀ
مجموعهنمادها، ارزشها، ساختارها، اعمال و نظریاتی که دین مینامیم به چالش میکشد.
بیشترِ آنچه در فصل اول با عنوان چرخش فرهنگگرایانه در آثار رسانه و دین شرح دادیم، با شناخت این پیچیدگی و ظرافت، ظهور یافت. راهحل فرهنگگرایانه، تمرکزی دوباره بر دریافت مخاطبان و بیتوجهی به فرآیندها و محصولاتِ تولید است، که لزوماً به دو موضوع ضمنی تاریخ -که در این فصل ذکر شد- نمیپردازد. این موضوعها شامل روابط اجتماعی- ساختاری میان افراد، جامعه و رسانههاست که شیوههای احتمالی ادغام رسانهها در حیات اجتماعی و همچنین رویههای معنایی و انگیزههای فردی و حتی روانشناختی که دریافتِ رسانه را شکل میدهند، در برمیگیرد. جایگزینهای جهتگیری رسانهای - که در بیشتر قرن بیستم حاکم بودند - منابع بالقوهای ارائه میدهند. ایدۀ جالب ویژهای از آمریکای لاتین، در تفکر عیسی مارتین باربرو و ایدۀ میانجیِ(1)او دیده میشود. مارتین باربرو معتقد است جایگزین قانعکننده برای نظریههای رسانهای، این ایده است که رسانهها به جای اینکه منابع و تأثیر مشخصی برای فرهنگ داشته باشند، میان فرد و فرهنگِ او میانجی باشند.(2)در حقیقت، مجموعهای از میانجیگریها سبب میشود افراد جایگاه خود را در فضا، زمان اجتماعی و فرهنگی بیابند. تصور میشود زبان، ایدئولوژی، تاریخِ مرسوم، ارزشهای اجتماعی و فرهنگی، اسطورهها و آگاهی از موقعیتها در
شکلگیری فرهنگ ما و ایجاد یکپارچگی مؤثرند و ما را به مکان و زمان خود پیوند میزنند. این ایدههای مشترک میانجی، تجربۀ ما از جهان مادی است و ما را به تعامل، رشد روانشناختی و اجتماعی، یادگیری و نیل به نوعی استقلال اجتماعی قادر میسازد که پایۀ انسانیت وآزادی است. کاربرد ایدۀ میانجی برای رسانههای جمعی، نقشی برای این ابزارها و فرآیندها در زندگی اجتماعی و فرهنگی و خودآگاهی قائل میشود که بیشتر، وابسته و کمتر مستقل از زندگی اجتماعی و فرهنگی است. آنها جزیی از بافت آگاهی اجتماعی هستند نه فقط تأثیری بر این آگاهی.
نوعی دیگر از پژوهش و نظریه که با رویکردهای متمرکز بر رسانه تضاد دارد نیز، در مسائل مربوط به رسانه و دین اهمیت یافته است؛ مانند جهتگیری انسانگرایانهتر در نگاه به دین و معنویت بر اساس محصولات فرهنگی که آنها را پشتیبانی و معنادار میکنند. آثاری چون پژوهش لاورنس مور دربارۀ کالاهای مذهبی قرن نوزدهم،(1)کار برجستۀ کالین مکدانل دربارۀ مسیحیت مادی،(2)مطالعات دیوید مورگان دربارۀ فرهنگ تصویری پروتستانهای آمریکا در قرن نوزدهم و بیستم،(3)تاریخچۀ فرآیند هبه دادن از لی اشمیت،(4)تاریخچۀ ارتش رستگاری همچون کالایی عمومی اثر دایان وینستِن(5)و تاریخچۀ رسانههای انجیلی
اثر هیتر هندرشات،(1)نمونههایی هستند که نشان میدهند مسائل زیادی باید با تمرکز بر رویههای مربوط به محصولات دین آموخته شوند.(2)
از رسانه به معنا
در فصل گذشته گفتیم که در میان مجموعهای از نظریهها دربارة رسانهها و جامعه، پرسشهای مهمی وجود دارد که هنگام مواجهة افراد با رسانهها و استفاده از آنها، واقعاً چه اتفاقی میافتد. این جایگزینیِ اساسی برای رویکردهای رسانهمحورتری ارائه میشود که در این حوزه غالب بودهاند. کانون مسئله این است که میان عمل میانجیگری و اَعمال دینی درهم وابستگی یا تعامل بنیادین وجود دارد. آنت دو وریس در درآمد مجموعۀ تألیفی خود دربارۀ دین و رسانه میگوید:
دیگر نباید تنها به معنای تاریخی و فعلی دین توجه کنیم - معنای ایمان و عقیده و متضادهای فرضی آن مانند دانش و تکنولوژی - بلکه باید بر مفهوم فرآیندهای میانجیگری و رسانهایشدن متمرکز شویم که بدون آن و خارج از آن، هرگز دینی نمیتواند خود را آشکار سازد. بر خلاف تحلیل هایدگر، رسانهایشدن و تکنولوژیِ همراه آن، شرایطِ امکانِ مکاشفه - و به تعبیری شرایط آشکار شدن آن- را شکل میدهد، عنصری فنی که به حوزة متعالی
1) Hendershot (2004)
2) مسلماً رسانهها را میتوان محصول دانست. نک: بحثِ Moores (1993) تکنولوژیهای رسانهای ،اشیایی در موقعیت فضاهای خصوصی و داخلی. تفاوتی در اینجا هست که احتمالاً تفاوتی جزیی است. اندیشیدن به محصولات دینی، همچنین امکان اندیشیدن به رویههای دینی و معنوی را - که آن محصولات را در تجربۀ فردی ادغام میکند - نیز فراهم میکند؛ دیدگاهی که با نسبت دادن استقلال در این فرآیند به رسانه، بسیار متفاوت است.
تعلق دارد و بالعکس.(1)
نظریههای میانجیگری و محصولات و کالاها نشان میدهند وقتی افراد با تولیدات رسانهای تعامل دارند، در فرآیندی وارد میشوند که همزمان آنها را به فرهنگهای گوناگون خود، گذشتههای واقعی و تخیلی و منابعِ بینش و معنا پیوند میدهد؛ ولی باز خلأیی در دانشِ ما باقی میماند. همچنان دوست داریم بدانیم میانجیگری چگونه در موقعیتهای گوناگون زندگیِ روزمره احساس، درک و استفاده میشود. در واقع میخواهیم بدانیم رسانهها در این موقعیتها، چه معانی اجتماعیای دارند.
تمرکز بر معنا، هم متضاد و هم مکملِ بالقوة دیگر رویکردهاست. به وسیلۀ آن درمییابیم رسانهها و پیامهای گوناگونی که در حوزۀ خصوصی در دسترس افراد است، چگونه در دیگر حوزههای زندگی اجتماعی و فرهنگی دریافت، درک و بالقوه استفاده میشوند. با این حال، مهمتر این است که تمرکز بر معنا، به اصل ارتباط رسانه با فرهنگ مربوط است. یکی از مسئولیتهای نظریة فرهنگگرایانه، درک شیوههای تولید و بازتولید معانی فرهنگی از طریق ابزارها و موقعیتهای فرهنگ است. البته بخش مهمی از آن فرآیند بزرگتر این است که چه معناهایی از طریق منابع میانجی ساخته میشوند. با این حال مسئلۀ بنیادین این است که بررسی فرآیندهای معناسازی باید امکان تفسیر آن
1) 1.Hent De Vries (2001)، ص 28 . هر چند با DeVries (و دیگر نویسندگان آن کتاب) موافقم که مسائل گیرایی یا رموزی که به طور سنتی با دین همراهند و التزامات تکنولوژی در این زمینه، مهم هستند؛ ولی شاید اساساً آنها به آنچه در زمان برخورد یا تعامل افراد با مواد رسانهای رخ میدهد، نپردازند. این موضوع را با جزییات بیشتری در فصل آخر مطرح خواهم کرد.
را با توجه به نقش ویژهای که فرهنگ رسانهای دارد، فراهم کند.
با توجه به دغدغههای ویژهای که دربارۀ رسانه و دین داریم، تمرکز بر معناسازی، مزایای دیگری نیز دارد. تصور میشود بیشتر مسائلِ دین، معنویت، ایمان، ماوراء و معنایی عمیقتر، پراکنده و متنوع هستند. دین و معنویت اجزای بسیار ذهنی، پیچیده و آرمانیِ زندگی شمرده میشوند. آنچه از تحقیقات دینی دربارۀ دینِ عصر حاضر میدانیم نیز میگوید که در مدرنیتۀ متأخر بسیاری از ابعاد رسمی، استنباطی و ساختاری روشنی که به شکلِ سنتی تعیینکنندة دین، تفاوت دینی و معنای دینی بودهاند، در حال تغییر و تکامل هستند. بنابراین، سنجش آنچه ذاتاً دینی، معنوی، ماورایی یا معنای عمیق دارد، با گذشت زمان دشوارتر شده است. شاخصهای گذشته دیگر قابل استفاده نیستند. در واقع همانطور که در ادامه شرح خواهم داد، اکنون بیشتر تعاریف این امور، خود در قالب فرآیندهای ذهنیِ جستوجوگری فرهنگی و درونی قرار دارند. بدان معنا که، تحلیل و تفسیر مذهب معاصر، بیشتر به تبیین اعمال افراد و تعریف خودشان از معنای فرهنگی این اعمال بستگی دارد.
با توجه به ماهیت مطالعۀ ما - که موضوعات مربوط به دین است - باید توجه داشت که همۀ معناها یکی و معنای دینی نیستند. برآیند بحث اینکه یکی از اصول تحقیقات فرهنگگرایانه این است که معناها با فرهنگها در ارتباطند. همچنین معنا، مقولۀ گستردهای است که دربردارندۀ مجموعهای از زمینهها از جمله دین است. به عبارتی، معنای دینی را زیرمجموعهای - نوع خاصی - از معنای فرهنگی برمیشماریم. بنابراین، در این کتاب معناهایی را بررسی میکنیم که معناهای دینی
شمرده شده یا قابل تلقی باشند.
از طریق بررسی معنای دینی، احتمالاً میتوانیم معناهایی دیگر را هم درک کنیم؛ زیرا آنها نیز به فرهنگ رسانهای مربوطند. در واقع، بررسیِ زمینهمحورِ معناسازیِ دینی در عصر رسانهها حتماً باید در موقعیت بزرگتر معناهای فرهنگی صورت گیرد. معنای دینی - بنا به فرض - دربارۀ هر امری باشد، نشاندهندۀ این است که میتواند نمونهای ارزشمند برای فرآیندهای بزرگتر معناسازی باشد. این بدان معنی نیست که معناهای دینی به خودی خود مهم و مؤثر نیستند. دین و مجموعۀ نمادها، تعهدات و منابع اجتماعی و فرهنگی که آنها را با دین میشناسیم (چه امروزه برچسب دین را داشته و یا نداشته باشند) همواره امری مهم در چشمانداز اجتماعی و فرهنگی بودهاند. حتی در جوامع شدیداً سکولار نیز، دین نقش مهمی دارد. این واقعیت که فرآیند سکولاریزاسیون (عرفی شدن) آن گونه که پیشبینی میشد از آب در نیامد،(1)به فهم دین و مطالعۀ حقیقت آن، اهمیت بیسابقهای بخشیده است. دین در چشمانداز سیاسی غربِ صنعتی و فراتر از آن نیز، بیش از همیشه اهمیت یافته است. دین، بُعدی مهم - حتی تعیینکننده - در جهانیسازی و محرکِ جنبشهای اجتماعی به شمار میرود. برای ما مهمتر این است که دین همچنان عنصری مهم برای جستوجوی خویشتن در عصر مدرن به حساب میآید. همان طور که شرح خواهیم داد، بخش بزرگی از اَعمال اجتماعی در دوران معاصر، معطوف به
1) برای خواندن بحثی کامل نک: Warner (1993) و Yamane (1997).
خویشتن و هویت خویشتن است. افراد در این دوران به شکلی روزافزون در جستوجوی معانی هستند تا از طریق کامل کردن خود و خودآگاهی به استقلال برسند. ناظران معتقدند دین، معنویت، تعالی و دیگر ابعادی که نوعاً با عنوان دین میشناسیم، همچنان عناصری مهم (و حتی با اهمیتِ روزافزون) در فرهنگ جستوجوگری هستند.
نوع معناهایی که مورد بررسی ماست، از جهتی دیگر نیز، زیرمجموعۀ کلیت معناها هستند. ما تنها به نفس معنا توجه نداریم، بلکه ما به آن چیزی میپردازیم که برای افرادی مشخص و در مکان و زمانی مشخص معنادار است. این مفهومِ عادی معنا، به شکلی بالقوه دربارۀ چیزی فراتر از دانش اجتماعیِ صرف است. چنین معناهایی معمولاًََ ویژگی سودمند، یعنی نوعی استفاده را دارند. این تفکر، عمیقاً در سنتهای مطالعات فرهنگی ریشه دارد. ریموند ویلیامز، رهبر فکری این رشته، معتقد بود زندگی اجتماعی شامل پیوند خوردنِ فرد به یک ساختار احساس یا مجموعهای از عواطف، ادراکات و معناهای فرهنگی است که فرد را با موقعیت خویش پیوند میدهد.(1)این تفکر به دنبال تمایز از عملکردها و انگیزههای صرفاً عملگرایانه یا عقلانیتر در زندگی اجتماعی بود. تجربه یا دانش معنادار، به شکل مؤثری عامل ارتباط افراد با ساختارهای احساس آنها نیز هست. ایدۀ اِپیستِم(2)(شناخت) فوکو و هبیتوسِ(3)بوردیو نیز، اندیشهها و کارکردهای مشابهی در دنیای اجتماعی و
فرهنگی درنظر دارند.
یکی از مسائل مهم افراد، مدرنیتهساختن خویشتن است. نظریهپردازان مؤثر و متأخر مدرنیته معتقدند، شرایط زندگی اجتماعی معاصر، مجموعهای از مسئولیتها را بر افراد تحمیل میکند که پیشتر وجود نداشت. ساختارها و دیگر ترتیبات اجتماعی و فرهنگی که زمانی در ایجاد منابع، ارزشها و آرمانهای مستحکم و مقبول برای زندگی اجتماعی قابل اتکا بودند، امروزه بنابر دلایلی فرو ریختهاند. برخی از این دلایل مبتنی بر ظهور عصر رسانه است. در نتیجه، افراد برای درک خویشتن به عنوان موجوداتی اجتماعی، باید خود به خلق شیوههایی معنادار و کارکردی بپردازند. آنتونی گیدنز که شاید برجستهترینِ این نظریهپردازان باشد، میگوید:
به همین دلیل، تمرکز بر خویشتن و کمال خود، جایگزین شیوههای پیشین رسیدن به دانش اجتماعی شده است.(1)
بنابراین، آنچه در عملکرد رسانهها معنادار است، به یقین با این مفهوم و تصویرِ در حال ظهور خویشتن، در ارتباط خواهد بود.
با این حال، اختلافاتی در خصوصیات نقش رسانهها در مسئلۀ خویشتن وجود دارد. یکی از دلایل این موقعیت جدید، از نظر گیدنز، پدیدهای مربوط به عصر رسانههاست؛ گیدنز میگوید:
وجود ارتباطات جمعی مدرن و توزیع وسیع دانش دربارۀ ماهیت زندگی روزمره توسط آن، مستقیماً عامل توسعۀ نوع جدیدی از
1) Giddens (1991)
خودآگاهی اجتماعی و فرهنگی شده است که آن را بازتابپذیری(1)مینامد.(2)
امروزه افراد، بازتابپذیری بیشتری دارند به این معنا که شبکۀ روابط اجتماعی و فرهنگی - و جایگاه خود در آن شبکه - را آگاهانهتر از گذشته میشناسند و درک میکنند. طبیعتاً این دانش هم پیامدهای مثبت و هم منفی دارد؛(3)ولی آشکارا، از واقعیّات زندگی مدرن متأخر است. در مقابل، روانشناسی به نام کِنِت گِرگِن نقش فرهنگِ رسانهای را برای مسئلۀ خویشتن در عصر حاضر بسیار متفاوت - و منفیتر- میبیند. از نظر گرگن، خویشتن تحتِ تهاجمِ وسعت و پیچیدگی موقعیتها، جذابیتها و نمادهای فرهنگی است که ما امروزه به آنها دسترسی داریم. وی این را خویشتن اشباعشدهای مینامد که قادر به یافتن جایگاه و موقعیت مرجعی نیست که شاید در گذشته برای شکلگیری خویشتنِ مستحکم، وجود داشته است.(4)بنابراین گیدنز و گرگن دربارۀ رابطۀ فرد با فرهنگ رسانهای، دیدگاههایی کاملاً متفاوت دارند.
از دید گیدنز، هر چند در عصر رسانهها چالشهایی برای زندگی اجتماعی و خودآگاهی اجتماعی وجود دارد، افراد برای شکلگیریِ خویشتن نسبت به فرهنگ، استقلالِ مشخصی دارند. گرگن نیز این
عمل فرهنگی را در اختیار افراد میداند، ولی ضمناً معتقد است حجم و وزن دادهها و موقعیتهای فرهنگی برای فرد و خویشتنِ وی زیانبار است.(1)
معنا و هویت
این منابع همراه با بسیاری دیگر در حوزۀ مطالعات فرهنگگرای رسانهای(2)معتقدند، مسئلۀ کانونی معنا در رابطه با خویشتن، شکلگیری و حفظ هویت است. هویت در مقام بُعدی از خویشتن، توصیفِ خویشتن است. در نتیجه به گونهای ارائه و بیان میشود که در آن موقعیت یا محیط - یعنی فرهنگ - برای دیگران قابل فهم باشد.(3)شواهد اولیة فراوانی نشان میدهد رسانهها نقش مهمی در ایجاد هویت دارند. تلویزیون، فیلم و موسیقیِ عامهپسند، محتوایی تولید میکنند که با هویت ارتباط دارد. تحقیقات به ویژه دربارۀ جوانان و فرهنگِ جوانان ثابت میکند فرهنگ رسانهای در تأمین منابع، زمینهها و عملکردهای هویتِ جوانان نقشی اساسی دارد.(4)
تمرکزِ تحقیق بر هویت، تغییر جهتی است که چند هدف را دنبال میکند. پیش از این گفته شد نتایج طرحی تحقیقاتی، که با توجه به
1) این دیدگاه مخالف از خود و فرهنگ رسانهای، موضوعی است که در فصلهای بعد به آن باز خواهیم گشت و بررسی خواهیم کرد که تا چه اندازه شواهد در دادههای مصاحبههای ما، یک دیدگاه یا دیدگاه مقابل را پشتیبانی میکند.
2) برای خواندن بحثی جامع نک: Moores (1993).
3) Denzin (1992)، ص 26. این موضوع با جزییات بیشتر در فصلهای بعدی بیان خواهد شد.
4) برای مطالعۀ بحثی کامل نک: Clark (2003)، صص 23-3.
پرسشِ کجا؟ به رابطۀ میان رسانه و دین بپردازد، بسیار پربار خواهد بود. هویت، جایگاه مهم تعامل رسانه و دین در تجربۀ انسانی است. هر چند تنها جایگاه نیست؛ ولی به منزلۀ ابزاری راهنما، مقولهای مهم در هدایت تحقیق ماست. این امر در ماهیت آثارِ معاصر دربارۀ دینِ عصر حاضر دیده میشود. استیفن وارنر(1)در مقالة مؤثر خود دربارۀ پارادایمهای جدید مطالعة دین میگوید که برای تبیین دین در عصر حاضر باید موضوع تفکر خود را از خصوصیاتِ دین، به تجربة دین تغییر دهیم؛ یعنی دین در مدرنیتۀ متأخر کمرنگ نشده، بلکه ماهیت آن تغییر یافته است. از این رو، دیگر نمیتوان دین را تنها بر اساس خصوصیات تاریخی، ساختاری یا دکترینیِ آن تعریف کرد. همانطور که در فصلهای بعدی دقیقتر شرح خواهیم داد، دین به منزلۀ نهادی در حال اُفول یا دستکم تحت فشار است.
به عقیدة وارنر، در عوض باید دین را چیزی دانست که در تجربه، اَعمال و آرمانهای زندگی انسانی ایجاد میشود. تمرکز بر هویت نشان میدهد که آنچه پیروان این شکل جدید دین - دستکم تا حدی - بدان میرسند، حس جدیدی در مقام انسانهایی مذهبی یا معنوی است؛ یعنی همان هویت مذهبی یا معنویِ آنها.
وِید کلارک روف در شرح جامعی از دینداری مدرنِ متأخر در نسل پر زاد و ولد(2)میگوید:
این عملِ ساختِ هویت - اگر بتوان آن را چنین نامید - پیوندی
میان موقعیت تجربة فردی و موقعیتهای بزرگتر زندگی اجتماعی و فرهنگی، از جمله ادّعاهای فرهنگ دربارة معناهای نمادین است. آشفتگی تغییر و تحولات دینی قرن بیستم، موجب شکلگیری ادعاهای ایدئولوژیک دینیِ روشنی شده است(1)
و همان طور که روف میگوید، این برچسبهای ایدئولوژیک با برخوردهای واکنشیِ روزافزون مواجه میشوند. یعنی افراد برای خود مجموعهای از نمادها، ادعاها و عقاید را از موقعیتهای مختلف (شخصی و عمومی) به هویتی حاصلشده - که البته همواره در حال شکلگیری است - پیوند میزنند.(2)همان طور که روف میگوید، اریک هابسباوم با مفهوم سنت ابداعیِ(3)خود در چند دهۀ پیش، این رویهها را پیشبینی کرده بود.
نکتۀ مهم در کار روف و دیگران این تفکر است که با منابعی که فرد برای رسیدن به معنویت یا دینداری از آنها استفاده میکند، به طور کلی به منزلۀ شیء برخورد میشود. منظور، شیء بودن آنها در معنای فرهنگ مادی نیست، هر چند این اشیاء در واقع بخشی از آن چیزی هستند که در فرهنگ، دین و معنویت با آن رودررو میشویم. در عوض، منابع و نمادهای فرهنگی را به منزلۀ اشیایی در ارتباط با یکدیگر و با مجموعهچیزهایی به شمار میآوریم، که در تجربۀ ذهنی زندگیِ روزمرة خویش با آنها مواجهیم. در اینجا باز هم ابزاری راهنما داریم تا این
نوع عملکرد را از شیوههای معمول تفکر دربارة رسانهها مشخص کنیم. بنابراین، بهتر است رسانهها را به منزلۀ اشیاء(1)تصور کنیم، نه متون، پیامها، محیطها یا نظامهای ایدئولوژیک، که افراد در محیط زندگی با آنها برخورد دارند. در فصلهای بعد، شیوة این عملکرد را در موقعیت معناسازیِ فرد بررسی میکنیم. نظریة نمادین - تعاملی، شیوهای برای تفکر دربارة افراد و رابطة آنها با فرهنگ و اشیای فرهنگی، به ویژه دربارة مسائلِ هویت و معنا ارائه میدهد که شاید در اینجا کاربرد داشته باشد. مبنای تعاملگرایی این است که ما موجودات اجتماعی از طریق تعامل با دیگران رشد میکنیم. تعاملاتی که شامل ساختن و بازنمایی خود به شکل آگاهانه است.(2)از طریق تعامل با دیگران میآموزیم که هستیم، چگونه رفتار کنیم، چه چیز با ارزش و چه چیز مناسب است. آنگاه با گذشت زمان، معنایی آرمانی از خویشتن میسازیم که با شبکة روابط اجتماعی، زمان و مکان خاصِ ما در ارتباط است. این امر پشتوانة منطق زندگی اجتماعی و فرهنگی، برای ساختنِ هویتهای معنادار ماست؛ زیرا بازتابدهندة ادراکات ما از منطقهای فرهنگی، موقعیتهایی است که در آن زندگی میکنیم و دربردارندة اشیای فرهنگی از جمله نمادها، ارزشها و زبانهایی است که به شکلگیری و معنابخشی در آن موقعیتها کمک میکنند.(3)
در دیدگاه مورد نظر من، برای ساختن خویشتن و هویت، عملکرد رسانهها و اشیای رسانهای نقش دارند. اینکه نقشِ چنین اشیایی چه اندازه محدود یا گسترده، تعیینکننده یا منفعلانه است، پرسشی تجربی است که در فصلهای بعد آزموده میشود. البته فعلاً همین که بر اساس دلایل معتبر میتوانیم انتظار نقشآفرینیِ رسانهها را در معنا و هویت داشته باشیم، بسیار اهمیت دارد.
در اینجا تضادهایی ظریف و متنوع با نظریة سنتیِ تأثیرمحور پیش میآید. مطالعات رسانهای فرهنگگرا، افزون بر ترکیبپذیریهایِ کلی، به مطالعۀ رسانهها از دیدگاه مخاطبانِ رسانه و معناسازی فردی و گروهی تمایل دارند، تا دیدگاه متون یا نهادهای رسانهای. این رویکرد، مایل به درک مسائل در قالب اشیای رسانهای به منزلۀ منابعی نمادین است تا سازههای ایدئولوژیک تعیینکننده؛ همچنین این رویکرد میگوید شاید مسائل مهم، در حوزۀ معناسازی باشد نه در حوزۀ تأثیر رسانهها بر رفتار. همچنین تفاوتی بنیادین و جالب در آنچه مطرح میکنم، وجود دارد. دیدگاهی که رسانهها را در قالب تلفیق با زندگی روزمره میبیند و نه در قالب تأثیرات آنها بر زندگی روزمره.
در پارادایمِ به اصطلاح مسلطِ تأثیرات، رسانهها اغلب با آسیبشناسیهای مختلف مطالعه میشوند: از مطالعات اوایل قرن بیستم دربارۀ تأثیر فیلم و رمان بر کودکان و نوجوانان تا نظریههای جامعة تودهوارِ اواسط قرن بیستم و پس از آن. با مطالعة تأثیرات تلویزیون بر پرخاشگری، همواره تمایل به بررسی تأثیرات رسانهها بر جامعهپذیریِ درست کودکان و شبکة اجتماعی متعادل یا خانوادة سالم
وجود داشته است.
تعاملگرایی (یا شاید سنت اجتماعی - نظری عملگرایی که از آن برخاسته) به نوعی تمرکز متضاد دارد و در پی فهم و تبیین شیوۀ جامعهپذیر شدن ما، فهم و تبیین شیوۀ تعریف معنای خویشتن در جهان اجتماعیای که در آن ساکنیم و از منابع اجتماعی و فرهنگی آن برای این اهداف استفاده میکنیم. افزون بر آن، فرض میکند این فرآیند، در سطوح مهمی آگاهانه و شناختی است. تعاملگرایی بدون انکار این امر که قسمت بزرگی از رشد روانشناختی فردی، کاملاً خودآگاهانه نیست و حتی بیشتر نهفته و نیمهآگاهانه است، به بررسی چگونگی تعریف ما از جهان خویش و اقدامِ ما برای سکونت در آن تمایل دارد. این رویکرد، با دیدگاهی نسبتاً جدید در روانشناسی اثباتی(1)اشتراکات زیادی دارد. به گفتۀ مدافعان آن، این دیدگاه در پاسخ به ابزارهای سنجشِ موجود - که اغلب به دنبال آسیبشناسی بودهاند تا کلیت مسئله - به وجود آمده است.(2)یکی از مدافعان رویکرد اثباتی به نام شیکزنتمیهالی در مقالهای اولیه با نام چرا به چیزها نیاز داریم؟ دیدگاههای ارزشمندی برای رویکردی ارائه داده است که به بررسی اشیای رسانهای میپردازد. وی در این مقاله میگوید:
اشیای فیزیکی (و در نتیجه فرهنگی) کارکردهای مهمی در آموزش اصولِ فضا، زمان و تاریخ به ما دارند.(3)
من نمیگویم موضوع اصلی تحلیل اجتماعیِ رسانه و دین، بررسی نظامهای باثبات و [دارای] کارکرد کامل است. در واقع، تحلیل فرهنگگرایانة رسانه در بهترین حالت برای موضوعاتِ متفاوت، تمایز، مقاومت، خوانشهای جایگزین، تفسیرهای متضاد، نقد اجتماعی و تغییرات اجتماعی مناسب است. این امر از طریق نقد و تفسیرهایی صورت میگیرد که پیشزمینة شرایطی است که در آن نظامهای مشخصِ معنا و رویة معنایی، یا مفهوم هستند یا مفهوم نیستند. بنابراین پیشزمینۀ نظام اجتماعی و ویژگیهای آن است و نه تأثیرات فرضی بر آن. میتوان این نظامها را با کارکرد کامل دید، ولی تعارضات و تنشهای درون آن را نیز مشاهده کرد. تمرکز ما بر فرهنگ است. هر چند بیشتر آنچه در فصول بعدی مطرح میکنیم مربوط به افراد و تجربهها، معانی و عملکردهای آنهاست. موضوعِ اصلی، بررسی فرهنگهای آنها و درک شیوههایی است که منابع گوناگون این فرهنگها به ویژه آنهایی که در حوزۀ رسانه و مربوط به دین و معنویت هستند، تعریف میشوند. این نیز با پارادایمهای رایج در پژوهشهای ارتباطات جمعی و بخش عمدة نظریۀ اولیه ما دربارة رسانهها در تضاد است.
همۀ ما - تا اندازهای - با تاریخچة تحولات و ادغام تکنولوژیهای رسانهای در فضای اجتماعی آشناییم؛ از گفتمانهای مربوط به ماهیت و تأثیرات این تحولات آگاهیم و حتی در آنها مشارکت داریم. طبیعتاً به دلایل فراوان دربارة شیوههای سالم ادغام یا عدم ادغام این رسانهها -که گذشته از هر چیز تکنولوژی هستند - در زندگی خود دغدغه داریم.
تحقیقات زیادی دربارة این موضوعات انجام شده و بیشتر آنها نشان میدهد که ادغام رسانهها در بافت زندگی روزمره، بیشتر فرآیندی انتقالی (مذاکرهای) است تا امری بدیهی، آسان و شفاف.(1)بنابراین طبیعی است که رسانهها را همچنان [دارای] تأثیراتی نسبتاً مصنوعی بر زندگی تصور کنیم و به جای آنکه این تأثیرات را جنبههای طبیعی (شدة) زندگی خود در نظر بگیریم، آنها را در قالب آثار آسیبشناسانة بالقوه بررسی کنیم. این امر در رابطه با دین اهمیت زیادی دارد؛ زیرا رایج است که دین، با ارزشها و همچنین با تلقین ارزشها و رفتارهای هنجاری و با تربیت کودکان تعریف شود. بنابراین چهارچوب یا نگاه مذهبی به رسانهها در زندگی روزمره، پتانسیل بیشتری برای تفکر آسیبشناسانه یا تأثیرمحور داشته است.
همۀ این صحبتها بدان معنی نیست که رسانهها حتی بر دین یا در ارتباط با آن تأثیری ندارند؛ بلکه بدان معناست که برای درک ماهیت آن تأثیرات، باید دقیقتر بررسی کنیم که چگونه، کجا و در چه موقعیتهایی تولید میشوند. همان طور که در فصل بعد شرح خواهیم داد، به دلایلی روشن، بسیاری از پرسش هایی که دربارۀ التزامات مذهبی رسانهها داشتهایم، واقعاً جابهجا شدهاند؛ یک دلیل اینکه رسانه و دین در بافت فرهنگ معاصر به شیوههایی ظریف و گاهی نه چندان ظریف همراه با هم عمل میکنند. بررسی فرهنگ و معناسازی در بافت زندگی روزمره، همچنین ما را متوجه موضوعی میکند که با ملاحظهای
1) Piegel (1992)، Sieftert (1994) & Marc (1996)
دوباره، روایت تحولات رسانهها در آمریکا در قرن بیستم را مطرح میکند. پارادایم تأثیرات، در عصر ابتداییتر رسانهها -که رسانههای مسلّط اندکی وجود داشت- به نوعی معنادارتر بود. تا دهه 1930 چشمانداز رسانههای الکترونیک در آمریکا به موقعیتی رسیده بود که از نظر بسیاری طبیعی شمرده میشد. برای نمونه، حوزة رسانههای عمومی که ظاهراً نقشی بزرگ و وحدتبخش در تعریف اوضاع فرهنگی داشت.
بیشتر مدت این قرن، رسانههای مسلط رادیو و سپس تلویزیون در تملّک سه کمپانی بزرگ خصوصی بود و تفاوت اندکی میان آنها به چشم میخورد. در آن موقعیت، اندیشیدن در قالب این تفاوتهای کوچک تا حدی منطقی بود. تأثیرات رسانهها در قالب خصوصیات نسبتاً روشن و واحد محتوا دیده میشد و پرسش مطرح این بود که تأثیرات گوناگون، کجا و در چه کسی دیده میشود؛ برای نمونه این آگاهی وجود نداشت که مخاطبان متفاوت، تفسیر گروههای گوناگون و جهانبینیهای متفاوت، میتواند در موقعیتهای گوناگون، تجربهای کاملاً متفاوت از این رسانهها ایجاد کند. فرض غالب این بود که یک بازار ملّی رسانه وجود دارد و نیازها، منافع و انگیزههای آن کمابیش مشخص است؛ برای نمونه نقش رادیو - تلویزیون در قالب مرجعی فرهنگی، تقریباً روشن است.
دین، تمرکز و وحدت ظاهری رسانهها در آن دوره (تقریباً بخش سوم قرن بیستم) با درک دورهای همزمان شد که [توسط] ویل هربرگ(1)
1) Herberg (1983)
دورۀ وحدت و بیآلایشی فرقهای خوانده شده بود. در کلمات قصارِ مشهور او چنین آمده است:
کاتولیک، پروتستان یا یهودی بودن تنها انواع گوناگون آمریکایی بودن است.
مسئله این بود که در واقع، رسانهها حوزۀ عمومی را در دسترس این نهادهای دینی مسلط قرار میدادند. با گذشت زمان، نظامهای پیچیدۀ دسترسی ظهور یافتند که قدرت تثبیتِ مشروعیت نهادهای دینیِ مسلّط را، به شبکههای تلویزیونیِ عمده در آمریکا و انگلیس دادند.(1)این امر پیوندی زودهنگام و عمیق میان دین و رسانههای عمومی ایجاد کرد؛ پیوندی که آن زمان تا حدودی مبهم به نظر میرسید، ولی امروزه سرآغاز ائتلافی فزاینده میان این دو حوزه به شمار میرود. تا اینکه افرادی با دیدگاههایی خاص در جهانِ دین، متوجه شدند تغییرات مهمی ایجاد شده است. اینکه دین، دیگر نمیتواند رسانهها را نادیده بگیرد.(2)این نکته در دهۀ 1970 با ظهور تلهونجلیسم عمیقاً ثابت شد. این تحول از چند جهت اهمیت داشت. از جمله اینکه چالشی مشخص، در برابر سلطۀ فرهنگی ادیان مسلط (در آمریکا و دیگر نقاط) ایجاد کرد؛
1) برای خواندن مباحث کاملتر نک: Rosenthal (2001) و Hoover and Wagner (1997). در آمریکا، وسیله همان سیستمِ به اصطلاح مدت پخش بود که از طریق آن، ادیانِ غالب به پخش محلی و سراسری در تلویزیون تجاری دسترسی مییافتند. سیستم مشابهی در انگلستان ظهور یافت که در آن BBC، واحد دین داخلی خود را تأسیس کرد و شرایطی را وضع کرد که بر اساس آن، دیگر ادیان به پخش دسترسی مییافتند. بعدها این قدرت به خارج از BBCانتقال یافت، ولی دینامیک بنیادین همان گونه باقی ماند. مقامات رادیو - تلویزیون در جایگاه تصمیمگیری بودند که کدام دیدگاههای دینی مشروع هستند و کدام مشروع نیستند. برای خواندن دیدگاهی انتقادی از جنبشی که از سیستم انگلیس حذف شد.نک: Quicke and Quicke (1992).
2) Fore (1987)
چالشی که بخش عمدة گفتمانِ مربوط به آن، در همان زمان آن را تأیید میکرد. این امر یکی از نخستین نمونههای شکاف و تکثیر شبکههای رسانهای بود که مشخصة ربع آخر این قرن به شمار میآمد؛ همانطور که تکنولوژیهایی چون رادیو - تلویزیونِ کابلی و ماهوارهای، انحصار شبکههای مسلط بر حوزة عمومی رسانهای را شکستند.
در روزهای آغازینِ تلویزیون کابلی و ماهوارهای، بسیاری - حتی درون صنعت رسانه - امکان افزایش شبکهها و خدمات برای سلیقههای گوناگون را در خواب هم نمیدیدند. عصر شبکة مسلّط کاملاً جا افتاده بود. تلهونجلیسم و خدمات کابلیِ بسیار موفقِ Home Box Office، در همان زمان ظهور یافت و امکانات آینده را نشان داد.
تلهونجلیسم همچنین مسیرهای جدیدی در تحقیق و تفکر دربارۀ دین و رسانه (که پیشتر گفته شد) ایجاد کرد که باعث توجه به شیوههای مخاطبمحور و فرهنگگرایانهتر در تبیین التزامات آن شد. تا پایان این قرن و در حالی که در عصر شبکههای تلویزیونی در آمریکا، رسانهها محل گردهمآیی همۀ ملّت شمرده میشدند، صنعت رسانه پیچیدهتر و چند بُعدیتر میشد و در پایان هزاره، دیگر چنین برداشتی [که رسانهها محل گردهمآیی همۀ ملّت شمرده شوند] رایج نبود. تلویزیون کابلی، دهها و سپس صدها شبکه را به خانهها آورد. اینترنت، شبکۀ جهانی وب و دیگر پیشرفتها در ارتباطات دیجیتال، منابع بیشتری برای تجربة رسانهای و رقابت شدیدتری برای رسانههای غالبِ گذشته ایجاد کردند. تکنولوژیهای دیگری چون بازیهای ویدیویی، وسایل دستی و تلفنهای همراه افزون بر خدمات نرمافزاری جدیدی
چون پیام فوری و پادکست (pod-casting)، حوزۀ رسانهها را به شکل فزایندهای پیچیده و چند بُعدی کرد. یکی از التزامهای مهم این امر در پژوهش، این بود که مطالعۀ رسانهها در مقام یک کل، روزبهروز مشکلتر شد. حتی کار نسبتاً آسانِ سنجشِ میزان مخاطبان به منظور بازاریابی و تبلیغات نیز، دشوارتر شد. این امر باعث تحکیم رویکردهایی در مخاطب پژوهی گشته است که در عین حال به مطالعۀ دین در رسانهها اهمیت بیشتری بخشیده است. در اواسط این قرن پرسشها سادهتر بودند؛ ولی این سادگی، پرسشهای مهمی را پنهان میکرد که با ابزارهای موجود قابل پاسخ نبود.
دین پدیدهای پیچیده، ظریف و متنوع است و همانطور که در فصل بعد خواهیم دید، همواره پیچیدهتر میشود. سادگی، زمانی این حقیقت را پنهان کرد که تأثیرات احتمالی محتوای رسانهها بر معنای دینی و عمل دینی دقیقاً روشن نیست. روندهای بزرگی وجود داشت؛ ولی پرسشهای زیادی هم بود که بدون استفاده از روشهای متفاوت، قابل پاسخ نبودند؛ روشهایی که بر تنوّعات دین و معنویت حساستر باشد.
در حالی که قرن نوزدهم با ظهور واقعیت اجتماعی و فرهنگیِ کاملاً جدیدی به نام ارتباطات جمعی پایان یافت، در پایان قرن بیستم تغییراتی در ارتباطات جمعی پدید آمد که اساساً مفهوم جمعی را مسئلهساز کرد. تحولاتِ تکنولوژیک، پرسشهای فرهنگگرایانه را ضروری و اجتنابناپذیر نموده است؛ موضوعی که در فصل آینده دقیقتر بررسی خواهیم کرد.
پاره سوم: رسانهها و مذاهب در مرحله انتقالی
در فصل پیش استدلال کردم که در اواخر قرن بیستم، دنیای رسانهها به نحو قابل تأملی دستخوش تحول شد. این قرن با پدیدة رسانههای جمعی آغاز شد. در اواسط آن دوره، رسانهها به صورت نیروهای محوری و غالب اجتماعی و فرهنگی شکل گرفتند. در اواخر قرن بیستم، مفهوم جمعی این رسانهها و تأثیرشان بر جمع، زیر سؤال رفت. در واقع، ویژگی جمعیبودن آنها به چالش کشیده شد؛ ولی اکنون رسانهها نقش محوری خود را در زندگی اجتماعی و فرهنگی به خوبی تثبیت کردهاند. اکنون موضوع این است که آنها را چگونه باید در نظر بگیریم؟ استعارههای گوناگونی برای رسانهها پیشنهاد شده است. آیا نوعی محیط به شمار میآیند؟ یا سرزمینی هرزه و گستردهاند؟ حکم کدام یک را دارند: منزل چهارم؟ فضای فرهنگی؟ یا کانون گرم خانوادگی؟ آیا شیطانیاند؟ یا تکنولوژیهای آزادی؟ تکنولوژیهای نفوذ یا سیطرهاند؟ یا تریبون ویدیویی؟ هر یک از این موارد، از الگوی جهانیتر و تمامیتبخشتری از رسانهها سرچشمه میگیرند که یکی از شاخصهای قرن بیستم به شمار میرود. در اینجا نمیخواهم استعارة جدیدی برای رسانهها پیشنهاد بدهم، ولی اگر دیدگاه رسانهها را به منزلة پدیدهای جمعی کنار گذاریم، لازم است به چند نکتة کوچک توجه کنیم که تعریفشان اهمیت
دارد: امروزه مخاطبان، تفکیکشدهتر، خاصتر و یکدستتر از گذشته شدهاند، پس به نظر میرسد صفت جمعی دیگر کاربردی ندارد. این موضوع مهم به بررسیهای بیشتری نیاز دارد، گرچه شاید بسیاری استدلال کنند، این مخاطبانِ جمعی همچنان بسیاری از برنامههای تلویزیون را تماشا میکنند که البته موضوع درستی است. آنچه دیدهایم جمعیزدایی نسبی مخاطبان بوده است که همراه با بازاندیشی ما دربارۀ اهمیت و دلالت مخاطبان جمعی است. مشخصههای گوناگون دیگری از رسانههای امروز هم، ارزش بازاندیشی دارند.(1)
تحول در رسانهها
رسانهها دیگر مانند گذشته جمعی نیستند ولی همچنان جنبة عمومی دارند. در واقع ماهیت عمومیبودن آنها مهمترین بُعد جمعیبودنشان است. شمار فراوان مخاطبانِ رسانهها صرفاً در طیفی محدود از متون، زمینهها وگفتمانها اهمیت مییابد. نکتة مهمتر اینکه، رسانههای مذکور در دسترس انواع مخاطبان محدود وجود دارند و برای همة آنها قابل استفادهاند. البته این رسانهها خصوصی هستند، ولی بخش عمدة آنها عمومی، باز و آزاد هستند. بحث این است که چه کسی گفتار را شکل میدهد، چه کسی مشاهده میکند، چه کسی میپرسد و چه کسی دسترسی دارد؟ هنگامی که مخاطبان موقعیت خود را از حیث مشارکت در رسانههای مختلف بررسی میکنند، این
1) بخش عمدة مباحث زیر را میتوان با تعاریف دریافت شده یا کلاسیک ارتباط جمعی از جمله مواردی مقایسه کرد که چارلز رایت (1974) مطرح ساخته است.
پرسشها مهمتر میشوند، ولی همة آنها متکی بر مشخصة بنیادین یا فرضِ عمومی بودن هستند. این جنبة عمومی، برخاسته از مشخصهای است که باعث شد تا رسانههای جمعی، جمعی شوند. اقتصاد سیاسیِ حمایتگران عمدة این رسانهها متکی بر این است، که هرچه بیشتر مخاطب جمع کنند و این موضوع هنوز هم دغدغة مهم آگهیسازان به شمار میرود.
عنوان دموکراتیک که نخستین بار حدود صدسال پیش دربارة مطبوعات جمعی به کار رفت، اکنون هم با وجود قدیمی بودنش، برای ما جذاب است؛ ولی این فرض ایدئولوژیکتر را مخدوش میکند که این رسانهها که در دسترس جمع قرار دارند، فقط برای فرهنگِ طبقات پایینتر و سلیقههای آنها در نظر گرفته شدهاند و از نظر محتوا و مصرف، بازتابِ موقعیت اجتماعی آنها هستند. این موضوع هنوز هم جالب است. تحول در رسانهها، به رسانههای الکترونیکی امکان داد که مخاطبان را به شیوة جمعیتشناختی و مبتنی بر سلیقة طبقاتی هدف گیرند، شیوهای که پیشتر کمتر امکان داشت، ولی این مسائل که، چه رسانههایی در اختیار چه مخاطبانی هستند و کدام یک مناسب سلیقههای فرهنگیاند، همچنین پرسشهایی دربارۀ ارتباط کیفیت در رسانهها و طبقات ملی، قومی و اجتماعی که نمونههایی از مخاطبان رسانه ها به شمار میروند، همچنان لازم است روشنتر بحث شوند.(1)
1) چنانکه در بخشی از فصل اول بحث کردیم، این پرسشها مبنای عرصة مطالعات فرهنگی و رویکرد آن به مطالعات رسانهها را شکل میدهند. آثار ریچارد هوگارت و ریموند ویلیامز (به طور اخص) پرسشهای مهمی دربارۀ این که چه فرهنگهایی معتبر و هنجار هستند، مطرح ساختهاند. برای بحثی جامعتر در این زمینه نگاه کنید به ترنر (1990).
یکی دیگر از مشخصههای رسانههای جمعی، همزمانی یا برخورداری از برنامة زمانی است که هنوز هم مهم است. دوران رسانههای جمعی، ما را با این مفهوم آشنا ساخت که بخش عمدة آنچه در رسانهها با آن روبهرو میشویم، برای فروش بر اساس تاریخ در نظر گرفته شده است. محصول، با تاریخ خود پیوند دارد، گرچه عادت کردهایم از رسانهها در اوقات فراغت استفاده کنیم و فیلمها و برنامههای تلویزیونی را سالها پس از اولین نمایششان، مصرف میکنیم و از مصرف نوستالژیک آن در شبکهها و مکانهایی که برای این هدف در نظر گرفته شدهاند، لذت میبریم. از نظر بیشتر مخاطبان، بیزمان بودن برنامههای خبری امری بدیهی فرض میشود.
یکی دیگر از ویژگیهای مهم رسانهها، ریشهها یا منابع آنها است. در تعریفهای سنتی از رسانههای جمعی، ویژگی یکی برای همه برجسته است؛ زیرا رسانه منبعی محوری است که توجه مخاطبان زیادی را جلب میکند. این نکته، وجه اشتراک بیشتری با مفهوم عمومیبودن آن دارد ولی با وجودی که امروزه از جهات مختلفی به چالش طلبیده شد، همچنان موضوع مهمی است؛ از این نظر که، مجموعهای از عملکردهای مخاطبان و تنظیمات تکنولوژیک در رسانهها، خود را به شکل تعاملی یا سلسلهمراتبی نشان میدهند. برای نمونه میتوانیم به راحتی اینترنت را در این رده قرار دهیم، همچنین صنایع اگهیسازی و بازاریابی سالها دربارۀ تغییر از مرحلة ایجاد بازارها به جذب آنها سخن گفتهاند، جایی که اینترنت و آگاهی جمعی و خودمحورِ مصرفکنندگان امروزی، آنها را به جای آگهیساز یا بازاریاب
بر صندلی راننده نشانده است. چنانکه در فصلهای بعد خواهیم دید، مصرف رسانههای معاصر به گونهای است که این نهادها خود را تعاملی و خود-مولد جلوه میدهند.(1)نباید این واقعیت را نادیده بگیریم که رسانههای جمعی صنایعی پیچیده با سرمایهگذاری قوی هستند، که تفکری محوری آنها را اداره میکند و بر اساس منطقهای محوری و محوریسازنده عمل میکنند، در همان حال، چنانکه یکی از نگرهپردازان برجستة ادبی لقبشان داده، صنایع ایجاد آگاهی(2)هستند که برای تولید مصنوعات فرهنگی و برای آگاهی بخشی استفاده میشوند. حتی اگر نخواهیم دلایل دیگری جز دلایل اقتصادی برایشان در نظر بگیریم. منطق اقتصادی آنها به سوی ایجاد تمرکز و حتی انحصار پیش میرود، چنانکه اکنون شرکتهای کمی، چشمانداز رسانهای بزرگی را در کنترل دارند.(3)آثاری که آنها تولید میکنند، بازنماییهای نظامیافته هستند. یکی از طرحهای پژوهشی و تأثیرگذار که به منظور آشکارسازی ماهیت این بازنماییها جهتگیری شده بود، به گونهای قانعکننده نشان داد که در این آثار مضمونهای ایدئولوژیک روشنی وجود دارند.(4)
پس اگر رسانهها را روندهایی انحصاری و مسئول انقیاد ایدئولوژیک تودههای جداییناپذیر مردم ندانیم، شاید درست نباشد بگوییم
فرآیندهای تولید، بازنمایی و مصرف رسانهای به شیوههایی کاملاً آزاد، بیفشار و تقیّد عمل میکنند. حقیقت چیزی میان این دو است و این وظیفة مطالعات رسانهای معاصر است تا در این مسیر تأویلهای تخصصیتری ارائه دهد.
امروزه رسانهها را به گونهای دیگر میبینیم و این امر تا اندازهای به دلیل تحولاتی است که در تکنولوژیها، ساختارها و الگوهای مصرف آنها صورت گرفته است. بنابر تعریف، زوال دورة رسانههای غالب، تکثر و چندگانگی در منابع را در پی داشت. برای نمونه چند دهة اخیر، انتشار مجلاتی که عناوین جدید را عرضه میکردند به حد انفجارآمیز بوده است. در صورتی که تصور میشد مجلات، با ظهور تلویزیون و دیگر رسانههای جدید به پایان راه برسند؛ در عمل این وضعیت باعث تنوع آنها و افزایش تعداد عناوینی شد که هر یک از آنها به سوی بازارهای محدودتر و تخصصیتر جهتگیری شده بودند. همین وضعیت در تلویزیون هم رخ داده است. تلویزیون کابلی و ماهواره باعث افزایش شبکهها و خدماتی شدهاند که در دوران سیطرۀ شبکههای خاص، تصور آنها ممکن نبود. این طیف، هم آنهایی که علایق نسبتاً گسترده و ناهمگن (برای نمونه دربارۀ اخبار) را در نظر دارند شامل میشود و هم آنهایی را که بر علایق یا جمعیتشناختی محدودتری تمرکز میکنند. اکنون در این شبکهها، تولید برنامههای فردی با علایق بسیار خاص و متمایز به شیوهای که پیشتر ممکن نبود، توجیه اقتصادی یافته است.
امروزه تنوع شبکههای کابلی بر توسعة شبکههای متنوع و فراوان تأثیر گذاشته است.(1)
در ایالات متحده و انگلستان شرکتهای تلویزیونی، بازارها و سلیقههای فرهنگی کوچکتری را هدفگرفتهاند. این شرکتها همچنان پابرجا هستند و پررونق هم میشوند. در اینترنت و وب جهانی، موقعیت از این هم انعطافپذیرتر و چندوجهیتر است. بسیاری از پژوهشگران به بررسی و دقت در افزایش خدمات جدیدی پرداختهاند که از طریق شاهراه بزرگ اطلاعاتی امکان مییابد. مجموعهای بزرگ از سایتهای اینترنتی ظهور کردهاند که به طور مشخص به مذهب و معنویت توجه دارند. این مجموعه، سایتهایی هستند که آگاهانه به جنبشهای مذهبی سنتی هدایت میشوند: مانند بسیاری از آنهایی که به طور مستقیم در حمایت نهادها یا تشکیلات مذهبی قرار میگیرند یا کمکهای مالی دریافت میکنند همچنین نمونههای دیگری مانند سایت برجسته و تأثیرگذار بیلیف نت(2)که میخواهد سراسر مذهبی یا فرانهادی باشد. این وبسایتها آنهایی را در برمیگیرند که به جنبشهای مذهبی یا معنوی جدید، حاشیهای یا نوظهور توجه دارند، یا آنهایی که میخواهند به جنبشهای نوین مذهبی تبدیل شوند؛ همچنین سایتهایی که برای انتقال اطلاعات به تشکیلات شبهمذهبی
میکوشند، از هواداران و وبلاگ نویسان گوناگون گرفته تا سایتهایی که حتی آگاهانه ضد مذهبی یا غیرمذهبی هستند.(1)
Hadden and Cowan (2001), Zaleski (1997), Brasher (2004), Hoover and Park (2005), and Miller and Slater (2000)
این موضوع به ویژه دربارۀ احتمال تحول رسانهها اهمیت دارد؛ زیرا فعالیتهای اینترنتی به طور خاصی فردی، خودهدایت شونده و تولیدشده (به ویژه دربارۀ وب) و اساساً تعاملی هستند. علاوه بر این ویژگی، فعالیتهای وب از جمله وبلاگنویسی، بازی، دریافت اطلاعات از طریق RSS و پیام فوری، کنشهای مصرف را در چنین محیطی به کنشهای تولید به روشهای بنیادین تبدیل میسازد، درکی از عملکرد رسانهها که به نحو فزآیندهای به درک مخاطبشناسی رسانهها نیز تبدیل میشود. این پیشرفتها دو نتیجة خاص و مستقیم در تکامل روابط میان مذهب و رسانهها داشتهاند. نخست اینکه با توجه به فراوانی منابع، به ویژه شبکهها و سرویسهای مذهبی و آنهایی که میتوانند علایق و کاربردهای مذهبی و معنوی را مطرح کنند، به نحو فزآیندهای محقق و در دسترس قرار میگیرند. همان طور که در فصل پیش اشاره کردم، تِلهوَنجلیسم(2)در1) در سالهای اخیر حجم قابل توجهای از پژوهشها صرف برنامههای مذهبی در اینترنت شده است، برای نمونه نگاه کنید به:
2) :Televangelism تبلیغ مسیحیت از طریق تلویزیون، ترکیب دو واژة television و evangelism. تلونجلیست، کشیشی است که بخش عمدۀ وظایف خود مانند موعظه را حین پخش برنامۀ تلویزیونی اش انجام میدهد. این شیوه، کلیسای الکترونیکی هم نامیده شده است و پدیدهای مشخصاً آمریکایی است. اصطلاح مذکور را نخستینبار، جفری هدن و چارلز سوان در کتاب واعظان ساعات پربیننده، نیروی فزایندة تلونجلیسم به کار بردند (م.)
این دوره نقش پیشرویی در هدایت شبکههای مذهبی برعهده داشت.(1)پیش از ورود تلویزیون کابلی، مذهب در تلویزیون به شدت محدود به برنامههای صبح یکشنبه یا ساعات آخر شب بود. سیاستهای شبکهها نیز تا حد زیادی مانع اختصاص ساعاتی برای پخش برنامههای مذهبی میشد؛ حتی در مواردی که هیچ ساعتی را به این برنامهها اختصاص نمیدادند. با پیشرفت تلویزیون کابلی و ماهوارهها در دهة 1970 این وضعیت تغییر کرد و مذهب ناگهان در طول هفته به شکلها و قالبهای گوناگون برصفحة تلویزیون مطرح شد.(2)در شرایطی که این شبکهها و منابع تکامل مییافتند، کمک بیشتری به گسترش بازار آثار و منابع رسانهای مذهبی کردند. این واقعیت که بسیاری از این نوآوران، مبلغان مذهبی مسیحی بودند تأثیر خاصی داشت، چنانکه تبلیغ مذهبی مسیحی به ویژه در بررسی دلالتهای ضمنی رسانههای نوین در امر ارتباطات مورد توجه قرار گرفت.(3)پیامدهای این وضعیت برای بخشهای بازاریابی مذهبی و فرهنگی از جمله صنعت موسیقی مسیحی معاصر بسیار گسترده و از جنبة امکان دسترسی و رشد، مثبت بود.
همراه با پیشرفت شبکهها و منابع مذهبی، تأثیر ژرفتر و گستردهتر این تحول رسانهای به گونهای نمایان شد که رسانههای سکولار شروع به
1) البته این موضوع طی چند دهه در رادیو دیده شده است، از جمله در برنامة محلی مؤسسة Moody Bible و شبکة رادیویی Trans World که پخش بینالمللی داشتهاند. شبکههای صرفاً مذهبی از دهة 1930 به بعد شروع به فعالیت کردهاند. (Ellens 1974)
2) توضیحات اولیه دربارۀ این پدیده در این منبع آمده است:Hadden and Swann (1981) and Horsfield (1984).
3) Hendershot (2004)
اندیشیدن دربارة مذهب کردند. در دوران شبکهها، مذهب امری قابل تصور بود که میشد آن را جزو حقوق انحصاری نهادهای مذهبیِ تثبیتشده به شمار آورد. مذهب، همواره برای رسانهها مسئلهساز بوده است. این موضوع اهمیت خاصی دارد که بعداً به آن خواهیم پرداخت.(1)مذهب برای رسانهها امری بحثانگیز است؛ ولی رسانهها اهمیت و علاقۀ چندانی به آن ندارند (این موضوع تا حد زیادی ناشی از پذیرش مفهوم سکولاریسم است). مذهب، کانونهای متعارف و مورد علاقة ژورنالیسم را نفی میکند، به سختی میتوان آن را منبع در نظر گرفت. مذهب از جنبههای اجتماعی و فرهنگی در عرصههای فراوان و چشمگیری از شکلها، جنبشها، علاقهها و اجتماعات مختلف بیان میشود. پس میتوان پذیرفت که رسانهها در اواسط قرن بیستم مایل بودند آن را به عرصههای تعریفشده و محدودی بر صفحة تلویزیون، قفسههای مجلات و کتابها محدود کنند.
در دوران طلایی تلویزیون، موضوع مذهب به ندرت در آن مطرح میشد و در دورههای بعد، تقریباً هیچ اثری از آن نبود. شبکههای خبری بزرگ در برنامههایشان توجه اندکی به مذهب داشتند و جز گزارشهایی که گاه از واتیکان پخش میشد، مورد دیگری به چشم نمیخورد. در هیچ یک از این شبکههای خبری بزرگ، خبرنگار مذهبی وجود نداشت(2)و پخش سراسری برنامهها در ایالات متحده به گونهای
بود که دستاندرکارانش علاقة بسیار کمی به مذهب نشان میدادند.(1)در رسانههای سرگرمکننده نیز، چنین وضعیتی وجود داشت. در برنامههای ساعات پربینندۀ شبکهها، به ندرت شخصیتهای مذهبی ظاهر میشدند و هیچ یک از مجموعه های مهم تلویزیونی، مضامین اصلی یا فرعی مربوط به این موضوع را نداشتند. هنگامی که هم ساختار و تنوع شبکهها و سرویسهای رسانهای و هم دنیای مذهب متحول شدند، این وضعیت نیز تغییر یافت. احتمالاً رویداد مهم در این زمینه نمایش سریال هفتگی نظرکردۀ فرشته بود که سال 1994 از شبکة CBS پخش شد.(2)در فصل 1995 این مجموعه از نظر تعداد بینندگان جزوه ده برنامة پربیننده قرار گرفت. این اثر، موقعیتش را تا اندکی پیش از پایان تولید در 2003 حفظ کرد. نکتة بیسابقه دربارة این برنامه، وجه مذهبی آشکار آن بود؛ هر چند سازندگان مجموعه نمیخواستند برنامه، مسیحی تصور شود. هدف این بود که با مخاطبان مسیحی سخن بگویند.(3)به هر حال این مجموعه نظر مخاطبان کمتر مؤمن و مذهبی را هم به خود جلب کرد. آنها بیشتر مجذوب حال و هوای عرفانی فرشتگان انساننما شده بودند تا توصیفاتی که این اثر از خداوند ارائه
1) صرف نظر از مواردی استثنایی از جمله گروه تولید بیل و جودیت مویرز (Bill and Judith Moyers) تلویزیون ملی در مقایسه با شبکههای خصوصی ایالات متحده محیط نامساعدتری برای مذهب داشته است.
2) سال پیش از آن همین شبکه برنامة دیگری را پخش کرد که به شکل ناآگاهانهای مذهبی بود (ولی به هرحال مذهبی شناخته و حمایت شد). این مجموعه کریستی(christy) نام داشت ((Garron 1998.
3) Garron (1998)
میدهد.(1)نظرکردۀ فرشته تنها مجموعه در این رده نبود. در دهة1990 شماری از برنامهها و مجموعههای گوناگون تولیدشده در ایالات متحده به نحو صریحتری مذهب و جنبة معنوی زندگی را بررسی کردند. مجموعة تلویزیونی و محبوب خانوادگی آسمان هفتم که از شبکة WB پخش شد، به خانوادة یک کشیش پروتستان پرداخت و از نظرکردۀ فرشته موفقتر بود. در فصل 1997 یک مجموعة موفق - از نظر منتقدان - ولی نه چندان پر بیننده دربارۀ یک کشیش ِکاتولیک شهری، با نام دور از مقدسات(2)پخش شد. این مجموعه، شدیداً مورد توجه کاتولیکهایی قرار گرفت که خود را در معرض لغزش یا تردید میدانستند. با این مجموعه صنعت تلویزیون و مخاطبان، شاهد ورود شمار بسیاری از مضامینی شدند که جامعهشناسان آنها را مضامین آشکار مذهبی یا حتی مذهب نوین در تلویزیون مینامند. مجموعة بسیار موفق خانوادة سیمپسِن عموماً به مذهب در هر دو شکل سنتی و نوظهور آن پرداخت.(3)همان طور که مجموعة سنتشکن ساوث پارک و دو مجموعة پروندههای مجهول و افشاگری شمالی(4)- که محبوبترین سریالهای دهة 1990 بودند - چنین رویکردی داشتند و هر یک
1) در Clark (2003) گفتاری کامل دربارۀ پدیدة نظرکردۀ فرشته (Touched by an Angel) آمده است.
2) Nothing Sacred Alters (2003), Lynch (2005), pp. 149-56
3) Alters (2003), Lynch (2005), pp. 149-56
4) Northern Exposure سریالی که در سالهای 1990 تا 1995 در ژانر کمدی/درام (110 قسمت 60 دقیقهای) پخش شد. شخصیت محوری سریال دکتری است که در شهری دور از مرکز در کشور آلاسکا، در تعامل با مردم به تجربیاتی جدید دست پیدا میکند.(م.)
دستمایههایی را تصویر کردند که با امور معنوی و استعلایی و نه شاید لزوماً مضامین مذهبی در ارتباط بودند.(1)
( همه چیز به نوعی معنویت تحریفشده گرایید که مشخصة آن، جنبش عصر جدید و نوعی مسیحیت احساساتی بود که همچنان هم تداوم دارد. (Zerbisias 1997).
این روند با مجموعههای تلویزیونی برجستهای که مضامین معنوی داشتند دنبال شد؛ ازجمله بافیِ خونآشامکٌش و ژانِ آرکادیا.(2)همین گرایشها را در فیلم و موسیقی عامهپسند هم میتوان دید؛ برای نمونه یکی از ما(3)اثر جون آزبرن(4)در 1995 به بررسی معنای خداوند در زندگی روزمره میپردازد و ویدیوکلیپی آن را همراهی میکند که مملو از نمادگرایی و تصویرپردازی مذهبی است. معروفتر از آن، ویدیوکلیپ ترانة همچون یک دعا(5)(1989) با اجرای مَدونا است که از حیث تصویرپردازی سنتی مذهبی بر زمینة موسیقی عامهپسند، مرزهای جدیدی را گشود. در 1992 سینید اوکانر،(6)خوانندة ایرلندی با پاره کردن عکس پاپ در برابر تلویزیون ملی جنجالی بینالمللی ایجاد کرد.(7)
1) این گرایشها در برنامههایی آشکارتر است که مخاطبان جوان را مدنظر دارند. نگاه کنید به: Clark (2003). در برخی از محافل، بدبینیهایی نسبت به این گرایشها ابراز شده است، برای نمونه جان فیسک پژوهشگر برجستة رسانهها میگوید:(
2) Joan of Arcadia سریالی که در سالهای 2003 تا 2005 در ژانر درام/فانتزی پخش شد. این سریال در 45 قسمت 45 دقیقهای به روایت تلاشهای دختری 16 ساله به نام جون جیراردی میپردازد که در پاسخ به ندایی درونی (گفتوگو با خدا) تلاش میکند دیگران را شاد نگاه دارد، به برادرش که روی ویلچیر است یاری رساند و... (م.)
3) One of Us
4) Joan Osborn
5) Like a Prayer
6) Sinead O’ Connor
7) البته این نوع چالش که ستارگان موسیقی پاپ با مذهب متداول داشتهاند، چیز تازهای نیست. ادعای معروف دربارۀ گروه بیتلها این بود که «حتی از مسیح هم معروفترند». به هرحال در دهة 1990 شاهد نوعی جسارت و صراحت جدید عدهای از هنرمندان در عرصة رسانهها و فرهنگ عامهپسند نسبت به مذهب بودهایم.
فیلم، همواره رسانة مهمی برای بررسی مضامین و تصاویر مذهبی بوده است. در سالهای اخیر شاهد ادامة این گرایش بودهایم. همچنین مجموعهای از فیلمهای بلند روز، فیلمهای متفاوتی چون دوندة سریع(1)و نهنگسوار(2)نیز به منتهیدرجة بیان مذهبی یا معنوی در فیلم رسیدند، چنانکه مضامین بالا را با نظرات و فرهنگهای متفاوتی تلفیق ساختند.(3)
Nolan (2003), Mitchell (2005), Miles (1997) and Martin & Ostwald(1995)
تحولاتی که این گرایشها نماد آنها هستند، را ناشی از چه چیزی میتوانیم بدانیم؟ این موضوع روشن است که پخش تلویزیونی و به طور کلیتر صنایع رسانهای، توانستند مذهب و معنویت را به روشهای بیسابقهای تجسم بخشند. این امر تا حدی مرهون تفکیک فزایندة مخاطبان، شبکهها، آثار رسانهای و سرویسها در پایان قرن بیستم است. در حالی که رسانهها جنبة انحصاری خود را قدری از دست دادند، به روشهای کمتر انحصاری، شروع به بازاندیشی دربارة خود کردند. همچنین، تحول در قواعد پخش نیز در این موضوع دخیل بود، چنانکه لایحه و قانون ارتباطات از راه دور در 1996 باعث شد بسیاری از انتظارات دربارۀ خدمات عمومی که برای پخش در طول قرن مورد استفاده قرار میگرفت، از بین برود.(4)این فرض که رادیو - تلویزیون مسئول ارائة محتوای منطبق بر علایق عمومی هستند، باعث شد1) The Fast Runner
2) Whale Rider
3) کتابشناسی آثار پژوهشی و عامهپسند مرتبط با مذهب و فیلم بسیار مفصل است، چنانکه نمیتوان آن را به طور جامع فهرستبندی کرد. در هر صورت نمونههای قابل توجه از این قرار است:
4) در همین دوره در انگلستان و به طور کلی اروپا گرایشهای مشابهی دنبال شده است. دربارۀ انگلستان به ویژه نگاه کنید به Tracey (1998)
مدیران رادیو - تلویزیونی باری از مسئولیت بردوش خود ببینند و بررسی کنند که از جنبههای مذهبی و دیگر جنبهها چه چیزی برای عموم مناسب است. این وضعیت اکنون تغییر کرده است، گرچه همچنان بحثی پرشور دربارة مسئولیت رادیو و تلویزیون برای حفظ ارزشهای اجتماعی و فرهنگی جامعه در جریان است.(1)
در هر صورت، در قرن بیست و یکم رادیو، تلویزیون و دیگر رسانهها دیگر مانند گذشته دربارۀ مضامین مذهبی و معنوی موشکافی نمیکنند. همزمان تنوع و کالاییشدن بازار رسانهها در را به روی مجموعهای کامل از برنامهها و سرویسهای جدید گشوده است. این موضوع همراه با شماری از گرایشهای اجتماعی و فرهنگی در دنیای رسانه منجر به ظهور بازار رسانهای جدید، پویاتر و بزرگتری برای مذهب شده است.
تحولات مذهبی
مطالعهای که در اواخر سال 2003 منتشر شده، نتایج جالبی داشت و توجه فراوانی برانگیخت. بر اساس این مطالعه، طی ده سال از 1993
1) این بحث در دوره های مختلف دنبال شده است. در زمستان سال 2004 خواننده ای به نام جنت جکسن (خواهر مایکل جکسن خوانندۀ مشهور آمریکایی) طی دو نیمة مسابقه تیم سوپر بول رفتار بیپروایانهای نشان داد و FCC به یک سلسله تحقیق، بازجویی و حتی تهدید روی آورد. در همین دوره، این کمیسیون به برنامة رادیویی و عامهپسند Shock Jockبا اجرای هاوارد استرن حمله کرد و برای چیزی که کفرآمیز و شنیع قلمداد میشد، جریمههایی در نظر گرفت.
تا آن زمان، تعداد آمریکاییهایی که از مذهب خود اظهار بیاطلاعی میکردند، دو برابر شده و به بیست و نه میلیون نفر رسیده بود. ولی این مطالعه به جای آنکه سکولار شدن آمریکا را پیشبینی کند - وضعیتی که مدتهاست انتظار آن میرود - به نظر میآید نمایانگر مرحلة دیگری از بازسازی مذهب در این کشور است. پاسخ مخاطبان آمریکایی نشان نمیدهد که آنها اصلاً مذهبی ندارند. همان طور که دان لَتین، نویسندة مذهبی در گزارش خود دربارۀ این بررسیها میگوید:
برخی از این پاسخدهندگان خود را لامذهب معرفی میکنند، ولی بیشتر آنها به خداوند معتقدند، دعا میکنند و غالباً خود را معنوی ولی نه مذهبی توصیف میکنند. برای نمونه سرپرست یک کلینیک در سنفرانسیسکو میگوید: «احساس من به خداوند از همۀ مذهبهای مختلف فراتر میرود. در واقع، این نوعی انرژی است.»(1)
چنین مذهب یا معنویتی زمانی که عمومیتر میشود، ایالات متحده را در راستای سنتهای کهنتر اروپا قرار میدهد. در نامهای که خطاب به تحریریة اروپایی هفتهنامة تایم نوشته شد، به پرسشی دربارۀ نقش خداوند در زندگی اروپاییان امروز چنین پاسخ داده شد:
شما پرسیدهاید خداوند کجا حضور دارد؟ خداوند صرفاً در کلیساها نیست. او همهجا حاضر و شاهد خاموش تمام رخدادهای معمول و نامعمول در جهان است. مسیحیت عمیقاً در اروپا ریشه دارد. صرفاً حضور در کلیساها معیار ارزیابی ایمان آدمها به مسیحیت
1) Lattin (2003)
نیست.(1)
البته تکامل مذهبی در آمریکا به نحو قابل توجهای با نمونة اروپایی آن متفاوت است. برای نمونه در سال 2001 در نشریة اسکاتسمن (Scotsman) گزارشی چاپ شد که مطابق با آن تقریبا 37% از اسکاتلندیها تجربیات مابعدالطبیعه داشتهاند، 55% از آنها هرگز در مراسم مذهبی شرکت نکردند و 28% معتقدند که روحانیت مسیحی به جامعه کمک میکند (Kerevan 2001). در سال 2003 نیویورک تایمز دربارۀ موردی گزارش داد که در آن کشیشی از کلیسای لوتری دانمارک به دلیل گفتن این موضوع که به خداوند اعتقادی ندارد، از کلیسا اخراج شده بود. اعضای کلیسای او و جامعة محلی برای دفاع از وی راهپیمایی کردند. (Alvarez 2003)
ولی تحول نه صرفاً خارج از ساختارهای مذهبی موجود، بلکه در تصویرپردازی مجدد از آنها آشکار میشود.گزارشگری که دربارۀ تأسیس یک کلیسای جدید با نام چالیس چهار فصل،(2)مطلب تهیه کرده است، مینویسد:
این کلیسا یکی از هزاران جامعة موسوم به تلفیق و هماهنگی یا خداوندِ مدبر است که در سراسر کشور پراکندهاند. این جوامع از افرادی تشکیلشده که در تمنای زمینهای معنوی هستند و میخواهند سنتهای جدیدی را بسازند که جنبههایی از بسیاری از نظامهای اعتقادی را دربرمیگیرد.
بنیانگذاران کلیسای چالیس چهار فصل، دیوید ترسمر و همسرش کانُن هستند که اکنون رییس جامعهای کوچک ولی رو به رشد است. آنها می گویند این شیوة جدید از طریق حرکات موزون، مراقبه (مدیتیشن) و موسیقی بر ارتباط میان کرة خاکی و معرفت ستارگان تأکید میورزد. آنها میگویند بیهیچ جزماندیشی، برای اغلب نظامهای اعتقادی سنتی از جمله مسیحیت و بودیسم احترام قائلند.(3)جامعهشناسان مذهبی، اخیراً در حال بررسی این موضوع هستند که ماهیت مذهب معاصر در مرحلة تحولات مهمی قرار دارد. از دوران
وحدت و انسجام نسبی که ویل هِربرگ(1)در دهة 1950 خصوصیات آن را مطرح کرد، مذهب هم از نظر ساختارها و هم عملکردهای خود، دستخوش دگرگونی شد.(2)این تغییرات در بنیادیترین سطح، ریشه در ماهیت آگاهی اجتماعی معاصر و تجربة اجتماعی دارند.
آنتونی گیدنز - که در فصل پیش دربارۀ او صحبت کردیم-، این نگره را مطرح ساخته که در اواخر دوران مُدرنیته تحولات در ساختار روابط اجتماعی و به ویژه در انواع حمایتهای ساختاری که زمانی افراد را در شناخت خود و روابط اجتماعیشان یاری میداد، منجر به توجه متمرکز بر فرد و کمال فردی در حکم محور طرحهای اجتماعی شدند. از میان تمام موارد، ما میتوانیم این موضوع را در رسانهها ببینیم. ظهور چیزی که فرهنگ درمان نامیده میشود (و بخش عمدهای از آن متکی بر رسانهها و فرهنگ کالایی است یا از طریق آنها قابل دسترسی است) تا حدی برای پاسخ به نیازهای فزایندة افراد نسبت به روشهای جدید و خاصتر برای کشف خودشان پدید آمده است.
در حالی که شاید زمانی به شبکهای از روابط اجتماعی در خانه، مدرسه، اجتماع، کلیسا یا خانواده توجه داشتیم تا منابع لازم برای ساختن خودِ ما را فراهم آورند، امروزه عمدتاً خودمان را مسئول آن میدانیم. مهمتر آن که، چنین کاری را اساسی قلمداد میکنیم. امروزه ما
خودآگاهی بازتابدهندۀ بسیار بیشتری از موضوع داریم و آن، بیشتر به خودمان بستگی دارد. منظور اینکه ما در عملکردهای فردیمان برای معنا بخشیدن به امور، خود را هم محور روند و هم مستقلاً مسئول ایجاد آن میدانیم. فرهنگ درمان تا حدی برای نشاندادن این واقعیت نوین ظهور کرده است.(1)درمان، تبدیل به شیوهای مهم از عملکرد اجتماعی شده، کانونی مهم برای تبیین اجتماعی و فرهنگی و (نه تصادفاً) صنعتی چندین میلیون دلاری با منابع رسانهای گسترده از جمله کتابها، مجلات، نوارهای کاست، برنامههای تلویزیونی، کارگاهها، خلوتگاهها که عملاً یک صنعت فرهنگی کامل وقف آن شده است. نوع مذهبی که در این زمینة اجتماعی ظهور میکند، جدید و متفاوت است. در حالی که هدف، خود (شخص) است، معنویت، خود به بُعد مهمی از این هدف تبدیل میشود.(2)امروزه افراد، در مقایسه با یک نسل پیش مسئولیت بیشتری در برابر زندگی معنوی و مذهبی خود احساس میکنند. آنچه فیلیپ هاموند، استقلال شخصی در زمینة ایمان مینامد،(3)مسئولیت تصمیمگیری دربارة ایمان و معنویت را بدون حضور واسطههایی چون مرجعیت کلیسایی یا روحانی بر عهدة خود فرد میگذارد.
1) Giddens (1991), pp. 179 -80
2) البته این گرایش با نگرة اجتماعی سنتی تضاد دارد که معتقد است از بین رفتن تفاوت مذهبی منجر به از بین رفتن علاقه به مذهب میشود. چنانکه پژوهشگران مذهبی از جمله روف و وارنر (که به مباحث وی خواهیم پرداخت) خاطرنشان میکنند، چنین ایدة سکولاری مبتنی بر این فرض است که مذهب متعلق به نهادها و ساختارهای مذهبی است. البته پیروان این مذهب نوین و فردی، خود را در قبال آن مسئول میدانند.
3) Hammond (1992)
جنبههای گوناگون این روند که مربوط به خود است و یا ناشی از عملکرد مستقل و آگاهانة افراد است و اینکه به مرجعیت کلیسایی یا روحانی اعتماد ندارد، حساسیت نوین مذهبی را تقویت میسازد که آن را جویندگی (پویندگی)(1)نامیدهاند. نخستین بار وید کلارک روف یک دهة پیش در کتابش، نسلی از جویندگان این موضوع را به روشی نظاممند بررسی کرد.(2)روف در کتابش نظر داد که نسل دورة افزایش زاد و ولد(3)در آمریکا، تحولی در ماهیت مذهبی ایجاد کرد. این نسل در اواخر دوران مدرن به بلوغ رسید، گیدنز مشخصة آن دوره را سازماندهی عظیم تجربة اجتماعی میداند که مرهون تحولات اساسی در نهادها و فرهنگ بود. همچنین، نسل مذکور متشکل از افرادی بود که برای نخستین بار به آگاهی بازتابنده رسیدند، امری که به گمان گیدنز استقلال و تردید نسبت به توضیحات و مرجعیتهایی را تقویت میسازد که نمونهای از جستوجوی خودِ آرمانی است. چنانکه روف در این باره مینویسد:
همان فرهنگی که مذهب را سادهسازی و منطقی میکند، مفهوم خود را هم تغییر میدهد. در شرایط معاصر، خود، تبدیل به امری سیال، قابل پیشرفت، تطبیقپذیر، تغییریافتنی و بالاتر از همه به چیزی تبدیل میشود که ارضا شدنی است؛ چند فرض بر این است که اشتهای خود سیریناپذیر است. شباهتهای میان خود و
مذهب جای ملاحظه دارد. با وجود خودی که سیالتر، تطبیقپذیرتر، سیریناپذیرتر است، هویت مذهبی کمتر نسبتپذیر میشود و بیشتر حکم پدیدهای اختیاری، ذهنی و دستیافته را پیدا میکند. تنوع و تکثر مذاهب در آمریکا با انحصارزدایی از کل نمونههای حقیقت مذهبی باعث تقویت این اختیارگرایی جدید میشود. از سوی دیگر، طیف گستردهای از گزینههای مذهبی را برای همه قابل انتخاب میکند.(1)
اهمیت پژوهش روف این است که ریشه در تحقیقات میدانی پیرامون روشهای رو به تکامل این نسل برای نگرش به مذهب دارد. وی در این مسیر، اصطلاح جویندگی را تشریح کرد که به نظر میآید موج برخاسته از مذهب و معنویت در فرهنگ آمریکا را مشخص میسازد. روف ریشة این موقعیت را در گرایشهایی میداند که گیدنز به آن اشاره کرده، ولی در عین حال آنها را با ویژگیهای خاص جامعة آمریکایی پیوسته میداند:
امروزه جویندگی معنوی ناشی از گرایشهایی است که عمیقاً ریشه در مفهوم مورد نظر امرسِن از فردی دارد(2)که باید خداوند را در وجود خود بیابد، همچنین تجربهای ملکوتی که نشان میدهد وی به روش شخصی آن را شناخته است و عشق و محبت الهی دارد. اکنون مانند گذشته، چنین گرایشهایی خودِ معتمد به نفس را تشویق کردند، خودی که لزوماً مستقل از جامعه نیست، ولی بر
رابطة فرد با چنین معنویتی و استنباطش از آن تأکید میورزد. اکنون آمریکاییها نه تنها معتقدات خود را برمیگزینند، بلکه کم و بیش شرایطی را تعیین میکنند که بر حضور فرد در جوامع مذهبی حاکم است. به ویژه در زمانی که فعالیت معنوی تشدید شده، میتوانیم انتظار داشته باشیم که ذهنیت آزادی در این زمینه رشد کند و نیز امکان پدید آمدن شکلهای نوینی از جامعه پدید آمده که امکان بیان به افراد درگیر چنین فعالیتهایی را میدهد.(1)
رابرت وُتناوِ(2)جامعهشناس قبول دارد که وجه مذهبی در جویندگیِ معنوی در واقع وجهی اساسی از چشمانداز مذهبی معاصر است. ولی در همان حال خاطرنشان میکند که این ویژگی همراه با معنویت سنتیتر سکنیگزینی است که آن هم اهمیت پایداری دارد.(3)وتناو و روف استدلال میکنند که جویندگی (که گاهی جستوجوگری هم نامیده میشود) در زمینههای خاص خود وجود دارد، چنانکه برای برخی از مردم تعیینکنندة مذهب یا کنش معنوی است و در برخی زمینههای دیگر، حساسیتی است که مذهب یا معنویت را برای مردم در بدنههای قراردادی مذهبی، کلیساها یا سنتها تعیین میسازد. روف موضوع را بدین صورت بررسی میکند:
امروزه سه جنبه از این موقعیت اهمیت بیشتری دارند: یکی تعداد فراوان افرادی است که مشغولیتهای مذهبی یافتهاند....بنابر آمار، امروز بخش عمدهای از جمعیت آمریکا به تعمیق معنویت خود علاقهمند هستند. بسیاری از کسانی که به نظر میآید زمینة مذهب
سنتی را از دست دادهاند، سعی دارند به تکیهگاههای تازهای دست یابند و بسیاری از کسانی که زمینة مذهبی دارند، میکوشند تا زندگی خود را پربارتر سازند. دوم، آنچه بر تمام این شور و هیجان حاکم است، تأکید بر درک شخصی و خودبازتابندگی است که محصول مُدرنیتة اخیر با پلورالیسم (تکثرگرایی)، نسبیتگرایی و تردیدهای هستیشناختی آن است. از این رو استفادة من از اصطلاحات جستوجو، جویندگی و کاوش، ناشی از این زمینة خاص تاریخی و فرهنگی است. مورد سوم و متناقض این است که آموزشهای معنوی، بسیاری از آمریکاییها را فراسوی فرهنگ خودمحور و درمانگرایی میبرد که در آن رشد کردند. خودکامروایی(1)در حکم یکی از مضامین فرهنگی دهههای 1960 و1970، جستوجویی نیرومند را پیریخت، ولی اکنون برای نسلی که مسنتر و پختهترند، آن جستوجو فراسوی راهحلهایی رفته که در مصرف، مادیگرایی و فرورفتن در خویشتن یافت میشد. شاید معنویت عامهپسند، سطحی و در واقع لایه لایه به نظر آید، با وجود این، امواج خلاق آن در موقعیتی مناسب، میتواند ژرفترین نیروها و تعهدات ما را فعال کند. شور معنوی امروزی حتی در خودمحورانهترین شکلهایش بازتاب عطشی ژرف بر دگرگونی خود است، عطشی که هم اصیل و هم از جنبة شخصی ارضا کننده است.(2)
ولی نکتة مهمی که مربوط به بحث فعلی ما می شود، این است که مطابق با تحقیق روف، نسلی که به نحوی نمونهوار معنویت را جسته
است - نسل پس از جنگ جهانی دوم آمریکا - به شیوههای مختلف بر اساس رابطهاش با رسانهها تعریف میشود. وی اشاره میکند که این نخستین نسل تلویزیون است و با بازاریابی انبوه و جمعیتشناسی حاکم بر تبلیغات مدرن بزرگ شده است. پس حساسیتهای معنوی این نسل به شکلهای قابل توجهی هم در رسانههای جمعی ریشه دارد و هم از طریق آنها بازنمایی میشود.
همۀ این گرایشها - توجه متمرکزتر بر معنویت، تجربه با پلورالیسم، ترکیب انتخابشدة سنتها و سبکهای جدید تعهد - عمیقاً در فرهنگ عامهپسند امروز ریشه دارند.(1)
روف در کتاب اخیرش بازار معنوی(2)با دقت بیشتری به بررسی ارتباط رسانهها با مذهب طلبی میپردازد و مینویسد:
نکتة مهم، شکلدادن به خودِ بیانگر، از طریق نمادها و گفتمانها است که به وسیلة رسانهها صورت میپذیرد. پیش از این، زندگی انسان هرگز در معرض تصاویر و نمادهای واسطه نبود. همچنین پیشتر مردم تا این اندازه آگاهی نداشتند که دنیای ما دنیای تصویر و نماد است. نقش صنایع فرهنگی و تکنولوژیهای ارتباطات همچنان گسترش مییابد و این به بهای کمرنگ شدن نهادهای سنتی جامعهپذیر از جمله خانواده، مدرسه و کلیسا است.(3)
روف از این برداشت که رسانهها باید در پیوند با مذهب یا معنویت معاصر مورد توجه قرار گیرند، فراتر میرود و به بُعدی اساسی از آگاهی
مدرن اخیر اشاره میکند که گیدنز آن را شناخته است، نقشی که تجربة واسطه در ایجاد نوعی خودبازتابندگی مدرن برعهده دارد. به گفتة گیدنز، ما تا اندازهای به این علت میدانیم کیستیم که جایگاه خود را در شبکة پیچیدة روابط اجتماعی درک میکنیم؛ روابطی که تعیینکنندة زندگی مدرن هستند.(1)این خودشناسی بازتابنده، تا حدی چالشهای خاص مدرنیتۀ اخیر را مشخص میسازد که ما در آن، بیشتر از اجداد خود از روش عملکرد دنیای اجتماعی آگاهیم. چنانکه در فصل پیش اشاره کردم شاید این موضوع چندان هم مطلوب نباشد؛ زیرا منتقدانی از جمله کِنت گِرگِن(2)این نوع آگاهی اجتماعی را بیشتر تضعیفکننده میدانند تا قدرتبخش. احتمالاً گیدنز این وضعیت را یکی از واقعیتهای زندگی معاصر قلمداد میکرد و نظر میداد که ما به منزلة بازیگران اجتماعی باید در چنین وضعیتی زندگی کنیم، در عین اینکه شاهد آن هم میشویم.
دیدگاه روف دربارة این موضوع، با دیدگاه تعاملگرایی که در فصل پیش دربارۀ آن بحث کردیم، تلاقی میکند. تعاملگرایی به عملکردهایی اجتماعی نظر دارد که از طریق آنها دنیای خود (از جنبة مذهبی یا معنوی یا اجتماعی) را میشناسیم و میگوید همواره برعهدة ماست که در حکم بازیگران اجتماعی معنای شرایطی را دریابیم که در آن زندگی میکنیم. در واقع، روف با معرفی این طرح که به «مذهبی که
در آن زندگی میکنیم» مینگرد و برای آن مطرح شده است، به طور نظری در این امر مشارکت میجوید:
مذهب زنده، منظور مذهب به صورتی است که در زندگی روزمره تجربه میشود و الگویی برای ایجاد وحدت بین حالتهای رسمی، عامهپسند و درمانی در هویت مذهبی ارائه میدهد. شاید مذهب زنده را بتوانیم مشتمل بر سه وجه مهم بدانیم: الفبا یا مجموعه ای از نمادهایی که به طور خیالی توضیح میدهند که دنیا و زندگی برای چه وجود دارند؛ عملکردها یا وسایلی که از طریق آنها افراد با چهارچوبی نمادین از مراجع مرتبط میشوند و جایگاه خود و عاملیت انسانی را در آنها مییابند یا توانایی آدمها برای حضور فعال در عوالم مذهبی که منجر به پدید آمدن چنین عوالمی میشود.(1)
این مفهوم، الگویی نسبتاً صریح برای بررسی روابط میان مذهب و رسانه فراهم میآورد. چنانکه این بررسی را اساساً در تجربة مذهب زنده یا زندگی معنوی قرار میدهد، به صورتی که با عوالم اجتماعی و فرهنگی خود برخورد میکنند و رسانه در این موقعیت، نقشی مهمتر از همیشه برعهده میگیرد. وقتی امور را با این شیوة زنده مینگریم، به دیدگاهی میرسیم که همزمان گرایشهای نوظهور در مذهب و رسانهها را بازتاب و به ما امکان میدهد برخی از روشهای مسئلهساز را بیابیم، که به بررسی تعامل رسانهها و مذهب در گذشته پرداختهاند. به طور کلی این موقعیت مسئله را به سه بخش مرتبط تقسیم میکند. نخست اینکه، چه نمادها یا الفبایی در محیط رسانهها در دسترس است، همان
1) Roof (1999), p. 41
چیزی که میتوانیم فهرست نمادین(1)بنامیم و افراد به وسیلة آن شناخت مذهبی یا معنوی مییابند. دومین مورد، عملکردهای مصرف، تعامل و تبیین رسانهها است که از طریق آن، معانی مورد بحث قابل دسترسی و درک میشوند و به کار میروند. سومین مورد، طرح این مسئله در چهارچوب تجربیات افرادی است که به مصرف رسانهها و استنباط از آنها می پردازند.
فصلهای چهارم تا هشتم این کتاب به بررسی بازار نمادین رسانهها، به صورتی میپردازند که در زندگیهای روزمرة افراد و خانوادهها تجربه میشود. ما این فکر را جدی میگیریم که امروزه رسانهها نقشی مهم در فراهم آوردن منابع نمادینی ایفا میکنند که از طریق آن، دنیاهای اجتماعی خود را میشناسیم. همچنین، مذهب و معنویت برای بسیاری از ما بخشهای مهمی از این روند شناخت به شمار میآیند. سپس بررسی ما با این فرض آغاز میشود که میتوانیم و باید به سراغ انسانها در جایی که هستند برویم و از دیدگاه آنها به محیط نمادینی بنگریم که در آن زندگی میکنند و سعی کنیم تا بفهمیم چگونه این منابع نمادین را با پرسشهایی از جمله که هستند؟ به چه چیز اعتقاد دارند؟ و چه باید بکنند؟ ارتباط دهیم.
رسانهها و فهرست نمادین
1) symbolic inventory
به هر حال، پیش از آغاز بررسیها باید نگاهی به ماهیت فهرست نمادینی که چشمانداز رسانهای ارائه میدهد و همچنین پیوستن آن به مضامین اجتماعی و ارزشهای عظیم بیندازیم. در اینجا نکته، تنها فهرستبندی عناصر مذهبی و خودآگاهی نیست که شاید در دسترس باشند، بلکه شناخت روشهایی است که امروزه شاید الگوهای درک، مصرف و معنیسازی بتوانند از طریق آنها دستمایهها و نتایج موجود در قلمروی رسانهها را بیابند. برای انجام چنین کاری لازم است از آنچه دربارۀ ماهیت متغیر چشمانداز رسانهای و مذهب مرور کردهایم، آگاه باشیم. از این رو ما افراد خودآگاه و بازتابندهای را در نظر میگیریم که با محیط پیچیده و متنوع رسانهای برخورد میکنند و در آن دستمایهای را مییابند که در ارتباط با درک فعلیشان از خود در قالب مذهبی یا معنوی آن است (یا دستکم به جستوجوی آن برمیآیند).
شماری از منابع و عرصههای رسانهای، خود را مکانهایی محتمل برای چنین عملکردهایی در زندگی روزمره معرفی میکنند. نوع افکار اکتسابی که در فصل اول دربارۀ آنها سخن گفتیم، ما را وامیدارد که به مکانهایی در چشمانداز رسانهای بنگریم که آنها را به مفهوم شکلی، مکانهایی مناسب تصور میکنیم. منظور مکانهایی است که شاید انتظار برود مذهب در آنها، به منزلة نوعی ردهبندی وجود داشته باشد. اما چنانکه پیشتر بحث کردیم، این انتظار به جاست که شاید برخی از منابع غیرمنتظره نیز نقش مهمی در جویندگی یا جستوجو (اصطلاحاتی که پیشتر توضیح دادیم) مذهبی یا معنوی داشته باشند. چشمانداز رسانهای را میتوان به روشهایی تقسیمبندی کرد؛ ولی از
نظر بحث فعلی ما و به دلایلی که در فصلهای آینده مشخص خواهد شد، به جاست تا به اینها در چهار ردهبندی نسبتاً عمومی: اخبار، پخش برنامههای مذهبی، انتشارات مذهبی و سرگرمی توجه کنیم. البته این مورد، به ردهبندیهای سنتی رسانهها از حیث رابطه با مذهب اولویت میبخشد، ولی همزمان به ما امکان میدهد آنها را به شیوة تازهای بنگریم و بعداً از طریق صحبت با افراد، ببینیم که چگونه و چرا در چنین زمینهای، مذهب یا محتوای معنوی بر زمینة زندگیهای روزمرهشان حضور دارد.
اخبار
ژورنالیسم، همواره با مذهب مسئله داشته است.(1)مطبوعات آمریکایی در بخش عمدة تاریخ خود، بر مذهب به دو شیوة متناقض توجه کردهاند. هنگامی که به مذهب عمومی پرداختهاند، به تمکین و احترام بر آن گرایش داشتهاند. این موضوع به ویژه دربارۀ پوشش خبری نهادهای تثبیتشده، از جمله سلسلهمراتب کلیسای کاتولیک رم، فرقة پروتستان و سازمانهای منطقهای یا محلی که سنتهای ایمانی دیگری دارند، صدق میکند. وقتی به مذهب محلی یا مذهب به صورتی که تجربه یا عمل میشود میپردازند (نوعی مذهب که فهمیدهایم امروزه مهمترین و نمونهایترین شکل است)، گرایش به داستانهایی رواج یافته که یا مورد بیتوجهی قرار گرفتهاند یا به نحو کمرنگی گزارش شدهاند.
1) Silk (1995) and Hoover (1998)
درک برخی از دلایل این موقعیت سنتی دشوار نیست. نخست، تعیینِ منبع برای مذهب افراد، (مذهب به صورتی که تجربه میشود) دشوار یا ناممکن است. کانونهای سنتیِ خبر مایلند آن را به صورت روندی منطقی با منابع، انگیزهها، علایق و نتایجی در نظر بگیرند که میتوان آنها را مطرح، تحلیل و ارزیابی کرد. تصور نمیشود مذهب در شکل عمومی آن تابع این نوع ملاحظات باشد.
دوم، فراسوی این ویژگیهای فرضشده، ادعا میشود که مذهب همواره از چیزهایی سخن میگوید که فراتر از عرصة منطقی اینجا و اکنون قرار دارد، همان عرصهای که اغلب روزنامهنگاران در آن کار میکنند.
سوم، عاملی است که اصحاب رسانه، روزنامهنگاران، دبیران سرویسهای مختلف و ناشران بیش از همه به آن پرداختهاند، تا مذهب را به صورت امری به ذات پیچیده ببینند. مذهب، مشتمل بر حالات گوناگون ایمانی، داعیههای مرتبط با حقیقت و سنتها است. پس حوزهای از پژوهشِ ذاتاً پیچیدهتر از دنیای سیاست در ایالات متحده یا حتی انگلستان است، جایی که شمار نسبتاً اندکی از احزاب یا دیدگاهها برای توضیح آن کفایت میکند.
چهارم و عاملی که حرفهایهای رسانهها دربارهاش سخن گفتهاند، این احساس است که مذهب ذاتاً جنجالبرانگیز است. در همان حال آن گروههای مختلف، نمایندة قشر گستردهای از پشتیبانان هستند که هر یک از آنها ممکن است در اثر نوعی پوشش خبری که مورد پسندشان
نیست، آزرده شوند. اغلب اصحاب رسانه میتوانند نمونههایی در این مورد بیاورند.(1)
Silk (1995) and Hoover (1998); John Dart and Jimmy Allen, Bridging the Gap, Nashville: The Freedom Forum First Amendment Center 1993.
منظور این است که حتی این اواخر مذهب در حکم چیزی است که به دردسرش نمیارزد. بدین ترتیب، با توجه به چالشها و مسائل بالقوه چرا چیزی را پوشش دهیم که (مطابق با تفکر سکولاریستی) اهمیتش محو میشود؟ این موضوع به ویژه بر زمینة ایالات متحده در اثر نخستین اصلاحیهای که بر قانون اساسی صورت گرفت، پیچیدهتر شده است، اصلاحیهای که میان مذهب، دولت و مطبوعات فاصله ایجاد میکند. این امر دو نوع تأثیر در پی داشته است؛ نخست، جدایی مذهب از دولت به منزلة جدایی مذهب از سیاست هم فرض شده و بدین معنی است که مطبوعات هم میتوانند اخبار و گزارشهای مرتبط با دولت و سیاست را بدون توجه بیدلیل به مذهب پوشش دهند. دوم، بسیاری از دستاندکاران مطبوعات و رسانهها این جدایی را در حکم جدایی مذهب از مطبوعات نیز خوانش کردهاند. البته تمام این فرضیات به نحو چشمگیری متحول شدهاند، موردی که در فصل نهم دوباره به آن خواهم پرداخت و توضیحات مفصلتری دربارۀ آن ارائه خواهم داد. با وجود برخی از نمونههای مهم تاریخی از ورود مذهب به عرصة پوشش مطبوعات،(2)اصحاب رسانه در اواسط قرن بیستم به جز نوعی توجه
1) نمونههای دقیق برداشتهای تصمیمگیرندگان رسانهای از مذهب را میتوان در این منابع یافت:
2) سیلک و هوور به بررسی مقدمة مذهبی جیمز گوردون بنت در صفحات نیویورک تایمز میپردازند و آن را راهبردی مؤثر میدانند. این روزنامه در دهة 1960 همچنان به چاپ سخنرانیهای واعظان نیویورکی ادامه داد. مجلة تایمز از حیث توجه به مذهب متمایز بوده است. این گرایش از سوی دیگر مجلات خبری هم دنبال شد، برای نمونه مجلة تایم طی دهههای 1950 و 1960 روی جلد خود به چاپ عکس رهبران مذهبی از جمله علمای مهم پروتستان، رینهولد نیبهر و پل تیلیچ ادامه داد. در واقع طی دهة 1980 مجلات مهم خبری و روزنامههای مترو پالیتن همچنین خبرگزاریهای آسوشیتد پرس و یونایتد پرس اینترنشنال ولو به شکلی محدود خبرنگاران یا نویسندگان مذهبی خاص خود را داشتند (Silk 1995).
آیینی به فعالیتهای تشکیلات و نهادهای مهم مذهبی، چندان به مذهب نپرداختند. در همان حال، تحول در ماهیت و گسترة مذهب در هر دو شکل محلی و بینالمللی، روند تفکیک مذهب در حاشیههای پوشش مطبوعاتی را به چالش طلبید. تنها مورد استثناء، انقلاب اسلامی ایران در سال 1979 بود که نشان داد مذهب هنوز میتواند در پوشش رویدادهای جهانی، نقش محوری داشته باشد و باید آن را بر زمینة گستردهتری نسبت به پیش ملاحظه کرد. وقایع سال 1979 باعث آغاز دورهای از خود انتقادگری در رسانهها شد که این روند تا پس از حملات 11 سپتامبر 2001 دیگر دیده نشد. در هر دو مورد پیام این بود: در حالی که رویدادها و داستانهای خبری مهمی با سرفصل مذهب در حال وقوع بودند، ژورنالیسم و رسانهها به خواب رفته بودند.(1)
بین سالهای 1979 تا 2001 پیشرفتهایی که در زمینههای داخلی جامعه صورت گرفت، بر توجه به اولویت مذهب در مطبوعات تأثیرگذارد. برخی این وضعیت را با نام جنگهای فرهنگی مبتنی بر مذهب یا ارزشهای مذهبی بررسی کردهاند. رویداد مهم در این زمینه،
1) البته این نوع رویدادها پیشگامانی داشته است برای نمونه جف گرینفیلد از CCN اشاره کرده است که حقوق مدنی ایالات متحده عمیقاً ریشه در مذهب دارد. نخستین مراحل این جنبش عمدتاً تحت کنترل روزنامههای بزرگ شکل گرفته است. نکتة کنایهآمیز آنکه در بین شبکههای خبری تلویزیونی، CNN کمترین تمایل را به ارایة گزارشهای مذهبی داشته است. گرچه گروهی از دستاندکاران شبکه شخصاً از این موضوع انتقاد کردهاند (CNN 1993).
ظهور نوع جدیدی از محافظهکاری مذهبی با جهتگیری سیاسی بود که اولین بار به نحو چشمگیری در انتخابات عمومی ایالات متحده در سال 2004 نمایان شد. البته این حالت، ریشه در گرایشهایِ سال 1960 داشت. این محافظهکاری مذهبی متکی بر اصول دیرپای بنیادگرایی و گرایشهای مرتبط با Pentecostalism در آمریکا بود؛ ولی با چهره و نام جدیدی. سپس اونجلیسم به عرصه آمد که میخواست حضور چشمگیرتری در گفتمان اجتماعی داشته باشد. تحلیل جامع این موضوع، فراتر از گسترة طرح فعلی ماست.(1)
به هر حال، دو وجه بسیار مهم این پیشرفت را پدیدة معاصر تلهوَنجلیسم و استنباط کلیتر رهبران این جنبش جدید برعهده گرفتند. آنها میدانستند برای رسیدن به نتیجة مطلوب، باید نقش پررنگتری در قلمروی اجتماعی و به ویژه رسانهها برعهده گیرند.(2)شاید این جنبش در نتیجة برخی از ویژگیهای آیین مذهبی پروتستانی و رابطهاش با فرهنگ(3)
Hendershot (2004), Clark (2003), McCloud (2004), and Schultze (1987).
در 25 سال اخیر، به کانون گفتمان اجتماعی در آمریکا منتقل شده است، از این رو از سکوت سیاسی که مشخصة بنیادگرایی پیشین در قرن بیستم بود، میپرهیزد و در رسانهها حضور پررنگتری دارد.1) نگاه کنید به: Quebedeaux (1974), Wuthnow (1990), Roof (1999), Marsden (1983)
2) Marsden (1983)
3) استدلال شده است که به دلایلی، اونجلیکالیسم به نحو خاصی با رسانهها و فرهنگ عامهپسند تناسب دارد و نمیخواهد رسانهها را صرفاً در حکم عرصههایی برای انجام کارهای خیر مذهبی در نظر بگیرد. برای نمونه نگاه کنید به:
مذهب در آمریکا و به طور کلی مذهب غربی از موضع چپ، شاهد ایجاد سازههای مذهبی نوین و جنبشهایی شد که عمدتاً نمونههایی از حساسیتهای فردی و مستقلی بودند که پیشتر هنگام بحث دربارۀ نظرات روف و وُتناو به آنها اشاره کردیم. شدت ناگهانی علاقه به امور مذهبی و معنوی، در گرایشهای گوناگون سرگرمی تلویزیونی که پیشتر مورد بحث قرار دادیم، نمود یافت. افزون بر آن شماری از بحث و جدلهای موضع چپ، باعث ایجاد تلاطم در تشکیلات مذهبی شد. زنان در مؤسسات کاتولیکگرا و پروتستانگرا به نحو فعالتری اقدام کردند. از سوی دیگر، شور و حال قومی نیز تاثیر برجستهتری یافت.
در قرن بیستم، بحثی فزآینده دربارۀ عضویت و رهبری مذهبی افراد همجنسگرا، دوجنسگرا و دگرجنسگرا و همچنین موضوع ازدواجهای همجنسگرایان درگرفت. این بحثها باعث تقسیم و تفکیک نهادهای معظم پروتستان و تبدیل به موضوع سیاسی مهمی شد. در پاییز سال 2004 این موضوع برای عموم مطرح شد، هنگامیکه فرقة پروتستان و لیبرال کلیسای واحد مسیح، در ایالات متحده یک آگهی تلویزیونی را نمایش داد که در آن بر آزادی و امکان تشریک مساعی اقلیتهای جنسی و رنگینپوستان تأکید شد؛ این آگهیها بسیار جنجال برانگیز شمرده شدند، چنانکه دو شبکة مهم ایالات متحده از پخش آنها سر باز زدند. متعاقباً خشمی که این موضوع برانگیخت، باعث شد مسائل مربوط به آزادی و سعة صدر مذهبی، در محور مباحث مربوط به مذهب
در آمریکا قرار گیرد.(1)همۀ اینها به موضوعات خبری تبدیل شد و این واقعیت که فرهنگ عامهپسند نیز از افزایش علاقه به مذهب و امور معنوی استفاده کرد، بدین معنی است که رسانههای خبری توجه فزایندهای به مذهب مبذول داشتند.(2)روشهای متنوعی که موضوعات مذهبی را در اخبار طرح میکنند موارد فراوانی را شامل میشود.
انتخابات عمومی آمریکا به طور کلی همواره سبب طرح داستانهای خبری فراوانی در ارتباط با مذهب و سیاست میشود. در انتخابات ریاست جمهوری سالهای 2000 و 2004 و در جریان این رقابتها، گرایشهای مذهبی نامزدها، به نحو قابل توجهی در رسانههای خبری پوشش داده شد. به ویژه در سال 2004 مسائل مربوط به مذهب و رابطهاش با سیاست مورد توجه قرار گرفت و تفسیرهای فراوانی دربارۀ شکاف مذهبی ارائه شد. بدین صورت که گویا بخشهای مذهبی، انتخاباتِ نامزدهای محافظهکار را ترجیح میدادند، در فصل نهم دوباره به این موضوع خواهیم پرداخت.
1) Wilson (2005) آگهی مذکور به طور خاصی تأثیرگذار بود؛ زیرا این قانون ناگفته را شکست که پیام مذهبی هیچگاه نباید آزاردهنده باشد، چنانکه گرایش اصلی آن به سوی رویکرد آزادانه بود. برخی از گروههای مذهبی، طرفدار نرفتن مردم به کلیسا بودند. مقامات کلیسا گزارش می دهند که استقبال زیادی از این آگهی شد و بسیاری از مخاطبان پاسخ مثبتی به پیام رویکرد آزاد آن دادند.
2) در حالیکه این تشریح، ارتباط نزدیکی با موقعیت ایالات متحده دارد، در انگلستان گرایشهای مشابهی وجود دارد. برای نمونه اَلن بوکبایندر، رییس جدید بخش مذهبی شبکه BBC اشاره کرده که پس از حملات 11 سپتامبر و چند رویداد بعدی در انگلستان، توجه بیشتری به ارائة برنامههای مذهبی در اخبار و دیگر بخشها پدید آمده است: (Snoddy 2002) . نکتة جالب داستان در ارتباط با این بحث این بود که بوکبایندر بنا بر اعتراف خود اعتقادی به خداوند ندارد. انتخاب او باعث اعتراضهایی شد، ولی استدلال وی این است که پوشش مذهب در رسانهها بنا بر تعریف باید منطقی و برای طرح افکار گوناگون باشد و نه تبلیغ مذهبی. این موضوع به خوبی دشواریهای پیش روی مذهب در رسانهها را نشان میدهد.
از زمان حملات 11 سپتامبر تاکنون، اخبار بینالمللی در ایالات متحده و انگلستان به نحو فزایندهای بر گرایشها و پیشرفتهایی تأکید دارند که پیش از این آنها را با عنوان مذاهب دنیا در نظر میگرفتیم، به ویژه اسلام و آنچه کشمکش قومی - مذهبی نام دارد. از جنبة اخبار داخلی، مدام داستانهایی دربارة افزایش گونههای مذهب مطرح میشد، که برخاسته از مهاجرت بود. در نتیجه، ارزشهای اجتماعی و موضوعاتِ دیگرِ مربوط به جنگهای فرهنگی بیشتر مطرح میشوند. شور و علاقهای که در موضع چپ وجود دارد، به پوشش و ملاحظة جنبشهای نوین مذهبی، رویکردهای به اصطلاح عصر جدید، کیشها و البته مذهب و معنویت در فرهنگ عامه میانجامد.(1)
فراسوی خروجیهای رسمی خبر، طیف گستردهای از منابع اطلاعاتی و اخبار مذهبی هم وجود دارد، به ویژه آن اخباری که از طریق اینترنت و وب جهانی قابل دسترس هستند. بسیاری از این منابع سایتهایی هستند که فعالیتشان را وقف مذهب یا معنویت کردهاند ولی بسیاری دیگر هم در کنار دیگر موضوعات به مذهب هم میپردازند.(2)
پخش برنامههای مذهبی و تلهونجلیسم
در سالهای اخیر تلهونجلیسم از آگاهی عمومی دور شد. پخش برنامههای مذهبی از هنگام ظهور در اواسط دهة 1970 تا طی اغلب سالهای دهة 1980، حضور چشمگیری در عرصة برنامههای رادیو - تلویزیونی و گفتمان اجتماعی یافت. البته وجهة این برنامهها در اثر یک سلسلهرسواییهایی پر سر و صدا در اواخر دهة 1980 به حد قابل توجهی پایین آمد. این وضعیت باعث شد تا تعدادی از واعظان تلویزیونی مهم، شبکهها را ترک کنند و از نظر اقبال همگانی زوالی عمومی در این عرصه پدید آمد، گرچه شاید تعداد مخاطبانِ این دوره چندان تغییری نکرده باشد.
امروزه تلهونجلیسم در چشمانداز رسانهای عمدتاً جزو برنامههایی است که موفقیت دیررسی داشته است، ولی اکنون مکانی آسوده و حتی مهم در حواشی برنامههای تلویزیونی یافته است. این وضعیت، همراه با بازار پویای مذهبی در رادیو و ظهور صنعت موسیقی مسیحی به عرصههای جدیدی دست یافته است. تلویزیون مذهبی همچنان به گسترش خود ادامه میدهد که تا سال 2000، حدود 245 شبکة خصوصی تجاری و 15 ایستگاه تلویزیونی مذهبی غیرتجاری در حال پخش برنامه بودهاند.(1)این گسترش در رادیو هم چشمگیر است. شایعترین آمار اخیر شامل بیش از 800 ایستگاه each reporting است که فرمت بخشی از برنامههای روزانۀ برنامههای مسیحی یا مذهبی است و650 ایستگاه دیگر خود را Gospel (به معنای انجیل یا بشارت نیکو) مینامند و حتی
1) Kornblut (2000)
34 شبکه خود را عصر جدید (New age) نامیدهاند.(1)افزون بر آن چندین شبکة تلویزیونی خود را وقف مذهب کردهاند، از جمله شبکة تلویزیونی و غیررسمی کلام ابدی کاتولیک(2)که با 2275 سیستم کابلی در ایالات متحده، 64 میلیون مشترک دارد؛ شبکة تلویزیون ملی یهود(3)(باز هم غیررسمی) سیزده میلیون مشترک با 600 سیستم کابلی دارد و شبکة پخش ترینیتی (تثلیث)،(4)آخرین بازمانده از شبکههای اصلی تلهونجلیست، 46 میلیون بیننده با 5230 سیستم کابلی و نیز دوازده و نیم میلیون مشترک پخش مستقیم برنامههای ماهوارهای دارد؛ البته تعداد مخاطبان واقعی این سرویسها عملاً بسیار کمتر است و احتمالاً بخش اندکی از تعداد مشترکان این شبکهها را تشکیل میدهد.(5)
این گزارش دربارۀ مشترکانِ ادعاشدة این سرویسها تنظیم شده است. در تمام موارد، این آمار مربوط به کل مشترکانی است که از کل سرویسهای کابلی استفاده میکنند و در این مجموعه میتوان شبکهها را هم گنجاند. آنها لزوماً آمار مشترکان، حامیان یا بینندگان همیشگی این سرویسها را نشان نمیدهند. در واقع سطح واقعی تماشا بسیار محدودتر و برای نمونه صدها یا هزاران نفر به جای میلیونها نفر است. برای بحثی کامل دربارۀ مخاطبان تلهونجلیسم در دوران اوج نگاه کنید به (Hoover (1987.
شبکة اُدیسه(6)که سرویس بسیار کمجنجالتری است، به وسیلة علاقهمندان مذهبی امروزیتری تأسیس شد، تا جایگزینی برای شبکههای تلهونجلیست باشد. این شبکه با به دست آوردن 28 میلیون مشترک به اوج آمار تعداد مخاطبانش رسید ولی از آن زمان تاکنون در
زیرمجموعة شبکة هالمارک(1)قرار گرفته است. برنامة باشگاه 700(2)
نظر به زیر حجاب (اونجلیستها، یازده سپتامبر، بازنمایی اسلام). اریک گورملی. بابک تبرایی. ماهنامۀ رواق هنر و اندیشه. شمارۀ 31 و 32. مرکز پژوهشهای اسلامی صداوسیما. قم. 1387. (م.)
پت رابرتسن زمانی نمونة شاخص این شکل بود ولی متعاقباً دچار تغییر ساختار شد. شبکة خانواده آخرین نمونه از شبکههای پخش مسیحی، بر اساس برنامة رابرتسن تأسیس شد، ولی به شرکت ABC فروخته شد و اکنون در حکم شبکة خانوادگی ABC به کارش ادامه میدهد، جایی که هنوز میتوان باشگاه را در آن تماشا کرد، هر چند این برنامه دیگر در ساعت پربیننده پخش نمیشود.تلهونجلیسم دیگر منحصراً پدیدهای متعلق به ایالات متحد نیست. بخش بزرگی از شبکههای مذهبی فعالانه در صدور برنامهها به خارج دخیل بودهاند و برنامههای محلی آنها در بیشتر کشورها و مناطق جهان در دسترس است. یکی از موارد استثنایی مهم، انگلستان بود، جایی که تلهونجلیسم به سبک آمریکایی مدتها در شبکههای داخلی ممنوع بود، ولی از طریق شبکههای ماهوارهای و همچنین از طریق اقدامات گروههای مذهبی محافظهکار قابل دسترس شد. آنها تلاش کردند راه این برنامهها را دستکم در عرصة رادیو به شبکههای زمینی و سرویسهای کابلی باز کنند.(3)
از جنبة بازار رسانهای برای نمادهای مذهبی، تلهونجلیسم و پخش برنامههای مذهبی به طور کلی عناصر مهمی در این عرصه هستند. پیشینه و اهمیتی که آنها در ربع آخر قرن بیستم یافتند، بدین معنی است که در چهارچوب مجموعة مشخصی از کلیشهها عمل کردهاند و در زمینههای تاریخی خاصی تأویل شدهاند، که آن ها را از جهاتی بحثانگیز ساخته است. اگر این عرصه را به سه قسمت زیر تقسیم کنیم: تداوم شیوههای تلهونجلیسم در دهههای 1970 و 1980، تداوم بازار پرشور مذهبی رادیویی و ظهور و رشد صنعت موسیقی مسیحی و عوامل پخش آن، میتوانیم ببینیم که این نوع عناصر همچنان در چشمانداز پخش رسانهای حضور دارند.
به هر حال، مهم است اشاره کنیم که تاریخ این شکلها و فرمتها آنان را با میراث خاصی ملازم میسازد که کنار گذاردنش دشوار است. زمانی تصور میشد تلویزیون مذهبی میتواند در مجموعة برنامههای تلویزیون تجاری جایگاهی داشته باشد؛ ولی این امید به دلیل تفاوت در شیوة پخش محو شد. اهمیت اجتماعی و فرهنگی که مبلغان مسیحی تلویزیون هنگام اوجِ برنامههایشان در نظر داشتند، باعث شد ژانر پخش برنامههای مذهبی همچنان باری را به دنبال خود بکشد.
پت رابرتسن(1)زمانی میخواست در شبکة مسیحی خود CBN نوعی برنامة زمانبندی ایجاد کند که بتواند با شکلهای تجاری به رقابت
1) پت رابرتسن با نام اصلی (Marion Gordon Robertson) متولد سال 1930 در کشور آمریکا، فرزند تحصیلکردة یک سناتور ایالات متحده بود که تصمیم گرفت به کسوت روحانیت درآید و پس از تحصیلات دینی، در سال 1961 کشیش کلیسای باپتیست جنوبی شد. وی یک ایستگاهِ رو به ورشکستگی UHF را با این هدف خرید که برنامههای دینی پخش کند و در سال انتصابش به عنوان کشیش، شبکة CBN را تأسیس کرد. در سال 1988، رابرتسن از مقام روحانیت استفعا داد تا نامزد ریاستجمهوری ایالات متحده شود ولی تلاشش نافرجام ماند و به CBN بازگشت ولی این بار خود را نه یک مبلغ مسیحیت که یک تهیهکنندة برنامههای دینی معرفی کرد. امپراتوری تلویزیون مسیحیِ رابرتسن تا حد شبکههای ماهوارهای و سهام چند رسانهای گسترش یافت که در سال 1997 ارزش این سهام سرانجام از مرز یک میلیارد دلار گذشت. (م.)
برخیزد.(1)این امر، دیگر ممکن یا حتی ضروری نیست. چنانکه میبینیم (و در فصلهای بعدی با دقت بیشتری خواهیم دید) امروزه بازار تجاری عمومی در مقایسه با دورانی که رابرتسن خدمات روحانی و تلویزیونی خود را آغاز کرد، مجموعة گستردهتری از دستمایههای مذهبی را فراهم میآورد. به نحوی کنایهآمیز آن گوشه از بازار که وی اکنون اشغال میکند، درست به اندازة دوران آغاز کارش فرعی و حاشیهای است. در حالی که آثاری همچون نظرکردۀ فرشته بیشتر مورد توجهاند. شخصیت و ماهیت بخش عمدهای از این دستمایة نوین مذهبی - معنوی بیشتر نمایانگر چهرۀ متغیر مذهب در آمریکا است، بیش از آن حدی که مبلغان مسیحی تلویزیونی در دوران آغاز کار خود با آن آشنا بودند.
نشر مذهبی
چنانکه پیش از این اشاره کردیم، بازار رسانههای دیگر گستردهتر از رسانههای الکترونیکی است. همان طور که بسیاری از مورخان نشان دادهاند، پیشتر بازار پرشور مذهبیای وجود داشته است که به قرن
1) Hoover (1988)
هجدهم برمیگردد و مجموعة گستردهای از رسانهها و شکلهای سرگرمی را با هم تلفیق ساخته است.(1)
آن بُردِنِ جامعهشناس در این باره مینویسد، رسانه همچنان به نشر افکار مذهبی ادامه داد. با تکامل نشر مذهبی میتوانیم ببینیم دسترسی آحاد اجتماعی و اعتمادپذیری آنها به مرور زمان تقویت میشود و همچنین هدفی که بخش عمدهای از دنیای رسانههای مذهبی دنبال میکند. مطالعة بُردن دربارۀ نهادمحوری این صنعت بازاریابی و انجمن فروشندگان کتاب مسیحی (CBA) دیدگاههای جالبی دربارۀ روشهای گسترش جنبشهای مذهبی آمریکایی در هماهنگی با نشر و بازاریابی مذهبی ارائه میدهد. تاریخ نشر آمریکایی عمیقاً ریشه در نشر مذهبی دارد.(2)بسیاری از شرکتهای بزرگ نشر، کارشان را به عنوان ناشران مذهبی آغاز کردند و مراکز اصلی نشر از جمله فیلادلفیا اساساً به دلیل چنین بازاری پدید آمدند. به هر حال تاریخ اخیر نشر مذهبی نشان میدهد که بین فعالیتهای تشکیلات سنتیتر نشر اناجیل، آثارSunday School و رسالات (که هنوز هم از جنبة تجاری صنعت مهمی محسوب میشود) و فعالیتهای مستقل یا نشر هماهنگ با کلیسا (برای نمونه انجمن CBA) تفاوتهای چشمگیری وجود دارد. تاریخچهای که بُردن دربارة CBA نوشته است، نشان میدهد که دستکم طی قرن بیستم اعضای این سازمان و سازمانهای مرتبط به
تدریج خود را در چشمانداز رسانهای وسیعتری از تبلیغات، بازاریابی و رسانههای انبوه قرار دادند. استقلال آنها از تشکیلات مذهبی تبدیل به شاخص مهمی شد؛ ولی در همان حال آنها را در موضعی قرار داد که بتوانند از گرایشهای ضدنهادی در مذهب آمریکایی دستکم از انواع محافظهکار مسیحی یا پروتستانی انجیلی استفاده ببرند. این امر در دهة اخیر، به ظهور CBA در حکم بازار اصلی نشر مذهبی و طیف گستردهتری از محصولات رسانهای انجامید.(1)
نکتة مهمی که در اینجا به بحث ما مربوط میشود، گسترش و رواج این صنعت است. صنعت یادشده از ایفای نقشی کوچک و حاشیهای در عرصة رسانهای بسیار فراتر رفته و تبدیل به یک نیروی بزرگ اقتصادی و رسانهای شده است، چنانکه کتابخانههای مرتبط با CBA اکنون در تمام شهرهای بزرگ دیده میشوند و در کنار دیگر آثار متعارف سکولار در فروشگاههای بزرگ کشور دیده میشوند. این موضوع نشان میدهد که کتابها و دیگر منابعی که اعضای CBA تهیه کردهاند، بیش از پیش در دسترس عموم قرار گرفته و تبدیل به بخشی فراگیر در عرصة مذهبی و فرهنگی شدهاند. این بهروزشدن مشابه با همان وضعیتی است که شبکههای مذهبی طی دوران اوجگیری به آن میاندیشیدند.(2)CBA و فعالیتهای مشابه با آن، در جوار بازار رسانهای سکولارتر قرار دارند و این امر منجر به بحثهای فراوانی دربارۀ موضوعات متمایزی مانند فهرست پرفروشها شده که برای نشر سکولار و مذهبی مطرح است.
یکی از پدیدهها در این قلمرو، سلسلهکتابهای برجامانده(1)نوشتة تیم لِهایی و جری جنکینز بوده است.(2)مانند بسیاری دیگر از کتابهای مسیحی میلیونها نسخه از این آثار هم به فروش رفته ولی جایگاه خود را صرفاً در فهرستهای حاشیهای مذهبی در تضاد با فهرستهای آثار پرفروش سکولار یافتهاند، فهرستهایی که بسیاری از افراد را در دنیای مذهبی آزرده است. فیلمی که بر اساس این رمانها ساخته شد در گیشه شکست خورد، ولی نمونهای از تلاش برای ایجاد ارتباط بین بازارهای رسانهای مذهبی و سکولار بود، طرحی که شاید با موانعی جدی مواجه شود؛(3)البته در حکم نمونهای حاصل از توسعة یک بازار رسانهای گستردهتر عمل میکند، موردی که در عرصههایی مانند تبلیغات، عملکردی شبیه بازار رسانهای سکولار دارد. شاید مهمترین بخش نشر مذهبی، بازار مجلات مذهبی باشد. نشر مجله درست مانند نشر کتاب، در مقایسه با دوران اولیه که اغلب چنین نشریاتی به طور مستقیم در ارتباط با گروهها یا عناوین مذهبی بودند، تفاوت یافته است. در شرایط کنونی عرصة گسترده و پرتحرکی مشتمل بر صدها نشر مستقل مذهبی و معنوی هم در محصولات مذهبی قابل دسترس هستند و هم در نمونههای سکولار. پرتیراژترین این مجلات، Christianity Today، سیصد و سی هزار نسخه منتشر میکند.(4)
مجلاتChristian Centuryو Christianity and Crisis به عنوان جایگزینی برای نشریات مذهبیِ غالب در اواسط قرن بیستم تأسیس شدند.(1)در اواخر قرن، این مجلات اهمیت و اعتبار خاصی یافتند و درست به موازات رشد در زمینة تعالیم پروتستانی انجیلی که مقصود این نشریات بود، تبدیل به پرخوانندهترین آثار در ردة خود شدند.(2)به هر حال نشر مجلات، طیفی از موضوعات را در عرصة گستردهای از علایق مختلف تأمین میکند. در کنار نشریاتی چون Christianity Today شمار فراوانی از مجلات یا به وسیلة گروههای مذهبی یا جنبشهای حاشیهای موجود، گروههای عصر جدید در انواع مختلف و دیگر تشکیلاتی که در این بین قرار میگیرند انتشار مییابند یا جهتگیری میشوند.
رسانههای سرگرمی
پیشتر دیدیم که چگونه بازار رسانهها در سالهای اخیر، مذهبیتر یا معنویتر شده است. اکنون شمار فراوانی از برنامهها هم در شبکههای بزرگ و هم در صنایع تلویزیون کابلی و پخش مستقیم ماهوارهای به مضامین و ارزشهای مذهبی و معنوی میپردازند. در اینجا نمیخواهم مجموعهای از هنجارها یا تعاریفی را پیشنهاد دهم که بتوان بر اساس آنها مشخص کرد که آیا مضمون یا برنامهای اصالتاً مذهبی یا معنوی
است یا خیر، هرچند شاید این کار شوقبرانگیز باشد. بیعلاقگی من به خاطر یکی از هدفهای این طرح، یعنی زمینهسازی برای شنیدن سخنان مستقیم مخاطبان چنین برنامههایی است. اگر کار را با ایجاد ردهبندیهای مشخصکنندة آثار مذهبی یا معنوی آغاز کنیم، بخشی از هدفمان به شکست میانجامد. در همان حال، مسائل مربوط به تعریف امور مذهبی یا معنوی در رسانهها مهم هستند، ولی نه بدان سبب که به ما کمک میکنند مشروعیت یا اهمیت نمادها و ارزشهایی را که در آنجا میبینیم، درک کنیم. در عوض، به روشهای مهمی برای تعریف چشمانداز فرهنگی در رسانهها تبدیل میشوند و به ما یاری میدهند که نقشة محیط فرهنگی و جایگاه خودمان را در آن ترسیم کنیم. برای نمونه در دورة تلهونجلیسم این موضوع روشن شد که بخش زیادی از چیزهایی که برای حامیان چنین برنامههایی مهم یا آشکار بود، شامل عناصر خاص محتوایی و نکات آموزنده و تأثیرگذار نبود، بلکه برنامههای مذکور نوعی فضای فرهنگی را در محیط رسانهها بازنمایی کردند که چنین حامیانی در آن آسوده بودند. چنانکه مطالعة من دربارۀ مخاطبانِ برنامة باشگاه 700 نشان میدهد ارزش این برنامه برای بینندگانش بیشتر نمادین بوده است، چنانکه حضور یا حتی اوجگیری دیدگاه جهانی مسیحی را بر زمینة مهم رسانهها نشان میدهد.(1)
پژوهشهای اخیر دربارۀ مخاطبان، به مفاهیم متغیر خانه و خانواده در دوران رسانهها پرداختهاند و نشان میدهند که یکی از عناصر یا
1) Hoover (1988)
چهارچوبهای مهم برای معناسازی در این زمینه، نقشهبرداری یا قرار گرفتن بر زمینة فرهنگی رسانهها از طریق دریافت آرای مردمی است که برنامههای مختلف و عملکردهای رسانهای را از جنبة ارزش، اهمیت، دلالت فرهنگی و اجتماعیشان ارزیابی میکنند.(1)ضمن بررسی تلهونجلیسم و آرزوی دستاندرکارانش برای قرارگرفتن در جریان برنامههای روز، دقیقاً این نوع بررسی را مشاهده کردیم، همان نوعی که طرحهای فرهنگیِ تعیینکننده از جمله تمایز میان موسیقی مسیحی و موسیقی روز را ایجاد میکند. این پرسش که این یا آن چیست، پرسشی ساده، صریح یا تلویحی نیست. در واقع، بخش بزرگی از ایدهها و سازهها دربارة این پرسشها است. شاید برای تهیهکنندگان آثار مذهبی موجه باشد که بخواهند وارد برنامههای روز شوند، ولی روشن است که مجموعهای از عوامل، رسیدن به این هدف را برای آنها دشوار میسازد. نمونة موفقی وجود ندارد که نشان دهد چنین کوششی میسر شده است یا اگر هم نمونههایی باشند، تعدادشان بسیار اندک است.(2)در عوض طرحی قابل تامل وجود دارد که میخواهد به چنین نتایجی برسد و این کار را با برجستهسازی ریشههای مذهبی آثار مذهبی انجام میدهد. به هر حال، این هدفِ خودآگاهانه به شکست میانجامد.
1) Hoover et al. (2004), Chapter 3
2) در Hoover (1988) بحثی دربارۀ این فرآیند در ارتباط با پخش برنامههای مذهبی و در Hendershot (2004) بحثی دربارۀ فیلم های اونجلیکال و معنوی آمده است. در هر دو مورد، مسئلة تناسب با نیازهای بازار مطرح میشود و در هر بار مشخص است که باید از این مرحله گذر کرد. همین موقعیت در مورد امکان بالقوة صنعت موسیقی مسیحی برای ایجاد ارتباط مطرح شده است.
چنانکه هِندرشات در تاریخی که بر سینمای انجیلی با نام لرزاندن جهان به خاطر مسیح(1)نشان داده است، موسیقی یا فیلم مسیحی که بخواهد همپوشانی و ارتباط ایجاد کند، به یک اندازه از جانب مخاطبان مؤمنان و سکولار با بدبینی روبهرو میشود. تمام مخاطبان رسانهها، به خوبی مبانی تولید رسانهای را درک میکنند و هنگامی که رسانههای مذهبی را میبینند، به خوبی آنها را شناسایی میکنند. در حالی که شاید مؤمنان، این برنامهها را به خاطر حضورشان حمایت کنند (آنها را بخشی از ترکیب رسانهای بدانند) همزمان به خوبی درمییابند که شاید چنین برنامههایی نتوانند با دیگران رقابت کنند. برای مخاطبانی که چنین ایمانی ندارند، نشانههایی که باعث میشود چنین آثاری متفاوت بنمایند، به رویگردانی میانجامند.(2)
چرا مسیحیان نمیتوانند فیلمهای بهتری بسازند.
اگر بتوانیم خط نسبتاً روشنی میان رسانههایی که در اثر انگیزههای مذهبی ایجاد میشوند و آنهایی که بیشتر سکولار هستند، ترسیم کنیم شاید بتوانیم رسانههایی را برشمریم که به گرایشهای نوین در زمینة علایق مذهبی و معنوی پاسخ میدهند (آثاری با دیدگاه سکولار که همپوشانی میکنند)؛ کاری که شاید بسیار موفقیتآمیزتر از پیگیری دیگر مسیرها باشد. موفقیت اثر نظرکردۀ فرشته و دیگر برنامههایی که به معنویت میپردازند، از جمله فرشته و سرزمین موعود(3)باعث شد
بخش عمدة جامعۀ تولید تلویزیونی، برای تولید در فصل تلویزیونی 1997 به جستوجوی دستمایههای مشابهی بپردازد.(1)همچنین، در همان سال اعلام شد که شبکهای جدید از ایستگاههای گوناگون، پیشاپیش حق پخش مجدد نظرکردۀ فرشته را خریده است. این شبکه که PAX نامیده شد از 73 ایستگاه تلویزیونی تشکیل شده که متعلق به خالقش، باد پَکسن(2)بوده است. به گفتة خود پَکسن فکر اولیه، ایجاد شبکهای مبتنی بر تولید برنامههای مفید و آرامشبخش بود.(3)در فصل 2003 شبکة PAX به شبکهای موفق، از جنبة اقتصادی و نه فرهنگی تبدیل شد، از طریق تلویزیون کابلی خود جایگاهی در بازار رسانهها یافت و همچنان هدف پَکسن یعنی تلفیق ژانرهای تلویزیونی را ادامه داد. به جز شبکۀ ITV تعدادی از شبکههای تلویزیونی به انواع مشابهی از برنامهسازی تمایل نشان میدهند، برای نمونه شبکة هالمارک از طریق رابطه با شبکة اُدیسه که مسیحی محور است و همچنین شبکههای آکسیجِن و لایفتایم اکنون تعداد بسیاری برنامه در دست تولید دارند که هندرشات در حکم برنامهسازی آرمانی برای ایجاد ارتباط میان بازارهای مسیحی و سکولار شناسایی کرده است(4)که بازنمایی خوبی از برنامهسازی به شیوة درمانی و حتی از جنبة ژانری، برنامهسازی
1) Zerbisias (1997)
2) Lowell W. "Bud" Paxson یک مدیر رسانهای اونجلیست آمریکایی که شبکۀ PAX را بناگذاشته است. این شبکه از سال 1998 آغاز به کار کرد. (م.)
3) Zerbisias (1997)
4) بررسی هندرشات از بازار مسیحی و بازار موسیقی معاصر نشان میدهد که این نوع برنامهسازی سالم رویکردی موفق برای گذر از مسیرهای دیگر و رسیدن به این مرحله است: (Hendershot 2004, Chs 1-2 p. 199)
معنوی، ارائه میدهد. همزمان، دنیای رسانهای و سکولار یا تجاری به تهیة دستمایههایی میپردازد که به شکل بارزتری مذهبی هستند. طی سالها هالیوود به تولید چنین آثاری پرداخته است که قدمتشان به دوران فیلمهای عظیم و پرهزینة ده فرمان(1)و خرقه(2)میرسد و امروزه به تولید فیلمهای مهم و گوناگونی رسیده که از سوی منتقدان تحسین شدهاند از جمله مُبلغ،(3)داگما(4)و فیلم نجاتیافته(5)(2004) اثر برایان دَنلی.
در میان فیلمهای اخیر، هیچ یک به موفقیت فیلم مصائب مسیح (2004) به تهیهکنندگی و کارگردانی مل گیبسن نرسیدند. مصائب مسیح موجی از تفاسیر اجتماعی، مذهبی و پژوهشی به راه انداخت.(6)این فیلم به عنوان اثری شاخص در ایجاد سازش بین مذهب و رسانه اثری ممتاز به شمار میرود. فیلم به وسیلة یکی از ستارگان روز با بودجة معمول آثار پرهزینه و جذاب هالیوودی، با تبلیغات فراوان، با معیارهای رایج تولیدی و حضور ستارگان ساخته شد. همزمان گیبسن به نوعی بانی ورود مذهب به عرصة فیلم سکولار شد. او تلاش بسیاری کرد
1) .Ten Commandments دو فیلم با این نام در تاریخ سینما ساخته شد که هر دو ساختۀ کارگردان مشهور آمریکایی سیسیل ب. دومیل است. یکی سیاه و سفید و صامت (1923) است و دیگری رنگی (نسخۀ مشهورتر و بیشتر دیدهشدهتر) (1956). این فیلم به داستان حضرت موسی (ع) میپردازد. (م.)
2) The Robe فیلمی ساختۀ هنری کاستر با بازی ریچار برتن و جین سیمونز. ساخته شده به سال 1953. این فیلم را نخستین فیلم سینمااسکوپ میدانند. (م.)
3) The Apostle فیلمی ساختۀ رابرت دووال با بازی خود او و بیلی باب تورنتون. ساختۀ سال 1997 آمریکا. (م.)
4) Dogma
5) Saved
6) در هفتههای آغازین نمایش فیلم سه اثر پژوهشی مرتبط با آن معرفی شد.
که میلیونها نفر از بینندگان پروتستان و کاتولیک را در هفتة اول نمایش فیلم به سالنهای سینما بکشاند و همهمهای را دامن زد که فیلمش را جزو پرفروشترین آثار تاریخ سینما از حیث فروش در نخستین روزهای نمایش کرد. مصائب مسیح در حکم فیلمی که آگاهانه به مفاهیم محافظهکارانه و حتی قرون وسطایی عبودیت کاتولیک پرداخته بود، شکافهای بزرگی میان کاتولیکگرایی و مسلکهای دیگر ایجاد کرد و به نحوی قابل توجیه هدف پرسشهایی دربارۀ دیدگاه کاتولیکگرایی دربارة مسئلة قدیمی دخالت و جرم یهودیان در مصلوبشدن مسیح قرار گرفت.
نکات فراوان دیگری هم میتوان دربارۀ این فیلم گفت، ولی در اینجا تنها به دو نکته میپردازم و دیگران را به پژوهشها و طرحهای دیگر وامیگذارم. نخست اینکه، این فیلم نمونهای از تأثیر بسیار خاص رسانهها بر مذهب است. درست همانطور که تصویرپردازی درخشان ده فرمان از داستان سِفر خروج به خاطرة بصری نسلهای مسیحی و یهودی از آن رخدادها تبدیل شد، بازنمایی مصائب مسیح نیز از ریاضتهای آن حضرت تبدیل به خاطرة بصری استاندارد برای نسل کنونی و نسلهای میشود. دوم اینکه نخستین تلاش نشان میدهد که محصولات تولیدشده در عرصة رسانهها از جمله خود این فیلم، نمادگرایی و بازنمایی مذهبی برای کل فرهنگ را تعیین میکند. مصائب مسیح در بحث جاری میان آثار با مشی مذهبی و سکولار، نشان میدهد که قدرت در طرف دوم نهفته است. وقتی به یاد میآوریم که موضوع، تعریف اصطلاحات برای کل فرهنگ است و نقشی که مذهب شاید
بتواند یا نتواند در این فرهنگ ایفا کند، وضعیت به طور خاص و منطقی درست جلوه میکند.
بنابراین، چشمانداز رسانهها عرصهای است که طیف گستردهای از دستمایههای نمادین مربوط با موضوعات مذهب و معنویت را در خود دارد. این چشمانداز با تاریخ، زیباییشناسی و سنت مذهبی، با تکامل سلیقههای فرهنگی و علاقههای مخاطبان شکل میگیرد.
روشهای نگرش به مذهب و رسانهها
در فصل اول برخی از واژههای کلیدی مربوط به مذهب و رسانهها را بررسی کردیم. این کار با نگاهی به درک ریشة مطالعات پژوهشی دربارۀ مذهب و رسانهها و مسیرهای محتمل پیش روی آنها انجام شد. زیربنای این رویکردهای پژوهشی را مجموعهای از افکار مطرحشده یا اکتسابی دربارۀ رابطة بین مذهب و رسانهها، همچنین مجموعة گستردهتری از نگرههای عمومیتر و کمتر پژوهشی تشکیل میدهد. در اینجا برخی از مهمترین این موارد را به اجمال ملاحظه خواهم کرد تا مشخص کنم که چگونه رویکرد ما در فصلهای بعدی با آنها تفاوت دارد. هدف این نیست که افکار فوق را کمرنگ کنم؛ زیرا برخی از آنها روشهای بسیار مفیدی برای درک امور هستند. در واقع هدف، ایجاد تمایز برای دیدگاه فرهنگگرا- قومشناسانهای است که از افکار فوق برخواهیم گرفت:
نگرههای مبتنی بر کهنالگوها در شماری از نظامها، از تاریخ هنر گرفته تا روانشناسی وجود دارند. ایدة بنیادین این است که در قلمروهای اجتماعی، فرهنگی و روانشناختی مجموعهای از شکلها یا کهنالگوهایی وجود دارند که دیگر شکلها متکی بر آنها هستند. در مطالعات رسانهها، نگرههای ساختارگرا و روانشناختی از جمله نگرههای لاکان و یونگ به شکلهای متفاوتی برای وظیفة درک نمادگرایی فرهنگی و متون رسانهها متناسب شدهاند. طرح مورد نظر، توضیح این شکلهای بنیادیتر در آثار رسانهایِ موجود است.(1)تحلیل گرگور گوثالس از تلویزیون مذهبی مسیر مشابه و فرمالیستی را طی میکند، گرچه آگاهانه از خودِ نگرة کهنالگو سرچشمه گرفته است.(2)
مجموعة گستردهتری از نقدهای مذهبی در رسانهها نیز، رویکردِ نگرش به شکل های زیربنایی را در حکم روشی برای تحلیل متون و عملکردها به کار میگیرند. این رویکردهای فرمی به تحلیل فرهنگی تا حدی مؤثر و ارزشمند هستند. در عین حال، مهم است بفهمیم که چنین رویکردهایی میتوانند فرمالیستی شوند. منظورم از تمایز مذکور این است که رویکردهای کهنالگویی یا فرمی اگر از صرفاً تحلیل فرمی در شکل توصیفی به 174تحلیل فرمی در حکم راهی به مشروعیتدادن یا مشروعیتزدایی از آثار فرهنگی بگرایند، از جهاتی مسئلهساز میشوند.
تحلیل فرمی یا کهنالگویی را میتوان برای بیان این موضوع به کار گرفت که اثر یا متن یا عملکردی خاص اصالت دارد یا نه و طبعاً مشروع است یا خیر. این بخشی از سنتِ به قول معروف، لیویسیتهای(1)در مطالعات فرهنگی است که اکنون به دلیل کاربرد محدودش در فهم یا توضیح فرهنگ به منزلة امری زنده، تجربه و ساخته شده انتقاد میشود. بخش عمدة چیزهایی که در تکامل شکل تجربة مذهب در آمریکا میبینیم، ما را به این گمان سوق میدهد که امروزه بسیاری از افراد، مفهوم شکلهای مذهبی مشروع یا بیان مذهبی را زیر سؤال میبرند و تحلیل فرمالیستی را مسئلهساز میکنند.
سنتی قدیمی وجود دارد که به واقعیبودن یا واقعینبودن آثار رسانهای میپردازد. غالباً اصالت و مشروعیت در پیوند با واقعگرایی، به آثار فرهنگی نسبت داده میشوند. بیشتر نقدهای کلیسایی از تصویر مذهب در رسانهها مبتنی بر این فرض است که تصاویر مذکور برای آنکه اصیل یا مفید باشند، باید بازنمایانه و واقعگرا باشند تا بتواند مذهب را به روشهای مثبتی گسترش دهند.(2)یکی از ابعاد جالب بحثهایی که پیرامون فیلم مصائب مسیح ساختة مِل گیبسن در سال 2004 مطرح شد، مسئلة واقعگرایی بود. بیشتر گفتمانهای کلیسایی و
غیره، دربارۀ معنی و دلالتِ فیلم، مبتنی بر خشونتِ فرا واقعی (افراطی) آن بود. بسیاری از بینندگان این موضوع را بدیهی میدانستند که سطح بازنمایی خشونت در فیلم بنابر ماهیتش واقعگرایانه است.(1)بررسیهای بازنمایانه و واقعگرا، تبعیضی مبتنی بر سلیقۀ طبقاتی را هم در خود دارند؛ زیرا نخبگان فرهنگی بعضی از آثار را خامدستانه یا محلی و برخی دیگر را فرهیخته و منطبق بر سلایق والاتر قلمداد میکنند.(2)
بخش زیادی از تفاسیر و نقدها دربارة ماهیت و تأثیر رسانهها مبتنی بر این فرض است که آنها کارایی ابزارانگارانه دارند. ترس از قدرت رسانهها برای تأثیرگذاری بر معنویت و ارزشها غالباً مرتبط با این احساس است که رسانهها اساساً ابزارهایی هستند که میتوانند بر ما و دیگران تأثیر بگذارند. بخش عمدهای از نقدهای رسانهای که خاستگاه مذهبی دارند، بر اساس چنین مفهومی شکل گرفته است؛ برای نمونه دربارۀ جنبش سواد رسانهای که عمدتاً ریشه در حساسیتهای مذهبی دارد، فرض میشود که عملکرد مخاطبان رسانهها را باید در حکم طرحی مشتمل بر برخورد، تأویل و نهایتاً به چالش طلبیدن بیشتر چیزهایی استنباط کرد که در رسانهها ارائه میشوند. الگوی زیربنایی مصرف رسانهها، الگویی است که آنها را در حکم ابزارها یا آثاری میبیند که منبع کنش فرهنگی هستند. رسانهها قدرتمندند و مخاطبان
یا باید به آنها پاسخ دهند یا به انقیادشان دربیایند. نقدهای محافظهکارانهای که بر جنبههای ضد مذهبی رسانهها ارائه میشوند، عملکردی منفیتر و خطرناکتر در آنها میبینند.(1)
مطابق دیدگاه ابزارانگارانه، به رسانهها باید به دلیل نیروی بالقوهشان برای تأثیرگذاری و نفوذ بر مخاطبان، نهادها و ارزشها یا دیگر بخشهای فرهنگی توجه کرد که مذهب یکی از ارکان محوری آنهاست. در کتاب راه و رسم دل(2)حین مطالعة کلاسیک زندگی اجتماعی اواخر قرن بیستم، مؤلفان صرفاً این نوع تأثیرگذاری را به رسانهها و فرهنگ عامهپسند نسبت میدهند.(3)
مقالة تأثیرگذار جیمز کَری در برابر ابزارانگاری قرار میگیرد. وی در این مقاله علیه دیدگاه مخابرة ابزارانگارانه در رسانهها بحث میکند و خواستار دیدگاهی آیینی است که از نظر فرهنگی تبیین شده باشد. در تضاد با دغدغة ابزارانگارانه که در زمان و مکان گسترش مییابد، کَری استدلال میکند که دیدگاه آیینی دغدغة ارتباطی را دارد که آدمها را در قالب دوستی و اشتراک گرد هم میآورد.(4)
دیدگاه مرتبط دیگری هم وجود دارد که رسانهها را اموری جهانی و نه مختص به گروه و جمعی خاص میداند. این رویکرد که مرتبط با
دیدگاه دریافتشده دربارۀ رسانهها از قرن بیستم است، فرض میدارد که رسانهها را نباید صرفاً از نظر تأثیرهایشان ملاحظه کرد بلکه باید آنها را کم و بیش جذّاب و با رویکرد و تأثیری جهانی دانست.
البته این دیدگاه از استنباطهای مربوط به دوران تفکر رسانههای جمعی در حکم تشکیلاتی عظیم، عمومی و اجتماعی سرچشمه میگیرد، نه دیدگاه معاصرتری که رسانهها را در حکم تشکیلاتی متنوعتر، تفکیک شدهتر و خاصتر در نظر میگیرد.(1)البته این، نمونهای از استنباطهای فرهنگی مدرنیستی در برابر ادراکات پسامدرنیستی است. پسامدرنیسم بخش بزرگی از نیروی تأویلی خود را از نقد فرضیات مدرنیسم دربارۀ عوالم فرهنگی برمیگیرد.(2)امروزه تصور میشود که بهتر است فرهنگ را از این جنبههای کلی ملاحظه نکنیم؛ زیرا به نظر میآید که بخش عمدة کنش فرهنگی و تأویلی در جوامع خاص، به وسیلة گروههای فرهنگی و جمعیتی خاص و در زمینههای خاص انجام میشود.
این مکتب فکری که آن را در فصل اول، نظریۀ رسانه نامیدیم، وابسته به آرای مکلوهان و مکتب تورنتو است. این مکتب با عدهای از پژوهشگران مهم عصر رسانهها در این ایده همعقیده است که در
تکنولوژی رسانه راهنماییهایی برای دیدن، شنیدن و درک داده میشود. معروفتر از همه، مکلوهان نظر داد که تکنولوژیهای رسانهها خود با تغییر ماهیت ادراک، روش شکلگیری آگاهی را به گونهای بنیادین متحول ساختند.(1)به گمان ژاک اِیول رسانهها (همراه با دیگر تکنولوژیهای مدرن) از طریق فرایندی که ماهیت تجربة اجتماعی را منظم میسازد، نقش تعیینکنندهای در جامعه برعهده دارند، دیدگاهی که علاوه بر او شمار فراوانی از منتقدان اجتماعی مدرن هم به آن معتقدند.(2)والتر آنگ نقش رسانههای الکترونیک را در تحولات بنیادینِ درک و استفادة جمعی از کلام در مدرنیته را تشریح میکند.(3)
اخیراً آنت دِ وریس و ساموئل وِبر مجموعهمقالات جامع و تأثیرگذاری در این باره منتشر ساختهاند.(4)مجموعة آنها میان بعضی از این دیدگاهها قرار دارد، ولی بیش از همه با افکار تحولگرا مرتبط است. این مجموعه در حالی که با دقت و صحت برخی از آرای مبتنی بر نظریۀ رسانه مکلوهان را به نقد میکشد، هدف اصلی خود را چالش محوری و فرضی رسانهها با مذهب (نقش آنها در تعریف دوباره یا متحولساختن ماهیت دانش استعلایی) قرار داده است؛ برای نمونه دو وریس در مقدمهاش تقریباً به طور کامل بر موضوعی تأکید میکند که
به نظر میآید دغدغة بسیاری از نویسندگان دیگر این مجموعه هم باشد؛ این فکر که رسانهها میتوانند با تغییر در چیزهایی مانند جلوههای ویژه اساساً معنی تجلی یا بینش مذهبی را به ویژه در پیوند با معنی معجزهها متحول سازند. مقالة وِبر کانون توجه خود را بر ساختارپردازی مفاهیم آیینی در رسانهها و رابطة تکرار با درک حقیقت و این احتمال معطوف میکند که شاید رسانهها به شکلی ضمنی اما بنیادین به بازگشت امر مذهبی نظر دارند.(1)در تمام این موارد گرایشی بسیار شدید نسبت به بررسی ویژگیهای ضمنی و مفروض رسانهها و توجه بسیار اندکی به زمینههای اجتماعی و اقتصادی گستردهتری دیده میشود که این رسانهها در چارچوب آنها عمل میکنند.(2)
در شکلگیری نگرة آکادمیک، جبرگرایی تکنولوژیک نکوهش شده است و بسیاری از این انتقادها معتبرند؛ زیرا میتوانیم ببینیم که چگونه تکنولوژی رسانهها میتواند مذهب را هم تحت تأثیر قرار دهد.
در تضاد با مکتب تحولگرا، تمایلی هم به تفسیر مذهب و رسانهها وجود دارد که خود نوعی دوگانگی و تقسیمبندی بین امور مقدس و سکولار دارد و تلویحاً به همین روال، مذهب را از رسانههای سکولار جدا
1) من نقد خود بر کوششهای دو وریس و وبر (2001) را محدود میکنم؛ زیرا از دیگر جهات بسیاری از مطالبی که آنها در آثارشان ارائه دادهاند، شامل توضیحات هوشمندانه و حتی استادانهای از جنبههای مختلف نقش عصر رسانهها در مذهب است. نکتة جالب در بین نویسندگان مطالب این مجلد، فقدان مقالاتی از جامعهشناسان (صرف نظر از چند انسانشناس) دربارة مذهب و رسانههاست.
2) در Underwood (2002) نقدی بر آرای مکلوهان و آنگ آمده است.
میسازد. این یکی از فرضیات سادهای بوده که زیربنای رویکرد مطبوعات سکولار به مذهب را تشکیل داده است و پیشتر دربارۀ آن صحبت کردیم.
از سوی دیگر، ریشه نقدهایی بوده که منتقدان دنیای مذهبی در رسانهها مطرح ساختند. بخش عمدة خشمی که هنگام قرار گرفتن نهادهای مذهبی در زیر ذرهبین رسانهها به وجود میآید، این استنباط است که دنیای بازنماییشدۀ مذهب و آنکه رسانهها بازنمایی میکنند، جدا هستند یا باید از هم جدا باشند. با وجود این، هنگامِ مرور آرای دورکهیم، درمییابیم که این موضوع ریشههای ژرفتری دارد. در واقع او بود که اولین بار به نگرهپردازی دربارۀ تقسیمبندی مقدس و کفرآمیز پرداخت.
نظریهپردازان اجتماعیِ بعدی به سرعت امر مقدس را با فرهنگ سنتی یا اصیل و امر کفرآمیز را با دنیای ابزاری تجارت، اقتصاد، سیاست و زندگی اجتماعی ارتباط دادند.(1)در چهارچوب مطالعات ارتباط جمعی و رسانهها، همواره گرایشی به جداسازی این پیامها همراه با کنشهای ادراکیای که شاید بتوان آنها را مذهبی نامید و آنهایی که جهتگیری سکولارتر یا مادیتری دارند، دیده شده است؛ برای نمونه پژوهشهای اخیر دربارۀ رسم و روش رسانهها به شدت پایبند حفظ این جدایی بودهاند.(2)جان فیسک در کتاب تأثیرگذارش، فرهنگ
1) Hoover and Venturelli (1996)
2) Rothenbuhler (1998); Couldry (2003) در حالیکه باید برای ایجاد تمایز بین عملکردهای مبتنی بر رسم و روش رسانهها که اساساً جهتگیری اجتماعی یا عملی دارند و آنهایی که آشکارا مذهبی هستند، تمایز قائل شد، مرز بین این دو عرصه کاملاً روشن نیست. نقد مفهوم آیینی در ادبیات مطالعات رسانهها را در Grimes (2001) مطالعه کنید.
تلویزیون، این تمایز را آشکارتر ترسیم میکند و میگوید باید همة تحلیلهایش دربارة فرهنگ رسانهها و مخاطبانش را، اساساً سکولار استنباط کرد.(1)
در برخی از آثاری که مرز میان مذهب و رسانهها هستند نیز، نوعی فرمالیسم تلویحی به چشم میخورد. پژوهش دِیان و کَتز دربارۀ رویدادهای رسانهای(2)که در فصل نُه با جزییات بیشتری به آن خواهیم پرداخت، نگاهی به حضور مذهب در رسم و روش معانی اجتماعی دارد و در واقع توجهش را به غیبت آن معطوف ساخته است. مذهب، شکلهای خاصی به مراسم مختلف میدهد. دِیان و کَتز در تداوم رویکردهای به مطالعة مذهب مدنی، این موارد را متغیرهایی دورافتاده از ماهیت خود (ماهیتزداییشده) در نظر میگیرند که اصل خود را تداعی میکنند، ولی جوهر آن را ندارند. نیک کولدری در اثر تحقیقاتی خود دربارۀ رسم و آیین رسانهها (که آن را هم با جزییات بیشتر در فصل نُه بررسی خواهیم کرد) همین معنی حضور نامریی مذهب را مطرح میسازد.(3)یکی از پژوهشهای اخیر و نظامیافتهتر دربارة تحلیل شکلی، در اثری دیده میشود که گونتر توماس دربارۀ رسم و آیین رسانهها بر زمینة
تلویزیون پدید آورده است. توماس در این اثر پژوهشی، تحلیل فرمی را با نوعی تحولباوری تلفیق ساخته و میکوشد در تحلیل رسانهها و مذهب تکیهگاهی بیابد که هر دو زمینة پژوهشی و گفتمان اجتماعی را در برگیرد. رویکرد توماس که از افکار پیچیدة لومان دربارۀ ماهیت نظامهای اجتماعی معاصر سرچشمه گرفته، با این فرض آغاز میشود که تلویزیون یکی از زیرنظامهای کارکردی جامعه است و تحلیل آن برای درک فرهنگ معاصر اهمیت اساسی دارد. او با رویکردی انسانشناختی (که به شکلِ تلویزیون و شماری از عملکردهایی که مذهب را تداعی میکنند) با آن مرتبط میشوند یا به منزلة امور مذهبی یا شبهمذهبی عمل میکنند، نتیجه می گیرد که در جریان تلویزیونی، شکلهای ارتباطیای دیده میشوند که شباهت آشکاری با شکلهای مشهور مذهبی دارند.(1)
نقطۀ عطف کنایهآمیز این است که، بسیاری از این مفاهیم رسانهها و مذهب از نظر اساسگرایی با هم مشترکند. بر پایة فرضِ آنها، میتوان یا مطلوب است که فکرکنیم یک ردهبندی از نمادها، آثار یا عملکردهایی وجود دارند که میتوانیم آنها را اساساً مذهبی، معنوی یا مقدس در نظر بگیریم. طرحهای فرمالیستی، تحولگرا و کهنالگویی که بررسی کردیم، برای نمونه (در تداوم فرضیۀ دوگانگی که پیشتر به آن
1) Günter Thomas (2005) and (1998)
اشاره کردیم) بر این فرض استوارند که مهم است بتوانیم چیزهای مذهبی را از چیزهای غیرمذهبی جدا کنیم. منتقدان مختلف از انجام این کار اهداف متفاوتی دارند. از نظر مراجع مذهبی یا آکادمیک این موقعیت به آنها امکان میدهد تا به دیدگاهی انتقادی از رسانهها برسند که بر پایة موفقیت یا شکست رسانهها در انتقال درست مذهب یا خدمت به آن قرار دارد. به زعم پژوهشگران مطالعات رسانه که میخواهند از پیچیدگیها و اختلافات مذهبی رها شوند، این حالت امکان میدهد تا مذهب را خارج از قلمرویی تعریف کنیم که در دست مطالعه است. میتوان آن را به گوشهای راند، جایی که چیزها بیهوده پیچیده نمیشوند یا میتوان آن را فراسوی مرزهای پژوهش تخصصی قرار داد.
رسانهها و دانشپژوهی نوین مذهبی
مسئلة بنیادین دربارة هر یک از رویکردهای بالا، این است که نمیتوانند بر همگرایی مذهب و رسانهها در عرصة عملکرد اجتماعی تأمل کنند. چنانکه دیدیم، چندان مناسب نیست که رسانهها را به صورت جمعی یا کلی در نظر بگیریم. رسانهها تغییر میکنند، متنوعتر، تخصصیتر، تفکیک شدهتر، هدفمندتر و تعاملی میشوند. این موضوع پرسشهای جدی دربارة مفاهیمی برمیانگیزد که به نوعی از رسانههای انحصاری باور دارند که مذهب باید با آنها درگیر شود. نکتة مهمتر
آنکه، گرایشهای کنونی در مذهب، ما را به این پرسش سوق میدهند که آیا چنین مبارزهای وجود دارد یا نه؟
بخش قابلتوجهی از آنچه دربارۀ تحول مذهبی ملاحظه کردهایم، همان قدر که نتیجة تغییر در روش مطالعة مذهب است، با روشهای تفکر دربارة آن هم ارتباط دارد. این تغییر الگو در پژوهش مذهبی وجه اشتراک فراوانی با تغییر در الگوهای پژوهش رسانهای دارد که پیشتر بررسی کردهایم. در فصلهای بعدی، هنگامی که بیشتر به معناسازی در عصر رسانهها خواهیم پرداخت، آنچه دربارۀ این دو عرصه میدانیم، باعث میشود دربارۀ چیزهایی که مییابیم، انتظاراتی داشته باشیم. پیش از هر چیز باید با دقت بیشتری به این پژوهش مذهبی نوین و برخی از معانیاش بپردازیم. به طور خلاصه در عرصة مطالعات مذهبی، موارد فراوانی وجود دارند که نقشی چشمگیر و جذاب برای رسانهها در چشمانداز مذهبی معاصر درنظر میگیرند و به گونهای مشابه برای مذهب نقشی برانگیزاننده در چشمانداز رسانهای پیشبینی میکنند.
در اینجا، بررسیهای ما تحت تأثیر تحول مذهبی شکل گرفته که به نحو فزایندهای در پژوهشهای مذهبی اهمیت مییابد و خود نیز بسیار تغییر میکند. در سالهای اخیر مجموعهای از مطالعات دربارة مذهب معاصر پرسشهایی جدی دربارۀ روش کلی آموزش مذهب و معنویت مطرح ساختهاند. یکی از پژوهشگران برجسته، کاترین آلبانِس این تحول را با توجه به تغییر در درک مذهب، واقعیتی فراگیر یا جمعی یا جهانی توصیفکرده که به صورت درک مذهب به شکلها و نگرشهای چندگانهاش درآمده و در واقع از مذهب به مذاهب رسیده
است.(1)آر. استیون وارنر در مقالهای که میتوان خودِ آن را الگووار (paradigmatic) در نظرگرفت، این تغییر الگو را به نظامیافتهترین شکل تشریح کرده است.(2)وارنر میگوید که پژوهش مذهبی نوین به صورتی که تحت تأثیر تغییرات در ماهیت عملکرد مذهبی قرار میگیرد، تحولی بنیادین در روش تفکر ما دربارة مذهب را نشان میدهد.
معرفت علوم اجتماعی متعارف، ریشه در الگویی دارد که مذهب را مانند سیاست متعلق به کل جامعه میداند پس جدایی نهادینة حکومت و کلیسا در جامعۀ مدرن، به مذهب امکان داد که تنها دو گزینه را انتخاب کند: اینکه ارزشهای مذهبی به گونهای فزاینده عمومی شوند و متعلق به کل باقی بمانند، یعنی به صورت جامعهای که بیش از پیش تکثیر میشود یا سرسختانه گروهگرا و خاص باقی بمانند و در نتیجه به قلمرویی جزیی و خصوصی منتقل شوند. تالکوت پارسونز دربارۀ گزینة اول و پیتر برگر دربارۀ گزینة دوم نگرهپردازی کردهاند. در ادامه خواهیم دید مذهب در ایالات متحده، به طور معمول نه فرهنگ کل جامعه، بلکه زیرفرهنگهای فراوان خود را بیان کرده است، پس نباید آن را چنانکه پارسونز میگوید به منزلة آگاهی از کل یا چنانکه برگر میگوید، آگاهی از حواشی تصور کنیم، بلکه آن را بیانی زنده از زبان گروهها بدانیم.(3)
پس آنچه در این چشمانداز متغیر مذهبی میبینیم، حساسیتی است که به طور ریشهای این مفهوم دریافتشده را به چالش میطلبد که کنش مذهبی در سطح کل جامعه یا کل فرهنگ صورت می گیرد.
کار با این فرض شروع میشود که نمونههای گوناگون نگرة سکولاریزاسیون، عقبنشینی مذهب را به حواشی و جاهای خاص ملاحظه کردهاند و به گمان خود شاهد زوال کلیاش بودهاند. تحلیل وارنر و آثار بیشتر پژوهشگران الگوی جدید حاکی از آن است که برخلاف نظر پیشین، گرایش به مذهب همچنان پرشور است، هر چند به شکلی که اساساً دستخوش تغییر شده است. در شرایطی که شکل، جایگاه و معنیسازی در مذهب دیگر فضاهای مرسوم را فرا نمیگیرد، مذهب همچنان زنده است. وارنر همراه با پژوهشگران دیگر اشاره میکند که، این نوع مذهب ریشههای عمیقی در جامعة آمریکا دارد. وی اشاره میکند که:
مذهب در ایالات متحده با پیچیدگیها و کیفیات مناسب (الف) از حکومت جدا بوده، (ب) از نظر فرهنگی متکثر بوده، (پ) از نظر ساختاری قابل اقتباس بوده و (ت) اختیاری بوده است.(1)
این ویژگیها مذهب نوینی را تعریف میکنند که از آن سخن گفتهایم. وید کلارک روف یکی دیگر از شارحان الگوی جدید، رابطة مذهب با خودِ انسانی را بررسی میکند. چنانکه دیدهایم این طرح در تجربة اجتماعی معاصر جزو عناصر بنیادین است و اساساً با فرهنگ معاصر ارتباط دارد. از نظر روف این وضعیت یکی از اساسیترین منطقهای گرایش مذهبی نوین را شکل میدهد. این معنا در جستوجوی مذهبی یا معنوی ژرفای خاصی دارد؛ زیرا تمرکز بر خود لزوماً نقش نهادینه یا مرجعیت کلیسایی را کمرنگ میکند و همزمان
1) Warner (1993)
جستوجوی مذهبی یا معنوی را به صورتی میبیند که کم و بیش قابل تجدیدنظر است.
فرهنگ روانشناختی، تعریف خودِ انسانی را به منزلة شکلی نامحدود و قابل تجدید تعریف میکند. با وجود این، خود میتواند مرزهای اجتماعی و هویتهای موروثی را پشت سر بگذارد. از این جنبه حتی اگر تأثیر روانشناسی نزد بسیاری از گروههای کوچک بسیار گسترده و بالقوه گمراهکننده باشد، چنین گروههایی نقش مهمی در مشارکت اعضای خود برعهده خواهند داشت که به آنها یاری میدهد زندگیهایشان را دوباره سازماندهی کنند و اطمینان میدهد که میتوانند از نو شروع کنند. این الگو به اندازة خودِ ایالات متحده قدمت دارد و به گونهای است که آمریکاییها همچنان آن را گرامی میدارند.(1)
تأثیر این امر، جدایی فرد از ریشههای خود در مذهب است که به شکلی عمیق و گسترده انجام میشود. از نظر وارنر، تغییر تفکر دربارۀ مذهب چیزی است که از حالت نسبت دادن، به تفکر و چیزی میرسد که فرد شخصاً آن را درمییابد.(2)
مهمترین نکته در بررسیهای ما این است که طرح مذهبی یا معنویِ خود کم و بیش جستوجویی مداوم برای بینشها و منابع نوین، همچنین روش تازهای برای خوداندیشی به صورت مذهبی یا معنوی است. ما همچون روف میتوانیم هویت مذهبی را روش خاصی تصور
کنیم که خودِ انسانی برای تفکر مذهبی یا معنوی برمیگزیند. البته وجه دیگر این حساسیت رابطة الزامی آن با نمادها، افکار و مراجع اکتسابی است. در روند جستوجو اهمیت این موارد کمتر از گذشته شده است. وارنر نکتۀ مهمی را مطرح میسازد: این الگوی نوین مذهبی تا حدی همراه با اقناع یا توجه است.
این اختیارباوری نوین مذهبی، نوعی فرآیندِ گریز از مرکز است. این فرآیند، کیفیاتی را کنار هم قرار میدهد که هویتهای جدیدی میسازند .... پیوندهای انتسابی، گسسته میشوند و تبدیل آنها به مذهب میتواند به جای آنکه ماهیت اساسی تجربة مؤمنان را از دیدگاه خودشان تضعیف سازد، آن را تقویت کند. از این منظر، انتساب اجتماعی (مذهب اکتسابی) که واقعیت وجودی فرد را منکر میشود، اتفاقی و غیراختیاری شمرده میشود، در حالی که گرایش مذهبی نوین، ارزشهای فردی را گرامی میشمارد.(1)
ولی این اختیارباوری نوین(2)که روف و وُتناو آن را حساسیتِ جویندگی مینامند، در عمل چگونه است؟ وارنر و روف هر دو این نکته را روشن میسازند که گرچه شاید معتقدان به صورت انفرادی این فرآیند را کاملاً خودجوش و خودمحور بدانند، در واقع بر پایة ساختار تواریخ رده های اکتسابی و استنباطشدة تجربة مذهبی از نظر اجتماعی است. جامعهپذیری مذهبی فرد یا آشنایی با فرهنگِ عملکرد مذهبی (به یاد بیاورید که در فصل پیش چه چیز دربارۀ نظریههای تعاملی گفتیم) وابسته به ارتباط با نمادهای دقیق فرهنگی همچنین منابع، عملکردها و
روابط مشخص فرهنگی است. تفاوت، در نحوة تنظیم رابطة فرد با این موارد است. آیا وی آنها را تعیینکنندة ایمان و اعمال خود میبیند یا آنها را منابعی برای رسیدن به معنا و هویت خود در نظر میگیرد؟
در تمام این موارد روف، دیالکتیکی جالب در چیزی مییابد که آن را خودِ انعطافپذیر مینامد، دیالکتیکی که میان علاقة همزمان به رهابودن و ریشهداربودن برقرار میشود.
در فرهنگ مذهبی که به شدت ذهنی است، مردم از جنبة روانشناختی بین موقعیتهایی در نوسانند که شاید خیلیها آنها را مرزهایی نفوذپذیر و تا حدودی مصنوعی میدانند. آنها تکیهگاهی ثابت میطلبند که در عین حال درهایش به روی دیدگاههای گستردة دیگر باز است. این موقعیت ما را به یاد تفسیر رابرت جِی لیفتن، دربارۀ خودِ انعطافپذیر میاندازد که میخواهد در آن واحد آزاد و تثبیتشده باشد، موقعیتی که بسیار ظریف است.(1)
عملکردی که از این وضعیت شکل میگیرد، در ملاحظات ما اهمیت ویژهای دارد؛ زیرا بر اساس آن، فرد از طریق مصرف محصولات فرهنگی در کانونی قرار میگیرد که میتواند خودِ مذهبیاش را شکل دهد. وی بدون محدودیت ناشی از مقولات انعطافناپذیری که در مذهب اکتسابی وجود دارد با احساس آزادی آنها را پشت سر میگذارد و به بازاری فرهنگی/نمادین وارد میشود. این بازار به نحو فزایندهای مملو از منابعِ مرتبط با هدف مورد نظر او میشود. پرسش این است که چگونه وی با این بازار مواجه میشود و چگونه این منابع را برای شکلدهی به خودِ
1) Roof (1999), p. 132
مذهبی یا معنویاش به کار میگیرد؟ (البته چنانکه پیشتر گفتیم، بدون آنکه بتواند کاملاً سنت اکتسابی را پشت سر بگذارد). چنانکه روف ملاحظه میکند:
این همان موقعیت کلی فردی است که درمییابد چقدر در چهارچوب یک سنت قرار دارد ولی با این واقعیت به مقابله برمیخیزد که زندگی درونی شاید هرگز به طور کامل با سنت اکتسابی شکل نگیرد یا آن را در خود نگنجاند. همچنین با جذب منابع دیگر، منابعی که غالباً در چهارچوب سنت آن، به فرد بیتوجهی میشود، امکان دسترسی به معانی جدید و پربار فراهم میشود. فرد مؤمن در موقعیتی مشابه با کُلاژساز (هنرمندی که تصاویر تکهکاری را کنار هم میچیند) قرار میگیرد، موقعیت فردی که از انواع تصاویر، اصول نظری، نمادها، متون، رمزهای اخلاقی و نظامهای معنوی نمونههایی را برمیگیرد و در کنار هم قرار میدهد. بدین ترتیب معنای مذهبی تازهای را مییابد و به بینشی می رسد که از نظر تازگی و خلاقیت جان تازهای به او میبخشد.(1)
این مورد، وجه تازهای به کاوش مذهبی میدهد، وجهی که در اینجا برای هدف ما اهمیت دارد. این کاوشها با معنای خاصی همراه است، بدین صورت که، منابع یا بینشهایی وجود دارند که شاید سنت دریافتی آنها را سرکوب کرده باشد. وقتی این منابع، خارج از این مرزها یا حتی در داخل بازار فرهنگی عامهپسند قابل دسترس باشند، فرایند جویندگی، درک و تلفیق معانی برگرفته از منابع و زمینههای مختلف، اقناعکننده و دلپذیر میشود. در جایی دیگر بحث کردهام که تنوع این
1) Roof (1999), p. 137
گرایشهای سرکوبشده در تجربة مذهبی، نمایان گر فهرستی است که شامل امر بصری، چهارچوب، اُبژهها، امر آیینی، موسیقی و خودِ تجربه میشود.(1)در قلمروی رسانهها دامنة گستردهای از منابع نمادین و غیره وجود دارد که این حالاتِ از تجربه را تداعی میکند. آنکه فراسوی سنتهای اکتسابی به جستوجوی فردی میپردازد، سنتهایی که شاید چنین گرایشها یا حالاتی را سرکوب کرده یا کمارزش جلوه داده باشند، با یافتن منابع فرهنگی برای اصلاح باورهای نادرست، روند جستوجو را با پویایی بیشتری همراه میکند. از سوی دیگر، باید این موضوع را به یاد داشته باشیم که منابعی که در قلمروی واسطة اجتماعی با آنها برخورد میکنیم، پیشینهای دارند، که غالباً از انواع گوناگون سنتهای مذهبی برخاسته است. نباید این طرح یا نتایجش را امری کاملاً بدیع دانست. چنانکه خود روف ما را از این امر برحذر میدارد:
پویاییهای معنویِ خودِ انسانی، فوقالعاده پیچیدهاند. با وجود تمام چیزهایی که دربارۀ معنویت در قالب موضوعی فردی گفتهایم، این اصطلاح شامل معانی، نمادها، عملکردها و فرآیندهایی میشود که از زندگی اجتماعی و برخوردهایش با مدرنیته و سنت مذهبی به
1) Hoover (2003) در میان این شیوهها، آن گروه از مورخان هنر که به ادراک و فرهنگ مادی علاقهمند هستند، توجه خاصی به شیوة بصری نشان دادند. این دیدگاههای جدید تأکید میکنند که با وجود آنچه به نظر تخطی رسمی مراجع پروتستان (به طور اخص) از تصویرپردازی عامهپسند میآید، فرهنگ پروتستان در قرن 19 و 20 حجم متنابهی از آثار بصری را پدید آورد((Morgan 1999. تحلیل سالی پرامی که در این فصل ارائه شد، تا حدی به تناقض میان دیدگاه های مرجعیت یزدانشناسانه و تولید و تداوم تصویرپردازی عامهپسند از سوی دیگر میپردازد.
وجود آمده و با آنها شکل گرفته است؛ به همین دلیل، معنویت را نمیتوان فقط انتخابی فردی به شمار آورد.(1)
با وجود این، نکتة بدیع، روش گردآوری منابع و دخیلکردن آنها در هویت فردی است، چیزی که آن را روایتی از خود (خودبیانگری) مینامم. در فصل بعدی، با ذکر جزییات بیشتری به این موضوع خواهیم پرداخت، ولی مهم است که تفاوت میان گفتمانها و منابع دریافتی را در نظر داشته باشیم، از جمله مرز بین استنباط فرد از بدیع و منحصر به فردبودن روایات شخصی و افکارش که از این منابع پدید میآیند؛ نقشی که شاید رسانههای سکولارِ واسطه در دسترسی وی به این منابع برعهده گیرند، همچنین دستآوردی که شاید لزوماًَ شامل روایتی از خود باشد و تمام این ویژگیها را در قالب یک سازه در خود جای دهد.
آنچه رسانهها میتوانند انجام دهند
تا اینجا تصویری از رابطة متن رسانهها با این جستوجو ترسیم کردهایم که عملکرد آنها را ایجاد فهرست نمادین از منابعی میدانند که در اواخر دوران مدرنیته برای جستوجوی خودِ مذهبی یا معنوی در دسترس هستند. چنانکه دیدهایم، تردید در ظرفیت رسانههای سکولار برای ایجاد این منابع بیدلیل نیست. در واقع این رسانهها همچنان این کار را به گونهای فزاینده پیگرفتهاند. دغدغههای فراوانی دربارۀ متون و
1) Roof (1999), p. 144
پیامهای واسطه و نیز تأثیر بالقوۀ آنها بر زندگیها یا علایق مذهبی مخاطبان جوان و سالخورده ابراز شده است.(1)
Medved (1992) & Meyers (1989).
به طور کلی این انتقادها در مقایسه با آن چیزی که مطرح کردیم نقش متفاوتی در زندگیهای مذهبی دارند. چنانکه گفتهام، این انتقادها رسانهها را با دیدی ابزارانگارانه مینگرند. همچنین رابطة رسانهها با مذهب و معنویت را از جنبة تأثیرهای رسانه بر این امور مینگرند.
چنانکه دیدهایم، برای تفکری متفاوت دربارۀ این موضوع، دلایلی وجود دارد. برای نمونه برخلاف مفهوم ابزارانگاری، این تفکر وجود دارد که شاید رسانهها بخشی از محیط فرهنگی را تشکیل دهند که امروزه در آن، خود مذهبیمان را میسازیم و همچنین میتوانند منابع نمادین مهمی در این مسیر برایمان فراهم آورند. منتقدانی که سعی دارند محتوای معنوی یا مذهبی را از طریق مشروعیتش بر اساس ردهبندیهای اساس گرایانه یا کهنالگویی اکتسابی بسنجند، از چگونگی جویندگی نوظهور مذهبی غافلند که کل مفهوم مرجعیت اکتسابی را زیر سؤال میبرد. این فکر که رسانه و پیامهای آن را باید از جنبة مضامین و ردهبندیهای گسترده و جهانی نگریست هم، به نحو فزایندهای مسئلهساز میشود؛ زیرا گرایش مذهبیِ نوظهور بر سر زندگی
1) دربارۀ بحثهای مربوط به این نقدها و رابطهشان با فرهنگ عامهپسند به ویژه نمونة جالب در تحلیل گرایش به فیلمهایی که نوجوانان را مخاطب قرار میدهند و برنامههای تلویزیونی با مضامین شیطانی یا ویکان (فرقهای مذهبی که به جادوگری مدرن اعتقاد دارند) نگاه کنید بهClark (2003) . دربارۀ تأثیر رسانهها بر مخاطبان به صورت کلی نگاه کنید به:
تجربة فردی و محلی تأکید میورزد. استنباطهای دوگانه از مذهب و رسانهها نیز به دو دلیل مسئلهساز هستند: نخست، جویندگانی که انگیزش مذهبی دارند، نمیخواهند این ردهبندیها را تعیینکنندة عمل خود بدانند؛ زیرا اینها از همان مرجعیت اکتسابی میآیند که آنها زیر سؤالش بردهاند. دوم، دلایل فراوانی وجود دارد که انتظار داشته باشیم محتوای آنچه زمانی رسانههای سکولار دانسته میشدند، اکنون با روندی رو به رشد، مذهبی شده است. پس این مرزبندی بیش از پیش مخدوش میشود. گسترش این بازار مذهبی-نمادین در رسانهها و رابطهاش با گرایشهای نوظهور مذهبی، در حوزة دید رادار نهادها، مراجع مذهبی و معنوی قرار دارد. این موضوع دلایل گوناگونی دارد، ولی یکی از جالبترین آنها به ماهیت و نقش تشکیلات مذهبی در قرن بیستم مربوط میشود. چنانکه اشاره کردیم در نیمة آن قرن (موقعیتی که دربارۀ پخش رادیو - تلویزیونی آشکارتر بود) مذهبها و همچنین، رسانههای تثبیتشده رابطهای مناسب داشتند، چنانکه رسانهها مسئولیت فراهمآوردن امکان پخش برنامههای مذهبی و پوشش آنها را برای تشکیلات مذهبی پذیرفته بودند.(1)
این برنامهسازی، متناسب با درک شخصی از مذهب به عنوان نیرویی محوری، ثابت و مهم در چشمانداز فرهنگی بود. همین رویکرد، در نوعی پرداخت ژورنالیستی از مذهب به کار رفت و مناسبترین شکل به شمار آمد، همچنین دربارۀ انواع دستمایههای مذهبی که در
1) Rosenthal (2001)
رسانههای دیگر ظاهر میشدند. گمان میرفت رسانههای مناسب آنهایی هستند که آرزوهای والاتر و آرمانهای مذهبیِ اواخر دورة مدرنیته را انتقال میدهند. این آرمانها در ارتباط با مفاهیم عمومیتری دربارۀ سلسلهمراتب فرهنگی در میان تشکیلات آموزشی و فرهنگی بود. درست همان طور که رؤسای آموزشی در انگلستان و ایالات متحده، مدتها این دیدگاه را ترویج میدادند که هنر والا میتواند ارتقادهنده، الهامبرانگیز و مثبت باشد، در حالی که هنر نازل و عامهپسند، دستکم ضررش وقت تلفکردن است، همچنین شاید میگفتند مردم را از نظر اخلاقی گمراه میکند. در اواسط قرن بیستم تشکیلات مذهبی نیز همین دیدگاه را درباره رابطة هنر (و به طور کلی فرهنگ) با مذهب داشتند.
سالی پِرامی مورخ هنر، ارتباطی بنیادین میان بحثهای فرهنگی و آکادمیک مشابه که پژوهشگران رسانهای با آنها آشنا هستند و افکار رهبران تأثیرگذار در جنبش نو- ارتدوکس(1)را نشان داده که در بیشتر سالهای قرن بیستم، دانشگاههای الهیاتِ پروتستان را تحت سیطرة خود داشته است. شخصیت اصلی در این زمینه، پل تیلیچ(2)یزدانشناس بود که به گفتة پرامی ایدههایی را دربارۀ فرهنگ نخبهگرا و فرهنگ عامه گسترش داد که برگرفته از مکتب تأثیرگذار فرانکفورت بود، هم
چنین افکار این مکتب دربارۀ سیطرة ایدئولوژیک که از طریق رسانههای جمعی برقرار میشود.(1)از دیدگاه تیلیچ، هنر والا را میتوان فقط عاملی هنجاربخش در کنکاش مذهبی یا معنوی دانست. باید از ارائة هنر نازل در رسانههای جمعی اجتناب ورزید.
نقد تیلیچ، همچون مکتب فرانکفورت مبتنی بر دو مفهوم بود: هنر کفرآمیز عوامانه (که رسانههای جمعی جزو تجلیات آن به شمار میآمدند) تنها ضررش، منحرفکنندگیِ آن بود؛ حتی اگر عملاً باعث گمراهی مؤمنان حقیقی نمیشد. رسانههای جمعی در محور فرهنگ عامه قرار داشتند که همواره ظرفیت ایجاد سلطة ایدئولوژیک را دارند و بنابر ماهیتشان، چنانکه در اروپای پیش از جنگ جهانی دوم میبینیم به سوی فاشیسم میگرایند.(2)
این تفکر دربارۀ رسانهها همزمان با گرایشی عمومی در محیطهای دانشگاهی (هم دانشگاههای الهیات و هم دانشگاههای سکولار) برای پرهیز و حتی نفی فرهنگ عامهپسند یا نازل در حکم فرهنگی ناقص، ناپخته و سطحی است که دور از روشنگری حقیقی استنباط میشد. گفتنی است که گرایش و عملکرد مذهبیای که تیلیچ و همکارانش تصور میکردند، بسیار متفاوت از گرایش نوظهور مذهبی است که دربارة آن بحث میکنیم. انتخابگری نوین مذهبی (به اصطلاح وارنر) خود را کاملاً قادر به جدایی گندم مذهب از سبوس آن میداند و میخواهد
طیف گستردهای از منابع فرهنگی را بررسی کند، به این امید که بتواند تکههایی از اصالت یا حقیقت در آنها بیابد. افزون بر آن جایی که درک قدیمیتر از روشنگری مذهبی در عملکردی پنداشته میشود که همواره تا حدی خود را از فرهنگ جدا میکند، به نظر میآید که علاقهمندان اختیارباوری نوین، همواره طالب نوعی روشنگری هستند و مطابق با منطق جویندگی فردی خود همواره آن را در جایی که میتوانند، در فرهنگ عامهپسند یا غیره مییابند. به نظر میآید این خودباوری برای برخی از بررسیکنندگان دردسرساز بوده است.
رابرت بِلا(1)و همکارانش در کتاب راه و رسم دل، از نخستین کسانی بودند که این جویندگی یا کاوش را در محور هویت مذهبی - معنوی شناسایی کردند؛ البته آنها تردیدهای فراوانی برای این پدیده ابراز داشتند و نگران بودند که این عملکرد فردی نتواند دیدگاه مذهبی مناسب و سالمی در سطح جهان ارائه دهد و به خودشیفتگی تبدیل شود. وارنر به این نگرانی اشاره میکند و مینویسد:
مؤلفان راه و رسم دل به دقیقترین شکل دربارۀ این گرایشهای فردی ابراز نگرانی کردند. آنها تشخیص دادند که آمریکاییها صرف نظر از شدت فردگراییشان، میترسیدند که چنین انجمنهایی تنها به قلمروهای بستة روزمرگی تبدیل بشوند، اصطلاحی که برای اشارة ضمنی به سطحیبودن و خودشیفتگی به کار بردند... در واقع نوعی فرضیات دربارۀ جامعه و سنت وجود دارد. اینها معمولاً به انتخاب فردی مربوط نمیشوند. نمیخواهم
1) Bellah (1986) in book: Habits of the Heart
دغدغههای بِلا و همکارانش را نفی کنم، ولی شواهدِ زیادی وجود دارد که نشان میدهد افرادی که مذهبهای مختلف را بررسی میکنند، از نظر اخلاقی جدی هستند.(1)
به دلیل آنکه کاوش مذهبی بالقوه میتواند جویندگان فردی را به انزوا و بیاعتباری بکشاند، ممکن است خطرناک شمرده شود. ولی وارنر نظر میدهد که بنابر پژوهشهای مذهبی نوین، افراد به عملکردهایی روی میآورند که مذهب، ادراک و در نهایت هویت را بازسازی میکند. در اینجا وظیفة ما تلاش برای درک این موضوع است که چگونه عملکردهایی بر زمینة فرهنگ رسانهای شکل میگیرند.
جویندگی به وسیلۀ رسانهها
شاید به دلایلی معتقد باشیم حساسیت مذهبی نوظهور، (آنچه جویندگی نامیدهایم) در مقایسه با دورههای پیشین، سازگاری بیشتری با فرهنگ و رسانهها دارد، در عین حال، ممکن است انتظار نداشته باشیم پدیدهای یکپارچه یا یکنواخت باشد. موضوع مورد بحث به گونهای است که انتظار میرود تمام گرایشهای مذهبی معاصر به آن بپردازند، به ویژه از نظر رابطة آن با دستمایههای فرهنگیای که در رسانهها وجود دارد. از سوی دیگر، باید انتظار داشته باشیم که در کل
1) Warner (1993), p. 1076
این عرصه، میان افراد و گروههای مفسر تفاوتهایی وجود داشته باشد که بر اساس جمعیتشناسی اجتماعی، مذهبی و نیز مسیرها و تواریخ متفاوت زندگی تعیین بشود. روف نوعی ردهبندی از گرایشهای مذهبی فراهم آورده که برای نمونه در نسل دورة افزایش زاد و ولد آمریکا وجود داشته است و شاید ضمن بررسی چگونگی قرار گرفتن این ردههای مختلف در کنار تاریخ مذهبی، به مرحلة بعدیِ تحلیل برسیم. همچنین عملکرد مذهبی، امر مذهبی و تجربة اجتماعی، جهتگیری به سوی سنت و مرجعیت مذهبی و مذهب/معنویت در فرهنگ رسانهها اهمیت دارد که هر یک از این موارد را به ترتیب بررسی خواهیم کرد.
مسیحیان بازمتولد(1)
روف در نسل سالهای پس از جنگ آمریکا، زیرمجموعة مهمی را یافت که به دلیل از سرگذراندن رستگاری شخصی، خود را مذهبی میشمرد. این موضوع ریشههای گسترده و ژرفی در فرهنگ مذهبی آمریکا داشت؛ البته در پایان قرن بیستم، عنوان بازمتولد در حکم عنوانی بازتابنده اهمیت یافت که همزمان با ظهور اوَنجلیکالیسم بود.
چنانکه روف اشاره میکند، این نوعی ایمان بسیار شخصی است و از این نظر، وجه اشتراک فراوانی با گرایش کلی نسبت به فردگرایی در موضوعهای ایمانی دارد. به گمان خیلی از بازمتولدها اهمیت عضویت یا مشارکت در کلیساهای متعارف، از تجربة ایمان کمتر است؛ به عبارت
1) :born-again این اصطلاح دربارۀ مسیحیان (و افراد دیگری) به کار میرود که به شناخت و ایمان شخصی و تازهای از مسیحیت رسیدهاند. میتوان آنها را نوآیین هم خواند (م.)
دیگر، از نظر آنها، آنچه هستند از اینکه کجا هستند، اهمیت بیشتری دارد. بدان معنا که، آنهایی که خود را چنین تصور میکنند، شاید به راحتی عضو گروههای کلیسایی شوند. چنانکه روف اشاره میکند، شاید این احساس را بتوان در بنیادگرایی قدیم یافت. امروزه این احساس وجه اشتراک بیشتری با خودِ درونی و پویایی خودمحور دارد که در بخش عمدة فرهنگ آمریکا تبیین شده است. همچنین، نسبت به پیش از ورود نسل دورة افزایش زاد و ولد آمریکا، بازتابندگی بیشتری نشان میدهند؛ چنانکه در دورة پیش، مذهب محافظه کارانهتر بود. کلیساهای نمونهوارِ این گروه نوظهور، کلیساهای جویندگان یا اَپوستلیک در مقایسه با بنیادگراها بیشتر به منطق محاوره(1)گرایش دارند.(2)از این گروه، چه رابطهای با رسانه را میتوانیم انتظار داشته باشیم؟ میتوان استدلال کرد که اوَنجلیکالیسم در حکم یک جنبش، نسبت به کاتولیکباوری یا پروتستانباوری -که به آنها اشاره کردهایم- از نظر تاریخی جهتگیری بیشتری در برابر رسانهها داشته است.
این موضوع در جنبش اوَنجلیکال، برگرفته از الهیاتی است که رویکرد اوَنجلیسم یا همکلامی(3)را در کانون توجه قرار میدهد و رسانههای ارتباطی مدرن را به منزلة ابزارهایی مناسب برای این فرآیند
قلمداد میکند.(1)
(Silverman, 1999)
نقد نو-ارتدوکس از فرهنگ رسانهها که پیشتر دربارۀ آن صحبت کردیم و کلاً شاکلة فکری جنبش مذکور، این گرایش را شناختند و آن را برای تلفیق افکار پیرامون ماهیت خام و نافرهیختة فرهنگ عامه و استفادة اوَنجلیکالیسم از آن مناسب تشخیص دادند.(2)میتوان انتظار داشت که اوَنجلیستها علاقة بیشتری به تصویرپردازی واسطه نشان دهند. به طور کلی جامعهشناسان، اوَنجلیکالیسم را با گرایشهای عمیقی که در نوعی سختگیری دارد، مشخص کردهاند.(3)همانطور که هیدر هندرشات و لین شفیلد کلارک در تحلیل خود درباره اوَنجلیکالها و رسانهها بر زمینة فرهنگ جویندگی نشان دادهاند، شاید استنباط این مکتب از داوری دربارۀ محصولات فرهنگی و رسانهای که برخاسته از میراث جدیت و سختگیری است، عامل مهمی باشد.(4)
این موضوع باعث میشود انتظار داشته باشیم که رابطة این هواداران با رسانهها پیچیده باشد. از یک سو این مفهوم به طور کلی پذیرفته شده که رسانهها میتوانند زمینهای مناسب برای مذهب و معنویت ارائه دهند؛ البته این موضوع با نوعی سلیقة طبقاتی نیز همراه خواهد بود.
1) Hendershot (2004)، یکی از داستانهای جالب، گزارشی از سال 1999 است که قرار بود گروهی اونجلیکال به نام دی استار، دوربینی اینترنتی را بر دروازة شرقی بیتالمقدس قرار دهند تا ورود دوبارة مسیح در آغاز هزارة جدید را ثبت کند. نک به:
2) Morgan (1999)
3) Stark and Bainbridge (1985)
4) Hendershot (2004) and Clark (2003)
اوَنجلیکالیسم به طور سنتی و از نظر جمعیتشناسی به طبقات فرودست گرایش داشته است (هر چند این وضعیت در سالهای اخیر تغییر کرده)، در همان حال، اوَنجلیکالها بیش از دیگران، ارزشهای موجود در رسانههای سکولار را به نقد میکشند و در برابر این فکر که شاید رسانههای غیرمسیحی محمل مناسبی برای جستوجوی بینش مذهبی یا معنوی باشند، بیشتر تردید میکنند.
مؤمنان معاصر(1)
به گفتة روف، بهترین تعریف از گروه یادشده این است که خود را با گروههای ایمانی قدیمی یا بنیادین همراه و همدل میدانند، گروههایی که در اواسط قرن گذشته، کانون چشمانداز مذهبی قرار داشتند. آنها مایل بودند خود را معاصر بشمرند.(2)برای آنها تداوم پیشینة مذهبی اهمیت دارد و مذهب نیز که سنتی مشترک و مهم است. برخلاف بازمتولدها برای آنها اینکه کجا هستند نسبت به آنچه هستند، اهمیت بیشتری دارد. آنها مذهب را جزیی از میراث خانوادگی و سنت نیایش خود میدانند. نکتة مهم آنکه، روف بیان کرد آنها غالباً بازخوردی منفی دربارۀ موضوع بازمتولدیّت دارند و نمیخواهند خود را
1) Mainstream Beliversمیتوان متناسب با تفسیر عقاید این گروه، معادلی چون مومنان جریان اصلی را هم برای این اصطلاح به کار برد. با این همه معادلهای دیگری چون مومنین عرفگرا و متعارف هم وجود دارند. از آنجا که عرفگرایی یا عرفیسازی از شاخصههای سکولاریسم است و در این کتاب، کنار مومنین معاصر از سکولارها هم نام برده شده، لذا برای تفکیک، از عبارت مومنین معاصر بهره میبریم. (م.)
2) این داوری بر زمینة سیاستهای مذهبی ایالات متحده طی سالهای پس از 2004 در حال تغییر است. نگاه کنید به فصل 8.
جزو آنان به شمار آورند. برای این گروه انعطاف و تسامح نیز اهمیت دارد.
هر یک از اعضای گروه مؤمنان معاصر، میتوانند موانع سنتی را کنار بگذارند و یهودیان، کاتولیکها، پروتستانها و مذاهب تازهمهاجرتکردهیی چون بودیسم و اسلام را هم به جمع خود بیاورند. برای آنها تمایزات، اهمیت کمتری دارد و به نظر میآید حتی بیش از بازمتولدها در مرزهای ایمانی به جستوجوی منابع فرهنگی میپردازند. در اینجا نیز مانند دیگر موارد، خود، موضوع مهمی است و آنها در توافق با دیگران میپذیرند که منابع سنتی نهادهای مذهبی، برای تحقق خودِ مذهبی کافی نیستند. آنها با نمادگرایی و زبان مذهبی به ویژه آنچه نزد پروتستانها است، بیگانهاند و خرد و مسئولیت عملی را اساسی میشمارند. از دیدگاه مؤمنان معاصر، این موضوع در تضاد با افراطگریهای بازمتولدان و سنتیها است، یعنی کسانی که آنها را بسیار انعطافپذیر و یا جزماندیش میدانند. از نظر آنها جویندگان مابعدالطبیعه نیز بسیار غیر قابل اتکا یا نسبت به ارزشهای مذهبی بیتفاوت هستند.(1)روف معاصران را بین اینجا و آنجا توصیف میکند که مسیح را ناجی و معلم، رستگارکننده و معلم اخلاق میدانند. به گفتة روف، آنها تضاد جالبی با بازمتولدها دارند:
بازمتولدها زبانی شخصی دارند، ولی برای ایجاد ارتباط با فرهنگ زنده و گذشتة مذهبی باید فعالیت کنند. معاصران در جستوجوی واژهنامة تازهای هستند، ولی باید برای ایجاد فاصله
1) Roof (1999)
میان خود و گذشتة اوَنجلیکال یا حتی تشکیلات قدیمیتر فرهنگی یا مذهبی که بسیاری از ایشان در آنها بالیدهاند، تلاش کنند.(1)
دربارۀ چگونگی ارتباط این گروه با فرهنگ رسانهای، میتوانیم موارد متعددی را پیشبینی کنیم. نخست آنها گروهی هستند که از جنبة الهیات بیش از همه با نقد فرهنگ انبوهِ نو- ارتدوکس، ارتباط دارند. پسزمینة مذهبیای که آنها خود را جزیی از آن میدانند، همیشه نسبت به ارزشها و ماهیت رسانهها بدبین بوده است.(2)به نظر میآید این حالت مرتبط با سلیقة طبقاتی باشد؛ زیرا برخی از اعضای این گروه فرهنگ والایا نخبه را برتر از فرهنگ عامهپسند یا نازل میشمرند.
در حالی که آنها خود را با دیگر گروهها میسنجند، شاید این وضعیت، حالتی آگاهانه از ایجاد تمایز برای خودشان را داشته باشد، به ویژه زمانی که خود را با بازمتولدها مقایسه میکنند. همزمان، شاید خودآگاهی بازتابندة آنها بر این تفاوت، باعث شود از نوعی داوری دربارۀ ارزشهای رسانههای انبوه بپرهیزند، ارزشهایی که گویا نزد بازمتولدها بیشتر اعتبار دارد. افزون بر این تا جاییکه انتظار داریم رسانهها نوعی معاصربودن فرهنگی رو به تکامل را، از نظر محصولات کلی ارائه میدهند، اعضای این گروه بیش از همه با معاصربودن در شرایط فرهنگی همذاتپنداری دارند. آن ها نیز مانند دیگران برای نگریستن به برخی از دغدغهها در فرهنگ رسانهها انگیزه دارند، این انگیزه منابعی را شامل میشود که مرتبط با جستوجوی
مذهبی-معنوی آنها برای کشف خود است. اگر چنانکه روف نظر میدهد آنها نسبت به فرهنگهای دور از خود، کمتر داوری میکنند و حتی کمتر آنها را میپذیرند، میتوانیم انتظار داشته باشیم که آشکارا به آن دستمایههای رسانهایی بگرایند که برایشان منابع و بینشهایی از فراسوی محیط فرهنگی کنونیشان میآورد.
معتقدان و جویندگان مابعدالطبیعه
کسانی گروه اصلی گرایش جویندگی را تشکیل میدهند، که بیش از همه آگاهانه خود را از سنت جدا کردهاند. به گفتة روف، آنها روایت خاص خود با نام پلسوزی(1)را دارند که وجه اشتراک ایشان با یکی دیگر از گروههای ایمانی گذشته را تشکیل میدهد و مشابه با روایت بازمتولدها از رستگاری است. به گفتة روف، آنها را با عناوین خاصی میتوان شناخت؛ از جمله بر اساس ارتباطهایی که با ویکا،(2)ذن بودیسم، ارتباط با ارواح،(3)گذشتهگراها،(4)همچنین مرشدان یا مسیرهای معنوی و در نهایت معنویت فِمینیستی دارند. البته برخی از آنها از عنوان گریزانند و از پذیرفتن آن سر باز میزنند. در عوض معنویت یا جستوجوی مذهبی را ترجیج می دهند. وجه اشتراک آنها با معاصران تطبیقپذیری با واقعیتهای متغیر است. روف مانند دیگر پژوهشگران
1) Bridge-Burning
2) :Wiccaفرقهای مذهبی که در دورة مدرن به مطالعة جادوگری میپردازند. (م.)
3) :Channeling یکی از روشهای ارتباط با ارواح که در آن یک فرد واسطة روحی از جسم خود خارج میشود و به روح امکان میدهد تا از طریق جسم وی با دیگران ارتباط برقرار کند و سخن بگوید. (م.)
4) :New Age جنبشی گسترده که مشخصة آن، رویکرد به فرهنگ سنتی غرب است. طرفداران این جنبش علاقۀ ویژهای به روحانیت، عرفان و کلیت باوری دارند. (م.)
اشاره میکند که این احساسات، ریشههای ژرفی در تفکر نوین قرن 19 و جنبشهای مابعدالطبیعه دارد. به هر حال، آنها ثنویتهای قدیم را نفی میکنند و آنها را ردهبندیهای منسوخ میدانند. آنها مفاهیم جنبشی و کلیتباورانه(1)دربارۀ وجود و کنش انسان را ترجیج میدهند. به نظر روف، این رده بیش از همه به مذهب گنوسی مسیحی نزدیک است، چنانکه به مفهومی شهودی از مذهب و معنویت بدون وساطت مرجعیت نهادینه یا کلیسایی اعتقاد دارد. روف آنها را گروه اصلی و نمونهای طرح مذهبی خود میداند که گیدنز شکلگیری آنها را پیشبینی کرده است. آنها بازتابنده، خودآگاه و بسیار کمالگرا هستند ولی - مهمتر از همه - انعطافپذیرند، چنانکه تطبیقپذیری آنها نیز یکی از ویژگیهایشان به شمار میرود و هم نوعی خود-ارزیابی آگاهانه یا بازتابنده است.
از سوی دیگر، این گروه برای بررسی مذهبی و درک معنی در فرهنگ رسانهها اصلیترین گروه است. اگر چنانکه استدلال کردهایم، فرهنگ رسانهها در حکم جایگزینی برای مذهب سنتی به شیوههای مهمی عمل کند، انتظار میرود این گروه بیش از همه فعالانه دستاندرکار آن شود. در واقع، شواهد فراوانی نشان میدهد که فرهنگ رسانهها به این مسیر پیش میرود. بسیاری از موجهای اخیر در برنامههای سرگرمکنندة تلویزیونی که جهتگیری معنوی دارند، به بررسی اموری معنوی از جمله آنهایی پرداختهاند که مورد علاقة این
1) holistic
جویندگان هستند. انتقادهایی که محافل مذهبی محافظهکار از چنین برنامههایی انجام میدهند، باعث میشود جدیت این برنامهها برای اعضای گروه بیشتر شود. این واقعیت که چنین منابعی در بازار آزاد و خارج از کنترل نهادها یا مراجع سنتی وجود دارند، باعث میشود که در نظر آنها جذابیت و جدیت بیشتری بیابند. فرهنگ رسانهای کالاییشده نیز، طیفی از منابع را برای این احساسات مختلف در رسانههای نوین و رسانههای تخصصی مناسب از جمله نشر مجلات فراهم میآورد. نکتة مهم این است که بدانیم فراهمآوردن دستمایههای پیوسته به این احساسات از لحاظ مصرف و دریافت چگونه است. شاید پرسش جالبتر مرتبط با معاصرانی باشد که پیشتر دربارۀ آنها بحث کردیم. آنها باید به بسیاری از همان منابعی جلب شوند که این گروه را معرفی میکنند. میزان جدیت این رسانهها برای گروههای مختلف مسئلة مهمی خواهد بود.
جزماندیشان
در حالی که گروه جویندگان دوست دارند معنوی اما نه مذهبی توصیف شوند، گروه جزماندیشان درست به عکسِ این وضعیت تمایل دارند. بنابر طبقهبندی روف، آنها بیش از همه به شکلهای ظاهری مذهب توجه دارند و به شدت مذهبی هستند. وی آنها را به عنوان حامیان مذهب نهادینه توصیف میکند: «نهادهایی که در گذشتهای نوستالژیک منجمد شدهاند.» بهترین راه برای درک این گروه، توجه به تضاد آنها با سه گروهی است که پیشتر به آنها اشاره کردیم. هر یک
از آن گروهها، رویکردی را به مذهب تبیین میکند که امتیازها و قدرتهای مرجعیت دریافتی را زیر سؤال میبرد. این جزماندیشان بیشتر به چنین مرجعیتی توجه دارند؛ ولی در حقیقت علاقة آنها به گذشتهای است که در ذهن دارند، به یادشان میآید و به آن حس نوستالژی یا غم غربت دارند. آنها غیرمستقیم این انتقاد را میپذیرند که وقتی نهادهای امروزی تلاش میکنند با زندگیهای جاری ارتباط داشته باشند، جزماندیشان میخواهند به گذشتهای باثباتتر و محسوستر بازگردند. روف، روایتهای جزماندیشان را به این صورت توصیف میکند:
بیش از آنکه بیروح و بسته باشد، فرمولی است.
بیشتر اعضای این گروه با تربیت کاتولیکی هستند و نزد گروههای محافظهکار پروتستان پرورش یافتهاند. شبکههای اجتماعی آنها، مکانهایی برای نیایش میخواهند. همچنین از نظر تحصیلات و موقعیت اجتماعی-اقتصادی در مراتب پایینتری قرار دارند. روشنتر آنکه، رابطة این گروه با فرهنگ رسانهها چندان مساعد نبوده و با قضاوت عجولانه همراه است. دشوار میتوان تصور کرد که آنها برای یافتن بینشها، الهامها یا منابع مرتبط با مذهب یا معنویت (اصطلاحی که آنها چندان تمایلی به استفاده از آن ندارند) خارج از سنتها یا نهادهای خود بروند. به نظر بعید میرسد که آنها زندگی رسانهای خود را با زندگی مذهبیشان مرتبط سازند، همچنین بعید است که از رسانههای وابسته به فرهنگ سکولار یا رایج استفاده کنند.
سکولارها
این گروه دوست ندارند خود را مذهبی یا معنوی معرفی کنند. کسانی که در محیطهای اصلی پروتستان پرورش یافتهاند از نظر موقعیت اجتماعی اقتصادی و تحصیلات در مرتبة بالاتری قرار دارند و میتوانند اعضای به اصطلاح طبقة دانش باشند. روایات آنها نیز مانند گروه معاصران بیشتر وجه منفی دارد. برای آنها آسانتر است که خود را بر اساس چیزهایی که نیستند توصیف کنند. آنها از سنت دور هستند و سنت، اهمیت چندانی برایشان ندارد. روف، آنها را به طور کلی لامذهب یا غیرمذهبی و نه ضد مذهبی توصیف میکند؛ ولی آنها نیز همچون بسیاری از گروهها مذهبی دیگر در برابر خودآگاهی و خودبازتابندگی دارند که البته آن را متفاوت با دیگر ردهبندیهای عملکرد مذهبی بیان میکنند. ولی مواد مصرفیِ رسانهای- فرهنگیِ سکولارها چیست؟ آنها بسته به سطح تحصیلاتشان از رسانههای عامهپسند میپرهیزند و برنامههای رادیو-تلویزیونی دولتی را بر برنامههای تجاری ترجیح میدهند. به دلیل رابطهشان با مذهب و معنویت به جستوجو یا استفاده از برنامههای مذهبی یا مرتبط با مذهب در قلمروی رسانهها تمایلی ندارند.
در اینجا مهم است دوباره تصریح کنیم که این ردهبندیها برگرفته از مجموعة خاصی از مطالعات هستند و به طور کلی با نسل سالهای پس از جنگ جهانی دوم در آمریکا مربوط هستند. رابطة آنها با نسلهای بعد به قدری تأمل نیاز دارد. روف در چنین موقعیتی احتمالاً
استدلال میکند (همچون خود من) که مطالعاتش حاکی از لحظهای انتقالی در تکامل فرهنگ مذهبی است و میتوان انتظار داشت افرادی که به دنبال نسل دورة افزایش زاد و ولد آمریکا پا به عرصة حیات گذاشتند، شباهت زیادی به آنچه اکنون میبینیم، دارند. در عین حال شاید انتظار داشته باشیم که طبقهبندی متفاوتی در مطالعة ما پدید آید؛ زیرا پرسشهای گوناگونی مطرح میشود. ما بیش از روف به روش شکلگیری هویت مذهبی در پیوند با منابع فرهنگی همچون محصولات قلمروی رسانهای علاقهمندیم. همانطور که در فصلهای بعد خواهیم دید، به این موضوعات در زمینة قلمروهای محلی زندگی خصوصی هم خواهیم پرداخت که پرسشها و ملاحظات دیگری را در مصاحبهها و بررسیها مطرح میسازد. یکی از ارزشهای رویکرد روف به گردآوری اطلاعات این است که، به ما امکان میدهد جنبههای مهمی از تحلیل او را تفکیک، آنها را ساختشکنی و بازسازی کنیم و این کار را در پیوند با طرح خودمان انجام دهیم که آن هم ساختشکنی و بازسازی میشود، البته موفقیت این کار در عمل نشان داده خواهد شد.
چنانکه پیشتر ملاحظه کردیم، در بین تمام ردهبندیها معتقدان و جویندگان مابعدالطبیعه بیش از همه به کاوش و استفاده از محصولات مذهبی یا معنوی در قلمروی رسانهها تمایل دارند. علاقة آنها به موضوعات مذهبی و معنوی، فراسوی ردهبندیهای اکتسابی است؛ همچنین پرهیزشان از چنین سنتهایی آنها را در موقعیتی قرار میدهد که در چهارچوب فرهنگ گستردهتری به جستوجوی منابع برمیآیند. جالب آنکه، ایشان احساسات مشترک و تأملبرانگیزی با دیگر ردهها
نیز دارند. گروه مابعدالطبیعهها وجه اشتراکی با مؤمنان معاصر و تا حدی با بازمتولدها دارند که همانا جهتگیری به سوی فردیت (دور از نهادها یا کلیساها) و منطق فردی برای سازماندهی زندگی معنویشان است.
هنگامی که به بررسی ادراک مذهبی یا معنوی در عصر رسانهها میپردازیم، از ردهبندیهای روف استفاده خواهیم کرد البته نه صرفاً در حکم ساختاری استقرایی(1)که بر پس زمینة آن، مصاحبهها و نتایج ناشی از این مصاحبهها را طبقهبندی کنیم. در عوض، شاید اینها به ما کمک کنند نگاهی به روایات خود بیندازیم و چگونگی رشد فرهنگهای مذهبیای را که بازنمایی میکنند، بفهمیم.
ما نیز همچون خود روف، میکوشیم بفهمیم چگونه درک این روایتها ناشی از ترکیب تاریخ، خودآگاهی، ایجاد هویت، آرزو و عملکردهای زندگی روزمره و تجربة روزمره هستند و ما در جستوجوی چیزی هستیم که در زندگیهای مذهبی و معنوی با آنها مواجه میشویم، قصد و آرزو میشود. افزون بر آن، همگام با روف و وارنر بیش از همه به آنچه در ردهبندیهای دریافتی دیگر به دست میآید، یا به آنها نسبت داده میشود، علاقه نشان خواهیم داد. در فصل بعدی این فرآیند را با تأمل دربارۀ چالشهای استفاده از این نوع پژوهش، برای ادراک معانی در عصر رسانهها آغاز خواهیم کرد.
1) inductive
پاره چهارم: تبیین زندگی و فرهنگ در عصر رسانهها: روایات موجه درباره خود
دستور کار پژوهشی ما ساده است. میخواهیم مسیری را ترسیم کنیم که در آن، انواع زندگی مذهبی و هویت مذهبی در پیوند با فرهنگ رسانهها شکل میگیرند. کارمان را با پرسشی صریح آغاز کردیم، اینکه چگونه ظهور رسانهها در حکم عنصری بنیادین در زندگی مدرن -- به ویژه اخیراً -- بر مذهب تأثیر گذارده است و چنانکه دیدهایم [در پاسخ به این پرسش] بخش عمدهای از افکار و پژوهشها دربارة رابطة رسانهها و مذهب نیز خود آشکار میشود. البته همزمان، این پرسش ساده که رسانهها چه تأثیری میتوانند بر مذهب داشته باشند، مجموعهای از موضوعات پیچیده و جالب را مطرح میسازد. هرچند ما صحنه را برای ورود رویکردی متمرکزتر آماده کردیم: ما «میرویم و
میپرسیم» یا دقیقتر بگوییم به گفتوگو با آدمهای واقعی، دربارۀ نحوة استفادة آنها از رسانهها، روش تفکر آنها دربارة مذهب و معنویت و رابطة بین این موارد در زندگیشان خواهیم پرداخت.
در این فصل، راهبردی را برای پژوهش دربارۀ رابطة مذهب و رسانه در این اساسیترین و بحثانگیزترین سطح مشخص میکنم؛ اینکه در بین مخاطبان گوناگونِ رسانهها، افراد و گروهها کجا با متون رسانهای مواجه شده و درگیر رسانهها میشوند. ما با دنبالکردن پیشنهاد وِید کلارک روف در فصل پیش میخواهیم به منابع نمادین یا فهرست نمادین موجود در قلمروی رسانهها بپردازیم. همان عملکردهای مصرف، تعامل و تبیین توسط مخاطبان که از طریق آنها به منابع فوق و تجربیات افرادی که درگیر این فرایند ادراکی هستند، دست مییابیم.
پیشتر تا حدی تاریخ و پیچیدگی پژوهش دربارة مخاطبان رسانهها و درک آنان از رسانه را بررسی کردیم. نخست دیدیم که چگونه رسانهها و پژوهش ارتباطات جمعی، همراه با ظهور قلمرو رسانهها در حکم پدیدهای تکنولوژیک و اجتماعی گسترش یافت. آنچه دیدیم، تکاملی تدریجی به دور از این فکر اولیه بود که رسانهها را باید در حکم نیروهای اجتماعی عظیم و یکپارچه در نظر گرفت و آنها را از جنبة کاربرد و ادراک در زندگی روزمره بهتر درک کرد. از سوی دیگر، به این بحث پرداختیم که مسائل مربوط به مذهب، معنویت، عالم بالا و غیره، موضوعات مناسبی به ویژه برای رویکرد ادراکمحور، کیفی و قومشناسانه هستند. البته مطالعة رسانهها در سطحی گستردهتر، نتایج خاصی دارد. این امر به پژوهش اجتماعی امکان میدهد تا با اطمینان
تشریح کند که چگونه مردم در ردهبندیهای عظیمتر اجتماعی و جمعیتشناختی با رسانههایی که مصرف میکنند، مرتبط میشوند. در همان حال مسائلی که این رویکرد میتواند مطرح کند، محدود است. پژوهش پیرامون مخاطبان رسانهها که از طریق جمعآوری آمار یا دیگر تکنیکهای کلی انجام میشود، در نگرش به پدیدههای اجتماعیِ جالب، دقیق و پیچیده ناتوان است. به بیان تخصصی، معیارهایی که این نوع پژوهش به آنها میپردازد باید قابل تخمین باشند؛ یعنی مسائل بزرگ باید به صورت دادههای تخمینپذیر کوچک شوند. این امر دربارة برخی از مسائل چندان مهم نیست؛ برای نمونه هنگام بررسی جنسیت و تفاوتهای سنی در استفاده از رسانهها، به نکتههای جالب و مهمِ فراوانی باید توجه شود. این موارد به راحتی عملیاتی میشوند و با استفاده از تکنیکهای کمّی قادریم آنها را بررسی کنیم.(1)
به هر صورت چگونه معانیای را بسنجیم که این گروههای مختلف از رسانههای مورد استفادة خود برمیگیرند؟ بدون فهم این موضوع که معانی فوق چگونه و کجا با ارجاع به رسانهها ساخته میشوند، پرسشهایی که دربارۀ این معانی مطرح است، چطور فرمولبندی میشوند؟ آیا فرض میکنیم که رسانهها این معانی را میسازند یا معانی یادشده از منابع اجتماعی و فرهنگی از جمله آنهایی که در رسانهها وجود دارند، پدید میآیند؟ چنانکه در فصلهای پیش استدلال کردم
1) البته در نهایت فرآیند طرح نگره در اغلب عرصههای مطالعات رسانهها مشتمل بر تعامل بین دیدگاههای کمّی -تجربی و کیفی - تأویلی بوده است. چنانکه شاید از بحثهای کتاب حاضر آشکار باشد، عرصة رسانهها و مطالعات مذهبی از این حیث تفاوتی ندارد.
این نظر پذیرفتنی است که درک رسانهها بیشتر به معنیسازی از سوی مخاطبان مربوط میشود و نه آنکه رسانهها معنی میسازند. اگر به مسائل هویت و ارزشها (اجتماعی و فرهنگی) علاقهمند باشیم، این موضوع به ویژه اهمیت بیشتری مییابد؛ زیرا نگرههای پیشگام اجتماعی نشان میدهند که در ایجاد هویت، موضوع در دستان افراد است و نه نیروهای اجتماعی مانند رسانهها. همچنین، این موضوع نیز مهم است که درک بازار نمادین بر زمینهای خاص میسر میشود که همان محیط گرم و صمیمی است. ما دوست داریم خانه و خانواده را در حکم مکانهایی بسته و حفاظتشده تصور کنیم که در آنها بنیادیترین و اصیلترین روابط شکل میگیرند، کارهای پایهای برای جامعهپذیری و فرهنگپذیری انجام میشوند و بنیان معنی، ارزشها و هویتها به شمار میآیند. همچنین دوست داریم تا قلمروی صمیمی را (با نقل نام کتاب معروف کریستوفر لاش) پناهگاهی در دنیایی بیرحم بدانیم.(1)مرزهای این محیط، ما و به ویژه کودکان را از تأثیرهای بالقوة دنیای بیرونی حفظ میکند، دنیایی که هیچگاه علایق اصلی ما (یا دیگران) را در نظر نمیگیرد؛ بنابراین این پرسشها همواره دربارۀ قلمروی صمیمی مطرح خواهد بود که رسانهها در کجای آن قرار دارند؟ آیا خارج از این محدوده هستند و بدین ترتیب میتوانند بالقوه تأثیری بر تبیین عشق، دغدغة خاطر، ارزشها، معانی و هویتهایی بگذارند که در این محیط شکل میگیرد یا داخل این محدوده و بخشی از شبکة محلی تأثیرها و منابعی
1) Christopher Lasch (1977) Haven in a Heartless World: The Family Besieged, New York: Basic Books.
برای ایجاد معنا هستند؟ شماری از مطالعات اخیر دربارة تلویزیون و دیگر رسانهها نشان داده است که مرز بین قلمروی صمیمی و دنیای گستردهتر، در عمل تمایزی از نظر رابطه با رسانهها به وجود نمیآورد. برای نمونه دیوید گانتلِت و آنت هیل دریافتند که امروزه تلویزیون تبدیل به جزیی از زندگی روزمره شده است. این رسانه، جای خود را در ضربآهنگ و الگوهای زندگی باز کرده است؛ چنانکه برخی از آنها را تنظیم میکند و خود به وسیلة برخی دیگر تنظیم میشود. در عین حال محتوای تلویزیون برای آنها، هم منشأ لذت و هم احساس گناه است.(1)
در Ellen Seiter (1999) مطالعة مهم و جامعی دربارۀ وضعیت ایالات متحده به ویژه دربارۀ تلویزیون و کودکان ارائه شده است.
من و همکارانم ضمن مطالعة اخیری که دربارۀ حضور رسانهها در محیط خانوادگی انجام دادیم، دریافتهایم که رسانهها در ایجاد ذهنیت والدین نسبت به نقش خود تأثیر گذارند و عنصر مهمی از زندگی خانوادگی را شکل میدهند.(2)این پژوهش نشان میدهد که والدین از طریق رسانهها، عملکرد خود و روند جامعهپذیری فرزندانشان را ترسیم میکنند، همان رسانههایی که در خانه استفاده میشوند و وسایلی که رسانههای مذکور با آنها تنظیم میکنند و تنظیم میشوند.(3)1) David Gauntlett and Annette Hill (1999) TV Living: Television Culture and Everyday Life, London: Routledge and the British Film Institute. PP. 283-93.
2) Stewart M. Hoover, Lynn Schofield Clark and Diane F. Alters, with Joseph G. Champ and Lee Hood (2004) Media, Home, and Family, New York: Routledge.
3) Hoover et al. (2004), p. 172.
گفتوگو دربارۀ رسانهها
اکنون در اساسیترین سطح پژوهش باید به زمینة زندگی روزمره، خانوادگی و اجتماعی بپردازیم تا دریابیم مردم چگونه رسانهها را به دنیای معنوی و مذهبی خود میآورند. این امر شامل گفتوگو با آنها دربارۀ رسانهها، مذهب، معنویت و ارزشها میشود. یکی از انتقاداتی که من در رویکردهای سنتی به پژوهش رسانهها ملاحظه کردهام این است که به قدرت و حقوق انحصاری رسانهها توجه میشود ولی این موضوع که مردم هنگام برخورد با متون رسانهای و دیگر منابع، چه چیزی از آنها برمیگیرند، کمتر به بحث گذارده میشود.
چنانکه دیدهایم این انتقاد، با گرایشهای عمومی در مطالعات فرهنگی رسانهها ارتباط دارد. در واقع به سوی تأویل و تشریح کیفی ژرف پیش میرود و از موضوعات و پرسشهای سطحی و گستردهتر دور میشود. پس به ما امکان میدهد تا بررسی کنیم که چگونه رسانهها در جریان زندگی روزمره و در پیوند با دیگر منابع، فعالیتها، روابط و تأثیرهای موجود درک میشوند و به کار میروند.
در زمینة دیگر من و همکارانم رویکردی را تشریح کردهایم که آن را ساختگرا(1)مینامیم. منظور این است که دانش به دست آمده از طریق چنین پژوهشهایی در مراحل و زمینههای خاصی از جمله طراحی پژوهش، مصاحبهها و نتایج آنها، تحلیل مصاحبهها، نگرش تأویلها و
1) constructivist
یافتهها و در نهایت درک پژوهش به وسیلة خوانندگان ساخته میشود.(1)البته مرحلة دوم یعنی مصاحبهها اهمیت خاصی دارد و راهگشا است؛ زیرا منبع بینشهای ما (همچون دیگر پژوهشگران و خوانندگان) روندها، عملکردها و معانیای است که میخواهیم به طور کامل آنها را درک کنیم. پس این مصاحبهها را چگونه باید در نظر بگیریم؟ آنها چه نوع دانش و فرآیندی را بازنمایی میکنند؟ مهم است بفهمیم چگونه اطلاعرسانان، زمینههای اجتماعی و فرهنگی خود را بازنمایی میکنند.
به دلیل علاقهمان به قرار دادن این معانی در زمینههای خاصّشان، میخواهیم گفتوگو را در مرز بین سطوح فردی و اجتماعی نگه داریم. این پرسشها به انگیزه و روانشناسی فردی و نیز به این موضوع مربوط نمیشوند که نظم اجتماعی و فرهنگی، مردم را به چه کار یا فکری وا میدارد؛ زیرا میخواهیم که منابع خاص فرهنگی را (از جمله آنهایی که در فهرست نمادین متون رسانهای، نمادها و پیامها) وجود دارد با دقت تشریح کنیم. میخواهیم ببینیم که چگونه افراد و امور اجتماعی - فرهنگی در روند معناسازی با هم تعامل میکنند و ارتباط درونی مییابند. بهترین روش برای تشریح، ملاحظة فرد در سطح اجتماعی است. هدف، تعمیم دادن موقعیت این افراد به افراد دیگر نیست، بلکه میخواهیم بگوییم که چگونه این افراد، مجموعهای از زمینهها و تأثیرهای فرهنگی و اجتماعی را بازنمایی میکنند که آنها را به صورت
1) Hoover et al. (2004), p. 22.
وجودهای اجتماعی و فرهنگی درآورده است. من و همکارانم معنای این تغییر را بدین صورت تشریح کردهایم:
معتقدیم که شرایط مذکور ما را قادر ساخته تا از جستوجو برای بررسی نزدیکی یا دوری نسبی افراد از مرکز خیالی جامعه صرفنظر کنیم. میتوانیم هر شخص را به اصطلاحِ ژانپل سارتر فردِ جهانی در نظر بگیریم. پس داستان هر فردی مهم میشود؛ زیرا در همان حال که داستانِ فردی یگانه است، دنیای اجتماعی سازندة او را آشکار میسازد.(1)
بدین ترتیب هنگامی که دربارۀ افراد بحث میکنیم، این امکان را به وجود میآوریم که نکات بیشتری دربارۀ عناصر فرهنگی و اجتماعی که دیدگاه آنها را نسبت به جهان و استنباطشان را از خود شکل میدهند، بیاموزیم. چنانکه در فصل پیش اشاره کردم، این آموزشِ پایه دربارة طرح بنیادی مدرن و نوعی عملکرد بازتابنده در آن طرح، نمونة آگاهی اجتماعی در مدرنیسمِ متاخر است. بنابراین وقتی با مردم دربارۀ این موارد گفت وگو میکنیم، میتوانیم بفهمیم آن چه به ما میگویند توضیحی بازتابنده است و تا حدی با این موضوع مرتبط میشود که در عمل چه تصوری از خود دارند و چگونه با فرهنگهای خود خو میگیرند. به نظر من و همکارانم چگونگی ورود این موضوعات در رسانهها، به شیوههای زیادی صورت میگیرد، روشهایی که از بازتابندگی دوران مدرن اخیر سرچشمه میگیرند. ما این موقعیت را ،که
1) Hoover et al. (2004), p. 27.
هنگام گفتوگو با افراد به آنها رسیدیم، در سه سطح از ارتباط با رسانهها تشریح میکنیم؛
اولین سطح، تجربیات آنان از رسانهها است. این نخستین مرحلة رابطة مخاطبان با متون رسانهای است. آنها لذتها، آزردگیها، اقناعات، خستگی، انزجار و دیگر احساسات خود را نسبت به رسانهها بیان میکنند. این احساسات برای خود ما نیز هنگام ارتباط با رسانهها آشنا هستند. از سوی دیگر، کانون چیزی را تشکیل میدهند که ما کاربردها و رضامندیها در پژوهش رسانهها نامیدهایم، دلایل و رضایتهایی که مردم هنگام قرارگرفتن در برابر رسانههای گوناگون ابراز میکنند. آنها از نیازها و علاقههای گوناگونی که رسانهها برآورده میسازند، سخن می گویند. بخش عمدة این بحث، با ژانرهای خاصی در رسانهها مرتبط میشود. در همین سطح است که بینندگان و مخاطبان، مستقیمترین واکنشهای خود را به رسانههای مورد استفاده بیان میکنند و در همین سطح است که آسودهترین و راحتترین بحثها دربارۀ تماشا و خوانش برنامههای خبری صورت میگیرد.
دومین سطحِ ارتباط، تعامل بر مبنای رسانهها است. این مورد، شامل موقعیتها و عملکردهایی است که از طریق آنها، تجربیات رسانهای خود را به سطح روابط اجتماعی میآوریم. این ردهبندی در ادبیاتِ مطالعاتِ رسانهها، موردی آشنا و همان دستمایهای است که در آثار جیمز لول،(1)دیوید مورلی،(2)اِلیهو کَتز و تامار لیهبس(3)
نکات اولیه در این پژوهش جهانی مطرح شده است:
Phillip Drummond and Richard Paterson (eds) Television in Transition: Papers from the First International Television Studies Conference, London: British Film Institute University Press.)
بررسی شده است.چنانکه این پژوهشگران نشان دادهاند، رسانهها در تعامل روزانه با افراد همتا و دیگر گروهها تبدیل به ارزهای رایج مهم فرهنگی میشوند.(1)
Pierre Bourdieu (1984) Distinction: A Social Critique of the Judgment of Taste, trans. Richard Nice, Cambridge, MA: Harvard University Press.
هر چند این موضوع دربارۀ جوانان و خردسالان کاملاً روشن است، دربارة بزرگسالان هم تبدیل به تجربة مشترک میشود. دیوید گانتلت و آنت هیل در کتابشان چنین مینویسند:آن گِرِی(2)دریافته بود، بخش مهمی از لذت مجموعههای تلویزیونی در اثر گپزدن دربارۀ آنها، در فردای پس از پخش ایجاد میشود. ما در مطالعة حاضر به نحوی مشابه، فعالیتی اجتماعی را شناسایی کردهایم که ناشی از تماشای تلویزیون در حکم وجه مهمی از جایگاه این رسانه در زندگی روزمره است. برای عدهای از پاسخدهندگان مهم بود که اگر قادر به تماشای برنامهای در تلویزیون نمیشوند ولی میتوانند روز بعد دربارۀ آن با دیگران صحبت کنند.(3)
تعامل در این سطح از ارتباط، دستکم در کنار دو جنبة دیگر کارکرد مییابد. نخست اطلاعات، داستانها و ماجراهای دیدنی و شنیدنی به طور مستقیم و مشترک در معرض دید مخاطبان قرار می گیرد، همان چیزی که نگرههای تأثیر رسانهها - با توجه به جریان چند مرحلهای کلاسیک - رویِ آن تمرکز میکردند.
دوم، در شکلگیری و حفظ رابطه با رسانهها، نوعی وجه اجتماعی برجسته وجود دارد. آگاهی دربارۀ رسانهها موقعیتی برای تعامل اجتماعی به وجود میآورد و این، سوای تجربیات اصیلی است که هر یک از افراد ضمن ارتباط با رسانهها از سر میگذرانند.
در نهایت، سطح سوم [یعنی] منابع رسانهها [قرار دارد که] ردهبندی منحصر به فردی در کار ما محسوب می شود. این رده شامل متون دریافت شدة اجتماعی است که با استفاده از آنها جایگاه خود را در حکم مخاطبان رسانهها میشناسیم. این متون همان هستند که جیمز کَری، منابع قابل دسترس اجتماعی از تصاویر و افکاری مینامد که از طریق آنها خود را در زمینههای اجتماعی و فرهنگی درک میکنیم،(1)همان چیزی که اِلِن سیتر، نظریههای تأثیر رسانهها نامیده است.(2)گفته شده که:
تلویزیون برای کودکان ضرر دارد ... ، بهتر است که برنامههای تلویزیون سراسری را تماشا کنیم ... ، وقت گذراندن زیاد در محیط
اینترنت یا برای بازیهای ویدیویی بد است ... ، آموختن استفاده از رایانه مفید است ... ، رسانهها ضدمذهبی یا حداقل غیرمذهبی هستند.
ما نخست این توصیف رسانهها را به شکل نوعی ناهماهنگی یا ناهمخوانی بین توصیفات مردم از رفتارهای رسانهای خود و رفتارهای واقعیشان میبینیم. ماجرایی که برای خود من پیش آمد به خودی خود گویای این مطلب است. چندین سال پیش در هتلِ یکی از پیستهای اسکی مجبور شدم درِ اتاق بغلی را بزنم و از ساکنان بخواهم تلویزیون را خاموش کنند. آنها با بزرگواری خواستة مرا اجابت کردند. فردای آن شب، من در ساعات بعد از اسکی در محوطة پیست مادر، آن خانواده را دیدم. قدری صحبت کردیم و او گفت که کشیش پروتستان است. وقتی متوجه شد که من دربارۀ تلویزیون تحقیق میکنم گفت:
میدونید نظر خونوادة من دربارة تلویزیون چیه؟ ما اون رو مجاز نمیدونیم.
من و همکارانم در این کتاب، مجموعة گسترده و متنوعی از این نظرات - دربارۀ کتابِ رسانهها، خانه و خانواده - را در بین خانوادههای مختلف با پسزمینههای گوناگون آوردهایم. برای ما جالب بوده که بدانیم این نظرات پیرامون رسانهها تا چه حد مشابهاند، تا چه حد ریشه دارند، چگونه مرزهای طبقاتی و فرهنگی را پشت سرمیگذارند و تا چه اندازه تبیین شده هستند.
شاید بخواهیم بررسی این پدیده را در حکم نمونهای از پدیدة اجتماعی - روانشناختی در زمینة اختلافِ شناختی(1)آغاز کنیم یا در حکم نمونهای از اینکه چگونه مردم هر چند به صورت کمرنگ از رفتارهای خود آگاهند یا [شاید بخواهیم] سعی کنیم برای درک آنچه واقعاً انجام میدهند فراسوی صحبتهای گمراهکنندهشان برویم. گمان میکنم نظریهپردازی دربارۀ این پدیده و تلاش برای درک آن، رویکرد بهتری باشد. چرا مردم تمایل دارند نظرات خود را پیرامون رسانهها ابراز کنند و چرا آدمهای خاص، روشهای خاصی برای توصیف زندگی رسانهای خود برمیگزینند؟ چنانکه من و همکارانم استدلال کردهایم، این اظهارنظرهای شخصی دربارۀ رسانهها، عناصر مهمی در خودبیانگری(2)کلیِ افراد و در نتیجه اظهارات هویتی هستند و چنانکه گفتم ما در مصاحبههای مختلف، شباهتهایی در توضیحات مردم دربارۀ رسانهها یافتیم؛ البته اختلافاتی هم دیده میشود و در تأویل همین نظرات گوناگون و رابطهشان با زمینههای زندگیها و مکانهای خاص است که میتوانیم نکات مهمی دربارة چگونگی ارتباط رسانهها با هویت و معنا بیابیم.
گانتلت و هیل این پدیده را از جنبة احساسِ گناهی تشریح میکنند که مخاطبان تلویزیون در انگلستان هنگام مشاهدة آن دچارش میشوند:
ما دریافتیم که هرچه مردم بیشتر تلویزیون ببینند،کارهای دیگر از جمله کارهای خانه، تکالیف مدرسه یا معاشرت یا موارد دیگر را انجام نمیدهند. اگر به احساس گناهِ این افراد ناشی از تماشای تلویزیون در خلوت بنگریم، احساس میکنیم که جامعة انگلستان درکل با تماشای تلویزیون مشکل دارد و آزرده است که تلویزیون به راحتی به اتاقهای نشیمن خانه و زندگی روزانة مردم وارد شده است. به هرحال با توجه به زمینهای که این واکنشها در آن ثبت شده و بررسی این موضوع که مردم چقدر از تماشای تلویزیون لذت میبرند (حتی هنگامی که فقط برنامههای روزانة تلویزیون را میبینند)، درمییابیم که این پاسخدهندگان، به راحتی میتوانند با احساس گناهی که شاید تماشای تلویزیون در پی بیاورد، مقابله کنند و در عمل، تمایل چندانی به جدایی از دستگاههای تلویزیون خود ندارند.(1)
از نظر این افراد، تماشای تلویزیون لذتی همراه با احساس گناه دارد، ولی موضوع از این هم گستردهتر است. چنانکه گانتلت و هیل، اِلن سیتر و مطالعات ما در کتاب رسانهها، خانه و خانواده نشان میدهد، تلویزیون و دیگر رسانهها جزو تار و پود زندگی روزمره شدهاند که هم لذتبخش است و هم تشویشبرانگیز، هم فرد را منزوی میکند و هم او را با دیگران مرتبط میسازد، هم سطحی و هم به نحو ژرفی معنادار است. نکته این است که تلویزیون، جا افتاده و جزیی از خانه شده است و مردم هم راههایی برای گذراندن زندگی خود با تلویزیون، دربارۀ آن، از طریق این رسانه و بدون آن یافتهاند.
1) Gauntlett and Hill (1999), p. 291.
بنابراین پرسشهای ما دربارۀ نقش خاصی که رسانهها ایفا میکنند، متکی بر توضیحاتی است که بینندگان میدهند، بینندگانی که قصد خاصی از استفادة آن دارند. در این باره سخنان خاصی مطرح است. این سخنان به سوی طرح بزرگتری، یعنی ایجادِ خودِ آرمانی هدایت میشوند، هدفی که همراه با نوعی بازتابندگی دربارة جایگاه منابع اجتماعی و فرهنگی خود است. اظهارنظر آنها دربارة رسانهها به ندرت در چنین خودبیانگریهایی دیده میشود و بدین معنی است که آنها به امر آرمانی و آرمانهای هنجاربخش خود نظر دارند، خودی که میخواهند آن را در محیطی خاص و برای شنوندهای خاص نشان دهند و بیان کنند. رسانهها از جهتی برای نشر ایجاد شدهاند. معانی و دانشی که ما از آنها برمیگیریم بایستی محیطی را نشان دهد که در آن شکل گرفتهاند. پس شیوهای که ما باید از آن استفاده کنیم به خودی خود بازتابنده است. ما به خوبی درمییابیم کجا هستیم و آنها که هستند. به هرحال باید ماهیت محصولات آنها را توصیف کنیم. مایلم بگویم که آنها را روایات میپنداریم.(1)
Roger Silverstone, ‘Television Myth and Culture,’ in James Carey (ed.) (1998) Media, Myths and Narratives, Television and the Press, Newbury Park, CA: Sage, pp. 32-3.
بر زمینة پرسش دربارۀ معنی، ارزشها و نمادهای مذهبی و معنوی، این استنباط که آنها روایات هستند به ما امکان میدهد با زمینة
1) نظرات راجرر سیلورستن دربارۀ کاربرد روایت در پژوهشهای رسانهای نخستین تأثیرها را بر من گذارد و از این بابت به وی مدیونم، گرچه کتابش متن و نه مخاطب را در کانون توجه قرار میدهد:
گستردهترِ خانواده و آرمانهای هنجاربخش مرتبطشان سازیم. وِید کلارک روف نقش روایات فوق را چنین توصیف میکند:
وقتی خانواده در چهارچوب روایت قرار میگیرد، حکم مکانی را مییابد که در آن داستانهای مهمی دربارۀ اعتماد، احترام، عشق، شرافت، وحدت، انصاف، مسئولیت و دیگر ارزشها به طور مشترک وجود دارد و تجربه میشود. کودکان در کانون خانواده برای نخستین بار میآموزند که تعلق داشتن و وفاداربودن چه معنایی دارد، ارتباط با دیگران مشارکت در آیینها، گرامیداشت ارزشهای خانوادگی و عزیزان همگی در شکلگیری هویت فردی و زندگی اجتماعی نقش مهمی دارد. در آنجا والدین نه تنها ارزشهای اخلاقی و ایمان را میآموزند، بلکه خود الگوی آنها محسوب میشوند، آنها نمونههایی هستند که کودکان میتوانند از آنان سرمشق بگیرند. میتوانیم حتی از این هم پیشتر برویم و تصریح کنیم که رابطة بین والدین و فرزندان تا حد زیادی وابسته به داستانگویی است.(1)
البته چهارچوبی رو به گسترش از پژوهشهای اجتماعی متکی بر روایت به وجود آمده است. پژوهشهای مذکور، دو رویکرد اصلی دارند. یکی از آنها دارای جهتگیری روانشناختی و بالینی است(2)و دیگری بیشتر به فرهنگ و هویت نظر دارد.
در ردة دوم، تفاوت دیگری بین مطالعات دیده میشود. برخی روایات را شواهدی بر وجود گرایشها و معانی ژرفتری در فراسو در نظر
میگیرند(1)
Dan P. McAdams (1993) The Redemptive Self: Stories Americans Live By, New York: Oxford University Press; Catherine Kohler Lieblich, Reissman (1993) Narrative Analysis , Newbury Park, CA: Sage and Amia Lieblich, Rivka Tuval- Mashiach and Tamar Zilber (1998) Narrative Research: Reading, Analysis and Interpretation. Newbury Park, CA: Sage.
و برخی دیگر که از وجه پسامدرنِ قویتری برخوردارند، روایات را به عنوان سازههای اجتماعی و فرهنگی مورد توجه قرار میدهند که نکات مهمی دربارۀ ماهیت معنا و هویت، آشکار میسازند.(2)Megan Blumenreich (2004) “Avoiding the pitfalls of ‘conventional’ narrative research: using post- structural theory to guide the creation of narratives of children with HIV,” Qualitative Research (4) 1: 70-90.
همچنین روشی نوظهور موسوم به قومنگاری خودکار در مطالعات فرهنگی پدید آمده، جایی که پژوهشگران، زندگینامههایشان را به منزلة روشی برای درک فرهنگ بررسی میکنند.(3)Deborah Reed-Danahay (1997) Auto/Ethnography, New York: Berg; Sherry Ortner (1993) “Ethnography among the Newark: the class of ’58 of Weequakic high school,” Michigan Quarterly Review 32: 411-29; Norman K. Denzin (1989) Interpretive Biography, Newbury Park, CCA: Sage).
شاید این موضوع روشن باشد که روش استفادة من از اصطلاح روایت بر زمینة این پژوهش، مرتبط با در نظر گرفتن روایات در حکم سازهها است؛ البته در عین حال، موضوعِ استفاده از روایات در حکم اطلاعات، نه برای بررسی هویت به منزلة نوعی ردهبندی ثابت روانشناختی- اجتماعی، بلکه سازههایی است که به منابع فرهنگی میپردازند. من به جای آنکهروایات زندگی را به شیوة بررسیهای روانشناختی یا درمانی مورد توجه قرار دهم، میخواهم به این خودبیانگریها به طور کلی در حکم بیانیههای هویتی توجه کنم که میتوانیم در آنها، نقش عناصر گوناگون را ببینیم. عناصر مذکور از تاریخچة زندگی و منابع نمادین فرهنگ رسانهها گرفته تا شیوة تفکر مصاحبهشوندگان دربارة خود و توصیف تجربیات و اعمالشان را در برمیگیرد. شاید این لزوماً کلیت چیزی نباشد که روانشناسان احتمالاً هویت میپندارند، ولی اظهاراتی دربارة هویت هستند که در شکلگیری و ایجاد معانی نزد مردم نقش مهمی ایفا میکند.
هویت و متن روایی
این رویکرد، وجه اشتراک فراوانی با افکار پُل ریکور دربارۀ روایت و هویت دارد. ریکور استدلال میکند که در روند شکلگیری هویت فردی، وساطت نقش اساسی دارد، چنانکه درک ما از خود لزوماً با وساطت نمادها، نشانهها، زبان، متون و کل عرصة منابع فرهنگی - نمادینی انجام میشود که با آنها برخورد میکنیم.(1)این امر شامل گردآمدن منابع فرهنگی در قالب هویت و در سطحی بسیار بنیادین و ژرف است. پس طبعاً میتوان انتظار داشت که محصولات رسانهای که
1) Paul Ricoeur (1991) From Text to Action, trans. Kathleen Blamey and John B. Thompson. Evanston: Northwestern University Press. P. 15.
در اینجا کانون اصلی توجه ما هستند، جزو این منابع باشند. افکار ریکور از این جنبه که وی از مبنای روایی هویت سخن میگوید، ارتباط بیشتری با پژوهشهای ما مییابند. وی استدلال میکند که هویت فردی، یک هویت روایی است. منظورش این است که هویت نه ایستا و نه جدا از تجربة مستمر ما از زندگی فرهنگ و تاریخ است. روایات رو به سوی انسجام دارند، گاه حتی عناصر متضاد را در طی زمان به هدف و مسیری منسجم میرانند. آنها عناصری تجربی را وحدت میبخشند که مشروط هستند. بدین معنا که لزوماً به شکلی معین و منسجم عمل نمیکنند ولی باید از طریق روایت، به انسجام برسند. از سوی دیگر آنها عناصری جداگانه از جمله افراد، تجربیات، نمادها و رویدادها را وحدت میبخشند و آنها را به شکلی در میآورند که ضروری یا منطقی مینمایند.(1)در ادامه ریکور نظر میدهد که عنصری از خودسنجشگری بازتابنده وجود دارد که در روش شکلگیری تصور ما از خویشتن، نقش مهمی ایفا میکند. ما این کار را با گفتن داستانهایی دربارۀ زندگی خود انجام میدهیم. این هویتها نه ثابت بلکه متغیرند و در گذر زمان همچنان ساخته و پرداخته میشوند و حتی دیگران را هم در برمیگیرند؛ چنانکه داستانهای فردی ما با داستانهای خانوادهها و افراد دیگری که در زندگیمان حضور دارند پیوند میخورد. هر یک از عناصر روایاتِ هویت ما از جمله شرکتکنندگان، عناصر و تجربیات دیگر، از زمان و مکان خاصی میآید و بدین ترتیب آزادانه شکل
1) Paul Ricoeur (1992) Oneself as Author, trans. Kathleen Blamey, Chicago: University of Chicago Press, pp. 141-5.
نمیگیرد؛ بلکه ریشههای فرهنگی، تاریخی و تجربی دارد. بنابراین، روایات ما داستانی نیستند. همچنین ریکور میگوید که این روایات به طور حتم نوعی ویژگی هنجاربخش دارند. آنها به ارزشها میپردازند و ارزش یابانه هستند. ما از طریق روایات فردی خود، نه فقط میگوییم که هستیم بلکه میگوییم که چه میخواهیم باشیم.(1)در اینجا چگونگی استفادة من از اصطلاح روایت، مرتبط با مفهوم ریکور است. روایات، فرآیندهایی هستند که ما از طریق آنها عناصر گاه پراکنده و مشروط زندگی را به صورت داستانی در میآوریم که گرایش به نوعی انسجام دارد. روایاتِ هویت، داستانهایی هستند که ما برای خود و دربارة خود میگوییم. آنها مجموعهعناصری از جمله تجربة زندگی، منابع نمادین و (مهمتر از همه به گمان ریکور) روابط ما با دیگران را شامل میشوند. آنها از جنبهای، هنجاربخش یا مبتنی بر ارزشند؛ پس نشان میدهند که با توجه به آنچه میخواهیم باشیم، چه کسی هستیم. ما میخواهیم خود را با در نظر گرفتن معیارهای ارزیابی نیز توصیف کنیم. تمام این موارد، ریشهدارند؛ زیرا افراد واقعی، تجربیات واقعی، زبانهای واقعی، متون و نمادها را در برمیگیرند.
روایات در حکم ابزار پژوهشی
مصاحبههایی که در اینجا بررسی میکنیم نتیجة مطالعة درازمدت مذهب و معنا در عصر رسانهها است. من رویکرد این پژوهش را تأویلی
1) Paul Ricoeur (1992) pp. 165-8.
و سازهگرا توصیف کردهام. ما علاقهمند بودهایم که بفهمیم مردم در عصر رسانهها چگونه امور را استنباط میکنند و منابع نمادین قلمروی رسانهها چگونه با این معانی که رو به ایمان، معنویت، مذهب و معنای آرمانی جهتگیری شدهاند، ارتباط مییابند. مصاحبههای مذکور از ژرفای خاصی برخوردارند و بر روال مصاحبههای نیمهساختاریافته متکی هستند. بنابراین با وجود زمانهای متفاوت انجام مصاحبهها، نوعی پیوستگی بین آنها وجود دارد. همچنین برای توضیحِ اطلاعات و تجربیات جدید، انعطافپذیرند. این انعطافپذیری در اثر فرآیند تأویلگرانة مستمری پدید آمده که مصاحبهگران از طریق آن، معمولاً با کل گروه پژوهش دیدار میکنند تا دربارة آنچه یافته میشود به بحث و تبادل نظر بپردازند.(1)
Lynn Schofield Clark, “The Journey from Positivist to Constructivist Methods,” Chapter Two in Hoover et al. (2004).
شاید جای گفتن نباشد که این کار نیاز به توجه و تعمق فراوانی دارد؛ زیرا واقعاً نمیشود به طور مستقیم از مردم پرسید که چه نکتة مذهبی یا معنوی مهمی در رسانهها مییابند. چنانکه خواهیم دید، پاسخها پیچیده و گمراهکنندهاند. آنچه پیشتر دربارة تضاد بین سطوح مختلفِ توجه به رسانهها دیدهایم، در عین حال به شیوههای مهمی، گستره و محدودیتهایی را که میتوانیم در این زمینه ببینیم، معین میسازد.ما دربارة این مصاحبهها فرضیاتی مطرح میکنیم؛ نخست این فرض که سازهگرایی، ما را وامیدارد تا این مصاحبهها را بر اساس
1) برای آشنایی کامل با این سبک شناسی نگاه کنید به:
پسزمینهشان بررسی کنیم و آنها را در حکم متونی تغییرپذیر و شامل عناصر و منابع مختلف ببینیم. دوم، با توجه به فرضیات عملگرا و تعاملگرایی که پیشتر مطرح ساختیم، این مصاحبهها را هدفمند در نظر میگیریم. ما با تأثیر از تعاملگرایی انتظار داریم که مردم خود و دنیای خود را درک کنند و حالت عینی چنین وضعیتی را خودبیانگری میدانیم؛ البته این موضوع مرتبط با مواردی است که پیشتر دربارة خود در اواخر مدرنیته دیدهایم. طرحِ شکل دادن به خودِ آرمانی، عاملی محرک در زندگی روزمره، تجربیات و بازنماییهای مردم است و از طریق همین روایاتِ خود است که آنها به خویشتن و دیگران میگویند که این خودبازنمایی چگونه عمل میکند. نباید اهمیت این روایات در آرمانها و آرزوها را کمرنگ جلوه دهیم. چارلز تیلور در مطالعة جامع خود، موضوع را چنین مطرح میکند:
بخشی از پاسخ این پرسش که چه کسی هستم به این موضوع برمیگردد که کجا قرار دارم (یا کجا هستم). هویت من با جوامع و ارتباطهایی معین میشود که چهارچوب یا افقی را پیش رو میگذارد و از طریق آن میتوانیم تعیین کنیم که چه چیز خوب یا ارزشمند است، چه کاری را باید انجام داد یا چه چیزی را بایستی تأیید یا رد کنیم.(1)
چنانکه دیدهایم ما از طریق بازنمایی همین آرمانهاست که آنها را تأیید میکنیم و با دیگران از خود سخن میگوییم. این فکر که ما هویت را از طریق بازنمایی میشناسیم و در هویتهای یکدیگر شریک
1) Charles Taylor (1989) Sources of the Self: The Making of the Modern Identity, Cambridge, MA: Harvard university Press, p. 27.
میشویم نکتهای آشناست که در نگرة عملگرا- تعاملگرای ایروینگ گافمن بیان شده است. وی در کتابش، معرفی خود در زندگی روزمره،(1)نظریهای درامشناسانه دربارۀ تعامل اجتماعی را مطرح میسازد. وی میگوید که ما خودآگاهانه و بازتابانه، نقشی فعال در زندگی اجتماعی به عهده میگیریم و میدانیم که زبان و کنشهای ما به طور نمادین حاکی از چیستی ما هستند و میتوانیم آگاهانه خود را چنان بنماییم که این دانش، انتقال یابد. البته این موضوع، مرتبط با افکار تعاملگرای بنیادیتر دربارة جامعهپذیری و آموزش اجتماعی است که میگویند ما از طریق نقشپذیری خودآگاه میتوانیم جایگاه دقیق خود را در نظم اجتماعی و فرهنگی بشناسیم.(2)
George Herbert Mead (1934) Mind Self and Society, Chicago: University of Chicago Press, pp, 138-40).
دیدگاه درامشناسانة گافمن همچون افکار ریکور نشان میدهد که این بازنماییِ خودآگاهانه چیزی است که کم و بیش مداوم درگیر آن میشویم و یکی از عناصر اساسی زندگی اجتماعی و جنبة انسانی ماست. در اینجا میخواهم این نظر را مطرح کنم که ما در مصاحبههای مذکور، میتوانیم خودِ روایات را بیابیم.(3)1) Erving Goffman (1959) The Presentation of Self in Everyday Life, Garden City, New York; Doubleday.
2) در این مورد اولین نگرهپرداز، جرج هربرت مید است:
3) در اینجا باید بگویم ادبیاتی وجود دارد که مفهوم روایت را به نقد میکشد، به ویژه مقالات متفکرانة گیلن استراوسن (2004) در ضمیمة ادبی تایمز (TLS). در حالیکه نمیخواهم از موضوعات مهمی که استراوسن مطرح کرده بپرهیزم، استدلال میکنم که کاربرد مفهومی که در اینجا پیشنهاد میدهم، مشروط و در چهارچوب ردهبندی روانشناختی او معتبر است. این همان چیزی است که وی آن را در حکم روایت میپذیرد، ولی اظهار میدارد که سطحی است. این دیدگاه که مردم هنگام مصاحبه خود را به نحو خاصی معرفی میکنند، از نوعی پیوستگی و روایت برخوردار است که مستقیماً در استدلالهای استراوسن نیامده است. همچنین ارتباط مستقیمی هم با این استدلالها پیدا نمیکند.
ارتباطِ چنین موردی با تفکرِ عملگرا - تعاملگرا این است که مردم، کم و بیش خودآگاهانه از فرصت پیش آمده برای مصاحبه استفاده میکنند تا روایات مورد بحث را به طور کامل یا تا حدی با دیگران مطرح کنند. در این زمینه آنچه عایدمان میشود، دستمایهای است که میتوان از آن به نحو مؤثری در زمینة پژوهشی استفاده کرد. از سوی دیگر انتظار داریم که آنها تا حدی، طرح دورة اخیر مدرنیته دربارۀ خود را بازتاب دهند و به کوشش برای ساختن چنین خودی بپردازند. پس آنها شواهد مربوط به چالشها و تضادهای مصاحبهشوندگان با خود و همچنین نمونههایی از راهبردها برای تحقق معنای منسجمی از خود که در پاسخهایشان ابراز شده است را بازمیتابانند. همچنین، از این نظر، هنجاربخش هستند که آرمانها و آرزوهای گویندگان خود را بیان میکنند که باز هم مرتبط با افکار ریکور و گیدنز است. قابل قبول دانستن این روایات نیز به ما کمک میکند. این موضوع از افکار تعاملگرایی سرچشمه میگیرد که سازههای خود را دارای منطقی میداند که آنها را با زمینههای خاص و افراد خاصی متناسب میسازد، آنهایی که سازههای مذکور باید برایشان معنادار باشند. به همین صورت است که تأویلهای ما از آنها بیش از همه، افکار سازهگرا دربارۀ بازتابندگی را نشان میدهد. این نکته را میتوان از طریق بحث پیشینِ توصیفاتی دربارۀ رسانهها روشن ساخت. تا جایی که منابع رسانهای در روایات خود جای میگیرند، لزوماً مجموعهای خاص از افکار معین فرهنگی دربارة ماهیت و جایگاه آن منابع را منعکس میسازند. میتوان گفت که آنچه خانم همسایه در
محوطة پیست اسکی انجام داد، توضیحی دربارۀ رسانهها بود، با این نیت که معنادار و برای یک استاد دانشگاه که کارش پژوهش رسانههاست، پذیرفتنی باشد. احتمالاً با توجه به انتقادهای عمومی فرهنگ از تماشای تلویزیون، آن خانم همین توضیح را برای بسیاری دیگر از افراد در ردههای مختلف خواهد داد. هدف از مصاحبههای مذکور گردآوری این روایات نیست. مصاحبه، گفتمانِ میان پژوهشگران و همکاری بین مصاحبهکنندگان، پژوهشگران و مصاحبهشوندگان را گردآوری میکند. دستورکار مصاحبهها، گفتوگو دربارۀ رسانهها، خانه، خانواده، مذهب، معنویت و ارزشها است. چنانکه خواهیم دید نتیجه، عناصری از روایات عظیمتر و جامعترِ خود است که پژوهشگران از طریق آنها خود را نزد خویش و دیگران بیان میکنند.
میخواهم استدلال کنم که مفهوم روایت قابل قبولِ خود، بیشتر یافتاری(1)و نه استنادی است. این مفهوم به ما امکان میدهد تا بفهمیم چگونه تمام عناصر تجربة زندگی به سوی این روایات کشانده میشوند، چگونه با هم ارتباط مییابند، بر سر چه چیز کشمکش و تلاش صورت میگیرد، چه چیز در این روایات و چه چیز خارج از آنها قرار میگیرد. پس نکته، خود روایت و نتیجهاش نیست. نکته چیزی است که وارد روایت میشود. من همگام با گرایشهای بازتابنده و پسامدرن در قومنگاری و مطالعات فرهنگی، میخواهم بگویم که این روایات را در
1) heuristic
حکم نوع خاصی از توضیح برای خویش در مقام پژوهشگر و تأویلگر میپندارم.
چنانکه گفتم این روایات، برای مردم نوعی بازنمایی توصیفی از خود و روال زندگیشان است. همچنین به نوعی سرگذشت هم هستند که در زمان و مکان خاصی میگذرند و نیز توضیحاتی دربارۀ انتظار از آینده محسوب میشوند. از دیدگاه ریکوری قرار گرفتن در زمان و مکان، مجموعهای از عوامل اجتماعی و مادی را به روایت میآورد که از نظر اجتماعی و فرهنگی اهمیت دارند. عوامل مذکور میخواهند انسجام را نشان دهند و گاهی عناصر متمایز و حتی متضاد را به صورت چیزی ترکیب کنند که مخاطب دوست دارد آن را در قالب یک کلیت به هم پیوسته ببیند. چنانکه ریکور ادعا میکند اینها لزوماً آرزوها را درمینوردند و به سوی آرمانهای هنجاربخش میروند. آنها در حکم نوعی بازنمایی اجتماعی، از افکار پیرامون هنجارها و ارزشها سرچشمه میگیرند و به چیزی میپردازند که از جنبة اجتماعی مطلوب است و [توجه دارند به] اینکه [آن مطلوب اجتماعی] در چه زمینهای قرار دارد.
در نهایت آنها فرصتی برای نوع خاصی از بازنمایی فراهم میآورند، همان که در جایی مطمئن بین امر شخصی و امر اجتماعی قرار دارد. این بازنماییها همان مواردی هستند که مخاطبان برمیگزینند تا در جایی که نوعی مرجع هنجاربخش (به صورت پژوهشگر دانشگاهی) آمادة شنیدن است، بگویند. پس آنچه ما در رونوشتهای خود میبینیم همان است که مخاطبان مایلند از آن سخن بگویند. اینکه
[آنها] چه تناقضهایی را برمیگزینند، [و آیا این تناقضها را] بر آن زمینه [از روایت] مورد بیتوجهی قرار میدهند و یا برطرف میسازند، اهمیت دارد. این اطلاعات ارزشمند هستند. از نظر ما - در مقام بررسیکننده، تأویلگر یا پژوهشگر - این روایات باید نسبت به امور مختلف، بینشهایی به ما بدهند؛
نخست چنانکه در فصل آخر بحث کردیم، یکی از مهمترین روشهایی که افراد برای ایجاد هویتهای مذهبی و معنوی به کار میگیرند، ساختن نمادها و منابع است. پس میتوان انتظار داشت که این روایات مشتمل بر شواهدی از فهرست نمادین باشند که از دیدگاه افراد و گروهها در جمع مخاطبان رسانهای ملاحظه میشود. همچنین، آنها میتوانند به ما کمک کنند تا بفهمیم [چگونه] نمادها و منابع رسانهای در محیط نمادین کلی قرار میگیرند، محیطی که معانی در آنها پدید میآیند.
دوم، این روایات باید نمونههایی از روشهایی را در برگیرند که افراد به وسیلة آنها با نمادها و منابع مواجه میشوند، اینکه چه تصوری از آنها دارند، چگونه آنها را به کار میگیرند و چگونه از طریق آنها دنیای معانی را میسازند. همچنین میتوانند به ما بگویند که چگونه این منابع، تبیین و درک میشوند و به وسیلة افرادی خاص در مکانهایی خاص استفاده میشوند.
سوم، آنها باید شواهدی از عملکرد یا رفتار عملی ارائه دهند، ولی در عین حال باید انتظار داشته باشیم که کوششهایی را برای یکپارچهساختن این عملکردها و قراردادنشان بر زمینة گستردهتر روابط
اجتماعی و فرهنگی بروز دهند. چنانکه پیشتر اشاره کردم، درک رفتار واقعی یا ترسیم فاصله بین باور و برخورد یا خودبیانگری اهمیت کمتری دارد. [به همین ترتیب نیز] درک این موضوع که چرا نظرات دربارة برخورد، در زمانها و زمینههای خاصی روشنگر هستند، [از اهمیت کمتری برخوردار است].
چهارم، این روایات باید بدون جنجال تضاد مخاطبان بین باور و برخورد و نظرات گوناگون دربارة زمان، باورها و ارزش آنها را ارزیابی کنند.
پنجم، آنها باید ظرفیت نمادها، گفتمانها و دیگر منابع را در روندِ معناسازی ارزیابی کنند.
این روایات در حکم وسیلهای یافتاری (اکتشافی) باید به طریقی موقعیت ساختاری و هدف خود را تداوم بخشند. آنها میتوانند در مجموعهمباحث پیچیده و بالقوة متضادی که معمولاً در چنین مصاحبههایی شکل میگیرند، نقطة تماسی ایجاد کنند و بپرسند:
مخاطب در چهارچوب مصاحبههای ما دوست دارد چه چیز بگوید و گفتهاش چه معنایی دارد؟
پس [این روایات] باید امکان تأویل روابط پیچیده و متضاد، دستکم از دو نوع خاص را فراهم آورند: اول، [روابط متضاد] بین آنچه هابرماس جهانزیست یا نظامزیست (سیستمزیست) میداند و آنچه ریموند ویلیامز، ساختار احساس مینامد، [یعنی] قلمروی مادی، حسی، احساساتی و عاطفی؛ بین این دو، روابط پیچیده، ظریف و متضادی وجود دارد. فرهنگ رسانهها چه نقشی در این تضادها و انسجامهای
بالقوه، به [آن] صورتی که در روایاتِ مخاطبان بیان میشود، ایفا میکند؟ [نوع دوم از این روابط خاص]، روابط[پیچیده و متضاد]ی است که برای پژوهشِ کلّیِ ما بسیار مهمترند، آنهایی که امر مقدس، جذّابیت، آیینهای روزانه و استثنایی، امور غیرمنطقی، خودانگیخته و حتی بازیگوشانه را فرا میگیرند و بار دیگر این پرسش مطرح میشود که فرهنگ رسانهها چگونه با این موضوعات پیوند میخورد؟
چه انتظاری میتوانیم داشته باشیم؟
فصل پیش را با بررسی این پرسش به پایان بردیم که ما چه انتظاری از روش ارائة کاربردهای خاص مذهبی و معنوی در رسانهها میتوانیم داشته باشیم. در حالی که به روایات محتملِ خود بر زمینة گستردهتر کاربرد و رفتار رسانهها میاندیشیم، باید قدری به عقب برگردیم و برخی از عناصر تجربة رسانهها را به شکل کلّی ببینیم. عناصری که در زندگیهایی وجود دارند که هنگام مصاحبه مطرح میشوند. به طور کلی شاید بخواهیم چیزهایی را بدیهی فرض کنیم، ولی نباید چنین پیشفرضهایی داشته باشیم: [برای نمونه:] چیزهای فراوانی دربارۀ چگونگی ارتباط مردم با رسانهها و به کارگیری آنها بر زمینة زندگی روزمره خواهیم آموخت. پیشتر دیدهایم که میتوانیم به دلایل اساسی، رسانهها را جزیی از زندگی بشماریم. در حالی که شاید مردم بخواهند توضیحات دربارة رسانهها را به صورتی مطرح کنند که گویی بین رسانهها و ارزشهای زندگی آنها فاصله وجود دارد، [ولی باز] به نظر
میآید که نمیتوانند بدون رسانهها زندگی کنند. پس رسانهها به اصطلاح گانتلت و هیل، خود را جا انداختهاند.
شاید بخواهیم رسانهها را به گونهای در نظر بگیریم که انگار از زندگی روزمره جدا هستند، ولی به دلایلی، پیشگرفتن چنین مسیری ما را به مقصد نمیرساند. فرض دیگری که میتوانیم مطرح کنیم، ولی باید از داوری دربارۀ آن بپرهیزیم، مسئلة ماهیت پیوسته یا ناپیوستة زندگی روزمره در ارتباط با رسانهها است. برخی ادعا کردهاند که جریانی وجود دارد که در آن تجربة رسانهها و برخوردهای رسانهای، به عرصههای بزرگتر یا کوچکتری میرسند و همراه با نتایج مثبت یا منفی هستند؛(1)زیرا از نظر آنان تصور مصاحبههایی از جمله آنچه ما انجام میدهیم به عنوان شواهد رفتار یا عملکرد، به خودی خود مسئلهساز است و نتایج چندانی دربارة چگونگی ارتباط رسانهها با جریان زندگی روزمره نخواهیم گرفت. به هرحال میتوانیم استنتاجهای پیرامون چگونگی افکار مخاطبان در قبال این پرسشها و در نتیجه ظرفیت رسانهها برای ایجاد ارتباط آشکار یا مبهم با زندگی روزمره را مطرح کنیم. پرسش دیگر و البته مهمتر، با موضوعی که در فصلهای دو و سه مورد بحث قرار دادیم ارتباط دارد: اینکه تا چه حد باید نسبت به بازتابندگی و خودآگاهی در زندگی معاصر، خوش بین یا بدبین باشیم و فرهنگ رسانهها تا چه اندازه در ایجاد این وضعیت نقش دارد.
1) Robert William Kubey and Mihaly Csikszentmihalyi (1990) Television and the Quality of Life: How Viewing Shapes Everyday Experiences, Mahwah, NJ: Lawrence Erlbaum Associates.
چنانکه اشاره کردیم پژوهشگرانی همچون کِنت گرگن نظر دادند که نفوذ فرهنگی و مفهومی زندگی معاصر، (که رسانهها در محور آن قرار دارند) چنان آگاهی معاصر را مقهور کرده است که دیگر خود جای کمی برای مانور دارد. گرگِن موقعیت را چنین شرح میدهد:
ما اکنون با تصاویر و کنشهای دیگران، به نحو فزایندهای بمباران میشویم. عرصة مشارکت اجتماعیِ ما به نحو تصاعدی رو به گسترش است. در موقعیتی که ما دیدگاهها، ارزشها و بینشهای دیگران را جذب و خارج از پیرنگهای متعددی که ما را دربرگرفتهاند زندگی میکنیم، وارد قلمروی آگاهی پسامدرن میشویم. در چنین دنیایی، دیگر اطمینانی به خود نداریم. در دنیایی که تردید بر هر فرضی دربارۀ هویت محدود به صفات خاص، سایه میافکند. نتیجه چیست؟ چگونه میخواهیم به وضعیت موجود واکنش نشان دهیم؟(1)
چنانکه دیدیم، دیگر پژوهشگران مسیر پیشگامانه و تأثیرگذار آنتونی گیدنز را دنبال میکنند. به گفتة گیدنز، میتوانیم گمان بریم که این وضعیت منجر به ایجاد حسی از استقلال فرهنگی در شکلگیری روند خود شود، درست همان طور که میتواند منجر به از دسترفتن معیارهای معمول اجتماعی یا اخلاقی شود. شاید تفاوت در تصور فرد نسبت به هویت و خود نهفته باشد. برای نمونه گیدنز میگوید که خود و هویت، بیش از آنکه ثابت باشند، متغیرند و در دستان بازیگران منفرد
1) Kenneth Gergen (1991) The Saturated Self: Dilemmas of Identity in Contemporary Life, New York: Basic Books, p. 16.
اجتماعی، در همین روند کم و بیش دایمیِ ساختن و بازسازی قرار میگیرند.
هویت فردی، تنها یک فرض و نتیجة تداوم نظامِ کنشی فرد نیست، بلکه امری است که در فعالیتهای بازتابندة فرد، ساخته و حفظ میشود. هویت فردی، مسیری متمایز یا حتی مجموعهای از مسیرهای تحت اختیار فرد نیست. این همان خود است که به نحوی بازتابنده، توسط فرد در زندگینامهاش درک میشود.(1)پس از نظر گیدنز در کانون آفرینش و حفظ خود و هویت، چیزی بسیار شبیه روایات موجه دربارة خود وجود دارد. این پرسش که آیا در این روندها استقلال بازتابندة خود یا چیزی منفی و تضعیفکننده را میبینیم، موضوعی است که امیدواریم بتوانیم در پژوهشهای خویش به آن بپردازیم. به هر حال، این بخشی از فعالیتهای متناسب فرهنگی در محیطی خاص است که تلاش میکنیم از طریق مصاحبههایمان آن را ارزیابی کنیم.
مصاحبهها و روایات
برای اینکه بررسی کنیم چگونه مصاحبهها میتوانند با مفهوم روایات موجه دربارة خود مرتبط شوند یا آنها را آشکار سازند، خوب است نگاهی به یک مصاحبة جالب و پیچیده بیندازیم. این مصاحبه در
1) Anthony Giddens (1991) Modernity and Self-Identity: Self and Society in the Late Modern Age, Stanford University Press, pp. 52-3 (emphasis in original).
صریحترین سطح خود، پرسشهای سادهای را در بر میگیرد. ما از مردم میپرسیم که چگونه از رسانهها استفاده میکنند، نظرشان دربارۀ رسانهها چیست، دربارة زندگی مذهبی و معنوی خود چه میاندیشند و چگونه رسانهها میتوانند با زندگی آنها در حکم افراد، والدین، اعضای گروهها و اشخاص مذهبی و معنوی مرتبط شوند و آیا اصولاً مرتبط هستند. آنچه باقی میماند، تلاش برای توضیح پاسخهای آنهاست. این کار عملاً پیچیده میشود؛ زیرا چنانکه خواهیم دید، پاسخهای آنها چندان نظامیافته و صریح نیست. یکی از ضرورتها، استفاده از عملکرد یافتاری است. از این طریق میتوانیم بفهمیم توضیحات آنها در واقع چیست.
گِلن دانگل 47 ساله و پیمانکاری خود-اشتغال است. او با همسرش لیز، 50 ساله و دو پسرشان رابی 16 ساله و کویین 12 ساله در حومة یکی از شهرهای بزرگ مرکزی آمریکا زندگی میکند.(1)گِلن در خانوادهای کاتولیک بزرگ شده ولی اکنون پروتستان اوَنجلیکال و یکی از اعضای فعال انجمن اوَنجلیکال پرامیس کیپرز(2)(متعهدان) است. گرویدن وی به مذهب، با رهایی او از نوشخوارگی (الکلیسم) ارتباط دارد که آن را نتیجة یافتن ایمانی مذهبی و نیرومند میداند. او یکی از خوانندگان پروپا قرص ادبیات مسیحی است، از جمله مطالب سازمان تمرکز بر (حمایت از) خانواده و مجموعهرمانهای عامهپسند و محبوب
برجامانده که در فصل سه آنها را مورد بحث قرار دادیم. در یکی از بخشهای مصاحبه، وی اشاره میکند که پدران باید رهبر معنوی خانوادههای خود باشند.
مصاحبهگر:
بسیار خب، اینکه خود را رهبر معنوی خانواده میدانید، به دلیل جنسیتتان است یا چون نسبت به دیگر اعضای خانواده دانش بیشتری دربارۀ مسیحیت دارید، یا اصولاً به خاطر اهمیتی که این نقش برای شما دارد، چنین وظیفهای به عهده گرفتهاید؟
گِلن:
این موضوع هیچ ربطی به مرد بودن نداره. در واقع موضوع بیشتر به تعالیم انجیل مربوط میشه، ما پدران به عنوان رییس و رهبر معنوی خونواده خونده شدیم. شاید برای بعضیها مفهومش برتری مرد باشه، ولی از نظر خود من بین مرد و زن بودن تفاوت زیادی وجود داره و من به هیچ وجه مردِ برترنگر(1)نیستم، ولی به شدت معتقدم که مردِ خونواده وظیفة رهبری معنوی خونواده رو بر عهده داره و من بنا بر تعالیم انجیل مسئول فرزندان، همسر و خونوادم هستم؛ چون انجیل به من میگه که چنین کنم. این کار از سر خودبینی و به این معنی نیست که چون مرد هستم، شما باید بر اساس قواعد من زندگی کنید. من و همسرم در همه چیز شریکیم. همه چیز در خونوادۀ ما متوازن شده و هرکس میدونه چی کار باید بکنه، ولی وقتی موضوع رهبریِ معنوی خونواده مطرحه، ما باید این نقش رو بر عهده بگیریم. البته فکر میکنم متأسفانه در جامعة امروز و در بیشتر خونوادهها زنان رهبران مذهبی هستن. اونا همۀ فرایض مربوط به دعا و بردن اعضای خونواده به کلیسا رو انجام میدن، در صورتی که قرار نیست این طوری باشه.
1) male chauvinist
مصاحبهگر:
چه چیز باعث بروز چنین وضعیتی شده است؟
گِلن:
فکر میکنم این روزا مردا، انگیزههای دیگهای دارن، دستکم به نظر من این طوریه. مردای زیادی رو میشناسم که انگیزة اصلیشون موفقیت و پوله. انگیزۀ برخی دیگه، فقط خودمحوری و خودخواهیه. به گمونم متأسفانه اغلب مردها از یاد بردن که واقعاً کی هستن. علت حرفم اینه که فکر میکنم خیلی از مردها ارتباطشون رو با (به قول معروف) وجه زنانة خودشون و توازن بین مردونگی و زنونگی از دست دادن. البته نمیخوام خیلی بر یین و یانگ(1)تأکید کنم، ولی معتقدم در همة ما وجهی عاطفی وجود داره، چیزی که بسیاری از مردا این روزا حسش نمیکنن و با اون سروکاری ندارن. خُب، معنویت با همین وجه عاطفی ارتباط داره. اگر ارتباط ژرفی با روح و عاطفه نداشته باشین، دستکم از نظر من حقیقتاً به عنوان مرد، شخص متعادلی نخواهید بود. به شدت اعتقاد دارم که اغلب مردا به چنین حالتی نمیرسن؛ چون حساستر از اونن که بتونن نزدیکش بشن. مثلا من به عیسی مسیح (ع)، به عنوان سرور و ناجی خود اعتقاد دارم و او رو مردی حقیقی میدونم و الگو در نظر میگیرم. میدونیم که مسیح (ع) بسیار با احساس، عاطفی، هوشمند و قوی بود. منظورم فقط از جنبة جسمانی نیست، بلکه او از نظر روحی نیز بسیار قوی بود و این موضوع رو هنگامی میتونیم بهتر بفهمیم که از او خواستند تا خود و رسالتش و چیزهای دیگه رو انکار کنه. پس فکر میکنم او به خوبی نشون میده که باید توازنی در وجود انسان پدید بیاد و حفظ بشه.
مصاحبهگر:
آیا با دوستانتان گروهی مسیحی را تشکیل داده اید؟
1) Yin and Yang. در فلسفة چینی به ترتیب، اصل مؤنث و مذکر جهان؛
گِلن:
من سعی دارم که هیئتی مردونه در کلیسامون تشکیل بدم؛ ولی تا حالا هیئت مسیحی مردونه نداشتیم.
مصاحبهگر:
منظورتان از هیئت...؟
گِلن:
منظورم جاییه که مردا با مردا ملاقات میکنن و برای اونچه میخوان در زندگیشون انجام بدن، افراد قابل اتکایی به عنوان حامی پیدا میکنن. جایی که مردا بتونن بِرَن، بنشینن، هفتهای یکبار با هم ملاقات کنن، قهوهای بنوشن و دربارۀ موضوعات مختلف صحبت کنن، همون کارایی که مردم باید انجام بدن. من در کالیفرنیا چنین هیئتی رو تشکیل داده بودم، گروهی از افراد قابل اتکا که به طور معمول اونها رو میدیدم و با هم به امور مربوط به هیئت مردونة خودمون و دیگر موضوعات میپرداختیم. من حالا یکی از اعضای گروه متعهدان هستم.
گفتوگو از اعتقادات و معنویت گِلن به سرعت به نظرات او دربارة چگونگی شکلگیری معنویت مردانهاش در دوران کودکی میانجامد. وی ضرورتی خاص در این زمینه احساس میکند.
گِلن:
... بزرگترین مسئلهای که این روزا در آموزش پسرانِ جامعهمون میبینم، اینه که ما برخلاف جوامع و خونوادههای بومی، سنتی در این زمینه نداریم. جوامع بومی برای پسرا مراسم خاصی دارن، از جمله مراسم تکلیف پسران یهودی. اونها میگن که پسر، اگه از این مرحله بگذری و چنین کنی، مرد میشی. فکر میکنم یکی از مسائل ما آمریکاییها اینه که چیزی شبیه مناسک گذر که به پسرا آموزش بده، نداریم.... اغلب پسرها نمیدونند که مرد شدن،
مگه اینکه پدرشون بگه «من واقعاً به تو افتخار میکنم پسر، حالا تو یک مرد هستی» خیلی از این پسرا حتی وقتی که پدرشون میمیره، هنوز چنین اطمینانی ندارن یا به جستوجوی اون میپردازن و این پرسش هنوز براشون مطرحه: «پدر آیا من مرد هستم؟ تو هیچ وقت به من نگفتی که مرد شدهام»
یکی از چالشهای این پژوهش، برانگیختن مردم به صحبت دربارة رسانهها در پیوند با مذهب و ارزشها است. دیدگاه بنیادین گِلن دربارة رسانهها، انتقادی است. در جایی میگوید که رسانهها کاملاً سکولار هستند و طبعاً فقط به ستایش خدای پول میپردازند. وی احساس میکند که آنها «نقش مهمی در چگونگی نگرش پسرها به جایگاهشان در اجتماع دارند.» او میگوید:
فکر میکنم سیاست و دیدگاه رسانهها به شدت تحریف شده. اونها دستورِکار خاصی برای القا کردن دارن و عملکردشون هم در همین جهته. به همین دلیل معتقدم که اونها ارتباطی با واقعیت ندارن.
گِلن در یکی از مصاحبههای پیشین چیزهایی دربارة یک برنامة خاص تلویزیونی گفته است و مصاحبهگر نیز کار را با تکیه بر همین موضوع ادامه میدهد، به ویژه این واقعیت که وی سریال نظرکردۀ فرشته را برنامة خوبی - البته نه از جنبة معنویت حقیقی - میداند. مصاحبهگر میپرسد که منظور وی چیست؟
گِلن:
من فکر میکنم سریال نظرکردۀ فرشته، به شما این احساس رو میده که وجودی بزرگتر و متعالیتر بر هستی حاکمه و برای گرفتن تصمیمات اخلاقی و خوب، روشهایی وجود دارن؛ ولی معنویت، محدود به این نمیشه. معنویت نوعی چندگانگیه. گمون میکنم این مجموعه به چنین ژرفایی نمیرسه؛ در
واقع نگاهی کلی داره و چیزهایی به بیننده میده. نظرکردۀ فرشته افرادی رو به شما نشون میده که با دیدن اونا بگید: «شاید من هم بتونم تصمیمی معنوی بگیرم و به چنین آرامشی برسم.»... در واقع این برنامه، دربارۀ شخصیتهای مثبته و ماجراهای اون، در موقعیتهای خاصی میگذره. از نظر من معنویت بسیار ژرف است، از درون برمیخیزه و چیزیه که شما نمیتونید از طریق یک برنامة تلویزیونی یا کتاب به اون برسید. از نظر من، این نوعی رابطه با خداونده. رابطهای شخصی با او. وقتی کتابهایی در این زمینه میخونم، احساس خوبی پیدا میکنم ولی معنویت حقیقی رابطهایه که بین شما و خداوند برقرار میشه، رابطهای که عمیقاً به وجود شما، به ژرفترین بخشهای وجودتون نفوذ میکنه. در حالیکه کتاب، فقط اطلاعات میده و میگه میتونی این زندگی رو به شکل خاصی ببینی. این نوعی معنویته و نکاتی معنوی براتون مطرح میشه که میتونی به ذهنت بسپاری.
از نظر گِلن اشارة روشن این است که ایمان و معنویت، تا اندازۀ زیادی با تصمیم ارتباط دارند (اشارتی به ایمان اوَنجلیکال خودش)، همچنین از نوعی ژرفا برخوردارند که در تقابل با رسانههای سطحی است. پس از نظر گِلن، برنامهای مانند سریال نظرکردۀ فرشته را یا باید بر اساس اهمیت و دلالت معنوی - یا مذهبیاش - ارزیابی کرد یا از جنبة نمادها و ارزشهایی که در بردارد. همچنین باید به چگونگی به کارگیری این عناصر برای متقاعد ساختن مردم نسبت به نیاز شخصی و شدیدی که به رستگاری دارند، پرداخت. شاید چون گِلن به نوعی مسیر مذهبی خود را تغییر داده است و تحولی بزرگ در شناخت مذهبیاش (از کاتولیک به پروتستان اوَنجلیکال) ایجاد کرده است، علاقهای به تنوع مذهبی دارد. خود وی میگوید که دربارة مذاهب گوناگون اطلاعات
کسب کرده است، دستکم تا زمانی که به جستوجوی مذهبی خود مشغول بود. وی در پاسخ به این پرسش که آیا هرگز به بررسی سنتهای مذهبی غیرمسیحی هم پرداخته است، پاسخ میدهد:
بله من به بررسی مذهب تائو (آیین فلسفی چین باستان)، بودیسم و قرآن هم پرداختم. مطالب فراوونی دربارۀ مذاهب مختلف و چگونگی عملکرد اونها خوندم و علاقهمند بودم که بدونم چرا باپتیستها، باپتیست هستن، چرا اوَنجلیکالها چنین مرامی دارن، چرا لوتریها، لوتری هستن و دوست داشتم مشابه همین موارد رو دربارة مورمونها (یکی از فرقههای مذهبی آمریکا) بدونم. همۀ این اطلاعات برام بسیار جالب بود. میخواستم بدونم که اونها چی میگن؟ جستوجوشون برای چیه؟ چرا چنین نگاهی دارن؟
مصاحبهگر:
پس چرا از بررسی عقاید غیر سنتی دست برداشتید؟
گِلن:
به این علت از بررسی عقاید غیر سنتی صرف نظر کردم که در هر یک از اونها، گوناگونی فراوونی دیده میشه و این برام مطلوب نبود، پس به این نتیجه رسیدم که همة ما در حال جستوجو هستیم. همة ما خلاءهایی معنوی داریم که بایست پر بِشَن. موضوع اینه که بالاخره چه زمانی تصمیم میگیرید که متصل بشید، اما وقتی خودم دریافتم که زمونش رسیده تا رابطهای با عیسی مسیح (ع) داشته باشم، شروع به تعمیق رابطة معنوی خود با اون کردم. چنانکه امروز هم میبینم، این یکی از روشهای محتمله. من تمام مسلکها رو جستوجو کردم، ولی هیچ کدوم منو قانع نکرد.... میدونید من بسیار تحلیلگرم. یکی از مسائلم نگریستن به امور، از این دیدگاهه. احساس میکردم که لازمه به این پرسش پاسخ بدم: «وجه مشترک تمام این سنتها چیست؟» خب هر کسی در پی خداونده. بسیار خب، ولی آیا بودا خداست؟ نه!
چون بودا از دنیا رفته. بودا هرگز دوباره زنده نشد. تنها شخصی که بنابر دلایل و مستندات واقعاً دوباره زنده و دچار رستاخیز شد، عیسی مسیح بود. حضرت مسیح بیش از ششصد پیشگویی کرده که همه به حقیقت پیوستن. اسم اون پیشگوی هلندی چیه؟... نوستر آداموس، بله. اگر از هر ده یا صد پیشبینیاش حتی یکی درست از کار درمیاومد، آدم خوشبخت و موفقی میبود. در انجیل مطالب فراوون و مختلفی وجود داره، اگر به پیشبینیها توجه کنید، میبینید که چهارصد سال پیش از وقوع رویدادی از اون خبر داده شده و عملاً اتفاق افتاده. در واقع، مسیح چنین پیشبینی کرده. پس به شما میگم وقتی انجیل رو باز میکنم چیزهایی میبینم که از جنبة تاریخی صحیح هستن.
شاید از این قسمت کاملاً مشخص نشود که بخش فراوانی از بررسیهای گِلن از طریق منابع واسطه صورت گرفته است. وی دایماً از کتابهایی میگوید که همراه با لیز خوانده است، دربارۀ مطالب آنها با یکدیگر و دوستانشان صحبت کردهاند و به فرزندانشان دادهاند تا بخوانند. آشنایی او با پیشگویی، یکی از دلایلی است که باعث علاقهاش به مجموعه کتابهای برجامانده شده است، مجموعهای که وی آن را فوقالعاده مینامد. در همان حال برای گِلن مهم است که مطالب را بررسی کند، بپرسد و به قول خودش تحلیلگر باشد. همچنین برایاش اهمیت دارد که فرزندانش بتوانند آزادانه انتخاب کنند. وی بین رسانهها، به ویژه کتابها و آنچه عملکردهای اجباری و نسخهپیچیهای برخی از والدین برای فرزندان مینامد، ارتباطی میبیند. مصاحبهگر از گِلن میپرسد که دربارۀ منابع مذهبی، معنوی یا ارزشهایی که پسرانش احتمالاً هنگام تماس با رسانهها مییابند، چه فکر میکند. مصاحبهگر میپرسد:
شما مثلاً از پسرا چیزهایی میپرسید که اطمینان پیدا کنین در زندگی روزمره مشوقهای مذهبی مختلف دارن یا چیزایی که تعالیم شما و اونها رو تقویت میکنن؟ آیا از اونها میخواهید برنامههای مسیحی رو بشنون و ببینن؟
گِلن:
بله، سؤال خوبیه؛ چون من به تحمیل انجیل اعتقاد ندارم. منظورم اینه که از اونها نمیپرسم آیا هر روز انجیل میخونید؟ آیا هر روز دعا میکنید؟ آیا چنین و چنان میکنید؟» چون اونها میبینن که دارم انجیل میخونم.... گمان میکنم بنیادی که من برای اونها پی ریختم، بسیار مهمه. اینکه ببینن من خودم عملاً چنین میکنم، ولی من چیزی رو به اونها تحمیل نمیکنم؛ چون وقتی در موقعیت خاصی قرار میگیرن، میفهمم که چه درسهایی از زندگی اموختن. بعد میتونم به اونها بگم آیا اینها رو در کتابها هم دیدید؟ آیا چنین چیزی رو در انجیل جستوجو کردید؟ آیا در چنین موقعیتی دعا کردید؟ الان در چه مسیری هستید؟ به نظر میاد که قدری دور افتادید. پس فرضاً به اونها نمیگم شما باید حتماً این مجموعة برجامانده رو بخونید. هرچند اونها مجموعه کتابهای فوقالعادهای دربارة وجود الهی محسوب میشن. منظورم اینه که اونها شاید تصمیم بگیرن اون رو بخونن یا نه... ولی اینکه آیا کتابها رو در اتاقشون میذارم یا نه، باید بگم نه.... واقعاً این کار رو نمیکنم؛ چون فهمیدم که اگه خودشون ارزش و ارتباط کتابها با مذهب رو تشخیص ندن، بقیه چیزها بیمعنیه... شاید باید اونها رو قدری بیشتر تشویق کنم ولی به شدت اعتقاد دارم که ما باید دونه رو بکاریم و به روح مقدس اجازه بدیم تا اون رو آبیاری کنه. منظورم اینه که بنیانِ گرایش به حقیقت و خداوند رو در وجود پسرها قرار دادم. اونها میدونن که فرد مسیحی چگونه باید باشه. اونها میدونن که باید در دنیا مثل نمک و نور باشن و.... فکر میکنم شیوة کارم همین بوده... بیشتر از اونکه بخوام براشون معلم باشم و
بگم که بفرمایید، لازمه این کتاب رو بخونید یا لازمه به برنامههای اون ایستگاه رادیویی گوش بدید، تونستم رابطهای شخصی با اونها داشته باشم. دیدم که اونها از اینترنت موسیقی دانلود میکنن و بهشون گفتم که این موسیقی مناسب نیست. وقتی این چیزها رو میبینم، توجه بچهها رو به اونها جلب میکنم. الان پسرم داره کل آثار موسیقی مسیحی رو دانلود میکنه.
این بخش، از نظر مطرح ساختن افکار گِلن دربارة وظایف پدرانه و آنچه شاید بتوانیم حس هویت پدرانة او بنامیم اهمیت دارد. در کنار یافتههایی که هنگام مطالعات دربارۀ استفادة خانوادهها از رسانهها ملاحظه کردیم، والدین تمایل دارند که احساس خود را از این جنبه نیز بیان کنند. آنها به جای اینکه به طورمستقیم برای فرزندان خود رژیم رسانهای تدارک ببینند، ترجیج میدهند فکر کنند که نقششان، مجهز کردن فرزندان به مهارتها و ارزشهایی است که برای تصمیمگیریهای شخصی خود نیاز دارند.(1)نکتة جالب آنکه، این موضوع دربارة فردی مانند گِلن هم صدق میکند؛ زیرا شاید انتظار داشته باشیم که او در نگرش به چنین موضوعاتی سختگیر و عیبجو باشد. در ابتدا به نظر میرسد که گِلن تمایلی به ارزیابی مثبتِ رسانهها ندارد. وی میپرسد:
این رسانهها چه چیز قابل توجهی دارن؟چند کتاب سراغ دارید که ارزش داشته باشن اونها رو برای خوندن به کودکانتون بدید؟ چند فیلم مسیحی ساخته شدن؟ من هیچ فیلمساز مسیحیای نمیشناسم؛ پس مجبورید فیلمهای سکولار براشون بیارید و بگید: «ما نشستیم و یک فیلم تماشا کردیم. چه چیز از اون فیلم دستگیرتون شد؟»
1) Diane F. Alters, “At the Heart of the Culture: The Hartmans and Roelofs,” Chapter 7, Hoover et al (2004).
وقتی مصاحبهگر به هیاهویی اشاره میکند که دربارۀ فیلم مصائب مسیح ساختة مل گیبسن برپا شده است، گِلن که آشکارا هنوز چیزی دربارۀ فیلم نشنیده است (این مصاحبه دو ماه پیش از اکران فیلم انجام شد)، دربارۀ این فیلم بیش از دیگران، فرضیات منفی خود را بروز میدهد و پس از این موضوع، به استدلال دربارۀ نقش رسانهها در تداوم چیزی میپردازد که به گمان وی، وابستگی اجتماعی و فرهنگِ آزار میآورد. موضوعاتی که وی آنها را مستقیماً با ایمان و معنویت مرتبط میسازد.
گِلن:
اُه، لطفاً دوباره صحبت دربارۀ این زبالهها رو شروع نکنید. قدری به من فرصت بدید تا چیز دیگهای بگم. این روزا دیگه هیچکس، مسئولیتی در برابر زندگی بقیه قبول نمیکنه. هر کسی میخواد مشکلات زندگیاش رو به گردن بقیه بندازه. این کار خیلی غلطیه. در واقع این رسانهها هستن که این کار رو انجام دادن! به هر حال باید بر مسائل چیره شد. خیلی از مردم میگن: «خُب ببین چه بلایی بر سرم اومد. بیچاره من.» دقت کنید، در این مورد میخوام چیزی بگم. خود من پیش الکلیها بزرگ شدم، به وسیلة نظامیانی که مدام جابهجا میشدن. میتونم بنشینم و زانوی غم بغل بگیرم یا اینکه بگم: «هی، من از تموم این اتفاقات یاد گرفتم که چه رفتاری رو نباید با بچهها یا همسرم داشته باشم.» همة ما برای تحول فرصت داریم؛ پس فکر میکنم اونچه رسانهها میگن اینه «آه! تو زخمی شدی، ناراحت شدی. ما وضعیت را برات بهتر میکنیم.» رسانهها اتفاقهای زشتی که در زندگی میافتن رو برجسته جلوه میدن. برای نمونه پلیس در جایی همه چیز رو به هم ریخته، بازجوییها و تحقیقات به مسیر غلطی رفته و.... تموم اینها، برجستهکردن نکات منفیه بدون اونکه به موضوع اصلی بپردازن. حداقل از
نظر من نمیتونید بگید که جامعه به هم ریخته، چون واقعاً [پلیس] هیچ کاری برای مردم انجام نداده. موضوع، درست برعکسه. مردم هیچ کاری برای خودشون نکردن. اونها تصمیم گرفتن که درجا بزنن، حال اونکه میتونن بگن: «من میخوام خودم رو آزاد کنم، میخوام قالبها رو بشکنم.»... بعضی کشیشها به بچهها دستدرازی میکردن، این موضوع بسیار ناراحتکننده است، ولی برای زندگی من خداوند برنامة دیگهای تدارک دیده. خدا از من میخواد تا این پیام رو بگیرم. من میخوام پیام زندگیام رو به بقیۀ مردم منتقل کنم: اینکه اگه خونوادة فوقالعادهای دارم به دلیل نقش عیسی مسیح در زندگی منه. اون زندگی منو دگرگون کرد و من حالا اون کسی نیستم که بودم. ژانویه که برسه بیست سال میشه که با سلامت و هوشیاری زندگی میکنم.
به معنایی گِلن میخواهد بگوید که انتقاد وی از این نوع رسانهها، ناشی از داوریاش دربارۀ گرایشهایی است که رسانهها در فرهنگ تداوم میدهند و او نظر خوشی نسبت به آنها ندارد. البته این فرازها، بیشتر دربارۀ خود گِلن و افکارش اطلاعات میدهند تا استفادۀ وی از رسانهها. به هر حال، وی با وجود موضعش در برابر رسانهها، از گرایشهای موجود در آنها آگاه است. برای نمونه از نظر او، برخی از بدترین انگیزهها و تأثیرهایی که در قلمروی رسانهها رشد کردهاند، به پخش برنامههای مستند برمیگردد. وی میگوید:
میتونید با اونچه رسانهها نشون میدن، نبض جامعه رو در دست بگیرید، به اخبار گوش بدید. اخبار چه قدرش منفی و چه قدرش مثبته؟
به روشنی می توان دید که از نظر وی ارتباط بین رسانهها و واقعیت، از هم گسسته است. وی میگوید که ارزشهای اصیل در جامعه از بین
رفتهاند. او بار دیگر به این مضمون باز میگردد که رسانهها به نوعی درگیر تداوم ارزشهای آزار فرهنگی هستند:
گمون میکنم جامعه مسئوله که ارزشهای معنوی رو از طریق رسانهها به بچههای ما آموزش بده. در این زمینه رسانهها میتونن ابزارهای خوبی باشن، ولی مورد استفاده قرار نمیگیرن. به مدرسهها نگاه کنید. ببینید چه اتفاقاتی در مدارس میافته. کتابها رو در نظر بگیرید. آیا ما به بچهها اطلاعات درست میدیم؟ اونها میخوان همه چیز رو عوض کنن: .... «جرج واشنگتن... نبود. او در زندگی به همسرش خیانت میکرد» یا چیزهای دیگهای از این قبیل. ما در کتابهامون از جرج واشنگتن کارور میگیم؛ چون اون سیاهپوست بود و این نکته برامون مهمه. ولی همه چیز اون قدر به هم ریخته شده که پیام واقعی، اونچه بنیان ایالات متحده رو شکل میده، از دست رفته. ایالات متحده بر اساس اعتقادات مسیحی بنا شد. پرستش خداوند در این کشور آزاد بوده. مسئلة من اینه که خیلیها سعی دارن دیدگاههاشون رو دربارۀ اونچه باید باشیم و نباید باشیم، تحمیل کنن. افرادی مانند جانی کوچران، از انجمن ضد افترا میگن، نمیتونید این کار رو انجام بدید، نباید اون کار رو بکنید و غیره.
فلسفة سیاسی گِلن به خوبی در این سخنان نمود مییابد. وی بنیان مسیحی ملت آمریکا را با افکاری خاص دربارة نژاد و فرهنگ، پیوند میدهد. نکتة جالب آنکه گویا او تصور میکند مجموعهای از احساسات طبیعی وجود دارند که باید انتظار داشت بچههای امروزی از آنها برخوردار باشند، ولی رسانهها و نخبگان فرهنگی که فعالیتهایشان در رسانهها منعکس میشود، این ارزشها را واژگون کردهاند.
مسئله اینه که بچهها میگن «خب، چه باید بکنیم؟ اگر این کار رو انجام بدیم، ما رو یهودیستیز میخونن، هر کاری کنیم به ما برچسب میزنن؛ آیا واقعاً چنینه؟....» به هر صورت بچهها نمیدونن کی هستن و چه باید بکنن.
در فصل سه دربارۀ مرزی سخن گفتیم که دورکهیم، بین دنیای سکولار - که رسانهها آن را بازنمایی میکنند - و دنیای مقدس - که قلمروی مذهب و معنویت شمرده میشود - ترسیم کرده است. گِلن حتی اعتقاد ژرفتری به این مرز دارد. وی ضمن اظهارنظر دربارۀ ظرفیت رسانهها برای ارائة آنچه نکاتی مهم دربارۀ حقیقت مینامد، به داستانی از زندگی خود اشاره میکند. سالها پیش هنگامی که وی به کلیسایی در کالیفرنیا میرفت، یکی دیگر از کلیساروها که در صنعت سینما کار میکرد، هدایت گروهی را برعهده گرفت تا دربارۀ فیلمهای روز صحبت کنند. او فیلمها را برای ما میآورد. یادم نمیآید چه آثاری بودند، ولی یک بار گفت: «این فیلم را ببین.» من آن را تماشا کردم و دیدم که اعمال جنسی و خشونت را نشان میدهد و کلمات زشتی در آن به گوش میرسد. وقتی یکشنبة بعد به آنجا رفتم، او از جمع پرسید: «چه چیز از این فیلم دستگیرتان شد؟» من گفتم: «فیلم بدی بود، وحشتناک بود.» او گفت: «نه، مگر چه برداشتی از آن داشتید؟»پس از این حرف مجبور شدیم به آن فکر کنیم، سپس وی قسمتهایی از فیلم را به ما نشان داد و گفت: «این قسمت را ببینید، چه میگوید؟» حاضران پاسخ دادند فیلم میخواهد بگوید که فلان کار را انجام ندهید، ولی تقریباً همة افراد در فیلم چنین میکنند، انگار نوشیدن الکل و مستکردن اشکالی ندارد. اعمال جنسی غیر مشروع
اشکالی ندارد. ولی دوست ما گفت: «نه، فیلم میخواهد بگوید که این کارها را انجام ندهید، ببینید چه اتفاق وحشتناکی بر سر این شخصیتها آمد.» پس ما نکته را نگرفته بودیم. من جا خوردم. ما در کلیسای مسیحی بودیم، کشیش برای آن دوستمان دعای تبرک میخواند و او از ما میخواست تا فیلمی را دوباره ببینیم که جا و بیجا کلمات زشتی در آن بر زبان شخصیتها میآمد. فیلم میگفت چنین و چنان نکنید ولی همة این اعمال را نشان می داد. من اول ناراحت شدم؛ سپس به کلاس برگشتم و فکر کردم: «آه، او درست میگوید. پیام خوبی در فیلم وجود دارد ولی این پیام باعث میشود که خود من بخواهم تمام آن را ببینم؟ نه برای من جذاب نیست! شاید دنیای سکولار به تماشای چنین فیلمی علاقه داشته باشد. شاید آن را در حکم فیلمی زیرآستانهای (نامحسوس) میبینند؟ نمیدانم. آیا این همان چیزی است که میخواهند به شما بیاموزند؟ فکر نمیکنم. اما به هر حال در جایی از فیلم نکتة مهمی وجود دارد که شاید یک نفر بخواهد از آن آگاه شود.» مسلماً گِلن انتظار داشته که فیلمها باید از عناصر ناخوشایندِ جنسیت، خشونت و گفتار زشت، بری باشند. وی آشکارا با سلیقة فرهنگی اوَنجلیکال، به صورتی که هندرشات بیان کرده، موافق است.(1)اینکه ضمن گذر از دنیای سکولار به مذهبی، روال اصلی برای فیلمهای سکولار و دیگر رسانهها باید این باشد که به شیوهای متعارف،
1) Heather Hendershot (2004) Shaking the World for Jesus: Media and Conservative Evangelical Culture, Chicago: University of Chicago Press.
از عناصر غیراخلاقی و ناراحتکننده بپرهیزند؛ ولی گِلن در این تجربه با دیدگاه دیگری مواجه شد، دیدگاهی که فیلم را استعاریتر میداند. وی به گفتة خود به تدریج دریافت، شاید نکتهای مهم دربارۀ حقیقت در این فیلمها وجود داشته باشد، نکتهای چنان ژرف که فرهنگ حاکم (فرهنگی که در رسانهها بازنمایی میشود) از آن آگاهی ندارد. به گمان وی، یک نفر پنهانی این نکته را در فیلم قرار داده است. گِلن تصوری آخرالزمانی نسبت به دنیا دارد، این موضوع چنانکه پیشتر گفتم مرتبط با جریانهای حاکم بر فرهنگ عامه و معاصر اوَنجلیکال است. وی مرز بین امر مقدس و کفر را در تضاد میان فرهنگهای رسانهای سکولار و دنیای اوَنجلیکال میبیند.
گِلن:
وقتی مجلهای رو از توی قفسه برمیدارید، میبینید که نصف اون مزخرفاته. واقعاً همینه. هیچ چیز آموزندهای در اون دیده نمیشه؛ ولی وقتی به فروشگاه کتابهای مسیحی میرید آثار آموزندهای پیدا میکنید؛ برای نمونه آثار اُسوالد چَمبرز(1)از نظر من چیزیه که ادبیات ارزشمند خونده میشه. جیمز دابسن هم آثار فوقالعادهای داره، همین طور چاک کُلسن.(2)نویسندههای خوب فراوونی در اونجا آثارشون رو عرضه کردن ولی اینا فقط بخش کوچکی رو تشکیل میده. اگر یکی از این کتابهای خوب رو به کسی بدید ممکنه بگه: «آه، من این خزعبلات رو نمیخونم.» پس مسئولیت ما در جامعه اینه که هنجارهایی رو تثبیت کنیم. ما به شدت در حاشیه قرار گرفتیم. به نظر من وضعیت اجتماعی، شبیه سودوم و عمورة باستان شده. من از این وضعیت انتقاد
میکنم. ولی عمیقاً اعتقاد دارم که خداوند ما رو راهنمایی خواهد کرد. وقتی انجیل رو میخونم متوجه میشم که دورة آخرالزمونِ توصیفشده به ما نزدیکه. فکر نمیکنم وضعیت دورة آخرالزمون با موقعیت کنونی ما تفاوت چندانی داشته باشد.... به داستان معبدی که بازسازی میشه توجه کنید، ببینید که حالا چه اتفاقاتی داره در بازار مشترک میافته. همه چیز به یورو و دلار ختم میشه. این وضعیت به جایی میرسه که در کتاب وحی(1)دربارۀ پایان جهان شرح داده شده. جنگها، جشن ها، قحطیها، اینها اتفاقاتیه که داره میافته و روند فزایندهای هم داره.
در جای دیگری از مصاحبه، گِلن به نکتة خاصی در رسانهها اشاره میکند که از نظرش به طور خاصی ژرف و معنادار است. وی به برنامة تلویزیونی اندی گریفیث اشاره میکند.(2)
گِلن شخصیتی را که گریفیث نقشش را بر عهده دارد، واجد آرمانهای هنجاربخش پدرانگی و حس مسئولیت میداند. همچنین شخصیت ران هاوارد را (در دورانی که بازیگری کودک بود) شخصیتی آرمانی، نشاندهندة پسرانگی معصومانه و شیرین میداند. نکتة کنایهآمیز آنکه، گِلن شخصیت آن پسر را در تضاد با جایگاه حرفهای ران هاوارد بزرگسال در مقام کارگردان فیلم میداند؛ زیرا آثار وی را در
1) Revelation: آخرین کتاب عهد جدید که در آن خداوند آیندۀ بشر را به یکی از حواریون، سَن جان، وحی میکند (م.)
2) این مجموعه طی سالهای 1960 تا 1968 از شبکة CBS در ایالات متحده پخش شد و کلانتری در شهری کوچک از جنوب آمریکا را نشان میدهد که نقش وی را گریفیث بازی میکند. او با پسرش و یک خاله زندگی میکند که کارهای خانه را انجام میدهد. هرگز مشخص نمیشود که آیا کلانتر طلاق گرفته یا زنش را از دست داده است، ولی به هر صورت همسری در زندگیاش وجود ندارد. عدم حضور همسر و نبود رنگینپوستان در برنامه به عنوان نمونههایی از توجه به دورة خاصی از اضطراب اجتماعی ناشی از تحول در روابط نژادی و جنسیتی مطرح میشود.
مقام فیلمساز، کفرآمیز میپندارد.(1)گِلن نیز مانند بسیاری از مصاحبهشوندگان ما، در ابتدا به دشواری میتوانست رسانهها را با ایمان و معنویت مرتبط سازد؛ ولی همان طور که مصاحبه ادامه یافت، مشخص شد که وی این موضوعات را از جهات زیادی با هم مرتبط میداند. دیدگاه کلی او به رسانهها چنان است که نخست و بیش از همه آنها را منبع افکار و ارزشهای منفی و ضداجتماعی میداند. همچنین باور دارد که بنا بر تعریف، در مرزی که مقدسات از امور کفرآمیز جدا میشوند، رسانهها در قلمروی کفر قرار میگیرند. از نظر وی در مرحلة بعد، ارتباط بین رسانهها و ایمان با مجموعهای از افکار دربارۀ ارزشهای اجتماعی معاصر به ویژه نژاد و جنس برقرار میشود. این موضوع با احساسات وی دربارة معنای اجتماعی برنامة تلویزیونی اندی گریفیث، نمایان میشود که آن را ارزشمند ولی متعلق به گذشته میداند. به گمان گِلن، امور از نوعی نظم طبیعی برخوردارند که در دورة مدرن مختل شده است. از سوی دیگر، رسانهها عامل و تشدیدکنندة چنین اختلالی هستند. آنها به بروز چنین اختلالی کمک میکنند و حتی نماد آن نیز محسوب میشوند.
به هر روی، از نظر گِلن برخی از رسانهها نقشی مکمل و اصیل در تقویت ایمان و معنویت دارند، به ویژه رسانههای مسیحی، از جمله کتب و دیگر منابع کانون خانواده، متعهدان و کتابهای نویسندگانی چون
1) :Ron Howardوی فیلمهای قابل توجهی از جمله سرقت بزرگ خودرو، آبپاشی!، شعلة آتش، آپولو 13، ذهن زیبا، مرد سیندرلایی و رمز داوینچی را کارگردانی کرده است. در حالی که فیلمهای قبلیاش سمت و سوی تجاری داشتند و متنوع بودند، فیلمهای اخیرش با تحسین فراوان منتقدین روبهرو شدهاند.
تیم لهایی و چاک کُلسن. او حتی میپذیرد که شاید رسانههای سکولار از جمله فیلمهای هالیوودی، ظرفیت انتقال نکات مهمی از ارزشهای معنوی را داشته باشد. در کل، گِلن این واقعیت را قبول دارد که شاید رسانههای خاصی بتوانند ایمانی اصیل را نشان دهند. با وجود این، [او] کفرآمیز و ضد مذهببودن رسانههای سکولار را امری طبیعی و بدیهی نمیشمرد؛ زیرا با جنبة مقدس زندگیِ اصیل، مؤمنانه و رسانههای مرتبطِ با ایمان در تضاد است. شنیدن این توضیحات گِلن در حکم بخشی از روایات موجه دربارة خود، به ما امکان میدهد تا او را در حکم نمایندة برخی از افکار، بهتر درک کنیم. وی در درجة نخست سعی دارد تا با وجود برخی از تضادها، نوعی انسجام و پیوستگی برقرار سازد. این موضوع به ویژه در بحثهای او دربارۀ مردانگی و معنویت آشکار است. وی با عنایت به دیدگاههای سنتی در پروتستانگراییِ محافظهکار، معنویت مردانه را نوعی استقلال میداند که از طریق رهبریِ معنوی (اصطلاحی اوَنجلیکال دربارۀ هنر) ابراز میشود. همزمان روایت او نشاندهندة مبارزهای با نقشها و روابط جنسیتی معاصر است. در ادامه وی، نوعی رویکرد را برای درک جنسیت پیشنهاد میدهد که بیتردید متأثر از تجربة وی از حضور در سازمان متعهدان است. این رویکرد بر دیدگاهی متعادلتر نسبت به مردانگی تأکید میورزد. به نظر وی مردان باید وجه زنانة خود را تقویت کنند.
در درجة دوم، توصیفات و دیدگاههای گِلن دربارۀ مسئولیتهای پدری نشانههایی دارد که چندان با واقعیت، داعیهها و ارزشهای مدرنیته سازگار نیست و لازم است که نوعی انسجام و تداوم در
توضیحاتش به وجود آورد. از یک سو وی تلاش میکند تا رهبریِ معنوی خود را در خانه شرح دهد، ولی از سوی دیگر نمیخواهد این رهبری را هدایتگرانه یا تحمیلی بداند. او به خوبی متوجه است که رسانهها، کتب، مجلات، تلویزیون، سینما و موسیقیِ عامهپسند، شاخصها و منابع فرهنگی مهمی هستند. با این حال علاقهای به کنترل آنها ندارد. چنانکه گفتم او نیز، مانند بسیاری از والدین میخواهد مواردی را توصیف کند که در آن رهبریِ معنویاش باعث آموختن نکات مثبتی به بچهها شده و به آنها امکان داده تا کم و بیش شخصاً تصمیمات درستی بگیرند. رخدادی که وی شرح میدهد - چگونه پسرش آثار موسیقی نامناسبی را از اینترنت گرفته بود - نشان میدهد که شخصاً دخالت کرده ولی موقعیت را چنان ارزیابی میکند که گویی پسرش خود تصمیم به پرهیز از این کار گرفته است، تصمیمی که اتفاقاً با خواستة گِلن مطابقت دارد.
در درجة سوم، افکار وی دربارۀ مسئولیتهای پدرانه آشکارا هنجاربخش هستند؛ چنانکه وی میخواهد خود و افکارش به صورت الگویی برای دیگران درآید. از سوی دیگر نوعی احساس نهفتة هنجاربخش هم وجود دارد، نوعی فلسفة اجتماعی که خودیاری(1)گِلن را با فرهنگ گستردهتری (متأثر از رسانهها) مرتبط میسازد، فرهنگی که به جای خوداتکایی،(2)بر قربانیبودن تأکید میورزد. مهم است که بدانیم این کشمکش از نظر گِلن، دارای عناصر مذهبی و معنوی است. وی
ایمان مذهبیاش را به شدت مرتبط با غلبه بر نوشخوارگی خود میداند. پس مسئلة خوداتکایی را نیز عمیقاً دارای جنبة معنوی میپندارد. وی نمیتواند این دو را از هم جدا کند. بنابر تعبیر وی، رسانهها به دو روش در کمرنگساختن این ارزش معنوی [خوداتکایی] نقش دارند. رسانهها نمونههایی از نحوة قربانیساختن افراد را در قالب گروههای اجتماعی و نه در سطح فردی نشان میدهند و در تلاش برای زمینهسازیِ چنین مواردی (از نظر گِلن) عذرهایی برای افراد میتراشند تا وضعیت معنوی خود را بهبود نبخشند. رسانهها بیشتر بر تضاد ارزشهای مادی با ارزشهای زاهدانه تأکید میکنند و بدین ترتیب نوعی از شرافت اخلاقی را کمرنگ میسازند که گِلن آن را در ایجاد خوداتکایی معنوی مهم میشمرد. نمیتوان نادیده گرفت که بخش عمدهای از توضیحات گِلن دربارۀ فلسفة اجتماعی-معنویاش، با توجه به نژاد شکل میگیرد. این بیانیهها، اظهارات سادهای دربارة موضوعات قربانی کردن، خوداتکایی و کنترل فردی به مفهوم انتزاعی نیستند. وی در مثالهایی که میزند بر نژاد تأکید دارد و این موضوع، آشکارا برایاش مهم است.
در درجة چهارم، روایات گِلن وی را با دیگران مرتبط میسازند. بدین ترتیب گِلن استنباط از خودش را در روایت، با مفهوم ارتباطش با دیگران پیوند میدهد، به ویژه ارتباطش با فرزندان، لیز و مردانی که شبکة اجتماعیِ او را در کلیسا به وجود آوردهاند. یکی از این موارد، هنگامِ شرح ارتباط وی با پسرانش بیان میشود. وی آرزو دارد جوهرِ مردانگی واقعی را به آنها منتقل کند. گِلن موردی را تداعی میکند که حالات سرکوفتة تجربة مذهبی نامیدم و در فصل سه به آن پرداختم. به
گفتة او یکی از چیزهایی که جامعه نیاز دارد، مناسک گذر عینی برای مردان جوان است. این موضوع، یکی دیگر از تضادهایی را برطرف میکند که در روایت گِلن وجود دارد. تضاد بین جامعهای غیرشخصی، اشباعشده از رسانهها و برخوردی شخصی و فردی با آنچه درست، خوب و مناسب است.
و بالاخره در درجة پنجم، یک جنبة خاص هنجاربخش یا اخلاقی ظاهر میشود؛ زیرا گِلن پیشتر نوشخواره بوده ولی آن عادت را کنار گذاشته است. او خود را به صورت فردی میبیند (و آرزو دارد ببیند) که با تلفیقِ کنش مستقل خود و پایبندی به ایمان، بر بیماری غلبه کرده است. تمرکز وی بر تجربهاش (نقش محوری آن در روایت فردی او) بخش عمدهای از گفتههای او را (در واقع کل مصاحبه) را تشکیل میدهد.
پس در بحث وی، رسانهها و مذهب چگونه با هم مرتبط میشوند؟ جالب است اشاره کنیم که از نظر گِلن، سنت مذهبی و نهادهای مذهبی اهمیت خاصی ندارند. وی از کاتولیکگرایی به پروتستانگرایی اوَنجلیکال تغییر مسلک داده و گرچه به طور مرتب در کلیسا حضور مییابد، بیشتر به شبه کلیساهای اوَنجلیکال توجه دارد، تشکیلاتی مانند متعهدان و کانون خانواده. وی آنها را مهمتر از نهادهای کلیسایی میداند. از سوی دیگر این موضوع مرتبط با زندگینامة خود او و تجربهاش پس از رهایی از چنگال نوشخوارگی است. همان تجربهای که وی به طور فردی از سر گذرانده و برای او نوعی خوداتکایی به وجود آورده که او را به روشی شخصی و قدرتمندانه (با اجتناب از نهاد و اصول
نظری) به ایمان پیوند داده است. از نظر گِلن فلسفة اجتماعی او حکم اصل نظری را دارد که البته با علاقة وی به ادبیات آخرالزمانی بیان میشود. رابطة وی با رسانهها از این هم جالبتر است. از یک سو وی به شدت درگیر فرهنگ اوَنجلیکال و رسانهها[ی مذهبی اوَنجلیکال] است. گرچه در جایی از مصاحبهاش از صحبت دربارۀ پخش برنامههای مذهبی طفره میرود (بخشی که در اینجا آورده نشده است) ولی خود و همسرش لیز، خوانندگان همیشگی آثار ادبی از جمله کتابها و نشریاتی برگرفته از منابع مختلف هستند. احتمالاً انجمن کتابفروشان مسیحی وی را یکی از خوانندگان آرمانی خود محسوب خواهد کرد. از طرف دیگر، وی مرزی بین این رسانهها و رسانههای سکولار ترسیم میکند. به عقیدة گِلن رسانههای سکولار از جنبهای مذهبی هستند؛ زیرا به شدت به گوشة تاریکی از چیزی میپردازند که وی آن را پرسشِ معنویِ قربانی بودن در برابر خوداتکایی میداند. همچنین آنها شاخصهای مهمی از مادیگرایی و انحطاط اخلاقی را نشان میدهند.
رسانهها برخلاف مسیرِ دیدگاهِ صریح و زاهدانة وی نسبت به زندگیِ اخلاقی حرکت میکنند، همان چیزی که گِلن بر آن تأکید خاصی دارد. با وجود این، شرایط مسئلهساز است؛ زیرا او باید نقش مهمی را تشخیص دهد که فرهنگ رسانهها در زندگی اجتماعی فرزندانش ایفا میکنند. وی تلویحاً میپذیرد که پسرانش از رسانههای سکولار استفاده میکنند، این چیزی نیست که گِلن بتواند آن را تغییر دهد. همچنین تمایل ندارد پدری باشد که زندگی رسانهای فرزندانش را هدایت میکند. گِلن این مرز را در قلمروی رسانههای سکولار هم میبیند. در
رسانههای سکولار، آثاری چون برنامة تلویزیونی اندی گریفیث وجود دارند که پذیرفتنی هستند. او هنگامی که ماجرای جلسات تماشای فیلم را تعریف میکند، میگوید از این فکر خوشش آمده که حتی رسانههایی که شاخصهای اخلاقی مناسبی ندارند، میتوانند از معانی ژرفی برخوردار باشند؛ ولی به هر حال مرز مورد نظر او، همچنان وجود دارد. وی آشکارا معتقد است که نیروهای نهادینة بزرگی دستاندرکار هستند (مضمونی عامهپسند در فرهنگ رسانهای اوَنجلیکال) و اینکه نکات مهم و مثبتی که شاید در فیلمهای هالیوود دیده شوند، به طور تصادفی در این آثار گنجانده شدهاند. جای گفتن ندارد که گِلن دانگِل شرح زندگی خود را نوعی خودبیانگری هنجاربخش میداند. وی مایل است که خود را به شیوة خاصی ترسیم و ارائه کند. روایت او ضمن پیوند با افکار ریکور، مجموعهای از عناصر را آشکار میسازد که برخی مصنوعی و برخی متناقض هستند و وی آنها را به صورت زنجیرهای منسجم در کنار هم قرار داده است. این روایت، سرشار از ایدهها و آرزوهای هنجاربخش است. افزون بر این، نکات فراوانی را دربارۀ حضور نسبی رسانهها و مذهب در تجربة اجتماعی و زندگی روزمرة گِلن آشکار میسازد. در بخشی از زندگی وی، رسانهها مطرح هستند و نهادهای مذهبی حضور ندارند. رسانههای خاصی به ویژه رسانههای اوَنجلیکال عناصری مهم و حتی حیاتی را در فلسفة اجتماعی - معنوی گِلن تشکیل میدهند. عناصر مذهبیِ نهادینه و کلیسایی اهمیت کمتری دارند. گِلن در راستای افکار روف دربارۀ مذهب و دیانت نسل آمریکا، علاقة ژرفی به سیال و در عین حال ثابت بودن نشان میدهد؛ البته این
را هم بخشی از جستوجوی خود به شمار میآورد. وی خود را مسئول ایمان و رستگاری آنان میداند و در ذهن خود شواهد دیگری از موفقیت این رویکرد را مییابد که نتیجة بهبود و موفقیت آن بوده است. گِلن دنیا را عرصة کشمکش با آرمانهای هنجاربخشِ اجتماعی و معنوی خود میداند. این افکار، ضمن تجربة او با آثار خاص رسانهای و نوعی قلمروی فرهنگی و همچنین از طریق رسانههای این فرهنگ و کشمکشی که با آن آرمانها دارد، کامل شدهاند. از نظر وی مسیر روشن است، ولی مرز در جای دیگری قرار دارد، نه بین دنیای مقدس - که در اثر تضاد میان اصول نظری مذهبی پدید آمده - و قلمروی رسانههای سکولار قرار گرفته است. گِلن در فرهنگی زندگی میکند که با رسانهها تعریف میشود. وی چیزهای فراوانی دربارة قلمروی رسانهها میبیند و درک میکند و با خطوط کلی آن آشناست. از نظر وی کشمکش بین آرمانها - دنیای هنجاربخش معنویت - و دنیایی جایگزین که به موعظه دربارۀ قربانیبودن و نابسامانی معنوی میپردازد، خوداتکایی را تقویت میکند. در هر دو سوی این خلیج، رسانههایی وجود دارند. به نظر میآید که تمایز میان آنها به دو صورت ایجاد میشود. ابتدا رسانههایی وجود دارند که بنابر تعریف، خوب هستند. رسانههایی که بر اساس یا مطابق با ارزشها و نمادهایی پدید آمدهاند که وی آنها را با کتابهای مسیحی و دیگر آثار منتشرشدهای مرتبط میداند که همراه با لیز میخواند، همچنین مثلاً موسیقی مسیحی که وی پسرش را به شنیدن آن تشویق میکند.
دوم، رسانههایی که اساساً وجه سکولار آنها غالب است، ولی (در
راستای جنبههای سنتی ادراکشده) کلاً مضر نیستند و قابل قبولند (گریفیث) و یا نکاتی از حقیقت در خود دارند. البته سیاستهای این دنیای دوم به گونهای است که گِلن کاملاً به آنها اعتماد ندارد؛ زیرا به انگیزة آنهایی که این نکات را ارائه میکنند، مشکوک است. برداشت وی از سیاستهای فرهنگی دوران باعث شده تا به رویکرد رسانهها به فلسفة اجتماعی و اخلاقی تردید داشته باشد؛ زیرا آن را ماحصل دیدگاهی جهانی میداند که میخواهد به شیوههای خاصی بر جامعه و فرهنگ تأثیر بگذارد. پس نوعی کشمکش فرهنگی جریان دارد و کاملاً مشخص است که گِلن در کدام جبهه قرار دارد.
مسلماً گِلن سادهترین موردی نیست که میتوان برای بررسی نمادگرایی مذهبی در رسانههای جمعی مورد توجه قرار داد. چنانکه در فصلهای بعدی خواهیم دید، روایات آشکارتری هم وجود دارند. گِلن نمونهای است که انتظار داریم علاقة کمتری به رسانههای سکولار داشته باشد و البته به هر شکل آنها را مورد توجه قرار دهد. بنابر ردهبندی روف که در فصلهای پیش دربارۀ آن بحث کردیم، گِلن در جایی بین دو دیدگاه سنتگرا و بازمتولد قرار میگیرد. در واقع او موردی است که تا حدی این ردهبندی را مسئلهدار میکند، نکتهای که در دو فصل آتی به طور مفصل مورد بحث قرار خواهیم داد. وی در مقام فردی سنتگرا، چندان تمایلی به جستن یا یافتن منابع مذهبی یا فرهنگی در قلمروی رسانهها ندارد. ولی گِلن در مقام فردی بازمتولد بیشتر به منابعی تمایل دارد که از بازار گستردة فرهنگ عامة اوَنجلیکال میآیند. چنانکه خواهیم دید این توصیف، از جنبة استفاده از رسانهها و روابط بین
رسانهها و مذهب در روایت فردی، بسیار برازندة اوست ولی در عین حال قدری سطحی نیز هست؛ زیرا میتوانیم تصورات گِلن از روابط بین مذهب و معنویت و رسانهها را نه در ردهبندیهای استقرایی روف، بلکه در ترکیب خودساختة گِلن از زندگینامة شخصی و فلسفة اجتماعی - معنویاش بیابیم. همین فلسفة اجتماعی-معنوی، انگیزهها را بهتر از ردهبندی روف، در جایگاهی که میتواند برای گِلن در نظر بگیرد، تعریف میکند.
نمیخواهم بگویم که باید ردهبندیهای روف را کنار بگذاریم. در واقع اینها بخش مهمی از تحلیل ما را طی فصلهای بعدی شکل میدهند. در عوض میخواهیم بگوییم که ردهبندی به شیوهای که روف انجام داده است، در سطح خاصی از تحلیل ارزشمند است. به ویژه برای نگرش به طبقاتی از هویت مذهبی و تجربة مذهبی مفید است و نکات فراوانی دربارۀ دوران فرهنگی و تاریخی معاصر میگوید. از طرفی چنین عناوینی، کاملاً جنبة واقعی دارند و میتوانند بخشی از روایات خود مردم باشند یا عملاً هستند. آنها در سطح مشخصی با کنشها و افکار خاصی مرتبط میشوند و حتی آنها را پیشبینی میکنند (چنانکه دربارۀ استفادة گِلن از رسانههای گوناگون دیدیم). به هر روی لازم است تا در سطوح ژرفتر در موارد فردی و روایات موجه دربارة خود، ترکیبات و نتایج دیگری هم ملاحظه شوند. این که به چه سطحی خواهیم نگریست، تا اندازهای به این موضوع برمیگردد که چه چیز در اختیار داریم، چه ظرفیتی برای بررسی داریم و نیز چه پرسشهایی میخواهیم مطرح کنیم. چنانکه خواهیم دید، مورد گِلن نشان میدهد که ما با
بررسی روایات، هم در چهارچوب خودشان و هم از دریچة نگاه نگرهپردازان و ردهبندیهای آنان (از جمله روف) میتوانیم چیزهای فراوانی بیاموزیم.
در فصلهای بعد هنگامی که به مسئلة چگونگی ارتباط مذهب و رسانهها در تجربة اجتماعی معاصر میپردازیم، برحسب ضرورت به روایات فردی با جزییات کمتری توجه خواهیم کرد. در عوض به تعداد بیشتری از روایات خواهیم نگریست و آنها را به روشهایی طبقهبندی خواهیم کرد که به تأویلهای ما کمک کنند. البته باید به یاد داشته باشیم که هر یک از این روایات مانند روایت گِلن مجموعهای منحصر به فرد از شرایط و نسبتهای خاص خود را دارند. به هر حال گِلن به ما کمک کرد تا جایگاه چنین روایاتی را دریابیم. چنانکه از زبان این مصاحبهشوندگان میشنویم، میتوانیم بپذیریم که توصیفات شخصی-شان از نظر شیوة ارتباط رسانهها و مذهب در ایجاد هویت آنها اهمیت خاصی دارد.
سه فصل آتی، ارائه و تحلیل روایات موجه دربارة خود را در کانون توجه قرار میدهند. در فصل پنج به مجموعهای از روایات خواهیم پرداخت که کمک میکنند نقش رسانهها را در فرهنگ زندگی روزمره توصیف کنیم. این روایات، زمینه را برای تحلیل نقش خود در پیوند با مذهب و معنویت فراهم میآورند.
در فصلهای شش و هفت دربارۀ روشهای روایات مختلف برای بیان انواع چیزهایی که مردم در قلمروی رسانهها میجویند و مییابند صحبت خواهیم کرد، روشهایی که با جستوجوی مذهبی یا معنوی
مرتبط میشوند یا در خدمت آنها عمل میکنند. برای انجام این کار، ما بر ردهبندی روف تکیه خواهیم کرد (و به نوعی آن را به محک آزمون هم خواهیم گذارد) و خواهیم دید که چگونه میتوان این ردهبندیهای اصلی هویت و کنش را در ارتباط با آثار و نمادهای رسانهای بیان کرد.
در فصل هشت دربارۀ این واقعیت صحبت خواهیم کرد که روابط بین رسانهها و مذهب پیچیده است. در همان جا به روشهای گوناگونی خواهیم پرداخت که افراد از طریق آنها با رسانهها ارتباط می¬یابند، اینکه رسانهها برای زندگی مذهبی و معنوی چه میتوانند انجام دهند. طی این مصاحبهها به توضیحات دربارۀ رسانهها خواهیم پرداخت که نوعی نقش مرموز و متناقض را برای رسانهها آشکار میسازند. باید ببینیم این توضیحات دربارۀ معناهایی که پدید میآیند چگونه است؟
در فصل نُه، از سطح زندگی خانوادگی و روزمره، به زمینة گستردهترِ جایگاه رسانهها در کانون شکلگیری و بیان تجربة مذهبی و معنوی در زندگی فرهنگی، اجتماعی و سیاسی خواهیم پرداخت. فصل دَه نیز، بسیاری از مسیرهای پژوهش در کتاب را با بررسی تضادها و تناقضهایی که در این راه یافتهایم و نیز نتایجی که میتوانیم بگیریم، ترسیم خواهد کرد.
پاره پنجم: درک مذهب و رسانهها
برای بررسی مذهب در عصر رسانهها چند روش وجود دارد. ابتدا باید گفت در این مقطع از تاریخ، وسایل ارتباطی نهادینه، کالایی و روزمره شدهاند، امری که نتایج عظیم سیاسی، اجتماعی و ساختاری در پی داشته است. بحثی که در اینجا مطرح میکنم، از دو فرضیه دربارۀ موقعیت پدید آمده سرچشمه میگیرد؛. نخست اینکه تفکر دربارة مذهب و رسانهها تنها از جنبة نهادینه - ساختاری باعث غفلت از این امر میشود که در زندگی معاصر، رسانهها و مذهب به شیوههای قابل بحثی با هم تعامل داشتهاند. دوم، این تحولات نوع خاصی از راهبرد تحلیلی را محقق میسازند: نوعی که درک رسانهها را کانون توجه قرار میدهد و به بررسی متون و عملکردهای استفاده از آنها میپردازد. ما به تدریج [در کنارِ] کار اصلی، پژوهش میدانی را مورد توجه قرار
میدهیم و متون و درک رسانهایِ مرتبط با مذهب و معنویت را بررسی میکنیم. چنانکه قبلاً گفتم، شاید رفتن و پرسیدن از مردم دربارۀ رسانهها، دربارة برخورد آنها و چگونگی ارتباط این رسانهها با حالات و انگیزههای مذهبی، روش مستقیمی به نظر آید؛ ولی چنانکه خواهیم دید این روش، چندان هم مستقیم و ساده نیست؛ نخست، مهم است تا پرسشها را به گونهای مطرح کنیم که پاسخها بدیهی نباشند.(1)
در فصل چهارم در مورد پدیدة توضیح دربارۀ رسانهها صحبت کردیم و میتوان آن را در زمینههای خاصی به عنوان تأثیر مطلوبیت فرهنگی یا گرایش به ارائۀ پاسخهای مطلوب از نظر اجتماعی توصیف کرد. پس میتوانیم انتظار داشته باشیم برخی از گفتوگوهای ما تا حدی چنین پاسخهایی داشته باشند. این موضوع به ویژه زمانی صدق میکند که برای نمونه بپرسیم:
رسانهها چه تأثیری بر زندگی مذهبی یا معنوی شما دارند؟ پس وقتی در بخشی از روند مصاحبههایمان چنین پرسشی را مطرح میکنیم، کمتر خودنما و برجسته مینماید. علت این است که قویترین یا متقاعدکنندهترین دلیل برای نقش رسانهها در مذهب و معنویت، از گفتوگویی دربارة مذهب و معنویت شکل میگیرد که در آن ارجاع به رسانهها طبق روال طبیعیِ بحث صورت میگیرد. خواهیم دید که این اتفاق چگونه میافتد. هنگام صحبت از مذهب و معنویت، کار به صحبت
1) این اصطلاح را یکی از اساتید من، رِی بردویسِل برای تشریح نوعی پژوهش اجتماعی به کار برد که ناآگاهانه نتایج بدیهی و توضیح واضحات را در پی میآورد. در واقع، با این روش نمیتوان مصاحبهکنندهای را یافت که پرسش را به چالش بطلبد و به آن پاسخ منفی دهد.
دربارة رسانهها هم میکشد و در بحث راجع به رسانهها نیز از مذهب و معنویت صحبت به میان میآید؛ البته در بیشتر موارد برای ایجاد چنین ارتباطهایی باید قدری کندوکاو کنیم. بنابراین ما یکباره سراغ این موضوع نمیرویم، نخست گفتوگو را از مذهب آغاز میکنیم و سپس به رسانهها خواهیم پرداخت. آنچه در اینجا میبینیم، فرازهایی از روایتهای خود در نظر گرفته خواهد شد که در فصل گذشته دربارة آن بحث کردیم. این روایتها، خودبیانگریهایی هستند که تجربهها، ارزشها، افکار و آرمانهای مصاحبهشوندگان را در هم میتنند، به گونهای که ممکن است مجموعهای کلی و یکدست پدید بیاورند؛ البته همواره نیز موفق نیستند، بلکه درست مانند خودِ زندگی، در این روند نیز شکافها، تنشها، ناپیوستگیها و تضادهایی وجود دارد. هر یک از این روایتهای شخصی لزوماً در خود نشانههای تجربهها و روابطی را دارند که چون در مقطعها یا زمانهای گوناگونی اتفاق افتادهاند، پراکنده و ناپیوستهاند؛ پس باید توضیح داده شوند. به هر حال چنانکه در فصل پیش گفتم، مسئله این نیست که چگونه مصاحبهشوندگان میتوانند روایتهای یکدستی ارائه دهند یا این روایتها چه چیز را دربارة واقعیت امور آشکار میسازند. هدف ما درک این موضوع است که چگونه نمادها، عملکردها و گفتمانها در قلمروی رسانهها با معانی و انگیزههایی پیوند مییابند که آنها را مذهبی یا معنوی میدانیم. بنابراین عناصر یا اجزای روایتهای مورد بحث، بیش از همه برای ما جالبند؛ البته چگونگی قرارگرفتن آنها در کنار هم و نقش آنها در طرح کلی ما نیز جالب است. بحث را با نگاه به یکی از موضوعهای بنیادینی که در سراسر این
کتاب مورد توجه قرار دادیم، یعنی نقش اجتنابناپذیر رسانهها در زندگی معاصر، آغاز میکنیم و در ادامة این روند، به کارکرد آنها در جستوجوی معانی مذهبی و معنوی خواهیم پرداخت.
فراگیربودن رسانهها
بِرِنا پیتُن دختر مدرسهای نوجوان و دوازده سالهای است که با مادرش، کورین و خواهرش سالی، که دو سال از او بزرگتر است، در حومة شهری متوسط (از نظر وسعت) در ایالات متحده زندگی میکند.(1)بِرِنا و کورین در تحلیل گستردهای که همکارم لین شفیلد کلارک انجام داده است، حضور دارند. وی، آنها را در حکم نمونههای متمایزی از مصرفکنندگان رسانهها بررسی کرده است.(2)علت معرفی دوبارة آنها، ارتباط با نکتهای است که خود کلارک هم مطرح ساخته است؛ مشکلاتی که تمام خانوادهها هنگام پرهیز از دسترسی به رسانهها و تأثیر گستردهشان تجربه میکنند.(3)کورین پیتُن به شدت به اکولوژی (بومشناسی) علاقه دارد و سبک زندگی معمولی و کلینگرانهای را از سر
1) تمام مصاحبههایی که در اینجا انجام شده، به جز آنهایی که جداگانه یاد میشوند، بخشی از مصاحبههایی است که به نام رسانهها، معنی و روند زندگی و مذهب، معنی و رسانههای جدید در خانه در مرکز رسانهها، مذهب و فرهنگ دانشگاه کلرادو انجام شد. مصاحبة این فصل را دکتر جوزف چمپ صورت داده است. اسامی همه مصاحبهشوندگان مستعار و معیار توافقنامة این پژوهش، سوژههای انسانی، غیرحقیقی و خیالی هستند.
2) Lynn Schofield Clark, “Being Distinctive in a Mediated Environment: The Ahmeds and Paytons,” Chapter 6 in Hoover et al. (2004)
3) Clark, ibid, p. 96
میگذراند، سبکی که وی بسیار میکوشد دخترانش هم از آن پیروی کنند. در این کلنگری جایی برای رسانهها نیست؛ زیرا کورین که مسیحی مؤمن و یکتاپرست است، آنها را بسیار مادی و تماشایشان را هدردادن وقت میداند. کورین ارتباط آشکاری میان یکتاپرستی خود و استفاده از رسانهها برقرار نمیسازد، بلکه ایمان وی با افکارش دربارة کلنگری تلاقی میکند و منجر به نتیجهای منطقی دربارة آثاری میشود که از جنبة رسانهای مناسب هستند.(1)هنگامی که بِرِنا و سالی، آخر هفته به خانه پدرشان میروند، در آنجا تلویزیون تماشا میکنند، گرچه در خانۀ مادریشان راحتترند و البته آنجا هم تلویزیونی وجود ندارد. کورین قصد دارد در آینده دستگاه گیرندة تلویزیونی تهیه کند. علت این تصمیم هم بررسی نتیجۀ دیدگاه او دربارة تلویزیون و تأثیرهای آن بر سالی و بِرِنا است. کورین میگوید:
...میدونید با توجه به وضعیت سالی و بِرِنا، شاید در آینده تلویزیونی بخریم.... البته اونها فقط در روزهای آخر هفته تلویزیون تماشا میکنند. پس وقتی همکلاسیهاشون میپرسند: «به نظرت دیشب سریال ER چطور بود؟» یا سؤالهای از این دست، میفهمیم اونها خیلی هم بیخبر نیستن.
بِرِنا:
خیلیها میپرسن: «هی، ساوث پارک(2)رو تماشا میکنی؟»
1) چنانکه من و همکارانم در رسانهها، خانه و خانواده اشاره کردیم، الگوی نظامیافتهای مبتنی بر ایمان مذهبی وجود ندارد که پیشبینی کند چه کسانی رسانهها را رد میکنند و برعکس.
2) South Park سریالی انیمیشنیِ ساخت آمریکا که از سال 1997 برای اولین بار توسط تری پارکر و مت استون ساخته و پخش شده است. شخصیتهای اصلی آن 4 بچه دبستانی بد دهن به نامهای استن، کایل، کنی و کارتمن هستند که در شهر ساوث پارک در ایالت کلرادو زندگی میکنند.. در هر قسمت، آنها با ماجراهای عجیبی روبهرو میشوند. با اینکه از نظر کیفیت بصری، اثر فاقد آن زرق و برق انیمیشنهای سینمایی معاصر است ولی گروه نویسندگان و سازندگان مجموعه از همۀ مضامین سیاسی، مذهبی، اجتماعی و...با زبانی طنز جهت نقد جامعۀ آمریکا استفاده کردهاند و همین امر آن را به مجموعهای موفق در جامعۀ آمریکا تبدیل کرده است. با این حال بنابر نظر کاربران اینترنتی و بینندگان، این کارتون اصلاً برای کودکان مناسب نیست؛ چون از صحنههای خشن و خونریزی زیاد بهره برده است؛ همین طور سازندگان سریال زبان تند فیلمهای تارانتینو را به ارث بردهاند و قهرمانان بد دهنی خلق کردهاند. موضوع جالب دیگر دربارۀ پارک جنوبی، نگاه هجوآمیز به شخصیتهای معروف است؛ جرج بوش، بن لادن، جرج لوکاس و اسپیلبرگ به صورت خندهداری در سریال حاضرمیشوند. همین طور آثار معروف سینما مانند: ای تی، بیگانهها، سگهای انباری و.... به شکل طنزآمیزی وارد داستان میشوند. (م.)
[مصاحبهگر اشاره میکند که دختر نام ساوث پارک را اشتباه تلفظ کرده و مادر خطای او را اصلاح می کند.]
بِرِنا:
... من اصلاً نمیدونم چی هست.
کورین:
احتمالاً یکی از سریالهای تلویزیونی است.
بِرِنا:
شاید سریال کارتونی یا چیزی شبیه اون باشه.
کورین:
بله، حدس من هم همینه.
بِرِنا:
خیلیها در مدرسه می دونن ما تلویزیون نداریم و دوست دارن بپرسن: «چطور بدون تلویزیون زندگی میکنید؟»
مصاحبهگر:
چه جوابی میدهی؟
بِرِنا:
میگم: ساده است، منظورم اینه که ما چیزهای زیادی داریم که میتونیم با اونها مشغول باشیم!
با اینکه به نظر نمیرسد نداشتن تلویزیون در خانه برای بِرِنا مسئلة مهمی باشد، تجربة وی در اینجا نشان میدهد که دیگر نمیتوان بدون رسانهها زندگی کرد یا حداقل خارج از حوزة رسانه بود. خانوادة او عملکردی آگاهانه و قاطعانه برای گذراندن زندگی بدون تلویزیون را پیش گرفتهاند. در تمام موارد خانوادههایی که تلویزیون ندارند، شبیه خانوادة پیتُن هستند. آنها تصمیم گرفتهاند پای جعبة شیشهای را به خانهشان باز نکنند؛ البته نمیتوانند به طورکامل هم از آنها بپرهیزند. بِرِنا و سالی میتوانند در خانة پدرشان تلویزیون تماشا کنند (و این کار را هم انجام میدهند) برای نمونه خانم دکتر کویین،(1)مجموعة تلویزیونی مورد علاقة بِرِناست؛ ولی این موضوع که تماشای تلویزیون در شبکة اجتماعی بِرِنا ( مدرسه)، واقعیتی اساسی است که وی به دلیل برخوردار نبودن از آن، متفاوت شمرده میشود، بیش از هر چیز او را تحت فشار قرار میدهد.
دربارۀ سطح برخورداری از رسانهها که آن را تعامل با رسانهها نامیدهایم، اطلاعات دربارة برنامههای تلویزیونی کنونی (و احتمالاً دیگر رسانهها) برای جوانان در سنهای متفاوت، تبدیل به یکی از عناصر تبادل اجتماعی میشود. بِرِنا تنها نیست. میان مصاحبهکنندگان به راحتی میتوانستیم افرادی مانند جیل فالون را بیابیم که میگویند:
اگه تلویزیون نداشته باشین، مردم براتون احساس تأسف میکنن!
1) Dr. Quinn, Medicine Woman این سریال در ایران با نام پزشک دهکده از شبکۀ دوم سیما پخش شد. (م.)
در ادامه به خانوادة او نیز خواهیم پرداخت. خانوادههای پیتن و فالون از کسانی هستند که شاید جامعهشناسان آنها را جدا افتادگان از چشمانداز کاربرد رسانهای برمیشمارند. از معدود خانوادههایی که به هر دلیل، بی هیچ مسئلهای از مشارکت در فرهنگ رسانهها میپرهیزند و تصمیم گرفتهاند خود را از آن و پیامدهایش جدا کنند. در هر دو مورد، قضیه این نیست که خانوادهها هرگز تلویزیونی در اختیار نداشته باشند. دخترهای خانواده پیتُن در خانة پدرشان تلویزیون تماشا میکنند و اعضای خانوادة فالون به طور معمول و پویا فیلمهای ویدیویی میبینند و مجموعه ای نزدیک به دویست فیلم جمعآوری کردهاند.
وایونا فالون 39 ساله و دو دخترش جیل چهارده ساله و یوتا دوازده ساله در شهری متوسط واقع در یکی از ایالات غربی آمریکا زندگی میکنند. وایونا همزمان دو شغل دارد و در عین حال مشغول تحصیل در دورة کارشناسی مددکاری است. این خانواده، به فرقة محافظهکار کلیسای مسیحی تعلق دارند و دخترها به مدرسههای خصوصی مسیحی میروند؛ البته حضور رسمی آنها در این فرقه، محدود به همین اواخر میشود و پس از مهاجرت آنها به شهر فعلی که حدود چهار سال پیش انجام شد، افزایش یافته است. آنها به گونهای نامتعارفند؛ زیرا دستگاه گیرندة تلویزیونی معمولی ندارند، بلکه از دستگاه کوچکی استفاده میکنند که تلفیق تلویزیون و دستگاه پخش ویدیویی است. آنها به طورمعمول، با این دستگاه ترکیبی به تماشای فیلمهای ویدیویی میپردازند. وایونا علاقة بیشتر خود به نوارهای ویدیویی را به سبب استقلال بیننده هنگام تماشای آنها میداند. طبیعی است که
مصاحبهگر کنجکاو است بداند آیا عادت تماشای فیلم هایی ویدیویی نسبتی با نگرشهای محافظهکارانة مذهبی آنها دارد یا نه (احتمالاً روف این خانواده را در ردهبندی مسیحیان بازمتولد قرار میداد).(1)وایونا پاسخ میدهد:
به گمونم اختلاف زیادی میون تلویزیون و ویدیو وجود داره. فکر میکنم وقتی به فیلمهای ویدیویی دسترسی دارید، هرچی میخواهید میبینید؛ ولی تلویزیون فقط چرندیات نشون میده.
مصاحبهگر:
وقتی فیلمهای ویدیویی را کرایه میکنید یا آنهایی را که متعلق به خودتان است میبینید، ارتباطی بین آنها با معنویت یا مذهب مییابید؟
جیل:
ما فیلمی داریم که دربارة همین موضوعات است.
یوتا:
منظورت جزیره است؟
مصاحبهگر:
چی؟
یوتا:
منظورم آیلنده.
جیل:
یه فیلم بود...
وایونا:
1) مصاحبه با خانوادة فالون توسط کریستف دمونت - هانریش انجام شده است.
اوه، منظورت راز آیریش رام است [راز روان آینیش(1)] ؟
جیل:
بله، فیلم خوبی نبود.
وایونا:
یک جور داستان عامیانه است.
مصاحبهگر نوار ویدیویی مذهبی را در قفسة کناری میبیند و دربارة آن میپرسد:
نظرتان دربارة فیلم عیسی مسیح سوپر استار(2)چیست؟
خانوادة فالون با هیجان، فریاد، خنده و بحث واکنش نشان میدهند. وایونا میگوید:
قبل از اونکه به کلیسا بریم، این فیلم (عیسی مسیح سوپر استار) واسطة مذهبی ما بود. ما وقت عید پاک اون رو تماشا میکردیم.
یوتا:
ما این فیلم رو به خاطر سپردیم؛ به علاوه ترانههاش رو هم میخوندیم.
وایونا:
ما از وقتی در فلوریدا بودیم، اون رو تماشا کردیم.
جیل:
ما بعضی از فیلمها رو ضبط هم میکنیم. مثل مونتی پایتن و جام مقدس.(3)
وایونا:
باید بگم که این فیلم محبوبِ همیشگی شان است.
یوتا در پس زمینه، صداهای بامزهای در میآورد. فکر میکنم میخواهد تا قسمتهایی از [فیلمِ] جام مقدس مونتی پایتن را تقلید کند.
مصاحبهگر میپرسد:
آیا جام مقدس، فیلم همیشه محبوب خانواده است؟
وایونا:
بله من دوستش دارم ولی این دو عاشقش هستند! ما اون رو از تلویزیون ضبط کردیم. قسمتی از جام مقدس هست که تماشاش بد نیست.
جیل:
فیلم بامزهایست!
یوتا:
ولی [به نظر] ما واقعاً احمقانه است!
وایونا:
یک کمی مبتذل است. یک جورهایی احمقانه است، ولی...
یوتا:
احمقانه، ولی خندهداره.
وایونا:
ولی بچهها خیلی دوستش دارن. منم دوستش دارم... فکر میکنم ساختن مونتی پایتن و جام مقدس، از نظر بعضی از مردم نوعی بیاحترامی به مذهب باشه.
بیتردید، شماری از اعضای کلیسای مسیح این فیلم را بیحرمتی به مسیحیت میدانند. در اینجا ما با خانوادهای سر و کار داریم که هیچ برنامهای را از تلویزیون معمولی یا کابلی تماشا نمیکنند. دوستان دو
دختر خانواده، این موضوع را امری نامعمول میپندارند؛ ولی اعضای خانواده، فیلمهای ویدیویی بسیاری برای تماشا دارند و معمولاً جمعهشبها، خانوادگی به تماشایشان میپردازند. همچنین آنها ارتباطهای آشکاری میان مذهب و تماشای فیلمهای ویدیویی برقرار میسازند. با این وجود، به نظر نمیآید طبق عادتِ تماشای فیلم، دربارة موضوعاتی صحبت کنند که از مسیحیان بازمتولد انتظار داریم. آنها در گذشته عیسی مسیحِ سوپر استار را به منزلة فیلمی مقدس تماشا میکردند و حتی امروز گاهی مونتی پایتن و جام مقدس را میبینند و آن را از فیلمهای محبوب خود میدانند. شاید این احساسِ لذتِ آمیخته با گناه، به خوبی همان استقلالی را بیان کند که وایونا آن را وجه مهمی از خود بیانگری میداند.
در واقع، این راهبرد باعث ایجاد نوعی مصالحه میشود. از یک سو، دیدگاهی وجود دارد که تلویزیون را به هر صورت مضر یا باعث اتلاف وقت میداند و از سوی دیگر، جذابیتهای طبیعی و لذتی که تلویزیون و رسانههای دیگر فراهم میآورند، قابل چشمپوشی نیست. تجربیات رسانهای خانوادة فالون و تعامل آنها با رسانهها که لذت و خرسندی فراوانی برایشان در پی دارد، همچنین تجربة حضور اعضای خانواده هنگام تماشای فیلم کنار یکدیگر، تضادهایی با توضیح پیرامون رسانهها از سوی وایونا دارد که تلویزیون را چرند میداند. راهبرد آنها (تماشای تلویزیون، نه با تماشای برنامههای آن، بلکه فیلمهای ویدیویی) مؤثر افتاده است. شاید فرض کنیم بعضی افراد و خانوادهها این موضوع را به راحتی بپذیرند که نمیخواهند جزیی از فرهنگ رسانهها باشند. پیشتر
دربارة شماری از دیدگاههای گوناگون دربارۀ [حضورِ] رسانهها در زندگی روزمره صحبت کردیم که جدایی را ممکن میدانند. میتوان میان رسانهها و جنبههای اصیلتر یا طبیعیتر زندگی خطّ واضحی ترسیم کرد که مذهب، مهمترین آنهاست. ایجاد چنین تمایزهایی در عمل به اندازة تئوری ساده نیست. چنانکه خواهیم دید، رسانهها تقریباً برای همه، به ویژه جوانان، بیش از پیش پذیرفتنی و تا حدودی بخشی از زندگی و فرهنگ شمرده میشوند، به اندازهای که وقتی به آنها دسترسی نداریم، بیدرنگ متوجه میشویم.(1)اگر امکان جداسازی وجود داشت یا میشد رسانهها را به صورت اُبژههایی مستقل در عرصة اجتماعی و فرهنگیِ زندگی روزمره در نظر گرفت، [آنگاه] میتوانستیم آنها را بر اساس مجموعهای به نسبت آشکار و روشن از استنباطها و عملکردهایی بررسی کنیم که آگاهانه شکل گرفتهاند. در واقع بخش عمدهای از آنچه دربارة رسانهها میگوییم و میاندیشیم، تا حدی شامل برخوردِ شناختی با عملکرد رسانههاست. بر فرض که مردم دربارة آنچه انجام میدهند، فکر میکنند و میتوانند تأویلگران قابل اعتمادی برای کارهای خود و منابع قابل اعتمادی برای عملکردهای خود باشند، به هر حال جا دارد بپرسیم که آیا این فرضیات قابل اعتماد هستند یا نه؟
1) من و همکارانم در رسانهها، خانه و خانواده، به تفصیل دربارۀ این موضوع هم بحث خواهیم کرد. نگاه کنید به فصل ششم که در آن خانوادة پیتن بررسی میشوند. دیوید گانتلت و آنت هیل (1999) نیز در زندگی تلویزیونی، به طور مشخص دربارۀ استفاده از تلویزیون به عنوان دوست یا رفیق نکتههای مشابهی را مطرح میکنند. همچنین، نگاه کنید به مفهوم شفافیت رسانه ها در لیوینگستن (2002).
زندگی با رسانهها
دِیل و بانی جانسُن هر دو سی و چند ساله هستند و با دو پسرشان دان شش ساله و کارسن پنج ساله در شهری نه چندان بزرگ در ایالات متحده زندگی میکنند. دِیل، پدر خانواده، پس از چند بار تعویض شغل، در رشتة کارشناسی مشغول تحصیل است و بانی هم شغلی پارهوقت دارد. دِیل به هر دو زبان فرانسه و انگلیسی مسلط است، زیرا مادرش در فرانسه به دنیا آمده است. یکی از والدین بانی هم در اصل اروپایی است. آنها جزو سیاهپوستان آمریکایی هستند و در خانهای زندگی میکنند که دانشگاه دِیل در اختیارشان گذاشته است. این موضوع کمک فراوانی به آنها میکند؛ زیرا درآمد خانواده کمتر از 25 هزار دلار در سال است. آپارتمان آنها کوچک، ولی راحت است؛ البته تعداد اتاقهایاش کم است. آنها در خانه تلویزیون کابلی، دو دستگاه تلویزیون و دو دستگاه پخش ویدیویی دارند (یکی از آنها در اتاقخواب والدین است)؛ همچنین به رایانه و اینترنت دسترسی دارند. آنها صاحب مجموعهای بزرگ از نوارهای ویدیویی هستند که بیشتر، فیلمهای عامهپسند است و در قفسههای جداگانهای، یکی برای بچهها و یکی برای والدین نگهداری میشوند.(1)آنها مسیحیان مؤمنی هستند و به یکی از کلیساهای
1) مصاحبه با خانوادۀ جانسن را کریستف دمونت - هانریش انجام داده است.
مستقل باپتیست میروند؛(1)البته پسزمینة مذهبی والدین متفاوت است. دِیل دربارة پسزمینة مذهبی خود میگوید:
فکر میکنم خونوادم پروتستان، نه ببخشید، پرِزبیتِرین بودن.(2)
بانی در خانوادهای باپتیست از جنوب آمریکا بزرگ شده است. پدر و مادر، هر دو خود را مذهبی معرفی میکنند و بیشتر چیزهایی که از آن میگویند، از طریق ارزشها و افکار مذهبیشان بیان میشود. برای نمونه وقتی میپرسیم چه چیز از نظر آنها به عنوان یک خانواده مهم است، هر دو میگویند خودِ خانواده، استفادة بهینه از وقت و تربیت معنوی. پدر و مادر، خود را والدین مسئولی میشمارند که میکوشند این موضوع را به وسیلة اجرای قواعدی هنگام استفادة پسران از رسانهها اِعمال کنند؛(3)البته همچون بسیاری از خانوادههای دیگر، توصیف آنها از مشاهدة رسانهها در خانه، قدری مبهم است. وقتی میپرسیم معمولاً چه برنامههای تلویزیونی را تماشا میکنند، دِیل و بانی پاسخ میدهند اخبار و تأکید میکنند که منظورشان نخست، اخبار محلی است. وقتی مصاحبهگر میپرسد که آیا برنامههایCNN یا تام بروکاو(4)یا چیزهایی از این قبیل را میبینند یا نه، دِیل پاسخ میدهد:
1) Baptism، یکی از فرقههای مسیحی است که بیشتر، از پروتستانها تشکیل شده است. این نام برگرفته از یک آیین قدسی مسیحی است که معتقدند پیروان مسیح باید به فرمان الهی، غسل تعمید (معمولاً به شکل غوطهور شدن در آب) داده شوند تا ایمان خود را به همه نشان دهند. (م.)
2) Presbyterianism: (همچنین موسوم به کلیسای مشایخی) یکی دیگر از فرقههای مسیحی که از پروتستانهای اصلاحطلب به شمار میروند و اصل آنها در اسکاتلند گسترش یافتند. (م.)
3) چنین قاعدههایی از محسوسترین و بارزترین موارد هویت خانواده هستند. برای بحثی مفصلتر دربارۀ این موضوع نک: Hoover et al. (2004).
4) 5.Tom Brokaw توماس جان بروکاو، متولد سال 1940 و دارای مدرک در رشتۀ ژورنالیسم و سیاست از دانشگاه داکوتا در آمریکا است. وی شهرت خود را مدیون اجرای برنامۀ اخبار شبانگاهی شبکۀ NBC است. او هنوز هم با شبکۀ NBC به عنوان یک خبرنگار ویژه همکاری میکند. او تنها فرد در تاریخ شبکۀ NBC است که در هر سه برنامۀ مهم خبری آن (The Today Show، NBC Nightly News، Meet the Press) به شکلی حضور داشته است. (م.)
ما MSNBC رو تماشا میکنیم.
سپس هر دو به صورت همزمان میگویند که برنامة DateLine را هم میبینند.
مصاحبهگر:
پس شما هر روز اخبار را تماشا میکنید؟
دِیل:
بله! هر روز برنامههای خبری رو میبینیم.
مصاحبهگر:
در چه مدت؟
دِیل:
شبها، فکر میکنم حدود دو ساعت.
مصاحبهگر:
هر روز دو ساعت اخبار میبینید؟
بانی:
خب، هر روز که نه.
دِیل:
البته چرا، تقریباً هر روز.
بانی:
چون کار میکنیم، شبها برای روز بعد ناهار یا شام درست میکنیم. آه... من برخلاف گذشته، دیگه برنامههایی مثل برنامة اُپرا (وینفیری) رو نمیبینم (میخندد).
مصاحبهگر:
پس وقتی که اخبار پخش میشود، شما دقیقاً در برابر تلویزیون نمینشینید تا آن را تماشا کنید؟
بانی:
چرا، البته تمام مدت برنامة تلویزیون رو نمیبینیم.
مصاحبهگر:
منظورتان از ما این است که بچهها هم آن را تماشا میکنند؟
بانی:
بچهها در اون موقع خوابن.
مصاحبهگر:
مگر کی میخوابند؟
بانی:
ما سعی میکنیم که اونها رو ساعت هشت بخوابونیم.
دِیل:
درسته.
بانی:
چون اون موقع دیگه کار زیادی نداریم.
دِیل:
اگه اونها (بچهها) تلویزیون تماشا کنن، برنامههایی که میبینن، کارتون یا چیزی توی همین زمینهها است.
این اطلاعات، به این دلیل جالب است که بخش عمدهای از پژوهشهای اجتماعی دربارة استفاده از رسانهها متکی بر این نوع گزارشهای شخصی است و در حکم روشی مطمئن برای ارزیابی مشاهدة تلویزیون به شمار میرود. دِیل و بانی گفتهاند مرتب اخبار را تماشا میکنند و چند برنامه مانند اخبار محلی، MSNBC و DateLine را نام میبرند؛ برنامههایی که هر روز تماشا میکنند. مصاحبهگر میگوید این حجم برنامه حدود دو ساعت در روز طول میکشد، مدتش قدری زیاد به نظر میرسد. هدف ما پی بردن به حقیقت موضوع نیست؛ ولی به هر صورت جالب است دربارۀ نتیجة این گزارش بیندیشیم. از خودبیانگری والدین مشخص میشود که اخبار برایشان ارزشمند است و باید هر روز تماشایاش کنند و زمانی که به قول خودشان کار زیادی ندارند، وقتشان را به آن اختصاص میدهند.
وقتی گفتوگو به عادتهای کودکان هنگام تماشای برنامهها میرسد، جانسنها اشاره میکنند که همان روز پسرها برنامههایی چون دختران پاور پاف، آزمایشگاه دِکستر و کارِج، سگ ترسو را تماشا کردهاند. بانی با پسرها دربارة کارِج، شخصیت سگ کارتونی شوخی میکند و معلوم است آن را با بچهها تماشا کرده است. به نظر میآید کارِج برای انجام بیشتر نقشههایش از رایانه و اینترنت استفاده میکند.
بانی:
منبع دِیل برای دسترسی به رسانهها رایانه است.
مصاحبهگر:
پس برای کارهای دانشکده از آن استفاده میکنید؟
دِیل:
برای دانشکده، بله. برای کارهای دانشجوییام از نرم افزارهای Wordیا مایکروسافت پابلیشر استفاده میکنم. امروز میخوام با نرمافزار Excel کار کنم. اگه نخواستم، به سراغ نرمافزار Minesweeper میرم. من به ندرت ایمیلهام رو میبینم.
بانی:
و من هم اصلاً از رایانه استفاده نمیکنم.
مصاحبهگر:
[به بانی] شما اصلاً از رایانه استفاده نمیکنید؟
مصاحبهگر:
[به دِیل] ولی شما هر روز از آن استفاده میکنید؟
دِیل:
نه، من معمولاً چهار بار در هفته برای بازیMinesweeper از اون استفاده میکنم. به گمونم هر نوبت حدود چهل دقیقه طول میکشه؛ ولی سراغ اینترنت نمیرم.
مصاحبهگر:
شما به اینترنت دسترسی دارید، درست است؟
دِیل:
بله، ما به اینترنت دسترسی داریم. فکر میکنم سِرور اترنت(1)باشه.
مصاحبهگر:
گفتید تقریباً هیچ وقت سراغ اینترنت نمیروید؟
1) Ethernet یکی از انواع تکنولوژیهای اتصال شبکههای رایانهای که بیشتر به صورت محلی استفاده میشود. (م.)
دِیل:
به ندرت از اون استفاده میکنم. تنها چیزی که دنبالش میگردم،Mapquest .(1)
بانی:
من هیچوقت از اینترنت استفاده نمیکنم. به اون کاری ندارم. هیچ علاقهای به اون احساس نمیکنم. اگر بخوام با کسی صحبت کنم، براش ایمیل نمیفرستم؛ بلکه گوشی تلفن رو برمیدارم و با اون حرف میزنم. من یکی از ضد رایانهها هستم.
دِیل:
بچهها با رایانه، بازی جنگ تانکها رو انجام میدن؛ ولی فکر میکنم فقط ماهی یک بار اون رو بازی می کنن. مدتی است اون رو انجام ندادن.
در اینجا تصویر خانوادهای شکل میگیرد که به اینترنت دسترسی دارند؛ یکی از والدین از رایانه استفاده نمیکند، در حالی که دیگری میگوید از آن فقط برای حروفچینی و بازیهای رایانهای استفاده میکند. مصاحبهگر کنجکاو است که بداند آیا بچهها هم از اینترنت استفاده میکنند یا نه. مصاحبهگر رو به کارسن و دان میگوید:
آیا شما از اینترنت استفاده میکنید؟
دِیل:
[به جای آنها پاسخ میدهد] چی!؟ نه اونها هرگز سراغ اینترنت نمیرن؛ تنها گاهی در سایت shockwave.com یا جنگ تانکها بازی میکنن.
1) 7.Mapquest سرویس رایگان نقشهبرداری در اینترنت که متعلق به شرکت رسانهای AOL آمریکا است. (م.)
بانی:
در واقع اگه بخواهیم بچههامون در مدرسه از اینترنت استفاده کنن، باید امشب نامهای امضا کنیم. ما نمیخواهیم به اونها اجازه بدیم در مدرسه از اینترنت استفاده کنند.
مصاحبهگر:
واقعاً؟ پس در عوض چه میکنید؟
دِیل:
نمیدونم....
بانی:
خُب اونها به جاش میخونن، مینویسن....
دِیل:
اونها هر کار دلشون بخواد، میتونن انجام بدن...
دِیل:
دربارۀ رایانه باید بگم سایتهای زیادی وجود دارن که بچهها میتونن به اونها مراجعه کنن ولی نمیتونید همیشه در برابر اونها سپر ایجاد کنید....
بانی:
درسته.
دِیل:
البته تا جایی که به مدرسه مربوط میشه، اونها نیازی به استفاده از رایانه ندارن. هیچ نیازی به ایمیل نیست. نمیتونن بخونن.
نگرانی بانی و دِیل دربارة اینترنت و رایانه آشکار است طوری که میخواهند دسترسی دان و کارسن را نسبت به آنها محدود کنند؛ ولی همان جملهای که دِیل میگوید، آنها هرگز از اینترنت استفاده
نمیکنند، فاش میسازد که علاوه بر بازی رایانهایِ جنگ تانکها،(1)آنها سراغ سایت اینترنتی و تجاری shockwave.com(2)هم میروند. پس دِیل میداند که آنها از اینترنت استفاده میکنند. مصاحبهگر به این موضوع که دِیل و بانی موافق دسترسی بچهها به اینترنت در مدرسه هستند، کنجکاو است. دِیل میگوید که هنوز وقتش نرسیده است. وقتی مصاحبهگر میپرسد که چه زمانی مناسب خواهد بود، دِیل پاسخ میدهد:
سؤال خوبیه؛ وقتی که برای انجام هدفی باشه. موضوع مهم همینه. اونها در حال حاضر پنج و شش ساله هستند و چیزی دربارة اینترنت نمیدونن. اگه میخوان وارد اینترنت بشن، باید از والدین خود بپرسند و من اونها رو به سایتهایی که براشون مفیده میبرم. در حال حاضر نیازی به اینترنت ندارن.
پاسخ خوبی به نظر میرسد. تنها مسئله این است که بچهها قبلاً وارد اینترنت شدهاند و معلوم میشود که فقط این سایت نیست که آنها دربارهاش میدانند. بانی با اشاره به یک وبسایت یا وبسایتهایی که بچهها معمولاً سراغش میروند، از دِیل میپرسد:
اون چه سایتیه که بچهها واردش میشن.
دِیل:
Disney.Com یا blueschlues.com؟
دان شش ساله جواب میدهد:
Disney.Com.
بانی:
اسمش Disney.Com است؟
دان:
Nickjr.com هم است.
بانی:
بله همینه. ممنونم دان.
دِیل:
بله و اگه بچهها بخوان با رایانه بازی کنن، از ما میپرسن چه کارهایی باید انجام بدن، در واقع قواعد اصلی رو میپرسن. خُب؟ این روزها بچهها میتونن رایانه رو کار بندازن و والدین هرگز نمیدونن اونها چه میکنن. اوه! اونها با رایانه ور میروند؟ خوب بگذارید بازیشون رو بکنن. اگه بچهها بخوان برای یافتن چیزی وارد اینترنت بشن، از ما میپرسن و من براشون برنامهریزی میکنم. دوست دارم اونها جستوجو کنن، بانی هم به این موضوع علاقهمند است. ما میخواهیم بدونیم بچهها به دنبال چه میگردن. پس فعلاً نیازی به اینترنت ندارن، مگر اونکه بخوان وارد سایت Nickjr.com بشن، ولی نمیدونم واقعاً میخوان یا نه؛ زیرا تا به حال از Nickjr.com یا سایتهای مشابه چیزی نخریدیم.
در اینجا تصویری که دانی و دِیل ارائه میدهند، قدری متناقض میشود. در ابتدای بحث، بانی گفت بچهها هیچ وقت وارد اینترنت نمیشوند. وی ادعا میکند خود، کاربر رایانه نیست. قدری بعد، درمییابیم بچهها از رایانة خانوادگی استفاده میکنند و بازیهای ویدیویی انجام میدهند و حتی وارد بعضی وبسایتها میشوند که نام
پنج مورد آنها ذکر میشود و تازه هیچ یک از این منابع مخصوص بچهها نیستند.
روشن است که دِیل و بانی میخواهند بر استفادة بچهها از رسانهها نظارت داشته باشند و اطلاعات آنها دربارة سایتهایی که بچهها به آنها سر میزنند، میتواند شاهدی بر نظارت آنها باشد. پسرها شش و پنج ساله هستند و از همین سن سفرهای اینترنتی خود را آغاز کردهاند، خواه دِیل و بانی به طور مستقیم دخالت داشته باشند و یا خیر. به سختی میتوان پیشبینی کرد نتیجة کار چه خواهد شد. به هرحال، روشن است که دِیل و بانی میخواهند والدینی باشند (یا قلمداد شوند) که در این بخش مهم از زندگی پسرها دخالت دارند و این موضوع از چگونگی درک آنها از هویتهای مذهبی در مقام والدین سرچشمه میگیرد. آنها به اندازة کافی دغدغة استفادة بچهها از اینترنت را دارند و به این نتیجه رسیدهاند که نباید به بچهها اجازة استفاده از آن را در مدرسه بدهند، هرچند به نظر میرسد کاربرد این وسیله در مدرسه هدفمند باشد. دِیل و بانی اساساً اینترنت را از جنبة سرگرمی آن در نظر میگیرند، نه ارزشهای آموزشی و در واقع با اجازه دادن به بچهها برای ورود به سایتهای سرگرمی یا تسهیل آن، به طور عملی کاربرد سرگرمکنندۀ اینترنت را تشویق میکنند. هنگامی که مصاحبه وارد بحث دربارة استفادة پسرها از تلویزیون میشود، همان حالت و احساس پیشین دوباره پدید میآید. مصاحبهگر میپرسد:
گفتید بچهها تلویزیون تماشا میکنند؟
دِیل:
برنامههای شبکۀ کارتون رو میبینن.
مصاحبهگر:
فقط همین برنامهها را میبینند؟
دِیل:
بله فقط همینها رو تماشا میکنن.
ولی انگار بانی میخواهد چیزی بگوید که دِیل صحبتش را ادامه میدهد:
نیکلاُدئون! (1)یا نیک جونیور(2)یا چیزهایی از این دست.
بانی:
و PBS یا چیزهایی از این قبیل. بچه ها در پاییز برنامههای PBS رو تماشا میکنن، چون اون سگ کوچولو رو دوست دارن، اسمش چی بود؟
دیِل:
بله! اسمش ویشبُن(3)است.
بانی:
ویشبُن، اونها از ویشبُن خوششون میآد.
دیِل:
بله و دان دیروز داشت شبکة دیسکاوری رو تماشا میکرد که فیلمی دربارۀ نهنگها نشون میداد، به جز اون دیگه چیزی تماشا نکرد.
مصاحبهگر:
1) Nickelodeon یکی از شبکههای تلویزیونی آمریکا که فقط برنامههای کودکان پخش میکند. (م.)
2) Nick Junior
3) Wishbone سریالی ساخته و پخششده در سالهای 1995 تا 1998 در ژانر حادثهای/خانوادگی. موضوع سریال سگی باهوش و شوخ است (با بازی یک سگ تربیتشده) که خود را جای شخصیتهای کتابها تصور کرده و و وقایع گوناگونی را تجربه میکند. (م.)
و شما کاملاً بر آنها نظارت دارید؟
دیِل:
بله!
بانی:
بله!
دیِل:
ما همیشه میدونیم اونها چی تماشا می کنن.
بانی:
و درست مثل مدرسه من به طور کامل میدونم چه موادی به اونها آموزش میدن.
مصاحبهگر:
دوست دارید چه نوع موادی را به آنها آموزش دهند؟
بانی:
مایلم به اونها اطلاعات اساسی، همون دانش پایه رو یاد بِدن. چیزهایی که وقتی من و شما بچه بودیم، یاد گرفتیم و اینها مواد آموزشی بسیار خوبی هستن. اگر اونها بخوان چیزی یاد بگیرن که من دوست نداشته باشم، به معلمشان میگم و به فکر چیز دیگری میافتیم؛ ولی این موضوع هیچ وقت دربارة دانش پایه اتفاق نمیافته. به هر حال من سعی میکنم تا جایی که میشه، بر آموزش اونها نظارت داشته باشم و میخوام به طور دقیق بدونم اونها چه میکنند.
با شنیدن این سخنان، شنونده احساس میکند دقت آنها دربارة برنامههایی که بچههایشان در تلویزیون میبینند، قدری کمتر از چیزی است که دوست دارند تصور شود. برای نمونه آنها در اینجا به دو
برنامة خاص اشاره میکنند، ویشبُن و یک برنامه دربارۀ طبیعت که از شبکة دیسکاوری پخش میشود. همانطور که از صحبتهای پیشین فهمیده میشود، گویی پسرها سه برنامة اضافی از شبکة کارتون و برنامة صبحگاهی نیکل اُدئون را نیز میبینند؛ در حالی که بانی و دیِل دوست دارند ما تصور کنیم خطوط آشکاری دور رسانهها میکشند. آنها و پسرها بر سر استفاده از تلویزیون و اینترنت با هم سازش کردهاند. آثاری که در دسترس بچهها قرار دارد، بیشتر برنامههای ویژۀ بچهها و چیزهای است که آنها دوست دارند. والدین گفتند که مواد درسی اساسی و دانش پایه را در مدرسه ترجیح میدهند. این فکر دیِل که بچهها باید به شکلی آگاهانه و هدفمند از اینترنت استفاده کنند، نکات قابل ملاحظهای در خود دارد که دیدگاههای بسیاری از سازمانهای مذهبی را بازتاب میدهد؛ البته در عمل، موانع و مرزها تا این حد مشخص نیستند.
خانوادة جانسن نکات فراوانی دربارة زندگی خانوادگی در عصر رسانهها به ما میگویند. آنها آرزوهای مشخص و زیادی برای استفادة بچهها از رسانه دارند و نظارت پدرانه و مادرانهای که در این مورد اعمال میکنند، این نکته را تأیید میکند. دِیل و بانی، معتقدند رسانهها (هم اینترنت و هم تلویزیون) در این فرآیند نتایج خاصی در پی دارند. آنها در حقیقت نمیخواهند بدانند که دان و کارسن تا چه اندازه با رسانهها سر و کار دارند. با وجود این، تجربههای آنها نکتههای گوناگونی دربارة رسانهها در زندگی خانوادگی نشان میدهد، نکاتی که مهم هستند.
نخست، لازم است رسانههای امروز را در حکم یک بسته (مجموعه) و نه سرویسها یا تجربیات متمایز در نظر گرفت. فعالیتهای آنلاین پسرها در قالب بسیاری دیگر از برنامههای اینچنینی قرار دارند که از تلویزیون تماشا میکنند. دوم، چنانکه پیشتر دربارة بِرِنا و جیل دیدیم، گریز از قلمروی رسانهها در عمل امکانپذیر نیست، حتی برای پسرهای کم سن و سالی مانند کارسن؛ زیرا رسانهها حضوری همهجانبه و از جهاتی سازنده دارند؛ برای نمونه، کلیدهای آبی(1)یکی از برنامههایی است که بچهها با آن آشنا هستند، برنامهای آموزشی، درست مانند ویشبُن.(2)برنامههای شبکههای PBS و دیسکاوری هم احتمالاً بیش از آنکه مضر باشند، مفیدند. سوم، کل این چشمانداز در سطحی ظریف، تلویحی و در عین حال بارز از تبیین اجتماع در زندگی قرار میگیرد. نه والدین و نه پسرها در حقیقت نمیدانند چه برنامههایی را ببینند و به سراغ چه وبسایتهایی بروند؛ زیرا فهرستی دقیق یا نظارتی کامل بر این فعالیتها وجود ندارد. فعالیتهای یادشده جذابیت آشکاری دارند، ولی این رسانهها به صورتی متفاوت با تصور والدین از استفادة آموزشی به کار میروند. آنها فرض میکنند که مورد دوم تا اندازهای کنش منطقی و آگاهانه دارد. در حالی که فکر میکنم استفاده از مورد اول، به واقع همراه با منطق و آگاهی نیست. به تدریج رسانهها چنان نقش بارزی در زندگی پیدا میکنند که خود نحوة استفادهشان را تعیین
میکنند، حتی برای والدینی چون دیِل و بانی که به نظر میرسد آگاه و دقیقند. آنها هنگام بحث دربارۀ برنامة منظم تماشای فیلم، از آثاری سخن میگویند که همراه با کودکان خود آنها را نمیبینند. توجه داشته باشید که پسرها فیلمهای جنگی را دوست دارند، آنها بین فیلمهایی که آنها را نامناسب میدانند (از قبیل نجات سرباز رایان،(1)جوخه(2)و سرباز جین(3)) و فیلمهایی که از نظر آنها مناسب است (مانند فیلمهای جان وین، سلسلهفیلمهای جنگهای ستارهای(4)و آثاری متعلق به دو دهة پیشتر مانند تاپ گان(5)) خطی میکشند. بنابراین، معلوم میشود برنامهای که پدر و مادر معمولاً به اتفاق کودکان می بینند، برنامۀ ER است.(6)
در جایی دیگر از مصاحبه، بانی نظر میدهد که چگونه جذابیت یک برنامة خاص، در تضاد با ایمان وی قرار میگیرد و توصیف میکند که چطور بین آنها مرزی به وجود میآورد.
بانی:
1) Saving Private Ryan فیلم مشهور استیون اسپیلبرگ که سرآغاز تحولی در نمایش صحنهها جنگ و در کل ژانر جنگی بود و البته با اقبال آکادمی اسکار، منتقدین و تماشاگران توام شد. فیلمی با بازی تام هنکس، محصول 1998 آمریکا. (م.)
2) Platoon (دستۀ نظامی) فیلمی از کارگردان جنجالی آمریکا، الیور استون. فیلمی دربارۀ جنگ بینتیجۀ آمریکا در ویتنام. با بازی ویلم دافو، جانی دپ، فارست ویتاکر. محصول 1986 آمریکا. (م.)
3) G.I Jane فیلمی ساختۀ ریدلی اسکات. اثری دربارۀ حضور زنان در ارتش آمریکا با بازی جولین مور و ویگو مورتنسن. محصول 1997 آمریکا.(م.)
4) Star Wars
5) Top Gunفیلمی ساختۀ تونی اسکات. با بازی تام کروز، وال کیلمر، تیم رابینز. فیلمی تبلیغاتی برای تشویق جوانان آمریکایی به پیوستن به نیروی هوایی آمریکا. محصول 1986 آمریکا. (م.)
6) البته این موضوع پرسشی را دربارۀ ساعت خواب بچهها که طبق گفتة والدین 8 شب است برمیانگیزد؛ زیرا در جایی که آنها زندگی میکنند، برنامة ER ساعت 9 شب پخش میشود!
من از آثاری که به موضوعهای شیطانی میپردازن، خوشم نمیآد. قبلاً از مجموعة ساوث پارک خوشم میاومد، با اونکه یکی دو بار بیشتر اون رو ندیدم. (دیِل میخندد.) یک دفعه اونها تفسیری دربارة خداوند مطرح کردن که من دیگه تصمیم گرفتم اون رو نبینم.
مصاحبهگر:
پس....
بانی:
تفسیر خوبی نبود و میدونید (تقریباً نجوا میکند) خود اون کارتون بسیار بامزه است. در حقیقت، کارتون سرگرمکننده است ولی من نمیتونستم اون رو تماشا کنم، چون سازندگانش به خداوند توهین کردن.
مصاحبهگر:
بسیار خب. هر برنامه یا فیلم تلویزیونیای که از نظر شما به خداوند اهانت کند، دیگر جایی در ....
بانی:
یا به خداوند توهین میکنه یا به خود من در مقام زن....
مصاحبهگر:
احتمالاً هر دو مورد در ساوث پارک وجود دارد؟
دیِل:
بله، درسته، خدا، من ... (میخندد)
بانی:
وضعیت خیلی بدی است، چون اون کارتون خندهتان را در میاره ولی من نمیتونم بین اون و ایمان خودم سازش برقرار کنم.
مصاحبهگر:
آیا فکر میکنید نوع خاصی از فیلمها یا برنامههای تلویزیونی هستند که هرگز نباید اجازة پخش آنها را داد؟
بانی:
نه، چون این کار سانسوره. نباید سانسور داشته باشیم.
مصاحبهگر:
پس مهم نیست که محتوا چه باشد؟
بانی:
خب، من میتونم انتخاب کنم. خداوند به من امکان انتخاب مسیرهای مختلفی رو در زندگی داده و من این یکی رو برگزیدم. تا وقتی که در آمریکا زندگی میکنیم (که بر اساس ایمان مسیحی بنا شده)، آزادی گفتار، مذهب و فکر وجود داره. خداوند به ما ارادة آزاد داده پس به هیچ صورت به سانسور اعتقاد ندارم. من فقط تصمیم گرفتم چیزهایی رو که از نظر اخلاقی مناسب نمیدونم، تماشا نکنم.
با توجه به سخنان بانی این احساس به وجود میآید که او بیش از آنچه ابراز میکند، هم به مجموعة ساوث پارک علاقه دارد و هم با آن آشنا است. صرف نظر از اینکه او این برنامه را میبیند یا نه، آشکار است که جایی بین این برنامه و اعتقادات خودش، مرزی مشاهده میکند. اینکه برنامهای همچون ساوث پارک میتواند شخصی مانند بانی (یک مسیحی محافظهکار) را به خود جلب کند، نشان از قدرت فرهنگی و شاخصبودن این برنامه دارد.
بانی همچون بچههایاش که تجربهای از حضور و قدرت همهجانبة رسانهها به منزلة منابع فرهنگی دارند، خود را در چهارچوب نقشهای
میبیند که طبق آن باید بین اعتقادات خود و ارتباط با رسانهها سازشی به وجود آورد. شاید فکر کنیم که مردم فقط در یادآوری و تشریح رابطهشان با رسانهها دچار ابهام هستند، ولی بانی و دیِل تا اندازهای در عملکردهای مذهبی روزانة خود نیز ابهام دارند. آنها توضیح میدهند که با توجه به زمینة مذهبی زندگیشان، به طور مرتب یک یا چند برنامۀ تلهونجلیستی را تماشا میکنند. دیِل هنگام اشاره به عبادت روزانة خانوادگی میگوید:
به جز خواندن انجیل، این برنامهها را هم تماشا میکنیم.
قدری بعد مصاحبهگر دوباره سراغ همین موضوع میرود.
و شما گفتید که معنویت هم مهم است؟
بانی:
بله، خیلی مهم است.
مصاحبهگر:
پس در کنار کلیسا رفتن، کار دیگری هم انجام میدهید، مثلاً انجیل میخوانید؟
بانی:
بله!
مصاحبهگر:
شما این کار را با هم به صورت خانوادگی انجام نمیدهید؟
دیِل:
خب، ما هر کدام انجیلهای خودمون رو میخونیم و بعد میخوابیم.
مصاحبهگر:
با وجود این دعا هم میکنید؟
دیِل:
بله، ما با پسرها در طبقة بالا دعا میخونیم، دعای خداوند. خب، در گذشته پیش از اونکه دورة دانشجوییام شروع بشه، داستانهای انجیل رو برای بچهها میخوندم. ما دو کتاب دربارة داستانهای انجیل داریم.
در جای دیگری از مصاحبه، لحن گزارش قدری تغییر میکند؛ دیل میگوید:
چیزهایی که ما میخونیم بیشتر شامل مطالب انجیل میشه.
بانی:
بله انجیل، ....
دیِل:
پیش از اونکه بخوابیم.
مصاحبهگر:
به صورت خانوادگی؟
بانی:
به تنهایی میخونیم. او انجیل خودش رو میخونه، من هم همین طور.
دیِل:
ما قبلاً برای بچهها پیش از اونکه بخوابن، داستانهای انجیل و یا کتابهای دیگه میخوندیم و به این کار عادت کرده بودیم، الان دوباره باید اون رو شروع کنیم.
اختلال در زندگی روزمره از همینجا مشخص میشود. خانوادههایی چون جانسن باید مدام با موانعی روبهرو شوند که برنامههای آنها را به چالش میکشند. بیشتر ما چنین مشکلاتی داریم و میتوانیم با این خانواده همدلی کنیم. شاید تنها عدة کمی از ما میتوانیم موقعیت
زندگیمان را با آن صراحتی که دوست داریم، تشریح کنیم. ما سعی داریم منظم باشیم و به روشهایی عمل کنیم که ارزشهای زندگیمان را بازتاب میدهند. ما هم درست مانند خانوادة جانسن دوست داریم خودمان را در انجام این کار موفق توصیف کنیم. همچنین شاید این موضوع هم روشن شود که ما گاهی همان افراد و خانوادههایی نیستیم که دوست داریم توصیف کنیم.
خانوادة جانسن به ما کمک میکنند که بفهمیم چگونه رسانهها تبدیل به جزیی از زندگی روزمره میشوند. آنها از نظر ایفای نقش خود گریزناپذیر، مشکلساز، متضاد و پیچیدهاند. این موضوع روشن است. همچنین معلوم است که دستکم از نظر خانوادة جانسن و خانوادههای دیگری که سخنانشان را میشنویم، نقشی که رسانهها در مذهب و معنویت بر عهده دارند نیز گریزناپذیر، مشکلساز و متضاد و پیچیده خواهد بود. اکنون به شکل روشنتری به رابطة مذهب و رسانه میپردازیم. ما به نوعی تحلیل خواهیم پرداخت که در چشمانداز اجتماعی - فرهنگیِ مذهب و معنویت به روشهایی از منابع رسانهای میپردازند که این روشها برای انعکاس شیوههای معاصر ایجاد معنی و هویت به کار میروند. در فصلهای پیش دیدیم که چگونه تحولات نوظهور در این چشمانداز، به شکلی بنیادین شیوههای سنتی و اکتسابی نگرش به مذهب را متحول ساختهاند. این تحولات، پژوهشهای مذهبی معاصر را بیشتر با توجه به معانی حاصلشده و معانی نسبت داده شده توصیف میکنند و امروزه این عملکردهای مستقل افراد، مهمتر از حق انحصاری نهادها و ساختارها است. همچنین برخی از خطوط کلی این چشمانداز
را مرور کردیم که به ویژه مبتنی بر آثار وید کلارک روف و رابرت وتناو است. از نظر آنها عملکرد مذهبی-معنوی و نوظهور جویندگی تا حد زیادی نیروی مذهبی معاصر را نشان میدهد. آنها همچنین از این واقعیت غافل نیستند که برای خیلیها جویندگی نسبت به یقین اهمیت کمتری دارد. روف واژهنامۀ مفیدی از مذهب، نزدِ نسل پر زاد و ولد سالهای پس از جنگ جهانی دوم در آمریکا (که در فصل سوم از آنها بحث کردیم) فراهم آورده است. اکنون میخواهیم در تحلیلهای خود از این واژهنامه به صورت آشکارتری استفاده کنیم. دو مورد اخیر که معرفی خواهم کرد، در دو قطب مجزا از روح زمانة(1)مذهب قرار دارند و چگونگی ارتباط آنها با رسانهها، بینشی قوی نسبت به مسائلی که دغدغة آنها را داریم ارائه میدهد.
یک سنتگرا؟
جودی کروز 38 ساله، مادر مطلقهای است که با پسرش دیوید، پانزده ساله زندگی میکند. جودی اهل آمریکای جنوبی است. پدر دیوید هم از اهالی آمریکای لاتین است. جودی و پسرش در آپارتمانی دو خوابه در منطقة مسکونی کمدرآمدی زندگی میکنند که نزدیک به حومة یکی از شهرهای بزرگ آمریکا است. با اینکه جودی دبیرستان را تمام نکرده است، به کالج میرود و هدفش این است که در مدرسهای کار کند. او
1) Zeitgeist
که پشتش آسیب دیده است، حقوق از کارافتادگی میگیرد. دیوید در دبیرستان تحصیل میکند. درآمد خانواده بین 15 تا 25 هزار دلار در سال است.(1)
جودی بر طبق ردهبندی مذهبی روف، نمونة جالبی است. با توجه به درآمد و تحصیلاتش شاید پیشبینی کنیم که جودی از جنبة مذهبی، سنتیتر باشد و در ردهبندی مؤمنان معاصر یا ردة جزماندیشان روف قرار بگیرد. به هر حال موقعیت او پیچیدهتر از این است. جودی در خانوادهای کاتولیک بزرگ شده و اکنون هم خود را کاتولیک میداند، ولی قدری متحول شده است:
من با دیگر فرقههای مسیحی از جمله باپتیسم هم آشنا شدم، ولی همیشه به مذهب خودم برمیگشتم، چون با اون احساس آسایش میکنم. در تلویزیون یا رادیو چیز زیادی از مذهب کاتولیک دیده و شنیده نشده این کم و بیش، عقیدهای است که روی اون تبلیغات زیادی نمیشه.
جالب است که جودی احساس میکند مذهب را باید با این شیوه طبقهبندی کرد. او از بینندگان همیشگی برخی برنامههای مذهبی است، ولی مذهب خانگی و خارج از خانة کاتولیک را کاملکنندة یکدیگر میداند. جالب آنکه انواع مذاهب و عناصر معنوی که وی آنها را در قالب هویت مذهبی خود پیوند داده، گستردهتر از کاتولیکگرایی یا حتی مسیحیت است.
مصاحبهگر:
1) مصاحبه با خانوادة کروز را دکتر اسکات وِبر انجام داده است.
آیا از جنبة معنوی یا مذهبی، خودتان چیزی را در رسانهها جستوجو کردهاید؟ شما به برنامة تلویزیونی معجزات (نام واقعی این برنامه این یک معجزه است) اشاره کردید و من خواهم از شما دربارة آن بپرسم. میدانم که این یکی از برنامههای شبکة PAX است؛ با این حال میتوانید قدری دربارۀ آن توضیح بدهید؟
جودی:
من معجزات رو به خاطر تجربههای دست اولش دوست دارم. بله این برنامه از شبکة PAX پخش میشه و جالبه. قراره برنامة دیگهای هم به زودی پخش بشه که در اون، مردم تجربههای خودشون رو با یک نفر در میون میذارن و اون شخص به شما میگه که اونها چه گفتن.
مصاحبهگر:
قرار است این برنامه در آیندة نزدیک پخش شود؟
جودی:
بله!
از نظر جودی، نقطة قوت این برنامه و برنامههای مشابه دیگری که وی میبیند، واقعیت آنها است. از نظر وی این آثار به وجه عینیِ زندگی میپردازند و در عین حال چیزهای دیگری را در برمیگیرند که فراسوی این وجه عینی قرار دارند. این موضوع، علاقة او را برای نمونه به مجموعة نظرکردۀ فرشته توضیح میدهد. او میگوید:
این برنامه دربارۀ زندگی و واقعیته، چیزهایی که در تجربیات زندگی اتفاق میافته.
مصاحبهگر:
شما به این علت اون رو دوست دارید که فکر میکنید دربارة مردم واقعی است یا عنصری معنوی داره که مورد علاقة شماست؟
جودی:
اینها با هم ترکیب شدن.
مصاحبهگر:
به چه صورت؟ از نظر لذتی که از تماشای برنامه میبردید؟
دیوید:
از نظر رازها!
مصاحبهگر:
رازهایی که در این برنامه نشان داده میشود؟
جودی:
فرشتگان، ... دیگر چه بود؟ فکر میکنم ایمان.
از نظر جودی، مذهب و معنویت زمانی قدرت مییابند که با زندگی واقعی پیوند میخورند یا در آن آشکار میشوند؛ البته این یکی از ظرفیتهای رسانه است که باعث شکلگیری تجربة مذهبی و خانگی جودی شده است و آن را برای وی از تجربة مذهبی و سنتیِ خارج از خانه جدا میسازد. جایی که [برنامۀ] نظرکردۀ فرشته از نظر مصداقهای مذهبی اثری به نسبت قراردادی است، برنامههای دیگری که وی تماشا میکند - بدون آنکه به طور کامل مرتبط با ردهبندیهای مذهبی باشند - آثار قدرتمندی هستند.
مصاحبهگر از جودی میپرسد از چه چیز برنامة این یک معجزه است،خوشش میآید. جودی یکی از پیرنگهای اخیر را توصیف میکند که در آن، یک وانت مسقف که کودکی در آن است، از پمپ بنزینی دزدیده میشود.
جودی:
بله و دو تا فرشته به صورت دو تا آدم روی زمین وانت رو تعقیب کردن، اون رو پس گرفتن و کودک رو نجات دادن.
مصاحبهگر:
منظور از فرشتهها....
جودی:
اونها به صورت انسان هستن، همون آدمهای معمولی.
مصاحبهگر:
وقتی میگویید فرشتگان، منظورتان....
جودی:
اونها برای نجات میآیند.
مصاحبهگر:
آیا این همان کاری است که از فرشتگان انتظار میرود؟
جودی:
بله اونها آدمهای معمولی هستند که.... نمیدونم آیا کسی با اونها حرف میزنه یا نه... اونها به سرعت وارد ماجرا میشن... اتفاقی میافته و بدون اونکه فکر کنن ممکنه به خطر بیفتن، درگیر ماجرا میشن.
مصاحبهگر:
فکر میکنم نظرکردۀ فرشته دو شخصیت اصلی دارد و شاید شخصیت سومی هم باشد. آیا آنها روی زمین زندگی میکنند یا از جای دیگری آمدهاند؟
جودی:
اونها از جای دیگهای اومدن ولی این موضوع تخیلیه.
مصاحبهگر:
ولی در برنامة این یک معجزه است، از فرشتگانی که در زمین هستند صحبت به میان میآید؟ آدمهای واقعی که کارهای خیر انجام میدهند.
جودی:
بله، آدمهای واقعی، این دو برنامه با هم فرق دارند.
مصاحبهگر:
آیا برای شما هم فرق میکند؟
جودی:
خب، بگذارید ببینم. از نظر خیال و واقعیت بله؛ ولی تا جایی که به انجام هدف مربوط میشه، این دو شبیه هم هستن.
مصاحبهگر:
آیا دوست داشتید عدة بیشتری آنها را تماشا میکردند؟
جودی:
بله، اون وقت کم و بیش میتونستید ببینید که چه تأثیری داره. اینکه یاد بگیریم زیاد حریص و مادی نباشیم. این که کم و بیش با دید باز زندگی کنیم، بله.
جودی در این برنامهها رهبانیت و اخلاق را مییابد. استنباط وی از ارزش این برنامهها، وجه زاهدانة شخصیت او را با چیزی مرتبط میسازد که آن را واقعیت عینی میداند. از سوی دیگر، اینها برای دیگران حکم درسهایی عینی را دارند، روشهایی مؤثر برای انتقال ارزشهای مثبت و حتی [ارزشهایِ] مسیحیِ عدالت و توجه به آخرت. البته تفاوتی هم وجود دارد، چنانکه یکی از این برنامهها - نظرکردۀ فرشته - خیالی
است، در حالی که این یک معجزه است از نظر ارتباط با ماهیت فرشتگان، واقعی است. هر دو برنامه از این نظر که با تجربیات واقعی انسانها ارتباط برقرار میکنند و با نیروی الهی یا نیروی تحت تأثیر خداوند در امور انسانها وارد میشوند، برای جودی واقعی هستند. در بحثی دربارۀ استفاده از رایانهها، چیزهای بیشتری دربارة گرایش های مذهبی و معنوی جودی میفهمیم. جودی و پسرش یک رایانه دارند، ولی مدلی قدیمی و کند است و هنگامی که دیوید میخواهد بازیهای ویدیویی انجام دهد یا به جستوجو در اینترنت بپردازد، آنها به کتابخانه میروند. جودی میگوید که در حال حاضر خودش از رایانه استفاده نمیکند. او میگوید:
الان با اون سر و کاری ندارم. طوری که در حاشیة زندگیمه.
مصاحبهگر میپرسد آیا در اینترنت چیزهایی وجود دارند که علاقهاش را جلب کنند؟ جودی پاسخ میدهد:
موضوعاتی مثل فرزند، بازگشت به دورانی دیگر و شفا برام جالبن. من بیشتر به شفادهندگان... و بگذارید بگَم نجوم، ستارگان و چیزهایی از این قبیل علاقه دارم.
جودی هم مانند دیگر مصاحبهشوندگان، بین انواع رسانهها (تلویزیون یا اینترنت) که وی به آنها علاقهمند است و برنامههای مذهبی تمایز آشکاری قائل میشود؛ البته خود میگوید که چندان این برنامهها را نمیبیند. جالب است که وی پرسش مصاحبهگر دربارة الهامگرفتن از رسانهها را به معنای برنامههای نوع دوم تأویل میکند، برنامههایی که وی آنها را معادل با تلهونجلیسم میداند. مصاحبهگر میپرسد:
آیا تا به حال از طریق اینترنت یا تلویزیون یا فیلم به جستوجوی منابع الهام پرداختهاید؟
جودی:
منابع الهام معنوی؟
مصاحبهگر:
بله!
جودی:
نه، واقعاً نه. چون اونها سر و کارشون با پوله. مرتب میپرسن آیا میتونید برای فلان چیز پول بپردازید و من فکر نمیکنم کشف منابع الهام معنوی به وسیلة تلویزیون یا رادیو و یا به طور کل امواج مخابراتی ممکن باشه. این کار باید به صورت رو در رو انجام بشه. وقتی به این صورت ارتباط برقرار میکنید، واقعیتره. دربارۀ تلویزیون یا رادیو باید بگَم تمرکز کردن روی اونها دشواره و به نظر میآد که خیلی از برنامهها را به شکل افراطی نمایش میدن، برای نمونه، رقص و موسیقی آدم رو خسته میکنه و دیگه جایی برای فکر کردن باقی نمیمونه.
برای جودی معنویت مهم است، گرچه آن را به شیوهای نسبتاً نامتعارف بیان میکند. او دنیا را بین عملکرد مذهبی که خارج از خانه اتفاق میافتد (عبادت متعارف کاتولیک) و آنچه داخل خانه در دسترس است، از جمله چیزهایی که میتواند در تلویزیون، رادیو و اینترنت بیابد، تقسیم میکند. افزن بر این، وی در ردهبندی بین برنامهها و سرویسهایی که واقعاً برای او معنی دارند و آنهایی که با عنوان مذهبی ارائه میشوند، تفاوت میگذارد.
مصاحبهگر:
میدانم که قبلاً دربارۀ نظرکردۀ فرشته(1)و این یک معجزه است، صحبت کردیم. آیا شنیدن گفتههای واعظان از رادیو یا دیدن آنها بر صفحة تلویزیون برایتان فرق میکند؟
جودی:
بله و الان برنامهای با نام جابهجایی با همراهی جان ادوارد(2)در حال پخشه.(3)این برنامه برای من جالبه، چون فکر میکنم مردم چنین تجربیاتی رو از سرگذروندن و میشه با چنین چیزهایی ارتباط برقرار کرد، حالا چه معجزه باشه چه شفای معجزهآسا و غیره. میتونید چنین چیزهایی رو تجربه کنید ولی دربارة واعظان، وضع قدری فرق میکنه و به این اندازه با اونها راحت نیستید.
روشن است که جودی میتواند برنامههای با مفهوم - و حتی با مفهوم از جنبة معنوی - را در تلویزیون بیابد و شاید هم در پی چنین علاقهای به اینترنت هم مراجعه کند. نکته این است که او سراغ جاهای قابل انتظار نمیرود. با وجود اینکه جودی بر اساس معیارها باید نسبتاً سنتی باشد (تصور کنید که او در جواب یک نظرسنجی تلفنی دربارۀ اولویّتها یا اعتقادات مذهبی خود چه میگوید)، در عوض وی نمیخواهد همه
1) Touched by an Angel سریالی که از سال 1994 تا 2003 در ژانر درام خانوادگی فانتزی (212 قسمت 60 دقیقهای) ساخته و پخش شد. موضوع سریال برمیگردد به سه فرشته که به سوی زمین گسیل میشوند تا به انسانهای افسرده و وحشتزده گوشزد کنند که خدا آنها را دوست دارد و فراموششان نکرده است. (م.)
2) Crossing over with John Edward یک برنامۀ گفتوگومحور (Talk Show) که در سالهای 1999 تا 2004 با اجرای جان ادوارد پخش شد. (م.)
3) توضیح این موضوع در سایتwww.scifi.com/ johnedward: آمده است؛ جان ادوارد به افرادی در دنیای واقعی که عزیز خود را از دست دادهاند، ملحق میشود.برنامة مذکور از دوشنبه تا چهارشنبه از ساعت 23 تا 30/23 و یکشنبهها از 20 تا 30/20 از شبکة scifi پخش میشود. در این برنامه جان ادوارد با افرادی مصاحبه میکند که به ارتباط با عزیزان از دسترفتة خود علاقهمند هستند.
چیز را ساده و کلی ردهبندی کند. هنگامی که مصاحبهگر چندی بعد به پرسشهای مربوط به رسانه ها و مذهب میرسد، این موضوع بیشتر نمود مییابد. مصاحبهگر میپرسد:
هنگامی که با رسانهها تعامل دارید، درباره خداوند یا معنویت فکر میکنید؟
جودی:
خب،... نه. در خلوتم، اوقات خاص خودم به اونها فکر میکنم.
وی در ادامه شرح میدهد که میخواهد در یکی از روزهای تعطیلات آخر هفته به جلسهای برود که در آن افرادی با تواناییهای فراروان و [از جمله تواناییِ] شفادهی در آنجا حضور دارند و زمانی را که [او] در آنجا صرف میکند، جزو اوقات خاص خودش است. این نمونهای جالب از استقلال در جویندگی است که در فصل سوم از آن سخن گفتیم. چنین مینماید که جودی خود را مسئول زندگی معنویاش میداند. او شخصاً محور جویندگی است و نمیخواهد این نقش را به کلیسا یا رسانهها واگذارد؛ البته او رسانهها را عرصه ای مهم برای فکرکردن دربارة اعتقاداتش میداند. این موضوع هنگامی مشخص میشود که مصاحبهگر با او از اعتقادش به بیگانگان فضایی سخن میگوید:(1)
معتقدم که بیگانگان فضایی وجود دارن؛ چون از تجهیزات فوق پیشرفتة اونها چیزهایی به دست اومده. مردم سفینههای فضایی پیدا و تصاویر اون
1) مصاحبه با جودی کروز یکی دیگر از تحلیلهای اساسی این پژوهش را تقویت میکند(Clark 2003). علاقة ما به بیگانگان فضایی و مابعدالطبیعه در زمان انجام مصاحبه تا حدی به دلیل همین طرح پژوهشی بوده است. کلارک به مورد جودی در حکم نمونهای از بازنمایی خیال در برابر واقعیت از بُعد مذهبی علاقه نشان میدهد، ولی میخواهم بگویم که جودی کاملاً در ردههای اکتسابی ایمان و رفتار نمیگنجد.
رو روی نوار ویدیویی ضبط کردن. میدونید خود من چیزهایی دیدهام و معتقدم که در فضا زندگی وجود داره. اونجا موجودات دیگهای هم هستن.
مصاحبهگر:
آیا شما خودتان به فکر این چیزها میافتید و به جستوجویشان میپردازید، یا رسانهها به شما اطلاعات میدهند؟
جودی:
همهاش به تلویزیون برمیگرده. تلویزیون این چیزها رو تلقین میکنه. اونها اجازه نمیدن تا خودتون پیداشون کنید. مثل مجموعههایی مثل پروندههای مجهول(1)یا راسوِل(2)که اکنون پخش میشن. اونها این چیزها رو تلقین میکنن. دربارۀ سفر ستارهای(3)نیز وضع همین طوره. اونها همه چیز رو عوض میکنن، روی خیالپردازی تکیه میکنن و هیچ واقعیتی در کار نیست، پس موضوع رو تغییر میدن.
بدین ترتیب استقلالی که جودی میطلبد با برنامههایی دربارة موجودات فضایی که رسانهها را اشغال کردهاند، منافات دارد. همچنین، از نظر وی رویکرد آنها مفید نیست؛ زیرا (با استفاده از واژة مورد
1) 6.X-Flies سریال تلوزیونی پروندههای مجهول، ماجراهایی از ماموران FBI را دنبال میکند که اتفاقات ماوراءالطبیعه و حلنشده را رسیدگی میکنند. ماموران ویژۀ FBI، تلاش میکنند تا نیروهایی را که در حکومت ایالات متحدۀ آمریکا به نقض حقوق مردم مشغولند و موجودات خارجی و ... کشف کنند. (م.)
2) Roswell سریالی که بین سالهای 1999 تا 2002 در 61 قسمت 60 دقیقهای پخش شد. سریال حول چهار نوجوانِ دورگۀ انسان/بیگانه میچرخد که دارای استعدادهایی خارقالعاده و غیرزمینی هستند. (م.)
3) Star Trek در سال 1966 سریالی در 79 قسمت با این نام ساخته شد که موضوع آن دفاع افسران یک سفینۀ فضایی از فدراسیون سیارات در برابر دشمنان بود. بعدها طی سالهای 1987 تا 1994 از همین کارگردان سری جدید این سریال ساخته شد. دو مجموعۀ دیگر با همین نام در سالهای بعدی ساخته و پخش شدند که همگی حول محور داستانهایی فضایی میچرخیدند. (م.)
علاقهاش) خیالی است. مصاحبهگر از جودی میخواهد تا بیشتر توضیح دهد:
من سعی دارم این موضوع را بفهمم. آیا منظورتان این است که چون این چیزها [بیگانگان فضایی، زندگی مابعدالطبیعه و غیره] را واقعی میدانید، مجموعة پروندههای مجهول برایتان یک جور شوخی است، چون همه چیز برای نمایش یا متقاعدکردن بیننده انجام میشود؟
جودی:
بله، بیشتر مسائل برای پول درآوردنه؛ چون اونها فکر میکنن وقتی... [مکث طولانی] این نوع داستانها رو مینویسن، بازی میکنن و با این لباسها در صحنه ظاهر میشن، ادای واقعیت رو در میآورند، در حالی که شما فقط خیالپردازی میبینین. این واقعیت نیست.
مصاحبهگر:
واقعیت چیزهایی است که شما به آن عقیده دارید؟
جودی:
بله!
مصاحبهگر:
آیا برنامة جابهجایی همراه با جان ادوارد به واقعیت نزدیکتر است؟
جودی:
بله! خیلی نزدیکتره.
مصاحبهگر:
آنها برنامة تلویزیونی میسازند و به گمانم میدانند این همان چیزی نیست که شما خیالپردازی مینامید، آیا به این دلیل واقعی است؟
جودی:
اونها واقعاً تماس برقرار می کنن. به خاطر همینه که میگم آدم باید خودش بره و ببینه. این تنها راهیه که میتونید بگید که آیا واقعیت است یا خیال. شما خودتون باید برید و بررسی کنید چون در اونجا آدمهایی با استعدادهای خاص هستن که میتونند کارهای خاص و عجیبی انجام بِدن. اگر اونها میتونند این کارها رو انجام بدن، عالی است چون از استعداد و تواناییشون برای پول درآوردن استفاده میکنن و به کسی ضرری نمیزنن؛ ولی برنامههایی وجود دارن که ذهن شما رو مخدوش میکنن و....
مصاحبهگر:
ذهنتان را مخدوش میکند؟
جودی:
بله اونها خیالات رو در ذهن شما مینشونند و شما رو در تشخیص و جداسازیِ خیال و واقعیت دچار مشکل میکنن.
مصاحبهگر:
از نظر شما فرشتگان، بیگانهها و زندگی مابعدالطبیعه همان چیزهایی هستند که واقعی مینامید؟
جودی:
بله!
جودی مورد جالبی است؛ او نمونه ای از همان پیچیدگی را نشان میدهد که دربارهاش صحبت کردیم. با اینکه رسانهها به درک شخصی او از معنویت و اعتقاد کمک میکنند، از نظر وی ادراکاتش تنها جنبة شخصی دارد. وی چشمانداز رسانهای را مکانی میبیند که در آن معنای مذهبی و تفاوت مذهبی بازنمایی میشود. نوعی مذهب که وی آن را بیرون از خانه مینامد، نقش مهمی در زندگیاش دارد. او کاتولیک است
و همواره کاتولیک بوده است. وی مسلکهای دیگر را هم آزموده ولی همیشه دوباره به مسلک کاتولیک بازگشته است؛ البته عقاید و معنویت او به اینها محدود نمیشود. او به برنامههایی علاقهمند است که در مرز بین اعتقاد سنتی و استنباط خود وی از واقعیت وجودی قرار دارند. فرشتگان برای او مهم هستند؛ زیرا ارزشها و احساساتی را بازنمایی میکنند که وی آنها را موافق با روحیات خود میداند. پس در قلمروی رسانهها، رسانههایی وجود دارند که چون برنامههای واقعی را پخش میکنند اصیل و جذابند. منظور وی از واقعی این است که برنامههای مذکور به نمایش عینی زندگی روزمره و مردم عادی میپردازند. او هیچ وقتی برای تماشای برنامههایی ندارد که با عنوان مذهبی پخش میشوند. حتی به برنامههایی که بر مضامین مورد علاقة او نظر دارند مانند بیگانگان فضایی، از نظر اعتقاداتش با تردید مینگرد. او میخواهد خودش تصمیم بگیرد. او میگوید:
من خودم نتیجهگیری میکنم.
پایان خیالی که او در بسیاری از برنامهها میبیند، هنگام برخورد وی با امر واقعی، رنگ میبازد. از نظر جودی مواردی چون فرشتگان، بیگانگان فضایی و زندگی مابعدالطبیعه، اینها واقعی و در نتیجه اصیل هستند. این نکته هم جالب است که چگونه جودی با برخی از رسانهها مخالفت میورزد، وضعیتی که یادآور فهرست نمادین است. اگر منظور این باشد که نمادگرایی و عملکرد رسانهها حکم منابعی را مییابند که مردم به وسیلة آنها به مفاهیم جدیدی از مذهب و معنویت میرسند، جودی به ما نشان میدهد که این توصیف قدری سادهانگارانه است.
مسلماً جودی در مواردی از رسانه ها به عنوان منبع استفاده میکند. برای نمونه وی با این هدف چیزهایی را در اینترنت جستوجو میکند. بیتردید در برنامههایی چون این یک معجزه است یا جابهجایی همراه با جان ادوارد نکاتی مفید و به یادماندنی مییابد. تجربیات جودی از این برنامهها، درک او از امور معنوی را گسترش میدهد. البته وی آشکارا این رسانهها را عرصهای میداند که نمادگراییهای فوق به شکلی مناسب یا نامناسب از آنها پخش میشوند. او به شیوهای جالب و ظریف توضیح می دهد که برنامههایی چون پروندههای مجهول، بیش از اندازه خیالپردازی میکنند و هنگام تصویر کردن بیگانگان فضایی، به اندازة کافی واقعی نیستند. پس این رسانهها میتوانند اعتقادات را تقویت کنند. آنها تأثیر نیرومندی دارند و به شکلگیری هویت مذهبی کمک میکنند.
چنانکه گفتم، جودی برخی از ردهبندیهایی را که ما در این تحلیل به کار بردیم، نفی میکند. شاید انتظار برود که وی از نظر جمعیتشناختی، دیدگاه مذهبی یا معنوی محافظهکار یا سنتی داشته باشد. طیبعی است این انتظار را هم داشته باشیم که سلیقه و استفادة او از رسانهها چنین موضوعی را بازنمایی کند. انتظار میرود که وی در مقام کاتولیکی معتقد، علاقة چندانی به بازنمایی مذهب از رسانهها یا به ویژه بازنماییهای کاتولیک نداشته باشد.(1)دراین باره ما نکتة متفاوتی را
1) چنانکه پیشتر گفتم، فکرکردن دربارة این موضوع که جودی چگونه به پرسشهای معمول دربارة مذهب و ارتباطش با رسانهها پاسخ خواهد داد، روشنگر است. وی در ردة کاتولیکهای معتقد قرار میگیرد و کسی است که چندان برنامههای تلهونجلیستی را نمیبیند. شاید فرض کنیم که مذهبیبودن او دلیل بیعلاقهگیاش به پخش برنامههای مذهبی باشد، ولی این موضوع زمینة بسیار پیچیدهتری دارد.
دریافتهایم. در یک سطح، وی همان گونه است که انتظار داریم باشد. او مرتب در مناسک مذهبی شرکت میجوید، از تلهونجلیستها خوشش نمیآید (گرچه برنامههایشان را تماشا میکند) و خطی آشکار بین ایمان کاتولیک خود، چیزهای خارج از خانه و چیزهای دیگرِ خانگی ترسیم میکند که جایگاه دیگری برای او دارند؛ ولی همینجاست که تفاوتی عظیم بین آنچه انتظار داریم و آنچه درمییابیم، بروز میکند. فعالیتهای در خانة او مجموعهای جالب و پیچیده از اعتقادات و افکار را نشان میدهد: نوعی حساسیت فردی نسبت به جویندگی یا کاوش (گرچه با این اصطلاحات بیان نمیشود) و استفاده از کالاهای فرهنگی برای دستیابی به معنی، درک و تجربة متعالی یا حتی به قول دورکهیم شور و شوق. نمونة بعدی به گونهای است که باید با نمونة بالا تضاد داشته باشد. برخلاف جودی که بر اساس معیارهای قراردادی در ردة مؤمنان معمولی یا شاید حتی جزماندیش روف قرار میگیرد، اکنون به قطبی مخالف میرویم، خانوادهای که شباهت بیشتری به توصیف روف از مؤمنان و جویندگان مابعدالطبیعه دارد.
گذشتهگراها؟
بوچ و پریسیلا کاستِلو، در خانهای بزرگ در حومة یکی از شهرهای بزرگ آمریکا زندگی میکنند. بوچ 34 ساله و اهل آمریکای لاتین است
و پریسیلای 39 ساله اصل و نسبی ایتالیایی دارد. آنها دو فرزند خردسال، لی چهار ساله و کوری هشت ساله دارند که به مدرسة نزدیک خانهشان میروند. خانة بزرگ و راحت آنها در منطقهای نوساز قرار دارد. بوچ در قسمت فروش یک شرکت ارتباطات بینالمللی کار میکند. پریسیلا خانهدار است و داستان هم مینویسد. درآمد خانوادگی آنها در سال، بیش از 75 هزار دلار است. هر دوی آنها در خانوادههای کاتولیک بزرگ شدهاند، ولی اکنون بیش از هر چیز با بودیسم احساس همدلی میکنند.
آنها بسیار به معتقدان و جویندگان مابعدالطبیعه شباهت دارند؛ زیرا خود میگویند که هنوز در جستوجوی مذهبی مناسب هستند. از جهتی، بودیسم بیش از آنکه برایشان انتخابی معنوی باشد، نوعی سبک زندگی است و هر دوی آنها به مصاحبهگر میگویند که هنوز مذهب یا اعتقاد مناسب خود را نیافتهاند. آنها بهتر میتوانند توضیح دهند که به چه چیزهای مذهبیای اعتقاد ندارند، مانند اینکه دیگر کاتولیک نیستند. به هرحال بودیسم و فرهنگ آسیایی، ویژگیهای متمایزی در زندگی آنها محسوب میشوند.(1)مذهب یا معنویت برای آنها جنبة بسیار شخصی دارد. اعضای خانواده به طور رسمی در مراسم مذهبی شرکت نمیکنند، در عوض کردارهای بودایی را در زندگی و خانهشان اجرا میکنند. توضیحات شخصی، مذهبیت و معنویت آنها،
1) خانة کاستِلوها به سبک ژاپنی با میزهای کوتاه، متکاهایی که بر کف زمین قرار دارد و مجموعهای متنوع از آثار تزیینی آسیایی آراسته شده است. مصاحبه با این خانواده را مونیکا اِنریش انجام داده است.
در ردة گستردهتر جویندگی جای میگیرد (چنانکه به گونهای دربارۀ جودی کروز هم صدق میکند).
ما از نظر جامعهشناختی انتظار داشتیم که نگرشها و رفتارهای رسانهای جودی کروز، تناسب بیشتری با پسزمینة تحصیلی و طبقاتیاش داشته باشد، اینکه شاید از نظر سلیقة مذهبی و معنوی سنتیتر باشد؛ با این همه دریافتیم که دیدگاه وی پیچیدهتر از اینهاست. انتظارات ما از خانوادة کاستِلو نیز متناسب با سطح طبقاتی و تحصیلی آنهاست (هر دوی آنها از کالج فارغالتحصیل شدهاند). آنها به شکل ظاهری در قالب الگوی جویندگان (حداقل به اصطلاح روف) قرار میگیرند؛ پس دربارة جودی نیز لازم است بپرسیم که چگونه نگرش و ارتباط آنها با رسانهها به جویندگی و استنباط آنها از خویش پیوند میخورد. در واقع توضیحاتِ آنها پیرامون رسانهها بخش مهمی از روایتهای شخصیشان را شکل میدهد. دربارۀ بسیاری از والدین دیگر، این موضوع در زمینة استفادة فرزندانشان از رسانه ها بیان میشود.
مصاحبهگر:
آیا هنگام استفاده از رسانهها محدودیتهای زمانی خاصی دارید؟
بوچ:
گوشدادن به موسیقی از هر نظر آزاده. اگر کسی رادیو روشن کنه به او نمیگم اون رو خاموش کنه مگر اونکه موقع خواب یا وقت شام باشه (پریسیلا تکرار میکند: وقت شام)
پریسیلا:
بعضی وقتها بچهها میخوان پیش از رفتن به مدرسه برنامههای کودک رو از تلویزیون تماشا کنن، ولی ما صبحها تلویزیون روشن نمیکنیم، چون مدرسهشون از این هم دیرتر میشه. (میخندد.) ولی به طور کلی همیشه میخواهیم علاوه بر تماشای تلویزیون، بچهها کارهای دیگری هم انجام بِدن. مثلاً به جای دیدن برنامههای کودکان بازی کنن یا به جای تماشای فیلم ویدیویی بیرون بِرَن و قدم بزنن چون الان در فرهنگ ما رایج شده که بچهها همیشه یا باید جلوی تلویزیون باشن یا پشت رایانه. هنگامی که با خانوادههای دیگه و در خانههاشون هستیم، این وضعیت بسیار دشوار میشه چون اونها میخوان مدام پای تلویزیون بشینن یا فیلم ویدیویی تماشا کنن.
توضیحات پریسیلا روشن و نمونهای از سیاستهای والدین در برابر استفادة فرزندان از رسانهها است. با این وجود، دو نکتة جالب وجود دارد. نخست، به نظر میآید که آنها بین موسیقی و رسانه های دیگر تمایز قائل میشوند (محدودیتهای آنها برای موسیقی کمتر است). دوم، آنها این واقعیت، که گریزی از رسانهها نیست را بیان میکنند که ما در ابتدای این فصل از آن سخن گفتیم. اگر خانوادهای از رسانهها پرهیز یا آنها را کنترل کند، خانوادههای دیگر چنین نمیکنند. به هر حال فرزندان در معرض رسانههایی قرار دارند که بسیار فراگیرند. همچنین خانوادة کاستلو از نظر این نوع اولویّتها نمونهای از افراد طبقات اجتماعی و تحصیلی خود هستند. خانوادة کاستلو تفاوت ویژهای بین رسانههای به اصطلاح صفحهای (تلویزیون، فیلم، نوارهای ویدیویی، بازیهای ویدیویی، رایانهها) و دیگر رسانهها قائل میشوند. بوچ هنگام
صحبت دربارۀ یکی از قسمتهای اخیر مجموعة مسیر شبانه(1)که دربارۀ هوش مصنوعی بوده است، بینش خاصی را بروز میدهد. او ضمن اشاره به ترس از آیندهای که در آن ماشینها زمام امور را در دست میگیرند و انسانها باید دستیار آنها باشند، میگوید:
اونها برنامه رو خیلی ترسناک تموم کردن، البته اون طوری که گفتن؛ البته نمیدونم که دقیقاً همین کلمات رو به کار بردن ولی نقل به معناش این طور میشه: «روزی را تصور کن که نیرویی بسیار موذیانه و بی سر و صدا کنترل ذهن فرزندت و ضمیر خودآگاه آن را به دست میگیرد، افکار فرزندت را کنترل میکند و آیندة نوع بشر را به دست خواهد گرفت. در نتیجه نسل انسان را برمیاندازند.» بعدش تصاویری از بچهها رو نشون دادن که داشتند بازیهای ویدیویی انجام میدادن و چشمهاشون این طوری شده بود (او با انگشتانش مژههای پایینی خود را میکشد) و نگاهشون همین طور خیره بود. من این موضوع رو خیلی جدی میبینم، نه لزوماً به خاطر اینکه توطئهای علیه ما ترتیب داده باشن بلکه چیزیه که ما ناآگاهانه داریم به ورطة اون میغلتیم.
تصویر کودکانی که به صفحة تلویزیون یا رایانه چسبیدهاند به روشنی برای بوچ، تصویری تأثیرگذار و درسی است که با افکار او دربارة تلویزیون و دیگر رسانههای صفحهای جور در میآید. این درس بسیار مؤثر و قدرتمند است، چنانکه تهیهکنندگان آن قسمت از مسیر شبانه، خود تصمیم گرفتند آن را استعارهای از تسلط ماشینها بر انسان در نظر
1) Nightlineبرنامهای پخششده از شبکۀ ABC. برنامهای خبری/گفتوگومحور (Talk Show) که از سال 1980 شروع و تا کنون ادامه داشته است. روال برنامه یک بحث شبانه دربارۀ خبر مهم روز است. لیزا مینلی، مارتین بشیر، ویکی میبری از جمله دستاندرکاران برنامه هستند (م.)
بگیرند. به نظر میآید این نوع افکار فرهنگی بسیار گسترده اند، چنانکه حتی خود اهالی رسانه بیچون و چرا آنها را میپذیرند.
همانطور که خواهیم دید، سیاستگذاری در استفاده از رسانهها نقشی مهم و تعیینکننده برای بوچ و پریسیلا ایفا میکند. آنها افکار خود دربارة مناسببودن انواع رسانهها را با اعتقادات مذهبی و معنوی و عملکردهای خود مرتبط میسازند. مصاحبهگر از بوچ میپرسد که آیا سیاستهای رسانهایِ آنها، با جنبههای دیگر معنویت یا سبک زندگی ارتباط دارد یا نه؟ و بوچ پاسخ میدهد:
آه، بله [لبخند میزند و سر تکان میدهد]. اونها بسیار با هم در ارتباطند. اعتقادات معنوی، ما رو به این سمت سوق داده که صدا رو در محیطهای خارجی و داخلی کم کنیم و مسلماً رسانهها هم جزیی از این موضوع محسوب میشن. ما زندگی سالمی داریم. سعی میکنیم غذا رو آهسته بخوریم و در هر نوبت جداگانه غذا بپزیم. ما در منطقه ای زندگی میکنیم که با این روشِ زندگی سازگاره، البته انتخاب مدرسة بچهها هم بخشی از همین انتخاب سبک زندگیه.
مصاحبهگر میپرسد که این سبک زندگی و معنویت کی و کجا وارد زندگی آنها شد. بوچ پاسخ میدهد که آنها چهار سال در ژاپن زندگی کردهاند. نخست با رازوَرزی (عرفان) بودیسم آشنا شدند که وی آن را باعث آرامش ذهن... همچون آرامش دریا توصیف میکند. بوچ ادامه میدهد:
به علاوه زندگی سالم، بهداشتی و متعادل مد نظر ماست. برنامههای تلویزیون و رسوماتی که دربارة غذا و صحنههای شام در تلویزیون نمایش داده میشن، با این نوع زندگی جور در نمیآد.
مصاحبهگر:
بسیار خب، آیا رسانهها اصلاً نقشی در زندگی معنوی شما برعهده دارند؟
بوچ:
اگر رسانة سیدی رو در نظر بگیرید، پاسخ مثبته. ما به موسیقی آرامشبخش گوش میدیم. در حقیقت خودمون این سیدیها رو انتخاب کردیم، چون حالتی رو ایجاد میکنه که ما میخواهیم.
این نکته بار دیگر تمایزی را نشان میدهد که بوچ مایل است بین انواع خاصی از رسانهها (که نمونة آن تلویزیون است) و انواع دیگری از آنها به ویژه موسیقیِ ضبطشده ایجاد کند؛ ولی از نظر وی ارتباط بین معنویت فردی و رسانهها به همینجا ختم نمیشود. او در جای دیگری از مصاحبه با این پرسش روبهرو میشود: «مهمترین موضوع معنوی برای شما چیست؟» پاسخ او در واقع با یکی از پدیدههای مهم و معاصر رسانهای ارتباط دارد:
به گمانم،... بذارید دربارة اون فکر کنم. من چنین تجربة معنویای را با دیپَک چوپرا(1)داشتم. من در یک مسافرت تجاری به این کتاب علاقهمند شدم: هفت قانون معنوی برای موفقیت.(2)این اثر چوپرا واقعاً جادویی است و برای من در حکم تجربهای مهم به شمار میره. از جنبة معنوی به نظر میآد که فقط کافیه این کتاب رو در دست بگیرم و لمس کنم. صادقانه بگم هر بار این کتاب رو لمس میکنم، بی برو برگرد اتفاق خوبی رخ میده. به گمانم علتش تا اندازهای اینه که تشخیص میدم چه چیز در کتابه؛ چون اون رو
خوندم؛ البته تموم کارایی رو که اون گفته انجام ندادم و به طور منظم هم انجام نمیدم، هر چند آرزو داشتم که میتونستم این طوری کنم ولی وقتی این کتاب رو در دست میگیرم یا به اون نگاه میکنم، اتفاقاتی جادویی میافته، چیزهایی خوب. این واقعاً عجیبه.
موضوع جالبی است؛ زیرا تصاویری از افکار سنتی مسیحی دربارة ظرفیت اشیاء برای انتقال نیروی روحانی را تداعی میکند. مهمتر آنکه، نشان میدهد رسانهها تا چه حد در زندگی معنویِ روزمره حتی برای شخصی مانند بوچ حضور دارند. چیزی که شاید بتوانیم آن را گرایش به جویندگی او بنامیم، این واقعیت است که وی هنوز در جستوجوی افکار و اعمال معنوی رضایتبخش است که به چیزهایی از جمله فرهنگ درمانی کالاییشده میرسد. همچون بیشتر مردم، بوچ هم خاطراتی از رسانهها در دوران جوانیاش دارد که هم جذاب و هم الهامبرانگیز است:
آه، صادقانه بگم که از تماشای جنگهای ستارهای لذت بردم، حتی فیلم نابودگر(1)جزو فیلمهای مورد علاقة منه و علتش فقط علاقه به اکشن، جلوههای ویژه و خط داستانیاش نیست... در واقع، فکرم رو چیزهایی مشغول میکنه که فیلم دربارۀ بچهها و چالشهای پیش روی اونها در آینده میگه. این موضوع در پایان فیلم، الهامبخشه. وقتی میبینیم مادری باردار و تنها در صحرا سرگردان مونده، موضوع اشکانگیز میشه. مادر می دونه که فرزند متولد نشدهاش بعدها درگیر موقعیتی دشوار میشه.
1) Terminator مجموعهفیلمهایی در 3 قسمت که باعث شهرت آرنولد شوارتزنگر بازیگر عضلانی اطریشیالاصل هالیوود (فرماندار این روزهای ایالت کالیفرنیای آمریکا) شدند. کارگردانی قسمت اول را جیمز کامرون (کارگردان اثر مشهوری چون تایتانیک) در سال 1984 بر عهده داشت. دو قسمت بعدی در سالهای 1991 و 2003 به کارگردانی کامرون و جاناتان ماستو ساخته شد. (م.)
معلوم میشود که در خاطرات بوچ، رسانهها عناصر چندان مسئلهسازی نبودهاند؛ ولی در دوران فعلی وضعیت برای فرزندانش فرق میکند. شاید هم نشان دهد که برای اغلب والدین و در بیشتر خانههایی که این مصاحبهها در آنها انجام شده است، نکوهش رسانهها همراه با استفادة کنترلنشده از آنها انجام میشود.
بوچ در فیلم نابودگر مجموعهای از ارزشها، نمادها و آرمانهای بارز فرهنگی را مییابد: پشتکار، امید به آینده، عشق مادرانه و غیره که به شکلی قدرتمندانه و به یادماندنی ارائه شدهاند. این همان کاری است که رسانهها انجام میدهند و البته به خوبی هم انجام میدهند. چنانکه دیدهایم آنها در اساس، فرهنگی هستند و جزو عناصر بنیادین فرهنگ محسوب میشوند. در مشاهدة چیزی مانند این فیلم، بعضی امور تلویحاً بدیهی فرض میشوند و بیش از آنکه ارزشهای محدودترِ معنوی را نشان دهند، ارزشهای گستردهتر فرهنگی را باز مینمایانند. این نوع بسیار سکولاری از الهام است که ما در آثاری چون نابودگر یا سلسلهآثار جنگهای ستارهای مییابیم.
پریسیلا کاستِلو نیز همچون شوهرش بوچ، نوعی سوءظن مادرانه به رسانهها دارد. او نیز مانند همسرش قبول دارد که برخی از رسانههای خاص، با سبک زندگی و معنویتی که آنها میخواهند در خانهشان بپرورانند، سازگار نیستند. پریسیلا خشنود است که مدرسهای متفاوت برای فرزندانشان یافتهاند، جایی که ارزشهایش با دیدگاههای خانوادة آنها به ویژه دربارة تلویزیون مطابقت دارد. در یکی از موارد، مصاحبهگر آنچه را که از زبان پریسیلا دربارة وظایف والدین شنیده است و نیز
چالشهایی که بر سر راه حفظ فضای خانه برای فرزندان وجود دارد، خلاصه میکند. پریسیلا به این پرسش به طورکل از جنبة رسانهها به ویژه تلویزیون پاسخ میدهد. تا این مرحله از مصاحبه، هنوز تلویزیون مطرح نشده است. مصاحبهگر میگوید:
خوب، پس شما میگویید که سعی دارید... شما عقیدة بسیار راسخی دربارة چگونگی پرورش فرزندانتان دارید و احساس میکنید این دیدگاه در تضاد با دنیا است؛ زیرا سایر افراد دور و بر شما به این ارزشها پایبند نیستند.
پریسیلا:
بله، من گروههایی رو مثل مدرسة والدورف میشناسم که تمایلی به تلویزیون ندارن. به گمانم اگر به یکی از مدارس سختگیر والدورف برید، به شما اجازه نمیدن که در خونهتون تلویزیون داشته باشین. اگر با خونوادههای والدورف مصاحبه کنید، نکتههای جالبی میفهمید... اونها کارشون بیشتر صنایع دستیه، مانند بافتنی و صنایع چوبی. اونها تا کلاس سوم چندان روی مطالعه و خوندن پافشاری نمیکنن؛ پس در واقع برای رسیدن به چیزای دیگهای تلاش میکنن.... این امور معنوی هستن؛ البته بیشتر جنبة مسیحی دارن ولی به نوعی... نمیدونم بنیانگذار این فلسفه چه کسی بوده. فکر میکنم از آلمان یا اتریش اومده.
این موضوع در ادامة همان آرمانهایی است که بوچ پیشتر از آنها سخن گفته است، این که نوعی سبک زندگی کلنگرانه وجود دارد که وی آن را ایستایی (سکون) مینامد، همان چیزی که خانوادة کاستِلو مایلند بر فضای خانهشان حاکم باشد؛ البته باز هم تأکید می کنند که به گمان آنها، تلویزیون به طور مشخص در تضاد با این سبک زندگی قرار
دارد. پریسیلا این فکر، تأثیر فرهنگ بیرونی را در پاسخ به پرسشی دربارۀ این ارزشها دنبال میکند. از نظر وی مهم است که بچهها «ذهنیت خاص خود را داشته باشند و تحت تأثیر فرهنگ بیرونی قرار نگیرند». وی میگوید:
شاید بخواهم نظر دهم که فرهنگ بیرونی لزوماً مثبت نیست.
بنابراین، تمایز بین فرهنگ خانگی و فرهنگ بیرونی برای پریسیلا اهمیت فراوانی دارد. تأثیرهای فرهنگ بیرونی، منفی هستند و عناصر منتقلکنندة آن به خانه (باز هم تلویزیون عامل اصلی شمرده میشود) بایستی تا حد ممکن ممنوع یا کنترل شوند. پریسیلا ضمن توصیف ارزشهای خود، آنها را از جنبه ای بسیار بازتابنده، مستقل، مابعدالطبیعه و کلاً به شکل جویندگی شرح میدهد.
پریسیلا:
به نظر من این ارزشها در وجود حقیقی شخص بروز میکنه. فکر میکنم شخصاً روی این موضوع کار و سعی کردم تا لایههایی از وجودم رو بردارم، لایههایی که در اثر اظهار نظرهای مردم دربارة اینکه چگونه باید باشم، چه چیز خوب و چه چیز بده، شکل گرفتن. من با تربیت کاتولیکی بزرگ شدم که در اون بسیاری از ثنویتهای خوب و بد وجود داشت. مایلم بچهها بر اساس خودِ درونیشان، وجود حقیقیشون بزرگ بشن و بر اساس فطرت خود عمل کنن، نه به دلیل اینکه مادر میگه باید چنین و چنان کنند؛ البته به هر صورت ناچارید در چهارچوب فرهنگ عمل کنید، پس آموزش رفتار و کردار خوب به اونها قدری دشوار میشه، ولی امیدوارم چیزهایی که در اختیار اونها میذارم، برای بقا و پرورش وجود حقیقی اونها مفید باشه. این موضوع واقعاً مهمه و شامل اعتقاد به خداوند، جهان و انرژی معنوی
میشه. ما خیلی از اون صحبت میکنیم. من سعی ندارم که تفاوتی ایجاد کنم، نمیخوام سه مورد فوق رو متفاوت از هم جلوه بِدم. اونها در کنار هم وجود دارن. شبیه حالتی که ما هنگام زندگی در ژاپن احساس میکردیم. ما از وجود مقدس جدا نیستیم، همة اینها در کنار هم قرار دارن.
پریسیلا نمونهای از تفکر دورة متأخر مدرن و مستقل را نشان میدهد. او تمایزی آشکار بین کاتولیکگرایی سنتی در خانوادهاش و امری قائل میشود که آن را فردیتر و نوعی معنویت خودجوش میداند. از دیدگاه وی، معنویت چیزی نیست که بخواهیم فقط یکشنبهها به آن روی آوریم. این طور نیست که مجبور باشید برای یافتن آن به کلیسا بروید و مثلاً لباس خاصی بپوشید. معنویت در مرکز ثقلِ وجود، دل و شیفتگی بروز میکند:
فکر میکنم واقعاً همین طوره... به اینها باید احترامِ به طبیعت و انسانهای دیگر رو هم اضافه کرد. از نظر من چنین اتفاقی همواره در مذهبِ سازمانیافته نمیافته. به گمانم چنین مذهبی نوعی جدایی و انتقاد تولید میکنه و از نظر من روند همدلی رو مختل میکنه.
وی تمایزی آشکار بین روشهای سنتی مذهب کلیسایی و رویکرد دیگری مییابد که نوعی معنویت آرمانیتر است و آن را در بودیسم کشف کرده است. پریسیلا در این روند، نوعی نقد مذهب سنتی را تبیین میکند. چنین نقدی علایق فردی را در نوعی از تجربة مذهبی که آن را شیوهای سرکوبگرانه نامیدهام، برجسته میسازد. وی میگوید:
میدونم روشهایی برای رسیدن به معنویت از طریق کلیسا وجود داره، ولی به نظر میرسه که این راه بسیار دشوار باشه. در این مسیر هم لایههای
فراوانی وجود دارن که باید اونها رو جدا کرد. در حالی که در بودیسم به نظر میآد وجود مقدس، همهجا حضور داره و در کنار شماست.
پس اصالت معنویتی که وی یافته تا حدی مرهون ارتباطپذیری سریع و دسترسپذیری آن است؛ پس باز هم میبینیم که این عنصری اساسی در گرایش جویندگی یا کاوش است که در همین کتاب دربارۀ آن بحث کردیم. فرآیند معنیسازی به خود برمیگردد و دربارة کودکان، کمک به آنها و پیشبرد خود و افکارشان مربوط میشود. به معنایی والدین نباید از حد خود خارج شوند و قواعد، توضیحات و عوامل تعیینکنندة خویش را بر بچهها تحمیل کنند. از نظر پریسیلا کودکان باید هدایت شوند تا خودِ حقیقیشان را کشف کنند.
پریسیلا روایتی از خود ارائه میدهد که معطوف به کودکان و معنویت است. این روایت از یک سو از تمایزات بین فضای حفاظتشده و مطمئن خانه و دنیای بیرونی و از سوی دیگر از معنویت اصیل و شاخصی سرچشمه میگیرد که وی میخواهد با تکیه بر بودیسم و معنویتی که مذاهب سنتی از جمله کاتولیکگرایی دوران کودکیاش نمود میدهند، پدید آورد. اکنون نکتة مهم این است که او و بوچ، این تمایزها را تا اندازهای به وسیلة رسانهها معین میکنند و میپذیرند. دربارة پریسیلا، چنین امری به وسیلة فعالیتهای اینترنتی او تحقق مییابد. نکتة جالب آنکه وی فعالیتهای اینترنتی را برخلاف تلویزیون تا اندازهیی بیضرر میداند.
پریسیلا:
گاهی به چند سایت اینترنتی مراجعه میکنم. یکی از اونها سایتی روحانی متعلق به فردی با نام سیالو است.(1)او چند بار به شهر ما اومد. تا به حال دو بار اون رو دیدم. وی راهبه. فکر می کنم بودایی باشه ولی گاهی بعضی از قواعد رو میشکنه. مانند اینکه، بر اساس آیین بودایی قرار نیست خانومها رو لمس کنه ولی این کار رو انجام میده. دستیار وی، فردی که همراه با او سفر میکنه، یک خانومه. سیالو از صومعهای در برمه اومده. وی قبلاً در ژاپن تاجر بوده، پس در واقع زندگیاش دگرگون شده.
مصاحبهگر:
آیا تاکنون از نزدیک حرفهایش را شنیدهاید؟
پریسیلا:
بله، صحبتهاش رو شنیدم و یک جلسة خصوصی هم باهاش داشتم.
بنابراین از نظر پریسیلا، اینترنت زمینهای بیضرر برای کاوشهای معنوی اوست (البته وی موافق نیست که فرزندانش وارد اینترنت شوند و خانوادة کاستلو در خانه رایانهای ندارند، او برای واردشدن به اینترنت، باید جای دیگری برود). این زمینهای است که با تجربة معنوی در زندگی واقعی ارتباط دارد. مباحث و منابع معنویای که گایونا سیالو ارائه میدهد، به شیوة مؤثری مرز بین زندگی واقعی، محلی، شخصی و زندگی مصنوعی، بیرونی و واسطهای را محو میسازد.
به هر حال باید بین این قلمرو، محدودهای وجود داشته باشد. این خدمت مذهبی اینترنتی وقتی بیشتر جالب میشود که بدانیم همان نوع کاوش معنوی را نمود میدهد که در نظرِ جویندگانی همچون پریسیلا
1) Gayuna Cealo : او راهبی بودایی از اهالی برمه است که پیروان فراوانی در ایالات متحده دارد،www. cealo.net .
جذاب و مهم است. سنت بودایی نسبت به اصالت این راهب خاص، اهمیت کمتری دارد و قابلیت دسترسی به وی از طریق اینترنت، امکان ارتباطی نوین برای پریسیلا به وجود آورده است. وی در پاسخ به پرسشهای بعدی مصاحبهگر دربارة فعالیتهای اینترنتی خود، با آرامش دربارة چیزهایی که در این سایت اینترنتی دیده است، صحبت میکند.
مصاحبهگر:
به من بگویید در این سایت اینترنتی چه میکنید؟ آیا میخواهید اطلاعات به دست بیاورید، به جستوجوی برنامهها بپردازید یا منبع الهامی در آن هست؟
پریسیلا:
خیلی ساده است. در واقع موضوع به زمانی برمیگرده که من از نوزادِ دختر دوستم پرستاری میکردم و اون به من گفت که میتونم از رایانهاش استفاده کنم. من هم شروع به جستوجو کردم. رایانة او تقویمی از رویدادهای آتی رو نشان میداد که به طور کامل هم پر نشده بود. فکر میکنم موضوع مربوط به ژانویه میشه، بازاری برپا شده بود که در اون برای فروش کیف و چیزهایی از این دست تبلیغ میکردن. سپس صفحهای اومد که در اون نامهای خطاب به آمریکاییان پس از واقعة 11 سپتامبر نوشته شده بود. دارم سعی میکنم به یاد بیارم که آیا سایتهای دیگری هم بود یا نه؛ البته الان سایتهایی وجود دارن که میخوام از اونها بازدید کنم. اونها به گونهای معنوی هستند... مانند سایت مربوط به مشکلات مادران که البته فقط برای مادران نیست... دستاندرکارانش سعی دارن برای کودکان این کشور و نیز جهان، زندگی بهتری فراهم کنن. در اونجا نامههای فراوانی در مخالفت با جنگ گردآوری شده؛ چون در دوران جنگ، کودکان و زنان رنج
فراوانی میبرند. من جزییات موضوع رو نمیدونم چون به اون سایت مراجعه نکردم، ولی می دونم که در اون از مردم میخوان برای رییسجمهور نامه بنویسن... اونها سال گذشته رژة روز مادر رو اینجا در شهر برپا کردند، کسانی که در آن رژه شرکت کردن، لباسهای خندهداری پوشیده بودن. دو یا سه نفر روی چوبپاهای بلندی ایستاده بودن. به هر حال مطالب این سایت هم آسون و هم قابل هضمه.
در این گفته ها، شرح روشنگرانهای از چگونگی کارکرد مؤثر اینترنت و وب برای پیوند دادنِ عقاید و ارزشها به چشم میخورد. از جنبة بازاریابی، اینترنت رسانة استخراج نامیده شده است (جایی که افراد میتوانند موضوعهای مورد نظر خود را استخراج کنند). تجربة پریسیلا نشان میدهد که این اصطلاحات در حقیقت توصیفی نیستند. شاید بهتر باشد که این سایتهای اینترنتی را در حکم رسانههای شرکتپذیری بدانیم، جایی که مردم خود و افکارشان را با نمادها و ارزشهای موجود در آن به مشارکت میگذارند. این اطلاعات تا اندازهیی مهم است؛ ولی ارزشی نمادین هم دارد؛ زیرا سایتها و لینکهای مختلفی را معرفی میکند. آنها مطالبی را ارائه میدهند که برای پریسیلا، معنای وجودی و خودبیانگریاش اهمیت دارند. بیتردید وجود چنین سایتی برای او مهم است؛ زیرا اطلاعاتی دربارۀ رویدادهای اجتماعی آینده، موضوعاتی چون آموزش و تفکر و ارزشهای نمادین در آن به چشم میخورد.
گرچه پریسیلا وبسایت (و کالای) خاصی دارد که (در رسانهای مشخص، اینترنت) به آن علاقهمند است، در ادامة مصاحبه بین عملکرد
خودش و آنچه رسانهها، انتشارات و پخش رادیو تلویزیونی میداند، تمایزی قائل میشود. مصاحبهگر پرسش از رسانههای صفحهای را به صورت آشکارتری مطرح میسازد. مصاحبهگر میپرسد:
آیا فکر میکنید در رسانهها چیز مفیدی برای بررسی معنوی شما وجود دارد؟
پریسیلا:
میتونم از مجلة Nexus اسم ببرم. به گمونم نشریات و کتابهایی وجود دارن که مفیدن.
مصاحبهگر:
پس به نظر میآید که رسانة مورد علاقة شما برای جستوجوی معنوی، چاپ و انتشارات است. هنگامی که دربارة رسانههای صفحهای مانند تلویزیون صحبت میکنیم، شما کمتر به یافتن جنبههای معنوی و الهام در آنها تمایل نشان میدهید.
پریسیلا:
بله، البته به جز تلویزیون سراسری. میدونم که شبکة PBS هم آثار جالبی نمایش میده. قراره توی دو روزِ پیدرپی، برنامههایی دربارۀ تبّت نشان بده. بوچ منتظر میشه تا ببینه کِی برنامه رو پخش میکنن. من خودم نمیدونم که در حال حاضر چه برنامههایی به نمایش درمیآد؛ ولی گاهی او به تماشای تلویزیون میشینه، چیز جالبی پیدا میکنه و من هم کنارش تماشا میکنم، چیزهایی دربارة مردم یا غیره. پس میتونم ببینم که گاهی برنامههای مناسبی پخش میشه. مطمئنم اگر به تلویزیون کابلی دسترسی داشتیم، در اون برنامهها هم نکات معنوی مفیدی میتونستیم پیدا کنیم.
همانطور که میبینیم پریسیلا و بوچ نسبت به جودی کروز، رژیم رسانهای بسیار متفاوتی دارند. با توجه به پسزمینة اجتماعی آنها،
خانوادة کاستلو از نوعی برنامههای تلویزیونی که تلویزیون باسمهای(1)نام دارد و به نظر جودی جالب میآید، میپرهیزند. به گونهای متضاد، جودی مجلة Nexus را نمیخواند و کمتر به تلویزیون سراسری علاقهمند است. شاید نکتة مهمتر، تمایز بین این دو خانواده از نظر تقابل رسانههای صفحهای با دیگر رسانهها باشد.
همچنین، تفاوتی نیز از نظر آمادگی و توانایی جودی برای بحث دربارة برنامههای خاص وجود دارد. خانوادة کاستِلو هم که رسانهها را برای ایجاد ارتباط در قلمروی فرهنگی و تعیین تمایزهای چنین قلمرویی به کار میگیرند، کمتر میتوانند دربارة موضوعات خاص آنها سخن بگویند.
چنانکه پیشتر گفتم، جودی و خانوادة کاستِلو نقاط مشترکی دارند، مشخصتر از همه میتوان به گرایش جویندگی آنها، استقلال فردی و تردید نسبت به مذهب سنتی که گویا باید اصیلتر باشد در قیاس با مذهب خانگی و پویا اشاره کرد. وجه تفاوت اصلی آنها در رژیم رسانهای است و اینکه چگونه از رسانهها بر زمینهای که شاید اعتقادات اصلی آنها بنامیم، استفاده میکنند. از نظر جودی، علاقة او با برنامههایی مانند فرشتگان، بیگانگان و زندگی پس از مرگ تحریک میشود. از پریسیلا میپرسیم که آیا تاکنون چیزی مرتبط با معنویت در تلویزیون یا سینما یافتهاید؟ پریسیلا پاسخ میدهد:
1) trash TV
بعضی وقتها در سینما چنین چیزهایی رو جستوجو کردم. من معمولاً فقط فیلمهای هنری یا چیزهایی از این دست رو میبینم. بله، البته فیلمهای ویدیویی هم میبینم. مدتهاست که دیگه چنین فرصتی برام پیش نیومده، ولی دوست دارم فیلمهای ویدیویی دربارة مذهب رو ببینم. بیشتر اونها دربارة الههها یا بودیسم هستن.
مصاحبهگر:
نظرتان دربارة موسیقی و معنویت چیست؟
پریسیلا:
موسیقی! من مجموعة بزرگی از آثار موسیقی ندارم؛ ولی میتونم به کتابخونه برم و مثلاً موسیقی سِلتی رو به دست بیارم. قوم سِلت، موسیقی فوقالعادهای دارن. من به موسیقی گوش میدم و از خودم میپرسم که چطور این موسیقی رو ساختن؟ سعی دارم جستوجو کنم اون هم بیشتر توی کتابخونه و موسیقی جدید بیابم. اگه ما میتونستیم پول بیشتری در این راه خرج کنیم، شاید سیدیهای بیشتری میخریدم؛ البته اگر از چیزی واقعاً خوشم بیاد اون رو میخرم.
پریسیلا نیز مانند بوچ، موسیقی را در قیاس با دیگر رسانهها به معنویت خود نزدیکتر میداند (نمونهای دیگری از حالات سرکوبشدة بیان مذهبی). وقتی دربارة رسانههای صفحهای از او میپرسیم، همچون جودی که به فرشتگان، بیگانگان و زندگی پس از مرگ علاقه دارد وی هم به داستانهایی دربارة الههها یا بودیسم تمایل نشان میدهد. هنگامی که مصاحبهگر از وی میخواهد شخصیتها یا نقشهایی را در سینما یا تلویزیون معرفی کند که به باورهای معنوی او نزدیکترند، پریسیلا نمیتواند مورد خاصی را نام ببرد و پاسخ میدهد:
من فیلمهای زیادی رو دوست دارم که به مردم میپردازن و مثل عکسهایی از فرهنگ هستن... بیشتر فیلمهای خارجی که سرشار از زندگی، رنگ و موسیقی هستن.
تفاوت بین جودی و پریسیلا بحثانگیز است. این سلیقهها و علاقهها در سطوحی تعینکنندهاند. آنها نشاندهندة طبقة اجتماعی و سلیقههای تحصیلی هستند. در واقع، محمل ظهور معنویت در فرهنگ معاصر را آشکار میسازند. این واقعیت که تنها رسانة صفحهایِ بیضرر از نظر پریسیلا فیلم (و ترجیحاً فیلم خارجی) است، نشان میدهد که در این سطح نیز تفاوتی وجود دارد. یکی از تفاوتها در چگونگی ارتباط رسانهها با معنویت است. از نظر جودی رسانهها بخشی از زندگی روزمره هستند؛ ولی از دیدگاه خانوادة کاستِلو، رسانهها آرمان معنوی زندگی روزانه را تضعیف میکنند. بنابراین این دو قطب، برخی از ظرفیتهای مهم و بحثانگیز قلمروی رسانهها را برای تقویت مذهب معاصر به نمایش میگذارند. چنانکه شاید انتظار داشته باشیم، گستره و محدودة این رسانههای مختلف واضح و آشکار نیست. نکتة مهم آنکه ما به وسیلة این توضیحات میتوانیم تمایزهای مهمی بین خانوادة کاستلو و جودی کروز قائل شویم. البته نکات دیگری هم وجود دارند.
حضور رسانهها در زندگی معنوی روزانه
این مکالمات، نشاندهندة چالشی هستند که هنگام پرسش از مردم دربارة رسانهها و مذهب ایجاد میشود. ما در مصاحبههایمان سعی
داریم به شیوههای متفاوتی این موضوع را بررسی کنیم. صرف نظر از چگونگی طرح این پرسشها، ما هر بار که به پرسشهای مربوط به روابط مذهب و رسانهها پرداختیم، چیزهای بیشتری آموختیم. چنانکه پیشتر گفتم بخشی از دلیل این امر باید نامحسوس باشد، باید گذاشت تا این روابط از طریق خودِ روایات مطرح شوند. نقش مصاحبهگر دنبالکردن روایت به شیوهای خاص، هدایت و در صورت لزوم بازگشت به آن است. باید تأکید کنیم که آنچه از این مصاحبهها ناشی میشود، روایاتی است که نکات بحثانگیزی دربارۀ رسانهها، مذهب و فرهنگ به طور کلی و این افراد و خانوادهها به طور خاص ارائه میدهند. نکته، کلیتبخشیدن به این افراد در حکم نمایندگان ردههای جمعیتی نیست، بلکه میخواهیم بدانیم روایتهای آنها چه چیز دربارة چگونگی استفادة این رده از افراد از رسانهها و نیز تفکر آنها دربارة مذهب و به هم رساندن این دو بیان میکنند. آنها اطلاعاتی دربارة ظرفیت این چیزها برای ارتباط بر زمینة زندگی خانوادگی میدهند.
خب، چه دریافتیم؟ من چیزهایی را که دیده و شنیدهام، آنهایی را که جالب و بحثانگیز بودهاند، خلاصه میکنم. کار را با بررسی این موضوع آغاز کردیم که رسانهها بُعدی ضروری و گریزناپذیر از زندگی مدرن محسوب میشوند. هر یک از موارد مطالعاتی ما کم و بیش درستی این موضوع را نشان دادند. کودکان و جوانان مایلند تا این موضوع را به طور مستقیم تجربه کنند. والدین هم دستکم به طور غیر مستقیم آن را احساس میکنند. حتی در مصاحبههای ما به نظر والدین، رسانهها به طریقی بدیهی تصور میشوند، گویی که یکی از ویژگیهای
شاخص زندگی مدرن هستند و از طریق آنها بخش قابل توجهی از گفتمانها و معانی پدید میآیند. دیدیم که رسانهها نقش برجسته و ظریفی در این خانوادهها و زندگیها ایفا میکنند. البته چنانکه شرح دادم این نقش پیچیده و دارای ابعاد گوناگونی است. جالب آنکه از نظر غالب مصاحبهشوندگان، رسانهها حکم نوعی بستهبندی (مجموعه) و نه لزوماً شبکهها یا خدمات متمایز را دارند. تفاوت بین رسانههای گوناگون اختلافاتی به وجود میآورد، ولی در عین حال این واقعیت تکنولوژیک را باید بپذیریم که ما در دوران چندرسانهای زندگی میکنیم. منظور این است که برنامهای فرضاً در شبکة کارتون یا PAX در سایت اینترنتی و مجله هم عرضه میشود. شاید بازی ویدیویی و نسخههای دیگری هم داشته باشد. روش استفادة مردم از این رسانهها و منابع مختلف هم اهمیت دارد، چنانکه اطلاعاتشان از رسانهای به رسانهای دیگر منتقل میشود.
گرچه شاید بخش عمدة چیزی که ما میخواهیم بدانیم دربارۀ وجه مذهبی یا معنوی رسانههاست، کاملاًً مشخص است که آنها دلالت فرهنگی هم دارند. رسانهها در چهارچوب فرهنگی که پدیدشان میآورد، دارای معنی هستند (این موضوع جای تعجب ندارد). این نکته به روشنی در گفتههای بوچ کاستِلو دربارۀ علاقهاش در سالهای جوانی به فیلم نابودگر صدق میکند. وی به قول خودش از فیلم الهام گرفته است، هرچند الهامی سکولار یا فرهنگی و نه معنوی.
رسانهها به این علت موفقند که میتوانند ارزشها، نمادها، افکار و مَجازهایی(1)را در فرهنگ، تداعی کنند و به کار گیرند. آنها جذاب و حتی لذتبخشند.(2)پس در اساسیترین سطح، جا دارد آنها را به صورتی تبیینشده بر زمینة فرهنگی تصور کنیم.
دربارة مسئلهای که ما را به اینجا کشاند، باید بگویم که رسانهها دارای عناصر مهم مذهبی و معنوی هستند. با توجه به مباحث فصل سه، حجم زیادی از منابع در رسانههایی که آنها را سکولار مینامیم، مرتبط با جویندگی مذهبی و معنوی است که بیان کردیم. جالبترین مورد در استفادة جودی کروز از منابع مرتبط با فرشتگان، بیگانگان فضایی و مابعدالطبیعه دیده میشود. شاید انتظار داشته باشیم جودی در مقام فردی که از نظر جمعیتشناختی دیدگاه سنتیتر یا محافظهکارانهتری دارد، برای ورود به چنین عرصههایی تمایل نشان ندهد؛ ولی وی ردهبندی پخش برنامههای مذهبی را نفی میکند (البته به اندازة کافی آنها را میبیند که بخواهد نقدشان کند) و برنامههای سکولارتر را جالبتر، حتی قابل تأمل و از نظر معنوی متقاعدکننده میداند. به گمان وی چنین برنامههایی عملاً نوعی الهیات مسیحی از دنیای بیگانگان و معجزات ارائه میدهند. نکتة جالبتر آنکه وی بین این برنامهها نیز تمایز قائل میشود، برخی از آنها را بسیار بازاری و خیالی و برخی دیگر را به دلیل واقعیتر بودن، قانعکنندهتر میشمرد. جودی بین فعالیتهای خانگی و خارج از خانه تفاوت میگذارد. او به
شیوهای، برخی از افکار روف و وتناو دربارة پویاییِ خودِ مستقل و جوینده را یادآور میشود. او میخواهد عملکرد اصیل خود را در چهارچوب خانه که محیط صمیمیتری دارد، ببیند. برای او نیز مانند خانوادة کاستلو (همچنین وایونا فالون و خانوادة جانسن) استقلال و جویندگی مهم و حتی حیاتی است. جودی نیز مانند آنها نوعی سوءظن به مراجع کلیسایی و نهادهای مذهبی دارد. شواهد فراوانی این موضوع را تأیید میکند؛ زیرا مفهوم جویندگی مذهب و معنویت از ردهبندیهای محتمل یا اکتسابی اجتماعی یا فرهنگی میآید. میتوانستیم به راحتی فرض کنیم که جویندگی بیشتر پدیدهای متعلق به خانوادهها و افراد بالاتر از نظر طبقۀ اجتماعی - اقتصادی باشد، کسانی مانند کاستِلوها که به گروههایی موسوم به گذشتهگرا علاقه دارند.
در فصل سه پیشبینی دیگر ما این بود که بازار رو به گسترش کالاهای مذهبی و نمادین، جایی است که منابع مستقیم و غیر مستقیم بیشتر در دسترس مخاطبان علاقهمند قرار میگیرد. شواهد امر در مصاحبههای ما به خوبی دیده میشود. جودی، بوچ و پریسیلا هر یک کالاهای معنوی مورد علاقة خود را در رسانهها یافتهاند. آنها همگی چندرسانهای هستند. از نظر جودی بهترین نمونه، جان ادوارد و برنامهاش است. گرچه این برنامه تلویزیونی است ولی ادوارد در اینترنت هم حضوری چشمگیر دارد و مجموعهای از کالاها و خدمات رسانهای را در اختیار علاقهمندان میگذارد. از نظر پریسیلا بهترین نمونة خدمات روحانی، فعالیتهای سیالو است که به هر دو صورت آنلاین و شخصی
کارش را انجام میدهد. البته با توجه به خودبیانگری جودی، نسخة آنلاین جالبتر است. به گمان بوچ بهترین نمونه، دیپک چوپرا است که از طریق کتابش با وی ارتباط برقرار میکند و گویی نوعی قدرت عرفانی بر بوچ اعمال میکند. به گفتة پریسیلا و بوچ، سیالو و چوپرا نمادها و افکاری را تداعی میکنند که ارتباط آزادانهای با عملکرد شبهبودایی آنها دارد. به علاوه چوپرا، سیالو و ادوارد بسیار کالایی شدهاند و عملاً باید گفت بدون رسانهها نمیتوانند ارتباط کنونیشان را برقرار سازند. پس واقعاً جزو پدیدههای رسانهها هستند. دسترسی خانوادههای کروز و کاستِلو به آنها، نشاندهندة ارزش عوامل واسطه در انتقال نمادهایی خاص به فضاهای خانوادگی و صمیمی است. همچنین، این برنامهها و خدمات سکولار رسانهای، روشهای سنتیتر کاوش معنوی را به چالش میطلبند؛ برای نمونه، مونتی پایتن و جام مقدس برای خانوادة فالون اهمیت فرهنگی چشمگیری دارد و آنها را به تماشای فیلمی برمیانگیزد که افکار سنتی مسیحیت را باز میتاباند، همان افکاری که فکر میکنیم باید در کلیسا مطرح شود.
از نظر تمام جویندگان، هر چیز که مذهب اکتسابی و نهادینه را به چالش بکشد، جذابیت بیشتری دارد به همین دلیل میتوانیم گمان بریم که برخورداری از رسانهای مقاوم همچون فیلم مونتی پایتن و جام مقدس، لذت افزودهای داشته باشد.
شواهد بسیاری در این مصاحبهها وجود دارد که گرایش آنها را به جلب مخاطب و مصرف بیشتر نشان میدهد. به نظر میرسد دیدگاه بانی جانسن دربارۀ ساوث پارک و خانوادة فالون دربارة مونتی پایتن و
جام مقدس نشاندهندة نوعی کشش به طرف رسانهها باشد، چیزی که آن را فراگیر میدانیم؛ ولی باید بگوییم که فرضیات اکتسابی ما دربارۀ مسائل رسانهها و مذهب، نوع دیگری از مشاهده را میطلبد، همان که با ارزشها یا علایق معنوی یا مذهبی برانگیخته و با انواع خاصی از رسانهها در روندی کمابیش منطقی و شناختی اقناع میشود. دستکم برخی از انواع مصرف که دربارة آنها سخن گفتیم به شکل دقیق در چنین مسیری هدایت نمیشوند. به نظر میرسد رسانهها فقط آنجا هستند، مصرف میشوند و معانی مذهبی یا معنوی در قالب نوعی رابطه دیالکتیکی توسط مخاطب ایجاد یا دنبال میشوند.
چنانکه پیشتر گفتم این موضوع مسائلی را هم دربارة مفهوم فهرست نمادین مطرح میکند. همچنین دسترسی به رسانهها بخش دیگری از داستان ما را تشکیل میدهد. این واقعیت که رسانهها در قلمرویی صمیمی جای گرفتهاند، دغدغه و تشویش برمیانگیزد، ولی شواهدی داریم که نشان میدهد دستکم از نظر این افراد، وجود رسانهها در محیط خانوادگیشان به معنای مصرف آنها است. این موضوع اهمیت خاصی دارد. به گمان جودی کروز، استفاده از اینترنت تا حدی به این خاطر بیضرر است که در خانهاش به آن دسترسی دارد. همچنین استدلال کردم که گرچه رسانهها حضوری آشکار دارند، لازم است که به نقش پنهانی و ظریفشان هم فکر کنیم. مردم روی آنها تمرکزی ندارند، بلکه وجودشان را بدیهی میپندارند و از جهاتی دیگر برای آنها کارکرد خاصی قائلند. البته رسانهها کاملاً شفافند و جای چندانی برای معانی و کنشهای تلویحی به جا نمیگذارند. در طرح
مستقلِ خود، این روایتها با روشهایی در فعالیتهای رسانهای ادغام میشوند که عملاً چنین استقلالی را بیان میکنند. برای نمونه، جودی در برابر تحمیل افکار رسانهای پیرامون بیگانگان فضایی مقاومت میکند.
استقلال محدود به هیچ چیز از جمله رسانهها نمیشود. والدینی مانند جانسنها مایلند که فرزندانشان استقلال فردی خود را نیز توسعه دهند و انتخاب رسانهها را نیز در حکم عنصری مهم از چنین استقلالی بدانند. برای بیشتر آنها و به ویژه خانوادة فالون این فکر که رسانهها باید کنترل شوند، جزیی از این طرح استقلال محسوب میشود. جای گفتن ندارد که در نظر همة آنان، استقلال معنوی هم نوعی ارزش است که بر زمینة جویندگی و در تقابل با مرجعیت اکتسابی ابراز میشود.
توضیح دربارۀ رسانهها نیز در ایجاد تمایز فرهنگی، مذهبی و معنوی اهمیت دارد، وضعیتی که خودِ رسانهها نیز بر آن تأثیر میگذارند. رسانهها نقشههایی ترسیم میکنند که در آن، مصاحبهشوندگان روایات خود را ارائه میدهند. پیشتر دربارة تفاوتی که جودی کروز بین مذهب خانگی و خارج از خانه میگذارد، سخن گفتیم؛ همچنین [تفاوت] بین پخش برنامههای مذهبی سنتی و برخی آثار رسانههای سکولار که از نظر معنوی مهم هستند. تمایزی که جودی بین واقعیت و خیال در برنامههای اخیر میگذارد یکی دیگر از طبقهبندیهای جالب است. از نظر وی مذهب خانگی و رسانههایی که وی به ابعاد معنویشان میپردازد به نحو خاصی دلالتگرند؛ زیرا ریشه در تجربة تاریخی و چیزی دارند که وی زندگی واقعی میداند. برای خانوادة کاستِلو، جانسنها و وایونا فالون، چنین تمایزهایی وجه تکنولوژیک برجستهتری
دارند. خانوادة جانسن دغدغة اینترنت دارند و آن را برای فرزندانشان بَدشُگون میدانند. وایونا میخواهد با استفاده از دستگاه پخش ویدیوکاست، رژیم رسانهایِ خود را برنامهریزی کند و تماشای فیلمهای ویدیویی را تبدیل به یکی از آیینهای محوری زندگی خانوادگی کرده است. تمایزهای خانوادة کاستلو، مشخصاً حاکی از گرایش طبقاتی هستند. آنها نسبت به رسانههای صفحهای سوءظن دارند که ناشی از قدرت بالقوة آنها برای القاگری و این تصور است که این صفحات وقت آدم را هدر میدهند. بایستی اضافه کنیم که با وجود انزجار طبقاتی آنها از رسانهها، در آنها آثاری یافتهاند که از نظر معنوی قابل توجهاند. در چنین اظهاراتی رسانهها طبقهبندی، متمایز و تا اندازهای تبدیل به بیانیههایی دربارۀ مذهب، دلالت و ارزش معنوی میشوند. در این خانوادهها، طبیعیپنداشتن رسانهها نیز اهمیت خاصی دارد. از نظر جودی کروز و خانوادة جانسن، رسانهها بخشی از محیط خانه و کم و بیش بیضررند. در خانوادة کاستِلو نقشة اساسیتری ترسیم شده که بین رسانهها و سبک زندگی آنها خطی میکشد. تمام رسانهها، به ویژه تلویزیون با فضای کلنگرانهای که آنها میخواهند در خانهشان بسازند، تضاد دارند. این احساس در بین دیگر افرادِ همطبقة آنها فراگیر است و در مدرسة فرزندانشان هم بدیهی شمرده میشود.
وقتی از مصاحبهشوندگان دربارۀ ارتباط خودشان با رسانهای خاص میپرسیم، به نوع ویژهای از رفتار رسانهای اشاره میکنند. وقتی آنها برنامههای رسانهای را به زندگی معنوی و مذهبی خود میآورند، بهترین واژه برای توصیف رفتار آنها بازیگوشی و نه تأمل است. در پیوند با نظر
دربارۀ عملکردِ رسانهای از جمله مفهوم معروف قُر زدن از متن(1)که هنری جنکینز مطرح ساخته است، رویکرد این مصاحبهشوندگان را میتوان نوعی تجربهگرایی، آزمون و برگرفتن دانست. نمیخواهیم بگوییم که این موضوع برای آنها جدی نیست. برخورد بوچ با کتاب دیپک چوپرا به طور مشخص نقش بسیار مهمی در زندگی او داشته است؛ ولی جایی که آنها منابع رسانهای را در برابر رفتارهای سنتی و اکتسابی مذهبی قرار میدهند، این بازیگوشی معنای دیگری مییابد. دربارۀ بوچ گرایش جویندگی به وی امکان می دهد تا واقعیتهای سختِ ایمان سنتی (از جمله بودیسم متعصبانه) را متعادلتر کند و محدودهای برای بازیگوشی بیابد، جایی که با چوپرا و الهام مواجه میشود. دربارۀ جودی، داعیههای جدیتر و سختگیرانهتری که در کاتولیکگرایی سنتی وجود دارد، باعث میشود تا وی بین خود و آنها فاصلهای بگذارد. حال آن که در خانه معانی پرشورتری دربارة فرشتگان، بیگانگان فضایی و مابعدالطبیعه میپروراند.
پریسیلا و جودی مانند بوچ تشخیص میدهند که برنامههای معنوی رسانهای تا چه حد با داعیههای مرجعیت و تعصب تضاد دارند. در هر مورد، آثاری رسانهای وجود دارند که حالات سرکوبشدة گوناگون در تجربة مذهبی را تداعی میکنند، موضوعی که در فصلهای پیشین دربارۀ آن سخن گفتم. خانوادة کاستلو چنین تأثیری را از موسیقی
1) textual poaching; Jenkins (1992)
میگیرند. در تمام این خانوادهها مفهوم تجربه به خودی خود و افکار مرتبط با معنویت پرشور، چنین حالاتی را تداعی میکنند.
دیدیم که رسانهها بُعدی گریزناپذیر و حتی فراگیر از زندگی مدرن هستند. همچنین، شواهدی از چگونگی ارتباط رسانهها با زندگی معنوی و مذهبی در این خانوادهها را بررسی کردیم. تفاوتها و اشتراکات بین این زمینههای کاملاً متمایز، (خانوادههای کاستلو و کروز) بحثانگیز است. در فصل بعد با استفادة مستقیمتر از ردهبندیهای روف به خانوادههای بیشتری خواهیم پرداخت. با این روش امیدواریم که بتوانیم دربارة نقش رسانهها در زندگی روزانة معنوی و مذهبی، شرح و تفصیل بیشتری بدهیم.
پاره ششم: ابژههای فرهنگی و هویت مذهبی نزد مسیحیان باز متولد و مومنان معاصر
در حال حاضر مذهب در ایالات متحده و غرب دستخوش تحولات شگرفی است. بسیاری از روشهای اکتسابی و تثبیتشده برای تفکر دربارة مذهب دیگر اولویت ندارند. از سوی دیگر، خاطرات مشترک مذهبی همچنان تعیینکنندة بخش عمدة اموری است که مذهبی یا معنوی میپنداریم. روشهای جدیدترِ بررسی مذهب به گونهای که در آثار پژوهشگرانِ برجستهای چون رابرت وتناو، استیون وارنر، نانسی اَمرمن، کاترین آلبانِس و وِید کلارک روف نشان داده میشود، شاخصهای مهمی از تغییر در تجربه و بیان مذهبی را نمود میدهند.
خانوادهها و افرادی که در فصلهای اخیر سخنانشان را شنیدیم، برخی از ویژگیهای مهم بیان مذهبی و معنوی در دوران کنونی را نشان دادند. به دلایلی مشخص میتوانیم بپذیریم که بخش عمدة این گرایش مذهبی باید ارتباط خاصی با فرهنگ رسانهها داشته باشد، چنانکه در سراسر این کتاب دربارة این موضوع استدلال کردهام.
اکنون به ارزیابی آشکارتری از تجربة مذهبی معاصر و ارتباط آن با رسانهها میپردازیم. برای انجام این کار بر زمینة افکار معاصری که دربارۀ مذهب وجود دارد، بار دیگر به ردهبندی مذهب در نسل پر زاد و ولد آمریکا میپردازیم، موضوعی که وِید کلارک روف آن را شرح و بسط داده است. مهم است به خاطر داشته باشیم که تحلیل روف به گونهای
که در دو کتاب تأثیرگذار او شرح داده شده است، برگرفته از ردهبندی رویکرد مذهبی و دور از آمارها و مصاحبههای مفصل است. از نظر وی این ردهبندیها، جنبة استقرایی ندارد؛ بلکه بیشتر نشاندهندة شیوههای تفکر و گفتار مصاحبهشوندگان دربارۀ مذهب و معنویت است که منطبق بر ادراکات مشترک، هویت، خودبیانگری و عملکرد آنها در این زمینه گرد آمدهاند. این ردهبندیها از حساسیت مذهبیای سرچشمه میگیرند که روف طی پژوهشهای خود در دهة 1990 شناخت، گرایشی که نه فقط با دغدغه نسبت به هویت، بلکه با اصالت بخشیدن به این هویت با روشی خاص تعیین میشود. چنانکه روف اشاره میکند و مینویسد:
نیروهای نوظهوری که از این فرآیندِ جویندگی بروز میکنند، نه در جهت دستیابی به هویت گروهی و جایگاه اجتماعی، بلکه بیشتر برای تقویت فردیت و زندگی درونیِ اصیل به کار میرود.(1)
روف مینویسد که این موقعیت، سه بُعد مهم دارد؛ نخست، شمار افرادی که چنین گرایشهایی را دنبال میکنند. در واقع جنبشی گسترده به سوی جویندگی یا کاوش است که از نظر جمعیتشناختی تمام ردهبندیهای اجتماعی و مذهبی را که شاید انتظار داشته باشیم قدرتمندتر باشند، پشت سر میگذارد.
دوم، به گفتة روف این خودآگاهی و خودبازتابندگی در عملکردهای مذکور، ریشه در دوران پسامدرن دارد. چنانکه گیدنز و دیگر
1) Roof (1999), p. 7.
پژوهشگران، آن را به منزلة دورانی تشریح کردهاند که خود و درکِ خود، شیوههای غالب آگاهی را تشکیل میدهند.
سوم، روف میخواهد تأکید کند که:
این گرایشها خودمحور یا خودبینانه نیستند، بلکه نوعی اشتیاق ژرف به دگرگونی خود را بروز میدهند که اصیل و از جنبة فردی رضایتبخش است.(1)
چنانکه پیشتر گفتم، این روشهای نوظهور برای پرداختن به مذهب و معنویت از الگوی جدیدی سرچشمه میگیرند که عناصری را در چهارچوب منابعی تلفیق میکنند و محور توجهشان عملکرد مخاطب نسبت به رسانهها است. روف این الگوی جدید را مذهب زنده در زندگی روزمره میداند(2)که نمادها و عملکردهای جدید را با هم ترکیب میسازد و افراد را در چهارچوبهایی نمادین قرار میدهد که در آنها خودِ کم و بیش مستقلی یافتهاند، خودی که هم عاملی فعال و هم اُبژة این مذهب یا معنویت است. در این میان، زمینة گستردهتر اجتماع هم عامل مهمی است؛ زیرا امروزه مذهب سنتی باید با جامعهای اشباعشده از رسانههای چندوجهی رقابت کند که در آن ترکیب سنتها و نمادهای مذهبی نوعی هنجار به شمار میآید.(3)روف عاملیت فردی را در حکم نتیجة منطقی شرایط مذهب، در دوران مدرنیتة اخیر میداند. وی مینویسد:
تأکید بر جویندگی اشاره به این نکته است که در دوران نفوذپذیری خاص مرزها، جایی که تبادلات، آزادانه و به راحتی صورت میپذیرند، جای تعجب ندارد که کاوش مذهبی رایج شود. انعطافپذیری و جنبش، فرآیندهای خلّاق و معنوی را برمیانگیزند. عملکرد واقعی مذهب بر این زمینه و همپوشانی فرهنگهای مذهبی و مرزهای مخدوش تا اندازهیی افراد را به خودکاوی و تفکر تشویق میکند. ایمانِ سنتی در جوامع مذهبی و معنویت در شکل مطلقِ آن، به منزلة نوعی جایگزین، تأمل و ارادة پایدار میطلبد. مسلماً چنین وضعیتی در شرایطی امکانپذیر میشود که هیچ نهاد مذهبیِ خاصی یا فعالیت معنوی نخواهد نمادگرایی در امور مقدس را انحصاری بداند.(1)
گرچه شاید این خودگرایی به دلیل فقدان مفهومی از شکل یا زمینه، اضطرابهایی را به وجود آورد، روف به ایدة رابرت جی لیفتن دربارۀ خودِ منعطف اشاره میکند. اُبژه باید سیال باشد، طوری که فرد بتواند آزادانه بین زمینهها، مکانها و منابع نمادین سیر کند و با وجود این، در موضعی قرار داشته باشد که آنچه میجوید توضیح یا چهارچوبی برای درک یا کنش فراهم آورد.(2)در واقع این شوق به سیال و در عین حال مستقر بودن، یکی از دشوارترین نکات برای درکِ فرهنگِ جویندگی است و در واقع کمک میکند تا به خاطر داشته باشیم که کل عملکرد رسانهای بر محور عاملیت بازتابنده و استقلال فردی میگردد. مجموعهای فرضی از نمادها یا عملکردها که برگرفته از سنت مذهبی
خاصی هستند، برای مشروعیت نیازی به اتکا بر ویژگیهای رسمی آن سنت ندارند. نکتة مهم، معنیدار بودن آنها برای فرد هنگام برقراری ارتباط بین سنتها (سیالبودن) و حضور در بطن سنتها (مستقربودن) است. چنانکه روف اشاره میکند، بیشتر مصاحبه شوندگانِ او (و خیلیها که در این صفحات نظراتشان را منعکس کردیم) جویندگی خود را به شیوهای بسیار عملگرایانه مشروعیت میبخشند:
دنبال کردن راهبردهای مختلف برای آنها مؤثر است.(1)
برای بررسی ابعاد اصلی این استدلالها دربارة ماهیت جویندگی یا کاوش در معنویت، دنبالکردن نکتههای زیر مهم به نظر میرسد. نخست اینکه مذهب و معنویت تجربیات روزمره هستند. آنها ابتدا پیگیری شده و بعد ساخته و بر زمینة زندگیِ روزمره تجربه میشوند.
دوم اینکه عملکردهای رسانهای بازتابنده هستند؛ بدین معنی که سطحی پیچیده از خودآگاهی و جهتگیری به سوی هویت فردی را شامل میشوند.
سوم اینکه عاملیت فرد در این فرآیندکه نوعی استقلال در جویندگی و شکلدهی به تجربه است، نقش مهمی بر عهده دارد. در نهایت، پیوند این نمادها، عملکردها و ارزشهای متعدد، به ساختهشدن خودِ آرمانی میانجامد.
اهمیت پژوهش روف برای طرح ما، ضمن تأویل مناسب از فرهنگ مذهبی معاصر، درک مفاهیم مذهبی و معنوی در دوران رسانهها است.
1) Roof (1999), p. 132
همچنین شیوة بیان و انتقال چنین فرهنگی در زندگی و توضیحات افراد، خانوادهها و گروهها هنگام برخورد آنها با فرهنگ مذهبی و معنوی را در برمیگیرد. این واقعیت که ردهبندیهای روف رسمی (فرمی) یا استقرایی نیستند، میتواند باعث پیوندِ میان گفتوگوهای ما دربارۀ مذهب، معنویت و رسانهها با مضامین گستردهتری در مطالعة فرهنگ مذهبی شود. چنانکه روف، وارنر، آلبانِس و دیگر پژوهشگران مذهبیِ الگوی نوین استدلال میکنند که دیگر جستوجوی مذهب در ردهبندیهای اکتسابی، فرمی، استقرایی یا اساسگرا معنایی ندارد. نمونههای مذهبیِ روف، روشی برای سازماندهی و تأویل تجربیات بیانشده در زندگی روزمره فراهم میآورند، به گونهای که نشاندهندة تفکر ما نسبت به سازماندهی مجدد مذهب، طی دوران کنونی است که در خودِ مذهب انجام میشود.
ردهبندیهای روف
در فصل سه ردهبندیهای روف را معرفی کردم، از جمله پیشنهاداتی دربارة انواع رویکردهای رسانهای که میتوانیم از نمونههای مختلف انتظار داشته باشیم. ما به نوبت هر یک از این ردهبندیها را بررسی خواهیم کرد و کار را با مرور نمونههایی آغاز میکنیم که انتظار داریم از نظر عملکرد رسانهای در هر یک از این ردهبندیها بیابیم؛ سپس ادامه خواهیم داد تا ببینیم دربارۀ افراد یا خانوادههایی که با آنها مصاحبه کردهایم چه نکاتی میتوانیم بگوییم که کم و بیش در تعاریف روف
بگنجد. در ادامة این روند، برخی از نتایج کلی را دربارة آنچه دیدهایم بررسی خواهیم کرد.
قراردادن مصاحبهشوندگان در این ردهبندیها، قدری دشوارتر از آن است که شاید انتظار داشته باشیم. چنانکه پیشتر دربارة گِلن دانگِل در فصل چهار دیدیم و البته در مواردِ دیگر هم خواهیم دید، مصاحبهشوندگان ما به طور کامل در ردهبندی روف قرار نمیگیرند. در عوض لازم است تا طبقهبندی او را گاهی از جنبة فرمی به کار گیریم و در مواقع دیگر با تلفیق توضیحات، عناوین اکتسابی و خودبیانگری، وضعیت هر یک از ردهها را مشحص سازیم. در مصاحبههای فصل پیش به عناصری رهگشا برای این چالش توجه کردیم. نکتهای که بسیاری از آن روایتها را مشخص میسازد، نوعی بازیگوشی(1)است. افرادی مانند جودی کروز و خانوادة کاستلو با نوعی سبک شخصی (مرتبط با افکار بازتابندگی در دورة مدرنیته) به موضوعات معنوی در رسانهها می پردازند. این سبک تجربی پرشور، جذاب و زنده است. شاید نتیجة کار برای جودی تا حد مشخصی نوعی بریکولاژ(2)باشد که همزمان سیال و مستقر است. منظور آن است که گرایشهای مذهبی و معنویت در وی ایستا نیستند که بتوان آنها را طبقهبندی کرد. نقش رسانهها در جویندگی و کاوش جودی (و دیگران) از این هم پیچیدهتر است. به گمان جودی رسانهها زمینهای برای بازی نیز هستند چنانکه به نظر
میآید حکم مکانی کم و بیش کمضرر برای بررسی را دارند. از نظر او و کسان دیگری که در این فصل به بررسی افکارشان خواهیم پرداخت، معنیسازی در رسانهها با آنچه شاید انتظار داریم هنگام برخورد با منابع و فرهنگ نمادین ببینیم، متفاوت است. جودی و دیگر مصاحبهشوندگان ما، رسانهها را در حکم یک زمینه و در عین حال فهرستی نمادین به شمار میآورند؛ بنابراین نقش رسانهها در هویت و معنای وجودی آنها شاید بیش از آنچه انتظار میرود شکل دهنده باشد.
مسیحیان بازمتولد
در فصل سه اشاره کردم که اوَنجلیسم، بیش از دیگر سنتهای مسیحی معطوف به رسانهها بوده است. در آنجا گفتم که شاید انتظار داشته باشیم در بین مصاحبهشوندگانی که جزو مسیحیان بازمتولد هستند، استقبال بیشتری از نقش رسانهها برای جویندگی و رسیدن به معنای مذهبی را ببینیم. در عین حال شاید انتظار داشته باشیم که آنها مرزهای آشکارتری بین انواع رسانهها بکشند؛ برای نمونه، رسانههای مذهبی را برای انتقال افکار و ارزشهای هنجار بخش، مناسبتر از رسانههای سکولار به شمار آورند. همچنین نظر دادم که شاید سلیقة طبقاتی آنها در مقایسه با دیگر طبقات پایینترِ اجتماعی و اقتصادی جامعة آمریکا، در تأویلهایشان نمود بیشتِری داشته باشد (گرچه در سالهای اخیر چنین تمایزی مخدوش شده است). این امر ناشی از
گرایش سنتی اوَنجلیستها و مسیحیان بازمتولد است. گرچه روف این نکته را خاطرنشان میکند که حتی مسیحیان بازمتولد هم نوعی جویندگی مستقل و تردید نسبت به مرجعیت مذهبی بروز میدهند؛ پس شاید نزد ایشان ردهبندیهای اکتسابی رسانههای خوب و رسانههای بد نسبت به مصاحبهشوندگانِ سنتیتر و یا جزماندیشتر اهمیت کمتری داشته باشد.
خانوادة میلیکِن
خانوادة میلیکِن در حومة یکی از شهرهای بزرگ ایالات متحده زندگی میکنند. پدر و مادر خانواده، به ترتیب جِی و لین هر دو بیرون از خانه کار میکنند.(1)این دو خود را مسیحیان بازمتولد میدانند؛ ولی اندکی پیش از مصاحبه در مراسم غسل تعمید شرکت جسته و به عضویت کلیسای روحالقدس(2)درآمدهاند. لین و جِی در کلیساهای سنتی و متعارف بزرگ شدهاند ولی اخیراً جویندگیشان به یافتن کلیسایی انجامیده که اکنون به آن مراجعه میکنند. لین و بچهها هفتهای بیش از یک بار به کلیسا میروند، ولی جِی به دلیل برنامة کاریاش معمولاً نمیتواند در کلیسا حاضر شود. لین و جِی هر دو به مدرسة عالی رفته و تا مقطع کاردانی تحصیل کردهاند. لین در مهد کودک کار میکند و جِی رانندة کامیون است. آنها بیش از یک سال پیش از منطقهای دورافتاده به مکان فعلیشان آمدهاند. فعالیتهای اجتماعی آنها بیشتر در ارتباط
با کلیسایی است که به آن مراجعه میکنند. ری فرزند سیزده سالة خانواده، عضو سازمان دریانوردان جوان نیز هست و خواهرش لورا هفتساله هم میخواهد وقتی به سن عضویت برسد، وارد آن سازمان شود. لین مادر هر سه فرزند است، ولی پدر رِی و لورا شوهر اول لین است. ریچ پسر چهار سالة خانواده تنها فرزند جِی است، ولی جِی خیلی دوست دارد که پدر دو فرزند ارشد هم شمرده شود، گرچه لین حضانت هر دو را برعهده دارد. درآمد خانواده بیش از سی و پنج هزار دلار در سال است. مانند بسیاری از خانوادهها، میلیکِنها از حضور رسانهها در خانهشان راضیاند. شاید انتظار داشته باشیم که رفتارها و عادتهای آنها همراه با نوعی سختگیری اخلاقی نسبت به رسانهها باشد، ولی رسانهها و تکنولوژی، در خانوادة میلیکن حضور همهجانبهای دارند. در جایی از مصاحبه آنها دربارة عادات رسانهای رِی حرف میزنند.
لین:
او این نوار، سیدی را خرید. اسمش بود...
مصاحبهگر:
صورت بچگانه!
لین:
چیزی توی همین مایهها...
مصاحبهگر:
این اسم هنرمند است یا خود اثر؟
لین:
اسم اثره. نوعی از موسیقی سیاهپوستان آمریکا....
جِی:
خُب، ما اشعارش رو شنیدیم و بعد....
لین:
ما اول آلبوم رو دیدیم و بعد به اون گوش دادیم، در حقیقت اون رو بررسی کردیم؛ سپس به رِی گفتیم که باید چیز دیگهای رو برای شنیدن انتخاب کنه.
مصاحبهگر:
آیا این کار در خانوادۀ شما رایج است؟
لین:
خب، درست مانند بازیهای رایانهایه. ما کنترلهای خاص خودمون رو داریم.
جِی:
فیلتر پدرانه-مادرانه.
مصاحبهگر:
در اینترنت؟
لین:
بله اینترنت را هم کنترل میکنیم، ولی رِی از این موضوع با خبره.
جِی:
اون میدونه که چطور از پس همه چیز بر بیاد.
لین:
اون سعیاش رو میکنه، ولی میدونید ما خیلی... (خطاب به رِی) فکر کنم ما کارهای تو با رایانه رو هم کنترل میکنیم، مگه نه؟
جِی:
فکر میکنم باید این روال کار رو قدری تغییر بدیم چون وقتی گاهی وقتها بالا میام، میبینم که اون مشغول کار با رایانه است و نمیدونم چطور از شر صفحة رایانه خلاص بشم. واقعاً نمیدونم.
تجربة آنها، تجربة والدین در سراسر جهان با نوجوانان و رسانهها است. مسیر فرهنگ به سوی خانهها از طریق سلیقه و انتخاب های فرزندان هموار میشود. این یکی از واقعیتهای اساسی زندگی در عصر رسانههاست. پیشتر این موضوع را در فصل پنج ملاحظه کردیم. برای خانوادة میلیکِن این امر آشکارا قابل توجه است، چون دربارة آن فکر میکنند و برایش اهمیت قائلند؛ ولی در این روند با موقعیتهایی رو به رو میشوند که کمتر از آنچه میخواهند بر رسانهها کنترل دارند. میلیکِن ها مانند بسیاری از والدین دیگر، به نقش رسانهها در زندگیشان توجه خاصی دارند. همچنین جالب است که در اینجا نیز مانند بسیاری دیگر از لحظات مصاحبه، وقتی دربارة راهبردهای خود برای پرداختن به رسانهها صحبت میکنند، به صورت آشکار یا خودآگاهانه به مذهب یا ارزشها یا افکاری که برگرفته از ایمان بازمتولد آنها است، اشاره نمیکنند. هر چند شاید چنین افکاری ابزارهای هنجاربخشی برای توجه به مسائل رسانهها محسوب شوند؛ البته نباید انتظار داشته باشیم که هر یک از این خانوادهها به طور کامل نمایندة تیپ آرمانی در بین مسیحیان بازمتولد باشند. با وجود این، خانوادة میلیکِن مانند بسیاری از خانوادههایی که با آنها مصاحبه کردهایم و در این رده قرار دارند، در عمل از نظر ارزشها یا رفتارها، برخی از کلیشههای این عنوان را برنمیتابند؛ برای نمونه لین علیه این برداشت استدلال میکند که
مذهب وی یا هر مذهب دیگری را باید به منزلة عامل تعیینکننده در رویکرد معنوی به شمار آوریم:
فکر میکنم بین مذهب و رابطه با خداوند یه تفاوتی وجود داره. حداقل احساس شخصی من اینه. میتونید به کلیسا برید، میتونید مذهب خودتون رو داشته باشید، میتونید اعمال مذهبی انجام بدید، ولی بین مذهب و رابطه با خداوند تفاوت فراوونی وجود داره.
این طرز فکر، نمونة فردگرایی مسیحیان بازمتولد است. سویة قدرتمند و پرشور تجربة مذهبی یا معنوی، رابطهای است که فرد با خداوند و مسیح، نه با گروه یا چهارچوبی سازماندهیشده دارد. نهادها، تواریخ [تاریخ مذهب و حکایات تاریخی-مذهبی] یا اصول نظری مذهبی، نقشی در تجربة مذهبی یا معنوی ندارند. همان طور که واسطة آنها نیز محسوب نمیشوند. برای نمونه لین استقلال خود از ساختارهای مرجعیت مذهبی را در عرصهای مهم - نگرش دربارة آموزش جنسی - به فرزندان بیان میکند. شاید بتوان او را بیش از والدین دیگر آزاداندیش دانست، چنانکه دربارۀ جنسیت بیپرده با فرزندانش صحبت میکند. همچنین نواری ویدیویی را که توسط سازمان اوَنجلیکالِ کانون خانواده تولید شده است، نشان میدهد که آشکارا تولد نوزاد را تصویر میکند. وی طوری این موضوع را بیان می کند که گویی خود را مشخصاً متفاوت با دیگران (والدین محافظهکارتر) میپندارد. این مفهومِ آشکار یا ضمنی که باید انتظار داشته باشیم مسیحیان بازمتولد برای راهنمایی دربارة ارزشهای اجتماعی به مراجع روحانی یا نهادینه مراجعه کنند، به طور مشخص
دربارة لین یا جِی صدق نمیکند؛ زیرا آنها مسیر خود را در پیوند با فرهنگ گستردهتری یافتهاند.
دربارة نقش رسانهها در زندگی آنها چه میتوان گفت؟ خانوادة میلیکِن همچون بسیاری از مصاحبهشوندگان اوَنجلیکال یا بازمتولدِ ما، تمایزی آشکار بین رسانههای سکولار و رسانههای مذهبی قائل هستند و به ویژه به رسانههای مذهبی علاقه ندارند. وقتی دربارة رسانههایی میپرسیم که با عقایدشان سازگار هستند،
جِی میگوید:
ما سعی می کنیم که برنامههای ...TBN را نبینیم. اسمش همینه دیگر؟
مصاحبهگر:
منظورتان شبکة رادیو تلویزیونی تِرینیتی(1)
بررسی شبکۀ ماهوارهایTBN. احمد شاکرنژاد. ماهنامۀ رواق هنر و اندیشه. شمارههای 31 تا 33. مرکز پژوهشهای اسلامی صداوسیما. قم. 1387. (م.)
است؟جی:
بله، در این شبکه برنامههای فریبکارانهای پخش میشه.
با اینکه لین نشان میدهد تا اندازهای به برنامههای مذهبی از جمله آثار شبکة TBN و بنی هین(2)علاقة بیشتری دارد، باز هم احتیاط را
1) Trinity Broadcasting Networkبرای اطلاعات بیشتر دربارۀ این شبکه رک به:
2) Toufik Benedictus "Benny" Hinn توفیق بندیکتوس هین، مشهور به بنی هین، تلهونجلیست مشهور آمریکایی، به سال 1952 در حیفا (فلسطین) به دنیا آمد. پدرش عربی فلسطینی (از مسیحیان وابسته به کلیسای ارتدکسی یونان) و مادرش یکی از ارامنۀ فلسطین بود. وی پس از جنگ ششروزۀ اعراب و اسراییل به همراه خانوادهاش به آمریکا مهاجرت کرد و در آنجا اونجلیست شد. وی شهرت خود را مدیون برنامههای موعظهای است که عمدتا در استادیومهای بزرگ شهرها برگزار میکرد و در آن عدهای مدعی معجزه میشدند. مشهورترین برنامۀ وی با نام This Is Your Day بود. وی بعدها با پاول کراچ در شبکۀ معروف TBN همکاری کرد. وی چندین جلد کتاب به رشتۀ تحریر درآورده است. (م.)
کنار نمیگذارد:
فکر میکنم باید تعادلی وجود داشته باشه. گاهی وقتها مردم خیلی در تماشای چنین برنامههایی افراط میکنند. وقتی چنین حالتی پیش میآد باید نوعی تعادل برقرار کرد. از یک طرف احتمال داره دچار تأسف بشید و از طرف دیگه ممکنه با اون سادهانگارانه برخورد کنید، میدونید منظورم چیه؟
بار دیگر به نظر میآید که این موضوع ریشه در عقاید لین داشته باشد، چیزی که جِی هم به آن اعتقاد دارد، اینکه در نهایت هر شخصی مسئول ایمان خود و دستیابی به افکار و کنشهایی دقیق و کارآمد در این زمینه است. در واقع چیزی نیست که بتوان آن را به دیگری یا کانون مرجعیت مذهبی و غیره واگذارد.
خانوادة میلیکِن مجموعهای از نوارهای ویدیویی و صوتی دارند که سازمان کانون خانواده آنها را توزیع کرده است، ولی آن نوارها را در حکم منابعی برای دریافت مفاهیم معنوی و چیزی شبیه کتابخانة مرجع میبینند، نه آثاری که باید ایمان و کنش را دیکته کنند. علاوه بر آرشیو کانون خانواده، میلیکِنها تعدادی سیدی مذهبی هم دارند، از جمله آنهایی که از ژانر موسیقی معاصر مسیحی میآید و شنوندگان ایستگاههایی رادیویی در منطقهشان به آنها گوش میدهند.
در بین اعضای خانواده، رِی سیزده ساله از انواع رسانهها استفاده میکند و بدین جهت پدر و مادر توجه خاصی به رفتار رسانهای او دارند. رِی به موسیقی مسیحی معاصر علاقه نشان میدهد، هر چند به اینترنت
و بازیهایی ویدیویی هم گرایش زیادی دارد، موضوعی که گاهی از نظر والدینش مسئلهساز است. این امر در گذشته باعث حذف اینترنت و بازیهای ویدیویی، در حکم نوعی مجازات، شده است؛ البته خانوادة میلیکِن باید و نبایدهای سختگیرانهای برای استفاده از رسانهها ندارند. سلیقة رسانهای رِی مشخصاً با والدینش متفاوت است. در جایی از مصاحبه وقتی از او میپرسند که اگر برنامههای تلویزیون کابلی را مشترک شوند، چه خواهد کرد، وی جواب میدهد که برنامههای نیکل اُدیون و شبکۀ کارتون را تماشا خواهد کرد. پدرش میافزاید، برنامههای کانال دانش و کانال تاریخ هم ارزشمند هستند.(1)به واقع رِی در سنی است که بیشتر به حاشیههای ناشناس بازار رسانهها سرک میکشد. وی از تماشای بازیهای ویدیویی همچون استار کرفت(2)و حیوان گوشتخوار(3)لذت میبرد. همچنین به بازیهای رایانهای در سایتهایی مانند Shockware علاقهمند است.
همچون بسیاری از خانوادهها در مطالعات ما (و دیگران)، خانوادة میلیکِن بین اعتقادات خود به رسانهها و رفتارهایشان تضادهایی بروز میدهند؛ برای نمونه در موقعیتی که آنها بیعلاقهگی خود را به ژانر تلویزیون- واقعیت ابراز میکنند، به نظر میآید که مجموعة بازمانده، یکی از اولین آثار این ژانر تلویزیونی را همراه با برنامههای مشابه دیگر میبینند. در این بخش، مصاحبهگر میپرسد که آیا اعضای خانواده
برنامههایی را به طور منظم و در کنار هم میبینند یا نه. لورا هفت ساله شروع به پاسخدادن میکند.
لورا:
من و رِی برنامهای رو می بینیم که در اون بچهها یارکشی میکنن و مسابقه میدن. بعضی از اونها در تیمهای قرمز هستن و بعضی در تیمهای آبی. آخرین تیمی که ....
جِی:
اسم این برنامه چیه رِی؟
رِی:
نمیدونم دربارة چی حرف میزنی!
لورا:
این جوری است که انگار پنج نفر در مسابقه شرکت میکنن و بعد....
مصاحبهگر:
آیا این برنامه شبها پخش میشود؟
لورا:
مسابقه در هاوایی برگزار میشه، رِی اسمش چی بود؟
رِی:
نمیدانم دربارة چی حرف میزنی.
لورا:
یادت میاد حشرات و چیزهایی مثل اون رو خوردن؟ یا چه طور هزار دلار بردن؟
رِی:
بازمانده؟
لورا:
بله! بازمانده. اسمش بازمانده است.
مصاحبهگر:
بازمانده... شما دو نفر تماشایش کردهاید؟ پدر و مادر هم آن را میبینند؟
لین:
ما دو بار با هم اون رو تماشا کردیم.
جِی:
من در حقیقت همۀ این مجموعه رو ندیدم.
لین:
اون همیشه...، به اون چی میگید؟
مصاحبهگر:
کانال عوض میکند؟
لین:
بله! کانال عوض میکنه. درست است جِی؟
جِی:
بله!
مصاحبهگر:
آیا واقعاً میخواهید سری جدید بازمانده را که از این هفته شروع میشود ببینید؟
جِی:
من واقعاً از این برنامههای تلویزیون- واقعیت خوشم نمیاد.
لین:
ما قدری از اونها رو میبینیم و بعد جِی کانال رو عوض میکنه.
جِی:
من به طور معمول یک قسمت از این مجموعهها رو میبینم و بعد تصمیم میگیرم که قسمتهای بعدی رو تماشا کنم یا نه، میدونید....
مصاحبهگر:
هنوز تصمیم نگرفتهاید که به تماشای یکی از مجموعهها ادامه بدهید؟ به این نتیجه نرسیدهاید که مثلاً فلان مجموعه جالب است... یا به طور کلی به برنامههای تلویزیون - واقعیت علاقه ندارید؟
جِی:
به درد من نمیخورن.
لین:
یکی از این مجموعهها رو ببین. همون که افراد در جزیره هستن.
جِی:
بله! اون رو دیدم.
این همان رویکرد به تلویزیون است که پیشتر ملاحظه و دربارة آن بحث کردیم. توضیح دربارۀ رسانهها که این بار تلویزیون- واقعیت را در گفتمان رسانههای معاصر، ژانر نامناسبی میداند. همزمان ما در این خانواده، شیوهای از تماشای تلویزیون را میبینیم که همیشه منجر به دخالت برای محدود ساختن برنامهها نمیشود. نه فقط بچهها بازمانده را تماشا میکنند، بلکه لین ادعا میکند چند بار به اتفاق هم برنامه را تماشا کردهاند. این قسمت تا اندازهای شیوة تماشا در خانة میلیکِن را هم آشکار میسازد، به ویژه زمانی که جِی دستگاه کنترل از راه دور تلویزیون را در اختیار دارد. مهم آن است که گرچه جِی میگوید برنامههای تلویزیون- واقعیت به دردش نمیخورند، ولی اعتراف میکند
که آنها را میبیند. به خوبی متوجه میشویم که بخش زیادی از روند تماشای برنامههای تلویزیونی در خانة میلیکِن، به عوامل دیگری غیر از انتخاب برمیگردد، حال فرقی نمیکند که مبتنی بر چه ارزشها و معیارهایی باشد. وقتی دربارۀ برنامههایی میپرسیم که اعضای خانواده نمیبینند، لین به متأهل و بچهدار(1)اشاره میکند. ولی در این مورد هم مانند ژانر تلویزیون- واقعیت دوستنداشتن یا موافق نبودن با چیزی، همیشه بدین معنی نیست که نباید آن را دید. مصاحبهگر میپرسد:
آیا برنامههایی هست که هیچ کس دوست نداشته باشد؟
لین:
اون نمایش ازدواج خانوادگی چیه؟
جِی:
متأهل و بچهدار؟
لین:
بله تو از اون خوشت میاد. من به موقع تلویزیون رو روشن میکنم، شاید بخوام اخبار روز رو ببینم. ما در این تلویزیون فقط دو یا سه شبکه داریم، پس خودم رو به اون چه میشه دید محدود کردم.
مصاحبهگر:
آیا این برنامهها... نمیخواهم بگویم که شما طرفدار پر و پاقرص متأهل و بچهدار هستید، ولی مینشینید و آن را تماشا میکنید. آیا برنامهای هست که یکی از اعضای خانواده بخواهد ببیند و دیگری نخواهد؟ منظور این است
1) Married with Children سریالی در ژانر کمدی که از سال 1987 تا 1997 در آمریکا (حدود 262 قسمت 22 دقیقهای) پخش شد. داستان سریال حول شخصیت مردی میگذرد که فروشندۀ کفشهای زنانه است با زندگیای درهموبرهم. وی از شغلش راضی نیست، پسری نامتعادل و دختری سادهلوح و ولنگار دارد. این خانواده نماد خانوادههای سفیدپوست بیکلاس آمریکایی (WhiteTrash) است. (م.)
که شما از متأهل و بچهدار خوشتان نمیآید؟
لین:
من خوشم نمیاد.
مصاحبهگر:
چطور؟
لین:
بعضی چیزهای اون... در بعضی موارد الگوهای مناسبی نشان نمیده.
مصاحبهگر:
در چه مواردی؟
جِی:
احترام متقابل. شخصیتهای این مجموعه مدام یکدیگر رو تحقیر میکنن.
لین:
اونها... نمیدونم، ولی من هم فکر میکنم الگوی خوبی نمایش نمیده. نمیخوام بگم که بد است یا چیزهایی از این قبیل....
چه چیز دیدگاه جِی را نسبت به این برنامه توضیح میدهد؟ این برنامه در ساعتی نزدیک به برنامة خبری پخش میشود که جِی میخواهد آن را ببیند؛ ولی توضیح بهتر به این واقعیت ساده مربوط میشود که تلویزیون به خودی خود جذاب است. از نظر جِی، محدودیت برنامههای تلویزیون به دو یا سه شبکه، انتخابهای آنها را توجیه میکند. نکتة مهم، نفسِ تماشای تلویزیون است؛ برنامهها یا مضامین خاص اهمیت کمتری دارند. همچنین هر چه اعضای خانواده در نهایت تماشا میکنند همان است که انتظار میرود یا مناسب پنداشته میشود.
وقتی لین درمییابد که متأهل و بچهدار شاید الگوی مناسبی نباشد و جِی هم میپذیرد، لین از محکوم کردن برنامه میپرهیزد و میگوید:
نمیخوام بگم که بده یا چیزهایی از این قبیل....
برنامههایی وجود دارند که جِی و لین مخصوصاً میخواهند تماشا کند. جِی میگوید:
بعضی از سریالها رو واقعاً نمیخوام از دست بدم.
وقتی مصاحبهگر میپرسد کدام یک؟ جِی پاسخ میدهد:
من یکی از طرفداران دو آتشة سفر ستارهای هستم.
سپس میافزاید که آنها به طور مرتب مجموعة پروندههای مجهول را میبینند. معلوم میشود که تمام اعضای خانواده از جمله لورا که خردسالترین است، پروندههای مجهول را میبینند؛ البته تماشای این مجموعه آمیخته با لذتی دلهرهآور است. لین با قدری ناراحتی فاش میکند که لورا به پدرش در کالیفرنیا گفته بود که این برنامه را میبیند. جِی میگوید:
این برنامه رو تماشا میکنیم چون به اون علاقه داریم. هر چند ناگهان اتفاقی میافته و به خودم میگم که شاید بهتر بود نمیگذاشتم بچهها تماشایش کنن.
مصاحبهگر:
چه اتفاقاتی؟
جِی:
اتفاقات ترسناک
مصاحبهگر:
مثلاً هیولاهای ترسناک؟ یا... من آن را نمیبینم، ولی انگار در چند
قسمت از آن هیولاها ظاهر میشوند...
لین:
خب، میدونید مردگان هم ظاهر میشن.
رِی:
آدمهای مرده و چیزهایی مثل هیولاهای گوشتخوار...
صرف نظر از نگرانی دربارة خشونت هولناک، نکات دیگری هم دربارۀ معیارهای آشکار یا پنهان برای برنامهها وجود دارد که آنها را باید در نظر بگیرند. جِی از تماشای مسابقات کشتی دست کشیده است؛ زیرا گمان میبرد که رِی بعد از تماشا از آنها تقلید میکند. وقتی از رِی به طور مستقیم پرسیده میشود که آیا میداند تماشای تلویزیون برایاش همراه با محدودیتها و قواعدی است، او پاسخ میدهد که علاقهای به دیدن فیلمهایی ویدیویی بد ندارد. وقتی مصاحبهگر میپرسد که فیلم ویدیویی بد چگونه است، رِی جواب میدهد:
فیلمی که در آن فحاشی میکنند و چیزهایی مانند آن.
پاسخ او یادآور نظری است که پیشتر مطرح کردیم؛ شاید رسانههای موجه فقط آنهایی باشند که بدون معیار مشخص ملایم هستند. همچنین خانواده میلیکِن یکی از محبوبترین سریالهای تلویزیونی را هم میبینند (برنامه ای که تا اندازهای بحثانگیز هم بوده است): خانوادة سیمپسِن؛(1)
1) The Simpsons سریال خانوادۀ سیمپسن، مشهورترین انیمیشن آمریکایی، در سال 1989 از شبکۀ FOX پخش شد و تا سال 2008 ادامه یافت. خالق این سریال، مت گرونینگ است. ماجراهای این مجموعه، در شهری به نام اسپرینگفیلد اتفاق میافتد. بیشتر شهروندان اسپرینگفیلد زردرنگ و با سروشکلی غریب هستند. خانوادۀ سیمپسن شامل پدر با نام هومر، مادر با نام مارج و سه فرزند خردسال (2 دختر و یک پسر) هستند که وقایع داستان را رقم میزنند. سریال به نوعی راوی زندگی آمریکایی است. (م.)
مصاحبهگر میپرسد:
بسیار خب، خانوادة سیمپسِن... آیا بچهها هم تماشایش میکنند؟
جِی:
بله اونها تماشاش میکنن. چون کارتونی است، به اون علاقه دارن.
مصاحبهگر:
نظرتان دربارۀ آن چیست؟ منظورم همة اعضای خانواده است.
رِی:
گاهی وقتها تماشاش میکنم.
لین:
البته نه همیشه.
مصاحبهگر:
آیا آن را میپسندید؟
رِی:
بله! خوبه.
مصاحبهگر:[خطاب به لین]
آیا از آن خوشتان میآید؟ دوست دارید تماشایش کنید؟
لین:
مدتی مینشینم و با اونها تماشا میکنم و اگر چیزی ببینم که نپسندم میگم که بهتره کانال رو عوض کنیم.
مصاحبهگر:
چه چیز باعث میشود که وقتی خانوادة سیمپسِن میبینید، کانال را
عوض کنید؟
رِی:
وقتی کلمات زشتی بر زبان میارن و چیزهایی از این قبیل.
جِی:
خب، در واقع اونها کلمات چندان زشتی نمیگویند....
لین:
نمیدونم، اونها [جِی و بچهها] تماشایش میکنند.
رِی:
خانوادة ما هم یکی از اون خانوادههای ناهنجاره.
لین:
بله! همین طوره.
مصاحبهگر:
خودتان میگویید ناهنجار و میخندید؟
لین:
چون حقیقت داره.
جِی:
ما فکر میکنیم گاهی ناهنجار میشیم!
خانوادة میلیکِن هم مانند میلیونها آمریکایی دیگر به تماشای خانوادة سیمپسِن مینشینند، از آن لذت میبرند و با شخصیتهایاش همدلی میکنند. دیدن این برنامه برای آنها لذت بخش است و گاهی باعث میشود تا به دیگر روشهای معنیسازی در فرهنگ رسانهها روی بیاورند. با وجود این واقعیت که برنامة مذکور در مدت طولانی نمایش، به ویژه از جانب محافظهکاران و به اصطلاح طرفداران خانواده، مدام در
معرض انتقاد شدید بوده است، این خانواده از مسیحیان بازمتولد، تقریباً بدون مسئله آن را تماشا میکنند.
انتظارات ما دربارة روش ارتباط چنین خانوادههایی با تلویزیون، شاید به موضوعها یا ارزشهای مذهبی یا معنویای برگردد که هنگام انتخاب و درک برنامههای تلویزیونی مطرح میشوند. وقتی خانوادة میلیکِن را در نظر میگیریم، ممکن است بپرسیم: «هنگام تماشای تلویزیون چه چیزهای مذهبی یا معنویای مییابند؟» پاسخ در واقع هیچ است که نکتة جالبی را مطرح میکند؛ پس توضیحات آنها دربارۀ رسانهها کمتر از آنچه انتظار داریم پیچیده و با توجه به عقایدشان تبیین شده است. شاید بخواهیم برخی از دلایل محتمل برای کمتوجهی خانوادة میلیکِن به ارزشهای مذهبی خود در برخورد با رسانهها را بررسی کنیم. دیدیم که لین در استنباط شخصیاش از مذهب و ارزشهای معنوی، چندان با مرجعیت نهادینه یا شرعی همدل نیست. از سوی دیگر به نظر میآید که جِی نیز چنین موضعی دارد. در چنین موردی یک گفتمان معنوی بر مبنای تلویزیون چگونه میتواند مطرح شود؟ همچنین، احتمال میدهیم که خانوادة میلیکِن، فاقد قطبنمای اخلاقیای باشند که هدایتشان کند؛ زیرا از مرجعیت کلیسایی فاصله دارند (البته فراموش نکنیم این بدگمانی، یکی از ویژگیهای عمومی اوَنجلیستهای معاصر است و شاید چنین رویکردی غیرمنتظره نباشد). شاید عامل دیگری هم وجود داشته باشد. به نظر میآید که خانوادة میلیکِن چندان تمرکز و تأملی بر رفتارهای رسانهای خود ندارند. دیدگاه جِی در این مورد که تماشای تلویزیون به هر صورت رفتاری فراگیر و
قابل انتظار است، نوعی کلیشه را تداعی میکند که با عنوان خورة تلویزیون(1)پیوند خورده است.(2)
Joseph G. Champ’s in Hoover et al. (2004); Chapter 9
برای بررسی بیشتر این موضوع بیایید سراغ خانوادهای برویم که ظاهراً تفاوتهای چشمگیری با خانوادة میلیکِن دارند.
خانوادة کالاهان
خانوادة کالاهان در حومة یکی از شهرهای بزرگ آمریکا زندگی میکنند.(3)کارلِ 45 ساله و دینا 37 ساله سه فرزند دارند؛ لیزا و کتی که دوقلو و هشت سالهاند و بِرِنت که هشت سال دارد. کارل و دینا جمهوریخواه هستند و خود را از هر دو جنبة سیاسی و مذهبی محافظهکار میدانند. آنها به طبقة متوسط آمریکا تعلق دارند، زن و شوهر هر دو صاحب درآمد هستند، گرچه دینا نیمهوقت به صورت پرستار سفارشی کار میکند. آنها بیتمایل نیستند که خود را اوَنجلیست بازمتولد بدانند، گرچه از مسلک کلیسای مشایخی به کلیسای باپتیست گراییدهاند. کارل اشاره میکند:
ما میخواهیم به کلیسای باپتیست وارد بشیم، هر چند شاید از نظر اهمیت مذهبی در مرتبة دوم قرار داشته باشه.
از نظر آنها کلیسا محیط اصلی برای حضور اجتماعی است. گرچه دینا عضو گروه نیایش مادران در کلیسا نیز هست و هر دوی آنها
داوطلبانه عضو هیئت مدیرة استخر محلی شدهاند. کارل گذشتة اعتقادی خود را به صورت گذر از مرحلة غیرمذهبی به مذهبی توصیف میکند؛ البته مانند بسیاری از اوَنجلیکالها به ذکر گذشتهای میپردازد که از کلیسا آغاز شده است، سپس در دوران کالج ایمانش تضعیف گشته و پس از تماس با سازمان زندگی جوان، بازمتولد شده است. دینا میگوید که اعتقاداتش در دوران زندگی چندان تغییر نکرده است. آنها نسبت به خانوادة میلیکِن، اعتقادات خویش و رابطة این اعتقادات با فعالیتهای اجتماعی را فصیحتر و آشکارتر بیان میکنند. در زمینة ارتباط عقاید با رسانه، آنها میگویند که باورهایشان تا حدی گرایش به گفتمان اجتماعی و سیاسی را شکل داده است و بدین ترتیب رسانهها را بیشتر در حکم زمینه میبینند تا فهرست نمادین.
در واقع بخش عمدة سخنان آنها دربارة رسانهها، مربوط به چنین ارزشها و موضوعات سیاسیای میشود که تحت تأثیر مذهب قرار دارند. کارل هنگام اظهارنظری که تلفیق آگاهانهای از بیان تضاد رسانهها با ارزشها و انتقادی از برنامههای اخبار محلی است، میگوید:
ما معمولاً اخبار محلی رو تماشا میکنیم. فکر میکنم تهیهکنندگان این برنامهها بیشتر دوست دارن اونها رو جنجالی کنن تا جذابتر به نظر برسن. به گمانم اونها بیشتر به فکر بالابردن آمار مخاطبان هستن تا گردآوری مطالب ارزشمند؛ بنابراین محتوای برنامههاشون بیشتر در جهت افزایش تعداد مخاطبان و سرگرمی و در تضاد با ارائۀ اخبار و اطلاعات ارزشمنده. برای نمونه فکر میکنم دستاندرکاران برنامة تحریم دیزنی بیشتر چنین چیزهایی رو میپسندن؛ چون مطالب مذهبی رو به شکل جنجالی و کلیشهای مطرح میکنن و از افراد مذهبی، تصویر منفی نمایش میدن.
نظرات کارل دربارة ارزشهای رسانهای معطوف به پرسشهایی است که بیشتر سیاسی شمرده میشوند تا مذهبی. وقتی دربارة موقعیتهایی میپرسیم که طی آنها با فرزندانشان درباره محتوای رسانهها صحبت میکنند، کارل و دینا به ذکر نمونههایی میپردازند که بحثهای کنونی دربارۀ سیاستهای مذهبی را بازتاب میدهد.
کارل:
به نظرم اگر موضوعی از نظر سیاسی جهتگیری درستی داشته باشه، اون رو بحث و تفسیر میکنیم.
مصاحبهگر:
منظورتان از جهتگیری درست سیاسی چیست؟
کارل:
خب، الان گرایشها و عقاید سیاسی فراوونی وجود داره که در موقعیتهای عادی زندگی، نامعموله. دربارۀ این موارد زیاد بحث و تفسیر نمیکنیم.
دینا:
برای نمونه بچهها قبلاً برنامة تلویزیونی موسوم به معماخانه(1)رو میدیدن. این برنامه به شدت چندقطبیه و من به خیلی از موضوعاتی که در اون مطرح میشه اعتقاد ندارم. بیشتر دربارة چنین موضوعاتی صحبت میکنم و توضیح می دهم که چرا با ارزشها و اعتقادات ما سازگار نیستن.
کارل:
به نظر من این برنامه پر از زبانبازی، غیرواقعی و نسبیگراست.
1) The Puzzle Place سریالی که در حد فاصل سالهای 1994 تا 1998 در آمریکا (75 قسمت 30 دقیقهای) به کارگردانی راب استُرک پخش شد. نقشآفرینان اثر مجموعهای از عروسکهای خیمهشببازی با فرهنگی متفاوت بودند.(م.)
دینا:
همچنین به ساختارهای خانوادگی، پدر و مادر و تفاوتهای مذهبی میپردازه.... ویشبُن هم چنین حالتی داره. من از موضوعات ویشبُن و موجودات کرَت(1)خیلی با بچهها صحبت کردهام. موضوع بومشناسی در موجودات کرَت به نجات کرة زمین مربوط میشه، ولی شیوة ارائه به گونهایه که بچهها نسبت به حیوانات دچار سوءتفاهم میشن. این فلسفة سازندگان برنامه است، نه اون چیزی که من باور دارم. منظورم اینه که دربارۀ همة اینها صحبت خواهم کرد؛ البته نمیگم که بچهها نباید این برنامه رو ببینن، نکتههای خوبی در اون هست، ولی من با شیوة کارشان موافق نیستم. در ویشبُن نیز همین حالت رو به نوع دیگری میبینیم: والدین طلاق گرفتهاند و بچه با مادرشون زندگی میکنن. اونها همیشه این سبکهای مختلف زندگی رو نشون میدن، انگار که زندگی این طوریه ولی من میخوام بچهها بدونن که این لزوماً بهترین روش زندگی نیست. به همین خاطر دربارة این موضوعات صحبت میکنیم.
دینا و کارل به طور مشخص به برنامههایی که موضوعات خانواده و ارزشهای اجتماعی را منعکس میسازند، حساسیت خاصی دارند. گویی آنان رسانهها را به منزلة کانون کشمکش بین ارزشهای خود و اُمانیسم سکولار در فرهنگ اجتماعی میبینند. از نظر آنها گوناگونی و تکثر، ارزشهایی منفی هستند که باز هم گفتمانهایی دربارة ارزش در قلمروی اجتماعی را بازتاب میدهند. دینا میگوید:
1) Kratt’s Creatures مجموعهای که در سال 1995 در آمریکا نمایش یافت. خالقان اثر کریس و مارتین کرات بودند که هر هفته به دنبال حیوانات متفاوت برای کشف عادات و نحوۀ زندگی متفاوتشان بودند. از جمله شخصیتهای دیگر این مجموعه یک دایناسور انیمیشنی بود. این اثر در 50 قسمت 30 دقیقهای پخش شد. (م.)
اونها انواع و اقسام آدمها و روابط رو نشون میدن؛ برای نمونه دختر یهودی و پسر سیاهپوست آمریکایی، سرخپوست، دختر مکزیکی... و غیره. منظورم اینه که انواع فرهنگهای نژادی حضور دارن. قبول دارم که باید دیگران رو بپذیریم ولی روش این کار به صورتی که نشون داده میشه برایم قابل قبول نیست.
خانوادة کالاهان میدانند که پیام حمایت از تنوع ارتباط بین نژادها و دیدگاه آزاد در این برنامة تلویزیونی در جهت بازنمایی و ترویج چنین تنوعی ارائه میشود و والدین با این پیامها و نیات سر سازگاری ندارند. دینا میگوید:
وقتی بچه فقط سه سالشه، چرا باید چنین چیزهایی رو ببینه؟
خانوادة کالاهان نیز مانند میلیکِنها به خوبی از وجود تلویزیون مذهبی آگاهند و دینا میگوید که بخشی از برنامههای شبکة مسیحی محلی را میبینند. به نظر نمیرسد که وی علاقة چندانی به این شبکه داشته باشد و کارل نیز با او هم سلیقه است. وی میگوید که برنامههای این شبکه آثاری کلیشهای و تصنعی در مایههای تلهوَنجلیسم هستند. وی ادامه میدهد:
به نظر من خیلی از موعظههایی که در این برنامهها انجام میشه پیشپا افتاده و سطحیه. میخوان بگَن اگه شما واقعاً با خداوند گام بردارید، او هم به شما حال میده و چیزهایی از این دست. موضوع اصلاً این نیست. این نوع پیامها به نظرم بسیار سطحی و عامیانه میرسه. فکر میکنم اصالتی ندارن.
کارل پاسخ جالبی به پرسش دربارة فیلمهای مورد علاقهاش میدهد، فیلمهایی که مشتمل بر ارزش های بسیار سنتی آمریکایی هستند، از
جمله زندگی شگفتیانگیزی است(1)و فیلمهای وودی آلِن. سپس به سرعت خاطر نشان میکند که فیلمهای اولیة وودی آلن بیشتر در ذهنش ماندهاند، آنهایی که به پرسشهای مهم میپردازند و اگزیستانسیالیسم تلختری را بازنمایی میکنند. او نیز مانند خیلیهای دیگر معتقد است که شخصیت جِیمز استیوارت در فیلم زندگی شگفتانگیزی است، نشاندهندة ارزشهای مثبت و آمریکایی از جمله شخصیتمداری و انعطافپذیری است. همچنین این فیلم را به خاطر پایان خوشش دوست دارد. کارل ادعا میکند که چندان علاقهای به تلویزیون ندارد یا صرف نظر از برنامههای ورزشی به طور منظم آن را نمیبیند. او به سرعت میافزاید که نظراتش دربارۀ تلویزیون ناشی از تماشای آگهیها و تیزرهای تجاری است که هنگام پخش برنامههای ورزشی میبیند. ارزیابی وی از بیشتر برنامههای تلویزیون چیست؟ کارل نیز با بسیاری از مردم همعقیده است که برنامههای تلویزیونیِ خوب، ملایمند و بیننده را آزار نمیدهند، ولی محصولات فعلی به طور کل به سوی جنسیت و تحریک بیننده جهتگیری شده اند. وی میگوید:
برنامهها و تبلیغات تلویزیونی بیشتر وجه غریزی مرا تحریک میکنن، در تضاد با وجهی که میخواد آگاهی و اعتلا پیدا کنه.
از دیدگاه وی تمام این برنامهها رگهای از جنسیت یا خشونت دارند. همچنین کارل نوعی بیاعتمادی نسبت به حالتی ابراز میکند که آن را تجربة بصری با رسانههایی چون تلویزیون و فیلم (و احتمالاً اینترنت و
1) It’s a Wonderful Life فیلمی ساختۀ فرانک کاپرا. با بازی جیمز استیوارت. محصول 1946 آمریکا. فیلم به مانند دیگر آثار کاپرا حاوی مضمونی در ستایش انسانیت است. (م.)
وب جهانی) مینامد. وی اشاره میکند که نقش اصلیِ رسانههای بصری باید ایجاد سرگرمی باشد و ادامه میدهد:
همچنین رسانههای بصری درک و اطلاعات ما دربارة جهان رو شکل میدن. اونها استنباط ما از موضوعات جهانی رو پی میریزند و به ما کمک میکنن تا دربارۀ امور جهان بیندیشیم. وقتی به تماشای تلویزیون میپردازید یا سینما میرید، شروع به فکر کردن میکنید و ارزشهای خود رو میسنجید. این حالت، سرگرمکننده نیز هست؛ چون میتونید صحبت کنید و افکارتون رو با دیگرون در میان بگذارید. [وی تفاسیر خود را به حوزة موسیقی و رایانه میبرد] فکر میکنم موسیقی واقعاً میتونه با روح انسان سخن بِگه. برای من آثار تصویری و رسانههای بصری تا این اندازه تأثیرگذار نیستن... ولی موسیقی واقعاً میتونه به روح آرامش بده، میتونه روح رو اعتلا ببخشه یا آدم رو غمگین کنه. رایانهها نیز قدری با رسانههای بصری متفاوتند. اونها باید به ما آموزش و آگاهی بِدن و در عین حال سرگرممون کنن و حتی کارهایی چون گردآوری کتاب یا نامهنگاری رو آسونتر کنن.
البته خانوادة کالاهان تلویزیون تماشا میکنند. کتی و لیزا اطلاعات گستردهای دربارۀ برنامههای روزانه و آخر هفتة تلویزیون دارند، ولی جزییات بیشتری دربارة برنامههای مورد علاقهشان نمیگویند. در صحبتها و پاسخهای آنها اسم برنامههای ممنوعهای چون بیویس و باتهد(1)و رِن و استیمپی(2)مطرح میشوند. هر کدام از آنها در
1) Beavis and Butthead سریال انیمیشن/کمدی شبکۀ MTV که از سال 1993 تا 1997 در آمریکا پخش شد. این سریال در 199 قسمت 12 دقیقهای پخش گردید. اثر دربارۀ دو نوجوان علاقهمند به موسیقی هویمتال بود که دست به کارهای احمقانه میزدند. این دو فراری از درس و مدرسه و عاشق مرور ویدیو کلیپها و تماشای تلویزیون بودند (م.)
2) Ren and Stimpy سریالی انیمیشن/کمدی که بین سالهای 1991 تا 1996 پخش گردید. شخصیتهای انیمیشن نوعی سگِ (chihuahua) بسیار فعال و یک گربۀ لاابالی بیمغز بودند که تجارب کثیف و تنفربرانگیز یکدیگر را با هم در میان میگذاشتند. این سریال در 52 قسمت 30 دقیقهای نمایش یافت. (م.)
مصاحبه های جداگانه به طیف گستردهای از برنامههای کودکان اشاره میکنند. حتی کتی میگوید که هنگام دیدار با دوستانش برنامههای ممنوعه را تماشا کرده است.
به نظر میآید که برای کالاهانها تماشای تلویزیون به صورت خانوادگی مهم باشد و خودشان میگویند که هر وقت بتوانند دور هم جمع می شوند و برنامهها را میبینند؛ پس افکار آنها نیز مانند بیشتر خانوادههایی که با آنان مصاحبه کردیم، به این موضوع برمیگردد که چه آثاری برای بچهها بهتر هستند، چه الگوهایی مناسبترند و محتوای کدام برنامهها با افکار خانواده سازگارتر است. کارل میگوید:
از نظر من این موضوع در نهایت به انتخاب کیفیت سرگرمی مربوط میشه. فکر نمیکنم ممنوعیتهای اون چنانی داشته باشیم. ما فقط چیزای دیگهای رو ترجیح میدیم. برای نمونه من و دینا قبلاً مجموعة ER رو تماشا میکردیم. شاید با شروع فصل جدیدِ پخشِ این برنامه بازم به تماشایش بشینیم. این واقعاً تنها برنامة تلویزیونیایه که به خصوص میخواهیم ببینیم. در بقیة موارد چندان سر و کاری با تلویزیون نداریم. من از تماشای برنامههای ورزشی هنگام تعطیلات آخر هفته لذت میبرم، به خصوص حالا که فصل جدید مسابقات فوتبال شروع شده ولی بازم میگم که تماشای تلویزیون برای ما همراه با ممنوعیت آثار سرگرمکننده نیست؛ البته با برنامههایی که جملات رکیک، صحنههای جنسی و خشن دارن، مخالفیم. فکر نمیکنم حتی چیزی دربارۀ اینجور برنامهها بدونیم.
دینا:
نه، فکر میکنم قانون ما اینه که برنامة تلویزیون باید آموزنده و ارزشمند یا بامزه باشه. به همین خاطره که کارتونهای صبح شنبه رو تماشا نمیکنیم، چون به ندرت چیز ارزشمند یا آموزندهای در اونها وجود داره. در واقع برام مهم نیستن. همونطور که فیلمهای خندهدار احمقونه رو نمیپسندم. خیلی از اونها فقط کمدیهای اسلَپ اِستیک (بزن و بکوب) ابلهونه هستن. بسیاری از برنامههای PBS درسهای اخلاقی خوبی ارائه میدن یا دربارة مطالعهاند؛ بنابراین من ترجِیح میدم که وقتمون رو صرف تماشای آثار ارزشمند کنیم. قانون اصلی اینه که زمان تماشای تلویزیون باید محدود باشه. من سعی دارم که اون رو در حد یک ساعت در روز نگه دارم؛ البته گاهی وقتها بیشتر طول میکشه. مسیر راهنمای کلی من همینه. ما بیشتر وقتمون رو صرف تماشای فیلمهای ویدیویی میکنیم تا تلویزیون. وقتی بچهها به خونۀ دوستاشون میرن خودشون تصمیم میگیرن که چه برنامهای رو تماشا کنن. ولی در خونه میدونم که قراره در تلویزیون چی ببینیم.
در اینجا تضاد جالبی دیده میشود که در بسیاری از خانوادههای دیگر هم وجود دارد. از یک طرف خانوادة کالاهان میخواهند توصیف رسانهها در خانهشان مستقیماً با کیفیت و ارزشهای آثار رسانهایِ خوب و رفتار تماشاگرانة مناسب مرتبط باشد. در عین حال گزینشهای خاص آنان چندان تفاوتی با خانوادههای دیگر ندارد. رفتار مناسب بینندة تلویزیون همراه با آگاهی و تمرکز است و محتوای مناسب چیزی است که بر جنسیت و خشونت تأکید نکند. از سوی دیگر آنها به شدت از اینکه سانسورچی تصور شوند، پرهیز دارند. کارل میگوید:
ما میخواهیم که بچهها زندگی رو به صورت مجموعهای از انتخابهای ممکن ببینند و اینکه برخی از انتخابها مفیدتر از بقیهاند.
به گمان وی این نوع رفتار برای هدایت مردم مناسبتر از آن است
که مجابشان کنیم که چه انجام دهند و چه انجام ندهند. به نظر میآید آنها میخواهند به بچههایشان اعتماد کنند تا دست به انتخابهای مناسبی بزنند، از جمله انتخابهایی که پدر و مادر هنگام تماشای تلویزیون برای آنها انجام میدهند. دینا مانند بسیاری دیگر از اعضای خانوادههایی که با آنان مصاحبه کردیم معتقد است که برنامه های قدیمیتر تلویزیون نسبت به برنامههای کنونی کمضررتر بودند. شبکة کابلی نیکل اُدیون مجموعهای از این نوع برنامهها ارائه میدهد و دینا میگوید بخش عمدة برنامههایی که اعضای خانواده تماشا میکنند، جزو محصولات همین شبکه است. وی نمونههایی از چنین آثاری را که اعضای خانواده در کنار هم میبینند، فهرستبندی میکند که شامل مجموعههای دیک ون دایک(1)و مری تایلر مور(2)است و اکنون دوباره پخش میشوند. برخی از انتخابهای آنها از جمله پخش مجدد مجموعۀ تاکسی جزو آثاری هستند که میخواهند از آنها پرهیز کنند؛ زیرا در زمانی که برای اولین بار پخش شدند نژادپرستانه به شمار میرفتند.
وقتی دربارة برنامههای با محتوا، مضامین یا پیرنگهای مذهبی از
1) 7.Dick Van Dyke مجموعه شویی کمدی/خانوادگی که بین سالهای 1961 تا 1966 در 158 قسمت 30 دقیقهای، در آمریکا پخش شد که در آن شخصیتهای محوری (زن و شوهری به همراه پسرشان) جملگی نویسندگان و برنامهسازان تلویزیون بودند. (م.)
2) Mary Tyler Moore سریال کمدی آمریکایی که از سال 1970 تا 1977 از شبکۀ CBS پخش شد. این سریال یکی از محبوبترین شوهای تاریخ تلویزیون آمریکا و مقبولترین سریالها از نظر منتقدان بود. (م.)
جمله مجموعة نظرکردۀ فرشته یا آسمان هفتم(1)میپرسیم، کارل پاسخ میدهد:
هر چند وقت یک بار اونها رو میبینیم، میخواهید دربارة نظرکردۀ فرشته صحبت کنیم؟
دینا:
بله و بعد آسمان هفتم. من اون رو یک بار دیدم ولی ما به جستوجوی چنین برنامههایی نمیپردازیم و چندان هم تماشاشون نمیکنیم.
ولی بعد کارل ادامه میدهد:
تنها برنامههایی که در پنج سال اخیر آگاهانه تماشاشون کردیم ER است. مسئلة مهمِ برنامة زمانیِ پخش تلویزیونی به این واقعیت برمیگرده که تلویزیون- واقعیت نوعی سرگرمی کماهمیته. به جز برنامههای ورزشی آخر هفته و تماشای فیلمهای ویدیویی، چیز خاصی در تلویزیون نمیبینیم.
جالب است که کارل و دینا به چنین برنامهای اهمیت میدهند. توضیح آنها دربارۀ علاقه به ER و چگونگی تماشای برنامه جالب است. دینا میگوید:
من اون رو تماشا نمیکردم تا اینکه عدهای از دوستانمون که واقعاً براشون احترام قائلم به من گفتن که از تماشای این مجموعه لذت میبرن.
وقتی مصاحبهگر از او میپرسد آیا آنان جزو همکارانش در بیمارستان بودند، دینا پاسخ میدهد:
خب بیشتر اونها از اعضای خانواده و نزدیکانم بودن که توصیه کردن اون رو ببینم. هنگامی که دربارة سریال صحبت می کردن، علاقهمند شدم که
1) 7th Heaven سریالی که از سال 1996 تا 2007 در ژانر درام خانوادگی پخش شد. سریالی هفتگی دربارۀ یک پدر و مادر و هفت فرزندشان که وقایع زندگی آنها در ارتباط با یکدیگر و دیگران را دنبال میکند. (م.)
اون رو تماشا کنم.
معلوم میشود که از نظر دینا و کارل، ER متفاوت با برنامههای دیگری است که به اتفاق بچههایشان میبینند، چنانکه انگار برای آنها نوعی اعتبار اجتماعی و فردی در پی دارد. آنها این برنامه را به اتفاق هم میبینند و با شخصیتهایش احساس همدلی میکنند. آنها تماشای مجموعه را به دلیل توصیههای خانواده و دوستان آغاز کردند. تأثیر ER برایشان لذتبخش و قانعکننده است و جزو برنامههایی است که در ردة آثار احساساتی یا ملایم ردهبندی میشود. این برنامه نوعی تجربة فراگیر از فرهنگ آمریکایی سکولار را نمود میدهد، تجربهای همراه با ارزشهای انسانی سکولار که خانوادة کالاهان مورد انتقاد قرار میدهند. از جنبهای، ارزشمندترین تجربة تلویزیونی خانوادة کالاهان آنها را به بطن فرهنگی سکولار و نه مذهبی یا فرقهای میبرد. آنها علاقهای ندارند که ER را بر مبنای ارزشهای مذهبی نقد کنند. در عوض با خشنودی سریال را میبینند و میتوان استدلال کرد که به روشی نسبتاً بنیادین در تجربهای فرهنگی، آمریکایی و عمومی شرکت میجویند. آنها از این نظر چندان تفاوتی با خانوادة میلیکِن ندارند و برای مشارکت در تجربة فرهنگیِ تماشای تلویزیون همانند همسایههای غیر بازمتولد خود عمل میکنند.
1) مصاحبه با خانوادة آلبرت را، لی هود انجام داده است.
کالاهان دارند و میتوان آنها را با هم مقایسه کرد. از توضیحات خانوادة آلبرت برمیآید که بیش از دیگران تماشای تلویزیون را برای بچههایشان محدود میکنند؛(1)البته پدر و مادر قبول دارند که نقش آنها دیکته کردن گزینههای اخلاقی به فرزندان نیست، بلکه میخواهند ابزارهایی در اختیار آنها قرار دهند که خودشان بتوانند دست به انتخاب بزنند. ریچِل آلبرت همچون دیگر مادران، تضادی بنیادین میان رسانهها و ارزشهای مسیحی میبیند. او و شوهرش تِری مانند خانوادة کالاهان، این نکته را اساساً با ارجاع به ارزشهای اخلاقی سیاسی همچون تنوع قومی و خودآگاهی محیطی مطرح میسازند. آنها نیز مانند دیگران برنامههای قابل قبول را شناسایی کردند که همچون آثار مورد علاقة کالاهانها احساساتی یا ملایم است؛ ولی برخلاف میلیکِن، مجموعة خانوادة سیمپسِن را برنامهای غیر قابل قبول میدانند. در بین برنامههای احساساتی و ملایمی که میپسندند میتوان به پیشرفت خانواده(2)و آسمان هفتم اشاره کرد که آنها را به شکل خانوادگی و منظم تماشا میکنند. همچنین مانند خانوادههای دیگر، خانوادة آلبرت دیدگاهی را بیان میکنند که مذهب اکتسابی و سنتی را به نقد میکشد، آنان حتی تردید دارند که چنین گرایشهای مذهبیای داشته باشند؛ البته آشکارا
1) تنها دستگاه تلویزیونی موجود در خانوادة آلبرتها در اتاقخواب والدین قرار دارد. از این وسیله برای نظارت بر فضای خانه استفاده میشود.
2) Home Improvement مجموعهای تلویزیونی در ژانر کمدی/خانوادگی که در بین سالهای 1991 تا 1999 در 204 قسمت 30 دقیقهای نمایش داده شد. موضوع سریال تجربیات و آزمایشهای مردی به نام تیم تیلور (میزبان یک شوی تلویزیونی) بود که با همراهی همسری سلطهجو، سه پسر موذی و شرور و یک همسایه نابغه حاصل میشد. (م.)
و با غرور اعلام میکنند که جزو مسیحیان بازمتولد هستند. از نظر خانوادة آلبرت نیز همچون دیگران، تأکید بر تکاملِ خودِ مذهبی باعث میشود تا از مرجعیت مذهبی جدا بمانند و آن را با سوءظن بنگرند. به نظر تِری در چنین موقعیتی، وی از جنبة اخلاقی شخصاً دست به انتخاب میزند و خودش مسیر معنوی را طی میکند.
هر چه پیشتر میرم... بیشتر با مسیح گام برمیدارم و بیش از پیش مذهب رو میشناسم... خب، این موقعیت باعث رشد انسان میشه و فکر میکنم ممنوعیتهای (تابوهای) فراوانی وجود داره که کلیسای مسیح اونها رو ذکر میکنه و جامعة ما رو فرا میگیره ولی فکر نمیکنم تا این اندازه که مرجعیت مسیحی اعلام میکنه مهم و اساساً برای ما مضرر باشن. منظورم اینه که مثلاً وقتی من و بچهها مجموعة خلیج داوسن(1)رو میبینیم، میتونم بگم که اونها ارتباط دارن. ارتباط خوبه ولی دربارة هجده سالههای مجرد چنین نظری ندارم، به هر حال مناسب نیست. پس این موضوعات رو بیشتر به عنوان ابزارهای آموزشی در نظر میگیرم. به علاوه میخوام به اونها کمک کنم تا بفهمن زندگی چیه؛ چون ممکنه دچار اشتباه بشن. ممکنه دختران من بیرون برن و بدون اونکه ازدواج کنن باردار بشن، نمیخوام اونها رو از خونه بیرون کنم یا دست به اعمال مشابهی بزنم.
این نکته دربارة تِری و رِیچِل اهمیت دارد که از نظر نگرش به رسانهها نمیخواهند اخلاقگرا و سانسورچی به شمار آیند. به گمان آنها چنین رویکردی در چهارچوبِ آن مذهبی انجام میشود که
1) 4.Dawson’s Creek مجموعهای تلویزیونی به کارگردانی کوین ویلیامسِن (سازندۀ سریال نخلهای پنهان)، که حد فاصل سالهای 1998 تا 2003 ساخته و پخش شد. اثر به زندگی چهار نوجوان میپردازد که چگونه دوران بلوغ خود را طی میکنند. معروفترین بازیگر سریال کیتی هولمز (همسر کنونی تام کروز) بود. این سریال در 128 قسمت 60 دقیقهای ساخته و پخش گردید. (م.)
میخواهند از آن فراتر بروند و آن را پشت سر بگذارند. مذاهب، اخلاقگرا هستند و از نظر خانوادة آلبرت، ممنوعیتهای مذهبِ سنتی روز به روز کماعتبارتر میشود. آنها میخواهند دسترسی فرزندان خود به برخی از چیزها را کنترل کنند، ولی آن را در ایجاد نگرش فرزندان تعیینکننده نمیدانند. به ویژه تِری نگران است که چنین رویکردی مزورانه شمرده شود یا واقعاً باشد. نکتة جالب آنکه یکی از برنامههایی که به صورت خانوادگی تماشا میکنند، عملاً کشمکشهای بین سختگیری های مذهب سنتی و آنچه را که به نظرشان ایمان اصیل میرسد، تشریح میکند. مجموعة آسمان هفتم در اساس به نظر رِیچِل بسیار موعظهگر است:
بله اونها کشیش سنتی، زنش، فرزندان و روش زندگیشون رو به تصویر میکشن. این درست همون نوع برخورد قضاوتگرانه است که من از اون رویگردانم. نمیخوام چنین حالتی تبدیل به برچسبی برای مسیحیت بشه. این موضوع به احساسات قوی من علیه چیزی برمیگرده که اون رو کلیساگرایی مینامم.
وقتی صحبت به انواع رسانههایی میکشد که تِری و ریچل آلبرت از نظر معنوی و اخلاقی معتبر میدانند، آنها نه به رسانههای مسیحی یا مذهبی بلکه به رسانههای سکولار اشاره میکنند. از سوی دیگر به نظر تِری فیلم سینمایی شجاعدل(1)حتی برای فرزند هشت سالهاش فیلم بسیار مناسب و قابل قبولی است. گرچه او و ریچل از خشنونت افراطی
1) 5.Braveheart فیلم مشهور و ستایششدۀ مل گیبسن دربارۀ زندگی یک آزادیخواه اسکاتلندی به نام ویلیام والاس که علیه استعمار انگلستان میشورد. فیلم دارای صحنههای خشونتبار زیادی است. محصول 1995 آمریکا. (م.)
در برنامههای سرگرمکننده انتقاد میکنند، [ولی از نظر آنها] خشنونت در شجاع دل قابل پذیرش است؛ زیرا چیزهایی را نشان میدهد که در حقیقت اتفاق افتاده است. همچنین برنامههایی که ریچل و تِری به اتفاق یکدیگر و بچهها انتخاب و تماشا میکنند، جالب و مهم است. از نظر ریچل، رسانههای علمی - تخیلی آثاری قدرتمند، حتی از جنبههای معنوی ارائه میدهند. اعضای خانواده به طور مرتب مجموعة پروندههای مجهول را میبینند. رِیچِل میگوید:
خب ما عملاً برنامههای تلویزیون رو میبینیم... یکشنبهشبها من و تِری مجموعة پرونده های مجهول رو تماشا میکنیم. البته این کار بسیار حساب شده است چون هنگام تماشای این برنامه قراره بچهها خواب باشن (میخندد) و این وضعیت جدیدیه. ما قبل از این پس از اونکه بچهها میخوابیدن، مجموعة سفر ستارهای رو هم تماشا میکردیم؛ ولی الان علاقة چندانی به دیدنش نداریم.
از نظر رِیچِل سفر ستارهای سریال مشخصاً معناگرایی بوده است. گرچه وی ارزشهای مذهبی و غیره در فیلم را لیبرال مینامد. در عین حال این برنامه برای او معنوی است:
چون فکر میکنم وقتی نیروهای برتر، وجودهای برتر و چیزهایی از این قبیل رو نشون میدید، رگهای از معنویت هم در اون دیده میشه.
این موضوع دربارۀ پروندههای مجهول هم صدق میکند، ولی رِیچِل در هنگام تشریح این مجموعه، تنها به نسبت دادن کیفیات شبهمذهبی به برنامه اکتفا نمیکند، بلکه به نوعی با علاقة خود نسبت به برنامه کلنجار میرود، گویی چیزی در آن است که رِیچِل در برابر آن مقاومت میکند. او در برابر وسوسة جذابیت این برنامه مقاومت میکند ولی
نمیتواند آن را درست شرح دهد:
بله پروندههای مجهول یکی دیگر از اون برنامه های مذهبیه. میتونه به طور کامل نظر مردم رو جلب کنه، ولی نظر من دربارة اون چیز دیگهایه. اونها میگویند اینها حقیقته. خب، کدام حقیقت؟ در ظاهر، برنامه همة عوالم رو نشون میده: آخرت، دنیا و اکنون؛ ولی من نمیتونم مطمئن باشم که چنین است. میشه تصور کرد که معنوی است یا شاید هم علمی و تخیلی باشه. نمیدونم، من واقعاً برنامه هایی رو که بر اساس این فرضیات پیش برن، تماشا نمیکنم.
بنابراین خانوادة آلبرت هم مانند دیگران، مرزی مشخص بین رسانههای مذهبی و سکولار ترسیم نمیکنند. آنها از بیشتر جهات در منطقة رسانههای سکولار زندگی میکنند و از آنها جدا نیستند. تری و رِیچِل آشکارا دریافتهاند که نقششان در مقام پدر یا مادر ایجاد ممنوعیت برای بچهها و پرهیز از تأثیر فرهنگ سکولار، اُمانیستی و کفرآمیز نیست، بلکه باید با چنین فرهنگی کنار بیایند. آنها سرمایة مهمِ نمادین، فرهنگی و حتی مذهبی خویش را در چهارچوب آن یافتهاند و نسبت به خانوادههای دیگر نقاط اشتراک بیشتری را نمود میدهند. آثاری که آنها در قلمروی رسانهها انتخاب میکنند (توضیح دربارۀ رسانهها که به واسطة آن رابطة خود را با رسانهها توصیف میکنند، شیوة استفاده از برنامهها و تلاش برای آموزش فرزندان و معانیای که از محتوای رسانهها برمیگیرند) همگی شاخصهای مهمی از سازش با دنیایی محسوب میشوند که در آن به سر میبرند. این زمینهها یعنی ایمان آنها، نمادهای مذهبی، داعیهها و سنتها از یک
سو و نمادها، داعیهها و سنتهایی که در فرهنگ گستردهتر اجتماعی و رسانهها وجود دارد از سوی دیگر، همگی بر انواع خاصی از همدلی، کنش و وفاداری تأکید میورزند. هر یک از اینها، نقاط بارز و مخاطرات خاص خود را دارند. به هر حال نکتة مهم این است که میتوان دید قلمروی رسانهها از نظر فراهم آوردن شاخصها برای زمینههای دیگر و همچنین در ارائة روشهایی برای سیر در آن[شاخص]ها هم فعال است و هم از جهاتی حکم پایگاه خانگی را دارد که تمام این فرمانها از آنجا صادر میشود.
میتوانیم ببینیم که بخش عمدة چیزهایی که انتظار داشتیم نزد خانوادههای ردة بازمتولدها بیابیم، قدری نادرست به نظر میرسد. همچنین هر یک از خانوادههایی که در اینجا و فصلهای پیش دیدیم، برخی از نمونههای بنیادینِ توضیح دربارۀ رسانهها را تأیید میکنند، همان نکتهای که فرهنگ گستردهتر جامعه نیز قبول دارد. از جنبة وظایف پدر و مادری این انتظار وجود دارد که رابطة پدر و مادر با فرزندان همراه با نوعی آموزش رسانهای برای بچهها باشد. برخی از رسانهها خوب و برخی دیگر بد هستند. این خانوادههای بازمتولد قبول دارند که آموزش و روشنگری، ارزشهای مهمی در رسانهها هستند (کارل کالاهان تا جایی پیش میرود که میگوید سرگرمی نیز برای رسانههای بصری یا صفحهای نیز ارزشی مثبت به شمار میآید). از سوی دیگر گرچه آنها با وجهی از چشمانداز مذهبی آمریکایی همدلی میکنند که بیشتر محافظهکارانه و اخلاقگرا شمرده میشود، همگی با این کلیشه مبارزه میکنند و درمییابند که داوریها و رفتارهای آنان
نسبت به رسانهها بیشتر به عنوان محل استقرارشان در چنین نقشهای استنباط میشود. آنها میدانند که همه انتظار دارند مسیحیان محافظهکار نسبت به رسانهها محدودکننده و اخلاقگرا باشند، ولی آنها از چنین نقشی میپرهیزند. در واقع میدانند که ایجاد تمایزها مهم است، با وجود این در بعضی از سطوح، تمایلی به انجام چنین کاری ندارند. اگر دربارة این موضوع فکر کنیم، علت برایمان روشن میشود. چنانکه دیدهایم مسیحیت معاصر به سوی خودِ مستقل گرایش دارد. مسیحیان بازمتولد تعبیر خاص خود را از این موضوع دارند، چنانکه شماری از مصاحبهشوندگانِ ما در بین خانوادهها تعابیرشان را مطرح کردند. آنها با مراجع نهادینة سنتی و کلیسایی میانهای ندارند و در محیط خانه نیز مرجعیت سنتی پدر و مادر، در لحظات ارتباط با رسانهها و از نظر آموزشی مطرح میشود. هیچ کس نمیخواهد آدم ماشینی بار بیاورد. همه میخواهند فرزندانشان شخصاً فکر کنند. پدران و مادرانِ خانوادههای یادشده بیشتر چنین احساساتی را بروز میدهند، نه آنکه بخواهند نقشِ بازدارنده برعهده بگیرند.
نکتة جالب آنکه هیچ یک از این خانوادهها علاقة خاصی به تلویزیون مذهبی نشان ندادند. در واقع تعدادی از مصاحبهشوندگان، عملاً از این ژانر انتقاد داشتند. بیشتر این خانوادهها با رسانههای مذهبی آشنا هستند و برنامههایشان را میبینند؛ از جمله موسیقی معاصر مسیحی، نوارهای صوتی، ویدیویی و کتابهایی که ناشران و تهیهکنندگان مذهبی توزیع کردهاند. به گمان خیلی از آنها رسانههای فوق، آثاری متفاوت و جایگزینِ رسانههای سکولار را فراهم آوردهاند؛ البته این آثارِ
متفاوت عملاً جایگزین آثار دیگری نمیشوند که همگی، آنها را نتیجۀ مشارکت در فرهنگ آمریکایی میدانند و فعالیتهایی چون تماشای تلویزیون، گوشدادن به رادیو، رفتن به سینما و استفاده از اینترنت را شامل میشود. انتخابهای آنان در چهارچوب رسانههای سکولار تا اندازهای با این فکر تعیین میشود که برنامههای تلویزیونی احساساتی یا ملایم یا سنتی بنابر تعریف خوب هستند. همچنین، افکار کارل کالاهان دربارۀ مسائل رسانههای بصری یا صفحهای نشاندهندة گونهای سلیقة طبقاتی است. پس برخی انتظارات ما از مؤمنان بازمتولد برآورده میشوند و برخی دیگر نمیشوند.
مؤمنان معاصر
افرادی که روف آنها را مؤمنان معاصر مینامد، بیش از مؤمنان بازمتولد با نهادهای مذهبی ارتباط دارند. چنانکه وی خاطرنشان میسازد، آنها هم خود را به دلایل موجهی معاصر میدانند و هم به دلیل هویتِ خود و پیوندهای گستردة خانوادگی، با سنتهای مذکور همدلی بیشتری دارند. در فصل سوم استدلال کردم که شاید آنها بیش از دیگر گروهها با نقد فرهنگ جمعی در رسانهها موافق باشند، بیشتر به سوی فرهنگ متعالی گرایش نشان دهند تا فرهنگ عامهپسند و به طور کلی بیش از مؤمنان بازمتولد به فرهنگ جمعی بدگمان باشند. در شرایطی که کلیساها یا مرجعیت متداول کمتر دستاندرکار گروههای اوَنجلیکال برای تولید رسانههای خاص خودشان بوده است، شاید انتظار داشته باشید که این گروه با رسانههای مذهبی خودآگاهانه همدلی
نکنند یا حتی به چنین رسانههایی مشکوک باشند. پیشتر دیدهایم که مسیحیان بازمتولد، محتوای رسانهها را از جنبة اخلاقی و فرهنگی مورد انتقاد قرار میدهند. شاید بتوان انتظار داشت که مؤمنان معاصر کمتر به چنین انتقاداتی دست بزنند. همچنین به دلیل استفاده از واژة معاصر دربارة آنها نظر میدهند که باید با جنبههایی از فرهنگ رسانهها همدلی کنند که به طور کلی معاصر (به روز)، فراگیر یا مورد تأیید اکثریت باشند.
خانوادة باسوِِل
دَن و لورا باسوِِل که هر دو در حدود چهل و پنج،شش ساله هستند با سه فرزندشان کاترین پانزده ساله، اِمیلی سیزده ساله و رایان هشت ساله در حومة یکی از شهرهای بزرگ غرب آمریکا زندگی میکنند. لورا در خانوادهای معتقد به کلیسای کاتولیک رم بزرگ شده و اعضای خانواده همچنان به طور منظم به کلیسای کاتولیک محلی میروند. دَن در خانوادهای معتقد به کلیسای مستقل پروتستان(1)پرورش یافت، ولی بعد به مسلک کاتولیک گرایید. خانوادة باسوِِل برخلاف بسیاری از مؤمنان بازمتولد داستان خاصی دربارة رستگاری فردیشان ندارند. از نظر آنها مذهب چیزی است که باید در آن مشارکت کرد و در کل به وسیلة نهاد کلیسا میتوان تجربهاش را از سر گذراند. حضور هفتگی در کلیسا مهم است گرچه لورا گزارش میدهد که فرزندان معمولاً با این
1) Congregational church
نوع حضور منظم در کلیسا مخالفند.(1)
گفتوگوی ما با خانوادة باسوِِل دربارۀ ارتباط بین ایمان و رسانههای مورد توجه آنها، معطوف به سه رسانة خاص شد: مجلات، آرشیو نوارهای ویدیویی خانواده و فعالیتهای آنلاین آنها در اینترنت. آنها کمتر دربارۀ تماشای منظم برنامههای تلویزیونی صحبت میکنند. همچون بسیاری از دیگر مصاحبهشوندگان ما، بحث با پرسشهایی دربارۀ فرزندان، پرورش آنها و ارزش رسانهها شکل گرفت. وقتی لورا و دَن دربارة رسانهها و فرزندانشان فکر میکنند ارزشهای مذکور در ذهنشان اهمیت خاصی مییابد. نمونة آن، بحثی درباره ارزشهای مجلة YM است؛ اِمیلی میگوید:
این مثل یکی از مجلات نوجوانانه، ولی گاهی اوقات مطالب بدی در اون دیده میشه. ما اون مطالب بد رو نمیخونیم، فقط ستون مد رو میخونیم.
مصاحبهگر:
منظورتون از مطالب بد چیه؟
اِمیلی:
خب....
لورا:
مثلا مینویسن که در سن چهارده سالگی چطور دوستپسرتون رو ببوسید.... چطور رابطه رو شروع کنید. به نظرم اینها مطالبی نیست که لازم باشه نوجوونهای سیزده، چهارده ساله بدونن. منظورم اینه که حتی دربارۀ کاترین... فکر میکنم مجلة Seventeen یا چیزی شبیه اون برای
1) مصاحبه با خانوادۀ باسول بر عهدۀ لی هود بود.
نوجوونها مناسبتر باشه. به نظرم حتی چنین مجلاتی هم قدری مطالب مذکور رو حتی نه به شکل چندان گرافیکی ارائه میدهن. [سپس خطاب به دختران میگوید] این همان مجلة YM نیست که در اون مقالهای دربارة دختر بازیگر سریال آسمان هفتم اومده بود؟ منظور اینه که سریال آسمان هفتم از همه بهتر و منظمتره ولی اونها در مجلهشون مطالبی آوردن... از قبیل اطلاعاتی از دوستپسر اون دختر و اینکه دختر، تا چه اندازه از مادرش متنفره. منظورم اینه که وقتی دربارة چنین شخصیت جذابی مینویسن... واقعاً عجیبه؛ البته مطمئنم که اون واقعاً همین طوره.
لورا به طور کامل از مطالب آن مجله آگاهی دارد و در حال حاضر خواندن آن مجله ممنوع و به جایش نشریات مناسبتری از جمله سِوِنتین توصیه میشود. مجموعۀ تلویزیونی آسمان هفتم، یکی از بخشهای منظم رژیم تلویزیونی خانواده است. لورا و دخترها از دیدن مطالبی دربارة بازیگر دختر مجموعه در چنین مجلاتی تعجب کردند. بچهها معمولاً به سینما میروند. به گفتة لورا در کل اعضای خانواه هفتهای یک بار به سینما میروند. آنها حساسیت خاصی به انواع فیلمها ندارند و از بچهها میخواهند که خودشان هم تنهایی به سینما بروند. دخترها میگویند که مجازند به تماشای فیلمهایی با درجهبندی سیزده سال به بالا(1)
G(مناسب برای همۀ سنین)،PG(مناسب برای همۀ سنین با کمی هشدار برای والدین)،PG-13(تماشا برای زیر 13 سال فقط با همراهی والدین)،R(تماشا برای زیر 17 سال فقط همراه با والدین)،NC-17(تماشا برای زیر 17 سال مطلقا ممنوع)،NR(غیرقابل استفاده برای خانوادهها/کسانی که فیلمشان را برای دریافت ردهبندی نمیفرستند). البته ESRA انجمن ردهبندی بازیهای ویدیویی هم ردهبندیای برای بازیهای ویدیویی ارائه داده است. PEGI و CERO سامانۀ ردهبندی اروپا و ژاپن در زمینۀ بازیهای ویدیویی هستند. (م.)
بروند؛ البته خانواده آرشیو بزرگی از نوارهای1) سامانۀ ردهبندی سنی، جهت آگاه کردن تماشاگر آمریکایی از کیفیت مضامین غیراخلاقی و خشونت موجود در فیلم است گرچه موارد دیگر را هم شامل میشود. این ردهبندی که توسط انجمن تصویر متحرک آمریکا (MPAA) تبیین شده، به قرار زیر است:
ویدیویی دارد و آنها بیشتر بر اساس سلیقهشان به تماشای فیلمها میپردازند.
گفته شد که معمولاً پنجاه تا هفتاد فیلم به طور منظم میبینند، از جمله فیلمهایی چون زندگی یک حشره، بسیاری از فیلمهای والت دیزنی و آپولو سیزده.(1)همچنین در مجموعة نوارهای ویدیویی خانواده آثاری وجود دارند که لورا آنها را فیلمهای زمان اتوکشی مینامد و به طور مشخص، به بیخواب در سیاتل(2)و قسمتهای ضبطشدة نمایش تلویزیونی فیل سیلورز(3)اشاره میکند.
به نظر میآید که والدین به وسیلة این برنامههای ضبطشده، تماشای فیلمها و برنامههای تلویزیونی را کنترل میکنند و این موضوع در حقیقت برایشان ارزشمند است. بچهها به ویژه رایان خردسال، اخیراً با دنیای اینترنت و فعالیتهای آنلاین آشنا شدهاند؛ زیرا در ایام کریسمس رایانة جدیدی خریدند که نقطهعطف مهمی در رژیم رسانهای آنها محسوب میشود. این موضوع به ویژه برای بچهها اهمیت خاصی دارد؛ زیرا زندگی پیش از دورة اینترنتی خود را نوعی انزوای فرهنگی و اجتماعی مینامند.
1) Apollo13 فیلمی به کارگردانی ران هاوارد و با بازی تام هنکس، اد هریس و کوین بیکن. فیلمی مبتنی بر واقعیت دربارۀ تلاش گروهی برای سفر به ماه و حوادثی که برایشان رخ می دهد. محصول 1995 آمریکا. (م.)
2) 5.Sleepless in Seattle فیلمی ساختۀ نورا افران با بازی تام هنکس و مگ رایان. کمدی/رمانتیک محصول 1993 آمریکا.(م.)
3) Phil Silvers Show نمایشی تلویزیونی که بین سالهای 1955 تا 1959 در 143 قسمت 30 دقیقهای پخش شد. شخصیت محوری این نمایش، یک گروهبان بینهایت متقلب و گوشبر ارتش آمریکا به نام ارنی بیلکو بود. (م.)
اِمیلی:
تا وقتی که رایانۀ جدیدمون رو نگرفته بودیم، تنها خونوادهای بودیم که اینترنت نداشیم. ما از رایانهمون مثل ماشینتحریر استفاده میکردیم.
رایان:
آمیش.(1)
اِمیلی:
انگار که ما از نظر تکنولوژیک معیوب بودیم.
رایان:
آمیش.
مصاحبهگر:
آیا احساس عجیبی بود؟
کاترین:
بله، یک جورایی.
مصاحبهگر:
دربارة این موضوع چیزی به دوستانتان نمیگفتید؟ چطور با آن کنار میآمدید؟
کاترین:
خب اونها همیشه دربارة کارهاشون در اینترنت با ما صحبت میکردن.
اِمیلی:
اونها میگفتن ساعت پنج و نیم وارد اینترنت شو تا با هم چَت کنیم. و ما میگفتیم اینترنت چیه؟
1) 7.Amish فرقهای وابسته به کلیسای باپتیست که در سوییس پا گرفت و به دلیل سبک زندگی ساده، لباسهای ساده و مقاومت در برابر مظاهر و قواعد زندگی مدرن شهرت دارد. (م.)
لورا: (با لحنی تمسخرآمیز)
خیلی غمانگیزه، مگه نه؟
از نظر این خانواده، نقش غالب و فراگیر بودن رسانهها در خانه عمدتاً از طریق دسترسی به اینترنت احساس میشود. دَن و لورا پیش از این با فعالیتهای آنلاین مخالف بودند؛ زیرا فکر میکردند که فقط وقت بچهها را هدر میدهد؛ ولی در آخر به این نتیجه رسیدند که ارزش اطلاعاتی اینترنت استفاده از آن را توجیه میکند. بچهها به طور مرتب برنامههای MTV را میبینند و اعضای خانواده دربارۀ تماشای منظم دو برنامة پیشرفت خانواده - هنگامی که پخش میشد - و به دنبال آن سریالی خانوادگی دربارۀ خانوادة یک کشیش به نام آسمان هفتم صحبت میکنند. وقتی میپرسیم اعضای خانواده در کنار هم چه برنامهای را معمولاً تماشا میکنند، لورا از آسمان هفتم نام میبرد و بحث دربارۀ ارزشهای آن شروع میشود؛
مصاحبهگر:
شما قبلاً این سریال را بسیار خوب و منزه دانستید: از چه چیز آن خوشتان میآید؟
رایان:
آه، نمیدونم.
لورا:
واقعگرایانه است (هر دو دختر میگویند: بله) شخصیتهاش خیلی بچهمثبت نیستن. یک سریال خانوادگی خوبه و هر چیز که در اون دیده میشه واقعیه، از جمله مواد مخدر، مسئلة جنسیت که این موضوعات هم به خوبی کار شدن.
دَن:
و من فکر میکنم هر کدام از بچهها میتونن با یکی از شخصیتهای این مجموعه احساس نزدیکی کنن.
لورا:
یکی از شخصیتها هم سن و سال اونهاس....
دَن:
در سن و سالیه که میتونن با وی همذاتپنداری کنن.
نکتة جالب آنکه وجه مذهبی و آشکار برنامه در نظر خانوادة باسوِِل، ارزش مهمی محسوب نمیشود. آنها در جاهایی دیگر نیز ارتباطی بین ایمان و اعتقادات خود با رسانهها نمیبینند و فقدان چنین چیزی جالب است (هر چند نامعمول نیست، بسیاری از خانوادههایی که آسمان هفتم را دیدند، بیشتر آن را در حکم الگوی سریالی خانوادگی میبینند تا داستان خانوادة یک روحانی) همچنین دربارۀ مؤمنان بازمتولد و به طور کلیتر اوَنجلیستها، این مفهوم که برنامة مذکور صرفاً ملایم است، ارزش مهمی محسوب میشود؛ البته این مضمون هم مورد توجه است که گاهی الگوی مناسبی از روابط مثبت خانوادگی ارائه میدهد. تصویری که خانوادة باسوِِل از ارتباط خود با رسانهها ترسیم میکنند، کم و بیش معمولی است. توضیحات آنها دربارۀ رسانهها با انتخابها و تواناییشان برای برنامهریزی رژیم رسانهای به وسیلة آرشیو فیلمهای ویدیویی (و تا حدی دسترسی به اینترنت)، برای والدین اهمیت خاصی دارد. به هر حال دربارة دیگر خانوادهها، این کل داستان محسوب نمیشود. وقتی مصاحبهگر میپرسد که آیا برای تماشای آثار رسانهای
قوانینی دارند، بحثی مطرح میشود که موقعیت بسیار مشابهی را با دیگر خانوادهها نشان میدهد.
مصاحبهگر:
آیا سیاستها و قواعدی در برابر استفاده از رسانهها در خانهتان دارید؟
رایان:
اوم....
کاترین:
نمیتونیم گفتوگوهای تلویزیونی رو تماشا کنیم.
رایان:
گفتوگوی تلویزیونی چیه؟ آه، بله جری اسپرینگر.(1)
لورا:
منظور اینه که برنامههای گفتوگوی تلویزیونی آپرا وینفری خوبه ولی برخی از....
دَن:
قاضی جودی.(2)
رایان:
آه، بله من و بابا اون رو خیلی با هم تماشا کردیم.
1) 8.Jerry Springer مجری یهودی یکی از برنامههای TalkShow آمریکا است. برنامۀ وی با نام شوی جری اسپرینگر، از سال 1991 تا کنون در بیش از سه هزار اجرا نمایش داده شده است. شکل برنامه بر حضور خانوادههایی است که دچار مشکل هستند و در استودیو، میزبان و میهمان برنامه به همراه برخی مخاطبین پیشنهاداتی برای حل مشکلاتشان میدهند. با این حال هر قسمت برنامه روی مشکلاتی دست میگذارد که عمدتا غیراخلاقی هستند: زنای با محارم، کودکآزاری، همجنسبازی، نژادپرستی، زنپوشی، فتشیسم و... (م.)
2) Judge Judy برنامهای تلویزیونی که از سال 1996 ساخته شده و تا کنون پخش میشود. اثری در ژانر کمدی//تلویزیون-واقعیت که در هر قسمت 30 دقیقهای، قاضی پیشین دادگاههای نیویورک (جودی شیندلین به نقش خودش) به کمک یکی از همکارانش، به بازخوانی یکی از پروندههای قضایی و روبهروکردن مدعی و مدعیعلیه میپردازند. (م.)
لورا:
و من از اون متنفرم. هنگامی که چنین برنامههایی رو تماشا میکنن، دیوونه میشم.
مصاحبهگر: (خطاب به رایان)
آیا برنامهای که تو و بابا میبینید قاضی جودی است؟
دَن:
همیشه نمیبینیم، فقط یک بار در ماه.
رایان:
و ما هم... اون یکی چیه، اون مجموعة پلیسی؟
دَن:
آه پلیسهای درجهیک.(1)
رایان:
بله این همون چیزیه که تماشا میکنیم.
لورا:
اگر من این دور و برا باشم، به اونها اجازه نمیدم تماشاش کنن.
دَن:
فکر میکنم ما بیشتر از همه جری اسپینگر و برخی از این برنامهها رو میبینیم.
لورا:
فکر میکنم دخترها خودشون حواسشون جمعه. اگر از محتوای برنامهای خوششون نیاد اون رو خاموش میکنن.
1) Top Cops سریالی پخششده در حد فاصل سالهای 1990 تا 1993 در ژانر جنایی که در آن افسران پلیس آمریکا، داستانهایی از روزهای پرالتهاب کاری خود را تعریف میکنند. (م.)
مصاحبهگر:
از چه چیز گفتوگوهای تلویزیونی خوشتان نمیآید.
لورا:
خیلی ابلهانهاند.
دَن:
هرچه مزخرف دلتان بخواهد میتونید توی این برنامهها ببینید... موضوع برخی از اونها به قدری اغراقشده است که ارزش نداره وقتتون رو برای تماشاشون صرف کنید.
مصاحبهگر:
و در خانة شما این قانون بوده که گفتوگوی تلویزیونی نبینید؟
پاسخ میدهند:
بله!
در اینجا شباهت طرز تلقی اعضای این خانواده با خانوادههای دیگر جالب است. در شرایطی که باسوِِلها درک و توضیحات خود را از رسانهها به شکل نسبتاً واضحی بیان میکنند، برخی از تغییرات در روال تماشای برنامهها، نشاندهندة اولویتهای خاصی است. روشن نیست که چگونه بین انواع مختلف برنامههای گفتوگوی تلویزیونی تمایز قائل میشوند. منظور لورا از ابلهانه مشخص نیست و صحبت از این موضوع با وی هم کمکی به روشنتر شدنِ آن نمیکند. همچنین به نظر میرسد که رایان و دَن با وجود احساس گناهی که تماشای بعضی از برنامهها برایشان در پی دارد، از تماشای آنها لذت میبرند، برنامههایی که مورد قبول لورا نیستند. به طور خلاصه خانوادة باسوِِل از نظر استفاده از
رسانهها با بسیاری از خانوادههای دیگر چندان تفاوتی ندارند.
خانوادة اَلِن
جیل اَلِن 37 ساله، با دو دخترش لورا شانزده ساله و مِلیسا ده ساله در حومة یکی از شهرهای بزرگ آمریکا زندگی میکند. وی از شوهرش، پدر دخترها، طلاق گرفته است و طی سالهای بعد روابط پراکندهای داشته است. جیل آمریکاییِ انگلیسیتبار است، پدر بچهها آمریکاییِ لاتینتبار است. آنها رابطة نزدیکی ندارند و پدر به خانواده کمکی نمیکند. جیل تحصیلات دبیرستانی دارد و در یکی از کارخانههای اطراف پشت خط مونتاژ کار میکند. درآمد خانواده کم است و مدام با مشکلات مالی دست و پنجه نرم میکنند؛ البته خانواده از این نظر خوشبخت است که میتواند در خانهای تمیز، شیک، خوشساخت و سه اتاقخوابه زندگی کند. این خانه را یک سازمان مسکن غیرانتفاعی در محل به صورت یارانهای در اختیارشان گذارده است. لورا که شانزده سال دارد میخواهد پس از اتمام دبیرستان به کار مشغول شود و به خانواده کمک کند.(1)جیل در خانوادهای معتقد به کلیسای باپتیست بزرگ شده است؛ ولی وقتی شانزده ساله بود، مادرش خانواده را به کلیسای پروتستان لوتِری برد و از آن به بعد همگی پروتستان لوتِری شدهاند. جیل و دخترها به طور مرتب و معمولاً همراه با مادر جیل که نزدیک آنها زندگی میکند، به کلیسا میروند. کلیسا از جنبة هویت برای این
1) مصاحبه با خانوادة اَلِن را اسکات وِبِر انجام داده است.
خانواده، کانون مهمی محسوب میشود و سنت خانواده یکی از دلایل اصلی وفاداریشان به کلیسا است. دخترها معمولاً در برنامههای مخصوص جوانان در کلیسا شرکت میکنند و لورا در جلسات عضویت در کلیسا حاضر میشود. لورا در گروه کُر نوجوانان در کلیسا و جیل در گروه کُر بزرگسالان میخوانند، از این رو کلیسا مکان مهمی برای حضور اجتماعی این خانواده است. لورا در برنامههای جمعآوری پول برای کارهای خیریه در کلیسا نیز شرکت میکند و هنگام مصاحبه در یک گروه جوانان فعالیت داشته و قرار بوده به واشنگتن بروند. رسانهها در خانة اَلِن اهمیت فراوانی دارند. آنها سه دستگاه تلویزیون دارند. یک دستگاه گیرندة بزرگ در اتاقنشیمن که مرکز سرگرمی خانه محسوب میشود و دو دستگاه دیگر که هر کدام در اتاقهای دختران قرار دارند. به هر حال وجود آنها در اساس برای انجام بازیهای ویدیویی ضروری است. اتاقنشیمن مکانی است که آنها به اتّفاقِ هم تلویزیون تماشا میکنند. آنها آبونۀ خدمات تلویزیونی یک شبکة ماهوارهای شدهاند که صد و بیست کانال را در اختیارشان قرار میدهد. خانوادة اَلِن معمولاً برنامههای تلویزیون را ضبط نمیکنند که بعد ببینند و آرشیوی هم از نوارهای ویدیویی ندارند. موسیقی نیز رسانة مهمی برایشان محسوب نمیشود. تلویزیون بسیار مهمتر است. از نظر آنها تلویزیون رسانهای است که باید همگی در آن سهیم باشند. طی مصاحبه، همة آنها در گفتوگوهایی دربارة انتخاب برنامههای تلویزیونی شرکت کردند. برخلاف بسیاری از والدین که انگار دوست دارند بر فعالیتها و استفادة فرزندان از رسانه ها نظارت داشته باشند، جیل سلیقه و رفتار تلویزیونی
خود و دختران را در حکم نوعی عملکرد مشترک خانوادگی میداند. به نظر میآید که شبکههای محبوب آنها شبکههایی است که فیلمها و برنامههای تلویزیونی قدیمیتر را دوباره پخش میکنند. مثلاً آنها برای تماشای مجدد مجموعة کلاسیک من لوسی را دوست دارم(1)که از یکی از شبکهها پخش میشود، نوعی آیین خانوادگی دارند و با علاقه و هیجان از مجموعه سخن میگویند.
مصاحبهگر:
شما قسمتهای زیادی از مجموعة من لوسی را دوست دارم تماشا کردهاید [خطاب به بچهها] آیا آنها را با مادرتان میبینید؟
جیل:
آه، بله!
مصاحبهگر:
اکنون برنامه چه ساعتی پخش میشود؟
لورا:
دوشنبهشبها، ما نیز همون موقع سریال رو تماشا میکنیم.
مصاحبهگر:
در تمام شب؟
لورا:
تا ساعت یازده.
1) 2.I Love Lucy برنامهای تلویزیونی که بین سالهای 1951 تا 1957 (179 قسمت 30 دقیقهای) در ژانر کمدی خانوادگی با بازی لوسیل بال ساخته و پخش شد. شخصیت محوری داستان، زنی سادهلوح و کوشا است که تلاش میکند به یک ستاره تبدیل شود و در این راه خود را در موقعیت های مختلفی قرار میدهد. وی در این راه از همراهی همسرش بهره میبرد. (م.)
مصاحبهگر:
چه ساعتی شروع میشود؟
لورا:
هفت.
مصاحبهگر:
از چه چیز این مجموعه خوشتان میآید؟ من فکر میکنم قرار است پنجاهمین سالگرد پخش سریال در قالب مراسمی جشن گرفته شود.
جیل:
کارهای لوسی خیلی بامزه است. اون همیشه منو به خنده میاندازه.
مِلیسا:
اون هم مانند لوسی برای به دستآوردن یا بازپس گرفتن هر چیز از قبل فکر میکنه و هنگامی که ایدهای به ذهنش خطور میکنه میگه من ایدهای دارم، بعد به خونه میره و میشنوه که یک نفر میخواد داخل بشه سپس خودش رو مخفی میکنه.
به نظر میآید که خانوادة اَلِن در مقایسه با دیگران معیارهای آشکارِ کمتری برای استفاده از محتوای رسانهها دارند. وقتی مصاحبهگر دربارة این موضوع میپرسد به نظر میآید که افکار جیل بیشتر کلی هستند. وی کمتر به نام برنامههای خاصی اشاره میکند.
مصاحبهگر:
آیا برنامة تلویزیونی یا بازی ویدیوییای برایتان ممنوع شده است؟
لورا سرش را به علامت نه تکان میدهد. مصاحبهگر ادامه میدهد:
شما هر بازی ویدیوییای که بخواهید میتوانید بخرید و مشکلی با آن ندارید؟
جیل:
مگه اونکه... محتوای جنسی داشته باشه. فقط همین؛ البته هر دوتاشون میدونن.
مصاحبهگر:
دربارۀ تلویزیون هم همین طور است...؟
جیل:
بله!
مصاحبهگر:
ولی آیا برنامههایی وجود دارند که نخواهید ببینند؟
جیل:
نه! فقط میگیم که ما نمیتونیم این برنامه رو تماشا کنیم و چیز دیگهای میبینیم.
مصاحبهگر:
و آن چه خواهد بود؟ کدام یک از برنامهها را حق ندارند ببینند؟
جیل:
مثلاً فیلمهای خشن یا چیزایی از این دست و لورا این موضوع رو به خوبی میدونه. بیشتر وقتها نمیخوام اینها رو ببینه، اون خیلی جوونه.
مصاحبهگر:
پس خشونت و جنسیت ممنوع است؟
مِلیسا دستانش را روی چشمهایش میگذارد. مصاحبهگر میگوید:
این همان کاری است که انجام میدهی، دستهایت را روی چشمهایت میگذاری؟
مِلیسا:
بله!
مصاحبهگر:
از کجا میفهمی که چه زمانی باید دستهایت را روی چشمانت بگذاری؟
مِلیسا:
مولین به من میگه.
به نظر میآید که از نظر جیل تماشای برنامه با دخترها، همراه با نوعی کنترل نیز باید باشد. ولی صرف نظر از این موضوع احساس میشود که تلویزیون وجهی ضمنی و هنجار در زندگی روزمرة خانوادگی محسوب میشود. پس از نظر جیل آستانهای برای دغدغة سوءظن وجود دارد که معمولاً هم به آن نمیرسد. در واقع او بیشتر نگرانیهای مبهمی نسبت به محتوای جنسی و خشونت دارد؛ البته این نگرانیها در بیشتر موارد بیهوده به نظر میرسند؛ زیرا بیشتر برنامههایی که آنها میبینند مجموعههای خانوادگی و فیلمهای ملایم هستند. به جز پخش مجدد مجموعههای کلاسیکی چون من لوسی را دوست دارم، رژیم تلویزیونی آنها بیشتر شامل مجموعههای معاصر از جمله آسمان هفتم و پیشرفت خانواده میشود. چنانکه دیدهایم آسمان هفتم برنامهای است که محتوای مذهبیاش آشکار است. شخصیت اصلی مجموعه کشیش است؛ ولی پیرنگهای برنامه بیشتر معطوف به موضوعات خانوادگی است تا حرفة کشیش.
خانوادة اَلِن قدری بیش از کسانی که با آنها مصاحبه کردیم، با محتوای برنامههای مذهبی ارتباط برقرار میکنند. لورا اشاره میکند که
هر چند پدر خانواده در این سریال واعظ است با تماشای برنامه برایاش مشخص میشود که همة خانوادهها اساساً مشابه هستند. وی میگوید:
شاید از نظر ظاهر بتونید بگید که تفاوت زندگی اون با ما چیه؛ چون اون کشیشه ولی واقعاً چیزی فرق نمیکنه، همه مثل همیم.
به هر حال برنامههایی را که آنها از جنبۀ مذهبی یا معنوی مهم میدانند، به ویژه نظرکردۀ فرشته و این یک معجزه است(1)عملاً به عنوان راهنماهایی در مسیر معنویت یا مذهب به شمار میروند. از نظر جیل و دخترها، محتوای مذهبی یا معنوی این برنامهها از موقعیتِ مرموز یا حتی رازورزانهای سرچشمه میگیرد که عنصری روحانی در زندگیشان وارد میشود و آنها را متحول میسازد. در حالی که دخترها این برنامهها را صرفاً میتوانند محشر توصیف کنند، جیل سعی دارد آنها را به شکل عینیتری توضیح دهد و میگوید که وی احساساتی از نوعی پیشبینی حوادثی که در این یک معجزه است دیده میشود درک میکند. او میگوید:
من این مجموعه رو دوست دارم چون... آدمی مثل من میتونه حس کنه که واقعاً چنین چیزی اتفاق میافته و بعد... یک نفر میخواد به شما کمک کنه تا این اتفاق معجزهآسا رو درک کنید.
مصاحبهگر ضمن اشاره به این یک معجزه است، آسمان هفتم و نظرکردۀ فرشته میپرسد که آیا تماشای این برنامهها به تداوم پیوند با کلیسا یا برقراری ارتباطهای جدید کمک میکند یا نه.
لورا:
1) It’s a Miracle سریالی که بین سالهای 1999 تا 2004 پخش شد. (م.)
بعضی وقتا.
جیل:
بله... وقتی به کلیسا میرم و دعا میکنم، میتونم اون رو احساس کنم.
مصاحبهگر:
این که میگویید احساسش میکنید، احساس در ارتباط با این نمایشها یا بقیۀ مجموعهها یا به طور کل سایر رسانهها....
جیل:
نه، من اون رو طوری احساس میکنم که... گویی خداوند به من میگه که ... من اونچه در زندگی از دستم برمیاد، دارم انجام میدم. مادری خوب و کارگری سختکوش هستم. اونچه از دستم برمیاد انجام میدم. در آینده چیزی فرا میرسه ولی نمیدونم چیه، ولی وقتی فرا برسه میفهممش. فقط زمانش رو نمیدونم.
مصاحبهگر:
وقتی آن برنامهها را میبینید، چنین چیزی را احساس میکنید؟
لورا:
بله انگار که حقیقیه و کاملاً حس میشه... توضیح دادنش سخته. درست مانند اونکه خداوند بر شما نظارت میکنه و بر دیگران نظارت میکنه و حس میکنیم با اون ارتباط داریم.
پس از نظر خانوادۀ اَلِن نوعی ارتباط معنوی با مضامین این برنامهها وجود دارد، چیزی که آگاهانه با فعالیتهای مذهبی خود در کلیسا مرتبط میبینند، نوعی همدلی با تجربیات و انتظاراتی که شخصیتها در این سریالها دارند. این سریالها، گاهی حکم راهنمایی برای زندگی معنوی را بر عهده میگیرند. همچنین به بیننده این احساس
آرامشبخش را میدهند یا به وی یادآوری میکنند که زندگیِ شخصیتهای سریال چندان متفاوت با خودش نیست.
زندگی در شرایط معاصر
روف در کتابش، نسلی از جویندگان، این نکته را مطرح میسازد که مؤمنان معاصر به این دلیل اهمیت دارند که معاصرند و به چنین استنباطی از خود معتقدند. همکار من دایان اَلترز همین وجه معاصربودن و رابطۀ آن را با استفاده از رسانهها در خانه در کتاب مشترکمان رسانهها، خانه و خانواده بررسی کرده است.(1)در موقعیتی که آنها به طور منظم و جدی به کلیسا نمیروند؛ ولی به شدت خود را مذهبی احساس میکنند، مذهبی نه از دیدگاه فرقهای بلکه ذاتاً خود را مسیحی میدانند. رایان پدر خانواده تأکید میکند که میخواهد بچهها زندگی مسیحی، اخلاقی را پیش بگیرند؛ ولی دیدگاهش نسبت به ماهیت این زندگی و رابطهاش با ارزشهایی که ریشۀ مذهبی دارند، قدری مبهم است.
چنانکه اَلترز خاطرنشان میکند، توضیحات پدر خانواده دربارة این موضوع باعث میشود تا نوعی مسیحیت بر اساس قانون طلایی تداعی شود، همان که از خانوادۀ مؤمن معاصر انتظار داریم. چنانکه رایان میگوید:
میدونید، منظورم نوعی نگرش اخلاقی و مسیحیه که مثلاً میخواد
1) Diane F. Alters, “In the Heart of the Culture: The Hartmans and the Roelofs,” Chapter Seven in Hoover et al. (2004)
همسایهتون رو به اندازۀ خودتون دوست داشته باشید و با دیگران طوری رفتار کنین که انتظار دارین باهاتون رفتار کنن.(1)
چنانکه اَلترز اشاره میکند، وجه مذهبی خانوادۀ رُلوف و رابطۀ آنها با رسانهها پیچیده است.(2)
به هر حال برخی از وجوه اشتراک و تضاد بین خانوادههای اَلِن و باسوِِل در اینجا قابل توجه است. خانوادۀ رُلوف مانند دیگران، تماشای خانوادگی برنامههای تلویزیون را کاری ارزشمند میدانند (گرچه به ندرت آن را انجام میدهند) همچنین بر اهمیت استفادۀ والدین از رسانهها برای آموزش ارزشها به کودکان، تأکید میورزند. خانوادۀ رُلوف هم مانند دیگران، مجموعهای مبهم از ممنوعیتهای رسانهای را برمیشمرند که بیشتر معطوف به صحنههای جنسی و خشن است. به هر صورت، در قیاس با خانوادههای دیگر آنها توضیحات متمرکزتری دربارة رسانهها ارائه میدهند، به ویژه از گفتوگوهای تلویزیونی روزانه و موسیقی رَپ انتقاد میکنند. خانوادۀ رُلوف نیز مانند باسوِِلها تأکید خاصی بر موضوع زمان دارند و میگویند که قصد دارند مدتزمانی را که بچهها صرف انواع رسانهها میکنند، محدود سازند. همچنین به نظر میرسد در خانوادۀ رُلوف که در دل رسانهها جای گرفتهاند، والدین که سعی دارند محدودیتهایی برای دیدن انواع برنامهها اعمال کنند، دریافتهاند که در این کار، واقعیت دقیقاً با خواستهها سازگار نیست.
یکی از مهمترین وجوه تفاوت این خانوادههای مؤمنِ معاصر با مؤمنان
بازمتولد این است که اعتقادات مذهبی یا معنوی آنها باعث میشود تا همیشه در تضاد با فرهنگ گستردهترِ پیرامون خود قرار گیرند. به گونهای متضاد، این مؤمنان معاصر به ندرت چنین مفهومی از تفاوت را ابراز میکنند. چنانکه اَلترز در توصیف خانوادۀ رُلوف میگوید آنها این وجه اشتراک را بین خود و دیگر مردم اجتماع میدیدند که در نظر گرفتن معیارهای خاص اخلاقی به آنها کمک میکند تا به قضاوت دربارۀ محصولات رسانهای بپردازند.(1)به نظر میرسد که وجه اشتراک با فرهنگِ پیرامون و نه تفاوت با آن میتواند دیدگاهِ آنها را معیّن کند. با اینکه به نظر میآید مؤمنان بازمتولد دیدگاهی اکتسابی را پذیرفتهاند و بیان میکنند، دیدگاهی که اخلاقگرایانهتر، فرقهایتر و متعصبانهتر است، مؤمنان معاصر تا این حد کلیشههای گسترشیافته دربارة اعتقادات و نگرشهای خود نسبت به رسانهها را بیان نکردند. همچنین در توضیحات آنها ارجاعاتی به موضوعات معاصر در سیاستهای مذهبی دیده نمیشود یا بسیار اندک است، موضوعاتی که در بحثهای ما با مؤمنان بازمتولد بیشتر مطرح شد.
مرکزی گسترده
روایاتِ مطرحشده در اینجا، برخی از مضامین و ارزشهایی را نشان میدهند که وجه اشتراک بین مؤمنان بازمتولد و معاصر است. به نظر
1) Ibid, p. 117
میرسد بیشتر کسانی که تاکنون سخنانشان را شنیدهایم قبول ندارند ارزشها و انتظارات آنها باید به وسیلة رسانههایی که مورد استفاده قرار میدهند و فعالیتهای ادراکی بیننده بیان یا بازنمایی شود؛ بلکه این فکر برایشان مطرح است که فرهنگ گستردۀ پیرامون را منعکس میسازند، فرهنگی که انتظار میرود آنها تا اندازهای با آن ارتباط برقرار کنند. این میراث، ناشی از جایگاهی است که در چشمانداز فرهنگی دارند. در واقع باید نسبت به رسانههایی که در خانههایشان قابل دسترس هستند دیدگاهی داشته باشند. به نظر میآید که آنها بر این زمینه وجه اشتراک دارند که انتخاب و کنترل باید در واکنشهای آنها نسبت به رسانهها نقش اساسی داشته باشد. این ایدۀ مشترک وجود دارد که رسانهها واکنش میطلبند و این واکنش یا از طریق کنترل، انتخاب یا تلفیق این دو بیان میشود. از نظر بیشتر این مصاحبهشوندگان، انتخاب و کنترل نشاندهندة نوعی استقلال در ارتباط با رسانهها است. هیچ کس نمیخواهد بینندهای منفعل باشد. همه میخواهند به شیوهای منتقدانه و پویا به تماشای رسانهها بپردازند. دیگر نکتۀ مشترک در این مصاحبهها، دغدغۀ والدین نسبت به فرزندان و شیوۀ استفادهشان از رسانهها است که البته منجر به دیدگاههای متمایزی در این زمینه شده است. در فصل آتی ما این موضوع را با جزییات بیشتری بررسی خواهیم کرد؛ ولی در اینجا تعداد اندکی از والدین میخواهند کنترل مستقیمی بر استفادۀ بچهها و خانواده از رسانهها اعمال کنند. در عوض بیشتر آنها ترجیح میدهند که بچهها همان برنامههایی را ببینند که خودشان تماشا میکنند، کنشی مستقل
در انتخاب دقیق آنچه مشاهده یا مصرف میشود.
یکی از ابعاد جذاب این مصاحبهها، فاصله بین خواسته و واقعیت است. چنانکه پیشتر اشاره کردیم مجموعهای از افکار اکتسابی یا توضیح دربارۀ رسانهها در روش تفکر مردم و بازنماییشان از فعالیتهای رسانهای خود در خانه، نقش مهمی ایفا میکند. در اینجا فقط اشارهای به این موضوع میکنیم و در ادامه با ذکر جزییات بیشتری به آن خواهیم پرداخت. تفاوت این افکار اکتسابی با واقعیتهای استفاده از رسانهها، شکلی اساسی و تعیینکننده دارد. قضیه به این سادگی نیست که عاملی، مثلاً فقدان ارادۀ اخلاقی، والدین را از آن مخاطبان رسانهایِ آرمانی که میخواهند باشند، محروم میسازد. در واقع مجموعۀ گستردهتری از نیروهای اجتماعی و فرهنگی در این امر دخیل هستند.
در فصل بعد دیدگاههای بیشتری دربارۀ این ابعاد و دیگر فعالیتهای رسانهای در پیوند با مذهب و معنویت مطرح خواهیم ساخت. در آنجا به بررسی مصاحبهشوندگانی میپردازیم که در دیگر ردههای روف قرار دارند. آن فصل با ارزیابی کلی از آنچه تا کنون آموختهایم و نگرش به موضوعات پایان خواهد یافت.
پاره هفتم: ابژههای فرهنگی و هویت مذهبی در بین معتقدان به ما بعدالطبیعه، جزم اندیشان و سکولارها
ردهبندیهایی که در فصل پیش بررسی کردیم، دو قطب مهم (حداقل) در تاریخ مذهبی آمریکا را تشکیل میدهند. تکامل جنبش اونجلیست در اواسط قرن بیستم باعث شد تا پروتستانگرایی دو وجه مهم بیابد: افراد و جنبشهایی که با اوَنجلیسم همدلی کردند (آنهایی که مایلند خود را بازمتولد توصیف کنند) و کسانی که چنین تمایلی ندارند. چنانکه روف نظر داده است، شاید آنچه هویت اصلی گروه دوم را شکل میدهد، این باشد که خود را جزو گروه اول نمیدانند. از سوی دیگر افرادی که در هر یک از این دو گروه قرار گرفتهاند، وجه اشتراک فراوانی دارند، به ویژه با توجه به احساس نزدیکی با سنت مسیحی و پروتستان به روشهای خاص و رسمی و نیز حساسیت عمومی پروتستان به این موضوع که باید برخوردی آزادانه و بیقید و بند با فرهنگ داشته باشد. گرچه هر دو طرف عملاً به روشهای مختلف چنین کاری را انجام میدهند. همچنین، به نظر میرسد آنها از نظر
رویکرد به فرهنگ رسانهها که دغدغة اصلی ما در این کتاب است، وجه اشتراک فراوانی دارند. چنانکه گفتهام، موضوعهای انتخاب و کنترل، مضامین اصلی خودبازتابندگی آنها، دربارۀ رابطهشان با قلمروی رسانههاست. همچنین، به نظر میآید آنها توجه خاصی به نقش خود در مقام والدین و عینیتبخشیدن به تجربة فرزندان خود یا دیگران، در حکم موضوعهای مهمی دارند که نحوة استفادهشان از رسانهها را تعیین میکند. همة آنها تلویحاً پذیرفتهاند که در کانون چشمانداز مذهبی قرار گرفته یا باید قرار گیرند؛ ولی افرادی که در این فصل، سخنانشان را خواهیم شنید، چنین دیدگاهی ندارند.
در این فصل قدری بیشتر به مرزهای جریان مذهبی- فرهنگی اخیر میپردازیم که شامل روندهای متفاوت اوَنجلیسم و هویت معاصر و متأثر از مفهوم رابطه با سنت است. البته در ردهای که اکنون بررسی خواهیم کرد، سنت به خودی خود به موضوع مهمی تبدیل میشود. در نخستین ردهبندی زیر یعنی معتقدان و جویندگان مابعدالطبیعه، چالش بر سر مفهوم مذهب سنتی، به عنصر هویتی مهمی تبدیل میشود. این موضوع دربارۀ سکولارها که در انتهای فصل به آنها خواهیم پرداخت نیز صدق میکند. از نظر جزماندیشان که در میانة بحث مطرح میشوند، سنت، امری است که باید آن را کاملاً در بر گرفت و تجلیل کرد؛ پس چیزی که در اینجا میبینیم، ردهبندیهای گرایش مذهبی است. احتمالاً برای افرادی که در این ردهها قرار میگیرند، مفهوم پیشینه و سنت مذهبی باید مهمتر از کسانی باشد که در فصل پیش سخنانشان را شنیدیم. کار
را با مرور کلی پنج ردهبندی و آنچه در این مسیر آموختهایم، پایان خواهیم داد.
معتقدان و جویندگان مابعدالطبیعه
پیشتر ضمن بررسی این گروه از مذهبیهای معاصر، نظر دادم که رابطة آنها با رسانهها تفاوت چشمگیری با دیگر ردهها دارد؛ در حالی که ردهبندی روف، عملکرد و گرایش به سمت استقلال، جویندگی یا کاوش را بازنمایی میکند. شاید انتظار داشته باشیم که معتقدان و جویندگان مابعدالطبیعه بیش از دیگران از دامنة گستردة منابع نمادین و معنوی در قلمروی رسانهها استقبال کنند. ویژگی این گروه، جدایی ژرف از نهادهای مذهبی سنتی و فرهنگ مذهبی و یا حتی انتقاد از آنها است؛ پس میتوانیم انتظار داشته باشیم که آنها در ایجاد و شکلدادن به افکار و احساسات مذهبی و معنوی خود، فعالتر از گروههای دیگر باشند. انتظار میرود آنان عناصری را از طیف منابع مختلف برگیرند که بیشتر از طریق رسانه در دسترسشان قرار میگیرد. آنها به دور از دخالت مرجعیت کلیسایی یا نهادینه، فعالترین گروه در مرز بین رسانهها و مذهب محسوب میشوند.
خانوادة استیونز - وَنگِلدر
ویکی استیوِنز 46 ساله و جین وَنگِلدر، 44 ساله زوجی مؤنث، همجنسگرا و والدین بِرِت نه ساله هستند.(1)آنها در شهری کوچک در غرب ایالات متحده زندگی میکنند و در خانهای چوبی و دو طبقه به سر میبرند.(2)ویکی و جین هر دو مددکار اجتماعی هستند، البته جین در کار معاملات مسکن هم سرمایهگذاری میکند. آنها دقیقاً در طبقة متوسط اجتماع جای میگیرند و هر یک به تنهایی درآمد دارند. بِرِت به مدرسهای ابتدایی و غیرسنتی میرود با این حال، هفتهای یکبار به مدرسة مذهبی انجمن نوسازی یهود نیز میرود که یکی از اعضایش جین است. ویکی هم به کلیسای علوم مذهبی میرود. با وجود عضویت در سازمانهای مذهبی، ویکی و جین مشخصاً جوینده هستند و خود را عضو هیچ سازمان یا گروهی نمیدانند. بِرِت به مصاحبهگر یادآور میشود که شاید این موضوع بسیار نامتعارف باشد که یکی از والدین با مرکزی یهودی ارتباط دارد و دیگری به مرکزی مسیحی میرود. ویکی اعتراف میکند که در دورههای مختلف به آیین یهود تعلق خاطر داشته است؛ ولی این علاقه در دورههایی شدت و ضعف یافته، گاهی از بین رفته و بعد دوباره تجدید شده است. وی میگوید:
بله، من از نظر جستوجوی معنویت، التقاطی هستم.
به نظر میرسد هر سه نفر آنها بدون هیچ دغدغهای از زندگی معنوی خود صحبت میکنند. آنها زبان معنویت را بر زبان مذهب ترجیح میدهند. دیدگاههای آنها دربارۀ ارتباط میان معنویت و سازمانهای مذهبیشان، نشاندهندة نوعی تسامح بین جویندگی مستقل و علاقه به نوعی پسزمینه یا ساختار مذهبی، هر چند به شکل محدود است. آنها به صورت خانوادگی هم در انجمن نوسازی یهود (ماهی یک بار) و هم در کلیسای علوم مذهبی (به صورت هفتگی) حضور مییابند.
ویکی میگوید:
ما به تمام این مراکز میریم؛ چون هیچ گونه تضادی با هم ندارن. انجمن نوسازی یهود، آزادمنشترین گروه در آیین یهوده و احتمالاً کلیسای علوم مذهبی هم آزادمنشترین گروهِ...
بِرِت:
آزادمنشترین گروهِ مسیحیته!
ویکی:
بله! پس اونها با هم تضادی ندارن.
بِرِت:
منظورت از تضاد چیه؟
ویکی:
خُب! مثلاً در کلیسای علوم مذهبی چیزی از مسیح گفته نمیشه. اونها دربارۀ خدا صحبت میکنن و عیسی رو معلم میدونن. اونها عقیده دارن که فقط عیسی پسر خدا نبوده، بلکه همة آدما فرزند خدا هستن و این موضوع با یهودیت تضادی نداره که عیسی رو فردی خردمند معرفی میکنه...
بِرِت:
ولی نه!...
ویکی:
نه، جایگاه بسیار خاصی نداره، به طور معمول فردی به شمار میاد که خیلی میدونه.
جین:
توی این مراکز از عیسی حرفی نمیزنن ولی اگر دربارۀ عیسی با یهودیا صحبت کنید، اونها میگن معلمی بسیار روحانی و خردمند بوده ولی در واقع ماشیح (ناجی) نیست. این تلقی شبیه....
برای آنها مهم است که هم یهودیت و هم مسیحیت از دیدگاهی آزادمنشانه مطرح میشوند. این واقعیت که هر دو گروه خود را از مسیحیت سنتی جدا کردهاند، هم از اهمیت ویژهای برخوردار است. بنابراین، این مفهوم که مسیح معلمی بزرگ بود و تنها او منبع بینش نبود، در نظر آنها اهمیت خاصی دارد. جالب است که بِرِت با وجود سن کم، در گفتوگوهای مادرش دربارۀ این موضوعها، فرو رفته و به خوبی آنها را جذب کرده است. ویکی بیشترین توضیح را دربارۀ گرایشهای مذهبی خانواده میدهد. او با تربیت کاتولیکی بزرگ شده است ولی در بیست و چند سالگی کلیسا را رها کرده و تا یک دهه بعد از آن، نیازی به ارتباط مذهبی در خود احساس نکرده است. از نظر او فضای آزاد و بازی که وی در کلیسای علوم مذهبی مییابد، تفاوت زیادی با فضای کاتولیک و دیگر مذهبهایی دارد که در سنین جوانی تجربه کرده است. ویکی میگوید:
اونها رویکرد بسیار آزادی دارن. موضوع به طور کلی اینه که خدا در وجود همة ما زنده است و ناجی خاص، به شکلی که در مسیحیت سنتی مطرح میشه، وجود نداره... اونها عیسی رو معلمی بسیار خردمند میدونن و البته معتقدن معلمای خردمند دیگهای هم وجود دارن. هیچ کس هم پسر خدا نیست؛ همة ما فرزندای خداییم. من از این نوع ذهنیت باز خوشم میاد ولی از اینکه بخوان چیزی رو به من تلقین کنن و بِگَن راه فقط همینه و بس، خوشم نمیاد. در کلیسای علوم مذهبی، مردمی با پسزمینههای مذهبی خیلی متفاوتی حضور دارن. برخی از اونها با تربیت یهودی بزرگ شدن. وابستگان به تموم فرقههای مسیحی در اونجا حاضر میشن؛ چون فضا بسیار آزاده...من به برخی از کارگاهها و مراکز تجمع رفتم که در اونها از روحانیتِ بومیان (سرخپوستان) آمریکا و روحی که در همۀ موجودات جاریه، صحبت میشه. فکر کردم: آه، این جا فضای بسیار بازی داره. من از اون خوشم میاد! پس، برخی از مذاهب بشری رو که همون قدر باز و آزاداندیش هستن، بررسی کردم. همگی از وجود خدا در روح و جسم ما تجلیل میکنن. پس از اون، جین علاقهمند شد تا به مطالعة یهودیت بپردازه و ما وارد این مسیر شدیم.
بِرِت از میز غذاخوری مجاور صحبت ما را قطع میکند و میگوید که آنها مراسم انقلاب زمستانی(1)را جشن میگیرند. مصاحبهگر میپرسد:
پس شما خود را جزیی از شرکتکنندگان این جشن هم میدانید؟
ویکی:
بله! علاقة اصلی جین همینه ولی همة ما به مراسم شبات(2)و بعد به کلیسای علوم مذهبی میریم. همگی، یکشنبهها توی کلیسای علوم مذهبی
1) Winter Solstice کوتاهترین روز سال؛ روزی که آب و هوا به دلیل ورود به فصل زمستان تغییر میکند. مشابه شب یلدای ایرانیان است. (م.)
2) :Sabbath روز تعطیل آخر هفته که در آیین یهود و مسیحیت برای پرداختن به امور مذهبی در نظر گرفته شده است. در یهودیت شبات از جمعه شب آغاز و تا شنبه شب ادامه مییابد و این مراسم نزد مسیحیان تا یکشنبه ادامه مییابد. (م.)
حاضر میشیم. در واقع به همۀ مراکز مذهبی سر میزنیم؛ چون هیچ یک مانع از دیگری نمیشه. در واقع، انجمن نوسازی یهود هم مثل کلیسای علوم مذهبی بسیار باز و آزاداندیشه. [وی میگوید هر یکشنبه به کلیسای علوم مذهبی میرود و در مراسم مذهبی یهود هم شرکت میجوید.]
به نظر میآید پرهیز ویکی از مذاهب محدودکننده و تمایل او به مذاهب آزاداندیش و باز، آشکارا برای او اهمیتی بنیادین داشته باشد، موضوعی که هم هویت مذهبی وی و هم انواع فعالیتهای مذهبیای را تعیین میکند که دوست دارد خود و خانوادهاش در آن شرکت کنند. این موضوع در مصاحبههای ما فراوان پیش آمده که دریابیم معتقدان و جویندگان مابعدالطبیعه بیشتر از مؤمنان معاصر دربارة جنگهای فرهنگی و سیاستهای مذهبی آگاهی دارند. پس آنها نقطة مقابل بسیاری از مؤمنان بازمتولد هستند. ایشان فرهنگ رسانهها را در حکم زمینهای میبینند که میتوانند متمایز بودن خود را در آن بیان و ترسیم کنند. ویکی این تفاوت را از موضع دیگری میبیند و ایمان مذهبی خود را تا اندازهای با ویژگیهایی که ندارد، معرفی میکند:
من، مسیحیِ بازمتولد نیستم.
وقتی از او میپرسیم آیا بین مذهب و معنویت تفاوتی میبیند پاسخ میدهد:
بله! فکر میکنم معنویت بیشتر به رابطة ما با روح و اینکه دنیا رو چطور میبینیم، مربوط میشه. به گمونم مذهب مجموعهای از آیینها و احکامیِ که مردم برای جلو بردن معنویت خود به کار میبرن ولی این تنها راه ممکن نیست. خیلی از دستراستیها و مسیحیان بازمتولدی که میشناسم... اصلاً ویژگی معنوی ندارن. این خیلی بیرحمانه است ولی دربارۀ خیلیها که با اونها برخورد داشتم، برای مثال خواهر خودم، صدق میکنه. خواهری دارم که رفتارش وحشتناکه. اون مدام میخواد به من بگه که چه قدر بد هستم و روش زندگیام رو محکوم میکنه و مدام از این جور حرفها میزنه. این نوع برخورد اصلاً معنوی نیست. فکر میکنم معنویت، همهشموله و همه رو به دیدة یکسان نیگا میکنه ولی گمون نمیکنم دربارۀ مذهب این جوری باشه.
این تعبیر کلیشهای از مؤمنان بازمتولد شامل دو تمایز میشود که برای ویکی اهمیت دارند. نخست این مفهوم که معنویت به خودی خود ارزشی مثبت است و مناسبترین روش برای بیان جویندگی مستقل شمرده میشود. دوم، وی معنویت را زمینهای بازتر و همهشمولتر از مذهب میداند که همیشه دیدگاه داورانه و اختصاصی دارد. سپس از اعضای خانواده دربارۀ ارتباط کنونیشان با رسانهها میپرسیم. بِرِت پاسخ میدهد که در حال حاضر استفاده از تلویزیون و دستگاه پخش ویدیویی محدود شده و ویکی سیم دستگاه پخش را از برق کشیده است.
مصاحبهگر میپرسد:
چرا این کار را کردید؟
بِرِت:
ما فکر کردیم... (به طرف ویکی بر میگردد) چرا نمیگی؟ چون خودت تصمیم گرفتی.
ویکی:
خُب، من فکر کردم... نه تلویزیون به خودی خود، بلکه یکی از وسایلی که به تلویزیون وصله و اسمش نینتِندو، سوپر نینتِندو(1)است، بیش از حد توجه بِرِت رو جلب کرده و وقت زیادی رو صرف بازی سوپر نینتِندو میکنه.... ما خیلی از برنامههای معمول تلویزیونی رو نمیبینیم پس تصمیم گرفتیم یک ماه اون رو خاموش کنیم و در عوض کارهای دیگهای رو انجام بدیم.
به هر صورت آنها دربارۀ برخورد دینی خود با رسانهها صحبت و اشاره میکنند که دوست دارند فیلمهای خانوادگی را ببینند. آنها مجموعهای کوچک از نوارهای ویدیویی دارند که به طور منظم تماشا میکنند. معلوم میشود مشاهدة برنامههای تلویزیونی برای آنها تبدیل به رسمی خانوادگی شده و معمولاً به اتفاق هم (به جز یکشنبه شبها) همیشه یکی از فیلمهای والت دیزنی را میبینند. به گفتة آنها یکشنبهشب، زمان مناسبی برای تماشای برنامههای تلویزیونی به صورت خانوادگی است.
ویکی:
بله! ما در اتاقنشیمن شام میخوریم که کار نامعمولیه. وقتی تلویزیون تماشا میکنیم، شام هم میخوریم. بعدش روی کاناپه دراز میکشیم و به تماشا ادامه میدیم. معمولاً فیلم جالبی در اون ساعت پخش میشه.
جین:
1) Super Nintendo یک نوع ابزار بازی مانند پلیاستیشن است. (م.)
این همون وقتیه که تصور میشه برای تلویزیون تماشاکردن بچهها وقت مناسبیه. این روزا توی تلویزیون خشونت و چیزایی از این قبیل زیاد دیده میشه که ما از اونها دوری میکنیم. در چنین مواردی ترجیح میدیم تلویزیون رو خاموش کنیم.
خانوادة استیونس- وَنگِلدر چندان به تلویزیون و دیگر رسانهها بدبین نیستند؛ ولی به هر حال برای آنچه تماشا میکنند، معیارهایی دارند و میخواهند نشان دهند که خشونت در تلویزیون و فیلمهای سینمایی بیش از صحنههای جنسی آنها را آزار میدهد. این ممنوعیت باعث شده تا به بِرِت اجازه ندهند که به تماشای برخی از فیلمها انیمیشنی عامهپسند برود. خانوادههای دیگری هم که میخواهند خود را از طرف دستراستیِ جریان فرهنگی متمایز کنند، با دقت دیدگاه خود را دربارۀ خشونت رسانهها مطرح میکنند. البته اعتراف میکنم که کمتر در معرض برنامههایی با مضامین جنسی هستند؛ زیرا مشترک تلویزیون کابلی نیستند. وقتی دربارۀ معیارهایشان میپرسیم، بِرِت به برهنگی و جملات رکیک اشاره میکند ولی جین و ویکی بیدرنگ بحث را به خشونت برمیگردانند. بِرِت میگوید:
اگر فیلمی درجهبندی X(1)داشته باشه و آدمها در اون برهنه باشن... یا فیلمهایی که درجهبندی R(2)دارند؛ چون حرفهای زشتی در اونها زده میشه.
جین:
بِرِت هرگز چنین چیزایی رو ندیده؛ ولی فیلم رنجر تگزاس(1)با شرکت چاک نوریس رو دیده. من با تماشای این جور فیلمها مخالفم. نمیدونم چرا با وجودی که اینها خشن هستن، هنوز پخش میشن.
مصاحبهگر:
پس علت اصلی پرهیز شما از تماشای این فیلم، خشونت است؟
جان و بِرِت هر دو میگویند: بله!
جین:
من به هیچ وجه نمیپسندم که بچههایی توی این سن و سال، صحنههای جنسی ببینن؛ البته ما تلویزیون کابلی هم نداریم و یکی از دلایلی که ما مشترکِ تلویزیون کابلی نیستیم، پخش فیلمهای زیادی با درجهبندی R از شبکههای کابلیه.
بِِرِت:
سه برنامة خوب از اونجا پخش میشه و بقیه درجهبندی R دارن.
ویکی:
به علاوه ما اون قدر تلویزیون نمیبینیم که بخواهیم برنامههای تلویزیون کابلی رو هم مشترک بشیم. منظورم اینه که ما اخبار و گاهی یک فیلم میبینیم که وقتش هم یکشنبهشبه. توی بقیة موارد ما زیاد تلویزیون تماشا نمیکنیم.
دغدغة آنها دربارۀ رسانههای خشن حتی به برنامههای خبری محلی نیز سرایت کرده است. برنامههایی که آنها به قول ویکی تقریباً هر شب
1) Texas Ranger Walker, سریالی که از سال 1993 تا 2001 (در 203 قسمت 45 دقیقهای) پخش شد. محوریت داستان بر دو شخصیت به نامهای واکر (با بازی چاک نوریس) و تریوت از سوارهنظام تگزاس قرار داشت که شغلشان مبارزه با جنایت در تگزاس و نواحی اطراف آن بود. (م.)
برای با خبرشدن از آخرین اوضاع تماشا میکنند.(1)ولی آنها اخبار آخر شب را تا حدی به این دلیل میبینند که بعد از ساعت خواب بِرِت آغاز میشود. جین میگوید:
یکی از علتهایی که نمیخوام بِرِت اخبار اون ساعتها رو ببینه اینه که، دوست ندارم احساس کنه جهان تا این اندازه که نشون داده میشه، خشنه. منظورم اینه که گاهی پای اخبار میشینیم و اخباری رو دربارۀ قتل... اینکه سه بچه تیر خوردن و دو تا بچه در هنگام رانندگی مست بودن و دچار سانحه شدن، میشنویم.
ویکی:
تازه خبرهای مربوط به اون تجاوزگر هم هست... چه کسی میخواد بچهها این چیزها رو ببینن.
جین:
بعضی وقتها اینطوره که... سه قتل، سه عمل خشن پشت سر هم نمایش داده میشه. درسته که این اتفاقها خارج از محل زندگی ما میافتن ولی ما سعی داریم به بچهها بگیم بیشتر مردم خوب هستن، در حالی که برنامههای خبری نشون نمیدن که بیشتر مردم خوب هستن یا کارهای مثبتی انجام میدن. برنامههای خبری تحریف شدن.
پس استنباط اصلی آنها از خشونت تلویزیونی، بر مبنای ترس از این موضوع که بِرِت رفتار خشن را تقلید کند ایجاد نشده است - نکتهای که از موضوعهای اصلی بیشتر پژوهشهای مربوطه است - بلکه دربارۀ آموزش ارزشها در روابط انسانی معاصر است. آنها نمیخواهند
1) برای مطالعة بحثی کامل دربارۀ چگونگی استفادة خانوادة استیونز- وَنگِلدر از اخبار محلی، نگاه کنید به: Hood(2001)
بِرِت دنیا را جایگاهی خشن بداند یا مکانی که خشونت، رفتاری هنجاربخش دانسته شده است. جین و ویکی دغدغة موضوعی را نیز در برنامههای تلویزیونی دارند، که البته دغدغة عمومی نیست؛ بلکه کلیشة نقش جنسیتی است که در بسیاری از برنامهها دیده میشود. وقتی به این مضمون در فیلمهای والت دیزنی میرسیم که تمام خانواده با هم تماشا میکنند، جین میگوید:
من به اندازة بِرِت و ویکی اونها رو تماشا نمیکنم. مثلاً یکی از آخرین فیلمهایی که از شرکت دیزنی دیدم، دیو و دلبر(1)بود. من از این فیلم متنفرم. این فکر که شخصیت اصلی زن فیلم، اسیر و بعد عاشق مردایی میشه که اون رو اسیر کردن و میتونن از اون سوءاستفاده کنن، برام ناراحتکننده است. ما خیلی دربارۀ مضمون دیو و دلبر صحبت کردیم و اینکه... چقدر به نظرم مضحک میاد!
مشخص است که جین خود را در برابر استفادة بِرِت از رسانهها جدیتر و هوشیارتر میداند. او فعالانه فیلمها و نوارهای ویدیویی خریداریشده را میبیند و میگوید که بیش از ویکی به محتوای فیلمهایی که قرار است با بِرِت ببیند، توجه دارد. گرچه نمیخواهد بگوید که با ویکی بر سر مسائل بنیادین اختلاف دارند؛ زیرا او و بِرِت را مصرفکنندگان اصلی برنامههای رسانهای در خانه میداند. وقتی جین با پرسش کلی ما روبهرو میشود، پاسخی میدهدکه بازتاب نظریههای خانوادة بازمتولد میلیکِن و خانوادة مؤمن معاصر اَلِن است: این فکر که
1) Beauty and the Beast انیمیشنی به کارگردانی کرک وایز و گری تراوزدیل. محصول 1991 آمریکا. (م.)
پدر و مادر مؤظفند به بچهها امکان انتخاب فردی در برابر رسانهها را بدهند، نه آن که نقش سانسورچی یا کنترلچی محتوای آثار رسانهای را بر عهده گیرند؛ البته تفاوت آنها بیشتر به نوع محتوای برنامهها بر میگردد.
جین:
من واقعاً... دوست داشتم فیلمهای مفید و مثبت بیشتری ساخته میشد. به نظر میاد توی فیلمهای کنونی خیلی روی خشونت تاکید میشه. منظورم اینه که فکر نمیکنم برای بِرِت مناسب باشه که فیلمهای جنسی ببینه ولی باز ترجیح میدم اینها رو ببینه تا صحنههای خشن... فکر میکنم... اون نمیخواد تلویزیون رو روشن کنه و ببینه که فیلم خشنی نشون داده میشه ولی به گمونم توی چند سال آتی این موضوع مهمتر بشه. هنگامی که دوستانش به دیدن فیلمهای اکشن میرن، موضوع جدیتر میشه، شاید هم نشه ولی منظورم اینه که ارزشهای اون در پرهیز از خشونت بسیار خصوصی و حفاظتشده است.
رسانهای که آنها بیش از هر چیز دربارۀ بِرِت به آن حساسند، بازیهای ویدیویی است. بِرِت به شدت به بازی نینتِندو علاقه دارد. وی در حال حاضر فقط میتواند سه ساعت و نیم در هفته به کار غیرآموزشی با رایانه بپردازد. این موضوع مسلماً باعث ایجاد تنشی در خانواده شده است، ولی جین قصد دارد سخت پای این موضوع بایستد. وقتی او و ویکی ترجیح میدهند رابطة بِرِت با رسانهها را بر اساس مهارت فزاینده در انتخاب برنامه بدانند، جین احساس میکند که رسانة بازیهای ویدیویی، تأثیر مستقیمی بر بِرِت میگذارد. جین بیش از ویکی دغدغة رابطة خانواده با فرهنگ گستردهتر را دارد. وی از این نظر
که خانوادهاش خارج از جریان اصلی فرهنگ آمریکایی قرار دارند، با مسیحیان بازمتولدی که با آنها مصاحبه کردیم، وجه اشتراک دارد. علت این امر، فقط همجنسگرابودن والدین خانواده نیست. در این مرحله، افکار او شبیه خانوادههایی است که از نظر مذهبی سختگیر هستند. به گمان او فرهنگ و انتخاب رسانهها، یکی از شاخصهای مهمی است که نشان میدهد فردیت و ارزشهای فردی در محیط فرهنگی - رسانهایی که حالت تحمیلگرانهای دارد، تضاد پیدا میکند. جین میگوید:
مسلماً نمیخواهم خیلی از چیزهایی که بیرون توی فرهنگ و رسانهها وجود داره، به حریم خونه بیارم. به نظر میرسه که لازمه تغییر زیادی توی رسانهها انجام بشه. من دوست دارم سازمانی برای انجام این تغییرات تأسیس بشه و خودم هم به عضویتش دربیام؛ چون گرچه احساس میکنم حداقل در محیط خانوادگیام میتونم کارهایی انجام بدم، ولی فکر میکنم موضوع شدیدتر از اینه و میخوام فکری به حالش بکنن. فکر میکنم خیلی از مردم هم با من موافقن، ولی هیچ کدوم نمیدونیم چه کار باید بکنیم. طبیعتاً عدة بسیار زیادی از مردم به سینما میرن، بازیهای ویدیویی رو میخرن و کارهای از این قبیل انجام میدن. بنابراین گمان میکنم استقبال مردم از اینها بیش از چیزیه که من بتونم با اون کنار بیام، در واقع احساس میکنم جدا ایستادم و نمیخوام از چیزایی استقبال کنم که عموم مردم در این زمینه میپسندن.
مانند بیشتر والدینی که از جنبة اجتماعی محافظهکارند، جین فشار رسانههای فراگیر و همهجا حاضر را احساس میکند و میخواهد از تأثیرهایشان دور بماند. جین به روشی خاص درمییابد که خانوادة او از
نظر نگرش به رسانهها یا رفتارهای رسانهای با بسیاری از خانوادههای دیگر تفاوتی ندارد. شاید این شباهت برای او آرامشبخش باشد. وقتی میپرسیم آیا فکر میکند چیز ناخوشایندی در رفتارهای رسانهای خانوادهاش وجود دارد، پاسخ میدهد که به استثنای فیلمهایی که شاید مضامین همجنسگرایانه داشته باشند، خانواده مشکلی در تماشای بقیه برنامهها ندارند.
جین:
برخی از افرادی که با اونها کار میکنم... جهتگیری مذهبی شدیدتری دارن و فکر میکنم برای برخی از اونها مضمون همجنسگرایی خوشایند نباشه. پس تماشای فیلمی با این مضمون حتی اگر هم صحنههای جنسی یا خشن نداشته باشه، برای اونها دلچسب نیست ولی به طور کلی بقیه با بیشتر برنامههایی که ما میبینیم، مشکل ندارن.
مصاحبهگر:
فکر میکنید اعتقادات معنوی شما بر انتخاب برنامههای رسانهای و قواعد استفاده از رسانهها تأثیر میگذارد یا نه؟
جین:
میخواهید بدونید عقاید من بر چیزایی که برای تماشا انتخاب میکنم، تأثیر داره یا نه؟ بله! منظورم اینه که ما از تماشای صحنههای خشن پرهیز میکنیم و نظام اعتقادی ما به طورکامل با خشونت منافات داره. به خاطر همین چنین چیزهایی رو برای تماشا انتخاب نمیکنیم. به علاوه، نمیخوام برنامة بیلی گِراهام(1)یا چیزی شبیه اون رو هم ببینم (میخندد).
1) William Franklin "Billy" Graham, Jr تلهونجلیست مشهور آمریکایی که متولد سال 1918 است. او مشاور مذهبی چندین رییسجمهور آمریکا بوده است. او جزو باپتیستهای جنوبی است. وی به واسطۀ موعظه های رادیویی و تلویزیونیاش و نقش پررنگ در تصمیمگیریهای سیاسی و مذهبی دولتهای آمریکا شهرت دارد. وی در سال 2007 همسرش روت گراهام را از دست داد. وی از تنها همسرش 5 فرزند دارد که برخی از آنها چون فرانکلین در راه پدر قدم گذاردهاند و درصدد گسترش مسیحیت در جهان هستند. (م.)
ویکی دربارۀ گرایش کلی به رسانهها با جین موافق است (او بخش زیادی از برنامههای رسانهای را بد، منفی، خشن و استثمارگرانه میداند) همچنین، بر سر این موضوع با وی توافق دارد که اگر ارزشهای خانوادگی خود را با معیار رسانهها بسنجند، بیشتر آنها خارج از چهارچوب کلی فرهنگ حاکم قرار میگیرند. ویکی نتیجهگیری میکند:
جامعة ما داره به ورطة سقوط میره.
وی همچنین عقیده دارد این واقعیت که والدین خانواده همجنسگرا هستند، تأثیر زیادی بر نگرش آنها به فرهنگ رسانهها نگذارده است. ویکی میگوید:
به نظرم، موضوع مهمتر از ارزشهای ماست. اگه ما والدینی ناهمجنسگرا(1)بودیم، باز هم این ارزشها و خوشبختانه همین حساسیتها رو داشتیم.... ما دوستانی داریم که ناهمجنسگرا هستن، ولی افکارشون بسیار شبیه ماست. ما همون بحثها رو داریم و اونها هم از موضوعهای تبعیض اجتماعی و جنسیتی جامعه خبر دارن، همون برنامههایی رو تماشا میکنن که ما میبینیم و با بقیهشون کاری ندارن.
چنانکه مشخص است، ویکی اشاره میکند که گرچه وی و خواهر مسیحی بازمتولدش بر سر خیلی از مسائل تفاهم ندارند، هر دو میپذیرند که برنامههای خشن تلویزیونی برای کودکان نامناسب است. از نظر جین و ویکی اعتقادها و رویکردهای آنان در برابر رسانهها، با گفتمانهای عمومیتری دربارۀ نقش و ارزشهای والدین در جامعه
1) heterosexual
مرتبط میشود. وی میگوید:
فکر میکنم ما دوست داریم خودمون رو متعلق به بخش بزرگتری از جامعه بدونیم و مایلیم ما زو به همین صورتی که هستیم، بپذیرن.
جین و ویکی هر دو در شناخت و پذیرش رسانههای خاصی که از جنبة مذهبی یا معنوی با اعتقاداتشان سازگار باشد، تلاش فراوانی به خرج دادهاند. مانند بسیاری از افراد دیگری که با آنان مصاحبه کردیم، آنها نیز به سختی میتوانند چنین ارتباطی برقرار کنند. به نظر ویکی، اعتقادات آنها بر نوع فیلمهایی که تماشا میکنند تأثیر میگذارد. وقتی میپرسیم آیا فیلمها و آثار رسانهای دیگر را به دلیل معنویتشان انتخاب میکنند یا خیر، وی میگوید:
من فیلمهایی رو دوست دارم که مضمون معنوی دارن. وقتی برای کرایة فیلمهای ویدیویی میریم یا برای تماشای فیلم عازم سینما میشیم، دنبال فیلمهایی میگردیم که چنین مضمونی دارن. منظورم اینه که فیلمهای مورد نظر ما به روابط انسانی میپردازن، حال فرقی نمیکنه رابطۀ بین خود انسانها باشه یا با زمین یا معنویت و چیزای دیگه. ما بیشتر به این نوع مضامین علاقهمندیم. بله! ما چنین فیلمهایی رو دوست داریم.
خانوادة استیونز- وَنگِلدر افکار آشکاری دربارة رسانهها دارند. آنها از رسانههای خشن میپرهیزند، از نظر ایشان انتخاب محتوای رسانهای باید در چهارچوب جنگهای فرهنگیای انتخاب شود که مبنای مذهبی دارد؛ البته کل خانواده از تماشای آثار رسانهای لذت میبرند، حتی برای تماشای هفتگی آن، نوعی مراسم دارند. آنها در مقام والدینِ کودکی خردسال، نگرشهای خود را در برابر رسانهها کاملاً متعارف میدانند. در عین حال، با خانوادههای دیگر ردهبندیهای روف همعقیدهاند که در
خارج از محیط خانه جریانی فرهنگی متکی بر رسانهها وجود دارد که بعضاً با ارزشهای آنها سازگار نیست. جین و ویکی میخواهند پسرشان مهارتهای خاص خود را در استفاده از رسانهها توسعه دهد و او را در این روند هدایت میکنند. البته عرصهای وجود دارد که برای آنها دغدغه ایجاد میکند: میزان زمانی که صرف استفاده از رسانهها میشود و جای فعالیتهای مثبت یا آموزشی را میگیرد. آنها از والدینی که دغدغة چنین موضوعی را ندارند، انتقاد میکنند. جین میگوید:
فکر میکنم رسانه تاثیر مهمی توی زندگی خیلی از مردم داره. به گمونم مردم وقت زیادی رو برای تماشای تلویزیون صرف میکنن.
مصاحبهگر:
آیا چنین افرادی را میشناسید؟
جین:
بیشتر افرادی که میشناسم، سعی دارن محدودیتهایی برای تماشای تلویزیون توی خونههاشون اعمال کنن... زمانی بود که بِرِت خیلی از تماشای ویشبُن خوشش میاومد. این برنامه سه بار در روز پخش میشد و چیزی حدود یک ساعت و نیم وقت میگرفت. از طرفی قبلاً بیشترِ اونها رو دیده بود. قسمتهای مختلف این برنامه مدام تکرار میشد. فکر میکنم برای مردم خیلی رغبت برانگیزه که جلوی تلویزیون بنشینن، خودشون رو سرگرم کنن و خلاق نباشن.
مصاحبهگر:
آیا خودِ مجموعة ویشبُن خوب و مناسب است، یا مشکل شما فقط مدت زمانی بود که بِرِت صرف تماشای آن میکرد؟
جین:
بله! فکر میکنم برنامة خوبیه ولی خیلی وقتها بِرِت تلویزیون رو روشن و وقت زیادی صرف تماشای اون میکرد.
این موضوع نشاندهندة برداشت این خانواده از کاربرد رسانهها، چه دربارۀ مجموعههای آموزشی مانند ویشبُن یا بازی ویدیویی، در حکم عاملی است که بالقوه میتواند ذهن کودک را از آموزش، روشنگری و خلاقیت دور کند.
گرچه آنها تأکید زیادی بر این موضوع نمیکنند که رسانههای صفحهای کمارزشتر و انحرافیتر از دیگر رسانهها به ویژه کتاب هستند ولی از فحوای کلامشان میتوان چنین چیزی را استنباط کرد. والدین هر دو از کتاب و خواندن استقبال میکنند و معتقدند که در زندگیشان کتاب از جنبة معنوی، بسیار مهمتر از فیلم (سینما) یا تلویزیون است. بدین ترتیب، آنها به افراد همطبقة اجتماعی و تحصیلی خود نزدیکند، چنانکه پذیرش نگرشهای مرتبط با سلسله مراتب فرهنگی دربارۀ رسانهها رایجتر میشود.
خانوادة تِیبِر- کالینز
سارا تِیبِر 41 ساله همراه با سه دخترش سامانتا کالینز هفده ساله، کریستین کالینز چهارده ساله و کلوئه کالینز سیزده ساله(1)در شهری متوسط در غرب ایالات متحده زندگی میکنند. درآمد سالانة او کمتر از 25 هزار دلار است؛ ولی آن ها در خانهای مناسب، زندگی آسودهای را
1) مصاحبه با خانوادة تِیبِر- کالینز را آنا ماریا روسو انجام داده است.
میگذارانند. خانوادة تِیبِر-کالینز، بودایی هستند و خانهشان یک محراب و نمادهای دیگر اعتقاداتشان را دارد.
وقتی از سارا میپرسیم آیا از مذهب دیگری برگشته و بودایی شده، سارا پاسخ میدهد که، در خانهای با گرایش مذهبی ضعیف بزرگ شده است، اگر اصلاً بشود گفت چنین گرایشی وجود داشته است. او میگوید:
من کاملاً با تربیت الحادی بزرگ شدم.
وی ادامه میدهد:
پدرم کافر بود. خودم هم ندانمگو (لاادری) بودم.
سارا اظهار میدارد که از نظر وی بودیسم در حقیقت مذهب نیست:
منظورم اینه که اون رو بیشتر به منزلة نوعی تمرین معنوی روزمره میبینم تا مذهب. البته به گمانم واقعاً مذهبه، سازمان و تشکیلاتی داره... این سازمان در سراسر جهان گسترش یافته و یکی از سازمانهای قوی صلحطلبه که از خشونت انتقاد میکنه، اونها آدمهای مثبت و همراهی هستن و در حقیقت، معنای انسانیت هم همینه.
مصاحبهگر:
ولی اگر کسی از شما بپرسد....
سارا:
که آیا من خیلی مذهبیام؟
مصاحبهگر:
چه نوع مذهبی دارید؟ شما خواهید گفت....
سارا:
احتمالاً میگم که بوداییام!
سارا میگوید که دخترها برخلاف او مدام به اینجا و آنجا سرک میکشند. مادربزرگِ پدری آنها، زن مسیحی بسیار قدرتمندی است، پس آنها تحت تأثیر مسیحیت هم قرار دارند.
به هر حال، اعضای خانواده هفتهای یک بار به مرکزی بودایی در محل زندگیشان برای مدیتیشن (مراقبه) میروند و این منظمترین فعالیت مذهبی یا معنوی آنها در اجتماع است. از یک سو آنها در عملکردهای خود به منزلۀ بوداییهای آمریکایی بسیار متعارف و قراردادی هستند؛ از سوی دیگر به طورکلی در ردة معتقدان و جویندگان مابعدالطبیعه قرار میگیرند.(1)با توجه به خوانش ما از آثار روف، انتظار داریم خانوادههای این رده از نظر سلیقه و رفتار رسانهای نامتعارف باشند. اگر قلمروی رسانهها منابع لازم برای جویندگی را فراهم نمیآورد، انتظار میرود این خانوادهها علاقة خود را به جویندگی از طریق تعامل و با استفاده از رسانهها بیان کنند. وقتی از آنها میپرسیم که آیا برنامههایی را به طور منظم میبینند، این چنین پاسخ میدهند:
کلوئه:
ما پنجشنبهها مجموعة دوستان(2)رو میبینیم.
1) این موضوع شکافی را در ردهبندی روف و استنباط ما از ماهیت گرایش مذهبی جویندگان آشکار میسازد. به طور معمول، مسیحیانِ سابق متولد ایالات متحده که بودایی میشوند، یا به مذهبی غیرغربی میگرایند، به خوبی عملکرد جویندگی را نشان میدهند. ما همیشه چنین عنوانی را دربارۀ پروتستانهایی که کاتولیک میشوند و مسیحیانی که یهودی میشوند یا غیره به کار نمیبریم.
2) 3.Friends یکی از مشهورترین سریالهای جهان که قریب به بیش از ده سال ساختن و نمایش آن به طول انجامید. جنیفر آنیستن (همسر پیشین برد پیت و بازیگر مشهور سینمای آمریکا) عملا با این فیلم معرفی شد. این فیلم داستان زندگی چند دوست است که در بطن این سریالِ کمدی نقبی به وضعیت اجتماعی و فرهنگی جامعۀ آمریکا زده میشود. سریال موفق پاورچین و نقطهچین به کارگردانی مهران مدیری را میتوان نمونۀ ایرانی آن دانست. (م.)
سامانتا:
و خانوادة سیمپسِن.
کلوئه:
و خانوادة سیمپسِن... ویل و گریس.(1)
سامانتا:
بله، ویل و گریس. ما گاهی برنامههای MTV و برنامههای شبکههای BET(2)وComedy Central رو هم تماشا میکنیم.
کریستین:
بعضی وقتها برنامههایی پخش میشن که همه میخواهیم ببینیم، تعدادی نماهنگ یا چیزهایی که خودم به تنهایی تماشا میکنم.
مصاحبهگر:
آیا برنامهای هست که بخواهید روی نوار ضبط کنید؛ چون فرصت دیدنش را ندارید و نمیخواهید آن را از دست بدهید؟
کلوئه:
دوستان.
مصاحبهگر:
شما ضبطش میکنید؟
کلوئه:
بله! وقتی نمیتونیم اون رو در شب ببینیم، ضبطش میکنیم.
1) Will and Grace سریالی که از سال 1998 تا 2006 در ژانر کمدی پخش شده است. ویل، وکیلی شوخوشنگ است در حالی که گریس یک طراح دکوراسیون داخلی رُک است. آنها دو دوست خوب هستند که در یک آپارتمان در شهر نیویورک زندگی میکنند. وقایع سریال حول این دو نفر و دوستانشان میگذرد. (م.)
2) Black Entertainment Television
آنها همراه با تجربههای آیینی در تماشای تلویزیون، مجموعهای از نوارهای ویدیویی دارند و میگویند فیلم محبوب همیشگیشان گوجهفرنگیهای سبز سرخکرده(1)است. سارا همچون بسیاری از مؤمنان معاصر و برخلاف بسیاری از مسیحیان بازمتولد، عقیده دارد که مهمترین دغدغة درباره تلویزیون یا دیگر رسانهها خشونت است. سارا همچون والدین دیگر میگوید که افکار او دربارۀ رسانههای مناسب به صورت مجموعهای از قواعد یا اعمالی رمزگذاری شده که دخترانش آنها را درک و دنبال میکنند. وی به ویژه یادآور میشود که تماشای مجموعة بافی خونآشامکش(2)را کنترل و محدود کند. علت امر بیش از آنکه به مضامین جنسی سریال مربوط باشد ناشی از صحنههای خونریزی و کشت و کشتار آن است.
وقتی دربارۀ نمونههای دیگر میپرسیم، سارا پاسخ میدهد:
پروندههای مجهول، از اون هم خوشم نمیاد. وحشتناک بود.
کلوئه:
و فرشته.
مصاحبهگر:
این برنامهها علمی-تخیلی هستند.
سارا:
1) Fried Green Tomatoes فیلمی به کارگردانی جان ِایونت و با بازی کتی بِیتس که در سال 1991 پخش شد. فیلم با محوریت دو زن روایت میشود: زنی خانهدار که از زندگی خود خوشحال نیست و در آسایشگاه سالمندان همدم زنی پیر شده است که داستانهایی زیبا تعریف میکند. (م.)
2) Buffy the Vampire Slayerسریالی که از سال 1997 تا 2003 در ژانر اکشن/درام/فانتزی و در 144 قسمت 44 دقیقهای ساخته و پخش شد. این سریال الهامگرفته از فیلمی با همین نام بود که موضوع آن برمیگشت به وظیفۀ یک دختر برای مقابله با خونآشامها و نجات بشریت. (م.)
نه! فقط میشه گفت که، خشونت با صحنههای جنسی زیادی در اونها ترکیب شده.
مصاحبهگر:
آیا صحبت دربارۀ شیطان، فرشتگان، خونآشامها و امور مابعدالطبیعه شما را آزرده است ؟
سارا:
نه! صحنههای خونریزی در اون زیاده. این سریال هیچ چیز برای من نداره. در حقیقت با کارهایی که شخصیتهای اون انجام میدن، موافق نیستم.
البته سارا در عین حال نمیخواهد او را به گونهای تصور کنند که انگار به شدت میخواهد جلوی تماشای آثار رسانهای را بگیرد. موضوع فوق با این مفهوم مقارن میشود که خانوادة تِیبِر-کالینز با خشنودی به تماشای تلویزیون و آثار رسانهای مینشینند. سارا میگوید:
منظورم اینه که در بعضی موارد محدودیت قائل میشن ولی اینها زیاد نیستن. من احتمالاً... بیشتر فیلمهای تولیدشده با درجهبندی R از نظر من ارزش تماشا ندارن ولی دربارۀ این دو تا (به کریستین و کلوئه اشاره میکند) نظارت بیشتری لازمه. با این حال، به نظرم سامانتا اون قدر بزرگ شده که بتونه خودش تصمیمات مناسب بگیره.
مصاحبهگر:
بسیار خب. آیا برنامة تلویزیونیای هست که همة شما از آن متنفر باشید؟
سامانتا:
نه!
خانوادة تِیبِر-کالینز برنامه های تلویزیون را زیاد میبینند. دخترها
فهرستی از برنامهها و شبکههایی فراهم آوردهاند که معمولاً تماشا میکنند؛ البته از نظر آنها و سارا، نکتة مهم این است که در مقام مقایسه بگویند که خانواده از رسانهها اشباع نیست.
مصاحبهگر:
پس، از دیدگاه یک فرد خارج از محیط خانواده، شما چندان علاقهمند به رسانهها نیستید؟
سارا:
بله!
مصاحبهگر:
(خطاب به دختران) شما هم در مقایسه با دوستانتان به همین موضوع فکر میکنید؟
سامانتا:
بله! خیلی. چون خیلی از دوستان من وقتی به خونه میرن، ساعتها پای تلویزیون میشینن. منظورم اینه که ما در مدرسه آماری گرفتیم تا ببینیم که چقدر تلویزیون تماشا میکنیم. بعضی از بچهها هر روز تا چهار ساعت تلویزیون میبینن؛ ولی من خودم هر دو هفته چهار ساعت تلویزیون تماشا میکنم. انگار که اصلاً تلویزیون نمیبینم. وقتی تلویزیون تماشا میکنم، خسته میشم.
مصاحبهگر: (خطاب به کریستین)
شما چه میگویید؟ دوستان شما نیز همین قدر پای تلویزیون مینشینند؟ دوستانتان بیش از شما از رایانه استفاده میکنند؟
کلوئه:
بله! همینطوره.
اعضای خانواده دوست دارند طوری از رسانهها سخن بگوید که گویی هر وقت بخواهند سراغشان میروند و هر وقت نخواهند کنارشان میگذارند. آنها به طور منظم برنامههای رسانه ای را تماشا میکنند؛ ولی برایشان مهم است که خود را متمایز از دیگران، خانوادههایی که از رسانهها اشباع شدهاند، به شمار آورند. سارا دغدغهای را که پیشتر در جاهای دیگر شنیدیم دربارۀ محتوای رسانهها بیان نمیکند (به جز درباره محتوای خشن) آنها نیز مانند خانوادة استیونز- وَنگِلدر بیشتر دغدغة زمانی را دارند که صرف تماشای تلویزیون میشود و نه تأثیرهای محتوایی و ارزشهایی که ارائه میدهد. این دیدگاه بیش از آنکه اخلاقی باشد، متفکرانه است. باید گفت کشف این موضوع نزد خانوادههای غیرسنتی و جوینده، چندان هم غافلگیرکننده نیست.
چند خانوادة دیگر
برخی از این مضامین، در مصاحبه با دیگر خانوادههای ردة معتقدان و جویندگان مابعدالطبیعه بازتاب مییابد. مارک پرایس و گابریل بِنو، زوجی همجنسگرا هستند که با دختر یازده سالهشان، لیزت در حومة یکی از شهرهای آمریکا زندگی میکنند.(1)
اشباح، ارواح، شوارتزنگر: تماس کودکان با خدا در فرهنگ رسانهایشده. لی هود. شهریار وقفیپور. ماهنامۀ رواق هنر و اندیشه. شمارۀ 35. مرکز پژوهشهای اسلامی صداوسیما. قم. خرداد 1387 (م.)
همچنین بنگرید به:
"Fitting in the with the Media: The Price-Benoites and the Franzes".chapter 8 of Hoover et al (2004)
هر سه نفر آنها دیدگاههایی1) مصاحبه با خانوادة پرایس - بنو را لی هود انجام داده است. وی با آنها دربارۀ رسانهها و وظایف پدرانه صحبت کرده است. همچنین بنگرید به:
درباره مذهب و معنویت مطرح میسازند که به ردة جویندگی مابعدالطبیعۀ روف مربوط است. مارک عقیده دارد مذهب، بیشتر به انتخاب فرقهای مذهبی مربوط میشود. لیزت موافق است:
دور و بر خودتون انواع و اقسام عقاید رو پیدا میکنید. از نظر من مذهب اینه. معنویت رابطة شما با خداونده و از نظر من به معنای رابطه با دنیاست.
وی ادامه میدهد:
معنویت ایمان به خودتونه و این ایمان لزوماً نباید به مذهب باشه.
کاربردها و رفتارهای رسانهای بخش مهمی از هویت را برای خانوادة پرایس- بِنو تشکیل میدهد. رسانهها نقش مهمی در زندگی خانوادگی آنها و در خودبیانگریهای آنان در قالب خانواده دارند. در عین حال، برای آنها مهم است که خود را در قیاس با دیگر خانوادهها، خانوادهای توصیف کنند که کمتر برای فرزندان محدودیت به وجود میآورند. همکار من لی هود، در تحلیل رفتارهای رسانهای این خانواده میگوید:
گرچه آنها میگویند که گاه و بیگاه تلویزیون و دیگر رسانهها را تماشا میکنند، به نظر میآید رسانهها به ایشان این امکان مهم را میدهند تا بتوانند خود را در چهارچوب فرهنگ خانوادة آمریکایی ببینند.(1)
البته آنها در این روندِ فرهنگ آمریکایی، دوست دارند خود را در موضع دستچپی و متمایز از خانوادههای اخلاقزده یا محدودکننده به شمار آورند. مارک به هود گفته است:
ما قواعد بسیار کمی داریم. لیزت قواعدی برای خودش گذاشته که از
1) Hoover et al (2004), P.144
اونچه ما گفتیم، بیشتره.
لیزت ادامه میدهد:
من فیلمهایی میببینم که صحنههای خونین نشون میده یا برنامههای خبری که صحنههای جنگ و کشتار داره ولی اگر از حد بگذره، من دیگه تماشا نمیکنم. والدین من واقعاً کاری ندارن که چه چیز تماشا میکنم تا وقتی که پرسشی برا من پیش بیاد و بخوام با اونها صحبت کنم. میتونم هر وقت دلم بخواد، بلند شوم و بِرَم. احساس نمیکنم مجبورم اونجا بمونم. در این کار یک جور نظم دارم. پس اونها هم به من اعتماد میکنن.
با توجه به اینکه محتوای برنامههای رسانهای، عنصر مهمی در خودبیانگری افراد خانواده است، این فکر که میتوان به لیزت اعتماد کرد تا خودش برنامهها را برای تماشا انتخاب کند، اهمیت خاصی مییابد. گابریل میگوید:
البته موضوع اصلی اینه که لیزت میدونه چه برنامههایی پخش میشه. اون میدونه که ما چه چیزهایی رو نمیخواهیم ببینیم و اینکه نمیشه همیشه خود رو از برنامههای مضر در امون نگه داشت.
مهمتر از مسئلة انتخابهای خاصی که لیزت انجام میدهد، مفهوم تمایز اجتماعی است که آنها میخواهند به وسیلة استفاده از رسانهها آن را تأیید کنند. به نظر میآید تمایز مورد نظر آنها بیش از آنکه مربوط به همجنس بودن والدین باشد، به طبقة اجتماعیشان برمیگردد. گابریل میگوید:
شاید بقیة مردم کارهایی انجام بدن که ما انجام نمیدیم. شاید بعضی کارها برای بعضی افراد مناسب باشه ولی برای ما معنایی نداره.
استنباط آنها از خود که رنگ مذهبی دارد، باعث میشود دربارۀ
چگونگی و زمان ورود مذهب به رسانه ها و استفاده از رسانهها درک خاصی داشته باشند. وقتی میپرسیم آیا هنگام تماشای تلویزیون دربارۀ مذهب یا معنویت سخن میگویند، گابریل میگوید که تنها آن برنامههایی که آگاهانه مذهبی ساخته شدهاند، چنین افکاری را بر میانگیزند:
چنین برنامههایی باید چیزی دربارۀ مذهب یا خداوند داشته باشن. اگه فیلمی دربارۀ کشیشی دیوونه ساخته بشه، من رو به نشستن و فکر کردن دربارۀ خدا وا میداره. اگه برنامههای خبری فرقهای مذهبی رو نشان بده، افکار مذهبی من رو تحریک میکنه.
در اینجا به نظر میآید افکار مارک و گابریل با موضوعات مهمی دربارة هویت، ارتباط مییابد. آنها احساس میکنند برای خودشان و لیزت مهم است که بتوانند بدون دخالت تاریخ، اصول نظری یا مراجع کلیسایی دست به انتخاب بزنند. گابریل میگوید رسانهها نباید فراتر از حد داوری فردی بروند و حالت سلطهجویانه پیدا کنند. وی ادامه میدهد:
صِرف اینکه چیزی رو میخوانید یا میشنوید، دلیل نمیشه اون رو ببلعید و نظرتون رو با اون شکل بدید. این فقط یک ابزاره و حکم الهی نیست که بر سنگ نوشته شده باشه یا چیزی شبیه اون.
استنباط آنها دربارۀ مذهب نیز به همین شیوه و چنان است که باید بر اساس نظرهای خودشان به آن برسند؛ چون گمان میکنند لازم است با نوعی بدبینی رسانهها را نگریست. آنان به دشواری میتوانند ببینند رسانهها منابع اصیل یا معنیداری در زمینة مذهب یا معنویت فراهم
میآورند. چنین جستوجویی نیاز به استقلال فردی بسیاری دارد. جایی که مذهب یا معنویت به عرصة رسانهها میآید، برنامه یا منبعی آگاهانه مذهبی نامگذاری میشود یا جایی که برنامههای خبری مضامین یا موضوعاتی را پوشش میدهند که میتوان به طور دقیق عنوان مذهبی را دربارهشان به کار برد. این واقعیت که مارک و گابریل زوجی همجنسگرا هستند، باعث میشود توجه خاصی به قلمروی مذهب و رسانهها داشته باشند؛ برای نمونه، مارک تعامل خود را با لیزت دربارۀ مجلهای مسیحی و محافظهکار شرح می دهد، که یکی از خالههای لیزت به صورت آبونه آن را برای خواهرزادهاش تهیه کرده است. مارک میگوید:
لیزت این مجله رو به وسیلة پست دریافت میکنه، اون رو میخونده و من میپرسم: نظرت راجع به این مطالب چیه؟ اون جواب میده: آه، واقعاً احمقانه است. من رو با این چیزا اذیت نکن. بعد من اون رو میخونم و میبینم که چه چیزایی آورده. این مجله به شدت ضدهمجنسگرا و محافظهکاره. وقتی دربارة اون با لیزت صحبت میکنم، میگه: خب، نگرانش نباش. و بعد سعی میکنم نگران نباشم.
بنابراین مضمون غالب برای آنها، رابطة والدین فرزند و این آرمان است که لیزت خود مسئولیت انتخابهایاش را بر عهده میگیرد. نکتة مهم، ویژگیهای آثاری نیست که لیزت تماشا میکند یا از آنها میپرهیزد، بلکه این واقعیت است که میتواند به شخصه آنها را برای خودش انتخاب کند. مذهب و رسانهها به طریقی نزد آنها تعامل دارند که رسانههای برخوردار از مضامین یا افکار مذهبی، به بُعدی مهم و
دایمی از بازار رسانهها تبدیل شدهاند؛ البته نشانهای وجود ندارد که استنباط کنیم آنها به وسیلة رسانهها به جویندگی میپردازند. در عوض، برای ایشان در مقام جوینده مهم است تا همان قدر با رسانهها فاصله داشته باشند که از مذهب دوری میجویند.
بوچ و پریسیلا کاستِلّو زوجی سی و چند ساله و والدین کوری هشت ساله و لی پنج ساله هستند.(1)بوچ و پریسیلا هر دو با تربیت کاتولیک بزرگ شدهاند ولی پس از چند سال زندگی در ژاپن، اکنون خود را بیشتر با بودیسم همفکر و همدل میدانند. مانند دیگر خانوادههای جویندة مابعدالطبیعه که در مصاحبههایمان دیدیم، آنها هم بر زمان صرفشده برای رسانهها بیش از محتوای آنها تأکید دارند.
همچنین، مانند دیگران با این فکر مخالفند که قواعد والدین برای استفادة فرزندان از رسانهها باید محدودکننده یا اخلاقزده باشد و گمان میکنم این موضوع باعث تمایز آنها از دیگر خانوادههایی میشود که اخلاقزده یا کمتر محدودکننده هستند.
وقتی دربارۀ استفاده از رسانهها میپرسیم، پریسیلا میگوید:
... قانون کلی ما اینه که سعی داریم علاوه بر تماشای تلویزیون، چیزای دیگهای هم پیدا کنیم؛ مثلا به جای تماشای برنامههای کودک، بازی کنیم یا به جای تماشای فیلم ویدیویی بریم قدم بزنیم. ما توجه خودمون رو به جایی دیگهای معطوف میکنیم؛ چون در فرهنگ ما باب شده که همیشه یا باید جلوی تلویزیون بشینی یا پشت میز کامپیوتر. وقتی هم که با خونوادههای دیگه توی خونههاشون هستیم، این وضعیت خیلی دشوار میشه؛ چون اونا همیشه میخوان
1) مونیکا اِمریش مصاحبه با خانوادة کاستلو را انجام داده است.
تلویزیون یا فیلمهای ویدیویی ببینن.
مصاحبهگر:
و شما آگاهانه تصمیم گرفتهاید که استفاده از تلویزیون و تعامل با رسانهها را محدود کنید؟
پریسیلا:
بله!...من نمیدونم بچهها چه احساسی دارن، ولی دوست داریم همه چیز طبیعی باشه، درست مثل خونواده و خونۀ خودمون. موضوع این نیست که سعی نکنیم تلویزیون ببینیم، بلکه ما... واقعاً نمیخواهیم اون رو ببینیم. تلویزیون جزیی از زندگی روزمرة ما نیست.
در بین مؤمنان معاصر و جویندگان مابعدالطبیعه، دیگران هم مایلند خود را از رفتارهای نمونهوار والدین و ایرادهای آنها به نمایش جنسیت و خشونت دور نگه دارند. برای برخی دیگر از این والدینِ آزاداندیشتر یا مترقیتر، دغدغة مهم نه مسئلة جنسیت، بلکه بیشتر خشونت است. از نظر خانوادة کاستِلو جنسیت و خشونت چندان مسئلهساز نیستند، بلکه زمان صرفشده برای رسانهها و مادیگرایی اهمیت بیشتری دارد.
بوچ:
فکر میکنم این امتیازیه که میتونیم به بچههامون بدیم. واقعاً فکر میکنم برای اونها امتیازه، اینکه کامپیوترها، تلویزیون و بقیۀ رسانهها، اونها رو تحت کنترل خودشون در نیارن.
پریسیلا:
تازه مصرفگرایی هم میتونه آدم رو به چهارمیخ بکشه. این هم یکی دیگه از نکتههاست. بچههای ما هیچ وقت نمیگن من این مدل لباس یا اون اسباببازی رو میخوام.
دیدیم که به نظر بسیاری از مصاحبهشوندگان ما، دشوار میتوان ارتباط مستقیمی میان مذهب یا معنویت و رسانههای مورد استفادة آنها یافت. موضوع مورد بحث دربارۀ بیشتر آنها، زمانی اهمیت بیشتری مییابد که رسانه آگاهانه و عامدانه مذهبی یا معنوی باشد. به هر حال، خیلی از آنها فکر میکنند از این جنبه بین رسانهها تفاوت وجود دارد. موسیقی و فیلم بیشتر میتوانند واکنشهای اصیل مذهبی یا معنوی را برانگیزند و تلویزیون کمتر میتواند چنین کاری را انجام دهد. این عقیده به ویژه نزد مؤمنان معاصر و جویندگان مابعدالطبیعه قوت بیشتری دارد.
کیم اَندرسن نمونة خوبی از این تفکر را نشان میدهد.(1)او مادری چهل و یک ساله است. گرایش معنوی او ترکیبی از اصول مسیحی، هندو و بودیسم است که در آن اولی هم تحت تأثیر دو گرایش بعدی قرار دارد.
کیم:
من خودم رو مسیحی میدونم، ولی نمیخوام صددرصد روی چیزایی تأکید کنم که مسیحیا و بقیۀ مسلکهای معنوی فکر میکنن باید باشم؛ چون زمینههای فراوونی توی بودیسم وجود داره که میتونم با اونها ارتباط برقرار کنم. این موضوع دربارۀ مسلک هندو هم صدق میکنه.
گرایش معنوی او به خصوص متوجه مسئلة تناسخ(2)است. وقتی از او میخواهیم دربارة نقش رسانهها در زندگی معنوی خود نظر بدهد، کیم
بیدرنگ به توصیف انواعی از موسیقی میپردازد که چنین کارکردی دارند.
من توی عالَم موسیقی، حتی از وقتی که بچه بودم، شروع به گشتن دنبال ترکیبی از افکار مسیحی با موسیقی کردم؛ ولی دنبال چیزای دیگه هم بودم. از طرفی توی موسیقی مورد علاقهام همیشه به بررسی ارتباط میون پدیدههای عالم، برای نمونه ارتباط بین زمین و موجودایی که توی اون هستن، پرداختم. درست مثل افکاری که سرخپوستای آمریکا دربارۀ هستی و تعامل بین موجودات داشتن. به همین خاطر توی موسیقی هم دنبال چنین ارتباطی گشتم. من به شنیدن آثاری مثل موسیقی گاسپِل(1)مسیحی علاقهای ندارم... وقتی به معنویت توی موسیقی فکر میکنم، متوجه میشم که این نوع موسیقی با اونی که توی نظرمه، جور در نمیاد. من دوست دارم موسیقی، کلنگر باشه... نمیخوام بگم که همه چیز مثلاً درختا روح دارن ولی از فکر ارتباط با موجودات و تعامل با آدمای دیگه لذت میبرم و برام مهمه.
این خانوادهها را میتوان دقیقاً بنا بر تعریف روف، از معتقدان و جویندگان مابعدالطبیعه توصیف کرد. آنها به طور مشخص از نظر گرایش مذهبی و معنوی با دیگر ردهها تفاوت دارند؛ همچنین افکارشان دربارۀ نقش آرمانی رسانهها در زندگی نیز با خانوادههای دیگر در دیگر ردهها متفاوت است.
در هر حال، به نظر نمیرسد از جنبة آشنایی با رسانههای معاصر از جمله تلویزیون فرق زیادی با دیگران داشته باشند. بیشتر آنان عامهپسندترین برنامهها و ژانرهای معاصر را تماشا کردهاند و افکار
1) Gospel نوعی از موسیقی مسیحی که برای بیان ایمان فردی یا جمعی به کار میرود و در آن استفادة فراوانی از هارمونی انجام میشود. (م.)
روشنی دربارة محتوای آنها دارند؛ البته موضوعهایی فراسوی این محتوا نیز وجود دارند که بیشتر آنها دغدغهای نه فقط دربارۀ محتوای برنامههای تلویزیونی، بلکه دربارۀ تمایل آنان برای در اختیارگرفتن و مصرفکردن وقت و توجه بچهها و خانوادهها بروز میدهند.
جزماندیشان
من بر اساس خوانش توضیحات روف از این رده، در فصل سه نظر دادم که انتظار داریم آنها از نظر درک رسانهها بیش از دیگر ردهها دوگانهباور (ثنویتگرا) باشند. در حالی که بخشی از مصاحبهشوندگان به هیچ وجه مایل نیستند جزو کسانی شمرده شوند که محدودیت داورانه یا اخلاقی را روشی مناسب برای پرداختن به رسانهها در خانه میدانند، میشود از این خانوادهها انتظار داشت که چنین رویکردی را دقیقاً مناسب بدانند. آنها به عنوان افرادی که به سیطرة سنت بر اعتقاد و عمل عقیده دارند، میتوانند برای هدایت یا چگونگی پرداختن به رسانهها به جستوجوی چنین منابعی برآیند. برخلاف برخی دیگر، انتظار داریم آنها بتوانند ارتباطهای آشکاری میان عقاید خود و رسانهها ترسیم کنند هرچند این ارتباط بیشتر منفی خواهد بود.
خانوادة مولر
کتی و دیوید مولر که بیست و هشت- ُنه ساله هستند، با سه فرزندشان کُدی شش ساله، ریس سه ساله و برایان دهماهه در خانهای
کوچک در غرب آمریکا زندگی میکنند.(1)آنها مورمونهای(2)معتقدی هستند که در منطقة خود افراد فعالی به شمار میروند(3)و خانة زیبا و متحرکشان با عکسهای خانوادگی و تصویری از کلیسایشان در سالتلیکسیتی تزیین شده است. آنان از نظر درآمد، متوسط هستند.
رسانهها در خانة مولر هم اهمیت خاصی دارند و مجموعة بزرگی از نوارهای ویدیویی روی یک قفسه کتاب در اتاقنشیمن دیده میشود. خانه یک مرکز سرگرمی دارد که در آن دستگاههای تلویزیون و پخش ویدیویی به چشم میخورد. افکار آنها دربارة مرجعیت کلیسا ضمن بحث از کاربرد اینترنت مطرح میشود. کتی و دیوید هر دو از رایانه برای دسترسی به سایتهای اینترنتی مرتبط با مورمونها استفاده میکنند. هر دوی آنها باید با تبارشناسی(4)و چیزهایی مانند الهام یا دعای روزانه سر و کار داشته باشند. توضیحات مورها - به گونهای متفاوت با بسیاری از توضیحات دیگری که مربوط به جستوجوی مذهب-معنویت در اینترنت میشود - آشکارا نشان میدهند که مرجعیت کلیسا در پشت این سایتهای اینترنتی نهفته است و از نظرشان این موضوع ارزشمند است. مصاحبهگر میپرسد:
آیا شما برای کسب اطلاعات بیشتر وارد اینترنت میشوید یا تنها
1) مصاحبه با خانوادة مولر را جوزف گ. چمپ انجام داده است.
2) فرقة مذهبی آمریکایی که در 1830 پایهگذاری شد و پیروانش خود را نمونههای امروزی مؤمنان به کلیسای مسیح میدانند. (م.)
3) در اینجا باید متذکر شوم که اعتقاد مولرها به مسلک مورمون به خودی خود باعث نمیشود آنها را جزماندیش بدانیم، در واقع رویکرد آنها به مسائل اعتقادی خود، نقش مهمتری دارد. ما در مصاحبههایمان با خانوادههای مورمونی مواجه میشویم که مثلاً به طور کامل در ردة مؤمنان معاصر جای میگیرند.
4) genealogy
میخواهید خود را با کلیسا مرتبط سازید؟
کتی:
کلیسا....
دیوید:
روشنگری معنوی...و مهم اینه که بدونیم به اینجا سنجاق نشدیم. دنیا با همۀ مسائلش خیلی وسیعه... آدم دوست داره مطمئن بشه که بچهها درست بزرگ میشن (میخندد) یا شهروندای خوبی از کار در میان و...
کتی:
اونها... روش زندگی رو به شما یاد میدن.
دیوید:
... این موضوع بیشتر مربوط به روشنگری معنوی و نوعی ارتقای معنویه. اینکه آدم بدونه زندگی هدفی داره و بالاخره روزی میمیره و چیزایی از این دست. ما به تجلی مستقیم انوار الهی اعتقاد داریم، بدون اونکه بخوایم به انواع و اقسام اصول نظری فراوون و چیزای دیگه.... وارد بشیم. ما پیامبری داشتیم. مسیری رو به ما نشون داده که با پیمودنش میتونیم با پدر ملکوتی یا خدای متعال ارتباط برقرار کنیم. پس پیمودن این راه درست به اندازة خوندن نوشتههای مذهبی اهمیت داره.
مولرها با تلویزیون راحت نیستند. آنان بیشتر ترجیح میدهند فرزندانشان وقت خود را با اسباببازیها بگذرانند تا تماشای تلویزیون و برای رسانهها، سلسلهمراتبی قائلند. به نظر آنان، خواندن برای بچهها بسیار بهتر از تماشای تلویزیون یا رسانههای دیگر است. البته، در عین حال به نظر میآید تلویزیون را کم و بیش بدون مسئله (مانند برخی دیگر) تماشا میکنند. در واکنش به پرسشی دربارۀ اینکه معمولاً
چگونه تلویزیون تماشا میکنند، کتی پاسخ میدهد:
فکر نمیکنم ما زیاد تلویزیون ببینیم... نه واقعاً این طور نیست. بعضی وقتا کارتونها و فیلمهای دیزنی رو تماشا میکنیم. معمولاً جمعهشبها پای تلویزیون میشینیم... جمعه شبها چی تماشا میکنیم؟
کُدی:
شکارچی کروکُدیل(1)
کتی:
ما شکارچی کروکُدیل رو دوست داریم. اون یکی چی بود که کامیونای بزرگی داشت؟ (کُدی فکر میکند)
کتی:
گورکن.(2)
کُدی: (یادش میآید)
اُه، بله!
کتی:
گرفتاری بزرگ(3)
ریس:
ما گرفتاری بزرگ رو هم تماشا میکنیم!
کتی:
گرفتاری بزرگ.
1) Crocodile Hunter سریالی که از سال 1996 در ژانر مستند حادثهای ساخته شده و پخش میشود. شخصیتهای این مستند، استیو ایروین و همسرش تری هستند که در کشور استرالیا با حیوانات وحشی زندگی کرده و حادثه میآفرینند. (م.)
2) Grave Digger
3) Monster Jam برنامۀ تلویزیونی مستند که در سال 2005 با اجرای استِیسی کِیدمن در انگلستان ساخته و پخش شد. (م.)
مصاحبهگر:
بسیار خب، این برنامه جمعهشبها پخش میشود. چیزی شبیه کُشتی فوقستارهها(1)که در آن، کامیونها جای آدمها را گرفتهاند.
کتی:
بله، اونها میپرن. از موانع میگذرن....
کتی:
آقای عضله، اون میدونه که چطوری....
دیوید:
ما گرفتاری بزرگ و بعد PBR رو میبینیم، مسابقة گاوسواری.
کتی:
مسابقة گاوسواری PBR و گرفتاری بزرگ رو میبینیم که جمعهشبها پخش میشه. اون رو همراه با مسابقة گاوسواری میبینیم. این برنامة جمعهشب ماست. در خونه میشینیم و منتظر میشیم تا ساعت پنج برسه. (کتی و دیوید از اینکه چه اندازه این حالت ابلهانه به نظر آید، میخندند!)
مولرها میگویند برخی از رسانههای آنها، با ارجاع مستقیم به توصیههای کلیسا انتخاب میشود. وقتی از آنها میخواهیم برخی از این انتخابها را توضیح دهند، درمییابیم توضیحاتشان تفاوت زیادی با خانوادههایی چون باسوِِِل و میلیکِن ندارد. مولرها از برنامههای آزاردهنده و مسئلهداری که محتوای جنسی، خشن و جملات رکیک داشته باشند، میپرهیزند. البته آنها میگویند که چند فیلم با درجهبندی R را دیدهاند. دیوید و کتی با یکدیگر کمی اختلاف سلیقه
1) Allstar Wrestling یک برنامۀ تلویزیونی دیرپا که از سال 1960 تا 1990 در ژانر اکشن/ورزشی ساخته و پخش شد. هدف از ساخت این برنامه ترفیع و ترقی ورزش کشتی در میان مردم آمریکا بود. (م.)
دارند. دیوید تمایلی ندارد که مانند کتی در انتخاب یا چانهزدن بر سر تماشای برنامههای تلویزیونی یا فیلم سختگیری کند؛ برای نمونه، کتی به شدت از مجموعة کارتونی و عامهپسند خانوادة سیمپسِن انتقاد میکند. دیوید میگوید:
میتونید حتی از هیچ، چیز مثبتی یاد بگیرید.
او با دیگران بر سر این نکته موافق است که والدین باید توانایی انتخاب مناسب را در وجود کودکان پرورش دهند، نه آنکه بخواهند آنها را از برنامههای نامناسب دور نگه دارند، وی توضیح میدهد:
... چیزی که ما میخوایم به بچههامون یاد بدیم اینه که، در بیرون از محیط خونه چیزای خوبی وجود داره و اگه شما دنبال چیزای خوب بگردین - که البته لازمه بگردین - اونها رو پیدا میکنین. همین الان دربارۀ برنامههای بد و فیلمهای بد باهاتون حرف زدم ولی معتقدم به همین اندازه آثار و برنامههای خوب هم وجود داره؛ مثلا اگه سریال خونوادة سیمپسِن رو تماشا کنین، میتونید چیزای خوبی توی اون پیدا کنین، به شرط اونکه با دقت کافی اون رو ببینید! منظورم اینه که کارتونای خوبی ساخته میشن. اگه اونا رو خیلی توی دلتون جا ندید، به تماشا کردنش میارزه (میخندد) ولی اینا کارتونای بچهها نیستن. خیلی از کارتونا در اصل برای بچهها ساخته نشدن.
مصاحبهگر:
پس شما با خانوادۀ سیمپسِن کمتر مشکل دارید...
دیوید:
کمتر از کتی، بله و البته تماشای مجموعة بچههای کوچک(1)هم من رو اذیت نمیکنه (میخندد)! این موضوع دربارۀ فیلمهای ترسناک و... غیره هم صدق میکنه....
در سخنان دیوید دربارة استفاده از رسانهها، بازتابی از نظرهای افراد دیگری را هم میبینیم که پیشتر با آنها مصاحبه کردیم. به نظر دیوید، کاربرد رسانهها باید در ارتباط با افکار و مسئولیت فردی باشد؛ هر چند برخلاف خیلیها وی تردید دارد آنچه رسانههای روز نامیده میشود، منبع قابل اعتمادی برای اخبار یا اطلاعات باشد. او برای اینکه از جنبة ایدئولوژیک گمراه نشود، به منابع گوناگونی مراجعه میکند:
من از برنامة DateLine(2)(خط بینالمللی تاریخ) و 20/20(3)خوشم نمیاد؛ چون بوی کهنگی میدن. منظورم اینه که توی این جور برنامهها مدام فقط شاهد نظر یک نفر هستید، همون طور که در مقالههای خبری روزنامهها، رادیو یا جاهای دیگه هم فقط نظر یک نفر شما رو وارد ماجرا میکنه. به همین علته که من خوندن روزنامهها توی اینترنت رو دوست دارم؛ چون میتونید مطالب شش خبرنگار مختلف رو دربارۀ یک موضوع ببینید و...
اینها برخی از مواردی است که انتظار داشتیم در خانوادة جزماندیش مولر ببینیم. آنها تمایزهای آشکاری میان دنیایی که رسانهها بازنمایی میکنند و دنیایی که ایمان مورمون بازنمایی می کند، قائل میشوند. آنها مایلند برای انتخابهای رسانهای خود به کلیسا و افکار کلیسایی مراجعه کنند. هر چند به سختی میتوان گفت چگونه
رفتار رسانهای آنها عملاً باعث کشف چنین افکاری به صورت نظامیافته میشود. همچنین، آنها نقش خود را به طور کلی کمک به بچهها برای تصمیمگیری و انتخاب شخصی و نه بازداشتن آنها از تماشای برخی آثار میدانند.
خانوادة دانگل
گِلن دانگل که در فصل چهارم با وی آشنا شدیم، بسیاری از ویژگیهایی را که روف با اصطلاح جزماندیش توصیف میکند به نمایش میگذارد. وی مسلک کاتولیک را ترک گفته و به پروتستانهای اوَنجلیکال پیوسته است، ولی در مقایسه با مسیحیان بازمتولد این مورد دوم را در حکم مجموعهای از رمزها یا اصول نظری میبیند. به نظر میرسد گِلن از نظر درک رسانهها، دوگانهباور باشد. او بر اساس این فرض سخن میگوید که اغلب رسانهها در بیشتر مواقع به حمایت از افکار و ارزشهایی می پردازند که وی با آنها موافق نیست. او نیز مانند دیگران معتقد است که نقش والدین باید مجهزکردن بچهها باشد تا حفاظت از آنها در برابر رسانههای مضر. وی انتقادهای فراوانی از محتوای رسانهها نیز دارد. پس برخلاف دیگران بیش از آنکه مدت زمان تماشای برنامهها برایاش مهم باشد، دغدغة محتوای آنها را دارد. گِلن و لیز دانگل، تماشای تلویزیون را به برنامههای ملایم و پاکیزه محدود ساختهاند. وقتی میپرسیم از چه برنامههایی میپرهیزند، لیز تأکید میکند که آنها روی صحنههای جنسی حساسیت بیشتری دارند تا خشونت. لیز میگوید:
MTV! ما اون رو بستیم و هر چیز دیگهای از این دست رو هم تماشا نمیکنیم؛ مثلا محتوای جنسی افراطی توی برنامهها یا...
گِلن:
حتی اگه افراطی هم نباشه، تماشا نمیکنیم.
لیز:
بله! خب من امروز خبری خوندم که قراره توی ساعتهای پربیننده برنامههایی با صحنههای جنسی بیشتری پخش کنن. ما سعی میکنیم که بچهها رو از این موضوع آگاه کنیم. به طور حتم، نمیتونیم به طور کامل از این جور برنامهها دور بمونیم. این بستگی به سطح خشونت داره. منظورم اینه که در برخی فیلمها و برنامهها میزان خشونت مهمه. در واقع، فیلمهایی هستن که ما دوست داریم ببینیم، ولی توی اونها خشونته؛ مثلا شجاعدل و مسیر سبز.(1)
گِلن:
بعضی از فیلمها مثل رهایی از شاوشنک(2)خوبن... البته توی این فیلم نکات کفرآمیزی وجود داره ولی فیلم تلخ و تأمل برانگیزیه. اگه ما خودمون این جور فیلمها رو از قبل دیده باشیم، به بچهها هم اجازه میدیم با ما تماشا کنن ولی به نظرم در این فیلمها پیام مهمی وجود داره. فیلترکردن فیلمهای نه چندان خوب هم البته کار سختیه. چیزای فراوونی برای فهمیدن توی این جور فیلمها وجود داره.
با اینکه لیز و گِلن افکار روشنی دربارۀ برنامههای مناسب در
1) The Green Mile فیلمی از فرانک دارابانت. بر اساس داستانی از استیون کینگ. با بازی تام هنکس. محصول سال 1999 آمریکا. احتمالا منظور از صحنههای خشن، بخشهایی از فیلم هستند که لحظات اعدام محکومین به وسیلۀ دستگاه صندلی الکترونیکی را نشان میدهد. (م.)
2) Shawshank Redemption فیلمی دیگر از فرانک دارابانت با بازی مورگان فریمن و تیم رابینز. محصول سال 1994 آمریکا. یکی از برترین فیلمهای تاریخ سینما در بیشتر نظرسنجیها. (م.)
تلویزیون بیان میکنند، به ویژه با ارجاع به بچههایشان، خود به طور مرتب پای تلویزیون مینشینند. آنها از علاقهمندان یک کمدی تلویزیونی هستند که به طور منظم آن را میبینند و میگویند که هر شب به مدت یک ساعت در تختخواب تلویزیون تماشا میکنند (معمولاً برنامههای گفتوگوی تلویزیونی-کمدی که آخر شب پخش میشوند). به گمان آنها نیز مانند دیگران، چنین مینماید که رسانه ها کم و بیش گریزناپذیر هستند.
سکولارها
در فصل سوم گفتم که بنا بر ردهبندی روف، سکولارها با دو ویژگی شناخته میشوند. نخست، آنها چون تمایل دارند در میان طبقات با درآمد بالا و تحصیلکرده بازنمایی شوند، چندان به طور منظم از رسانههای عامهپسند استفاده نمیکنند. همچنین، شاید آنها در رژیم رسانهای خود بیشتر گزینشی و هدفمند باشند. برای نمونه، برنامههای تلویزیون سراسری را بر شبکههای تجاری ترجیح میدهند. به دلیل بیعلاقگی به مذهب، آنها علاقهای هم به برنامههایی با محتوای مذهبی یا معنوی در رسانهها ندارند.
خانوادة مُرفی - گوردُن
شِریل مُرفی 49 ساله و لَنی گوردُن 56 ساله، هر دو در یک دانشگاه استاد هستند. آنها در شهری بزرگ در ایالات متحده با پسرشان پُلِ
سیزده ساله و دخترشان اِرین ده ساله زندگی میکنند.(1)آنها به کلیسا نمیروند و مراسم مذهبی انجام نمیدهند. البته، فرزندانشان به یک مدرسة کاتولیک میروند که به نظر والدینشان در بین مدارس خصوصی، بهترین گزینه در منطقهشان است. آنها تأکید میکنند این مدرسه چندان در آموزش مذهبی به بچهها افراط نمیکند. شِریل که در خانوادهای پروتستان بزرگ شده، میگوید که پسزمینة مذهبیاش در شکلگیری ارزشهای سکولار انسانی او نقش داشته است. لَنی و شِریل نمیخواهند از نظر نگرش به رسانهها متعصب به شمار آیند، ولی در عین حال انتخابگری در ارتباط خود با رسانهها را امری مهم میدانند. منظور اینکه در برابر برنامههایی که بچهها تماشا میکنند اولویتهایی دارند. شریل میگوید:
ما پیشتر قانونی داشتیم که طی اون همگی باید برنامههای PBS و فیلمهای ویدیویی رو تماشا میکردیم. از وقتی بچهها بزرگتر شدن، این قانون هم رنگ باخته.
خانوادة مُرفی - گوردُن ایجاد تمایز بین رسانههای قابل قبول و غیر قابل قبول را به منزلة عاملی مهم در تمایز خود از فرهنگ معاصر میدانند. آنها از روشهایی آگاهند که باعث ایجاد و بالارفتن شمار مخاطبان میشود و اینکه چگونه آمار مخاطبان با ارزشهای اجتماعی مشترک یا رایج ارتباط مییابد.
لَنی:
ما به بچهها اجازه نمیدیم فیلمهای با درجهبندی R رو ببینن، مگر
1) مصاحبه با خانوادة مُرفی - گوردُن را لی هود انجام داده است.
اونکه بسیار خاص باشن ولی متوجه شدیم که آمار مخاطبان گمراهکننده است؛ چون اونها اجازه میدن خشونت به فیلمهای با درجهبندی سیزده سال به بالا راه پیدا کنه ولی اگر اون فیلم کلمات رکیک یا صحنههای جنسی داشته باشه اون رو به ردة R میبرن. اگر فیلمهایی با درجهبندی R خشونت کمی داشته باشن، به دور از صحنههای جنسی نیستن و جملات زشتی هم در اونها شنیده میشه؛ پس چگونگی درجهبندی، خودش موضوعی گمراهکننده است.
شریل:
در واقع تابستان امسال پُل همراه با ما، دو تا فیلم با ردهبندی Rتماشا کرد.
پُل:
سه فیلم!
خانوادة مُرفی - گوردُن با غرور از تفاوت خود با دیگر خانوادهها در برابر این موضوع سخن میگویند. آنها نیز مانند دیگران میخواهند بچهها مهارتهای خود را برای انتخاب و برخورداری از رسانهها گسترش دهند ولی بیشتر مایلند که بچهها برنامههایی ببینند که حواسشان را شش دانگ به خود جمع میکند.(1)
آنها بین رسانهها تمایز قائل میشوند. فیلم و مطالعه، آشکارا بر تلویزیون برتری دارند. والدین ترجیح دادهاند مشترک شبکههای تلویزیون کابلی نشوند؛ زیرا آثارشان برنامههای خانوادگی تلویزیونی نیست.
1) البته نکتة جالب این است که یکی از سه فیلم مورد بحث آنها، مزرعة حیوانات (Animal House) بود که به سختی میتوان آن را نمونة مجسم سینمای آوانگارد دانست.
با وجود این استنباط فردی، آنها خیلی تلویزیون میبینند. میتوانند از سریالها و ژانرهایی نام ببرند که معمولاً یا به صورت فردی یا خانوادگی تماشا میکنند؛ برای نمونه هنگامی که مجموعة کمدی پیشرفت خانواده پخش میشد، آنها معمولاً در کنار هم به تماشای آن میپرداختند و خاطراتی از پیوند خانوادگی بر اساس این سریال دارند. همچنین شِریل خاطرنشان میکند که هر روز یکی از برنامههای گفتوگوی تلویزیونی آخر شب را میبیند.
شِریل و لَنی جزو معدود والدینی هستند که در مصاحبه به طور مشخص، به مسئلة کلیشههای نقش جنسیتی در رسانهها و فرهنگ اشاره کردند.
شریل:
گمون میکنم چیز دیگهای که ما سعی کردیم از اون دوری کنیم، کلیشههای جنسیتیه. ما به هیچ صورت اون رو مناسب نمی بینیم و نمیخوایم دخترمون شخصیتی تجزیه شده داشته باشه.
مصاحبهگر:
به خاطر همین است که در خانه عروسک باربی ندارید؟
شریل:
بله! درسته. هیچ نوع عروسک دختر خوشگلِ کلهپوکی(1)توی خونه نداریم؛ البته اِرین عروسک داره. اون از دورة نوزادی عاشق عروسکها بود ولی این عروسکها نمایندۀ دخترای آمریکایی هستن.
لَنی:
1) bimbo
این عروسکا برای خودشون داستانی دارن،... به گونهای انسانیت دارن. نه اونکه فقط تصویری کلیشهای و خاص از زن زیبا رو نشون بدن.
این تمایز بین دغدغههای آنان دربارۀ خشونت و این استنباط که صحنههای جنسی یا جملات رکیک بیشتر مورد توجه خانوادههای متعارف هستند، نکتة مهمی است. ضمن دنبالکردن بحث، از شِریل میپرسیم که آیا آنها هم بیش از هر چیز دغدغة خشونت در تلویزیون و رسانهها را دارند یا خیر. وی تأیید میکند:
خشونت موضوع مهمیه. جزو مهمترین مسائلِ فهرست منه.
مصاحبهگر:
حتی مهمتر از چیزهای دیگری مانند...
شریل:
بله! من خیلی به واژهها و جملات رکیک اهمیت نمیدم؛ شاید چون خودم زبون تند و تیزی دارم و فکر هم نمیکنم شنیدن یک کلمة زشت، شخصیت بچهها رو عوض کنه یا الگوی نامناسبی براشون بسازه. منظورم اینه که بیشتر واژههایی که میشنویم این طور نیستن. مسئلة دیگه، نمایش صحنههای جنسیه و صادقانه بگم که بچهها تمایلی به دیدن صحنههای بیپروای جنسی ندارن... بالاخره باید به خشونت اشاره کنم که از نظر من نقش مهمی در تضعیف حساسیتهای افراد داره. نکتة دیگه اینکه، خشونت بیشتر علیه زنها به کار میره. توی رسانهها... توی فیلمها، خشونت حالتی غیر واقعی داره. من هرگز اثرات خشونت رو بررسی نکردم، حداقل عوارضی رو که بچهها در معرض اون قرار دارن...فیلمهای عمیقی دربارۀ خشونت ساخته شده و من میخوام روزی بچهها بعضی از اونها رو ببینن ولی اونها
چنین نمیکنن... منظورم اینه که دوست دارم فهرست شیندلر(1)یا گاندی(2)یا فیلمهایی از این دست رو ببینن؛ ولی خودشون تمایلی به اونها ندارن. اونها دوست دارن رُبات پلیس(3)ببینن. بچههای امروزی تا سن ده سالگی حدود 25 هزار صحنة قتل و جنایت میبینن! خب مجبورم بگویم که وقتی پُل ده ساله بود حتی درصد بسیار کمی از این صحنهها را ندیده بود. پس واقعگرایی در کار نیست. سازندگان چنین آثاری به بررسی عواقب کارشان نمیپردازند، ابداً کسی پاسخگو نیست... منظورم این است که از خشونت در این آثار، به ویژه فیلمها تجلیل میشود... و از نظر من تجلیل خشونت در جامعهای خشن، کار زنندهای است.
لَنی و شِریل با تعداد فراوانی از برنامههای تلویزیون آشنا هستند و حتی میتوانند از برنامههایی نام ببرند که با آنها ارتباط خوبی برقرار میکنند و حتی از تماشایشان لذت میبرند. شِریل به سریال جنایی انگلیسی، مَظنون اصلی(4)علاقه دارد که شخصیت اصلیاش زنی قوی و حرفهای است. او میگوید:
من به همۀ شخصیتهای زن پلیس علاقه دارم.
وی اشاره میکند که رمانهای جنایی جزو آثاری هستند که وی با
1) Shindler’s List فیلمی از استیون اسپیلبرگ. با بازی لیام نیسن، رالف فاینز و بن کینگزلی. فیلمی دربارۀ یهودستیزی آلمان نازی. محصول سال 1993 آمریکا. (م.)
2) Gandhi فیلمی دربارۀ زندگی مهاتما گاندی به کارگردانی ریچارد آتن بورو. با بازی بن کینگزلی. محصول 1982 انگلستان. (م.)
3) Robocop فیلمی از پل ورهوفن. با بازی پیتر ولر و نانسی آلن. محصول 1987 آمریکا. این فیلم که الهامگرفته از داستان مصور انگلیسی قاضی دِرِد بود تا آنجا با اقبال تماشاگران روبهرو شد که نسخههای دو و سه آن هم ساخته شد. بعدها در سال 1994 تا 1995 مجموعهای تلویزیونی هم با همین نام ساخته شد. (م.)
4) Prime Suspect سریالی دربارۀ پلیس انگلستان که از سال 1990 تا 2006 از سوی شبکۀ ITV و در هفت فصل پخش شد. در هر فصل یکی از معضلات جنایی مورد بررسی قرار میگرفت: تبعیض جنسی، نژادپرستی سازمانیافته، آزار جنسی کودکان، تجاوز به زنان، بهرهکشی از کودکان، روسپیگری؛ عمدۀ مضامین این سریال دربارۀ مسایل جنسی بود. هلن میرن، بازیگر برندۀ اسکار، یکی از اصلیترین بازیگران این سریال بود. (م.)
اشتیاق میخواند و از این کار لذتی آمیخته با احساس گناه میبرد. همچنین شریل و لین فکر که متمایزند، چون نگرشهای خاصی به محتوای رسانهها دارند، تفاوتی هم میان خود و دیگر خانوادهها از نظر آگاهی به مخاطرات ناشی از محتوای برنامههای رسانهای میبینند. شریل میگوید:
فکر میکنم در خیلی از خونوادهها این مسئله مطرح نیست که ارزشهای خونوادگی در برابر ارزشهای رسانهای قرار میگیره. چیزی که میبینم، بیتفاوتی والدین به ارزشهاییه که بچههاشون از رسانهها دریافت میکنن. همین موضوع رو نزد دوستان پُل هم می بینم. منظورم اینه که مطمئنم ارزشهایی وجود داره. اگه بپرسید: آیا به خشونت علاقه دارید؟ اونها پاسخ میدن: نه! من به خشونت علاقهای ندارم ولی فکر میکنن که زندگیشون بسته به تماشای فیلمه. به همین خاطر زندگی بچههاشون هم وابسته به فیلم میشه.
در بین کسانی که با آنها مصاحبه کردیم، خانوادة مرُفی - گوردُن جزو خودآگاهترین افراد به روابط بین رسانهها، وظایف والدین و هویت خانوادگی هستند. آنان با صراحت و در عین حال پیچیدگی از نقش رسانهها در زندگیشان سخن میگویند و آنها را به طریقی به کار میگیرند که باعث ایجاد تمایزهایی بین خودشان و خانوادههای دیگر میشوند. آنان دربارۀ مسائل مربوط به این که، چه برنامههای تلویزیونی و فیلمهایی قابل قبولند و کدامها نیستند، با دیگران از جمله جزماندیشان که سخنانشان را شنیدیم، موافق نیستند. این خانواده، ارزش فراوانی برای نوع برنامههای ملایم تلویزیونی که دیگران در حکم آثار خوب به شمار میآورند، قائل نمیشوند. از نظر آنان چنین آثاری بسیار بیبو و بیخاصیت هستند. در عوض، دوست
دارند بچههایشان از فیلمهای مهم، کتابها و (تا جایی که مد نظر دارند) از تلویزیون استفاده کنند. اعتقاد مذهبی مرتبط با احساسات آنها دربارۀ رسانهها است ولی چنین پیوندی فقط از طریق مسیری که پسزمینههای مذهبیشان را با ارزشهای کنونی پیوند میدهد، ایجاد میشود و به واسطة استقلال خاص و راسخ آنها در اعتقاد به ارزشها و آرمانهای خاص نمود مییابد.
خانوادة آبراهام
دومین خانوادة سکولاری که با آنها مصاحبه کردهایم، وجوه مشترک فراوانی با خانوادة مُرفی - گوردُن دارند. سوزان و جوزف آبراهام که هر دو پنجاه سالهاند، با پسرشان زِد شانزده ساله در حومة یکی از شهرهای بزرگ غرب ایالات متحده زندگی میکنند.(1)پدر و مادر، هر دو تحصیلات دانشگاهی در مقطع کارشناسی دارند و در مؤسساتی معتبر و حرفهای کار میکنند. سوزان و جوزف هر دو با تربیت یهودی بزرگ شدهاند و هنوز هم به کنیسه منتسب هستند ولی معمولاً به آنجا نمیروند و آن قدر که بشود در ردهبندی مؤمنان معاصر روف قرارشان داد با آن احساس نزدیکی نمیکنند. وقتی پسرهایشان به سن بلوغ رسیدند (پسر بزرگترشان از خانه رفته است) مراسم جشن تکلیف پسران یهودی(2)را برایشان برگزار کردند و این امکان انتخاب را برای آنها فراهم آوردند که با پسزمینة یهودی خود ارتباط برقرار کنند.
آنها خود را از جنبة مذهبی لیبرال توصیف میکنند. جوزف میگوید برای آنها مذهب، روشی خارجی برای مواجهه نیست. همچون خانوادة مُرفی - گوردُن، خانوادة آبراهام ارتباط چندانی بین مذهب یا معنویت و رسانهها نمیبینند. از طرف دیگر، افکار روشنی دربارۀ برنامههای مناسب و نامناسب رسانهها دارند. آنها هرگز سامانهای از قواعد برای بچهها نگذاشتند که چه چیزهایی را در تلویزیون ببینند یا به تماشای چه فیلمهایی بروند. آنها نیز مانند خانوادة مُرفی - گوردُن، بیشتر نگران نمایش خشونت در تلویزیون هستند تا صحنههای جنسی. سوزان در گفتههایاش به دورهای اشاره میکند که فیلمی هنری کرایه کردند که صحنههای برهنگی داشت ولی والدین احساس کردند تماشای این فیلم برای زِد که آن زمان هشت ساله بود، کاملاً مناسب است. سوزان میگوید:
در فیلم کافه بغداد(1)پیرزنی بود که نقاش داشت پرترهاش رو میکشید و اون نیمه برهنه بود. یادت میاد؟
زِد:
من یادم نمیاد.
سوزان میخندد و زِد میگوید:
احتمالاً از یادم رفته.
جوزف:
سوزان یادش میاد. من خونه نبودم.
1) Bagdad Café فیلمی از پرسی آدلون. با بازی ماریانه زاگه برشت و جک پالانس. محصول 1987 آلمان غربی. (م.)
آن طور که ماجرا بازگو میشود، مشخص است که به نظر والدین خانوادة آبراهام، ارزش ماهیت هنری فیلم مهمتر از چند صحنة جنسی است و مسئلة کلیِ نظارت بر چنین آثاری، چندان اهمیتی برایشان ندارد. در واقع، خشونت برایشان مسئلهدارتر است. خانوادة آبراهام نیز مانند خانوادة مُرفی - گوردُن و دیگران، مایلند تمایزی بین رسانهها قائل شوند. از نظر ایشان، رسانهها سلسلهمراتب مشخصی دارند. در صدر فعالیتهای رسانهای، خواندن کتاب و مجله توصیه میشود و دربارۀ تلویزیون، اخبار بر سرگرمی برتری دارد. جوزف میگوید:
آدمهای باسواد روزنامه میخونن. خب فکر نمیکنم این کار نزد بچهها رایج باشه.
ِزد:
از کی شروع به خوندن روزنامه کردید؟ از وقتی به کالج رفتید؟
جوزف:
در واقع روزنامه در کالج به دستم میرسید. روزنامۀ شیکاگو برام فرستاده میشد.... سی و پنج سال پیش تلویزیون اهمیت کمتری داشت و حتی مزاحم بود. بیشتر مردم روزنامه میخوندن. منظورم اینه که ما در اتاق کالج، تلویزیون نداشتیم. در اون زمان تلویزیون، فقط صفحهای با نقطههای کوچیک سیاه و سفید بود. منظورم اینه که دنیا در اون زمان متفاوت بود. این انتقاد نیست بلکه بیان واقعیته. من به شخصه دوست دارم بچهها علاوه بر تماشای تلویزیون، کتاب، روزنامه و نشریات هم بخونن و به خصوص بچههای بزرگتر، برنامههای شبکة CNN رو ببینن. آدام (پسر بزرگترشان) از بینندههای همیشگی این برنامه است.
زِد:
من هم اون رو میبینم؛ همین طور برنامههای شبکههای CNBC و MSNBC و CNN رو میبینم.
البته شاید این موضوع تعجبآور نباشد که بفهمیم افرادی که واقعاً از نظر نگاهشان سکولار هستند، چندان دربارة روابط بین رسانهها و مذهب یا معنویت فکر نمیکنند؛ پس این واقعیت که سکولارهای مورد بحث شبیه کسانی هستند که با آنها مصاحبه کردیم، قابل توجه است. شاید انتظار داشتیم خانوادههایی مانند مُرفی - گوردُن و خانوادة آبراهام از نظر رفتارهای رسانهای و خودبیانگری، تفاوتهای مشخصی با دیگر گروههای مذهبیتر داشته باشند. این خانوادههای سکولار میدانند که تفاوت آشکاری با دیگر خانوادههای مصرفکننده رسانه ها دارند و این تفاوتها را با غرور بیان میکنند. آنها مواجهۀ خود با رسانهها را نسبت به دیگران کمتر همراه با داوری میدانند و با غرور اعلام میکنند که از نظر انتخابهای رسانهایشان، کمتر جنبة اخلاقگرا دارند. همچنین، به نظر میآید با استفاده از ردهبندیها، افکار برگرفته از نقد هنر و فیلم، به تحلیل و نقد رسانهها میپردازند؛ در حالی که به نظر میآید دیگر خانوادهها رسانهها را بیشتر از دریچة نگاه والدین مینگرند و عملکردی هدایتگرانه برای خود قائلند پس طبعاً جهتگیری متفاوتتر و ارزیابانهتری مییابند.
نتیجهگیری و اظهارنظر دربارۀ هر پنج ردهبندی
در اینجا شباهتها بیش از تفاوتهاست. ما این بررسی را با امید
یافتن تمایزهای آشکاری بین ردهبندیهای مختلفی آغاز کردیم که شاید بتوانیم از طریق آنها رویکردهای نمونهوار این ردهها را تشریح کنیم. مهمترین موارد، شباهت های ناشی از این فکر است که رسانهها (و به ویژه تلویزیون) فرهنگی عمومی را شکل میدهند که همه خانوادهها در آن زندگی میکنند و همة تا اندازهای میخواهند از آن برخوردار شوند. ما شواهد این امر را در فصلهای پیش دیدیم. جایی که دربارة شفافیت، فراگیربودن و حضور همهجانبة این رسانهها در زندگی روزمرة خانوادهها بحث کردیم. از نظر بیشتر این خانوادهها، حتی کسانی که آشکارا با زندگی مذهبی قرابت دارند، انگیزههای قدرتمندانهای برای استفاده از رسانههای مشابه وجود دارد. در مصاحبههای یادشده، همین نکته که تلویزیون فرهنگی عمومی و بدیهی است، با سه استدلال بیان میشود. نخست، مفهومی که جی میلیکِن آن را به روشنترین شکل بیان کرد؛ اینکه تلویزیون توقع یا حق طبیعی پنداشته میشود. وی میگوید علت تماشای تلویزیون و انتخاب برنامه های خاص آن، به این موضوع برمیگردد که خود و اعضای خانوادهاش فقط دو شبکه را میتوانند ببینند. به نظر میآید آنها در سطحی بنیادین از فعالیتهای انسانی انتظار تلویزیون را میکشند و تماشایاش میکنند. البته این موضوع بیشتر درباره بچهها صدق میکند. مطالعات ما دربارۀ این خانوادهها (و بسیاری از افراد دیگر) نشان میدهد تلویزیون برای کودکان و نوجوانان و رسانههای دیگر یکی از واقعیتهای زندگی به شمار میآید. دومین استدلالی که بر اساس آن، رسانهها فرهنگی عمومی را شکل میدهند، با این فکر مرتبط میشود که آنها
مجموعهای مشترک از زبانها، نمادها و افکاری هستند که خانوادههای ما برای سوار بودن بر موج فرهنگی در آنها مشارکت می جویند. حتی جزماندیشترین و ضد رسانهترین زوج (دانگلها) پیش از خواب شبانگاهی، برنامههای دیروقت گفتوگوی تلویزیونی را میبینند.
بیشتر کسانی که با آنها مصاحبه کردیم، به گرایشها و ژانرهای اخیر تلویزیون علاقه دارند و حتی به طور منظم، برنامههایاش را تماشا میکنند. مسیحیان بازمتولد افکار روشنی دربارۀ تمایز میان ایمان خود و ایمان دیگران (حتی با در نظر گرفتن سلیقههای رسانهای) مطرح میکنند ولی از نظر نگرش و برخورد با رسانهها، بسیار شبیه دیگرانند.
آخرین استدلالی که رسانهها را به منزلۀ فرهنگی عمومی در نظر میگیرد، ظرفیت آنها برای نشاندادن افکار و نمادهای معتبر و مهم فرهنگی به شیوهای قدرتمندانه و جذاب است. رسانهها تا اندازهای به دلیل توانایی خود برای انجام این کار، عمومی به شمار میآیند. همچنین، به دلیل آنکه میتوانند خود را از جنبة زیباییشناختی در چهارچوب هنجارها و افکار گستردة فرهنگی قرار دهند. تقریباً تمام افرادی که در اینجا با آنها صحبت کردیم، این ظرفیت رسانهها را تشخیص و به آن واکنش نشان میدهند. همزمان به نظر میآید این یکی از ظرفیتهای رسانه باشد. به ویژه دربارۀ رسانههایی که سکولار نامیده میشوند و حتی نزد مصاحبهشوندگان اوَنجلیست و بازمتولد که رسانههای سکولار را بر رسانههای مذهبی ترجیح میدهند.
پویاییهای رسانه به منزلة فرهنگ عمومی در خانوادهها نیز اهمیت دارد. در این زمینه، پویاییهای نهادینه و جنسیتی خاصی
دستاندرکارند. همانطور که در جایی دیگر و در این صفحات اشاره کردم، کودکان و جوانان، رسانهها را با روشهای متفاوت از والدین خود مشاهده میکنند. در این مورد به نظر میآید فرهنگ عمومی جوانان، اهمیت بیشتری دارد. همچنین، تمایزهای جالبی میان مردان و زنان دیده میشود. گرچه زنان و مردان علاقههای مشترکی به رسانهها دارند، به نظر میآید که مردان رسانهها را با خودانتقادی کمتری در مقایسه با زنان ملاحظه میکنند و زنان دستکم در این مصاحبهها، بیش از مردان رسانهها را از دریچة نگاه مادرانه- پدرانه مینگرند. دیگر وجه شباهتی که میان این ردهها وجود دارد، مرتبط با توافق گسترده بر سر چیزی است که توضیح دربارۀ رسانهها نامیدهایم. به نظر میآید برجستهترین وجه این توافق، اهمیتی است که والدین برای پیشبرد مهارتهای فرزندان در استفاده از رسانهها و نه اِعمال نظر خود بر آنها قائلند. به جز جزماندیشان که گویی بیش از همه به کنترل برنامه های رسانهای علاقه دارند، دیگران میخواهند فرزندانشان بر اساس ارزیابی فردی دست به انتخاب بزنند؛ اینکه بتوانند به طور مستقل دربارۀ چیزهایی که میخواهند ببینند و کارهایی که مایلند انجام دهند، تصمیم بگیرند. البته در توضیحات آنها دربارۀ انواع خاصی از برنامهها، ژانرها و ارزشهای رسانهای توافق کمتری دیده میشود.
به نظر میآید دربارۀ تمام ردهبندی ها، توضیح دربارۀ رسانهها عرصة مهمی است که تمایزهای قابل توجه و آشکاری بین هویتهای مذهبی یا معنوی آنها و هویتهای دیگران ترسیم میکنند. به هر حال ماهیت این توضیحات، متغیر است. از نظر سکولارها و جویندگان مابعدالطبیعه،
ایجاد فاصله بین خود و نقدهای اخلاقگرا درباره محتوای رسانهها، موضوعاتی چون نمایش صحنههای جنسی و کفرآمیز مهم است. میتوان پیشبینی کرد که جزماندیشان و مسیحیان بازمتولد، بیش از همه دغدغة مسائل اخیر را داشته باشند. مهمترین دغدغة مؤمنان معاصر، جویندگان و سکولارها، خشونت است که البته برای مسیحیان بازمتولد هم عاملی نگرانکننده در رسانهها محسوب میشود. تنها وجه اشتراک این گروههای مختلف، توافق گستردهتر بر سر موضوع خشونت نیست بلکه تقریباً تمام خانوادهها سلسلهمراتب رسانههای قابل قبول را پذیرفتهاند که رسانههای صفحهای - پردهای (به جز برخی از فیلمها) پایینترین جایگاه این ردهبندی را دارند و خانوادهها ترجیح میدهند فرزندانشان مطالعه کنند یا برای دریافت اطلاعات به اینترنت مراجعه کنند. در بین خانوادههایی که بررسی کردیم، همگی - جز جزماندیشان - احساس میکنند برخی از مسائلِ مرتبط با محتوا و رفتار رسانهای، در اثر انتخاب مستقل بروز پیدا میکنند. بسیاری از این خانوادهها آرشیو ویدیویی دارند و تماشای آنها را جزو مهمترین موارد استفاده از رسانهها میدانند (گرچه کاملاً آشکار است که حتی این خانوادهها نیز حجم زیادی از آثار رسانهایِ خارج از خانه را نیز ملاحظه میکنند). همچنین، برخی از این خانوادهها به طور مشترک پذیرفتهاند که مسئلة آنها با رسانههای صفحهای - پردهای بیشتر با مدت زمانی که صرف تماشای آنها میشود و مخاطب را از انجام فعالیت ارزشمندتر باز میدارد، ارتباط مییابد و نه انتقال ارزشها. تقریباً همة این خانوادهها در ایجاد ارتباط بین رسانهها با ارزشهای مذهبی یا معنوی، اعتقادات و
رفتارهای خود دچار مشکل هستند. گویی توصیفی از رسانهها وجود دارد که باعث ایجاد تضاد بیشتر میشود. عدة کمی میتوانند به راحتی دربارة رسانههایی صحبت کنند که ایمان، اعتقادات مذهبی یا معنوی آنها را تحت تأثیر قرار دهد یا بیان کند. مسیحیان بازمتولد و جزماندیشان بیش از همه دربارة رسانهها و مذهب سخن گفتهاند. در بین خانوادههایی که در این ردهها جای میگیرند، این احساس مشخص و دقیق وجود دارد که باید بین رسانهها و ایمان، پیوندها و تمایزهای آشکاری وجود داشته باشد. به نظر نمیرسد این امر به شکلگیری روشهایی لزوماً متمایز یا ضروری برای برخورد، به کارگیری یا تأویل رسانهها منجر شود؛ برای نمونه، مسیحیان بازمتولد از رسانههایی با عنوان مذهبی پرهیز دارند(1)و چنانکه پیشتر گفتم، ارزیابیشان از رسانهها نشاندهندة اعتقادها یا ایمان آنها نیست.
چنانکه اشاره کردم وقتی برای نمونه دربارۀ برنامههای مناسب میپرسیم، پاسخ متعارف، معمولاً به طریقی با برنامههای ملایم پیوند مییابد؛ داوریهایی که واقعاً متفاوت با آنهایی نیست که والدین در ردهبندیهای خود مطرح میسازند. پس به نظر میآید این داوریها دربارۀ رسانهها، بیشتر با نقش آنها در مقام والدین و نه مسیحیان بازمتولد ارتباط مییابد. البته، باید اشاره کنیم که در تمام مصاحبههای مربوط به پنج ردة مورد بحث، به جز تلویزیون، بقیة رسانهها ارتباط بیشتری با مذهب و معنویت دارند. به نظر میآید موسیقی، شکلی
1) به جز دربارۀ آنهایی که از رسانههای جایگزین (برای نمونه کتاب یا فیلم ویدیویی مخصوص کودکان که به وسیلة سازمانهای مذهبی تهیه شده) استفاده میکنند.
رسانهای باشد که غالباً ارتباط نیرومندتری با ایمان و اعتقاد اصیل دارد. بقیه به فیلمها و کتابهای ارزشمندی اشاره کردند. به نظر میآید سطح مشخصی از رویکرد رسانهای، تحت سیطرة جهتگیری به سوی فرهنگ واسطه و عمومی از طریق رسانههای فراگیر تلویزیون، اینترنت (برای جوانترها) و بازیهای ویدیویی است. در سطوح دیگر تبیین، جایی که ارتباطهای ژرفتر یا بهتری جستوجو میشوند یا اهمیت مییابند، شکلهای رسانهایِ دیگر مورد توجه قرار میگیرند. نکتة مهمتر این است که، نزد خانوادههایی با گرایشهای مذهبی و معنوی، تمام انواع این رسانهها ملاحظه و استفاده میشوند.
به نظر میآید تمایز، عنصر مهمی در داوریها و افکاری باشد که در اینجا بیان شده است. مسیحیان بازمتولد و جزماندیشان، خود را از نظر نگرش به رسانهها جدا از فرهنگ روز میدانند (هر چند شاید به روشهای متمایزی رفتار نکنند). سکولارها و جویندگان مابعدالطبیعه خود را از اخلاقزدهها که در بخش دیگری از جریان فرهنگی قرار گرفتهاند، جدا می دانند. نکتة جالب آنکه به نظر میآید مؤمنان معاصر، گروهی هستند که کمتر میتوانند این تمایز را تبیین کنند. گویی از نظر آنها صِرف بهروزبودن در نگرش به رسانهها و نیز اعتقادات و رفتارهای مذهبیشان اهمیت خاصی دارد. این موضوع مهم و جالب است. مشخص است که توضیحات پیرامون رسانهها به صورتی که در این روایاتِ خود بیان میشوند روشهای مهمی هستند که به وسیلة آنها افراد، خانوادهها و گروهها جایگاه خود را با ارجاع به جریان فرهنگی تعیین میسازند. گرچه شاید توصیف روشهایی که رسانهها از
طریق آنها به طور مستقیم به مفاهیم تبیینشدة مذهبی یا معنوی میپردازند، آسان نباشد؛ ولی این فرض وجود دارد که ایمان شخصی، اعتقاد یا رفتار باید نگرشهای آشکاری را دربارۀ رسانهها در نظر بگیرد. این واقعیت که ما تمایزهای آشکاری بین ردهبندیها مذهبی - معنوی که شاید در این جا انتظارشان را داشته باشیم نمییابیم، خود به تأملاتی در این باب میانجامد. شاید دلیل اصلی در نکتهای باشد که پیشتر به آن اشاره کردم، اینکه مردم مایلند به طریقی با رسانههای خاصی دستکم به منزلة منابعی در فرهنگ عمومی مرتبط شوند. همچنین از دیدگاههای مختلف مذهبی، آنها به راحتی رسانهها را با جنبههای اصلی زندگی مذهبی مرتبط نمیسازند. نمیخواهم بگویم که هیچ ارتباطی وجود ندارد؛ زیرا دیدهایم (و خواهیم دید) که به هر حال ارتباطی وجود دارد. باید بگوییم به دلایل مختلفی مرتبط با زمینههای اکتسابی اجتماعی که توصیف رسانهها را بر اساس آنها ارائه میدهیم، ما به راحتی نمیتوانیم ارتباطی را تشخیص دهیم یا تبیین کنیم. نمیخواهیم خودمان را تحت تأثیر رسانهها (یا حتی متأثر از مرجعیت روحانی یا نهادهای مذهبی) بدانیم. منظور این است که درک اکتسابی درباره اهمیت رسانهها اساساً به دلیل تأثیرهایی که بر جا میگذارد باعث میشود تا به دشواری دربارۀ تأثیرگذاری آنها بر زندگی مذهبی یا معنوی خودمان بیندیشیم؛ در عین حال نمیخواهیم خود را نیازمند اوامر دیگران یا فرمانبرداری کورکورانه از آنها بدانیم؛ پس دشوار میتوان تصور کرد که مذهب یا معنویت هم بر رسانهها تأثیر بگذارند. همچنین در اینجا ملاحظه کردیم که برخی از فرضیات آسان دربارۀ
ردهبندی پایه و انتظارات ما، تا اندازهای نیاز به نقد دارد. از جنبهای در مطالعاتِ ما بسیار مهم است که تفاوتها از آنچه انتظار داشتیم کمتر است. در عرصة استقلالِ خودآگاهانه است که مردم خود را با توجه به عملکرد فرهنگی و اجتماعی ارزیابی میکنند. تقریباً همة افراد و خانوادههایی که در اینجا دیدیم، به روش بنیادین میخواهند خود را مسئول اصلی زندگی مذهبیشان بدانند. این زبان در خانوادههایی که آنها را جزو مسیحیان بازمتولد شمردیم، به اندازة جویندگان و معتقدان به مابعدالطبیعه مشترک است. منظور آنکه، یکی از پویاییهای اساسی که به آن اشاره کردم، در اینجا مطرح میشود: جویندگی مستقل، کنشی که در تمام رده بندیها وجود دارد و محدود به یک یا دو مورد از آنها نمیشود.
در فصل بعد مصاحبهها را به شیوة متفاوتی بررسی خواهیم کرد. در آنجا با دقت بیشتر مشخص میشود که شاید رسانهها با روایات ژرفتر و بنیادیتر با خودِ مذهبی یا معنوی مرتبط شوند. این روش متفاوتی برای نگریستن به موضوعات مورد بحث است. رویکرد آتی ما با رویکرد القایی در این فصل تفاوت دارد و با وجه استدلالی پر رنگتری به موضوعات مینگرد. چنانکه پیشتر اشاره کردم بسیاری از مصاحبهشوندگان ما به دشواری میتوانستند روشهایی را توصیف کنند که زندگی مذهبی یا معنوی آنها در رسانهها را منعکس میکند؛ البته در بسیاری از مصاحبهها به جایی میرسیم که رسانهها در نهایت میتوانند چنین موضوعاتی را تبیین کنند.
در فصل هشتم بخشهایی وجود دارد که در آن، مصاحبهها مجموعه
روشهایی را آشکار میکند که به گمان مصاحبهشوندگان، رسانهها از طریق آنها با زندگی ایشان مرتبط میشوند.
پاره هشتم: بازنمایی نتایج
یکی از نظرات همیشگی دربارة شیوۀ ارتباط رسانهها و مذهب، ریشه در مفاهیم اجتماعی گستردهتری از قدرت و نفوذ رسانهها در زندگی اجتماعی دارد؛ البته اظهارنظرهای مربوط به این که چگونه نفوذ رسانهها ممکن است بر افکار مذهبی تأثیر بگذارد، بیش از نظرات مربوط به چگونگی تأثیر احتمالی مذهب بر رسانهها رواج دارد.(1)در بخش قابل توجهی از گفتمانهای مربوطه، از اثرات بالقوه منفیِ رسانههای غیرمذهبی سکولار بر اعتقاد و رفتار مذهبی اظهار تأسف شده است. چنانکه گفتهام بررسیهای ما در این کتاب روشی برای آزمودن چنین افکاری است. در فصل حاضر به این مسئله خواهم پرداخت که چگونه
1) این نظر بیشتر از سوی منتقدان محافظهکار از جمله مِدوِد (1992) ابراز شده ولی حتی پژوهشگرانی که دیدگاه متعادلتری دارند، مانند وارِن (1997)، چنانکه خودمان هم گفتهایم، معتقدند که قدرت رسانهها بیشتر است.
رسانهها میتوانند نتایج مذهبی داشته باشند و به روشهای مذهبی یا به روشهایی شبیه مذهب مورد استفاده قرار گیرند.(1)
در فصل سوم به بررسی مجموعهروشهای ممکن برای برقراری رابطه میان مذهب و رسانهها پرداختیم. این موارد شامل روشهای اساسگرا، کهنالگویی، فرمی، واقعگرا، تحولگرا و دیگر رویکردها میشوند. مفهوم تأثیر یا نتایج آثار رسانهای در بسیار از این دیدگاهها به شکل تلویحی و با تکیه بر این فرض وجود دارد که رسانهها میتوانند با اتخاذ شیوههایی قدرتمندانه به اعتقادات، نمادها یا افکار بپردازند یا آنها را تبیین کنند. این موضوع باید در بحثهای ما آشکار باشد که الگوی مورد نظر ما در اینجا کارکرد یا تأثیر را بدیهی نمیپندارد، بلکه به این موضوع میپردازد که چگونه افراد با رسانهها تعامل برقرار و از آنها استفاده میکنند تا به بازنمایی خود و زندگیشان بپردازند. این موضوع، مسائلی را دربارۀ نتایج یا تأثیر رسانهها مطرح میسازد و در پی آن است که پرسشهای مربوط به نتایج را با درکی پیچیده و متوازن از پیششرطهای تعامل با رسانهها و خلق معانی مطرح سازد. چنانکه دیدهایم بین متن و ادراک، فاصلة فراوانی وجود دارد. یکی از مهمترین ابعاد این فاصله به روشهایی مربوط میشود که مردم از طریق آنها در جوار رسانهها زندگی میکنند، همان توصیف (توضیح دربارۀ) رسانهها
1) در پژوهش گرگور گوثالس (2000) مثالی گویا و قانعکننده دربارۀ کارکردهای مذهبی یا شبه مذهبی رسانهها در تجربة مخاطب وجود دارد. گوثالس همواره یکی از پژوهشگران تأثیرگذار و طرفدار خوانش دورکهیمی از مذهب در رسانهها بوده است و بدین ترتیب بر نتایج و کارکردها تأکید میکند. گرچه تأکیدش بر مخاطب جمعی و نه فردی است.
که در این مصاحبهها دیدهایم، ولی فراسوی این توضیحات میتوانیم به بررسی چگونگی تجربه و تعامل مردم با رسانهها بپردازیم.
دیدیم که چگونه خود بیانگری مصاحبهشوندگان ما به شیوههایی بنیادین با رسانهها و مذهب - معنویت ارتباط مییابد. به نظر میآید رسانههایی خاص، مبنای مهمی را برای مشارکت در فرهنگ و جامعه شکل میدهند. نیاز به ارتباط با رسانهها، تبدیل به نوعی توقع شده است که بخشی از فرهنگ محسوب میشود. این موضوع حتی دربارۀ افرادی که انتظار میرود اعتقادات مذهبی، معنوی و عملکردشان آنها را از ارزشهای رسانههای سکولار جدا سازد هم صدق میکند. در خانوادههایی که فرزند دارند نوعی فشار بیوقفه در استفاده از رسانهها دیده میشود. این موضوع از یک طرف ریشه در گرایش طبیعی کودکان به رسانهها و از سوی دیگر در تصویر رسانهها از فرهنگ کودکان و جوانان در زندگی معاصر دارد؛ البته به نظر میآید که والدین نیز جذب رسانهها شدهاند و میخواهند بخشی از این گفتمان فرهنگیِ واسطه و عظیم باشند. منظور آنکه، انتظار میرود رسانهها به منزلۀ نوعی مبنا در بیشتر خانواده ها با سنتها و پسزمینههای مختلف، حکم واقعیتی بدیهی و آشکار را داشته باشند. همچنین به نظر میآید مردم در ایجاد ارتباطی آشکار بین زندگی رسانهای و زندگی مذهبی یا معنوی خود با مشکل مواجه شوند. توضیحات آنها دربارۀ رسانهها، نشاندهندۀ این فرض مشترک است که رسانهها نباید رابطهای مثبت با معنویت یا مذهب داشته باشند. وضعیت یادشده با در نظر گرفتن دیدگاه حاکم بر این تفاسیر، پیچیده میشود. مطابق با این تفاسیر، فقط رسانههایی که
عامدانه جهتگیری مذهبی یا معنوی دارند میتوانند تجربیات مذهبی یا معنوی خانوادگی یا جمعی را منعکس کنند.
در اغلب مصاحبههای ما، تأثیر کار به این صورت است که مردم نقشی را برای زندگی رسانهای خود در پیوند با مذهب یا معنویت در خودبیانگریشان شرح ندادهاند؛ البته رسانهها چنان حضور مشترک و فراگیری در زندگیهای ما دارند که برخی از ارتباطها، گریزناپذیر مینماید. برای بیشتر آنها چیزی که توضیح دربارۀ رسانهها نامیدهایم، بین استفادة آنها از رسانهها و درکشان از روشهای ارتباط رسانهها با زندگی مذهبی و معنوی مطرح میشود. منظور آنکه در بیشتر موارد ناچار شدهایم این پرسشها را به شیوهای غیر مستقیمتر بیان کنیم. برای نمونه همانطور که دربارۀ گِلن دانگل در فصل چهار دیدیم غالباً روشهایی وجود دارد که مردم به وسیلۀ آن میتوانند رسانهها را در پیوند با زندگی مذهبی خود تشریح کنند، ولی ارتباطهای معنیدارتر فقط بعد از قدری تفکر و گفتوگو ایجاد میشود؛ برای نمونه دربارۀ گِلن، مجموعة تلویزیونی نمایش اندی گریفیث به شکلی اساسی و دلالتگر مفهومی از خودِ مذهبی، معنوی و اخلاقی او را در بر دارد. او توانست توضیحی پیچیده و معنیدار از چگونگی ارتباط این برنامه با مفهوم زندة خود، هویت و ارزشهای هنجاربخش ارائه دهد. البته این کار هم به سهولت میسر نشد. لازم بود که او و مصاحبهگر پیش از آنکه صحبتهایشان به اندی گریفیث بکشد، دربارة موضوعات فراوانی بحث کنند. هنگامی که آن برنامه پایان یافت گِلن به افکار و معانی مهمی رسیده بود.
در فصل پیش دیدیم که ردهبندیهای اکتسابی در تجربه و عملکرد مذهبی معاصر به راحتی با روشهای تفکر دربارة رسانهها و استفاده از آنها مرتبط نمیشود. به نظر میآید در اینجا وجوه اشتراک، مهمتر از تفاوتها باشد. در این فصل از دیدگاهی کاملاً متفاوت به برخی از مصاحبهشوندگان خود میپردازیم.
در فصل گذشته این فرض را مطرح کردیم که در عملکرد و اعتقادات رسانهای مبتنی بر گرایشهای مذهبی یا معنوی موجود تفاوتهایی وجود دارد. این فرض بر اساس پیوندها، علایق و همدلیهای محتمل شکل گرفته است که شاید وجود داشته باشد. در اینجا مسیرمان را عوض و توضیحاتی را بررسی میکنیم که مصاحبهشوندگان از طریق آنها به بیان نقش رسانهها در مفهوم خود، هویت یا معنای وجودیشان میپردازند. این رویکرد عملاً بسیار شبیه روشی متداول است که با آن رسانهها را از جنبة تأثیر بر مخاطبان بررسی کردیم. چنانکه گفتهام این تأثیرها فقط بخشی (در بعضی موارد بخش مهمی) از داستان را تشکیل میدهند؛ ولی همواره در افکار و سخنان ما دربارۀ رسانهها این انتظار وجود دارد که زمانها و روش آنها از قدرت بیشتری برخوردار باشد. ما این موضوع را با معرفی مجموعهای از ردهبندیهای معنی، تأثیر یا کارکردهایی که در مصاحبهها یافت میشود بررسی خواهیم کرد.
بحث دربارۀ تأثیر رسانهها، به ویژه در پیوند با مذهب و معنویت تداوم یافته است و مجموعهای از افکار متفاوت دربارۀ چگونگی تأثیر رسانهها بر مذهب و برعکس، نقش مهمی در نوشتارهای اجتماعی - اکتسابی این عرصه برعهده گرفته است. ردهبندیهای مورد بحث ما
برگرفته از همان گفتمان هستند و دیدگاههای ما در حکم تحلیلگر و دیدگاه مصاحبهشوندگان را هنگام گفتوگو از افکار و تنشهایشان در برمیگیرد. این تعامل بین عناصر تحلیلی و خودبیانگرانه با توجه به استدلالهایی قابل درک است که پیشتر پیرامون ماهیت گفتمان در رسانهها مطرح کردم. در موقعیتی که چنین افکاری از یک سو تبدیل به بخشی از گفتار عمومی دربارۀ رسانهها میشود، از سوی دیگر به دستمایهای برای تحلیل کارشناسان تبدیل میگردد و نیز دستمایهای برای بازتاب وظایف والدین و مخاطبگیری رسانهها. پس بررسی شماری از افکار دربارۀ کاربرد و تأثیر رسانهها که تا مدتها بخشی از افکار کارشناسان را به خود مشغول کرده است، نباید ما را به تعجب وادارد. معلمان، نویسندگان، کشیشان سخنور، معلمان مذهبی و مدرسان زبان رسانهها، همگی از انواع کاربردها و تأثیرهایی که در این صفحات بررسی کردیم سخن گفتهاند.
ردهبندیهایی که در اینجا مینگریم برگرفته از دو منبع هستند؛ نخست، از تحلیلهایی میآیند که شاید ضمن بازبینی ادبیات در رسانهها و فرهنگ و تفکر دربارة مسائل مذهب، ایمان و معنویت انتظار داشته باشیم. دوم، از مصاحبهها هم برمیآیند، جایی که از مردم میخواهیم دربارۀ تعامل خود با رسانهها نظر بدهند. در هر دو مسیر میتوانیم به نخستین سطح ارتباط که پیشتر در کتاب از آن سخن گفتیم بنگریم، سطحی که آن را تجربیاتی در عرصة رسانهها نامیدیم. در حالی که به نظر میرسد موضوعهای مطرح شده در فصلهای پنجم، ششم و هفتم به توضیح پیرامون رسانهها میپردازند، بخش عمدة چیزی
که در این فصل خواهیم دید، مربوط به گزارشهایی است که مصاحبهشوندگان پیرامون تجربیات مستقیم خود با برخی از متون خاص رسانهای ارائه میدهند. همزمان چنانکه خواهیم دید، این وضعیت دو سطح دیگر تعامل پیرامون رسانهها و توضیح دربارۀ رسانهها را تداعی میکند. در بیشتر روایاتی که ملاحظه کردیم، به سختی میشود این سطوح را از هم جدا کرد و میتوان آنها را به دلایل قابل توجهی دارای ارتباط درونی و تعامل دانست.
ردهبندیهایی که در اینجا ملاحظه خواهیم کرد از دیدگاه افراد خاص تشریح میشوند، آنها دربارۀ نقش و تأثیرهای رسانهای به اظهارنظر میپردازند. این توصیفات شامل موارد زیر هستند: 1) رسانهها واقعاً مرا تحت تأثیر قرار میدهند؛ 2) به من الهام میبخشند؛ 3) مرا به تفکر یا رفتار خاصی هدایت میکنند؛ 4) رسانهها به من اطلاعات میدهند؛ 5) میخواهم با آنها احساس صمیمیت کنم؛ 6) مرا توصیف میکنند؛ 7) من با استفاده از رسانهها خودم را توصیف میکنم؛ 8) میخواهم رسانهها را به چالش بطلبم و رد یا تأیید کنم؛ 9) آن را برای گفتوگو با بچهها یا دیگران دربارة ارزشها و اخلاقیات به کار میبرم.
مهم است تا رویکرد این مصاحبهها را که منجر به پدیدآمدن چنین روایاتی شده است تکرار کنیم. پیشتر گفتم که ما به سختی تلاش میکنیم تا جای ممکن، بحثهای ما دربارة این موضوعات با مصاحبهشوندگان نامحسوس باشد. نمیخواهیم آنها را به نتیجهگیری سوق دهیم یا شرایط بحث یا تحلیل را تعیین کنیم. ترجیح میدهیم این آموختهها از خود مکالمات برآیند نه آنکه به وسیلۀ مکالمات
هدایت شوند. پس آنچه در اینجا بررسی میکنیم، نتایج این روند (دستکم آرزو داریم) نامحسوس نیمه ساختاریافته و هدایتنشده است.
آنچه در ادامه میآید، مجموعهروشهایی است که برگرفته از مصاحبههای ما هنگام اظهارنظر مردم دربارۀ تجربیات مستقیمتر خود با نمادها و محصولات رسانهای است. پیشتر برخی نکات را از زبان مردم شنیدیم. توضیحات مذکور با توجه به مکالمات پیشین جالب هستند. در اینجا میبینیم که چگونه مصاحبهشوندگان دربارة رسانهها به منزلة محصولات یا تأثیرهایی فعال بر تجربیاتشان سخن میگویند.
سه عرصة نخست کلاً در زیرمجموعة کارکردهای اولیۀ مذهبی یا معنوی رسانهها قرار میگیرند. اینها به منزلة کارکردها یا تأثیرهایی شمرده میشوند که شاید دیگر کارکردها را تحت تأثیر قرار دهند، با آنها به رقابت برخیزند یا جایگزین چیزهایی شوند که آنها را مؤلفههای اساسی رهبانیت و عملکرد مذهبی میدانیم.
«مرا به شدت تحت تأثیر قرار میدهند»
بخش عمدة گفتمانهای اکتسابی دربارۀ روابط بین رسانهها و مذهب تا سطحی بر این پایه استوار است که دستمایههای رسانهای، قدرت منحصربهفردی برای متقاعدساختن و تأثیرگذاری دارند. حتی به نظر میآید برخی از نظراتی که در فصلهای اول و دوم شنیدیم گویای آن است که شاید رسانهها قدرتی بینظیر برای رقابت با آموزهها و تأثیرهای معنوی و مذهبی در زندگیهای فردی داشته باشند. پس شاید انتظار
برود برای مصاحبهشوندگان ما عادی باشد که با رسانههایی با چنین قدرتی احساس همدلی کنند. در واقع چنانکه دیدهایم مصاحبهشوندگان ما غالباً تمایلی به پذیرش این موضوع ندارند که رسانهها تأثیرهایی همه جانبه بر جای میگذارند. در اینجا دو مثال وجود دارد که این نقش رسانهای را فاقد نوعی نیروی احساسی میداند.
فِرد کلاین، پدر پنجاه ساله که دو فرزند دارد در پاسخ به این پرسش که آیا هرگز نکته یا موضوعی معنوی در فیلمها دیده است چنین پاسخ میدهد:
... در صدر فهرستِ من، فیلم کشتن مرغ مقلد(1)قرار میگیره. اون رو وقتی که فقط هشت سالم بود دیدم.... مجذوب فیلم شدم و تحت تأثیر اون قرار گرفتم؛ پس بلافاصله کتابی رو که فیلم از اون اقتباس شده بود، خوندم. علت علاقة من به این فیلم تا حدی به خاطر سیاهوسفید بودن، سادگی و تأثیرگذاری داستانش بود و در سراسر زندگی با من همراه بوده. هنوز هم وقتی اون رو میبینم تحت تأثیرش قرار میگیرم. واقعاً فیلم فوقالعادهایه.
بیشتر ما میتوانیم به چنین نمونههایی فکر کنیم، جایی که تلویزیون، فیلم، کتاب یا نمایش ما را به شیوهای ژرف و ماندگار تحت تأثیر قرار میدهد. همچنین جای تعجب ندارد که فِرد (کسی که نگرشهایش دربارۀ رسانهها کمتر از والدینِ محافظهکارِ مذهبی جنبة اخلاقگرایانه دارد) یک فیلم سکولار را در تقابل با فیلم مذهبی در حکم اثری مشخصاً تأثیرگذار یا الهامبخش معرفی کند. جالب است اشاره
1) To Kill a MockingBird فیلمی از رابرت مالیگان. با بازی گریگوری پگ و رابرت دووال. محصول 1962 آمریکا. (م.)
کنیم که از نظر فِرد این فیلم، جزو آثاری است که در کل زندگیاش با آن همراه بوده است. وی فیلم را در زندگیاش بسیار تأثیرگذار میداند و حتی اکنون که به بزرگسالی رسیده آن را جذاب و تکان دهنده میداند.
رُکسانِ کانر مانند فِرد کلاین، بیشتر جوینده است تا سنتگرا. او نیز فیلم را منبعی برای این نوع تجربة تکاندهنده میداند.(1)
مصاحبهگر:
آیا تا کنون به جستوجوی چیزی مرتبط با معنویت در تلویزیون یا سینما، اینترنت، موسیقی یا دیگر رسانهها پرداختهاید؟
رُکسانِ:
در اینترنت نه، ولی مسلماً فیلمها و موسیقیهایی هستن که من رو از جنبة معنوی تحت تأثیر قرار دادن یا دستکم پیامی مذهبی و معنوی از اونها گرفتم.
همچنین رُکسانِ به چگونگی تأثیرگذاری فیلم و موسیقی و نیز تأثیر آن در زندگی معنویاش آگاه است. جالب است که وی در تجربهاش، اینترنت را فاقد چنین ظرفیتی میداند. به نظر میرسد نکتة قابل توجه این است که گویا فرض میشود رسانههایی خاص میتوانند تأثیری عاطفی بر بینندگان و مخاطبان بگذارند. نه فِرد و نه رُکسانِ از این تجربة رسانهای به افکار متعارفتری دربارۀ مذهب، ایمان یا معنویت نرسیدهاند.
1) دنیس واکر مصاحبه با رُکسانِ کانر را انجام داده است.
«رسانهها به من الهام میبخشد»
تحت تأثیر چیزی قرار گرفتن، با الهام گرفتن از آن متفاوت است. برای نمونه، فِرد کلاین به گفتة خودش با تماشای فیلم کشتن مرغ مقلد به نوعی تجربة والای عاطفی دست یافته است، تجربهای که هنوز هم با اوست. برای آنکه چیزی الهامبخش باشد باید حالت واکنش انسان تغییر کند، چنان که فرد از نظر عاطفی درگیر میشود و تحت تأثیر قرار میگیرد تا با شخصیتها و افکار همدلی یا از آنها تقلید کند.
کریس چَندلر پدری مطلّقه و 35 ساله است که با تربیت کاتولیک بزرگ شده، ولی از آن مسلک دست کشیده و اکنون عمدتاً جوینده است.(1)وقتی با او دربارۀ رسانههایی صحبت میکنیم که از نظر وی میتوانند الهامبخش باشند، وی تعریف زیر را از الهام مطرح میکند و در این روند نمونهای از یک فیلم الهامبخش میآورد:
به گمونم بعضی از فیلمها الهامبخشند؛ البته نه چندان به شیوة واقعی مسیحی، ولی به نظرم تماشای فیلمی مثل راکی(2)به شما الهام میبخشه. این فیلم الهامبخشه و از شما میخواد که تلاش کنید و برای تحقق هدفتون پیش برید. گمون میکنم این فیلم، از جهتی مذهبی باشه. به نظرم هر کار و تلاشی که برای بهبود خود و برای تحقق هدفی انسانی انجام میدید، از جهات مختلف جنبة معنوی داره.
1) مصاحبه با کریس چندلر را آنا ماریا روسو انجام داده است.
2) Rocky یکی از مشهورترین فیلمهای تجاری و تبلیغاتی آمریکا. از این فیلم تا کنون پنج نسخه با نام راکی (1 تا 5) و یک نسخه با نام راکی بالبوا ساخته شده است. نسخۀ اول در سال 1976 و در اوج جنگ سرد ساخته شد. بازیگر ثابت هر شش نسخه سیلوستر استالونه است که آخرین نسخه از آن در سال 2006 ساخته و پخش شد. به جز راکی 1 و 5 که جان آویلدسن ساخته باقی نسخهها را سیلوستر استالونه کارگردانی کرده است. (م.)
با توجه به طبقهبندی رسانههای مذهبی و سکولار که به وسیلة مصاحبهشوندگان انجام شده است، فکری که کریس مطرح میکند در خور توجه است. در اینجا وی تمایز آشکاری بین انواع رسانهها قائل میشود. او فیلمی سکولار را به عنوان نمونهای از منبع الهام برمیگزیند که البته مطابق با مرام واقعی مسیحی نیست. با وجود این، احساس میکند که فیلمی مذهبی است. پس گرچه راکی در حقیقت فیلمی مذهبی نیست و آگاهانه به افکار یا انگیزههای مذهبی نمیپردازد، از نوعی الهام برخوردار است که به گونهای معنوی است.
راینا هنکاک مادری مجرد، سی و هفت ساله و معتقد به مسلک مورمون است.(1)راینا با تربیت مورمون بزرگ نشد، ولی وقتی خود به سن بزرگسالی رسید این مسلک را برگزید و همچنان به شدت به این موضوع فکر میکند که چگونه ایمان جدید و زندگی خود را با هم تلفیق کند. وقتی از او دربارۀ رسانههای الهامبخش میپرسیم، وی برنامههایی را از دوران کودکیاش نام میبرد و آنها را با ویژگی ملایمت که از قول برخی دیگر از مصاحبهشوندگان هم شنیدهایم، به هم مرتبط میسازد. راینا میگوید:
وقتی داشتم بزرگ میشدم همه چیز خوب بود... مثلاً مجموعة خانهای کوچک در مرغزار(2)پخش میشد....
1) مصاحبه با راینا هنکاک را جو چمپ انجام داده است.
2) Little House on the Prairieسریالی که از سال 1974 تا 1983 در ژانر درام/خانوادگی/وسترن پخش شد. سریال، به زندگی و حوادث خانوادۀ شخصیت اصلی داستان (اینگال) در قرن نوزدهم آمریکا میپردازد. سریال در 203 قسمت پخش شد. مینی سریالی با همین نام در سال 2005 در ژانر موزیکال هم پخش شده است. (م.)
مصاحبهگر:
آره! گروه بِرَدی (1)هم نمایش داده میشد.
راینا:
(میخندد) نمیدونم که مجموعة خوبی بود یا نه. به هر حال به نظر میرسید که کیفیت بهتری داره. الان هر چی میبینید جدایی، خشونت و چیزایی از این دسته... نمیدونم موضوع خوبی هم مطرح میشه یا نه... البته به جز مجموعههایی که از شبکة PAX پخش میشه که استثناء است... آثاری مثل نظرکردۀ فرشته و این یک معجزه است... اینها برنامههای روحیهبخش و مثبتی هستن.
از نظر راینا برخی از رسانهها حکم شاخصهای نوعی مسیر اجتماعی را دارند که وی نمیتواند با آن کنار بیاید. او میداند گرچه شاید مجموعة گروه بِرَدی با تحسین منتقدان مواجه نشده باشد، ولی نسبت به خیلی از برنامههای دیگر کیفیت بهتری دارد. به نظر میآید وی با در نظرگرفتن چند برنامة مذهبی در شبکة PAX به این موضوع فکر میکند که میتواند رژیم رسانهایِ مناسب و حتی الهامبخشی بیابد. نکتة جالبتر آنکه راینا میگوید وقتی جوانتر بود، پیش از گرویدن به مسلک مورمون، آثاری که از رسانه تماشا میکرد چندان نشانی از ایمان وی نداشت. اکنون خود را بین رسانهها که به گمان او الهامبخشند و آنچه فاصلة کلیسا از رسانهها میداند نوعی سازش و توافق به وجود آورده، فاصلهای که به گمان وی از جانب کلیسا، خودتحمیلگرانه است.
مصاحبهگر:
1) Brady Bunch
پس وقتی جوانتر بودید احساس نمیکردید که میتوانید به کلیسا و مذهب و بقیة چنین اموری نزدیک شوید؟
راینا:
آه، درسته.
مصاحبهگر:
منظورتان را میفهم. پس شما به برنامههای شبکة PAX ... از جمله نظرکردۀ فرشته علاقه دارید... آیا این برنامهها با افکار و احساسات شما نسبت به مذهب ارتباطی مییابند؟
راینا:
خب... فکر نمیکنم که مثلاً کلیسای LDS(1)بگه: «بله! این همون چیزیه که ما به اون اعتقاد داریم.» ولی از نظر من... خوب و تأثیرگذارن....به نظرم این برنامهها جزو بهترین آثاری هستن که از تلویزیون پخش میشن. میتونیم اونها رو ببینیم و بشنویم و از دیدنشون لذت ببریم. پس... برای من خوب و مفیدن. فکر نمیکنم خیلی از کسایی که به کلیسا میرن بگن (صدایش را به نحوی نمایشی تغییر میدهد): «آه بله! ما نظرکردۀ فرشته رو دوست داریم!» فکر نمیکنم... ولی افرادی که همیشه توی کلیسا بودن چیزهای خیلی بیشتری از مذهب میدونن و احتمالاً با دیدن این برنامهها میگن: «نه این خوب نیست، نه اون هم درست نیست» ولی همون طور که گفتم از نظر من برنامههایی خوب با جنبههای معنوی هستن.
پیشتر، این تمایز میان مذهب رسمی و رسانهها را از زاویههای متفاوتی ملاحظه کردیم. راینا مشخصاً احساس میکند که الهام
1) 6.Later Day Saint Church : چهارمین تشکیلات بزرگ مسیحی در ایالات متحده که حدود 13 میلیون پیرو در سراسر جهان دارد. اعضای این فرقه جزو مورمونها هستند و به هیچ کدام از کلیساهای کاتولیک یا پروتستان تعلق ندارند. (م.)
رسانهای اهمیت خاصی دارد. وی هم برنامههای ملایم سکولار و هم برنامههای عامدانه مذهبی مانند نظرکردۀ فرشته و این یک معجزه است را تحسین میکند. در عین حال وی میگوید که مقامات کلیسا و حتی کلیساروها شاید نتوانند به اندازة وی این برنامهها را درک کنند. وی مطمئن نیست که آیا این رسانهها واقعاً اعتقادات اساسی کلیسا را بازنمایی میکنند یا نه ولی از نظر وی خوب و مناسبند.
در فصل پنجم با جودی کروز و افکارش دربارۀ ظرفیتهای الهامبخش رسانهها آشنا شدیم، موردی که با بحثهای کنونی ما مرتبط است. شاید خوانندگان به یاد بیاورند که جودی را سنتگرا نامیدیم؛ کسی که به اعتقادات مذهبی خود بسیار خودآگاه است.(1)در وضعیتی که جودی خود را کاتولیک میداند، جوینده نیز هست. وی مجموعهای از افکار و سنتهای مذهبی را بررسی کرده است. از نظر وی الهامی که در برخی از برنامههای خاص تلویزیون وجود دارد ناشی از کارکرد مذهبی نسبتاً سنتی است؛ سازندگان چنین آثاری امور استعلایی و حتی روحانی، جنبههای زندگی در زمان و مکان فعلی و فراسوی آن را با بینشی خاص نمایش میدهند.
مصاحبهگر:
چرا از مجموعة این یک معجزه است خوشتان میآید؟
جودی:
چون تجربیات زندگی رو به صورت واقعی نشون میده. فکر میکنم چیز جالبیه.
1) مصاحبه با جودی کروز را اسکات وِبر انجام داده است.
وقتی مصاحبهگر از وی میخواهد تا برنامه را تشریح کند، جودی وارد جزییات میشود و پیرنگ مجموعه را توضیح میدهد که در آن دو فرشته حضور دارند. مصاحبهگر قدری بیشتر دربارۀ استنباط وی از فرشتگان میپرسد و جودی بین مجموعههایی که فرشتگان را به صورت شخصیتهای خیالی نشان میدهند و آنهایی که فرشتگان را به صورتی زنده، واقعی در زمان و مکان حاضر به نمایش در میآورند تمایز قائل میشود. مصاحبهگر میپرسد:
منظورتان از فرشتگان....
جودی:
مردم هستن. درست همون مردم عادی... که برای کمک میان.
مصاحبهگر:
آیا این همان کاری است که فرشتگان انجام میدهند؟
جودی:
بله!
مصاحبهگر:
من یاد نظرکردۀ فرشته و دو شخصیت اصلی آن افتادم، شاید شخصیت سومی هم باشد. آیا آنها روی زمین زندگی میکنند یا از جای دیگری آمدهاند؟
جودی:
اونها از جای دیگهای اومدن ولی این موضوع خیالیه.
مصاحبهگر:
ولی در مجموعة این یک معجزه است، آنها دربارۀ فرشتگان زمینی صحبت میکنند، آدمهای واقعی که کارهای خوبی انجام میدهند.
جودی:
بله! اونها با آدمهای واقعی فرق دارن.
جودی در این برنامههای فرشتهای نوعی الهام واقعی مذهبی یا معنوی میبیند. در هر صورت جالب است که در هر یک از موارد الهام از رسانهها، ارتباط با مذهب رسمی یا قراردادی نفی میشود. از نظر راینا و جودی که هر دوی آنها با ریشهها و منابع مذهبی، قراردادی و حتی محافظهکار یا سنتی ارتباط دارند، الهاماتی که آنها از منابع رسانهای برمیگیرند نکتة اساسی و قانعکنندهای دارند. چنانکه پیشتر دیدیم، مرجعیت سنتها دربارۀ مشروعیت این منابع واقعاً موضوع مهمی نیست. هر دو زن در انجام این انتخابها و داوریها استقلال دارند.
«مرا به تفکر یا رفتار خاصی هدایت میکنند»
شاید انتظار داشته باشیم نمونههای فراوانی از چگونگی تأثیرپذیری مردم از رسانهها بیابیم. برخی از جدیترین دغدغهها و انتقادهای سرسختانه دربارۀ تأثیر رسانهها بر زندگی مذهبی یا معنوی مردم، مرتبط با این مفهوم است که رسانهها میتوانند عملاً بر اعتقادات یا رفتارهای بینندگان تأثیر بگذارند. در چنین تصوراتی دغدغۀ تلهونجلیسم هنگام ظهور این پدیده، تقریباً همهگیر است. پس شاید قابل توجه باشد که در بین مصاحبهشوندگان ما، نمیتوان نمونههای فراوانی از افرادی یافت که به نظر آنها مذهب یا اثر معنوی به خودی خود بر افکار یا اعمال تأثیر میگذارد. در واقع این آثار رسانهای بیشتر
به همین روش عمل میکنند. رسانههایی که آگاهانه صبغة مذهبی بیشتری دارند، با بیتوجهی مصاحبهشوندگان مواجه و یا توسط آنها به چالش طلبیده میشوند. خانوادة میلیکن که تا اندازهای افکار و نظراتشان را در فصل ششم بررسی کردیم، مسیحیان بازمتولد و بینندگان همیشگی برنامههای تلویزیونی سکولار از جمله برنامههای تلویزیون - واقعیت(1)
اخلاق و تلویزیون واقعیت: آیا باید این برنامهها را تماشا کرد؟. الیزابت لارکین. حسین شیخالاسلامی. ماهنامۀ رواق هنر و اندیشه. شمارۀ 28. مرکز پژوهشهای اسلامی صداوسیما. قم. 1387 (م.)
هستند.(2)وقتی از آنها میخواهیم دربارۀ ارتباط گرایش مذهبی و کاربرد رسانهها نظر بدهند، بلافاصله سراغ این فرض میروند که احتمالاً رسانههای مورد بحث باید مذهبی باشند و آنها چندان طرفدار چنین برنامههایی نیستند. مصاحبهگر میپرسد:آیا بین کاربرد رسانهها و این نوع معنویت، حضور شما در کلیسا و فعالیتهایی از این قبیل رابطهای وجود دارد؟
جی:
در واقع ما سعی میکنیم که برنامههایی مثلاً از TBN رو نبینیم.
مصاحبهگر:
چرا؟
1) Reality TV تلویزیون واقعیت و Reality show نمایش واقعیت، برنامههایی هستند شبیه به آنچه در ایران دوربین مخفی خوانده میشوند. ضمناً مسابقاتی مشابه مسابقۀ سیمرغ (با اجرای سیدمحمد حسینی در شبکۀ 3) یا شهروند سالم (این یکی در شبکۀ 5 با اجرای سیامک انصاری) را نیز نوعی نمایش واقعیت میدانند. این برنامهها در چند سال اخیر در سراسر جهان شدیدا مورد استقبال قرار گرفته و در ایران نیز کمابیش از چنین برنامههایی برای پخش در بهترین ساعات تلویزیون استفاده میشود. عنصر ذاتی این نوع برنامهها مصداق بارز از آب کره گرفتن است؛ به بیان دیگر تلاش برای سرگرمکنندهکردن واقعیت، حال هر چه برخورنده و نامطلوب هم باشد؛ مانند لذتی که از دیدن واکنشهای افراد در موقعیتهای ناگهانی میبریم. همچنین بنگرید به:
2) مصاحبه با خانوادة میلیکن را اسکات وبر و میشل مایلز انجام دادهاند.
جِی:
از این شبکه برنامههای فریبکارانهای هم پخش میشه.
لین:
از نظر او....
جی:
به من گفتن شفادهندگانی چون بنی هین در اون حضور دارن و این فقط...
مصاحبهگر:
چه کسی به شما گفته؟
جِی:
کشیشها و بقیۀ مردم.
مصاحبهگر:
در کلیسای فعلی یا گذشته؟
جِی:
نه، در گذشته. موقعی که برای نخستین بار با ندای خداوند بیدار شدم، داشتم تماشا میکردم. حقیقت رو به شما بگم در واقع همین من رو علاقهمند کرد ولی بعد از اون چند برنامه نسبتاً خوب پخش شد، هرچند برخی از اونها....
به نظر میآید جِی به دو دلیل مهم و مرتبط با هم، خود و ایمانش را از برنامههای مذهبی مانند آنچه در شبکة TBN پخش میشود و بِنی هین جدا کند. نخست، نوعی کراهت عمومی که به نظر میرسد کلیساروها نسبت به این برنامهها دارند و دوم این احساس که چنین برنامههایی بیشتر نشاندهندة ایمانی خام و نافرهیخته و نه ایمانی کامل
هستند. به هر صورت این نکته مهم است که هر یک از این خانوادهها که به شدت به تعالیم مسیحیان بازمتولد اعتقاد دارند، از برنامههایی که متأثر از شاخة اوَنجلیکال مسیحیت است پرهیز میکنند.
ردهبندی بعدی با سه ردهبندی پیشین متفاوت است. این ردهبندی از نظر کیفی با بقیه تفاوت دارد. بدین صورت که رسانهها را نه مرتبط با ایمان یا معنویت، بلکه با فاصلهای از این جنبههای زندگی میداند. در بین مهمترین کارکردهای رسانهها، دستکم در ادراکات روزمرة ما، نوعی توانایی برای ارائة اطلاعات غنی دیده میشود. درست همانطور که آنها اطلاعات مهمی دربارۀ سیاست، ورزش، امور مالی و غیره انتقال میدهند میتوانند اطلاعاتی درباره مذهب و معنویت هم فراهم آورند. میتوان در دنیای پس از واقعة 11 سپتامبر انتظار داشت که اطلاعات درباره مذهب و به خصوص مذاهب دیگران اهمیت فزایندهای داشته باشد؛ البته اطلاعات چیزی است که از نظر کیفی با تجربة مذهبی نیز تفاوت دارد. اطلاعات در سطح دیگری به کار میرود، در حالی که تجربه یا بیان مستقیم جنبة شخصیتری دارد و به عملکرد خصوصی و روزمرة فرد نزدیکتر است. مسلماً اطلاعات میتواند عملکرد را تحت تأثیر قرار دهد، ولی نقش آن به طور مستقیم استنباط نمیشود.
«رسانهها (دربارۀ دیگران و...) به من اطلاعات میدهند»
در بالا با فِرد کلاین آشنا شدیم. او پدر استفانی پانزده ساله است که از او میخواهیم بگوید آیا تاکنون چیز الهامبخشی در رسانهها یافته
است. وی در عوض پاسخش را از جنبة اطلاعات میدهد.
مصاحبهگر میپرسد:
آیا تا به حال تلویزیون تماشا کردهاید و نکتة الهامبخشی در آن یافتهاید؟ نظرتان دربارۀ آسمان هفتم چیست؟
استفانی:
حدس میزنم...گمون نمیکنم موضوع اصلی این سریال مذهب باشه بلکه بیشتر قصد سرگرمکردن داره. فکر نمیکنم بشه نکتهای مذهبی در اون دید که بعد سعی کنیم با به دستآوردن اطلاعات در رسانهها اون رو پی بگیریم.
مصاحبهگر:
آیا این موضوع شامل اینترنت هم میشود؟
استفانی:
آه، بله! من به اینترنت هم مراجعه میکنم. سراغ سایتهای مختلف میرم و همیشه در اینترنت به وبسایتی میرسم که میگه: « اعتقادات ما اینه» و چیزایی از این دست. به این ترتیب اطلاعاتی از مذاهب مختلف پیدا میکنم و میبینم که دربارۀ موضوعات مختلف چی میگه.
وی تمایز جالبی بین آثار با مضمون مذهبی و سرگرمی صِرف ایجاد میکند. این تمایز که دیدهایم چگونه به وسیلة مصاحبهشوندگان مختلف با روشهای مختلف بیان میشود، از نظر استفانی مهم به نظر میرسد؛ زیرا وی در خانهای زندگی میکند که والدینش جویندگان و معتقدان به مابعدالطبیعه هستند. یکی از راههای بررسی این موضوع، اشاره به مفهوم آرمانیای است که وی از مذهب دارد که امری متفاوت با تجربه زندگی و تجربة او از رسانهها است. همچنین به نظر مهم
میآید که استفانی احتمالاً به اینترنت در حکم منبعی مینگرد که برای این نوع جویندگی اطلاعات مناسب است. این واقعیت که وی جستوجوی اینترنتی را برقرار و کنترل میکند شاید اهمیت خاصی برایش داشته باشد که ریشهاش به خود و استقلال فردی برمیگردد. برخلاف بسیاری از رسانههای سرگرمکنندة متعارف، وی به یاد میآورد که برای جستوجوی اطلاعات مذهبی از اینترنت استفاده کرده است.
اگر این نوع جستن اطلاعات را مرتبط با چیزهایی بدانیم که سوای اعتقادات ژرف فردی هستند، آنگاه معلوم میشود که این جستوجو شاید باعث ارتباط با مذاهب دیگر غیر از مذهب فرد جوینده شود.
بیل بِیلِر، پدر 41 سالهای است که چهار پسر دارد و همراه با آنها و همسرش دانا در حومة یکی از شهرهای بزرگ غرب ایالات متحده زندگی میکند.(1)بیل، پرستاری سفارشی است و خود را پرزبیترین (معتقدین به کلیسای مشایخی) و مسیحی بازمتولد توصیف میکند. اعتقادات وی در سنین بزرگسالی تحت تأثیر دانا متحول شد. او صادقانه میگوید:
من مورمون بودم... و بعدش به مسیحیت ناب تغییر کردم.
به نظر میآید اعضای خانواده به تلویزیون مذهبی بدگمان باشند؛ زیرا در مصاحبهای که با آنها انجام دادهایم برخی از تلهونجلیستها را به تمسخر گرفتهاند، ولی همزمان از وجود ایستگاههای رادیو و تلویزیون مسیحی و شبکة PAX در منطقة خود آگاهند. آنها برنامههای
1) مصاحبه با خانوادة بیلر را کریستف دامونت - هاینریش انجام داده است.
خانوادگی ملایم را ترجیح میدهند.
بیل از یکی از سریالهای کلاسیک وسترن، دود اسلحه(1)به عنوان سریال مورد علاقهاش نام میبرد. وقتی از او میپرسیم که هنگام مواجهه با برنامهها و وبسایتهایی که عقاید دیگری جز اعتقادات شخصی او را منعکس میکنند، چه انجام میدهد، بیل میگوید:
من برای کسب دانش، بیشتر مطالب اونها رو میخونم. میخوام ببینم که عقاید مختلف مردم چیه؛ چون در طول زندگیم مذاهب مختلفی داشتم و مدام متحول شدم. پس در انجام این کار بسیار آزاد اندیشم و با مردم هم صحبت میکنم. درست همون کارایی که وقتی مقالهای رو میخونم انجام میدم. همین الان آدمی هست که اعتقادی به خدا نداره و میخواد نام خدا از سوگند وفاداری به ایالات متحدۀ آمریکا(2)حذف بشه. اون رو توی تلویزیون دیدم، فکر میکنم ماه پیش بود؛ چون من مدام کانال عوض میکنم. وقتی به برنامة او رسیدم چند دقیقه مکث کردم تا ببینم دیدگاهش چیه. دیدگاهش خیلی جالب بود. من فقط دو سه دقیقه از برنامهاش رو تماشا کردم.
مصاحبهگر:
آیا زیاد کانال عوض میکنید؟
بیل:
بله! (میخندد). دانا از این کار خوشش نمیاد ولی من نمیگم که نمیخوام حرفهای این بابا رو بشنوم. به اون چند دقیقه فرصت میدم تا حرف بزنه و بگه که مقصودش چیه، اینکه موافق یا مخالف با چه چیزاییه.
بعد میگم: «خیلی جالب بود و من نکاتی یاد گرفتم.» پس میشه گفت، نسبت به هر چیز ذهنیتی باز دارم.
مصاحبهگر:
پس وقتی که برنامة متفاوتی را میبینید، کانال عوض نمیکنید؟
بیل:
نه! من این احساس رو در بچهها به وجود آوردم که حتی اگر با طرز فکر متفاوتی مواجه بشن با ذهنیتی باز به اون توجه کنن و درک کنن که عقاید بقیۀ مردم چیه. به این ترتیب با حالتی سادهدلانه با اعتقادات و موضع اونها مواجه نمیشید؛ چون نمیتونید بگید: من به چیزی که تو عقیده داری، اعتقاد ندارم. در واقع باید از قبل بدونید که اونها به چه چیز عقیده دارن. سعی دارم به بچهها نیز همین رو بگم.
بنابراین دیدگاه بیل متکی بر ایدههایی است که پیشتر ملاحظه کردهایم. از جمله برای مردم مهم است که احساس کنند در تصمیمگیریهایشان نسبت به امور استقلال دارند. بیل که به خدا اعتقاد ندارد به کسی اشاره میکند که طبیعتاً با وی موافق نیست، ولی احساس میکند مهم است که به وی امکان دهد تا حرفهایاش را بزند و این موضوع را به منزلة الگویی برای پسرهایاش هم در نظر میگیرد. همچنین انواع اطلاعاتی را که هنگام صحبت از امور مذهبی در نظر داریم، معرفی میکند. در اینجا به نظر میآید مثالهایی که بیل بر میشمرد بیش از همه چیز به بحثها یا موضوعاتی مذهبی مرتبط میشود که در پشت آنها سیاست اجتماعی یا بُعد سیاسی وجود دارد. البته انواع دیگری از اطلاعات مذهبی هم به چشم میخورد، چنانکه مصاحبة ما با مِگان سیلی نشان میدهد.
مِگان چهل ساله و مادری مجرد است که پسری هفده ساله با نام دِل دارد.(1)او که یکی از باپتیستهای جنوب ایالات متحده است، با تربیت کاتولیک بزرگ شده، ولی به کلیسای پرِزبیتِریَن هم میرفته است. وی میگوید که والدینش اکنون به گذشتهگراها (New Age) پیوستهاند و بسیار علاقهمند به مذاهب شرقی شدهاند. طی گفتوگویی درباره استفادة مِگان از اینترنت از او میپرسیم که آیا هرگز چیزی مرتبط با مذهب یا معنویت در آنجا یافته است یا خیر. مصاحبهگر میپرسد:
آیا هرگز چیزی مرتبط با مذهب یا معنویت در اینترنت یافتهاید؟
مِگان:
بله! من به وبسایتهای مختلف مراجعه کردم و اطلاعات مختلفی دیدم.
مصاحبهگر:
آیا میتوانید نمونهای را نام ببرید؟
مِگان:
خب یک شبکة رادیویی که برنامههاش رو با علاقه گوش میکنم (وی به نام یکی از ایستگاههای مسیحی خاص در محل زندگیاش اشاره میکند) اونها یک سایت اینترنتی دارن و در اونجا میتونید اخبار جدیدی رو ببینید، از جمله دربارۀ اون زوج میسیونر (مُبلغ مذهبی)، کجا بود؟ شاید ماداگاسگار، ولی نه، درست نیست. اگه نقشهای داشته باشم، میتونم به شما نشون بدم که کجا بود. جایی شبیه تایلنده. زوج میسیونر چهارده ماه در اونجا زندانی بودن و جالب اینه که در تلویزیون چیزی از عقاید و هدف اونها گفته نمیشه ولی دربارۀ اتفاق و ماجرایی که براشون پیش اومده زیاد حرف میزنن.
1) مصاحبه با خانوادة سیلی را کریستف دامونت - هاینریش انجام داده است.
افراطگرایان مسلمون، اونها رو به اسارت گرفته بودن و شیوهای که رسانهها اونها (افراطگرایان مسلمان) رو به تصویر کشیدن، جالب بود. با وجود این حدس میزنم که ضمن تماشای اخبار و فیلمهای مربوط به واقعه، به تصویر جامعتری میرسم؛ چون این موضوع بیش از هر چیز مذهبیه. رسانهها بخش زیادی از اون رو در برنامههای خبری منعکس نمیکنن. من به سایتهای اینترنتی مختلف کلیساها مراجعه کردم، البته دوستانی هم در تنسی و فلوریدا دارم و اونها از من میخوان تا به سایتهای اینترنتی و منابع دیگه مراجعه کنم.
به نظر میرسد جویندگی اطلاعات آنلاین به وسیلة مِگان در مقایسه با بیل ارتباط نزدیکتری با ایمان و کاوش مذهبی وی داشته باشد. ظرفیت اینترنت و وب جهانی برای ارائة طیفی گسترده از اطلاعات و امکان دسترسی آسانی که علاقهمندان به لینکهای مربوطه و غیره دارند، دستکم برای مِگان عرصهای باز برای کاوش و مرتبط با ایمان و علایق مذهبی وی است. ایستگاه مسیحی مورد علاقة او (که تصادفاً مرتبط با کلیسای او نیست) سایتی اینترنتی و لینکهای دیگری دارد که وی از طریق آنها میتواند با شبکة گستردهتری از منابع اطلاعاتی مرتبط شود. همچنین وب، زمینهای است که وی و دوستانِ راه دورش میتوانند به آن مراجعه و اطلاعاتشان را مبادله کنند. حتی با وجود این، جستوجوی اطلاعات در اینترنت که بیشتر جنبة کالایی دارد، عامل تعیینکنندهای در چهارچوب اعتقادات وی نیست، در واقع حتی از آن دور هم هست.
پس ارتباط تکنولوژی با روش خاصی از تفکر پیرامون منابعی که جستوجو میشود، در این مورد خاصِ اطلاعات، اهمیت ویژهای دارد.
مِگان از ایستگاه رادیویی به سایت اینترنتی آن ایستگاه میرود تا اطلاعات مرتبط با هم را دریافت کند. استقلال و خودمحوری این نوع رویکرد برای وی و بیل اهمیت خاصی دارد؛ ولی در چهارچوب محدودیتهای رسانه و تفاهمنامههای آن است. دانا بِیلِر، ضمن صحبت دربارۀ استفاده از جستوجوگر(1)اینترنتی خود این موضوع را بیان میکند.
مصاحبهگر:
آیا غالباً برای جستوجوی اطلاعات و نشانهگذاریِ(2)آنها به اینترنت مراجعه میکنید یا به شکل فولدری (پروندهای) است که از پیش ایجاد شده و شما چیزی به آن نمیافزایید؟ آیا به همان اطلاعات پیشین مراجعه میکنید؟
دانا:
خب، بستگی داره. اگه چیز تازهای پیدا کنم اون رو رها نمیکنم؛ البته چیزایی رو پاک کردم؛ چون برخی از مطالبی که قبلاً یافته بودم، دیگه خوب نیستن. من مطالب رو مرور میکنم و گاه و بیگاه به اونها سر میزنم، چیزای جدیدی به اون اضافه میکنم و چیزای قدیمی رو برمیدارم. اینکه چه چیز معتبره و چه چیز معتبر نیست، برای من اهمیت داره. من سایتهای اینترنتیای رو میشناسم که دربارۀ مذاهب گوناگون هستن و اگر کسی در اونها برای بحث آماده باشه، با اون صحبت میکنم. خب حدس میزنم که موضوع مهم من مورمونیسم باشه؛ چون خویشاوندان و اقوامی دارم که مورمون هستن و بیل هم قبلاً مورمون بوده. من جستوجوی فراوانی انجام میدم تا بتونم اطلاعات مناسبی به دست بیارم.
مصاحبهگر:
پس شما هیچ نوع نشانهگذاری دربارۀ اسلام یا بودیسم ندارید....
دانا:
من هیچ چیز پیدا نکردم. من دنبال چیزایی گشتم که دوست داشتم و میتونم درک کنم، چیزایی که به اندازة کافی واضح هستن که بتونم بفهمم.
این موضوع ظرفیتهای متعدد وب را برای جستوجوی اطلاعات نشان میدهد.(1)جایی که شاید روی این فکر متمرکز شویم که آنچه مردم در سایتهای اینترنتی انجام میدهند خوانش و هضم اطلاعات است، دانا نشان میدهد که میتوان به طریقی بعضی از سایتهای اینترنتی را مشترک شد و این کار با قراردادن آنها در یک فولدر نشانهگذاری به صورت نوعی مجموعه انجام میشود. دانا به شکلی نسبتاً منظم به این منابع مراجعه میکند، آنها را به روز میکند، چیزهایی را اضافه و حذف میکند. همچنین به نظر میآید وی از وب، به شکل تعامل با رسانهها استفاده میکند. او میگوید که این منابع را به صورت آنلاین بررسی و با دیگران دربارۀ آنها تعامل کرده است. این کار به صورت برقراری نوعی وحدت بین زمینة آنلاین و زمینة روابط اجتماعی او بروز یافته است. نکتة جالب آنکه وی از نظر سلیقههای اینترنتیاش کمتر از آنچه شاید تصور شود کاتولیک است. در موقعیتی که وب جهانی و اینترنت، دامنة گستردهای از منابع دربارۀ طیف گسترده ای از سنتهای مذهبی را ارائه میدهند، دانا بیشتر در خانه میماند. وی در
1) در هوور، کلارک و رِینی (2004) توضیحات کاملتری دربارۀ جستوجوی اطلاعات مذهبی در وب آمده است.
جستوجوی اطلاعات دربارۀ چیزهایی که با دیگران مطرح کرده به فعالیتهای اینترنتی میپردازد. به نظر میرسد که به گمان وی، سایتهای منابع غیرمسیحی از نظر مفهومی غیر قابل دسترسی هستند و بدین ترتیب از آنها میپرهیزد. همچنین بررسیهای خود دربارۀ مورمونیسم را بیشتر در خانه انجام میدهد. این راهبرد برای او تقریباً حالت دفاعی دارد (چیزی که از دیگر مصاحبهشوندگان هم شنیدهایم) که جهت درک یا حتی به چالش طلبیدن افکار مرتبط با مذهبی خاص، اطلاعاتی را بجوید که میتواند به کار بَرَد. ما به جستوجوی روشهایی پرداختهایم که در آنها افراد، رسانهها را در حکم تجربیات الهامبخش و تکاندهنده به بحث میگذارند و فرض میکنند که یکی از معانی اصلی آثار رسانهای توانایی آنها برای خدمت به این اهداف یا معانی بنیادین مذهبی است. پس به نقطة متفاوتی رسیدیم، جایی که ظرفیت رسانهها برای عمل در حکم منابع اطلاعاتی را نشان میدهد، چیزی که متفاوت یا دور از تجربة مذهبی فرد یا خانواده است. اکنون بیایید امکان دیگری را بررسی کنیم: اینکه رسانهها شاید بتوانند الگوهای هنجاربخشی از ارزش و کنش فراهم آوردند. این کار از طریق پیرنگها یا شخصیتهایی انجام میشود که چنین آرمانهایی را تجلی میبخشند.
شاید این مورد همچون ردهبندیهای دیگری که قبلاً به آنها نگریستیم، فرضی عمومی دربارة روش پرداختن رسانهها به زندگی اخلاقی یا مذهبی باشد. ضمن صحبت با مصاحبهشوندگان، با تعدادی از نمونههای چنین الگویی نیز مواجه شدیم.
«میخواهم با رسانهها احساس صمیمیت کنم»
برنامههای تلویزیونی و دیگر رسانهها، متون فرهنگی غنیای فراهم میآورند که مخاطبان میتوانند با آنها احساس صمیمیت (نزدیکی) کنند. جای تعجب نیست که تنها عدة کمی از آنهایی که مصاحبه شدند، توانستند دربارة رابطة خود با این متون فرهنگی، از جنبة تأثیر رسانهها سخن بگویند، تأثیری که میتواند بر تفکر آنها نیز اثر بگذارد. برای آنها معمولتر آن است که خود را با نمادها، ارزشها و داعیههای خاصی پیوند دهند. توافق بر سر این نوع صمیمیت را میتوان در پارگراف زیر و در مصاحبه با خانوادة اِستاین ملاحظه کرد. شاید بتوان جِف اِستاین را معتقد و جویندۀ مابعدالطبیعه دانست. او 41 ساله و پدر مجرد رِیچِل، ده ساله است.(1)جِف به شدت در فعالیتهای نوین یا متفاوت مذهبی دخیل است ولی همزمان به برخی از جنبههای مابعدالطبیعۀ سرگرمی در تلویزیون معاصر بدگمان است.
مصاحبهگر:
نظرتان دربارۀ موضوعات مابعدالطبیعه چیست؟ چون شما گفتید که از مجموعة بافی خونآشامکُش خوشتان نمیآید؟ آیا علتش محتوای جنسی این برنامه است یا اینکه چون به جادو و چیزهایی از این قبیل میپردازد؟
جِف:
خب این نوعی... همیشه به نظرم میاومد که نوعی محتوای سنگین و ترسناک داره ولی...
مصاحبهگر:
1) مصاحبه با خانوادة استاین را آنا ماریا روسو انجام داده است.
به خاطر این نیست که جادوگری و مابعدالطبیعه را میخواهد نشان دهد؟
جف:
نه منظورم اینه که فکر میکنم بیشتر احمقانه است ولی... (میخندد).
رِیچِل:
من به جادو و چیزایی مثل این اعتقاد دارم.
جِف:
نه اساساً نوعی جادوگری وجود داره که در سریال بافی... به نمایش در میاد. این در واقع نوعی داستان علمی تخیلیه که میتونید اون رو بپذیرید؛ چون همه چیز در آینده میگذره. همه چیز اون دربارۀ جادو است. فرض میشه به کاری دست میزنید که در حال حاضر ناممکنه (میخندد).
مصاحبهگر:
بله! بسیار خب... این عذری است برای....
جِف:
(میخندد). این فیلم کلاً داستانیه، ساختاری داستانی داره.
مصاحبهگر: (خطاب به رِیچِل)
آیا شما به جادو اعتقاد دارید؟
رِیچِل:
من، یک جورایی... به جادو عقیده دارم، به موجودات جادویی از جمله اژدها، تکشاخ و اسب بالدار عقیده دارم... و مخلوقات جادویی مختلف شبیه این که....
مصاحبهگر:
پس شما عقیده دارید که آنها وجود داشتند یا دارند؟
رِیچِل:
فکر میکنم هنوز هم وجود داشته باشن. من به داستان های پریان و
چیزایی از این دست اعتقاد دارم. معتقدم دنیاهای دیگهای وجود داره که میشه به اونها دست یافت، جایی که این موجودات زندگی میکنن ولی در عین حال عقیده دارم که برخی از اونها هنوز هم در این دنیا زندگی میکنن.
این موضوع توافقی جالب بین جِف و رِیچِل را بر سر ماهیت معنویت، مشروعیتِ بازنمایی امور مابعدالطبیعی در رسانههای عامهپسند و نیز ماهیت چنین بازنماییهایی نشان میدهد. جِف آشکارا تصور میکند که توجه به عنصر حقیقت یا تنوع، کیفیت مهمی در بررسی تصویرپردازیهای رسانهای است؛ البته وی به این الگوهای معنوی مظنون است ولی میخواهد با توجه به اصالت و واقعیبودنشان، ذهنیت بازی نسبت به آنها داشته باشد. از نظر رِیچِل که بیش از وی مجذوب چنین افکاری است بازنماییهای رسانهای معنیدار و چیزی هستند که وی میخواهد خود را با آنها (با وجود کراهتی که پدرش ابراز میکند) پیوند دهد. از نظر وی راز و جنبة استعلایی تصویرپردازی رسانهها بارز و دلالتگر هستند. وی آنها را در حکم منابع بینش یا حتی اطلاعات به کار میگیرد و مایل است خود را با افکار و ارزشهایی مرتبط سازد که در اعماق آنها نهفتهاند. همچنین جالب است اشاره کنیم چگونه وی از این احساس همدلی به منزلۀ روشی برای بیان اختلاف خود با پدرش بر سر این موضوعات استفاده میکند.
در فصل پنجم با جودی کروز آشنا شدیم و دریافتیم به منزلة فردی که انتظار میرود افکار سنتگرایی داشته باشد، به طور کامل به مابعدالطبیعه، آثار علمی - تخیلی و دیگر افکار غیر سنتی علاقه دارد. همچنین نمونة خوبی از افرادی است که میتوانند رسانهها را به منزلة
منبعی برای پیوند یا هویت به کار برند. من به بخشی اشاره میکنم که در آن، وی بین برخی از افکار سنتگرا و شخصیتهای سنتی و برنامههای تلویزیونی تمایز برقرار میسازد. در حالی که وی با موعظههای تلویزیونی و سرگرمیهایی که برخی از آنها ارائه میدهند میانهای ندارد، بیشتر به برنامههایی با مضمون معجزه و معنوی توجه دارد که آگاهانه مذهبی ساخته نشدهاند.
مصاحبهگر:
میدانم که قبلاً دربارۀ نظرکردۀ فرشته و این یک معجزه است صحبت کردهایم. آیا این برنامهها با موعظههایی که از تلویزیون یا رادیو پخش میشوند، تفاوت دارند؟
جودی:
بله! سریال دیگهای هم هست که اخیراً پخش میشه و جابهجایی همراه با جان ادوارد نام داره. این برنامه برای من جالبه؛ چون افرادی که در اون حاضر میشن تجربیات شگرفی رو پشت سر گذاشتن؛ چون آدم میتونه با چیزایی مثل معجزات یا شفادهندگان آشنا بشه، میتونه چنین چیزایی رو تجربه کنه و با این موضوعات آشنا بشه ولی دربارة موعظهگران یا رقص، موضوع قدری متفاوته. اینها چندان جذاب یا راحت نیستن.
جودی و ریچل تعاملی را بین رسانهها، افکار و ارزشهایی برقرار میکنند که بیشتر جنبة نزدیکی و صمیمیت دارد تا نوعی تأثیرگذاری. از نظر هر دوی آنها برخی از برنامهها و فیلمهای خاصِ تلویزیونی، مجموعهای از تعهدات و افکاری را بازنمایی میکنند که از نظر ایشان مهم است و به طریقی تبیین میشوند که مخاطبان انگیزه مییابند با آنها ارتباط برقرار کنند. شاید این موضوع تصادفی باشد که جودی و
ریچل هر دو علاقهشان را به نمادها و افکار خاصی بیان میکنند. این سلیقه برای هر یک از آنها متفاوت با انتظاراتی است که از زمینة محلی آنها و فراسوی آن بر میآید. همچنین برای هر کدام از آنها برنامههای خاصی قابل توجه هستند که ارزشها و افکار مورد بحث آنها را با قدرت بازنمایی میکند. از سوی دیگر هر کدام از آنها نوعی درک ضمنی نسبت به این موضوع دارند که دستمایههای مذکور نوعی توجیه خوداغناگرانه و اصالت برایشان فراهم میآورند. اینها به معنایی واقعی هستند. جودی و ریچل هر دو معنی و ارزشهایشان را از این اعتقاد بر میگیرند.
«رسانهها مرا توصیف میکنند»
رابطة دیگری که بین رسانهها و مخاطبان وجود دارد و ضمن پژوهش با آن مواجه شدیم، زمانی مطرح میشود که مصاحبهشوندگان میگویند رسانهها یا عملکرد رسانهای، آنها را توصیف میکنند. شاید فرض کنیم که برخی از صمیمیتهای مردم با رسانهها نه به خاطر ایجاد رابطه با چنین نهادهای بزرگی، بلکه به دلیل علاقه به ملاحظة حرکت امور در مسیرهای مختلف برقرار میشود. ما در دو سطح با چنین توضیحاتی مواجه شدهایم: نخست در سطح توصیف رسانهها و سپس در سطح مستقیم تجربیات افراد در فیلمها و برنامههای خاصی که پخش میشود. برای آنکه نمونهای از مورد اول آورده باشیم بار دیگر پای سخنان جِف اِستاین مینشینیم. جِف اکنون به نوع خاصی از رویکرد گذشتهگرا
رسیده است.(1)در این گرایش افکار روشنی وجود دارد که نشان میدهد چگونه افراد میتوانند دانش و بینش جدیدی در کار خود بیاورند. از نظر جِف رسانهها به دلایلی مانع کسب چنین دانشی هستند. در بخش زیر به نظر میآید که وی میگوید رسانهها نوعی تأثیر پنهانی و شریرانه دارند که میخواهد خود را در ضمیر ناخودآگاه افراد جا بیندازد و برای جلوگیری از این امر باید تمرین کرد. مصاحبهگر میپرسد:
پس در واقع شما (به دلیل رویکرد مذهبیتان) نباید چندان با رسانهها ارتباط داشته باشید.
جِف:
خب باید بگم که رسانهها تشکیلات قدرتمندی دارن و بالقوه خیلی از کارها رو میتونن انجام بدن. اونها میخوان نظر آدمها رو جلب کنن و بیشتر آدمها به شدت مشغولن و نمیخوان کسی مزاحمشون بشه... ولی رویکرد مذهبی ما با استقبال مواجه میشه؛ چون با ذات انسان سروکار داره، این که اون توی محیط گرم خونه باشه، گفتوگویی با افراد هوشمند داشته باشه، به زندگیش غنایی بده و تکیهگاهی داشته باشه.
مصاحبهگر:
اگر بیش از حد با رسانهها مشغول شوید، دیگر زمانی باقی نمیماند که بخواهید به سخنان هوشمندانه گوش فرا دهید.
جِف:
بله! ولی در عین حال این یکی از عادات زندگیه... اینکه خودتون رو سرگرم کنین.
1) برای آنکه جِف همچنان گمنام بماند، لازم است تا نام این جنبش گذشتهگرا و خودیار را که وی در آن مشارکت دارد، ذکر نکنم.
مصاحبهگر:
موضوع قابل بحثی است. بسیاری از مذاهب استفاده از رسانهها را توصیه کردهاند، حتی اینکه چه اندازه تماشا کنید، چه برنامههایی را ببینید....
جِف:
نه! چنین نسخهای پیچیده نشده. موضوع به طور کلی رسیدن به آگاهی از وجود خود و توجه به عقل سلیمه.
پس از نظر جِف دیدگاه مذهبی او باعث میشود تا در پی رویکردی به رسانهها باشد که وی را از مخاطرات و آسیبهای پنهان در امان نگه دارد. وی به معنایی به وسیلة رسانهها، البته نه لزوماً شخصیتها، پیرنگها یا برنامهها ، بلکه با سبکی از استفادة آگاهانه از رسانه توصیف میشود. این نوعی روش مستقیم، شرحی از، توصیف رسانهها است. بنابر دیدگاه جِف ما باید بخواهیم به عنوان افرادی شناخته شویم که به روشهای خاصی از رسانهها استفاده و آنها را درک میکنند. البته در مصاحبههای ما نمونههای صریحی از روشهایی وجود دارند که طی آنها رسانهها افراد و خانوادهها را توصیف میکنند. در فصل ششم با خانوادة بازمتولد میلیکِن آشنا شدیم. در پاراگرافهای بعدی، آنها دربارۀ رابطة توأم با عشق و نفرت خود با سریال خانوادة سیمپسِن صحبت میکنند. مصاحبهگر میپرسد:
چه چیز باعث میشود که وقتی خانوادة سیمپسِن میبینید، کانال را عوض کنید؟
رِی:
وقتی حرفای زشت میگن و چیزایی مثل این.
جِی:
خب، اونها واقعاً کلمات خیلی زشتی نمیگن....
لین:
نمیدونم، اونها [جِی و بچهها] تماشاش میکنن؟
رِی:
خونوادة ما هم یکی از اون خونوادههای ناهنجاره.
لین:
بله! واقعاً همین طوره.
مصاحبهگر:
خودتان میگویید ناهنجار و میخندید؟
لین:
چون حقیقت داره.
جِی:
ما فکر میکنیم گاهی ناهنجار میشیم.
مصاحبهگر:
آیا به همین خاطر است که مجموعة خانوادة سیمپسِن خندهدار است؟
لین:
برخی از کارهاشون خندهداره. میتونید اینها رو یکجوری به خونوادة خودمون هم ربط بدیم.
جِی:
به سختی میشه گفت کجای این سریال بامزه است. وقتی سعی دارید اون رو تجزیه و تحلیل کنید، به سختی میتونید مشخص کنین که طنز توی کدوم قسمت دیده میشه. چون خونوادة اونها خونوادة عجیبیه... درگیر
موقعیتهای عجیبی میشه که صادقانه بگم بیشتر مردم درگیر اونها نمیشن.... چرا این مجموعه تا این اندازه محبوبه؟ سخت میشه گفت چرا. فکر میکنم هر کسی بخشی از خودش رو توی اون میبینه.
مصاحبهگر:
شما میخندید؟ لین میبینم که میخندید؟
لین:
درست مثل سریال متأهل و خانواده... ببخشید منظورم متأهل و بچهداره.
این اظهارنظر درباره خانوادة سیمپسِن آشکار و خودآگاهانه است. برنامهای که آنها در قسمت دیگری از مصاحبه از آن انتقاد میکنند. خانوادة سیمپسِن افکار و احساساتی را درباره خانواده و زندگی خانوادگی ارائه میدهد که به گفتة میلیکِنها انگار آنها و تجربیات خانوادگیشان را شرح میدهد؛ البته تماشای این برنامه احساس لذت همراه با گناهی در بر دارد و لین از نظر جداکردن خود با برخی از عناصر این برنامه، در این پاراگراف نقش مادر را بر عهده دارد ولی خود او نیز اعتراف میکند که این مجموعه تا حدی توصیف خانوادة میلیکِن نیز هست. شاید این موضوع گواهی بر ماهیت برنامههای تلویزیونی از قبیل خانوادة سیمپسِن باشد. آنها انگشت خود را بر روی نبض زندگی معاصر گذاردهاند و روشهایی برای بیان این نبض مییابند که به ویژه برای مخاطبان جذاب و واقعی است. خانوادة سیمپسِن بخشی از گفتوگوی معاصر دربارة زندگی خانوادگی و ارزشهای خانوادگی است و حتی خانوادههایی چون میلیکِن که میخواهند از ارزشهای منعکس در رسانهها جدا باشند، خود را در چنین برنامههایی منعکس میبینند.
هر یک از ردهبندیهایی که تاکنون ملاحظه کردیم به نخستین سطح ارتباط، تجربیاتی در رسانهها مرتبط میشود. همذاتپنداری با رسانههای خاص و این برداشت که رسانهها میتوانند افراد و خانوادههایی از جمله میلیکِنها را توصیف کنند، جزو مشخصات ارتباط مستقیم با محتوای رسانهای محسوب میشود. به نظر میآید که جودی کروز و رِیچِل اِستاین در نمونههای بالا ارتباط مستقیمی با رسانهها دارند. دومین سطح ارتباط، شامل استفاده از رسانهها در زمینهای گستردهتر است. ما با رسانهها در خانواده، محیط کار و روابط اجتماعی تعامل داریم و به نظر میآید که این روابط برای بسیاری از مصاحبهشوندگان انگیزة مهمی باشد. ردهبندی بعدی نشاندهندۀ همین سطح دوم، تعامل با رسانهها است.
«با استفاده از رسانهها خود را توصیف میکنم»
مِگان سیلی که پیشتر گفتههایاش را شنیدیم یکی از باپتیستهای جنوب آمریکا و مادری مجرد است که چنانکه گفتیم پسر نوجوانش دِل نام دارد. در جایی از مصاحبه وقتی او از افکار و تصاویر مرتبط با هویت خود در مقام مادر سخن میگوید، از وی میپرسیم آیا رسانهها چنین منابعی فراهم میآورند یا خیر. او با نقل داستانی از تجربة خود با پسرش به پرسش ما پاسخ میدهد. دِل در کلاس نهم تصمیم گرفته بود مدرسه را ترک کند و مِگان ضروری دید که بدون اعلام قبلی به مدرسه برود و او را تحت نظر بگیرد.
مگان:
اون واقعاً شرمنده شد. بهش گفتم اگه یک بار دیگه این کار رو تکرار کنی با حولة حمام و دمپایی به اینجا میام. میدونید من مجموعۀ روزین(1)رو دیده بودم و فکر کردم: «آه، این خیلی محشره!» (میخندد). این کار، اون رو سر جاش نشوند. دِل واقعاً خجالتزده شد.
سپس مصاحبهگر در پرسشی دربارۀ رسانهها به این واقعه اشاره میکند و مِگان با سرعت این پرسش را با مذهب و ارزشهای معنوی مرتبط میسازد. مصاحبهگر میپرسد:
آیا شما در ایفای نقش خود در زندگی دِل هرگز از رسانهها استفاده کردهاید؟ منظورم این است که شما دربارۀ سریال روزین شوخی کردید. آیا موارد دیگری هم هست که از رسانهها گرفته باشید؟
مِگان: (میخندد)
آره! خب، بعضی وقتا. دربارۀ رسانهها باید بگم اگه درسی باشه که قراره بیاموزم یا اگه درسی معنوی باشه، از اون استقبال میکنم. نوارهای صوتی - مذهبیِ خوبی همراه با آثار دیگهای وجود دارن که ما توی خونه تماشا میکنیم.
این داوریِ مِگان دربارۀ رسانهها تا حدی پرسشهای مربوط به تعامل با رسانهها و توضیح پیرامون آنها را با هم تلفیق میکند. در شرایطی که وی ارتباط خود با روزین و نوارهای صوتی مسیحی را بیان میکند، آنها را در حکم روشی برای برقراری ارتباطات با دِل و بازنمایی ارزشهای مذهبی خود میداند. خودبیانگری وی هم برای مصاحبهگر و هم برای دِل که از
1) 1.Roseanne سریالی کمدی که در 222 قسمت 22 دقیقهای از سال 1988 تا 1997 پخش شد. سریال دربارۀ خانوادهای کارگر است که با مشکلات خود دستوپنجه نرم میکنند. (م.)
طریق رسانهها صورت میپذیرد، موردی خاص و نسبتاً متعارف است.
به دلایل فراوانی که در فصلهای دوم و سوم بیان کردیم، انتظار داریم جوانترها علاقة ویژهای به رسانهها و به کارگیری آنها در شکلدادن به هویت خود داشته باشند.
یوتا فالون دختر دوازده سالة وایونا است که در فصل پنج دربارة او صحبت کردیم. وی با مادر مجرد و خواهر بزرگتر خود در شهر کوچکی در غرب ایالات متحده زندگی میکند. وی موسیقی معاصر مسیحی (CCM) را در حکم نمونهای از کاربرد رسانهها برای خودبیانگری در زمینة اجتماعی ذکر میکند. به نظر میآید که CCM ظرفیت دارد تا به جوانانی همچون یوتا فرصت بدهد که هویتی متفاوت بیابند. اینکه با ایمان اوَنجلیکال یا مسیحیان بازمتولد همدلی کنند.
مصاحبهگر میپرسد:
بسیار خب آیا هیچ ارتباط معنویای بین خود در مقام یکی از طرفداران دی.سی.تاک(1)و مذهب یا چیزی شبیه آن میبینید؟
یوتا:
خب، دی.سی.تاک، گروهی مسیحیه و من واقعاً به چیزی جز موسیقی مسیحی گوش نمیدم؛ چون موسیقیهای پاپ احمقانهاند؛ مثلا اِنسینک،(2)بَک استریت بویز.(3)واقعاً علاقهای به اونها ندارم.
1) dc Talk: یکی از گروههای موسیقی راک/ رپ مسیحی که آثارش تا حدی باعث افزایش محبوبیت ژانر موسیقی معاصر مسیحی در دهة 1990 شد. (م.)
2) :N’Sync گروه موسیقی پاپ آمریکایی که بین سالهای 1995 تا 2002 فعال بود. (م.)
3) Back Street Boys: گروه آمریکایی سبک پاپ/راک که در 1993 تشکیل و در ادامة دهة 1990 تبدیل به یکی از محبوبترین گروههای این سبک شد. (م.)
مصاحبهگر:
چه چیز احمقانهای در کارشان هست؟
یوتا:
ترانههاشون بیمعنیه. در حالی که ترانههای مسیحی معنای واقعی دارن. اونها به شما پیام میدن. اینکه هر جا باشید، خدا با شماست.
یوتا چگونگی استفاده از رسانهها را برای مقاصد خودبیانگرانه توضیح میدهد. در یک سطح، او تمایزی آشکار بین رسانههای مسیحی و غیر مسیحی ترسیم میکند و دیسی تاک و گروههای سکولار را در جاهای دقیقشان در نقشه قرار میدهد. همزمان این موضوع بنابر تعریف، جایگاه مشخصی برای او تعیین میکند. یوتا تمایزات خاصی قائل میشود و در موسیقی مسیحی پیامی واقعی مییابد. همچنین مهم است که بدانیم اهمیت این ژانر از موسیقی برای یوتا در کیفیات ماهوی آن و ایجاد امکان توصیف خود در حکم فردی است که آن را ترجیح میدهد.
پریسیلا کاستلو که در فصل پیش وی را فردی معتقد و جویندة مابعدالطبیعه شناختیم، با شوهرش بوچ و دو فرزندشان در حومة شهری بزرگ زندگی میکنند. خانوادة کاستِلو در مدتی نسبتاً طولانی در ژاپن زندگی کردهاند. آنها به بودیسم و دیگر مذاهب آسیایی علاقه دارند و در حالت اصیل جویندگی خود با آن مواجه می شوند. آنها مجموعهای از سنتها را با خانواده و عملکرد معنوی خود تلفیق ساختهاند. پس جای تعجب نیست که پریسیلا میتواند با مجموعهای گسترده و متنوع از منابع پراکنده و انواع رسانههای مهم از جنبة مذهبی یا معنوی
همدلی کند. مصاحبهگر میپرسد:
آیا گمان میکنید چیزی در رسانهها وجود دارد که به معنویت شما کمک کند؟ به نظرتان در رسانهها عملاً چیز مفیدی برای بررسی معنوی شما وجود دارد؟
پریسیلا:
میتونم از مجلة Nexus اسم ببرم. به گمونم نشریات و کتابهایی وجود دارن که مفیدن.
مصاحبهگر:
پس به نظر میآید رسانة مورد علاقة شما برای جستوجوی معنوی چاپ و انتشارات است. هنگامی که دربارة رسانههای صفحهای، مثل تلویزیون صحبت میکنیم، شما کمتر به یافتن جنبههای معنوی و الهام در آنها تمایل نشان میدهید؟
پریسیلا:
آره! البته به جز تلویزیون سراسری. میدونم که شبکة PBS هم آثار جالبی نمایش میده. قراره دو روز پی در پی برنامههایی دربارۀ تبت نشون بده. بوچ منتظر میشه تا ببینه کِی برنامه رو پخش میکنن. من خودم نمیدونم در حال حاضر چه برنامههایی به نمایش درمیاد ولی گاهی که اون به تماشای تلویزیون میشینه و چیز جالبی پیدا میکنه من هم کنارش تماشا میکنم، چیزایی دربارة مردم و.... پس میتونم ببینم که گاهی برنامههای مناسبی پخش میشه. مطمئنم اگه به تلویزیون کابلی دسترسی داشتیم، در اون برنامهها هم میتونستیم نکات معنوی مفیدی پیدا کنیم.
پریسیلا دیدگاهی را مطرح میکند که پیشتر شنیدهایم: ایجاد تمایز بین رسانههای مختلف از جنبة ارتباط آنها با افکار و ارزشهایی که برای وی از همه جالبترند. مصاحبهگر میخواهد مطمئن شود که آیا
پریسیلا رسانههای دیگر را بر تلویزیون ترجیح میدهد. پریسیلا این موضوع را تأیید میکند و میگوید که به ویژه تلویزیون سراسری جایی است که میتواند انتظار برنامههای خوبی را در آن بکشد. همچون بسیاری دیگر وی در اولویتهای خود برای رسانههای غیر صفحهای و دربارۀ فیلم استثناء قائل میشود.
در جای دیگری از مصاحبه از وی پرسیده میشود که آیا خود به طور فعال، چیزی مرتبط با خودِ معنویاش را میجوید یا خیر.
مصاحبهگر میپرسد:
آیا تاکنون چیزی مرتبط با معنویت در تلویزیون یا سینما یافتهاید؟
پریسیلا:
بعضی وقتا توی سینما چنین چیزایی رو یافتم. من معمولاً فقط فیلمهای هنری یا چیزایی این جوری رو میبینم. بله! البته فیلمهای ویدیویی هم میبینم. مدتهاست که دیگه چنین فرصتی برام پیش نیومده، ولی دوست دارم فیلمهای ویدیویی دربارۀ مذهب رو ببینم. بیشتر این آثار دربارۀ الههها یا بودیسمه.
مصاحبهگر:
دربارۀ موسیقی و معنویت نظرتان چیست؟
پریسیلا:
موسیقی!؟ من مجموعة بزرگی از آثار موسیقی ندارم ولی میتونم به کتابخونه برم و مثلاً موسیقی سِلتی رو به دست بیارم. قوم سِلت موسیقی فوقالعادهای دارن. من به موسیقی گوش میدم و فکر میکنم که چطور این موسیقی رو ساختن!؟ سعی دارم جستوجو کنم (بیشتر در کتابخانه) و
موسیقی جدید پیدا کنم. اگه ما میتونستیم پول بیشتری توی این راه خرج کنیم، احتمالاً سیدیهای بیشتری میخریدم؛ البته اگه از چیزی واقعاً خوشم بیاد اون رو میخرم.
پریسیلا نیز مانند بسیاری از کسانی که با آنها مصاحبه کردیم، فیلم و موسیقی را ترجیح میدهد؛ زیرا معتقد است آنها نمادها و ارزشهایی را بازنمایی یا منتقل میکنند که برایش اهمیت دارند. در اینجا موضوع مرتبط با بحث ما چگونگی برخورداری از تجربة رسانهها در ایجاد فرصتی برای معرفی، پیوند یا تبادل اجتماعی است. پریسیلا توضیح میدهد که رسانهها در دو سطح عمل میکنند. پریسیلا میگوید که این رسانهها برای وی کاربرد خاصی دارند. همچنین برای خودشناسی و روش تبدیل رسانهها به مجموعهای از پیوندهای توصیفی که از طریق آنها وی میتواند از جنبة مذهبی و معنوی بگوید کیست، کاربرد دارند.
«میخواهم رسانهها را به چالش بکشم و رد یا تأیید کنم»
همانطور که مردم رسانهها را برای رسیدن به هویت و شناخت به کار میبرند، رسانهها نیز به ایجاد تمایزهای خاص کمک میکنند. توافق دربارۀ معنی، دلالت یا مشروعیت نمادها و پیامهای گوناگون رسانهای در اغلب راهبردهای تأویلگرانهای که دیدیم و نیز در ارزیابی آنها اهمیت دارد؛ البته نمونههای فراوانی از این بیانیههای ارزشیابانه در مصاحبههای ما وجود دارد. پیشتر جایی که خانوادة میلیکِن از دیدگاه خود نسبت به تلهوَنجلیسم و دیگر رسانههای مذهبی صحبت میکردند،
محور سخنانشان به چالش طلبیدن این برنامهها بود. بیایید برخی از دیگر نمونهها را بررسی کنیم؛ همان گونه که پیشتر آمد، کریس چَندلر، کاتولیک سابق، اکنون گرایش خاصی به مابعدالطبیعه یافته و به جستوجوی موضوعات آن میپردازد. سلیقه و علاقۀ رسانه ای مرتبط با معنویت وی، بازتاب علایق گستردهتری است که در فرهنگ جویندگی وجود دارد. مانند بیشترِ مصاحبهشوندگان ما، هنگام فکر کردن دربارة اینکه آیا رسانهها میتوانند زمینهای برای جویندگی اصیل باشند، سخت به فکر فرو میرود؛ ولی دربارۀ اینترنت تمایز قائل میشود. مصاحبهگر میپرسد:
آیا تا کنون چیزی مرتبط با مذهب یا معنویت در تلویزیون یا اینترنت یا دیگر رسانهها جستهاید؟
کریس:
بله! توی اینترنت جستوجو کردم، در اونجا منابع قابل توجهی وجود داره.
مصاحبهگر:
... در کجا؟ آنها دربارة چه بودند؟
کریس:
خب، نمیتونم اون سایتهای اینترنتی رو نام ببرم ولی قطعاً وقتی دوباره در حال و هوای جستوجو قرار بگیرم، میدونم که کجا باید برم و چه چیزی رو دنبال کنم... من همیشه علاقة خاصی به سرخپوستان آمریکا داشتم ولی نمیتونم دقیقاً بگم که این گرایش مذهبی هست یا نه. دربارۀ تلویزیون هرگز نمیتونم چیزی بگم. شما بیشتر به جنبة مذهبی موضوع توجه دارین؟
مصاحبهگر:
یا جنبة معنوی، مضامین یا چیزهای معنوی.
کریس:
اگه تلویزیون روشن باشه چیزایی میبینم ولی نمیخوام بگم که اونها رو جستوجو کردم. شاید فقط معانی گوناگون رو دنبال کرده باشم... مثلا نظرکردۀ فرشته رو نمیبینم.
کریس احساس میکند که اینترنت برای جستوجوی اطلاعات یا دیگر منابع، بهتر از رسانههای دیگر است. رویکرد کریس ترکیبی از تجربه و توصیف رسانهها است. انتظارات وی از شکلها و ژانرهای رسانهای تعیین میکنند که وی کجا باید به جستوجوی منابع مرتبط یا معنیدار بپردازد. وی در این بخش ژانرهای سالم تلویزیونی برای نمونه نظرکردۀ فرشته را نمیپذیرد و در عوض اینترنت و سایتهای اینترنتی را که اطلاعات مفید و خوبی دربارۀ سنتهای سرخپوستان آمریکا ارائه میدهند، تأیید میکند.
این نکته جالب است که او به هر صورت دقیقاً نمیتواند از سایت اینترنتی خاصی نام ببرد. در عوض به نظر میآید که منابع مناسبی در اینترنت برای وی قابل دسترسی است و اگر تصمیم بگیرد به جستوجو بپردازد منابع مناسبی خواهد یافت. این طرز تلقی یادآور سخنان دانا بیلِر، استفانی کلاین و دیگر فرضیات دربارة اینترنت است که یکی از تمایزهای اساسیاش فراهمآوردن امکان دسترسی به منابع اطلاعات است.
به نظر میآید که دانا بیلِر افکار و معیارهای روشنی دربارۀ انواع آثاری دارد که در عرصة رسانهها انتخاب میکند. پیشتر وی
انگیزههایاش را برای جستوجوی اطلاعات دربارة دیگر مذاهب از جنبة تمایزهای آشکاری بیان کرد که بین سنتها و شوق به فراگیری اطلاعات مفید برای برقراری ارتباط با معتقدان به دیگر سنتهای مذهبی وجود دارد.
وقتی از دانا بیلر دربارۀ استفاده از اینترنت برای دریافت اطلاعات مذهبی یا معنوی میپرسیم، دانا کاربرد این رسانه را با اشاره به تجربة اخیرش در کلیسا بیان میکند:
ما توی کلیسا از طریق اینترنت اطلاعاتی دربارۀ مذاهب مختلف به دست آوردیم و نکات مهمی در این مورد آموختیم. ما یک هفته دربارۀ اسلام و سِوِنس دِی اَدوِنتیسم (ظهورباوری)(1)تحقیق کردیم. وقتی به خونه اومدم، باز هم به جستوجو پرداختم تا اطلاعات بیشتری به دست بیارم. این اطلاعات همه خوب و مفیدن. من اون قدر وقت نداشتم که مطابق میلم جستوجو کنم ولی اطلاعاتی که به دست آوردم همه شبیه همند. به هر حال نکتهای باقی نموند که دربارة اون صحبت نکرده باشیم.
مصاحبهگر:
هنگام تماشای تلویزیون هم، چنین کاری را انجام میدهید؟ اگر نمایشهای تلویزیونی یا فیلمی ببینید که اعتقاداتی متفاوت با عقاید شما را مطرح کند چه واکنشی نشان خواهید داد؟ همین طور مجلات یا چیزهای دیگر؟
1) Seventh Day Adventist Church: یکی از فرقههای مسیحی در ایالات متحده که آموزههای آن منطبق بر اصول اونجلیسم است. پیروان این فرقه به ظهور مجدد و قریبالوقوع مسیح اعتقاد دارند. (م.)
دانا:
گمون میکنم بستگی به این داره که چه چیزیه و چه اطلاعاتی توش وجود داره. اگه چیزی باشه که به نظرم آزاردهنده بیاد، اون رو دنبال نمیکنم. من واقعاً دیدِ مثبتی به تلویزیون ندارم. به نظرم بیشتر برنامههاش آشغاله. اگه اون رو روشن کنم و دو دقیقه از سریالی رو تماشا کنم که مزخرف باشه دیگه هرگز سراغش نمیرم.
مصاحبهگر:
نمایش یا سریال مزخرف چگونه است؟
دانا: (میخندد)
میدونستم این رو میپرسید. بنابر معیارهای من خیلی از مجموعهها مزخرفند؛ مثلا وقتی به نمایش خشونت روی میارن....
مصاحبهگر:
میتوانید به نمونهای از این برنامههای مزخرف اشاره کنید؟
دانا:
بگم که سریال مزخرف چطوره؟ همین موضوع به شما نشون میده که من تا چه حد به تلویزیون علاقهمندم. خب الان تلویزیون نمیبینم ولی چند وقت پیش تماشا میکردم. داشتم سریالی میدیدم، فکر میکنم اسمش مجرد(1)بود. این سریال دربارۀ مردیه که با زنهای مختلفی قرار ملاقات میذاره، همة اونها به اتفاق هم در خونهای زندگی میکردن و اون مرد... واقعاً مزخرف بود! باعث شد تا من... (میخندد).
مصاحبهگر:
بسیار خب، به نظر شما آیا برنامههای تلویزیونی، سایتهای اینترنتی و
1) Bachelor سریالی که در ژانر ترکیبی رمانس/تلویزیون-واقعیت/نمایش-بازی پخش آن از سال 2002 شروع شده است. (م.)
رسانههای دیگری وجود دارند که حقیقیتر و صادقتر از دیگران باشند؟ اگر چنین است، آنها را چطور ارزیابی میکنید؟
دانا:
بله! فکر میکنم برخی از اونها نسبت به بقیه حقیقیتر باشن. تصمیمگیری در این مورد سخته ولی این کار رو ضمن صحبت با دیگران انجام میدم تا ببینم آیا اون رو دیدن، چیزی دربارۀ اون شنیدن یا میدونن؛ البته منظورم از دیگرون آدمهاییه که بهشون اعتماد دارم. در بیشتر موارد... خب به گمونم بستگی داره که با چه چیزی مواجه میشید. اگر من با چیزی مواجه شوم، سعی میکنم به طور کامل اون رو بخونم و به غرایزم اعتماد کنم. احساسم اینه که اگه غرایزم رو خصوصاً به این شیوه دنبال کنم، توسط خدا هدایت خواهند شد. پس احساس میکنم که در مسیرهای مختلف هدایت میشم؛ البته بعضی وقتا این طوری نیست. در این موارد بستگی داره که محتوای اثر چگونه باشه. منظورم اینه که شاید با چیزی برخورد کنم که با عقایدم جور در نیاد... البته بستگی داره که در جستوجوی چه چیز باشم. اگه فقط به جستوجوی اطلاعات بپردازم، وضع فرق میکنه. میتونید اطلاعات رو در جاهای مختلفی پیدا کنین. این یک موضوعه. موضوع دیگه اونکه اگه خواستار هدایت مذهبی یا چیزی بشید که نیازمند انتخابگری بیشتری در منابع باشه، قضیه متفاوت خواهد شد.
دانا از ارزیابی رسانهها ابایی ندارد. به نظر میرسد او رسانههای اطلاعرسان (اینترنت) و رسانههای دارای برنامههای سالم را تأیید میکند. سلیقه، ارزشها و غرایز او نسبت به رسانهها مبنای چیزهایی را که برای چنین داوریهایی نیاز دارد فراهم میآورد. گرچه وی میگوید برای مشاوره و ارزیابی تلویزیون و اینترنت قدری هم متکی بر دیگران است. در هر صورت نکتة مهم این است که ارزیابیهای بالا برای وی
مهم هستند و آنها را ضروری و کم و بیش پایدار توصیف میکند. به نظر میرسد دستکم در یک سطح از توصیف رسانهها بیشتر مردم میخواهند بگویند که معمولاً رسانهها را به روشهایی که مرتبط با ارزشها و اعتقاداتشان است، میپذیرند، رد میکنند یا به چالش میطلبند.
«من از رسانهها برای صحبت با فرزندانم یا دیگران دربارة ارزشها و اخلاق استفاده میکنم»
در استفاده از رسانهها، وظایف و رفتار پدر و مادر یکی از زمینههای اصلی بحث و درک است. من و همکارانم در کتاب رسانهها، خانه و خانواده درگیر بحثی کامل دربارۀ روش مصاحبهشوندگان برای درک و استفاده از تلویزیون و دیگر رسانهها بر زمینة زندگی خانوادگی شدیم.(1)این موضوع پذیرفته است که تعاملات والدین و فرزندان دربارۀ رسانهها، یکی از مضامین اصلی زندگی خانوادگی معاصر و یکی از چالشهای مرتبط با انجام وظایف والدین به صورتی خلاق است. در واقع پژوهشهای ما نیز این موضوع را تأیید میکنند. پس جای تعجب ندارد که دریابیم بسیاری از مصاحبهشوندگان ما از روشهایی صحبت میکنند که طی آنها در انجام وظایف والدین و زندگی خانوادگی دخیل میشوند. در بیشتر موارد، این توضیحات دربارة چگونگی انتقال
1) Hoover et al. (2004).
ارزشهایی است که در تضاد با ارزشهای والدین قرار دارند. ارزشهایی که والدین مایلند به عنوان هنجار در خانوادههایشان حفظ کنند ولی رسانهها گاهی خلاف آن را منعکس میسازند. در دیگر موارد، خانوادههایی که رسانهها را در حکم پدیدهای ارزشمند و حتی مثبت در گردهمایی ها و تعاملات خانوادگی به شمار میآورند، توضیحات مستدلی ارائه میدهند. بسیاری از ردهبندیهای کاربرد رسانهها که تا کنون در این فصل از آنها صحبت کردهایم، به این موارد مرتبط میشوند. به هر حال، ردة سومی هم در استفادۀ والدین از رسانهها وجود دارد که در مصاحبههای ما با قدرت جلوه میکند: این واقعیت که رسانهها در حکم محصولات فرهنگی قدرتمند، پیامهای فرهنگی و ارزشهایی را منتقل میکنند که برای تعاملات، بین والدین و فرزندان، گفتمان و آموزش ساخته و پرداخته شدهاند. از جهتی بسیاری از والدین، رسانهها را جزو عوامل دستاندرکار تهیة مواد آموزشی برای انتقال ارزشها و اخلاقیات میدانند. برخی از والدین، موضعی کاملاً آگاهانه و سامانمند به این موضوع دارند و دیگران به شکل غیر رسمیتری آن را بیان میکنند؛ البته از نظر تقریباً همة آنها، این ظرفیت رسانهها فرصتی مسلم است. مِگان سیلی این وضعیت را در پاسخ به پرسشی دربارۀ جستوجوی چیزهای مرتبط با مذهب یا معنویت در تلویزیون یا فیلم تشریح میکند.
مصاحبهگر:
آیا شما هرگز در تلویزیون یا سینما به جستوجوی چیزهای مرتبط با مذهب یا معنویت پرداختهاید؟
مِگان:
آه... در بعضی از سریالها یا فیلمهای تلویزیونی چیزایی دیدم. اگه اونها صحنههای غیراخلاقی و چیزایی مثل این رو نشان بدن، میخوام دِل بفهمه که بر اساس نظام اعتقادی من، اینها مناسب تماشا نیستن ولی معمولاً... احساس میکنم که اون هم افکار من رو قبول داره. خدای من! (خطاب به دِل) آیا اعتقادات من تو رو ناراحت میکنه؟
دِل:
نه!
مِگان:
بسیار خب!
مِگان:
ولی به گمونم با این روش میشه رسانهها رو به عنوان ابزاری برای نشان دادن شخصیت و رفتار اخلاقی به کار گرفت؛ چون برنامههای بد فراوونی از اونها پخش میشه.
مصاحبهگر:
در MTV هم نمونههایی از آنها را میبینید؟
مِگان:
بله! چندتایی هستن ولی میتونید از هر فرصتی در زندگی برای نگریستن استفاده کنید. به خصوص در مقام پدر یا مادر میتونید ارزشهای خوب اخلاقی و چیزایی مثل اون رو آموزش بدید. پس همواره فرصتهایی وجود داره، چه توی رسانهها، موسیقی یا میدونید وقتی توی خیابان قدم میزنید و میبینید که مردم با هم گستاخانه حرف میزنن. همیشه فرصتهایی وجود داره.
جالب است که مِگان پرسشی را که دربارة تصویر مذهب و معنویت
در رسانهها مطرح شده است، به شکلی مثبت به جهت دیگری سوق میدهد. در واقع واکنش او با انتظارات ما به دو صورت، تفاوت دارد. نخست، وی پرسش را به صورت تأکید بر ارزشها و اخلاقیات و نه معنویت یا مذهب تأویل میکند و دوم، مثالهای وی بیش از آنکه مثبت باشند، منفی هستند. از نظر مِگان رسانهها عرصة گستردهای از تصویرپردازیهای منفی و مسئلهدار هستند. به هر حال با ایفای نقش مثبت پدرانه- مادرانه، میتوان این تصویر را مثبت کرد. پس مِگان با بسیاری از والدین و مصاحبهشوندگان ما توافق دارد که رسانهها به خودی خود بیشتر تأثیر منفی بر فرزندان و جوانان دارند بنابراین، موضع مناسب والدین میتواند نظارت و مراقبت دایمی بر این موضوع و آمادگی برای دگرگونسازی تصاویر و ارزشهای مسئلهساز به صورت فرصتهایی برای تعامل مثبت باشد. این موضوع هم جالب است که وی نمونههای عینی کمی برای تأیید دیدگاه خود مییابد. برای نمونه MTV میتواند یکی از منابع مسلم چنین آثاری باشد، ولی به نظر نمیآید که او دستکم این اواخر با دِل دربارۀ MTV گفتوگو کرده باشد.
پیشتر از زبان فِرد کلاین شنیدیم که چه اندازه تحت تأثیر فیلم کشتن مرغ مقلد قرار گرفته است. اظهارنظر دخترش استفانی را هم دربارۀ استفاده از اینترنت برای دریافت اطلاعاتِ دیگر مذاهب شنیدهایم. فِرد در دیدگاه جهانیاش بیش از مِگان سیلی سکولار است؛ ولی دربارۀ ظرفیتهای رسانه برای ایجاد فرصت گفتوگوی والدین با فرزندان و دخالت آنها در استفاده از رسانهها، با وی همعقیده است. او نیز مانند
مِگان به شکلی تقریباً ساده رسانهها و ارزشهای منفی را با هم مرتبط میسازد که طبعاً دخالت والدین هنگام استفاده از محصولات آنها را میطلبد. فِرد، کمدی موقعیت کلاسیک در مجموعة نمایش َاندی گریفیث را به عنوان یکی از برنامههای محبوبش نام میبرد که محتوای مثبتی دارد. جالب آنکه وی با گِلن دانگل که از نظر دیدگاه مذهبی تفاوت فراوانی با او دارد درباره معنی و ارزش برنامة گریفیث موافق است. او نیز مانند گِلن، دورة َاندی را دورانی میداند که زندگی سادهتر بود، زندگی برای بزرگسالان و جوانان پیچیدگی کمتری داشت و البته روابط خانوادگی هم در آن دوره سادهتر بودند. وقتی از فِرد میپرسیم که از چه برنامههایی بیش از همه بدش میآید، پاسخ میدهد:
خب، برنامههای زیادی وجود دارن... فیلمهایی هستن که از اونها خوشم نمیاد ولی تماشاشون میکنم؛ مثل مجموعة BUT که شهوانی، ناشیانه و ابلهانه است ولی اون رو میبینم. به همین روال گمون میکنم نمایش هاوارد استرِن کاملاً مشمئزکننده است. این برنامه وحشتناکه. هیچ ارزش درخور اعتنایی نداره ولی گاهی اون رو هم میبینم. دقیقاً به همین خاطره که شهوانی و ناشیانه است و هیچ ارزش مثبتی نداره. نظرم دربارۀ مجموعة کلهخر(1)هم همینه.
1) Jackass. مجموعهبرنامهای پربیننده در شبکۀ MTV با حضور جانی ناکسویل و رفقایاش که به دلیل استقبال، تبدیل به دو فیلم سینمایی شد که هر دو را جف ترمین در سالهای 2002 و 2006 کارگردانی کرد. این اثر نمونۀ کاملی از ابتذال در فیلمسازی است. در این اثر گروهی از جوانان خود را در موقعیتهای مختلف قرار میدهند و از آن فیلمبرداری میکنند. موقعیتهایی چون: ایستادن در برابر شلیک ساچمه به بدن خود!، خوردن مایع اسپرم یک اسب در برابر دوربین!، خوردن مدفوع سگ!، تلاش برای چرخیدن در یک دایرۀ بسته با کمک یک موتور کوچک که در بیشتر موارد همراه با سقوط است!، تعویض جای شوهر یک زن با مردی با همان قدوقواره و بعد ضبط واکنش زن وقتی از خواب شبانه در کنار همسرش بیدار میشود!، گذاشتن داغ مخصوص گاوها بر باسن یکی از اعضا آن هم در برابر دوربین و نمونههای مبتذل دیگر که عمدتا نمایش آنها همراه با آسیبهای جسمی افراد است و البته به قیمت زیر پا گذاشتن مرزهای اخلاقی. (م.)
مصاحبهگر:
آیا علت تماشای برنامههای یاد شده این است که شما را از آنچه در کل دنیا میگذرد با خبر میکند یا...
فِرد:
نه! در این برنامه فقط آدمهایی رو میبینیم که کارهای احمقانه میکنن و به نظرم، گاهی تماشای کارهای احمقانة مردم جذابه.
مصاحبهگر:
آیا در اینجا بین چیزهایی که دوست دارید و دوست ندارید و آنچه معنویت میپندارید، رابطهای وجود دارد؟
فِرد:
... دربارۀ الاغ این طور نیست ولی حرف شما مسلماً دربارۀ نمایش اندی گریفیث صدق میکنه. این مفهوم توی دل مجموعة گریفیث به چشم میخوره که همه جا خوبی وجود داره، روابط فردی ارزشمنده، همه چیز سادهتر از اونه که میبینید و مسائل رو میشه برطرف کرد. شاید این موضوع در ذهن من شبیه داستان پریان به نظر بیاد ولی برام جذابه به خصوص الان که بچهها بزرگ شدن و دغدغه دارن بدونن چه اتفاقاتی توی دنیا میافته.
فِرد از حیث عادات دیداری و شنیداری به شیوة نامتعارفی خود- افشاگرانه صحبت میکند. انگیزههای او برای این لذتهای توأم با گناه بسیار روشناند. او صادقانه میگوید که آنها را تماشا میکند. از جهتی هم قدری شبیه جی میلیکِن در فصل ششم است که به نظر میآید برخی از عادات تماشای برنامههایاش فقط در اثر روشن بودن تلویزیون
و دسترسی به دو شبکهای که برنامههایاش را دریافت میکند شکل گرفته است. وقتی به وی فرصت میدهیم تا یکی دیگر از انگیزههایاش را توضیح دهد، فِرد آن را رد میکند و بار دیگر به این مفهوم ساده برمیگردد که تماشای مردم هنگام انجام کارهای احمقانه برای او جالب است. او نیز مانند مِگان سیلی، پرسشِ معنویت و رسانهها را به ارزشها و اخلاقیات مرتبط میسازد و سپس برنامة مورد علاقة خود، سریال َاندی گریفیث را در حکم برنامهای برای انتقال مفهومی از ارزشهای مثبت و زندگی در دورانی سادهتر توصیف میکند، چیزی که آن را برای بچههای امروزی مثبت میداند.
در فصل هفتم با دیوید مولر آشنا شدیم. وی بیست و چند ساله، پدر سه فرزند و به شدت معتقد به مسلک مورمون است. او و همسرش کتی نقش خود را به عنوان پدر و مادر در عصر رسانهها بسیار جدی میگیرند. برخلاف برخی والدین که پیشتر با آنها مصاحبه کردیم، به نظر میآید این دو کاملاً از طیف گستردة برنامههای تلویزیونی و دیگر رسانههای قابل دسترس برای فرزندانشان خبر دارند و بر اهمیت این موضوع تأکید میکنند که فرزندان باید خود بر اساس داوری اخلاقی و معنوی، آثار مورد نظرشان را در حیطة رسانهها انتخاب کنند.
مصاحبهگر:
آیا تا کنون آثاری در رسانهها یافتهاید که افکار معنوی شما را مطرح کند، مثلاً فیلمها یا کلاً پیامهایی که با اخلاقیات شما سازگار باشند؟
دیوید:
بله! به گمونم این یکی از چیزاییه که میخوام به اون اشاره کنم. سعی
دارم همین الان نمونهای را به یاد بیارم... برای مثال وقتی مشغول تماشای فیلم زندگی یک حشره(1)بودیم و میدیدیم که چه جوری مورچهها در کنار هم میایستن و به همدیگه کمک میکنن، تحت تأثیر قرار گرفتم. اونها شادند و با هم کار میکنن. با کمک یکدیگه همه چیز رو منظم و تمیز میکنن، هیچ کس هم گِلِهای نداره و موضوعاتی از این قبیل که جذابن. این چیزیه که میخواهید توی زندگی خودتون هم تحقق پیدا کنه و در این راه هم تلاش میکنید. فرق نمیکنه که کارتون ببینید یا چیز دیگهای، شاید مقالهای در روزنامهای ببینید که مثلاً میگه: «میدونید این بچة کوچیک این کار و این کارُ انجام داده است...» وقتی از این زاویه نیگاه میکنین میتونید هر چیزی رو که جستوجو میکنید، پیدا کنید. حتی بعضیها میگن: «اخبار خیلی ناامیدکننده است. همهاش دربارۀ کسانیه که گلوله خوردن یا مردن و...» توی این زمان، باز هم می تونید به چیزای مثبتی برسید، همونهایی که جستوجو میکنید. بخش عمدة کاری که ما انجام میدیم جستوجوی چیزای مثبته. ما بسیار انتخابگر هستیم و یافتن چیزای خوب کار سختیه؛ مثلا وقتی با فیلمی مثل سکوت برهها(2)مواجه میشید... فکر میکنید چه چیز خوب یا امیدوارکنندهای توی اون وجود داره؟ (میخندد) تنها قسمت بامزۀ داستان مربوط به قسمت دوم فیلم با اسم هانیباله(3)و آقایی که نقش ضد قهرمان فیلم رو بازی میکنه... فکر میکنم در نیویورک تایمز بود که خوندم اون در اولین هفته نمایش فیلم به ایالات متحده سفر کرد و هر شب توی یک شهر همراه با مردم به تماشای این فیلم نشست. توی یکی از
1) A Bug,s Life انیمیشنی به کارگردانی جان لاسهتر و اندرو استنتن. این فیلم محصول سال 1998 آمریکاست. (م.)
2) The Silence of the Lambs فیلمی از جاناتان دمی با بازی آنتونی هاپکینز و جودی فاستر. فیلمی دربارۀ یک قاتل آدمخوار. محصول 1991 آمریکا. اقتباسی از رمان تامس هریس. (م.)
3) 5.Hannibal این فیلم در حقیقت قسمت دوم فیلم سکوت بره ها است. فیلمی به کارگردانی ریدلی اسکات و با بازی انتونی هاپکینز، جولین مور، ری لیوتا و گری اولدمدن. محصول 2001 آمریکا. (م.)
صحنههای ترسناک جایی که توی سالن بود، دیالوگهای همون قسمت رو برای آدمهایی که مقابلش نشسته بودن، نجوا کرد (میخندد). در روزنامه گزارش شده که بعد چه اتفاقی افتاد. اون آقا میگه: «تنها جایی که مردم وحشتزده و جیغزنان از سالن فرار نکردن، لس آنجلس بود. اونجا مردم به طرف اون برگشتن و گفتن: «ببخشید، عجب آدم باحالی هستید! (میخندد) ببینید، خودشه! هی مرد میشه به من امضا بدی؟» اون میگه دیگرون اون قدر درگیر فیلم شده بودن که سالن رو ترک کردن، بدون اونکه متوجه حضور وی شده باشن....
مصاحبهگر:
آیا میگویید حتی در چنین موردی میتوانید گاهی نکات بامزه یا حتی روحیهبخشی بیابید؟
دیوید:
چیزی که ما میخوایم به بچهها یاد بدیم اینه که... توی بیرون چیزای خوبی وجود داره و اگه به چیزای خوب بنگرید یا به جستوجوی خوبی بپردازید، به چیز دیگهای نیاز نخواهید داشت. منظورم اینه که گرچه دربارۀ نکات منفی برنامههای تلویزیونی به شما گفتم ولی چیزای خوبی هم توی اونها وجود داره... من جزو علاقهمندان مجموعة خانوادة سیمپسِن نیستم ولی اگه بخواهید، حتی توی این برنامه هم میتونید چیزای خوبی پیدا کنید. به خصوص تأکیدم بر کارتونهاست، البته اگه اونها رو توی دلتون جا ندید (میخندد) این کارتونها مخصوص بچهها نیستن. در واقع خیلی از اونها برای بچهها ساخته نشدن.
در اینجا به نظر میآید که بین این وضعیت و آنچه قبلاً دیدهایم تضادی وجود دارد. گویی دیوید بین علاقهاش به فیلمهای سینمایی و آثار تلویزیونی تجربة مشاهدة آنها و استنباط خود از نقش پدرانه برای
کمک به فرزندانش دو شقه شده است. مانند بیشتر والدینی که با آنها صحبت کردیم، وی مهمترین وظیفة خود را کمک به بچهها برای انتخابهای مناسب دربارۀ رسانهها و شیوة استفاده از آنها میداند. نکتۀ مهم آن که به نظر میآید در صورت وقوع فرصتهایی برای تأویل و درک میتوانیم چیزهایی را که به منزلة رسانههای منفی میشناسیم، به رسانههای مثبت تعبیر و تبدیل کنیم. به قول دیوید و دیگران، میتوان در هر چیزی نکتة خوبی یافت و به نظر میآید که نقش والدین، یافتن نکات خوب و برجستهکردن آنهاست. تفکر فوق البته در این فکر مشترک وجود دارد که نقش والدین در کنار رسانهها، کمک به فرزندان برای انتخابهای مناسب است.
چنانکه دیدهایم بهتر است عوامل آموزشی را از رویکردهای پیشگیرانه نسبت به رسانهها برتر بدانیم. بیشتر افرادی که با آنها مصاحبه کردیم مایلند انتخابهایشان در برابر رسانهها از جنبة آنچه میبینند و انواع نتایج و درسهایی که برمیگیرند در نظر گرفته شود. تنها عدة کمی از آنها نسبت به این موضوع بیتفاوتند که نتوانند دربارۀ رسانهها قضاوت کنند و یا در زندگی خود آنها را تحت کنترل درآورند. از طرف دیگر آنها میخواهند فرزندانشان هم به همین شیوه فکر کنند به ویژه زمانی که پا به دوران جوانی میگذارند؛ بنابراین بیشتر آنها نمیخواهند محافظ فرزندان خود (به ویژه بزرگترها و نوجوانها) در برابر رسانههای بد به شمار آیند. در عوض دوست دارند خود و فرزندانشان به عنوان افرادی در نظر گرفته شوند که میتوانند انتخابهای مستقل خود را انجام دهند.
جالب آنکه دیدیم برای بیشتر مصاحبهشوندگان بسیار دشوار است که ارتباطهای مستقلی بین زندگی رسانهای خود و ارزشهای زندگی خود برقرار سازند. در فصل حاضر، این موضوع، به دلیل عدم تداوم در ارتباطهای بین رسانهها و مذهب و زندگیهای معنوی تشدید میشود. با وجود آنچه اندیشیدهایم و بسیاری دیگر گفتهاند، در مصاحبههای ما شواهد چندانی دربارۀ کارکرد و تأثیر رسانهها در ارتباط مذهبی یا شبهمذهبی وجود ندارد. اگر ساحت رسانهها بتواند فرصتهایی برای الهام مذهبی یا معنوی فراهم آورد، به طریقی که با عملکردهای متعارف همخوان باشد یا حتی بتواند جایگزین آنها شود، میتوانیم انتظارِ یافتن شواهد بیشتری از این موضوع را در مصاحبههایمان داشته باشیم. مهمتر از آن روشهایی را دیدهایم که امکان تحقق چنین امری را در فرهنگ رسانهها میدهد. با بسط این موضوع و نگریستن به عرصهای از کارکردها یا تأثیرهای محتمل رسانهای، از الهام گرفته تا ایجاد هویت، میتوانیم امیدوار باشیم رسانههایی را بیابیم که منابع شفاف و صریحی دربارۀ عملکرد مذهبی و معنوی فراهم آوردند. آنچه در عوض یافتهایم، نمونههایی از این ردهبندیهای کارکرد و تأثیر است که ابداً آشکار یا تداعیگر شکلهای سنتی مذهبی یا معنوی نیستند.
پیشتر مواردی را دیدیم که تا حدی به توضیح این امر کمک میکنند. چنانکه ملاحظه کردیم، مردم تمایلی ندارند رسانهها را از جنبه مذهبی یا معنوی معتبر بدانند. از این جهت، توضیح آنها دربارۀ رسانهها واضح و مستدل است. در دنیای پسامدرن که با اصول روشنگری شکل گرفته است، این فکر که چیزی شبیه مذهب یا معنویت
را میتوان در رسانهها جای داد تا حدی نامعقول جلوه میکند، ولی این فکر توضیح اساسیتری هم دارد. در حالی که به تدریج این مصاحبهها را بررسی کردیم، دریافتیم که عملکردهای رسانهای، معنوی یا مذهبی، در زیستجهان، در مکانهای بسیار متفاوتی جای میگیرند. در هر یک از آنها نوعی خودآگاهی و اظهارنظر وجود دارد که آنها را در جایگاه مناسبشان قرار میدهد. نمیخواهم بگویم که در این مصاحبهها دلایل و افکار مرتبط با فرهنگ گستردهتر چنانکه در رسانهها بازنمایی میشوند، دستکم با توجه به معانی فرهنگی و بازنماییها، قویتر و فراگیرتر هستند. چنانکه شاید به نظر محتمل برسد این افراد و خانوادههایی که با عقاید یا دلایل مذهبی یا معنوی احساس نزدیکی میکنند تعامل خود با فرهنگ را نیز بر اساس همین موارد برقرار میسازند، ولی در عمل چنین نیست. به نظر میآید که آنها میخواهند ایمان و معنویت خود را به روشهایی توصیف کنند که افکار و ارزشهای فرهنگ بزرگتر را در بر داشته باشد یا خود را جدا یا قابل جداسازی می دانند که این مورد نزد خانوادههای محافظهکار از نظر اخلاقی کاملاً محسوس است، کسانی که رسانهها را با نوعی احساس گناه توأم با لذت ملاحظه میکنند.
به هر روی این فکر که مبنای این فصل را شکل میدهد (ساحت رسانه، مواد و تجربیاتی فراهم میآورد که تأثیر عملکردها یا رفتارهای مذهبی سنتی یا معنوی را به چالش میطلبد و جایگزین آنها میشود) به نحو متقاعدکنندهای تأیید نشده است. چنانکه دیدهایم لازم است در جای دیگر و با روشهای متفاوت به بررسی نقش رسانهها بر مذهب و
معنویت یا بالعکس بپردازیم.
در فصلهای پنج، شش و هفت تصویر متقاعدکنندهتری از این روابط ترسیم کردهایم، موردی که در فصل ده، هنگام نتیجهگیری و پایان کتاب دوباره به آن باز خواهیم گشت.
پاره نهم: رسانه و فرهنگی دینی عمومی پس از 11 سپتامبر 2001 و دوم نوامبر 2004
اکنون دریافتهایم که افراد و خانوادهها از چه راههایی بر فرهنگ رسانهها تأثیر میگذارند. همچنین دربارۀ شباهتها و تفاوتهای تجربة رسانهای در موقعیتهای اجتماعی و دینی گوناگون اندیشیدهایم. در کل، در مصاحبههای خود دیدهایم که مصرف رسانهها در سطح خانوار از نوعی ثبات برخوردار است و اکنون میتوانیم برخی از خطوط کلی آن ثبات را توضیح دهیم. در فصل سوم، طیف ژانرها و نهادهای رسانهای مرتبط با دین را، که مشتمل بر اخبار، برنامههای دینی، نشریات دینی و سرگرمی بود، ملاحظه کردیم. در آنجا نشان دادم که پدیدة مدرنِ مهم، همان شیوهای است که از طریق آن این بافتهای گوناگون به هم میآمیزند، ولی همزمان با آن، نشان دادم که تأثیر بافتهای غیردینی
رسانهها بر دین، محتملتر از تأثیرات بافت دینی بر بافتهای غیردینی به نظر میرسد. ما تا حدودی به عنوان تایید آن تصور، تا اینجا توجه خود را به برنامههای رسانههای سرگرمی معطوف کردهایم. در اغلب موارد به نظر رسیده است که رسانههای سرگرمی همان بافت مشترک و مسلم فرضشدهای است که دربارة آن بیش از هر بافت دیگری فکر شده و سخن گفته شده است. ولی معتقد بودهام که پرسش واقعی این نیست که مردم تا چه اندازه توانسته یا نتوانستهاند به میزان پیشبینیشده و تخمینزدهشدة دیدن و مصرفِ فلان ژانرهای رسانهها دست یابند؛ بلکه پرسش واقعی این است که مردم در پذیرش منابعی که برایشان معنیدار است تا چه حد همسو با ژانرها، برنامهها، کانالها و بافتها حرکت میکنند.
دین و رسانهها در چندین سطح اجتماعی و فرهنگی، که بسیاری از آنها را در فصل دوم معرفی کردهام، با هم تلاقی میکنند. به دلیل اینکه بخش عمدة این کتاب بر تجارب روزانه و زیستهشدة مردم در خانههایشان متمرکز بوده است، ما در امتداد تجارب و علائق مردم پیش رفتهایم. از این رو، کاملاً طبیعی است که این گفتوگوها در سمت و سوی رسانههای عامه پسند و سرگرمکننده و تجارب دم دستی (بازاریشده)(1)دین و معنویت که در میان گذاشته شده و با آنجا تطبیق یافته، پیش رفته و جریان یافتهاند ولی من در همان حال طرفدار برداشتی از رسانهها بودهام که بزرگ و فراگیر است و بر آن
1) commodified
بودهام که با این کار میتوانیم از چندین راه و از چندین منظر به چشمانداز رسانه / دین داخل شویم.
در فصل سوم، لزوم ارائة تعریف دوبارهای از رسانه و دین را پیش کشیدم، تعریفی خالی از آن چند رده یا مقولة تحلیلی(1)متداولی که در گذشته به کار میبستیم. چنانکه در آن فصل گفتم، این نوعی برهان پستمدرن بود و گمان میکرد که واسازی برخی از آن دریافتها به منظور ساختن برداشتی از دین و رسانه، و این بار از دل تجارب و تعامل مخاطبان، حائز اهمیت است. البته، یکی از پیامدهای چنین رویکردی این تصور است که بدینترتیب هیچ قرائت، معنا، واکنش نظاممند یا فراگیری نمیتواند وجود داشته باشد. اگر منطق مضمر متنها و پیامهای رسانهها سرشت چهارچوبهای شناخت و ارزش را توضیح نمیدهد، در این صورت اینگونه چهارچوبها را در کجا باید یافت. چنانکه در مصاحبههای مندرج در فصل پیشین دیدیم، واقعیت این است که قرائتهایی کلی، مبتنی بر اجماع و نظاممند از متون رسانهها وجود دارند. حدّی از همانندی تجربة مشترک و اجماع در سرشت رسانهها، در انواع قرائتها و معناهای دینی و معنویای که در رسانهها با آنها مواجه میشویم، در شیوههای به کارگیری آن قرائتها و معناها در زندگی بینندگان وجود دارند. بسیاری از اینها از بطن تجارب مشترک، مانند سرشماریها و برهههای همگانی در طول زندگی، سر برمیآورند. چنانکه در فصلهای پنجم ،ششم و هفتم دیدیم، به نظر
1) analytical
میرسد که والدین، آنجا که پای رسانهها به میان میآید، همانندی بسیار زیادی در خانوادههای خود بروز میدهند؛ همانندیی که استوار بر نقشی است که والد بودن بر عهدهشان گذاشته است. قرائتهای دیگر از این دست از بطن ارزشها یا ایدههای همگانی یا مشترک سر برمیآورند.
در این فصل، به مجموعهای از قرائتها و گفتمانهای نظاممندی خواهیم پرداخت که از بطن تجربة تاریخی معاصر سر برآوردهاند. با آغاز قرن بیست و یکم رسانه ها و دین از طرقی اهمیت یافتهاند که تاکنون سابقه نداشتهاند. قصد دارم نشان دهم که آنچه در این فصل بررسی خواهیم کرد نوعی موخره بر بحثهایی است که در فصلهای دوم و سوم دربارة نظریة رسانه و استقرار دین، نهادهای دینی و اقتدار دینی از لحاظ استقرارشان در رسانهها به راه انداختیم. چنانکه در آنجا دیدیم، بخش پایانی قرن گذشته شاهد زوال تدریجی برخی روابط همیشگی در ساحت عمومی همبسته با دین(1)بود. نهادهای دینی به طور کلی کمکم اقتدار و مشروعیت خود را از دست دادند. این تا حد ّی یکی از نتایج ظهور یک ساحت رسانهای بود که میتوانست هر روز تعریفی از سرشت دین، معنویت و معنای دینی در مدرنیتة متاخر به دست دهد. بدین ترتیب، اینکه دین چه جایگاهی در رسانهها دارد و میتواند داشته باشد مشکلآفرین شد و قرن [بیستم] با این پرسش که در بحثهای فراوان مطرح میشدند به پایان رسید. بررسیهای ما، که نشان میدادند مردم
1) religious public sphere
در زندگی خانگی و خصوصی خود، در خورد و خواب و باورهایشان، دین و معنویت را از نظر دور نمیدارند، در خدمت توضیح فرآیندها و بنیانهایی قرار میگیرند که دین و معنویت در ارتباط با فرهنگ رسانهای، بر اساس آنها ادراک میشوند. در آنجا همچنین میتوان دید که رواج و شیوع تجربة رسانهای به عنوان یک پایه در این موارد نقشی خاص و مهم به عهدة حوزة رسانهای میگذارد. بنابراین، آنچه در اینجا ممکن است ببینیم سرآغازهای تحلیلی است که میتواند به ما کمک کند تا جایگاه و شأن دین را در مدرنیتة متاخر یک بار دیگر - اینبار در ارتباط با رسانهها که از چند لحاظ بنیادین با مدرنیته چفت و بست شدهاند - در چهارچوبی بزرگتر و کلنگرانهتر توضیح دهیم. در متنها و پیامهای رسانهها مضامین، ارزشها، نمادها و مَجازهای معنیداری وجود دارند. به نظر میرسید کسانی که طرفهای مصاحبة ما بودند خیلی دوست داشتند که در یک گفتوشنود یا مجموعة گفتوشنودهای مفصلتر در [زمینۀ] فرهنگ شرکت کنند. آنها از شرکت در گفتوگوهای مفصلتر احساس رضایت و اهمیت میکنند. اکنون به کندوکاو در راههایی میپردازیم که از طریق آن، گفتوگوهای مفصلتر میتوانند از رویدادهای تاریخی سرشار شوند. دیدهها و آموختههای ما در اینجا، در خصوص اینکه مردم از چه راهی، رسانهها را به صورت دینی و معنوی قرائت میکنند، میتوانند به ما کمک کنند تا ببینیم این رویدادها که در ظاهر، دربارۀ دین هستند در همان حال دربارۀ رسانهها و دربارۀ تعامل بین دین و رسانه نیز هستند. در واقع، چنانکه خواهیم دید، انواع کندوکاوهایی که انجام دادهایم به ما اجازه
میدهند که چنین مضامین بزرگی را به طرق جدید بررسی کنیم.
تغییر در هزاره
هزارة جدید، گفتوگویی جدید را هم در محل تلاقی دین و رسانه، هم دربارة دین و رسانه به همراه آورده است. به نظر میرسد دین طی سالهای پس از حملههای تروریستی 11 سپتامبر، در سطحی کاملاً جدید دوباره وارد زندگی همگانی و گفتمان (و به تبع آن رسانههای) همگانی شده است. چنانکه خواهیم دید، 11 سپتامبر عمدتاً یک پدیدة رسانهای بود. این رویداد، سببساز سلسلهای از گرایشهای جهانی، فرهنگی و رسانهای شد که هنوز به طور کامل شناخته نشدهاند. ولی همین الان هم میتوان دید که 11 سپتامبر از طریق ایجاد تغییر در چهارچوبها و بافتهایی که ظاهراً محدودههای فعالیت دین و عقاید دینی در تاریخ، فرهنگ و رسانهها بودند چشمانداز را تغییر داد. از یک لحاظ، رویدادهای 11 سپتامبر به بحثهای جاری دربارۀ جایگاه دین در حوزة عمومی وَقَعی ننهادند. تا پیش از 11 سپتامبر، شنیدن سخنان شکآلود از دهان گردانندگان اخبار دربارۀ اینکه در گزارش سراسری سیاست داخلی و بینالمللی، دین چگونه و در کجا به حساب آورده شود، چندان نامعمول نبود. پس از آن، موضوع فیصله یافت و تنها پرسش این شد که هنگام بررسی آن پرسشهای بزرگتر، چگونه میتوان دین را به بهترین نحو توضیح داد.
واقعیتِ نهچندان بیارتباط با ملاحظات و گفتمانهای پس از 11
سپتامبر این است که دین ایفای نقشی دَم به دم بزرگتر از پیش، در سیاست داخلی ایالات متحده را آغاز کرد؛ نقشی که (به تعبیری) در انتخابات دوم نوامبر سال 2004 که از جهاتی به نظر میرسید به جز دین با هیچ چیز دیگری سروکار ندارد، به اوج خود رسید. پیش از انتخابات، نظرسنجیها از شکاف دینیِ(1)در حال ظهور حکایت میکردند که در آن کسانی که مرتباً به مراکز خدماتی - دینی رفت و آمد میکنند، احتمالاً با اختلاف زیاد به جمهوریخواهان رأی خواهند داد. نظرسنجی از رأیدهندگان در زمان انتخابات نشان میداد که هواداران کلیدیای که جرج بوش را با اختلاف اندک، به ریاستجمهوری رساندند، گروهی بودند ملقّب به رأیدهندگان ارزشی؛(2)یعنی مردمانی که برای شرکت در انتخابات، بیشتر از ارزشهای دینی و فرهنگی انگیزه میگرفتند نه از پرسشهای مربوط به سیاست خارجی و داخلی.(3)هم رویدادهای 11 سپتامبر، هم انتخابات سراسری ایالات متحده در 2004 توجه ما را از حوزة خصوصی معناسازی که تا کنون بر آن متمرکز بودیم دور میکند و به حوزة عمومی بزرگتر، که همان حوزة ملی و بینالمللی باشد هدایت میکند.
1) religion gap
2) values voters
3) بررسی مفصل این مطلب خارج از چهارچوب این کتاب است ولی نباید از نظر دور بداریم که چنین درکی از رابطۀ بین دین و سیاست در دور انتخاباتی سال 2004 بیش از حد سطحی و محدود است. برای نمونه، آنچه را که اصطلاحاً شکاف دینی می نامند، باید شکافی دانست که بیشتر با نوع یا سبک دین مرتبط است تا خود دین. برای نمونه اونجلیستها هم به لحاظ سیاسی محافظهکارترند هم مایل به شرکت در خدمات دینی به دفعات بیشتر. غیرانجیلیها ممکن است دربارۀ ایمانشان به همان اندازه راسخ باشند ولی معمولاً به دفعات کمتری در خدمات دینی رسمی شرکت میکنند. بدینترتیب، همبستگی فرضی بین دین و سیاست، که فقط از روی تعداد شرکتکنندگان سنجیده میشود، همبستگی دروغینی است.
خودبیانگریها و روالهای معناسازی که در اینجا مورد بررسی قراردادهایم دربارة اهمیتی که این رویدادهای بزرگتر برای دین، جامعه و فرهنگ دارند چه چیزی میتوانند به ما بگویند؟ مهمتر از آن، شاید، اینکه آنها دربارة آیندة روابط بین دین و رسانهها و آیندة تعامل هایی که دین و رسانهها در جریان ساختن و شکل دادن به حیات دینی، اجتماعی و فرهنگی با هم برقرار میکنند چه چیزی میتواند بگوید؟
چنانکه دیدیم، معناسازی در ارتباط با رسانهها، هم مستلزم منابع رسمی و پذیرفته شده است، هم مستلزم منابعی که به تازگی پیدا شدهاند و بر سر آنها اختلافنظر وجود دارد. چنانکه خواهیم دید، رویدادها و روندهای مهمی چون 11 سپتامبر و نقش دین در انتخابات به سهولت (و تقریباً بدون ایجاد مشکل) به درون موجودیِ منابعِ نمادینی جریان مییابد که ما در عصر رسانهها معناهای دینی و معنوی را از آنها میسازیم و آنها، با این کار نشان میدهند که تعامل بین دین و رسانه در مدرنیتة متاخر تا چه حد بدل به تعاملی شده است که روز به روز بر اهمیت و دامنهاش افزوده میشود.
دین و رسانهها در 11 سپتامبر و پیامد آن
اینکه رویدادهای 11 سپتامبر 2001 از بابت گستره و تأثیرشان بیسابقه بودند سخنی است تکراری و کسلکننده. هیچ شهر بزرگی در هشت کشور صنعتی، موسوم به گروه هشت، چنین تلفات سنگینی از
یک عمل خشونتآمیز بینالمللی در زمان صلح دریافت نکرده بود.(1)
آیا یک عمل تروریستی در آینده که تلفات جانی بیشتری به جای میگذارد اُکلاهماسیتی را به موقعیتی در چشمانداز خشونت پرتاب خواهد کرد که اعتبار کمتری دارد؟ (لیننتال 2001 ، ص 234)
حملهای چنین غافلگیرانه به قلب تجارت و رسانة آمریکا، جهان و ملت [آمریکا] را تکان داد.اکنون در سراسر جهان، دستکم در جهان غرب، استفاده از اصطلاح 11 سپتامبر برای توضیح این رویدادها و تأمل در روابط بینالملل و سیاست جهانی در دورههای پیش و پس از 11 سپتامبر، کاملاً جا افتاده است. در پی آن، انبوه تفاسیر عامیانه و عالمانه صادر شدهاند و به همه چیز، از پیامدهای امنیتی حملهها تا تأثیرشان بر شعور مردم، در سطح محلی، ملی و بینالمللی پرداختهاند. فحوای دینی حملهها نیز عنصری مهم، هر چند مسئلهساز، در بحث و جدلها بوده است. وحشیگری [ملازم با] این رویدادها، جهان را حیرتزده کرد و تلاشی بیوقفه صرف سازگار کردن آنها با ریشههایشان شده است؛ ریشههایی که ادعا میشود در دین استقرار یافتهاند.
هیچ واکنش منفی خیلی وحشتناک عربستیزانه یا اسلامستیزانه در ابعاد وسیع تحقق پیدا نکرد(2)
یا مردمان مسلمانتبار تداوم دارد و شالودة بحثها و عکسالعملهای سیاسی خاصی را میسازند که همچنان به یارگیری در ایالات متحده و جاهای دیگر ادامه میدهند.(1)با این حال، همسو با مضمون این کتاب، باید این حملهها را رویدادهایی تلقی کنیم که برای تعامل بین دین و رسانه حائز معنا و اهمیتاند؛ تعاملی که آن حمله ها مظهرشان بودند و همچنان نیز هستند. آنها بدون رسانهها نمیتوانستند از همان تأثیر برخوردار شوند. آن حملهها، در همان حال، دین را از راههای جدید و بیسابقه، در کانون توجه قرار دادند، راههایی که نحوة تلقی ما از نقش دین در سیاستورزی، گفتمان همگانی، تحول اجتماعی و مبارزة سیاسی را تا ابد شکل دادهاند. همچنین، این واقعیت نیز که دین و رسانه در این رویدادها با هم در کنش و واکنش بودهاند حائز معنا و اهمیت است.
رسانهها، دین و دین و رسانهها با هم به چهار طریق در این رویدادها و پیامدهای آنها اهمیت داشتند. نخست، رسانهها منبع تجربة ملّی و جهانی از رویدادها بودند. آنها از هر لحاظ در تعامل بودند. دوم، رسانهها، منبع شناخت ما از آنها و شناخت آنها از ما بودند و هستند. سوم، صادرات رسانهای آمریکا از جمله فیلمها، مبنایی مهم برای انتقادهای اخلاقی اسلامگرایان از فرهنگ آمریکایی و غربی هستند. سرانجام اینکه، 11 سپتامبر نقش محوری رسانهها در یک دین عرفی مستقر در آیینهای عمومی یادبود و عزاداری را نشان داد و تأیید کرد.
1) Juergensmeyer (2001)
اجازه بدهید اینها را یک به یک بررسی کنیم.
رسانهها همچون منبع تجربه
یکی از بیسابقهترین چیزها دربارۀ حملههای 11 سپتامبر، زمان و محل وقوع آنها بود. تحلیلهای سیاسی و امنیتی از برنامهریزی پشت پردۀ آن حملهها نشان میدادند که بن لادن تمایل زیادی به انتخاب اهداف بر اساس ارزش سیاسی و نمادینشان و دست برنداشتن از آنها پس از انتخابشدنشان، داشته است. بنابراین، در یک سطح، حمله به مرکز تجارت جهانی چیزی بیش از یک تلاش مجدّد، در پی بمبگذاری نه چندان موفق در آنجا به سال 1992 نبود.(1)ولی در سطح دیگر، رویدادهای 11 سپتامبر به طور تصاعدی مهمتر و با معناتر بودند؛ چون بسیار تماشایی بودند. منظرة تماشایی آنها معلول زمانبندیشان بود. دو هواپیما تقریباً به فاصلة هشت دقیقه از یکدیگر به هدفهایشان برخوردند. در پررسانهترین شهر جهان، صدها دوربین، برجِ شمالی غرق در آتش را هدف گرفته بودند که دومین هواپیما با برج جنوبی برخورد کرد و مسلم شد که میلیونها نفر در سراسر جهان، آن برخورد را به طور زنده در تلویزیون خواهند دید.(2)آنچه شهر، کشور و جهان به عینه
1) 1
2) طراحان نمیتوانستند پیشبینی کنند که تکه فیلم گرفتهشده از برخورد هواپیمای اول نیز پیدا خواهد شد، تکهفیلمی که توسط یک فیلمبردار فرانسوی که فیلم مستندی دربارۀ آتشنشانان نیویورک میساخت گرفته شده بود و همچنین نمیتوانستند پیشبینی کنند که یک دوربین امنیتی نیز سقوط در پنتاگون را ثبت خواهد کرد. ولی، در جهانی که بیش از پیش اشباع از رسانهها میشود، کار به جایی میرسد که انتظار داریم، کم و بیش، تصاویر اینگونه چیزها بیش از پیش، یا از طریق دوربینهای مراقبت یا از طریق فیلمبرداران غیرحرفه ای همهجاحاضر به راحتی در دسترس قرار گیرند.
دید یک منظرة هولناک بود. قربانیان حمله از پنجرههای بالای طبقاتِ غرق در آتش دست تکان میدادند و بسیاری از آنها، از فرط استیصال غیرقابل تصور، برای فرار از آتش به پایین پریدند و جان باختند و آنگاه، تصورناپذیرترین منظره: دو ساختمان 110 طبقه - همان نمادهای پیروزی مدرنِ تمدن کلانشهری - فرو ریختند و به صورت تلی از آوار درآمدند. همۀ اینها ضبط شدند، به طور زنده به نمایش درآمدند، تکرار شدند و ناظران رسانهها در طی چندین ساعت و چندین روز گزارش، به شرح آنها پرداختند. تردیدی نیست که تکتک خوانندگان کتابِ حاضر این تصاویر را تا ابد در خاطرة خود حک کردهاند. بیواسطگی منظره و مهمتر از آن، بصری بودنش،(1)آن را تعریف میکردند و همچنان تعریف میکنند. حوادث خشونتآمیز و هولناکِ پیش و پس [از 11 سپتامبر] نیز بصری شدهاند. جنگ، نسلکشی، فجایع طبیعی و تصادفها به صورت بصری ثبت شدهاند. دربارۀ 11 سپتامبر ما همه در رویدادها شرکت داشتیم و میدانستیم که این چیزها در حین تماشای ما دارند در زمان واقعی، برای مردمان واقعی، در جایی که - به حکم عقل ما - چنین چیزهایی نباید رخ بدهند، اتفاق میافتند.
باربی زلیزر،(2)پژوهشگر حوزة رسانهها، در مقالة اندیشمندانة خود
دربارۀ نقش بصری کردن و نمایش در فرآیند گواهیدادن،(1)خاطرنشان میسازد که توانایی در به تصویر کشیدن و بازنمایی رویدادهایی چون هولوکاست، نحوة ادراک و انجام گواهی و شهادت در مدرنیته را تغییر داده است.(2)اسناد بصری، نقشی مهمتر از همیشه در تجربة ما از انسانیتِ مشترکمان و در رابطة شخصی و سیاسیمان با رنج و مصیبت، بازی میکنند و همهجا دیدهایم که رویدادهای به تصویر کشیدهشده، به جایگاهی در شعور عامه دست مییابند که رویدادهای صرفاً گزارش شده با ابزارهای دیگر، از آن محروم میمانند. برای نمونه، سونامی 26 دسامبر 2004 توجه جهانی را به وضع مصیبتبار صدها هزار کشته و میلیونها جان به در برده معطوف کرد ولی رویدادهایی که در همان زمان به وقوع پیوستند ولی به تصویر کشیده نشدند، مانند قتلعام در استان دارفوی سودان، چندان توجهی به خود جلب نکردند.
معتقدم که 11 سپتامبر، افزون بر بصریبودناش، آنی و لحظهای نیز بود. همۀ ما میدانستیم که رویدادهایی پیش چشم ما دارند درست در آن لحظه رخ میدهند. نمیخواهم جنبة عذابآورترِ این مسائل را که به عقیدۀ بسیاری دلیل برجستگی نسبی 11 سپتامبر هستند، از نظر دور بدارم. همین است که هست، در حالی که مصائب و فجایع در جهانِ در حال توسعه، به صورت اموری پیشپا افتاده - چیزی که برای آن مردمان نگونبخت در آنجا اتفاق میافتد - درآمده است، رویدادهایی چون 11 سپتامبر (که تعداد کل قربانیان آنها در واقع حدود یکصدم
تعداد کسانی بود که در سونامی 26 دسامبر 2004 مردند) تبدیل به خبر داغ میشوند؛ چون برای مردمان سفیدپوست در جهان توسعهیافته اتفاق افتادهاند.(1)
چرا وقتی حدود 3000 نفر در 11 سپتامبر مردند اغلب برنامههای خبری و روزنامهها در سراسر جهان روزها و گاهی هفتهها پس از آن گزارشهای گسترده منتشر کردند ولی وقتی بیش از 3 میلیون نفر در جمهوری دموکراتیک کنگو مردند رسانهها عمدتاً از کنار آن گذشتند؟
در یک سطح، میتوان گفت که در چشم رسانههای جهانی زندگی همة انسانها ارزش یکسان ندارند. در سطح دیگر، باید در عین حال به خاطر داشته باشیم که در محاسبة ژورنالیستی متداول، رویدادها به این دلیل، بدل به خبر داغ میشوند که غیرمعمول یا بیسابقه هستند و یک حملة تروریستی، در درون مرزهای ایالات متحده، غیرمعمول و بیسابقه بود. آنی بودنِ تصاویر 11 سپتامبر و دریافتِ آنی آن از سوی بینندگان، در خدمتِ کشاندنِ بینندگان به درون یک تجربة مشترک، به شیوهای جدید و ناگهانی قرار گرفت. 11 سپتامبر بدل به رویداد و تجربهای شد که همگان در سطحی اخلاقی و عاطفی در آنها سهیم شدند و این را در فوران جهانی همدلی و حمایت دیدیم. از این رو، 11 سپتامبر، دستکم، از ویژگیهای لازم تجربة تعهدآوری برخوردار شد که از محیط حولوحوشِ بدون واسطۀ خود فراتر میرفت. جماعتها و بافتها و علایق بسیاری مدعی آن شدهاند، بگذریم از ادعاهای بیچون و چرای قربانیان و خانوادههای آنها. آیا 11 سپتامبر [منحصراً] به نیویورک تعلق دارد؟ (صدها نفر نیز در پنتاگون و در ناحیهای در پنسیلوانیای جنوبی مردند) یا به مأموران آتشنشانی و1) ( Mitchell (2006به ویژه بنگرید به فصل مربوط به تدوین دوبارۀ اخبار که در آن میشل میپرسد:
پلیسهای حاضر در صحنه؟ یا به غرب؟ یا به جهان مسیحی؟(1)
حق تعریف معنای اخلاقی، سیاسی و دینی آن موضوعی بوده است که همچنان تا امروز بحثهای بسیار برانگیخته است و تردیدی نیست که این وضع تا دهههای آینده ادامه خواهد داشت ولی نکتة مهم برای بحث ما در اینجا، سرشت این رویداد و این تجربه است. حملههای 11 سپتامبر نقطۀ عطفی در تاریخ بود، نقطة عطفی که با عمق و شدّتی هر چه تمام، تجربه میشد؛ چون این حملهها را به وساطتِ زمان واقعی میدیدیم. رابطة آنها با دین شاید چندان آشکار نباشد ولی به محض اینکه تأمل دربارة آن حملهها را آغاز کنیم، دین بدل به جنبهای از ماجرا میشود که اهمیت آن دمبهدم فزونی مییابد.
شناخت ما از آنها و شناخت آنها از ما
بعدازظهر روز 11 سپتامبر 2001، یک روز درسی طبق برنامه در یک دورة مقدماتی دربارۀ رسانه و جامعه بود. من همچون اغلب همکارانم تصمیم گرفتم فرصتِ بررسی رویدادهای صبح را به دویست و اندی دانشجوی حاضر در کلاس بدهم و آنها را برای پرسش و پاسخ و بحث، آزاد بگذارم. یکی از نخستین پرسشهایی که مطرح شد این بود: «چرا ما نمیدانستیم که عدهای تا این حد از ما نفرت دارند؟». دانشجویان دیگر با بُهت و حیرتی مشابه، در تأیید او گفتند که باید کور بوده باشیم
1) البته اینها تنها ادعاهایی هستند که ریشه در دیدگاه هنجاری از این رویدادها دارند، همچنین ادعاهای خود القاعده و دیگرانی که رویدادها را حمله ای موجه به ایالات متحده و غرب به طور عام میدانند، نیز هستند.
که چنین احساساتی را دربارة ایالات متحده ندیدیم. آنچه این پرسشها به تلویح بیان میکردند، این فرضیه بود که ما در یک جهان مدرن، رسانهایشده، اشباع از نشریات، باید دربارة دیگرانی که در آن دورها زندگی میکردند و طرز تلقیشان از ما، اطلاعات بیشتری میداشتیم. این فرضیه، طی روزهای بعدی، تقویت شد و دلیل آن هم این احساس رو به رشد بود که مهاجرت، جهانی شدن و تحولات اجتماعی و فرهنگیِ جهانگیر، شناخت بقیۀ جهان و تلاش در فهم آن، (و دستکم، دربارۀ متولّیان سیاست خارجی ایالات متحده) کوشش در ارائة تصویر مطلوبتری از ایالات متحده به بقیة جهان را از اهمیتی بیسابقه برخوردار میکند. این گفتمانها ریشه در یکی از مهمترین کارکردهای رسانهها در مدرنیته دارند: نقش آنها در رفتن به فراسوی جغرافیا، کشاندن افراد، گروهها و جماعتهایی که روزگاری بسیار از هم دور بودند به تماس نزدیکتر با یکدیگر. گزینگویة بسیار معروف مکلوهان، مبنی بر اینکه عصر رسانهها یک دهکدۀ جهانی را به همراه خواهد آورد اکنون اغراقآمیز و بیش از حد خوشبینانه تلقی میشود. رسانهها قابلیت درنوردیدن فضا و حذف زمان را دارند و ما به موازات اینکه جغرافیا دیگر به عنوان یک مانع عمل نمیکند، دانستههایمان از دیگرانی که فواصل بزرگ، ما را از آنها جدا کرده بیشتر و بیشتر میشود. آنی بودن رسانههای الکترونیکی، امکان کسب اطلاعات بسیار زیاد دربارة رویدادهای سراسر جهان، درست در لحظۀ وقوعشان و داشتن درکی معاصر از رویدادها در خارج را فراهم کرده است؛ چون
گویا تصاویر واقعیتر و قابل اعتمادتر از گزارشهای شنیداری یا مکتوب هستند.(1)
هر چند گویا مکلوهان انتظار داشت که این پیوند وساطتیافته و جماعتها و مردمان ناهمگون را در کنار هم قرار خواهد داد ولی به نظر نمیرسد وضع کاملاً بدانگونه باشد؛ برای نمونه، شواهدی هستند حاکی از اینکه شناخت فزاینده از دیگران میتواند به همان سرعتی که به عدم اعتماد و سوء تفاهم منجر میشود به اعتماد و تفاهم بینجامد.(2)یکی از دلایل اصلی آن به بافت و چهارچوبة دریافت پیام های رسانهها مربوط میشود. تامار لییهبس و الیهو کتز، در یک مطالعة بینالمللی و میانفرهنگی، نشان دادند که نحوة قرائت بینندگان دهة هشتادیِ سوپ اپرای دالاس(3)بیش از آنکه مبتنی بر مضامین و پیامهای اصلی آن باشد، متکی به موقعیتها و وضعیتهای زیستی خود آن بینندگان بود.(4)بینندگان میتوانند معناهای جدیدی از بطن آنچه از بافتها یا موقعیتهای دیگر میبینند بسازند. معناهایی که به یک اندازه، مبتنی بر وضعیتهای خودِ آنان و ارزشها یا پیامهای آشکار در آن مطالب
1) این البته مفهوم مسئلهسازی است. بحث همهجانبۀ آن را در فصل 8 کتاب استارکن و کارترایت (2001) خواهید یافت.
2) .Kellner (1992)به ویژه بنگرید به صص 11-1.
3) Soap opera ، برنامۀ رادیویی یا تلویزیونی دربارۀ زندگی روزانه و دردسرهای مداوم کاراکترهای حاضر در آن، که به طور منظم، یعنی هفتهای دو یا سه بار و گاهی هر روز، پخش میشوند. هم در آمریکا هم در بریتانیا سوپاپراهایی هستند که مدت بیست سال یا بیشتر دوام آوردهاند. دالاس یکی از این نوع سریالهای آبکی بود که نخست از تلویزیون آمریکا به نمایش درآمد و سپس طی دهههای 1970 و 1980 در اغلب نقاط جهان محبوبیت یافت. (م.)
4) 4.Liebes and Katz (1990) . همچنین بنگرید به Lull (1988) و Mandel (2002)
رسانهای هستند.(1)
ولی جنبۀ خاصترِ چالشهای 11 سپتامبر و پیامد آن همان روش ویژهای است که از طریق آن شرق در غرب و غرب در شرق، بازنمایی میشود. دانشجویان من احساس میکردند که رسانهها خواستههایشان را به خوبی برآورده نکردهاند؛ رسانههایی که سرشتشان نشان داده است که بیش از اندازه بر جهان توسعهیافته تمرکز میکنند و دربارۀ اخبار بینالمللیای که بیرون از چند حوزة مهم از علایق ویژة ایالات متحده، مانند اسرائیل، قرار میگیرند از قابلیت دورنگری بیبهرهاند.(2)
آن روی دیگر سکه، موضوع نحوة نمایش زندگی، علائق و ارزشهای آمریکایی و غربی در جهت دیگر، نیز مهم و معنیدار است. البته، در کُنه این نگرانیها موضوعی نزدیک به نگرانیهای مکلوهان قرار دارد؛ آیا رسانههایی که مصرف میکنیم در خدمت تفاهم جهانی قرار میگیرند یا نه؟ تردیدی نیست که از همة لحاظ ها، رویدادهای 11 سپتامبر، مقدمات و پیامدهای آنها، ریشه در یک شناخت پلکانی داشتند. این امر به گونهای بنیادین، 11 سپتامبر را به صورت یک موضوع رسانهای درمیآورد، تا آنجا که دربارة ریشههای آن در ایدئولوژی و ارزشها و دربارة راههای احتمالی پرهیز از آن یا اصلاح علتها و عواقب آن، به فکر فرو میرویم. این واقعیت که بخش عمدة انگیزة آن و دریافت آن متأثر
از عقاید دینی بود آن را طبق تعریف به یکی از موضوعات رسانه و دین، به چیزی که در سطور آینده به تفصیل بررسی خواهیم کرد، تبدیل میکند.
رسانهها همچون منبع انتقادهای اسلامگرایان
جریان موسوم به رسانههای رسمی و رایجِ آمریکای شمالی و غرب، در نخستین گزارشهای خود از این حمله کوشیدند تا برای نخستین بار به شیوهای قابل فهم، ریشههای خشم و غضب اسلامگرایان علیه فرهنگ آمریکایی و غربی را توضیح دهند. در حالی که نباید فراموش کنیم که از دید اغلب منتقدان، این مسئله ریشه در واقعیتهای سیاسی بنیادین سیاست خارجی ایالات متحده و سلوک بینالمللی آن در طول تاریخ دارد(1)ولی انکار نمیتوان کرد که یک انتقادِ فرهنگی/اخلاقی نیز انگیزه بخش حملهکنندگان 11 سپتامبر بود؛(2)گزارشهای مطبوعاتی دربارة القاعده و انگیزة آن، بر این انتقاد اخلاقی تأکید میکردند. به زبان ساده، القاعده و جنبشهای اسلامگرایانه، عموماً بر اختلاف خود با غرب در دورههای تاریخی اذعان دارند و ارزشهای غربی، به ویژه ارزشهای اخلاقی غربی را یکی از انگیزههای اصلی و مهم برای جهاد خاص خودشان میدانند. یک گزارش مطبوعاتی در زمان حملهها، از قولِ یک طلبة پاکستانی نقل کرده بود:
ما خوشحالیم از اینکه در مرکز تجارت جهانی، کافران (بیدینان) زیادی به هلاکت رسیدند. ما به این دلیل آنها را هدف قرار دادیم که کافر و لامذهب بودند.(1)
این [تفکر] در دستورالعملهای دادهشده به خود حملهکنندگان نیز طنینافکن بود. دستورالعملهایی که محمد عطا و دیگران به همراه داشتند، با اشاره به مسافرانی که قرار بود در هواپیما ببینند - و در نهایت بکشندشان - از آنها با عنوان گوسفند قربانی(2)یاد میکند. در این دستورالعملها آمده است:
باید چاقوهای خود را تیز کنید و نباید گوسفند خود را در حین سر بریدن آزار دهید.(3)
البته گفته میشد که ممکن است برخی از حملهکنندگان در مدت زندگی در ایالات متحده متحول(4)شده باشند و محمد عطا احساس کرده باشد که باید به آنها یادآوری کند که مبارزة اصلیشان علیه مرتدها و مفسدان است. یاد کردن از قربانیان حملهها با این اصطلاحها، امری اساسی بود و این اصطلاحها از احساسی ریشه میگرفتند که بنابر آن مبارزة همهجانبه بین ادعاهای اخلاقی دو جهان است: ادعاهای خاصِ (و از نظر اغلب مراجع مسلمان، بدعتآمیزِ) القاعده دربارۀ اسلام که میگفت اسلام به لحاظ اخلاقی برتر از غربِ مفسد است. این ایدههای مربوط به غرب از کجا سرچشمه میگیرند؟ چنانکه بسیاری
خاطرنشان ساختهاند، رسانهها نخستین بافتی هستند که در درون آن، آنها میتوانند چیز هایی از ما بدانند. فؤاد عجمی،(1)پژوهشگر خاورمیانه، در تحلیلی از تأثیر برنامههای پخششده از ماهوارهها بر جهان عرب، به تشریح آگهی تبلیغاتیای میپردازد که از الجزیره دربارة یک کالای غربی پخش میشد:
یکی از آگهیهایِ حاوی یک تقابل تکاندهنده با غربستیزی پرخشم و خروش، برنامه ای بود که اظهارنظرهای تلفنی بینندگان را پخش میکرد. آگهی دربارۀ عطر موسوم بهDeep Red از محصولاتHugo Boss بود. یک زن غربیِ باریک و بلندِ ملبس به شورت چرمی، خرامان به طرف مرد جوانِ نیمهبرهنهای که روی یک تخت دراز کشیده بود گام برمیداشت. صدای خارج از تصویر به زبان عربی و با لحن جدی میگفت «عطر تو، راه و رسم تو، هوگو دیپ رد». من مردان جوان عرب را در حال تماشای این برنامه در شهرهای مسلمان در نظر مجسم کردم. در فرهنگی که این آگهی تبلیغاتی در آن ساخته شده بود، هیچ چیزی غیرعادی نبود. اما در آن سرزمینهای دیگر، این آگهی گوشهکنایههایی را دربارة آزادیهای غربی - از آن نوع آزادیها که جوانان محدود جهان اسلام هرگز نمیتوانند داشته باشند - در هوا میپراکند.(2)
چنانکه همة آشنایان با اوضاع رسانهها در بافتهای غیر غربی میدانند، این فقط یک نمونه از آن نوع نابهنگامی(3)است که آدمی به طور منظم در آنجا با آن مواجه میشود.
اقتصاد سیاسی محصولات رسانهایِ متکی به هالیوود به گونهای است که توزیع آنها در خارج، غالباً پرسودترین جولانگاه برای فیلمها یا ویدیوهایی است که هرگز در بازارهای داخلی به آن سودها دست نخواهند یافت.(1)اکثراً این فیلمها - افزون بر فیلمهای سینمایی بزرگی که هم در وطن، هم در خارج از وطن دورانی دارند - حاوی مقادیر زیادی صحنههای جنسی و خشونت (چیزهایی که در سراسر جهان مشتریان بسیار دارند) هستند.(2)این بدان معناست که در بخش عمدة جهانِ در حال توسعه - و به طور قابل ملاحظهای در خاورمیانه - آنچه که از غرب دیده میشود، تصویری است که کمتر کسی از مردمان در غرب آرزو دارند به عنوان نماد ارزشهای غربی ناظر بر سکس یا خشونت شناخته شود.
وفور و آنی بودن رسانههای جهانگیر بدان معناست که ما دیگر نمیتوانیم در یک گفتوگوی خصوصی شرکت کنیم یا مصالح فرهنگی ملی خود را برای خودمان نگه داریم. دیگران دارند به اندرونی ما نگاه میکنند و به نتایج [یا داوریهای] خاص خودشان میرسند. این در بطن رویدادهای 11 سپتامبر به طرزی برجسته و بنیادین حضور دارد؛ زیرا انتقاد القاعده از غرب، کمتر نظری یا تئوریک و بیشتر ملموس برای پیروان و پیروان بالقوۀ آن است. روحانیون و دیگر رهبران، از طریق ترکیب قرائت اسلامگرایانة تاریخ بر اساس مبارزهای فراگیر بین دو
جهان(1)با انتقاد اخلاقیای که تصاویری عینی و آشکار از غرب در اختیار پیروان و حامیان میگذارد، ایدهها و انگیزههای نیرومندی به تودههای خود میدهند. درک این گرایش برای ما که در غرب هستیم نباید دشوار باشد؛ چون قرینة جنبشهای ارتجاعی و بنیادگرایانة خود ما است. با این حال، نباید گمان کنیم که این انتقاد اخلاقی، مادة ناپایداری است که پیروان در خیابان ها مصرف میکنند. مارک یورگنزمایر،(2)نویسندة اثری روشنگر دربارة تروریسم دینی، در اشاره به تصاویری از غرب که به مصرف جهان اسلام میرسند، بر آن است که بگوید:
درک این [نکته] که این مردمان [اسلامگرایان] از آنچه دربارة غرب میدانند چقدر احساس شرمندگی میکنند، برای ما غربیها دشوار است. آنها فکر میکنند شخصاً مسئول هستند که در این مورد، کاری انجام دهند.(3)
این، البته شبیه آن نوع انتقادهای اخلاقی است که به کرّات در ایالات متحده و در اندازۀ کمتری در غرب، نثار فیلم، تلویزیون، کتابها و دیگر رسانههای غیراخلاقی میشوند. منتقدان دارای گرایش دینی، در اینجا ظاهراً انگیزة زیادی برای پرداختن به چنین چیزهایی دارند. اینکه مردمانی چندین گام دور از این بافت و موقعیت نیز [این تصاویر را] تماشا میکنند و به همین صورت آزردهخاطر میشوند و میخواهند
دست به کاری بزنند، یکی از واقعیتهای جدید و بیسابقة عصر رسانهها است. اسلامگرایان همچنین از نظر احساس تحت تعقیب بودن با برخی همتایان بنیادگرای مسیحی خود سهیماند. مقالۀ اخیر الیزابت کاستلّی،(1)پژوهشگر حوزة دین، دربارة به اصطلاح جنبش مسیحیان تحت تعقیب(2)نشان داده است که چگونه برخی محافل مسیحی موارد تعقیب قانونی را با ستم فرضی بر مسیحیان در غرب مسیحی یکی میگیرند.(3)از نظر اسلامگرایان و مسیحیان بنیادگرا به یکسان، ادعاهای دال بر ستم و تعقیب میتوانند در ایجاد نیت مشترک و همبستگی مؤثر باشند. در هر دو مورد، رسانهها میتوانند زمینههای مؤثری برای تحقق موقعیت ستم باشند. فؤاد عجمی از یک واعظ اسلامگرا به نام شیخ محمد ابراهیم حسن نقل قول میکند و ارتباط بین این احساس ستم و 11 سپتامبر را در بیانی تند چنین شرح می دهد:
ستم منجر به انفجار میشود. تحت لوای نظم نوین جهانی، مسلمانان در چچن و عراق قربانی رفتارهای خشونتآمیز شدهاند ... امروزه، هر مسلمانی که در روی زمین به خدا و پیامبر او ایمان دارد، احساس میکند که مورد ظلم و ستم قرار گرفته است. هر مؤمنی که احساس کند به او ستم روا میدارند و گمان کند که هیچ کس به سخنان او گوش نمیدهد و قدرت، تنها جانب توانگران را میگیرد، میتواند به انجام اعمال خشونتآمیز برانگیخته شود. ما چیزهایی - اعمال هولناکی - در بوسنی دیدیم که جوان را پیر می کنند... قدرتهای بزرگ، اتئلافها و سازمانهای بینالمللی در آن زمان
کجا بودند؟ حالا، با توجه به آنچه در فلسطین میگذرد، کجا هستند؟ [مگر نه اینکه] کانال های ماهوارهای، اطلاعات مربوط به این جور و ستم را در همه جا پخش کردهاند؟(1)
آنچه دربارۀ این وضعیت بیشترین اهمیت را دارد، البته، سیاست و توازن قوا، یعنی همان چیزهای قدیمی و جهانشمول، نیست. شنیدن چنین انتقادی از اعمال و خطمشیهای ایالات متحده و غرب، از دهان یک چهرة دینی در جهان اسلام نیز تعجبآور نیست.
آنچه درست در زیر سطح قرار دارد این واقعیت است که عصر رسانهها چنان اهمیتی به این نمادها و به این موضوعات داده است که آنها مستقیماً، به اصلیترین مسئلة زندگی افراد و جنبشها بدل شدهاند. به قول شیخ، رسانهها باعث شدند که این تصاویر، نمادها و مبارزات در همه جا قابل دسترس شوند. دو ظرفیتِ این وضعیت - شناخت اِعمال قدرت واقعی توسط غرب در بافتهای سیاسیِ واقع در حوزة نفوذ مسلمانان و انتشار تصاویر غرب از طریق رسانههای سرگرمکننده که باعث شرمندگی محافظهکاران در آنجا میشوند - در سیاهة جزییاتی که القاعده در 11 سپتامبر به همراه داشت، با هم کار میکنند.
دین عرفیِ جدیدِ ناظر بر مراسم یادبود و عزاداری
هیچ یک از کسانی که گزارش رویدادهای 11 سپتامبر را در تلویزیون دیدند، نمیتوانستند احساس نکنند که این چیزی بیش از یک داستان
1) Ajami (2001)
خبری صرف است. مسلماً چنین بود و یکی از مهم ترین و تکاندهندهترین گزارشهایی بود که تا آن زمان به منصة ظهور رسیده بود. درست مانند برهههای پیشین در تاریخ تلویزیون، قرار گرفتن در مکان درست و زمان درست، باعث رونق کار برخی از گزارشگران و گویندگان سابقاً کمتر شناختهشده، گردیدو ولی، چیزی که بی درنگ ظاهر شد عبارت بود از نوعی ضرباهنگ برای بازنماییها، روایتها، گزارشها و مراسم یادبود.(1)طولی نکشید که بازپخش تقریباً بیوقفة تصاویر برای برخی، به ویژه کودکان، مسئلهساز شد.(2)ولی به تعبیری، اینگونه گزارش و قواعد گزارشی که با 11 سپتامبر به ظهور رسید، بخشی از یک چشمانداز رسانهای بزرگتر بود. آن چشمانداز عبارت است از سنّتی دیرپا از تجارب همگانی رسانهایشده که سابقة آن دستکم به قتل کندی در 1963 میرسد. آن رویداد، نقطة عطفی مهم در تاریخ رسانهها و روزنامه نگاری آمریکا بود. رویدادهای شهر دالاس، آنگاه به وقوع پیوستند که تلویزیون داشت جایگاه خود را در مقام یک رسانة خبری پیدا میکرد، فرصت بیسابقه ای برای این رسانه فراهم آوردند تا قدرت بصری، واقعی و آنی خود را به ظهور برساند. در آنجا نیز، همانند 11 سپتامبر، دلایل فنی و تدارکاتی برای این [فرصت] وجود داشتند. از
1) توضیح این شکل از پخش برنامه را در دیان و کتز (1992)، صص 7-4 مییابند.
2) لیننتال (2001) به تحقیقی اشاره میکند که روانپزشکان اُکلاهما انجام دادند و دریافتند که این تصاویر، کودکان را افسرده کرده است و کودکان پیشدبستانی «فکر میکردند که هر وقت ویرانیهای ساختمان موراه را میبینند یک ساختمان جدید ویران شده است» (ص 75). گزارشهای داستانگونه در زمان 11 سپتامبر تأثیرات مشابهی را بر کودکان القا میکردند. یکی از همکاران من نقل میکرد که متوجه شده بود پسر کوچکاش به این نتیجه رسیده است که هر وقت فیلم 11 سپتامبر را میبیند، ساختمان دیگری مورد حمله قرار گرفته است.
جمله حضور انبوه رسانهها برای گزارش کردن آنچه به لحاظ سیاسی، رویدادی مهم و معنی دار بود، قابلیت تازه به تکاملرسیده برای ارسال و دریافت تصاویر تلویزیونی در سطح کشور، کشف متعاقب فیلم غیرحرفهای واقعی که خود تیراندازی را ثبت کرده بود، ثبت لحظه به لحظة شلیک به خود قاتل، و رابطۀ دوستانة دولت کندی با رسانهها. همچنین همانند 11 سپتامبر، نقش اصلی را واقعیت همهجانبة رویداد بازی کرد. یک رییسجمهور جوان، محبوب، فرهمند و مشهورشده به مدد تلویزیون، به طور کاملاً غیرمنتظره و در روز روشن کشته شد. قتل در یک روز جمعه اتفاق افتاد. بدین ترتیب مردم آمریکا (و در واقع، جهان) میتوانستند همة اوقات تعطیلات آخر هفته را صرف تماشای رویدادها و تلاش برای کنار آمدن با آنها بکنند و همراه با پیشروی رویدادها، شور و هیجانی مداوم حکمفرما شد: جستوجو برای یافتن قاتل، دستگیری و سپس قتل او، معرفی شتابآلودِ رییسجمهور جدید، بازگرداندن جسد به واشینگتن در همان شب، همراه با تصاویر زنده از باند فرودگاه در حالی که تابوت و بیوة جوان که هنوز لباس غرقه در خون را به تن داشت، وارد نعشکش میشدند، بیانیة رییسجمهور جانسِن در تلاش برای اطمینان خاطر دادن به مردم دربارۀ یک دوران گذار باثبات و مدتی بعد، قرار دادن جسد برای ادای احترام، تشییع جنازة رسمی و خاکسپاری. کمتر کسی از آنانی که در آن زمان زنده بود، میتواند این تصاویر و این عواطف را فراموش کند. و همة اینها از طریق تلویزیون پخش شدند، امری که از نظر ملاحظاتی که در اینجا داریم مهم و معنیدار است. گزارشگران و گویندگان تلویزیون تلاش
میکردند جای پای خود را در این واقعیت جدید بیابند. گویندگانی چون والتر کرونکایت(1)به راهنمایی بینندگان سراسر جهان برای دیدن رویدادها کمک کردند و اظهار تأسفها، سخنان تسلیبخش، مطالب امیدبخش و تسلیتها را در گزارش خود گنجاندند. این گزارش طرز تلقی ما از اخبار تلویزیونی را برای همیشه تغییر داد و آرزویی را در ذهن یک نسل از دستاندرکاران اخبار تلویزیونی (و نسلهای بعدی) حک کرد، آرزوی اینکه در زمان خاص و با رویدادهای خاص، نقش آنها عبارت باشد از آمادگی و عمل کردن در زمان واقعی و با عواطف واقعی. واقعاً مواقعی هست که بیتفاوتیِ عاطفی دشوار میشود، به ویژه وقتی که روزنامهنگاران همان رویدادها را در همان زمانهایی تجربه میکنند که مخاطبانشان. سالهای پس از 1963 شاهد بحثهای بسیار در محافل حرفهای دربارۀ روزنامهنگاری شخصیتمحور(2)و دربارۀ تمایل روزنامهنگاران تلویزیونی به درگیر شدن با گزارشهایشان بود. پس پشت این بحثها یک خاطرة فرهنگی از قتل جان اف. کندی خوابیده است.
چکیدة سخن من این است که این رویداد نطفههای شکل جدیدی از آیینهای همگانی مرتبط با فرآیندهای ملی و بینالمللی جمعی ناظر بر مراسم یادبود و عزاداری را با خود آورد. در سالهای پس از 1963 ،
1) 3.Walter Cronkite والتر کرونکایت (متولد 1916) روزنامهنگار بازنشستۀ آمریکایی که عمدۀ شهرتش را مدیون گویندگی خبر در اخبار شامگاهی شبکۀ CBSبود. او در نظرسنجیهای انجام گرفته از بینندگان، به علت کارآزمودگی و ژستهای حرفهایاش، اغلب به عنوان معتمدترین مرد آمریکا شهرت یافت. وی در اواسط سال 2009 درگذشت (م.)
2) Personality journalism
سلسلهای از این گونه رویدادها به وقوع پیوسته است. از جملۀ اینها سال پرآشوب 1968 است که شاهد قتل مارتین لوترکینگ و رابرت اف. کندی [برادر جان اف. کندی]، همچنین میثاق دموکراتیکِ شیکاگو(1)بود. البته تلویزیون نقش مهمی در تجربة گروهی از جنگ ویتنام و پیامد آن بازی کرد و برخی از همین مسائل و گرایشها را در گزارش واترگیت نیز میتوان دید ولی، ترحیم درگذشتگان همان مؤلفة مهم آیینهای مورد نظر من است که قتل جان اف. کندی را به رویدادهای بعدیای چون انفجار [سفینة] چلنجر، تیراندازی در دبیرستان کلمباین، بمبگذاری در ساختمان فدرال موراه و البته 11 سپتامبر پیوند میزند.
دیان و کتز، پژوهشگران فرهنگ، نقش تلویزیون را در ظهور شکلهای جهانگیری از آنچه خود رویدادهای رسانهای مینامند، توضیح دادهاند. این رویدادهای جمعی، واقعی هستند. به این معنی که ریشه در فرآیندهای سیاسی، دینی یا مدنیِ بالفعل دارند، ولی آنها مهم و بیهمتا نیز هستند؛ چون از تلویزیون پخش میشوند و برنامههای عادی تلویزیون را قطع میکنند. دیان و کتز میگویند که تلویزیون بافتها، فرآیندها و قراردادهای جدیدی را به این شکلها عرضه کردهاند و در آنها ردهبندی زیرین جدیدی، متشکل از رقابتها، چیرگیها و پیروزی را میبینند. آنها میگویند بدون تلویزیون نمیتوانستند به این صورت ساختار یابند و تلویزیون بود که آنها را، از نظر گستره و ویژگی، ملی و حتی جهانی کرد. دین ممکن است در رویدادهایی که دیان و کتز
1) Chicago Democratic Convention
شرح میدهند نقشی ایفا کند ولی حضور یا غیاب آن از مشخصههای اصلی تحلیل آنها نیست.(1)
من میخواهم قضایا را به سمت و سویی متفاوت از آنچه دیان و کتز [گفتهاند] بکشانم و هرچه زودتر به بررسی این مسئله بپردازم که چگونه می توان 11 سپتامبر را نمودی از نوعی دین عرفیِ مبتنی بر مراسم یادبود و عزاداری تلقی کرد. این از دو لحاظِ مهم با دیدگاه دیان و کتز تفاوت دارد. نخست اینکه، من در رویدادهایی چون تشییع جنازة کندی، انفجار چلنجر، اُکلاهماسیتی و 11 سپتامبر، جنبة عزاداری، مبارزه با هراس و خسران مشترک را میبینم. پرسشهای انتقادآمیزی دربارة مشروعیت دولت، نه صرفاً دربارة شأن و منزلت رهبری چون کندی، مطرحاند و کل پرسش مربوط به نقش چنین رویدادی در حمایت از نظم اجتماعی نیز وارد است. دوم، هرچند دیان و کاتز معمولاً از کنار دینمداری پنهان در اینگونه رویدادها میگذرند (در حالی که نقشی را که آن قالب دینی آشکار در آنها بازی میکند، به طرزی کاملاً متقاعدکننده توضیح میدهند)، ولی میخواهم به طرزی مستقیمتر به راهی بپردازم که از طریق آن احساسات، حساسیتها و معناهای دینی در آنها تأثیر میگذارند.(2)
1) Katz and Dayan (1992). توضیح ردهبندی آنها را در صص 39-25 خواهید یافت. من مدیون انتقاد دقیق و اندیشمند انۀ نیک کولدری از کار دیان و کتز هستم. من، به طور کلی، با تحلیل او موافقم و تا آنجا که آنچه باید دربارۀ آیینهای یادبود و عزاداری بگویم باید در شرایط کلیشدهای دیده شود که او مطرح کرده است. من مشکلی در اینکه نام آنها را، با عاریت گرفتن از کولدری (2003)، بگذارم «روایتهای رویدادمحوری که در آنها ادعاهای مربوط به مجموعۀ اصلی نگرانیها بهطرز خاصی شدید هستند» ندارم. (ص 67). همچنین در اینجا به همخوانی بین تحلیل موقتی کولدری و تحلیل خویش اذعان میکنم.
2) این تفاوت البته ممکن است ریشه در الگوهای تحقیقاتی متفاوت داشته باشد. تحلیل دیان و کتز تاریخی و صوری است، در حالی که من در اینجا به عنوان یک مخاطبپژوه سخن میگویم.
دیان و کتز معمولاً نقش دین در این گونه رویدادها را یا به عنوان یک اقتدار مشروعیتبخش تلقی میکنند یا به عنوان منبعی از عناصر شکلی که در ساختار دادن به رویدادها دخالت داده شدهاند. از این رو شیوة ما در اینجا از تحلیل آنها فاصله میگیرد و به جای آن از اندیشههای بانفوذ رابرت بلّا دربارۀ نقش دین عرفی پیروی میکند. به باور بلّا، دین عرفی دینی است که هر چند در بافتهای سکولار به حیات خود ادامه میدهد ولی در پی آن است که آن بافتها را با معنای عمیقتر و پرمحتواتر بیان کند. او میگوید:
دین عرفی آمریکایی، پرستش ملت آمریکا نیست، بلکه فهم تجربة آمریکایی در پرتو واقعیت غایی و جهانشمول است.(1)
مقالۀ بلّا، خطوط کلی راههایی را توضیح میداد که از طریق آنها بافتهای رسمی و غیررسمی آیین گروهی از روزگاران کهن از چنین مضامین و ارزشهایی آکنده شدهاند.(2)غالباً اینها چیزهایی تلقی میشوند که کم و بیش خاصیت خود را از دست دادهاند. عبادتهای ظاهراً طوطیوار، دعاها و استغاثهها در رویدادهای سیاسی و ورزشی از آن جملهاند. بحث پر سر و صدایی در فرهنگ عامه در گرفته است بر سر اینکه آیا مصالح متعلق به فرهنگ عامّه میتوانند در خدمت این گونه تقوای عرفی(3)قرار بگیرند؟ و اگر پاسخ مثبت است، چه نوع
مصالحی؟ و آیا دم دستی شدن آن میتواند مشروعیتاش را زایل کند؟ [و] یا کاربرد بیش از حد آن میتواند منجر به تضعیف آن شود؟(1)من میخواهم تأکید کنم که، در رویدادهایی چون 11 سپتامبر، رسانهها نقش محوری در آن دسته از عرفهای دین مدنی بازی میکنند که از نظر لحظههای بحرانی در خودشناسی اصیل و موثقاند. این برهان البته بر تصوری استوار است که بر اساس آن، رسانهها میتوانند در فراهم آوردن زمینه برای پدید آوردن راههای تازة ساختن این گونه معناها نقش مهمی به عهده بگیرند. کسان بسیاری، چنین نقش اندامواری را برای رسانهها و برای آیینهای رسانهای پیشنهاد کردهاند. یک برهان صوری برای این تأثیرگذاری البته متکی بر تصوری است که بر اساس آن آیینی کردن به نحو معنیدار میتواند در آن سوی بافتهای صرفاً دینی و آنسوتر، در بافتهای رسانهای اتفاق بیفتد. کاترین بل،(2)پژوهشگر حوزۀ آیینها، نشان داده است که رویههای در حال تکوین آیین و فهمهای در حال تکوین از آن عملاً برخی از مرزهای اصلی تحریم دینی را شکسته و منجر به سبکهای جدید آیینی کردن شدهاند.(3)رونالد گرایمس به بررسی نسبتاً مفصل تصوری پرداخته که بر اساس آن، رسانهها میتوانند نقش اصلی را در اینگونه آیینی کردن بر عهده بگیرند. او پس از اینکه نشان میدهد آیینی کردن، ممکن است
اساساً دینی باشد یا نباشد، گوشزد میکند که در رسانهها هیچ چیزی که لزوماً از نظر آیینی مهم و معنی دار باشد وجود ندارد. به باور گرایمس که با اندیشههای گیرتز دربارۀ دین سازگار است، این امر بستگی به لحظهها، معناها و عرفهای خاص دارد.(1)
روایتها و احساسات سیاسی و ملّی مؤثر، مانند آنهایی که ممکن است نتیجۀ رویدادی چون 11 سپتامبر باشند، همیشه روایتها و احساسات پایدار، محکم و منسجم تلقی شدهاند. راههای جدیدترِ تفکر دربارۀ فرهنگ، به چون و چرا کشیدنِ این گونه فرضیهها را آغاز کردهاند. اکنون ما اندیشههای فرهنگی بنیادین را اندیشههایی در حال تکوین و کاملاً ریشهدوانده در تجربة امروزین تلقی میکنیم. جان گیلیسِ(2)تاریخنویس، در تأملاتش بر اینکه مراسم یادبود از چه راهی خاطرات مهم و معنیداری از ملّت و ارزشهای آن را در ذهن زنده میکند، اظهار میکند:
ما مدام در خاطرات خود تجدیدنظر میکنیم تا با هویتهای فعلیمان سازگار شوند. خاطرات به ما کمک میکنند تا جهانی را که محل زندگی ماست بفهمیم؛ و «پردازش خاطره»،(3)مثل انواع دیگر تلاشهای جسمانی یا ذهنی، ریشه در مناسبات طبقاتی، جنسیتی و قدرت دارد، مناسباتی که تعیین میکنند چه چیزهایی توسط چه کسانی و به چه قصدی به خاطر سپرده (یا فراموش) میشوند.(4)
جالب است اشاره کنم که در سالهای نسبتاً اخیر تنها در فرهنگ آمریکا بوده است که دستکم، ایدههای مربوط به انواع معناها - معناهایی که ریشه در دریافتهای مبتنی بر اجماع از موطنمان دارد - دغدغۀ عرصة گستردة گفتمان گروهی را داشته است. رسم بر آن بود که تنها نخبگان فرهنگی [به گفتمان گروهی] اهمیت بدهند. گیلیس خاطرنشان میسازد که افزون بر این قسم بیعلاقگی دموکراتیک به گذشته، طرح و برنامة آمریکایی در اصل، طرح و برنامهای تلقی میشد که کاملاً مربوط به آینده بود و چهرههایی چون جفرسِن(1)به ویژه فکر ساختن روایتی از یک گذشتة ملی را به مخیلة خود راه نمیدادند.(2)
با این حال ما مفاهیم پذیرفتهشدهای را از نخستین روزهای جمهوری در اختیار داریم؛ اندیشه هایی که میتوان گفت هنوز در نحوة یادآوری، تفسیر و درک رویدادهای مصیبت باری چون 11 سپتامبر مؤثرند (هر چند لزوماً تعیینکننده نیستند). کنت فوت،(3)متخصص جغرافیای فرهنگی،(4)در بررسی مبسوطی که از پایگاههای فیزیکی خشونت و مصیبت آمریکایی به عمل آورده، به بیان اولیهای از اندیشههای آمریکایی دربارۀ دین عرفی در نقل قولی از جوزف گالووی(5)که در سال 1780 منتشر شده، اشاره میکند.
قوانین اساسی و عامِّ هر جامعه، دروس راهنمایی هستند که به
وسیلة آنها وظیفه و اطاعت از دولت، به طور روزانه به شهروند یاد داده میشود. همشکلی این دروس است که به تبعیت از یک نظام واحد مبتنی بر حکومت منسجم، عادتها، منشها و عقاید سیاسی یکسانی را در سراسر جامعه شکل میدهد، دلبستگی ملی را برقرار می کند و مردم را هدایت میکند تا به خاطر امنیت و سعادت خود به یک نظام حکومتی احترام بگذارند و برای حفظ و دفاع از آن در همة مناسبتها به طور متحد عمل کنند.(1)
ایدة بنیادینی که بنابر آن، علایق و منافع جمعی را شالودة یک احساس وظیفه و تعهد در قبال نظم عمومی میسازند، در آموزش اجتماعی آمریکا ایدهای تقریباً عام است. بنابراین، یکی از راههای اندیشیدن دربارة دین عرفی از ایدههایی شبیه اینها میگذرد، که در آنها، دین، فرقه گرایانه نیست، بلکه شالودة یک احساس وظیفه در قبال دولتی را میسازد که رابطة آن با احساسات، وظایف و تعهدات همگانی، مشروعیت آن را هم مورد تأکید قرار میدهد، هم توجیه میکند. نظام وقتی راحت و بیدردسر کار کند به طریقی خودش، خودش را توجیه میکند. به همین دلیل است که وقتی به نظر میرسد فجایعی گریبانگیر کشور و مردمان آن شده است، نظام این قدر از بیخ و بن، بیثبات میشود (و میتواند اندیشههای مربوط به دین عرفی - و دفاع از طریق دین عرفی - را به اذهان خطور دهد.) [و در نتیجه] هم تأمین امنیتی که وعدهاش را میداد و هم مشروعیت آن، در معرض حمله قرار میگیرند.
1) Foote (1997), p. 267
به نظر میرسد که در مدرنیتة متاخر مضمون مشروعیت با پرسشهای مربوط به وحدت، پرسشهای مربوط به اهداف عمومی و مشترک، یکی شدهاند. در دورهای که به یاری [مفاهیمی چون] خود(1)و اینهمانی با خود(2)تعریف میشود، روابط ما با خودهای دیگر و احساس همدردی در قبال آنها، به صورت موضوع و دغدغهای مهم درمیآیند. این وحدت نیز در رویدادهایی چون قتل جان اف. کندی و 11 سپتامبر تحت فشار قرار میگیرد. [در چنین دورهای] بازیافتن یک احساسِ اشتراک و وحدت، از دلِ احساسِ آشوب و فقدان، ضرورت پیدا میکند. چنانکه فوت خاطرنشان میسازد، رویه های اجتماعیای که با این گونه دغدغهها سروکار دارند از قابلیت انعطاف برخوردارند. او با اشاره به برداشت اریک هابساوم(3)از سنتِ ابداعشده،(4)کارِ وید کلارک روف را که به همین ایده متوسل شده بود تکرار میکند و بدین ترتیب پیوندی میان ایدههای مربوط به رویههای دینی برساختهشده، توسط اینگونه ابداعات برقرار میکند.(5)چنانکه گفتم، در رویدادهایی چون آنهایی که فوت توضیح داده، [یعنی] بمبگذاری ساختمان موراه و البته حملههای 11 سپتامبر، پروژة فراگیر اشتراک یا هدف مشترک در معرض هجوم قرار میگیرد.
ادوارد لیننتال قرائتی روشن از رویدادهای اُکلاهماسیتی به دست
داده است و مستقیماً به این پرسش میپردازد: رویدادهایی که به جای پیروزی آمریکا بر مظلومیت آمریکا متمرکزند، چه ویژگیِ برجستهای میتوانند داشته باشند؟ با این حال، به قول لیننتال، اینگونه تلاشها در وضعیتی که چشمانداز آسیبزا(1)پیوند محکمتری با تجربۀ بالفعل یافته است، صادقانه به نظر نمیرسیدند.(2)لیننتال نشان میدهد که به جای یک روایت یا سنت ملهم از ایثار وطنپرستانه، روایتی ملهم از مظلومیت عملاً نقش بهتری در وحدت بخشیدن به جماعات - و ملت - ایفا میکند.
شاید یکی از بزرگترین جذابیتهای جماعت داغدیدة گسترده در سراسر کشور، آن باشد که این یکی از معدود راههایی است که از طریق آنها آمریکاییان میتوانند، خود را یک ملت واحد تصور کنند؛ یکیشدن با میلیونها انسانِ دیگر از خلال ابراز عزاداری، راههای تفرقهافکنی بین مردم - از طریق دین، ایدئولوژی، طبقه، منطقه، نژاد، جنسیت - را دور می زند یا پشت سر میگذارد.(3)
نحوة انجام مراسم یادبود نیز در طول زمان تغییراتی به خود دیده است، تغییراتی که برای پرسشهای مربوط به ادغام رسانهها در این فرآیندها مهم و معنیدار هستند. بزرگداشت کهنهسربازان ویتنام در واشینگتن، مجموعة جدیدی از رویههای مراسم یادبود را با خود به همراه آورد. نخست آنکه، صرفاً به بزرگداشت همة آنهایی که کشته شده بودند میپرداخت و دوم آنکه (شاید همراه با آن میزان
شخصی سازی(1)) بانی این رویه دیدارکنندگانی بودند که اشیای یادبود بر دیوارها بر جای میگذاشتند. کریستین هاس در توضیح معنای دیوار، خاطرنشان کرده است که این اشیاء منعکسکنندة آمیزة به هم جوشخورده ای از سنتهای سکولار و عرفیِ ناظر بر برگزاری مراسم یادبودِ درگذشتگان هستند. میگوید:
افراد بسیار زیادی که چیزهایی را به دیوار نصب میکنند در تلاشاند تا با خسران خاص و با وطنپرستی زخمخوردة خود کنار بیایند.(2)
چنانکه، تحلیل هاس نشان میدهد، اشیاء قابلیت حمل معناها و تداعیهای پیچیده را دارند و با قابلیت انعطافِ معناسازی که پیش از این ملاحظه کردیم مرتبطاند. میلس ریچاردسِن(3)میگوید که دلیل این پدیده، آن است که اشیاء از دوامی برخوردارند که کلمات فاقد آن هستند. او اظهار میدارد که:
در همة موارد، اشیای به جای گذاشته شده، بسیار تأثیرگذارتر از کلماتی هستند که اهداءکنندگان آن اشیاء ممکن است بر زبان آورده باشند... [آن اشیاء] مدتها پس از آنکه ما رفتهایم، همچنان حرف میزنند.(4)
بدین ترتیب رویدادهای 11 سپتامبر در برهۀ تاریخیای به وقوع پیوستند که توسط پدیدههای زیر مشخص میشد:
رسانهای شدن پیشین مراسم یادبود و عزاداری؛
تجربۀ پیشین با رویداد مشابهی از مظلومیت و خسران؛
مجموعة در حال تکوینِ رویههایی که لیننتال واژگان یادبود(1)مینامد، از جمله ارسال یا برجا گذاشتن اشیایی مشتمل بر کارتها، اشعار، گلها و عروسکهای پارچهای، به ویژه عروسکهای خرسی.
لیننتال در ادامه به پدیدة جالبی که هم در اُکلاهماسیتی و هم در کلمباین تجربه شد اشاره میکند؛ یعنی تمایل بعضی از افراد به پیدا کردن یک صمیمیت فرضی(2)
در مدرنیتة متاخر، چنین رویة دموکراتیکی، لزوماً مستلزم استقلال فردی و ابتکار عمل شخصی است. گیلیس این را به طرزی کاملاً خودآگاهانه به عصر رسانهها مرتبط میکند.
ما به احتمال زیاد خاطرهپردازی خود را در مکانها و زمانهایی
انجام میدهیم که خود انتخاب کردهایم. هر چند روزگاری برای هر چیزی زمانی و مکانی بود ولی به نظر میرسد که تمایز بین انواع زمانها و مکانها دارد از بین میرود. در حالی که بازارهای جهانی، شبانهروز کار میکنند و سرعت ارتباطات احساس فاصله را در ما تضعیف میکند، هم خاطرة بیشتری هست که باید پردازش شود هم زمان و مکان کمتر برای فراموش کردن آن. در حالی که جهان در درون ما فرو میریزد، ما در مقام افراد، فشاری بیش از پیش برای ثبت کردن، حفظ کردن و جمع کردن احساس میکنیم.(1)
این [قطعه] به دغدغههایی از نوع آنچه در فصل دوم به کنت گرگن نسبت دادیم، میپردازد. گرگن معتقد است که در مدرنیته، نفس اشباع شده است و دورنمای محدودی برای اقدام سازنده یا رهاییبخش دارد. گرگن رویههایی را در نظر دارد که در اینجا مورد نظر ما هستند، رویههایی که در آنها مردم برای مشارکت در تجربة جمعی، به عنوان منبعی برای خوشبینی در باب مدرنیته، دست به اقدام ملموس میزنند.
منشاء قابلیت در جان بخشیدن به واژهها و از این طریق دگرگون کردن فرهنگ، خوشبختانه نه امکانات درونی بلکه رابطهیافتگی است، که به عنوان منبع همة بیانها عمل میکند و در همان حال از دسترس آن دور میماند. بدینترتیب، ما با امکان نظم نوینی برای امر والای - سازگار شده با تکنوجهانِ پستمدرن - رابطی مواجه میشویم.(2)
رویدادهای تألم و مظلومیت جمعی، چنانکه دیدیم، لحظههای پر
احساسِ رابطهیافتگی هستند و کل مسئله عبارت است از همبستگی و همسانی. این یکی از جنبههای دین عرفی جدید است که آن را از مفاهیم متداول جدا میکند. گرچه، در سطحی که ربط بیشتری با رسانهها دارد، این واقعیت ساده را داریم که تجربه، در وهلة اول، تجربهای است که از طریق رسانهها حاصل میشود. 11 سپتامبر آنی، واقعی و بصری بود. در رشتة دراز و دیرینة این گونه رویدادها، اولیای متشکل از چهرههای رسانهای، از جمله گزارشگران و گویندگان، نقشهای مهمی در این تجربه به عهده گرفتند و اندیشههای مهم مرتبط با معنای آن را انتقال دادند و روایتی از انکشاف آن در طول زمان فراهم آوردند. چنانکه دیان و کتز خاطرنشان میکنند، این نقشی کاملاً تثبیتشده و از دیرباز پذیرفتهشده است که در آن رویهها و آرزوهای متداول به خاطر یک هدف بزرگتر به حال تعلیق درمیآیند.(1)
واژگان آیینیای که رسانهها برای روایت کردن رویدادهایی چون 11 سپتامبر از آنها استفاده میکنند پیچیده، یکنواخت و قراردادی شدهاند. در حالی که هنوز یک بررسی مفصل از این رویکرد انجام نگرفته است، شواهدی از یکی از عناصر مهم این روایتهایِ رسانهایِ قراردادیشده را در گزارشِ لیننتال از بمبگذاری اُکلاهماسیتی میتوان دید. او میگوید، بسیار سریعتر از آنچه باید، صداهایی در رسانهها شروع کردند به صحبت کردن از التیام و پایان. لیننتال تأکید میکند که هر چند می توان گفت که چنین خشونتی هرگز نمیتواند واقعاً التیام
1) Dayan and Katz (1992), p.7
یابد، ولی نویسندگان روزنامهها، گویندگان و گزارشگرانِ تلویزیون، صحبت از خاتمهای برای این رویدادها را آغاز کردند.(1)پایان و فرآیند التیام (اصطلاحی که به کرات از گزارش تلویزیونی محلی قتلعام کلمباین شنیده میشد) بیش از آنکه مورد علاقة روزنامهنگارانی باشد که فرآیندی را گزارش میکنند که ممکن است هرگز (همانگونه که لیننتال میگوید) به پایان نرسد مورد علاقة اولیای متمایل به آیینهای قراردادی شده است.
در اُکلاهماسیتی، در کلمباین و نزدیک مرکز تجارت جهانی، پنتاگون و محلهای پنسیلوانیای غربی، مطالبۀ دموکراتیکِ نقشی در مراسم یادبود مستلزم مطالبۀ فیزیکی یک مکان - معمولاً یک نرده - بود.(2)نردههایی که به دور محلِّ مرکز تجارت جهانی و کلیسایی در آن نزدیکی کشیده شده بودند، تبدیل به محلهایی برای ضریحهای خودجوش پر از اشیای واژگان یادبود شدند؛ پرچمها، شعرها، خرسهای عروسکی، بریدههای جراید، پوسترها، پارچهنوشتهها، پوشاک و وسایل متداول و قراردادیتری چون شمعها و حلقههای گل، محل را پوشانده بودند. بسیاری از اینها از خارج از ایالات متحده آمده بودند و این گواهی است بر سرشت جهانی رویدادها. حضور نمایان رویههایی از این دست در رویدادهای کوچکتر و محلیتر، این تصور را که ما با روند در حال تکوین این گونه مراسم یادبود، سروکار داریم تأیید میکند. برای نمونه، قتل فجیع یک خدمتکار جوان فروشگاه در شهر محل تولد من،
واکنش آشنایی را برانگیخت. هنوز پخش خبر آن به انتها نرسیده بود که یک ضریح خودجوش در جلوی فروشگاه و نقطهای که قتل اتفاق افتاده بود ظاهر شد. این ضریح طی روزهای آینده رشد کرد و بزرگتر شد و بسیاری از عناصر آشنای واژگان عمومی عزاداری را که دربارهشان صحبت کردهایم در خود جای داد: گلها، خرسهای عروسکی، اشعار و مانند این.(1)
اختلاط امر تجربهشده به واسطۀ رسانهها و رابطة بیواسطه با رویدادها، ایدههایی را دربارة سرشت تجربة رسانهای به ذهن متبادر میکند که با توجه به چشمانداز در حال تکوینی که تا کنون در اینجا توضیح میدادیم، درست به نظر میرسند. جان تامسِن،(2)جامعهشناس رسانه، سخن از شبهتعامل وساطتیافتهای(3)میگوید که در آن ارتباطات بین تجربة مخاطب و رویدادها وساطت میکند. تامسِن مایل است بیشتر به تجربة زندگی روزمرّه رجوع کند تا رویدادهای یگانهای چون 11 سپتامبر، ولی توضیح او با این حال به جا و مناسب است:
از نظر افراد بسیاری که پروژة زندگیشان ریشه در اوضاع و احوال واقعی زندگی روزمرّهشان دارد، اغلب اشکال تجربة وساطتیافته(رسانهای شده) ممکن است ارتباط ضعیفی با زندگی آنها داشته باشند؛ آن اشکال ممکن است به طور ادواری جالب، هر
1) همچنین به نظر میرسد یک رویۀ عمومی رو به رشد و در حال تحول دربارۀ یادمانها در بزرگراههای پرتلفات وجود دارد که سازمانهای بزرگراههای دولتی را ملزم میسازد که قواعد جدیدی برای نظم دادن به آنها وضع کنند. لیننتال و فوت خاطرنشان میکنند که هرچند شالودۀ این را یک رویۀ کاتولیکی دیرین میسازد ولی به نظر میرسد در سطح وسیعتری در فرهنگ سرایت کرده است.
2) John Thompson
3) mediated quasi-interaction
از گاهی سرگرمکننده باشند ولی موضوعاتی نیستند که بیشترین اهمیت را دارند. ولی افراد در همان حال به طور گزینشی از تجربة وساطتیافته کمک میگیرند و آن را با تجربة زیستهشدۀ [مستقیمی] که نسج پیوندیِ زندگی روزمرة آنها را میسازد به هم میبافند.(1)
آیینهای عرفی رسانهایشدۀ ناظر بر مراسم یادبود و عزاداری را میتوان مورد خاصی از آنچه تامسن توضیح میدهد دانست. ما که رویدادهایی چون 11 سپتامبر را مضامین و متنهای مؤثر و نظاممندی میدانیم که محتوا و رویة رسانهها را سفارش میدهند، میتوانیم دریافت آنها [از سوی مخاطبان] را، منطبق با تصویری که تامسن میکشد، توافقی بین علایق و تجارب آنها در یک طرف و رویدادهایی که کم و بیش پاسخ میطلبند در طرف دیگر، بدانیم. اینها باید در همان حال، در زندگی روزانة آنها [مخاطبان] ادغام شوند. فوران اشیاء و کنشهایی که در پی 11 سپتامبر اتفاق افتاد، گواهی بر این گونه انگیزهها و توافقها و از یک لحاظ صرفاً نوک کوه یخِ کنشهای آیینی گره خورده به رویدادهای رسانهایشده است. برای نمونه، یک گزارشگر محلی در توصیف تجربة خانوادة خود از 11 سپتامبر و واکنشهای آنها در قبال این رویداد از اصطلاحات آیینی و اصطلاحاتی که حکایت از وجود وجوه در حال تکوین توافقی و بزرگترِ آیینیسازی دربارۀ این رویداد دارند، به وفور استفاده کرده است:
در چند هفتة گذشته، در پشت میزهای شام ملت، دستهای بیشمار
1) Thompson (1995), p. 230
[به نشانة ماتم] تا شدند و سرهای بیشماری پایین افتادند. میدانم که در خانة ما چنین بوده است. ما دستها را به هم قلاب کردهایم و به دعا مشغولیم چون مطمئن نیستیم به جز این چه کار میتوان کرد. وحشت حملههای تروریستی در نیویورک سیتی و واشینگتن فراتر از فهم ماست. کلماتمان را نمیتوان شنید، بلکه آنها همراه با اشکهایمان به بیرون میریزند. من دو شمع روشن کردم، یکی برای خانوادههایی که خشونت آنها را از هم پاشانده بود و دیگری برای یادآوری به خودمان که خدا همراه با ما سوگوار است. من معنای شمعها را برای پسرم و شوهرم توضیح دادم و خودم از کار خودم تعجب کردم. اینها را از کجا میدانستم؟ به چه چیزی فکر میکردم؟ با این حال، [ناامید نشدم و] ادامه دادم، آن هم به نیروی ایمانی که اغلب نسبت به آن تردید داشتم.(1)
مسئلة مهم و معنی دار در این گزارش آن است که دین و آموزة دینیِ قراردادی تقریباً در آن حضور ندارند. این خانواده، که به کنش برانگیخته شده است، با رجوع به خداوند در بطن یک آیین ابداعشدة بنیادیترِ ناظر بر همسانی و یگانگی با قربانیان و بقیة ملت، تسکین خاطر مییابد. این نویسنده، همچون بسیاری دیگر، ناگهان دیده است که در مسیر ایمان دینی کشانده شده است ولی همزمان با آن به درگیر شدن در آیینیسازیی برانگیخته شده که رو به سوی کنار آمدن با فاجعه همچون یک رویداد مدنی، نه دینی دارد. تجربة وساطتیافته، قدرت و وحشت [ملازم با] ضایعة رویدادها را به خانه آورد و مردم در خانههایشان به واکنش برانگیخته شدند.
1) Keller (2001)
برخی از کسانی که با آنها مصاحبه کردیم، تجارب خود را در حول و حوش 11 سپتامبر با اصطلاحاتی مشابه [آنچه این نویسنده به کار برده است] توضیح میدادند. پائولا ویلکاکس در یک شهر بزرگ در غرب همراه با مادرش مالی و دخترش دنیس، زندگی میکند.(1)آنها که کوتاهزمانی پس از حملهها در مصاحبه با ما شرکت کردند، ابتدا حسی از فاصله از آن رویدادها را بیان میکردند. پائولا میگوید:
اولش رو تماشا کردیم و حالا واقعاً فکر میکنم که به نقطهای رسیده که بیش از اندازه شده.
مصاحبهگر:
بیش از اندازه، چه جوری، از چه نظر؟
مالی:
خب، همه چیزو هِی تکرار می کنن. برای همین هنوز هیچچی نشده همه چی رو دیدهای. اگه چیز جدیدی اتفاق بیفته، اون وقت دوست دارم تماشاش کنم. ولی دوست ندارم هی چیزای تکراری تماشا کنم.
پائولا:
من شخصاً دوست ندارم بشنوم؛ منظورم اینه که اگه این، برای من اتفاق افتاده بود، نمیخواستم تو تلویزیون باشم. نمیخواستم کسی تماشام کنه و از غم و غصه و جیک و پوک من خبردار بشه... من از تماشای عذاب کشیدن مردم لذت نمیبرم. و برای همینه که هر کسی صحبت از این میکنه که آنها چه عذاب الیمی کشیدهاند اصلاً چیزی نیست که من بخوام تماشا کنم. این همه بدبختی توی دنیا هست و من نمیخوام بشینم و بارها و بارها تماشاشون کنم. منظورم اینه که فکر نکن با آنها احساس همدردی
1) این کریستف دمونت هاینریش بود که با خانوادۀ ویلکاکس مصاحبه کرد.
نمیکنم. این اون چیزی نیست که بخوام تماشاش کنم.
پس ممکن است انتظار داشته باشیم که خانوادة ویلکاکس از آن نوع ادغام شدن در آیینهای 11 سپتامبر که موضوع بحث ما بوده است، برحذر بماند. آنها مقادیر زیادی گزارش دیدهاند (و در واقع، این مصاحبه در طول یک هفتۀ پس از رویدادها انجام گرفت) و فهمیدهاند آنهایی که مستقیماً درگیر بودهاند، چه میزان رنج و عذاب را تجربه کردهاند. وقتی از آنها پرسیدم که آیا در هیچ مراسم آیینی شرکت کردند، معلوم شد که بله شرکت کرده اند. پائولا میگوید:
من و دنیس یک کارهایی کردیم. برای نمونه توی اینترنت، بعضیها پیامهایی دربارۀ اون ارسال کردند. مثلاً، در این جور مواقع قراره که بری بیرون و شمعی روشن کنی. این کارو کردیم. فکر نمیکنم توی دبستان خبری بوده باشه و از این جور کارها کرده باشن. اونها زیاد بهش اهمیت نمیدن.
بنابراین خانوادة ویلکاکس مراسم یادبود را به شیوۀ خاصِ خود برگزار کردهاند. آنها آنقدرها درگیر نبودند، نه به نیویورک سفر کردند و نه هدایا یا اشیایی برای قربانیان فرستادند. چنان مینمود که گویی کاملاً بیاعتنا هستند ولی، همزمان با آن، قدری وقت و انرژی در یک اقدام آیینی خاص - روشن کردن شمعی در زمانی مناسب و - به طرزی معنیدار - همگام با آیین مشترکِ بزرگتری که از طریق اینترنت سازماندهی شده بود - صرف کردند. این به نظر کاری کوچک و بیاهمیت میرسد ولی آنها، برخلاف پسزمینة بزرگ، به طرزی مستقیم در یک مراسم آیینی در زمانی که خودشان تعیین کرده بودند،
در خانة خودشان، شرکت کردند. سنتهای قدیمیترِ دینِ عرفی، هرگز انتظار حدی از کنش خصوصی با آن نظم و نظام را نداشتند.
یکی دیگر از طرفهای مصاحبة ما، مگان سیلی، که در فصل هشتم ملاقاتش کردیم، از انگیزة مشابهی برای کنش سخن میگفت. او و پسرش، دِیل، پرچمی روی اتومبیلشان نصب کردند و به صلیب سرخ پول دادند. افزون بر این، مگان به یاد میآورد که:
خُب به کلیسا رفتم چون قرار بود مراسم نماز ظهر برای مردم در نیویورک و خانوادههایشان برگزار کنند ... من فقط برای این رفتم که احساس کنم دارم کاری انجام میدهم و تلاش میکنم اوضاع را بهتر کنم.
جیم وافسکی نشان میدهد که تا کجاها تجربة زیستهشده و وساطتیافتة 11 سپتامبر هم در طول زمان نقش بسته است، آن هم به عنوان لحظهای که در زمان وقفهای ایجاد کرد و هم منتهی به شیوههای جدید اندیشیدن و عمل کردن شده است؛ یک لحظۀ تعیینکننده. جیم در حومة یک شهر بزرگ در غرب همراه با همسرش، سارا، چهل و یک ساله و پسرشان، جیک، 18 ساله و دخترشان، برنا، 13 ساله، زندگی میکند.(1)آنها به طور منظم به یک کلیسای عظیم انجیلی می روند؛ این کلیسا مکان اصلی آنها برای تماس و ملاقات اجتماعی است. هم جیم، هم سارا مستخدم تماموقت هستند. ضمن برگزاری این مصاحبه در یک روز پاییزی، چند سالی پس از 11 سپتامبر، مصاحبهکننده در گفتوگوی فردی با جیم از او دربارة شرکت او و خانوادهاش در مراسم
1) کورتیس کواتس با خانوادۀ وافسکی مصاحبه کرد.
یادبود حملههای 11 سپتامبر پرسید. جیم و خانوادهاش در حد کمی در مراسم یادبود اولین سالگرد شرکت کردند ولی تقریباً کار دیگری انجام ندادند. در همان حال، به نظر میرسد او از این رویدادها به همان صورت متأثر شده است که پائولا ویلکاکس و مگان سیلی شده بودند. مصاحبهگر میپرسد:
آره. بعدِ 11 سپتامبر مراسم یادبودِ رسانهای زیادی برگزار شد. هیچ کاری برای مراسم یادبود اولین سالگرد کردی؟
جیم:
فقط موقعِ دعا. این کارو کردیم. قرار بود کل مردم کشور این کارو در سالگرد بکنن. این تنها کاری بود که کردیم.
مصاحبهگر:
گزارشها رو اصلاً تماشا کردی؟
جیم:
نه!
مصاحبهگر:
از آن وقت تا حالا هیچ کاری برای یادبود کردهای؟
جیم:
نه!
مصاحبهگر:
صحیح.
جیم:
اگه واقعاً میخوای بدونی، اون [11 سپتامبر]، باز هم، دست خدا بود. ما بعد از اون کارهای زیادی کردیم، برای اون خونوادهها دعا کردیم و چه چیز
فجیعی. صبح بلند شدم و رفتم سر کار و یک هو، دیدم که واقعاً دارم میرم [که دعا بکنم]. خُب، این طوری، برای خونوادهها دعا کردیم و سعی کردیم برای خونوادهها پشتگرمی بشیم و مدتها [یاد] اونها رو در دل خود نگه داشتیم و از این جور چیزها ...
هر چند جیم به طور خاص نمیخواهد از نظر معنوی یا دینی به آن بپردازد و فکر هم نمیکند که مردم کشور باید چنین کنند ولی قطعاً آن را حادثهای تلقی میکند که حامل درسهای مهمی برای کشور است و بدین ترتیب بر آن احساس که این رویداد، رویدادی تعیینکننده، حتی برای جیم، بوده است صحه میگذارد. همچنین، جیم به وضوح آن را رویدادی در زنجیرة رویدادهای رسانهایشده میبیند که سابقهشان به قتل جان اف. کندی میرسد. جیم میگوید:
خب، نه، تا زنده هستم اون روز با منه ولی فرقی با اون، احتمالاً با اون نداره...یادم میآد که خیلی کوچیک بودم و مادرم دوید توی اتاق گفت جان کندی رو کشتن. اون موقع حتی نمیدونستم جان اف. کندی کیه، ولی بعدش همه چیزو توی تلویزیون دیدم، بعد هنوز بچه بودم که فهمیدم اون کیه. خب، این اون جوری یه نشانۀ دیگه در روزگار میشه و باز هم، خدای من، شخصاً، واقعاً فکر کردم که ... و ایمان من این جوریه، و بعدِ 11 سپتامبر به سارا گفتم، باید یه عالمه فیلم شاد ببینیم و این واکنش طبیعی بود و این جوری خیلی بده؟ منظورم اینه که بده آدما توی اون وضعیت باشن ولی خدا اونا رو به بهشت برد، بنابراین اونا یه جایی هستن بهتر از اون که حتی بتونیم تصورش رو بکنیم و اینجا هم جاییه که باید از این کار عبرت بگیریم و یاد بگیریم که چطوری فهم خودمون رو بالا ببریم و آدمای بهتری باشیم.
جالب اینکه، آنچه جیم از اهمیت رویدادهای 11 سپتامبر در ذهن دارد، تایید سخنان منتقدان دینی در داخل و خارج است.
کار اسامه بن لادن بود ولی اجازة این کارو خدا بِهِش داد. خدا به اونا اجازه داد این کارو بکنن تا این ملت، خوار و ذلیل بشه و بگه بسه دیگه این همه دلآشوبه توی تلویزیون، بسه دیگه این همه تجاوز و چپاول، اینکه مدیران ارشد 2 میلیارد دلار میگیرن ولی کارمندا نمیتونن 30 سنت افزایش حقوق بگیرن. میدونی چیه انگار ما با وجود این همه نابرابری فجیع فکر میکنیم تافتة جدا بافتهایم، که توی این مملکت از هیچ کدوم از این اتفاقا نمیافته و من شخصاً، فکر میکنم مملکت ما داره به انحطاط کشیده میشه.
بدین ترتیب، تجربة جیم از رویدادهای 11 سپتامبر خطوط کلی آن، همچون یکی از آیینهای تعیینکنندة مراسم یادبود و عزاداری را توضیح میدهد. رویداد و تجربۀ یگانه و ناگهانی بودند و چیزهایی هستند که او نمیتواند از ذهن خود بیرون کند. او آنها را به روند این گونه رویدادها و تجربهها پیوند میزند و سابقة آنها را به تاریخ میرساند. او احساس میکرد که از انگیزة کافی برای برگزاری مراسم یادبود آنها همراه با خانوادهاش برخوردار است و تأملاتی دربارة معنا و مناسبتهای آنها به ذهنش خطور کرد. رویدادها، اعمال آیینی را، حتی یک سال بعد، سبب شدند ولی مهمتر از اینها لحظههای آستانهای(1)تأمل و انتقاد بودند. آنها نیز کاملاً به مجموعهای از گفتمانها و بحثهای مربوط به اهمیت و معنای سیاسی و اخلاقی شان جوشخورده بودند.
اگر حق با من باشد، مؤلفههای این دینِ عرفیِ در حال ظهورِ ناظر بر مراسم یادبودِ عزاداری، متضمن رویة رسانهای و رویة زندگی واقعی، هر
1) liminal moments
دو، است. مجموعهای از قراردادها برای گزارش رسانهای رویدادهایی چون 11 سپتامبر ظهور کرده است، و روزنامهنگاران نقشهایی بر عهده میگیرند که آنها را به لحاظ شخصی و اخلاقی به رویدادها پیوند میزنند و همزمان با آن وظیفهدارِ روایت کردن تجربه به مخاطبان وسیعتر هستند. وساطت رویدادها مردم را از راههایی به آنها مرتبط کرد که حسی از واقعیت و آنی بودن را به رویداد ها میبخشیدند. وحشت بیهمتای رویدادها، آنها را از قدرت خاصی برای برانگیختن کنش برخوردار کرد. کنشها در جهت یافتن همسانی و پیوستگی حرکت میکردند نه در جهت ساختن روایتهای پیروزی یا تعالی. سندیّتِ بیهمتای تجربه، همچنین مردمان را در نواحی جورواجورِ دور از رویدادها، به انجام کنشهای آیینی برانگیخت، حتی کنشهای پیشپا افتادهای چون روشن کردن شمع و حضور در مراسم نیایش. سرشت و دامنة تحول این اَشکال فرهنگی، بیتردید همچنان به مسیر دگرگونی ادامه خواهد داد ولی آنچه روشن است این است که رویدادهای 11 سپتامبر لحظة بیهمتا و ویژة تعامل بین ایدههای دین و رویههای رسانهها را رقم زدند.
مؤلفة دیگر این سنتِ در حال تکوین، البته متضمن ساختاریابیِ شکلیِ گزارشِ این گونه رویدادهاست. هر چند، چنانکه گفتهام، دست زدن به تحلیلی مفصل، خارج از چهارچوب این کتاب است ولی شواهد بسیاری هستند حاکی از اینکه افراد مسئول در ارائه و روایت این گونه رویدادها، در واقع، به سطحی از مشارکت - تقریباً یک نقش کشیشمآبانه - ارتقا یافتند. چنانکه دیان و کتز نشان میدهند، آنها
«دیدگاه انتقادی عادی خود را به حال تعلیق درآوردند و با موضوع خود با احترام، حتی ترس همراه با احترام، برخورد کردند»(1)مسلماً آنها در 11 سپتامبر همین کار را کردند.
یک نمونۀ به ویژه پرمحتوا (نمونهای که از طریق پیشصحنهای که معمولاً بین تولید و مخاطب قرار میگیرد و بافت تولید را به بافتهای مصرف متصل میکند) را از برنامة اصلی اخبار شبانة سراسری [موسوم به] تفسیر خبر با جیم لهرر میآوریم. آنها، بر برنامة 19 سپتامبر 2001 خود گزارشی از یک نمایشگاه عکسِ برگزارشده در گرینویچ ویلیج(2)با نام اینجا نیویورک است،(3)پخش کردند. نمایشگاه شامل عکسهایی از رویدادهای 11 سپتامبر و روزهای بعد از آن بود و نگارخانهای که نمایشگاه را برگزار کرده بود، نسخههای عکسها را در قالب یک طرح جمعآوری اعانه، جهت حمایت از تلاشهای انجامگرفته در شهر، برای کمک و بازسازی میفروخت.(4)در پایان گزارش، گوینده، یعنی جیم لهرر، مجموعة مونتاژشده از تصاویر نمایشگاه را، همراه با قطعة آوازی فراموشنشدنیِ شب فرا میرسد...(5)اثر اِنیا(6)ستارۀ آوازNew Age معرفی کرد. حاصل آن مکاشفهای به شدت تکاندهنده دربارۀ معنای رویدادها بود. نمیتوان از این معنویت و دینمداری پنهان حذر کرد. در لحظة تعیینکنندة این مونتاژ، آنجا که آهنگ اِنیا از مایه ای به
مایة دیگر میرود و اوج میگیرد و یک اُرگ، بدل به ساز اصلی میشود، تصاویری که ابتدا عکسی از یک پنجرة سوخته را نشان میدادند به گونهای آرایش یافتند که یک شکل صلیبمانند صحنهای از ویرانی پشت پنجره را نشان داد و این هم جای خود را به تصویری از گورستانی داد که در پشت آن شهر دودناک و دیگر صحنههای رسمی مربوط به تدفین را میدیدیم. من این ویدیو را به مناسبتهای مختلف در حین سخنرانی نشان دادهام و هرگز ندیدهام که از برانگیختن یک واکنش عاطفی ناتوان باشد. بسیار تأثیرگذار است و چنان پیوند عمیقی با رویدادها دارد که فقط رسانة تلویزیون میتواند داشته باشد. پخش مجدد آن بیش از یک ماه بعد، گواهی است بر اینکه مخاطبان تفسیر خبر نیز از آن متأثر شدهاند و این بار لهرر آن را این گونه معرفی کرد:
و اکنون، پخش مجدد آن. این گزارش را نخستین بار در 19سپتامبر پخش کردم. تقاضاهای زیادی برای دیدن مجدد آن به ما رسیده است و به همین دلیل آن را امشب دوباره پخش میکنیم. داستان را از زبان ری سوارتز بشنوید. (1)
داستان، دوباره با مرثیة ویدیویی به پایان رسید. این نمونۀ محکمی است برای اینکه رسانهها و تجربة رسانه ای چگونگی میتوانند از طریق رویدادهایی چون 11 سپتامبر به مخاطبان و عامة مردم پیوند بخورند و اینکه اکنون، هم متخصصان رسانه، هم مخاطبانِ [رسانه] انتظار دارند که رویههای برگزاری مراسم یادبود، بخشی از کسب و کار رسانهها باشند.
1) 9. The Newshour with Jim Lehrer, 12 November 2001
تجارب مشترک از رویدادهای 11 سپتامبر، شاخصی در تاریخ فرهنگی و رسانهای هستند، آن هم نه فقط به دلیل اهمیت محض این رویدادها، به دلیل اینکه، آنها راههایی نشان دادند که از طریق آنها تجربة رسانهای هم در زندگی سیاسی، هم در زندگی روزانه ادغام میشود. چنانکه دیدیم، آنها از نظر معنا و اهمیتشان عظیم و خارقالعاده بودند ولی از نظر پیامد و از نظر چیزی که افراد را به اندیشیدن و انجامدادنش فرا خواند کوچک و محلی نیز بودند. آنها به خدمت پیشصحنهای درآمدند که فرض میشد بین مخاطبان و رسانهها قرار دارد. آنها از این لحاظ یک نقطة عطف نبودند؛ زیرا، چنانکه دیدهایم و من استدلال کردهام، آن مانع در مدرنیتة متاخر انعکاسی (1)مدتها پیش قابل عبور شده است ولی مسلماً ما را به راههای نوینِ اندیشیدن و عمل کردن برانگیختند. میتوان حدس زد که برانگیخته شدنِ گلن دانگل (که در فصل چهارم ملاقاتش کردیم) به فراتر رفتن از معیارهای خاص خود به قصد یافتن اطلاعات یا مطالبی دربارة ایمانهای دیگر، علامتی است از یک آگاهیِ مابعدِ 11 سپتامبریِ جدید دربارۀ غیریت و تفاوت.
دیدیم (و بررسیهای دیگر نشان دادهاند) (2)که اغلب منابع خبری ما برای یافتن اطلاعات و ایدههایی که از منابع سنت و بافتهای معنای دینی و معنویشان فراتر میروند، به رسانهها روی میآورند. در جهان
مابعدِ 11 سپتامبری، این گونه روشها امکان آگاهی و احتمالاً فهم را تقویت میکنند و اینها همان چیزهایی هستند که بسیاری احساس میکردند پیش از آن رویدادهای مصیبتبار، از آنها محروم بودند. با این حال، به تعبیری وسیعتر، فهم این نکته مهم است که رسانهها قطعاً حامل معنای ضمنیای هستند که میگوید برخی انواع تجارب مشترک و ایدههای مشترک میتوانند قابل دسترس شوند و قابل دسترس هم شدهاند. در سطحی بنیادین، این ممکن است یکی از شروط [امکان] مدرنیتة وساطتیافته باشد که مسئله، بیش از آنکه مربوط به نحوة درک متقابل جماعتهای ملاحظهکار باشد، برمیگردد به اینکه چگونه چشمانداز رسانهایِ جهانی، هم تفاوت را به همۀ ما عرضه میکند هم همسانی را. (1)
رسانهها، دین و سیاست
انتخابات عمومی نوامبر 2004 ایالات متحده بسیاری را چشمانتظار گذاشته بود و در مقایسه با هر انتخاباتی که حافظة اخیر به یاد میآورد، در معرض بررسیهای دقیق قرار داشت. واقعیتهای مربوط به رأی دهندگانِ به شدت مخالف با هم، ظهور رسانههای دیجیتال به عنوان پدیدهای مهم در گفتمان و گزارش سیاسی، جنگی که ادامه داشت و بحث و جدلهای بسیاری را برانگیخته بود و سرشت
1) 02. برای بحث بیشتر نک به: Ginsburg et al (2002), "Introduction."
مجادله آمیز انتخابات سال 2000، همه در خدمت افزایش علاقه به این رقابت قرار گرفتند. با این حال، چنانکه پیشتر نشان دادم، این انتخابات در همان حال از نظر توجهی که مبارزات انتخاباتی و رسانهها به دین معطوف میکردند بیهمتا بود. در اوایل دورِ انتخابات، داستانهایی دربارة شکاف دینی کمکم ظاهر شدند و یک نشریة ظاهراً دستپاچه برای فراتر رفتن از قرائت کم و بیش سطحی از وضعیت، با مشکلاتی مواجه میشد. به روشنی، تعالیم مسیحیان انجیلی به طریقی بیسابقه در دومین دولت بوش جایی برای خود در برنامه دست و پا کرد. با این حال، گزارشهای مطبوعاتی حاکی از تمایل به تأکید بر نفوذ انجیلی به شیوهای کم و بیش معطوف به مقصود بودند. [این گزارشهای مطبوعاتی] بر برخی از مؤثرترین موضوعات اجتماعی تمرکز میکردند که انجیلیها و محافظهکاران کاتولیک را به هم پیوند میزند: اول از همه موضوع سقط جنین و [دوم] ازدواج همجنسگرایان. هشت ماه پیش، دنیل شور،(1)در تفسیری که در رادیوی دولتی سراسری(2)ارائه کرد، اهمیت دین در رقابت [انتخاباتی] را پیشبینی کرده بود و طیف شیوههای ممکنِ قرائت دین به منزلۀ یکی از عناصر گفتمان سیاسی (طیفی که از انضمامی تا استعاری را شامل میشد) را توضیح داده بود:
من به آمریکایی باور دارم که در آن جدایی بین کلیسا و دولت قطعی و مسلم است.
این جان کندی نامزد انتخابات ریاستجمهوری بود که به سال
1960 در هیوستِن در برابر جمعی از وزرای پروتستان به آنها اطمینانخاطر داد که کاتولیک بودن، تأثیری بر سیاستهای او نخواهد گذاشت. من تردید دارم امروز، که دین بخش آشنایی از مبارزة انتخاباتی شده، نامزدی بتواند با چنان مطلقگرایی سکولار سخن بگوید. رییسجمهور بوش، سخن از سیر و سلوکِ دینی خود میگوید که از 1986 آغاز شد؛ یعنی زمانی که نوشیدن مشروبات را کنار گذاشت و دل به عیسی مسیح داد. پیش از او، رییسجمهور ریگان بود که با اصطلاحاتی کم و بیش پیامبرانه از اتحاد [جماهیر] شوروی با عنوان امپراطوری شر(1)نام برد.(2)
شور، همانند مفسران بسیار، به زمانی اشاره میکند که فرض بر این بود، دین بیرون از مرزهای گفتمان سیاسی است. در انتخابات 1960 ، فیلی در اتاق(3)به یمن تأیید قاطع سکولاریسم از جانب کندی از مسند کنار زده شده بود. از نظر شور و بسیاری از کسان دیگر ، انتخابات 2004 آن را تغییر داده بود و دین بیش از پیش بخشی از این ترکیب شده بود. در پایان، دین صرفاً بخشی از گفتمان نبود؛ قرار بود در انتخابات [بین نامزدها] تفاوت ایجاد کند. هرچند میتوان گفت که هر یک از اجزای جورواجور ائتلاف بوش نقش تعیین کنندهای ایفا کردند ولی عمدتاً شمار بیشتر رأیدهندگان انجیلی و رأیدهندگانی که فهرست ارزشهای اخلاقی را به عنوان انگیزة اصلی خود برای رأی دادن
ارائه داده بودند، به عنوان مهمترین تفاوت بین همهپرسیهای 2000 و 2004 تلقی میشد. 22% رأیدهندگانی که به نظرسنجیها پاسخ داده بودند، ارزشها را بالاترین دغدغة خود میدانستند. این را مقایسه کنید با آن 20% که اقتصاد را در فهرست دغدغههای خود جای داده بودند. اهمیت دین و ارزشها ممکن است محصول انتخابات بوده باشد ولی به نظر میرسد واقعیت زیرینِ رابطة در حال تعمیق و تقویت دین و سیاست، بدل به امری مسلم در زندگی سیاسی در ایالات متحده شده است.
نیکولاس کریستف(1)برخی از دغدغههای رایج دربارة این چرخش رویدادها را در نیویورک تایمز جمعبندی کرده است.
من عقیدة هیچکس را دست کم نمیگیرم و وانمود نمیکنم که میدانم چرا آمریکا بسیار بیش از بقیة دنیا از ایمان دینی سرشار شده است ولی مسلماً فکر میکنم که در بحبوحة یک بیداری بزرگِ دینیِ دیگر هستیم و فکر میکنم که هر چند این ممکن است برای بسیاری آسایش معنوی به ارمغان بیاورد ولی در عین حال به معنای یکقطبیشدنِ(2)فزاینده در درون جامعة ماست ولی من عمدتاً از این ناراحتم که سنتهای فکری بزرگِ کلیساهای کاتولیک و پروتستان دارند به طور یکسان تباه می شوند و جهانهای علمی و دینیای بر جای میگذارند که تعارضشان دم به دم فزونی میگیرد. بخشی از ناراحتی من ناشی از زمانی است که با ملاّها و امامهای از خودراضی و تردیدناپذیر صرف کردهام، چون امروزه جهان اسلام عمدتاً به دلیل
انحرافی مشابه از سنت فکری غنی و روی آوردن به امر غیبی(1)در بحران به سر میبرد. قلب اندام بینظیری است، ولی مغز هم چنین است.(2)
دو نظر که برای مسائل مورد علاقة ما در اینجا حائز اهمیتاند، در بخش عمدة بحث دربارۀ دینمداریِ رأیدهندگان در 2004 مستتر است. نخست این ایده که دین با فرایندهای عقلانی سیاستورزی کم و بیش ناسازگار است و دوم، دینمداریِ خاصی که از مشخصاتِ بخشِ در حال ظهور و جدیدِ رأیدهندگانی است که پیروزی بوش را رقم زدند، محافظهکارانه و به قول کریستف، ارتجاعی و از خودراضی بود. من نمیخواهم در اینجا وارد یک بحث اخلاقی دربارۀ سرشت سیاستورزی دینیای بشوم که به نظر میرسد دارد سر برمیآورد. بلکه، میخواهم در پرتو نقشی که رسانهها ممکن است بازی کنند به برخی از ادعاهایی بپردازم که از جانب حامیان و منتقدان این سیاستورزی دینی، مطرح میشوند. ممکن است هیچ یک از دیدگاهها توضیح کاملی از وضعیت به دست ندهد؛ چون مردم در بطن زندگی خصوصی خود دست به گزینش سیاسی میزنند. هر دو دیدگاه معتقدند که دین دارای نقشی تجویزی در سیاستورزی است و تحسینکنندگانِ توسل محافظه کارانه به موضوعاتی چون سقط جنین و ازدواج همجنسگرایان، این را بازگشت به اخلاقیات تلقی میکنند و آنهایی که غُصة گرایشهایی را میخورند که دلواپس ظهور حکومت دینی ای هستند که لزوماً اختلاف عقیده را
در هم خواهد کوبید، به قانون اساسیای میاندیشند که در صدد بود در مسئلة دین بیطرف باشد.
یک نگرانی دربارۀ این گرایش پس از انتخابات از یک صدای محافظهکار برخاست. جو لوکونته(1)از بنیاد هریتیج [فرانسه: هریتاژ] به سنت قدیمیای در سیاستورزی آمریکایی اشاره کرد که در آن رهبران دینیای چون رینولد نیبور(2)و مارتین لوتر کینگِ پسر در دعواهای سیاسی داخل میشدند. او معتقد است که رهبریِ دینی جدید، آن فاصله را از دست داده است:
امروزه، بخش عمدة راستگرایان دینی پا به پای حزب جمهوریخواه گام برمیدارند، در حالی که چپگرایان دینی نقش یک اتاقک پژواک(3)را برای دموکراتها را بازی میکنند. محافظهکاران مسیحی به جمهوریخواهان میپیوندند تا [افکار عمومی] را علیه ازدواج همجنسگرایان بسیج کنند، ولی علاقة زیاد به خانوادههایی که در مرکز شهر به مخاطره افتادهاند در خود ایجاد نمیکنند. به نظر میرسد خط مشی اقتصادی دولت بوش را میپسندند ولی انتقادی از رسواییهایی که شرکتها به بار آوردهاند یا سابقهای که رییسجمهور بوش در مراقبتهای بهداشتی قابل دسترس [برای همگان] بر جای گذاشته به عمل نمیآورند. پیش از انتخابات، پت رابرتسِن حتی ادعا کرد خدا به او گفته است که رییسجمهور بوش به راحتی برنده خواهد شد. رابرتسِن گفت: «فرقی نمیکند که چه کاری از او سر میزند، کار خوب یا کار بد،
خدا او را برمیگزیند چون او اهل نماز است».(1)
لوکونته به همین سان به انتقاد ویژة چپگرایان (چپگرایانی که به نظر میرسد نمیتوانند از سیاستورزی حزب دموکرات فاصله بگیرند) از رهبران دینی میپردازد. او با اشاره به نمونههایی از صداهای دینیای که موجب خشم سیاست میشدند؛ چون نمیتوانستند به راحتی در این یا آن اردوگاه جا بگیرند، نتیجه میگیرد که:
آبراهام جاشوا هسکل،(2)فیلسوف یهودی، زمانی گفت که پیامبر «کسی است که با حرفی که میزند زندگی و روحِ خود را به خطر میاندازد، کسی که میتواند آهِ خاموشِ اضطراب انسان را احساس کند». اغلب رهبران دینی امروز نمیتوانند آن آهِ خاموش را دریابند؛ چون به نظر نمیرسد که بتوانند خود را از هیاهوی شعار سیاسی دور نگه دارند. آنها جانبداریهای خود را با دینداری استتار میکنند و همچون ایسا(3)آن شخصیت توراتی، حق ارشدیت خود را در ازای یک کاسه سوپ میفروشند.(4)
بدینترتیب، حرفوحدیثهای پس از انتخابات، متن عمومیِ در حال ظهوری را توضیح میداد که فرضیة [وجود] گرایشی در روابط بین دین و سیاست را مطرح میکرد. به نظر میرسید که نیروی بیرون از انتخابات آشکارا با محافظهکاران دینیای است که به جمهوریخواهان کمک کردند تا کاخ سفید را (هر چند، مانند سال 2000، با اختلاف درصدِ کمی) در اختیار داشته باشند. گمان میرفت که نفوذ آنها ناشی
از قدرت فرضی رهبران محافظهکار برای اعمالکنترل بر حوزههای بزرگ رأی دهندگان و حفظ کلیدهای قدرت برای حزب محافظهکار است. با این حال، همزمان با آن، چپها و راستها، تردیدهایی نسبت به این سناریو داشتند و دارند و مهم اینکه، رسانهها در مرکز برخی از این تردیدها هستند. بسیاری از سرشناسترین رهبران دینی به دلیل حضورشان در رسانهها سرشناش شدهاند. مجلة انجیلی پرنفوذِ Cristianity Today در مقاله ای که بهار سال 2005 چاپ شد، پرسشهایی دربارة این وضعیت مطرح کرد. تِد اولسن،(1)نویسندة مقاله که میخواست بداند انجیلیهایِ پرنفوذ در سیاست، تحت نفوذ چه کسانی بودهاند، خاطرنشان میکرد که اغلب رهبران پرنفوذ لزوماً سرشناسترین رهبران در رسانهها نیستند.
دیوید بروکس،(2)مقالهنویس نیویورک تایمز، زودتر وارد معرکه شد و از همکاران روزنامهنگار خود دعوت کرد که نقل قول آوردن از جری فالول(3)
صهیونیسم مسیحی. استیون سایزر. حمید بخشنده و قدسیه جوانمرد. مرکز پژوهشهای اسلامی صداوسیما/دفتر طه. قم. 1387(م.)
را متوقف کنند. میگفت: «یک دنیا فرق است بین1) 17.Ted Olsen
2) 18.David Brooks
3) Jerry Lamon Falwell اونجلیست مشهور آمریکایی (متولد 1933در ویرجینیای آمریکا). وی پایهگذار چندین آکادمی مهم مسیحی و دانشگاه لیبرتی بوده است. میراث مهم وی، بنیادگرایی مسیحی و اونجلیسم است؛ بسیاری او را عامل نابردباری دینی و سیاسی در جامعۀ آمریکا به ویژه پس از یازدهم سپتامبر میدانند. شاید بتوان او را در کنار پت رابرتسن و هال لیندزی از سران بنیادگرایی مسیحی خواند. او از حامیان دینی جرج بوش پسر بود. وی عناد شدیدی با همجنسبازان، فمینیستها، غیرمسیحیان و کسانی که اقدام به سقط جنین میکردند، داشت. او از حامیان جدی رژیم اسراییل بود به گونهای که اولین غیریهودی است که مدال ولادیمیر یابوتینسکی را به خاطر برتری صهیونیسم از مناخیم بگین دریافت کرد. او همچنین در سال 1979 حزب اکثریت اخلاقی را بنا نهاد. وی سرانجام در سال 2007 درگذشت. از نکات جالب زندگی وی، پدر و پدربزرگ وی بودند که ملحد محسوب میشدند. از وی دو پسر، یکی حقوقدان با نام جری فالول پسر و دیگری جاناتان (کشیش) و یک دختر به نام جینی (جراح) باقی مانده است. برای اطلاعات بیشتر رک به:
مؤمنان واقعی و دستپروردههای تلویزیونی، خالیبندهایی از قماش اِلمر گنتری که انتخاب شدهاند تا آنها [مؤمنان واقعی] را نمایندگی کنند.» انجیلیها موافقاند. یک نظرخواهی که در بهار سال 2004 از سوی یکی از برنامههای تلویزیون PBS انجام شد به این نتیجه رسید که تنها 23% کسانی که خود را انجیلی معرفی میکردند، احساسات گرم یا مثبت نسبت به فالول داشتند. همین درصد [از آرای مثبت] را به گروههای طرفدار آزادی سقط جنین دادند. رابرتسن با 34% رأی زیادی آورد، ولی هنوز پایینتر از اتحادیههای کارگری (36%) و بسیار پایینتر از پاپ ژان پل دوم (44%) و جیمز دابسن(1)(40%) بود. بروکس میگفت، سخنگوی واقعی انجیلیها جان استات(2)است که «همیشه واقعیت ملموسِ زندگی و ایثار مسیح را به یاد مردم میآورد.»(3)
اولسن غصة وضعیتی را میخورد که محصول نفوذ بیدلیل چهرههایی چون رابرتسِن و فالول است و اندیشههای نخبهگرایانة دیرین دربارة سرشت اقتدار در عصر رسانهها را تکرار میکند:
ولی نوع تعالیمی که جو دیسیپل(4)از آنها پیروی میکند، (اینکه چگونه کیشِ او را ابلاغ میکند و چه تأکیدی بر زندگی او
1) James Clayton "Jim" Dobson, Jr متولد سال 1936 در لوییزیانای آمریکا. وی روانشناس و گویندۀ رادیو است. او نیز یک اونجلیست است. او را پایهگذار انجمن غیردولتی تمرکز (حمایت از) بر خانواده (FOTFّ) میدانند. وی تولید برنامهای روزانه با نام Focus on the Family با چیزی حدود 220 میلیون بیننده در دنیا را برعهده داشت که نقش مهمی در شهرت وی داشته است. به گمان برخی وی جانشین اونجلیستهای مشهوری چون بیلی گراهام، پت رابرتسن و جری فالول است. (م.)
2) John Stoot
3) Olsen (2005)
4) 23.Joe Disciple
میگذارد) به طرزی فزاینده توسط یک خوراک رسانهای تعیین میشوند، خوراکی متشکل از آذوقههای قدسی و سکولار، هر دو. به تعبیری، روزنامهها از رابرتسن و فالول نقل قول میآورند و میزگردها از آنان دعوت میکنند به این دلیل که میزگردها از آنان نقل قول میآورند و دعوتشان میکنند: رولودکسها زود به زود تمیز نمیشوند ولی آنها نیز دعوت میشوند چون در نقل قول آوردن سریع هستند: به تغذیة ماشین رسانهای، همهچیزخواری کمک میکند که گرسنة اندیشههایی (یا فقدان آنها) است که قابل فشرده شدن در یک دوجین کلمه باشند، کلماتی که یک طرف یا طرف دیگر را خشمگین خواهند کرد.(1)
مصاحبههایی که در اینجا دیدهایم میتوانند به ما کمک کنند تا به نگرانیهایی که دربارة نقشِ در حال ظهور دین در سیاست آمریکا ابراز شده اند، بپردازیم. ما طرح این کتاب را با قصدِ محک زدنِ تصوری آغاز کردیم که بسیار شبیه نگرانی ابراز شده از سوی اولسن دربارۀ شیوهای است که از طریق آن، خوراک رسانهای میتواند با ادراک دینی و معنوی مرتبط شود. در این اثنا، از زبان مردمانی متعلق به آن سوی طیف دینی و معنوی، مطالبی دربارة شیوههای ادغام زندگی معنوی، دینی و رسانههایشان شنیدیم. ما میخواستیم این روابط را به شیوهای که در تضاد با فرضیههای اولسن است، ببینیم. در حالی که او و دیگران، به سرعت به این فرضیه میرسند که رسانهها می توانند نحوة دینی و معنوی شدن مردم را تحت تأثیر قرار دهند، ما میخواستیم این امکان را از نظر دور نداریم که رسانهها و دین / معنویت می توانند در حین
1) Olson (2005)
ساختن معناها و هویتهایی که زندگی خود را از طریق آنها ادامه میدهیم، روی یکدیگر تأثیر بگذارند. آوازة رسانهها ممکن است مصلحتگرایانه(1)یا حتی ناپایدار باشد؛ ولی آیا باید بترسیم از اینکه، آن منطقها (یا فقدان آنها) میتوانند به عامل تعیینکننده تبدیل شوند؟
نگرانیهای اولسن در تعبیری وسیعتر نیز سزاوار قدری تحلیل و تأمل هستند (و نه فقط به این دلیل که عدة بسیاری در این دغدغهها با او سهیماند). در واقع، اگر این اتحاد دینی/ سیاسی به سمت ایدههای محافظهکارانه (ایدههای کاتولیک انجیلی محافظهکارانه) منحرف شده است، آیا ما باید نگران دور باطل به ظاهر آشفتهای باشیم که به طور ضمنی در اینجا هست؟ به عبارت دیگر، آیا مشکلی داریم با این امر که منبع اقتدار دینیِ تأثیرگذار بر جنبههای مهمِ خطمشی عمومی، خود به دلیل وساطت عمومیاش صاحب اقتدار شده است، نه به دلیل ریشه داشتن در ایدههای بنیادین و مبتنی بر اجماعی که [تنها] از نظر فرهنگهای دینیای اصیل و موثق هستند که [این منبع] ظاهراً از جانب آنها سخن میگوید؟ به تعبیری این پرسشی پرهیزکارانه، اخلاقی و دینی است که باید به شیوههای دیگر در بافتهای دیگر به آن پاسخ داده شود. ولی از آنجا که رسانهها دخیلاند و وساطت، بخشی چنین مهمّ از معادله است، چیزهایی هستند که ما میتوانیم، بر اساس تحقیقات خود در این کتاب، بگوییم.
در درجة اول، به نظر میرسد در میان تذکرههای دینی از نظر نحوة
1) 25.pragmatic
استفادههای آنها از رسانهها همسانیها بیشتر از تفاوتهاست. بنابراین، آنچه دربارۀ اونجلیستها میگوییم از این نظر احتمالاً دربارۀ کاتولیکها و جویندگان معنوی(1)و پروتستانهای لیبرال هم میتوان گفت.
دوم، یکی از منسجمترین چیزهایی که دربارۀ نحوة استفادة مردم از رسانهها در خودبیانگریهای دینی و معنوی خود یافتیم، این است که آنها رسانهها را امکانی مرتبط با دیگر جنبهها و عوامل مؤثر در زندگی خود تلقی میکنند. پیشتر دربارۀ این نکته از جان تامسن نقل قول آوردم. مردمانی که طرف صحبت ما بودهاند رسانهها را به طور گزینشی در تار و پود زندگیشان ادغام میکنند. ما دیدیم که این، حتی دربارۀ خانوادههایی که گمان میکردند این ارزشهای دینی یا معنوی هستند که انگیزة مصرف رسانهها را به آنها میدهند، صادق است.
سوم، واضح است که افول اقتدار نهادهای دینی بر آنچه دیدهایم سایه میافکند. ادعاهای تاریخی کلیسا، فرقه، آموزه و تاریخ، دیگر از سلطه و نفوذی که روزگاری داشتند برخوردار نیستند. در عوض، آنها بخشی از مجموعة نمادها، سنتها و ارزشهایی هستند که مردم به شیوههای خاص خودشان کنار هم میچینند و روایتهایی میسازند که برایشان معنیدار [و ملموس]اند، در همان جاییاند که آنها هستند.
چهارم، شاید مؤثرترین و منسجمترین چیزی که دیدهایم آن اعتقاد تقریباً همگانی در میان مصاحبهشوندگان ماست به اینکه تنها خودشان
1) metaphysical seekers ؛ seekers لقب مسیحیانی بود که عضو کلیسای رسمی انگلستان نبودند و به طور منفرد یا پراکنده عبادت میکردند. (م.)
هستند که باید داور نهایی اعتقاد و ارزش در زندگی خود باشند. آنها نمیخواهند به عنوان افرادی تلقی شوند که حق تصمیمگیری خود دربارۀ رسانهها و در واقع هر اقتدار بیرونی، را به آنها تفویض میکنند. آشکارترین شکل این [تلقی] را وقتی میبینیم که آنها از نحوة تصمیمگیریشان دربارة قواعد رسانهای سخن میگویند. وقتی صحبت از قواعد میکنند منظورشان این است که نوع چیزهایی که خودشان و بچههایشان میبینند، میشنوند و انجام میدهند مهم است. ارزشهای نهفته در آن چیزها برای طرفهای مصاحبة ما اهمیت دارند و آنها میخواهند خود تصمیم بگیرند که چه چیزی درست و مناسب است. ولی توقع ندارند که آن تصمیمها را دیگران برایشان بگیرند. خودشان باید آن تصمیمها را بگیرند. شاید گویاتر از اینها آن باشد که، در مصاحبهها تقریباً همه میگفتند که بچهها را باید به گونهای بار آورد که خودشان نیز در این موارد تصمیم بگیرند. کمتر کسی از والدین میخواستند افرادی تلقی شوند که برای در امان نگه داشتن بچههای بزرگتر از دیدن چیزهایی که نباید ببینند، محدودیتهایی بر آنها تحمیل میکنند. (بچههای کوچکتر [البته] موضوع دیگری بود). طرز تلقی درست از رسانه، اگر بتوانم جمعبندی سادهای از آن به دست دهم، این است که رسانه را یکی از امکانات فرهنگیای بدانیم که ناگزیر، حتی ضروری است و اینکه تصمیمگیری دربارة آن به عهدة خود ماست.
پنجم، آنچه دربارة روابط بین رسانههای دینی و سکولار و امکان پُل زدن [بین این دو] گفتهام در اینجا نیز مهم است. بسیاری از
مصاحبهشوندههای نوآیین ما، از هر دوی اینها بهرهمند بودند. مطالب دینی و سکولار، هر دو، را مصرف میکردند و احساس میشود که امر سکولار همان بافت رسانهای تعیینکننده است. چنانکه در اغلب آن موارد ملاحظه کردیم، این گونه رسانهها از یک برجستگی، حتی جذابیت، از جمله چیزهایی که با نام لذائذ گناهآلود از آنها یاد میشود، برخوردارند. بدینترتیب، آنچه رابرتسن یا فالوِل فکر میکنند یا میگویند نمیتواند از نظر مؤمنان نوآیین ما اهمیت خاصی داشته باشد. در واقع، طرفهای مصاحبة ما معمولاً با نوعی تمسخر به تبلیغ مسیحیت از طریق تلویزیون نگاه میکردند. به نظر میرسید که اقتدار دینی در برابر طیفی از منابع وساطتیافتهای که مردم استفاده میکنند و با هم تلفیق میکنند، عقبنشینی میکند. این معمولاً شامل اقتدار روحانی به طور عام [نیز] میشود. کمتر کسی از طرفهای مصاحبة ما میخواستند تصمیمگیری دربارۀ این چیزها را به پیشوای دینی یا کشیش یا خاخام یا امام یا کاهنِ خود واگذار کنند.
سرانجام، چنانکه در فصلهای پیشین آمد، این در نهایت همان نفس(خود) است که جایگاهی را میسازد که در آن چیزها به طرزی تحکمآمیز [و مقتدرانه] کنار هم قرار داده میشوند. درک جهان، به کار بستن امکانات حافظه، سنت، اعتقاد، خانواده، مدرسه، محل کار و فرهنگ رسانهای برای ساختن مفهومی از خودشان که در زندگی معاصر مؤثر است و به کار میآید، به عهدة فرد، اعتقاد طرفهای مصاحبة ما است. ما در مصاحبههای خود چندان چیزی ندیدیم که حکایت از آن کند که در نگرانیها و انتقادهایی که شنیدیم و دیدیم نوعی نقشِ به
لحاظ ایدئولوژیکی تعیینکننده، مستتر است. پیوند بین رسانهها، اعتقاد و رفتار (سیاسی یا غیر آن) دستکم بر اساس تحقیقاتی که در اینجا کردیم، آنچنان مستقیم و ابزاری نیست که بتواند موجب ترس ما شود. آنچه ممکن است ببینیم، وضعیتی است بسیار نزدیک به وضعیت هنجاریای(1)که جو لوکونته خواهانش است. طرفهای مصاحبۀ ما، دستکم بر حسب مقاصد و نفس های آرمانیشان،(2)پیوندهای ضروری بین دین و اقتدار، خواه در حوزة اجتماعی خواه در حوزههای سیاسی نمیبینند. آنها زندگی پیچیدهای دارند که در آن انواع فشارها، عوامل نفوذ، منابع شناخت ارزشها و نمادها به طور روزانه دست در کارند. جهان پیرامون آنها تغییر میکند و آنها باید راههایی برای تحول با آن بیابند. آنها خود را لوحهای نانوشته ای که گفتمانهای دینی یا سیاسی رویشان حک میشوند، نمیدانند. برعکس، آنها مصرفکنندگان و کاربران اینگونه گفتمانها هستند و با ادعاهای رقیبی که از جانب بافتها و صداهای دیگر مطرح میشوند مبارزه میکنند.
نمونهای از توافق پیچیده بین اعتقاد، سیاستورزی، رسانهها، فرهنگ و ارزشها را که در پی میآید در مصاحبة ما با دورین ریچاردز میتوان یافت. موضوع ازدواج همجنسگرایان (و حقوق همجنسگرایان به طور کلیتر) در انتخابات 2004 به رقابت با سقط جنین به منزلۀ موضوع مربوط به ارزشهای بنیادین برخاست. اغلب ناظران و مفسران که کل وضعیت را میدیدند [و نه فقط برخی جزییات را]، قائل به وجود
ارتباطی ساده و بیدردسر بین دینمداری محافظهکارانه و طرز تلقیها از حقوق همجنسگرایان بودند، ارتباطی که قرار بود در دریافت رسانهای منعکس شود، یا حتی از آن تأثیر بگیرد. دورین به ما نشان داد که اوضاع به این سادگی ها نیست.
دورین زنی 55 ساله است که در حومة یک شهر بزرگ رو به زوال در غرب میانه همراه با شوهرش ماروین و آخرین بچه از پنج بچة به فرزندی گرفتهشان، زندگی میکند. او خود را شخصی متدین و کاتولیکِ سنتگرا توصیف میکند.(1)
در طول مصاحبه، دورین فاش کرد که هر چند روی هم رفته [برنامههای موسوم به] نمایشهای واقعی را دوست ندارد ولی چندتایی از آنها را دیده است که دورین و مصاحبهکننده به بحث دربارۀ این ژانر پرداختند. تنها برنامة واقعی که او دوست دارد و به طور منظم تماشا میکند، چشم همجنسگرا برای مرد دگرجنسخواه(2)است که در آن پنج مرد همجنسخواه یک مرد دگرجنسخواه را میآرایند و این آراستن شامل پوشاک، نظافت شخصی، تدارکات عمومی معاش و شیوة زندگی هم میشود.
مصاحبهکننده میپرسد:
بسیار خُب. چشم همجنسگرا برای مرد دگرجنسخواه را چطوری با اعتقادات کاتولیکی خود وفق میدهید؟
دورین:
اوه، خیلی سخت بود. میدونید که همة ما احساس گناه کاتولیکی داریم و من یک ... نه مثل یک کاتولیک گمراه. کشیشها و سر و سرّهای بیاهمیتشان با پسر های کم سن و سال، ایمان منو سست نمیکنن و من فکر میکنم اونا باید مجازات میشدن و کلیسا اشتباه کرد که اونا رو پنهون کرد. ایمان کاتولیکی واقعی من، منو سرپا نگه داشته. خدای من، ببین از دست بچههایی که داشتم، قلبم، سرطانم خلاص شدم. آره ایمان کاتولیکی تکیهگاه زندگی منه. هر چند خیلی مطمئن نیستم. وای، سخته. همجنسگرایی چیز سختییه برام؛ چون تو زندگی شغلیام چندین همجنسگرا رو میشناختم و همین طور توی زندگی شخصیام و هیچوقت یکی رو ندیدم که با من بددهن باشه یا رفتار زنندهای بکنه، هوم... هیچ چیز به جز خوبی. هیچ کدوم از اونهایی که میشناسم هرگز سعی نکرده همجنسگرایی خودشو پنهون کنه و همة اونها آدمهای خوبی بودن و توی زندگیشون همهاش کارای خوب کردن. حالا، میدونم چندتایی همجنسگرای باز واقعاً ناجور هستن ولی اشکالی نداره، آدمهای ناجوری هم هستن که دگرجنسخواه هستن. برای همین، روزای سختی با همجنسگراهایی که میشناسم گذروندم، باور کردن اینکه خدا اونهارو به جهنم میفرسته برام سخت بود برای همین باید بگم که ... مواقع زیادی توی زندگیام هست که مجبورم توی یک پاکت کوچولو بذارم و سعی نکنم که توجیهاش کنم چون نمیتونم. ولی اصلاً فکر نمیکنم که باید توجیه کنم، نمیدونم، همجنسگراها اذیتام نمیکنن. هیچوقت نکردن.
در یک سطح، این گواه خیرهکنندهای است از اینکه تغییر اجتماعی چگونه رُخ میدهد. ارتباط گام به گامی که دورین در زندگی خود با همکاران همجنسگرایاش و دیگران برقرار کرده کمکم برخی
سوءظنها را که احتمالاً زمانی [نسبت به همجنسگرایان] داشته از بین برده است.
این در همان حال نشان میدهد که چگونه لحظة مصاحبه غالباً مردم را وادار میکند که احساسهایی را که از خودشان و از جایگاهشان در شبکة مناسبات دارند بیان کنند، احساسهایی که ممکن است جدید و متحول باشند. او به روشنی با پیش برداشت های پذیرفتهشده (که هم از بافتهای اجتماعی منشاء میگیرند هم از بافتهای دینی) دربارة پذیرش همجنسگرایی مبارزه میکند و همزمان با آن به راههایی پی میبرد که از طریق آنها برداشتها با چیزی که ممکن است یک ارزش بنیادینتر - ارزش پذیرش و رواداری - باشند، رویاروی میشود.
در سطحی دیگر، نشان میدهد که چگونه رسانهها به کار بیان (و شاید تقویت) گرایشها و ارزشها در فرهنگ بزرگتر میآیند. عقاید بیانشدة دورین دربارۀ همجنسگرایی ممکن است تا حدودی از تجربة بیواسطه و شخصی او منشاء گرفته باشند، ولی برنامۀ چشم همجنسگرا ... میتواند زمینه و بافتی بزرگتر و چیزهای بیشتری برای اندیشیدن در اختیار او بگذارد. ارتباط او با این برنامه، به موازات بافتهای رسمیترِ گفتمان دربارة حقوق همجنسگرایان، مانند آنچه در حوزة سیاسی هست، امکانات مهمی برای فهم و کنش فراهم میآورد. بدیهی است که از نظر او این هنوز یک مسئلة حلشده نیست، ولی او آشکارا میخواهد تفسیری از اوضاع را بپذیرد که با آن احساس راحتی میکند، تفسیری که ادعاها و تجارب رقیب را توضیح میدهد.
تجربة دورین شیوة مهمی را نشان میدهد که از طریق آن موضوعات
انضمامی و بنیادین در حوزة سیاسی ممکن است از خلال رسانهها وارد تجربة زیسته شوند. همچنین توضیح میدهد که چگونه افراد در موقعیتهای فرهنگی و اجتماعی مختلف و با انواع خاصی از ارزشها می توانند با این مداخلهها تعامل کنند. تصویر بزرگ دین و سیاست در جهان مابعدِ 11 سپتامبر و مابعد انتخابات 2004 ممکن است راسخ، قاطع و قابل پیشبینی به نظر برسد ولی باید به خاطر داشته باشیم که آن تصویر، ساخته و پرداختة افرادی چون دورین و افراد دیگری است که به ما اطلاعات دادند، افرادی که ممکن نیست به سبب انگیزهها و کنشهایشان به طرق پیشبینیشده رفتار کنند. به ویژه، فرضیههای سادهانگارانهای که اغلب دربارۀ رابطة سیاست، دین و رسانهها ساخته میشوند، نیازمند آن هستند که با دقت بیشتری حلاجی شوند.
من این فصل را با این پیشنهاد آغاز کردم که باید به برخی پرسشها در یک بافت اجتماعی و سیاسی بزرگتر بپردازیم. از یک لحاظ، نمیتوانم، در این بُرهه از تاریخ، بدون بررسی رویدادهای 11 سپتامبر و رابطة جدید و در حال تکوین بین دین و سیاست، دست به تحقیق در دین و رسانهها بزنم. این تحقیق، البته، قصد پرداختن به این موضوعات را نداشت؛ این اتفاقات در حالی افتادند که مصاحبههای پژوهشی در جریان بودند و واکنشهای مردم به 11 سپتامبر و بحثهای دینی / سیاسی بدل به بخشی از گفتوگوهای ما شدند. این واقعیت که آنها قطعاً اتفاق افتادند به ما امکان میدهد که بعضی چیزها را دربارۀ اینکه چگونه نظام بزرگترِ روابط بین فرهنگ رسانهای و فرهنگ سیاسی در زندگی و تجارب مخاطبان تأثیر میگذارد ببینیم. من گفتهام که ما
نیازمند آن هستیم که رابطة بین دین و فرهنگ رسانهای را در بطن رویة رسانهای و مطابق با منابع نظری مهم در حوزة رسانهها (شیوههایی را که از طریق آنها رویة رسانه ای با جنبههای دیگر زندگی و تجارب مردم تعامل میکند و با آنها مرتبط میشود) بفهمیم. دیدیم که چگونه تجربة 11 سپتامبر و پرسشهای مربوط به سیاستورزی دینی وارد این حدیث نفسها شد و این کار را هم از طریق رسانهها کرد و هم از طریق تجربهها و بافتهای غیر رسانهای. همچنین، دیدیم که شیوههای فهم این چیزها متضمن یک توافق از جانب خودِ معناها و روایتهایی است که قصدشان همان کار [فهم این چیزها] است. برخی از اینها موفقتر از برخی دیگراند و برخی برای ما ناظران، قابل فهمتر از برخی دیگر هستند ولی آنچه آشکار است اینکه ما باید همانقدر که این چیزها را توافقهای پیچیدة حاصلشده در این زندگیها میدانیم، ارزشها یا ادعاهای معین یا قطعیای بدانیم که اعتقاد یا کنش را تعیین میکنند. در فصل بعد، این موضوعات را دوباره، همراه با ارزیابی جامعتری از چشماندازهای دین و معناسازی دینی در عصر رسانهها، بررسی خواهیم کرد.
پاره دهم: نتیجهگیری: چه حاصل شده است؟
ما این تحقیق در روابط بین دین و رسانهها را با قصد پرداختن به راههایی آغاز کردیم که عصر رسانهها از طریق آنها توانسته است رویه و معنای دین در مدرنیتة متاخر را تعیین کند. ما از آن مأموریت نسبتاً فراگیر، روی آن چیزی تمرکز کردهایم که گفتهام پرسشی است مقدم بر بسیاری پرسشهای دیگری که ممکن است مطرح شوند. به نظر من پیش از آنکه بتوانیم به کل وضعیت حاکم بر معنای دینی، نمادگرایی معنوی،(1)سنتهای دینی و معنوی، نهادهای دینی، تعلیمات دینی و رابطة دین با سیاست ملی و جهانی وقوف یابیم، نخست باید ببینیم مردم، به منزلۀ مصرفکنندگان رسانهها و مخاطبان رسانهها، چگونه به دینِ وساطتیافته دسترسی مییابند، با آن تعامل میکنند، و آن را
1) spiritual symbolism
میفهمند. در این فصل نهایی، میخواهم جمعبستی از چیزهای مهمی که یافتهایم ارائه کنم و احتمالاً، برخی از پیامدهایی را که یافتههای ما برای این پرسشها، و دیگر پرسشهای جامعتر دارند، نشان دهم.
این تحقیق، تا حدودی، استوار بر انتظاراتی محدود بوده است. ما برای رسیدن به سطح (احتمالاً) بنیادینِ رویۀ رسانهایِ واقعی، ناگزیر چشمانداز خود را از امر جهانی به امر محلی و از طیف وسیع تأثیراتِ بالقوۀ رسانهها و دین روی یکدیگر، به شیوهها و لحظههای دقیقتر و راههای مهم یا معنیدار شدنِ رسانهها از راههای دینی و معنوی، تغییر دادیم. دلایل این محدودسازی، دو دسته بودند؛ یکی چالشهای مفهومی مربوط به تعیین اینکه کِی و کجا فکر میکنیم این اتفاق میتواند بیفتد و دیگری چالشهای روششناختی مربوط به زمانی که این تعاملها را عملاً بررسی میکنیم. بنا به دلایلی که به تفصیل در فصل چهارم آوردیم، ما به بحثهایی مفصل با طیفی از افراد، خانوادهها و خانوارها پرداختیم که ثمرۀ آنها را در چهار فصل پیشین عرضه کردهام. ما به بررسیِ توضیحاتی پرداختهایم که مربوط هستند به شواهدی مبنی بر اینکه مردم از چه راههایی تجربۀ رسانهای را در آنچه من خودبیانگریهای موجه(1)نامیدهام، ادغام میکنند. آنگاه مسئلۀ هویت را شاخصی مهم برای روابطی تلقی کردهایم که مورد علاقۀ ما هستند. این روایت [یا خودبیانگری]ها، چنانکه گفتهام، هدف تحقیقهای ما نبودهاند، بلکه جانشین بخشی از مادۀ خام یا دادههایی
1) plausible narratives of the self
بودهاند که ما از درون آن، شواهدی را بیرون کشیدیم که حکایت از روابطی دارند که مورد علاقۀ ما هستند.
ما بر آن بودهایم که در تحقیق خود، به منزلۀ پروژهای که اساساً جامعهشناختی است، بر بافتها، عوامل تأثیرگذار و روابط بین رسانهها و دین در حوزههای مادی زندگی فرهنگی و اجتماعی متکی باشیم. استدلال من این بوده است که ما برای انجام این کار، باید در حوزۀ اجتماعی، اوضاع را به شیوهای کاملاً انضمامی و بیواسطه بررسی کنیم. خوشبختانه مجموعهای از روشهای تحلیل اجتماعی و فرهنگی در دسترس است که ما را در تحقیق یاری رساندهاند. به محض آغاز ارزیابی آنچه یافتهایم، کشف خواهیم کرد که رابطة مستقیم یافتههای ما با برخی پرسشها بیشتر از پرسشهای دیگر است. البته یافتههای ما در حوزههای اجتماعی مورد بررسی ما، پای معناها، عواقب، یا تأثیرات را به میان خواهند کشید؛ ولی این مانع از آن نمیشود که دربارۀ دیگر حوزهها نیز به تعمق آگاهانه بپردازیم. بنابراین، آنچه در پی میآید بحثی است دربارة آنچه در تحقیقهای خود دیدهایم و شنیدهایم. برخی از آنچه خواهیم گفت مستقیماً به موضوعات و نگرانیهایی میپردازد که به عنوان بخشی از توجیه، برای این مطالعه در نظر گرفته بودیم. چیزهای دیگر - و اینها برخی از بحث انگیزترین و هیجانانگیزترین چیزهایی است که یافتهایم - از دل این تحقیق سر بر خواهند آورد.
همهگیری رسانهها
در همۀ مصاحبهها و اظهارنظرها، از میان انواع بافتها و دیدگاهها(ی اجتماعی، دینی، قومی و...) به نظر نمیرسید هیچ چیز دیگری چنان همگانی باشد که احساس همهگیری، نفوذ و گریزناپذیری رسانهها هست. از خانواری به خانوار دیگر و از مصاحبهای به مصاحبۀ دیگر، همه در یک فرضیه - حتی آرزو - سهیم بودند و آن اینکه رسانهها همگانی و مسلم فرضشده هستند. رسانهها زبان میانجی(1)و وجه مشترک تجربه و رویۀ اجتماعی و فرهنگی معاصراند. چندین تحقیق پیشین به همین نتیجه رسیدهاند و از جمله، نشان دادهاند که رسانهها ساختار و شتاب زندگی روزانه، هنجارها، زبانها و فحواهای کلامیِ گفتمان اجتماعی و فرهنگی را تعیین میکنند.
همچنین نفوذ [و فراگیری] رسانهها چیزی است که غالباً به طور غیرارادی در توضیحاتی که دیدهایم، گنجانده میشود. برای نمونه، در فصل هفتم یان وَن گلدر از قدرت و فشاری که گویا رسانهها بر زندگی خانگی او (با وجود اینکه خانوادهاش گامهای عینی برای محدود کردن نقش رسانهها برداشته بود) تحمیل میکردند، متأسف بود. در مصاحبههای ما، والدین این نفوذ و همهگیری را به شدیدترین شکل احساس کردهاند. رسانهها، شامل تلویزیون، فیلم، موسیقی عامهپسند و - به طرزی فزاینده - رسانههای شخصی و دستگاههای قابل حمل، امروزه در قلب فرهنگ جوانان هستند و به نظر میرسد دامنة نفوذ آنها به
1) lingua franca
طیفی از حوزههای اجتماعی، از تنظیم زمان، تا تأمین اصطلاحهای فرهنگی مشترک و موضوعات گفتوگو - که گفتمان اجتماعی بزرگتر، از خلال آنها به وقوع میپیوندد - کشیده شده است.
آن چه بیشترین اهمیت را برای تحقیقات ما در اینجا دارد آن است که رسانهها به خانۀ کسانی نیز نفوذ کردهاند که - بنا به دلایل دینی یا دلایل دیگر - میتوانیم انتظار داشته باشیم که حداکثر کنترل را بر آنها اعمال بکنند. در واقع، در چنین خانههایی (برای نمونه خانۀ میلیکنها در فصل ششم) آنچه آشکار است در وهلۀ اول نه واقعیت حضور رسانهها در خانه، بلکه این است که آنها احساس میکنند باید دربارۀ رسانهها کاری بکنند. این نکتۀ مهمی است. حرف پیشپا افتادهای زدهایم اگر بگوییم که زندگی فرهنگی و اجتماعی امروزینِ آمریکا اشباع از رسانهها است. همه میدانیم که رسانهها چه اهمیتی در زندگی ما یافتهاند، و طیف رسانههای قابل دسترس در خانهها به رشد تصاعدی خود ادامه می دهد. آنچه در اینجا جالب است، این است که خانوادههایی که انتظار داشتیم از لحاظ رابطهشان با رسانهها دوریگزین(1)باشند، ظاهراً بالعکس، این واقعیت را تقریباً به طور ضمنی پذیرفتهاند. ممکن است بپرسیم، مگر کار دیگری هم میتوانند بکنند؟ البته، میتوانند خود را جدا کنند، همان کاری که دیگران کردهاند.(2)ولی
در مجموع آنها این کار را نمیکنند. در عوض، به نظر میرسد نفوذ رسانهها را به عنوان یک امر مسلم و یک واقعیت اجتنابناپذیر میپذیرند و در جهت توافق با [این] وضعیت گام برمیدارند. آنها همان کاری را میکنند که جان تامسن به مردم پیشنهاد میکرد با رسانهها بکنند (و سخن او را پیش از این نقل کردیم): آنها رابطۀ خود را با رسانهها نوعی وساطت، تعامل ایدهها و تجربههای برخاسته از رسانهها، ایدهها و تجربههای برخاسته از زندگی روزانه تلقی میکنند.
همچنین آنها رسانهها را، هم به صورت برنامهها، خدمات و تجارب منفرد تجربه میکنند و هم به صورت یک مجموعه. آنها در سطح تجربی واقعیت اجتنابناپذیر در این برهه از تکامل رسانهها در غرب - تمرکز و تعامل بین رسانهای این صنایع - را درک میکنند. با این حال، در سطح دیگر، تمایل به این دارند که رسانهها را یک نیروی یکپارچه تلقی کنند. آنها با برنامههای منفرد به صورت انفرادی و اغلب با حدّی از لذت یا ترجیح شخصی، ارتباط برقرار میکنند ولی رسانهها بهعنوان یک کل را موضوع دیگری میدانند. این تعبیر از همهگیری و نفوذ رسانهها، چنانکه پیش از این نشان دادیم، با اندیشههای دیوید گانتلت و آنِت هیل و از میان دیگران، با اندیشههای سونیا لیوینگستن در باب نحوههای ادغام شدن رسانه در زندگی روزانه، سازگار است. رسانهها، به لحاظی، موضوعی جا افتاده هستند. آنها، با قطع نظر از اینکه میخواهیم چه تصوری از پیامدها یا تأثیراتشان داشته باشیم، اکنون بخش پذیرفتهشدهای از فضای داخلی هستند و تا اندازهای، به قول لیوینگستن شفاف شدهاند. چنانکه پیشتر گفتم، بنا به یک تعبیر
توصیفهایی از رسانهها که در اینجا میبینیم نشانة این فرآیند ادغام هستند. من میخواهم بگویم این واقعیت که چنین توصیف هایی هنوز هستند و نفوذ دارند - اینکه آنها در واقع ایدههای هنجاری مهمی هستند که کل مردم در آنها سهیماند - نشانة ادغام هنوز کامل نشدة آنها است. هرچند باید تا حدودی بپذیریم (همان گونه که طرفهای مصاحبۀ ما در اینجا تقریباً همگی میپذیرند) که رسانهها اکنون بخشی از تار و پود زندگی روزانه، خصوصی، داخلی ( و هم چنین اجتماعی) هستند ولی هنوز فاقد نمادها و زبانی هستیم که برای توصیف نقش آنها در همه چیز مورد نیاز است؛ از جمله، نقش آنها در اصطلاحات هنجاریای که برای توصیف گِمِینشَفت به کار میبریم. این، ظاهراً، مهم و معنیدار است؛ چون نقش گذشته و ایدهها و نمادهای مربوط به گذشته به همان اندازه برجسته است که تلاش طرفهای مصاحبة ما برای توصیف آرمانهای خود در باب ارزشها، معنویت، ایمان، زندگی خانوادگی و روابط متقابل بین این عرصهها. زبان گذشته زبان قدرتمندی است و سازگار شدن واژگان گذشته هنوز چندان موفقیتآمیز نبوده است که بتواند واقعیت رسانههای نافذ را در خود جای دهد. همچنین به نظر میرسد این نفوذ در اغلب این خانهها به نوعی استمرار دست یافته است. زندگی آنچنانکه در اینجا توضیح داده شده است، جریان دارد و رسانهها نقش خود را بازی میکنند. رسانهها سازندههای الگوهای زندگی روزمره و سازندههای مهم
لحظههای کلیدی (گفتوگوها) در اقتصاد اخلاقیِ در حال توسعة خانوار، هستند.(1)آنها خمیرة گفتوگوها در درون خانوادهها و بیرون از آن هستند. تکنولوژیهای رسانهای [جزء] سازندهها، امکاناتی مهم و بخشی از موجودی ای هستند که به تثبیت جایگاه خانواده در شبکة مناسبات اجتماعی کمک میکند. در عین حال، رسانهها تعیینکنندة کل آنچه جاری و ساری است، نیستند. برخلاف برخی از آثار پیشین که نقش مرکزی برای رسانهها در جهت دادن به جریان تجربه در زندگی خصوصی قائل بودند،(2)در خانوارهایی که در اینجا طرف صحبت ما بودند به نظر میرسد که رابطة بین رسانهها و بقیة تجربة روزانه، تعاملیتر است. چنانکه گفتهام، این موضوعی بیدردسر یا فیصلهیافته نیست ولی دعوا بر سر این نیست که در کجا جریان زندگی از بسیاری جهات همان جریان رسانهای است.
رسانهها به منزلۀ فرهنگ مشترک
رسانهها فقط به دلیل موقعیت مادی یا اجتماعی - ساختاری شان(3)نافذ و همهگیر نیستند. آنها در این توصیفها به خاطر آنچه انتقال میدهند نیز مهماند: [یعنی] یک فرهنگ مشترک که در عین حال هم دشوار است هم جذاب.(4)جذابیت آن ناشی از موقعیت فرضیاش در
مرکز فرهنگ است. فرض بر این است (و ثابت شده است) که رسانهها نمادها، رویدادها و ایدههایی را بازنمایی میکنند که مهماند و در یک بافت اجتماعی و فرهنگی وسیعتر مأوا دارند. به نظر میرسد اینهایی که طرف مصاحبة ما بودند، میخواهند بخشی از آن گفتمان باشند. دستکم در حال حاضر، به نظر میرسد که تلویزیون، بیش از رسانههای دیگر، مظهر آن فضای فرهنگی است. باید دید که آیا با تحول رسانهها این وضع همچنان برقرار خواهد ماند یا نه.(1)به نظر میرسد نقش تلویزیون به عنوان انتقالدهندۀ این فرهنگِ مشترک، در این مصاحبهها در سه سطح تحقق مییابد. نخست، شماری از طرفهای مصاحبة ما، چنانکه در فصلهای ششم و هفتم خاطرنشان کردیم، رسانهها - به ویژه تلویزیون - را نوعی حق یا توقع تلقی میکنند. ما، به عنوان یک مثال خاص، به توضیحات جی میلیکن دربارۀ حدود امکاناش برای دسترسی به تلویزیون اشاره کردیم: «من فقط میتوانم دو یا سه کانال رو بگیرم» و او آنچه را که آنها نمایش میدهند، تماشا میکند. این برداشت از توقع را به ظرافت میتوان در طول طیف وسیعی از مصاحبهها دید. برای نمونه، والدینی که ایدههای آشکاری دربارة مشکلاتشان با رسانهها و نگرانیهایشان دربارة جذب شدن کودکانشان به رسانهها بیان میکنند، در جای دیگری از مصاحبة خود گزارش
1) به باور مصاحبهشوندگانِ جوانتر، به نظر میرسد که اینترنت و وب از این نظر به تدریج جای تلویزیون را خواهند گرفت.
میدهند که هر شب از دیدن برنامههای جی لنو یا دیوید لترمن(1)ریسه میروند. دومین سطح از سطوحی که به نظر میرسد، به ویژه، تلویزیون در آنها نقش یک فرهنگ مشترک را بر عهده میگیرد، در قابلیت آن برای انتقال مجموعة مشترکی از نمادها، ایدهها و زبانها قرار دارد؛ [یعنی] عناصری که بدل به بخشی از ارزِ رایجِ فرهنگیِ مشترک میشوند.(2)آخرین مُدها، گرایشها، اصطلاحات و شمایلها را میتوان در آنجا یافت و تلویزیون بیش از پیش، از طریق برنامههای خبری و سرگرمکنندهاش - و به طرز فزایندهای از طریق سرگرمیهای خبریاش(3)- لزوماً به ما نمیگوید که «دربارة چه چیزی صحبت کنیم» بلکه میگوید «دربارة چه چیزی صحبت میشود». طرفهای مصاحبة ما احساس میکردند که این روابط در آنجاها حاکم است و احساس میکردند که اینها، هم به خاطر آنچه میتوانند دربارة ماوقع بگویند مهماند، هم در عین حال برای مطلع کردن ما از آنچه هر کس دیگری دربارهاش صحبت میکند. البته، این تصور از رسانهها به منزلۀ مجموعهای از ارز های فرهنگی مبادله،(4)ایدة جدیدی نیست ولی در بطن مصاحبههایی که در دین و معنویت به منزلۀ بافتهای بدیل بالقوة معنا و ارزش کنکاش میکردند، میتوانستم انتظار رویارویی با دیدگاههایی
1) Jay Leno و Daivid Latterman : کمدینهای تلویزیونی آمریکا. (م.)
2) نوشتههای بسیار زیادی هستند که روی این موضوع تمرکز کردهاند و اکثر آنها ریشه در ایدههای بوردیو (1984) دربارۀ سلیقه به عنوان ارز رایج مبادلۀ فرهنگی دارند. همچنین بنگرید به: Thompson (1995),P.16
3) infotainment
4) cultural currencies of exchange
دور از هنجار را داشته باشیم ولی در عمل رویاروی نشدیم و در عوض، آنچه یافتیم عبارت بود از توافقی بین این گفتمانهای رسانهمحورِ پذیرفتهشده و مسلم انگاشتهشده و ارزشها و آرمانهای بدیل. پرسش این است که آیا چربِش بیشتر با گفتمان رسانهای است یا با امر بدیل (یعنی بافت دینی یا معنوی). ما به زودی به این موضوع باز خواهیم گشت.
سومین سطحی که به نظر میرسد عمومیت(1)رسانهها در آن عمل میکند، مرتبط است با قابلیتهای رسانهها برای عرضه کردن مطالب وابسته به فرهنگ به شیوههای مؤثر و جذاب. ما در بحث خود از تجاربِ مصاحبهشوندهها در رسانهها خاطرنشان کردیم که صرفاً جذابیتهای بساوایی، حسی یا دیگر جذابیتهای برخی رسانهها، انگیزهها برای طیف وسیعی از سلایق رسانهای در میان آنان را توضیح میدهد. رسانهها تا حدودی به این دلیل مؤثر میافتند [مخاطبان را به خود جلب میکنند] که خوشساخت، چشمگیر و مناسب زمان و مکانشان هستند. ما معمولاً روی لذائذ گناهآلودی تمرکز میکردیم که در اینجا از لحاظ منابع گناه با آنها مواجه شدهایم ولی باید به یاد داشته باشیم که داستان واقعی، همان لذت است.
ریچل آلبرت، یک مسیحی بازمتولد که در فصل ششم ملاقاتاش کردیم، پروندههای مجهول و سفر ستارهای را تماشا کرد، برنامههایی که به روشنی میدانست با دینمداریِ اظهارشدة او جور درنمیآیند ولی،
1) commonness
آنها همان گونه برای او جذاب، گیرا و مجذوبکننده بود که برای میلیونها انسان دیگر. این برنامهها (و اغلبِ برنامههای دیگر) به این دلیل مؤثر میافتند که ایدهها و ارزشهای مهمی را بیان میکنند و نشان میدهند که در درون فرهنگ به کار گرفته میشوند. ریچل و در واقع هر کس دیگری که در مصاحبه با ما شرکت کرد، از آن گفتمانها کاملاً آگاه بود و از طریق مشارکت در بازنماییهایی که تلویزیون از آنها ارائه میکرد توانست تا حدودی در آن گفتمانها داخل شود. تمایل او به گنجاندن گزارشهایی از این ایده در خودبیاگری خویش، ممکن است نشانهای از این باشد که او درصدد است ایدههایی از هر دو منبع - فرهنگ فراگیرتر و ایمان دینی خودش - را تلفیق کرده و یک کل منسجم از آنها بسازد.
از میان ایدههایی که در فصلهای پیشین مورد توجه قرار دادیم، یکی هم مفهوم دوگانهباوری (ثنویتگرایی) و این عقیده بود که میتوانیم بنا به مصلحت، دین (یا ایمان یا باور یا معنویت) و رسانهها را حوزههای جدا از هم و جداشدنی تلقی کنیم. من بر آن بودم که باید از این اعتقاد فراتر برویم؛ چون احتمال میرفت که رسانهها، در عصر رسانه، بیش از پیش در نقش تأمینکنندة منابعی ظاهر شوند که به لحاظ دینی و معنوی معنیدار هستند. هر چند شواهدی دال بر این هستند که داریم از آن خط عبور میکنیم (و بحث مفصلترِ آن، در سطور پایین آمده است) ولی ممکن است، بنابراین مصاحبهها، راههایی باشند که از طریق آنها به نظر چنان نماید که حوزههای جدا از هم وجود دارند. یکی از این راهها مربوط است به همین ایدة فرهنگهای
مشترک. برخی از طرفهای مصاحبة ما (به ویژه مؤمنان و جویندگان معنوی و سکولارها) به راحتی میتوانستند تصور کنند که در رسانه ها چیزهایی از نظر دینی یا معنوی مهم هستند. برخی از سنتگرایان نیز همین احساس را داشتند. از نظر دیگرانی چون ریچل، بین منابع فرهنگی مرتبط با ایمان او و منابع فرهنگ فراگیرتر یک خط روشن وجود دارد. مهم این است که، حتی در مواردی چون مورد ریچل، منابع فرهنگ فراگیرتر میچربند یا حتی تا حدودی تعیینکنندهاند. یک بار دیگر، آنچه به نظر میرسد دارد اتفاق میافتد چیزی است که ما، براساس تأملات نظری خود، پیشبینی کرده بودیم: اینکه مردم از دل طیفی از منابع به احساس قابل قبولی از خود خواهند رسید. با این حال، در بسیاری از مصاحبههایمان دریافتم که افراد احساس میکنند رسانهها، بیشتر به لحاظ فرهنگی معنیدار هستند تا به لحاظ دینی یا به لحاظ معنوی. به نظر میرسید اغلب آنها میتوانند موقعیت خودشان، ایمانشان، ارزشهایشان، رسانهها و ادعاها یا مطالبههای فرهنگ فراگیرتر را بهطور غیرارادی مشخص کنند و مطابق با آن دست به تصمیم و گزینش بزنند. به این اعتبار، از نظر همه در همة موارد، رسانهها به لحاظ دینی مهم هستند، ولی جای دین را نمیگیرند. هم چنین باید خاطرنشان کنیم که این گفتمانِ فرهنگی مشترک هم در تعاملهای درون خانوار نقشی بر عهده میگیرد و هم در تعاملهای بیرون از آن. درست همان گونه که افراد فرهنگی را که میتوانند در تعاملشان با دوستان، همکاران و دیگران به آن دسترسی یابند و بیان کنند ارزشمند میدانند، بسیاری از خانوادهها نیز پیرامون این منابع
برای گفتمانهای خودشان در خانوار تعامل میکردند.
رویههایی که در اینجا مورد بحث قرار دادهایم، ظاهراً ریشه در منطقهای نفس های منفردی دارند که از دل طیفی از منابع فرهنگی، معنیدار میشوند و بسیار شبیه به یک نوع سویة پستمدرناند که در آن، اشکالِ تثبیتشده و تعیینکنندة جامعه، جای خود را به سلیقة فردی و نفسگرایی(منگرایی) میدهد. در این مصاحبهها ابداعات، بازیها و توافقهای فراوانی هست. به نظر میرسد طرفهای مصاحبة ما در حین رسیدن به درکی از خودشان و زندگیشان، طیفی از دانشها و ایدهها را به کار می گیرند. از بعضی لحاظها، یافتن مضامین، انگیزهها یا نتایج نظاممند در این توصیفها دشوار است. به نظر نمیرسد که اشارهای آشکار به حقایق اجتماعی یا فرهنگی، تعیینکنندة پیامدهای معنایی باشد. علایق اجتماعی یا طبقاتیِ بنیانی به راحتی بروز داده نمیشوند (هر چند به روشنی در پسِ بخش عمدة آنچه ما دیدهایم خوابیدهاند) و به نظر نمیرسد تاریخ یا آموزة دینی، نقش تعیینکنندهای در این فرآیند بازی کنند. اقتدار روحانی عامل چندان مهمی نیست. پس، منطقهای عمده کداماند؟ چه نوع برداشت، ایدهها و دعویهای ارزش(1)نظاممند را میتوان دید؟
این سطحِ معنای فرهنگی، یکی از جاهایی است که در آن میتوانیم تضادی را که پیشتر مورد بحث قرار دادیم ببینیم. تضاد بین ایدههای گیدنز دربارة نحوة ساختن معناهای نظاممند توسط نفس های مستقل،
1) values claim
معناهایی که رو به سوی تکامل در بطن پستمدرنیته دارند و نگرانیهای گرگن دربارۀ بافت فرهنگیای که به نظر مقاومتناپذیر و مهارنشدنی میرسد. از روی آنچه در اینجا دیدیم، ممکن است [بتوان] گفت که گرگن بیش از اندازه بدبین است. طیف منابع معنای فرهنگی که طرفهای مصاحبه تجربه میکنند در واقع، حتی در خانوارهای کمتر مرفه، وسیع است. وفور کانالهای تلویزیونی، همهگیری فزایندة وِب و اینترنت و مجموعه ای از تغییرات دیگر در بازار رسانهای، رسانهها را در مرکز این هیاهو قرار دادهاند. ولی همزمان با این، آنچه این نفس ها در سر دارند، منطق و نظم و نظامی دارد و فرهنگ مشترکِ وساطتیافته یکی از عناصر مهم آن است. یقیناً، چیزهای زیادی هست که این مردم باید با آنها رویاروی شوند، دست و پنجه نرم کنند و غربالشان کنند ولی قطعاً دست به انتخاب میزنند و قطعاً راههایی برای توصیف خودشان به خودشان و به ما مییابند که در بافتهای خودِ آنها معنی میدهند و مقادیر زیادی از این [انتخاب یا توصیف یا هر دو] ، معطوف به آن چیزی است که فرهنگِ فراگیرتر مورد توجه قرار میدهد و برای آن ارزش قائل است و همزمان با این، ایدهها و منابع بیرون از حوزه ای که ما بیشترین علاقه را به آن داشتیم - دین و معنویت - نیز شاخصها و پایههایی برای این خانوارها فراهم میآورند. اینکه آیا این [فرآیند] برای تثبیت وضعیتی که گرگن را غصهدار کرده کفایت میکند یا نه، خارج از حوصلة این تحقیق است.
میتوانیم با بازگشت به یکی از منابع نظری خود،
عملگرایی/تعاملگرایی،(1)به این وضعیت از منظر دیگری نگاه کنیم. نظر من این بود که یک رویکرد تعاملگرا این خودبیانگریها را مذاکرهای تلقی میکند که قصد از آن این است که این خودبیانگریها هم در بافتهای معین معنیدار شوند، هم در ربط با دعویها، ارزشها، اصطلاحات و معناهای فراگیرترِ [مستتر در] فرهنگ. این گونه توصیفها، تقریباً بنا به تعریف خودشان، خود را به سوی چیزهایی معطوف میکنند که از مشترکات بافت فرهنگیای هستند که بستر این توصیفها را تشکیل میدهد. مقادیر زیادی از مطالبِ مربوط به رسانهها در روایتهای ما، در اینجا چنانکه انتظار میرود در ردهای جای میگیرند که ما عنوان توصیفهایی از رسانهها - یعنی ادعاها و برداشتها دربارة نقش و جایگاه رسانهها و رویة رسانهای در بافت وسیعترِ ارزشهای اجتماعی و فرهنگی - را بر آن نهادیم ولی همزمان با این، طرفهای مصاحبة ما آشکارا با ایدههای مهمی که از طریق رسانهها به آنها میرسند، دست و پنجه نرم میکنند. قطعهای که در پایان فصل نهم از دورین ریچاردز آوردیم یک نمونه است. او، با وجود چیزی که ممکن است تعبیر جاافتادهای از ارزشهای اجتماعی مربوط به همجنسگرایی باشد، با برنامة مهمی که (البته در کنار تجربة شخصیِ بیواسطة او) به او کمک کرده است تا تجدیدنظر در برخی از این ارزشها را آغاز کند ارتباط برقرار میسازد. شاید بتوان توصیفِ
1) pragmatism / interactionism : عملگرایان، معنی و حقانیت معتقدات ما را بر حسب نتایج یا مضمون عملی آنها تفسیر میکنند و تعاملگرایان معتقدند که دو قلمرو وجود دارد، یکی جان یا ذهن و دیگری تن، که با هم تعامل دارند. یعنی بر یکدیگر تأثیر میگذارند (بنگرید به فرهنگ اندیشة نو، انتشارات مازیار). (م.)
دورین را نمونهای دانست از اینکه چگونه رسانهها در مدرنیتة متاخر به خدمت تضعیف تدریجی ساختارها و ارزشهای فرهنگی و اجتماعیِ بنیادین درمیآیند. این توصیف، در عین حال، با وضوح بیشتر به نظر میرسد نمونهای از تحول ارزشهای مربوط به یک موضوع اجتماعی مهم باشد که در موقعیت های مرکزی رسانهها ظاهر شده است و با تجربة اجتماعی خودِ دورین پیکربندی شده و بدین ترتیب نقش نوعی بنیان را برای باورهای در حال تحول او ایفا میکند. این نمونهای است از اینکه چگونه امر مشترک ممکن است از بطن ناموزونیِ ظاهری فرهنگ سر برآورد. تعامل دورین با بافت اجتماعیِ خود، و با رسانهها، به خدمت فراهم آوردن دیدگاهی درمیآیند که او از طریق آن میتواند به ادراک نفسِ در حال تحولاش نائل آید.
مسئلة حلنشده در این جا البته این است که آیا نسبت به این وضعیت باید خوشبین باشیم یا بدبین. دلیلی داریم که باور کنیم - برخلاف استدلالِ مبنی بر اینکه وضعیت پستمدرن فاقد مرکزها و دیدگاهها و منطقهای نظمدهنده است - یک مرکزگرایی در جنبههای مربوط به فرهنگ مشترکِ تجربة رسانهای وجود دارد. از میان اظهار تأسفها دربارة وضعیت پسینْ مدرن(1)یکی هم نگرانی دربارة سیاستورزی هویتی(2)است که بیش از پیش عصرِ سیاسی را تعریف میکند. دین از این نظر یکی از بازیگران اصلی شناخته شده است. بنا به این استدلال، دین بیش از پیش به خدمتِ فراهم آوردن مرکزها و منابع
بدیل برای علایق و بینشها درمیآید و به تکهتکه شدن روزافزونِ مرکز فرهنگی یاری میرساند. شواهد موجود در اینجا قرائت بدیلی را پیشنهاد میکنند. دین می تواند چنین منابعی را برای مرکزگرایی و معنا فراهم بیاورد و قطعاً فراهم میآورد و طرفهای مصاحبة ما بیدرنگ به درسهایی که از دین گرفتهاند و ارزشی که دین برایشان دارد اشاره کردند ولی همزمان با این، آنها خود را بخشی از یک گفتمان فرهنگی وساطتیافتة بزرگتر نیز تلقی میکردند. البته این لزوماً بدانمعنا نیست که یک اتفاقنظر وجود دارد (به یاد گلن دانگل در فصل چهارم میافتیم) ولی نمیتوان گفت که، برای نمونه، محافظهکاران دینیای که با آنها مصاحبه کردیم، در حاشیههای فرهنگ منزوی شدهاند. آنها مانند هر کس دیگری - به عنوان مخاطبان رسانهها - در آن فرهنگ مشارکت میکنند.
توافق با رسانهها و فرهنگ
من، در فصل چهارم، از رویکرد روایی در این تحقیق دفاع کردم و در آنجا گفتم که این گونه روایتها روش اکتشافیای عرضه میکنند که از طریق آن میتوانیم روابط تعاملی رسانهها، دین، معنویت و بافت به منزلۀ منابع فرهنگی برای معناسازی را ببینیم. همچنین گفتم که تبدیل کردن پرسش هویت به ایدة تنظیمکنندة اصلی این تحقیق مهم است. چون این کار فرصتی فراهم میآورد که از طریق آن میتوانیم ببینیم که این عناصرِ گوناگون در ابراز وجودِ هویت کنار هم قرار
میگیرند. چنان که تا اینجا دیدیم، توصیف فرآیند معناسازی در این حوزهها به منزلۀ یک توافق بین ایدهها، بافتها و ادعاهای غالباً ناهمگون، کار معقولی بوده است. در موارد بسیار، آنچه دیدیم عبارت بوده است از شواهدی دال بر تضادهایی در میان این زندگیها و این روایتها، همچنین شیوههایی که از طریق آن شیوهها، طرفهای مصاحبة ما برای حل آن تضادها تلاش میکردند. این توافقها از زمرة جالبترین و مفیدترین چیزهایی هستند که در مصاحبههای خود دیدیم. طرف های مصاحبة ما، به میزانی بیش از آنکه شاید انتظار داشتیم، در روایتهای خود حدّی از استقلال بازتابنده را در نحوة ساختن این خودبیانگریها نشان میدهند. ما آشکارا حدّی از بازتابندگی را در این توصیفها پیشبینی میکردیم. گیدنز میگوید که این موضعگیری در برابر فرهنگ یکی از چیزهای مهم زندگیِ پسینْ مدرن است. همچنین، ما، هم براساس [آرای] گیدنز و هم بر اساس دانش دینی [موسوم به] سرمشق نوین(1)پیشبینی میکردیم که حدی از استقلال نیز دخیل خواهد بود.
تمایزها
به نظر میرسد تمایز، محور بسیاری از این توصیفها و توافقهاست. موضعگیری در برابر رسانهها یکی از نتایج تمایز است. انبوهی از نوشتهها در مطالعات مربوط به رسانهها هستند که کانون توجهشان را تفاوت و تمایز و ارزشهای اجتماعی آنها تشکیل میدهند. طرفهای
1) new-paradigm
مصاحبة ما بر سر شماری تمایزهای مهم اشتراکِ نظر داشتند.
بسیاری از طرفهای مصاحبة ما، در طول طیفی از ردههای دینی و اجتماعی، با این توصیفِ غالب از رسانهها که رسانههای تصویری ارزش کمتر، یا سؤالبرانگیزتری نسبت به رسانههای دیگر دارند، موافق بودند.
همان گونه که به یاد داریم، پریسیلا کاستلو این را در فصل پنجم توضیح داد. این مطلب به ویژه دربارۀ تلویزیون صادق است ولی همة رسانههای بصری نیز، بر خلاف رسانههای دیگر، مانند کتاب، کم و بیش در معرض سوء ظن هستند. تنها استثناء البته فیلم است و فیلمِ جدی از زمرة رسانههایی است که از نظر اغلب طرفهای مصاحبة ما به لحاظ معنوی و اخلاقی کاملاً معنیدار بود. در مصاحبههای ما، کسانی که ما جویندۀ معنوی، مومنین معاصر و سکولاریست مینامیم، تمایلی به این دیدگاه در باب رسانهها داشتند ولی همزمان با این، والدین عمدتاً معتقد بودند که کتابها و آثار چاپشده، رسانهای به مراتب بهتر، به ویژه برای کودکان، هستند.
یکی دیگر از تمایزهای جالب آن است که، همزمان با این، به نظر میرسید اغلب طرفهای مصاحبة ما میخواهند با آنچه ما ممکن بود به هنگام طرح پرسش مربوط به رسانهها، احساسات اصیلِ دینی یا معنوی بنامیم، ارتباط برقرار کنند. ما دیدیم که برای طرفهای مصاحبة ما برقراری ارتباطِ آسان و بدون مشکل با این چیزها چقدر دشوار است. ما برای پی بردن به پرسشهای مربوط به رسانههای واجد معنای معنوی، شیوههای جورواجوری را به کار گرفتیم. غالباً، تنها پس از گفتوگوهای مفصّل بود که طرفهای مصاحبة ما میتوانستند این گونه
تجارب را توضیح دهند. عمدتاً، وقتی آنها از پس این کار برمیآمدند، شاهد مثالشان را از موسیقی میگرفتند؛ هر چند مثالهایی از فیلمها، کتابها و منابع دیگر نیز بود. آوردنِ مثالی از تلویزیون دشوارتر بود، ولی برخی از مثالهایی که در اشاره به تلویزیون آورده شدند به ویژه جالب بودند، برای نمونه دستکم از نظر دو تن از مردمانی که طرف مصاحبة ما بودند و شرحشان در این کتاب آمده،(1)[مجموعه برنامههای] اندی گریفیث برنامههای با اهمیتی بود. بدون شک تمایز مربوط به رسانههای تصویری، مانند انواع دیگر این تمایزها، توصیف پذیرفتهشده ای از رسانههاست که وجه اشتراک عمدهاش فرهنگ است. چنانکه در جای دیگری اشاره کردهام،(2)خوار شمردن تلویزیون و رسانههای بصری در گفتمان آموزشی و تربیتی، امری معمولی است. اهمیت فیلم را در همة توصیفها میبینیم.(3)فیلم از دیرباز در اغلب محافل نخبه، دستکم به طور بالقوه به شأنِ نوعی هنر دست یافته است و از این رو رسانهای مرتبط با سطح عمیقترِ معنا تلقی میشود. موسیقی از چنین شأنی برخوردار نیست ولی شاید بتوان گفت که موسیقی ممکن است عملاً همان وجهی باشد که صرفاً به لحاظ دینی و معنوی، واجد معنای خاصی است. موسیقی که به روشنی یکی از تودارترین شیوههای بیان است - که پیشتر بدان اشاره کردم - از دیرباز
نقشی صوری در آیین و تکالیف دینی داشته است ولی میتواند وارد محیطهای غیرصوری و تلویحی نیز بشود. دستکم از منظر مصاحبههای ما این گونه به نظر میرسد.
یک عنصر مهم دیگر البته این واقعیت است که در سالهای اخیر، یک اقتصاد سیاسی که همان موسیقی دینی عامهپسند باشد، در قالب موسیقیِ مسیحیِ معاصر (CCM) ظهور کرده است. چنانکه دیدیم، CCM از نظر بسیاری از طرفهای مصاحبة ما، به ویژه جوانان در خانوارهای بازمتولد، منبع بسیار مهمی بود. با این حال، فقط آنها نبودند که موسیقی را عنصر مهمی تلقی میکردند.
یکی دیگر از مجموعه تمایزهای مهمی که طرفهای مصاحبة ما قائل میشوند، تمایز بین خودشان و «آن دیگران» بود. بسیاری، به شیوهای که بیشباهت به تأثیر شخص سوم(1)در مطالعات رسانهها نبود،(2)میتوانستند در خصوص این پرسشها، هویت خود را به واسطة اینکه چه کسی نیستند، تعیین کنند؛ برای نمونه، اغلب والدین، خود را متمایز از والدین دیگری تلقی میکردند که نفوذ درستی بر زندگیِ رسانهایِ کودکانشان اِعمال نمیکردند ولی آنچه برای طرح ما در اینجا مهمتر است، تمایزهایی بودند که با ارجاع به ارزشها و نگرشهای دینی معطوف به رسانهها به عمل میآمدند. این تمایزها در میان مومنین معاصر و جویندگان معنوی و سکولاریستهای ما که نگرش دربارة رسانه را یکی از شاخصهای مهم هویتیابیِ دینی تلقی میکردند،
رایجتر از گروههای دیگر بود. عدهای، با اشارهای آشکار به اینکه مردم عموماً محافظهکاران دینی را افرادی میدانند که در برخوردشان با رسانهها مواضع اخلاقی به خود میگیرند و در رسانهها بیشتر نگران سکس هستند تا خشونت، بسیار به خود میبالیدند از اینکه بدین لحاظ از آنها متمایز میشوند. به نظر میرسید با افتخار میگویند، «ما اخلاقگرا نیستیم، و از این طریق از محافظهکاران دینی متمایز میشویم».
برخی از طرفهای مصاحبة ما علاقة خاصی نشان می دادند به روشن کردن این امر که آنها در تلویزیون بیشتر نگران خشونت هستند تا سکس و این هم راهی بود برای توضیح اینکه در کجای این قلمرو دینی - فرهنگی ایستادهاند. به نحوی جالب، و سازگار با آنچه پیشتر دربارة فرهنگ مشترکِ رسانهها گفتم، به نظر میرسید که هم مسیحیان بازمتولد هم جزماندیشان (دو گروهی که قرار است در این خصوص بیش از بقیه محافظهکار باشند) احتمالاً بیشتر نگران سکس بودند تا خشونت، هرچند نه به شکلی آشکار. یکی از اشتراکات در میان مصاحبههای فصلهای ششم و هفتم عبارت بود از نگرانی مشترکی که والدین دربارة سکس و خشونت، هردو، داشتند. ولی مسئلة جالب در همة این موارد این است که منش استنباطشده، نقش یک شاخصِ عموماً قابل فهم برای تفاوت دینی را برعهده میگیرد.
یکی از غیر مترقبهترین و جذابترین تمایزهایی که دیدهایم، خوارشماری تقریباً همگانیِ پخش برنامههای دینی در این مصاحبههاست. در وهلة اول، زیاد میدیدیم که وقتی طرفهای مصاحبه
درمییافتند که ما علاقهمند به رابطة بین رسانهها و دین هستیم، گمان میکردند منظور تبلیغ مسیحیت از طریق تلویزیون است. با پیشروی مصاحبهها، درمییافتیم که حتی مسیحیان بازمتولد و اونجلیست ما، با وجود دانش زیادشان دربارة برخی انواع تلویزیون دینی، در صدد برمیآیند خود را از آن نوع رسانهها مبرا کنند. به روشنی، حدی از نکوهش اجتماعی مرتبط با تبلیغ مسیحیت از طریق تلویزیون در فرهنگ به طور عام وجود دارد. جالب است که میبینیم چنین احساسی شامل مخاطبانی که به احتمال زیاد باید بینندگان و شنوندگان [این برنامهها] باشند، نیز میشود. به استثنای برنامههای رادیویی سازمان تمرکز (حمایت از) بر خانواده و رسانههای مخصوص کودکان مانند مجموعهداستان سبزیجات، نمونههای چندانی حاکی از اینکه رسانههای دینی به طور آگاهانه اهمیت زیادی در این روایتها دارند پیدا نکردیم. سردمداران تلهونجلیسم معرفی و نکوهش میشدند. هر چند اشارهای کلیشهای به تلویزیون دینی در برخی از مصاحبهها دیده شد ولی تلویزیون دینی هرگز در مقام آن نوع برنامهسازی جالب، جذاب یا ارزشمندی که حتی اونجلیستها در رسانههای سکولار مییافتند، مطرح نشد.
از نظر برخی، یک برنامة دینی هر از گاهی ارزشمند بود ولی شبکة PAX و برنامههای احساساتی و ملایم [عاری از عناصر زننده] در شبکههای هالمارک، حتی از نظر آنها، ارجح بودند. این یافته، در کنار آنچه دربارۀ روابط بین هویت دینی و رسانههای فرهنگ فراگیرتر - فرهنگ سکولار - گفتیم در نظر بگیریم، حائز اهمیت است. البته این
حرف که رابطهای قیاسی(1)بین ارزشهای دینیِ محافظهکار و پخش برنامههای دینی وجود دارد، سخن پیشپاافتادهای است. این پدیده البته با ظهور تبلیغ مسیحیت از طریق تلویزیون و نقش آن در برآمدن جنبش نو-انجیلی مرتبط است. با این حال، شواهدی که در اینجا میبینیم حکایت از واقعیت متفاوتی دارند.
کسانی که حافظهشان به گذشتههای دورتر قد میدهد، ممکن است بگویند که تبلیغ مسیحیت از طریق تلویزیون، حتی با وجود مخاطبان بالقوة اصلیاش، به دلیل رسواییهایی که در اواخر دهۀ 1980 این صنعت را به لرزه درآورد، موفق نیست ولی در اینجا شواهد چندانی دال بر این عدم توفیق ندیدیم. بلکه، آنچه مورد اعتراض مردم در خصوص تبلیغ مسیحیت از طریق تلویزیون است، چیزهای خاصی هستند که به فرم این ژانر به صورتی که آنها میفهمند، برمیگردند؛ برای نمونه از نظر جی میلیکن و کارل کالاهان، این برنامهها بیش از حد به مغلقگویی و اصول تندرستی و ثروت اختصاص یافتهاند. این برداشت از تبلیغ مسیحیت از طریق تلویزیون که در اینجا میبینیم، سازگار با عقایدی است که تد اولسن در فصل نهم به اونجلیستها جریان غالب نسبت میدهد.
اولسن، پت رابرتسن و جری فالول - چهرههای تلهونجلیسم - را نکوهش کرده و میگوید:
آنها مایلاند رسانههای سکولار توجهی بیش از آنکه
1) syllogistic
استحقاقشان است به آنها معطوف کنند؛ چون چهره هایی تلویزیونی هستند.
او معتقد است که افکار عمومی ِ اونجلیکال متعلق به جریان غالب یا اکثریت، آنها را مقاماتِ صلاحیت دار به شمار نمیآورد. در تایید این مطلب، وقتی در برخی مصاحبهها به تلهونجلیسم میرسیدیم، در اغلب موارد صحبت از TBN و بنی هین به میان می آمد. در هیچ یک از مصاحبههای ما با بازمتولدها یا جزماندیشان، اشارهای به رابرتسن و فالول نشد.
یک موجودی نمادین
به جز تمایزهای ایجادشده، موضوعات دیگری نیز هستند که در توافقهای مشاهده شده، نقش مهمی بر عهده دارند. یکی از انتظاراتی که در آغاز تعیین کرده بودم، مربوط بود به نقشی که رسانهها ممکن است در فراهم آوردن نوعی موجودی نمادین(1)برای عمل معناسازیای داشته باشند که سرشار از بار دینی است. چنانکه بعداً با تفصیل بیشتری خواهیم گفت، نمونههای بسیاری از رسانههایی را سراغ داریم که به این نحو کار میکنند.
با این حال، مهم است خاطرنشان کنیم که به نظر میرسد رسانهها، از لحاظ شیوه یا سبک توافقی که دیدهایم، در دو سطح اهمیت دارند. آنها، افزون بر موجودی نمادین، یک بافت نیز هستند. بخش عمدة آنچه پیشتر دربارۀ انتقال فرهنگ مشترک توسط رسانهها گفتیم،
1) Symbolic Inventory
ریشه در این تعبیر از بافت دارد. فرآیندها و رویههای مشروعیتبخشی به ایدهها و ارزش های گوناگون در رسانهها، متمضن یک توافق بین این دو تعبیر از رسانههاست.
جودی کروز، در فصل چهارم، نمونة خوبی بود؛ چون گفتمانهای وساطتیافته دربارۀ علم و داستان خیالی را به بوتۀ سنجش میگذاشت. جودی همچنین نمونۀ خوبی است از جنبة دیگری که در توافقها میبینیم و آن این است که انواع چیزهایی که در این روایتها به لحاظ دینی و معنوی بااهمیت تلقی میشوند، اغلب کاملاً دور از انتظارند. بخش عمدة مطالبی که به آنها اشاره شد قابل پیشبینی است و سرآغازِ آنها طیفی از برنامههایی است که احساساتی و ملایم مینامیدیم؛ چیزهایی چون خانهای کوچک در مرغزار، کریستی و آسمان هفتم. بعضی برنامهها، بهویژه برنامة دینی، از لحاظ غیبتشان از این بحثها، در خور توجه بودند ولی پیرامون طیف وسیعی از مطالبِ ورای اینها نیز صحبت میشد: همهچیز از علم و داستان خیالی گرفته تا ماجراهای گوتیکِ(1)اسرارآمیز تا فیلمهای خشنی چون شجاع دل، تا خانوادة سیمپسِن و تا مونتی پایتون و جام مقدس. از یک لحاظ، این دستچین کردن مطالب برای صحبت، یکی از شیوههای تمایزی است که پیش از این دربارة آن سخن گفتیم.
یک نکتة مهم در تمایز اجتماعی بین تری آلبرت، پدر مسیحی بازمتولد که از شجاع دل نام برد و شریل مورفی، مادر سکولاری که
1) gothic ، سبک نوشتاریای که در اواخر قرن 18 محبوبیت داشت و حاصل آن داستانهایی است که ماجرایشان در مکانهای دورافتادۀ ترسناک میگذرد.(م.)
انگشت روی گاندی گذاشت، مربوط به گزینشهای آنهاست. این امر، مفهوم استقلال را که در آغاز مورد بحث قرار دادیم برجسته میکند. منطق این مصاحبهها، به جای چرخیدن به دور مجموعهای از ایدهها دربارة اینکه چه چیزی در رسانهها با اهمیت است یا باید باشد، بر روی گزینش مستقل متمرکز شده است.
رویۀ بازیگوشانه
در قلب پرسشهای مربوط به استقلال و گزینش، موضوع دیگری در این توافقها جای گرفته است: انتظار یا توقعی که ریشه در بخش عمدة گفتمانهای پذیرفته شده دربارة رسانهها دارد. انواع و اقسام مقامات فرهنگی، از جمله معلمان، روحانیون، مربیان دینی (و استادان دانشگاه)، رویة مصرف رسانهها - به ویژه در سطح گزینش برای دیدن - را چیزی از قماش یک فرآیند مشورتی یا آگاهانه تلقی میکنند. طیف وسیعی از گفتمانِ غیرحرفهای دربارة رسانهها، همچنین بسیاری از ایدههای مستتر در قلب جنبش به اصطلاح سواد رسانهای، بر این فرض اند که مردم در تصمیماتشان بر سر اینکه در حوزة رسانهها چه چیزی را تماشا کنند و چه کاری انجام دهند، طیفی از ایدهها و ارزشها را به میدان میآورند. در مقابل، بخش عمدة آنچه در اینجا دیدهایم، به نظر میرسد بیشتر بازیگوشانه باشد تا مشورتی. پیشتر اشاره کردیم که مردم در اینجا تمایل دارند رسانهها را چیزی تلقی کنند که آنها صرفاً با آن ور میروند. به نظر میرسد شیوة عمل آنها در این ور رفتن، از منطق خودش پیروی میکند، نه از نوعی روند شناختی، مشورتی یا
آگاهانهای که احتمالاً خواستهایم یا توقع داشتهایم.
کودکان و استقلال
یکی دیگر از موضوعات مربوط به توافق، زمانی به ظهور میرسد که میخواهیم ببینیم مردم در مصاحبهها چه تصوری از خودشان در مقام والدین و از رابطة مناسبِ بین رسانهها و دین/ معنویت در ربط با کودکان دارند. (1)چنانکه در فصل هفتم خاطرنشان کردیم، بسیاری از خانوادههایی که ممکن بود انتظار داشته باشیم موضعی اخلاقی در قبال رسانهها بگیرند؛ یعنی بازمتولدها و جزمگرایان، همگی چنین موضعی نمیگیرند. به ویژه مؤمنانِ بازمتولد معمولاً اکراه داشتند از اینکه احساس کنند محافظت کودکانشان از گزند رسانههای بد بر عهدة آنهاست. حتی گلن دانگل، که از نظر ما یک جزمگرا بود، دیدگاهی را بیان میکرد که میتوان آن را در ربط با رسانهها و کودکان تربیتی(2)- در برابر پیشگیرانه(3)- نامید. کارل کالاهان در فصل ششم گفت که «ما میخواهیم آنها بدانند که زندگی پر از گزینشهاست». این تصور که تربیت فرزند یعنی «کمک به کودکان برای دست زدن به گزینشهای رسانهایِ مستقلِ مناسبِ حالِ خودشان» ، همراه با مضمون فراگیرِ گزینش مستقل - که پیشتر دیدیم - در سراسر این مصاحبهها خود را به رخ میکشند. به نظر معقول میآید که بزرگسالانی که احساس
میکنند از استقلال و قدرت لازم برای اتخاذ تصمیمهای خودشان و رسیدن به نتیجه گیریهای خودشان برخوردارند، نقش خود را کمک به کودکانشان برای کسب همان مهارتها بدانند.
ما، به دلیل فرضیههای پذیرفتهشده دربارة رابطة بین طبقة اجتماعی و ایدههای مربوط به تربیت فرزند، میبایست چنین دیدگاهی را در مصاحبههای خود از مؤمنان معاصر و جویندگان معنوی انتظار میداشتیم. همچنین میبایست انتظار میداشتیم که والدین محافظهکار در قبال کودکان خود اخلاقگراتر و سختگیرتر باشند. برعکس، تقریباً همة والدین در اینجا، در طول طیف طبقهبندی روف یک توصیف از رسانهها بیان کردند، مبنی بر اینکه نقش مناسبِ والدین در زمینة رسانهها عبارت است از مجهز کردن کودکانشان به مهارتها و ارزشهایی که برای دست زدن به گزینشهای خودشان بدانها نیاز دارند، نه تلاش در راه محافظت آنها از گزند چیزهایی که نباید ببینند. این حتی دربارۀ والدینی صادق بود که در شرایط دیگر اخلاقگراترین توصیف ها از رسانهها را بروز میدادند. به نظر میرسد که، در زمینة فرهنگ مشترکِ همهگیر رسانهها، در حالی که کمتر کسی از والدین تصمیم گرفته است که دور رسانهها را بهطور کلی خط بکشد، اغلب آنها به این نتیجه رسیدهاند که واکنش مناسب عبارت است از آماده کردن کودکانشان به تعامل با آن، نه تلاش برای پرهیز از آن.
طبقۀ اجتماعی
ما، تا اینجا، نه به اجمال و نه به تفصیل، پرسشهای مربوط به طبقة
اجتماعی را به بحث نگذاشتهایم. هر چند موضوعات طبقه و منافع طبقاتی، شالودة بخش زیادی از بررسیهای فرهنگگرایانة رسانهها را تشکیل میدهند ولی من در اینجا، برای به کرسی نشاندنِ تعبیری از این امر که چگونه منابع مستقر در اعتقادات و تجارب دینی و معنوی به کار گرفته میشوند، از رویکردی دفاع کردهام که به ورای پرسشهای مربوط به سلایق و رویههای طبقاتی - که کانون توجه تلاشهای دیگر بودهاند - نظر دارد. شکی نیست که پرسشهای مربوط به طبقه و دیگر رده های اجتماعی، نقشی بر عهده دارند. هر چند تحلیل کامل مسائل طبقاتی خارج از چهارچوب این تحقیق است ولی یک حوزه که طبقه ممکن است نقش کاملاً مهمی در آن ایفا کند، مربوط است به سلائق و گزینشهای رسانهایِ اظهارشدهای که دیدهایم. دیدیم که چگونه گزینشهای رسانهایِ طرفهای مصاحبة ما، در برخی موارد تن به یک ارتباط منطقی با ارزشهای دینی آنها نمیدادند ولی برای نمونه، دربارۀ جی میلیکن یا مولر، میتوان گفت که برخوردشان با رسانهها شاید بیش از آنکه بیانگر اعتقادات دینی آنها باشد، تا حد بسیار زیادی بیانگر سلائق و منافع طبقة اجتماعیِ آنهاست. در یک جا پرسیدیم «چه چیزِ اساساً دینی در گزینشهای رسانهایِ آنها هست؟» پاسخ دادند، «هیچ چیز». از طرف دیگر، همین را دربارۀ برخی از ترجیحهای سلیقهای در میان جویندگان معنوی و سکولاریستهای ما نیز میتوان گفت. این البته مربوط است به موضوع رسانه به مثابة فرهنگ مشترک. چنانکه پیشتر گفتم، احساس میشود که رویههای مشاهده شده در این جا، بیشتر جهتگیری فرهنگی دارند تا دینی. از
آنجا که سلایق طبقاتی ریشه در آن فرهنگ فراگیرتر دارند، در مرتبط کردن بسیاری از طرفهای مصاحبة ما با آن فرهنگ نقشی ایفا میکنند.
در فصل هفتم فایدهای را که ردهبندی روف برای تحلیل ما در اینجا دارد، ملاحظه کردیم. هر چند از نظر ما مقایسههایی که در آنجا میتوانستیم به عمل بیاوریم ارزش زیادی داشتند، با وجود این مشاهده کردیم که همسانیهای بین ردههای گوناگون از بعضی لحاظ جالبتر از تفاوتها هستند. چنانکه دیدیم، این منجر به پیدایش تعبیری از رسانهها شد که آنها را مرتبط با برداشتهای افراد از فرهنگ مشترکی (به صورتی که منظور نظر ما بود) میداند که مردمانِ جایگرفته در ردههای دین و معنویت رو به سوی آن دارند ولی در این تحلیل ایدههای روف از چند طریق کاملاً پشتیبانی شدهاند. اصلیترین آنها برداشت او از فرهنگ جوینده(1)یا جستوجو(2)است. چنانکه گفتهایم، روف نشان داده است که روحیة جویندگی، ریشه در واقعیت اجتماعی بنیادینِ مدرنیته دارد. او، به ویژه، به ایدههای گیدنز دربارۀ نفس و بازتابنده بودناش و جستوجوی آن در پی کمال اشاره میکند. از یک لحاظ، دینمداریِ جویندۀ همان گیدنز، تعمیمیافته به دینِ پسین مدرن است. آنچه در اینجا دیدهایم این ایدهها را تایید میکند. تقریباً همة طرفهای مصاحبة ما شکل یا سطحی از قریحة پویش را بروز میدهند. این حتی در میان افرادی از ردههای روف که احتمالاً باید بیش از همه
رو به سوی اقتدار نهادی، عقیدتی یا روحانی داشته باشند، نیز دیده میشود. بازمتولدها و حتی برخی از جزمگرایان در اینجا خود را اصلیترین عنصر معناسازی دینیشان معرفی میکنند و تعداد قلیلی، اگر اصلاً چنین کسانی باشند، مایل هستند اقتدار را به هر کسی تفویض کنند تا از جانب آنها تصمیم بگیرد.
موجودی نمادین چیست؟
یکی از مهمترین پرسشها در اینجا از سرشت آن مطالبی است که در رسانهها وجود دارد و به لحاظ دین و معنویت معنادار تلقی میشود. در یکی از فصلهای پیشین گفتم که یکی از کارهایی که از این روایتها برمیآید، آن است که به ما امکان دهند تا خود را با این طرفهای مصاحبه همسو کنیم، همراه با آنها به گذشته نگاه کنیم و رو به رسانهها، درکی از آنچه آنها در آنجا میبینند و تجربه میکنند به دست آوریم. ما پیش از این، منطقِ دین را معرفی کردیم و گفتیم که این منطق راهی است برای فهم آنچه در موجودی نمادها، ایدهها و ارزشهای موجود در رسانهها (در اینجا رسانههای مربوط به این پرسشها) وجود دارد. اگر به جای این، یک رویکرد استقراییتر - برای نمونه، یک تحلیل محتوایی صوری - اتخاذ میکردیم، بخش عمدة آنچه را که در اینجا مورد بحث قرار دادهایم از نظر دور میداشتیم. برای نمونه، مجموعة برنامهها و دیگر مواد رسانهای را که از نظر طرفهای صحبت ما در اینجا معنادار بود از نظر دور میداشتیم ولی در
غیر این صورت هم آنها را از نظر دور میداشتیم؛ چون از لحاظ صوری به هیچ شکل، دینی به نظر نمیرسیدند. همچنین شیوة بازیگوشانه و غیرمستقیم و حسابنشدهای را از نظر دور میداشتیم که آنها از طریق آن با رسانههایی که از نظر خودشان مهم و قابل اعتماد هستند، ارتباط برقرار میکنند.
یکی از ردههای اصلی مطالب در حوزة رسانهها البته رویدادهای رسانهای از نوع حوادث 11 سپتامبر، اُکلاهماسیتی و کلمباین هستند. رسانهها به طرق مختلف و در زمانهای مختلف در سیلان زندگی روزمره و تجربة روزمره وقفه ایجاد میکنند و اخبار و رویدادهای دیگری را که ممکن است از نظر معنوی یا دینی مهم باشند به میان میکشند. در اینجا شواهدی در دست است که نشان میدهند مردم این گونه وقفهها را میفهمند و به آنها واکنش نشان میدهند؛ هر چند سطح علاقهمندیشان به آنها ممکن است پایینتر از آنی باشد که ما بر اساس نوشتههای تحقیقی مختصِ رویدادهای رسانهای، آیین رسانهای و افسون شدن از طریق رسانهها انتظار داشتیم ولی همزمان با این، طیف بسیار وسیعی از رسانهها از نظر طرفهای مصاحبة ما به لحاظ دینی و معنوی با اهمیت هستند.
افزون بر نمونههای کم و بیش فردی(1)که کسانی چون جودی کروز ارائه میکردند، شماری از برنامههای تلویزیونی هستند که طرفهای مصاحبة ما آنها را به عنوان برنامههای مهم تماشا میکنند. دو
1) بحث مفصل والد بودن فرزند در ربط با این پژوهش و برخی از همین منابع اطلاعاتی را در کتاب هوور و همکاران (2004) خواهید یافت.
مجموعهای که از بقیه نمایانترند ماجرای خانوادگی آسمان هفتم و انیمیشن خانوادة سیمپسن هستند. هر چند عمدتاً آنها را نمونههای مهمّی از حضور دین در رسانهها تلقی میکردند ولی به وضوح در میان طرفهای مصاحبة ما اتفاق نظر بر سر این برنامهها وجود نداشت.
به نظر میرسید عدۀ زیادی بر این نظرند که احساساتگرایی آسمان هفتم یکی از عناصر مهم دخیل در اهمیت یافتن آن است و در عین حال به این عنصر صوری که برنامه دربارۀ خانوادة یک کشیش است اشاره میکردند و میگفتند که بنابراین باید - تا حدی - برنامهای آشکارا دینی به حساب بیابد. ولی چنانکه کسان زیادی خاطرنشان کردهاند، دینمداری خانواده از جنبههای اصلی این برنامه نیست و به نظر میرسد از دید مصاحبهشوندگانی که نظر مثبتی به آن برنامه داشتند، نکتة مهمتر صفا و خوشقلبی آگاهانة آن است. در مقابل، خانوادة سیمپسن بسیار جدلانگیز است. در حالی که به نظر میرسید تنها خانوارهای محافظهکارتر (بازمتولدها و جزمگرایان) با نظر مثبت از آسمان هفتم یاد میکنند، هم محافظه کاران هم لیبرالها (یعنی، مومنین معاصر، جویندگان معنوی و سکولاریستها) خانوادة سیمپسن را دیده بودند و دربارة آن اظهارنظر میکردند ولی طیف جالبی از دیدگاهها در میان محافظهکاران هست که در آن، برخی این برنامه را تجسمی از همة بدیهای تلویزیون توصیف میکنند و دیگران بینندگان
همیشگی آن هستند و از آن لذت میبرند.(1)از یک لحاظ این برنامه به ما کمک میکند تا برخی تفاوتها و تضادها در بین خانوارهایمان را مشخص کنیم. هم آنهایی که بیش از همه به فرهنگ فراگیرتر علاقه داشتند، هم آنهایی که میتوانستند به جای اینکه آن را یک برنامة واقعگرا تلقی کنند آن را از لحاظ طنز و استعارهاش در نظر بگیرند، چنانکه انتظار میرود با نظر تاییدآمیزی دربارة خانوادۀ سیمپسن سخن میگفتند. برنامههای دیگر نیز به خاطر فحواهای دینی آشکار و آگاهانهشان در مصاحبههای ما ظاهر شدند. از جملة اینها، نظرکردۀ فرشته، بافی خونآشامکش و جابهجایی با جان ادواردز هستند.
به نظر میرسید، همراه با طیفی از منابع غیرقابل انتظارِ ذخایر نمادین در رسانهها (مثل ترمیناتور، اندی گریفیث، کشتن مرغ مقلد، پروندههای مجهول، سفر ستارهای و...)، شواهد زیادی حکایت از مو ّجه بودن تصوری دارند که بر اساس آن رسانهها نقش نوعی موجودی نمادین را ایفا میکنند.
یک بار دیگر، برگردیم به رویکردی که در اینجا اتخاذ شده است: چیزهای موجود در این موجودی که مهم به حساب میآیند آنهایی هستند که در بطن روایتهای بیانشدة طرفهای مصاحبه مهم تلقی میشوند. اینکه چیزی چون آسمان هفتم به دلیل ویژگیهای صوری پیرنگش، به لحاظ دینی مهم تلقی میشود، قضاوتی است استوار بر
1) در حقیقت خانوادۀ سیمپسن، یکی از برنامههای بسیار مورد علاقه در ارتباط با حوزۀ نظریات معنویت و دین، در دهۀ گذشته و حال بوده است. (Pinsky 2001) همکارانم دایان آلترز و لی هود توجه پژوهشگرانۀ خوبی به این برنامه در فصل هشتم کتاب رسانه، خانه و خانواده داشتهاند.
مهم تلقی شدنِ آن در مصاحبههای ما.
در نگرۀ دین و رسانهها که در فصل سوم بسط دادم، گفتم که ممکن است از نظر ما، رسانهها منبع کاملاً بارآوری از امکانات نمادینی باشند که از طریق وجوه تجربة دینی بروز پیدا میکنند. وجوه تجربة دینیای که اقتدار روحانی در طول دورهای در اواسط قرن بیستم سرکوبش کرده بود. از جملة این وجوه امر بصری، بدن، اشیاء، آیین، موسیقی، و خود تجربه هستند. من در آنجا نشان دادم که اگر رسانهها دارند به سوی جایگاه مرکزیت در بیان و تجربة دینی حرکت میکنند، شاید بتوانیم شواهدی از این وجوه تجربه را که نقشی در پیوند زدن افراد به آن فرآیندِ در حال تکوین ایفا میکنند، بیابیم. چنانکه دیدهایم، وضع در سطح خانوار، قدری ظریفتر و پیچیدهتر از آن است. شکی نیست که رسانهها از چندین لحاظِ مهم در معناسازی در سطح خانوار ادغام شدهاند و رسانهها قطعاً طیفی از امکانات نمادین را در اختیار پویشِ دینی و معنوی معاصر قرار میدهند ولی در این جا شواهد زیادی مبنی بر این که رسانهها ذاتاً خود را در این فرآیندها میگنجانند نداریم. بدینترتیب یک ایدة تحولگرایانه دربارۀ نقش رسانهها در مدرنیتة متاخر - اینکه وجوه وساطتیافتة تجربه ممکن است به خوبی به رسانهها این امکان را بدهند که برخی از نقشها و کارکردهای دین را بر عهده بگیرند یا تبدیل به دین شوند - در اینجا تکیه گاه آشکاری ندارد.
در مصاحبههای ما چند نمونه از وجوه سرکوبشدة گوناگونی که در معناسازی دینی و معنوی نقش مهمی ایفا میکنند وجود دارد. برای نمونه، در فصل پنجم، بوچ کاستلو سخن از معدودی تجربة رسانهای به
میان میآورد و به ویژه به امر بصری و تجربه اشاره میکند. چنانکه گفتهایم، بسیاری از طرفهای مصاحبة ما همچنین گفتهاند که از نظر آنها موسیقی از لحاظ دینی و معنوی وجه مهمی از تجربه است. به یک طریق میتوان دید که فهرست وجوه سرکوبشده از نظر جویندگان معنوی ای چون بوچ به طور بالقوه مهمتر از وجوه دیگر است (معمولترین وجوهی که در مصاحبهها به آنها اشاره شد عبارت بودند از امر بصری، موسیقی و تجربه). ولی، همزمان با این، گلن دانگل - که خیلی قاطعانه در جرگة گذشتگراها نیست - (در بحث خود از آداب تقرب) علاقة زیادی به وجه سرکوبشدة تجربه نشان میدهد. چنانکه دیدهایم، به نظر میرسد وجه جویندگی مستقل، با بسیاری از ردههای پذیرفتهشده در اینجا مغایرت دارد و تا جایی که جویندگی و جستوجو به بیرون از مراکز و منابع مشروعیتیافته جابهجا میشوند (یافتههای ما هم این را تایید میکند)، میتوان در عین حال انتظار داشت که این وجوه سرکوبشده نیز نقشی بر عهده بگیرند. آنچه دیدهایم نه تصوری تحولگرایانه از رسانهها و دین، بلکه بیشتر یک ایدة ساختارگرا است: اینکه رسانهها نقش مهمی در فراهم آوردن بافتها و امکانات برای توافق و ساختن معناهایی دارند که میتوانند به طرق مشخص و در جاهای مشخص موجه تلقی شوند. کنش، به عبارتی، در دست افرادی است که این معناها را میسازند. اینکه رسانهها وجوهی از تجربه و بیان را در دسترس قرار میدهند که ممکن است در زمانهای گذشته سرکوبشده باشند حائز اهمیت است ولی قلب داستان نیست. گرچه به نظر میرسید که جویندگان معنوی بیشترین علاقه را به فیلم،
آثار چاپشده و تجربه دارند ولی تنها ردة دیگری که به نظر میرسید از لحاظ رسانهها یا وجوه و شیوههای بیان، دارای سلایق خصلتنمایی هستند، مسیحیان بازمتولد بودند که نوارهای صوتی و ویدیوها و CCM با مضامین دینی را چیزهایی معرفی میکردند که از نظر آنها مهم هستند. باید گفت که در اینجا این حوزة اخیر تنها جایی است که رسانهها قاطعانه نقشی بر عهده میگیرند که به صراحت و به طور آگاهانه دینی هستند.
چه دستاوردی حاصل شده است؟
اگر نخستین مسئلة ما عبارت بوده است از آن جایی (همان «کجا»یی که در فصل دوم دربارۀ آن سخن گفتم) که تعاملهای مهم بین رسانهها و دین در آن به وقوع میپیوندد، مسئلۀ دوم - ولی شاید به همان اندازه مهم - مربوط است به اینکه چه چیزی در آنجا اتفاق میافتد. نتیجه چیست؟ چه دستاوردی حاصل شده است؟ به نظر میرسد توافقهایی که بین حوزة رسانهها و حوزههای زندگی روزمره دیدیم آشکارا انواع خاصی از نتایج را تایید میکنند.
یکی از دستاوردهای مهم در شیوهای حاصل شده است که از طریق آن رویة رسانهای با افراد در اینجا تعامل میکند و به آنها توان آن را میدهد که، به قول روف، «در عین استقرار، سیال» باشند. از یک لحاظ، به نظر میرسد این درسی است که از کل این مصاحبهها باید بگیریم. رویة معنادار شدنِ معاصر ریشه در فرد، تجربة فردی و تکتک فرآیندها
و رویههای معناسازی دارد. آنها از دیگران - در رسانهها یا در مراجع نهادی و روحانی - توقع ندارند که پاسخها و توضیحات همهجانبه بدهند. در عوض، ادعاها و پیشنهادهای صادرشده از این گونه منابع را درآمدی(1)به درون جستوجوی خودشان برای یافتن پاسخی معنیدار تلقی میکنند. روف خاطرنشان میکند که الگو همان ایدة لیفتِن دربارۀ نفس متغیر(2)است. سیلان ادامه دارد(3)و از طریق آن میتوان همواره مترصد بصیرتها و منابع جدید بود. همزمان با این، استقرار هم مهم است و منابعِ سنت، تاریخ، آموزه، حافظة مشترک(4)و جماعت خیالی.(5)همچنین امکاناتی از جاهای نامتعارف و انواع متعارف - مثل آنهایی که در رسانهها و از طریق رسانهها در دسترس قرار میگیرند - لنگرگاههای مهمی برای این استقرار هستند. همچنین باید به خاطر داشته باشیم که رسانهها در عین حال منبع و بافتی هستند که از طریق آنها نمادها، ایدهها، و ارزشهای سنتی بیشتر در دسترس قرار میگیرند.
همچنین به نظر میرسد که الگوی معناسازیای که پیشتر بسط دادیم - یعنی الگوی خودبیانگریهایی که (برخلاف نظر گیدنز) به کارِ ساختن نفسهای آرمانی میآیند - تا حد زیادی وضعی را که در این مصاحبهها دیدهایم، توضیح میدهند. هر چند میتوان گفت که ما لزوماً همة دیگر موقعیتها و وجوه تعاملی را که از طریق آن معنا ساخته
میشود میشناسیم و از وجود آنها خبر داریم ولی شواهد زیادی در اینجا در دست است که حکایت از آن میکنند که امکانات فرهنگی و اجتماعی در خدمت نفس و هویت قرار میگیرند.
در اینجا شواهد کمتری از کارکردها و تأثیرات دینی/معنوی یا شبهدینی/شبهمعنوی رسانهها وجود دارد. درست است که ما در صدد شناسایی جاهایی که در آنها رسانهها به دین تبدیل میشدند یا دین را به طور بنیادین دگرگون میکردند، نیامدیم ولی قطعاً مصاحبههای خود را در جاهایی انجام دادیم که میتوانستیم به شواهد حاکی از این اتفاق دسترسی داشته باشیم. به نظر میرسد پرسشهای مربوط به نقشِ ویژگیهای صوریِ تصویر رسانهای، در واقعی کردن تجربة رسانهای (واقعی از لحاظ دینی یا معنوی)،(1)ربطی به فرآیندهای توافقی که در اینجا دیدهایم ندارند. همین حرف را دربارۀ مفاهیمی چون نگرۀ مبتنی بر کهنالگوها یا دیگر نگرههای صوری، که در فصل سوم به آنها اشاره کردیم، میتوان زد.
این حرف را همچنین میتوان دربارۀ طیفی از ایدههایی زد که ریشه در برداشت دورکهیمی از افسون یا هیجان دارند. در سطحی بنیادین، تصور بر این است که مجموعهای از انگیزهها یا کارکردهای دینی وجود دارند که متعالی، رازناک، جادویی و ورای حوزة معنا و کنش عقلانی هستند.(2)
عدّة زیادی فرض را بر این میگیرند که ویژگیهای صوری (فُرمی) و ژانری رسانههای خاص، آنها را در موقعیتی قرار میدهند که میتوانند، خواه از طریق قطع تجربة رسانهای برای [گنجاندنِ] تجربة واقعی یا از طریق مغشوش یا پیچیده کردنِ راههای همهفهم ادراک و سکنی گزیدن در این وجوه [رازناک و فراعقلی]، آن وجوه را در مدرنیتة متاخر مسئلهساز کنند. نتیجه، چنانکه دیدهایم، دگرگونی سرشت و رویة دین و معنویت خواهد بود. این تحقیق، هم به دلایل مفهومی هم به دلایل روششناختی، دقیقاً در حدّ پرداختن به این پرسشها نیست.
همزمان با این، یافتن حتی آثاری از تأثیرات عصر رسانهها در این مصاحبهها دشوار است. چنانکه طرفهای مصاحبة ما توضیح دادند، تجارب رسانهای از انواع مختلف، از جمله رویدادهایی چون 11 سپتامبر (تجربهشده از طریق رسانهها)، همراه با خود، حدّی از معنا یا سندیّتی را حمل نمیکنند که بتوانیم از آنها نتیجه بگیریم تجاربی از این نوع، مسئولِ «افسونگرکردن دوبارة جهان برای آن ها است».
در واقع، میتوان گفت که آنچه رسانهها انجام دادهاند - و شواهد نهفتهای دال بر این در مصاحبههای ما وجود دارد - عبارت بوده است از تضعیف قابلیت افسون از طریق تشکیک در بنیانهای باور به این گونه چیزها. در اینجا شواهد کافی از لحظهها و مکانهایی داریم که در آنها افراد خود را در جایگاه افسون شدن (برای نمونه، از طریق موسیقی و تجربه) قرار میدهند تا نشان دهند که مردم در عصر رسانهها به این قابلیت دست مییابند.
همچنانکه در فصل هشتم دیدیم، شواهد زیادی در دست نداریم که
نشان دهند رسانهها قطعاً در خدمت کارکردهای اساسیای چون الهام بخشیدن یا ارائة سرمشقهای اخلاقی یا دینی هستند. آیا این کارکردها میتوانند در سطوحی ظریفتر، یا حتی نامحسوس، یافت شوند؟ البته که میتوانند و روش ما ممکن است برای آنها حساس نبوده و از آنها غافل مانده باشد. هنوز منتظر شواهدی در اینجا هستیم. استثناءهای معدودی که در اینجا داریم، گویا هستند. اجازه بدهید، یک بار دیگر، به سراغ جودی کروز برویم که میتوان گفت از نظر او نوعی معناسازیِ دینیِ رسانهمحور، حائز اهمیت است. ویژگی هیجانانگیز قضیة جودی آن است که تلاش او برای نمادپردازی دینی و اقتدار دینی در بطن رسانهها مربوط است به اینکه او احساس میکند بازنماییهای رسانهمحور از علم و داستان خیالی باید اصیلتر و موّثقتر از آن که هستند باشند. از نظر او ژانرهای خیالی وساطتیافته در سنتِ غیبی / معمایی(1)بیش از حد دمدستی و خانگی شدهاند ولی جودی در این بُعد منحصربهفرد است.
از نظر اکثریت قریب به اتفاقِ طرفهای مصاحبة ما، مسئله مداخلة رسانهها در درون کارکردهای دینی، بنیادین نیست. برعکس، فرهنگ رسانهای نقش بافت وسیعی را به عهده دارد که آنها در درون آن میتوانند راههای توافق بر سر معناهایی را بیابند که به میزان کمتر یا بیشتر با ایدهها و معناهای اصیلِ خودِ آنها مرتبطاند [و البته] مییابند. از یک لحاظِ اساسی، آنچه ما در اینجا دیدهایم، رویههای معناسازیای
1) 8.mystical / mystery
هستند که اصالتشان بسیار بیش از آنکه در سطحِ جهانزیست(1)[به] ثبوت رسیده باشد (همان نکتهای که در فصل چهارم مطرح کردیم) در سطح جهانسیستم [به] ثبوت رسیده است. تا اندازهای به دلیل سرشت روشی که ما به کار گرفتهایم - بسته به اینکه طرفهای مصاحبة ما در یک فرآیند شناختی و تا حدودی عقلانی، از توصیف با ما همراهی کردهاند یا نه - آنچه یافتهایم شواهدی است از شیوهای که از طریق آن، مطالب رسانهای در سطحی کم و بیش عقلانی در تار و پود زندگی روزمره ادغام میشوند. همزمان با این، این توصیفها راههایی را شرح میدهند که از طریق آنها مطالب رسانهها میتوانند عمیقاً معنادار شوند و میشوند. همه چیز در عقلانیت خلاصه نمیشود، حتی در این توصیفها. حتی اگر شواهد متقاعدکنندهای یافته بودم حاکی از اینکه معناهای غیبی به رویۀ رسانهای بار میشوند، هنوز ممکن بود این تعبیر غالب را داشته باشیم که کنش واقعی با فرهنگ مشترک فراگیرتر است، نه با فرهنگهای دینی یا معنوی خاص یا افسونشده.
پس چه دستاوردی حاصل شده است؟ به نظر میآید که افراد دامنة گستردهای از امکانات قابل دسترس از جمله امکانات رسانهای را برای درک موقعیت خود از جنبة مذهبی، روحی و اجتماعی به کار میگیرند. منطق بنیادین این عملکرد به قرار دادن امکانات، نمادها، داعیهها و ارزشهای مذکور بر زمینة گستردهتر فرهنگ عمومی گرایش دارد، فرهنگی که آنها میخواهند در سطحی و به طریقی با آن مرتبط شوند.
1) 9.lifeworld
البته این حضور مشتاقانه بر زمینة زندگی آنها به شیوة متفاوتی تحقق مییابد. به نظر میرسد بسیاری از کسانی که با آنها مصاحبه کردیم در جایگاههای خاصی قرار گرفتهاند که غالباً با افکار مذهبی، معنوی و تعهدات آنها معین میشود.
در این زمینه دو پرسش بدون پاسخ وجود دارد که بررسیهای بیشتری را میطلبد ولی فراسوی گسترة این مطالعه است؛ نخستین پرسش بدون پاسخ همان است که در محافل آکادمیک و گفتمان اجتماعی دربارۀ سرمایة اجتماعی و مشارکت در جامعة مدنی از جمله پرسش کلی مشارکتِ شهری مطرح میشود. به نظر میآید که از نظر مصاحبهشوندگانِ ما، رسانهها همچنان زمینة مشترک گستردهتری از افکار و ارزشهایی را ارائه میدهند که خودشان باید در سطوحی با آنها مرتبط شوند. چنانکه در بالا خاطرنشان کردیم تا جایی که آنها در جوامعی با سطوح متفاوتی از احساس تعهد زندگی میکنند چه امکاناتی برای حضورشان بر عرصة گستردهتر اجتماعی و سیاسی وجود دارد جز آنکه خود را با گروهشان همساز کنند؟ این امر استلزامات گسترده و ژرفی مرتبط با دموکراسی و مشارکت دموکراتیک در دورهای دارد.
چنانکه در فصل نهم اشاره کردیم مشخصة آن تعامل فزاینده بین رسانهها مذهب و سیاست است. دومین پرسش بدون پاسخ مرتبط با مورد اول است ولی وجه رازآمیزتری دارد که ریشهاش به بحثهای جاری در زمینة نگرة اجتماعی میرسد. این پرسش همیشگی که آیا آنچه به نظر میآید (از نظر ذهنی) اختیار دادنِ به این افراد برای درک
زندگی خود و کنترل مستقل بر روشی باشد که از طریق آن افکار مربوط به فرهنگ، مذهب، معنویت و ارزشها را به هم میپیوندند، در حقیقت اختیار دادن است؟ چنانکه بسیاری استدلال کردهاند عملکردهای مخاطبان در جهت دستیابی به معنا در عصر رسانهها و در سطحی بنیادین، آرزویی واهی بیش نیست. هرچه نباشد این منابع برگرفته از فرهنگی رسانهای هستند که بر اساس منطق خاص خود عمل میکند و از نظر اقتصادی به طریقی برنامهریزی شده که باید بتواند خود را توجیه کند و طبعاً به صورت زمینهای از محتوا و عملکرد مخاطبان تکامل پیدا کند که مفهومی از استقلال و اختیار را پدید آورد. هرچند در نتیجة عوامل ذکر شده این استقلال و اختیار در قلمروی اجتماعی، منحصر به طیفی بسیار محدود از گزینههای عملی است.
شواهد بررسیهای ما برای پرداختن به هر یک از این دغدغههای موجود حالت ترکیبی دارند. به نظر میآید که بسیاری از مصاحبهشوندگان ما در تعاملات خود با فرهنگ رسانهای از معنا به عمل روی میآورند. همچنین بسیاری دیگر پای به سطح اجتماعی گستردهتری میگذارند تا بتوانند افکار و ارزشهای خود را در جامعه و بر زمینههای شهری در معرض توجه قرار دهند. از سوی دیگر خیلیها هیچ کدام از این کارها را انجام نمی دهند. در بسیاری از موارد ثانوی برای عقبنشینی آنها از مشارکت و کنش شهری دلایل واقعی اجتماعی و اقتصادی وجود دارد. یکی از آنها که به دلیل نوع پژوهشهای میدانی خود در اینجا ملاحظه کردیم، ماهیت پیچیدة زندگی معاصر با شرایط، خواستهها و فشارهای متضاد است. در اینجا
شواهد قابل توجهی وجود ندارد که نشان دهد رسانهها به منزلة موانعی برای این اقدامات هستند ولی بررسیهای مربوطه را باید به زمان و مطالعة دیگری موکول کرد.
رابطة رسانهها با دین
شواهد زیادی هستند که نشان میدهند رسانهها به نقطهای رسیدهاند که شرایطی را تعیین کنند که از طریق آنها علایق و ایدههایی دینی و معنوی ساخته میشوند، شکل میگیرند و منتقل میشوند. دیان و کتز، با اشاره به راهی که از طریق آن، رسانهها میتوانند به ورای فضاها و بافتهایی بروند که روزگاری تحت سلطة اقتدار روحانی بود، از این با عنوان وساطتزدایی(1)یاد میکنند.(2)منظور آنها از این اصطلاح، در عین حال آن است که در عصر رسانهها، مخاطبان به طور غیرارادی از مرزهای سنتی فراتر میروند و اکنون به کنش در فضای عمومی نزدیکتر شدهاند. ولی در سطحی فراگیرتر، فرهنگ مشترکی که توسط رسانهها بازنمایی میشود، امروزه تعیینکنندة بافتها، پهنهها، محدودهها، زبانها و نمادهایی شده است که در دسترس گفتمان دینی و معنوی قرار دارند. از نظر نهادهای دینی، امروزی بودن یعنی بودن در رسانهها و آنها همچنان به کشمکش
با این واقعیت ادامه میدهند.(1)
در روابط بین دین و رسانهها، رسانهها از بسیاری جهات، روی صندلی راننده نشستهاند. ما، چنانکه گفتیم، این را با رجوع به معنای کامل فرهنگ مشترکی که از طریق رسانهها در دسترس قرار میگیرد و در رسانهها تجربه میشود میبینیم. آن فرهنگ و آن ایدهها و گفتمانها، مضامین و موضوعات گفتمان اجتماعی هر روزه هستند. چندان که ایدهها و انگیزههای دینی و معنوی مداخله میکنند، آنها باید این کار را در چهارچوب محدودهها و قید و بندهایی انجام دهند که در آنجا مشخص شدهاند. حتی از نظر خانوارهایی که انتظار داشتیم بیشترین مقاومت را در برابر این امر نشان دهند، فرهنگ رسانهای و ایدهها و ارزشهای آن، تا حد زیادی شرایط بحث را تعیین میکردند.
همچنین، چنانکه در فصل سوم گفتیم، کمتر نمونهای از رسانههای ریشه گرفته از فرهنگ دینی هست که عملاً به شهرت و آوازة موجود در فرهنگ سکولار روی بیاورد، اوضاع غالباً خلاف این است. در آنجا، ما موارد خاصی از فیلم، تلویزیون و موسیقیِ ریشهگرفته از مسیحیت انجیلی را بررسی کردیم و نشان دادیم که شواهد تاریخیِ چندانی در دست نیست که نشان دهد آن رسانهها به بیرون از مرزهای آن فرهنگ عبور میکنند (با وجود آنکه بسیاری از مردمان درون آن فرهنگ انتظار چنین کاری را داشتند).
شواهد حاصل از مصاحبه های ما میگویند که قضیه فقط این نیست
1) توضیحی تاریخی از این روابط را در کتاب آندروود (2002)، به ویژه فصلهای 4 و 7 خواهید یافت.
که در میان مخاطبان رسانههای اونجلیکال عدة قلیلی غیرانجیلی هستند، بلکه این است که به نظر میرسد شمار بیشتری اونجلیست در میان مخاطبان رسانههای غیرانجیلی وجود دارد، و بدینترتیب [شواهد مذکور] این تحلیل را پیچیدهتر میکنند ولی دوگانهباوری، آن گفتۀ گمراهکننده است. صحیحتر این است که بگوییم همۀ خانوادههایی که به ما اطلاعات دادند، علاقة مشترکی به رسانههای سکولار داشتند. از نظر خانوادههای اونجلیست، علاوه بر اینها، موادی برگرفته از منابع اونجلیکال در قالب تلویزیون، فیلم و (مهمتر از همه) موسیقی وجود داشت. از نظر همة خانوارها، میتوانستیم بگوییم که مردم در جریان توافقی بودند که بین ادعاها و ارزشهای فرهنگ غالب یا مشترکی که آنها در رسانهها میدیدند و ادعاها و ارزشهای خاصتر، از جمله ادّعاها و ارزشهای اعتقادات دینی یا معنوی آنها، شکل میگرفت.
پویاییشناسیِ (دینامیسم) رابطة بین دین، رسانهها و هویت اونجلیکال را احتمالاً به بهترین شکل تد اولسن در آخرین فصل توضیح داده است. دربارۀ مبلغان تعالیم انجیلی از طریق تلویزیون و رابطة آنها با فرهنگ اونجلیکال، به نظر میرسد که نخستین پیامد حضور آنها در رسانهها به عنوان بخشی از فرهنگ رسانهای، ایجاد نوعی اعتبار در فرهنگ رسانهای باشد ولی چنانکه اولسن خاطرنشان میکند، آن شهرت و آوازه میتواند ناپایدار باشد. از نظر روزنامهنگاریِ سکولار، تبدیل شدن به یک چهرة اونجلیستِ مشهور ممکن است اعتبار بیاورد
ولی از نظر اونجلیستهای به قول معروف مسندنشین(1)شهرت لزوماً اعتبار نمیآورد. این نشاندهندة یکی از چیزهایی است که ما در سراسر این کتاب میگفتیم ولی این برای علایقی که به روابط بین دین و رسانهها داریم خیلی مهم است: موضوع بازتابنده بودن و اینکه احساس میکردیم اغلب طرفهای مصاحبة ما تا حدودی به جایگاه خود در این روابط وقوف دارند. اغلب طرفهای مصاحبة ما بیدرنگ از این چیزها برحسب توصیفهایی از رسانهها سخن میگفتند که از طریق آنها موقعیت خود در چشمانداز رسانهای را تعیین میکردند.
چنانکه پیشتر گفتیم، این باعث می شد که شماری از مصاحبهشوندگانِ لیبرالتر ِما اشارة آشکاری بکنند به ایدههایی چون این حرف پیشپا افتاده که محافظهکاران بیشتر نگران سکس هستند تا خشونت. روی هم رفته، اغلب طرفهای مصاحبة ما احساس میکردند که در مجموعهای متشکل از مخاطبان و رویههای گفتمانیای شرکت کردهاند که خودآگاه هستند و بر تاریخها، انگیزهها، معناها، و اعتقادات بازنماییشده توسط رسانههای گوناگون وقوف دارند.
چنانکه پیشتر گفتم، کاملاً درست نخواهد بود اگر، با اشاره به گزینشهای دیداری، در اینجا از این رویهها با عنوان رویههای آگاهانه سخن بگوییم. آنها [گزینشها] در عین حال به محض رسیدن به رسانهها، از نظر رویکردشان در قبال معناسازی، شناختی، حتی عقلانی و سپس در خصوص کل فرآیند، بازتابنده هستند. این، یک بار دیگر،
1) in the pew
این ایده را که «یکی از پیامدهای عصر رسانهها این است که رسانهها میتوانند - به یمن ویژگیهای مکانیکی و شکلیشان - خود را در فرآیند رویة دینی یا آگاهی دینی جای دهند و از این طریق سرشت تجربة دینی را از بیخ و بُن دگرگون کنند»، بیاعتبار میکند. به نظر میرسد ارتباطها ظریفتر و پیچیدهتر از آن است. اغلب طرفهای مصاحبة ما و خانوارهای مصاحبه شده، الگوهایی برای معنا و رویة دینی و معنوی نوین (تحولیافته)(1)معرفی کردهاند. آنها زندگی رسانهای خود را در منظر آن عرصهها میبینند و آن عرصهها را در منظر زندگی رسانهایشان می بینند. نتیجه، عبارت است از یک حل و فصل مشروطِ حاصلشده از طریق مذاکره، حل و فصلی که پذیرای تجدیدنظر است؛ چون آنها همچنان در پیِ آن احساسِ «سیال، در عین مستقر» بودن هستند. یقیناً، رابطة آنها با فرهنگ مشترکِ رسانهها به منزلۀ مجموعهای عمومی از ایدهها و تجارب، تعاملها و هشیاریِ(2)آنها را در بافتها [و موقعیتها]ی دیگر زندگیشان - از جمله زندگی دینی و معنویشان؛ خواه رسمی خواه غیررسمی - سمت و سو خواهد داد و مشروط خواهد کرد. همچنین ممکن است راهی باشد که از طریق آن، عصر رسانهها (که درگیری ما با آن بازتابنده بوده است) به خدمت ایجاد تغییر در این منابع اطلاعاتی و کل مخاطبان رسانهایِ غربی و شاید افسونزدایی از آنها درآمده باشد.
آنت دو وریس در کتاب دین و رسانه (2001) از خود میپرسد که آیا
حذف قابلیت امر جادویی و امر معجزهآسا از زندگی روزمره یکی از وظایف اساسی عصر رسانهها است.(1)او نشان میدهد که قدرت دین همواره، تا حدودی، ناشی از توانایی اساساً فنی در دستکاری تجربه به گونهای که منجر به تثبیت اقتدار شود، است.(2)در این مصاحبهها، نه جادو موجب نگرانی بود نه اقتدار. کمتر کسی از منابع اطلاعاتی ما، از رسانهها به گونهای استفاده میکند که این تصور از امر معجزهآسا را به ذهن خطور دهد. آنهایی که رسانهها را این گونه به کار میگیرند - به یاد علاقة جودی کروز به آثار علمی/تخیلی و معمایی میافتم - این کار را با برنامهها و مطالبِ غیرمتعارف میکنند. رابطه با اقتدار نیز مسئلهای است. از نظر جودی، اقتدار، حتی اقتدار بر خداشناسی استدلالیِ(3)مضمر در آثار علمی/تخیلی، محلی از اِعراب ندارد. موضوع اقتدار دینی در عصر رسانهها ممکن است کاملاًَ ورای پرسش مربوط به تجربة فردیای چون تجربة جودی قرار بگیرد. در عوض رابطة جودی با اقتدار (و استدلالهای دِ وریس و دیگران دربارة این نکته که هنوز ممکن است کاملاً وارد باشند)(4)احتمالاً گواهی است بر اینکه عصر رسانهها ممکن است اقتدار دینی رسمی را به طور عام، چنان بیثبات کرده باشد که دیگر از صفحة رادارِ اجتماعی یا فرهنگی به طور خاص حذف شده باشد.
همزمان با این، استدلالی از جهت دیگر - به صورتی که نیکولاس
کریستفِ روزنامهنگار در فصل نهم به عمل آورد - هست که میگوید عصر رسانهها پیدایش یک تحولِ غیبی در جهان دین را دیده است و از این رو روند را به سوی عقلانیت سکولار در مدرنیتة متاخر برگردانده است. شواهد دال بر این نکته نیز متناقضاند.
آشکارا به نظر میرسد که بافت رسانهای بافتی است که در آن مردم میتوانند طیفی از ارتباطهای مفهومی و اخلاقی و معنوی برقرار کنند، آن هم اغلب به طرقی که، از نظر ذهن مابعدِ روشنگری،(1)دلیلی برایشان نیست و ادعا شده است که این تصور که «یک افول عام در اقتدار فرهنگی سنتی، زمانۀ ما را تعریف میکند»، بیارتباط با تأثیر عصر رسانهها نیست(2)ولی هم زمان با این ادعا، در این مصاحبهها شواهدی دال بر وجود یک استقلال مستمر و انعکاسی در معناسازی و کنش دیدیم. البته میتوان گفت که این یکی از کارکردهای عصر رسانههاست که: [1] مردم به دلیل احساس سودمندیای که به یمن خبرسازی(3)خصوصیشان در مقام مصرفکنندگان رسانهها به آنها دست میدهد، روز به روز احساس قدرت بیشتری میکنند، [2] این احساسِ قدرت و استقلال احساس کاذبی است و [3] این [احساس] به عرصة دین یا معنویت نیز گسترش مییابد. در پایان، هیچ یک از این پیامدهای رسانهها برای دین (رازناکی بسیار کم یا بسیار زیاد) نمیتواند بدون دانشِ تاریخی تثبیت شود. این تکّه از زمان که اینجا در اختیار
ماست برای این کار مناسب نیست. از این مصاحبهها چنین پیداست که افول اقتدار و عروج استقلال - اگر این همان چیزی است که میبینیم - نیز یک پدیدة بیناطبقاتی و بینادینی است.
چنانکه در فصلهای پنجم و ششم دیدیم، بازمتولدها همان قدر جویندگان مستقل بودند که مؤمنان معاصر. چنانکه دیدیم، هیچ کس نمیخواست به هیچ کس دیگر این اختیار را بدهد که از طرف او دربارۀ رسانهها تصمیم بگیرد و چنانکه دیدیم، عموماً بر آن بودند که حوزة رسانهها از اقتدار هنجاریای برخوردار است که نهادهای دینی فاقد آن هستند. گلن دانگل در فصل چهارم نمونة خوبی بود. او، که پایبند به ایمانی است که گمان میکند زندگیاش را نجات داده است، به هر حال آن را چیزی میداند که در درون او است، نه چیزی که در دین نگاه داشته شده باشد و حوزة رسانهها - هم سکولار هم دینی - ارزشها و منابع نمادین و گفتمانیای را تأمین میکند که او برای بروز دادن ایمان خود در زندگی روزمرهاش بدانها نیاز دارد.
از این طریق نیز حوزة رسانههای به اصطلاح سکولار ممکن است بدل به حوزة تعیینکنندۀ هنجاری شوند. از نظر بسیاری از طرفهای مصاحبه، جذب شدن آنها به فرهنگ مشترکِ حوزة رسانهها آنها را در وضعی قرار میدهد که رابطهای دیالکتیکی با آنچه از نظر آنها برخی از ارزشهای بنیادین آنهاست، برقرار کنند. با این حال به مشارکت و یافتن راههای معنیدار کردن همۀ اینها ادامه میدهند. همه بر سر این به توافق میرسند که فاصلهای - تضادی - بین حوزة رسانهها و بنیانهای هنجاری زندگیها و ارزشهایشان وجود دارد. هر چند باز
هم اثبات آن خارج از چهارچوب این تحقیق است ولی میتوان گفت که نتیجه نوعی سکولار شدن اجتنابناپذیراست، به شرط آنکه منظور ما از سکولار شدن روی برگرداندن از اقتدار دینی به منزلۀ بنیان دانش و کنش باشد.
اگر اندکی به عقب برگردیم، این هم مهم است که دوباره یادآوری کنیم آنچه به نظر میرسد پیشبَرندة رویة رسانهای است، در اغلب موارد نه یک فرآیند تأمل ارزشهای مناسب و هنجاری - از جمله ارزشهای دینی - بلکه برجستگی خود رسانههاست. بیان دلایل واقعیِ تماشای برنامههای تلویزیونیِ معین، فراتر از سطحی که در بهترین حالت در عبارتِ «خوشام میآید» تجسم مییابد، دشوار است. دلایل برخیها، به طوری که دیدهایم، حتی از این هم سستترند. این به توضیح یک جدل جاریِ عمده در جنگهای فرهنگی آمریکا کمک میکند. به مدت چند دهه تضادی ظاهری بین منشهای اخلاقگرایانة بیانشدة مقامات دینی و والدین از یک طرف و رفتارهای رسانهای واقعی از طرف دیگر وجود داشت. با وجود نکوهش همهجانبة سکس، خشونت، بیحرمتی به مقدسات و دینگریزیِ رسانههای سکولار - از جمله نتایج نظرسنجیهایی که این دیدگاهها را دیدگاه اکثر مردم میقبولانند - رسانهها هم چنان با همین خوراک یکسان از مخاطبان زیادی برخوردار شده و میشدهاند؛ برای نمونه، در سال 2004 معلوم شد که سریال بازاریِ زنان درمانده(1)مخاطبان هنگفتی را در بایبل بلت(2)
به سوی خود جلب کرده است.(1)
تاریخ نشان داده است که حتی کسانی که گفته میشود رأیدهندگان ارزشی هستند، مستعد رفتار گناهآلود و تماشای تصاویر مربوط به رفتار گناهآلود هستند.
آقای اشنیبرگر گفت:
از راه به در شدن مردم توسط آن تکاندهنده است. تکاندهنده نیست، بلکه فاجعه است.
این هم جالب است که بسیاری از برنامههای بحثانگیز، مثل برنامۀ پربینندۀ سال 2004 ، The O.C. و خانوادۀ سیمپسن، از شبکۀ فاکس که محافظهکار است، پخش میشوند.
مدیران رسانهها به کرّات گفتهاند که «اگر هیچ کس تماشا نمیکرد، ما نشان نمیدادیم». از این رو، بسیاری از خود میپرسند، چطور میشود که مردم یک چیز بگویند و چیزِ دیگری را انجام دهند؟ این اطلاعات، بصیرتی در خور دارند. ظاهراً آشکار است که مردم در خصوص زندگی رسانهایشان عملاً بیش از یک نقشه را به کار میگیرند. رسانهها به شدت چشمگیر و جذاباند و معمولاً مردم آنها را کم و بیش به عنوان چیزی که حقشان است تماشا میکنند ولی در سطح دیگر، مجموعة کاملی از توصیفها از رسانهها را داریم که هم در برداشتهای اجتماعیِ گسترده ریشه دارند هم در برداشتهای دینی و معنوی متمرکزتر. چنانکه دیدهایم، به نظر میرسد مردم میتوانند نسبتاً به راحتی هر دوی این خودشناسیها [برداشتهای اجتماعی گسترده و برداشتهای دینی و معنوی متمرکزتر] را به کار بگیرند. راههایی قابل قبول از نظر جامعه برای این کار هست. در زندگی خصوصی و میانفردی، جامعه عمدتاً تماشای طیف وسیعی از تجارب رسانهایِ چشمگیر و سخن گفتن دربارة آنها را1) کارتر (2004). کارتر دربارۀ سازمان خانوادگی موردنظر از قول یکی از سخنگویان اونجلیکال فوکس میگوید:
میپذیرد و خود رسانهها، از جمله رسانههای خبری، با پرداختنِ بیش از پیش به اخبار و برنامههای تفریحی و کارهای نمایشی از آن گفتمانها حمایت میکنند. در مدرسه، در کلیسا، کنیسه یا مسجد، در محیطهای رسمی و - احتمالاً مهمتر از همه - به هنگام پاسخ دادن به نظرسنجیها، توصیفها از رسانهها به راحتی وارد عمل میشوند.
چند پرسش باقیمانده هنوز دست از سر ما برنداشتهاند. اصلیترین آنها پرسشی است که تا کنون به آن اشاره نکردهایم؛ اینکه آیا الگوی تحول دینی که در اینجا به آن متکی بودهایم، الگویی است که در آینده نیز مناسب خواهد بود؟
آثار روف دربارۀ دینمداری دوران انفجار زاد و ولد، بحثانگیز و جذاباند و به خوبی با دانشِ در حال تحول دربارۀ دین مبتنی بر سرمشق نوین(1)سازگارند. در واقع، ممکن است این انفجار نوعی نقطۀ تماس نسلی در پیدایش دین آمریکایی از آب دربیاید. جنبههایی از دینمداری دوران انفجار زاد و ولد که بیشترین اهمیت را داشتهاند - جنبة سیّالیَت در برابر استقرار، مرکزیت نفس و از همه مهمتر، جویندگی یا جستوجو (پرسشگری) - ظاهراً حائز اهمیتاند و بیانگر روح زمانه هستند. البته هنوز مانده است تا ببینیم که نسلهای بعدی همین راه را در پیش خواهند گرفت یا نه و چنانکه عدة زیادی خاطرنشان کردهاند، تمایل افراد جوانتر به این که حتی بیش از والدین خود با رسانهها ارتباط برقرار کنند، بدان معناست که برخی از
1) new-paradigm religion
پدیدههایی که در اینجا دیدهایم با گذشت زمان شاخصتر شوند. از میان طرفهای مصاحبة ما، به نظر میرسد که قطعاً کودکانِ خانوار از نظر ایدهها و اعتقاداتی چون مرکزیت نفس، سوء ظن نسبت به اقتدار بیرونی و اهمیت استقبال از تجارب و بصیرتهای جدید، با والدین خود همنظر هستند. به موازات ادغامشدن بیش از پیشِ آنها در رسانهها، اوضاع میتواند بیشتر تغییر کند. فرهنگ جوانان، از چند لحاظ مهم، همیشه فرهنگ رسانهای نیز بوده است. جدا کردن این دو دشوار است و در آینده نیز وضع همچنان از این قرار خواهد بود.
آخرین ملاحظه دربارۀ رابطة این تحقیق با بحثها و پرسشهای موجود در عرصة گستردهترِ مطالعات رسانهها، ما را به برخی از بحثهای آغاز کتاب باز میگرداند. چنانکه در آنجا گفتم، مطالعات رسانهها تمایل به این داشتهاند که از تمرکز بر دین رسمی یا حتی غیررسمی پرهیز کنند. طیفی از پژوهشگران مطالعات رسانهای (از جیمز کری، جان فیسک، دیان و کتز و نیک کولدری در اینجا ذکری به میان آوردهایم) در پی انجام مطالعاتی دربارۀ رسانهها و امور مربوط به دین (دربارۀ دیان، کتز و کولدری: دربارۀ آیین) بودهاند. در اغلب موارد، آنها در صدد آن بودهاند که نقش دینِ پنهان یا آشکار را از حوزه های تحت بررسی حذف کنند. (1)دیگر محققان فرهنگگرا اصلاً به بررسی کاملاً دقیق حوزههای دینی یا دینمانند نپرداختهاند. اکنون میتوانیم دریابیم که زندگی و تأملات طرفهای مصاحبة ما تلفیقی از آثار مربوط به دین
1) denature
یا معنویت - به تنهایی - و این نوشتههای فراگیرتر است.
به نظر میرسد که طرفهای مصاحبة ما عمدتاً در روی نوع مشابهی از نقشههای رویة خانگی، که در پژوهشی دیگر در عرصههای مطالعات رسانهها و مطالعات فرهنگی توضیح داده شده، زندگی میکنند. آنها در جهانی مابعد روشنگری، سکولار (البته با استفاده از تعریف مشروطِ این واژه) و پسینمدرن زندگی میکنند، جهانی که مشخصههای آن استقلالِ شخصی، نفس و وجوه عقلانی و انعکاسی رویة فرهنگی هستند ولی همزمان با این، میتوان گفت که آنها در فرآیندِ اعادۀ دینمداری یا معنویتِ این رویهها شرکت میکنند و دین و معنویت را، به یُمن علاقة تازهیافتهشان به جانِ دوباره بخشیدن به تجربة اجتماعی و فرهنگی با سویه های دینی و معنوی، در همه چیز داخل میکنند. این به احتمال بسیار، نقشی در افسونگرکردن دوبارة جهان در عصر رسانههای جادویی ندارد. با این حال میتوان آن را تحول اجتماعی و فرهنگیای تعریف کرد که ریشه در رویة معنایابی حاصل از مذاکره و توافق در عصر رسانهها دارد.
تحول رسانهها تغییر عمدهای در زندگی اجتماعی و فرهنگی به بار آورده است. شواهد تاریخی زیادی در دست است که نشان میدهند رسانهها و دین با هم متحول شدهاند. به ویژه در دورههای پس از توسعۀ چاپ و به دنبال آن توسعة رسانههای جمعی، قضیه از این قرار است. این تحولِ در کنار هم، بیدردسر و سودمند برای هر دو طرف نبوده است. ما در بطن تجربة روزمره، هنوز در تلاش هستیم تا رسانهها را در زندگی خود به نحوی ادغام کنیم که ارزشهایمان و احساسهایی را
که از خودمان داریم برآورده کند. ما نسبت به تأثیر و نفوذ آنها بدگمان هستیم. به نظر میرسد آنها عیناً ارزشها و ایدههایی را منتقل میکنند که از نظر ما دردسرساز هستند. در بافتهای گستردهترِ تعلیم و تربیت، زندگی مدنی و اجتماعی و سیاستورزی، همین احساس ناراحتی وجود دارد. بخش عمدة این ناراحتی همچنان با ایدههای برگرفته از دین و پیرامون این ایدهها چفت و بست مییابند. حتی با سکولار شدن مداومِ اروپا و آمریکای شمالی (سکولار شدن به معنای افول اقتدار دینی در هر دوی این بافتها)،(1)دین همچنان به ایفای نقشی در گفتمانهای مربوط به ارزشهای هنجاری ادامه میدهد. بدینترتیب دین و رسانهها با یکدیگر دست و پنجه نرم میکنند و در آینده نیز به این کار ادامه خواهند داد.
در سطح دیگر، این رابطه میان دین و رسانه را این واقعیت تعریف میکند که رسانهها اکنون همان بافتی هستند که روابط اجتماعی و فرهنگی از طریق آن برقرار میشوند و بازنماییها از طریق آن انجام میگیرند. دین، هم رسمی هم غیررسمی، هم آشکار هم پنهان، اکنون تابع این واقعیت است. در حالی که دین بیش از پیش با سیاست دست و پنجه نرم میکند و در پی یافتن نقشی در جامعة مدنی است، این کار را تحت شرایط وساطت انجام خواهد داد. از اینها که بگذریم، دین و رسانهها تمایل دارند از لحاظهای مهم با هم تعامل کنند. نمایش رسانهای، نقش نوعی شتابدهنده را برای گفتمان دینی بازی میکند و
1) البته صرفنظر از غیر سکولار شدنِ اروپا و آمریکای شمالی، هر دو که نتیجۀ مهاجرت به آن دو قاره است.
اکسیژنِ شهرت(1)را به ایدهها و جنبشهایی که پیش از این نمیتوانستند به آوازه و اهمیت دست یابند میرساند. دین نیز نقش نوعی شتابدهنده را برای رسانهها بر عهده میگیرد و به عنوان چیزی عمل میکند که بیرون از قلمرو گفتمانِ رسانهای، معمول است، وجود دارد، مداخله میکند و با نوعی امکان سرنوشتساز، با آن گفتمانِ رسانهای به مخالفت برمیخیزد.
تغییر چشمگیر این روابط در آینده نامحتمل است ولی آنچه پس از تحقیقات خود در اینجا میدانیم چیزهایی دربارة این است که چگونه افراد، خانوادهها و گروههایی که مخاطب رسانهها هستند میکوشند تا روز به روز بر همة اینها تسلط پیدا کنند. اکنون دربارة اینکه در آن بافت چه کاری از تجربة رسانه ای برمیآید، چیزهای بیشتری میدانیم.
به نظر میرسد مخاطبان دربارة آن چه در روابط دین و رسانهها میگذرد، چیزهایی بیش از آنچه معمولاً امتیازِ دانستنش به آنها داده میشود، میدانند. آنها از راههای مختلف با رسانهها ارتباط برقرار میکنند و میتوانند با رجوع به ادعاهای حوزة رسانهها، موقعیت خود را نسبتاً به راحتی مشخص کنند. این گامی دیگر برای حرکت به ورای این سطح - جایی که در آن ادغام شدن رسانهها، دین و معنویت در تجربة رسانهایِ روزانه را بررسی میکردیم - و ورود به سطحی است که در آن پرسشهای متمرکز دربارة ارزش و کنش مطرح میشوند. کجای تحقیقات ما در اینجا، همان کجای زندگی خانگی و شبکة روابط
1) oxygen of publicity
اجتماعیای است که فوراً آن را احاطه میکند. آنچه بعد از این نیاز داریم عبارت است از بررسیهای متمرکزتر و محلیتر از آن زمانها، مکانها و فرصتها؛ فرصتهایی که در آنها پرسشهای مربوط به ارزش و کنش در زندگی افرادی چون کسانی که در اینجا دیدیم مطرح میشوند.
آن کار و طیف پرسشهای جالبی که در این فصل مورد توجه قرار دادیم، ولی دریافتیم که خارج از چهارچوب این تحقیق هستند، هنوز چشمبهراهاند. از جملة اینها، بررسیهایی است که پرسشهای مربوط به این نکته را تعقیب خواهند کرد: چگونه دیدگاهها و منشهای دینی و معنویِ متفاوت، از راههایی با رسانهها تعامل میکنند که قطعاً بازتابی از آن اعتقادات هستند. این کار، دورنما را از تحلیل کلی رویة مخاطبان (و نحوة ظهور دین و معنویت در آن) برخواهد گرفت و روی پرسشهای متمرکزتر دربارة اینکه چگونه گروههایی خاص به گونهای افتراقی رسانهها را برای ساختن معناها و بازنماییها بهکار میگیرند، خواهد برد.
تحقیق حاضر آشکار میسازد که رسانهها مهم و حتی تعیینکننده هستند. اینکه از چه طرقی تعیینکننده شدهاند و برای چه کسانی، تحت چه شرایطی، تعیینکننده هستند و پیامدهای آن چیست، باید در تحقیقهای بعدی توضیح داده شوند.
هدف این کتاب بررسی دقیق مجموعة مهمی از پرسشها بود، آن هم به نحوی که زمینه را برای کنکاشهای دیگر در فحواهای گسترده و پیچیدة دین در عصر رسانهها فراهم آورد ولی هیجانانگیزتر از اینها چشم به راه بودن برای بازتابها، واکنشها، پرسوجوها و بصیرتهای
جدیدی است که از راه خواهند رسید.
پیوست
مصاحبههای این کتاب طی یک تحقیق مستمر دربارة معناسازی در عصر رسانهها انجام گرفتند. گزارش مفصل آن طرح، همراه با بحثهای دقیقی از رویکرد و روششناسی آن، در سال 2004 با نام رسانهها، خانه و خانواده منتشر شد. من آن مطالب را در اینجا تکرار نخواهم کرد ولی شرح مختصری از آن را عرضه خواهم کرد. خوانندگان علاقهمند به جزییات بیشتر باید به کتاب پیشین مراجعه کنند.
اصولاً، رویکرد نظری و روششناختیِ مربوط به کل این تحقیق به قصد پرداختن به شکافی اتخاذ شده است که لیلا ابولقود در سال 1997 در نوشتههای مربوط به مطالعات رسانهها شناسایی کرده بود. ابولقود، با بررسی تحول قومشناختی در نظریة رسانهها - دستکم تا آن نقطه - مشاهده کرد که تأملات نظری دربارة ارزش این رویکرد، بسیار بیشتر از
پژوهشهای میدانیای است که عملاً اتفاق افتاده بودند.(1)البته امروزه وضعیت بسیار متفاوت است و این تحقیق به آثار مکتوب روزافزونی میپیوندد که در زمینة مطالعات رسانهها نوشته میشوند و به سرعت در حال پدیدآوردن یک سند اساسی در مخاطبپژوهی قومشناختی و تفسیری هستند.(2)
رویکرد اتخاذشده در این کتاب با طرح پژوهشی کلی مرتبط است، آن هم به صورتی که در رسانهها، خانه و خانواده به تفصیل توضیح داده شده است. به طور خلاصه، آغازگر طرح، این تصور بود که اهمیت رسانهها برای معنا (از جمله معنای دینی یا معنوی) باید ریشه در لحظهها یا برهههای زندگی داشته باشد. این رویکردی مابعدِ اثباتگرا(3)بود و تأکید آن بر نیاز به دور کردنِ چهارچوبهای تحلیل از مفاهیمِ مربوط به قدرتِ راهگشای رسانهها بود و همچنین بردن آن [چهارچوبهای تحلیل] به لحظهها و موقعیتهایی در زندگی که بستر مصرف رسانهها هستند. به زودی آشکار شد که این رویکرد، هم به عنوان نتیجة تجربة میدانی هم به عنوان تأمل نظریِ در حال تکوین، بیش از اندازه محدود است. تجربة میدانی نشان میداد که تعامل رسانهها و دین آشکارا در جایی ورای آن لحظه های بحران و انتقال رخ میدهد. ما، به لحاظ نظری، کمکم درمییافتیم که روش ما مستلزم یک
بازاندیشی در موقعیتهایمان به عنوان پژوهشگر و همدستیمان در ساختن روایتهایی است که در حال پدیدآوردنشان بودیم.(1)همکارم لین شافیلد کلارک بر آن بود که ما داریم از مابعد اثباتگراییِ مرحلة آغازینمان فراتر رفته وارد جایگاه ساختارگرایانهای میشویم که پرسش مربوط به شأن و معنای روایتها را اصل قرار میدهد؛ روایتهایی که داشتیم از دل مصاحبه های خود پدید میآوردیم.(2)
ما به تدریج از آن الگوی پنهانی که تلقیاش از این پروژه یا طرح، استوار بر چهارچوبهای کموبیش سنتی بود (که به جستوجوی تأثیرات رسانهها بر دین یا بالعکس برمیآمد) دور میشدیم و روی به الگوی تفسیریای میآوردیم که معناسازی را در دل فُرم و بافتی جای میداد که در دسترس ما بود؛ توصیفها و روایتهای طرفهای مصاحبة ما، در حالی که همواره روی تجربهای که در زندگی روزانه از رسانهها به دست میآوردند، تأمل میکردند. این امر با ورود تحقیق به مرحلة دوم، که توجه خاصی به رسانههای دیجیتال معطوف میکرد، با وضوح بیشتری پیکربندی شد. به موازات این تحقیقات، کلارک طرح دامنهداری ریخته بود که رویههای رسانهای نوجوانان و جوانان را به طور عام بررسی میکرد و بخش زیادی از توجه مصاحبههای ما نیز به آن سمت و سوها معطوف شد.
مصاحبههایی که در اینجا گزارش شدهاند چند مرحله از طرحی کلی را در بر میگرفت که [این طرح کلی] نمونه ای پدید آورده که اکنون مشتمل بر 144 خانواده میشود. بیشتر مصاحبهها در منطقة کلانشهریِ دِنوِر برگزار شدند. هیچ یک از مصاحبه ها در خود شهر بولدر (جایی که دانشگاه ما در آنجا واقع است) انجام نگرفت. همچنین، شماری از مصاحبهها در مناطق دیگر ایالات متحده، از جمله مناطقی در غرب میانة علیا، شمال شرق و در کالیفرنیای جنوبی و شمالی برگزار شدند. یک دسته از مصاحبهها با خانوادههایی انجام گرفته است که با یکدیگر خویشاوند هستند و امکان تحلیل آن نوع شبکة اجتماعی را فراهم میآورند. ما در هر یک از این تحقیقهای متمرکز بر سطح خانوار، مصاحبههایی دقیق و تا حدودی منظم، با همة اعضای خانوار به صورت گروهی انجام دادیم. سپس کار خود را از طریق مصاحبههای انفرادی با تکتک آنها ادامه دادیم. در پیروی از تفاهمنامههای گروه علوم انسانی دانشگاهمان، در همة مصاحبههای انفرادی، ناشناس ماندنِ مصاحبهشوندگان تضمین شده است. از این رو، نامهایی که در این کتاب و جاهای دیگر آمدهاند واقعی نیستند و تلاشهای دیگری هم برای آشکار نشدن هویت افراد به عمل آمدهاند. به دنبال این مصاحبههای خانوادگی، هر جا که مناسب و مساعد بوده، مداخلههای دیگری که ممکن است شامل مشاهدات، مصاحبههای گروهی متمرکز و دیگر فنون تحقیقی باشند، به عمل آمدهاند. در این کتاب تنها مطالب مصاحبه گزارش شده است.
چنانکه در رسانهها، خانه و خانواده به تفصیل گفته شده است، یکی
از ویژگیهای مهم روش ما عبارت بوده است از شرکت مستمر تیم پژوهش میدانی در جلسات هفتگیای که در آنها دستنوشتههای مصاحبهها به بحث گذاشته میشدند. همچنین، این جلسات نقش سمینار پژوهش میدانی مستمری را بر عهده داشتند که در آن مطالب تعیینشده از نوشتههای نظری و روششناختیِ جدید قرائت میشدند. این جلسات سپس تبدیل میشدند به بافتی که در بستر آن همگی به سرشت این پژوهش میاندیشیدیم، ایدههایی را برای انتشار نهایی میپروراندیم و روشها و سازماندهی خود را به طور مستمر مرور می کردیم.
از دل همین جلسات بود که شماری از مهمترین ایدهها سر برآوردند. سعی کردهام تا از برخی همکاریهای تکتک اعضای تیم پژوهشمان در فصلهای پیشین این کتاب یاد کنم. ولی، قطعاً در اینجا میخواهم از برخی همکاریها در تحلیلهای گزارششده در این کتاب قدردانی کنم؛ همکاریهایی که تأثیرات کلیتری بر تفکر من گذاشتند. لین شافیلد کلارک اکنون بیش از ده سال است که نقشی عمده در همة مراحل این طرح ایفا کرده است و تأثیر عمیقی بر کار من گذاشته است. پیش از این به کارِ نظری مهم او دربارة سمتگیری ساختارگرایانۀ طرحمان اشاره کردم، ولی باید از طیفی از بصیرتهای ظریف و پیچیدة او در سرشت رویة دینی به صورتی که به فرهنگ رسانهای مربوط میشود، یاد کنم. همچنین، او همواره موضوعات طبقه، قومیت و تفاوت، به طور عام را، در صف مقدم تفکر ما و به تبع آن در صف مقدم کار من در اینجا، نگاه داشته است.
هنریک بوئس دومین پژوهشگر میدانی در این طرح بود که تز فوقلیسانس بدیعی در تحقیقات دینی بر اساس مصاحبهاش با ما ارائه کرد. هنریک، در مرحلة آغازین، روی سرشت اساساً شفاف رویههای رسانهای که در اینجا میدیدیم، متمرکز بود. در حالی که آثار نوشتهشده ما را وامیداشت که در جستوجوی رویههای رسانهایِ دینمدارانهای باشیم که میتوانستند معقول و آگاهانه باشند. هنریک در تحقیقات خود و تحقیقات دیگران، میدید که بخش عمدة این فعالیت بیشتر با عنوان بازیگوشانه تعریف شدهاند تا آگاهانه. چنانکه در این کتاب میتوان دید، قضیه در بسیاری از خانوارهای ما همچنان از این قرار است.
یکی از دشوارترین چیزها، در مراحل اولیة این تحقیق، تحلیلِ ادعاهایی بود که والدین - به ویژه پدران - در خصوص خطمشیها و رویههای رسانهای در خانواده میکردند. جو چمپ در چند خانوار که در آنها این موضوع مطرح بود، نقش مصاحبهکننده را بر عهده داشت و همین جو چمپ بود که به ما کمک میکرد تا آن سوی ادعاهایی پنهانی را ببینیم که این پدران نسبت به ساختاریابی آشکارِ ایدههایی مربوط به پدر بودن و مرد بودن در آن بافتها داشتند. نفوذ جو چمپ به من کمک کرد تا به جایگاه تحلیلیای برسم که معنای اجتماعی این ادعاها را تفسیر میکرد.
مضمون پدر بودن و مرد بودن همچنان یکی از علایق من و کار مستمر ما است. مونیکا امریش نیز به ویژه کمک کرد تا همچنان به موضوعات جنسیت در ربطِ با اقتدارِ والدانه و معنای نمادین آن اقتدار،
بیندیشیم. علایق خود مونیکا به معنویت و تغییرات اجتماعی در بطن رویة رسانهای به ما کمک کرد تا روی راههایی تمرکز کنیم که از طریق آنها رسانهها - همچون کالا - در رویة روزانه نقش ایفا میکنند یا ممکن است نقش ایفا کنند. کورتیس کوآتس نیز چند پژوهش میدانی مهم در این حوزه انجام داده است.
دایان آلترز به طرز مؤثری کمک کرد تا ببینیم که دینمداریِ پنهان برنامهها باید همراه با [دینمداری] آشکار آنها و در قالب یک مجموعه تحلیل شود. همچنین علاقهاش به خانوادة سیمپسن او را به پرسشهای دشواری راهنمایی کرد که میپرسیدند چگونه میتوان برای آن دسته از تجارب و رویههای رسانهای که ممکن است - در ظاهر - دینی به نظر نرسند، مشروعیت یا اصالت اجتماعی دست و پا کرد.
قرائت پیچیدة دایان از ادبیات باستان دربارة معنا و هویت، به من (و ما) کمک کرد تا آنچه را میبینیم با مضامین بزرگتری در فرهنگ، پیکربندی کنیم. دایان، علاوه بر قابلیتهای فکریاش، نویسندهای فوقالعاده و مجابکننده بود و هست و آن استعدادها شکل و قالب بینظیری به این طرح و اندیشة من بخشیدهاند.
لی هود همیشه از ما میخواست به خاطر داشته باشیم که در حال بررسی نظامهای خانواده هستیم و روابطِ درون خانوار در پیرامون معنا و هویت باید در صف مقدم نگاه داشته شوند. او همچنین از گوش دادن به سخنان کودکان در خانوارها حمایت میکرد. ما، به ویژه در مراحل اولیة کار خود، مصاحبههای مفصلی با کودکان کم سن و سالتر انجام دادیم، ولی هود مهارت خاصی در تفسیر آن مطالب داشت.
آنا ماریا روسو نیز علاقة خاصی به نظامهای خانواده پیدا کرده و کار خود او دربارة خانوادههای تکوالد پرسشهایی را برای من مطرح کرد که مربوط میشدند به اینکه چگونه پویاییشناسی (دینامیسم) خانواده میتواند نسبت به رویههای رسانهایِ متفاوت در بین خانوارها تغییر جهت دهد. آنا ماریا در تحلیل مطالب مرتبط با رویدادهای رسانهای و مطالب مرتبط با 11 سپتامبر که در فصل 9 دیدیم، خیلی کمک کرد و ما به یاری او دیدیم که، هر چند طرفهای مصاحبة ما مشارکت آشکاری در آیین مابعدِ 11 سپتامبر نداشتند، با وجود این عمیقاً - ولی به طور نامحسوس - متأثر و درگیر بودند.
کریستف دمونت-هاینریش، اسکات وبر، میشل میلس و دنیس واکر نقش اصلی در تحلیل پرسشهای مربوط به دین به طور فینفسه نداشتند، ولی در بسیاری از مصاحبههایی که گزارش آن در اینجا آمده است، شرکت جستند. به عقیدة من آنها نقش زیادی در ناباوری نسبت به نقش محوری دین یا معنویت در این مصاحبهها داشتند. مخالفت شدید آنها با تصور مبنی بر حضور آشکار دین در وهلة اول امکان بازاندیشی در برخی فرضیات بیاننشده در روش و رویکرد ما را فراهم کرد. سپس توانستیم تعبیری از روابط بین دین و رسانهها بسازیم که توضیح میداد چرا آنچه در سطح و به عنوان نتیجة گفتوگوها ظاهر میشود از وضوح چندانی برخوردار نیست.
کمکهای جین کیو پارک در جریان مفهومسازی مجدّد و بازاندیشیای که مشخصة سیر و سلوک روششناختی ما است، فوقالعاده زیاد بود. جین به ویژه مهارت خوبی در شناسایی الگوها و
ردهبندیهای رویه در مطالب حاصل از مصاحبهها دارد. او درک و دریافتی از نظریة فرهنگی را با خود به این کارها آورد که به طرزی استثنایی پیچیده است. توانایی او در فهم روایتهای مستتر در مطالب حاصل از مصاحبهها دو چندان تحسینبرانگیز است؛ چون او در زبان مادریاش کار نمیکند. جین به ویژه در تحلیلی که در فصل هشتم آمده است، سودمند بود. او همراه با لین، دایان و جو به من کمک کرد تا ببینم که تحلیل فصلهای ششم و هفتم، علاوه بر اینکه یافتههایی دربارۀ نحوة فرا رفتن رویة رسانهای از آن ردههاست، مظهر انتقادی پنهان از خود آن ردهبندی نیز هست. جین تلاش کرد تا ردهبندیها و ساختارهای موقتی گوناگون با دادهها تطبیق کنند و ما به یُمن تلاشهای او، صاحب نوعی صدای تفسیری شدیم که میتوانست با سودمندیِ تمام آنچه را که دیدهایم و یافتهایم بیان کند.
افزون بر این تحولات عمده، جلسات ما نیز به راستی شمار زیادی بصیرتهای دیگر به همراه آوردند که کوشیدیم آنها را در صورت جلسههای هفتگی ثبت کنیم. چنانکه در رسانهها، خانه و خانواده گفتهایم، هیچ یک از تحلیلهایی را که از دل این طرح بیرون میآیند، نمیتوان کاملاً فردی یا بدیع تلقی کرد. هم از لحاظ نظری هم از لحاظ روششناختی، آنچه توانستهایم در اینجا گزارش کنیم، نتیجة یک تلاش جمعی است و این همان نکتة روششناختی مهمی است که میخواهم در اینجا مورد تأکید قرار دهم.
سخن خود را با تأملاتی چند دربارة برخی رویکردهای منحصربهفرد در کار جمعیمان که در این کتاب بازنمایی شده به پایان میبرم.
نخست، قطعاً پیداست که رویکرد رواییای که شالودة تحلیل ما را میساخت کارآمد و ثمربخش بوده است. دوم، مفهوم هویت به منزلۀ هدف رویة معناسازی به لحاظ اکتشافی مفید از آب درآمد و ثابت کرد که راه خوبی برای توضیح و تحلیل تعاملهای بین عناصر و حوزههای گوناگون است. سوم، رویکرد استوار بر تلقی مطالب رسانهای به عنوان نوعی فرهنگ مادی(1)نیز مفید از آب درآمد. طرفهای مصاحبه توانایی آن را داشتند که روابط خود با رسانهها را با چنان عینیتی بیان کنند که به ما کمک کند تا روابط آنها با حوزههای دیگر زندگیشان را ببینیم. خلاصه اینکه، این روش کارآمد به نظر میرسید و مطالب اساسی برای تفسیر و تحلیل فراهم آورد.
جالبترین و دشوارترین بخش این تحقیق - که در قسمت عمدة آنچه پیش از این دربارۀ چالش و تحول نظری و روش شناختیمان گفتم، تلویحاً حضور دارد - این پدیده است که بیشتر طرفهای مصاحبة ما در برقراری ارتباطهای آشکار و سرراست بین زندگی رسانهای و زندگی دینی/معنویشان با دشواری مواجه بودند. من (و ما) انتظار نداشتم (و نداشتیم) که این امر، چالش بزرگی باشد که [بعد] معلوم شد، هست. بخش عمدة تأمل و بازاندیشی ما از نیاز به دست به گریبان شدن با این وضعیت سرچشمه می گرفت. آنچه حاصل شده است، هم در اینجا و هم در کار پیشین ما، عبارت بوده است از دیدگاهی دقیقتر، ظریفتر و - از دید ما - پیچیدهتر، از روابط در این
1) material culure
حوزههای مهم. این گذار، به منزلۀ یک کار کیفی/ تفسیری، هم از لحاظ روششناختی و هم از لحاظ نظری کاری بنیادی بوده است. قضاوت دربارة دامنة اهمیت آن را به خوانندگان و همکاران واگذار میکنم.
فهرست اعلام
زیر فصل ها
فیلمها/سریالها/برنامهها
فهرست اعلام
فیلمها/سریالها/برنامهها
آبپاشی 148
آپولو سیزده 148- 236
آزمایشگاه دکستر و کارج 169
آسمان هفتم 73- 228- 230- 231- 235- 237- 238- 243- 244- 302- 391- 396
افشاگری شمالی 73
ای. تی موجود فضایی 162
این یک معجزه است 180- 181- 182- 187- 244- 298-299- 300- 310
اینجا نیویورک است 360
بازمانده 216- 217
بافی خونآشامکش 74- 265-308- 396
بچههای کوچک 275
برنامۀ Dateline 167- 169-275
بیخواب در سیاتل 236
بیگانهها 162
بیویس باتهد و رن استمپی 226
پاورچین 264
پروندههای مجهول (X-Files) 73- 185- 219- 220- 231-232- 265- 383- 397
پلیسهای درجۀ یک 239
پیشرفت خانواده 230- 243- 378
تاپ گان 175
تاکسی 228
تایتانیک 192
ترمیناتور 192 - 200- 397
جابهجایی همراه با جان ادواردز 184- 186- 187- 310- 396
جوخه 175
چه ناگفتهای میدانیم 3
خانوادۀ سیمپسن 73- 220- 221- 222- 230- 264-
274- 275- 312- 325- 391- 396- 408- 418
خانهای کوچک در مرغزار 297-391
خرقه 94
خلیج داوسن 230
داگما 95
دختران پاورپاف 169
دود اسلحه 304
دور از مقدسات 73
دوستان 264
دوندۀ سریع 74
ده فرمان 94
دیک وندایک 228
دیو و دلبر 258
ذهن زیبا 148
راز آیریشرام 164
راسْوِل 185
راکی 297
ربات پلیس 280
رمز داوینچی 148
رنجر تگزاس 275
روزین 314
رهایی از شاوشنک 276
زنان درمانده 408
زندگی یک حشره 236- 324
ژانِ آرکادیا 74
ساوث پارک (پارک جنوبی) 73-161- 162- 176- 177- 202
سرباز جِیْن 175
سرقت بزرگ خودرو 148
سریال دکتر کویین 162
سریالER 161- 227- 228- 229
سفر ستارهای 185- 219- 231- 383- 397
سگ ترسو 169
سگهای انباری 163
سوپاپرای دالاس 340
شب فرا میرسد 361
شجاعدل 231- 276- 391- 392
شعلۀ آتش 148
شکارچی کروکدیل 273
شوی مری تایلر مور 228
صید شبانه 190
عیسی مسیح: سوپر استار 164- 165
فرشته و سرزمین موعود 94
فهرست شیندلر 279
فیل سیلوزر 236
فیلی در اتاق 363
قاضی جودی 238- 239
کافهبغداد 281
کریستی 73- 391
کشتن مرغ مقلد 295- 296- 322- 397
کُشتی فوق ستارهها 274
کلهخر 323
کلیدهای آبی 175
گاندی 279- 392
گرفتاری بزرگ 274
گوجهفرنگیهای سبز سرخکرده264
گورکن 273
لرزاندن جهان به خاطر مسیح 93
مبلغ 95
متأهل و بچهدار 218- 219
مجرد 319
مرد سیندرلایی 148
مزرعۀ حیوانات 278
مسیر سبز 276
مصائب مسیح 3- 95- 97- 144
مظنون اصلی 280
معماخانه 224
من لوسی را دوست دارم 241- 243
موجودات کرت 224
مونتی پایتن و جام مقدس 164- 165- 201- 202- 391
نجات سرباز رایان 175
نجاتیافته 95
نظرکردۀ فرشته 73-90- 94- 141- 142- 180- 182-
184- 228-244-265-298-299- 300- 310- 396
نقطهچین 264
نمایش تلویزیونی اندی گریفیث 148- 149-153- 293- 322- 323- 324-388- 397
نهنگسوار 74
ویشبن 175-224
هانیبال 325
هیولای ترسناک 220
فهرست اعلام
آبرهام جاشوا هسکل 365
آپرا وینفری 238
آرنولد شوارتزنگر 192
آلکسی دو توکویل 41
آلن بوکبایندر 86
آن بُردن 90
آن گِرِی 126
آنا ماریا روسو 262- 297- 308- 419
آنت دو وریس 53 - 99- 100- 405
آنت هیل 123- 126- 128- 137- 166- 380
آنتونی گیدنز 19- 56- 57- 77- 78- 80- 115- 134- 138- 208- 384-387- 394
آنتونی هاپکینز 324- 325
احمد شاکرنژاد 215
اد هریس 236
ادوارد لیننتال 335- 345- 351- 352- 354
اریک رزنباهلر 24
اریک گورملی 88
اریک هابسباوم 58- 351
اسامه بن لادن 162-336-359
اسپیلبرگ 162- 175- 279
استفانی کلاین 302- 303- 318- 322
استورات ام. هوور 6- 8- 16- 84- 379- 396
استیون سایزر 366
استیون کینگ 276
استیون وارنر 103- 104- 105- 110- 118- 207- 210
اسقف فالتون جی. شین 50
اسکات وبر 179- 211- 240- 299- 301- 419
اُسوالد چمبرز 148
الزابت کاستلی 344
المر گنتری 366
اِلِن سیتر 127- 128
الیزابت آیزنشتاین 14
الیور استون 175
الیهو کتز 24- 49- 101- 126- 340- 345- 347- 348- 403- 409
امیل دورکهیم 25- 34- 146- 188- 400
اندرو استنتن 324
انیا 361
اورسن ولز 46
ایروینگ گافمن 133
بابک تبرایی 88
باد پکسن 94
باربی زلیزر 337
بایبل بلت 408
برایان دنلی 95
برنارد لوییس 343
بن کینگزلی 279
بنجامین فرانکین 260
بنی هین 215- 301- 302
بیلی باب تورنتون 95
بیلی گراهام 260-367
بیلیف نت 71
پال کراچ 215
پت رابرستن 88- 89- 365- 366- 367- 390
پرامیس کیپرز 139
پرسی آدلون 281
پرنسس دایانا 18
پل تیلپچ 84- 109- 110
پل ریکور 130-131- 134- 135
پل لازارسفلد 49
پل ورهوفن 280
پل هیلاس 104
پیتر برگر- 34- 103
پیتر ولر 280
پییر بوردیو 55- 383
تئودور آدورنو 46
تالکوت پارسونز 103
تام (توماس جان) بروکاو 167
تام کروز- 3- 30- 175- 230
تام هنکس 175- 236- 276
تامار لیهبس 126- 340
تامس هریس 324
تد السن 366- 367- 390
تری جونز 164
تری گیلیام 164
توماس جفرسن 349
تونی اسکات 175
تیم تیلور 230
تیم رابینز 175- 276
تیموتی لهایی 91- 149
جان استات 367
جان تامسن 355- 368- 379
جان تراولتا 3- 30
جان شمالزباور 28
جان فیسک 73- 101- 409
جان گیلیس 349- 353
جان وین 175
جان. اف. کندی 345- 346- 347- 351- 359- 363
جاناتان دمی 324
جاناتان فالول 366
جاناتان ماستو 192
جانی دپ 175
جانی کوچران 146
جانی ناکسویل 323
جانیس پک 51
جرج بوش 162- 334- 336
جرج گربنر 23- 24
جرج لوکاس 162
جرج واشنگتن 10-146
جرج هربرت مید 133
جری اسپرینگر 238- 239
جری جنکینز 91
جری فالول 366- 367- 369- 390-391
جف استاین 308- 309- 310- 312
جفری هدن 71
جک پالانس 281
جنت جکسن 75
جنیفر آنیستن 264
جو لوکونته 365- 370- 419
جوئل کارپنتر 50
جودی فاستر 324
جودیت بودنباوم 24
جوزف جی. چمپ 8- 161-272
جوزف گالووی- 350
جولین مور 175- 325
جولیون میچل 28
جیم لهرر 360- 361
جیمز استیوارت 225
جیمز دابسن 148- 366
جیمز دابلیو کری 6-25-27-97-127-409
جیمز کامرون 192
جیمز لول 126
جِیْن سیمونز 94
جین کیو پارک 419
جینی فالول 366
چارلز تیلور 34- 133
چارلز رایت 67
چاک لکسن 148- 149
چاک نوریس 257
حسین حیدری عمید 99
حسین شیخالاسلامی 301
حمید بخشنده 366
داگ آندروود 41- 403
دایان آلترز 245- 246- 345- 348
دایان اف. آلترز 8- 347- 418
دایان وینستن 28- 53
دنیل شور 363
دیپک چوپرا 191- 201- 204
دیوید بروکس 366
دیوید گانتلت 123- 126- 128- 137- 166- 380
دیوید لترمن 382
دیوید مورگان 28- 41- 52- 90- 97- 106
دیوید مورلی 126
دیوید نورد 41- 90
رابرت اف. کندی 346
رابرت بلا 110- 348
رابرت جی لیفتن 105- 209
رابرت دووال 95- 295
رابرت وتناو 24- 79- 85- 105- 179- 201- 207
راجرر سیلورستن 129- 380
رالف امرسن 78
رالف فاینز 279
ران هاوارد 148- 236
راینا هنکاک 297- 298- 299- 300
رونالد ریگان 363
رونالد گرایمس 349
ری لیوتا 325
ریچارد آتن بورور 279
ریچارد برتن 94
ریچارد هورگارت 68
ریچل استاین 308- 309- 310- 313
ریدلی اسکات 175- 325
ریموند ویلیامز 55- 68- 136
زاگه برشت 281
ژاک ایول- 15- 99
ژان بودریار 20
ژان پل سارتر 125
سالی پرامی 109
ساموئل وبر 99- 100
سایروس فیلد 42
سسیل ب. دومیل 94
سونیا لوینگستن 380
سیامک انصاری 301
سید محمد حسینی 301
سیدحمیدرضا قادری 99
سیلوستر استالونه 297
شان مککلود 28
شهریار وقفیپور 267
شیکزنت میهالی 60
عبدالله گیویان 24
عیسی مسیح 143- 145- 164- 165
فارست ویتاکر 175
فرانک دارابانت 276
فرانک کاپرا 225
فرد کلاین 295- 296- 302- 322-323- 324
فردیناند تونیز 46
فواد عجمی 342- 344
قدسیه جوانمرد 366
کاترین آلبانس 103- 207- 210
کارل یورگنزمایر 343
کالین مکدانل 52
کتی بیتس 264
کریس چندلر 297- 317- 318
کریستف دمونت هانریش 163- 167- 303- 305- 419
کریستوفر لاش 123
کنت گرگن 56- 80- 138- 353- 384
کوین بیکن 236
کوین ویلیامسن 230
کیم اندرسن 270- 271
کلیفورد گیرتز 34-35-349
کویینتین شولتز 24- 51
کیتی هولمز 230
گابریل بنو 266- 268- 269
گالوپ 24
گرگور گوثالس 96- 291
گری اولدمن 325
گریگوری پک 295
گزل شافت 46
گونتر توماس 101
گیلن استراوسن 133
گیمن شافت 46- 380
لاکان 96
لایف تایم 94
لوسیس بال 241
لی اشمیت 53
لی هود 8- 223- 229- 234- 252- 267- 277- 418
لیزا مینلی 190
لیلا ابولقود 26- 415
لین شافلید کلارک 8- 28- 112- 161 184- 281- 416- 417
لیندا وودهد 104
ماتیو برادی 42
مارتین باربرو 52
مارتین لوتر کینگ 346- 365
مارشال مکلوهان 14- 15- 22- 48-99-100- 339- 340
مارک پرایس 266- 267- 268- 269
ماروین ریچاردز 370
مالکوم ماگریچ 23
مایکل جکسن 75
مایکل مدود 24-291
محمد ابراهیم حسن 344
محمد عطاء 341
مدونا 3-30-34
مگ رایان 236
مل گیبسن 3- 30- 95- 97- 144- 231
مورگان فریمن 276
مونیکا امریش 139- 189- 269- 307- 418
مهران مدیری 264
میشل فوکو 55
میشله رزنتال 24
نام جون پیک 5
نوستر آداموس 143
نیک کولدری- 25- 101- 347- 409
نیکل اُدئون 174- 216- 228
نیل پستمن 24
وال کیلمر 175
والت دیزنی 236- 256- 258
والتر اُنگ 15- 99- 100
والتر کرونکایت 346
وودی آلن 225
وید کلارک روف 58 -76- 77- 78- 79-80- 81- 85- 104- 105- 106- 107- 110- 113- 114- 115- 116- 117- 118- 121- 129- 153- 154- 163- 179- 188- 201- 204- 207- 208- 210- 211- 234- 245- 247- 251- 261- 263- 267- 271- 276- 277- 351- 393- 394- 398- 408
ویکی استینونز 252- 253- 254- 255- 256- 257- 258- 259- 260- 261
ویگو مورتنسن 175
ویل هربرگ 39- 62- 76
ویلم دافو 175
ویلیام آرتز 3
ویلیام بنت 24- 44
ویلیام جیمز 34
ویلیام فور 24
ویلیام والاس 231
هارولد اینیس 14
هال لیندزی 366
هاوارد استرن 75- 323
هلن میرن 280
هنری جنکینز 204
هنری کاستر 94
هنریک بوئس 417
هوراس نیوکامب 381
هومر 220
هیتر هندرشات 28- 53- 93- 94- 112- 147
یورگن هابرماس 41- 48- 136
یونگ 96
Abu-Lughod, Lila (1997) "The interpretation of culture(s) after televi sion," Representations 59: 109-33.
Adorno, Theodor (1991) The Culture Industry: Selected Essays on Mass Culture, ed. J.M. Bernstein, London: Routledge.
Aeng, Ien (1996) Living Room Wars: Rethinking Media Audiences for a Post modern World, London: Routledge.
Ajami, Fouad (2001) "What the Muslim world is watching," New York Times Magazine, November 18, p. 48.
Albanese, Catherine (1998) America: Religions and Religion, Florence, KY: Wadsworth Publishing.
Ali, Lorraine (2001) "The glorious rise of Christian pop," Newsweek, July 16, p. 40.
Alsdurf, Phyllis (forthcoming) "Evangelicalism and the presidential election of 1960: the 'Catholic Question' in Christianity Today Magazine," in Lynn
Schofield Clark (ed.) Religion, Media, and the Marketplace, New Brunswick: Rutgers.
Alterman, Eric (2003) What Liberal Media? The Truth about Bias and the News, New York: Basic Books.
Alters, Diane E (2003) "'We hardly watch that rude, crude show': class and taste in The Simpsons," in Prime Time Animation: Television Animation and Amer ican Culture, eds Carol A. Stabile and Mark Harrison, London: Routledge.
Alvarez, Lizette (2003) "Fury, God and the pastor's disbelief," The New York Times, July 8, p. A4.
Andersen, M.L. and Collins, P.H. (eds) (2004) Race, Class, and Gender: An Anthology, Belmont, CA: Wadsworth/Thomson.
Apostolos-Cappadona, Diane (1997) "Vamps and tramps: the persistence of Eve in popular culture." Paper presented to the Eighth International Colloquium on Theology and Communication, Rome, September.
Appadurai, Arjun (1991) "Global ethnoscapes: notes and queries for a transna tional ethnography," in Richard Fox (ed.) Recapturing Anthropology, Santa Fe: School of American Research Press, pp. 191-210.
Armstrong, Ben (1979) The Electric Church, Nashville: Thomas Nelson.
Arnett, Jeffrey (1991) "Adolescents and heavy metal music: from the mouths of metalheads," Youth and Society 23: 76-98.
(1992) "The soundtrack of restlessness – musical preferences and reckless behavior among adolescents," J. Adolescent Research 7: 313-28.
Babin, Pierre (1970) The Audio-visual Man, Dayton: Pflaum Press.
Badarracco, Claire (2005) Quoting God: How Media Shape Ideas about Religion, Waco: Baylor University Press.
Bagdikian, Ben (1997) The Media Monopoly, Boston: Beacon Press.
Barnouw, Eric (1990) The Sponsor: Notes on a Modern Potentate, Oxford: Oxford University Press.
Bauder, David (2004) "Religious fervor resulting in more coverage by networks," The Denver Post, 9 April, p. D1.
Baudrillard, Jean (1983) Simulations, New York: Semiotext(e).
Bell, Catherine (1998) "Performance," in Mark C. Taylor (ed.) Critical Terms for Religious Studies, Chicago: University of Chicago Press.
Bellah, Robert (1974) "Civil religion in America," in Russell E. Richey and Donald G. Jones (eds) American Civil Religion, New York: Harper Forum Books.
—(1984) The Broken Covenant: American Civil Religion in Time of Trial, San Francisco, CA: Harper.
—(1986) Habits of the Heart: Individualism and Commitment in American Life, Berkeley: University of California Press.
Bennett, William (1993) Book of Virtues, New York: Simon & Schuster.
Berger, Peter and Luckman, Thomas (1966) The Social Construction of Reality: A Treatise in the Sociology of Knowledge, Garden City, New York: Anchor Books.
Best, Steven and Kellner, Douglas (1991) Postmodern Theory: Critical Interrogations, London: Macmillan.
Bird, S. Elizabeth (2003) The Audience in Everyday Life: Living in a Media World, New York: Routledge.
Blake, John (2004) "Christian wares expand in scope: holy socks, faith hero cards, tattoos on market," Atlanta Journal-Constitution, 3 July, p. 1B.
Blumenreich, Megan (2004) "Avoiding the pitfalls of 'conventional' narrative research: using poststructural theory to guide the creation of narratives of chil dren with HIV," Qualitative Research (4)1: 70-90.
Blumer, Jay (1975) The Uses of Mass Communications: Current Perspectives on Gratifications Research, Beverly Hills: Sage.
Borden, Anne (forthcoming) "What would Jesus buy? Christian booksellers nego tiate ministries and markets," in Lynn Schofield Clark (ed.)
Religion, Media, and the Marketplace, New Brunswick: Rutgers.
Bourdieu, Pierre (1984) Distinction: A Social Critique of the Judgment of Taste, trans. Richard Nice, Cambridge, MA: Harvard University Press.
Brasher, Brenda (2004) Give Me That On-Line Religion, Piscataway, NJ: Rutgers University Press.
Broadcasting and Cable Yearbook, 2002-2003 (2003) New York: Broadcasting & Cable Publications.
Bruce, Steve (1990) Pray TV. Televangelism in America, London: Routledge. Bryant, J. and Zillmann, D. (eds) (1994) Media Effects: Advances in Theory and Research, Hillsdale, NJ: Lawrence Erlbaum Associates.
Buddenbaum, Judith and Stout, Daniel (1996) "Religion and mass media use: a review of the mass communication and sociological literature," Religion and Mass Media: Audiences and Adaptations, London: Sage, pp. 12-34.
Carey, James W. (1975) "A cultural approach to communication," Communication 2(2): 1-25.
—(1989) Communication as Culture, Boston: Unwin-Hyman.
Carpenter, Joel (1985) "Tuning in the gospel: fundamentalist radio broadcasting and the revival of mass evangelism, 1930-45," paper delivered to the Mid-America American Studies Association, University of Illinois, Urbana, 13 April.
Carter, Bill (2004) "Many who voted for 'values' still like their television sin," The New York Times, 22 November, p. Al.
Carter, Stephen (2000) God's Name in Vain: The Wrongs and Rights of Religion in Politics, New York: Basic Books.
Castelli, Elizabeth (2004) "Presentation to the Conference Media, Religion, and Culture," New York University, 8 May.
Charters, Werrett Wallace (1933) Motion Pictures and Youth, New York: Macmillan.
Chidester, David (2000) "The church of baseball, the fetish of Coca-Cola and the potlach of rock 'n' roll," in Bruce Forbes and Jeffrey Mahan (eds) Religion and Popular Culture in America, Berkeley: University of California Press.
Chidester, David and Linenthal, Edward (eds) (1995) American Sacred Space, Bloomington: Indiana University Press.
Clark, Lynn Schofield (2002) "The Protestantization of research in media and reli gion," in Stewart M. Hoover and Lynn Schofield Clark (eds) Practicing Religion in the Age of the Media: Explorations in Media, Religion, and Culture, New York: Columbia University Press.
—(2003) From Angels to Aliens: Teenagers, the Media, and the Supernatural, New York: Oxford University Press.
Clark, Lynn Schofield and Hoover, Stewart M. (1997) "At the intersection of media, culture, and
religion: a bibliographic essay," in Stewart M. Hoover and Knut Lundby (eds) Rethinking Media, Religion, and Culture, Thousand Oaks, CA: Sage.
Couldry, Nick (2003) Media Rituals: A Critical Approach, London: Routledge.
Csikszentmihalyi, Mihaly and Rochberg-Halton, Eugene (1981) The Meaning of Things: Domestic Symbols and the Self, Cambridge, UK: Cambridge University Press.
Dart, John and Allen, Jimmy (1993) Bridging the Gap, Nashville: Freedom Forum First Amendment Center.
Davison, W. Phillips (1983) "The third-person effect in communication," Public Opinion Quarterly 47 (spring): 1-15.
Dayan, Daniel and Katz, Elihu (1992) Media Events: The Live Broadcasting of History, Cambridge, MA: Harvard University Press.
de Kerckhove, Derrick and Dewdney, Christopher (1995) The Skin of Culture, Toronto: Somerville House Publishing.
De Tocqueville, Alexis (2000) Democracy in America, Chicago, IL: University of Chicago Press.
De Vries, Hent (2001) "In media res: global religion, public spheres, and the task of contemporary comparative religious studies," in Hent De Vries and Samuel Weber (eds) Religion and Media, Stanford: Stanford University Press.
De Vries, Hent and Weber, Samuel (eds) (2001) Religion and Media, Stanford: Stanford University Press.
Denzin, Norman K. (1989) Interpretive Biography, Newbury Park, CA: Sage.
—(1992) Symbolic Interactionism and Cultural Studies: The Politics of Interpre tation, Oxford: Blackwell.
Derrida, Jacques (2001) "Above all, no journalists!" in Hent De Vries and Samuel Weber (eds) Religion and Media, Stanford: Stanford University Press.
Dorgan, Howard (1993) The Airwaves of Zion: Radio and Religion in Appalachia, Knoxville: University of Tennessee Press.
Durkheim, Emile (1995) Elementary Forms of the Religious Life, trans. Karen E. Fields, New York: The Free Press.
Eck, Diana (2001) A New Religious America: How the World's Most "Christian Country" Has Now Become the World's Most Religiously Diverse Nation, San Francisco: HarperCollins.
Eisenstein, Elizabeth (1979) The Printing Press as an Agent of Change, New York: Cambridge University Press.
Ellens, J. Harold (1974) Models of Religious Broadcasting, Grand Rapids: Eerd mans.
Ellul, Jacques (1967) The Technological Society, New York: Vintage.
Enzensberger, Hans Magnus (1974) The Consciousness Industry: On Literature, Politics, and the Media, New York: Seabury Press.
Epstein, Edward Jay (1972) News from Nowhere: Television and the News, New York: Random House.
Evans, Clay (1999) "A church for all seasons," Boulder Daily Camera, 8 May, p.IE.
Festinger, Leon (1957) A Theory of Cognitive Dissonance, Evanston, IL: Row Peterson.
Fischer, Claude (1994) America Calling: A Social History of the Telephone to 1940, Berkeley: University of California Press.
Fiske, John (1987) Television Culture, London: Routledge.
Foote, Kenneth (1997) Shadowed Ground: America's Landscapes of Violence and Tragedy, Austin: University of Texas Press.
Forbes, Bruce David and Mahan, Jeffrey (2000) Religion and Popular Culture in America, Berkeley: University of California Press.
Fore, William E. (1987) Television and Religion. The Shaping of Faith, Values and Culture, Minneapolis: Augsburg/Fortress.
—(1990) Mythmakers: Gospel, Culture and Media, New York: Friendship Press.
Frankl, Razelle (1987) Televangelism: The Marketing of Popular Religion, Carbon dale, IL: Southern Illinois University Press.
Fraser, Nancy (1993) "Rethinking the public sphere: a contribution to the critique of actually-existing democracy," in B. Robbins (ed.) The Phantom Public Sphere, Minneapolis: University of Minnesota Press, pp. 1-32.
Gans, Herbert (1979) Deciding What's News, New York: Pantheon.
Garnham, Nicholas. (1995) "Political economy and cultural studies: reconciliation or divorce?" Critical Studies in Mass Communication 12: 62-71.
Garron, Barry (1998) "Touched by an angel," Hollywood Reporter, April 20.
Gauntlets, David and Hill, Annette (1999) TV Living: Television Culture and Everyday Life, London: Routledge and the British Film Institute.
Geertz, Clifford (1973) The Interpretation of Cultures, New York: Basic Books.
Gerbner, George and Connolly, Kathleen (1978) "Television as new religion," New Catholic World, March/April: 52-6.
Gerbner, George, Gross, Larry, Hoover, Stewart, Morgan, Michael, and Signorielli, Nancy (1989) "Response to 'Star Wars of a Different Kind: Reflections on the Politics of the Religion and Television Research Study,'" Review of Religious Research 31(2) (December): 111-24.
Gerbner, George, Gross, Larry, Hoover, Stewart, Morgan, Michael, Signorelli, Nancy, Wuthnow, Robert and Cotugno, Harry (1984) Religion and Television: A Research Report by the Annenberg
School of Communications, Philadelphia: The Annenberg School.
Gergen, Kenneth (1991) The Saturated Self: Dilemmas of Identity in Contempo rary Life, New York: Basic Books.
—(1996) "Technology and the self: from the essential to the sublime," in Debra Grodin and Thomas R. Lindlof (eds) Constructing the Self in a Mediated World, Thousand Oaks: Sage.
Giddens, Anthony (1991) Modernity and Self-Identity: Self and Society in the Late Modern Age, Stanford: Stanford University Press.
Gillis, John R. (1994) "Memory and identity: the history of a relationship," in John R. Gillis (ed.) Commemorations: The Politics of National Identity, Princeton: Princeton University Press.
Ginsburg, Faye, Abu-Lughod, Lila, and Larkin, Brian (eds) (2002) Media Worlds: Anthropology on New Terrain, Berkeley: University of California Press. Goethals, Gregor (1982) TV Ritual: Worship at the Video Altar, Boston, MA: Beacon Press.
—(1997) "Escape from time: ritual dimensions of popular culture," in Stewart M. Hoover and Knut Lundby (eds) Rethinking Media, Religion, and Culture, Thousand Oaks, CA: Sage.
—(2000) "The electronic golden calf: transforming ritual and icon," in Bruce Forbes and Jeffrey Mahan (eds) Religion and Popular Culture in America, Berkeley: University of California Press.
Goffman, Erving (1959) The Presentation of Self in Everyday Life, Garden City, NY: Doubleday.
Goodman, Barak and Dretzin, Rachel (2001) PBS Frontline Video "The Merchants of Cool." WGBH.
Grimes, Ron (2001) "Ritual and the media," in Stewart M. Hoover and Lynn Schofield Clark (eds) Practicing Religion in the Age of the Media: Studies in Media, Religion, and Culture, New York: Columbia University Press.
Grossberg, Lawrence (1992) We Gotta Get Out Of This Place: Popular Conser vatism and Postmodern Culture, New York: Routledge.
—(1995) "Cultural studies vs. political economy: is anyone else bored with this debate?" Critical Studies in Mass Communication 12: 72-81.
Guba, Egon and Lincoln, Yvonne (1994) "Competing paradigms in qualitative research," in Norman Denzin and Yvonne Lincoln (eds) Handbook of Qualita tive Research, Thousand Oaks: Sage.
Gunter, Barrie and McAleer, Jill (1997) Children and Television, 2nd edn, London: Routledge.
Haas, Kristin Ann (1998) Carried to the Wall: American Memory and the Vietnam Veterans Memorial, Berkeley: University of California Press.
Habermas, Jurgen (1985) The Theory of Communicative Action, Volume Two: Life world and System: A Critique of Functionalist Reason, Boston, MA: Beacon Press.
—(1989) The Structural Transformation of the Public Sphere, Cambridge: MIT Press.
Hadden, Jeffery K. and Cowan, Douglas E. (2001) Religion on the Internet, Vol. 8, London: Elsevier Science and Technology Books.
Hadden, Jeffrey and Shupe, Anson (1988) Televangelism: Power and Politics on God's Frontier, New York: Henry Holt.
Hadden, Jeffrey K. and Swann, Charles E. (1981) Prime-Time Preachers: The Rising Power of Televangelism, Reading, MA: Addison-Wesley.
Hall, David (ed.) (1997) Lived Religion in America: Toward a Theory of Practice, Princeton: Princeton University Press.
Hall, Stuart and Jefferson, Tony (eds) (1976) Resistance through Rituals: Youth Subcultures in Post-War Britain, London: Hutchinson.
Hammond, Philip (1992) Religion and Personal Autonomy: The Third Disestab lishment in America, Columbia, SC: University of South Carolina Press.
Hangen, Tona (2002) Redeeming the Dial: Radio, Religion, and Popular Culture in America, Chapel Hill, NC: University of North Carolina Press.
Harvey, David (1989) The Condition of Postmodernity: An Enquiry into the Origins of Cultural Change, Oxford: Blackwell.
Heelas, Paul and Woodhead, Linda (eds) (2000) Religion in Modern Times: An Interpretive Anthology, Oxford: Blackwell Publishers.
Hendershot, Heather (2004) Shaking the World for Jesus: Media and Conservative Evangelical Culture, Chicago: University of Chicago Press.
Herberg, William (1983) Protestant – Catholic – Jew: An Essay in American Reli gious Society, Chicago, IL: University of Chicago Press.
Hinsliff, Gaby (2000) "Evangelists may spread the word by radio," [London] Observer, 27 August, p. 7.
Hirsch, Michael (2004) "Bernard Lewis revisited," Washington Monthly, November, From:
www.washingtonmonthly.com/features/2004/0411.hirsh.html [accessed 5 February 2006].
Hood, Lee (2001) "The Local News Audience and Sense of Place: A Home in the Global Village," Ph.D. dissertation, University of Colorado.
Hoover, Stewart M. (1987) "The religious television audience: a matter of size or significance?" Review of Religious Research 29: 135-51.
—(1988) Mass Media Religion: The Social Sources of the Electronic Church, London: Sage.
—(1998) Religion in the News: Faith and Journalism in American Public Discourse, Newbury Park: Sage.
—(2003) "Meaning, faith and spirituality in the media world," in Jolyon Mitchell and Sophia Marriage (eds) Mediating Religion: Conversations I . n Media, Religion and Culture, Edinburgh: T. & T. Clark/Continuum.
Hoover, Stewart M., Clark, Lynn Schofield, and Alters, Diane F. with Joseph G. Champ and Lee Hood (2004) Media, Home, and Family, New York: Routledge.
Hoover, Stewart M., Clark, Lynn Schofield, and Rainie, Lee (2004) Faith Online. A report of the Pew Internet and American Life Project. From:
www.pewinternet.org.
Hoover, Stewart M. and Park, Jin Kyu (2005) "Religion and meaning in the digital age: field research on Internet[Web religion," in Eric Rothenbuhler and Mihai Coman (eds) Media Anthropology, Thousand Oaks: Sage.
Hoover, Stewart and Russo, Anna Maria (2002) "Ritual, representation, and media in public commemoration." Paper presented to the American Academy of Religion (AAR) Annual Meeting, Toronto, Canada, November.
Hoover, Stewart M. and Venturelli, Shalini S. (1996) "The category of the reli gious: the blindspot of contemporary media theory?" Critical Studies in Mass Communication 13: 25I-65.
Hoover, Stewart M. and Wagner, Douglas K. (1997) "History and policy in Amer ican broadcast treatment of religion," Media, Culture and Society 19(1) (January): 7-27.
Hoover, Stewart, Venturelli, Shalini, and Wagner, Douglas (1995) Final Report: Religion and Journalism, Boulder: University of Colorado.
Horkheimer, Max and Adorno, Theodor W. (1972) Dialectics of Enlightenment, trans. John Cumming, New York: Seabury Press, pp. 120-67.
Horsfield, Peter (1984) Religious Television: The American Experience, New York: Longman Press.
Huesmann, L.R. and Malamuth, N.M. (eds) (1986) "Media violence and antisocial behavior" (special issue), Journal of Social Issues 42(3).
Hunter, James Davidson (1992) Culture Wars: The Struggle to Define America, New York: Basic Books.
Innis, Harold (1950) Empire and Communication, Toronto: University of Toronto Press.
Ismail, Faezah (2001) "Showing the true face of Islam," New Straits Times (Malaysia), 18 November, p. 1.
Jameson, Frederic (1992) Postmodernism, or, the Cultural Logic of Late Capi talism, Durham: Duke University Press.
Jamison, Kathleen (2000) Everything You Think You Know about Politics ... and Why You're Wrong, New York: Basic Books.
—(2002) The Press Effect: Politicians, Journalists, and the Stories that Shape the Political World, New York: Oxford University Press.
Jenkins, Henry (1992) Textual Poachers: Television Fans and Participatory Culture, New York: Routledge.
Jhally, Sut (1990) Codes of Advertising: Fetishism and the Political Economy of Meaning in the Consumer Society, New York: Routledge.
Juergensmeyer, Mark (2001) Remarks to the annual meeting of the Society for the Scientific Study of Religion, Columbus, OH, November.
Katz, Elihu and Lazersfeld, Paul (1955) Personal Influence, Glencoe, IL: Free Press.
Katz, Elihu and Liebes, Tamar (1985) "Mutual aid in the decoding of Dallas preliminary notes from a cross-cultural study," in Phillip Drummond and Richard Paterson (eds) Television in Transition: Papers from the First International Television Studies Conference, London: British Film Institute.
Keeler, Janet K. (2001) "Amazing grace: thanking God helps in times of sadness," Boulder Daily Camera, 29 September, p. 1D.
Kellner, Douglas (1989) Critical Theory, Marxism and Modernity, Cambridge: Polity Press, chs 5 and 6.
—(1992) The Persian Gulf TV War, Boulder: Westview Press.
Kerevan, George (2001) "Faithful cynics of a new nation," Scotsman, 30 April, p. 3.
Koch, Gertrud (2001) "Mimesis and the ban on graven images," in Hent DeVries and Samuel Weber (eds) Religion and Media, Stanford: Stanford University Press, pp. 151-62.
Kornblut, Anne (2000) "Changes are voted for public television bill, gives air time to religious groups," The Boston Globe, 21 June, p. A3.
Korp, Maureen (1997) "Teaching from the headlines: myth and the media coverage of Diana's death," Religious Studies News, 20 November, p. 20.
Kristof, Nicholas (2003) "Believe it, or not," New York Times, 15 August, p. A6.
Kubey, Robert William and Csikszentmihalyi, Mihaly (1990) Television and the Quality of Life: How Viewing Shapes Everyday Experiences, Mahwah, NJ: Lawrence Erlbaum Associates.
—(2002) "Television addiction is no mere metaphor," Scientific American, February, From:
www.simpletoremember.com/vitals/TV–Danger–SCIAM.htm [accessed 5 February 20051.
Lasch, Christopher (1977) Haven in a Heartless World: The Family Besieged, New York: Basic Books.
Lattin, Don (2003) "Surveys show jump in people who belong to church of ,none'," Boulder Daily Camera, 6 December, p. D1.
Lerner, Daniel (1964) Passing of Traditional Society, New York: Simon & Schuster Adult Publishing Group.
Liebert, Robert L. and Sprafkin, Joyce (1988) The Early Window: The Effects of Television on Children and Youth, New York: Pergamon.
Liebes, Tamar and Katz, Elihu (1990) The Export of Meaning: Cross-Cultural Readings of "Dallas," New York: Oxford University Press.
Lieblich, Amia, Tuval-Mashiach, Rivka, and Zilber, Tamar (1998) Narrative Research: Reading, Analysis, and Interpretation, Newbury Park, CA: Sage.
Lifton, Robert Jay (1993) The Protean Self. Human Resilience in an Age of Fragmentation, New York: Basic Books.
Linenthal, Edward (2001) The Unfinished Bombing: Oklahoma City in American Memory, New York: Oxford University Press.
Livingstone, Sonia (2002) Young People and New Media: Childhood and the Changing Media Environment, London: Sage.
Loconte, Joe (2004) Commentary, All Things Considered, National Public Radio, Friday, 5 November.
Lull, James (1988) World Families Watch Television, Beverly Hills: Sage.
—(1991) Inside Family Television, London: Routledge.
Lynch, Gordon (2005) Understanding Theology and Popular Culture, Oxford: Blackwell.
McAdams, Dan P. (1993) The Redemptive Self. Stories Americans Live by, New York: Oxford University Press.
—(1998) Narrative Analysis, Newbury Park, CA: Sage.
McChesney, Robert (1995) Telecommunications, Mass Media, and Democracy: The Battle for the Control of US Broadcasting, 1928-1935, Oxford: Oxford University Press.
McChesney, Robert W. and Nichols, John (2002) Our Media, Not Theirs: The Democratic Struggle against Corporate Media, New York: Seven Stories Press.
McCloud, Sean (2004) Making the American Religious Fringe: Exotics, Subversives, and Journalists, 1955-1993, Chapel Hill: University of North Carolina Press.
McDannell, Colleen (1998) Material Christianity: Religion and Popular Culture in America, New Haven, CT: Yale University Press.
McDevitt, Michael and Chaffee, Steven (2000) "Closing gaps in political commu nication and knowledge: effects of a school intervention," Communication Research 27(3): 259-92.
McGuire, William J. (1986) "The myth of massive media impact: savagings and salvagings," in George Comstock (ed.) Public Communication and Behavior, Vol. 1, London: Academic Press, pp. 175-257.
McLuhan, Marshall (1994) Understanding Media: The Extensions of Man, Cambridge, MA: MIT Press.
McQuail, Denis (1970) Towards a Sociology of Mass Communication, New York: Macmillan Publishing Co.
Mandel, Ruth (2002) "A Marshall Plan of the mind: the political economy of a Kazakh soap opera," in Faye Ginsburg, Lila Abu-Lughod, and Brian Larkin (eds) Media Worlds: Anthropology on New Terrain, Berkeley: University of California Press.
Marc, David (1996) Demographic Vistas: Television in American Culture, Philadel phia, PA: University of Pennsylvania Press.
Marsden, George (1983) "Preachers of paradox," in Mary Douglas and Steven Tipton (eds) Religion and America: Spiritual Life in a Secular Age, Boston, MA: Beacon Press.
Martin, Joel and Ostwald, Conrad (1995) Screening the Sacred: Religion, Myth, and Ideology in Popular American Film, Boulder: Westview Press.
Martin-Barbero, Jesus (1997) "Mass media as a site of resacralization of contem porary cultures," in Stewart Hoover and Knut Lundby (eds) Rethinking Media, Religion and Culture, Newbury Park, CA: Sage.
Marvin, Carolyn (1999) Blood Sacrifice and the Nation: Totem Rituals and the American Flag, Cambridge, UK: Cambridge University Press.
Mattalart, Armand, Emmanuel, Susan, and Cohen, James (1994) Mapping World Communication: War, Progress, Culture, Minneapolis: University of Minnesota Press.
Mead, George Herbert (1934) Mind, Self and Society, Chicago: University of Chicago Press.
Medved, Michael (1992) Hollywood vs. America, New York: HarperCollins Publishers.
Messaris, Paul (1994) Visual Literacy, Boulder, CO: Westview Press.
Meyers, Kenneth (1989) All God's Children and Blue Suede Shoes: Christians and Popular Culture, Wheaton, IL: Good News Publishers.
Meyerwitz, Joshua (1985) No Sense of Place: The Impact of Electronic Media on Social Behavior, New York: Oxford University Press.
Miles, Margaret (1997) Seeing and Believing, Boston: Beacon Press.
Miller, Daniel and Slater, Don (eds) (2000) The Internet: An Ethnographic Approach, Oxford: Berg.
Mitchell, Jolyon (2000) Visually Speaking: Radio and the Renaissance of Preaching, Louisville, KY: Presbyterian Publishing Corporation.
—(2005) "Theology and film," in David Forth (ed.) The Modern Theologians, Oxford: Blackwell.
—(2006) Media and Christian Ethics, Cambridge, UK: Cambridge University Press.
Moore, Laurence R. (1995) Selling God: American Religion in the Marketplace of Culture, New York: Oxford University Press.
Moores, Shaun (1993) Interpreting Audiences: The Ethnography of Media Consumption, London: Sage.
Morgan, David (1996) Icons of American Protestantism: The Art of Warner Bauman, New Haven, CT: Yale University Press.
—(1998) Visual Piety: A History and Theory of Popular Religious Images, Berkeley: University of California Press.
—(1999) Protestants and Pictures: Religion, Visual Culture, and the Age of American Mass Production, New York: Oxford.
—(2004) "Catholic visual piety and The Passion of the Christ," in Brent S. Plate (ed.) Re-Viewing The Passion: Mel Gibson's Film and Its Critics, New York: Palgrave Macmillan, pp. 85-96.
Morgan, David and Promey, Sally (eds) (2001) The Visual Culture of American Religions, Berkeley and Los Angeles, CA: University of California Press.
Morgan, Michael (1987) "Television, sex-role attitudes, and sex-role behavior," Journal of Early Adolescence 7(3) (fall): 299-314.
Morley, David (1992) Television, Audiences, and Cultural Studies, London: Rout-ledge.
Muggeridge, Malcolm (1977) Christ and the Media, London: Hodder Stoughton.
Murdock, Graham (1997) "The re-enchantment of the world: religion and the transformation of modernity," in Stewart M. Hoover and Knut Lundby (eds) Rethinking Media, Religion, and Culture, Thousand Oaks, CA: Sage.
Neighbour, Roger (1992) The Inner Apprentice, Plymouth, UK: Petroc Press.
Neuhaus, Richard John (1986) The Naked Public Square: Religion and Democracy in America, 2nd edn, Grand Rapids, MI: Wm. B. Eerdmans Publishing Company.
Newcomb, Horace (1987) Television: The Critical View, New York: Oxford University Press.
Newcomb, Horace and Hirsch, Paul (1983) "Television as a cultural forum: impli cations for research," Quarterly Review of Film Studies 8: 48-55.
Nolan, Steve (2003) "Towards a new religious film criticism: using film to under stand religious identity rather than locate cinematic analogue," in Jolyon Mitchell and Sophia Marriage (eds) Mediating Religion: Conversations in Media, Religion, and Culture, London: T.&T. Clark.
Nord, David Paul (2004) Faith in Reading: Religious Publishing and the Birth of Mass Media in America, New York: Oxford University Press.
Olsen, Ted (2005) "Who's driving this thing?" Christianity Today Online, 21 February,From:
www.christianitytoday.com/ct/2005/108/12.0.html
[accessed 26 June 2005].
Ong, Walter (1986) The Presence of the Word: The Prolegomena for Cultural and Religious History, Minneapolis: University of Minnesota Press.
—(2002) Orality and Literacy, New York: Routledge.
Ortner, Sherry (1993) "Ethnography among the Newark: the class of '58 of Weequakic high school," Michigan Quarterly Review 32: 411-29.
Overcash, J. (2004) "Narrative research: a viable methodology for clinical nursing," Nursing Forum 39(1) (January-March): 15-22.
Parker, Everett C., Barry, David W., and Smythe, Dallas W. (1955) The Television-Radio Audience and Religion, New York: Harper's Publishing.
Peck, Janice (1993) The Gods of Televangelism: The Crisis of Meaning and the Appeal of Religious Television, Lexington, MA: Greenwood Press.
Pike, Sarah (2001) "After Columbine: demonic teens on the Internet, God's martyrs in the headlines," presentation to the Religion and Popular Culture Division, American Academy of Religion, Denver.
Pinsky, Mark L. (2001) The Gospel According to The Simpsons: The Spiritual Life of the World's Most Animated Family, Louisville: Westminster/John Knox.
Poovakkattu, Varghese (2003) Letter to the editor, Time [European Edition], 14 July, p. 8.
Postman, Neil (1986) Amusing Ourselves to Death: Public Discourse in the Age of Show Business, New York: Penguin Books.
—(1993) Technopoly: The Surrender of Culture to Technology, New York: Vintage Books.
Promey, Sally (1996) "Interchangeable art: Warner Sallman and the critics of mass culture," in David Morgan (ed.) Icons of American Protestantism:
The Art of Warner Sallman, New Haven: Yale University Press.
Putnam, Robert (1996) "The strange disappearance of civic America," The Amer ican Prospect 24 (winter),From:
www.prospect.org/printN7/24/putnam-r.html
[accessed 5 February 2006].
Quebedeaux, Richard (1974) The Young Evangelicals: Revolution in Orthodoxy, New York: Harper & Row.
Quicke, Andrew and Quicke, Juliet (1992) Hidden Agendas: The Politics of Reli gious Broadcasting in Britain, 1987-1991, Virginia Beach, VA: Dominion Kings Grant Publications, Inc.
Reed-Danahay, Deborah (1997) Auto/Ethnography, New York: Berg.
Reeves, Byron and Nass, Clifford (1996) The Media Equation: How People Treat Computers, Television, and New Media like Real People and Places, Cambridge, UK: Cambridge University Press.
Richardson, Miles (2001) "The gift of presence: the act of leaving artifacts at shrines, memorials, and other tragedies," in Paul Adams, Steven Hoelscher, and Karen E. Till (eds) Textures of Places: Exploring Humanist Geographies, Minneapolis: University of Minnesota Press.
Ricoeur, Paul (1991) From Text to Action, trans. Kathleen Blarney and John B. Thompson, Evanston: Northwestern University Press.
—(1992) Oneself as Another, trans. Kathleen Blarney, Chicago: University of Chicago Press.
Roof, Wade Clark (1992) A Generation of Seekers, San Francisco: HarperCollins.
—(1999) Spiritual Marketplace: Baby Boomers and the Remaking of American Religion, Princeton: Princeton University Press
Rosenthal, Michele (2001) "Turn it off: TV criticism in the Christian Century Magazine, 1946-1960," in Stewart M. Hoover and Lynn Scofield Clark (eds) Practicing Religion in the Age of the Media: Explorations in Media, Religion, and Culture, New York: Columbia University Press.
—(2004) Satan and Savior: American Protestants and the New Medium of Tele vision, Basingstoke, UK: Palgrave Macmillan.
Rothenbuhler, Eric (1998) Ritual Communication: From Everyday Conversation to Mediated Ceremony, Thousand Oaks, CA: Sage Publications.
Saebo, Gunnar (2003) "Media, Ritual and the Cultivation of Collective Represen tations," Doctoral Thesis, Faculty of Arts, University of Oslo, pp. 272-5.
Said, Edward (1979) Orientalism, New York: Vintage.
—(1997) Covering Islam: How the Media and the Experts Determine How We See the Rest of the World, New York: Vintage.
Schmalzbaur, John (2003) People of Faith: Religious Conviction in American Journalism and Higher Education, Ithaca, NY: Cornell University Press.
Schmidt, Leigh E. (1995) Consumer Rites: The Buying and Selling of American Holidays, Princeton: Princeton University Press.
Schneider, Manfried (2001) "Luther with McLuhan," in Hent De Vries and Samuel Weber (eds) Religion and Media, Stanford: Stanford University Press, pp. 189-215.
Schorr, Daniel (2004) Commentary, Weekend Edition Sunday, National Public Radio, 11 January.
Schudson, Michael and Tiffs, Susan (2005) "American journalism in historical perspective," in Overholser, Geneva and Hall Jamieson, Kathleen (eds) The Press, New York: Oxford University Press.
Schultze, Quentin (1987) "The mythos of the electronic church," Critical Studies in Mass Communication 4(3): 245-61.
—(ed.) (1990) American Evangelicals and the Mass Media: Perspectives on the Relationship between American Evangelicals and the Mass Media, Grand Rapids: Zondervan.
—(2002) Habits of the High-Tech Heart, North Dartmouth, MA: Baker Books. Schultze, Quentin J. et al. (1991) Dancing in the Dark: Youth,
Popular Culture, and the Electronic Media, Grand Rapids: Eerdmans.
Seiter, Ellen (1999) Television and New Media Audiences, Oxford: Oxford Univer sity Press.
Sieftert, Marsha (1994) "The audience at home: the early recording industry and the marketing of popular taste," in James Ettema and D. Charles Whitney (eds) Audiencemaking: How the Media Create the Audience, Thousand Oaks: Sage.
Silk, Mark (1995) Unsecular Media: Making News of Religion in America, Champaign, IL: University of Illinois Press.
Silverman, Rachel Emma (1999) "Ministry vows to beam Second Coming via Internet," The Denver Post, 20 June, p. 21A.
Silverstone, Roger (1981) The Message of Television: Myth and Narrative in Contemporary Culture, London: Heinemann.
—(1988) "Television myth and culture," in James Carey (ed.) Media, Myths and Narratives, Television and the Press, Newbury Park, CA: Sage.
—(1991) "Television and everyday life: towards an anthropology of the televi sion audience," in Margorie Ferguson (ed.) Public Communication: The New Imperatives, London: Sage, pp. 173-89.
—(1994) Television and Everyday Life, London: Routledge.
Singer, Saul (2001) "Unbelieving West," Jerusalem Post, 30 November, p. 9A.
Sloan, William David, Sloan, David, and Starts, James D. (1989) The Media in America: A History, Worthington, OH: Publishing Horizons.
Smith, R. (2001) "Snapshots of September 11, 'A Gathering of Witnesses'," New York Times, 11 October, p. E1.
Snoddy, Raymond (2002) "A man of ideas but not of faith," The Times, 24 October, Section 2, p. 9.
Spiegel, Lynn (1992) Make Room for TV. Television and the Family Ideal in Postwar America, Chicago: University of Chicago Press.
Stark, Rodney and Bainbridge, William S. (1985) The Future of Religion: Secularization, Revival and Cult Formation, Berkeley: University of California Press.
Stout, Daniel and Buddenbaum, Judith (eds) (1996) Religion and Mass Media:Audiences and Adaptations, Newbury Park, CA: Sage.
Strawson, Galen (2004) "Against narrative," Times Literary Supplement, 15 October. Sturken, Martia and Cartwright, Lisa (2001) Practices of Looking: An Introduc tion to Visual Culture, Oxford: Oxford University Press.
Taylor, Charles (1989) Sources of the Self. The Making of the Modern Identity, Cambridge, MA: Harvard University Press.
The Newshour with Jim Lehrer, 12 November 2001.
Thomas, Giinter (1998) Medien, Ritual, Religion: Zur religiosen Funktion des Fernshens, Frankfurt: Suhrkamp.
—(2005) "Religious forms on television," in Eric Rothenbuhler and Mihai Coman (eds) Media Anthropology, Thousand Oaks, CA: Sage.
Thompson, John B. (1995) The Media and Modernity, Stanford: Stanford Univer sity Press.
Tunnies, Ferdinand (1957) Community and Society (Gemeinschaft and Gesellschaft), East Lansing, MI: Michigan State University Press.
Tracey, Michael (1998) The Decline and Fall of Public Service Broadcasting, Oxford: Oxford University Press.
Tuchman, Gaye (1980) Making News, New York: The Free Press.
Turner, Graeme (1990) British Cultural Studies: An Introduction, London: Unwin Hyman.
Underwood, Doug (2002) From Yahweh to Yahoo!: The Religious Roots of the Secular Press, Urbana: University of Illinois Press.
Warner, R. Stephen (1993) "Work in progress toward a new paradigm for the soci ological study of religion in the United States," American Journal of Sociology 98(5) (March): 1044-93.
Warren, Michael (1997) Seeing through the Media: A Religious View of Communications and Cultural Analysis, Harrisburg: Trinity Press International.
Wildmon, Don (1989) Don Wildmon: The Man the Networks Love to Hate, Anderson, IN: Bristol House Ltd.
Williams, Raymond (1977) Marxism and Literature, New York: Oxford University Press.
Wilson, David (2005) "The US church that sold itself without selling its soul," United Church (Canada) Observer (June), pp. 32-5.
Winston, Diane (2000) Red-Hot and Righteous: The Urban Religion of the Salva tion Army, Cambridge, MA: Harvard University Press.
Wright, Charles (1974) The Sociology of Mass Communication, Chicago: Univer sity of Chicago Press.
Wuthnow, Robert (1990) The Restructuring of American Religion: Society and Faith since World War 11, Princeton, NJ: Princeton University Press.
—(1998) After Heaven: Spirituality in America since the 1950s, Berkeley: University of California Press.
Yamane, David (1997) "Secularization on trial: in defense of a neo-secularization paradigm," Journal for the Scientific Study of Religion 36 (March): 107-20.
Zaleski, Jeffrey P. (1997) The Soul of Cyberspace: How New Technology Is Changing Our Spiritual Lives, San Francisco: HarperCollins.
Zelizer, Barbie (2005) "Finding aids to the past: bearing personal witness to trau matic public events," in Eric Rothenbuhler and Mihai Coman (eds) Media Anthropology, Thousand Oaks, CA: Sage.
Zerbisias, Antonia (1997) "Hallelujah! TV sees the light: spiritually inspired series are going forth and multiplying in God's country," Toronto Star, 7 December, p. B1.