ghaemiyeh.com
سرشناسه : رضایی، مریم، ۱۳۵۳ -
عنوان و نام پدیدآور : جنگ نرم رسانهای: (تهاجم بر ضد اسلام و ایران)/تدوین مریم رضایی، فریده پیشوایی؛ زیرنظر داود رجبینیا.
مشخصات نشر : تهران: نهاد کتابخانههای عمومی کشور، موسسه انتشارات کتاب نشر،مرکز پژوهشهای اسلامی صدا وسیما، ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهری : ۱۰۲ ص.؛ ۲۱/۵×۱۴/۵سم.
فروست : غرب از رویا تا واقعیت؛ ۲.
شابک : 978-600-6941-25-7
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : مباحث مطرح شده در کتاب حاضر برگزیدهای از مقالات ترجمه شده نشریه «سیاحت غرب» به قلم نویسندگان غربی است.
یادداشت : چاپ قبلی: صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران،مرکز پژوهشهای اسلامی، ۱۳۸۹.
عنوان دیگر : (تهاجم بر ضد اسلام و ایران).
موضوع : جنگ نرم
موضوع : رسانههای گروهی و جنگ
موضوع : رسانههای گروهی -- جنبههای سیاسی
موضوع : تبلیغات ضد اسلامی
موضوع : تبلیغات ضد ایرانی
موضوع : تبلیغات -- جنبههای سیاسی
شناسه افزوده : پیشوایی، فریده، ۱۳۵۴ -
شناسه افزوده : رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -
شناسه افزوده : نهاد کتابخانههای عمومی کشور. موسسه انتشارات کتاب نشر
رده بندی کنگره : UB۲۷۵/ر۶۵ج۹ ۱۳۹۲
رده بندی دیویی : ۳۵۵/۳۴۳۴
شماره کتابشناسی ملی : ۳۱۰۹۹۷۷
مقدمه1
اسلام ورسانه غربی3
جهان اسلام وروشنفکران غربگرا8
دستورالعملی برای جوامع مسلمان16
ایران؛کانونی جدیدبرای همگرایی رسانههای غربی24
آیامابه طورمحرمانه درگیرجنگ سایبری باایران هستیم؟29
دلارامریکایی،پشتیبان مخالفان ایرانی32
جنگ روانی آیپک علیه ایران36
تلاش اسراییل برای ایجادبیثباتی درایران ازطریق توییتر41
اوبامادرباره ایران دروغ میگوید!45
آیااعتراضهای ناشی ازانتخابات ایران،یک «انقلاب رنگی»دیگربه رهبری امریکاست؟49
هیاهوی بسیاردرانتخابات ایران برای هیچ53
آیابرای جنگ باایران آمادهاید؟(که [پس ازانتخابات] چهرهای اهریمنی ازآن ساخته شده است)60
احمدینژادواقعاًچه گفت؟68
چراامریکاباایران گفتوگونمیکند؟74
مصدق واحمدینژاد79
آیاآبمیوه،ایرانیان رابه خیابان کشاند؟85
چه کسی دشمن است؟89
«غرب از رؤیا تا واقعیت» عنوان مجموعه پیشرو است که قصد دارد با استناد به منابع غربی و بهرهگیری از قلم و بیان اندیشمندان غربی و پرورشیافتگان همان مکتب، آن روی سکه فرهنگ و تمدن غرب را نقد و بررسی کند. همچنین میکوشد تا سیاستهای حاکم بر نظام کشورهای غربی همچون امریکا و انگلیس و نیز اسراییل را نشان دهد.
امروزه کمتر عرصهای را میتوان یافت که به گونهای از انگارههای فکری و فلسفی و فرآوردههای تمدن غرب اثر نپذیرفته باشد. آثار مثبت تمدن غرب را نمیتوان یک سره نفی کرد، به نظر میرسد بازخوانی آثار و پژوهشهای انتقادی محققان غربی در زمینههای گوناگون، برای آشنایی بیشتر مخاطبان فرهیخته در حوزه غربشناسی بسیار راهگشا باشد.
مباحث این مجموعه، برگزیده و فشردهای از مقالههای ترجمه شده در نشریه «سیاحت غرب» مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما است. عنوانهای هفت جلدی پیش رو عبارتند از:
رسانه سلطه، سلطه رسانه (تبلیغات رسانهها در خدمت سیاست امریکا)؛
جنگ نرم رسانهای (تهاجم بر ضد اسلام و ایران)؛
تکنولوژی و چالشهای فرارو؛
قاب جادو (آسیبهای اینترنت و تلویزیون در غرب)؛
معماران امپراتور (چه کسی بر امریکا حکومت میکند؟)؛
امریکا، محور شرارت؛
استعمار مدرن (جهانی شدن یا جهانی سازی؛ آثار و پیآمدها).
در مجلد پیشرو این موضوع بیان میشود که در سه دهه گذشته پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، رسانههای ارتباط جمعی در غرب در سطحی گسترده کوشیدند اسلام را تحریف کنند و با القای مفاهیمی نادرست چهره نامناسبی از اسلام ارائه دهند. همچنین تبلیغات هماهنگ رسانههای غربی در تلاشاند با اعمال روشهایی همچون مدیریت افکار و دروغبافی درباره مسائل مرتبط با مناقشه هستهای در ایران، موافقت مردم امریکا برای حمله به ایران را جلب کنند. در این میان، کنگره امریکا نیز بودجههای کلانی به منظور شکلگیری انقلاب رنگی در ایران، همسو با هدف درازمدت برای براندازی حکومت ایران تصویب کرده است.
در پایان، ضمن قدردانی از مدیران و مسئولان مرکز پژوهشهای اسلامی، تلاشهای پژوهشگر گرانقدر، آقای مهدی نصیری؛ سردبیر محترم نشریه «سیاحت غرب» و همکارانشان را ارج مینهیم. همچنین از همکاران پژوهشی (به ترتیب حروف الفبا)، حبیبه برغمدی، اسماعیل پرور، وحیده پیشوایی، محمدعلی روزبهانی، حمید رحمانی و سید محمود طاهری که در تنظیم و تدوین موضوعی این مجموعه به ما یاری رساندند، سپاسگزاری میکنیم.
استیون امرسون(1)، چاندرامظفر(2)وپریسیلا مارتینز (3)
چکیده
در سه دهه گذشتهبه ویژه پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، رسانههای ارتباط جمعی غرب در تلاشی گسترده کوشیدند اسلام را تحریف کنند و با القای مفاهیمی نادرست در مورد اسلام، این دین آسمانی را دینی خشن، حامی تروریسم، پایمال کننده حقوق زنان و اقلیتها و مکتبی ارتجاعی نشان دهند. نویسندگان این مقاله با ذکر این مطلب که سابقه برخورد اسلام و غرب را باید در جنگهای صلیبی جستوجو کرد، معتقدند در سایه رشد روزافزون اسلام در غرب که سریعترین رشد را نیز در مقابل دیگر ادیان دارد، مردم کشورهای غربی در آینده، به درک صحیحتری از اسلام دست خواهند یافت.
امروزه اسلام به عنوان دینیشناخته میشود که سریعترین میزان گسترش را در غرب پیدا کرده است. با وجوداین، در غرب، تصویرهای کلیشهای و کجفهمیهایی در مورد اسلام وجود دارد که از تبلیغات رسانهها، پیشداوری و نادیدهانگاریبرخی واقعیتها برمیخیزد. در بیشتر موارد، به اسلام بهعنوان نمادهای «افراطیگری»، «تروریسم» و «بنیادگرایی» نگریسته میشود. بدین ترتیب، افراد زیادی از اسلام، رویگردانند و نمیخواهند آموزههای
1) Steven Emerson، نویسنده و ژورنالیست امریکایی، مدیر اجرایی Iptکه یک مرکز جمعآوری اطلاعات در رابطه با گروههای اسلامی است. او تاکنون چندین کتاب به چاپ رسانده است.
2) Chandra Muzaffr، از فعالان حقوق بشر مالزیایی، استاد دانشگاه و صاحب تألیفات متعد در مورد دین، سیاست و حقوق بشر است.
3) Priscilla Marthinez، نویسنده مسلمان و مکزیکیالاصل و بزرگشده امریکا که نویسنده مقالات متعددی پیرامون مباحث اسلامی است.
واقعی آن را بیاموزند. در بسیاری موارد، گزارشهاییکه رسانهها در مورد اسلام منتشر میکنند، به دلیل نادیدهانگاری واقعیتها، نادرست هستند و به همین دلیل، در غرب، درک صحیحیاز اسلام وجود ندارد. باید دانست برخلاف آنچه شهروندان غربی در مورد اسلام میاندیشند، اسلام، دینی صلحجوست که هیچ یک از فعالیتهای جنگجویانه و تروریستی نسبت داده شده به این مذهب را تشویق نمیکند.
در ابتدا باید بیان کرد که در فرهنگ غرب،ترسیم تصویرهای کلیشهایاز اسلام، پیشینهای طولانیو تاریخچهای چند صد ساله دارد. در آن زمان، اسلام و مسیحیت در جنگهای صلیبی در مقابل یکدیگر قرار گرفتند و جنگ بر سر تصاحب مراکش و سرزمینهای عثمانی، به چالش بزرگی تبدیل شده بود. اسلام با سرعتی زیاد در غرب گسترش مییافت و جایگاه کلیسای مسیحی و رهبران آن در خطر بود. ازاینرو، رهبران جامعه غرب به ویژه دولتمردان و مردان کلیسا تلاش کردند تصویری منفی از اسلام ترسیم کنند. در نتیجه، علاوه بر جنگ نظامی با اسلام، جنگ کلمات را نیز آغاز کردند تا اطمینان یابند هیچ تازهمسلمان یا طرفدار اسلامی در غرب به وجود نمیآید.
امروزه غرب بدون فهمی صحیح از تاریخ اسلام یا با درکی اندک، دشمن جدیدی را در برابر خود احساس کرده است که جایگزین تهدیدهای پرچم سرخ در دوران جنگ سرد به شمار میرود. این دشمن جدید، اسلام رادیکال است.در این تصویر کلیشهایاندیشههای غربی، مسلمانان، «بنیادگرایان» یا «تروریستهای بالقوه» معرفی میشوند. بخشی از این نظرهای غربیان در مورد اسلام، به دلیل رویکرد رسانههای جمعی غرب شکل گرفته است. این رسانهها به ندرت از کلماتی نظیر «انسانهای پیشرو» یا «احیاگر» برایتوصیف مسلمانان بهره میگیرند.
توصیف مسلمانان به «بنیادگرایان»، همواره با تفسیر رسانههای غربی از بنیادگرایی و نه اطاعت از موازین شرعی دین اسلام، یکی از نگاههای کلیشهای به اسلام است. همین انحراف در مورد واژه «جهاد» نیز وجود دارد. این کلمه در اسلام به معنای «جنگ مقدس» نیست، ولی رسانهها، جنگطلبی و خشونت را به اسلام پیوند میزنند و با «جنگ مقدس» نامیدن آن، نشان میدهند که مسلمانان به فکر قتل غیرمسلمانان هستند. این در حالی است که در اندیشه اسلامی، کارهایی نظیر تلاش دانشآموزان برای کسب نمره بهتر، تلاش برای عدالت و تساوی بین افراد جامعه، احترام به والدین، به دنیا آوردن فرزند و حتی غذا خوردن و خوابیدن برای خدمت بهتر، نوعی جهاد به شمار میآید.
نکته مهم دیگر این است که رسانههای غربی از یک سو، اطلاعات مربوط به حوادث گذشته مسلمانان را چندان بازتاب نمیدهند و از سوی دیگر، بین دین اسلام و حوادث سیاسی کشورهای مسلمان تمایز قائل نمیشوند. به همین دلیل، باید دانست اقدامات صدام حسیندر جنگ خلیج[فارس]، اسلامی نبوده و کاملاً اشتباه بوده است. همچنان که میتوان گفت هیتلربه مسیحیت اعتقاد داشت، ولی اقدامات جنگافروزانه ویهرگز با دستورهای دین مسیحیت سازگار نبود. البته باید به خاطر داشت که عربها تنها 18 درصد کل مسلمانان جهان را تشکیل میدهند.
عامل مهم دیگر در این زمینه، به ماهیت منفعتطلب رسانهها بازمیگردد که بیشتر در پی ترسیم چهرهای نادرست از واقعیت هستند. بدین ترتیب، اسلام در بسیاری از موارد، به صورت تهدیدی علیه غرب معرفی شده است.افزون بر آن، رسانههای غربی، بسیاری از تحولات و پیشرفتهای جهان اسلام را نادیده میگیرند و اصولاً انتشار نمیدهند، ولی در مورد موضوعهایی
نظیر «جهاد» و «حقوق زنان»، با پخش تفسیرها و تحلیلهای نادرست، به دنبال دستیابی به اهداف پشتپرده خود هستند.
غرب از طریق رسانههایی نظیر تلویزیون، مجلهها، رادیوها و داستانهای تصویری منتشر شده در روزنامهها، با وارونه جلوه دادن حقایق، همه مسلمانان را تروریست نشان میدهد. ادوارد سعید، متفکر معاصر عرب، در کتاب خود در این مورد مینویسد:«به نظر میرسد لغت «اسلام» در شرایط امروز، معنای سادهای داشته باشد،ولی این لغت، مجموعهای از داستانها، برچسبهای ایدئولوژیک و بخشی اندک از ویژگیهای یک مذهب را نشان میدهد. در چند سال اخیر به ویژه پس از اتفاقهای صورت گرفته در ایران، رسانههای غربی توجهی دو چندان نسبت به اسلام داشتهاند. این رسانهها تلاش کردهاند با معرفی بخشهای مختلف اسلام، ویژگیها و تحلیلهای مختلفی را درباره آن ارائه دهند، هرچند بخش عمدهای از این تحلیلها، نادرست بوده و نیازمند اصلاح است».
نباید فراموش کرد که در کنار این اقدامات، رسانههای غربی همواره اسلام را در خلال جنگها و زد و خوردهای مسلمانان به بینندگان خود معرفیمیکنند. در این میان، نکته مهم این است که در مورد دیگر زد و خوردهای صورت گرفته در نقاط مختلف دنیا، به ویژگیهای مذهبی آن ادیان توجهینمیکنند. مثلاً در اخبار رسانههای غربی میشنویم: «پنج اسراییلی به وسیله مسلمانان هدف قرار گرفتند.» در مقابل، در مورد رویدادهایی که علیه مسلمانان روی داده است، چنین میخوانیم: «پنج بوسنیاییبه دست افراد صرب هدف گلوله قرار گرفتند.» و هرگز نمیشنویم که «پنج مسلمان به دست یهودیان کشته شدهاند».
رسانههای غربی با ترسیم تصویری مردسالارانه از اسلام، به مخاطبان
خویش چنین القا میکنند که حقوق زنان در دین اسلام پایمال شده است. این در حالی است که در واقع، پیامبر اسلام یکی از بزرگترین حامیان حقوق زنان و دین اسلام نیز یکی از بهترین مثالها در مورد برابری اجتماعی جنسیتهای مختلف است. به یاد داشته باشید که از آغاز پیدایش اسلام، زنان حق رأی داشتهاند؛ حقی که در سال 1919 به زنان ایالات متحده امریکاداده شد. افزون بر آن، بسیاری از حقوق زنان ساکن کشورهای مسلمان به دلیل آداب و رسوم محلی آنان نادیده گرفته شده است که نباید سبب بدبینی جهانیان نسبت به دین اسلام شود.
جان ال اسپیستیودر کتاب خود با عنوان تهدید اسلام: افسانه یا واقعیتتلاش میکند به این پرسش پاسخ دهد که «آیا اسلام، تهدیدی علیه غرب است یا خیر؟» وی معتقد است که در دیدگاه غربیان، نسبت به وجود این تهدید، مطالب و تحلیلهای نادرستی وجود دارد.
نویسنده در ادامه میافزاید که در صورت تداوم این شرایط غیرعادلانه، اسلام میتواند یک تهدید به شمار آید؛ زیرا با ترسیم تصویرهای نادرست و غیرواقعی از اسلام، عموم غربیان دیدگاههای مخالف اسلام پیدا کردهاند و این وضعیت به گسترش تضاد بین اسلام و غرب خواهد انجامید.
در پایان باید یادآوری کرد که در سایه رشد روزافزون اسلام در غرب، بدون تردید، شهروندان غربی دیدگاه صحیحتری نسبت به اسلام پیدا خواهند کرد. در واقع، اسلام، دینی صلحطلب است که در آیندهای نزدیک، به یکی از مهمترین ادیان ایالات متحده امریکاتبدیل خواهد شد و مردم غرب نیز احتمالاً در سایه این شناخت و آشنایی، ممکن است به این دین آسمانی بگروند. (1)
1) www.Islamfortoday.com، سیاحت غرب، شماره 35.
مظفر اقبال (1)
چکیده
هدف غرب از طراحی جنگ علیه اسلام، جلوگیری از تأسیس دولتهای مستقل اسلامگرا در منطقه است؛ چون غرب خواهان بر سر کار آمدن دولتهایی حامی غرب در آنجاست. مظفر اقبال این موضوع را از بعد نظری بررسی میکند تا نشان دهد چگونه این امر در جهان اسلام ترویج میشود. او معتقد است غرب، تهاجم خود را برای از میان بردن نظامهای اجتماعی و سیاسی اسلامی، بر نیروهای درون جهان اسلام متمرکز ساخته است. سربازان غرب در این جنگ، روشنفکران و متفکرانی به ظاهر مسلمان هستند که با حمایت حکومتهای دستنشانده غرب در جهان اسلام، میکوشند تا فرهنگ، شیوه زندگی و ارزشهای غربی را جایگزین نوع سنتی، بومی و اسلامی آن کنند.
یکی از شاخصهای قابل توجه جهان اسلام در وضعیت کنونی، نبود دولتهایی است که مبتنی بر اصول حکومتی اسلام باشند. به جز یک استثنا که آن هم جمهوری اسلامی ایران است، همه جهان اسلام را حکومتهایی اداره میکنند که به جای اتکا به خدایی که حاکم و مقتدر واقعی است، به امریکا یا دیگر قدرتها وابستهاند. در بیشتر این حکومتها، رهبران و حاکمان به واسطه قدرتهای غربی و از طریق عملیاتهای پنهان، انتخابات دستکاری شده یا کودتاهای نظامی بر سر کار آمدهاند. این حاکمان صرفاً
1) متفکر مسلمان پاکستانی و از بنیانگذاران مرکز و سایت مسلم مدیا (رسانه مسلمانان).
منافع کسانی را تأمین میکنند که ایشان را به قدرت رساندهاند، ولی آنها تنها نیستند؛ چون در فضایی سیاسی، فرهنگی و اجتماعی کار میکنند که مردان و زنان وابسته و وفادار به آنها و به اربابانشان در لندن، پاریس و واشنگتن از آنها حمایت میکنند. این وفاداری، از طریق منابع حکومتی که صرف این افراد میشود و دلارهای امریکایی که به جیب این زنان و مردان میرود، ایجاد میشود و بخشی از درون کشورهای اسلامی را مطابق میل غرب و حامیان او میسازد که از آن به فضای روشن فکری غرب در جهان اسلام تعبیر میشود.
علت تشکیل این شبکه گسترده وفاداران به غرب، ساده است: این مراکز کوچک قدرت، شکلدهنده بخشی از برنامهای هستند که بر اساس آن قرار است زندگی سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جهان اسلام از درون، متحول شود. این تحول همان چیزی است که غرب برای از میان بردن جوامع اسلامی به آن نیاز دارد. هدف نهایی پشت سر تمامی تلاشهای غرب برای فشار بر جهان اسلام نیز همین امر است. اگر چنین هدفی به طور کامل محقق شود، در آن صورت، جهان در حقیقت،تکقطبی خواهد شد و سلطه جهانی تمدن غربی تحقق خواهد یافت.
کسانی که منطق این تحول را درک کردهاند، میدانند افرادی چون پرویز مشرف، کرزی و علّاوی برای تحقق چنین هدفی برای اربابان خود، ناتوان هستند. چنین تحولی به واسطه ابزارهایی قویتر و به کلی متفاوت و از طریق زنان و مردانی قابل تحقق است که اعمالشان در بیشتر موارد، ناشناخته میماند و اسامی آنها کمتر در اخبار ذکر میشود. وظیفه مشرف، کرزی و علاوی در چنین طرحی آن است که منابع دولتی و مواد مورد نیاز و فضای سیاسی لازم را برای کارهای این زنان و مردان فراهم آورند و از آنها حمایت کنند.
البته این فقط جهان اسلام نیست که غرب خواهان تغییر آن است. غرب خواهان آن است که همه بشریت از الگوهای فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آن پیروی کند؛ چون بر مبنای ارزیابی خویش، خود را در پیشرفتهترین موقعیت توسعه بشر میداند. این تصور متکبرانه و خودمحور سبب تهاجم غرب به گوشه و کنار جهان در طول سه قرن گذشته شده است. تصور پشتیبانان اقدامات استعماری غرب نیز چنین بوده است. بمبارانهایی که فرانسه در نوامبر 1946 در شهر بندری هایفونگانجام داد و بیش از شش هزار نفر بیگناه غیرنظامی را کشت، با هدف صادر کردن آزادی، دموکراسی و حقوق بشر مورد نظر غرب انجام شد. این بمباران، آغازگر جنگی گسترده بود که بیش از یک میلیون از مردم هندوچین را در طول هشت سال از میان برد. این نسلکشی گسترده با حمایت تسلیحاتی ایالات متحده امریکاصورت گرفت که این کار خود را حمایت از جهان آزاد و تقویت دموکراسی نامیده بود.
در حقیقت، همه خشونتهایی که علیه اسلام و مسلمانان صورت میگیرد، زیر لوای این سفسطه مطرح میشود که این جنایات را از روی نیکخواهی و برای آزادی و دموکراسی انجام میدهند. زنان و مردانی که موضوع این مقاله هستند، در معصومانه جلوه دادن این جنایات، شریک و همکار هستند. این افراد نقشی دوگانه دارند:
برای حملهها و تجاوزهای غرب،توجیههای اخلاقی، اجتماعی و سیاسی فراهم میکنند.
عوامل فعال در فرهنگ و اجتماع هستند تا جوامع اسلامی را از درون منهدم سازند.
چنین انسانهایی که به دین، مردم، فرهنگ و سرزمین مادری خود خیانت میکنند، در همه جای جهان اسلام حضور دارند. چنین افرادی را در
دانشگاهها، رسانههای مکتوب و الکترونیک، نهادهای فرهنگی و حتی مساجد میتوان یافت. یکی از ناراحت کنندهترین و انکارناپذیرترین واقعیتهای زمان ما این است که این افراد، کم نیستند و دسترسی و نفوذ آنها نیز بر همه عرصهها و سطوح فرهنگ و سنت اسلامی تداوم دارد و از این رو، همه سطوح فرهنگ و سنت اسلام در معرض حمله قرار دارد. الگوی عمل این افراد همانند راههای ارتباطی و فعالیت آنها کاملاً چند بعدی است. این افراد کنفرانسهای علمی برگزار میکنند؛ تلویزیون و رادیو دارند؛ امپراتوریهای روزنامهای را اداره میکنند؛ در اینترنت فعال هستند و کتابهایی مینویسند که از سوی نهادها و سازمانهای نیمه مخفی ترویج میشود.
از طریق این فعالیتها، آنها پوششی برای تروریسم وسیع بینالمللی غرب ایجاد میکنند که هدف اصلی آن، تحول اساسی جهان اسلام است.
موفقیت این زنان و مردان، اکنون در تمام جهان اسلام قابل مشاهده است. از سودان گرفته تا مالزی و از قلب جهان عرب گرفته تا استپهای آسیای مرکزی؛ کل جهان اسلام در حال تجربه یک تحول و تغییر نامیمون درونی است. تحولی که از یکسو، با تکنولوژی و از سوی دیگر، با ایدئولوژیهای سکولار غربی حمایت میشود. نقش این زنان و مردان آن است که برای این تحول که جهان اسلام و اصالت آن را پارهپاره کرده است، توجیهی ایدئولوژیک ارائه کنند. در یک نگاه کارکردی، این امر در حقیقت، امریکاییسازی جوامع اسلامی از درون است.
سطحیترین و آشکارترین دسته از این زنان و مردان را در رسانههای دولتی و رسمی تحت حمایت دولتهای وابسته به امریکا و غرب میتوان دید. آنها از تلویزیون که مهمترین منبعو عامل تغییر در جهان اسلام است، استفاده میکنند و روشهای زندگی و رفتارها و حتی شیوه لباس پوشیدن
خود را که اخلاقهای سنتی و روشهای بومی را از میان میبرد، ترویج میکنند. در سطح فرهنگی نیز برگزاری کنفرانسهای بینالمللی را در موضوعهای مختلف در جهان اسلام برعهده دارند. در این کنفرانسها، متفکرانی از جهان اسلام و متفکرانی از جهان غرب کنار هم جمع میشوند تا افکار عمومی را در حیطههای مختلف، مطابق نظر و به نفع امریکاشکل دهند و البته این امر تحت پوشش و ظاهر فعالیت آکادمیک و علمی صورت میگیرد.
به یقین، این وضعیت بیانگر یک جنگ فکری و ایدئولوژیک است و کسانی که اهمیت این درگیری را درک کردهاند، میدانند این جنگ، سرنوشت تغییرات تاریخی آینده را تعیین میکند. به همین دلیل،امریکامیلیونها دلار را صرف برنامههایی میکند که وجهه و جلوه خود را در جهان بهبود بخشد. کاندولیزا رایسکه علاوه بر وزارت خارجه امریکا، یکی از متفکران نئو محافظهکار بهشمار میرود، در یکی از سخنرانیهای خود در مؤسسه «صلح امریکایی» اعلام کرد از نظر دولت امریکا، دسترسی جهانی و اثرگذاری بر جهان، یک اولویت و ضرورت است و دولت در حال پیشرفت در این زمینه است و از جمله کارهای صورت گرفته در این زمینه، افزایش رسانههای جمعی در خاورمیانه و برنامههایی برای ترویج آموزش و اصلاحات دموکراتیک است. او افزود: «هدفهای اصلی ما در این جنگ فکری و ایدئولوژیک، از میان بردن چهره منفی و مخرّبی است که از امریکا و فرهنگ آن شناخته شده است و نیز تقویت کسانی است که به فکر مدرنیزه کردن، ترویج تساهل و تسامح و تکنوگرایی در جهان اسلام هستند.» درست همین امر، مدرنیستهای مسلمان را جلب و جذب میکند و آنها در خدمت اهداف امریکا به این امر جامه عمل میپوشانند.
کمیسیونی نیز که امریکابرای بررسی حوادث 11 سپتامبر 2001 ایجاد کرد، بر این جنگ عقاید و جنگ ایدئولوژیک تأکید دارد. این کمیسیون خواهان بازسازی و سازماندهی فعالیتهای جاسوسی و ضدتروریسم امریکا است. با این حال، خواهان فعالیت تهاجمی و دیپلماتیک است و میافزاید: «اگر ایالات متحده، خود، وارد صحنه جهان اسلام نشود و چهره خویش را تبیین نکند، افراطیهای اسلامگرا این کار را انجام خواهند داد». از جمله فعالیتهایی که دولت امریکا در این زمینه برای عملی کردن این دستور آغاز کرده، برنامه جدیدی است که این بار به جای دانشجویان، به جذب دانشآموزان مسلمان از جهان اسلام و عرب برای تحصیل در غرب دستزده است تا افراد در دوران سنی ابتداییتری با ارزشها و زندگی غربی و امریکایی آشنا شوند. در این راستا، برنامه جذب رو به افزایش آغاز شده است که در سال 2003، 170 دانشآموز و در سال 2004، 240 نفر و در سال 2005، هزار دانشآموز را جذب کرده است.
در برنامهای دیگر با همین هدف، بخشی دولتی در امریکا با صد میلیون دلار توان مالی تأسیس شده است که زیر نظر وزارت خارجه امریکا به تأسیس و تقویت سازمانهای غیردولتی (NGO) در جهان اسلام دست بزند. هدف اصلی این بخش، تأسیس سازمانهای غیردولتی زنان و جوانان است تا از این طریق، تجارت را به اصلاحات سیاسی مورد نظر امریکا مرتبط سازد. علاوه بر این، از سال 2001، آژانس توسعه بینالمللی امریکا بر ایجاد مشاغل و آموزش در جهان اسلام متمرکز شده است و علاوه بر اینها، امریکا رادیوها و تلویزیونهایی برای جذب افکار عمومی مسلمانان تأسیس کرده است که از جمله آنها میتوان به رادیو فردابه زبان فارسی و شبکه تلویزیونی الحرهبه زبان عربی اشاره کرد.
اقدامات صورت گرفته برای ترویج دموکراسی غربی که به طور جدّی از اجلاس سران گروه 8 در سال 2004 آغاز شد، یکی از تلاشهای آشکار امریکا برای ایجاد تغییرات در جهان اسلام است. به همین دلیل، مسلمانان بسیاری در کشورهای مختلف اسلامی برای اجرای خواستههای امریکاجهت تغییر کشور خود به کار گرفته شدهاند.
کنفرانسی در کوالالامپور در آگوست 2004 برگزار شد که من از شدت موفقیتآمیز بودن این تلاشها بهتزده شدم. این کنفرانس با نام «اسلام و مسلمانان در قرن بیست و یکم: تصورها و واقعیتها» تشکیل شده بود. این کنفرانس در حقیقت، نمایشنامهای با اهداف گفته شده بود. این اجلاس با شرکت نخست وزیر مالزی آغاز شد و در آن، جمع فراوانی از مسلمانان مدرنیزه شده و طرفدار مدرنیسم گرد هم آمده بودند که در میان آنها دانشگاهیان غیرمسلمان نیز وجود داشتند و برخی از آنها از عوامل مشهور غرب برای تغییر در جهان اسلام هستند. نخستوزیر مالزی در نطق افتتاحیه خود، خواهان تغییر همه فتواهای گذشته شد و اعلام کرد که «ما مصرّانه اعلام میکنیم که باید اسلام را با شرایط مدرن سازگار کرد.» بیشتر سخنرانان مسلمان از کسانی بودند که از اسلام و جوامع اسلامی انتقاد میکنند و همان سخن همیشگی خود را تکرار میکنند که «ما باید سرزنش کردن دیگران را به خاطر بدبختی خود کنار بگذاریم. مشکل اصلی در داخل ماست.» این همان گشادگی نظری است که امریکا به شدت خواهان آن است. چنین متفکران مسلمانی، معشوقههای امریکابه شمار میروند؛ زیرا امریکا خواهان آن است که ما حتی حملههای نظامی و بمبارانهای وحشیانهاشرا هم به علت مشکلات و اشتباههای خودمان بدانیم و هیچ چیز بدی را به او نسبت ندهیم.
در مقام مقایسه، حتی برخی مسلمانان متعهد نیز به اثر اقدامهای خود در جهان اسلام توجه ندارند. بسیاری از اقدامات مسلمانان متعهد به گونهای است که گویی تأثیرناپذیری عامه مسلمانان از اقدامات گفته شده، تضمین شده است یا گویی جنگ تمام عیار عقاید و ایدئولوژیها که به صراحت از سوی غرب علیه اسلام بیان شده است، در سیارهای دیگر در جریان است. متأسفانه حتی متفکران مسلمانی که در خدمت غرب نیستند، از درک میزان تأثیر این اقدامات جهانی که با هدف از میان بردن ایمان آنان و شیوه زندگی و اخلاق و ارزشهای اخلاقیشان تنظیم شده است، ناتوان بودهاند. حتی یک سازمان اسلامی در جهان نمیتوان یافت که رسالت خود را مبارزه با این اقدامات دهشتآور قرار داده باشد که به سرعت در حال از میان بردن ارزشهای جهان اسلام است. در حالی که شیطان بزرگ،امریکا تمام وقت در حال کار است، بیشتر مسلمانان در خواب به سر میبرند.
این درک ضروری است که جوانان مسلمان در برابر این حمله دشمن، بیمه شده و مصون نیستند. آموزش مدرن و سکولار، اینترنت، تلویزیون، پیروی از مدلهای غربی،شیوه فکر و اخلاق و احساسات جوانان ما را تغییر داده و انگیزه اندکی برای پیروی و یادگیری آموزشهای سنتی دینی باقی مانده است. برای آنکه بتوانیم پاسخی درخور به جنگ تمامعیار غرب در حیطه دین و ایدئولوژی بدهیم، نیازمند تغییر رویکردها هستیم. هیچ چیز تضمین شده نیست. بیشک، تخریب نظام اخلاقی و ارزشی اسلام به تخریب کامل تمدن اسلامی میانجامد. در حال حاضر، نشانههایی از آسیبدیدگی در همه جای جهان اسلام قابل مشاهده است و اگر تلاشی نظاممند، برنامهریزی شده و هماهنگ برای مقابله با این روند صورت نگیرد، دیر خواهد شد. (1)
1) muslimmedia.com، سیاحت غرب، شماره 41.
مظفر اقبال (1)
چکیده
برنامهریزی مؤثر برای تغییر و توسعه جوامع مسلمان امری ضروری است که مؤسسههای غیرسیاسی و غیر دولتی این جوامع باید انجام دهند. در طول تاریخ، مؤسسههای اسلامی، سپری در مقابل جنایت دولتها بودهاند و به وسیله تأمین نیازهای مادی مردم، در انتشار آموزههای قرآن و ارزشهای معنوی در میان نسلهای جدید مسلمان تأثیر عمیقی داشتهاند. این مؤسسهها همواره با دشمنان داخلی و خارجی روبهرو بودهاند که کوشیدهاند در طول تاریخ استعماری خود، برای تأمین اهدافشان، مؤسسههای دستنشانده خود را به جای این مؤسسهها تحمیل کنند. مؤسسههای اسلامی باید با مطالعات و تحقیقات گسترده، جوامع مسلمان و تحولات دنیای معاصر را درک کنند و غرب را به خوبی بشناسند. آنگاه با گسترش ارتباط بین یکدیگر، شبکه جهانی مؤسسههای اسلامی غیردولتی را برای ایجاد تغییرات وسیع در جهان اسلام پدید آورند.
در حالی که به نظر میرسد جنبشهای اسلامی فقط مشغول مبارزه سیاسی علیه دشمنان خارجی شدهاند، ضرورت وجود مؤسسههای غیرسیاسی اسلامی برای پیشرفت و توسعه جوامع مسلمان،امری ضروری است.
در طول دو قرن اخیر، رویکردها و عملکردهای مسلمانان، براساس نیاز به پاسخگویی به تهاجمهای مختلفی بود که علیه آنان شکل گرفت. نتیجه این
1) متفکر مسلمان پاکستانی و از بنیانگذاران مرکز و سایت مسلم مدیا (رسانه مسلمانان).
امر، ساختار ذهنی دفاعی و منفعلانهای بود که توجه به برنامهریزی برای توسعه و پیشرفت جوامع مسلمان را دور از ذهن قرار داد. این موقعیت، موانعی را پدید آورد که زنجیرهای از حوادث را بر کل جهان اسلام تحمیل کرد. در واقع، در حدود سال 1800، اروپا به قدرت برتر در امور بینالمللی دست یافت ودیگر مردمان جهان مجبور شدند جامعه و امور اقتصادی و سیاسی خود را با غرب هماهنگ کنند تا بتوانند با تجاوز و بیرحمی تکنولوژی اروپایی که مصمم بود مردم جهان را استعمار کند، مقابله کنند. در حقیقت، این جنگ بقا فقط زمانی میتوانست موفق شود که دستورالعملی برای تغییر مؤثر وجود داشته باشد تا حکومتهای اسلامی واقعی را در سرزمینهای مختلف اسلامی به وجود آوردو آنها را در جهانی که زیر سلطه نظامهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی غیراسلامی قرار گرفته است، حفظ کند.
برای فهم بهتر موقعیت کنونی جوامع اسلامی، باید بین جوامع و دولتها تمایزی ایجاد شود. جوامع اسلامی،سازوکارهای وسیعی برای محافظت آشکاراز شیوه زندگی اسلامی به کار گرفتهاند. این سازوکارها به طور تاریخی به عنوان سپری در مقابل جنایتهای دولتها عمل کردهاند. این سیستمها، در سطوح مختلف اجتماعی و امور سیاسی و اقتصادی، به عنوان شخصیتهای حقوقی مستقل، در سراسر تاریخ مطرح بودهاند و در حال حاضر نیز تنها بارقه امید در یک محیط مستبد هستند.
این سازوکارها گاهی از یک فرد ریشه گرفته است، ولی در بیشتر موارد، این کارهابا عنوان مؤسسهها صورت میگیرد. این موجودیتهای غیردولتی، از زمان شروع رسالت پیامبرگونهشان، در شکل مؤسسههای موقوفه، خیریه و آموزشی به وجود آمدند. خانه بزرگ ارقم نزدیک کوهپایه صفا که متأسفانه
امروز به سبب ساختن ساختمانهای اشرافی خراب شده است، اولین مؤسسه خیریه وقف شده از سوی مالکانش بود که برای خدمترسانی به جماعت مسلمان به وجود آمد. آنجا مکانی بود که مسلمانان میتوانستند یکدیگر را ملاقات کنند؛ دعا کنند؛ در مورد موضوعهای جامعه بحث کنند و درباره شهری که به طور خصمانه زیر سلطه دشمنانشان قرار گرفته بود،برنامه ریزی کنند.
پس از آن، دیگر مؤسسهها پدیدار شدند. در میان آنها شبکه عظیمی از مؤسسههای آموزشی خصوصی به وجود آمد. [اما نکته قابل توجه این است که] دولتها قدرت بیشتری نسبت به این مؤسسههای خصوصی دارند و بخش مهمی از منابع را در هر کشوری کنترل میکنند. در حقیقت، ساختار مؤسسههای غیردولتی که سیاستهای اسلامی را به طور سنتی تولید میکنند، همیشه در چنین وضعیتی، یعنی در محیط نامتعادل قدرت و منابع، به وجود آمده و جان سالم به در بردهاند. آنها قدرت خود را به وسیله عده زیادی از مردمی که در حوزه تأثیر آنها وارد شده بودند، ترسیم کردند. غذا، سرپناه و آموزشهای ارائه شده از سوی مجموعه زیارتگاهی مشهد، مدرسهای در کوههای دورافتاده پاکستان یا پرورشگاهی در بیابانهای یمن، برای آموزش دیدگاههای قرآنی در مورد زندگی و مرگ، به مراتب، موفقتر از صدها مؤسسهای هستند که زیر نظر دولتهایشان عمل میکنند.
اینها نظام های مؤثری هستند؛ زیرا زندگیهای فردی را دگرگون میکنند. وقتی دگرگونی ایجاد شد، این مردان و زنان به عنوان عوامل تغییر بیشتر، زنجیرهای از تأثیر را ایجاد میکنند و پیشرفتهایی را در مقیاس وسیع در جامعه رهبری میکنند. این مسئله باید آشکارا فهمیده شود که این مؤسسههای خصوصی، نه تنها برای مردم سود مادی دارند،
بلکه دستورالعمل فعال برای تغییر مؤثر و مفید ارائه میدهند که رژیمهای مستبد و حامیانش از آن نگران هستند. آگاهی روزافزون، ارزشهای معنوی و اخلاقی و چشماندازی از زندگی و مرگ در این شبکه بزرگ (تشکیل شده از مؤسسهها)، جهانبینی افراد را به شیوهای شکل میدهد که هیچ دولتی قادر به انجام دادن آن نیست. نسلهای بعدی مسلمانان در داخل همین مؤسسهها پرورش مییابند. اسلام، انسانیت را به وسیله تعداد زیادی از چنین مؤسسههایی که مسجد، مهمترین آنهاست،نهادینه میکند.
به دلیل اهمیت مؤسسههای غیردولتی، استعمار تلاش میکرد آنها را تباه کند و درست به همین علت،امریکا دولتهای اسلامی را مجبور کرده بود تا این مؤسسهها را تحریم کنند؛درحالیکه این مؤسسهها، مدارس، پرورشگاهها و کانونهای خیریهای را اداره میکردند که تعداد زیادی از خانوادهها را زیر پوشش داشتند.
همه مسلمانان باید این مؤسسهها را تقویت کنند. مؤسسههای جدید احتیاج دارند که برای مقابله با تجاوز غرب علیه اسلام و مسلمانان مجهز شوند. جوامع اسلامی تنها به وسیله مؤسسههای کارآمد که دستورالعملهای مفید و مؤثری دارند، میتوانند امید داشته باشند که از این نبرد جان سالم به در برند. در حال حاضر، نه تنها نفت و دیگر منابع مادی سرزمینهای مسلمانان، بلکه رشته کامل فرهنگی، اخلاقی و زندگی معنوی ما در معرض نابودی است. بنابراین، برای مسلمانانی که این چالشها را فهمیدهاند، روشن است که این گرفتاری،آشکارا از دو واقعیت معاصر ریشه میگیرد.
واقعیت اول اینکه از زمان شروع استعمارگری در قرن هجدهم، دیگر کسی به استقلال واقعی نرسید، بلکه فقط شکل و نام استعمارگر تغییر کرد. این امر بیشتر در به اصطلاح استقلال شش جمهوری آسیایی آشکار
است.آنها استقلال از اتحاد جماهیر شوروی را همراه با شور و شعف و موسیقی ملی جشن گرفتند، ولی به زودی به همان استبداد نظاممندی برگشتند که در جستوجوی آزادی از آن بودند. آنجا حتی چهرهها تغییر نکردند. در بیشتر موارد، آنهایی که عضو حزب کمونیست بودند، روز استقلال صرفاً لباسهایشان را عوض کردند.
واقعیت دوم، ساده و قابل فهم است. از زمانی که موج بزرگ استعمار، سرزمینهای سنتی مسلمانان را از هم پاشید، اسلام و مسلمانان همیشهمورد تهاجم بوده¬اند. این حمله بیامان به این دلیل آنها را هدف قرار میدهد که نخست، اسلام را به عنوان شیوه کامل زندگی ریشهکن کند و سپس مرد و زن مسلمان را دگرگون کند تا جایی که وفاداری آنها به مذهب یا ایمانشان، به امری خصوصی تبدیل شود؛ در حالی که بقیه زندگیشان به وسیله سلطنت ارتدوکسِبرخاسته از تمدن سکولار غربی هدایت شود.
زمانی که این دو واقعیت فهمیده شود، مسلمانان باید در مقیاس بسیار وسیعتر، منابعشان را برای مؤسسههای غیردولتی صرف کنند که همیشه جوامعشان را محافظت کرده است. قدرت و استحکام این مؤسسهها مقیاس وسیعی از تغییر را در این جوامع ایجاد خواهد کرد و سرانجام به تأسیس جوامع اسلامی واقعی، خواستههای اجتماعی و دولتهای اسلامی میانجامد.
همچنین باید دانست که امروزه این مؤسسههای غیردولتی نمیتوانند از روندهای سیاسی و اجتماعی که جهان ما را دگرگون کرده است،برکنار باشند.
در کنار فعالیتهای سنتیشان از قبیل تأمین منافع مادی افراداین مؤسسهها باید وظایف جدیدی را نیز بر عهده بگیرند. این وظایف شامل تعداد زیادی فعالیت در زمینههای گوناگون مثل تحصیلات، بهداشت و رسانههای گروهی است، بهویژه مؤسسههای جدید و جریانهای فکری باید تغییر ماهیت شدیدجهان اسلام را که در دو قرن اخیر رخ داده است، درک کنند.
برای مثال، فهم و درک عمومی از تأثیر استعمار بر جهان اسلام، به توجه ویژه نیاز دارد. در طول عمر استعمار، ساختار مؤسسههاییچون آموزش و پرورش، دستگاه اداری دولت، ارتش و قوه قضاییه و غیره دچار دگرگونیهای کلی شدند.عواملی که این امکان را برای استعمارگران فراهم میکرد تا مؤسسههای ما را خراب کنند و مؤسسههای خود را به جای آن تحمیل کنند، چه بود؟ چرا آنها در حذف یا منفعل کردن مؤسسههایی که در کشورهای ما رشد کرده بودند و در این جوامع ریشههای عمیقی داشتند، موفق بودند؟
فهمیدن این فرآیند برای بقای جهان اسلام به همان اندازه اهمیت دارد که برای شکوفایی اسلام، مهم است؛ زیرا این مؤسسههای تحمیل شده که هنوز در همه جهان اسلام عمل میکنند، به صورت سازوکارها و ابزارهایی برای نفوذ و کنترل قدرت استعمار باقی ماندهاند. آنچه مهمتر است و باید بررسی شود، تأثیر این مؤسسههای تحمیلیبر مؤسسههای موجود است. به تعبیر دیگر، در این مورد مشخص، مسلمانان باید بدانند که چگونه علم در خدمت امپراتوری درمیآید؟
تیمی از کارشناسان در یکی از کشورهای اسلامی در تحقیقی علمی به دنبال این نکته بودند که علت اصلی از پا درآمدن مؤسسههای اجتماعی، اقتصادی و علمی جهان اسلام را دریابند و اینکه چگونه مؤسسههای غربی توانستند جانشین این مؤسسههای بومی شوند و منافع مالی فوری و بردگی درازمدت غربیان را بر کشورهای اسلامی تحمیل کنند.
این حقیقت معروفی است که استعمار جهان اسلام بدون مقاومت سیاسی، نظامی و نظری در سطوح مختلف به انجام نرسیده است، ولی هماکنون ما نه تصویری کلی از پیچیدگیهای این مقاومت داریم، نه فهم اساسی از دلیل شکست آن. فهم این قسمت از تاریخ جهان اسلام، ضعیف
است. حتی در کتابهایی که در کشورهای اسلامی استفاده میشود، این مقاومت از چشمانداز استعمارگران دیده میشود. برای مثال، در پاکستان ـ کشوری که با هدف روشن و آشکار تأسیس یک سازمان سیاسی اسلامی شکل گرفته است ـ قیامی حماسی که شورش یا طغیان علیه مرجع قانونی بود، در سال 1857 علیه انگلیس انجام شد و به جای اینکه جنگی علیه متجاوزان بیگانه و اشغالگران شناخته شود، قیامی بدبختیآور نامیده شد.
در اولین نگاه، پژوهش در مورد جزئیات مقاومت علیه استعمار در بخشهای مختلف جهان اسلام، ممکن است تنها تمرینی آکادمیک باشد. البته این مطالعات، بیش از یک کمک ساده در مورد وسعت پیروزی و شکست مقاومت علیه استعمار در آن برهه تاریخی، به فهم ما یاری میرساند. این تلاش همچنین استنباط عمومی همزمان از فرآیندهای تاریخی را دوباره میشناساند. به علاوه، این تحقیق برای مسلمانان،قسمتی از تاریخشان را که به وسیله خاورشناسی یا استعمارگری مخدوش نشده است، روشن میکند.
به همین ترتیب، یکی از آشکارترین روابط زمان ما، فرآیند غربزدگی جوامع مسلمان در مقیاس وسیع است. جوانان مسلمان، به ویژه، در حال جذب شدن به تمدن غربی هستند که در درجه اول، به دلیل فهم ضعیف از غرب است که بر پایه ترویج و تشویق غرب از ارزشها و پیشرفتهای خلاف واقع خودش پایهگذاری شده است. این پژوهش ادعا میکند که ما تلاش سازمانی فراگیر و هماهنگی را انجام میدهیم که فهم واقعی از تمدن غربی را در جهان اسلام تبلیغ و ترویج میکند؛ زیرا اسلام و تمدن اسلامی نمیتواند ارزشهای غربی را بپذیرد، مگر اینکه مرتکب خودکشی شود.
در مقایسه با تلاش فراوان غرب برای شناخت اسلام و مسلمانان، فهم مسلمانان از غرب هنوز براساس سنت عقلانی غربی است. این مسئله، رفتار
جنونآمیزی ایجاد میکند که طرز فکر مسلمانان در مقابل غرب را امری نظام نایافته، بیاساس، پیچیده و مشکل می-سازد. این فهم ناقص از غرب، به دلیل شکست ناشی از به کار بردن معیار اسلامی برای ارزیابی تمدنها و جوامع است. وظیفه روشنفکران مسلمان این است که اصول عمدهای را که در قرآن و سنت ریشه دارد، توسعه دهند. از این امر برای فهم غرب در طیف وسیعی از جمله در مورد خوشبختی مادی و ارزشهای معنوی و اخلاقیاش میتوان استفاده کرد.
اینها تنها مثالهایی است از آنچه مؤسسههای غیردولتی مسلمان باید انجام دهند. به طور ایدهآل، گام اول، باید شکل دادن یک چتر سازمانی باشد که بتواند شبکههایی بین مؤسسههای غیردولتی هممشرب ایجاد کند که قصد دارند نقش رهبری تغییر مؤثر را ایفا کنند. زمانی که چنین ساختار سازمانی تأسیس شد، این مؤسسهها میتوانند سازوکارهای مؤثری را برای تغییر مفید و مؤثر در جوامعشان ایجاد کنند و از سهیم شدن در قدرت و منافعشان سود ببرند.
این امر، وظیفه چشمگیری است،ولی شاید در عمل،بسیار مشکل باشد و به تلاشهایی هماهنگ، بیش از یک دوره زمانی نیاز خواهد داشت. زمانی که این تلاشها انجام میشود، مؤسسههای کوچکی که هماکنون در این منطقهها در سطح محدود و محلی کار میکنند، باید با درک موقعیت جهانی، در احکام خود تجدیدنظر کنند.آنها ممکن است خود را بخشی از شبکه بالفعل سازمانهای مشابه بدانند و تلاش کنند تا رابطهها و ارتباطات خود را با یکدیگر توسعه دهند. با گرد آوردن منابع انسانی و مادی، این مؤسسهها میتوانند یک شبکه جهانی از مؤسسههای اسلامی غیردولتی را برای تغییرهای وسیع در جهان اسلام پدید آورند.(1)
1) Moslimmedia، سیاحت غرب، شماره 43.
پایگاه اینترنتی مدیالنز (1)
چکیده
تاکنون شاهد شکلگیری نوعی تبلیغات هماهنگ رسانههای غربی علیه ایران بودهایم؛ تبلیغاتی تقریبا مشابه آنچه این رسانهها پیش از حمله نظامی امریکا به عراق تجربه کرده بودند. سخنگویان و نویسندگان این مطالب، نه سیاستمداران و فرماندهان نظامی غربی،بلکه نویسندگان، تفسیرگران و گزارشگرانی هستند که با نوعی حرکت انحرافی و خارج از عرف رسانهای، این تبلیغات را هدایت میکنند. گفتنی است این مقاله، پیش از موفقیت ایران در غنیسازی اورانیوم در سطح آزمایشگاهی منتشر شده است.
تیموتی گارتوناشدر مقالهای در گاردیننوشته است: «هماکنون غرب با آزمایش بزرگ دیگریروبهروست. پس از عراق، نوبت ایران است.» وی بیهیچ دغدغهای، به تنها نتیجه به دست آمده از عراق بیتوجهینشان میدهد؛ آن نتیجه، چیزی نیست جز اینکه آزمایش بزرگ عراق، در حقیقت، دروغ بزرگ غرب است. به عبارت دقیقتر، عراق، هیچ تهدیدی برای هیچ کس در خارج از مرزهایش به شمار نمیرفت. با وجوداین، گارتوناش اینگونه هشدار داد که ما باید در اروپا و امریکا [در برابر مسئله ایران] پاسخگو باشیم،ولی چگونه؟
1) Medialens، سایت تحلیل رسانه در انگلستان
پولی توینبی، از دیگر نویسندگان این نشریه نیز به این همسرایی تبلیغاتی پیوست تا چهرهای شیطانی از ایران به تصویر بکشد. وی در هفتم فوریه در مقالهای نوشت: «ملاهای عصبانی در ایران، به زودی به بمبهای هستهای دست مییابند. حال آیا ما در این ماجرا، محکوم نیستیم؟... باید کسی دست به کار شود،ولی چگونه و چه کسی؟»
جرارد بیکرنیز در نشریه تایمزنوشت: «حقیقت غیرقابل تصور که نهایتا گریزناپذیر مینماید، آن است که ما در حال آماده شدن برای جنگی علیه ایران هستیم.» وی در پاسخ به چرایی این مسئله مینویسد: «اگر ایران بدون دردسر و بیهیچ مزاحمتی به یک کشور هستهای تبدیل شود، آنگاه تاریخ جهان در آستانه دورهای قرار میگیرد که باید در آن شرایط، دوباره انقلابی بلشویکی یا ظهور هیتلری جدید را تجربه کنیم».
بیکر کیست؟ وی از جمله امضاکنندگان «بیانیه اصول» است که آن را به پایگاه اینترنتی «انجمن هیزی جکسون» ارسال کردند. پایگاهی که حامیان و طرفداران پر و پا قرص آن شامل نئومحافظهکاران ملایم و میانهرویی چون ریچارد پرل، معاون وزیر دفاع سابق امریکا؛ویلیام کریستول، سردبیر نشریه ویکلی استاندارد و جیمز وولسی، مدیر سابق سازمان سیا میشوند. دیگر امضاکنندگان این بیانیه، افرادی چون سرریچارد دیرلاو، سرهنگ تیم کولینز اولیورکام، اندرو روبرتز و جامیاشی هستند.
این انجمن در بیانیه خود اعلام کرد که خواهان حمایت از راهبردی پیشگامانه برای حمایت از مردم کشورهاییاست که هنوز آزاد نشدهاند و دموکراسی بر آنها حاکم نشده است و این کار نیازمند بهرهگیری از کل منابع و ظرفیت است؛ سیاستهایی که میتواند در قالب کمکهای اقتصادی، فرهنگی و سیاسی باشد و اگر هم ضرورت یافت، میتوان به تهدید نظامی
توسل جست.این انجمن در ادامه، صربستان، افغانستان و عراق را کشورهاییمعرفی میکند که سیاست تهدید یا همان حمله نظامی بر آنها اعمال شده است.
در مجموع، چهار اصل از مجموعه اصول هشتگانه آنها به دخالت نظامی و اعمال قدرت مربوط میشود و بقیه اصول هم به این نتیجه ختم میشود که دولتهای دموکراتیک، تنها دولتهای مشروع به شمار میروند. به عبارت دیگر، هر دولتی که شرایطیجز این داشته باشد، میتواند به سوژهای مناسب برای آنها تبدیل شود.
هنگامی که مسئولان، کشوری را با عنوان «تهدید مرگبار»، هدف جدید خود قرار میدهند، بیشتر اصحاب رسانه و روزنامهنگاران به سرعت به آنها میپیوندند. در بیستم ژانویه 2005، در خبر نیمروزی شبکه بی.بی.سی، شاهد حضور جیمز روبین، گزارشگر مسایل سیاسی بودیم که میگفت: «روابط امریکابا ایران به روابطی بسیار تیره و تار تبدیل شده است و دلیل آن هم این است که ایران، یک تهدید هستهای است.»چهار روز بعد، روبین پس از دریافت پست الکترونیکی انجمن ما؛ یعنی انجمن مدیالنز، اینگونه پاسخ داد: «میپذیرم که بهتر است بگوییم:«کشوری که «ادعا»میشود یک تهدید هستهای است.» ازاینرو، به واسطه نوع عبارتی که به کار بردم و خیلی دقیق نبود، پوزش میخواهم».
در موردی مشابه، در مقالهای در صفحه نخست گاردینخواندیم که وزیر امور خارجه ایران تهدید کرددر صورتی که پرونده ما به شورای امنیت ارسال شود، دست به اقدام متقابل و سریع میزنیم و فعالیتهای تسلیحات هستهای خود را آغاز میکنیم. دو روز بعد، شاهد چاپ مطلبی در بخش
اصلاحات و تصحیح نشریه بودیم که نوشته بود: «بایستی به جای فعالیتهای تسلیحاتی هستهای مینوشتیم: فعالیتهای هستهای».
ایران پایگاههای تحقیقاتی هستهای خود را فکّ پلمپ کرده است، ولی کارشناسان بر این باورند که این کشور، با تولید بمب اتمی،دستکم ده سال فاصله دارد. اکنون جنون رسانهای حاکم را با این واقعیتها مقایسه کنید.
میدانیم تسلیحات هستهای به دو شیوه تولید میشود: استفاده از اورانیوم با غنای بالا یا پلوتونیوم. ایران هم اکنون تا مرحله تولید «کیک زرد» پیش رفته است که آن را هم در مرکز اصفهان انجام میدهد. در صورتی که ایران قادر باشد آن را به مرحله خلوص برساند، تازه نیازمند آن است تا اورانیوم را غنیسازیکند.
در حالی که اورانیوم مورد نیاز نیروگاهها به میزان پایین غنیسازی نیاز دارد، اورانیوم به کار رفته در تسلیحات، بایستی تا مقیاس بالا غنیسازی شود و این کار هم نیازمند استفاده از سانتریفیوژهایی است که تنها 214 عدد از آنها در نطنز نصب شده است و این تنها 20 درصد تعدادی است که برای تولید یک بمب هستهای مورد نیاز است.
دکتر بارنابی، از گروه مشاوران بریتانیا در مرکز تحقیقات آکسفورد به این موضوع اعتراف کرده و گفته است: «تا آنجا که ما اطلاع داریم، ایرانیان سانتریفیوژهای مورد نیاز برای تولید اورانیوم با غنای بالا و حتی اورانیوم با غنای معمولی را هم ندارند و برای تأمین این نیاز باید سانتریفیوژهای بیشتری داشته باشند. به دلیل چنین مشکلاتی، این دفتر معتقد است ایران تا تولید بمب اتمی،دستکم ده سال فاصله دارد.» دکتر بارنابی در ادامه میگوید: «به اعتقاد من، این نظر سازمان سیا که ایران ده سال با بمب هستهای با اورانیوم غنای بالا فاصله دارد، درست است».
این تزویر و استانداردهای دوگانه غرب به سختی بر همگان روشن میشود، ولی رسانهها کمتر به آن توجه میکنند. هماکنون برآوردها حکایت از آن دارد که امریکادارای حداقل 10600 کلاهک هستهای است و دیگر کشورهای مطرح در این زمینه، شامل اسراییل؛ یعنی اصلیترین حامیامریکا و نیز روسیه، پاکستان و هند هستند.
چندی پیش، بریتانیا بمبافکنهایی را به هند فروخت که توانایی پرتاب بمبهای هستهای را دارد و کمی پیش از آن، ایالات متحده هواپیماهایی با این قابلیت را به پاکستان فروخته بود. به عبارت دیگر، ایران هماکنون در محاصره همسایگان خشن و مشکلآفرین است.
رسانههای غربی به کودتای نظامیامریکا و انگلیس که به سقوط دولت مردمی ایران در سال 1953 انجامید و تنها با هدف دستیابی به منابع نفت این کشور بود، هیچ اشارهاینمیکنند. به علاوه، این رسانهها به حمایتهای نظامی گسترده این کشورها از دیکتاتوری شاه پیش از سال 1979 کمترین اشارهاینمیکنند.
با وجود همه این مسایل، روزنامهنگاران و صاحبان رسانههای غربی بار دیگر در برابر دولتمردان بریتانیایی و امریکایی سرتسلیم فرود آورده و حرکت در مسیر طولانی و دشواری را که مقصد آن، هدف قرار دادن کشور نفتخیز دیگری است، آغاز کردهاند. (1)
1) www.medialens.org، سیاحت غرب، شماره 35.
رابرت دریفوس (1)
چکیده
آلودگی برخی شبکههای رایانهای تأسیسات هستهای و صنعتی ایران به ویروسی ناشناخته و جدید، بحثهای بسیاری را در سطوح مختلف بر سر انگیزهها و اهداف سازندگان این ویروس موجب شد. بر اساس اطلاعات ارائه شده در برخی مقالهها و تحلیلهای کارشناسان غربی، اگرچه این موضوع را هیچ مقام مسئولی تأیید نکرد، تمامی کارشناسان معتقد بودند که طراحی و رهاسازی ویروسی با چنین مختصات پیچیده و منحصر به فردی، تنها از کشورهایی چون امریکا یا اسراییل بر میآید. همانگونه که در این مقاله میخوانیم، آنها رهاسازی این ویروس را مقدمه وقوع یک جنگ سایبری بین ایران و جهان غرب تلقی کردند و بنا بر ویژگیهای خاص و بیهمتای این ویروس، آن را طلایهدار به راه افتادن یک جنگ سایبری در سطحی جهانی دانستند.
اکنون چندین سال است که گزارشهایی دال بر اینکه ایالات متحده با استفاده از ابزارهای خرابکاری صنعتی پیچیده، جنگ تکنولوژیک گستردهای را به منظور تضعیف صنعت هستهای ایران علیه این کشور به راه انداخته است، منتشر میشود. به نوشته نیویورک تایمز، این اقدامات در دوران بوشآغاز شده است، اما در دولت اوباماتسریع شدهاند. در طول چند سال گذشته، گزارشهای بسیاری مبنی بر اینکه برنامه هستهای ایران به دلیل برخی
1) Robert Dreyfuss،نویسنده «بازی شیطان: چگونه ایالات متحده به گسترش موج اسلام بنیادگرا کمک کرد.».
نقصهای غیر منتظره ـ و دلایل دیگر ـ کند یا متوقف شده است، وجود داشته است و همین موضوع سبب شده است ایران به نسبت گذشته، سانتریفیوژهای کمتری را در نطنز (تأسیسات غنیسازی خود) به چرخش درآورد.
اکنون به نظر میرسد یک کرم رایانهای قدرتمند جدید، بر صنعت هستهای و دیگر تأسیسات صنعتی ایران تأثیر گذاشته است. کار این کرم که «استاکس نت» نامیده شده است، نوعی خرابکاری صنعتی یا جنگ سایبری غیرقانونی است. جنگ سایبری دست کمی از جنگ از طریق بمباران و چترباز ندارد. گذشته از ایالات متحده، اسراییل نیز در صدر فهرست کشورهایی قرار دارد که هم انگیزه و هم توانایی انجام چنین کاری را دارند.
سیاتل تایمزگزارش میکند که «استاکس نت» ویروسی بسیار تخصصی است و فقط تجهیزات ساخته شده به وسیله «زیمنس» را هدف میگیرد که لولههای نفتی، تأسیسات الکتریکی، تأسیسات هستهای و دیگر مکانهای صنعتی بزرگ را کنترل میکند.»حمله با استاکس نت موجب آسیبهای جانبی میشود و دامنه آلودگی به آن، به شبکههای رایانهای خارج از ایران نیز گسترش مییابد.
روزنامه اسراییلی هاآرتص به نقل از مؤسسه اروپایی «آزمایشگاههای کیسپرسکی» نوشت:«ازاینرو، استاکس نت یک نمونه اولیه کارآمد از یک سلاح سایبری است که به شکلگیری یک مسابقه تسلیحاتی جدید در جهان خواهد انجامید».
هیچ کسی خواهان آن نیست که شاهد به دست آوردن بمب اتمی توسط ایران باشد، از جمله روسیه، چین و من، یعنی نویسنده این مقاله. بااینحال، ایران به کسب چنین ظرفیتی چندان نزدیک نیست. تاکنون این کشور حتی
نکوشیده است اورانیوم را تا نزدیکی سطحی غنی کند که برای ساخت یک بمب نیاز است. اگر و زمانی که ایران این کار را کند، جهان مطلع خواهد شد و اگر بمباران تأسیسات هستهای ایران پاسخ حل این مشکل نیست، پس به راه انداختن جنگ از راههای دیگر نیز پاسخ این مشکل نخواهد بود. (1)
1) www.alternet.org/story/148322/، سیاحت غرب، شماره 87.
کن دیلانیان (1)
چکیده
اختصاص بودجههای هنگفت برای پشتیبانی از مخالفان حکومت ایران در سالهای اخیر موجب برانگیختن مخالفتهای زیادی چه از درون ایران و چه در سطح جامعه امریکا شده است. مسائل به وجود آمده به دنبال انتخابات ریاست جمهوری ایران، یک بار دیگر، به این مباحث در سطح رسانههای امریکایی دامن زده است. مقاله حاضر، یک نمونه از این مباحثههای رسانهای است.
سوابق و مصاحبهها نشان میدهند که دولت اوبامادر حال پیش بردن طرحهایی برای تأمین بودجه گروههایی است که از مخالفان ایرانی حمایت میکنند. این کار در ادامه برنامه مجادلهانگیزی است که به وسیله دولت بوشگسترش بیشترییافت.
«آژانستوسعه بین المللیامریکا»که به وزیر امور خارجه گزارش میدهد، بر اساس مدارکی که در وبسایت این آژانس دیده میشود، سال گذشته درخواست بودجهای بیست میلیون دلاری برای کمک به «ترویج دموکراسی، حقوق بشر و حاکمیت قانون در ایران» کرده است.
تریتا پارسی، رئیس«شورای ملی ایرانیـ امریکاییها»، بزرگترین گروه مدافع ایرانیـ امریکاییها میگوید که از تلاشهایامریکا برای حمایت از گروهای اپوزیسیون ایرانی در سالهای اخیر به عنوان اقداماتی پنهانی برای
1) KenDilanian، روزنامهنگار مستقل امریکایی.
تبلیغ «تغییر رژیم» انتقاد شده است؛چون این کمکها حاکمان ایران را قادر میسازد تا به مخالفان خود برچسب آلت دست امریکا بزنند.
دولت اوباما ادامهکمکهایویژه به ایران را در بودجه سال 2010 خود دنبال نکرده است.با این حال، او خواستار بودجهای پانزده میلیون دلاری برای «ابتکار دموکراسی منطقهای خاور نزدیک» شده است که اهداف مشابهی دارد، ولی روی کشور خاصی تأکید ندارد. به گفته دیوید کارل،سخنگوی کمیته فرعی تخصیصها که بر امور خارجی نظارت دارد،مقداری از این پول در امور ایران صرف خواهد شد.کارل در ایمیلی میگوید:«بخشی از این پول برای گسترش دسترسی ایرانیان به اطلاعات و ارتباطات از طریق اینترنت هزینه میشود».
پرزیدنت اوباما گفت که امریکا«در امور ایران مداخله نمیکند» و ادعاهای مبنی بر این دخالتها را که از سوی رئیس جمهوری ایران،محمود احمدینژادتکرار شد، رد کرد.تامی ویتور،سخنگوی کاخ سفید در پاسخ به این پرسش که ابتکارهای ترویج دموکراسی را چگونه با این اظهار نظر رئیس جمهوری انطباق میدهید، گفت:«بگذارید روشن کنم، ایالات متحده بودجه هیچ جنبش، جناح یا حزب سیاسی در داخل ایران را تأمین نمیکند. ما از اصول جهانی حقوق بشر، آزادی بیان و حاکمیت قانون حمایت میکنیم».
یان کلی،سخنگوی وزارت امور خارجه نیز گفت:«احترام به حق حاکمیت ملی ایران، به معنای سکوت ما در برابر مسائل مربوط به حقوق و آزادیهای اساسی، نظیر حق انجام اعتراضهای بدون خشونت و آرام نیست».
پارسی میگوید:«برنامه بوش یک ایده وحشتناک بود. این برنامه فعالان حقوق بشر و سازمانهای غیر دولتی را در داخل ایران هدف قرار داد.»دیوید
دنهی،مشاور سیاسی وزارت امور خارجه که بر این هزینهها نظارت داشت، میگوید:«اینطور نیست. گفتن اینکه ما باعث سرکوبها در ایران شدیم، خندهدار است...برنامههای ما این پیام را برای مردم ایران ارسال کرد که ما از مطالبات آنها برای کسب آزادی فردی حمایت میکنیم.»وزارت امور خارجه و USAIDبه دلایل امنیتی از اعلام نام متقاضیان دریافت کمکهای مالی مربوط به ایران خودداری میکنند.
پس از آنکه وزیر امور خارجه،کاندولیزا رایستوسعه گسترده این برنامه را در سال 2006 اعلام کرد ـ کنگره به تدریج، بودجهای 66 میلیون دلاری را به تصویب رساند ـ دولت ایران، فعالان سیاسی را دستگیر و سازمانهای آنها را تعطیل کرد.
برخی از اعضای کنگره خوشحالی خود را از ادامه یافتن این برنامه ابراز کردهاند. سناتور جوزف لیبرمندر ایمیلی به «USA TODAY» مینویسد:«با ادامه سرکوب مردمایراناز سوی رژیم این کشور،من به شدت معتقدم که ما باید خود را براییاری و حمایت از گروههای جامعه مدنی ایران که دست کمک به طرف ما دراز کردهاند، آماده کنیم».
سوزان مالونی، یک کارشناس امور ایران که کاربستهای برنامه دموکراسی را بررسیکرده است، قبل از ترک وزارت امور خارجه و رفتن بهمؤسسه «بروکینگز» گفتکه بخش عمده این پول شاید به ایران نرسید، بلکه به دست گروههای مستقر در واشنگتن رسد. به باور او، امریکابینش لازم را برای تأثیر گذاشتن بر سیاستهای داخلی ایران ندارد. او گفت:«ما نفوذ محدودیدر درون سیاستهای ایران داریم. ما در موقعیتی قرار نداریم که بتوانیم تأثیر زیادی بر این سیاستها بگذاریم». (1)
1) www.williambowles.info، سیاحت غرب، شماره 74.
ریچارد سیلورستین(1)
چکیده
نویسنده این مقاله معتقد است لابی اسراییل با استفاده از تبلیغات پنهان و آشکار خود درصدد نرم کردن نظر مردم امریکا برای حمله به ایران است. دولت اوباما حاضر به تن دادن به این جنگ به عنوان یک طرف سوم و حامی اسراییل نیست، ولی مقامهای اسراییل تلاش میکنند با اعمال فشار بر دولت امریکا و نیز جلب نظر ملت به وسیله تبلیغات گسترده و اعمال روشهایی چون مدیریت افکار، امریکا را در جنگ قریبالوقوع علیه ایران با خود همراه کنند. مردم امریکا باید در مقابل خواستهها و تبلیغات اسراییل مقاومت کنند.
با وجود هیاهوی کنفرانس سیاست ملی اخیر «آیپک» (لابی مشهور اسراییل) در واشنگتن که در آن،امریکا و اسراییل به مناسبت امضای تعهدنامههای بین خود جشن گرفتند، روابط بین این دو کشور، وخیمتر از هر زمان دیگری از سال 1991 به بعد است. در آن سال، جورج بوش پدر، رئیس جمهوری وقت امریکا، پیتزچاکرا برای پیوستن به «کنفرانس صلح مادرید»به شدت زیر فشار گذاشت. روابط این دو کشور وقتی به وخیمترین سطح خود رسید که جیمز بیکرجمله معروف خود را در مورد حامیان یهودی ـ امریکایی اسراییل بیان کرد: «لعنت به یهودیان، آنها حتی به ما رأی نمیدهند.»اگر در ماههای آینده، روابط این دو کشور همچنان وخیمتر شود، ممکن است شرایطی همچون بحران سوئز در سال 1956، یعنی هنگامی که
1) ، نویسنده و روزنامهنگارRichard Silverstein١.
روابط این دو کشور به همیناندازه متشنج بود، به وجود آید.یک نمونه مهم اختلاف، ایران است؛ این کشوردر همه جای کنفرانس آیپک وجود داشت. هر حرف مهم در این کنفرانس، به صورت از پیش تعیینشده، در جهت تهدید موجودیت نه تنها اسراییل، بلکه کل جهان تنظیم شده بود. یک بروشور پر زرق و برق در جلسه آیپک توزیع شد که نقشه جغرافیایی ایران و کشورهای مجاورش را نشان میداد. دور همسایگان ایران تا هند، روسیه، آفریقا و اروپای شرقی، یک دایره سیاه به نشانه خطر کشیده شده بود. این بروشور حامل این پیام بود: «اینها کشورهایی هستند که در معرض خطر قریبالوقوع موشکهای بالستیک ایران قرار دارند.»کپی این بروشور حتی به صورت تلویحی اشاره میکرد که قدم بعدی ایرانیان، «ساختن موشک با میزان بردی است که مسافت بین ایران و امریکا را درخواهد نوردید.» (بگذریم از اینکه ایران، نه موشکهای بالستیک دارد که دارای قابلیت حمل سلاح هستهای باشند و نه بر اساس گزارش منابع خبری مختلف، از یک تا پنج سال آینده، توانایی ساخت بمب اتمی خواهد داشت.)
اسراییل اکنون هم به طور آشکار و هم به صورت مخفی و غیرمستقیم، در حالِ یک نبرد عظیم اطلاعاتی، سیاسی و دیپلماتیک است که اگر مقامهایی که هدایت این نبرد را بر عهده دارند، رویهای را که در پیش گرفتهاند،حفظ کنند، ممکن است به حمله نظامی علیه ایران بینجامد. این نبردی است برای تسخیر قلب و ذهن امریکاییها یا بهتر است بگوییم، جنگی است قبل از جنگ دیگر. در محافل اطلاعاتی،این کار را «مدیریت ادراک» نامیدهاند و وزارت دفاع آن را چنین تعریف میکند: «اقداماتی جهت انتقال اطلاعات یا جلوگیری از افشای اطلاعات یا هر دو ... به مخاطبان خارجی، جهت تحت تأثیر قرار دادن احساسات، انگیزهها و استدلال
واقعگرایانهشان و نیز تأثیر بر رهبران و سیستمهای اطلاعاتی ... که در نهایت منجر به رفتارهای خارجی و اقدامات رسمی خواهد شد که مطابق با اهداف مورد نظر (امریکا) هستند».
اسراییلیها در نبرد خود همان الگویی را دنبال میکنند که دولت بوش برای جنگ با عراق اجرا کرد. ابتدا امریکا نوعی حالت بیمیلی و سردی را در روابط دیپلماتیک خود با عراق در پیش گرفت. سپس به تدریج، با استفاده از تحریمها و قطعنامههای سازمان ملل متحد بر عراق فشار آورد. نبرد اسراییل اکنون در همین مرحله به سر میبرد.
اعضای آیپک در حالی که سناتورهای امریکا و اعضای کنگره را زیر فشار قرار داده بودند، به طور دستهجمعی، پیغامی را تسلیم کاپیتول هیلکردند و در این پیغام از کنگره خواستند شدیدترین تحریمها را که تاکنون بیسابقه بوده است، علیه ایران تصویب کند. آنها همچنین درخواست کردند که یک مهلت محدود برای پاسخگویی ایران به اولتیماتوم مبنی بر توقف برنامه هستهایاش تعیین شود.
قدم بعدی چه خواهد بود؟ اگر ادبیات آیپک و اظهارنظرهای گوناگون منتشر شده دیپلماتهای اسراییلی یا حامیانشان در رسانههای امریکا را مرور کنید، پی میبرید که اقدام بعدیشان را با صراحت اعلام نکردهاند. با این حال، هر انسان عاقل و بالغی میتواند حدس بزند که اقدام نهایی، جنگ خواهد بود.رهبران اسراییل اشاره کردهاند که اگر راهکارهای دیپلماتیک به نتیجه نرسد، به حمله نظامی پیشگیرانه علیه ایران دست خواهند زد.
اسراییلیها خوب میدانند که دولت اوباما هرگز راضی به جنگ علیه ایران نخواهد شد. البته با توجه به تحقیقات خود و نیز صحبت با منابع آگاه متقاعد شدهام که اسراییل در آیندهای نزدیک، حتی بر خلاف خواست امریکا،
وارد جنگ با ایران خواهد شد.البته این امر، اوباما را در موقعیتی سست قرار خواهد داد. آیا امریکا(در دفاع از ایرانیان)به اسراییل حمله میکند و خطر سقوط روابط بین دولت دموکرات و یهودیان امریکایی را خواهد پذیرفت؟ یا اجازه خواهد داد که اسراییل اهداف خود را دنبال کرده و ایران را بمباران کند و در واقع، خونریزی و ویرانی ناگزیر ناشی از حمله اسراییل را خواهد پذیرفت؟ اگر اسراییل خواهان آن است که اوباما موضع دوم را انتخاب کند، باید از هم اکنون اقدامات اولیه را در امریکا جهت کسب موافقت ضمنی مردم امریکا برای حمله امریکا، به عنوان طرف سوم جنگ به ایران آغاز کند. در واقع،اسراییلیها تاکنون تا اندازه زیادی در رسیدن به این هدف، موفق بودهاند. بر اساس گزارش راسموسن،بر اساس جدیدترین نظرخواهی، 49 درصد مردم امریکا معتقدند در صورت حمله اسراییل به ایران، امریکا باید به اسراییل کمک کند.
بعضی از خوانندگان ممکن است بگویند این حرفها تنها جنجال برانگیز است و مبنای درستی ندارند. من نیز قبل از کسب اطلاعات از منابع دولتی و غیر دولتی، همین نظر را داشتم. اسراییل هنوز از اقداماتی چون ایجاد ستون نظرخواهی در روزنامههای امریکا در مورد خطر ایجاد شده به وسیله ایران دست برنداشته است.در امریکا، اسراییل از یک محفل موافق و همراه با خود، متشکل از گروههای طرفدار حزب «لیکود» و هسته مشاوران همچون «مؤسسه صلح خاور نزدیک در واشنگتن»، «پروژه اسراییل»، «مؤسسه یهودی امور امنیت ملی» و نیز خود «آیپک» بهره میگیرد که اعضای این محفل به کلی هدایت شده و هماهنگ با خط مشی سیاسی تعیین شده از سوی دیپلماتهای اسراییلی عمل میکنند. برخی از این گروهها منکر داشتن چنین رابطهای با این محفل هستند، ولی مدارکی وجود دارد که نشان میدهد این
گروهها بر اساس دستور جلسه دولت اسراییل عمل میکنند. البته در بعضی موارد، این سازمانها نسبت به نیازهای ارباب خود به خوبی آگاه هستند و بدون نیاز به دستور و تحریک، همسو با این نیازها عمل میکنند.همچنین دیپلماتهای اسراییل، یکی از اعضای کنگره را زیر نظر گرفتندو او را به برگزاری یک کنفرانس ضد ایرانی به طرفداری از خواست اسراییل مبنی بر اعمال تحریمها علیه ایران (و دیگر خواستههای اسراییل) تشویق کردند.
اسراییل و حامیانش همچون آیپک، از ایجاد مزاحمت برای منتقدانشان دست برنداشتهاند. یک حامی فعال صلح در امریکا به قدری مقامهایاسراییل را عصبانی کرد که از طریق شایعه پراکنی در جامعه که شامل یک مقاله اهانتآمیز نیز بود، سبب اخراج وی از شغلش شدند.میزان نخوت و تکبر اینان حیرتانگیز است که هنوز مدت زیادی از رد اتهامات جاسوسی روزن ویسمنو دیگر عواملش نگذشته است، ولی آیپک شروع به قدرت نمایی و ابراز وجود مجدد خویش به جهانیان از طریق فریبکاری، زیر فشار قرار دادن دولت و تنبیه دشمنانش کرده است.
ما مردم امریکا باید برای مقابله آماده باشیم و باید از خود در مقابل هجوم تبلیغات اسراییل برای جنگ با ایران محافظت کنیم. ما باید اوباما را به ثابت قدم ماندن در تعهدش نسبت به پیمان صلح عرب و اسراییلتشویق کنیم، حتی اگر بر خلاف میل اسراییل باشد. دنبال کردن هدفمان یعنی دستیابی به جایزه صلح، اکنون بزرگترین چالشی است که پیش رو داریم؛ چون دولت نِتانیاهوهر کاری میکند که توجه ما را از آن منحرف کند. (1)
1) www.common dreamms.org، سیاحت غرب، شماره 74.
تلاش اسراییل برای ایجاد بی ثباتی در ایران از طریق توییتر(1)
چکیده
نویسنده این مطلب پس از مشاهده حجم انبوه پیامهایی که درباره مسائل اخیر از طریق چند اکانت معدود در توییتر رد و بدل شده است و پس از آگاهی از این نکته که تنها چند روز از گشایش این اکانتها میگذرد و روز قبل از انجام انتخابات در ایران افتتاح شدهاند، بر آن است که دریابد این اکانتها به چه کسانی تعلق دارد. وی پس از جستوجو در اینترنت درمییابد که تنها چند ساعت بعد از گشایش این اکانتها، روزنامه اورشلیم پست به بهانه انتشار خبر این رویداد، به تبلیغ این اکانتها پرداخته است. خبری که ارزش خبری چندانی آن هم در سطح روزنامهای با آن میزان اعتبار حرفهای ادعایی ندارد.
صاحبان منافع دستراستی در اسراییل، با امید مشروعیتزدایی از انتخابات ایران و ایجاد بیثباتی سیاسی در این کشور،یک تهاجم توییتری تمام عیار رابه راه انداختهاند.
هر کس که در طول چند روز گذشته از توییتر استفاده کرده باشد، میداند موضوع انتخابات ایران،بیش از هر موضوع دیگر، مورد توجه این سایت بوده است. در هزاران توییت و ریتوییت پست شده، ادعا شده است که در این انتخابات، تقلب صورت گرفته است و خواهان برگزاری اعتراضهایی در درون ایران شدهو حتی به هواداران خود اصرارکردهاند که وبسایتهای
1) . نام نویسنده ذکر نشده است.
خبری ایرانی را هک کنند( که در مواردی این کاربا موفقیت انجام شده است). توییتر که مورد توجه مردم قرار گرفته، توانستهاست نظر بلاگهایمختلفی چونMashable و TechCrunch را به خود جلب کند و حتی به درون سایتهایرسانههایجریان اصلی نیز راه یابد.
آیا ارسال این حجم از توییت و ریتوییت کار مردم ایران بوده یا کار یک ماشین تبلیغاتی است؟ من نسبت به این موضوع کنجکاو شدم و تصمیم گرفتم درباره خاستگاه این اطلاعات، تحقیقاتی انجام دهم.برای این کار، روی تعدادی از افرادیتمرکز کردم که از اکانتهایآنها در طول چند روز گذشته،سی هزار توییت مرتبط با ایران پست شده بود.این اکانتها، مشابهتهایقابل توجهی با یکدیگر داشتند:
ـ تمام آنها اکانتهای توییتر خود را در روز شنبه سیزده ژوئن ایجاد کرده بودند.
ـ تمام آنها از زمان ایجاد اکانتهایخود، حجم بسیار زیادی توییتپست کرده بودند.
ـ متداولترین کلیدواژه تمام آنها، «انتخابات ایران» بود.
ـ با چند استثنای اندک، تمام آنها توییتهایخود را به زبان انگلیسیپست میکردند.
ـ. فقط نیمیاز آنها دارای یک عکس پروفایل درست بودند.
ـ هر یک از آنها هزاران پیرو و تنها چند دوست داشتند.بیشتر دوستان آنها نیز از میان همین افراد بودند.
چرا این توییتها به زبان انگلیسی بودند؟چرا دلمشغولی تمام این پروفایلها،ایران بود؟ آنچه دریافتم، این بود که این کار گروهی از افرادیاست که در بیثبات کردن ایران منافعی داشتند.این پروفایلها جعلی بودند و
صرفاً با نیت بی ثبات کردن ایران و مشروعیتزدایی از انتخابات ایران، در افکار عمومیایجاد شده بودند.
روی سه تا از پرتکرارترین این اکانتها
ـ یعنی @StopAhmadi,@IranRiggedElect,@Chang For Iranـ
متمرکز شدم. تصمیم گرفتم برای دو مورد از این سه مورد
ـ@StopAhmadi,@IranRiggedElectـبا استفاده از موتور جستوجوی گوگل، در شبکه اینترنت جستوجو کنم. اولین صفحهای که باز شد، اورشلیم پست بود که یک روزنامه دستراستی در میان روزنامههای طرفدار اسراییل است.
اورشلیم پستعملاً گزارشی داده بود درباره سه نفر«که همین چند ساعت پیش به شبکه اجتماعی پیوستهاند و هزاران پیرو برای خود دست و پا کردهاند.» چرا یک سازمان خبری باید گزارشی را درباره سه نفر ارسالکند که فقط چند ساعت پیشتر به توییتر پیوستهاند؟آیا این اتفاق ارزش خبری دارد؟اورشلیم پستاولین ـ وتا آنجا که من میدانم ـ تنها منبع:خبری بزرگ است که به این سه توییترباز اشاره کرده است.
چرااورشلیم پستبه یکباره، چنین نگران دانشجویان ایرانی شده است(ادعایی که این سه توییترباز دارند)؟ باید اذعان کنم که من نسبت به این امر سوء ظنهایی دارم.در درجه اول باید پرسید چه کسی از این اتفاق سود میبرد؟
تردیدی نیست که اسراییل، ایران را بیشتر از هر کشور دیگری، دشمن خود میداند.بر اساس یک نظرسنجی که به تازگی در اسراییل انجام شده است، بیش از نیمیاز مردم اسراییل گفتهاند در صورتی که ایران برنامه تولید انرژی هستهای خود را متوقف نکند، ازبه کارگیری نیروی نظامیعلیه ایران
پشتیبانی میکنند(فعالیتی که ایران بر اساس مفاد معاهده «ان.پی.تی» از حق انجام آن برخوردار است).نکته عجیب این است که این نظر را کشوری ابراز میکند که معاهده ان.پی.تی را امضا نکردهو هیچ حقی برای تولید انرژی هستهای ندارد و با وجوداین، زرّادخانهای از سلاحهایهستهای دارد.
البته نامزد شکستخوردهدر ایجاد ناآرامیهای اجتماعی در ایران نقش مهمیایفا میکرد. کجا دیدهاید که یک نامزد انتخاباتی پیش از آنکه شمارش آرا شروع شود، خود را پیروز انتخابات بنامد و بعد وقتی با شکست مواجه شد، کل روند انتخابات را یک تقلب بنامد؟همانطور که در انتخابات سال 2000امریکا مشاهده کردید،ال گور موضوع تقلب در انتخابات را مطرح نکرد. هیچ کدام از سیاستمداران بزرگ امریکایی به این موضوع نزدیک نشدند.آنها خوب میدانستند که چنین اتهامی، کل بنیاد دموکراسی ما را به لرزه میاندازد وساختارهای سیاسیموجود را تهدید خواهد کرد.
این توییتربازها، قبل ازآنکه حتی شمارش آرا به اتمام برسد، بانگ تقلب سردادند.اکانت @IranRiggedElect قبل از اعلام نام برنده انتخابات، پروفایل خود را ایجاد کرده و وظیفه اطلاعرسانی درباره ناعادلانه بودن این انتخابات را به ما که در امریکاهستیم، هر ده دقیقه یکبار و به زبان انگلیسی بر عهده گرفته است.او این کار را بسیار فروتنانه انجام میدهد، بیآنکه به دوستان و شهروندان پیرو خود در ایران که به زبان انگلیسی صحبت نمیکنند و از توییتر استفاده نمیکنند،هیچگونه توجهیداشته باشد. (1)
1) www.Charting Stocks.net، سیاحت غرب، شماره 72.
مارگارت کیمبرلی (1)
چکیده
تشدید تهدیدهای امریکا و اسراییل علیه ایران و تداوم دروغبافی¬های این کشورها درباره مسائل مرتبط با مناقشه هسته¬ای ایران، از روی این واقعیت پرده برمیدارد که دولت اوباما در این حرکت، رسانههای شرکتی امریکایی را به کلی با خود هماهنگ و همسو کرده است. از طرف دیگر، دولت اوباما در کوبیدن بر طبل جنگ، از سلف خود، جورج بوش بسیار فراتر رفته است و به نظر می¬رسد در این زمینه نیز کار را از جایی آغاز کرده است که دولت بوش ناتمام رها کرده بود. همانگونه که در مقاله زیر مشاهده میشود، بر خلاف دوران ریاست جمهوری جورج بوش، به دلایل مختلف، مردم و حتی بسیاری از نخبگان امریکا در پیوند با این تهدیدها که همواره بیم عملی شدن آنها وجود دارد، ساکت، به نظاره نشستهاند و هیچ واکنشی برای محکوم کردن این سیاست جنگافروزانه از خود نشان نمی دهند.
برنده جایزه صلح نوبلِ ساکن کاخ سفید، در هماهنگی کامل با ارکستر رسانه¬های شرکتی، به کوبیدن بر طبل جنگ با ایران ادامه می-دهد. نیویورک تایمزبه طور خصوصی از آنچه «بازی خانوادگی تصور کردن یک حمله از سوی اسراییل به ایران» نامیده شده است، آگاه شده است که آشکارا بازتابدهنده روح این شعار انگیزهبخش است: «اگر بتوانید چیزی را به تصور درآورید، می¬توانید آن را به دست آورید».
1) Margaret Kimberley، ستون مارگارت کیمبرلی درFreedom Riderبه طور هفتگی چاپ میشود.
در طول دوران ریاست جمهوری جورج دبلیو بوش، پیوسته، تهدیدهایی با شدت و ضعف مختلف علیه ایران مطرح می¬شد. این موج تهدیدها با عبارت بدنام «محور شرارت» آغاز شد و در جریان آن، دروغ¬های بسیاری گفته شد که مدعی بودند ایران حیات امریکاییها را تهدید کرده است. همچنین از ظرفیت نیروی هسته¬ای ایران برای ترساندن ما بدون هیچ دلیل عقلپسندی استفاده شده است. آشوب¬های داخلی ایران که در پی انتخابات ریاست جمهوری مناقشهبرانگیز این کشور در سال گذشته به راه افتاد، مدرکی تلقی می¬شود که ایران، یک کشور تروریستی یا «کشوری حامی تروریست¬ها» است. در کنار این عبارتها، هر اصطلاح جدیدی که بتواند امریکاییها را به این باور برساند که انجام یک جنگ با ایران ضرورت دارد، در مورد این کشور ساخته میشود.
دولت اوباما کار را از جایی آغاز کرد که دولت بوش رها کرده بود، ولی به روشی بسیار زیرکانهتر. در سپتامبر 2009، اوباما در حالی که نخست وزیر انگلیس،گوردون براونو رئیس جمهوری فرانسه،نیکولاس سارکوزیرا نیز در کنار خود داشت، اعلام کرد ایرانیها داراییک تأسیسات غنیسازی اتمی در شهر قم هستند. براون و سارکوزی نقشهای خود را به درستی و دقت، بازی و با لحنی به یک اندازه هیستریک اعلام کردند که ایران پا را از قلمرو خود بسیار فراتر گذاشته است و باید متوقف شود. چیزی که مطبوعات بازتاب ندادند، این بود که این، خود ایرانی¬ها و نه دولت امریکابودند که درست چند روز پیشتر، وجود این تأسیسات را اعلام کرده بودند.
رسانه های شرکتی به جبهه دولت ما پیوسته-اند، با این تضمین که در آینده، به مشاغل بهتر و جوایز «پولیتزر» دست خواهند یافت. پیوندهای بین رسانههایشرکتی و بالاترین سطوح دولتی هیچگاه آشکارتر از این نبوده
است. به روشنی پیداست که این بازی، برای به کشتن دادن هزاران انسان، در دولت اوباما تهیه شده است و نیویورک تایمز و رسانه¬های دیگری از همین قماش، جزو بزرگترین تشویقکنندگان آن هستند.
کوبیدن بر طبل دروغ به طور روزانه ادامه دارد. شهرام امیری، یک دانشمند هسته¬ای ایرانی است که هنگام سفر زیارتی خود به مکه در سال 2009 ناپدید شد. ایران،امریکا را به ربودن وی متهم کرده است؛ ادعایی که ماه¬ها سرسختانه تکذیب شد،ولی صحت آن به تازگی تأیید شده است. اکنون سیاپذیرفته است که امیری زیر نظر امریکا قرار دارد و ادعا میکند او به خواست خود از کشورش گریخته است. شاید نسبت میزان تمایل امیری به حضور در امریکا، با اندازه یک دانه ارزن برابری می¬کند. آنچه تاکنون معلوم شده،این است که ایران، حقیقت را میگوید و دولت ما، دروغ.
آخرین ادعای دولت این است که اعضای شورای امنیت سازمان ملل در اعمال تحریم-های بیشتر در مورد ایران با یکدیگر، متحد هستند. اکنون دولت اوباما ادعا می¬کند که در اعمال تحریم¬های بیشتر علیه ایران، از حمایت چین برخوردار است. شاید معلوم شود که در این ادعا نیز همچون ادعای دخالت نکردن در «جلای وطن» امیری باید تردید ورزید. حتی اگر این ادعا واقعیت داشته باشد و چنانچه چینی¬ها تغییر مسیر دهند، میزان دست و دلبازی اوباما باید قابل توجه باشد.
قریب ده سال پیش، دولت بوش وارد همین بازی هولناک شد، با این تفاوت که عراق، هدف آن بازی بود. اکنون دولت دریافتکننده جایزه صلح، همان تاکتیک¬ها را به کار گرفته است. ایران برای هر چیزی جز وضع آب و هوای خرابش سرزنش میشود. دریادار مولن، رئیس ستاد مشترک ارتش، ایران را به دلیل «کمک به شورشیان در افغانستان» سرزنش میکند. ایران
دارای سلاح¬های هسته¬ای است، به شورشیان کمک می¬کند و قصد دارد وقتی اولین بچه شما به دنیا آمد، او را بدزدد!
زمانی که این اتفاق افتاد، زمانی که باراک اوباما روی صفحه تلویزیون ظاهر شود و با جدید¬ترین لحنها دراینباره که چرا ایران باید از بین برود، سخن بگوید، ما چه خواهیم گفت؟ امریکاییهای سیاهپوست که پیشتر پیشگامان هر جنبش ضد جنگی بودند، درباره این سلاخی ها چه خواهند گفت؟ تمامی ترقیخواهان درباره یک جنایت وحشتناک دیگر علیه بشریت چه خواهند گفت؟ (1)
1) www.globalresearch.ca، سیاحت غرب، شماره 83.
پل کریگ رابرتز (1)
چکیده
در میان انبوه مطالبی که به بهانه اعتراضهای خیابانی ایران در مطبوعات غربی به ویژه امریکایی انتشار مییابد، کمتر مطلبی است که به ارتباط این اعتراضها و طرحهای جاری دولت امریکا برای ایجاد بیثباتی در ایران اشاره کرده باشد. نویسنده این مقاله با اشاره به صدور فرمانی از سوی جورج بوش برای صدور مجوز انجام طرحهای مخفیانه از طرف سیا و نیز درخواست دولت بوش از کنگره امریکا برای تصویب بودجهای چهارصد میلیون دلاری جهت انجام این عملیاتها در ایران، رد پای طرح سیا را در این اعتراضها دنبال میکند.
ادعایی که مطرح میشود، این است که احمدینژادآرای مردم را ربوده است؛ چون نتیجه این انتخابات، به محض پایان رأیگیریو قبل از آنکه امکان شمارش تمام آرا وجود داشته باشد، اعلام شده است. البته یکی از کاندیداها، پیروزی خود را چند ساعت قبل از پایان زمان رأیگیری اعلام کرد.این یکی از ترفندهای کلاسیک سیا برای بیثباتی در کشورهاست که برای بی اعتبار کردننتیجه مقابل آن طراحی شده است.این ترفند، اعلام زودهنگامنتیجه رأیگیری را ایجاب میکند.هر چه زمان مداخله بین اعلام پیشدستیجویانه پیروزی و اعلام نتیجه نهایی آرا بیشتر باشد، این احساس
1) . Paol Craig Roberts، محقق، استاد دانشگاه، نویسنده و منتقد دو حزب حاکم در امریکا.
بیشتر ایجاد میشود که مقامها در حال استفاده از زمان برای دستکاری در آرا هستند.جالب این است که مردم فریب این ترفند را نمیخورند.
درمورد اتهام آیتالله منتظری درباره تقلب در انتخابات، باید گفت که در ابتدا او برای جانشینی آیتالله خمینیانتخاب شده بود، ولی قافیه را به رهبر عالی فعلی ایران باخت.از نظراو، این اعتراضها، فرصتی استبرای تسویه حساب با آیتالله خامنهای.منتظری انگیزه لازم را برای به چالش کشیدن این انتخابات دارد، خواه سیا که در بهرهبرداری از سیاستمداران ناراضی پیشینهای موفقیتآمیز دارد، در آن دخل و تصرف کرده باشد،خواه نکرده باشد.
در ایران، بسیاری از متنفذین در برابر احمدینژاد صفآرایی کردهاند؛چون که او آنها را به فساد متهم کردهو جمعیت روستایی ایران را مخاطب قرار داده است؛یعنی مناطقی که مردم آن اعتقاد دارند شیوه زندگیبرخی از صاحبمنصبان و روحانیان، نشاندهنده زیادهروی آنها در کسب قدرت و پول است.با این حال، این گفته عیبجویان امریکاییِ احمدینژاد که او یک مرتجع محافظهکار است که دربرابر آیتاللهها، صفآرایی کرده است، عجیب به نظر میرسد.
مفسران درحال «توضیحو تفسیر» انتخابات ایران بر اساس توهمها، انگارهها، عواطف و علاقهمندیهایخود هستند.در نظرسنجیهایی که قبل از انتخابات انجام شده بود، پیروز انتخابات، احمدینژاد بود. این پیشبینی چه دقیق و درست بوده باشد و چه نباشد، تاکنون هیچ مدرکی فراتر از حدس و گمان برای این ادعا ارائه نشده که در انتخابات تقلب رخ داده است.با این حال، گزارشهایمعتبری وجود دارد که سیا دو سال است برای بیثبات کردن حکومت ایران در حال فعالیت است.
در 23 می2007، برایان راسو ریچارد اسپوزیتوبه شبکه خبری ای.بی.سی گزارش دادند: «آنگونه که مقامهای فعلی و پیشین جامعه اطلاعاتی میگویند، سیا تأیید محرمانه رئیس جمهوری را برای تشدید عملیات پنهانیسیاه جهت بیثبات کردن حکومت ایران دریافت کرده است».
در 27 می2007، لندن تلگراف به طور مستقل گزارش داد:«آقای بوشمدرکی رسمیرا به امضا رسانده که بر طرحهایسیا برای راهاندازی یک مبارزه تبلیغاتی و ضد اطلاعاتی به منظور بیثبات و سرانجام، سرنگون کردن حاکمیت تئوکراتیک روحانیان صحه میگذاشت».
بیشک، اعتراضهای صورت گرفته در تهران، ویژگیهای اعتراضهای انجام شده بارهبری سیا در گرجستان و اوکراین را داراست. باید کور مطلق بود که این ویژگیها را ندید.دانیل مک آدامزدر این باره گفته است که کنت تیمرمن نو،محافظهکار، روز قبل از انتخابات در مطلبی نوشته است: «دراینجا صحبت از یک «انقلاب سبز» درتهران است.» تیمرمن این موضوع را از کجا میدانسته است؟ آیا جز این است که این یک طرح هماهنگ شده بودهاست؟ چرا قبل از انجام انتخابات باید یک«انقلاب سبز» تدارک دیده شده باشد، به ویژه اگر کاندیدای شکستخورده و طرفدارانش به همان اندازه که ادعا میکنند، نسبت به پیروزی خود مطمئن بوده باشند؟ به نظر میرسد این امر، مدرکی روشن از دست داشتن ایالات متحده امریکادر اعتراضهای مربوط به انتخابات باشد.
تیمرمن در ادامه مینویسد: «اقدام ملی برای دموکراسی» میلیونها دلار را برای تشویق انقلابهای «رنگی» هزینه کرده است...به نظر میرسد بخشی از این پول به دست گروههای معترض رسیده باشد که با سازمانهای غیردولتی بیرون ایران که اقدام ملی برای دموکراسی هزینه آنها را تأمین میکند، ارتباط
دارند. «بنیاد دموکراسی برای ایران» به ریاست تیمرمن نئوکان، «یک سازمان خصوصی غیر انتفاعی است که در سال 1995 با پول اهدایی از سوی اقدام ملی برای دموکراسی به منظور تشویق دموکراسی و حاکم کردن حقوق بشردر ایران با معیارهای مورد پذیرش بین المللی تأسیس شده است». (1)
1) www.countercurrents.org،سیاحت غرب، شماره 72.
ویلیام بلوم (1)
چکیده
نویسنده میپرسد چه اتفاقی افتاده است که انتخابات ایران و اعتراضهای خیابانی پس از آن توجه گسترده رسانههای امریکایی و غربی را به خود جلب کرده است؟ وی با اشاره به رخ دادن موارد مشابه این اتفاق در دیگر کشورها و حتی در دو دوره انتخابات ریاست جمهوری امریکا که جورج بوش، برنده آن اعلام شد، نتیجه میگیرد بهرهبرداری حکومت امریکا از این موقعیت، در راستای هدف درازمدت این کشور برای براندازی حکومت ایران، دلیل این توجه بیدلیل و بیسابقه به موضوع انتخابات ریاست جمهوری ایران است.
در انتخابات دوازده ژوئن ایران چه چیزی وجود دارد که آن را از تاریخ برگزاری، به صدر عنوانهای خبری رسانهها در سراسر جهان برده است؟در چند دهه اخیر،انتخاباتی که نتایج آن به شدت به چالش کشیده شده باشد، گاه و بیگاه در نقاط مختلف جهان رخ داده است. امریکاییان بیشماری بر این باورند که نتیجه انتخابات ریاست جمهوری سالهای 2000 و 2004 امریکا را جمهوریخواهان به سرقت بردهاند. به نظر آنان، این حزب، این کار را نه فقط از طریق سازوکارهای رأیگیری و روندهای شمارش آرا، بلکه پیش از شروع عملی رأیگیری از طریق حقههای کثیف متعدد که برای تملک آرای فقیران و سیاه پوستان یا دور نگه داشتن آنها از حوزههای
1) William Blum،تاریخدان و منتقد امریکایی.
رأیگیری طراحی شده بود، انجام داده است. این واقعیت که تعداد بسیار زیادی از امریکاییان برای اعتراض به این روند، روزهای متوالی به خیابانها نیامدند ـ آنگونه که در ایران شاهد بودیم ـ چیزی نیست که بتوان به آن افتخار کرد. شاید اگر سیا،«آژانس توسعه بینالمللی»(AID)، چند ایستگاه رادیویی تحت اداره دولت امریکا و سازمانهای رنگارنگ دیگری که مورد حمایت «اقدام ملی برای دموکراسی» بودند، در ایالات متحده نیز فعال بودند ـ آنچنان که سالهاست در ایران فعال هستند ـ در امریکا نیز اعتراضهای خیابانی گستردهای صورت میگرفت.
«آشوبگران خارجی» کلاسیک نمیتوانند فقط از طریق تبلیغات، ناآرامی ایجاد کنند، ولی آنها میتوانند برای بسیج جامعه جهت دست زدن به تظاهرات قدرتمند علیه دولت عمل کنند. در سال 1953، زمانی که «سیا» دولت دکتر محمدمصدقرا سرنگون کرد، به مردمگفته شد که در برابر مقاومت مصدق و مقاومتهای دیگر بلوا به پا کنند و در اعمال خشونتآمیز درگیر شوند. برخی وانمود کردند که طرفداران مصدق هستند، در حالی که در اقدامات ضدمذهبی دست داشتند. این سیاست بسیار خوب جواب داد. از پایان جنگ جهانی دوم به بعد، ایالات متحده به طور جدّی در سی کشور جهان مداخله کرد و این بار با چرخشی جدید، استفاده از «توییتر» را نیز به این مداخلهها افزوده است. وزارت امور خارجه امریکا از توییتر خواست که برنامه از قبل در نظر گرفته شدهخود را برای تعمیر و نگهداری سایت خود به تعویق بیندازد و به این طریق، جریان اطلاعات از داخل ایران به بیرون را باز نگه دارد و به بسیج تظاهرکنندگان کمک کند. نیویورک تایمز گزارش کرد: «در
مقالهای که در یک وبسایت انتشار یافت، به چند مورد از بزرگترین اشتباههای توییتر که بلاگرها به سرعت آن را تکرار و تشدید کردند، اشاره شده است: یکی اینکه، سه میلیون نفر در تهران تظاهرات کردند (که شاید از چند صد هزار نفر بیشتر نبودهاند)، دیگر اینکه، نامزد شکستخورده تحت بازداشت خانگی قرار گرفته است(که فقط تحت مراقبت بود) و اینکه کمیته نظارتی رئیس جمهور منتخب، شنبه گذشته انتخابات را بیاعتبار اعلام کرد(که اینطور نبود)».
در سالهای اخیر، امریکابا ناوهای جنگی خود در آبهای اطراف ایران به گشتزنی پرداخته است؛ کشتیهای ایرانی را متوقف کرده است تا چنانچه حامل محمولههای تسلیحاتی برای حماس باشند یا به دلایل دیگر، حامل محمولههای غیرقانونی باشند، بازرسی شوند؛ به مخالفان دولت ایران کمک مالی کرده و آنها را «آموزش داده» است؛ از گروههای ایرانی برای انجام حملههای تروریستی در داخل ایران بهرهبرداری کرده است؛ دیپلماتهای ایرانی را در عراق ربوده است؛ پرسنل نظامی ایرانی را در خاک ایران ربوده و آنها را به عراق منتقل کرده است؛ پیوسته در داخل ایران به جاسوسی و استخدام نیرو پرداخته است؛ در پول ملی ایران و تعاملات مالی بینالمللی این کشور دستکاری کرده و تحریمهای اقتصادی و سیاسی مختلفی را برای این کشور وضع کرده است. رئیس جمهوری امریکا،باراک اوباماروز بیست
و سوم ژوئن با چهرهای جدّی گفت: «من این نکته را روشن کردهام که امریکابه تمامیت ارضی ایران احترام میگذارد و به هیچ وجه در امور ایران مداخله نمیکند. برخی از مقامهای دولت ایران، ایالات متحده و برخی دیگر در خارج از ایران را به دامن زدن به اعتراضها بر سر انتخابات متهم کردهاند. این اتهامها به کلی، نادرست و پوچ هستند.» اوباما در نطق مهم خود در مورد خاورمیانه در چهارم ژوئن نیز اشاره کرده بود که «در میانه جنگ سرد، امریکادر سرنگونی یکی از دولتهای ایران که به شکلی دموکراتیک انتخاب شده بود، نقش داشت.» بنابراین، ما با رئیس جمهوری در ایالات متحده امریکاروبهرو هستیم که سرنگونی یکی از دولتهای پیشین ایران را میپذیرد، در حالی که ایالات متحده هم اکنون گرماگرم تلاش برای سرنگونی دولت فعلی ایران است. آیا این امر نمونهای گویا از ریاکاری دولت امریکا نیست؟ بنابراین، دلیل این هیاهوی پر سر و صدای بینالمللی بر سر انتخابات ایران و اعتراضهای خیابانی پس از آن چیست؟
این پرسش فقط یک پاسخ دارد؛ پاسخی بسیار روشن. کسی که نام او به عنوان برنده این انتخابات اعلام شده؛ یعنی محمود احمدینژاد، برای واشنگتن یک ODE است؛ یعنی یک«دشمن اعلام شده رسمی». چرا؟ به این دلیل که او به اندازه بایسته، به امپراتور و شریک جرم اسراییلی آن احترام نمیگذارد.احمدینژاد یکی از صریحاللهجهترین منتقدان سیاست خارجی ایالات متحده در جهان است.
واکنش این دشمن اعلام شده رسمی نسبت به دیدگاه جهانی واشنگتن چنان سرسختانه است که به نظر میآید اصلاً اهمیتی ندارد که موسوی ـ مخالف اصلی احمدینژاد در انتخابات ـ که مورد حمایت همه جانبه معترضان است، نخست وزیر سالهای 1981 تا 1989 بوده و در برابر
حملاتی که به سفارت امریکا و پایگاههای نظامی آن در بیروت در سال 1983 انجام شد و جان بیشتر از دویست امریکایی را گرفت و بمبگذاری با اتومبیل در یکی از پایگاههای نیروی دریایی امریکادر ناپل ایتالیا در سال 1988 که پنج نفر را به قتل رساند، مسئولیت سنگینی بر عهده دارد. قابل توجه اینکه در جستوجویی کوتاه در روزنامهها و منابع رادیو و تلویزیونی امریکایی، شاهد کوچکترین اشارهای به این موضوع در بحبوحه اعتراضهای اخیر نخواهید بود. آیا پذیرفتنی است که هیچ کس در دولت اوباما وجود نداشته باشد که از پیشینه موسوی اطلاع داشته باشد؟
موسوی با وجود اعمال تروریستی ضد امریکاییاش، یک ODEبرای واشنگتن نیست، به این دلیل که او با احمدینژاد مخالفت کرده است؛ کسی که با هوگو چاوزبر سر کسب رتبه ODEشماره یک واشنگتن رقابت دارد. مجله تایم، موسوی را «میانهرو» مینامد و میافزاید: «باید فرض را بر این گرفت که در انتخابات ریاست جمهوری ایران تقلب صورت گرفته است.» او مدرکی بیش از حضور اعتراضکنندگان ایرانی ارائه نمیدهد، در حالی که این حضور را به هیچوجه نمیتوان مدرک دانست. البته این امر را هم نمیتوان ثابت کرد که در انتخابات ایران هیچ تقلبی رخ نداده است.به هر حال،استدلالهای ارائه شده مبنی بر دفاع از اتهام تقلب، چندان قابل قبول نیستند و بیشتر آنها بر این موضوع بنا شدهاند که پس از پایان رأیگیری، نتایج خیلی زود اعلام شده است. چندین دهه است که در بسیاری از کشورها به این دلیل که نتیجه انتخابات با چندین ساعت یا روز تأخیر اعلام شده، محکوم شده است. زمانی که در اعلام نتایج تأخیر ناپذیرفتنی صورت میگیرد، باید به صحت روندهای پشت پرده مشکوک شد. اکنون از ما خواسته شده است که باور کنیم به این دلیل که نتایج،بسیار زود اعلام شده
است، نسبت به درستی روند رأیگیری تردید کنیم. باید اشاره کرد که روی برگههای رأی فقط نام یک نامزد از چهار نامزد حاضر در انتخابات نوشته شده است.
فیل ویلیتو،فعال صلح امریکایی و نویسنده کتابی درباره ایران گفته است: «احمدینژاد که خود در فقر روستایی به دنیا آمده است، آشکارا از حمایت طبقات فقیرتر به ویژه در مناطق روستایی که نزدیک نیمی از جمعیت ایران در آنها ساکن هستند، برخوردار است. چرا؟ بخشی به این دلیل که او به آنها توجه کرده است. کاری کرده تا از برخی مزایای دولتی بهرهمند شوند و با آنها و دیدگاههای مذهبی و سنتهای آنها، با احترام برخورد کرده است. از سوی دیگر، موسوی که پسر یک تاجر شهری است، آشکارا بیشتر با طبقه متوسط شهری بهویژه جوانان دانشجوی تحصیلکرده سرو کار دارد. اگر این طور باشد، چرا کسی باید شگفتزده شود از اینکه اکثریت قابلفهمی از مردم ایران به احمدینژاد رأی داده باشند؟ آیا در ایران، تعداد جوانان نورسیده از تعداد فقیران بیشتر است؟»
البته با این همه نباید گفت که حکومت ایران درباره مسائل اجـتماعی و مذهبی، رفتاری به نسبت بازدارنده ندارد و شاید همین واقعیت بنیادی است که بیشتر این اعتراضها را تغذیه میکند. در واقع، ممکن است بسیاری از اعتراضکنندگان، حتی دیدگاههای محکمی درباره نفس انتخابات نداشته باشند؛ به ویژه آنکه هم احمدینژاد و هم موسوی، افرادی از درون حاکمیت هستند و هیچ کدام تهدیدی برای تئوکراسی اسلامی به شمار نمیروند و انتخابات را میتوان نوعی جدال قدرت دید که در هر کشور دیگری میتوان نظیر آن را مشاهده کرد. در این زمینه، این موضوع، دغدغه من نیست. مسئله من، هدف درازمدت واشنگتن برای تغییر این رژیم است. به این ترتیب، اگر
همین پیآمدهای انتخاباتی در کشوری رخ داده بود که دوست امریکا به شمارمیرفت، چه مقدار پوشش خبری ونطقهای تهمتآمیز صرف آن میشد؟ در واقع، مشابه دقیق همین اتفاق در یکی از کشورهای متحد امریکا رخ داده است. سه سال قبل که به نظر میآمد فلیپ کالدرون، نتیجه انتخابات را در مکزیک به سرقت برده است، به مدت دو ماه، هر روزه تظاهرات بزرگی در این کشور به راه افتاد. با این حال، از محکومیت این اتفاق از سوی امریکا و جامعه بین المللیـ در مقایسه با آنچه امروزه در مورد ایران شاهد هستیم ـ هیچ خبری نبود.
رهبران ایران بازشماری تصادفی ده درصد صندوقهای رأی را انجام دادند و دوباره تأیید کردند که احمدینژاد، برنده این انتخابات است. من در این باره که این بازشماری چه اندازه صادقانه بوده است، نظری ندارم،ولی هر چه بوده، از آنچه در سالهای 2000 و 2004 در امریکا شاهد بودیم، بهتر بوده است. (1)
1) www.propeller.com، سیاحت غرب، شماره 73.
پل گریک روبرتز (1)
چکیده
موضوع انتخابات ایران و پیآمدهای آن، همچنان از جنبههای مختلف مورد توجه رسانههای غربی است.بیشتر مقالههایی که در رسانههای جریان اصلی امریکایی به چاپ میرسند، در راستای همان خط تبلیغی است که دولت این کشور برای آنها تعیین کرده است.در این میان، معدود مقالههای مستقلی نیز وجود دارند که از نظرگاهی به کلی متفاوت و انتقادی به این موضوع میپردازند و میکوشند افکار عمومی جامعه امریکا را با سیاستهای دولت این کشور درباره موضوع انتخابات ایران، بیشتر آشنا کنند.مقاله حاضر با استناد به نظرسنجی انجام شده در ایران در هفتههای آخر نزدیک به انتخابات ریاست جمهوری، برخی از واقعیتهایی را فاش میکند که کمتر در رسانههای غربی دیدهایم.
رسانههای امریکایی چه اندازه به انتخابات ژاپن،هند،آرژانتین یا هر کشور دیگری توجه میکنند؟چه تعداد از روزنامهنگاران امریکایی حتی خبر دارند که به جز در کشورهای انگلیس، فرانسه و آلمان، چه کسی در رأس هیئت حاکمه بر سر قدرت است؟چه کسی میتواند نام رهبران سیاسی سوئیس، هلند،برزیل،ژاپن یا حتی چین را بگوید؟ با این حال، تعداد زیادیمیدانند که احمدینژاد،رئیس جمهوری ایران است.دلیل این امر هم روشن
1) Paul Craig Roberts، محقق، استاد دانشگاه، نویسنده و منتقد دو حزب حاکم در امریکا.
است.رسانههای امریکایی به طور روزانه در حال ترسیم چهرهای اهریمنی از او هستند.
ساختن چهرهای اهریمنی از احمدینژاد به وسیله رسانههای امریکایی، نشاندهنده غفلت امریکاست.رئیس جمهوری ایران قدرت سیاسی را کامل در دست ندارد.او فرمانده کل قوای مسلح نیست.او نمی تواند خارج از مرزهایی که حاکمان اصلی ایران تعیین میکنند، سیاستی را تعیین کند.
ابرقدرت امریکا هیچگاه آیتاللههای اسلامی ایران را به دلیل انقلاب اسلامی آنها در اواخر دهه 1970 که دولت دستنشانده امریکا را سرنگون کردند و کارکنان سفارت امریکا را به عنوان«لانه جاسوسی» به گروگان گرفتند،نبخشوده است.در جریان این گروگانگیری، دانشجویان ایرانی اسناد ریزشده سفارتخانه را در کنار هم چیدند و نقش پیچیده امریکارا در نابودی دموکراسی ایرانی به اثبات رساندند.
رسانههای شرکتی امریکایی که در کنترل دولت هستند، یک «وزارت تبلیغات» هستند که نسبت به انتخاب مجدد احمدینژاد، با گزارشهایی بیوقفه درباره اعتراضهای خشونتآمیز ایرانیان که نسبت به تقلب در انتخابات صورت گرفت، واکنش نشان دادهاند. تقلب در انتخابات به عنوان یک واقعیت مطرح شده است، در حالی که هیچ مدرکی برای اثبات آن وجود ندارد.واکنش رسانههای امریکایی به تقلبهای مستند در انتخابات دوران جورج دبلیو بوشوکارل راو، نادیده گرفتن شواهد مستند انبوهی از تقلبهای واقعی در انتخابات بود.
رهبران کشورهای بازیچه امریکا یعنی بریتانیا و آلمان، در عملیات جنگ روانی امریکا، پشت سر این کشور قرار گرفتهاند.وزیر امور خارجه بدنام انگلیس،دیوید میلیبند،«تردید جدّی» خود را نسبت به پیروزی احمدینژاد
در نشست وزیران اتحادیه اروپا در لوکزامبورگ اعلام کرده است.البته میلیبند هیچ منبع اطلاعات مستقلی برای این ادعای خود ندارد.او فقط از دستورهای امریکاپیروی میکند و بر ادعاهای بیاعتبار نامزدهای شکست خورده که مورد ترجیح دولت امریکا بودند، اتکا میکند.آنگلا مرکل، صدراعظم آلمان نیز که زیر فشار قراردارد، از سفیر ایران خواستار «شفافیت بیشتر» درباره انتخابات میشود.حتی جناح چپ امریکا بر تبلیغات دولت این کشور صحه میگذارد.رابرتدریفوسکه در نیشن قلم میزند، بازنگری تاریخی از یکی از مخالفان ایرانی را ارائه میدهد،گویا مخالفان حکومت ایران منبعحقیقت قطعی درباره«انتخابات نامشروع» هستند.
در این میان، باید پرسید: منبع:اطلاعات رسانههای امریکایی و کشورهای بازیچه امریکا چیست؟ در پاسخ میتوان گفت این منبع:هیچ چیزینیست جز اصرار نامزدهای شکست خورده که مورد ترجیح امریکا بودهاند. البته برای عکس این حالت، شواهد بیشماری وجود دارد.قبل از انتخابات ایران، نظرسنجان امریکایی به نامهای بن بالناز مرکز غیرانتفاعی«مرکز افکار عمومی» و پاتریک دوهتریاز مرکز غیرانتفاعی«بنیاد امریکای جدید»، نتایج نظرخواهی مستقل و عادلانه خود را در پانزدهم ژوئن در واشنگتن پست منتشر کردند.بودجه این نظرسنجی را «بنیاد برادران راکفلر» تأمین کرده بود و یک شرکت نظرخواهی که برای ای.بی.سی.نیوزو بی.بی.سیکار میکرد و جایزه «امی» را دریافت کرده بود،به زبان فارسی انجام داد.
نتایج این نظرسنجی که تنها اطلاعات واقعی است که تا این زمان در اختیار داریم، نشان میدهد نتایج انتخابات، بازتابی از خواست رأیدهندگان ایرانی است.در میان اطلاعات به شدت جالب توجهی که این نظرسنجی آشکار میسازد، میتوان به این موارد اشاره کرد:
«بسیاری از کارشناسان ادعا میکنند اختلاف آرای رئیس جمهور فعلی، محمود احمدینژاد، نتیجه تقلب یا دستکاری در نتیجه انتخابات بوده است،اما نظرسنجی ما از مردم سراسر این کشور، سه هفته قبل از انتخابات نشان داد که احمدینژاد با اختلافی دو به یک، ـ بیشتر از اختلاف رأی واقعی که در انتخابات روز جمعه به دست آورد ـ.از دیگر نامزدها پیش است».
«در حالی که گزارشگران غربی از تهران در روزهای منتهی به روز رأیگیری، نوعی شور و حرارت مردمی را نسبت به رقیب اصلی احمدینژاد؛میرحسین موسویبه تصویر کشیده اند،نمونهگیریهای علمی ما از سراسر سی استان ایران نشان داد که احمدینژاد، پیشتاز است».
«وسعت حمایت از احمدینژاد، در نظرسنجی پیش از انتخابات ما مشهود بود.مثلاً در طول مبارزات انتخاباتی، موسوی تأکید داشت که هویت او آذری است ـ یعنی دومین گروه نژادی بزرگ پس از فارسها ـ تا رأیدهندگان آذری را به خود جذب کند.نظرسنجی ما نشان داد که آذریها هم با نسبت دو به یک، به احمدینژاد توجه دارند».
«در بیشتر تفسیرها، جوانان ایرانی و اینترنت به عنوان منادیان تغییر در این انتخابات به تصویر کشیده شدهاند.نظرسنجیهای ما روشن کرد که فقط یک سوم ایرانیان به اینترنت دسترسی دارند، در حالی که جوانان هجده تا بیست ساله، قویترین بلوک رأیدهندگان احمدینژاد را دربین تمام گروههای سنی تشکیل میدادند».
«تنها گروههای جمعیتی که بر اساس نظرسنجی ما در آنها، موسوی، پیشتاز یا هم تراز با احمدینژاد بود،دانشجویان و تحصیلکردگان دانشگاهی و ایرانیان برخوردار از بالاترین میزان درآمد بودند.در زمان انجام نظرسنجی ما،حدود یک سوم ایرانیان هنوز تصمیم خود را نگرفته بودند.با
این حال، توزیع های پایهای که ما انجام دادیم، بازتابی از نتایج اعلام شده از سوی مقامهای ایرانی بودند و بر این اساس، تقلب گستردهای در این انتخابات صورت نگرفته است».
اخبار متعددی وجود داشت که گزارش میدادند دولت امریکا برنامهای را برای بیثبات کردن ایران به اجرا گذاشته است.گزارشهایی نیز وجود داشته مبنی بر اینکه دولت امریکا بودجه لازم برای بمبگذاری و سوء قصد در ایران را تأمین کرده است.رسانههای امریکایی با این گزارشها به روشی دوگانه برخورد میکنند و آنها را تصاویری از قابلیت ابرقدرت امریکا برای سر به راه کردن کشورها معرفی میکنند، در حالی که برخی رسانههای خارجی، این گزارشها را به عنوان مدارکی از نبود اخلاقیات ذاتی در دولت امریکامیبینند.
فرمانده سابق ارتش پاکستان،ژنرال میرزا اسلام بیگ، روز دوشنبه پانزده ژوئن به رادیوی پشتو گفت که اطلاعات انکاریناپذیر وجود دارد که دخالت ایالات متحده در انتخابات ایران را ثابت میکنند.او گفت:«مدارک ثابت میکنند که سیا چهارصد میلیون دلار برای راهاندازی یک انقلاب رنگی،ولی توخالی در ایران پس از انتخابات هزینه کرده است».
به انتخابات ایران از نظرگاه عقل سلیم بیندیشید.نه من و نه اکثریت زیادی از خوانندگان من، کارشناس امور ایران نیستیم.از نظرگاه عقل سلیم، اگر کشور شما زیر حمله و تهدید دایمی، حتی تهدیدهای هستهای از سوی دو کشوری قرار داشت که از قدرتمندترین تشکیلات نظامی برخوردارند، یعنی آنچه از سوی امریکا و اسراییلدر مورد ایران شاهد هستیم،آیا شما بهترین مدافع کشور خود را رها میکردید و به نامزدی رأی میدادید که مورد ترجیح امریکا و اسراییل است؟آیا باور میکنید که مردم ایران برای این رأی بدهند که دستنشانده امریکا شوند؟
ایران، کشوری باستانی و پیچیده است.اکثریت طبقه روشنفکران، سکولار هستند. درصد قابل توجه،ولی اندک جوانان این کشور به دام بیقیدی جنسی غربی، لذتهای شخصی و خودبینی افتادهاند.این افراد به سادگی با پول امریکایی سازماندهی میشوند و با رفتارهای شخصی خود، مشکلاتی را برای دولت اسلامیشان به وجود میآورند.دولت امریکا در حال بهرهبرداری از این ایرانیان غربیشده، برای ایجاد زمینههای لازم جهت بدنام کردن انتخابات ایران ودولت این کشور است.
من به عنوان کسی که تمام این چیزها را از درون حکومت امریکا دیدهام، معتقدم که هدف دولت امریکا از دستکاری در افکار عمومی امریکاییان و دخالت در رسانههای بازیچه دولت، بدنام کردن دولت ایران از طریق تصویر کردن آن به عنوان رژیمی سرکوبگر و عقیم گذرانده خواست مردم این کشور است. به این ترتیب است که دولت امریکا زمینه را برای حمله نظامی به ایران فراهم میکند.
دولت امریکا با کمک موسوی در حال خلق یک «مردم تحت سرکوب» دیگر مثل عراقیهای تحت حاکمیت صدام حسین است که امریکا را ملزم به برپا کردن جنگ و آزادسازی آنها کرد.
ابرقدرت پوشالین بزرگ، مشتاق احیای هژمونی خود بر مردم ایران است.بنابراین، در حال تسویه حساب کردن با آیتاللههایی است که در سال 1979 به حاکمیت امریکا در ایران پایان دادند.سناریو این است.هر دقیقه، شاهد این سناریو در تلویزیونهای امریکایی هستید.صف «کارشناسانی» که برای صحه گذاشتن بر این سناریو به میدان میآیند، تمامی ندارد.برای مثال، از میان صدها کارشناس،گری سیک را داریم که قبلاً در شورای امنیت ملی خدمت کرده است و در حال حاضر، در دانشگاه کلمبیا به تدریس اشتغال
دارد.سیک میگوید:«اگر آنها کمی معتدلتر بودند و میگفتند که احمدینژاد با کسب 51 درصد آرا برنده شده،شاید ایرانیها مشکوک میشدند، ولی بیشتر، این نتیجه را میپذیرفتند.اما دولت اصرار دارد که احمدینژاد با کسب 06/62 درصد آرا برنده شده است. چنین چیزی به هیچ وجه معتبر نیست.»سیک ادامه میدهد: «به نظر من، این انتخابات نشانگر نقطه چرخشی واقعی در انقلاب ایران است. از یک موضع، ادعای داشتن مشروعیت بر اساس برخورداری از حمایت مردم به موضعی که به شکل فزاینده بر سرکوب متکی بوده است.در ایران، صدای مردم نادیده گرفته میشود».
تنها اطلاعات موثق(درباره انتخابات ایران) همان نظرسنجی است که در بالا به آن اشاره شد.بر اساس یافتههای این نظرسنجی، احمدینژاد با اختلاف دو به یک، نامزد محبوب مردم بوده است.همانطور که در هر چیز دیگری که به سلطه امریکا بر مردم کشورها مربوط میشود، میبینیم، واقعیتها و حقایق هیچ نقشی در اینجا ندارند.این دروغ و تبلیغات است که حکمفرمایی میکند.
امریکا که خود را مصروف میل شدیدش به هژمونی کرده است، به سمت غلبه بر دیگرانپیش میرود و در این میان،با اخلاقیات و عدالت کاری ندارد.این سناریو که جهان را تهدید میکند، تا آنجا به اجرا گذاشته خواهد شد که امریکا، خود را ورشکسته کند و چنان با بقیه جهان بیگانه شود که در سطح جهانی، منفور و منزوی شود. (1)
1) www.opendnews.com، سیاحت غرب، شماره 75.
روبرت پاری (1)
چکیده
نیویورک تایمز و دیگر بنگاههای خبری غرب، دیگر نمیتوانند اصل بیطرفیرا در گزارش خبر رعایت کنند، بهویژه وقتی پای نفرت و دشمنی شدیدشان با رئیس جمهوری ایران به میان میآید. پیآمد اصلی زیر پاگذاشتن همین استانداردها و چارچوبهای روزنامهنگاری و رعایت نکردن اصل بیطرفی، جنگ مصیبتبار عراق است که بیش از چهار هزار و سیصد سرباز امریکایی را به کشتن داد و صدها هزار نفر از مردم عراق را قربانی کرد.
یکی از اصول مهم و حیاتی خبرنگاری این است که وقتی کسی حرفی میزند، بهویژه اظهارات جنجالی و بحثبرانگیز که آثار جانبی و بعدی نیز دارد، باید اظهارنظر یا خبررسانی درباره آن در کاملترین سیاق ممکن انجام شود تا خواننده بتواند شناخت آگاهانه و کاملی در مورد آن مطلب پیدا کند. مشکل اینجاست که این قانون در مورد نیویورک تایمز، آن هم وقتی در مورد رئیس جمهوری ایران، محمود احمدینژادمطلب مینویسد، صدق نمیکند.
روز شنبه، نیویورک تایمزدر صفحه اول خود، سه مرتبه (یک بار در عنوان فرعی و دو بار هم در خود مقاله) نوشت که احمدینژاد در سخنرانی سالانه
1) .Robert parry، روزنامهنگار کهنهکار آسوشیتدپرس، فارغ التحصیل دانشکده روزنامهنگاری، استاد دانشگاه نیویورک.
روز قدسکه روز همبستگی با مردم فلسطین نام گذاری شده است، کشتار یهودیان اروپا در طول جنگ جهانی دوم را«دروغ»نامید. نکته اینجاست که این روزنامه توضیح کامل و واقعی را درمورد این نقل قول ننوشت.
کاخ سفید و دیگر مقامهای امریکایی برهمین اساس، در مورد «دروغ نامیدن هولوکاست»واکنش نشان دادند. این دروغ نامیدن، بازتاب گستردهای در دیگر نشریههای و روزنامههای غربی داشت که البته با خشم و عصبانیت قابل درک آنان نیز همراه بود. در مقابل، تلویزیون انگلیسیزبان ایران،پرس تی وی گزارش داد: «احمدینژاد هولوکاست را انکار نکرد، بلکه چند سؤال در مورد آن مطرح کرد و خواستار پاسخهای منطقی از جانب قدرتهای غربی شد».
پرس تی ویاز قول احمدینژاد چنین نقل کرد: «اگر هولوکاست همان طور که شما ادعا میکنید درست است، چرا اجازه تحقیق در مورد آن را نمیدهید؟»به گزارش پرس تی وی، احمدینژاد، رژیم صهیونیستی را نماد دروغ و فریبکاری نامید که بر پایه تفکراستعماریبنیان نهاده شده است. همچنین رئیس جمهوری ایران پرسید: «چرا باید هزینه جنایت و نسلکشی اروپاییان را مردم فلسطین بپردازند؟»
در نسخه انگلیسی وبسایت رسمی رئیس جمهوری ایران آمده است: «احمدینژاد بهانه تشکیل کشور اسراییل را «یک دروغ» نامیده است»، ولی توضیح نداده است که منظورش از این «بهانه» چیست؟ در متن، به نظر میرسد که کلمه «بهانه» به «هولوکاست» برمیگردد، ولی نکته بحث برانگیز این است که ارجاع او به «دروغی که متکی بر یک ادعای افسانهای است»، میتواند در مورد ادعای «کتاب مقدس» در مورد سرزمین فلسطین باشد که
سازمانهای صهیونیستی به آن استناد میکنند و آن را دلیل و شاهد خود میآورند.
همانگونه کهپرس تی ویمیگوید، احمدینژاد اینگونه اظهارات تردیدآمیز خود در مورد هولوکاست را در بستر دشمنی با غرب و به موازات تحقیقات بعضی محققان و تاریخنگاران امریکایی و اروپایی که در مورد هولوکاست، مردد هستند (که از آنان به عنوان کلی انکارکنندگان نام برده میشود) تنظیم و تدوین کرده است. این محققان، درباره جزئیاتی چون تعداد شش میلیون یهودی کشته شده به دست نازیها در جنگ جهانی دوم تردید دارند.برخی از این تحقیقات و نقدها بهانهای به دست گروههای نئوفاشیستو ضد یهود داده است تا بدین وسیله، وحشت ناشی از کشتار یهودیان و دیگر گروههایی را که از نظر هیتلر و ارتش رایش سوم، نامطلوب تشخیص داده شدند، اغراق شده بدانند و آن را کم اهمیت جلوه دهند.
اگر علاقه دارید بدانید احمدینژاد در مورد آندروغچه گفته است، میتوانید خلاصه ترجمه انگلیسی سخنرانی او را که در اصل به زبان مردم ایران یعنی فارسی بیان شده است و دفتر وی در سایتش قرار داده است، ببینید: «رئیس جمهوری، احمدینژاد گفت که جعبه سیاه هولوکاست باید گشوده شود.»احمدینژاد که به عنوان سخنران پیش از سخنران اصلی (پیش از خطبه نماز) در جمع مردم نمازگزار تهرانی صحبت میکرد، گفت: «حرف ما در چهار سال گذشته این بوده است که اگر هولوکاست ادعایی توسط صهیونیستها وهمپیمانانش، درست است، چرا آنها (صهیونیستها وغربیها) اجازه تحقیق در مورد آن را نمیدهند؟»
او پرسید: «حال که این اتفاق (هولوکاست) آنقدر مهم بوده است که به دلیل آن، سرزمینی اشغال شده است، جنگهای زیادی به راه افتاده است،
میلیونها انسان کشته، زخمی و بیخانمان شدهاند، هزاران خانواده از خانه خود آواره شدهاند و خاورمیانه زیر سایه ناامنی فرورفته است، پس چرا اجازه داده نمیشود این جعبه سیاه گشوده شود و حقایق آن برهمگان آشکار گردد؟» او گفت: «فلسطین هنوز هم مهمترین مسئله جهان اسلام است. ما معتقدیم، اگر در عراق و افغانستان جنگ رخ داد، به تحریک صهیونیستها بوده است. اگر سودان الان تحت فشار است، به خاطر وسوسهها و تحریکهای آنان است. صهیونیستها پشت پرده همه توطئهها و بلندپروازیهای استعماری هستند. آنها اجازه نمیدهند دلایل اصلی اشغال فلسطین آشکار شود و مورد تحقیق قرار گیرد.»او افزود: «بهانه تأسیس رژیم صهیونیستی یک دروغ است؛ دروغی که بر پایه یک ادعای غیر قابل قبول استوار است؛ یک ادعای افسانهای و فلسطین هیچ دخالتی در هولوکاست نداشته است.» بالاترین مقام اجرایی ایران گفت: «ملت ایران امروز اعلام میکند که استوار در حمایت از آرمانهای انقلاب اسلامی و امام خمینیفقید ایستاده است.»او افزود: «ملت ایران هرگز پرچم شرف، افتخار و آزادگی را زمین نخواهد گذاشت.» او در ادامه یادآوری کرد: «روزجهانی قدس، یادآور همبستگی ملت ایران و مسلمانان جهانو روز همبستگی جامعه بشری در مقابل قدرتهای زورگو و فاسد است».
تفسیر صحبتهای احمدینژاد قابل بحث و گفتوگو است، ولی نیویورک تایمزو دیگر بنگاههای خبری غرب هم نمیتوانند اصل بیطرفی خود در گزارش خبر را رعایت کنند، بهویژه وقتی پای نفرت و دشمنی شدیدشان با رئیس جمهوری ایران به میان میآید.
بعداز انتخابات بحثانگیز ایران در ماه ژوئن،News Analysis(تحلیل اخبار) که با مشارکت بیل کلر، سردبیر اجرایی نیویورک تایمزمنتشر میشود،
با یک جوک قدیمی در مورد احمدینژاد منتشر شد. در این جوک، احمدینژاد به آیینه نگاه میکند و میگوید: «شپشهای مرد، سمت راست؛ شپشهای زن، سمت چپ.» این جوک به طرح جداسازی مردان و زنان در خیابانهای ایران اشاره دارد.
بعدها، سردبیران نیویورک تایمزبه کاندیدای شکستخورده انتخابات، میرحسین موسوی،پیوستند و قصد شورای نگهبان قانون اساسی ایران (که مسئولیت نظارت بر انتخابات در این کشور را بر عهده دارد)مبنی بر بازشماری آرا رارد کردند.به جای بازشماری، ستاد موسوی خواهان برگزاری مجدد انتخابات شد که البته این اتفاق نیفتاد. نیویورک تایمزدرسرمقاله خود نوشت: «حتی شمارش کامل آرا مورد تردید خواهد بود. چه کسی میتواند مطمئن باشد که این آرا، درست و واقعی هستند؟»
طرح موضوع ادعای تقلب که از جانب موسوی مطرح شد، از حد اینکه احمدینژاد با پخش کردن غذا و پول میان انبوه مردم فقیر در مناطق محروم، آنان رابه نفع خود پای صندوقهای رأی کشانده است، فراتر نرفت.از این شیوه به عنوان یک«ماشین سیاسی (محرّک سیاسی)» میتوان انتقاد کرد، ولی به طور معمول نمیتوان ادعا کرد که این کار یک تقلب انتخاباتی است و حتماً تقلب شده است. (1)
Taking aside on Iran را ببینید.
وقتی تنش با ایران افزایش پیدا کند، راه برای بنگاههای خبری امریکاهموارتر میشود تا با استفاده از بهانههایی چون میهنپرستی و برخورد سختگیرانه با ایران، اصول حرفهای خود را از یاد ببرند و کنار نهند. در قضیهای مشابه، وقتی بزرگترین دشمن امریکا، دیکتاتور عراق،صدام حسین
1) . برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد انتخابات ایران Consortumnews.comقسمت
بود، همین نیویورک تایمزو دیگر غولهای خبری امریکا،پیوسته بر طبل جنگ میکوبیدند و به فضای سیاسی که در آن، زیر سؤال بردن ادعاهای دولت امریکا،برچسب ضد میهنپرستی و حتی همدردی با صدام میخورد، دامن زدند و در آن شریک بودند. (1)
1) informationcleaninghouse.comwww.، سیاحت غرب، شماره
اسماعیل حسین زاده (1)و کارلا هانسن (2)
چکیده
در تاریخ طولانی منازعات بین ایران و امریکا، مقامها و رسانههای امریکایی همواره ایران و سیاستهای آن را مقصر اصلی در جدایی و خصومت هر چه بیشتر بین این دو کشور، معرفی کردهاند. به راستی چرا چنین است؟ آیا منافع ملی امریکا حکم میکند این کشور به درهایی که بارها از سوی ایران برای تنش زدایی با امریکا گشوده است، پشت کند یا مشکل را باید در جای دیگری جست؟ چنانکه نویسندگان این مقاله توضیح میدهند، دلیل اصلی این جدایی و برقرار نشدن گفتوگویی راه¬گشا بین این دو کشور را در یک کلمه، باید در سیاست خارجی توسعهطلبانه و امپریالیستی امریکا جست که به هیچ روی حاضر نیست وجود ایرانی مستقل و در عین حال منتقد و مخالف سیاستهای امپریالیستی این کشور را بپذیرد و ضمن پذیرش تمامی حقوق حقه ایران، به برقراری دیالوگ و تنشزدایی با این کشور بپردازد.
در اختلافات دیپلماتیک و ژئوپلتیک بیوقفه بین ایران و امریکا، دولت ایران و سیاست خارجی «تهاجمی» یا «بدون تمایل» این کشور به برقراری گفتوگو با ایالات متحده امریکا، مقصر دانسته میشود. شناختهشدهترین تلاش ایران برای برقرار کردن گفتوگو با امریکا، به پیشنهاد «معامله بزرگ» برمیگردد که در می سال 2003 از سوی ایران مطرح شده بود. این پیشنهاد
دو صفحهای که به منظور رسیدن به درکی همهجانبه بین ایران و امریکا، تمامی مسائل مورد علاقه طرفین را دربرمیگرفت، از طریق سفیر سوئیس در تهران به وزارت امور خارجه امریکا تسلیم شد. وزارت امور خارجه نه تنها به این پیشنهاد ایران برای مذاکره پاسخی نداد، بلکه همانطور که گارت پورتر،گزارشگر اشاره میکند، «سفیر سوئیس را به خاطر دریافت این پیشنهاد بازخواست کرد».
از آن زمان به بعد، تاکنون ایران چند بار دیگر اقداماتی را برای برقراری مذاکره انجام داده است که آخرین آنها در سفر محمود احمدینژاد،رئیس جمهوری ایران به نیویورک برای شرکت در اجلاس مجمع عمومی سازمان ملل متحد صورت گرفت. متأسفانه یک بار دیگر امریکا پیش درآمد احمدینژاد برای برگزاری نشست با باراک اوبامادر خلال دیدارش از سازمان ملل را نادیده گرفت. پرسش این است که چرا؟ چرا دولتهای گذشته امریکا نسبت به برقراری یک گفتوگوی حلکننده تنش با ایران اکره داشتهاند؟
پاسخ این پرسش را در یک کلمه، «سیاست خارجی امریکا» به ویژه در خاورمیانه باید دانست که بیشتر از آنکه برخاسته از منافع ملی جامع این کشور باشد، حاصل تلاشهای صاحبان منافع تنگنظرانه،ولی قدرتمند ویژهای است؛ صاحبان منافعی که به نظر میرسد جنگ و نظامیگری را بر صلح و درک بینالمللی ترجیح میدهند. این صاحبان منافع غیراخلاقی،کسانی هستند که در صنایع نظامی سرمایهگذاری کردهاند و با کسب و کارهای «امنیتی» مرتبط هستند که به شکلی بدنام، به مجموعه نظامیـ صنعتی شهرهاند. این طرفهای ذی¬نفع در پاداشهای جنگ، بدون وجود «دشمنان خارجی» یا «تهدیدات موجود نسبت به منافع ملی ما»، قادر به توجیه سهم کلان خود از دلارهای مالیاتی ما نیستند.
حال شاید گفته شود که اگر طرفهای ذی¬نفع در پاداشهای جنگ برای توجیه سهم ناعادلانهشان از خزانه ملی به دشمنان خارجی نیاز دارند، چرا ایران؟ چرا در میان این همه کشور، ایران به عنوان یک دشمن هدف گرفته شده است؟ آیا درباره سیاستهای دولت ایران یا احمدینژاد در به چالش کشیدن ابرقدرت جهان که میداند این چالش، همچون هماوردی داوود و جالوت است ـ چالشی که موجب فشارهای سیاسی، تهدیدهای نظامی و تحریمهای اقتصادی علیه ایران خواهد شد ـ نکته اشتباهی وجود ندارد؟
اینها از همان نوع پرسشهایی هستند که «سبزها» و دیگر منتقدان دولت احمدینژاد میپرسند؛ پرسشهایی شعارزده که بیشتر تمایل دارند گناه تحریمهای اقتصادی و تهدیدهای نظامی علیه ایران را بر گردن احمدینژاد بیندازند و در نتیجه، خود را قربانی بدانند. آنها به دنبال «درک» و «سازگاری» با امریکا و متحدان آن و از جمله اسراییل برای رسیدن به ثبات سیاسی و اقتصادی هستند. اگرچه این استدلال، به حق، استدلالی منطقی به نظر میرسد، ولی برخی کمبودها نیز دارد.
اول اینکه این استدلال، استدلالی فریبکارانه و مغشوشکننده است. تهدیدهای نظامی و تحریمهای اقتصادی علیه ایران با ریاست جمهوری احمدینژاد شروع نشده است. این اقدامات بیشتر از سی سال است که بر ایران تحمیل شدهاند، به ویژه به عنوان مجازات انقلاب سال 1979 این کشور که به نفوذ سلطه امپریالیستی امریکا بر امور اقتصادی، سیاسی و نظامی ایران خاتمه داد. این درست است که تحریمها علیه ایران به شدت به طور خاصی تشدید شدهاند، ولی این اتفاق ناشی از حملههای گاه و بیگاه احمدینژاد به سیاستهای امپریالیستی ـ صهیونیستی در منطقه نیست، بلکه به این دلیل است که ایران از تسلیم شدن در برابر دیکته کردن خواستهای امپریالیستی امریکا و متحدانش میپرهیزد.
افزون بر آن، سادهلوحانه است که فکر کنیم امپریالیسم امریکا با به کار بردن زبان نرم یا مؤدبانه از سوی ایران، به رفع تحریمهای اقتصادییا تهدیدهای نظامی علیه این کشور متمایل خواهد شد. در طول دو دوره ریاست جمهوری (هشت سال) رئیس جمهوری پیشین، سید محمد خاتمی،پیوسته از «گفتوگوی تمدنها» سخن گفت تا موازنهای در برابر ایده «برخورد تمدنها»ی نومحافظهکاران امریکایی ایجاد کند. این سیاست به صورت مؤثری خواهان برقراری گفتوگو و نزدیکی سیاسی با امریکا بود، ولی این درخواستها نیز در گوشهای ناشنوا اثری نکرد. چرا؟
به این دلیل که سیاست امریکا در ارتباط با ایران (یا از این منظر، هر کشور دیگری) مبتنی بر یک دستور کار امپریالیستی است که دربردارنده یک رشته تقاضاها و انتظارات نه تنها دیپلماتیک، بلکه نوع زبانی است که رهبران کشور مورد نظر به کار میگیرند. این خواستهها شامل دست برداشتن ایران از حق مشروع و قانونی این کشور در دستیابی به فنآوری غیرنظامی هستهای، گسترش حوزه عمل دولت یا صنایع دولتی برای اهرمسازی از بدهیها و طرحهای خصوصیسازی سرمایههای چپاولگرانه غرب و نیز انطباق این کشور با طرحهای ژئوپلتیک امریکایی ـ اسراییلی در خاورمیانه است.ایالات متحده تا زمانی که ایران به یک «متحد» دیگر این کشور در خاورمیانهـ کم و بیش شبیه اردن، مصر، عربستان سعودی و دیگران ـ تبدیل نشود، راضی نخواهد شد.
طعنهآمیز آن است که رهبران سبزها،احمدینژاد را در سیاستهای امپریالیستی خصمانه امریکا نسبت به ایران مقصر میدانند. در صورتی که همانگونه که پیشتر اشاره شد، امپریالیسم امریکا، شدیدترین خصومتهای خود نسبت به ایران را در طول دوران ریاست جمهوری خاتمی و زمانی
نشان داد که او تلاشگرانه به دنبال گشودن راهی برای دوستی با امریکا بود.خاتمی ایده «گفتوگوی تمدن»های خود را ترویج میکرد و گامهایی مسالمتآمیز را به سمت دوستی با امریکا برداشتـ از جمله همکاری در سرنگون کردن رژیم طالبان در کشور همسایهاش افغانستانـ،ولی امریکا با قرار دادن ایران در فهرست کشورهای عضو «محور شرارت» در کنار عراق و کره شمالی، نسبت به این اقدامات واکنش نشان داد. از آن زمان به بعد، امریکا از این اهریمنسازی از چهره ایران، به عنوان یک ابزار تبلیغاتی برای توجیه تحریمهای اقتصادی و فراخوان برای «تغییر رژیم» در این کشور استفاده میکند.
به این ترتیب است که پاسخ پرسش «چرا ایران هدف قرار گرفته است؟» از دل این بحث بیرون میآید: چون ایران، هرچند در حرف، چارچوب یک الگوی سلطه امپریالیستی در خاورمیانه ـ و ورای آن ـ را شکسته است. تنها «گناه» ایران (از منظر قدرتهای امپریالیستی) این است که این کشور میکوشد کشوری مستقل و برخوردار از حق حاکمیت ملی باشد. اکنون اثبات شده است که تمام «تخلفات» ادعایی دیگر همچون تلاش برای ساخت سلاحهای اتمی یا حمایت از تروریسم، بهانههایی ابلهانه هستند که برای تنبیه کردن ایران به دلیل تلاش این کشور برای اعمال حقوق ملی خود به عنوان کشوری برخوردار از حق حاکمیت ملی طراحی شدهاند.
امریکا زیر نفوذ گروههای فشار نومحافظهکار دارای گرایشهای باز که نماینده منافع نیروهای نظامی ـ صنعتی ـ صهیونیستی هستند، خود را در موضعی قرار داده است که از گفتوگو با ایران میهراسد؛زیرا اگر این کار را بکند، تمامی اتهامات دیرینهاش علیه ایران، به طور خودکار نقش بر آب میشود. (1)
1) www.informationclearinghouse.info/article26480.htm،سیاحت غرب، شماره87.
اردشیر عمانی(1)
چکیده
رخدادهای بعد از انتخابات ریاست جمهوری در ایران از یک طرف،سبب به راه افتادن موجی از تفسیرها و تحلیل-های جانبدارانه در طیف وسیعی از رسانه¬های جریان اصلی غرب به ویژه امریکایی علیه ایران شده است. از طرف دیگر، گه گاه شاهد انتشار مقالههایی هستیم که از منظر متفاوتی، به این رویدادها و به طور کلی، وضعیت فعلی ایران و تقابل آن با امریکا پرداختهاند. مقاله زیر را نویسنده¬ای ایرانی نگاشته، ولی از موضعی متفاوت به رویارویی ایران و امریکا در صحنه سیاستهای بینالمللی پرداخته است. وی با مقایسه دوران امروز ایران با دوران دکتر مصدق که اصرار وی بر پیشبرد سیاستهایش به کودتای امریکایی 28 مرداد علیه او و در نتیجه، سرنگونی دولتش انجامید، با صحه گذاشتن بر تفاوتهای موجود، شباهت¬هایی را بین این دو دوره یافته است. این نویسنده، صف¬آرایی کشورهای غربی و دنبالهروهای آنها در داخل کشور ایران، اعمال تحریمهای اقتصادی برای به زانو درآوردن ایران، صفآرایی نیروهای داخلی مخالف حکومت و همسو شدن آنها با کشورهای غربی را از جمله شباهت¬های این دو دوران میداند.
شباهت زیادی بین برخی از جنبه¬های فضای سیاسی حاکم بر ایران امروز و زمان نخستوزیری محمد مصدق (درست قبل از کودتایی که با هدایت
1) اردشیر عمانی، نویسنده متولد ایران و فعال در کارزار ضد جنگ و ضد امپریالیستی امریکا، از جمله علیه جنگ ویتنام و اکنون جنگ عراق به مدت افزون بر چهل سال است. او در طول هفت سال گذشته در جنبش صلح ایالات متحده امریکامشارکت داشته و در پی ترویج گفتوگو و صلح بین ملت¬ها و پیشگیری از جنگ علیه ایران در نتیجه تحریکهای ایالات متحده امریکابوده است.
امریکا در سال 1953 صورت گرفت و به سرنگونی دولت مشروع ایران و شکلگیری حکومت دستنشانده امریکایی شاه انجامید) وجود دارد. در دوره بین سالهای 1951 تا 1953، قدرت استعماری بریتانیا از طریق کانال¬های خود در داخل ارتش ایران و ابزارهای سیاسی بهویژه دربار شاه، توانسته بود در محفل حاکم و در نتیجه، در کلیت جامعه تفرقهافکنی کند.
تحریم های امریکا و انگلیس بر صادرات نفت ایران در آن زمان، هدفی چندوجهی را دنبال میکرد: ایجاد بیثباتی سیاسی، دشواری¬های اقتصادی و انزوای بین¬المللی. در سال آخر دوران حکومت مصدق، دولت از پرداخت دستمزد کامل کارکنانش ناتوان شده بود و این امر به انزجار از سیاست¬های ملی کردن نفت مصدق و قابلیت¬های حکومت او انجامید. دوم اینکه ایران نمی¬توانست کالاهای صنعتی ضروری برای حفظ روند بهره-وری اقتصادی و اجتماعی خود را وارد کند. سوم اینکه لایه¬ای از طبقه حاکم که منافع آنان در گسترش سلطه امریکا و انگلیس بر منابع طبیعی و سیستم سیاسی ایران نهفته بود، از هیچ تلاشی برای متوقف کردن این روند یا ناکارآمد ساختن سیستم سیاسی فروگذار نمی کردند. در نتیجه، در طول هشت ماهه اول سال 1953، ایران در آشوب سیاسی دایمی قرار گرفت و پس از طرح ملی کردن نفت و مستقل کردن آن در زمینه سیاستهای داخلی و خارجی، زمینه برای تکرار کودتای نیروهای متخاصم فراهم شد.
سرویس های اطلاعاتی امریکاو انگلیس تحت پوشش لشکرهای دیپلماتیک خود از این فضای متشنج سود بردند و اشراف زمین دار و سخنگویان آنها در مجلس ملی و دولت مصدق، هنرمندانه خواستههای آنها را مطرح کردند. جامعه ایران در اوایل دهه پنجاه،جامعهای کشاورزی
بود و اکثریت بزرگی افزون بر 65 درصد ایرانیان در امر کشاورزی دخیل بودند و نقش ناچیزی در شکل¬دهی به سیاستهای ملی داشتند. در چند شهر معدود و بزرگ مثل تهران، اصفهان، تبریز، کرمان، آبادان و شیراز، جمعیت فعال سیاسی را چند گروه سیاسی و ایدئولوژیک موجود هدایت میکردند. در میان این گروه¬ها، حزب تودهکه جبههای از کارگران، زنان و روشنفکران زیر لوای آرمان¬های سوسیالیستی آن سازمان¬دهی شده بودند، حزبی مدرن بود که در مراحل نخست شکل¬گیری خود قرار داشت. سازماندهندگان حزب توده، روشنفکرانی ایرانی بودند که بیشتر در اروپای غربی تحصیل کرده بودند؛ یعنی کشورهایی که احزاب کمونیست (پس از اینکه ارتش اتحاد جماهیر شوروی، نیروهای نازی را در اروپای شرقی عقب رانده بود)، در طول و بعد از جنگ جهانی دوم در آنها قدرتمند بودند.
این حزب (توده) بیبهره از تجربه سیاسی، از ماهیت توسعه اجتماعیـ اقتصادی ایران درک عمیق نداشت و نماینده نیروهای طبقاتی بود. این حزب (از منظر عدالت اجتماعی)،خواستههای طبقه کارگر را در صدر سیاست¬های خود قرار داد و به برخی موفقیتها نیز دست یافت.با این حال، از فرصت حیاتی ملی کردن صنعت نفت ایران و ضرورت تشکیل یک جبهه متحد از طبقه کارگر و بورژواهای ملی که مصدق نماینده آنها بود، برای پیش¬گیری از موفقیت کودتای امریکایی سال 1953 استفاده نکرد.
این اتفاق میتواند درس سودمندی باشد تا امروزه گروه¬های ایرانی که کسوت مدرنیسم و پیشرفت بر تن کردهاند، آن را بیاموزند. در ناآرامی¬های اخیر، آنها به جمعیتی پیوستند که هدف آنها سرنگونی دولت مشروع
پرزیدنت محمود احمدینژادبود که از طریق دموکراتیک انتخاب شد. این همکاری بینگروه-های طرفدار طبقه کارگر و ضد انقلابیون در قالب «جنبش سبز» که سبب وارد آوردن برخی اتهامها از سوی عناصر محافظه¬کار علیه «مارکسیست¬ها» و«سوسیالیستها» شد، به نظر معتبر میرسد.
دومین گروه سیاسی که خود را با دکتر مصدق و سیاست خارجی آن همراه کرد، آمیزه¬ای بی-شکل از افراد، گرایش¬ها و احزاب در قالب یک طیف گسترده، با عنوان جبهه ملی ایران بود. این آمیزش گروه¬های سیاسی طرفدار تساهل و مدارا، در کل،منافع طبقه تجار را نمایندگی میکرد که با نگرانی، شاهد جنبش اجتماعی سوسیالیستی و اتحاد شوروی به مثابه یک «همسایه کمونیست» بودند. در اردوگاه مصدق علاوه بر بازرگانان، کسبه، صنعتگران و روشنفکران و دانشجویان جوان¬تر که از ملی کردن صنعت نفت ایران ودر نتیجه، نخست وزیری مصدق در نظام خودکامه شاه حمایت می¬کردند، زمینداران بزرگ، سفته-بازان، صاحبان کسب و کارهای بزرگ بهویژه در بخش واردات ـ صادرات نفت و خانواده¬های آریستوکراسی و ردههای بالای روحانیت صمیمی با مصدق نیز قرار داشتند.
سازمان¬های سیاسی که جبهه ملی به رهبری دکتر مصدق را شکل میدادند، عبارت بودند از: حزب ایران، حزب پان ایرانیسم ملت ایران، حزب مجاهدین اسلامو حزب زحمتکشان ایران. رهبران برخی از این سازمان¬ها به عنوان نماینده در مجلس ایران عضویت داشتند و سخنگوی کابینه مصدق بودند. در این گروه از نمایندگان، شمس قناتآبادی، عبدالقدیر آزاد، مظفر
بقایی، حسن امامیـ رئیس مجلس سنا ـ مخالف فعال طرح ملی کردن نفت دکتر مصدق بودند و در همکاری تنگاتنگ با عوامل قدرت¬های خارجی، برای تضعیف امنیت ملی و ثبات دولت در داخل سیستم همکاری میکردند. قبل از حمله نهایی علیه دولت دکتر مصدق در نوزدهم آگوست 1953، محور امریکا ـ انگلیس با حمایت عوامل نظامی و غیرنظامی داخلی قدرتهای بزرگ، چند «خرده کودتا» را به اجرا گذاشتند که در نتیجه آنها، حمایت¬های گسترده ملت ایران خنثی شد.
امروزه پس از پنجاه و هفت سال، ایران تقریباً با همان معما روبهرو است که در آن، نیروهای امپریالیستی در حال برنامه-ریزی برای سیستم سیاسی و اقتصادی ایران با استفاده از تحریم¬های سازمان ملل متحد هستند، در حالی که طبقات مرفه در فعالیت-هایی دخیل هستند که هدف آنها دامن زدن به ناامنی داخلی و تضعیف موضع ایران در سطح بینالمللی است. نقش غیررسمی این بخش از مردم ایران در واقع، آمادهسازی زمینه برای تقویت نفوذ امریکابر ایران، تقویت برتری آن در منطقه خاورمیانه و بر هم زدن موازنه نیروها در آسیای مرکزی و شرق آسیاست. رهبری این «جنبش» کوشیده است از دهمین انتخابات ریاست جمهوری با زیر سؤال بردن نتیجه این انتخابات، به عنوان جای پایی برای کسب قدرت حکومتی استفاده کند.
بین دوره مصدق و وضعیت امروز ایران و اهداف احمدینژاد شباهتهایی وجود دارد، ولی تفاوت های مهمی نیز در حال رخ دادن است. دولت پرزیدنت احمدینژاد که پیآمد یک انقلاب است، در تضاد شدید با
دولت لیبرال دکتر مصدق قرار دارد. دوم اینکه ایران در مقایسه با آن دوران، بسیار توسعهیافته¬تر است و امریکادست کم در سی سال گذشته نتوانسته است سیستم اجتماعی ـ اقتصادی ایران را به زانو در آوردو آخر از همه،ولی نه کم اهمیت¬تر از همه این نکته است که نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی، ثمره انقلاب، آموزشدیده، مجهز و از نظر ایدئولوژیک، مسلح به نگرش جهانی رهبران مسلمان هستند.این در حالی است که نیروهای نظامی شاه را قدرت¬های استعماری و امپریالیستی آموزش داده بودند و آنان در خدمت استبداد متحد با منافع خارجی قرار داشتند. (1)
1) www.infowars.com، سیاحت غرب، شماره 81.
متیو کسل (1)
چکیده
فرستاده روزنامه انگلیسی گاردین به ایران که در راهپیمایی شکوهمند 22 بهمن 1388 شرکت داشته است، طرح این ادعا را از سوی برخی رسانههای غربی که صدها هزار ایرانی به دلیل توزیع خوراکی در این راهپیمایی شرکت کردند، به تمسخر میگیرد و رسانههای غربی را به واقعبینی نسبت به مسائل ایران دعوت میکند.
ایوان واتسون،گزارشگر سی.ان.اندر توصیف رویدادهای اخیر ایران به این نکته اشاره کرد که در بین کسانی که برای گرامیداشت سی و یکمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی به میدان آزادی آمدهاند، مواد خوراکی و نوشیدنی توزیع میشود.
برخی از دوستانم که در خیابانهای تهران چندین مایل راه رفتهاند تا خود را به مراسم میدان آزادی برسانند، به من گفتند که متأسفانه به آنها هیچ خوراکییا آشامیدنی داده نشده است، ولی تردید ندارم کهخوراکیهای سردستی برای تجدید قوا بین مردم توزیع شده است.
در اکتبر گذشته، در مراسمی در تهران شرکت کردم که سپاه پاسداران به مناسبت گرامیداشت خاطره صدها نیروی داوطلبی که در جنگ هشت ساله با عراق کشته شده بودند، برگزار شده بود. در ورودی سالن انباشته از
1) Matthew Cassel، فرستاده روزنامه گاردین به تهران برای تهیه گزارش از راهپیمایی 22 بهمن 1388.
جمعیت، ظرفهای کوچکی شامل میوه، آبمیوه و آب به دست شرکتکنندگان داده میشد. نکتهای که متوجه شدم، این بود که خوردن موز و آب آناناس در مراسمی که ساعتها به طول میانجامد، میتواند تجدید قوایی برای انسان باشد.
گفتن اینکه مواد خوراکی و آشامیدنییکی از انگیزههای آمدن صدها هزاران تن در روز سالگرد پیروزی انقلاب اسلامیبه میدان آزادیبوده، سخنی سراسر پوچ و گزاف است.این فرض که فرد حتماً باید جزو فقیران، روستاییانیا بیسوادان باشد که از احمدینژاد حمایت کند، نشاندهنده جهتگیری بزرگی در رسانههای غربی برای ملوّث کردن چهره جمهوری اسلامی و نادیده گرفتن حمایتهای گستردهاز آن است.
هنگامی که سی.ان.انو دیگر رسانهها میکوشند پیشینهای از تاریخ جدید ایران نشان بدهند، حکومت شاه را فقط حکومتی «طرفدار غرب» توصیف میکنند و به حمایت نکردن مردم ایران از رژیم شاه و سرکوب خشونتآمیز آنها برای خاموش کردن هر صدای مخالفی، کمتر اشاره میکنند. پس از سرنگونی شاه به دست مردم ایران در سال 1979، اکثریت قاطع ایرانیان از برگزاری رفراندوم پس از آن و رأیدادن به جمهوری اسلامی پشتیبانیکردند. آنها برای اولین بار در طول قرنها، خودشان نوع حکومت خود را انتخاب کردند. با این حال، این حکومت ضرورتاً، با منافع دولتهایی که بر امور ایران اثرگذار بودند و از منابع این کشور،بهویژه ذخایر هنگفت نفت ایران، سودهای سرشار میبردند، منطبق نبود.
از زمان انقلاب به بعد، ایالات متحده امریکاو دیگر دولتهای غربی با جمهوری اسلامی در تعارض بودهاند. بعد از حملههاییازدهم سپتامبر در نیویورک، دولت بوش بیهیچ ملاحظهای،ایران را (در کنار دشمن تاریخی
آن،صدام حسین) در طبقهبندی سادهانگارانه «محور شرارت» خود قرار داد. بیشتر شبکههای رسانهای در امریکا این رویه را دنبال کردند و در پوششهای خبری خود با جمهوری اسلامی به عنوان چیزی کمتر از دشمن رفتار نکردند.
با حذف جهتگیریهای فاحش دورانبوش، تصویر دقیقتری از وقایع مربوط به ایران ظهور یافت. جمهوری اسلامی از همان زمان شکلگیری خود، با اعتراضهای برخی اعضای جامعه ایران روبهرو بوده است. پس از انتخابات مناقشهبرانگیز ریاست جمهوری سال گذشته نیز اعضای اپوزیسیون جانی تازه گرفتند. مقامهای ایرانی با تعداد زیادی از کسانی که به خیابانها آمدند، برخورد کردند، ولی این اعتراضها به راستی همان «انقلابی» بود که «توییتر» و «گرین» و بیشتر رسانههای غربی خواستند از این رویدادها بسازند؟
تودههای طرفدار حکومت که در ماه ژوئن پس از انتخابات بعد از برخوردهای روز مقدس عاشورا در ماه دسامبر به خیابانها آمدند و اکنون در مراسم سالگرد پیروزی انقلاب شرکت کردهاند، باید نشاندهنده این باشند که این اعتراضها،یک انقلاب نیست، بلکه همان اختلافات داخلی است که به آن دامن زده شده است.
درک اینکه آیا اکثریت ایرانیان از حکومت خود پشتیبانی میکنند یا از اپوزیسیون آن، موضوع بیربطی است. ابتدا ما باید درک کنیم که این فقط بستههای رایگان آبمیوه و کلوچه نیست که ایرانیان را ـ از هر دو طرف این تقسیمبندی سیاسی ـ به خیابانها میآورد. (1)
1) www.guardian.co.uk، سیاحت غرب، شماره 80.
جان اوکین (1)
چکیده
با خاتمه جنگ جهانی دوم که در نتیجه مداخله امریکا در آن حاصل شد و نیز به میراث بردن یک امپراتوری زوال یافته از انگلیس، مرحله جدید تاریخ امریکا آغاز شد. این کشور به منظور تداوم بخشیدن به سیاست خارجی اصولا مداخلهگرایانه خود در جهان دوقطبی جنگ سرد، همواره به وجود یک دشمن برای متقاعد کردن جهانیان و نیز مردم خود نیازمند بود. با فروپاشی شوروی، امریکا، خود را با خلأ دشمن روبهرو دید.بنابراین پر کردن این خلأ، از بنیادگرایان مسلمانی که با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و نیز شکست شوروی در افغانستان در حال قدرت یافتن بودند، دشمن جدیدی ساخت و با این مستمسک، سیاستهای خارجی سلطهطلبانه خود را ادامه داد. تروریسم، آخرین دشمنی بود که ایالات متحده در عرصه جهانی برای خود یافت، ولی همانطور که در این مقاله میخوانیم، این دشمن فرضی دیگر قابلیتهای اقناع و توجیهکنندگی خود را از دست داده است و در آغاز دهه دوم قرن بیست و یکم، امریکا باید به دنبال تجدید نظر جدّی در سیاستهای خارجی خود باشد.
نطق پرزیدنت اوباما هنگام دریافت جایزه نوبل یک توجیه شرمآور از توان بالقوه جنگ برای ایجاد صلح بود. اگر کمیته جایزه صلح نوبل پس از تصمیم او مبنی بر گسترش دادن دامنه جنگ افغانستان رأیگیری میکردند،
1) John O’Kane، در یو.سی.آی، درس رسانهها و فرهنگ پاپ را تدریس میکند و سردبیر AMASSاست.
آیا باز هم او این جایزه را میگرفت؟ بر اساس توضیح این کمیته نمیتوان قضاوتی کرد: «این کمیتهبا این رأی خود بر تمایل آرزوی اوباما مبنی بر دستیابی به صلح صحه گذاشته است.» هفتهها بعد از انتخابات، دیدگاه آنها نیز مثل ما، نسبت بهآنچه نطقنویسان ما ارائه میدهند، کاملا متفاوت بود.
جنگهای تهاجمی تنها نوع جنگهایی هستند که ما از زمان جنگ جهانی دوم درگیر آنها شدهایم؛ جنگی که آخرین جنگ تدافعی بود و سبب شد عنوان امپراتوری از انگلیس گرفته و به ما سپرده شود. جنگهایی که پس از این جنگ رخ دادند، برای حفظ و توسعه این میراث بود. ما به عنوان یک وارث برخوردار از حقوق محافظت از اموال خود،این حق انحصاری را برای خود قائل بودهایم که در هر زمان و مکانی کهاین جنگها توجیه داشتهاند، درگیر شویم. ما این رفتار را با این ایده توجیه کردهایم که کشوری استثنایی هستیم. ما ملزم به پیروی از مقررات و قوانینینیستیم که دیگران ملزم به رعایت آنها هستند. ما کشوری استثنایی هستیم که دستورهای خدا را به اجرا میگذاریم. ما جنگها را شروع نمیکنیم، بلکه آنها را به پایان میرسانیم. ما از خشونت تنها به عنوان آخرین چاره بهره میگیریم.
ما شروع به پلیسی کردن جهانو تقسیم آن به آدم خوبها و آدم بدها کردیم و هر جا که ضرورت مییافت، از رژیمهای سرکوبگر و غیردموکراتیک حمایت کردیم. این امر هرگز به بهبود تصویر ما نزد دیگران کمکی نکرد. نیاز همیشگی ما به دفاع از امپراتوری خود، ایجاد پایگاههای بیشتر و دخالتهای بیشتر در امور دیگر کشورها را اقتضا میکند که موجب تقویت انزجار و حتی کینهجویی بیشتر میشود.
شوروی بلافاصله بعد از جنگ جهانی دوم به دشمن ما تبدیل شد و نادیده گرفتنته دیده ای روسها نسبت به تصرفات ارضی و کسب
سلاحهای هستهای بسیار دشوار گشت. البته جنگ سرد به قطببندی جهان ووجوب شکست دادن دیگری به هر قیمتی انجامید. این امر معمولا شامل سرنگون کردن رژیمهای دموکراتیک و جایگزین کردن آنها با رژیمهای مستبد برای تشکیل یک شبکه میشد، نظیر آنچه در سال 1953 در ایران یا نهم دسامبر 1973 در شیلی تحت حکومت آلنده اتفاق افتاد؛یعنی زمانی که جورج بوش پدر، رئیس سیا بود. آلنده در بهبود بخشیدن به وضعیت مردم کشورش و وارونه کردن آثار مدل نظامی سرکوبگرانه امریکای لاتین پیشرفتهایی کرده بود. جانشین او، پینوشه با حمایت ما، تمام اینها را به وضع سابق خود بازگرداند.
شوروی، تهدیدی قطعی بود که سوگند خورده بود ما را از نظر نظامی دفن کند. تهدید واقعی در ایده برابری آنها نهفته بود؛ انگارهای بر خلاف آنچه امریکاییان باور داشتند. به این ترتیب، ما به طور غیرعقلانی،کمونیسم را به عنوان یک شیطان بسیار با اهمیت، تثبیت کردیم.
در بحران گروگانگیری در ایران در سال 1979 بود که دریافتیم دشمنان آینده خود را کشف کردیم. این بحران در اوج تجدید نظرطلبی ویتنام و استیلای سخنسراییها و سیاستهای ستیزهجویانه راست جدیدکه پیروزی ریگان به وجود آورده بود،رخ داد. بنابراین، چگونگی واکنش این دولت تعجبی نداشت. در طول آخرین مراحل جنگ سرد در دهه 1980، دولت ریگان هر جا که امکان داشت، فشار برای در هم شکستن شورویرا مضاعف کرد.جنگ شوروی در افغانستان، ویتنام آنها بود که بیشتر انرژیروسها را صرف خود کرد. با این حال، آنچنان که رابرت شیر میگوید، این اقدامات ما در افغانستان، اسلام رادیکال را سیاسی کرد و به آن اجازه مطرح شدن داد. شعبهای از این فناتیسم که بعد از فروپاشی شوروی به قدرت
رسید، حمایتهای ما از«جنگجویان آزادی» بن لادن، بنیانهای دوران سراسر کشمکش پس از جنگ سرد را بنا گذاشت.
ما از جنگ خوب برای متوقف کردن هیتلر تا زمان پایان جنگ سرد راهی دراز را پشت سر گذاشته بودیم. کلینتون، وارث فرصتی بزرگ برای تغییر شد. ما به ناگهانبرای نخستینبار از زمان جنگ سرد، از اجبار به تولید کورکورانه سلاحهای هستهای به قیمتی که باید صرف رفاه اجتماعی میشد،خلاص شده بودیم. ما در پرحرفیهای ننگین فرانسیس فوکویاما از این عصر، این انگاره را به نمایش گذاشته بودیم که آمیزه سرمایهداری و دموکراسی ما برتر است و ما آماده ترسیم دوباره نقشه جوامع بر اساس تصویر خود بودیم.
با این حال، کلینتون نیز ـ مثل اوباما ـ یک لیبرال ضعیف دیگر بود. او دشمنان جدید یافت تا آنها را جایگزین دشمنان قدیمی کند. بودجه جنگی چندان تغییری نکرد. او کسری بودجههای هنگفتی را از ریگان و بوش پدر به ارث برد،ولی تنها به آثار آنها واکنش نشان داد، نه دلایل آنها.
این دشمنان جدید چنان تهدید بزرگی برای آزادی ما بودند که برای کمک به ایجاد توازن در بودجه، در عین حفظ محرمانگی آن، تعریف دوبارهای از معنای«رفاه»کردیم. با این حال،کلینتون به رفاه شرکتییا منسوخ کردن سیستم مالیاتی مترقیانهای که در سالهایریاست جمهوری ریگان دست میلیونها نفر را باز گذاشت تا ثروتمند شوند، هیچ توجهی نکرد. او بار مالیاتهای مربوط را بر گرده طبقات پایینتر گذاشت؛ پولهایی که وقتی با هزینههای هنگفتی که صرف تسلیحات برای شکست دادن شوروی شده بود، در هم آمیخت، تأمین آن مستلزم فداکاریهای قابل ملاحظهای در جبهه داخلی شد.
این هدف، جنگ ما علیه افراد غیر نظامی در داخل و خارج از کشور را توجیه میکند (منظور، تعداد بسیار زیاد غیرنظامیان کشته شده است). ما مداخلههای خود را با این ادعا مستدل میکنیم که این کار، جهان را برای ما و دیگران، امنتر خواهد کرد. با توجه به شکاف فزاینده بین کشورهای فقیر و غنی و دارا و ندار در داخل این کشورها، فشار جوامع مشتاق به دنبال کردن همین راهها، احتمالا کشمکش و مصیبتهای بیشتری در پیش است.
گلن گرینوالد میگوید اقدامات ما در خارج از کشور و دامن زدن به کینهجوییهای بیپایان، به نفع دشمنان ما تمام شده و به آنها کمک کرده است تا نیروگیری کنند. کشتارهای تجربه شده در مناطقی که اکنون از نظر نظامی، درگیر نیستند، به ویژه مرگ غیرنظامیان بیگناه، کمک کرده است تا موج همدردیها از ما دور شود. هر چه مداخلههای ناقص ما عمیقتر شود، دشمنان بیشتری به وجود میآیند.
جهانیسازی چه تعداد دشمن به وجود آورده است؟این پدیده، فرهنگها را ریشهکن میکند و مردم را در درون اجتماعاتشان وامیدارد به جستوجوی مشاغل اندکی برخیزند که درآمد کافی برای ادامه معیشت آنها ندارند.
آیا به راستی، خدا، نظارهگر ما و سیاست خارجی ماست؟ با ظهور اسلام رادیکال، خدا عمر دوبارهای یافت. ما همیشه این احساس را داشتیمکه او در جبهه ماستو به ما اجازه میدهد با اطمینان به سراغ کمونیستهای بیخدا برویم،ولی دشمنان جدید ما، خدا را در کنار خود دارند. (1)
1) www.Huffingtonpost.com، سیاحت غرب، شماره 80 .