ghaemiyeh.com
سرشناسه : رضایی، مریم، ۱۳۵۳ -
عنوان و نام پدیدآور : رسانه سلطه ، سلطه رسانه : تبلیغات رسانهها در خدمت سیاست آمریکا/ تدوین مریم رضایی، فریده پیشوایی؛ زیرنظر داود رجبینیا.
مشخصات نشر : قم : صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، مرکز پژوهشهای اسلامی ، ۱۳۸۹ .
مشخصات ظاهری : ۱۰۰ ص.
فروست : غرب از رؤیا تا واقعیت ؛ ۱ .
مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران؛ ۱۶۹۴
شابک : ۱۵۰۰۰ ریال: 978-964-514-156-9
وضعیت فهرست نویسی : فاپا.
موضوع : رسانههای گروهی -- ایالات متحده -- جنبههای سیاسی
موضوع : رسانههای گروهی -- عینیت
شناسه افزوده : پیشوایی، فریده، ۱۳۵۴ -
شناسه افزوده : رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -
شناسه افزوده : صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : P۹۵/۸۲ /الف۹ر۶ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۳۰۲/۲۳۰۹۷۳
شماره کتابشناسی ملی : ۲۲۲۹۶۲۰
مقدمه1
چه چیزی رسانههای غالب رابه رسانههای غالب تبدیل کرده است؟3
رقابت برسرسلاح اطلاعات9
چه آیندهایپیش روی ژورنالیسم است؟14
قدرت ومالکیّت رسانهها18
راهبردامریکایی: کنترل جهان ازطریق کنترل اینترنت23
چه کسانی شمارازیرنظردارند؟27
نقشآفرینی نظامی رسانهها34
تلویزیون جنگ؛نوازش احساس بینندگان امریکایی37
تبلیغات جنگ41
رسانههاومرگ حقیقت46
چگونه جنگ میتواندیک سرگرمی خانوادگی باشد؟49
رسانههاوجنون نظامی گری58
تبلیغات؛سربازعملیات روانی امریکا61
ارزش خون68
دروغ هرچه بزرگترباشد...75
چرایهودیان ازعمل اشغالگرانه اسراییل به خشم نمیآیند؟82
ماتریکس امریکایی86
تبلیغات به شیوه هالیوود94
بازیگران به جای خبرنگاران98
«غرب از رؤیا تا واقعیت» عنوان مجموعه پیشرو است که قصد دارد با استناد به منابع غربی و بهرهگیری از قلم و بیان اندیشمندان غربی و پرورشیافتگان همان مکتب، آن روی سکه فرهنگ و تمدن غرب را نقد و بررسی کند. همچنین میکوشد تا سیاستهای حاکم بر نظام کشورهای غربی همچون امریکا و انگلیس و نیز اسراییل را نشان دهد.
امروزه کمتر عرصهای را میتوان یافت که به گونهای از انگارههای فکری و فلسفی و فرآوردههای تمدن غرب اثر نپذیرفته باشد. با اینکه آثار مثبت تمدن غرب را نمیتوان یک سره نفی کرد، به نظر میرسد بازخوانی آثار و پژوهشهای انتقادی محققان غربی در زمینههای گوناگون، برای آشنایی بیشتر مخاطبان فرهیخته در حوزه غربشناسی بسیار راهگشا باشد.
مباحث این مجموعه، برگزیده و فشردهای از مقالههای ترجمه شده در نشریه «سیاحت غرب»مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما است. عنوانهای هفت جلدی پیش رو عبارتند از:
رسانه سلطه، سلطه رسانه (تبلیغات رسانهها در خدمت سیاست امریکا)؛
جنگ نرم رسانهای (تهاجم بر ضد اسلام و ایران)؛
تکنولوژی و چالشهای فرارو؛
قاب جادو (آسیبهای اینترنت و تلویزیون در غرب)؛
معماران امپراتور (چه کسی بر امریکا حکومت میکند؟)؛
امریکا، محور شرارت؛
استعمار مدرن (جهانی شدن یا جهانی سازی؛ آثار و پیآمدها).
شماره اول این مجموعه با عنوان «رسانه سلطه و سلطه رسانه» به این موضوع میپردازد که در کشورهای غربی، رسانهها جریان اطلاعرسانی را در دست دارند و بیشتر این رسانهها وابسته یا از آنِ شرکتهای بزرگ تجاری هستند. یکی از اهداف این رسانهها، تحریف واقعیتها درباره حملههای نظامی امریکا به کشورهای مختلف جهان است که با هدف ایجاد نوعی تعدیل و موجه نشان دادن آن در افکار عمومی صورت میگیرد.
در پایان، ضمن قدردانی از مدیران و مسئولان مرکز پژوهشهای اسلامی، تلاشهای پژوهشگر گرانقدر، آقای مهدی نصیری؛ سردبیر محترم نشریه «سیاحت غرب» و همکارانشان را ارج مینهیم. همچنین از همکاران پژوهشی (به ترتیب حروف الفبا)، حبیبه برغمدی، اسماعیل پرور، وحیده پیشوایی، محمدعلی روزبهانی، حمید رحمانی و سید محمود طاهری که در تنظیم و تدوین موضوعی این مجموعه به ما یاری رساندند، سپاسگزاری میکنیم.
نوام چامسکی (1)
چکیده
مطبوعات و به طور کلی، جامعه اطلاعرسانی امریکا، هر کدام به گونهای،وابسته یا متعلق به شرکتهای بزرگ تجاری هستند. کسانی هم که در این رسانهها کار میکنند، تحت امر این شرکتها به حساب میآیند. این رسانهها جریان غالب خبر و اطلاعرسانی را در کشور در دست دارند. افرادی که در خدمت این رسانهها هستند، باید دارای چارچوب ذهنی مشخصی باشند؛ چارچوبی که شرکتهای تجاری بزرگ مشخص میکنند. در نتیجه، خوراک فکری یک کشور را تعدادی شرکت تجاری بزرگ تأمین میکنند و به این ترتیب، این شرکتها هر آنچه را لازم میدانند، عملی میسازند و کسی با آنها مخالفت نمیکند؛ چون این رسانهها با سرگرم ساختن مردم به امور بیفایده، فکر آنها را از مسائل مهم، منحرف ساختهاند.
اگر شما میخواهید رسانهها یا هر نهاد دیگری را بشناسید، کار خود را با پرسش از ساختار سازمان درونی و جایگاه اجتماعی آن نهاد شروع میکنید. همانند یک دانشمند، هنگامی که میخواهد یک مولکول پیچیده را بررسی کند، شما نیز ابتدا ساختار این نهادها را بررسی میکنید. سپس تصویری از محصولات رسانهها، بر اساس ساختار آنها در ذهن خود میسازید. آنگاه با تجزیه و تحلیل تولید رسانهای، میزان تطابق آن را با تصویر ذهنی خود
1) Noam Chomski، محقق و نویسنده مشهور امریکایی.
میسنجید. در واقع، تمام کارهایی که در مورد تحلیل رسانهها انجام میشود، مربوط به این قسمت آخر است: تلاش برای فهم دقیق آنچه رسانهها تولید میکنند. خوب، چه چیزی را خواهید یافت؟ پیش از هر چیزی، متوجه رسانههای مختلف با کارکردهای متفاوت خواهید شد. برای نمونه، میفهمید سرگرمیها،هالیوود، نمایشهای تلویزیونی و رادیویی کم ارزش و مواردی از این قبیل، به همراه بیشتر روزنامههای کشور که معطوف به مخاطبان جمعی هستند، به جای آگاه ساختن مردم، آنها را منحرف میکنند.
«رسانه نخبگان»، بخش دیگری از رسانهها هستند که گاهی آنها را «رسانههای تعیینکننده خطمشی» نیز مینامند؛چون این رسانهها پشتیبانهای بزرگی دارند. آنها چارچوبی را تعیین میکنند که دیگر رسانهها مطابق با آن عمل میکنند. نیویورک تایمز، واشنگتن پست و چند خبرگزاری دیگر، از این نوع رسانهها هستند. بیشتر مخاطبان این روزنامهها، طبقه ممتاز جامعهاند.افرادی که روزنامه نیویورک تایمز را میخوانند، بیشتر، طبقه ثروتمندند که گاهی اوقات آنها را «طبقه سیاسی» نیز مینامند. بسیاری از این افراد در روندی رو به رشد، در تصمیمگیریها و هدایت جریانها دخالت دارند و به طور عمده، این کار را در نقش مدیر نهادهای مختلف تصمیمگیری انجام می دهند. این افراد میتوانند در نقش مدیران سیاسی، مدیران بازرگانی (مانند مدیران اجرایی)، مدیران علمی و آکادمیک (مانند افراد بسیاری که در مدرسهها و دانشگاهها مشغول هستند)، یا دیگر ژورنالیستها ظاهر شوند؛ کسانی که شیوه فکر کردن مردم را تعیین میکنند و به آنها میگویند چگونه به مسائل بنگرند.
رسانههای نخبه یا رسانههایی که خط مشی تعیین میکنند، کدام رسانههایند؟ برای مثال، از نیویورک تایمز و سی.بی.اس میتوان نام برد. پیش
از هر چیز، این رسانهها شرکتهایی بزرگ و سودآور هستند. به علاوه، بیشتر آنها با شرکتهای بسیار بزرگتری ارتباط دارند یا در کل متعلق به این شرکتها هستند؛شرکتهایی چون جنرال الکتریک ووستینگ هاوس. این شرکتها در حال صعود به قله قدرت نظام اقتصاد خصوصی هستند که نظامی ظالمانه است؛ شرکتهایی سلسله مراتبی که یک گروه اقلیت آنها را کنترل میکنند. اگر کاری را که ایشان انجام میدهند، نمیپسندید، باید از آنها فاصله بگیرید. این رسانههای بزرگ، بخشی از این سیستم مستبد به شمار میروند.
مطمئنم داستان قلعه حیوانات را خواندهاید. این داستان را جرج اورول در اواسط دهه 1940 نوشته است. در این کتاب، نگاه دقیقی به دولت مستبد شوروی شده است. این کتاب، اثر بزرگی است و همه آن را دوست دارند. به تازگی معلوم شده است که وی مقدمهای برای قلعه حیوانات نوشته بود که منتشر نشده است. این مقدمه،سی سال پیش از نوشتن کتاب، در میان نوشتههای وی پیدا شد. مقدمه کتاب قلعه حیوانات در مورد «سانسور ادبی در انگلستان» بود و چیزی که در آن ذکر شده، این بود که این کتاب به طور خاص، شوروی و ساختار مستبدانه آن را مسخره میکند، ولی انگلستان آزاد نیز تفاوتی با این کشور ندارد.
[به باور اورول،] ما در کشور خود سازمانکا.گ.ب نداریم، ولی نتیجه در هر دو کشور، یکسان است. افرادی که ایدههای مستقل دارند یا در مورد «تفکرات غلط» میاندیشند، طرد خواهند شد.
اورول در این زمینه تنها دو جمله در مورد ساختار نهادی ذکر میکند. او میپرسد: چرا چنین اتفاقی میافتد؟ اول به این دلیل که خبرگزاریها متعلق به سرمایهدارانی است که میخواهند فقط مسائل مشخصی به آگاهی مردم
برسد. دلیل دوم این است که وقتی شما در یک نظام آموزشی نخبه قرار میگیرید، یعنی وقتی به آموزشگاههای خاصی میروید (مانند آکسفورد و غیره)، در آنجا یاد میگیرید مسائل خاص و مشخصی هستند که شایسته نیست بگویید و افکاری وجود دارند که شایسته نیست در ذهن خود نگاه دارید. این فرآیند، نقش اجتماعیسازی نهادهای نخبه است. اگر شما این مسئله را نپذیرید، حذف خواهید شد. این دو جمله، کم و بیش، تمام داستان را بیان میکنند.
وقتی رسانهها را نقد میکنید و معترض میشوید که مثلاً آنتونی لویس یا شخص دیگری، مطلبی را نوشته است که مطابق خواستهها و مورد حمایت سیستم قدرت است؛ این کار شما، آن نویسندهها را بسیار عصبانی میکند. آنها با ژستی حق به جانب میگویند: «هرگز کسی به من نمیگوید که چه چیزی بنویسم. من هر چیزی را که دوست داشته باشم، مینویسم؛ چون من هیچگاه زیر فشار نبودهام.» بیشک،این مطلب، درست است، ولی نکته اصلی این است که به فشار و محدودیت،نیازی نیست؛زیرا نویسندهها پیش از این توجیه شدهاند. اگر آنان میخواستند از موضوعهایی بنویسند که مجاز به نوشتن آن نیستند، هرگز به این جایگاه نمیرسیدند؛ جایگاهی که اکنون میتوانند از آنجا، مسائلی را که میخواهند، مطرح کنند. این مسئله در مورد اعضای هیئت علمی دانشگاهها و روشهای ایدئولوژیکتر آنها نیز به طور گستردهای صدق میکند.
آخرین چیزی که باید به آن توجه کرد، چارچوب دکترینی است که این فرآیند از آن ناشی میشود. افرادی که در سطوح بالای نظام اطلاعاتی، شامل رسانهها، تبلیغات، علوم سیاسی آکادمیک و ... قرار دارند، هنگامی که مطلبی
را برای یکدیگر مینویسند (نه زمانی که سخنرانی فارغالتحصیلی خود را میکنند)، آیا از آنچه باید اتفاق بیافتد، تصویری در ذهن خود دارند؟ در سخنرانی فارغالتحصیلی، فقط یک سری مطالب بیهوده را سر هم میکنید، ولی مهم، زمانی است که این افراد برای یکدیگر مطلبی مینویسند.چه چیزی بین این افراد رد و بدل میشود؟
خط مشی اصلی (که در حال توضیح آن هستم)، این است که عامه مردم، «بیگانگانی جاهل و مداخلهگر» هستند. ما باید ایشان را از عرصه عمومی دور نگاه داریم؛ چون اگر آنها وارد این امور شوند، فقط دردسرساز هستند. آنها فقط «تماشاگر» هستند، نه «مشارکتکننده». آنها فقط اجازه دارند هر چند وقت یکبار پای صندوقهای رأی بروند و یکی از ما افراد باهوش را انتخاب کنند. پس از این کار باید به خانههای خود برگردند و به تماشای مسابقات فوتبال و از این قبیل برنامهها بپردازند.
والتر لیپمن، عضو دیگرِ «کمیته کریل» بود. کسی که کم و بیش،نیم قرن، برجستهترین چهره ژورنالیسم امریکا بود (منظورم، ژورنالیسم و تفکرات جدّی امریکایی است). وی همچنین نویسنده «مقالات پیشرو در مورد دموکراسی» است که با توجه به پیشرفتهای دهه 1920 نوشته شدهاند. او نیز درسهایی را به کار میبست که از تبلیغات گرفته بود. وی میگوید: «هنر جدیدی در دموکراسی وجود دارد که آن را «تولید رضایت» مینامند. با استفاده از تولید رضایت، میتوانید بر این حقیقت غلبه کنید که بسیاری از مردم حق رأی دارند. ما میتوانیم این امر را بیربط جلوه دهیم؛چون میتوانیم رضایت را تولید کنیم و مطمئن شویم انتخابها و نگرشهای آنها بر اساس آن چیزی شکل خواهد گرفت که ما به آنها میگوییم، حتی اگر آنها
راهی رسمی و قانونی را برای شرکت خود در انتخابات داشته باشند. بنابراین، ما به دموکراسی واقعی دست یافتهایم. این روند به خوبی کار میکند و نتیجه به کار بستن درسهایی است که از آژانس تبلیغاتی ریشه میگیرد».
حزبهای سیاسی بهویژه حزب محافظهکار در انگلستانبا الهامگیری از تجربههای جنگ جهانی اول، درسهایی از این جریان گرفتند. اسناد مربوط به آن زمان که بهتازگی انتشار یافته است، نشان میدهد آنها نیز به دستاوردهای وزارت اطلاعات بریتانیا پی بردند. آنها فهمیدند که کشور روز به روز دموکراتیزهتر میشود.در نتیجه، مجبور شدند علوم سیاسی را به جنگ سیاسی تبدیل کنند و سازوکارهای تبلیغاتی را که به طور مشخص در طول جنگ جهانی اول برای کنترل افکار مردم استفاده میشد، در این زمینه به کار بندند. (1)
1) www.irmondediplo.com، سیاحت غرب، شماره 56.
داگلاس راش کوف(1)
چکیده
در این مقاله، به توضیح رابطه مخاطبان با روشهای مختلف اطلاعرسانی پرداخته شده است و نویسنده در قالب چندین مثال، ما را با روشهای اجباری اطلاعرسانی آشنا میسازد، روشهایی که در سالیان دراز، افراد گوناگون برای تحمیل خواستههایشان به ما استفاده کردهاند. همچنین به راهکاری برای در امان ماندن از تأثیر اینگونه اطلاعرسانیاشاره شده است.
در تمامی جنگهای اطلاعاتی، جامعه بشری، مغلوب بوده است. درحال حاضر، «ارتباط» به «اطلاع رسانی» تبدیل شده است و دیگر زنده نیست. به عنوان موجودات زنده، وقتی قبول میکنیم که در نبرد اطلاعات شرکت کنیم، تنها قابلیت دفاعی خود را از دست میدهیم.در حقیقت، با قبول نبرد به عنوان اطلاعرسانی، رقابت را واگذار کردهایم.
تلویزیون، رادیو، مجلهها و حتی این مقاله، به عنوان گونهای از ارتباط به شمار نمیآیند و تنها مسیری یکطرفه برای توزیع ایدههای متفاوت هستند. رابطه ما با موارد یادشده ممکن است گاهی مهم و حیاتی باشد،ولی چنانچه تأثیری متقابل بر کارگردان، نویسنده، تهیهکننده یا روزنامهنگار نداشته باشد، این رابطه، یک «ارتباط» تلقی نمیشود و ما تنها دریافتکنندگان یک
1) Douglas Rushkoff، اندیشمند و مستندساز امریکایی.
برنامهریزی هستیم.حتی رسانههایی همچون بازیهای رایانهای و وبسایتها که به «رسانههای ارتباطی»معروف هستند، تنها به کاربر امکان تجربه انتخابهایی را میدهند که واقعی نیستند. چنانچه بازیگر بازی رایانهای سلسله حرکاتی انجام دهد که هرگز اتفاق نیفتاده است یا مخاطب وبسایت در مسیر داستانی تعاملی حرکت کند که هیچ کس به آن سمت نرفته است ـ با در نظر داشتن غیبت خالق این دو رسانه ـ این رابطه، نوعی از ارتباط نیست و تنها تجربهای شخصی و خاص از دستیابی به اطلاعات بیحاصل است.
تلویزیون، رسانهای ارتباطی نیست و تنها یک برنامهریز است؛چون در آن، برای بیننده بیاراده و ناگزیر، هیچ فضایی به منظور ارتباط برقرار کردن با برنامهریز وجود ندارد. راستی، تا به حال به این موضوع فکر کردهاید که چرا کارها در تلویزیون، «برنامهریزی» نامیده میشود؟
به همین دلیل، کنترل تلویزیون، روشهای قدیمی و اجباری تبلیغات را دچار مشکل کرده است. هر چند کنترل به ما امکان واکنش و اظهار نظر را نمیدهد، ولی دستکم، ما را قادر به فرار میسازد. یک بیننده عادی که بخش زیادی از داستانهای اجباری تنشزا را دیده است، بایستی به سمت تلویزیون برود تا بتواند کانال را عوض کند. مغز این بیننده، محاسبات کالری مورد نیاز این کار را انجام میدهد و در نتیجه، تصمیم میگیرد سر جای خود بنشیند و تمامی آن تنشها و نگرانیها را تحمل کند.
برای برنامهریزان فرهنگی، اینترنت، نسبت به کنترل تلویزیون،خطر بزرگی بود. این وسیله،اولین رسانه گروهی بود که دیگر برای منتشرکننده تبعیض قائل نمیشد.در ابتدا، یک رسانه ارتباطی واقعی بود که در آن، میان ارسال و
دریافت اطلاعات، تعادل برقرار بود. تکنولوژی اینترنت در ابتدا فقط به متن اختصاص داشت که افراد در آن، به فرستادن ایمیل، چت و شرکت در بحثهای گروهی میپرداختند. آن تعداد از ما که خوششانس بودیم، چنین ارتباطی را تجربه کنیم، احساس آزادی را به درستی درک کردهایم.
اینترنت ابتدایی،اندیشههای رؤیاپردازانه را تحریک میکرد؛ زیرا برای اولین بار بود که افراد شانس انتشار جهانی ایدههایشان را داشتند. همکاری شبکهای از طریق سیمها و رایانهها در اجتماع اینترنت، یک تجربه فرهنگی واقعی و زنده بود؛ زیرا بیشتر،«ارتباط» بود تا «اطلاعرسانی».برای برخی افراد، اینگونه بود که گویا جامعه بشری، اعضایش را به وسیله اینترنت به یک مغز جهانی پیوند داده است.
افراد از اینترنت به عنوان تحقق فرضیه «گایا» صحبت میکردند. فرضیهای که در آن، تمام موجودات زنده، بخشهای مختلف یک ارگان بزرگ شمرده میشدند. بسیاری بر این باور بودند که این بنای ارتباطی نوپا، افراد را به اندازهای در ارتباط و مشارکتهای جهانیتوانمند میسازد که پیش از این، حتی تصورش ناممکن بود.با وجود اینکه این رؤیاها کمی غیرواقعیتر از حقیقت جامعه اینترنتی بودند، ولی به تجربههای بنیادی موردنیاز در پیوند میان رایانهها اشاره داشتند. بنیان این ارتباط دوسویه، پناهگاهی بود برای برنامههای همگانی که به منظور درک متقابل انجام میشدند. اینترنت، اطلاعرسانی نبود، بلکه ارتباطی بود که با افراد برقرار میشد.
دستیابی به تصویرهای مبتذل، علت زیبا و خواستنی بودن اینترنت نبود، بلکه این موضوع که افراد و ایدههایشان میتوانند یکپارچه شوند و تغییر و تحول یابند، این ویژگی را به اینترنت داده بود. دانشمندی که تحقیق خود را
در اختیار همگان میگذاشت، با پرسش و مخالفت روبهرو میشد و اگر فیلسوفی، ایدهای را بیان میساخت، به دفاع از آن وادار میشد. دیگر هیچ چیز امن نبود و مقدس به حساب نمیآمد به جز این مطلب که افراد از شانس یکسان برای القای تفکرشان برخوردارند. با افزایش هجوم مردم از سمت تلویزیون به اینترنت، این پرسش برای کارشناسان امر «تأثیر» مطرح شد که چگونه میتوانند این وسیله را به رسانه گروهی قابل کنترل تبدیل سازند.
ترفند جالب آنها، جایگزینی «اطلاعرسانی» با «ارتباط» بود. عملکردهای آیندهگرایانی همچون آلوینتافلر تحریف شد تا اعلام دارند ما در رأس عصر اطلاعات هستیم. ما توسعه در ماشین «تبلیغات» را با انقلابی در «ارتباطات» اشتباه گرفته بودیم. نه! اینترنت، رسانهای برای تبادلات میانفردی نیست، بلکه رسانهای است که استفاده از اطلاعات آن، بسیار فریبندهتر از روشهای دیگر است. تصویرهای نوین مجلهها و متون آکنده از واژههای مد روز، تازهواردان به اینترنت را متقاعد میسازد که اینترنت، سرزمینی است پیچیده و باشکوه که در آن، بدون راهنمایی، بیشک، گم خواهید شد.
حال که اینترنت به مکانی خطرناک تبدیل شده است، بهتر است با توصیههای کارشناسان به آن سفر کنید. به جز مکانهای ویژه چت و بحثهای گروهی، بیشتر قسمتهای شبکه، خواندنیهایی مبهم است که ما از طریق آن نمیتوانیم عملکردهای دیگران را مشاهده کنیم. وقتی به وبسایتی مراجعه میکنیم، با کسی معاشرت نمیکنیم و فقط مشغول خواندن مطالب هستیم. این کار، امری «ارتباطی» نیست و در آن مشارکتی انجام نمیشود.
روند رو به رشد تکنولوژی اینترنت به ما قول افزایش در قابلیتهای ارتباطی اینترنت را میدهد، ولی توسعههایی همچون افزایش سرعت در
تبادل اطلاعات، تنها برای شبیهسازی اینترنت به تلویزیون است و کار خاصی را برای ارتباط انجام ندادهاند.اهداف اخیر صنعت ارتباط، تنها برای پدیدآوردن تصویرهایی با کیفیت تلویزیون در رایانههای ماست. تنها فضایی که برای ارتباط متقابل باقی مانده بود، اکنون به ما فقط این امکان را میدهد که فیلم درخواستیمان را تماشا کنیم یا روی تکه کالایی که ممکن است آن را بخریم، کلیک کنیم.
تا زمانی که روابط متقابل و ارتباطات، عوامل اصلی تغییر و تحول هستند، دشمنان توسعه در فرهنگهابر این نقاط متمرکز میشوند تا از حرکت آنها جلوگیری کنند،ولی زمانی که قسمت عمده جامعه جهانی برای اجرای رفراندومی در مورد بشریتتلاش میکند، ما نباید اجازه دهیم که مخالفان این حرکت، زحمتهایمان را نابود کنند.از همه مهمتر، نباید گمراه شویم که تنها داشتن حق انتخاب اطلاعات با موشواره رایانه به جای کنترل تلویزیون، به معنای پیروزی در رقابت بر سر سلاح اطلاعرسانی است. (1)
1) . www.scribd.com، سیاحت غرب، شماره 58.
جیم نوره کاس(1)
چکیده
رسانههای بزرگ امریکایی چنان منافع درهمتنیده و پیچیدهای با شرکتهای بزرگ دارند که به هیچ روی نمیتوان بیطرفی و استقلال آنها را در بازتاب دادن اخبار و گزارشها باور کرد.سیطره این رسانهها بر فضای جامعه، برای رسانههای مستقل و کمبنیهای که تلاش دارند صدای متفاوتی را به گوش مردم برسانند، جای چندانی باقی نمیگذارد. بیشتر شرکتها از طریق آگهیهای تجاری، سیطره خود را بر رسانهها تداوم میدهند و همین امر سبب میشود آنها در پخش اخبار، منافع این شرکتها را در نظر بگیرند. همین فرآیند سبب دور شدن ژورنالیسم از اهداف راستین خود میشود. آیا برای مقابله با این وضعیت و رها ساختن ژورنالیسم از قید سلطه شرکتها و گروههای ذینفع، راهی وجود دارد؟
درباره ژورنالیسم، نه بر اساس سودی که نصیب سهام داران خود می کند ،
بلکه باید بر پایه خدماتی که به دموکراسی می کند، قضاوت کرد . بر اساس
این معیار، حرفه روزنامه نگاری در انجام وظیفه خود شکست خورده است .
رسانه ها که ما را به درون میدان جنگی مهاجمانه با شواهدی مبتنی بر دروغ
رانده اند؛ متوجه به وجود آمدن انباشت نقدینگی نشده اند که قصور در
پیش بینی آن، اقتصاد ما را نابود کرده است و در به صدا درآوردن زنگ های
خطر درباره فرسایش آزادی های مدنی کلیدی، کوتاهی ورزیده اند.
1) Jim Naureckas،نویسنده و سردبیر نشریه
آنها قصور های دیگری نیز داشته اند: رسانه های شرکتی در پوشش جنگ
کوزوو، جنگ خلیج فارس، حمله به پاناما و ویتنام، به همین اندازه، عملکرد
ضعیف داشته اند. برای سال ها، رسانه های شرکتی در برابر هر اصلاحاتی در
سیستم مراقبت های درمانی که منافع شرکت های بیمه را تأمین نمی کرد،
ایستاده اند و برای آن دسته از سیاست های تجاری که به انباشت یک کسری
تجاری شش تریلیون دلاری از سال ١٩٩٣ به این سو انجامیده است ، هور ا
کشیده اند.
رسانه های شرکتی در زمینه نمایندگی کردن از تنوع های موجود در امریکا
نیز عملکرد غم انگیزی داشته اند. در نگاهی به اخبار شبکه های شبانه در طول
یک سال، دریافتیم که منابع خبری آنها ٨٥ درصد ، مذکر و ٩٢ درصد ،
سفیدپوست و در میان منابع دو حزبی، ٧٥ درصد، جمهوری خواه بوده اند .
حدود ٢ درصد از امریکاییان در فقر زندگی می کنند ، ولی کمتر از دو
دهم درصد از منابع شبکه های خبری شبانه، افراد فقیر هستند.
مطمئناً همواره ژورنالیست هایی بوده اند که چه در درون و چه در
مطمئناً همواره ژورنالیست هایی بوده اند که چه در درون و چه در بیرون
ساختارهای تشکیلات رسانه های خبری، کارهای ارزشمندی انجام داده اند ،
ولی تصویر کلی سیستم رسانه های امریکا این است که این رسانه ها در مورد
مهم ترین مسائل مسائل مربوط به جنگ و صلح، آزادی، عدالت اجتماعی ،
بهداشت و درمان عمومی ، رفاه همگانی و سرنوشت سیاره زمین بارها و
بارها، ما را ناکام گذاشته اند. البته این امر تعجبی ندارد؛ چون بیشتر آنها را
شرکت های بزرگی اداره می کنند که منفعت اساسی آنها در پخش اخبار این
است که چگونه حداکثر پول ممکن را به دست آورند. این رسانه های شرکتی
به کسب آگهی های تجاری از دیگر شرکت های بزرگ متکی هستند. به این
ترتیب، انگیزه مالی اساسی صنعت خبر این خواهد بود که آگهی دهندگان را
راضی و خوشحال نگه دارند.
گذشته از ناپسند بودن انعکاس بخش های بزرگی از تبلیغات به عنوا ن
بخشی منظم از برنامه روزانه رسانه ها، این نکته باید آشکار شود که منافع
شرکت های غول پیکر سود مدار، با منافع جامعه، در کلیت خود، یکی نیست .
اگر هم تشکیلاتی قادر به کنار گذاشتن منافع خود هنگام گزارش اخبار باشد،
این امر در مؤسسه هایی رخ نمی دهد که قانون آنها را ملزم کرده است کسب
بالاترین سطح سود را در هر کاری که انجام می دهند، در نظر داشته باشند .
در نتیجه، کیفیت اخباری که در اختیار ما قرار می گیرد، همان چیزی است که
انتظار داریم از این نوع ساختار رسانه ای به دست آوریم.
بنابراین، اگر معلوم شود که این شرکت ها دریافته اند دیگر گزارش های
خبری، راه چندان مناسبی برای پول درآوردن نیستند و اگر آگهی دهندگان به
این نتیجه برسند که شاید آنها دیگر منبع اصلی تأمین بودجه ژورنالیسم
گذاشت . این وضعیت « بحران » کشور نیستند، مشکل است نام آن را بتوان
مثل این است که به انسان بگویند روباه ها تصمیم گرفته اند حرفه نگهبانی از
مرغدانی ها را رها کنند. اگر رسانه های شرکتی به راستی، از کسب و کار اداره
اطلاعات و اخبار خارج شوند که چندان امیدی به این امر نداشته باشید
معنایش این است که ما باید به دنبال راه های دیگری برای انجام این کار
باشیم. آیا شبکه های خبری شرکتی می توانند خود را مؤسسه هایی غیرانتفاعی
تصور کنند؟ آیا بنیادهای بشردوستانه، بودجه های خود را از گزارش های
اقدام ملی برای » تحقیقی بیرون خواهد کشید؟ آیا دولت های فدرال یک
را ایجاد خواهند کرد؟ آیا شهروندان بدون دریافت دستمزد ،
« ژورنالیسم
همان نقش گردآوری اخبار را که قبلاً حرفه ای ها بر عهده داشتند ، بر عهده
خواهند گرفت؟
هر مدل جای گزینی برای ژورنالیسم پایدار، دشواری های خود را دارد.
زمانی که به این یا آن مدل که برای ژورنالیسم ، مطلوب هستند ، توجه
می کنید، باید از خودتان بپرسید: در مقایسه با چه؟ اگر این مقایسه را با
رسانه های شرکتی سودمداری که بودجه خود را از طریق آگهی های تجاری
تأمین می کنند، انجام می دهید، چندان به بهبود شرایط، امیدوار نباشید (1)
1) www.alternet.org، سیاحت غرب، شماره 77.
کوین آلفرد استرم (1)
چکیده
این مقاله ابتدا به نقش رسانهها در شکل دادن تفکر و شخصیت افراد و سپس به بررسی گرایش و جهتگیری مطالبی پرداخته است که رسانهها منتشر میکنند.همچنین با بررسی تاریخ و ساختار شرکتهای بزرگ رسانهای، شیوه اداره آنها را به وسیله یهودیان توضیح میدهد و به انحصاریاشاره میکندکه یهودیان در صنعت رسانه بهدست آوردهاند. در پایان، مسائلی چون جنگهایامریکا در عراق و خلیج فارس را با تحریک و به نفع یهود دانسته و بر لزوم مقابله با انحصار رسانهای یهودی تأکید کرده است.
امروز در جهان، هیچ قدرتی، بزرگتر از قدرتینیست که در امریکا، در دست فریبدهندگان افکار عمومیقرار دارد. این قدرت با قدرت پاپ یا شاهان در گذشته و نیز ژنرالهای پیروز یا کشیشهای بلندمرتبهای که توانستهاند یک قدرت را از پیش پای خود بردارند، برابری نمیکند.این قدرت در خانه هر امریکایی نفوذ دارد و تقریبا در تمام ساعتهای بیداری کار میکند. این قدرت،ساختار ذهنی هر شهروندی، پیر یا جوان، فقیر یا ثروتمند، ساده یا باتجربه را شکل میدهد و میسازد.
رسانههای گروهی ابتدا تصوری از جهان را برای ما شکل میدهند. سپس به ما میگویند که درباره این تصور چگونه فکر کنیم. اساسا هرچه ما درباره
1) Kevin Alfred Strom، محقق، نویسنده و فعال امریکایی در زمینه مسایل سیاسی و اجتماعی.
وقایع بیرون یا همسایگی خودمان یا چرخه اطلاعات میدانیم یا فکر میکنیم که میدانیم، از طریق روزنامهها، مجلههای خبری هفتگی، رادیو یا تلویزیون به ما داده شده است.این امر فقط یک پنهانکاری بزرگ درباره ماجراهای مهم خبری، به وسیله روزنامههای ما یا یک تحریف شرمآور تاریخ تلویزیونی نیست. آنها در مدیریت اخبار و برنامههایی که به ما نشان میدهند، هم ظرافت و هم مهارت را اعمال میکنند.
برای مثال، در یک گزارش خبری، اینکه بر کدام بخشها تأکید میشود و کدام بخشها کم اهمیت جلوه داده میشوند؛ روش گزارش خبر، انتخاب کلمات، تن صدا و حالت صورت گزارشگر؛ بیان خلاصه اخبار؛ انتخاب تصاویر؛ همگی به طور پنهانی،ولی به صورت عمیق، بر شیوه تفسیر ما از چیزی که میبینیم یا میشنویم، اثر میگذارند.
گذشته از این، نویسندگان روزنامه و سردبیرها، هر شک باقیمانده در ذهنهای ما را از بین میبرند. آنها با بهکار بستن دقیق تکنیکهای پیشرفته روانشناختی، فکر و عقیده ما را رهبری میکنند، تا جایی که ما را با ارزشهای فرهنگی و اقتصادی خودشان هماهنگ میکنند.
امریکاییهایی که اوقات زیادی را تحت تأثیر القاهای رسانهها هستند، به سختیمیتوانند میان موقعیتهای غیرواقعی و واقعی،فرق بگذارند. البته واکنش آنها به رفتار، گفتار و نگرشهای هنرپیشههای تلویزیون، به همان اندازه است که به همسالان خود در زندگی واقعی واکنش نشان میدهند. برای تمام امریکاییها، جهان واقعی با واقعیتهای غلطی که تلویزیون نمایش میدهد، جایگزین شده است و به نیاز فوری آنان برای سازگار شدن
با این واقعیت غلط باید پاسخ داده شود. بنابراین، هنگامی که یک نویسنده تلویزیونی برخی عقیدهها و رفتارها را از طریق شخصیتهای تلویزیونی، تأیید و بقیه را رد میکند، برای پیروی از نگرشهای خود به میلیونها بیننده فشار شدیدی وارد میآورد.
این امر به جز برنامههای تلویزیونی، در مورد اخبار نیز صدق میکند. فریبکاری این نوع کنترل افکار عمومی در این است که حتی هنگامی که ما میپذیریم برنامهها یا اخبار، جانبدارانه است، باز هم صاحبان رسانه میتوانند بسیاری از ما را کنترل کنند. برای مثال، رفتار رسانهها را در مورد خاورمیانه در نظر بگیرید. برخی سردبیران یا مفسران، در تمام اظهاراتشان به صورت کورکورانهای، طرفدار اسراییل هستند، در حالی که دیگران تقریبا بیطرف به نظر میرسند. با این وصف، هیچکس جرئت نمیکند بگوید دولت ایالات متحده در منازعه اعراب و یهود، از طرف ناحق حمایت میکند یا اینکه حادثه 11 سپتامبر نتیجه این پشتیبانی بود. هیچکس جرئت نمیکند بگوید فرستادن نیروهایامریکایی به عراق به جای تأمین منافع امریکا، منافع یهود را تأمین میکند.
بسیاری از امریکاییها نمیتوانند بفهمند بازیچه شدهاند. حتی شهروندی که در مورد اخبار کنترل شده توضیح میدهد، در این دام میافتد؛ زیرا او با یک گستره ظاهری از عقاید روبهرو شده است و فکر میکند میتواند با اعتقاد به سردبیر یا مفسر مورد انتخاب خودش، از دست کنترلکنندگان اندیشه فرار کند. این یک موقعیت «به هرحال، من برندهام» است. هر موضوعی که در گستره مجاز عقاید عمومی قرار گیرد، برای صاحبان رسانه، مقبول است و هیچ واقعیت یا نقطهنظر غیرمجازی اجازه فاش شدن ندارد و اگر آنها بتوانند، از آن جلوگیری میکنند.
کنترل عقیدهها تقریبا به صورت یکدست صورت میگیرد. تمام رسانههای کنترل شده (تلویزیون، رادیو، روزنامهها، مجلهها، کتابها و فیلمهای سینمایی) با یک عقیده ثابت سخن میگویند و هر کدام، دیگری را تقویت میکنند. با وجود حضور مجموعهای متنوع، اختلاف عقیده واقعی وجود ندارد و برای توده عظیمی از مردم که ممکن است به آنها اجازه داده شود عقایدی متفاوت با صاحبان رسانه برگزینند، منبع واقعیتها و عقاید جایگزینی وجود ندارد. به آنها نگرش واحدی از جهان القا شده است: واقعی جلوه دادن افسانه «هولوکاست» یهود؛ مساوی جلوه دادن تمام جهتگیریهای جنسی و برابر نشان دادن همجنسبازی و زناشویی طبیعی و جاذبه جهانی «کثرتگرایی».این نگرش به جهان را صاحبان رسانه طراحیکردهاند تا با اهداف خودشان سازگار باشد. مردم نیز عقاید خود را با این جهتگیریها سازگار میکنند، موافق با آن رأی میدهند و متناسب با این تفکر، شکل میبخشند.
صاحبان قادر و مطلق رسانه چه کسانی هستند؟ آنگونه که ما میفهمیم، تا اندازه زیادی، یهودیان، صاحبان مطلق رسانههایند. این امر به سادگی یک کنترل ساده سرمایهداران سودطلب (که اتفاقا برخی از آنها، یهودی هستند)، بر رسانهها نیست. اگر موضوع این بود، قومیت صاحبان رسانه باید حداقل به نسبت غیریهودیان ثروتمند و یهودیان ثروتمند منعکس میشد. با وجود استثناهای برجسته، کثرت یهودیان در رسانهها آنقدر زیاد است که ما مجبوریم بپذیریم این امر ناشی از چیزی بیشتر از یک تصادف است.
هر کس میتواند با نگاهی به رادیو، تلویزیون، روزنامهها، مجلهها و کتابها، درستی این واقعیتهای انکارناپذیر را در مورد کنترل رسانهای در امریکا
تأیید کند. با این حال، ما نباید در مقابل این مسئله مهم، ساکت بمانیم. کنترل یهود بر رسانههای گروهی، تنها در امریکا نیست، بلکه در تمام جهان وجود دارد. کنترل رسانهای یهود، سیاست خارجی ایالات متحده امریکارا تعیین میکند و به جای منافع امریکا به منافع یهود میاندیشد. اگر این کنترل رسانهای نبود، جنگ خلیج فارس، جنگ عراق ومانند آن رخ نمیداد و جان بسیاری از مردم جهان حفظ میشد. با وجود رسانههای کنترل شده یهود، همجنسبازی، راه مناسبی برای زندگی به شمار میرود.
ما باید جلوی گسترش این افکار مسموم را بگیریم و قدرت آنهایی را بشکنیم که در حال گسترش دادن این افکار هستند. ما باید ابتدا واقعیت کنترل رسانهای یهود را بفهمیم و درک کنیم. سپس برای از بین بردن این کنترل، هر کاریرا که لازم است، انجام دهیم و از هیچ چیزی برای مبارزه با آن دریغ نکنیم؛ چون اگر ما آن را از بین نبریم، ما را از بین خواهد برد. (1)
1) Propagand Matrix، سیاحت غرب، شماره 37.
چن بائوگوئو (1)
چکیده
با توجه به انحصار کم و بیش مطلق شرکتهای سختافزاری و نرمافزاریامریکایی بر صنعت رایانهسازی در سطح کلان و نیز اینترنت به عنوان یکی از مظاهر آن، به نظر میرسد در شرایط فعلی، این صنعت در کلیت خود و اینترنت به طور خاص در سیطره سیاسیامریکا قرار دارد.
با توجه به طبیعت آزاد و کنترلناپذیر اینترنت و تجربه مکرر استفاده از فضای اینترنتی برای ضربه زدن به منافع سیاسیامریکا، این کشور به شکل فزایندهای در حال حرکت به سمت مهار این ویژگیهای اینترنت و کنترل آن به بهانه دفاع از منافع ملی خود است. ارائه چندین طرح و لایحه برای واگذار کردن قدرت اعمال این کنترل به رئیس جمهوریامریکا، در راستای همین تغییر دیدگاه صورت میگیرد. اتفاقی که با توجه به سلطه کم و بیش کامل صنایع امریکایی بر فضای اینترنت، حتمی و غیر قابل پیش¬گیریبه نظر میرسد. در نتیجه، پیشبینی میشود دیگر کشورهای جهان برای خارج کردن خود از زیر این کنترلهای فزاینده، به طرف گزینهها و راهحلهای جایگزین دیگر حرکت کنند.
کنترل جهان از طریق کنترل اینترنت، به یکی از راهبردهایاصلی ایالات متحده امریکاتبدیل شده است. از «حفاظت از زیرساخت شبکه» در دوران
1) Chen Baoguo، روزنامهنگار مستقل.
کلینتون تا «سیاستهای ضد تروریسم شبکه»در دوران بوش گرفتهتا «بازدارندگی شبکه» در دوران اوباما، راهبرد امنیت اطلاعات ملی ایالات متحده امریکااز قالب یک راهبرد جلوگیریکننده، به یک راهبرد بازدارنده تحول یافته است.در همین حال، روشهای اعمال این راهبرد، از تلاش برای کنترل سختافزارهای اینترنت به سمت کنترل محتوای اینترنت حرکت کرده است.
هدف نهاییامریکا، کسب توانایی گشودن و بستن بخشهایی از اینترنت به خواست خود است. در سال 1993، دولت کلینتون پیشنهاد کرد «زیرساختهای اطلاعات ملی» ایجاد شود و شش گروه از دشمنان احتمالی را فهرست کرد که ممکن بود به زیرساختهای کلیدیامریکا حمله کنند.رقیبان اقتصادی،دشمنان دولتهای متخاصم و نیز همه نوع افراد مجرم، هکرها، تروریستها و نفوذیهای داخلی، از جمله این راهبرد دفاعی بودند.
بعد از حملههای یازدهم سپتامبر، دولت بوش به طور رسمی، امنیت اینترنتی را به عالیترین دغدغه راهبردی امنیت ملی ارتقا داد. ضد تروریسم، درون¬مایه غالب امنیت اینترنتی در دوران بوش بود. در سال 2004، ایالات متحده دامنه «Ly» را با استفاده از سرور اصلی حذف کرد که نتیجه آن، ناپدید شدن لیبی در اینترنت به مدت سه سال بود. این امر در سراسر جهان انتقادهای گستردهای را متوجه سلطه امریکا بر اینترنت کرد و به نگرانیهای مربوط به امنیت اینترنتیدامن زد.
در سال 2009،بر اساس ارزیابی امنیت شبکه که اوباما اعلام کرد، تهدید نسبت به اینترنت، به یکی از جدیدترین تهدیدهای اقتصادی و نظامی تبدیل شده بود که امریکا با آنها رویاروی بود. در نتیجه، اوباما دو تصمیم
مهم گرفت: اولین تصمیم،کاهش تولید سلاحهای متعارف از جمله جنگندههای اف 22 بود، در حالی که تصمیم دوم، ایجاد فرماندهیهای شبکه و افزایش قابل توجه سرمایهگذاریدر زمینه سلاحهای تهاجمی شبکه بود. تاکنون راهبرد امنیت شبکه دولت اوباما «بر حمله و ارزیابی همراه با بازدارندگی متمرکز بوده است».
در حال حاضر، پنج حوزه اصلی ساختار اینترنت در انحصار غولهای فنآوری اطلاعاتیامریکا قرار دارد، از جمله: رایانههای دارای عملکرد عظیم، سیستمهای عامل، فنآوریهای پایگاههای اطلاعاتی، فنآوریهای سوئیچ شبکه و کتابخانههای حاوی منابع اطلاعات.
در سراسر جهان، حدود 3/92 درصد رایانههای شخصی و 4/80 درصد رایانههای عظیم از تراشههای اینتل استفاده میکنند، در حالی که 8/91 درصد رایانههای شخصی از سیستمهای عامل مایکروسافت استفاده میکنند و 98 درصد فنآوریهای سرور مرکزی، در دست«آی بیام» و «هولت ـ پکارد» قرار دارد.7/89 درصد از نرمافزارهای پایگاه اطلاعاتی در کنترل «اوراکل» و «مایکروسافت» و 5/93 درصد از فنآوری سوئیچ شبکه در انحصار شرکتهایامریکایی قرار دارد.
ایالات متحده بعد از کنترل زیرساختها، سختافزارها و سیستمهای نرمافزاری اینترنت، در حال روی آوردن به محتوای اینترنت است. [برای نمونه،]در می سال 2009، مایکروسافت در وب سایت خود اعلام کرد که این شرکت در راستای اجرای قانونی در این باره و هماهنگی با مقررات وضع شده در این حوزه، سرویس «ویندوز لایو مسنجر» را برای کشورهای کوبا، سوریه، ایران، سودان و کره شمالی مسدود خواهد
کرد. همچنین «گوگل»، شرکتی که مالک بزرگترین منابع اطلاعاتی اینترنتی است، در ژانویه 2010، اعلام کرد که به منظور ایجاد یک محیط اینترنتی بازتر، باید از بازار چین خارج شود.
نکته نگرانکنندهتر این است که سناتور جوزف لیبرمن،رئیس کمیته امنیت داخلیامریکا اخیراً لایحهای را به کنگره امریکا ارائه کرده است که «حفاظت از فضای سایبری به مثابه یک دارایی ملی» است.بر اساس این پیشنهاد، در صورت رخ دادن شرایط اضطراری در ایالات متحده، رئیس جمهوری میتواند دستور دهد شرکتهای گوگل، یاهو و دیگر موتورهای جستوجو، خدمات اینترنتی خود را به حالت تعلیق درآورند. در صورت وقوع «شرایط اضطراری اینترنتی»، دیگر ارائهدهندگان خدمات اینترنتی مستقر در امریکا نیز میتوانند در کنترل رئیس جمهوری قرار گیرند.
هیچ قانون بینالمللی برای قانون¬گذاری درباره حاکمیت بر اینترنت وجود ندارد، ولی اینترنت برای سود رساندن به تمامی بشریت در سراسر جهان ایجاد شده است. اگر ایالات متحده که اینترنت را ابداع کرده است و بر آن کنترل دارد، به نام منافع ملی، اینترنت را به حالت تعلیق درآورد یا قطع کند، بیتردید، این کار به معنای نادیده گرفتن و زیرپا گذاشتن منافع و مصالح شهروندان جهان است. (1)
1) . www.globareserch.ca/index.php?context=va&aid=20758، سیاحت غرب، شماره 87.
داگلاس مکینتایر (1)
چکیده
با توجه به گسترش فنآوریهای اطلاعاتی و ارتباطی، مقوله جدیدی که چندی است رخ نموده و اذهان بسیاری از منتقدان سیاستهای کلان امریکایی را به خود مشغول داشته است، پدیده حکومت پلیسی و کنترلهای بیش از حدّی است که تمامی مرزهای حریم خصوصی شهروندان را در مینوردد و به موذیانهترین اشکال، تا پنهانیترین زاویههای زندگی آنها نیز سرک میکشد. از این اطلاعات، برایدستیابی به مقاصد تجاری کلان و نیز هدایت بسیار مخفیانه رفتارها و عادات خرید مردم استفاده میشود. از آنجا که هر از چندی، ابعاد جدید و بهتانگیز بیشتری از این پدیده فاش میشود، موج انتشار مقالاتی از این دست نیز در میان رسانههای منتقد امریکایی شدت میگیرد که میکوشند اذهان امریکاییان زودباور را درباره این واقعیتها روشن کنند و آنها را نسبت به آیندهنامعلومی که با تداوم روند فعلی در انتظارشان قرار دارد، بیشتر آشنا سازند.
خودتان را گول نزنید. دیگر از «حریم خصوصی» به معنای واقعیکلمه در این کشور، خبری نیست. برخی سازمانهای دولتی کشور ما
1) Douglas Mcintyre، سردبیر و ناشر «مجله فایننشال ورلد» است. او رئیس Switchboard.com نیز هست؛ سایتی که تا این مقطع، دهمین وبسایت پربیننده جهان به حساب میآید. او رئیس On2 Technologies نیز بوده که برای نزدیک به هشتصد میلیون بازیگر فلش روی رایانههای شخصی جهان، ویدئو پخش کرده است. مکینتایر بارها در «سی. ان. بی. سی»، «فاکس بیزینس»، «سی. ان. ان» و«بی. بی. سی. نیوز» ظاهر شده است.
مدتهاست به بازیابی و کنترل اطلاعاتی اشتغال دارند که تصویرهای بسیار آشکاری را از آنچه در طول عمرمان انجام میدهیم، ترسیم میکنند. «خدمات درآمدهای اینترنتی» از همه اطلاعات مربوط به مقدار درآمد شما و تک تک معاملات عمدهای که انجام میدهید، باخبر است. این سازمان به ذره ذره اطلاعات لازم دسترسی دارد تا بتواند از طریق آنها مشخص کند مثلاً در پانزدهم آوریل چقدر پول باید ارسال کنید.
مهمترین سازمان گردآوریکننده اطلاعات شخصی در این کشور، «دایره تحقیقات فدرال» است. این اداره،یک پایگاه اطلاعاتی در اختیار دارد که بیش از نود میلیون اثر انگشت را در خود نگه¬داری میکند و دیگر ادارههای مجری قانون نیز میتوانند به آن دسترسی پیدا کنند. این سازمان یک پایگاه اطلاعاتی بزرگ «دی ان ای» دارد که مهمترین مشخصکننده هویت شخصی نیز به شمار میرود. در پی حملههای تروریستییازدهم سپتامبر، توانایی این دایره برای گردآوری اطلاعات، گسترش یافته است. هم اکنون این اداره بخش گستردهای از نامههای الکترونیکی، تماسهای تلفنهای همراه و فعالیتهای اینترنتی افرادی را که از نظر این اداره، مظنون هستند، ردگیری میکند. این صنایع در مجموع، این اطلاعات را در اختیار دارند که کجا هستید، با چه کسانی در ارتباط هستید، راه کسب درآمدتان چیست، پولتان را چگونه خرج میکنید و اینکه چه سرگرمیها و علاقهمندیهایی را دنبال میکنید.
ما شمار زیادی از سازمانها و مؤسسات را برای یافتن شرکتهایی که بیشترین دسترسی را به اطلاعات شخصیتان دارند، بررسی کردهایم. در اینجا چند گروه از سازمانهایی را فهرست کردهایم که به ترتیب، اطلاعات تعداد بیشتری از مردم را ردگیری میکنند.
این سه دایره اعطای اعتبارات ـ «اکوییفکس»، «اکسپرین» و «ترانس یونیون» ـ که هر یک، از بیشتر از دویست میلیون نفر پرونده دارند، نه تنها از تاریخچه اعتباری شما باخبرند، بلکه اطلاعاتی درباره پیشبینی آینده اعتباری شما نیز در اختیار دارند. این شرکتها، تاریخچهای از کل اعتبار مصرف شده هر شخص را گردآوری میکنند، از جمله قبوض پرداختی، وثیقهها و کارتهای اعتباری. این ادارهها، درخواستهای افراد را برای دریافت اعتبارات نیز ردگیری میکنند.
شرکتهای خدماترسانی تلفن همراه میتوانند بگویند شما با چه کسی تماس میگیرید، چه وقت تماس میگیرید، با اشخاصی مشخص، به چه تعداد تماس میگیرید و چه چیزهایی را در پیامهای متنیتان مینویسید. با وجود دستگاههای «جی. پی. اس»، این شرکتها هم اکنون خبر دارند وقتی تلفنتان همراه شماست، به چه جاهایی رفت و آمد میکنید.
سایت شبکه اجتماعی «فیس بوک» که در حال تبدیل شدن به یک ابرقدرت اینترنتی است، مقدار عظیمی از اطلاعات کاربرانش را گردآوری و ذخیره سازی کرده است. اینکه دوستانتان چه کسانی هستند، از چه چیزهایی خوشتان میآید و چه عکسهایی دارید، همگی از جمله اطلاعاتی هستند که این شرکت به آنها دسترسی دارد. شاید شگفتانگیزترین نکته این باشد که فیس بوک میتواند از طریق سرورهای خود به بیشتر اطلاعاتی که احتمال دارد آنها را حذف کرده باشید، مانند عکسها و روزآمدهای وضعیت شما، دسترسی پیدا کند.
شرکتهای کارتهای اعتباری از امتیاز اعتبار مشتریانشان، پیشینه اعتباری آنها، آنچه میخرند، زمان خرید و شاید از دیرکرد پرداخت اقساطشان باخبرند. نرخهای بهره به کارگرفته شده برای نوسانهای اعتبار، بر اساس تجزیه و تحلیلهای آنها از توانایی افراد برای بازپرداخت دیونیتعیین میشود که دریافت میکنند
هر جستوجویی که شما در موتور جستوجوی «گوگل» انجام میدهید، به پایگاه اطلاعاتی این غول اینترنتی منتقل میشود و آنها از این اطلاعات برای ایجاد یک پرونده از عادتها و علاقهمندیهای شما استفاده میکنند. به علاوه، این موتور جستوجو به صورت مداوم، پیوندهایی را که در طول وبگردیهایتان روی آنها کلیک میکنید و آگهیهایی را که تماشا میکنید، ردگیریمیکند. گوگل از این پرونده، علاقهمندیها و تاریخچه جستوجوهای شما، برای هدف قرار دادن مرورگر شما با آگهیهای هدفگیری شده استفاده میکند. شاید آزاردهندهترین نکته این باشد که گوگل از سرویس جیمیل خود نیز برای نظارت بر محتوای ایمیلهای شما برای قراردادن آگهیهای هدفگیری شده در حساب ایمیلتان استفاده میکند. گوگل همچنین سابقهای از اطلاعات حسابها و کارتهای اعتباری هر شخصیرا که از خدمات «چک اوت» آن استفاده میکند، نگهداری و ردگیری میکند که افراد چه ویدئوهایی را در یوتیوپ تماشا میکنند، قصد دارند از چه مکانهایی دیدار کنند و در آنجا چه کارهایی را انجام دهند. سیستمهای نقشه مبتنی بر مکان گوگل نیز به این شرکت امکان میدهد تا از طریق استفاده کاربر از تلفنهای هوشمند و
دیگر وسایل مجهز به جی. پی. اس، خبردار شود آنها در زمان واقعی، در چه نقطهای به سر میبرند.
«وال مارت»، از خدمات data-mining برای گردآوری اطلاعات خرید تمامی مشتریان خود در یک پایگاه مرکزی استفاده میکند. این کار به این شرکت اجازه میدهد تا از رفتارهای خرید افرادی که از فروشگاهها یا وبسایت آن خرید میکنند، سردرآورد. این شرکت همچنین با تعیین اینکه احتمال خرید چه کالاهایی در آینده از سوی مردم بیشتر است، موجودی انبار خود را به طور هوشمند، تنظیم میکند. در ماه آگوست، وال مارت «وسایل شناسایی فرکانسهای رادیویی» را در لباسهای زیر و شلوارهای جین خود نصب کرد. این تجهیزات به وال مارت اجازه میداد تا کالاهایی را که مشتریان در فروشگاه به سراغ آنها میرفتند، ردگیری کند و به این ترتیب،مدیران این شرکت میتوانستند مشخص کنند کسی که یک شلوار خاص در فلان قفسه را خریداری میکند، چقدر برای این کار وقت میگذارد. والمارت قصد دارد از این اطلاعات برای بهبود شیوه نمایش گذاشتن کالاها و کنترل بیشتر انبارداری خود استفاده کند. همچنین این غول خردهفروشی، این اطلاعات را به هزاران کسب و کار دیگر میفروشد که از پروندههای مشتریان، برای هدف قرار دادن آنها با آگهیهای بازرگانی و نیز انجام تحقیقات تبلیغاتی و جمعیتی سود میجویند.
کازینوهایی همچون «وین ریستور» به طور روزافزونی در حال استفاده از «کارتهای وفاداری» برای نظارت بر رفتار مشتریانشان هستند.
کارتهای «قرمز» وین در مکان فیشها استفاده میشوند و به کازینو اجازه میدهند تا ردگیری کنند قمارباز به طور منظم از کدام دستگاهها و میزها دیدار میکند و برای این کار ازچه مسیری استفاده میکند (با استفاده از تراشههایRFID) و حتی اینکه چند دست بازی میکنند و چه مقدار میبازند وبعد از بازی کردن دست میکشند. وقتییک دستگاه اسلات در کازینوی وین ردگیری میکند که یک قمارباز تا نقطه تسلیم، باخته است، دستگاه پاداش ناچیزی به آن شخص میدهد تا او را تشویق کند بازهم به خرج کردن پولهایش ادامه دهد.
بانکهای بزرگ نظیر بانک امریکا، چیس و سیتی بانک به اطلاعات زیادی درباره حساب مشتریانشان دسترسی دارند، مانند: پساندازها، پرداخت حقوق کارکنان و زمان و تاریخ مراجعههای آنها به عابر بانکها و تحویلدارها. آنها انتقالهای صورت گرفته به وسیله صاحبان حسابها را به طرفهای ثالث ردگیری میکنند. آنها از میزان درآمد، حقوق سالانه و موازنه شما، لحظه به لحظه، باخبر هستند. شاید خصوصیترین اطلاعاتی که آنها در اختیار دارند، این باشد که افراد بر اساس چه روندی، پول به حسابهایشان، واریز و از آنها برداشت میکنند. بانکها میدانند در هر ماه چقدر پسانداز میکنید و به طور دقیق میدانند پساندازهای شما در چه محلی سرمایهگذاری میشود. بانکها از این اطلاعات برای محاسبه میزان ریسک وثیقه یا وامهای اعطایی به شما استفاده میکنند و به طور قانونی اجازه دارند از شرکتهای گردآوریکننده اطلاعات، برای کنترل فعالیتهای وبسایت شما استفاده کنند.
به منظور درخواست بیمه عمر، متقاضیان به طور معمول تاریخچه سلامتی خود را فاش میکنند. این اطلاعات شامل سانحههای رخ داده یا بیماریهای قلبی، وزن، قد و عادتهای مربوط به مصرف دخانیات نیز میشود و دربردارنده پیشینه کاملی از پزشکان شما نیز هستند. شاید آزاردهندهتر از همه این نکته باشد که بیمهگذاران عمر به دنبال فاش کردن سوابق بستری شدن شما به دلیل بیماریهای روحی و روانی، استفاده از داروهای مخدر غیرقانونی و این امر هستند که آیا شما باید اعلام ورشکستگی کنید یا خیر. شرکتهای بیمه از یک پایگاه اطلاعاتی تجویز داروی ملی برای تعیین این نکته استفاده میکنند که آیا شما تاکنون تجویز دارو داشتهاید یا خیر. (1)
سیاحت غرب، شماره 87.
1) http://www.dailyfinance.com/story/credit/who-is-watching-you-nine-industries-that-know-your-every-move/19629445.
گفتوگو با آرتور کروکر (1)
چکیده
در دنیای امروز،به دلیل نقش برجسته رسانهها و اثرگذاری آنها بر افکار عمومی، جنگهای نظامی نیز شرایطی متفاوت از گذشته پیدا کردهاند. امروزه بسیاری از منتقدان رسانهها، دو نوع جبهه نظامی را برای جنگها متصورند؛ جبهه واقعی که با تلفات همراه است و جبهه دوم، جبههای فراواقعی یا مجازی که رسانهها با هدف نوعی تعدیل و جهتدادن به افکار عمومی شکل میدهند.
امروزه، در فضایی رسانهای قرار گرفتهایم که هدف آن، بسیج و همراهی کامل جامعه برای جنگ است. برای نمونه، در جامعه امریکا، شبکههای رسانهای، جامعه را از نظر روانی، شرطیکردهاند و هدفشان نیز افزایش احساس ترس و ناامنی در جامعه است. رسانههای جمعی که مانند ماشینی خودکار، به تکرار ادعاهای خود میپردازند، همه روزه این وضعیت را، تقویت میکنند؛ ادعاهایی که پیام آن، تهدید «تروریستها» است.
شاید به معنای دقیق کلمه بتوان گفت در شرایط حاضر، ماشین نوین جنگیبینش و تصور بشریرا درو کرده است. هنگامی که جهان را از منظر
1) .Arthur Kroker،نویسنده و استاد علوم سیاسی در دانشگاه ویکتوریای کانادا است مطالب و یادداشتهای بسیاری در حوزه تکنولوژی و فرهنگ از وی منتشر شده است.
بمبی در حال فرود نظاره میکنیم، بدان معناست که درک بشریـ یعنی بینش، بصیرت، قضاوت اخلاقی، تمایز بین واقعیت و توهم ـ پایان یافته است و نوعی بینش مجازی که محصول ماشین تصویرسازی نظامی است، جایگزین آن شده است. در مورد همان صحنه فرو افتادن بمب، بیننده، فضایی را در ذهن خود تجسم میکندکه نوعی فضاسازی کاملاً دروغین و جعلی است. سالها پس از جنگ اول خلیجفارس، مشخص شد که بسیاری از تصویرهای موشکهای کروز که تصور میشددر هدف قراردادن اهداف، نهایت دقت را دارند، تصویرهایی ساختگی و مونتاژ شده هستند. واقعیت آن بود که هدف از حملههای گسترده هوایی و استفاده از تسلیحات و بمبهای خوشهای، درست همان هدف قرار دادن عامدانه شهروندان و غیرنظامیان بود.
پاسخ شما به این پرسش که استفاده از تسلیحات دقیق، با کاهش مرگ و میر (نسبت به جنگهایی همچون جنگ جهانی) همراه بوده، چیست؟
امریکا هماکنون در پی آن است که به تمام تسلیحات مجازیمسلح شود تا بدین وسیله از حوادث پیشبینیناپذیر جنگهای مرسوم خودداری کند. به جنگ دوم خلیجفارس توجه کنید. در این جنگ، از کاربرد تسلیحات دقیق و در نتیجه، کاهش شمار کشتار غیرنظامیان سخنی به میان آمد.با این حال، شاهد استفاده از بمبهای خوشهای با هدف ایجاد وحشت بیشتر در عراق بودیم. رسانههای گروهی هم در مورد کشتار غیرنظامیان سکوت کردند؛زیرا در اصل،این مسئله در حوزه تبلیغات دولت میگنجد تا بدین صورت، به معنای واقعی کلمه، مقوله «انسانیت» را از این جمعیت که سپر بلای دیگران شدهاند، بزداید. شاید این واقعیت را باید در ذهن داشته باشیم که آخرین کشتار در عصر جدید، مرگ امید سیاسی در جوامع باشد.
در گذر سریع از جنگهای واقعی به جنگ سرد و سپس ورود به عرصه جنگهای ویروسی و میکروبی، هماکنون پدیده دیگری یعنی تبدیل جنگها به نوعی تصویر مجازی در حال تحقق است که گستره آن، از انداختن بمبها و خشونت فیزیکی تا استثمار روحی، گسترش یافته است. در این حالت، جنگ به پوستهای میماند که امپراتور آن را برخود کشیده است و فقط با زبان خشونت صحبت میکند. امپراتور تکنولوژی با توسل به جنگ علیه تروریسم، نوعی «عمل جراحی روحی» روی دهکده جهانی انجام داده است. (1)
1) www.massivecnange.com، سیاحت غرب، شماره 33.
رون کافمن(1)
چکیده
تلویزیون با تأکید بر شمار بینندگان خود، همیشه میکوشد آنها را راضی نگه دارد و چنان رفتار نکند که احساس بدی به آنان دست دهد. در طول جنگ امریکا علیه عراق، تلویزیونهایامریکا پیوسته در پی این بودند تصویرهایی از جنگ پخش کنند که احساسات عمومی را جریحهدار نکند و برعکس، جنگ را تنها به عنوان یک برنامه در کنار برنامههای دیگر نمایش دهند.
برخی اوقات، آنچه در تلویزیون نشان داده نمیشود، به اندازه چیزی که نشان داده میشود، اهمیت دارد. بعضی از تصویرها، هرگز در جنگ سال 2003 علیه عراق، در تلویزیون امریکا نشان داده نشدند. تلویزیون چیزهای زیادی را نشان داد، ولی بسیاری از مطالب هم پخش نشدند. دلیل اینکه بسیاری از این تصویرها پخش نشدند، این نبود که شبکههای تلویزیونی ایالات متحده امریکا، میهنپرست بودند یا بین دولت ایالات متحده و شبکههای تلویزیونی تبانی صورت گرفته بود. تلویزیون روی آمار بینندگان یا شنوندگان تأکید میکند. تولیدکنندگان تلویزیونی درباره آنچه مردم میخواهند نگاه کنند یا آنچه باید نگاه کنند، نگران نیستند، ولی درباره آنچه مردم نگاه خواهند کرد، نگران هستند؛ یعنینگرانند چه تعداد چشم به تلویزیون نگاه میکند.
1) Ron Raufman، ژورنالیست و معلم امریکایی در رشته روانشناسی.
بعضی از تصویرها، آزاردهنده و احساسی هستند. آنها اثرجنگ و حقیقت را نشان میدهند. این تصویرها را رسانههای جهانی و خبرگزاریهای معتبر امریکایی مانند آسوشیتدپرس و رویترز تهیه کردهاند. بیشتر این تصویرها در اینترنت و وبسایتهای مستقل تهیه شدهاند و بسیاری از آنها هم در بخش عکسهاییاهو یافت شدهاند. دیدن بسیاری از این تصویرها برای انسان، دشوار است و برخی هم انسان را به گریه میاندازند.علت اینکه این تصویرها در تلویزیون نشان داده نشدند، این است که سبب میشدند به مردم احساس بدی دست بدهد. این تصویرها، اثر جنگ را به خونینترین و دلخراشترین صورت نشان میدهند. دیدن این تصویرها، پرسشهای سختی را در ذهن انسان میآفریند.
تلویزیون، یک رسانه سادهکننده است. از تلویزیون انتظار نمیرود که پرسشهایی طرح کند تا دیگران احساس بدی پیدا کنند. اگر مردم هنگام مشاهده تلویزیون احساس بدی پیدا کنند، آن را خاموش خواهند کرد. تنها راهی که میشود مردم را به دیدن صحنههای جنگی راضی کرد، این است که آنها درباره جنگ احساس خوبی داشته باشند. اگر فردی پس از حمله امریکاو بریتانیا به عراق، شبکههایی مانند ای.بی.سی، سی.بی.اس، ان.بی.سیو سی.ان.ان را در ماههای مارس و آوریل 2003 نگاه میکرد، چیزی که او را آزار میداد، این بود که هماره موسیقی پیروزی میشنید و تصویرهای گرافیکی سه بعدی و اخبار فوری از جنگ را میدید. هیچکدام از این تصویرها به روحیه انسان آسیب نمیرساند و در دو ماه اول، انسان را به گریه نمیانداخت یا سبب نمیشد انسان شگفت زده شود. در واقع، هنگام مشاهده پوشش جنگ عراق، احساسی به انسان دست نمیداد و بیشتر، خستگیبر انسان چیره میشد.
گزارشهای خبری درباره تلفات سخن میگفتند. کشتگان امریکایی ذکر میشد و چیزی درباره کشتگان بریتانیایی یا عراقی گفته نمیشد، ولی اجساد یا خونهای ریخته شده نشان داده نمیشد. در مورد بیمارستانهای نظامی صحبت میشد و مصاحبههایی هم با پرسنل پزشکی صورت میگرفت، ولی تصویری از کودکان نقص عضو شده نشان داده نمیشد.
تلویزیون امریکاهرگز درباره علی اسماعیل عباس، کودک دوازده ساله عراقی که تمام خانوادهاش (از جمله مادر حاملهاش) بهوسیله یک موشک امریکایی کشته شدند، چیزی پخش نکرد. علی، یتیم مانده بود و با وجود سوختگیها و قطع دستانش، معلول شده بود. رسانههای گروهی جهان معالجه او را در بیمارستان کبندی بغداد پوشش دادند. حتی در صحن پارلمان بریتانیا در مورد علی بحث شد. با وجود این، موضوع علی هرگز از تلویزیون امریکا پخش نشد.آنچه رسانههایامریکابا احترام تمام پخش کردند، تصویرهای نجات دادن جیکا لینچ، یک سرباز نوزده ساله امریکایی بود که نیروهای عراقی اسیرش کرده بودند. نیروهای ویژه ایالات متحده امریکااو را از یک بیمارستان نظامی عراق نجات دادند. آنچه پخش آن از تلویزیون، مناسبتر به نظر میرسد، سربازی بلوند است، نه بچهای عراقی که سوخته است و بازو ندارد.
یک تحقیق نشان داد دیدن اخبار تلویزیون در طول جنگ، افزایش یافته بود، ولی مطالعه روزنامه افزایشی نداشت (این مطالعه را انستیتوی«خواندن» در آوریل 2003 منتشر کرد).خان لاوین، مدیر انستیتوی«خواندن» گفت که تلویزیون حتی در جاهایی که انتظار میرفت روزنامه برد داشته باشد، با اختلاف زیادی، برنده است. به طور کلی، هیچکس نمیخواهد هنگام تماشای
تلویزیون احساس بدی داشته باشد. توجه تلویزیون امریکادر پوشش جنگینیز این بود که مردم از جنگ و از اینکه امریکایی هستند، احساس خوبی داشته باشند.
جنگ، سخت و خشن است، ولی تلویزیونهایامریکا آمار کشتهشدگان را کاهش دادند و حرکت نظامیان امریکایی را بیشتر به بازیهای ویدئویی کودکان شبیه کردند. تلویزیون میخواست آنچه را دوست دارد، نشان دهد، نه بیشتر. تلویزیون، حقیقت را نشان میدهد، ولی نه همه حقیقت را. یک کودک هشت ساله عراقی با یک صورت سوخته شده، حقیقت جنگ است، ولی هرگز در تلویزیونهایامریکا نشان داده نشد.
مهاتما گاندی میگوید: «برای مردگان، یتیمان و افراد بیخانمان چه فرقی میکند که تخریب با نام «تمامیتخواهی» توجیه شود یا نام مقدس «آزادی» و «دموکراسی»؟» (1)
1) http://www.turnoffyourtv.com، سیاحت غرب، شماره 24.
مایکل چاسودفسکی (1)
چکیده:
تحریف واقعیتهاو دستکاری و کنترل منابع اطلاعاتی، به بخش اساسی برنامهریزیهای نظامی ایالات متحده امریکاتبدیل شده است. شماری از آژانسهای دولتی و نهادهای اطلاعاتی و جاسوسی مرتبط با پنتاگون در پیشبرد این جنگ تبلیغاتی، مشارکت دارند.
طراحان نظامی پنتاگون عمیقا از نقش اساسی تبلیغات جنگ آگاهند. چندی است که نبرد عرضه اطلاعات دروغین و گمراهکننده و ایجاد نوعی هراس در عرصه جامعه، به رهبری پنتاگون، وزارت امور خارجه و سازمان جاسوسیامریکا آغاز شده است. تحریف وقیحانه واقعیتها و دستکاری و کنترل نظاممند منابع اطلاعاتی، به بخش اساسی برنامهریزیهای نظامی امریکاتبدیل شده است. در پرتو حادثه یازدهم سپتامبر، دونالد رامسفلد، وزیر دفاع امریکا، بخشی با عنوان «دفتر نفوذ استراتژیک» یا آنگونه که منتقدانش میخواندند، «دفتر نشر اطلاعات گمراهکننده» تأسیس کرد. یکی از منتقدان این دفتر در اینباره میگوید: «وزارت دفاع مدعی است که واقعا نیازمند توسل به چنین اقدامی بودهاند و حقیقتا هم آنها سخت به خلق داستانها و
1) Michel Chossudovsky، اقتصاددان کانادایی و استاد دانشگاه.
گزارشهایی دروغین درباره دیگر کشورها مشغولند تا از این رهگذر، افکار عمومی سراسر جهان را از این دروغپردازیها متأثر کنند».البته این دفتر به دنبال فشارهای سیاسی و گزارشهای رسانههای گروهی دردسرساز که مدعی بودند هدف از تأسیس آن، همانا پیشبرد منافع امریکاییان با توسل به دروغپراکنی است، به طور رسمی منحل شد.
با وجود این تغییر موضع ظاهری، نبرد پنتاگون در قالب انتشار اخبار جعلی و اطلاعات گمراهکننده در عمل ادامه یافته است تا آنجا که مقامهای پنتاگون چنین رویکردی را بخشی از جنگ نظامی خود برمیشمارند.تعدادی از آژانسهای دولتی و نهادهای اطلاعاتی و جاسوسی مرتبط با پنتاگون، در پیشبرد این جنگ تبلیغاتی مشارکت دارند. در چنین جنگی، حقایق، معکوس جلوه داده میشود و در اصل،جنگ به مثابه «مداخلههایبشر دوستانهای» معرفی میشود که نتیجه آن، «تغییر حکومتها» و «استقرار دموکراسی» است. در چنین رویکردی، اشغال نظامی و کشتار غیرنظامیان به عنوان استقرار و تداوم صلح معرفی میشود و کاهش آزادیهای مدنی نیز ابزاری برای تحقق امنیت داخلی و البته حمایت از اینگونه آزادیها شمرده میشود. جدای از چنین مواردی، «اسامه بن لادن» و «سلاحهای کشتار جمعی» به ترجیعبند گزارشها و بیانیههایی تبدیل شده که توسل به آنها، دستمایهای برای دخالت امریکادر امور دیگر کشورها است.
آنچه به جنگ عراق انجامید، شاهدی بر این مدعاست. این جنگ که مراحل برنامهریزی شدهایداشت، با هدف تحریف و گمراه ساختن افکار عمومی چه در داخل و چه در خارج از امریکا دنبال شد و این روند، یعنیتوسل به تبلیغات پیش از آغاز جنگ، در خلال آن و حتی پس از پایان
وحشیانه آن، همچنان ادامه یافته است؛ تبلیغاتی که هدف از آن، چیزی جز تحتالشعاع قرار دادن عوامل اصلی و پیآمدهای این جنگ نبوده است.
سازمان سیا، عهدهدار مهمترین نقش در روند این جریانسازی اطلاعاتی است. این سازمان با کمک مالی پنهانی به نویسندگان، روزنامهنگاران و منتقدان رسانهها که هزینههای آن را خود این سازمان و دیگر نهادها و سازمانهای خصوصی تأمین میکنند، به آنها یاری میرساند. این سازمان حتیبر حوزه و جهتگیری فعالیتهای فیلمسازان هالیوود نیز اثر میگذارد تا آنجا که یک سوم فیلمهای تولیدی هالیوود پس از یازدهم سپتامبر را فیلمهای جنگی تشکیل داده است. روز داوینسون، روزنامهنگار اسکاتلندی در این باره مینویسد: «ستارگان و نویسندگان هالیوود برآنند تا پیام جدیدی از میهنپرستی را در فیلمهای خود بگنجانند و آن را بدین صورت به بینندگان خود القا کنند و با مشورت کردن با سازمان سیا و با توسل به نوعیاندیشه سازی، احتمال حملههای تروریستی را در اذهان بینندگان به یک واقعیت عینی بدل سازند».
همچنین در دیگر کشورها، نمایندگیهای سازمانهای جاسوسیبرخوردار از حمایت سازمان سیا بر این جریان پنهانیاثر میگذارند. پس از حادثه یازدهم سپتامبر، آنها به این نتیجه رسیدهاند که باید همواره اطلاعاتی مجعول درباره احتمال «حملههای تروریستی» در عرصه اجتماع منتشر کنند. نکته جالب توجه آن است که در همه اینگونه موارد، این گروههای تروریستی فعال در کشورهای انگلستان، فرانسه، اندونزی، هند، فیلیپین و...،مرتبط با سازمان القاعده و شخص بنلادن معرفی میشوند، ولی در هیچ یک
از این گزارشها به این واقعیت اشاره نمیشود که القاعده، مولود «سازمان سیا»ست.
در این دورههای حساس زمانی، نبرد تبلیغاتی بر پایه این توهم شکل گرفته که «امریکا در معرض تهاجم» است. این «واقعیت مجعول» که رسانههای جمعی و تعدادی از پایگاههای اینترنتی، انتشاردهندگان اصلی آن به شمار میروند، جنگ را اساسیترین راهکار برای «دفاع مشروع از خویشتن» معرفیمیکنند و با این حال، اهداف اقتصادی و استراتژیک آن را به دقت و با مهارت از اذهان دور میدارند.شاهد این مدعا را در این سخن تکراری بوش میتوان جست که: «ما هم اکنون در خطر تهاجم قرار داریم؛ زیرا عاشق آزادی هستیم... و تا زمانی که به آزادی و ارزش حیات همگان عشق بورزیم، دشمنان ما در پی ضربه زدن به ما هستند».
هم اینک که دکترین «جنگ پیشگیرانه» و «جنگ علیه تروریستها»، به دو مؤلّفه اساسی نبرد تبلیغاتی پنتاگون تبدیل شده است، دشمنان امریکا را به دو حوزه «حکومتهای خودسر» و «تروریستهای مسلمان» میتوان تقسیمبندیکرد. به این ترتیب، با توسل به اینگونه ادعاها که این دشمنان، نه به مدد سلاحهای متعارف، بلکه با ترور و سلاحهای کشتار جمعی، به عرصه مبارزه گام نهادهاند، جنگی تبلیغاتی علیه آنها سامان داده شده است.
پرسشی که به ذهن میرسد، این است که به راستی اینگونه تبلیغات چگونه شکل میگیرد؟ در حقیقت اینگونه خبرهای دروغین که به یاری هستههایمشاوران کاخ سفید، دستگاههای امنیتی و سازمانهای اطلاعاتی عرضه
میشود، بیشتر با توسل به دو «شعار روز» که گمراهکننده و مردمپسند هستند، به عنوان اخبار روز تبدیل میشوند:
این عنوان در پشت بیشتر گزارشها و خبرهای مرتبط با «جنگ علیه تروریسم» وجود دارد، ولی آنچه توجهی بدان نمیشود، این حقیقت است که القاعده، خود، یکی از منابع جاسوسی سازمان سیا در عملیاتهای پنهانی ایالات متحده امریکاست.
این شعار با هدف توجیه جنگ پیشگیرانه علیه دولتهایی همانند عراق و سپس ایران و کرهشمالی به کار میرود؛ یعنی دولتهایی که ادعا میشود چنین تسلیحاتی دارند. در مورد عراق، همگان شاهد بودیم که حجم عظیمی از این اَخبار، ساختگی و دروغین بود. با این حال، این دو شعار، به بخشی از اخبار روز جهان تبدیل شده است. با توسل به فریب و گمراه کردن و نیز تحریف واقعیتها، اذهان جهانیان به صورتی شکل میگیرد که علاوه بر دامن زدن به فضای جنگطلبی، شاهد فضایی آکنده از ترس و وحشت بین مردم و نیز افزایش حس میهنپرستی و حمایت از دولت باشیم. (1)
1) www.spectrezine.org، سیاحت غرب، شماره 9.
دیوید میلر (1)
چکیده
در دنیای کنونی، تحقق خواسته ها و اهداف نظام ی بدون کنترل و هدایت
رسانه های عالم گیر امکان پذیر نیست. تجربه امریکا در ویتنام و همراه ی نکردن
رسانه ها با سیاست های این کشور در برهه ای خاص، مهم ترین گواه این مس ئله و
عامل مهمی در تغییر رویکرد و توجه سیاستمداران و نظامیان دولت امریکا به
اهمیت و جایگاه رسانه ها در تجربه های بعدی بود؛ تجربه هایی که در آنها، حقایق،
پنهان می گردد و مسایلی غیرواقعی در راستای منافع دولتمردان و کنترل کنندگان
رسانه ها منتشر می شود.
حمله به عراق را می توان پرسانسورترین رویداد عصر جدید دانست.
پوشش خبری رسانه های جریان ساز و مهم به صورت ب ی سابقه ای کنترل و
نظارت شد. ایالات متحده امریکا همچنان مصمم است تا از پخش
گزارش های مستقل و بی طرفانه در مورد عراق جلوگیری کند و تبلیغات و
تعبیر های مورد نظر حاکمان سیاسی در دستور کار رسانه های امریکا و بریتانیاحاکم شود و به هر صورت ممکن، از شمار اخبار انتقادی رسانه ها در سراسرجهان کاسته شود.
دولت های امریکا و بریتانیا به این نتیجه رسیدند که تبلیغات و کنترل رسانه ها، مهم ترین عامل پیروزی در جنگ هاست. در شکست کانال سوئز،
1) David Miller، نویسنده و روزنامهنگار برجسته بریتانیایی و استاد جامعهشناسی دانشگاه «استراتکلید» انگلستان.
جنرال سرچارلز کیتلی در گزارش داخلی به دولت در سال 1957 اعلام کرد که مهمترین درس آن بود که اکنون افکار عمومی جهانی، اساسیترین اصل یک جنگ را به خود اختصاص داده است. بهنظر بسیاری از صاحبنظران، نقش رسانهها در جنگ ویتنام، مهمترین عامل شکست امریکا و پیروزی ویتنام بود. رسانههایامریکازمانی به ابراز نارضایتی از این جنگ پرداختند که نخبگان هیئت حاکمه این کشور در این مسئله با اختلافنظرهای جدی روبهرو شدند. از اینرو، طراحان جنگهای بعدیامریکابر آن شدند تا خود را از آسیبهای اخبار سانسور نشده ایمن نگاه دارند. به همین دلیل، دولتمردان امریکایی در آغاز دوره ریاست جمهوریریگان بر آن شدند تا به رسانهها و مطبوعات این کشور اجازه ندهند افکار عمومی این کشور را خواه عامدانه یا غیرعامدانه، متوجه اهداف جنگطلبانه دولت کنند.
در جنگ خلیج فارس، روزنامهنگاران در بیابانهای عربستان سعودی محصور شدند و تنها با فیلمهای کوتاه که نشاندهنده اصابت دقیق بمبها به اهداف بود، تغذیه میشدند. این جنگ، نمونه جنگی پاک به شمار میرفت که غیرنظامیان در نتیجه استفاده از بمبهای هوشمند، آسیب ندیدند، ولی در حقیقت، این جنگ، نمونهای از یک سیاهبازی حساب شده بود. واقعیتها حکایت از آن داشت که تنها هفت درصد مهمات به کار رفته، هوشمند بود و 93 درصد باقیمانده، تسلیحات و مهمات غیرهوشمندی بودند که از آن جمله میتوان به سلاحهای کشتار جمعی اشاره کرد. بر پایه گزارشهای رسمی حتی همان مهمات هوشمند هم چندان هوشمند از کار در نیامدند، به گونهای که بر اساس اطلاعات رسمی، 40 درصد آنها در شناسایی اهداف خود، خطا داشتند. لازم به ذکر نیست که ما نه تصویری از بمبهای غیرهوشمند این جنگ را دیدیم و نه بمبهای هوشمندی که به اهداف مورد
نظر برخورد نکردند، ولی حتی هنگامی که بمبهای هوشمند به اهداف برخورد کردند، شاهد کشتار غیرنظامیان بودیم که پناهگاه الاماریه بغداد، نمونه برجسته آن بود.
تأکید دوباره بر یک جنگ پاک، تلاشی در راستای انحراف افکار عمومی از ماهیت سلاحهای کشتار جمعی همچون تسلیحات حاوی اورانیوم ضعیف شده مانند بانکر باستر و دیزی کاتر و توجیه استفاده از آنها بود.
در جنگهای گذشته و از آن جمله در جنگ خلیجفارس در سال 1991، مهمترین هدف این نظام، کنترل روزنامهنگاران در صحنه بود. مجریان این طرح به نظامیان اجازه میدادند تا همه حرکتها و رفتارهای روزنامهنگاران و حتی مشاهدات آنها را کنترل کنند. در این جنگ، پنتاگون از روزنامهنگاران و گزارشگران خواست تا نظامیان را همراهیکنند که بدین معنا بود هیچیک از آنها مستقلانه حق حضور در مناطق مورد نظر خود را نداشتند.در این مرحله، آنها نیز لباسهای نظامی پوشیدند و با نظامیان همراه شدند. بر اساس آمار رسمی، در این جنگ، 903 گزارشگر، نیروهای نظامی را همراهی میکردند که شش برابر تعداد گزارشگران حاضر در بغداد بود. افزون بر آن، همه روزه، گزارشهایی از پایگاه اصلی نظامیامریکا در منطقه یعنی از قطر در اختیارنشریهها و رسانهها قرار میگرفت که با تصویرهایی ساخته شده در استودیوها که بر پنج صفحه بزرگ تلویزیون پیوسته پخش میشد، همراه بود. این مرکز را یکی از طراحان هالیوود، طراحی و ساخته بود و هزینهای حدود 250 هزار دلار در برداشت.
مَثَلی قدیمی و البته تکراری میگوید «حقیقت، اولین قربانی جنگ است.» در اینجا هم دولتهایامریکاو بریتانیا در تلاشی هماهنگ و حسابشده به تخریب حقیقت پرداختند. (1)
1) www.medialens.org، سیاحت غرب، شماره 36.
رون کافمن (1)
چکیده
آقای رون کوفمن، نویسنده مقاله، رویکرد رسانهها را درباره جنگ و حوادث مرتبط با آن بررسی میکند. او با بیان این نکته که رسانههایاصلیامریکا، کشتار انسانها را در جبهههای جنگ، بیاهمیت جلوه میدهند و صرفا به اتفاقهایحاشیهای درگیریها توجه میکنند، به این واقعیت میپردازد که این رسانهها با مشغول کردن مردم به برنامههای تفریحی و سرگرمی، واقعیتهای مربوط به جنگ را سانسور میکنند.
پرزیدنت جورج دبلیو بوش در 13 آوریل 2004 گفت: «هیچکس دوست ندارد تصویرهای اجساد کشتهشدگان را در مانیتور تلویزیونش ببیند و من هم دوست ندارم.»توصیه سرتیپ ژنرال مارک کیمیتنیز به عراقیهایی که از دیدن اجساد غیرنظامیان کشته شده به وسیله نیروهای ائتلافی، آزرده میشوند، این است: «کانال تلویزیون را عوض کنید».
وحشیگریهای جنگ در تصویرهای تلویزیونی نشان داده نمیشوند. پوششهای تلویزیونی جنگ مثل اسباببازی کودکان، سهلانگارانه و ساده است. تلویزیون به دنبال انتقاد از حمله یا به تصویر کشیدن واقعیتهای
1) Ron Kaufman، ژورنالیست و معلم امریکایی در رشته روانشناسی.
خشن نیست. جنگ در تلویزیون، تنها بخشهای کوچکی از واقعیت فاجعهآمیز بزرگی است که روی فیلمهای ویدئویی ضبط شدهاست.
در امریکا، جنگ عراق از نظر لفظی، یک بازی تلقی میشود که از طریق آن، شبیهسازی پروازهای جنگی طلاییاف . اِی 18 به طور موفقیتآمیز به انجام میرسد. کمپانیGraphism Entertainment، عملیات اف . اِی 18 در جریان آزادسازی عراق را به صورت بازی ویدیویی درآورده است. حال این پرسش مطرح میشود که چگونه جنگ میتواند به سرگرمی و تفریح سودمندی برای اعضای خانواده تبدیل شود؟
در پاسخ به این پرسش میتوان گفت تلویزیون، رسانه کاملی است که میتواند تأثیرجنگ را به تصویر بکشد. مردم در جنگها مبارزه میکنند و همین مردم در جنگها کشته میشوند. روح و جسم مردم در جنگها آسیب میبیند. خانوادهها در نتیجه جنگها و درگیریها، مصیبت میبینند و فرهنگ سراسر یک جامعه میتواند تغییر یابد یا اینکه به کلی نابود شود و از بین برود. تلویزیون میتواند مثل شیشه کریستال، احساسات را روشن و آشکار منتقل کند.تلویزیون توانایی انتخاب افزایش بحث و بررسی جنگ را در مقابل صلح دارد. تلویزیون میتواند درباره تصمیمهای پیچیدهای که به جنگ و درگیری ملتها با همدیگر میانجامد، بحث کند. [این در حالی است که] تلویزیون، قلمرو حقیقت نیست، بلکه محل تجارت است.
گزارشگر مراسم اهدای جایزه به برندگان جایزه پولیتزر (آقایکارل برنشتاین) به طور معمول، رسانههای امروزی را با عنوان «سلطه و تبلیغ فرهنگ سبکمغزی» (به علت اینکه هدف اخبار تلویزیونی، بیشتر سرگرم نگه داشتن مردم است تا خبررسانی) نقد کرده است. برنشتاین در یک
سخنرانی در دانشگاه تگزاس اویستن با عنوان «پوششهای تلویزیونی جنگ را نگاه کنید. چه مقدار از واقعیتهایی را که در میدانهای جنگ ادامه دارد، در تلویزیون ملاحظه میکنید؟»، ادعا میکند افکار عمومی، حقایقی را که درباره جنگ در عراق وجود دارد، از طریق تلویزیون دریافت نمیکنند. او میگوید: «ابتدا با وقایع و واقعیتهای جنگ برخورد کنید و آگاه شوید و سپس وارد گفتوگو شوید. عراق، نمونهای از بد جلوه دادن واقعیتهای جنگ است. من بر این باورم که نقش و وظیفه روزنامهنگاران آن است که مردم را درباره موضوع یاد شده به چالش بکشند و آنها را سرگرم نکنند».
برنشتاین در ارزیابیهای خودش، تنها نیست. تدکوپل، مجری اخبار شبکه خبریای.بی.سی در آوریل 2004 به شبکه رادیو و تلویزیون هالیوود گفت که اخبار تلویزیون نقش سرگرمکنندهای را در اطلاعرسانی به جامعه بازی میکند. کوپل پیشبینی سال 1958 مجری شبکه خبریسی.بی.اس، آقایادوارد آر. موراو را بازگو و یادآوری میکند که تلویزیون برای تحریف و گمراه کردن، سرگرمسازی و مانع از آگاه شدن و تماس با خبر یا هر چیز دیگری به کار گرفته میشود. کوپل اظهار داشت که پیوند بین سرگرمیها و اخبار تلویزیونی، فضایی را ایجاد میکند که دیگر برای روزنامهنگاری واقعی و صحیح جایی باقی نمیماند.
وقتیواقعیتهای جنگ در تلویزیون نشان داده نمیشود، جنگ حالت سرگرمکنندگی پیدا میکند. پروژه توفیق ژورنالیسم (PEj) در مارس 2003 ضمن گزارشی، به این نکته توجه نشان داد که شبکههای تلویزیونیامریکا هرگز مردمی را نشان نداد که در روزهای آغازین جنگ عراق مجروح شده بودند. اگرچه 21 درصد از فعالیتهای شبکه خبری تلویزیونی، تیراندازی
تسلیحات را شامل می شود و 15 درصد، تأثیر غیرانسانی آن را نشان میداد (تأثیرات جنگ بر ساختمانها یا کامیونها)، 11 درصد تصویرها در حالی که تسلیحات شلیک شده به هدف نمیخورد، فیلم گرفته شده بود. با این اوصاف، اصولاً 1 درصد از تصویرها نیز به تأثیر انسانی نمیپرداخت. بر اساس بررسیهای این تحقیق، بالاترین میزان فعالیت دوربین شامل این موارد بود:
3/21 درصد،تسلیحات شلیک شده
صفر درصد،تأثیرات انسانی
2/10 درصد،تأثیرات غیرانسانی
1/11 درصد،شلیکهای بیهدف، بدون نتیجه
1/11 درصد،[سربازان] آماده در خط مقدم جنگ
4/32 درصد،حرکتها یا مانورها
2/10 درصد،فعالیتهای مربوط به پشت جبهه
8/1 درصد،دیگران (موارد دیگر)
2/23 درصد، جنبه های غیر ویدیویی
گروه نظارت بر رسانهها، در گزارشیبا عنوان «انصاف و دقت در گزارشگری(FAIR)»به این نکته اشاره کرد که بیشتر پوششهای رسانهها از جنگ، شبیه نمایش است و مقدار کمی از آن واقعیت دارد.
تحقیق این گروه نظارت درباره پوشش خبری نشان داد که «هیچ یک از سه شبکه تلویزیونی عمده که شبها، برنامههای پخش سراسری خبری دارند ـ پخش شبانه اخبار جهان از شبکه تلویزیونیABC، اخبار عصرانه CBS و اخبار شبانه شبکه تلویزیونیNBCـ این موضوع را به تفصیل بررسی
نکردهاند که تأثیر بلندمدت جنگ بر شرایط انسانی در عراق چه خواهد بود. همچنین آنها کشتهشدگان غیرنظامی جنگ بر اثر حملههای امریکا را کم اهمیت جلوه میدهند.
این شبکهها با توجه به هشدارهای سازمانهای حقوق بشر درباره رخ دادن «فاجعه عظیم انسانی» در عراق، از گزارش اجمالی دیدهبان حقوق بشر، خبریپخش نمیکردند. همچنین این شبکهها به گزارش سازمان ملل متحد در مورد نبود غذا و آب آشامیدنی و مشکلات عراقیهای بیخانمان اشارهای نکردند و درباره نبود مراقبتهای پزشکی کافی با توجه به شرایط جنگزده عراق نیز هیچ مطلبی پخش نکردند.
گروه نظارت بر رسانهها به این نکته اشاره کرد که تنها برنامهای که اخباری درباره هزینه انسانی جنگ پخش میکند، خط شبانه شبکه تلویزیونیABC است. به هرحال، اگر خبری مربوط به کشته شدن غیرنظامیان نیز پخش میشد، تأثیر روانی این کشتار را کاهش میداد؛ زیرا این گزارشها در بیشتر موارد، به طور تلویحی یا به صراحت، این مطلب را بیان میکردند که مردم کوچه و بازار به طور مستقیم و به عمد، مورد هدف ارتش امریکا قرار نمیگرفتند، بلکه در نتیجه «حملات متقابل» دو طرف به همدیگر، طبیعتا افراد غیرنظامی هم به صورت اشتباهی، به هلاکت میرسیدند.در واقع، جنگ چیزی بیشتر از میان پردههایینیست که در بین گزارشهای مربوط به وضع ترافیک شهری و اخبار و حوادث ورزشی میآید.
در بحبوحه زد و خوردهایپیوسته در عراق، بیش از 300 تفنگدار امریکا در کمتر از یک هفته مجروح شدند، در حالی که گزارشها و اخبار اصلی شبکه خبریسی.ان.ان در 17 نوامبر 2004 عبارت بودند از:
ـ کمارت خشکبار خریده است.
ـ رهبران کشورهای غربی، کشته شدن رئیس CARE را در عراق به باد انتقاد گرفتند.
ـ جورج بوش املاهایی را برای وزارت آموزش پیشنهاد میکند.
ـ انسانها در امریکا، در گذشته، بیشتر از الان تفکر میکردند.
ـ شبکه خبری ای.بی.سی به دلیل در خطر انداختن جان رئیس NFL عذرخواهی میکند.
ـ ستاره نظم و قانون در بیمارستان بستری شد.
ـ اسامی گروه بدترین بازیها.
گزارشهای اصلی روز 17 نوامبر در امریکا، شامل میزان تخریب بمبگذاریها در فلوجه عراق نمیشد که به قتل 15 نفر انجامید یا به خبر یک تفنگدار امریکاییاشاره نمیکرد که ادعا میشد قصد شلیک به یک مرد عراقی غیرمسلح در داخل مسجد را داشت. گزارش مهم بیشتر روزنامههایپرشمارگان، رادیو و تلویزیون، مربوط به مسائل جنجال برانگیز تبلیغات پیش از بازی فوتبال دوشنبه شب بود که در آن، یک هنرپیشه زن بور و برهنه به آغوش گشاده و باز عقابهای فیلادلفیا (نزل اوول) میپرد.
در مقابل شبکههای تلویزیونی، رادیو و روزنامههایامریکایی، گزارشها و اخباری که شبکه ماهوارهای عربها (الجزیره) در همان روز تیتر کرده بودند، عبارتند از:
ـ تهاجم نظامی امریکا به سوی شهر موصل تغییر مسیر میدهد.
ـ با گسترش جنگ در فلوجه، تفنگداران امریکایی جستوجوهای خود را آغاز کردند.
ـ جنگ در فلوجه، سبب انحراف انتخابات آینده عراق از مسیر خود خواهد شد.
ـ سازمان ملل، خواستار تحقیق و بررسی جنایات جنگی در فلوجه شد.
ـ کودکان، ضربات و خسارات سنگینی را بر اثر حملات ایالات متحده متحمل شدند.
رسانههای گروهیامریکا، مردم این کشور را از آگاه شدن نسبت به واقعیتها و حقایق جنگ، دور میکنند.
تلویزیون به این سادگی تلفات جنگ را نشان نخواهد داد. در اوایل تهاجم امریکاییها در سال 2003، شبکه ماهوارهایالجزیره یک فیلم ویدیویی را به دست آورد که در آن، اجساد سربازان امریکایی روی زمین نشان داده شده بود (بعد از حمله به کاروانشان). کانالهای خبری تلویزیونیامریکادر این امر اتفاق نظر دارند که نوارهای ویدیویی را به تصویر نکشند. گوینده خبر شبکه MSNBC، جان سیزرنگر گفت: «آنها تصاویر ترسناکی هستند و ما به همین دلیل، آنها را در این شبکه نشان نمیدهیم.»دلایل پنهانی سانسور تصویرهای دردناک در رسانههای گروهی، در این خواسته نهفته است که بدین وسیله خبرها را قابل حفاظت (watchable) کنند.
در زمینه جنگ عراق، خطوط کلی فکری رسانههایامریکا، از پخش و انتشار اخباری که مقامهای حکومتی رسمی انتشار آنها را انحراف در پخش اخبار میدانند، جلوگیری میکنند. اگر هیچ یک از منابع رسمی، گزارشی را درباره یک موضوع پخش نکنند، ممکن است آن گزارش هیچوقت به آگاهی مردم نرسد. نیروهای نظامی ایالات متحده امریکا، هیچگونه اطلاعات، گزارش و اخباری را در مورد تأثیر بد جنگ روی سربازان و افراد غیرنظامی
اعلام نمیکنند. در نتیجه، رسانههای گروهی نیز از تهیه گزارش درباره تعداد اجساد کشتهشدگان خودداری میکنند.
دلیل نگرانکننده دیگری که سبب شد شبکههای خبری از آشکار کردن تصویرهای واقعی جنگ عقب بنشینند، خودسانسوریبیش از اندازه در میان خود گزارشگران است. پژوهشی که «مرکز بررسیهای کلیسا» درباره مردم و مطبوعات انجام داده است، با عنوان «خود سانسوری: چه مقدار و چرا؟» نشان میدهد اکثریت گزارشگران در پاسخ به تحقیق موردنظر (77 درصد) گفتهاند گزارشها و اخباریکه تهیه کرده بودند، «بااهمیت،ولی مبهم» بودند که در 77 درصد، از گزارش آنها خودداری میکردند. این تحقیق که در مورد 300 روزنامهنگار صورت گرفته بود، این نکته را آشکار کرد که بیش از نصف کسانی که جواب دادهاند، گفتهاند «گزارشهای بیش از اندازه پیچیده» معمولاً نادیده گرفته میشوند.به طور مشخص، خبرنگاران تلویزیونی میگویند از موضوعهای پیچیده باید چشمپوشید.
بدبختانه، تنها 37 درصد خبرنگاران و روزنامهنگاران ملی و 35 درصد روزنامهنگاران محلی اظهار میدارند که در انجام وظیفه خود برای ایجاد تعادل بین آنچه مردم میخواهند تا بدانند و آنچه باید بدانند، موفقیتآمیز عمل کردهاند.
اخبار تلویزیونی در به تصویر کشیدن جنگ در عراق نتوانست موفق عمل کند و تنها توفیق آنها در این زمینه، پایین آوردن کیفیت برنامهها تا سطح یک کارتون تلویزیونی و برنامه سرگرمی بود. شمار قربانیهایی که به وسیله نیروهای نظامی ایالات متحده امریکا و دیگر کشورهای ائتلاف در جنگ عراق کشته شدهاند، قابل تأمل است. مصدومان عراقی در وضعیت
بدی قرار دارند. وظیفه سنگین رسانههای گروهی، توجه به این قربانیها و تصویر کردن حقایق است. افکار عمومی حق دیدن حقایق را دارند. شبکههای تلویزیونی اصلیامریکا از قبیلABC,CBS,MSNBC,FOXNEWS,CNN,PBC توصیه میکنند که حقایق جنگ پوشیده بماند.
هیچ شکی وجود ندارد که چنانچه تلویزیون هزینه واقعی انسانی جنگ را نشان میداد ـ تصویرهای خام و دست نخورده خونریزی، درد، مرگ و تخریب ـ این جنگ خیلی وقت پیش پایان مییافت. (1)
1) . http://www.turnoff your tv.com، سیاحت غرب، شماره 30.
نورمن سلومون (1)
چکیده
تحقق سیاستهای جنگافروزانه و سلطهطلبانه ایالات متحدهامریکا، بدون نقشآفرینی و همراهی رسانههای این کشور، امکانپذیر نیست. در سایه همراهی و همگامی شبکه رسانهای و نظامیامریکا، نوعی انحصار رسانهای در این جامعه شکل گرفته است. در چنین شرایطی، رفتارهای جنگطلبانه و غیرانسانی دولتمردان این کشور، طبیعی و متعارف جلوه میکند.
امروزه رسانهها، نوعی سیاست فعال پیش گرفتهاند،ولی باور ندارم که آنها از بررسی حقایق مربوط به ارتباط رسانهها با دولت جنگطلب خود، رضایت خاطری داشته باشند.در حال حاضر، جنگ، مهمترین اصل سیاست خارجیامریکاست و از این رهگذر، رسانهها به نمایندگان دولتمردان جنگافروز بدل شدهاند. در پرتو فعالیت این نمایندگان جدید، تبلیغ و ترویج نظامیگری اوج گرفته است تا کشور به سمت خودکامگی و سلطهجویی رهنمون شود. نگاهی به اخبار مطرح در رسانهها حکایت از آن دارد که چگونه ماشین جنگ را به خوبی تنظیم کنیم. در چنین شرایطی، نیازمند آنیم تا این بحث را مطرح کنیم که به راستی چگونه میتوانیم این ماشین جنگ را از کار بیندازیم؟
1) Norman Solomon، نویسنده امریکایی و صاحبنظر برجسته در عرصه رسانه.
هنگامی که اختلافها و شکافهایی بین دو حزب سیاسی حاکم رخ میدهد، جریانهای غالب خبری، نوعی نگرش متفاوت در پیش میگیرند، ولی هنگامی که نخبگان حکومت در مسئله جنگ با یکدیگر همراه و همگام میشوند و اختلافهایشان را کنار میگذارند، از طرح و بررسی چنین موضوعی، چشمپوشی میکنند.با کنار گذاشتن اختلافهای دو حزب اصلی امریکا، رسانههای برجسته نیز این رفتار را پیشه میکنند، ولی سکوت سیاستمداران و رسانهها را نباید سکوت و رضایت ما تلقیکرد.
مارتین لوترکینگ، در آخرین ماههای زندگیاش از ضرورت مقابله با دولت جنگافروز صحبت میکرد. ویدر ژانویه 1968 گفت: «هرگز علاقه ندارم تا خود را با شرایطی اقتصادی وفق دهم که ضروریات و نیازهای اولیه را از اکثریت جامعه میستاند تا تجملات و ناز و نعمت را به اقلیت هدیه دهد. من نمیخواهم خود را با جنون نظامیگری همراه سازم... .»همچنین وی در ماه مارس 1968 گفت: «بمبهایی که در ویتنام بر سر مردم فرود آمد، در حقیقت، در داخل امریکا منفجر شده است. چنین بمبهایی، آمال و فرصتهای ما را برای داشتن یک امریکای شایسته از بین برده است».
ما امروز میگوییم، بمبهایی که بر سر عراقیها فرود میآید، در حقیقت، در داخل امریکا منفجر شدهاند و این بمبها، آمال و فرصتهای پیش روی ما را برای داشتن امریکایی شایسته از بین برده است. سربازان ما از مأموریتهایی که هدف آن، چیزی جز قتل و خونریزی نیست، به خانه بازمیگردند، در حالی که از نظر روحی و جسمی، مجروحند و درد و رنج ما زمانی افزون میشود که درمییابیم منابع بسیاری به جای آنکه در راستایرفع نیاز مردم هزینه شود، در جنگ تلف شده است.
امروزه ضروری است در برابر دروغها و باورهای غلطیبایستیم که همیشه و بیش از پیش به جنگ دامن میزنند. در این برهه زمانی شاهدیم صفحههای نخست نشریه نیویورک تایمز، با فریبکاری، از تسلیحات کشتار جمعی عراق خبر میدهد تا راه را برای هجوم به این کشور هموار سازد. در همین زمان، ضروری است تا حقایق مرتبط با درد و رنج بشری که امروزه با جنگ پیوند خورده است، بر همگان آشکار شود. لازم است هم به طرح و افشای دروغپردازیهای آنها و هم به نتایج هولناک رفتارهایشان بپردازیم و بیشک، پرداختن صرف به یکی از این دو مورد نمیتواند ثمربخش باشد.
این شبکه رسانهای، نظامی و صنعتی به مدد اصلاحیه قانون اساسیامریکا شکل گرفت. چنین شبکهایبا ایجاد نوعی انحصار رسانهای، عملکردهای جنایتکارانه این دولت جنگافروز را طبیعی جلوه میدهد. به همین دلیل، در پرتو فعالیت چنین رسانههایی،ما تشویق میشویم که این شرایط را شرایطی طبیعیبپنداریم، نه جنونآمیز. (1)
1) www.Commondreams.org، سیاحت غرب، شماره 37.
فلوید مک کی (1)
چکیده
نویسنده به بهانه افشای پرداخت رشوه یک مؤسسه پیمانکار ارتش امریکا در عراق به روزنامهنگاران عراقی، به بررسی نقش تبلیغات روانی در سیاستهای جنگافروزانه دولت ایالات متحده امریکاپرداخته است. استفاده از روشهایی نظیر برچسبزنی، هراسافکنی، طرح ادعاهای واهی، پرداخت رشوه به روزنامهها و مجلات و شبکههای رادیویی و تلویزیونی برای پخش اخبار و مطالب جهتدار، به همراه بهرهگیری از کارشناسان و تبلیغاتچیهای متخصص در فروش کالاهای مصرفی، تاریخچهای پرفراز و نشیب در دهههای اخیر داشته است.
در آستانه حمله امریکا به خاک عراق، دولت این کشور که از پیروزیهای خود در افغانستان به وجد آمده بود، با بهرهگیری از انواع تبلیغات روانی، تلاش کرد تا زمینه این تجاوز را در جهان عرب به وجود آورد. البته نظرسنجیهای مختلف نشان دادهاند که امریکا هرگز نتوانسته است در میان جامعه عرب به ویژه جوانان، به محبوبیت قابل توجهی دست یابد.
کاخ سفید اعلام کرد به دلیل اینکه یکی از مؤسسههای طرف قرارداد پنتاگون با اعطای رشوه به روزنامهنگاران عراقی، به انتشار تبلیغات جهتدار در روزنامههای عراق پرداخته، شوکه شده است. سخنگوی کاخ سفید حاضر نشد نام این مؤسسه امریکایی را افشا کند. البته شهروندان امریکایی نیز باید
1) Floyd Mckay، نویسنده، روزنامهنگار و کارشناس مسایل تبلیغاتی.
شوکه شوند هنگامی که بفهمند همین افراد، حداقل به دو روزنامهنگار امریکایی مبالغی پرداختهاند تا در نشریههای خود، مقالهها و مطالبی در حمایت از دولت حاکم منتشر کنند و به علاوه، با حضور در برنامههای تلویزیونی چند شبکه محلی، به تبلیغات جهتدار بپردازند.
مشکل اصلی در مورد اقدامات تبلیغاتی ناشیانه دولت امریکا در عراق این است که آنها در منطقهای از دنیا به فعالیت مشغولند که تهدید یا خرید روزنامهنگاران از سوی صاحبان قدرت، چندان سابقهای ندارد. در این وضعیت، به سختی میتوان ادعا کرد که فرماندهان ارتش امریکا در عراق نیز از همان قواعد استفاده شده در داخل ایالات متحده امریکا بهره میبرند. البته روشهای تبلیغاتی موفق گذشته، اینک کارآیی لازم را در عراق ندارند. نکته قابل تأمل این است که دولت بوش در تبلیغات خود برای مردم امریکا، در برابر تبلیغات انجام گرفته برای اعراب، موفقیت بیشتری داشته است.
ترس، بهترین اسلحه تبلیغاتچیهاست. ترس از رخ دادن یک حادثه دیگر از نوع آنچه در 11 سپتامبر به روی داد، کم و بیش در تمام پیامهای ارائه شده از سوی کاخ سفید وجود دارد. برچسبزنی، سلاح منتخب دیگری است که تبلیغاتچیهای دولت استفاده میکنند. آنها در سالهای جنگ جهانی اول، آلمانیها را «مردمان قبایل هون» میخواندند. در دوره جنگ جهانی دوم و جنگ ویتنام، برچسبهایی مثل «انسان هار» و «زردهای کثیف» به رسانههای ما راه یافت و برچسب امروز، «تروریست» است که همیشه در سخنان سردمداران کاخ سفید استفاده میشود.در سالهای جنگ جهانی اول، امریکاییهای آلمانیتبار، «شیطان» خوانده میشدند و در جنگ جهانی دوم، امریکاییهای ژاپنیتبار، در اردوگاههایی متمرکز اسکان داده شده بودند.
امروزه شهروندان امریکایی مسلمان نیز احساس میکنند که در کانون حمله رسانههای جمعی این کشور قرار گرفته اند.
تبلیغات در هنگام جنگ، به صورتی اجتنابناپذیر بر پایه نمادها و تصویرها متمرکز است. پرچم کشور به اهتزاز درمیآید، شجاعت در میدانهای نبرد ستایش میشود و منتقدان جنگ به صورت افرادی نشان داده میشوند که از وطن خویش و نیروهای نظامی میهنشان، متنفرند. بر دین تأکیدی ویژه میشود و رسانه ها به گونهای جذاب، بر حمایت پروردگار از کشورشان تأکید میکنند.
تبلیغات موفق از ابزارهای مقدماتی نظیر برچسبزنی، ایجاد هراس و تکرار یک پیام ساده برای نوبت های متعدد، تا هنگامی که در اذهان مخاطبان پیام رسوخ کند، بهره میگیرند. حتی هنگامی که درگیریها فروکش میکند، آثار و نتایج این تبلیغات همچنان روی مخاطبان باقی میماند؛ همانگونه که هنوز هم میلیونها نفر از مردم امریکا معتقدند عراق دارای سلاحهای کشتار جمعی بوده است، صدام حسین و گروه القاعده با هم همکاری داشتهاند و بالاخره یک عراقی در میان ترویستهای حادثه 11 سپتامبر بوده است.
در تبلیغات هنگام جنگ لازم است همه کشور را درگیر نبرد سازیم و رفتار زنان و مردان جوان کشته شده را در مسیری درست قلمداد کنیم. ما به فرزندان خویش چنین میآموزیم: «تو هرگز نباید بمیری»، ولی در عمل، به سربازان ارتش خود کشتن افراد را میآموزیم. حتی به سربازان حرفهای هم باید آموخت که بر تردید خود در مورد کشتن انسانها چیره شوند. بدین ترتیب، با تبلیغات میتوان به آنان و خانوادههایشان اطمینان خاطر بیشتری داد.
درگیریهای امروز دیگر نظیر جنگ دموکراسی غربی با نسلکشان آلمان نازی یا ژاپنیهای جنگطلب، هویت مشخص و روشنی ندارد. جنگ ما علیه تروریسم (که بیتردید، یک برچسب تبلیغاتی است) علیه دشمنی نامرئی با عناصری در سایه صورت میگیرد که هیچ یک از آنان، ملت یا ارتشی ندارند. این جنگ هیچگاه پایان نمییابد (همان گونه که هرگاه رئیس جمهوری ما از پیروزی سخن به میان میآورد، روز بعد، بمبی منفجر میشود). کشوری که هماره خود را در خط مقدّم جنگ قرار داده است، به صورت همیشگی، بیشتر آنچه را به او گفته میشود، میپذیرد؛ تا اینکه دروغگو زمانی رسوا شود و مخاطبان هم دریابند که آنچه به آنان گفته میشد، دروغ یا نیمه درست بودهاند؛ حقیقتی که در بیشتر تبلیغات ما روی میدهد.
دو روانشناس، پراتکانیس و آرونسون، چهار ترفند زیر را برای ارائه تبلیغات روانی پیشنهاد میکنند:
الف) متقاعد کردن مقدماتی و ایجاد فضایی که پیام در آن باورپذیر شود.
ب) اعتباردهی به منبع که رسانه ما دوستداشتنی یا معتبر شناخته شود.
ج) پیام ما بر اهدافی ساده و قابل دسترس متمرکز شود.
د) برانگیختن احساسات و فراهم آوردن زمینه دستیابی به پاسخ موردنظر.
این حقهها، دولت بوش را در دوران انتخابات ریاست جمهوری سال 2004 میلادی یاری داد، ولی اعتبار رئیس جمهوری با ورود بحران اشغال عراق به چهارمین سال متوالی خود، وضعیت نزولی یافته است. به هر حال، در مورد عراق، این چهار حقه تبلیغاتی هرگز مؤثر نبودند.
مدت کوتاهی پس از بحران 11 سپتامبر و پیش از اشغال عراق، دولت بوش تلاش کرد در یک برنامه گسترده، «مارک امریکا» را در خاورمیانه مطرح کند. در این مسیر، مؤسسههای نامدار تبلیغاتی مشاورههای خود را ارائه کردند و از آقای شارلوت بییرز که جزو تبلیغاتچیها و مدیران برجسته تبلیغات خیابان مدیسون (1)به شمار میرود، به عنوان یکی از دستاندرکاران تبلیغات ارائه شده از سوی وزارت امورخارجه در حوزه دیپلماسی ملی نام برده شد. استفاده از آقای بییرز یکی از آخرین اقداماتی به شمار میرود که دولت ما برای تمرکز بر منطقه انجام داده است.
پیش از اشغال عراق، یک برنامه گسترده تبلیغاتی برای مشروعیتبخشی و پذیرش نام امریکا در سراسر جهان به ویژه با هدف اثرگذاری بر جوانان عرب آغاز شده بود. ترسیم تصویرهایی خوشایند و جذاب از امریکاییهای عربتبار به همراه استفاده گسترده از موسیقی پاپ امریکایی و فیلمهای ویدیویی، مشابه آنچه در شبکه ام.تی.وی پخش میشود، در سراسر جهان عرب پخش شد؛ زیرا ما به دنبال اشغال یک کشور عربزبان بودیم. نظرسنجیهای انجام شده در دنیای عرب نشان داد که جایگاه امریکا همانند گذشته در سطحی پایین قرار دارد. یکی از کارشناسان نامدار، ولی شکستخورده عرصه تبلیغات سیاست خارجی ایالات متحده به نمایندگان کنگره چنین گفته بود: «ما در منطقه خاورمیانه و جنوب شرقی آسیا، تنها یک انتخاب دیگر داریم. ما باید خود رسانهها را به دست آوریم». البته ما بارها این کار را انجام دادیم، ولی نظرسنجیهای بعدی هم در جایگاه ایالات متحده در اذهان اعراب تغییری نداد.
1) خیابانی در نیویورک که دفتر بیشتر شرکتهای بزرگ و برجسته تبلیغاتی امریکا در آن قرار گرفته است. (مترجم)
تبلیغاتچیهای امریکایی به دلیل برخی موفقیتها در افغانستان، دلگرم شده بودند؛ چون در آن کشور، به دلیل نبود هیچ نوع رسانه واقعی و شاخص، ایالات متحده توانسته بود به یک میدان بازی خلوت دست یابد و با استفاده از رسانههای یارانه داده شده از سوی امریکاییها، اهداف خویش را پی بگیرد. با این حال، افغانستان یک کشور عربتبار نیست. در اواسط ماه دسامبر، وزارت خارجه امریکا از ادامه انتشار نشریه عربزبان ویژه جوانان به نام «حی» که با حمایت این وزارتخانه منتشر میشد، جلوگیری کرد؛ چون این رسانه نیز همانند شبکههای تلویزیونی، رادیویی و روزنامههای عربزبان ایجاد شده به وسیله امریکا، از جذب مخاطب، ناتوان مانده بود.
بعدها بییرز بدشانس، جای خود را به کارن هوگز، یکی از نزدیکترین افراد مورد اعتماد رئیس جمهوری داد. پنتاگون هنوز میلیونها دلار دیگر برای تداوم تکنیکهای شکستخورده و قدیمی خرج میکند. در محیط رقابتیتر رسانهای پس از سرنگونی صدام در کشور عراق، ایالات متحده قادر نبود پیامهای رسانهای مناسب و حامی دموکراسی خویش را برای مخاطبان ارائه کند. پنتاگون پس از پرداخت دهها میلیون دلار به یک مؤسسه خصوصی پیمانکار طرف قرارداد خود در بخش ارائه تبلیغات حامی امریکا میکوشد با انجام دو تحقیق و بررسی مختلف، عملکرد این مؤسسه پیمانکار را ارزیابی کند.
احمد ماهر، وزیر خارجه اسبق دولت مصر در ماه آوریل گذشته چنین گفته بود: «در یک نمای گسترده از وضعیت کنونی خاورمیانه، درمییابیم که مشکل نیروهای نظامی ایالات متحده امریکا در دنیای اسلام و عرب را نمیتوان با استفاده از تجربههای روابط عمومی برطرف کرد. تنها راه حل این
مسئله را باید در تغییرات گسترده در سیاستها و مواضع امریکا پی¬گیری کرد».
به طور کلی، باید گفت تبلیغات امریکایی در عراق و خاورمیانه در هر چهار ترفند خود به ویژه در بخش ارائه اعتبار به رسانهها، ناکام بوده است. (1)
1) www.Commondreams.org، سیاحت غرب، شماره 48.
شورای سردبیری «مدیالنز» (1)
چکیده
در همه خاطرات منتشر شده کهنهسربازان امریکایی حاضر در جنگ ویتنام، یک نکته به چشم میخورد: پشیمانی از کشتن زنان و کودکان و مردان بیگناه. چرا رسانههای غربی برای سربازان کشته شده خود در برابر مبارزان ویتنامی، افغان یا حزبالله ارزش بیشتری قائلند؟ چرا رسانهها و دولتهای غربی همچنان با ساخت فیلمها و بازیهای جنگی، خشونت را ترویج میکنند؟ نویسندگان این مقاله با بررسی موضعگیری مسئولان دولتهای غربی و رسانههای به ظاهر مستقل این کشورها نشان میدهند که باید خون غربیها را از خون دیگر مردم دنیا، سرختر و با ارزشتر دانست.
به باور نویسندگان این مقاله، همه افراد باید با روشهای گوناگون، اعتراض خود را به این وضعیت نشان دهند؛ چون هر گونه بی اعتنایی، به معنای همراهی با سیاستهای حاکمان خواهد بود.
«نقش ما در ویتنام، کشتن افراد بود. تا زمانی که من برای اولین بار مجروح شدم (2 یا 3 ماه پس از آغاز مأموریتم)، من مستقیماً مسئول مرگ صدها نفر بودم و امروز و هر روز، چهرههای آن مردگان را در برابر چشمان خویش میبینم.» این جملهها، یادداشتهایی است که کلود آنشین توماس در مورد نقش خود به عنوان سرگروه سرنشینان بالگردهای تهاجمی امریکا در
1) سایت تحلیل رسانه در انگلستان.
جنگ ویتنام نگاشته است. آقای توماس در ادامه خاطراتش به یکی از حوادث اتفاق افتاده در آن دوره اشاره میکند: «ما در یکی از مأموریتهای خود، به همراه یک گروه آتشباری پرحجم، پرواز کردیم... پس از رسیدن به روستای موردنظر، به آنها شلیک و کل روستا را نابود کردیم. این کشتار، یک جلادی و کاملاً بیرحمانه بود. در آنجا هیچ چیزی نبود که دشمن ارتش ما به حساب آید. ما به سوی هر موجود زندهای شلیک میکردیم. مردان، زنان، بچهها، گاومیشها، سگها و جوجهها. ما این کشتارها را بدون هیچ احساس و تفکری انجام میدادیم. ما هیچ اندوهی از کارهای خود نداشتیم. ما ساختمانها، درختها، واگنها و سبدها و هر چیز دیگر را نابود کردیم. وقتی ما کار خود را تمام کردیم، آنچه باقی ماند، بدنهای از بین رفته، آتش و دود بود و همه این اتفاقات مثل یک رؤیا بود. ما اصلاً احساس واقعی بودن نمیکردیم. اینک دریافتهایم که همه کارهای ما واقعی بوده است».
توماسدر کتابش مینویسد: «کسانی که در جنگ حضور مستقیم نداشتهاند، نمیتوانند خود را از جنگجویان حاضر در ویتنام جدا کنند؛ چون همه ما در قبال آن فاجعه مسئولیم. جنگ، اتفاقی نیست که بتوان از زیر بار مسئولیت آن شانه خالی کرد».
آنچه در این کتاب در مورد فرهنگ خویش میخوانیم، با این پرسش ادامه مییابد: «با توجه به اینکه ما در دنیای مجازی و واقعی همچنان با خشونت دست و پنجه نرم میکنیم و در دیویدیها و شبکههای پخش فیلمهای سینمایی، به راحتی، صحنههای کشتار و قتلعام به نمایش درمیآید؛ آیا اصولاً ما تمایلی به پایان دادن به خشونت داریم؟»
جورج گالووی، یکی از نمایندگان مجلس، چندی پیش به یکی از مصاحبهگران شبکه اسکای نیوز چنین گفته بود: «شما هیچ انتقادی نمیکنید.
شما حتی چیزی در مورد خانوادههای فلسطینی نمیدانید. شما حتی نمیدانید آیا آنان وجود دارند یا خیر...؛ چون شما ـ چه بخواهید و چه نخواهید ـ معتقدید خون اسراییلیها از خون لبنانیها و فلسطینیها، رنگینتر است. این حقیقت ماجراست؛ حقیقتی که البته تماشاگران نکتهسنج شما از آن آگاهند».
آیا در این شرایط، روزنامهنگاران نیز خود را به عنوان ابزار قتلعامهای دولتها میبینند؟ از این دیدگاه، آنان به عنوان عاملان بیخبر از همه جای یک فاجعه به شمار میروند.توجه داشته باشید که رسانههای ما، به سادگی، تجاوز گسترده نظامی ارتش اسراییل را در پاسخ به یک گروگانگیری یک گروه شبه نظامی نادیده میگیرند.
متفکر و نویسنده نامدار معاصر ما، نوام چامسکی معتقد است با توجه به تغییرات فاجعهآمیز وقایع روی داده در عراق، به نظر میرسد ونزوئلا ممکن است هدف بعدی دو کشور ایالات متحده و انگلستان برای مداخلههای بشردوستانهشان باشد. در این میان، چه کسی میتواند این حقیقت را انکار کند که مطبوعات ما، انباشته از مطالبی است که در آنها عنوان میشود، مداخله نظامی، تنها راه نجات مردم ونزوئلا از دیکتاتوری کنونی حاکم است. این ایده، هنوز به صورت گسترده در میان عموم مردم منتشر نشده است، ولی بدون تردید، در سایه تبلیغات گسترده احتمالی ماشین تبلیغات روانی دولتهای غربی، ایده این حمله در زمانی کوتاه در سراسر دنیا همهگیر خواهد شد.
تونی بلراظهار داشته بود «آنچه امروزه در خاورمیانه و افغانستان و دیگر نقاط دنیا میگذرد، آغاز یک نبرد در حوزه ارزشهایی است که آینده ما را شکل
خواهد داد. وضعیت امروز، نبردی بین دو جبههای است که من از آن دو به عنوان «اسلام ستیزهجو» و «اسلام مدرن و پیشرو» یاد میکنم؛ هرچند تأثیرات این نبرد بنیادین در آینده، بسیار گستردهتر خواهد بود.» البته در دنیای واقعی، این جنگ، جنگی بنیادین نیست، بلکه زد و خوردهایی سیاسی است.
همانگونه که کلود آنشین، کهنهسرباز جنگ ویتنام اظهار میکند، ما نباید خشونت را تنها به خلبانان هواپیماهای بمبافکن یا سربازان مسلح محدود کنیم، بلکه همه حامیان جنگ و حتی افراد بی اعتنا هم در مقابل این زد و خوردها، مسئولند. به علت یکجانبهگرایی رسانههاست که سالهای متمادی، جنگها در نقاط مختلف دنیا همچنان ادامه دارد و حتی از آنها حمایت میشود.
مثلاً در جنگ اخیر لبنان، ناتوانی دیپلماتهای حاضر در کنفرانس صلح رم از موضعگیری صریح در مورد صلح، در عمل، چراغ سبزی به ارتش اسراییلبرای تداوم جنگ بود.
در همان روزها، وزیر دادگستری اسراییل، هایم رامونچنین گفته بود: «ما دیروز و در جریان کنفرانس رم این اجازه را از دنیا دریافت کردیم که عملیات نظامی خود را تداوم بخشیم... امروزه همه کسانی که در جنوب لبنان ساکنند، تروریستهایی هستند که به نوعی به حزبالله وابستهاند.»البته سه روز بعد از این اظهارات، 28 نفر از این تروریستها شامل 16 کودک، در بیمارستان قانا قتلعام شدند.
در هفتم آگوست، شبکه بی.بی.سی در برنامه «نیوزنایت» و با موضوع قدرت تبلیغات روانی، بر دستکاری و تحریف عکسهای مربوط به حمله اسراییل
به بیروت تمرکز کرده بود. در عکسهای منتشر شده، تنها شاهد بمبارانهای مناطق مختلف شهر به وجود آمده بودیم، نه ویرانیها و دود گسترده. آیا تصویرهای بدنهای کودکان کشته شده قانا که شبکه تلویزیون [المنار، وابسته به] حزبالله لبنان پخش کرد، ساختگی بودند؟
نکته مهم دیگری نیز که بررسی نشده، این است که ارزش اخلاقی انتشار بدبینی و تحریف اخبار مربوط به فاجعه روی داده در لبنان چیست؟ از دیدگاه اخلاقی، آیا کودکان قتل عام شده در قانا باید نادیده گرفته شوند؟ آیا هیچکس به خود اجازه میدهد این سؤال را بپرسد که چرا گازهای رنگی خارج شده از بدنه دومین هواپیمایی که به برجهای مرکز تجارت جهانی WTCدر 11 سپتامبر برخورد کرد، برای افزایش جاذبه تصویری، با استفاده از دستکاری رایانهای، پررنگتر و گستردهتر نشان داده شد؟ آیا روزنامهنگاران ما تاکنون در مورد موضوعهای حیاتی نظیر ضرورت شکلگیری یک شبکه تلویزیونی ملی یا دلایل بیتوجهی دولت به این موضوع یا تبعیضهای موجود در کشور، اقدامی از خود نشان دادهاند؟ پاسخ همه این پرسشها را باید در ارزش خون جستوجو کرد.
رسانهها هیچگاه به تلفات و خسارتهای انسانی وارد شده بر نیروهای حزبالله اشارهای نمیکنند، ولی در برابر کشته شدن یک سرباز اسراییلی یا انگلیسی، تبلیغات و هیاهوی زیادی به پا میکنند. روشن است که رسانههای ما، برای سربازان یک طرف نبرد، ارزشی بیشتر قائلند. به همین دلیل، از شبهنظامیان لبنانی به عنوان «عقرب» یا «بنیادگرایان» و نه یک حزب سیاسی قدرتمند و پرطرفدار یاد میشود. روشن است که این رسانهها، اهداف پنهانی را دنبال میکنند و خواهان نقشآفرینی در این معرکهاند.
در یکی از روزهای اشغال عراق در ماه گذشته، شبکه بی.بی.سی گزارش کرد که چهار سرباز امریکایی پس از نوشیدن ویسکی و بازی گلف در یکی از ایستگاههای بازرسی جنوب شهر بغداد، در حال گشتزنی بودهاند. یکی از آنان به نام استیون گرین به دوستانش گفت که میخواهد به خانه یکی از عراقیها برود و چند عراقی را بکشد. گزارشگر بی.بی.سی میافزاید: «آن چهار سرباز به خانهای در بیست متری ایستگاه رفته و والدین و یک دختر پنج ساله خانواده را در اتاق خواب زندانی کردند، ولی دختر بزرگتر خانواده را در اتاق نشیمن نگاه داشتند. دو سرباز تصمیم گرفتند که به دختر بزرگتر تجاوز کنند. خبرنگار شبکه، به شنیدن صدای تیراندازی از اتاق خواب اشاره میکند و لحظاتی بعد، سرباز گرین در حالی که فریاد میزد: «همة آنان کشته شدند؛ من همه آنها را کشتم»، از اتاق خواب خانه بیرون آمد». به گزارش بی.بی.سی، سرباز گرین هم به دختر بزرگتر خانه تجاوز کرد و سپس به سوی سر دختر شلیک کرد. آنگاه روی بدن آن دختر بنزین ریختند و او را به آتش کشیدند.
چه کسی مسئول این وحشیگریهاست؟ آیا باید انسانهایی بیگناه، قربانی حملهای نظامی با دلایلی احمقانه شوند؟ همچنین افرادی که در اتاقهای دارای تهویه مطبوع نشسته و این سربازان را به عراق گسیل داشتهاند، اگر اینگونه شاهد کشتار دوستان نزدیک خود بودند، چه احساسی داشتند؟
در این میان، شبکه بی.بی.سی چه نقشی برعهده دارد؟ البته خبرنگاران این شبکه، مسئول تجاوز و قتل دختر چهارده ساله آن خانواده عراقی نیستند، ولی آنان شرایطی را به وجود آوردهاند که این خشونتها در عراق روی دهد. بیتردید، آنان در مسئولیت این جنایتها، همتراز با سربازان امریکایی،
شریکند. البته این موضوع برای خبرنگارانی که در دفترهای لندن، بر روی صندلیهایشان لم دادهاند، پذیرفتنی نیست، ولی این یک واقعیت است.
اتکای رسانههای امروز بر عبارتهایی نظیر: «ما، خانواده ما، نیروهای نظامی ما و قربانیان شهروند ما»، همه و همه به معنای قرار دادن دیگر زنان و مردان و کودکان دنیا، در مرتبهای نازل و بیاهمیت است که در دایره توجه ما قرار ندارند. به احتمال زیاد، آنان باید بمباران شوند، هدف تیراندازی قرار گیرند، خاکستر شوند، به آنها تجاوز شود یا کشته شوند تا نیازهای ما به گونهای تأمین گردد. این واقعیت در دنیای امروز، برای بسیاری از ما به ویژه دستاندرکاران رسانهها روی میدهد.
البته در شرایط کنونی نیز میتوان کارهای مهمی انجام داد. مثلاً میتوانیم از رهبران جنگطلبی نظیر تونیبلر حمایت نکنیم. میتوانیم از رسانههای جنگطلب و خشونتجو نیز حمایت نکنیم.ما میتوانیم حس همکاری و همدلی را در میان مردم کشور و در دنیای خود تقویت کنیم و بپذیریم که همه خونها و آسیبها و زخمیهای دنیا، با هم برابرند. به علاوه، هیچکس نباید تنها در جهت منافع خویش حرکت کند.
بدین ترتیب، اگر همه به وظایف اصلی خود عمل و رسانهها و ماشینهای تبلیغات دنیا نیز که با دستکاری، مسئولیتناپذیری و بیاعتنایی در قبال مسائل جهانی رفتار میکنند، به وظایف واقعی خود عمل کنند، دنیای فردای ما، ایمنتر و بهتر خواهد بود. (1)
1) www.medialens.org، سیاحت غرب، شماره 46.
دومینیک ویدال (1)
چکیده
تهاجم اسراییل به غزه، از جنبههای بسیاری،جنگ لبنان در تابستان ٢٠٠٦ را به یاد میآورد. پیداست که گویا رهبران اسراییل درسهایی از آن گرفته باشند. البته این عبرتها شامل استراتژی نمیشود؛ زیرا آنان میبایست با در پیش گرفتن آنچه آن را «تصمیم دردناک» میخوانند ـ و در واقع، چیز دیگری جز اجرای ساده حقوق بینالملل نیست ـ صلح پایداری را با همسایگانشان پایهریزی کنند. در عوض، مسئولان اسراییلی از ارتکاب دوباره خطاهای مشابه نظامی و نیز در زمینه اطلاعرسانی و ارتباطات خودداری کردند. به محاصره نظامی غزه از درون و ممنوعیت ورود به غزه که تماشاگران تلویزیون را از دسترسی به تصویرهای این سرزمین مصیبتدیده محروم کرد، تبلیغات همهجانبهای از خارج نیز افزوده شد.
هفتهنامه انگلیسی ابزرورفاش میسازد که «برای تحت تأثیر قرار دادن رسانهها، مدیریت جدید اطلاعات ایجاد شد و با توفیق خاصی هم به کار پرداخت. هنگامی که تهاجم آغاز شد، انبوهی از دیپلماتها، گروههای فشار، وبلاگنویسها و دیگر طرفداران اسراییل به انتشار یک سلسله پیام پرداختند که با موشکافی تدارک دیده شده بودند.» دان گیلرمن، سفیر پیشین اسراییل در سازمان ملل،همه کاره این کارزار بود.او تأیید میکند که «هرگز ندیده بودم وزارت امورخارجه، وزارت دفاع، دفتر نخست وزیری، پلیس و ارتش با چنین کارآمدی کار کنند».
1) Dominique Vidal، خبرنگار و عضو هیئت تحریریه لوموند دیپلماتیک.
«دفاع از خود»، واژهای کلیدی است. طرفداران بیقید و شرط اسراییل پشت سرهم تکرارمیکنند که هیچ دولتی نمیپذیرد دست روی دست بگذارد و از پاییز سال ٢٠٠٠، مردم کشورش را به حال خود رها کند تا در وحشت پرتاب موشکهای بیگانه زندگی کنند. باید اشاره شود که در آن هنگام، ارتش اسراییل هنوز در غزه حضور داشت. بدون تردید، هر حکومتی با چنین وضعی روبهرو شود، واکنش نشان خواهد داد، ولی چگونه؟ با راه انداختن جنگی بسیار مرگبارتر یا با گفتوگو برای پایان بخشیدن به نبردها؟ شصت و یک سال است که اسراییل با تأکید بر اینکه «چاره دیگری ندارد»، وارد جنگ میشود. این ادعا به کلی خلاف حقیقت است. مگر فلسطینیها از سال ١٩٨٨، همسایه اشغالگر خود را به رسمیت نشناختند؟ مگر جهان عرب در سال ٢٠٠٢، دست به سوی او دراز نکرد؟ نباید از یاد برد که اگر اسراییلیها حق دفاع از خود را دارند، فلسطینیها نیز دارای چنین حقی هستند... .
سخنگویان، دیپلماتها و روزنامهنگاران از تل آویو، پی در پی تکرار میکردند که گروه حماس، آتشبس را نقض کرده است و فراموش کردند که بنا به اعتراف شخص ایهود باراک، عملیات «سرب سخت شده» را از شش ماه پیش تدارک میدیدند. کسی انکار نمیکند که تا پایان اکتبر ٢٠٠٨، رزمندگان اسلامگرا تیراندازی را متوقف کرده بودند؛ امری که حتی وزارت امور خارجه اسراییل در سایت اینترنتی خود آن را تأیید میکند. با این همه، در ماه نوامبر پرتاب راکت از سر گرفته شد. در بیشتر موارد هم، دلیل آن را عامدانه فراموش میکنند. ارتش اسراییل در روز چهارم نوامبر ٢٠٠٨، درعملیاتی
نظامی، شش رزمنده حماس را به قتل رساند و حماس این عمل را تلافی کرد. نکته دیگری که به ندرت به آن اشاره شد، این است کهآتشبس میبایست با پایان محاصره باریکه غزه و گشایش مرزها همراه باشد که اسراییل هرگز آن را نپذیرفت. حتی بدتر از آن، در این ماه، محاصره اقتصادی کم و بیش به صورتی کامل به اجرا در آمد؛ به شکلی که حتی پیش از تهاجم، 80 درصد جمعیت غزه به طور مستقیم به کمکهای غذایی سازمان ملل وابسته بودند، با حمله اسراییل، حتی آب، مازوت، برق و غذایهای حیاتی نایاب شد.
در واقع، باید تا ژانویه ٢٠٠٦ به عقب برگردیم؛چون انتخابات عمومی بنا به اراده گروه چهارجانبه «کوارتت خاورمیانه» برگزار شد و بیش از نهصد ناظر بینالمللی بر آن نظارت کردند. در این انتخابات، حماس اکثریت آرا را به دست آورد. منطق حکم میکرد که اسراییل با پذیرفتن واقعیت، نخستوزیر جدید را به عنوان مخاطب خود به رسمیت شناسد. تل آویو نه تنها حکومت فلسطین را بایکوت کرد، بلکه امریکا و اتحادیه اروپا نیز بنا به خواست اسراییل چنین کردند و بهانه آن را رفتار حماس در به رسمیت نشناختن اسراییلاعلام کردند. هنگامی که حکومت وحدت ملی حماس ـ الفتح در ماه مارس ٢٠٠٧ تشکیل شد، این محاصره همچنان ادامه یافت، در حالی که برنامه این حکومت، ایجاد دولت فلسطین بر روی سرزمین اشغال شده در سال ١٩٦٧ بود. پس از آن نیز حماس این رویکرد را چندین بار تکرار کرده است.
بن دروریمینیدر تارنمای وزارت امور خارجه اسراییل مینویسد: «چند تن از عیبجویان اسراییل نوشتهاند که در قبال مرگ هر اسراییلی، صد فلسطینی کشته شدهاند. معروف است که نیمی از حقیقت، بدتر از دروغ است. در اینجا حتی با نیمی از حقیقت نیز سر و کار نداریم؛ این، یک فریب است. در واقع، نکته اصلی در مسئله پرتاب موشک، به سوی غیرنظامیان آن هم در طول ماهها و سالهای متمادی، شمار کشتهشدگان نیست.» حتی اگر او از ابراز ترحمی بسیار معمولی پرهیز میکند، آندره گلوکسمناسراییلیدست کم میتوانست بر این ارقام صحه بگذارد: «در مدت سه سال، از زمان تخلیه نوار غزه توسط اسراییل تا شروع جنگ جدید، موشکهای قسام موجب مرگ یازدهاسراییلی شدهاند، در حالی که در همین فاصله زمانی، اسراییلهزار و هفتصد فلسطینی را کشته که باید هزار و سیصد قربانی عملیات «سرب سخت شده» را نیز بر آن افزود؛ تلفات اسراییل در این جنگ،سیزده نفر بود». آوی شلائیمتاریخنگار هم مینویسد: «حکم توراتی «چشم در برابر چشم»،بیرحمانه است، ولی تهاجم دیوانهوار اسراییل به غزه، گویا از منطق یک چشم در برابر یک ابرو پیروی میکند».
بیشتر تلویزیونهای فرانسه که نسبت به رعایت مو به موی توازن نگران بودند و شاید هم مایل نبودند رئیس جمهوری را به خشم آورند، تصویرهای غیرنظامیان اسراییلی را که در شهر سدروت به سوی پناهگاههای زیرزمینی فرار میکردند، با تصویرهای شهروندان فلسطینی زیر آتش بمبافکنهای اف ١٦ و تانکها، به صورت یک در میان پخش میکردند. درست است که
هدفگیری غیرنظامیان، جوهر تروریسم به شمار میرود یا دست کم، ناقض فاحش کنوانسیون ژنو است، ولی آیا میتوان خرابی چند خانه بهوسیله موشکهای دستساز را با ویران کردن مدرسهها، بمباران بیمارستانها و به آتش کشیدن ذخیره غذایی با بمب و توپهای مدرن، یکسان قلمداد کرد؟
تزیپی لیونی، وزیر خارجه اسراییل، همیشه با احساسات و با وقاحت، از اوجگیری «نفرت از اسراییل» ابراز تأسف میکند. باید پرسید چه کسانی تخم نفرت را کاشتهاند؟ آیا باید از خشمی که دیدن بدنهای متلاشی شده زنان، کودکان و سالمندان علیه رهبران اسراییل برمیانگیزد و حتی علیه کل اسراییلیها، به حیرت افتاد؟ مگر جز این است که اکثریت آنان از عملیات نظامی حمایت کردند. بدون تأیید این انحراف که بر اصل مسئولیت جمعی تکیه میکند ـ که حتی شامل حال آلمانیها نیز نشد ـ چگونه میتوان در ریشه عوامل بروز این نفرت تأمل نکرد؟ یوری آونری، سالمندترین صلحطلب اسراییلی، به خوبی متوجه این پدیده است که میگوید: «آنچه در وجدانهای جهانیان با آهن گداخته حک خواهد شد، چهره اسراییل، به عنوان غولی خونخوار، آماده ارتکاب جنایات جنگی در هر لحظه و ناتوان از احترام به قید وبندهای اخلاقی است. این امر بر آینده ما در درازمدت، بر وجهه ما در جهان و بخت ما در رسیدن به صلح و آرامش تأثیرهای زیانباری خواهد گذاشت».
احساساتی که این وحشتها برمیانگیزاند، علاوه بر اسراییل، گریبان یهودیان را نیز میگیرد. البته نمیتوان این انحرافات را توجیه کرد. فرانسویان متعلق به
مذهب و فرهنگ یهودی، در جنایتهای ارتش اسراییل همان قدر مسئولیت دارند که فرانسویان مسلمان در جنایتهای القاعده. از سوی دیگر، چه کسی را میتوان تنها به یک بعد مذهبی یا فرهنگی از هویتش کاهش داد؟ البته شایسته است که رهبران فرقههای مذهبی نیز به فرقهگرایی دامن نزنند. رویه ریشار پراسکیه، رئیس شورای نمایندگی نهادهای یهودی فرانسه (کریف) بسیار متناقض است. از یک سو، او برای «سرایتنکردن نزاع خاورمیانه به فرانسه» فراخوان میدهد و همزمان بر «همبستگی بدون قید و شرطش» با سیاست اسراییل تأکید میکند. البته پیش از آن نیز میگوید که «95 درصد جامعه یهودیان فرانسه با سیاست اسراییل و عملیات ارتش آن کشور هماهنگی دارند».
اسراییل مدعی است در جهت صلح حرکت میکند. به این صورت که این دولت، با وارد آوردن ضربه کاری بر حماس، صلح با «میانهروها» را تسهیل میکند. این تحلیل هرگز قانعکننده نیست. حتی اگر عملیات «سرب سخت شده» از نظر نظامی، جنبش اسلامگرا را تضعیف میکند، ولی از نظر سیاسی، این جنبش را نه تنها در فلسطین، بلکه در منطقه تقویت میکند. نظیر حزب الله در سال ٢٠٠٦، مقاومت حماس در مقابل اسراییل، این جریان را تا حدّ قهرمان در جهان عربی ـ اسلامی بالا آورد. از سوی دیگر، اگر ایهود اولمرت و وزیرانش،لیونی و ایهود باراک خواهان مذاکره صمیمانه با تشکیلات خودگردان فلسطین بودند، چرا به وعدههای اجلاس آناپولیس در نوامبر ٢٠٠٧ ترتیب اثر ندادند؟ میدانیم که پاسگاههای بازرسی (چک پوینتها) برچیده نشدهاند، مستعمرهسازیها متوقف نشده و همچنین کشتارهای هدفمند ادامه یافته است.
در نتیجه جنگ غزه، حماس تحکیم بیشتری یافته و تشکیلات خودگردان فلسطین بیاعتبار شده است. به یقین، هدف استراتژی اسراییل هم همین بود. هدف، یک بار دیگر، به تعویق انداختن تشکیل دولت فلسطین و بلکه حتی امکانناپذیر ساختن قطعی آن بود. (1)
1) www.ir.mondediplo.com، سیاحت غرب، شماره 69.
آنتونی لونشتاین (1)
چکیده
برنامه هماهنگ رسانههای اصلی غربی برای پنهان نگه داشتن اقدامات غیرانسانی اسراییل با فلسطینیهای ساکن، در نوار غزه و کرانه غربی از چشم تمام مردم امریکا به ویژه یهودیان امریکایی، هدف دامنهداری است که دنبال میکنند. به این ترتیب، در فضایی که رنجهای فلسطینیها در رسانههای غربی هرگز بازتاب داده نمیشود، معتبرترین منابع برای اطلاع از این رویدادها، سایتها و وبلاگهای مستقل از جریان رسانهای اصلی است که بنا به دلایل انساندوستانه و فارغ از یهودی بودن گردانندگان خود این سایتها، به این موضوع میپردازند. مطلب زیر، نمونهای از این دست مطالب است که علاوه بر تلاش برای روشنگری در جامعه یهودی امریکایی، میکوشد دیگران را نیز به در پیش گرفتن چنین رویهای برای آگاه کردن یهودیان امریکایی از واقعیتهای جاری در مناطق اشغالی تشویق کند.
در کنفرانس «آیپک» در واشنگتن، مدیر اجرایی این گروه، هاوارد کوهر افزون بر شرکت کنندگان در این کنفرانس هشدار داد که جنبش جهانی برای «مشروعیتزدایی از اسراییل» در حال قدرتمند شدن است.
وی گفت: «این صداها در حال زمینهسازی برای اعلام دست کشیدن از اسراییل هستند». دوران باراک اوباما، مهار موج جهانی عدم آرامش یهودیان
1) Antony Loewenstein، روزنامهنگار مستقر در نیویورک و نویسنده کتاب مسئله اسراییل من.
بر سر آینده اسراییل و رابطه «دیاسپورا» با کشور یهودی خودخوانده را دامن زده است. این مباحثهای است که مدتهاست به تأخیر افتاده است.
توانایی چندین دههای گروههای صهیونیستی برای قربانی جلوه دادن اسراییل در نگاه مردم، در حال ترک برداشتن است. از این رو، منتقدان محکوم کننده، به یک شیوه کنترل کلیدی تبدیل شدهاند. گلن گرینوالد از «سالن دات کام» که یک بلاگر یهودی ـ امریکایی پیشرو است، مینویسد: «اگر چه این تاکتیکهای کثیف، زمانی ترس را در دل افراد بسیاری دامن میزد، اکنون این تاکتیکها فقط ترحم انسان را برمیانگیزانند. آنها دیگر کارکردی ندارند».
شاید او بیش از اندازه، خوشبین باشد، ولی صداهای بدیلی در میان یهودیان در حال برخاستن است که کمتر نگران متهم شدن به «خودانزجاری» یا خیانت هستند. آنها این کار را وظیفه خود برای محکوم کردن آنچه اشتباه است میدانند، نهحمایت صرف از سیاستهای دولت اسراییل. یک یهودیت اندیشمندتر و روشنگرانهتر در حال ظهور است؛ یک ضرورت در مقابل واقعیتهای آپارتایدی. نطق جدید اوباما در قاهره، بازتاب خودآگاهی جدید یهودیان بود. بیشک، یهودیان امریکایی، مخاطب این سخنان بودند، به این دلیل که این گروه که باید سخنگویان محافظهکارشان را به دلیل کمکاری آنها به چالش بکشد، سالها دنبالهروی تفکر «لیکود»ی بودهاند. اوباما در مقام کاندیدای ریاست جمهوری و سناتور ایالت ایلی نویز در سال 2008 گفت: «بین اجتماعات حامی اسراییل این نگرانی وجود دارد که میگوید، تا وقتی که بر اساس یک رویکرد نامتزلزل طرفدار لیکود نسبت به اسراییل، شما ضداسراییلی هستید، نمیتوانید معیار سنجش دوستی ما با اسراییل باشید».
بسیاری از یهودیان در «دیاسپورا» هیچگاه چیز دیگری را تصور نمیکردند؛ این اسراییلی بود که برای چندین دهه در ذهن آنها تصور شده است. رفتار بیقانون در مناطق اشغالی از طریق تجاهل عامدانه، نادیده گرفته شده است. گفته میشود قابل اتکاترین اطلاعات درباره این حقایق در غرب را در شبکه اینترنت و از طریق بلاگها و وبسایتهای فعالان این حوزه میتوان یافت، نه در رسانههای جریان اصلی. تعریف کردن یک یهودیت انسانی در قرن بیست و یکم، به معنای محکوم کردن اشغال نظامی بیرحمانه کرانه غربی و اصرار بر محاصره جاری غزه است. بلاگر یهودی ـ امریکایی، فیل وایس که به تازگی از نوار غزه برگشته است، از قول یک جوان غزهای نقل میکند که با هراس و اضطراب گفته است: «ما موش آزمایشگاهی شدهایم».
بعد از نطق اوباما در قاهره که کم و بیش، فلسطینیها را بدون ذکر نام به رسمیت شناخت، بیشتر گروههای یهودی ـ امریکایی بزرگ، با احتیاط نسبت به آن واکنش نشان دادند. «اتحادیه ضد افترا» گفت که این ناامیدکننده بود که «آقای رئیس جمهور به دنبال ایجاد توازن بین رنج مردم یهودی در یک نسلکشی و رنج مردم فلسطینی در نتیجه جنگهای عربی باشد».
لابی لیبرال جی استریت که هنوز به توهم یک راه حل دو کشوری قابل اتکای معتبر و یک«سرزمین یهودی دموکراتیک» متمایل است، دیپلماسی فعال اوباما را ستود و ادعا کرد که «اکثریت قاطعی از یهودیان امریکایی از پایان بخشیدن به مستعمرهسازی کرانه غربی حمایت میکنند».نظرخواهیهای موافق حاکی از آن هستند که حق با آنهاست، ولی شر در ریزهکاریهای موضوع نهفته است.آیا خواستی واقعی برای برداشتن گامهایی
به عقب، به ویژه برچیدن صدها هزار یهودینشین در کرانه غربی وجود دارد؟
استفن والت، نویسنده کتاب لابی اسراییل به تازگی گفته است او نمیتواند درک کند چرا بیشتر یهودیان امریکایی متوجه پرتگاهی نمیشوند که اسراییل، شتابان به سوی آن میرود. آیا آنها نمیبینند که سرکوب در مناطق اشغالی، چه تعریفی از اسراییل در نگاه جهانیان به وجود آورده است؟ نطق بنجامین نتانیاهو در دانشگاه بارایلان» نشانه این بود که او نیز چنین نگرانیهایی ندارد. در راهپیمایی جدید «درود بر اسراییل» که در نیویورک برگزار شد، یک میلیون یهودی امریکایی برای گرامیداشت این کشور (اسراییل) حضور داشتند و پرچمهایی را در تحسین «آی.دی.اف» تکان دادند. این کاری به کلی اندوهآور بود. فلسطینیها وجود ندارند، آنها نامرئی هستند. (بیایید فقط میلیونها ساکن کرانه غربی و غزه را در نظر بگیریم).
این رویدادها در عمل، نشانهای است از به نمایش گذاشتن ناامیدی، نه قدرت. صهیونیستهای جریان اصلی میخواهند واقعیتهای ناراحتکننده اشغال اسراییل و حق تعیین سرنوشت فلسطینیها را به کلی از چشم یهودیان پنهان نگه دارند. با این حال، واقعیتها به روشی ناراحتکننده، دوباره راه خود را به جلوی صحنه باز میکنند. (1)
1) www.alternet.org، سیاحت غرب، شماره 73.
روبرت پاری (1)
. Robert Paary، روزنامهنگار کهنهکار آسوشیتدپرس، فارغالتحصیل دانشکده روزنامهنگاری، استاد دانشگاه نیویورک.
چکیده
قلب واقعیتها و ترسیم تصویرهای جعلی و ساختگی از حقایق، دستور کار مستمر و روزانه بسیاری از رسانههایامریکایی است. دولت محافظهکار بوش با اتکا به چنین رسانههاییمیتواند سیاست نظامیگری خود را در جهان به پیش ببرد. مردم امریکا به آنچه در پشت پرده میگذرد، بیتوجه شدهاند و علاوه بر آن، سرگرمتر و خستهتر از آن هستند که بتوانند واقعیتها را دریابند.
«ماتریکس دوباره باردار شده»، یک قیاس جالب برای کسی است که میخواهد شکاف ایجاد شده بین واقعیت موجود و آنچه را امریکاییها تصور میکنند واقعیت است، درک کند. واقعیتهای مخدوش شده را به طور روزمره، از جلوی چشمان مردم میگذرانند، و این کار،بیشتر از طریق آنچه آنان در صفحه تلویزیون خود میبینند و میشنوند، صورت میگیرد. به دلیل این رویه نادرست، حقایق، دیگر ارزش خود را از دست دادهاند و منطق به ندرت کاربرد دارد.
زندگی برخی از مردم در این «امریکن ماتریکس» [که کنایه از امریکاست] بهرفتار هنرپیشگان داخل فیلمها میماند. مردم نسبت به آنچه در
1) نام یک فیلم سینماییامریکایی است.
پشت پرده میگذرد،بیتوجه هستند و علاوه بر آن، سرگرمتر و خستهتر از آنند که بتوانند واقعیتها را دریابند.
برای مثال، بسیاری از امریکاییها در عراق به قدری از وطندوستی ـ که تلویزیون درباره جنگ عراق دامن میزند ـ لذت میبرند که حاضر نیستند واقعیت (این لذتها) مخدوش شود. در بحبوحه درگیری، مردم نسبت به اخباری که بدنهای مُثله شده یا کودکان زخمی یا اسیرانامریکایی را نشان بدهد، اعتراض میکنند. پخش تصویرهایی از چهره زشت جنگ، اقدامی ضدملی یا چیزیتلقی میشود که به پشت کردن به «ارتش» دامن میزند. در امریکا، تنها از تصویرهای مثبت استقبال میشود و اختلاف عقیده داشتن، تقریبا به منزله خیانت است.
اکنون، حتی در شرایطی که نیروهایامریکایی در عراق، در حال فرو غلتیدن به گرداب جنگهای چریکی هستند ـ بهگونهای که حتی افراد بدبین هم آن را پیشبینی میکنند ـ امریکاییها همچنان از اعتمادشان به توانایی جورج دبلیو بوش در مقابله با این شرایط حرف میزنند. به هر حال، در نهاد برخی تحلیلگران نظامی نزدیک به دولت بوش، احساسات متفاوتی در حال شکلگیری است. یکی از آنها به تازگی به من گفت: «ما داریم به دست خودمان اعدام میشویم.» این در شرایطی است که امریکاییها همچنان ترجیح میدهند نسبت به جنگ احساس خوبی داشته باشند. آنها میخواهند باور کنند حمله به عراق درست بوده است و در حقیقت،صدام حسین میخواست از سلاحهای کشتار جمعی استفاده کند. کم و بیش همه امریکاییها معتقدند این سلاحها پیدا شدهاند و به این موضوع توجه ندارند که دولت بوش جهانیان را گمراه کرده است.
رسانههای خبریامریکا ـ از فاکس نیوز گرفته تا نیویورک تایمز ـ در بخشی از برنامههای خود به طور مکرر در بوق میکردند که شاید سلاحها کشف شدهاند، فقط به این دلیل که از اهمیت خبرهای بعدی بکاهند. تنها مدرکی که اکنون بوش بدان استناد میکند، عبارت است از کشف دو آزمایشگاه سیار که «سیا» و سازمان اطلاعات دفاعی اصرار دارند بگویند از آنها برای تولید سلاحهای میکروبی استفاده میشد. بوش با اشاره به آزمایشگاههای سیار اظهار داشت: «آنهایی که میگویند ما نتوانستهایم تکنولوژیهای تولیدی ممنوعه یا سلاحهای ممنوعه را پیدا کنیم، در اشتباه هستند؛ زیرا ما آنها را پیدا کردیم».
در این مورد باید گفت دولت بوش ـ که ماهها پیوسته اعلام میکرد اسرار سلاحهای عراقی باید فاش شوند ـ به محض اینکه نیروهای امریکایی، دانشمندان مهم عراقیرا دستگیر و بازجویی کردند، دیگر به گفتههای این دانشمندان علاقهای ندارد. وقتی از دانشمندان اسیر، در مورد این آزمایشگاهها پرسیده شد، پاسخ دادند که از این آزمایشگاهها جهت تولید «هیدروژن» برای دستگاه انژکتور آتش بالنهای هواشناسی استفاده میشد.
تجزیه و تحلیل سیا، به جای اعتراف به حقایق، به سمت مسایل بحثانگیز تغییر مسیر داد. گزارش سیا تأکید داشت این آزمایشگاهها برای تولید هیدروژن، «ناکارآمد» هستند؛ زیرا ظرفیت آنها «بیشتر از دستگاههای تولیدکننده هیدروژن برای بالنهای هواشناسیاست». تحلیلگران سیا با دامن زدن به بحث ناکارآمدی، این نتیجه را گرفتند که تولید هیدروژن میبایست یک «داستان پوششی» باشد و «تولید سلاحهای میکروبی، تنها هدف سازگار و منطقی برای این دستگاههاست».
در حقیقت، بوش و مشاورانش دریافتهاند که آنها در سوءاستفاده هر چه بیشتر سیاسی و رسانهای، با موانع اندکیروبهرو هستند. بوش با پشتوانه یک اتحاد نظامی ـ رسانهای که هم در ایدئولوژی محافظهکاری با هم شریک هستند و هم از این همراهی، سود مالی میبرند، دریافته است با خطریروبهرو نیست و هیچ چیزی بالاتر از تصورات و اظهارات او نیست. به نظر میرسد بسیاری از امریکاییها نیز از روند دستکاری ذهن خود، لذت میبرند.
دولت امریکا نسبت به این کنترل ذهنی، آن قدر مطمئن است که بوش جرئت کرد ساز و برگ نظامی به تن کند و در یک پرواز غیرضروری به سمت یک ناو هواپیمابر امریکا در اول ماه مه، پیروزی بر عراق را اعلام کند. ناو آبراهام لینکلنامریکا که ده ماه در دریا بود، در دیدرس بالگرد خبرنگاران قرار گرفت، ولی هنوز دید مناسب (برای فیلمبرداری) لحظه فرود هواپیمای بوش ـ که لباس پرواز پوشیده بود ـ وجود نداشت. به همین دلیل، این ناو به آهستگی در اقیانوس آرام چرخ بیهودهای زد تا زاویه مناسب برای فیلمبرداری فراهم شود؛ اقدامی که سبب شد خدمه کشتی با تأخیر به خانههای خود بروند.
درباره این واقعیت که بوش با بهرهگیری از نفوذ پدرش، از خدمت سربازی شانه خالی کرد، هیچ توضیحی داده نشده است. در «امریکن ماتریکس» نیز بعد از پایان هر ماجرایی، وجود ارتباط منطقی (بین عناصر ماجرا) ضرورتی ندارد. این یک حقیقت است که در امریکا، منطق به طور روزمره، با کمک تصویر و صدا پایمال میشود.
بوش به کمک دستیارانش که از حقایق فراتر رفتند، تصویرهای دلخواه خود را از فرود هواپیمایش به دست آورد. بعدها مقالهای در نیویورک تایمز فاش کرد که خود بوش در این ماجرا مشارکت داشته است و تصویربرداری راتیم حرفهای کاخ سفید که اسکات اسفورزا، متخصص ارتباطات، رهبریمیکرد، طراحیکرده بود. اسفورزا کسی است که چند روز قبل از این ماجرا، روی عرشه (کشتی) حضور داشت. در این مقاله آمده بود که داستانسازی کذایی فرود بر عرشه کشتی، تنها یکی از صحنههای فیلمبرداریسرشار از نمادهای ساختگی است که کاخ سفید آن را تهیه کرده است. با این حال، هم رسانههای تلویزیونی و هم مردم امریکا، نسبت به این موضوع که بوش از ناو آبراهام لینکلن و خدمه آن، به عنوان تبلیغات سیاسی استفاده کرده است، با بیاعتنایی گذشتند.
چگونه مردم امریکا به این وضعیت دچار شدهاند؛ وضعیتی که در آن، بیشتر مردم اهمیتی نمیدهند که با حقههای آشکار و مضحک شستوشوی مغزی شوند؟ البته بخشی از پاسخ، به ضربه روحی وارد شده در 11 سپتامبر برمیگردد؛ زمانی که ملت احساس قربانی شدن کرد و به این نتیجه رسید که «متحد باقی ماندن»، یک استراتژی درست است، حتی اگر معنی آن، دادن چک سفید برای انجام هر کاری به بوش باشد. در این صورت، بیملاحظه بودن وی دیگر اهمیتی ندارد.
با تغییر مأموریت سازمان اطلاعاتیامریکا در راستای جنگ علیه عراق، ماتریکس امریکایی پروردهتر شد. در همان گیرودار،سیمور هرش، گزارشگر تحقیقاتی، از یک گروه کوچک نومحافظهکاران پرده برداشت؛ گروهی که وی
آنها را «کی بل» (زمینهساز) نامید و گفت که این گروه در دفتر طرحهای ویژه پنتاگون مستقر شده است. در این زمان، سازمان جاسوسیامریکا، کار خود را درباره سلاحهای کشتار جمعی عراق دوباره آغاز کرد تا به توجیه هجوم امریکا به این کشور کمک کند. هرش در مقالهای در نیویورکر نوشت «کی بل» را پل ولفوویتز، معاون وزیر دفاع سازماندهیکرده؛ کسی که معمار سیاست حمله پیشگیرانه بوش علیه دشمنان احتمالیامریکاست.
هرش به نقل از یک مشاور پنتاگون که از اقدامات «کی بل» حمایت میکرد، نوشت که دفتر طرحهای ویژه بدین دلیل ایجاد شد که بتواند برای آنچه ولفوویتز و رییس وی،دونالد رامسفلد، وزیر دفاع، معتقد بودند که درست است، مدرک جمع کند. مثل این موضوع که صدام حسین ارتباطهای نزدیکی با القاعده دارد و عراق زرادخانه بزرگی از سلاحهای شیمیایی، میکروبی و شاید هم اتمی دارد؛ سلاحهایی که منطقه و به طور بالقوه، ایالات متحده امریکارا تهدید میکند.
هرش به علاوه، به نقل از یک مقام سابق اطلاعاتی دولت بوش نقل کرد: «آنها[اعضای«کی بل»] از اطلاعات «سیا» و دیگر دستگاههای اطلاعاتی، تنها تا آنجا استفادهمیکردند که منطبق با برنامهشان باشد» و به همین دلیل، وی کنارهگیری کردهاست. هرش به خوبی دریافت که ولفوویتز و دیگر نومحافظهکاران کلیدی درپنتاگون، از مریدان فیلسوف معاصر سیاسی،لئواشتراوس هستند؛ کسی که معتقدبود در سیاستمداری، فریب دادن مردم در برخی موارد، ضروری است.
ان.بی.سی در طول جنگ، برنامههای خود را با سلامهای نظامی احساسی به اجرا درآورد و عکسهای نیمرخ سربازان امریکا را در حالتی که
«شجاعترینهایامریکا» خوانده میشدند، نشان میداد. این شبکه همچنین شیوه پخش «مدیسون اونیو» را در مورد جنگ به کار گرفت و تصویرهایی از قهرمانیهای سربازان امریکایی و شادمانی عراقیها را پخش کرد؛ تصاویری بدون صحنههای خونریزی در بیمارستانها و بچههای وحشتزده و مادران داغدار. این شبکهها چنین پیامهایی را پخش میکردند: «حلقه شجاعان» و «به جمع آزادیخواهان بپیوندید».
در روزهای نخست جنگ، از فتوحات سربازان امریکایی و همچنین انتقام گرفتن سریع آنها گزارش داده میشد. وقتی که پیترآرنت، گزارشگر قدیمی جنگ، به دقت، اظهارات یک مصاحبهکننده تلویزیون عراق را مبنی بر اینکه مقاومت ارتش عراق، شدیدتر از چیزی بود که طراحان نظامیامریکا انتظار داشتهاند، پخش کرد، از طرف ان.بی.سی هدف انتقادهای شدید قرار گرفت و او را از جمع ان.بی.سی بیرون انداختند. به همان اندازه که رفتار رسانههایامریکا، رذالتبار بود، ژورنالیسم حرفهای نیز هر جا لازم بود،با دامن زدن به میهنپرستی وارد عمل میشد و در این مسابقه در پی کسب رتبه بود. در این میان، ان.بی.سی در میان رسانههای خبریامریکا، مکان سوم را کسب کرد.
برخی از امریکاییها برای کسب اطلاعات بیشتر از جنگ، از شبکههای ینالمللی بی.بی.سی و سی.ان.ان استفاده میکردند، ولی تعداد زیادی از امریکاییها هم آشکارا «احساسات مثبتی» نسبت به ملیگراییفاکس نیوز و ان.بی.سی داشتند. در این شبکهها، به جای آنکه حقایق پخش شود، بیشتر به تصویرهایی از سربازان امریکایی استناد میشد که کودکان لبخند به لب عراقی آنها را محاصره کرده بودند.
اگر همه قضایای مربوط به جنگ عراق پوشش داده میشد، سبب میشد درباره قتل هزاران عراقی که بیشترشان کودکان بودند ـ از جمله کودک
دوازده سالهای که هر دو بازوی خود و کل خانوادهاش را به دلیل بمباران امریکاییها از دست داد ـ قضاوتهای اعتراضآمیزی صورت گیرد. یک پوشش خبری بیطرفانه، این حقیقت را آشکار میکرد که بسیاری از عراقیها، با سردی و خصومت نسبت به نیروهایامریکایی واکنش نشان دادند و مقاومت کنونی عراقیها، به طور متوسط، روزانه یک یا دو سرباز امریکایی را قربانی میکند. (1)
1) www.consortiumnews.com، سیاحت غرب، شماره 8.
دَنی شِکْتِر (1)
چکیده
پیوند بین سیاست با هنر و رسانههایی که مدعی بیطرفیاند، از واقعیتهای نه چندان درک ناشدنی جهان غرب است. کمپانیهای رسانهای و فیلمسازی برای نبردهای تجاوزکارانه دولتهای غربی به ویژه امریکا، آتش تهیه اطلاعاتی و تبلیغی میریزند و زمینه را برای پیروزیهای نظامی فراهم میکنند. هالیوود از جمله مهمترین کمپانیهاست که با قدرت و دولتمردان امریکا پیوندی مستحکم دارد و از آخرین محصولات هالیوود در این راستا میتواند از فیلم «دی.سی.11/9: لحظه بحران» نام برد.
در عصری که آرنولد شوارتزنگر هنرپیشه، پیوند میان دنیای فیلم و سیاست را در هیکل تنومند خود مجسم کرده است، رسانههای سرگرمکننده، یکبار دیگر قدرت نفوذشان را در آنچه میاندیشیم، به نمایش گذاشتند.
اگر به این موضوع توجه کنیم که همه شبکههای تلویزیونی در برنامههای مرتبط با دومین سالگرد 11 سپتامبر، حقیقت حوادث را کمرنگ کردهاند، دیگر نمیتوانیم بگوییم که توجه شدیدمان به یک فیلم تلویزیونی در همین زمان به کلی تصادفی است. در پشت پرده ساخت فیلمیبا عنوان «دی.سی.11/9: لحظه بحران»، داستانی نهفته است؛ فیلمی که جذاب ساخته
1) Danny Schechter، تهیه کننده، فیلمساز و منتقد رسانهای دارای دکترای افتخاری و استاد دانشگاه هاروارد.
شده و به صورت موذیانهای، القاکننده درامی است که اوضاع و احوال روز هفتم سپتامبر، برای پخش آن انتخاب میشود و شبکه متعلق به شرکت «ویاکام» آن را نمایش میدهد؛ شرکتی که ام.تی.وی، کانال کمدی وی.اچـ1، نایکلودون و چندین کانال دیگر را اداره میکند.
ویاکام علاوه بر ستارگانی چون مادونا، راگ راتز و حتیلنی ریفن استال، آخرین ستاره برتر را نیز به ما معرفی میکند: جورج دبلیوبوش، رئیس جمهوری فیلمی که کارل رو، ماکیاولی خانهزاد رئیس جمهوری آن را تولید کرده و در ساخت آن، از لیونل چت وایند، متملّق جمهوریخواه و نویسنده نمایشنامه و تولیدکننده فیلم کمک گرفته شده است. در این فیلم،استارترک، کمدینی که به دلیل نقشش به «اره» مشهور است، بازی میکند و کانادا از آن حمایت مالیکرد. این فیلم حماسی طرفدار امریکا بدین دلیل در کانادا ساخته شد که به اتحادیه دستمزد پرداخت نشود.
این فیلم مبتنی بر فیلم «جی.اف.کی» [جان اف کندی]الیور استون است.همانگونه که جستوخیز برای ترور وی سراسر فیلم را دربرمیگیرد و با دراماتیککردن فیلم، واقعیتهای رسمی مربوط به مرگ رئیس جمهوری به چالش کشیدهمیشد، در این فیلم تلویزیونی نیز برخی از همان تکنیکها برای افسانهای کردنزندگی رئیس جمهوری که در کاخ سفید، زنده و حاضر است، استفاده میشود.«جی.اف.کی»، به دلیل تحریف تاریخ به وسیله هالیوود، تقبیح شده است. آیا (فیلم)«جی.دبلیو.بی» [جورج دبلیوبوش] هم با همان سرزنش روبهرو خواهد شد؟ نبایدچنین بپنداریم.
ریچارد وان بوساک، از هفتهنامه سیلیکان والی توضیح داد که چطور این فیلم ساخته شده است: «دی.سی 11/9: لحظه بحران»، با صحنه حملهها در
واشنگتن دی.سی به پنتاگون آغاز میشود و با سخنرانی جورج دبلیو بوش در روز 20 سپتامبر درباره گرفتن انتقام، پایان مییابد. فیلمی که برخی با دیدن آن، درمییابند که چطور صحنههای مستند و نمایشهای بعدی دراماتیک، به طرز ناشیانهای با هم ترکیب شدهاند. حملهها واقعی به برجهای دوقلو و پنتاگون با پروازهای دراماتیک بوش به اطراف و اکناف کشور در روز تعیین سرنوشت و نگرانیهایی که وی در هر جا انجام میدهد، با هم تنیده شدهاند».افزون بر آن، او توضیح میدهد که «دی.سی 11/9: لحظه بحران»، نخستین فیلم غیرمستندی است که در چهل سال اخیر، این همه به رئیس جمهوری زمان خود توجه میکند.
چت وایند این اتهام را رد میکند که فیلمش یک کار تبلیغاتی است. او به واشنگتن پست گفت: «این یک کار تبلیغاتی نیست. این دقیقا یک درام مبتنی بر اسناد است. امیدوارم آنچه در این فیلم ارایه میشود، یک تصویر رنگی و ظریفی از بشریت در یک شرایط سخت باشد».
روزنامه انگلیسی ایندیپندنت چنین تفسیر میکند: «این واقعیت که کارگردانفیلم نورپردازی سوژهاش را به بهترین شکل انجام میدهد، نمیتواند انگیزه بوش را[در ورای چنین صحنهپردازیهایی] پنهان کند. این فیلم، بخشی از الگوی در حالظهوری است که در سالگرد 11 سپتامبر، به عنوان تبلیغات سیاسی برای دولت بوش بهرهبرداریمیشود. در سال جاری[2003] فیلم «دی.سی. 11/9» به موضوع بحث آزاد میان مردم تبدیل خواهد شد. در سال آینده، درست دو ماه قبل از انتخابات ریاست جمهوری، این موضوع در کنوانسیون ملی جمهوریخواهان درنیویورک به بحث گذاشته میشود».
در این فیلم و از زاویهای که چت وایند به بوش مینگرد، وی رهبری با چهرهبرافروخته و قدرتمند است. چت وایند به عنوان کسی که از بوش در
انتخابات حمایت مالی کرده است، به زودی به عناصر و جریانی پیوند خورد که کارشان مشابه خضوع اعضای حزب بعث در مقابل صدام است. او بهتازگی جاروجنجال راهانداخت که «در وی[بوش] یک نوع حرارت، صداقت و قدرت را میبینید و این، چیزیاست که شما آن را در آن [فیلم] مشاهده می کنید.امریکاییها بدان واقفند و اینهمان راز برتری های وی (نزد عامه) است».
شاید این سخن، درست باشد، ولی مورد پسند عامه بودن هر لحظه ممکن است دچار خدشه شود. این فیلم، سندی است که مقام خدایی برای رئیس جمهوری قائل میشود. تولید چنین فیلم صیقل دادهای، حاصل ارزیابی ذهنیت چه کسی است؟ چت وایند با تولید این فیلم در کانادا؛ یعنی یکی دیگر از کشورهای حامی بازار آزاد سرمایهداری، از اعانههای دولتی بهرهمند شد. (1)
1) www.Alternet.org، سیاحت غرب، شماره 7.
دیوید میلر (1)
چکیده
تأسیس یک شبکه تلویزیونی خبری به ظاهر مستقل از سوی دولت انگلستان به نام BSIN بهانهای شد که دیوید میلر به بررسی نقش دولتها در تبلیغات روانی رسانهای در دنیای امروز بپردازد. انتشار اخبار جعلی و دروغین و جهتدار، پخش مصاحبههای هدایت شده، پرداخت رشوه به روزنامهنگاران و خودداری از هرگونه انتقاد از دولتهای متجاوز به استثنای چند انتقاد محدود، از ویژگیهای این رسانههای وابسته به شمار میرود.
به دنبال افشای رسواییهای امریکا در خاورمیانه، کاخ سفید سرمایهگذاریهای گستردهای در بخش سازمانهای رسانهای و روابط عمومی برای تولید «اخبار دروغین» کرده است. در برنامههای تولیدی این مراکز، بازیگران به جای روزنامهنگاران، به ایفای نقش میپردازند. این اتفاق در عراق نیز در حال روی دادن است؛ جایی که به روزنامهها برای پخش اخبار جهتدار، پول پرداخت میشود. البته اوضاع در کشور ما به نسبت ایالات متحده، کمی بهتر است. نخست وزیر ما (تونی بلر) در سال 2004 گفته بود: «ارزشهایی که اقدامات ما را در سراسر دنیا راهبری میکنند، همان ارزشهای عدالت جویانهای هستند که پیشرفتهای کنونی کشور ما را رقم زده اند.» به هر
1) David Miller، نویسنده و روزنامهنگار برجسه بریتانیایی و استاد جامعهشناسی دانشگاه «استراتکلید» انگلستان.
حال، در سال 2002، دولت بریتانیا، مخفیانه یک شبکه تلویزیونی را برای پخش تبلیغات همسو با سیاستهای خویش راهاندازی کرد که به نظر میرسد این کار، دنبالهروی از دولت امریکا در انتشار اخبار جعلی و جهتدار به مخاطبان است.
در وبسایت این شبکه بی.اس.ان اعلام شد «ما یک تلویزیون آزادِ پخش اخبار و گزارشهای مختلف برای مخاطبان هستیم.» شبکه بی.اس.ان را شرکت Wirld Television تأسیس کرده است که فعالیت اصلی آن، ساخت و تولید فیلمهای ویدیویی و اخبار جهتدار برای اَبَرشرکتهایی نظیر گلاسکو اسمیت کلین، بریتیش پترولیوم و نستله است. همچنین این شرکت در راهاندازی و مدیریت شبکه تلویزیونی دولتی «به سوی آزادی» مشارکت میکند. شبکه «به سوی آزادی»، پس از اشغال عراق، برنامه تبلیغاتی نیروهای ائتلاف را در راستای عملیات روانی آنان برای مردم این کشور به ویژه در سالهای 2003 و 2004 پخش می کرد.
مدیران دولتی بریتانیا نیز با جهتدهی به مباحث و گفتوگوهای سیاسی شبکه، در برنامههایی با عنوان «روانشناسی تروریسم» همراه با دیگر کارشناسان دعوت شده شرکت میکنند. در همه این جلسهها، هیچگونه پرسشی در مورد ماهیت اشغال عراق مطرح نمیشود. البته تعدادی از منتقدان، در صحبتهای خود، انتقادهایی را نسبت به سیاستهای ایالات متحده امریکا مطرح میکنند. در یک توجیه ناپذیرفتنی که این شبکه در مورد اشغال نظامی عراق از سوی انگلستان در سال 1920 ارائه داد، چنین میخوانیم: «برای اولین بار نیست که یک قدرت خارجی میخواهد دولتی مدرن و دموکرات و لیبرال در کشور عراق بنا کند؛ چون دولت بریتانیا در همین راستا، در سالهای دهه بیست میلادی، اقداماتی را در کشور عراق
انجام داده بود. البته امروزه نیز ائتلاف نیروهای حاکم در عراق به رهبری ایالات متحده، نظیر اشغالگران سلطنتی 85 سال پیش، به دنبال آن هستند که دولتی آزاد را در عراق بنیان نهند تا وضعیت امنیتی و حکومتی این کشور از فساد و سوء رفتار تهی شود».
به نظر میرسد استراتژی شبکه بی.اس.ان، اتکا بر تنوع فرهنگی موجود در بریتانیاست. در گزارشهای منتشر شده این شبکه، همواره به مسایلی نظیر اعطای کمکهای خیرخواهانه دولت به اقلیتهای نژادی اشاره میشود و مصاحبه با مسلمانان میانهروی ساکن در خاک انگلستان از برنامههای متداول این شبکه به شمار میرود. البته در موارد محدودی، انتقادهای ملایمی را از سوی این شبکه در مورد دولت اسراییل میشنویم.
در یکی از تحلیلهای مرکز سیاست خارجی (FPC) آمده است: «باید مرزها و تفاوتهای موجود بین سیاستها، موضعگیریها و موقعیت دولتهای ایالات متحده و انگلستان، دقیقاً مطرح و بررسی شود.» استراتژی مبتنی بر انتقاد از امریکا که در راستای حمایت بیشتر از این کشور ارزیابی می شود، میتواند استراتژیهای گسترده دولت بلر را در عراق تأیید کند. هرچند از لابهلای اسناد منتشر شده در سال گذشته نیز میتوان دریافت که در طرح کلی مورد نظر بریتانیا، بر استفاده از «سازمان ملل متحد» به عنوان وسیلهای برای مشروعیتبخشی به اشغال نظامی عراق، تأکید شده است. البته همه این موارد را باید به عنوان دروغین بودن ادعاهای مطرح شده از سوی تونی بلر برای استقرار و تحکیم ارزشهای پیشرفتگرایانه و توسعهجویانه دولت انگلستان در کشور عراق به شمار آورد.(1)
1) . www.Commondreams.org، سیاحت غرب، شماره 46.