ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور : هفت گفتار در تاریخ امیرالمؤمنین علیهالسّلام/ شیرین افتخار زاده
تهران : موسسه نبأ.1391
خداوند در نظام عالم، «میزان» قرار داده تا اشیاء را به آن بسنجند:
واسماء رفعها و وضعها المیزان، ألا تطغوا فی المیزان و أقیموا الوزن بالقسط و لا تخسروا المیزان.
«میزان» در همه عوالم، برای ارزیابی امور ضرورت دارد، حتی در قیامت:
و نضع الموازین القسط لیوم القیامة، فلا تظلم نفس شیئا
روایت معتبر، میزان اعمال را در امام معصوم شناساندهاند:
السلام علیک یا میزان الاعمال.
انسان باید این میزان را بشناسد، برای آنکه قبل از اینکه اعمال او را بسنجد و فرصت جبران نداشته باشد، خود اعمال خود را با میزان بسنجد. به ما دستور دادهاند:
حاسبوا انفسکم قبل ان تحاسبوا.
اگر تاریخ اسلام به ویژه تاریخ رسول خدا، صدیقه کبری و ائمهی علیهم السلام را با این دید نخوانیم و در آن ژرف ننگریم، هر چه میگوییم، نقش بر دیوار است. حداکثر میشود پژوهش خاورشناسی که از راه دور آمده، به امام معصوم به مثابه یک شیء نگریسه و مطالبی ـ فقط در حدّ ارضاء حسّ پژوهش خود ـ گفته و پرونده را بسته است.
امّا در فرهنگ دینی، شخصیت معصومان، چنان است که به عنوان محور دین شناخته شدهاند و رضای خدا را تنها به رضای آنها میشناسیم. قضاوت آنها «فصل الخطاب» است که باید به جان پذیرفت، بدون احساس ناخشنودی نسبت به آن، که همین شیوه برخورد، ملاک کمال ایمان است. در قرآن میفرماید:
فلا و ربک لا یؤمنون حتّی یحکّموک فی ما شجر بینهم ثم لا یجدوا فی انفسهم حرجا مما قضیت و یسلّموا تسلیما.
این کتاب، در هفت فصل جداگانه به بررسی زندگی امام امیر المؤمنین صلوت اللّه علیه از همین دیدگاه میپردازد. مبنای اصلی کتاب، درس گفتارهای نویسندهی دانشمند است که پس از تنظیم و ویرایش و مستندسازی به این صورت سامان یافته است. ناگفته پیداست که با وجود تلاش برای صورت مکتوب دادن به گفتارهای شفاهی، سایهی صبغه شفاهی مطالب همچنان بر سرِ این نوشتار، سایهافکن است.
به هر حال، امید است که این کتاب در راستای دو کتاب پیش (برگ معرفت، جرعه از معرفت)، موردقبول امام عصرمان حضرت بقیةاله ارواحنا فداه قرار گیرد، و خواننده گرامی را به کار آید. مانند موارد پیشین، از خوانندگان پژوهشگر و ژرفنگر خواهانیم که با نظرات اصلاحی و تکمیلی خود، ما را بهرهمند سازند.
سرای انتشارات بنأ ـ دی 1391.
موضوع بحث ارزیابی رفتار و برنامههای ائمه ـ علیهم السلام ـ نسبت به نگهداری اسلام است. ابتدا باید ببینیم پیشیوایان ما که مورد احترام ما هستند، احترامشان به خاطر چیست؛ سپس دنبال برنامهی آنها را بگیریم و این احتیاج دارد که برای فهم برنامههای آنها شرایط خاص هر یک از آنها را در نظر گرفته باشیم. اگر این شرایط خاص زمانی و مکانی و برخورد با افراد متفاوت و شرایط متغایر را در نظر نگیریم، ممکن است در آنچه که میخواهیم به عنوان برنامه زندگانی خودمان سرمشق قراردهیم، اشتباه کنیم. ممکن است گاهی هدفها را به جای وسیله و وسیلهها را به جای هدف بگیریم و آنچه که هدف است، وسیله انگاریم و آنچه وسیله است، هدف بپنداریم ولی اگر هدف را تشخیص دادیم و وسیله در راه هدف را در نظر گرفتیم، آنگاه میتوانیم بهتر به هدف برسیم.
هدف انبیا و امامان ـ علیهم السلام ـ عبارت بوده است از اینکه انسان را با خدا آشنا کنند؛ دقت کنید هر کلمهی
آشنایی انسان با خدا از کلماتی است که گاهی آنچنان تحریف یافته به ذهنمان میرسد که سر از بیغولهها و جاهای دیگر حالا جهت صحبتمان رد مکاتب و راهها و مسالک و طریقهها و جای خاص نیست. آشنایی با خدا هدف انسان و هدف آفرینش انسان است و هدف برنامههای پیامبران است که انسان را با خدا آشنا کنند. رابطهی انسان را با خدا برقرار کنند و خدا را در زندگانی انسانی مؤثر قرار بدهند؛ به این معنا که انسان از خدا حساب ببرد و کمال انسانی در این توجه به خداست.
برای رسیدن به این هدف، خدا از انسان چه میخواهد؟ آیا خدا برای رسیدن به این هدف، از انسان میخواهد که در یک گوشه فقط و فقط تسبی بردارد و ذکر بگوید؟! خیر، این آشنایی با خدا در منطق اسلام نیست. پس آشنایی با خدا یعنی چه؟ برنامهی آشنایی با خدا، عبادت است. عبادت در دین اسلام و در دیدگاه منطق عالی اسلامی گاهی ممکن است این گونه باشد که تسبیح دست بگیرم و سبحان اللّه بگویم و دعا و فریضه و ذکر بگویم و گاهی ممکن است در آزمایشگاه مشغول تحقیق باشم و بگویم: بسم اللّه و باللّه و فی سبیل اللّه و علی ملّة رسول اللّه. گاهی ممکن است همین عبادت در گوشهی مدرسهای و کنار کتاب و کتابخانهای باشد که در راه خدا مطالعه کنم و مطالعهام عبادت باشد، آنگاه بشود مرحوم حاج آقا بزرگ تهرانی یا ممکن است سربزی که مرزدار حریم استقلال کشور اسلامی است نگهبانی او در سنگرگاهش عبادت باشد. پس، از دید اسلام و منطق قرآن و برنامههای اسلامی، یک زاهد که در شبهای تاریک گریه میکند و میگوید: «الهی، عبدک العاصی»، این، عبادت است و فردی که در روز روشن شلاق در دست میگیرد و در بازار کوفه قدم بر میدارم و مواظب است که یک کاسب در معاملهاش غلّ و غش نکند واگر هم کسی تخطی کرد شلاقش بزند، این هم عبادت است. اینها همه، شکلهای مختلف عبادت است و عبادت یعنی آشنایی انسان با خدا. برنامهی امامان ان است که این را ایجاد بکنند برای آشنا کردن انسان با خدا در یکاجتماع سالم.
در یک اجتماع سالم، انسان با خدا، آشناتر است، لذا پیامبران در راه ساختن یک اجتماع سالم میکوشند و اسمش را میگذارند حکومت الهی. حکومت الهی یا اسلامی هدف نمیشود بلکه میشود وسیلهای برای هدف.
خاتم الانبیاء حساب میکند که انسان ساکن مکه در چه صورت بهتر میتواند با خدا ارتباط برقرار کند.آیا با قدرت
ابوسفیان میشود؟ نه، نمیشود، پس باید برانداخت؛ حساب میکند آیا با رباخورهای مکه میشود انسان متوجه خدا بشود؟ نه، نمیشود، پس باید دست رباخورها را قطع کرد؛ حساب میکند باوجود یهودیهای ساکن مدینکه که در هر لحظهدر فکر ساختن نقشهای علیه صداقت اجتماع هستند، آیا میشود متوجه خدا شود؟ نه، نمیشود، پس باید دست آنها را قطع کرد.
بنابراین، نه مبارزه هدف است، نه سلامتی و مرض هدف است، نه پول و نه زندگانی مرفه هدف است، نه گوشهی زندان هدف است، نه بالای منبر هدف است، نه کنار مسجد کوفه و محراب علی ( هدف است، نه در میدان جنگ جمل و صفین هدف است و نه در میدان جنگ بدر و احد هدف است. بلکه هدف عبارت است از: «اناللّه و انا الیه راجعون»، (سوره بقره ـ 156)، «انی وجهت وجهی للذی فطر السموات و الارض حنیفا و ما أنا مشرکین» (انعام - 79)، «قل ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی للّه رب العالمین» (انعام - 162).
در راه رسیدن به این هدف، اگر ابوسفیان مزاحم است، به جنگش میرویم؛ اگر یزید مانع است به جنگش میرویم؛ اگر جنگ با معاویه فایدهای ندارد، صلح میکنیم؛ اگر فریاد در مدینه فایده ندارد، دعا میخوانیم؛ اگر لازم باشد، دانشگاه را میاندازیم و شاگرد تربیت میکنیم.
اگر در راه رسیدن به آن هدف گریه مؤثر است، میگرییم، مثل امیرالمؤمنین در کنار قبر زهرای مرضیه. میگوییم: نفس علی زفراتها محبوسه یا لیتها خرجت مع الزفرات.
در سال 10 هجری شرایط خاصی وجودداشت: رسول خدا از دنیا رفته بود؛ در مدینه دو گروه بودند: عدهای منافق و یهودی شکست خورده بودندو بعضی از مسلمین که ایمان در دلشان رسوخ کرده بود؛ در یمامه، جنوب عربستان، عدهای به دنبال مسلیمه کذاب حرکت کرده بودند که ادّعای پیامبری داشت؛ عدهای از لشکریان در مرز روم در نبرد با رومیها بودند؛ پادشاه ایران تازه متوجه شده بود که در مدینه خبرهایی است و... در چنین شرایطی، حضرت علی (ع) باید چه کند؟ حقش را گرفتهاند. در این وضعیت، آن هدف مقدس چه راهی را ایجاب میکند؟ بازوی شجاع علی میگوید: «ای علی، این بازو کی به درد میخورد؟ بزن با شمشیر مخالفینت را». دوستان شجاع علی میگویند: «یا
علی، جای شمشیر زدن اینجاست». آن تعصب مردانگی میگوید: «آخر تا کی میتوانی صبر کنی در خانه ات را آتش بزنند؟» امّا خدای او میگوید: «یا علی، این شمشیر در اینجا فایده این ندارد، جای آن عصبانیت اینجا نیست، داد زدن و فریاد زدن در داخل مسجد مدینه در این شرایط به ضرر اسلام است». لذا شمشیرش در غلاف است.
اگر حضرت علی (ع) شمشیر میکشید و یک نفر را میکشت، غائله تمام نبود، بلکه میریختند و میکشتند، جنگ راه میانداختند و الام را نابود میکردند. میگوید: «شمشیر نمیزنمژ، با پای خود هم برای بیعت کردن نمیآیم». وقتی مردم میبینند که حضرت علی نه شمشیر میزند و نه با پای خودش میرود، به حقیقت ایمان علی پی میبرند و اینکه او برای هدف الهی خود، چه صبوریها که نکرده است!
حال سئوال این است که اگر حضرت علی (ع) با کمال میل با آنها بیعت میکرد چه اشکالی داشت؟ اشکالش این است که اگر امیرالمؤمنین بگوید که تو به راستی جانشین پیامبری، در این صورت هر کاری که بکنند به حساب اسلام تمام میشود.
اینجاست که اصلاً اصل مسأله ولایت و خلافت، بحث اختلاف ایده و مشرب و مسلک است. این است که زهرای مرضیه ـ سلام اللّه علیهاـ جانش را سر این کار میگذارد که این عقیده در جامعه تثبیت نشود که اینها جانشین پیامبر و واجب الاطاعه هستند.
آری، نه گریه هدف است و نه سکوت، بلکه هدف همان است که قرآن فرمود: «قل ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی للّه رب العالمین لا شریک له و بذلک اُمرت و أنا اول المسلمین» (انعام 162 و163).
بحث در شناخت زمان ائمه و شرایطی بود که هر یک از امامان و یاران امامها در آن شرایط بودند و برنامهای که داشتند. اگر آن شرایط در نظر گرفته نشود و بخواهیم به طور کلی، برای همه کس یک دستور صادر کنیم، به اشتباه رفتهایم.
به طور خلاصه و واضع باید گفت که اسلام، دین همیشگی است؛ قرآن، کتابی است برای همه و برای همیشه تاریخ؛ برنامههای اسلامی برای همه مردم جهان است؛ اسلام برنامهای است هم برای دنیای آدم و هم برای آخرت. ولی، این دین جامع که با ملتها و افراد گوناگون با توابع مختلف و خواستها و حاجات مختلف سر و کار دارد، نمیتواند یک دستور همه جانبهی کلی برای همه وضع کند. لذا دستوراتی که اسلام میدهد به تعبیر فقهای بزرگ شیعه ممکن است به آنها، تخصیص بخورد.
مثلاً همین نماز؛ با اینکه دستور قرآن و اسلام است و بارها در آیات مختلف به اقامهی آن امر شده است ولی با تمام کلّیّت و عمومیتی که دارد، باز هم استثنائاتی دارد. همچنین بسیاری از احکام دینی.
روزه، همین گونه است. حجش، همین گونه است. آن وقت اگر کسی بگوید من عاشق نمازم، آخر چرا این دین مرا محدود کرده؟ میگوییم باید تابع خدای نماز باشی و در مسیر خدای نماز باشی. اگر خدای نماز بر تو نماز را واجب کرد، بخوانی و اگر حرام کرد، نخوانی.
این مقدمه و جهت بحث ماست که در زندگانی، باید تابع چه باشیم، اصالت را در چه (امری) ببینیم و چه چیزی را اصل قرار بدهیم؟ آن چیزی که تمام جهات و خصوصیات زندگی ما باید با او منطق باشد چیست؟ پس اصل این است که وظیفهی خود را بشناسیم. مثل اویس قرن؛ حرکت کرده از یمن آمده تا مدینه برای اینکه خاتم الانبیاء را زیارت کند، بر میگردد به شهر خودش. وقتی وارد شهرش میشود، مادرش از او میپرسد: پسرم، پیامبر را زیارت کردی؟ اویس میگوید: «نه مادر جان، زیارتش نکردم چون شما فرموده بودی یک روز بیشتر در مدینه نمان، من هم بیشتر نماندم. پیامبر به مسافرت رفته بود، دیدم اگر یک شب بمانم و فردا به زیارت پیغمبر برسم، بر خلاف امر تو رفتار کردهام و امر تو، امر خداست و حکمی است که خدا واجب کرده. زیارت رسول خدا، مستحب است، اطاعت امر تو، واجب است».
«بعد هم که پیغمبر وارد مدینه میشود میفرماید: «انّی أشُمُّ رائحة الجنّة مِن جانب یمن»؛ یعنی: من بوی بهشت را از سمت یمن استشمام میکنم. پس عمل به وظیفه مهم است هر چند از پیامبر خیلی دور هم باشی.
در شناخت زمان ائمه میخواهیم بررسی کنیم که هر امامی در زمان خودش چه کرد و یارانش چه کردند و نگهداری و وظیفهشان چه بود؟ مثلاً بعد از رحلت خاتم الانبیاء (ص)، چون هدف بقای اسلام و ترویج قرآن و نگهداری از کلیّت اسلام و از بین نرفتن زحمات پیامبر (ص) بود، امیرالمؤمنین حساب میکند اگر بجنگد از بین میرود واگر هم تصویب کند، اساس از بین میرود. لذا راه سومی را انتخاب میکند: نه میجنگد و نه تصویب میکند بلکه مبارزه منفی در حال سکوت را انتخاب میکند. یاران امیرالمؤمنین هم یکی بعد از دیگری به تناسب موقعیت و شرایطی که داشتندهر کدام کارهایی میکردند. یکی بلال بود، یکی هم فاطمه ـ سلام اللّه علیها ـ بود و یکی از آنها هم سلمان فارسی بود که هر کدام وظیفهای را انجام دادند. دیگر حذیفه یمانی بود. که از اصحاب خاص پیغمبر بود و بعد از رحلت رسول خدا از یاران با وفای امیرالمؤمنین شد. نقش حذیفه در بقای هدف چیت؟ در زمان رسول خدا بیشتر اوقات از جانب پیغمبر مأموریتهای مخفی به حذیف داده میشد. در جریان جنگ خندق که یهودیهای داخل مدینه با مشکرین قریش پیمان بستنه بودند حذیفه مأخموریت پیدا میکند که برود و در بین خودِ یهودیها اختلاف بیندازد و اینها را از پشتیبانی مشرکان قطع کند. حالا رسدخه است زمان امیرالمؤمنین و دوران خلافت ابوبکر و بعد عمر. در این مدت حذیفهی اهل یمن چه کند؟ حذیفه میبیند که حرف او در مخالفت با مدعیان خلافت به جایی نمیرسد. او رسمیت اهل مدینه و عربیت خاص و محض را ندارد. بنابراین سعی میکند اعتماد قدرتها را به خودش جلب کند و از قدرت موجود بهره گیرد. لذا بعد رحلت سلمان فارسی در مدائل وقتی پیشنهاد سمت میشود، حذیفه استانداری ایران را میپذیرد. در اینجا خیلی بحث دقیق است خودِ امیرالمؤمنین در دوران هیچ یک از خلفا هیچ منصب و مقامی را قبول نکرد. چرا؟
ابن عباس میشود دانای امت اسلامی و گوینده تفسیر و مسأله و حدیث و حقایق دینی. او شاگرد کوچک امیرالمؤمنین است. اگر خود امیرالمؤمنین در دوران خلافت خلفا در مسجد مدینه فقط برای مردم حدیث و تفسیر میگفت و مثل ابن عباس رفتار میکرد، هیچ یک از خلفا بدشان نمیآمد که امیرالمؤمنین محدث و مفسر زمانشان باشد، امّا چنین نکرد. بیشتر سخنان امیرالمؤمنین مربوط است به دوران خلافتش نه در دوران 25 سال خلافت خلفا.
در این 25 سال امیرالمؤمنین از قبول کردن مسند تفسیر و حدیث هم امتناع میکند، برای اینکه قبول کردن یک منصب از سوی آن جناب تصویب خلفیه است امّا قبول کردن منصب و مقام از طرف حذیفه با کناره بودن علی بن ابیطالب علیهالسّلام تصویب نیست. خیلی فرق میکند. هر کسی یک جایگاه دارد. یکی امیرالمؤمنین است، یکی ابن عباس و یکی حذیفه یمانی. 3 شغل هم در پیش است استانداری و مسند تفسیر و حدیث در مسجد، و خانهنشینی. تقسیم کار میشود تا همگان، البته با دقت، حقایق را بفهمند.
امیرالمؤمنین هیچ کار قبول نمیکند، ابوذر زیر چکمههای عثمان له میشود، حذیفه استاندار است. هر سه هم در تعقیب هدفند.
حالا جناب حذیفه استاندار شده و به ایران آمده است. از همان روز اول که میرسد سرپست و مأموریتش، اگر حقایق را بگوید، در استانداری نمیماند. تا هنگام کشته شدن عثمان، یک کلمه صریح در مسأله ولایت و خلافت علی علیهالسّلام نمیگوید تا او را از سر کار دارند و جای او آدمی بیدین بگذارند. در این مدت در پست استانداری حقایق اسلامی و قرآنی را میگوید. ایرانیهایی را که به شمشیر خلفا مسلمان شدهاند، مایل و عاشق به حقیقت اسلام میکند. روح اسلامی را در آنها و در کالبد آنها میدمد. آنها را با اسلام ـ نه به حکومت عربی ـ و با قرآن ـ نه با خلافت اموی ـ آشنا میکند. ده سال در پایتخت حکومت ایرانی، اساس اسلام را به مردم تعلیم میدهد. در سال 35، خبر کشته شدن عثمان و پس از آن، نامه امیرالمؤمنین به او میرسد که: حذیفه! حالا باقی باش بر پستت. حضرت امیر، استانداردهای عثمان را عوض کرد جز حذیفه. حذیفه نامه امیرالمؤمنین را آورد روی منبر در مسجد مدائن خواند: بسم اللّه الرحمن الرحیم، ایها الناس این نامهای است از جانب امیرالمؤمنین حقا حقا به سوی شما. سپس یک سلسله دستورات دینی و اجتماعی که مردم مدائن داده، خواند. منبر تمام شد. یک جوان پیش آمد و پرسیدژ: تعبیری که امروز برای خلیفه چهارم کردی، برای خلفای قبلی نمیکردی. هر وقت نامهی عثمان میآمد، میگفتی: این نامهای است از جانب عثمان، ولی امروز گفتی: این نامهای است از جانب امیرالمؤمنین حقا حقا. معنای این کلمه چیست؟ ما را از این تاریکی درآور تا بفهمیم قضیه از چه قرار است؟ ما ایرانیها پیغمبر خدا را ندیدیم، ما قرآن را مستقیم از بیان رسول خدا
نشنیدیم، ما اسلام از شما عربها فهمیدیم. کلمه حقا حقا را درباله خلفای قبلی نمیگفتی، چرا اکنون گفتی؟ حالا وقتی است که پرده از روی حقیقت بردارد. میگوید این قضیهای دارد. این جوان ـ که مسلم مجاشعی نام دارد ـ همراه عدهی دیگری از بزرگان و دوستان و یاران ایرانیاش پای سخنان حذیفه مینشیند. حذیفه برای آنها پده از روی تاریخ اسلام بر میدارد.
تمام جزئیات صدر اسلام، واقعه غدیر، رحلت پیامبر و دوران 25 سال سکوت امیرالمؤمنین را برای اینها میگوید. این جمعیت یک مرتبه میبینند که دریچهای دیگر به رویشان باز شده است. این جوان که از او سئوال کرده از جا حرکت میکند و میگوید: تا کنون امامم را نمیشناختم. حال که شناختم، باید بروم و کمکش کنم و 25 سال سکوت او را جبران کنم.از مدائن، مستقیم وارد مدینه میشود. میپرسد: امامم کجاست؟ گفتند که در بین راه بصره دارد با اصحاب جمل میجنگد.
حذیفه در ایران بر مسند استانداری تکیه زده، امّا استانداری هدفش نیست. این مسأله خیلی مهم است که توجه کنید انسان نباید خودش را به مقام بفروشد. مقام مال انسان است نه انسان مال مقام. مدرک مال جوان نه این که جوانی یک جوان فدای یک مدرک شود. پول مال انسان است نه انسان برای پول. ماشین برای انسان است نه انسان برای ماشین. اگر انسان برای ماشین بود، آنگاه انسان خودش را پایین آورده، ولی اگر ماشین برای انسان بود، اگر «طیبات» برای «للذین آمنوا» بود، یعنی جهان برای انسان بود، انسان گرامی است. وَ سَخَّر لکم ما فی السموات و الارض یعنی باید آسمان به تسخیر انسان در آید. اگر انسان تسخیر آسمانها شد، روز شکست انسانیت است. لذا حذیفه برای استانداری نیست بلکه استانداری برای او است. بعد از این همه سالها، امیرالمؤمنین به حذیفه میفرماید: حالا دیگر نباید استاندار باشی، برخیز و بیا حذیفه میرود. بعضی از افراد منفی میپرسند: اینهم نتیجهی 25 سال کار برای امیرالمؤمنین! همان عثمان خیلی بهتر بود! به محض این علی علیهالسّلام روی کار آمد، نگذاشت نفس راحتی بکشی. فورا ترا از استانداری عزل کرد.
امّا حذیفه چه میگوید؟ میگوید: اگر علی امام من است هر کاری بکند، درست است. چرا چون نسبت به امامت و
مقام آسمانی و الهی امام معصوم، معرفت دارد. در مقابلش امیرالمؤمنین یک یار دیگر دارد ابوذر. ابوذر چه کاره است و فرقش با حذیفه چیست؟ نخستین تفاوت ابوذر با حذیفه و سلمان و بلال و عمار یاسر این است: بلال حبشی است، عمار یاسر و حذیفه یمنی هستندژ، سلمان ایرانی است. آن رگ و نژاد عربی که در نهاد و فکر نوع مسلمین بود، نمیگذاشت این اصحاب عنوان یک عرب رسمی بتوانند اظهار کنند، لذا حرفشان خریدار نداشت. امّا ابوذر اهل مدینه است، ریشه و نژاد عربی او محکم است. تفاوت دیگر، مقامی است که خاتم الانبیاء به او داده است، سخنی که در دهن همهی مردم جایگزین شده است. پیغمبر فرموده است: «زمین کسی را بر خود برنداشته و آسمان سایه نفکنده بر انسانی راستگوتر از ابوذر». در زمان حکومت عثمان، اگر حذیفه بخواهد کلام حقّی بگوید، از آن کارش میافتد، که کارش مهمتر است. سلمان هم از دنیا رفته است. عمار هم سابقهای مثل ابوذر ندارد. امیرالمؤمنین هم اگر بواهد راجع به خرابکاریهای عثمان رسما اعتراض کند، بلافاصله میگویند علی دلش برای خلافت سوخته و این را بهانه قرار داده است. پس با اعتراض امیرالمؤمنین بر حیف و میلهای عثمان، تهمت به او میخورد. لذا امیرالمؤمنین میبیند پولها ولخرجی میشود. از سوی دیگر، ابوذر راستگوترینِ خلق است از نظر مردم. هر چه هم بگوید، احدی نمیگوید که ابوذر پیرمرد در فکر خلافت است و اینها را بهانه قرار داده است. پس حرفش خریدار دارد و تهمت به او نمیچسبد. غریبه یعنی غیر عرب هم نیست که بتوانند بیرونش کنند. اگر بلال اعتراض کند شاید به او بگویند: برو حبشه خودتان، آنجا هوا و آبش برایت بهتر است! در انظار مردم هم میگویند فرستادیم وطن خودش. سلمان اگر چیزی بگوید، میگویند: برو شهر خودت. امیرالمؤمنین اگر چیزی بگوید، میگویند برای خلافت دست و پا میزند.
سخنِ هیچ کدام از اینها به یک جهت، آن خریداریِ حرف ابوذر را ندارد. امّا ابوذر چه میکند؟ یک مرتبه در مسجد مدینه، عثمان نمازش تمام شده است که خبر میرسد به مروان ـ مطرود رسول خدا ـ مقامی دادهاند و پولها دارد حیف و میل میشود. ابوذر با این خصوصیات بر میخیزد و آیه را میخواند: ان الذین یکنزون الذهب و الفضّة و لاینفقونها فی سبیل اللّه فبشر هم بعذاب الیم. عثمان پاسخ میدهد: به تو چه، پیرمرد؟ به ما مربوط است، بیتالمال ما همهی ماست، حرف حسابت چیست؟ ابوذر پاسخ میدهد: حق نداری پولها را اینجوری خرج کنی، مال تو نیست.
عثمان به ابوذر میگوید: مگر از تو آدمواردتر نیست؟ ابوذر رسمی، دارای تابلو أصدق فی الارض پیرمرد ساکن مدینهای که هیچ لکهای به او نچسبیده است، سوء سابقهای ندارد باید بگوید. در این شرایط، حذیفه باید استاندارد بماند.
عثمان گفت: شبانه در خانه ابوذر طبقهای طلا را حاضر کنید. گفت: اینها را ببرید، مال عثمان نیست که از خودش بخشیده باشد، مال مسلمین است و به من به عنوان یک نفر این همه نمیرسد، دیگران هم حق دارند. پیغمبر که میگوید أصدق مَن فی الارض، ابوذر را شناخته که با پول فریب نمیخورد. نه تهدید میشود نه تطمیع. در همان قدم اول اذیتش میکنند ولی او باز هم فردا و پس فردا میگوید. کتک و تازیانه و شلاقش میزنند. این پیرمرد باز هم میگوید او را میشناختند هر حرکت که میکرد و حرفی میزد، همه نگاهش میکردند. لذا اگر کتک بخورد، باطل رسوا میشود. کتک هدف نیست. ولی میبینید که وقتی کتک میخورد همه زن و مرد مدینه میگویند ابوذر چه گناهی کرده بود غیر از این که آیه قرآن خوانده است؟ او که داعیه خلافت نداشت، او که نمیخواست رئیس یا خلیفه بشود. دروغ هم که نمیگفت. پس چرا عثمان کتکش بزند؟ لذا این کتک آگاهی میاورد نه این که تحقیر بیاورد.
سرانحام تبعیدش کردند. میرود به شام. آنجا هم معترض معاویه است. معاویه بعد از دو سه ماه میبینید که حضور ابوذر برایش دردسر دارد. نامهای به عثمان مینویسد که اگر ابوذر اینجا باشد، شام از دستت میرود. عثمان مینویسد که زودتر او را بفرست. او را سوار بر یک شتر چموش میکنند، پاهایش را از زیر شتر میبندند. وقتی که واردمدینه میشود، گوشهای ران ابوذر ریخته و خون از پایش جاری میشود. یک پیرمرد 60 ساله را به چنین وضعی میآورند. وارد مدینه که میشود از روی شتر میافتد که میآورند پائین، همانجا میافتد. عثمان هم اعلامیه داده که احدی حال ابوذر اخلالگر را نباید بپرسد. هیچ کس جرأت نمیکند به خانه ابوذر برود، برای اینکه متهم نشود. یک مرتبه ابوذر چشم باز میکند، میبیند علی مرتضی و حسنین آمدهاند احوالپرسی او. چند روزی میماند و پاهایش خوب میشود، حالش به جا میآید و یک کمی هم بپا میشود. عصایش را دست میگیرد، وارد خیابانهای مدینه میشود. باز آن چهارپایه را میگذرد و میگوید ان الذین یکنزون الذهب والفضه و لاینفقونها فی سبیل اللّه فبشر هم بعذابٍ الیم.
عجب! چه کنیم؟ شام که نشد، مدینه هم که نشود. پس او را ببرید بیرون ربذه، جایی دورافتادهی بی آب و علف، خودش و یک دختر 7-6 سالهاش از شهر برود بیرون. احدی هم حق ندارد با او سخن بگوید. امّا در دروازه مدینه تا پشت دروازه، بدرقه کنندهاش امیرالمؤمنین علیهالسّلام است. حالا اگر من و شما در آن زمانها باشیم، با منطق غلط خود میگوئیم: علی دیگر اهل مصالحه شده، ابوذر خوب است. حقش بود خدا ابوذر را به امامت قبول میکرد. ولی خود ابوذر به امیرالمؤمنین نگاهی میکند به عنوان امام زمانش. امیرالمؤمنین هم به عنوان پاداش و بدرقه ابوذر در کنار دروازه مدینه یک کلمه به گوش ابوذر میگویدو با این یک کلمه پاداشش میدهد یا ابذر انک غضبت للّه... اباذر! تو برای خدا به خشم درآمدی، مزدت را از خدا میگیری و امیدت به خدا باشد، این هم پاداش منِ علی برای تو، دعات میکنم. حالا امیرالمؤمنین در مدینه است، نه شلاق خورده نا پاهایش زخم شده، ابوذر هم در ربذه است. ابوذر هم حضرت امیرالمؤمنین را به امامت قبول دارد و میداند وظیفه او این است و وظیفه امیرالمؤمنین آن است. نه فریب پول را میخورد، نه فریب جاه و مقام را، و نه میترسد. برای او شام و مدینه و ربذه یکی است و در عین حال هدف را در این کتک خوردن نمیبیند. فکر هم نمیکند که اگر حضرت امیر علیهالسّلام کتک نخورد، از هدف دور باشد. لذا میآید در این بیابان ربذه کنار جنگل مازندارن و جای خوش آب و هوا نبوه که نسیمی به بدن پیرمرد 90 ساله و یک دختر چند سالهاش بخورد، بلکه زیر یک چادر و کنار یک آب، چاه آب کمآبی و یک درخت کم سایهای هم اگر در آنجا بوده است و ریشهی گیاهان و یک جای دورافتاده کمکم هوا، مکان، کمی غذا، بدن این پیرمرد را به تحلیل میبرد. بیمار مریض میشود، پاهایش را رو به قبله کرده است و میگوید: بسم اللّه و فی سبیل اللّه و علی ملة رسول اللّه، دخترم چشم از دنیا فرو میبندم به نام یا به عنوان یار و یاور حق و مدافع امام زمانم حضرت امیر علیهالسّلام. وقتی که مُردم، میآیی کنار جاده. کاروانی میآید. به آنها میگویی ابوذر صحابی رسول خدا اینجا از دنیا رفته است. بعد بدن مرا میبرند تو با آنها برو و سلام مرا به امامم امیرالمؤمنین برسان. به عنوان وظیفه خودم تا آنجایی که میتوانستم و از من ساخته بود انجام وظیفه کردم.
این مبارزات و این برنامهها در میان بود. به این سادگی نبوده که ملت یک مرتبه از خلیفهشان برگردند. این برنامهها،
آگاهیهای حق به جانب او قیام مردم بصره را علیه او تحریک میکند و میآیند کار را یکسره میکنند. این برنامه هایشان است. چند ماه دیگر مانده، یک کمی از عمار یاسر و مقداد اینها بعد برنامه خود امیرالمؤمنین.
میخواستم نتیجه بگیرم: عرف اللّهُ امرأ عرف قدره ولم یتعدّ طوره. رسول خدا فرمود: خدا رحمت کند آن انسانیرا که خودش را بشناسد و از حدّ و مرزش نه خارج شود و نه عقب بیفتد. مثلاً کسی که شناخت خود بنده و یا هر انسانی خودش را حساب کند که از او در شرایطش چه کاری ساخته است: سکوت، فریاد، گریه، قبول سمت اداری یا عدم آن، و... یک مورد، نحوهی دفن است که: آیا علنی و در روز دفن شدن، امر است یا نیمه شب و مخفیانه؟ کدام یک هدف است؟ جواب این است که هدف، جلب رضای خدا است. لذا حضرت زهرا دفن مخفیانه رابر میگزیند. چرا؟
فاطمه حساب میکند که اگر مخفیانه دفن شود مدینه غوغا میشود. لذا وصیت میکند: یا علی شبانه غسلم بده: شبانه کفنم کن، شبانه دفنم کن، هیچکس هم خبردار نشود، چرا؟ برای اینکه این سند تاریخی بر چهرهی تاریک بشر بدرخشد که هر انسانی که به مکه و مدینه رود قبر هر کسی برای او مشخص باشد قبر همسران و عمههای پیغمبر، قبر دختر قبلی پیغمبر در مدینه، حتّی قبر معصومه دختر موسی بن جعفر در قم با این بقعه و بارگاهی؛ آن وقت یک دختر از رسول خدا باقی بماند، آن هم دختری که بارها پیغمبر فرمود رضایتش رضایت من است. آیا وقتی این دختر میمیرد، توقع چیست؟ غیر از آنست که مدّعی جانشینی پدرش در تشییع جنازهی او عزادار رسمی باشد؟ فاطمه میگوید از آن مُردن من سوء استفاده میشود، فردا این مدعی خلافت تظاهر میکند که ما عزاداریم و یک عزای رسمی اعلام میکند و حقیقت مرگ ما از بین میرود. ولی وقتی مخفی باشد، هر کسی فردا صبح و پس از آن، از خلیفه میپرسد شما که جانشین پیغمبر هستی، دختر پیغمبر که دیشب مرد، نباید لااقل برایش نماز بخوانی؟ میگوید فاطمه وصیت کرده است نماز خوانده نشود. چرا وصیت کرده؟ اگر از شما راضی بود چرا این چنین کند؟ پیغمبر خدا هم که گفته: «رضایت فاطمه رضایت من است.» پس راضی نبوده. چون راضی نبوده است پیغمبر خدا از شما راضی نبوده است پس خلافت تو باطل است.
در صحنه تاریخ روزگار میپرسیم: برای چه قبر فاطمه مخفی باشد؟ دقت کنید! نه گریه هدف است، نه فریاد و نه
سکوت. گریه در زمان حیات زهرا به درد میخورد. امّا وقتی زهرا از دنیا رفت، امر به سکوت است، گر چه مشکل است. یک مرد آن هم چون علی زنی همچون فاطمه را از دست بدهد، نیمه شب در تشییع جنازهی زهرا در حرکت باشد امّا گریه نکند. خیلی مشکل است. بچهها تا دیروز 75 روز گریه میکردند، امشب که مادرشان مرده است گریه نکنند. چرا؟ چون وصیت کرده اگر گریه کنید، همه از خواب بر میخیزند، میآیند به گریه و زاری، هدف فاطمه از بین میرود. این برنامه آنهاست.
لذا فاطمه از دنیا میرود و کسی خبردار نمیشود. فردا صبح در شهر خبر میپیچد که فاطمه از دنیا رفته. میریزند: یا علی کجا دفنش کردی؟ نمیگوید. چرا نمیگویی؟ وصیت کرده است که نگویم. بعضی گفتند ما میرویم این قبر را میشکافیم. میآیند. میبینند امیرالمؤمنین چندین قبر درست کرده آمدند تا بشکافند و رسمیت به آن بدهند. امیرالمؤمنین شمشیر میکشد به این معنی که اینجا نمیگذارد، چون در اینجا شمشیر بکشم، همه میدانند که به خاطر خلافت نبوده است. اینجا اگر شمشیر بکشم، به خاطر بقای یک حکم اسلامی است که نبش قبر نباید بشود. لذا میبینید اینجا حضرتش جدی است. قبرها را دست نمیزنند، امّا میسوزند از این برنامه. یا علی آخر چه میشد؟ حضرت میگویند وصیت کرده بود مشخص نشود.
ولی همانطوری که دیشب گفتم، عمل به این وصایا کار سادهای نیست. خیلی مشکل است چون باید احساسات تحت فرماندهی تعقل باشد. امیرالمؤمنین دلش میسوزد. گریهاش گرفته، در خانهاش دارد بدن زهرا مرضیه را غسل میدهد. دستش میرسد به بازوی ورم شدهی زهرا، بازویی که 75 روز ورم داشته امّا نمیگفته. خیلی متأثر است، اشکش جاری است، قدرت از بدن رفته، کنار دیوار خانه، امیرالمؤمنین تکیه میدهد، مینشیند، گریه میکند، امّا صدای گریه بلند نیست. چرا؟ چون زهرا سفارش کرده صدا به گریه بلند نکنید. بعد هم میآورد میان قبرستان بقیع یا در خانه در هر جا که هست، دفن کند. میماند کنار قبر زهرای مرضیه.
وقتی که دستهایش را از خاک قبر زهرای مرضیه پاک کرد، غمهای عالم به دل علی رو آورد. نشست با زهرا خدمانی سخن گفت: دختر پیغمبر! بعد از تو شبها خواب به چشم علی نخواهد رفت، حزن و اندوهش همیشیگی
است. ولی امیرالمؤمنین گریه بلند نمیکند تا روزی که صلاح باشد و بتواند گریه کند. 25 سال امیرالمؤمنین حتی نتوانست بگوید چرا زهرا از دنیا رفت، تا زمانی که امام صادق فرمود: علت وفات جده ما زهرا همان ضربات تازیانهای بود که بر بازوش وارد شد.
مقصود ما از طرف بحث جهتیابی زندگانی، از روی رفتار و اعمال ائمه علیهمالسّلام در زمانهای مخصوص به خودشان این است که برای سرمش گرفتن از رفتار و گفتار ائمه باید
1- تمام جوانب زندگانی آنها را در نظر بگیریم.
2- خودمان را بشناسیم.
3- آنچه که با آن سرمشق و نمونه تطبیق میکند،
عمل کنیم.
برای اینکه ما یک عمل خاصّ و رفتار یکتا را، نه از امامان میبینیم و نه از یارانش. اگر مطالعه در زندگانی یاران ائمه یک جهتی و یک بعدی باشد و بخواهیم یکی از اصحاب ائمه را ـ بدون رعایت این نکات ـ سرمشق زندگانی خودمان قرار بدهیم که همهی افراد در همهی شرایط عینا همان کار را بکنند، به ناچار دچار اشتباه میشویم.
در این گفتار، دو نفر از یاران امیرالمؤمنین را مثال میزنم که دو رفتار کاملاً متناقض دارند. بعد این دو رفتار را جمع میکنیم که ببینیم چه دستوری را باید پیروی کنیم. ابوالاسود دوئلی یک شاعر فصیح و بلیغ، بنیانگذار ادبیات عرب و نخستین شاگرد ادبیات در مکتب امیرالمؤمنین علیهالسّلام است. شاعر خوش سخنی است که وجود این افراد خوش سخن در هر زمانی، گاهی برای حق و گاهی برای باطل منفعت داشته است. ابوالاسود شاعری است که شعرش میتوانست هم به استخدام حق درآید و هم به استخدام باطل. هم میتوانست سخنران امیرالمؤمنین باشد و هم سخنران خلفا.
ابوالاسود در دوران خلافت معاویه از شعر و شاعری دست برداشت و منزوی شد. دید اکنون که نمیشود برای حضرت امیر شعر بگوید، خودش را در معرض شاعری معاویه هم قرار ندهد. زندگی بیاباننشین در بیابانهای زیر چادر و هوای گرم را بر زندگانی در شام و کنار قصر معاویه ترجیح داد.
ابوالاسود دوئلی از صبح در بیابان مشغول خارکنی و مثلاً هیزم کنی بوده، غروب آمده وارد خیمه و چادرش شده است. دخترش به استقبال پدر بیرون میآید، پدر در خیمه مینشیند. دختر برای پدر یک کندوی عسل میگذارد و یک نامه. به این مضمون به پدر میگوید: پیک معاویه آمد، این هدیه را برایمان آورد. این کندوی عسل، این هم نامهی معاویه خدمت شما.
دقت کنید! این کندوی عسل برای من و شما در این منطقهی شهر خیلی اساسی و حیاتی نیست. امّا وقتی برویم در بیابانهای مکه و مدینه، آرزوی یک عرب این است که گشتی به شام بزند و از آن عسلهای زعفرانی شامات، چند قاشقی نوش جان کند.
هر وقت یک بچه عرب بیابان، سخن از «شهید مُزَعفَر» میشود، آه میکشید و آرزو میکرد که کاش رنگ عسل زعفرانی شده شامات را ببیند، چون برای او در آن بیابان خیلی ارزش داشت، آنهم از بزرگترین شخصیت مملکت. برای ابوالاسود دوئلی از معاویه ـ امپراطور مقتدر جهان اسلام آن روز ـ یک نامه تقدیر آمده با امضای خود معاویه و کندوی عسل مزعفر. دختر به پیش پدرش آورده است. حالا شیعهی علی در یک چنین شرایطی چه کند؟ این کندوی عسل را قبول کند، نامه را بزرگ کند و در سر درِ خانهاش نصب کند و به رخ دیگران بکشد یا وظیفهی دیگری دارد؟ قبول کند یا رد؟ پذیرش یا امتناع؟
ابوالاسود یک نگاه به کندوی عسل کرده و نامه ی معاویه را خوانده است. معاویه در این نامه فقط اظهار ارادت کرده و گفته است این تحفهی ناقابلی است که خدمت شما این ابوالاسود دوئلی فرستادیم. ابوالاسود از دخترش میپرسد: به عقیدهی تو، از این عسل، استفاده بکنیم یا نکنیم؟ دخترش میگوید: پدر! این عسل را معاویه به چه حسابی برای ما فرستاده است؟ آیا نظرش از این عسل این بوده است که ما یک فرد فقیری در گوشهی مملکت او
بودهایم و حالا عسلها را تقسیم کرده و در تقسیمات عمومی محصولات عسل، این مقدار هم سهیم ما شده یا این عسل به حساب دیگری آمده است؟ پدر یک کلمه میگوید که معاویه میخواهد کام ما را با این عسل شیرین کند، لکن شیرینی ولایت حصرت امیر علیهالسّلام را از ما بگیرد آیا این ضرر با یک کندوی عسل شیرینی میارزد که محبت علی را از دست بدهیم؟ دختر میگوید: نه، نمیارزد. دست به کندوی عسل نمیزند، کندو را پس مس فرستد و بیت شعر هم به دنبالش اضافه میکند.
أبا الشهد المزعفر یابن هند نبیع لک اسلاما و دینا؟
معاذاللّه لا یکون کذلک و مولانا امیرالمؤمنینا
چه روحیهای دارد شیعه امیرالمؤمنین. ای پسر هند، نه، ای امپراطور اسلام. نام مادر را ذکر میکند با سوء سابقهاش، و گرنه میتوانست بگوید یابن ابی سفیان. این پسر هند! با آن سابقه زشت که مادرت داشت، آیا با یک عسل زعفرانی شده، شخصیت خود و دوستی امیرالمؤمنین را از دست بدهیم؟ نه، محال است. حاشا که این بشود، مولای امیر مؤمنان است و ما با این عسلهای گرانبها علی را از دست نمیدهیم. عسل را میفرستد و میان بیابان سوزان در زیر چادر، از این آرزو و امید همگانیاش دست بر میدارد.
اگر چنین است، یکی از شیعیان علی باید هیچ چیزی از دستگاه معاویه قبول نکند. امّا در مقابل همین ابوالاسود، شیعهای دیگر را میبینیم (طرّماح بن عدی) که با یک بیان فصیح و بلیغ در حضور معاویه میایستد. معاویه میگوید: ای طرّماح! اگر پولت دهیم قبول میکنی یا نه؟ میگوید: بله هر چه بدهی. طرّماح ابن عدی، نامه رسان امیرالمؤمنین است، پیک و سفیر است و باید بازگوکنندهی روحیات عمیق و اصالت و قدرت و شجاعت فرستندهی نامه در او مجسّم شود. به شهر شام، پایتخت معاویه آمده و در نخستین برخورد، با هیئت وزرای معاویه مواجه شده است. با تک تک آنها سخن گفته و او را کنار تخت معاویه آوردهاند. دم در ایستاده، معاویه پرسید: چه میگویی؟ گفت: نامهای مهر شده از جانب امام معصومی به سوی تو آوردهام. گفت: بیان نامه را بده. طِرِّماح گفت: این فرشها غصبی است و شیعهی علی پا روی فرش غصبی نمیگذارد. معاویه گفت: این نامه را بده به آن غلام دم در. طرّماح گفت: آن را با پول
غصبی خریدهای، شیعهی علی تصرف در مال غصبی نمیکند. معاویه گفت: بده به یزید تا نامه را به من برساند. گفت: خیر، این نامه باید مستقیم به خودت برسد. معاویه گفت: چه کنم؟ گف: باید بلند شوی بیایی، نامهی علی را بگیری و بروی بخوانی. طرّماح نامه را به معاویه داد. معاویه نامه را میخواند، میگوید ببینم این یار علی را با پول میشود خریدش یا نه؟ میشود با هدیهی زیاد، عظمت علی را از چشم او دور کرد یا نه؟ ای طرّماح اگر پولت بدهم، میگیری یانمیگیری؟
طرّماح اینجا چه کند؟ میگوید: معاویه! هر چه بدهی خوب است، چون از تو هر چه کمتر شود بهتر است. چون تو با این قدرت و ثروتت، هر چه بیشتر داشته باشی، بر جنایت و تجاوزت افزوده میشود. لذا هر چه از تو کمتر شود بهتر است. معاویه میگوید: جایزهای به تو بدهم که چشم روزگار ندیده باشد.
دوازده هزار، بیست هزار دینار میآوند کیسههای طلا برایش میآورند. این کیسهها را در انبانش میگذارد و میگوید: معاویه! همین است؟! همهی عطای تو همین بود؟ معاویه میگوید: عجب آدمی است. بروید و مقابلش را بیاورید. دو برابر میاورند و در مقابلش میریزند. با رسوم میآورند. میگوید: فقط همین است؟ اینها به در ما نمیخورد، بیشتر بده. با رسوم دستور میدهد یک کمی دیرتر شود. طرّماح میگوید: معاویه! ایندستور تو هم قابل اجرا نبود، کسی تو را در این مملکت تحویل نمیگیرد. پولها را میآورد.
طرماح سه مرتبه کیسههای طلا را در انبان خودش میریزد و به دوش میگیرد و میگوید: اینها چیست؟ ما اگر از علی مرتضی پول و طلا بخواهیم، کوهها را طلا میکند و به ما میدهد. تو فکر کردی انعامی به ما دادهای؟ البته اینها خیلی مهم نیست، حالا دادی، بسیار خوب. پول را بر میدارد، روزگار را در چشم معاویه سیاه میکند، حرفش را میزند. بعد هم معاویه میگوید: طرّماح! برو به علی بگو لشکری برایش بفرستیم از شام تا کوفهژ، که تعدادش به اندازهی بار کاروانی ارزن و خردل باشد. میخواهد روحیه طرّماح را از بین ببرد. طرّماح میگوید: این معاویه! تو علی را از جنگ میترسانی، مثل آن است که مرغابی را از آب بترسانی. علی مرتضی یک خروس جنگی دارد که آن را رها میکند و سر یک ساعت آن ارزنها را بر میچیند. میگوید او کیست؟ میگوید: او مالک اشتر نخعی است. دیگر جوابی برای
معاویه نمیماند. طرّماح پولها را بر میدارد. رسالتش را انجام داده، روحیه طرف را تضعیف کرده، علی مرتضی را شناسانده، سخنش را گفته، از دشمن هم امکانات به اندازهای که میتوانسته است کم کرده، پولها را به خدمت امیرالمؤمنین میآورد و میگوید: یا علی! ما میتوانستیم این مقدار را از دشمن بگیریم، بفرمائید خدمت شما.
ابوالاسود عسل را بر میگدارند، امّا طرّماح پول را میگیرد. از مجموع اینها چه میشود؟ از مجموع اینها نتیجه میشود که: اگر قدرتها را به دشمنان سپردی یا خودت را به آنان فروختی، خیانت کردهای، اگر عسل را خوردی وکامت را از ولای علی تلخ کردی و به ولای دشمنان علی شیرین کردی، خیانت کردهای. اگر هم قدرتی را که داشتی، از دست دادی و به دشمن سپردی، باز هم خیانت کردهای. هم طرّماح را ببین هم ابوالاسود دوئلی را. از این مجموعه درس بگیر و تصمیم بگیر.
به نمونهی سلمان نیز اشاره کنیم. سلمان فارسی از بزرگان صحابه است. «سلمان مُنّا اهل البیت» دربارهاش گفتهاند. از ایران آمده، رفته به مدینه، در جنگ خندق شرکت کرده و تا آخرین مبارزات رسول خدا بوده. بعد از رحلت خاتم الانبیاء حساب میکند که او مثل اباذر نمیتواند فریاد بزند. همان روزهای اول خواست سخن بگوید. دید نمیشود. چند روز بعد از رحلت خاتم الانبیاء در مسجد پیامبر سخنرانی کرد. خواست آن چه را که میداند بگوید. شروع کرد به فضائل امیرالمؤمنین گفتن. ولی دید که دارد متهم میشود و حرفش خریدار ندارد. لذا بعد از آن سخنرانی دیگر چیزی نگفت. در مسجد مدینه آرام نشسته و مواظب احوال و شرایط است. مواظب اشتباه خلیفه را در کمال آرامی تصحیح کند. به عنوان نمونه، یک روز در مسجد مدینه نشسته، مشغول عبادت خدا و ذکر و مناجات است. ابوبکر روی منبر است. یک مسیحی وارد میشود، از راه میآید، وسط جمعیت مینشیند. در بین سخنان ابوبکر اجازه میخواهد سئوالی بپرسد. سئوال این است که خدا در کجاست؟ سئوال دیگر: شما که جاشین پیغمبر آخر الزمان هستی، آیا خودتان، خودتان را به عنوان جانشین معرف کردهای یا پیغمبر خدا شما را معرفی کرده و یا خدا شما را تعیین کرده است؟ حالا جمعیت نشستهاند، پیامبر از دنیا رفته، ابوبکر جای او را گرفته، یعنی نگهدارندهی مکتب و آئیین و دین شده است. اساس این دین توحید است و پاسدار کلمةالتوحید، باید ابوبکر باشد. در چنین شرایطی ببینیم اگر قرار بود
پاسخ به مسائل علمی و اقتصادی جوامع بشری از مکتب اسلام، اینچنین داده شود، اسلام و معارف توحید و عقایدش در این زمان ما چه سبکی به ما رسیده است!
پرسید: خدا کجاست و شما چگونه جانشین پیامبر است؟ ابوبکر نگاهی به اطراف انداخت. دید سلمان و عمار یاسر و یک عده از صحابه با سابقه در جای جای مجلس نشستهاند، پس نمیشود هر چیزی را گفت. امّا راجع به خلافت، راست قضیه از این قرار است که نه خدا چیزی گفته و نه پیامبر خدا تعیین کرده بلکه مردم جمع شده ما را انتخاب کردهاند. پس ما منتخب مردم هستیم. ابوبکر گفت مگر قرآن را نخواندهای؟ گفت: چرا امّا نفهمیدم. گفت: در صریح آیه قرآن است: الرحمن علی العرش الستوی خدا بر عرش مستقر است. خدا روی عرش نشسته است. مسیحی گفت: عرش در آسمانها است پس خدا در آسمانها است، خدای زمین کجاست؟ ابوبکر گفت: هر چه ما داریم همین است، زیادتر از این بحثی نداری. گفت: جواب ما چه میشود؟ گفت: دیگر چیزی نگوک مسیحی از جا حرکت کرد تا کتک نخورده فرار کند (حالا شما قضاوت کنید انسان و انسانیت رو به اسلام آورده، به جانشین پیامبر اسلام میگوید: حال که مکتب تو مکتب توحید است، خدایت را معرفی کن. کسی که ادعا میکند جانشین این مکتب و این پیامبر است، در برابر تمام مکتبهای ضد توحیدی و مکاتب فکری و فلسفی میخواهد پاسخگویی ایده اسلامی باشد، به عنوان جانشین رسالت خاتم الانبیاء به تمام فلاسفه چه میگوید؟ این قضیه در تاریخ باقی میماند و به نسلهای بعدی میرسد). سلمان اینجا چه کند؟ امیرالمؤمنین هم در مسجد نبود. سلمان که میتواند حرکت کند، یواشکی از در بیرون رود تا متهم به ارتباط با فرد مسیحی نشود. مسجد را دور میزند. وسط کوچههای مدینه دست این مسیحی را میگیرد. با او به گرمی سلام میکند، به عنوان فردی محقق که در پی حقیقت است. مسیحی از صبح آمده، با آن وضع مواجه شده که تا آستانهی کتک خوردن رفته است. ناراحت است. کجا برود؟ حال یک مسلمانی، آدمیت نشان داده وبه او سلام میکند و حالش را میپرسد. مسیحی میگوید: ما از این اسلام شما و پیامبر شما و آیین شما مأیوس شدیم. سلمان میگوید: نه مأیوس نشو جای دیگر برویم (این نقش سلمان است. دهها بار این مطلب روی داده است). کجا برویم؟ برویم درِ خانهی جانشین واقعی پیامبرمان. مسیحی میپرسد: جانشین واقعی پیامبر دیگر گیست؟ گفت: اگر
حق را میخواهی بیا نزد جانشین واقعی برویم.آمد درِ خانهی علی مرتضی. در میزنند، علی در خانه نیست. کجاست؟ رفته صبح بیش را برداشته در نخلستان خرما مشغول کار است. گفت: برادر، اگر فرصت داری برویم بیابانهای مدینه. شاید مسیحی با خودش فکر کرده باشد که اگر این جانشین واقعی پیامبر است و اینها به زور حق او را گرفتهاند، رسم این است که کسی که در انتخابات از رقیبش شکست خورد بعد سرش را پایین بیندازد و دنبال کار خودش باشد، حق سکوتی و حق حسابی بگیرد، پس، چرا رفته برای خودش کار میکند؟ به هر حال، از شهر مدینه خارج شدند. کنار نخلستان خرمایی، دید یک جوان بیل میزند. گفت: همین جوان جانشین پیامبر ماست. جلو آمدند. امیرالمؤمنین دید سلمان باز همراه با کسی آمده، به استقبالش آمد. بیل را انداخت. سلام کرد و گرم گرفت. امّا سئوال مربوط به خلافت، من نه خودم گفتهام خلیفه هستم، نه پیامبر خدا از جانب خودش گفته، بلک خدا به پیامبرش دستور داده تا مرا به عنوان جانشین خودش تعیین کند. این جواب سئوال دوم است. امّا خدا کجاست؟ از تورات و انجیل بگویم یا از قرآن مجید؟ ابتدا از تورات میگویم داستان موسی بن عمران که نشست و ملائکه از جهات شش گانه بر او وارد شدند و هر مرکلی گفت: از جانب خدا آمدهام. ملائکه از تمام جهات میآیند و میگویند: از جانب خدا. و امّا قرآن مجید: فِلِله اللّه المشرق و المغرب فأینما تولوا فثمّ وجه اللّه. به هر طرف که رو کنی خدا همانجاست، خدا ماوراء زمان و مکان است. امیرالمؤمنین علیهالسّلام دربارهی خدا و معرفی خدا برای این مسیحی گفت (این معرفی خدا با منطق مدعیان خلافت رسول خدا باید مقایسه شود). مسیحی دربارهی آیهای پرسید که خلیفه خواند: «الرحمن علی العرش استوی». امیرالمؤمنین فرمود: کلمهی «استوی» علی العرش با کلمهی الرحمن، مجموعا یک معنا دارد (توضیح اینکه: اگر بگویم من بر علم سوارم، به این معنی نیست که علم مَرکب است و پایی و زینی دارد. اگر بگویم من بر قدرت مسلطم، نه این که است که قدرت، مَرکب سواری من است، که تو در ذهنت جسمیدر نظر بگیری. الرحمن علی العرش استوی احاطهی کاملهی قدرت پروردگار را بر مجموعهی جهان آفرینش معرفی میکند. عرش مجموعهی کهکشانها و جهان خلقت است و خدا بر این مجموعه تسلّط دارد. این آیه نهایت قدرت خدا را بیان میکند، نه اینکه عرش یعنی تختی که خدا بر ان تخت نشسته است). کلمات امیرالمؤمنین که تمام میشود، مسیحی میگوید: اشهد ان لا اله الا اللّه
و اشهد ان محمد رسول اللّه.
نکته مهم: مرحوم امینیها و حاج آقابزرگ تهرانیها که عمر خود را در اصالت و حقانیت تشیع صرف میکنند، بحث در این نیست که حضرت امیر، چهار صباحی حکومت داشته باشد یا دیگری. بحث اصالت مکتب است که خدا را از چه مکتب بشناسیم؟ سخن این نیست که حالات فدک فاطمه گرفته شده و ملک چهار مثقالی از دست رفته است. بلکه سخن، این است که اگر فدک گرفته میشود، عکس العمل فاطمه در مقابل فدک چیست؟ سخن در این است که با با کنار گذاشتن حضرت امیر، معارف واقعی اسلامی کنار گذاشته میشود. این را حساب کنیم با یک جمله در مسأله توحید از امام باقر در سلسلهی این خاندان است دربارهی خدا منطقش این است: کُلّما میّزتموه بأوهامکم بأذقّ معانیه، فهو مخلوقٌ لکم مردودٌ الیکم. به هر اندازه که در ذهن خود، خدا را مشخص کردی و گفتی خدا این است و برای خدا حدّ ذهنی قرار دادی، خدا غیر از آن است. ذهن انسانی میتواند پیش برود، ماوراء کهکشانها را فکر کند. در همین ذهن، خدا را آورده با تمام عظمت. امام باقر میفرماید: باز هم خدا نیست، بلکه این محدوده ذهنی تو و مخلوق ذهن توست. سخن در این است که اگر حضرت امیر به عنوان جانشین پیامبر باشد، مکتبش، منطقش، حرفهایش، عدالتش و مرامش نمایشگر اسلام است. اگر هم کنار برود، جای او را کسی میگیرد که خدای بر روی تخت نشسته را توحید اسلامی معرفی میکند. این است که حضرت امیر جوش میزند و فاطمه ناله میکند.
از فاطمه میپرسند: بهترین کار برای یک زن مسلمان چیست؟ میفرماید: در مرحله اول بهترین کار، این است که هیچ مردی او را نبیند. در عین حال یک روز میبیند دختر رسول خدا خبر به ابوبکر میدهد و پیغام میفرستد که در مسجد بمانید، با شما کاری دارم. فاطمه زهرا مگر نمیتوانست پیام خود را به حضرت علی بگوید تا با او صحبت کند؟ مگر میتوانست به ابوبکر بگوید: ما کاری با شما داریم، لطفا به خانهی ما تشریف بیاورید تا صحبتی بکنیم؟ مگر نمیتوانست بی سر و صدا به خانه ابوبکر برود و حرفهایش را آنجا بزند؟ چرا اینکار را نمیکند؟ بلکه میفرماید: شما حرفی دارم. فاطمه حرکت میکند با چند نفر از زنان بنی هاشم، میآید در مسجد مدینه. جمعیت خبر دارند که فاطمه اموز میخواهد با خلیفه حرف بزند. جمعیت در مسجد هستند ابوبکر هم نشسته. حالا خب آمده برای فاطمه
که مأموران خلیفه، رفتهاند در فدک (1)کارگران حضرت فاطمه را بیرون کرده و رسما مصادره کردهاند. حال فاطمه بهانهای به دست آورده تا امروز به مسجد برود و صحبت کند، امّا نه برای زمین، بلکه برای آن که مسأله خلافت را بگوید. اگر مسأله خلافت را بگوید، میگویند دلش به حال خلافت همسرش سوخته است. امّا اکنون که یک حکم از احکام اسلامی (اصل مالکیت) دارد از بین میرود، فرصت خوبی برای تذکر است. در مسجد باش تا با تو محاجّه کنم. بحث خصوصی ندارم که بیایم در خانهات، سئوالهم ندارم، خواهش و تمنا هم نیست. ابوبکر مینشیند. مردم همه گوش میدهند. فاطمه آغاز میکند. اگر من و شما باشیم، در چنین شرایطی از اینجا آغاز میکنیم که بگوییم: سند فدک ما را بده. امّا فاطمه به خاطر فدک نیامده، بلکه به خاطر حکم مالکیت، بلکه برای بقاء خدای فدک، آمده است. لذا ابتدا سخنش بسم اللّه الرحمن الرحیمن الحمدللّه رب العالمین و مباحثی مهم در توحید، که اگر خدا فرصت بدهد و توفیق بدهد باید توضیح بدهیم. آغاز سخنرانی همه این بزرگواران، زهرا، حضرت زینب، امام سجاد، امام حسین همه بعد از شکستهای ظاهری، آغاز سخنرانیشان این است: بسم اللّه الرحمن الرحیم الحمدللّه رب العالمین. بعد از یک ماه از رحلت خاتم الانبیاء که مردم دیگر سخنی از خدا نشنیدهاند، بار دیگر فاطمه خدایی را به یاد میآورد که پدرش خاتم الانبیاء معرفی میکند. آمده فدک را بگیرد ولی اول خدا را گفت، بعد فلسفه احکام اسلامی را میگوید. پس از آن با ابوبکر محاجّه میکند. میگوید: شما در سر لوحهی حکومت و خلافتتان نوشتید حسبنا کتابُ اللّه، کتاب خدا ما را بس است. حال منِ فاطمه به عنوان محاجّه کننده با تو ابوبکر حرف میزنم، به عنوان خلافت پیامبر، عنوان امپراطور جهان اسلام. یابن ابی قحافه أفی کتاب اللّه أن ترث اباک و لا أرث أبی؟ ای پس ابی قحافه آیا در کتاب خداست که تو از پدر ارث ببری و من از پدر ارث نبرم؟ آن وقت سرلوحهی خلافتت «حسبنا کتاب اللّه» گفتهای؟ در کجای کتاب خدا
1) فدک یک دهی بوده. این ده فدک که وقتی ما فکر میکنیم چه خبره یادمان میآید از ده فدک از دهات ورامین که خوش آب و هوا... نه دهی بوده که چاه آبی داشته و چند قطعه زمین و چهار پنج تا درخت خرما آنجا کاشته میشده یک چیز خلی عالمی و مرتبی نبوده. آنجا دهی بوده این را از فاطمه گرفتهاند مأموران خلیفه رفتهاند به عنوان شکست اقتصادی مکتب علی آنجا که میتواند تأمین کند زندگانی و دوستان علی را میخواهند این رگ اقتصادی قطع شودم. هدف این است نیازی هم نداشت ابوبکر که آن را بگیرد بیتالمالش پر از پول و... بود عمدهاش این است عنوان میکند که علی و فاطمه با داشتن این فدک از درآمد این ده دربست خرج تشریفات خودشان که نمیکنند هر چه از آنجا در میآورند به تودههای مردم اجتماع میدهند و با این بذل و بخشش در بین تودههای محروم، تودهها محروم به دنبال علی میروند نتیجه شکست حکومت ماست پس باید سعی کرد که علی را مغموم کند و الا ابوبکر احتیاجی به فدک نداشت.
اینچنین نوشته است؟ و حال اینکه صریح کتاب خدا این است: و ورث سلیمان داوود، سلیمان از داوود ارث برد. سخنرانی با پایان دادن به مجسم کردن مظلومیت خودش و ظلم و اجحاف و تعدّی خلافت تمام میشود، در حالی که همه را به گریه انداخته و سندفدک را گرفته و پیروزمندانه از مسجد پیامبر بیرون میرود. این همان فاطمهای است که میگفت حرف نزنند، امّا اینجا جای سخن گفتن و فریاد زدن است، به دلیل آیهی قران: لا یحبُّ اللّه الجهد بالسوء الا مَن ظلمَ...
فاطمه سند را میگیرد و پیروزمندانه به خانه میرود. در بعضی از تواریخ دارد که وقتی به خانهاش میرسد، از درِ دیگر به خانه میرود و در بین راه دومی به او میرسد و میپرسد: فاطمه پیروز شدی: سند را برگرفتی؟ بده ببینم. فاطمه ابا میکند. امّا او با یک سیلی به صورت دختر رسول خدا، سند را میگیرد و سلسلهی غصب در تاریخ اسلام آغاز میشود. ولی فاطمه غاصبانه بودن این اخاذی را بر سر بازار مدینه و کنار مسجد پیغمبر فریاد میزند.
در زندگانی امیرالمؤمنین شگفتیهایی میبینیم:
1- امیرالمؤمنین مشغول نماز است که تیر را از پایش میکشند، ولی متوجه نمیشود (نکته این است که بسیاری از بزرگان عرفا این برنامه نماز امیرالمؤمنین را بهانهی خیلی از خلسههای خود قرار میدهند. مثلاً صوفی میگوید: «لیس فی جبّتی سوی اللّه» میگوییم: این کلام، شرک است. میگوید: در آن لحظه که عاشق به معشوق میرسد، دیگر اختیار زبان را از دست میدهد. و این ضرری نداد. عالم صحو بوده، عالم محو بوده، به آن عالم بالا رفته، از عالم ماده و مادیات غفلت داشته، لذا متوجه نبوده که چه میگوید. او در حالت فنا در معشوق و حالتِ از خودگذری است و امثال اینها). اکنون بهدنبال تیر از پا کشیدن، آن داستان دیگر را ببینید که آیهی انمّا ولیکم اللّه و رسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة و یؤتون الزکاة و هم راکعون نازل میشود. همان حضرت امیر که در حال نماز، از خود بیخود میشود، در عین حال متوجه هدف است. لذا به ناله فقیر بیبضاعت درماندهی بیچارهای که دارد با دل شکسته از مسجد مدینه
بیرون میرود گوش میدهد. لذا اگر انگشتر را از دست دربیاورد و بدهد، در مسیر خدا و در مسیر هدف است و منافات با توجّه حال رکوع ندارد. این جمع دو حالت با کار عرفا مخالف است. او میگوید: من در حال عشق بودم و شعر گفتم. این میگوید: من در حال وصول بودم، راه وصولم را با زکات دادن به فقیر نزدیکتر کردم. این که حضرت امیر توجهی به خودش ندارد به معنای خواب و بیهوشی نیست. که متوجه قرائت نمازش نباشد. به تمام آنچه که در مسیر خداست توجّه دارد، از جمله قرائت نماز و درست رکوع رفتن و درست سجده رفتن و رو به قبله ایستادن و انجام ارکان نماز است با توجه به تمام جزئیات نماز که آن هم در مسیر خدا است. درد پا مربوط به نماز نیست، امّا توچه به نالهی فقیر و بیبضاعت در مسیر هدف است.
ابراهیم خلیل علیهالسّلام میگوید: ان صلاتی ونسکی و محیای و مماتی للّه رب العالمین و این عالیترین عبارتی است که از مقام جمع جامع عرفا کاملتر است اهمیت مقام امیرالمؤمنین در این است که قرائتش از همه بهتر است ولی در عین حال این هدف امیرالمؤمنین نیست بکه وسیلهای برای هدف است. لذا درست نیست که بگوییم: اگر دلت با خدا باشد و اگر نمازت باطل بود اشکال ندارد. یا این که بگوییم: وقتی عاشق خدا باشی، اگر نماز نخواندی اشکال ندارد. ولی شیعه حضرت امیر که به دنبال امیرالمؤمنین میرود، میگوید: همهاش با همدیگر در مسیر خدا باید باشد. انّ صلاتی ونسکی و محیای و مماتی للّه رب العالمین.
2- امیرالمؤمنین کنار قبر فاطمه زهرا میگوید: حزن من همیشگی است، شبم دیگر سحر ندارد، همیشه بیدار و ناراحت هستم و غصهی تو غصهی همیشگی است. اگر چنین است، پس با ازدواج بعدی و فرزندانی مثل قمر بنی هاشم و عون و جعفر و عباس چگونه سازگار است؟ یک انسان، بعد از این که یک زن جوان از دست داده، با آن همه غصه باز میلش بکشد به ازدواج، یا این که بعد از فوت حضرت زهرا تارک دنیا شود؟ امّا وظیفه امیرالمؤمنین بعد از حضرت زهرا، ازدواج است. چرا؟ غم و اندوه مربوط به عاطفه و احساس است. امّا وظیفه مربوطبه تعقّل است. عقل میگوید: وظیفهات را در مقابل خدا انجام بده، احساس میگوید: بچهات مرده، گریه کن. توجه کنید! اگر هر دو در یک مسیر باشد، ابراز احساسات خودش وظیفه است. احساس به حضرت زینب میگوید: چهار تا برادرت کشته شده،
جوانهای بنی هاشم قلم قلم روی زمین افتاده، سر برادرها روی نیزه رفته، گریه کن. وظیفه میگوید خواهرم لاتذهب بحلمک الشیطان، شیطان صبر را از تو نگیرد. از کربلا تا شام که بر میگردد، گریه نمیکند. وقتی هم به مدینه برمیگردد 20 سال گریه میکند. این هدف دیگری است. احساس است. احساس میگوید گریه کن، تعقل میگوید به وظیفه رفتار کن.
3- در زمان حکومت عمر، خبر به امیرالمؤمنین میرسد که خلیفه میخواهد خودش همراه با لشکریان در میدان قادسیه به عنوان آخرین لشکر بیرون برود. اگر ما جای امیرالمؤمنین باشیم، میگوییم: بگذار برود، تا شکست بخوردو مردم بفهمند حالا که علی را کنار گذاشتند، عواقب آن را ببینند. لشکریان اسلام در قادسیه پیش میرفتند. در عین حال جمعیتشان کم بود. ابن عباس به خلیفه نوشت که لشکر بفرست. آخرین گروه سپاهی که خلیفه برای میدان قادسیه فرستاده بود، تصمیم گرفت خودش هم برود تا در این فتح و پیروزی شرکت داشته باشد. خبر به امیرالمؤمنین رسید. امیرالمؤمنین متوجه شد که خلیفه میخواهد خودش برود. حضرت امیر، این کار را از نظر سیاست جنگی صحیح نمیدانست. امیرالمؤمنین هم به حساب ظاهر، در مسأله خلافت از این رقیب شکست خورده، رقیب سیاسی که باشد در اینجا میگوید: بگذار برود شکست بخورد تا بعد از این مردم بفهمند که باید به دنبال علی بیایند، یعنی خوشحال هم باشد. از این نمونه در زندگانی معمولی ماها فراوان است. خیلی فداکاری میخواهد که بنده ببینم با یکمنبری دیگر رقیب هستیم، بعد ببینم اگر منبر او خراب شود ظاهرا به نفع من تمام میشود امّا در واقع، مردم گمراه میشوند. لذا به او تذکر بدهم و منبر او را تصحیح کنم. وقتی اینجا نشستهایم احساس میکنیم حضرت علی چه کرده است آنهم در برابر مثل مر با آن همه جنایاتی که بر آن حضرت وارد کرده است. امّا امیرالمؤمنین میبیند که در این کار، شکست هدف و شکست اسلام و شکست برهان است. اگر این خلیفه شکست بخورد و ایران جری شود و حمله متقابل کند، مکه و مدینه و مسجد مدینه همه از بین میرود. حالا چه اشکالی دارد راهنمایی کنیم تا هدف اصلی ما محفوظ بماند؟ لذا امیرالمؤمنین او را نصحیت میکند: خودت همراه لشکر نرو، هر چه داری بفرست، خودت اینجا باش. لشکریان در آنجا میگویند: بر فرض که همه ما کشته شدیم، خلیفهمان در مدینه برای ما لشکر میفرستد. ولی اگر تو رفتی، همه
میگویند خلیفه خودش هر چه داشت، جارو کرد و آورد. عمر بر میگردد، لشکر میرود و پیروز میشود. درست است که این پیروزی در تاریخ به اسم رقیب ثبت میشود، تا آنجا که من و شما هم میگوئیم که اگر او نبود، ما مسلمان نمیشدیم (چرا اشتباه قضاوت میکنید؟ اگر 25 سال اجازه میدادند امیرالمؤمنین علیهالسّلام با علم الهی خود پیش میآمد، لزومی نداشت در میدان ما ایرانیها در قادسیه 30 هزار کشته بدهیم تا مسلمان بشویم، بلکه با یک سخنرانی حضرت امیر مسلمان میشدیم. اگر 25 سال امیرالمؤمنین بر مسند خود تکیه میزد، دلیلی نداشت که در طول تاریخ مسیحیت به اسلام حمله کند و بگوید اسلام دین شمشیر است وبه زور جلو رفته است). به هر حال امیرالمؤمنین میگوید: بگذار برود و این پیروزی نصیبش بشود. گر چه حتی دوستان من در آینده این پیروزی را به اسم رقیب ثبت کنند، ولی هدف جلو رود.
4- در زمان خلافت ابوبکر، امیرالمؤمنین جوش اسلام میزند و نگران است که زحمات خاتم الانبیاء از بین نرود، گرچه این هدف مهم با سکوت در مقابل خیلی از جنایات همراه باشد، امّا نه سکوت تثبیت و تصویب. سئوال این است که: چگونه شد که هیچکس حرف نزد؟ میبینیم که بعد از رحلت خاتم الانبیاء قدرت دست حزب قرشی افتاد، امیرالؤمنین هم مشغول مراسم داخلی خانه پیامبر و عمل کردن به وصایای رسول خدا است، حزب هم قبلاً ثبت نام کرده که تا او را فرستادند بالای منبر، ایادی و عواملشان در گوشه و کنار، تصمیم عمومی و پذیرش عمومی را به یکدیگر ابلاغ کنند. لذا هر کس میخواست بپرسد که جریان غدیرخم کجا رفت، به او میگفتند: کار از کار گذشت، چه میخواهی حرف بزنی؟ رها کن. چند شب بعد از این جریان، صبح یک روز در میان خیابانهای مدینه با جنازه سعد بن عباده مواجه میشوند سعد بن عباده رئیس قبیله خرزج است، مهمترین رقیبی که میتواند با او حرفی بزند و حسابش خیلی قوی است لذا حساب کردند که باید چشم زخم از او بگیرند. چرا؟ دو قبیله مهم در مدینه بودند: یکی اوس و دیگری خزرج. رئیس قبیله اوس، سعد بن معاذ در زمان پیغمبر از دنیا رفته و حالا ریاست به پسرش قیس بن سعد رسیده. رئیس خزرج، از نظر سن بزرگتر از قیس بن سعد است. رئیس خزرج از نظر سنی و موقعیت و سابقهاش، در ردیف سعد بن معاذ بوده پس در تمام مدینه یک نفر اصلی هست که اگر زخم چشم از او گرفته شود همه راحت
میشوند، و او سعد بن عباده است. مردم ناگهان مواجه شدند با بدن مقتول ترور شدهی سعد بن عباده. چه کسی او را کشته؟ این ترور، در تاریخ قتل سیاسی و در عین حال بسیار پیچیده است خیلی عالی او را کشتند، به طوری که بدون پرونده خیلی راحت ماجرایش تمام شد. بدن سعد بن عباده، رئیس قبیله خزرج در خیابانهای مدینه پیدا شده است. خوددستگاه خلافت عزادار است و بر سرزبانها انداخته: خدا لعنت کند جنیان را که دیشب در خیابان شعر میخواندند: «نحن قتلنا سید الخزرج سعد بن عباده» ما اجنّه سعد بن عباده را کشتیم. بسیار ساده! هیچکس هم متّهم نیست! خیلی حساب شده است. گفتهاند: هر کس دَم بزند او را میکشیم، هر کس مخالفت کند متهمش میکنیم. امیرالمؤمنین حساب میکند که اگر بیاید در مسجد مدینه شمشیر بزند، اساس اسلام از بین میرود. اگر هم بخواهد در معرض ترور اجنه قرار گیرد، اینقدر در مسیر هدف نیست. لذا روزها از خانه بیرون نمیآید بلکه فقط شبها آن هم همراه حضرت فاطمه دو نفری میروند که نگویند اجنّه آمده و علی را کشتهاند. سعد بن عباده کشته شد. پروندهاش هم به اسم اجنّه در تاریخ ثبت شد. حالا چه کسی است که برود با جنیّان صحبت کند؟ وقتی طرف قتل اجنّه باشند هیچ بازرس و وکیل و قاضی طرفدار مقتول نمیشود. چه کسی را محاکمه کنیم؟ سعد بن عباده را اجنّه کشتند، شعرش را هم خواندند. این در شهر مدینه است.
در منطقه دیگر خارج مدینه، مالک بن نُوَیره رئیس یک قبیله است. نامه ابوبکر به او رسید که زکاتها را جمع کند و بفرست بیاید چون ما خلیفه پیغمبریم. مالک بن نویره که در جریان غدیرخم خود شاهد مسأله خلافت حضرت امیر بوده است، تعجب کرد که چه شده است؟ گفت ما زکات نمیدهیم چون خلافت این خلیفه جدید را قبول نداریم. ناگهان یک فتوا صادر شد که مالک، مرتد شده و قتل مرتد واجب است به خالد بن ولید مأموریت داده شد که با او قبیلهاش بجنگد تا ارتداد در اسلام نفوذ پیدا نکند، مبادا اسلام از بین برود. مالک بن نویره شب در خانهاش بود که لشکر جرّار مبعوث از جانب کودتاچیان با فتوای قتل مرتد فتنهگر حرکت کرده، آمده و شبانه مالک بن نویره را میکشند و خالد مرتکب فجیعترین و زشتترین جنایات میشود. در عین حال به خلیفه خبر میرسد که اگر مالک بن نویره خودش مرتد شده، خانوادهاش چه گناهی کردهاند که خالد مرتکب چنین کار زشتی شده است؟ میگوید: کار خالد
مهمتر بوده، لذا فعلاً کاری به او نداشته باشید.
حال، چند قبیله اطراف که جریان مالک بن نویره را میبینند یا داستان ترور سعد بن عباده را میشنوند، دیگر چقدر جرأت میطلبد که بخواهند قیام کنند؟ نتیجهاش این که کشته میشوند، آن هم با بدترین تهمتها یعنی مسئله ارتداد و تهمتهای ناموسی. پس چه کنند؟ معطل ماندند. امیرالمؤمنین به خاطر اینکه نگویند ما ماندهایم معطل چه کنیم، در خانههایشان میرود. میگوید اگر درست میگوئید که میخواهید حکومت اسلامی پا بگیرد و غدرتر محقق شود، هر چه میگویم عمل کنید. 50-40 نفر جمع شوید، فردا صبح کار را یکسره کنیم. تا کودتاچیان بفهمند، کار انجام شده است. امّا گریز و جنگ و جلو رفتن و عقبنشینی دردی را دوا نمیکندّ، باید یک مرتبه کار کرد. بیایید در خانه ما اول صبح سر تراشیده حاضر باشید. اینجاست که جرأت نمیکنند و کسی نمیآید. اگر هم امیرالمؤمنین یک تنه جلو برود، و دردی دوا نمیشود و کار پیش نمیرود. این است که امیرالمؤمنین در خانه مینشیند. حال، داستان مالک بن نویره را میشنود، چه بگوید؟
البته این کار به نوان یک کار زشت تلقی میشود، حضرت امیر هم اعتراض میکند، امّا نه درآن حدّ شدیدی که اصل هدفش را از بین ببرد. اینها هم را میگذارد گاهی کنار گوشه. نهایتا چیزی میگوید. در زمان حکومت عمر یک روز امیرالمؤمنین به ابن عباس میرسد میگوید: ابن عباس چه خبر؟ میگوید فلانی که روی کار آمده قنفذ را فرستاده به عنوان والی فلان منطقه. حضرت میپرسد: میدانی علتش چیست؟ حضرت اشاره میکند که او خوش خدمتی کرده بود در آن واقعه.
قبل از سال بیستم هجری، اسلام هنوز ریشهی خود را در عربستان محکم نکرده، کم کم به زمان حکومت عثمان که میرسد امیرالمؤمنین حالت مخالفت خود را شدیدتر میکند. چرا؟ چون اگر این حالت مخالفت شدیدتر در وقت رحلت خاتم الانبیاء بود، منافقین و یهودیان از این اختلاف سوءاستفاده کردند. از همه بدتر این که امیرالمؤمنین به خاطر اینکه کوبیدن ابوبکر، با یهودیان همدست شود. یهودیها دوست داشتند یواشکی به امیرالمؤمنین قول همکاری بدهند امّا اصلاً امیرالمؤمنین به آنها روی خوش نشان نداد. امیرالمؤمنین به خاطر کوبیدن مدعیان خلافت، با
یهودیان و منافقین داخل مدینه رفیق نشد و لذا تنها بود، والا آن مدعیان مخالف زیاد داشتند.
امیرالمؤمنین به خاطر تضعیف قدرت رقیب، با ایرانیهایی که با عربها در جنگ بودند، رفیق نشد. در عین حال اگر این طرف میخواست بیش از حدی که اسلام گفته، به غیر مسلمان اجحاف کند تذکر میداد. لذا بعدها در جریان حملهی معاویه به قلعهی انبار که خلخال از پای یک زن یهودیه کشیدند، امیرالمؤمنین گریه میکند که در دوران حکومتم به یک زن یهودی ظلم بشود؟! حاشا! چرا علی و یاران علی ساکت بنشینند؟ این دید واقعی امیرالمؤمنین است. امیرالمؤمنین به تدریج با عثمان مخالفت کرد، چون مرز ایران و روم آرام شده، سالها از مسلمان شدن مردم که گذشته، یهودیان داخل مدینه بیرون رفتهاند و منافقین داخلی مدینه یکی بعد از دیگری مردهاند، غائله کذّاب و غائله فجاه که در جنوب عربستان بود، تمام شده است. اگر امیرالمؤمنین اکنون شروع کند و اعتراضش را بگوید، مشخص است که در اینجا قدرت اسلامی تضعیف نمیشود.
5- نکته دیگری در زندگانی امیرالمؤمنین میبینیم که قدرت هدفش نیست در قضیهی شورای پس از عمر است. در یک اتاق دربسته شش نفر جمعند. این شش نفر در سر دو راهی قدرت و بازنشستگی قرار گرفتهاند. امپراطوری جهان اسلام در انتظار آنها است. خلافت بعد از رسول خدا به یک امپراطوری تبدیل شده و بعد از کشته شدن خلیفه دوم در آن 5/12 سال قبل فقط مدینه و مکه بود. ایران و مصر و تمام قسمت شمالی عربستان و تمام قسمتهای فلسطین و شامات مناطقی از آن هستند. تکیه زدن بر اریکهی قدرت و فرمانروایی بر این منطقهی وسیع، آرزوی بعضی انسانها است. رقبا یکی بعد از دیگری به نفع رقیب، از میدان بیرون شدهاند. زبیر به نفع امیرالمؤمنین و طلحه به نفع عثمان کنار آمدهاند. یکی از صحابه پیامبر که آنهم در ردیف اینها بود، شایستگی به اصطلاح خلافت را داشت. خلیفه در وصیتش گفته است که اگر سه نفر یک طرف بودند و سه نفر طرف دیگر، در هر طرفی که عبدالرحمن بن عوف بود خلافتمال اوست. امر دایر شده بین دو نفر: علی و عثمان. عبدالرحمن بن عوف هم خودش نمیخواهد بگوید من خلیفهام. لذا عمده این است که در کدام طرف باشد. آمد خدمت امیرالمؤمنین و گفت: یا علی دست خودت را بده با تو بیعت کنیم. امیرالمؤمنین فرمود: بر چه اساسی؟ گفت: بر این اساس که به کتاب خدا و سنت پیغمبر و روش شیخین عمل کنی.
امیرالمؤمنین فرمود: من به کتاب خدا، سنت پیامبر، و نظر خودم عمل میکنم و روش شیخین را قبول ندارم. رفتنزد عثمان. او گفت: هر چه بگویی قبول دارم. برگشت خدمت امیرالمؤمنین در اینجا اگر امیرالمومنین بخواهد توجیه کند، میگوید یک دروغ مصلحتآمیز میگویم، بعد عمل نمیکنم، امّا در ضمن دستیابی به قدرت، حقیقت اسلام را به مردم میگوئیم. یک بار بدقولی به عبدالرحمن بن عوف میکنیم.
امّا امیرالمؤمنین خودش گفته که این خلافت به اندازه یک لنگه کفش ارزش ندارد مگر اینکه بتوانم حقی را پابرجا بدارم. لذا امیرالمؤمنین بار دوم هم گفت: بر کتاب خدا و سنت رسولش، امّا سنت شیخین را قبول ندارم (تمام تواریخ جریان این شورای شش نفری و پذیرا نبدن امیرالمؤمنین را نوشتهاند. اگر در آن قدری دقت کنیم، دلیل مهمی بر خلافت و حقانیت علی و بطلان سیاستهای غیر علی در تاریخ اسلام روشن میشود). اصلاً مقیّد است بر اینکه بگوید این پیشنهاد قبول نیست تا در پیشگاه تاریخ اسلام حقیقتی روشن شود: حدیثی جعل میکنند که رسول خدا گفته است «اصحاب من مثل ستاره هستند، به هر کدامشان که اقتدا کنید هدایت پیدا کردهاید» آنگاه براساس آن میگوید: چرا علی سنت آنها را قبول نمیکند؟ مگر هدایت بر سنت آنها نیست؟ اگر اینها هر چهار نفر خلیفه بر حق پیامبرند چرا یکی از اینها رفتار دو تای دیگر را قبول نمیکند؟ بحث قول دادن و عمل نکردن نیست، بحث تصویب و قبول کردن است. امیرالمؤمنین میگوید اصلاً قبول ندارم که قبول کنم و بعد عمل نکنم. امیرالمؤمنین بدقولی نمیکند تا شیعهی من ـ که قدم در قدم او میگذارد ـ بداند که هدف حضرت از حکومت این بود که بدقولی نشود، قدرت به خاطر پرستش خدا و انجام وظیفه و مبارزه با باطل است، امّا تصویب آنها مبارزه با حق است، لذا ده سال دیگر هم خلافت را رها میکند و در خانه مینشیند، تا زمان خودش.
ما در صورتی شیعه و دوستدار علی هستیم و شبهای قدرمان زمانی شبهای قدر آن جناب است که زندگانی ما را از یندگانی آن حضرت رهبری کند و در تمام حالات زندگی، از این امام و از این پیشوا پیروی کنیم. آن زمان است که میتوانیم بگوئیم امام ما با این خصوصیات بوده و زندگانیش این چنین بوده است.
1- در دوران خلافت ابوبکر، امیرالمؤمنین تا وقتی که حضرت فاطمه سلام اللّه علیها زنده بود، در خانه نشسته بودو حتی از منزل هم کمتر بیرون میآمد، مگر دلهای شب. بعد از شهادت حضرت فاطمه، امیرالمؤمنین در نماز ابوبکر شرکت میکرد. آیا امیرالمؤمنین نماز خودش را به قصد فرادا میخواند؟ ظاهر قضیه این است امّا بر اساس متون تاریخی، به هر حالدر نماز شرکت میکرد. نکته این است که به عنوان یک فرد عادی ـ اگر هیچ کاری از امیرالمؤمنین بر نمیآمد ـ دست کم سخنران خوبی بود. امّا در آن دوره نه منصب استانداری قبول کرد نه منصب خزانهداری، و نه هیچ کار دیگر. حتی سخنرانی سر نماز ابوبکر قبول نکرد. بعضی ازاوقات به بعضیاز خطبههای امیرالمؤمنین بر میخوریم و میبینیم در این خطبهها بیشتر نظر آن جناب در نشان دادن قدرت ادبی خودش است. سئوال مطرح میشود که آن حضرت، از بیان چنین خطبهای چه نظری داشته است که ـ مثلاً ـ از اول سخنرانی تا آخر در حرفهایش الف نداشته باشد یا این که از اول تا آخر سخنرانی، از حروفی استفاده کند که نقطه نداشته باشد؟ آیا یک باره به حال میآمده یا عشقش میرسیده است ـ به تعبیر عامیانهی خودمان ـ یا میخواسته هنرنمایی کند؟ با توجّه به علوّ مقام آن حضرت، بعید به نظر میرسد. بلکه شاید میخواهد. بفرمائید: ای مردم! من ـ که علی بن ابیطالب باشم ـ بیست و پنج سال میان شما زیستم، با این فصاحت و بلاغت، ـ که اینچنین کلمات را در دست دارم و بر حروف مسلّطم ـ 25 سال برای اینکه این خلافت باطل را تصویب نکنم، منبر نرفتم. بعضی از اوقات ننوشتن یک شخص به این دلیل است که اهل قلم نیست یا نسرودن یک فرد، از این است که ذوق شعر ندارد. ولی گاهی کسی در نهایت ادب و شعر نمینویسد و نمیسراید. امیر مؤمنان در زمان هنرنمایی یک خطبه بینقطه را ناگهانی میخواند تا هر فصیح و بلیغی در جهان عرب یک مرتبه بگوید این شخص با این هنرش 25 سال برای خلفا سخنرانی نکرد. در این مسأله رمزی بود که امیر مؤمنان هیچ منصبی نپذیرفت، حتی مسألهگو هم نشد. ظاهرا بیکار است. امّا به ابن عباس میفرماید: پسر عمو تو بگو. تو اگر در این دستگاه راوی حدیث شوی، غیر از این است که من در این مسجد و در کنار این نماز، راوی حدیث شوم. پس تو ای ابن عباس مفسر باش، کاری به کار ما هم نداشته باش. کاری هم به کار آنها نداشته باشد که همراه آنها باشی،
مسألهات را بگو. البته منِ مرتضی علی با اینکه در بیان مسأله و منبر و قضاوت، از تو عمیقترم، ساکتم، ولی تو ناطق باش. برای این که مسجد مدینه خالی نشود، نکند دیگرانی که شایستگی ندارند مانند ابوهریرهها، میدان را از تو بگیرند.
رحم اللّه امرئا عرف قدره و لم یتعدَّ حدّه. خدا رحمت کند انسانی را که بداند از او چه کاری ساخته است، اندازهی خودش را بداند و به اندازهی خودش حرکت کند. بداند در کجا سخن او ترویج حق است و در کجا سکوت او ترویج حق است. مبارزهاش در کجا به نفع حق است و در کجا به نفع باطل.
2- دو نفر از یاران امیرالمؤمنین به مدینه میآمدند خدمت علی علیهالسّلام. در بین راه شب در بیابان خوابیدند. یکی از اینها را مار گزید و دیگری را عقرب. مسموم و زخمی در بیابان افتادند و نتوانستند حرکت کنند. همراهان اینها آمدند مدینه خدمت امیرالمؤمنین. گفتند: یا علی دو تن از دوستان شما در بیابان افتادهاند، یکی را مار گزیده و دیگری را عقرب. حضرت فرمود: رهاشان کنید، خوب میشوند و خودشان میآیند. بعد از چند روز، با بدن زخم دیده آمدند خدمت امیرالمؤمنین. متوجه شدند که حضرت متوجه شده و کسی را دنبالشان نفرستاده، آمدند به گلایه کردن خدمت امیر مؤمنان: یا علی ما دوستدار شماییم، فهمیدی که ما در بیابان افتاده بودیم و باز اعتنایی نکردی؟ حضرت فرمود: مصلحت همین بود که یک کمی تنبیه شوید. امّا تو، عقرب گزیده! به خاطر این بود که یک روز در مجلسی جمعی از مخالفین ما بودند و سخن از سلمان فارسی به میان آمد. همه شروع کردند به مسخره کردن سلمان. تو هم در آنجا بودی و دیدی که به سلمان بد میگفتند، امّا دفاع از سلمان نکردی و مهر سکوت بر لب زدی، و دفع از حق سلمان نکردی. خدا خواست کمی در این دنبا تنبیهات کند برای آخرتت هم استغفار کن از این گناهی که کردی. عقرب رابر تو مسلط کرد. و چون این تنبه خدا بود، من نخواستم تنبیه خدا را بگذارم کمتر شوم، خواستم خوب گوشمالی شوی. امّا تو را که مار گزیده، میدانی به خاطر چه بود؟ به خاطر یک کار حسابی بیربط! در کنار عثمان و دوستان او نشسته بودی. ابوذر غفاری از جا گذشت. به احترامش حرکت کردی. این کار تو باعث شد که کینهی عثمان و اطرافیان او نسبت به ابوذر شدیدتر شود و ابوذر را بیشتر آزاد و شکنجه و اذیت کنند. آنجا ترویج از حق نبود، بلکه تسلط دادن باطل بود بر حق. به
دلیل شلاقها و کتکهایی که ابوذر به خاطر سلام و صلوات تو خورد، خدا ترا تنبیه کرد. برو از گناهت استغفار کن. دو موضع کاملاً مختلف است. میپرسی: چه کار کنیم؟ میگوید عقل داشته باش و تشخیص بده. در آنجا که ترویج تو از حق، به ضرر حق تمام میشود، کاری نکن. امّا در موضع دیگر، حتما به میدان بیا. این تنبیهها به خاطر این است که ندانستید در کجا ساکت باشید و در کجا ناطق. این جهت دادن امیر مؤمنان برای زندگانی انسانهاست.
3- خودش در دوران زندگی فاطمه، از خانه بیرون نمیآید. در زمان ابوبکر تا جایی که میتواند کنار میایستد. امّا در زمان عمر، مسلّط به اوضاع و مواظب خرابکاریها و انحرافات است، چون فتوحات مسلمانان گسترش یافته است و حقیقت اسلام باید به این کشورهای فتح شده برسد. لذا در زمان حکومت عمر، امیر مؤمنان مواظب است و با کمال دقت که هر گوشه از احکام اسلامی انحرافی حاصل میشود، فورا خودش را برساند. لذا 72 موردش را عمر میگوید: لولا علیٌ لهلک عمر. در زمان حکومت عمر، امیر مؤمنان به یارانش دستور میدهد سمت بگیرند. به هر حال، آن ایرانیهایی که به شمشیر عربها مسلمان شدند، چه گناهی کردهاند که اسلام را بد بفهمند؟ پس سلمان عزیز! برخیز و برو و حقیقت اسلام را به آنها نشان بده.
یک روز امیر مؤمنان در زمان حکومت عمر دور و بر خانه کعبه داشت طواف میکرد. در گردش اول دید جوانکی کناری ایستاده و طوافش تمام شده دارد دید میزند. حضرت وقتی به او رسید، گفت جوان برو، اینجا جایش نست. در شوط دوم دید باز هم ایستاده. گفت: به تو گفتم برو آنطرف، در حریم خدا به حرم خدا خیانت نکن. گفت: یا علی به تو چه؟ ناگهان حضرت یک سیلی محکم به او نواخت و مشغول طوافش شد (ثواب آن سیلی بیشتر از هزار تا لبیک است. اسلام دینی است که میگوید ضربة علی افضل من عبادة الثقلین). طرف مقابل با صورت کبود رفت نزد خلیفه عمر شکایت کرد. گفت: قضیه چه قرار بوده؟ گفت: ما آنجا مشغول اشتباهی بودیم. گفت: تذکر به تو داد؟ گفت: بله. دو مرتبه تذکر داد. دفعه سوم هم ما چنان گفتیم و او سیلی زد. گفت: برو، چشم خدا تو را دید و دست خدا در حرم خدا تو رایفر کرده است، لذا قصاصی ندارد. حضرت امیر، مواظب انحرافهای مردم و خلیفه بود. در حالتی که لشکریان در مرزها میجنگند و اسلام رونق اساسی نگرفته و خونریزی در مدینه به ضرر است، نه دست به شمشیر میبرد و نه
تصویب میکند. ولی در دوران عثمان، امیرالمؤمنین شروع میکند به اعتراض. چرا؟ چون وضع مسلط شده، اوضاع ظاهری نسبتا به نفع مسلمین است، لذا بیشتر باید مواظب انحرافات خلیفه باشد. حضرت متوجه میشد که پولها دارد به باد میرود. لذا تذکر میداد ولی عثمان قبول نمیکرد. این بود که کمکم جبههی امام، عوض شد. کمکم حالت مخالفت میگیرد، امّا تا آن اندازه، از مخالفت امیرالمؤمنین با عثمان سوءاستفاده نشود. لذا حضرت یک حالت نصیحت و تذکر و وانمود کردن اشتباهات خلیفه داشت.
4- حالا شده سال 35 هجری. گسترش فتوحات را در نظر بگیرید تا با همدیگر گوشههای تاریخ اسلام را ببینیم که چرا در یک لحظه، امیرالمؤمنین دست به شمشیر نمیبرد و در لحظهی دیگر دست به شمشیر میبرد. سالهای آخر حکومت عثمان است. عثمان نارضایتی عمومی ایجاد کرده و مردم بصره شوریدهاند و برای عزل والی و حاکم بصره آمدهاند. عثمان هم یک نامه نوشته و به دست این نمایندگان مردم بصره داده که برگردید، ما والی را در این نامه عزل کردیم. اینها حرکت کردند. بعد در بین راه میبینند یک نفر با سرعت به سوی بصره میرود. او را تفتیش میکنند و میبینند عثمان بعد از رفتن اینها عجولانه یک نامه نوشته و به دست پیکی سریع داده که قبل از بازگشت نمایندگان مردم بصره به شهرشان، این نامه به دست والی او داده بشود. اینها در بین راه نامهای این شخص را میخوانند. میبینند عثمان به آنها خیانت کرده. از بین راه بر میگردند، دور خانهی عثمان را محاصره میکنند. چند روزی نمیگذارند به عثمان آب و غذا برسد و بعد هم در یک حملهی عمومی عثمان را درخانهی خودش به قتل میرسانند. بعد از قتل عثمان،مردم مدینه و بصره دسته جمعی هجوم میآورند خدمت امیرالمؤمنین و در سال 35 هجری با امیرالمؤمنین بیعت میکنند. حضرت در ابتدا رد میکند که بروید دنبال کارتان، اصرار میکنند.
حالا چرا امیرالمؤمنین نمیپذیرد؟ و چرا با اصرار آنها میپذیرد؟ به تعبیر خودش: زیرا وظیفه خاص است که وقتی مردم کسی را خواستند و او قیام نکند مسئول است. امیرالمؤمنین میگوید: با علم بر اینکه این کسانی که درِ خانهی من آمدند بعد وفاداری نمیکنند. امّا خداوند از علما خواسته که وقتی ناصر و یاوری یافتند، برای طرفداری از حق قیام کنند. من ظاهر قضیه را دیدم که اینها دم از یاری و یاوری میزنند، لذا خلافت را قبول کردم. امیر مؤمنان قبول میکند.
به مسجد مدینه میآید. در اولین سخنرانی میگوید: به خدا سوگند، تمام والیان عثمان باید عزل شوند. الا دو سه نفر. به خدا قسم پولهایی را که عثمان به ناحق تسلیم کرده همه را میگیرم، حتی اگر با این پولها عدهای ازدواج کرده باشند، مهریهها را پس میگیرم و ازدواجها را به هم میزنم. سئوال این است که آیا مصحلت است که روز اول که امیرالمؤمنین روی کار آمده یک سخنرانی داغ اینگونه بکند؟ یا بهتر آن است که بعد از اینکه روی کار آمد، کمی مماشات کند، بعدا کمکم تغییر دهد؟ مثلاً با برنامههای خاصی و بهانه خاصی معاویه را عزل کند، با یک پروندهدیگر مروان را به زندان بفرستد و... بهتر کدام است؟
5- در همان نخستین روزهایی که امیرالمؤمنین به خلافت رسیده، دوستان سابقش که خیلی صمیمی بودند با امیرالمومنین، خدمتش میرسند. یکی از اینها همراه امیرالمومنین بیعت نکرده بود با ابوبکر. یکی دیگر در تمام جنگها و مشاهد پیامبر شرکت کرده بود و سابقه درخشانی داشت. طلحه و زیبر.(1)آمدند خدمت امیرالمؤمنین. مقام و حق رفاقت میخواهند تا شروع به صحبت کردند، حضرت بلافاصله دستور داد یک چراغ دیگر از منزل شخصی خودشآوردند که روغن چراغش را با درآمد خودش تهیه کرده بود. چراغ بیتالمال را خاموش کرد و گفت: حالا چه فرمایشی دارید؟ گفتند: یا علی مگر فرق دو تا چراغ چه بود؟ گفت: فرقش در این بود که این روغن چراغ متعلق به بیتالمال است و آن یکی از خودم، حالا هم که شما کار شخصی داشتید نه کار مربوط به مردم، خواستم از حساب خودم برود.
انسان به عنوان سرلوحه زندگانیهای پاک و نمونه، رفتار امیرالمؤمنین را عرضه کند. امیرالمؤمنین این سختگیریها را برای چه کرد؟ اگر ما آنجا باشیم، میگوییم: یا علی، این کار را نکن. حالا دیگر این روغن چراغ باشد و ساعت بگیر، به اندازهی این زمان، فردا روغن چراغ خانه خودت را بیاور و در آن بریز، چرا دل طلحه و زیبر را میشکنی؟ چرا باعث اختلاف اینها میشوی؟ بعد از این محاسبه، درآخر با اخلاقی خوش به آنها بگو: راست قضیه
1) زیبر مخصوصا خیلی سابقه خوبی داشت. در دعا میخوانیم: اللهم اجعل عاقبة امورنا خیرا. هر وقت انسان حالات زیبر را مطالعه میکند، گریهاش میگیرد در بدبختی این آدم، کما اینکه خود امیرالمؤمنین وقتی شمشیر زیبر را برایش میآوردند گریه کرد.
این است که در اینجا 5 ریال روغن چراغ مصرف کردیم، هر کدام نصف آن را بدهد، مثلاً. چرا بندههای خدا را عصبانی میکنی؟ اینها توجیهات ما است، ولی امیرالمؤمنین میخواهد حسابش حساب دیگری باشد. میخواهد نشان بدهد: ای انسانی که در انتظار حکومت آینده و مدینه فاضله هستی، در چشماندازت به سوی حکومت جهانی و واحد مهدی علیهالسّلام امید داری، اگر از تو پرسیدند حرفت چیست؟ بگو نمونهاش حضرت امیر علیهالسّلام که یک ذره مراعات دوست را به عنوان خیانت در بیتالمال مسلمین نمیکند. معنای واقعی عدالت این است، گرچه طلحه و زیبر ناراحت شوند. توجیه هم نمیکند. حتی اگر بدشان بیاید، اشکالی ندارد. زمینه اگر آماده نیست برای اجرای حکومت عادلانه جهانی، بگذار نشود. به هر حال باید آمادگی باشد و ما در مسیر آمادگی قدم بر میداریم. لذا طلحه و زبیر از محضر امیرالمؤمنین بر میخیزند و مردم بصره را تحریک میکنند. از آن طرف عایشه هم به آنها ملحق میشود و لشکری را آماده میکنند برای مقدمات جنگ جمل.
6- حضرت امیر کهآن همه سالها شمشیر در نمیآورد، حالا چه شده است که با تمام قدرت جنگ داخلی شروع میکند؟ این مسئله برای خیلیها اشکال شده که میگویند: آن سه خلیفه چون فقط با کفار جنگیدند و اسلام را رونق دادند، حکومت خوبی داشتند. امیرالمؤمنین فقط چهار و نیم سال حاکم بود که سه بار در داخل با داخلیها جنگید. اگر کمی با آنها کنار میآمد، چه میشد؟ مگر اسلام را پیشرفت نمیداد؟ پاسخ این است که امیرالمؤمنین میخواهد از پیشرفت اسلام چه نتیجهای بگیرد؟ پیشرفت حکومت عربی یا پیشرفت اسلام؟ این دو تا با همدیگر خیلی فرق میکند: یک منطق توسعه حکومت عربی بر جهان است و یک منطق توسعه اسلام. آنچه خلفا شروع کرده بودند توسعه حکومت عربی بود. امّا آنچه امیرالمؤمنین نظر داشت، توسعه اسلام بود. حالا اگر امیرالمؤمنین در داخل کشور اسلامی خودش در برابر این انحرافات ساکت باشد، آیا کشور اسلامی دارد یا نه؟ مثالی بزنم. مثلاً بنده در این مسجد، امام جماعت هستم، و روبروی ما یک کاباره است. یک شب برای نماز مغرب و عشا که میآیم میبینم در آن گوشه مسجد چند نفر ورق بازی میکنند. در این گوشه مسجد هم چند نفر بساط مشروب گذاشتهاند. در آن گوشه مسجد هم عدهای بنای ساز و آواز گذالشتهاند. در آن گوشه مسجد هم جلسه غیب برپاست. همه در مسجد هستند و مسجد
شلوغ است. در اینجا چه بگویم؟ دو منطق ممکن است پیش بیاید: یکی این که بگویم: به کوری چشم آن کاباره بگذار در مسجد جمعیت باشد، مهم نیست چه میکنند. امّا در منطق دیگر، میگویم درست است که کابارهدارها نفهمیدند که در داخل مسجد ما چه خبر است، ولی من باید افراد فاسد را از این مسجد بیرون کنم تا کابارهچیها، منطق من و مسجد را بفهمند، گرچه در داخل مسجد فقط ده نفر باقی بماند. برای این که اگر بعدها کسی خواست از کاباره به مسجد بیاید، بداند منطق مسجد چیست؟ در اینجاست که به قماربازهای داخل مسجد میگویم این معنای صحیح اتحاد نیست که در زیر یک سقف به نام مسجد، هر غلطی انجام شود. بلکه با انحرافات و کجیهایی که در داخل مسجد به نام مسجد انجام میشود، مبارزه میکنم گرچه کابارهچیها به ما اصلاً اعتنا نکنند. فعلاً کاری به آنها که در کاباره هستند ندارم، مسجد را از لوث فاسدها پاک میکنم تا سر و صدای مسجد ما به گوش کابارهدارها برسد. آنگاه اگر در داخل کاباره انسانی بخواهد تحقیق کند که منطق مسجد ما چیست، بفهمد که خیلی فرق بین اینجا و آنجا است. سپس خودشان یکی بعد از دیگری ـ اگر منصف باشند ـ با پای خودشان میآیند. لازم نیست با آنها بجنگم. به مثال توجه کردید؟
وقتی امیرالمؤمنین به خلافت میرسد میبیند که در زیر سقف و خیمهای اسلام، معاویه در یک گوشهاش مشغول حکومت ظالمانه است، مروان در یک گوشه مردم را میچاپد، طلحه و زیبر در یک گوشه به بهانهی یاری و دوستی و سابقه اسلامی خود بر اموال خودشان میافزایند، ربا داخل جامعه را از بین برده، برخی از همسران پیامبر هم به عنوان زوجهی پیغمبر بودن، اشرافیت جاهلی را احیا میکنند (فراموش کرده است که خدا نمونه نشان داده از همسران لوط و نوح پیامبر که امالمؤمنین بودند، امّا رسما قرآن مجید به آنها میگوید داخل جهنم شوید). امیرالمؤمنین در این شرایط به قیصر و کسری و بتپرستهای چین و بودائیهای هند کاری ندارد، بلکه فضای خود را از لوث وجود معاویهها پاک کند؛ با فریاد جنگ جمل و با هیاهوی 18 ماهه جنگ صفین و فریاد جنگ خوارج به گوش تاریخ میرساند تا بفهمند شیوه صحیح برخورد چیست. در این مدت، به اصلاحات داخلی میپردازد. همان هفته دوم خلافتش ناگهان یک لشکر برای دفاع میفرستد، به کدام مرز، با چینیها یا هندوها یا بوداییها یا یهودیها؟ نه، با افراد داخلی.
این است که در دعای ندبه میخوانیم: وقتل الناکثین والقاسطین والمارقین.
این سه جنگ امیرالمؤمنین، اصلاحات داخلی و تمیز کردن داخل اسلام است که در کنار این تمیز کردن، تربیت مسلمانانی راستین مثل میثم تمار، عمار یاسر، حجر بن عدی، محمدبن ابی بکر، مالک اشتر، قیس بن سعد بن عباده و امثال اینها است.(1)آنگاه اجرای عدالتی که در اوج عدالتش دنیا را شاهد میگیرد که عقیل وقتی میآید نزد او و میگوید زیادتر بده، آتش را به کف دست او نزدیک میکند و میفرماید:
تو از آتشی که انسان برافروخته ناله میزنی، لکن برادرت علی از آتش غصب خدا ناراحت نباشد؟ بعد خود امیرالمؤمنین در خطبهاش میگوید عقیل آمد و بچه هایش را آورد (حالا مسجد را از اهل فساد پاک کرده و ایستاده و میگوید نماز ما و روزهی ما و عدالتمان این است). حضرت میگوید: دیدم بچههای برادرم رنگشان از گرسنگی تیره شده و عقیل هم چشمهایش کمسو و کمنور است، آمده که: یا علی حقوق ماهیانه ما از بیتالمال، خرج ما را نمیدهد کمی بیشتر به ما بده ـ تا آخر داستان.
میگوید بچههایش را برداشت و رفت. از قیافهی گرسهی بچههای او آتش گرفته، امّا حاضر نیست بر خلاف عدالت رفتار کند. داخل کشور اسلامی را با هیاهوی جنگ صفین و فریاد جنگ جمل و جنگ خوارج صاف میکند تا به گوش چینیها و مردم اندونزی و هندوها و اسپانیا و مصر برساند که ما چه میخواهیم و حرفمان چیست. قرنها بعد چند تاجر به اندونزی میروند و میگویند اسلام ما این است. 120 میلیون جمعیت مسلمان بدون احتیاجی به شمشیر (خود کابارهچیها هم میآیند مسجد، ولی اگر داخل مسجد خراب باشد، دیگر کار پیش نمیرود). آنها که به ظاهر نگام میکردند و باطن را نمیدانستند نفهمند علت جنگ امیرالمؤمنین با اینها چیست. به هر حال: «فلما قضی نحبه و قتله اشقی الاخرین یتبع اشقی الاولین، لم یمتثل امر رسول اللّه. آن هنگام که مأموریت علی تمام میشود و مسجدش را پاک میکند، در محراب عبادت فریاد میزند: «فزت و رب الکعبه» خدایا! به حق علی ما را آشنا با منطق علی بگردان.
1) در احادیث فراوانی از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله رسیده که به حضرت امیر علیهالسّلام فرموده بودند: تو بر اساس باطن دین با گروههایی میجنگی، چنان که من بر اساس ظاهر دین با مشرکان جنگیدم (رجوع شود به )
خدایا در این ماه رمضان علی، ما را با آنچه که علی و خدای علی خواسته، خودت آگاه بفرما و به ما توفیق عمل به آنها را عنایت کن.
1- یک نکته مهم در بررسی تاریخ اسلام، مرور رویدادها در ظرف زمانی و مکانی آنهاست. به عنوان مثال میگویم: سخنرانی من در اینجا با توجه به حاضران این مجلس و نیازها و مسائل آنهاست، گرچه نکاتی که میگویم کلّی است و به درد دیگران میخورد. شاید کسی این سخنرانی را ضبط کند و در جای دیگر بخواهد استفاده کند. استفادهی کامل با توجّه به این شرایط و این فضا است. لذا گاهی نوار صوتی یا تصویری یک مجلس دعای کمیل که در فضای دیگر برای فردی که آمادگی معنوی برای آن ندارد، سبب دین گریزی او نیز میشود. فضای حرم حضرت عبدالعظیم حسنی در شب جمعه، با فضای ذهنی و زمانی و مکانی فلا جوان یکسان نیست. همین طور پخش شدن صدای سینهزنی از بلندگوها که گاهی برای همسایگان نتیجهی منفی دارد.
از این مثال میخواهیم در تاریخ اسلام نتیجه بگیریم. فضای درخواست همام از امیرالمؤمنین علیهالسّلام برای بیان صفات متّقین، از یک طرف، و جامعیت و اوج کمال امیرالمؤمنین علیهالسّلام از طرف دیگر، یک بحث است. امّا گزارش مکتوب این جلسه، بحث دیگر است. لذا ممکن است این خطبه را برای کسی معنی کنیم، امّا برایش جاذبه نداشته باشد.
همین گونه خطبههای جنگی امام علیهالسّلام که در آنها، سربازهای خودی، نیروهای دشمن، میدان جنگ، هدف، پیشینه و... همه معلوم است. بازخوانی آنها در جاهای دیگر، معلوم نیست ما را به کجا برساند.
به هر حال، ما نمیتوانیم با توجه به فضای ذهنی و زمانی و مکانی خودمان نسبت به سخنان و اقدامات امیرالمؤمنین علیهالسّلام در شرایط خودش اشکال بگیریم، بلکه باید بررسیها دقیقتر و عمیقتر باشد.
2- در طول بیست و پنج سال، امیرالمؤمنین علیهالسّلام و بعضی یاران خاصّ، آیا سکوت کردند و هیچ تلاشی انجام
ندادند؟ یا این که کارهایی انجام دادند، ولی گزارش آن به ما نرسیده است؟
به چند نکته در اینجا باید توجّه شود.
در روایات، درباب امر به معروف و نهی از منکر، تأکید و توصیهی فراوان میبینیمژ، که در اینجا فقط دو مورد از بیانات امیرلمؤمنین صلوات اللّه علیه، را مرور میکنیم. آن جناب آیهی شریفهی «و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات اللّه»(1)را امر به معروف و نهی از منکر میداند.(2)آن حضرت، خود در وصیت به حسنین علیهالسّلام فرمود:
اللّه اللّه فی الجهاد بأموالکم و أنفسکم و ألسنتکم فی سبیل اللّه. لا تترکوا الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر، فیولّی علیکم شرارکم، ثم تدعون فلا یستجاب لکم»(3)
سئوال این است که آیا میتوان تصوّر کرد که حضرت امیر علیهالسّلام خود به این کلمات عمل نکند؟ آیا قابل تصوّر است که آن حضرت، امر به معروف و نهی از منکر و جهاد در راه خدا را رها کند؟
نه تنها چنین نیست، بلکه در زیارتهای مختلف خطاب به آن حضرت و دیگر امامان معصوم علیهالسّلام میخوانیم که حقّ این فرائض را تا آخرین حدّ آن ادا کردند.
به عنوان نمونه، به چند جمله از امام هادی صلوات اللّه علیه در زیارت غدیریه خطاب به جدّ بزرگوارش دقّت شود:
الف) اشهد انک یا امیرالمؤمنین! جاهدت فی اللّه حقّ جهاده... و عملت بکتابه و اتّبعت سنّة نبیّه، و اقمت الصلوة و آیتت الزکوة، و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر ما استطعت...
ب) لقد جاهدت فی اللّه حقّ الجهاد، و صبرت علی الاذی صبر احتساب...
ج) انت ولیّ اللّه و اخو رسوله و الذّابّ عن دینه، والذی نطق القرآن بتفضیله، قال اللّه تعالی: و فضّل اللّه المجاهدین علی القاعدین اجرا عظیما....
د) فلک سابقة الجهاد علی تصدیق التنزیل، و لک فضیلة الجهاد علی تحقیق التأویل...
میبینیم که آن حضرت، مشمول مدح قرآن است که مجاهدین را بر قاعدین برتری داده است؛ هم در زمان حیابت پیامبر و هم پس از ان، فضیلت و سابقهی جهاد دارد؛ حقّ جهاد را ادا کرده، و یک عمربه امر به معروف ونهی از منکر گذرانده است.
پس در آن بیست و پنج سال چه گذشته است؟
دیدیم که یکی از اقسام جهاد را، «جهاد به زبان» دانستهاند. یکی از مجاهدات آن حضرت در طول این سالها، تربیت اصحاب خاصّ خود بود. همچنین رسول خدا صلی اللّه علیه و آله در خطبهی غدیریه، رأس امر به معروف را، ابلاغ پیام غدیر به دیگران دانستند. اکنون نگاهی دیگر به تاریخ:
نکتهی مهم اینجاست که ما، از زندگی بلال حبشی پس از رحلت پیامبر چه میدانیم؟ مشهورترین نکته از این زمان، اذانی است که به امر حضرت زهرا علیهماالسّلام گفت، و برای رعایت حال حضرتش ناتمام رها کرد. دیگر چیزی نمیدانیم، مگر سفری به شام. در اینجا تاریخ ساکت میماند. آیا بلال در شام بیکار ماند؟ یا اهل تجارت بود یا اهل تفریح؟ شام، زیارتگاهی نداشت که بلال به عنوان مجاورت آن محل زیارتی درآنجا بماند. سفر بیهدف هم، لهو و لعب است. تاریخ سکوت میکند، امّا دهها سال بعد، از رویدادی خبر میدهد. خبر، این است که کاروان اسرای کربلا وارد شام شده است. پیرمردی پیش میآید و اظهار خوشنودی میکند که ـ به تعبیر خودش ـ دشمنان دین در کربلا، کشته شدهاند. امام سجاد علیهالسّلام بعضی از آیات را برای پیرمرد میخواند، که او همه را میداند، امّا از مصداق آنها بیخبر است، مثل آیه تطهیر (انما یرید لیذهب عنکم الرجس...) و آیه مودّت قربی (قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی). وقتی امام سجاد علیهالسّلام به او امر میفرماید که ما مصداق این آیه هستیم، پیرمرد شامی اظهار ندامت میکند. و همین گفت و گو، فضای شام را تا حدّی تغییر میدهد.
میدانیم که فضای فرهنگی شام، از نخستین روزی که در جرگهی سرزمینهای مسلمانان درآمد، در اختیار بنیامیه بود. یقینا آنها دوست نداشتند و اجازه نمیدادند که آیات مربوط به اهل بیت به گوش مردم برسد، بلکه اساسا خلفای آنها تلاوت قرآن را تشویق میکردند، امّا مردم را از تفسیر قرآن مانع میشدند. پس چگونه آن پیرمرد، با آیات مربوط به
اهل بیت علیهمالسّلام آشنایی دارد؟ اینجا بر میگردد به همان فصل که تاریخ در مورد آن سخن نگفته و گزارشی به ما نداده است، یعنی مجاهدات فراوان بلال حبشی در شام، که آرام و بیصدا انجام میشد.
3- سری به بصره میزنیم. بصره در زمان خلفا فتح شد (در زمان پیامبر، به جز فتح مکه که زادگاه پیامبر بود،هیچ فتح دیگری نداریم، چون برنامهی رسول خدا، گسترش جغرافیایی مناطق مسلماننشین نبود، بلکه فتح دلها بود، آن هم با هدایت افراد و به اختیار خودشان. جنگهای پیامبر نیز دفاع از مردم در برابر هجومهای نظامی بود).
خلفا، اجازهی نشر فضائل اهل بیت را در هیچ جا نمیدادند، چه رسد به نقاط دوری که به آن چشم امیدی برای حکومتشان داشتند. امّا میبینیم که وقتی در ماجرای قتل عثمان وارد مدینه میشوند، مستقیما در خانهی حضرت امیر میروند. چرا؟ کدام یک از یاران آن حضرت در طول این سالها، حضرتش را به مردم بصره معرفی کرده که آنها این شناخت را دارند؟ همان را هم نمیدانیم. امّا میدانیم که امیرالمؤمنین علیهالسّلام در طول این سالها، به کار خود در جهت هدایت و تربیت، ادامه داده است.
همان امیرالمؤمنین علیهالسّلام که در زمان حکومت ظاهری، از مهمانی رفتن عثمان بن حنیف ـ والی خود در بصره ـ در زمانی کوتاه خبردار میشود و برایش نامه میفرستد، در زمان خانهنشینی نیز، به شیوهای خاصّ به تربیت افراد میپرداخت.
4- امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه پس از رسیدن به قدرت ظاهری، میتوانست به مخالفانش مانند طلحه و زبیر و معاویه باج بدهد و حکومتش کمی بیشتر به طول انجامد، ضمن این که دردسر جنگهای جمل و صفین را نداشته باشد.
امّا نکته مهمی در اینجا هست که به روح دعوت اسلام برمیگردد. یکی از مخالفان پیامبر، ابولهب است، که عموی آن حضرت بود. در قرآن، در میان تمام دشمنان حضرتش، فقط از همان یک نفر نام میبرد، همراه با لعن و نفرین شدید، که در مورد او و همسرش آمده است.
همچنین در میان مخالفان و دشمنان دو پیامبر دیگر خدا (حضرت نوح و حضرت لوط علیهماالسّلام) عمدتا بر
همسران این دو حجّت خدا تأکید میشود که نسبت به دو پیامبر، کفر ورزیدند، آنگاه این نسبت خانوادگی آنها را از عذاب جهنم نجات نداد.
این همان دین است که پیامبرش، «سلمان منا اهل البیت) میفرماید و بلال حبشی را مؤذن خود قرار میدهد و... و این همان قرآن است که آسیه همسر فرعون را به عنوان اسوه و الگوی ایمان به امت اسلام معرفی میکند.
با این همه، پس از غلبه بر گروه رقیب، عایشه را به حرمت همسر پیامبر بودن نمیکشد، بلکه او را رها میکند که برود. و اجازهی غنیمت گرفتن از لشکر جمل را به یاران خود نمیدهد.
با همین منطق است که معاویه را در سمت والیِ شام، گر چه در حدّ چند دقیقه تاب نمیآورد، و او را عزل میکند، گرچه ماهها در جبههی صفین بماند و یار وفاداری مانند عمار یاسر را از دست بدهد. مهم، تبیین حق از باطل برای همیشهی تاریخ است که با شهادت عمّار، عملی شد.
5- در منطق و مرام امیرالمؤمنین علیهالسّلام، پاک بودن یاران و اطرافیان حضرتش بسیار اهمیت دارد. لذا رسیدگی به آن را گاهی بر فضیلت اول وقت بودن نماز ترجیح میدهد.
روزی حضرتش میخواهد نماز ظهر را ادا کند که صدای فریادخواهی زنی بر میخیزد که: «یا علی، به فریاد من برس». برای آنها که نمیفهمند اول وقت بودن نماز، مستحب است و این مستحب گاهی با امر مستحب دیگر تعارض دارد، شاید این مطلب قابل فهم و تحمل نباشد. امّا به هر حال، این نکته را باید دانست که دین برای این است که به تمام آن عمل شود، نه این که یک برنامه و جزء و بخش خاصّ پررنگ شود و بخشهای دیگر را فراموش کنیم، مانند عیادت مریض، حلّ مشکلات مردم، رسیدگی به نیازمندان و...
به هر حال، حضرت امیر، به جای نماز اول وقت، میآید و به سخن سودهی همدانی گوش میدهد که از یکی از مدیران امیرالمؤمنین علیهالسّلام شکایت میکند.
وقتی سخنان سوده را میشنود، ابتدا اشک در چشمش جاری میشود و میگوید: «خدایا! علی را با این گناه مؤاخذه مکن». با این که گناه: از والی حضرتش بوده، ولی آن جناب خودش به عهده میگیرد. و بعد از بررسی او را غزل
میکند.
6- اینها شواهد دیگری هستند از همان اصل که قبلاً گفتیم که: در منطق آن حضرت، نماز و جهاد و جنگ و صلح، به خودیِ خود هدف نیستند، بلکه وسیلهای هستند برای عبودیت، که هر یک در جای خود و موقعیت خود باید انجام شود. گویی در صدر هر یک از این کارها، میفرماید: «بسم اللّه و باللّه و فی سبیل اللّه و علی ملّة رسول اللّه»، چنانکه میفرماید: «انّ صلاتی ونسکی و محیای و مماتی للّه ربّ العالمین». پس هر یک از اینها راهی است که در زمان و شرایط خاصّ خود باید پیمود، تا به عبادت و تقرب الهی برسیم.
1- گاهی در هنگام بررسی مسئلهای مثل صفین، سئوال پیش میآید: چه میشد اگر خداوند کاری میکرد که این اوضاع پیش نمیآمد؟ چه میشد که خدا در همین جنگ صفین، امیرالمؤمنین را بر معاویه پیروز میساخت؟ چه میشد خدا خودش با یک دخل و تصرف اعجازآمیز از آن کارهایی که برای او خیلی ساده و آسان است، کاری میکرد که حضرت علی علیهالسّلام روی کار میآمد و صلح و عدالت جهانی برقرار میگشت تا امام حسن آن همه رنج نبیند و امام حسین کشته نشوئد؟
چه میشد خدا کاری میکرد که دل معاویه نرم میشد و خود به خود به طرف امیرالمؤمنین میآمد؟ اگر این سئوالها را ادامه بدهیم به جاهای دیگر میرسید: نمیشد خدا کاری میکرد که ابوجهل و ابوسفیان و فرعون و نمرود روی زمین نیایند؟ مثلاً هر انسانی که میل به بدی میکرد بلافاصله خشکش میکرد یا اینکه اصلاً در غریزه انسانی توجه و میل به بدی را نمیآفرید؟ اساسا نمیشد آدم را طوری میآفرید که اصلاً به دنبال گناه و معصیت و نافرمانی نرود و نتواند نافرمانی خدا کند؟ ادامه سئوال به اینجا میرسد که: آیا نمیشد خدا ما را طوری میآفرید که از ما نماز و روزه و قرآن خواندن، و از خانمها حجاب نمیخواست که در هوای گرم، دهن روزهدار چادر سر کنند؟ چه میشد که خدا ما را طوری میآفرید که نتوانیم به سوی مادیات برویم؟ در عین حال، ما را طوری میآفرید که از ما تکلیف نمیخواست؟
در نظر بیاورید که خداوند متعال به این همه پرسشها پاسخ بدهد که: اتفاقا به حرفتان عمل کردیم، آن موجود را که در نهاد او گرایش به سوی ماده و مادیات و حیوانی نباشد از آنها خیلی داشتیم امّا نه انسان، بلکه ملائکه. میلیاردها ملائکه داشتیم. دوباره بپرسیم: خدایا آن طرفش را داشتی. این طرف قضیه: جوری ما را میآفریدی که هیچ تکلیفی به ما نمیدادی؟ میگوید: چرا موجودات زیادی را آفریدهایم که به آنها نمیگوئیم نماز بخوان و روزه بگیر و حج برو. امّا شما انسانها موجود سومی هستید، معجونی از این دو خصلت و دو حالت که به هر طرف که میتوانید بروید. از اختیار خود شما را مختار آفریدم، راه نشان دادم. انا هدیناه السبیل اِمّا شاکرا و اِمّا کفورا (1)در مسیر تکاملی اختیاری خودت برو: یا به سوی کمال تا مسلمان شوی، یا اسفل السافلین را درک بکنی. قرار است که خدا با حالتی جبری انسان را به سوی خوبی سوق ندهد و به حالت جبری طبیعی انسان را به سوی ماده و مادیات سوق ندهد، بلکه پیغمبر میفرستد تا انسان را راهنمایی کند. در این کشاکش یکی به اختیار خود ابولهب میشود و یکی سلمان. یکی معاویه میشود و دیگری مالک اشتر. دنیا در اختیار است، نه آن حالت مادیت محض را میگیرد، نه حالت معنویت خالص را. در میدان امتحان صفین، انسان را مواجه یکدیگر میکند. در یک طرف عمار یاسر و مالک اشتر همراه حضرت امیرند، از آن طرف معاویه و عمر و عاص و مغیرة بن شعبه و یارانش. هر دو با اختیار خودشان مشغول مبارزه هستند.
2- پس هدف چیست؟ هدف این است که انسان در یک جامعه صحیح و سالم انسانی خدا را بپرستد و عبادت کند. جامعه صحیح سالم انسانی در روز زمین، وعدهی خداست: ولقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر أنَّ الارض یرثها عبادی الصحالون(2). در مسیر ایجاد این مدینه فاضله و این حکومت صالحه انسانی، برای انسانهای مختار، پیغمبر میفرستد. چون مسیر عالی و اختیاری خودش در حرکت باشد، باید این چرخ همچنان بچرخد. حالا امیرالمؤمنین میخواهد تا حدّ ممکن حکومت صالح را گسترش دهد. لذا در این مسیر حرکت میکند، امّا انسان درک ندارد. انسان قدر حکومت صالحه علی را نمیشناسد. لذا به او همواره اعتراض میکند.
آن فراز تاریخی جنگ صفین و عامل شکست امیرالمؤمنین علیهالسّلام را در نظر بگیرید و زمان را درک کنید. دو
لشکر مواجه یکدیگر، 18 ماه با خون عمار یاسرها، پیروزی علی در شرف تحقق است. کارها دارد تمام میشود. لشکریان حق جلو میروند. مالک اشتر نخعی شمشیر میزند، میکشد و پیش میرود. غریو اللّه اکبر از سربازا لشکر امیرالمؤمنین آسمان صفین را پر کرده است. معاویه میبیند چیزی نمانده او را احاطه کنند. ناگهان مینشیند و نقشهای میکشد و میگوید: در اینجا باید از جهالت مردم استفاده کرد، به جای این که حق را با باطل از بین ببریم حق را با یک حق ظاهری ـ با استفاده از جهالت مردم ـ بکوبیم. باید قرآنها بالای نیزهها برود. ناگاه لشکریان امیرالمؤمنثین با قرآنهای بالای نیزه رفته مواجه میشوند.
در اینجاست که بزرگترین فاجعهی تاریخ انسانی تحقق پیدا میکند یعنی مأموم میگوید من از امامم بالاترم! پیشوا ی گوید بزن، پیرو میگوید نمیزنم. امام میگوید قرآنها را بریزید مأموم میگوید: سلیقهی شما اشتباه است و تشخیص ما درست. اینجاست که عامل کلیدی معرفت امام زمان به کار میآید که شاهراه و تنها طریق انحصاری نجات و سعادت است. فردی را میبینی که در ایمان، فداکاری، نماز شب و قرآن خواندن خیلی عالی است، ولی شعور معرف امام زمان ـ یعنی اطاعت کامل و تسلیم مطلق در برابر او که عین عبادت خداست ـ در وجود او نیست. معنای امامت را درک نمیکند. میگوید یا علی من به حرفت گوش نمیکنم، تو امام منی، در صورتی که بر طبق سلیقهی من رفتار کنی! اینجاست که بزرگترین فاجعه اتفاق میافتد که امام به مأموم میگوید: هر چه میگویم باید رفتارکنی، یعنی من امام تو هستم! امیرالمؤمنین میگوید اگر من امام هستم، این قرآنها نیرنگ و سیاست و دغل و حُقّه است برای کوبیدن حق، آنها را بزنید. مأموم میگوید: یا علی همه جا با شما هستیم، امّا قرآن خدا را نمیزنیم. در این حال هر چه بگوید ما علی را دوست داریم و ارادتمند علی هستیم، بیهوده است. چه ارادتی؟ چه اخلاصی؟ چه ایمانی؟ در اینجاست که حجت خدا تنها میماند.
در اینجاست که حضرت امیر، با چند نفر معدود میماند و پبیام میفرستد که مالک برگردد. جنگآوری بصیر که 18 ماه جنگیده و شمشیر زده. بدنش هم جراحت دیده، در هوای گرم، در میدان جنگ با تمام وجودش میجنگد تا هدفش پیشرفت کند، یک مرتبه پیام امیرالمؤمنین به او میرسد: مالک بیا! خلی کار دارد تا این اجتماع امام زمانشان را
بشناسند و به مظاهر ظاهری رهبرهای گروهی نگاه نکنند. این مردم، سلیقهشان بر امامشان رجحان دارد. لذا مردم به سوء اختیار خود، یکی از بهترین فرصتهای تاریخ برای پیروزی قطعی حق را، از دست دادند. نه تنها خود، که دیگران را نیز، از آن محروم کردند. و گناه این محروم کردن آیندگان را به عهده گرفتند!
3- دهها سال بعد، در زمان امام صادق یکی از همین افراد که معرفتی نسبت به امام زمانش نداشت، خدمت امام صادق میآید و اعتراض میکند: یابن رسول اللّه چرا قیام نمیکنید؟ برای قیام حضرت صادق، انسانهای اگاه لازم است، انسانهای آگاهی که سر بزگا و در نقطهی حساس پیروزی، امام زمانشان را تنها نگذارند، به بهانهی تشخیص خودشان که دیگر ما صلاح نمیدانیم. امّا صادق به این عبارات نمیگوید، بلکه با همان تعابیر معنوی خاص خود میفرماید: کسی نداریم. میگوید: اختیار دارید این همه افراد که برایتان سلام و صلوات میفرستند، در خراسان ما هست که حد ندارد. و در ذهن اوست که خودش مثلاً یکی از آنها بلکه نماینده آنها است. چند دقیقهای میگذرد. امام علیهالسّلام دستور میدهند تنور را آتش کنند. تنور که آمده میشود، حضرت میفرماید: برو در تنور! دستور است. خراسانی بهانه میآورد. (مثلاً به این عبارات: جدی میفرمائید، واقعا واجب است یا مستحب؟ تقیه در آن نیست؟ قصد شوخی ندارید؟!
یابن رسول اللّه فلسفهاش چیست؟ آخر عقل هم خوب است، مگر میشود دستور مذهب خلاف عقل باشد؟ آن آتش است و اینهم گوشت من، بچههای من یتیم میشوند و زنم بیوه میشود، نمیشود به من در همان خراسان دستور پیشنمازی دهید و همان جا مسأله بگویم و شعائر دینی را انجام دهم و اینکارها را نکنم؟) چند دقیقه که میگذرد میآید یکی از انسانهای آگاه و تربیت یافته مکتب خودش، تا از راه میآید و سلام میدهد، بلافاصله حضرت به او میگوید: در تنور برو. بلافاصله و بدون تردید و ایراد و بهانهتراشی و فلسفهچینی، رفت داخل تنور. حالا او داخل تنور است، امّا مرد خراسانی دلش شور میزند و در دلش میگوید: این دستورات چیست؟ بنده خدا زن و بچه دارد، چهمصلحتی است؟ بعد از چند دقیقه امام میفرماید: برو سر تنور را بردار و برادرت را ببین. میآید سر تنور را برمیدارد میبینید که او در تنور، صحیح و سالم نشسته و مشغول است به ذکر خدا. امام میفرماید: چند نفر از این
گونه افراد در خراسان دارید؟ میگوید: هیچ. میفرماید: پس هنوز وقت قیام ما نیست.
4- نتیجه این پژوهشهای تاریخی آن است که در مسیر ترویج معرفت نسبت به امام زمان صلوات اللّه علیه گام برداریم، تا این که بتوانیم بگوییم: به سلام و صلوات شما دلخوش نمیکنیم تا آن هنگام که معنای واقعی امامت و زعامت را بفهمیم. این حالت که با یک صلوات بیایید و با یک سلام بروید، به درد نمیخورد، چون با یک داغی داغ میشودی با یک سردی امام زمانت را فراموش میکنی آیا درست که تا وقتی با منافع زندگانی، کسب و کار، اداره و منزل و محراب و منبر تو موافق بود، بگویی هستیم، ولی وقتی موافق نبود، بگویی مصلحت نیست؟ لذا این درس از شکست ظاهری امیرالمؤمنین و پیروزی واقعیاش در راه معرفت و تبعیت مقام امامت را از تاریخ فرا میگیریم. مالک میگوید: یا علی، اگر یک لحظه دیگر مهلت داده بودی، کلّ جهان مدینه فاضله میشد. امّا امیرالمؤمنین پاسخ منفی میدهد، چرا؟ زیرا معاویه را هم که میکشتند، باز هم اجتماع معاویهپرور بود. فرهنگ حاکم آن روز، معاویهپرور است و این عدم رشد و آگاهی نسبت به مقام امامت و امام زمان است که معاویه، حجت خدا را میکوبد و با بردن قرآنها بالای نیزه امیرالمؤمنین را مکومت میکنند. مالک اشتر برمیگردد. چه حالی داشته؟ فقط خدا میداند و امیرالمؤمنین علیهالسّلام و خود مالک. برای یک سرباز و فرمانده شجاع بسیار دشوار است که در هنگام پیروزی، مواجه با جهالت مردم شود و شکست بخورد. با این همه به حکم امام زمانش، شمشیر در غلاف کند. نکته فرهنگی که گفته شد، در حکمیت نیز مطرح شد. دلالت حکمیت این است که چه کسی حاکم شود بر شما؟ من علی مالک را تعیین میکنم. مردن نادان میگویند مالک جوانی است که به درد جنگ میخورد، امّا ابوموسی اشعری سابقه قضاوت داشته و عمری را در اسلام گذرانده. لذا با همان فرهنگ غلط خود ابوموسی را تحمیل کردند.
در توضیح این نکته مهم، میگوییم که یکی از اهداف اصلی امامان معصوم علیهالسّلام در ارتباط با مردم، تحکیم اصل امامت و شئون آن میان مردم بوده است. بدیهی است که این کار را، به عنوان انجام وظیفهی الهی برای پیوند دادن مردم با خدایشان انجام میدهند، نه اینکه مردم را برای مسائل شخصی به سوی خود فراخونند؛ همان گونه که پیامبران، پس از دعوت به توحید، بلافاصله، خود را به عنوان پیامبر و حجّت حق میشناساندند و اطاعت از خودشان
را از مردم میخواستند. به این آیات دقت کنید:
ـ اذقال لهم اخوهم نوح ألا تتقون * انی لکم رسول امین * فاتقواللّه و أطیعونِ(1)
ـ اذقال لهم اخوهم هود... فاتقواللّه و أطیعونِ
ـ اذقال لهم اخوهم صالح... فاتقواللّه و أطیعونِ(2)
ـ اذقال لهم اخوهم لوط... فاتقواللّه و أطیعونِ(3)
ـ اذقال لهم اخوهم شعیب... فاتقواللّه و أطیعونِ(4)
و در صدر همه، پیام مهم خدای حکیم، از زبان حضرت خاتم الانبیاء صلی اللّه علیه و آله به عموم مدّعیان که:
ـ قل ان کنتم تحبّون اللّه فاتبعونی یحببکم اللّه و یغفرلکم ذنوبکم(5)
پیامبران و امامان، بندگان برگزیدهی خدایندکه به خود نمیاندیشند، بلکه به هدفی والا که برای آن آمدهاند و خود را در راه آن هدف فدا میکنند. امام هادی علیهالسّلام در زیارت جامعه کبیره میفرمایدک
ـ و بذلتم انفسکم فی مرضاته، و صبرتم علی ما أصابکم فی جنبه.
فرهنگسازی در این جهت میان مردمان، با حفظ اصل اختیار (لااکراه فی الدین)، که هر فدی خود، آن را بپذیرد و بدان عمل کند، کاری دشوار است، که تمام پیروزیهای نظامی در برابر آن آسان است. تجربههای اجتماعی، حتّی در مورد رهبران بشری نیز نشان میدهد که هر رهبری با دو هدف پیش آمده (هدف نظامی و هدف فرهنگی)، کار فرهنگی را دشوارتر از نظامی یافته است.
به هر حال، امامان معصوم علیهمالسّلام جانشینان بحق رسول خدا صلی اللّه علیه و آله هستند. اینان مانند جدّ بزرگوارشان، عمدتا به فرهنگسازی و تغییر دادنِ انسانها میاندیشند تا مردم به اختیار خود، راه عبودیت را برگزینند، که عقلاً فقط با گردن نهادن به حجّت خدا طی میشود. در این راه، حتّی شکست نظامی ظاهری را میپذیرند، همان
گونه که در عاشورا همگان دیدند. ولی غلبهی «فرهنگ الهی امامت» بر «فرهنگ بشری اموی» نیز به گونهای در کربلا به نمایش درآمد که هنوز هم ـ پس از گذشت سدهها ـ برای همگان درسآموز است.
مهم این است که مخاطبان حجّتهای الهی ـ پیامبران و امامان ـ فقط افراد معاصرشان نیست، بلکه آنان با تمام انسانها در طول تاریخ سخن میگویند، تا ـ به تعبیر امام امیرالمؤمنین علیهالسّلام «لیثیروا لهم دفائن العقول»(1)گنیجنههای عقل را که انسانها دارند و از آن بیخبرند، برایشان از زیر گرد و غبار شهوت و غفلت بیرون آورند و در اختیارشان قرار دهند.
مخاطب اصلی پیامبران و امامان، عقلهای انسانها است و انسانهایی که با اختیار خود، به عقل خود رجوع میکنند و به حکم آن گردن مینهند. این نکته مهم در مورد حضرت خاتم الانبیاء صلی اللّه علیه و آله که رسالتش برای تمام مردم در هر زمین و هر زمان تا قیام قیامت است، اهمیت ویژه مییابد. و امامان معصوم علیهمالسّلام به عنوان تداوم راه آن رسول گرامی نیز به این شیوه عمل میکنند، یعنی راهی نشان میدهند که همواره برای آنها درسآموز باشد، نه این که در یک مقطع خاصّ، آن حجّت الهی را به پیروزی موقّت برساند.
آن بزرگ مردان، مانند پیامبر، به مردم، «کتاب و حکمت» میآموزند،(2)و این را شأن همیشگی خود میدانند.در منطق آنان، ترویج فرهنگ عبودیت و رسالت و امامت، ریشه است و پیروزیهای ظاهری، میوهی آن. بدیهی است که به حکم عقل، میوه را نباید فدای ریشه کرد.
این ریشه، با دو عامل، استوار میشود: یکی نصب حجّت از طرف خدای حکیم، دوم پذیرش کلام حجّت، به اختیار، از طرف مردم. این دو عامل، مکمّل هم هستند، چنان که امیرالمؤمنین علیهالسّلام در یکی از خطبههای جهادیّه خود میفرماید: «لا رأی لمن لا یُطاع»(3).
بسیاری از حرکتهای امامان معصوم علیهمالسّلام در همین راستا، قابل تبیین است، که در جای خود به تفصیل
گفته میشود. این بیان، پاسخ به پرسشهای فراوان دربردارد، مانند این موارد:
ـ چرا حضرت امیر علیهالسّلام به سخن جاهلان تن داد و مالک را بازگرداند؟
ـ چرا در ادامهی همان قضیه، به حکمیت ابوموسی گردن نهاد؟
ـ چرا امام مجتبی علیهالسّلام ترک مخاصمه با معاویه را پذیرفت؟
ـ چرا سیدالشهدا علیهالسّلام در شب عاشورا، بیعت خود را از گردن همان یاران معدود برداشت، با آنکه میدانست که چه رویارویی دشواری در پیش خواهد داشت؟
و دهها پرسش دیگر.