ghaemiyeh.com
سرشناسه:آیتی، نصرتالله
عنوان و نام پدیدآور:راه و بیراهه: نقد مدعی یمانی/ نویسنده نصرتالله آیتی؛ ویراستار رامین باباگلزاده.
مشخصات نشر:قم: بنیاد فرهنگی مهدی موعود (عج)، ۱۳۹۴.
مشخصات ظاهری:160 ص.؛ ۵/۱۴ × ۵/۲۱ سم.
شابک:978-600-7120-69-9
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:کتابنامه: ص. [158] - 160؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:بصری، احمد، ۱۹۷۰ - م.
موضوع:مهدویت -- مدعیان
موضوع:شیعه -- فرقهها
موضوع:امامت
رده بندی کنگره:BP۲۲۴/۶/آ۹ر۲ ۱۳۹۴
رده بندی دیویی:۲۹۷/۴۶۲
شماره کتابشناسی ملی:۳۹۰۳۳۶۴
بسم الله الرحمن الرحیم
راه و بیراهه
نقد مدعی یمانی
نویسنده: نصرت الله آیتی
راه و بیراهه (نقد مدعی یمانی)
مؤلف: نصرت الله آیتی(ayati110@yahoo.com)
ناشر: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)
ویراستار: رامین باباگل زاده
طراح جلد و صفحه آرا: مسعود سلیمانی
نوبت چاپ: اول/ پاییز 1394
شابک: 978-600-7120-69-9
شمارگان: 1000 نسخه
قیمت: 7000تومان
تمامی حقوق© محفوظ است.
قم: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج) / خیابان شهدا/ کوچه آمار(22)/ بن بست شهید علیان/ پ: 26/ همراه: 09109678911/ تلفن: 37749565 و 37737801(داخلی117و116)/37841130 (فروش)/ 37841131 (مدیریت)/ فاکس:37737160 و 37744273
تهران: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)/ تلفن: 88959049/ فاکس: 88981389/ ص.پ:355ـ15655
www.mahdi313.com
www.mahdaviat.ir
info@mahdaviat.ir
Entesharatbonyad@chmail.ir
سخنی با خوانندگان7
مقدمه9
گفتار اول: علم؛ نشانة امام
الف) مطلق دانش14
ب) توانایی پاسخگویی به پرسشها15
ج) خطا نبودن پاسخ16
د) برتری دانش امام از همة انسانها16
شیعیان و علم امام17
مدعیان و علم امامت25
محدودة دانش امام33
علم به همة زبانها 34
علم به حرام و حلال الهی40
آگاهی از آنچه فردا رخ میدهد44
آگاهی از غیب45
دانش به کتاب خدا48
الف) آنچه گذشته و آنچه خواهد آمد50
ب) اخبار آسمان و زمین52
ج) همة آنچه بندگان به آن نیاز دارند59
د) هر آنچه انسانها در آن اختلاف میکنند59
هـ) توانایی مستند کردن تمام آنچه میگویند به قرآن60
و) دانش به کیفیت و شأن نزول آیات61
گفتار دوم: وصیت؛ نشانة امام
وصیت، راه شناخت امام70
حضور گواهان هنگام وصیت73
وصیت و تقیه84
وصیت و اختلاف دربارة امامت86
وصیت پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم، نشانة امامت88
گفتار سوم: سلاح پیامبراسلام صلی الله علیه و آله؛ نشانة امام
سلاح؛ نشانة امامت102
تشبیه سلاح به تابوت بنیاسرائیل104
تلازمِ سلاح و دانش106
استناد به سلاح برای اثبات امامت111
آگاهی شیعه به اینکه سلاح، نشانة امامت است117
اهتمام پیشوایان معصوم علیه السلام به سپردن سلاح به امامِ پس از خود121
تلاش دشمنان برای گرفتن سلاح127
امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و سلاح پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله 129
ماهیت سلاح136
دامنة مصداقی سلاح143
کیفیت نگهداری از سلاح پیامبر صلی الله علیه و آله و اعجاز آن146
چگونگی شناسایی سلاح پیامبر صلی الله علیه و آله 150
کتابنامه158
پاسداری از کیان مذهب، دفاع از مرزهای عقیدتی آن، سرپرستی از جامعة شیعه و محافظت از باورهای ناب و راستین مؤمنان، رسالت ذاتیِ حوزههای علمی شیعه است. این رسالت به هنگام اوج گرفتن هجمهها و گسترش دامنة دشمنیها، سنگینتر شده و اهمیتی دوچندان مییابد. در عصر آخرالزمان که دوران به اوج رسیدن فعالیت جبهة شیطان است، ضرورت رصد حیلههای اردوگاه شیطان و پاسبانی از حریم مذهب، بیش از پیش نمایان میشود. مروری بر سیل مذاهب و فرقههای خودساختهای که از دیرباز تا کنون از گوشه و کنار سر برآوردهاند و در مسیر ایمان خلایق، دام گستراندهاند و با لطالفالحیل جمعی را به خود مشغول کردهاند و امروزه به لحاظ کمّی، افزایش یافتهاند و به لحاظ کیفی، پیچیدهتر و ظریفتر شدهاند، ضروت اهتمام به پاسداری از بنیانهای عقیدتی را آشکارتر میکند.
در میان باورهای بنیادین اسلامی، اندیشة «مهدویت» جایگاهی سترگ و اهمیتی بیبدیل دارد؛ از همین رو، شیادان بسیاری در طول تاریخ، سودای به تن کردن این ردای فاخر را در سر پروراندهاند و گاه که زمینهها را برای ادعای مهدویت مساعد نیافتهاند، با دعوی نیابت یا وصایت یا بابیت و یا ارتباط با امام غایب، مکنونات پلید قلبی خود را پی گرفتهاند و معالاسف گاه چنان ماهرانه نیتهای شوم خود را در پس پردة سخنانِ آراسته، پنهان کردهاند که برخی سادهدلان نادان را با خود همراه کرده و از گردة آنان نردبانی برای رسیدن به آمال خود ساختهاند! و این داستانی است که تا جهل و نادانی وجود دارد، استمرار خواهد داشت و این زخم را جز با مرهم روشنگری، نمیتوان مداوا کرد.
یکی از جریانهای انحرافی معاصر که در سالهای اخیر در کشور عراق شکل گرفت و دامنة آن به صورت محدود، به برخی از مناطق کشورمان نیز کشیده شد، جریان منسوب به «احمد بن اسماعیل بصری»، معروف به «احمد الحسن» است. پیروان این فرقة انحرافی بر این عقیدهاند که احمد الحسن، تمام نشانههای امام؛ همچون دانش، وصیت و همراه داشتن سلاح پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله را دارد؛ بنابراین، او امام معصوم و حجت خداست! این ادعا زمینهای شد تا نویسنده دربارة راههای شناخت امام و نشانههایی که به کمک آن میتوان امام معصوم را شناخت، کنکاش کند؛ البته گرچه انگیزة شکلگیری نوشتار پیشرو، نقد ادعای مدعیِ یادشده بود، اما در این پژوهش از راههای شناخت امام به صورت کلی بحث شده است و خوانندگان گرامی خواهند توانست به کمک آن، ادعای احمد حسن و امثال او را نقد کنند. در نوشتار پیشرو، در سه گفتار، از سه معیار شناخت امام که عبارتند از: دانش، وصیت و سلاح گفتوگو شده است. بررسی سایر معیارهای شناخت امام را به مجالی دیگر وامیگذاریم.
تذکر این نکته بجاست که آنچه در ادامه میآید، حاصل جلسات متعددی است که در بنیاد حضرت مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف در روزهای دوشنبه، به همت قائممقام بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف، حجتالاسلاموالمسلمین دکتر محمدصابر جعفری برقرار میشد و اساتید محترم حجج اسلام: دکتر جعفری، شهبازیان، نائینی، فؤادیان و اباذری با شرکت در آن و ارائه تذکرات سودمند خود، موجبات غنای آن را فراهم آوردند. سعیهم مشکور!
حوزة علمیه قم، بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف
«امامت» در نظر باورمندانِ به آن، مقامی رفیع و جایگاهی بس ممتاز و بیبدیل است و همین رفعت و امتیاز، در همیشة تاریخ طمعِِِ طمعورزان را برانگیخته و نظر هوسبازان را به خود جلب کرده است، تا شاید با دعویِ برخورداری از آن، به نام و نانی برسند و در میان خلایق نادان، برای خود شأن و جایگاهی دستوپا کنند! به همین دلیل از سویی، پیوسته امامان معصوم علیه السلام میکوشیدند در این باره روشنگری کنند و با ارائه معیارهایی که در امام لازم است و نشانههایی که به کمک آن میتوان امام حق را از مدعیان دروغین بازشناسی کرد، پیروان خود را دربارة این مهم راهنمایی کنند و از سوی دیگر، شیعیان نیز در این باره احساس نیاز میکردند و پیوسته با طرح این پرسش که: نشانههای امام چیست و چگونه میتوان مدعیان دروغین را شناسایی کرد؟ از پیشوایان معصوم علیهم السلام در این باره، طلب راهنمایی و هدایت میکردند. لذا در جوامع روایی شیعه، در این باره روایات فراوانی وجود دارد که گاه پیشوایان معصوم، خود در این باره لب به سخن گشوده و به تبیین
معیارها پرداختهاند و گاه در مقام پاسخ به پرسشهای اصحاب، راههای شناسایی امام را تشریح فرمودهاند.
از دستة نخست میتوان به این روایات اشاره کرد: «عن أبیجعفر علیه السلام قال: للامام عشر علامات..».(1)«عن الصادق علیه السلام قال: قال امیرالمؤمنین علیه السلام : و الامام المستحق للإمامة له علامات..».(2)«أبیالحسن علی بن موسی الرضا علیه السلام قال: للامام علامات..»..(3)و از دستة دوم میتوان به این موارد اشاره کرد: «عن معاویة بن وهب قال: قلت لأبیجعفر علیه السلام : ما علامة الامام الذی بعد الامام؟..».(4)«أبیالجارود عن أبیجعفر علیه السلام قال: قلت له: جعلت فداک إذا مضی عالمکم أهلالبیت فبأی شیء یعرفون من یجیئ بعده؟..».(5)«عن الحارث بن المغیرة النضری قال: قلت لأبیعبدالله علیه السلام : بما یعرف صاحب هذا الامر؟..».(6)«عبدالاعلی قال: قلت لأبیعبدالله علیه السلام : المتوثب علی هذا الامر، المدعی له، ما الحجة علیه؟..».(7)«عن أبیبصیر قال: قلت لأبیالحسن علیه السلام : جعلت فداک بم یعرف الامام؟..».(8)«عن هشام بن سالم و حفص بن البختری، عن
أبیعبدالله علیه السلام قال: قیل له، بأی شیء یعرف الامام؟..».(1)«عن ابنأبینصر قال: قلت لأبیالحسن الرضا علیه السلام : إذا مات الامام بم یعرف الذی بعده؟..».(2)«عن أحمد بن عمر، عن أبیالحسن الرضا علیه السلام قال: سألته عن الدلالة علی صاحب هذا الامر..».(3)و... .
از کثرت روایات وارده در این باره، خصوصاً فراوانیِ روایاتی که گزارشگر پرسشهای مکرر اصحاب پیشوایان معصوم علیه السلام از امامان معصوم دربارة راههای شناخت امام است، میتوان به فراوانیِ تعداد مدعیانی که تلاش میکردند خود را به عنوان امام، به سادهدلان بقبولانند، پی برد. به همین دلیل بوده است که شیعیان در این باره، به شدت احساس نیاز به آگاهی میکردند و میکوشیدند با پرسش از امامان معصوم علیهم السلام، برای دغدغههای خود راهحلی بیابند. و به دلیل اهمیت این مسئله، شیخ کلینی، محدث پرآوازة شیعه، در کتاب شریف کافی بابی را با عنوان «الامور التی توجب حجة الامام علیه السلام» به این مسئله اختصاص داده و روایات مربوط را در آن گردآوری گرده است.
یکی از نشانههایی که به کمک آن میتوان امام را شناسایی کرد و در روایات متعددی به آن تصریح شده، «علمِ امام» است. پیشوایان معصوم علیه السلام از این نشانه، با تعابیر مختلفی یاد کردهاند که برخی از آنها بدین قرارند:
در پارهای از روایات، از دانش به صورت مطلق به عنوان نشانة امام یاد شده است؛ برای نمونه در این باره میتوان به این روایات اشاره کرد:
عن الحارث بن المغیرة النضری قال: قلت لأبیعبدالله علیه السلام : بما یعرف صاحب هذا الامر؟ قال: بالسکینة و الوقار و العلم و الوصیة...(1)حارث بن مغیرة نصری گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: صاحب این امر به چه شناخته میشود؟ فرمود: به آرامش دل، وقار، دانش و وصیت... .
عن الحسن بن الجهم قال: حضرت مجلس المأمون یوما و عنده علی بن موسی الرضا علیه السلام و قد اجتمع الفقهاء و أهل الکلام من الفرق المختلفة فسأله بعضهم فقال له: یابن رسولالله بأی شیء تصح الإمامة لمدعیها؟ قال: بالنص و الدلائل. قال له: فدلالة الامام فیما هی؟ قال: فی العلم و استجابة الدعوة...(2)حسن بن جهم روایت کرده که: روزی به مجلس مأمون وارد شدم و حضرت رضا علیه السلام در آنجا بود و علمای علم کلام و فقها از هر فرقه و طایفهای در آن مجلس بودند. یکی از آنان از حضرت پرسید: ای
پسرِ پیامبر خدا! به چه دلیل، امامت برای مدّعی آن ثابت میشود؟ امام فرمود: به نصّ و دلیل. سائل پرسید: دلالت امام در چیست؟ فرمود: «در علم و مستجاب شدن دعای او...».
تعبیر پارهای از روایات این است که نشانة امام، توانمندیِ او در پاسخگویی به پرسشهاست. این روایات از این دستهاند:
عن أبیالجارود عن أبیجعفر علیه السلام قال: قلت له: جعلت فداک إذا مضی عالمکم أهلالبیت فبأی شیء یعرفون من یجیئ بعده؟ قال: ... و لایسئل عن شیء مما بین صدفیها إلا أجاب فیه(1)ابیالجارود گوید: به امام باقر علیه السلام عرض کردم: فدایت شوم! چون دانشمندِ خاندان شما از دنیا برود، جانشین وی را به چه نشانهای میشناسند؟ فرمود: ... و از چیزی بین شرق و غرب عالم از او سؤال نکنند، مگر اینکه پاسخ دهد.
عن أبیالجارود قال: سألت أباجعفر الباقر علیه السلام بم یعرف الامام؟ قال: بخصال: ... و إن یسأل فیجیب و إن یسکت عنه فیبتدئ...(2)ابوالجارود گوید: از امام باقر علیه السلام پرسیدم: امام با چه نشانهای شناخته میگردد؟ فرمود: با چند خصلت... هر چیز از او پرسیده شود، فوراً پاسخ میدهد و اگر در محضرش سکوت کنند، او آغاز سخن نماید... .
3.عن أبیبصیر قلت لأبیالحسن علیه السلام قال: دخلت علیه فقلت: جعلت فداک بم یعرف الامام؟ فقال: بخصال: ... یسأل فیجیب و ان سکت عنه ابتدا...(3)ابوبصیر گوید: به حضرت ابوالحسن علیه السلام عرض کردم:
فدایت شوم! امام به چه دلیل شناخته میشود؟ فرمود: به چند خصلت: ... و از هر چه بپرسند، فوراً پاسخ گوید و اگر در محضرش سکوت کنند، او شروع کند... .
در دو روایت اخیر، که از قضا دومین آنها از کتاب شریف کافی است، تعبیرِ امام علیه السلام این است که: «یسأل فیجیب». از اینکه بر سر کلمة «یجیب» حرف «فا» که بر فوریت دلالت دارد، اضافه شده، چنین برداشت میشود که آن دانشی نشانة امام است که نیاز به تأمل و تفکر نداشته باشد و امام کسی است که وقتی در برابر پرسشی قرار گرفت، بدون اینکه نیاز به فکر کردن داشته باشد، بلافاصله پاسخ را ارائه دهد؛ بنابراین، دانشی که عنصرِ بینیازی از تأمل و تفکر در آن نباشد، نشانة امامت نیست.
تعبیر برخی دیگر از روایات این است که نشانة امام آن است که در پاسخ به خطا نرود:
عن الصادق علیه السلام قال: قال امیرالمؤمنین علیه السلام : و الامام المستحق للإمامة له علامات فمنها أن... لا یزل فی الفتیا و لا یخطئ فی الجواب...(1)امام صادق علیه السلام فرمود: امیرمؤمنان فرمودند: امامی که شایستة امامت است، نشانههایی دارد؛ از جمله اینکه... در فتوا لغزش نمی کند و در پاسخ به خطا نمی رود... .
و در برخی روایات نشانة امام، افزونتر بودن دانش او از همة انسانها دانسته شده است:
عن أبیالحسن علی بن موسی الرضا علیه السلام قال: للامام علامات: یکون أعلم الناس...(2)امام نشانههایی دارد؛ او دانشمندترینِ مردم
است... .
از میان روایات یادشده، برخی ناظر به کمیت دانش امامند (لایسئل عن شیء مما بین صدفیها إلا أجاب فیه)، برخی ناظر به صحتش (لایزل فی الفتیا و لایخطئ فی الجواب) و برخی ناظر به کیفیت آن از جهت بینیازی از تأمل و تفکر (یسأل فیجیب). حاصل روایات یادشده این است که یکی از نشانههای امام، دانشِ اوست و امام از این نظر سرآمد همگان است و از پاسخ هیچ پرسشی فرو نمی ماند و ذرهای خطا در دانش او نیست.
این مطلب که علمِ بیکران، از نشانههای امام است و به کمک آن میتوان امام حقیقی را از مدعیِ امامت شناسایی کرد، گویا برای شیعیان در طول تاریخ مسلّم بوده است؛ به همین دلیل، بر اساس گزارشهایی که در این باره وجود دارد، یکی از راههایی که شیعیان برای شناساییِ امام آن را میپیمودند، طرح پرسش در برابر مدعیِ امامت بوده است؛ برای نمونه میتوان به این موارد اشاره کرد:
المرجئة؟ إلی القدریة؟ إلی الزیدیة؟ إلی المعتزلة؟ إلی الخوارج؟ فنحن کذلک إذ رأیت رجلا شیخا لا أعرفه، یومی إلی بیده فخفت أن یکون عینا من عیون أبیجعفر المنصور و ذلک أنه کان له بالمدینة جواسیس ینظرون إلی من اتفقت شیعة جعفر علیه السلام علیه، فیضربون عنقه، فخفت أن یکون منهم فقلت للأحول: تنح فإنی خائف علی نفسی و علیک و إنما یریدنی لا یریدک، فتنح عنی لاتهلک و تعین علی نفسک، فتنحی غیر بعید و تبعت الشیخ و ذلک أنی ظننت أنی لا أقدر علی التخلص منه فما زلت أتبعه و قد عزمت علی الموت حتی ورد بی علی باب أبیالحسن علیه السلام ثم خلانی و مضی، فإذا خادم بالباب فقال لی: أدخل رحمک الله، فدخلت فإذا أبوالحسن موسی علیه السلام فقال لی ابتداء منه: لا إلی المرجئة و لا إلی القدریة و لا إلی الزیدیة و لا إلی المعتزلة و لا إلی الخوارج إلی إلی فقلت جعلت فداک مضی أبوک؟ قال: نعم، قلت: مضی موتا؟ قال: نعم، قلت: فمن لنا من بعده؟ فقال: إن شاء الله أن یهدیک هداک، قلت جعلت فداک إن عبدالله یزعم أنه من بعد أبیه، قال: یرید عبدالله أن لا یعبد الله، قال: قلت: جعلت فداک فمن لنا من بعده؟ قال: إن شاء الله أن یهدیک هداک، قال: قلت: جعلت فداک فأنت هو؟ قال لا، ما أقول ذلک، قال: فقلت فی نفسی لم أصب طریق المسألة، ثم قلت له: جعلت فداک علیک إمام؟ قال: لا فداخلنی شیء لایعلم إلا الله عز و جل إعظاما له و هیبة أکثر مما کان یحل بی من أبیه إذا دخلت علیه، ثم قلت له: جعلت فداک أسألک عما کنت أسأل أباک؟ فقال: سل تخبر و لاتذع، فإن أذعت فهو الذبح، فسألته فإذا هو بحر لا ینزف...(1)هشام بن سالم گوید: پس از وفات امام صادق علیه السلام من و صاحبالطاق در مدینه
1) الکافی، ج1، ص351.
بودیم و مردم گرد عبدالله بن جعفر (عبدالله افطح) را گرفته و او را صاحبالامر بعد از پدرش میدانستند. من با صاحبالطاق نزدش رفتیم و مردم گردش بودند. توجه مردم به او از این جهت بود که از امام صادق علیه السلام روایت میکردند که آن حضرت فرموده است: امرِ امامت به پسر بزرگتر میرسد، به شرط اینکه عیبی در او نباشد. ما هم نزدش رفتیم تا مسائلی را که از پدرش میپرسیدیم، از او بپرسیم؛ لذا پرسیدیم: زکات در چند درهم واجب میشود؟ گفت: در دویست درهم که باید پنج درهم آن را داد. گفتیم: در صد درهم چطور؟ گفت: دو درهم و نیم. گفتیم: عامه هم چنین چیزی نمی گویند! او دستش را سوی آسمان بلند کرد و گفت: به خدا من نمیدانم عامه چه میگویند! هشام گوید: ما از نزد او گمراه و حیران بیرون آمدیم. نمی دانستیم به کجا رو آوریم! من بودم و أبوجعفر احول؛ گریان و سرگردان در یکی از کوچههای مدینه نشستیم. نمی دانستیم کجا برویم و به که رو آوریم و با خود میگفتیم: به سوی مرجئه رویم؟ به سوی قدریه؟ به سوی زیدیه؟ به سوی معتزله؟ به سوی خوارج؟! در همین حال بودیم. پیرمردی را که نمیشناختیم، دیدیم. با دست اشاره کرد: به سوی من بیایید! ترسیدم که او از جاسوسهای ابوجعفر منصور باشد، زیرا او در مدینه جاسوسهایی داشت که ببینند شیعیان امام جعفر صادق علیه السلام به امامتِ چه کسی اتفاق میکنند تا گردن او را بزنند؛ لذا ترسیدم که این پیرمرد از آنها باشد. به احول گفتم: از من دور بایست، زیرا من بر خودم و بر تو ترس دارم و این پیرمرد مرا میخواهد، نه تو را. از من دور بایست تا به هلاکت نیفتی و به دست خود، به زیان خویش کمک نکنی. پس اندکی از من دور شد و من به دنبال پیرمرد راه افتادم، زیرا معتقد بودم از او نتوانم خلاص شد. پیوسته دنبالش میرفتم و تن به مرگ داده بودم، تا
مرا به درِ خانة ابوالحسن (موسی بن جعفر علیه السلام) برد. سپس مرا تنها گذاشت و رفت. ناگاه خادمی دم در آمد و گفت: بفرما، خدایت رحمت کند! من وارد شدم. ابوالحسن موسی علیه السلام را دیدم، بیآنکه من چیزی بگویم، فرمود: «نه به سوی مرجئه، نه به سوی قدریه، نه به سوی زیدیه و نه به سوی معتزله، به سوی من، به سوی من». عرض کردم: قربانت! پدرت درگذشت؟ فرمود: «آری». عرض کردم: وفات کرد؟ فرمود: «آری (وفات کرد)». عرض کردم: پس از او، امامِ ما کیست؟ فرمود: «اگر خدا خواهد تو را هدایت کند، هدایت میکند». عرض کردم: قربانت! عبدالله عقیده دارد که او امامِ بعد از پدرش میباشد. فرمود: «عبدالله میخواهد خدا عبادت نشود». عرض کردم: قربانت! امامِ ما بعد از او کیست؟ فرمود: «اگر خدا بخواهد تو را هدایت کند، میکند». عرض کردم، قربانت! او شمایید؟ فرمود: «نه، من این سخن نمیگویم». با خود گفتم: من راه پرسش را درست نرفتم. سپس عرض کردم: قربانت! شما امامی دارید؟ فرمود: «نه». (فهمیدم که خودِ او، امام است.) آنگاه از بزرگداشت و هیبتِ آن حضرت، عظمتی در دلم افتاد که جز خداوند نداند، بیشتر از آنچه هنگام رسیدن خدمت پدرش در دلم میافتاد. سپس عرض کردم: قربانت! از شما بپرسم آنچه از پدرت میپرسیدم؟ فرمود: «بپرس تا باخبر شوی، ولی فاش مکن؛ اگر فاش کنی، نتیجهاش سر بریدن است!» سپس از آن حضرت سؤال کردم و فهمیدم دریای بیکرانی است... .
رجلا یعرف بأبیجعفر محمد بن إبراهیم النیسابوری و دفعوا إلیه ما وجب علیهم فی السنة من مال و ثیاب... و جاءت الشیعة بالجزء الذی فیه المسائل و کان سبعین ورقة و کل مسألة تحتها بیاض و قد أخذوا کل ورقتین فحزموها بحزائم ثلاثة و ختموا علی کل حزام بخاتم و قالوا: تحمل هذا الجزء معک و تمضی إلی الامام، فتدفع الجزء إلیه تبیته عنده لیلة و عد علیه و خذه منه، فإن وجدت الخاتم بحاله لمیکسر و لمیتشعب فاکسر منها ختمه و إنظر الجواب، فإن أجاب و لمیکسر الخواتیم فهو الامام، فادفعه إلیه و إلا فرد أموالنا علینا... ثم خرجت و سألت أهل المدینة: إلی من أوصی جعفر بن محمد؟ فقالوا: إلی ابنه الأفطح عبدالله فقلت: هل یفتی؟ قالوا: نعم. فقصدته و جئت إلی باب داره، فوجدت علیها من الغلمان ما لمیوجد علی باب دار امیر البلد، فأنکرت،... فدخلت ... ثم قال: فی أی شیء جئت؟ قلت: فی مسائل أسأل عنها و أرید الحج. فقال لی: إسأل عما ترید فقلت: کم فی المائتین من الزکاة؟ قال: خمسة دراهم. قلت: کم فی المائة؟ قال: درهمان و نصف. فقلت: حسن یا مولای، أعیذک بالله، ما تقول فی رجل قال لامرأته: أنت طالق عدد نجوم السماء؟ قال: یکفیه من رأس الجوزا، ثلاثة. فقلت: الرجل لا یحسن شیئا. فقمت و قلت: أنا أعود إلی سیدنا غدا....(1)ابوعلی بن راشد میگوید: در زمان امام صادق علیه السلام تعدادی از شیعیان جمع شدند و دربارة انتظار گشایشی که داشتند، با یکدیگر گفتوگو کردند و گفتند: ما هر سال، حقوق واجب خود را به سوی مولای خود گسیل میداریم، ولی هماکنون دروغگویان و مدعیان این امر زیاد شدهاند؛ بنابراین، سزاوار است مرد مورد اعتمادی را انتخاب کرده، به سوی امام
1) 1 . الثاقب فی المناقب، ص439ـ445.
روانه کنیم تا حقیقت را برای ما شناسایی کند. آنان مردی به نام ابوجعفر محمد بن ابراهیم نیشابوری را برای این کار انتخاب کردند و حقوق مالیِ آن سال را که بر عهدة آنان بود، از پول و لباس به او سپردند. ...ابوجعفر میگوید: شیعیان آنچه که سوالات در آن بود را آوردند که شامل هفتاد ورق میشد و زیر هر پرسشی قسمتی سفید وجود داشت و بر هر دو ورقی سه بند زدند و هر بندی را مهر کردند و گفتند این را با خود میبری و آن را به امام میدهی و یک شب آنجا میمانی و نزد امام بر میگردی و آن را از امام تحویل میگیری، پس اگر دیدی مهر شکسته نشده آن را میشکنی و پاسخ را میخوانی، پس اگر بدون این که مهرها را شکسته باشد به سوالات پاسخ داده او امام است و اموال را به او بده والا اموال را به ما بازگردان ... من حرکت کردم و از اهل مدینه پرسیدم جعفر بن محمد به که وصیت کرد؟ گفتند: به پسرش عبدالله افطح. پرسیدم: آیا او فتوا هم می دهد؟ گفتند: آری. نزد در خانهاش رفتم و در آنجا آنقدر غلام دیدم که در خانه امیر شهر به آن اندازه غلام نبود و این برایم خوشایند نبود ...پس داخل شدم ... عبدالله پرسید: برای چه آمدهای؟ گفتم: پرسشهایی دارم و عازم حج هستم. گفت: هرچه میخواهی بپرس. گفتم: زکات دویست درهم چقدر است؟ گفت: پنج درهم. گفتم: زکات صد درهم چقدر است؟ گفت: دو درهم و نیم. گفتم: خوب است مولای من؛ تو را در پناه خدا قرار میدهم. درباره مردی که به زنش گفته تو را به اندازه ستارگان اسمان طلاق دادم چه میگویید؟ گفت: سه طلاق واقع شده است. با خودگفتم: این مرد چیزی نمیداند؛ برخواستم و گفتم: فردا نزد مولایمان بازخواهم گشت... .
بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن أبیطالب علیه السلام و أحمل کتبه إلی الأمصار فدخلت علیه فی علته التی توفی فیها صلوات الله علیه فکتب معی کتبا و قال: امض بها إلی المدائن فإنک ستغیب خمسة عشر یوما و تدخل إلی سر من رأی یوم الخامس عشر و تسمع الواعیة فی داری و تجدنی علی المغتسل. قال أبوالأدیان: فقلت: یا سیدی فإذا کان ذلک فمن؟ قال: من طالبک بجوابات کتبی فهو القائم من بعدی، فقلت: زدنی، فقال: من یصلی علی فهو القائم بعدی، فقلت: زدنی، فقال: من أخبر بما فی الهمیان فهو القائم بعدی، ثم منعتنی هیبته أن أسأله عما فی الهمیان. و خرجت بالکتب إلی المدائن و أخذت جواباتها و دخلت سر من رأی یوم الخامس عشر کما ذکر لی علیه السلام فإذا أنا بالواعیة فی داره و إذا به علی المغتسل و إذا أنا بجعفر بن علی أخیه بباب الدار و الشیعة من حوله یعزونه و یهنونه... فنحن جلوس إذ قدم نفر من قم فسألوا عن الحسن بن علی علیه السلام فعرفوا موته فقالوا: فمن (نعزی)؟ فأشار الناس إلی جعفر بن علی فسلموا علیه و عزوه و هنوه و قالوا: إن معنا کتبا و مالا، فتقول ممن الکتب؟ و کم المال؟ فقام ینفض أثوابه و یقول: تریدون منا أن نعلم الغیب، قال: فخرج الخادم فقال: معکم کتب فلان و فلان (و فلان) و همیان فیه ألف دینار و عشرة دنانیر منها مطلیة، فدفعوا إلیه الکتب و المال و قالوا: الذی وجه بک لاخذ ذلک هو الامام(1)ابوالادیان گوید: من خدمتکار امام حسن عسکری علیه السلام بودم و نامههای او را به شهرها میبردم و در آن بیماری که منجر به فوت او شد، نامههایی نوشت و فرمود: «آنها را به مدائن برسان! چهارده روز اینجا نخواهی بود و روز پانزدهم، وارد سامرا
1) کمالالدین، ص474.
خواهی شد و از سرای من، صدای واویلا میشنوی و مرا در مغتسل مییابی». ابوالادیان گوید: ای آقای من! چون این امر واقع شود، امام و جانشین شما که خواهد بود؟ فرمود: «هر کس پاسخ نامههای مرا از تو مطالبه کرد، همو قائم پس از من خواهد بود». گفتم: دیگر چه؟ فرمود: «کسی که بر من نماز خواند، همو قائم پس از من خواهد بود». گفتم: دیگر چه؟ فرمود: «کسی که خبر دهد در آن همیان چیست، همو قائم پس از من خواهد بود». و هیبتِ او مانع شد که از او بپرسم در آن همیان چیست؟ نامهها را به مدائن بردم و پاسخ آنها را گرفتم و همانگونه که فرموده بود، روز پانزدهم به سامرا درآمدم و به ناگاه صدای واویلا از سرای او شنیدم و او را بر مغتسل یافتم و برادرش جعفر بن علی را بر درِ سرا دیدم و شیعیان را بر در خانهاش دیدم که وی را به مرگ برادر تسلیت و بر امامت تبریک میگویند... ما نشسته بودیم که گروهی از اهل قم آمدند و از حسن بن علی علیه السلام پرسش کردند و فهمیدند که او درگذشته است و گفتند: به چه کسی تسلیت بگوییم؟ و مردم به جعفر بن علی اشاره کردند. آنها بر او سلام کردند، به او تبریک و تسلیت گفتند و گفتند: همراه ما نامهها و اموالی است؛ بگو نامهها از کیست و اموال چقدر است؟ جعفر در حالی که جامههای خود را تکان میداد، برخاست و گفت: آیا از ما علم غیب میخواهید؟! راوی گوید: خادم از خانه بیرون آمد و گفت: نامههای فلانی و فلانی همراه شماست و همیانی که درون آن هزار دینار است که نقش ده دینارِ آن محو شده است. آنها نامهها و اموال را به او دادند و گفتند: «آنکه تو را برای گرفتن اینها فرستاده، همو امام است».
از گزارشهای یادشده به روشنی میتوان دریافت، شیعیان در طول تاریخ
با آزمودن میزان دانش مدعیِ امامت، ادعای او را محک میزدهاند و میدانستهاند کسی که توانایی پاسخ به همة پرسشها را نداشته باشد، نمیتواند امام باشد.
تأکید پیشوایان دینی بر دانش، به عنوان یکی از معیارهای امامت و نهادینه شدن این مسئله در میان شیعیان موجب شده است که مدعیانِ مقام شامخ امامت در طول تاریخ، برای به کرسی نشاندن ادعای خود، ناگریز به اظهار فضل علمی شوند و خود را برخوردار از علوم الهی و متصل به منبع معارف وحیانی بخوانند! البته اینگونه دعاوی معمولاً از سوی مریدان سادهدل که از بهرة علمیِ کافی برخوردار نیستند و قدرت تشخیص قوّت و ضعف دعاوی و دلایل آن را ندارند، مورد پذیرش قرار میگیرد و داستانسرایی و قصهپردازیهای مریدان شیاد، که حکایات غلبة فلان مدعی بر عالمان عصر خود را و پیروزی او بر دانشمندان در فلان جلسة مناظره را در کتابها مینگارند و در افواه شیوع میدهند، بر دامنة این دعاوی میافزاید و امر را بر آیندگان مشتبه میکند. مرور برخی از این ادعاها در اینجا، خالی از لطف نیست.
یکی از مدعیان مهدویت، «علیمحمد باب» است. وی به اقتضای ادعای مهدویت، مدعیِ برخورداری از دانش الهی نیز بود. پارهای از گزارشها دربارة ادعای او بدین قرارند:
علیمحمد فرمودند: نگاه کن این علامات که گفتی! در من میبینی! بعد یکایک علامات را ذکر فرمودند و با شخص خود تطبیق نمودند.(1)
حضرت باب، پهلوی حجرالاسود با میرزامحیط کرمانی روبهرو شدند... اکنون من (باب) به تو میگویم: هیچکس بهجز من در شرق و غربِ عالم نیست که خود را باب معرفةالله معرفی کند. بُرهان من همان دلیل و برهانِ جدّم حضرت رسولالله صلی الله علیه و آله است. هرچه میخواهی از من بپرس! الآن در همین جا پاسخ تو را در ضمن آیات مبارکه، که مثبِت صحت ادعای من است، بدهم.(2)
ای محیط! هر چه میخواهی بپرس! هر ایرادی داری، بگو! به فضل الهی، پاسخ تو را میدهم. لسانِ من به عنایت خداوند، حلّال مشکلات است. بپرس تا به عظمت مقام من، واقف شوی و بدانی هیچکس را نمی سزد مانند من مشکلات را حل کند و لب به حکمت گشاید.(3)
ملاصادق خراسانی به حاضرین خطاب نموده، گفت: ای علما و دانشمندان! شکر کنید و به سپاس الهی مشغول شوید، زبرا بابِ علمی را که مسدود میپنداشتید، اینک مفتوح گردیده و چشمة حیات ابدی در مقابل شما آشکار گردیده. باب علم الهی از شیراز ظاهر شد.(4)
ملاحسین قریب، یک صفحه از آن کتاب ـ کتاب باب ـ را خواند... فرمود: سرچشمهای که مؤلف این کتاب از آن استفاضه
نموده، وحی الهی و منبع اصلی است؛ ربطی به منابع معارف و علوم علما و دانشمندان معمولی ندارد.(1)
کشف غوامض آیات قرآن و پرده برداشتن از اسرار و رموز آن، که تا به حال کسی قدرت بر آن نداشته، از دیگر ادعاهایی است که به وفور در کلامِ علیمحمد باب و البته مدعیان دیگر میتوان آن را مشاهده کرد. گزارشهای ذیل مربوط به این ادعا هستند:
ملاحسین بشرویه میگوید: ... دو مطلب را علامت صدقِ ادعای مدعی قائمیت قرار دادم... دوم آنکه سورة مبارکه «یوسف» را به طرزی بدیع، که نظیر آن را در مؤلفات و کتب نتوان یافت، تفسیر نماید... از سید ـ رشتی ـ درخواست کردم که تفسیری بر سورة یوسف بنویسند. به من فرمودند: این کار از عهدة من خارج است. حضرت موعود که بعد از من ظاهر میشود، رتبة مقامش به مراتبی از من بزرگتر است. چون آن بزرگوار ظاهر شود... تفسیری بر سورة یوسف مرقوم خواهد فرمود.(2)
حضرت باب به تفسیر سورة «کوثر» مشغول شدند... سیل آیات از نوک قلمش با سرعتِ حیرتآوری جاری بود... بعد شروع به تلاوت آیات نازله نمودند و با صوت مؤثری مشغول تلاوت شدند. قلب من به شدت میتپید؛ مثل دیوانه بودم. ظرافت لحنِ مبارک، سوز و گدازی در من ایجاد کرده بود که نمیتوانم بیان کنم. از بلندیِ مطالب و تابندگی جواهر ثمینهای که در مخزن آن آیات بود، نزدیک بود دیوانه شوم. سه مرتبه میخواستم
بیهوش شوم، حضرت باب گلاب به صورت من پاشید.(1)
یکی دیگر از ابعاد دانش غیبیِ علیمحمد باب، علمِ او به اسرار غیب و حوادثی بود که در آینده رخ میدادند! در این باره در کتابهای مربوط، داستانسراییهای بسیاری را میتوان یافت. نمونههایی که در پی میآید، از جمله حوادثی است که به ادعای نویسندگان بابیمسلک از سوی باب پیشگویی شدند و طبق پیشگوییهای باب به حقیقت پیوستند:
باب به قدوس گفت: دوران مصاحبتِ من و تو به پایان رسیده. ساعتِ جدایی نزدیک است. دیگر در این دنیا یکدیگر را ملاقات نخواهیم کرد. در ساحت قربِ حضرت بها، باز به هم خواهیم رسید. در این جهان، ترابی دوران معاشرت تو با من، فقط نُه ماه بود که خاتمه یافت، اما در عالم ابدی مصاحبت و معاشرت ما جاودانی است. عنقریب قضای الهی تو را به دریای بَلا غوطهور خواهد ساخت تا در راه او، با محنت و سختی دچار شوی. من هم پس از تو خواهم آمد و به مصائب بسیار گرفتار خواهم شد... عنقریب در طلیعة آن لشگر، جام شهادت را در راه خدا خواهی نوشید و نیز در کوچه و بازار شیراز مصیبت بسیاری به تو خواهد رسید؛ جسم تو اذیت شدیدی خواهد یافت.(3)
پس از آن، وقایعِ آینده را یکایک برای ملاحسین بیان
فرمودند و به او سفارش کردند که به احدی آنچه را شنیده، اظهار نکند و فرمودند: عنقریب ما را به نقطة دیگر انتقال میدهند و تو در بین راه، قبل از وصول به مقصد، خبر انتقال ما را از ماکو خواهی شنید. رمزِ آن بیان مبارک، به زودی آشکار شد.(1)
از دیگر مدعیان مهدویت، «غلاماحمد قادیانی» است که اندکی پس از علیمحمد باب، ادعاهایی مشابه وی در زمینة مهدویت مطرح کرد. وی سپس مدعیِ خدایی شد! او در یکی از کتابهایش با عنوان مواهب الرحمن، دربارة منبع دانش خود چنین نوشته است: «انی انا المسیح الموعود و الامام المنتظر المعهود و اوحی الی من الله کالأنوار الساطعه».(3)
«سیدمحمد نوربخش»، بنیانگذار سلسلة «نوربخشیه» نیز از دیگر مدعیان مهدویت در نیمة نخست قرن نهم هجری است. او دربارة بهرهمندی خود از دانش چنین میگوید:
پدرم گفت: فرزندم مهدی وقتی به سنّ چهلسالگی برسد، هیچکس در شرق و غرب عالم نیست که در دانش، با او معارضه تواند کرد و فایق آید.(4)
این جملات نیز از اوست:
چگونه کسی را که از خاندان نبوت و ولایت است تکذیب
میکنید، در حالی که او شأنی در علوم ظاهری و باطنی دارد؟! شرح مطلب آنکه در زمان ما در میان آلمحمد، هیچکس یافت نمیشود که علوم صوری از فضیلات و شرعیات و حکمیات را (مثل من) بداند؛ علاوه بر علم طریقت که مانند ندارد. اکنون بیش از چهل سال است که سالکان را تربیت میکند و ارشاد او نتایج بزرگی دارد و آن فراوانیِ اولیایی است که از ذیل ولایت او برخاستهاند.(1)
از دیگر مدعیانی که خود را مهدی، قائم، حجت خدا و یمانی میخواند و مدعی برخورداری از علم الهی است، «احمد بن اسماعیل بصری» معروف به «احمد الحسن» است. وی یکی از دلایل صدق ادعایش را برخورداری از علم به محکم و متشابه قرآن و علم به راههای آسمان میداند که این دانش، از خصوصیات ائمه علیه السلام و اسرار مختص به آنان است.(2)
او منبع دانش خود را خداوند سبحان معرفی میکند:
إعلم إنّی الیمانی قبل أن أولد و لمأعلم فی هذا العالم الجسمانی حتی ذکرنّی و عرّفنی الله... أعلم الکثیر و لکنّی لا أعلم شیئاً حتی یذکرنی الله بما موجود فی صفحة وجودی.(3)
و در جایی دیگر، دربارة دانش خود میگوید:
و من الحساب السابق تعلم أن الیمانی و هو وصی المهدی و هو المهدی الاول وعاء السبعة و العشرین حرفاً من العلم، فهو الوعاء الذی یستقبل الفیض من الإمام المهدی و یفیضه علی أصحابه.(4)
و در جایی دیگر، خود را «قرآن ناطق» معرفی میکند!(1)
جالب است بدانیم که برخی مدعیان یادشده، با آن همه ادعای پرطمطراق خود، از قرائت صحیح قرآن نیز عاجز بودند و گاه در قرائت متن عربی، دچار اشتباهات فاحش ادبی میشدند! برای نمونه، در شرح حال علیمحمد باب چنین نوشتهاند:
در مجلسی که در دارالحکومة تبریز برای محاکمة باب ترتیب داده شد، نظامالعلما خطاب به باب گفت: خوب است در وصف این مجلس مانند آیات قرآن آیاتی بفرمایید تا حضرت ولیعهد و سایر علما، شاهد این برهان باشند. حضرت باب مسئول او را اجابت کرده و فرمودند: بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله الذی خلق السموات و الارض. ملامحمد ممقانی فریاد برآورد که: اِعراب کلمه را خطا گفتی! تو که از قواعد نحو بیخبری، چگونه قائم موعود هستی؟! حضرت باب فرمودند: در آیات قرآنیه نیز رعایت قواعد نحویه نشده، زیرا کلام الهی به مقیاس قواعد خلق سنجیده نمی شود، مردم باید تابع قوانین کلامالله باشند؛ در سیصد موضع قرآن، خلاف قواعد نحویه نازل و مذکور است، ولی چون کلام الهی است، هیچکس جرئت اعتراض ندارد و همة مسلمین قبول دارند.(2)
این ادعای باب، صرفنظر از اینکه ادعایی صرف و بدون دلیل است و از این رو نیازی به پاسخگویی ندارد، واضحالبطلان است، چراکه قرآن در دورانی نازل شد که لغت عرب از حیث فصاحت و بلاغت در اوج بود و ادیبانِ سخنگوی عرب، عالیترین آثار ادبی را خلق کرده بودند و سخنرانان و شعرای ادب، از نظر صنعت سخنوری در اوج بودند و در چنین شرایطی
قرآن کریم نازل شد، با آیات خود تحدی کرد و مشرکان را به مناظره طلبید؛ با وجود این، هیچکس نتوانست خدشهای به آیات قرآن بگیرد و دربارة حقانیت آن تردیدی ابراز کند، با اینکه در راه مبارزه با قرآن، خونهای بسیاری به زمین ریخته و ثروتهای زیادی هزینه شد. روشن است که اگر در قرآن سیصد غلط نحوی وجود داشت، اَعراب مشرک جاهلی میتوانستند با تمسک به یکی از آنها، به راحتی کاری کنند که با ریخته شدن خون هزاران نفر و صرف هزاران هزار دینار نمیتوانستند، اما به گواهی تاریخ چنین نکردند و ترجیح دادند برای مبارزه با اسلام، دست به قبضة شمشیر ببرند و همین، دلیلِ روشنی بر بیاساس بودن ادعای باب است. به تعبیر دیگر، این سخن باب که: «چون کلام الهی است، کسی جرئت اعتراض ندارد»، اگر در حقّ مسلمانان قابل فرض باشد، دربارة مشرکان عرب و دیگرانی که در طول تاریخ با قرآن و تعالیم حیاتبخش آن دشمنی ورزیدهاند، پذیرفتنی نیست، چراکه آنان نه تنها ارادتی به قرآن ندارند، بلکه با تمام توان به دنبال وارد کردن خدشه به این کتاب آسمانی بودهاند و در نتیجه، اگر واقعاً در قرآن خطاهای ادبی بود، از سوءاستفاده از آن چشمپوشی نمی کردند.
و یا در سخنان «احمد بصری»، دیگر مدعی مهدویت که پیش از این از او سخن رفت، غلطهای فاحش ادبی وجود دارد و او با اینکه عربزبان است، از رعایت قواعد پیشپاافتادة زبان عربی عاجز است؛ با وجود این، برخی طرفداران نادان او برای دفاع از این رسوایی، مدعی شدهاند پیشوایان معصوم علیه السلام نیز مرتکب خطاهای ادبی میشدند و برای اثبات مدعای خود به این دو روایت استناد کردهاند:(1)
در حالی که صرفنظر از ضعف سند این روایات، در روایت نخست به هیچ وجه، تصریح به این مطلب که امام، مخالف قواعد زبان عرب سخن گفتهاند، وجود ندارد؛ و در روایت دومِ نیز در قرائت امام، غلط ادبی وجود ندارد، چراکه گرچه قرائت مشهور «نادینا نوح» است، اما طبق قرائت امام «نادینا» فعل و فاعل است و مفعول آن «نوحاً» است؛ بنابراین، منصوب خواندن «نوح»، غلط ادبی نیست؛ البته اینکه در ادامه آیة: «فلنعم المجیبون» آمده، نکتهای تفسیری و مربوط به معنای آیه است و نمیتوان به استناد آن مدعی شد امام مرتکب غلط ادبی شده است.
آنچه گذشت، کاهی از کوه ادعای مدعیانی است که از گذشتة تاریخ تا به امروز، از گوشه و کنار سر برآوردهاند و مدعیِ برخورداری از علم الهی شدهاند، تا از این طریق افراد نادان بیشتری را مجذوب خود کنند.
وجود مدعیان دروغین و ادعای برخورداری از دانشِ متصل به علم الهی، ایجاب میکند که در سخنان پیشوایان معصوم علیه السلام در این باره کنکاش شود و ویژگیهای علمی که نشانة امامت است، تبیین شود. ما اگر بتوانیم به این پرسش پاسخ دهیم که: علمی که منحصراً در اختیار پیشوایان معصوم علیهم السلام است، چه علمی است و چه ویژگیهایی دارد و با سایر علوم چه تفاوتهایی دارد؟ میتوانیم بر اساس آن، ادعاهایی را که در این باره وجود دارد، ارزیابی کنیم و بر اساس معیارهایی که در این رابطه تعریف میشود، ادعاهای دروغین را شناسایی نماییم.
وقتی گفته میشود: علم، نشانة امام است، این پرسش به ذهن خطور
1) مستدرک الوسائل، ج4، ص279ـ280.
میکند که: حدود و ثغور این علم کجاست و علمِ به چه چیز، نشانة امامت است؟ پیشوایان معصوم علیه السلام به این پرسش چنین پاسخ دادهاند:
در روایات آمده است:
عن أبیبصیر عن أبیالحسن الماضی علیه السلام قال: دخلت علیه فقلت: جعلت فداک بم یعرف الامام؟ فقال: بخصال: ... و یکلم الناس بکل لسان، فقال لی: یا ابامحمد الساعة قبل أن تقوم أعطیک علامة تطمئن إلیها. فوالله ما لبثت أن دخل علینا رجل من أهل خراسان فتکلم الخراسانی بالعربیة فأجابه هو بالفارسیة، فقال له الخراسانی: أصلحک الله ما منعنی أن أکلمک بکلامی إلا أنی ظننت أنک لا تحسن، فقال: سبحان الله إذا کنت لا أحسن أجیبک فما فضلی علیک؟ ثم قال: یا ابامحمد إن الامام لایخفی علیه کلام أحد من الناس و لا طیر و لا بهیمة و لا شیء فیه روح، بهذا یعرف الامام، فإن لمتکن فیه هذه الخصال فلیس هو به امام(1)ابوبصیر گوید: به محضر حضرت ابوالحسن علیه السلام وارد شده، عرض کردم: قربانت گردم! امام به چه شناخته شود؟ فرمود: «به چند خصلت: ... و به هر لغتی با مردم سخن گوید». سپس به من فرمود: «ای ابامحمد! پیش از آنکه از این مجلس برخیزی، نشانهای به تو مینمایانم تا دلت آرام شود». پس به خدا سوگند طولی نکشید که مردی از اهل خراسان وارد شد و به لغت عربی با حضرت سخن گفت و امام علیه السلام به فارسی پاسخش را داد. مرد خراسانی گفت: قربانت گردم! به خدا، من از سخن گفتن به لغت خراسانی با شما مانعی نداشتم، جز اینکه گمان میکردم شما آن
1) قرب الاسناد، ص339.
لغت را خوب نمیدانید! فرمود: «سبحانالله! اگر من نتوانم خوب پاسخت گویم، چه فضیلتی بر تو دارم؟!» سپس به من فرمود: «ای ابامحمد! همانا سخن هیچیک از مردم بر امام پوشیده نیست و نه سخن پرندگان، نه سخن چارپایان و نه سخن هیچ جانداری؛ پس هر که این صفات را نداشته باشد، امام نیست».
همچنین در کتاب معانی الاخبار آمده است:
عن أبیالجارود قال: سألت أباجعفر الباقر علیه السلام بم یعرف الامام؟ قال: بخصال: ... و یکلم الناس بکل لسان و لغة(1)أبیالجارود میگوید: از امام باقر علیه السلام پرسیدم: امام به چه شناخته میشود؟ فرمود: «به خصلتهایی... و با مردم با هر زبان و لغتی سخن میگوید».
در این باره که امام به زبانهای دیگر نیز تسلط دارد، روایات متعددی در مجامع روایی وجود دارد؛ از جمله میتوان به این موارد اشاره کرد:
1) معانی الاخبار، ص101.
غیر معذبک قال: فقال: ان قلت لا أعذبک ثم عذبتنی ماذا؟ ألست عبدک و إنت ربی؟ [قال]: فأوحی الله إلیه أن ارفع رأسک، فإنی غیر معذبک، إنی إذا وعدت وعدا وفیت به(1)مفضل بن عمر گوید: ما در خانة امام صادق علیه السلام آمدیم و میخواستیم اجازة تشرف به خدمتش بگیریم. شنیدم حضرت سخنی میگوید که عربی نبود و گمان کردیم به لغت سریانی است. سپس آن حضرت گریه کرد و ما هم از گریة او به گریه درآمدیم. آنگاه غلامش بیرون آمد و به ما اجازه داد. ما خدمتش رسیدیم. عرض کردم: ـ خدا شما را به صلاح دارد ـ ما آمدیم از شما اجازة ورود بگیریم، شنیدیم به لغتی که عربی نیست و به گمان ما سریانی بود، سخن میگفتید؛ سپس شما گریه کردید و ما هم از گریة شما به گریه درآمدیم. فرمود: «آری؛ به یاد الیاس پیغمبر افتادم که از عباد پیغمبران بنیاسرائیل بود و دعایی که او در سجده میخواند، میخواندم». سپس آن دعا را به لغت سریانی پشت سر هم میخواند که به خدا سوگند، هیچ کشیش و جاثلیقی را شیوالهجهتر از او ندیده بودم؛ بعد آن را برای ما به عربی ترجمه کرد و فرمود: «او در سجودش میگفت: خدایا! تو را بینم که مرا عذاب کنی، با آنکه روزهای آتشبار به خاطر تو تشنگی کشیدم؟! تو را بینم که مرا عذاب کنی، در صورتی که رخسارم را برای تو روی خاک مالیدم؟! تو را بینم که مرا عذاب کنی، با آنکه از گناهان به خاطر تو دوری گزیدم؟! تو را بینم که مرا عذاب کنی، با آنکه برای تو شبزندهداری کردم؟! پس خدا به او وحی کرد: سرت را بردار که تو را عذاب نمیکنم! الیاس گفت: اگر فرمودی عذابت نمیکنم و سپس عذابم کردی، چه میشود؟! مگر نه این است که من بندة تو
1) الکافی، ج1، ص227ـ228.
و تو پروردگار منی؟ باز خدا به او وحی کرد: سرت را بردار که من تو را عذاب نمیکنم و چون وعدهای دادم، به آن وفا میکنم.
... فقال: یابن رسولالله، ما تقول فی جعفر بن محمد علیه السلام ؟ قال: ما أقول فی إمام شهدت أمة محمد قاطبة بأنه کان أعلم أهل زمانه. قال: فما تقول فی موسی بن جعفر علیه السلام ؟ قال: کان مثله. قال: فان الناس قد تحیروا فی أمره! قال: إن موسی بن جعفر علیه السلام عمر برهة من الزمان، فکان یکلم الانباط بلسانهم و یکلم أهل خراسان بالدریة و أهل الروم بالرومیة و یکلم العجم بألسنتهم و کان یرد علیه من الآفاق علماء الیهود و النصاری فیحاجهم بکتبهم وألسنتهم...(1)... نصر بن مزاحم ایستاد و گفت: ای پسر رسول خدا! دربارة جعفر بن محمد علیه السلام چه میگویی؟ فرمود: «چه بگویم دربارة امامی که امت محمد صلی الله علیه و آله همگی و به اتفاق، گواهی دادهاند که او داناترین اهل زمانش بود؟!» گفت: دربارة موسی بن جعفر علیه السلام چه میگویی؟ امام فرمود: «او هم همانطور بود». نصر گفت: مردم در امرِ او، سرگردان و متحیر شدند. فرمود: «حضرت موسی بن جعفر علیه السلام در برههای از زمان زیست که با نبطیها به زبانشان، با خراسانیها با زبان فارسی، با رومیان به رومی و با غیرعرب به زبان خودشان، سخن میگفت. و علما و بزرگان یهود و نصاری، از نقاط دور میآمدند و حضرت با آنان با کتاب و زبان خودشان بحث و احتجاج مینمود...».
... فاتوه بجاریة رومیة، فکلمها بالرومیة و الجاثلیق یسمع کلامهما بالرومیة. فقال الرضا علیه السلام : [بالرومیة] أیما أحب إلیک محمد أم عیسی؟ فقالت: کان فیما [مضی] عیسی أحب إلی حین لم أکن عرفت محمدا صلی الله علیه و آله، فاما بعد أن عرفت محمدا فمحمد صلی الله علیه و آله الآن أحب
1) الخرائج و الجرائح، ج1، ص351.
إلی من عیسی علیه السلام و من کل نبی. فقال لها الجاثلیق: فإذا کنت دخلت فی دین محمد صلی الله علیه و آله أفتبغضین عیسی علیه السلام ؟ قالت: معاذ الله بل أحب عیسی علیه السلام و آمن به و لکن محمدا أحب إلی. فقال الرضا علیه السلام للجاثلیق: فسر للجماعة ما تکلمت به الجاریة و ما قلت أنت لها و ما أجابتک به، ففسر لهم الجاثلیق [ذلک] کله. ثم قال الجاثلیق: یابن محمد صلی الله علیه و آله هاهنا رجل سندی و هو نصرانی صاحب إحتجاج و کلام بالسندیة. فقال [له] علیه السلام : أحضرنیه، فأحضره، فتکلم معه بالسندیة، ثم أقبل یحاجه و ینقله من شیء إلی شیء بالسندیة فی (دین) النصرانیة، فسمعنا السندی یقول: ثبطی ثبطی ثبطلة. فقال الرضا علیه السلام : قد وحد الله بالسندیة. ثم کلمه فی عیسی و مریم علیه السلام فلمیزل یدرجه من حال إلی حال إلی أن قال بالسندیة: أشهد أن لا إله إلا الله و إن محمدا رسولالله، ثم رفع منطقة کانت علیه، فظهر من تحتها زنار فی وسطه، فقال: اقطعه بیدک یابن رسولالله...(1)پس کنیز رومی آوردند و امام رضا علیه السلام با او به زبان رومی سخن گفت، و در این حال جاثلیق که با زبان رومی آشنا بود، گوش فرا میداد. حضرت به زبان رومی خطاب به آن کنیز فرمود: «محمد صلی الله علیه و آله را بیشتر دوست میداری یا عیسی علیه السلام را؟» گفت: تا زمانی که محمد صلی الله علیه و آله را نمیشناختم، عیسی را بیشتر دوست داشتم، اما بعد از اینکه محمد صلی الله علیه و آله را شناختم، او را بیشتر از حضرت عیسی و سایر پیامبران، دوست میدارم. جاثلیق به کنیز گفت: اگر مسلمان بشوی، دشمن عیسی میشوی؟! کنیز گفت: به خدا پناه میبرم! عیسی را دوست داشته و به او ایمان دارم، ولی محمد نزد من محبوبتر است. آنگاه امام به جاثلیق گفت: «آنچه این جاریه گفت، برای مردم تفسیر کن و همچنین تفسیر کن آنچه تو به او
1) 1. مدینة المعاجز، ج7، ص209.
گفتی و او برای تو پاسخ گفت». پس جاثلیق نیز همة اینها را برای مردم تفسیر نمود. سپس جاثلیق به امام عرضه داشت: ای فرزند محمد! در اینجا مردی سندی میباشد که مذهبش نصرانی است و میخواهد با شما به زبان سندی احتجاج نماید. حضرت فرمود: «او را حاضر کنید!» وقتی حاضر شد، امام علیه السلام با او به زبان خودش صحبت کرد و بعد پرسش و پاسخهایی بین آن دو دربارة نصرانیت رد و بدل شد. راوی میگوید: شنیدیم که مرد سندی میگوید: بثطی بثطی بثطلة. حضرت فرمود: «او به زبان سندی، به یگانگی خداوند گواهی میدهد». سپس امام علیه السلام دربارة حضرت عیسی علیه السلام و مریم علیها السلام با او صحبت کرد و او را قانع کرد تا اینکه به زبان سندی گفت: «اشهد ان لا اله الّا الله و ان محمدا رسولالله». بعد کمربندش را بالا برد و علامتی که به رسم نصرانیت، میبستند، آن را به امام داد و عرض کرد: یابن رسولالله! با دست خود، این را پاره کنید... .
1) عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج1، ص251ـ252.
شما به تمامی لغات با اختلافاتی که دارند، اینطور تسلط و آگاهی دارید! فرمود: «ای پسر صلت! من حجت خدا بر بندگان اویم، و خداوند حجتی بر قومی نمیانگیزد که زبان آنان را نفهمد و لغاتشان را نداند. آیا این خبر به تو نرسیده است که امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمود: «اوتینا فصل الخطاب»؛ به ما فصلالخطاب داده شده؛ پس آن جز معرفت به هر لغتی است؟!
از دیگر ابعاد دانش امام، علمِ او به احکام شریعت و حرام و حلال الهی است. چنین دانشی از نشانههایی است که به کمک آن میتوان امام را شناسایی کرد. در این باره میتوان به این روایت اشاره کرد:
عن الصادق علیه السلام قال: قال امیرالمؤمنین علیه السلام : الامام المستحق للإمامة له علامات... و الثانی أن یکون أعلم الناس بحلال الله و حرامه و ضروب أحکامه و أمره و نهیه جمیع ما یحتاج إلیه الناس فیحتاج الناس إلیه و یستغنی عنهم(1)امام صادق علیه السلام میفرماید: امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «امامی که شایستة مقام امامت است، نشانههایی دارد... دوم اینکه، داناترینِ مردم است به حلال و حرام خدا و انواع احکام و امر و نهی پروردگار و تمام آنچه مردم به آن نیاز دارند؛ مردم به او محتاجند و او از آنها بینیاز».
این مطلب که امام باید به حرام و حلال الهی، آگاهی کامل داشته باشد، نزد اصحاب ائمه علیه السلام مسلّم بوده است؛ به همین دلیل ـ چنانکه در روایاتی که پیش از این گذشت، ملاحظه شد ـ مدعیان را با سؤالاتی دربارة زکات و طلاق میآزمودند و از این طریق، ادعای آنان را محک میزدند؛ همچنانکه امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در مقام نفی ادعای امامتِ جعفر کذاب، به ناتوانی او در پاسخگویی به پرسش از حرام و حلال، استشهاد فرمودند:
1) بحارالانوار، ج25، ص165.
الشیخ الصدوق أحمد بن إسحاق بن سعد الأشعری رحمة الله: أنه جاء بعض أصحابنا یعلمه أن جعفر بن علی کتب إلیه کتابا یعرفه نفسه و یعلمه أنه القیم بعد أخیه و إن عنده من علم الحلال و الحرام ما یحتاج إلیه و غیر ذلک من العلوم کلها. قال أحمد بن إسحاق: فلما قرأت الکتاب کتبت إلی صاحبالزمان علیه السلام و صیرت کتاب جعفر فی درجه، فخرج إلی الجواب فی ذلک: بسم الله الرحمن الرحیم أتانی کتابک أبقاک الله و الکتاب الذی أنفذت درجه... و قد ادعی هذا المبطل المدعی علی الله الکذب بما ادعاه، فلا أدری بأیة حالة هی له، رجا أن یتم دعواه ابفقه فی دین الله؟! فوالله ما یعرف حلالا من حرام و لا یفرق بین خطأ و صواب، أم بعلم؟! فما یعلم حقا من باطل و لا محکما من متشابه و لایعرف حد الصلاة و وقتها... فالتمس تولی الله توفیقک من هذا الظالم ما ذکرت لک و امتحنه و اسأله عن آیة من کتاب الله یفسرها، أو صلاة یبین حدودها و ما یجب فیها، لتعلم حاله و مقداره و یظهر لک عواره و نقصانه والله حسیبه...(1)؛ احمد بن اسحاق اشعری میگوید: یکی از شیعیان نزد من آمده و گفت: جعفر بن علی (جعفر کذاب) نامهای به وی نوشته، خود را امام دانسته و ادعا کرده که: من امامِ بعد از پدرم هستم و علم حلال و حرام و آنچه مورد احتیاج مردم است و سایر علوم، همه و همه نزد من است. احمد بن اسحاق گفت: وقتی آن نامه را خواندم، مکتوبی در این باره به ناحیة مقدسه حضرت صاحبالأمر نوشته و نامة جعفر [کذاب] را هم داخل آن گذارده، ارسال داشتم. سپس پاسخ آن، بدینگونه از ناحیة مقدسة حضرت صادر شد: «بسم الله الرحمن الرحیم. خداوند تو را پاینده بدارد! مکتوب تو و نامهای را که داخل آن گذارده و فرستاده
1) الغیبۀ (طوسی)، ص287.
بودی، به من رسید... این مفسد باطل (جعفر کذاب) که بر خداوند دروغ بسته و ادعای امامت دارد، نمیدانم به چه چیز خود نظر داشته است؟ اگر امید به فقه و دانایی در احکام دین خدا داشته است، به خدا قسم او نمیتواند حلال را از حرام تشخیص بدهد و میان خطا و صواب فرق بگذارد. و اگر به علم خود میبالیده، او قادر نیست که حق را از باطل جدا سازد و محکم را از متشابه تشخیص دهد؛ حتی از حدود نماز و وقتِ آن هیچ اطلاعی ندارد... ای احمد بن اسحاق! خداوند توفیقاتت را افزون کند! آنچه را گفتم، از این ستمگر (جعفر کذاب) بپرس و او را بدینگونه امتحان کن و یک آیه قرآن را از وی بپرس که تفسیر کند و یا از نماز واجبی سؤال کن تا حدود آن و واجبات آن را بیان نماید، و به خوبی پی به ارزش او ببری و نقص وی بر تو آشکار گردد، و حساب او با خداست...».
البته گرچه ناتوانی در پاسخگویی به پرسشها، دلیل خوبی برای نفی امامت از مدعی آن است، اما در برخی روایات تصریح شده است که توانایی در پاسخ دادن به پرسشها، دلیل بر چیزی نیست:
عن أحمد بن عمر عن أبیالحسن الرضا علیه السلام قال: سألته عن الدلالة علی صاحب هذا الامر، فقال: الدلالة علیه: الکبر... و دوروا مع السلاح حیثما دار، فأما المسائل فلیس فیها حجة(1)احمد بن عمر گوید: از حضرت رضا علیه السلام دربارة دلیل امامت صاحبالامر پرسیدم. فرمود: «دلیلش بزرگی سن... و هر کجا سلاح گردید، شما هم بگردید، اما پاسخ گفتن به مسائل، دلیل نیست».
احتمالاً مقصود از پرسشها در روایتِ یادشده، پرسش از حرام و حلال الهی است که در روایت دیگری، اینچنین به آن اشاره شده است:
1) الکافی، ج1، ص285.
عن عبدالاعلی قال: قلت لأبیعبدالله علیه السلام : المتوثب علی هذا الامر، المدعی له، ما الحجة علیه؟ قال: یسأل عن الحلال و الحرام، قال: ثم أقبل علی فقال: ثلاثة من الحجة لمتجتمع فی أحد إلا کان صاحب هذا الامر أن یکون أولی الناس بمن کان قبله و یکون عنده السلاح و یکون صاحب الوصیة الظاهرة التی إذا قدمت المدینة سألت عنها العامة و الصبیان: إلی من أوصی فلان؟ فیقولون: إلی فلان بن فلان(1)عبدالاعلی گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: کسی که منصب امامت را غصب کرده و به ناحق ادعا میکند، چه دلیلی بر ردّ اوست؟ فرمود: «دربارة حلال و حرام از او بپرسند». سپس به من رو کرد و فرمود: «سه دلیل هست که جز در صاحب امرِ امامت، فراهم نیاید؛ سزاوارترینِ مردم است نسبت به امام پیش از خود، سلاح نزد اوست و وصیت امام سابق دربارة او مشهور است، به صورتی که چون در شهر امام وارد شوی و از عموم مردم و کودکان بپرسی: فلان امام به که وصیت کرده؟ میگویند: به فلان پسر فلان».
علامه مجلسی رحمة الله در شرح روایتِ پیشگفته چنین مینویسد: «ای لیس فیها حجۀ للعوام لعدم تمییزهم بین الحق و الباطل».(2)و ملاصالح مازندرانی چنین مینویسد:
قوله «فأما المسائل فلیس فیها حجة» أی للعوام لأن عقولهم لا یبلغها. فلا ینافی ما مر من أن الحجة أن یسأل عن الحلال و الحرام و ما سیأتی من أنه «یسئل فیجیب» لأن هذه الحجة للخواص.(3)
بنابراین، عوام نمیتوانند از راه پرسش از حرام و حلال الهی، مدعیِ امامت را بیازمایند و نشانة یادشده منحصراً برای اهل علم خواهد بود و در صورتی که مدعیِ امامت، در آزمون پرسش از حرام و حلال موفق شد، در صورت وجود نشانههای دیگر میتوان به صحت ادعای او پی برد.
در این باره میتوان به این روایات اشاره کرد:
عن أبیالجارود قال: سألت أباجعفر الباقر علیه السلام بم یعرف الامام؟ قال: بخصال: ... و یخبر الناس بما یکون فی غد...(1)ابوجارود میگوید: به امام باقر علیه السلام عرض کردم: امام با چه شناخته میشود؟ فرمودند: «با ویژگیهایی... و به مردم از آنچه فردا رخ میدهد، خبر میدهد...».
أبیبصیر عن أبیالحسن الماضی علیه السلام قال: دخلت علیه فقلت: جعلت فداک بم یعرف الامام؟ فقال: بخصال: ... و یخبر الناس بما فی غد...(2)ابوبصیر میگوید: بر امام کاظم علیه السلام وارد شدم و عرض کردم: فدایت شوم! امام با چه شناخته میشود؟ فرمودند: «با ویژگیهایی... و مردم را از آنچه فردا رخ میدهد، خبر میدهد...».
علامه مجلسی رحمة الله مینویسد:
شیخ صدوق می گوید: همانا امام از روی عهدی که از پیامبر خدا به او رسیده است از آنچه فردا رخ می دهد خبر می دهد و این همان اخبار از حوادثی است که تا روز قیامت می افتد و جبرائیل آن را بر آن حضرت نازل کرده است، ولی به نظر من روایات متواتری که دلالت بر این دارد که امام محدث است و موید به
روح القدس است و ملائکه و روح در شب قدر بر او نازل می شوند و سایر روایاتی که در این باره هست ما را از تکلفی که شیخ صدوق ورزیده بی نیاز می کند؛ گرچه سخن او نیز می تواند به صورتی صحیح باشد.(1)
پارهای از روایات، پا را از دانش به آنچه فردا رخ میدهد، فراتر نهاده از علم به مطلق غیب به عنوان نشانة امام سخن گفتهاند. در این باره میتوان به این روایات اشاره کرد:
1) بحارالانوار، ج25، ص141.
فارسان یرکضان قد أعرقا فرسیهما فقالا: أقر الله عینک یا امیرالمؤمنین ابشر بالفتح قد والله قتل القوم أجمعون، فقال علی علیه السلام : أمن خلف النهر أو من دونه؟ قالا: لا بل خلفه، إنهم لما اقتحموا خیلهم النهرو إن و ضرب الماء لبات خیولهم رجعوا فأصیبوا، فقال امیرالمؤمنین علیه السلام : صدقتما، فنزل الرجل عن فرسه و اخذ بید امیرالمؤمنین علیه السلام و برجله فقبلهما، فقال علی علیه السلام : هذه لک آیة(1)رافع بن سلمه گوید: روز جنگ نهروان همراه علی بن ابیطالب ـ صلوات الله علیه ـ بودم. هنگامی که علی علیه السلام نشسته بود، سواری آمد و گفت: السلام علیک یا علی! علی علیه السلام فرمود: «علیک السلام ! ـ مادرت به عزایت بنشیند! ـ چرا به عنوان امیرالمؤمنین بر من سلام نکردی؟» گفت: آری، اکنون علتش را به تو میگویم. در جنگ صفین تو بر حق بودی، ولی چون حکومتِ حکمین را پذیرفتی، از تو بیزاری جستم و تو را مشرک دانستم. اکنون نمیدانم از که پیروی کنم! به خدا! اگر هدایتِ تو را از گمراهیات بازشناسم (بدانم بر حقی یا بر باطل)، برای من از تمام دنیا بهتر است. علی علیه السلام به او فرمود: «مادرت به عزایت بنشیند! نزدیک من بیا تا نشانههای هدایت را از نشانههای گمراهی برای تو بازنمایم!» آن مرد نزدیک حضرت ایستاد. در آن میان، سواری شتابان آمد تا نزد علی علیه السلام رسید و گفت: یا امیرالمؤمنین! مژده باد تو را بر فتح! خدا چشمت را روشن کند! به خدا! تمام لشکر دشمن کشته شد. حضرت به او فرمود: «زیر نهر یا پشت آن؟» گفت: آری، زیر نهر. فرمود: «دروغ گفتی! سوگند به آنکه دانه را شکافد و جاندار آفریند، آنها هرگز از نهر عبور نکنند تا کشته شوند!» آن مرد گوید: بصیرتم در (بارة بیزاری و مشرک بودن)
1) الکافی، ج1، ص345.
علی زیاده گشت (، زیرا آن مرد را تکذیب کرد). اسبسوار دیگری دوان آمد و همان مطلب را به او گفت. امیرالمؤمنین علیه السلام به او همان پاسخ را گفت که به رفیقش گفت. مرد شاک گوید: میخواستم به علی علیه السلام حمله کنم و با شمشیر فرقش را بشکافم. سپس دو سوار دیگر دوان آمدند که اسبان آنها عرق کرده بود. گفتند: خدا چشمت را روشن کند ای امیرالمؤمنین! مژده باد تو را به فتح! به خدا که همة آن مردم کشته شدند. علی علیه السلام فرمود: «پشت نهر یا زیر آن؟» گفتند: نه، بلکه پشت نهر. چون ایشان اسبهای خود را به طرف نهروان راندند و آب زیر گردن اسبشان رسید، برگشتند و کشته شدند. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «راست گفتید». آن مرد از اسبش پایین آمد و دست و پای امیرالمؤمنین علیه السلام را گرفت و بوسه داد. سپس علی علیه السلام فرمود: «این است نشانهای برای تو».
1) کشفالغمه، ج2، ص406.
تویی! و دستِ خود را بر زانو یا رانِ مبارک او نهادم. فرمود: «راست گفتی؛ چون شناختی چنگ در او زن!» گفتم: میخواهم که علامت امامت را به من عطا کنید! فرمود: «ای ابامحمد! بعد از معرفت، علامتی نیست». گفتم: تا ایمان و یقین من زیاده شود. فرمود: «ای ابامحمد! چون به کوفه بازمیگردی، برای تو فرزندی به نام عیسی متولد شده و بعد از عیسی، محمد و بعد از آنها دو دختر برای تو متولد خواهد شد، و بدان که نام پسران تو نزد ما در صحیفة جامعه با نامهای شیعیان ما و نامهای پدران، مادران، اجداد و انساب ایشان و آنچه از ایشان متولد شوند، تا روز قیامت نوشته شده است». و آن صحیفه را بیرون آورد. آن صحیفه زرد بود و جمیع این اسما در او درج بود.
البته در این موارد حکم کلی صادر نشده که علم غیب از نشانههای امام است، بلکه به صورت موردی برای افراد خاصی این مسئله دلیل امامت قرار داده شده، اما روایاتی وجود دارد که بر اساس آنها به صورت کلی، یکی از نشانههای امام این است که او از آنچه فردا رخ خواهد داد، اطلاع داشته باشد که این در واقع، تعبیر دیگری از علم غیب است.
در این باره که سینة امام، گنجینة معارف قرآنی است و «علم به قرآن» از ویژگیهای امام است، تردیدی وجود ندارد و در این باره، روایات فراوانی وجود دارد؛ از جمله میتوان به این روایات اشاره کرد:
أباعبدالله علیه السلام یقول: والله إنی لاعلم کتاب الله من أوله إلی آخره...(1)امام صادق علیه السلام میفرمودند: به خدا سوگند، من به کتاب خدا از ابتدا تا انتها علم دارم.
عن أحدهما علیه السلام فی قوله الله عز وجل: ((و ما یعلم تأویله إلا الله
1) الکافی، ج1، ص229.
و الراسخون فی العلم)) فرسولالله صلی الله علیه و آله أفضل الراسخین فی العلم، قد علمه الله عز و جل جمیع ما أنزل علیه من التنزیل و التأویل و ما کان الله لینزل علیه شیئا لمیعلمه تأویله و أوصیاؤه من بعده یعلمونه کله، و الذین لا یعلمون تأویله إذا قال العالم فیهم بعلم، فأجابهم الله بقوله: ((یقولون آمنا به کل من عند ربنا)) و القرآن خاص و عام و محکم و متشابه و ناسخ و منسوخ، فالراسخون فی العلم یعلمونه(1)یکی از دو امام باقر یا صادق علیه السلام دربارة قول خداوند: «و جز خدا و راسخون در علم، تأویل قرآن را نمیدانند» فرمود: «پیغمبر صلی الله علیه و آله بهترین راسخ در علم است. خداوند همة آنچه را از تنزیل و تأویل نازل فرمود، به او آموخته است؛ چیزی را که خدا تأویلش را به او نیاموخت، بر او نازل نفرمود و اوصیای پس از وی هم تمام آن را میدانند، و کسانی که تأویل آن را نمیدانند، هر گاه عالمشان چیزی از روی علم بفرماید (ایمان میآورند و میپذیرند)؛ چنانچه خدا ایشان را پذیرفته و فرموده است: "میگویند ایمان آوردیم، همة قرآن از جانب پروردگار ماست" و قرآن، خاص و عام، محکم و متشابه و ناسخ و منسوخ دارد و راسخون در علم همه را میدانند».
از روایاتِ پیشگفته چنین برداشت میشود که دانشِ تمام قرآن، نزد امام است و امام افزون بر علم به الفاظ و ظواهر قرآن، به تمامیِ معارف قرآن احاطه دارد. در روایات دیگری توضیح داده شده است که قرآن، ظرفِ چه معارفی است. با توجه به این دسته از روایات، میتوان به فهمِ روشنتری از روایات یادشده دست یافت. برخی از معارفی که بر اساس روایات در قرآن وجود دارند و به لحاظ احاطة امام بر قرآن در سینة امام نیز وجود دارند، بدین قرارند:
1) الکافی، ج1، ص229.
عن أبیعبدالله علیه السلام قال: والله إنی لاعلم کتاب الله من أوله إلی آخره کأنه فی کفی فیه... خبر ما کان و خبر ما هو کائن، قال الله عز وجل: ((فیه تبیان کل شیء))؛(1)امام صادق علیه السلام فرمودند: «به خدا قسم، من کتاب خدا را از آغاز تا پایانش میدانم، چنان که گویی در کف دست من است. در قرآن، خبرِ آسمان و زمین و خبر گذشته و آینده وجود دارد. خداوند میفرماید: بیان هر چیزی در آن است».
عن أبیعبدالله علیه السلام قال: قال امیرالمؤمنین علیه السلام :... ذلک القرآن فاستنطقوه و لن ینطق لکم اخبرکم عنه: إن فیه علم ما مضی و علم ما یأتی إلی یوم القیامة و حکم ما بینکم و بیان ما أصبحتم فیه تختلفون فلو سألتمونی عنه لعلمتکم(2)امام صادق علیه السلام فرمود: امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: «... این نسخه، همان قرآن است؛ از او بخواهید تا با شما سخن گوید. او هرگز سخن نگوید، ولی من از او به شما خبر میدهم. در قرآن، علمِ گذشته و علمِ آینده تا روز قیامت وجود دارد، میان شما حکم میدهد و اختلافات شما را بیان میکند. اگر از من قرآن را بپرسید، به شما میآموزم».
ملاصالح مازندرانی در توضیح روایاتِ یادشده چنین مینویسد:
«در قرآن، علمِ گذشته و علمِ آینده تا روز قیامت وجود دارد» یعنی در آن علم گذشتگان و سرگذشت امت های پیشین و آنچه در گذشته های دور بینشان رخ داده و آنچه از بدی و خوبی بر آنها گذشته و نیز علم حوادثی که هر روز اتفاق می افتد و فتنههای ناگهانی و احوال امتهایی که در آینده میآیند در آن
وجود دارد.(1)
باز از آن حضرت چنین روایت شده است:
کتاب الله فیه نبأ ما قبلکم و خبر ما بعدکم و فصل ما بینکم و نحن نعلمه(2)در کتاب خداست خبر آنچه پیش از شما بوده و خبر آنچه پس از شما خواهد بود و او داورِ میان شماست و ما آن را میدانیم.
... فقال هشام: إن علیا کان یدعی علم الغیب، والله تعالی لمیطلع علی غیبه أحدا فمن أین ادعی ذلک؟ فقال أبی: إن الله جل ذکره أنزل علی نبیه صلی الله علیه و آله کتابا بین فیه ما کان وما یکون إلی یوم القیامة، فی قوله(و نزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل شیء و هدی و رحمة و بشر للمسلمین) و فی قوله ((و کل شیء أحصیناه فی إمام مبین)) و فی قوله: ((ما فرطنا فی الکتاب من شیء)) و فی قوله: ((ولا رطب و لا یابس إلا فی کتاب مبین))(3)هشام گفت: علی علیه السلام ادعای علم غیب میکرد، با اینکه خداوند هیچکس را بر غیب مطلع نکرده؛ از کجا چنین ادعایی میکرد؟ امام صادق علیه السلام فرمود: پدرم فرمود: «خداوند، کتاب بزرگی برای پیامبر فرستاد که در آن، تمام اسرار گذشته و آینده تا روز قیامت بود. چنانچه این آیه شاهد است: ((وَ نَزَّلْنا عَلَیْک الْکتابَ تِبْیاناً لِکلِّ شَیْءٍ وَ هُدی وَ رَحْمَةً وَ بُشْری لِلْمُسْلِمِینَ)) و در آیة دیگر: ((وَ کلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ)) و در این آیه: ((ما فَرَّطْنا فِی الْکتابِ مِنْ شَیْءٍ)) و در این آیه: ((وَلاَ رَطْبٍ وَلاَ یَابِسٍ إِلاَّ فِی کتَابٍ مُّبِینٍ)).
از دیگر دانشهایی که در کتاب خدا وجود دارد و امام باید از آن برخوردار باشد، اخبارِ اموری است که در آسمان و زمین است. روایاتی که در پی میآیند، بر این مطلب دلالت دارند:
امام صادق علیه السلام فرمودند:
ملاصالح مازندرانی در شرح این روایت چنین مینویسد:
... «در قرآن است خبر آسمان» و ساکنان آن و حرکت و چرخش افلاک و احوال فرشتگان و مقاماتشان و حرکت ستارگان و مدارهایشان و منافع این حرکت و تاثیراتی که دارد و سایر اموری که در عالم بالا رخ می دهد و آثاری که بر افلاک مترتب است «و خبر زمین» حقیقت آن و نهایتش و خبر آن چه در دل و اطراف آن است و آن چه در سطح آن و فضای آن و زیر و بالای آن است و خبر معادنی که در آن است و آن چه در دل فلک ماه است از بسائط و مرکبات و منافع و مضار آن که عقل بشر در درک قسمتی ازآن متحیر است ...(2).
باز از آن حضرت در این باره، چنین روایت شده است:
تبیان کل شیء))(1)من آنچه در آسمانها و زمین است، میدانم و آنچه در بهشت و دوزخ است، میدانم... سپس اندکی تأمل کرد و دید این سخن بر شنوندگان گران آمد؛ لذا فرمود: من این مطالب را از کتاب خداوند میدانم. خداوند میفرماید: «بیان هر چیزی در قرآن است».
و در حدیث دیگری چنین فرمودند:
در روایاتِ یادشده، به صورت کلی از وجود دانش، آنچه بوده و خواهد بود و اخبار آسمانها و زمین در قرآن سخن گفته شده است، اما در برخی
روایات به موارد جزئیتری از این علوم اشاره شده است؛ برای نمونه میتوان به این روایات اشاره کرد:
عن یونس قال: سمعته یقول و قد مررنا بجبل فیه دود؛ فقال: اعرف من یعلم إناث الدود من ذکره و کم عدده و قال: نعلم ذلک من کتاب الله قال: و فی کتاب الله تبیان کل شیء(1)یونس گوید: با امام صادق علیه السلام از کوهی عبور میکردیم که در آن کرم بود. فرمودند: «من کسی را میشناسم که مادة کرم را از نرِ آن بازمیشناسد و تعداد آنها را هم میداند». و فرمود: «من این را از کتاب خدا میدانم؛ در کتاب خدا بیانِ هر چیزی است».
عن امیرالمؤمنین ـ صلوات الله علیه ـ أنه قال: والذی بعث محمدا صلی الله علیه و آله بالحق و أکرم أهلبیته ما من شیء تطلبونه من حرز من حرق أو غرق أو سرق أو إفلات دابة من صاحبها أو ضالة أو آبق إلا و هو فی القرآن، فمن أراد ذلک فلیسألنی عنه، قال: فقام إلیه رجل فقال: یا امیرالمؤمنین أخبرنی عما یؤمن من الحرق و الغرق؟ فقال: اقرأ هذه الآیات ((الله الذی نزل الکتاب و هو یتولی الصالحین))، ((و ما قدروا الله حق قدره ـ إلی قوله ـ سبحانه و تعالی عما یشرکون)) فمن قرأها فقد أمن الحرق و الغرق ـ قال: فقرأها رجل و اضطرمت النار فی بیوت جیرانه و بیته و سطها فلم یصبه شیء ـ ثم قام إلیه رجل آخر فقال: یا امیرالمؤمنین إن دابتی استصعبت علی و إنا منها علی وجل فقال: اقرأ فی اذنها الیمنی ((و له أسلم من فی السماوات و الأرض طوعا و کرها و إلیه ترجعون)) ـ فقرأها فذلت له دابته ـ و قام إلیه رجل آخر فقال: یا امیرالمؤمنین إن أرضی أرض مسبعة و إن السباع تغشی منزلی و لا تجوز حتی تأخذ فریستها فقال: اقرأ ((لقد جاءکم رسول من
1) ینابیع المعاجز، ص9ـ10.
أنفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم بالمؤمنین رؤوف رحیم * فإن تولوا فقل حسبی الله لا إله إلا هو علیه توکلت و هو رب العرش العظیم)) ـ فقرأهما الرجل فاجتنبته السباع ـ ثم قام إلیه آخر فقال: یا امیرالمؤمنین إن فی بطنی ماء أصفر فهل من شفاء؟ فقال: نعم بلا درهم و لا دینار و لکن اکتب علی بطنک آیة الکرسی و تغسلها و تشربها و تجعلها ذخیرة فی بطنک فتبرأ بإذن الله عز و جل ـ ففعل الرجل فبرأ بإذن الله ـ ثم قام إلیه آخر فقال: یا امیرالمؤمنین أخبرنی عن الضالة؟ فقال: اقرأ یس فی رکعتین و قل: یا هادی الضالة رد علی ضالتی ـ ففعل فرد الله عز و جل علیه ضالته ـ ثم قام إلیه آخر فقال: یا امیرالمؤمنین أخبرنی عن الآبق فقال: اقرأ ((أو کظلمات فی بحر لجی یغشاه موج من فوقه موج ـ إلی قوله ـ و من لمیجعل الله له نورا فما له من نور)) ـ فقالها الرجل فرجع إلیه الآبق ـ ثم قام إلیه آخر فقال: یا امیرالمؤمنین أخبرنی عن السرق فإنه لا یزال قد یسرق لی الشیء بعد الشیء لیلا؟ فقال له: اقرأ إذا أویت إلی فراشک ((قل ادعوا الله أو ادعوا الرحمن أیا ما تدعوا ـ إلی قوله ـ: و کبره تکبیرا)) ثم قال امیرالمؤمنین علیه السلام : من بات بأرض قفر فقرأ هذا الآیة ((إن ربکم الله الذی خلق السماوات و الأرض فی ستة أیام ثم استوی علی العرش ـ إلی قوله ـ: تبارک الله رب العالمین)) حرسته الملائکة و تباعدت عنه الشیاطین، قال: فمضی الرجل فإذا هو بقریة خراب فبات فیها و لمیقرأ هذه الآیة فتغشاه الشیطان و إذا هو آخذ بخطمه فقال له صاحبه: أنظره و استیقظ الرجل فقرأ الآیة فقال الشیطان لصاحبه: أرغم الله أنفک أحرسه الآن حتی یصبح، فلما أصبح رجع إلی امیرالمؤمنین علیه السلام فأخبره و قال له: رأیت فی کلامک
الشفاء و الصدق و مضی بعد طلوع الشمس فإذا هو بأثر شعر الشیطان مجتمعا فی الأرض(1)اصبغ بن نباته از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت میکند: «سوگند بدان که محمد صلی الله علیه و آله را به حقیقت برانگیخته و خاندانش را گرامی داشته، هیچ چیزی نیست که شما آن را بجویید از حرز و دعاهایی که برای محافظت از سوختن یا غرق شدن یا دزد یا گریختن چهارپایی از دست صاحبش یا گمشدهای و یا بندة فراری، جز اینکه در قرآن است؛ هر که خواهد از من بپرسد». گوید: پس مردی برخاست و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! مرا آگاه کن از آنچه برای محافظت از سوختن و غرق شدن است؟ فرمود: «این آیات را بخوان: ((الله الَّذِی نَزَّلَ الْکتابَ وَ هُوَ یَتَوَلَّی الصَّالِحِینَ)) و آیه: ((وَ ما قَدَرُوا الله حَقَّ قَدْرِهِ تا سُبْحانَهُ وَ تَعالی عَمَّا یُشْرِکونَ)). پس هر که این آیات را بخواند، از سوختن و غرق شدن ایمن است». گوید: پس مردی آن را خواند و آتش در خانههای همسایگانش درگرفت و خانة او هم وسط آن خانهها بود و آسیبی به او نرسید. سپس مرد دیگری برخاست و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! حیوانی که زیر پای من است، چموشی میکند و من از آن ترسانم؟ فرمود: «در گوش راستش (این آیه را) بخوان: ((وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کرْهاً وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ)). و آن مرد این آیه را خواند و آن حیوان برای او رام گردید. مرد دیگری برخاست و عرض کرد: ای امیرمؤمنان! سرزمین ما جای درندگان است و درندگان به خانة من درآیند و تا شکار خود را نگیرند، از آنجا نگذرند؟ فرمود: «(این دو آیه را) بخوان: ((لَقَدْ جاءَکمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ
1) الکافی، ج2، ص624ـ626.
رَحِیمٌ* فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِیَ الله لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عَلَیْهِ تَوَکلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ)). پس آن مرد این دو آیه را خواند و درندگان از او دور شدند. سپس مرد دیگری برخاست و عرض کرد: ای امیرمؤمنان! در شکم من آب زردی است؛ آیا شفایی دارد؟ فرمود: «آری (بیپول) و بدون صرف کردن درهمی و نه دیناری؛ آیةالکرسی را بر شکمت بنویس و آن را بشوی و بیاشام و آن را در شکمت ذخیره کن؛ به خواست خداوند بهبودی یابی». و آن مرد انجام داد و به خواست خداوند، بهبودی یافت. سپس دیگری برخاست و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! از (آنچه برای پیدا کردن حیوان) گمشده (فایده دارد)، مرا آگاه فرما؟ فرمود: «سورة یس را در دو رکعت نماز بخوان و بگو: یا هادی الضالة رد ضالتی». پس آن را انجام داد و خداوند حیوان گمشدهاش را به او برگردانید. سپس دیگری برخاست و عرض کرد: ای امیرمؤمنان! برای بندة گریخته دستوری فرما! فرمود: «بخوان: ((أَوْ کظُلُماتٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ... وَ مَنْ لَمْیَجْعَلِ الله لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ))». و آن مرد آن را گفت و بندة فراریاش به سوی او بازگشت. سپس مرد دیگری برخاست و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! برای ایمنی از دزدی چیزی بفرما، زیرا پیوسته پشت سرهم شبها از من دزدی شود؟ فرمود: «چون به بستر خواب رفتی این آیه را بخوان: ((قُلِ ادْعُوا الله أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَیًّا ما تَدْعُوا... وَ کبِّرْهُ تَکبِیراً))». سپس امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «هر کس در بیابانی خالی از سکنه، شبی را به سر برد و این آیه را بخواند: ((إِنَّ رَبَّکمُ الله الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ... تَبارَک الله رَبُّ الْعالَمِینَ(1)))، فرشتگان او را
1) اعراف، 54.
محافظت کنند و شیاطین از او دور شوند». گوید: پس آن مرد رفت و به ویرانهای رسید. شب را در آنجا خوابید و این آیات را نخواند؛ پس شیطان به سراغش آمد و بینی آن مرد را گرفت. رفیقش به او گفت: مهلتش بده! آن مرد (از این حرف) از خواب پرید و آیهای را (که حضرت فرموده بود) خواند؛ پس شیطان به رفیقش گفت: خدا بینی تو را به خاک مالید. اکنون باید تا صبح او را محافظت و پاسداری کنی. چون صبح شد نزد امیرالمؤمنین علیه السلام آمد و جریان را گفت و عرض کرد: در سخن شما شفا و راستی یافتم، و پس از بالا آمدن آفتاب، بدانجا رفت و جای موی شیطان را در زمین دید.
1) بحارالانوار، ج26، ص65ـ66.
تعبیرِ پارهای دیگر از روایات این است که دانشِ هر آنچه بندگان بدان نیاز دارند، در قرآن موجود است. این روایات از این دستهاند:
امام باقر فرمودند: إن الله تبارک و تعالی لمیدع شیئا تحتاج إلیه الامة إلا أنزله فی کتابه و بینه لرسوله صلی الله علیه و آله و جعل لکل شیء حدا و جعل علیه دلیلا یدل علیه و جعل علی من تعدی ذلک الحد حدا(1)خداوند چیزی از احتیاجات امت را وانگذاشت، جز آنکه آن را در قرآنش فروفرستاد و برای رسولش بیان فرمود و برای هر چیز اندازه و مرزی قرار داد و برای راهنمایی آن رهبری گماشت و برای کسی که از آن مرز تجاوز کند، کیفری قرار داد.
امام صادق علیه السلام فرمودند: إن الله تبارک و تعالی أنزل فی القرآن تبیان کل شیء حتی والله ما ترک الله شیئا یحتاج إلیه العباد حتی لایستطیع عبد یقول: لو کان هذا انزل فی القرآن إلا و قد أنزله الله فیه(2)خداوند در قرآن بیانِ هر چیز را فروفرستاده تا آنجا که به خدا سوگند، چیزی را از احتیاجات بندگان فروگذار نکرده و تا آنجا که هیچ بنده ای نتواند بگوید: ای کاش این در قرآن آمده بود، جز آنکه خدا آن را در قرآن فروفرستاده است.
پارهای دیگر از روایات بر این مطلب دلالت دارند که برای هر آنچه انسانها در آن با یکدیگر اختلاف میکنند، در قرآن راهحلی وجود دارد:
از امام صادق علیه السلام در این باره چنین روایت شده است:
ما من أمر یختلف فیه اثنان إلا و له أصل فی کتاب الله عز وجل و
لکن لا تبلغه عقول الرجال(1)هیچ چیزی نیست که دو نفر در آن اختلاف کنند، مگر اینکه (حلّ آن) ریشهای در کتاب خداوند بلندمرتبه دارد، اما عقلهای مردان به آن نمی رسد.
ملاصالح مازندرانی در شرح این روایت چنین مینویسد:
«هیچ چیزی نیست که دو نفر در آن اختلاف کنند» چه آن چیز از اصول اعتقادات باشد چه از فروع آن یا امور جزئیهای که انسان ها در مدنیت و زندگی و کسب و کار خود بدان نیاز دارند «مگر اینکه (حلّ آن) ریشهای در کتاب خداوند بلندمرتبه دارد»؛ چرا که کتاب خدا ریشه همه معارف و حقایق است و دانش منافع و مضار دنیا و آخرت و علم تمام آنچه هست در آن است، پس هیچ حکم کلی و جزئی نیست مگر این که قران اساس و مبدأ آن و غایت و منتهای آن است(2).
آنچه تا کنون گذشت، ناظر به دانشهایی بود که در قرآن وجود دارد و البته امام به دلیل برخورداری از دانش کتاب خدا، از آن آگاه است. پارهای دیگر از روایات که از سویی مربوط به قرآنند و از سوی دیگر مربوط به امام، روایاتی هستند که ناظر به کیفیت دانش امام به قرآنند؛ برای نمونه، در برخی روایات چنین بیان شده که امام باید بتواند آنچه را میگوید، به قرآن مستند کند:
امام باقر علیه السلام فرمودند:
إذا حدثتکم بشیء فسألونی من کتاب الله ثم قال فی بعض حدیثه: أن النبی صلی الله علیه و آله نهی عن القیل و القال و فساد المال و کثرة السؤال. فقیل له: یابن رسولالله أین هذا من کتاب الله قال ان الله عز و جل
یقول: ((لا خیر فی کثیر من نجواهم إلا من أمر بصدقة أو معروف أو إصلاح بین الناس)) و قال: ((لا تؤتوا السفهاء أموالکم التی جعل الله لکم قیاما)) و قال: ((لا تسألوا عن أشیاء إن تبد لکم تسؤکم))(1)چون به شما از چیزی خبر دهم، از من بپرسید: کجای قرآن است. آنگاه حضرت ضمن گفتارش فرمود: پیغمبر صلی الله علیه و آله از قیل و قال و تباه ساختن مال و زیادی سؤال نهی فرموده است. به حضرت عرض شد: پسر پیغمبر! همین که فرمودید در کجای قرآن است؟ فرمود: خداوند میفرماید: «در بسیاری از درگوشیهای مردم خیری نیست، جز آنکه به صدقه یا نیکی یا اصلاح میان مردم دستور دهد». و فرمود: «اموالتان را که خدا قِوام کار شما قرار داده، به کمخردان مدهید!» و فرموده: «از چیزهایی که اگر بر شما عیان شود غمگینتان کند، سؤال نکنید!»
و یا برخی روایات بر این مطلب دلالت دارند که دانش کیفیت و شأن نزول قرآن نزد امام است:
امام علی علیه السلام فرمودند:
والله ما نزلت آیة إلا و قد علمت فیما نزلت و أین نزلت، ابلیل نزلت ام بنهار نزلت، فی سهل او جبل إن ربی و هب لی قلبا عقولا و لسانا سئولا(2)به خدا سوگند! هیچ آیهای از آیات الهی نازل نشد، مگر اینکه دانستم که در شأن که نازل شد و در کجا فرود آمد؛ آیا شبانگاه نازل شد یا صبحگاهان و در بیابان یا در کوه فرود آمد. همانا پروردگارم به من قلب دانا و لسان گویا کرامت فرموده است.
و زید بن علی از آن حضرت چنین روایت میکند:
ما دخل رأسی نوما و لا غمضا علی عهد رسولالله صلی الله علیه و آله حتی علمت من رسولالله صلی الله علیه و آله ما نزل به جبرئیل فی ذلک الیوم فی حلال أو حرام أو سنة أو أمر أو نهی فیما نزل فیه و فیمن نزل، فخرجنا فلقینا المعتزلة فذکرنا ذلک لهم فقالوا: إن هذا الامر عظیم، کیف یکون هذا و قد کان أحدهما یغیب عن صاحبه؟ فکیف یعلم هذا؟ قال: فرجعنا إلی زید فأخبرناه بردهم علینا، فقال: کان یتحفظ علی رسولالله صلی الله علیه و آله عدد الأیام التی غاب بها فإذا التقیا قال له رسولالله صلی الله علیه و آله : یا علی نزل علی فی یوم کذا و کذا، کذا و کذا و فی یوم کذا و کذا، کذا و کذا، حتی یعدها علیه إلی آخر الیوم الذی وافی فیه فأخبرناهم بذلک(1)در زمان پیامبر خدا هرگز خوابم نبرد و چشم بر هم نگذاشتم، مگر اینکه از آن حضرت فرا گرفتم که آن روز جبرئیل چه چیز از حلال و حرام و سنت و امر و نهی از سوی خداوند آورده، در چه مورد و دربارة چه کس نازل شده. ما از خدمت زید بن علی خارج شدیم. همین مطلب را برای معتزلیان نقل کردیم. گفتند: این ادعای بزرگی است! چگونه امکان دارد، با اینکه اتفاق میافتاد یکی از دیگری دور میافتاد؟! پس از کجا اطلاع پیدا میکرد؟ ما برگشتیم پیش زید و جریان رد کردن آنها را نقل کردیم. گفت: تعداد روزهایی که از خدمت پیغمبر صلی الله علیه و آله دور بود، در خاطر میسپرد. وقتی ایشان را ملاقات میکرد، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرمود: یا علی! فلان روز فلان چیز نازل شد و در فلان روز فلان، تا آخرین روزی که دور بوده. ما برگشتیم و پاسخ را به معتزلیان گفتیم.
بر اساس آنچه گذشت، امام کسی است که از تفسیر و تأویل و ظاهر و
1) بصائرالدرجات، ص217.
باطن قرآن آگاه است و میتواند بر اساس قرآن از اخبار گذشته و آینده، آسمانها و زمین، تمام آنچه مورد نیاز مردم است و... آگاهی داشته باشد و علم او به قرآن به معنای علم او به همة این مسائل است و چنین دانشی از ویژگیهای اختصاصی پیشوایان معصوم علیه السلام است و کسی با آنان در این ویژگی اشتراک ندارد و اگر کسی مدعی امامت بود، باید از علم قرآن با این وسعت برخوردار باشد. با وجود این، در هیچ روایتی، از «دانش به کتاب خدا» به عنوان علامت شناسایی امام یاد نشده است. البته اگر چنین باشد، میان این دو تهافتی نیست، چراکه اینکه علم به کتاب خدا از صفات امام است، مطلبی است و اینکه مردم بخواهند از این راه امام را شناسایی کنند، مطلبی دیگر و این دو با هم تلازم ندارند؛ همچنانکه عصمت از صفات امام است، ولی به دلیل اینکه مردم راهی به شناساییِ عصمت ندارند، نمیتوان آن را از نشانههای امام برشمرد. البته در این باره دو روایت وجود دارد که ممکن است بر مطلب یادشده دلالت داشته باشند. این روایات بدین قرارند:
در این حدیث، مواردی همچون وصیت آشکار، معجزه و... وجود دارد
1) الخصال، ص428.
که در روایاتی دیگر، از نشانههای امامت شمرده شده و دانش به کتاب خدا نیز در کنار همین موارد ذکر شده است، اما صرفنظر از اینکه تعبیرِ این روایت «اعلم الناس بکتاب الله» است، و این تعبیر جنبة مقایسهای دارد و بیانگر این است که در قیاس با سایرین، دانش امام به کتاب بیشتر است؛ بنابراین، روایت مزبور ناظر به آگاهی امام از تمامی معارف قرآن نیست، در این حدیث از موارد یادشده به عنوان صفات امام یاد شده است، نه نشانههای امام؛ از این رو نمیتوان به اعتبار آن، دانش به کتابالله را از نشانههای امام دانست.
دلالتِ این روایت بر مدعا نیز تام نیست، چراکه همین حدیث که در بصائرالدرجات به صورت فوق روایت شده، در کتابهای غیبت نعمانی و خصال شیخ صدوق، به جای عبارت «بین دفتین»، «بین صدفیها» نقل شده است.(2)علامه مجلسی در این باره چنین مینویسد:
«بین صدفیها»یعنی همه زمین چرا که کوه محیط به دنیاست و صدف الجبل آن چیزی است که از کناره اش مقابل تو قرار می
گیرد و در بصائر «بین دفتین» است که به معنای دو جلد قرآن است و کنایه از همه آن است.(1)
بنابراین، طبق نقل بصائر، روایتِ یادشده ناظر به علم امام به کتاب خداست و طبق دو نقل دیگر، چنین نیست. از آنجا که اصل وجود تعبیرِ «بین دفتین» مورد تردید است، پس نمیتوان با قاطعیت گفت، روایات به صراحت یکی از راههای شناخت امام را دانشِ او به قرآن دانستهاند؛ با وجود این میتوان گفت روایاتی که به طور مطلق، علم را از نشانههای امام برشمردهاند و پیشتر نمونههایی از آن ذکر شد، به اطلاق خود شامل علم به قرآن نیز میشود. به عبارت دیگر، وقتی گفته میشود: یکی از راههای شناخت امام، دانش امام است و این دانش به قید خاصی مقید نمی شود، همة دانشها و از جمله دانش به معارف قرآن را در بر میگیرد. البته در این باره، این نکته قابل توجه است که اگر در روایات، به صراحت از علم به قرآن ـ علیرغم اهمیت آن ـ به عنوان نشانة امام یاد نشده، حتماً دلیل خاصی داشته است که شاید با توضیحاتی که در ادامه خواهد آمد، بتوان گوشهای از آن را دریافت.
نکتة مهم دیگر اینکه وقتی گفته میشود: یکی از نشانههای امام، علمِ او به کتاب خداست، مقصود علم واقعی به کتاب خداست، نه اینکه هر کس توانست از پیش خود رطب و یابسی ببافد، بتواند مدعی علم به کتاب خدا شود و بافتههای ذهن خود را، باطن قرآن بداند و تأویل آیات قرآن را دلیلی بر دانش به کتاب خدا و در نتیجه، امامت خود بپندارد. این، قاعدة عقلی است که وقتی چیزی نشانهای دارد، مصداق واقعی آن نشانه، نشانه است، نه مصداق بدلی، ادعایی و دروغینش؛ برای نمونه، یکی از نشانههای ظهور امام مهدی علیه السلام خروج یمانی است. روشن است که یمانی واقعی، نشانة ظهور است، نه یمانی دروغین و ادعایی، و ما تا راهی به شناسایی یمانی واقعی نداشته باشیم، نمیتوانیم خروج او را نشانهای بر ظهور امام تلقی کنیم؛ بنابراین،
1) بحارالانوار، ج25، ص139.
خروج یمانی زمانی میتواند نشانة ظهور باشد که بتوان مصداق واقعی آن را از مصادیق جعلیاش شناسایی کرد؛ پس زمانی میتوان آنچه را مدعی امامت به عنوان باطن و تأویل قرآن عرضه میکند، دلیلی بر امامت او قلمداد کرد که از راه اطمینانآوری بتوان صحت گفتههای او را اثبات کرد.
به تعبیر دیگر، وقتی گفته میشود یکی از نشانههای امام علمِ او به قرآن است، مقصود علمِ درست است و نه نادرست؛ بنابراین، باید راهی برای تشخیص درست از نادرست بودن آنچه از سوی مدعی امامت به عنوان معارف قرآن عرضه میشود، وجود داشته باشد. یکی از راههای این تشخیص میتواند دلیلی باشد که مدعی عرضه میکند، ولی به صرف اینکه مدعی، پارهای از اطلاعات را به عنوان باطن و تأویل قرآن عرضه میکند، نمیتواند چیزی را اثبات نماید.
این مطلب را که آنچه نشانة امامت است، باید قابل راستیآزمایی باشد، هرچند به دلیل بداهتش نیازمند استدلال نیست، میتوان بر اساس روایات اثبات کرد؛ برای نمونه، در روایاتی که پیش از این گذشت، «علم به همة زبانها» از نشانههای امام بود و این چیزی است که صحت و سقم ادعای آن را میتوان آزمود؛ یا در روایت مربوط به جنگ نهروان، امام علی علیه السلام علمِ غیب خود را برای کسی دلیل امامت گرفتند که پس از لحظاتی صحتِ آن اثبات شد؛ و یا اگر گفته شده آگاهی از آنچه فردا رخ میدهد، از نشانههای امام است، میتوان درستی یا نادرستیِ آن را آزمود؛ و بلکه هم چنان که گذشت اگر بر اساس برخی از روایات علم به حلال و حرام الهی نمی تواند راهی برای شناسایی امام باشد به این دلیل است که مخاطب این دسته از روایات عوام هستند و آنها راهی به راستی آزمایی این بخش از دانش امام ندارند و اگر این مسیر برای دانشمندان راهگشاست و آنان می توانند به کمک آن امام را شناسایی کنند به این دلیل است که آن ها می توانند به درستی یا نادرستی چنین دانشی پی ببرند.
توجه به مطلبِ یادشده از این نظر ضروری مینماید که از آنجا که بخش
قابل توجهی از معارف قرآن، بطون قرآن است و بطون قرآن از آن نظر که بطن هستند، راهی به کشف آن جز اتصال به علم الهی نیست، این احتمال وجود دارد که برخی بافتههای ذهن خود را به عنوان بطن قرآن عرضه کنند و البته به دلیل اینکه راهی برای اثبات صحت آن وجود ندارد، خود را از زحمت اثبات برهانند و این را دلیلی بر دانش خود و در نتیجه، امامت خود تلقی کنند. هم چنان که بخش قابل توجهی از آن چه در کتاب های احمد بصری آمده و به عنوان معارف قرآن به مخاطب عرضه می شود از این سنخ است؛ بنابراین باید توجه داشت که وقتی چیزی به عنوان بطن قرآن عرضه میشود، از آنجا که دلیلی وجود ندارد که صحت و درستی آن را اثبات نماید، نمیتوان به استناد آن چیزی را اثبات کرد. شاید به همین دلیل است که در هیچ روایتی به صورت ویژه، «علم به کتاب خدا» نشانة امام قرار داده نشده است و نیز علیرغم اینکه پیشوایان معصوم علیه السلام در مواردی برای اثبات امامتِ خود به علم غیب و یا معجزه و امثال آن استناد کردهاند، هیچ موردی یافت نشد که پیشوایان معصوم علیه السلام «علم به باطنِ قرآن» را دلیل اثبات امامت خود قرار داده باشند. شاید سرّ این مطلب، همان نکتة پیشگفته باشد که وقتی راهی به اثبات صحت آنچه از سوی امام به عنوان بطن قرآن ارائه شده، نباشد، نمیتوان به وسیلة آن امامت امام را اثبات کرد.
البته از این نکته نیز نباید غافل شد که امام گاهی برای محمد بن مسلم، ابوبصیر و دیگر شیعیان خود سخن میگوید و بطون قرآن و تأویل آیات الهی را بیان میفرماید؛ در چنین مواردی اصحاب ائمه علیه السلام اگر سخن امام را میپذیرند و آن را بطن قرآن تلقی میکنند، به این دلیل است که از پیش، امامتِ امام را پذیرفتهاند و به اینکه دانش ظاهر و باطن قرآن نزد امام است، ایمان دارند. اما وقتی امام میخواهد با بیانِ یکی از بطون قرآن، دانش خود به کتاب و در نتیجه، امامت خود را اثبات نماید روشن است که از آنجا که راهی به اثبات صحت سخن او نیست، نمیتوان به وسیلة آن امامت را اثبات کرد؛ به همین دلیل است که ـ همچنانکه گذشت ـ در منابع، موردی یافت نشد که پیشوایان معصوم علیه السلام برای اثبات امامت خود، به بیان بطون قرآن
پرداخته باشند.
حاصل سخن اینکه، اگر بپذیریم یکی از نشانههای امام، دانشِ او به قرآن است، این سخن بدین معنا نیست که ادعای کسی که مدعی است سخنانش بطون قرآن است، پذیرفته میشود، چراکه از آنجا راهی برای اثبات صحت باطن قرآن نیست، و صحت آن تنها زمانی قابل پذیرش است که از پیش، امامت و اتصال مدعی آن با علم الهی ثابت شده باشد؛ اما اگر کسی بخواهد نفس این علم را دلیل بر امامت خود بگیرد، به دلیل بسته بودن مسیر راستیآزماییِ آن، نمیتوان به استناد آن چیزی را ثابت کرد. بنابراین، اگر در روایات «علمِ به کتاب خدا» نشانة امامت قرار داده شده باشد، مقصود آن بخش از معارف قرآن است که امام میتواند برای پرسشگران، درستیِ آن را اثبات کند. از آنچه گفته شد میتوان ادعای پارهای از مدعیان گذشته و یا حال را که بافتههای ذهن خود را به عنوان باطن قرآن(!) به خلقِ نادان قالب میکنند، نقد کرد.
خلاصة آنچه گذشت این است که پیشوایان معصوم علیه السلام از دانش به عنوان یکی از راههای شناسایی امام یاد کردهاند و برای چنین دانشی، ویژگیهای خاصی برشمردهاند؛ علم به همة زبانها، علم به حرام و حلال الهی، علم به آنچه فردا رخ میدهد، علم غیب و در یک کلمه «علم به آنچه بوده و خواهد بود». و از آنجا که به اصطلاح اصولیون، نسبتِ موارد یادشده عطف به واو است، بنابراین کسی که مدعیِ امامت است، باید جامع همة این دانشها باشد.
بر اساس روایات پیشوایان معصوم علیهم السلام، یکی دیگر از نشانههایی که به کمکِ آن میتوان امام را شناخت و به بیاساس بودن ادعای مدعیان دروغین پی برد، «وصیت» است؛ یعنی وقتی امام سابق به کسی وصیت کرد و او را وصیّ خود معرفی کرد، از این راه میتوان فهمید کسی که به او وصیت شده، جانشینِ امام سابق و امام بر حق است. در این باره روایات متعددی وجود دارد؛ از جمله:
عن الحارث بن المغیرة النضری قال: قلت لأبیعبدالله علیه السلام : بما یعرف صاحب هذا الامر؟ قال: بالسکینة و الوقار و العلم و الوصیة(1)حارث بن مغیره میگوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم: صاحب این امر به چه شناخته میشود؟ فرمود: «به آرامش، وقار، دانش و وصیت».
این نشانه به تنهایی، قابلیتِ سوءاستفاده دارد و میتواند دستآویز شیادان قرار گیرد، زیرا همیشه این امکان وجود دارد که مدعیان دروغین، خود را وصیّ امام معرفی کنند و مدعی شوند ائمه علیهم السلام به هنگام شهادت، به صورت خصوصی به آنان وصیت کردهاند؛ از این رو، برای اینکه راه بر چنین مدعیانی بسته شود، پیشوایان معصوم علیهم السلام وصیت را با «آشکار بودن» مقید کردهاند؛ یعنی نشانة امام این است که امامِ سابق، آشکارا کسی را وصیّ خود قرار دهد. در این باره میتوان به این روایات اشاره کرد:
1) الخصال، ص200.
الظاهرة و بالفضل...(1)حفص بن بختری میگوید: به امام صادق علیه السلام عرض شد: امام با چه چیزی شناخته میشود؟ فرمود: «به وصیت آشکار و به فضیلت».
در برخی دیگر از روایات، قیدِ یادشده به صورتی شفافتر توضیح داده شده است؛ وصیت باید به اندازهای آشکار باشد که وقتی مسافران وارد شهر شده و از مردم در کوچه و بازار سؤال کنند که: وصیّ فلان امام کیست؟ مردم وصیّ را بشناسند و او را معرفی کنند. در این باره در روایات چنین آمده است:
ادعا میکند، چه دلیلی بر ردّ اوست؟ فرمود: «دربارة حلال و حرام از او بپرسند (درست پاسخ نگفتنش دلیل بر ادعای دروغش است)». سپس به من رو کرد و فرمود: «سه دلیل هست که جز در صاحب امر امامت فراهم نیاید: سزاوارترین مردم است به امامِ پیش از خود، سلاح نزد اوست و وصیت امام سابق دربارة او مشهور است، به طوری که چون در شهر امام وارد شوی و از عموم مردم و کودکان هم که بپرسی: فلان امام به که وصیت کرده؟ میگویند: به فلان پسر فلان».
ابنأبینصر قال: قلت لأبیالحسن الرضا علیه السلام : إذا مات الامام بم یعرف الذی بعده؟ فقال للإمام علامات منها أن یکون أکبر ولد أبیه و یکون فیه الفضل و الوصیة و یقدم الرکب فیقول: إلی من أوصی فلان؟ فیقال: إلی فلان...(1)ابنابینصر میگوید: به امام رضا علیه السلام عرض کردم: چون امام بمیرد، امامِ پس از وی به چه دلیل شناخته میشود؟ فرمود: «امام علاماتی دارد؛ از جمله اینکه بزرگترین فرزندِ پدر اوست و دارای فضیلت و وصیت است، به طوری که جماعت مسافران میآیند و میپرسند: فلان امام [که وفات کرد] به که وصیت کرد؟ همه میگویند: به فلان کس...».
عن أحمد بن عمر، عن أبیالحسن الرضا علیه السلام قال: سألته عن الدلالة علی صاحب هذا الامر، فقال: الدلالة علیه: الکبر و الفضل و الوصیة، إذا قدم الرکب المدینة فقالوا: إلی من أوصی فلان؟ قیل: فلان بن فلان، و دوروا مع السلاح حیثما دار، فأما المسائل فلیس فیها حجة(2)احمد بن عمر گوید: از حضرت رضا علیه السلام دربارة دلیل امامت صاحبالامر پرسیدم. فرمود: «دلیلش بزرگی سن، فضیلت و وصیت است. زمانی که کاروان به شهر درآید و بگویند: فلانی
به که وصیت کرد؟ گفته شود: به فلان پسر فلان و هر کجا سلاح گردید، شما هم بگردید، اما پاسخ گفتن مسائل، دلیل نیست».
در پارهای از روایات، افزون بر قیدِ یادشده، تصریح شده است که وصیت باید به صورتی باشد که بر افراد مختلف، قابل انطباق نباشد، بلکه به گونهای باشد که امام را بعینه مشخص کند:
از مجموع روایات یادشده به روشنی این نکته فهمیده میشود که وصیت مورد نظر روایات، وصیتِ مبهم و کلی نیست، بلکه وصیتی است که دقیقاً مصداق امام لاحق را مشخص میکند و راه را بر مدعیان دروغین میبندد.
از آنجا که از سویی، وصیت دارای کارکرد مهمّ شناسایی امام است و از سوی دیگر، وصیت به حسب سخن اهلبیت علیهم السلام باید آشکار باشد، پیشوایان معصوم علیهم السلام دربارة معرفی وصیّ پس از خود، اهتمامی ویژه داشتند و برای
1) علل الشرایع، ج1، ص25.
اینکه وصیت به صورت آشکار باشد و دیگران نیز از آن مطلع گردند، افرادی را بر وصیت خود شاهد قرار میدادند تا از این طریق، امامِ پس از خود را به شیعیان معرفی کنند. در روایتی دربارة حضور شاهدان به هنگام وصیّ معرفی شدن امام حسن، امام حسین، امام سجاد و امام باقر علیهم السلام چنین آمده است:
سلیم بن قیس قال: شهدت وصیة امیرالمؤمنین علیه السلام حین أوصی إلی ابنه الحسن علیه السلام و أشهد علی وصیته الحسین علیه السلام و محمداً و جمیع ولده و رؤساء شیعته و أهلبیته، ثم دفع إلیه الکتاب و السلاح و قال لابنه الحسن علیه السلام : یا بنی! أمرنی رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم أن أوصی إلیک و أن أدفع إلیک کتبی و سلاحی کما أوصی إلی رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم و دفع إلی کتبه و سلاحه، و أمرنی أن آمرک إذا حضرک الموت أن تدفعها إلی أخیک الحسین علیه السلام . ثم اقبل علی ابنه الحسین علیه السلام فقال: و أمرک رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم أن تدفعها إلی ابنک هذا. ثم أخذ بید علی بن الحسین علیه السلام ثم قال لعلی بن الحسین: و أمرک رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم أن تدفعها إلی ابنک محمد بن علی و اقرأه من رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم و منی السّلام(1)سلیم میگوید: هنگامی که امیرالمؤمنین علیه السلام به پسرش امام حسن علیه السلام وصیت میفرمود، حاضر بودم. حضرت بر وصیتش امام حسین علیه السلام، محمد و همة فرزندانش و اهلبیت و رؤسای شیعیانش را شاهد گرفت. سپس امیرالمؤمنین علیه السلام کتاب و اسلحه را به امام حسن علیه السلام سپرد و فرمود: «پسرم! پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به من دستور داده به تو وصیت کنم و کتابها و اسلحهام را به تو بسپارم، همانگونه که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به من وصیت فرمود و کتابها و اسلحهاش را به من سپرد. آن حضرت به من دستور داده تا به تو امر کنم که وقتی مرگت فرا رسید، آنها را به برادرت حسین بسپار». سپس حضرت رو به امام
1) الکافی، ج1، ص297ـ298.
حسین علیه السلام کرد و فرمود: «پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به تو دستور داده که آنها را به این پسرت بسپاری». و در این حال، حضرت دست علی بن الحسین علیه السلام را گرفت، او را به خود نزدیک کرد و فرمود: «پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به تو دستور داده که آنها را به پسرت محمد بسپاری. از قول پیامبر و من، به او سلام برسان!»
دربارة حضور گواهان هنگام وصیت به امام جعفر صادق علیه السلام میتوان به این روایت اشاره کرد:
عن عبدالاعلی قال: سألت أباعبدالله علیه السلام عن قول العامة: إن رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم قال: من مات و لیس له إمام مات میتة جاهلیة، فقال: الحق والله... إن أبی استودعنی ما هناک، فلما حضرته الوفاة قال: ادع لی شهوداً فدعوت أربعة من قریش، فیهم نافع مولی عبدالله بن عمر، قال: اکتب هذا ما أوصی به یعقوب بنیه ((یَا بَنِیَّ إِنَّ الله اصْطَفَی لَکمُ الدِّینَ فَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا و إنتُم مُسْلِمُونَ)) و أوصی محمد بن علی إلی ابنه جعفر بن محمد و أمره أن یکفنه فی برده الذی کان یصلی فیه الجمع و إن یعممه بعمامته و إن یربع قبره و یرفعه أربع أصابع، ثم یخلی عنه، فقال: اطووه، ثم قال للشهود: انصرفوا رحمکم الله، فقلت بعد ما انصرفوا: ما کان فی هذا یا أبت أن تشهد علیه؟ فقال: إنی کرهت أن تغلب و إن یقال: إنه لم یوص، فأردت أن تکون لک حجة فهو الذی إذا قدم الرجل البلد قال: من وصی فلان، قیل فلان، قلت: فإن أشرک فی الوصیة؟ قال: تسألونه فإنه سیبین لکم؛(1)عبدالأعلی میگوید: از امام صادق علیه السلام دربارة قول عامه پرسیدم که میگویند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «هر کس بمیرد و امامی نداشته باشد، به مرگِ اهل جاهلیت مرده است». فرمود: «سوگند به خدا که درست است... پدرم در زمان خود هرچه
1) الکافی، ج1، ص378.
آنجا بود، به من سپرد و چون مرگش فرارسید، فرمود: چند گواه برای من حاضر کن! من چهار تن از قریش را حاضر کردم که نافع، وابستة عبدالله بن عمر، با آنها بود و فرمود: بنویس این است که یعقوب به پسرانش وصیت کرد: «ای پسران من! به راستی خدا برای شما دینی را برگزیده است؛ مبادا بمیرید، جز اینکه مسلمان باشید!» و محمد بن علی به پسرش جعفر بن محمد وصیت کرد و به او دستور داد او را در بُردی که هنگام نمازجمعه میپوشید، کفن کند و عمامة او را برای او عمامه سازد و قبر او را چهارگوش نماید و چهار انگشت از زمین بلندتر کند و او را واگذارد. سپس فرمود: آن وصیتنامه را در هم بپیچید! و به گواهان فرمود: خدا شما را رحمت کند! برگردید. و چون گواهان رفتند، گفتم: پدرجان، در این استشهاد چه مصلحتی بود؟ فرمود: خوش نداشتم که مغلوب شوی و بگویند وصیت نکرده است. خواستم دلیلی در دست داشته باشی. و امام کسی است که چون به شهر او درآیند و بپرسند: وصی فلان امام کیست؟ بگویند: فلانی. گفتم: اگر در وصیت، شریک داشته باشد؟ فرمود: از او سؤال میکنید، مطلب برای شما روشن میشود».
دربارة گواه گرفتن بر وصیت به امام علی بن موسی الرضا علیهما السلام این روایات قابل ذکرند:
لقائی فلا یلقنی إلّا بکتابه؛(1) مخزومی، که مادرش از اولاد جعفر بن ابیطالب علیه السلام است، به من گفت: موسی بن جعفر علیه السلام دنبال ما فرستاد و ما را جمع کرد و فرمود: «میدانید شما را برای چه دعوت کردم؟» گفتیم: نه. فرمود: «گواه باشید که این پسرم وصی من، و پس از من خلیفه و کاردار من است. هر کس از من طلبی دارد، از این پسرم بگیرد، به هر کس وعدهای دادهام، باید وفای آن را از او بخواهد و هر کس از ملاقات من ناگزیر است، جز با نامة او مرا ملاقات نکند».
روایت زیر بر حضور شاهدان هنگام وصیت به امام هادی علیه السلام دلالت دارد:
محمد بن الحسین الواسطی أنه سمع أحمد بن أبیخالد مولی أبیجعفر یحکی أنه أشهده علی هذه الوصیة المنسوخة: شهد أحمد بن أبیخالد مولی أبیجعفر أن أباجعفر محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن أبیطالب علیهم السلام أشهده أنه أوصی إلی علی ابنه بنفسه و أخواته و جعل أمر موسی إذا بلغ إلیه و جعل عبدالله بن المساور قائما علی ترکته من الضیاع و الأموال و النفقات و الرقیق و غیر ذلک إلی أن یبلغ علی بن محمد صبر عبدالله بن المساور ذلک الیوم الیه یقوم بامر نفسه و اخواته؛(2) محمد بن حسین واسطی میگوید شنیده است: احمد بن
ابیخالد، خادم و وابستة ابیجعفر علیه السلام، نقل میکرده که آن حضرت او را بر این وصیت ـ که در نسخهای ثبت بود ـ گواه گرفت: گواه است احمد بن ابیخالد مولای ابیجعفر، که ابوجعفر محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب علیهم السلام او را گواه گرفت که علی علیه السلام به پسرش دربارة خودش و خواهرانش وصیت کرد و کار موسی (پسر دیگرِ امام که ملقب به «مبرقع» بود) را نیز وقتی بالغ شد، بدو سپرد و عبدالله بن مساور را بر ترکة خود، از مزرعهها، اموال، مخارج، مملوکها و غیر آن گماشت، تا وقتی علی بن محمد بالغ شود، عبدالله بن مساور همه را در همان روز بلوغش، به او سپارد تا به کار خود و خواهران خود قیام کند.
گزارش زیر نیز نشانگر حضور شاهدان در مراسم وصیت به امام حسن عسکری علیه السلام است:
یحیی بن یسار القنبری قال: أوصی أبوالحسن علیه السلام إلی ابنه الحسن قبل مضیه بأربعة أشهر و أشهدنی علی ذلک و جماعة من الموالی؛(1)یحیی بن یسار قنبری میگوید: ابوالحسن (امام هادی علیه السلام) چهار ماه پیش از وفاتش، به پسرش حسن وصیت کرد و مرا با جمعی از دوستانش گواه گرفت.
روایاتِ یادشده بر این مطلب دلالت داشتند که هنگام معرفی امام حسن، امام حسین، امام سجاد، امام باقر، امام صادق، امام رضا، امام هادی و امام عسکری علیهم السلام به عنوان وصیّ امام پیش از خود، گواهانی حضور داشتند و این کار در حضور شاهدانی انجام گرفته است و به همین دلیل، وصیت به آنها وصیت آشکار بوده است. البته اگر دربارة سایر پیشوایان معصوم علیهم السلام گزارش صریحی وجود ندارد که نشان دهد هنگام معرفی آنان برای وصایت، گواهانی
1) الکافی، ج1، ص325 .
حضور داشتهاند، نمیتوان چنین استنباط کرد که وصیت به آنان آشکار نبوده است، چراکه فقدان گزارش تاریخی دربارة مسئلهای، دلیل فقدان آن نیست و از قضا از روایاتی که گذشت و بر این دلالت داشت که یکی از نشانههای امام وصیتِ آشکار است، میتوان چنین استنتاج کرد که حتماً چنین وصیتی برای همة پیشوایان معصوم علیهم السلام وجود داشته است، گرچه گزارش آن به دست ما نرسیده باشد.
آنچه گفته شد، ضابطة کلی و اصلی در این باب است و البته ممکن است در شرایط خاصی، بدون اینکه در ماهیت کارکرد وصیت ـ که شناسایی امام است ـ تغییری رخ دهد، در چگونگیِ اجرای آن، به شیوههای مختلفی عمل شود؛ برای نمونه، در روایتی میخوانیم امام صادق علیه السلام در وصیت خود، به غیر از امام موسی بن جعفر علیه السلام به افراد دیگری نیز وصیت کردند:
أبیأیوب النحوی قال: بعث إلی أبوجعفر المنصور فی جوف اللیل فأتیته فدخلت علیه و هو جالس علی کرسی و بین یدیه شمعة و فی یده کتاب، قال: فلما سلمت علیه رمی بالکتاب إلی و هو یبکی، فقال لی: هذا کتاب محمد بن سلیمان یخبرنا أن جعفر بن محمد قد مات، فإنا لله و إنا إلیه راجعون ـ ثلاثاً ـ و أین مثل جعفر؟ ثم قال لی: اکتب قال: فکتبت صدر الکتاب، ثم قال: اکتب إن کان أوصی إلی رجل واحد بعینه فقدمه و اضرب عنقه، قال: فرجع إلیه الجواب أنه قد أوصی إلی خمسة واحدهم أبوجعفر المنصور و محمد بن سلیمان و عبدالله و موسی و حمیدة؛(1) ابوایوب نحوی میگوید: نیمهشبی، ابوجعفر منصور دنبال من فرستاد. نزدش رفتم. او روی کرسی نشسته بود و شمعی در برابر و نامهای در دست داشت. چون سلامش گفتم، نامه را به طرفم انداخت و میگریست. سپس گفت: این نامه از محمد بن سلیمان
1) الکافی،ج1، ص310ـ311 .
است که گزارش میدهد: جعفر بن محمد وفات یافته است، و سه بار گفت: ((إِنَّا لِلهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ)). کجا مانند جعفر یافت شود؟ سپس به من گفت: بنویس! من مقدمة نامه را نوشتم. آنگاه گفت: بنویس اگر او به شخص معینی وصیت کرده است، او را پیش آر و گردنش را بزن! پاسخ آمد که او به پنج نفر وصیت کرده است که یکی از آنها ابوجعفر منصور است و دیگران: محمد بن سلیمان، عبدالله، موسی و حمیدهاند.
با این حال، این شکل از وصیت به امام کاظم علیه السلام، بدین معنا نیست که دربارة آن حضرت، وصیتِ آشکاری وجود نداشته است، زیرا با توجه به معیارهای دیگری که در روایات ذکر شده، این وصیتی آشکار به امام موسی بن جعفر علیه السلام است، چراکه با توجه به روایاتی که میگویند: امامِ لاحق، فرزند امام سابق است(1)و دیگر شرایطی که برای امام بیان شده، روشن است که منصور، محمد بن سلیمان و حمیده نمیتوانند امام باشند و با توجه به روایاتی که بر اساس آن، امامت در فرزند بزرگتر است، مشروط به اینکه در او عیبی نباشد(2)عبدالله افطح که معیوب بود از دور خارج میشود؛ بنابراین، وصایت منحصراً برای امام کاظم علیه السلام بوده و این مطلبی است که اصحابِ فقیه ائمه علیهم السلام آن را میدانستند. در این باره توجه به ماجرای زیر مفید است:
أبیعلی بن راشد قال: اجتمعت العصابة بنیسابور فی أیام أبیعبدالله علیه السلام فتذاکروا ما هم فیه من الانتظار للفرج و قالوا: نحن نحمل فی کل سنة إلی مولانا ما یجب علینا و قد کثرت الکاذبة و من یدعی هذا الامر، فینبغی لنا أن نختار رجلاً ثقة نبعثه إلی الامام، لیتعرف لنا الامر. فاختاروا رجلاً یعرف بأبیجعفر محمد بن
إبراهیم النیسابوری و دفعوا إلیه ما وجب علیهم فی السنة من مال و ثیاب و کانت الدنانیر ثلاثین ألف دینار و الدراهم خمسین ألف درهم و الثیاب ألفی شقة و أثواب مقاربات و مرتفعات... قال أبوجعفر: فسرت حتی وصلت إلی الکوفة و بدأت بزیارة امیرالمؤمنین ـ صلوات الله علیه ـ و وجدت علی باب المسجد شیخاً مسناً قد سقط حاجباه علی عینیه من الکبر و قد تشنج وجهه، متزرا ببرد، متشحاً بآخر و حوله جماعة یسألونه عن الحلال و الحرام و هو یفتیهم علی مذهب امیرالمؤمنین علیه السلام، فسألت من حضر عنده، فقالوا: أبوحمزة الثمالی. فسلمت علیه و جلست إلیه، فسألنی عن أمری، فعرفته الحال، ففرح بی و جذبنی إلیه و قبل بین عینی و قال: لو تجدب الدنیا ما وصل إلی هؤلاء حقوقهم و إنک ستصل بحرمتهم إلی جوارهم. فسررت بکلامه و کان ذلک أول فائدة لقیتها بالعراق و جلست معهم أتحدث إذ فتح عینیه و نظر إلی البریة و قال: هل ترون ما أری؟ فقلنا: و أی شیء رأیت. قال: أری شخصاً علی ناقة. فنظرنا إلی الموضع فرأینا رجلاً علی جمل، فأقبل، فأناخ البعیر و سلم علینا و جلس، فسأله الشیخ و قال: من أین أقبلت؟ قال: من یثرب. قال: ما وراءک؟ قال: مات جعفر بن محمد علیهما السلام. فانقطع ظهری نصفین و قلت لنفسی: إلی أین أمضی؟! فقال له أبوحمزة: إلی من أوصی؟ قال: إلی ثلاثة، أولهم أبوجعفر المنصور و إلی ابنه عبدالله و إلی ابنه موسی. فضحک أبوحمزة و التفت إلی و قال: لا تغتم فقد عرفت الامام. فقلت: و کیف أیها الشیخ؟! فقال: أما وصیته إلی أبیجعفر المنصور فستر علی الامام و أما وصیته إلی ابنه الأکبر و الأصغر فقد بین عن عوار الأکبر و نص علی الأصغر. فقلت: و ما فقه ذلک؟ فقال: قول النبی صلی الله علیه و آله و سلم : «الإمامة فی أکبر ولدک یا علی، ما لمیکن ذا عاهة» فلما رأیناه قد أوصی إلی الأکبر و الأصغر، علمنا أنه قد بین عن عوار
کبیره و نص علی صغیره، فسر إلی موسی، فإنه صاحب الامر؛(1) ابوعلی بن راشد میگوید: در زمان امام صادق علیه السلام تعدادی از شیعیان جمع شدند و دربارة انتظار گشایشی که داشتند، با یکدیگر گفتوگو کردند و گفتند: ما هر سال، حقوق واجب خود را به سوی مولای خود گسیل میداریم، ولی هماکنون دروغگویان و مدعیان این امر زیاد شدهاند؛ بنابراین، سزاوار است مرد مورد اعتمادی را انتخاب کرده، به سوی امام روانه کنیم تا حقیقت را برای ما شناسایی کند. آنان مردی به نام ابوجعفر محمد بن ابراهیم نیشابوری را برای این کار انتخاب کردند و حقوق مالیِ آن سال را که بر عهدة آنان بود، از پول و لباس که شامل سیهزار دینار و پنجاههزار درهم و دوهزار تکه لباس و لباسهای متوسط و گرانقیمت دیگری بود، به او سپردند. ابوجعفر میگوید: به راه افتادم تا اینکه به کوفه رسیدم. در ابتدا به زیارت امیرمؤمنان علیه السلام مشرف شدم. بر درِ مسجد، پیرمردی را که از شدتِ پیری ابروانش بر چشمانش افتاده بود، مشاهده کردم که صورتش درهم کشیده شده بود و بُردی را پوشیده و بُرد دیگری را بر دوش خود افکنده بود و عدهای اطرافش بودند و از او دربارة حلال و حرام سؤال میکردند و او بر مذهبِ امیرمؤمنان علیه السلام به آنان پاسخ میداد. از کسانی که آنجا بودند، پرسیدم: این کیست؟ گفتند: ابوحمزة ثمالی است. به او سلام کردم و نزدش نشستم. از ماجرایم پرسید و من شرح حال خود را برایش بازگو کردم. شادمان شد، مرا نزد خود جای داد و میان دو چشمانم را بوسید و گفت: اگر در دنیا خشکسالی شود، به اینان حقوقشان نمی رسد و تو به خاطر رعایت حقوق آنان، به جوار آنان خواهی
1) الثاقب فی المناقب،ص439.
رسید. من از این گفتهاش شادمان شدم و این اولین فایدهای بود که در عراق نصیبم شد. نزد آنان نشسته، شروع به سخن کردم. به ناگاه او چشمانش را گشود، به بیابان نگاه کرد و گفت: آیا آنچه میبینم، شما نیز میبینید؟ گفتیم: چه دیدی؟ گفت: مردی سوار بر ناقه میبینم. به آن سو نگاه کردیم؛ مردی شترسوار دیدیم. او نزدیک شد، شترش را خواباند، بر ما سلام کرد و نشست. پیرمرد از او پرسید: از کجا میآیی؟ گفت: از یثرب. پرسید: چه خبر؟ گفت: جعفر بن محمد از دنیا رفت. با شنیدن این خبر، گویا کمرم دو نیم شد. با خود گفتم: کجا رفت؟! ابوحمزه گفت: به که وصیت کرد؟ گفت: به سه نفر؛ اولینشان ابوجعفر منصور است و بعد پسرش عبدالله و پسر دیگرش موسی. ابوحمزه خندید و متوجه من شد و گفت: غمگین مباش! امام را شناختم. پرسیدم: چگونه ای شیخ؟ گفت: وصیتِ او به ابوجعفر منصور برای مخفی نگاه داشتن امام است، و وصیت او به فرزند بزرگ و کوچک، آشکار کردن عیبِ فرزند بزرگتر است و تصریح به امامت فرزندِ کوچکتر. پرسیدم: دانش به این مطلب از کجاست؟ گفت: از سخن پیامبر صلی الله علیه و آله که فرمود: «ای علی! امامت در بزرگترین فرزندان توست، مادامیکه در او عیبی نباشد». و چون مشاهده کردیم امام صادق علیه السلام به فرزند بزرگ و کوچک وصیت کرده، متوجه میشویم که ما را به عیبِ فرزند بزرگ توجه داده و به فرزند کوچک تصریح کرده است. پس به سوی موسی برو که او صاحب امر امامت است!
ممکن است دربارة آنچه گذشت، این پرسش به ذهن خطور کند که: با وجود تقیة شدیدی که در دوران حیات امامان معصوم علیهم السلام وجود داشته است،
چگونه میتوان وجود وصیت آشکار برای آنان را پذیرفت؟
در پاسخ میتوان گفت وصیت به امام، غیر از تصریح به امامتِ امام است. وصیت ـ چنانکه از تعابیر روایات برمیآید ـ تنها نشانة امامت است و منحصراً کسانی که میدانستند این علامت نشانة چیست، از وجود آن به امامتِ صاحبِ نشانه پی میبردند؛ به تعبیر دیگر، گاهی رابطه بین نشانه و صاحب نشانه، رابطهای تکوینی است؛ مانند تب که نشانة بیماری است. چنین رابطهای حقیقی است و نه قراردادی. به همین دلیل، منتقل شدن از تب به بیماری، منوط به چیزی افزون بر علمِ به نشانه نیست و همین که در شخصی تب مشاهده شد، به بیماریِ او نیز علم حاصل میشود. اما برخی مواقع، رابطة بین نشانه و صاحب نشانه، قراردادی است. در چنین رابطهای، انسان به صرف اطلاع از نشانه، به صاحبِ نشانه منتقل نمی شود، بلکه این انتقال نیازمند آن است که انسان بداند این نشانه، علامت چه چیزی قرار داده شده است؛ برای مثال، رابطة بین تصویر تابلوی عبور ممنوع و ممنوع بودن عبور، رابطهای قراردادی است؛ به همین دلیل، اینگونه نیست که همه با مشاهدة تابلوی مورد نظر، به ممنوع بودن عبور منتقل شوند، بلکه منحصراً کسانی که از قبل، از این ارتباط مطلع باشند، پیامِ آن را دریافت خواهند کرد. رابطة بین وصیت و امامت نیز از سنخ روابط قراردادی است؛ از این رو، تنها کسانی از وجود وصیت، به امامتِ وصی پی میبردند که میدانستند وصیت، نشانة امام است. چنین وصیتی، بهویژه با توجه به اینکه وصیت از آداب اسلامی است و میان مسلمین همیشه رواج داشته، برای کسانی که از این رابطه اطلاع نداشتند، بسیار عادی و بدون کمترین حساسیتی بوده است.
فیض کاشانی در شرح روایت عبدالاعلی از امام صادق علیه السلام ـ که پیش از این ذکر شد ـ چنین مینویسد:
«و هو وصیه» یعنی وصی اوست در خفا و علن به گونه ای که موافق و مخالف همه بدانند او وصی امام است گرچه همه علم به امامت او نداشته باشند همانطور که آن حضرت به این مطلب با
جمله «و له حجة ظاهرة» تصریح کردند و در ادامه با عبارت «إن أبی استودعنی..». آن را تبیین نمودند. حاصل فرمایش آن حضرت این است که امام سابق گرچه به دلیل ترس از سلطان به امام لاحق وصیت نکرد، اما با این وجود به صورت مطلق او را وصی خور قرار داد و انجام برخی از اموری که چاره ای جز ذکرش نبود را بر عهده امام لاحق گذارد تا این که شیعیان از این طریق دریابند او امام بعدی است، چرا که فقط به او وصیت شد و نه به دیگران؛ گرچه کسانی که گواه این وصیت بودند به این مطلب پی نبردند.(1)
نکتة دیگر اینکه، گرچه روایات متعددی، وصیت را یکی از نشانههای امام ذکر کردند، دلیلی وجود ندارد که اینگونه روایات را تمامی شیعیان میدانستند و در فکر و ذهنشان ثبت و ضبط شده بود؛ بنابراین، اندیشمندان شیعه و شاید برخی دیگر از شیعیان، به چنین روایاتی آگاهی داشتند و طبیعتاً این مقدار آگاهی باعث نمی شد آشکار شدن وصیت، به آگاهیِ همگان از امامتِ امامِ بعدی منجر شود. در ماجرای پیشگفته نیز ملاحظه شد که ابوحمزة ثمالی ـ که از بزرگان شیعه بود ـ همین که از وصیت امام صادق علیه السلام اطلاع یافت، به امامتِ موسی بن جعفر علیه السلام پی برد، اما محمد بن ابراهیم نیشابوری که هم شیعه بود و هم مورد وثوق، از وصیت امام صادق علیه السلام پی به امامتِ آن حضرت نبرد.
پرسش دیگری که در این باره وجود دارد، این است که: اگر چنین وصیت آشکاری وجود داشت، چرا شیعیان پس از شهادت امام زمانِ خود، در شناخت امام بعدی به خطا میرفتند؟
با توجه به مطالب پیشین، پاسخِ این پرسش نیز روشن میشود، چراکه
1) الوافی، ج2، ص130 .
آنچه آشکار بود و همگان از آن اطلاع مییافتند، وصیت بود، در حالی که برای شناساییِ امام از طریق وصیت باید شیعیان از اینکه وصیت، نشانة امامت است نیز آگاه باشند و دلیلی وجود ندارد که اثبات کند این آگاهی در میان شیعیان شایع بوده است، و به خطا رفتن شیعیان در شناساییِ امام، خود بهترین دلیل بر جهل به این مسئله است. این جهل نیز با توجه به فقدان ابزار اطلاعرسانی در آن دوران، قابل توجیه است؛ همچنانکه به یقین میتوان مدعی شد بسیاری از شیعیان معاصر نیز با وجود ابزارهایی که کسب دانش را تسهیل کرده است، دربارة این مسئله ناآگاهند و نگارندة این سطور نیز جهل خود به این مسئله را تا پیش از ورود به این بحث مخفی نمی کند. و چه بسا ممکن است گسترده نشدن این معیار و سایر معیارهایی که به کمک آن میشد امامِ حق را شناخت، در پارهای از برههها مطلوب پیشوایان معصوم علیه السلام بوده است، زیرا مطرح شدن چهرههای متفاوتی که مدعیِ امامت بودند و اقبال برخی شیعیان به سمت مدعیان و عدم اجماع شیعه بر یک نفر، جانِ امام را بیشتر حفظ میکرد و اندکی از فشار بر شیعه میکاست.
بنابراین، یکی از نشانههایی که به کمک آن میتوان امام را شناخت، این است که امام سابق، آشکارا به کسی وصیت کند، به گونهای که مردم کوچه و بازار از آن اطلاع یابند. چنین وصیتی اگر دربارة شخصی ثابت شود، علامت امامتِ اوست. این وصیت ـ چنانکه از ظاهر روایات برمیآید ـ همان وصیت به ولایت است که در فقه از آن گفتوگو میشود و فقها آن را چنین تعریف کردهاند:
الوصیة بالولایة: استنابة بعد الموت فی التصرف فیما کان له التصرف فیه: من قضاء دیونه و استیفائها، ورد الودائع و استرجاعها. و الولایة علی اولاًده الذین له الولایة علیهم من الصبیان و المجانین و النظر فی أموالهم و التصرف فیها... .(1)
1) قواعد الأحکام،ج 2، ص 562.
به همین دلیل، امام کاظم علیه السلام هنگام وصیت به امام رضا علیه السلام تصریح کرد که: «هر کس از من طلب دارد، از وصیّم بگیرد و اگر من از کسی طلب دارم، آن را نیز به او بپردازد».(1)
بر اساس برخی روایات، وصیتِ پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نشانة امامت است، و این وصیت نزد هر کس یافت شود، نشانة امامت اوست:
عن عبدالاعلی قال: سألت أباعبدالله علیه السلام عن قول العامة: إن رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم قال: من مات و لیس له إمام مات میتة جاهلیة، فقال: الحق والله، قلت: فإن إماماً هلک و رجل بخراسان لایعلم من وصیه لمیسعه ذلک؟ قال: لا یسعه إن الامام إذا هلک وقعت حجة وصیه علی من هو معه فی البلد و حق النفر علی من لیس بحضرته إذا بلغهم، إن الله عزوجل یقول: ((فَلَوْلَا نَفَرَ مِن کلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَلِیُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ)) قلت: فنفر قوم فهلک بعضهم قبل أن یصل فیعلم؟ قال: إن الله عز و جل یقول: ((وَ مَن یَخْرُجْ مِن بَیْتِهِ مُهَاجِراً إِلَی الله وَ رَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَی الله)) قلت: فبلغ البلد بعضه فوجدک مغلقاً علیک بابک و مرخی علیک سترک، لا تدعوهم إلی نفسک و لا یکون من یدلهم علیک فبما یعرفون ذلک؟ قال: بکتاب الله المنزل. قلت: فیقول الله عز و جل کیف؟ قال: أراک قد تکلمت فی هذا قبل الیوم، قلت: أجل، قال فذکر ما أنزل الله فی علی علیه السلام و ما قال له رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم فی حسن و حسین علیهما السلام و ما خص الله به علیاً علیه السلام و ما قال فیه رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم من وصیته إلیه و نصبه إیاه و ما یصیبهم و إقرار الحسن و الحسین بذلک و وصیته إلی الحسن و تسلیم الحسین له بقول الله: ((النَّبِیُّ
1) الکافی، ج1، ص312.
أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَ أَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْضٍ فِی کتَابِ الله)) قلت: فإن الناس تکلموا فی أبیجعفر علیه السلام و یقولون: کیف تخطت من ولد أبیه من له مثل قرابته و من هو أسن منه و قصرت عمن هو أصغر منه، فقال: یعرف صاحب هذا الأمر بثلاث خصال لا تکون فی غیره: هو أولی الناس بالذین قبله و هو وصیه و عنده سلاح رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم و وصیته و ذلک عندی، لا أنازع فیه، قلت: إن ذلک مستور مخافة السلطان؟ قال: لا یکون فی ستر إلا و له حجة ظاهرة، إن أبی استودعنی ما هناک، فلما حضرته الوفاة قال: ادع لی شهوداً فدعوت أربعة من قریش، فیهم نافع مولی عبدالله بن عمر، قال: اکتب هذا ما أوصی به یعقوب بنیه ((یَا بَنِیَّ إِنَّ الله اصْطَفَی لَکمُ الدِّینَ فَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا و إنتُم مُسْلِمُونَ)) و أوصی محمد بن علی إلی ابنه جعفر بن محمد و أمره أن یکفنه فی برده الذی کان یصلی فیه الجمع و إن یعممه بعمامته و إن یربع قبره و یرفعه أربع أصابع، ثم یخلی عنه، فقال: اطووه، ثم قال للشهود: انصرفوا رحمکم الله، فقلت بعد ما انصرفوا: ما کان فی هذا یا أبت أن تشهد علیه؟ فقال: إنی کرهت أن تغلب و إن یقال: إنه لمیوص، فأردت أن تکون لک حجة فهو الذی إذا قدم الرجل البلد قال: من وصی فلان، قیل فلان، قلت: فإن أشرک فی الوصیة؟ قال: تسألونه فإنه سیبین لکم؛(1) عبدالاعلی میگوید: از امام صادق علیه السلام دربارة قول عامه پرسیدم که میگویند: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرموده: «هر کس بمیرد و امامی نداشته باشد، به مرگ جاهلیت مرده است». فرمود: «به خدا سوگند، درست است». عرض کردم: امامی [در مدینه] وفات کرده و مردی در خراسان است و نمی داند وصی او کیست؛ همین دوری از امام، برای او
1) الکافی، ج1، ص378.
عذر نیست؟ فرمود: «برای او عذر نیست. همانا چون امام بمیرد، برهان وصیّش بر کسانی است که در بلد او هستند و کسانی که در بلد امام نیستند، چون خبر وفات او را شنیدند، لازم است کوچ کنند. همانا خداوند میفرماید: "چرا از هر گروه از مؤمنان، دستهای کوچ نکنند تا دربارة دین، دانش آموزند و چون بازگشتند قوم خویش را بیم دهند؟! شاید آنها بترسند!"» عرض کردم: اگر دستهای کوچ کردند و بعضی از آنها پیش از آنکه [به شهر امام] برسند و بدانند، بمیرند؟ فرمود: «خداوند میفرماید: و هر کس برای مهاجرت به سوی خدا و رسولش از خانة خویش درآید، آنگاه مرگ وی فرارسد، پاداش او به عهدة خدا باشد.» عرض کردم: اگر بعضی از آنها به شهر امام رسیدند و دیدند شما درِ خانه خود را بسته و به روی خود پرده انداختهاید، نه خود شما مردم را به سوی خود میخوانید و نه دیگری آنان را به شما راهنمایی میکند، چگونه امام را بشناسند؟ فرمود: «با کتاب خدا». عرض کردم: خداوند چه میفرماید؟ فرمود: «به نظرم، پیش از این هم در این باره سخن گفتهای». عرض کردم: آری. آنگاه حضرت آیاتی را که خدا دربارة علی علیه السلام نازل فرموده و آنچه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم دربارة حسن و حسین علیهما السلام به علی فرموده و آنچه را خدا به علی علیه السلام اختصاص داده و وصیتی را که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم دربارة او کرده و نصبش فرموده و مصیبتهایی که به آنها میرسد و اعتراف حسن و حسین را به آن و وصیتش را به حسن و تسلیم کردن حسین، امرِ امامت را طبق قول خدا: «پیغمبر به مؤمنان، از خودشان سزاوارتر است و همسران وی، مادران ایشانند و خویشاوندان در کتاب خدا، بعضی نسبت به بعضی سزاوارترند»، همه را یادآور شد. عرض کردم: مردم دربارة امام باقر علیه السلام اعتراض کرده و میگفتند: چگونه شد که امامت از میان تمام فرزندانِ
پدرش تنها به وی رسید، با آنکه در میان آنها کسانی بودند که از نظر قرابت، مثل او و از نظر سن، بزرگتر از او بودند، در صورتی که امامت به کوچکتران از او نرسید؟ فرمود: «صاحب امرِ امامت، به سه خصلت شناخته میشود که مختصّ اوست و در غیر او نیست: او نسبت به امام پیشین سزاوارتر از سایر مردم است، وصی اوست و سلاح و وصیت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم نزد اوست. و اینها نزد من است؛ کسی با من در این باره نزاع نکند». عرض کردم: اینها از ترس سلطان پنهان است؟ فرمود: «پنهان نیست، بلکه دلیلی روشن دارد؛ همانا پدرم هرچه آنجا بود، به من سپرد و چون وفاتش نزدیک شد، فرمود: گواهانی را نزد من حاضر کن! چهار تن از قریش را که نافع، غلامِ عبدالله بن عمر، یکی از آنها بود، حاضر کردم. فرمود: بنویس: این است آنچه یعقوب پسرانش را بدان وصیت میکند: «پسرانم! همانا خدا این دین را برای شما برگزید؛ نمیرید جز اینکه مسلمان باشید!» و محمد بن علی به پسرش جعفر بن محمد وصیت کرد و دستورش داد که او را با بُردی که در آن نمازجمعه میخواند، کفن پوشد و با عمامة خودش او را عمامه بندد و قبرش را چهارگوش ساخته، چهار انگشت از زمین بلند کند و سپس آن را واگذارد. آنگاه فرمود: وصیتنامه را در هم پیچید و به گواهان فرمود: بروید؛ خدا شما را رحمت کند! پس از رفتنِ آنان گفتم: پدرم! در این وصیتنامه چه احتیاجی به گواه گرفتن بود؟ فرمود: نخواستم که [پس از مرگ من] مغلوب باشی و مردم بگویند: او وصیت نکرده است و خواستم دلیلی داشته باشی که هر گاه مردی به این شهر آید و گوید: وصی فلانی کیست؟ بگویند: فلانی. گفتم: اگر در وصیت شریک داشته باشد [امام چگونه تعیین میشود]؟ فرمود: از او سؤال میکنید (مسائل مشکل علمی و امور غیبی را از او
میپرسید)، مطلب برای شما روشن میشود».
بنا بر این روایت، صاحب این امر سه ویژگی دارد: سزاوارترین افراد به امام سابق و وصیّ او باشد؛ سلاح پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم نزد او باشد؛ وصیت آن حضرت نزد او باشد. از عبارتِ یادشده به روشنی معلوم میشود که: اولاً، وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با وصیت امام سابق ـ که در روایات پیشین از آن گفتوگو شد ـ متفاوت است؛ ثانیاً، همچنانکه وجود سلاح پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نزد کسی نشانة امامت اوست، وجود وصیت پیامبر نزد کسی نیز چنین حکمی دارد. وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نزد ائمه علیهم السلام بوده و گاه به دلیل ترس از سلطان، آن را مخفی میکردند و به حسب فرمودة امام صادق علیه السلام، هنگامی که امام از ترس سلطان نمیتواند این وصیت را آشکار و با آن احتجاج کند، وصیت امام سابق به او، حجت آشکاری بر وصیت پنهان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است و همین میتواند دلیلِ وجود وصیتِ پیامبر نزد او و حجتی بر امامتش باشد: «... و عنده سلاح رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم و وصیته و ذلک عندی، لا أنازع فیه، قلت: إن ذلک مستور مخافة السلطان؟ قال: لا یکون فی ستر إلّا و له حجة ظاهرة...».
در روایتی دیگر چنین میخوانیم:
أبیعبدالله علیه السلام قال: الامام یعرف بثلث خصال انه أولی الناس بالذی کان قبله و عنده سلاح رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم و عنده الوصیة...؛(1)امام با سه ویژگی شناخته می شود؛ سزاوارترین مردم به امام پیش از خود است و سلاح پیامبر خدا و وصیت نزد اوست.
از عبارت «عنده الوصیة» چنین برداشت میشود که وصیت نزد ائمه علیهم السلام بوده و دست به دست میشده است. قرینة دیگری که مطلب پیشگفته را تأیید میکند، روایت ذیل است:
ذکر عند أبیعبدالله علیه السلام الکیسانیة و ما یقولون فی محمد بن علی. فقال: ألا تسألونهم عند من کان سلاح رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم ؟
1) بصائر الدرجات، ص 200.
إنّ محمد بن علی کان یحتاج فی الوصیة أو إلی الشیء فیها فیبعث إلی علی بن الحسین فینسخها له؛(1)نزد امام صادق علیه السلام سخن از کیسانیه و آنچه دربارة محمد بن علی میگویند، به میان آمد. فرمود: «آیا از آنان نمی پرسید سلاح پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم نزد که بود؟ همانا محمد بن علی به وصیت یا چیزی که در آن بود، نیاز پیدا میکرد، کسی را نزد علی بن حسین میفرستاد تا برایش استنساخ کند».
از این روایت نیز درمییابیم وصیت، متنی مکتوب و در اختیار امام سجاد علیه السلام بوده است.
البته ـ چنانکه ملاصالح مازندرانی تصریح کرده است ـ هیچ اشکالی ندارد که چیزی، هم خود دلیلِ امامت باشد و هم دلیل بر دلیل امامت(2)بنابراین وقتی گفته میشود وصیت یکی از نشانههای امام است، یعنی: اولاً، امام سابق به شخصی که بعینه او را مشخص میکند وصیت نماید، به گونهای که مردم از آن اطلاع یابند و بدانند وصیّ امام سابق کیست؛ ثانیاً، نزد او وصیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم موجود باشد و وصیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم متنی مکتوب بود که نزد ائمه علیهم السلام دست به دست میشد و ایشان در برخی موارد از این طریق، دروغِ مدعیان دروغین امامت را آشکار میکردند. این مطلب از آنچه امام صادق علیه السلام دربارة محمد حنفیه و نبودن وصیت نزد او فرمود، قابل استنباط است. امام صادق علیه السلام نبودن وصیت نزد محمد بن حنفیه و گرفتن آن به هنگام نیاز از امام سجاد علیه السلام را دلیلی بر دروغ بودن ادعای امامت او میداند؛ از این رو، حتی در روایتی که در ادامه می آید و مورد استناد برخی فرقههای انحرافی قرار گرفته، چنین تعبیر شده است که هر امامی، وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را به امامِ پس از خود میسپارد؛ بنابراین کسی که مدعی امامت است، باید
وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نزدش موجود باشد.
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:
قال رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم فی اللیلة التی کانت فیها وفاته لعلی علیه السلام : یا أباالحسن أحضر صحیفة و دواة، فأملی رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم وصیته حتی انتهی إلی هذا الموضع، فقال: یا علی إنه سیکون بعدی اثنا عشر إماماً و بعدهم اثنا عشر مهدیاً، فأنت یا علی! أول الاثنی عشر الإمام... فإذا حضرتک الوفاة فسلّمها إلی ابنی الحسن البر الوصول، فإذا حضرته الوفاة فلیسلمها إلی ابنی الحسین الزکی المقتول، فإذا حضرته الوفاة فلیسلمها إلی ابنه سیدالعابدین ذی الثفنات علی، فإذا حضرته الوفاة فلیسلمها إلی ابنه محمد باقرالعلم، فإذا حضرته الوفاة فلیسلمها إلی ابنه جعفر الصادق، فإذا حضرته الوفاة فلیسلمها إلی ابنه موسی الکاظم، فإذا حضرته الوفاة فلیسلمها إلی ابنه علی الرضا، فإذا حضرته الوفاة فلیسلمها إلی ابنه موسی الکاظم، فإذا حضرته الوفاة فلیسلمها إلی ابنه محمد الثقة التقی، فإذا حضرته الوفاة فلیسلمها إلی ابنه علی الناصح، فإذا حضرته الوفاة فلیسلمها إلی ابنه الحسن الفاضل، فإذا حضرته الوفاة فلیسلمها إلی ابنه محمد المستحفظ من آل محمد، فذلک اثنا عشر إماماً، ثم یکون من بعده اثنا عشر مهدیاً فلیسلمها إلی ابنه أول المقربین له ثلاثة أسامیکاسمی و اسم أبی و هو عبدالله و أحمد و الاسم الثالث المهدی هو أول المؤمنین؛(1) پیغمبر در شب رحلتش به من فرمود: «ای اباالحسن، صحیفه و دواتی بیاور!» سپس پیغمبر وصیت خود را املا فرمود تا به اینجا رسید: «ای علی! بعد از من دوازده امام خواهد بود و بعد از آنها دوازده مهدی است. ای علی! تو نخستین آن دوازده امامی!... چون زمان وفات
1) الغیبه(طوسی)، ص151.
تو رسید، وصیت را به فرزندم حسن که نیکوکار و صلة رحمکننده است بسپار و چون زمان وفات او رسید، وصیت را به پسرم حسین پاک و کشتهشده بسپارد و چون زمان وفات او رسید، وصیت را به پسرش علی سرور عبادتکنندگانی که پیشانیاش پینه بسته است، بسپارد و چون زمان وفات او رسید، وصیت را به فرزندش محمد شکافندة دانش بسپارد و چون زمان وفات او رسید، وصیت را به فرزندش جعفر صادق بسپارد و چون زمان وفات او رسید، وصیت را به فرزندش موسی کاظم بسپارد و چون زمان وفات او رسید، وصیت را به فرزندش علی رضا بسپارد و چون زمان وفات او رسید، وصیت را به فرزندش محمد تقی ثقه بسپارد و چون زمان وفات او رسید، وصیت را به فرزندش علی ناصح بسپارد و چون زمان وفات او رسید، وصیت را به فرزندش حسن بافضیلت بسپارد و چون زمان وفات او رسید، وصیت را به فرزندش محمد که محفوظ از ما آلمحمد است، تسلیم کند. اینها دوازده امام هستند. بعد از مهدی موعود، دوازده مهدی دیگر خواهد بود؛ چون او وفات کرد، آن را تسلیم کند به مهدی اول که دارای سه نام است: یک نام مثل نام من، یک نام مانند نام پدرم عبدالله و احمد و اسم سوم، مهدی است و او نخستین مؤمنان است».
از این روایت نیز معلوم میشود که وصیتِ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چیزی بود که هر امامی آن را به امامِ پس از خود میسپرد؛ به همین دلیل، هر امامی مأمور بود که وصیت را به امامِ پس از خود بسپارد (فلیسلّمها).
البته نیاز به توضیح نیست که وقتی گفته میشود وصیت پیامبر نشانة امامت است: اولاً، چنانکه برخی جهّال گمان کردهاند، مقصود این نیست که صرف آمدن نامی در این وصیت، به معنای وصایتِ او از پیامبر گرامی
اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است و هر کس برای اولین بار این حدیث را بر خود تطبیق کرد، میتواند شخصیت مورد نظر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باشد، زیرا ـ چنانکه گذشت ـ نشانة امامت، همراه داشتن وصیت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است؛ ثانیاً، مقصود این نیست که هر کس با آوردن متنی مکتوب که احیاناً از نظر زمانی قدمتِ تاریخی هم دارد، بتواند مدعی امامت شود، بلکه باید با ادلة قاطع، انتساب آن متن به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اثبات شود. بنابراین، به صرف آمدن نامی در روایتی که گزارشگرِ وصیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است، نمیتوان مدعی امامتِ کسی شد، بلکه آنچه نشانة امامت است، وجود وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نزد کسی است.
در پاسخ این پرسش که: با آنکه ما و حتی اغلب شیعیان در طول تاریخ، وصیت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم را ندیدهایم، از چه طریق میتوانیم وصیت واقعیِ آن حضرت را شناسایی کنیم و از طریق آن به امامتِ کسی که وصیت نزد اوست، ایمان آوریم، توجه به این گزارش تاریخی درخور توجه است:
إن رجلاً دخل المدینة یسأل عن الامام، فدلوه علی عبدالله بن الحسن فسأله هنیئة ثم خرج فدلوه علی جعفر بن محمد ـ صلوات الله علیه ـ فقصده. فلما نظر إلیه جعفر علیه السلام قال: یا هذا! إنک کنت مغری فدخلت مدینتنا هذه تسأل عن الامام فاستقبلک فتیة من ولد الحسن علیه السلام فأرشدوک إلی عبدالله بن الحسن فسألته هنیئة ثم خرجت، فإن شئت أخبرتک عما سألته و ما رد علیک، ثم استقبلک فتیة من ولد الحسین فقالوا لک: یا هذا! إن رأیت أن تلقی جعفر بن محمد فافعل. فقال: صدقت قد کان کما ذکرت، فقال له: ارجع إلی عبدالله بن الحسن فاسأله عن درع رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم و عمامته. فذهب الرجل فسأله عن درع رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم و العمامة، فأخذ درعا من کندوج له فلبسها فإذا هی سابغة فقال: کذا کان رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم یلبس الدرع، فرجع إلی الصادق علیه السلام فأخبره. فقال علیه السلام : ما صدق. ثم أخرج خاتماً فضرب به الأرض فإذا الدرع و العمامة ساقطین من جوف الخاتم. فلبس أبوعبدالله علیه السلام الدرع فإذا هی إلی
نصف ساقه ثم تعمم بالعمامة فإذا هی سابغة فنزعهما ثم ردهما فی الفص، ثم قال: هکذا کان رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم یلبسها، إن هذا لیس مما غزل فی الأرض إن خزانة الله فی کن و إن خزانة الامام فی خاتمه و إن الله عنده الدنیا کسکرجة و إنها عند الامام کصحفة و لو لمیکن الامر هکذا لمنکن أئمة و کنا کسائر الناس؛(1)مردی وارد مدینه شد و از امام جستوجو میکرد. او را به عبدالله بن حسن راهنمایی کردند. چند سؤالی کرد و سپس خارج شد. باز جعفر بن محمد را معرفی کردند. خدمت آن جناب رفت؛ همین که امام صادق علیه السلام چشمش به او افتاد، فرمود: «تو را برای جستوجو از امام فرستادهاند. داخل شهر ما شدی و از امام سؤال کردی. چند نفر از اولاد امام حسن علیه السلام به عبدالله بن حسن راهنمایی کردند. چند سؤالی کردی و خارج شدی. اگر میخواهی، بگویم از او چه پرسیدی و چه پاسخ گفت. بعد چند نفر از اولاد امام حسین علیه السلام به تو گفتند: اگر مایلی، تو را به نزد جعفر بن محمد ببریم». گفت: آنچه فرمودی، صحیح است. به او فرمود: «نزد عبدالله بن حسن برو و بگو: زرة پیامبر و عمامهاش کجاست؟» آن مرد نزد عبدالله بن حسن آمد و از زره و عمامه پرسید. عبدالله از داخل کندویی زرهی را بیرون آورد و پوشید. برایش گشاد بود. گفت: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم اینگونه زره میپوشید. آن مرد به خدمت امام صادق علیه السلام برگشت. فرمود: «راست نگفته است». سپس انگشتری بیرون آورد و به زمین زد؛ زره و عمامه از داخل انگشتر بیرون آمد. زره را پوشید، تا ساقش آمد. بعد عمامه را بر سر بست؛ عمامه بلند بود. هر دو را از تن خارج کرد و داخل نگین قرار داد. گفت: «پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم اینطور زره میپوشید. این پارچه در زمین بافته
1) مناقب آل ابیطالب،ج3،ص349.
نشده است. خزانة خدا در لفظ «کن» است و خزانة امام در انگشتری اوست. دنیا نزد خدا مانند کاسه است، و نزد امام مانند قدح. اگر چنین نبود، ما امام نبودیم و با سایر مردم برابر میشدیم».
مطابق این روایت، صرف اینکه کسی مدعی شود این زره و عمامه متعلق به پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است، نمیتوان سخن او را تأیید کرد و اثبات آن، نیازمندِ دلیلی قاطع است که معجزهآسا بودن برخی شئون آن میتواند یکی از راههای اثبات باشد؛ همچنانکه بر اساس گزارش یادشده، محل نگهداری زره و عمامة آن حضرت، شکلی کاملاً اعجازگونه داشته است. وصیت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نیز میتواند به همین صورت و یا صورتهای دیگر، به گونهای باشد که بتوان آن را از نمونههای جعلیاش شناسایی کرد.
از آنچه گذشت روشن شد که وقتی گفته میشود وصیت نشانه و معیار شناخت امام است، مقصود دو مطلب است؛ مطلب نخست اینکه، امامِ سابق به شخص امامِ لاحق وصیت کند و او را وصیّ خود معرفی کند، به طوری که وقتی از مردم کوچه و بازار بپرسند: امام به چه کسی وصیت کرد؟ بگویند: به فلانی. و مطلب دوم اینکه، امام کسی است که نزدش وصیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، که متن مکتوبی بوده و از سوی ائمه علیهم السلام دست به دست میشده، وجود داشته باشد.
در اینجا این پرسش قابل طرح است که: نوع دوم وصیت میتواند دربارة امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف هم صادق باشد؛ یعنی نزد آن حضرت، وصیت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم موجود باشد، اما نوع نخستِ وصیت نمیتواند دربارة امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف مصداق پیدا کند، چراکه با توجه به فاصلة زمانی طولانیای که بین عصر حیات امام حسن عسکری علیه السلام به عنوان امام سابق و امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف وجود دارد، این امکان وجود ندارد که امام حسن عسکری علیه السلام، امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را در مقابل انظار مردم کوچه و بازار به عنوان وصیّ خود معرفی کنند. بنابراین،
شناسایی آن حضرت از این طریق میسر نخواهد بود؛ با این حال، آیا عدم انطباق این نشانه بر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، مشکلآفرین نیست؟ به تعبیر دیگر، اگر این امکان وجود داشته باشد که برخی معیارهای شناسایی امام، بر برخی از ائمه علیهم السلام انطباق نیابد، آیا این مطلب راه را برای مدعیان دروغینی که به ظاهر یکی از نشانهها را با خود دارند، باز نخواهد کرد؟ برای نمونه، اطلاع از آنچه در آینده رخ میدهد، یکی از نشانههای امام است؛ حال اگر مدعی دروغینی با استمداد از علوم غریبه یا اجنه، رخدادهای فردا را پیشگویی کرد و پیشگویی او نیز درست بود، اما شخصیت مورد نظر هیچیک از سایر نشانههای امام را نداشت، آیا این شخص نمیتواند ادعا کند من امام هستم؟ همچنین مدعی شود نداشتن سایر نشانههای امام نیز خللی به ادعای من نمی رساند، چراکه اساساً اجتماع تمام نشانهها در امام شرط نیست، زیرا برخی ائمه علیهم السلام برخی از نشانههای امامت را به همراه نداشتند، همچنانکه وصیت در امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف وجود ندارد.
حلّ این پرسش، ریشه در پرسشی اساسیتر دارد که آیا اساساً نشانههای یادشده در روایات، عطف به «واو» هستند و اجتماع همة آنها شرط است، یا اینکه عطف به «أو» (یا) هستند و وجود یکی از آنها کافی است؟
ظاهر روایات چنین حکم میکند که این مجموعه، عطف به «واو» باشند و وقتی برای نمونه در روایتی گفته میشود: «دانش از نشانههای امام است» و در روایت دیگری گفته میشود: «معجزه از نشانههای امام است»، یعنی اینکه هر دو باید در مدعی امامت وجود داشته باشند و این مقتضای جمع بین دو روایت است و دلیلی وجود ندارد که بگوییم از میان این دو نشانه، وجود یکی کافی است؛ با این حال، فقدان نشانة وصیت در امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را اینگونه میتوان توضیح داد که گاهی خودِ نشانه به گونهای است که امکان وجود در شخص مدعی را دارد، اما او به رغم امکان برخورداری از این نشانه، فاقد آن است و گاهی نشانه همراه با ویژگیهایی تعریف میشود که مخصوص برخی ائمه علیه السلام است و امکان تحقق آن در برخی امامان وجود ندارد؛
برای نمونه، از دستة نخست، «برخورداری از دانش» یا «علم به همة زبانها» نشانههایی است که به خودیِ خود مانعی برای وجود آنها در امام نیست و مسلّماً فقدان چنین نشانهای در شخص مدعی، نشانة دروغگو بودن اوست. نمونة دستة دوم، «وصیت» است. این نشانه با تعریفی که از آن در روایات شده، اساساً قابل صدق بر امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نیست، زیرا هر شخصی که بخواهد مدعی شود من امام مهدی هستم و حتی امام مهدی واقعی نمیتواند این نشانه را همراه داشته باشد؛ به تعبیر دیگر، یقین داریم که فرزند امام حسن عسکری علیه السلام زنده و غایب است و سرانجام روزی آشکار خواهد شد. این شخص هر کس که باشد، نشانة وصیت را به همراه ندارد، چون وصیت طبق تعریفی که شد، یعنی اینکه امام سابق به شخصی بعینه وصیت کند، به طوری که مردم کوچه و بازار آن را بدانند. ویژگیِ یادشده سبب میشود چنین نشانهای مربوط به همة ائمه علیهم السلام، بهجز امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف باشد. بنابراین، اساساً این نشانه برای شناساییِ امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نیست؛ در نتیجه، برای راستیآزماییِ مدعی مهدویت، این نشانه کارآیی ندارد و فقدان آن را نمیتوان دلیلی بر دروغ بودن ادعای مهدویت برشمرد، بلکه باید به سایر نشانههایی که برای شناسایی امام گفته شده، رجوع کرد.
سومین معیاری که در این بخش از آن گفتوگو خواهد شد و در روایات متعددی از آن سخن گفته شده، همراه داشتن سلاح پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله است؛ یعنی سلاح آن حضرت نزد هر کس باشد، او جانشین آن حضرت و امامِ منصوب از ناحیة خداوند متعال است.
در این باره که همراه داشتن سلاح پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از نشانههای امامت است، در مجامع روایی شیعه روایات فراوانی وجود دارد؛ خصوصاً اینکه بخش قابل توجهی از این روایات، در کتاب شریف کافی منعکس شده است که نشانگرِ اتقان این دسته از روایات است. در این باره میتوان به این روایات اشاره کرد:
1) الکافی، ج1، ص284.
حرام از او بپرسند (درست پاسخ نگفتن او، دلیل بر ادعای دروغش میباشد)». سپس به من رو کرد و فرمود: «سه دلیل هست که جز در صاحب امر امامت فراهم نیاید؛ سزاوارترینِ مردم است نسبت به امام پیش از خود؛ سلاح نزد اوست؛ و وصیت امام سابق دربارة او مشهور است، به طوری که چون در شهر امام وارد شوی و از عموم مردم و کودکان هم که بپرسی: فلان امام به که وصیت کرده؟ میگویند: به فلان پسر فلان».
عبدالاعلی قال: سألت أباعبدالله علیه السلام عن قول العامة: إن رسولالله صلی الله علیه و آله قال: من مات و لیس له إمام مات میتة جاهلیة، فقال: الحق والله... یعرف صاحب هذا الامر بثلاث خصال لا تکون فی غیره: هو أولی الناس بالذین قبله و هو وصیه و عنده سلاح رسولالله صلی الله علیه و آله و وصیته و ذلک عندی، لا أنازع فیه...(1)عبدالاعلی گوید: از امام صادق علیه السلام دربارة قول عامه پرسیدم که گویند: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده: «هر که بمیرد و امامی نداشته باشد، به مرگ جاهلیت مرده است». فرمود: «به خدا سوگند، درست است... صاحب امر امامت به سه خصلت شناخته میشود که مختصّ اوست و در غیر او نیست؛ او نسبت به امام پیشین سزاوارتر از سایر مردم است و وصی اوست؛ سلاح و وصیت پیغمبر صلی الله علیه و آله نزد اوست. اینها نزد من است و کسی با من در این باره نزاع نکند...».
الحارث بن المغیرة النصری، قال: قلت لأبیعبدالله علیه السلام : بأی شیء یعرف الإمام؟ قال: بالسکینة و الوقار. قلت: و بأی شیء؟ قال: و تعرفه بالحلال و الحرام و بحاجة الناس إلیه و لا یحتاج إلی أحد و یکون عنده سلاح رسولالله صلی الله علیه و آله ...(2)حارث بن مغیره نصری گوید:
به امام صادق علیه السلام عرض کردم: امام با چه نشانهای شناخته میشود؟ فرمود: «به آرامش و وقار». عرض کردم: و دیگر با چه؟ فرمود: «نیز با حلال و حرام او را میشناسی و نیازمندی مردم به او، در صورتی که او به هیچکس نیاز ندارد؛ همچنین سلاح پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نزد اوست...».
أحمد بن عمر، عن أبیالحسن الرضا علیه السلام قال: سألته عن الدلالة علی صاحب هذا الامر، فقال: الدلالة علیه: الکبر و الفضل و الوصیة، إذا قدم الرکب المدینة فقالوا، إلی من أوصی فلان؟ قیل: فلان بن فلان و دوروا مع السلاح حیثما دار، فأما المسائل فلیس فیها حجة(1)احمد بن عمر گوید: از حضرت رضا علیه السلام دربارة دلیل امامتِ صاحبالامر پرسیدم. فرمود: «دلیلش بزرگی سنّ، فضیلت و وصیت است. زمانی که کاروان به شهر درآید و بگوید: فلانی به که وصیت کرد؟ پاسخ دهند: به فلان پسر فلان و هر کجا سلاح گردید، شما هم بگردید، اما پاسخ گفتنِ مسائل، دلیل نیست».
أبیالحسن علی بن موسی الرضا علیه السلام قال: للامام علامات یکون أعلم الناس... و یستوی علیه درع رسولالله صلی الله علیه و آله ... و یکون عنده سلاح رسولالله صلی الله علیه و آله و سیفه ذوالفقار...(2)امام رضا علیه السلام فرمود: «امام را نشانههایی است؛ دانشمندترین مردم است... زره رسول خدا به اندازة قامت اوست... و سلاح رسول خدا و شمشیر ذوالفقارش نزد اوست...».
در کنار روایات یادشده که به صراحت همراه داشتن سلاح پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را نشانة امامت برمیشمرد، در برخی دیگر از روایات، این مطلب به صورت
دیگری بیان شده است. در این دسته از روایات، سلاح پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله به «تابوت بنیاسرائیل» تشبیه شده است؛ یعنی همچنانکه تابوت بنیاسرائیل نشانة نبوت بود، سلاح پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نیز نزد هر کس باشد، نشانة امامتِ اوست. شیخ کلینی رحمة الله در کتاب شریف کافی، بابی را با عنوان «أن مثل سلاح رسولالله مثل التابوت فی بنیاسرائیل» قرار داده و برخی روایات مربوط را در آن گردآوری کرده است. پارهای از روایات بدین قرارند:
أبیجعفر علیه السلام قال السلاح فینا بمنزلة التابوت إذا وضع التابوت علی باب رجل من بنیإسرائیل و قد اوتی الملک کذلک السلاح حیث ما دارت دارت الإمامة(1)امام باقر علیه السلام فرمودند: «سلاح در میان ما، به منزلة صندوق در بنیاسرائیل است، چون هرگاه صندوق جلوی درِ خانه مردی از بنیاسرائیل قرار میگرفت، فرمانروایی نیز به او داده میشد. سلاح نیز چنین است؛ هر کجا باشد، امامت همانجاست».
أباعبدالله علیه السلام یقول: إنما مثل السلاح فینا مثل التابوت فی بنیإسرائیل، کانت بنوإسرائیل أی أهل بیت وجد التابوت علی بابهم أوتوا النبوة فمن صار إلیه السلاح منا أوتی الإمامة(2)امام صادق علیه السلام فرمود: داستان سلاح در خاندان ما، داستان تابوت است در بنیاسرائیل. تابوت بر درِ هر خاندانی از بنیاسرائیل که پیدا میشد، نبوت به آنها داده میشد؛ هر کس از ما هم که سلاح به دستش برسد، امامت به او داده شود.
ابنأبینصر قال: قلت لأبیالحسن الرضا علیه السلام : إذا مات الامام بم یعرف الذی بعده؟ فقال للامام علامات منها أن یکون أکبر ولد أبیه... و السلاح فینا بمنزلة التابوت فی بنیإسرائیل، تکون الإمامة
مع السلاح حیثما کان(1)ابنابینصر گوید: به امام رضا علیه السلام عرض کردم: چون امام بمیرد، امامِ پس از وی به چه دلیل شناخته میشود؟ فرمود: «امام را علاماتی است: از جملة آنها این است که بزرگترین فرزند پدرش میباشد... و سلاح در میان ما، مانند تابوت است در بنیاسرائیل؛ امامت همراه سلاح است هر کجا که باشد».
مقصود از «ملک» در روایت اخیر، همان حاکمیتی است که از شئون امام معصوم است؛ بنابراین، مقصود از اینکه هر کجا سلاح باشد حکومت هم هست، تلازم سلاح با امامت است.
روایات پیشگفته به صراحت بر ملازم بودن همراه داشتن سلاح پیامبر اسلام(ص) و امامت دلالت داشت، اما در برخی دیگر از روایات، همراه داشتن سلاح ملازم با علم دانسته شده است. مقصود از این علم، همان دانشی است که در روایات دیگر از نشانههای امامت معرفی شده است:
است در بنیاسرائیل؛ هر کجا تابوت دور میزد، ملک در پی آن بود و در میان ما هر کجا سلاح دور زند، علمِ امامت دنبالش باشد».
أباعبدالله علیه السلام یقول: إنما مثل السلاح فینا مثل التابوت فی بنیإسرائیل، حیثما دار التابوت دار الملک، فأینما دار السلاح فینا دار العلم.(1)امام صادق علیه السلام فرمودند: «داستان سلاح در خاندان ما، داستان تابوت است در بنیاسرائیل؛ هر کجا تابوت دور میزد، ملک در پی آن بود و در میان ما هر کجا سلاح دور زند، علمِ امامت دنبالش باشد».
أبیالحسن الرضا علیه السلام قال: قال أبوجعفر علیه السلام : إنما مثل السلاح فینا کمثل التابوت فی بنیإسرائیل أینما دار التابوت دار الملک و أینما دار السلاح فینا دار العلم(2)امام رضا علیه السلام فرمود: امام باقر علیه السلام فرمود: «داستان سلاح در خاندان ما، داستان تابوت در بنیاسرائیل است؛ هر کجا تابوت دور میزد، ملک در پی آن بود و در میان ما هر کجا سلاح دور بزند، علمِ امامت دنبالش باشد».
صفوان عن أبیالحسن الرضا علیه السلام قال: کان أبوجعفر علیه السلام یقول إنما مثل السلاح فینا مثل التابوت فی بنیإسرائیل حیثما دار التابوت أوتوا النبوة و حیثما دار السلاح فینا فثم الامر، قلت: فیکون السلاح مزایلا للعلم؟ قال: لا(3)صفوان از قول حضرت رضا علیه السلام گوید که: امام باقر علیه السلام میفرمود: «همانا داستان سلاح در خاندان ما، داستان تابوت است در بنیاسرائیل؛ هر کجا تابوت دور میزد، نبوت عطا میشد و در میان ما هر کجا سلاح دور بزند، امرِ امامت آنجاست». عرض کردم: سلاح از علم جدا میشود؟
فرمود: «نه».
علامه مجلسی دربارة روایت اخیر چنین مینویسد:
«حیثما دار التابوت» یعنی این که از روی استحقاق تابوت هر کجا باشد نه از روی قهر و اجبار هم چنان که نزد جالوت با قهر و اجبار بود ... و مزایله به معنای جدایی است . پرسش برای دانستن این مطلب است که آیا ممکن است سلاح پیش کسی باشد که به تمام آن چه مردم بدان نیاز دارند علم نداشته باشد مانند بنی الحسن و امام درپاسخ فرمودند: خیر، پس سلاح هم چنان که دلیل امامت است ملازم با علم هم هست(1).
محتمل است علت اینکه در روایات یادشده، به جای اینکه مستقیماً سلاح را ملازم با امامت معرفی کند، آن را ملازم با علم دانسته ـ صرفنظر از اینکه این مطلب که علم از نشانههای امام است نزد شیعیان روشن بوده؛ بنابراین، مقصود از ملازم بودن سلاح با علم، ملازم بودن آن با امامت است ـ تعریض به مدعیانی بوده است که یا بیبهره بودنشان از علم روشن بود و یا به اعتراف خود بهرهای از علم نداشتند، اما در عین حال مدعی بودند سلاح پیامبر صلی الله علیه و آله نزد آنهاست! پیشوایان معصوم علیه السلام در صدد این بودند که با توجه دادن به اینکه علم و سلاح ملازمند، دروغ بودن ادعای این دسته از مدعیان را اثبات کنند. ماجرایی که در پی میآید، میتواند شاهد مطلب یادشده باشد:
سعید السمان قال: کنت عند أبیعبدالله علیه السلام إذ دخل علیه رجلان من الزیدیة فقالا له: أفیکم إمام مفترض الطاعة؟ قال: فقال: لا قال: فقالا له: قد أخبرنا عنک الثقات أنک تفتی و تقر و تقول به و نسمیهم لک، فلان و فلان و هم أصحاب ورع و تشمیر و هم ممن لا یکذب فغضب أبوعبدالله علیه السلام فقال: ما أمرتهم بهذا فلما رأیا الغضب فی وجهه خرجا. فقال لی: أتعرف هذین؟ قلت: نعم هما من أهل
1) مرآة العقول، ج3، ص53.
سوقنا و هما من الزیدیة و هما یزعمان أن سیف رسولالله صلی الله علیه و آله عند عبدالله بن الحسن، فقال: کذبا لعنهما الله والله ما رآه عبدالله بن الحسن بعینیه و لا بواحدة من عینیه و لا رآه أبوه، اللهم إلا أن یکون رآه عند علی بن الحسین...(1)سعید سمان گوید: نزد امام صادق علیه السلام بودم که دو مرد زیدیمذهب، بر آن حضرت وارد شدند و گفتند: آیا در میان شما، امامی که اطاعتش واجب باشد، هست؟ فرمود: «نه». آن دو نفر گفتند: مردمان موثق به ما خبر دادند که شما به آن فتوا دهی، اعتراف کنی و عقیده داری و آن خبر دهندگان فلان و فلان هستند که نام میبریم و ایشان دارای تقوا و کوشش در عبادتند و دروغ نگویند. امام صادق علیه السلام در غضب شد و فرمود: «من به آنها چنین دستوری ندادهام». چون آن دو نفر آثار غضب بر چهرة امام دیدند، بیرون رفتند. حضرت به من فرمود: «این دو نفر را میشناسی؟» عرض کردم: آری، اینها اهل بازار ما و از طایفة زیدیه هستند و عقیده دارند شمشیر پیغمبر صلی الله علیه و آله نزد عبدالله بن حسن است. فرمود: «خداوند لعنتشان کند! دروغ میگویند. به خدا قسم عبدالله بن حسن آن را ندیده؛ نه با یک چشم و نه با دو چشمش و پدرش هم آن را ندیده، جز اینکه ممکن است آن را نزد علی بن حسین دیده باشد...».
به گواهی روایتِ یادشده، عبدالله بن حسن مدعی بود سلاح پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نزد اوست؛ با این حال، او خود معترف بود که بهرهای از علم ندارد:
علی بن سعید قال: کنت جالسا عند أبیعبدالله علیه السلام و عنده محمد بن عبدالله بن علی إلی جنبه جالسا و فی المجلس عبد الملک بن أعین و محمد الطیار و شهاب بن عبد ربه فقال رجل من أصحابنا: جعلت فداک ان عبدالله بن الحسن یقول لنا فی هذا الامر ما لیس
1) الکافی، ج1، ص232ـ233.
لغیرنا. فقال أبوعبدالله علیه السلام بعد کلام: اما تعجبون من عبدالله یزعم أن أباه علی لمیکن إماما و یقول إنه لیس عندنا علم و صدق والله ما عنده علم و لکن والله و اهوی بیده إلی صدره ان عندنا سلاح رسولالله صلی الله علیه و آله و سیفه و درعه و عندنا والله مصحف فاطمة...(1)علی بن سعید گفت: خدمت امام صادق علیه السلام نشسته بودم. محمد بن عبدالله بن علی پهلویش نشسته بود و عبدالملک بن اعین، محمد طیار و شهاب بن عبدربه نیز حضور داشتند. یکی از اصحاب عرض کرد: فدایت شوم! عبدالله بن حسن میگوید: ما را در امامت، مقامی است که دیگران را حقی در آن نیست. امام صادق علیه السلام پس از سخنانی فرمود: «تعجب نمیکنید از عبدالله؟! گمانِ او این است که پدرش علی، امام نبوده! او مدعی است نزد ما علم نیست. به خدا قسم، راست میگوید؛ نزد او علم نیست، ولی به خدا قسم ـ در این موقع به سینة خود اشاره کرده، فرمود: ـ نزد ما سلاح پیامبر، شمشیر و زره اوست. در نزد ما مصحف فاطمه است...».
مجلسی اول احتمال داده است که علت اینکه پیشوایان معصوم علیه السلام همرا داشتن سلاح پیامبر صلی الله علیه و آله را از نشانههای امامت برشمردهاند، ردّ ادعای زیدیه و پیشگیری از حرکتهای جهادی آنها بوده است. وی در این باره چنین مینویسد:
بدان که بزرگترین دلیل، معجزاتی است که در هر روز از آنان علیه السلام صادر می شد هم چنان که روایات متواتری بر این مطلب دلالت دارند و ظاهرا مقصود از این روایات این است که سلاح نشانه امامت و جهاد است و کسی که سلاح نزد او نباشد جهاد بر او جایز نیست و کسی که نزد او باشد باید آغاز به جهاد نکند تا این که شمشیر از غلافش درآید و مقصود پیشوایان دینی رد بر زیدیه
1) بصائرالدرجات، ص173.
و تسلی دادن شیعیان ضعیف بوده است و خداوند متعال داناست(1).
همچنانکه گذشت، همراه داشتن سلاح پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله، یکی از نشانههای امامت است؛ به همین دلیل در پارهای از موارد، پیشوایان معصوم علیه السلام برای اثبات حقانیتِ خود، به آن استناد کرده و بودن سلاح پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نزد خودشان را، دلیل بر حق بودن ادعای خود گرفتهاند. شاید بتوان این استدلال پیشوایان دینی را اینگونه توضیح داد که امامان معصوم علیه السلام و حتی مدعیان امامت، خود را جانشینان پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میدانستند. روشن است، کسی که بتواند ادعا کند سلاحِ آن حضرت نزد اوست، این خود بهترین دلیل بر این است که او میراثدار آن حضرت و نزدیکترین و سزاوارترین افراد به پیامبر خداست و همین ویژگی میتواند دلیل استواری بر جانشینیِ او از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله باشد. همچنین این مطلب میتواند ریشه در ذهنیتی داشته باشد که از سوی پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله برای مسلمین ایجاد شده بود؛ ذهنیتی که بر اساس آن، هر کس سلاح را همراه داشته باشد، جانشین آن حضرت است. افزون بر اینکه امامان پیشین، این مطلب را برای مردم بازگو میکردند و امامان متأخر برای اثبات امامتِ خود، به معیاری استناد میکردند که توسط امامان سابق گفته شده بود و شیعیان آن را میدانستند؛ برای نمونه میتوان به این موارد اشاره کرد:
پیامبر صلی الله علیه و آله و پرچم آن سرور و انگشترش باشد؟ گفتند: نه».
... قال علی علیه السلام : فهل فیکم أحد ورث سلاح رسولالله صلی الله علیه و آله وأداته غیری؟ قالوا: لا...(1)... امام علی علیه السلام فرمود: «آیا در میان شما غیر از من کسی هست که سلاح پیامبر خدا و ادوات آن حضرت را به ارث برده باشد؟» گفتند: خیر... .
أبیجعفر علیه السلام، قال: لما قتل الحسین بن علی علیه السلام، أرسل محمد بن الحنفیة إلی علی بن الحسین علیه السلام، فخلا به، ثم قال له: یابن أخی، قد علمت أن رسولالله صلی الله علیه و آله کان جعل الوصیة و الإمامة من بعده لعلی بن أبیطالب علیه السلام، ثم إلی الحسن، ثم إلی الحسین علیه السلام . و قد قتل أبوک علیه السلام و لم یوص و انا عمک و صنو أبیک و ولادتی من علی علیه السلام، فی سنی و قدمی أحق بها منک فی حداثتک، فلا تنازعنی الوصیة و الإمامة و لا تخالفنی، فقال له علی بن الحسین علیه السلام : یا عم اتق الله و لا تدع ما لیس لک بحق، إنی أعظک أن تکون من الجاهلین. یا عم، إن أبی صلوات الله علیه أوصی إلی قبل أن یتوجه إلی العراق، و عهد إلی من ذلک قبل أن یستشهد بساعة و هذا سلاح رسولالله صلی الله علیه و آله عندی، فلا تعرض لهذا، فإنی أخاف علیک نقص العمر و تشتت الحال...(2)امام باقر علیه السلام فرمود: چون امام حسین علیه السلام کشته شد، محمد بن حنفیه، شخصی را نزد علی بن الحسین فرستاد که تقاضا کند با او در خلوت سخن گوید. سپس به آن حضرت چنین گفت: پسر برادرم! میدانی که رسول خدا صلی الله علیه و آله وصیت و امامت را پس از خود به امیرالمؤمنین علیه السلام و بعد از او به امام حسن علیه السلام و بعد از او به امام حسین علیه السلام واگذاشت. پدر شما ـ درود بر او باد! ـ کشته شد و وصیت هم نکرد. و من عموی شما و با پدر شما از یک ریشهام و زادة علی علیه السلام هستم. من با این سنّ و سبقتی که بر
شما دارم، از شما که جوانید، به امامت سزاوارترم؛ پس با من در امر وصیت و امامت، منازعه و مجادله نکن! علی بن الحسین علیه السلام به او فرمود: «ای عمو! از خدا پروا کن و چیزی را که حق نداری، ادعا نکن! تو را موعظه میکنم که مبادا از جاهلان باشی! ای عمو! همانا پدرم ـ درود خدا بر او باد! ـ پیش از آنکه رهسپار عراق شود، به من وصیت فرمود و ساعتی پیش از شهادتش، دربارة آن با من عهد کرد. و این سلاحِ رسول خدا صلی الله علیه و آله است نزد من. متعرض این امر نشو که میترسم عمرت کوتاه و حالت پریشان شود».
قائمنا من إذا لبسها ملاها إن شاء الله(1)سعید سمان گوید: نزد امام صادق علیه السلام بودم که دو مرد زیدیمذهب بر آن حضرت وارد شدند و گفتند: آیا در میان شما امامی که اطاعتش واجب باشد، هست؟ فرمود: «نه». آن دو نفر گفتند: مردمان موثق به ما خبر دادند که شما به آن فتوا دهی، اعتراف کنی و عقیده داری و آن خبر دهندگان فلان و فلان هستند که نام میبریم و ایشان دارای تقوا و کوشش در عبادتند و دروغ نگویند. امام صادق علیه السلام در غضب شد و فرمود: «من به آنها چنین دستوری ندادهام». چون آن دو نفر آثار غضب را بر چهرة امام دیدند، بیرون رفتند. حضرت به من فرمود: «این دو نفر را میشناسی؟» عرض کردم: آری، اینها اهل بازار ما و از طایفة زیدیه هستند و عقیده دارند که شمشیر پیغمبر صلی الله علیه و آله نزد عبدالله بن حسن است. فرمود: «خداوند لعنتشان کند! دروغ میگویند. به خدا که عبدالله بن حسن آن را ندیده؛ نه با یک چشم و نه با دو چشمش و پدرش هم آن را ندیده، جز اینکه ممکن است آن را نزد علی بن حسین دیده باشد. اگر راست میگویند، چه علامتی در دستة آن است و چه نشانه و اثری در لبة تیغ آن است؟ همانا شمشیر پیغمبر صلی الله علیه و آله نزد من است. همانا پرچم، جوشن، زره و خودِ پیغمبر صلی الله علیه و آله نزد من است. اگر راست میگویند، در زره پیغمبر صلی الله علیه و آله چه علامتی است؟ همانا پرچم ظفربخش پیغمبر صلی الله علیه و آله نزد من است. همانا الواح موسی و عصای او نزد من است. همانا انگشتر سلیمان بن داود، نزد من است و طشتی که موسی قربانی را در آن انجام میداد، نزد من است. همانا اسمی که نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله بود و چون (در جبهه جنگ) آن را میان مسلمانان و کفار میگذاشت، چوبة تیری از کفار به مسلمین
1) الکافی، ج1، ص232ـ233.
نمیرسید، نزد من است و من آن را میدانم. همانا آنچه را فرشتگان آوردهاند، نزد من است و داستان سلاح در خاندان ما، همان داستان تابوت است در بنیاسرائیل؛ بر در هر خاندانی که تابوت پیدا میشد، نشانة اعطای نبوت بود و سلاح به هر کس از ما خانوادة رسد، امامت به او داده میشود. همانا پدرم زرة رسول خدا صلی الله علیه و آله را پوشید و دامنش اندکی به زمین میکشید و من آن را پوشیدم،همچنان بود [گاهی به زمین میکشید و گاهی نمیکشید و اختلاف محسوسی نداشت] و قائم ما کسی است که چون آن را پوشد، به اندازة قامتش باشد؛ ان شاء الله».
در روایت اخیر، امام علیه السلام ابتدا منکر وجود داشتن سلاح نزد عبدالله بن حسن میشوند و در ادامه مدعی میشوند که سلاح نزد ایشان است و با طرح پرسشهایی دربارة نشانههای سلاح، شکّ مخاطب را دربارة وجود داشتن سلاح نزد خود از بین میبرند و در نهایت، سلاح را به تابوت تشبیه میفرمایند که نزد هر کس بود، نشانة امامتِ اوست. با توجه به سیر سخن امام روشن میشود که آن حضرت، در صدد اثبات امامت خود از راه سلاح بودند.
در کنار روایات یادشده که نشان میدهد پیشوایان معصوم علیه السلام برای اثبات امامت خود به سلاح استناد میکردند، از برخی روایات چنین استفاده میشود که ائمه به شیعیان نیز توصیه میکردند که در مقام بحث و گفتوگو با مخالفان، به این مطلب استناد کنند و حقانیت امامت امامان معصوم علیه السلام و دروغ بودن ادعای مدعیان را از این راه آشکار کنند:
فانا نبایعکم و إن یکن عند غیرکم فإنا نطلبه حتی نعلم(1)امام صادق علیه السلام دربارة پسرعموهایش فرمود: «وقتی آنها از شما میپرسند و دلیل میخواهند، مایلم به ایشان بگویید: آنطور که به شما گفتهاند، نیست که ما بیدلیل از کسی بپذیریم؛ ما جستوجو میکنیم و نزد هر کس این علم باشد و دارای مقام امامت باشد، از او پیروی میکنیم. سلاح پیامبر در دست کیست؟ جفر نزد کیست و در اختیار چه کسی است؟ اگر در اختیار شماست، با شما بیعت میکنیم و اگر نزد دیگری است، جستوجو میکنیم تا بدانیم در دست کیست».
روایات بسیاری که سلاح پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را نشانة امامت میدانستند، در کنار توصیههایی که پیشوایان معصوم علیه السلام به شیعه در این باره میکردند و به آنها تعلیم میدادند که در مقام محاجه با مدعیان از این حربه استفاده کنند، باعث شد این مطلب تا حدود زیادی نزد شیعه تثبیت شود؛ لذا در
گزارشهای تاریخی، موارد متعددی وجود دارد که نشان میدهد شیعیان در مواجهه با مدعیان، آنان را با این معیار میآزمودند. برخی از این گزارشها بدین قرارند:
عن أبیخالد الکابلی، قال: لما قتل أبوعبدالله الحسین صلوات الله علیه و بقیت الشیعة متحیرة و لزم علی بن الحسین صلوات الله علیهما منزله، اختلفت الشیعة إلی الحسن بن الحسن و کنت فیمن یختلف إلیه و جعلت الشیعة تسأله عن مسألة و لایجیب فیها و بقیت لا أدری من الامام متحیرا و إنی سألته ذات یوم فقلت له: جعلت فداک، عندک سلاح رسولالله صلی الله علیه و آله فغضب، ثم قال: یا معشر الشیعة، تعنونا؟! فخرجت من عنده حزینا کئیبا لا أدری أین أتوجه...(1)ابوخالد کابلی گوید: چون اباعبدالله حسین بن علی به شهادت رسید، شیعیان متحیر شدند و علی بن الحسین خانهنشین شد. شیعیان به سوی حسن بن الحسن رفتند و من نیز با آنان بودم. از او پرسشی کردند و او پاسخ آن را نمی دانست؛ پس شیعیان دربارة امام متحیر شدند. روزی از او پرسیدم: فدایت شوم! آیا سلاح پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نزد شماست؟ او گفت: ای جماعت شیعه! آیا ما را به مشقت میاندازید؟ پس ناراحت و مأیوس از نزد او خارج شدم و نمی دانستم به کدام سو بروم... .
قال موسی بن عطیة النیشابوری: اجتمع وفد خراسان من أقطارها [، کبارها] و علمائها و قصدوا داری و اجتمع علماء الشیعة و اختاروا إلی أبالبابة و طهمان و جماعة شتی و قالوا بأجمعهم: رضینا بکم أن تردوا المدینة، فتسألوا عن المستخلف فیها لنقلده أمرنا، فقد ذکر أن باقرالعلم قد مضی ولا ندری من نصبه الله بعده من آل الرسول من ولد علی و فاطمة ـ صلوات الله
1) الثاقب فی المناقب، ص363ـ365.
علیهم أجمعین ـ و دفعوا إلینا مائة ألف درهم ذهبا و فضة و قالوا: لتأتونا بالخبر و تعرفونا الامام فتطالبوه بسیف ذیالفقار و القضیب و البردة و الخاتم و اللوح الذی فیه تثبیت الأئمة من ولد علی و فاطمة و إن ذلک لایکون إلا عند إمام، فمن وجدتم ذلک عنده فسلموا إلیه المال. فحملنا و تجهزنا إلی المدینة و حللنا بمسجد الرسول صلی الله علیه و آله فصلینا رکعتین و سألنا: من القائم فی أمور الناس و المستخلف فیها؟ فقالوا لنا: زید بن علی و ابن أخیه جعفر بن محمد، فقصدنا زیدا فی مسجده و سلمنا علیه، فرد علینا السلام و قال: من أین أقبلتم؟ قلنا: أقبلنا من أرض خراسان لنعرف إمامنا و من نقلده أمورنا. فقال: قوموا و مشی بین ایدینا حتی دخل داره، فأخرج إلینا طعاما. فأکلنا، ثم قال: ما تریدون؟ فقلنا له: نرید أن ترینا ذا الفقار و البردة و الخاتم و القضیب و اللوح الذی فیه تثبیت الأئمة علیه السلام فإن ذلک لایکون إلا عند إمام...(1)موسی بن عطیه نیشابوری میگوید: عدهای از مردم نواحی مختلف خراسان، از بزرگان و عالمانشان جمع شده و آهنگ منزل مرا کردند و من، ابولبابه، طهمان و عدهای دیگر را انتخاب کردند و جملگی گفتند: از جانب ما به مدینه بروید و از آنکه در آنجا جانشین شده، پرسش کنید تا از او پیروی کنیم، چراکه چنین خبر رسیده که باقرالعلوم علیه السلام از دنیا رفته و ما نمی دانیم کدامیک از خاندان پیامبر علیه السلام از فرزندان علی و فاطمه علیه السلام، از سوی خداوند منصوب شدهاند. به ما صدهزار درهم طلا و نقره دادند و گفتند: برای ما از امام خبر بیاورید و به ما، امام را بشناسانید و از او شمشیر ذوالفقار، عصا، عبا، انگشتر و لوحی که در آن نام امامان از نسل علی و فاطمه ثبت است و جز نزد امام نیست، مطالبه کنید؛ پس کسی را که
1) مدینة المعاجز، ج6، ص97ـ102.
اینها نزد اوست، یافتید، مال را به او تحویل دهید! ما مال را برداشته، به سوی مدینه حرکت کردیم و در مسجدالنبی فرود آمدیم. دو رکعت نماز گزاردیم و پرسیدیم: چه کسی عهدهدار امور مردم و جانشین است؟ گفتند: زید بن علی و پسرِ برادرش جعفر بن محمد. به سوی زید در مسجدش رفتیم و به او سلام کردیم. پرسید: از کجا آمدهاید؟ گفتیم: از سرزمین خراسان آمدهایم تا امام خود و کسی را که باید از او پیروی کنیم، بشناسیم. گفت: برخیزید! او پیشاپیش ما حرکت کرد تا داخل خانهاش شد. پس برای ما طعامی آورد و ما خوردیم. سپس پرسید: چه میخواهید؟ گفتیم: ذوالفقار، عبا، انگشتر، عصا و لوحی که در آن اسامی امامان ثبت است و جز نزد امام نیست... .
قلت لعبدالله بن جعفر: أنت إمام؟ فقال: نعم. فقلت: إن الشیعة تروی: أن صاحب هذا الأمر یکون عنده سلاح رسولالله صلی الله علیه و آله، فما عندک منه؟ فقال: عندی رمحه. و لمیعرف لرسولالله رمح(1)به عبدالله بن جعفر گفتم: تو امام هستی؟ گفت: آری. گفتم: شیعه چنین روایت کرده است که نزد صاحب این امر، سلاح پیامبر خداست. آیا چیزی از آن نزد توست؟ گفت: نیزة آن حضرت نزد من است؛ در حالی که برای آن حضرت، نیزهای شناخته نشده است.
محمد بن فضیل الصیرفی [قال]: کتبت إلی أبیجعفر علیه السلام کتابا و فی آخره: هل عندک سلاح رسولالله صلی الله علیه و آله ؟ و نسیت أن أبعث بالکتاب. فکتب إلی بحوائج له و فی آخر کتابه: عندی سلاح رسولالله صلی الله علیه و آله و هو فینا بمنزلة التابوت فی بنیإسرائیل، یدور معنا حیث درنا [و] هو مع کل إمام(2)محمد بن فضیل صیرفی میگوید:
نامهای به امام جواد علیه السلام نوشتم و در آخر نامه پرسیدم: آیا اسلحة رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد شماست؟ ولی فراموش کردم که نامه را بفرستم. حضرت نامهای به من نوشت و در آن از من چیزهایی خواست و در آخر آن نامه مرقوم فرموده بود: «اسلحة رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد من است و آن در میان ما به منزلة تابوت است در میان بنیاسرائیل؛ به هر کجا برویم، آن را با خود میبریم. و این نزد هر امامی موجود است».
از روایت اخیر و پاسخی که شیعیان به پرسش امام دادند، به خوبی روشن میشود آنان از جایگاه و کارکرد سلاح به خوبی اطلاع داشتند و از اینکه سلاح، نشانة امامت است و تابوت در بنیاسرائیل نشانة نبوت بود، آگاه بودند.
در برخی از روایات یادشده به استناد اینکه نزد فلان مدعی، سلاح پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نیست، اثبات شده است که او امام نیست، اما گاهی مواقع کسانی پیدا میشدند که مدعی میشدند سلاح پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نزد آنهاست و از آنجا که امام نبودن آنها مسلّم بوده، از امام نبودنشان اثبات میشد که آنچه نزد آنهاست، سلاح پیامبر خدا نیست.
أبیالحسن الرضا علیه السلام ذکر سیف رسولالله صلی الله علیه و آله فقال إنه مصفود الحمایل
1) الکافی، ج3، ص471.
و قال اتانی اسحق فعظم بالحق و الحرمة السیف الذی اخذه هو سیف رسولالله صلی الله علیه و آله فقلت له و کیف یکون هو و قد قال أبوجعفر علیه السلام إنما مثل السلاح فینا مثل التابوت فی بنیإسرائیل أینما دار التابوت دار الملک(1)نزد امام رضا علیه السلام سخن از شمشیر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به میان آمد. فرمودند: «شمشیر پیامبر صلی الله علیه و آله، بند و حمایل آن بسته است». اسحاق پیش من آمد. قسمِ شدید داد به حقّ و حرمت فلان که: آیا شمشیری که نزد مأمون است، شمشیر پیامبر است؟ گفتم: چطور میتواند شمشیرِ پیامبر باشد، با اینکه امام باقر علیه السلام فرمود: «سلاح در میان ما خانواده، مانند تابوتِ بنیاسرائیل است؛ هر کجا تابوت بود، فرمانروایی آنجاست؟!»
از آنجا که داشتن سلاح پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله افزون بر اینکه بر میراثبَری دارندة آن از خاتم انبیا و نهایتِ قرابت با آن حضرت دلالت داشت، نشانة جانشینی از ایشان و امامتِ بر امت نیز بود، امامان معصوم علیه السلام به محافظت از آن اهتمام کامل داشتند و در نگهداری از آن، تمام تلاش خود را به کار میگرفتند:
عن أبیإبراهیم علیه السلام قال: السلاح موضوع عندنا، مدفوع عنه، لو وضع عند شر خلق الله کان خیرهم، لقد حدثنی أبی أنه حیث بنی بالثقفیة ـ و کان قد شق له فی الجدار ـ فنجد البیت، فلما کانت صبیحة عرسه رمی ببصره فرأی حذوه خمسة عشر مسمارا ففزع لذلک و قال لها: تحولی فإنی أرید أن أدعو موالی فی حاجة فکشطه فما منها مسمار إلا وجده مصرفا طرفه عن السیف و ما وصل إلیه منها شیء(2)ابیابراهیم گوید: موسی بن جعفر علیه السلام فرمود:
«اسلحه نزد ما نهاده شده و از آسیب محفوظ است. اگر نزد بدترین مخلوق خدا نهاده شود، بهترینِ ایشان شود. پدرم به من خبر داد که چون با زوجة ثقفیه خویش عروسی کرد، اتاقی را که اسلحه را در شکاف دیوار آن پنهان کرده بود، برای عروسی زینت کرده بودند. بامداد شب زفاف، چشمش به دیوار افتاد. در محل شکاف، جای پانزده میخ دید و نگران شد. به عروس گفت: از اتاق بیرون رو که میخواهم غلامان را برای کاری بخوانم! پس شکاف را بررسی کرد و دید سرِ میخها از طرف شمشیر برگشته و به آن برخورد نکرده است».
و از سوی دیگر، همین کارکرد مهمّ سلاح، اقتضای آن را داشت که پیشوایان معصوم علیه السلام با دقت تمام به تحویل دادن آن به امامِ پس از خود اهتمام داشته باشند و هر امامی آن را به امامِ پس از خود بسپارد:
البرد و الأبرقة و القضیب قال: فوالله ما رأیتها غیر ساعتی تلک ـ یعنی الأبرقة ـ فجییء بشقة کادت تخطف الابصار فإذا هی من أبرق الجنة فقال: یا علی إن جبرئیل أتانی بها و قال: یا محمد اجعلها فی حلقة الدرع و استدفر بها مکان المنطقة ثم دعا بزوجی نعال عربیین جمیعا أحدهما مخصوف و الآخر غیر مخصوف و القمیصین: القمیص الذی أسری به فیه و القمیص الذی خرج فیه یوم أحد و القلانس الثلاث: قلنسوة السفر و قلنسوة العیدین و الجمع و قلنسوة کان یلبسها و یقعد مع أصحابه. ثم قال: یا بلال علی بالبغلتین: الشهباء و الدلدل و الناقتین: العضباء و القصوی و الفرسین: الجناح کانت توقف بباب المسجد لحوائج رسولالله صلی الله علیه و آله یبعث الرجل فی حاجته فیرکبه فیرکضه فی حاجة رسولالله صلی الله علیه و آله و حیزوم و هو الذی کان یقول: أقدم حیزوم و الحمار عفیر فقال: أقبضها فی حیاتی. فذکر امیرالمؤمنین علیه السلام أن أول شیء من الدواب توفی عفیر ساعة قبض رسولالله صلی الله علیه و آله قطع خطامه ثم مر یرکض حتی أتی بئر بنی خطمة بقباء فرمی بنفسه فیها فکانت قبره(1)امام صادق علیه السلام فرمود: چون وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله دررسید، عباس بن عبدالمطلب و امیرالمؤمنین علیه السلام را طلب کرد و به عباس فرمود: «عموی محمد! قبول میکنی که ارث محمد را ببری، قرضش را بپردازی و به وعدههایش وفا کنی؟» او نپذیرفت و گفت: ای رسول خدا! پدر و مادرم قربانت! من پیرمردم، عیالم بسیار و مالم اندک است و تو در سخاوت با باد مسابقه گذاشتهای! چه کسی طاقت وصایت تو را دارد؟ حضرت اندکی سر پایین انداخت و سپس فرمود: «عباس! میپذیری که ارث محمد را ببری، قرضش را ادا کنی و وعدههایش را عملی کنی؟» عرض کرد: پدر و مادرم
1) الکافی، ج1، ص237.
به قربانت! پیرمردی عیالمند و نادارم و تو با باد مسابقه داری. فرمود: «همانا این وصیت به کسی میسپارم که شایستة دریافت آن است». سپس فرمود: «ای علی! ای برادر محمد! قبول داری که وعدههای محمد را عمل کنی، قرضش را بپردازی و میراثش را بگیری؟» علی عرض کرد: آری، پدر و مادرم به قربانت! سود و زیانش با من. علی علیه السلام فرمود: به پیغمبر نظر میکردم، دیدم انگشتر خویش از انگشت بیرون کرد و فرمود: «تا من زندهام، این انگشتر را به دست کن!» چون در انگشتم نهادم، به آن نظر کردم و آرزو بردم که از تمام ترکة آن حضرت، همین انگشتر را داشته باشم. سپس فریاد زد: «ای بلال! آن کلاهخود، زره، پرچم، پیراهن، ذوالفقار، عمامة سحاب، جامة بُرد، کمربند و عصا را بیاور!» علی علیه السلام فرماید: من تا آن ساعت آن کمربند را ندیده بودم. قطعه و رشتهای آورد که چشمها را خیره میکرد و معلوم شد که از کمربندهای بهشتی است. پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: «ای علی! جبرئیل این را برایم آورد و گفت: ای محمد! این را در حلقههای زره بگذار و در جای کمربند به کمر ببند!» سپس دو جفت نعلین عربی طلبید که یکی وصله داشت و دیگری بیوصله بود و دو پیراهن خواست؛ یکی پیراهنی که با آن به معراج رفته بود و دیگر پیراهنی که با آن به جنگ احد رفته بود و سه کلاه را طلب کرد: کلاه مسافرت، کلاه روز عید فطر و قربان و روزهای جمعه و کلاهی که به سر میگذاشت و با اصحابش مجلس میکرد. سپس فرمود: «ای بلال! دو استر: شهباء و دلدل و دو شتر: عضباء و قصوی و دو اسب، جناح و حیزوم را بیاور!» جناح، اسبی بود که به درِ مسجد بسته بود و پیغمبر برای کارهای شخصی خود، مردی را میفرستاد که آن را سوار شود و بتازد. و حیزوم، اسبی بود که پیغمبر به او میفرمود: «پیش برو ای حیزوم!» و الاغی را که
عفیر نام داشت، آورد. پیغمبر فرمود: «تا من زندهام، اینها را دریافت کن!» امیرالمؤمنین علیه السلام گوید: نخستین چارپایی که مرد، همان عفیر بود. ساعتی که پیغمبر صلی الله علیه و آله درگذشت، افسارش را پاره کرد و میتاخت تا در محلة قبا بر سر چاه بنیخطمه رسید، خود را در آن افکند و همان چاه گورش گشت.
1) الکافی، ج1، ص297ـ298.
فرموده که آنها را به این پسرت بسپاری». سپس دست علی بن الحسین علیه السلام را گرفت و فرمود: «رسول خدا صلی الله علیه و آله به تو امر فرموده است که آنها را به پسرت محمد بن علی بسپاری و از جانب پیغمبر و من به او سلام برسان».
عمر بن أبان قال: سألت أباعبدالله علیه السلام عما یتحدث الناس أنه دفع إلی أم سلمة صحیفة مختومة فقال: إن رسولالله صلی الله علیه و آله لما قبض ورث علی علیه السلام علمه و سلاحه و ما هناک، ثم صار إلی الحسن ثم صار إلی الحسین علیه السلام، قال: قلت: ثم صار إلی علی بن الحسین، ثم صار إلی ابنه، ثم انتهی إلیک، فقال: نعم(1)عمر بن ابان گوید: از امام صادق علیه السلام دربارة آنچه مردم میگویند که نامة مهرشدهای به امّسلمه داده شد، پرسیدم. امام فرمود: «چون پیغمبر صلی الله علیه و آله درگذشت، علمش، سلاحش و آنچه از میراث انبیا داشت، به علی علیه السلام به ارث رسید و سپس به حسن و پس از او به حسین علیه السلام رسید». عرض کردم: سپس به علی بن حسین و پس از او به پسرش و سپس به شما رسید؟ فرمود: «آری».
أبیجعفر علیه السلام قال: لما حضر علی بن الحسین علیه السلام الوفاة، قبل ذلک أخرج سفطا أو صندوقا عنده، فقال: یا محمد احمل هذا الصندوق، قال: فحمل بین أربعة، فلما توفی جاء إخوته یدعون [ما] فی الصندوق فقالوا: أعطنا نصیبنا فی الصندوق فقال: والله ما لکم فیه شیء و لو کان لکم فیه شیء ما دفعه إلی و کان فی الصندوق سلاح رسولالله صلی الله علیه و آله (2)امام باقر علیه السلام فرمود: «پیش از آنکه وفات علی بن الحسین علیه السلام فرا رسد، سبد یا صندوقی را که نزد او بود، بیرون آورد و فرمود: ای محمد! این صندوق را ببر». پس آن را در میان چهار تن (که چهار طرفش را گرفته بودند) بردند. چون آن
حضرت وفات کرد، برادران امام باقر علیه السلام آمدند و ادعا کردند که از آنچه در میان صندوق بود، بهرة ما را بده! فرمود: «به خدا که از بهرة شما چیزی در آن نبود. اگر از بهرة شما چیزی در آن میبود، پدرم آن را به من نمیداد. در آن صندوق، سلاح و کتب رسول خدا صلی الله علیه و آله بود».
از پارهای گزارشهای تاریخی چنین دریافت میشود که به دلیل اهمیت سلاح پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و دلالت آن بر اینکه دارندة آن از نسبتِ ویژهای با ایشان برخوردار است، برخی خلفای جور تلاش میکردند آن را از امامان معصوم علیه السلام بگیرند و به هر صورت ممکن، آن را تصاحب کنند تا در ذهن مردم، خود را میراثبَر پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و خلفای برحق آن حضرت جلوه دهند! با وجود این، به دلیل اهمیت سلاح و اینکه سلاح نشانة امامت است، آنان موفق به دستیابی به مقصود خود نشدند.
1) بصایرالدرجات، ص205.
فانظر أینا أولی بهذه الآیة(1)عبدالملک شنید که شمشیر پیغمبر صلی الله علیه و آله نزد زینالعابدین است. پیغام فرستاد که به او ببخشد. گفت به آن احتیاج دارم. امام امتناع ورزید. عبدالملک نامهای تهدیدآمیز نوشت که حقوقش را از بیتالمال حذف خواهد کرد. در پاسخ او نوشت: «خداوند برای پرهیزگاران ضمانت کرده که نجات دهد آنها را از جایی که دوست ندارند و روزی بخشد از محلی که گمان نمیبرند. فرموده است: ((إِنَّ الله لا یُحِبُّ کلَّ خَوان کفُورٍ)). ببین کدامیک از من و تو، شایستة این آیه هستیم؟!»
راه برای کشتن او باز میشود. عبدالملک به فرماندار خود نوشت: یکمیلیون درهم به محمد بن علی بده و بگو تمام آثاری که از پیامبر مانده، در اختیارت بگذارد. فرماندار پیش پدرم آمد و نامة عبدالملک را خواند. پدرم فرمود: چند روز به من مهلت بده! پدرم سلاح و ابزاری تهیه نمود و به فرماندار تحویل داد. او نیز برای عبدالملک فرستاد. عبدالملک بسیار خوشحال شد و از پی زید فرستاد. وقتی زید آن اثاث را دید، گفت: به خدا سوگند، از آثار پیغمبر صلی الله علیه و آله چیزی نفرستاده! عبدالملک نامهای برای پدرم نوشت که تو پول ما را گرفتی، ولی آنچه خواستیم، نفرستادی. پدرم نوشت: آنچه صلاح میدانستم، برای تو فرستادم؛ میخواهی قبول کن، مایل نیستی قبول نکن!پس عبدالملک آن حضرت را تصدیق کرد... .
به مقتضای آنچه گذشت که سلاح، نشانة امامت است و اینکه سلاح به منزلة تابوت بنیاسرائیل است و هر کجا باشد، امامت نیز همانجاست، هماکنون سلاح باید نزد مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف، دوازدهمین امام معصوم باشد؛ از این رو، در روایات تأکید شده است که به هنگام ظهور، سلاح همراه آن حضرت خواهد بود. این تأکید هم میتواند از این جهت باشد که این همراهی میتواند نشانهای از حقانیتِ امام مهدی علیه السلام باشد و هم از سوی دیگر، نشاندهندة این واقعیت باشد که ایشان میراثدار پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سزاوارترین افراد به آن حضرت است و مقصدی جز احیا و پیگیری آرمانهای آن حضرت ندارد. برخی از روایات یادشده بدین قرارند:
و مغفر رسولالله صلی الله علیه و آله و درع رسولالله صلی الله علیه و آله و سیف رسولالله صلی الله علیه و آله (1)جابر جعفی میگوید: امام باقر علیه السلام به من فرمودند: «ای جابر! همانا بنیعباس پرچمی دارند و دیگران پرچمهایی». و سه بار فرمودند: «بپرهیز تا اینکه مردی از نسل حسین را ببینی که با او میان رکن و مقام بیعت میشود، در حالی که سلاح و کلاه خود و سپر و شمشیر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله با اوست».
زین مخصوص رسول خداست. آنها را بردارد تا به مکه درآید؛ پس شمشیر را از غلاف بیرون کشد، زره را بپوشد، پرچم را برافرازد، بُرد و عمامه را در بر کند، چوبدستی مخصوص را به دست گیرد و از خداوند برای ظهور خویش اذن طلبد...».
قال أبوعبدالله علیه السلام : لایخرج القائم علیه السلام حتی یکون تکملة الحلقة... ثم قال: یا ابامحمد، إنه یخرج موتورا غضبان أسفا لغضب الله علی هذا الخلق، یکون علیه قمیص رسولالله صلی الله علیه و آله الذی کان علیه یوم أحد و عمامته السحاب و درعه درع رسولالله صلی الله علیه و آله السابغة و سیفه سیف رسولالله صلی الله علیه و آله ذوالفقار...(1)امام صادق علیه السلام فرمود: «قائم خروج نخواهد کرد، مگر حلقة سپاه به کمال و تمام رسد... ای ابامحمد! او در حالی که خونِ مطالبهنشده دارد و خشمگین و متأسف است، به جهت خشم خداوند بر این مردم، خروج خواهد کرد. پیراهن رسول خدا صلی الله علیه و آله که در روز احد به تن داشت، بر تن اوست و نیز عمامة سحاب او و زره بلند رسول خدا صلی الله علیه و آله و شمشیر او [شمشیر رسول خدا صلی الله علیه و آله ] ذوالفقار...».
و کان یقول علیه و علی آبائه السلام : علمنا غابر و مزبور و نکت فی القلوب و نقر فی الاسماع؟ و إن عندنا الجفر الأحمر و الجفر الأبیض و مصحف فاطمة علیها السلام و إن عندنا الجامعة فیها جمیع ما یحتاج الناس إلیه. فسئل عن تفسیر هذا الکلام فقال: ... و أما الجفر الأحمر فوعاء فیه سلاح رسولالله صلی الله علیه و آله و لن یظهر حتی یقوم قائمنا أهلالبیت...(2)و امام صادق علیه السلام میفرمود: «علم ما «غابر» (دربارة آینده) است یا «مزبور» (نوشتهشده) و یا به صورت افتادن در دلها و تأثیر کردن در گوشهاست و همانا نزد ماست جفر احمر (سرخ)، جفر ابیض (سفید) و مصحف فاطمة علیها السلام و همانا
در پیش ماست جامعه که در آن است آنچه مردم بدان محتاجند». شرح و توضیح این سخنان را از آن حضرت پرسیدند؟ فرمود: «... جفر سرخ، آن ظرفی است که در آن اسلحة رسول خداست و بیرون نخواهد آمد تا قائم ما اهل بیت به پا خیزد...».
در مجموعه روایات مربوط به سلاح پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله، دو دسته روایت وجود دارد؛ مفاد یک دسته این است که زرة آن حضرت، اندازة قامت امامان معصوم علیه السلام است و اساساً یکی از نشانههای امام این است که زرة آن حضرت، متناسب با قامت ایشان باشد و اگر زره به اندازة کسی نبود، این نشانة آن است که او امام نیست:
عن أبیجعفر علیه السلام قال: للامام عشر علامات: ... و إذا لبس درع رسولالله صلی الله علیه و آله کانت علیه وفقا و إذا لبسها غیره من الناس طویلهم و قصیرهم زادت علیه شبرا...(1)امام باقر علیه السلام فرمود: «امام دَه علامت دارد: ... چون زرة رسول خدا صلی الله علیه و آله را پوشد، به قامتش رسا باشد و چون دیگری آن را بپوشد، کوتاهقد باشد یا درازقامت، یک وجب بلندتر آید...».
عن أبیالحسن علی بن موسی الرضا علیه السلام قال: للامام علامات... و یستوی علیه درع رسولالله صلی الله علیه و آله ...(2)امام رضا علیه السلام فرمود: «امام نشانههایی دارد... و زرة پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به اندازة قامتش باشد...».
3. عبدالرحمن بن الحجاج قال: ... دخلت علی جعفر بن محمد علیه السلام فی منزله فإذا هو فی بیت کذا فی داره فی مسجد له و هو یدعو و علی یمنیه موسی بن جعفر علیه السلام یؤمن علی دعائه، فقلت له، جعلنی الله فداک قد عرفت انقطاعی إلیک و خدمتی لک، فمن ولی الناس بعدک؟ فقال: إن موسی قد لبس الدرع و ساوی علیه، فقلت له: لا
أحتاج بعد هذا إلی شیء(1)ابنحجاج گوید: ... به منزل جعفر بن محمد علیه السلام رفتم. او در فلان اتاق خانه، در محل نمازش بود و دعا میکرد و موسی بن جعفر علیه السلام طرف راستش بود و آمین میگفت. به حضرت عرض کردم: خدا مرا قربانت کند! میدانید که تنها به شما گرویدهام و در خدمت شما بودهام. بفرمایید صاحباختیارِ مردم بعد از شما کیست؟ فرمود: «موسی آن زره را پوشید و به قامتش راست آمد». به حضرت عرض کردم: بعد از این، دیگر به چیزی احتیاج ندارم.
و دستهای دیگر از روایات بر این مطلب دلالت دارند که زرة پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله تنها بر قامت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف تناسب دارد و متناسب قامت سایر امامان معصوم علیهم السلام نیست:
أبیعبدالله علیه السلام قال: کان نعل سیف رسولالله صلی الله علیه و آله و قائمته فضة و کان بین ذلک حلق من فضة لبست درع رسولالله صلی الله علیه و آله فکنت أسحبها و فیها ثلاث حلقات فضة من بین یدیها و ثنتان من خلفها(2)امام صادق صلی الله علیه و آله فرمود: «سرِ غلاف شمشیر رسول خدا صلی الله علیه و آله و دستهاش نقره بود و میان آنها هم حلقههای نقره بود. من زرة رسول خدا صلی الله علیه و آله را پوشیدم و آن را با خود کشیدم؛ سه حلقه نقره جلوی آن بود و دو حلقه نقره در پشتش».
أبیعبدالله علیه السلام قال: لبس أبی درع رسولالله صلی الله علیه و آله ذات الفضول فخطت و لبستها أنا ففضلت(3)امام صادق علیه السلام فرماید: پدرم زرة ذاتالفضول پیغمبر صلی الله علیه و آله را در بر کرد؛ به زمین کشیده شد. من آن را پوشیدم، از قامتم بلندتر بود».
کنت عند أبیعبدالله علیه السلام ... و مثل السلاح فینا کمثل التابوت فی بنیإسرائیل، فی أی أهل بیت وجد التابوت علی أبوابهم أوتوا النبوة و من صار إلیه السلاح منا أوتی الإمامة و لقد لبس أبی درع رسولالله(ص) فخطت علی الأرض خطیطا و لبستها أنا فکانت و کانت و قائمنا من إذا لبسها ملاها إن شاء الله(1)نزد امام صادق علیه السلام بودم؛ فرمودند:«... و داستان سلاح در خاندان ما، همان داستان تابوت است در بنیاسرائیل؛ بر درِ هر خاندانی که تابوت پیدا میشد، نشانة اعطای نبوت بود و سلاح به هر کس از ما خانوادة برسد، امامت به او داده میشود. همانا پدرم زرة رسول خدا صلی الله علیه و آله را پوشید و دامنش اندکی به زمین میکشید و من آن را پوشیدم؛ همچنان بود [گاهی به زمین میکشید و گاهی نمیکشید و اختلاف محسوسی نداشت] و قائم ما کسی است که چون آن را بپوشد، به اندازة قامتش باشد؛ ان شاء الله».
أبیبصیر عن أبیعبدالله علیه السلام قال: قلت له: جعلت فداک انی أرید ان المس صدرک. فقال: افعل. فمسست صدره و مناکبه فقال: ولم یا ابامحمد؟ فقلت: جعلت فداک انی سمعت أباک و هو یقول إن القائم واسع الصدر، مسترسل المنکبین، عریض ما بینهما. فقال: یا محمد ان أبی لبس درع رسولالله صلی الله علیه و آله و کانت تستخب علی الأرض و أنا لبستها فکانت و کانت و إنها تکون من القائم کما کانت من رسولالله صلی الله علیه و آله مشمرة کأنه ترفع نطاقها بحلقتین و لیس صاحب هذا الأمر من جاز أربعین(2)ابوبصیر میگوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: قربانت گردم! میخواهم دستی روی سینة شما بکشم. فرمود: «مانعی ندارد». من به سینه و دوشهای مبارک حضرت دست کشیدم. حضرت فرمود: «ای ابوبصیر! چرا چنین میکنی؟»
عرض کردم: قربانت گردم! از پدرت شنیدم که میفرمود: «قائم ما سینهای گشاده و دوشهایی باز و عریض دارد». حضرت فرمود: «ای ابوبصیر! پدرم زرة پیغمبر صلی الله علیه و آله را پوشید، برایش بلند بود، به طوری که روی زمین کشیده میشد؛ من هم وقتی آن زره را پوشیدم، به زمین میرسید، ولی چون قائم بپوشد، مثل این است که پیغمبر صلی الله علیه و آله پوشیده است و دامن آن به زمین کشیده نمیشود؛ گویی اطراف آن را گره زدهاند. کسی که عمرش از چهل سال تجاوز کرده است، صاحبالامر نیست».
راهحل تعارض بدویِ این دو دسته روایت این است که بگوییم: پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله دو زره داشتند و یکی از آن دو، به اندازة قامت همة امامان معصوم علیهم السلام بوده است و دیگری فقط به اندازة قامت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است. علامه مجلسی در این باره چنین مینویسد:
از روایات چنین فهمیده می شود که نزد ائمه علیه السلام دو زره وجود داشته یکی که نشانه امام است به قامت همه امامان علیه السلام بوده است و آن دیگری که نشانه قائم علیه السلام است تنها به اندازه قامت آن حضرت است(1).
البته عدم تناسب زرة پیامبر صلی الله علیه و آله بر قامت غیر امامان معصوم علیه السلام، با اینکه انسانهای بسیاری، قامتی شبیه قامت امامان معصوم علیه السلام داشتهاند و نیز تناسب هر دو زره بر قامت امام مهدی علیه السلام بدون تناسب یکی از آن دو بر قامت سایر معصومان، نمیتواند خالی از خرق عادت و اعجاز باشد.
همچنانکه گذشت، در پارهای از روایات بیان شده بود که علم، ملازم سلاح است و هر جا سلاح باشد، علم هم هست. این روایات ممکن است
1) بحارالانوار، ج26، ص203.
موهم این معنا باشد که سلاح همان علم است، چنانکه برخی فرقههای انحرافی، چنین احتمالی را مطرح کردهاند؛ یعنی از آنجا که سرکردة این فرقه، مدعی امامت و برخورداری از نشانههای امامت است و از سوی دیگر، نمیتواند مدعی همراه داشتن سلاح پیامبر خدا صلی الله علیه و آله باشد، مدعی شده است که سلاح همان علم است و از آنجا که به گمان خود دارای علم الهی است، پس سلاح پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را هم در اختیار دارد؛ بر این اساس، این پرسش در اینجا قابل طرح است که: ماهیت سلاح پیامبر خدا صلی الله علیه و آله چیست؟ آیا مقصود از این واژه، همان معنای ظاهری آن، یعنی ابزار جنگ است یا اینکه مقصود، علم است؟
در پاسخ به این پرسش باید گفت، ما به حسب قواعد باید از این واژه، همان معنای متفاهم عرفی را فهم کنیم و حمل این لفظ بر معنای دیگر، دلیل میخواهد که در این جا نه تنها چنین دلیلی وجود ندارد، بلکه قرائن متعددی بر این دلالت دارد که مقصود از این واژه، همان معنای عرفی است؛ برای نمونه میتوان به این دسته روایات اشاره کرد:
الف) در برخی از این روایات، علاوه بر اینکه همراه داشتن سلاح، نشانهای برای امام ذکر شده، از علم هم یاد شده است. روشن است که اگر سلاح همان علم باشد، لازمة آن این است که در این روایات، یک معیار به صورت تکراری بیان شده باشد:
1) الخصال، ص527ـ528.
عمر بن أبان قال: سألت أباعبدالله علیه السلام عما یتحدث الناس أنه دفع إلی أم سلمة ـ رضی الله عنها ـ صحیفة مختومة. فقال: إن رسولالله صلی الله علیه و آله لما قبض ورث علی علیه السلام علمه و سلاحه و ما هناک، ثم صار إلی الحسن، ثم صار إلی الحسین علیه السلام . قال: فقلت: ثم صار إلی علی بن الحسین، ثم إلی ابنه، ثم انتهی إلیک؟ قال: نعم(1)و عمر بن ابان گوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم از آنچه مردم گویند که: به امّسلمه طوماری مُهرکرده سپرده شد؟ حضرت فرمود: «چون رسول خدا صلی الله علیه و آله از دنیا رفت، علم و سلاحِ او و آنچه را در آنجا بود، علی علیه السلام از او به ارث برد. آنها به حسن علیه السلام و سپس به حسین علیه السلام رسید». گوید: من به او عرض کردم: سپس به علی بن الحسین علیه السلام رسید؛ آنگاه به فرزندش و سپس به شما رسیده؟ فرمود: «آری».
الحارث بن المغیرة النصری، قال: قلت لأبیعبدالله علیه السلام : بأی شیء یعرف الإمام؟ قال: بالسکینة و الوقار. قلت: و بأی شیء؟ قال: و تعرفه بالحلال و الحرام و بحاجة الناس إلیه و لایحتاج إلی أحد و یکون عنده سلاح رسولالله صلی الله علیه و آله ...(2)حارث بن مغیره نصری گفت: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: امام به چه چیز شناخته میشود؟ فرمود: «به سکینه و وقار». عرض کردم: دیگر به چه چیز؟ فرمود: «او را با حلال و حرام میتوانی بشناسی و به اینکه همة مردم به او نیازمند باشند و او از همه بینیاز و اسلحة رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد او باشد...».
مقصود از «تعرفه بالحلال و الحرام» همان دانش امام به حرام و حلال الهی است؛ از این رو، این فقره از روایت در صدد بیان این مطلب است که دانش یکی از نشانههای امام است و در نتیجه، سلاح معیار دیگری خواهد
بود.
ب) در برخی روایات، توصیفاتی برای سلاح بیان شده که متناسب با سلاح به معنای عرفیِ آن است و اگر به معنای علم باشد، بیان چنن توصیفاتی برای آن بیمعناست؛ برای نمونه، گاهی ویژگیهای مکانی سلاح توصیف شده است؛ مانند قرار گرفتن در دیوار یا قرار داشتن در صندوق و یا پوست:
أبیجعفر علیه السلام قال: لما حضر علی بن الحسین علیه السلام الوفاة، قبل ذلک أخرج سفطا أو صندوقا عنده، فقال: یا محمد احمل هذا الصندوق، قال: فحمل بین أربعة، فلما توفی جاء إخوته یدعون [ما] فی الصندوق فقالوا: أعطنا نصیبنا فی الصندوق فقال: والله ما لکم فیه شیء و لو کان لکم فیه شیء ما دفعه إلی و کان فی الصندوق سلاح رسولالله صلی الله علیه و آله (1)امام باقر علیه السلام فرمود: «پیش از آنکه وفات علی بن الحسین علیه السلام فرا رسد، سبد یا صندوقی را که نزد او بود، بیرون آورد و فرمود: ای محمد! این صندوق را ببر». پس آن را در میان چهار تن (که چهار طرفش را گرفته بودند) بردند. چون آن حضرت وفات کرد، برادران امام باقر علیه السلام آمدند و ادعا کردند از آنچه در میان صندوق بود، بهرة ما را بده. فرمود: «به خدا که از بهرة شما چیزی در آن نبود. اگر از بهرة شما چیزی در آن بود، پدرم آن را به من نمیداد. در آن صندوق، سلاح و کتب رسول خدا صلی الله علیه و آله بود».
عنبسة بن مصعب قال: کنا عند أبیعبدالله علیه السلام ... قلت: أصلحک الله و ما الجفر؟ قال: و هو والله مسک ماعز و مسک ضأن ینطق أحدهما بصاحبه فیه سلاح رسولالله صلی الله علیه و آله و الکتب و مصحف فاطمة اما والله ما أزعم انه قرآن(2)عنبسة بن مصعب گفت: خدمت امام
صادق علیه السلام ... عرض کردم: خدا یارت باشد! جفر چیست؟ فرمود: «به خدا قسم، پوست بز و میش است که با صاحب خود سخن می گویند .در آن سلاح پیامبر و مصحف فاطمه علیها السلام و کتاب هاست؛ به خدا قسم در آن قرآن وجود ندارد».
1) بصائرالدرجات، ص171.
دو جفر است که در آنها نوشته است. نه به خدا قسم، دو پوست است که موی و پشمِ آن هنوز هست؛ در یکی کتابهایی است و در دیگری سلاح پیامبر صلی الله علیه و آله . به خدا قسم، نزد ما صحیفهای است به طول هفتاد ذراع. هیچ حلال و حرامی را خدا نیافریده، مگر اینکه در آن هست؛ حتی جریمة خدشه (با ناخن روی دست خود کشید) و نزد ما مصحف فاطمه است؛ نه، به خدا آن قرآن نیست».
و گاهی ظاهر آن توصیف شده است؛ مانند اینکه دستة آن چطور است و یا از چه جنسی است:
1) الکافی، ج1، ص235.
سعید السمان قال: کنت عند أبیعبدالله علیه السلام إذ دخل علیه رجلان من الزیدیة... فقال لی: أتعرف هذین؟ قلت: نعم هما من أهل سوقنا و هما من الزیدیة و هما یزعمان أن سیف رسولالله صلی الله علیه و آله عند عبدالله بن الحسن، فقال: کذبا لعنهما الله والله ما رآه عبدالله بن الحسن بعینیه و لا بواحدة من عینیه و لا رآه أبوه، اللهم إلا أن یکون رآه عند علی بن الحسین، فإن کانا صادقین فما علامة فی مقبضة؟ و ما أثر فی موضع مضربه. و إن عندی لسیف رسولالله صلی الله علیه و آله و إن عندی لرایة رسولالله صلی الله علیه و آله و درعه و لامته و مغفره فإن کانا صادقین فما علامة فی درع رسولالله صلی الله علیه و آله ...(1)سعید سمان گوید: نزد امام صادق علیه السلام بودم که دو مرد زیدیمذهب بر آن حضرت وارد شدند... حضرت به من فرمود: «این دو نفر را میشناسی؟» عرض کردم: آری، اینها اهل بازار ما و از طایفة زیدیه هستند و عقیده دارند که شمشیر پیغمبر صلی الله علیه و آله نزد عبدالله بن حسن است، فرمود: «خداوند لعنتشان کند! دروغ میگویند. به خدا که عبدالله بن حسن آن را ندیده؛ نه با یک چشم و نه با دو چشمش و پدرش هم آن را ندیده، جز اینکه ممکن است آن را نزد علی بن حسین دیده باشد. اگر راست میگویند، چه علامتی در دستة آن است و چه نشانه و اثری در لبة تیغ آن است؟ همانا شمشیر پیغمبر صلی الله علیه و آله نزد من است. همانا پرچم، جوشن، زره و خود پیغمبر صلی الله علیه و آله نزد من است. اگر راست میگویند، در زرة پیغمبر صلی الله علیه و آله چه علامتی است؟..».
أحمد بن عبدالله عن أبیالحسن الرضا علیه السلام قال سألته عن ذیالفقار سیف رسولالله صلی الله علیه و آله من أین هو قال هبط به جبرئیل من السماء و کانت حلقته من فضة و هو عندی(2)احمد بن عبدالله گوید از امام رضا علیه السلام پرسیدم: ذوالفقار، شمشیر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از
کجاست؟ فرمودند: «جبرئیل آن را از آسمان فرو آورد و حلقهاش از نقره بود و اکنون نزد من است».
و گاهی توضیح داده شده که سلاح نزد فلان امام بوده و با چشم دیده شده است. روشن است، چنین توصیفی متناسب با تفسیر سلاح به علم نیست:
سلیمان بن هارون قال قلت لأبیعبدالله علیه السلام ان العجلیة یزعمون أن عبدالله بن الحسن یدعی ان سیف رسولالله صلی الله علیه و آله عنده قال والله لقد کذب فوالله ما هو عنده و ما رآه بواحدة من عینیه قط و لا رآه عند أبوه الا أن یکون رآه عنده علی بن الحسین...(1)سلیمان بن هارون گفت: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: عجلیها معتقدند، عبدالله بن حسن مدعی است شمشیر پیامبر صلی الله علیه و آله نزد اوست. فرمود: «به خدا قسم، دروغ میگوید. نزد او نیست؛ هرگز با یک چشم خود هم آن را ندیده و نه پدرش، مگر اینکه نزد علی بن الحسین علیه السلام دیده باشد...».
آنچه گذشت، توصیفاتی بود که برای سلاح پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله برشمرده شده بود و اخذ به آن، مقتضی این است که سلاح را طبق متفاهم عرفی، به معنای ابزار جنگی معهود بگیریم.
صرفنظر از آنچه گذشت، حتی با دقت در همان روایاتی که بر ملازمت علم با سلاح دلالت داشتند و منشأ بروز احتمال اتحاد سلاح و علم شده بودند نیز میتوان دریافت که خود این روایات، دلیل دیگری بر تفاوت سلاح با علم هستند، چراکه محتوای روایات یادشده این بود که هر کجا سلاح باشد، علم نیز همانجاست، همچنانکه هر کجا تابوت وجود داشت، نبوت نیز آنجا بود. هم از تشبیه بهکاررفته میتوان این مطلب را دریافت، چراکه مسلماً تابوت، صندوقی بود که با نبوت تفاوت داشت و هم از این تعبیر که
1) بصائرالدرجات، ص194.
هر کجا سلاح باشد، علم هم هست میتوان دوگانگی را دریافت، چراکه همراهی و ملازمت در فرض دوگانگی معنا دارد و نمیتوان چیزی را همراه و ملازم خود دانست. آنچه گذشت، به روشنی بر بطلان این ادعا که سلاح همان دانش است، دلالت دارد.
اگر مقصود از سلاح دانش نیست، بلکه همان ابزار جنگیِ معهود است، این پرسش نیز قابل طرح است که: مقصود از سلاح منحصراً شمشیر پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله است یا دیگر ابزارهای جنگی را نیز شامل میشود؟ در پاسخ باید گفت، واژة «سلاح» اسم جامعی است که به تمام ابزارهای جنگی اطلاق میشود: «السلاح: اسم جامع لآلة الحرب».(1)و به تعبیر دیگر، به تمام ابزارهایی که در جنگ به کار گرفته میشود، اعم از آنچه با آن جنگ میشود و یا با آن دفاع صورت میگیرد، سلاح گفته میشود: «ما یقاتل به فی الحرب و یدافع».(2)
در نتیجه، این واژه شامل: شمشیر، نیزه، سپر، کلاهخود، زره و سایر ابزار و ادواتی میشود که در جنگ به کار میرفته است. بنابراین، منظور از اینکه یکی از نشانههای امامت این است که سلاح پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نزد کسی باشد، این است که همة این ابزارها باید نزد امام باشد؛ به همین دلیل، در روایات مختلفی که در این باره وجود دارد، گاه از شمشیر و گاه از سپر به عنوان مصداق سلاح یاد شده و گاه در کنار واژة «سلاح»، از شمشیر و سایر ابزار جنگی نیز یاد شده است. و با توجه به اینکه واژة «سلاح»، شامل همة ابزارهای جنگی میشود، تمامی این استعمالات درست و مطابق با معنای لغوی است. گفتنی است، در مواردی که بعد از سلاح، از برخی ابزارها نام برده شده، ذکر خاص پس از عام است؛ برای نمونه میتوان به این روایات
اشاره کرد:
در این روایت، پرسشِ راوی این است که: آیا آن شمشیری که مأمون از شما گرفت، همان شمشیر پیامبر صلی الله علیه و آله است؟ و امام به استناد اینکه مَثَل سلاح، مَثَل تابوت است، راوی را متوجه این مطلب میفرمایند که آنچه مأمون گرفته، نمیتواند شمشیر پیامبر صلی الله علیه و آله باشد. اینکه پرسش از شمشیر بوده و امام به «سلاح» تعبیر میفرمایند، نشان میدهد شمشیر هم مصداق سلاح است. روایت بعد نیز همینگونه است:
1) بحارالانوار، ج42، ص67.
وصل إلیه منها شیء(1)موسی بن جعفر علیه السلام فرمود: اسلحه نزد ما نهاده شده و از آسیب محفوظ است. اگر آن را نزد بدترین مخلوق خدا گذارند، بهترینِ ایشان شود. پدرم به من خبر داد که چون با زوجة ثقفیه خویش عروسی کرد، اتاقی را که اسلحه را در شکاف دیوار آن پنهان کرده بود، برای عروسی زینت کرده بودند. بامداد شب زفاف، چشمش به دیوار افتاد. در محل شکاف، جای پانزده میخ دید و نگران شد. به عروس گفت: از اتاق بیرون رو که میخواهم غلامان را برای کاری بخوانم! پس شکاف را بررسی کرد و دید سر میخها از طرف شمشیر برگشته و به آن برخورد نکرده است.
و یا در روایتی که میآید، امام ابتدا به شمشیر، سپر، زره و کلاهخود پیامبر صلی الله علیه و آله اشاره کرده و میفرمایند: «همة اینها نزد من است». و در انتها وجود سلاح پیامبر صلی الله علیه و آله نزد کسی را نشانة امامت معرفی میکنند. این تعبیر نشان میدهد همة اینها از مصادیق سلاح به شمار میآیند:
راست میگویند، در زرة پیغمبر صلی الله علیه و آله چه علامتی است؟ همانا پرچم ظفربخشِ پیغمبر صلی الله علیه و آله نزد من است... و داستان سلاح در خاندان ما، همان داستان تابوت در بنیاسرائیل است؛ بر درِ هر خاندانی که تابوت پیدا میشد، نشانة اعطای نبوت بود و سلاح به هر کس از ما خانواده رسد، امامت به او داده میشود. همانا پدرم زرة رسول خدا صلی الله علیه و آله را پوشید و دامنش اندکی به زمین میکشید و من آن را پوشیدم، همچنان بود و قائم ما کسی است که چون آن را بپوشد، به اندازة قامتش باشد؛ ان شاء الله».
از پارهای روایات چنین برداشت میشود که سلاح مورد نظر در ظرفی است که از آن به «جفر» یاد میشود و جفری که ظرف سلاح است، قرمز است و در مقابل، جفر سفید است که کتابهای متعلق به ائمه در آن نگهداری میشود:
و لو طلبوا الحق بالحق لکان خیرا لهم(1)حسین بن ابیالعلا گوید: شنیدم امام صادق علیه السلام میفرمود: «همانا جفر سفید نزد من است». عرض کردم: در آن چیست؟ فرمود: «زبور داود، تورات موسی، انجیل عیسی، صحف ابراهیم، حلال و حرام و مصحف فاطمه علیها السلام ـ و معتقد نیستم که در مصحف چیزی از قرآن باشد ـ، در آن است. آنچه مردم به ما احتیاج دارند ـ و ما به کسی احتیاج نداریم ـ و حتی مجازات یک تازیانه، نصف تازیانه و یکچهارم تازیانه و جریمة خراش در آن هست و جفر سرخ هم نزد من است». عرض کردم: در جفر سرخ چیست؟ فرمود: «اسلحه است و آن تنها برای خونخواهی گشوده میشود و صاحب شمشیر (امام قائم علیه السلام) آن را برای کشتن باز میکند».
این قرآن یا اثری از علم برای من بیاورید"».
و از پارهای دیگر از روایات چنین استفاده میشود که جنس این دو جفر، از پوست بز و گوسفند است:
1) الإرشاد، ج2، ص186.
الجفر قال قلت أصلحک الله و ما الجفر قال و هو والله مسک ماعز و مسک ضأن ینطق أحدهما بصاحبه فیه سلاح رسولالله صلی الله علیه و آله و الکتب و مصحف فاطمة اما والله ما أزعم انه قرآن(1)عنبسة بن مصعب گفت: خدمت امام صادق علیه السلام بودیم. یکی از حاضران، آن جناب را ستود. از جمله حرفهایش این بود که خدا دشمنانت از جنّ و انس را خوار کند! امام صادق علیه السلام فرمود: «همانا دشمنان ما زیادند. هماکنون احدی دشمنتر با ما، از خویشاوندانمان نیست و کسانی که مدعی محبت مایند، ما را دربارة جفر تکذیب میکنند». عرض کردم: خدا یارت باشد! جفر چیست؟ فرمود: «به خدا قسم، پوستِ بز و میش است. در آن، سلاحِ پیامبر صلی الله علیه و آله و کتابهاست و مصحف فاطمه علیها السلام که به خدا قسم، در آن قرآن وجود ندارد».
ایشان وسط ما قرار داشتند. در این موقع، عبدالخالق پسر عبدربه آمد. او به امام صادق علیه السلام عرض کرد: من نزد ابراهیم بن محمد بودم. صحبت از این شد که شما مدعی هستی: نزد ما، کتاب علی علیه السلام است. او گفت: نه به خدا، علی علیه السلام کتابی باقی نگذاشته. اگر کتابی هم باشد، فقط دو پوستِ تخت است؛ آنقدر بیارزش که به درد من نمیخورد، به طوری که علاقه دارم آن را به این غلامم واگذارم. امام صادق علیه السلام پس از شنیدن این سخن نشست و فرمود: «نه به خدا، آنطور که آنها میگویند، نیست. دو جفر است که در آن نوشته است. نه به خدا قسم، دو پوست است که موی و پشم آن هنوز هست؛ در یکی کتابهایی است و در دیگری، سلاح پیامبر صلی الله علیه و آله . به خدا قسم، نزد ما صحیفهای است به طول هفتاد ذراع؛ هیچ حلال و حرامی را خدا نیافریده، مگر اینکه در آن هست، حتی جریمة خدشه (با ناخن روی دست خود کشید)، و نزد ما مصحف فاطمه علیها السلام است؛ نه به خدا، آن قرآن نیست.
در اینجا این پرسش قابل طرح است که: اگر همراه داشتن سلاح پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نشانة امامت است، کسانی که معاصر پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نبوده و سلاح آن حضرت را مشاهده نکردند و از ویژگیها و علائم آن بیاطلاع هستند، چگونه میتوانند آن را از میان سلاحهای مشابه بازشناسی کنند؟ و آیا این امکان وجود ندارد که مدعیان شیاد، ادعای همراه داشتن سلاح پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله را بکنند و سلاحی معمولی را به عنوان سلاح آن حضرت، به مردم عرضه کنند؟
پاسخ این است که چیزی که نشانة امامت است، حتماً ویژگیها و نشانههایی دارد که آن را منحصربهفرد کرده و از مشابهات و نظایرش متمایز میکند و این مطلبی روشن و بدیهی است، چراکه اگر نشانة مورد نظر
منحصربهفرد نباشد، اساساً نمیتواند دلیل بر چیزی باشد؛ بنابراین، وقتی سلاح پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نشانة امامت معرفی شده است، باید ویژگیهایی در آن باشد که آن را از نظایرش متمایز کند. در این باره که آن ویژگیها کدام است، در روایات به تفصیل سخن گفته نشده، اما گاه اشاراتی به این مسئله شده است که نشان میدهد، سلاح پیامبر صلی الله علیه و آله سلاحی عادی نیست؛ برای نمونه میتوان به این روایات اشاره کرد:
و تعمم بالعمامة و أخذ العصا بیده، ثم انتفض فیها نفضة فتقلص الدرع، ثم انتفض ثانیة فجرها ذراعا أو أکثر، ثم نزع العمامة و وضعها بین یدیه و الدرع و العصا، ثم حرک شفتیه بکلمات، فغاب الدرع فی الخاتم. ثم التفت إلی أهل خراسان و قال: إن کان ابن عمنا عنده درع رسولالله صلی الله علیه و آله و العمامة و العصا فی صندوق و یکون عندنا فی صندوق فما فضلنا علیه؟! یا أهل خراسان ما من إمام إلا و تحت یده کنوز قارون، إن المال الذی نأخذه منکم محبة لکم و تطهیرا لرؤوسکم فأدوا إلیه المال و خرجوا من عنده مقرین به امامته(1)داود بن کثیر رقی میگوید: روزی نزد امام باقر علیه السلام بودم و برخی گمان میکردند عبدالله بن علی بن عبدالله بن حسن امام است. در این هنگام 72 مرد که با خود اموال و هدایایی همراه داشتند، وارد شدند. برخی از آنان گفتند: از کجا بدانیم امام کیست؟ فرستادهای از سوی عبدالله نزد آنها آمد و گفت: دعوتِ مولایتان را اجابت کنید! نزد او رفته و پرسیدند: نشانة امام چیست؟ گفت: زرة رسول خدا صلی الله علیه و آله و انگشتر، عصا و عمامهاش. سپس گفت: ای غلام! صندوق را بیاور. دو غلام صندوق را آوردند و مقابلش نهادند. او آن را باز کرد و زرهی را درآورد و پوشید، عمامهای درآورد و به سر نهاد و عصایی بیرون آورد و به آن تکیه داد و سپس خطبهای خواند. در این حال، برخی از آنان به یکدیگر نگریستند و گفتند: انشاءالله فردا نزد تو بازمیگردیم. داود میگوید: امام باقر علیه السلام به من فرمود: «نزد خانة عبدالله برو و کنار ایوان بایست. 72 مرد که از خراسان آمدهاند، به سوی تو خواهند آمد. هر یک از آنان را با نام و نام پدر و مادر بخوان!» داود میگوید: چنین کردم و آنها متعجب شدند. گفتم: مولایتان
1) الثاقب فی المناقب، ص379ـ381.
را اجابت کنید! با من همراه شدند و آنان را نزد امام باقر علیه السلام بردم. آن حضرت فرمودند: «ای بزرگان خراسان! به کجا برده میشوید؟ اوصیای محمد نزد خدا، گرامیتر از آن هستند که از امتش شناخته شوند». سپس متوجه امام صادق علیه السلام شدند و فرمودند: «فرزندم! انگشتر بزرگ مرا بیاور». آن حضرت انگشتری را که نگینش عقیق بود، آوردند. امام باقر علیه السلام آن را مقابل خود قرار داده، لبان مبارکشان را تکان دادند و انگشتر را برداشته و تکان دادند. پس از آن، زره، عمامه و عصای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بیرون آمد؛ زره را به تن کرده، عمامه را بر سر نهادند و عصا را به دست گرفتند. سپس آن را تکان دادند و زره را جمع کردند. باز آن را تکان دادند و آن را به اندازة یک ذراع یا بیشتر کشیدند. سپس عمامه را برداشته و همراه با زره و عصا مقابل خود نهادند و لبها را تکان دادند؛ به ناگاه زره در انگشتر پنهان شد. آنگاه رو به اهل خراسان کرده، فرمودند: «اگر زره، عمامه و عصای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در صندوقی نزد پسرعموی ما باشد و نزد ما نیز در صندوقی باشد، فضیلتِ ما بر او چیست؟ ای اهل خراسان! هیچ امامی نیست، مگر اینکه گنجهای قارون زیر دست اوست. اموالی که ما از شما میستانیم، از سر محبت به شما و برای پاکیِ شماست». پس اهل خراسان، اموال را به آن حضرت تحویل داده و در حالی که به امامتِ ایشان معترف بودند، از نزد آن حضرت خارج شدند.
نصبه الله بعده من آل الرسول من ولد علی و فاطمة ـ صلوات الله علیهم أجمعین ـ و دفعوا إلینا مائة ألف درهم ذهبا و فضة و قالوا: لتأتونا بالخبر و تعرفونا الامام فتطالبوه بسیف ذیالفقار و القضیب و البردة و الخاتم و اللوح الذی فیه تثبیت الأئمة من ولد علی و فاطمة و إن ذلک لا یکون إلا عند إمام... فمضینا نرید جعفر بن محمد علیه السلام ... ثم قال: یا موسی بن عطیة و یا أیها الوافدون [من خراسان]، أرسلکم أهل بلدکم لتعرفوا الامام و تطالبوه بسیف الله ذیالفقار الذی فضل به رسولالله صلی الله علیه و آله و نصر به امیرالمؤمنین علیه السلام و أید به و أخرج لکم [زید] ما رأیتموه. قال: ثم أومأ بیده إلی فص خاتم [له] فقلعه، فقال: سبحان الله الذی أودع الذخائر ولیه و النائب عنه فی خلیقته... ثم أخرج لنا من وسط الخاتم البردة و القضیب و اللوح الذی فیه تثبیت الأئمة علیه السلام ثم قال: سبحان الذی سخر للامام کل شیء و جعل له مقالید السماوات و الأرض...(1)موسی بن عطیه نیشابوری میگوید: عدهای از مردم خراسان، از نواحی مختلف آن، از بزرگان و عالمانشان جمع شده و آهنگِ منزل مرا کردند و من، ابولبابه، طهمان و عدهای دیگر را انتخاب کردند و جملگی گفتند: از جانب ما به مدینه بروید و از آنکه در آنجا جانشین شده، پرسش کنید تا از او پیروی کنیم، چراکه چنین خبر رسیده که باقرالعلوم علیه السلام از دنیا رفته و ما نمی دانیم کدامیک از خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله، از فرزندان علی و فاطمه، از سوی خداوند منصوب شدهاند. به ما صدهزار درهم طلا و نقره دادند و گفتند: برای ما از امام خبر بیاورید و به ما امام را بشناسانید و از او شمشیر ذوالفقار، عصا، عبا، انگشتر و لوحی که در آن نامِ امامان از نسل علی و فاطمه ثبت است و جز نزد امام نیست،
1) مدینة المعاجز، ج6، ص97 ـ102.
مطالبه کنید!... ما به سوی جعفر بن محمد روانه شدیم... سپس فرمود: «ای موسی بن عطیه و ای کسانی که از خراسان آمدهاید! هموطنان شما، شما را فرستادند تا امام را شناسایی کنید و از او شمشیر خدا، ذوالفقار را که خداوند آن را به پیامبرش تفضل فرمود و امیرالمؤمنین علیه السلام با آن یاری و تأیید شد، مطالبه کنید و زید آنچه را دیدید، برایتان بیرون آورد». سپس با دستشان به نگین انگشتر اشاره کردند، آن را کندند و فرمودند: «منزه است خداوندی که ذخایر را نزد ولیّش و نایبش در میان مخلوقاتش به ودیعت نهاد..». سپس از وسطِ انگشتر، عبا، عصا و لوحی را که نام ائمه علیه السلام در آن ثبت است، بیرون آورد و فرمود: «منزه است خدایی که همهچیز را مسخر امام قرار داد و کلیدهای آسمانها و زمین را نزد او قرار داد...».
از گزارشهای یادشده چنین برداشت میشود که مکان نگهداری سلاح، صورتی عادی نداشته، بلکه خارقالعاده بوده است و همین، راه را بر کسانی که احیاناً با نشان دادن سلاحی معمولی میخواستند، داشتن سلاح پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله را ادعا کنند، میبندد و یا از روایتی که در پی میآید، چنین برداشت میشود که سلاح از جنبهای دیگر نیز خارقالعاده بوده است:
... فقال (علی بن الحسین) للجاریة: إبعثی إلی بالسفط ـ سبد ـ أخرجت إلیه سفطا مختوما، ففض خاتمه و فتحه، ثم قال: هذه درع رسولالله صلی الله علیه و آله ثم أخذها و لبسها، فإذا إلی نصف ساقه. قال: فقال لها: اسبغی فإذا هی تنجر فی الأرض. ثم قال: تقلصی فرجعت إلی حالها. ثم قال صلوات الله علیه: إن رسولالله صلی الله علیه و آله إذا لبسها قال لها هکذا و فعلت هکذا مثله(1)... (امام سجاد علیه السلام) به کنیز فرمودند: «سبد را برای من بیاور!» و او سبدی مُهرشده را آورد.
1) الثاقب فی المناقب، ص363ـ365.
آن حضرت مُهر آن را شکستند و آن را باز کردند. سپس فرمودند: «این زرة پیامبر خداست» و آن را گرفتند و پوشیدند و تا نصف ساق پای آن حضرت بود. آنگاه فرمودند: «بزرگ شو!» ناگاه زره به اندازهای شد که روی زمین کشیده میشد! باز فرمودند: «جمع شو!» پس به حال نخستش بازگشت. سپس فرمودند: «چون پیامبر خدا صلی الله علیه و آله آن را میپوشیدند، به آن این چنین میفرمودند و من مانند آن حضرت کردم».
و یا در روایتی دیگر چنین میخوانیم:
قال رسولالله صلی الله علیه و آله : إن الله تبارک و تعالی أعطانی ذاالفقار، قال: یا محمد خذه و أعطه خیر أهل الأرض، فقلت: من ذلک یا رب؟ فقال: خلیفتی فی الأرض علی بن أبیطالب علیه السلام . و إن ذاالفقار کان ینطق مع علی علیه السلام و یحدثه حتی أنه هم یوما یکسره فقال: مه یا امیرالمؤمنین إنی مأمور و قد بقی فی أجل المشرک تأخیرا(1)پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «خداوند به من ذوالفقار را عطا کرد و فرمود: "ای محمد! این را بگیر و آن را به بهترین اهل زمین بده." گفتم: ای پروردگار من! او کیست؟ فرمود: "جانشین من در زمین، علی بن ابیطالب است." همانا ذوالفقار پیوسته با علی علیه السلام سخن میگفت و با او حدیث میکرد، تا آنجا که روزی تصمیم گرفت آن را بشکند. پس ذوالفقار گفت: ای امیرمؤمنان! دست نگه دار. من مأمورم و اجل مشرکان به تأخیر افتاده است».
به هر تقدیر، گرچه ممکن است از روایات یادشده به صورت شفاف، کیفیت شناساییِ سلاح پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله بیان نشده باشد، اما دستکم این مطلب قابل استنباط است که: اولاً، نمیتواند سلاحی عادی باشد که هر کس بتواند مدعی آن شود و ثانیاً، کیفیت خارقالعادهای دارد که آن را از نظایر
1) بحارالانوار، ج42، ص67ـ68.
خود متمایز میکند.
از آنچه گذشت به روشنی میتوان دریافت، سلاح پیامبر صلی الله علیه و آله ـ که همان ابزار جنگی آن حضرت است ـ از نشانههای امام است و مدعیِ امامت باید آن را همراه داشته باشد و البته باید بتواند انتساب آن به پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله را با دلیل متقنی اثبات کند و اینکه برخی مدعیان دروغین به دلیل اینکه ادعای داشتن سلاح پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله برایشان ممکن نبود، مدعی شدند سلاح همان دانش است، ادعایی بیاساس و مخالفِ روایات است.
قران کریم
1.ابن بابویه، علی بن حسین، الإمامة و التبصرة، قم، مدرسه الامام المهدی، چاپ اول، 1404.
2.ابن نعمان، محمد بن محمد، الإرشاد، بیروت، بیجا، 1414ق.
3.ابنمنظور، محمّد بن مکرم مصری انصاری، لسان العرب، قم، نشر ادب حوزه، 1405ق.
4.احمد الحسن، المتشابهات، اصدارات انصار الامام المهدی، چاپ اول 1431.
5.ــــــــــ، الجواب المنیر عبر الاثیر، اصدارات الامام المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، چاپ اول، 1431ق.
6.اربلی، علی بن عیسی، کشفالغمه،بیروت، دار الاضواء، چاپ دوم، 1405ق.
7.بحرانی، سید هاشم، مدینة المعاجز،موسسه المعارف الاسلامیه چاپ اول 1413.
8.ــــــــــــــــ، ینابیع المعاجز، قم، بیجا، بیتا .
9.جعفریان،رسول، مهدیان دروغین، تهران، نشر علم 1391ش.
10.حلی (علامه)، حسن بن یوسف، قواعد الأحکام، قم، مؤسسة النشر الاسلامی، چاپ اول، 1413ق.
11.حمیری، عبداللهبنجعفر، قرب الاسناد، قم، موسسه الالبیت، چاپ اول، 1413ق.
12.حنفی، محب الدین، تاجالعروس، بیروت دار الفکر، 1414ق.
13.خاوری،اشراق، تلخیص تاریخ نبیل زرندی،، تهران، لجنه ملی نشر اثار امری،1328ش.
14.الدیراوی، عبدالرزاق الرد الاحسن فی الدفاع عن احمدالحسن، اصدارات انصار الامام المهدی، چاپ اول، 1433ق.
15.راوندی، قطب الدین، الخرائج و الجرائح، قم، موسسه الامام المهدی، 1409ق.
16.صدوق، محمد بن علی بن حسیـن، الخصال، قم، منشورات جماعة المدرسین، 1403ق.
17.ـــــــــــــــــــــــــــــ، علل الشرائع، نجف، المکتبة الحیدریة، 1385ق.
18.ـــــــــــــــــــــــــــــ، عیون أخبار الرضا علیه السلام، بیروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، 1404ق.
19.ـــــــــــــــــــــــــــــ، کمال الدین و تمام النعمة، تحقیق: علیاکبر غفاری، قم، مؤسسة النشر الاسلامی، چاپ اول، 1405ق.
20.ــــــــــــــــــــــــــــــ، معانی الأخبار، قم، مؤسسة النشر الاسلامی، 1379ق.
21.صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات، تهران، منشورات الاعلمی، 1404ق.
22.طبری، محمد بن جریر، نوادر المعجزات، قم، مدرسه الامام المهدی، چاپ اول، 1410ق.
23.طوسی، ابنحمزه محمد بن علی، الثاقب فی المناقب، قم، مؤسسه انصاریان، چاپ دوم، 1412ق.
24.طوسی، محمد بن حسن، الأمالی، قم، دارالثقافه، چاپ اول، 1414ق.
25.ــــــــــــــــــــــ، الغیبة، قم، مؤسسة المعارف الاسلامیة، چاپ اول، 1411ق.
26.عدة من الرواة، الأصول الستة عشر، قم، دارالشبستری، چاپ دوم، 1405ق.
27.فیض کاشانی، محسن، الوافی، اصفهان، کتابخانه امام امیرالمؤمنین علیه السلام، چاپ اول، 1406ق.
28.کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، تهران، دارالکتب الاسلامیة، چاپ سوم، 1367ش.
29.مازندرانی، ابنشهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، نجف، المکتبة الحیدریة،
1376ق.
30.مازندرانی، محمد صالح، شرح أصول الکافی، بیروت، داراحیاءالتراث راث العربی، چاپ اول، 1421ق.
31.مجلسی، محمد تقی، روضة المتقین، قم، موسسه فرهنگی اسلامی کوشانبور، چاپ دوم، 1406ق.
32.ــــــــــــــــ، بحار الأنوار، بیروت، مؤسسة الوفاء، چاپ دوم، 1403ق.
33.ــــــــــــــــ، مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول، تحقیق: سیدهاشم رسولی محلاتی، تهران، دارالکتب الاسلامیة، چاپ سوم، 1370ش.
34.نعمانی، محمد بن ابراهیم، کتاب الغیبة، قم، انوار الهدی، چاپ اول، 1422ق.
35.نوری، میرزا حسین، مستدرک الوسائل، قم، موسسه ال البیت، چاپ دوم، 1408ق.