ghaemiyeh.com
سرشناسه: میرابوطالبی، معصومه، ۱۳۶۰ -
عنوان و نام پدیدآور: آیتالله میرسجادی/ معصومه میرابوطالبی.
مشخصات نشر: قم: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری: 44 ص.: مصور.
فروست: حیات نیکان.
شابک: 978-964-514-163-7
وضعیت فهرست نویسی: فیپا
موضوع: میرسجادی، محمدحسین، ۱۳۱۷ -
موضوع: مجتهدان و علما -- ایران -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده: صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره: 1390 9م97م/55/3 BP
رده بندی دیویی: ۲۹۷/۹۹۸
شماره کتابشناسی ملی: ۲۲۸۱۵۹۶
آیتالله سید محمدحسین میرسجادی (حیات نیکان 27)
کد: 1734
نویسنده: معصومه میرابوطالبی
ناظر محتوایی: سعید عباسزاده
تهیهکننده و ناشر: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
ویراستار: ابوذر هدایتی
طراح جلد: حمید حاجیرمضانعلی
نوبت چاپ: اول / 1390
شمارگان: 500
بها: 10000 ریال
حق چاپ برای ناشر محفوظ است
نشانی: قم، بلوار امین، مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما
تلفن: 2919670 ـ 0251 دورنگار : 2915510
تهران: خیابان جام جم، ساختمان شهید رهبر، طبقه زیرزمین
تلفن: 22014738 نمابر: 22164997
info@irc.ir www.irc.ir
شابک: 8-111-514-964-978 / ISBN: 978-964-514-111-8
گاهشمار1
خداحافظ پدر3
پدربزرگ بمان5
مدرسه علوی8
کنکاش در گذشتهها11
رفتن به حوزه14
طلبگی16
دلِ خوش19
درس آقای خویی20
تدریس24
دهه عاشورا26
درس امام خمینی27
آقا مصطفی29
غم امام31
هجرت32
ورود به ایران34
تصمیم36
زندگی در تهران37
مادر37
یک زندگی ساده40
تصاویر42
نام: سید محمدحسین میرسجادی
سال تولد: 1317 خورشیدی
محل تولد: نجف
دوره: معاصر
محل تحصیل: نجف
محل زندگی: نجف، تهران
مجموعهای که به عنوان «حیات نیکان» پیش روی شماست؛ به طور اجمالی حیات پربار فرزانگان شیعه این پهندشت اسلامی را مرور میکند. در این مختصر تلاش شده است با ترسیم چهره علمی و معنوی این بزرگان، الگوهای درستی از کردار و سلوک علمی و عملی انسانهای موفق و متعالی در اختیار جوانان و علاقهمندان قرار گیرد و نسل کنونی هرچند به اختصار، با خدمات عالمان بزرگ شیعه آشنا شود.
مجموعه حاضر حاصل تلاش جمعی است که با مدیریت اطلاعات اندیشمندان و کارشناسان مرکز پژوهشهای اسلامی به انجام رسیده و اینک به صورت کتاب در اختیار خوانندگان قرار گرفته است.
در پایان، ضمن ارج نهادن به تلاش نویسنده، از مدیریت اندیشمندان، آقای ایرج حجازی و همکارانشان در این واحد و نیز عوامل چاپ و نشر مرکز قدردانی میشود.
اداره کل خدمات رسانهای
مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
محمدحسین روی زمین نشست و خاک ها را توی دستهای کوچکش مشت کرد. برادرش با سر آستین، اشک هایش را پاک کرد و به جمعیت نگاه کرد که دور قبر جمع شده بودند. قبر پیدا نبود. محمدحسین بلند شد تا به طرف جمعیت برود. صدای گریههای مادر و خواهرهایش را میشنید که از بین آن همه آدم سیاه پوش میآمد. برادرش دستش را گرفت.
محمدحسین دوساله، با انگشت جمعیتِ دور قبر را نشان داد و گفت: مامان... مامان. اما برادر، دستش را حلقه کرد دور کمر محمدحسین و او را در آغوش کشید و به سمت در مقبره خانوادگی برد؛ جایی که دیگر محمدحسین، مادر را نبیند. صورت محمدحسین را به صورت خودش چسباند و آرام گفت: خوش به حالت که نمیفهمی چه بلایی بر سرمان آمده. محمدحسین از بالای شانههای برادر دوباره برگشت به طرف جمعیت و گفت: مامان، مامان، اما برادرش او را از مقبره خانوادگی بیرون
برد و کمی از آنجا دورش کرد. بعد سر بلند کرد و به گنبد طلایی حرم حضرت علی علیه السلام خیره شد. محمدحسین بغض کرده بود. برادر کبوترهای توی آسمان را نشانش داد، اما فایدهای نداشت. از جیبش تکهای نان خشک در آورد و داد دست محمدحسین. محمدحسین دوباره برگشت به طرف دو پله ورودی مقبره و با قدمهای کوچکش به سمت آنها رفت. برادر دوید و دوباره بغلش کرد. مدتی گذشت. مردمی که توی مقبره بودند، یکییکی از آنجا خارج میشدند. برادر محمدحسین برگشت و به تکتک آنها نگاه کرد. غم بزرگی در دلش بود. از دست دادن تکیهگاه زندگیشان سخت بود. دلگرمی او و مادرش به پدربزرگ بود. محمدحسین را بغل کرد و داخل مقبره شد. پدربزرگ بلند شد و آهسته به طرف او رفت و گفت: بچه رو نبر آنجا. خوب نیست. برادر، محمدحسین را گذاشت روی زمین. پدربزرگ با مهربانی دستی بر سر محمدحسین کشید. زیر لب چیزی زمزمه کرد و با انگشت اشکهایش را گرفت. برادر محمدحسین به طرف قبر رفت و مادر را دید که دیگر بیتوان بر سر قبر پدر مویه میکرد. پدربزرگ دست محمدحسین را گرفت و از توی جیبش چند خرمای خشک و زرد در آورد و به محمدحسین داد. محمدحسین خرماها را این دست و آن دست کرد و برگشت که برود پیش مادر، اما پدربزرگ بغلش کرد و به سمت بیرون از مقبره رفت. پدربزرگ زیر
لب فاتحه میخواند و محمدحسین را به طرف خانه برد. وقتی سر کوچهشان رسیدند، محمدحسین از بغل پدربزرگ پایین آمد تا به سمت خانه خودشان برود که در طرف دیگر کوچه بود. پدربزرگ دوباره بغلش کرد و به طرف خانه خودش به راه افتاد. آرام در گوش محمدحسین گفت: از این به بعد، خانه من، خانه توست و صورت محمدحسین را بوسید.
محمدحسین نگاهش به ته کوچه بود و میگفت: مامان، بابا. پدربزرگ در خانه را باز کرد و محمدحسین را زمین گذاشت. محمدحسین با قدمهای کوچکش به طرف حوض رفت. پدربزرگ دستی به محاسنش کشید: «چقدر زود است برای این پسر که یتیم شود. ای کاش، پدرت زنده میماند و مرد شدن تو را میدید».
پای محمدحسین به آجرهای کف حیاط گیر کرد و با صورت، خورد زمین. صدای گریه محمدحسین بلند شد. پدربزرگ به طرفش دوید و او را در آغوش کشید. اشک صورت پدربزرگ را خیس کرده بود.
محمدحسین گریه میکرد. پاهایش را جمع کرده بود توی شکم و سرش روی زانوهایش بود. مادر کنارش نشست و دستی روی سرش کشید. محمدحسین به صورت مادر نگاه کرد. چشمهای مادر از شدت گریه
قرمز شده و پف کرده بود. مادر گفت: پاشو پسرم، پاشو و به برادرانت کمک کن. تنهایی از پس همه این کارها برنمیآیند. محمدحسین زد زیر گریه. مادر او را به سینه فشرد و گفت: آرام باش مادر جان. آرام باش. محمدحسین هقهقکنان گفت: مامان، راستی راستی دیگه بابابزرگ رو نمیبینیم؟ مادر با دو دست صورت محمدحسین را پاک کرد: بله. او رفته پیش خدا. تو از چی ناراحتی؟ یادته بابابزرگ همیشه بهت میگفت: تو مرد شدی. باید حالا که خونه اینقدر شلوغه، بلند شی و کمک کنی. میبینی هنوز هم جمعیت داره میاد تو خونه. پاشو مادر جان، پاشو.
محمدحسین بلند شد. از چارچوب در، خاله محمدحسین صدا کرد: بیا آبجی، انگار بابا رو از کاظمین آوردن، و دو دستی بر سرش زد. مادر پشت سر خواهرش از اتاق خارج شد. صدای شیون زنها اوج گرفت. محمدحسین بلند شد و بیرون را نگاه کرد. برادر بزرگش از آن طرف حیاط صدا زد: بیا محمدحسین، بیا. محمدحسین از وسط مردهایی که حیاط را پر کرده بودند، رد شد و به برادر رسید. برادر دست محمدحسین را گرفت: بیا داداشی، بیا برویم برای آخرین بار، پدربزرگ رو ببینیم. و با هم از خانه خارج شدند. هر دو میدویدند و کمی که جلو رفتند، محمدحسین داییهایش را با دو
پسرخاله دیگرش دید. دایی کوچکتر مدام بر سرش میزد و گریه میکرد. بقیه سرهایشان پایین بود. محمدحسین اشک میریخت. وقتی به در مقبره رسیدند، محمدحسین در سایه روشن مقبره، بدن نحیف پدربزرگ را دید، اما نتوانست صورتش را تشخیص دهد. دایی بزرگتر محمدحسین که تازه متوجه حضور او شده بود، چشمغرهای به برادر محمدحسین رفت و گفت: بچه هشت ساله را برداشتی آوردهای جنازه را ببیند. بعد دست محمدحسین را گرفت و کشید طرف حرم حضرت علی علیه السلام. محمدحسین گریه میکرد و میگفت: میخواهم پدربزرگ رو ببینم. تو رو خدا.
دایی او را بغل کرد: نمیشه جانم. برو توی حرم، نماز بخون. پدربزرگ خیلی این کار رو دوست داشت، یادته؟ محمدحسین در بغل دایی دست و پا زد و گریه کرد تا شاید بتواند خود را از دست او رها کند، اما فایدهای نداشت. صابر، یکی از شوهرخالههای محمدحسین بود. او محمدحسین را از دایی گرفت و برد توی حرم. محمدحسین هنوز هقهق میکرد. آقاصابر محمدحسین را نشاند کنار خودش. صدای دسته عزاداری که همراه جنازه پدربزرگ برای تشییع از کاظمین آمده بودند، بلند شد. جمعیت توی صحن حرم، همینطور بیشتر و بیشتر میشد. محمدحسین با آقاصابر از حرم خارج شد. آقا
صابر، محمدحسین را به طرف خانه برد. جمعیت از کوچهها و خیابانها، به طرف حرم سرازیر شده بودند. محمدحسین دست آقاصابر را گرفت و به جمعیت نگاه کرد. آقاصابر دستی روی سر محمدحسین کشید و گفت: «بابابزرگِ تو آدم بزرگی بود. تو هنوز بچهای، نمیفهمی بابابزرگ چه کارهایی که برای این مردم نکرده! نمیفهمی که حوزه نجف چه عالمی را از دست داده.» و اشکهایش را پاک کرد. محمدحسین بلند گفت: نخیر، میفهمم. خیلی خوب هم میفهمم. تازه بابابزرگ، مهربونترین بابابزرگ دنیا بود.
محمدحسین کتابها را گوشه اتاق گذاشت و رفت بالای سر برادر بزرگش. برادر چشمهایش را بسته بود و چیزی را زیر لب تکرار میکرد.
او داشت جملهای را از بر میکرد. محمدحسین خم شد، بلکه جمله را بخواند و از کتاب برادرش سر در بیاورد، اما همان موقع برادر چشمهایش را باز کرد و کتاب را ورق زد. نگاهی به محمدحسین کرد که خم شده بود بالای سرش. گفت: چه خبره؟ کی اومدی؟ محمدحسین کنار برادرش نشست: همین الان.
برادر نگاهی به کتابهای محمدحسین کرد و گفت: خستهای؟ درس نداری؟
محمدحسین یکی از کتابهای برادرش را برداشت: میشه بگی این کتاب چیه؟
برادرش خندید. کتاب را از دست محمدحسین گرفت و گفت: پاشو، پاشو داداش کوچولو. برو درس خودت رو بخون. و کتابهایش را برداشت و به اتاق کناری رفت و در اتاق را بست. محمدحسین به کتابها نگاهی کرد و گفت: ازتون خوشم نمییاد. بعد بلند شد و به طرف حیاط رفت. مادر گوشه حیاط، روی حصیری، کنار دخترش نشسته بود. مادر جوهایی را که توی سینی، جلویش بود، پاک میکرد و خواهرش سورههای کوچکی را که تازه از بر شده بود، میخواند. گاهی که کلمهای یادش میرفت مادر به او میگفت. محمدحسین کنارشان نشست. خواهر سوره آخر را میخواند که دختر همسایه از لای در خانه سر کرد تو و صدایش کرد. سوره را تمام کرد و رو به مادر گفت: برم بازی؟
مادر پیشانیاش را بوسید. خواهرش بلند شد و رفت. مادر زیر چشمی نگاهی به محمدحسین کرد و گفت: چی شده مادر؟ چرا اینقدر ناراحتی؟ چیزی شده؟ محمدحسین ابروهایش درهم بود. گفت: من دیگه دوست ندارم بروم مدرسه علوی. مادر با تعجب نگاهش کرد: چرا؟ چیزی شده؟ محمدحسین سرش را محکم تکان داد: نه، نه، نه. من میخوام برم حوزه، مثل داداش.
مادر لبخند زد و دستی به سر محمدحسین کشید: چقدر عجله داری مادر. تو هنوز ده ساله هم نشدهای. دوره ابتدایی را برو مدرسه، چشم. اصلاً من از خدا میخواهم که تو هم بروی حوزه مثل داداشات بشی.
محمدحسین ملتمسانه به مادر نگاه کرد: میشه نروم؟
مادر ابرو بالا انداخت: نه نمیشه پسر گلم. باید چیزهای ابتدایی را یاد بگیری، بعد. تازه همه ایرانیهای نجف از مدرسه علوی راضی هستن. شنیدم معلمها توی ایران امتحان میدهند و بهترینهایشان را میفرستند اینجا برای تدریس. محمدحسین گفت: من که نگفتم آقا معلممون بده. خوبه، اما من این درسها را دوست ندارم.
مادر صورت محمدحسین را به طرف خودش چرخاند و به صورت پسرش خیره شد: یعنی میخوای امسال شاگرد اول نشی؟ من که پارسال خیلی خوشحال شده بودم که تو، توی مدرسه اول بودی. نمیخوای امسال هم من رو خوشحال کنی؟ محمدحسین به چشمهای مهربان مادر چشم دوخت، چرا امسال هم شاگرد اول میشم. مادر گفت: خب پاشو برو درست رو بخون، من هم بروم سراغ تنور. امشب قراره جمیله خانم، زن همسایه برامون شیر شتر بیاره با نون داغ میخورید و خستگی یک عالمه درس خوندن از تنتون بیرون میره. قبول؟ محمدحسین
بلند شد، سراغ کتابهایش رفت. گوشه اتاق نشست و دانه دانه آنها را ورق زد. همه را بلد بود. فکر کرد چقدر این درسها راحت است. و دوباره با حسرت به در اتاقی خیره شد که برادرش در آن مشغول درس خواندن بود.
محمدحسین با کنجکاوی روی قبر را خواند: سید میرحسین میرسجادی، وفات 1319 خورشیدی، تولد در باکو، محل وفات نجف اشرف. مادر اشکهای روی گونهاش را پاک کرد و از سر قبر بلند شد. خواهرها و برادرهایش جلوتر از مادر از مقبره خارج شده بودند. محمدحسین به قبر پدربزرگ که کمی آن طرفتر از قبر پدرش بود، نگاهی کرد. صورت مهربان پدربزرگ با آن چشمهای براق و صدای آرام را به یاد داشت، اما از پدر هیچ خاطرهای در ذهن نداشت. مادر در آستانه در، او را صدا کرد: محمدحسین جان، نمیآیی؟
محمدحسین دنبال مادر بیرون رفت. برادرهایش از او جدا شدند و به حرم رفتند. مادر و خواهرهایش به سمت خانه میرفتند. محمدحسین سرش را پایین انداخته بود و در فکر بود. مادر دست روی شانهاش گذاشت. محمدحسین سر بالا کرد. خواهرهایش رفته بودند توی خانه و مادر با صورت خندان، او را نگاه میکرد: چیزی شده؟ ناراحتی؟
محمدحسین آرام گفت: نه، چیزی نیست و از مادر دور شد. محمدحسین نمیخواست مادر را ناراحت کند، اما نمیتوانست به سؤالهای توی ذهنش هم بیتوجه باشد. او اصلاً نمیدانست باکو کجاست؟ در کتابهایی که کلاس اول و دوم خوانده بود، اسمی از باکو نبود. با خودش فکر کرد: حتماً باکو دورتر از بغداد است، شاید هم دورتر از بصره. شهرهایی که اسمشان را شنیده بود، اما هیچوقت آن شهرها را ندیده بود. شب شده بود. محمدحسین که مردد بود، آخر تصمیم خودش را گرفت. بعد از شام، کنار مادرش نشست: مامان، میشه یه چیزی بپرسم؟
مادر لبخند زد: بپرس.
محمدحسین فکر کرد، نکند بپرسم و مادر دوباره گریه کند. آخر هر وقت مادر سر قبر پدر میرفت، گریه میکرد. آرام گفت: در مورد پدر؟
محمدحسین منصرف شد و گفت: هیچ چی.
مادر گفت: میخواهی در مورد پدرت بدونی؟
محمدحسین به مادر نگاه کرد. مادر گفت: میگم از صبح توی فکری. خب تو خیلی کوچک بودی که پدرت مُرد. حق داری کنجکاو باشی. او اهل باکو بود؛ باکوی آذربایجان. محمدحسین پرسید: باکو کجاست؟
مادر پاسخ داد: یه جای دور، خیلی دور. وقتی بزرگتر شدی، میفهمی باکو کجاست. پدرت عشق
تحصیل داشت. به همین خاطر از خانوادهاش در باکو جدا شد و به نجف آمد برای تحصیل. بعد ما با هم عروسی کردیم. چشمهای مادر پر از اشک شد، اما حرفش را قطع نکرد: پدربزرگت عقدمان را خواند. خانواده پدرت در باکو ثروتمند بودند و در زمان طلبگی، وقتی تنها بود، برایش پول میفرستادند؛ اما بعدها حکومت شوروی راه را بست. ارتباط پدرت با خانوادهاش خیلی کم و محدود شد. بعد هم آن بیماری و... . محمدحسین پرسید: مامان، پدر هم مثل پدربزرگ یه عالمه چیز بلد بود؟ او هم شاگرد داشت؟ استاد شده بود؟
مادر لبخند زد: بله عزیزم، پدرت، شاگرد سید محمدکاظم یزدی (1)و آسید حسین بادکوبهای (2)بود. از بهترین شاگردان آنها بود. درس فقه و مکاسب (3)هم میداد.
محمدحسین لبخند زد: پس هم پدرم استاد بوده و هم پدربزرگم. بروم به داداشی بگم.
مادر خندید و سر تکان داد: اون خودش میدونه. محمدحسین اخم کرد: نه، نمیدونه. اگر میدونست وقتی میخواست درس بخونه، اینقدر غر نمیزد. اون تنبله. و بلند شد و با اشتیاق به سمت برادرش رفت. مادر با گوشه روسری، اشکهایش را پاک کرد.
محمدحسین کتابها را بست و به برادر بزرگش خیره شد. برادرش بلند شد و کتابهای خودش را از روی تاقچه برداشت. محمدحسین گفت: اینها رو که بلد بودم. بقیهاش رو بگو. برادرش جواب نداد و سرش به کتاب خودش بود. محمدحسین که حسابی دلخور شده بود، رفت به اتاق دیگری که مادر بود. صبر کرد تا نماز مادر تمام شود. بعد کنار سجاده مادر نشست. اخم کرده بود. مادر به صورتش خیره شد: چی شده دوباره؟ قرار بود برادرت کمی به تو درس بدهد، نه اینکه درس خودش را بگذارد کنار و بشود معلم تو. محمدحسین بلند گفت: پس من چی کار کنم؟ میگه همین قدر از سیوطی و مطول که بهت گفتم، بسه. اشک در چشمانش جمع شده بود. مادر آرام گفت: بگذار سال تحصیلی شروع شود، برو حوزه. محمدحسین چشمهایش برق زد: بروم حوزه، اما دایی؟
مادر چادر را از سرش برداشت: از امسال میروی حوزه. مطمئن باش. محمدحسین ذوقزده دوید تا ماجرا را برای برادرش بگوید.
٭٭٭
داییِ محمدحسین توی حیاط ایستاده بود. محمدحسین کنجکاو پشت در بود تا بشنود دایی چیزی از او میگوید یا نه. و دایی گفت: خواهر عجله میکنی.
محمدحسین هنوز بچه است. هنوز سیزده سالشه. تازه با این وضع حوزه، میخواهی این بچه را هم بفرستی. چطوری زندگی میکنید؟ اولی که درآمدی ندارد. بگذار این یکی برود سر کار، کمک خرجت باشه. الان شهریه طلبهها فقط یک نان است که آیتالله بروجردی میدهد.
مادر داشت در هاون سنگی، گوشه حیاط نخود میکوبید. دست از کوبیدن کشید و به برادرش نگاه کرد و گفت: برادر جان، خدای ما بزرگ است. قناعت میکنیم. همان نان هم بسیار پربرکت است. از طرفی این بچه عشق حوزه دارد. عشق علم دارد. من خودم بار این زندگی را به دوش میکشم نمیخواهم بچههایم فدا شوند.
دایی چند قدم جلو آمد: درست است خواهر، اما این بچه در مدرسه همهاش شاگرد اول بوده. اگر بگذاری چند سال دیگر در همان مدرسه درس بخواند، یک کار دفتری پیدا میکند. اصلاً شاید در همان مدرسه، معلم شد. آینده درخشانی خواهد داشت. مادر در حالیکه نخودهای کوبیده را توی کاسه گلی کنار دستش میریخت، گفت: نه برادر، دل این بچه را نمیشکنم. خدا هست. خودم هم هستم. راست میگویی این بچه آینده درخشانی خواهد داشت، اما در حوزه.
دایی گفت: الله اکبر. هر چی بگویم تو باز حرف خودت را میزنی. مادر کاسه را برداشت و بلند شد: خدا بزرگ است.
دایی به طرف در رفت: هر چه از دست ما هم بر بیاید، دریغ نمیکنیم خواهر. خلاصه رودربایستی نکنی، اما اگر حرف مرا ...، و در اتاق را باز کرد و محمدحسین را پشت در دید. دایی با صدای بلند خندید: بیا، معلومه من حریف تو و مادرت نمیشوم. مادرت مرا قانع کرد. همین فردا میبرمت کلاس محمدعلی مدرس افغانی. (1)دیگر خودت راه میافتی.
محمدحسین خیلی خوشحال بود. از پشت سر دایی، نگاهی به مادرش کرد که کاسه به دست وارد مطبخ آن طرف حیاط شد. دایی دستی روی شانهاش گذاشت و گفت: قدر مادرت را بدان. محمدحسین لبخند زد. با خودش فکر کرد: حتماً قدر مادرم را میدانم.
خواهر بزرگتر محمدحسین از توی حیاط صدایش کرد: محمدحسین، محمدحسین یک دقیقه بیا.
محمدحسین که تازه کتاب به دست از حوزه برگشته بود، کتابهایش را روی تاقچه گذاشت و آمد توی حیاط. خواهرش سر گونی نخی را گرفته بود و تا در مطبخ آن را میکشید، اما زورش نمیرسید گونی را از گودی مطبخ بکشد توی حیاط. محمدحسین دوید و گونی را از دست خواهرش گرفت و گفت: کجا میخواهی ببری؟ خواهرش
1) تولد 1284 خورشیدی / وفات 1365 خورشیدی.
گفت: بگذار دم در. مادر میخواهد همهاش را ببرد آسیاب. محمدحسین با تعجب نگاهی به خواهر کرد: تازه یک گونی جو برده بودیم آسیاب. ما این همه نون میخوریم که آرد تمام شد.
خواهرش سرش را جلو آورد و آهسته گفت: نه، مادر میخواهد آردش رو بین سه چهار تا خانواده مستحق قسمت کند.
محمدحسین لبخند زد: خیلی خوبه. خودم غروب کول میکنم میبرم آسیاب.
خواهرش رفت به طرف در اتاق: غروب دیره، عاتکه زن همسایه مییاد دوباره میگه خودتون واجبترید. دوباره مادر ناراحت میشه.
بعد برگشت و به صورت محمدحسین خیره شد و گفت: دیروز که تو نبودی، اومده بود اینجا و به مادر میگفت: بچههات رو که فرستادی طلبگی، شهریهای که نمیگیرند، مجبورند برای خرج خانه کار هم بکنند. اون موقع تو میبخشی، روضه میگیری، برای همسایهها نون میبری. محمدحسین اخم کرد: به اون چه ربطی داره؟ خواهر رفت توی اتاق. از توی اتاق صدایش میآمد که: خب مثلاً داره دل میسوزونه. اون هفته دید یه گونی برای خودمون آرد کردیم، بیاد این رو ببینه، میفهمه.
محمدحسین دنبال خواهرش رفت توی اتاق: کار که عار نیست. من خودم دوست دارم هم درس بخونم، هم
کار کنم. تازه اگه کار نکنم، بقیه وقتهایم باید همینطوری عاطل و باطل باشم.
خواهرش نشسته بود گوشه اتاق و داشت به پارچه سیاهی سوزن میزد. گفت: راست میگی داداش، اما اگر میخواهی اون گونی رو ببری، الان ببر.
محمدحسین گفت: نمیشه، الان اذان ظهره، بعدش هم تشییع جنازه است.
سوزن رفت توی دست خواهرش. آخی گفت و به محمدحسین نگاه کرد. گفت: خاک بر سرم. تشییع جنازه کیه؟ محمدحسین خندید: هول نکن. تشییع جنازه یه بنده خدایی، اما چون آمیرزا عبدالله شیرازی هم هست، شاید نکته اخلاقیای گفته بشه، میخواهم آنجا باشم.
خواهرش لبخند زد: از این فرصتها هم استفاده میکنید.
محمدحسین گفت: بله. راستی فردا بهمان شهریه میدهند. به مجردها یک دینار، متأهل ها دو دینار. یک دینار را که گرفتم، گوشت میخرم برای خانه. به مادر نگویی، وگرنه میگوید با آن پول برای خودت لباس بخر. خواهر لبخند زد: خُب لباس بخر. آن پول توست. محمدحسین گفت: رازدار باشی ها. صدای اذان بلند شد. محمدحسین رفت توی حیاط. از توی حیاط بلند گفت: نماز خواندم، گونی را میبرم آسیاب. به مادر بگو. خواهر لبخند زد. بعد به انگشتش نگاه کرد. میسوخت، اما خون نمیآمد.
فاطمه سرش را انداخته بود پایین. سید محمدحسین آرام گفت: خجالت نکش. دوست دارم همین اول زندگی نظرت را بدانم.
فاطمه هنوز ساکت بود. سید محمدحسین ادامه داد: این خانه برای من، پر از خاطره است. نمیخواهم تو را به زندگی در این خانه قدیمی مجبور کنم. اگر دوست نداشته باشی، یک جایی برای اجاره پیدا میکنم.
فاطمه سرش را بالا آورد و به صورت سید محمدحسین خیره شد. محمدحسین ادامه داد: از وقتی پدرم فوت کرد، ما آمدیم این خانه، خانه پدربزرگ. پدربزرگ هم که فوت کرد، ما همینجا ماندیم. این خانه و مادرم همه چیز من هستند، اما از حالا به بعد این زندگی دیگر فقط مال من نیست. شما هم باید راضی باشی. اگر نیستی، جایی پیدا میکنم و هر روز میآیم و به مادرم سر میزنم.
فاطمه خانم که تا آن موقع ساکت بود، گفت: این چه حرفی است. «آنجا خوش است که دل خوش است».
من مادرتان را مثل مادر خودم دوست دارم. این خانه برای من هم عزیز است. دیگر حرف رفتن را نزنید.
سید محمدحسین لبخند زد: واقعاً که آقای قمی، خوب دختری تربیت کرده است. فاطمه خجالت کشید و سرش را پایین انداخت. از توی حیاط کسی محمدحسین را صدا زد. سید محمدحسین بلند شد و دید که برادرش میگوید کسی دم در منتظر اوست. سید محمدحسین رفت دم در.
پیرمردی جلوی در منتظر او بود. با دیدن محمدحسین گفت: ماشاءالله، ماشاءالله. چقدر جوانی؟ آقای سالمی همچین از شما تعریف میکرد، من فکر کردم یک مرد چهل ساله باید باشید.
محمدحسین لبخندی زد: آقای سالمی لطف دارند. من بیست سالمه پدر جان. حالا چرا دم در. بفرمایید داخل.
پیرمرد گفت: نه عزیزم. آمدم بگویم چند ایرانی دیروز آمدهاند و اصلاً عربی بلد نیستند. گفتند میخواهند استادی با آنها کار کند که دیگر دو هفتهای راه بیفتند. آقای سالمی گفت شما میتوانید.
سید محمدحسین گفت: انشاءالله که میتوانیم.
پیرمرد دوباره قد و بالای محمدحسین را برانداز کرد و گفت: هزار ماشاءالله. آقای سالمی بیخودی از کسی تعریف نمیکند. حتماً تعریفی هم هستی. من رفتم. پس شما خودت میآیی.
سید محمدحسین گفت: بله، به خانه اطلاع بدهم، میآیم.
پیرمرد رفت. سید محمدحسین به طرف اتاق رفت. به دیدارش با پیرمرد فکر میکرد و اینکه چه زود خدا منبع درآمدی هر چند اندک برایش مهیا کرده است.
درس آقای خویی
(1) سید محمدحسین درس خارج را پیش از اینها شروع کرده بود، نزد آمیرزا باقر زنجانی، (2)و آنجا هم خیلیها در مورد
پدربزرگ او صحبت میکردند. حتی قبل از آن، از وقتی وارد حوزه شده بود، فهمیده بود پدربزرگش چه مرد بزرگی بوده است، اما آن روز، بعد از کلاس آیتالله خویی، خیلی فکرش مشغول بود. وقتی وارد خانه شد، فاطمه فهمید که امروز حواس شوهرش جای دیگری است. وقتی سفره شام را جمع میکرد، گفت: چیزی شده؟ اما او اصلاً حرف همسرش را نشنید. فاطمه سفره را برد و برگشت و کنار همسرش نشست: چیزی شده؟ سید نگاهی به فاطمه کرد و گفت: امروز در کلاس آقای خویی، وقتی ایشان فهمید من نوه آیتالله ابوالحسن اصفهانی (1)هستم، از پدربزرگ خیلی یاد کرد و خاطرهای تعریف کرد. آن قدرت و صلابتی که امروز آقای خویی از آن تعریف میکرد، مرا مبهوت کرده بود.
فاطمه لبخند زد و گفت: عجب تصادفی.
سید محمدحسین با تعجب به فاطمه نگاه کرد و گفت: مگر چی شده؟
فاطمه گفت: امروز توی مطبخ، مادر هم خاطرهای از پدربزرگتان تعریف کرد. من هم مات مانده بودم.
سید محمدحسین گفت: چه خاطرهای؟
فاطمه گفت: پس اول من میگویم، بعد شما. مادر میگفت زمانی که پدربزرگ انتخابات مجلس مؤسسان را تحریم کرد، ایشان را با آقای نایینی (2)و آقای مهدی
خالصی (1)به ایران تبعید کردند. آنها یک سالی قم ماندند. همان موقعها بود که احمدشاه میخواست برای درمان به اروپا سفر کند. احمدشاه به قم، پیش جد شما میرود. رضاخان، که آن موقع هنوز سردار بوده، همراه شاه به دیدن ایشان میرود. جد شما به احمدشاه میگوید شما سفر نرو. شما برای معالجه، از اروپا دکتر بیاور. رضاخان که همراه احمدشاه بوده، میگوید نه، اعلیحضرت باید مسافرت کند و آنجا معالجه شود. جد شما در کمال تیزهوشی و درایت میخواستند احمدشاه را از مسافرت منع کنند، اما رضاخان نمیگذارد و بعد هم، آن اتفاق میافتد. در آخر هم ملک فیصل (2)از جدتان عذرخواهی میکند و آنها را به نجف برمیگرداند.
سید محمدحسین سر تکان داد. در فکر فرو رفته و ساکت بود. فاطمه گفت: خب.
سید محمدحسین هم گفت: خب.
فاطمه خندید: خب بگویید دیگر، آقای خویی چی گفت.
سید هم خندید: یادم رفت قرار بود تعریف کنم. آقای خویی خوشحال شده بود که من هم راه پدربزرگ و پدرم را میروم. بعد برای طلبههایی که بعد از درس مانده بودند، اینطور تعریف کرد که روزی به درس میرفتم که دیدم تمام کوچه منزل آیتالله اصفهانی پر از شرطه (3)است.
وارد منزل ایشان شدم و دیدم شرطههای درجه یک انتظامی، همه حیاط و اتاق را پر کرده بودند و ایشان هنوز نیامده است. از یکی از طلبههایی که آنجا بود، پرسیدم چه خبر است گفت: مدیر شرطه عامه بغداد آمده و منتظر سید است. آسید ابوالحسن اصفهانی بعد از مدتی میآیند. در ظاهر منظور آنها از آوردن آن همه شرطه، قدرتنمایی بوده است. جمعیت به احترام ایشان قیام میکنند. مدیر شرطه به عنوان گله به سید میگوید که خبرهایی از حوزه به ما رسیده که طلاب دور هم جمع میشوند و صحبت میکنند و از پیشروی آلمان و عقبنشینی متفقین میگویند و این برخلاف سیاست ماست. خوب است که شما تذکر بدهید که دست از این حرفها بردارند. آیتالله خویی گفت من دیدم سید در کمال خونسردی به مدیر شرطهها گفت: شما میگویید این طلبهها جاسوسند. اینها رادیو دارند. اینها روزنامه دارند. اینها همان چیزهایی است که خودتان در رادیو میگویید یا در روزنامههایتان مینویسید. اینها دور هم مینشینند و همانها را میگویند. شما نگویید، اینها هم نمیگویند. مدیر شرطهها ماند که چه بگوید. ساکت شد. بعد بلند شد و رفت. همه به درایت سید آفرین گفتند. سید محمدحسین ساکت شد. نگاهی به فاطمه کرد. فاطمه به فکر فرو رفته بود. سید بلند شد و کتابی را از روی تاقچه برداشت تا زیر نور کمرنگ فانوس مطالعه کند که فاطمه گفت: شما هم مثل پدربزرگتان مرد بادرایتی هستید. یک روزی مقام علمی تان هم به ایشان
میرسد. به شما میگویند نوه واقعی. سید محمدحسین خندید و به صورت خندان همسرش نگاه کرد.
مرتضی پسر سید محمدحسین، برگههای کاغذ روی میز کوچک پدر را برداشت. مرتضی تاتی کنان، کاغذ به دست به طرف در اتاق میرفت. وقتی در چارچوب در قرار گرفت، فاطمه او را دید. دوید به طرفش و او را در آغوش گرفت. برگهها را آهسته از دست مرتضی گرفت و پسرش را بوسید. برگهها را روی تاقچه گذاشت. سید که برای تجدید وضو رفته بود، آمد توی اتاق. نگاهی به مرتضی کرد و لبخند زد: دوباره رفته بود سر وقت کاغذها. فاطمه خندید. سید محمدحسین نشست پشت میز و دوباره شروع به نوشتن کرد. فاطمه مرتضی را بغل کرد و رفت توی حیاط. مادر سید محمدحسین داشت گوشه حیاط، چند لباس را در لگنی مسی میشست. فاطمه رفت و کنار مادر شوهرش نشست. مادر سید نگاهی به مرتضی کرد و گفت: ببرش پیش عمهاش. توی اتاق داره برای بقیه بچهها قصه میگوید.
فاطمه آرام گفت: راستش مادر نگران محمدحسینم. یک لحظه استراحت ندارد. دیشب نخوابیده. از صبح مینویسد. هی میرود وضو میگیرد، اما من میدانم که میرود آب بزند به صورتش تا خوابش نبرد. این کار امروزش است که تعطیل است. روزهای دیگر که تا شب درس دارد.
مادر سید محمدحسین به صورت نگران فاطمه نگاه کرد و گفت: غصه نخور مادر جان. محمدحسین به سختی عادت دارد. اصلاً نمیتواند یک لحظه آرام باشد. از بچگی کار کرده و درس خوانده. حالا هم همین است. مطمئن باش چیزی نمیشود.
فاطمه آرام گفت: نمیدانم، چه بگویم. فقط دلم شور میزند. بعد مرتضی را بغل کرد و رفت طرف اتاق. مادر، با نگاهش فاطمه را تعقیب کرد و بعد دستهایش را آب کشید و به طرف اتاق رفت. سید محمدحسین آنقدر حواسش به نوشتههایش بود که اصلاً متوجه ورود مادر نشد. مادر کنار میزش نشست. سید به احترام مادر نیمخیز شد. مادر گفت: سخت نگیر به خودت مادر. حواست به فاطمه و بچهها هم باشد.
سید محمدحسین ناراحت شد: چیزی شده؟ کوتاهی کرده ام؟
مادر گفت: نه، فاطمه فقط نگران خودت است. میگوید درست نمیخوابی. خوب غذا نمیخوری. سلامتی نعمت بزرگی است. باید مواظب باشی.
سید محمدحسین سرش را پایین انداخت: فاطمه خیلی حساس شده. چیزی نیست. فقط چهارشنبهها درسها زیاد شده. باید هشت درس بگویم. بقیه روزها هم کار سبکتر است. از این کتاب هم چیزی نمانده. درس آمیرزا باقر زنجانی است. مادر سری تکان داد و خندید: من که میدانم تو به یک عالمه کار هم میگویی هیچ چی.
سید هم خندید. مادر یا علی گفت و دست به دیوار گرفت و بلند شد. به درگاه در رسیده بود که برگشت و رو به فرزندش گفت: به ایام فاطمیه اول چند روزی بیشتر نمانده. برای آن پنج شب روضه مردانه، به فکر باش. باید تدارک ببینی.
سید گفت: یادم بود مادر. مادر از اتاق بیرون رفت. سید به جای خالی مادر در چارچوب در خیره شد. به یاد روضههای ایام فاطمیه افتاده بود. از وقتی بچه بود و پدربزرگ در آن ایام روضه میگرفت، آن خانه هر سال پر از آدمهای عزادار میشد. خوشحال بود. نگاهش را به نوشتههایش انداخت و زیر لب گفت: تا وقتی زنده باشم، این روضهها را ادامه خواهم داد.
فاطمه بقچه را محکم گره زد و گفت: انشاءالله به سلامتی میروید و برمیگردید، اما دلم شور میزند. شنیدهام حکومت، روحانیها را زیر نظر میگیرد.
سید محمدحسین چند کتاب از روی طاقچه برداشت و آمد کنار فاطمه نشست. گفت: من هم شنیده ام. اما عیبی ندارد. سید به رسم هر سال و طبق عادتی که پدربزرگش داشت، برای دهه اول محرم عازم کربلا بود. او به کربلا میرفت و آنجا ده روز روضه داشت، در نجف هم، در منزل پدربزرگ، روضه زنانه برگزار میشد.
سید محمدحسین گوشه حرم نشسته بود و عدهای از عربهای بغداد و محمودیه که برای عزاداری به کربلا
مشرف شده بودند، دور ایشان نشسته بودند. سید در حال صحبت بود. از قیام عاشورا میگفت و از آزادگی امام حسین علیه السلام و از ایستادگی در برابر ظلم، ظلمی که از طرف حاکم بهظاهر مسلمان به مردم روا میشد. دو نفر امنیهای که در انتهای حرم نشسته بودند، وقتی صحبت سید به بحث حکومت رسید، برخاستند و بدون جنجال، مردم را پراکنده کردند. مردم هم مقاومتی نکردند. بعد به سید محمدحسین تذکر دادند که جایش را عوض کند. سید بلند شد و به طرف حرم حضرت عباس علیه السلام روان شد. وقتی وارد حرم شد، به حضرت سلام داد و گوشهای نشست. متوجه شد که آن دو امنیه دوباره روبهرویش در طرف دیگری از حرم نشستند. سید قرآن را باز کرد تا سورهای تلاوت کند که پیرمردی از عشایر عرب سلام کرد و کنار ایشان نشست. بعد از پیرمرد، کمکم دوباره جمعیت جمع شد. امنیهها با عصبانیت به سید و همراهانش نگاه میکردند، اما چیزی نگفتند.
مدتی بود که سید محمدحسین در درس امام خمینی در مسجد انصاری شرکت میکرد. امام همیشه سر وقت میآمد و سر وقت هم درس را تمام میکرد. آن روز طلبهها زودتر از امام آمده بودند و در مورد اوضاع ایران با هم بحث میکردند. سید امام را دید. امام کفشهایش را دورتر، بعد از کفشهای طلبهها درآورد و وارد شبستان شد. بلافاصله درس را شروع کرد و مثل همیشه سر وقت،
درس تمام شد. امام درس را تمام کرده بود، اما میخواست چیز مهمی را به طلبهها بگوید. امام گفت: بعضی از آقایان توجه نمیکنند. به کفش آقایان دیگر لگد میزنند و گاهی بعضی کفشها را هم له میکنند. احتیاط آن است که چنین کاری نکنند و اگر احیاناً چنین کردند، از صاحبش رضایت بطلبند. بعد امام والسلام گفت و طلبهها صلوات فرستادند. سید محمدحسین به فکر فرو رفته بود. امام خمینی تا چه حد مقید بودند. تعدادی از طلاب رفته و عدهای در گوشهای از شبستان جمع شده بودند.
سید بلافاصله بعد از درس امام، درس خود را در گوشه دیگری از شبستان شروع میکرد. او میدانست طلاب مشتاق آن طرف شبستان، شاگردان آقا سید مصطفی خمینی هستند. هر دوی آنها با هم درس را شروع میکردند و با هم درسشان تمام میشد. در مسیر بازگشت به منزل نیز همراه هم بودند. آن روز در راه برگشت، سید از تصمیم خودش برای آقا مصطفی گفت. آقا مصطفی سری تکان داد و گفت: سفر خوبی باشد ان شاءالله. التماس دعا.
سید محمدحسین آرام گفت: ان شاءالله. خودم هم کمی دلهره دارم. حقیقتش از بچگی دوست داشتم ایران را ببینم و حالا که امکان زیارت امام رضا علیه السلام و رفتن به شهر قم مهیا شده، کمی دلهره دارم.
آقا مصطفی دست روی شانه سید گذاشت: دلهره معنی ندارد. ان شاءالله به خیر و خوبی میروید و برمیگردید و از اوضاع آنجا برای ما هم میگویید. سید سرش را تکان داد و گفت: ان شاءالله.
سید از خانه خارج شد. آن روز کمی زودتر بیرون آمده بود تا اول به حرم برود، بعد به کلاس درسش برسد. وقتی پیچید به کوچه بعدی، دید جلوی خانه امام شلوغ است. یک دفعه سید را اضطراب گرفت. با خودش فکر کرد چه اتفاقی افتاده است. دوید طرف خانه امام. سید محمود دعایی را دید که با چشمانی گریان از خانه خارج میشد. سید محمدحسین رفت طرفش و پرسید: چی شده؟ سید محمود گفت: نمیدانم. حال آقا مصطفی بد شده. بچهها رفتهاند دنبال ماشین تا برسانیمش بیمارستان. نمیدانم چرا دیر کردند. بروم سر کوچه، و هراسان دوید به طرف دیگر کوچه.
سید محمدحسین رفت درون خانه. احمد آقا زیر بغلهای برادر را گرفته بود و به کمک دو نفر دیگر آقا مصطفی را از اتاق بیرون آوردند. صورت آقا مصطفی زرد و دور چشمهایش سیاه شده بود. بریده بریده نفس میکشید. سید محمدحسین تا بیرون، آنها را بدرقه کرد. وقتی آنها سوار ماشین شدند، او به خانه خودش برگشت. رنگش پریده و چشمهایش پر از اشک بود. فاطمه، نگران روبهرویش نشست: چی شده؟
وی ساکت بود. علی و مرتضی آماده شده بودند تا برای درس به حوزه بروند، اما با بازگشت پدر، آنها هم کنجکاو، روبهروی پدر، در گوشه دیگر اتاق نشسته بودند. همه ساکت بودند. پسر دیگر سید محمدحسین که داشت صبحانه میخورد تا به مدرسه برود، لقمهاش را نیمهکاره
رها کرده و کنار برادرهایش آمده بود. همه فهمیده بودند اتفاق بدی افتاده است. آخرین پسر سید محمدحسین که با برادر کوچک دیگرش در اتاق دیگری در خواب بود، زد زیر گریه و فاطمه رفت سراغش. مرتضی آرام گفت: پدر چی شده؟ سید به چشمهای پسرش خیره شد. چه درد سختی. او فکر کرد اگر برای یکی از این جگرگوشههایم اتفاقی بیفتد، چطور تحمل کنم. امام چه میکند. یعنی با آن وضعیتی که من آقا مصطفی را دیدم، زنده میماند؟ او به یاد چند روز قبل افتاد. بعد از اتمام درس، آقا مصطفی از آن طرف مسجد آمده بود پیش سید میپرسید: چه خبر از اوضاع ایران؟ سفر خوش گذشت؟
سید هر چه را دیده بود، بیکم و کاست برای آقا مصطفی تعریف کرده بود. او چند ماهی در ایران مانده و دیده بود مردم چقدر مشتاق بازگشت امام هستند. یادش آمد دیروز آقا مصطفی به او یادآوری کرده بود که ختم پدر یکی از طلبههاست، اما سید محمدحسین نتوانسته بود برود. ای کاش رفته بود. ای کاش آقا مصطفی را دوباره دیده بود. مرتضی بلند شد و آمد جلوی پدر نشست: اتفاقی افتاده؟ پدر به خودش آمد. به مرتضی خیره شد و گفت: حال آقا مصطفی بد بود، خیلی بد. بلند شوم هم به درسم برسم، هم ببینم خبری، چیزی آوردهاند از بیمارستان. سید محمدحسین بلند شد. بچهها هم به دنبال پدر بلند شدند و همگی از منزل خارج شدند. فاطمه که حرفهای شوهرش را شنیده بود، با نگرانی، بچهها و همسرش را بدرقه کرد.
سید محمدحسین نمیتوانست چیزی بخورد. فاطمه اصرار میکرد: مریض میشوی آقا. یک لقمه بخور حداقل. سید لبخند زد و گفت: چرا ناراحت میشوی. میخورم، و لقمه کوچکی برداشت. فاطمه گفت: از وقتی آقا مصطفی فوت شده، شما خیلی ناراحتید. میترسم مریض شوید.
سید محمدحسین گفت: نه، نترس. مواظب خودم هستم. امروز امام میخواهد دوباره درس را شروع کند.
فاطمه آهسته گفت: داغ فرزند خیلی سخت است. خدا صبرشان بدهد.
سید گفت: امام خیلی قوی است. امروز حتماً در مورد فوت آقا مصطفی صحبت خواهند کرد. بعد یا علی گفت و بلند شد. امام مثل همیشه سر وقت کلاس را شروع کرد. امام آن روز سخنرانی مفصلی کرد و مطالب مهمی گفت. به روحانیها گفت که با دید بدبینانه به غیر روحانیون نگاه نکنید. اگر اینها قرار باشد در آینده، نخستوزیر و وزیر بشوند، با دید مخالف به اینها نگاه نکنید. از طرف دیگر به غیر روحانیون گفت تندروی نکنید. مواظب قلمتان باشید. الان فرصت خوبی است که مبارزه ادامه پیدا کند. سید محمدحسین بعد از صحبتهای امام، حس و حال بهتری داشت. مدتی بعد بیت امام به شدت زیر نظر بود. محمدحسین هر وقت راهی درس میشد و از سر کوچه ایشان عبور میکرد، نیروهای امنیتی را میدید. بعدها، امام راهی کویت میشوند. بعد هم از کویت به پاریس میروند.
حاج آقا آرام گفت: مطمئنید؟
آقای سلطانی که مرد جوان و بلندبالایی بود، گفت: بله حاج آقا، بررسی کردم. به دو تا آشنا هم که در بغداد بودند، مراجعه کردم. آدمهای مطمئنی بودند. پرسوجو کردم. ممنوعالخروج شدن شما درست است. شما و آقازادهها، حق خروج از کشور عراق را ندارید. پنج پسر حاج آقا هم دور تا دور اتاق نشسته بودند و به حرفهای آقای سلطانی گوش میدادند. حاج آقا گفت: استغفرالله. سید علی گفت: بابا، چیزی نمیشود انشاءالله. بهتر نیست از رفتن منصرف شویم.
حاج آقا نگاهی به پسرهایش کرد و گفت: نه جانم. وقتی امنیت جانی نداریم، چرا بمانیم. بعد از بازداشت شدن رحمان و اکبر صلاح نیست اینجا بمانیم. این بعثیها اگر از زیر زبان آن دو بچه حرف بکشند و بیایند سراغ تو یا برادرت، دیگر کاری از دستمان برنمیآید. مرتضی آرام گفت: بابا، جعفر را هم گرفتهاند. بعثیها ریختهاند خانهشان و جعفر را هم بردهاند. برادر جعفر میگفت دو تا از همکلاسیهایش هم به دست بعثیها کشته شدهاند، آن هم زیر شکنجه.
آقای سلطانی گفت: حاج آقا اگر به رفتن مصرّ هستید، راهی وجود دارد.
کوچکترین پسر حاج آقا گفت: چه راهی؟
آقای سلطانی گفت: از مرزهای مشترک با ایران نمیشود رفت. جنگ است و مرزها در حالت فوقالعاده. باید از ترکیه رفت. اول از راه بغداد به ترکیه میرویم و بعد از ترکیه به ایران. آقای سلطانی ادامه داد و در مورد جزییات راه و سفر و چگونگی رفتن از ترکیه به ایران برای حاج آقا توضیح داد. وقتی شب حاج آقا برای وضو به حیاط رفت، فاطمه را دید که لبه حوض نشسته و در فکر است. حاج آقا لبه حوض، کنار فاطمه خانم نشست و گفت: چی شده؟ فاطمه خانم آه بلندی کشید و گفت: نمیتوانم به رفتن فکر کنم، به رفتن از خانه ای که پر از خاطره است. همه بچههایمان اینجا به دنیا آمدهاند، اما همه اینها یک طرف. مادر، من اصلاً نمیتوانم به این فکر کنم که مادر اینجا باشد و خودمان برویم. من، تنها، بیایشان در کشور غریب چه کنم؟ فاطمه خانم حرف دل حاج آقا را گفته بود.
حاج آقا آرام گفت: اما اگر بمانیم ممکن است بعثیهای از خدا بیخبر، بریزند خانه. آن موقع معلوم نیست بر سر مادر چه بیاید. همه امید من هم به خواهرمان است. شاید این جنگ زیاد طول نکشد و مرزها باز شود و برگردیم. شاید صدام زودتر سرنگون شود و ریشه بعثیها کنده شود.
فاطمه خانم آهسته سر تکان داد و گفت: ای کاش مادر راضی میشد و با ما میآمد. حاج آقا آهی کشید و گفت: من مفصل با مادر صحبت کردهام. نمیآید. پدر و پدربزرگ اینجایند. خواهر و برادرهایش، همه دنیای مادر، نجف است. او هیچ کجای دنیا آرامش نخواهد داشت، جز اینجا. از طرفی با آن قلب مریضش... .
فاطمه خانم آهسته گفت: میدانم. مسافرت برایش خطرناک است. بعد بلند شد و رفت طرف اتاق. حاج آقا اشکش را پاک کرد و به در مطبخ خیره شد. تصویر کودکی خودش را میدید و مادر که از در مطبخ بیرون میآمد و او را در آغوش میکشید. به هاون سنگی گوشه حیاط نگاه کرد و تصویر مادر را میدید که جو میکوبد. هر جای حیاط را نگاه میکرد، مادر بود. همه زندگی او مادر بود. آهسته رفت طرف اتاق مادر و از لای در، مادر را که لاغر شده بود، نگاه کرد که زیر لحاف فیروزهای خوابیده بود. رفت داخل و گوشه اتاق نشست. از دیدن مادر سیر نمیشد.
سال 1363 خورشیدی بود. هوای سرد ترکیه و از این ماشین به آن ماشین شدن، حاج آقا و خانوادهاش را خسته کرده بود. فاطمه خانم مریض شده بود و تب داشت، اما سعی میکرد همهجا سرحال و سرزنده باشد تا مبادا
روحیه حاج آقا خراب شود. وقتی از ماشینی که آنها را تا مرز ترکیه آورده بود، پیاده شدند، راننده از ترس اینکه مرزبانها او را ببینند، صبر نکرد تا حاج آقا وسایلش را بردارد و فوراً رفت. سه تا از ساکهای آنها جا ماند و گم شد. یکی از ساکها پر از دستنوشتههای حاج آقا و تألیفاتش بود، اما حاج آقا اصلاً نگران آنها نبود. فقط نگران فاطمه خانم بود که دیگر حالش بدتر شده بود و نمیتوانست به درستی راه برود. پنج پسر حاج آقا، خیلی کمک میکردند. آنها وارد ترکیه شدند. یکی از آشناهای حاج آقا آنجا منتظرشان بود. آنها را به منزل دوستی برد و آنها دو روزی آنجا ماندند. حال فاطمه خانم بهتر شده بود. بعد از آن، راهی ایران شدند. اواخر ماه صفر بود که آنها از مرز گذشتند و وارد ایران شدند. دوستی که در ایران آنها را همراهی میکرد، به حاج آقا گفت: دوستان در قم منزلی را آماده کردهاند و منتظر شما هستند. حاج آقا گفت: نه. دوست دارم برای آخر صفر در ایام عزاداری امام رضا، مشهد باشم.
همه از این تصمیم حاج آقا خوشحال بودند. حاج آقا همراه با خانواده در مشهد ماندند و مدتی بعد به اصرار دوستان به قم رفتند. در قم، دوست حاج آقا به دیدنشان آمد و گفت: میخواهیم شما در قم بمانید و درس عربی بدهید. طلاب اینجا از نظر زبان عربی ضعیف هستند و کلاسهای شما برای ما خیلی ارزشمند است. حاج آقا
ساکت بود و فکر میکرد. بعد پاسخ داد: باید با خانواده و بچهها درباره این تصمیم صحبت کنم. هر جا باشیم قرار است همه با هم ساکن شویم. دوست حاج آقا رفت، اما قبل از رفتن گفت که منتظر جواب میماند. او قول داده بود اگر حاج آقا تصمیم به ماندن بگیرد، امکانات زندگی را برایشان فراهم کند.
آن دو نفری که از تهران دو روز پیش آمده و حاج آقا را برای تدریس به تهران دعوت کرده بودند، منتظر جواب بودند. حاج آقا با همه خانواده در اتاق جمع شده بود. قرار بود برای سکونت همیشگی در ایران تصمیم بگیرند. حاج آقا گفت: از مشهد نامه داده و خواستهاند برای تدریس به آنجا بروم. آن دو نفر هم که از تهران آمدهاند، منتظر جوابند. فعلاً هم که قم هستیم و همه چیز برای ماندن مهیاست. نظر شما چیست؟ پسر کوچکتر حاج آقا گفت: قم بمانیم. شهر خلوت و کوچکی است. برادر بزرگترش گفت: همجواری با حرم حضرت معصومه علیها السلام را دوست دارم. پسر دیگرش گفت: من دوست دارم برویم مشهد. از آب و هوای مشهد خیلی خوشم میآید. حاج آقا گفت: تهران هم هست. یکی دیگر از پسرها گفت: برویم تهران. دانشگاههای خوبی دارد. امکانات فوقالعادهای هم هست. حاج آقا رو کرد به فاطمه خانم: حرف آخر را شما بزن فاطمه خانم. فاطمه خانم نگاهی
به بچهها و حاج آقا کرد و گفت: استخاره بگیرید. هر کدام خوب آمد، برویم. بچهها با خوشحالی موافقت کردند. حاج آقا قرآن را برداشت و استخاره کرد، استخاره برای تهران خوب آمد. بچهها موافق بودند، حتی آنهایی که از اول نمیخواستند به تهران بروند. خانهای اجارهای برای حاج آقا در تهران پیدا کردند و حاج آقا و خانواده به آنجا اسباب کشی کردند.
آیتالله میرسجادی تدریس خارج را در منزل شروع کرد. از همان ابتدای ورود به تهران، سه شاگرد در منزل داشت. طلبههای مشتاق که دوست داشتند استادشان به زبان عربی درس بگوید، آن روز با دقت به درس گوش میدادند، اما هر چه حاج آقا در درس پیش میرفت، کلماتی پیش میآمد که معنی آنها را نمیدانستند. حاج آقا خندید و گفت: اینطوری وقت گرفته میشود. ای کاش عربی را آنقدر خوب بلد بودید که درس را به عربی میگفتم، اما حالا که نمیشود، عیبی ندارد. حاج آقا درس را به فارسی ادامه داد.
ایام فاطمیه بود و حاج آقا به رسم نذر پدربزرگ در نجف، روضه را در خانه شان در تهران برگزار میکرد. تلفن خانه زنگ خورد. پسر بزرگ حاج آقا تلفن را جواب
داد. بعد همسرش را از قسمت زنانه صدا کرد و با هم به حیاط رفتند. رنگ از صورت عروس بزرگ پریده بود. دو دل بود. او نمیتوانست این خبر را به مادر شوهرش بدهد. از وقتی عروس این خانواده شده بود، همسرش، مادر همسرش و بقیه، بارها و بارها از مادر حاج آقا تعریف کرده بودند. او دورادور و با اینکه هرگز ایشان را ندیده بود، علاقهای به ایشان پیدا کرده بود. حالا از او میخواستند خبر فوت مادر را به حاج خانم بدهد. مرتضی گفته بود: من نمیتوانم این خبر را مستقیماً به پدر بدهم. مادر بدهد، بهتر است، اما مسئله مهم، خبر دادن به مادر است. خانه شلوغ و هنوز روضهخوانی تمام نشده بود. عروس بزرگ خانواده تصمیم گرفت از بقیه هم کمک بخواهد تا شاید بتواند راحتتر این خبر را به حاج خانم بدهد. دو عروس دیگر را صدا زد و همه با هم فکر کردند. تصمیم گرفتند بعد از تمام شدن روضه، خبر را به حاج خانم بدهند و دادند. حاج خانم همینطور گریه میکرد. موقع نماز بود و حاج آقا رفته بود مسجد. حاج خانم اشک را از روی صورتش پاک میکرد و میگفت: چطور به پدرتان بگویم؟ چطوری؟!
حاج آقا همیشه بینالصلاتین، مسئلهای میگفت و دقیقهای صحبت میکرد، اما آن شب، بعد از نماز، ناگهان دلشوره وجودش را فرا گرفت. فکرش همهجا
رفت. چیزی شده؟ نکنه توی شلوغی خانه، یکی از بچهها چیزی شده و به او نگفتهاند، اما نه، همه را دیده بود قبل از اینکه به مسجد بیاید. پس شاید مادرش... . هفته پیش که زنگ زده بود گفته بودند حال چندان خوبی ندارد. همان موقع حاج آقا به همه راهها فکر کرد تا شاید بتواند به صورتی به نجف برگردد، اما خطر بعثیها خیلی زیاد بود.
حاج آقا نماند تا به سؤال نمازگزاران جواب دهد. سریع به منزل برگشت. حاج خانم که منتظر بود، به استقبال حاج آقا رفت. حاج آقا مستقیماً به سراغ تلفن رفت تا شماره آشنایشان را در نجف بگیرد. حاج خانم گفت: به کجا زنگ میزنید؟ حاج آقا گفت: به نجف. میخواهم حال مادر را بپرسم. در مسجد یک دفعه دلم شور افتاد. اشک از چشمهای حاج خانم روان شد. حاج آقا خیره شد به صورت حاج خانم و گفت: خبری شده؟ حاج خانم گریهکنان گفت: انگار بعد از ظهری زنگ زده بودند. حاج آقا خودش همه چیز را فهمید. دست گذاشت روی سرش و کنار گوشی تلفن روی زمین نشست.
حاج خانم کنارش نشست: صبح فوت شده. وصیت کرده بود جنازهام را نگه ندارید و فوراً خاک کنید. همان ظهر دفنش کردهاند. در همان مقبره خانوادگی، پیش پدرتان.
حاج آقا با کف دست صورتش را پوشاند. تصویر مادر را میدید که لقمه لقمه نان در دهانش میگذاشت و
برایش از پدربزرگ میگفت. صورتش از اشک خیس شده بود. با اشاره حاج خانم، بچهها که همه دور پدر جمع شده بودند، از اتاق بیرون رفتند. حاج آقا چشمها را بسته بود و برگشته بود به زمانی که محمدحسین در خانهای شلوغ، در نجف در کنار مادر بود.
نماز جماعت در مسجد امام سجاد علیه السلام تمام شده بود. حاج آقا با دو تا از طلبههایی که در مدرسه آقای مجتهدی، شاگرد ایشان بودند، صحبت میکرد. هنگام صحبت از مسجد خارج شدند و حاج آقا به طرف خانه رفت. روزنامه آن روز مثل همیشه برای حاج آقا آمده بود. آخرین پسر حاج آقا داشت روزنامه را ورق میزد که پدر وارد شد. پسر ایستاد و به پدر سلام کرد. بعد رو به پدر گفت: برای نماکاری خانه امروز بنّا آوردم.
حاج آقا گفت: لازم نیست جانم. همینطوری خوب است.
پسر گفت: بابا، چند شاگرد به این خانه میآیند و میروند. نمای خانه اینطور باشد، خوب نیست. بهتر است خانه را کمی بازسازی کنیم... .
حاج آقا نشست کنار پسرش و کنار روزنامهها و گفت: سادگی خانه را به هم نزن پدر جان. احتیاجی نیست. همینطوری خوب است.
پسرش آهسته گفت: پس بیایید حداقل اسباب کشی کنیم به یک محل بهتر. حاج آقا لبخند زد: پسرم، ازدواج که کردی، میروی هر جایی دوست داشته باشی؛ اما من اینجا راحتترم. با این همسایهها، با این مردم خونگرم. تازه خانه به مسجد نزدیک است و من پیاده میتوانم بروم و بیایم. بعد برای عوض کردن حرف، روزنامهها را ورق زد و گفت: خبر جدیدی از عراق نشده. پسرش بلند شد و تلویزیون را روشن کرد. گفت: چرا شنیدم اخبار یک ساعت پیش گفت بمبگذاری کردند توی بغداد. الان دوباره اخبار میگوید و نشست کنار پدرش. حاج آقا خیره شده بود به تلویزیون. به هر خبری که مربوط به عراق میشد، علاقه-مند بود. میخواست بداند چه بلایی بر سر سرزمینی میآید که دوستش داشت و ترکش کرده بود. پسرش کنارش نشست. نگاهی به پسرش کرد. شاید خیلی وقتها دلش برای نجف و کوچههایش تنگ میشد، اما اینجا حداقل مطمئن بود جان فرزندانش در امان است. بعد از پایان خبر بلند شد و به اتاق درس رفت. طلبهها آمده بودند و منتظر استاد بودند.
درس تنها چیزی بود که بعد از همه آن سالها و همه آن دوریها به آیتالله میرسجادی آرامش میداد.
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
بانک اطلاعات اندیشمندان مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما در رابطه با آیتالله سید محمدحسین میرسجادی علاوه بر چاپ نوشته حاضر، در آرشیو خود نیز 300 دقیقه راش، اطلاعات مکتوب و همینطور در بانک عکس، تعداد قابل توجهی عکس از این شخصیت را دارا میباشد. و هرگونه تقاضا از طرف محققین، برنامهسازان و علاقمندان را پاسخگو و آماده دریافت اطلاعات در این خصوص است.
تلفن تماس:2933830-0251
آدرس سایت و پست الکترونیکی:
Farzanegan@irc.ir Email: ـ www.irc.ir