ghaemiyeh.com
سرشناسه : افتخارزاده، سیدحسن، ۱۳۱۵ -
عنوان و نام پدیدآور : منشور معرفت: هفت گفتار در تاریخ امیرالمومنین علیهالسلام/ سیدحسن افتخارزاده. فضائل علوی در گذر تاریخ/ سیدعبدالعزیز طباطبائییزدی؛ تنظیم و ویراستاری نیره روحی، عبدالحسین طالعی.
مشخصات نشر : تهران: موسسه فرهنگی نبا، ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهری : ۱۳۴ ص.
شابک : ۵۰۰۰۰ ریال: 978-600-264-027-7
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
عنوان دیگر : هفت گفتار در تاریخ امیرالمومنین علیهالسلام.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ ق.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- فضایل
موضوع : اسلام -- تاریخ -- ۱۱ - ۴۱ق
شناسه افزوده : طباطبایی، سیدعبدالعزیز، ۱۳۰۸ - ۱۳۷۴.
رده بندی کنگره : BP۳۷/الف۶۶م۸ ۱۳۹۲
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۱
شماره کتابشناسی ملی : ۳۳۱۹۳۲۳
منشور معرفت
هفت گفتار در تاریخ امیرالمؤمنین علیهالسّلام
سیدحسن افتخارزاده
به پیوست: «فضائل علوی در گذر تاریخ»
نوشته علامه سید عبدالعزیز طباطبایی یزدی
مقدمه••• 5
گفتار اول: هدف پیامبران و امامان چیست؟••• 9
گفتار دوم: وحدت هدف، تفاوت برنامهها[1]••• 15
گفتار سوم: وحدت هدف، تفاوت برنامهها[2]••• 31
گفتار چهارم: شگفتیهای تاریخ امیرالمؤمنین علیهالسلام [1]••• 45
گفتار پنجم: شگفتیهای تاریخ امیرالمؤمنین علیهالسلام [2]••• 59
گفتار ششم: جهاد علوی در ربع قرن آغازین••• 73
گفتار هفتم: مرور چند مبنا در پاسخ به چند پرسش••• 83
پیوست: فضائل علوی در گذر تاریخ••• 95
ریشههای فضائل••• 133
سخن پایانی••• 133
بسم الله الرحمن الرحیم
خداوند در نظام عالم، «میزان» قرار داده تا اشیاء را به آن بسنجند:
والسماء رفعها و وضعها المیزان، ألا تطغوا فی المیزان و أقیموا الوزن بالقسط و لا تخسروا المیزان(1)
«میزان» در همه عوالم، برای ارزیابی امور ضرورت دارد، حتی در قیامت:
و نضع الموازین القسط لیوم القیامة، فلا تظلم نفس شیئا(2)
روایات معتبر، میزان اعمال را امام معصوم شناساندهاند:
السلام علی میزان الاعمال(3)
انسان باید این میزان را بشناسد، برای آنکه قبل از اینکه اعمال او را بسنجد و فرصت جبران نداشته باشد، خود اعمال خود را با میزان بسنجد. به ما دستور دادهاند:
حاسبوا انفسکم قبل ان تحاسبوا(4)
اگر تاریخ اسلام به ویژه تاریخ رسول خدا، صدیقه کبری و ائمهی
هدی علیهم السلام را با این دید نخوانیم و در آن ژرف ننگریم، هر چه میگوییم، نقش بر دیوار است. حداکثر میشود پژوهش خاورشناسی که از راه دور آمده، به امام معصوم به مثابه یک شیء نگریسته و مطالبی ـ فقط در حدّ ارضاء حسّ پژوهش خود ـ گفته و پرونده را بسته است.
امّا در فرهنگ دینی، شخصیت معصومان، چنان است که به عنوان محور دین شناخته شدهاند و رضای خدا را تنها به رضای آنها میشناسیم. قضاوت آنها «فصل الخطاب» است که باید به جان پذیرفت، بدون احساس ناخشنودی نسبت به آن، که همین شیوه برخورد، ملاک کمال ایمان است. در قرآن میفرماید:
فلا و ربک لا یؤمنون حتّی یحکّموک فی ما شجر بینهم ثم لا یجدوا فی انفسهم حرجا مما قضیت و یسلّموا تسلیما(1)
این کتاب، در هفت فصل جداگانه به بررسی زندگی امام امیر المؤمنین صلوت اللّه علیه از همین دیدگاه میپردازد. مبنای اصلی کتاب، درس گفتارهای نویسندهی دانشمند در مسجد حضرت امیر المؤمنین(ع) در سال 1353 شمسی است که پس از تنظیم و ویرایش و مستندسازی به این صورت سامان یافته است. ناگفته پیداست که با وجود تلاش مشکور سرکار خانم فیروزه سلطانی برای صورت مکتوب دادن به گفتارهای شفاهی، سایهی صبغه شفاهی مطالب همچنان بر سرِ این نوشتار، سایهافکن است.
به همین دلیل، تمام روایات به صورت نقل آزاد و توضیحی، گزارش شدهاند، نه ترجمه لفظی. همچنین به عنوان پیوست، ترجمه گفتاری ارزشمند از علامه محقق مرحوم آیت الله سید عبدالعزیز طباطبایی یزدی
1) سوره نساء، آیه 65.
آمده که نگاهی دیگر به سیره و فضائل علوی دارد. این گفتار نیز همانند دیگر آثار مکتوب آن بزرگ مرد، قابل استفاده همگان تواند بود.
امید است که این کتاب در راستای دو کتاب پیش(برگ معرفت، جرعهای از معرفت)، موردقبول امام عصرمان حضرت بقیهالله ارواحنا فداه قرار گیرد، و خواننده گرامی را به کار آید. مانند موارد پیشین، از خوانندگان پژوهشگر و ژرفنگر خواهانیم که با نظرات اصلاحی و تکمیلی خود، ما را بهرهمند سازند.
انتشارات نبأ
محمدحسین شهری ـ دی 1391
در این گفتار میکوشیم به این بحث بپردازیم که رفتارهای پیامبران و امامان علیهمالسلام تابع یک هدف واحد است: عبودیت محض و تسلیم کامل.
اسلام، دین تمام پیامبران بوده است. تمام آن فرستادگان الهی در دعای خود میگفتند: «توفّنی مسلما».
اساسا دین الهی در نظر خدای تعالی، اسلام است:
ان الدین عندالله الاسلام.
و اسلام، چیزی جز تسلیم نیست:
الاسلام هو التسلیم.
تسلیم کامل و عبودیت محض، هدف اصلی حجتهای الهی است، در تمام حرکتها و برخوردها و تعاملها، از حیات تا ممات، از دنیا تا آخرت.
اگر این شرایط خاص زمانی و مکانی و برخورد با افراد متفاوت و شرایط متغایر را در نظر نگیریم، ممکن است در آنچه که میخواهیم به عنوان برنامه زندگانی خودمان سرمشق قراردهیم، اشتباه کنیم. ممکن است گاهی هدفها را به جای وسیله و وسیلهها را به جای هدف بگیریم؛ آنچه که هدف است، وسیله انگاریم و آنچه وسیله است، هدف بپنداریم. ولی اگر هدف را تشخیص دادیم و وسیله را در راه هدف را در نظر گرفتیم، آنگاه میتوانیم بهتر به هدف برسیم.
هدف انبیا و امامان ـ علیهم السلام ـ عبارت بوده است از اینکه انسان را با خدا آشنا کنند؛(1)دقت کنید هر کلمهی آشنایی انسان با خدا، از کلماتی است که گاهی آنچنان تحریف یافته به ذهنمان میرسد که به بیغولهها و جاهای دیگر میکشد.(2)حالا جهت صحبتمان ردّ مکاتب و راهها و مسالک و طریقهها و جای خاص نیست. آشنایی با خدا هدف انسان و هدف آفرینش انسان و هدف برنامههای پیامبران است که انسان را با خدا آشنا کنند، رابطهی انسان را با خدا برقرار کنند و خدا را در زندگانی انسانی مؤثر قرار دهند؛ به این معنا که انسان از خدا حساب ببرد و کمال انسانی در این توجه به خداست.
عبادت در دین اسلام و در دیدگاه منطق عالی اسلامی گاهی ممکن
است این گونه باشد که تسبیح دست بگیرم و سبحان اللّه و دعا و فریضه و ذکر بگویم. گاهی ممکن است در آزمایشگاه مشغول تحقیق باشم و بگویم: بسم اللّه و باللّه و فی سبیل اللّه و علی ملّه رسول اللّه. گاهی ممکن است همین عبادت در گوشهی مدرسهای و کنار کتاب و کتابخانهای باشد که در راه خدا مطالعه کنم و مطالعهام عبادت باشد، آنگاه بشود مرحوم حاج آقا بزرگ تهرانی. گاهی ممکن است سربازی که مرزدار حریم استقلال کشور اسلامی است نگهبانی او در سنگرگاهش عبادت باشد.
پس، از دید اسلام و منطق قرآن و برنامههای اسلامی، یک زاهد که در شبهای تاریک گریه میکند و میگوید: «الهی، عبدک العاصی»، این، عبادت است؛ همچنین فردی که در روز روشن شلاق در دست میگیرد و در بازار کوفه قدم بر میدارد و مواظب است که یک کاسب در معاملهاش غلّ و غش نکند واگر هم کسی تخطی کرد شلاقش بزند، این هم عبادت است. اینها همه، شکلهای مختلف عبادت است و عبادت یعنی آشنایی انسان با خدا. برنامهی امامان آن است که این فضا را ایجاد بکنند تا انسان را با خدا در یک اجتماع سالم آشنا کنند.
در یک اجتماع سالم، انسان با خدا، آشناتر است، لذا پیامبران در راه ساختن یک اجتماع سالم میکوشند و اسمش را میگذارند حکومت الهی. حکومت الهی یا اسلامی هدف نمیشود، بلکه میشود وسیلهای برای هدف.(1)
1) راوی به امام صادق علیهالسلام گفت: از ابوذر روایت شده که من مرگ و فقر و بلا را دوست دارم. امام فرمود: چنین نیست که نسبت دادهاند. مراد او این بود که مرگ در طاعت خدا محبوبتر از حیات در معصیت است، بلا در طاعت خدا محبوبتر از صحت در معصیت خدا است، و فقر در طاعت خدا محبوبتر از غنی در معصیت خدا است.(کافی ج 8، ص 22، ح 279)
خاتم الانبیاء حساب میکند که انسان ساکن مکه در چه صورت، بهتر میتواند با خدا ارتباط برقرار کند.آیا با قدرت ابوسفیان میشود؟ نه، نمیشود، پس باید برانداخت؛ حساب میکند آیا با رباخوارهای مکه میشود انسان متوجه خدا بشود؟ نه، نمیشود، پس باید دست رباخوارها را قطع کرد؛ حساب میکند با وجود یهودیهای ساکن مدینه که در هر لحظه در فکر ساختن نقشهای علیه صداقت اجتماع هستند، آیا انسان متوجه خدا میشود؟ نه، نمیشود، پس باید دست آنها را قطع کرد.
در راه رسیدن به این هدف، اگر ابوسفیان و یزید مزاحم هستند، به جنگشان میرویم. اگر جنگ با معاویه فایدهای ندارد، صلح میکنیم؛ اگر فریاد در مدینه فایده ندارد، دعا میخوانیم؛ اگر لازم باشد، دانشگاه راه میاندازیم و شاگرد تربیت میکنیم.
اگر در راه رسیدن به آن هدف گریه مؤثر است، میگرییم، مثل امیرالمؤمنین در کنار قبر زهرای مرضیه علیهاالسلام . میگوییم:
نفسی علی زفراتها محبوسة یا لیتها خرجت مع الزفرات.(1)
بازوی شجاع علی میگوید: «ای علی، این بازو کی به درد میخورد؟ بزن با شمشیر مخالفانت را». دوستان شجاع علی میگویند: «یا علی، جای شمشیر زدن اینجاست». آن تعصب مردانگی میگوید: «آخر تا کی میتوانی صبر کنی در خانه ات را آتش بزنند؟» امّا خدای او میگوید: «یا علی، این شمشیر در اینجا فایدهای ندارد، جای آن عصبانیت اینجا نیست، فریاد زدن در داخل مسجد مدینه در این شرایط به ضرر اسلام است». لذا شمشیرش در غلاف است.
اگر حضرت علی علیهالسلام شمشیر میکشید و یک نفر را میکشت، غائله تمام نبود، بلکه میریختند و میکشتند، جنگ راه میانداختند و اسلام را نابود میکردند. میگوید: «شمشیر نمیزنم، با پای خود هم برای بیعت کردن نمیآیم». وقتی مردم میبینند که حضرت علی نه شمشیر میزند و نه با پای خودش میرود، به حقیقت ایمان آن حضرت پی میبرند و اینکه
1) مناقب آل ابیطالب، ج 1، ص 240؛ بحارالانوار، ج 43، ص 213.
او برای هدف الهی خود، چه صبوریها که نکرده است!
در زیارت غدیریه امام هادی علیهالسلام میخوانیم: «اشهد انک لم تزل للهوی مخالفا، و للتقی محالفا، و علی کظم الغیظ قادرا...».
اینجاست که میگویم: اصلاً اصل مسأله ولایت و خلافت، بحث اختلاف ایده و مشرب و مسلک است. این است که زهرای مرضیه علیهاالسلام جانش را سر این کار میگذارد تا این عقیده در جامعه تثبیت نشود که اینها جانشین پیامبر و واجب الاطاعه هستند.
آری، نه گریه هدف است و نه سکوت، بلکه هدف همان است که قرآن فرمود: «قل ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی للّه رب العالمین لا شریک له و بذلک اُمرت و أنا اول المسلمین»(1).
1) سوره انعام، آیه 162 و 163.
آیا لازمه وحدت هدف، وحدت برنامهها است؟ در این گفتار به پاسخ این پرسش میپردازیم که وجوه مختلف منشور عبودیت را چگونه باید ببینیم تا گرفتار خطا نشویم.
در مروری بر تاریخ یاران مخلص پیامبر و امیرالمؤمنین ـ سلامالله علیهما و آلهما - میبینیم که:
اویس، تنها یک بار از یمن به مدینه میآید، که در همان سفر، توفیق دیدار پیامبر را نمییابد. ولی انجام وظیفهاش زبانزد تاریخ میشود.
ابن عباس وظیفه بیان مسائل تفسیر و حدیث را به عهده میگیرد.
حذیفه، سمتهایی از خلفای سهگانه میپذیرد.
ابوذر به رویارویی با خلیفه سوم روی میآورد.
حضرت زهرا علیهاالسلام با وصیت جاودانهاش درس همیشگی به تاریخ اسلام میدهد.
تمام این گونههای انجام وظایف، چند وجه از وجوه مختلف منشور عبودیت هستند که با دقت در آنها وحدت هدف را میتوان دریافت، هدف مقدس عبودیت محض و تسلیم کامل.
به طور خلاصه و روشن باید گفت که اسلام، دین همیشگی است؛ قرآن، کتابی است برای همه و برای همیشه تاریخ؛ برنامههای اسلامی برای همه مردم جهان است؛ اسلام برنامهای است هم برای دنیای آدم و هم برای آخرت. طبعا، این دین جامع که با ملتها و افراد گوناگون با طبعها و خواستها و حاجات مختلف سر و کار دارد، نمیتواند یک دستور و کلی برای همه وضع کند. لذا دستوراتی که اسلام میدهد، به تعبیر فقهای بزرگ شیعه، ممکن است به آنها تخصیص بخورد.
مثلاً نماز؛ با اینکه دستور قرآن و اسلام است و بارها در آیات مختلف به اقامهی آن امر شده است، ولی با تمام کلّیّت و عمومیتی که دارد، باز هم استثنائاتی دارد. همچنین بسیاری از احکام دینی.
روزه، همین گونه است. حجش، همین گونه است. اگر کسی بگوید من عاشق نمازم، آخر چرا این دین مرا محدود کرده؟ میگوییم باید تابع خدای نماز باشی و در مسیر خدای نماز باشی. اگر خدای نماز بر تو نماز را واجب کرد، بخوانی و اگر حرام کرد، نخوانی.(1)
این مقدمه و جهت بحث ماست که در زندگانی، باید تابع چه باشیم، اصالت را در چه امری ببینیم و چه چیزی را اصل قرار بدهیم؟ آن چیزی
1) مضمون چندین حدیث این است که خداوند، در بعضی از واجبات، رخصت داده است، مانند حج که بر فرد غیر مستطیع واجب نساخت، روزه را که از مسافر و بیمار برداشت و... ولی در ترک ولایت اهل بیت، به هیچکس در هیچ حال رخصت نداده است(کافی، ج 8، ص 271، ح 399، وافی، ج 4. ص 89)
که تمام جهات و خصوصیات زندگی ما باید با او منطق باشد چیست؟ پس اصل این است که وظیفهی خود را بشناسیم.
بعد هم که پیغمبر وارد مدینه میشود، میفرماید: «تفوح روائح الجنّه من قبل قرن»؛ یعنی: من بوی بهشت را از سمت یمن استشمام میکنم.(1)پس عمل به وظیفه مهم است هر چند از پیامبر خیلی دور هم باشی.
1) الروضة فیالفضائل، ص 48، ح 33.
یاران امیرالمؤمنین هم یکی بعد از دیگری به تناسب موقعیت و شرایطی که داشتند، هر کدام کارهایی میکردند. یکی بلال بود، یکی هم فاطمه علیهاالسلام بود و یکی از آنها هم سلمان فارسی بود که هر کدام وظیفهای را انجام دادند. دیگر حذیفه یمانی بود. که از اصحاب خاص پیغمبر بود و بعد از رحلت رسول خدا از یاران با وفای امیرالمؤمنین شد.
نقش حذیفه در بقای هدف چیست؟ در زمان رسول خدا بیشتر اوقات از جانب پیغمبر مأموریتهای مخفی به حذیفه داده میشد. در جریان جنگ خندق که یهودیهای داخل مدینه با مشرکان قریش پیمان بسته بودند حذیفه مأموریت پیدا میکند که برود و در بین خودِ یهودیها اختلاف بیندازد و اینها را از پشتیبانی مشرکان قطع کند. حالا رسیده است دوران خلافت ابوبکر و بعد عمر. در این مدت با حذیفهی اهل یمن چه کند؟
حذیفه میبیند که حرف او در مخالفت با مدعیان خلافت به جایی نمیرسد. او رسمیت اهل مدینه و عربیت خالص و محض را ندارد. بنابراین سعی میکند اعتماد قدرتها را به خودش جلب کند و از قدرت موجود بهره گیرد. لذا بعد از رحلت سلمان فارسی در مدائن وقتی پیشنهاد سمت میشود، حذیفه استانداری ایران را میپذیرد.
ابن عباس میشود دانای امت اسلامی و گوینده تفسیر و مسأله و حدیث و حقایق دینی. او شاگرد کوچک امیرالمؤمنین است. اگر خود امیرالمؤمنین در دوران خلافت خلفا در مسجد مدینه فقط برای مردم حدیث و تفسیر میگفت و مثل ابن عباس رفتار میکرد، هیچ یک از خلفا
بدشان نمیآمد که امیرالمؤمنین محدث و مفسر زمانشان باشد، امّا چنین نکرد.
بیشتر سخنان امیرالمؤمنین مربوط است به دوران خلافتش، نه در دوران 25 سال خلافت خلفا. در این 25 سال امیرالمؤمنین از قبول کردن مسند تفسیر و حدیث هم امتناع میکند، برای اینکه قبول کردن یک منصب از سوی آن جناب، تصویب خلیفه است، امّا قبول کردن منصب و مقام از طرف حذیفه با کناره بودن علی بن ابیطالب علیهالسلام تصویب نیست. خیلی فرق میکند.
هر کسی یک جایگاه دارد. یکی امیرالمؤمنین است، یکی ابن عباس و یکی حذیفه یمانی. سه شغل هم در پیش است: استانداری و مسند تفسیر و حدیث در مسجد، و خانهنشینی. تقسیم کار میشود تا همگان، البته با دقت، حقایق را بفهمند.
امیرالمؤمنین هیچ کاری قبول نمیکند، ابوذر زیر چکمههای عثمان له میشود، حذیفه استاندار است. هر سه هم در تعقیب یک هدفند.
در این مدت در پست استانداری حقایق اسلامی و قرآنی را میگوید. ایرانیهایی را که به شمشیر خلفا مسلمان شدهاند، مایل و عاشق به حقیقت اسلام میکند. روح اسلامی را در آنها و در کالبد آنها میدمد. آنها را با اسلام ـ نه با حکومت عربی ـ و با قرآن ـ نه با خلافت اموی ـ آشنا
میکند. ده سال در پایتخت حکومت ایرانی، اساس اسلام را به مردم آموزش میدهد.
در سال 35، خبر کشته شدن عثمان و پس از آن، نامه امیرالمؤمنین به او میرسد که: حذیفه! حالا باقی باش بر پستت. حضرت امیر، استاندارهای عثمان را عوض کرد جز حذیفه. حذیفه نامه امیرالمؤمنین را آورد روی منبر در مسجد مدائن خواند: بسم اللّه الرحمن الرحیم، ایها الناس این نامهای است از جانب امیرالمؤمنین حقا حقا به سوی شما. سپس یک سلسله دستورات دینی و اجتماعی که به مردم مدائن داده، خواند.
منبر تمام شد. یک جوان پیش آمد و پرسید: تعبیری که امروز برای خلیفه چهارم کردی، برای خلفای قبلی نمیکردی. هر وقت نامهی عثمان میآمد، میگفتی: این نامهای است از جانب عثمان، ولی امروز گفتی: این نامهای است از جانب امیرالمؤمنین حقا حقا. معنای این کلمه چیست؟ ما را از این تاریکی درآور تا بفهمیم قضیه از چه قرار است؟ ما ایرانیها پیغمبر خدا را ندیدیم، ما قرآن را مستقیم از بیان رسول خدا نشنیدیم، ما اسلام را از شما عربها فهمیدیم. کلمه حقا حقا را درباره خلفای قبلی نمیگفتی، چرا اکنون گفتی؟ حالا وقتی است که پرده از روی حقیقت بردارد.
میگوید: این قضیهای دارد. این جوان ـ که مسلم مجاشعی نام دارد ـ همراه عدهی دیگری از بزرگان و دوستان و یاران ایرانیاش پای سخنان حذیفه مینشیند. حذیفه برای آنها پرده از روی تاریخ اسلام برمیدارد.
تمام جزئیات صدر اسلام، واقعه غدیر، رحلت پیامبر و دوران 25 سال سکوت امیرالمؤمنین را برای اینها میگوید. این جمعیت یک مرتبه
میبینند که دریچهای دیگر به رویشان باز شده است. این جوان که از او سئوال کرده از جا حرکت میکند و میگوید: تا کنون امامم را نمیشناختم. حال که شناختم، باید بروم و کمکش کنم و 25 سال سکوت او را جبران کنم.از مدائن، مستقیم وارد مدینه میشود. میپرسد: امامم کجاست؟ گفتند که در بین راه بصره دارد با اصحاب جمل میجنگد.(1)
حذیفه در ایران بر مسند استانداری تکیه زده، امّا استانداری هدفش نیست. این مسأله خیلی مهم است که توجه کنید انسان نباید خودش را به مقام بفروشد. مقام مال انسان است نه انسان مال مقام. مدرک مال جوان است نه این که جوانی یک جوان فدای یک مدرک شود. پول مال انسان است نه انسان برای پول. ماشین برای انسان است نه انسان برای ماشین. اگر انسان برای ماشین بود، آنگاه انسان خودش را پایین آورده. ولی اگر ماشین برای انسان بود، یعنی «طیبات» برای «للذین آمنوا» بود، و جهان برای انسان بود، انسان گرامی است. «وَ سَخَّر لکم ما فی السموات و الارض»(2)یعنی باید آسمان به تسخیر انسان در آید. اگر انسان تسخیر آسمانها شد، روز شکست انسانیت است. لذا حذیفه برای استانداری نیست، بلکه استانداری برای او است. بعد از این همه سالها، امیرالمؤمنین به حذیفه میفرماید: حالا دیگر نباید استاندار باشی، برخیز و بیا. حذیفه میرود. بعضی از افراد منفی میپرسند: اینهم نتیجهی 25 سال کار برای امیرالمؤمنین! همان عثمان خیلی بهتر بود! به محض این که علی علیهالسلام روی کار آمد، نگذاشت نفس راحتی بکشی. فورا ترا از استانداری عزل کرد.
امّا حذیفه چه میگوید؟ میگوید: اگر علی امام من است هر کاری بکند، درست است. چرا؟ چون نسبت به امامت و مقام آسمانی و الهی امام معصوم، معرفت دارد.
نخستین تفاوت ابوذر با حذیفه و سلمان و بلال و عمار یاسر این است: بلال، حبشی است، عمار یاسر و حذیفه یمنی هستند، سلمان ایرانی است. آن رگ و نژاد عربی که در نهاد و فکر نوع اعراب بود، نمیگذاشت این اصحاب به عنوان یک عرب رسمی بتوانند اظهار کنند، لذا حرفشان خریدار نداشت. امّا ابوذر اهل مدینه است، ریشه و نژاد عربی او محکم است.
تفاوت دیگر، مقامی است که خاتم الانبیاء به او داده است، سخنی که در ذهن همهی مردم جایگزین شده است. پیغمبر فرموده است: «زمین کسی را بر خود برنداشته و آسمان سایه نیفکنده بر انسانی راستگوتر از ابوذر»(1). در زمان حکومت عثمان، اگر حذیفه بخواهد کلام حقّی بگوید، از آن کارش میافتد، که کارش مهمتر است. سلمان هم از دنیا رفته است. عمار هم سابقهای مثل ابوذر ندارد. امیرالمؤمنین هم اگر بخواهد راجع به خرابکاریهای عثمان رسما اعتراض کند، بلافاصله میگویند علی دلش برای خلافت سوخته و این را بهانه قرار داده است. پس با اعتراض امیرالمؤمنین بر حیف و میلهای عثمان، تهمت به او میخورد.
1) تفسیر فرات کوفی، ص 515، المسترشد، ص 217 و 258، کفایه الاثر، ص 71، غیبت نعمانی، ص 82، کمالالدین، ج 1، ص 60، معانیالاخبار، ص 179. نکته مهمی در این مورد در حدیث امام صادق علیهالسلام آمده است. بنگرید: اختصاص شیخ مفید، ص 13.
لذا امیرالمؤمنین میبیند پولها ولخرجی میشود. از سوی دیگر، ابوذر راستگوترینِ خلق است از نظر مردم. هر چه هم بگوید، احدی نمیگوید که ابوذر پیرمرد در فکر خلافت است و اینها را بهانه قرار داده است. پس حرفش خریدار دارد و تهمت به او نمیچسبد. غریبه یعنی غیر عرب هم نیست که بتوانند بیرونش کنند.
اگر بلال اعتراض کند شاید به او بگویند: برو حبشه خودتان، آنجا هوا و آبش برایت بهتر است! در انظار مردم هم میگویند فرستادیم وطن خودش. سلمان اگر چیزی بگوید، میگویند: برو شهر خودت. امیرالمؤمنین اگر چیزی بگوید، میگویند برای خلافت دست و پا میزند.
عثمان پاسخ میدهد: به تو چه، پیرمرد؟ به ما مربوط است، بیتالمال مال همهی ماست، حرف حسابت چیست؟ ابوذر پاسخ میدهد: حق نداری پولها را اینجوری خرج کنی، مال تو نیست. عثمان به ابوذر میگوید: مگر از تو آدمواردتر نیست؟ ابوذر که رسماً، دارای تابلو «أصدق من فی الارض» است، پیرمرد ساکن مدینهای که هیچ لکهای به او نچسبیده است، سوء سابقهای ندارد، باید بگوید. در این شرایط، حذیفه باید استاندار بماند.
1) سوره توبه، آیه 34.
عثمان گفت: شبانه در خانه ابوذر طبقهای طلا را حاضر کنید. ابوذر گفت: اینها را ببرید، مال عثمان نیست که از خودش بخشیده باشد، مال مسلمین است و به من به عنوان یک نفر این همه نمیرسد، دیگران هم حق دارند. پیغمبر که ابوذر را راستگوترین فرد البته بعد از معصومان علیهمالسلام اعلام کرده، او را شناخته که با پول فریب نمیخورد. نه تهدید میشود نه تطمیع.
در همان قدم اول اذیتش میکنند، ولی او باز هم فردا و پس فردا میگوید. کتک و تازیانه و شلاقش میزنند. این پیرمرد باز هم میگوید. او را میشناختند. هر حرکت که میکرد و حرفی میزد، همه نگاهش میکردند. لذا اگر کتک بخورد، باطل رسوا میشود.
کتک هدف نیست. ولی وقتی کتک میخورد همه زن و مرد مدینه میگویند: ابوذر چه گناهی کرده بود غیر از این که آیه قرآن خوانده است؟ او که داعیه خلافت نداشت، او که نمیخواست رئیس یا خلیفه بشود. دروغ هم که نمیگفت. پس چرا عثمان کتکش بزند؟ لذا این کتک آگاهی میآورد نه این که تحقیر بیاورد.
وارد مدینه که میشود، از روی شتر میافتد که میآورند پائین،
همانجا میافتد. عثمان هم اعلامیه داده که احدی حال ابوذر اخلالگر را نباید بپرسد. هیچ کس جرأت نمیکند به خانه ابوذر برود، برای اینکه متهم نشود. یک مرتبه ابوذر چشم باز میکند، میبیند علی مرتضی و حسنین علیهمالسلام آمدهاند احوالپرسی او. چند روزی میماند و پاهایش خوب میشود، حالش به جا میآید و یک کمی هم بپا میشود. عصایش را دست میگیرد، وارد خیابانهای مدینه میشود.
باز آن چهارپایه را میگذرد و میگوید: «و الذین یکنزون الذهب والفضه و لاینفقونها فی سبیل اللّه فبشّرهم بعذابٍ الیم.» عجب! چه کنیم؟ شام که نشد، مدینه هم که نشود. پس او را ببرید بیرون ربذه، جایی دورافتادهی بی آب و علف، خودش و یک دختر 7-6 سالهاش از شهر برود بیرون. احدی هم حق ندارد با او سخن بگوید. امّا در دروازه مدینه تا پشت دروازه، بدرقه کنندهاش امیرالمؤمنین علیهالسلام است.
حالا اگر من و شما در آن زمانها باشیم، با منطق غلط خود میگوئیم: علی دیگر اهل مصالحه شده، ابوذر خوب است. حقش بود خدا ابوذر را به امامت قبول میکرد. ولی خود ابوذر به امیرالمؤمنین علیهالسلام نگاهی میکند به عنوان امام زمانش. امیرالمؤمنین هم به عنوان پاداش و بدرقه ابوذر در کنار دروازه مدینه یک کلمه به گوش ابوذر میگوید و با این یک کلمه پاداشش میدهد: «یا اباذر! انک غضبت للّه...(اباذر! تو برای خدا به خشم درآمدی، مزدت را از خدا میگیری و امیدت به خدا باشد)(1). این هم پاداش منِ علی برای تو، دعایت میکنم.
حالا امیرالمؤمنین در مدینه است، نه شلاق خورده، نه پاهایش زخم شده، ابوذر هم در ربذه است. ابوذر هم حضرت امیرالمؤمنین را به امامت
1) نهجالبلاغه، خطبه 130؛ شرح ابن ابیالحدید، ج 8، ص 253.
قبول دارد و میداند وظیفه او این است و وظیفه امیرالمؤمنین آن است. نه فریب پول را میخورد، نه فریب جاه و مقام را، و نه میترسد.
برای او شام و مدینه و ربذه یکی است و در عین حال هدف را در این کتک خوردن نمیبیند. فکر هم نمیکند که اگر حضرت امیر علیهالسلام کتک نخورد، از هدف دور باشد. لذا میآید در این بیابان ربذه. کنار جنگل مازندارن و جای خوش آب و هوا نبوده که نسیمی به بدن پیرمرد 90 ساله و یک دختر چند سالهاش بخورد، بلکه زیر یک چادر و کنار یک آب، چاه کمآبی و یک درخت کم سایهای هم اگر در آنجا بوده است و ریشهی گیاهان و یک جای دورافتاده. کمکم هوا، مکان، کمی غذا، بدن این پیرمرد را به تحلیل میبرد.
بیمار مریض میشود، پاهایش را رو به قبله کرده است و میگوید: بسم اللّه و بالله فی سبیل اللّه و علی مله رسول اللّه، دخترم چشم از دنیا فرو میبندم به نام یا به عنوان یار و یاور حق و مدافع امام زمانم حضرت امیر علیهالسلام .(1)وقتی که مُردم، میآیی کنار جاده. کاروانی میآید. به آنها میگویی: ابوذر صحابی رسول خدا اینجا از دنیا رفته است. بعد بدن مرا میبرند، تو با آنها برو و سلام مرا به امامم امیرالمؤمنین برسان. به عنوان وظیفه خودم تا آنجایی که میتوانستم و از من ساخته بود انجام وظیفه کردم.
این مبارزات و این برنامهها در میان بود. به این سادگی نبوده که ملت یک مرتبه از خلیفهشان برگردند. این برنامهها، آگاهیهای حق به جانب او، قیام مردم بصره را علیه او تحریک میکند و میآیند کار را یکسره
1) الیقین، سید ابن طاووس، ص 145 باب 13 و 14 کلمات ابوذر را آورده که میگوید: من وصّی خودم را «امیرالمؤمنین حقا حقا» میدانم، نه خلیفه وقت را.
میکنند. این برنامه هایشان است. چند ماه دیگر مانده، یک کمی از عمار یاسر و مقداد و دیگران، بعد برنامه خود امیرالمؤمنین.
میخواستم نتیجه بگیرم: «رحم اللّهُ امرأ عرف قدره ولم یتعدّ طوره». امیرالمؤمنین فرمود: خدا رحمت کند آن انسانی را که خودش را بشناسد و از حدّ و مرزش نه خارج شود و نه عقب بیفتد.(1)مثلاً کسی که شناخت خود بنده و یا هر انسانی خودش را حساب کند که از او در شرایطش چه کاری ساخته است: سکوت، فریاد، گریه، قبول سمت اداری یا عدم آن، و...
فاطمه علیهاالسلام حساب میکند که اگر مخفیانه دفن شود، مدینه غوغا میشود. لذا وصیت میکند: یا علی شبانه غسلم بده، شبانه کفنم کن، شبانه دفنم کن، هیچکس هم خبردار نشود، چرا؟ برای اینکه این سند تاریخی بر چهرهی تاریک بشر بدرخشد که هر انسانی که به مکه و مدینه رود، قبر هر کسی برای او مشخص باشد، قبر همسران و عمههای پیغمبر، قبر دختر قبلی پیغمبر در مدینه، حتّی قبر معصومه دختر موسی بن جعفر در قم با چنین بقعه و بارگاهی؛ آن وقت یک دختر از رسول خدا باقی بماند، آن هم دختری که بارها پیغمبر فرمود رضایتش رضایت من است.(2)
آیا وقتی این دختر میمیرد، توقع چیست؟ غیر از آن است که مدّعی
جانشینی پدرش در تشییع جنازهی او عزادار رسمی باشد؟ فاطمه علیهاالسلام میگوید: از آن مُردن من سوء استفاده میشود، فردا این مدعی خلافت تظاهر میکند که ما عزاداریم و یک عزای رسمی اعلام میکند و حقیقت مرگ ما از بین میرود. ولی وقتی مخفی باشد، هر کسی فردا صبح و پس از آن، از خلیفه میپرسد شما که جانشین پیغمبر هستی، دختر پیغمبر که دیشب درگذشت، نباید لااقل برایش نماز بخوانی؟ میگوید فاطمه علیهاالسلام وصیت کرده است نماز خوانده نشود. چرا وصیت کرده؟ اگر از شما راضی بود چرا این چنین کند؟ پیغمبر خدا هم که گفته: «رضایت فاطمه علیهاالسلام رضایت من است.» پس راضی نبوده. چون راضی نبوده است، پیغمبر خدا از شما راضی نبوده است، پس خلافتتان باطل است.
در صحنه تاریخ روزگار میپرسیم: برای چه قبر فاطمه علیهاالسلام مخفی باشد؟ دقت کنید! نه گریه هدف است، نه فریاد و نه سکوت. گریه در زمان حیات زهرا علیهاالسلام به درد میخورد. امّا وقتی زهرا علیهاالسلام از دنیا رفت، امر به سکوت است، گر چه مشکل است. یک مرد - آن هم چون علی - بانویی بزرگوار همچون فاطمه علیهاالسلام را از دست بدهد، نیمه شب در تشییع جنازهی زهرا علیهاالسلام در حرکت باشد، امّا گریه نکند. خیلی مشکل است. بچهها تا دیروز 75 روز گریه میکردند، امشب که مادرشان مرده است گریه نکنند. چرا؟ چون وصیت کرده اگر گریه کنید، همه از خواب بر میخیزند، میآیند به گریه و زاری، هدف فاطمه علیهاالسلام از بین میرود. این برنامه آنهاست.
کرده است که نگویم. بعضی گفتند ما میرویم این قبر را میشکافیم. میآیند. میبینند امیرالمؤمنین چندین قبر درست کرده. آمدند تا بشکافند و رسمیت به آن بدهند. امیرالمؤمنین شمشیر میکشد به این معنی که اینجا نمیگذارد، چون در اینجا شمشیر بکشم، همه میدانند که به خاطر خلافت نبوده است. اینجا اگر شمشیر بکشم، به خاطر بقای یک حکم اسلامی است که نبش قبر نباید بشود. لذا میبینید اینجا حضرتش جدی است. قبرها را دست نمیزنند، امّا میسوزند از این برنامه. میگویند: یا علی اگر به ما خبر میدادی چه میشد؟ حضرت میگویند وصیت کرده بود مشخص نشود.
ولی همانطوری که دیشب گفتم، عمل به این وصایا کار سادهای نیست. خیلی مشکل است، چون باید احساسات تحت فرماندهی تعقل باشد. امیرالمؤمنین دلش میسوزد. گریهاش گرفته، در خانهاش دارد بدن زهرای مرضیه علیهاالسلام را غسل میدهد. دستش میرسد به بازوی ورم شدهی زهرا علیهاالسلام ، بازویی که 75 روز ورم داشته امّا نمیگفته. خیلی متأثر است، اشکش جاری است، قدرت از بدن رفته، کنار دیوار خانه، امیرالمؤمنین تکیه میدهد، مینشیند، گریه میکند، امّا صدای گریه بلند نیست. چرا؟ چون زهرا علیهاالسلام سفارش کرده صدا به گریه بلند نکنید. بعد هم میآورد میان قبرستان بقیع یا در خانه در هر جا که هست، دفن کند. میماند کنار قبر زهرای مرضیه علیهاالسلام .
وقتی که دستهایش را از خاک قبر زهرای مرضیه علیهاالسلام پاک کرد، غمهای عالم به دل علی رو آورد. نشست با زهرا علیهاالسلام خودمانی سخن گفت: دختر پیغمبر! بعد از تو شبها خواب به چشم علی نخواهد رفت، حزن و اندوهش همیشگی است. ولی امیرالمؤمنین گریه بلند نمیکند تا
روزی که صلاح باشد و بتواند گریه کند. 25 سال امیرالمؤمنین حتی نتوانست بگوید چرا زهرا علیهاالسلام از دنیا رفت، تا زمانی که امام صادق فرمود: علت وفات جده ما زهرا علیهاالسلام همان ضربات تازیانهای بود که بر بازویش وارد شد.(1)
1) بنگرید: بحارالانوار، ج 43؛ کتاب «فاطمه الزهراء علیهاالسلام شادمانی دل پیامبر» نوشته مرحوم شیخ احمد رحمانی همدانی، ترجمه سید حسن افتخارزاده.
در ادامه گفتار پیشین، چهار نمونه از رفتارهای اطرافیان و معاصران امیرالمؤمنین علیهالسلام را مرور میکنیم تا وحدت هدف را در تفاوت برنامهها جویا شویم.
ابتدا علت رفتارهای ابوالاسود دوئلی و طرمّاح بن عدی را در پذیرش و عدم پذیرش هدایای معاویه بررسی میشود. این دو، در شمار یاران مخلص امام امیرالمؤمنین علیهالسلام هستند که اولی یک ظرف حلوای معاویه را برمیگرداند، و دومی چند ده هزار دینار طلا را از معاویه میگیرد.
پس از آن برخوردهای سلمان با دستگاه خلافت بررسی میشود، به ویژه نقش هدایتی او در برابر مسیحیان و یهودیانی که به مدینه میآمدند و پاسخ پرسشهای عقیدتی خود را در بیان مدّعیان خلافت نمییافتند.
سرانجام اشارهای به حضرت زهرا علیهاالسلام و خطابه فدکیه آن بزرگ بانو، و جایگاهی که در مسیر هدف اصلی واحد دارد.
مقصود ما از بحث جهتیابی زندگانی، از روی رفتار و اعمال ائمه علیهمالسّلام در زمانهای مخصوص به خودشان این است که برای سرمشق گرفتن از رفتار و گفتار ائمه باید:
الف. تمام جوانب زندگانی آنها را در نظر بگیریم.
ب. خودمان را بشناسیم.
ج. آنچه که با آن سرمشق و نمونه تطبیق میکند، عمل کنیم.
ما یک عمل خاصّ و رفتار یکتا را، نه از امامان میبینیم و نه از یارانشان. اگر مطالعه در زندگانی یاران ائمه یک جهتی و یک بعدی باشد و بخواهیم یکی از اصحاب ائمه را ـ بدون رعایت این نکات ـ سرمشق زندگانی خودمان قرار بدهیم که همهی افراد در همهی شرایط عینا همان کار را بکنند، به ناچار دچار اشتباه میشویم.
در این گفتار، چند نفر از یاران امیرالمؤمنین را مثال میزنم که رفتارهای کاملاً متناقض دارند. بعد این رفتارها را جمع میکنیم که ببینیم چه دستوری را باید پیروی کنیم.
ابوالاسود در دوران خلافت معاویه از شعر و شاعری دست برداشت و منزوی شد. دید اکنون که نمیشود برای حضرت امیر شعر بگوید، خودش را در معرض شاعری معاویه هم قرار ندهد. زندگی بیاباننشینی در بیابانهای زیر چادر و هوای گرم را بر زندگانی در شام و کنار قصر معاویه ترجیح داد.
ابوالاسود دوئلی از صبح در بیابان مشغول خارکنی و مثلاً هیزم کنی
بوده، غروب آمده وارد خیمه و چادرش شده است. دخترش به استقبال پدر بیرون میآید، پدر در خیمه مینشیند. دختر برای پدر یک کندوی عسل میگذارد و یک نامه. به این مضمون به پدر میگوید: پیک معاویه آمد، این هدیه را برایمان آورد. این کندوی عسل، این هم نامهی معاویه خدمت شما.
دقت کنید! این کندوی عسل برای من و شما در این منطقهی شهر خیلی اساسی و حیاتی نیست. امّا وقتی برویم در بیابانهای مکه و مدینه، آرزوی یک عرب این است که گشتی به شام بزند و از آن عسلهای زعفرانی شامات، چند قاشقی نوش جان کند.
هر وقت یک بچه عرب بیابان، سخن از «شهد مُزَعفَر» میشد، آه میکشید و آرزو میکرد که کاش رنگ عسل زعفرانی شده شامات را ببیند، چون برای او در آن بیابان خیلی ارزش داشت، آنهم از بزرگترین شخصیت مملکت. برای ابوالاسود دوئلی از معاویه ـ امپراطور مقتدر جهان اسلام آن روز ـ یک نامه تقدیر آمده با امضای خود معاویه و کندوی عسل مزعفر. دختر به پیش پدرش آورده است. حالا شیعهی علی در چنین شرایطی چه کند؟ این کندوی عسل را قبول کند، نامه را بزرگ کند و بر سر درِ خانهاش نصب کند و به رخ دیگران بکشد یا وظیفهی دیگری دارد؟ قبول کند یا رد؟ پذیرش یا امتناع؟
ابوالاسود یک نگاه به کندوی عسل کرده و نامه ی معاویه را خوانده است. معاویه در این نامه فقط اظهار ارادت کرده و گفته است: این تحفهی ناقابلی است که خدمت شما ای ابوالاسود دوئلی فرستادیم. ابوالاسود از دخترش میپرسد: به عقیدهی تو، از این عسل، استفاده بکنیم یا نکنیم؟ دخترش میگوید: پدر! این عسل را معاویه به چه حسابی برای ما فرستاده
است؟ آیا نظرش از این عسل این بوده است که ما یک فرد فقیری در گوشهی مملکت او بودهایم و حالا عسلها را تقسیم کرده و در تقسیمات عمومی محصولات عسل، این مقدار هم سهم ما شده یا این عسل به حساب دیگری آمده است؟ پدر یک کلمه میگوید که معاویه میخواهد کام ما را با این عسل شیرین کند، لکن شیرینی ولایت حضرت امیر علیهالسلام را از ما بگیرد. آیا این ضرر با یک کندوی عسل شیرینی میارزد که محبت علی را از دست بدهیم؟ دختر میگوید: نه، نمیارزد. دست به کندوی عسل نمیزند، کندو را پس میفرستد و بیت شعر هم به دنبالش اضافه میکند.
أبا الشهد المزعفر یابن هند نبیع لک اسلاما و دینا؟
معاذاللّه لا یکون کذلک و مولانا امیرالمؤمنینا(1)
چه روحیهای دارد شیعه امیرالمؤمنین. میگوید: ای پسر هند، نه، «ای امپراطور اسلام.» نام مادر را ذکر میکند با سوء سابقهاش، و گرنه میتوانست بگوید یابن ابی سفیان. ای پسر هند! با آن سابقه زشت که مادرت داشت، آیا با یک عسل زعفرانی شده، شخصیت خود و دوستی امیرالمؤمنین را از دست بدهیم؟ نه، محال است. حاشا که این بشود، مولای ما امیر مؤمنان است و ما با این عسلهای گرانبها علی را از دست نمیدهیم. عسل را میفرستد و میان بیابان سوزان در زیر چادر، از این آرزو و امید همگانیاش دست بر میدارد.
1) اربعین، منتجب الدین رازی، ص 81، حکایت چهارم.
میایستد. معاویه میگوید: ای طرّماح! اگر پولت دهیم قبول میکنی یا نه؟ میگوید: بله هر چه بدهی. طرّماح ابن عدی، نامه رسان امیرالمؤمنین است، پیک و سفیر است و باید بازگوکنندهی روحیات عمیق و اصالت و قدرت و شجاعت فرستندهی نامه در او مجسّم شود.
به شهر شام، پایتخت معاویه آمده و در نخستین برخورد، با هیئت وزرای معاویه مواجه شده است. با تک تک آنها سخن گفته و او را کنار تخت معاویه آوردهاند. دم در ایستاده، معاویه پرسید: چه میگویی؟ گفت: نامهای مهر شده از جانب امام معصومی به سوی تو آوردهام. گفت: بیا و نامه را بده. طِرمّاح گفت: این فرشها غصبی است و شیعهی علی پا روی فرش غصبی نمیگذارد. معاویه گفت: این نامه را بده به آن غلام دم در. طرمّاح گفت: آن را با پول غصبی خریدهای، شیعهی علی تصرف در مال غصبی نمیکند.
معاویه گفت: بده به یزید تا نامه را به من برساند. گفت: خیر، این نامه باید مستقیم به خودت برسد. معاویه گفت: چه کنم؟ گفت: باید بلند شوی بیایی، نامهی علی را بگیری و بروی بخوانی. طرّماح نامه را به معاویه داد. معاویه نامه را میخواند، میگوید ببینم این یار علی را با پول میشود خریدش یا نه؟ میشود با هدیهی زیاد، عظمت علی را از چشم او دور کرد یا نه؟ ای طرّماح اگر پولت بدهم، میگیری یانمیگیری؟
طرمّاح اینجا چه کند؟ میگوید: معاویه! هر چه بدهی خوب است، چون از تو هر چه کمتر شود بهتر است. چون تو با این قدرت و ثروتت، هر چه بیشتر داشته باشی، بر جنایت و تجاوزت افزوده میشود. لذا هر چه از تو کمتر شود بهتر است. معاویه میگوید: جایزهای به تو بدهم که چشم روزگار ندیده باشد.
چند ده هزار، بیست هزار دینار میآورند، کیسههای طلا برایش میآورند. این کیسهها را در انبانش میگذارد و میگوید: معاویه! همین است؟! همهی عطای تو همین بود؟ معاویه میگوید: عجب آدمی است. بروید و مقابلش را بیاورید. دو برابر میآورند و در مقابلش میریزند. بار سوم میآورند. میگوید: فقط همین است؟ اینها به درد ما نمیخورد، بیشتر بده. بار سوم دستور میدهد یک کمی دیرتر شود. طرمّاح میگوید: معاویه! این دستور تو هم قابل اجرا نبود، کسی تو را در این مملکت تحویل نمیگیرد. پولها را میآورد.
طرماح سه مرتبه کیسههای طلا را در انبان خودش میریزد و به دوش میگیرد و میگوید: اینها چیست؟ ما اگر از علی مرتضی پول و طلا بخواهیم، کوهها را طلا میکند و به ما میدهد. تو فکر کردی انعامی به ما دادهای؟ البته اینها خیلی مهم نیست، حالا دادی، بسیار خوب. پول را بر میدارد، روزگار را در چشم معاویه سیاه میکند، حرفش را میزند.
بعد هم معاویه میگوید: طرّماح! برو به علی بگو لشکری برایش بفرستیم از شام تا کوفه، که تعدادش به اندازهی بار کاروانی ارزن و خردل باشد. میخواهد روحیه طرّماح را از بین ببرد. طرمّاح پاسخ میدهد: ای معاویه! تو علی را از جنگ میترسانی، مثل آن است که مرغابی را از آب بترسانی. علی مرتضی یک خروس جنگی دارد که آن را رها میکند و سر یک ساعت آن ارزنها را بر میچیند. میگوید او کیست؟ میگوید: او مالک اشتر نخعی است. دیگر جوابی برای معاویه نمیماند.
طرمّاح پولها را بر میدارد. رسالتش را انجام داده، روحیه طرف را تضعیف کرده، علی مرتضی را شناسانده، سخنش را گفته، از دشمن هم امکانات به اندازهای که میتوانسته است کم کرده، پولها را به خدمت
امیرالمؤمنین میآورد و میگوید: یا علی! ما میتوانستیم این مقدار را از دشمن بگیریم، بفرمائید خدمت شما.(1)
ابوالاسود عسل را بر میگرداند، امّا طرّماح پول را میگیرد. از مجموع اینها چه نتیجه میشود؟ از مجموع اینها نتیجه میشود که: اگر قدرتها را به دشمنان سپردی یا خودت را به آنان فروختی، خیانت کردهای، اگر عسل را خوردی و کامت را از ولای علی تلخ کردی و به ولای دشمنان علی شیرین کردی، خیانت کردهای. اگر هم قدرتی را که داشتی، از دست دادی و به دشمن سپردی، باز هم خیانت کردهای. هم طرّماح را ببین، هم ابوالاسود دوئلی را. از این مجموعه درس بگیر و تصمیم بگیر.
در مسجد مدینه آرام نشسته و مواظب احوال و شرایط است. مواظب است که اشتباه خلیفه را در کمال آرامی تصحیح کند. به عنوان نمونه، یک روز در مسجد مدینه نشسته، مشغول عبادت خدا و ذکر و مناجات است.
ابوبکر روی منبر است. یک مسیحی وارد میشود، از راه میآید، وسط جمعیت مینشیند. در بین سخنان ابوبکر اجازه میخواهد سئوالی بپرسد. سئوال این است که خدا در کجاست؟ سئوال دیگر: شما که جاشین معرفی آخر الزمان هستید، آیا خودتان، خودتان را به عنوان جانشین معرف کردهاید یا پیغمبر خدا شما را معرفی کرده و یا خدا شما را تعیین کرده است؟ حالا جمعیت نشستهاند، پیامبر از دنیا رفته، ابوبکر جای او را گرفته، یعنی نگهدارندهی مکتب و آیین و دین شده است.
اساس این دین توحید است و پاسدار کلمهالتوحید، باید ابوبکر باشد. در چنین شرایطی ببینیم اگر قرار بود پاسخ به مسائل علمی و اقتصادی جوامع بشری از مکتب اسلام، این چنین داده شود، اسلام و معارف توحید و عقایدش در این زمان ما چگونه به ما رسیده است!
پرسید: خدا کجاست و شما چگونه جانشین پیامبر هستید؟ ابوبکر نگاهی به اطراف انداخت. دید سلمان و عمار یاسر و یک عده از صحابه با سابقه در جای جای مجلس نشستهاند، پس نمیشود هر چیزی را گفت. امّا راجع به خلافت، راست قضیه از این قرار است که نه خدا چیزی گفته و نه پیامبر خدا تعیین کرده، بلکه مردم جمع شده ما را انتخاب کردهاند. پس ما منتخب مردم هستیم. ابوبکر گفت: مگر قرآن را نخواندهای؟ گفت: چرا امّا نفهمیدم. گفت: در صریح آیه قرآن است: «الرحمن علی العرش استوی»(1)خدا بر عرش مستقر است. خدا روی عرش نشسته است.
مسیحی گفت: عرش در آسمانها است، پس خدا در آسمانها است، خدای زمین کجاست؟ ابوبکر گفت: هر چه ما داریم همین است، زیادتر از این بحثی نداریم. گفت: جواب ما چه میشود؟ گفت: دیگر چیزی نگو. مسیحی از جا حرکت کرد تا کتک نخورده فرار کند.
1) سوره طه، آیه 5.
حالا شما قضاوت کنید انسان و انسانیت رو به اسلام آورده، به جانشین پیامبر اسلام میگوید: حال که مکتب تو مکتب توحید است، خدایت را معرفی کن. کسی که ادعا میکند جانشین این مکتب و این پیامبر است، در برابر تمام مکتبهای ضد توحیدی و مکاتب فکری و فلسفی میخواهد پاسخگوی ایده اسلامی باشد، به عنوان جانشین رسالت خاتم الانبیاء به تمام فلاسفه چه میگوید؟ این قضیه در تاریخ باقی میماند و به نسلهای بعدی میرسد.
سلمان اینجا چه کند؟ امیرالمؤمنین هم در مسجد نبود. سلمان که میتواند حرکت کند، یواشکی از در بیرون رود تا متهم به ارتباط با فرد مسیحی نشود. مسجد را دور میزند. وسط کوچههای مدینه دست این مسیحی را میگیرد. با او به گرمی سلام میکند، به عنوان فردی محقق که در پی حقیقت است. مسیحی از صبح آمده، با آن وضع مواجه شده که تا آستانهی کتک خوردن رفته است. ناراحت است. کجا برود؟ حال یک مسلمانی، آدمیت نشان داده وبه او سلام میکند و حالش را میپرسد. مسیحی میگوید: ما از این اسلام شما و پیامبر شما و آیین شما مأیوس شدیم. سلمان میگوید: نه مأیوس نشو جای دیگر برویم(این نقش سلمان است. دهها بار این مطلب روی داده است). کجا برویم؟ برویم درِ خانهی جانشین واقعی پیامبرمان.
مسیحی میپرسد: جانشین واقعی پیامبر دیگر گیست؟ گفت: اگر حق را میخواهی بیا نزد جانشین واقعی برویم.آمد درِ خانهی علی مرتضی. در میزنند، علی در خانه نیست. کجاست؟ رفته صبح بیل خود را برداشته در نخلستان خرما مشغول کار است. گفت: برادر، اگر فرصت داری برویم بیابانهای مدینه. شاید مسیحی با خودش فکر کرده باشد که اگر این
جانشین واقعی پیامبر است و اینها به زور حق او را گرفتهاند، رسم این است که کسی که در انتخابات از رقیبش شکست خورد بعد سرش را پایین بیندازد و دنبال کار خودش باشد، حق سکوتی و حق حسابی بگیرد، پس چرا رفته برای خودش کار میکند؟
به هر حال، از شهر مدینه خارج شدند. کنار نخلستان خرمایی، دید یک جوان بیل میزند. گفت: همین جوان جانشین پیامبر ماست. جلو آمدند. امیرالمؤمنین دید سلمان باز همراه با کسی آمده، به استقبالش آمد. بیل را انداخت. سلام کرد و گرم گرفت و پاسخ داد: امّا سئوال مربوط به خلافت، من نه خودم گفتهام خلیفه هستم، نه پیامبر خدا از جانب خودش گفته، بلکه خدا به پیامبرش دستور داده تا مرا به عنوان جانشین خودش تعیین کند. این جواب سئوال دوم است.
امّا خدا کجاست؟ از تورات و انجیل بگویم یا از قرآن مجید؟ ابتدا از تورات میگویم، داستان موسی بن عمران که نشست و ملائکه از جهات شش گانه بر او وارد شدند و هر ملکی گفت: از جانب خدا آمدهام. ملائکه از تمام جهات میآیند و میگویند: از جانب خدا. و امّا قرآن مجید: «وللّه المشرق و المغرب فأینما تولوا فثمّ وجه اللّه»(1). به هر طرف که رو کنی خدا همانجاست، خدا ماوراء زمان و مکان است. امیرالمؤمنین علیهالسلام دربارهی خدا و معرفی خدا برای این مسیحی گفت(این معرفی خدا با منطق مدعیان خلافت رسول خدا باید مقایسه شود).
مسیحی دربارهی آیهای پرسید که خلیفه خواند: «الرحمن علی العرش استوی». امیرالمؤمنین فرمود: کلمهی «استوی» علی العرش با کلمهی الرحمن، مجموعا یک معنا دارد(توضیح اینکه: اگر بگویم من بر علم
1) سوره بقره، آیه 115.
سوارم، به این معنی نیست که علم مَرکب است و پایی و زینی دارد. اگر بگویم من بر قدرت مسلطم، نه این که است که قدرت، مَرکب سواری من است، که تو در ذهنت جسمی در نظر بگیری. الرحمن علی العرش استوی، احاطهی کاملهی قدرت پروردگار را بر مجموعهی جهان آفرینش معرفی میکند. عرش مجموعهی کهکشانها و جهان خلقت است و خدا بر این مجموعه تسلّط دارد. این آیه نهایت قدرت خدا را بیان میکند، نه اینکه عرش یعنی تختی که خدا بر آن تخت نشسته است).
کلمات امیرالمؤمنین که تمام میشود، مسیحی میگوید: اشهد ان لا اله الا اللّه و اشهد ان محمدا رسول اللّه.
این را حساب کنیم با یک جمله در مسأله توحید از امام باقر که در سلسلهی این خاندان است دربارهی خدا. منطقش این است: «کُلّما میّزتموه بأوهامکم بأدقّ معانیه، فهو مخلوقٌ لکم مردودٌ الیکم»(1). به هر اندازه که در ذهن خود، خدا را مشخص کردی و گفتی خدا این است و برای خدا حدّ ذهنی قرار دادی، خدا غیر از آن است. ذهن انسانی میتواند پیش
1) منهاجالبراعه، میرزا حبیبالله خوئی، ج 11، ص 65، ریاض السالکین، ج 5، ص 24.
برود، ماوراء کهکشانها را فکر کند. در همین ذهن، خدا را آورده با تمام عظمت. امام باقر میفرماید: باز هم خدا نیست، بلکه این محدوده ذهنی تو و مخلوق ذهن توست.
سخن در این است که اگر حضرت امیر به عنوان جانشین پیامبر باشد، مکتبش، منطقش، حرفهایش، عدالتش و مرامش نمایشگر اسلام است. اگر هم کنار برود، جای او را کسی میگیرد که خدای بر روی تخت نشسته را توحید اسلامی معرفی میکند. این است که حضرت امیر جوش میزند و فاطمه علیهاالسلام ناله میکند.
فاطمه علیهاالسلام حرکت میکند با چند نفر از زنان بنی هاشم، میآید در مسجد مدینه. جمعیت خبر دارند که فاطمه علیهاالسلام امروز میخواهد با خلیفه حرف بزند. جمعیت در مسجد هستند. ابوبکر هم نشسته. حالا خبر آمده برای فاطمه علیهاالسلام که مأموران خلیفه، رفتهاند در فدک کارگران
1) مناقب آل ابیطالب، ج 3، ص 341؛ بحارالانوار، ج 43، ص 84.
حضرت فاطمه علیهاالسلام را بیرون کرده و رسما مصادره کردهاند.
حال فاطمه علیهاالسلام بهانهای به دست آورده تا امروز به مسجد برود و سخن بگوید، امّا نه برای زمین، نه برای آن که مسأله خلافت را بگوید. اگر مسأله خلافت را بگوید، میگویند دلش به حال خلافت همسرش سوخته است. امّا اکنون که یک حکم از احکام اسلامی(اصل مالکیت) دارد از بین میرود، فرصت خوبی برای تذکر است. در مسجد باش تا با تو محاجّه کنم. بحث خصوصی ندارم که بیایم در خانهات، سئوال هم ندارم، خواهش و تمنا هم نیست.
ابوبکر مینشیند. مردم همه گوش میدهند. فاطمه علیهاالسلام آغاز میکند. اگر من و شما باشیم، در چنین شرایطی از اینجا آغاز میکنیم که بگوییم: سند فدک ما را بده. امّا فاطمه علیهاالسلام به خاطر فدک نیامده، بلکه به خاطر حکم مالکیت، و برای بقاء خدای فدک آمده است. لذا ابتدای سخنش چنین است: بسم اللّه الرحمن الرحیم الحمدللّه رب العالمین و مباحثی مهم در توحید، که اگر خدا فرصت بدهد و توفیق بدهد باید توضیح بدهیم. همه این بزرگواران، حضرت زهرا علیهاالسلام ، حضرت زینب علیهاالسلام ، امام سجاد علیهالسلام ، امام حسین علیهالسلام بعد از شکستهای ظاهری، آغاز سخنرانیشان این است: بسم اللّه الرحمن الرحیم الحمدللّه رب العالمین.
بعد از یک ماه از رحلت خاتم الانبیاء که مردم سخنی از خدا نشنیدهاند، بار دیگر فاطمه علیهاالسلام خدایی را به یاد میآورد که پدرش خاتم الانبیاء معرفی میکند. آمده فدک را بگیرد ولی اول خدا را گفت، بعد فلسفه احکام اسلامی را میگوید. پس از آن با ابوبکر محاجّه میکند.
میگوید: شما در سر لوحهی حکومت و خلافتتان نوشتید: حسبنا کتابُ اللّه، کتاب خدا ما را بس است. حال منِ فاطمه علیهاالسلام به عنوان
محاجّه کننده با تو ابوبکر حرف میزنم، به عنوان خلافت پیامبر، به عنوان امپراطور جهان اسلام. «یابن ابی قحافه! أفی کتاب اللّه أن ترث اباک و لا أرث أبی؟» ای پسر ابی قحافه! آیا در کتاب خدا آمده است که تو از پدر ارث ببری و من از پدر ارث نبرم؟(1)آن وقت سرلوحهی خلافتت را «حسبنا کتاب اللّه» گفتهای؟ در کجای کتاب خدا این چنین نوشته است؟ و حال اینکه صریح کتاب خدا این است: «و ورث سلیمان داوود»، سلیمان از داوود ارث برد. سخنرانی با مجسم کردن مظلومیت خودش و ظلم و اجحاف و تعدّی خلافت تمام میشود، در حالی که همه را به گریه انداخته و سند فدک را گرفته و پیروزمندانه از مسجد پیامبر بیرون میرود. این همان فاطمهای است که میگفت حرف نزنند، امّا اینجا جای سخن گفتن و فریاد زدن است، به دلیل آیهی قران: «لا یحبُّ اللّه الجهر بالسوء الاّ مَن ظلمَ...»(2)
فاطمه علیهاالسلام سند را میگیرد و پیروزمندانه به خانه میرود. در بعضی از تواریخ دارد که وقتی به خانهاش میرسد، از درِ دیگر به خانه میرود و در بین راه دومی به او میرسد و میپرسد: فاطمه علیهاالسلام پیروز شدی و سند را برگرفتی؟ بده ببینم. فاطمه علیهاالسلام ابا میکند. امّا او با یک سیلی به صورت دختر رسول خدا، سند را میگیرد و سلسلهی غصب در تاریخ اسلام آغاز میشود. ولی فاطمه علیهاالسلام غاصبانه بودن این اخاذی را بر سر بازار مدینه و کنار مسجد پیغمبر فریاد میزند.
زندگی امیرالمؤمنین علیهالسلام سرشار از شگفتیهاست که بدون درک روح کلی و حاکم بر آن، درک مفردات آنها دشوار میشود.
در این گفتار، چند نمونه از این اصل بررسی میشود:
چگونه از یک سوی تیر از پای حضرتش میکشند و متوجه نمیشود، ولی صدای مرد نیازمند را در نماز میشنود و انگشتر به او میبخشد؟
چگونه پس از شهادت حضرت زهرا علیهاالسلام ، در حالی که سوگوار شهادت آن بزرگ بانو است، به ازدواجهای بعدی اقدام میکند؟
در زمان خلفا، گاهی سکوت از حضرتش میبینیم، گاهی مشاوره، گاهی مخالفت و گاهی عدم مخالفت. هر یک از این موارد، در جایگاه خود قابل تحلیل و ارزیابی است.
در خلال این بحثها، اشارهای به قضایای سعد بن عباده، مالک بن نویره و چند مورد دیگر میشود.
در زندگانی امیرالمؤمنین شگفتیهایی میبینیم:
امیرالمؤمنین را بهانهی خیلی از خلسههای خود قرار میدهند. مثلاً صوفی میگوید: «لیس فی جبّتی سوی اللّه». میگوییم: این کلام، شرک است. میگوید: در آن لحظه که عاشق به معشوق میرسد، دیگر اختیار زبان را از دست میدهد. و این ضرری ندارد. عالم صحو بوده، عالم محو بوده، به آن عالم بالا رفته، از عالم ماده و مادیات غفلت داشته، لذا متوجه نبوده که چه میگوید. او در حالت فنا در معشوق و حالتِ از خودگذری است و امثال اینها).
اکنون به دنبال تیر از پا کشیدن، آن داستان دیگر را ببینید که آیهی «انمّا ولیکم اللّه و رسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة و یؤتون الزکاة و هم راکعون»(1)نازل میشود. همان حضرت امیر که در حال نماز، از خود بیخود میشود، در عین حال متوجه هدف است. لذا به ناله فقیر بیبضاعت درماندهی بیچارهای که دارد با دل شکسته از مسجد مدینه بیرون میرود، گوش میدهد.(2)لذا اگر انگشتر را از دست دربیاورد و بدهد، در مسیر خدا و در مسیر هدف است و منافات با توجّه حال رکوع ندارد.
این جمع دو حالت با کار عرفا مخالف است. او میگوید: من در حال عشق بودم و شعر گفتم. این میگوید: من در حال وصول بودم، راه وصولم را با زکات دادن به فقیر نزدیکتر کردم. این که حضرت امیر توجهی به خودش ندارد، به معنای خواب و بیهوشی نیست که متوجه قرائت نمازش نباشد. به تمام آنچه که در مسیر خداست توجّه دارد، از جمله قرائت نماز
و درست رکوع رفتن و درست سجده رفتن و رو به قبله ایستادن و انجام ارکان نماز، با توجه به تمام جزئیات نماز که آن هم در مسیر خدا است. درد پا مربوط به نماز نیست، امّا توجّه به نالهی فقیر و بیبضاعت در مسیر هدف است.
ابراهیم خلیل(ص) میگوید: «ان صلاتی ونسکی و محیای و مماتی للّه رب العالمین».(1)و این عالیترین عبارتی است که از مقام جمع جامع عرفا کاملتر است. اهمیت مقام امیرالمؤمنین در این است که قرائتش از همه بهتر است، ولی در عین حال این هدف امیرالمؤمنین نیست، بلکه وسیلهای برای هدف است. لذا درست نیست که بگوییم: اگر دلت با خدا باشد، قبول است، و اگر نمازت باطل بود اشکال ندارد. یا این که بگوییم: وقتی عاشق خدا باشی، اگر نماز نخواندی اشکال ندارد. ولی شیعه حضرت امیر که به دنبال امیرالمؤمنین میرود، میگوید: همهاش با همدیگر در مسیر خدا باید باشد. انّ صلاتی ونسکی و محیای و مماتی للّه رب العالمین.
زهرا علیهاالسلام ، ازدواج است. چرا؟ غم و اندوه مربوط به عاطفه و احساس است. امّا وظیفه مربوط به تعقّل است. عقل میگوید: وظیفهات را در مقابل خدا انجام بده، احساس میگوید: بچهات مرده، گریه کن.
توجه کنید! اگر هر دو در یک مسیر باشد، ابراز احساسات خودش وظیفه است. احساس به حضرت زینب میگوید: چهار تا برادرت کشته شده، جوانهای بنی هاشم قلم قلم روی زمین افتاده، سر برادرها روی نیزه رفته، گریه کن. وظیفه میگوید: خواهرم! «لایذهبنّ بحلمک الشیطان»(1)، شیطان صبر را از تو نگیرد. از کربلا تا شام که بر میگردد، گریه نمیکند. اما وقتی به مدینه برمیگردد 20 سال گریه میکند. این هدف دیگری است. احساس است. احساس میگوید: گریه کن، تعقل میگوید: به وظیفه رفتار کن.
آخرین گروه سپاهی که خلیفه برای میدان قادسیه فرستاده بود، تصمیم گرفت خودش هم برود تا در این فتح و پیروزی شرکت داشته باشد. خبر به امیرالمؤمنین رسید. امیرالمؤمنین متوجه شد که خلیفه میخواهد خودش برود. حضرت امیر، این کار را از نظر سیاست جنگی صحیح نمیدانست.
1) اللهوف(با ترجمه سید احمد فهری)، ص 83.
امیرالمؤمنین هم به حساب ظاهر، در مسأله خلافت از این رقیب شکست خورده، رقیب سیاسی که باشد در اینجا میگوید: بگذار برود شکست بخورد تا بعد از این مردم بفهمند که باید به دنبال علی بیایند، یعنی خوشحال هم باشد. از این نمونه در زندگانی معمولی ماها فراوان است.
خیلی فداکاری میخواهد که بنده ببینم با یک منبری دیگر رقیب هستیم، بعد ببینم اگر منبر او خراب شود ظاهرا به نفع من تمام میشود، امّا در واقع، مردم گمراه میشوند. لذا به او تذکر بدهم و منبر او را تصحیح کنم. وقتی اینجا نشستهایم احساس میکنیم حضرت علی چه کرده است آنهم در برابر کسانی که آن همه جنایات را که بر آن حضرت وارد کردهاند. امّا امیرالمؤمنین میبیند که در این کار، شکست هدف و شکست اسلام و شکست برهان است. اگر این خلیفه شکست بخورد و ایران جری شود و حمله متقابل کند، مکه و مدینه و مسجد مدینه همه از بین میرود. حالا چه اشکالی دارد راهنمایی کنیم تا هدف اصلی ما محفوظ بماند؟
لذا امیرالمؤمنین او را نصحیت میکند: خودت همراه لشکر نرو، هر چه داری بفرست، خودت اینجا باش. لشکریان در آنجا میگویند: بر فرض که همه ما کشته شدیم، خلیفهمان در مدینه برای ما لشکر میفرستد. ولی اگر تو رفتی، همه میگویند خلیفه خودش هر چه داشت، جارو کرد و آورد.(1)
عمر بر میگردد، لشکر میرود و پیروز میشود. درست است که این پیروزی در تاریخ به اسم رقیب ثبت میشود، تا آنجا که من و شما هم میگوئیم که اگر او نبود، ما مسلمان نمیشدیم(چرا اشتباه قضاوت
1) شرح ابن ابی الحدید، ج 9، ص 97.
میکنید؟ اگر 25 سال اجازه میدادند امیرالمؤمنین علیهالسلام با علم الهی خود پیش میآمد، لزومی نداشت در میدان ما، ایرانیها در قادسیه 30 هزار کشته بدهیم تا مسلمان بشویم، بلکه با یک سخنرانی حضرت امیر مسلمان میشدیم. اگر 25 سال امیرالمؤمنین بر مسند خود تکیه میزد، دلیلی نداشت که در طول تاریخ مسیحیت به اسلام حمله کند و بگوید اسلام دین شمشیر است وبه زور پیش رفته است).
به هر حال امیرالمؤمنین میگوید: بگذار برود و این پیروزی نصیبش بشود. گر چه حتی دوستان من در آینده این پیروزی را به اسم رقیب ثبت کنند، ولی هدف پیش رود.
سئوال این است که: چگونه شد که هیچکس حرف نزد؟ میبینیم که بعد از رحلت خاتم الانبیاء قدرت دست حزب قرشی افتاد، امیرالمؤمنین هم مشغول مراسم داخلی خانه پیامبر و عمل کردن به وصایای رسول خدا است، حزب هم قبلاً ثبت نام کرده که تا او را فرستادند بالای منبر، ایادی و عواملشان در گوشه و کنار، تصمیم عمومی و پذیرش عمومی را به یکدیگر ابلاغ کنند.
لذا هر کس میخواست بپرسد که جریان غدیرخم کجا رفت، به او میگفتند: کار از کار گذشت، چه میخواهی حرف بزنی؟ رها کن. چند شب بعد از این جریان، صبح یک روز در میان خیابانهای مدینه با جنازه سعد بن عباده مواجه میشوند. سعد بن عباده رئیس قبیله خزرج است، مهمترین رقیبی که میتواند با او حرفی بزند و حسابش خیلی قوی است.
لذا حساب کردند که باید چشم زخم از او بگیرند. چرا؟ دو قبیله مهم در مدینه بودند: یکی اوس و دیگری خزرج. رئیس قبیله اوس، سعد بن معاذ در زمان پیغمبر از دنیا رفته و حالا ریاست به پسرش قیس بن سعد رسیده. رئیس خزرج، از نظر سن بزرگتر از قیس بن سعد است. رئیس خزرج از نظر سنّی و موقعیت و سابقهاش، در ردیف سعد بن معاذ بوده. پس در تمام مدینه یک نفر اصلی هست که اگر زخم چشم از او گرفته شود، همه راحت میشوند، و او سعد بن عباده است.
مردم ناگهان مواجه شدند با بدن مقتول ترور شدهی سعد بن عباده. چه کسی او را کشته؟ این ترور، در تاریخ قتل سیاسی و در عین حال بسیار پیچیده است. خیلی عالی او را کشتند، به طوری که بدون پرونده، خیلی راحت ماجرایش تمام شد. بدن سعد بن عباده، رئیس قبیله خزرج در خیابانهای مدینه پیدا شده است. خود دستگاه خلافت عزادار است و بر سرزبانها انداخته: خدا لعنت کند جنیان را که دیشب در خیابان شعر میخواندند: «نحن قتلنا سید الخزرج سعد بن عباده» ما اجنّه سعد بن عباده را کشتیم.(1)بسیار ساده! هیچکس هم متّهم نیست! خیلی حساب شده است.
گفتهاند: هر کس دَم بزند او را میکشیم، هر کس مخالفت کند متهمش میکنیم. امیرالمؤمنین حساب میکند که اگر بیاید در مسجد مدینه شمشیر بزند، اساس اسلام از بین میرود. اگر هم بخواهد در معرض ترور اجنه قرار گیرد، اینقدر در مسیر هدف نیست. لذا روزها از خانه بیرون نمیآید، بلکه فقط شبها آن هم همراه حضرت فاطمه علیهاالسلام دو نفری
1) شرح ابن ابیالحدید، ج 10، ص 111 و ج 17، ص 223؛ بحارالانوار، ج 28، ص 183 و 366، ج 30، ص 471 به بعد.
میروند که نگویند اجنّه آمده و علی را کشتهاند. سعد بن عباده کشته شد. پروندهاش هم به اسم اجنّه در تاریخ ثبت شد! حالا چه کسی است که برود با جنیّان صحبت کند؟ وقتی طرف قتل اجنّه باشند، هیچ بازرس و وکیل و قاضی طرفدار مقتول نمیشود. چه کسی را محاکمه کنیم؟ سعد بن عباده را اجنّه کشتند، شعرش را هم خواندند! این در شهر مدینه است.
مالک بن نویره شب در خانهاش بود که لشکر جرّار مبعوث از جانب کودتاچیان با فتوای قتل مرتد فتنهگر حرکت کرده، آمده و شبانه مالک بن نویره را میکشند و خالد مرتکب فجیعترین و زشتترین جنایات میشود. در عین حال به خلیفه خبر میرسد که اگر مالک بن نویره خودش مرتد شده، خانوادهاش چه گناهی کردهاند که خالد مرتکب چنین کار زشتی شده است؟ میگوید: کار خالد مهمتر بوده، لذا فعلاً کاری به او نداشته باشید.
حال، چند قبیله اطراف که جریان مالک بن نویره را میبینند یا داستان ترور سعد بن عباده را میشنوند، دیگر چقدر جرأت میطلبد که بخواهند
قیام کنند؟ نتیجهاش این که کشته میشوند، آن هم با بدترین تهمتها یعنی مسئله ارتداد و تهمتهای ناموسی.(1)پس چه کنند؟ معطل ماندند.
امیرالمؤمنین به خاطر اینکه نگویند ما ماندهایم معطل چه کنیم، درِ خانههایشان میرود. میگوید: اگر درست میگویید که میخواهید حکومت اسلامی پا بگیرد و غدیر محقق شود، هر چه میگویم عمل کنید. 50-40 نفر جمع شوید، فردا صبح کار را یکسره کنیم. تا کودتاچیان بفهمند، کار انجام شده است. امّا گریز و جنگ و جلو رفتن و عقبنشینی دردی را دوا نمیکند، باید یک مرتبه کار کرد. بیایید در خانه ما اول صبح سر تراشیده حاضر باشید. اینجاست که بجز چهار نفر جرأت نمیکنند و کسی نمیآید.(2)اگر هم امیرالمؤمنین یک تنه جلو برود، دردی دوا نمیشود و کار پیش نمیرود. این است که امیرالمؤمنین در خانه مینشیند. حال، داستان مالک بن نویره را میشنود، چه بگوید؟
البته این کار به عنوان یک کار زشت تلقی میشود، حضرت امیر هم اعتراض میکند، امّا نه درآن حدّ شدیدی که اصل هدفش را از بین ببرد. اینها هم را میگذارد گاهی کنار گوشه. نهایتا چیزی میگوید. در زمان حکومت عمر یک روز امیرالمؤمنین به ابن عباس میرسد و میگوید: ابن عباس چه خبر؟ میگوید فلانی که روی کار آمده تمام والیان و استانداران را به غرامت محکوم کرده غیر از قنفذ. حضرت میپرسد: میدانی علتش چیست؟ حضرت اشاره میکند که او خوش خدمتی کرده بود در آن واقعه.(3)
قبل از سال بیستم هجری، اسلام هنوز ریشهی خود را در عربستان
محکم نکرده، کم کم به زمان حکومت عثمان که میرسد، امیرالمؤمنین حالت مخالفت خود را شدیدتر میکند. چرا؟ چون اگر این حالت مخالفت شدیدتر در وقت رحلت خاتم الانبیاء بود، منافقین و یهودیان از این اختلاف سوءاستفاده میکردند. از همه بدتر این که امیرالمؤمنین به خاطر اینکه کوبیدن ابوبکر، با یهودیان همدست شود. یهودیها دوست داشتند یواشکی به امیرالمؤمنین قول همکاری بدهند، امّا اصلاً امیرالمؤمنین به آنها روی خوش نشان نداد. امیرالمؤمنین به خاطر کوبیدن مدعیان خلافت، با یهودیان و منافقین داخل مدینه رفیق نشد و لذا تنها بود، وگرنه آن مدعیان مخالف زیاد داشتند.
امیرالمؤمنین به خاطر تضعیف قدرت رقیب، با ایرانیهایی که با عربها در جنگ بودند، رفیق نشد. در عین حال اگر این طرف میخواست بیش از حدی که اسلام گفته، به غیر مسلمان اجحاف کند تذکر میداد. لذا بعدها در جریان حملهی معاویه به قلعهی انبار که خلخال از پای یک زن یهودیه کشیدند، امیرالمؤمنین گریه میکند که در دوران حکومتم به یک زن یهودی ظلم بشود؟! حاشا!(1)چرا علی و یاران علی ساکت بنشینند؟ این دید واقعی امیرالمؤمنین است.
امیرالمؤمنین به تدریج با عثمان مخالفت کرد، چون مرز ایران و روم آرام شده، سالها از مسلمان شدن مردم گذشته، یهودیانِ داخل مدینه بیرون رفتهاند و منافقین داخلی مدینه یکی بعد از دیگری مردهاند، غائله کذّاب و غائله فجاه که در جنوب عربستان بود، تمام شده است. اگر امیرالمؤمنین اکنون شروع کند و اعتراضش را بگوید، مشخص است که در اینجا قدرت اسلامی تضعیف نمیشود.
1) نهجالبلاغه، خطبه 27.
در آن 5/12 سال قبل فقط مدینه و مکه بود. اکنون ایران و مصر و تمام قسمت شمالی عربستان و تمام قسمتهای فلسطین و شامات، مناطقی از آن هستند. تکیه زدن بر اریکهی قدرت و فرمانروایی بر این منطقهی وسیع، آرزوی بعضی انسانها است. رقبا یکی بعد از دیگری به نفع رقیب، از میدان بیرون شدهاند. زبیر به نفع امیرالمؤمنین و طلحه به نفع عثمان کنار آمدهاند. یکی از صحابه پیامبر که آنهم در ردیف اینها بود، شایستگیِ به اصطلاح خلافت را داشت. خلیفه در وصیتش گفته است که اگر سه نفر یک طرف بودند و سه نفر طرف دیگر، در هر طرفی که عبدالرحمن بن عوف بود خلافت مال اوست. امر دایر شده بین دو نفر: علی و عثمان. عبدالرحمن بن عوف هم خودش نمیخواهد بگوید من خلیفهام.
لذا عمده این است که در کدام طرف باشد. آمد خدمت امیرالمؤمنین و گفت: یا علی دست خودت را بده با تو بیعت کنیم. امیرالمؤمنین فرمود: بر چه اساسی؟ گفت: بر این اساس که به کتاب خدا و سنت پیغمبر و روش شیخین عمل کنی. امیرالمؤمنین فرمود: من به کتاب خدا، سنت پیامبر، و نظر خودم عمل میکنم و روش شیخین را قبول ندارم.(1)رفت نزد عثمان.
1) کتاب سلیم بن قیس، حدیث 19، 20، 24، 25.
او گفت: هر چه بگویی قبول دارم. برگشت خدمت امیرالمؤمنین. در اینجا اگر امیرالمومنین بخواهد توجیه کند، میگوید یک دروغ مصلحتآمیز میگویم، بعد عمل نمیکنم، امّا در ضمن دستیابی به قدرت، حقیقت اسلام را به مردم میگوییم، یعنی فقط یک بار بدقولی به عبدالرحمن بن عوف میکنیم.
امّا امیرالمؤمنین خودش گفته که این خلافت به اندازه یک لنگه کفش ارزش ندارد مگر اینکه بتوانم حقی را پابرجا بدارم.(1)لذا امیرالمؤمنین بار دوم هم گفت: بر کتاب خدا و سنت رسولش، امّا سنت شیخین را قبول ندارم(تمام تواریخ جریان این شورای شش نفری و پذیرا نبودن امیرالمؤمنین را نوشتهاند. اگر در آن قدری دقت کنیم، دلیل مهمی بر خلافت و حقانیت آن حضرت و بطلان سیاستهای دیگران در تاریخ اسلام روشن میشود).
اصلاً مقیّد است بر اینکه بگوید این پیشنهاد قبول نیست تا در پیشگاه تاریخ اسلام حقیقتی روشن شود: حدیثی جعل میکنند که رسول خدا گفته است «اصحاب من مثل ستاره هستند، به هر کدامشان که اقتدا کنید هدایت پیدا کردهاید».(2)
آنگاه براساس آن میگویند: چرا علی سنت آنها را قبول نمیکند؟ مگر هدایت بر سنت آنها نیست؟ اگر اینها هر چهار نفر خلیفه بر حق پیامبرند چرا یکی از اینها رفتار دو تای دیگر را قبول نمیکند؟ بحث قول دادن و عمل نکردن نیست، بحث تصویب و قبول کردن است. امیرالمؤمنین
میگوید اصلاً قبول ندارم که قول بدهم و بعد عمل نکنم.
امیرالمؤمنین بدقولی نمیکند تا شیعهی او ـ که قدم در قدم او میگذارد ـ بداند که هدف حضرت از حکومت این بود که بدقولی نشود. قدرت به خاطر پرستش خدا و انجام وظیفه و مبارزه با باطل است، امّا تصویب آنها مبارزه با حق است، لذا ده سال دیگر هم خلافت را رها میکند و در خانه مینشیند، تا زمان خودش.
ما در صورتی شیعه و دوستدار علی هستیم و شبهای قدرمان زمانی شبهای قدر آن جناب است که زندگانی ما را زندگانی آن حضرت رهبری کند و در تمام حالات زندگی، از این امام و پیشوا پیروی کنیم. آن زمان است که میتوانیم بگوییم امام ما با این خصوصیات بوده و زندگانیش این چنین بوده است.
این گفتار نیز به مرور شگفتیهای اَبَرمرد شگفتی آفرین تاریخ اسلام میپردازد، و چه زیبا و دیدنی است این صحنهها، که از عالَمی دیگر آمده و مشعلی شده در دنیای تاریک ما آدمهای دنیازده غافل. در این گفتار، پاسخ به چند پرسش مرور میشود:
چرا امیرالمؤمنین علیهالسلام خودش در زمان خلفا سخنرانی نمیکند، ولی یکی از شاگردانش - عبدالله بن عباس - گاهگاهی در خلال مطالب خود، حقایقی باز میگوید؟
چگونه میشود که دو تن از یاران حضرتش کیفر کردار میبینند، یکی به دلیل دفاع از سلمان و دیگری به خاطر عدم دفاع از ا بوذر؟
چگونه در عین خانهنشینی، انحرافها را رصد میکند و تا حدّ امکان رویاروی آنها میایستد؟
در سال 35 هجری، چرا ابتدا خلافت را نمیپذیرد و سپس میپذیرد؟
برخوردهای مختلف با دوستان سابق و پیمانشکنان امروز چگونه است؟
چرا اهتمام به پاکسازی داخلی و درگیری با منافقان؟
این همه، خواندنی است، گرچه مجال تنگ یک گفتار، امکان تفصیل را از نویسنده میگیرد.
نکته این است که به عنوان یک فرد عادی ـ اگر هیچ کاری از امیرالمؤمنین بر نمیآمد ـ دست کم سخنران خوبی بود. امّا در آن دوره نه منصب استانداری قبول کرد نه منصب خزانهداری، و نه هیچ کار دیگر. حتی سخنرانی سر نماز ابوبکر قبول نکرد. بعضی از اوقات به بعضی از خطبههای امیرالمؤمنین بر میخوریم و میبینیم در این خطبهها بیشتر نظر آن جناب در نشان دادن قدرت ادبی خودش است.
سئوال مطرح میشود که آن حضرت، از بیان چنین خطبهای چه نظری داشته است که ـ مثلاً ـ از اول سخنرانی تا آخر در حرفهایش الف نداشته باشد یا این که از اول تا آخر سخنرانی، از حروفی استفاده کند که نقطه نداشته باشد؟(1)آیا یک باره به حال میآمده یا عشقش میرسیده شاست ـ به تعبیر عامیانهی خودمان ـ یا میخواسته هنرنمایی کند؟ با توجّه به علوّ مقام آن حضرت، بعید به نظر میرسد. بلکه شاید میخواهد بفرماید: ای مردم! من ـ که علی بن ابیطالب باشم ـ بیست و پنج سال میان شما زیستم، با این فصاحت و بلاغت ـ که این چنین کلمات را در دست
1) متن کامل این دو خطبه در: بحارالانوار، ج 40، ص 163 و ج 77، ص 340، شرح ابن ابیالحدید، ج 19، ص 140، اعلامالدین دیلمی ص 72، مصباح کفعمی، ص 741. و اشاره به آنها در: اثبات الهداة حرّ عاملی، ج 3، ص 532 و 547 و 552.
دارم و بر حروف مسلّطم ـ 25 سال برای اینکه این خلافت باطل را تصویب نکنم، منبر نرفتم.
بعضی از اوقات، ننوشتن یک شخص به این دلیل است که اهل قلم نیست یا نسرودن یک فرد، از این است که ذوق شعر ندارد. ولی گاهی کسی در نهایت ادب و شعر، نمینویسد و نمیسراید. امیر مؤمنان در زمان هنرنمایی یک خطبه بینقطه را ناگهانی میخواند تا هر فصیح و بلیغی در جهان عرب یک مرتبه بگوید این شخص با این هنرش 25 سال برای خلفا سخنرانی نکرد.
در این مسأله رمزی بود که امیر مؤمنان هیچ منصبی نپذیرفت، حتی مسألهگو هم نشد. ظاهرا بیکار است. امّا به ابن عباس میفرماید: پسر عمو تو بگو. تو اگر در این دستگاه راوی حدیث شوی، غیر از این است که من در این مسجد و در کنار این نماز، راوی حدیث شوم. پس تو ای ابن عباس مفسر باش، کاری به کار ما هم نداشته باش. کاری هم به کار آنها نداشته باش که همراه آنها باشی، مسألهات را بگو. البته منِ مرتضی علی با اینکه در بیان مسأله و منبر و قضاوت، از تو عمیقترم، ساکتم، ولی تو ناطق باش. برای این که مسجد مدینه خالی نشود، نکند دیگرانی که شایستگی ندارند مانند ابوهریرهها، میدان را از تو بگیرند.
«رحم اللّه امرئا عرف قدره و لم یتعدَّ طوره». خدا رحمت کند انسانی را که بداند از او چه کاری ساخته است، اندازهی خودش را بداند و به اندازهی خودش حرکت کند.(1)بداند در کجا سخن او ترویج حق است و در کجا سکوت او ترویج حق است. مبارزهاش در کجا به نفع حق است و در کجا به نفع باطل.
1) عیون الحکم و المواعظ، لیثی، ص 261.
بعد از چند روز، با بدن زخم دیده آمدند خدمت امیرالمؤمنین. متوجه شدند که حضرت متوجه شده و کسی را دنبالشان نفرستاده، آمدند به گلایه کردن خدمت امیر مؤمنان: یا علی ما دوستدار شماییم، فهمیدی که ما در بیابان افتاده بودیم و باز اعتنایی نکردی؟ حضرت فرمود: مصلحت همین بود که یک کمی تنبیه شوید.
امّا تو، عقرب گزیده! به خاطر این بود که یک روز در مجلسی جمعی از مخالفین ما بودند و سخن از سلمان فارسی به میان آمد. همه شروع کردند به مسخره کردن سلمان. تو هم در آنجا بودی و دیدی که به سلمان بد میگفتند، امّا دفاع از سلمان نکردی و مهر سکوت بر لب زدی، و دفاع از حق سلمان نکردی. خدا خواست کمی در این دنبا تنبیهات کند. برای آخرتت هم استغفار کن از این گناهی که کردی. عقرب را بر تو مسلط کرد. و چون این تنبیه خدا بود، من نخواستم تنبیه خدا را بگذارم کمتر شوم، خواستم خوب گوشمالی شوی.
امّا تو را که مار گزیده، میدانی به خاطر چه بود؟ به خاطر یک کار حسابی بیربط! در کنار عثمان و دوستان او نشسته بودی. ابوذر غفاری از آنجا گذشت. به احترامش حرکت کردی. این کار تو باعث شد که کینهی عثمان و اطرافیان او نسبت به ابوذر شدیدتر شود و ابوذر را بیشتر آزار و
شکنجه و اذیت کنند. آنجا ترویج از حق نبود، بلکه تسلط دادن باطل بود بر حق. به دلیل شلاقها و کتکهایی که ابوذر به خاطر سلام و صلوات تو خورد، خدا ترا تنبیه کرد. برو از گناهت استغفار کن.(1)دو موضع کاملاً مختلف است. میپرسی: چه کار کنیم؟ میگوید: عقل داشته باش و تشخیص بده. در آنجا که ترویج تو از حق، به ضرر حق تمام میشود، کاری نکن. امّا در موضع دیگر، حتما به میدان بیا. این تنبیهها به خاطر این است که ندانستید در کجا ساکت باشید و در کجا ناطق. این جهت دادن امیر مؤمنان برای زندگانی انسانهاست.
یک روز امیر مؤمنان در زمان حکومت عمر، بر گِرد خانه کعبه داشت طواف میکرد. در گردش اول دید جوانکی کناری ایستاده و طوافش تمام
شده، دارد دید میزند. حضرت وقتی به او رسید، گفت: جوان برو، اینجا جایش نست. در شوط دوم دید باز هم ایستاده. گفت: به تو گفتم برو آنطرف، در حریم خدا به حرم خدا خیانت نکن. گفت: یا علی به تو چه؟ ناگهان حضرت یک سیلی محکم به او نواخت و مشغول طوافش شد(ثواب آن سیلی بیشتر از هزار تا لبیک است. اسلام دینی است که میگوید: ضربه علی یوم الخندق افضل من عبادة الثقلین).(1)طرف مقابل با صورت کبود رفت نزد خلیفه عمر شکایت کرد. گفت: قضیه از چه قرار بوده؟ گفت: ما آنجا مشغول اشتباهی بودیم. گفت: تذکر به تو داد؟ گفت: بله. دو مرتبه تذکر داد. دفعه سوم هم ما چنان گفتیم و او سیلی زد. گفت: برو، چشم خدا تو را دید و دست خدا در حرم خدا تو را کیفر کرده است، لذا قصاصی ندارد.(2)
حضرت امیر، مواظب انحرافهای مردم و خلیفه بود. در حالتی که لشکریان در مرزها میجنگند و اسلام رونق اساسی نگرفته و خونریزی در مدینه به ضرر است، نه دست به شمشیر میبرد و نه تصویب میکند.
ولی در دوران عثمان، امیرالمؤمنین شروع میکند به اعتراض. چرا؟ چون وضع مسلط شده، اوضاع ظاهری نسبتا به نفع مسلمین است، لذا بیشتر باید مواظب انحرافات خلیفه باشد. حضرت متوجه میشد که پولها دارد به باد میرود. لذا تذکر میداد، ولی عثمان قبول نمیکرد. این بود که کمکم جبههی امام، عوض شد. کمکم حالت مخالفت میگیرد، امّا تا آن اندازه، که از مخالفت امیرالمؤمنین با عثمان سوءاستفاده نشود. لذا حضرت یک حالت نصیحت و تذکر و وانمود کردن اشتباهات خلیفه داشت.
سالهای آخر حکومت عثمان است. عثمان نارضایتی عمومی ایجاد کرده و مردم بصره شوریدهاند و برای عزل والی و حاکم بصره آمدهاند. عثمان هم یک نامه نوشته و به دست این نمایندگان مردم بصره داده که برگردید، ما والی را در این نامه عزل کردیم.
اینها حرکت کردند. بعد در بین راه میبینند یک نفر با سرعت به سوی بصره میرود. او را تفتیش میکنند و میبینند عثمان بعد از رفتن اینها عجولانه یک نامه نوشته و به دست پیکی سریع داده که قبل از بازگشت نمایندگان مردم بصره به شهرشان، این نامه به دست والی او داده بشود.
اینها در بین راه نامه این شخص را میخوانند. میبینند عثمان به آنها خیانت کرده. از بین راه بر میگردند، دور خانهی عثمان را محاصره میکنند. چند روزی نمیگذارند به عثمان آب و غذا برسد و بعد هم در یک حملهی عمومی عثمان را درخانهی خودش به قتل میرسانند. بعد از قتل عثمان،مردم مدینه و بصره دسته جمعی هجوم میآورند خدمت امیرالمؤمنین و در سال 35 هجری با امیرالمؤمنین بیعت میکنند. حضرت در ابتدا رد میکند که بروید دنبال کارتان، اصرار میکنند.
حالا چرا امیرالمؤمنین ابتدا نمیپذیرد؟ و چرا با اصرار آنها میپذیرد؟ به تعبیر خودش: «وظیفه خاص است که وقتی مردم کسی را خواستند و او قیام نکند، مسئول است.»(1)امیرالمؤمنین میگوید: من علم دارم بر اینکه
1) نهجالبلاغه، خطبه 3،(شقشقیه): لولا حضور الحاضر و قیام الحجه بوجود الناصر...
این کسانی که درِ خانهی من آمدند بعد وفاداری نمیکنند.(1)امّا خداوند از علما خواسته که وقتی ناصر و یاوری یافتند، برای طرفداری از حق قیام کنند. من ظاهر قضیه را دیدم که اینها دم از یاری و یاوری میزنند، لذا خلافت را قبول کردم.
امیر مؤمنان قبول میکند. به مسجد مدینه میآید. در اولین سخنرانی میگوید: به خدا سوگند، تمام والیان عثمان باید عزل شوند. مگر دو سه نفر. به خدا قسم پولهایی را که عثمان به ناحق تسلیم کرده همه را میگیرم، حتی اگر با این پولها عدهای ازدواج کرده باشند، مهریهها را پس میگیرم و ازدواجها را به هم میزنم.
سئوال این است که آیا مصحلت است که روز اول که امیرالمؤمنین روی کار آمده یک سخنرانی داغ اینگونه بکند؟ یا بهتر آن است که بعد از اینکه روی کار آمد، کمی مماشات کند، بعدا کمکم تغییر دهد؟ مثلاً با برنامههای خاصی و بهانه خاصی معاویه را عزل کند، با یک پرونده دیگر مروان را به زندان بفرستد و... بهتر کدام است؟
1) نهجالبلاغه، خطبه 136: انی اریدکم لله، و انتم تریدوننی لأنفسکم.
2) زبیر مخصوصا خیلی سابقه خوبی داشت. در دعا میخوانیم: اللهم اجعل عاقبة امورنا خیرا. هر وقت انسان حالات زبیر را مطالعه میکند، گریهاش میگیرد در بدبختی این آدم، کما اینکه خود امیرالمؤمنین وقتی شمشیر زبیر را برایش میآوردند گریه کرد.
داد یک چراغ دیگر از منزل شخصی خودش آوردند که روغن چراغش را با درآمد خودش تهیه کرده بود. چراغ بیتالمال را خاموش کرد و گفت: حالا چه فرمایشی دارید؟ گفتند: یا علی مگر فرق دو تا چراغ چه بود؟ گفت: فرقش در این بود که این روغن چراغ متعلق به بیتالمال است و آن یکی از خودم، حالا هم که شما کار شخصی داشتید نه کار مربوط به مردم، خواستم از حساب خودم برود.
انسان به عنوان سرلوحه زندگانیهای پاک و نمونه، رفتار امیرالمؤمنین را عرضه کند. امیرالمؤمنین این سختگیریها را برای چه کرد؟ اگر ما آنجا باشیم، میگوییم: یا علی، این کار را نکن. حالا دیگر این روغن چراغ باشد و ساعت بگیر، به اندازهی این زمان، فردا روغن چراغ خانه خودت را بیاور و در آن بریز، چرا دل طلحه و زیبر را میشکنی؟ چرا باعث اختلاف اینها میشوی؟ بعد از این محاسبه، درآخر با اخلاقی خوش به آنها بگو: راست قضیه این است که در اینجا 5 ریال روغن چراغ مصرف کردیم، هر کدام نصف آن را بدهد، مثلاً. چرا بندههای خدا را عصبانی میکنی؟
اینها توجیهات ما است، ولی امیرالمؤمنین میخواهد حسابش حساب دیگری باشد. میخواهد نشان بدهد: ای انسانی که در انتظار حکومت آینده و مدینه فاضله هستی، در چشماندازت به سوی حکومت جهانی و واحد مهدی(عج) امید داری، اگر از تو پرسیدند مدّعای تو چیست؟ بگو نمونهاش حضرت امیر علیهالسلام که یک ذره مراعات دوست را به عنوان خیانت در بیتالمال مسلمین نمیکند. معنای واقعی عدالت این است، گرچه طلحه و زیبر ناراحت شوند. توجیه هم نمیکند. حتی اگر بدشان بیاید، اشکالی ندارد. زمینه اگر آماده نیست برای اجرای حکومت عادلانه
جهانی، بگذار نشود. به هر حال باید آمادگی باشد. و ما در مسیر آمادگی قدم بر میداریم. لذا طلحه و زبیر از محضر امیرالمؤمنین بر میخیزند و مردم بصره را تحریک میکنند. از آن طرف عایشه هم به آنها ملحق میشود و لشکری را آماده میکنند برای مقدمات جنگ جمل.
پاسخ این است که: امیرالمؤمنین میخواهد از پیشرفت اسلام چه نتیجهای بگیرد؟ پیشرفت حکومت عربی یا پیشرفت اسلام؟ این دو تا با همدیگر خیلی فرق میکند: یک منطق توسعه حکومت عربی بر جهان است و یک منطق توسعه اسلام. آنچه خلفا شروع کرده بودند، توسعه حکومت عربی بود. امّا آنچه امیرالمؤمنین نظر داشت، توسعه اسلام بود. حالا اگر امیرالمؤمنین در داخل کشور اسلامی خودش در برابر این انحرافات ساکت باشد، آیا کشور اسلامی دارد یا نه؟
مثالی بزنم. مثلاً بنده در این مسجد، امام جماعت هستم، و روبروی ما یک کاباره است. یک شب برای نماز مغرب و عشا که میآیم، میبینم در آن گوشه مسجد چند نفر ورق بازی میکنند. در این گوشه مسجد هم چند نفر بساط مشروب گذاشتهاند. در آن گوشه مسجد هم عدهای بنای ساز و آواز گذاشتهاند. در آن گوشه مسجد هم جلسه غیبت برپاست. همه در مسجد هستند و مسجد شلوغ است.
در اینجا چه بگویم؟ دو منطق ممکن است پیش بیاید: یکی این که بگویم: به کوری چشم آن کاباره، بگذار در مسجد جمعیت باشد، مهم نیست چه میکنند. امّا در منطق دیگر، میگویم درست است که کابارهدارها نفهمیدند که در داخل مسجد ما چه خبر است، ولی من باید افراد فاسد را از این مسجد بیرون کنم تا کابارهچیها، منطق من و مسجد را بفهمند، گرچه در داخل مسجد فقط ده نفر باقی بماند. برای این که اگر بعدها کسی خواست از کاباره به مسجد بیاید، بداند منطق مسجد چیست؟
در اینجاست که به قماربازهای داخل مسجد میگویم: این معنای صحیح اتحاد نیست که در زیر یک سقف به نام مسجد، هر غلطی انجام شود. بلکه با انحرافات و کجیهایی که در داخل مسجد به نام مسجد انجام میشود، مبارزه میکنم گرچه کابارهچیها به ما اصلاً اعتنا نکنند. فعلاً کاری به آنها که در کاباره هستند ندارم، مسجد را از لوث فاسدها پاک میکنم تا سر و صدای مسجد ما به گوش کابارهدارها برسد. آنگاه اگر در داخل کاباره، انسانی بخواهد تحقیق کند که منطق مسجد ما چیست، بفهمد که خیلی فرق بین اینجا و آنجا است. سپس خودشان یکی بعد از دیگری ـ اگر منصف باشند ـ با پای خودشان میآیند. لازم نیست با آنها بجنگم. به مثال توجه کردید؟
وقتی امیرالمؤمنین به خلافت میرسد، میبیند که در زیر سقف و خیمه اسلام، معاویه در یک گوشهاش مشغول حکومت ظالمانه است، مروان در یک گوشه مردم را میچاپد، طلحه و زبیر در یک گوشه به بهانهی یاری و دوستی و سابقه اسلامی خود بر اموال خودشان میافزایند، ربا داخل جامعه را از بین برده، برخی از همسران پیامبر هم به
عنوان زوجهی پیغمبر بودن، اشرافیت جاهلی را احیا میکنند(فراموش کرده است که خدا نمونه نشان داده از همسران لوط و نوح پیامبر که امالمؤمنین بودند، امّا رسما قرآن مجید به آنها میگوید داخل جهنم شوید).(1)
امیرالمؤمنین در این شرایط به قیصر و کسری و بتپرستهای چین و بودائیهای هند کاری ندارد، بلکه فضای خود را از لوث وجود معاویهها پاک میکند؛ با فریاد جنگ جمل و با هیاهوی 18 ماهه جنگ صفین و فریاد جنگ خوارج به گوش تاریخ میرساند تا بفهمند شیوه صحیح برخورد چیست. در این مدت، به اصلاحات داخلی میپردازد. همان هفته دوم خلافتش ناگهان یک لشکر برای دفاع میفرستد، به کدام مرز، با چینیها یا هندوها یا بوداییها یا یهودیها؟ نه، با افراد داخلی.
این است که در دعای ندبه میخوانیم: «حتی قتل الناکثین والقاسطین والمارقین.»
این سه جنگ امیرالمؤمنین، اصلاحات داخلی و تمیز کردن داخل اسلام است که در کنار این تمیز کردن، تربیت مسلمانانی راستین مثل میثم تمار، عمار یاسر، حجر بن عدی، محمدبن ابی بکر، مالک اشتر، قیس بن سعد بن عباده و امثال اینها است.(2)آنگاه اجرای عدالتی که در اوج عدالتش دنیا را شاهد میگیرد که عقیل وقتی میآید نزد او و میگوید زیادتر بده، آتش را به کف دست او نزدیک میکند و میفرماید: تو از
1) سوره تحریم، آیه 10.
2) در احادیث فراوانی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم رسیده که به حضرت امیر علیهالسلام فرموده بودند: تو بر اساس باطن دین با گروههایی میجنگی، چنان که من بر اساس ظاهر دین با مشرکان جنگیدم(کفایه الاثر، ص 76، امالی طوسی، ص 351، الطرائف، ج 2، ص 521، بحارالانوار، ج 36، ص 311 و ج 37، ص 191).
آتشی که انسان برافروخته ناله میزنی، لکن برادرت علی از آتش غضب خدا ناراحت نباشد؟
بعد خود امیرالمؤمنین در خطبهاش میگوید: عقیل آمد و بچه هایش را آورد(حالا مسجد را از اهل فساد پاک کرده و ایستاده و میگوید نماز ما و روزهی ما و عدالتمان این است). حضرت میگوید: دیدم بچههای برادرم رنگشان از گرسنگی تیره شده و عقیل هم چشمهایش کمسو و کمنور است، آمده که: یا علی حقوق ماهیانه ما از بیتالمال، خرج ما را نمیدهد، کمی بیشتر به ما بده ـ تا آخر داستان.(1)
میگوید: بچههایش را برداشت و رفت. از قیافهی گرسنهی بچههای او آتش گرفته، امّا حاضر نیست بر خلاف عدالت رفتار کند. داخل کشور اسلامی را با هیاهوی جنگ صفین و فریاد جنگ جمل و جنگ خوارج صاف میکند تا به گوش چینیها و مردم اندونزی و هندوها و اسپانیا و مصر برساند که ما چه میخواهیم و حرفمان چیست.
قرنها بعد چند تاجر به اندونزی میروند و میگویند اسلام ما این است. 120 میلیون جمعیت بدون احتیاجی به شمشیر، مسلمان میشوند.(خود کابارهچیها هم میآیند مسجد، ولی اگر داخل مسجد خراب باشد، دیگر کار پیش نمیرود). آنها که به ظاهر نگاه میکردند و باطن را نمیدانستند، نفهمیدند علت جنگ امیرالمؤمنین با اینها چیست.
به هر حال به تعبیر دعای ندبه: «فلما قضی نحبه و قتله اشقی الاخرین یتبع اشقی الاولین، لم یمتثل امر رسول اللّه.» آن هنگام که مأموریت آن حضرت تمام میشود و مسجدش را پاک میکند، در محراب عبادت فریاد میزند: «فزت و رب الکعبه». خدایا! به حق امیرالمؤمنین ما را آشنا
1) نهجالبلاغه، خطبه 224.
با منطق آن امام بزرگ بگردان. خدایا در این ماه رمضان، ما را با آنچه که سید الموحدین خواسته، خودت آگاه بفرما و به ما توفیق عمل به آونها را عنایت کن.
در این گفتار، تأکیدی دیگر میبینیم بر این اصل عقلی که:
«هر رویداد را باید در ظرف زمانی و مکانی آن بررسی کرد».
حال، سؤال این است که:
آیا امیرالمؤمنین علیهالسلام به وظایف مهمی مانند امر به معروف و نهی از منکر و جهاد عمل کرد یا نه؟
اگر بروز و ظهور اجتماعی در بیست و پنج سال نمیبینیم، پس چگونه باید قضاوت کنیم؟
تغییرات فرهنگی درازمدت که در جامعه اسلامی رخ داد، امیرالمؤمنین علیهالسلام و یارانش چه نقشی در آن داشتند؟
و سرانجام:
پاسخ به این پرسشها را در این فصل - به اجمال یا تفصیل - مییابید.
میگویم کلّی است و به درد دیگران میخورد. شاید کسی این سخنرانی را ضبط کند و در جای دیگر بخواهد استفاده کند. استفادهی کامل با توجّه به این شرایط و این فضا است. لذا گاهی نوار صوتی یا تصویری یک مجلس دعای کمیل که در فضای دیگر برای فردی که آمادگی معنوی برای آن ندارد، سبب دین گریزی او نیز میشود. فضای حرم حضرت عبدالعظیم حسنی در شب جمعه، با فضای ذهنی و زمانی و مکانی فلان جوان یکسان نیست. همین طور پخش شدن صدای سینهزنی از بلندگوها که گاهی برای همسایگان نتیجهی منفی دارد.
از این مثال میخواهیم در تاریخ اسلام نتیجه بگیریم. فضای درخواست همام از امیرالمؤمنین علیهالسلام برای بیان صفات متّقین، از یک طرف، و جامعیت و اوج کمال امیرالمؤمنین علیهالسلام از طرف دیگر، یک بحث است. امّا گزارش مکتوب این جلسه، بحث دیگر است. لذا ممکن است این خطبه را برای کسی معنی کنیم، امّا برایش جاذبه نداشته باشد.
همین گونه خطبههای جنگی امام علیهالسلام که در آنها، سربازهای خودی، نیروهای دشمن، میدان جنگ، هدف، پیشینه و... همه معلوم است. بازخوانی آنها در جاهای دیگر، معلوم نیست ما را به کجا برساند.
به هر حال، ما نمیتوانیم با توجه به فضای ذهنی و زمانی و مکانی خودمان نسبت به سخنان و اقدامات امیرالمؤمنین علیهالسلام در شرایط خودش اشکال بگیریم، بلکه باید بررسیها دقیقتر و عمیقتر باشد.
به چند نکته در اینجا باید توجّه شود.
در روایات، درباب امر به معروف و نهی از منکر، تأکید و توصیهی فراوان میبینیم، که در اینجا فقط دو مورد از بیانات امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه را مرور میکنیم. آن جناب آیهی شریفهی «و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات اللّه»(1)را امر به معروف و نهی از منکر میداند.(2)آن حضرت، خود در وصیت به حسنین علیهماالسّلام فرمود:
«اللّه اللّه فی الجهاد بأموالکم و أنفسکم و ألسنتکم فی سبیل اللّه. لا تترکوا الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر، فیولّی علیکم شرارکم، ثم تدعون فلا یستجاب لکم»(3)
خدا را! خدا را! جهاد به مال و جان و زبان در راه خدا را پاس دارید. امر به معروف و نهی از منکر را رها نکنید، و گرنه اشرار شما بر شما تسلط مییابند، آنگاه دعا میکنید و دعایتان مستجاب نمیشود.
سئوال این است که آیا میتوان تصوّر کرد که حضرت امیر علیهالسلام خود به این کلمات عمل نکند؟ آیا قابل تصوّر است که آن حضرت، امر به معروف و نهی از منکر و جهاد در راه خدا را رها کند؟
نه تنها چنین نیست، بلکه در زیارتهای مختلف خطاب به آن حضرت و دیگر امامان معصوم علیهمالسّلام میخوانیم که حقّ این فرائض را تا آخرین حدّ آن ادا کردند.
به عنوان نمونه، به چند جمله از امام هادی صلوات اللّه علیه در زیارت غدیریه خطاب به جدّ بزرگوارش دقّت شود:
الف) «اشهد انک یا امیرالمؤمنین! جاهدت فی اللّه حقّ جهاده... و عملت بکتابه و اتّبعت سنّة نبیّه، و اقمت الصلوة و
آتیت الزکوة، و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر ما استطعت...»
گواهم بر حضرتت، ای امیر مؤمنان! به راستی حق جهاد در راه خدا را ادا کردن... به کتابش عمل کردی، پیرو سنت پیامبرش شدی، نماز را بر پا داشتی، زکات را دادی، تا حدّ توان امر به معروف و نهی از منکر فرمودی...
ب) «لقد جاهدت فی اللّه حقّ الجهاد، و صبرت علی الاذی صبر احتساب...»
به راستی، حق جهاد در راه خدا را ادا کردی، و بر آزارها در راه خدا به نهایت صبر کردی.
ج) «انت ولیّ اللّه و اخو رسوله و الذّابّ عن دینه، والذی نطق القرآن بتفضیله، قال اللّه تعالی: و فضّل اللّه المجاهدین علی القاعدین اجرا عظیما....»
تویی ولیّ خدا، برادر پیامآورش، حامی از دینش، و کسی که قرآن برتری او را باز گفت، خدای تعالی فرمود: «خداوند، مجاهدان را بر نشستگان برتری داد، به پاداشی بزرگ».
د) «فلک سابقة الجهاد علی تصدیق التنزیل، و لک فضیلة الجهاد علی تحقیق التأویل...»
پس تو راست(در زمان حیات پیامبر) پیشینه جهاد(با کافران) بر تصدیق تنزیل(ظاهر قرآن)، و نیز تو راست(پس از رحلت آن گرامی) فضیلت جهاد(با منافقان) برای بر پاداشتن تأویل(باطن قرآن)
میبینیم که آن حضرت، مشمول مدح قرآن است که مجاهدین را بر قاعدین برتری داده است؛ هم در زمان حیات پیامبر و هم پس از ان،
فضیلت و سابقهی جهاد دارد؛ حقّ جهاد را ادا کرده، و یک عمربه امر به معروف ونهی از منکر گذرانده است.
دیدیم که یکی از اقسام جهاد را، «جهاد به زبان» دانستهاند. یکی از مجاهدات آن حضرت در طول این سالها، تربیت اصحاب خاصّ خود بود. همچنین رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در خطبهی غدیریه، رأس امر به معروف را، ابلاغ پیام غدیر به دیگران دانستند.
اکنون نگاهی دیگر به تاریخ:
ما، از زندگی بلال حبشی پس از رحلت پیامبر چه میدانیم؟ مشهورترین نکته از این زمان، اذانی است که به امر حضرت زهرا علیهاالسلام گفت، و برای رعایت حال حضرتش ناتمام رها کرد.(1)دیگر چیزی نمیدانیم، مگر سفری به شام. در اینجا تاریخ ساکت میماند. آیا بلال در شام بیکار ماند؟ یا اهل تجارت بود یا اهل تفریح؟ شام، زیارتگاهی نداشت که بلال به عنوان مجاورت آن محل زیارتی درآنجا بماند. سفر بیهدف هم، لهو و لعب است. تاریخ سکوت میکند، امّا دهها سال بعد، از رویدادی خبر میدهد.
خبر، این است که کاروان اسرای کربلا وارد شام شده است. پیرمردی پیش میآید و اظهار خوشنودی میکند که ـ به تعبیر خودش ـ دشمنان دین در کربلا، کشته شدهاند. امام سجاد علیهالسلام بعضی از آیات را برای پیرمرد میخواند، که او همه را میداند، امّا از مصداق آنها بیخبر است، مثل آیه تطهیر(انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس...)(2)و آیه مودّت قربی(قل لا
اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی).(1)وقتی امام سجاد علیهالسلام به او میفرماید که ما مصداق این آیه هستیم، پیرمرد شامی اظهار ندامت میکند. و همین گفت و گو، فضای شام را تا حدّی تغییر میدهد.(2)
میدانیم که فضای فرهنگی شام، از نخستین روزی که در جرگهی سرزمینهای مسلمانان درآمد، در اختیار بنیامیه بود. یقینا آنها دوست نداشتند و اجازه نمیدادند که آیات مربوط به اهل بیت به گوش مردم برسد، بلکه اساسا خلفای آنها تلاوت قرآن را تشویق میکردند، امّا مردم را از تفسیر قرآن مانع میشدند. پس چگونه آن پیرمرد، با آیات مربوط به اهل بیت علیهمالسّلام آشنایی دارد؟ اینجا بر میگردد به همان فصل که تاریخ در مورد آن سخن نگفته و گزارشی به ما نداده است، یعنی مجاهدات فراوان بلال حبشی در شام، که آرام و بیصدا انجام میشد.
خلفا، اجازهی نشر فضائل اهل بیت را در هیچ جا نمیدادند، چه رسد به نقاط دوری که به آن چشم امیدی برای حکومتشان داشتند. امّا میبینیم که وقتی در ماجرای قتل عثمان وارد مدینه میشوند، مستقیما در خانهی حضرت امیر میروند. چرا؟ کدام یک از یاران آن حضرت در طول این سالها، حضرتش را به مردم بصره معرفی کرده که آنها این شناخت را دارند؟ همان را هم نمیدانیم. امّا میدانیم که امیرالمؤمنین علیهالسلام در طول
این سالها، به کار خود در جهت هدایت و تربیت، ادامه داده است.
همان امیرالمؤمنین علیهالسلام که در زمان حکومت ظاهری، از مهمانی رفتن عثمان بن حنیف ـ والی خود در بصره ـ در زمانی کوتاه خبردار میشود و برایش نامه میفرستد، در زمان خانهنشینی نیز، به شیوهای خاصّ به تربیت افراد میپرداخت.
امّا نکته مهمی در اینجا هست که به روح دعوت اسلام برمیگردد. یکی از مخالفان پیامبر، ابولهب است، که عموی آن حضرت بود. در قرآن، در میان تمام دشمنان حضرتش، فقط از همان یک نفر نام میبرد، همراه با لعن و نفرین شدید، که در مورد او و همسرش آمده است.(1)
همچنین در میان مخالفان و دشمنان دو پیامبر دیگر خدا(حضرت نوح و حضرت لوط علیهماالسّلام) عمدتا بر همسران این دو حجّت خدا تأکید میشود که نسبت به دو پیامبر، کفر ورزیدند، آنگاه این نسبت خانوادگی، آنها را از عذاب جهنم نجات نداد.(2)
این همان دین است که پیامبرش، «سلمان منا اهل البیت» میفرماید و بلال حبشی را مؤذن خود قرار میدهد و... و این همان قرآن است که آسیه همسر فرعون را به عنوان اسوه و الگوی ایمان به امت اسلام معرفی میکند.(3)
با این همه، پس از غلبه بر گروه رقیب، عایشه را به حرمت همسر پیامبر بودن نمیکشد، بلکه او را رها میکند که برود. و اجازهی غنیمت گرفتن از لشکر جمل را به یاران خود نمیدهد.
با همین منطق است که معاویه را در سمت والیِ شام، گر چه در حدّ چند دقیقه تاب نمیآورد، و او را عزل میکند، گرچه ماهها در جبههی صفین بماند و یار وفاداری مانند عمار یاسر را از دست بدهد. مهم، تبیین حق از باطل برای همیشهی تاریخ است که با شهادت عمّار، عملی شد.
6- در منطق و مرام امیرالمؤمنین علیهالسلام ، پاک بودن یاران و اطرافیان حضرتش بسیار اهمیت دارد. لذا رسیدگی به آن را گاهی بر فضیلت اول وقت بودن نماز ترجیح میدهد.
روزی حضرتش میخواهد نماز ظهر را ادا کند که صدای فریادخواهی زنی بر میخیزد که: «یا علی، به فریاد من برس». برای آنها که نمیفهمند اول وقت بودن نماز، مستحب است و این مستحب گاهی با امر مستحب دیگر تعارض دارد، شاید این مطلب قابل فهم و تحمل نباشد. امّا به هر حال، این نکته را باید دانست که دین برای این است که به تمام آن عمل شود، نه این که یک برنامه و جزء و بخش خاصّ پررنگ شود و بخشهای دیگر را فراموش کنیم، مانند عیادت مریض، حلّ مشکلات مردم، رسیدگی به نیازمندان و...
به هر حال، حضرت امیر، به جای نماز اول وقت، میآید و به سخن سودهی همدانی گوش میدهد که از یکی از مدیران امیرالمؤمنین علیهالسلام شکایت میکند.
وقتی سخنان سوده را میشنود، ابتدا اشک در چشمش جاری میشود و میگوید: «خدایا! علی را با این گناه مؤاخذه مکن». با این که
گناه، از والی حضرتش بوده، ولی آن جناب خودش به عهده میگیرد. و بعد از بررسی او را عزل میکند.(1)
اینها شواهد دیگری هستند از همان اصل که قبلاً گفتیم که: در منطق آن حضرت، نماز و جهاد و جنگ و صلح، به خودیِ خود هدف نیستند، بلکه وسیلهای هستند برای عبودیت، که هر یک در جای خود و موقعیت خود باید انجام شود. گویی در صدر هر یک از این کارها، میفرماید: «بسم اللّه و باللّه و فی سبیل اللّه و علی ملّه رسول اللّه»، چنانکه میفرماید: «انّ صلاتی ونسکی و محیای و مماتی للّه ربّ العالمین». پس هر یک از اینها راهی است که در زمان و شرایط خاصّ خود باید پیمود، تا به عبادت و تقرب الهی برسیم.
1) بحارالانوار، ج 41، ص 119.
واپسین گفتار، به مرور چند مبنا اختصاص دارد، مبانی که در خلال صفحات پیشین، بدانها اشاره شده است. پاسخ به مباحثی مانند:
در ضمن پاسخ به این پرسش، جنگ صفین و پردههای مختلف عظمت جناب مالک اشتر مرور میشود.
هدف امیر مؤمنان علیهالسلام از جنگ و صلح، قیام و قعود، سکوت و کلام، چیست؟
آیا چنین برخوردهایی - مثبت و منفی - از یاران امامان دیگر در زمان آن بزرگمردان الهی تکرار شده است؟
در این زمان، چه میتوان کرد که ما به تکرار خطای پیشینیان گرفتار نشویم و آزموده آنان را بار دیگر امتحان نکنیم؟
و سرانجام:
چه میشد خدا کاری میکرد که دل معاویه نرم میشد و خود به خود به طرف امیرالمؤمنین میآمد؟ اگر این سئوالها را ادامه بدهیم، به جاهای دیگر رسیم: نمیشد خدا کاری میکرد که ابوجهل و ابوسفیان و فرعون و نمرود روی زمین نیایند؟ مثلاً هر انسانی که میل به بدی میکرد بلافاصله خشکش میکرد یا اینکه اصلاً در غریزه انسانی توجه و میل به بدی را نمیآفرید؟ اساسا نمیشد آدم را طوری میآفرید که اصلاً به دنبال گناه و معصیت و نافرمانی نرود و نتواند نافرمانی خدا کند؟ ادامه سئوال به اینجا میرسد که: آیا نمیشد خدا ما را طوری میآفرید که از ما نماز و روزه و قرآن خواندن، و از خانمها حجاب نمیخواست که در هوای گرم، با دهن روزهدار چادر سر کنند؟ چه میشد که خدا ما را طوری میآفرید که نتوانیم به سوی مادیات برویم؟ در عین حال، ما را طوری میآفرید که از ما تکلیف نمیخواست؟
در نظر بیاورید که خداوند متعال به این همه پرسشها پاسخ بدهد که: اتفاقا به حرفتان عمل کردیم، آن موجود را که در نهاد او گرایش به سوی ماده و مادیات و حیوانی نباشد، از آنها خیلی داشتیم، امّا نه انسان، بلکه ملائکه. میلیاردها ملائکه داشتیم.
دوباره بپرسیم: خدایا آن طرفش را داشتی. این طرف قضیه: جوری ما را میآفریدی که هیچ تکلیفی به ما نمیدادی؟ میگوید: آری، موجودات زیادی را آفریدهایم که به آنها نمیگوییم نماز بخوان و روزه بگیر و حج برو. امّا شما انسانها موجود سومی هستید، معجونی از این دو خصلت و دو حالت که به هر طرف که میتوانید بروید. از اختیار خود شما را مختار آفریدم، راه نشان دادم. «انا هدیناه السبیل اِمّا شاکرا و اِمّا کفورا»(1)در مسیر تکاملی اختیاری خودت برو: یا به سوی کمال تا مسلمان شوی، یا اسفل السافلین را درک بکنی.
قرار نیست که خدا با حالتی جبری انسان را به سوی خوبی بکشاند و به حالت جبری طبیعی انسان را به سوی ماده و مادیات سوق بدهد، بلکه پیغمبر میفرستد تا انسان را راهنمایی کند. در این کشاکش یکی به اختیار خود ابولهب میشود و یکی سلمان. یکی معاویه میشود و دیگری مالک اشتر. دنیا در اختیار است، نه آن حالت مادیت محض را میگیرد، نه حالت معنویت خالص را. در میدان امتحان صفین، دو انسان را مواجه یکدیگر میکند. در یک طرف عمار یاسر و مالک اشتر همراه حضرت امیرند، از آن طرف معاویه و عمرو عاص و مغیرة بن شعبه و یارانش. هر دو با اختیار خودشان مشغول مبارزه هستند.
مسیر عالی و اختیاری خودش در حرکت باشد، باید این چرخ همچنان بچرخد. حالا امیرالمؤمنین میخواهد تا حدّ ممکن حکومت صالح را گسترش دهد. لذا در این مسیر حرکت میکند، امّا انسان درک ندارد. انسان قدر حکومت صالحه علی را نمیشناسد. لذا به او همواره اعتراض میکند.
آن فراز تاریخی جنگ صفین و عامل شکست امیرالمؤمنین علیهالسلام را در نظر بگیرید و زمانه و زمینه را درک کنید. دو لشکر مواجه یکدیگر، 18 ماه با خون عمار یاسرها، پیروزی علی در شرف تحقق است. کارها دارد تمام میشود. لشکریان حق جلو میروند. مالک اشتر نخعی شمشیر میزند، میکشد و پیش میرود. غریو اللّه اکبر از سربازان لشکر امیرالمؤمنین، آسمان صفین را پر کرده است.
معاویه میبیند چیزی نمانده او را احاطه کنند. ناگهان مینشیند و نقشهای میکشد و میگوید: در اینجا باید از جهالت مردم استفاده کرد، به جای این که حق را با باطل از بین ببریم، حق را با یک حق ظاهری ـ با استفاده از جهالت مردم ـ بکوبیم. باید قرآنها بالای نیزهها برود. ناگاه لشکریان امیرالمؤمنین با قرآنهای بالای نیزه رفته مواجه میشوند.
در اینجاست که بزرگترین فاجعهی تاریخ انسانی تحقق مییابد، یعنی مأموم میگوید من از امامم بالاترم! پیشوا میگوید بزن، پیرو میگوید نمیزنم. امام میگوید قرآنها را بریزید، مأموم میگوید: سلیقهی شما اشتباه است و تشخیص ما درست. اینجاست که عامل کلیدی معرفت امام زمان به کار میآید که شاهراه و تنها طریق انحصاری نجات و سعادت است. فردی را میبینی که در ایمان، فداکاری، نماز شب و قرآن خواندن خیلی عالی است، ولی شعور فرد عارف به امام زمان ـ یعنی اطاعت کامل
و تسلیم مطلق در برابر او که عین عبادت خداست ـ در وجود او نیست. معنای امامت را درک نمیکند.(1)میگوید: یا علی من به حرفت گوش نمیکنم، تو امام منی، در صورتی که بر طبق سلیقهی من رفتار کنی!
اینجاست که بزرگترین فاجعه اتفاق میافتد که مأموم به امام میگوید: هر چه میگویم باید رفتارکنی، یعنی من امام تو هستم! امیرالمؤمنین میگوید اگر من امام هستم، این قرآنها نیرنگ و سیاست و دغل و حُقّه است که برای کوبیدن حق به کار گرفتهاند، آنها را بزنید. مأموم میگوید: یا علی همه جا با شما هستیم، امّا قرآن خدا را نمیزنیم. در این حال، هر چه بگوید ما علی را دوست داریم و ارادتمند علی هستیم، بیهوده است. چه ارادتی؟ چه اخلاصی؟ چه ایمانی؟ در اینجاست که حجت خدا تنها میماند.
در اینجاست که حضرت امیر، با چند نفر معدود میماند و پیام میفرستد که مالک برگردد. جنگآوری بصیر که 18 ماه جنگیده و شمشیر زده، بدنش هم جراحت دیده، در هوای گرم، در میدان جنگ با تمام وجودش میجنگد تا هدفش پیشرفت کند، یک مرتبه پیام امیرالمؤمنین به او میرسد: مالک بیا! خیلی کار دارد تا این اجتماع امام زمانشان را بشناسند و به مظاهر ظاهری رهبرهای گروهی نگاه نکنند. این مردم، سلیقهشان بر امامشان رجحان دارد.
لذا مردم به سوء اختیار خود، یکی از بهترین فرصتهای تاریخ برای پیروزی قطعی حق را، از دست دادند. نه تنها خود، که دیگران را نیز، از آن محروم کردند. و گناه این محروم شدن آیندگان را به عهده گرفتند!
1) امیرالمؤمنین علیهالسلام از گروهی شکایت میکند و در وصف آنها میفرماید: «المعروف فیهم ما عرفوا و المنکر عندهم ما انکروا... کأنّ کل امریء منهم امام نفسه»(خطبه 87).
چند دقیقهای میگذرد. امام علیهالسلام دستور میدهند تنور را آتش کنند. تنور که آماده میشود، حضرت میفرماید: برو در تنور! دستور است. خراسانی بهانه میآورد.(مثلاً به این عبارات: جدی میفرمائید؟ واقعا واجب است یا مستحب؟ تقیه در آن نیست؟ قصد شوخی ندارید؟! یابن رسول اللّه فلسفهاش چیست؟ آخر عقل هم خوب است، مگر میشود دستور مذهب خلاف عقل باشد؟ آن آتش است و اینهم گوشت من، بچههای من یتیم میشوند و زنم بیوه میشود، نمیشود به من در همان خراسان دستور پیشنمازی دهید و همان جا مسأله بگویم و شعائر دینی را انجام دهم و اینکارها را نکنم؟)
چند دقیقه که میگذرد، یکی از انسانهای آگاه و تربیت یافته مکتب خودش میآید. تا از راه میآید و سلام میدهد، بلافاصله حضرت به او میگوید: در تنور برو. بلافاصله و بدون تردید و ایراد و بهانهتراشی و فلسفهچینی، رفت داخل تنور. حالا او داخل تنور است، امّا مرد خراسانی
دلش شور میزند و در دلش میگوید: این دستورات چیست؟ بنده خدا زن و بچه دارد، چه مصلحتی است؟
بعد از چند دقیقه امام میفرماید: برو سر تنور را بردار و برادرت را ببین. میآید سر تنور را برمیدارد، میبینید که او در تنور، صحیح و سالم نشسته و مشغول است به ذکر خدا.
امام میفرماید: چند نفر از این گونه افراد در خراسان دارید؟ میگوید: هیچ. میفرماید: پس هنوز وقت قیام ما نیست.(1)
لذا این درس از شکست ظاهری امیرالمؤمنین و پیروزی واقعیاش در راه معرفت و تبعیت مقام امامت را از تاریخ فرا میگیریم. مالک میگوید: یا علی، اگر یک لحظه دیگر مهلت داده بودی، کلّ جهان مدینه فاضله میشد. امّا امیرالمؤمنین پاسخ منفی میدهد، چرا؟ زیرا معاویه را هم که میکشتند، باز هم اجتماع معاویهپرور بود. فرهنگ حاکم آن روز، معاویهپرور است.
این عدم رشد و آگاهی نسبت به مقام امامت و امام زمان است که
1) بحارالانوار، ج 47، ص 123.
معاویه، حجت خدا را میکوبد و با بردن قرآنها بالای نیزه امیرالمؤمنین را محکوم میکند.
مالک اشتر برمیگردد. چه حالی داشته؟ فقط خدا میداند و امیرالمؤمنین علیهالسلام و خود مالک. برای یک سرباز و فرمانده شجاع بسیار دشوار است که در هنگام پیروزی، مواجه با جهالت مردم شود و شکست بخورد، ولی با این همه به حکم امام زمانش، شمشیر در غلاف کند.
نکته فرهنگی که گفته شد، در حکمیت نیز مطرح شد. دلالت حکمیت این است که چه کسی حاکم شود بر شما؟ منِ علی مالک را تعیین میکنم. مردم نادان میگویند: مالک جوانی است که به درد جنگ میخورد، امّا ابوموسی اشعری سابقه قضاوت داشته و عمری را در اسلام گذرانده. لذا با همان فرهنگ غلط خود ابوموسی را تحمیل کردند.
ـ اذ قال لهم اخوهم نوح ألا تتقون * انی لکم رسول امین * فاتقوا اللّه و أطیعونِ(1)
1) شعراء، آیه 106 تا 108.
ـ اذ قال لهم اخوهم هود... فاتقوا اللّه و أطیعونِ(1)
ـ اذ قال لهم اخوهم صالح... فاتقوا اللّه و أطیعونِ(2)
ـ اذ قال لهم اخوهم لوط... فاتقوا اللّه و أطیعونِ(3)
ـ ا ذقال لهم اخوهم شعیب... فاتقوا اللّه و أطیعونِ(4)
و در صدر همه، پیام مهم خدای حکیم، را، از زبان حضرت خاتم الانبیاء صلیاللهعلیهوآلهوسلم به عموم مدّعیان ببینید که:
ـ قل ان کنتم تحبّون اللّه فاتبعونی یحببکم اللّه و یغفرلکم ذنوبکم(5)
پیامبران و امامان، بندگان برگزیدهی خدایندکه به خود نمیاندیشند، بلکه به هدفی والا که برای آن آمدهاند و خود را در راه آن هدف فدا میکنند. امام هادی علیهالسلام در زیارت جامعه کبیره میفرماید:
ـ و بذلتم انفسکم فی مرضاته، و صبرتم علی ما أصابکم فی جنبه
فرهنگسازی در این جهت میان مردمان، با حفظ اصل اختیار(لااکراه فی الدین)، که هر فردی خود، آن را بپذیرد و بدان عمل کند، کاری دشوار است، که تمام پیروزیهای نظامی در برابر آن آسان است. تجربههای اجتماعی، حتّی در مورد رهبران بشری نیز نشان میدهد که هر رهبری با دو هدف پیش آمده(هدف نظامی و هدف فرهنگی)، کار فرهنگی را دشوارتر از نظامی یافته است.
خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم هستند. اینان مانند جدّ بزرگوارشان، عمدتا به فرهنگسازی و تغییر دادنِ انسانها میاندیشند تا مردم به اختیار خود، راه عبودیت را برگزینند، که عقلاً فقط با گردن نهادن به حجّت خدا طی میشود. در این راه، حتّی شکست نظامی ظاهری را میپذیرند، همان گونه که در عاشورا همگان دیدند. ولی غلبهی «فرهنگ الهی امامت» بر «فرهنگ بشری اموی» نیز به گونهای در کربلا به نمایش درآمد که هنوز هم ـ پس از گذشت سدهها ـ برای همگان درسآموز است.
مهم این است که مخاطبان حجّتهای الهی ـ پیامبران و امامان ـ فقط افراد معاصرشان نیست، بلکه آنان با تمام انسانها در طول تاریخ سخن میگویند، تا ـ به تعبیر امام امیرالمؤمنین علیهالسلام - «لیثیروا لهم دفائن العقول»(1)گنجینههای عقل را که انسانها دارند و از آن بیخبرند، برایشان از زیر گرد و غبار شهوت و غفلت بیرون آورند و در اختیارشان قرار دهند.
مخاطب اصلی پیامبران و امامان، عقلهای انسانها است و انسانهایی که با اختیار خود، به عقل خود رجوع میکنند و به حکم آن گردن مینهند. این نکته مهم در مورد حضرت خاتم الانبیاء صلیاللهعلیهوآلهوسلم که رسالتش برای تمام مردم در هر زمین و هر زمان تا قیام قیامت است، اهمیت ویژه مییابد. و امامان معصوم علیهمالسّلام به عنوان تداوم راه آن رسول گرامی نیز به این شیوه عمل میکنند، یعنی راهی نشان میدهند که همواره برای آنها درسآموز باشد، نه این که در یک مقطع خاصّ، آن حجّت الهی را به پیروزی موقّت برساند.
آن بزرگ مردان، مانند پیامبر، به مردم، «کتاب و حکمت» میآموزند،(2)و این را شأن همیشگی خود میدانند.در منطق آنان، ترویج فرهنگ
عبودیت و رسالت و امامت، ریشه است و پیروزیهای ظاهری، میوهی آن. بدیهی است که به حکم عقل، ریشه را نباید فدای میوه کرد.
این ریشه، با دو عامل، استوار میشود: یکی نصب حجّت از طرف خدای حکیم، دوم پذیرش کلام حجّت، به اختیار، از طرف مردم. این دو عامل، مکمّل هم هستند، چنان که امیرالمؤمنین علیهالسلام در یکی از خطبههای جهادیّه خود میفرماید: «لا رأی لمن لا یُطاع»(1).
بسیاری از حرکتهای امامان معصوم علیهمالسّلام در همین راستا، قابل تبیین است، که در جای خود به تفصیل گفته میشود. این بیان، پاسخ به پرسشهای فراوان دربردارد، مانند این موارد:
ـ چرا حضرت امیر علیهالسلام به سخن جاهلان تن داد و مالک را بازگرداند؟
ـ چرا در ادامهی همان قضیه، به حکمیت ابوموسی گردن نهاد؟
ـ چرا امام مجتبی علیهالسلام ترک مخاصمه با معاویه را پذیرفت؟
ـ چرا سیدالشهدا علیهالسلام در شب عاشورا، بیعت خود را از گردن همان یاران معدود برداشت، با آنکه میدانست که چه رویارویی دشواری در پیش خواهد داشت؟
و دهها پرسش دیگر.
1) نهج البلاغه، خطبه 27.
فضائل علوی در گذر تاریخ(1)
مقدمه مترجم
این گفتار؛ بازگردان پارسی مقالهای پرنکته و ارزشمند است تحت عنوان «الفضیله و الفضائل» نوشته محقق کمنظیر عرصه تاریخ و حدیث و متون کهن، مرحوم آیهاللّه سید عبدالعزیز طباطبایی.
این گفتار؛ بخشی از مقدمه آن فقید است که در آغاز کتاب «فضائل امیرالمؤمنین علی بنابی طالب علیهالسلام » نوشته پیشوای حنبلیان احمدبن حنبل آورده است.
کتاب یاد شده ز آثاری است که با تحقیق و تعلیق محقق طباطبایی در سال 1433 قمری توسط مؤسسه المحقق الطباطبایی انتشار یافته است.
در این گفتار، اشاراتی به سیر برخوردهای حاکمان و عالمان مکتب خلافت با احادیث فضائل علوی میبینیم که برای بازشناسی تاریخ گذشته و تحلیل درست آن ضرورت تام و تمام دارد.
شوربختانه دستهای پیدا و پنهانی در تاریخ سدههای گذشته در کار بوده که کتمان و تحریف و قلب حقایق را در سرلوحه کار خود قرار داده و
1) این نوشتار ترجمه مقدمه علامه سیدعبدالعزیز طباطبائی بر کتاب فضائل امیرالمؤمنین احمد بن حنبل است که توسط آقای عبدالحسین طالعی گردیده است.
پیامدهای زشت اینگونه برخوردهای غیرعلمی همچنان برمتون کهن ما سایه انداخته است.
از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت عجبمدار که سروی نماند و یاسمنی
در این میدان، اندک شمارند پژوهشگرانی که به مدد روحیه آزاد اندیشی و بیطرفی، بتوانند این جریانهای مسموم را باز شناسند. محقق طباطبایی در شمار همین پژوهشگران معدود بود که ژرف نگریها و نکتهیابیهای او بر کسانی که محضرش را درک کردهاند، پوشیده نیست. به همین دلیل، وسواس علمی او سبب تأخیر در تدوین نهایی و انتشار یافتههایش شد، که امید است با همت بازماندگان و شاگردان استاد، این خلأ جبران شود.
در باره محقق طباطبایی در منابع دیگر به تفصیل سخن رفته است که ما را از تکرار آنها بینیاز میدارد، به ویژه یادنامه «المحقق الطباطبایی فی ذکراه السنویه الاولی» چاپ مؤسسه آل البیت، 1417 قمری و سومین دفتر جنگ انجمن فهرست نویسان نسخههای خطی، 1390 شمسی.
در باره موضوع مورد بحث مقاله، نکاتی به نظر این ناتوان رسیده که تفصیل را به زمان دیگر وامیگذارم. اما از این نکته نمیگذرم که تمام استنادات این گفتار- جز یک دو مورد- به منابع تسنن است که هر کدام، جدا از خط کلی مقاله به بررسی و تعلیقه نویسی نیاز دارند. بدیهی است که هر نویسنده در پی محور اصلی کلام خود میرود و پیگیری این جزئیات، بسا اوقات ذهن خواننده را به پراکندگی میکشاند.
ترجمه مقاله در نخستین روزهای ماه شوال آغاز شد و بازنگری آن در آستانه پانزدهم شوال سامان یافت که سالگرد شهادت جناب حمزه و
رحلت عبدالعظیم حسنی- دو مدافع بزرگ حریم آسمانی نبوت و امامت است.
بدین روی، این نوشتار را که خود گامی در راه دفاع از این حریم مقدس است، به آستان آسمان سای آن دو بزرگ تقدیم میدارم؛ بدان امید که توفیق دفاع استوار از دین مبین و حضرت خاتمالوصیین عجلاللّه فرجه همواره رفیق راه باشد. آمین رب العالمین.
ریشههای فضائل در انسان به سه مبنا بر میگردد:
اخلاق نیکو و سجایای بزرگ منشانه و طبعهای بلند، مانند علم و شجاعت و سخاوت
کارهای نیک و مواضع برتر مانند جهاد در راه خدا، یاری دین، اقامه حق، نشر عدالت، بذل خیر، انفاق و دیگر کارهای خیر، بذل صدقه، و عبادت زیاد به درگاه خدای سبحان.
سخنان نیک بزرگان در باره آن شخص.
به اینها اضافه شود: شرافت حسب و نسب و منصب، سبقت گرفتن در اسلام و هجرت.
وقتی به کتاب گران سنگ الهی بنگریم، میبینیم که شاخصهای فضیلت و کرامت نزد خدای تعالی، پنج عنوان است: ایمان، علم، عمل به علم، تقوای الهی و جهاد در راه خدا.
اسوه فضائل
همگان بر این حقیقت تاریخ اسلام همداستانند که امیرالمؤمنین علیهالسلام
جامع تمام خصال خیر بود، از علم، فضل، شجاعت، فصاحت، بلاغت، عدالت، سخاوت، مروت، زهد و دیگر ویژگیهای پسندیده. این بارزترین نمای زندگی کریمانه حضرتش بود. سیره آن گرامی سرشار از این ویژگیها است که در خلال بیش از نیم قرن زندگی، تنها این ویژگیها را بروز داد.
جهاد او در راه خدا، فدارکاری در راه آفریدگارش، پیروزیهای نمایان در آغاز دعوت اسلامی، قهرمانی در جنگها، خدمات روشن و تلاشهای ارزشمند حضرتش را، همگان دیده و شنیدهاند و از آن خبر دارند و برگهای تاریخ اسلام، آکنده از آن است. همینگونه علم و عدالت و زهد و کرامت و بلاغتش، از حد تواتر گذشته است، به گونهای که به بررسی راستگویی راوی و ارزیابی صحت حدیث در این زمینه نیازی نیست.
در باب مدح و ثنا بر آن جناب، کافی است ثنای خدا و رسول بر او را در کتاب و سنت ببینیم. خدای تعالی چندین آیه در کتاب سترگ خود را در بارهاش فرو فرستاد، آیاتی را که مسلمانان در لحظه لحظه شبانهروز میخوانند. راویان صدر اسلام شاهدند که آن آیات فراوان در باره حضرتش نازل شده و تفسیر آنها را از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنیدهاند.
آنگاه که به سنت نبوی مینگریم، سخنان تابناک و طلایی پیامبر در باره آن جناب را میبینیم که در میان گروههای مختلف صحابه، در مناسبتها و جایگاههای علنی و در حضور بسیاری از افراد بیان شده است؛ مانند حدیث رایت در روز خیبر، شبی که خواب در چشم تمام سپاه اسلام نیامد که کدام یک از آنها فردا حامل پرچم پیروز خواهد بود. بامداد روز بعد همگان برای شنیدن سخنان پیامبر گردن کشیدند و خود را
به رنج انداختند تا ببینند که این فخر جاودانه نصیب کدام یک از آنان میشود. آنگاه دیدند که این مدال افتخار بر سینه امیرالمؤمنین علیهالسلام جای گرفت.
همینگونه است:
حدیث منزلت در غزوه تبوک.
حدیث غدیر و ثقلین در حجهالوداع که صد هزار تن یا کم و بیش آن را شنیدند.
حدیث سدالابواب یعنی بستن درهایی که به مسجد راه مییافت مگر خانه امیرالمؤمنین.
مواخات یعنی پیمان برادری او با رسول خدا ـ صلیاللّه علیهما و آلهما- در حضور گروه زیادی از صحابه.
آمدن پیامبر بر درِ خانه فاطمه علیهاالسلام در کنار مسجد، که ماهها هنگام نماز صبح میآمد و میفرمود: «انما یرید اللّه لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهر کم تطهیرا». پیامبر این کار را در حضور تمام مردم که برای نماز صبح به مسجد آمدند، انجام میداد.
ابلاغ سوره توبه در جمع مشرکان مکه.
و موارد دیگر؛ که به سبب این همه مواقف روشن، جای آن دارد که دفترها و مجموعهها از این فضائل و یادگارهای متواتر و قطعی آکنده شود.
در بررسی تاریخ میبینیم که با این فضلیتها برخوردهای شگفت
1) عناوین و شمارهها که پس از این میآید، افزوده مترجم است.
داشتند، به ویژه: پوشیدن و پنهان داشتن، بلکه انکار آن و اظهار جهل نسبت به آن .
این کار، از واپسین روزهای زندگانی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آغاز شد. آنگاه، به محض رحلت حضرتش به کتمان و انکار مشهورترین فضائل و مناقب علوی پرداختند.
نمونههایی از این پدیده زشت را مرور میکنیم.
زمانی که امیرالمؤمنین را- به اکراه ـ به سمت بیعت میبردند، پرسید: اگر بیعت نکنم، چه میشود؟ گفتند: به خدا سوگند کشته میشوی. فرمود: در آن صورت بنده خدا و برادر رسول خدا را میکشید. گفتند: میپذیریم که بنده خدایی، ولی برادری پیامبر را، نه!
میبینیم که از همان نخستین روزها انکار حقیقتی را مرتکب شدند که خود دیده و شنیده بودند، حقیقتی که پیامبر به زبان و عمل نشان داده بود. و آنان در باره امیرالمؤمنین در این حد حاضر به اقرار شدند که او بندهای از بندگان خدا است، ولی برادری پیامبر را، نه!
این قصه ادامه یافت تا آنجا که تمام فضائل حضرتش را تعمدا از یاد خود بردند، و تردید یا جهالت را به آشکارترین فضائل آن جناب کشاندند.
شخصی از براء بن عازب پرسید: ای اباعمار! آیا علی در جنگ بدر حضور داشت؟ گفت: به راستی چنین بود.(1)
1) ترجمه الامام علی بن ابی طالب من تاریخ دمشق، حدیث 191.
کار به آنجا کشید که از صحابه سؤال میشد که : آیا اساساً برای آن گرامی منقبتی سراغ دارند یا نه؟
این عساکر از حارث بن مالک روایت کرده که به مکه رفتم. در آنجا سعد بن ابی وقاص را دیدم. پرسیدم: آیا منقبتی برای علی شنیدهای؟
پاسخ داد: چهار ویژگی برایش دیدم که اگر یکی از آنها را میداشتم، بیشتر میپسندیدم تا عمری به درازای نوح پیامبر علیهالسلام داشته باشم. آنگاه حدیث ابلاغ سوره توبه، سدالابواب، حدیث پرچم در روز خیبر و حدیث "انت منی بمنزله هارون من موسی "را روایت کرد.(1)
ابن عساکر شافعی همچنین از سهم بن حصین اسدی روایت کرده که گفت:
من و عبداللّه بن علقمه به مکه رفتیم. ابوسعید خدری آنجا بود. عبداللّه بن علقمه سالیان دراز در جهت بدگویی و سبّ علی تلاش جدی داشت و همواره به این کار میپرداخت. گفتم: آیا دوست داری نزد ابوسعید خدری برویم و دیداری با او تازه کنیم؟ پاسخ مثبت داد. نزد او رفتیم.
1) همان کتاب حدیث 278. حدیث منزلت زمانی بود که در غزوه تبوک، پیامبر، علی را در مدینه گذاشت و با خود نبرد. قریش گفتند: پیامبر از همراهی او ناخوشنود بود، لذا او را همراه خود نبرد. این سخن به گوش علی علیهالسلام رسید. در طول راه، به خدمت پیامبر رسید، مهار ناقهاش را گرفت و عرضه داشت: قریش پنداشتهاند که مرا در مدینه گذاشتی، زیرا همراهی مرا خوش نداشتی. و گریست . راوی گوید: پیامبر مردم را گرد آورد و در جمع آنها فرمود: ای مردم! هیچ کسی نیست مگر آنکه بستگانی دارد که به آنها پشتگرم است. پسر ابوطالب! آیا راضی نیستی که برای من مانند هارون نسبت به موسی باشی مگر آن که پس از من پیامبری نیست؟ علی علیهالسلام گفت: از خدا و رسولش رضایت دارم.
عبداللّه گفت: آیا منقبتی برای علی سراغداری؟! ابوسعید گفت: بلی. این مطلب را که به تو میگویم، از مهاجران و انصار و قریش بپرس.
پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم روز غدیر خم به پا خاست و صدای رسای خود را به گوش مردم رساند. سپس فرمود: ای مردم! آیا من اولی بر مؤمنان از خودشان نیستم؟ گفتند: بلی. و این کلام را سه بار بیان فرمود.
سپس فرمود: نزدیک بیا ای علی! آنگاه پیامبر دست او را بالا برد به گونهای که سفیدی زیر بغل هر دو بزرگوار را میدیدم. سه بار فرمود: من کنت مولاه فعلی مولاه.
عبداللّه بن علقمه(گویی با تعجب) پرسید: خودت این را از رسول خدا شنید؟ ابوسعید پاسخ داد: آری. و به گوشها و سینهاش اشاره کرد و گفت: دو گوشم شنید و در سینهام جای گرفت.(1)
میبینیم که وقتی یک منقبت در باره امام امیرالمؤمنین میشنوند، شگفت زده میشوند. و حاضر نیستند که صحابی پیامبر را تصدیق کنند مگر این که برای آنها سوگند بخورد یا تأکید کند که خودش با دو گوش خود، آن را از پیامبر شنیده و در سینه خود نگاه داشته است. بعلاوه پس از آن میگوید: در این مورد، از مهاجران و انصار و قریش بپرس.
کسی مثل سعید بن مسیب- تابعی مشهور و شناخته شده- حدیث منزلت را از عامر بن سعد بن ابی وقاص میشنود، ولی بدان ایمان نمیآورد تا این که خودش آن را از سعد بن ابی وقاص بشنود.
مسلم از سعید بن مسیب از عامر بن سعد از پدرش سعد روایت
1) ابن عساکر در همان کتاب، حدیث 565 آن را به دو طریق آورده است.
میکند که از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنیده که به علی علیهالسلام فرمود: آیا راضی نمیشوی که برای من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی مگر آنکه پس از من پیامبری نیست؟
سعید بن مسیب گوید: دوست داشتم که مستقیماً از سعد بشنوم. او را دیدم و کلام عامر را به او گفتم. او دست بر دو گوش خود نهاد و گفت: ناشنوا باد اگر این کلام را از رسول خدا نشنیده باشم.(1)
همین حدیث را در کتابهای دیگر میتوان دید.
احمد در مسند بدینترتیب آورده است: از قتاده و علی بن زید بن جدعان آورده که گفتند: سعید بن مسیب گفت: یکی از فرزندان سعد بن مالک از زبان پدرش بر ایمان حدیث آورد که:
سعید بن مسیب گفت: نزد سعد رفتم و گفتم: سخنی از زبانت به من رسیده، مربوط به زمانی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم علی علیهالسلام را در مدینه به جای خود گمارد. سعد به غضب آمد و گفت: چه کسی آن را برایت باز گفت؟ من خوش نداشتم که به او خبر دهم که فرزندش برایم نقل کرده، مبادا بر او خشم آورد.
سپس سعد گفت: زمانی که رسول خدا برای غزوه تبوک از مدینه بیرون رفت، علی را در مدینه به جای خود نهاد. علی گفت: ای رسول خدا! من هیچ جهت و توجهی را دوست نمیدارم مگر این که همراه شما باشم. فرمود: آیا راضی نمیشوی که نسبت به من مانند هارون از موسی باشی مگر آنکه پس از من پیامبری نیست؟(2)
در لفظ ابن عساکر آمده است که از زبان را وی گوید:
دوست داشتم که بیواسطه آن را از سعد بشنوم. آنچه را با واسطه شنیده بودم، از او پرسیدم. گفت: درست است، شنیدهام. پرسیدم: خودت شنیدهای؟! دست در گوش خود فرو برد و گفت: آری، وگرنه ناشنوا باد.
در لفظ دیگر آمده است که سعید گفت: من به کلام ابراهیم- که نقل قول از سعد کرده بود- اطمینان نیافتم تا این که خود سعد را دیدم. گفتم: تو خود این را از رسول خدا شنیدی؟ پاسخ داد: آری و گرنه ناشنوا باد.
در روایت زهری از عامر بن سعد آمده که گفت: من همراه پدرم بودم که شخصی در پی ما راه افتاد که در درون خود اشکالهایی نسبت به علی داشت. پرسید: ای ابا اسحاق! حدیثی است که مردم در مورد علی یاد میکنند. گفت: چیست؟ پاسخ داد: حدیث"انت منی بمنزله هارون من موسی". سعد گفت: آری، خودم از پیامبر شنیدم که به علی چنین میگفت...... چرا چنین سخنی را در حق علی انکار میکنند در حالی که بالاتر از این است.(1)
ابن عساکر از جابر بن یزید جعفی از عبداللّه بن یحیی حضرمی که گفت: از علی بن ابی طالب شنیدم که بر فراز منبر میفرمود: سالها پیش از این که کسی با پیامبر نماز گزارد، من نماز میگزاردم. جابر گفت: به عبداللّه بن یحیی گفتم: اگر این مدعا درست نباشد گوشهای تو ناشنوا باد. پاسخ داد: در این صورت، گوشهای من ناشنوا باد.
کتمان نصوص خلافت را حتی از کسی مثل سعد بن عباده میبینیم که در
1) ترجمه الامام علی من تاریخ دمشق حدیث 374.
برابر بیعتها مقاومت میکرد و چون با کسی بیعت نکرده بود هیچ کسی بر او سلطه نداشت.
جوهری در کتاب السقیفه مینویسد: ابوالحسن علی بن سلیمان نوفلی گفت: از آبی شنیدم که گفت: سعد بن عباده بعد از سقیفه روزی از علی یاد کرد. مطلبی را یادآورد- آن را ابوالحسن نوفلی فراموش کرده - که ولایت او را الزامی میدارد. پسرش قیس بن سعد گفت: تو از پیامبر این کلام را در باره علی بن ابی طالب شنیدهای. با این همه در پی تصاحب خلافت هستی و به یاران خود میگویی: منا امیر و منکم امیر؟! من - به خدا سوگند- پس از این با تو یک کلمه سخن نمیگویم.(1)
میبینیم که کسی از عبداللّه بن عمر در باره علی علیهالسلام میپرسد. ابن عمر جوابی ندارد جز اینکه بگوید: اینجا خانه علی است. به جز این کلمه سخنی در باره او نمیگویم.(2)
شگفتا! گویا امام امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه هیچ منقبتی - در نظر اینان ـ ندارد جز این که همسایه پیامبر بود و فقط رویداد سد الابواب در بارهاش انجام شد.
ام المؤمنین عایشه از درون خود رضایت نمیداد که امیرالمؤمنین را به نیکی یاد کند، حتی در این حد که گاهی رسول خدا در هنگام راه رفتن
چند قدم بر ایشان تکیه کرده باشد. در این نقل، حتی نام امیرالمؤمنین را کتمان میکند:
«زمانی که رسول خدا در خانه میمونه بیمار شد، از همسران خود اجازه خواست تا در خانه من پرستاری شود. به او اذن دادند. رسول خدا در حالی بیرون آمد که بر عباس و "مردی دیگر" تکیه کرده بود و پاهایش به زمین کشیده میشد.»
عبیداللّه گوید: ابن عباس گفت: میدانی "مردی دیگر" چه کسی بود؟ او علی بن ابی طالب بود. گرچه عایشه نمیتوانست خود را قانع کند که علی را به نیکی یاد کند.(1)
در روایت احمد آمده است: اما عایشه نمیتوانست خود را برای بردن نام علی قانع کند.(2)
شعبی در کتاب الشوری و مقتل عثمان از جندب بن عبداللّه آورده که گفت: پس از بیعت با عثمان به عراق رفتم و فضائل علی را به مردم یادآور میشدم. کسی نمیدیدم که سخن ناگوار به من نگوید! بهترین جملهای که در این مورد شنیدم، این کلام بود که گفتند: این سخنان را رها کن و سخنی بگو که سودی برایت داشته باشد. من به گوینده پاسخ میدادم: این
1) بیهقی در سنن ج 2 ص 31 واحمد در مسند ج 6 ص 34 و بخاری در صحیح با حذف بعضی کلمات و جملات آن را آوردهاند. نیز بنگرید: تاریخ طبری ج 3 ص 189؛شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید ج 13 ص 28؛ فتح الباری ج 2 ص 123؛ الجامع المسند نوشته ابوحفص عمر بن محمد بن بجیر جزء 30 برگ 3(نسخه خطی) البته اگر ابن عباس به صراحت این نکته را نمیگفت قرائن دیگر بر کتمان نام علی علیهالسلام توسط عایشه دلالت میکرد.
2) مسند احمد ج 6 ص 229-228.
3) شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید ج 9 ص 58.
مطالب، هم مرا سود میرساند و هم تو را. آنگاه او از نزد من بر میخاست و رهایم میکرد.(1)
وضع چنان شد که وقتی کسی میخواست فضیلتی از امیرالمؤمنین باز گوید، ابتدا مخاطب خود را بررسی میکرد که چه برخوردی خواهد داشت.
کثیرالنواء از جمیع بن عمیر روایت کرده که گفت: آیا خوشحال میشوی از این که درباره علی برایت حدیث بخوانم؟ گفتم: بلی. گفت: نزد رسول خدا نشسته بودم که فرمود: فردا پرچم را به دست مردی میدهم که خدا و رسول را دوست میدارد و خدا و رسول نیز او را دوست دارند...(تا آخر حدیث روایت).
جمیع ادامه داد: باز هم درباره علی برایت حدیث بخوانم؟ پاسخ مثبت دادم. گفت: رسول خدا میان اصحاب خود پیمان برداری بست... به علی گفت: آیا رضایت نمیدهی که من برادرت باشم؟ گفت: بلی. فرمود: پس تو برادر منی در دنیا و آخرت.
کثیر گوید: به جمیع گفتم: آیا این مطالب را در مورد ابن عمر(راوی حدیث) گواهی میدهی؟ گفت: آری. سپس سه بار سوگند به خدای یگانه خورد که اینها را از ابن عمر شنیده است.
ابن ابی شیبه در المصنف، و به نقل از او ابویعلی در المسند و طبری به
1) ترجمه علی بن ابی طالب من تاریخ دمشق ح 246.
سندهای خود از یزید اودی آوردهاند که ابوهریره وارد مسجد شد. مردم دور او گرد آمدند. جوانی به پا خواست و گفت: سوگندت به خدا میدهم، آیا خودت از رسول خدا شنیدی که فرموده باشد: "من کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه(1)".
شخصی نزد زید بن ارقم آمد و گفت: سوگندت میدهم به خدای بیشریک که آیا خودت از پیامبر خدا شنیدی که فرمود: من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه؟ زید پاسخ مثبت داد.(2)
زمانی که خلافت به امیرالمؤمنین رسید، به صحابه امر میفرمود که آنچه را که در بارهاش شنیدهاند باز گویند. به مردم نیز امر میفرمود که از صحابه بپرسند. به علاوه آن جناب خود بازگویی فضائل خود را به شیوه مناشده(سوگند دادن) از آنان میخواست.(3)
قاضی محاملی در امالی خود مجلس 50 مینویسد: جمعی نزد علی علیهالسلام بودند که همگی با رسول خدا بیعت کرده بودند. امیرالمؤمنین
1) المصنف ج 12 ص 68 رقم 12141؛ مسند ابویعلی ج 11 ص 307؛ طبری در کتاب خود(به نقل ابن کثیر در تاریخ خود ج 5 ص 135).
2) همان مدارک .
3) بدیهی است که این کار برای تبیین حق و حقیقت و روشنگری مردم بود تا راه هدایت را از گمراهیها باز شناسند. و این پس از سالها اختناق و سکوت بود که منع نشر و تدوین حدیث یکی از برنامههای خلفا بود چنانکه امام هادی صلوات اللّه علیه در زیارت غدیریه خطاب به امیرالمؤمنین میفرماید: و اوضحت السنن بعد الدورس و الطمس؛ سنتها را بعد از کهنگی و فرسودگی روشن ساختی.(مترجم)
به آنها فرمود: به این مردم باز گویید آنچه را که از رسول خدا شنیدهاند. آنها گفتند: از رسول خدا شنیدهایم که میفرمود: انت منی بمنزله هارون من موسی.(1)
شگفت اینجا است که مخفی داشتن و کتمان کردن تا زمان حکومت امیرالمؤمنین ادامه یافت و همچنان نافذ بود. آن جناب در ایام حکومتش چند بار اصحاب رسول خدا را سوگند داد که برای حدیث غدیر شهادت دهند، گاهی در رحبه مسجد کوفه و گاه بر فراز منبر؛ و هر بار گروهی برای شهادت دادن بر میخاستند و گروهی دیگر بر کتمان خود باقی میماندند.
از این شگفتتر، آن است که امیرالمؤمنین علیهالسلام حدیث قتل خوارج را از زبان رسول خدا برای آنها باز میگفت که پیامبر فرمود: «اگر به سرکشی نیفتید، از زبان محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم به شما خبر میدهم از آنچه خداوند میبخشد به کسانی که با آنها میجنگند». آنگاه آنها در جواب گفتند: به راستی خودت از پیامبر شنیدهای؟ سه بار فرمود: آری، به خدای کعبه سوگند.(2)
احمد و ترمذی و محاملی حدیث غدیر را از طریق شعبه از ابی سریحه یا زید بن ارقم روایت کردهاند. سعید بن جبیر نیز گوید: من مانند این سخن را از ابن عباس شنیدهام. شعبه نیز خبر میهد که زید بن ارقم حدیث غدیر را کتمان میکرده است.(1)
از ابن عیاش زرقی در باره امام امیرالمؤمنین پرسیدند. گفت: ما جایگاههایی داریم و حسابهایی ....!(2)
کار به آنجا کشید که در باره آن جناب گفته شد: تنها عیبی که به ابوموسی گرفتند، پیروی او از امیرالمؤمنین علیهالسلام است.(3)
عطیه عوفی از پدر همسر خود شنید که زید بن ارقم حدیث غدیر را روایت کرده است. دلش آرام نگرفت. تا این که خودش نزد زید رفت تا حدیث را بیواسطه از او بشنود. ولی زید به او گفت: «شما اهل عراق مشکلاتی دارید»(یعنی از شما تقیه میکنم). عطیه پاسخ داد: از ناحیه من مشکلی نداری. آنگاه زید حدیث غدیر را باز گفت.(4)
در این میان، نادیده گرفتن حقوق مسلم، حاکمیت تمایلات نفسانی و بازی گرفتن کتاب و سنت و تاریخ دینی است.
معمر گوید: از زهری پرسیدم: نویسنده پیمان حدیبیه چه کسی بود؟ خندید و گفت: علی بود. البته اگر از اینان - یعنی بنی امیه- بپرسی میگویند: عثمان!(1)
زمانی منتظر جنازهای بودند که کسی از زید بن ارقم پرسید: آیا از رسول خدا سخنی در روز غدیر خم شنیدهای؟ گفت: آری، و حدیث غدیر را باز گفت. شخصی دیگر برای تأکید، چهار بار پرسید: آیا به راستی رسول خدا این سخن را گفته بود؟ و هر بار زید پاسخ مثبت میداد.(2)
منصور از شریک در مورد حدیثی در فضیلت امیر مؤمنان میپرسد. اما شریک از بازگویی آنها خودداری میکند، تا آنجا که همدیگر را میشناسند و به همدیگر اعتماد میکنند. آنگاه شریک از ربعی روایت میکند که امیرالمؤمنین فرمود: قریش به حضور رسول خدا رسیدند که سهیل بن عمرو نیز در میان آنان بود. گفت: ای محمد! گروهی به تو پیوستهاند، آنها را به ما باز گردان.
پیامبر به قدری غضب آورد که خشم در سیمایش نمایان شد. سپس
فرمود: ای گروه قریش! یا دست از کارتان باز میدارید یا اینکه خداوند- به یقین- کسی از خودتان را بر شما برمیانگیزد که خداوند، قلبش را برای ایمان آزموده است؛ او گردنهای شما را در راه دین میزند.
در این حال گفتند: او ابوبکر است؟ پیامبر فرمود: نه . گفتند: عمر است؟ پاسخ داد: نه. او همان است که در حجرهاش به تعمیر نعلین خود مشغول است. قریشیان وقتی شنیدند که این سخن در باره علی علیهالسلام است، ناخوشنود شدند.
امیرالمؤمنین پس از این فرمود: من خود این را شنیدم، پس مرا تکذیب مکنید.(1)
مالک بن دینار از سعید بن جبیر پرسید که پرچمدار پیامبر چه کسی بود؟ سعید به او نگریست و گفت: "گویی آسوده خاطری!". آنگاه مالک از او به برادرانش که قاری قرآن بودند، شکایت برد. به او گفتند: "او از حجاج امنیت ندارد. پرچمدار علی بود.(2)"
معاویه به عمرو عاص پیغام داد: مردم شام را نسبت به من بدبین کردهای! مگر هر چه را که از رسول خدا شنیدی، باید بازگویی؟ عمرو گفت: من آن احادیث را نقل کردم، اما علم غیب ندارم، و نمیدانستم که ماجرای صفین روی میدهد. زمانی آن احادیث را گفتم که عمار با من و تو مخالف نبود.
در آن زمان تو هم مثل من در باره علی روایت حدیث میکردی.!
معاویه در غضب شد، بر عمرو خشم گرفت و تصمیم گرفت که خیر خود را از او باز دارد.(1)
معاویه تمام آنچه را که برایش پیش میآمد، در جایی مینوشت تا در مورد آنها از امیرمؤمنان علیهالسلام بپرسد. زمانی که خبر قتل حضرتش را به او دادند، گفت: "تمام فقه و علم با مرگ پسر ابوطالب از میان رفت ".برادرش عتبه گفت: مراقب باش که اهل شام این سخن را از تو نشنوند. معاویه پاسخ داد: رها کن!(2)
هنوز سی سال از رحلت پیامبر نگذشته بود که به گونه آشکار، به برادر و داماد و وصی او بدگویی کردند، و کسی را دشنام دادند که نخستین ایمان آورنده به پیامبر و مجاهد در رکاب او بود. این کار در حکومت منافقان و به امر رئیس آنها انجام شد؛ بگذریم از اینکه اجازه دهند آن جناب به خوبی یاد شود یا فضیلتی از آن گرامی نقل گردد.
این گونه برخوردها دو قرن ادامه یافت. آشکارا و برفراز منابر - منبرهایی که با تلاش حضرتش برپا شده بود- به لعن او پرداختند. این مسائل روز به روز شدت میگرفت تا آنجا که گوش روزگار، کلام عبدالملک بن مروان را - خطاب به علی بن عبداللّه بن عباس - شنید
که میگفت: "نمیتوانم بر نام و کنیهات صبر کنم! "چرا که نامش علی و کنیهاش ابوالحسن بود. لذا او را مجبور کرد که کنیهاش را تغییر دهد.(1)
آری، تمام نیکیها را از او باز ستاندند، تا آنجا که نسبت به مسلمان بودن حضرتش نیز دست درازی کردند.
ابوهلال عسکری قضیهای میآورد که حجاج، حسن بصری را احضار کرد. ضمن آن میگوید:
حجاج محکم نشست و گفت: در باره ابوتراب چه میگویی؟ حسن گفت: ابوتراب کیست؟ حجاج گفت: پسر ابیطالب. حسن پاسخ داد: میگویم خداوند او را از گروه هدایت یافتگان قرار داده است. گفت: دلیل بیاور.
حسن گفت: خدای تعالی در جریان تغییر قبله میفرماید: «و ما جعلنا القبله التی کنت علیها- تا آنجا که فرماید - و ان کانت لکبیره الا علی الذین هدی اللّه»(2)
حسن فزود: براساس این آیه، علی نخستین کسی است که خداوند هدایتش فرمود، به دلیل همراهی هماره با پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم .
حجاج گفت: حتماً این اندیشهای عراقی است!
حسن گفت: مطلب همین است که شنیدی. گفت و بیرون رفت.(3)
ابوجعفر اسکافی در کتاب نقض العثمانیه(1)آورده که کسی به حسن بصری گفت: چه شده که نمیبینیم ثنا و مدح علی بگویی؟ پاسخ داد: چگونه چنان گویم در حالی که از شمشیر حجاج خون میچکد؟ او نخستین کسی است که اسلام آورد. همین یک کلمه برایتان بس است.(2)
سلفی در کتاب الطیوریات از عبداللّه بن احمد بن حنبل آورده که گفت: از پدرم در باره علی و معاویه پرسیدم. گفت: بدان که دشمنان علی زیاد بودند. آنها عیبی برای او جستوجو میکردند، اما نیافتند. بدین روی، سراغ شخصی رفتند که در رکاب اوبا علی بجنگند. و در لجاجت با علی، آن محارب را مدح و تمجید کردند.(3)
گیریم که عقیده به وصایت و امامتش نداشتند. مگر او یکی از خلفا نیست؟ پس چرا آشکارا سب او را مرتکب میشوند و بر فراز منابر، لعن میشود و در برابر دیدگان همگان به او بد میگویند؟ این همه فقط به دلیل کینه و خشمی است که نسبت به پسرعموی او ـ صاحب رسالت الهی ـ در دل نهان دارند.(4)
1) کتابی که در پاسخ به رساله العثمانیه نوشته جاحظ نوشته است. جاحظ در رساله خود به اثبات برتری عثمان میپردازد.
2) نقض العثمانیه ص 293 و به نقل از آن در شرح نهجالبلاغه ج 3 ص 258 و ج 13 ص 231.
3) الطیوریات ص 748، 11م؛ و به نقل از آن در الصواعق المحرقه ابن حجر ص 76.
4) حاکم نیشابوری در کتاب المستدرک علی الصحیحین ج 3 ص 121 اخباری آورده که سب علنی امیرالمؤمنین در آن روزگار را نشان میدهد.
از این موضع نیز عقب مینشینیم و میپرسیم: به فرض که عنوان خلافت را برایش نپذیریم، آیا او صحابی قرشی مهاجر نبود که در غزوه بدر و بیعت عقبه شرکت داشت؟ چرا از کمترین اعتبار که برای یک صحابی - به سبب مصاحبت پیامبر - قائل میشوند، برخوردار نشد؟(1)چرا در آن دژ استوار آهنین جایش ندادند که هر صحابی را در آن جای میدهند؟ یعنی این که کسی حق بدگویی به او را ندارد؛ کسی نباید لطمهای به حیثیت و اعتبار او وارد کند؛ کسی نباید مشاجرات میان صحابه را بازگوید؛ یا رویدادهایی را که جایگاه آنها را اندکی متزلزل کند بیان دارد و...؟
از این نکته نیز گذشتیم. آیا او مسلمانی نیست که ایمان به خدا و روز جزا دارد و - به تعبیر آنها- "سب مسلمان فسق است"؟(2)
در کمال شگفتی میبینیم که معاویه به سعد بن ابی وقاص میگوید: چرا ابوتراب را سب نمیکنی؟ گویی سب آن جناب ابدا مانع و رادع ندارد!
اما این تمام ماجرا نیست، بلکه سبّ او را بر همگان واجب میدانند؛ تا آنجا که کار سعد را زشت میدانند و برای آن، با تعجب دلیل میجویند که چرا سب آن جناب نمیکند؟(3)
1) توضیح این نکته مهم در مقاله «نظره سریعه فی اصول و مبانی ابناء العامه فی الجرح و التعدیل» نوشته استاد مرتضی فرجپور در نشریه تراثنا، ش 105 و 106 ص 10 تا 55 آمده است.(مترجم)
2) بنگرید: صحیح بخاری رقم 248، 6044، 7076؛ صحیح مسلم رقم 116، 164- به نقل استاد فرجپور در مقاله یاد شده، تراثنا ص 29(مترجم).
3) این چند سطر بسیار مهم و کلیدی که در کمال ایجاز و فشردگی بیان شده، سرفصل تحقیقات و نوشتارها و گفتارهایی تواند بود.(مترجم)
ابن ابی عاصم گوید: زهری گفت: برای جنگ با دشمنان وارد شام شدم. نزد عبدالملک بن مروان رفتم تا بر او سلام کنم. او را در جایگاهی یافتم مشرف بر مردم. سلام کردم و نشستم. گفت: ابن شهاب! میدانی که در بیتالمقدس روز قتل علی بن ابی طالب چه روی داد؟ گفتم: آری . گفت: بگو.
از پشت سر مردم برخاستم تا اینکه در پشت آن جایگاه به او نزدیک شدم. روی خود را به من برگرداند و به سوی من خم شد. گفت: چه شد؟ گفتم: در آن روز هیچ سنگی از بیتالمقدس برنداشتند مگر آنکه زیر آن خون تازه یافتند.
عبدالملک گفت: کسی بجز تو و من نباید این را بداند. مبادا کسی این مطلب را از تو بشنود. زهری گوید: تا زمانی که عبدالملک زنده بود، آن را به هیچ کسی نگفتم.(1)
از این گزارش میفهمیم که اگر زهری قبل از عبدالملک از دنیا میرفت، این خبر به دست ما نمیرسید. و بسا که هزاران نمونه برای آن بتوان یافت.(2)
دولتمردان اموی بدینگونه عمل کردند. این اختناق دو قرن ادامه یافت. اما با پایان یافتن سلطه اموی این اختناق پایان نیافت، بلکه در دوره عباسی
به شکل شدیدتر ادامه یافت و وارد مرحله جدید شد.
هارون الرشید اعلام کرد: هیچ کسی خلافت علی را اثبات نمیکند مگر اینکه او را به قتل میرسانم.(1)
نصربن علی جهضمی حدیثی در فضیلت امیرمؤمنان روایت کرد. متوکل دستور داد هزار تازیانه به او بزنند.(2)
اگر او شرب خمر یا زنا کرده بود، یا گناه کبیره دیگر، کیفر او به اندازه یک دهم این کار ممنوع - یعنی نقل فضائل آن جناب ـ نمیبود.
زبیر بن بکار از عمرو بن عبید نقل میکند که: نزد حسن بصری نشسته بودیم که شخصی وارد شد و نزد سر او نشست. گفت: ای اباسعید! از تو در باره علی بن ابی طالب رضی اللّه عنه پرسیدند و گفته بودی: اگر در مدینه میماند و همچنان خرمای آن را میخورد، برایش بهتر بود از کارهایی که کرده است.
حسن بصری سر برداشت و گفت:
برادر زاده! سخن باطلی بود که گفتم تا خونم محفوظ بماند. به خدا سوگند آنچه - با فقدان علی- از دست دادید، تیری از تیرهای خدا بود که دشمن خدا را هدف گرفته بود. علی نه دزد اموال خدا بود و نه غافل در برابر امر الهی . ربانی(عالم الهی) این امت بود با علم و فضیلت و
سابقهای که در دین داشت. علم آیات محکم قرآن به او داده شده بود. حرام آن را حرام میداشت و حلال آن را حلال میدانست. این ویژگیها او را به باغهای زیبا و بوستانهای دلگشا(در قیامت) کشانید. این است علی بنابی طالب رضی اللّه عنه، ای انسان زشت!(1)
از این اشخاص چند چهره عجیب نیست که نیرو و شمشیر خود را در راه کتمان فضائل امیر مؤمنان و محو کردن نام و یاد حضرتش به کار گیرند. اما شگفت از مردم است که چگونه با کسی که منقبتی از مناقب آن حضرت را میگوید، برخوردهای ناروا میکنند!
سلیمان اعمش در زمره دورههای آخر تابعان به شمار میآید. بعضی از صحابه را درک کرده و از آنها حدیث آورده است. همچنین از تابعین اولیه روایت میکند. او احادیث زیادی در فضائل امیر المؤمنین دارد.
این خبر را که به اعمش مربوط میشود، ابن مغازلی با سه سند؛ نیز: قاضی نعمان مصری؛ خوارزمی؛ مرزبانی و حافظ یعموری نقل کردهاند.(2)
اعمش گوید: منصور دوانیقی در پی من فرستاد. به فرستادهاش گفت: امیرالمؤمنین(یعنی منصور) با من چکار دارد؟ گفت: نمیدانم. گفتم: برو و به او خبر بده که خودم نزد او میآیم. او رفت. من با خود اندیشیدم که خلیفه در چنین زمانی نسبت به من قصد خیری ندارد. بلکه میخواهد
فضائل علی بن ابی طالب را از من بپرسد، و زمانی که به او بگویم مرا بکشد. لذا غسل و حنوط کردم، کفن پوشیدم، وصیت نامه نوشتم، و نزد او کسی یافتم که یاوری صادق از اهل نصرت است.
به من گفت: سلیمان! نزدیک شو. وقتی به سوی منصور میرفتم، به عمرو رو کردم تا از او سؤالی بپرسم. منصور بوی کافور از من استشمام کرد. پرسید: سلیمان! این بوی چیست؟ به خدا سوگند اگر با من راست نگویی، تو را میکشم. گفتم: یا امیر المؤمنین! فرستادهات در نیمه شب نزد من آمد. با خود گفتم که امیرالمؤمنین در چنین زمانی پی من نفرستاده مگر برای اینکه در باره فضائل علی از من بپرسد، آنگاه به او خبر دهم و مرا بکشد. بدین روی وصیت خود را نوشتم، کفن پوشیدم، و حنوط کردم.
منصور درست نشست و گفت: لاحول و لا قوه الا باللّه العلی العظیم. سپس گفت: سلیمان! نام مرا میدانی؟ گفتم: عبداللّه الطویل بن محمد بن علی بن عبداللّه بن عباس بن عبدالمطلب. گفت: درست گفتی. حال ، به حق خدا و به حق خویشاوندی ای که با پیامبر دارم، به من بگو که چند فضیلت برای علی بن ابی طالب روایت کردهای؟ و از تمام فقها چند خبر میشود؟ گفتم : اندک شمار است ای امیرالمؤمنین. گفت: مثلاً چند حدیث؟ گفتم: ده هزار حدیث یا افزون بر آن.
منصور گرفت: ای سلیمان! دو حدیث در فضائل علی برایت میگویم که برتر است از تمام احادیثی که از همه فقها شنیده و روایت کردهای . اگر سوگند یاد میکنی که آنها را برای احدی از شیعه نگویی، برایت باز میگویم.
گفتم: سوگند نمیخورم، ولی آنها را به هیچ یک از شیعه نخواهم گفت.
آنگاه منصور دو حدیث گفت که تفصیل آنها در مناقب خوارزمی و مناقب ابن مغازلی آمده است.
کلابی(متوفی 396) به سند خود از شریک بن عبداللّه روایت کرده که گفت : زمانی که اعمش بیمار بود، نزد او بودم. ابو حنیفه و ابن شبرمه و ابن ابی لیلی بر او وارد شدند. گفتند: ای ابا محمد! اکنون در واپسین روزهای دنیا و آغازین روزهای آخرت هستی. تو احادیثی در باره علی بن ابی طالب نقل کردهای. اکنون، از آنها به درگاه خدا توبه کن.
گفت: مرا درست بنشانید. او را تکیه دادند. آنگاه گفت: ابوالمتوکل ناجی از ابوسعید خدری برایم نقل کرد که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: وقتی روز قیامت فرا رسد، خدای تبارک و تعالی به من و علی میفرماید: هر کسی را که با شما دشمنی دارد، به دوزخ در اندازید و هر کس را که شما را دوست میدارد، به بهشت در آورید. و این است کلام الهی که فرمود: "القیا فی جهنم کل کفار عنید.(1)"
ابوحنیفه به همراهانش گفت: برخیزید که اعمش کلامی تندتر از این نمیتواند بیاورد.(2)
شیخ ابوجعفر طوسی همین دیدار را به صورتی مفصلتر آورده است.
وی از شریک بن عبداللّه قاضی روایت میکند که گفت: نزد اعمش بودم در همان بیماری که از دنیا رفت. در همان زمان، ابن شبرمه و ابن ابی
لیلی و ابوحنیفه نزد او آمدند و حال او را پرسیدند. او از ضعف مفرط خود سخن گفت و از خوفی یاد کرد که به دلیل گناهان خود دارد و ذمه آنها به گردن اوست. آنگاه گریست. ابوحنیفه به او گفت: ابا محمد! از خدا پروا کن و به خودت بنگر. اکنون تو در واپسین روزهای دنیا و آغازین روزهای آخرت هستی. در باره علی بن ابی طالب احادیثی نقل کردهای. اگر از آنها باز گردی، برایت بهتر است.!
اعمش گفت: مثلاً چه حدیثی، ای نعمان؟
ابوحنیفه پاسخ داد: مثل حدیث عبایه(یعنی حدیث: "علی قسیم الجنه و النار")
اعمش گفت: یهودی! چنین سخنی به من میگویی؟
سپس گفت: مرا بنشانید و تکیه دهید. سوگند به خدایی که بازگشت من به سوی اوست، موسی بن طریف ـ که راستگوترین فرد قبیله بنی اسد بود - برایم نقل کرد از عبایه بن ربعی که گفت: از امیرالمؤمنین علی علیهالسلام شنیدم که میفرمود: " انا قسیم النار، اقول: هذا ولیی دعیه، و هذا عدوی فخذیه".(منم که دوزخ و بهشت را تقسیم میکنم، به دوزخ میگویم: این فرد را رها کن که ولیّ من است، و آن یک را فراگیر که دشمن من است).
(اعمش افزود): همچنین ابوالمتوکل ناجی در دوره امارت حجاج- که بسیار به علی بد میگفت- برایم نقل کرد از ابوسعید خدری رضی اللّه عنه که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: وقتی روز قیامت فرا رسد، به امر خدای عزوجل، من و علی بر صراط مینشینیم. از جانب خداوند متعال ندا میرسد: هر کس را که به من ایمان آرد و شما- دو تن ـ را دوست دارد، به بهشت در آورید. و هر کسی را که به من کفر ورزد و شما دو تن را دشمن دارد، به دوزخ بفرستید.
ابوسعید گفت: رسول خدا فرمود: ایمان به خدا نیاورده کسی که به من ایمان نیاورد. و ایمان به من نیاورده کسی که ولایت- یا محبت- علی را ندارد. آنگاه آیه قرآن را خواند: القیا فی جهنم کل کفار عنید.
(سخن اعمش که به اینجا رسید) ابوحنیفه لباس خود را به سر کشید و گفت: برخیزید که ابومحمد شدیدتر از این به ما نمیتواند گفت.(1)
نکته مهم در این دیدار آن است که: گمان نمیکنم ابوحنیفه با کسی از اهل گناهان بزرگ در واپسین لحظات حیات آنها برود، او را توبه دهد، نصیحت کند، اندرز گوید، و هشدار دهد.
تاریخ برای ما ثبت نکرده که او یکی از فاسقان، گنهکاران، سرکشان، اهل خمور و فجور، قاتلان و افراد سفاک را نصیحت کرده باشد، با آنکه در آن زمان شمار آنها زیاد بود.
تاریخ به ما نگفته که ابوحنیفه هیچ یک از دروغ پردازانی را که با خدا و رسول افترا زدهاند، از کار زشت خود باز داشته باشد، که در آن زمان فراوان بودند.
او فقط اعمش را توبه داد، از کدام کار؟ از روایت احادیث صحیح استوار که از افرادی روایت کرده که آنها را ثقه میدانست. این کار ابوحنیفه فقط به این دلیل بود که آن احادیث درباب فضیلت امیر مؤمنان بوده است.
جالب اینکه ابوحنیفه نه آن احادیث را ضعیف میداند و نه در باره میزان اعتماد به راویان آنها سخنی دارد. بلکه اعمش را فقط برای نشر فضائل امیرالمؤمنین علیهالسلام سرزنش میکند.
1) طوسی، امالی ج 2 ص 241؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابیطالب ج 2 ص 157؛ خزاعی نیشابوری، اربعین حدیث ص 18؛ عماد الدین طبری، بشاره المصطفی لشیعه المرتضی ص 49.
اعمش و دیگر راویان، از مشکلی که گفتیم، رنج میبردند. آنها از آزار مُرجئه و دشمنان مولی الموحدین صلوات اللّه علیه تا واپسین لحظه زندگی و زمان احتضار در امان نبودند. اگر مجالی در اختیار نگارنده بود، گروهی از دروغ پردازان معاصر با ابوحنیفه را نام میبردم که وی در مورد آنها سکوت کرده بود. او اعمش را سرزنش میکند، نه به جهت نقل از راویان غیرثقه، بلکه به دلیل بازگویی فضائل امیرمؤمنان.
گردٌری مینویسد: ابوالعلاء حافظ گوید: امام ابوحنیفه به اعمش گفت: اگر دیدار ما برای تو سنگین نمیبود، بیش از این به دیدارت میآمدیم. اعمش پاسخ داد: تو در حالی که در خانهات هستی، بر من سنگینی میکنی، چه رسد به این که به دیدارم بیایی.(1)
گواه این حقیقت، آنکه ابن عساکر، از عمرو بن قیس ملایی و سفیان ثوری روایت میکند که به موسی جهنی گفتند: آیا در کوفه این حدیث را نقل میکنی که رسول خدا به علی فرمود : انت منی بمنزله هارون من موسی؟(2)
آنان موسی جهنی را، نه به خاطر روایت کردن حدیثی ضعیف بلکه به دلیل نقل حدیث در فضیلت امیر مؤمنان سرزنش میکردند. به این نکته مهم عنایت شود که حدیث منزلت، از نظر محدثان سنی و شیعه، حدیثی است صحیح و استوار، که به اجماع و اتفاق فریقین، به تواتر از رسول خدا
روایت شده است. بخاری و مسلم در صحاح خود، و دیگر صاحبان کتابهای صحیح، مسند، معجم و سنن آن را روایت کرده و صحیح دانستهاند.
مانند قصه اعمش را در مورد انس بن مالک میبینیم. حاکم نیشابوری در ضمن روایت حدیث طیر چنین میآورد:
ثابت بنانی گفت که انس بن مالک بیمار بود. محمد بن حجاج همراه با جمعی به عیادتش رفتند. سخن آنها به کلماتی در مورد علی رضی اللّه عنه کشید. محمد بن حجاج به علی بدگویی کرد. انس گفت: این گوینده کیست؟ مرا درست بنشانید. او را نشاندند. گفت: ابن حجاج! نبینم که در باره علی بن ابیطالب بدبگویی. سوگند به خدایی که محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به حق فرستاد، من خانم پیامبر بودم....
آنگاه حدیث طیر را به تفصیل گفت.
محمد بن حجاج پرسید: انس! این گفت و شنودها میان پیامبر و علی در حضور خودت بود؟ گفت: آری. ابن حجاج گفت: با خدا پیمان میبندم که پس از این مجلس به علی بد نگویم و اگر خبردار شوم که کسی به او بدگویی میکند، خودم در برابر او میایستم.(1)
محمد بن نوفل بن عائذ صیرفی گوید: نزد هیثم بن حبیب صیرفی بودم که ابوحنیفه نعمان بن ثابت بر ما وارد شد. ما در باره علی بن ابی طالب سخن
1) حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین ج 3 ص 131.
میگفتیم و کلام به غدیر خم رسیده بود.
ابوحنیفه گفت: من به یارانم گفتهام که در حضور شیعهها به حدیث غدیر خم اقرار میکنید، و گرنه با شما احتجاج میکنند!
رنگ چهره هیثم تغییر کرد و گفت: چرا به آن اقرار نیاورید؟ مگر آن حدیث را قبول نداری، نعمان؟
ابوحنیفه گفت: آن را روایت کرده و پذیرفتهام.
هیثم گفت: پس چرا به آن اقرار نکنید، در حالی که حبیب بن ابی ثابت از ابوالطفیل از زید بن ارقم برایم نقل کرد- تا آخر خبر.(1)
این گونه برخورد چیست و چرا؟ چرا چنین کوششی برای خاموش کردن نور خدا؟ این چه تلاشی است در جهت پوشاندن فضائل سیدالموحدین علیهالسلام ؟ چرا- به بهانه عدم تقویت تشیع - با سنت پیامبر، چنین برخوردهای تندی انجام میگیرد؟
حاکم نیشابوری پس از تألیف کتابش(المستدرک علی الصحیحین) و روایت کردن حدیث طیر و حدیث غدیر، اجازه خروج از خانهاش در نیشابور را نیافت و منبرش را شکستند.
ابوعبدالرحمان سلمی گوید: نزد حاکم در خانهاش رفتم، زمانی که در خانهاش بود و به دلیل سختگیری یاران ابوعبداللّه کرّام، اجازه رفتن به مسجد را نداشت، زیرا منبرش را شکسته بودند و اجازه خروج از خانه به او نمیدادند.
1) امالی مفید، ص 28. مترجم گوید: متن کامل این خبر را محدث بزرگ سید هاشم بحرانی در باب سوم کشف المهم و باب 17 غایه المرام آورده است.
به او گفتم: کاش به مسجد میآمدی و در باره فضائل این مرد- یعنی معاویه- سخن میگفتی تا از این گرفتاری رها شوی.
سه بار گفت: دلم رضایت نمیدهد.(1)
مغیره بن شعبه والی کوفه به صعصعه بن صوحان(یار وفادار امیرالمؤمنین علیهالسلام که فضائل حضرتش را بسیار نقل میکرد) گفت:
مبادا به گوش من برسد که کلامی در فضیلت علی را آشکارا گفتهای، و نپنداری که هر چه در فضیلت علی بگویی من نمیدانم، بلکه همه را میدانم. ولی این سلطنت(حکومت اموی) آشکار شده و ما موظف شدهایم که عیبگویی از او را میان مردم بگسترانیم. پس اینک بسیاری از آنچه را که بدان امر شدهایم، وا میگذاریم؛ ولی مقدار ناگزیر را میگوییم تا شرّ این گروه(حاکمان اموی) را از خود دفع کنیم، به عنوان تقیه! پس اگر فضیلت او میگویی، میان خودت و یارانت به گونه پنهانی و در خانههایتان باشد. ولی به طور آشکار در مسجد، این چیزی است که خلیفه از ما نمیپذیرد و ما را در آن کار، معذور نمیدارد.(2)
ابراهیم بن عبدالعزیز- مشهور به شاذه بن عبدکویه حبال - ساکن مدینه بود و از یزید بن هارون روایت میکرد. روزی در مجلس املای حدیث
فضائل ابوبکر و عمر را باز گفت. سپس به یاران خود گفت: اکنون با کدام یک آغاز کنیم؟ عثمان یا علی؟ گفتند: آیا در این امر تردید داری؟ به خدا سوگند این رافضی است.(1)
عقیلی در ضمن شرح حال عبایه روایت میکند که عیسی بن یونس گفت: ندیدم که اعمش در برابر دیگران تسلیم شود مگر یک بار. زمانی که برایمان روایت کرد: " قال علی انا قسیم النار"، و خبر به گوش مخالفان رسید، نزد او آمدند و گفتند: آیا احادیثی روایت میکنی که سبب تقویت رافضه و زیدیه و شیعه شود؟ گفت: شنیدم و نقل کردم. گفتند: آیا هر چه شنیدی، باید نقل کنی؟
عیسی بن یونس گوید: آن روز تسلیم شدن اعمش را دیدم.(2)
ابن عساکر گوید: یعقوب(3)گفت، و از حسن بن ربیع نیز شنیدم که ابومعاویه گفت: به اعمش گفتیم: این احادیث را نقل مکن! گفت: وقتی از من میپرسند، من چه کنم؟
ابومعاویه گوید: روزی نزد او بودیم. کسی آمد و از او در باره حدیث " قسیم النار" پرسید. من با سرفه خود به او اشاره کردم. اعمش به اوگفت:
این مُرجئه به من اجازه نمیدهند در باره فضائل علی رضی اللّه عنه سخن بگویم. آنها را از مسجد بیرون کنید تا برایتان بگویم.(1)
عقیلی ضمن شرح حال عبایه از ورقاء روایت کرده که او و مسعر نزد اعمش رفتند و او را سرزنش کردند در نقل دو حدیث از اعمش که به گوش آنها رسیده بود که علی گفته است. یکی حدیث " انا قسیم النار". دیگری این حدیث که: "فلان کذا و کذا علی الصراط ...(2)"
از این نقل تاریخی بر میآید که حدیث دوم در باب مطاعن برخی از حاکمان منافق بوده که نه نام او را به طور روشن گفتهاند و نه وضعیت او در قیامت را.
از احمد بن حنبل در باره حدیث " قسیم النار" پرسیدند.(3)ابن عساکر، ترجمه علی بن ابی طالب ج 2 ص 245.
به دلیل کثرت طرق این حدیث، حافظ ابن عقده متوفی 332 یک کتاب مستقل در باره آن نوشته که نجاشی در رجال خود ص 94 و طوسی در فهرست خود ص 53 ضمن تألیفات او یاد کردهاند، به نام "من روی عن علی علیهالسلام قسیم النار".
1) ابن عساکر، ترجمه علی بن ابی طالب ج 2 ص 245.
2) عقیلی، الضعفاء جزء 9 برگ 174(نسخه عکسی کتابخانه امیرالمؤمنین علیهالسلام ، نجف) و ص 343(نسخه خطی کتابخانه ظاهریه دمشق)؛ ذهبی، میزان الاعتدال ج 2 ص 387؛ ابن عساکر، ترجمه علی بن ابی طالب من تاریخ دمشق ج 2 ص 246.
3) این حدیث در منابع مختلف به شکلهای مختلف نقل شده است. از جمله مدارک آن: فسوی، المعرفه و التاریخ ج 2 ص 764، دارقطنی ، العلل ج 6 ص 273 رقم 1132؛ ابن مغازلی، مناقب ص 67؛ حموینی، فرائد السمطین ج 1 ص 325؛ گنجی، کفایه الطالب ص 7
4) اینان حدیث را به طور مرفوع نقل کردهاند. منابع دیگر: فسوی ، المعرفه و التاریخ ج 3 ص 192؛ ابن قتبیه، غریب الحدیث ج 2 ص 150؛ ابن عساکر، ترجمه علی بن ابی طالب ج 2 ص 243 رقم 761؛ زمخشری ، الفائق ج 3 ص 195، ابن اثیر، النهایه ج 4 ص 61؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه ج 7 ص 355؛
ابن حنبل آن را ضعیف ندانست، در آن خدشه نکرد، و راوی آن را جرح نکرد، بلکه ثابت دانست و معنای آن را توضیح داد.
همین گونه ابوحنیفه حدیث را ضعیف ندانست و اعمش را، نه به جهت نقل حدیثی ضعیف بلکه برای نقل فضیلتی در باره امیرالمؤمنین علیهالسلام ملامت کرد!
محمد بن منصور طوسی گوید: نزد احمد بن حنبل بودیم. کسی به او گفت: ای اباعبداللّه! چه میگویی در باره حدیثی که روایت شده که علی گفت: " انا قسیم النار"؟ گفت : چرا منکر آن میشوید؟ مگر برای ما روایت نشده که پیامبر فرمود: " لا یحبک الا مؤمن و لایبغضک الا منافق"؟ گفتیم: آری .گفت: مؤمن کجاست؟ گفتیم: در بهشت. گفت: منافق کجاست؟ گفتیم: در دوزخ. گفت: پس علی " قسیم النار "است.(1)
در کتاب تاریخ الخلفاء - نوشته یکی از دانشوران سده پنجم - آمده است: روایت شده که به احمد بن حنبل گفتند: معنای کلام پیامبر چیست که فرمود: "علی قسیم الجنه و النار"؟ گفت: صحیح است، بدون تردید. با این توضیح که: هر که او را دوست دارد، در بهشت است. و هر که دشمنش دارد، در دوزخ. پس او "قسیم الجنه و النار" است.
وی در اینجا به این حدیث اشاره کرده که: " لایحبک الا مؤمن تقی، ولایبغضک الا منافق ردی(2)".
به دلیل شهرت این حدیث در میان دانشوران، شاعران متعدد، از نیمه قرن دوم به بعد- و تا امروز - آن را در شعر خود جای دادهاند. از جمله، سید جمیری که بارها در شعر خود بدان اشاره میکند. مثلاً گوید:
ذاک قسیم النار من قیله خذی هذا و ذری ناصری
ذاک علی بن ابی طالب صهر النبی المصطفی الطاهر
دیگری در شعرش گفت، که به عونی نسبتش دادهاند:
و کیف یخاف النار من هو موقن بان امیرالمؤمنین قسیمها
دعبل در شعر خود گوید:
قسیم الجحیم فهذا له و هذا لها باعتدال القسم
زاهی گوید:
الاتجعلن النار لی مسکنا یا قاسم الجنه و النار
دیگری سروده است:
علی حبه جُنه قسیم النار و الجَنه
وصی المصطفی حقا امام الانس و الجِنه
در کتابهای تاریخ و حدیث و رجال، نمونههای فراوان در این زمینه میتوان یافت که در جهت پنهان داشتن فضائل امام المتقین صلوات اللّه علیه بسیار کوشیدهاند، و گویندگان را از گفتن این حقایق باز داشتهاند. تا آنجا که گویندگان را تهدید کردند و به دروغگویی و مانند آن متهم دانستند.
من در اینجا نمونههایی آوردم. بدان امید که خداوند در آینده به من توفیق دهد نمونههایی دیگر در این زمینه بیاورم که از دیرباز تاکنون در این راه چه تلاشهایی انجام شده است.