ghaemiyeh.com
عبداللهى، محمدحسن، 1350 -
اصلاحات علوى: نگاهى به سيره حكومتى امام على (علیه السلام) / محمدحسن عبداللهى؛ [براى] مركز پژوهشهاى اسلامى صدا و سيما. - قم: مركز پژوهشهاى اسلامى صدا و سيما؛ دفتر عقل، 1385.
192 ص. - (مركز پژوهشهاى اسلامى صدا و سيما؛ 999)
14000 ريال: ISBN 964-96873-3-5
كتابنامه: ص- [185] - 191؛ همچنين به صورت زيرنويس.
2 ع 9 س /09/38/ BP9515 / 297
اصلاحات علوى
كد: 999
نويسنده: محمدحسن عبداللهى
تهيهكننده: مركز پژوهشهاى اسلامى صدا و سيما
ناشر: دفتر عقل
چاپ: برهان
نوبت چاپ: اول / 1385
شمارگان: 1550
بها: 14000 ريال
حق چاپ براى ناشر محفوظ است
نشانى: قم، بلوار امين، مركز پژوهشهاى اسلامى صدا و سيما
پست الكترونيكى: Email: IRC@IRIB.ir
تلفن: 2919670-0251 نمابر: 2915510
شابك: 5-3-96873-964ISBN: 964-96873-3-5
بسم الله الرحمن الرحیم
اصلاحات علوي:نگاهی به سیره حکومتی امام علی (علیه السلام)
محمدحسن عبداللهي
درباره اميرمؤمنان على (علیه السلام) چه مىتوان گفت. سخن گفتن از او بسيار سخت و دشوار است. در اين عرصه، قلمها شكستهاند و جانها گنجايش درك عظمت او را ندارند؛ همو كه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) درباره او مىفرمود: «اى على، كسى حق معرفت تو را نشناخت؛ مگر خداوند و من».(1)
در كلامى ديگر از نبى اكرم (صلی الله علیه وآله) آمده است:
اگر درختان عالم قلم شوند و درياها مركب گردند و جنيان حسابگر و آدميان نويسنده باشند، نمىتوانند فضايل علىبنابىطالب را به شمار آورند.(2)
كسانى كه اندكى با عظمت او آشنا شده و درباره او كتابها نوشتهاند، سرانجام اظهار ناتوانى كردهاند. ابن ابى الحديد معتزلى، نويسنده كتاب معروف و مهم شرح نهجالبلاغه در اينباره مىنويسد:
چه بگويم درباره بزرگمردى كه هر فضيلت به او باز مىگردد و هر فرقه به او پايان مىپذيرد و هر طايفه، او را به خود مىكشد. او سالار همه فضايل و سرچشمه آن و يگانه مرد و پيشتاز عرصه آنهاست... و هر كس
پس از او در هر فضيلتى درخششى يافته، از او پرتو گرفته است و از او پيروى كرده و در راه او قدم نهاده است.(1)
ما نيز عاجزانه اقرار مىكنيم و همنوا با عطار نيشابورى مىگوييم:
اى پسر تو بىنشانى از على
عين و لام و يا بدانى از على(2)
سيره معصومان شيعه، سرشار از توجه به اصلاحات در عرصههاى گوناگون است. اين پرچمداران نهضتهاى اصلاحى، همواره سختىها را به جان خريدهاند تا بتوانند در پرتو حيات خويش، جامعه اسلامى را به سوى صلاح و رستگارى رهنمون سازند. گواه سخن اينكه همگى در اين راه به دست حاكمان عصر خويش به شهادت رسيده يا با آزار و اذيت فراوان روبهرو شدهاند.
اصلاحات در حكومت حضرت على (علیه السلام) تبلور ويژهاى داشت؛ زيرا گسترش انواع مفاسد در جامعه اسلامى پس از رسول اكرم (صلی الله علیه وآله)، يادآور دوران جاهليت بود. آنگاه كه اميرمؤمنان على (علیه السلام) در پى پافشارى مردمانى كه از اين مفاسد و مظالم به ستوه آمده بودند، زمامدارى جامعه اسلامى را پذيرفت، هدف خود را اصلاح مفاسد اعلام كرد و از همان روزهاى نخستين تا آخرين لحظه حكومتش بر اين عهد استوار ماند.
پژوهشگر ارجمند، جناب آقاى محمد حسن عبداللّهى كوشيده است تا زواياى پنهان اصلاحات در حكومت امام على (علیه السلام)را براى بازنمايى و بازآموزى، تحفه علىجويان سازد. اين اثر، حاصل همكارى علمى مركز پژوهشهاى اسلامى صدا و سيما و
مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى رحمهالله است. با سپاس از پژوهشگر گرانقدر و كارشناسان مركز، اميدواريم اين مجموعه براى خوانندگان و برنامه سازان رسانه ملى سودمند باشد.
انّه ولىّ التوفيق
اداره كل پژوهش
مركز پژوهشهاى اسلامى صدا و سيما
هر كس بر پايه فطرت خويش، خواستار كمال است و هر چه را بر خلاف آن بداند، فساد مىنامد. پس با آن به مبارزه برمىخيزد و مىكوشد آن را از ميان بردارد. از اين رو، اصلاح مفاسد، هميشه در نگاه انسانى، امرى مطلوب بوده است.
در طول تاريخ، حاكمان و صاحبان قدرت، هدف خود را از كسب قدرت، اصلاح مفاسد و ايجاد وضعيت مطلوب براى تودههاى مردم مىدانستند. در اين ميان، هر گروه، اصلاح را در چيزى ديده و براى دستيابى به آن راهى نشان داده است. برخى سرچشمه مشكلات بشر را «دين» دانسته و اصلاح امور را در حذف دين از جامعه پنداشتهاند. بر همين اساس، به مبارزه با دين برخاسته يا آن را در گوشه كليساها حبس كردهاند.
در مقابل، برخى ديگر سرچشمه تمامى مشكلات و مفاسد بشرى را در دور شدن انسانها از معنويت و دين ديده و كوشيدهاند دين را در تمامى شئون مربوط به انسان، اعم از فردى، سياسى و اجتماعى وارد كنند.
اصلاحگرى در جامعه اسلامى و به ويژه شيعى هميشه مطرح بوده است و مدعيان راستين يا دروغين بسيارى، بر اساس ديدگاه و بينش خود، راهكارهاى متفاوتى براى اصلاح جامعه پيشنهاد داده و در مواردى، آن را به اجرا درآوردهاند.
در اين ميان، آنچه بسيار مهم بوده و در طول تاريخ موجب هدايت يا گمراهى افراد و جامعه بشرى شده، شناخت اصلاح و فساد و اصلاحگران و مفسدان واقعى است. در طول تاريخ، بسيارى از مفسدان، خود را اصلاحگر معرفى كرده و با سوء استفاده از
اين خواسته مطلوب و مقدس بشرى، كوشيدهاند مردمان را بفريبند و گمراه كنند. قرآن كريم در توصيف منافقان مىفرمايد: «وَ إِذا قيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِي اْلأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ؛ و هنگامى كه به آنان گفته شود: در زمين فساد نكنيد، مىگويند: ما فقط اصلاح كنندهايم». (بقره: 11)
بزرگترين حركت اصلاحى قرن بيستم را نيز بزرگمرد تاريخ، حضرت امام خمينى رحمهالله رهبرى كرد و توانست مفاسدى را كه بر اثر سلطه ديرپاى حاكمان فاسد در سرزمين اسلامى ايران ريشه دوانده بود، از ميان بردارد.
طبيعى است كه پويايى و بالندگى انقلاب اسلامى در اين است كه همواره به حركت اصلاحى خويش ادامه دهد كه به لطف الهى و در سايه توجه حضرت ولىعصر(عج) تاكنون چنين بودهاست. در دوران پس از پيروزى انقلاب نيز مسئله اصلاحگرى همواره در درون نظام و جامعه مطرح بوده است و اصلاحگرانى مصلح در پى اين هدف والا بوده و روند كلى انقلاب را به اين سو به پيش بردهاند.
انقلاب اسلامى در طول اين چند سال، همواره در معرض انواع كارشكنىها و خطرهاى تحميلى دشمنان قرار داشته است. يكى از اين خطرها، مطرح شدن شعار اصلاحگرى از سوى دشمنان است. در طول تاريخ انقلاب و به ويژه در سالهاى اخير، دشمنان خارجى و داخلى انقلاب اسلامى و عدهاى از دوستان ناآگاه داخلى، با مطرح كردن شعار اصلاحگرى، مفاسدى را در قالبهاى فريب دهنده، به نام اصلاح، معرفى كردند و با امكانات گسترده داخلى و خارجى كه در اختيار داشتند، كوشيدند مردم و به ويژه نسل جوان انقلاب را گمراه كنند. در اين ميان، شناختن و شناساندن اصلاح و فساد واقعى به تودههاى مردم، به ويژه نسل جوان، انقلاب را در برابر چنين توطئههايى بيمه مىكند.
دوران كوتاه حكومت اميرمؤمنان على (علیه السلام)، تنها دورانى است كه منصب حكومت
جامعه اسلامى پس از رسول گرامى اسلام در دست امام معصوم قرار داشته است.(1)آن حضرت با شعار اصلاحگرى به فعاليتهاى گستردهاى براى اصلاح جامعه اسلامى و از ميان برداشتن مفاسد موجود دست زد. اين دوران، بهترين الگو براى شناخت اصلاح و فساد و مناسبترين راهنما براى اصلاح طلبان واقعى است.
يكى از نيازهاى مهم و ضرورى افراد جامعه اسلامى، به ويژه مسئولان و نخبگان، آن است كه با اين دوران آشنا شوند و آن را سرلوحه كار خود قرار دهند. بايد دانست اوضاع و شرايط حساس دوران ما اهميت اين موضوع را بيشتر كرده است. از اين رو، در اين پژوهش بر آنيم كه جايگاه اصلاحات در حكومت اميرمؤمنان على (علیه السلام) را تبيين و درباره زواياى مختلف آن كاوش كنيم.
با توجه به اينكه على (علیه السلام)، هدف از پذيرش حكومت را اصلاح جامعه اسلامى مىدانست، مهمترين مسائل مطرح در اين زمينه عبارتند از:
«اصلاحات» در ديدگاه امام چه جايگاهى داشته و چرا آن حضرت بر اين امر اصرار مىورزيد؟ محورهاى اصلاحات اميرمؤمنان على (علیه السلام) چه بود؟ به عبارت ديگر، آن حضرت چه امورى را «فساد» مىدانست و هدف حكومت خويش را اصلاح آن امور قرار داده بود؟
اصلاحگرى امام على (علیه السلام) در محورهاى گوناگون چگونه صورت گرفته و معيارهاى حاكم بر آن چه بوده است؟
اولين اقدامات اصلاحى امام على (علیه السلام) در چه زمينههايى بود و علت تقدم آن چه بود؟
امام على (علیه السلام) تا چه اندازه در اين كار خود موفق شد و توانست مفاسد موجود را از ميان بردارد؟ موانع و مشكلات پيش روى امام على (علیه السلام) چه بود؟
1) . امام حسن مجتبى (علیه السلام) نيز ايام بسيار كوتاهى در منصب خلافت ظاهرى قرار داشت، ولى اين ايام آنقدر كوتاه و دشمنى دشمنان و ناآگاهى مردمان آنقدر گسترده بود كه امام در اين ايام موفق به انجام فعاليت گستردهاى نشد.
در اين نوشتار، نخست، مفاسد موجود در هر يك از محورهاى اصلاحات امام على (علیه السلام) را بررسى مىكنيم. سپس با تبيين عوامل و زمينههاى رشد و گستردگى آن با توجه به شواهد متعدد تاريخى، روش برخورد اميرمؤمنان على (علیه السلام) را با هر يك از انواع مفاسد ارزيابى خواهيم كرد. سرانجام، اصول حاكم بر اصلاحات مورد نظر امام على (علیه السلام) و موانع فراروى اصلاحات ياد شده را برمىشماريم.
در خاتمه اين كلام، بايد ابراز تشكرى صميمانه داشته باشم از كليه كسانى كه در تمامى مراحل اين نوشتار يارىرسان بودهاند. عزيزان مركز پژوهشهاى اسلامى صدا و سيما و مؤسسه آموزشى پژوهشى امام خمينى رحمهالله؛ و همچنين از استادان محترم جناب حجت الاسلام آقاى مهدى پيشوايى و حجت الاسلام آقاى دكتر جبارى، به جهت تذكرها و هدايتهاى عالمانهشان تشكر و قدردانى مىنمايم.
يكى از فلسفههاى وجودى اديان راستين در جامعه بشرى، اصلاحگرى و رهايى جامعه از مفاسد بوده است. رسولان الهى و ائمه معصومين (علیه السلام) در مقام پيامآوران اديان الهى و مجريان دستورهاى دينى، يكى از هدفهاى اصلى خويش را اجراى احكام اصلاحى دين معرفى كرده و هر جا كه توانستهاند، حكومت و قدرت را در دست گرفتهاند.
قرآن كريم با بيان قسمتهايى از تاريخ زندگى برخى پيامبران، تلاش آنان را براى اصلاح امتهاى خويش و رفع مفاسد زمان خود به خوبى نشان مىدهد. براى نمونه از زبان شعيب پيامبر چنين مىفرمايد:
من جز اصلاح - تا آنجا كه توانايى دارم - نمىخواهم و توفيق من، جز به خدا نيست. بر او توكل كردم و به سوى او باز مىگردم.(هود: 88)
امامان شيعه در تداوم جنبش اصلاحطلبى رسولان الهى، پرچم جنبشهاى اصلاحى را بر دوش گرفته و به وسيله شيوههاى متناسب با اوضاع و شرايط آن زمان، تمام توان خود را به كار بردهاند تا جامعه اسلامى را از فساد دور كنند و به صلاح و رستگارى وادارند. آنان زمانى با فعاليتهاى سياسى و نظامى؛ دورهاى ديگر با انقلاب فرهنگى و گاهى نيز با نشر معارف معنوى و اخلاقى براى دستيابى به اين هدف بلند گام برداشتهاند. به همين دليل، حكومت و قدرت را نيز جز براى اين هدف نمىخواستند. بهترين گواه بر اين سخن آن است كه همگى آنان به دست حاكمان ستم كار و فاسد عصر خويش به شهادت رسيده يا آزار ديدهاند.
اميرالمؤمنين على (علیه السلام)، هدف اصلى خود را از به دست گرفتن حكومت، چنين بيان مىكند:
پروردگارا، تو مىدانى آنچه ما انجام داديم، نه براى اين بود كه ملك و سلطنتى به دست آوريم و نه براى اينكه از اوضاع پست دنيا چيزى تهيه كنيم، بلكه به خاطر اين بود كه نشانههاى از ميان رفته دينت را بازگردانيم و صلح و سلامت را در شهرهايت آشكار سازيم تا بندگان ستمديدهات در ايمنى قرار گيرند و قوانين و مقررات فراموش شده، بار ديگر عملى گردد.(1)
امام حسين (علیه السلام) نيز در وصيتنامه معروف خود خطاب به برادرش، محمد بن حنفيه، اقدامش را اصلاح و خود را مصلح ناميده است:
قيام من، قيام فردى جاه طلب يا كامجو يا آشوبگر يا ستمگر نيست. در جستوجوى اصلاح كار امت جدم به پا خاستهام. اراده كردهام امر به معروف و نهى از منكر كنم و به سيره جدّ و پدرم رفتار كنم.(2)
همچنين امام كاظم (علیه السلام)، اصلاحطلبى را شيوه همه امامان معصوم و پيروان صادق آنها معرفى مىكند و در حديثى خطاب به يكى از اصحابش مىفرمايد:
براى تو گفتهاى را مىگويم كه همه پدران من (كه درود خدا بر آنان باد) بر آن تأكيد ورزيدهاند و آن اينكه: بىشك، حق، هوادارانى و باطل نيز هوادارانى دارد. حق مداران، كسانى هستند كه به درگاه خدا زارى مىكنند براى اصلاح اجتماع مسلمانان به وسيله ما و اينكه خداوند ما را همچون رحمتى براى پشتيبانى ناتوانان و تودههاى مردم برانگيزد. اينان كه اصلاح اجتماعى را به رهبرى و هدايت ما از خدا مىطلبند، از پيروان
راستين ما و از حزب و تشكيلات ما و از سرسپردگان به ولايت ما هستند.(1)
اصلاحگرى، وظيفهاى اسلامى است و افزون بر اينكه از شئون پيامبران و امامان جامعه اسلامى به شمار مىرود، از باب امر به معروف و نهى از منكر بر تك تك افراد جامعه واجب و ضرورى است. فقيهان و عالمان دينى نيز در مقام جانشينان امام معصوم، همين وظيفه را به عهده دارند. از اين رو، در صورت توانايى داشتن بايد با تشكيل حكومتهاى دينى در عصر غيبت امام معصوم، به اين مهم عمل كنند.
پس از رحلت رسول گرامى اسلام،تحولات گستردهاى در جامعه اسلامى رخ داد.
در اين ميان، انسانهايى دونمايه و تشنه قدرت، توانستند به بدنه حكومت اسلامى نفوذ كنند و مقامهايى را به دست گيرند. آنان كه هرگز شايستگى چنين مقامهايى را نداشتند، به تدريج، سنت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و شرع مقدس را به بازى گرفتند و بر اساس انديشههاى نفسانى خود، به نوآورىها و تغيير و تحولاتى در شريعت اسلام دست زدند؛ حلال محمد (صلی الله علیه وآله) را حرام و حرام او را حلال شمردند و هر چه خواستند و توانستند، با نام اسلام در جامعه اجرا كردند. خرابى اوضاع تا آنجا پيش رفت كه كارگزار خليفه مسلمين شب تا به صبح مىگسارى كرد و صبح براى امامت نماز در محراب مسجد ايستاد. پس نماز صبح را چهار ركعت خواند و به نمازگزاران گفت: «اگر مىخواهيد، باز به ركعتهاى نماز اضافه كنم!!» و با حالت مستى در محراب مسجد قى كرد.(2)
آنگاه كه چنين افرادى بر اموال عمومى مسلط شوند، روشن است كه چگونه عمل مىكنند. نخست، به منظور تثبيت پايههاى حكومت خود به بذل و بخشش از زكات و
بيتالمال مسلمانان دست زدند و اندك اندك كار به آنجا رسيد كه در مقابل معترضان، پاسخ مىداد كه من براى رضاى خدا، از بيت المال به اقوامم مىبخشم!(1)
آنان در كسب قدرت و مقام، در پى اصلاح و رشد و تعالى ارزشها نبودند، بلكه آن را وسيلهاى براى كسب منافع و لذت دنيوى مىديدند. وصيت ابوسفيان به خاندان خويش نشان دهنده نگرش او به حكومت است:«اى فرزندان عبد مناف، قدرت و حكومت را مانند توپ به هم پاس بدهيد كه از دوزخ و بهشت خبرى نيست».(2)
پيدايش نابرابرىها و امتيازهاى بىجا و سرازير شدن مبالغ هنگفتى از ثروتهاى عمومى به جيب گروهى خاص، فاصله شديد طبقاتى را پديد آورد و روحيه حرص و طمع را در بسيارى از بزرگان و خواص جامعه گسترش داد. شمارى از آنان كه براى حفظ اسلام سالها در ركاب رسول خدا (صلی الله علیه وآله)جنگيده و حتى پس از رحلت آن حضرت، براى پاسدارى از خانه دختر نبى اكرم (صلی الله علیه وآله) و وصىّ او شمشير كشيده بودند، به دنيا روى آوردند.
طبيعى است در چنين جامعهاى، مجالى براى رشد فضايل و معنويت و كرامتهاى انسانى باقى نمىماند. حاكمانى فاسد و خواصى حريص و دنياپرست از يك سو و فراوانى اموال و غنيمتهاى جنگى سپاه اسلام از سوى ديگر، روحيه عمومى جامعه را به دنيازدگى مىكشاند و روز به روز از فضايل و معنويات دور مىكند. بارى در چنين اوضاعى كه تودههاى مردم از ستم حكومت و حيف و ميل اموال عمومى به دست كارگزاران آن به تنگ آمده بودند، تحولى عميق و عدالتى راستين را خواستار شدند.
پس از شورش عليه عثمان و قتل او، مردم كه افراد گوناگونى را آزموده بودند، به اين واقعيت پى بردند كه تنها على بن ابى طالب (علیه السلام) مىتواند اوضاع آشفته موجود را اصلاح كند. ويژگىهاى شخصيتى منحصر به فرد امام على (علیه السلام)در ميان ديگر صحابه چنان مىدرخشيد كه كسان ديگر به چشم نمىآمدند. از اين رو، با حضور در مقابل خانه آن حضرت و با اصرار فراوان، خواستار بيعت با او شدند.
حضرت على (علیه السلام) با اوضاع نزديك به ربع قرن جامعه اسلامى همچون بدعتها و مفاسد فراوان، تأويلها و اجتهادهاى بىپايه، فساد واليان و خواص جامعه و دور شدن تودههاى مردم از ارزشها به خوبى آشنا بود. وى، جامعه آن روز را فاسدتر از آن مىدانست كه بتواند آن را رهبرى كند و معيارها و خواستههاى خود را در آن به اجرا درآورد. امام على (علیه السلام) به خوبى مىدانست كه اصلاح جامعه و عمل كردن بر اساس سيره نبوى و كتاب خدا در اين شرايط، كار بسيار مشكلى است و فتنهها و نارضايتىهاى فراوان را در پى خواهد داشت. از اين رو، در برابر اصرار مردم براى پذيرش بيعت فرمود:
مرا واگذاريد و ديگرى را طلب كنيد؛ زيرا ما به استقبال چيزى مىرويم كه چهرههاى مختلف و جهات گوناگون دارد. دلها بر اين امر استوار و عقلها ثابت نمىماند. چهره افق حقيقت را ابرهاى تيره فساد گرفته و راه مستقيم حق، ناشناس مانده است. آگاه باشيد اگر دعوت شما را اجابت كنم، بر اساس آنچه خود مىدانم، با شما رفتار مىكنم و به اين و آن و سرزنش كنندگان گوش فرا نخواهم داد. اگر مرا رها كنيد، من هم چون يكى از شما هستم. شايد شنواتر و مطيعتر از شما نسبت به رئيس حكومت باشم. در حالى كه من وزير و مشاورتان باشم، بهتر از آن است كه امير و رهبرتان گردم.(1)
1) . نهجالبلاغه با ترجمه گويا و شرح فشرده، ج 2، ص 251، خطبه 92.
چون مردم از او دست برنداشتند، آن حضرت از ايشان خواست تا تعهد كنند، از وى به طور كامل پيروى مىكنند و به خواست او تن مىدهند.(1)
بعدها امام درباره روز بيعت چنين فرمود:
تا آنگاه كه به مخالفت با خلافت عثمان برخاستيد و او را كشتيد، روى به من نهاديد كه با من بيعت كنيد و من سر باز مىزدم و دستم را واپس داشته بودم. با من به كشاكش پرداختيد تا دستم بگشاييد و من مانع مىشدم و شما دستم را مىكشيديد و من نمىگذاشتم. پس پيرامون من چنان ازدحام كرديد كه پنداشتم يكديگر را خواهيد كشت يا مرا. گفتيد كه بيعت مىكنيم چون جز تو كسى را نمىيابيم و جز تو به كسى رضا ندهيم و زمانى كه بيعت كرديم، نه پراكنده مىشويم و نه خلافى ميان ما پديد خواهد آمد. به ناچار با شما بيعت كردم و مردم را به بيعت خود فراخواندم. هر كس به ميل خود بيعت كرد، از او پذيرفتم و هر كس نخواست، اكراهش نكردم و به حال خودش واگذاشتم.(2)
امام على (علیه السلام) تنها به اين شرط راضى شد خلافت را بپذيرد كه بر اساس كتاب خدا و سنت نبوى عمل و مفاسد را اصلاح كند. ايشان همچنين اعلام كرد كه به اعتراضهاى بىجاى افراد منحرف و پرتوقع هيچ توجهى نخواهد كرد و به صراحت، هدف خويش را از قبول حكومت و قدرت، اصلاح جامعه اسلامى بيان فرمود:
آگاه باشيد! به خدا سوگند؛ خدايى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد، اگر نه اين بود كه جمعيت بسيارى گرداگردم را گرفته و به يارىام قيام
كردهاند و از اين جهت، حجت بر من تمام شده است و اگر نبود عهد و مسئوليتى كه خداوند از دانشمندان گرفته است كه در برابر شكمخوارى ستمگران و گرسنگى ستمديدگان سكوت نكنند، من مهار شتر خلافت را رها مىساختم و از آن صرف نظر مىكردم.(1)
امام در بيانى ديگر، هدف از قبول بيعت را اين گونه بيان مىفرمايد:
بارخدايا، تو مىدانى كه من در پى زمامدارى و حكومت و برترى جويى و رياست نبودم، بلكه تنها در پى اقامه حدود و اجرا كردن شريعت، نهادن امور بر جاى خويش، رساندن حقوق به صاحبان حق، حركت بر روش پيامبرت و هدايت گمراهان به نور هدايت بودم.(2)
هر حركت اصلاحى، با خطر انحراف روبهروست؛ چه بسيار مصلحان و رهبرانى كه با مشاهده انحراف و مفاسد جامعه خويش، به يك حركت اصلاحى دست زده، ولى چون اصول و برنامه دقيقى نداشتهاند كه بدان پاىبند باشند، خود دچار گرفتار انحراف و فساد شدهاند.
با وجود اينكه اميرالمؤمنين على (علیه السلام) از هر خطا و اشتباهى به دور بود، بنابر وظيفه «امامت» خويش، برنامه اصلاحى اش را بر پايه محورى استوار قرار داد كه عبارت بود از عمل به كتاب خدا و سنت نبوى. آن حضرت در نخستين روزهاى حكومت خويش بر اين امر تصريح فرمود:
فتنهها مانند شبِ تاريك رو آورده است و بار حكومت را جز مردى استقامتپيشه، بينا و آگاه از زير و بم حكومت، بر نتابد. من شما را بر روش پيامبرتان وا مىدارم و آنچه بدان مأمورم در ميان شما به اجرا مىگذارم؛ اگر پا به پايم استقامت كنيد.(1)
امام در جاى ديگر، مردم را به روى آوردن به قرآن توجه مىدهد و مىفرمايد:
هم اكنون، كتاب پروردگار شما، در ميان شماست. حلال و حرامش آشكار و فريضهها و مستحبات و ناسخ و منسوخ، مباح و ممنوع، خاص و عام و... محكمات و متشابهاتش همه معلوم است... .(2)
اميرالمؤمنين على (علیه السلام)، احياى سنت را يكى از وظايف «امام» مىشمارد(3)و تغيير در سنت نبوى را خارج از صلاحيت و شايستگى منصب حكومت و
ولايت مىداند.(1)
ايشان در تمام دوران حكومت خويش، مدام بر سنت پيامبر و تخلف نكردن از سيره رسول گرامى اسلام پافشارى و در خطبهها، كلمات و نامههاى خود بر اين مطلب تأكيد كرده است.
در نگاه امام على (علیه السلام)، بهترين بندگان خدا، پيشواى عادلى است كه سنت معلومى را به پا دارد و بدترين آنها نزد پروردگار كسى است كه سنت را از ميان ببرد:(2)
اولياى خداوند، كسانىاند كه سنّت خدا و رسولش را زنده كنند(3)و گمراهان، آنانند كه سنتها را كنار گذارند.(4)
آن حضرت در عمل نيز همين محور را معيار قرار داد و تمام برنامههاى اصلاحى خود را بر اساس آن به اجرا درآورد:
آن گاه كه حكومت و زمامدارى به من رسيد، در كتاب خدا و قوانين او نظر افكندم، هر دستورى كه داده و هر امرى كه فرموده بود، پيروى كردم. به سنت و روش پيامبر، توجه و به آن اقتدا كردم ... .(5)
نمونههاى عملى رفتار امام على (علیه السلام) را بر اساس كتاب خدا و سنت رسول گرامى اسلام در اصول گوناگون اصلاحى مىتوان ديد.
امام على (علیه السلام) كه خود بهترين مفسر قرآن و آشناترين افراد به سنت نبوى (صلی الله علیه وآله) بود، اصول حكومت خود را از اين دو ركن اساسى اسلام به دست آورد و بر اساس آن حركت مىكرد. در ادامه، به برخى از اين اصول نگاهى گذرا خواهيم افكند.
حق محورى و حقگرايى در سرتاسر حكومت امام على (علیه السلام) موج مىزند. با نگاهى به عملكرد امام در دوران حكومتش، به جرئت مىتوان گفت جز براى اعتلاى «حق» گام برنداشت. او به غير حق نمىانديشيد و آهنگى جز احقاق حق نداشت. فريادش براى حق و سكوتش براى ايجاد زمينههاى پاسدارى از آن بود.
هيچ چيز نمىتوانست امام را از «حق» باز دارد؛ منافع بىارزش مادى يا مصايب و مشكلات آن، لحظهاى او را از حق باز نداشت. به آن پاىبند بود. حتى اگر به نفع خود، حكومت، دوستان يا فرزندانش نبود. پيشوايى بود كه بر خزانهدارش نهيب مىزد كه چرا گردنبند مرواريدى را به صورت امانتى ضمانت شده، آن هم براى مدت كوتاهى، در اختيار دختر وى قرار داده است؟(1)
زمانى كه ابن عباس به آن حضرت پيشنهاد مىكند اندكى با كارگزاران فاسد منصوب خليفه پيشين مدارا كند و پس از محكم شدن پايههاى حكومت، آنان را بركنار سازد، امام مىفرمايد:
اينكه گفتى آنان را باز گمارم، به خدا سوگند، ترديدى ندارم كه اين امر، براى اصلاح زندگى زودگذر دنيا مفيد است، ولى آنچه از «حق» بر عهده من است و با شناختى كه از كارگزاران عثمان دارم، به خداوند سوگند كه هيچ يك از آنان را هيچ وقت به زمامدارى نگمارم.(2)
بسيارند كسانى كه ادعاى «حقگرايى» مىكنند، ولى آنجا كه «حق» با منافع شخصى يا گروهى آنان در تضاد باشد، حق را به فراموشى مىسپارند. در نگاه امام على (علیه السلام)، همه چيز در مقابل «حق» رنگ مىباخت و بىارزش مىنمود. حتى حكومت خود را
نيز زمانى محترم و با ارزش مىدانست كه به وسيله آن، «حقى» را به پا دارد.
هنگامى كه آن حضرت همراه سپاهش براى سركوبى پيمانشكنان، به سمت بصره حركت مىكرد، در يكى از روستاهاى مدينه به نام ربذه فرود آمد. بازماندگان كاروان حاجيان به خيمهاش آمدند تا سخنان او را بشنوند. ابن عباس گويد: نزد على (علیه السلام) آمدم. ديدم امام مشغول وصله زدن كفشهايش است. به او گفتم: نياز ما به تو براى اصلاح امور، بيشتر از آن چيزى است كه انجام مىدهى. سخنى نگفت تا از وصله كردن كفش فراغت يافت و آن را كنار كفش ديگر گذاشت. سپس به من فرمود: «آنها را قيمت بگذار.» گفتم: ارزشى ندارند. فرمود: «هر چه قدر مىارزد!» گفتم: نيم درهم. فرمود: «به خدا سوگند! اين كفشها برايم دوست داشتنىتر است از فرمانروايى بر شما، مگر آنكه «حقى» را به پا دارم يا باطلى را بزدايم».(1)
امام على (علیه السلام) همگان را در برابر حق يكسان مىشمرد و رعايت آن را به طور يكسان به فرمانداران خويش توصيه مىكرد:
«حق» را درباره آنان كه خواهان حقند، چه خويشاوندان و چه بيگانه، رعايت كن و در اين باره صابر باش و به حساب خدا بگذار! (و پاداش اين كار را از او بخواه) هر چند اين كار موجب فشار بر ياران نزديكت شود و سنگينى اين راه را به خاطر سرانجام ستوده آن تحمل كن .(2)
«عدالت»، نشانه پرفروغ حكومت علوى است و نام على (علیه السلام) با عدالت عجين شده است؛ سرتاسر زندگى على (علیه السلام) عدالت خواهى بود و در همين راه نيز به شهادت رسيد.
در بينش امام على (علیه السلام)، «عدالت»، بهترين سياستها و مديريتهاست(1)كه از سويى موجب استوارى، ساماندهى و اصلاح شهروندان مىشود(2)و ديندارى را براى آنان آسان مىگرداند(3)و از سوى ديگر، رمز پايدارى و استوارى حكومتهاست.(4)
معيار بودن عدالت در اداره مردمان تا به آنجاست كه قوانين بايد تابع عدالت باشند و شايستگىها در همه امور رعايت شوند و هرگونه تبعيض از جامعه زدوده شود.
معناى عدالت در اداره امور، اين نيست كه افراد با يكديگر هيچ گونه تفاوتى نداشته باشند و با همه در همه چيز يكسان رفتار شود؛ چون اين كار در برخى موارد عين ستم است. معناى عدالت در اداره امور آن است كه تفاوتها و امتيازها بر مبناى صلاحيتها و شايستگىها باشد و هر كس و هر چيز در جاى مناسب خود قرار گيرد.
اميرمؤمنان على (علیه السلام) در مسايل سياسى و انتخاب يا عزل فرمانداران و كارگزاران يا امور اقتصادى و بهرهورى يكسان مردمان از اموال عمومى، عدالت را معيار قرار مىداد:
به خدا سوگند! اگر شب را بر روى خارهاى «سعدان» بيدار به سر برم و يا در غلها و زنجيرها بسته و كشيده شوم، برايم محبوبتر است از اينكه خدا و رسولش را روز قيامت در حالى ملاقات كنم كه به بعضى از بندگان ستم روا داشته و چيزى از اموال دنيا را غصب كرده باشم. چگونه
1) . «خيرُ السّياسات العَدلُ». جمال الدين محمد خوانسارى، شرح غررالحكم و دررالكلم، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1373، چ 4، ج 3، ص 420، ش 4948.
2) . «العَدلُ قِوامُ البَريَّة». همان، ج 1، ص 203، شماره 806 ، ج 3؛ «حُسنُ العَدلِ نِظامُ البَريَّة». همان، ج 3، ص 385، شماره 4819؛ «الرَّعيَّةُ لايصلحها الاّ العَدل». همان، ج 1، ص 354، شماره 1342.
3) . «جَعَلَ اللّهُ سُبحانَه العَدلَ... تَسنِيَّةً للاسلام». همان، ج 3، ص 374، شماره 4789.
4) . «مَن عَمِلَ بِالعَدلِ حَصَّنَ اللّهُ مُلكَه». همان، ج 5، ص 355، شماره 8722؛ «اِعدِل تَملِك». همان، ج 2، ص 173، شماره 2253.
به كسى ستم روا دارم، آن هم براى جسمى كه تار و پودش به سرعت به سوى كهنگى پيش مىرود و مدتهاى طولانى در ميان خاكها مىماند... به خدا سوگند! اگر اقليمهاى هفتگانه را با آنچه در زير آسمانهاست، به من دهند كه خداوند را با گرفتن پوست جو از دهان مورچهاى نافرمانى كنم، هرگز نخواهم كرد و اين دنياى شما از برگ جويدهاى كه در دهان ملخى باشد، نزد من خوارتر و بىارزشتر است.(1)
امام على (علیه السلام) همواره فرمانداران و كارگزاران خويش را به اجراى عدالت در اداره امور فرا مىخواند، تا آنجا كه به آنان توصيه مىكرد در نگريستن به زيردستان خود نيز عدالت و مساوات را فراموش نكنند آن حضرت در عهدنامهاش به محمد بن ابىبكر، هنگامى كه حكومت مصر را بر عهدهاش نهاد، چنين نوشت:
بالهاى محبتت را براى آنها بگستر و پهلوى نرمش و ملايمت را بر زمين بگذار. چهره خويش را براى آنها گشاده دار و تساوى را ميان آنها حتى در نگاههايت مراعات كن تا بزرگان كشور در حمايت از آنها طمع نورزند و ضعيفان در انجام عدالت از تو نا اميد نشوند.(2)
اميرمؤمنان على (علیه السلام)، بىعدالتى را حتّى درباره دشمنان خويش نمىپسنديد. عبيداللّه بن حرّ جعفى از ياران عثمان بود. همسر وى در كوفه بود و خود او نزد معاويه در شام اقامت داشت. چون دورىاش به درازا كشيد، برادر زنش، همسر او را به همسرى مردى به نام عكرمة بن خبيص درآورد. گزارش اين كار، به عبيداللّه رسيد. از شام آمد و نزد اميرمؤمنان على (علیه السلام)شكايت كرد. على (علیه السلام)به وى فرمود: دشمن ما را يارى كردى [و اينك ]جوش آوردهاى؟ عبيداللّه گفت: آيا اين، تو را از عدالت باز مىدارد؟ فرمود: نه. آنگاه داستانش را براى على (علیه السلام)تعريف كرد. امام نيز حكم كرد كه زن عبيداللّه به وى
باز گردد... . عبيداللّه به شام بازگشت و در آن جا ماند تا آنكه امام به شهادت رسيد.(1)
صداقت از ويژگىهاى حكومت اميرمؤمنان على (علیه السلام) است. بيشتر سياستمداران، در طول تاريخ، چون در پى قدرت بودهاند، نخست صداقت و راستى را فراموش كردهاند تا به آنجا كه كوتهبينان، معناى سياست را همرديف دروغ و خدعه و نيرنگ شمرده و ورود پاكان و مصلحان واقعى را به عرصه سياست، بر خلاف مشى آنان دانستهاند.
سياستمداران تا زمانى كه در پى كسب قدرتند، مىكوشند با شعارهاى مردمپسند، قلبهاى آنان را به سوى خود جلب كنند. آن گاه كه به قدرت رسيدند، با فراموش كردن وعدهها و شعارهاى گذشته خود، تنها در پى كسب منافع خويش مىروند. بر خلاف اين رويه، اميرمؤمنان على (علیه السلام)، صداقت و راستى با مردمان را از اصول اصلى حاكميت خود مىدانست و در دوران حكومتش بر اين امر پافشارى مىكرد.
امام در همان روزهاى آغازين حكومت، اهداف و برنامههاى اصلاحى خود را اعلام كرد، گرچه نارضايتى و مخالفت عدهاى را در پى داشت. او تا آخرين لحظه عمر در پى اجراى آن برنامهها بود و با تحمل تمام مشكلات، هرگز به نيرنگ و حيله روى نياورد.
«صداقت»، مرز روشن سياست علوى و اموى است. در فرهنگ اموى، صداقت بىمعناست و دروغپردازى و تزوير، درونمايه سياست آنان است. در مقابل، در فرهنگ علوى، سياست بىصداقت، بىارزش و رسيدن به هدف، با خدعه و نيرنگ، نكوهيده است. اميرمؤمنان على (علیه السلام) مىفرمايد:
به خدا سوگند! «معاويه» از من سياستمدارتر نيست، بلكه او نيرنگ مىزند و مرتكب انواع گناه مىشود. اگر نيرنگ، ناپسند و ناشايسته نبود،
1) . ابوالحسن على بن ابى الكرم ابن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1408ه.ق، چ 1، ج 3، ص 25.
من سياستمدارترين مردم بودم، ولى هر نيرنگى، گناه است و هر گناهى، نوعى كفر است. در قيامت، هر غدّار و مكارى پرچم خاصى دارد كه به آن وسيله شناخته مىشود.(1)
در بينش امام على (علیه السلام)، ايمان آن است كه آدمى، راستگويى را حتى در آنجا كه به وى زيان مىرساند، بر دروغ گفتن حتى آنجا كه سودمند است، مقدم دارد(2)و اين يكى از شرايط ضرورى براى رهبرى جامعه است.(3)
امام على (علیه السلام) در عمل نيز صادق بود و پاىبندى آن حضرت به عهدهايش با دشمنان خويش نيز از همين جا سرچشمه مىگيرد:
اى مردم، وفا همزاد راستگويى است؛ سپرى محكمتر و نگهدارندهتر از آن سراغ ندارم. آن كس كه از وضع رستاخيز آگاه باشد، خيانت نمىكند. در زمانى به سر مىبريم كه بيشتر مردم خيانت و حيلهگرى را كياست و عقل مىشمارند و نادانان، آنها را اهل تدبير مىخوانند، چگونه فكر مىكنند. خداوند آنها را بكشد!
چه بسا شخصى روشن بين، به تمام پيشامدهاى آينده آگاه است و طريق مكر و حيله را خوب مىداند، ولى فرمان الهى و نهى پروردگار مانع اوست و با اينكه قدرت بر انجام آن را دارد، آن را به روشنى رها مىسازد، ولى آن كس كه از گناه و مخالفت فرمان حق پروا ندارد، از همين فرصت استفاده مىكند.(4)
براى برپاداشتن حق و فرمان الهى بايد استوار و قاطع بود. تنها كسانى مىتوانند حق را بر پا دارند و از حريم دين، دفاع و در جامعه اصلاحگرى كنند كه در اين راه سستى نورزند و سازش نكنند. آنان بايد تمامى سختىها و مشكلات، سرزنشها و تهمتها را تحمل كنند و همچنان استوار باقى بمانند.
خداوند متعال در قرآن كريم، ويژگىهاى اين گروه را چنين بيان مىكند:
يا أيُّهاالَّذين آمَنوا مَن يَرتَدَّ مِنكُم عَن دِينِهِ فَسَوفَ يَأتِىاللّهُ بِقَومٍ يُحِبُّهُم و يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى المُؤمنينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الكافِرين يُجاهِدونَ فى سَبيلِ اللّهِ وَ لايَخافُونَ لَومَةَ لائِمٍ. (مائده: 54)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، هر كس از شما از آيين خود بازگردد (به خدا زيان نمىرساند)؛ خداوند جمعيتى را مىآورد كه آنها را دوست دارد و آنان (نيز) او را دوست دارند؛ در برابر مؤمنان متواضع و در برابر كافران سرسخت و نيرومندند. آنها در راه خدا جهاد مىكنند و از سرزنش هيچ ملامتگرى هراسى ندارند.
از نگاه امام، آنان كه اهل سازش و كوتاهى در فرمانهاى الهىاند، هرگز نمىتوانند مصلح واقعى باشند. اصلاحگرى و اقامه حق، هرگز با پيروى از روشهاى اهل باطل و ارضاى خواستها و طمعهاى دل و عافيتطلبى، قابل جمع نيست. امام على (علیه السلام) مىفرمايد:
فرمان خدا را تنها كسى مىتواند اجرا كند كه سازشكار نباشد و به روش اهل باطل عمل نكند و پيرو فرمان طمع نگردد.(1)
و در اين راه چه كسى را از خود آن حضرت استوارتر مىتوان يافت؟ رسول گرامى اسلام در وصف آن حضرت مىفرمايد:
زبانتان را از [ ايراد به] علىبنابىطالب برداريد. به درستى كه او درباره
1) . نهجالبلاغه با ترجمه گويا و شرح فشرده، ج 3، ص 263، حكمت 110.
خداوند - عزّوجلّ - سختگير است و در دينش سازشكار نيست.(1)
على (علیه السلام) هنگامى كه مردم گرداگرد او حلقه زدند و او را براى بيعت خواستند، فرمود:
آگاه باشيد! اگر دعوت شما را اجابت كنم، بر اساس آنچه خود مىدانم، با شما رفتار مىكنم و به سخن اين و آن و سرزنشكنندگان گوش فرا نخواهم داد.(2)
حوشب كه از سپاهيان معاويه بود، در نبرد صفين خطاب به امام على (علیه السلام)گفت: اى فرزند ابىطالب، از ما دست بردار. از تو مىخواهيم كه خداوند را در خونهاى ما و خودت منظور دارى؛ ما تو را با سرزمين عراق رها مىكنيم و تو ما را با سرزمين شام رها كن و خون مسلمانان را حفظ كن.
امام على (علیه السلام) در پاسخ فرمود: «هرگز! اى فرزند امّ ظَليم، به خداوند سوگند، اگر براى سازش، در دين خدا جايى مىجستم، بدان عمل مىكردم و هزينهاش بر من آسانتر بود، ولى خداوند نمىپسندد كه پيروان قرآن، سازش و سكوت كنند، در حالى كه خداوند معصيت مىشود».(3)
اميرمؤمنان على (علیه السلام) در خطبه ديگرى مىفرمايد: «در دينم سازش نمىكنم و در كارها، خوارى پيشه نسازم».(4)
بارى، قاطعيت حضرت على (علیه السلام) در دين، بهترين الگو براى تمامى مسلمانان است.
اميرمؤمنان على (علیه السلام) آنگاه كه به درخواست و اصرار فراوان تودههاى مردم به حكومت رسيد، در پى زنده كردن اصول فراموش شده دين و سنت رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، اصلاح امت اسلامى را هدف خويش قرار داد. وى براى دستيابى به اين هدف، بسيار كوشيد و به بخشى از اهداف خود كه زمينههاى مساعدى داشت، دست يافت. در بعضى محورهاى اصلاحات نير نتوانست به طور كامل به اهداف مورد نظر خود دست يابد.
امام على (علیه السلام) در اين دوران، با مشكلهاى متعددى روبهرو بود كه گاه موجب كندى حركت اصلاحى آن حضرت در بعضى موارد يا توقف آن در محورهاى ديگر مىشد. در اينجا برآنيم تا با نگاهى گذرا به دوران حكومت آن حضرت، مانعهاى اصلى در برابر اصلاحات امام على (علیه السلام) را ارزيابى كنيم.
يكى از مشكلهاى اصلاحات امام على (علیه السلام) بى بهره بودن مردم از بينش و معرفت صحيح اسلامى، نشناختن جايگاه امامت در اسلام و ضرورت پيروى از امام و شخص اميرمؤمنان على (علیه السلام) بود.
پس از رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، قلمرو حكومت اسلامى توسعه فراوانى يافت و افراد بسيارى به اسلام گرويدند. با اين حال، احاديث رسول خدا (صلی الله علیه وآله) كه بيانگر جايگاه امامت و ولايت و فضايل اميرمؤمنان على (علیه السلام) بود، فراموش شد و بسيارى از مسلمانان از اين منبع ارزشمند محروم ماندند. در اين ايام، امام على (علیه السلام) در صحنههاى اجتماعى و سياسى
حضور چندانى نداشت. همه اين عوامل موجب شد كه بسيارى از افراد، آموزههاى اسلام را از طريق كسانى به دست آورند كه اسلام و امام على (علیه السلام) را به درستى نمىشناختند. در جامعه آن روزگار تنها شمار اندكى به مقام بلند آن امام همام آگاه بودند و در هر شرايطى از آن حضرت پيروى مىكردند.
امام على (علیه السلام) در خطبهاى، با بيان پىآمدهاى اجراى تمامى اصلاحات مورد نظر خود مىفرمايد:
اگر من... امور را به مجارى صحيح خود و سنّت دوران پيامبر بازگردانم، سپاه من از پيرامونم پراكنده مىشوند تا آنجا كه يا تنها بمانم يا شمارى اندك از ياران ويژهام گرداگردم بمانند؛ همانان كه فضيلت مرا مىشناسند و كتاب خدا و سنّت پيامبر و وجوب اطاعت مرا دريافتهاند.(1)
اگر سپاهيان و مردمان آن زمان، امام را مانند ابوذر غفارى، سلمان فارسى، مقداد، مالك اشتر و عمار ياسر مىشناختند، هرگز سختىها و خستگىهاى جنگهاى پىدرپى، آنان را از همراهى و يارى كردن آن حضرت باز نمىداشت. اگر آنان از مقام بلند امامت آگاه بودند، وقتى امام، فرمان كنار نهادن بدعتهايى را مىداد، در مقابل آن حضرت جبههگيرى نمىكردند و فرياد اعتراض سر نمىدادند(2)، بلكه تسليم فرمان امام زمان خود مىشدند.
گفتنى است در ميان مردمان جامعه اسلامى آن زمان، شمارى از صحابه رسول خدا (صلی الله علیه وآله)و اهل مدينه نيز بودند كه هر چند با فضايل و مقام امام على (علیه السلام) اندكى آشنايى داشتند، ولى دنيازدگى، رفاهطلبى و حرام خوارى نمىگذاشت با امام همراه شوند.
يكى از معضلهاى جدى در برابر اصلاحات اميرمؤمنان على (علیه السلام)، كارشكنىها و دشمنىهاى شمارى از بزرگان و خواص جامعه آن روز بود كه به علل مختلف، تاب تحمل حكومت آن حضرت را نداشتند و با امام دشمنى مىكردند. آنان كه انگيزههاى متفاوتى داشتند و تنها نقطه مشتركشان، دشمنى و مخالفت با على (علیه السلام) بود، با تشكيل جبهه واحدى، مخالفتهاى خود را از همان روزهاى نخست حكومت امام آغاز كردند. از آن ميان، طلحه، زبير، معاويهبن ابىسفيان، عبداللّه بن عمر، عبيداللّه بن عمر، مروان بن حكم، سعيد بن عاص، زيد بن ثابت، وليد بن عقبه و شمار ديگرى از قريشيان و امويان و كارگزاران فاسد زمانِ عثمان را مىتوان نام برد.
امام على (علیه السلام) در همان روزهاى نخستين حكومت خود، در دو خطبه، خطوط اصلى اصلاحات علوى را ترسيم كرد و وعده اجراى عدالت اجتماعى، الغاى امتيازهاى نابجا و برگرداندن اموال به غارت رفته را به مردم داد.(1)ايشان براى
تثبيت اين وضعيت، با اعلام قبلى، دستور داد موجودى بيتالمال به طور مساوى ميان مهاجران و انصار تقسيم شود.(2)
اشراف و بزرگان قريشى و اموى چون دريافتند با اجراى برنامههاى امام على (علیه السلام)منافع آنان به خطر خواهد افتاد، در برابر آن حضرت جبهه گرفتند.(3)
اينان كه خواستار تغيير روش و اصول اصلاحات اميرمؤمنان (علیه السلام) بودند، چون تلاشهاى خود را بىثمر ديدند و دانستند امام با اعتراضهاى آنان، از مواضع اصولىاش دست برنمىدارد، خود را به مكّه رساندند و خود را براى شورش و جنگ با
حكومت نوپاى اميرمؤمنان (علیه السلام) آماده كردند.(1)جنگ جمل، نخستين شورش مسلحانه آنان بر ضد حكومت علوى بود.
معاويه نيز كه در شام، سرمستانه بساط پادشاهى براى خود به راه انداخته بود و هرگز حاضر به بيعت و پيروى از اميرمؤمنان على (علیه السلام) نبود، با جبههگيرى در مقابل آن حضرت و تحريك و حمايت مخالفان داخلى، نقش مؤثرى در به راه انداختن جنگ جمل بر ضد امام داشت.(2)
پس از شكست دشمنان امام على (علیه السلام) در جنگ جمل، عدهاى از آنان به معاويه پيوستند. آنان اين بار به بهانه خونخواهى عثمان، آتش جنگ صفين را افروختند و بار ديگر به مبارزه مسلحانه با امام روى آوردند.(3)
دشمنان امام على (علیه السلام)، پس از جنگ صفين و ماجراى حكميت تا شهادت آن حضرت، از دست زدن به فتنه و آشوب كوتاهى نكردند. شام كه مركز حكومت معاويه بود، به حصار امنى براى آنان و پايگاهى براى دشمنى با امام على (علیه السلام)تبديل شده بود. آنان با حمايت از منافقان داخلى، به راه انداختن سپاهيانى براى قتل و غارت و ايجاد ناامنى و وحشت در سرزمينهاى تحت حكومت امام على (علیه السلام)و ايجاد جنگ روانى عليه آن حضرت و يارانش، در تضعيف پايههاى حكومت امام به شدت مىكوشيدند.(4)
به اين ترتيب، امام در مدت كوتاه حكومت خود، مشغول دفاع از حق و عدالت و درگيرى با خواصى بود كه شورشهاى داخلى را به وجود مىآوردند. از اين رو، فرصت و امكان اجراى كامل بخشهايى از اصلاحات مورد نظر خود را پيدا نكرد.
1) . ابى عبداللّه محمد بن محمد بن نعمان عكبرى، معروف به شيخ مفيد، مصنفات الشيخ المفيد، المُؤتمر العالمى لالفيه الشيخ المفيد، 1413ه-.ق، چ 1، ج 1، ص 288.
2) . شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 231.
3) . نصر بن مزاحم منقرى، وقعة الصفين، تعليق و شرح: عبدالسلام محمد هارون، قم، انتشارات كتابفروشى بصيرى، 1382، چ 7، صص 82 ، 221 و 417.
4) . الغارات، صص 134، 184، 311 و 1288.
مخالفان و دشمنان امام در دشمنى با آن حضرت، انگيزه يكسانى نداشتند، بلكه انگيزههاى مختلفى، آنان را به دشمنى با امام على (علیه السلام)كشانيده بود.
با بررسى پيشينه برخى خواص مىتوان دريافت كه آنان از گذشتههاى دور كينههايى از على (علیه السلام)در دل داشتند.
اميرمؤمنان على (علیه السلام)، در حضور رسول گرامى اسلام و در ركاب آن حضرت با مشركان قريش جنگيده بود و بسيارى از سران آنان به دست اميرمؤمنان (علیه السلام)كشته شده بودند. بيشتر دشمنان آن روز على (علیه السلام)، فرزندان و بستگان كشتهشدگان مشرك بدر و حنين و احد بودند.
در نخستين روزهاى حكومت امام على (علیه السلام)، وقتى مردم مشغول دريافت سهم خود از بيتالمال بودند، گروهى از امويان و منافقان قريش، اولين زمزمههاى مخالفت خود را سر دادند. آنان پس از نماز صبح، در گوشهاى از مسجد با يكديگر به مشورت پرداختند. در اين ميان، وليد بن عقبه از آنان جدا شد و نزد امام على (علیه السلام) آمد و گفت: «اى ابا الحسن! تو همه را سوگوار كردهاى [و خونهايى از ما بر عهده توست]. در مورد خودم، پدرم را در جنگ بدر كشتى و ديروز در جنگ خانه عثمان، برادرم را يارى نكردى و زبون ساختى و پدر سعيد بن عاص را - كه گاو نر قريش بود - در جنگ بدر كشتى. پدر مروان را نيز هنگامى كه عثمان، او را [از تبعيد] به مدينه برگرداند و نزد خود فرا خواند، فرومايه خواندى؛ حال آنكه ما فرزندزادگان عبد مناف، برادران و افرادى همانند تو هستيم... و ما اگر از تو بيمناك شويم، تو را رها مىكنيم و به شام مىرويم».(1)
1) . شرح نهجالبلاغه، ج 7، صص 38 و 39، وقعة الصفين، ص 417.
پس از درگذشت پيامبراسلام، خليفه مسلمانان بنا بر امتيازهاى قبيلهاى و نژادى يا به صورت «استخلاف» و شورا تعيين مىشد. اين امر سبب شد كسانى كه خود را كمتر از خلفا نمىديدند، خويش را شايسته كسب قدرت بدانند. آنان چون مىديدند پس از قتل عثمان، مردم با امام على (علیه السلام)بيعت كردهاند، به آن حضرت حسادت ورزيدند و براى كسب قدرت، با امام، مخالفت و دشمنى كردند.
طلحه و زبير از جمله اين افراد بودند. امام چون اظهار دشمنى و مخالفتها و كارشكنىهاى آنان را ديد، آن دو را خواست و با آنان گفتوگو كرد. حسادت و قدرتطلبى از سخنان آنان به خوبى پيدا بود.
امام على (علیه السلام) به آنان فرمود: «شما را به خدا سوگند مىدهم، مگر چنين نبود كه شما دو نفر با كمال ميل براى بيعت پيش من آمديد و مرا به حكومت فرا خوانديد و حال آنكه من آن را خوش نداشتم؟» گفتند: «آرى، چنين بود.» سپس فرمود: «شما بدون آنكه مجبور باشيد، با من بيعت كرديد و عهد بستيد؟» گفتند: «همين گونه است.» امام فرمود: «پس چه چيزى شما را پس از آن به اين حالى كه مىبينم، وادار كرده است؟» گفتند: «ما با تو بيعت كرديم، به شرط آنكه كارها را بدون اطلاع و رأى ما تمام نكنى و در هر كار با ما رايزنى كنى و در آن بر ما استبداد نورزى و ما را بر ديگران چندان فضيلت است كه مىدانى؛ حال آنكه اموال را تقسيم مىكنى و كارها را بدون رايزنى با ما انجام مىدهى.» امام در پاسخ فرمود:
به خدا سوگند! من رغبتى به حكومت نداشتم و شما (مردم) مرا به آن فرا خوانديد و مرا به خلافت گماشتيد و ترسيدم كه اگر پيشنهاد شما را نپذيرم، امت به اختلاف افتد. چون حكومت به من رسيد، به كتاب خدا و سنت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نگريستم. دستورهاى آن دو را، راه خود قرار دادم و پيروى كردم و به آراى شما و ديگران در آن مورد نيازى نديدم و اگر كارى پيش آيد كه حكم آن در كتاب خدا و سنت، روشن نشده و
نيازمند به مشورت باشد، بدون ترديد، با شما دو نفر مشورت خواهم كرد.(1)
طلحه و زبير كه فرصتطلبانه به اميد كسب قدرت با امام على (علیه السلام) بيعت كرده بودند، از آن حضرت تقاضاى فرماندارى بعضى مناطق را كردند. چون با پاسخ منفى امام روبهرو گشتند، لب به اعتراض گشودند و اندك اندك بانگ مخالفت با امام برآوردند.(2)زبير در جمع مردم مىگفت: «اين پاداش ما از سوى على است. در قتل عثمان، به نفع او قيام كرديم تا آنكه كشته شد و چون به يارى ما به آنچه مىخواست، رسيد، كسانى را كه ما از آنان برتر بوديم، بر ما برترى داد.» طلحه نيز گفت: «سرزنش جز بر خود ما نيست. ما سه تن از اهل شورا باقى مانده بوديم. يكى از ما (سعد بن ابى وقاص) از على روى گردان بود. ما دو نفر با او (على) بيعت كرديم و آنچه در دست داشتيم به او داديم، ولى او آنچه در دست داشت، از ما دريغ كرد».(3)
معاويه نيز كه در پى كسب مقام خلافت مسلمانان بود و به خوبى روحيه قدرتطلبى طلحه و زبير را مىشناخت، در نامهاى به آن دو نوشت: «من براى شما دو نفر، از مردم و سپاه شام بيعت گرفتهام.» بدين ترتيب، از آنان خواست كه بر ضد امام على (علیه السلام)شورش كنند. طلحه و زبير نيز فريب خوردند و براى مخالفت با على (علیه السلام) با يكديگر متحد شدند(4)و ماجراى بصره را به راه انداختند.
يكى از محورهاى اصلى اصلاحات اميرمؤمنان على (علیه السلام)، اصلاحات مالى و اقتصادى بود. امام با جدّيت تمام از غارت بيتالمال جلوگيرى و بيتالمال را به تساوى تقسيم مىكرد. ايشان تمامى امتيازهايى را كه در زمان خلفاى پيشين وضع شده بود، كنار
گذاشت و درصدد بود ثروتهاى به تاراج رفته را به بيتالمال برگرداند.
اين رفتار انقلابى امام على (علیه السلام) به مذاق آنان كه جيبهاى خود را از بيتالمال پر كرده بودند و به آن وضع عادت داشتند، خوش نيامد و تمام تلاش خود را براى باز گرداندن اوضاع به حالت قبلى، به كار بستند.
از همان ابتدا كه امام على (علیه السلام) به كارگزار خود فرمان داد بيتالمال را به مساوات تقسيم كند و به هر يك سه دينار بدهد، گروهى از رجال قريش در اعتراض به اين كار در آن شركت نكردند(1)و مخالفتهاى خود را آغاز كردند. امام چون اعتراضهاى آنان را ديد، در خطبهاى چنين فرمود:
آگاه باشيد! اين دنيا كه شما نسبت به زرق و برق آن اين همه علاقهمند و به آن آرزومنديد و آن نيز گاهى شما را خشنود مىكند و گاهى به خشم مىآورد، خانهاى نيست كه براى آن خلق و به سوى آن دعوت شده باشيد... در اين درآمد و اموال، كسى را بر ديگرى فضيلتى نيست و مال از آن خداوند و شما هم بندگان مسلمان او هستيد. اين كتاب خداوند است كه به آن اقرار كرده و تسليم شدهايم و عهد پيامبرمان ميان ماست و هر كس به آن راضى نيست، هرگونه مىخواهد رفتار كند.(2)
امام على (علیه السلام) در گفتوگويى با طلحه و زبير فرمود: «از كدام يك از كارهاى من دلگير شدهايد كه به مخالفت با من برخاستهايد؟» گفتند: «مخالفت تو با عمربن خطاب در كيفيت تقسيم اموال! تو حق ما را همچون ديگران قرار دادى و ميان ما و كسانى كه با ما سنجيده نمىشوند، تساوى برقرار كردى. خداوند، اين اموال را در پناه شمشيرها و نيزههاى ما و زحمت بسيار سواران و پيادگان ما فراهم كرد و دعوت ما را پيروز فرمود و ما با زور و زحمت، آن سرزمينها و اموال را به دست آورديم و نبايد با كسانى كه با
كراهت به اسلام معتقد شدهاند، يكسان باشيم.» امام على (علیه السلام) در پاسخ فرمود:
در مورد اموال و اين روش قسمت، من در اين مورد از خود حكم و عملى نكردهام؛ من و شما شاهد بوديم كه پيامبر همينگونه حكم و رفتار مىفرمود. وانگهى كتاب خدا در اين مورد گوياست... در مورد اين سخن كه مىگوييد: بهره ما را از آنچه در سايه شمشيرهايمان به دست آمده است، همچون بهره ديگران قرار دادى، از ديرباز، گروهى بر مسلمانى سبقت گرفته و اسلام را با شمشيرها و نيزههاى خود يارى دادهاند و رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در تقسيم اموال، آنان را بر ديگران برترى نداد... . خداوند سبحان، پيشگامان و مجاهدان را روز قيامت، پاداشى عنايت خواهد فرمود.(1)
در همين زمينه، معاويه كه به خوبى مىدانست بيعت با على (علیه السلام) با بساط پادشاهى و سفرههاى رنگارنگ او و بذل و بخششهاى او از بيتالمال هرگز سازگارى ندارد، تمام همّت خود را براى دشمنى با ايشان به كار بست.
دنياپرستى، گسترش مفاسد اخلاقى، كمرنگ شدن فضايل و معنويات، فراموش شدن سنت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و بدعتهاى فراوانى كه در دين خدا نهادينه شده بود، اصلاح جامعه را امكانناپذير مىساخت. امام كه به خوبى به وضعيت زمان خويش آگاه بود، از قبول حكومت خوددارى كرد و چنين فرمود:
مرا واگذاريد و ديگرى را طلب كنيد؛ زيرا ما به استقبال وضعى مىرويم كه چهرههاى مختلف و جهات گوناگون دارد. دلها بر اين امر استوار و عقلها ثابت نمىماند، افق حقيقت را ابرهاى تيره فساد گرفته و راه مستقيم
1) . همان، ج 7، ص 41.
حق ناشناخته مانده است.(1)
ايشان تنها زمانى بيعت و حكومت را پذيرفت كه از اختلاف مسلمانان بيمناك شد و دريافت كه با قبول آن مىتواند حقى را به صاحبش برگرداند.
در چنين جامعهاى، ديدگاه امام على (علیه السلام) و مردم درباره حكومت، تفاوت بنيادين با هم داشت.
هر چند پس از قتل عثمان، تودههاى مردم با اصرار فراوان خواستار بيعت با امام شدند، ولى بخش عظيمى از آنان، به ويژه شمارى از نقشآفرينان آن حركت، مانند طلحه و زبير، در پى بازگرداندن جامعه به سيره و سنّت نبوى (صلی الله علیه وآله)نبودند. بىعدالتىها، انحصارطلبىهاى حزبى و تصميمگيرىهاى قبيلهاى بنىاميه در حكومت، آنان را به ستوه آورده و عدهاى نيز مورد بىمهرىهاى عثمان قرار گرفته و از گردونه تقسيم اموال بيتالمال يا پستهاى حكومتى، كنار نهاده شده بودند.
به ديگر سخن، مردم را كششها و كوششهاى مادى و دنيوى برمىانگيخت و على (علیه السلام) را حقمدارى و خداجويى و دغدغه احياى ارزشهاى دينى. چنين بود كه امام فرمود:
... كار من و شما يكسان نيست، من شما را براى «خدا» مىخواهم و شما مرا براى خويش.(2)
در چنين اوضاعى، با پافشارى امام على (علیه السلام) بر اصول و ارزشهاى اسلامى، مردمانى كه در پى كسب منافع مادى بودند، آن حضرت را در راه دستيابى به اهداف بلندش تنها گذاشتند و به دنبال كار خويش رفتند. هر چه شرايط سختتر و جلوههاى الهى حكومت امام على (علیه السلام) بيشتر آشكار مىشد، همراهى و حمايتهاى مردم نيز كاهش مىيافت. اصولاً از جامعه فاسد و مردمان دنياپرست و ترسو كه از اسلام چيزى جز ظاهر
آن را نمىشناختند، چگونهتوقع مىرود كه براى حمايت از دين خدا و ارزشهاى الهى قيام كنند؟
خطبهها و شكايتهاى امام على (علیه السلام)از تودههاى مردم زمان خود، بهترين دليل بر اين مدعاست:
به من خبر رسيده كه بسر(1)بر يمن تسلط يافتهاست. به خدا سوگند مىدانستم اينها به زودى بر شما مسلط خواهند شد؛ زيرا آنان در يارى از باطلشان متحدند و شما در راه حق متفرقيد. شما به نافرمانى از پيشواى خود در مسير حق برخاستهايد، ولى آنها در باطل خود از پيشواى خويش اطاعت مىكنند. آنها نسبت به رهبر خود اداى امانت مىكنند و شما خيانت. آنها در شهرهاى خود به اصلاح مشغولند و شما به فساد! اگر من قدحى را به عنوان امانت به يكى از شما بسپارم، از آن بيم دارم كه بند آن را بدزدد.
بارالها، (از بس نصيحت كردم و اندرز كردم) آنها را خسته و ناراحت ساختم و آنها نيز مرا ملول ساختند. پس به جاى آنان، افرادى بهتر به من مرحمت كن و به جاى من، بدتر از من بر آنها مسلط ساز.(2)
شگفتا! شگفتا! به خدا سوگند، اين حقيقت، قلب انسان را مىميراند و غم و اندوه مىآفريند كه آنها در مسير باطل خود چنين متحدند و شما در راه حق چنين پراكنده روى شما زشت باد و همواره غم و غصّه قرينتان باد كه شما هدف حمله دشمن قرار گرفتهايد. پىدرپى به شما حمله مىكنند و شما به حمله متقابل دست نمىزنيد. با شما مىجنگند و شما نمىجنگيد؛ اين گونه معصيت خدا مىشود و شما (با عمل خود) به آن رضايت
1) . بسر بن ابى ارطاة از نزديكان و فرماندهان لشكر معاويه بود. او كه مردى سخت دل و بىرحم بود، از سوى معاويه مأموريت يافت به مناطقى چون حجاز، مكه، مدينه و يمن كه تحت قلمرو حكومت على (علیه السلام)بود، برود و با تهديد، غارت و كشتار شيعيان على (علیه السلام)، در قلمرو حكومت آن حضرت ناامنى ايجاد كند. او نيز چنين كرد. نك: الغارات، ص 382.
2) . نهجالبلاغه با ترجمه گويا و شرح فشرده، ج 1، ص 113، خطبه 25.
مىدهيد. هرگاه در ايام تابستان، فرمان حركت به سوى دشمنى دادم، گفتيد: اندكى ما را مهلت ده تا سوز گرما فرو نشيند و اگر در سرماى زمستان، اين دستور را به شما دادم، گفتيد: اكنون هوا فوقالعاده سرد است؛ بگذار سوز سرما آرام گيرد! همه اين بهانهها براى فرار از سرما و گرما بود! شما كه از سرما و گرما (وحشت داريد) و فرار مىكنيد، به خدا سوگند، از شمشير (دشمن) بيشتر فرار خواهيد كرد!
اى كسانى كه به مردان مىمانيد، ولى مرد نيستيد! اى كودك صفتان بىخرد و اى عروسان حجله نشين (كه جز عيش و نوش به چيزى نمىانديشيد)! چقدر دوست داشتم هرگز شما را نمىديدم و نمىشناختم؛ همان شناسايى كه سرانجام مرا چنين ملول و ناراحت ساخت. خدا شما را بكشد كه اين قدر خون به دل من كرديد و سينه مرا از خشم سرشار ساختيد و كاسههاى غم و اندوه را جرعه جرعه به من نوشانديد؛ با سرپيچى و يارى نكردن، نقشهها و طرحهاى مرا (براى سركوبى دشمن و ساختن يك جامعه آباد اسلامى) تباه كرديد... .(1)
نفرين بر شما! از بس شما را سرزنش كردم، خسته شدم! آيا به جاى زندگى (لذت بخش) آخرت، به زندگى موقت دنيا راضى گشتهايد؟ و به جاى عزّت و سربلندى، بدبختى و ذلّت را برگزيدهايد؟... من هرگز و هيچگاه به شما اعتماد ندارم؛ اعتمادى بر شما نيست كه (در دفع دشمن) به شما تكيه شود و نه قبيله و ياران شرافتمندى هستيد كه به سويتان دست نياز دراز گردد... به خدا سوگند! گمان مىكنم اگر جنگ، سخت درگير شود و حرارت و سوزش مرگ به شما رسد، از اطراف فرزند ابوطالب همچون جدايى سر از بدن، جدا و پراكنده مىشويد... .(2)
هر چه شما را دعوت كنم، اجابت نمىكنيد؛ گرفتار مردمى شدهام كه
هرگاه فرمانشان دهم، اطاعت نمىكنند و چون دعوتشان كنم، اجابت نمىكنند.
اى بىاصلها! در يارى پروردگارتان منتظر چه هستيد؟ آيا دين نداريد كه شما را گرد آورد يا غيرتى كه شما را به خشم وا دارد؟
در ميان شما به پا خاستهام! هر چه فرياد مىكشم و از شما يارى مىطلبم، سخن مرا نمىشنويد و از دستورم اطاعت نمىكنيد تا چهره واقعى كارهاى بد آشكار گردد. نه با شما مىتوان انتقام خونى گرفت و نه با كمك شما به هدفى مىتوان رسيد... .(1)
يكى از نيازهاى مهم و ضرورى رهبر جامعه براى دستيابى به اهداف حكومت و چيرگى بر مشكلات، داشتن نيروهايى هماهنگ، توانمند و همراه در كنار خويش است؛ كسانى كه به اهداف و انگيزههاى رهبر جامعه از صميم قلب معتقد باشند و از سر اخلاص، تمام همّت خود را براى رسيدن به آن اهداف صرف كنند. نقش مؤثر و كارآمد كسانى چون مالك اشتر، عمار ياسر و هاشم مرقال در دوران حكومت امام على (علیه السلام)، به ويژه در جنگ صفين، شاهدى بر اين مدعاست.
چنان كه پيشتر بيان شد، چون امام على (علیه السلام) در زمان خلفاى پيشين از صحنه سياست دور بود و محدوديتهايى داشت، كمتر امكان تربيت نيروهاى زبده و كارآمد سياسى را يافت. با آغاز حكومت امام على (علیه السلام)، كمبود ياران برجسته در اين زمينه، كاملاً به چشم مىخورد تا آنجا كه گاه آن حضرت مجبور مىشد كسانى را كه صلاحيتهاى كامل و مورد نظر ايشان را نداشتند، به فرماندارى بعضى نقاط بگمارد.
با گذشت ايام و افزايش كارشكنىهاى دشمنان و شهادت شمارى از اصحاب و
1) . همان، صص 141 و 143، خطبه 39.
ياوران خاص امام، آن حضرت روز به روز تنهاتر مىشد تا جايى كه پس از شهادت محمد بن ابىبكر در مصر مجبور شد مالك اشتر، مهمترين بازوى حكومتى خود را كه به وجود او در مركز حكومت نياز داشت، در مقام فرماندار به مصر اعزام كند. امام على (علیه السلام) در نامهاى به مردم مصر چنين نگاشت:
اما بعد، يكى از بندگان خداوند را به سوى شما فرستادم كه به هنگام خوف (مردم از جنگ)، خواب به چشم راه نمىدهد... من شما را بر خودم مقدم داشتم كه او را به فرماندارىتان فرستادم. او نسبت به شما ناصح و خيرخواه است و نسبت به دشمنانتان سختگير.(1)
متأسفانه امام على (علیه السلام) در اواخر حكومت خود، همان شمار اندك اصحاب خاص خود را نيز ديگر همراه نداشت. برجستهترين ياران امام كه زبانهايى گويا داشتند و خالصانه پا جاى پاى اميرمؤمنان مىگذاشتند و در راه آن حضرت جان و مال و آبروى خويش را فدا مىكردند، ديگر نبودند. جاى مالك اشتر، عمار، هاشم مرقال، محمدبن ابىبكر، عبداللّه بن بديل، زيدبن صوحان و... در ميان ياران امام خالى بود؛ خطبههاى پرشور آنان كه مردم را به حمايت از امام خود فرا مىخواندند و حماسههاى آنان در كشاكش نبرد، ديگر به گوش نمىرسيد. از سوى ديگر، كارشكنىها و آشوبهاى دشمنان و بىوفايىهاى مردمان، روز به روز فزونتر مىشد. امام على (علیه السلام) در خطبهاى خطاب به لشكريانش، از نافرمانى و بىوفايى آنان شكايت و از اصحاب خاص خود چنين ياد كرد:
من با كمك چه كسى بجنگم و به كه اعتماد كنم؟ (عجبا!) من مىخواهم به وسيله شما، «بيمارىها» را مداوا كنم، ولى شما خود دردمنديد! من به كسى مىمانم كه بخواهد خار به وسيله خار بيرون آورد، با اينكه مىداند خار همانند خار است.
1) . همان، ج 3، ص 111، نامه 38.
بارخدايا، طبيبان اين درد جانگداز خسته شدهاند؛ بازوى تواناى رادمردان در كشيدن آب همّت از چاه وجود اين مردم كه همواره فروكش مىكند، ناتوان گرديده است. كجايند مردمى كه به اسلام دعوت شدند و پذيرفتند. قرآن را تلاوت كردند و آنچنان كه بايد آن را شناختند؛ به سوى جهاد برانگيخته شدند و عاشقانه همچون عشق «ناقه» به فرزندانش به سوى آن به راه افتادند؛ غلاف شمشيرها را كنار انداختند و گرداگرد زمين را گروه گروه و صف به صف احاطه كردند. بعضى شهيد گشتند و برخى نجات يافتند؛ هيچگاه از زنده ماندن كسى در ميان جنگ شاد نمىشدند و در مرگ شهدا نيازى به تسليت نداشتند. بر اثر گريه (از خوف خدا) چشمانشان ناراحت بود و از زيادى روزه، شكمها[يشان]، از غذا تهى. دعاهاى بسيار، لبهايشان را خشك و شبزندهدارى، چهرههاشان را دگرگون كرده بود و غبار خشوع بر چهرههاشان نشسته بود. آنها برادران من بودند كه رفتند. بر ما شايسته است كه تشنه ملاقاتشان باشيم و از فراقشان، انگشت حسرت به دندان بگزيم... .(1)
امام در آخرين روزهاى زندگى پردرد خويش و در آخرين خطبههاى خود در فراق ياران باوفايش فرمود:
كجا هستند برادران من؟ همانها كه سواره به راه مىافتادند و در راه حق قدم برمىداشتند. كجاست عمّار؟ كجاست ابن تيّهان(2)و كجاست ذو الشهادتين؟(3)كجايند مانند آنان از برادرانشان كه پيمان جانبازى بستند و
1) . همان، ج 2، صص 89 - 91، خطبه 121.
2) . مالك بن التيّهان انصارى، از صحابه بزرگ رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود كه در جنگهاى بدر و احد حضور داشت و در صفين در ركاب اميرمؤمنان على (علیه السلام) به شهادت رسيد. ر.ك: ابى عمر يوسف ابن عبدالبرّ قرطبى، الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، تحقيق: عادل عبد الموجود، بيروت، دارالكتب العلميّه، 1415 ه .ق، چ 1، ج 3، ص 404.
3) . خُزَيمة بن ثابت انصارى كه در بدر و جنگهاى بعد از آن همراه رسول خدا صلىاللهعليهوآله حضور داشت، رسول خدا صلىاللهعليهوآله گواهى او را برابر گواهى دو تن دانست و به همين دليل به «ذوالشهادتين» معروف شد. خزيمة در جنگ صفين و در ركاب اميرمؤمنان (علیه السلام) به شهادت رسيد. ر.ك: همان، ج 2، ص 30.
سرهاى آنان براى ستمگران فرستاده شد.(1)
آنگاه امام، به محاسن شريف خود دست كشيد و مدتى بس طولانى گريست. سپس فرمود:
آه بر برادرانم؛ همانان كه قرآن را تلاوت مىكردند و به كار مىبستند، در فرايض دقت مىكردند و آن را به پا مىداشتند. سنّتها را زنده و بدعتها را مىميراندند. دعوت به جهاد مىشدند و مشتاقانه مىپذيرفتند. و به رهبر خود اطمينان داشتند و صميمانه از او پيروى مىكردند.(2)
اميرمؤمنان على (علیه السلام)، با وجود دشمنىهاى فراوان، نبود ياران باوفا، سستعنصرى و نافرمانى لشكريانش، تا آخرين لحظههاى زندگانى خود، در پى دستيابى به اهداف بلند خويش بود.
امام على (علیه السلام) در ادامه همين خطبه، مردم را به جهاد فراخواند و فرمود:
بندگان خدا، جهاد! جهاد! آگاه باشيد من امروز لشكر به سوى اردوگاه حركت مىدهم! آن كس كه مىخواهد به سوى خدا كوچ كند، همراه ما خارج گردد.(3)
سپس مشغول سازماندهى سپاه خود شد. ده هزار نفر به فرماندهى حسين (علیه السلام)، ده هزار نفر به فرماندهى قيس بن سعد و ده هزار نفر به فرماندهى ابو ايّوب آماده بازگشت به صفين بود. هنوز جمعه نيامده بود كه بزرگ مرد تاريخ اسلام به دست عبدالرحمان بن ملجم مرادى ضربت خورد و به شهادت رسيد.(4)
نگاهى گذرا به وضعيت سياسى جامعه اسلامى و عملكرد برخى كارگزاران حكومتهاى پيش از امام على (علیه السلام)، وضعيت آن عصر را روشنتر خواهد كرد.
خالدبن وليد بن مغيره از اشراف قريش در زمان جاهليت بود كه در جنگها عليه مسلمانان شركت مىكرد. وى در سال هفتم هجرت مسلمان شد. پيامبر گرامى اسلام، او را براى مأموريتى نزد يكى از قبايل عرب فرستاد. وقتى خالد به آنجا رسيد، به علت كدورت و دشمنى كه در زمان جاهليت با آنان داشت، دست به شمشير برد و قتل و غارت بسيار كرد. چون اين خبر به گوش رسول خدا (صلی الله علیه وآله) رسيد، حضرت رو به قبله كرد و فرمود: «خداوندا، من از آنچه خالد به جا آورده، دورى مىجويم.» سپس على (علیه السلام) را مأمور كرد كه به سوى آن قبيله برود و براى جبران رفتار زشت خالد، ديه كشتگان و غرامتِ اموال به غارت رفته آنان را بپردازد.(1)
خالد بن وليد، به ظاهر، فردى نيرومند، ولى تهى از ارزشهاى اخلاقى بود و در زمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) خطاهاى فاحشى مرتكب شده بود. در زمان ابوبكر، خالد در رأس
1) . احمد يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ترجمه: محمد ابراهيم آيتى، تهران شركت انتشارات علمى و فرهنگى، 1371، چ 6 ، ج 2، صص 422 و 423؛ محمد حسين اعلمى، دائرة المعارف الشيعة العامة، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1413ه- . ق، چ 2، ج 9، صص 40 و 41.
قواى نظامى براى سركوبى مرتدان و پيامبران دروغين و به نقاط مختلف اعزام گرديد.(1)جنايتهاى خالد در اين مأموريتها، پستى و شخصيت سستِ اخلاقى او را به خوبى نشان مىدهد.
از جنايتهاى خالد بن وليد در جنگهاى «ردّه»، قتل مالك بن نويره بود. مالك بن نويره از بزرگان و اشراف طايفه بنى يربوع از قبيله بنى تميم بود كه در زمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) اسلام آورد. او از سوى آن حضرت مأمور دريافت زكات در قبيله خود شد.(2)وى در شجاعت و فتوت و ديگر صفات انسانى در ميان عرب، ضرب المثل بود.(3)مالك پس از رحلت رسول گرامى اسلام در پى شبهاتى در مورد خلافت، از پرداخت زكات خوددارى كرد. خالد نيز به بهانه ارتداد و نپرداختن زكات، سر از بدن او جدا كرد و زير ديگ غذا گذاشت و همان شب با همسر زيباى او همبستر شد. (شواهد نشان مىدهد كه هدف اصلى خالد از قتل مالك نيز دستيابى به همسر زيباى او بوده است).(4)
الف) خليفه به خالد و لشكرش دستور داده بود از كشتن كسانى كه نماز را به جاى مىآورند، خوددارى كنند. مالك بن نويره از نمازگزاران بود و خود به اين مطلب تصريح كرد. با اين حال، خالد بر قتل او اصرار ورزيد. حتى خالد با اين پيشنهاد وى كه گفته بود «مرا نزد خليفه ببر تا او هر تصميمى كه خواست در مورد من بگيرد» نيز توجهى نكرد و پس از قتل او بىدرنگ با همسرش همبستر شد. (اسماعيل بن على ابوالفداء، المختصر فى اخبار البشر، تحقيق: محمد ديّوب، چ 1، بيروت، دارالجليل، 1408 ه- . ق، ج 1، صص 157 و 158)
ب) مالك وقتى اصرار خالد را در كشتنش ديد، به انگيزه اصلى خالد در قتل وى اشاره كرد و با اشاره به همسرش، خطاب به خالد چنين گفت: «هذه التى قتلتنى»؛ «اين است كه مرا به كشتن داد.» (همان، ج 1، ص 158)
ج) واقدى در حالى كه مىگويد ازدواج بىدرنگ خالد با همسر مالك در ميان اهل علم، اجماعى است، اشعارى را از ابوزهير سعدى نقل مىكند كه در آن به دلبستگى خالد به همسر مالك از مدتها قبل اشاره دارد. او در بيتى كه حاوى اين مطلب است، مىگويد:
عدا خالد بغيا عليه لعرسه و كان له فيها هوىً قبل ذلك خالد به همسر مالك تجاوز كرد و او پيشتر، عشق و هواى آن زن را در دل داشت. نك: محمد بن عمر واقدى، كتاب الرّدة، اردن، دارالفرقان، ص 163.
اين در حالى بود كه مالك شهادتين مىگفت و نماز مىگزارد.(5)با اين حال،1) . ابوالحسن على بن ابى الكرم ابن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارالاحياء التراث العربى، 1408 ه .ق، چ 1، ج 2، ص 24.
2) . عزالدين ابى الحسن على بن محمد ابن اثير جزرى، اسدالغابه فى معرفة الصحابه، بيروت، دارالاحياء التراث العربى، 1390 ه- . ق، ج 5، ص 53.
3) . عبدالحسين شرف الدين، النص و الاجتهاد، قم، انتشارات اسوه، 1413 ه- . ق، چ 1، ص 100.
4) . بعضى از قراين ياد شده از اين قرار است:
5) . الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 33.
سران حكومت با اين توجيه كه «خالد اجتهاد كرده است و بنابراين، سزاوار سرزنش نيست»، وى را همچنان در رأس نيروهاى نظامى باقى گذاشتند.(1)يك بار خالد برخى از اسيرانى را كه از مرتدان گرفته بود، در آتش سوزانيد.
وقتى عمر در اينباره به خليفه اول اعتراض كرد و خواستار عزل وى شد، خليفه در پاسخ گفت: «اى عمر، من شمشيرى را كه خدا بر سر كافران مسلط گردانيده است، غلاف نمىكنم.»(2)همچنين خليفه اول درباره او مىگفت: «هيچ مادرى نمىتواند همچون خالد بزايد».(3)
ابوبكر در لحظههاى پايانى عمر خويش براى تعيين جانشين خود با دو نفر از چهرههاى اشرافى قريش، يعنى عثمان بن عفان و عبدالرحمن بن عوف مشورت كرد.(4)و سپس عثمان را كه در تمام دوره بيمارىاش ملازم او بود، مكلف به نوشتن عهدنامه جانشينى عمر كرد. با نوشتن جملههاى آغازين عهدنامه، ابوبكر به حالت اغما رفت و عثمان كه تكليف خود را مىدانست تا به آخر عهدنامه را نوشت و نام عمر را در آن درج كرد. ابوبكر پس از به هوش آمدن از وى خواست تا آنچه را نوشته بخواند و او چنين كرد و ابوبكر نوشتهاش را تأييد كرد.(5)با تعيين عمر به خلافت، توسط
1) . همان، ص 33.
2) . ابوالقاسم على بن حسين ابن عساكر، تاريخ دمشق الكبير، بيروت، دارالاحياء التراث العربى، 1421 ه-.ق، چ 1، ج 46، ص 279.
3) . الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 54.
4) . تاريخ الامم و الملوك، ج 3، ص 428.
5) . ابوزيد عمر شبّه نميرى، تاريخ المدينه المنوره، قم، منشورات دارالفكر، 1410 ه-.ق، ج 2، ص 667 .
ابوبكر، اصل «استخلاف» به صورت يك اصل مشروع در فقه سياسى اهل سنت در آمد.
بررسى فهرست كارگزاران عمر روشن مىكند كه وى براى اداره امور، كمتر از صحابه استفاده مىكرد. اين مطلب در همان دوره نيز آشكار بوده است. زمانى كه در اين باره از او پرسيدند، پاسخ داد كه قصد ندارد تا آنان را به كار اجرايى آلوده كند.(1)
معيارهاى عمر براى انتخاب كارگزاران، تابع روحيات و خلق او بود و مديران سختگير را مىپسنديد. وقتى يكى از كسانى كه نماينده ابوموسى اشعرى در يكى از مناطق بحرين بود، به مدينه آمد، از يرفأ ( خدمتكار عمر) پرسيد: خليفه از چه خصوصيتى بيشتر خوشش مىآيد؟ او گفت: «خشونت». آن مرد مىگويد: وقتى نزد خليفه حاضر شدم، قيافهاى خشن به خود گرفتم. آن زمان بود كه متوجه شدم توجه عمر به من بيشتر شد. پس از چندى از من پرسيد: «در كجا مشغول به كار هستى؟» وقتى پاسخ دادم، وى گفت: «از اين پس، مأمور مستقيم خود ما در آن ناحيه باش!»(2)
يكى از شهرهايى كه براى عمر مشكل ايجاد كرده بود، شهر تازه تأسيس كوفه بود. او پس از عزل و نصبهاى متعدد، براى يافتن حاكمى لايق براى آن منطقه، دچار ترديد بود. از اين رو، از مغيره پرسيد كه چه كسى را براى كوفه مناسب مىداند. مغيره گفت: «مرا والى آن شهر كن!» عمر گفت: «تو مرد فاسقى هستى.» مغيره گفت: «كفايت (مديريت) من براى تو مىماند و فسق من براى خودم.» عمر پاسخ او را پسنديد و او را به حكومت كوفه گماشت.(3)
مغيره پيش از اينكه حاكم كوفه شود، چندى حاكم بصره بود. در آن دوره، چهار نفر شهادت دادند كه او با زن شوهردارى به نام ام جميل از قبيله قيس، زنا كرده است. شاهدان براى اداى شهادت نزد خليفه حاضر شدند. شهادت ابوبكرة و نافع بن حارث كه از صحابه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بودند با شهادت شبل بن معبد واضح، صريح و يكسان بود. زمانى كه زياد بن سميه براى شهادت دادن نزد خليفه حاضر مىشد، خليفه گفت: «مردى را مىبينم كه خدا بر زبان او يكى از ياران پيامبر خدا (صلی الله علیه وآله) را رسوا نخواهد ساخت.» پس از او درباره آنچه ديده بود، پرسيد. زياد بن سميه از اداى شهادت به طور كامل خوددارى كرد و به اينگونه مغيره رهايى يافت. سپس عمر دستور داد بر آن سه نفر ديگر از شاهدان به جرم اتهام بر مغيره، حد (قذف) جارى كردند. پس از اين بود كه خليفه، او را از ولايت بصره عزل كرد و پس از چندى ولايت كوفه را به او سپرد.(1)
در ميان كارگزاران خليفه، به جز مغيره، افراد فاسق ديگرى نيز بودند كه يكى از آنها قدامة بن مظعون بود كه شرابخوارى كرد؛ به همين دليل حد خورد.(2)نعمان بن عدى، والى ديگرى بود كه خمريات (شعرهايى در توصيف شراب و شرابخوارى) مىسرود.(3)
هند، مادر معاوية بن ابى سفيان در جاهليت، به فحشا و فساد شهره بود(4)و در جنگ اُحد، پيكر حضرت حمزه، عموى پيامبر را مُثله كرد. وى از آن زمان به بعد، به «هند جگرخوار» (آكلهالاكباد) معروف شد.(5)از سوى پدر نيز، او را به چهار نفر نسبت
1) . تاريخ يعقوبى، ص 30؛ الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 159؛ الاغانى، ج 16، صص 94 - 100.
2) . تاريخ المدينه المنوره، ج 3، ص 842 .
3) . مصعب زبيرى، نسب قريش، دارالمعارف للطباعة و النشر، ص 328.
4) . شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 336.
5) . ابن اثير در كتاب خود پس از آوردن وقايع جنگ احد مىنويسد: پس از جنگ هند جگرخوار و دوستانش، خود را بر كشتگان (مسلمانان) افكندند و جنازههاى آنان را پاره پاره مىكرد. گوش و بينى مىبريدند و هند خود از گوشها و بينىهاى آنان دست بندها ساخت و به برده خود «وحشى» سپرد. او سينه حمزه را شكافت، جگر وى را بيرون آورد و در دهان گذاشت، ولى نمىتوانست بجود و از اين رو بيرون افكند. نك: الكامل فى التاريخ، ج 1، ص555.
دادهاند.(1)پيامبر هم او را چندين بار نفرين كرده بود. رسول خدا (صلی الله علیه وآله) هنگامى كه صداى معاويه و عمروبن عاص را در حال آوازخوانى شنيد، در حق آنان اين گونه نفرين كرد: «بارالها، آنها را در فتنه به سختى گرفتار كن و در دوزخ به بدترين وضعى سرنگون ساز.»(2)زمانى ديگر، پيامبر خدا (صلی الله علیه وآله)، چندين بار كسى را در پى معاويه فرستاد كه نزد آن حضرت بيايد، ولى معاويه كه در آن هنگام سرگرم غذا خوردن بود، دست از خوردن نكشيد و نزد پيامبر خدا (صلی الله علیه وآله)حاضر نشد. در اين هنگام، رسول خدا (صلی الله علیه وآله)در حق او چنين نفرين كرد: «لا اشبعاللّه بطنه؛ خداوند هرگز شكم او را سير نگرداند.»(3)در تاريخ آمده است كه او از آن زمان به بعد هر اندازه غذا مىخورد، باز هم حالت گرسنگى داشت.
اميرالمؤمنين على (علیه السلام)، معاويه را اينگونه توصيف مىكند:
خداوند براى او سابقهاى در دين و پيشينهاى روشن در اسلام قرار نداد. آزاد شدهاى فرزند آزاد شده... او و پدرش همواره دشمن خدا و رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و مسلمانان بودند تا اينكه با اكراه، مسلمان شدند.(4)
رسول گرامى اسلام در راهى به ابوسفيان برخورد، در حالى كه او بر مركب سوار بود و پسرانش يكى از جلو و ديگرى از پشت مركب مىآمدند. حضرت وقتى نظرش به آنان افتاد، فرمود: «بارالها، آن جلودار و دنبالهرو و سواره را لعنت فرما».(5)
خليفه دوم، چنين كسى را در مقام والى و فرماندار خويش در منطقه مهم و پهناور
شام، منصوب و از او حمايت مىكرد؛ با وجود اينكه بارها از رسول گرامى اسلام نقل شده بود كه: «اگر ديديد معاويه بر فراز منبر خطبه مىخواند، او را بكشيد.»(1)زمانى كه يكى از انصار قصد داشت به اين فرمايش پيامبر خدا عمل كند و معاويه را به قتل برساند، به او گفتند اين كار را انجام نده تا اينكه اين امر را براى عمر بنويسيم. پس آنان چنين كردند، ولى عمر پاسخى نداد تا اينكه درگذشت.(2)
معاويه در شام بساط پادشاهى گسترانيده بود؛ به گونهاى كه وقتى خليفه وارد شام شد، با ديدن تشكيلات پادشاهى او شگفتزده شده و گفت: «هذا كسرى العرب؛ اين كسراى عرب است».(3)
قاضى عبدالجبار - از بزرگان اهل سنت - مىگويد: «با اينكه عمر به شدت مراقب كارگزاران خود و عوض كردن آنان بود، هيچگاه چنين برخوردى با معاويه نكرد.»(4)برخى اخبار نيز اين كلام قاضى عبدالجبار را تأييد مىكند؛ از جمله اين خبر كه خليفه خطاب به معاويه گفته است: «لا امرك و لا انهاك؛ من هرگز تو را امر و نهى نخواهم كرد.» همچنين زمانى درباره معاويه با خليفه صحبت كردند و او در پاسخ گفت:«دعوا فتى قريش و ابن سيدها؛ جوانمرد و بزرگزاده قريش را رها كنيد و سرزنش نكنيد».(5)
1) . همان، ص 220.
2) . جمل من انساب الاشراف، ج 5، ص 136.
3) . ابى عمر يوسف ابن عبدالبرّ قرطبى، الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، تحقيق: عادل عبدالموجود، بيروت، دارالكتب العلميّه، 1415 ه .ق، چ 1، ج 3، ص 471.
4) . عبدالجبار احمد همدانى، تثبيت دلائل النبوة، تحقيق: عبدالكريم عثمان، بيروت، دارالعربية، ص 593؛ البداية و النهاية، ج 8 ، ص 133.
5) . البداية و النهاية، ج 8 ، ص 133.
عمروعاص، از كارگزاران دوران پيش از خلافت اميرمؤمنان على (علیه السلام)بود كه درباره او چندان سختگيرى نمىشد. وى زمانى كه به دنيا آمد، مادرش «نابغه»، او را به پنج نفر نسبت داد. سپس وقتى ميان ابوسفيان و عاص بر سر او دعوا شد، نابغه او را به عاص نسبت داد. به او گفتند: ابوسفيان از لحاظ نسب اشرف است. نابغه در جواب گفت: «عاص نفقه بيشترى به من مىدهد، در حالى كه ابوسفيان فردى بخيل و آزمند است».(1)
رشد و نمو او در خانه و زير دست كسى صورت گرفت كه پيامبر را بسيار دشنام داده و آزار رسانده و قرآن او را «ابتر» ناميده بود.(2)
عمرو در مكه اشعار فراوانى بر ضد پيامبر سرود و چنان پيامبر گرامى اسلام را آزار داد كه پيامبر او را چنين نفرين كرد:
اَللّهُمَّ اِنَّ عَمْرو بنِ الْعاص هَجاني وَ اَنْتَ تَعْلَمُ اَنّي لَسْتُ بِشاعِرٍ فَالْعَنْهُ مَكانَ كُلِّ بَيتٍ هَجانى لَعنةً.(3)
بار خدايا، عمرو عاص [با سرودن اشعارى] مرا نكوهش مىكند و تو خوب مىدانى كه من شاعر نيستم. پس تو به عدد ابيات اشعارى كه در نكوهش من گفته است، بر او لعن و نفرين ببار.
او بچههاى مكه را تحريك مىكرد كه با صداى بلند براى آزردن پيامبر آن اشعار را بخوانند.(4)زمانى كه گروهى از مسلمانان به امر پيامبر خدا (صلی الله علیه وآله) به حبشه مهاجرت
كردند، قريش، عمرو را همراه عمارة بن وليد در مقام سفير خود نزد نجاشى فرستاد تا آنان را برگرداند كه موفق نشد.(1)او در جنگهاى زيادى به همراه مشركان بر ضد مسلمانان جنگيد(2)و آنگاه كه به قدرت اسلام پى برد، در سال هشتم هجرى، پيش از فتح مكه مسلمان شد.(3)او پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به فرماندهى سپاه اسلام در مصر و سپس به فرماندارى آنجا برگزيده شد.(4)اخبار متعددى حاكى از آن است كه او در حكومت وقت، مورد تجليل و تكريم قرار مىگرفت.(5)
در اوايل فتح عراق و شام، هر چند فرماندهان از صحابه بزرگ انتخاب نمىشدند، ولى دايره انتخاب فرماندهان از محدوده قريش و هم پيمانان آنان، مانند ثقيف و گاه انصارى كه مورد اعتماد بودند، فراتر نمىرفت. زمانى كه عُتبة بن غزوان (مؤسس شهر بصره) از امر و نهى سعد بن ابى وقاص گله كرد، به او گفته شد: «چرا امارت يك قريشى را نمىخواهى بپذيرى؟»(6)
تشكيل شوراى تعيين خليفه و چگونگى چينش اعضاى آن، از جمله مسائل دوران پيش از حكومت امام على (علیه السلام) است كه از جنبههاى گوناگون، در خور دقت و توجه است.خليفه دوم، شش نفر را برگزيد تا با مشاوره يكديگر، يكى را از ميان خود انتخاب كنند. چگونگى كار شورا را خود تعيين كرد؛ آنان بايد در خانهاى گرد مىآمدند و پنجاه نفر از انصار از آنان مراقبت مىكردند. اگر پنج نفر كسى را برمىگزيد و يك نفر
1) . احمد بن حنبل، المسند، بيروت، دارالفكر، 1414 ه .ق، چ 8 ، ج 1، ص 431.
2) . البداية و النهايه، ج 8 ، ص 133.
3) . اسدالغابة فى معرفة الصحابه، ج 4، ص 245.
4) . الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 174.
5) . جمال الدين يوسف بن تغرى بردى، النجوم الزاهرة فى ملوك مصر و القاهره، مصر، الهيئة المصريّة العامة للكتاب، 1392 ه-.ق، ج 1، صص 63 و 64 .
6) . شهاب الدين ياقوت حموى، معجم البلدان، بيروت، دار صادر، 1399 ه-.ق، ج 1، ص 433.
مخالفت مىكرد، بايد سرش را جدا مىكردند. اگر دو نفر با رأى چهار نفر مخالفت مىكردند، بايد كشته مىشدند. اگر سه نفر يك طرف و سه نفر طرف ديگر بودند، بايد به حكميّت عبداللّه بن عمر راضى مىشدند و اگر راضى نمىشدند، گروهى مقدّم بود كه عبدالرحمان بن عوف در ميان آنان بود. اگر سه نفر ديگر با آنها مخالفت مىكردند، بايد كشته مىشدند. افراد شورا عبارت بودند از عثمان، عبدالرحمان بن عوف، سعد بن ابى وقاص، طلحه، زبير و امام على (علیه السلام).(1)
هنگامى كه تركيب شورا برگزيده شد، نتيجه كار شورا مشخص بود كه چه كسى انتخاب مىشود. چينش افراد شورا و انتخاب آنان به گونهاى طراحى شده بود كه نتيجه آن غير از به خلافت رسيدن عثمان، چيز ديگرى نبود. امام على (علیه السلام) پيش از تشكيل شورا، آن را اينگونه تحليل فرمود:
عثمان و من در اين جمع هستيم و از اكثريت بايد متابعت شود؛ سعد با ابن عمّ خود عبدالرحمان بن عوف مخالفت نخواهد كرد. عبدالرحمان، شوهر خواهر عثمان است و با يكديگر اختلاف نخواهند داشت و عبدالرحمان، او را برخواهد گزيد. در اين صورت، حتى اگر دو نفر باقى مانده؛ يعنى طلحه و زبير با من باشند، سودى نخواهد داشت؛ زيرا جمع سه نفرى آنان به دليل حضور ابن عوف ترجيح دارد.(2)
پس از مرگ عمر، اعضاى شورا گرد هم جمع شدند. عبدالرحمان اعلام كرد كه خواهان حكومت نيست(3)و ديگران نيز به طور طبيعى نامزد خلافت نبودند. پس سعد كار را به ابن عوف واگذار كرد.(4)بنابراين، امر خلافت، منحصر ميان امام على (علیه السلام) و
عثمان بود. عبدالرحمان كه رييس شورا بود، مدتى با اميران لشكر و اشراف مشورت كرد و آنان عثمان را توصيه كردند.(1)پس از گذشت سه روز، عبدالرحمان در ميان مردم در مسجد حاضر شد و اعلام كرد كه مردم هيچ كس را با عثمان برابر نمىدانند.(2)پس از سخنان عبدالرحمان، ميان مردمى كه در مسجد حاضر بودند، اختلاف در گرفت و گروهى از امام على (علیه السلام) و گروهى نيز از عثمان حمايت كردند.(3)
در اين هنگام، عبدالرحمان، على (علیه السلام) را صدا كرد و گفت: «با خدا ميثاق و تعهد مىدارى كه اگر بر سر كار آمدى، به كتاب خدا، سيره رسول خدا (صلی الله علیه وآله)و سيره شيخين عمل كنى؟» امام فرمود: «در ميان شما به كتاب خدا و روش پيامبرش و اجتهاد خودم رفتار مىكنم.» عبدالرحمان، عثمان را صدا كرد و او شرايط را پذيرفت و به اين صورت، عثمان را به خلافت برگزيد و با او بيعت كرد.(4)
از پىآمدهاى منفى تشكيل شورا اين بود كه افرادى از قريش كه زمينه برترىطلبى و رقابتهاى قبيلهاى داشتند، پنداشتند خلافت مسلمانان، دست يافتنى است و با ايجاد مقدماتى مىتوان به آن رسيد. آثار سوء اين تصور، بعدها در جامعه اسلامى آشكار شد.
زبير در حضور عمر به او مىگفت: «وقتى تو به خلافت برسى، ما نيز مىتوانيم خليفه باشيم؛ چون از نظر قريشى بودن و سوابق، كمتر از تو نيستيم.»(5)طبيعى است كه مسئله شورا، توقع او را زيادتر مىكرد.
معاويه نيز چنين تحليل مىكرد كه شورا سبب اختلاف ميان مسلمانان شده است؛ زيرا طلحه و زبير و سعد بن ابى وقاص چنين پنداشتند كه لياقت خلافت دارند.(6)
ابن ابى الحديد از استاد خود نقل مىكند: « هر يك از اعضاى شورا در درون خود چنين احساسى داشتند كه زمينه خلافت را دارند. اين امر، آنان را همچنان به خود مشغول مىداشت تا كار به اختلافات بعدى رسيد».(1)
شيخ مفيد درباره سعد بن ابى وقاص مىنويسد: «او شخصا كسى نبود كه خود را برابر با على (علیه السلام) بداند، ولى از زمانى كه در شورا وارد شد، اين احساس در او پديد آمد كه اهليت خلافت را دارد و همين بود كه دين و دنياى او را خراب كرد».(2)
پس از انتقال قدرت و بيعت ابن عوف و ديگر اعضاى شورا، على (علیه السلام)همچنان ايستاده بود و بيعت نمىكرد. ابن عوف به او گفت: بيعت كن، وگرنه گردن تو را خواهم زد. امام از آن محل بيرون رفت و گروهى در پى ايشان رفتند و گفتند: «بايع و الاّ جاهدناك؛ بيعت كن وگرنه با تو جهاد خواهيم كرد.» آنگاه امام همراه آنان آمد و با عثمان بيعت كرد.(3)امام بعدها به صراحت اعلام كرد: «من از روى كراهت با عثمان بيعت كردم».(4)
عثمان در حقيقت نماينده خاندان اموى بود و علاقه شديدى به آنان داشت. او خود، يك اشرافى باسابقه بود. به همين دليل، حكومت در دوران او به سمت حاكميت اشراف اموى پيش رفت و بسيارى از امويان به پستهاى كليدى دست يافتند.
حكم بن ابى العاص بن اميّه، عموى عثمان بن عفان، در زمان جاهليت در مكّه همسايه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بود و پس از ظهور اسلام، بيش از همسايگان ديگر، آن حضرت
را آزار مىداد. پس از فتح مكه به مدينه آمد و به ظاهر اسلام آورد. در مدينه، پشت سر پيامبر راه مىافتاد و با تكان دادن دهان و بينى خود، ادا درمىآورد. هنگامى كه آن حضرت به نماز مىايستاد، وى هم پشت سر ايشان مىايستاد و با حركات انگشتانش مسخره مىكرد. روزى (در اثر نفرين پيامبر كه فرمود: همچنان بمان!) به همان گونه در حال ارتعاش ماند و بيمار شد.(1)
يك روز كه پيامبر در خانه يكى از همسرانش بود، او دزدانه نگاه مىكرد و چون رسول خدا (صلی الله علیه وآله) او را شناخت، با نيزهاى كوچك بيرون آمد و گفت: «كيست كه اين چلپاسه ملعون را از طرف من جواب بدهد.» سپس فرمود: «به خدا كه او و فرزندش نبايد با من در يك جا باشند.» پس آنان را به طايف تبعيد كرد. او بارها مورد نفرين پيامبر قرار گرفت.(2)
پس از درگذشت رسول گرامى اسلام، عثمان به شفاعت از ايشان با ابوبكر سخن گفت و خواست كه ابوبكر آنان را بازگرداند، ولى او نپذيرفت و گفت من راندهشدگان پيامبر را پناه نمىدهم. عمر نيز در زمان خلافتش اين خواسته عثمان را نپذيرفت و چون عثمان به خلافت رسيد، آنان را به مدينه بازگردانيد.(3)
مردم ديدند كه چگونه او با لباسهايى پاره پاره و كهنه وارد خانه خليفه شد و پس از مدتى در حالى كه پيراهنى از خز و عباى اشرافى دربرداشت، با احترام و عزت از آنجا خارج شد.(4)پس از اين، حكم بن ابى العاص مسئول جمع آورى صدقات قبيله خُزاعه شد.(5)
دو پسر حكم، حارث و مروان نيز كه جزو تبعيدشدگان بودند، پس از بازگشت از تبعيد و ازدواج با دو دختر خليفه، به منصبهايى دست يافتند.(1)
حارث بن حكم، مدتى به عنوان حاكم مداين برگزيده شد. وى در آن مدت، چنان بر مردم ستم روا مىداشت كه اعتراض مردم را در پى داشت و موجب شد نمايندگانى را براى اعلام اعتراض به سوى عثمان اعزام كنند.(2)همچنين حارث، مدتى حاكم بازار مدينه بود. عملكرد بد او در بازار مدينه نيز باعث نارضايتى مردم شد. البته شكايت آنان نيز پذيرفته نشد.(3)
مروان، فرزند ديگر حكم بن ابى العاص بود كه همراه وى از تبعيدگاه به مدينه بازگشت. او كه هيچ اعتقادى به فرهنگ و آداب اسلامى نداشت و در زمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) مورد نفرين آن حضرت واقع شده بود،(4)داماد خليفه شد و توانست مبالغ هنگفتى(5)از امور حكومت به چنگ آورد.(6)مروان، كمكم به مهمترين فرد در بدنه حكومت تبديل شد. او به عنوان دفتردار خليفه، به نامههايى كه به عثمان مىرسيد، پاسخ مىداد و مهر خليفه در اختيار او بود. عثمان در بسيارى از مسائل از او حرفشنوى مىكرد و به او اعتماد كامل داشت.
در ماجراى شورش مردم و قتل عثمان به دست شورشيان، عاملى كه سبب خشم دوباره آنان شد، شيطنتهاى مروان بود. زمانى كه شورشيان با ميانجىگرى امام على (علیه السلام)
در حال بازگشت از مدينه بودند، غلام عثمان را ديدند كه به سرعت به سوى مصر مىرود. او را نگاه داشتند و نامهاى از او به دست آوردند. نامه مهر عثمان را داشت و خطاب به عبداللّه بن سعد، والى مصر بود. در آن نامه، دستور كشتن و زندانى كردن شورشيان به عبداللّه بن سعد داده شده بود. همين امر خشم شورشيان را برانگيخت و آنان به مدينه بازگشتند. آنان نخست به سراغ امام على (علیه السلام)رفتند كه ميانجى صلح بود. امام، نامه را نزد عثمان برد، ولى عثمان سوگند خورد كه آن را ننوشته و از آن بىخبر است. از خطّ نامه معلوم شد كه آن را مروان نگاشته و مهر عثمان را پايش زده است. شورشيان از عثمان خواستند تا مروان را كه اينچنين بىباكانه دستور كشتار مىدهد، به آنان تحويل دهد، ولى عثمان از اين كار خوددارى كرد. مردم نيز خانه عثمان را محاصره كردند.(1)
حكومت كوفه مدتى به وليد بن عُقبه (كه برادر مادرى خليفه بود) سپرده شد.(2)
وليد، كسى است كه خداوند او را فاسق معرفى كرده و آيه شريفه «اِن جائَكُم فاسقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَيَّنُوا»(3)درباره او نازل شده است.(4)رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، او را براى گرفتن زكات از قبيله بنى المصطلق به سوى آنان فرستاد. پس از چندى وليد بازگشت و به دروغ به پيامبر خدا چنين خبر داد كه آنان از دادن زكات خوددارى كردند. در اين هنگام، آيه شريفه نازل شد و او را فاسق ناميد.(5)رسول خدا (صلی الله علیه وآله)نيز او را دوزخى معرفى كرد.(6)او در
1) . تاريخ المدينة المنوره، ج 3، صص 1151 و 1161.
2) . مروج الذهب، ج 1، ص 691 .
3) . «يا ايُهّا الَّذين ءامَنوا ان جاءَكُم فاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَيَّنوا اَن تُصيبُوا قَوما بِجهلَةٍ فَتُصبِحوا على ما فَعَلتُم ندِمينَ؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد، درباره آن تحقيق كنيد، مبادا به گروهى، از روى نادانى آسيب برسانيد و از كرده خود پشيمان شويد.» حجرات: 6.
4) . مروج الذهب، ج 1، ص 691 .
5) . جمل من انساب الاشراف، ج 6 ، ص 145.
6) . مروج الذهب، ج 1، ص 691 .
كوفه آشكارا فسق و فجور مىكرد و شراب خوارى را از حد گذرانيده بود. صبحگاهى در حالى كه مست بود، در محراب مسجد قرار گرفت و نماز صبح را چهار ركعت خواند و گفت: «امروز در غايت سرورم، اگر مىخواهيد چهار ركعت ديگر بخوانم!»(1)زمانى كه شاهدان، به شرابخوارى وليد گواهى دادند، نخست گواهى آنان پذيرفته نشد، ولى بر اثر سرزنشهاى امام على (علیه السلام)، گواهى آنان پذيرفته شد و با فشار و اعتراض عمومى، از اين مقام عزل گرديد.(2)
جانشين وليد در كوفه سعيد بن عاص؛(3)يكى ديگر از امويان بود كه پدرش در جنگ بدر كشته شده بود.(4)سعيد بن عاص همچون وليد، خوشگذران بود و عراق را باغ جوانان قريش مىدانست. وى در دوران حكومت خويش به مردم آزار فراوان رسانيد. آنگاه كه مردم كوفه، شكايت از او به دارالخلافه كردند، چنين پاسخ شنيدند: «هرگاه يكى از شما ستمى از يكى از واليان ما ببيند، از ما مىخواهيد كه او را عزل كنيم، ولى چنين كارى نخواهيم كرد».(5)
سعيد بن عاص، با هند، دختر فرافصه نصرانى ازدواج كرد. زمانى كه اين خبر به عثمان رسيد، در نامهاى از وى درباره نسب و زيبايى همسرش پرسيد. سعيد در پاسخ نوشت: وى دخترى سفيد روى و بلند قامت است. عثمان بار ديگر با ارسال نامهاى، خواهر هند را براى خود خواست و سعيد وى را براى عثمان
خواستگارى كرد.(1)
سعيد بن عاص، هاشم مرقال را كه صحابى معروف رسول خدا (صلی الله علیه وآله)و از فرماندهان سپاه اسلام در جنگ يرموك بود و يك چشم خود را در راه خدا از دست داده بود، به دليل شهادت دادن بر رؤيت هلال ماه شوال تمسخر كرد و گفت: «آيا در ميان مردم تنها تو با اين يك چشمت ديدهاى؟» فردا صبح كه هاشم روزهاش را افطار كرد، سعيد او را كتك زد و خانهاش را به آتش كشيد.(2)
از مفاسد سعيد بن عاص در كوفه، برخوردهاى زشت او با عدهاى از صالحان و قاريان قرآن و بزرگان كوفه بود. سعيد زمينهاى حاصلخيز عراق را گردشگاه قريش مىدانست و مىگفت: «انّما هذا السّواد بستان لقريش؛ زمينهاى حاصلخيز عراق، تفريح گاه و باغ قريشيان است.»(3)هنگامى كه عدهاى از بزرگان كوفه از جمله مالك اشتر نخعى كه اين كلام را از سعيد شنيدند، لب به اعتراض گشودند و وى و عثمان را سرزنش كردند، سعيد گزارش اين اعتراض را به خليفه رسانيد. وى در نامهاى به عثمان نوشت جماعتى از كوفه - نام ده تن را آورد: مالك اشتر، كميل بن زياد و... - بر من و تو عيبجويى كردهاند و از آن مىترسم كه طرفداران آنان زياد شوند. عثمان در پاسخ، فرمان تبعيد آنان را به شام (منطقه تحت حكومت معاويه) صادر كرد.(4)
پس از چندى، بر اثر شورش و اعتراض گسترده مردم كوفه، عثمان، سعيد را عزلكرد و ابوموسى اشعرى را كه پيشتر از طرف عمر حاكم آنجا
بود، بار ديگر به كار گماشت.(1)
معاوية بن ابى سفيان كه از قبل والى دمشق بود با تمام سوء سابقهاش در آن منطقه ابقا گرديد.(2)معاويه نيز از خليفه به دليل گماشتن بنى اميه بر منصبهاى حكومت تعريف و تمجيد كرد و گفت: «تو همچون كريمترين افراد قوم، ما را پاداش دادى؛ بر گردن مردم سوار كردى و ما را صاحبمنصبان زمين گردانيدى».(3)
بركنارى عمرو بن عاص از حكومت مصر و روى كار آمدن عبداللّه بن سعد بن ابى سرح به جاى او يكى از رويدادهاى اين دوران بود.(4)عبداللّه بن ابى سرح كسى است كه در زمان حيات پيامبر خدا (صلی الله علیه وآله)، مدتى كتابت وحى مىكرد و به تحريف قرآن مىپرداخت. سپس قرآن تحريف شده را براى خود معجزهاى شمرد و مدعى شد كه او نيز مانند محمد (صلی الله علیه وآله)سخن مىگويد و وحى و كلام خدا را براى مردم بيان مىكند. در اين هنگام بود كه آيه 93 سوره مباركه انعام درباره وى نازل شد:(5)
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِبًا أَوْ قالَ أُوحِيَ إِلَيَّ وَ لَمْ يُوحَ إِلَيْهِ شَيْءٌ وَ مَنْ قالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ ما أَنْزَلَ اللّهُ . (انعام: 93)
چه كسى ستمكارتر است از كسى كه به خدا دروغ بندد، يا بگويد وحى به من فرستاده شده است، در حالى كه به او وحى نشده باشد. و كسى كه بگويد من هم همانند آنچه نازل كرده است، نازل مىكنم؟
سپس مرتد شد و به سوى مكه فرار كرد. رسول خدا (صلی الله علیه وآله)نيز فرمان قتل او را صادر فرمود. عثمان كه برادر رضاعى او بود، با اصرار فراوان از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) براى وى شفاعت خواست. رسول خدا (صلی الله علیه وآله)فرمود: «آيا كسى نيست كه اين سگ را پيش از اينكه من او را امان دهم، بكشد؟»(1)ستم كارى ابن سرح در مصر، مردم را به شدت به خشم آورد اين كه سر به شورش برداشتند و به مدينه آمدند و در قتل عثمان شركت كردند.(2)
پس از عزل ابوموسى اشعرى، عبداللّه بن عامر كه پسر دايى خليفه بود، در بصره به كار گماشته شد. او كه تنها 25 سال سن داشت، به اندازهاى بىتجربه بود كه نمىتوانست خطبه بخواند. ابن اعثم نقل مىكند: روز جمعهاى عبداللّه بن عامر كه تصميم داشت خطبه بخواند، بر فراز منبر رفت و چون انبوه جمعيت را ديد، به وحشت افتاد و سخن گفتن براى او مشكل شد. پس خطبه را اينگونه آغاز كرد: «الحمدللّه الذى خلق السموات و الارض فى ست سنين؛ ستايش خدايى را كه آسمانها و زمينها را در شش سال آفريد.»(3)و اين در حالى بود كه بسيارى از صحابه معروف و با سابقه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) هنوز زنده بودند.
از ديگر مسائل تأسف برانگيز اين دوران، برخوردهاى ناپسندى است كه با برخى بزرگان صحابه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) صورت مىگرفت.
ابوذر، صحابى بزرگ رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و از دوستداران اهل بيت با ديدن انحرافهاى شديد، بدعتها و حيف و ميل شدن بيتالمال، ساكت ننشست و امر به معروف و نهى از منكر كرد. همين امر موجب تبعيد او به شام شد، ولى چون روحيه
ابوذر با سكوت و سازش در برابر ستم و فساد سازگار نبود، در شام نيز آرام ننشست و از كارهاى خلافِ معاويه انتقاد مىكرد. معاويه - والى شام - كه وجود او را خطرى براى حكومتش مىديد، در نامهاى به خليفه از او خواست ابوذر را فراخواند. به اين ترتيب، ابوذر به مدينه رفت. وى در مدينه نيز مشكلات حكومت را گوشزد مىكرد. اين بار، ابوذر و خانوادهاش را به منطقه بيابانى «ربذه» تبعيد كردند و مسلمانان را از بدرقه او بازداشتند. ابوذر تا پايان عمر در ربذه بود و در همان جا درگذشت و به خاك سپرده شد.(1)
عمار ياسر يكى ديگر از صحابه بزرگ پيامبر اسلام بود. پدرش، ياسر و مادرش، سميه نخستين شهيدان اسلام بودند كه زير شكنجه مشركان به شهادت رسيدند. خود او نيز همراه پدر و مادرش شكنجههاى فراوانى را تحمل كرد و از سابقين در ايمان و هجرت بود.(2)رسول خدا (صلی الله علیه وآله) درباره او فرمود: «بىشك، بهشت مشتاق سه نفر است: على، عمار، سلمان.»(3)همچنين از آن حضرت نقل شده است كه فرمود: «قلب عمار، مالامال از ايمان است»(4)و «ايمان با گوشت و خون او آميخته است و او همواره پيرو حق است».(5)
عمار ياسر با عملكرد بعضى كارگزاران حكومت وقت به شدت مخالف بود. او به همراه عدهاى از صحابه رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، پس از ديدن مشكلات فراوان و مخالفتهايى كه با سنت رسول گرامى اسلام مىشد، گرد هم جمع شدند تا انحرافهايى را كه در جامعه به وجود آمده بود، در نامهاى بنويسند و به آگاهى عثمان برسانند. آنان همگى به
سوى مدينه رهسپار شدند، ولى در ميانه راه، از ترس، او را تنها گذاشتند. عمار در حالى وارد دارالخلافه عثمان شد كه مروان بن حكم و عدهاى از بنىاميه حضور داشتند. آنان پس از پرسوجو از عمار دريافتند كه عدهاى ديگر نيز همراه او بودهاند، ولى از ترس او را تنها گذاشتهاند. در اين هنگام، مروان گفت: «اين عبد سياه (عمار)، مردم را بر ضد خليفه برانگيخته است. پس اگر او به قتل برسد، براى ديگران درس عبرتى مىشود.» سپس مروان و عدهاى ديگر بر سر عمار ريختند و آنقدر او را كتك زدند كه با بدنى مجروح، بىهوش بر زمين افتاد. سپس او را بر زمين كشيدند و بيرون خانه عثمان رها كردند. هنگام ظهر كه عثمان براى نماز از خانه خارج شده بود، كسى درباره رفتار اطرافيان عثمان با عمار به او اعتراض كرد. عثمان در پاسخ گفت: «من آنجا نبودم كه چنين شد!».(1)جراحت عمار به اندازهاى شديد بود كه آثارش تا آخر عمر بر بدن وى باقى ماند.(2)
پس از چندى، بار ديگر عمار ياسر كه از ديدن مفاسد جامعه به تنگ آمده بود، لب به اعتراض گشود. امويان كه تحمل هيچ گونه انتقادى را نداشتند، تصميم گرفتند عمار را تبعيد كنند، ولى امام على (علیه السلام) نگذاشت.(3)
عبدالرحمان بن حنبل،(4)صحابى ديگر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) كه در جنگ خيبر همراه ايشان بود، وقتى از نابسامانىهاى موجود، لب به شكايت گشود، به منطقه خيبر تبعيد شد.(5)
1) . الامامة و السياسه، ج 1، ص 51.
2) . تاريخ المدينة المنورة، ص 51.
3) . تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 69؛ جمل من انساب الاشراف، ص 169.
4) . در بعضى نسخهها، عبدالرحمان بن خثيل و عبدالرحمان بن جثيل نيز آمده است. نك: محمد تقى تسترى، قاموس الرّجال، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، 1415 ه-.ق، چ 2، ج 6 ، ص 104.
5) . تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 69.
جماعتى از قاريان كوفه مانند كعب بن عبده، معقل بن قيس رياحى، سليمان صُرد خزاعى و عدهاى ديگر، نامهاى نوشتند و از جريان امور شكايت كردند و نامه را بدون امضا به مدينه فرستادند. در اين ميان، كعب بن عبده، نامهاى جداگانه و با نام خود همراه آن نامه فرستاد. چون عثمان، نامه را ديد، به سعد، حاكم كوفه نوشت كه كعب را نزد من حاضر كن. زمانى كه كعب نزد عثمان رسيد، عثمان به او گفت: «آيا تو به من حق را نشان مىدهى، در حالى كه من قارى قرآن بودم؛ زمانى كه تو در صُلبِ مرد مشركى بودى؟» كعب گفت: «اى عثمان، به آنچه شورا - هنگام به خلافت رسانيدنت - بر تو واجب گردانيد كه همان عمل به سيره رسول خدا (صلی الله علیه وآله)است، عمل كن و كوتاهى نكن... .» اين سخنان سودى نداشت و عثمان دستور داد بيست ضربه شلاق بر بدن برهنه كعب زدند و او را به دماوند تبعيد كردند.(1)
همچنين وقتى بزرگان كوفه مانند مالك اشتر و كميل بن زياد به حاكم كوفه (سعيد بن عاص) اعتراض كردند، عثمان آنان را به مصر و سپس به «حمص» (يكى از شهرهاى شام) تبعيد كرد.(2)
عبداللّه بن مسعود، ديگر صحابه معروف رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بود كه مدتها مردم را آموزش مىداد و خزانهدار بيت المال بود. وقتى وليد بن عقبه (والى عثمان در كوفه)، وى را مانعى بر سر راه حيف و ميل بيت المال ديد، از اين مقام بركنار كرد. آنگاه كه عبداللّه بن مسعود كليدهاى خزانه بيت المال را به وليد مىداد، از بدعتها، تحريفها و مفاسد لب به شكايت گشود. وليد نيز خبر اين اعتراض را به مدينه رساند و در پى آن، عبداللّه بن مسعود به مدينه فراخوانده شد.
هنگام خروج عبداللّه از كوفه، مردم كه قرآن و مسائل دينى و علوم مختلف را از وى فرا گرفته بودند و او را دوست داشتند، وى را با احترام فراوان بدرقه كردند.
هنگامى كه عبداللّه بن مسعود به مدينه رسيد و وارد مسجد رسول خدا (صلی الله علیه وآله) شد، برخى حكومتيان با سخنان بسيار زشتى به او بىاحترامى كردند و حتى او را «جانورى زشت» صدا زدند. عبداللّه بن مسعود در پاسخ گفت: «من چنين نيستم، من همراه و مصاحب پيامبر خدا (صلی الله علیه وآله)در جنگ بدر و بيعت رضوان هستم.» سپس او را با بىاحترامى از مسجد بيرون انداختند و آنقدر او را كتك زدند كه استخوانش شكست و تا آخر عمر اجازه خروج از مدينه را به وى ندادند.(1)بنابر نقلى، غلام عثمان، ابن مسعود را از زمين بلند كرد و در بيرون مسجد روى زمين انداخت كه بر اثر آن، دو استخوان پهلوى او شكست.(2)
عامر بن قيس نيز كه او را از زاهدان هشتگانه شمردهاند و معروف به اعراض از زخارف دنيا بود(3)، چون لب به اعتراض و مخالفت گشود، از برخوردهاى تند بىنصيب نماند و به شام تبعيد شد.(4)
جامعه مانند مخروطى است كه صلاح و فساد، همچون آب روان از رأس به بدنه و از بدنه به قاعده آن مىريزد. به همين دليل، براى اصلاح جامعه نخست بايد نخبگان سياسى، اجتماعى، فرهنگى و دينى و كارگزاران حكومت كه حكم رأس مخروط را دارند، اصلاح شوند.
بدون اصلاح نخبگان و كارگزاران، جامعه اصلاح نمىشود؛ زيرا نخبگان جامعه و
كارگزاران حكومت، به ويژه در حكومتهاى دينى، الگوهاى رفتارى و فكرى مردم به شمار مىروند. هنگامى كه الگوهاى يك جامعه، خود، اصلاح نشده باشند، اصلاح در آن جامعه ناممكن خواهد بود. به همين دليل، بر مصلحان واجب است كه اصلاحات را از بالا به پايين هدايت كنند. در يك كلام مىتوان گفت اصلاحات سياسى، مقدمه اصلاحات اقتصادى و فرهنگى است.
اميرمؤمنان على (علیه السلام) از جنبه نظرى، توجه خاصى به اصلاحات سياسى داشت و بدان تأكيد مىورزيد. در جنبه عملى نيز اصلاحات حكومت خود را از اصلاحات سياسى و ادارى آغاز كرد.
امام على (علیه السلام) معتقد بود:
آن كس كه بر نواميس، خونها، غنايم، احكام و امامت مسلمانان حكومت مىكند، نبايد بخيل باشد تا در جمعآورى اموال آنان براى خويش حرص ورزد؛ و نه نادان كه با جهلش آنان را گمراه كند؛ و نه جفاكار تا پيوندهاى آنها را از هم بگسلد و به نيازهاى آنها پاسخ نگويد؛ و نه ستمكار كه در اموال و ثروت آنان حيف و ميل كند و گروهى را بر گروه ديگر مقدم دارد؛ و نه رشوهگير در قضاوت تا حقوق را از بين ببرد و در رساندن حق به صاحبش كوتاهى ورزد؛ و نه آن كس كه سنت پيامبر را تعطيل كند و بدين سبب امت را به هلاكت بيفكند.(1)
رعيت هرگز اصلاح نمىشوند، جز با اصلاح واليان و زمامداران و زمامداران اصلاح نمىشوند جز با رو به راه بودن رعايا.(2)
ازاينرو، يكى از نخستين اقدامات امام على (علیه السلام) پس از قبول حكومت، اصلاح نظام سياسى و ادارى حكومت بود و براى رسيدن به اين هدف، به
كارهاى زير دست زد:
از اولين اقدامات اصلاحى اميرمؤمنان على (علیه السلام) براى اصلاح نظام سياسى جامعه اسلامى، عزل كارگزاران فاسد بود. امام تمامى كارگزاران پيشين (به جز حذيفة بن يمان در مداين(1)و ابوموسى اشعرى در كوفه)(2)را عزل كرد(3)
1) . حذيفة بن يمان، از خوشنامان و بزرگان صحابه رسول گرامى اسلام بود كه در كتب رجالى او را بسيار ستوده و حتى از او به «صاحب سرّ رسول خدا صلىاللهعليهوآله» نام بردهاند. پس از رحلت رسول گرامى اسلام او معتقد به حقانيت امام على (علیه السلام) بود و حتى گفته شده در تشييع جنازه و نماز بر بدن مطهر دختر رسول خدا صلىاللهعليهوآله حضور داشته است. حذيفة در زمان خلافت عمر و عثمان، والى مداين بود و با شنيدن خبر خلافت اميرمؤمنان على (علیه السلام) در حالى كه بيمار بود بر فراز منبر رفت و فضايل امام را بيان كرد و گفت: «او بهترين افراد، پس از رسول خداست» و از مردم براى امام بيعت گرفت و خود نيز بيعت كرد؛ امام نيز، در نامهاى با سفارش به تقوا، او را در همان منصب، ابقا كرد، ولى حذيفه پس از گذشت چند روز، درگذشت. نك: محمد حاكم نيشابورى، المستدرك على الصحيحين، بيروت، دارالكتب العلميه، 1411 ه-.ق، چ 1، ج 3، ص 429، شماره 5631؛ ابى جعفر محمد ابن بابويه قمى، معروف به صدوق، عيون اخبار الرضا، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1404 ه-.ق، چ 1، ج 2، ص 134، شماره 1؛ ابىمحمد حسن بن محمد ديلمى، ارشاد القلوب، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1413 ه-.ق، چ 1، ج 2، صص 286 و 287؛ ابى الحسن على بن حسين مسعودى، مروج الذهب، ترجمه: ابوالقاسم پاينده، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چ 4، ج 1، ص 740؛ محمد بن مكرم، معروف به ابن منظور، مختصر تاريخ دمشق لابن عساكر، دمشق، دارالفكر، 1404 ه-.ق، چ 1، ج 6 ، ص 249؛ ابى جعفر محمد طوسى، اختيار معرفة الرجال معروف به رجال كشى، چ 1، ص 6 ، شماره 13.
2) . ابوموسى اشعرى از صحابه رسول خدا صلىاللهعليهوآله و اهل يمن بود. گفته شده او از جمله منافقينى بود كه در بازگشت از جنگ تبوك در عقبه هرشى، شبانه قصد ترور پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را داشت. در زمان قتل عثمان، حاكم كوفه بود و هنگامى كه اميرمؤمنان على (علیه السلام) به خلافت رسيد و اولين گروه از واليان خويش را به مناطق مختلف فرستاد، عمارة بن شهاب را كارگزار كوفه كرد و او نيز به سوى كوفه حركت كرد. در نيمه راه عدهاى از كوفيان جلوى او را گرفتند و به او گفتند ما امير خود را با تو عوض نمىكنيم و او را مجبور به بازگشت كردند. در همين زمان، ابوموسى طى نامهاى به اميرمؤمنان، بيعت مردم كوفه را اعلام كرد. على (علیه السلام) نيز به درخواست مالك و برخلاف ميل درونى، او را به امارت ابقا كرد تا بعدها او را عزل كند. شايد يكى از دلايلى كه امام اين درخواست مالك را پذيرفت و ابوموسى را ابقا كرد، آن باشد كه چهره واقعى وى براى مردم روشن نشده بود و او با تعليم قرآن و تلاوت آن با صداى خوش، نزد مردم از محبوبيتى نسبى برخوردار بود. همچنين وى برخلاف بيشتر كارگزاران عثمان از بيتالمال سوء استفاده نكرده بود. در جريان جنگ جمل، ابوموسى به امام خيانت كرد و از دستور امام در مورد بسيج كردن كوفيان و يارى امام سرپيچى كرد و امام نيز او را عزل كرد. بعدها در جريان حكميت، خيانت و حماقت او بيشتر آشكار گشت. (نك: تاريخ الامم و الملوك، ج 4، صص 488، 487، 486، 481، 449، 443 و ج 5، ص 70071؛ شيخ عباس قمى، سفينة البحار و مدينة الحكم و الآثار، قم، دارالاسوة للطباعة و النشر، 1416 ه-.ق، چ 2، ج 8 ، ص 475؛ عبداللّه محمد بن محمد بن نعمان عكبرى، معروف به شيخ مفيد، الامالى، تحقيق: حسين استاد ولى، قم، منشورات جماعة المدرسين فى الحوزة العلميه قم المقدسه، 1403 ه-.ق، صص 295 و 296.
3) . تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 77.
برعزل آنان ترجيح نداد؛ زيرا معتقد بود با بقاى آنان در منصبهاى حكومتى، به صلاح و سعادت جامعه هيچ اميدى نمىتوان داشت و نمىتوان حركت اصلاحى را به پيش برد. در كلامى از آن حضرت آمده است:
از اين اندوهناكم كه سرپرستى حكومت اين امت به دست اين بىخبران و نابكاران افتد. بيتالمال را به غارت ببرند، آزادى بندگان خدا را سلب كنند و آنها را برده خويش سازند. با صالحان نبرد كنند و فاسقان را همدستان خود قرار دهند. در اين گروه، بعضى هستند كه شراب نوشيدهاند و حد بر ايشان جارى شده است و برخى از آنان اسلام را نپذيرفتند تا براى آنها عطايى تعيين گرديد... .1
برخى افراد به امام على (علیه السلام) توصيه كردند تا زمانى كه پايههاى حكومت خود را استوار نكرده است، دست كم از عزل برخى واليان پيشين، همچون معاويه پرهيز كند، ولى چون آن حضرت، حكومت را وسيله مىدانست، نه هدف و براى رسيدن به هدف خويش (كه اصلاح و سعادت جامعه اسلامى بود)، تمسك به وسيله نامشروع را نمىپسنديد، اين پيشنهادها را با قاطعيت رد كرد.(1)مغيره از اين پيشنهاد دهندگان بود كه حضرت در پاسخ فرمود:
«آيا ضمانت مىسپارى كه تا زمان عزل او زنده بمانم؟» مغيره گفت: «نه!»
امام فرمود:
هرگز خداوند از من نمىپذيرد كه حتى در يك شب تاريك، معاويه را به دو نفر
1) . عبداللّه محمد بن نعمان عكبرى، معروف به شيخ مفيد، الاختصاص، تصحيح و تعليق: على اكبر غفارى، قم، منشورات جماعة المدرسين فى الحوزة العلميه، ص 150؛ بحارالانوار، ج 40، ص 105.
مسلمان ولايت بخشم. و من هيچگاه گمراهكنندگان را دستيار خود قرار نمىدهم.(1)كسى را نزد او مىفرستم و او را به پذيرش ولايت برحق خويش فرا مىخوانم. اگر پذيرفت، همانند يك مسلمان از حقوق و تكاليف ديگر مسلمانان برخوردار است و اگر سر باز زند، به حكم خدا با او رفتار خواهم كرد.(2)
همچنين از امام نقل مىكنند دو روز پس از حادثه قتل عثمان، مغيره نزد آن حضرت آمد و پيشنهاد داد كه كارگزاران حكومتى را در مناصب خود ابقا و پس از استقرار حكومت، هر كه را خواست، ابقا و هر كه را خواست، عزل كند. آن حضرت فرمود: «در دينم سازش نكنم و در كارها خوارى پيشه نسازم».(3)
امام على (علیه السلام) به اندازهاى بر نظر خويش مصمم بود كه مرز حكومت دينى و غيردينى را در همين امر مىدانست. آن حضرت، خطاب به ابن عباس كه خواستار مسامحه امام با معاويه و سپس عزل وى بود، فرمود:
... اينكه گفتى آنان را باز گمارم، به خدا سوگند، ترديدى ندارم كه اين امر، براى اصلاح زندگى زودگذر دنيا مفيد است، ولى آنچه از حق بر عهده من است و با شناختى كه از كارگزاران عثمان دارم، سوگند به خداوند كه هيچ يك از آنان را هيچ وقت به زمامدارى نگمارم. اگر بدين امر تن دادند، برايشان بهتر است و اگر پشت كردند، به رويشان شمشير خواهم كشيد.(4)
1) . «وَ ما كنتُ مُتَّخِذَ المضِلّينَ عَضُدا» كهف: 51.
2) . ابى جعفر محمد بن شهر آشوب سرورى، مناقب آل ابى طالب، تحقيق: يوسف بقاعى، بيروت، دارالاضواء، 1412ه-.ق، چ 8 ، ج 3، ص 226؛ الامالى، ص 87 ، ح 133.
3) . «و اللّه لاأداهِنُ فى دينى ولا أعطى الدّنىّ فى امرى». تاريخ الامم و الملوك، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم، روائع التراث العربى، ج 4، صص 440 و 441.
4) . همان، ج 4.
آن حضرت پس از عزل كارگزاران نالايق و فاسد منصوب عثمان، نظام مديريتى خود را بر پايه شايسته سالارى بنا كرد. ايشان حكومت را به افرادى سپرد كه شايستگى لازم و توانمندى كافى در شناخت صحيح و اجراى احكام و قوانين را داشتند.
با نگاهى به رفتار عملى و نامهها و سفارشهاى اميرالمؤمنين على (علیه السلام) به كارگزاران خويش در مىيابيم كه آن حضرت «شايستهسالارى» در مديريت را از اصول حكومت خويش قرار داد و هيچگاه از آن چشمپوشى نكرد.
اميرالمؤمنين على (علیه السلام) در عهدنامه خود به مالك اشتر، بىتوجهى به معيارگرايى در گزينش و انتخاب نيروها را ناپسند خواند و به وى سفارش كرد در اين امر به خوش گمانى و هوشيارى خود تكيه نكند:
... سپس در انتخاب اين منشيان، هرگز به فراست و خوشبينى و خوشگمانى خود تكيه مكن؛ زيرا مردان زرنگ، طريقه جلبنظر و خوشبينى زمامداران را با ظاهرسازى و تظاهر به خوشخدمتى، خوب مىدانند؛ در حالى كه در ماوراى اين ظاهر جالب، هيچ گونه امانتدارى و خيرخواهى وجود ندارد.(1)
اميرالمؤمنين على (علیه السلام)، پس از هشدار به واليان خود در مورد عدول از اصول گرايى در گزينش كارگزاران، معيارهاى كلى انتخاب آنان را بيان مىكند. بعضى از اين معيارها عبارتند از:
امام على (علیه السلام) مىفرمايد: «و الْصَقْ بَاَهْلِ الْوَرَعِ و الصِّدق؛ به اهل ورع و صدق و
1) . نهج البلاغه با ترجمه گويا و شرح فشرده، ج 3، ص 163، نامه 53.
راستى بپيوند (و آنان را برگزين)».(1)
تقوا، والاترين ارزش اخلاقى و برترين كرامت انسانى است و هيچ چيزى همانند آن، آدمى را از لغزش حفظ نمىكند و سعادت هر فردى در گرو تقواى اوست. به همين دليل، حاكم اسلامى بايد از آن بهره كافى داشته باشد. كسى كه خود، راه يافته نباشد، چگونه مىتواند افراد جامعه تحت حكومت خويش را به سعادت برساند.
از سوى ديگر، قوىترين عاملى كه زمامداران را از مبتلا شدن به غرور و فساد و تباهى، مصون مىسازد و آنان را به اجراى دقيق وظايف خويش وامىدارد، تقواى الهى است. از اين رو، هر شخصى، هر چه مسئوليتش در جامعه و حكومت بيشتر باشد، بايد پرهيزكارتر باشد.
بر همين اساس، مولاى متقيان على (علیه السلام)، معيار گزينش كارگزاران خويش را پرهيزكارى قرار داد(2)و پيوسته از آنان مىخواست كه تقواى الهى را معيار عمل قرار دهند.(3)
اميرالمؤمنين على (علیه السلام) فرمود:
فَاصْطَفْ لِوِلايَةِ أَعمالِكَ أَهلَ الوَرَعِ و العِلمِ و السّيَاسَةِ؛
براى سرپرستى كارهايت، پرواپيشگان و فرهيختگان را برگزين.(4)
فرهيختگى - كه همان دانايى و تربيتيافتگى است - بالاترين فضيلت آدمى و كارآمدترين عنصر در نظام ادارى است؛ زيرا راه بردن درست امور در گرو علم و اخلاق است.
مسئول و حاكم جامعه، هر اندازه داناتر باشد و نفس خود را بيشتر تربيت كرده باشد، از ادب و اخلاق ادارى و روحيه خدمتگزارى بيشترى بهرهمند خواهد بود و اين امر در نظام ادارى از اصلىترين امور است. دولتى مىتواند به اهداف والاى فرهنگى، سياسى، اجتماعى و اخلاقى دست يابد كه كارگزاران و كارمندان فرهيخته، آن را اداره كنند. در سخنان نورانى على (علیه السلام)آمده است: «هر كس نفس خود را سياست و تربيت كند، سياست و مديريت را دريابد.»(1)يا «برترين فضيلتها، دانايى است».(2)
على (علیه السلام) فرمود:
«وَ تَوَخَّ مِنهم أَهلَ التَّجرِبَةِ؛ و از ميان آنها افرادى را كه با تجربهاند برگزين».(3)
تجربه از مهمترين عوامل موفقيت در امور است و آنان كه تجربهها اندوخته و از آن به خوبى استفاده كردهاند، از امور پيچيده و مشكل، سرفراز بيرون آمدهاند. برعكس، آنان كه تجربه كافى نداشتهاند، در رويارويى با مشكلات و نابسامانىها دچار آشفتگى شدهاند. در سخنان نورانى اميرالمؤمنين على (علیه السلام) آمده است: «هر كس تجربهاش بسيار باشد، فريب خوردن او اندك است.»(4)يا «انديشه انسان، به قدر تجربه اوست».(5)
امام على (علیه السلام) مىفرمايد:
«وَ تَوخّ منهم اَهلَ التَّجربةِ وَالحياءِ؛ و از ميان آنها، افرادى را كه با تجربه و
باحيايند، برگزين».(1)
يكى از اسباب موفقيت سازمان، آن است كه مدير آن، انسان باحيايى باشد كه شئون خود و جامعه را حفظ كند؛ احترام متقابل افراد را نگه دارد و با اشخاص مختلف بر اساس ظرفيت خودشان برخورد كند. چنين رفتارى در جذب افراد جامعه و مقبوليت و محبوبيت حاكم تأثير بسزايى دارد. در مقابل، هيچ چيز به اندازه اصلاح امور، درست كارى و پاكدامنى از انسانهاى بىحيا دور نيست؛ چون آن كه حيا ندارد، هر عملى را براى خود مجاز مىشمارد. على (علیه السلام) فرموده است: «چه دور است صلاح و درستى از صاحب شرّ بىحيا».(2)
مديريت اشخاص بىحيا، مديريتى ويرانگر و بر باد دهنده دنيا و آخرت است كه هيچ حريمى در آن وجود ندارد.
«باحيا بودن»، مراتبى دارد كه اوج آن، حيا از بارى تعالى و معصيت اوست و درجات پايين آن، حياى از «خلق» است. هر چه انسان مراتب بالاترى از حيا را داشته باشد، براى هدايت و مديريت جامعه شايستهتر خواهد بود.
اميرمؤمنان على (علیه السلام) فرموده است:
«... مِن أَهلِ البُيُوتاتِ الصّالِحَه؛كارگزاران دولتى را... از خاندانهاى پاكيزه و پرهيزكار... برگزين».(3)
در روانشناسى ثابت شده است كه سلامت و پاكى خانوادگى در تربيت افراد و فرزندان اثر بسزايى دارد. آنانكه در خانواده پست، تنگ نظر، كوته بين، كينهدار و بدخلق تربيت و بزرگ شوند، خواه ناخواه اگر مسئوليتى را بپذيرند، با تنگ نظرى و
كوتهبينى و ديدى كينه توزانه با افراد تحت امر يا مافوق خود رفتار خواهند كرد. بر عكس، آن كه در خانوادهاى بلند مرتبت كه داراى فضايل انسانى و اخلاقى، سعه صدر، دورانديشى و بلندنظرى است، رشد كرده باشد، اگر در هر پست و مقامى باشد، همواره آثار نيك او به زيردستان و مقامهاى بالا خواهد رسيد. به همين دليل، اميرالمؤمنين على (علیه السلام)، اين نكته را از معيارهاى گزينش حاكمان جامعه دانسته و بر آن تأكيد كرده است.
امام على (علیه السلام) فرمود:
«من اهل... القَدَم فى الاسلامِ المُتُقدِّمَة؛ و از ميان آنها افرادى را برگزين كه... در اسلام پيشگامترند».(1)
ايشان يكى از معيارهاى گزينش حاكمان را دلبستگى به اسلام و سابقه داشتن در اسلام برشمرده است. سزاوار نيست حاكم و زمامدار جامعه اسلامى از تازه مسلمانان باشد؛ يعنى از كسانى كه پس از انقلاب و برطرف شدن مشكلات، جنگها و سختىها، چهره مسلمانى به خود گرفته و انقلابى نما شدهاند. آنان كه زير فشار اهل كفر و طاغوت، حقيقت را يافته و با رضايت، قلب خويش را به اسلام و ايمان منوّر كردهاند، انديشهاى جز برافراشتن پرچم توحيد ندارند و در اين راه از جان و مال و آبروى خويش مايه گذاشتهاند. اينان را با آنان كه از روى ناچارى و براى حفظ جان خويش يا در پى كسب منافعى، بر سفره آماده نشستهاند، نمىتوان مقايسه كرد.
امير المؤمنين على (علیه السلام) فرمود:
«فَاعْمِدْ لِأَحسَنِهِم كان فِى العَامَّةِ أَثَرا؛ بر كسانى اعتماد كن كه در ميان مردم آثارى نيكوتر گذاشتهاند.»(2)
آن حضرت در گزينش كاركنان و كارگزاران، بر كارآيى آنان تأكيد مىورزيد. ايشان سفارش مىكرد افرادى را بايد برگزيد كه با توجه به استعدادها و مقبوليتشان نزد مردم، بيشترين كارآيى را در اداره امور داشته باشند؛ زيرا هدف از به كارگيرى آنان، خدمات شايسته آنان به جامعه و ملت است.
اميرمؤمنان على (علیه السلام) فرمود:
«... و أَعرَفِهم بِالأَمانة وَجها؛ به كسانى اعتماد كن كه... در امانتدارى معروفترند».(1)
طبيعى است بسيارى از مسائل حياتى جامعه همچون اموال، ناموس، آبرو، دين و فرهنگ در اختيار كارگزار جامعه قرار مىگيرد و وظيفه حفظ آنها به او سپرده شده است. حتى منصب ولايت و حكومتى كه به كارگزار سپردهاند، امانتى است كه وى بايد از آن پاسدارى كند. اگر شخصى كه اداره جامعه را به وى سپردهاند، امانتدار باشد، براى پاسدارى از دنيا و آخرت جامعه زير فرمانش از هيچ كارى دريغ نمىورزد و حتى جان و مال خويش را در اين راه فدا مىكند. بر همين اساس، امام على (علیه السلام) يكى از شرايط كارگزار حكومت را امانتدارى دانسته است.
امام على (علیه السلام) افزون بر اين معيارها و شرايط، ويژگىهاى ديگرى براى كارگزاران جامعه اسلامى بيان كرده است كه برخى از آنها عبارتند از: «همكارى نكردن با دولتهاى ستمكار»، «همكار نبودن در ستم و گناه»، «بىتوقعى در انجام دادن كارها»، «كوشايى و مسئوليتپذيرى با تمام وجود»، «صراحت بيان در حقگويى و صداقت پيشگى».(2)
امام على (علیه السلام) آنچنان سلامت و صلاح بدنه سياسى و ادارى حكومت را در صلاح و سعادت جامعه مؤثر مىدانست كه حتى براى انتخاب مسئولان دفترى و كاتبان و دبيران حكومتى، شرايط ويژهاى را در نظر مىگرفت. آن حضرت در عهدنامه خود خطاب به مالك اشتر، زمانى كه او را به سوى مصر فرستاد، توصيه كرد بهترين و شايستهترين اشخاص را كه از فضايل و مكارم اخلاقى برخوردار بوده، از تخلف و غرور به دور باشند، خود و جامعه خويش را بشناسند و در اجرا، فسخ و لغو قراردادها آنچه را لازم است، پىگيرى كنند، به دبيرى و امور دفترى خويش بگمارد.(1)
امام على (علیه السلام) با عزل كارگزاران فاسد دوره عثمان، بر آن شد تا افراد شايستهاى را كه شرايط لازم را داشته باشند، در مقام حاكمان و واليان مناطق مختلف برگزيند. با توجه به شرايط سياسى پيش از حكومت اميرالمؤمنين على (علیه السلام)، زمينه براى پرورش نيروهايى كه از هر نظر شايسته منصبهاى حكومتى باشند، مناسب نبود. از همين رو، وقتى حكومت را بر عهده گرفت، تعداد اصحاب باوفا و شايسته براى كادر حكومتى علوى، بسيار اندك بود. از سوى ديگر، قلمرو حكومت اسلامى در زمان خلفاى پيشين، افزون بر شبه جزيره عربستان و عراق به مناطق شامات، فلسطين و مصر و ايران گسترش يافته بود. پس امام در مقام خليفه مسلمانان بايد حاكمانى را براى هر يك از اين مناطق انتخاب و اعزام مىكرد. به همين دليل، آن حضرت مجبور شد افزون بر آن اندك افرادى كه از ياران مخلص ايشان به شمار مىآمدند، از افراد ديگرى كه داراى حد مطلوبى از شرايط موردنظر آن حضرت نبودند، استفاده كند. حتى گاه مجبور مىشد از نزديكان و مشاوران خود كه در مركز حكومت به آنان احتياج بود، استفاده كند و آنان را برخلاف
1) . همان، ص 163.
ميل خويش به مناطق مختلف بفرستد.
از اينجا مىتوان كارگزاران حكومتى اميرالمؤمنين على (علیه السلام) را به چند گروه تقسيم كرد:
گروهى از آنان داراى ايمانى راستين بودند و افزون بر آن، با توجه به شخصيتهاى استوارشان، توانايى مديريتى و ادارى و سياسى نيز داشتند. اينان تا آخرين لحظه، همراه امام على (علیه السلام) ثابت قدم ماندند و نقش مؤثرى در تثبيت حكومت آن حضرت داشتند. از آن جمله مىتوان مالك اشتر، عمار ياسر، ابن تيّهان، عدى بن حاتم طايى، عبداللّه بن عباس و قيس بن سعد را نام برد.
عدهاى ديگر، كسانى بودند كه انسانهايى با تقوا و با ايمان بودند، ولى توانايى ادارى و سياسى لازم را نداشتند. از اين افراد مىتوان ابوايّوب انصارى و محمدبن ابى بكر را نام برد. گروه ديگر، كسانى بودند كه عقيده راسخ و ايمان عميقى نداشتند، گرچه از توانايىهاى سياسى و مديريتى برخوردار بودند.
على (علیه السلام) هر چند به ناچار مجبور به استفاده از اين گروه افراد مىشد (چنانكه بيان خواهيم كرد) با نظارتهاى دقيق بر عملكرد آنان و برخورد قاطع با متخلفان، تا جايى كه امكان داشت، مانع سوء استفاده آنان مىشد.
امام على (علیه السلام) در آغاز سال 36 هجرى، عثمان بن حنيف را به بصره، عمارة بن شهاب را به كوفه، عبيداللّه بن عباس را به يمن، قيس بن سعد را به مصر و سهل بن حنيف را به شام فرستاد.(1)
از ديگر كارگزاران حكومت اميرالمؤمنين على (علیه السلام) در دوران حكومتش، محمدبن
1) . تاريخ الامم و الملوك، ج 4، صص 434 و 442.
ابىبكر،(1)عبداللّه بن عباس،(2)ابوايوب انصارى،(3)يزيد بن قيس ارجبى،(4)زياد بن ابيه،(5)سعد بن مسعود ثقفى،(6)اشعث بن قيس،(7)ابوموسى اشعرى،(8)كميل بن زياد(9)و منذربن جارود عبدى(10)بودند.
آن حضرت پس از شهادت محمدبن ابى بكر در مصر، مالك اشتر را با آنكه از سرداران سپاه و از ياوران آن حضرت در مركز حكومت اسلامى بود و وجود او در مركز حكومت ضرورت داشت، به ناچار به سوى مصر فرستاد.(11)
سخنان امام على (علیه السلام) كه پيشتر نقل شد، به خوبى نشان مىدهد آن حضرت، هرگز حاضر نبود از افراد خاين و ناتوان در منصبهاى حكومتى استفاده كند. در كلامى از آن حضرت آمده است: «آفت كارها، ناتوانى كارگزاران است.»(12)
آن حضرت در نامهاى به رفاعه، قاضى خود در اهواز چنين آورده است:
... هر كس خيانتكارى را به كار گمارد، به يقين، محمد (صلی الله علیه وآله) در دنيا و آخرت از او بيزار است.(13)
1) . الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 356.
2) . همان، ص 441.
3) . همان.
4) . همان، ص 394.
5) . همان، ص 441.
6) . همان، ص 362.
7) . تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 77.
8) . همان، ص 79.
9) . نهجالبلاغه با ترجمه گويا و شرح فشرده، ج 3، ص نامه 61 .
10) . الاصابة فى تمييز الصحابه، ج 6 ، ص 209، شماره 8353 .
11) . نك: نهجالبلاغه با ترجمه گويا و شرح فشرده، «... و قد آثرتكم به على نفسى...». نامه 38، ج 3، ص 111.
12) . «آفَةُ الأَعمالِ عَجزُ العُمّال». شرح غرر الحكم و درر الكلم، ج 3، ص 109.
13) . ابى حنيفه نعمان بن محمد تميمى، دعائم الاسلام، تحقيق: آصف فيضى، مصر، دارالمعارف، ص 529، شماره 1889.
طلحه و زبير از كسانى هستند كه با سابقه طولانى در اسلام، چون شايستگى اخلاقى لازم را براى اداره منصبهاى حكومتى نداشتند، على7 از گزينش آنان خوددارى كرد. ابن ابى الحديد مىنويسد:
طلحه يكى از اصحاب شوراست و براى او در جنگ احد در دفاع از پيامبر، اثرى بزرگ به جاى مانده و يكى از انگشتانش قطع شد. او دست خود را سپر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در برابر شمشير كافران قرار داد... . زبير نيز مادرش دختر عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف، عمّه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) است... و يكى از شش تن اعضاى شوراست. او از كسانى است كه در جنگ احد همراه پيامبر پايدارى كرد و بسيار زحمت كشيد.(1)
زبير در ابتداى خلافت ابوبكر، با او بيعت نكرد و در مقابل آنان شمشير كشيد و گفت: «هرگز با كسى جز على بيعت نخواهم كرد.»(2)با تمام اين ويژگىها، امام به خوبى مىدانست آنان در صورت رسيدن به قدرت و حكومت، همت خويش را صرف كسب منافع مادى و شخصى خويش مىكنند و بيتالمال را حيف و ميل خواهند كرد.
امام على (علیه السلام) در پاسخ آن دو كه از آن حضرت خواسته بودند آنان را به حكومت سرزمينى يا كار حكومتى بگمارد، فرمود:
اينكه به آنچه خداوند براى شما قسمت كرده است، راضى و خشنود باشيد، تا در اينباره انديشه كنم و بدانيد كه من هيچ يك از ياران خود را در امانت خويش شريك و سهيم نمىكنم؛ مگر اينكه به دين و امانتش راضى و خشنود باشم و اعتقاد او را بدانم.(3)
آن دو با شنيدن اين سخنان، با نا اميدى از پيش امام على (علیه السلام) رفتند.(1)
اميرالمؤمنين على (علیه السلام) پيوسته نگران بود كه مبادا نابكاران و نابخردان، زمامِ امور مردم را در دست گيرند. از اين رو، با گزينشى صحيح و با معيارهايى كه بيان شد، حاكمانى صالح و توانمند براى جامعه اسلامى برگزيد، ولى اين به تنهايى كافى نبود. لازم بود آن حضرت به صورت پيوسته آنان را آموزش دهد و هدايت كند تا مبادا از راه حق و اعتدال خارج شوند و راه تباهى و فساد را در پيش گيرند.
مجموعه نامههاى گردآورى شده اميرالمؤمنين على (علیه السلام) نزديك به صد و هشتاد و پنج نامه(2)است كه بيشتر اين نامهها محتوايى آموزشى و تربيتى دارند و خطاب به كارگزاران و مسئولان حكومتىاند. مجموعه نامهها، عهدنامهها، دستورالعملها و بخشنامههاى امام على (علیه السلام)، بيانگر توجه فراوان آن حضرت به مسئله آموزش و تربيت كارگزاران خود است.
چون بررسى دقيق و جامع اين مجموعه، نيازمند بحث مستقل و مفصلى است، در اينجا تنها به بيان نمونههايى بسنده مىكنيم.
امام على (علیه السلام) فرمود:
«و اِنَّ عَمَلَكَ ليس لك بِطُعْمَةٍ؛ فرماندارى براى تو وسيله آب و نان نيست».(3)
از امور ضرورى براى حاكم يك جامعه، آن است كه موقعيت و مسئوليت خويش را به درستى درك كند. تا زمانى كه بينش زمامداران و كارگزاران درباره امر زمامدارى
و كارگزارى تصحيح نشود، نمىتوان از آنان انتظار رفتار درست داشت. آن كه قدرت خود را «وكالتى» و مسئوليت خود را «خزانهدارى» و رياست خود را «خدمتگزارى» و حكومت خود را «امانت دارى» بداند، حقوق مردم را به درستى پاس مىدارد و بر اساس موازين حق و عدل عمل مىكند.
آن حضرت در نامهاى به اشعث بن قيس كه حاكم آذربايجان بود و راه و رسم خودكامگى در پيش گرفته بود، چنين نوشت:
فرماندارى، براى تو وسيله آب و نان نيست، بلكه امانتى است در گردنت؛ تو نيز بايد مطيع مافوق خود باشى. حق ندارى درباره مردم استبداد به خرج دهى. در مورد بيت المال به هيچ كارى جز با احتياط و اطمينان اقدام مكن. بخشى از اموال خدا در اختيار توست و تو يكى از خزانهداران او هستى تا آن را به دست من بسپارى و اميد است كه من رييس بدى براى تو نباشم. والسلام.(1)
حضرت على (علیه السلام) فرمود: «خَف على نَفسِكَ الدُّنيا الغَرورَ؛ از دنياى فريب دهنده بر خويشتن هراسان باش».(2)
هر چند اميرالمؤمنين على (علیه السلام)، تمامى اقشار جامعه را به دورى از دنيا و پرهيز از دلبستگى به آن سفارش مىكرد، چنين رهنمودى را به كارگزاران و واليان حكومت خويش به دليل مسئوليت سنگينى كه بر عهده آنان بود، بيشتر گوشزد مىكرد. آن حضرت در نامهاى به عبداللّه بن عباس چنين نوشت:
اما بعد، انسان گاهى مسرور مىشود به خاطر رسيدن به چيزى كه هرگز از دستش نمىرفت و گاهى ناراحت مىشود، به خاطر از دست دادن چيزى كه هرگز به آن نمىرسيد! از اين رو، خوشحالى تو بايد از چيزى باشد كه
در طريق آخرت به دست آورى و تأسف تو بايد از امورى باشد كه مربوط به آخرت است و از دست دادهاى. به آنچه از دنيا مىرسى، آنقدر خوشحال نباش و آنچه از دنيا از دست مىدهى، به آن تأسف مخور و جزع مكن. همتت در آن باشد كه پس از مرگ به آن خواهى رسيد.(1)
امام على (علیه السلام) مىفرمايد: « وَ خادِع نَفسَكَ فِى العِبادَة ... ؛ در به جا آوردن عبادت، نفس خود را بفريب».(2)
عبادت خداوند و اظهار بندگى در مقابل او سبب مىشود انسان در مقابل بارگاه الهى احساس حقارت كند و به فقر و بيچارگى خود پى ببرد. پس به مسئوليت و جايگاه ظاهرى خويش مغرور نشود و در پى آن، زمينههاى طغيان و سركشى در وجود او بخشكد. عبادت، روح انسانى را پرورش و آمادگى تحمل سختىهاى مسئوليت را به وى مىدهد. به همين دليل است كه حضرت على (علیه السلام) همواره اين مسئله را به كارگزاران و مسئولان حكومتى خويش يادآورى مىكرد. آن حضرت در عهدنامه مالك اشتر چنين مىفرمايد:
بايد بهترين اوقات و بهترين ساعتهاى عمرت را براى خلوت با خدا قرار دهى. البته اگر نيت خالص داشته باشى و امور رعايا روبهراه شود، همه كارهايت، عبادت و براى خداست.(3)
اميرالمؤمنين على (علیه السلام) مىفرمايد: «اگر زمامدار هديه بپذيرد، خيانتكار باشد و اگر
رشوه قبول كند، مشرك است».(1)
آن حضرت، كارگزاران حكومت خويش را به شدت از پذيرش هديه و رشوه پرهيز مىداد. ايشان با بيان واقعهاى كه در آن، شخصى ظرف طعامى را با چشمداشت خاصى به ايشان هديه كرده بود، حقيقت رشوه را اين گونه بيان مىكند:
...شگفتآورتر، داستان كسى است كه نيمه شب، ظرفى سرپوشيده پر از حلواى خوش طعم و لذيذ به در خانه ما آورد، ولى اين حلوا، معجونى بود كه من از آن متنفر شدم. گويا آن را با آب دهان مار يا استفراغش خمير كرده بودند. به او گفتم: هديه است يا زكات يا صدقه كه اين دو بر ما اهل بيت حرام است. گفت: نه اين است و نه آن، بلكه «هديه» است. به او گفتم: زنان بچهمرده بر تو گريه كنند! آيا از طريق آيين خدا وارد شدهاى كه مرا بفريبى؟ آيا دستگاه ادراكت به هم ريخته يا ديوانه شدهاى يا هذيان مىگويى؟ به خدا سوگند! اگر اقليمهاى هفتگانه را با آنچه در زير آسمانهاست، به من دهند كه خداوند را با گرفتن پوست جويى از دهان مورچهاى نافرمانى كنم، هرگز نخواهم كرد... .(2)
مردمى بودن كارگزاران و حاكمان از مشخصههاى حكومت علوى است. اين امر زمانى صورت واقعى به خود مىگيرد كه كارگزاران و حاكمان، خود را خدمتگزار مردم و براى مردم بدانند. در انديشه اميرالمؤمنين على (علیه السلام) اگر نيت زمامداران درست باشد و عملكرد آنان موجب اصلاح كار مردم و رفاه و آسايش آنان شود، آن عملكرد، الهى است. آن حضرت در عهدنامه خود به مالك اشتر چنين نگاشته است:
اگر نيت خالص داشته باشى و امور رعايا روبهراه شود، همه كارهايت
عبادت و براى خداست.(1)
اكنون براى روشنتر شدن اين ويژگى حكومت علوى، جلوههايى از مردمى بودن را در كلام اميرالمؤمنين على (علیه السلام) بررسى خواهيم كرد:
قلب خويش را نسبت به مردم خود سرشار از رحمت و محبت و لطف كن و همچون حيوان درندهاى نسبت به آنان مباش كه خوردن آنان را غنيمت شمارى؛ زيرا آنها دو گروه بيش نيستند: يا برادران دينى تو هستند يا انسانهايى همچون تو. گاه از آنان لغزش و خطا سر مىزند، ناراحتىهايى به آنان عارض مىگردد، به دست آنان عمدى يا به طور اشتباه، كارهايى انجام مىشود. (در اين موارد،) از عفو و گذشت خود، آن مقدار به آنها عطا كن كه دوست دارى خداوند از چشم پوشى و عفوش به تو عنايت كند.(2)
اميرالمؤمنين على (علیه السلام) در نامهاى به يكى از واليان خود فرمود:
... پر و بالت را براى مردم بگستر و با چهره گشاده با آنان روبهرو شو. نرمش را نسبت به آنها، نصب العين خود گردان... .(3)
امام در توصيههاى خود به مالك اشتر (حاكم مصر) چنين مىفرمايد:
... براى مراجعان خود وقتى مقرر كن كه خودت به نياز آنها رسيدگى كنى. مجلس عمومى و همگانى براى آنها تشكيل ده و درهاى آن را به روى هيچ كس نبند و به خاطر خداوندى كه تو را آفريده است، تواضع كن و لشكريان و پاسبانان را از اين مجلس دور ساز تا هر كس با
صراحت و بدون ترس و لكنت، سخنان خود را با تو بگويد.(1)
امام على (علیه السلام) در نامهاى خطاب به قثم بن عباس، كارگزار خود در مكه چنين نوشت:
در بين تو و مردم بايد واسطه و سفيرى جز زبانت و حاجب ويژهاى جز چهرهات نباشد. افرادى را كه با تو كار دارند از ملاقات با خود محروم مساز. اگر آنها در ابتدا از در خانهات رانده شوند، حل مشكلشان بعدا جبران آن را نخواهد كرد.(2)
آيا به همين قناعت كنم كه گفته شود: من اميرمؤمنانم؟ آيا با آنان در سختىهاى روزگار شركت نكنم و پيشوا و مقتدايشان در تلخىهاى زندگى نباشم؟.(3)
امام على (علیه السلام) در عهدنامه خود به مالك اشتر چنين مىفرمايد: «از امتياز خواهى براى خود در آنچه مردم در آن برابرند، بپرهيز».(4)
آن حضرت در نامهاى به محمد بن ابوبكر، هنگامى كه او را والى مصر كرد، چنين نوشت:
... و براى همه رعيت خود، آنچه براى خود و خاندانت دوست دارى، دوست بدار و براى آنها مپسند آنچه براى خود و خاندانت نمىپسندى.(5)
على (علیه السلام) فرمود: «اُوصيكُما... بِتَقوَى اللّهِ و نَظمِ أمركم؛ من شما را... به تقوا و ترس
از خداوند و نظم امور خود سفارش مىكنم».(1)
برنامهريزى و انضباط يكى از شرايط موفقيت انسان، در رفتارهايش است. بدون نظم و برنامهريزى، موفقيت انسان، حتى در كارهاى شخصى ممكن نيست و هر چه مسئوليت شخص سنگينتر و مهمتر باشد، نياز او به برنامهريزى و نظم، بيشتر و ضرورىتر است. به همين علت، امام على (علیه السلام) اين نكته را همواره به كارگزاران حكومتى خود سفارش و بر آن تأكيد مىكرد:
(به هوش باش) كار هر روز را در همان روز انجام ده؛ زيرا هر روز كارى مخصوص به خود دارد.(2)
از شتاب در مورد كارهايى كه وقتشان نرسيده يا سستى در كارهايى كه امكان عمل آن فراهم شده يا لجاجت در امورى كه مبهم است يا سستى در كارها، هنگامى كه آشكار است، برحذر باش. هر امرى را در جاى خويش و هر كارى را به موقع خود انجام ده.(3)
دستورهاى آموزنده و هشدارهاى آن حضرت به كارگزاران حكومتى، فراوان و بسيار آموزنده است، ولى بيان همه آنها فرصت و نوشتارى ديگر مىطلبد. ازاينرو، به همين اندازه بسنده مىكنيم.
امام على (علیه السلام) براى پيشگيرى از پيدايش و گسترش هرگونه فسادى در درون بدنه سياسى حكومت خويش، تنها به در نظر گرفتن شايستگى كارگزاران هنگام انتخاب يا نصيحت كردن و هشدار دادن به آنان بسنده نمىكرد. ايشان در تمام دوران زمامدارى خويش، مراقبت و نظارتى دقيق و پىگيرانه بر رفتار، مناسبات و حتى نوع زندگى كارگزاران خود داشت و با گماشتن ناظرانى مخفى، از نوع مديريت ايشان آگاه مىشد
و به تناسب عملكردشان با آنان رفتار مىكرد. عبارت «بَلَغَنى» (اطلاع يافتهام) كه در تعدادى از نامههاى اميرالمؤمنين على (علیه السلام)به كارگزارانش آمده، بيانگر همين امر است.
نظارت آن حضرت بر رفتار كارگزارانش به اندازهاى دقيق بود كه حتى شركت كارگزارش در بصره در يك ميهمانى اشرافى از نظر آن حضرت پنهان نماند.(1)
عثمان بن حنيف انصارى، فرماندار بصره در ميهمانى يكى از ثروتمندان بصره شركت كرد كه در آنجا غذاهاى رنگارنگ و ظرفهاى بزرگ غذا را يكى پس از ديگرى نزد او حاضر مىكردند و كسى از بيچارگان در آن ميهمانى راهى نداشت. ايشان در نامهاى به او با نكوهش دنيا و رفتارهايى از آن دست، چنين فرمود:
آگاه باش! هر مأمورى، امام و پيشوايى دارد كه بايد به او اقتدا كند و از نور دانشش بهره بگيرد. بدان! امام شما از دنيايش به همين دو جامه كهنه و از غذاها، به دو قرص نان بسنده كرده است. آگاه باش! شما توانايى آن را نداريد كه چنين باشيد. در عين حال، مرا با ورع، تلاش، عفت و پاكى و پيمودن راه صحيح يارى دهيد.(2)
نكته جالب در اين مورد آن است كه اين امر در فاصله بين آغاز خلافت امام و جنگ جمل بوده است (يعنى در شش ماهه اول خلافت امام (علیه السلام))؛ زيرا پس از جنگ جمل، امام والى ديگرى (عبداللّه بن عباس) را براى اين شهر منصوب كرد. امام در آن شش ماه، سخت گرفتار و سرگرم سامان دادن به امور بود، ولى در عين گرفتارى، از اين تخلف هم بىخبر نماند و آن را ناديده نگذاشت. ايشان در نامه ديگرى خطاب به مُصقلة بن هبيره، فرماندار يكى از شهرهاى فارس چنين نگاشت:
درباره تو گزارشى به من رسيده است كه اگر درست باشد و اين كار را
انجام داده باشى، پروردگارت را به خشم آورده و امامت را عصيان كردهاى.(1)
امام على (علیه السلام) در نامهاى، كعب بن مالك(2)را مأمور مراقبت از كارگزاران خود در منطقه عراق كرد:
پس از حمد و سپاس خداوند، كسى را به جاى خود بگمار و با گروهى از يارانت، از شهر خارج شو تا به باغها و روستاهاى سواد(3)برسى؛ در آنجا از كارگزاران من در منطقه دجله و عُذَيب(4)پرسوجو كن و در رفتار آنان بنگر.(5)
ايشان در عهدنامه خود خطاب به مالك اشتر نيز چنين نگاشته است:
... سپس با فرستادن مأموران مخفى، راستگو و باوفا، كارهاى آنان را زير نظر بگير؛ زيرا بازرسى هميشه و پنهانى سبب مىشود آنها به امانتدارى و مدارا كردن با زيردستان ترغيب شوند. اعوان و انصار خويش را سخت زير نظر بگير؛ اگر يكى از آنها دست به خيانت زد و مأموران سرّى تو همگى چنين گزارشى را دادند، به همين مقدار از شهادت قناعت كن و او را زير تازيانه كيفر بگير... .(6)
امام على (علیه السلام) كه آشكارا و پنهان، مراقب عملكرد فرمانداران و مسئولان حكومتى
1) . همان، ج 3، ص 119، نامه 43.
2) . به ظاهر، بايد مالك بن كعب درست باشد؛ زيرا امام على (علیه السلام) كارگزارى به نام كعب بن مالك نداشت، بلكه كعب بن مالك با امام بيعت نكرد. بلى، مالك بن كعب از كارگزاران مورد اعتماد در منطقه عين تمر و اطراف بغداد بود. نك: دائرة المعارف الشيعية العامه، ج 2، صص 303 و 425.
3) . منظور از «سواد»، سرزمينها و روستاهاى عراق و به خصوص كوفه و نواحى اطراف آن است و به علت وجود انبوه درختان و نخلستانها سواد ناميده شده است. نك: معجم البلدان، ج 3، ص 272.
4) . «عُذَيب»، آبگاه بنىتميم و يكى از منازلى است كه حاجيان به هنگام حركت از كوفه به سمت مكه به آن مىرسند. همان، ج 4، ص 92.
5) . تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 120.
6) . نهجالبلاغه با ترجمه گويا و شرح فشرده، ج 3، ص 162، نامه 53.
خود بود، در صورت مشاهده هرگونه عمل خلافى كه شايسته حاكم جامعه اسلامى نبود، به تناسب آن رفتار، قاطعانه با آنان برخورد مىكرد. در صورتى كه تذكر و هشدار كافى بود، به همين مقدار بسنده مىكرد و گاه با حسابرسى دقيق، آنان را مجبور مىكرد آن خطا را جبران كنند. گاه نيز آنان را عزل يا حتى زندانى مىكرد و در اين ميان، هيچ استثنايى نبود. امام تخلف از حق و ستمگرى را از هيچ شخصى تاب نمىآورد و با آن برخورد مىكرد. وقتى آگاهى يافت كه پسرعمويش كه كارگزار او در يكى از مناطق بود، تخلف كرده است، وى را سخت بازخواست كرد و خواستار حسابرسى دقيق عملكردش شد. ايشان خطاب به وى چنين نگاشت:
... به خدا سوگند اگر حسن و حسين اين كار را كرده بودند، هيچ پشتيبانى و هواخواهى از ناحيه من دريافت نمىكردند و در اراده من اثر نمىگذاردند تا آنگاه كه حق را از آنان بستانم و ستمهاى ناروايى را كه انجام دادهاند، دور سازم.(1)
امام على (علیه السلام) هنگامى كه از تكرار خيانت ابن هَرمَه مأمور بازار اهواز آگاهى يافت، به رفاعه، حاكم اهواز نامهاى نوشت كه بيانگر قاطعيت و جدّيت آن حضرت در برخورد با متخلفان است. امام در آن نامه چنين نگاشته است:
هنگامى كه نامهام را خواندى، ابن هرمه را از بازار بركنار كن و او را به خاطر مردم بازداشت كن و سپس زندانى كن و خبر آن را اعلان عمومى كن و به كارگزارانت بنويس و نظرم را به آنان ابلاغ كن. درباره ابن هرمه، غفلت يا زيادهروى نكنى كه نزد خداوند هلاك شوى و من هم به بدترين شيوه بركنارت خواهم كرد. از اين كار، تو را به خدا پناه مىدهم. هنگامى كه جمعه شد، او را از زندان بيرون آر و سى و پنج تازيانه بر او
1) . همان، ص 117، نامه 41.
بزن و در بازارها بچرخان. اگر كسى از او شكايت كرد و شاهد آورد، او را سوگند ده و از كسب ابن هرمه پرداخت كن. او را به سبب رباخوارى، زشتى و دشنام دادن، به زندانش بينداز. با طنابى پاهايش را ببند و وقت نماز او را بيرون آر. اگر كسى برايش غذا، آشاميدنى، لباس و زيراندازى آورد، مانع مشو. مگذار كسى بر او وارد شود كه به او خصومت تلقين كند يا به آزادى اميدوارش سازد. اگر برايت روشن شد كه كسى مطلبى را به او القا كرده است كه به مسلمانان زيان رساند، او را با تازيانه تأديب و زندانى كن تا توبه كند. شبها زندانيان را براى هواخورى به حياط زندان بياور جز ابن هرمه را مگر آنكه ترس از بيمار شدنش باشد كه او را نيز شبها آزاد بگذار. اگر در او طاقت و توان ديدى، پس از سى روز، سى و پنج تازيانه ديگر بر او بزن. براى من گزارش بازار را بنويس و اينكه چه كسى را پس از آن خاين برگزيدى. حقوق ابن هرمه خاين را هم قطع كن.(1)
نقل شده است كه سوده، دختر عمار همدانيه كه در جنگ صفين، معاويه را با اشعار و صبحتهايش سرزنش مىكرد، پس از شهادت اميرمؤمنان على (علیه السلام)نزد معاويه حاضر شد. معاويه با ديدن او شروع به توبيخ وى كرد و سپس از او پرسيد: نياز و حاجتت چيست؟ سوده نيز از ستم و قتل و كشتار و غارت فرماندار معاويه، بُسر بن اُرطاة به او شكايت برد و به او چنين گفت: فرماندارت بر بلاد ما فرود آمده، مردان ما را كشته و اموال ما را به غارت برده است ... اگر او را عزل كنى، تو را سپاس گويم، وگرنه به خداوند شكوه ببرم. معاويه گفت: مرا تهديد مىكنى؟ تصميم گرفتهام تو را بر شترى سوار كنم و به سوى بُسر برگردانم تا فرمانش را درباره تو به اجرا گذارد.
سوده خاموش شد و چنين سرود:
درود خداوند بر بدنى كه قبر، او را در برگرفت و عدالت در آن دفن شد.
1) . دعائم الاسلام، ج 2، ص 530، شماره 1891.
او با حقيقت هم قسم شد و چيزى را جانشين آن نمىكرد. او با ايمان و حقيقت همراه بود.
معاويه پرسيد: اين شخص كيست اى سوده؟ سوده گفت: به خدا سوگند، اين اميرمؤمنان على بن ابى طالب است. نزد او رفتم تا درباره مردى كه او را سرپرست مالياتها كرده و ستم كرده بود، گفتوگو كنم. او را ايستاده يافتم كه قصد نماز خواندن داشت. وقتى مرا ديد، باز ايستاد و با روى گشاده و مهر و مدارا به سوى من آمد و گفت: خواستهاى دارى؟ گفتم: بلى و ماجرا را به وى گفتم. گريست و گفت: «بار خدايا! تو گواهى كه من به آنها فرمان ستمگرى بر بندگانت و رها كردن حقوق تو را ندادم.» آن گاه از جيب خود تكه پوستى را بيرون آورد و به روى آن چنين نوشت:
به نام خداوند بخشنده مهربان. دليل روشنى از طرف پروردگار براى شما آمده است. بنابراين، حق پيمانه و وزن را ادا كنيد و از اموال مردم چيزى نكاهيد و در روى زمين، بعد از آنكه اصلاح شده است، فساد نكنيد.(1)هنگامى كه نامهام را خواندى، كارهايى را كه در دست توست، سامان ده تا كسى را روانه كنيم از تو باز ستاند. والسلام.
آنگاه اين نامه را به من داد و آن را آوردم و به فرماندارش سپردم و او بركنار شد.(2)
اشعث بن قيس(3)، زياد بن ابيه(4)، شريح قاضى(5)، مصقلة بن هبيره(6)، منذر بن جارود(7)و
1) . «قَد جاءَكُم بينةٌ مِنْ رَبِّكم فَأَفُوا الكَيلَ و الميزانَ و لاتَبخَسُوا النّاسَ أَشياءَهُم وَ لاتُفسِدوا فِى الاَرضِ بَعدَ اِصلحِها ذلكم خيرٌلكم اِن كُنتم مُؤمِنينَ». اعراف: 85.
2) . العقد الفريد، ج 1، ص 335؛ بحارالانوار، ج 41، ص 119، ح 27.
3) . نهج البلاغه با ترجمه گويا و شرح فشرده، ج 3، ص 21، نامه 5.
4) . همان، ص 43، نامه 20.
5) . همان، ص 17، نامه 3.
6) . همان، ص 119، نامه 43.
7) . همان، ص 211، نامه 71.
ابوموسى اشعرى(1)از ديگر كارگزاران و فرمانداران بودند كه آن حضرت، آنان را توبيخ يا ملامت كرد و به آنان هشدار داد.
از سياستهاى درخشان اميرالمؤمنين على (علیه السلام)، تحمل و مداراى آن حضرت با مخالفان سياسى حكومت خود تا مرز توطئه و از ميان رفتن امنيت جامعه است. اكنون با بحثى كوتاه درباره سه بخش از تاريخ حكومت آن حضرت، با اين ويژگى حكومت علوى بيشتر آشنا خواهيم شد:
در بحثهاى گذشته با چگونگى برخورد حكومتهاى پيش از حضرت با مخالفان سياسى خود آشنا شديم. اكنون به روش امام على (علیه السلام) در اين زمينه نگاهى خواهيم افكند.
در انديشه سياسى اميرالمؤمنين على (علیه السلام)، بيعت، امرى اختيارى بود و آن حضرت به شدت با بيعت اجبارى و فراهم كردن زمينههايى كه به بيعت اجبارى بينجامد، مخالفت مىكرد. بيعت مردم با آن حضرت، بهترين نمونه بيعت سياسى و حكومتى بود؛ مردم در كمال آزادى و با رضايت و شور و نشاط و آگاهى و شناخت، با آن حضرت بيعت كردند. كلام خود آن حضرت در اين باره گوياست: «مردم بدون اكراه و اجبار، بلكه با اختيار و رغبت با من بيعت كردند».(2)
هر چند پس از قتل عثمان، تودههاى مردم با امام على (علیه السلام) بيعت كردند، تعداد انگشت شمارى در گام نخست حاضر نشدند با آن حضرت بيعت كنند.(3)با توجه به اين
1) . همان، ص 219، نامه 78.
2) . همان، ج 3، ص 15، نامه 1.
3) . در برخى منابع تاريخى گزارشهايى آمده است كه نشان مىدهد كسانى چون: عبداللّه بن عمر، سعد بن ابىوقاص، محمد بن مسلمه، اسامة بن زيد، حسان بن ثابت، كعب بن مالك، عبداللّه بن سلاّم، مروان بن حكم، سعيد بن عاص و وليد بن عقبه از بيعت با على (علیه السلام)سرباز زدهاند. درباره روى برگرداندن اينان از بيعت دو نظر وجود دارد: يكى آنكه در واقع با بيعت با امام مخالف بودند و بيعت نكردند. نظر دوم آن است كه آنان با امام بيعت كردند، ولى بيعت به معناى وفادارى با آن حضرت نبود و در جنگها با آن حضرت شركت نكردند يا عدهاى از آنان مانند مروان، وليد و سعيد بن عاص با اغراض سياسى خاص، بيعت كردند. احتمال ديگر آن است كه اينان به بهانههاى مختلف، در بيعت عام و فراگير كه در مسجد انجام شد، از بيعت كردن خوددارى كردند، ولى پس از آنكه مراسم بيعت تمام شد و خلافت امام استوار گشت، آنان نيز به بيعت، ترغيب شدند و بيعت كردند. همين امور موجب آن شد كه توهم شود آنان اصلاً بيعت نكردهاند. شواهد تاريخى بيانگر قوت و صحت نظريه دوم است و بسيارى از تاريخنگاران نيز همين نظريه را قبول كردهاند. از جمله حاكم نيشابورى و ابن ابى الحديد نيز پس از بحث در اين مورد، همين نظريه دوم را پذيرفتهاند. براى تحقيق بيشتر نك: محمد حاكم نيشابورى، المستدرك على الصحيحين، بيروت، دارالكتب العلميه، 1411 ه- . ق، چ 1، ج 3، ص 124؛ شرح نهجالبلاغه، چ 8 ، ج 4، صص 9 و10.
مطلب كه در فرهنگ سياسى آن زمان، بيعت نكردن شخصى با خليفه وقت، گونهاى مخالفت با حكومت به شمار مىآمد، امام على (علیه السلام)، حاضر نشد به اكراه و اجبار آنان را به بيعت وادارد.
بلاذرى و خوارزمى آوردهاند پس از آنكه مردم با على (علیه السلام) بيعت كردند، امام به سعد بن ابى وقاص گفت: «مردم با من بيعت كرده اند، تو نيز بيعت كن.» سعد گفت: باشد تا همه بيعت كنند. امام فرمود: «ما عليك منّى بأسٌ؛ بر تو باكى نيست.» سپس به مردم فرمود: «خَلُّوا سبيله؛ او را آزاد بگذاريد».(1)
گروهى از مردم نزد عبداللّه بن عمر رفتند و از او خواستند تا با امام على (علیه السلام) بيعت كند. او گفت: بيعت نمىكنم تا همه مردم بيعت كنند. مالك اشتر به امام گفت: اجازه بدهيد تا گردنش را بزنم. امام فرمود: «او را رها كنيد، من كفيل اويم. من او را در همه حال (در كودكى و بزرگىاش) به بدخلقى مىشناختم».(2)
همچنين عمّار ياسر به حضور امام آمد و چنين گفت: اى اميرمؤمنان، حال كه مردم با ميل و رغبت با تو بيعت كردند، نه از روى ناخشنودى، پيكى به سوى اسامة بن زيد، عبداللّه بن عمر، محمد بن مسلمه، حسان بن ثابت و كعب بن مالك بفرست و آنان را به آنچه مهاجران و انصار در آن شركت كردند، فرا خوان. على (علیه السلام)
فرمود: «ما را به كسانى كه به ما ميل و رغبت نشان نمىدهند، نيازى نيست».(1)
از افرادى كه نخست حاضر به بيعت با امام على (علیه السلام) نشدند، تعدادى چون سعد بن ابى وقاص و عبداللّه بن عمر كنارهگيرى كردند و در موافقت يا مخالفت با امام هيچگونه موضعگيرى نكردند. امام اين گروه را آزاد گذاشت و با آنان برخورد تندى نكرد.(2)گروه ديگرى مانند مروان بن حكم و وليد به توطئه دست زدند و با پيوستن به عايشه و طلحه و زبير بر ضد آن حضرت شورش كردند. امام با آنان برخورد كرد و به جنگ با آنان برخاست.(3)
طلحه و زبير كه براى دستيابى به قدرت، با امام على (علیه السلام)بيعت كرده و از آن حضرت خواستار ولايت و فرماندارى مناطقى از سرزمينهاى اسلامى شده بودند، با شنيدن جواب ردّ از سوى امام، به شدت سرخورده شدند. پس لب به شكايت گشودند و امام را نكوهش كردند. زبير در ميان جمعى از قريشيان گفت: «ما به نفع او (على (علیه السلام)) در ماجراى عثمان فعاليت كرديم، عثمان را گناهكار شمرديم و زمينه را براى قتل او آماده كرديم؛ در حالى كه او در خانهاش نشسته بود. حال كه به واسطه كوشش ما به مرادش رسيده است، كسانى را كه در شأن و منزلت پايينتر از ما هستند، به خود نزديك و ما را محروم كرده است.» طلحه نيز از كردار گذشته خود پشيمان شده بود و از امام بدگويى مىكرد.(4)
اميرالمؤمنين على (علیه السلام) كه به خوبى از سخنان و رفتار و حتى نيتهاى طلحه و زبير آگاه بود،(5)هيچگونه برخوردى با آنان نكرد. حتى زمانى كه طلحه و زبير به قصد
شورش و جنگ با امام، به بهانه عمره، عازم مكه بودند، امام مانع نشد و فرمود: «به خدا سوگند! شما قصد عمره نداريد و چيزى را جز اينكه پيمان خود را بشكنيد و در ميان امّت اختلاف ايجاد كنيد، اراده نكردهايد».(1)
ابن عباس از امام على (علیه السلام) پرسيد كه اگر براى شما توطئه آن دو (طلحه و زبير) معلوم بوده است، چرا به آنها اجازه خروج داديد؟ حضرت در پاسخ فرمود:
ابن عباس! تو مرا امر مىكنى شروع به ستمپيشگى كنم و پيش از آنكه به نيتى همّت گمارم، مرتكب گناه شوم. از من مىخواهى به گمان و تهمت، كسى را عقاب كنم و پيش از وقوع عمل، آن را بازخواست كنم؟ هرگز! به خداوند سوگند، از آنچه او در مورد حكومت و عدالت از من پيمان گرفته است، عدول نخواهم كرد. ابن عباس! همانا به آنها اجازه دادم، در حالى كه مىدانم آنها چه قصدى دارند، ولى از خداوند عليه آنها طلب پشتيبانى كردهام.(2)
بدين صورت، امام با مخالفان خويش مدارا مىكرد و تنها زمانى كه آنان به همراه عايشه و عدهاى از بنىاميه، به توطئه و آشوب دست زدند و بصره را اشغال كردند، بر ضد آنان اعلام جنگ كرد و با آنان به مقابله برخاست.(3)
گروه خوارج، يكى از اصلىترين گروههاى مخالف در درون حكومت امام على (علیه السلام) بود. آنان انسانهاى نادان، تنگ نظر و كوتاه بين و در عين حال بسيار متعصب به يك سرى اعمال عبادى بودند. اين گروه با اينكه خود عامل ايجاد فتنه حكميت در جنگ صفين شده و امام را به پذيرش حكميت مجبور كرده بودند، پس از اندك زمانى از
عقيده خود بازگشتند. پس در راه بازگشت از جنگ از آن حضرت خواستند بار ديگر به سوى سپاه شام حركت و جنگ را آغاز كند. هر چند امام على (علیه السلام)، به اصرار و اجبار آنان تن به صلح داده بود، پس از عهد و پيمانى كه در مورد حكميت با دشمن بسته بود، حاضر به شكستن عهد خود نشد و همين امر سبب شد آنان در حالى كه امام را كافر مىشمردند، از او و يارانش كنارهگيرى كنند. سپس در مناطق اطراف كوفه تجمع و كارشكنىهاى خود را آغاز كنند و دست به يك سلسله فعاليتهاى تخريبى بزنند.(1)
نخست تعدادى از آنان در ملاقاتهايى كه با امام داشتند، مخالفت خود را با آن حضرت اعلام و حتى امام را به قتل تهديد كردند.(2)عدهاى از آنان با آنكه در مسجد حضور داشتند، در نماز جماعت شركت نمىكردند و به اين وسيله اعتراض و مخالفت خود را به حكومت اعلام مىكردند. افزون بر اين، آنان با خارج شدن از شهر كوفه و اردو زدن در اطراف آن، گروه شبهنظامى تشكيل دادند و اين، اعلام مخالفت و ضدّيت آشكارى در مقابل حكومت امام على (علیه السلام)بود.
روزى اميرالمؤمنين على (علیه السلام) در مسجد مشغول خواندن خطبه بود كه يكى از خوارج به نام حكيم بن سعيد البكايى وارد مسجد شد. وى در حالى كه انگشتانش را بر گوشش گذاشته بود، خطاب به امام على (علیه السلام) اين آيه را خواند: «به تو و همه پيامبران پيشين وحى شده كه اگر مشرك شوى، تمام اعمالت تباه مىشود و از زيانكاران خواهى بود.»(3)حكيم بن سعيد در حقيقت با خواندن اين آيه، در حضور مسلمانان و نمازگزاران، امام را مشرك خواند. امام على (علیه السلام) در مقابل اين رفتار زشت، هيچگونه برخورد تندى با او نكرد و تنها اين آيه شريفه را خواند:
اكنون كه چنين است، صبر كن كه وعده خدا حق است و هرگز كسانى كه ايمان
ندارند، تو را خشمگين نسازند (و از راه منحرف نكنند).(1)
روز ديگر، امام مشغول صحبت و نصيحت ياران و اصحاب خويش بود كه ناگاه يكى از خوارج از گوشه مسجد فرياد زد: «لا حكم الاّ للّه؛ حكمرانى، جز براى خدا نيست!» فرد ديگرى نيز برخاست و همين شعار را تكرار كرد. همينطور گروهى برخاستند و همين شعار را تكرار كردند. آنان با اين شعار در حقيقت مىخواستند بگويند كه امام با قبول حكميت از حكم خدا خارج شده و خودسرانه اقدام كرده، در حالىكه حق چنين كارى را نداشته است. امام در پاسخ آنان فرمود:
سخنى است به ظاهر حق، ولى مطلب باطلى را دنبال مىكنند. تا با ما هستيد از سه حق برخورداريد:
شما را از مساجد خداوند باز نداريم كه در آن، نام خدا را بر زبان آوريد.
تا زمانى كه دستان شما با دستان ماست، شما را از اموال عمومى محروم نسازيم و مقررى شما را از بيتالمال مىپردازيم.
با شما پيكار نكنيم، مگر آنكه شما با ما آغاز نبرد كنيد.(2)
اميرالمؤمنين على (علیه السلام) نه تنها تمامى رفتارهاى زشت و ناپسند آنان را تحمل و با آنان مدارا مىكرد، بلكه براى هدايت آنان كارهايى كرده بود. امام نخست عدهاى از ياران خود، همچون عبداللّه بن عباس، صعصعة بن صوحان عبدى و زياد بن نصر حارثى را نزد آنان فرستاد تا با بحث و گفتوگو، شُبهههاى فكرى آنان را برطرف كنند و از شورش و طغيان باز دارند.(3)
با به نتيجه نرسيدن گفتوگوى عبداللّه بن عباس و ديگر ياران امام با گروه خوارج، خود امام به ميان آنان رفت. ايشان در اردوگاه آنان پس از خواندن دو ركعت نماز، با سرانشان بحث و گفتوگو كرد و گروهى از آنان را با تدبيرى خاص، راضى كرد به
كوفه بازگردند. البته اينان با شيطنتهاى يكى از منافقان داخلى، بار ديگر طغيان كردند و به اردوگاه خود بازگشتند.(1)
عدهاى از خوارج در خانه عبداللّه بن وهب رابى جمع شدند و نقشه جنگ و قيام مسلّحانه را پىريزى كردند و با نوشتن نامه به همفكران خود در بصره خواستار پيوستن آنان به اردوگاه خود شدند.(2)
خوارجى كه در خارج از كوفه در اردوگاه حروراء مستقر بودند، به يك سلسله اقدامات جنايتكارانه دست زدند. از جمله عبداللّه بن خبّاث بن اَرَت و همسر باردارش را كه از آن منطقه مىگذشتند، دستگير كردند و آنان را به جرم محبت و پذيرش ولايت امام على (علیه السلام) سر بريدند. شكم همسرش را نيز دريدند و حمل او را سربريدند.(3)
گروه ديگرى از خوارج در راه مداين، زمانى كه از نهروان مىگذشتند، به يك مسلمان و مسيحى برخورد كردند. مسيحى را به اين دليل كه اهل ذمّه است، رها ساختند، ولى مسلمان را به جرم پذيرش ولايت امام على (علیه السلام)قطعه قطعه كردند.(4)
امام على (علیه السلام) كه تا آن زمان با خوارج مدارا مىكرد و در پى هدايت آنان بود، چون اين توطئهها را ديد، تصميم به برخورد جدّى با آنان گرفت. پس به همراه سپاهيان خود به سوى اردوگاه آنان رهسپار شد.(5)
امام در گام نخست، از آنان خواست قاتلان عبداللّه بن خبّاث و همسرش را به او تحويل دهند، ولى آنان با ردّ اين پيشنهاد، اعلام كردند كه ما همگى قاتلان او هستيم.(6)
به دستور امام، پرچمى برافراشته شد و اعلام شد هر كس توبه كند و زير اين پرچم بيايد، در امان خواهد بود كه عدهاى چنين كردند و به ياران امام پيوستند.(1)
همچنين امام از ياران خود خواست تا آنان شروع به جنگ نكردند، جنگ را آغاز نكنند.(2)
به اين صورت، امام على (علیه السلام) تا پيش از توطئه و آشوب خوارج، با سعه صدر با آنان مدارا كرد و نهايت سعى خود را براى هدايتشان مبذول داشت. ايشان مخالفتها و بىاحترامىهاى آنان را تحمل كرد و تا آخرين فرصت ممكن با آنان نجنگيد. البته زمانى كه آنان دست به توطئه، آشوب و جنايت و ايجاد نا امنى زدند و هيچ راهى جز برخورد مسلحانه و جنگ با آنان باقى نماند، به اين كار دست زد.(3)
1) . همان، ص 86 .
2) . الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 406.
3) . آنچه ذكر شد، تنها نمونههايى از مداراى امام با مخالفان سياسى خود است. با بررسى تاريخ حكومت آن امام، نمونههاى ديگرى را نيز مىتوان يافت؛ از جمله، در جريان جنگ صفين، پيش از آغاز جنگ، امام اقدامات بازدارندهاى براى ممانعت از جنگ داشت و كوشيد مخالفان را از دشمنى با حكومت بازداشته و به راه حق بازگرداند. نك: نصر بن مزاحم، وقعة صفين
يكى از مشكلاتى كه با رحلت رسول گرامى اسلام در جامعه اسلامى ايجاد شد و رو به گسترش نهاد، مشكلات مالى و اقتصادى بود. دوران خليفه سوم نقطه اوج اين مشكلات بود تا آنجا كه يكى از مهمترين عوامل شورش مردم را همين مسئله مىتوان برشمرد. در ادامه، با بيان گوشههايى از اين مشكلات، وضعيت امور مالى و اقتصادى آن دوران را بررسى مىكنيم.
بر اساس شواهد تاريخى، برخى كارگزاران حكومتهاى پيش از حضرت على (علیه السلام)، بذل و بخششهايى از بيتالمال مسلمانان مىكردند تا بتوانند ناراضيان را به خود جلب كنند و پايههاى رياست خويش را استوار سازند.
هنگامى كه زيد بن ثابت، هديهاى را به عنوان حقالسكوت براى يكى از زنان خاندان بنى عُدَىّ بن النجّار آورده بود، آن زن پرسيد: اين چيست؟ زيد بن ثابت گفت: سهمى است كه ميان زنان تقسيم شده است. زن كه با ذكاوت خاصى دريافته بود اين پول، رشوه و حقالسكوت است، چنين گفت: آيا براى خريد دينم رشوه مىدهيد؟ به خدا سوگند! چيزى از او نمىپذيريم و آن هديه را بازپس فرستاد.(1)از پاسخى كه زيد
1) . شرح نهجالبلاغه، ج 2، ص 53.
بن ثابت به پرسش اين زن داد، آشكار مىشود كه چنين اموالى براى كسان ديگر نيز فرستاده شده است و اين تنها مورد نيست. نمونه ديگر، زمانى است كه ابوسفيان دست به يك سرى فعاليتهاى براندازانه زد. در پى آن، مقدار زكاتى كه ابوسفيان جمعآورى كرده بود، به خود او بخشيده شد. اين امر سبب شد ابوسفيان از مخالفت دست بردارد و ساكت شود.(1)
با گسترش لشكركشىهاى سپاه اسلام و فراوانى غنيمتهاى جنگى، ديوانهايى تشكيل شد(2)و نام صحابه در آن درج گرديد. پس از آن، غنايم جنگى ميان آنان تقسيم مىشد.
نفس اين عمل بد نبود، ولى چگونگى اين كار، مشكلات فراوانى را در پى داشت. روش و سنت رسول گرامى اسلام چنين بود كه غنايم جنگى را به طور مساوى ميان مسلمانان تقسيم مىكرد و هيچ گونه فرقى بين آنها نمىگذاشت. عرب و عجم، سفيد و سياه، مهاجر و انصار همگى سهمى برابر داشتند. پس از رحلت رسول گرامى اسلام، خليفه اول نيز به همان روش پيامبر عمل مىكرد، ولى خليفه دوم نام صحابه را بر اساس سابقه دينى و ترتيب قبيلهاى ثبت كرد و غنايم جنگى را بر اساس امتيازهايى تقسيم كرد.(3)
عمر، سهم زنان پيامبر را بيشتر از همه قرار داد و براى آنان ده هزار درهم مقرر كرد. البته عايشه را از بقيه جدا كرد و به او دوازده هزار درهم داد.(4)
خليفه سهم ديگران را به ترتيب زير چيد: مهاجرانى كه در جنگ بدر شركت
داشتند، پنج هزار درهم؛ بنىهاشم، پانصد درهم؛ انصار شركت كننده در جنگ بدر، چهار هزار درهم؛ كسانى كه اسلامشان هم پايه اسلام اهل بدر بود، چهار هزار درهم؛ مهاجران حبشه كه در جنگ احد شركت كرده بودند، چهار هزار درهم؛ مهاجرانى كه پيش از فتح مكه هجرت كرده بودند، سه هزار درهم؛ آنان كه پس از فتح مكه مسلمان شده بودند، دو هزار درهم؛ پسران اهل بدر و پسران مهاجران، دو هزار درهم؛ زنان مهاجر، يك هزار درهم.
پس از اينان، مردمانى بودند كه هر كدام به سبب منزلت، قرآن خوانى و شركت در جهاد، سهم مشخصى داشتند. مسلمانانى نيز كه در مدينه نزد خليفه آمده بودند، 25 دينار سهم داشتند. در اين ميان، اشخاصى را از بقيه جدا كرد و براى آنها سهم بيشترى قرار داد. براى نمونه، عمربن ابى سلمه، چهار هزار درهم؛ اسامة بن زيد، چهار هزار درهم و صفيه دختر عبدالمطلب شش هزار درهم دريافت مىكردند.(1)
از مهمترين پىآمدهاى اين سياست، ايجاد شكاف طبقاتى در درون جامعه اسلامى بود. عدهاى در سايه امتيازهاى در نظر گرفته شده به ثروت هنگفتى دست يافتند و به زندگى اشرافى روى آوردند. قريشيان كه بيشتر اين امتيازها براى آنان بود، آن را وسيله برترىطلبى خود قرار دادند.
پيدايش فاصله طبقاتى، گروهبندى اجتماعى را در پى داشت كه نمونههاى آن را در دوران خليفه دوم و سوم مىتوان ديد. خود عمر در روزهاى آخر عمر خويش از اين كار اظهار پشيمانى كرد و گفت: «اگر امسال زنده بمانم، مردم را برابر خواهم كرد و چنان كه پيامبر خدا (صلی الله علیه وآله) و ابوبكر كردند، سرخ را بر سياه و عرب را بر عجم برترى نخواهم داد».(2)
چنانكه بسيارى از صاحبنظران شيعه و سنى اشاره كردهاند، نابسامانىهاى اقتصادى و مالى در زمان خليفه سوم، گسترش بسيارى يافت، تا آنجا كه اين امور سبب نارضايتى و نفرت مردم از دستگاه خلافت شد و به شورش آنان و قتل عثمان انجاميد.
عثمان خانهاى كمنظير با سنگ و آهك ساخته بود و درهاى آن را از چوب ساج و عرعر آراسته بود.(1)ابن ابى الحديد مىنويسد:
چون عثمان، قصر مرتفع خويش را كه نامش «زوراء» بود ساخت، خوراكى بسيار تهيه و مردم را دعوت كرد. عبدالرحمان بن عوف نيز كه جزو ميهمانان بود، با ديدن وضعيت ساختمان و غذا گفت: اى پسر عفان! ما آنچه را در مورد تو (تبذير و اسراف) تكذيب مىكرديم، اكنون تصديق مىكنيم و من از بيعت كردن با تو به خدا پناه مىبرم. عثمان با شنيدن اين سخنان خشمگين شد و به غلام خود گفت: او را از مجلس بيرون ببر.(2)
عبداللّه بن عامر مىگويد:
شبى از شبهاى ماه مبارك رمضان، افطار را ميهمان عثمان بودم. او غذاى بسيار نيكو براى ما آورد و من هرگز نديده بودم كه عمر چنين غذايى بخورد. در اين مورد با عثمان صحبت كردم و عثمان پاسخ داد: خدا رحمت كند عمر را. چه كسى آنچه را عمر تحمل مىكرد، مىتواند تحمل كند.(3)
عثمان دندانهايى از طلا براى خود تهيه كرده بود و لباسهاى شاهانه و فاخر
مىپوشيد كه قيمت برخى از آنها به هشتصد دينار مىرسيد.(1)اموال عثمان نزد خزانهدارش، در روزى كه به قتل رسيد، سى ميليون و پانصد هزار درهم و يك صد و پنجاه هزار دينار بود. همچنين وى هزار شتر در ربذه داشت.(2)
خليفه سوم، عثمان، به صراحت اعلام مىكرد كه من براى استفاده شخصى نزديكانم، از بيتالمال استفاده مىكنم. او مىگفت:(3)«عمر به خاطر خدا، نزديكان و اهل خويش را از بيتالمال محروم ساخته بود، ولى من به خاطر خدا به اهل بيت و خويشانم عطا مىكنم».(4)
در اين ميان، بنىاميه بهرههاى فراوانى يافتند.(5)خليفه خطاب به جمعى از اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه وآله) كه در ميان آنان عمار ياسر نيز بود، چنين گفت: «اگر كليدهاى بهشت در دست من بود، آنها را به بنىاميه مىبخشيدم، تا آنجا كه آخرين آنها وارد بهشت شوند».(6)
در اينجا تنها به ذكر نمونههايى بسنده مىكنيم: حكم بن العاص، عموى عثمان را پيامبر تبعيد كرده بود. پس از بازگشت از تبعيد،(7)صد هزار درهم به او هديه دادند.(8)همچنين مسئوليت گرفتن زكات قضاعة را به او سپردند. وقتى او صدقات قضاعة را
1) . الطبقات الكبرى، ج 3، صص 42 و 43.
2) . همان، ص 56.
3) . جمل من انساب الاشراف، ج 6 ، ص 133.
4) . تاريخ الامم و الملوك، ج 4، ص 226.
5) . شرح نهجالبلاغه، ج 1، صص 198 و 199.
6) . المسند، ج 1، ص 136، شماره 439.
7) . شرح حال حكم بن العاص پيش از اين، در همين نوشتار آمده است.
8) . شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 198. گفتنى است كه در آن زمان، ارزش يك دينار برابر با ارزش ده درهم بوده است. جنس دينار، طلا و جنس درهم، نقره بوده است.
تسليم عثمان كرد، عثمان تمامى آن صدقات را به خودش بخشيد.(1)همچنين مراتع منطقه شرف(2)را براى چراى شتران حكم اختصاص داد.(3)
عثمان، دختر خود (عايشه) را به ازدواج پسر عمويش، حارث بن حكم درآورد و صد هزار درهم از بيتالمال را به او بخشيد.(4)همچنين امبكر از پدرش مسور نقل مىكند كه شترى را به عثمان صدقه دادم و او آن شتر را به حارث بن حكم بخشيد.(5)افزون بر اين، مكانى را كه در مدينه به مهروز معروف بود و پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله) آن را وقف مسلمانان كرده بود، به حارث بن حكم بخشيد.(6)
مروان بن حكم، پسر عموى ديگر عثمان بود كه عثمان، دختر ديگرش، امابان را به ازدواج او در آورد و مبلغ صد هزار درهم از بيتالمال را به وى اختصاص داد.(7)همچنين وقتى مروان به همراه سپاه اسلام و با غنيمتهاى بسيارى كه مبلغ آن به دو ميليون و پانصد و بيست هزار دينار مىرسيد، از آفريقا به مدينه بازگشت، عثمان، خمس اين غنايم را به او بخشيد.(8)همچنين سرزمين فدك از هديههايى است كه مروان از خليفه سوم دريافت كرد.(9)
عثمان، دختر (ديگر) خود را به ازدواج عبداللّه بن خالد بن اُسيد درآورد و به
1) . همان، ج 3، ص 35؛ فتوح البلدان، ج 9، ص 137.
2) . شرف، سرزمين بسيار نيكويى در نجد و از منازل بنى آكل المرار بوده كه منطقه ربذه در آن قرار داشته است. نك: معجم البلدان، ج 3، ص 336.
3) . شرح نهجالبلاغه، ج 3، ص 39.
4) . همان، ج 1، ص 199.
5) . . همان، ج 3، ص 35؛ فتوح البلدان، ج 6 ، ص 137.
6) . ابى محمد عبداللّه بن قتيبه دينورى، المعارف، بيروت، دارالكتب العلميّه، 1407 ه-.ق، چ 1، ص 112؛ شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 198.
7) . همان، ج 1، ص 199.
8) . تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 58؛ مصنفات الشيخ المفيد، ج 1، ص 183.
9) . شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 198.
فرماندار بصره فرمان داد كه مبلغ ششصد هزار درهم از بيتالمال بصره به او بدهد.(1)همچنين نقل شده است كه زمانى عبداللّه بن خالد از عثمان تقاضاى صله و پاداش كرد و عثمان مبلغ چهارصد هزار درهم به او بخشيد.(2)
ابى مخنف نقل مىكند: در بيتالمال مدينه، صندوقى وجود داشت كه طلا و جواهرات را در آن مىگذاشتند. عثمان از اين طلا و جواهرات مقدارى را براى استفاده اعضاى خانواده خود برداشت. عدهاى از مردم از اين امر آگاه شدند و به او خرده گرفتند. در اين هنگام، عثمان با عصبانيت پاسخ داد: «برخلاف ميل ديگران و ناراحتى آنان، حاجت خود را از بيتالمال برمىدارم».(3)
هنگامى كه عثمان مبلغ صد هزار درهم به سعيد بن العاص بخشيد، مردم به اين عمل اعتراض كردند. عثمان در پاسخ گفت: «او از خويشان و نزديكان من است».(4)همچنين ابوموسى اشعرى، اموال فراوانى از عراق آورده بود و به عثمان تحويل داد و او نيز تمام آن را ميان بنىاميه تقسيم كرد.(5)
بنا به نقل ابن ابى الحديد، عثمان در همان روزى كه به مروان بن حكم مبلغ صدهزار درهم از بيتالمال بخشيد، مبلغ دويست هزار درهم ديگر نيز به ابوسفيان هديه كرد. ابوسفيان هم دختر خود را به همسرى عثمان درآورد.(6)
از ديگر كسانى كه بر سر سفره بيتالمال نشسته بود و اموال هنگفتى را به چنگ آورد، عبداللّه بن سعد بن ابى سَرح است كه آيه 91 سوره انعام در نكوهش او نازل
شده است.(1)عثمان فيئى را كه از فتح غرب افريقا (از طرابلس تا طنچه) به دست آمده بود، يكجا به عبداللّه بن ابى سرح بخشيد بدون اينكه احدى از مسلمانان را در اين مال شريك كند.(2)
اموال يعلى بن اميه، حاكم وقت يمن، پنجاه هزار دينار بود و ارزش زمينها و دامهايش كه در دست مردم بود، به صد هزار دينار مىرسيد. او هنگام شنيدن خبر قتل عثمان، اموال بيتالمال يمن را كه چهارصد هزار دينار طلا بود، جمعآورى كرد و به مكه آورد و در اختيار طلحه و زبير قرار داد تا در جنگ عليه امام على (علیه السلام) صرف شود.(3)
وليد بن عقبه كه حاكم كوفه بود، صدهزار سكه از عبداللّه بن مسعود، كليددار خزانه بيت المال قرض گرفت و در هنگام سررسيد، نپرداخت. چون عبداللّه آن را طلبيد، عثمان، وليد را بخشيد و به عبداللّه دستور داد به او كارى نداشته باشد.(4)
ربيعة بن حارث، شريك عثمان در زمان جاهليت بود. عباس، پسر ربيعه از عثمان خواست كه به ابن عامر، والى خود در بصره بنويسد صد هزار درهم از بيتالمال به او بدهد. عثمان نيز پذيرفت و ابن عامر اين مبلغ را به او پرداخت.(5)
همچنين عثمان ششصد هزار درهم از اموال اصفهان را به زبيربن عوام بخشيد.(6)اين در حالى بود كه زبير زمينهاى فراوانى در مصر و اسكندريه و خانههايى در بصره داشت و مقدار قابل توجهى از غلّات مدينه نيز جزو درآمدهاى او بود.(7)
طلحه نيز از اين بخششها بىنصيب نماند و دويست هزار دينار(1)از عثمان دريافت كرد. همچنين عثمان، نهرى را در عراق به وى بخشيد.(2)ابن ابى الحديد نقل مىكند به هنگام محاصره عثمان، وى گفت: «واى بر طلحه، من به او فلان مقدار(3)طلا بخشيدم، ولى او اكنون براى ريختن خون من آمده است».(4)
زيد بن ثابت، خزانهدار عثمان(5)و از ديگر غارتگران بيتالمال بود. وقتى مردم بر ضد عثمان شورش كرده بودند، زيد از گروهى از انصار خواست كه به دفاع از عثمان به پاخيزند. در اين هنگام، حبلة بن عمرو خطاب به او چنين گفت: «اى زيد! چرا از عثمان دفاع نكنى، در حالىكه او ده هزار دينار و همينطور باغهايى به تو بخشيد كه يكى از آنها را از پدرت به ارث نمىبردى».(6)
زمانى كه عثمان صد هزار درهم به زيد بن ثابت بخشيد، ابوذر غفارى، صحابى بزرگ رسول خدا (صلی الله علیه وآله) گفت: «كسانى كه طلا و جواهر را ذخيره مىكنند، به عذابى دردناك بشارت باد» و اين آيه شريفه را قرائت كرد:(7)
وَ الَّذينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها في سَبيلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَليمٍ (توبه: 34).
و كسانى كه طلا و نقره را گنجينه (ذخيره و پنهان) مىسازند و در راه
1) . همان، ص 108.
2) . تاريخ المدينه المنوره، ج 3، ص 1021.
3) . «اعطيتُهُ كذا و كذا بهارا ذهبا؛ من فلان مقدار بُهار طلا به او بخشيدم.» بُهار، ظرفى كه وسيله اندازهگيرى بوده و معادل 300 رطل بوده است. براى رطل نيز در كتابهاى لغت، اندازههاى مختلفى ذكر كرده اند. از جمله به نيممن رطل گفته شده است. نك: اسماعيل جوهرى، الصّحاح، تحقيق: احمد عطّار، قاهره، دارالعلم للملايين، 1407 ه-.ق، چ 4، ص 599 و ج 4، ص 179؛ ابراهيم انيس و ديگران، المعجم الوسيط، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1412 ه .ق، ج 1، ص 359.
4) . شرح نهجالبلاغه، ج 9، ص 35.
5) . تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 62 .
6) . شرح نهجالبلاغه، ج 3، ص 8 .
7) . فتوح البلدان، ج 6 ، ص 166.
خدا انفاق نمىكنند، به مجازات دردناكى بشارت ده.
زمانى كه زيد بن ثابت، خزانهدار خاين عثمان درگذشت، از خود آن اندازه طلا و جواهر به جاى گذاشت كه آنها را با تبر مىشكستند و اين غير از باغها و اموال ديگر او بود كه قيمت آنها به صد هزار دينار مىرسيد.(1)
پيش از آنكه زيد بن ثابت، كليددار عثمان شود، زيد بن ارقم اين مسئوليت را به عهده داشت(2). وى چون بخششهاى فراوان عثمان را ديد، لب به گلايه گشود و به او اعتراض كرد. عثمان در جواب گفت: «تو كليددار ما هستى؛ هرگاه به تو گفتم ببخش، اين كار را انجام بده و هرگاه ساكت شدم، تو نيز ساكت شو!» خزانهدار پاسخ داد: «به خدا قسم كه دروغ مىگويى. من كليددار تو و اهل بيت تو نيستم؛ من كليددار بيتالمال مسلمانان هستم.» او در روز جمعهاى، وقتى عثمان در حال خطبه بود، به ميان مسلمانان آمد و بانگ برآورد كه: «اى مسلمانان! عثمان گمان كرده كه من كليددار او و اقوامش هستم، در حالىكه من نگهبان بيتالمال مسلمانانم» و كليدها را به سوى او پرتاب كرد. عثمان نيز از آن پس، اين مسئوليت را به زيد بن ثابت سپرد.(3)مانند همين ماجرا در مورد كليددار بيتالمال مسلمانان در كوفه (عبداللّه بن مسعود) رخ داد.(4)
اميرالمؤمنين على (علیه السلام)، از يك سو مىدانست كه بدون نظام اقتصادى سالم نمىتوان به عدالت اجتماعى دست يافت و جامعهاى كه از عدالت محروم باشد، نمىتواند راه رستگارى را بپيمايد و به اهداف عالى خود دست يابد. از سوى ديگر، فلسفه پذيرش
حكومت از سوى آن حضرت، فراهم آوردن زمينههاى عدالت و رشد و شكوفايى استعدادهاى انسانى و هدايت هرچه بهتر آدميان بود.
افزون بر اين، از دلايل زوال دولتها و حكومتها، مفاسد مالى و اقتصادى است. مردمانى كه بر ضد سياستهاى جارى قيام كردند، يكى از دلايل قيام خود را نابسامانىهاى اقتصادى، گشاده دستىها و بذل و بخششهاى بىرويه از اموال عمومى برمىشمردند.(1)
از همين رو، اصلاحات علوى در برخورد با مفاسد مالى و اقتصادى، از نخستين روزهاى حكومت امام على (علیه السلام) آغاز شد. امام وعده تحولات و اصلاحات اساسى را در اين زمينه به مردم داد(2)و اعلام كرد كه هيچ سرزنشى مانع از اين اصلاحات نخواهد شد.(3)اكنون گوشههايى از اين اقدامات اصلاحى را بيان خواهيم كرد:
نخستين اقدام امام على (علیه السلام) براى اصلاح ساختار اقتصادى و مالى جامعه خويش، بازگرداندن ثروتهايى بود كه در دوران خلافت عثمان به شكلهاى گوناگون از خزانه دولت خارج شده و در تملّك گروهى خاص درآمده بود. امام على (علیه السلام) كه براى هيچ شخصى امتياز ويژهاى قايل نبود، در روز دوم حكومت خود سخنرانى كرد و فرمود:
هان، اى مردم! هر بخششى كه عثمان بخشيده و هر ثروتى از ثروتهاى خدا را كه هديه كرده است، به بيتالمال باز خواهد گشت؛ چرا كه حقوق گذشته را چيزى باطل نسازد. اگر اين ثروتها را بيابم كه با آن، زنان به تزويج درآمده و در شهرها پراكنده شدهاند، هر آينه، آن را به جاى خويش باز گردانم؛ زيرا در عدالت، گشايش است و آن كه عدالت
بر او تنگ باشد، ستم بر او تنگتر خواهد بود.(1)
آنگاه امام على (علیه السلام) فرمان داد تمام اموالى را كه عثمان و نزديكان و يارانش از بيتالمال برداشته بودند، در هر كجا كه باشد، بازگردانند. سلاحهايى كه در خانه عثمان بود و شتران زكات و اموال عمومى خانه عثمان را به خزانه دولت برگرداندند.(2)
چگونگى استفاده، توزيع و مراقبت اميرالمؤمنين على (علیه السلام) از بيتالمال، سرمشقى براى تمام مسلمانان و حكومتهاى پس از آن حضرت است. امام كه حكومت و بيتالمال را امانتى در دست خود مىديد، همواره مراقب بود تا عدالت را كه از اصول اساسى حكومت علوى بود، در تمام جنبههاى حكومت خويش به اجرا درآورد و زمينههاى بىعدالتى و فساد را از ميان بردارد. ارزيابى چگونگى عملكرد آن حضرت درباره بيتالمال، اين مطلب را به خوبى روشن خواهد كرد.
تقسيم اموال عمومى، به طور يكسان و برابر در ميان همه مسلمانان، از سياستهاى حكومت على (علیه السلام) بود. اين حركت با آنچه در سالهاى پيش از او بر مردم روا شده بود، تضاد داشت. از اين رو، براى بهرهمندان از حكومت و به اصطلاح «دانه درشتها»، بسيار گران تمام شد. در نگاه امام، رنگ چهره مسلمانان، تبار و اجداد و وابستگى گروهى و اجتماعى آنها، در بهرهورى از اموال عمومى، تفاوتى ايجاد نمىكرد. عرب و عجم، مهاجر و انصار، سفيد و سياه و حتى بردگان آزاد شده با اربابان گذشته خود، در اين زمينه يكسان بودند و همه از درآمدهاى عمومى به طور مساوى بهره مىگرفتند.
در سومين روز حكومت امام على (علیه السلام) هنگامى كه زمان تقسيم اموال بيتالمال فرا رسيد، امام به كاتب خود عبيداللّه بن ابى رافع چنين دستور داد:
از مهاجران آغاز كن. آنان را بخوان و به هر يك از آنان كه حاضر شد، سه دينار بده. سپس با انصار و پس از آن، هر يك از مردم كه حاضر شدند، از سرخ و سياه، همينگونه رفتار كن.(1)
سهل بن حنيف در مقام اعتراض، برده آزاد شده سياهى را نزد امام آورد و گفت: به اين، چه قدر مىدهى؟ على (علیه السلام) فرمود: «تو چه قدر گرفتهاى؟» گفت: سه دينار و ديگران نيز همين اندازه گرفتهاند. امام فرمود: «به برده آزاد شده نيز به اندازه او اختصاص دهيد؛ يعنى سه دينار».(2)
اشكالتراشىها و اعتراضهاى آنان كه امتيازهاى ويژه خود را در خطر مىديدند، از همان روزهاى نخست آغاز شد. ولى امام هرگز به سرزنش و نارضايتى اينان توجهى نكرد و بر اجراى سنت نبوى پاىبند بود.
گروهى از شيعيان نزد على (علیه السلام) آمدند و گفتند: اى اميرمؤمنان! [مناسب است] اين اموال را ميان اشراف و بزرگان تقسيم كنى و آنان را بر ما برترى دهى تا هنگامى كه بر كارها مسلّط شوى. آنگاه به بهترين خصلتهايى كه خداوند تو را بدان عادت داد؛ يعنى تقسيم برابر و عدالت در ميان شهروندان، بازگردى. اميرالمؤمنين على (علیه السلام) فرمود:
واى بر شما! مرا وا مىداريد كه پيروزى را با ستم و جور بر مسلمانانى كه بر آنها حكومت يافتم، طلب كنم؟! نه، به خدا سوگند، چنين نخواهد شد تا روزگار باقى است و تا زمانى كه در آسمان ستاره ببينم. به خدا سوگند، اگر اينها ثروتهاى شخصىام بود، به برابرى ميان آنها رفتار مىكردم، چه رسد كه اينها اموال خودشان است.(3)
يك روز، هنگامى كه آن حضرت مشغول تقسيم بيتالمال بود، دو زن نزد امام
آمدند؛ يكى عرب و ديگرى آزاد شده. امام به هر كدام بيست و پنج درهم و پيمانهاى غذا داد. زن عرب گفت: اى اميرمؤمنان! من زنى عربم و اين زن، غير عرب است. امام على (علیه السلام) فرمود: «به خدا سوگند، من در اين غنيمتها براى فرزندان اسماعيل بر فرزندان اسحاق برترى نمىبينم».(1)
پس از جنگ جمل، امام على (علیه السلام) به همراه گروهى از اصحاب وارد محل بيتالمال شهر بصره شد. آن گاه در پى خزانهداران و حسابداران فرستاد و آنان را فراخواند و فرمان داد درهاى صندوقها را بگشايند. سپس اموال را ميان اصحابش قسمت كرد. به هر يك، شش هزار درهم رسيد. يارانش دوازده هزار نفر بودند و خود نيز به اندازه ديگران برداشت. در اين هنگام، مردى آمد و گفت: اى اميرمؤمنان! نام من از ديوانها افتاده است و من، به فلان مشكل مبتلا بودم. على (علیه السلام) سهم خود را به آن مرد داد و فرمود: حمد خداى را كه از اين اموال چيزى نصيبم نساخت.(2)
امام على (علیه السلام)، حبس اموال عمومى در خزانه دولت را روا نمىدانست و مىكوشيد تا هرچه زودتر آن اموال را به دست نيازمندان برساند. سيره امام بيانگر آن است كه ايشان حتى يك شب تأخير را در اين مورد تحمل نمىكرد. او بر اين باور بود كه آنچه براى مردم و از آن مردم است، در نخستين فرصت بايد در اختيار آنان قرار گيرد.
ابو صالح سمّان مىگويد: على (علیه السلام) را ديدم كه وارد خزانه بيتالمال شد و در آن اموالى را ديد. فرمود «اينها اينجاست و مردم نيازمندند؟!» پس دستور داد آن را ميان مردم تقسيم و محل بيتالمال را جارو و آبپاشى كردند. آنگاه در
آنجا، نماز گزارد.(1)
روش امام اينگونه بود كه پس از تقسيم اموال بيتالمال، آنجا را جارو و آبپاشى مىكرد و در آن نماز نافله مىگزارد و مىفرمود: «در روز رستاخيز، گواهى ده كه ثروتها را بر مسلمانان، در درون تو حبس نكردم».(2)
شبانگاهى، مالى براى امام آوردند و آن حضرت بىدرنگ دستور داد آن را تقسيم كنند. گروهى از ياران گفتند: اى اميرمؤمنان! شب است؛ آن را به فردا واگذار. امام فرمود: «آيا ضمانت مىكنيد كه تا فردا زنده باشم؟» گفتند: در اختيار ما نيست. فرمود: «پس تقسيم كنيد و آن را به تأخير ميندازيد.» آنان شمعى تهيه و شبانه مالها را تقسيم كردند.(3)
اين روش امام، همان سنت رسول گرامى اسلام بود. در كلامى از آن حضرت چنين آمده است:
حبيبم، رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، چيزى را براى فردا نگه نمىداشت، ولى ابوبكر، حبس مىكرد و عمر بن خطاب، تصميم گرفت ديوانها فراهم كند و ثروتها سال به سال [تقسيم مىشد]، ولى من چنان كنم كه حبيبم، رسول خدا (صلی الله علیه وآله) انجام مىداد.(4)
روش امام على (علیه السلام) در مصرف اموال عمومى و بيتالمال مسلمانان، بسيار آموزنده است. امام از يك سو، با هشدار خود به فرمانداران و كارگزاران خويش و از سوى ديگر، با رفتار شخصىاش، آنان را وادار مىكرد تا نهايت صرفهجويى را در اموال عمومى به جا آورند. آن حضرت، در بخشنامهاى از آنان خواست حتى در نوشتن نامه
به او صرفهجويى را فراموش نكنند و چنين تأكيد كرد:
قلمها را تيز كنيد؛ سطرها را به هم نزديك سازيد؛ [در نگارش] براى من، زيادىها را حذف كنيد و به معنا بنگريد و از زيادهنويسى بپرهيزيد؛ زيرا بيتالمال مسلمانان، زيان برنمىتابد.(1)
روشن است كه كارگزار، وقتى اين همه دقت را در نگارش نامهاى بشنود، ديگر از اموال عمومى، سفرههاى آن چنانى نمىآرايد، بر مَركبهاى آنچنانى سوار نمىشود و براى آسايش هر چه بيشتر خويش نمىكوشد.
صرفهجويى شخصى امام على (علیه السلام) در مصرف بيتالمال نيز بسى شگفتانگيز است. او حاضر نبود حتى براى پاسخگويى به كسانى كه براى كار شخصى در شب به او مراجعه كردند، از نور چراغى كه به درآمدهاى عمومى تعلق داشت، استفاده كند. شبى هنگام رسيدگى حضرت به امور بيتالمال، طلحه و زبير براى بازگويى مسائل شخصى خدمت وى رسيدند. ايشان چراغ بيتالمال را خاموش كرد و فرمود تا از خانهاش چراغ ديگرى بياورند. آن حضرت حاضر نشد دقايقى از پرتو نور چراغى كه از درآمدهاى عمومى بود، براى مسائل شخصى بهره گيرد.(2)
امام خطاب به مردم كوفه مىفرمود:
اى كوفيان، اگر از پيش شما بيرون رفتم (پس از زمامدارى و حكومتم) به جز با مركب، بار سفر و غلامم، پس من خيانتپيشهام.(3)
روزى قنبر، غلام امام نزد آن حضرت رفت و گفت: اى اميرمؤمنان، به پاخيز كه برايت چيز گران بهايى پنهان كردهام. فرمود: آن چيست؟ گفت: به همراهم بيا. امام على (علیه السلام) به پا خاست و به سوى خانهاش رفت. در اين هنگام، كيسههايى پر از جامهاى طلا و نقره ديد. قنبر گفت: اى اميرمؤمنان، تو چيزى را وانمىگذارى، مگر آنكه آن را تقسيم
كنى. از اين رو، اينها را براى شما ذخيره كردم.
على (علیه السلام) فرمود: «دوستداشتى به خانهام آتش بسيار وارد سازى؟» سپس شمشير كشيد و بر جامها فرود آورد و آنها را به چند قسمت تقسيم كرد و فرمان داد آنها را تقسيم كنند. آن گاه چنين گفت: «اى سفيد (نقره)، ديگرى را فريب ده! اى زرد (طلا) ديگرى را بفريب!».(1)
زمانى امام، صداى بريان كردن گوشت را در خانهاش شنيد. برخاست و گفت: «على بن ابىطالب و گوشت بريان سينه؟!»(2)اهل خانه با شنيدن اين كلام، برآشفتند و گفتند: اى اميرمؤمنان! در قبيله همسرت، شترى كشته شده و خانوادهاش برايش هديه آوردهاند. فرمود: «بخوريد، گوارا و پاكيزه!»(3)
ابو رجاء مىگويد: «امام شمشيرى را به بازار آورد و فرمود: «چه كسى اين را از من مىخرد؟ اگر بهاى لباسى داشتم، اين را نمىفروختم.» به وى گفتم: اى اميرمؤمنان! من به شما لباسى مىفروشم و نسيه مىدهم تا زمانى كه سهمت [از بيتالمال ]بيايد. پس به وى فروختم تا هنگام تقسيم بيتالمال شد. وقتى سهمش را گرفت، حق مرا پرداخت».(4)
در نگاه امام على (علیه السلام)، آنچه در اختيار حاكمان و كارگزاران است، «امانت» است و حاكمان، تنها براى كارگزارى و خدمت مىتوانند از امكانات در اختيار خود بهره گيرند. آنان حق ندارند براى كسان خاصى، امتياز ويژهاى قائل شوند. خانواده و نزديكان شخصيتهاى ممتاز سياسى و اجتماعى در حكومت على (علیه السلام) و نزديكان و فرزندان آن بزرگوار نيز از هيچ امتياز ويژهاى برخوردار نبودند. فراتر از اين، امام درباره
دوستان و نزديكان خود، حساسيت بيشترى داشت و بر آنها در استفاده از اموال عمومى بيشتر سخت مىگرفت تا براى ديگران درس عبرتى باشد.
خالد بن معمر سدوسى مىگويد: «از امام على (علیه السلام) خواستم تا بر سهم حسن و حسين (علیه السلام) چند درهم بيفزايد، شايد بدان وسيله كاستىهاى زندگىشان را جبران كنند، ولى وى خشمگين شد و چنين نكرد».(1)
على بن ابى رافع(2)، خزانهدار و نويسنده امام مىگويد: «در بيتالمال، گردنبند مرواريدى بود كه در جنگ بصره به دست آمده بود. دختر على بن ابىطالب (امّ كلثوم) به من پيغام داد كه شنيدهام در بيتالمال اميرمؤمنان، گردنبندى از مرواريد است كه در اختيار توست. من دوست دارم آن را به من عاريه دهى، تا در ايام عيد قربان، خود را بدان بيارايم. پيغام دادم: اى دختر اميرمؤمنان! به عنوان عاريهاى ضمانت شده كه بايد برگردد؟ گفت: بلى؛ عاريهاى ضمانت شده كه پس از سه روز، برمىگردد. پس آن را به او دادم.
اميرمؤمنان على (علیه السلام)، گردنبند را نزد او يافت و شناخت و پرسيد: «اين گردنبند از كجا در اختيار تو قرار گرفته است؟» گفت: از على بن ابى رافع، خزانهدار بيتالمال عاريه گرفتم تا در ايام عيد به عنوان زينت از آن استفاده كنم و سپس بازگردانم.
على (علیه السلام) به دنبال من فرستاد. نزد او رفتم. به من فرمود: «اى فرزند ابورافع! به مسلمانان خيانت مىكنى؟» گفتم: به خداوند پناه مىبرم از اينكه به مسلمانان خيانت ورزم. فرمود: «چگونه به دختر اميرمؤمنان، گردنبندى را كه در بيتالمال مسلمانان
بوده است، بدون اجازه و بدون رضايت آنان، عاريه دادهاى؟» گفتم: اى اميرمؤمنان، او دختر شماست و از من خواست كه آن را به وى عاريه دهم تا بدان، خود را زينت كند. من هم آن را به وى دادم، به عنوان عاريه ضمانت شده كه بايد برگردد و من، آن را در اموال خود ضمانت كردهام و بر عهده من است كه آن را سالم به جايش برگردانم.
فرمود: «امروز، آن را برگردان و مبادا چنين كارى از تو تكرار شود و گرفتار كيفر شوى.» سپس فرمود: «سوگند مىخورم كه اگر دخترم آن گردنبند را بدون عاريه ضمانت شده كه بايد بازگردد، گرفته بود، نخستين زن هاشمى بود كه دستش به عنوان سرقت، بريده مىشد».
اين سخن به گوش ام كلثوم رسيد و به پدر گفت: اى اميرمؤمنان، من دختر تو و پاره تن تو هستم. چه كسى از من سزاوارتر است به آويختن آن؟ على (علیه السلام) به وى فرمود: «اى دختر على بن ابىطالب، از حق، كناره مگير. آيا همه زنان مهاجران در اين عيد، با چنين گردنبندى خود را مىآرايند؟» گردنبند را از دختر على (علیه السلام) گرفتم و به جايش برگرداندم».(1)
روزى عقيل، برادر امام على (علیه السلام) بر آن حضرت وارد شد و به حسن (علیه السلام) گفت: عمويت را بپوشان. حسن (علیه السلام) با لباسى از لباسهايش و ردايى از رداهاى خود، او را پوشانيد. چون هنگام شام شد، [غذا] نان و نمك بود. عقيل گفت: چيزى جز آنچه مىبينم نيست؟ امام فرمود: «مگر اين، نعمت خدا نيست؟ براى او سپاس فراوان است.» عقيل گفت: مالى به من بده تا بدهىام را بپردازم و زود خواستهام را برآور تا از نزدت بروم. گفت: «اى ابو يزيد، بدهىات چه مقدار است؟» گفت: صد هزار درهم. امام
1) . ابى جعفر محمد طوسى، تهذيب الاحكام، تصحيح و تعليق: على اكبر غفارى، مكتبة الصّدوق، 1376، چ 1، ج 10، ص 137، شماره 601 .
فرمود: «به خدا سوگند، اين مقدار نزد من نيست و من، مالك چنين مقدارى نيستم، ولى شكيبايى كن تا سهم من [از بيتالمال] برسد و با تو نصف كنم و اگر نبود كه براى اهل و عيال نياز است، همه را به تو مىبخشيدم».
عقيل گفت: بيتالمال در اختيار توست و تو وعده هنگام تقسيم اموال مىدهى؟ حال، سهم تو چهقدر است و اگر همه را به من دهى چقدر مىشود؟ فرمود: «من و تو در اين اموال، مانند يكى از مسلمانان هستيم».
على (علیه السلام) و عقيل در بالاى دارالحكومه با يكديگر صحبت مىكردند و بر صندوقهاى بازاريان، اشراف داشتند. على (علیه السلام) به وى گفت: «اى ابويزيد، اگر سخنم را نمىپذيرى، پس فرود آى و قفل آن صندوقها را بشكن و آنچه درون آنهاست، بردار.» عقيل گفت: درون اين صندوقها چيست؟ فرمود: «ثروت بازرگانان.» عقيل گفت: آيا مرا فرمان مىدهى كه صندوقهاى مردمانى كه بر خدا توكل كرده و ثروت خود را در آن گذاردهاند، بشكنم؟ حضرت فرمود: «آيا به من فرمان مىدهى كه بيتالمال مسلمانان را بگشايم و اموال آنان را به تو بخشم، حال آنكه بر خدا توكل كردهاند و بر آن قفل زدهاند؟ اگر مايلى، شمشيرت را بردار و من هم شمشيرم را برمىدارم و به سوى حيره (شهرى نزديك كوفه) مىرويم؛ چرا كه در آنجا بازرگانان ثروتمند سكونت دارند. بر آنان شبيخون مىزنيم و اموالشان را مىگيريم». عقيل گفت: مگر براى دزدى اينجا آمدهام؟ امام فرمود: «از يكى بدزدى، بهتر است كه از همه مسلمانان بدزدى».(1)
امام على (علیه السلام) داستان ديگرى از برادرش عقيل را در خطبهاى اينگونه بازگو مىكند:
به خدا سوگند! اگر شب را به روى خارهاى «سعدان»(2)بيدار به سر برم و يا در غلها و زنجيرها بسته و كشيده شوم، برايم محبوبتر است از اينكه
خدا و رسولش را روز قيامت در حالى ملاقات كنم كه به بعضى از بندگان ستم روا داشته و چيزى از اموال دنيا را غصب كرده باشم. چگونه به كسى ستم روا دارم، آن هم براى جسمى كه تار و پودش به سرعت به سوى كهنگى پيش مىرود (و از هم مىپاشد) و مدتهاى طولانى در ميان خاكها مىماند.
به خدا سوگند! عقيل، برادرم را ديدم كه به شدت فقير شده بود و از من مىخواست يك مَن از گندمهاى شما را به او ببخشم. كودكانش را ديدم كه از گرسنگى موهايشان ژوليده و رنگشان بر اثر فقر دگرگون گشته است؛ گويا صورتشان با نيل رنگ شده بود. عقيل باز هم اصرار كرد و چند بار خواسته خود را تكرار كرد. من به او گوش فرا دادم. خيال كرد من دينم را به او مىفروشم و به دلخواه او قدم برمىدارم و از راه و رسم خويش دست مىكشم. (من براى بيدارى و هوشيارىاش) آهنى را در آتش گداختم، سپس آن را به بدنش نزديك ساختم، تا با حرارت آن عبرت گيرد. نالهاى همچون بيمارانى كه از شدت درد مىنالند، سر داد و چيزى نمانده بود كه از حرارت آن بسوزد. به او گفتم: هان اى عقيل! زنان سوگمند در سوگ تو بگريند! از آهن تفتيدهاى كه انسانى آن را به صورت بازيچه سرخ كرده است، ناله مىكنى، ولى مرا به سوى آتشى مىكشانى كه خداوند جبّار با شعله خشم و غضبش آن را برافروخته است! تو از اين رنج مىنالى و من از آتش سوزان نالان نشوم؟.(1)
اگر حاكمى خود را «امين» مردم و حكومت و ولايت خود را «امانت» بداند، هرگز به خود اجازه نخواهد داد به بهانههاى مختلف، از اموال عمومى كه در اختيار اوست، بذل و بخشش كند و با عنوان هايى چون هديه، صله و پاداش، بيتالمال را حيف و ميل
1) . نهجالبلاغه با ترجمه گويا و شرح فشرده، ج 2، صص 427 و 429.
كند. هديه و بخشش از هر انسانى، امرى شايسته و نيكو است، ولى نه از بيتالمال مسلمانان و اموال عمومى!
اميرالمؤمنين على (علیه السلام) اين گونه برخوردها را با اموال عمومى، ستمگرى به شمار مىآورد: «سخاوتمندى زمامداران در اموال عمومى مسلمانان، ستم و عهدشكنى است».(1)
روزى امام على (علیه السلام) نشسته بود و مالى را ميان مسلمانان قسمت مىكرد. پيرمردى كهنسال، كنارش ايستاد و گفت: اى اميرمؤمنان! من پيرمردى كهنسالم، چنان كه مىبينى و بردهاى مُكاتَب(2)هستم. از اين مال به من كمك كن. امام فرمود: «به خدا سوگند! اين ثروت، دسترنج من نيست. ارث پدرم هم نيست؛ امانتى است كه براى نگهدارى به من سپرده شده است و من به صاحبانش برمىگردانم؛ اما بنشين!» پيرمرد نشست؛ امام به مردمانى كه گرداگردش بودند، نگاهى افكند و فرمود: «خداى بيامرزد كسى را كه پيرمرد كهنسالى را يارى رساند.»؛ مردم نيز كمك كردند.(3)
گفتيم كه امام على (علیه السلام) با ايجاد تشكيلات نظارتى، عملكرد فرمانداران و كارگزاران خويش را پيوسته و به دقت زيرنظر داشت و در صورت مشاهده هرگونه خلافى، با آن برخورد مىكرد. از مهمترين وظايفى كه امام از آنان انتظار داشت، حفظ اموال عمومى و بيتالمال مسلمانان بود. امام در نامهاش به اشعث بن قيس، كارگزار آذربايجان چنين نوشت:
فرماندارى براى تو وسيله آب و نان نيست، بلكه امانتى است در گردنت... در مورد بيتالمال جز با احتياط اقدام مكن! بخشى از اموال خدا در اختيار توست و تو يكى از خزانهداران او هستى تا آن را به دست من سپارى و
1) . «جُودُ الوُلاة بِفَىء المُسلمين جَورٌ و خَتَرٌ». شرح غُرر الحكم و دُررِالكَلم، ج 3، ص 357.
2) . «مُكاتب»، بردهاى را گويند كه با مالك خود، قراردادى بسته كه اگر بهايش را بپردازد، آزاد گردد. نك: ياسين عيسى عاملى، الاصطلاحات الفقهيّه، بيروت، دارالبلاغه، 1413 ه-.ق، چ 1، ص 206.
3) . دعائم الاسلام، ج 2، ص 308، شماره 1171.
اميد است من رييس بدى براى تو نباشم.(1)
زمانى كه امام على (علیه السلام) از اشعث، تخلفى مشاهده كرد، به او چنين گفت: «آنچه بر عهده تو است ادا كن، وگرنه تو را با شمشير خواهم زد.» او نيز آنچه بر عهدهاش بود، ادا كرد.(2)
امام على (علیه السلام) در نامهاى به زياد بن ابيه، جانشين فرماندارش، عبداللّه بن عباس در بصره چنين نگاشت:
صادقانه به خداوند سوگند ياد مىكنم اگر گزارش رسد كه از غنايم و بيتالمال مسلمانان چيزى كم يا زياد برداشتهاى، آن چنان بر تو سخت بگيرم كه در زندگى، كم بهره و بىنوا و حقير و ضعيف شوى. والسلام.(3)
شريح بن حارث، قاضى اميرمؤمنان على (علیه السلام)، در عصر حكومت آن حضرت، خانهاى به هشتاد دينار براى خود خريد. وقتى گزارش به امام رسيد، وى را احضار كرد و درستى اين خبر را از او پرسيد. شريح پاسخ داد: چنين بوده است اى اميرمؤمنان! امام على (علیه السلام) نگاه خشمآلودى به وى كرد و فرمود:
اى شريح، به زودى كسى به سراغت خواهد آمد كه نه قبالهات را نگاه مىكند و نه از شهودت مىپرسد. تو را از آن خارج مىكند و تنها تو را به قبرت تحويل مىدهد. اى شريح، بنگر اين خانه را از ثروت غير خود نخريده يا بهاى آن را از غير مال حلال نپرداخته باشى كه هم در دنيا و هم در آخرت، خود را زيانكار كردهاى.(4)
اميرمؤمنان على (علیه السلام) در نامهاش به قُدامة بن عجلان، كارگزار خود در كَسكَر(5)
نوشت:
پس از حمد و سپاس خداوند، آنچه از اموال الهى بر عهده توست، به سوى من بفرست؛ زيرا ثروت عمومى مسلمانان است و تو از ديگران، سزاوارتر و برخوردارتر نيستى. اى پسر قدامه، گمان مبرى كه ثروتهاى كسكر براى تو مباح است، مانند آنچه از پدر و مادرت به ارث بردهاى. پس به سرعت، اموال را بفرست و خود نزد ما بيا. انشاءاللّه.(1)
به امام خبر رسيد كه منذربن جارود، فرماندار اصطخر(2)در مصرف بيتالمال گشادهدستى مىكند. حضرت در نامهاى به او چنين نوشت:
خوبى پدرت، مرا درباره تو فريب داد. گمان مىكردم تو از شيوه و رفتار او پيروى مىكنى، ولى آنگونه كه از تو به من [گزارش] رسيده، پيروى هوا و هوس را رها نمىكنى، گرچه به دينت آسيب رساند و به [سخن] خيرخواهان، گوش فرا نمىدهى، گرچه خالصانه خيرخواهى كنند. به من خبر رسيده است كه كارهاى بسيار را بر زمين مىگذارى و براى سرگرمى و تفريح و صيد، بيرون مىروى و در مال خداوند، نسبت به باديهنشينان قبيلهات گشادهدستى مىكنى؛ گويا ميراث پدر و مادر توست!
به خدا سوگند! اگر اين گزارشها درست باشد، شتر قبيلهات و بند كفشهايت از تو بهترند. خداوند، لهو و لعب را نمىپسندد و خيانت به مسلمانان و تباه كردن كارهاى آنان، خداوند را به خشم آورد و هر كس كه چنين است، شايسته نيست كه مرزها را پاسدارى كند و ثروتهاى عمومى را گردآورد و امين اموال عمومى باشد. هرگاه نامهام به تو رسيد، نزد من بيا.
منذر نزد امام على (علیه السلام) آمد، در حالى كه گروهى از او شكايت كردند كه سى هزار
[دينار] از بيتالمال را برداشته است. امام از او پرسيد و وى انكار كرد. او را سوگند داد، ولى سوگند ياد نكرد. سپس او را زندانى كرد.(1)
چون نهاد اقتصادى هر جامعهاى، شريان حياتى آن جامعه است و از طرفى زمينه براى بروز نابسامانى در اين نهاد فراوان است، يكى از مهمترين كارهاى امام على (علیه السلام) نظارت بر امور اقتصادى و مقابله با عوامل مخرب اقتصادى بود. ما در ادامه به بيان چند نمونه از اين اقدامات بسنده مىكنيم:
بازار، تلاشهاى اقتصادى جامعه را عرضه مىكند و تمامى مردمان با بازار در ارتباطند. طبيعى است سلامت بازار مىتواند بر كل جامعه اثر بگذارد و هرگونه مشكل و مفسدهاى در بازار، متوجه مردم شود و ديگر نهادهاى جامعه را تحت تأثير خود قرار دهد. امام على (علیه السلام) به دليل اهميت بازار در اقتصاد و معيشت مردم، بر بازار و چگونگى داد و ستد در آن نظارت مىكرد. آن بزرگوار، هر روز به بازار كوفه مىرفت و در برابر اهالى بازار مىايستاد و با صداى بلند مىفرمود: «اى بازرگانان، از خداوند عزوجل پروا كنيد!»(2)و چونان «معلم كودكان» به آنان هشدارها مىداد و سفارش مىكرد:
خيرخواهى پيشه سازيد. از آسانگيرى تبرّك جوييد. به خريداران نزديك شويد. خود را به بردبارى بياراييد. از سوگند بپرهيزيد و از دروغ كناره گيريد. از ستم دورى گزينيد و داد ستمديدگان بستانيد. به رباخوارى نزديك نشويد و وزن و ترازو را تمام كنيد. اموال مردم را ناچيز مشماريد و در زمين به فساد سر برمَداريد.(3)
امام على (علیه السلام) در تمام بازارهاى كوفه مىگشت، زمانى به بازار قصابان و ماهىفروشان و زمانى به بازار خرما فروشان سر مىزد و به هر دسته از بازاريان تذكر خاص مىداد.(1)آنگاه برمىگشت و به كارهاى مردم رسيدگى مىكرد.(2)
در نگاه امام على (علیه السلام)، يكى از راههاى اصلاح نظام اقتصادى كشور، آن است كه دولت در دامن خود، افراد فرصتطلب و سودجو را نپروراند. آنان كه به دليل نزديكى به حاكمان و مسئولان يا داشتن موقعيتهاى خاص در جامعه، امكان چنين فعاليتهايى را پيدا كردهاند، خطرى براى سلامت اقتصادى جامعه به شمار مىآيند. امام على (علیه السلام)در سفارشهاى خود به مالك اشتر مىفرمايد:
... سپس بدان براى زمامدار، خاصان و صاحبان اسرارى است كه خودخواه و دست درازند و در داد و ستد با مردم، عدالت و انصاف را رعايت نمىكنند. ريشه ستم آنان را با قطع وسايل، از بيخ بركن و به هيچيك از اطرافيان و بستگان خود، زمينى از زمينهاى مسلمانان وامگذار و نبايد طمع كنند كه قراردادى به سود آنها ببندى كه مايه زيان مردم باشد؛ خواه در آبيارى يا عمل مشترك ديگر، به گونهاى كه هزينههاى آن را بر ديگران تحميل كنند. در اين صورت، سودش براى آنهاست و عيب و ننگش براى تو در دنيا و آخرت.(3)
زندگى ابدى انسان و تأثير رفتار اين جهانى او در سعادت و شقاوت ابدىاش و از سوى ديگر، آگاهى نداشتن به اسرار عالم و نتايج رفتار خويش در جهان باقى، او را به برنامهاى كامل براى زندگى صحيح كه سعادت ابدىاش را به دنبال داشته باشد، نيازمند كرده است. تنها كسى مىتواند پاسخگوى اين نياز اساسى انسان باشد كه بر تمامى اسرار عالم و جهان باقى، نفس و روح انسانى و تأثير و تأثر و مصالح و مفاسد رفتار بشرى آگاه باشد. چنين كسى جز خداوند متعال نيست. از همين جاست كه سرّ نياز بشر به نبوت و امامت روشن مىشود.
رسول گرامى اسلام، با ارايه كاملترين و مترقىترين برنامه حقوقى و اخلاقى كه بيانگر وظايف انسان در مقابل خداوند متعال، خود و ديگران است، از سوى خداوند متعال، اين نياز بشرى را برطرف كرد.
او كه پيامآور الهى بود، هرگز از خود سخنى نگفت و چيزى بر دين نيفزود و هر آنچه در دين عرضه كرد، همان خواست و فرمان الهى بود. قرآن كريم در وصف رسول گرامى اسلام مىفرمايد:
و هرگز از روى هواى نفس، سخن نمىگويد، آنچه مىگويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده، نيست. (نجم: 3 و 4)
به اين صورت، مجموعه قرآن و سنت نبوى كه كاملترين برنامه زندگى براى تمام نسلهاى بشرى است، ارايه شد. همه انسانها نيز موظفند بدون هيچگونه دخل و تصرفى، كاملاً بر اساس آن رفتار كنند؛ حتى اگر به همه مصالح و اسرار آن پى نبرده
باشند؛ زيرا از سوى خداوندى فرستاده شده كه عالمترين شخص بر اسرار عالم و مصالح و مفاسد ماست.
قرآن كريم در اين مورد مىفرمايد:
وَ ما كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤمِنَةٍ اذا قَضىاللّهُ وَ رَسولُهُ أَمرا أَن يَكُونَ لَهُمالخِيَرَةُ مِن أَمرهِم وَ مَن يَعصِاللّه وَ رَسولَهُ فَقد ضَلَّ ضلالاً مُبينا. (احزاب: 36)
هيچ مرد و زن باايمانى حق ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش، امرى را لازم بدانند، اختيارى (در برابر فرمان خدا) داشته باشد؛ و هركس نافرمانى خدا و رسولش را كند، به گمراهى آشكارى گرفتار شده است.
از همين رو، ضرورى است كه احكام و معيارهاى فقهى و حقوقى دين، چنانكه شارع مقدس از طريق رسول گرامى اسلام تبيين كرده است، ثابت بماند و هيچ اختلاف و تخلفى در آن صورت نپذيرد.
با رحلت رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، موارد متعددى را مىتوان يافت كه برخى احكام اسلامى با آنچه در زمان ايشان جارى بود، تفاوت پيدا كرد و مسلمانان در اين موارد دچار اختلاف شدند. نمونههايى از اين موارد را به اختصار مىآوريم. نخست نگاهى به يكى از عوامل زمينهساز اين اختلافات خواهيم داشت.
رفتار و گفتار پيامبر گرامى اسلام كه برترين پيامبر الهى و صاحب كاملترين اديان براى تمامى نسلهاى آينده است، براى ما حجت است. از اين رو، آن حضرت و ائمه معصومين (علیه السلام) مسلمانان را به نشر و گسترش احاديث سفارش و تشويق كردهاند.
پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به اين امر چنان كه بايد، اهميت داده نشد و حتى برخى كارگزاران، نه تنها آن را جدى نگرفتند، بلكه برعكس از نشر و گسترش احاديث
نبوى جلوگيرى كردند.(1)رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در گفتار خود به منظور حفظ دين و نجات مسلمانان از فتنهها، چهرههاى منافقان را آشكار مىساخت و برخى آيات را كه به گونهاى كلى از چهرههاى تزوير و نفاق سخن گفته بود، تفسير مىكرد. طبيعى است كسانى چون معاويه، حكم و پسرانش، خالد بن وليد، عمرو بن عاص، وليد بن عقبه و... كه حضرت، آنان را نكوهيده و حتى آياتى از قرآن كريم در نكوهش آنان نازل شده بود، نه تنها تمايلى به نشر و گسترش احاديث پيامبر نداشته باشند، بلكه درصدد جلوگيرى از آن برآيند.(2)نقل كردهاند صحابه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) كه حامل گفتار آن حضرت بودند، از نقل و نشر احاديث و گفتار آن حضرت منع مىشدند. وقتى مردم عراق از قرظة بن كعب صحابى رسول خدا (صلی الله علیه وآله) مىخواستند كه حديثى از پيامبر برايشان نقل كند، او مىگفت من از اين كار منع شدهام. حتى به او گفته شده بود مردم را سرگرم حديث رسول خدا (صلی الله علیه وآله)نكنيد...!(3)قرظه مىگفت پس از آن، من هرگز سخنى از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نقل نكردم!(4)بدين گونه، بسيارى از احاديث رسول خدا (صلی الله علیه وآله) از ميان رفت و زمينه براى پيدايش اختلافهاى فقهى و حقوقى و... در جامعه اسلامى پديد آمد.
نماز تراويح، نماز جماعت مستحبى است كه اهل سنت در شبهاى ماه مبارك رمضان به جاى مىآورند. اصحاب در زمان رسول گرامى اسلام، نمازهاى مستحبى
1) . علاءالدين بن حسامالدين متقى هندى، كنزالعمال فى سنن الاقوال و الافعال، بيروت، مؤسسهالرساله، 1409 ه .ق، ج 1، ص 285، شماره 29460؛ محمد ذهبى، تذكرهالحفاظ، دار احياءالتراثالعربى، ج 1، ص 7؛ الطبقاتالكبرى، ج 1، ص 256.
2) . نك: محمدعلى مهدوى راد، مقاله «منع از تدوين حديث»، فصلنامه علمى - تخصصى علوم حديث، ش 2 و 3 شماره پياپى 8، ص 7.
3) . المستدرك على الصحيحين، ج 1، ص 183، شماره 347/59.
4) . ابى عمر يوسف بن عبدااللّه بن عبد البر نمرى قرطبى، جامع بيانالعلم و فضله، دارالكتبالاسلاميّه، 1402 ه .ق، چ 2، ص 453.
شبهاى ماه مبارك رمضان را در خانههاى خود و به صورت فرادا به جاى مىآوردند و خود آن حضرت نيز چنين مىكرد. همين سنت، در زمان خلافت ابوبكر و سال اول خلافت عمر، ادامه داشت و علماى شيعه و سنى بر اين امر اتفاق نظر دارند.
در دومين ماه مبارك رمضان از خلافت عمر، او وارد مسجد شد و ديد كه گروهى از مسلمانان درحال به جاى آوردن نمازهاى مستحبىاند. عدهاى در حال ركوع، عدهاى در حال سجده و... هستند. خليفه كه از ديدن اين منظره ناراحت شده بود، دستور داد نمازهاى مستحبى شبهاى ماه مبارك رمضان در اوايل شب و به صورت جماعت خوانده شود و همگى مسلمانان در آن شركت كنند. سپس اين مطلب را به تمام سرزمينها، بخشنامه كرد.(1)در مدينه نيز دو امام جماعت زنان و مردان برگزيد و چنين گفت: «اين كار بدعت است، ولى بدعت خوبى است.
يكى از دستورهاى اسلام آن است كه نمازهاى چهار ركعتى، در سفر، كوتاه و در دو ركعت خوانده شود. اين حكم خداوند متعال در قرآن(2)
وَ اِذا ضَرَبتُم فِى الاَرضِ فَلَيسَ عَلَيكُم جُناحٌ اَن تَقصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ اِن خِفتُم أَن يَفتِنَكُمُ الَّذينَ كَفَروا اِنَّ الكافرينَ كانُوا لَكُم عَدُوًّا مُبينا.
هنگامى كه سفر مىكنيد، گناهى بر شما نيست كه نماز را كوتاه كنيد، اگر از فتنه و خطر كافران بترسيد؛ زيرا كافران، براى شما دشمن آشكارى هستند.
علامه طباطبايى، ذيل اين آيه شريفه مىفرمايد: هر چند ظاهر عبارت آيه شريفه، جواز را مىرساند، وليكن اين ظاهر، منافات ندارد كه آيه شريفه در سياق وجوب آمده باشد و از آن استفاده شود كه بايد نماز را بشكنيد. به طورى كه اگر تمام بخوانيد نمازتان باطل است. (همانگونه كه ائمه (علیه السلام) آيه شريفه را به معناى «وجوب» تفسير كردهاند). امام باقر (علیه السلام)در جواب يكى از اصحاب خود كه در مورد اين آيه شريفه پرسيده بود، فرمود: «... به حكم اين آيه، شكستن نماز در سفر واجب است...»؛ همچنين از آيه شريفه به دست مىآيد كه ابتدا شكستن نماز براى خوف فتنه و ترس از دشمن تشريع شد و اين خصوصى بودن مورد، منافات ندارد با اينكه براى بار دوم به طور عموم و براى همه سفرهاى مشروع، تشريع شود. هر چند كه پاى خوف در ميان نباشد. آرى كتاب خدا يك قسم از نماز شكسته را بيان مىكند و سنت رسول خدا صلىاللهعليهوآله آن را براى همه صور، عمومى مىسازد، (همچنان كه روايات بسيارى سنت رسول خدا صلىاللهعليهوآله را به همين صورت بيان مىكنند)؛ از جمله در كتاب دُرالمنثور آمده است كه عدهاى از حارثة بن وهب خزاعى روايت كردهاند كه گفت: من نماز ظهر و عصر را در «منى» با جمعيتى بسيار زياد و با امنيتى كامل به رسول خدا صلىاللهعليهوآله اقتدا كردم و آن جناب دو ركعتى خواند. الميزان فى تفسير القرآن، ج 5، صص 63 - 67.
و سنت معروف رسول1) . «بدعةٌ و نعمت البدعة؛ اين كار بدعت است، ولى بدعت خوبى است». محمد بن اسماعيل بخارى، صحيحالبخارى، بيروت دارالقلم، 1407 ه . ق، چ 1، ج 3، ص 100؛ كتاب صلاة التراويح، باب 156، شماره 265؛ احمد قسطلانى، ارشاد السارى لشرح صحيح البخارى، بغداد، مكتبه المثنى، چ 6 ، ج4، ص 30؛ شرح نهجالبلاغه، ج 12، صص 283 و 285؛ النص والاجتهاد، ص 210.
2) . آيه شريفه 101 سوره نساء مىفرمايد:
گرامى اسلام بوده است و آن حضرت و ائمه (علیه السلام) بر آن تأكيد كردهاند. روايات فراوان و اجماع علماى امت اسلام نيز بر اين مطلب دلالت دارد. خليفه اول و دوم نيز بر اساس اين دستور عمل مىكردند. همچنين عثمان در اوايل خلافت خود، در سفر همينگونه نماز به جا مىآورد، ولى بعدها نمازهاى خود را در «منى» تمام (4 ركعتى) مىخواند، در حالى كه رسول گرامى اسلام در همين مكان، نماز را كوتاه مىكرد و دو ركعتى مىخواند.(1)پس از آن، در اين مورد ميان مسلمانان اختلاف ايجاد شد.
خداوند متعال در قرآن كريم، وضو را براى اقامه نماز واجب كرده است و چگونگى آن را چنين بيان مىكند:
يا أَيُهاالّذينَ ءأَمَنُوا اِذا قُمتُم اِلَىالصَّلواةِ فَاغْسِلوا وُجُوهَكُم وَ أَيدِيَكُم اِلَىالمَرَافِقَ وَامْسَحُوا بِرُءُوسَكُم وَ أَرجُلَكُم اِلى الكَعبَينِ. (مائده: 6)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، هنگامى كه به نماز مىايستيد، صورت و دستها را تا آرنج بشوييد و سر و پاها را تا مفصل [= برآمدگى پشت پا ]مسح كنيد.
كيفيت وضو و مسائل و احكام دقيق آن را رسول گرامى اسلام و ائمه (علیه السلام)براى مسلمانان بيان كرده و آموزش دادهاند. مسلمانان نيز به همان سنت رسول گرامى اسلام
1) . صحيح بخارى، ج 1، ص 480، باب 698 .
عمل مىكردند.
يكى از احكام وضو كه از ظاهر اين آيه و تصريح برخى روايات رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و ائمه معصومين (علیه السلام) به دست مىآيد، آن است كه در وضو، پوست بدن بايد مسح شود و مسح بر روى جوراب يا كفش، درست نيست. پس از رسول خدا (صلی الله علیه وآله)در مورد صحت مسح بر روى كفش، در ميان مسلمانان اختلاف ايجاد شد و برخى صحابه بر صحت آن فتوا دادند.(1)
يكى ديگر از اختلافهايى كه پس از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در مورد وضو ايجاد شد، مسئله شستن پا به جاى مسح آن بود. فتواى عثمان اين بود كه در وضو، به جاى مسح، پاها شسته شود. او اين روش را روش رسول خدا (صلی الله علیه وآله)مىدانست و احاديث ديگرى را كه از آن حضرت نقل مىكردند، نامعلوم مىشمرد.(2)
يكى از جاهايى كه تيمم واجب شده، زمانى است كه انسان براى نمازگزاردن به آب دسترسى ندارد. قرآن مجيد اين حكم را به صراحت بيان كرده است:
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، وقتى به نماز مىايستيد، صورت و دستها را تا آرنج بشوييد و سر و پاها را تا مفصل = [= برآمدگى پشت پا] مسح كنيد. و اگر جنب باشيد، خود را بشوييد (و غسل كنيد). و اگر بيمار يا مسافر باشيد، يا يكى از شما از محل پستى آمده ، يا با [قضاى حاجت كرده و]زنان تماس گرفته (و آميزش جنسى كردهايد) و آب (براى غسل يا وضو) نيابيد، با خاك پاكى تيمم كنيد و از آن، بر صورت [= پيشانى]
1) . محمد بن مسعود عياشى، تفسير العياشى، تصحيح و تعليق: هاشم رسولى محلاتى، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1411 ه-.ق، چ 1، ج 1، ص 326، شماره 46؛ بحارالانوار، ج 31، ص 36.
2) . مسلم بن حجاج القشيرى النيشابورى، صحيح مسلم، محقق: محمدفؤاد الباقى، بيروت، دار احياءالتراث العربى، ج 1، ص 207، باب فضلالوضوء و الصلاهعقبه، شماره 8 ، براى توضيح بيشتر نك: على شهرستانى، وضوءالنبى، ص 49.
دستها بكشيد. (مائده: 6)
رسول گرامى اسلام نيز بر اين امر تأكيد مىكرد و روايتهاى صحيح در اينباره فراوان است. با اين همه، در اين زمينه نيز اختلاف شده است و از برخى صحابه، فتوايى خلاف اين نظر نقل شده است. مردى نزد يكى از صحابه رفت و گفت: من جنب شدهام و آب پيدا نكردهام، با اين وضع چه كنم؟ او نيز پاسخ داد: نماز نخوان.(1)
ازدواج موقت در زمان رسول گرامى اسلام جايز شمرده مىشد و اصحاب به آن عمل مىكردند و هيچ عالم مسلمانى در اصل حليت آن در زمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) شك ندارد. بنابر تفسير بيشتر مفسران، آيه 24 سوره مباركه نساء نيز دلالت بر همين امر دارد، آنجا كه مىفرمايد:
و زنان شوهردار (بر شما حرام است؛) مگر آنها را كه (از راه اسارت) مالك شدهايد(؛ زيرا اسارت آنها در حكم طلاق است). اينها احكامى است كه خداوند بر شما مقرر داشته است. زنان ديگر غير از اينها (كه گفته شد)، براى شما حلال است كه با اموال خود آنان را اختيار كنيد، در حالى كه پاكدامن باشيد و از زنا خوددارى كنيد و زنانى را كه متعه [= ازدواج موقت ]مىكنيد، واجب است مَهر آنها را بپردازيد... .
روايتهاى متعددى از رسول گرامى اسلام و ائمه (علیه السلام) درباره جواز اين امر وارد شده است. سخنان اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نيز نشان دهنده آن است كه آنان اين عمل را در زمان آن حضرت انجام مىدادند. اين عمل پس از رحلت رسول گرامى اسلام همچنان جايز بود تا آنكه خليفه دوم به جهت مصالحى فتوا به حرمت آن داد. البته برخى اين نظر را نظر اجتهادى خود خليفه دوم دانسته و برخى با نقل روايتهايى بر اين عقيدهاند كه
1) . صحيح مسلم، ج 1، ص 280، بابالتعليم، شماره 112.
حليت ازدواج موقت در زمان خود رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نسخ شده بود و حضرت آن را حرام كرده است.(1)
حج تمتع آن است كه انسان، در يكى از سه ماه شوال، ذيقعده و ذيحجه در «ميقات» به نيت عمره تمتع احرام بندد. سپس به مكه برود، اعمال عمره تمتع را به جا آورد و از احرام بيرون بيايد. در اين حال، چيزهايى كه بر اثر احرام بر وى حرام شده بود (مانند نزديكى به همسران)، حلال مىشود؛ تا اينكه در همان سال، از مكه، به نيت حَجة الاسلام، احرام ديگرى ببندد و مشغول اعمال حج شود. اين حج را حج تمتع مىنامند.(2)
در دوران جاهليت، به جاى آوردن اعمال عمره را در اين سه ماه از بزرگترين گناهان مىشمردند و هر كس كه در ماههاى حرام، احرام مىبست و داخل مكه مىشد، حق نداشت كه يكى از محرمات احرام را به جاى بياورد و به ويژه با زنان نزديكى كند؛ مگر اينكه اعمال حج را به پايان برساند و از احرام بيرون بيايد.(3)
پس از ظهور اسلام، رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در حجهالوداع، با تشريع حج تمتع و جمع كردن ميان حج و عمره، گام ديگرى در مبارزه با روشهاى دوران جاهلى برداشت و اعمال عمره را كه پيش از اسلام، در اين سه ماه از بزرگترين گناهان شمرده مىشد، جزو اعمالى قرار داد كه مسلمانان بايد آن را در اين سه ماه انجام دهند.(4)خداوند متعال نيز در قرآن كريم به صراحت به جواز اين عمل اشاره مىكند:
1) . همان، ج 3، ص 1023، باب نكاح المتعه و... شماره 16 - 23.
2) . علت نامگذارى اين حج به «حج تمتع»، آن است كه در اين حج «متعه» هست؛ متعه، به معناى لذت است؛ چون در مدت فاصله بين دو احرام عمره تمتع و حج، محظورهاى احرام، مباح و حلال گشته و شخص عامل به آن مىتواند در اين مدت از آنچه در احرام عمره حرام بوده و در احرام حج نيز حرام مىگردد، لذت و تمتع ببرد. نك: محمد صادق نجمى، سيرى در صحيحين، قم، 1369، چ3، ج2، ص 371.
3) . صحيح مسلم، ج 2، ص 909، كتاب الحج، باب 31، شماره 198.
4) . همان، شماره 198.
پس هر كس از [اعمال] عمره به حج پرداخت، [بايد] آنچه از قربانى ميسر است (قربانى كند). (بقره: 196)
اين دستور اسلام، چون برخلاف معمول و عادت و رسم به جاى مانده از دوران جاهليت بود، پذيرفتن آن در مرحله اول، براى برخى مشكل و سنگين بود كه با تذكر و راهنمايى رسول خدا (صلی الله علیه وآله) روبهرو شدند.(1)
با سفارشهاى مكرر رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، مسلمانان اعمال عمره را در ماههاى حج انجام مىدادند و از احرام بيرون مىآمدند و سپس احرام ديگرى براى حج مىبستند و مشغول اعمال حج مىگشتند. روايات بسيارى كه دلالت بر اين مطلب دارد، در كتابهاى اهل سنت و شيعه وجود دارد.
در دوران حكومت ابوبكر نيز اين حكم به همان صورت كه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) دستور داده بود، اجرا مىشد تا اينكه پس از او اين مسئله دگرگون شد و فتوى به حرمت جمع بين عمره و حج و متعه كردن ميان آن دو صادر شد. و از آن زمان به بعد اين مسئله به مسئلهاى اختلافى ميان مسلمانان تبديل شد.(2)
«سه طلاقه» به اين معناست كه اگر مردى همسرش را يك بار طلاق دهد؛ سپس پشيمان شود و به او برگردد و بار دوم طلاق دهد و بار ديگر به او رجوع كند؛ آنگاه براى سومين بار طلاق دهد، ديگر نمىتواند به آن زن رجوع كند. در اين صورت اين زن برايش حلال نمىشود، مگر اينكه شخصى آن زن را به عقد خود درآورد و سپس او را طلاق دهد. آنگاه همسر اول مىتواند بار ديگر اين زن را به ازدواج خود درآورد.
بر پايه تصريح علماى شيعه و سنى، طلاق سوم در زمان رسول گرامى اسلام به همين صورت بود و اگر مردى همسرش را به يك باره سه طلاقه مىكرد و مىگفت «تو سه طلاقهاى»، اين حكم شامل او نمىشد و مىتوانست به همسرش رجوع كند.
قرآن كريم نيز در سوره مباركه بقره، بنابر نقل تمامى مفسران شيعه و سنى از جمله زمخشرى (دانشمند و مفسر بزرگ سنى)، دلالت بر همين مطلب دارد. مقصود اين است كه سه بار طلاق رخ بدهد؛ نه اينكه در موقع طلاق، فقط در لفظ بگويد سه بار طلاق دادم:(1)
طلاق، (طلاقى كه رجوع و بازگشت دارد) دو مرتبه است؛ (و در هر مرتبه)، بايد به طور شايسته همسر خود را نگاهدارى كند (و آشتى كند)، يا با نيكى او را رها سازد (و از او جدا شود)... اگر (پس از دو طلاق و رجوع، بار ديگر) او را طلاق داد، از آن پس، زن بر او حلال نخواهد بود، مگر اينكه همسر ديگرى انتخاب كند (و با او آميزش جنسى كند. در اين صورت)، اگر (همسر دوم) او را طلاق گفت، گناهى ندارد كه بازگشت كند؛ (و با همسر اول، دوباره ازدواج كند؛) در صورتى كه اميد داشته باشند كه حدود الهى را محترم مىشمرند. اينها حدود الهى است كه (خدا) آن را براى گروهى كه آگاهند، بيان مىكند. (بقره: 229 و 230)
در زمان ابوبكر و دو سال اول خلافت عمر، مسئله سه طلاقه بر همين اساس و روش صورت مىگرفت تا اينكه در اين زمان، مردان، پى در پى، زنان خود را به لفظ واحد، سه بار طلاق مىدادند و در اين كار عجله مىكردند. اين عمل در آن زمان گسترش فراوانى يافت. خليفه نيز با ديدن اين وضعيت، در پى اصلاح آن برآمد و براى آنكه مردان را گرفتار پىآمد عمل خودشان سازد و آنان را مجازات كند، عمل آنان را امضا
1) . وجه دلالت آيه شريفه بر حكم ياد شده، آن است كه در آيه شريفه آمده است: «الطَّلاقُ مَرَّتانِ؛ طلاقى كه رجوع و بازگشت دارد دو مرتبه است». مرّتان يعنى دو بار و با فاصله» نه بدون فاصله، منظور آوردن تثنيه نبوده است، بلكه مىخواسته «تكرار» آن را بازگويد. نك: كتابهاى تفسيرى، ذيل آيه شريفه.
كرد و سه طلاقه كردن را به يك مرتبه جايز شمرد.(1)
اختلافهاى گسترده در مورد مسائل فقهى و حقوقى، وحدت جامعه اسلامى را به مخاطره انداخته بود. امام كه تبيين دين را از مهمترين وظايف خود مىدانست، پس از آنكه به خلافت رسيد، كوشيد با مطرح كردن سنت پيامبر و احياى اصول فراموش شده دين و پيرايش آن از انحرافها و اختلافها، جامعه را به سمت صلاح و رستگارى هدايت كند. آن حضرت در شرح فعاليتهاى خود مىفرمايد:
... مگر من در بين شما به «ثقل اكبر» (قرآن) عمل نكردم و «ثقل اصغر» (عترت پيغمبر) را در بين شما باقى نگذاردم. مگر پرچم ايمان را در بين شما نصب نكردم و از حدود حلال و حرام آگاهتان نساختم... . مگر نه اين است كه جامه عافيت را با «عدل» خود بر تن شما پوشانيدم و نيكىها را با رفتار و گفتار خود براى شما گستردم و ملكات اخلاق انسانى را به شما نشان دادم.(2)
امام على (علیه السلام) نه تنها در دوران حكومت خود كه در دوران حكومت خلفاى سهگانه نيز همين رويكرد را در حد توان پىگيرى مىكرد.
امام درباره مُحرم شدن به عمره در ايام حج، فرمود: «من به خاطر هيچ كس، سنت آن حضرت را رها نمىكنم».(3)
يك سال از سالهايى كه نماز در منى تمام خوانده مىشد، از امام على (علیه السلام) خواسته
شد كه امامت جماعت منى را به عهده گيرد و نماز را به صورت تمام اقامه كند. در پاسخ فرمود: «اگر من نماز بخوانم، همچون پيامبر خواهم خواند.» و زمانى كه امام اصرار آنان را بر تمام خواندن نماز ديد، اين درخواست را نپذيرفت.(1)
مطوف بن عبداللّه مىگويد: همراه عمران بن حصين (كه از اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه وآله)بود) پشت سر امام على (علیه السلام)نماز مىخواندم. پس از پايان نماز، عمران دست مرا گرفت و گفت «لقد صلى صلاة محمد (صلی الله علیه وآله) وَ لَقَد ذكرنى صَلاةَ محمد؛ او همانند نماز پيامبر نماز خواند و مرا به ياد نماز پيامبر انداخت».(2)
در دوران خلافت امام على (علیه السلام) و در بدو ورود آن حضرت به كوفه، ابوموسى اشعرى كه پشت سر امام، نماز را به جماعت خوانده بود، گفت: «ذكرنا على بن ابى طالب صلاة النبى؛ على با نماز خود ما را به ياد نماز پيامبر انداخت».(3)
تمام همّت على (علیه السلام)، احياى سيره نبى اكرم (صلی الله علیه وآله) و رفع اختلافها در جامعه اسلامى بر اساس آن بود. اصحاب خاص امام نيز اين حقيقت را دريافته بودند. عمّار درباره اقدامات امام على (علیه السلام) مىگفت: «اگر على (علیه السلام) هيچ كارى جز زنده كردن دو تكبير در وقت بلند كردن سر از سجده، نكرده باشد، به خاطر همين كار، به فضل بزرگى دست يافته است».(4)
از ديگر فعاليتهاى امام على (علیه السلام)، تلاش در احياى سنت رسول خدا (صلی الله علیه وآله)در وضو گرفتن بود. وقتى امام براى نماز حاضر شد، مقدارى آب طلب كرد و وضو را بر اساس سنت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به جاى آورد و اين شيوه وضو گرفتن را وضوى راستين پيامبر خدا
(صلی الله علیه وآله)دانست.(1)
همچنين امام على (علیه السلام) در نامه خود به محمد بن ابى بكر، فرماندار مصر، پس از سفارشهاى فراوان، چگونگى وضوى صحيح را به او يادآورى مىكند و مىفرمايد: «من خود ديدم كه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) چنين وضو مىساخت».(2)
اختلافات و نابسامانىهايى كه در دوران پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در جامعه اسلامى رخ داده بود، با جان مردم عجين شده بود و هر گروه نظر خود را صواب مىدانست و ديگران را بر خطا مىپنداشت. همين امر، تغيير و تحول را مشكل و زمينه را براى اقدامات اصلاحى نامناسب كرده بود.
نابسامانىهاى شديد سياسى و اقتصادى برخى كارگزاران حكومت پيشين، چنان بود كه مردم را به ستوه آورد و موجب شورش آنان بر ضد حكومت شد. على (علیه السلام)اصلاحات سياسى و اقتصادى را با همه مشكلاتى كه داشت، از نخستين روزهاى حكومت خود آغاز كرد، ولى به انجام رساندن اصلاحات فقهى و حقوقى به صورت گسترده زمينه مساعدى نداشت. امام بايد درنگ مىكرد، زمينه را آماده مىساخت، آنگاه مبارزه را آغاز مىكرد. احياى سنت نبوى در تمام ابعاد آن، نيازمند ثبات بيشتر و استقرار فزونتر حكومت بود. اميرمؤمنان على (علیه السلام)، مىفرمود: «اگر گامهايم از اين فتنهها استوار آيد، امورى را دگرگون خواهم كرد».(3)
امام به آسانى نمىتوانست با آنچه در طول 25 سال ريشه دوانده بود و ذهنها و زبانها، جانها و منشها به آن خو گرفته بودند و براى مردم فرهنگ ديگرى ساخته بود، مبارزه كند.
اقدام ناسنجيده، اعتراضهاى گستردهاى را در پى داشت و فرصت براى اصلاحات ديگر نيز از دست مىرفت. بايد آرام آرام و سنجيده عمل مىشد تا روزگارى كه زمان چيدن ميوه فرا مىرسيد. از همين روى، امام به شريح قاضى پيغام فرستاد تا زمانى كه كارهاى مردم سامان بيابد، بر همين اساس كه تا كنون قضاوت مىكردى، قضاوت كن.(1)
زمانى كه امام على (علیه السلام) وارد كوفه شد، از حسن (علیه السلام) خواست به ميان مردم برود و آنان را از اقامه نماز مستحبى به جماعت، در ماه مبارك رمضان باز دارد. زمانى كه مردم نظر امام را شنيدند، با آه و ناله فرياد سردادند. چون حسن (علیه السلام) نزد پدر بزرگوارش بازگشت، امام پرسيد: اين سر و صدا چيست؟ او ماجرا را باز گفت. اميرمؤمنان على (علیه السلام) فرمود: به آنان بگو نماز را بخوانند (همانگونه كه پيش از اين مىخواندند).(2)
امام در خطبهاى طولانى در ميان جمعى از اهل بيت، نزديكان و شيعيانش، مواردى از نابسامانىهايى را كه در دوران پيش از خود ايجاد شده بود و مىبايست اصلاح گردد، برشمرد و پىآمدهاى اقدامات اصلاحى خود را بازگو كرد. اين خطبه به خوبى بيانگر آن است كه اگر امام امكان مىيافت و زمينه مساعد مىشد، چه امورى را در جامعه برپا مىكرد و مردم را از چه مسائلى باز مىداشت. به همين دليل، اين خطبه شريف را در اينجا نقل مىكنيم:
آن حضرت پس از ستايش و ثناى خداوند و صلوات بر پيامبر فرمود:
هشدار كه من از وجود دو خصلت در شما بيشتر مىترسم: پيروى از هواى نفس و آرزوهاى طولانى. پيروى از هواى نفس، انسان را از حق باز
مىدارد و پروردن آرزوهاى دراز، آخرت را به دست فراموشى مىسپارد. هشدار كه دنيا پشتكنان كوچ كرده و آخرت، روىآوران و اين هر دو را فرزندانى است. شما از فرزندان آخرت باشيد، نه از فرزندان دنيا. امروز هنگام عمل است، نه حساب كشيدن و فردا هنگام حساب كشيدن است، نه عمل.
جز اين نيست كه سرچشمه پيدايش فتنهها، هواهاى نفسانىاند كه از آنها پيروى شود و نيز احكامى كه بدعتگذارانه پديد مىآيند. در اين فتنهها، با فرمان خدا مخالفت مىشود و گروهى، گروه ديگر را [به ناحق] به مناصبى مىگمارند.
هشدار! كه اگر حق خالص شود، اختلافى باقى نمىماند و اگر باطل هم بهطور خالص عرضه شود، بر صاحب خرد پوشيده نمىماند، ولى دستهاى از حق و دستهاى از باطل درهم آميخته مىشوند و يكديگر را مىپوشانند. اينجاست كه شيطان بر هواداران خود چيره مىشود و تنها كسانى كه مورد رحمت خدا بودهاند، نجات مىيابند.
من از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) شنيدم كه فرمود: «چگونه خواهيد بود، آنگاه كه فتنهها شما را فرو پوشاند و كودك در آن بزرگ شود و بزرگ در آن پير گردد»؛(1)فتنهاى كه مردم بر مجراى آن روان مىشوند و آن را سنت مىكنند و هرگاه چيزى از آن تغيير يابد، مىگويند: سنت دگرگون شد و مردم منكرى انجام دادند! آنگاه بلا شدت مىيابد و زن و فرزندان به اسارت برده مىشوند و فتنه آنها را بكوبد و چونان هيزم كه از آتش نابود شود، نابودشان كند و آسياب كه سنگ زيرين را بكوبد. در آن حال، براى غيرخدا فقه فرا مىگيرند و علم بىعمل مىاندوزند و با كار آخرت در طلب دنيا برمىآيند.
... اكنون اگر من مردم را به ترك آن كارها وادارم و امور را به مجارى
1) . كنايه از طولانى بودن زمان فتنه است.
صحيح خود و سنت دوران پيامبر بازگردانم، سپاه من از پيرامونم پراكنده مىشوند، تا آنجا كه يا تنها بمانم يا شمارى اندك از ياران ويژهام گرداگردم بمانند؛ همانان كه فضيلت مرا مىشناسند و از كتاب خدا و سنت پيامبر وجوب امامت مرا دريافتهاند. به يقين، خواهيد ديد كه اگر اين اصلاحات را انجام دهم، از پيرامونم پراكنده خواهند شد، اگر:
مقام ابراهيم را به مكان اصلى خود، همان مكانى كه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) آن را قرار داده بود، برگردانم؛
فدك را به وارثان فاطمه (س) عودت دهم؛
پيمانه رسول خدا (صلی الله علیه وآله)(1)را به همان اندازه اصلى بازگردانم؛
زمينهايى را كه پيامبر به برخى كسان بخشيده بود، ولى به آنان داده نشد، به ايشان بدهم؛
خانه جعفر را به وارثانش بازگردانم و از مسجد جدا سازم؛
قضاوتهاى ناعادلانه را به قضاوتهاى عادلانه تغيير دهم؛
زنانى را كه ناصواب به همسرى مردانى درآمدهاند، بازپسگيرم و به همسران حقيقى آنها دهم و حكم ناموس و مسائل شرعى آنها را جارى كنم؛
بازماندگان بنىتغلب را اسير سازم؛
بذل و بخششهاى زمين خيبر را بازگردانم؛
ديوانهاىِ (دفاتر) حقوق و عطايا را از ميان ببرم و بيتالمال را به شيوه پيامبر، به مساوات تقسيم كنم و آن را به نفع اغنيا تقسيم نكنم؛
مساحت [تعيين خراج بر اساس اراضى(2)] را برافكنم؛
1) . مقصود واحد، حجم آبى است كه پيامبر براى غسل استفاده مىكرد. نك: ابى جعفر محمد بن حسن طوسى، الخلاف، قم، مؤسسه النشر الاسلامى، 1407 ه-.ق، ج 1، ص 130.
2) . يكى از دگرگونىهايى كه پس از رحلت رسول خدا صلىاللهعليهوآله رخ داد، آن بود كه مقدار زكات بر اساس مساحت زمين، معين مىشد. اين امر، به ظاهر با روش پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله متفاوت بود. نك: بحارالانوار، ج 31، ص 20.
در مسئله ازدواج، مساوات برقرار سازم؛
حكم خمس پيامبر را همان گونه كه خداوند در قرآن فرموده و واجب ساخته، جارى كنم؛
مسجد پيامبر را به شكل نخست برگردانم و درهايى را كه به آن گشودهاند، ببندم و درى را كه بر آن بسته شده است، باز كنم؛(1)
مسح كردن از روى كفش را ممنوع كنم؛
بر [نوشيدن] آب جو حد جارى سازم؛
متعه حج و متعه نكاح را حلال اعلان كنم؛
دستور دهم نماز ميت را با پنج تكبير بخوانند؛
مردم را به بلند گفتن «بسم اللّه الرّحمن الرّحيم» در نماز ملزم كنم؛
كسانى را كه كنار پيامبر در مسجد او داخل شدهاند و پيامبر آنان را خارج كرده بود، خارج كنم و آنها را كه پس از پيامبر، برخلاف نظر او از مسجد خارج شدهاند، داخل كنم؛
مردم را به حكم قرآن ملزم سازم و آنان را بر اجراى طلاق بر اساس سنت ملزم گردانم؛
زكاتهاى واجب را در همه اقسام و با نصاب شرعى آن بگيرم؛
وضو و غسل و نماز را به اوقات و آداب و جايگاه خود برگردانم؛
اهل نجران را به مناطق خود بازگردانم؛
با اسيران پارسى و ديگر اقوام، بر اساس كتاب خدا و سنت پيامبر عمل كنم، در اين هنگام (اگر چنين كنم)، از اطراف من پراكنده مىشويد (و مرا تنها مىگذاريد). به خدا سوگند! اگر به مردم فرمان دهم كه در ماه
1) . جبرئيل از خداى سبحان اين دستور را براى پيامبر آورد كه همه درهاى منازلى را كه به مسجد باز مىشد، به جز در خانه على (علیه السلام) ببندد، ولى پس از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله، گويى برعكس اين دستور عمل شد. سيد مرتضى عسكرى، معالم المدرسين، تهران، مؤسسة البعثه، قسم الدراسات الاسلاميه، 1405 ه . ق، چ 1، ج 2، ص 354.
رمضان، جز نماز واجب را به جماعت نخوانند و اعلام كنم كه خواندن نماز نافله به جماعت بدعت است، برخى از رزمندگان سپاه خود من كه همراه من مىجنگيدند، خواهند گفت: «اى مسلمانان، سنت عمر تغيير كرد. على ما را از نماز مستحب در ماه رمضان باز مىدارد.» و من بيم آن دارم كه در سپاه خودم شورشى رخ دهد و اين چيزى است كه از اين امت در پراكندگى و اطاعت از پيشوايان گمراهى و فراخوانان به سوى دوزخ ديدهام.
«... اگر به خدا و آنچه بر بنده خود در روز جدايى حق از باطل، روز درگيرى دو گروه (با ايمان و بىايمان)[= روز جنگ بدر ]نازل كرديم، ايمان آوردهايد و خداوند بر هر چيزى تواناست».(2)
بدانيد هرگونه غنيمتى به دست آوريد، خمس آن براى خدا و براى پيامبر و براى نزديكان و يتيمان و مسكينان و واماندگان در راه از آنها است؛ اگر به خدا و آنچه بر بنده خود در روز جدايى حق از باطل؛ روز درگيرى دو گروه (با ايمان و بىايمان = روز جنگ بدر) نازل كرديم، ايمان آوردهايد و خداوند بر هر چيزى تواناست.
(انفال: 41)به خدا سوگند! مراد از ذىالقربى (نزديكان)، ماييم كه خداوند ما را در كنار خود و رسولش نشانده و فرموده است: «... از آن خدا و رسول و خويشاوندان او و يتيمان و مستمندان و در راه ماندگان است. (اين آيه به طور خاص درباره ماست) تا در ميان ثروتمندان شما دست به دست نگردد. آنچه را رسول خدا (صلی الله علیه وآله) براى شما آورده بگيريد و از آنچه نهى كرده بپرهيزيد و از خدا پروا كنيد (در ظلم به حق آل محمد (صلی الله علیه وآله) از
1) . اين جمله امام نيز جزو موارد متعددى است كه آن حضرت در سطرهاى بالا برشمردند، بنابراين، معناى كلام امام چنين است: اگر سهم خاندان پيامبر را... بدهم، از گردم پراكنده مىشويد و مرا تنها مىگذاريد.
2) . بخشى از آيه 41 سوره انفال: وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكينِ وَ ابْنِ السَّبيلِ إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّهِ وَ ما أَنْزَلْنا عَلى عَبْدِنا يَوْمَ الْفُرْقانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ وَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَديرٌ.
خدا بترسيد كه) خداوند كيفرش شديد است»؛(1)
ما أَفاءَ اللّهُ عَلى رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرى فَلِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكينِ وَ ابْنِ السَّبيلِ كَيْ لا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ اْلأَغْنِياءِ مِنْكُمْ وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ شَديدُ الْعِقابِ.
آنچه خداوند از اهل اين آبادىها به رسولش بازگرداند، از آنِ خدا و رسول و خويشاوندان او، و يتيمان و مستمندان و در راه ماندگان است، تا [اين اموال عظيم ]در ميان ثروتمندان شما دست به دست نگردد. آنچه را رسول خدا صلىاللهعليهوآله براى شما آورده بگيريد [و اجرا كنيد] و از آنچه نهى كرده خوددارى نماييد، و از [مخالفت ]خدا بپرهيزيد كه خداوند كيفرش شديد است!
يعنى خداوند آنان را كه به آل محمد (صلی الله علیه وآله) ستم كنند، سخت مجازات مىكند.اين، رحمت خداوند است براى ما و ثروتى است كه براى ما نهاده و پيامبرش را به آن سفارش كرده است. خداوند از صدقات، براى ما بهرهاى قرار نداد و رسولش و ما اهل بيت را گرامى شمرده و نخواسته كه از چركهاى مردم، ما را بخوراند. ولى [آنان] خدا و رسولش را تكذيب كرده، كتاب خدا را كه حق ما را تبيين مىكند، انكار كردند و حق واجبمان را كه خداوند برايمان مقرر فرموده، از ما منع كردند.
خاندان هيچ پيامبرى از امتش به آن اندازه كه ما پس از پيامبرمان آزار ديديم، آزار نديده است. در رويارويى با ستمكاران، از خدا مدد مىجوييم و هيچ نيرو و توانى نيست، جز با امداد از خداوند والا مرتبه بزرگ.(2)
آگاه كردن مردم از نابسامانىها و اختلافات، اولين گام براى اصلاحات است و تا آن انجام نشود، نمىتوان به مرحله بعد، (اصلاح امور) گام نهاد. سخنان اميرمؤمنان على (علیه السلام) نيز در برشمردن اين امور از مصداقهاى اصلاحگرى است؛ چه موفق به تغيير بدعتها و مفاسد بشود يا نه.
على (علیه السلام) اصلاحات را بر اساس برنامهاى دقيق و چشماندازى روشن و اهدافى مشخص، در پى بازگرداندن جامعه به سيره و سنت نبوى آغاز كرد و گام اول را براى ايجاد و گسترش عدالت اجتماعى و اصلاحات ادارى و اقتصادى برداشت. امام تا آخرين لحظههاى عمر شريف خويش، در پى ايجاد جامعه خدا محور گام برداشت. افسوس كه كجانديشىها، زشت خويىها، نامردمىها و ستمگرىها، آن مرد عدالت و ايمان را از رسيدن به تمامى آن اهداف بازداشت.
جامعه اسلامى هر چه بيشتر از زمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله)فاصله مىگرفت، فاصله آن با فضيلتهاى معنوى و اخلاقى نيز بيشتر مىشد و انواع مفاسد و انحرافهاى اخلاقى در آن گسترش مىيافت. كار به جايى رسيد كه دنيا پرستى، حرام خوارى، مىگسارى، زنا و مانند آن در جامعه قبح خود را از دست داد. و حتى برخى از كسانى را كه روزگارى از ياران و نزديكان رسول خدا (صلی الله علیه وآله)بودند، به تباهى كشانيد. نمونههايى از اين امور در فصلهاى پيشين بيان شد. شواهد تاريخى نيز بيانگر مفاسد بيشترى در اين دوران است.
عاصم و عبداللّه، فرزندان عمر و سهل، پسر عبدالرحمان بن عوف شرابخوارى كردند؛ ابوشحمه، فرزند ديگر عمر مرتكب زنا شد و عمر بر او حد جارى كرد و او را به زندان افكند.(1)قداقة بن مظعون، والى بحرين نيز مىگسارى كرد.(2)مشروبخوارى و عياشى وليد بن عقبه، فرماندار شهر كوفه نيز نمونه ديگرى از اين پلشتىهاى اخلاقى بود.(3)همچنين نعمان بن عدى، والى ديگر حكومت، اشعارى در وصف خمريات و مىگسارى سرود(4).
اميرمؤمنان على (علیه السلام) درباره انحراف اخلاقى و دينى آن دوران مىفرمايد:
آگاه باشيد! تيرهروزىها همانند زمان بعثت پيامبر بار ديگر به شما روى
آورده است.(1)آگاه باشيد كه پس از هجرت، همچون اعراب باديه نشين شدهايد و پس از برادرى و اتحاد، به احزاب مختلف تقسيم گشتهايد. از اسلام، به نام آن بسنده كردهايد و از ايمان، جز تصور و ترسيمى از آن چيزى نمىشناسيد.
به هوش باشيد! شما قيد و بند اسلام را قطع، حدود آن را معطل و احكام آن را به دست نابودى سپردهايد.(2)
خداى شما را رحمت كند! بدانيد در زمانى قرار گرفتهايد كه گوينده حق در آن كم است و زبان از گفتار راست، ناتوان و گنگ است و حقجويان خوارند. مردمش همدم گناه و همگام سهلانگارى، سستى و تنبلىاند. جوانانشان بداخلاق، بزرگسالانشان گناهكار و عالمانشان منافق و دوستان در دوستى خيانتكارند. نه كوچكشان، بزرگسال را احترام مىكند و نه ثروتمندشان، زندگى مستمندان را تكفل مىكند.(3)
اكنون با بررسى برخى زمينههاى رشد و گسترش انحرافهاى اخلاقى در جامعه اسلامى آن زمان، با وضعيت اخلاقى آن دوران بيشتر آشنا مىشويم.
چنان كه گذشت، برخى كارگزاران حكومتهاى پس از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نه تنها از مبانى اسلام آگاهى لازم را نداشتند، بلكه با تربيت صحيح اسلامى بيگانه بودند و به مسائل اخلاقى هيچگونه پاىبندى نداشتند.
وقتى چنين افرادى كه سالها با رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و مسلمانان جنگيده بودند و در نهايت، با اكراه و طمع، اسلام را به صورت ظاهرى قبول كردهاند، مناصب كليدى و
مهم را در دست گيرند، انحطاط جامعه و رشد و گسترش انواع مفاسد، امرى طبيعى خواهد بود. نمونههاى بسيارى از ستمها، دنياپرستى و خيانت، دزدى، شرابخوارى، عياشى، زنا و ديگر مفاسدى را كه برخى كارگزاران آن دوران مرتكب شده بودند، در بحثهاى گذشته بيان كرديم.
خداوند متعال با فرستادن حضرت محمد (صلی الله علیه وآله) و تعيين معصومانى كه بر فراز قلههاى فضيلت و معنويتند و از هرگونه بدى به دورند، بهترين الگو و سرمشق را براى هدايت و تربيت مردم قرار داد تا آنان كردار خود را با آن رهبران الهى هماهنگ كنند و به رستگارى دست يابند.
سنت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و رفتار و گفتار آن حضرت، مالامال از فضايل اخلاقى و كرامت انسانى است كه سرمشقى براى تمام مسلمانان و بشريت است. قرآن كريم در اين باره مىفرمايد:
لَقد كانَ لَكُم فِى رَسُولاللّهِ أُسوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَن كانَ يَرجُوااللّهَ وَاليَومَالآخِرَ وَ ذَكَرَاللّهَ كثيرا. (احزاب: 21)
همانا براى شما در (زندگى) رسول خدا (صلی الله علیه وآله) سرمشق نيكويى بود، براى آنها كه اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند و خدا را بسيار ياد مىكنند.
زندگى و رفتار آن حضرت با خانواده، همسايگان، بردگان و افراد جامعه، عبادت در درگاه الهى، دورى از خواستههاى مادى، ايثار و ازخودگذشتگى و خواب و خوراك و در يك كلام، تمامى رفتار و گفتار آن وجود مقدس، بهترين سرمشق و الگو براى آنانى است كه در پى حق و خواستار رشد و تعالىاند. متأسفانه پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) براى پاسداشت سنت نبوى، تلاش كافى صورت نپذيرفت و حتى برخى كارگزاران، خود، مانع اين امر شدند. نتيجه آن شد كه سنت نبوى در جامعه كمرنگ شد و زمينه براى رشد مفاسد فراهم گرديد. اگر بعدها ائمه (علیه السلام)سنت و گفتار رسول خدا
(صلی الله علیه وآله) را براى ما نقل نمىكردند، بسيارى از آنها هرگز به ما نمىرسيد و از ميان مىرفت. از سوى ديگر، پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، زمينه براى استفاده مردم از راهنمايىها و هدايتهاى الهى شخصيتى چون اميرمؤمنان على (علیه السلام)چنان كه بايد، آماده نبود و جامعه اسلامى از اين نعمت الهى نيز محروم ماند.
افزون بر اين، شمارى از اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه وآله) كه در دامان پيامبر تربيت يافته، با اميرمؤمنان پيوند داشتند و با اصول اسلام آشنا بودند، بر اثر فشارها و محدوديتهايى كه ايجاد شد، مجبور به سكوت شدند يا به تبعيد رفتند يا به زندان افتادند. نمونههايى از اين دست را پيشتر بيان كرديم.
جامعه عرب، پيش از اسلام، گرفتار محروميتهاى شديد اقتصادى بود. اين وضعيت حتى تا مدتى در زمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله)ادامه داشت. پس از لشكركشىهاى سپاه اسلام، به ويژه در زمان عمر و تا حدى در زمان عثمان، مسلمانان از بركت غنايم به دست آمده، زندگى مرفهى يافتند.
نفس مال و ثروت، ناپسند نيست، ولى در آنجا كه تربيت صحيح اسلامى نباشد، موجب دنيا زدگى مىشود و انحراف و مفاسد اخلاقى ديگرى را در پى خواهد آورد.
در دوران پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، با سرازير شدن اموال و غنايم فراوان به سرزمينهاى اسلامى، به دليل نبود تربيت و معرفت كامل اسلامى و با توجه به وضعيت نابسامان واليان برخى از مناطق مختلف، دنيازدگى، رفاهطلبى و پول پرستى در جامعه اسلامى گسترش يافت.
نظام ديوانى هم موجب شد عدهاى خاص و بيشتر قريشىها به ثروتهاى هنگفتى دست يابند. در پى آنان، تودهها نيز در پى كسب مال و ثروت برآمدند و پول پرستى و رفاهطلبى عملى پسنديده به شمار آمد. اندك اندك، فضايل و معنويات در جامعه كمرنگ و زمينه رشد و گسترش انواع مفاسد اخلاقى ديگر در جامعه فراهم شد.
وابستگى مردم به مال دنيا و عطايى كه مىگرفتند، تا آن اندازه بود كه خليفه دوم،
عمر معتقد بود اگر سهميه آنان را قطع كند، آنان كافر مىشوند.(1)
در ميان رفتار و عملكرد واليان آن دوران، آنچه به روند دنياگرايى و رفاهطلبى جامعه سرعت بيشترى بخشيد، رفتار و عملكرد برخى اطرافيان و كارگزاران عثمان بود.
بناى كاخ «زوراء»، لباسهاى گرانقيمت، غذاهاى متنوع و جمعآورى اموالى هنگفت، الگوى مناسبى براى رواج اشرافىگرى و دنيازدگى در ميان مردم شد. در سايه بذل و بخششهاى فراوان و بىجاى برخى كارگزاران سرزمينهاى اسلامى، دنيازدگى و رفاهطلبى گسترش يافت و انواع مفاسد اخلاقى به اوج خود رسيد.
با توجه به نقش تربيتى و بازدارنده مجازاتها و حدود الهى در سلامت پيكره اجتماع، برخورد قاطعانه با رفتارهاى خلاف قانون، به ويژه مفاسد اخلاقى و اجتماعى و اجراى درست و كامل حدود و مجازاتها، از ايجاد و گسترش مفاسد جلوگيرى خواهد كرد. از اين رو، در طول تاريخ، هرگاه در جامعهاى با مفاسد برخورد جدى نشده و حدود الهى به درستى به اجرا درنيامده است، آن جامعه دچار انحطاط شده و انواع مفاسد و اعمال خلاف قانون در آن گسترش يافته است.
با نگاهى به دوران پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) درخواهيم يافت كه گسترش نابسامانىهاى اخلاقى و اجتماعى با نبود برخورد جدى با بعضى از مفاسد و اجرا نشدن درست و تعطيلى بعضى مجازاتها و حدود الهى هم زمان بوده است. در برخى از
1) . ابى جعفر محمد الاسكافى، المعيار و الموازنه فى فضايل الامام اميرالمؤمنين على بن ابى طالب، تحقيق: شيخ محمد باقر محمودى، بيروت، 1402 ه .ق، چ 1، ص 87 .
موارد نيز سختگيرى و افراط مىشد.(1)
در بحثهاى پيشين، جنايتهاى خالد بن وليد در قتل مالك بن نويره و تعدادى از افراد قبيلهاش و تجاوز به همسر او را بيان كرديم.(2)
يكى ديگر از معروفترين مفاسد آن دوران، مىگسارى وليد بن عقبه، حاكم كوفه است. او كه شب را تا به صبح مشغول عياشى و مىگسارى بود، صبحگاه در مسجد حاضر شد و در حال مستى، نماز صبح را چهار ركعت خواند و در محراب مسجد قى كرد. عدهاى از مردم كوفه چون چنين ديدند، انگشتر او را در حال مستى از دستش بيرون آوردند و به مدينه آمدند. زمانى كه آنان براى اداى شهادت نزد عثمان حاضر شدند، عثمان خطاب به آنان گفت: آيا شما خود ديدهايد كه برادرم (وليد) شراب بنوشد؟! سپس آنان را تازيانه زد. كوفيان نزد امام على (علیه السلام) آمدند و داستان را تعريف كردند. امام پيش عثمان رفت و او را سرزنش كرد و فرمود: «حدود الهى را تعطيل كردهاى و مردمانى را كه بر ضد برادرت شهادت دادهاند، كتك زدهاى؟! در نهايت، امام، خود، بر وليد حد جارى كرد.(3)
يكى از مهمترين وظايف امام مسلمانان، ايجاد زمينه رشد و گسترش فضايل معنوى و كمال اخلاقى در جامعه اسلامى است. با توجه به وضعيت نابسامان اخلاقى پديد آمده
1) . كتابهاى تاريخى، موارد متعددى از اين سختگيرىها و افراطها از حد شرعى را ذكر كردهاند. همانند آنچه درباره عبدالرحمان، پسر عمر، آوردهاند، عبدالرحمان در مصر شراب خورد و به همين دليل، حد بر او جارى شد. سپس او را سوار بر شتر برهنهاى كردند و به مدينه فرستادند. در آنجا، در حالى كه بيمار بود، بار ديگر بر او حد جارى شد و به زندان فرستاده شد. او يك ماه در زندان ماند و سپس جان باخت. نك: شرح نهج البلاغه، صص 104 - 106.
2) . الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 33.
3) . جُمل من انساب الاشراف، ج 6 ، ص 144.
پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، اميرمؤمنان على (علیه السلام) يكى از اصول مهم اصلاحات حكومت خود را اصلاح مفاسد اخلاقى و زنده كردن فضايل معنوى در جامعه اسلامى قرار داد.
از آنجا كه رشد انسان در مسير دستيابى به تعالى معنوى و فضايل اخلاقى، پديدهاى يك باره و فورى نيست، از سوى ديگر، راهكارهاى مربوط به رشد معنويات و فضايل اخلاقى، گذشته از اقدامهاى بازدارنده چون مجازاتها، اقدامهاى اجتماعى آرامى هستند كه در لابهلاى پند و اندرز و تبيين حقايق به وسيله راه يافتگان اين مسير صورت مىگيرد، به همين دليل، اصلاحات اخلاقى اميرمؤمنان على (علیه السلام) همچون اصلاحات فقهى و حقوقى آن حضرت، امرى نبود كه در مدت كوتاهى به ثمر برسد. امام تلاش اصلاحى خود را در اين زمينه از همان روزهاى نخست حكومت خود آغاز كرد. آن حضرت در دومين روز حكومت خود بر فراز منبر رفت. نعمتهاى خداوند را بر مسلمانان برشمرد؛ مردم را به بىرغبتى به دنيا فراخواند و به آخرت ترغيب كرد.(1)
آن حضرت در دوران حكومت خود، به هر وسيله ممكن، مردم را به سوى اين هدف متعالى فرا مىخواند و زندگى زاهدانه ايشان، بهترين الگو براى دولتمردان و مردم بود. نامههاى آن حضرت به كارگزاران و فرماندارانش، مالامال از سفارش به دورى از دنيا، ترك گناه، عبادت و فضايل معنوى است كه نمونههايى از آن را در گذشته بيان كرديم.
اميرمؤمنان على (علیه السلام) هماره تودههاى مردم را به رشد و تعالى ترغيب مىكرد. مجموعه خطبهها و كلمات آن حضرت، نه تنها براى مردمان دوران حكومت علوى كه براى تمام نسلهاى خداجوى بشرى، بهترين منشور «انسان سازى» و «عرفان و حماسه» است. بررسى كامل و دقيق اين مجموعه بىنظير، نيازمند فرصتى مناسب و پژوهشى گسترده و
1) . شرح نهجالبلاغه، ج 7، ص 36.
عميق است و در اين نوشتار مختصر نمىگنجد. در اينجا با نگاهى گذرا، جلوههايى از مسائل معنوى و اخلاقى اين مجموعه را بيان مىكنيم:
از گفتار اميرمؤمنان على (علیه السلام) مىتوان برداشت كرد كه تقوا در نگاه آن حضرت، عبارت است از «نيرويى معنوى و روحى كه بر اثر تمرين پديد مىآيد و آثار و لوازم و نتايجى دارد كه از آن جمله، پرهيز از گناه است».(1)
تقوا با ارزشترين سرمايه و امتياز فرد و جامعه اسلامى است كه در سايه آن بسيارى از مشكلات و مفاسد حل خواهد شد. سرآغاز تمام بدىها و مشكلات و مفاسد فردى و اجتماعى، زمانى است كه اثر اين سرمايه گرانمايه در جامعه كمرنگ شود. سفارشهاى پى در پى امام على (علیه السلام) درباره تقواى الهى نيز از همين جا سرچشمه گرفته است:
اى بندگان خدا، ترس از خدا، (تقواى الهى) دوستان خدا را از ارتكاب محرمات باز مىدارد و قلبهاشان را قرين خوف و خشيت قرار مىدهد، آنچنان كه آنها را در دل شب بيدار مىدارد (و به راز و نياز با خدا بر مىخيزند) و در روزهاى گرم و سوزان به روزه وا مىدارد؛ مشقت را به جاى راحتى و تشنگى را به جاى سيرابى انتخاب كردهاند؛ پايان زندگى را نزديك شمرده و كارهاى نيك انجام دادهاند؛ آرزوها را تكذيب كرده و سرانجام زندگى را در نظر داشتهاند.(2)
تقوا پيشه كنيد كه رشتهاى است استوار، دستگيرهاى است محكم و قله آن پناهگاهى است مطمئن.(3)
اى بندگان خدا، بدانيد كه تقوا قلعهاى محكم و نيرومند است، ولى
بدكارى و گناه، حصارى است سست و بىدفاع كه اهلش را از بدى باز نمىدارد و كسى كه به آن پناهنده شود نگهدارىاش نمىكند؛ آگاه باشيد! با تقوا مىتوان زهر گناهان را زدود و با يقين، به برترين درجه مقصود رسيد.(1)
تقوا و ترس از خدا، كليد گشايش دروازههاى راستى و درستى است و ذخيره رستاخيز و سبب آزادى از هرگونه بردگى (شيطان) و نجات از هرگونه هلاكت است. در پرتو تقوا، طالبان، پيروزى و فرار كنندگان، رهايى مىيابند و با آن به هر هدف و آرزويى مىتوان رسيد.(2)
بالاترين امتياز و گرانمايهترين سرمايه و مطمئنترين پناهگاه در مقابل مفاسد و گناهان، «ايمان» و «تقوا» است كه در پرتو عبادت خدا به دست مىآيد.
عبادت كه حقيقت آن، ياد خدا و چشمپوشى از غير اوست، تا آن اندازه ارزشمند است كه خداوند، هدف از آفرينش جن و انس را عبادت آنان دانسته است.(3)
كلمات و خطبههاى اميرمؤمنان على (علیه السلام) سرشار از سفارش به عبادت خدا و بيان اهميت و نتايج آن است:
برترين وسيلهاى كه متوسلان مىتوانند با آن به سوى خدا تقرب جويند، «ايمان به او و پيامبر او» است و همچنين «جهاد» در راه او؛ چه اينكه جهاد، قله مرتفع اسلام است و نيز «كلمه اخلاص» (شهادت به يگانگى خدا و رسالت پيامبر) كه هماهنگ با سرشت بشر است و «به پا داشتن نماز» كه آيين اسلام است و «اداى زكات» كه فريضهاى است واجب و «روزه ماه رمضان» كه سپرى است در برابر مجازات خدا و «حج و عمره خانه خدا»
كه نابودكننده فقر و شستوشو دهنده گناه است و «صله رحم» كه باعث فزونى مال و طول عمر است و «صدقه پنهانى» كه كفاره خطاهاست و «صدقههاى آشكار» كه از مرگهاى ناگهانى و بد پيشگيرى مىكند و «نيكوكارى» كه از لغزشها و شكستهاى خواركننده بازمىدارد. هماره به ياد خدا باشيد كه بهترين ذكرهاست... قرآن را فراگيريد كه بهترين گفتهها، و بهار قلبهاست. از نور آن شفا بجوييد كه شفاى دلهاى بيمار است؛ آن را به نيكوترين وجه تلاوت كنيد كه سودمندترين سرگذشتهاست.(1)
اميرمؤمنان على (علیه السلام) با ترسيم شب زندهدارىها، خوف و خشيتها، شوق و لذتها، سوز و گدازها و تلاوتهاى قرآن عبادتكنندگان واقعى و عنايتهاى غيبى كه در پرتو عبادت و مراقبه و جهاد نفس نصيبشان مىشود و با ذكر لذتهاى واقعى و بىنظيرى كه در سايه عبادت به آنان دست مىدهد، ياران خود را به عبادت خدا تشويق مىكرد.
(پرهيزگاران) در شب همواره بر پا ايستادهاند، قرآن را شمرده و با تدبر تلاوت مىكنند. با آن جان خويش را محزون مىسازند و داروى درد خود را از آن مىگيرند. هرگاه به آيهاى برخورد كنند كه در آن بيم باشد، گوشهاى دل خويشتن را براى شنيدن آن باز مىكنند و صداى ناله و به هم خوردن زبانههاى آتش دوزخ با آن وضع مهيبش در درون گوششان طنينانداز است؛ آنها در پيشگاه خدا به ركوع مىروند و جبين و دست و پا و زانوها را به هنگام سجده بر خاك مىسايند و از خداوند آزادى خويش را از آتش دوزخ درخواست مىكنند.(2)
يكى از شرايط و عوامل مهم راهيابى انسان به هدف واقعى و نهايى خويش كه همان «معرفت اللّه» است، مبارزه با نفس اماره و خواهشهاى نفسانى است. اگر انسان توانست با سركشى اميال درونى و غرايز و خواهشهاى خود مبارزه كند و آنها را زير سلطه خود درآورد، مىتواند از آلودگىها رهايى يابد و راه دستيابى به مقامهاى والاتر را براى خود هموار سازد.
پيروى از خواستههاى دل، راز مفاسد و آلودگىهاست. از همين رو، اميرمؤمنان على (علیه السلام)به منظور دستيابى به اصلاحات اخلاقى جامعه، همگى را به مبارزه با نفس فرا مىخواند و بر آن تأكيد مىورزد:
انسان بايد نفس سركش را زمام كند و افسار آن را در اختيار گيرد و آن را از طغيان نگاه دارد و از همين راه، او را از نافرمانى، به اطاعت خداوند بكشاند.(1)
ايشان در عهدنامه خود به مالك اشتر مىفرمايد:
... و نيز به او فرمان مىدهد كه خواستههاى نابهجاى خود را در هم شكند. و به هنگام وسوسههاى نفس، خويشتندارى را پيش گيرد؛ زيرا «نفس اماره» همواره انسان را به بدى وادار مىكند، مگر آنكه رحمت الهى شامل حال او شود.(2)
امام على (علیه السلام) در نامهاى به كارگزار خود، عثمان بن حنيف انصارى كه در ميهمانى اشرافى شركت كرده بود، او را سرزنش كرد. آنگاه در مورد خود چنين فرمود:
من نفس سركش را با تقوا تمرين مىدهم و رام مىسازم تا در آن روز بزرگ و خوفناك، با ايمنى وارد صحنه قيامت شود و در آنجا كه همه مىلغزند، ثابت و بىتزلزل بماند. (فكر نكن من قادر به تحصيل لذتهاى
دنيا نيستم؛ به خدا سوگند!) اگر مىخواستم، مىتوانستم از عسل مصفا و مغز اين گندم و بافتههاى اين ابريشم براى خود خوراك و پوشاك تهيه كنم.(1)
اميرمؤمنان على (علیه السلام) در طول دوران حكومت خود، با بيمارى مزمن «دنيازدگى» و «رفاهطلبى» كه مسلمانان بدان دچار شده بودند، مبارزه كرد و با بيان جايگاه واقعى دنيا، آنان را به زهد و دورى از دنيا و توجه به آخرت فراخواند. اكنون از ميان انبوه سخنان گهربار آن حضرت، تنها قسمتهايى از يك خطبه طولانى ايشان را مىآوريم كه در آن واقعيت «دنيا» را بيان كرده است:
اما بعد، شما را از دنيا برحذر مىدارم؛ زيرا ظاهر دنيا، شيرين و با طراوت است. در لابهلاى شهوتها قرار گرفته و به خاطر نقد بودنش جلب توجه مىكند. با اينكه مواهب آن كم و ناچيز است، دلها را به خود مىكشاند. آرزوهاى دنياپرستان را در خود جمع كرده و خود را بدان آراسته و زيور غرور را به خود پوشيده است، ولى شادمانى و نعمت آن پايدار نيست. از دردها و مشكلات آن ايمن نتوان بود. سخت مغروركننده و زيانبار است. متغير است و زوالپذير، فناپذير و نابودشدنى است. پيوسته كسان را مىخورد و هلاك مىكند، آنگاه كه به حد اعلا برسد و به آرزوى دنياپرستان جامه عمل بپوشاند و از آن راضى گردند، بيش از آنچه در قرآن ذكر شده نخواهد بود كه: «زندگى همچون آبى مىماند كه از آسمان فرو مىفرستيم و به وسيله آن گياهان فراوان و سر به هم داده و در هم پيچيده به وجود مىآيد؛ چيزى نمىگذرد كه خشك مىشوند و بادها آنها را پراكنده مىسازند و خداوند بر همه چيز قادر است».(2)
هيچ كس از دنيا شادمانى نديده، جز اينكه پشت سرش با اشك و آه روبهرو شده است. هنوز با خوشىهايش روبهرو نگشته كه به ناراحتىهاى پشت كردن آن مبتلا مىشود. هنوز باران ملايم خوشى، راحتى دايمى برايش پديد نياورده كه بلاها، سيلآسا بر سرش فرو مىبارد... بسيار فريبنده است و آنچه در آن است، فريبندگى دارد. زودگذر است و هر كس در آن است، فنا مىپذيرد. زاد و توشههاى آن، جز زاد و توشه تقوا بىفايده است. كسى كه به مقدار كفايت از آن قانع باشد، آرامش بيشترى به دست مىآورد. آن كس كه از آن بسيار بطلبد، وسايل نابودى خود را بيشتر فراهم ساخته است و هر آنچه به دست آورده است، به زودى از دست مىرود. كسانى را كه به آن تكيه كردند، به درد و رنج انداخت و افرادى را كه به آن اطمينان كردند، به زمين زد. چه افراد پر اُبهتى كه سرانجام، دنيا آنها را تحقير و كوچك ساخت و متكبران و فخرفروشانى كه به خاك خوارى كشانيد. حكومت و رياست آن، ناپايدار؛ زندگى آن تيره؛ گوارايش ناگوار؛ شيرينى آن تلخ و طعام آن سم است. طنابهايش كهنه و پوسيده؛ زندگانش در معرض مرگ و تندرستانش در معرض بيمارىاند. حكومت آن بر باد مىرود و نيرومندانش مغلوب مىشوند؛ نعمتهاى فراوانش به نيستى مىگرايد و همجوارانش غارت مىشوند.
مگر شما در جايگاه پيشينيان قرار نگرفتهايد؛ آنها كه عمرشان از شما طولانىتر؛ آثارشان بادوامتر ؛ آرزويشان درازتر؛ افرادشان فزونتر و لشكرهاشان انبوهتر بود. دنيا را پرستيدند، آن هم چه پرستيدنى و آن را برگزيدند، چه برگزيدنى. سپس بدون زاد و توشهاى كه به منزلگاهشان برساند، بدون مركبى كه راه را به سرعت بپيمايد، از آن كوچ كردند... .(1)
1) . نهجالبلاغه با ترجمه گويا و شرح فشرده، ج 2، صص 63 - 65 ، خطبه 111.
انسانى كه مرگ را فراموش كند، فقر و ناتوانىاش را فراموش مىكند. آنگاه از ياد خدا غافل مىشود و در مقابل خداوند تكبر مىكند. چنين كسى، دنيا و لذتهاى آن را هميشگى مىپندارد و به آن دل مىبندد و خود را به گناه و انواع مفاسد مىآلايد. در مقابل، ياد مرگ سبب مىشود انسان، فقر و وابستگى خود را فراموش نكند و در پى آن، دست نياز به سوى پروردگار دراز كند و در پى توشهاى براى زندگانى پس از مرگ خود باشد. چنين انسانى هرگز به دنياى زودگذر و لذتهاى كوتاه آن دلبستگى ندارد و دامان خود را به گناه آلوده نمىكند. ياد مرگ در نگاه شخص موحد، حركتزا و نيروآفرين است. سفارشها و تذكرهاى فراوان اميرمؤمنان على (علیه السلام) در مورد ياد مرگ و روز قيامت از همين روست:
آگاه باشيد كه فاصله نگاههاى مرگ به شما كوتاه و نزديك است. گويا مرگ چنگالهايش را در جان شما فرو برده است. كردارهاى بد، مشكلات زندگى و كژىها و ناروايىها، شما را غافلگير ساخته و مرگ را از شما پنهان داشتهاند. بنابراين، علايق و وابستگىهاى دنيا را از خويش كم كنيد و كمر خويش را با توشه تقوا محكم ببنديد.(1)
... مرگ، از بين برنده لذتهاى شماست و مكدر كننده تمايلها و فاصلهافكن ميان شما و اهدافتان. ديداركنندهاى است دوستنداشتنى! حريفى است مغلوب ناشدنى، جنايتكارى است تعقيب نكردنى! هماكنون، دامهايش بر دست و پاى شما آويخته؛ ناراحتىها و مشكلاتش شما را فرا گرفته؛ تيرهايش شما را هدف قرار داده و تسلطش بر شما عظيم است و حملاتش پى در پى... . چقدر نزديك است كه سايههاى تاريك مرگ و شدت دردهاى آن و تيرگى بىهوشىها و شدايد و
1) . نهجالبلاغه با ترجمه گويا و شرح فشرده، ج 2، ص 377، خطبه 204.
ظلمت سكرات و تألم خروج روح از تن و تاريكى چشم به هم گذاشتن و ناگوارى چشيدن آن، شما را فراگيرد. خوب پيش خود مجسم سازيد كه ناگهان مرگ به شما حملهور مىشود و شما را به راحتى از گفتن سخن آهسته ساكت مىسازد. دوستان مشاورتان را از گردتان پراكنده مىكند؛ آثارتان را محو و خانههايتان را معطل مىگذارد و وارثان شما را برمىانگيزاند تا ارث شما را تقسيم كنند... پس با جديت و كوشش (به انجام دادن اعمال نيك) بپردازيد. براى اين سفر مهيا و آماده شويد و زاد و توشه از اين خانه، فراوان برگيريد؛ دنيا شما را مغرور نسازد... از زرق و برق دنيا برحذر باشيد كه غدّار است و مكار.(1)
...عدهاى ناگهان گرفتار شدند (و مرگ آنها را از پاى درآورد)، در جايى كه نه فسخ پيمان ممكن است و نه راه بازگشتى دارد. چگونه بلاهايى كه نمىدانستند و انتظار آن را هم نداشتند، بر سر آنها فرود آمد و دنيايى را كه جاودانى و ايمن مىپنداشتند، به زودى از آن جدا شدند و به آنچه در آخرت به آنها وعده داده بودند، رسيدند. بلاهايى كه بر آنها فرود آمده، قابل توصيف نيست.
سكرات مرگ و حسرت از دست دادن آنچه داشتند، بر آنها هجوم آورد؛ در سكرات مرگ، اعضاى بدنشان سست گرديد و در برابر آن رنگ باختند؛ سپس كمكم مرگ در آنها نفوذ كرد، و ميان آنها و زبانشان جدايى افكند. او همچنان در ميان خانواده خود با چشم نگاه مىكند و با گوشش مىشنود. در حالى كه عقلش سالم و فكرش باقى است، مىانديشد كه عمرش را در چه راهى گذرانده و روزگارش را در چه راهى سپرى كرده است. به ياد ثروتهايى مىافتد كه جمع كرده است؛ همان ثروتى كه در جمعآورى آن، چشمها را به هم گذارده و از حلال و
1) . همان، ص 437، خطبه 230.
حرام و مشكوك گرفته و گناه جمعآورى آنها همراه اوست. اكنون هنگام جدايى از آنها فرا رسيده و همه براى وارثان جاى مىماند كه از آن بهره مىگيرند. راحتى آن براى ديگران و سنگينى گناهش بر دوش اوست و او در گرو اين اموال است. پس انگشت خود را از پشيمانى مىگزد... مرگ همچنان بر اعضاى بدنش چيره مىشود تا آنجا كه گوشش همچون زبانش از كار مىافتد؛ به طورى كه در ميان خانوادهاش نمىتواند با زبانش سخن گويد و با گوشش بشنود؛ پيوسته به صورت آنان مىنگرد و حركات زبانشان را مىبيند، ولى صداى آنان را نمىشنود. سپس چنگال مرگ، تمام وجودش را فرا مىگيرد. چشم او همچون گوشش از كار خواهد افتاد و روح از بدنش خارج مىشود و همچون مردارى بين خانوادهاش مىافتد، آنچنان كه از نشستن نزدش وحشت مىكنند و از او دور مىشوند... .(1)
توبه، يكى از نعمتهاى بزرگ خداوند بر بندگانش است. خداوند متعال، مىخواهد بندگان گناهكارش به اميد بخشش او، از گناهان خود دست كشند، سر به درگاه آستانش فرو آورند و از او آمرزش بخواهند. همين اميد به رحمت الهى است كه بندگان آلوده و گناهكار را به خاكسارى درگاه الهى مىكشاند و از ادامه راه خطا منصرف مىسازد.
توبه كه نقش تربيتى بسيارى در جامعه اسلامى دارد، راه اصلاح افراد و جامعه را هموار مىكند. از اين رو، هميشه مورد توجه مصلحان واقعى بوده است. اميرمؤمنان على (علیه السلام) خطاب به ياران خود مىفرمايد:
حال كه در متن زندگى و حيات هستيد، تلاش كنيد. پروندهها باز و
1) . همان، ج 2، صص 55 - 57، خطبه 109.
بساط توبه گسترده است. فراريان از اطاعت خدا، به سوى آن خوانده مىشوند و بدكاران اميد بازگشت و پاك شدن دارند. پيش از آنكه چراغ عمل خاموش گردد، مهلت قطع شود، اجل پايان گيرد و در توبه بسته شود و فرشتگان به آسمان روند(، سخت بكوشيد و فرصت را غنيمت بشمريد).(1)
تعجب مىكنم از كسى كه نوميد مىشود، در حالى كه استغفار با اوست.(2)
امام باقر (علیه السلام) از اميرمؤمنان على (علیه السلام) چنين نقل مىكند:
در روى زمين، دو امان و وسيله نجات از عذاب الهى بود كه يكى از آنها برداشته شد، دومى را دريابيد و به آن چنگ زنيد. امانى كه برداشته شد، رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بود و امانى كه باقى مانده، استغفار است. خداوند تعالى مىفرمايد: خداوند آنها را عذاب نمىكند تا تو در ميانشان هستى و خداوند آنها را هرگز عذاب نمىكند، در حالى كه استغفار مىكنند. (انفال: 33)(3)
از ديگر روشهاى اصلاحات اخلاقى اميرمؤمنان على (علیه السلام)، استفاده از روشهاى تند و قهرآميز با تخلف و متخلفان در جامعه و به پا داشتن مجازاتها و حدود الهى بود.
اصل اول در اصلاح امور اخلاقى جامعه، همان برخوردهاى آرام بود كه در قالب پند و اندرزها و تبيين مفاهيم بلند اخلاقى و عرفانى و سفارش به تقوا و بندگى خدا صورت مىگرفت، ولى آنجا كه اين امور اثر كافى نداشت يا تخلفى مىشد، امام با قاطعيت، از روشهاى تند و قهرآميز استفاده مىكرد. زمانى با تهديد و اخطار و زمانى با
اجراى حدود الهى، افراد را به پاىبندى به مسائل اخلاقى وا مىداشت.
امام هر روز در حالى كه شلاقى به دست گرفته بود، به بازار مىآمد تا اگر تخلفى ديد، متخلفان را تنبيه كند. بازاريان را به پاىبندى به مسائل اخلاقى، سفارش(1)و گاه آنان را تهديد مىكرد كه اگر ببينم كسى فلان تخلف را انجام بدهد، با اين تازيانه او را ادب خواهم كرد(2)و چنين نيز مىكرد.
اجراى حدود الهى از ديگر برنامههاى امام بود كه هرگز حاضر نشد آن را تعطيل و كوتاه كند. زمانى كه زنى نزد امام آمد و چهار بار اقرار به زنا كرد، آن حضرت سر به سوى آسمان بلند كرد و چنين گفت:
خداوندا، به درستى كه چهار بار شهادت بر ما ثابت گرديد و تو خود در احكام دينت به پيامبرت گفتى: يا محمد، كسى كه حدى از حدود مرا تعطيل كند، به دشمنى با من برخاسته و خودش را در مقابل من قرار داده است.(3)
امام در عين حال كه مهربانترين افراد به مسلمانان بود، آنجا كه تخلفى مىشد و بايد حدى از حدود الهى جارى مىگشت، تأخير آن را حتى براى مدت كوتاهى روا نمىدانست و چنين مىفرمود: «يك لحظه تأمل و تأخير در حدود الهى جايز نيست».(4)
امام على (علیه السلام) در برخورد با متخلفان، هيچگونه استثنايى قايل نبود و از هر كس تخلفى مىديد، با او برخورد مىكرد.
براى نمونه، نجاشى مدتها در سپاه امام بود و در جنگ صفين نيز شركت داشت.
1) . دعائم الاسلام، ج 2، ص 536، شماره 1912.
2) . ابى نصر حسن بن فضل طبرسى، مكارم الاخلاق، تحقيق: علاء آل جعفر، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، 1414 ه .ق، چ 1، ج 1، ص 249، شماره 740.
3) . محمد بن حسن، حرّ عاملى، وسائل الشيعه الى تحصيل مسائل الشريعه، ج 28، تحقيق: مؤسسه آل البيت (علیه السلام) لاحياء التراث، قم، مؤسسه آل البيت (علیه السلام) لاحياء التراث، 1409 ه . ق، چ 1، ص 13.
4) . «ليس فى الحدود نظر ساعة». همان، ج 28، ص 47.
وى شاعر امام بود و اشعارى در نكوهش معاويه و ياورانش سروده بود. زمانى كه خبر شراب خوردن وى در ماه مبارك رمضان به امام رسيد، او را دستگير كرد و افزون بر زدن حد شرب خمر، به دليل شكستن قداست ماه مبارك نيز بيست ضربه بر حد او اضافه كرد سپس او را در حالى كه تنها شلوارى به پا داشت، در مقابل مردمانى قرار داد كه او را مسخره مىكردند.(1)
در كتابهاى تاريخى، موارد بسيارى از اجراى حدود الهى به دست امام على (علیه السلام) ذكر شده است. بديهى است جديت در اين امر، زمينه ايجاد و گسترش مفاسد اخلاقى را از ميان مىبرد.
1) . الغارات، ص 366.
گفتار و رفتار پرچمداران هدايت بشريت؛ يعنى ائمه معصومين (علیه السلام)، كاملترين الگو براى انسانها در طول تاريخ است كه تمسك به آن، رستگارى جامعه را در پى خواهد داشت. تمامى تلاشهاى انديشمندان اسلامى نيز شناختن و معرفى سنت ائمه (علیه السلام)براى دستيابى به اين هدف والا بوده است.
اكنون كه ابزارهاى تبليغ متحول شده و جايگاه ويژهاى نزد اقشار مختلف جامعه يافتهاند، بر ماست كه به طور جدى از ابزارهاى جديد بهره بگيريم. با توجه به تهاجم فرهنگى گسترده دشمن كه با تمام توان و با ادعاى اصلاحگرى، به فرهنگ و هويت كشور اسلامىمان حمله كرده است، اهميت اين امر بيشتر آشكار مىشود. شناساندن صلاح و فساد واقعى به تودههاى مردم، اين مجال را به آنان خواهد داد كه مصلحان واقعى را از مدعيان دروغين باز شناسند. در اين ميان، صدا و سيما به دليل گستردگى و كارآمدى فراوان، وظيفه سنگينترى دارد.
با توجه به نقش و اهميت صدا و سيما در اصلاح و هدايت جامعه، اين رسانه بايد اصلاحات علوى را سرمشق خويش قرار دهد و با شناساندن جنبههاى مختلف آن در قالبهايى نو و جذاب، زمينه تحقق رفتار علوى را در تودههاى مختلف جامعه فراهم آورد.
از ديدگاه علوى، بدون اصلاح نخبگان و بدنه سياسى حكومت، اصلاح جامعه
امكانپذير نيست. از همين رو، اميرمؤمنان، على (علیه السلام)معيارهايى را براى كارگزاران حكومتى بيان كرده است.
يكى از وظايف صدا و سيما آن است كه اين ملاكها و معيارها را به مردم بشناساند تا افراد نالايق، با ظاهرى فريبنده و با پشتوانههايى چون پول، قدرت و تبليغات، نتوانند جامعه را تحت تأثير قرار دهند و مناصب سياسى را قبضه كنند.
اميرمؤمنان، على (علیه السلام) براى مصون ماندن حاكمان جامعه اسلامى از انحراف و تباهى، همواره به آنان هشدار مىداد. يكى از امورى كه رسانه ملى مىتواند در آن نقش مهمى ايفا كند، ابلاغ اين هشدارها به كارگزاران و حاكمان جامعه است. جامعه امروز ما در بسيارى از همين امور، مانند دورى از دنيا، مردمى بودن زمامداران، ممنوعيت رشوه، ارتباط مستقيم با تودههاى مردم و شريك بودن در سختىهاى آنان، داراى مشكلات فراوانى است.
براى نمونه، صدا و سيما مىتواند براى نشان دادن واقعيت و زشتى رشوه، چگونگى برخورد امام على (علیه السلام) را با شخصى كه ظرف غذايى را با چشمداشتى خاص به عنوان هديه براى ايشان آورده بود، به تصوير كشد. مقايسه عملكرد مسئولان با معيارهاى علوى و نقد آنان بر اين اساس نيز نيازى جدى است.
صدا و سيما با تمسك به اصلاحات اقتصادى اميرمؤمنان على (علیه السلام) مىتواند نقش بسيار مؤثرى در اصلاح ساختار اقتصادى كشور ايفا كند.
توده مردم از مفاسد اقتصادى و برخورد نامناسب با اين امر، بيشترين خسارتها را متحمل مىشوند و خواستار مبارزه با آن هستند. در مقابل، صاحبان قدرت و نفوذ كه منافع خود را در خطر مىبينند، با بهانه كردن عنوانهايى چون توسعه و پيشرفت اقتصادى، حقوق بشر، آزادى، ملاحظات بينالمللى و... فضاى جامعه را ناآرام مىكنند تا مانع اجراى عدالت و برخورد قاطع با مفاسد اقتصادىشان شوند. رسانه ملى مىتواند با
معرفى جلوههايى از برخوردهاى قاطعانه اميرمؤمنان على (علیه السلام) با مفاسد اقتصادى زمان خويش، زمينهساز تحقق عدالت در جامعه شود. برخورد على (علیه السلام) با ابن هرمه، مأمور بازار اهواز كه خيانت كرده بود، نمونهاى آشكار از اين موارد است.
يكى ديگر از خطرهايى كه نه تنها اقتصاد جامعه، بلكه عرصههاى فرهنگى، اخلاقى و سياسى را تحت تأثير قرار مىدهد، مصرفگرايى و اسراف در جامعه است. اين معضل بلاى بزرگى است كه اگر رشد كند، روز به روز شكاف طبقاتى را در جامعه بيشتر خواهد كرد.
مىتوان برخى اسرافها و گشادهدستىها از بيتالمال را كه در قالب ميهمانىها يا تحت عنوانهاى مذهبى، مانند افطارىدادن برخى مسئولان، صورت مىگيرد، با عملكرد برخى كارگزاران حضرت مقايسه و آنگاه موضعگيرىها و هشدارهاى آتشين اميرمؤمنان على (علیه السلام) را بازگو كرد.
برنامهريزان و مسئولان صدا و سيما بايد به اين امر توجه كنند كه نه تنها برنامههاى آن رسانه، مروج فرهنگ مصرف گرايى و اسراف در جامعه نباشد، بلكه فرهنگ قناعت را در جامعه بگستراند.
رهبر معظم انقلاب اسلامى، حضرت آيت اللّه خامنهاى در اين باره مىفرمايد:
دستگاههاى مسئول بخشهاى مختلف دولتى، بهخصوص دستگاههاى تبليغاتى و فرهنگى، به ويژه صدا و سيما، بايد وظيفه خود بدانند مردم را نه فقط به اسراف و مصرفگرايى و تجملگرايى سوق ندهند، بلكه در جهت عكس، مردم را به سمت قناعت، اكتفا و به اندازه لازم مصرف كردن و اجتناب از زيادهروى و اسراف دعوت كنند و سوق بدهند. مصرفگرايى، جامعه را از پاى درمىآورد.(1)
1) . روزنامه جمهورى اسلامى، شماره 6796 ، سال بيست و چهارم، شنبه 16 آذر 1381، 2 شوال 1423ه .ق ، خطبه رهبر انقلاب در نماز عيد فطر.
متأسفانه برخى فيلمها، سريالها و آگهىهاى تبليغاتى و تجارى صدا و سيما مروّج اين فرهنگ ويرانگر است و آثار سوء اين امر را مىتوان به راحتى در جامعه و به ويژه در مناطق محرومتر و روستاها مشاهده كرد.
نظارت گروههاى كارشناسى بر توليد برنامههاى صدا و سيما، در سالمسازى برنامههاى رسانه ملى نقش مهمى خواهد داشت.
آن زمان كه تقواى الهى بر مردم حكمفرما شود، بدىها و مشكلات رخت برمىبندد و درهاى رحمت الهى بر آنان گشوده خواهد شد. از همين رو، اميرالمؤمنين على (علیه السلام) كه تقوا و ترس از خدا را كليد دروازههاى راستى و درستى و مايه اصلى آزادىها مىدانست،(1)آن را هدفى والا براى اصلاحات خويش قرار داده بود.
در جهان امروز كه نابكاران، با نام آزادى، در پى مبارزه با گرايشهاى دينى هستند، صدا و سيما مىتواند با درس گرفتن از على (علیه السلام)، تقواى الهى را به عنوان مايه و ريشه تمامى آزادىها به نسل تشنه آزادى معرفى كند و در پى ايجاد و گسترش آن باشد. واژههايى چون «تقوا»، «ياد مرگ»، «جهاد با نفس»، «مراقبه»، «محاسبه» و... به گوش تودههاى مردم رسيده است، ولى اينكه تا چه ميزان با حقيقت اين امور آشنايند و تا چه ميزان، اين معارف بر زندگى آنان حاكم است، تأمل بيشترى را مىطلبد. صدا و سيما بايد در پى رشد و تعالى اخلاقى جامعه، به اين امور توجه كند. مگر نه اين است كه ائمه معصومين (علیه السلام)، «حبّ دنيا» را سرچشمه تمامى مفاسد و بدىها دانستهاند؟ رسانه صدا و سيما تا چه ميزان به اين امر توجه دارد؟ برنامههاى اين رسانه، در مجموع، محبت دنيا را در قلوب تودههاى مردم كم مىكند يا موجب افزايش تعلق مادى آنان مىشود؟
«ياد مرگ» كه در نگاه انسان موحد، عاملى حركتزا و نيروآفرين است، از ديگر
1) . نك: نهجالبلاغه با ترجه گويا و شرح فشرده، ج 2، ص 437، خطبه 230.
سفارشهاى مكرر اميرمؤمنان على (علیه السلام)براى اصلاح و تعالى جامعه بود. توجه مسئولان و نقشآفرينان رسانه ملى به اين امر موجب مىشود برنامههاى اين رسانه، غفلت از مرگ را در پى نداشته باشد. همچنين رسانه مىتواند با داشتن چنين ديدگاهى در توليد برنامههاى خود، از اين امر براى زدودن تعلق مادى و اصلاح جامعه بهره گيرد. يكى از آثار مكتوب كه مىتوان در اين مورد از آن بهره گرفت، كتاب «سياحت غرب» اثر آيتاللّه قوچانى است.
از دستورهاى مهم و كاربردى مكتب علوى براى رسيدن به تعالى اخلاقى، «مراقبه»، «محاسبه» و «مشارطه» است كه مىتواند جواب مناسبى براى جوانان تشنه معارف در جامعه امروز ما باشد. پالايش روحى و پاكى نفس انسانى از مفاسد درونى، از مباحث مهم در اخلاق اسلامى است. مفاسد روحى و درونى انسان چيست و چگونه شناخته مىشوند؟ نشانههاى آنها كدام است؟ آلودگى انسان به اين امور چه پىآمدهاى فردى و اجتماعى دارد؟
عالمان بزرگ اخلاق درباره اين امور بحثهاى علمى و كاربردى فراوانى كرده و كتابهاى بسيارى نيز نگاشتهاند، ولى بسيارى از اين معارف لابهلاى كتابها باقى مانده و كمتر به صورت عملى وارد زندگى تودههاى مردم شده است. بىشك، اگر اين امر صورت گيرد، بسيارى از جوانان با استعداد ما، مشتاقانه در پى آن خواهند رفت. رسانه مىتواند نقش مهمى در تحقق اين امر ايفا كند.
صدا و سيما در كنار طرح مباحث نظرى مىتواند از نمونههاى عملى اصلاحات امام على (علیه السلام) در بخشهاى گوناگون جامعه، در برنامهسازى خود استفاده كند. برنامهسازى از زندگانى عارفان و عالمان خودساختهاى كه عمر خود را در پى كسب مراتب بلند اخلاقى و انسانى و تطهير نفس خويش از پليدىها سپرى كردهاند، راهكار ديگرى است كه رسانه بايد پى بگيرد. هر چند زندگانى تاريخى معدودى از اين بزرگواران به تصوير كشيده شده است، اين كار به تنهايى كافى نيست و بايد مراحل خودسازى اين
بزرگان نيز بررسى شود.
كتابهاى متعددى درباره زندگانى و احوال عارفان و عالمانى چون مرحوم نخودكى، مرحوم مجتهدى، آيتاللّه بهاءالدينى، آيتاللّه بهجت و... نوشته شده است كه زواياى مختلف زندگى آنان، چگونگى تقيدشان به مسائل عبادى، تهجد و شب زندهدارى، مبارزه با نفس و كرامتها را معرفى كردهاند. بىشك، اگر اينگونه كتابها به صورت رمان و فيلمنامه درآيند و به صورت جذاب به تصوير كشيده شوند، نمونههاى عملى و درسآموزى به جامعه عرضه خواهد شد.
در مكتب علوى، تبيين دين، مطرح كردن سنت نبوى و احياى اصول فراموش شده آن، از عوامل اصلى اصلاح جامعه و افراد است.
صدا و سيما بايد به تبيين سرّ بندگى بى چون و چرا در برابر پروردگار، تفسير اسرار عبادتها و احكام فقهى و حقوقى اسلام و پاسخگويى مستدل به شبهههايى كه درباره اين امور در جامعه و به ويژه در ميان نسل جوان مطرح است، بپردازد.
به راستى آيا حكمت حجاب، روزه و مانند آن را به خوبى براى نسل جوان تفسير كردهايم؟ حقوق زن در خانواده و جامعه چيست؟ چرا ميزان ديه زن به اينگونه خاص تعيين شده است؟ چرا تقليد واجب است؟ جايگاه مراجع در دين كجاست؟ مبانى و مستندات فقهى و حقوقى حكومت دينى و ولايت فقيه كدام است؟ اينها پرسشهايى است كه ذهن جوانان ما را به خود مشغول كرده است كه اگر پاسخ داده نشود، دشمنان از آن سوء استفاده مىكنند و آنان را به انحراف مىكشانند.
صدا و سيما به عنوان فراگيرترين رسانه ارتباط جمعى، بايد با روشهاى مناسب، كارآمد و جذاب به تبيين احكام فقهى و حقوقى اسلام بپردازد، شبهههاى موجود را پاسخ گويد و اين پرسش را در دستور كار برنامه سازى خود جاى دهد.
يكى از راههاى دستيابى مسئولان رسانه ملى به اين هدف والا، آن است كه با
همكارى كارشناسان، نهادى را ايجاد كنند كه وظيفه آن، نخست، يافتن شبههها و پرسشهاى مطرح شده درباره احكام اسلامى در جامعه و دوم، يافتن شيوههاى پاسخ به اين شبههها به صورت كارشناسانه، جذاب، مستدل و قابل درك براى تمامى افراد جامعه باشد. بىگمان، تحقق اين امر، زمينههاى ايجاد، گسترش و نهادينه شدن بدعتها و انحرافات را در جامعه از ميان مىبرد.
احياى سنتهاى فراموش شده رسول خدا (صلی الله علیه وآله) از امور مهمى است كه رسانه مىتواند در آن نقش كارآمدى داشته باشد. «امر به معروف و نهى از منكر» از جمله اين سنتهاست كه نياز جامعه امروز ما به شمار مىرود. در اين زمينه به تصوير كشيدن سرگذشت اقوامى كه خوبانشان اين سنت را به فراموشى سپردند و در پى آن، دچار عذاب الهى شدند، مىتواند كارگشا باشد.
شناخت موانع پيشرفت و اصلاح، براى ايستادگى در برابر آنها، يكى از اصول مهم و اساسى در موفقيت هر جامعه و تمدنى است. كمتوجهى به اين مهم، تسلط دشمنان و مخالفان و شكست پيشرفت و اصلاح جامعه را در پى خواهد داشت؛ هر چند كه حاكمان و زمامداران آن جامعه از بهترينها باشند. با نگاهى به حكومت اميرمؤمنان، على (علیه السلام) به خوبى دريافتيم كه چگونه موانع و دشمنىها، آن حضرت را از دستيابى كامل به اهداف بلند خويش باز داشت.
اكنون كه نظام مقدس جمهورى اسلامى ايران با مشكلهاى فراوانى در راه پيشرفت و اصلاح جامعه روبهرو است و دشمنىهاى گسترده بيگانگان و عوامل داخلى آنان روزبهروز پيچيدهتر مىشود، يكى از مهمترين وظايف بزرگان، عالمان و نهادهاى مؤثر در هدايت جامعه، آن است كه تودههاى مردم را از موانع، خطرها و دشمنىهاى دشمنان آگاه كنند.
صدا و سيما در اين امر مهم، وظيفه بسيار بزرگى بر عهده دارد. از جمله امورى كه
بايد در اين زمينه مورد توجه و تأكيد اين نهاد قرار گيرد، عبارتند از:
شناساندن و معرفى نظام سياسى و حكومت ولايى اسلام و تبيين صحيح مسئله ولايت فقيه و رفع شبهههاى آن.
معرفى دشمنان واقعى، يكى ديگر از امور بسيار مهم و حياتى است. در طول تاريخ، نمونههاى بسيارى وجود دارد كه شناخت دشمن، به دليل فريبكارى و دورويى دشمنان، براى تودههاى مردم مشكل شده است و آنان توانستهاند مردم را بفريبند و تحت سلطه خويش درآورند.
شناساندن انگيزههاى پنهان مخالفتها و كارشكنىهاى داخلى مىتواند ترفندهاى دشمنان را بىاثر كند و جامعه و حكومت را از ناآرامى و التهاب نجات دهد. اينكه مردم بدانند در پس شعارهاى زيبا و دلسوزىها و فريادهاى آتشين عدهاى، چه نهفته است، در سلامت جامعه بسيار مؤثر و كارآمد است. آنان كه كينه، حسادت يا قدرتطلبى را در دل پروراندهاند و به خاطر به خطر افتادن منافع مادى خود حاضرند جامعه اسلامى را ناآرام سازند، هيچگاه انگيزههاى واقعى خويش را آشكار نمىكنند. موارد فراوانى از اين دشمنىها و كارشكنىها در تاريخ معاصر كشور ما وجود دارد كه صدا و سيما مىتواند آنها را به مردم معرفى كند تا عبرتى براى حال و آينده شود.
اصلاحات سياسى و ادارى، تا چه ميزان در سلامت جامعه مؤثر است؟
چرا اميرمؤمنان على (علیه السلام) از كسانى چون طلحه و زبير كه سابقه طولانى در اسلام و جنگ و جهاد داشتند، در حكومت خويش استفاده نكرد؟
ارتباط زمامداران با مردم چگونه بايد باشد؟ آيا عملكردى از اميرمؤمنان على (علیه السلام) را در اين مورد به ياد داريد؟
از نظر امام على (علیه السلام)، زمامداران و حاكمان جامعه بايد چه معيارها و شرايطى دارا باشند؟
6 . اصلاحات اقتصادى، تا چه ميزان در سلامت و سعادت جامعه مؤثر است؟ على (علیه السلام) در اين زمينه چگونه عمل مىكرد؟
8 . عواملى چون «ياد مرگ»، «دورى از دنيازدگى»، «جهاد با نفس» و... تا چه ميزان در سلامت افراد و جامعه مؤثرند؟
فلسفه پذيرش حكومت از سوى امام على (علیه السلام) چه بود؟
عدهاى از نزديكان و ياوران اميرمؤمنان على (علیه السلام)، به آن حضرت سفارش مىكردند اصلاحات سياسى و اقتصادى مورد نظر خود را تا محكم شدن پايههاى حكومت به تأخير اندازد تا مبادا دشمنىها و مخالفتها موجب سست شدن حكومت نوپاى آن حضرت شود. در مقابل، امام برخلاف نظر آنان، اصلاحات سياسى و اقتصادى را جزو اولين كارهاى خود دانست و با قاطعيت آن را ادامه داد. چه عواملى موجب اين تصميمگيرى امام شد؟
با دقت و تأمل در دوران حكومت اميرمؤمنان على (علیه السلام) اين مطلب روشن مىشود كه اصلاحات اخلاقى و فقهى آن حضرت، شتاب و گستردگى اصلاحات سياسى و اقتصادى را نداشت. چرا؟
در ديدگاه امام على (علیه السلام)، عواملى كه موجب سلامتى اقتصادى مىشوند، كدامند و نقش رهبر جامعه در اين ميان چيست؟
برخى اقدامات امام على (علیه السلام) براى اصلاح مفاسد مالى و اقتصادى را تحليل كنيد.
6 . امام با مطرح كردن سنت پيامبر و احياى احكام فراموش شده دين و پيرايش آن از انحرافها و بدعتها، در پى چه اصلاحاتى بود؟ چرا؟
8 . نقش خواص در سلامت و فساد جامعه را چگونه مىتوان تحليل كرد؟
چگونه عملكرد منفى خواص، مانع جدى براى اصلاحات امام على (علیه السلام) ايجاد كرد؟
هنگام تعارض خواسته و نظر مردم با تشخيص رهبر جامعه اسلامى، كدام يك مقدّم است؟ وظيفه هر كدام چيست؟ رهبر جامعه تا چه ميزان مىتواند نظر خود را بر خواست تودههاى مردم تحميل كند؟ در اين ميان، ملاك حقانيت كدام است؟ سيره امام على (علیه السلام) چگونه بود؟
برخى موانع فراروى اجراى كامل اصلاحات امام على (علیه السلام)عبارت بودند از: ناآشنايى مردم با اسلام و امام زمان خود، عملكرد منفى خواص، انحطاط جامعه و ريشه دوانيدن مفاسد در آن و نبود ياران برجسته. برخورد امام با اين موانع چگونه مىتواند سرمشق اقدامهاى اصلاحى كارگزاران نظام ما باشد؟
با توجه به عملكرد امام على (علیه السلام)، چگونه مىتوان مصلحان واقعى را از مصلحان دروغين باز شناخت؟
قم - مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى رحمهالله - گروه تاريخ
قم - مؤسسه دارالحديث
قم - دفتر تبليغات اسلامى، واحد سيره
قم - پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى، واحد دانشنامه امام على (علیه السلام)
قم - بنياد نهجالبلاغه
تهران - ستاد الغدير
آنگاه كه امير مؤمنان على (علیه السلام)، در پى اصرار فراوان مردم، زمامدارى و حكومت را پذيرفت، هدف خود را اصلاح مفاسد جامعه اسلامى اعلام كرد و از همان روزهاى نخستين حكومت تا آخرين لحظه عمر شريف خويش بر اين هدف استوار ماند.
محورهاى اساسى اصلاحات آن حضرت، عبارت است از: اصلاحات سياسى و ادارى، اصلاحات مالى و اقتصادى، اصلاحات فقهى و حقوقى و اصلاحات اخلاقى.
در نگاه امام (علیه السلام) اصلاحات سياسى از جهتى مقدمه اصلاحات ديگر است و بدون آن هيچ گونه اقدام اصلاحى ديگر، امكان نخواهد داشت. از همين رو، امام (علیه السلام) در اولين اقدامش، با بركنارى كارگزاران فاسد، انتخاب شايستهترين افراد مو
فلسفه پذيرش حكومت توسط آن حضرت، ايجاد عدالت و فراهم آوردن زمينههاى رشد و شكوفايى استعدادهاى انسانى و هدايت هر چه بهتر آدميان بود؛ امام (علیه السلام) كه به خوبى مىدانست بدون نظام اقتصادى سالم راهى به سوى عدالت اجتماعى وجود ندارد و قطع دست خيانتكاران از بيتالمال، بازگرداندن اموال عمومى به غارت رفته، الغاى امتيازهاى نابهجا و تقسيم بيتالمال به طور مساوى، مراقبت و حسابرسى دقيق از عمال خود، نظارت مستقيم بر بازار و برخورد جدّى با متخلّفان و... از اقداماتى است كه
امام (علیه السلام) براى اصلاح مفاسد مالى و اقتصادى انجام داد.
امام (علیه السلام) كه تبيين دين را از مهمترين وظايف خويش مىدانست، پس از آنكه به خلافت رسيد، كوشيد با مطرح كردن سنّت پيامبر و احياى احكام فراموش شده دين و پيرايش آن از انحرافات و اختلافات، جامعه اسلامى را به سوى رستگارى هدايت كند.
امام (علیه السلام) با برشمردن و آگاه كردن مردم از انحرافات، در ايجاد زمينه مناسب براى اجراى اصلاحات فقهى و حقوقى كوشيد و در دوران حكومت خود، موفق شد بعضى از آنها را تغيير دهد و بعضى احكام دين را زنده كند.
امام (علیه السلام) يكى ديگر از وظايف مهم خويش را ايجاد زمينه رشد و گسترش فضايل معنوى و كمالات اخلاقى جامعه مىدانست. از همين رو، از همان ابتدا به مبارزه با مفاسد گسترده اخلاقى ايجاد شده برخاست و در طول دوران حكومت خويش با بيان مطالب بلند اخ
امام على (علیه السلام) معيار و محور اصلاحات خود را، عمل بر اساس كتاب خدا و سنّت رسول گرامى اسلام قرار داد و حق محورى، عدالت خواهى، صداقت در سياست و سازشناپذيرى از اصولى بود كه امام (علیه السلام) همواره به آنها پاىبند بود.
در اين مسير چالشهاى متعددى مانع از اجراى كامل تمامى اصلاحات مورد نظر آن حضرت شد. نمونهاى از اين چالشها، عدم شناخت صحيح مردم از اسلام و امام (علیه السلام)، عملكرد منفى خواص، انحطاط جامعه و ريشه دوانيدن مفاسد در آن و فقدان ياران برجسته است.
دوران كوتاه حكومت امير مؤمنان (علیه السلام) و اقدامات اصلاحى آن حضرت در اين مدت، بهترين الگو و سرمشق براى آنان كه قصد اصلاحگرى در جامعه اسلامى دارند به شمار
مىآيد.
با آشنايى با معناى راستين صلاح و فساد از ديدگاه امام (علیه السلام) و چگونگى عملكرد آن حضرت در مبارزه با مفاسد، اصلاحگران واقعى و دروغين زمان ما نيز شناخته مىشوند. آنان كه با شعار اصلاحگرى و سوء استفاده از اين امر به مبارزه با احكام اسلام پرداخته و قصد از ميان برداشتن قرآن و سنتهاى نبوى را دارند، از مصلحان واقعى كه هدفى جز سعادت جامعه اسلامى و پياده كردن احكام اسلام ندارند، شناخته خواهند شد.
از سوى ديگر، حكومت امير مؤمنان على (علیه السلام)، به تمامى مسئولان و كارگزاران حكومت اسلامى مىآموزد كه همواره در پى صلاح و رستگارى جامعه اسلامى، با مفاسد و انحرافات مبارزه كنند، احكام قرآن و سنت نبوى (صلی الله علیه وآله) را زنده كنند و در اين راه هيچ گاه به خود سستى راه ندهند و هرگز به سازش و خوارى با دشمنان تن در ندهند. سختىها و مشكلات، آنان را از اهداف خويش باز ندارد و حكومت و بيتالمال را امانتى الاهى در دست خود بدانند و... . در يك كلام، تمامى اعمال، رفتار و گفتار امير مؤمنان على (علیه السلام) را سرمشق و الگوى خويش قرار دهند. به راستى كليد حل مشكلات اساسى حكومت و جامعه ما نيز در اين امر است.
هر چند نوشتار حاضر، پژوهشى است در راستاى روشن كردن زوايايى از اصلاحات و عملكردهاى امير مؤمنان على (علیه السلام)ولى ضرورت تحقيق بيشتر درباره سيره و عملكردهاى اصلاحى آن حضرت همچنان باقى است و بر دانشپژوهان است كه با تحقيق و دقت فراوان زواياى ناشناخته اين امر را روشن كنند.
از موضوعاتى كه به پژوهش بيشترى نياز دارد، اصلاحات فقهى و حقوقى امير مؤمنان على (علیه السلام) و اقدامات آن حضرت براى از ميان برداشتن بدعتها و انحرافات دينى است. همچنين اصلاحات اخلاقى آن حضرت نيز، نيازمند دقت و پژوهش بيشترى است.
قرآن كريم، ترجمه: ناصر مكارم شيرازى.
قرآن كريم، ترجمه: محمد مهدى فولادوند.
نهج البلاغه، سيد رضى، ترجمه: محمد دشتى.
ابن ابى الحديد مداينى، عبدالحميد، شرح نهجالبلاغه، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم، قم، منشورات مكتبة آيتاللّه العظمى المرعشى النجفى، چاپهشتم، 1404 ه- . ق.
ابن اثير، عزالدين ابى الحسن على بن ابى الكرم شيبانى، الكامل فى التاريخ، بيروت، داراحياء التراث العربى، چاپ اول، 1408 ه .ق.
ابن اثير، عزالدين ابى الحسن على بن محمد جزرى، اسد الغابة فى معرفهالصحابه، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1390 ه .ق.
ابن تغرى بردى، جمال الدين يوسف، النجوم الزاهرة فى ملوك مصر و قاهرة، قاهره، المؤسسة المصريّة العامّة، 1392 ه .ق.
ابن حجر عسقلانى، احمد، الاصابة فى تمييز الصحابة، تحقيق: احمد عبد الموجود (و ديگران)، بيروت، دارالكتب العلميه، چاپ اول، 1415 ه .ق.
ابن سعد هاشمى بصرى، محمد بن سعد بن منيع، الطبقات الكبرى، تحقيق: محمدعبد القادر عطا، بيروت، دارالكتب العلميّه، چاپ اول، 1410 ه .ق.
ابن شبّه نميرى بصرى، ابوزيد عمر، تاريخ المدينة المنورة، قم، منشورات دارالفكر، 1410 ه .ق.
8 . ابن شهر آشوب ابى جعفر محمد بن على سروى مازندرانى، مناقب آل ابىطالب، تحقيق: يوسف بقاعى، بيروت، دارالاضواء، چاپ هشتم، 1412 ه .ق.
ابن عبدالبرّ قرطبى، ابى عمر يوسف بن عبداللّه، الاستيعاب فى معرفهالاصحاب، تحقيق: عادل عبدالموجود، بيروت، دارالكتب العلميه، چاپ اول، 1415 ه.ق.
-------------------- ، بهجة المجالس و اُنس المجالس، تحقيق: محمد خولى، بيروت،
دارالكتب العلميه، چاپ دوم، بىتا.
-------------------- ، جامع بيان العلم و فضله، دارالكتب اسلاميّه، چاپ دوم، 1402 ه .ق.
ابن عبد ربّه، احمد بن محمد، العقد الفريد، تحقيق: على شيرى، بيروت، دار احياء التراث العربى، چاپ اول، 1409 ه .ق.
ابن اعثم كوفى، محمد بن على، الفتوح، بيروت، دارالندوة الجديدة، چاپ اول، بىتا.
ابن عساكر، ابوالقاسم على بن حسين، تاريخ دمشق الكبير، بيروت، داراحياء التراث العربى، چاپ اول، 1421 ه .ق.
ابن كثير دمشقى، ابى الفداء اسماعيل، البداية و النهاية، بيروت، داراحياء التراث العربى، بىتا.
-------------------- ، المختصر فى اخبار البشر، ج 1، تحقيق: محمد ديّوب، بيروت، دارالجليل، چاپ اول، 1408 ه .ق.
ابن منظور، محمد بن مكرم، مختصر تاريخ دمشق لأبى عساكر، ج6 ، دمشق،دارالفكر، چاپ اول، 1404 ه .ق.
ابوالفرج اصفهانى، على بن الحسين، الأغانى، بيروت، داراحياء التراث العربى، چاپاول، 1415 ه .ق.
ابوالقاسم كوفى، على بن محمد، الاستغاثه فى بدع الثلاثه، تهران، مؤسسة الاعلمى، چاپ اول، 1373.
مسعودى، ابوالحسن على بن حسين، اثبات الوصيّه، مترجم: محمد جواد نجفى،تهران، كتابفروشى اسلامى، 1343 ه .ق.
طوسى، محمد بن حسن، اختيار معرفة الرجال (معروف به رجال كشى)، تحقيق:حسن مصطفوى، مشهد، دانشگاه مشهد، 1348.
-------------------- ، الخلاف، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، 1407 ه .ق.
-------------------- ، تهذيب الاحكام، تحقيق: على اكبر غفارى، تهران، نشر صدوق، چاپاول، 1376 ه .ش.
-------------------- ، الامالى، قم، دارالثقافه، چاپ اول، 1414 ه .ق.
اصفهانى، ابى نعيم احمد بن عبداللّه، حليةُ الاولياء و طبقات الاصفياء، جلد اول،بيروت،
دارالكتب العربى، چاپ پنجم، 1407 ه .ق.
اعلمى حائرى، محمد حسين، دائرة المعارف الشيعية العامّة، بيروت، مؤسسهالاعلمى للمطبوعات، چاپ دوم، 1413 ه .ق.
الآبى، منصور بن حسين، نثر الدُّر، تحقيق: محمد على قرنه، مصر، الهيئة المصريّة العامّة للكتاب، بىتا.
شيخ مفيد، ابى عبداللّه محمد بن محمد بن نعمان عكبرى، الارشاد فى معرفة حجج اللّهعلى العباد، تحقيق: مؤسسه آل البيت (علیه السلام) لاحياء التراث، قم، المؤتمر العالمى لالفيه الشيخ المفيد، چاپ اول، 1413 ه .ق.
-------------------- ، الامالى، تحقيق: حسين استاد ولى، قم، منشورات جماعة المدرسين فى الحوزة العلميّه قم المقدسة، 1403 ه .ق.
-------------------- ، مصنفات الشيخ المفيد، ج 1، الجمل، قم، المؤتمر العالمى لالفيهالشيخ المفيد، چاپ اول، 1413 ه . ق.
-------------------- ، الاختصاص، تعليق و تصحيح: على اكبر غفارى، قم، منشورات جماعة المدرسين فى الحوزة العلميّه.
الاسكافى، محمد بن عبداللّه، المعيار و الموازنه فى فضايل الامام اميرالمؤمنين على بنابى طالب (علیه السلام)، تحقيق: شيخ محمد باقر محمودى، بيروت، چاپ اول، 1402 ه .ق.
صنعانى، ابىبكر عبدالرزاق بن همّام، الامالى فى آثار الصحابه، تحقيق: ابراهيممجدى، قاهره، مكتبة القرآن.
-------------------- ، المصنف، بيروت، المجلس العلمى، چاپ اول، 1390 ه .ق.
ابن قتيبه دينورى، ابىمحمد عبداللّه بن مسلم، الامامة و السياسة، تحقيق: على شيرى، قم، انتشارات الشريف الرضى، چاپ اول، 1371 ه .ق.
كلينى رازى، محمد بن يعقوب بن اسحاق، الروضة من الكافى، تحقيق: محمد جعفر شمس الدين، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1413 ه .ق.
-------------------- ، الفروع من الكافى، تحقيق: محمد جعفر شمسالدين،بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1413 ه .ق.
امامى، محمد جعفر و محمدرضا آشتيانى، نهجالبلاغه با ترجمه گويا و شرح فشرده،قم،
مدرسة الامام اميرالمؤمنين (علیه السلام)، چاپ يازدهم، 1377.
امينى نجفى، عبدالحسين احمد، الغدير فى الكتاب و السنّه و الادب، تهران،دارالكتب الاسلاميّه، چاپ دوم، 1366.
انيس، ابراهيم (و ديگران)، المعجم الوسيط، جلد اول، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1412 ه .ق.
بخارى، محمد بن اسماعيل، التاريخ الكبير، بيروت، دارالكتب العلميّه، بىتا.
بستانى، فؤاد افرام، المنجد الطلاب، مترجم: محمد بندر ريگى، تهران، انتشارات اسلامى، چاپ نهم، 1372 ه .ش.
بغدادى، محمد بن حبيب، الُمنق فى اخبار قريش، بيروت، عالم الكتب، چاپ اول، 1405 ه .ق.
بلاذرى، احمد بن يحيى بن جابر، جُمل من انساب الاشراف، بيروت، دارالفكر، چاپاول، 1417 ه .ق.
تسترى، محمد تقى، قاموس الرجال، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، چاپ دوم، 1415 ه . ق.
تميمى، ابى حنيفه نعمان بن محمد، دعائم الاسلام، مصر، دارالمعارف.
ثقفى اصفهانى، ابراهيم بن محمد، الغارات، تحقيق: عبدالزهرا حسينى، قم،دارالكتاب الاسلامى، چاپ اول، 1411 ه .ق.
جُرّ، خليل، فرهنگ لاروس، ترجمه: حميد طبيبيان، تهران، اميركبير، 1376.
جوهرى، اسماعيل، الصّحاح، تحقيق: احمد عطار، قاهره، دارالعلم للملايين، چاپ چهارم، 1407 ه .ق.
جوهرى بصرى، احمد بن عبدالعزيز، السقيفه و فدك، تعليق: محمد هادى امينى، تهران، مكتبة نينوى الحديثه.
حاكم نيشابورى، ابى عبداللّه محمد بن عبداللّه، المستدرك على الصحيحين، بيروت، دارالكتب العلميه، چاپ اول، 1411 ه .ق.
ابن شعبه حرّانى، ابو محمد حسن بن على، تحف العقول عن آل الرّسول (صلی الله علیه وآله)، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، چاپ پنجم، 1394 ه .ق.
حرّ عاملى، محمد بن حسن، وسائل الشيعة الى تحصيل مسايل الشريعة، تحقيق:مؤسسه آل البيت (علیه السلام) لاحياء التراث، قم، مؤسسه آل البيت (علیه السلام)لاحياءالتراث، چاپ اول، 1409 ه .ق.
حسينى تهرانى، محمد حسين، توحيد علمى و عينى در مكاتبات حكمى و عرفانى، تهران، انتشارات حكمت، چاپ اول، 1410 ه .ق.
حكيمى، محمدرضا (و ديگران)، الحياة، بيروت، الدار الاسلاميّة، چاپ ششم، 1410 ه . ق.
حموى، شهاب الدين ياقوت، معجمالبلدان، بيروت، دار صادر، 1399 ه.ق.
خلّال، ابوبكر احمد بن محمد، السّنة (جلد اول)، تحقيق: دكتر زهرانى، رياض، دارالرّياية، چاپ هشتم، 1415 ه .ق.
خوانسارى، جمال الدين محمد، شرح غرر الحكم و دررالكلم، تهران، انتشاراتدانشگاه تهران، چاپ چهارم، 1373.
ديلمى، ابى محمد حسن بن محمد، ارشاد القلوب (جلد دوم)، بيروت، مؤسسهالاعلمى للمطبوعات، چاپ اول، 1413 ه .ق.
دينورى، ابى محمد عبداللّه بن مسلم بن قتيبه، المعارف، چاپ اول، بيروت،دارالكتب العلميه، 1407 ه .ق.
ذهبى، ابوعبداللّه شمسالدين محمد، تذكرة الحفاظ، بيروت، داراحياء التراثالعربى، بىتا.
محمدى رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على بن ابى طالب (علیه السلام) فى الكتاب السنّة و التاريخ، قم، دارالحديث، چاپ اول، 1421 ه .ق.
زبيدى، محمد مرتضى، تاج العروس فى جواهر القاموس (جلد سوم)، بيروت،منشورات دارالمكتبة الحياة.
زبيرى، ابى عبداللّه مصعب، نسب قريش، دارالمعارف لطباعة والنشر، بىتا.
هلالى، سليم بن قيس، كتاب سليم بن قيس الهلالى، تحقيق: محمدباقر انصارى زنجانى، قم، نشر الهادى، چاپ اول، 1378.
تسترى حسينى، سيد نوراللّه، احقاق الحق و ازهاق الباطل (جلد هشتم)، تحقيق:سيد شهاب الدين مرعشى نجفى، تهران، چاپ اسلاميّه، 1384 ه .ق.
سيوطى، جلال الدين عبدالرحمان بن ابىبكر، تاريخ الخلفاء، تحقيق: محمد محىالدين عبدالحميد، بيروت، دارالجليل، 1408 ه .ق.
شرتونى، سعيد، اقرب الموارد، قم، مكتبة آيت اللّه مرعشى النجفى، 1403 ه.ق.
موسوى عاملى، عبدالحسين شرف الدين، النص والاجتهاد، قم، انتشارات اسوه، چاپاول، 1413 ه .ق.
شهرستانى، على، وضوء النبىّ من خلال ملابسات التشريع، بىجا، بىنا، 1379.
صدوق، ابو جعفر محمد بن على بن بابويه، عيون اخبار الرّضا، (جلد دوم)، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، چاپ اول، 1404 ه .ق.
طباطبايى، سيد محمد حسين، الميزان فى تفسير القرآن، بيروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، چاپ اول، 1417 ه .ق.
طبرسى، احمد بن على بن ابىطالب، الاحتجاج، تحقيق: سيد محمد باقر موسوى خراسانى، مشهد، نشر المرتضى، 1403 ه .ق.
طبرسى، حسن بن فضل، مكارم الاخلاق، تحقيق: علاء آل جعفر، قم، مؤسسة النشرالاسلامى، چاپ اول، 1414 ه .ق.
طبرى، محمد بن جرير، تاريخ الامم و الملوك، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، روائع التراث العربى، چاپ دوم، بىتا.
عاملى، ياسين عيسى، الاصطلاحات الفقهيّه، بيروت، دارالبلاغه، چاپ اول، 1413 ه.ق.
عسكرى، سيد مرتضى، معالم المدرستين، تهران، مؤسسة البعثه، قم، الدراسات الاسلاميه، چاپ اول، 1405 ه .ق.
عياشى، محمد بن مسعود، تفسير العياشى، تصحيح و تعليق: هاشم رسولى محلاتى، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، چاپ اول، 1411 ه .ق.
بلاذرى، احمد بن يحيى بن جابر، فتوحالبلدان، بيروت، دارالكتب العلميه، 1398 ه.ق.
قسطلانى، شهابالدين احمد بن محمد، ارشاد السارى لشرح صحيح البخارى، (جلد چهارم)، بغداد، مكتبة المثنى، چاپ ششم، بىتا.
قمى، شيخ عباس، سفينة البحار و مدينة الحكم و الآثار، قم، دارالاسوه للطباعة والنشر، چاپ دوم، 1416 ه .ق.
معلوف، لويس، المنجد فى اللغة، بيروت، چاپ الكاثوليكيّه، چاپ پنجم، 1972 م.
مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، داراحياء التراث العربى، چاپ سوم، 1403 ه . ق.
محمودى، محمدباقر، نهجالسعادة فى مستدرك النهجالبلاغه، تهران، مؤسسه چاپ و نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، چاپ اول، 1417 ه .ق.
مدنى، محمود (و ديگران)، موسوعة كلمات الامام الحسين (علیه السلام)، قم، دارالمعروف، چاپ اول، 1415 ه .ق.
مسعودى، على بن حسين، مروج الذهب، ترجمه: ابوالقاسم پاينده، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ چهارم، بىتا.
قُشَيرى نيشابورى، ابى الحسين مسلم بن حجّاج، صحيح مسلم، تحقيق: محمد فؤاد باغى، بيروت، داراحياء التراث العربى، بىتا.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى، انتشارات صدرا، چاپ اول، 1377.
مظفّر، محمد حسن، دلائل الصّدق، بىجا، چاپ بوذر جمهورى، 1373.
مهدوى راد، محمد على، «منع از تدوين حديث»، فصلنامه علمى، تخصصى علوم حديث، سال سوم، شماره دوم، شماره پياپى 8 .
نجاشى، احمد بن على، رجال نجاشى، تحقيق: محمد جواد نائينى، بيروت،دارالاضواء، چاپ اول، 1408 ه .ق.
نجمى، محد صادق، سيرى در صحيحين، قم، بىنا، چاپ سوم، 1359.
منقرى، نصر بن مزاحم، وقعة صفين، تحقيق: عبدالسلام محمد هارون، قم، انتشارات كتابفروشى بصيرى، چاپ هشتم، 1382.
نوروزى، محمد جواد، نظام سياسى اسلام، قم، مؤسسه آموزشى پژوهشى امام خمينى رحمهالله، چاپ اول، 1379.
واقدى، محمد بن عمر، كتاب الرّدة، اردن، دارالفرقان، بىتا.
هروى، قاسم، غريب الحديث، تحقيق: حسين شرف، مصر، مجمع اللغة العربيه، 1413 ه .ق.
همدانى، عبدالجبار بن احمد، تثبيت الدّلائل النّبوة، تحقيق: عبدالكريم عثمان، بيروت، دارالعربيّه، بىتا.
يعقوبى، احمد بن ابى يعقوب، تاريخ يعقوبى، ترجمه: محمد ابراهيم آيتى، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ ششم، 1371.
متقى هندى، علاءالدين بن حسام الدين، كنزالعمال فى سنن الاقوال و الافعال، بيروت، مؤسسة الرّسالة، 1409 ه .ق.
بخارى، محمد بن اسماعيل، صحيح البخارى، بيروت، دارالقلم، چاپ اول، 1407 ه.ق.