ghaemiyeh.com
سرشناسه : نجارزادگان، فتحالله، ۱۳۳۷ -
عنوان و نام پدیدآور : دوازده نکته در بررسی وارزیابی ادله توسل، شفاعت، تبرک و زیارت/نگارش فتحالله نجارزادگان.
مشخصات نشر : قم : آستانه مقدسه قم،انتشارات زائر،۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری : ۸۸ ص.
شابک : ۱۵۰۰۰ریال :978-964-1802-25-9
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
موضوع : وهابیه -- دفاعیهها و ردیهها
موضوع : توسل -- دفاعیهها و ردیهها
موضوع : شفاعت (اسلام) -- دفاعیهها و ردیهها
موضوع : تبرک -- دفاعیهها و ردیهها
موضوع : زیارت و زائران -- دفاعیهها و ردیهها
شناسه افزوده : آستانه مقدسه قم. انتشارات زائر
رده بندی کنگره : BP۲۳۸/۶/ن۳د۹ ۱۳۹۱
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۵۲۷
شماره کتابشناسی ملی : ۲۸۳۸۷۸۵
سلسله کتابهای دوازده نکته
کتاب اول
دوازده نکته
در بررسی و ارزیابی ادله
توسّل، شفاعت، تبرک و زیارت
چاپ دوم
با تجدید نظر و اضافات
نگارش:
حجت الاسلام دکتر فتح الله نجّارزادگان
استاد گروه علوم قرآنی، پردیس قم، دانشگاه تهران
اَهلُ البَیتِ فی السُّنَّةِ النَّبَوِیةِ قال النبیّ7:
«أیها الناسُ، إنّی قد ترکتُ فیکم ما إن أخذتم به
لن تضلّوا: کتاب الله و عترتی أهل بیتی». (1)
«ای مردم! من در میان شما چیزی را وامیگذارم که اگر آن را بگیرید هرگز به بیراهه نمیروید: کتاب خدا و عترتم، اهل بیتم».
1) [] . سنن الترمذی، ج5، ص622، ح3786 و ص663، ح3788؛ المستدرک حاکم النیشابوری، ج1، ص109 ـ 110؛ مسند أحمد بن حنبل، ج17، ص161، ح11104؛ المعجم الکبیر للطبرانی، ج3، ص65ـ 67، ح2678، 2680 و 2681 و ج5، ص166، ح4971؛ مسند ابن حمید، ص107 ـ 108، ح240.
سخن ما 7
مقدمه. 9
نکته اوّل.. 11
نکته دوّم 17
نکته سوم 23
نکته چهارم 25
نکته پنجم 33
نکته ششم 39
نکته هفتم 41
نکته هشتم 45
نکته نهم.. 55
نکته دهم 63
نکته یازدهم 73
نکته دوازدهم 77
کتابنامه. 83
نکته یازدهم 73
نکته دوازدهم 77
کتابنامه. 83
) إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ. . . (1)(
قرآن کتاب انسان سازی و بزرگترین معجزه جاوید پیامبر اکرم صلی الله علیه و آلهاست، اگر نوع مردم در برابر معجزات فعلی، چون شق القمر و تسبیح سنگ ریزه و شفای مریضان و زنده کردن مردگان انگشت تعجب به دندان گرفته، به عجز و ناتوانی خود اعتراف و اقرار میکنند، عالمان و فرهیختگان در برابر قرآن کریم که معجزه قولی خاتم پیامبران صلی الله علیه و آلهاست به خاک افتاده، خدای آن را پرستش و سجده میکنند و اشک شوق از قلب و دل در برابر عظمت قرآن جاری کرده، گویای آن هستند که «الخواص للقولیة و العوام للفعلیة اطوع».
وجه اعجاز قرآن گرچه در فصاحت و بلاغت آن آشکار است، اما مهمترین جنبه اعجاز این کتاب الهی، نه مسئله «صرفه» است و نه معجزات علمی و خبرهای غیبی و نه جنبههای ادبی و فصاحت و بلاغت آن، بلکه قرآن، کتاب انسان سازی است. به بیان دیگر، تربیت قرآنی، فردی چون حضرت امیر علیه السلام را پدید آورده که فخر کائنات و سرآمد و قطب اولیاءالله است، پس اعجاز قرآن
1) [] . سوره الإسراء، آیه 9.
را باید در معارف بلند آن و در خداشناسی و معرفی اسماء و صفات الهی جست و جو نمود. هیچ کتابی هرگز در معرفی توحید که غایت آمال و کعبه آرزوهای اولیاءالله است به پایه قرآن نمیرسد. این همه فیلسوف و متکلم و عارفی که در طول تاریخ آمدهاند، همه ریزه خوار سفره قرآن بوده و هستند و در برابر آن، سر تعظیم فرود آوردهاند.
مدیریت پژوهشی با فضل و عنایت خداوند متعال و با استعانت از حضرت ولی عصر علیه السلام و در پرتو کرامات حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها با هدف جذب محققان، مؤلفان و مترجمان و صاحب نظران در زمینههای مختلف علوم و معارف قرآنی جهت استفاده از ظرفیتهای موجود انقلاب شکوهمند جمهوری اسلامی، به منظور پژوهش و تحقیق در علوم قرآنی، ترویج و تبیین معارف والای قرآن کریم، تدوین کتب و پژوهشهای علمی و تحقیقی و تربیت محققان و مدرسان در حوزههای مختلف علوم قرآنی توسط آستان مقدس حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها در سال 1388 تأسیس گردید و پژوهشهای روز آمد را وجهه همّت خود قرار داده است.
مدیریت پژوهشی
آستان مقدس
جهان اسلام دچار رنجهای فراوان است. مسلمانان بر اثر جهالتها و عنادها دچار تفرقه و ضعفاند و دشمنان آنان که در کمینگاههای شیطانی خود مترصد فرصت نشسته اند، بر این نقطۀ سیاهِ تفرقه دامن میزنند و هر روز توطئهای نو برپا میکنند. از جمله حربههایی که نفرت میآفریند و تفرقهها را بیشتر میکند، حربهی شرک از ناحیهی وهابیان است که سایر مسلمانان را به این رذیلت متهم ساختهاند. گناه مسلمانان نیز در این امر چیزی جز توسل، شفاعت، تبرک و زیارت قبر مطهر پیامبر خدا صلی الله علیه و آلهو سایر اولیا، نیست. چه بسا این اتهام دیگران را نیز دچار تردید کرده و دل و دین خود را مشوب به آلودگی شرک میبینند؛ به همین رو، مرزبانانِ دینشناس و دیندار بارها با دلیلهای متعدد این اتهام را شستهاند اما به نظر میرسد هنوز هم به دلیل سنگینی و آثارِ ویرانگر این اتهام، لازم مینماید این بحث کاویده شود و نقاط ابهام آن برطرف گردد.
نگارنده در طی دوازده نکته به صورت متن و سپس شرح و ارزیابی با استناد به آیات و روایات و سیرۀ صحابه و دانشمندان سنی این موضوع را پی گرفته و پس از تنقیح موضع نزاع، به نقد و ردّ ادلۀ حرمتِ توسل، تبرک،
شفاعت، زیارت و بزرگداشت موالید معصومان پرداخته است. بدان امید که اتهامها برطرف شده و صاحب نظران نیز با نقدها و اصلاحات خود، این نگاشته را پربارتر کنند.
نگارنده بنا دارد به لطف خداوند، موضوعات مورد نیاز دیگر را به همین صورت تدوین کند تا هر هفته یک روز (و احیاناً پس از برگزاری نماز) در طول یک ترم دانشگاهی به یک نکته از این نکات پرداخته شود و برای طلاب و دانشجویان شرح گردد. پارهای از این موضوعات عبارتند از: «ولایت اهل بیت علیهم السلامدر قرآن»، «مبانی و اصول خانواده در قرآن»، «انتظار از قرآن»، «اعجاز قرآن»، «تحریف ناپذیری قرآن»، «مقولۀ علم در قرآن»؛ امید است حقّتعالی از همگان به بهترین وجه بپذیرد.
شعبان المعظم 1432
ومن الله التوفیق وعلیه التکلان
فتح الله نجّارزادگان
ابتدا باید موضع نزاع با وهابیان در مسأله توسل، استغاثه و شفاعت دقیقاً روشن شود. موضع این نزاع، توسل، شفاعت و... پس از وفات پیامبر خدا صلی الله علیه و آله یا اولیاست.
ارزیابی و شرح: پیش از بررسی ادلّه باید موضع نزاع را به خوبی شناخت؛ چون چه بسا طرفین به ادلهیی تمسک کنند تا جواز یا استحباب شفاعت، توسل، استغاثه، را به اثبات رسانند یا آن را نفی کنند اما بحث آنان از موضع نزاع بیرون باشد و ادلهی آنان فایدهای نبخشد. هیچ کس از فریقین از سنی وهابی و غیر وهابی و نیز شیعه منکر واسطه قرار دادن (شفاعت)، وسیله قرار دادن (توسل) و نیز استغاثه به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برای برآوردن حاجت و تبرک به اجزای بدن و لباس و نیز بوسیدن آنها در زمان حیات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیست. آثار فراوان از سیره و عمل صحابه در زمان حیات پیامبر خدا بر این امور دلالت دارد.
بلکه استغاثه و توسل به سایر انبیاء و اولیاء در زمان حیاتشان جزو سنتهای جوامع بشری و عین توحید بوده است که در قرآن نیز مواردی متعدد
از آن نقل شده است. به طور نمونه قرآن در سوره الاعراف آیه 134 و 135 میفرماید:
وَلَمَّا وَقَعَ عَلَیْهِمُ الرجْزُ قَالُوا یَا مُوسَی ادْعُ لَنَا رَبَّکَ بِمَا عَهِدَ عِندَکَ لَئِن کَشَفْتَ عَنَّا الرجْزَ لَنُؤْمِنَنَّ لَکَ وَلَنُرْسِلَنَّ مَعَکَ بَنِی إِسْرَائِیلَ * فَلَمَّا کَشَفْنَا عَنْهُمُ الرجْزَ إِلَی أَجَلٍ هُم بَالِغُوهُ إِذا هُمْ یَنکُثُونَ«و چون بر آنان عذاب میآمد، میگفتند: ای موسی! پروردگارت را به خاطر پیمانی که با تو دارد. برای ما بخوان که اگر این عذاب را از ما برطرف کنی حتماً به تو ایمان میآوریم و بنی اسرائیل را با تو میفرستیم * پس چون عذاب را از آنان تا مدتی که باید بدان میرسیدند برطرف کردیم باز هم آنها پیمان میشکستند»
آنان حضرت موسی را واسطه قرار دادند تا از خدا بخواهد، خداوند «طوفان، جراد (ملخ)، قُمَّل (کنَه)، ضفادع (قورباغهها) ودمّ (خون)» (که از آنها در آیه 133 سورۀ اعراف خبر داده است)، از بین فرعونیان بردارد و خداوند نیز، بنا به درخواست موسی این گرفتاریها را بر طرف ساخت. حضرت ابراهیم نیز برای آزر وعده به استغفار میدهد:
إِلاَّ قَوْلَ إِبْرَاهِیمَ لاَبِیهِ لَاَسْتَغْفِرَنَّ لَکَ ... (1)«جز سخن ابراهیم که به پدرش گفت: حتماً برای تو استغفار میکنم».
یا استغفار یعقوب علیه السلام پس از درخواست فرزندان او، همان گونه که قرآن میفرماید
1) سوره، ممتحنه ، آیه 4 و نیز نک : آیه 47 از سوره مریم .
قَالُوا یَا أَبَانا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا کُنَّا خَاطِئِینَ * قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الغَفُورُ الرَّحِیمُ(1)«آنان گفتند: ای پدر ما، برای گناهانمان نزد خداوند استغفار کن که ما خطاکاریم * [یعقوب]گفت: بزودی برای شما از پروردگارم استغفار خواهم کرد؛ که همانا او بخشنده و مهربان است.»
قرآن استغفار فرشتگان برای مؤمنان را نیز چنین بیان فرموده است:
الَّذِینَ یَحْمِلُونَ العَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَیُؤمِنُونَ بِهِ وَیَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنَا وَسِعْتَ کُلَّ شَیءٍ رَحْمَةً وَعِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِینَ تَابُوا وَاتَّبَعُوا سَبِیلَکَ وَقِهِمْ عَذَابَ الجَحِیمِ«فرشتگانی که عرش الهی را حمل میکنند و کسانی که بر گرد آن هستند، پیوسته با ستایش پروردگارشان او را تسبیح میگویند و به یکتایی او در تدبیر جهان ایمان دارند و برای کسانی که یگانگی خدا را باور کردهاند ، آمرزش میطلبند. میگویند: پروردگارا رحمت و دانش تو همه چیز را فرا گرفته است؛ پس کسانی را که به سوی تو بازگشته و راه تو را پیمودهاند بیامرز و آنان را از عذاب دوزخ نگاه دارد».
ماجرای توسل ابوطالب به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در کودکی برای بر طرف شدن خشکسالی، معروف و در کتب معتبر سنی مانند صحیح بخاری نقل شده است . (2)
بنابراین، توسل به انسانهای آبرومند، ریشه در فطرت آدمیان دارد و قرآن نیز آن را امضا کرده است.
دربارۀ استغاثه و توسل به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز قرآن میفرماید:
... وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَّلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَاؤُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحِیماً(1)«و چون آنان که به خود ستم کردند نزد تو بیایند و از خدا طلب مغفرت کنند و پیامبر نیز برای آنان طلب مغفرت نماید، خداوند را توبهپذیر و مهربان خواهند یافت».
بلکه قرآن، انفاق به نیت صلوات رسول را، در کنار نیت تقرّب به خدا، عین توحید میداند و چنین نقل میکند:
وَمِنَ الاَعْرَابِ مَنْ یُؤْمِنُ بِاللهِ وَالیَوْمِ الآخِرِ وَیَتَّخِذُ مَا یُنفِقُ قُرُبَاتٍ عِندَ اللهِ وَصَلَوَاتِ الرَّسُولِ أَلا إِنَّهَا قُرْبَةٌ لَّهُمْ سَیُدْخِلُهُمُ اللهُ فِی رَحْمَتِهِ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ«از بادیه نشینان کسانیاند که به خداوند و روز واپسین ایمان دارند، و آن چه را انفاق میکنند مایة تقرّب به خدا و جلب دعاهای پیامبر میشمارند آگاه باشید که آن [انفاقها و دعاهای پیامبر] سبب تقرّب آنان است. به زودی خداوند آنان را در رحمتش وارد خواهد کرد که همانا خداوند بسیار آمرزنده و مهربان است».
شفاعت و توسل به انبیاء و اولیاء در قیامت برای نجات از دوزخ یا ترفیع درجهی بهشت نیز جزو ارکان عقاید همۀ اهل سنت و شیعه میباشد و از محل نزاع بیرون است
بنابراین، موضع نزاع در استغاثه، توسل، شفاعت، تبرک، تقبیل و... در زمان وفات پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و اولیاء خداست عبدالرحمن بن حسن از نوادگان محمد بن عبدالوهاب مینویسد:
«الاستشفاع بالرسول فی حیاته فإنّما هو بِدُعائه صلی الله علیه [و آله] و سلم و دعاؤه مستجاب و اما بعد وفاته لایجوز الاستشفاع به، طلب شفاعت از پیامبر در زمان حیاتشان وجود داشته است. آنان دعای حضرت را واسطه قرار میدادند و دعای ایشان مستجاب است اما شفاعت جستن به ایشان پس از وفاتشان، جائز نیست.»(1)
پس باید ادلهی جواز یا منع در محور پس از وفات مطرح شوند. پیش از آن که به نکتهی دوم بپردازیم لازم است در همین جا به این پرسش اشاره کنیم، اگر کسی بگوید چه نیازی به توسل و شفاعت به انبیا و اولیاست؟! چون خداوند به ما، از رگ گردن نزدیکتر است(2)، صدای ما را میشنود، استغاثههای ما را اجابت میکند هیچ کس مهربانتر از او نیست و... پس اگر خواسته و حاجتی داریم به طور مستقیم با خود خداوند در میان میگذاریم و پاسخ آن را از خدای مهربان که صدای ما را میشنود و از هر کس به ما نزدیکتر است. دریافت
میکنیم! در پاسخ میگوییم: خودِ حقّتعالی در این آیات، توسل و شفاعت را مطرح ساخته و به ما آموخته به انبیا و اولیاء روی آوریم. و به آنان توسل جوییم و آنان را شفیع قرار دهیم تنها نقطهی ابهام این است که آیا این توسل و شفاعت پس از مرگ انبیا و اولیاء نیز امکانپذیر است یا نه؛ اما اصل توسلجویی و شفاعتطلبی برای همه قابل قبول و جایی برای مغالطه یا تردید نیست.
وهابیان به آیاتی که مشرکان را مورد خطاب قرار میدهد و پندارهای آنان را فرو میریزد استناد جسته، برای اثبات شرک در مسأله توسل، استغاثه و شفاعت پس از وفات اولیاء، به کار میگیرند.
ارزیابی و شرح: به طور قطع وهابیان هیچ دلیلی از قرآن ندارند تا به وسیلهی آن بتوانند اثبات کنند، کار مؤمنان در توسل و شفاعت به اولیاء و انبیا پس از وفات، شرک است. ناگزیر آنان به آیاتی تشبث میجویند که خطاب آنها به مشرکان است؛ اما در صورتی میتوان به این آیات متشبث شد و مؤمنان را در ردیف مشرکان قرار داد که وجه مشترکی بین مؤمنان متوسِّل و استغاثهجو، با مشرکان گرفتارِ توهّم و پندار، وجود داشته باشد؛ از همین جا این پرسش بسیار مهم رخ مینماید که چه تحولی پس از وفات انبیا و اولیاء پدید آمده که موجب شده این امور که ـ که در نکتهی اول گفتیم ـ در زمان حیات نبی یا ولی، عین توحید و تقرّب آفرین بوده، اکنون عین شرک و مایهی سقوط انسان گردد. این تحول تنها در دو امر امکانپذیر است، یا باید مؤمنان پس از وفات پیامبر و اولیاء دیدگاهشان عوض شده باشد که از آن به تغییر در دیدگاه «داعی، خواننده» (یعنی: آن که به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله توسل می جوید و ایشان را شفیع قرار میدهد) یاد میکنیم و یا باید در گوهر «مدعوّ، خوانده شده»
(یعنی: پیامبر اکرم7) تغییری صورت گرفته باشد والاّ هیچ وجه مشترک دیگری بین مشرکان و مؤمنان در این امر به چشم نمیخورد. اما تغییر در دیدگاه داعی نیست، چون هرگاه آن چه را که در اذهان مؤمنان دربارهی رسول اکرم پس از وفات ایشان، میگذرد با آن چه که در اذهان صحابه در حال حیات حضرت بوده است، مقایسه کنیم هر دو را عین هم میبینیم، هر دو میگویند: «رسول خدا ـ و به تبع ایشان همه معصومان و اولیاء ـ واسطهای بیش نیستند، آنان مالک هیچ چیزی در این نظام نبوده و هیچ کار مستقلی نه در حیات و نه پس از حیات، از آنان ساخته نیست» پس باید تغییری در «مدعوّ» صورت پذیرفته باشد. آری وهابیان بر این باورند مردگان، پس از وفات، همانند سنگ و چوب میشوند که هیچ ادراکی ندارند، چیزی را نمیشنوند و سود و زیانی ندارند و اگر هم ادراکی دارند برای ما قابل فهم نیست. از این رو، آنان با بتهای جامدِ بی روح یکسانند و از همین جا نتیجه میگیرند عمل مؤمنان نیز در توسل و شفاعت و استغاثه به آنان پس از وفات، همانند عمل مشرکان دربارهی بتها خواهد شد. آنان با صراحت میگویند:
«دُعا النبی نداؤه و الاستغاثة به بعد موتهِ فی قضا الحاجات و کَشف الکُرُبات شِرک یخرج من ملة الاسلام سواء کان ذالک عند قبر ام بعیداً عنه،(1)خواندن پیامبر و استغاثه به ایشان پس از وفات برای برآوردن حاجات و رفع گرفتاریها شرک است و انسان را
1) . ر.ک: الجریسی، خالد بن عبدالرحمن، سلسلة فتاوی علما البلد الحرام، العقیدة، القسم الثانی، ص6 ـ 7.
از آیین اسلام بیرون میبرد، در این حکم تفاوتی بین خواندن نزد قبر یا دور از قبر نیست.»
اساسیترین دلیل آنان بر این منع، تشبّث به آیاتی است که مشرکان را خطاب قرار میدهد، مانند این آیات که میفرماید:
... وَالَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِهِ مَا یَمْلِکُونَ مِن قِطْمِیرٍ * إِن تَدْعُوهُمْ لایَسْمَعُوا دُعَاءَکُمْ وَلَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجَابُوا لَکُمْ وَیَوْمَ القِیَامَةِ یَکْفُرُونَ بِشِرْکِکُمْ ...(1)«و آنان که به جای خداوند، میخوانید به اندازة پوستی از هستة خرما را هم [در این جهان هستی] مالک نیستند * اگر آنان را بخوانید صدای شما را نمیشنوند و اگر بشنوند، به شما جواب نمیگویند [قدرت جواب گفتن یا حقِ جواب گفتن ندارند] و در قیامت آنان به شرک شما کفر خواهند ورزید».
عبدالرحمن آل الشیخ در شرح کتاب التوحید (محمد بن عبد الوهاب سر کردۀ وهابیان) دربارهی این آیه میگوید:
«فبیّن الله تعالی إن دعاء من لا یَسمَع ولا یستجیب شرک یَکفُر به المَدعُوّ یوم القیامة... فکل میّت أو غائب، لا یسمع ولا یستجیب ولا ینفَع ولا یضُر (2)خداوند در این آیه چنین بیان کرد که خواندن کسی که نمیشنود و اجابت نمیکند، شرک است و کسی که خوانده شده در روز قیامت به عمل خواننده کفر میورزد. و هر مردهای یا غائبی نمیشنود و اجابت نمیکند و سود و زیانی ندارد [پس خواندنِ مرده شرک است].»
بنابراین، چون مرده یا غایب صدای ما را نمیشنوند و اجابت نمیکنند، خواندن آنان با توسل جستن و شفاعتطلبی از آنان شرک محسوب میشود. این حکم به دلیل تغییر در ذات «مدعوّ» است.
برخی از آنان فراتر از این امر، ادعای یکسانی در دیدگاه «داعی» بین مشرک و مؤمن را مطرح ساختهاند مانند شیخ ابن باز (مفتی سابق حجاز) که مینویسد:
«واما دعاء الانبیاء والاولیاء والاستغاثة بهم والنَّذر لهم ونحو ذلک فهو الشرک الاکبر وهو الّذی کان یفعله کفار قریش مع اصنامهم واوثانهم... ولم یعتقدوا إنّها هی التی تقضی حاجاتهم وتشفی مرضاهم وتنصرهم علی عدوِّهم کما بیَّن سبحانه ذلک عنهم فی قوله سبحانه: >وَیَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللهِ ما لا یَضُرُّهُمْ وَلا یَنفَعُهُمْ وَیَقُولُونَ هُؤلاءِ شُفَعاوُنا عِندَ اللهِقُلْ أَتُنَبِّئُونَ اللهَ بِما لا یَعْلَمُ فِی السَّماواتِ وَلا فِی الاَرْضِ سُبْحانَهُ وَتَعالی عَمّا یُشْرِکُونَ (1)اما خواندن انبیا و اولیاء و استغاثۀ به ایشان و نذر برای آنان و مانند آن، بزرگترین شرک است چون اینها شبیه همان کاری است که کفار قریش بابتهایشان میکردند... و حال آن که بت پرستان اعتقاد نداشتند بتها، حاجاتشان را برآورده میکنند، بیمارشان را شفا میدهند و آنان را بر علیه دشمنانشان یاری میرسانند؛ همان گونه که خداوند سبحان از قول آنان در این آیه خبر داد: «و آنان
1) بن باز، عبد العزیز، رسالة الی الشیخ واعظ زاده، ص14.
[مشرکان] غیر خدا را میپرستند که نه زیانی به آنان میزنند و نه سودی میرسانند و میگویند این بتها شافعان ما نزد خدایند» سپس خداوند پندار آنان را مردود شمرد و فرمود: «آیا خداوند را به آن چه که در زمین و آسمان نمیشناسد [بر این که شریک دارد] خبر میدهید؟!» خداوند پاک و والاست از آن چه که شریک او قرار میدهند.»
از نظر «بن باز» مؤمنان همانند مشرکانند؛ همانگونه که مشرک باور نداشت که بتها نیازهایش را برآورده میکند و بیمارش را شفا میدهد و یاریاش میرساند با این وصف، از بت شفاعت میجست همینگونه مؤمنان باور ندارند که مردگان نیازهایشان را برآورده میکنند و بیمارشان را شفا میدهند و... اما به قبر مرده شفاعت میجویند.
حاصل آنکه ادلهی قرآنی اینان در حرمت توسل، استغاثه و شفاعت پس از وفات متوسل به و المستغاث إلیه و المشفوع منه، استناد به آیاتی است که عقاید مشرکان را بیان میکند. اکنون باید دید نخستین بار چه کسی به این آیات تشبث جسته و آیا معنای این آیات همین گونه است که اینان میگویند؟
استناد به آیات دربارهی مشرکان برای تطبیق بر مؤمنان، از قرن هشتم توسط ابن تیمیه پدید آمده است. وی این سنت بی دلیل را در این امت پی نهاد.
ارزیابی و شرح: این نکته قابل پذیرش است استناد به این آیات که مشرکان را خطاب قرار داده برای اثبات حرمت توسل و شفاعت تا پیش از ابن تیمیه (قرن هشتم) مطرح نبوده است؛ وی نخستین بار عمل مؤمنان را با مشرکان مقایسه کرده و هر دو را یکسان پنداشته است(1). پس از وی آنان که خط مشی ابن تیمیه را پیمودهاند این دلیل را تکرار کردهاند.
مَناوی به نقل از سُبکی (م /756؛ از علمای بزرگ شافعی) مینویسد:
«ویَحسُن التّوسلُ والاستغاثة والتَّشفُّع بالنبیّ إلی ربّه ولم یُنکر ذلک أحد من السلف ولا من الخلف حتی جاء ابن تیمیه فأنکَر ذلک وعدل عن الصراط المستقیم وابتدع مالم یفعله عالم قبلَه(2)
توسل و استغاثه و شفیع قرار دادن پیامبر نزد پروردگار، امری نیکو و قابل قبول تلقی میشد و کسی از سلف و خلف آن را انکار نمیکرد تا آن که ابن تیمیه آمد و این امر را انکار کرد و از راه راست بیرون شد و آن چه که هیچ دانشمندی پیش از وی مرتکب نشده بود، ابداع کرد.»
فرض کنیم مردگان پس از وفات (آن گونه که وهابیان میپندارند) همانند بتهای جامدِ بی جان شوند اما تفاوت اساسی در دیدگاههای مؤمنان با مشرکان، هرگز به ما اجازه نخواهد داد آیات دربارۀ مشرکان را به مؤمنان سرایت دهیم.
ارزیابی و شرح: فرض کنیم مردگان پس از وفات همانند بتها، جامد و بیجان میشوند و هیچ ادراک و شنوایی ندارند اما آیا از نظر قرآن همین که کسی چنین موجود بیجان و ناشنوا را بخواند و به او توسل جوید مشرک میشود؟! آیا ملاک شرک ـ آنگونه که وهابیان میپندارند ـ همین است و بس. یا آنکه باید دید مشرک چه نوع نگرشی نسبت به بت بیجان خود داشته و با چه ذهنیّتی بت خود را میخواند و از او شفاعت میطلبید که موجب شده قرآن او را «مشرک» و کارش را «عبادت» بتها بداند. آیا نگرش مؤمنان (و ذهنیّت آنان) نسبت به مردگان همانند نگرش مشرکان (و ذهنیّت آنان) نسبت به بتهاست تا کار مؤمن را «عبادت» بنامیم و او را متهم به شرک عبادی کنیم؟! ای کاش وهابیان میگفتند: خواندن مردگان لغو است چون ـ به نظر آنان ـ مردگان صدای ما را نمیشنوند، (که در این صورت راه هموارتر و امکان تعامل فراهم می بود) اما آنان بدون درنگ مسلمین را به زشتترین گناه و بدترین رذیلت یعنی مشرک متهم میکنند. غافل از اینکه شرک، اتهام ناچیز و
سبکی نیست تا بتوان فردی را به راحتی و با اندک نشانهای، به این گناه سنگین متهم کرد. متأسفانه وهابیان از یک سو با نگاه تجزیهای به قرآن، تنها به برخی از آیات تشبث میجویند بدون آنکه به سایر آیات در این زمینه نظر کنند(1)و از سوی دیگر تنها ظاهر رفتار مؤمنان را میبینند و بدون تأمل آنان را با مشرکان مقایسه و به گناهی نابخشودنی شرک متهم میکنند با آنکه
اولاً: شرک از دیدگاه قرآن، اکبر قبائح و غیر مغفور و ظلم عظیم است. خداوند سبحان میفرماید:
إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظیمٌ(2)«همانا شرک، ستمی بس بزرگ است».
و نیز فرمود:
إِنَّ اللهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ ما دُونَ ذ'لِکَ لِمَنْ یَشاءُ(3)
«همانا خداوند این [گناه] را که برای او شریک قرار داده شود، نمیآمرزد و غیر آن را برای هر که بخواهد میآمرزد».
بنابراین، هرگز نباید این ستم بزرگ و امر بسیار زشت که بخشیده نمیشود را به کسی نسبت داد ـ به ویژه مسلمانی که اعتقاد به خدا و معاد و نبوت دارد ـ جز آن که ادلهی قوی و متقن بر آن اقامه کنیم.
ثانیاً: شرک برهان بردار نیست و استثناپذیر هم نیست. به همین رو، مشرکان یک دستگاه فکری مشخص ندارند. قرآن میفرماید:
وَمَن یَدْعُ مَعَ اللهِ إِلهاً آخَرَ لا بُرْهانَ لَهُ بِهِ (1)«و هر کس با خداوند معبود دیگری بخواند، وی را بر آن حجت و برهانی نیست».
در این آیه، عبارت «لا برهان له به»، صفت برای «إلهاً آخر» است، پس کار مشرکان بی دلیل است. هر کس إله دیگری غیر از الله برگزیند بر این کار خود، هیچ برهان ودلیلی نمیتواند اقامه کند جز آن که از ظن و خواستهی نفس پیروی میکند همان گونه که قرآن میفرماید:
إِنْ یَتَّبِعُونَ إلاّ الظَّنَّ وما تَهْوَی الاَنْفُس...(2)«و آنان جز از ظن و گمان و آن چه که نفسهایشان میخواهد، پیروی نمی¬کنند».
و یا آن که بهانه میآورند بر این که از پیشینیان خود پیروی میکنند:
قالُوا حَسْبُنا ما وَجَدْنا عَلَیْهِ آباءَنا(3)«گفتند: آن چه را که پدرانمان را بر آن یافتیم، ما را بس است».
اما موحد بر کار خود دلیل دارد.
ثالثا:ً اساساً هر نوع خواندن یا پیروی از سر خضوع، عبادت اصطلاحی نیست این نوع تلقی از عبادت بر اثر نگاه تجزیهای به آیات قرآن است. بلکه
عبادت (در نگاهِ کلنگر به آیات) خضوع در برابر «إله» است. عابد با خضوعش میخواهد حق الُوهیّت معبود خود را ادا کند. فرایند عبادت بدین شرح است: الف: عابد در ابتدا به طور خطا یا درست به کسی یا چیزی سِمت ربوبی میبخشد و او را ربّ میبیند. ب: ربّ، مالک مدبر است و شأنی از شئون عابد را در اختیار دارد و تدبیر می کند. ج: عابد بنا به شعور فطری، خضوع در برابر ربّ و پیروی از وی را لازم میبیند (چون خود را مدیون او میداند) این خضوع خاص که برای أدای دِین ربّ است «عبادت» نام دارد و در این صورت ربّ، چهره «إله» و «معبود» به خود خواهد گرفت. پس هر معبودی «اله» و هر إلهی، «ربّ» است (هرچند عکس آن صحیح نیست به این که هر ربّی، إله باشد، بلکه هر الهی، ربّ است به همین رو، شیطان، خداوند را ربّ میشناسد ـ که در آیات قرآن مانند آیه 79 سوره زمر آمده است ـ اما از سر استکبار حاضر به خضوع و فرمانبرداری در برابر ربّ خود نیست پس خداوند را در چهره إله و معبود نمیبیند.) به همین دلیل در آیاتی فراوان از قرآن به جای ربّ، اله به کار رفته و بین این دو، پیوند وثیقی به چشم میخورد.(1)
1) . برای توضیح بیشتر ر.ک: بلاغی، آلاء الرحمن، ص57 ـ 59. در اینجا باید به این نکته اشاره کرد: اگر در برخی از آیات، شیطان، یا هوای نفس، معبود نامیده شده اند مانند این آیه که می فرماید: > أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیکُمْ یا بَنِی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیطَانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ < (سوره یس، آیه 60) و یا خطاب حضرت ابراهیم به آزر که می فرماید: > یا أَبَتِ لا تَعْبُدِ الشَّیطَانَ... < ( سوره مریم، آیه 45) و نیز این آیه که فرمود: > أفرأیتَ مَنِ اتَّخَذَ إلهَه هَواه < (سوره جاثیه، آیه 22) که در آنها از کسانی سخن می گوید که شیطان را معبود خود گرفته و یا هوای نفس را، إله خود قرار داده اند، معبود شدن شیطان یا نفس اماره به این دلیل است که آدمی بر اثر پیروی از شیطان و نفس به تدریج زمام زندگی اش را به شیطان یا نفس می سپرد و اینان سِمت ربوبی می یابند و شئون زندگی انسان را تدبیر می کنند و در نتیجه انسان ـ هرچند نادانسته ـ آنان را إله خود می پندارند و با خضوع تمام از این ارباب دروغین پیروی می کند. هرچند ربوبیت و در پی آن الوهیت اینان، پنداری بیش نیست و این عبادت نیز، عبادتی حقیقی نخواهد بود؛ چون گفتیم: عبادت حقیقی و حقیقت عبادت تنها برای ربّ واقعی و إله حقیقی است که هیچ کس جز ذات اقدس حقتعالی از آن کوچک ترین بهره ای ندارد.
به طور نمونه در سوره صافات میفرماید:
إِنَّ إِلَهَکُمْ لَوَاحِدٌ * رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ وَ...(1)
«همانا معبود شما یکتاست * پروردگار آسمانها و زمین».
حقیقتِ عبادت جز برای وجود یکتا که از هر عیب و نقص پیراسته و دارای أسمای حُسناست، صورت نمیبندد. چون ربّ واقعی اوست و هیچ کس در این نظام در هیچ بُعدی سِمَت ربوبی ندارد، مالک مدبر همه شئون هستی تنها حقّتعالی است؛ پس، «اله» واقعی فقط اوست و دیگران هیچ حظّی از الوهیّت ندارند. به همین رو، عبادت تنها و تنها مختص خدا و شایستۀ اوست. خداوند برای هیچ کس چنین اذنی نداده که حتی برای لحظهای معبود واقع شود، چون الوهیّت و ربوبیت را برای او قرار نداد، بنابراین، از نظر مؤمنانِ موحد، سجدهی ملائکه بر آدم (2)یا سجدهی برادران یوسف بر وی(3)و سجدۀ عبد الله بن عباس
بر حجر الاسود که با سند صحیح نقل شده است(1)عبادت غیر خدا نیست. طواف کعبه و سعی صفا و مروه، برای عبادت صفا و مروه نیست. مؤمنان موحد در زمان حیات پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نیز، به این اصل اساسی آگاه بودند و از این رو، هرگاه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را شفیع قرار میدادند یا به اجزای بدن و لباس ایشان تبرک میجستند و یا برای درخواست حاجت از خدا، به ایشان توسل مییافتند و... هرگز توهّم نمیکردند که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله «رب» و در پی آن «اله» است و او را عبادت میکنند؛ به همینگونه، هم اکنون نیز پس از وفات پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در ذهن هر موحد مؤمنی این حقیقت هست که عبادت تنها مختص خداست و اساساً این امور از دایرهی عبادت غیر خدا بیرون است؛ اما مشرکان شفیعان خود را «معبود» میپنداشتند چون ـ با تحلیلی که از اصطلاح عبادت شد ـ آنان را مالک مدبر برای شفاعت میدیدند قرآن در رفع این پندار میفرماید:
وَلا یَمْلِکُ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفَاعَةَ (2)«آنان که جز خدا، میخوانید ـ به این گمان که مالک شفاعتند ـ مالک شفاعت نیستند».
و در آیهی دیگر فرمود:
أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ شُفَعَاءَ قُلْ أَوَلَوْ کَانُوا لا یَمْلِکُونَ شَیْئًا وَلا یَعْقِلُونَ * قُلْ لِلَّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِیعًا لَهُ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ *وَإِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ وَإِذَا ذُکِرَ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِ إِذَا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ(3)
«بلکه آیا مشرکان جز خدا شفاعتگرانی برای خود برگرفتهاند، بگو: آیا بتها را شفاعتگر خود میپندارید هرچند آنها (بتها) مالک هیچ چیز نیستند و شعور ندارند ـ باز هم آنان را مالک شفاعت میپندارید ـ بگو: همه شفاعت در کارها و تدابیر امور، همه از آنِ خداست چرا که تنها برای او مُلک آسمانها و زمین است و شما فقط به سوی او باز میگردید * و هنگامی که خداوند به یکتایی یاد میشود دلهای آنان که به آخرت ایمان ندارند به تنگ میآید و میرمد و چون معبودانی که جز اویند یاد شوند ناگاه آنان شادمان گردند».
در این آیات نیز از پندار مشرکان پرده برداشت؛ آنان چنین میپنداشتند که بتها، مالک شفاعتند پس به بتهای خود در این امر سِمت ربوبیّت میبخشیدند و آنان ربّ شفاعت محسوب میشدند و در پی آن، به عبادت بتها (به عنوان مالک مدبر شفاعت) میپرداختند؛ قرآن از قول مشرکان میفرماید:
مَا نَعْبُدُهُمْ إِلا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی(1)
«ما آنها را نمیپرستیم جز برای آنکه به خدا نزدیکتر شویم».
آری این تفاوتی اساسی بین باور موحدان درباره مردگان از انبیا و اولیاء با پندار مشرکان درباره بتهاست. موحدان هرگز قبرها را عبادت نمیکنند چون آنان را مالکان شفاعت نمیدانند و سِمت ربوبی به آنها نمیبخشند؛ در ذهن موحد، شفاعتِ صاحبان قبر فقط با اذن حقّتعالی صورت میپذیرد چون مالک حقیقی همه چیز از جمله مالک شفاعت خداست. اما مشرکان بتها را به دلیل ذهنیتی که دارند، عبادت میکردند.
1) سوره زمر، آیه 3.
هرگز نمیتوان کار مؤمنان را در شفاعتطلبی و توسل به مردگان برای تقرب به خدا و یا برآوردن حاجات، با شفاعت جستن مشرکان به بتها و توسل به آنها، یکسان دانست و آن دو را با یکدیگر مقایسه کرد.
ارزیابی و شرح: اگر بناست عقاید مؤمنان را با استناد به این آیات که دربارهی باورهای مشرکان و پندارهای باطل آنهاست، مورد نقد قرار دهیم باید دقیقاً مختصات فکری مشرکان را تحلیل کنیم (هر چند ـ گفتیم ـ مشرکان از یک دستگاه فکری منطقی برخوردار نیستند چون ماهیت شرک بدون دلیل و برهان است) تا مشخص گردد چه اندازه امکان دارد عمل مشرکان را با مسلمانان در این امور تطبیق داد. در این مقایسه خواهیم دید آیاتی که دربارهی عقاید مشرکان سخن میگوید یا مشرکان را مورد خطاب قرار میدهد، هرگز در هیچ بُعد قابل تطبیق با اعمال مؤمنان یا باورهای آنان نیست. از جمله:
اولاً: خدایی که مشرک به زعم خود میپرستید یا میخواست با پرستش بتها به او تقرّب جوید، اساساً وجود حقیقی و خارجی ندارد چون خدای مشرک خدایی است که معاد ندارد، برای بشر رسول از جنس خودشان نمیفرستد، بشر را مکلّف به تکالیف نمیکند، او را هدایت نمینماید؛ از این رو، مشرکان به معاد واقعی اعتقاد نداشتند به انبیا کفر میورزیدند، انزال کتب را انکار میکردند؛
مقید به هیچ تکلیفی از ناحیه خدا برای خود نبودند و... خداوند از پندارهای باطل آنها در آیاتی متعدد پرده برداشته است از جمله فرمود:
فَقالوا أَبَشَرٌ یَهْدُونَنا فَکَفَرُوا وَتَوَلَّوا (1)«پس آنان [کافران از سر انکار] گفتند: آیا بشر ما را هدایت میکند؟! پس کفر ورزیدند و روی گرداندند».
و نیز فرمود:
وَلَئِنْ أَطَعْتُم بَشَراً مِثْلَکُمْ إِنَّکُمْ إِذاً لَخاسِرُونَ(2)«و اگر از بشری مانند خودتان اطاعت کنید، بی تردید زیانکار خواهید بود».
و در این آیهی شریفه فرمود:
وقالَ الَّذینَ کَفَرُوا هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلی رَجُلٍ یُنَبِّئُکُمْ إِذا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفی خَلْقٍ جَدیدٍ(3)« آنان که کفر ورزیدهاند، از روی استهزا به هم کیشان خود گفتند: آیا مردی را به شما نشان دهیم که شما را خبر میدهد که چون مُردید و بدنهایتان کاملاً متلاشی و پراکنده گشت، قطعاً در آفرینشی جدید قرار میگیرید و حیاتی دوباره مییابید؟!».
از این رو، خدای مشرک در ردیف سایر الههاست. قرآن میفرماید:
وَعَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ و قالَ الکافِرُونَ هذا ساحِرٌ کَذّابٌ* أَجَعَلَ الآلِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَیءٌ عُجابٌ(4)
«و از آن که بیم دهندهای از [ جنس ] خودشان برای آنان آمد، در شگفت درآمدند و کافران گفتند این جادوگر دروغگوست * آیا همه معبودان را یک معبود قرار داده؟! این چیزی بسیار شگفتآور است».
بنابراین، چنین خدایی که مشرکان باور داشتند، خدای موهومی است که وجود خارجی ندارد تنها یک وجود مصنوعِ پنداری در ذهن مشرکان است. به همین رو میتوان گفت: قول آنان دربارهی پرستش بتها که میگفتند: >ما نَعْبُدُهُمْ إلاّ لِیُقَرِّبُونا إلی اللهِ زُلْفی (1)«ما بتها را نمیپرستیم جز آن که ما را به خدا نزدیک کنند.» چیزی جز یک بهانه نبود؛ آنان به الله واقعی ایمان نداشتند تا به او تقرّب جویند. شاید از همین روست که خداوند آنان را دروغگو و کافر میداند و در ادامه همین آیه میفرماید:
إنَّ اللهَ لا یَهْدی مَنْ هُوَ کاذِبٌ کَفّارٌ «همانا خداوند هر کسی که کافِر دروغگوست، هدایت نمیکند» چون مگر میتوان به یک آیه درباره مشرکان بدون در نظر آوردن آیات دیگر درباره آنان، تمسک کرد با آنکه چون به آیات دیگر قرآن رجوع کنیم چنین میبینیم: مشرک به خدای موهوم تقرب میجوید نه به خدای حقیقی که واحد و أحَد است، مدَبّر، مالک و مَلِک هستی است، مُبدء و مُعید است، معاد دارد، به حساب انسان رسیدگی میکند هیچ چیز از او پنهان نیست، برای انسانها رسولانی از جنس خودشان میفرستد تا تکالیف وی را به او بیاموزند و او را هدایت کنند و... پس کار موحِّد در تبرک، توسل، زیارت و... برای تقرب به خدای واقعی حقیقی است و با اذن اوست، همان خدایی که انبیا معرفی کردهاند. اما کار مشرک برای تقرب به خدای موهوم در ذهن اوست.
1) سوره زمر، آیه 3.
ثانیاً: پیش از این نیز ـ در نکتهی چهارم ـ گفتیم: مشرکان که به ارباب گوناگون باور داشتند، تمثال یا تندیس آنها را بنا به تصویر موهومی که از آنها در ذهنشان بود، میساختند و یا از سنگ و چوب میتراشیدند. این ارباب متفرق، تدبیر هستی را بنا به موقعیت و شأن خود بر عهده داشتند و هر کدام بخشی از نیازهای آدمی را در جلب منفعت و یا دفع ضرر بنا به پندار مشرکان برآورده میکردند. مانند نیاز به باران، باد، غذا و... در جلب منفعت و گاهی نیز آنان قهر و عقاب داشتهاند مانند خشکسالی، قحطی، جنگ و خونریزی و... و مشرک ناگزیر باید برای دفع ضرر و در امان ماندن از غضب آنها چاره میاندیشید. مشرک تنها به این پندار که حقّتعالی بازنشسته است و این ربهای متنوع نیازهای مادی او را بر آورده میکنند، بنا به شعور فطری خود که شکر مُنعم را واجب میدید بتها را «إله» میپنداشت و تقدس میبخشید و سپس عبادت میکرد این عبادت، اطاعتآور نبود و عین اطاعت هم نبود بلکه برای مشرک تنها خضوع و کرنش (که به أشکال گوناگون بروز داشته است) در برابر بتها به عنوان ارباب بود که هر کدام در پندار مشرک شأنی از شئون زندگیاش را تدبیر میکرد.
ثالثاً: موحِّد، عزّت را تنها از خدا میداند و از او میطلبد چون قرآن فرمود:فَلِلِّهِ العِزّةُ جمیعا (1)«پس همۀ عزت از آنِ خداست» اما مشرک الهههای دیگر را بر میگزیند تا به زعم خود به او عزّت بخشد: واتَّخَذُوا مِن دُونِ اللهِ آلِهَةً لِیَکُونُوا لَهُمْ عِزّاً(2)«و غیر خدا را معبود گرفتند تا برای آنان مایه عزّت شوند»
موحد نصرت را تنها از خدا میداند
وَما النَّصْرُ إِلاّ مِنْ عِنْدِ اللهِ العَزیزِ الحَکیمِ(1)«و کمک و یاری جز از جانب خدای توانمندِ شکستناپذیر و حکیم نیست» اما مشرک الهههای دیگر بر میگزیند تا او را بزعم خود یاری کنند
واتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ یُنْصَرُونَ(2)«آنان غیر خدا را معبود خود گرفتند شاید که یاری شوند». و یا به طور نمونه، مشرکان زمان حضرت هود به وی میگفتند: إِنْ نَقُولُ إِلا اعْتَرَاکَ بَعْضُ آلِهَتِنَا بِسُوءٍ(3)«برخی از بتهای ما به تو گزندی رسانده و خِرد را از تو گرفته است» و تفاوتهای اساسی دیگر که بین پندار مشرکان با باورهای موحدان هست. از این روست، که چون به مشرکان در روز معاد ـ که حقایق برای آنان منکشف شده و توجیههای سست و تقلیدهای بیمبنای آنان رنگ میبازد ـ گفته میشود معبودهایتان چه شدند: ...وَقِیلَ لَهُمْ أیْنَ ما کُنتُمْ تَعْبُدُونَ * مِن دُونِ اللهِ هَلْ یَنصُرُونَکُمْ أو یَنتَصِرُونَ(4)«و به آنان گفته میشود کجایند آن چه را پرستش میکردید * به جای خداوند آیا شما را یاری میکنند یا از خود میتوانند دفع عذاب کنند».
چنین میگویند:
تاللهِ إِن کُنّا لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ * إِذْ نُسَوِّیکُم بِرَبِّ العالَمِینَ(5)
«به خدا سوگند که حقیقتاً در گمراهی آشکار بودیم * چرا که شما را با پروردگار جهانیان برابر میشمردیم«.
یعنی، شما بتها را در عبادت، نصرت، خوف و... با رب العالمین مساوی قرار دادید. بنابراین، از یک سو اشتباه فاحشِ شیخ بن باز وهابی را که ـ در نکتهی دوم ملاحظه کردید و چنین ـ نوشته بود «بت پرستان بر این اعتقاد نبودند که بتها، حاجتشان را برآورده میکنند و بیمارانشان را شفا میدهند و آنان را بر علیه دشمنانشان یاری میرسانند و...» بر ملا میشود؛ اشتباه وی از این جاست که با تشبّث به آیه: >وَیَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ ما لایَضُرُّهُم وَلا یَنْفَعُهُم «آنان [مشرکان] غیر خدا را میپرستند که نه زیانی به آنان میزنند و نه سودی میرسانند» گمان برده، این آیه از آن چه در ذهن مشرکان بوده خبر میدهد و حال آن که آیه حاق واقع را میگوید بر این که در واقع کاری از بتها ساخته نیست نه زیان میزنند و نه سود میرسانند ولی آن چه که در ذهن مشرکان بوده، همین اموری است که قرآن کریم در این آیات خبر داده است به این که آنان بتها را با رب العالمین مساوی قرار میدادند، از بتها یاری میجستند، عزت میطلبیدند و حضرت هود پیامبر را متهم میکردند که بتها به وی زیان زده و خِرد را از او گرفتهاند: ...إِن نَقُولُ إِلاَّ اعْتَرَاکَ بَعْضُ آلِهَتِنَا بِسُوء(1)و... از سوی دیگر، از این آیات استفاده میشود که هرگز نمیتوان کار مشرک را با کار موحد مقایسه کرد یا مختصات فکری موحد را بر مختصات فکری مشرک تطبیق کرد و سپس بدون تأنی و تأمل، موحدی را به شرک متهم ساخت.
1) سوره هود، آیه 54.
هرگز آیاتی که سخن از تأثیر اسباب و مسببات در نظام آفرینش دارد و یا فعلی از بنده را کنار فعل خداوند مطرح میکند، به معنای استقلال اسباب یا استقلال فعل بندگان در نظام هستی نیست.
ارزیابی و شرح: به محض آن که فعلی از بنده با فعل خداوند در کنار یکدیگر به طور مشترک بیان شود، نباید آن را شرک دانست و با توحید ناب متضاد شمرد. چون خداوند در قرآن از این نوع موارد را آورده و آنها را تایید کرده است. مانند این آیهی کریمه که میفرماید: وما نَقَمُوا إِلاّ أَنْ أَغْناهُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ مِن فَضْلِهِ؛(1)«و آنان خشم و خردهای [بر خدا و پیامبرش] نگرفتند جز آن که خدا با فضل خود آنان را بی نیاز کرد و پیامبرش نیز بی نیازشان ساخت.» در این آیه، رسول خدا صلی الله علیه و آله را مُغنی (بی نیاز کننده) میداند و در آیۀ شریفۀ ...... هُوَ الَّذی أَیَّدَکَ بِنَصْرِهِ وبالْمُوْمِنِینَ(2)«اوست کسی که تو را به نصرت [غیبی] خود و به وسیلۀ مؤمنان تقویت میکند» مؤمنان را در کنار نصرت حقتعالی، مؤید رسول خدا صلی الله علیه و آله میشمرد. یا در این آیه میفرماید: فالمدَبِّراتِ أمْراً(3)در این جا ملائکه
را مدبّرات یعنی تدبیر کنندگان مینامد، از نگاه موحد، این امور شرک نامیده نمیشود چون این امور در طول فعل خداست نه در عرض آن؛ یعنی: از نظر موحد همه چیز در این نظام در همه جا و هر لحظه، با اذن خدا تحقق مییابد و تأثیر میگذارد، هیچ چیز در این نظام از خود هیچ استقلالی ندارد. چون استقلال برای شریک است و خداوند هیچ شریکی در اصلِ خلقت و در ادامه و ادارهی این نظام نداشته و ندارد. پس هر چه هست تحت تدبیر حقّتعالی و با اجازهی او وجود دارد و با اجازۀ او واسطه میشود و اثر میگذارد.
اما ـ چنان که ملاحظه کردید ـ در ذهن مشرک، هر کدام از بتها به طور مستقل و یا به عنوان نماینده یکی از ربّها، مالک این امور و یا شریک خداوند در مالکیت آنهایند و در زندگی آدمی اثر میگذارند.
قرآن کریم در ابطال این پندار میفرماید:
قُلِ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ لا یَمْلِکُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِی السَّمَاوَاتِ وَلا فِی الأرْضِ وَمَا لَهُمْ فِیهِمَا مِنْ شِرْکٍ وَمَا لَهُ مِنْهُمْ مِنْ ظَهِیرٍ(1)«به مشرکان بگو: کسانی را که به جای خدا معبود خود پنداشتهاید بخوانید [و نیازهایتان را از آنها بخواهید]؛ آنها هم وزن ذرهای نه در آسمانها و نه در زمین مالک چیزی نیستند و در ملکیت آسمانها و زمین هیچ شرکتی با خدا ندارند و هیچ یک از آنها [در تدبیر امور هستی یاور و] پشتیبان خدا نیست [پس چگونه میتوانند نیازی را برآورده سازند تا رب باشند و سزاوار پرستش شوند]».
1) سوره سبا، آیه 22.
اگر بخواهیم در یک کلام نگاه موحد را از مشرک نسبت به دخالت اسباب و وسایل در امور هستی نشان دهیم، کلام حضرت ابراهیم که پرچمدار توحید و الگوی موحدان است، هدایتگر ماست.
ارزیابی و شرح: جان کلام در تفاوت اساسی دیدگاه موحد با مشرک در این کلام از حضرت ابراهیم است که به آزر خطاب میکند و میفرماید:
لَاَسْتَغْفِرَنَّ لَکَ وَما أَمْلِکُ لَکَ مِنَ اللهِ مِنْ شَیءٍ (1)«همانا برای تو از خدا طلب مغفرت خواهم کرد و من مالک هیچ چیزی برای تو از ناحیة خدا نیستم».
در این جا حضرت ابراهیم میفرماید: من برای تو استغفار میکنم یعنی: برای تو واسطه میشوم اما بر این نکته تأکید میکند که: «ما أملک من الله مِن شیء، من هیچ چیز را از خدا مالک نیستم»(2)تا در واسطهگری مستقل
1) سوره ممتحنه، آیه 4
2) شبیه به این دیدگاه از سایر انبیا و موحدان ناب در آیات قرآن به چشم میخورد، مانند این سخن از حضرت یعقوب علیه السلام که چون به فرزندان خود فرمود وَ قالَ یا بَنِی لاتَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَادْخُلُوا مِنْ اَبْوابٍ مُتَفَرِّقَة... < در پی آن از ژرفای دیدگاه توحیدی خود پرده برداشت و فرمود: > وَ ما اُغْنی عَنْکُمْ مِنَ اللهِ مِن شَیءٍ اِنِ الْحُکْمُ اِلالله... < (سوره یوسف، آیه 67) ؛ «و من بی نیاز کنند ۀ شما از [خواست] خداوند نیستم. فرمان [نافذ] جز برای خداوند نیست.»
باشم بلکه همه چیز از خدا و به اذن اوست (اگر خدا بخواهد استغفار من را میپذیرد وإلاّ هیچ راهی نیست). دقیقاً این نقطهی فارق بین دیدگاه موحد با مشرک است. هرچند مشرک باور داشت که خالقِ هستی خداست که در آیات متعدد قرآن بیان شده است (مانند آیه 61 سوره عنکبوت) بلکه تدبیر بخشی از نظام هستی به ویژه عالم امر و ملکوت را تنها برای حقّتعالی میدانست که در آیاتی دیگر آمده است (مانند آیه 88 سوره مؤمنون) اما منکر ربوبیّت حقّتعالی در همه عرصههای تکوین و تشریع و زوایای زندگی بود؛ به همین دلیل در هیچ آیهای نمیفرماید مشرکان خداوند را ربّ آسمانها و زمین میدانستند هرچند تنها ربوبیّت خداوند را برای آسمانها میپذیرفتند اما منکر این ربوبیّت برای زمین و زمینیان در همه شئون بودند. بنابراین، مشرک چنین میپنداشت که بتهای او به طور مستقل در برخی از امور زندگیاش دخالت میکنند و خداوندِ خالق، این امور را به آنها تفویض کرده است. مانند اینکه گمان میکرد خداوند، شفاعت و کارسازی را به بتها واگذاشته و بتها مالک شفاعتند. قرآن در ردّ این پندار میفرماید: >وَلا یَمْلِکُ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفَاعَةَ(1)اما موحد، همه اجزای هستی را در همهی ابعاد آن تحت تدبیر حقّتعالی میشناسد، چون در دیدگاه موحد، خداوند «ربّ العالمین» است و «مالک و مَلِک» همه چیز اوست قرآن میفرماید:
1) سوره زخرف، آیه 86.
لَهُ مَا فِی السَّمواتِ وَمَا فِی الاَرْضِ(1)«آن چه در آسمانها و آن چه در زمین است از آنِ اوست».
و باز این آیه که دربارۀ حاکمیت مطلق حقّتعالی بر هستی که میفرماید:
للهِ مُلْکُ السَّموَاتِ وَالاَرْضِ(2)«حاکمیت و فرمانروایی آسمان و زمین از آن خداست و هر گونه که بخواهد در آنها تصرف میکند بدون آن که هیچ مانعی بر سر راه او باشد».
ادلهی فراوانی در مصادر سنی (فارغ از مصادر شیعی) به چشم میخورد که از حیات انبیا و اولیاء در عالم برزخ خبر میدهد، به گونهای که صدای ما را میشنوند و به اذن خداوند پاسخ میدهند.
ارزیابی و شرح: گفتیم: پس از وفات حضرت رسول خدا7، تحولی در جوهرهی، توسل، استغاثه، شفاعت صورت نمیگیرد تا آن را تبدیل به شرک کند؛چون مؤمنان در زمان حیات رسول مکرم اسلام صلی الله علیه و آله این امور را با اعتقاد به این که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به طور مستقل (بدون اذن خدا) آنها را انجام نمیدهند، در خواست میکردند (و منشاء تبرک نیز، حبِّ به خدا و رسول او و طلب شفا از آثار وجودی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بوده است)، دقیقاً پس از وفات حضرت نیز، همین اعتقاد در بین مؤمنان هست (و گفتیم: این نقطهی فارق بین دیدگاه مشرکان با مؤمنان میباشد). پس اتهام شرک به مؤمنان بی مبناست. اکنون میگوییم: کار مؤمنان لغو هم نیست؛ چون بنابه ادلهی فراوان در مصادر سنی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پس از وفات، حیات دارند، صدای ما را میشنوند، از جمله سیوطی میگوید:
«احادیث حیاة الانبیاء فی قبورهم متواترة؛ احادیثی که حکایت از حیات انبیا در قبرهایشان میکند، متواتر است.»(1)
1) . سیوطی، جلال الدین، مرقات الصعود، ص15.
وی در کتاب «إنباء الاذکیاء بحیاة الانبیاء» نیز مینویسد:
«حیاة النبی صلی الله علیه وسلم فی قبره وسائر الأنبیاء معلومة عندنا علماً قطعیاً لما قام عندنا من الادلّة فی ذلک وتواترت به الاخبار الدالّة علی ذلک وقد ألّف الإمام البیهقی جزءاً فی حیاة الانبیاء : فی قبورهم؛ نزد ما بنا به ادلهای که میشناسیم حیات نبی اکرم صلی الله علیه [وآله] وسلم و سایر انبیا در قبرشان، به علم قطعی، معلوم است. اخبار متواتر نیز، بر این امر دلالت دارد. امام بیهقی نیز؛ رسالهای دربارۀ حیات انبیا در قبرشان نگاشته است.»(1)
ابن قیم جوزی نیز در کتاب »الروح» میگوید:
«صحَّ عن النبی أنّ الارض لا تأکل أجساد الانبیاء... وقد أخبر بأنّه ما من مسلم یسلِّم علیه إلاّ ردّ علیه روحه حتی یَرُدّ * إلی غیر ذلک ممّا یحصل من جملته القطع بأنّ موت الانبیاء إنّما هو راجع إلی أنّ غیّبوا عنا بحیث لا ندرکهم وإن کانوا احیاء موجودین کالملائکه فإنّهم احیاء موجودون ولا نراهم؛(2)از پیامبر خدا با سند صحیح نقل شده که زمین، جسد انبیا را نابود نمیکند... و باز حضرت خبر داده که هیچ مسلمانی نیست که بر او سلام کند جز آن که روح حضرت به [بدن احتمالاً برزخی] ایشان بر میگردد تا سلام مسلمان را جواب دهد و اخباری دیگر که از مجموع آنها قطع حاصل میشود که مرگ انبیا به معنای [عدم ادراک آنها نیست، بلکه به معنای] غیبت آنان از ماست به گونهای که آنان را [با حواس] درک
نمیکنیم هر چند آنان زنده و موجودند مانند فرشتگان که زنده و موجودند اما آنان را نمیبینیم.»
سپس ابن قیم دهها روایت از صحاح، مسانید و سنن درباره حیات برزخی و علاقه مردگان با زندگان را نقل میکند و آن گاه در بخشی از کتاب خود مینویسد:
«أن یقول المسلِّم علی أهل القبور السلام علیکم دار قوم مؤمنین هذا خطاب لمن یسمع و یعقل ولولا ذلک لکان هذا الخطاب بمنزلة خطاب المعدوم والجماد والسلف مجمعون علی هذا وقد تواترت الآثار عنهم بأن المیت یعرف زیارة الحی ویستبشر به؛ این که سلام کننده بر اهل قبور میگوید: "سلام بر شما که در خانۀ قوم مؤمنان آرمیدهاید" خطابش متوجه کسانی است که میشنوند و شعور دارند و گر نه سخن وی به منزلۀ خطاب، به امر معدوم و جمادات خواهد بود که لغو و بیهوده است. سلف نیز بر این مطلب اتفاق نظر دارند، روایات متواتر نیز حکایت از این دارد که مرده، زیارت کنندگان را میشناسد و از آن [با سلام و خیرات] مژده میطلبد.»
ابن قیم روایاتی فراوان دیگر را در ضمن فصول: «الموتی یسألون عن الاحیاء ویعرفون اقوالهم واعمالهم»، «إخبار الاموات بما حدث فی أهلهم بعدهم و بما یحدث»، «انفاذ ابو بکر وصیة ثابت بن قیس التی أوصی بها فی المنام بعد الممات» و... نقل کرده است.(1)
1) . ابن قیم جوزیه، الروح، ص18 ـ 22.
سپس ابن قیم به تفسیر این آیه میپردازد:
>وَ مَا یَسْتَوِی الاَحْیَاء وَلاَ الاَمْوَاتُ إِنَّ اللهَ یُسْمِعُ مَنْ یَشَاءُ وَمَا أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی القُبُورِ(1)«و هیچ گاه زندگان و مردگان برابر نیستند. خداست که حق را به هر که بخواهد میشنواند و او را هدایت میکند و تو ای پیامبر نمیتوانی کسانی را که در قبرها مدفونند [چیزی به گوششان برسانی و به آنان حقیقت را] بشنوانی» وی میگوید:
فسیاق الآیة یدل علی... إنّ من فی القبور لا تقدر علی إسماعهم إسماعاً ینتفعون به و لم یُرِد سُبحانه إنّ أصحاب القبور لا یسمعون شیئاً البتة...؛ (2)خداوند در این آیه به پیامبرصلی الله علیه و آله میگوید: آنان که در گورهایند تو توانای بر شنواندن آنان نیستی، شنواندنی که از آن بهره بَرند اما خداوند نخواسته بگوید: اهل قبور هیچ چیزی نمیشنوند [و آنان مانند جمادات میباشند].
درباره معنای این آیه سه احتمال وجود دارد:
احتمال اول: آن چه که وهابیان میگویند به این که مردگان هیچ چیزی نمیشنوند و مانند بتها از هر نوع شعور و ادراکی بیبهرهاند و مراد از قبر در آیه، حفرۀ خاکی در گورستان است. مانند این عبارت از وهابیان که میگویند:
«الاصل انّ الاموات عموماً لایسمعون نداء الاحیا من بنی آدم ولا دعاءهم کما قال تعالی: وَمَا أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی القُبُورِاساساً همه مردگان صدا و دعای
زندگان را نمیشنوند همانگونه که خداوند به پیامبرش فرمود: تو نمیتوانی آنان که در قبرهایند را بشنوانی.»(1)
در کتاب «ارشاد العباد الی بطلان التوسل و الاستمداد» نیز مینویسد:
«الرسول بعد وفاته صار من الموتی و من اهل القبور و بهذا لایسمع دعا احد من اهل الدنیا و بالتالی لایُجیبه؛ پیامبر خدا پس از وفاتش از مردگان و اهل قبور میشود و هیچ دعائی از اهل دنیا را نمیشنود تا در پی آن دعایشان را اجابت کند.»(2)
این معنا از آیه قطعاً خطاست چون بر اساس این معنا باید بگوییم: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به گورستانها میرفتند و مردگان در قبر را به هدایت فرامیخواندند، تا آن که خداوند ایشان را نهی کرد و فرمود: تو نمیتوانی به مردگان در قبر، سخنی بشنوانی با آن که معلوم است هرگز پیامبر اکرم مردگان در خاک را دعوت به هدایت نمیکرد.
احتمال دوم: قول اکثر مفسران قدیم و جدید است که میگویند: آیه در مقام تشبیه است و خداوند در این آیه، مشرکان را به مردگان تشبیه کرده است به این معنا که مشرکانِ معاند با آن که صدای هدایت و تلاوت آیات را میشنوند چون (نسبت به هدایتها بیاعتنایند و) سودی به حالشان ندارد همانند مردگانند که صدای افراد را میشنوند اما سودی از هدایت نمیبرند؛ چون عالم برزخ، عالم تکلیف نیست، به عبارت دیگر مشرکان از هدایت بهره نمیبرند چون متکبرند و از حقیقت روی برمیتابند. و مردگان بهرهای از هدایت ندارند چون در عالم برزخ قبول یا ردّ حقیقت، امکانپذیر نیست هرچند
هر دو از مشرک و مرده صدای افراد را میشنوند. شاهد آن هم آیات پیش از این آیه است که میفرماید: >وَ مَا یَسْتَوِی الاَعْمَی' وَالبَصِیرُ * وَلاَ الظُّلُمَاتُ وَلاَ النُّورُ* وَلاَ الظِّلُّ وَلاَ الحَرُورُ(1)در این آیات دربارۀ مؤمنان و مشرکان، کور و بینا، تاریکیها و نور، سایه و حرارت سوزان به کار برده است. سپس میفرماید:و مَا یَسْتَوِی الاَحْیَاء وَلاَ الاَمْوَاتُبنابراین، ادامه این آیه که میفرماید: «تو کسانی را که در قبرهایشان هستند نمیتوانی چیزی به گوششان برسانی» در مقام بیان تمثیل دیگری دربارۀ مؤمنان و مشرکان است که رساتر از تمثیلهای پیشین است .به همین دلیل، فعل «مایستوی» را در این آیات تکرار کرده و آنان را به زندگان و مردگان تشبیه کرده است. سپس فرمود: ...إِنَّ اللهَ یُسْمِعُ مَنْ یَشَاءُهمانا خداوند هدایتش را به گوش هر که بخواهد میرساند و وی را توفیق میدهد تا آیات را بفهمد و از موعظههای قرآن پند گیرد. پس در این آیه، کافرانی که بر کفرشان اصرار دارند به اموات تشبیه شده و از یأس از هدایت آنان پرده برداشت. این معنا از صحابه و تابعین مانند ابن عباس و قتاده (2)نقل شده و مفسران قدیم و جدید مانند طبری (3)، قرطبی(4)، ابنکثیر (5)، بیضاوی (6)و آلوسی (7)و دیگران نیز همین را گفتهاند.
به طور نمونه ابن کثیر دربارۀ معنای آیه مینویسد:
«خداوند به پیامبرش میفرماید: همان گونه که کفار پس از مرگ و روانه شدن در قبر از هدایت و دعوت به حق، سودی نخواهند بُرد، همین طور مشرکانی که شقاوت آنان حتمی است، تو راهی برای نجات آنها نداری و نمیتوانی آنان را هدایت کنی.»(1)
حاصل آن که این آیه نمیفرماید مردگان چیزی نمیشنوند بلکه تمثیل مشرکان به مردگان است که سودی از هدایت نمیبرند.
احتمال سوم: دیدگاه واقعبینانه است. این دیدگاه آیه شریفه را در مقام تمثیل و تشبیه نمیداند بلکه بر این باور است که آیه از یک واقعیت پرده برمیدارد و حقیقتاً مشرکانی که بر اثر عناد همه راههای هدایت را به روی خود بستهاند را مرده میداند که هم اکنون در قبر تن خود و نه حفره خاکی در گورستان مدفونند؛ بنابراین، آیه ناظر به مردگانی که در گورستان زیر خاک مدفونند، نیست. این معنا در این دیدگاه یکی از نوآوریهای معرفتی قرآن برای بشریت است. همانگونه که فرمود:
... وَیُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ (2)«و [خداوند] به شما چیزهایی را یاد میدهد که شما آنها را نمیدانستید [و در توان شما نبود که با عقل عادی آنها را بدانید]».
دلیل این معنا اولاً: سیاق خود آیه است که فرمود آن کسی که از هدایتهای الهی بهره میبرد زندهدل و آن که بیبهره است دل مرده خواهد
بود و دل او هم اکنون در قبر جسدش، مدفون شده است. این معنا محذوری ندارد تا مجبور شویم آیه را به صورت تمثیلی معنا کنیم.
ثانیاً: هماهنگی این معنا با سایر آیات در این زمینه است؛ قرآن کریم انسانهایی که در این زندگی دنیا بسر میبرند را به دو دسته «زندگان» و «مردگان» تقسیم میکند. آنان که زندهاند انذارها را میشنوند و در برابر حق تسلیم میشوند.
قرآن میفرماید:
... إِنْ هُوَ إِلا ذِکْرٌ وَقُرْآنٌ مُبِینٌ * لِیُنْذِرَ مَنْ کَانَ حَیًّا وَیَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکَافِرِینَ(1)«آن [قرآن] جز مایه ذکر و کتابی خوانده شده از جانب خداوند نیست تا به کسانی که زندهاند [و حق را درمییابند] هشدار دهد و سخن [ما که گفتهایم دوزخ را از شیطان و پیروانش پر میکنیم] درباره کافران محقق گردد».
در برابر این زندگان، مردگانی قرار دارند که حقیقت را نمیشنوند. قرآن کریم در این باره میفرماید:
إِنَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتَی وَلا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ * وَمَا أَنْتَ بِهَادِ الْعُمْیِ عَنْ ضَلالَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلا مَنْ یُؤْمِنُ بِآیَاتِنَا فَهُمْ مُسْلِمُونَ(2)«همانا تو مردگان را نمیشنوانی [تا آنان را هدایت کنی آنان کرانی هستند] و تو نمیتوانی کران را [به ویژه آنگاه] که از تو روی برمیتابند و پشت میکنند، بشنوانی *
و [ای پیامبر اینان کورند و به بیراهه میروند] تو نمیتوانی کوران را راه بنمایی و از گمراهی بازداری، تو فقط میتوانی سخنت را به کسانی که به آیات ما ایمان دارند و تسلیم میشوند، بشنوانی».
شبیه به همین آیات، آیات 52 و 53 سوره روم است. بنابراین، قرآن در این آیات حقیقتی را درباره مردگان و زندگان بیان میکند و برخی از انسانها را که هم اکنون نَفَس میکشند را واقعاً مرده میداند، چون روح آنان مرده است. به نظر ما باید به این معنا ملتزم شد والاّ ـ همانگونه که ملاحظه شد ـ لازم میآید بگوییم: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به گورستانها میرفتند و مردگان را به هدایت فراخواندند تا آنکه خداوند، ایشان را از این کار بازداشت و فرمود: «تو نمیتوانی به مردگان چیزی بشنوانی» بر اساس این معنا، مراد از تعبیر >وَمَا أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی القُبُورِناظر به قبرهای خاکی نیست تا در مورد توسل، شفاعت و استغاثه به آن استناد شود.
حاصل آن که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در عالم برزخ صدای زائر و متوسل و طالب شفاعت را میشنوند و باذن الله میتوانند همانند زمان حیاتشان در دنیا، منشاء آثار شوند؛ برای کسی استغفار کنند، توسل و شفاعت او را اجابت نمایند و... .
ادلهی جواز استغاثه، توسل و شفاعت، به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پس از وفات در مصادر اهل سنت فراوانند.
ارزیابی و شرح: بنا به ادلۀ یاد شده نه تنها استغاثه، توسل و شفاعت شرک نیست بلکه میتوان ادلهی گوناگون بر جواز بلکه استحباب آنها از مصادر اهل تسنن اقامه کرد از جمله:
الف- عدم شمولیت ادلهی عمل مشرکان بر عمل مسلمین.
ب- اطلاق ادلهی لفظی بر جواز و عدم دلیل بر مقید کردن آنها به زمان حیات.
ج- عمل برخی از صحابه و تابعین در توسل به قبر پیامبر خدا.
د- سیره عملی علماء در استغاثه به غیر خدا.
هـ فتوای دانشمندان بزرگ بر جواز استغاثه به غیر خدا و دعا در نزد قبور.
و- عدم تمامیت دلیل سدّ ذریعهی شرک(1)به دلیل وجود ادلهی لفظی و غیر لفظی مذکور.
1) . سد ذریعة شرک، به معنای بستن راه و وسیله ای است که منجر به شرک می شود.
بنابراین، این امور شرک نیز نیست تا با عمل مشرکان مقایسه گردد و نامشروع نیست تا بدعت باشد. چون در بین صحابه و دانشمندان این امر رایج بوده است. از جمله دارمی در سنن خود با سند صحیح از ابی الجوزاء اوس بن عبد الله چنین نقل میکند:
«قحط اهل المدینة قحطاً شدیداً فَشَکوا إلی عائشة فقالت: اُنظروا قبر النبی فاجعلوا منه کُوَیً إلی السَّماءِ حتی لا یکونَ بینه وبین السَّماء سقف قال: فَفَعلوا، فَمُطِرنا مطراً حتی نَبَت العُشَب و سَمَنَتِ الاِبل حتی تَفَتَّقَتْ مِنَ الشُّحم فَسُمِّیَ عامُ الفَتق؛(1)اهل مدینه به قحطی شدیدی دچار شدند پس شِکوه نزد عایشه بردند او گفت: به جانب قبر پیامبر رو آورید و شکافی بر سقفِ دیوار ایجاد کنید تا بین قبر حضرت و آسمان مانعی نباشد؛ آنان چنین کردند و بر اثر این کار، آن قدر باران بارید که سبزهزارها روییدند و شتران [چریدند] و فربه شدند؛ پس آن سال را، سال گشایش نامیدند.»
ابن ابی شیبه نیز با سند صحیح(2)از ابی صالح السَّمان از مالک الدار که خزانه دار عمر خلیفه دوم بوده چنین میآورد:
«اصابَ النّاس قحطٌ فی زَمَنِ عمر فجاء رجل إلی قبر النبیّ فقال: یا رسولَ الله إستَسق لامّتک فَإنّهم هَلَکُوا...؛(3)مردم در زمان
خلافت عمر دچار قحطی شدند پس مردی به قبر پیامبر روآورد و گفت: ای رسول خدا برای امت خود باران طلب. که آنان در حالِ تباه شدن هستند.»
حاکم نیشابوری در مستدرک با سند صحیح براساس شرط الشیخین و نیز اقرار ذهبی به صحت آن از داود بن ابی صالح چنین نقل میکند:
«أقبلَ مروان یوماً فَوَجَد رجلاً واضعاً وجهه علی القبر فَأَخَذَ برقبته وقال أتدری ما تصنع قال نَعم فأقبَلَ علیه فإذا هُو ابو أیوب الانصاری رضی الله عنه فقال: جئتُ رسول الله صلی الله علیه و آله و لَم آتِ الحجَر سمعت رسولَ الله صلی الله علیه و آله یقولُ: لا تَبُکوا علی الدّین إذا ولیَه أهلُه ولکن اُبکوا علیه إذا ولیه غیرُ أهله(1)روزی مروان به قبر پیامبر روآورد و دید مردی صورت خود را بر قبر نهاده، مروان گردن او را گرفت و به او گفت: آیا میدانی چه میکنی؟ گفت: آری میدانم وی که ابو ایوب انصاری [صحابی رسول خدا] بود گفت: من نزد پیامبر آمدهام نه نزد این سنگی که بر قبر است. از رسول خدا شنیدم که فرمود: اگر متولی امرِ دین، اهلیت داشته باشد بر تباهی دین گریه نکنید، لکن آنگاه بر این امر گریه کنید که نااهل، متولی امر دین شود.»
اگر انسان جست وجو کند آثاری دیگر نیز از سیره صحابه به دست میآورد.
بیهقی در کتاب «شعب الإیمان»(2)و ابن عساکر با سند صحیح به اعتراف
محمد ناصر الدین ألبانی وهابی(1)از عبد الله پسر احمد بن حنبل در کتاب «المسائل» نقل میکند که میگوید از پدرم شنیدم که به من چنین گفت:
«حَجَجتُ خمسَ حُجَج منها ثِنتَین راکباً و ثلاثة ماشیاً، أو ثنتین ماشیاً و ثلاثة راکباً فَضَلَلتُ الطریقَ فی حِجِّة و کُنت ماشیاً فجعلتُ أقول: یا عبادَ الله دَلُّونا علی الطَّریق فلَم أزل أقول ذلک حتی وقعتُ علی الطَّریق(2)پنج بار حج گزاردم دوبار سواره و سه بار پیاده یا بر عکس، پس در یکی از سفرها که پیاده بودم، راه را گم کردم پس میگفتم: ای بندگان خدا مرا راهنمایی کنید دایم این را تکرار میکردم تا آن که راه را یافتم.»
این سخن از احمد بن حنبل برگرفته از قول عبد الله ابن مسعود صحابی است که میگوید:
«إذا ضَلَّ أحدکم شیئاً أو أراد غوثاً وهو بأرض لیس بها أنیس فَلیَقُل: یا عبادَ اللهِ أغیثُونی یا عبادَ اللهِ أغیثونی فإنّ للهِ عباداً لا نراهم؛(3)هرگاه کسی از شما چیزی را گم کرد یا فریاد رسی خواست در جایی که همدمی نداشت، پس بگوید: ای بندگان خدا به فریاد من رسید، به فریاد من رسید، همانا خداوند بندگانی [از جن] دارد که آنان را نمیبینیم.»
این سخن از ابن مسعود صریح در استغاثه به غیر خداست بدون آن که
شرک باشد؛ بلکه برخی از بزرگان سنی گفتهاند: این کار مجرّب است. مانند: حافظ طبرانی(1)که این حدیث را از قول پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل کرده است،(2)حافظ هیثمی(3)و شارح صحیح مسلم یعنی امام نووی نیز، گفته است که برخی از استادان بزرگ من نیز این امر را انجام داده و تجربه کردهاند.(4)حافظ ابن حجر ضمن آن که این حدیث را معتبر میشمرد.
میگوید: امری مجرب است(5)بلکه ألبانی وهابی نیز بر اعتبار این حدیث صحه میگذارد(6).
باز از میان دانشمندان سنی باید از محمد بن محمد بن عثمان ذهبی شاگرد ابن تیمیه و محدِّث نامور، نام برد که در کتاب «سیر أعلام النبلاء» مینویسد:
«قال إبراهیمُ الحربی(7): قبر معروفٍ (ای معروف کرخی) التّریاقُ المُجَرَّب. یریدُ إجابةَ دعاءِ المُضطر عنده لإنَّ البقاعَ المبارکة یُستجاب(8)ابراهیم حربی میگوید: قبر معروف کرخی همانند داروی
1) . طبرانی، احمد، المعجم الکبیر، ج17، ص117، رقم 290.
2) . همان.
3) . هیثمی، مجمع الزوائد، ج10، ص132.
4) [] . همان.
5) . ابن حجر، احمد، امالی الأذکار به نقل از شرح ابن علان علی الاذکار، ج5، ص151.
6) . ر.ک: البانی، محمد ناصر الدین، سلسلة الاحادیث الضعیفة، ج2، ص111.
7) . ابراهیم حربی، از بزرگان سنی در قرن سوم ( متوفای 285) است و ذهبی از او چنین یاد می کند: الشیخ الامام الحافظ العلامة شیخ الإسلام ابو إسحاق... ( نک: ذهبی، محمد، سیر أعلام النبلاء، ج13، ص356.)
8) [] . ذهبی، محمد، سیر أعلام النبلاء، ج9، ص343.
مجرب است که منظورش این است که دعای انسانِ مضطر نزد قبر او مستجاب میشود چون دعا نزد بقاع مبارکه، به اجابت میرسد.»
ابن جزری نیز در کتاب «الحصن الحصین» میگوید:
«استجابة الدعاء عند قبور الانبیاء والصالحین ثبتت بالتجربة؛ اجابت دعا نزد قبر انبیا و صالحان به تجربه ثابت شده است.»
شوکانی نیز ضمن آن که این نظر را تأیید میکند مینویسد:
«به شرط آن که درباره میت باورهای غلط نباشد».(1)
تقی الدین سبکی (م /756) مینویسد:
«ان التوسل بالنبی جائز فی کل حال قبل خلقه و بعد خلقه و فی مدة حیاته فی الدنیا و بعد موته فی مدة البرزخ و بعد البعث فی عرصات القیامة و الجنة و هو علی ثلاثة انواع: ان یتوسل به بمعنی ان طالب الحاجة یسأل الله تعالی به او بجاهه او ببرکته فیجوز ذلک فی الاحوال الثلاثة و قد ورد فی کل منها خبر صحیح. توسل به پیامبر در همۀ حالات جایز است. توسل به [نور] حضرت پیش از خلقت و پس از خلقت در تمام مقاطع زندگی دنیا و پس از وفات در عالم برزخ و در مواقف قیامت و [حتی] در بهشت. توسل به سهگونه خواهد بود: توسل به خود پیامبر، به آبروی پیامبر و به برکت [وجودی] پیامبر. توسل در همۀ این حالات جایز است و برای هر کدام اخبار صحیح وارد شده است.»
سپس به ذکر این اخبار میپردازد.(2)
بنابراین، با این ادله و سیرهی صحابه و دانشمندان، نباید سخن از دلیل سدّ ذریعهی شرک گفت، بلکه ـ همان گونه که در نکتهی سوم ملاحظه کردیدـ این امت تا پیش از ابن تیمیه در قرن هشتم، به پیامبر خدا پس از وفات، توسل و شفاعت میجستند و استغاثه میکردند و در طول این هشت قرن دچار شرک نشدند. بنابراین اگر هم بر فرض، احتمال در غلطیدن امت در شرک مطرح باشد. همان گونه که شیخ تقی الدین سُبکی شافعی (م/756 ق) در ردّ ابن تیمیه آورده است(1)بر علماست که مردم را آگاه سازنند تا تودهی مردم در این امور دچار شرک نشوند نه آن که آنان را از امری مشروع و مستحب باز دارند، به هر حال با این فهرست از دانشمندان بزرگ سنی که بر اساس پژوهش و دلیل نه تقلید و تخمین، این امور را جایز میدانند، جایی برای تردید باقی نمیماند جز آن که وهابیان این دانشمندان را مشرک یا بدعتگذار بنامند.
1) . ر.ک: سبکی، تقی الدین علی، شفاء السقام، ص189.
بوسیدن و تبرک به آثار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پس از وفات و زیارت قبر انبیا و اولیاء بدعت نیست. بلکه مشروع و امری مستحب میباشد و با ادلهی گوناگون قابل اثبات است.
ارزیابی و شرح: ادلهی گوناگونی بر جواز و استحباب این امور میتوان ـ فارغ از مصادر شیعی ـ از مصادر اهل سنت اقامه کرد از جمله:
الفـ عمل برخی از صحابه و تابعین در بوسیدن قبر و منبر پیامبر خدا.
بـ سیره عملی و فتوای دانشمندان بزرگ بر جواز تبرک به آثار پیامبر اکرم و صالحان.
به طور نمونه عبد الله بن عمر از صحابه، منبر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را پس از وفات، استلام میکرده و کسی از صحابه نیز وی را نهی نکرده است. بلکه برخی از روایات دلالت دارد که غیر از عبد الله بن عمر افرادی دیگر از صحابه نیز به این کار اقدام میکردند؛ ابن ابی شیبه با سند خود از یزید بن عبد الملک بن قسیط مینویسد:
«برخی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله را دیدم که چون مسجد خلوت میشد منبر پیامبر را دست میمالیدند و دعا میکردند»(1).
1) . ابن ابی شبیه، المصنف، ج3، ص435، ح15876.
سالم بن عبد الله بن عمر نیز به پدرش در این امور اقتدا میکرده است.(1)وهابیان میگویند کار عبد الله بن عمر اجتهادی از ناحیه وی بوده و پدرش و سایر صحابه با او موافق نبودهاند.(2)
اولاً: اگر این امور اجتهادی است جایی برای اتهام به دیگران نمیباشد ثانیاً: این ادعا که پدر عبد الله و سایر صحابه با کار عبد الله موافق نبودهاند، بدون دلیل است. از همین رو، ابن حجر عسقلانی کار عبد الله را حجت در تبرک به آثار صالحین میداند.(3)
اگر انسان جست وجو کند آثاری دیگر نیز از سیرۀ صحابه به دست میآورد.
در آثار علمای اهل تسنن نیز از این امور فراوان به چشم میخورد. مانند پرسش عبد الله بن احمد بن حنبل از پدرش که میپرسد:
«سألتُهُ عَنِ الرَّجلِ یَمَسُّ منبرَ النَّبِی صلّی الله علیه [وآله] وسلم و یتبرّک بِمسِّه و یُقَبِّلُه و یفعلُ بِالقَبر مثل هذا أو نحو هذا یرید بذلک التقرّب إلی الله جلَّ وَعزّ، فقال: لا بأس بذلک(4)از پدرم دربارهی مردی پرسیدم که منبر پیامبر صلی الله علیه و آله را دست میکشد و به آن تبرک میجوید و میبوسد و قبر پیامبر را نیز به همین صورت یا همانند آن [دست میکشد و میبوسد و] با این کار به خدا، تقرّب میجوید [آیا این کار رواست پدرم] گفت: مشکلی نیست».
از «ابن ابی الصیف الیمانی» نیز، همین فتوا و نیز جواز بوسیدن قبور صالحان نقل شده است.(1)
در مورد زیارت نیز باید موضع نزاع روشن شود. گاهی زیارت قبور به خاطر دوست داشتن صاحب قبر و رجاء ثواب میباشد و گاهی برای طلب حاجت از مرده و توسل و استشفاع از اوست و برخی موارد نیز دعا برای میت میباشد. آن چه که مورد نزاع است زیارت به معنای اول و دوم است. یعنی زیارت قبور صالحان به خودی خود دارای ثواب باشد و یا زیارت به قصد برآوردن حاجات صورت گیرد. اما دعا برای میت رواست؛ چون پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بر مردگانِ مسلمین نماز میگزاردند و بر قبر آنان میایستادند و دعا میخواندند. از این عملِ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله رجحان دعا بر سر قبور مؤمنان استفاده میشود و ظاهراً در بین امت در این مسأله اختلافی نیست؛ همه پذیرفتهاند که دعا برای میت رواست. وهابیان زیارت به قصد ثواب را بدعت و حرام میدانند و سایر امت اسلام مباح بلکه مستحب میشمرند. و زیارت به قصد برآوردن حاجات از صاحب قبر را شرک دانسته همسان با عمل مشرکان قرار میدهند.
زیارت قبور به قصد برآوردن حاجات و توسل و استغاثه به صاحب قبر در نکات قبلی بررسی شد. تنها دلیل روایی که وهابیان برای منع این کار میآورند روایت نبی مکرم اسلام است که فرموده: «اللّهُمّ لا تَجْعَلْ قَبْری وَثَناً یُعبَد، خداوندا قبر من را بُتی که پرستیده میشود قرار مده.» اما چنان چه در نکتهی دوم گفتیم با عدم تغییر در دیدگاه «داعی» و یا در گوهر «مدعوّ» موضوع
1) . ر.ک: ابن حجر، احمد، فتح الباری، ج3، ص375 رقم 1609؛ عینی، محمود، عمدة القاری، ج9، ص241.
عبادت و شرک منتفی خواهد بود، خوانندگان قبر پیامبر صلی الله علیه و آله همان نگاه را دارند که صحابه داشتهاند یعنی: هرگز پیامبر صلی الله علیه و آله را عبادت نمیکنند. پیامبر صلی الله علیه و آله نیز پس از وفات همانند سنگ وچوب نمیشوند تا با بتها مقایسه گردند. آری اگر دیدگاه داعی عوض شود و قبر پیامبر صلی الله علیه و آله را ـ نعوذ بالله ـ همانند بت پرستان عبادت کند، (به این که پیامبر خدا را ربّ مستقل در شأنی از شئون بداند) امکان این خطر هست.
اما دربارهی رجحان یا منع و حرمت زیارت قبور به خودی خود و یا به خاطر حبُّ صاحب قبر، باید ادلهی طرفین را ملاحظه کرد.
از نظر شیعه هیچ جای تردید نیست که زیارت قبور معصومان از افضل قربات است. شیعه در این باره ادلهی لفظی متعدد دارد(1). دانشمندان اهل سنت نیز آن را سنت مسلمین میدانند، قاضی عیاض میگوید:
«زیارةُ قَبره صلی الله علیه [وآله] وسلم سنّة من سُنَنِ المُسلمین مجتمع علیها و فضیلة مُرغَّب فیها(2)زیارت قبر پیامبر صلی الله علیه و آله سنتی از سنتهای مسلمین است که بر آن اجماع دارند و فضیلتی است که به آن ترغیب و تشویق شده است.»
تقی الدین سبکی (م / 756) نیز فتوای دانشمندان را در این باره آورده است.(3)
محمد بن محمد بن عثمان ذهبی (م / 748) که از مشاهیر اهل سنت است میگوید:
«فَمَن وَقَف عند الحُجرة المقدسة ذلیلاً مُسَلِّماً مصلیّاً علی نبیّه فیا طوبی له فقد أحسَنَ الزیارة واجملَ فی التَّذَلُل والحُبّ وقد أتی بعبادة زائدة علی من صلّی علیه فی ارضه أو فی صلاته إذ الزائر له أجر الزیارة وأجر الصلاة علیه... فَوَاللهِ ما یَحصل الإنزعاج لِمُسلمٍ و الصِّیاح و تقبیل الجُدران و کثرةِ البکاء اِلاّ و هو مُحبّ لله و لرسوله فحُبّه المعیار و الفارق بین اهل الجنة و اهل النّار فزیارة قبره من أفضل القرب...؛(1)پس هر کس نزد حجرۀ مقدس قبر پیامبر با خضوع بایستد و سلام و صلوات بر پیامبرش فرستد پس خوشا به حال او، چرا که زیارت را به نیکویی به جا آورده و در خضوع و محبت، پسندیده عمل کرده است و در این صورت عبادتی، بیش از کسی که در شهر خود یا در نمازش، به حضرت درود میفرستد، انجام داده آورده است چون زائر قبر، هم اجر زیارت دارد و هم اجر صلوات بر پیامبر [پس عبادتی بیشتر آورده است] به خدا سوگند، شتاب و ضجه و فریاد و بوسیدن در و دیوار و اشکهای فراوان از ناحیۀ مسلمین در نزد قبر پیامبر خدا جز به خاطر محبت خدا و رسول او نیست، همان محبتی که معیار و فارق بین بهشتیان و دوزخیان است [به این که هر کس خدا و پیامبرش را دوست بدارد بهشتی است] به هر روی، زیارت قبر رسول خدا از برترین کارهای عبادی است.»
1) . ر.ک، ذهبی، محمد، سیر اعلام النبلاء، ج4، ص483 ـ 484، تحت رقم 185.
سُبکی و قاضی عیاض بخشی از روایات و ادلهی لفظی بر جواز و رجحان زیارت را نقل کردهاند. ابوسعید صلاح الدین نیز کتاب «جمع احادیث الواردة فی زیارة قبر النبی» را نگاشته است.
حافظ عینی در شرح بخاری مینویسد: «هرگاه عبد الله بن عمر از سفر میآمد به نزد قبر پیامبر میرفت و زیارت میکرد ... نهی از زیارت قبور در اوایل اسلام بوده که مسلمانان هنوز به بتپرستی عادت داشتند و ممکن بوده بر قبرها سجده کنند و آنها را بپرستند اما چون اسلام مستحکم شد و در دلها نشست، نهی از زیارت قبور نسخ گردید»(1).
رجحان زیارت منوط به اثبات وجود ارتباط پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و اولیاء پس از وفات با عالَم دنیا و شنیدن صدای زائران و پاسخ به سلام آنان است. در این باره افزون بر دلیل اعتباری، روایات صحیح و متواتر از اهل سنت نقل شده که پیش از این ملاحظه کردید. محبت نیز که منشاء بار بستن و عزم سفر برای زیارت میباشد، اختصاص به زمان حیات نبی اکرم صلی الله علیه و آله ندارد.
وهابیان، زیارت را بدعت و آن را مخالف با سیره صحابه میدانند، ادلهی لفظی آنان تنها این روایت است: «لا تَشُدُّوا الرِّحال إلاّ إلی ثلاثة مساجد(2)بار سفر بستن جز برای رفتن به سه مسجد، [مسجد الحرام، النبی، اقصی] روا نیست«؛ اما هرگز نمیتوان از آن منعِ شدَّ رحال (بار بستن) برای زیارت را استفاده کرد.
به قول حافظ ذهبی:
«لئن سَلَّمنا إنّه ـ أی شد الرحال إلی قبور الانبیاء والاولیاء ـ غیر مأذون فیه لِعُمومِ قوله صلواتُ الله علیه «لا تَشُدُّوا الرّحال إلاّ إلی ثلاثة مساجد» فشَدّ الرحال إلی نبیّنا صلی الله علیه وسلم مستلزم لِشَدِّ الرحال إلی مسجده و ذلک مشروع بلا نزاع إذ لا وصول إلی حجرته إلاّبعد الدُخول إلی مسجده...؛(1)بر فرض که بار سفر بستن برای زیارت قبر انبیا و اولیاء روا نباشد به دلیل عمومیت نهی پیامبر خدا (که درود خدا بر او باد) که فرمود: بار سفر بستن جز برای [رفتن] به سه مسجد روا نیست» اما در خصوص زیارت قبر پیامبر ما، این نهی نخواهد بود چون هر که بار سفر برای زیارت قبر ببندد ناگزیر بار سفر برای رفتن به مسجد پیامبر بسته است و این کار بدون شک مشروع است چون رسیدن به حجرۀ قبر پیامبر اکرم، پس از ورود به مسجد امکانپذیر است.»
بدعت در این مسأله نیز پس از وجود ادلهی لفظی، نابجاست. افزون بر آن، برفرض که ادلهی لفظی ادعای بدعت را منتفی نسازد؛ اما هر مسأله مستحدثه مانند زیارت را نباید بدعت نامید بلکه برخی از اهل تسنن میتوانند از باب مماشات بگویند: این «بدعت حسنه»(2)است که تمام اهل تسنن بنا به سنت
1) . ذهبی، محمد، سیر اعلام النبلاء، ج4، ص484 تحت رقم 185.
2) . ر.ک: بخاری، محمد، صحیح البخاری مع فتح الباری، ج4، کتاب « صلاه التراویح»، ص250، ح2010 و نیز، ر.ک: عینی، محمود، عمدة القاری، ج11، ص126؛ سید مرتضی، علم الهدی، الشافی، ج4، ص219، ایشان تئوری «بدعت حسنه» را آورده و آن را بررسی و نقد کرده است. چون عمر در عصر خلافت خود اصل نماز تراویح یا انجام آن را به صورت جماعت « بدعة حسنة» نامید که این معناست این نماز بدین شکل در اسلام سابقه نداشته اما ازنظر عمر این بدعت حسنه است که دستور داد در این امت رایج شود و اهل تسنن آن را پذیرفتند.
عمر در برگزاری نماز تراویح به جماعت پذیرفتهاند (توضیح بیشتر در این باره را خواهید دید) به ویژه آن که مبنای زیارت مسألهی محبت است محبتی که در دین، ـ بنا به قول ذهبی ـ معیار و فارق بین دوزخیان و بهشتیان میباشد.
در پایان این نکته، اشاره به دو مطلبِ شگفتآور خالی از لطف نیست. اول آن که بنا به گفتهی وهابیان، محمد بن عبد الوهاب سرکردۀ آنان در نامۀ خود به اهل قصیم نوشته است:
«این که سلیمان بن سحیم در رسالۀ خود نوشته است من زیارت قبر پیامبر را نهی کرده و حرام میدانم، به من اتهام زده و دروغ میگوید(1)[من چنین اعتقادی ندارم]
دومین مطلب، تحریف زشت وهابیان در کتابهای بزرگان سنی است. نووی شارح معروف صحیح مسلم در کتاب «الاذکار» در آخر «باب الحج» فصلی گشوده و در آن دربارۀ استحباب زیارت قبر رسول خدا این عنوان را آورده است:
«فصل فی زیارة قبر رسول الله صلّی الله علیه وآله وسلّم وأذکارها: اعلم أنّه ینبغی لکلّ من حجّ أن یتوجّه الی زیارة رسول الله صلی الله علیه و آله .... فإنّ زیارته صلی الله علیه و آله من أهم القربات فإذا توجّه للزیارة أکثر من الصلاة والسلام علیه فی طریقه...».
1) . ر.ک: شویعر، محمد بن سعد، تصحیح خطأ تاریخی حول الوهابیه، ص111.
چنان که ملاحظه میکنید بحث نووی درباره زیارت قبر پیامبر خدا و حکم به این است که هر کس حج گزارد، سزاوار است به زیارت رسول خدا رود چون زیارت او از مهمترین عوامل قرب به خداست. پس چون متوجه زیارت میشود در راه، درود و سلام بر پیامبر را فراوان بگوید» اما وهابیان در کتاب «الاذکار» دست برده این فصل را چنین تحریف کردهاند:
«فصل فی زیارة مسجد رسول الله صلی الله علیه و آله : اعلم أنّه یستحب مِمّن أراد زیارة مسجد رسول الله صلی الله علیه و آله أن یکثر من الصلاة علیه صلی الله علیه و آله فی طریقه»(1).
آنان به جای زیارت قبر، زیارت مسجد را نهاده و تحریفهای دیگری نیز، صورت داده و بقیه عبارات را حذف کردهاند.
1) . ر.ک: نووی، الأذکار، الریاض، دار الهدی، الطبعة الثانیة، 1409 بموافقة الشئون المصاحف و مراقبة المطبوعات برئاسه ادارة البحوث العلمیة و الإفتاء و الدعوة و الإرشاد، تحقیق: الشیخ عبد القدر الارناؤوط.
ساختن مسجد بر قبر صالحان یا کنار قبر و جواز نماز یا رجحان آن، امری مشروع است.
ارزیابی و شرح: علمای فریقین، فتوا به حرمت سجده بر قبر به خاطر خود قبر دادهاند این مطلب از موضع نزاع بیرون است و کسی در حرمت آن تردید ندارد. امّا ساختن مسجد بر قبر یا کنار قبر صالحان از ظاهر آیهی 21 سورهی کهف به دست میآید که میفرماید:
... فَقَالُواابْنُوا عَلَیْهِم بُنْیَاناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلَی أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیْهِمْ مَسْجِداً
«پس گفتند: بر آنها بنایی سازید، پروردگارشان به آنها داناتر است اما آنان که بر کارشان چیره بودند، گفتند: ما بر اجساد آنان مسجدی بنا خواهیم کرد».
چون این آیه دلالت بر امضای سکوتی قرآن دربارهی جواز ساختن مسجد بر قبر یا کنار قبر صالحان دارد و نسخ معنای آیه نیز، جز با خبر متواتر امکانپذیر نیست. بنابراین، با امضای قرآن، ادلهی دیگر اعتباری نخواهند داشت. مانند دلیل اعتباری سد الذرایع (که در آن گفته میشود ساختن مسجد بر قبر به تدریج موجب عبادت و یا تعظیم صاحب قبر خواهد شد و به شرک میانجامد) و نیز دلیل سیرهی صحابه درباره قبر پیامبر اکرم و سایر قبور
(که گفته شده عمل آنان دلالت بر نهی از ساختن مسجد بر قبور میکند) چون هر نوع دلیلی در برابر قرآن ساقط خواهد بود.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نیز در مسجد خیف که بنابه روایات صحیح سنی هفتاد پیامبر در آن مدفونند(1)نماز گزاردند. بلکه حضرت میدانستند همان جا که قبض روح میشوند، دفن خواهند شد و مدفن ایشان در کنار مسجد النبی قرار خواهد گرفت با این وصف از نماز خواندن در آن مسجد نهی نکردند. از جمله احادیث بر حرمت این امر که وهابیان اقامه میکنند این حدیث است:
«لَعَنَ اللهُ الیهودَ والنّصاری، إتّخذوا قبورَ انبیاءهم مساجد؛ خداوند، یهود و نصاری را لعنت کرده چرا که قبور انبیای خود را مسجد گرفتند»
این حدیث را شیخین (بخاری و مسلم) نقل کرده و وهابیان آن را جزو مدارک اصلی حرمت مسجد سازی بر قبر به شمار آوردهاند، اما معنای این روایت نامفهوم است، آیا مسجد در این روایت به معنای اصطلاحی است و یهود و نصاری قبر انبیای خود را مسجد کردند یا به معنای لُغَوی است یعنی بر قبر یا به طرف قبر سجده کردند. که در هر دو صورت، حرام و با مسلمین قابل مقایسه نیست. افزون بر آن برخی از اهل سنت این حدیث را مخالف با قرآن و به کلی ساقط میدانند؛ آنان میگویند:
«وهذا الحدیث یدل بکلّ صراحة تعظیم انبیاء الیهود والنصاری لکن القرآن الکریم بیّن أنّ الیهود لم یکونوا یحترمون الانبیاء بل کانوا یکذِّبونهم ویقتلونهم قال تعالی: >...أَفَکلَّما جاءَکُمْ رَسولُ بِما لا
1) . ر.ک: طبرانی، سلیمان، المعجم الکبیر، ج3، ص204.
تهْوَی أَنفُسکُمُ استَکْبرْتُمْ فَفَرِیقاً کَذَّبْتُمْ وَفَرِیقاً تَقْتُلُونَ(1)و قال تعالی: قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنبِیاءَ اللهِ مِن قَبْلُ إِن کُنتُم موْمِنِینَ(2)وأثبت الله فی کتابه أذیّة الیهود لنبیّهم الاکبر موسی* فی عدّة آیات (کالآیة 5 من سورة الصف) هذا، ولا یعلم إنّهم أقاموا لاکبر وأعظم انبیاءهم سیدنا موسی قبراً یزورونه ویعظِّمونه حتی الآن فکیف یقال بعد ذلک أنهم عظّموا قبور انبیاءهم واتخذوها مساجد؟! وأمّا النصاری فلیس لهم إلاّ نبی واحد!! (3)
ص 35
این حدیث از احترام و تعظیم یهودیان و مسیحیان نسبت به انبیای خود خبر میدهد لیکن قرآن عکس این واقعیت را بیان میدارد به این که یهودیان حرمت انبیا را نگه نمیداشتند بلکه آنان را تکذیب میکردند و به قتل میرساندند. قرآن خطاب به آنان میفرماید: «پس چرا هرگاه پیامبری میآمد چیزی میآورد که میلتان نمیگرفت، تکبر ورزیده و گروهی [از آنان] را تکذیب و گروهی را میکشتید» و در آیهی دیگر فرمود: «اگر شما ایمان دارید پس چرا پیش از این، پیامبران خدا را میکشتید» خداوند در آیاتی متعدد از قرآن از آزار و اذیت یهودیان نسبت به حضرت موسی بزرگترین پیامبر یهودیان، خبر داد. افزون بر آن هرگز تاکنون دانسته نشده یهودیان برای موسی * که بزرگترین پیامبر آنهاست،قبری برپا کنند و آن را تعظیم نمایند و زیارت کنند، بنابراین چگونه حدیث میگوید: آنان بر قبور انبیاءشان تعظیم کرده و آنها را مسجد گرفتند؟! [در حالی که آنان انبیا را تکذیب و به قتل میرساندند و قبری برای آنان نبوده و نیست] اما مسیحیان جز یک پیامبر یعنی حضرت عیسی* ندارند [چه رسد به این که بگوییم قبر انبیاءشان را مسجد قرار دادند].»
برخی مفسران اهل سنت در مورد استفادهی جواز مسجد سازی بر قبور یا کنار قبور صالحان از آیهی 21 سورهی کهف، تردید ندارند، بلکه برخی از آنها مانند شیخ شهاب الدین خفاجی به دلیل این آیه، به صراحت فتوای بر جواز مسجد سازی در قبور صالحان را دادهاند.(1)و برخی دیگر پیشنهاد مسجد ساختن در این آیه را، برای نمازگزاردن در آن و تبرک به مکان اصحاب کهف، میدانند.(2)
بزرگداشت موالید معصومان نیز، امری جایز و مشروع بلکه مستحب است و با ادلهی گوناگون قابل اثبات میباشد.
ارزیابی و شرح: به نظر میآید بتوان از برخی آیات شریفه قرآن، دلیلی بر استحباب بزرگداشت موالید اقامه کرد. از جمله آیه:
ذ'لِکَ ومَن یُعَظِّمْ شَعائِرَ اللهِ فإِنَّها مِن تَقْوی القُلُوبِ(1)«این است [برنامة حج] و هر کس شعائر خدا را [علامتهای دینی را] بزرگ شمرد [و گرامی دارد] بی تردید [این گرامی داشت] نشأت یافته از تقوای دلهاست».
و نیز آیهای که میفرماید:
ولَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسَی بآیاتِنا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَکَ مِنَ الظُّـلُماتِ إِلی النُّورِ وذَکِّرْهُم بِأیّامِ اللهِ إِنَّ فِی ذ'لِکَ لآیَاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ(2)«و همانا، ما موسی را با نشانهها و معجزات خود فرستادیم [و گفتیم] قوم خود را از
تاریکیها به سوی نور بیرون آر، و ایام الله را به یادشان بیاور که همانا در این یادآوری، نشانههایی برای هر شکیبای سپاسگزار است.»
وجه استدلال این است که بگوییم: چیزی که علامت خدایی دارد باید گرامی داشت و یا باید هر چه که مایهی هدایت و خروج از تاریکیها به نور است، متذکر شد و نگذاشت به دست فراموشی سپرده شود. شاید این یادآوری و تذکر یکی از مراتب شکرگزاری است که قرآن دربارهی آن میفرماید:
وإِذْ تَأَذَّنَ رَبّکُمْ لَئِن شَکَرْتُمْ لاَزِیدَنَّـکُمْ...(1)«و [به خاطر آرید] زمانی که پروردگارتان اعلان کرد که اگر شکر گزارید، حتماً بر شما ] نعمت هایی[میافزایم«.
و باز آیهی شریفهی: وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلا رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ(2)«و ما تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم.» که در آن پیامبر اکرم را رحمت برای عالمیان میداند و در آیه: قُلْ بِفَضْلِ اللهِ وبِرَحْمَتِهِ فَبِذ'لِکَ فَلْیَفْرَحوا...(3)«بگو: به فضل و رحمت خداوند [آری] به آن فضل و رحمت شاد باشند.» خداوند از ما طلب میکند تا به رحمت او شاد باشیم و رحمت او پیامبر صلی الله علیه و آله اکرم است. ابن عباس دربارهی این آیه میگوید:
«فضل الله العلم و رحمة الله محمد صلی الله علیه و آله قال الله تعالی: وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلا رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ (4)فضل خداوند، دانش است [که بر هر که بخواهد
میدهد] و رحمت خداوند، حضرت محمد صلی الله علیه و آله است. چون خداوند فرمود: ما تو را نفرستادیم جز آن که رحمتی برای جهانیان باشی.»
در برخی روایات باز از ابن عباس نقل شده که «رحمت» در این آیه را علی بن ابی طالب علیه السلام میداند.(1)به هر حال ادلهی جواز بلکه ادلهی استحباب إحتفال موالید از روایات، در بین فریقین متعددند که مهمترین آنها مسأله «محبت» به معصومان میباشد محبت واقعی، آثار و پیامدهای فراوان در زندگی مُحبّ دارد؛ محب به محبوب خود عشق میورزد، یاد او را همواره تجدید کرده و گرامی میدارد، نام او را با عظمت یاد میکند، در وفات او غمگین و در میلادش، شادمان است. و گرامی داشت زاد روزِ محبوب، شعار محبت به اوست. برخی از اهل سنت مانند «دیار بکری»، «ابو شامه مقدسی»، «قسطلانی»، «ابن الحاج»، «ابن عباد»، «سیوطی» فتوا به جواز حتی استحباب احتفال مولد نبی خدا صلی الله علیه و آله دادهاند.(2)
ادلهی قائلین به حرمت احتفال عبارتند از: اولاً: این بزرگداشتها نوعی عبادت و تعظیم مولود است که به شرک میانجامد. ثانیاً: گاهی در این مراسم امور محرمه مانند اختلاط زن و مرد اتفاق میافتد. ثالثاً: سلف تولد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را جشن نمیگرفتند پس این کار نوعی بدعت محسوب میشود.(3)
هیچ کدام از این ادله قابل قبول نیست، هرگز بزرگداشت، عبادت نیست تا به شرک انجامد، امر اختلاط زن و مرد نیز موجب حرمت اصل بزرگداشتها نمیشود بلکه باید از این اختلاط در همه جا جلوگیری شود. بر فرض هم این امر بدعت باشد (که نیست) این عمر خلیفهی دوم است که برخی از بدعتها را حسن میداند و دستور به اجرای آن میدهد (مانند دستور به اقامه نماز به جماعت در نماز تراویح)(1). پس هر نوع بدعتی حرام و ممنوع نیست. ابن حجر در بررسی قول عمر خلیفۀ دوم که دستور به انجام نماز تراویح به جماعت در ماه رمضان میدهد و میگوید: «نعم البدعة هذه» چنین آورده است:
«... و البدعة اصلها ما احدث علی غیر مثال سابق و تطلق فی الشرع فی مقابل السنة فتکون مذمومة والتحقیق أنها إن کانت مما تندرج تحت مستحسن فی الشرع فهی حسنة وإن کانت مما تندرج تحت مستقبح فی الشرع فهی مستقبحة وإلاّ من قسم المباح...؛(2)بدعت در اصل، عبارت است از: آن چه که بدون الگوی سابق، ساخته شود این کلمه در شرع در برابر سنّت قرار دارد و همواره مذموم و ناپسند است. لیکن اقتضای تحقیق این است که اگر امری که بدعت است زیر مجموعهی امور مورد قبول شرع قرار گرفت، بدعت حسنه و اگر زیر مجموعه امور غیر قابل قبول شرعی باشد،
بدعت قبیح و نارواست و در غیر این صورت از امور مباح به شمار میآید.» (1)
گرامی داشت موالید و اعیاد، بنابه تحلیل ابن حجر عسقلانی زیر مجموعه امور مستحسنه در شرع است و امری جایز بلکه راجح به شمار میآید. خود ابن حجر نیز گرامیداشت ها را بدعت حسنة نامیده است.(2)باز بنا به روایات صحیح السند عمر خلیفۀ دوم در جواب یهودی که میگوید اگر برای ما یهودیان آیهی >.... الیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی...(3)«امروز برای شما دینتان را کامل و نعمتم را بر شما تمام کردم«. نازل شده بود آن روز و آن ساعت را عید میگرفتیم، عمر آن را امضا میکند و در پاسخ وی نمیگوید این بدعت در دین است بلکه از روز نزول آیه خبر میدهد و میگوید: «من میدانم این آیه کجا و چه وقت نازل شده است و...».
ممکن است گفته شود صحابه بزرگداشت موالید نداشتهاند اما آن چه را که صحابه یا سلف انجام ندادهاند اعم از این است که آن را بدعت و حرام میدانستهاند (که در این صورت باید برای آن ادله اقامه شود) یا نسبت به آن
موضعی نداشتهاند چه این که نمیتوان با قاطعیت گفت آنان بیش از دیگران به تعالیم دین آگاه بودهاند و یا محبت و ارادتشان به خدا و رسول او بیشتر است در این باره روایاتی متعدد از چندین نفر از صحابه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است که از رابطهی وثیقترِ آیندگان با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و دین ایشان خبر میدهد.(1)
1) . به طور نمونه، ر.ک: هیثمی، علی، مجمع الزوائد، ج10، باب « ما جاء فیمن آمن بالنبی و لم یره» ص65 – 67. هر چند برخی از اسناد این روایات با رجال ثقات نقل شده اند (نک: همان، ص66) اما کثرت طرق ضعف احتمالی در سند برخی دیگر را جبران می کند و اطمینان به صدور را فراهم می آورد.
القرآن الکریم.
آل الشیخ، عبد الرحمن، فتح المجید فی شرح کتاب التوحید، الریاض، الاءدارة العامّة للطبع والترجمة، 1411 ق.
ـــــــــــ ، قرة عیون الموحدین فی تحقیق دعوة الانبیا والمرسلین، دار ابن حزم، 1424 ق.
آلوسی، محمود، روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم والسبع المثانی، به کوشش محمدحسین العرب، بیروت، دار الفکر، 1417 ق.
ابن ابی شیبة، عبدالله، کتاب المصنف فی الاحادیث والاخبار ، تصحیح: محمد عبدالسلام شاهین، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1416.
ابن باز، عبد العزیز، رسالة الی الشیخ واعظزاده، المملکة العربیة السعودیة، رئاسة إدارة البحوث العلمیة والافتاء، 1416، رقم 1665/1.
ابن تیمیه، احمد، مجموع الفتاوی ، اعداد: محمد بن عبدالرحمن قاسم العاصمی، بی جا.
ابن جریر، محمد، جامع البیان عن تأویل آی القرآن، بیروت، 1408 ق.
ابن حجر، احمد، فتح الباری بشرح صحیح البخاری ، تحقیق باشراف: محب الدین الخطیب، بیروت، دار المعرفة، بی تا.
ابن حنبل، احمد، مسند الامام احمد بن حنبل، طبع محقق باشراف شعیب الارنووط، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1417 ق.
ـــــــــــــ ، کتاب العلل ومعرفة الرجال، تحقیق: وصی الله عباس، بیروت، المکتب الاسلامی، 1408 ق.
ابن القیم الجوزیة، محمد، الروح فی الکلام علی أرواح الاموات والاحیاء، تحقیق: محمدعلی القطب، بیروت، المکتبة العصریـة، 1422ق.
ابوسریع، زکی بن محمد، ارشاد العباد الی بطلان التوسل و الاستمداد، بیروت، دارالحضارة، 1428.
ألبانی، ناصرالدین، محمد، سلسلة الاحادیث الصحیحة، بیروت، المکتب الاسلامی، 1405 ق.
ـــــــــــــــــ، سلسلة الاحادیث الضعیفة والموضوعة، الریاض، مکتبة المعارف، 1412 ق.
بیضاوی، عبد الله بن عمر، انوار التنزیل و اسرار التأویل (تفسیر بیضاوی)، بیروت، دار الکتب العلمیة.
بیهقی، ابوبکر، الاعتقاد علی مذهب السلف اهل السنة والجماعة ، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1406 ق.
بیهقی، احمد، شعب الإیمان ، تحقیق: محمد السعید زغلول، بیروت، دارالکتب، 1410 ق.
جریسی، خالد بن عبدالرحمن، سلسلة فتاوی علماء البلد الحرام، العقیدة، القسم الثانی، 1427 ق.
حاکم نیشابوری، ابوعبدالله، المستدرک علی الصحیحین، تحقیق یوسف عبدالرحمن المرعشلی، بیروت، دار المعرفة، بی تا.
حلی، حسن بن یوسف، کشف المراد فی تجرید الاعتقاد ، قم، مکتبة المصطفوی، بی تا.
دارمی، عبدالله بهرام، سنن الدارمی، دار احیاء السنة النبویة،
بیتا.
رضوانی، علی اصغر، بحث استدلالی فی مشـروعیة الاحتفال، مجلة طلوع، شماره 6، قم،مدرسه عالی امام خمینی.
زمخشری، جار الله محمود، الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل و عیون الاقاویل فی وجوه التأویل، قم، نشر ادب حوزه، بیتا.
سیالکوتی، عبدالحکیم، الحاشیة علی شرح المواقف (ضمن شرح المواقف)، مصر، 1325 ق.
سبکی، تقی الدین علی، شفاء السقام فی زیارت خیر الانام، بی جا، 1419ق.
سقاف، سید حسن، تعلیق علی رسالتین بین الشیخ واعظزاده و الشیخ بن باز، تهران، نشر مشعر، 1426.
سیوطی، جلال الدین، الدر المنثور فی التفسیر بالمأثور ، بیروت، دار الفکر، 1983 م.
شریف مرتضی، علی بن الحسین علم الهدی، الشافی فی الإمامة، تحقیق: السید عبد الزهراء الحسینی، طهران، مؤسسة الامام الصادق، 1410 ق.
شویعر، محمد بن سعد، تصحیح خطأ تاریخی حول الوهابیة، الریاض، رئاسة ادارة البحوث العلمیة والإفتاء، 1422 ق.
طبرانی، سلیمان، المعجم الکبیر، تحقیق: حمدی عبدالمجید السلفی، ط الثانیة، 1406 ق.
طوسی، خواجه نصیرالدین، تجرید الاعتقاد مع کشف المراد، تحقیق آیة الله حسنزاده آملی، قم، مؤسسة النشر الإسلامی.
علم الهدی = شریف المرتضی.
عینی، محمود، عمدة القاری شرح صحیح البخاری، بیروت، دار الفکر، 1405 ق.
قاضی عیاض، الشفا بتعریف حقوق المصطفی، تحقیق: علی محمد البجاوی، بیروت.
قرطبی، محمد، الجامع لاحکام القرآن، القاهرة، دار الکتاب العربی، 1387 ق.
کتانی، محمد، نظم المتناثر من الحدیث المتواتر، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1407 ق.
مناوی، محمد، فیض القدیر فی شرح الجامع الصغیر من احادیث البشیر النذیر، تصحیح: احمد السلام، بیروت، دار الکتب العلمیة، بی تا.
نووی، یحیی بن شرف، الاذکار المنتخبة من کلام سید الابرار، بیروت، دار الکتاب العربی، 1404.