ghaemiyeh.com
سرشناسه:انصاریان، حسین، - ۱۳۲۳
عنوان و نام پدیدآور:اخلاق خوبان/ نویسنده حسین انصاریان
مشخصات نشر:تهران: پیام آزادی، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهری:ص ۲۸۵
فروست:(سلسله آثار مجموعه سخنرانیها۲)
شابک:964-302-463-6۱۲۰۰۰ریال ؛ 964-302-463-6۱۲۰۰۰ریال ؛ 964-302-463-6۱۲۰۰۰ریال ؛ 964-302-463-6۱۲۰۰۰ریال ؛ 964-302-463-6۱۲۰۰۰ریال ؛ 964-302-463-6۱۲۰۰۰ریال
وضعیت فهرست نویسی:فهرستنویسی قبلی
یادداشت:چاپ دوم: ۱۳۸۰؛ ۱۲۰۰۰ ریال
یادداشت:چاپ دوم: ۱۳۸۰؛ ۱۲۰۰۰ ریال
یادداشت:کتابنامه بهصورت زیرنویس
موضوع:اخلاق اسلامی
رده بندی کنگره:BP۲۴۷/۸/الف۸۷الف۳
رده بندی دیویی:۲۹۷/۶۱
شماره کتابشناسی ملی:م۸۰-۷۰۴۷
اینجانب از سال 1348 شمسی، در حالی که در حوزه مقدسه قم سرگرم تحصیل بودم، با توفیق حق قدم در راه تبلیغ قرآن و سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و فرمایشات امامان معصوم علیهم السلام گذاردم. روشم در تبلیغ، که مایه از کتاب خدا، قرآن مجید، و پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت میگرفت توجه همگان، به خصوص نسل جوان را جلب کرد، حضور جمعیت از سطوح مختلف مسئولیتم را در پی گرفتن مطالعه گسترده در منابع اسلامی و الهی سنگین کرد و من هم بدون توجه به طاقتفرسا بدون کار، اغلب اوقاتم را وقف مطالعه و یادداشتبرداری و انتقال ثمرات مطالعاتم به مردم نمودم. خوشبختانه اکثر منابری که در استانهای کشور و برخی از ممالک خارج کشور داشتم به وسیله برگزارکنندگان جلسات ضبط میشد.
سال 1376 نور چشمان عزیزم، محمد و امیر، که هر دو به توفیق خداوند در مسیر تحصیل علوم اسلامی و تبلیغ آن هستند به جمعآوری نوارهای ضبط شده چه از ایران و چه از خارج پرداختند، و هماکنون که سال 1379 شمسی است قریب به چهارهزار نوار سخنرانی بیتکرار در موضوعات گوناگون اسلامی جمعآوری شده و بنا دارند نوار سخنرانیهای آینده را نیز جمعآوری کنند.
دو فرزندم، در عین اینکه اکثر نوارها در تمام مناطق کشور در دسترس مردم است برای اینکه مبلغان دین و دانشجویان علوم اسلامی و سایر مردم به خصوص آیندگان و نسلهای بعدی از محتوای آنها بیشتر استفاده کنند بنا گذاشتند همه سخنرانیها به صورتی منظم و براساس عناوین سخنرانی شده از نوار استخراج و به صورت کتاب منتشر شود. این موضوع را با حجةالاسلام جناب آقای رنجبر در میان گذاشتند و ایشان نیز مسئولیت این امر سودمند را پذیرفتند، به احتمال قوی پیاده شدۀ این نوارها به بیش از یکصد جلد خواهد رسید، از حضرت محبوب عاجزانه درخواست میکنم که دو فرزند عزیزم و جناب آقای رنجبر را در پی گرفتن این کار، توفیق خاص، عنایت فرماید.
از باب «من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق» لازم میدانم از دوست با ایمان و معتقد، جناب آقای حاج اکبر قدیری، که در زمینه انتشار این مجموعه، قدم عملی برداشتند، سپاسگزاری نمایم.
فقیر
حسین انصاریان
1379/11/28
ای خدا ای فضل تو حاجتروا با تو یاد هیچکس نَبْورد روا
کسی غروب کویر را به تصویر نمیکشد، اما غروب دریا بسی نقشها آفریده است. و «قرآن»، آنچنان که در کلام امام اهل وَلا آمده است، به «دریا» میماند.
«بَحْرَاً لٰا یُدْرَکُ قَعْرُه»
پس، خوشا بر احوال آنان که «خورشیدوار» در کنار این دریا غروب، و عمر خویش را به پایان برده، و مرگ را، که لقاء خداوندی است، به آغوش میکشند، و از چاه به جاه میرسند. تلخ نَبْوَد پیش ایشان مرگ تن
و چنین مرگی زیباترینِ مرگهاست، که البته نصیب هر بیسر و سامان نمیشود، بل ارزانیِ قومی است که راه مردی و مردانگی پیموده، و طالب و طامعِ طهارت باشند. و «طهارت» متاعی است که تنها در عُرضه مردانِ مرد است. و نه نانمردانِ زبون، حقیر، و اسیر در کفِ مذلّتهای نفس.
«فِیهِ رِجٰالٌ یُحِبُّونَ أَنْ یَتَطَهَّرُوا»
و طهارت نیز جز با کتاب خداوند میسور نیست، زیرا که این آب آسمانی
فرود نیامد جز آنکه ناپاکان را خلعتِ پاکی، و آلودگان را از خُبث و پلیدی و دلقهای چرکین گناه، که مایه رسوایی و روسیاهی است، دور دارد. آب، بهرِ این ببارید از سَماک تا پلیدان را کند از خُبث پاک
و البته، این آب طهور و دریای موّاج خداوندی بسان تمام دریاهای دیگر تحت تابش نور است. ولی آن نور که بر این دریا در تابیدن است نه نور ناچیز خورشید، بل نور تابانِ خداوندی است.
«اللّٰهِ نُورٌ»
همچنانکه قرآن خود نیز در حقیقت نور است.
«وَ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکُمْ نُوراً مُبِیناً »
آری، در اینجا نور بر نور میتابد، و این همان معنیِ «نُورٌ عَلیٰ نُورٍ» است.
و همچنانکه بر اثر تابش نور، دریا انفعال یافته، و از آن بخاراتی برخاسته، و ابر شده، و به سوی سرزمینهای خشک و پژمرده میشود، و میبارد، و طربناک میسازد، از این دریای نورانی و آسمانی قرآن نیز ابرهایی پدید آمده و روانه سینههای عطشناک میشود.
و این کتاب شریف -اخلاق خوبان -که از دل این دریا سر به بالا کشیده است یکی از همان تودههای انبوه ابرهاست که بسی پر بار و پرباران است، و میرود تا به اذن خداوند سینههای تفتیده را سیراب و فرحناک سازد.
«فَسُقْنٰاهُ إِلیٰ بَلَدٍ مَیِّتٍ»
«انشاء اللّٰه»
و بعد:هیچ شنیدهای: کسی در پی «کار» رود اما، «شکار» شود؟
و این، حادثهای است که در این مکتوب اتفاق افتاده است.
باری، این خطیب معاشر میرفت تا گره از زلف زیباترین داستان درازِ آسمانی بگشاید، ولی در همان تار نخست فروماند. و آنگاه به خود آمد، که دفتر فرصتها پایان آمده و حکایت باقی بود. لاجَرَم، وعده کرد که روزی آن رخ رعنا را نموده، و در شرح آن شَرحه بازگوید.
و اگر چه «هزار وعده خوبان یکی وفا نشود» ولی این خوب، خوبی را در آن میبیند که وفادار وعدههای خویش باشد.
والبته، طرح و شرحِ این ماجرا که چگونه تارِ نخستِ این سوره مبارک، که همانا «باء» در کریمه «بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ» است، وی را کمندوار حلقه کرده است، دور از لطف و عاری از لطافت نیست:
او میبیند: این سوره -یوسف -نیز به مانند دیگر سورهها با حرف «باء» آغاز میشود. اما، باء «کوچک» و نه باء «بزرگ». که باء بزرگ، هیچگاه، در صدر و آغاز واژهها نمینشیند. بلکه جایگاه آن، پیوسته، پایان واژه هاست. و همیشه عقبترین و موخرترین حرفهای یک واژه میباشد. و از آنجا که «تلقین درس اهل نظر یک اشارت است» و اشارت برای اهل بشارت کافی است، درس مقصود را دریافته و میآموزد که: در جهان بود و نبود نیز آنکه کوچکی و افتادگی کند سرآمد میشود. و صدرنشین. و اگر بزرگی فروشد تأخُر یافته، و پس رفته، و همواره در پس معرکه است.
و به دنبال این آموختن تا آنجا که میتواند در مدیحت و منقبت خضوع و افتادگی -که اخلاق خوبان است -داد سخن داده، و از منقصتِ خفتبارِ کبر و غرور نالان است. و البته رعایت احوال عموم را از یاد نبرده، و با حرفهای درشت و دشوار، حلقهای تنگ ایشان را نیازرده است. گر نبودی خلق محجوب و کثیف ور نبودی حلقها تنگ و ضعیف
در مدیحت داد معنی دادمی غیر این منطق لبی بگشادمی
و البته، نکتهای که حائز تذکار و اهتمام است اینکه: آموختن از همه چیز، حتی از حروف، نه از سر خیال و موهوم اندیشی است، بلکه محضِ حقیقت و عین درستی است. مگر نه آنکه در آداب دینی توصیه میرود که: پیوسته بیاموزیم. و هم سفارش میشود که: آنچه در عرصه هستی است میتواند آموزنده باشد، که البته این خود نیز برخاسته از رحمت خداوندی است که همه چیز را پیک هدایت قرار داده است.
«وَسِعَتْ رَحْمَتُهُ کُلَّ شَیْءٍ»
بر این اساس، «باء» نیز میتواند آموزنده باشد. و ما نیز باید بیاموزیم.
و از آموزندگیهای این حرف، همچنانکه پیش از این اشارت رفت، تعلیمِ خشوع و تواضع است، که مایه سیادت و سروری و سرفرازی است. و کسی که این درس را بیاموزد، و به کار بندد، و جز خاکساری پیشه خود نسازد، حریم و حدود و جایگاه خود را شناخته، و قدر و اندازه خویش را فهم کرده است، که این خود مایه جلب رحمت حق خواهد بود.
«رَحِمَ اللّٰه امْرأً عَرْفَ قَدْرَه»
باری، درک قدر و اندازه خود، و عدم تنزل و تجاوز از آن، بنا بر کلام مولانا علی علیه السلام کمالِ ادب است.
و اینجاست که دو مقوله «تواضع» و «ادب» به یکدیگر پیوند یافته، و گره میخورند، و نمیتوان از یکی گفت و نظر را از دیگری گرفت. و از همین روست که در این مکتوب نیز نخست از تواضع و آنگاه از ادب سخن به میان آمده است.
و ادب و تواضع غایت بندگی است، همچنانکه بندگی، خود، غایت هستی و آفرینش است.
از این روی میتوان گفت: در این مجموعه مقوله هایی بس مهم به ضیافت نشستهاند، و البته این ضیوف و میهمانان مکرم، اطفالی نیز به طفیل، همراه دارند، زیرا که میزبان خود را کریم یافته، و یافتهاند که وی نیز ناخواندگان را آغوش میگشاید.
و اطفال ناخوانده، همانا، مقالاتی است که گاهاً آمده است اما به ظاهر با دو مقوله تواضع و ادب مرتبط نبوده، ولی در حقیقت، بیتناسب نیز نیستند. و البته این نیز خود نوعی مهارت است که تفنن را به دنبال داشته، و ملالت را از میان میبرد.
و از این گذشته، آنچه در این مجموعه آمده است محصول موعظتهای ایشان در ماه مبارک رمضان است، که مناسبت هایی همچون، لیالی قدر که میطلبد در باب توبه سخن گفت، با خود دارد، و این خود، طبیعةً، رشته کلام را خواهد برید.
و توفیق از خداست
سال یکهزار و سیصد و هشتاد
محمدرضا رنجبر
اشارت انسان به غنچه میماند، که جز با نسیم الهی شکفته و شکوفا نمیشود.
نسیم الهی، همانا، قرآن کریم است.
قرآن کریم، کتاب هدایت است.
نمونهای از هدایتهای این کتاب.
غنچه تا غنچه است زیبایی و طراوت و تازگی و شکوهِ خاص خود را ندارد.
و البته قدر و بهایی نیز نخواهد داشت. و از اینرو، کسی به چیدن و جدا ساختن آن رغبت و تمایلی نشان نمیدهد.
ارزش و اعتبار یک غنچه، تنها در صورتی است که از غنچگی خارج، و به گل شدن روی آورد.
و گل شدن نیز در گرو شکفتن و باز شدن و خندیدنِ غنچه است.
البته، شکفتگی و بازشدنِ غنچه به هر صورتی امکانپذیر است، و میتوان آن را با دست و یا هر چیز دیگری گشود و باز نمود، ولی اینگونه بازشدن و گشایش، نوعی کاستن از زیبایی و رونق بازار آن خواهد رود. و نه تنها مایه جمال و زیبایی نیست، بلکه از گل شدن واقعی نیز مانع شده و در عوض حالتی تصنعی، کریه و زشت و ناموزون به آن خواهد داد.
باری، غنچه، تنها در صورتی، به جمال و کمالِ شایسته و مطلوب خود
خواهد رسید که با نوازشِ نرم و ملایم نسیم، که برخاسته از دلِ دریاست، گشوده شود.
و بیگمان، خوشترین نسیم نیز نسیم نیمشبی و سحرگاهان است که هر خشک را تَر و باطراوت خواهد ساخت. نسیم نیم شبان جبرئیل گشت مگر که بیخ و شاخ درختان خشک مریم گشت (1)
حال که زیبایی و شکوه و بهای غنچه در شکفتن و باز شدن است، و باز شدن و گشودن نیز در گروِ نسیمِ بالطافت دریاست، پس نسیم، برای غنچه، بس و کافی و مغتنم است. و چیزی گرانمایهتر و عزیزتر از آن نیست.
و البته، غفلت از این حقیقت، شایسته نیست که حکایت غنچه، و ماجرای گل، در حقیقت، روایت احوال آدمی است.
یعنی آدمی نیز دارای دو فصل و دو مرحله است:
یکی؛ مرحله غنچگی که همان حالت نقص و نارسایی است. و دیگری؛ مرحله کمال و جمالِ مطلوب یافتن، که چیزی مانند گل شدن است.
آنچه از غنچه وجود آدمی گل میسازد، امکانات و مقامات و منزلتهای ظاهری و دنیایی نیست، زیرا که اینهمه بسان گشودن غنچه با دست است، که مایه زشتی و ناموزونی خواهد بود، بلکه، این غنچه نیز تنها به همت نسیم است که به مرتبت گل شدن نیل مییابد.
نسیمی کز بنِ آن کاکل آیُو (2)
نسیمی که برخاسته از دریای عنایت و حمایت و لطف و لطافت حق باشد، و آن چیزی جز کتاب خدا، قرآن کریم نیست. لیک گر واقف شوی زین آب پاک
بنابراین، ارزش و قدر و منزلت انسان وامدار شکفتن و شکوفایی است. و شکوفایی نیز در گرو نسیم سراسر رحمت و نشاط الهی، یعنی قرآن کریم است.
پس، باید پذیرفت، که قرآن برای آدمی، بس و کافی و تمام خواهد بود، همچنانکه نسیم برای غنچه.
و این، حقیقتی است که اهل حقیقت و معنا و اشارت، که از هر چیزی، چیزی فهم میکنند، از حرف نخست قرآن که «باء» و از حرف آخرین آن که «سین» میباشد، میآموزند.
این جماعت میگویند: با ضمیمه ساختن دو حرفِ آغازین و پایانی این کتاب، واژه «بَسّ» به دست میآید، که خود اشارت به این حقیقت است که این کتاب برای آدمی که جز صلاح و سعادت را نمیخواهد بس و کافی است. لکن در جُستن و یافتن آن به خطا میرود از اینرو، نیازمند هدایت است، و قرآن کتاب هدایت خواهد بود؛ هدایت به سوی حقایقی که زمینه ساز سعادتمندی بشر میباشد.
اگر هدایتهای این کتاب نباشد آدمی سعادت و سلامت خویش را در چیزهایی جستجو خواهد نمود که هرگز ضمانت سعادت انسان را نداشته، بلکه مایه افت و سقوط و پستی وی نیز خواهند بود.
از باب نمونه: انسان طالب بزرگی و عظمت و اعتلای خویش است، و این حقیقت را نیز در این میبیند که بر دیگران تفوق یابد، و از این روست که برتری میجوید، و برتریطلبی را شعار و آیین خود میسازد، و همه چیز جهت دست یافتن به آن خرج و بسیج میکند، چراکه از هدایت این کتاب محروم و مهجور است.
اما کسی که پا به پای این کتاب میرود بهخوبی میآموزد که رو به بزرگی رفتن جز نگونبختی و فنا و نابودی و زوال پیامدی ندارد.
همچنانکه دایرهای بر سطح آبی پدید میآید پیوته بزرگ و بزرگتر میشود، ولی لاجرم محو و زایل میگردد. و تو گویی، به هر میزان که به سوی بزرگی روی مینهد به همان میزان به نابودی و عدم نزدیکتر شده است.
بنابراین، بزرگی در بزرگی نمودن به چنگ نمیآید، بلکه باید آن را در عکس آن که کوچکی است، جُست. و این، هدایت این کتاب آسمانی، قرآن کریم، است. و اگر چنین هدایتی در میان نبود. انسان پیوسته تلاش و تقلا میکرد که بزرگی یابد، همچنانکه اکنون نیز بسیاری که در معرض این هدایت نیستند، بیتاب و بیقرار میکوشند و گاه هزینهها میکنند تا به هر صورتی که هست آن را از آنِ خود سازند، که البته کوشش بیحاصل ایشان به جایی نمیرسد، چراکه خداوند همچنانکه بزرگی و رشد و بالایی و بالندگی دانههای کوچک و ناچیز را در فرو رفتن در دل خاک قرار داده است، بزرگی و اعتلای انسان را نیز در فروتنی و خاکی بودن و افتادگی و در یک سخن در بندگی قرار داده است.
هوای خواجگیام بود بندگی تو کردم (1)باری، بندگی و اظهار چاکری نسبت به خداوند و نیز افتادگی نسبت به بندگان وی مایه رفعت و بلندی انسان خواهد بود. آنکس که اوفتاد خدایش گرفت دست پس بر تو باد تا غم افتادگان خوری (2)
و اساساً وقتی که افتادگی در سرنوشت انسان نوشتهاند، چرا انسان خود، از ابتدا آن را شعار و پیشه خود نسازد. چون در آخر جملگی افتاده بر خاک رهیم ای خوشا آن کس که کرد از ابتدا افتادگی (3)
مگر این خاکی که در زیر پای ماست همیشه خاک بوده است؟ خاکی که به زیر پای هر حیوانی است
و اگر کسی این معنا را فهم کند، هرگز خود را با عناوین کاذب و دروغین، رنگ و بَزَک نمیکند، و حتی سر مویی فخر و غرور نمیفروشد. اگر خود را سر مویی شماری سر مویی نیاری در شماری (4)
باری، کبر و کبریایی جامهای است که تنها و تنها خدا را زیبنده و اندازه
است، و نه هیچکس دیگر.
«الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذی لَبِسَ العِزَّ و الکِبْریا» (1)
دائماً او پادشاه مطلق است در کمال عز خود مستغرق است (2)
و از اینرو برای انسان، هرچه باشد و هرکه باشد، جز خشوع، خضوع، و افتادگی و بندگی هیچ چیز دیگر زیبا و شایسته نمینماید. زیرا همه حاجتمند و نیازمند خدایند، و وی نیز بینیاز از همه چیز و از همگان، و به میزانی که همگان محتاجند او بینیاز است. دان که محتاج اوست هرکس هست خواه بدکار و خواه نیکوکار (3)
و هر چه هست از اوست. هر چه بوئیم ز گلزار گلستان وی است عطر یار است که بوئیده و بوئیم همه (4)
پس آدمی هر چه میخواهد از خدا بخواهد، و نه از هیچ چیز و هیچکس دیگر.
یکی از عارفان میگوید: من همه قرآن را تتبع نمودم و حاصل معنی هر آیتی و هر قصهای را این یافتم که: ای بنده، از غیر از من بِبُر؛ چراکه آنچه را از غیر یابی، از من نیز بیابی بیمنت خلق، و آنها که از من یابی از هیچ کس نیابی. دست حاجت چو بری پیش خداوندی بر که کریم است و رحیم است و غفور است و وَدود
کَرَمَش نا متناهی، نِعَمَش بیپایان هیچ خواهنده از این در نرود بیمقصود (1)
باری، آدمی اگر هوای گدایی و خواهش و طلب و تمنا در سر دارد، چرا رو به خدا نیاورد، خدایی که پروردگار اوست. گر گدایی کنی از درگه او کن باری که گدایان درش را سر سلطانی نیست (2)
و گدایی، شیوهای است که باید، همه، آن را پیشه خویش سازند، زیرا کسی نیست که نیازمند وی نباشد. گر از کوه داریم زر بیش ما توانگر خدای است و درویش ما (3)
و این در حالی است که او به قدر ذرهای حاجت و نیاز به کسی و چیزی ندارد.
«فَإِنَّ اللّٰهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ» (4)
از اینرو، همه باید افتاده و خاضع باشند، و تنها اوست که ایستاده و حکمران است.
و ای کاش! انسانها، افتادگی را از حروف میآموختند. در میان حروف، تنها حرف تغییرناژذیر، الف میباشد. الف، چه در آغاز و چه در پایان و چه در میانه کلمات قرار گیرد همان الف است، بیهیچ کاستی و یا فزونی. حال آنکه تمامی حروف دیگر، در این گونه جابجاییها، دستخوش تحویل و تحول شده،
به گونهای که گاه کوچک و گاه بزرگ نوشته میشوند.
و همین یکسانی و جاودانگی مایه آن شد که الف شرافت و فضیلت و کبریا و رجحان یافته، و سر را بلند دارد و افراشته و کشیده باشد. و حروف دیگر نیز که از این حقیقت و منزلت، بعید و دور بودند، به نشان خشوع و تواضع و کرنش، هر کدام به نوعی خمیدگی و انحنا یابند.
یکی از همین حروف خاشع و خمیده، حرف «باء» است.
حرف باء، نخستین حرف از آغازین کلمه در اولین آیه کتاب خداست. آیهای که در بیست و هفتمین روز ماه مبارک رجب نازل شد، اما نه برای آخرین بار بلکه پس از آن نیز بارها و بارها، به تعداد سورههای قرآنی، نزول یافت. و آن، کریمه:
«بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ» است.
بنابراین، میتوان گفت: حرف باء از خوشاقبالترین حروف الفبایی است.
چرا که خود را با نام خدا پیوند زده است. و اگر بناست از هر چیزی، چیزی بیاموزیم پس، باید از حرف باء آموخت که: خود را باید به بالاتر از خود فروخت و یا پیوند زد، و همنشین شد. همنشین اهل معنی باش تا هم عطا یابی و هم باشی فَتیٰ (1)
گر تو سنگ صخره و مرمر شوی
1) 1) مثنوی معنموی، دفتر اول، بیت 717.
و راستی؛ برتر و بالاتر از خداوند کیست؟
پس باید او را برگزید، که در حقیقت برگزیدن حیات و زندگی است. با تو حیات و زندگی، بیتو فنا و مُردَنٰا
کسی که خداوند را به همنشینی خویش بخواهد، و تنها بر او گره و پیوند یابد، همچون: باء، صدرنشین خواهد شد، و هرگز حضیض و پستی نمییابد.
البته، شرط همنشینی با خداوند بندگی، تسلیم، چاکری، و کوچکی نمودن است.
همچنانکه حرف باء اگر بزرگ میبود و کوچک نمیشد با نام خداوند پیوند نمیخورد، و در آغاز نمینشست.
ندیدهای حرف باء و همچنین دیگر حروف، وقتی که بزرگ میشوند و بزرگی میفروشند دیگر نه در آغاز بلکه در آخر کلمات جای میگیرند؟
باری آنها که کوچکی میکنند و خود را ناچیز و هیچ میانگارند شرف و لیاقت و فضیلت همنشینی با خداوند را مییابند.
به موسی فرمود: هیچ میدانی چرا تو را به پیامبری مبعوث داشتم؟
موسی پرسید: چرا؟
فرمود: در جوانی خشوع، خاکساری و کوچکی مینمودی.
بنابراین، کسی که خود را عبد، کوچک و ناچیز میانگارد سعادتِ پیوند و همنشینی با خداوند را مییابد، و البته صفات و خصال همنشین بر همنشینِ
خویش تأثیرگذار است. و از همینرو پیامبر، که تنها با خداوند همنشین بود به صفاتی دست یافت که صفات خداوندی بود. لذا همچنانکه در وصف خداوند میخوانیم: «إِنَّ اللّٰهَ بِکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ» ، در وصف پیامبر مکرم نیز میخوانیم:
«بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ».
و این تشابه و همانندی در خصلت و صفات، تا آنجا پیش رفت که میفرمود، «مَنْ رَآنِی فَقَدَرَءَا الْحَق» ؛ آنکه مرا بیند خدا را دیده است.
و البته کسی که خصال الهی را در خویش ایجاد و احیا کند،به تعبیر کلام و کتاب خدا «مرضیه» خواهد بود.
مرضیه، یعنی کسی که رضای پروردگار از افق وجود وی طالع شده، و بر تمامی رفتار و کردار وی تابیده است.
و بیگمان، چیزی خوشتر از رضای پروردگار نیست. به جبر گر همه عالم رضای من طلبند من اختیار کنم ز آن میان رضای ترا (1)
1) 1) شهریار.
اشارت
همه چمیز آیینه است و خدا را مینمایاند.
از اینرو، عارفان با دیدن همه چیز یادآور خداوند میشوند.
و گاه نیز یادآور حقایقی دیگر.
آنچه هست و پیداست و به چشم میآید، آیت و نشانهای بر وجود و حضورِ حضرت حق است.
همه عالم، پر از تجلی اوست (1)و راز آنکه خداوند، نهان و ناپیداست از شدت نشانهها و آیات است.
موج پوشید روی دریا را (2)درست مثل سبزهزاری که سراسر سبزه و بوته است و از فراوانی سبزهها، حتی یک کف خاک نیز پیدا نیست، حال آنکه سبزهها هرچه هستند و دارند از همان خاک است، و هرگز از خاک، دور و جدا نبوده و البته نمیتوانند باشند.
چون قند و شکر که هست با نَی (3)
و به واقع، هر سبزه، خود گواهی مسلَّم و نشانهای روشن بر وجود و هستی خاک است، همچنانکه انسان، و هرچه هست، حکایت همان سبزه را دارد که از حضور و نظارت و وجود خداوند حکایت مینماید.
که جهان نیست جز تجلی دوست (1)و همچنانکه بدون خاک سبزهای نیست، به دور از خدا نیز هیچ چیز نخواهد بود. بی ما نتواند ای پسر بود یک ذره ز ماه تا به ماهی (2)
باری، همه چیز مظهر و نشانه و آیتِ حق است.
ماییم چو مظهر الهی (3)و در حقیقت میتوان گفت که انسان آیینه است.
تو را آیینه حق میتوان گفت (4)آیینهای که به شفافیت و روشنی تمام خدا را نمایان و آشکار میسازد.
ما آینه خدا نماییم (5)بنابراین، در هر چه تردید روا باشد و راه یابد، در حریم حضرت حق نارواست، و رواجی ندارد.
«أَ فِی اللّٰهِ شَکٌّ» (6)
گویی که به غیر ما کسی هست
از خویش تو این حدیث متراش (1)و اگر انسان گاه رو به تردید و یا انکار میکند و یا از خدا خبر و نشانی ندارد، از آنروست که به گناه روی آورده است. و گناه برای وجود آدمی همچون زنگار برای آیینه است، وگرنه چیزی در عالم نیست که حاکی و گواه بر وجودِ خداوندِ ناظر و حاضر نباشد. که دو عالم به چشم دشمن و دوست پرتوی ز آفتاب طلعت اوست (2)
بنابراین همه چیز یادآور وجود پرجبروتِ خداوند است.
«یُسَبِّحُ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ» (3)به ذکرش هرچه بینی در خروش است
ازاینرو، عارفان، پیوسته و در همه حال، یاد خدا را در سینه دارند، چرا که آنچه میبینند برای ایشان نشان از خدا دارد، و یادآور خداست.
«الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّٰهَ قِیٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلیٰ جُنُوبِهِمْ» (4)یاد تو شب و روز قرین دل ماست سودای دلت گوشه نشین دل ماست (5)
باری، این قوم نادر و اندک به هر چه مینگرند، تنها و تنها، خداوند در دل
و جان ایشان تداعی و طلوع میکند. درست همچون ما آدمیانِ عادی که گاه با دیدن چیزی، چیزی دیگر را یاد میکنیم.
ولی خوشا بر احوال اهل معنی که اگر با دیدن چیزی خدا را یاد نکنند، امری باطل و بیهوده نیز در خاطرِ خود خطور نمیدهند، بلکه آنچه را یاد میکنند عین صواب و حقیقت است.
درست مثل حافظ که هلال ماه نو را در آسمان میبیند، و به یاد داسِ مزرعهداران میافتد، و نیز هنگامِ دِرو. مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کِشته خویش آمد و هنگام درو (1)
آری، به اعمال خویش میاندیشد که در مزرعه دنیا کاشته است و لاجرم روزی برمی چیند. اگر بار خار است خود کشتهای وگر پرنیان است خود رشتهای (2)
و بیگمان این مردم فَطِن، فهیم، دانا و اهل اشارت، وقتی که با اولین حرف از نخستین آیه کتاب خدا که «باء» در «بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ» است مواجه میشوند به یاد اولین حرف از واژهای که آدمیان آن را برای اولین بار بکار بستهاند، میافتند. که البته شنیدن آن خالی از لطف نیست، به ویژه آنکه بازگو کننده آن حضرت حق، در کتاب مجید قرآن کریم، است:
«وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قٰالُوا بَلیٰ (3)
و این آیه از عجایب و شگفتیهای قرآن مجید است.
و آیهای است که عارفان، عالمان، حکیمان، فیلسوفان، هر کدام به گونهای در شرح ان دادِ سخن دادهاند.
آنچه در باب این آیه پرشگفت آوردهاند، شاید همه مخدوش باشد و شاید همه مقبول، ولی آنچه مسلم است، و همگان نیز بر آن ایمان، وقوف و اتفاق دارند این است که وقتی آدمیان نطفه بودندن و نیز در پشت پدران، میان ایشان و خداوند گفتگویی رفته، و در آن پرسشی و پاسخی به میان آمده، و آنکه پرسیده است خداوند، و آنکه پاسخ گفته است ما آدمیان بودهایم:
خداوند پرسیده است: آیا من پروردگار شما نیستم؟
و ما نیز همگان، به نشان پاسخ واژهای به کار بردهایم که با حرف «باء» آغاز شده است. باری، گفتهایم: «بَلیٰ» ؛ یعنی آری.
و «آری» مقدسترین واژه هاست، همچنانکه، لا «به معنای نَه» اینگونه است.
البته به شرط آنکه هر یک در جای خود به کار روند.
باری، قداستِ «آری» در این است که انسان آن را، تنها، در برابر خداوند به کار بندد، همانطوری که حرمت و ارزشِ «نه» وقتی است که انسان آن را تنها در برابر غیر خداوند به کار گیرد.
«آری» و «نه»، و یا به دیگر سخن «بلی» و «لا» در حقیقت همچون رشتههای مثبت و منفی به شمار میآیند که آدمی را به نور میرسانند.
و نور همانا خداوند است.
«اللّٰهُ نُورُ» (1)
و به این نور کسانی دست مییابند که آن دو رشته را از دست ندهند. یعنی که تنها دل به خداوند داده، و از آنچه جز اوست دل برکنند، و در قبال آن
1) 1) نور / 35.
«لا» گویند، همچنانکه عارفان اینگونه گفتند، و اینگونه نمودند. دل ز غیرت به غیر او ندهند در دو عالم جز او نمیدانند
بنابراین، نخستین تکلم خداوند با انسان، با چنین پرسش و پاسخی آغاز شد که خود بیانگر مهمترین و اصیلترین پرسش و پاسخ نیز میباشد.
باری، پرسشی است که انسان همواره میبایست خود را بپرسد که: ریزه خوار سفره کیست؟ و آنچه به او میرسد از کجاست؟
و اساساً غفلت از همین پرسش، و پاسخ صحیح نگفتن به آن، موجب شده است که چشمان آدمی هر روز به دستی دوخته شود. و حال آنکه هیچ دستی دستگیر وی نیست و نمیتواند باشد. و آنچه نیز تا کنون به دست آورده است از خداوند بوده، و دیگران نیز هر یک به منزله جویی بوده که آب را از منبعی به مزرعهای میرساند. بر در شاهم گدایی نکتهای در کار کرد گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود (1)
و کسی که چنین میاندیشد بیگمان هیچ غم و بیمی ندارد. حاشا که من از کار جهان اندیشم
و البته، این پرسش و پاسخ حقیقتی دیگر نیز باز میگوید، و آن اینکه:
1) 1) حافظ.
آدمیان، لاجرم ربوبیت حق را انکار و به ارباب متفرق دیگر پناه میآورند، چرا که غم روزی دارند، و روزیِ خویش را در کف آنان میدانند. گندم که به هم نمیرسد هر دو لبش میخندد، بر کسی که دارد غم رزق (1)
و از یاد نبریم که نه تنها غم رزق بل عموم آلام و غمها، و رنجها که بر آدمی فرود میآید محصول نادیده انگاشتن و چشم بستن از ربوبیت حق میباشد.
و مشکل بشریت امروز همین است.
بشر امروز جایگاه «بَلیٰ» و «لا» را جابجا کرده است، و به جای آنکه «بَلیٰ» را در برابر خداوند به کار بنند در برابر غیر او به کار میگیرد. همچنانکه «لا» را در برابر خلق نمیگوید. بلکه برای آنچه خداوند خواهان آنست، بیپروا و گستاخانه، آن را به کار بسته و «لا» میگوید. و از اینرو به نور نمیرسد. و برای وی همه جا تاریک و خاموش است. و چه شکستها و غرامتها برایشان تحمیل شده، به گونهای که هر چه پیشتر رفته، بیشتر تحمل خود را از کف میدهد.
باری، بیگمان راه رهایی و نجات بشر، بازگشت به همان حرف نخست خویش است. حرفی که در پاسخ خداوند بازگفت.
البته اینکه پرسش خداوند و نیز پاسخ آدمیان چگونه بوده است برای بسیاری مایه اعجاب و شگفتی است. به ویژه آنکه آدمیان، همواره، عادت کردهاند که حرف و سخن را مربوط به زبان بدانند. هرچند که در تجربیات خود، بارها و بارها، دیدهاند که گاه سکوت و یا یک اشارتِ ابرو، به مراتب، برتر و بالاتر و گویاتر از هزاران تکلم و فریاد است. و همین کافی است باور کنند که حرف و
1) 1) فکری اصفهانی.
سخن تنها وصف زبان نیست، بلکه زبان نیز یکی از ابزار تکلم است، و یا تکلم نیز تنها نوعی از گفتن است، ولی از این که بگذریم کنجکاوی در خصوص اینگونه امور ریشه در یکی از معایب فاحش و شایع و پررواج آدمی دارد. و آن زیادتطلبی و زیاده خواهی است.
باری؛ بشر هممواره زیادهخواهی میکند، به گونهای که اگر پای خوردن باشد زیاده میخورد. اگر پای خوابیدن باشد زیاده میخوابد. و یا گفتن، زیاده میگوید. و اگر شنیدن، باز میخواهد بیشتر بشنود. و هیچ تامل نمیکند که این زیادتها به سود وی تمام میشود و یا به زیان.
به همین منظور وقتی میشنود خداوند پرسشی داشته و آدمیان نیز وقتی که پشت پدر بودهاند، پاسخی گفتهاند، پیش از آنکه به نوع پرسش و یا پاسخ اندیشه کند از شیوه و چگونگی پرسش و پاسخ جویا میشود، ولی خداوند از شیوه آن هیچ یاد نمیکند. زیرا او به آنچه برای آدمیان سودمند است میپردازد.
از همینرو، آیات قرآنی، حتی آنجا که پای قصص و داستانها در میان است، شاخه به شاخه مینمایند، و تو گویی، حلقه هایی در میان بوده است، اما از دست رفته و مفقود شدهاند. ولی چیزی از دست نرفته و هیچ چیز نیز فروگذار نشده است. بلکه آنچه آمده است سراسر سود، و آنچه نیامده است زیانی در پی ندارد. درست مثل خطوط سپید میانه جادهها که به صورت منقطع و نه پیوسته رسم میشوند، چراکه پیوستگی آن خطوط هیچ مایه حاجت نیست. و قرآن نیز که صراط و خط هدایت است از این حقیقت و ماجرا مستثنی نمیباشد، و تو گویی آیات در عین انقطاع، اتصالی ژرف و عمیق با یکدیگر دارند.
و بیتردید، همین شیوه قرآنی که تنها به فرازهای مهم پرداخته و از زیادت و گزافهگویی سخت پرهیز دارد خود درسی است به پیروان خود که شما نیز اینگونه بگویید. و اینگونه بشنوید.
و اولیاء خدا که این درس عملی را از قرآن آموختهاند، پیوسته از ما
میخواهند که جز به سخنهای مهم نپردازیم، و از آنجا که این حقیقت صورت نمیپذیرد جز با سکوت، لذا همواره فرمان سکوت میدهند. گوش بگشا لب فرو بند از مقال
علی علیه السلام میفرمود:
«اصْمُت تَسلَم» (1)
خاموش باش تا سالم بمانی.
و میفرمود:
«لا حافِظَ احْفَظُ مِنَ الصَّمْت» (2)
هیچ چیز به قدر سکوت مایه امان و امنیت آدمی نیست.
عافیت را سپری نیک چو خاموشی نیست (3)و میفرمود:
«فی الصَّمتِ السَلاٰمة مِنَ النَّدامَة» (4)
در خاموشی است که آدمی از ندامت، مصون و مامون است.
ز گفتن پشیمان بسی دیدهام ندیدم پشیمان کس از خاموشی (1)
«و تَلاٰفِیکَ مٰا فَرَطَ مِن صَمٰتِکَ ایْسَرُ مِنْ ادْراکِکَ مافاتَ مِن مَنْطِقِک» (2)
جبران آنچه بر اثر سکوت از دست دادهای به مراتب آسانتر است از آنچه که در راستای زبان گشودن برای تو پیش آمد کرده است. بس که بر گفته پشیمان بودهام بس که بر ناگفته شادان بودهام (3)
و البته، این سکوت، الزام و تاکید بیشتری مییابد وقتی که آدمی نسبت به ماجرایی نادان و ناآگاه است.:
«و لا تَقُلْ مٰا لا تَعْلَمْ» (4)
پیرامون آنچه را که نمیدانی، سخن مگو. آن بِه که نگویی چو ندانی سخن ایراک ناگفته سخن به بُوَد از گفته رسوا (5)
بنابراین، میتوان گفت نتیجه سکوت پرهیز از زیادهروی در سخن گفتن است.
و البته این زیادهروی تنها در گفتن مذموم نیست، بلکه همه جا مورد مذمت و ملامت است.
ولی از آنجا که هرچیز در جای خود نیکوست، زیادت نیز اگر در جایگاه
خود قرار گیرد زیبا نموده، و مایه زیبایی خواهد بود. و آن وقتی است که انسان در زیادت خود بکوشد، و خود را از ظرفیت ضیق رهایی داده، و به وسعتی نامتناهی دست یابد. به گونهای که کمیها و کسریها در وجود وی هیچ تاثیری نداشته و اثرگذار نباشد. تا جایی که نه از شادیها شاد، و نه از غمها غمین شود.
و این، چیزی است که مطلوب و محبوب خداوند است. از اینرو در پاداش آدمی، آنجا که وی را از جهت نعمتها سپاس میگوید، و شاکر میشود، نعمتهایش را افزون نمیکند، بلکه خودِ آدمی را زیادت بخشیده و وسعت ارزانی میدارد. وگرنه وقتی که انسان با ظرفیتی کم باشد، فزونی نعمتها جز رنج و زحمت حاصلی ندارند.
«لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ»
اگر شاکر و سپاسگزار باشید، شما را -و نه نعمتها را -زیادت و وسعت میبخشم.
اشارت
زیباترین تکلم زبان هنگامی است که نعمتهای خداوند را باز میگوید.
برجستهترین نعمتهای خداوندی عشق او نسبت به بندگان خویش است.
عشق خداوند به بندگان، پیوسته و مستمر و مُدام است جز آنکه بندگان، خود را به خصالی شوم، همچون کبر بیالایند.
سرخی زبان، سرخیِ آتش را تداعی میکند.
و البته، این تداعی، چندان نیز بیتناسب نیست، چراکه این زبان بسی آتشها افروخته است. این زبان چون سنگ و هم آهنوش است
ظالم آن قومی که چشمان دوختند زآن سخنها عالمی را سوختند (1)
امام اهل یقین مولانا امیر المؤمنین علیه السلام میفرماید:
«اللِسٰانُ سَبُعٌ انْ خُلِّیَ عَنْهُ عَقَر» (2)
زبان همچون درندهای است که اگر رهایش کنند زیانها به بار میآورد.
ای زبان تو بس زیان بودی مرا (3)اساساً زبان نه تنها برای دیگران زیان دارد و دیگران را به رنج میافکند و مایه گرفتاری ایشان میشود، بلکه مایه ابتلا و اسارت خود انسان نیز خواهد بود.
«لِسانُ الانسانِ سَیْفٌ یَخْطُر عَلٰی جَوارِحِه» (4)
هر که را زبان نه بند است پای در بند است (5)باری، بسی بلاها و فضیحتها، محصول و برخاسته از زبان آدمی است.
آدمی را زبان فضیحه کند (6)«بلاء الاِنسانِ فِی لِسٰان» (7)
از اینرو باید پذیرفت که سود با کسی است که زبان خویش را حافظ و نگاهدار باشد.
کسی که داشت زبان را نگاه، سود کند (8)
«رٰاحَةٌ الْاِنسانِ فِی حِفْظِ اللِسٰان» (1)
و کمترین سود آن نیز این است که دیگران از میزان جهل و نادانی انسان بیخبر میمانند.
«مَن حَفِظَ لَسٰانَه سَتَرَ اللّٰه عَورَتَه» (2)زین قِبَل فرمود احمد در مقال در زبان پنهان بود حسن رجال (3)
و البته، حسن و زیبایی رحال تنها در گرو خاموشی نیست بلکه با زبان نیز میتوان به چنگا آورد، به شرط آنکه انسان سخن از خدا بگوید و سخنش برای خدا باشد.
و زیباترین سخنها بازگفتن نعمتهای خداوندی است،اگرچه زبان از گفتن آنهمه نارسا و قاصر است.
ور کسی گفت مگر هم تو زبانش باشی (4)و گرنه کسی یارای مدح و سپاسِ انعامِ بیکرانه او را ندارد. هزار جامه معنی که من بر اندازم به قامتی که تو داری قصیر میآید (5)
باری؛ آدمی، هرچه گویا، بلیغ و پرفصاحت باشد در اینجا لال و الکن و بیسخن است. و توان کمترین کلام و تکلمِ شایسته در باب انبوه نعمتها و زیباییهای او را ندارد.
من در همه قولها فصیحم در وصف شمایل تو اخرس (1)
ولی با اینهمه اگرچه حُسن فراوان او، زبان را از تحسین بسته است، ولی باید گفت. سعدی آن نیست که در خورد تو گوید سخنی آنچه در وسع خودم در دهن آمد گفتم
و از نعمت هایی که پیوسته باید گفت و خدا را بر آن شاکر و سپاسگزار بود، نعمت دوستی و عشقِ او با بندگان خویش است. شرح عشق ار من بگویم بر دوام
و بر اساس همین «عشق» آفرینش کرد و همه چیز را آفرید. دور گردونها ز موج عشق دان گر نبودی عشق بِفسُردی جهان (2)
و البته، همه را، به صراحت آیات مجید، به عشق انسان آفرید.
«خَلَقَ لَکُمْ مٰا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً» (3)
هر چند جمیع آنچه آفریده است، نسبت به آنچه در جهان دیگر، برای انسان آفرینش میکند بسین ناچیز است.
و این، اقتضای آغاز دوستی است.
کسی که با کسی طرح دوستی میاندازد، از همان روز نخست همه چیز ار در کف او نمینهد، بلکه نخست چیزهایی ناچیز، او را پیشکِش میکند، و از این راه میزان دوستی و ارادت و امانت و صداقت متقابل وی را نیز محک میزند، و اگر یافت که وی لایق دوستی است آنگاه برای ابد آنچه دارد، بیدریغ، نثارش میکند.
و خداوند نیز در این دنیا با بخشش نعمتهای فراوان خویش، دست دوستی خویش را دراز مینماید، اما او بصیر است و سمیع، و پیوسته نظارت میکند که انسان چگونه رفتار خواهد نمود، و اگر در شیوه رفتار و اعمال وی نشان از دوستی و صدق دید برای همیشه او را به ضیافت خود میخواند، وگرنه برای همیشه از آنهمه رحمت، محروم مینماید.
و البته، دور از رحمت بودن عین زحمت است، که به صورت جحیم و نار جلوهگر خواهد شد.
بنابراین، نار و آتش، مأوا و مثوای کسانی است که دست از دوستی خداوند کشیدهاند و خداوند نیز از دوستی ایشان دست برداشته است.
از شمار کسانی که خداوند رشته دوستی را با ایشان گسسته است «متکبران» میباشند.
«إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ مَنْ کٰانَ مُخْتٰالاً فَخُوراً» (1)
خداوند متکبران را دوست نمیدارد.
چرا که کبر، هرگز، شایسته آدمی نیست.
1) 1) نساء / 36.
مغرور مشو به خود که اصل من و تو گَردی و شَراری و نسیمی و نمی است (1)
انسان هر چه باشد از خاک است. و خاک هر چه باشد پست است. نشاید بنی آدم خاک زاد که در سر کند کبر و تندی و باد (2)
و کسی تکبر نکرد مگر آنکه حقیر، زبون و خوار و خفیف شد.
«الٰا تَرَونَ کیفَ صَغَّرَ اللّٰه «ابلیس» بِتَکَبُرْ» (3)
آیا نمیبینید که خداوند چگونه شیطان را جهت تکبری که روا داشت تحقیر ساخت. هر که گردن به دعوی افرازد
و البته، دور از نظر نداریم که تکبر ریشه در تعلق و دلبستگی انسان دارد.
انسانی که به داشتههای خود التفات میکند، و میبیند که آنچه دارد در کف دیگران نیست، آلوده به کبر میشود، و خود را بزرگتر از دیگران میانگارد.
گاه همه آنچه دارد بیش نیست اما در خیال خود، گمان باطل میبرد، و بیشتر میانگارد.
اینکه در روایات ما اکیداً تاکید میشود که بههیچ چیز دلبسته نباشیم، خود به حقیقت توصیهای برای نیالودنِ خویش به خصلتِ شوم و ناپسند کبر است.
از این رو باید گفت دل ندادن به داشتههای خویش، کبر را از میان میبرد.
و با از میان رفتن کبر، آدمی محبوب خداوند میشود.
علی علیه السلام ملاک و معیار عدم دلدادگی انسان به داراییها و داشتههای خود چنین بیان میکند.
«االزُّهْدُ کُلُّهُ بَیْنَ کَلِمَتَینِ مِنَ القُرآنِ قٰالَ اللّٰهُ سُبحانَه
«لِکَیْلاٰ تَأْسَوْا عَلیٰ مٰا فٰاتَکُمْ وَ لاٰ تَفْرَحُوا بِمٰا آتٰاکُمْ»
وَ مَنْ لَمْ یَأسَ عَلی المٰاضِی وَلَمْ یَفْرَحْ بِالآتی فَقَد اخَذَ الزُهد» (1)
حقیقت زهد -عدم دلبستگی -در سایه دو سخن از کلام خداوند میتوان دریافت، آنجا که میفرماید: نسبت به آنچه که از دست میرود تاسف مخورید و در برابر آنچه به کف میآورید شادمان نباشید. رها کن غم که دنیا غم نیرزد
بنابراین، نتیجه میتوان گرفت که زهد مایه مقبولیت و محبوبیت انسان در پیشگاه خداوند است. و دستمایه آن میشود که آدمی عشق خداوندی را معطوف خویش نماید، که بسی شایسته و ارجمند است.
آنکه ارزد صید را عشقست و بس
باری، عشق خداوندی، کسانی را در دائره و حیطه خود دارد که به هیچ چیز جز وی دل نداده و دل نمیبندد، و از اینرو، مردمی خاکسار و خاشع و متواضعاند.
1) 1) نهج البلاغه، حکمت 439.
و تواضع، خصیصه بندگان شایسته حق است. لذا خداوند وقتی که از ایشان یاد میکند، از کرنش و خضوع ایشان سخن میگوید.
«سِیمٰاهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ» (1)
میفرماید: اثر سجود در چهره آنان آفتابی و آشکار است.
اثر سجود نه یعنی جای مهر بر پیشانی.
جای مهر که بر پیشانی حک میشود اثر و تاثیر مهر است و نه سجود.
به دیگر سخن، همچنانکه مهر بر انسان تاثیر خود را میگذارد، سجود نیز کمتر از آن نیست، و خاصیت خاص خود را خواهد داشت.
و خاصیت سجود و اثر آن، خشوع و خشیت و تواضع است.
و اساساً، کسی که به خاک میافتد خاکسار است. و گردن فرازی نمیکند. و گرنه ساجد نیست.
بسیاری سجده میروند، اما ساجد نیستند. لذا قرآن کریم میفرماید:
«و اسْجُدوا مع السٰاجِدین» ؛ یعنی آنچنانکه اولیاء خداوند سجده میکنند شما نیز سجده کنید.
همچنانکه میفرماید: «وَ ارْکَعُوا مَعَ الرّٰاکِعِینَ» ؛ همچون رکوعکنندگان رکوع کنید.
رکوع همانند سجود موجبات خشوع و افتادگی را فراهم میکند.
و در حقیقت ثمره نماز در خشوع و خضوع است، و مظهر آن رکوع و سجود میباشد. لذا میگوید: همچون رکوعکنندگان و سجودکنندگان، رکوع و سجده کنید. و نمیفرماید: همچون قیامکنندگان قیام کنید، با آنکه در نماز قیام هم وجود دارد، و اساساً نماز با قیام آغاز میشود.
ولی در حقیقت اگر قیام نیز هست برای آنست که رکوع و سجود آدمی
1) 1) فتح / 29.
محسوستر باشد.
نکته شایان تامل آنست که انسان در نماز پیوسته خاشعتر میشود، چرا که از قیام به رکوع و از رکوع به سجده میرود. و این درسی است که آدمی میبایست در حیات خویش پیش گیرد، و هر چه پیشتر میرود خاضعتر باشد.
و البته خضوع و افتادگی، انسان را افتاده نمیدارد، بلکه مایه سربلندی و برافراشتگی خواهد بود، همچنانکه در نماز پس از سجود به یکباره بر میخیزیم، و قیام میکنیم، و این خود درسی است که نماز به نمازگزار میآموزد که با افتادگی اوج گرفته و بالا میروی. طریقت جز این نیست درویش را
کمترین حاصل تواضع و افتادگی آنست که آدمی را در چشم خداوند مینشاند و محبوب و مقبول او میسازد، همچنانکه تکبر آدمی را از چشم رحمت او دور میدارد.
و ما انسانها نیز اینگونهایم، و از کبرفروشان دور، و بر متواضعان و مردم خاشع رحمت میآوریم. نه گر چون تویی بر تو کبر آورد
به چشم کسان در نیاید کسی که از خود بزرگی نماید بسی (1)
البته، نکته شایسته و قابل تامل آنست که تواضع در صورتی ممدوح و میمون و شایسته است که خود ریشه در تعلق نداشته باشد. چراکه گاه تعلق مایه تواضع و کرنش خواهد بود.
چه بسیار کسانی که تعلق به شهرت و پرآوازگی و محبوبیت دارند و از همینرو افتادگی پیشه میکنند، تا از این راه به خواسته شُومِ خود چنگ یافته و در دید مردم، بزرگ و برجسته و معتبر نمایند.
باری، تواضع و کوچکی تنها در صورتی مقبول است که در برابرخداوند و برای خداوند باشد و هیچ چیز و یا هیچکس دیگر در آن لحاظ نشود.
آدمی جز در جلب توجه و عنایت خداوند نباید بکوشد. و جز خداوند طالب چیز دیگری نباشد، و اگر چیزی نیز به چنگ آورد آن را ناچیز انگارد، و به جای آنکه بر سر گذارد زیر پا نهاده و پشت پا زند، درست مثل حرف «باء» که اگر نقطهای یافت آن را بر سر ننهاد، بلکه در زیر پای خود جای داد، و در این صورت اوج گرفته و بالا میرود.
همچنانکه انسان، اگر چیزی را به زیر پا نهد، بالا میرود، و در بالا بیشتر و بهتر میبیند، کسانی نیز که ریاست را، اعتبار را، ثروت را در زیر پای خود قرار میدهند اوج گرفته و در جایگاهی رفیع جای میگیرند. و چیزهایی میبینند که دیگران از دیدن آنها عجز داشته و ناتوانند.
1) 1) سعدی.
اشارت
امتیاز انسان به چشم اوست.
امتیاز چشم به اعتبار و عبرتآموزی است.
انسانی که با چشمان خویش اعتبار نجوید با حیوان برابر است.
حکایت
حکایتِ: سلمان که از مدینه به مدائن رفت اما همان بود که بود.
حکایتِ: مردی که جامهاش از خشوع بود و از پای برهنه هیچ ننگ نداشت.
حکایتِ: شیخ عباس قمی که آنچه بود نمینمود.
میان انسان و حیوان، از جهاتی، تشابه و همانندی است.
و «چشم» یکی از همانندیها و مشابهتها، میان این دو موجود است.
همچنانکه انسان، دارای چشم است، حیوان نیز از این دارایی دور نبوده، و از این موهبت خداداد، برخوردار است.
البته، چشم حیوانات، گاه، از چشم انسان زیباتر است. زیرا اگر ملاکِ زیبایی «درشتی» است، چشم پارهای حیوانات نیز درشت است. و اگر معیار جمال «رنگ» باشد، رنگ چشمان بسیاری از حیوانات خوشتر و زیباتر است. لذا وقتی بخواهند چشمان کسی را به زیبایی یاد کنند میگویند: چشمان او همچون چشمانِ آهُوان است.
ولی با اینهمه، در کتاب خدا، قرآن کریم، وقتی پای چشم به میان میآید، سخن از انسان پیش میکشد. و آن را تنها به انسان نسبت داده و تنها ایشان را صاحب چشم میداند. و این، در حقیقت گواه آنست که قرآن کریم چشم حیوان
را چشم نمیداند. و از سویی نیز دانسته میشود که امتیاز انسان به چشم اوست و یا چشم انسان امتیازی دارد که چشمان حیوان از آن بیبهره است.
و آن بهره جز این نیست که چشمان انسان، قادر به نفوذ و عبور است، در حالی که چشمان حیوان اینگونه نیست.
حیوان اگر به ظاهر علف میبیند، در حقیقت نیز جز علف نمیبیند، و یا اگر آب میبیند به واقع نیز آب میبیند. اما انسان اینگونه نیست، بلکه از ظاهر آب و علف عبور میکند و به حقیقت و یا حقایقی دیگر دست مییابد. و از همینرو درسها و پندها میآموزد. تو مو میبینی و من پیچش مو تو ابرو من اشارتهای ابرو
و این درسآموزی و پندآموزی، در کتاب خدا، به «اعتبار» و «عبرتآموزی» یاد میشود. و از انسان میخواهد. که با چشمان خود اعتبار جوید.
«فَاعْتَبِرُوا یٰا أُولِی الْأَبْصٰارِ» (1)
بنابراین، ارج و ارزش و رجحانِ چشم انسان بر چشمان حیوان به اعتبار و درسآموزی است، و اگر چشمی اینگونه نباشد با چشم حیوان هیچ تفاوتی نخواهد داشت. و طبیعةً چنین انسانی به منزله کسی است که چشمی ندارد، و نابیناست. چرا که در منطق قرآن، بینا کسی است که با چشمان خود بیاموزد، و حقایق را از پشت ظواهر امور درک و فهم نماید. و در حقیقت با دیدن چیزی، چیزهایی ادراک و تَفَهُم کند.
علی علیه السلام در وصف رسول باکرامت اسلام صلی الله علیه و آله میفرمود: او تا چشم را میگشود، با تماشای هر چیز عبرتی میآموخت.
همچنانکه سیره بسیاری از عارفان و عالمان نیز همین بوده است. از
1) 1) حشر / 2.
اینرو، با دیدن هر چیز هر چند سطحی و ناچیز، حقایقی بلند را دریافت مینمودند.
کسی مثل صائب درختی کهن را میدید که بیش از نهال جوان ریشه در خاک دارد، و یاد میآورد که پیر فرتوت نیز بیش از جوان نوخاسته به دنیا دلبستگی دارد.
و یا آتش سوزنده را میدید که با حرص و وَلَع هر پاره چوبی را که در آن میافکنند میبلعد، ناگهان به یاد حرص انسان میافتاد که نعمتهای تمام عالم نیز قادر به ارضا و سیری وی نیست، و هر چه بیابد باز فزونی میطلبد.
و یا تاک مُو را میدید که بر هر درخت تکیه میزند و به گرد آن میپیچد تا باقی بماند و رشد کند، و از همینجا به یاد مردم غافل میافتاد که به هر بهانهای که هست به دنیا میچسبند و از آن دل بر نمیکنند.
و یا جنبش گهواره را یم دید که خوابِ طفل را گران میکند، و حالِ کسی را به خاطر میآورد که تشویش و تزلزل، بنیاد وجودش را محکمتر میسازد.
از اینرو، باید پذیرفت که انسان از همه چیز میتواند بیاموزد. و این آموختن ارزش است.
بنابراین، اگر ما پای «باء» را به میان میکشیم و از آن حقایق و درسهایی میآموزیم، راهی بعید و دور نرفتهایم، و سخنی دور و گزاف نگفتهایم.
آری، میتوان از «باء» نیز آموخت.
از جمله چیزهایی که میتوان از این حرف مبارک آموخت و پند گرفت، افتادگی و خضوع و کوچکی است. و این بالاترین درس و برترین فریضهای است که انسان میبایست آن را به کار بندد. ز خاک آفریدت خداوند پاک
چو گردن کشید آتش هولناک
باری؛ جایی که خداوند غنی و بینیاز است، و جز او کسی بینیاز و غنی نیست، پس باید در برابر او به حرمت او خاشع و افتاده بود.
و کجاست که خدا نیست؟
«أَیْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ» (1)
پس، در همه جا باید افتاده بود، و افتادگی کرد. و در برابر همه کس باید خاضع بود و خضوع کرد. زیرا که خداوند با همگان است، حتی نزدیکتر از خود ایشان به ایشان.
بنابراین، خضوع و خشوع در برابر آدمیان نیز در حقیقت نوعی افتادگی و کُرنش در برابر خداوند بزرگ و غنی است، که جز افتادگی و بیچارگی در بارگاهش، هیچ چیز دیگر منزلت و بهایی ندارد. ندانست در بارگاه غنی
1) 2) بقره / 115.
چو خود را ز نیکان شمردی، بدی
و در دل این افتادگی، چه زیباییهای که نهفته است. نبینین که از خاک افتاده خوار بروید گل و بشکفد نوبهار (1)
و البته این افتادگی را آدمیان شعار خویش میسازند به شرط آنکه در سر آنان مغز باشد، و اندیشه کنند. که بیگمان ارزش انسان به همین اندیشه است.
ای برادر تو همان اندیشهای (2)و با چراغ اندیشه در مییابند که با خشوع و کوچکی نمودن کوچک و حقیر نمیشوند، و بهای خود را با افتادگی نمودن از دست نمیدهند. تفاوت کند هرگز آب زلال گرش کوزه زرین بود یا سفال؟ (3)
و این تواضع و خشوع آنگاه شایستهتر و سزاوارتر است که آدمی به موهبتی دست یابد.
و این درست خلاف شیوه ما آدمیان است که تا وقتی نداریم خاضعیم، و همینکه به چیزی چنگ یافتیم، همه را در برابر خود خاضع میخواهیم.
اما «باء» اینگونه نیست، و درست همان است که ما باید باشیم.
باء، همینکه در آغاز کلمهای جای میگیرد، و حرف یا حرفهایی به
دنبال آن اتصال مییابد، چه کم باشند و چه بسیار، کوتاه و کوچک خواهد شد و کوچکی مینماید. و با این عمل خوشترین درس را به ما میآموزد که اگر چیزی همچون وکالت، وزارت، ریاست، ثروت، قدرت به شما افزودند، گردن نکشید، بلکه اینهمه، میبایست، مایه خشوع و فروتنی بیشتر شما باشد.
بلال که پیامبر را بیشتر در سجده میدید و یا با چشمان گریان، روزی لب به سخن گشود و پرسید: یا رسول اللّٰه! اینهمه گریه و سجود چرا؟
و پیامبر فرمود:
«ا فَلا اکُونُ عَبَدًا شَکُورًا»
آیا نباید بندهای سپاسگزار باشم.
نباید به دنبال آنچه بر من افزون میشود خاضعتر و خاشعتر باشم.
عُمَر، که بر مسند خلافت بود، سلمان را گفت: تو ایرانی هستی، و با زبان و فرهنگ ایرانیان آشناتر و آگاهتری، پس استانداری استان مدائن را بپذیر.
استان مدائن، استانی عظیم و بزرگ بود.
اما سلمان گفت: مهلت میخواهم، و بعد پاسخ میگویم.
انسان که نباید فریفته منصب و مقام باشد، و به هر قیمتی بپذیرد، و از هر راه که رسید پذیرا شود.
عزیزان! مبادا برای منصب و مقام و پُست، خود را پست کنید، و آتش دوزخ را برای خود دست و پا کنید. آنچه منصب میکند با جاهلان
مقام، ما را به دوزخ میبرد اما خود نمیآید. ما را میسوزاند اما خود نمیسوزد.
کلمه استان، چشم سلمان را پر نکرد و با شتاب و اشتها و وَلَع نگفت:
میپذیرم. آرزو داریم. بلکه با دنیایی متانت و تامل فرمود: کمی بعد خبر خواهم داد. و به راه افتاد. تو مرا چون بره دیدی بیشبان
و خود را با شتاب به بیرون شهر مدینه رسانید. و دید که مولا به کار کشت مشغول است، و زمین خدا را سبز میکند، تا از این راه دسترنجی بیابد، و امرار معاش کند.
علی علیه السلام مرد حاجت و نیاز نبود. و نان از عمل خویش میخورد. و منتِ هیچکس را بر خود نمیخرید. بار خود بر کس منه بر خویش نه
ز آنکه آن تابوت بر خلق است بار بار بر خلقان فگندند این کبار (1)
سلمان با دنیایی ادب و وقار گفت: علی جان! عمر، پیشنهاد استانداری مداین نموده است بپذیرم، و یا نپذیرم؟
مرحبا بر آنانکه بر مقام خنده میزنند.
مرحبا بر آنانکه قدم از قدم بر نمیدارند جز آنکه رضایت و اجازه علی و اهلبیت را جویا شوند.
گفت: علی جان! مثل مردهای در دستان تو هستم، و به هر سو بچرخانی میچرخم، خواه به سوی مداین، یا به سوی مدینه، و یا هر کجای دیگر
حضرت که میدانست: پُست سلمان را پَست نمیکند. و هم میدید که با پذیرش این منصب گرههای بسیاری از کار خلق خدا گشوده میشود، فرمود:
بپذیر.
و سلمان بدنبال اذن امام خود را به عمر رسانید، و گفت: میپذیرم. و راهی مداین شد. منطقهای که طاق کسری بود. و تیسفون. و فرش چهار فصل. و آباد.
الان که استانداری منصبی نیست، و بلکه نسبت به آن زمان نان و پنیر هم به حساب نمیآید.
چنین منصب و مسئولیتی را به سلمان دادند، اما به آن دل نداد. و اسیر آن نشد. بلکه بر آن سوار شد.
کسی که با مسئولیتی خود را میبازد، و سینه را جلو میدهد، و شانه را بالا میاندازد، نشان این است که از درون رو به انفجار است، چون بیش از ظرفیت خود را برداشته است.
البته، منصب استانداری، چندان هم بر سلمان بیتاثیر نبود، بلکه او را
1) 1) مثنوی معنوی، دفتر ششم، بیت 323 تا 327.
روز به روز خاشعتر و افتادهتر میساخت.
روزی از بازار مدائن میگذشت، هیئت و شکل او به گونهای بود که یکی از بازاریان که او را نمیشناخت از او خواست که صندوق میوهاش را بر دوش گرفته و تا خانهاش ببرد. و سلمان پذیرفت. و خم شد و آن را به دوش گرفت. و برخاست. و به راه افتاد.
فکر نمیکنم در کره زمین صاحب منصبی باشد که تحمل شنیدن این ماجرا را داشته باشد. تا چه رسد به اینکه خود اینگونه باشد.
خدا میداند که بر اخلاق بشر امروز باید گریست.
نه بر مرده که بر زنده باید گریست
مرحوم علامه؛ محمدتقی جعفری، از خیابان میگذشت، بند کفشش پاره شد، قابل راه رفتن نبود، از پا بیرون کرد و در دست گرفت، و به راه افتاد.
یکی از آشنایان ما که او را اینگونه دید از ایشان خواست که در مغازه بنشیند، و خود برود جفتی کفش تهیه کند، و برای ایشان بیاورد.
ولی آقای جعفری میگوید: چرا؟ چه اشکالی دارد؟
صاحب مغازه میگوید: آقا شما با بِر تراندراسل مصاحبه کردید، با فلان دانشمند و یا اندیشمند گفتگو کردید و پشت پهلوانهای علمی دنیا را خاک کردهاید، حال اگر کسی شما را اینگونه ببیند خیلی بد است.
علامه جعفری فرمود: شما بد میداند. و مگر هر چه شما بد میدانید بد است؟ وقتی بشر، به فرموده قرآن کریم، بد و خوب خود را نمیداند چگونه میتواند بد و خوب دیگران را بداند. و بعد فرمود: من زیر بار خریدن کفش نمیروم. چون زیر بار منت رفتن است، که در پی آن نیز خم شدن خواهد بود. غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
انسان باید آزاد باشد، آزاد از همه چیز.
اگر پیغمبر مکرم اسلام9 گوشهای مینشست و خود کفشهای خود را وصله
میکرد، چون آزاد بود و اسیر نام و عنوان نبود.
ولی من خود در امارات دیدهام که برخی از خوانین و بزرگان و شیوخ عرب گاه کسانی را استخدام میکنند و ماهانه صدهزار تومان میپردازند، تا هرگاه کفش خود را پا میکنند و یا بیرون میآورند، خود خم نشده، و بند را باز یا بسته نکنند.
همین علامه جعفری برای خودم نقل میکرد: علامه سمنانی که از مراجع برجسته شیعه و صاحب حکمت بوعلی و دیوان الادب بود، مرا برای چند روزی به سمنان دعوت کرد. و من پذیرفتم. و روز و ساعت حرکت خود را نیز اعلام کردم.
ایشان -مرحوم جعفری -که ظاهری بسیار ساده، عادی و معمولی داشت، میگوید: سوار قطار شدم. به ایستگاه سمنان که رسیدم دیدم چند صد نفر به استقبال آمدهاند. از قطار پیاده شدم، از قضا یکی از مسافران نیز روحانی بود، او قامتی کشیده، و جامه و قبا و ردایی زیبا به تن داشت، و همه گمان کردند که ایشان علامه جعفری است، و با تجلیل و احترام او را سوار کردند و او هم گمان میکردم که مردم این شهر نسبت به روحانیت عشق و علاقهای خاص دارند، و میخواهند او را برسانند، و سوار شد.
علامه جعفری میگفت: همه رفتند: و من تنها در ایستگاه ایستادم. و بالاخره ناچار شدم و یک سواری را گرفتم و به خانه علامه سمنانی رفتم. و دیدم علامه بیرون میان افراد ایستاده است، و افراد میگویند: آقا رفتیم کسی جز این آقا ندیدیم، اینهم که آوردیم میگویید: اشتباه است. و در همین میان علامه سمنانی مرا دید، و به سرعت به سوی من آمد و فرمود: استاد جعفری ایشان است.
مرحوم جعفری میفرمود: من بعضیها را میدیدم که زیر چشمی نگاه میکردند و میگفتند: استاد جعفری این است! اینکه ریخت و قیافهای ندارد! و نه جامهای درست!
مرحوم حاج شیخ عباس قمی، هفتاد جلد تالیف دارد.
نوشتن بعضی از نوشتههای ایشان مثل سفینة البحار، بیست سال، طول کشیده است.
خود ایشان میفرمودند: در شهری بودم و نیاز به مفاتیح داشتم، به یک کتابفروشی رفته و مفاتیح خواستم، گفت: داریم و قیمت آن یک تومان است.
گفتم: قیمت مفاتیح هفت ریال است، چرا گران میفروشی؟ گفت: کمتر نمیدهم. مجبور هم نیستی خریداری کنی. گفتم: من نیاز دارم. و راضی هم نیستم کسی گران بفروشد. گفت: مگر تو کیستی که راضی باشی و یا نباشی! گفتم:
شیخ عباس قمی، صاحب این مفاتیح، من هستم.
شیخ عباس میگوید: همینکه گفتم من صاحب مفاتیح هستم، دو -سه تا مفاتیح از قفسه گرفت و به من داد و گفت: تو را به خدا هر کجا میروی معرفی نکنی، و گرنه کسی کتابهایت را نمیخرد!
بله، خدا هفتاد کتاب عظیم به او اضافه کرد ولی او خاشعتر و متواضعتر شد. تا جایی که کسی او را نمیشناخت. و باور هم نمیکرد که چنین کسی باشد.
و چنین حالی، حال الهی و ملکوتی است.
بار بر دوش سلمان بود، و میرفت.
صاحب مغازه میدید که هر کس در راه این باربر را میبیند سخت احترام و تکریم کرده، و به گوشهای رفته و تماشا میکند.
صاحب مغازه که از این رفتار بسیار شگفتزده بود به یکی از افراد که او را احترام نمود رو کرد و پرسید: این باربر را میشناسی؟! گفت: باربر؟ این سلمان، استاندار مداین است. شتابان دوید به سلمان گفت: آقا! نفهمیدم. نشناختم. بار را بر زمین بگذارید. ولی سلمان نپذیرفت. و گفت: من سلمانم و به تو قول داده که این بار را تا مقصدی معلوم برسانم. و میرسانم.
خوب شما توقع دارید خدا بار سلمان را بر ندارد.
چرا خدا بار دیگران را از زمین بر نمیدارد؟ چون باری بر نداشتهاند.
چرا خداوند گره از کار دیگران نمیگشاید؟ چون گرهی نگشودهاند.
تو هرگز رسیدی به فریاد کس
سلمان از این دست داستانها بسیار دارد.
روزی کسی او را صدا کرد، و به او گفت: قیمت ریش تو بیشتر است یا دم سگ؟!
سلمان با دنیایی از آرامش و خشوع فرمود: پاسخ درست را نمیدانم. و نمیتوانم.
گفت: اینکه توانستن ندارد، پاسخ من یک کلمه است، سلمان فرمود: ولی این کلمه باید راست باشد. و این جز در قیامت و کنار پل صراط دانسته نمیشود.
پرسید قیامت؟ پل صراط؟
فرمود: آری، اگر از پل صراط گذشتم ریشِ من بهتر است، وگرنه دم سگ از تمام وجود من بهتر خواهد بود.
و آن مرد شرمنده شد، و به خود آمد، و گفت: مرا ببخشید.
فرمود: خطایی نکردهای، شما تنها از من قیمت یک جنس را پرسیدید و من نیز پاسخ گفتم. افتادگیآموز اگر طالب فیضی هرگز نخورد آبی زمینی که بلند است
اشارت
همنشینی تاثیرگذار ست.
تاثیر همنشینی دفعی و یکباره نیست.
حکایت
حکایتِ: مرحوم بروجردی که در گور پاسخ گفت.
عظمت، شکوه و بزرگی در هر چیز موجب آن میشود که از زوایا و جهات گوناگون، مورد توجه و التفات قرار گیرد، و از همین رو نیز ممکن است از نامهای فراوانی نیز برخودار شود. (1)همچنانکه این حقیقت، در خصوص خداوند، مشهود و قابل تمثیل است.
باری، از آنجا که او عظیم، اعلٰی و بلند است.
«وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ» (2)
از اینرو نیز از نامهایی فراوان برخوردار است.
«لِلّٰهِ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنیٰ» (3)
و یکی از زیباترین و شایستهترین نامهای خداوند، «رحیم» است.
رحمت صفت خدای باقی است (1)رحمتی که از همه سو و در همه جا، جاری است.
آری همه جا نشانی از رحمت اوست (2)و چیزی نیست که با خود نشانی از آن رحمت بیمنتها نداشته باشد.
ظاهر است آثار میوه رحمتش (3)
و یکی از برجستهترین نشانههای رحمت الهی، کتاب آسمانی، قرآن کریم است، که از شکوه و عظمتی بس بالا و بلند برخوردار است. و از همین رو نیز نام هایی فراوان برخود گرفته است. و یکی از آن میان نام مبارک «هادی» است.
«هُدیً لِلْمُتَّقِینَ» (4)
قرآن، متقیان را هدایت میکند.
و از جمله هدایتهای این کتاب بزرگ و آسمانی، قیامت و برخاستن انسانها از سینه خاک است، همچنانکه خاک، خود، پس از مردن و خزان، به بهار و زندگی میرسد. این بهار نو ز بعد برگریز
بردمد آن از دهان و از لبش
بنابراین قیامت روزی بس عظیم و بزرگ است.
«یَوْمٍ عَظِیمٍ» (1)
و همین عظمت موجب آن شدهاست که نامهایی کثیر و فراوان با خود داشته باشد.
و یکی از مهمترین نامهای قیامت «یَوْمَ الْحَسْرَةِ» است، چرا که در آن روز بسیاری از انسانها در حسرت و تاسف و سرافکندگی فرو میروند.
و البته، تنها تاثر و حسرت ایشان در این است که چرا با چراغ عقل و خرد، پیش نرفتند، و همین حقیقت را نیز با جهانی غم و اندوه بر زبان میرانند.
«لَوْ کُنّٰا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مٰا کُنّٰا فِی أَصْحٰابِ السَّعِیرِ» (2)
اگر گوشی شنوا داشته، و تعقل میکردیم، اکنون در این آتش سوزان و پرلهیب جای نمیگرفتیم.
و از چیزهایی که اهل آتش بر آن تعقل نکردند و خود از آن یاد میکنند، انتخاب همنشین سوء و نارواست.
«یٰا وَیْلَتیٰ لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاٰناً خَلِیلاً» (3)
ای کاش! فلانی را به دوستی و همنشینیِ خود نمیگرفتم.
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
آشنایی با او بود که مرا با خدا بیگانه ساخت، و دوستی با او بود که زمینهساز دشمنی خداوند شد.
و این آیه از کتاب خدا بیانگر حقیقتی مسلَّم است، و آن اینکه: دوست، آشنا، و همنشین، تاثیری ژرف و عمیق بر انسان دارد، و اگر سُوء و شُوم و بد باشد میتواند برای آدمی حسرت و زیانی ابدی به بار آورد. بیاموزمت کیمیای سعادت ز هم صحبت بد جدایی جدایی (1)
از این رو در آداب دینی، اکیداً، تاکید میرود که از صحبت ناجنس و همنشینیِ با بدان پرهیز باید نمود. نازنینی چو تو پاکیزه دل و پاک نهاد بهتر آنست که با مردم بد ننشینی (2)
زیرا نشستن با مردمان بد و آلوده، مایه آلودگی و تباهی خواهد بود. مَنشین با بدان که صحبت بد
باری، لکههای ننگ و بدنامی، تنها حاصلی است که آدمی از رهگذر نشست و همراهی مردم بد و آلوده نصیب میبرد.
گر نشیند فرشتهای با دیو
و از این رو که همنشینِ خود تاثیرگذار است، اولیاء دین، پیوسته ما را به همنشینی با خوبان و صالحان خواندهاند. یک زمانی صحبت با اولیا
و کسی که همنشینی صالحان و پاکان را برگزیند، محبوب و مطلوب خداوند خواهد بود. و نصرت و امداد خداوندی را نصیب خواهد برد. رو بجور یار خدایی را تو زود
یار چشم توست ای مرد شکاراز خس و خاشاک او را پاک دار (1)و البته، در حقیقت میتوان گفت، که: همنشینی با اولیا خداوند، همنشینی با خداوند است. زیرا به معیت و همراهی وی میانجامد. هر که خواهد همنشینی خدا تا نشیند در حضور اولیا (2)
و با خدا نشستن و با خدا بودن یعنی با همه چیز بودن، و همه چیز را به چنگ آوردن، زیرا آنچه مایه حاجت و نیاز آدمی است در کف باکفایت اوست،و از همینروست که در کتاب مجید آمده است که خداوند برای آدمی کافی و بس است.
همچنان که خاک برای دانه اینگونه است.
آنچه یک دانه به آن نیازمنداست در دل خاک نهان است7 که اگر با آن همراه و همنشین باشد7 همه را بیدریغ و بیمزد و بیمنت به چنگ میآورد.
یک دانه ممکن است با آب سبز شود، اما به ثمر نمینشیند و بالا نمیآید و بالنده نخواهد شد، بلکه هنوز سبزه نشده زرد و زرد نشده خشکیده خواهد شد.
همچنانکه آدمی بدون خداوند راه به جایی نمیبرد، و اگر چیزی به چنگ آورد گذرا، مقطعی و موقت و ناپایدار است.
بنابراین، هیچ چیز جز خداوند، نیازهای دائم و مستمر آدمی را رع و مرتفع نمیسازد.
از این رو تکیه و توکل برر غیر او نمودن همچون تکیهای است که دانه بر
آب میزند. دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
البته نکتهای که در خصوص همنشینی قابل تامل و اهتمام است این است که همنشینی تاثیری یکجا و دفعی در پی ندارد، بلکه به تدریج و آرامی و کندی، تاثیرگذار میشود، به گونهای که گاه در آغاز کار هیچگونه تاثیری آشکار نخواهد بود، اما در پایان کار همه چیز پیدا میشود و آفتابی میشود.
و همین موجب شده است که بسیاری تن به همنشینی مردم پست داده، و مغرورانه ادعا کنند که همنشینان پَست کمتر از آنند که ما را آلوده سازند اما بیخبر از آنکه هر چه سخت و باصلابت باشند از آهن صلابت و سختی بیشتر را ندارند، و همنشینها نیز هرچند سست و ناتوان باشند، از آب سستتر و ناتوانتر نیستند، اما آب با همه سستی، آهن را با همه صلابت از پای در آورده و فرسوده و شکستپذیر میسازد.
مگسی گفت عنکبوتی را
اساساً نه تنها همنشین شدن با پلیدان و ناپاکان مایه تاثیر است، بلکه همنَفَس و همکلام شدن با ایشان نیز، هرچند کوتاه، بیتاثیر نخواهد بود.
یکی از عالمان پاک و برجسته میفرمود: در نجق، یکی از روزها، از کوچهای میگذشتم. مرحوم سید جمالالدین گلپایگانی را در راه دیدم.
هیچ میدانید مرحوم سید جمال کیست؟
وی کسی بود که مرحوم آیة اللّٰه العظمی بروجردی در خطاب به ایشان نوشت:
حضرت آیة اللّٰه سید جمال الدین گلپایگانی؛ حسین بروجردی را نصیحت کنید.
با آنکه مرحوم آیة اللّٰه العظمی بروجردی خود نه تنها در عرصه علم بلکه در وادی معنی و فضیلت نیز شخصیتی وارسته و برجسته و شاخص بود.
مرحوم آقا مجتبی عراقی میگوید: ساعت هشت صبح پنجشنبه، سوم شوال هزار سیصد و هشتاد قمری، از رادیو شنیدم: حضرت آیة اللّٰه العظمی بروجردی از دنیا رفت. و به محض شنیدن، سراسیمه و شتابان، راه منزل ایشان را پیش گرفتم. در و دیوار از پارچه و عَلَم، سیاه و چشمها از اشک پر بود. از لابلای جمعیت که پیوسته افزونتر میشد پیشتر رفتم. فرزند مرحوم آیة اللّٰه العظمی بروجردی را دیدم و ایشان نیز مرا دید و صدا کرد. پیش رفتم. وصیت آقا را برایم گفت. وصیت این بود که کار غسل و تدفین و تلقین به عهده من باشد.
پذیرفتم. و بالاخره کار غسل و تکفین تمام شد. و برای تدفین به راه افتادم. به درون قبر داخل شدم. کفن را گشودم. صورت را بر خاک نهادم. و تلقین را شروع کردم:
«اذا اتاکَ الملکان الْمُقرَبان. . .»
و در آخر همچنانکه در تلقین آمده است، پرسیدم: شنیدی؟ فهمیدی؟
و در همین میان صدای ایشان را شنیدم که فرمود: شنیدم و فهمیدم. و من با شنیدنِ این پاسخ از هوش رفتم.
آن عالم بزرگ میگفت: به مرحوم سید جمال گفتم: اجازه دارم بپرسم به کجا میروید؟
فرمود: جهت فاتحه به گورستان دارالسلام میروم. اجازه خواستم با ایشان همراه باشم. و اجازه میفرمود. و رفتیم. میانه راه هالهای از نور، گرداگردِ وجود ایشان دیدم. و چیزی نگفتم، تا اینکه کسی در راه با ایشان چند کلمهای سخن گفت، و از همانجا نور از میان رفت، و دیگر اثری از آن پیدا نبود. ماجرا را با ایشان بازگفتم. و پرسیدم: چرا نور رفت؟ فرمود: آن مرد، آلوده و ناپاک بود. و تکلم و همنَفَس شدن با او تاثیر خود را بجا گذاشت.
و از همینجا پیداست که وقتی همسخن شدن با آلودگان، هر چند ناخواسته، اینگونه موثر باشد، تاثیر همنشینی با ایشان تا کجا خواهد بود.
و همچنانکه همنشینی با بدان و همنفس شدن با ایشان اینگونه پرتاثیر است، بیگمان نشست با خوبان و صالحان نیز تاثیری شگفتانگیز در پی دارد، و مایه قداست و پاکی خواهد بود، آنچنانکه حرف باء با نام خداوند نشست. و آنگونه قداست یافت که دست بیطهارت بر آن نارواست.
اشارت
عقل و دل مایه رجحان آدمی بر کائنات است.
عقل، شریف است و حجت خداوند. همچنانکه انبیا حجت دیگرند.
حکایت
حکایتِ: عابدی در کوه لبنان که به قدر کاهی معرفت نداشت.
خداوند در خاک حجاز «کعبه» را قرار داد، اما به آن بسنده نفرمود، بلکه «زمزم» را نیز در کنار آن جاری ساخت. و اگر چنین نمیکرد کعبه رونق نمییافت.
زیرا در سرزمینی کویر، خشک و برهوت، جای داشت. و چنین سرزمینی برای هیچ قوم و ملتی چشمگیر نخواهد بود. چرا که رد پای حیات در آن پیدا نیست.
وجود آدمی نیز چیزی همچون خاک مکرَّم حجاز است، که خداوند در این خاک نیز کعبه دل را بنا نهاد، و در سایه آن نیز چشمه عقل و خرد را کرامت فرمود. و عقل مایه رونق و صفای دل شد، همچنانکه زمزم بازار کعبه را رونق داد، و پرمشتری ساخت.
وآنچنانکه کعبه و زمزم مایههای جاذبه برای سرزمین حجاز شدند، و آن را بر سرزمینهای دیگر شرافت و رجحان بخشیدند. همچنین نیز آدمی با وجود
کعبه دل و چشمه عقل بر تمامی موجودات دیگر فضیلت و برتری یافت.
عقل با جان عطیه احدیست (1)و احد که ذات پاک و بیهمتای خداوندی است این دو را در کنار هم خواسته است، چرا که آن آفریدگار آفرید، که منتهای دانش و آگاهی است به خوبی میدانست که جان و دل به دور از چشمه عقل، آباد و آبادان نخواهد بود.
از این رو میتوان گفت: آبادی سرزمین وجود انسان به دل است، و آبادانی دل به عقل، بنابراین، سرمایهای گرانتر از عقل نخواهد بود.
«لٰا غِنٰی کَالعَقْل» (2)
پس مدار کارها عقل است و بس (3)و چیزی شرافتمندتر از عقل نمیباشد.
برترین مایه، مرد را عقل است (4)و با مایه عقل و خرد، میتوان به آنچه هست دست یافت.
همه داری اگر خرد داری (5)و کسی که عقل ندارد تو گویی هیچ ندارد. آدمی را عقل باید در بدن ورنه جان در کالبد دارد حمار (6)
بنابراین، شرف و امتیاز آدمی به عقل و خرد اوست. عقل، مفتاح حریم دولت است عقل مصباح سریر حشمت است
عقل، خورشید سپهر اعتلاست عقل، درّ درج ملک کبریاست
از این رو باید پذیرفت که شریفتر از عقل، چیزی نخواهد بود. گر بُدی از عقل اشرف هیچ چیز خود نبودی عقل زین گونه عزیز
و از همینرو، در شریفترین و عزیزترین و رفیعترین قسمت بدن که سر باشد جای گرفت. و این نشان آن است که نسبت به سایر اعضاء سر و برتر است.
درست مثل چشمهها که بیشتر در قسمت همای بلند و برآمده و برجسته زمین قرار دارن. که البته برای زمین سودآور است. زیرا وسعت بیشتری را پوشش داده و سبز میسازند.
و اگر انبیا و ائمه میکوشیدند تا پیشوا و امام و جلودار باشند، و جایگاه بلند اجتماعی، همچون خلافت را از آنِ خود سازند، این نه به سودِ خود بلکه به سود خلق خدا میانجامید، زیرا تمامی نور بودند، و نور هرچه پایینتر باشد فضایی محدودتر را روشنی میبخشد. و هرچه بالاتر باشد از نور و روشنایی آن، بیشتر و بهتر برخوردار میشوند.
و البته نور را جز با نور نمیتوان دید.
کسی که نور شمع را میبیند، خود به وسیله نور است که آن نور را میبیند.
چرا که چشم برای دیدن به نور حاجتمند است. و بدون نور نخواهد دید.
همچنانکه در تاریکی نمیبینید.
حال از آنجا که انبیا و اولیا تمامی نورند، و از آنجا که برای دیدن نور نیز به نور نیازمندیم، خداوند نور عقل را در وجود آدمی جای داد.
باری بدون نور تعقل و خرد، آدمی چشم بینا نمییابد، و انبیا و اولیا را منکر میشود، و در پی این انکار در گرداب جهل و سیاهی فرو میرود.
و همینجا فضیلت و شکوه عقل، نمایانتر و آفتابیتر میشود، زیرا که نور است، و بافضیلتتر از نور چیزی نیست. و اساساً چیزی نیست که در پرتو نور پدید نیامده باشد. و در حقیقت همه چیز ریزهخوار سفره نور است.
و بالاترین نورها، نور خداست.
«اللّٰهُ نُورُ» (1)
و انبیا و اولیاء شعاع همان نور میباشند.
«لَقَدْ خَلَقَکُم اللّٰه انْوٰارٰا» (2)
و عقل نیز شعاعی دیگر است که در درون وجود آدمیان جای دارد.
عقل سایه حق بود حق آفتاب (3)و از این روست که باید پذیرفت که انبیا و عقل هر کدام حجت بر وجود و حضور خداوند میباشند.
«انَّ لِلّٰه حُجَتَین» (4)
بنابراین، میتوان گفت که خداوند برای انسان دو عقل را منظور کرده است، یکی در درون جان، که البته ناقص و نارساست، و دیگری نیز در فضای بیرونِ از جان، که کامل و تمام است و آن وجود مبارک انبیا میباشد، و آنچه مسلم است سلامت انسان جز در قرین ساختن این دو عقل رخ نمینماید.
عقل کامل را قرین کن با خرد (5)و با قرین شدن این دو عقل است که آدمی، از هر گونه بلا و رنج رهیده خواهد شد.
با دو عقل از بس بلاها وارهی پای خود بر اوج گردونها نهی (1)
و البته راز رستن از بلاها و نیز گام بر اوج هستی نهادن از آنروست که آدمی با عقل خود به انبیا میرسد، و از طریق انبیا به خداوند خواهد رسید.
از اینرو باید پذیرفت که روی کردن به عقل به وصال حقل منتهی میشود، و آنچه به وصال حق منتهی میشود، البته عبادت است، لذا امام صادق علیه السلام در منقبت و فضایل ابوذر غفاری فرمود:
«کانَ اکثرُ عِبادةِ ابی ذَر خَصْلَتَین التَفَکُر وَالْاِعْتِبٰار» (2)
بیشترین طاعت و عبادت ابوذر تفکر و تعقل و اندیشه بود.
یعنی نخست تامل میکرد و میاندیشید و آنگاه گام بر میداشت. و هرگز تحت تاثیر خطوط و احزاب، و جوهای زودگذر قرار نمیگرفت، و یا با مقالهای و یا نشر شایعهای راه را گم نمیکرد.
ولی تفکر تنها عبادتی نبود که ابوذر بیشترین اهتمام را به آن میورزید، بلکه اعتبار و عبرت یافتن از هر چیز نیز طاعت و عبادتی دیگر بود، که بیشترین وقت ابوذر را به خود معطوف میداشت.
برای ابوذر همه چیز آموزنده بود، و از همه چیز میآموخت.
او اگر میدید که تمام اجزاء گوسفندی به کار میآید در فکر فرو میرفت، و تامل میکرد، و با خود میگفت: اگر آنچه از من بروز و ظهور میکند، بیمنفعت باشد، از حیوانی کمتر خواهم بود.
و همین عبرتها و آموختهها و درسها بود که برای وی سازنده مینمود، و شخصیت جاودانه ابوذر را میساخت، و وی را رشد و اعتلا میداد.
و دیگران نیز اگر همین راه را پیش گیرند، پیش میروند، و صالح و
سعادتمند میشوند.
از اینرو، در آیات و روایات تاکید و توصیه و سفارش میشود که تفکر و نیز درسآموزی و اعتبار از هستی و آنچه هست، مد نظر داشته، و از کنار هیچ چیز، بیدرس و بیآنکه نیاموزیم، عبور نکنیم. چراکه از منظر دین، از همه چیزی، میتوان آموخت.
لذا رسول باکرامت میفرمود: درس سحرخیز بودن را از خروس بیاموزید، زیراکه خروس در هنگامه سحر هرگز خود را به خواب آلوده نمیسازد. اندکی صرفه بکن از خواب و خور
و میفرمود: از کلاغ درس غیرت و شرف را بیاموزید، چراکه کلاغ هرگز در پیش چشم دیگران با ماده خود همآغوش نمیشود.
و این درسی است که امروزه بسیاری از انسانها باید بیاموزند. به ویژه انسان هایی که با ناموسِ بَزَک کرده خود دست در دست دارند و راهیِ هر برزن و بازار میشوند.
چو زن راه بازار گیرد بزن
و فرمود: از سگ وفا را بیاموزید، زیرا به گونهای است که حتی اگر کسی، روزی، استخوانی ناچیز پیش روی او افکنده باشد، فراموش نمیکند، و هرگز از یاد نمیبرد.
آیا آنچه خداوند تا کنون به فرد فردِ ما انسانها کرامت و موهبت فرموده است، کمتر از استخوانی است؟
پس کمتر از سگ نباید بود. و وفاداری را از یاد نباید برد. بر فلک پرهاست از اشجار وفا اصلها ثابت و فرعُه فی السما (1)
آیا آنکه بیوفاست، و از آدمیت و انسانیت خویش میگوید لافی گزاف و خلاف، سر نمیدهد؟ چون وفایت نیست باری دم مزن که سخن دعویست اغلب ما و من (2)
شیخ بهایی نقل میکند که عابدی در کوه لبنان پیوسته به عبادت خداوند گرم و مشغول بود، و حتی دمی از طاعت وی، غفلت نمیورزید. رو نگردانیم از فرمان تو کفر باشد غفلت از احسان تو (3)
و خداوند نیز از احوال وی غافل نبود، و به وقت گرسنگی و نیاز،
مائدهای آسمانی فرو میفرستاد. و او نیز تناول میکرد و شاکر بود. شکر منعم واجب آید در خرد
اما امتحان سیره خداوندی است زیرا که مشت آدمی باز میشود، و خود را آنگونه که هست، مییابد و میبیند. میلها همچون سگان خفتهاند
چون در آن کوچه خری مردار شد
صد چنین سگ اندراین تن خفتهاند چون شکاری نیستشان بنهفتهاند (1)
باری؛ تا پای محک در میان باشد هرکسی لاف پاکی و زلالی و طهارت میزند. گر نبودی امتحان هر بدی
از این رو خداوند عابد را امتحان نموده، ویک دو روز مائده را فرو نفرستاد. و عابد به جای تحمل و تامل راهِ خانه گبری را پیش گرفت و از او چیزی خواست، و او نیز چند قطعهای نان به او داد، در بازگشت سگی که بر خانه گبر پاسبانی میکرد پیوسته به دنبال عابد میرفت و پارس مینمود، و عابد از هولِ جان نانها را پیش روی سگ فرو ریخت، و سگ همه را خورد، اما باز به
1) 1) مثنوی معنوی، دفتر پنجم، بیت 634.
دنبال عابد راه افتاد و پارس میکرد. و سرانجام عابد به جوش آمد، و نهیب زد کهای بیشرم! آنچه داشتم دادم، چرا رهایم نمیکنی.
و به اذن خداوند سگ به زبان آمد و عابد را گفت: من بیشرم نیستم چرا که بیست سال تمام است بر خانه این گبر نگاهبانمن و ای بسا روزها به طول میانجامد و مرا حتی پاره استخوانی نمیدهد، اما با اینهمه او را رها نمیکنم، اما تنها یک شبانه روز، روزی و رزق تو نرسید ولی او را رها کردی، و بر در خانه دشمن او کوفتی، راستی بیشرم کیست؟!
حال چه اشکال دارد که انسان از چنین موجودی بیاموزد؟
و چه اشکال دارد که انسان از همه چیز بیاموزد؟
و چه اشکال دارد که حتی از کلمات بیاموزیم؟ و یا حتی از حروف؟
مگر از حرف «باء» و یا هر حرف دیگر کم میتوان آموخت؟
حرف «باء» و همه حرفهای دیگر تا تنها و جدا هستند معنایی ندارند، اما همینکه با یکدیگر پیوند میخورند به معنی میرسند. آیا این درس و پیامی با خود ندارد؟ آیا به ما نمیآموزد که شما نیز تنها در پیوند و اتصال و اتحاد و جماعت است که به معنا و معنویتی دست مییابید؟
و یا حرف «باء» به هر کلمهای وصل نمیشود، و اگر هم وصل شود معنای شایستهای نمییابد، آیا این خود نمیآموزد که شما نیز به هر چیز میتوانید پیوند داشته باشید، اما نپیوندید.
اشارت
انسان، تنها در پی پیوند با خداوند به قدر و اعتبار میرسد.
پیوند انسان با خداوند جز به همت انبیاء و اولیاء صورت نمیپذیرد.
حکایت
حکایتِ: آن پاک که خود را آلوده میدید.
حکایتِ: یک سحن که چشمان فضیل را در حین طواف بیتُ الحرام غرقه در اشک ساخت.
در فصلی که درختان به ثمر مینشینند، و هر درخت، ثمری خاص به بار میآورد، درختانی نیز به چشم میآیند که از ثمرات گونه گون برخوردارند.
این درختان محدود و معدود، در آغاز همانند درختان دیگر بودهاند، ولی باغبان، جوانهای نحیف، نزار، و ناتوان و تُرد را از درختی دیگر گرفت و بر تنه آن درخت جای داد، و چندان نپایید که جوانه ساقه شد، و ساقه شاخه گردید، و به بار نشست. حال آنکه تا جوانه بود، نه تنها از آن امید ثمر نمیرفت، بل بیم خشکیده شدن و از دست شدن نیز در میان بود. اما این بیم مجای خود را به امید داد، و جوانهای تُرد به شاختهای سخت و خشن بدل یافت، و این نبود جز با همت و آگاهی باغبان، که خوب میدانست که تنها با این عمل که آن را پیوند نام میدهند، جوانهای، شاخه و شاخساری پر سود و ثمر میشود.
البته پیوند، آداب و اصول خود را دارد، و جز باغبان دانا و پرمهارت کسی از آن آگاهی نداشته و ندارد. چراکه جز وی هیچکس نمیداند و نمیفهمد
که کدام جوانه لایق پیوند است، و یا شیوه پیوند چگونه است، و اینجاست که هرکس دست به کار شود، جز آنکه جوانهها را تضییع و تباه سازد راه به جایی نمیبرد.
و این حقیقتی مسلَّم است، که حقیقتی دیگر را نیز تداعی میکند، و آن اینکه: انسانها نیز به جوانهها میمانند، جوانه هایی تُرد، ضعیف و شکننده، که میتوانند هر کدام شاخهای و سپس درختی تنومند و تناور باشند، و این جز با پیوند امکان تحقق نمییابد. و پیوند نیز جز به دست باغبانان دهر صورت نمیپذیرد.
و باغبانان، همانا، انبیا و اولیاء خداوند میباشند که با مهارت و علم و آگاهی تمام، انسانها را به خداوند پیوند میدهند، و از این رهگذر ایشان را قوت و اعتلا و بالندگی میبخشند که بیگمان مایه نشاط و طرب و بهجت و سرور خواهد بود. هر کرا دست داد آن دوست به نشاط و طرب سزاوار است (1)
بنابراین، باید پذیرفت که عدم اتصال و انس و پیوند با خداوند، حاصلی جز نزاری و ضعف و زبونی در پی نخواهد داشت. جدایی مبادا مرا از خدای دگر هرچه پیش آیدم شایدم (2)
باری، خویش را جز به خداوند گره زدن، شمع جان را به دست باد دادن، و داغ جانسوز ابد را بر دل خریدن است، و این خود فتنهای است که:
تا فلک کرد فتنه انگیزی کس چنین فتنهای ندارد یاد (1)
و اساساً، ارزش و اعتبار انسان جز در پیوند با خداوند نخواهد بود. و جز از این راه به حرمت و قداست و ارج و سربلندی دست نمییابد.
همچنانکه حرف «باء» با اتصال به واژه اللّٰه حرمت و طهارت یافت، تا جایی که دست بیطهارت بر آن نهادن حرام و مایه عقاب است، حال آنکه پیش از اتصال، پای آلوده را نیز بر آن نهادن، خطا و خلافی در پی نداشت، و نه مستلزم عقاب و عقوبتی بود.
البته حرف «باء» تنها با اتصال به نام خداوند این قدر و منزلت را نمییابد، بل به هر واژهای که به خداوند مربوط و منتسب است، همچون دیگر واژههای قرآنی، اگر اتصال یابد، نیز اینگونه است.
همچنانکه آدمیان نیز با وصل و اتصال و پیوند به آنچه با خداوند به گونهای مربوط است، حرمت و اعتبار مییابند، و نیز پاکی و طهارت را نصیب میبرند.
و مسجد از شمار اموری است که با خداوند مربوط است، و به وی منسوب میگردد. و از اینرو مایه طهارت و قدس، و پاکی و پاکیزگی است. زیرا جایگاهی است که آدمی سر به بندگی میساید، و از خود و خودیت و منیت که عین آلودگی و ناپاکی است، طاهر و پاک میشود.
1) 1) کمال الدین حسین خوارزمی.
وقتی که پیامبر را از مکه بیرون راندند به دهستان قبا رسید، و از آنجا که تصمیم بر توقف کوتاه و چند روزهای داشت از مردم خواست قطعه زمینی در اختیار وی گذارند، تا مسجدی را بنا کند. زیرا که تمام دلخوشی خویش را در بندگی خدا میدید، و مسجد را رفیعترین جایگاه برای بندگی خداوند میدانست.
و سرانجام مسجد را ساخت.
مسجدی که درب و پنجره یا طاق و ستونی را با خود نداشت، و تنها و تنها، چهار دیواری کوتاه و نیمه تمام بود، و دیگر هیچ.
اما خداوند پیرامون این مسجد، در کتاب خود اینگونه داد سخن داده است:
«لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَی التَّقْویٰ مِنْ أَوَّلِ یَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِیهِ فِیهِ رِجٰالٌ یُحِبُّونَ أَنْ یَتَطَهَّرُوا وَ اللّٰهُ یُحِبُّ الْمُطَّهِّرِینَ» (1)
شما ببینید بر این کره زمین چقدر کاخ وجود داشته و دارد، اما خداوند هرگز از آنها یاد نکرد، بلکه از انبیا نیز خواست که آنها را بر سر کاخنشینان تخریب کنند.
چراکه در این کاخها کسی جهت پاکی و پاکدامنی وارد نمیشود.
بر خلاف مسجد، آنهم مسجدی که به دست عبد پاک خداوند، بنیان شود و هرکس بر آن پای مینهد جز پاکی و طهارت، تمنایی دیگر ندارد.
و در آن مسجد چه چهرههایی پاک به نماز ایستادند.
یکی از ایشان عمار بود. که در تمام طوفانهای سهمگین حیات سالم و صالح و سرفراز بیرون آمد.
خدا میداند، عمار چه تندبادهایی سخت و سنگین پشت سر نهاد، اما
1) 1) توبه / 108.
رودِ وجودش، که سرچشمهاش از خدا بود، هیچ خاشاک و خسی نگرفت.
او نود سال تمام بر این خاک دنیا ساکن بود، بیآنکه ذرهای شهوت حرام و یا نگاه آلودهای، و یا لقمه حرامی، او را آلوده سازد. با آنکه شکنجهها دید و تازیانهها خورد.
در سنین نورد سالگی نیز در جنگ صفین، در رکاب امام، همانند جوانی با نشاط و پر صلابت، شمشیر میزد، تا آنکه به خاک و خون نشست.
وقتی امام را خبر کردند که عمار پرکشید و به لقاء حق باریافت، به سوی اندام غرقه به خون وی رفت و او را به آغوش گرفت، و آنگاه سر به سوی آسمان برد، و در حالی که مثل ابر بهار میگریست، ملک الموت را خطاب داشت: ای ملک الموت! تو که جان عمار را گرفت، چرا جان علی را نگرفتی؟ بدون عمار بودن چه حاصل؟ و چه سود؟
آری، چنین کسی و چنین کسانی در مسجد قبا بر پیامبر اقتدا مینمودند.
کسانی که تنها طالب و طامع طهارت بودند، و چیزی جز طهارت دوست نمیداشتند. و جز آن چیزی را لایق دوستی نمیدانستند. همچنانکه خداوند نیز جز دوستدار ایشان نیست.
«وَ اللّٰهُ یُحِبُّ الْمُطَّهِّرِینَ» (1)
و در حقیقت این دوستی دو سویه است، هم بندگان پاک او را دوست دارند، و هم خداوند دوستدار ایشان است.
کسی امام باقر علیه السلام را گفت: چون موسی نیستم که با خداوند تکلم کنم و آنچه در خاطر من است از وی جویا شوم، از اینرو نمیدانم که آیا او مرا دوست میدارد و یا نه؟
حضرت فرمود: میانه تو با خداوند چگونه است؟ آیا او را دوست
1) 1) توبه / 108.
میداری؟ گفت: ذرات وجودم گواهِ عشق اوست! و حضرت فرمود: او نیز عاشق و خواهان تو خواهد بود.
والبته عشق خداوند عشقی دیگر است، عشقی که حتی تصویر آن بر تیزهوشان ژرفاندیش نیز ناممکن است. عشق ز اوصاف خدای بینیاز عاشقی بر غیر او باشد مجاز (1)
بر این اساس، آنکه عاشق خداوند نباشد، و دل را به مهر او آذین نبندد، خداوند نیز بر وی میل و مهر و عنایتی ندارد. جز آنکه به سوی او، عاجزانه، بازگشت کند. همچنانکه «حر» اینگونه بازگشت. و در این بازگشت، مقبول و محبوب خداوند شد. و از آنچه بود دل کند، و از آنچه میخواست دور شد. از هر چه نه از بهر تو کردم، توبه
بنابراین، مسجد محل محبان خداست.
و محبان خدا کسانی هستند که دوستدار طهارتند، و میکوشند که خود را از هر آلودگی و نقص پاک و دور دارند.
و پستترین نقصها و آلودگیها منیت و خودخواهی است، که مایه غرور و کبر و فخرفروشی است.
محبان خدا مردمی خاکسار و فروتن و خاشع میباشند، و هرگز خود را به چیزی نمیگیرند، و در اوج پاکی، خود را ناپاک و آلوده میخوانند. و دیگران
1) 1) مثنوی معنوی، دفتر 6، بیت 971.
را بر خود برتری و رجحان میدهند.
جوانی به مسجدی وارد شد، و مسجدیان او را به آغوش گرفتند، و پیوسته تکریم و احترام مینمودند.
عزیزان! یکدیگر را تحویل بگیرید. و هرگز از کسانی که آئین و مذهب ندارند بلکه بر آئین و مذهب نیز میتازند کمتر نباشید.
امروز اگر آمریکا که مظهر صهیونیست است قصد تجاوز به حریم ملتی را داشته و طالب مدد و نصرت دولتی دیگر باشد، کشورهایی همچون انگلیس که هیچ داعی اسلام را نیز ندارد، به امداد وی برمی خیزد. و به آغوشی گرم آن را استقبال میکند. راستی چرا ما از یک صهیونیست و یک مسیحی کمتر و فروتر باشیم، آنها همدیگر را برای امور باطل میخواهند ولی ما یکدیگر را جهت امر حق استقبال نکنیم؟!
اما به اسف در این مملکتِ اسلام، گاه، دو جناح و دو خط هرگز قادر به تحمل یکدیگر نیستند. تو گویی که ذاتاً با کینهای ژرف نسبت به یکدیگر از مادر زاده و وارد عرصه دنیا شدهاند.
به خدا سوگند، حیف است که کسی خود را به خطی و جناحی متهم و محدود کند.
انسان عظیمتر از آنست که به حزبی و گروهی منتسب و منسوب باشد.
گاه پارهای از دوستان از من میپرسند به کدام خط و یا جناح متمایل هستید؟ و من به پاسخ میگوی: به تمام خطها و جناحها. چون حرف و منطق ما این است که «آری به اتفاق جهان میتوان گفت».
از آن پس آن جوان از اصحاب همان مسجد بود. و در وقتهای نماز در صف نمازگزاران، با خشوعی خاص، به نماز میایستاد.
یکی از روزها یکی از امنای مسجد او را گفت: مسجد بر فرد فرد نمازگزاران حقوقی دارد. و یکی از آن حقوق تنظیف و نظافت مسجد است که باید به تناوب یکی پس از دیگری به آن اقدام کنیم. و فردا نوبت به شما میرسد،
که آنچه زباله و آلودگی است از مسجد دور سازید.
و جوان با دنیایی از غم و اندوه، به نشان قبول، سر را تکان داد و پذیرفت. و رفت. اما نه صبح فردا و نه هیچ روز دیگر، و نه برای تنظیف و نه برای نماز به مسجد نیامد. و تمام اصحاب مسجد از این ماجرا در شگفت بودند.
روزی در حالی که از گذرگاهی عبور میکرد، یکی از مسجدیان او را دید و از ماجرای نیامدن وی جویا شد، و او با همان حزن و اندوه گفت: به من گفتید زبالهها و آلودهها را از مسجد دور دارم، وقتی بر این سخن اندیشه نمودم دیدم آلودهتر و کثیفتر از من چیزی نیست، از اینرو رفتم تا مسجد آلوده نباشد.
کسی میگوید: شب نهم ذی الحجة در مکه بودم و در مسجد الحرام. گروهی خواب بودند و بسیاری نیز به تلاوت قرآن و قرائت دعا و راز و نیاز با خدا مشغول بودند. و من نیز طواف میکردم، در حین طواف فضیل را دیدم، که روزگاری سر سلسله دزدان بود و نامش لرزه بر دل مسافران میافکند، اما به سوی خداوند بازگشت. و چه بازگشتی. و از آن پس از عارفان به نام و شاخص روزگار خود شد.
میگوید: به فضیل گفتم: آقا! سؤالی دارم. فرمود: بپرس. گفتم: خداوند، در این شب با این جماعت که در این مسجدند چه خواهد کرد؟ و فضیل با شنیدن این حرف زار زار گریست. و آنگاه گفت: خدا تمام اینها را میآمرزد، به شرط اینکه من در میان ایشان نباشم. زیرا که سخت آلودهام. و از مسجد بیرون شد.
مولانا علی علیه السلام فرمود: از شیطان نیز بیاموزید.
و پارهای انبیاء خداوند از شیطان نیز آموختند.
و بزرگان اهل معنی بنا بر توصیه اولیاء دین از شیطان و از همه چیز میآموزند.
خاک، پست است هرچند بلند و رفیع و برآمده از زمین باشد. و از اینرو، بسان فرشی گسترده است. و نه تنها آدمیان که بهائم نیز بر آن راه میروند، و نه تنها آب دهان بل فضولات خود را نیز بر آن میریزند. اما همین خاک پست، با همان فضولات پستتر، دست به دست هم داده و دانهها را سبز، و سبزهها را درخت، و درختان را به ثمر مینشانند.
و این، برای ما پیغامی داشته و درسی میآموزد که: کمتر از دانهها که پستها را به کار بسته و از آنها نیز بهره میجویند و سبزی و طراوت و رشد مییابند، نباشیم.
و البته بزرگان اهل معنی همین درس را آموخته، و همین شیوه را به کار بستهاند.
همچنانکه امام محمد غزالی یکی از این شمار است، که از راهزنان، که مردمی پست و ناجوانمردند، چیزها آموخت.
او خود میگوید: با قافلهای میگذشتم، که ناگاه دزدانی تیزپا بر قافله یورش آوردند، و آنچه دار و ندار قافله بود، بیرحمانه، ربودند. و سرانجام به خورجین من رسیدند. و آن را گشودند. و جز کاغذ پاره هایی چند که بر آنها نوشتههایی نقش بسته بود چیزی نیافتند. و من عاجزانه از ایشان خواستم که آنها را به من بازگردانند. پرسیدند چیست؟ گفتم: دانش من است، و به کار شما نمیآید. یکی از آنان گفت: خاک بر فرق تو که دانش و معلومات خویش را نه در سینه که بر این کاغذ پارهها رقم زدهای. اکنون که دانش تو به جای سینه در خورجین است، و آن نیز در چنگ ماست، با دیگر اهل قافله چه تفاوت و فرقی خواهی داشت! و من همانجا به خود فرورفتم، و تازه دانستم که جایگاه دانش کجاست. و نیز دانشی باید اندوخت ه از تیررس اغیار و نامحرمان دور و محفوظ باشد.
بنابراین، از همه کس و از همه چیز میتوان آموخت. و باید آموخت. حتی اگر پست و فرومایه باشند.
بر همین اساس علی علیه السلام میفرماید: از شیطان نیز درس بیاموزید.
چون آموختن و اعتبار جستن، نقسها و عیوب را رفع، و بر کمال و شخصیت آدمی افزوده، و مایه قرب و تقرب به حضرت حق خواهد بود.
البته، شیطان خود در پیش پارهای از انبیا همچون: موسی، ابراهیم، نوح، نمایان شده است، و رسماً از ایشان خواسته است که حرفهای وی را شنیده، و تامل کنند، و اعتبار گیرند.
لذا در روایات ما آمده است که شیطان پس از طوفان به حضور نوح رسید، و گفت: دست به آسمان گرفتی، و بر قوم خود نفرین نثار کردی، و ایشان نیز مبتلا شدند، و از اینرو مرا عاطل و بیکار ساختی، چون کسی نیست که حرفهای مرا به چیزی خریدار باشد، و این تعداد معدود نیز که بر کشتی
نشستهاند و رهایی یافتهاند، از همان آغاز تن به مکر و فریب من نمیدادند، و چون پاک بودند، و پاکان هشیارند، و من نیز از حیله و نیرنگ در باب ایشان عاجز و ناتوانم، از اینرو خود را زحمت نداده، و به گِرد ایشان نمیگرد.
و ما نیز برادران و خواهران! اگر چنین مصونیتیت را برای خود فراهم سازیم، برای همیشه آسوده خواهیم بود.
چراکه ما نیز اگر به خواستهای شیطانی پاسخ نگوییم، از ما نیز قطع امید نموده، و دور شده، و در نتیجه امان مییابیم.
عزیزان! کاری کنید که برای شیطان بیفایده باشید، و شیطان در شما سود و سرمایهای نبیند. و به گونهای باشید که در چشمان وی درختی بیثمر، و خشک و بیسایه جلوه کنید.
اما برای خداوند و خلق صالح حق درختی پربار و پرثمر نمود کنید.
«کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِی السَّمٰاءِ تُؤْتِی أُکُلَهٰا کُلَّ حِینٍ» (1)
مگر نه آنکه امام بزرگوار، در پیش چشمان شما به گونهای بود که جان خود را در راه وی نثار میکردید، اما اجانب و نامحرمان به گونهای بودند که میخواستند جانش را بگیرند. و این در حالی بود که امام یکی بیش نبود. اما چشمها او را دو گونه میدیدند.
کسی از اهل دلی پرسید: مگر نه آنکه ابوجهل پنجاهوسه سال دیوار به دیوار بیت رسول خدا بود؟
گفت: بود. پرسید:
مگر نه آنکه از همان آغاز ولادت پیامبر را میدید؟
گفت: ندید. چون آنچه او میدید پیامبر نبود. او از آغاز تا انجام هرگاه
1) 1) چون درختی پاک است که ریشهاش در زمین استوار و شاخه هایش در آسمان است. که به فرمان خداوند هر زمان میوه خود را میدهد. ابراهیم / 26، 25.
پیامبر را میدید به چشم یک یتیم مینگریست. ختم کرده قهر حق بر دیده ها که نبیند ماه را بیند سَهٰا (1)
اما سلمان، از ایران، از یکی از دهاتهای شیراز، با عشق و شوق، خود را به مدینه میرساند، و پیامبر را میبیند، اما نه آنگونه که ابوجهل میدید. از اینرو دلبرده او میشود. و چندان نمیپاید که اهل مدینه با ساکنان مکه دست به گریبان میشوند و هرکدام او را از آنِ خود میدانند. اما پیامبر همه را به مسجد فرامی خواند، و بر بالای منبر رفته و همه را مخاطب قرار میدهد که سلمان از هیچ قوم و طایفهای نیست، بلکه از تبار ما اهل بیت است.
البته این تنها ماجرای پیامبر نیست که در پیش چشمها گونه گون است بلکه این حکایت احوال تمامی صالحان و پاکان است.
و سرآمد صالحان مولانا علی بن ابیطالب است، که او را نیز پارهای به چشم سلمان، و جمعی نیز با چشمان آلوده و ابوجهلوار دیدند. تو به تاریکی علی را دیدهای زان سبب غیری بر آن بگزیدهای
اینکه دیگران علی را چگونه میدیدند ارزش نقل و بیان ندارد، ولی ببینید دخت رسول باکرامت اسلام وی را چگونه مینگریست:
وقتی که آن دو تن دست به دست یکدیگر داده، و درب خانه را به آتش کشیدند، و سپس پهلوی آن بانو را شکسته، و طفل ششماه وی را کشتند، و در پی چشمانش حملهور شده، و طناب بر بازوی امام بستند، و او را کشیده و بردند تا با ظالمان دون، دست بیعت دهد، از شدت رنج، بر بستر افتاد.
روزی پس از آن ماجرا، آن دو تن، امام را در راه دیدند و گفتند: قصد
1) 1) مثنوی معنوی، دفتر سوم، بیت 2012.
عبادت داریم، و میخواهیم دختر پیامبر را ببینیم و حضرت به آرامی فرمود: با ایشان در میان میگذارم و آنگاه شما را خبر میکنم. و حضرت خود را به فاطمه رسانید و ماجرا را باز گفت.
حال ببینید فاطمه چگونه پاسخ میگوید.
گفت: علی جان! این خانه، خانه من نیست. و از سویی من اختیار خود را ندارم. بلکه ماموم شما هستم. و شما امام واجب الطاعه من میباشید. بنابراین، میل، میل شماست. و من هیچ نظری ندارم، جز آنچه نظر شما باشد. و حضرت فرمود: بیایند. و فاطمه نیز با جان و دل پذیرفت.
شیطان به نوح گفت: حال که از کار گمراهی و ضلالت واماندهام، و تیغم در کسی کارگر نیست میخواهم حقایقی را نصیحتوار با تو در میان بگذارم. ولی نوح برآشفت و او را لعنت گفت و خواست که از وی دور شود. معرفتهای تو چون بانگ صفیر بانگ مرغانی است لیکن مرغ گیر (1)
آری، نباید از هر کسی نصیحت شنید.
ناصحی ربانی پندت دهدت
زیرا چنین نصیحتی است که گره را از جان، و بند را از دل میگشاید.
و البته هرکسی را نیز نباید نصیحت گفت. چراکه نصیحت به مانند بذر است، و پارهای نیز به شورهزار میمانند. بس وصیت کرد و تخم وعظ کاشت چون زمینشان شوره بُد سودی نداشت
1) 1) مثنوی معنوی، دفتر دوم، بیت 2657.
گرچه ناصح را بُوَد صد داعیه
و شیطان، هیچ مقاومت نکرد و راه خود را گرفت و رفت.
و جبرئیل فرود آمد. و نوح را گفت: خداوند فرموده است به نصایح شیطان گوش فرا داده و به کار بند.
از اینرو، نوح شیطان را صدا کرد، و او نیز باز آمد، و از وی نصیحت خواست، و او نصیحتهای خود را بازگفت، و نخست از وی خواست که دامن را به کبر و تکبر نیالاید، زیرا از بارگاه رحمت حق دور و رانده میشود همچنانکه خود شد. از منی بودی منی را واگذار ای ایاز آن پوستین را یاد دار (1)
1) 2) مثنوی معنوی، دفتر پنجم، بیت 1856.
کرمکی و از قذر آکندهای
و دیگر آنکه از نوح خواست که: آلوده به حرص و زیادهخواهی نباشد، چراکه این نیز مایه دوری و راندن است، همچنانکه آدم علیه السلام خویش را به آن آلود، و از بهشت عدن دور و رانده شد. حرص کور و احمق و نادان کند
و در آخر نیز از ایشان خواست که از حسد پرهیز و اجتناب کند که مایه محرومیت است، همچنانکه قابیل محروم و از بارگاه قبول مردود شد. عَقْبهای زین صعبتر در راه نیست ای خنگ آنکس حسد همراه نیست (1)
1) 6) مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت 4031.
آن ابوجهل از محمد ننگ داشت
اشارت
تعلم و آموختن از همه چیز و از همه کس، رهاوردِ خضوع و افتادگی است.
افتادگی و خضوع تعلیم اولیاء حق است، و اهل معرفت آن را به کار میبندند.
مرحوم سید محمد باقر استرآبادی، صاحب کتاب قَبَسات، معروف به میرداماد، از برجستهترین عارفان، عالمان، فقیهان و فیلسوفان عهد صفوی است.
این مرد بزرگ، که با رفتار و روش و شیوه خویش، خضوع، خشوع و افتادگی را معنی میکرد، از آنجا که برای خود قدر و اعتبار و منزلتی قایل نبود، و همهکس را از خود برتر و فراتر میدانست، از اینرو با همهکس و همه صنف معاشر بود و نشست و برخاست میکرد، تا جایی که گاه به قهوهخانهها میرفت و با الواط و اوباش و مردم بیسروپا نیز همنشین میشد. بهی بایدت لطف کن کان بهان
بزرگی که خود را به خردی شمرد
البته اینگونه همنشینیها برای همگان مباح و مجاز نیست، بل کسی همچون میرداماد میخواهد که بسانِ دریایی عظیم است، و نه تنها در تماس با آلودگان آلودگی نمییابد بلکه از ایشان نیز آلودگیها را دور میسازد.
باری، مردمان آلوده و تردامن و نادان و بیصفا به آتش میمانند، که جز ابراهیمیان هرکس با ایشان نشیند خواهد سوخت.
سعدی حکایت میکند که کسی غلامش را که فردی ضعیف، نحیف و نزار بود به دنبال آب فرستاد، که با خود آب آوَرَد. اما شتاب آب چنان بود که غلام را نیز با خود برد. و این حقیقتی است که میآموزد در هر ماجرا، پیش از رویارویی، توان و نیروی خود را باید اندازه گرفت.
از اینرو کسانی که با بدان همنشین میشوند نیز نخست باید اندازه ایمان و معرفت خود را بدست آورده، و از همان آغاز تحلیل و دقت کنند که آیا در میان ایشان کاری از ایشان ساخته است، و یا نه بلکه شکار میشوند.
ولی میرداماد نه تنها شکار نمیشد، بلکه شکار نیز میکرد.
پارهای تنگنظر از این رفتار میرداماد به تنگ آمده و شکایت و سعایت خود را به حضور شاه عباس برده، و وی را باخبر ساختند که میرداماد با اینگونه رفتار خود آبروی حکمت، عرفان، فلسفه، اخلاق، و عالمان دین را دستخوش بیحرمتی و بیاعتباری ساخته است.
هیچ چیز ناپسندتر و ناخوشایندتر از افشای معایب و نواقص دیگران نیست. که
البته در غالب احوال به زیان عیبجویان میانجامد. و خداوند به کیفر رفتار ایشان عیوب و منقصت آنان را علنی و آشکارا میسازد. تاجایی که عارفان گفتهاند وقتی خداوند در صَددِ افشای عیوب کسی باشد او را به عیبجویی از دیگران وامی دارد. چون خدا خواهد که پرده کس دِرَد
البته کسی نیست که آلوده به نقصها و عیبها نباشد، ولی تعلقاتِ به خود و اشتغال به امورات دنیایی، بیشتر مردم را از احوال خود غافل ساخته است. چون به جِد مشغول باشد آدمی
شاه عباس به شکایت آنان التفات کرد، و ایشان را وعده نمود که در وقت مناسب میرداماد را احضار و وی را از این امر تحذیر خواهد نمود.
و سرانجام، روزی که تمام عالمانِ شاخص شهر در حضور شاه عباس گرد هم آمده بودند، وی به مرحوم میرداماد توجه کرد و ایشان را با کنایه گفت:
شنیدهام یکی از عالمان برجسته این دیار، که در حکمت، فلسفه، عرفان، آوازه است گاهگاهی به قهوهخانهها میرود، و با مردم اوباش همنشین میشود در حالی که این، با شأن و شرائط وی ناسازگار است. ولی میرداماد با کمال بهت و اعجاب به پاسخ گفت: آنچه به عرض رسیده است عین خطاست، چراکه من خود با این جماعت حشر و نشر داشته و نشست و برخاست دارم، ولی چنین عالمی را هرگز ندیدهام. ره اینست سعدی که مردان راه
و میرداماد این را نه از سر تعارفات معمول و متعارف میگفت، چراکه او اهل معرفت بود، و تعارفات کاذب و دروغین در حریم ایشان رونق و معنایی نداشت، بنابر این او در حقیقت خود را کسی نمیانگاشت، و برای خود حسابی وانمی کرد، و چون چنین بود و چنین مینمود، با همه صنف حتی فرومایگان، و کسانی که فروتر از او بودند. نشست و برخاست داشت، و رفت و شد میکرد.
وگرنه کسانی که خود را بالا و والا میانگارند هرگز به بالاتر از خود نظر نمیافکنند، تا چه رسد به آنان که نازلتر و فروتر و پایینترند.
آِی، میرداماد درس خشوع و تواضع و کرنش را از اولیاء دین آموخته بود.
و اولیاء دین پیش از آنکه تواضع و افتادگی را توصیه کنند، خود به کار میبندند.
علی علیه السلام که در اوج معنی و بلاغت است، و «مُلکِ سخن را امیر اوست»، هرگز برای خود عار و ننگ نمیبیند که در حساسترین خطبه خویش -شقشقیه - به شعر شاعری همچون اعشی استشهاد کند، و این منتهای کرنش و افتادگی آن مرد رفیع است.
«لِمِثْلِ هٰذٰا فَلْیَعْمَلِ الْعٰامِلُونَ» (1)
البته بر این حقیقت اذعان باید نمود که پیروی و تأسی و اقتدا بر آن امام همام جز نصیب اهل معرفت نمیشود.
و یکی از شمار برجستگان اهل معرفت، غزل سرای نامور، خواجه شمس الدین حافظ شیرازی است، که او نیز در سرودن شعرها طبعی به روانی آب داشت تا آنجا که خود فرمود: حجاب ظلمت از آن بست آب خضر که گشت ز شعر حافظ و آن طبع همچو آب، خجل
ولی با اینهمه چشم از فروتران نمیپوشد، و حتی آموختن از فرومایگان را ننگ و عار نمیبیند. از اینرو، در آغازین بیت نخستین غزل خود، از کسی همچون یزید بن معاویه استشهاد میکند، و میگوید:
الٰا یٰا ایهَا السّٰاقِی ادِر کَاسًَا وَ نٰاوِلْهٰا (2)
ای ساقی! جام شراب را میان مجلسیان بگردان و به ایشان بنوشان.
البته منظور یزید از شراب چیز دیگری است، که حافظ از آن گاه به آب حرام و گاه به آب انگور یاد میکند.
مستی عشق نیست در سر تو رو که تو مست آب انگوری
بنابراین، منظور حافظ از شراب چیزی جز جام عشق نیست. و از آنجا که عشق ایجاد بیباکی و بیخودی میکند به شراب تشبیه شده است. مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی پر کن قدح که بیمی مجلس ندارد آبی
باری، حافظ رونق و آب و تاب مجلس دنیا را در این میبیند که قدح سینه خویش را مالامال از میعشق و دلدادگی نماید، از اینرو ساقی ازل را میخواهد که بیش از این وی را خمار و مخمور نپسندد.
پارهای که اهل ظاهر و صورتند، حافظ و کسانی همچون او را، به جرم به کار بستن واژههایی همچون جام، می، زلف، بُت و مانند اینها، مطرود و مردود میدانند. و نمیدانند که اهل معنی در دل این واژههای خراب چه گنجهای پر بهایی منظور نظر دارند.
نظامی میگوید: مپندار ای خضر فرخنده پی
اساساً، کجا ممکن است که یک شراب خوار، نظامی شود.
کجا ممکن است که سلولهای مغز کسی مالامال از شراب حرام باشد و
اینگونه عاشقانه و جانانه از توحید سخن گوید: خبر داری که سباحان افلاک
آیا در نگاه شما مردم دانا و خردوَرز هیچ ممکن است کسی ذهن و خیالش از حرام آلوده باشد، و اینگونه پرمغز بگوید: هر که در او جوهر دانایی است بر همه چیزیش توانایی است
هرگز برای مغزی آلوده میسور نیست که مجموعهای همچون: مخزن الاسرار، از خود بیادگار بگذارد.
مغز آلوده از شراب خود را نمیفهمد، و خود را درک نمیکند، تا چه رسد به طرحِ منظومات توحیدیه کم بدیل، و یا توصیف پیامبر به زیباترین چهره معنوی.
بنابراین اگر واژههایی چون می و معشوق در کلام اولیاء خدا میبینید خود داستانی دیگر است، و عالَمی دیگر دارد، و به حکم «الطَّیِّبٰاتُ لِلطَّیِّبِینَ»
منظور ایشان جز پاکی و طهارت نیست. چون اولیا خدا همچون آفتاب مطهرند، و آلودگیها را رفع و ناپاکیها را پاک میسازند. ازاینرو، واژههایی آلوده همچون ساقی، می، زلف، معشوق، وقتی بر زبان ایشان جاری میشود پاک و طاهر میشوند، و دیگر معنای آلوده خود را ندارند.
و این میتواند برای آنان که از هر چیز میآموزند، درسی داشته باشد، که وقتی واژه هایی اینگونه خراب در زبان ایشان آنگونه مقدس میشوند، و آنچنان معانی بالا و بلند مییابند، آیا با انسانهای خراب و تردامن چه خواهند نمود.
و هم میتوانند بیاموزند که وقتی در درون واژه هایی اینگونه فاسد و خراب، حقایقی آنسان عظیم و خجسته جای دارد، ای بسا در جان کسانی که ظاهری چشمنواز و پرجاذبه ندارند، معنویتها و حقیقتهایی نهفته باشد. پس باید ایشان را به دیده تکریم و احترام نگرند، و نه آنکه حقیرانه و ذلیلانه.
ولی برتر از تمامی این درسها، همان درس افتادگی و تواضع است که میتوان از حافظ آموخت، که در اوج دانایی و توانایی، وقتی از کسی چون یزید قطعهای زیبا مییابد، بر میگیرد، و بر صدر دیوان خود مینشاند.
البته پارهای از شاعران که بر شکوه و عظمت حافظ واقف بودند، و نیز از افتادگی و خشوع وی غافل، بر او خرده گرفتند که چرا از کسی همچون یزید بهره جسته است. چنانکه اهلی شیرازی آورده است: خواجه حافظ را شبی دیدم به خواب
و کاتبی نیشابوری که از جواب وی قانع و متقاعد نشده است، میگوید:
عجب در حیرتم از خواجه حافظ
ولی کاتبی نیشابوری از این حقیقت غافل بوده است که در آداب دینی ما توصیه میشود، که:
«خُذِ القَلٰادَه وَلَو مِنْ عُنُقِ الکَلْب»
اگر قلادهای زرین بر گِرد گردن سگی باشد، برگیرید.
آری میشود که با سگی چون یزید سخنی زرین باشد، ولی افتادهای باید چون حافظ، که آن را برگیرد.
بنابراین، نه تنها از خوبان میتوان آموخت، بلکه بدان نیز میتوانند برای انسان آموزنده باشند.
و نه تنها خوبان و بدان، بلکه هر چیزی میتواند برای انسان آموزندگی داشته باشد.
همچنانکه تا کنون از حرف باء حرفها آموختیم، که در صدر آنهمه، تواضع و افتادگی بود.
و افتادگی داروی درد جامعه دردمند امروز است، که درد کبر و نخوت آنها را از پا در آورده است.
و ای صد شگفت! که این نخوت و غرور خود را بزرگ اندیشیدن در حالی است که ایشان در منتهای نیاز و خواهش و ناداری میباشند. و در حالی
خود را مالک میانگارند که مملوکند، و مالک هیچ نیستند.
اگر مالکند، جرا مالکیت ایشان دوام و بقا ندارد؟ و با یک سرقت و یا آتش سوزی، و یا ورشکستگی دیگر مالک نیستند؟
باری، خود را در حالی مستقل و غنی میاندیشند، که هیچ اثری از آثار غنا و استقلال در ایشان نیست.
کسی مثل فرعون در حالی خود را غنی و بینیاز و مقتدر و «خدا» میانگارد، که در رود نیل با اندکی آب از پا در میآید.
یک شب که درباریها رفته بودند، شیطان درب قصر فرعون را کوفت، فرعون شگفت زده پرسید کیست؟ و شیطان بادی محکم از شکم خارج کرد و گفت: به صورت کسی که خود را خدا میداند، و نمیداند پشت درب کیست! ای نادان ذلیل، من که شیطانم و همه جا را مسخَّر خود میدانم تا کنون ادعای خدایی نداشتهام، اما تو که از پشت تختهای بیخبر هستی خود را خدا میخوانی؟!
و البته، شیطان اگر چه ادعای خدایی نداشت، اما یکپارچه کبر و خودخواهی و خودپسندی بود.
و این خصیصه و خصلت شوم با هر کس که باشد انجامی جز آتش، و فرجامی جز سوختن ندارد.
همچنانکه رحمت و رضوان حق که به صورت بهشت جلوهگر است، مثویٰ و مأوای کسانی است که خاشع و خاضعند، و در این دنیا حتی اراده تفوق و برتری و بلندی را ندارند. و هرگز در راستای آن نمیکوشند.
«تِلْکَ الدّٰارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهٰا لِلَّذِینَ لاٰ یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ فَسٰاداً» (1)
1) 1) این سرای آخرت را از آن کسانی ساختهایم که در این جهان نه خواهان برتری جویی هستند و نه خواهان فساد. قصص / 83.
خداوند حکیم، این آیه زیبا و خوشآهنگ را پس از ماجرای فرعون و هامان و قارون باز میگوید.
این سه تن، جرثومههای نخخوت و کبر بودند.
و موسی، از پیامبران اولوالعزم حق پیوسته ایشان را نصیحت میگفت.
و هیچیک زیر بار نصایح موسی نمیرفتند، حتی قارون که از نزدیکان و خویشان موسی نیز بود.
«إِنَّ قٰارُونَ کٰانَ مِنْ قَوْمِ مُوسیٰ» (1)
و در باب وی گفتهاند که بیش از دیگران تورات را آموخت، و آن را سالیان بسیار بر دیگران تعلیم کرد.
«فَبَغیٰ عَلَیْهِمْ» (2)
ولی بر موسی و قوم وی ستم کرد، و بر کار دنیا پرداخت، و چنان از گنجها بر هم انباشت که جوانان تنومند و توانمند از حمل مفاتیح و کلیدهای در عجز و زحمت بودند.
«وَ آتَیْنٰاهُ مِنَ الْکُنُوزِ مٰا إِنَّ مَفٰاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُولِی الْقُوَّةِ» (3)
اما مردم بامعرفت نه تنها با دیدن آنهمه ثروتهای بادآورده به حسرت و افسوس نیفتادند، بلکه قارون را مشفقانه نصیحت میگفتند که از داشتههای خویش شادمان نباشد، که خداوند اینگونه شادمانی را خوش نمیدارد. هین به ملک نوبتی شادی مکن ای تو بسته نوبت آزادی مکن (4)
هرچه از وی شاد گردی در جهان
عارفان در زیر سایه اینگونه دلخوشیها و شادیها و شادمانیهای دروغین و کاذب و بیاساس جز ناله و اشک و آه و اندوه و گریه نمیبینند. بلکه این خنده بود گریه و زفیر روز تعبیر ای ستمگمر بر اسیر (1)
و از وی خواستند که با آنچه دارد آخرت را خریدار و خواهان شود، بدون آنکه خود را از داشتههای دنیایی محروم سازد.
«وَ ابْتَغِ فِیمٰا آتٰاکَ اللّٰهُ الدّٰارَ الْآخِرَةَ وَ لاٰ تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیٰا» (2)و از او خواستند که نیکی راه شیوه خویش دارد، همچنانکه خداوند بر وی نیکی فرمود.
«أَحْسِنْ کَمٰا أَحْسَنَ اللّٰهُ إِلَیْکَ» (3)
و نیز خواستند که فساد و تباهی را از خویش دور سازد، که خداوند مفسدان را خوش نمیدارد.
«وَ لاٰ تَبْغِ الْفَسٰادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ» (4)
ولی قارون، این سخنها ی صواب را به چیزی نمیگرفت، و مغرورانه
میگفت: آنچه دارم از پیش خود است، و محصول دانش و اندیشه من است.
«إِنَّمٰا أُوتِیتُهُ عَلیٰ عِلْمٍ عِنْدِی» (1)
و آنگاه جامههای فاخر و زربفت به تن مینمود، و با نخوت و تنفر تمام در میان مردم ظاهر و نمایان میشد. و مردم کم ظرفیت و نادان که دلبرده امورات مادی و دنیایی بودند، چه آهها که از سینه بر میکشیدند، و آرزوی داشتههای او را داشتند.
«یٰا لَیْتَ لَنٰا مِثْلَ مٰا أُوتِیَ قٰارُونُ» (2)
ولی مردم عارف و آگاه و بیدار که ناظر بودند و سامع، و میدیدند و میشنیدند که این توده تهیدست چگونه آه میکشند، ایشان را میگفتند:
«وَیْلَکُمْ ثَوٰابُ اللّٰهِ خَیْرٌ لِمَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً» (3)
وای بر شما! بر چه اندوه میخورید، آنچه در نزد خداوند است بسی افزون و خوشایندتر است.
« وَ لاٰ یُلَقّٰاهٰا إِلاَّ الصّٰابِرُونَ»
که البته جز صابران و اهل شکیبایی آن را نصیب نمیبرند.
اشارت
منزلت آدمی در خشوع و تواضع است.
تواضع تنها در قبال خداوند ممدوح و مورد توجه نیست، بل آدمیان در قبال خلق خداوند نیز باید خاشع و خاضع باشند.
بر اساس آیات کتاب خدا، مولانا علی بن ابیطالب علیه السلام ، از تمامی پیامبران پاک الهی، جز رسول باکرامت اسلام، برتر و بالاتر است.
اما همین امام اعلٰی، به نقل از زینب کبری علیها السلام ، هرگاه قصد سخن با حضرت سید الشهدا علیه السلام داشت، تمام قامت برمیخاست، و با جهانی خشوع و افتادگی، آرام و پروقار، با کنیه و نه با اسم، میفرمود: «یٰا ابٰا عَبْدِ اللّٰه الَّی».
و این، بیانگر منتهای ارج و حرمت و عظمت و عزت امام سید الشهداء علیه السلام است. ولی همین امام اعظم و عزیز، به نقل از شیخ مفید رحمه الله وقتی که میخواست در روز تاسوعا انجام ماموریتی به حضرت باب الحوائج اباالفضل العباس علیه السلام فرمان بدهد، فرمود: «بِنَفْسَی انت» ؛ جانم، فدای تو باد.
و این سخن نیز، گویای اوج عظمت عباس بن علی، و هم منتهای عشق و دلدادگی امام سید الشهداء علیه السلام نسبت به آن وجود نازنین و عزیز است.
و برای اهل تحقیق و معنی اینهمه عزت و جلالت و شکوه مرهون خشوع و خضوع و تواضعی است که در عباس بن علی موج میزند.
و این هندسه عالم است که هرچه تواضع و فروتنی و خشوع در آدمیان افزون و کثیر باشد، بر مهابت و جمال و وقار ایشان نیز خواهد افزود. همچنانکه کوهها هرچه فروتر میآیند عظیمتر و حجیمتر و فربهترند، و هر چه بالا و بالاتر میروند باریکتر و نحیفتر و نزارتر شده، و پیوسته از آنها کاسته میشود.
ولی بنا بر بسیاری از آیات کتاب مجید، کثیری از مردمان، تعقل و اندیشه نمیکنند، و از همینرو گمراه میشده، و در این گمراهی عمر خویش را تَلَف و تباه میسازند.
و گمراه کسی است که چیزی را در جایی میجوید که نباید جُست، مثل اینکه پارهای بزرگی را در بزرگی میجویند، و از اینرو پیوسته اسباب آن را فراهم میکنند، حال آنکه بزرگی را خداوند در کوچکی و خشوع قرار داده است.
ولی عباس بن علی در شمار مردم معدود و اندکی بود که صاحبان مغز به شمار میآیند، از اینرو از هدایت یافتگان بود، و آنچه میخواست در جای و جایگاه آن جستجو مینمود. و از همینرو، نسبت به اولیاء خداوند خاشع و سراپا خضوع مینمود، زیرا که طالب مجد و بزرگی بود، و نه پستی و حقارت. و آن را جز در این وادی نمیجست، لذا جز خضوع نمیکرد، و جز تواضع پیشه خود نمیساخت. همچنانکه در زیارتنامه ایشان میخوانیم:
«الْمُطِیعُ لِلّٰه وَ لرَسُولِه وَ لِاَمیرِ الْمُؤمِنینَ وَ لِاَخِیکَ الْحُسَین»
او نسبت به خداوند و پیامبرش و امیرالمؤمنین و برادرش حسین بن علی علیه السلام جز فروتنی نداشت، و از اینرو مطیع و سامع بود، و هیچ چون و چرا نمیکرد.
از سحرگاه بیست و هفتم رجب که ابی عبد اللّٰه علیه السلام فرمود: حرکت کنیم، تا وقتی که غرقه به خون بر خاک نینوا افتاد، در طی این شش ماه، حتی برای
یکبار نپرسید: جرا برویم؟ یا به کجا برویم؟ وقتی هم که در هنگامه کارزار سیهزار خصم دون در برابر تعداد معدود یاران امام دید، هرگز لب به شِکوه و یا اعتراض نگشود، و از نابرابری سپاهیان سخن نگفت، چراکه خوبتر از همگان میدانست: «آنچه آن خسرو کند شیرین بُود» از این برو سرا پا سلم و تسلیم بود، که ریشه در تواضع و کرنش او داشت.
اینکه تواضع و افتادگی تا کجا اهمیت و اهتمام دارد، شاید با این سخن روشن و آفتابی شود که در شب بیست و یک ماه مبارک رمضان، که امیرالمؤمنین علیه السلام در چند قدمی مرگ بوده است، به فرزند خود، حسن بن علی علیه السلام میفرماید:
«عَلَیْکَ بِالتَواضُع فَاِنّهُ اعْظَمُ الْعِباده»
بر تو باد کرنش و افتادگی، که برترین عبادت است، و بالاتر از آن عبادتی نیست.
و امام صادق علیه السلام میفرماید:
«رَأسُ الْخَیر التَواضُع»
سر آمد تمامی خیرات و خوبیها فروتنی و خضوع است.
و بالاترین خضوع، فروتنی نسبت به حضرت حق است.
کسی که خدا را بنده است، و فرمان وی را با جان و دل خریدار است و به کار میبندد، خاضع است، و نسبت به خداوند افتادگی پیشه کرده است.
افتادگی نسبت به خداوند که در شریعت به عبادت یاد میشود مقصود هستی و غایت خلقت است.
ما خلقت الجن و الانس این بخوان
و کسانی که نسبت به این حقیقت وقوف و آگاهی ندارند افتادگی، و بندگی و عبادت نمیکنند، و یا از انجام آن سخت در رنج و تکلف و تَعَب میباشند. کودکان را میبری مکتب به زور
از این رو، بیشتر مردم که نسبت به این حقایق آگاهی و دانش لازم را ندارند از عبادت و بندگی حق سر میتابند، که البته سرتافتن از طاعت حق خود نوعی تکبر است، و خود را بلند و بالا انگاشتن. علتی بدتر ز پندار کمال نیست اندر جان تو ای ذو دلال (1)
علت ابلیس «انَا خَیرٌ» بُده است
1) 3) مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت 3232.
زان نمیپرد به سوی ذوالجلال
و پا را از حد گلیم خود بیرون نهادن، و خود را بر دیگران اشرف و اعلی دانستن، موجبات عیبجویی از دیگران را فراهم میسازد، زیرا که در این صورت آدمی هر کسی را ممکن است مانع بزرگی خویش بداند، از اینرو در صدَد میشود با طرح عیوب و منقصتها وی را از میان بردارد، که این خود رذیلهای شوم و خصیصهای پست و نامیمون است. غافلند این قوم از خود ای پدر
پاک کن دو چشم را اول ز عیب تا ببینی باغ و سروستان غیب (1)
و البته عیبجویی تنها خاری نیست که از بوته پر تیغ و خار تکبر بر میآید، بلکه دهها رذیله دیگر نیز از آن منشعب میشود که تمامی به زیان و ضرر آدمی میانجامد. همچنانکه از دلِ بوته سبزِ تواضع و افتادگی گلهایی بر میدمد که تمامی به سود و صلاح آدمی خواهد بود.
وقتی که «تواضع» گام به عرصه حیات آدمیان مینهد همه چیز بر وفق مراد است، و هیچگونه فساد و تباهی رخ نمینماید، همچنان که در جهان هستی این حقیقت را نظاره گریم، و قرآن کریم نیز بر آن گواهی میدهد، و میگوید:
مجموعه موجودات عالم چه حیوان چه نبات چه جماد، و آنچه در پس پرده این عالم است، نسبت به پروردگار عالم خاشع و متواضعند.
و به خوبی پیداست که به دور از عالَمِ انسانها که متکبران در آن موج میزنند، در هیچ کجای هستی موجودی وجود ندارد که تکبر را پیشه خود ساخته باشد. و از اینروست که در عالَم -منهای عالَم انسانها -فسادی به چشم نمیآید، زیرا که تمامی سر به تسلیم حق میباشند. و همین مومجب دوام و بقای کاخ هستی در طول این میلیاردها سال شده است.
خورشید اگر همان خورشید است، و ماه اگر از نظم خود ذرهای تخلف ندارد، و یا ستارگان اگر با یکدیگر جنگ و نزاعی ندارند، تمامی اینها ریشه در تواضع آنها دارد، که قرآن از آن پرده بر میدارد:
«وَ لِلّٰهِ یَسْجُدُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ
1) 1) مثنوی معنوی، دفتر دوم، بیت 1949.
مِنْ دٰابَّةٍ وَ الْمَلاٰئِکَةُ وَ هُمْ لاٰ یَسْتَکْبِرُونَ» (1)
آنچه در آسمان و زمین است چه از جنبندگان و چه از خیلِ فرشتگان، تمامی، بر خداوند خضوع میکنند، و هیچ تکبر و بزرگی نمیفروشند.
و عجیب اینجاست که میگوید تمامی جنبندگان خاضع و فروتند، یعنی حتی گاو و الاغ نیز که در دید و نگاه ما موجوداتی پلید و ابله و نادانند، و نادانان و احمقان را به آنها شبیه میدانیم و تشبیه میکنیم، در برابر حق جز فروتنی از خود نشان نمیدهند.
و قرآن با این سخن مرا و امثال مرا هشدار میدهد که: از حیواناتی همچون گاوان و خران کمتر نباشیم، مباد که آنان در تواضع و افتادگی نسبت به پروردگار بر ما پیشی بگیرند.
و با این سخن میگوید: خود را هماهنگ با مجموعه هستی کنید، وگرنه تنها و تک میمانید، و غربتی وحشتناک در پیش دارید، چراکه خداوند پیرامون و اطراف متکبران، لاجرم، خلوت و خالی میسازد.
و با این سخن نیز میگوید: در صورت تواضع، با کائنات همرنگ و هماهنگ خواهی بود. و در نتیجه تمامی در یک جهت. و نیز همه چیز بر وفق مراد خواهد بود، و این دولتی است که تنها با سجده و خشوع به انسان اقبال میکند. لیک ذوق سجدهای پیش خدا
1) 1) نحل / 49.
پادشاهان جهان از بدرگی بو نبردند از شراب بندگی (1)
نکتهای که در اینجا شایسته اهتمام و توجه است این است که تواضع و افتادگی تنها در قبال خداوند ممدوح و مورد توصیه نیست، بلکه به سفارش اولیاء دین در برابر بندگان خداوند نیز باید خاضع و خاشع بود، و بر ایشان نیز فخر نفروخت. و خود را برتر و بالاتر از ایشان ندید، بلکه خود را بندهای از بندگان خدا دانست، و کمر به خدمت ایشان بست. که سیادت و بزرگی در خدمت به خلق خداست. همچنانکه گفتهاند: «سَیِّدُ الْقَوْم خٰادِمُهُم».
و همه باید اینگونه باشند.
همه باید برای گرههای مردم، گرهگشایی کنند. و برای دردهای مردم دارو، و برای قفلهای ایشان کلید باشند. و معنای تواضع در برابر خلق خدا جز این نیست. زیرا کسی که خود را کوچکتر از دیگران بداند و همه را بزرگتر از خود به حساب آورد، بیشک در برابر ایشان جز تکریم و احترام پیش نمیگیرد. این باید از سر ضعف و زبونی نباشد، وگرنه ارزش و بهایی ندارد.
علی علیه السلام میفرمود:
«طُوبٰی. . . لِمَنْ تَواضَعَ لِلّٰه فِی غَیْرِ مَنْقَصَة» (2)
خوشا بر احوال کسی که اگر تواضع میکند از سر منقصت و کمبود نیست.
پارهای تواضع میکنند زیرا خود را کم و حقیر دانسته، و یا در خود کمبودی سراغ دارند مثلاً نادارند و در پیش دارایان به خاک میافتند، و این نه
تواضع بل عین مذلت و خواری است.
باری تواضعی خوش است و مایه خرسندی و رضای حق، که در اوج غنا و بینیازی صورت پذیرد. چو خود را قویحال بینی و خَوش
و چنین تواضعی پیش از آنکه به حال دیگران سودمند باشد، به سود و صلاح خود انسان خواهد انجامید. وگر پرورانی درخت کرم
همچنانکه دانهها وقی تن خود را در خاک فرو میکنند، و فروتن میشوند، سبز شده و رشد مییابند و بالا آمده و قامت میکشند، و سایه و ثمر خواهند یافت. حمله دیگر تو خاکی پیشه گیر تا کنم بر جمله میرانت امیر
آب از بالا به پستی در رود
اشارت
در این عالَم، همه چیز ظرف خاص خود را دارد.
و ادب که به معنای درکِ قدر و اندازه خود است، ظرف رحمت و فضل خداوندی است.
و کسی که قدر خود را فهم کند جز افتادگی و خشوع و خشیت، پیشه خویش نمیسازد.
حکایت
حکایتِ: آن دو مرد که هر کدام دیگری را لایقتر از خویش میدید.
ابن سینا از بازار همدان میگذشت، کودکی را دید که پر شتاب به مغازه آهنگری میرفت، و قطعه زغالی سرخ شده از آتش میخواست، ولی با خود ظرفی به همراه نداشت. و شنید که آهنگر با او میگمفت: بدون ظرف، چگونه آتش میخواهی؟ و دید کودک با شنیدن این سخن، بیآنکه تامل کند، خم شده و قدی خاکستر از زمین گرفته، و در حالی که در دستان خود جای داده بود، مقابل آهنگر دراز کرد. و آهنگر بی آنکه حرف خود را تکرار نماید از کوره آتشین خد خالی از آتش گرفت و بر خاکستری که بر کف دستان کودک بود نهاد، و کودک نیز با همان شتاب بازگشت. و ابن سینا که از همان آغاز، حرفها و رفتار آهنگر و کودک را زیر نظر داشت، با کمال اعجاب و بُهت، به مغازه آهنگر وارد شد، و از وی پرسید: این کودک که بود؟ و کجاست؟ و کجا رفت؟ و آهنگر پس از تکریم و احترام، نشانی مغازهای دیگر داد که کودک در آنجا شاگردی مینمود.
و ابن سینا شائق و شادان خود را شتابان به آنجا رسانید. و کودک را دید که
خال آتش را به کوره افکنده است و میخواهد آن را نیز روشن کند. پیش رفته، و پیش از آنکه با کودک سخنی بگوید سراغ آهنگر را گرفت. و کودک، آهنگر را صدا کرد و آمد. و ابن سینا را شناخت. و احترام کرد. ابن سینا گفت: این کودک، شاگرد شماست؟ و آهنگر گفت: آری! گفت: میخواهم آن را به من بسپاری تا از این پس شاگرد من باشد، و من به او درس بیاموزم، زیرا که صاحب ذوق و استعدادی سرشار است. آهنگر گفت: اذن پدر نیز شرط است و آنگاه نشانی پدر کودک را داد. و ابن سینا با شوق و شتاب خود را به پدر کودک رسانید و ماجرای استعداد و نبوغ فرزند را با وی در میان گذاشت، و از وی خواست که اذن آموختن و تحصیل و تعلم را به او بدهد. و پدر گفت: وی تنها فرزند من است، که با کار خود گره از کار زندگی میگشاید، و با اندک مزدی که به چنگ میآورد معاشمان را تامین و امرار میکنیم. ولی ابن سینا متقبل شد که از آن پس همان مزد را پرداخته و کودک را به تحصیل وادارد. و پدر پذیرفت. و کودک به مکتب رفت. و از آنجا که درس معلم را جز زمزمه محبت نمیدید، گریزپا نبود، بلکه روز را از شب نمیشناخت، و پیوسته میکوشید. و حاصل کوشش خویش را نیز میدید. تا آنکه سرآمدِ دانشورانِ روزگار خود شد. و برای آیندگان نیز میراثی از دانش خود گذارد. که یکی از آنها کتاب گرانسنگ التحصیل است، که اکنون در دانشگاههای کانادا، و آمریکا و اروپا تدریس و تعلیم میشود.
باری؛ کسی که چشمانی الهی داشته، میتواند با نگاه نافذ خویش از سطح ظواهر ساده و هیچ عبور کرده و حقایق و واقعیات را مشاهدت کند. همچنانکه ابن سینا چنین چشمانی داشت، چشمانی که به دنبال آن تعقل و تحقیق و تامل بود از اینرو با دیدن خاکستر، استعداد را دید. و بلکه التحصیل را.
اما کسانی که چشمان شان چشمانی حیوانی است، و در بن بست ظواهر میماند، از خاکستر جز خاکستر نمیبینند، همچنانکه چشمان حیوانات اینگونه است.
البته، هر کسی به فراخور خود میبیند، و ابن سینا از آنجا که معدن و کانون استعداد و اندیشه بود، همه چیز را نیز از این منظر تماشا میکرد، درست همچون نجاری که از درختانِ سرسبزِ جنگل تنها چوب را میفهمد.
بنابراین، ممکن است کسی با دیدن خاکستر و آتش چیزی دیگر فهم و برداشت کند، مثلاً با خود بگوید: آتش ظرف خاص خود را میخواهد و از اینرو، تا کودک آن را فراهم نکرد به آن نرسید. و آنگاه نتیجه بگیرد ه: هه چیز همانند آتش است، و ظرف متناسب خود را میخواهد، و انسان باید نخست آن را فراهم نماید. از اینرو در مییابد که دریافت فضل و رحمت حق نیز ظرف خود را میخواهد. که به گواهی سخنهای پاک معصومان چیزی جز ادب نخواهد بود.
باری آنچه مایه جذب و به چنگ آوردن رحمت و فضل خداوندی است، ادب است، که بدون آن جز حرمان و محرومیت، رهاوردی نیست. مایده از آسمان در میرسید
اساساً، میزان ارزش و اعتبار آدمی به ادب است. آبروی گل، ز رنگ و بوی اوست بیادب، بیرنگ و بو، بیآبروست
نوجوانی را چو بینم بیادب
البته اینکه ادب چیست و به چه معناست باید از زبان مولانا علی علیه السلام شنید، که میفرماید: ادب آنست که آدمی قدر و اندازه خود را فهم کند، و از شأن و حریم و حدود خود، پا را فراتر نگذارد.
و اهل دل فرمودهاند کسی که از چنین ادبی برخوردار باشد مستحق و سزاوار رحمت خداوند است.
زیرا به کمال شایسته خود رسیده است. همچنانکه علی علیه السلام فرمود:
«الاَدَبُ کَمالُ الرَجُل» (1)
بنابراین، کسی که محروم از ادب باشد ناقص است.
و پیامبر به ابوذر فرمود:
«النٰاقِصُ مَلْعُون»
کسی که کم دارد، و در رفع آن نمیکوشد ملعون است.
از این رو اگر کسی تواضع نداشت، و یا از هر خصلت شایسته دیگر محروم بود، ناقص است، و نیز ملعون و منفور حق.
بر اساس کلام گهربار امام، اگر کسی آنگونه نماید که نیست، مثلاً خود را به گونهای وانماید که دیگران وی را اهل معنی و اهل معرفت دانند و حال آنکه اینگونه نیست، او ادب را از دست داده است. در حالی که ادب بهاء و میزان ارزش انسان است. و انسانها، به میزان ادب ارزش و حرمت مییابند.
«یٰا مُومِن! انَّ هٰذَا العِلْمَ وَ الاَدَبَ ثَمَنُ نَفِسِک»
1) 2) غرر، ج 1، ص 246.
ادب تنها ماه بها و کمال فرد نیست، بلکه کمال و بهای جامعه نیز به ادب مربوط است.
جامعهای که در آن ادب حاکم نباشد، رشد و ارتقاء و پیشرفت نیز نخواهد داشت. همچنانکه اگر ادب در آن پایدار باشد تعالی و ترقی نیز در آن چشمگیر خواهد بود.
در جامعه مُودب همه در جای و جایگاه خود قرار دارند، و کسی بیش از حد و حریم خود ادعا و تمنا نمیکند. از اینرو، هر کسی بر هر کرسی که مینشیند لایق اوست. و در حقیقت جز افراد کاردان و سزاوار، زمام امور را به چنگ ندارند.
اما جامعهای که از ادب بیبهره و بینصیب است، پیوسته رو به نقص و کاستی است. و در کاهش و افت، روز به روز، محسوس و ملموستر است، زیرا که نالایقان در چنین جامعهای، رونق و بازار گرم دارند. و بخت و اقبال بیشتر. و بیگمان در چنین جامعهای کارهای کلان و بزرگ در دستان مردم کوچک، و کارهای خرد و ناچیز در دست مردان بزرگ است، و اینجاست که هم کارها ضایع و هم مردم تضییع میشوند، که حاصلی جز عقب افتادگی و واماندگی جامعه ندارد.
پیامبر مکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: اگر به کسی منصب و مقامی پیشنهاد شود، و او بپذیرد حال آنکه دیگری را لایقتر و سزاوارتر از خود میداند، به مسلمانان و نیز به من، و هم به خداوند خیانت ورزیده است.
چون بیادبی روا داشته، و از شان خود خارج، و شان دیگری را به ناروا تصاحب نموده است.
که البته، اینگونه تصاحبهای ناروا، در میان اولیای خدا هرگز معنا و مفهومی ندارد.
اولیاء خداوند هرگز خود را رنگ نمیکنند، و آنگونه که نیستند نمینمایند، زیرا که عاقبت اندیشند، و پیشاپیش، در عاقبت اینگونه امور اندیشیدهاند و جز رسوایی و فضیحت ندیدهاند.
و ندیدهاند که کسی به گونهای نماید که نیست، اما لاجرم بازیچه دیگران نباشد، و یا او را به طنز و تمسخر نگیرند.
جلالالدین، در این خصوص تمثیلی جذاب و زیبا دارد، که همین حقیقت را به زیبایی تمام تصویر میکند، میگوید:
شغالی، در خُم رنگرزی فرو رفت، و اندکی در آن درنگ نمود. و سپس برآمد. حال آنکه پشم و پوست خود را به الوان مختلف، رنگین نموده بود. و از اینرو خود را طاووسی بلند مرتبت ادعا مینمود، و بر شغالان دیگر فخر و مباهات میفروخت. آن شغالی رفت اندر خمِّ رنگ اندر آن خم کرد یک ساعت درنگ
پس برآمد پوستش رنگین شده
و از شغالان میخواست که بر وی سجده برند، و میگفت: من، چون گلستان پر لاله و گل میمانم، و چنان زیبایم که هیچ بتپرستی به زیبایی من بتی را نساخته است.
بنگر آخر در من و در رنگ من
و پیوسته شغالان را طعن و تحقیر مینمود، و ناز و عشوه میفروخت، و دعوی کمال و کبریایی میکرد. کروفر و آب و تاب و رنگ بین
و شغالان سادهدل، که فریب رنگ و صورت ظاهر شغال خورده بودند، پروانهوار به گرد وی جمع آمدند. آن شغالان آمدند آنجا به جمع همچو پروانه به گرداگرد شمع
اما دیری نپایید که مشت وی گشوده شد، زیرا نه به نوع طاووسان میخرامید، و نه همچون آنان آوازی خوش داشت. و از آن پس هر کدام از شغالان او را به نوعی تمسخر و استهزاة مینمود.
و جلالالدین در همینجا نتیجه میگیرد، که پارهای همچون شغالند اما طاووسی میکنند. ولی رسوا میشوند.
همچناننکه فرعون بنده بود، اما دعویی خدایی میکرد، و سرانجام رسوا
شد، و رسوائیاش در اقطار عالم پیچید. همچون فرعونی مرصع کرده ریش
و آنگاه از موسی و هارون میگوید: که طاووسان حق بودند، و آنچه مینمودند حق بود.
و این سیره اولیای خداوند است، زیرا قدر و اندازه خود را میدانند، و هرگز پا را از گلیم خود فراتر نمینهند.
حال، شمهای از شیوه یکی از همین عالمان دین را بشنوید:
به دنبال مرگ صاحب جواهر، عموم عالمان نجف، به مرجعیت شیخ اعظم مرتضی انصاری رای داده، و به ایشان نیز ابلاغ نمودند. و خواستند که از آن پس زعامت شیعیان را عهدهدار باشد. اما نپذیرفت. و فرمود: در زمان تحصیل:
دوست من، سعید العلما، علامه مازندرانی، مسائل را بیشتر و بهتر از
من درک و دریافت مینمود، از اینرو دانش او افزونتر است، و مرجعیت لایق اوست. و آنگاه خود قلم در دوات برده و بر صفحهای خطاب به ایشان نامهای نوشت، و از ایشان که در ایران و شهر بابل ساکن بود خواست که هجرت نموده و به نجف عزیمت نماید و امور مرجعیت را به دوش گیرد.
چقدر خوب است که انسان قدر و اندازه خود را بنداند، و از آن تجاوز ننموده و پا را فراتر ننهد. چنین کسی، مطابق سخن امام علی بن ابیطالب علیه السلام ، مشمول رحمت حق خواهد بود.
«رَحِمَ اللّٰه امرًا عَرَفَ قَدْرَه وَلَمْ یَتعَدَّ طَوره» (1)
کسی که بر اندازه و قدر خود واقف نباشد نادان است.
«کفی بالمرءِ جهلًا ان یَجْهَلَ قَدْرَه» (2)
و چنین کسی جز راه هلاکت و فنا و نابودی و تخریب خود نمیپیماید.
«هَلَکَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْ قَدْرَه» (3)
سعید العلما نامه را دریافت کرد، ولی او نیز نپذیرفت، و در پاسخ شیخ نوشت: سالهاست به ایران آمده، و در این سالها افتِ علمی داشتهام. اما شما بحمداللّٰه همچون گذشته، مُجدانه، امر دانش را در پی گرفتهاید، از اینرو بر من مزیت و فضیلت داشته و دارید. بنابراین، مرجعیت جامهای است که بر قامت زیبای شما آراستهتر است.
و این، یعنی ادب، و یعنی درک قدر و اندازه خود.
و کسی که قدر و اندازه خود را درک و فهم نماید، از درک و اندازه دیگران عاجز و ناتوان نخواهد بود، بلکه این ناتوانی سزاوار کسی است که اندازه خود را نداند.
«مَنْ جَهَلَ قَدْرَه جَهِلَ کُلَّ قَدر» (4)
کسی که از اندازه خود بیخبر است کجا میتواند از اندازه و منزلت دیگران آگاه باشد.
و بیشتر انسانها در آتش این ناآگاهی میسوزند. زیرا نه خود را میشناسند و نه دیگران را، و از همینروست که پیوسته تفاخر میکنند، و بر یکدیگر فخر میفروشند.
آنچه ما و منی است، و نیز مایه تفرقه و نزاع و درگیری، ریشه در همین جهالت و نادانی از قدر و جایگاه خود دارد.
و انبیا و اولیا آمدند تا آدمی را از این نوع نادانی و جهل دور دارند.
این بزرگواران به آدمیان آموختند که منزلت و شرف آدمی در جامههای فاخر، و نیز داشتههای گذرا و ناپیدار نیست.
ای بس آلوده که پاکیزه ردایی دارد (1)و ای بسا کسانی که به ظاهر هیچ مینمایند، اما همجوار اولیا و انبیاء باشند.
موسی علیه السلام که از پیامبران اولوالعزم، و نیز نوادگان ابراهیم خلیل است از خداوند خواست که وی را از همسایه خود در بهشت باخبر سازد، و خداوند او را خبر کرد که همسایهات هماکنون زنده است و در بازار دنیا بر سر کار خود است، و میتوانی او را از نزدیک ببینی، و آنگاه نشانی را داد. و موسی مطابق آن رفت، و به یک قصاب رسید. غلام همت دردی کشان یک رنگم نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند (2)
آری میشود یک قصاب لایق، سعادت همجواری موسای کلیم را برخوردار باشد.
از اینرو در آداب دینی توصیه میشود که کسی را خُرد و ناچیز نبینیم.
و غالب اولیاءِ خداوند به گونهای هستند که بسی ناچیز و خرد مینمایند، تا جایی که کسی گمان شایستگی و برجستگی را در ایشان نمیبرد.
قوم دیگر سخت پنهان میروند
مرده شویی میگفت: مردهای که هیچ کس و کاری نداشت به غسالخانه آوردند که به ظاهر ژولیده و کثیف مینمود، و من دست به کار غسل او شدم، همچنانکه او را میشستم با خود گفتم: بنده خدا! دستِ کم حمامی رفته، و سنگپایی به پای خود میکشیدی. و ناگهان در همین میان مرده را دیدم که نیمخیز شد و نیمنگاهی بر من انداخت، و گفت: کارت را بکن.
یعنی بیادب، هیچ میدانی، با چه کس، چه میگویی؟ مموسیا آداب دانان دیگرند سوخته جان و روانان دیگرند (1)
ای کاش! مردم را با چشمی دیگر میدیدیم.
ای کاش! این آستین پارهها را گونهای دیگر مینگریستیم.
ای کاش! در حق هیچکس خیالی بد نداشتیم.
ای کاش! به جای عیوب دیگران، سر در کار خود میکردیم، و در اصلاح عیبها و منقصتهای خود میکوشیدیم.
1) 2) مثنوی معنوی، دفتر دوم، بیت 1769.
اشارت
دنیا همچون بازار، و آدمیان نیز به بازاریان میمانند، و پیوسته در کار تجارت.
حکایت
حکایتِ: آن پینهدوز که شیخ شهر را به راه صواب رهنمون شد.
دنیا چیزی شبیه به یک بازار است، و انسانها به بازاریان میمانند. و کار بازاریان تجارت است. و تجارت چیزی جز داد و ستد نیست. و داد و ستدها همانند مثلث دارای سه زاویهاند. چرا که انسان، گاه، آنچه میدهد به مراتب بیشتر از آنست که به کف میآورد. و در حقیقت آنچه به کف آورده است چیزی خُرد و ناچیز و آنچه از دست داده است افزون و گزاف است.
جلالالدین برای تصویر بیشتر این گونه داد و ستدهای پُر زیان حکایتی نغز و خوش آورده است، میگوید: مردی از کوچکی گِلخواره بود، و به همین عادت، بزرگ شده، و در بزرگی نیز به دور از چشم دیگران از خاک باغچه و یا دیوار و یا هر کجای دیگر میخورد، روزی به مغازه عطا رفت تا قدری قند خریداری کند.
پیش عطاری یکی گِلخوار رفت (1)مرد عطار به مرد گلخواره گفت: وزنه ترازوی من نه از آهن است و نه از سنگ، بلکه از خاک و کلوخ است، و مرد گلخوار که با خاک و گِل الفتی دیرینه داشت گفت: مهم آنست که من به آنچه میخواهم دست یابم، و هیچ تفاوت نمیکند که از چه راه، و چگونه. گفت گِل سنگ ترازوی من است
گفت با خود پیش آنک گِل خورست
و عطار پس از آنکه قند را در کفهای و گل را در کفهای دیگر نهاد برای آنکه دو کفه با یکدیگر برابر باشند، به انتهای مغازه رفت که وسیلهای برای شکستن و
1) 1) مثنوی معنوی، دفتر چهارم، بیت 625.
کاستن قند با خود بیاورد. اندر آن کفه ترازو زِ اعتداد
و گِلخوار چون خود را تنها یافت اندک اندک از گِل وزنه میگرفت و میخورد، و مراقبت میکرد که عطار از احوال او غافل باشد. اما غافل نبود، بلکه او را دزدانه مینگریست و از اینکه از گل وزنه میکاست سخت شاد و مشعوف بود، چراکه آن مرد طرار و سودجُو میدانست که آنچه مرد گلخوار به ظاهر از گِل میکاهد در حقیقت از قند کاسته است، و در نتیجه قندی کمتر به بهای قندی بیشتر به او داده است. رویش آن سو بود گلخور ناشگفت (1)
1) 2) ناشگفت: فوراً.
تو همی ترسی ز من لیک از خری من همی ترسم که تو کمتر خوری
عطار فریبکار با خود میگفت: ای خریدار گلخواره! تو گمان میبری که من احمق و نادانم و هیچ نمیدانم که تو در چه کاری،و یا چه میخوری؟ بیچاره آنچه میخواهی از سنگ وزنه که جز گلی بیبها نیست صرف کن، زیرا در این معامله سود با من است چرا که قند داده و گل برداشتهای. گرچه مشغولم ولی احمق نِیَم
بنابراین، گاه داد و ستدها از این دست است که آنچه آدمی میدهد همچون قند پربهاست و آنچه به کف میآورد بسان گِل بیبها و ناچیز است.
ولی گاه نیز ماجرا عکس و به گونهای دیگر است، زیرا آنچه از دست میرود نازل، ناچیز و کم بهاست، اما آنچه به دست میآید پر بها و گرانمایه است.
درست مثل اینکه کسی درهمی و یا دیناری داده اما گُلی بس زیبا و خوش عطر و بوی را به چنگ آورده باشد. که چنین کسی در پیش اهل ظرافت و لطافت آنچه به کف آورده است بس عزیز و گرامیتر از آن چیزی است که از دست داده است. ای گل فروش، گل چه فروشی بجای سیم وز گل عزیزتر چه ستانی به سیم گل (1)
و گاه نیز دو سوی دادوستد همانند و برابر با یکدیگر است و هیچیک بر
1) 2) کسائی مروزی.
دیگری ارج و برتری ندارد. درست به مانند دو کفه ترازو که با یکدیگر برابر باشند. و در حقیقت این گونه داد و ستدها به گونهای است که هیچیک از فروشنده و مشتری احساس زیان و تضرر نمیکنند.
نکتهای که در اینجا اهتمام و توجه میطلبد آنست که: این صورتهای سهگانه در داد و ستد، تنها در داد و ستدهای مادی و دنیوی جاری است، وگرنه در داد و ستدهای معنوی که در بازار دنیا صورت میپذیرد همچون سکه دو سویه است، و سوی سومی ندارد، چرا که انسان یا با خداوند داد و ستد میکند و یا با شیطان، و در داد و ستد با خداوند آنچه از دست میرود بسیار اندک و نازل، ولی آنچه به چنگ میآید بسی عظیم و بزرگ است، درست مثل خاکی که آنچه از دانهها در دل آن میکاریم نسبت به آنچه به دست میآوریم، بسی قلیل و نادر است، و چیزی شبیه به مشت و خرمن میماند.
و اگر خدای ناکرده با شیطان معامله کنیم، هر چه میدهیم افزون است، و آنچه به آن میرسیم پوچ و هیچ و خام خواهد بود.
آنچه او میپزد همه خام است (1)
حال از آنجا که کسی نیست که با شیطان معامله نکرده باشد، از اینرو در این باب سخن گفتن چندان لطفی ندارد، اما یکی دو نمونه از معامله با خداوند، که کمتر صورت میپذیرد را یاد کنیم:
فرعون سخت از ماجرای موسی رنج میبُرد. و اطرافیان او را تسلی دادند که کار او را به آسانی میتوان ساخت، و جای ملال نیست، زیرا موسی ساحر است، و پاسخ ساحر را ساحر میتواند داد، و ما قویتر و برتر از او در امر سحر و ساحری کم نداریم، و همه را میخواهیم که در روزی گرد هم آیند، سحر او را
1) 1) نظامی.
ابطال، و او را در میان مردم، بیقدر و منزلت نمایند.
و فرعون به گرمی پذیرفت، و در اتفاق و انجام این ماجرا تمام مکر و حیله خویش را به کار بست.
«فَتَوَلّٰی فِرْعَوْنُ فَجَمَعَ کَیْدَهُ ثُمَّ أَتیٰ» (1)
و موسی که دلی گرم از وعدههای خداوندی داشت، با دنیایی از آرامش و اطمینان گفت:
«فَأَجْمِعُوا کَیْدَکُمْ» (2)
آنچه میتوانید به کار بندید، و به میدان آورید.
و روز موعود فرا رسید، روزی که جماعت ساحرا، پیش چشمان تیزبین و کنجکاو مردم، صف کشیده بودند. ساحرانی که جز شوکت فرعون و خفّت موسی انگیزهای نداشتند. و با دنیایی از نخوت و غرور آماده بودند تا کار خود را آغاز و کار موسی را تمام کنند.
و موسی که تکیه بر خداوند داشت و با معجزاتی از سوی خداوند مدد میشد، با جهانی از حقیقت و خشوع و افتادگی و نیز ادب در پاسخ ساحران که او را گفتند: آغاز میکنی یا آغاز کنیم، فرمود: شما آغاز کنید.
شگفتا! از ادب انبیاء، که بر کافران نیز مقدم نمیشوند.
و ساحران نیز از سر کبر و برتربینی کار را شروع کردند، و آنچه از ریسمان و چوب در دست داشتند بر زمین ریختند، و با زبان خود وردهایی را زمزمه کردند، و ناگهان سحر ایشان کارگر شد، و چنان جلوه نمود که موسی نیز به وحشت افتاد.
«فَأَوْجَسَ فِی نَفْسِهِ خِیفَةً مُوسیٰ» (3)
و همینجا بود که خطاب خداوند در رسید و موسی را گفت:
«لاٰ تَخَفْ إِنَّکَ أَنْتَ الْأَعْلیٰ» (1)
هیچ هراسی به دل راه مده، که در این بازی بازنده نیستی.
«أَلْقِ مٰا فِی یَمِینِکَ تَلْقَفْ مٰا صَنَعُوا» (2)
و عصایی که در دست داری بر زمین افکن، که بساط ساحران را درهم میپیچد.
«وَ لاٰ یُفْلِحُ السّٰاحِرُ حَیْثُ أَتیٰ» (3)
ای موسی! بیادبان که حریم خدا را نگاه نمیدارند، از هر راه که وارد شوند، پیروز نمیشوند.
بیادب، اگر شاه شود و یا وزیر و یا وکیل و یا مرجع تقلید و یا هر چیزی دیگر برنده نخواهد بود.
چون خداوند بیادبان را کامروا نمیخواهد.
و موسی عصا را افکنده، و عصا اژدها شد، و اژدها آنچه از سحر ساحران پدید آمده بود، یکجا بالا کشید. و آنگاه دوباره عصا شد و در دستان موسی قرار گرفت.
و همینجا بود که ساحران دانستند آنچه موسی نموده است چیزی ورای جادو و سحر است، و آن را جز معجره خداوندی نمیتوان نام نهاد. این بود که از سر صدق سر فرود آورده و به خاک افتاده و تسلیم شدند، و مشتاقانه به حقانیت وی گواهی داده، و بر دیانت وی گرویدند.
«فَأُلْقِیَ السَّحَرَةُ سُجَّداً قٰالُوا آمَنّٰا بِرَبِّ هٰارُونَ وَ مُوسیٰ» (4)
باری، ساحران گفتند: باید انصاف داد، که موسی از جهانی دیگر مدد
میشود.
آنچه انصاف به بادت دهاد
و فرعون که خود شاهد ماجرا بود، به تنگ آمد و فریاد کشید و ساحران را پرخاش کرد، وگفت:
«آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَکُمْ» (1)
بیآنکه از سوی من فرمان و اجازهای دریابید به او گرویدید؟!
«إِنَّهُ لَکَبِیرُکُمُ الَّذِی عَلَّمَکُمُ السِّحْرَ» (2)
او کسی نبوده و نیست مگر ساحری، جز آنکه در این دانش از شما داناتر است و آنگاه رو به تهدید نهاد:
«فَلَأُقَطِّعَنَّ أَیْدِیَکُمْ وَأَرْجُلَکُم مِّنْ خِلَٰفٍ» (3)
فرمان میدهم که دستان و پاهای شما را به خلاف یکدیگر بریده دارند.
«وَ لَأُصَلِّبَنَّکُمْ فِی جُذُوعِ النَّخْلِ» (4)
و با همین حال شما را به درختان خرما آویزان میکنم.
«قٰالُوا لَنْ نُؤْثِرَکَ عَلیٰ مٰا جٰاءَنٰا مِنَ الْبَیِّنٰاتِ» (5)
و ساحران، جسورانه، گفتند: آنچه به ما رسید دلایلی روشن و آفتابی از سوی خداوند بود، و هرگز از آنها پرهیز نمیکنیم و تو را بر آنچه دیدهایم برتر نمیدانیم.
«فَاقْضِ مٰا أَنْتَ قٰاضٍ» (6)
آنچه از دست تو میآید کوتاهی مکن، که ما باز نمیگردیم.
ما مچون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم
«إِنّٰا آمَنّٰا بِرَبِّنٰا لِیَغْفِرَ لَنٰا خَطٰایٰانٰا وَ مٰا أَکْرَهْتَنٰا عَلَیْهِ مِنَ السِّحْرِ» (1)
ما به او پیوستیم به امید آنکه خداوند از گذشتههای ما درگذرد، و از اینکه به اجبار تو در برابر وی به کار سحر شدیم، اغماض کند. آنکه آتش را کند ورد شجر
«وَ اللّٰهُ خَیْرٌ وَ أَبْقیٰ» (2)
و خدا برای ما برتر و بهتر و بالاتر و جاودانهتر است.
و بدینسان معاملهای کردند، و چیزی دادند، و چیزی را نیز به چنگ
آوردند. آنچه دادند جان ناچیز خویش بود که لاجرم روزی از دست میشد، ولی آنچه ارزانی ایشان گردید رضایت محبوب ازل بود، که همچون ابر بهاران پیوسته باران موهبت میبارد، و تا بلندای ابدیت ایشان را متنعم میسازد.
و این تنعم محصول لحظهای افتادگی و خشوع و تواضع و ادب در برابر عبد صالحی از عباد پاک خداوند بود. و به دنبال این افتادگی، رفعت و سربلندیِ جاودانه و ابدیت یافتند.
و مگر میشود کسی کار خود را با خداوند در اندازد، و فرجامی اینگونه مبارک نداشته باشد.
مرحوم آیة اللّٰه العظمی اراکی در حالی که میگریست میگفت: در نجف یکی از عالمان به محضر مرحوم صاحب جواهر رسید و گفت: قصد عزیمت به ایران دارمو و به رسم معمول اجازهنامهای خواست، و آن بزرگوار نیز نوشت، اما در نوشته خود از اجتهاد ایشان، هیچ سخن نگفت، در حالیکه بر مرتبت دانش وی تاکید نموده بود. ولی آن عالمِ هوسآلود به این میزان قانع نبود و خوشتر میداشت که از اجتهاد وی نیز با چند کلمهای یاد شود، از اینرو خود با قلم خود در قسمتی از نوشته مرحوم صاحب جواهر دست برده و از اجتهاد خویش نیز یاد کرد!
این عالم آلوده با آمدن به ایران سخت مورد اقبال عموم قرار گرفت. بویژه آنکه اجازهنامه خود را به دست عالمان داد، و آنان نیز پس از قرائت حرمت و احترام بیشتری برای او قایل شدند، زیرا در نوشته مرحوم صاحب جواهر بر اجتهاد وی تاکید رفته بود، و کسی گمان نمیبرد که در نوشته دستی رفته و تصرفی شده است، از اینرو بر او به دیدهای دیگر نگریستند و مسجد جامع شهر جهت اقامه نماز به او سپردند، و نیز مدرسهای جهت تدریس.
این عالم خود گفته است که: هر روز که از خانه به مدرسه میرفتم کسی نبود که مرا ببیند و تکریم نکند جز یکی که او پینهدوز بود، و هرگز، حتی برای
کی بار مقابل من برنخاست و سلام نکرد، و این مرا رنج میداد، روزی با خود گفتم: به پیش او بروم و از احوال خود بگویم که: مرجع تقلیدم. و نمازم نمونه است. و تمام علمای این شهر شاگردی مرا میکنند. شاید به خود آید و از این پس همچون دیگران حرمت و احترام مرا نگاه دارد، ولی منصرف شدم و با خود گفتم: او کسی نیست و اگر بود پینهدوز نمیشد. ولی باز دلم آرام نگرفت تا اینکه بالاخره، تصمیم گرفتم که خود پیش او رفته و در سلام پیشدستی کنم و از این طریق او را به تکریم خود وادارم. و رفتم. و سلام کردم. ولی پینهدوز نیمنگاهی، با دنیایی از تحقیر، به من نمود و در پاسخم گفت: سلام جناب حیلهگر پُر مکر! و این پاسخ بیشتر مرا آشفت و در خود فرو رفتم که چرا این پینهدوز تا این حد بیادبانه برخورد کرد، و این القاب را به ما نسبت داد حال آنکه دیگران وقتی به ما میرسند و یا نامهای مینویسند لقبی شایسته نیست که ارزانی ما ندارند. ولی به هر حال گذشتم و هیچ نگفتم. تا اینکه چند روزی بعد باز به او رسیدم و سلام نمودم و او همان پاسخ را گفت، عصبانی شدم و گفتم:
ای مرد! من چه هیزم تری به شما فروختهام. کدام نیرنگ در کار شما به کار بستهام. من که با تو سر و سرّی نداشته و از دور و نزدیک با تو شناختی نداشتهام، پس این چه نسبتهایی است که بر من نثار میکنی؟!
گفت: من بیادبم یا تو که در نوشته صاحب جواهر دست برده و خود را مجتهد جا زده، و به ناحق بر کرسی فتوا نشستهای؟
و من تازه فهمیدم که او آن نیست که من دیدهام، این بود که او را سوگند دادم که از کجا بر این ماجرا آگاه شده است؟
و او گفت: رفیقی دارم از همه جا و از همه چیز باخبر است.
گفت: کیست؟
گفت: فرزند فاطمه، امام عصر، و او بود که به من فرمان داد که با دیدن تو از جا برنخاسته و سلام هم نگویم.
گفتم: رفیقت را دوباره میبینی؟
گفت: فردا وعده دارم.
گفتم: به ایشان سلام مرا برسان و بگو غلط کردم. بد کردم. میخواهم جبران کنم. به من پشت مکن. روی از من مگردان. با من قهر مکن. آبرویم را نریز! لطف حق با تو مداراها کند چونکه از حد بگذرد رسوا کند
و او پذیرفت، و با من وعده کرد که در روز بعد پاسخ امام را به من برساند. و روز موعود فرا رسید. به مغازه رفتم در حالیکه از هراس میلرزیدم، پرسیدم: آقا را دیدید: گفت: دیدم. گفتم: ماجرای مرا گفتید؟ و او گفت: آری. پرسیدم: پاسخ ایشان چه بود. گفت: امام فرمودند: سلام مرا به ایشان برسان. ولی بگو: اگر طالب و عاشق و دوستدار مایی از این شهر دور شو. و خود را بشکن، و تواضع پیشه کن، و به یکی از روستاها سفر کن و در آنجا برای خلق خدا احکام دین ما را بازگو کن. و این، جبران کار توست. در راه طلب پای فلک، آبله دارد
در راه بیابان جنون عشق زند گام
دیوانه عشقیم و چو گل با رخ خندان
اشارت
دنیا قطره است و آخرت به دریا میماند.
آخرت را به دنیا فروختن جز جنون و نابخردی نیست.
حکایت
حکایتِ: آخوند کاشی که همه چیز را طالب و مشتاق خدا میدید.
روزی هارون بهلول را صدا کرد و پرسید: از دیوانگان دیار من باخبری؟ و آیا از تعداد و چند و چون ایشان اطلاع داری؟ و بهلول با کمال متانت و آرامش گفت: امروز برایم مقدور نیست، ولی فردا نام ایشان را بر صفحهای نگاشته و تقدیم میکنم. و چنین نیز کرد، جز آنکه به جای دیوانگان نام عاقلان را نوشت، و فردای همان روز به دربار هارون آمده و به دست وی داد، و هارون که از تعداد اندک آنان شگفت زده بود، پرسید: تمام دیوانگان این دیار همین تعداد معدود و انگشتشمار هستند؟! بهلول گفت: دیوانگان این دیار فراوانند و اگر میخواستم ایشان را به نام یاد کنم دفترها و قلمها و نیز روزها و شبانِ بسیار میطلبید، اما از آنجا که عاقلان محدود و اندک بودند و تعداد ایشان به تعداد انگشتان نمیرسید صواب و صلاح را در آن دیدم که نام ایشان را بر کاغذ نویسم، و نوشتم. که البته با شناختن عاقلان شناخت دیوانگان نیز میسور است، چراکه جز ایشان هر که باشد، دیوانه است.
و هارون با شنیدن این سخن، با حیرت و اعجاب تمام، کنجکاوانه، نامها را قرائت کرد، ولی نام خود را در میان نامها ندید. از اینرو پرسید: اگر تنها نام عاقلان بر این صفحه آمده است پس نام من کجاست؟ بهلول تبسمی نموده و گفت: هارون! چرا نام تو؟ مگر نه آنکه تو سرسلسله دیوانگان این دیار هستی؟ و افزود: هارو! در نگاه تو دیوانه کیست؟ آیا کسی که بیشتر را فروشد و اندک را تمنا نماید دیوانه نیست؟ گفت: هست. و بهلول گفت: پس تو از همگان دیوانهتری زیرا آخرت را فروگذاشته، و دنیا را برداشتهای.
ای هارون! آخرت دریاست و دنیا قطرهای بیش نیست، و این قطره را دادند تا چشیده و مشتاق دریا شوی، و از آن، دریا را فهم کنی، ولی تو آن را برداشته و خویش را خرج آن ساختی، و همواره بیم آن داری که از دست نشود. درست همچون موری که میتواند با دیدن دانهای خرمن آن را فهم کند و آن را پی جور شود، ولی به همان دانه بسنده میکند و راهی لانه خود میشود، و پیوسته در هراس باختن آن خواهد بود. چون کنار کودکی پر از سفال کاو بر آن لرزان بود چون رب مال (1)
باری، دنیا و تخت و بخت آن جز برای سلیمان و آنان که سلیمانی میاندیشند مایه تباهی و هلاک است زیراکه اسیر میشوند و آب وجود خود را به پای آن فرو میکنند.
از اینرو سلیمان از خداوند میخواست که دولت را تنها از آن وی سازد، زیراکه جلوهههای آن را میدید، و نیز ضعف و زبونی و ناتوانی بیشتر مردم را، و میدانست که با دیدن آن جلوههای پر جبروت، خود را باخته و هدر میدهند.
1) 1) مثنوی معنوی، دفتر سوم، بیت 2636.
رب هب لی از سلیمان آمده است
و اگر سلیمان مفتون و دلبرده جلوههای کاذب نشد، اما دیگران اسیر و هلاک آن میشوند، از آنروست که وی عاقبتاندیش بود، و با نگاه نافذ خویش اعماق لذات و جلوههای این دنیا را دیده و جز سیاهی و رسوایی چیزی نمیدید. آن سیاهی فَحم در آتش نهان چونکه آتش شد سیاهی شد عیان (1)
دیگران اگر آغاز را میبینند و دلداده میشوند، سلیمان پایان دنیا را میبیند که به یک بازی شبیهتر است.
1) 2) مثنوی معنوی، دفتر چهارم، بیت 1123.
و میبیند که بازَنده کسی است که دل به چنین بازی دهد. کودکان گرچه که در بازی خوشند
اینکه قرآن کریم به گونههای گونهگون عاقبت را از آنِ متقیان میدانسته در حقیقت اشارت به همین حقیقت است، زیرا که متقیان از آنرو که ژرفاندیش و دورنگرند از دنیا پرهیز میکنند، از این رو پایان کار به سود ایشان میانجامد، اما دیگران که چنین ژرف نگری را نداشته و پرهیز نمیکنند، بل به طلب و تمنای آن میروند، و پیوسته آسیبها میبینند.
این که سطحینگری و ژرفنااندیشی مایه بلاست و رنج و محنتها را در پی دارد، در سخن جلالالدین در قالب حکایت زیبا تصویر شده است، میگوید:
استری شتری را گفت: دوست من میبینی که پیوسته بر زمین میافتم. و میبینم که همواره به سلامت میروی. راز این ماجرا چیست؟ مگر نه اینکه هر دو بر یک جاده میرویم، پس لغزش من از چیست؟ و چرا تو هیچ نمیلغزی؟ اگر راه رفتن را شیوهای دیگر است و من آن را نمیدانم مرا باخبر کن! گفت استر با شتر کای خوش رفیق در فراز و شیب و در راه دقیق
تو نیایی بر سر و خوش میروی
اشتر گفت: رفیق من! حقیقت ماجرا آنست که قامت من از تو بلندتر است از این رو من تا دل صحرا میبینم حال آنکه تو دو سه گامی بیش نمیبینی، از اینرو در حفرههای راه فرو میغلطی. پس، یا رُشدی کرده و بالا بیا و یا در گذرگاههای ناشناس گام مگذار. گفت چشم من ز تو روشنتر است
بنابراین، اگر آدمی دورنگر نبوده و از عاقبتاندیشی نصیبی نبرده باشد، جز فرو افتادن و اسارت در دام دنیا و جلوههای به ظاهر زیبا و زرین اما به واقع زشت و وحشتانگیز آن، عاقت و انجامی ندارد. ملک و مال و اطلس این مرحله
باری، دنیا و جلوههای آن، هرچه باشد و به هر گونه باشد، مرتبتی فروتر و نازلتر از انسان دارد. و از همینرو همه آنچه هست جهت انسان آفرینش شده است، بنابراین انسان خود را جهت هرچیز هزینه و خرج کند، مصروف پایینتر از خود شده است.
چرا که جز انسان هرچه هست چه از حیوان و یا نبات و یا جماد، به صراحت کلام خدا برای انسان خلق و آفریده شده است.
«خَلَقَ لَکُمْ مٰا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً» (1)
1) 2) بقره / 29.
بنابراین، انسان شریفترین وجود در عرصه هستی است. و بلکه بر فرشتگان آسمان نیز فضیلت داشته و برتر و شایستهتر است. جوهر است انسان و چرخ او را عرض جمله فرع و پایهاند و او غرض (1)
و این حقیقتی انکارناپذیر است، تا جایی که در اخبار و روایات نیز رسیده و از سوی اولیاء دین بر آن اشاره و تاکید رفته است که:
«انّ الْمُؤمِن افْضَلُ مِنْ مَلَکٍ مُقَرَّب»
و بر این اساس، شأن آدمی حتی از جبرئیل که از فرشتگان مقرب است برتر و بالاتر است.
و بلکه از کعبه نیز افضل و بالاتر است.
«انَّ المُومِنَ افْضَل حُرْمَةً من الکعْبَه»
و این فضیلت و مرتبت تا آنجا اوج گرفته و بالا میرود، که هر کس هتک و اهانتی در باب انسان، البته انسان شایسته، روا دارد گویی که با خداوند درآویخته، و او را به ناسزا گرفته باشد.
«مَنْ اهٰانَمُؤمِنًا فَقَدْ اهٰانَنِی وَ مَن سَبَّ مُؤمِنًا فَقَدَ سَبَّنِی»
و این قبیل روایات که اندک نیز نیستند به شفافیت تمام حقیقت شأن و جاه و منزلت و مقام آدمی را آفتابی و روشن میکنند.
و راستی کیست که قادر به تقدیر و اندازهگیری نسبت به بها و ارزش این هسته هستی، باشد.
1) 1) مثنوی معنوی، دفتر پنجم، بیت 3575.
مر خران را هیچ دیدی گوشوار
البته، بیهیچ شبهه و انکار، اینهمه شأن و شایستگی و بها و قداست که در باب انسان طرح و مطرح میشود به جسم و صورت وی بازگشت ندارد، بلکه معطوف به جان و جنبه روحانی و معنوی اوست، که به وی استعداد دستیابی به آن موهبت شده است. گر به صورت آدمی انسان بدی
چه زیان استش از آن نقش نفور چونکه جانش غرق شد در بحر نور (1)
و تو گویی آدمیان به صدفها میمانند، که ارزش و بهای آنها به مرواریدی است که در درون آنها جای گرفته است.
و مرواریدِ صدف وجود آدمیان، جان و روح منزه است. که با اسف بسیر به ندرت یافت میشود. این صدفهای قوالب در جهان گرچه جمله زند هاند از بحر جان
لیک اندر هر صدف نبود گهر چشم بگشا در دل هر یک نگر (2)
اگر در آداب دینی بیش از هر چیز بر معرفت و شناخت تاکید رفته است از اینروست که آدمی خود را بشناسد که چیست و جایگاه او کجاست، تا مباد خود را به فروتر از خود نفروشد. خویشتن نشناخت مسکین آدمی
سر بدی پیوسته خود را دُم مکنپا و دست و ریش و سبلت گم مکن (1)
و به شهادت کتاب خدا هر چیز جز خداوند برای انسان فروتر است، و انسان اگر خود را هزینه هر چیزی جز خداوند نماید به شاهبازی سپید و بیمانند میماند که در گوشهای غُنوده و موشی را شکار کرده و از آن دلشاد است. باز اگر باشد سپید و بینظیر چونکه صیدش موش باشد شد حقیر (2)
و این حقارت و کوچکی و پستی تنها در صورتی از دامان انسان دور میشود که خود را خرج و هزینه بالاتر از خود کند، و آن همانان خداوند است.
باری، برای آدمی جز این شایسته نیست که از وجود خویش گُلی ساخته و آن را به خداوند هَدِیَّت داشته، و گلزار مواهب او را نصیب برد. هین بدهای قطه خود را بینَدَم
اللّٰه اللّٰه هیچ تاخیری مکن
و راستی این فرهنگ تعالی و آسمانی کجا که میگوید: خریداری جز خداوند لایق بشر نیست، و فرهنگ حاکم بر بشر امروز کجا که انسانها را اسیر و ذلیل خیالات حیوانی و شیوههای شیطانی میخواهد. و قبیحتر از این، آنکه:
پارهای به دلیل داشتههای خود، که آن را نیز از رهگذر غارت و ددمنشی به چنگ آوردهاند، همه را در خدمت اهوا، امیال و آمال خود میخواهند.
و البته کسانی که تن به چنین خدمتهای خطرخیز میدهند حریم خویش را نشناخته، و از حد و شان خود بسی فروتر آمدهاند، که این در فرمایش مولانا علی علیه السلام خلاف ادب است. زیرا ادب همانا حفظ شئون و حدودی است که خداوند آن را برای انسان رقم زده و تقدیر فرموده است، باری او فرموده است همه چیز از آن انسان، و در خدمت انسان باشد، و انسان همه را به استخدام خویش گیرد، و از این راه نیازهای خود را مرتفع ساخته و به جمال و کمال مطلوب راه یافته، و شایستگی ورود به بارگاه پرجبروت حق راه بیابد.
همچنانکه غنچهها، آب، خاک، و نور را به کار گرفته و به گل بدل شده، و آنگاه چیده و در دستان معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش، جای میگیرند.
و البته کسی که خلاف این خواسته و مشیت حق رفتار کند بیادب است، چرا که از جایگاه خود نزول یافته و هم خود و هم آنچه به کار بسته تباه و هلاک
ساخته است.
مرحوم آخوند کاشی که از برجستگان وادی معرفت بود بر اثر شدت فقر توان ازدواج نداشت، و تا آخر عمر حجرهنشین مدرسه بود، او کارِ خود را خود میکرد، و مایه زحمت کسی نمیشد. روزی نشسته بود و کمی سبزی در مقابل داشت و پاک میکرد. اما نه به نوع زنان بیحوصله که کمی از آن جدا ساخته و باقیمانده را به سطل زباله میریزند. بلکه چنان دقت داشت که حتی برگی هدر نرود. و آنها که قابل مصرب نبود پیش مرغان میریخت، تا چیزی دور نریخته باشد، همان روز مرحوم ارباب به او رسید و گفت: چرا همانند زنان خانه دار سبزی را پاک نمیکنید؟! و مرحوم کاشی گفت: این سبزیها راهی دراز پیمودهاند تا خود را به من رسانیده، و مصرف من شوند، و من توان و نیرو یافته و در طاعت و بندگی بکوشم، و از این طریق نیز آنان به محبوب و مطلوب خود که همانا خداوند است رسیده باشند. حال اگر من به ناروا هر یک از آنها را هدر داده و ضایع کنم مرا نفرین میکنند و میگویند: خود را به تو رساندیم تا از ناحیه تو به خدا برسیم، ولی سدّ راه ما شدی!
و این یعنی ادب.
چنین کسی مودب است زیرا جایگاه خود را میفهمد، چون میفهمد که همه چیز آمده است تا هزینه او شود، اما او هزینه خداوند گردد.
و کسی به اینگونه از ادب آراسته باشد وارسته میشود، و بالا رفته و سیادت و بزرگی مییابد.
اگر پیامبر در دنیا و آخرت سیّد وُلدِ آدم است، و اگر فاطمه سیدة نساء العالمین، و اگر حسین بن علی سیّد الشهداء الاولین و الآخرین است، تمامی ریشه در ادب ایشان دارد.
در این وادی آنکه از ادبی بیشتر برخوردار است تقدم با اوست و سرآمد است، و پیوسته، هر کجا که باشد، مایه خیر و رحمت و برکت است، همچنان که مسیح در
باب خود اینگونه گفت:
«وَ جَعَلَنِی مُبٰارَکاً أَیْنَ مٰا کُنْتُ» (1)
زیرا که او حد و حریم خود را به خوبی میشناخت، و حریم و حدود خود را جز بندگی و اطاعت خداوند و صرف او شدن چیزی دیگر نمیدانست:
«إِنِّی عَبْدُ اللّٰهِ آتٰانِیَ الْکِتٰابَ» (2)
من خدا را بندهام، و کارم بیحساب کتاب نیست، بلکه قانونمندم.
و کسی که خدا را بنده باشد و برای خود چارچوبی قایل باشد، در کمال ادب است.
و آنکه این ادب را دارد کامل است، و آنکه ندارد ناقص است.
پس نقص و کمال به اعتبار و یا داشتههای دنیوی نیست، بلکه به ادب است، و ای بسا کسی که در چشم مردم بیاعتبار و بیمنزلت بوده اما دنیایی از ادب باشد. غلام همت دُردی کشان یک رنگم نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند (3)
هیچ کس رابه دلیل ظاهرِ ناآراستهاش مردود و حقیر ندانید. مرا شیخ دانای مرشد شهاب
اشارت
آدمیان برآمده از خاکند.
و خاکها گونه گونند.
و بهترینِ خاکها، خاکِ وجود انبیاست.
و خداوند مرغوبترین بذرهای حکمت در خاک وجود ایشان کاشت.
پس انبیا هر کدام به مزرعهای سبز میمانند.
خاکهای زمین یکسان و یکدست نبوده، بل پارهای نرم و پارهای خشن، و قسمتی شیرین و قسمتی شوره زار مینماید، و این تفاوت و اختلاف، گیاهان و نباتات را متاثر ساخته تا آنجا که دانهای در خاک سرزمینی ثمراتی همچون شهد، شیرین و خوشگوار به بار میآورد، حال آنکه همان دانه، در خاک دیاری دیگر طعمی چندان دلچسب و خوشایند ندارد.
و البته، تنها گیاهان نیستند که روییده از دل خاک بوده و از خاک تاثر مییابند، بلکه آدمیان نیز برآمده از خاکند و ایشان نیز از تاثیرات خاک بینصیب نبوده، و از همینروست که پارهای ترش و روی درهم کشیده، و برخی دیگر نیز تُرکِ شیرینِ شهر آشوب میشوند، و یا جمعی تند و تلخ و شور و دلخراش و جماعی نیز بسان «مخمل» نرم و همچون «نسیم» ملایم و به مانند «گل» لطیف و دلربا مینمایند.
اینگونه تفاوتها در میان انسانها چیزی نیست که مورد انکار کسی
باشد، بلکه محسوس و آفتاب است، و اینه «تفاوت» از اختلاف خاکهاست حقیقتی دیگر است که با سخن امام المتقین مولانا علی بن ابیطالب مسلّم مینماید:
«انَّما فَرَّقَ بَیْنَهُم مَبٰادِی طِیْنِهمِم وَ ذٰلِکَ انَّهُمْ کٰانُوا فِلْقَةً مِنْ سَبْخِ ارْضٍ وَ عَذْبِهٰا وَحَزِنِ تُرْبَةً وَسَهْلِهٰا» (1)
اساس تفاوتها ی مردمان در گوناگونی سرشت ایشان است، زیرا که در آغاز ترکیبی از خاک شور و شیرین، و سخت و نرم بود.
و از اینجا پیداست که خاک انبیا و اولیا بس خوش و مرغوب بوده است، و این خوشی و نیکویی از بهار خصال و صفات شایسته ایشان پیداست.
و البته در خاکی خوش و مرغوب دانههای مرغوب و خوش میکارند.
باری، کدام زارع داناست که خاک هایی خوش و ناخوش در کف داشته باشد، ولی دانههای مرغوب خود را در خاک ناخوش بکارد.
و مردم همه خاکهای ناخوش بودند جز انبیا و اولیاء، و از همینرو خداوند، آن زارع علیم، دانههای حکمت را جز در خاک وجود انبیا کشت نکرد.
پس، انبیا هر کدام مزرعهای سبزند که سخاوتمندانه، خلق خدا را به تفرج میخوانند.
یکی از این مزرعههای سبز و خوش نما، داود است.
و یکی از بوتههای پر ثمر این بوستان دل آرا، این سخن است که خداوند با وی در میان گذاشته است:
1) 1) ذِعْلَب یمانی از احمد بن قتیبه و او از عبد اللّٰه بن یزید و وی نیز از مالک بن رحید نقل میکند که: خدمت امام بودیم و در آنجا سخن از تفاوت سجایا در میان مردم به میان آمد و حضرت به پاسخ همین فراز را فرمود. نهج البلاغه، خطبه / 234.
(یٰا دٰاوُد مَنْ احَبَّ حَبِیْبًا صَدَّقَ قَولَه»
ای داود کسی که کسی را عاشق است بر سخن او صحه میگذارد، و بر خط و فرمان وی سر مینهد، و از سر چاکری و جانسپاری تلخیها را متحمل شده تا به جان شیرین محبوب دست یابد. بر خط و فرمان او سر مینهیم
باری، عاشق خواستِ معشوق را، نه به اجبار و کراهت بلکه با دنیایی از حال و حلاوت، دنبال میکند. و تا این حال در میان نباشد قبول معشوق نیز در پی نیست. زیرک و داناست اما نیست نیست
و اساساً اگر عشق، عشق باشد هر تلخ را شهد و شیرین خواهد ساخت. تلخ از شیرین لبان خوش میشود
ای بسا از نازنینان خارکش بر امید گل عذار ماه وَش
ای بسا حمال گشته پشت ریش
عزیزان! بیایید از این پس عاشق خدا باشیم، و اگر دل میدهیم تنها به او داده، که در پی آن هزاران دولت و اقبال برخاسته و پروانهوار بر دامان ما خواهند نشست.
اگر تا کنون دل به چیز و یا کسی دیگر دادهایم، هرچه باشد و هرکه باشد رها ساخته، و تنها به او دل داده و عاشق او باشیم که بسی سودآور است.
ای دل صد دله دل را یله کن
باری، دل را باید جز از خداوند یَله کرد، و تنها و تنها مالامال از عشق وی ساخت، آنهم به جِدّ و با جدیت تمام، و نه با دعوی و سخنهای گزاف، که این جز به استهزاء گرفتن خداوند نیست.
و خداوند لاجرم استهزاء کنندگان را به آتش مینشاند.
و از همین رو بسیاری در قیامت حسرت و افسوس میخورند که چرا خداوند را به استهزاء گرفتهاند.
«یٰا حَسْرَتیٰ عَلیٰ مٰا فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللّٰهِ وَ إِنْ کُنْتُ لَمِنَ السّٰاخِرِینَ» (1)نه شیخ میدهدم توبه نه پیر مغان می ز بس که توبه نمودم ز بس که توبه شکستم
و خداوند فرمود:
«یٰا دٰاوُد مَنْ رَضِیَ بِحَبِیبٍ رَضِیَ بِفِعْلِه»
ای داود! آنکه کسی را عاشق است نسبت به آنچه معشوق کند، هرچند خلاف طبع و مرام وی باشد، غمگین نخواهد شد، بل دلشاد و دلخوش است.
1) 1) زمر / 56.
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ عشقبازان چنین مستحق هجرانند (1)
عاشق در برابر معشوق جز تسلیم و ارادت چیزی نمیداند. همچو اسماعیل پیشش سر بنه
و سید الشهداء علیه السلام ، از آنجا که عاشق بود، در اوج فاجعه و بلا اینگونه از رضایت خویش میگفت:
«الٰهی رِضًا بِقَضٰائک»
خدایا! من از آنچه رقم زدی و تقدیر فرمودی هیچ گلهای ندارم، و از تمام آنچه بر من رفته است، دلشاد و دلخوشم. ناخوشِ او خوش بود در جان من جان فدای یار دل رنجان من
1) 1) مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت 277، 278.
عاشقم بر رنج خویش و درد خویش بهر خشنودی شاه فرد خویش (1)
و البته، کسی از اولیاء نیست که از قضا و تقدیر و خواست و خواهش خداوند فرحناک و شادان و شاکر نباشد.
این سخن مولانا علی علیه السلام است که فرمود:
«احْمَدُ اللّٰه علٰی ما قَضٰی مَنْ امْرٍ و قَدَّرَ مِنْ فِعْل» (2)
خدایا! برآنچه رفته است و میرود شاکر و سپاسگزارم. پیام ما که رساند به خدمتش که رضا رضای توست گرَم خسته داری ار خشنود (3)
و چرا خشنود و شاکر نباشد حال آنکه میداند: آنچه در این عالم میرود بر حَسَبِ مشیت و ارادت آن محبوب جاودانه است. هیچ برگی در نیفتد از درخت بیقضا و حکم آن سلطان بخت (4)
پس وقتی چنین است چرا آدمی غمزده و حیران باشد؟! هر قضایی که رود بر جامی نیست غم گر تو رضا خواهی داشت (5)
و اگر رضا نمیداشت که بر آدمی نمیرفت، و همین کافی است که آدمی شادمان باشد.
جز هر چه خدا خواهد بر ما نرسد خوش باش این را به حقیقت دان و آنها همه افسانه (1)
«رَضِینٰا عَنِ اللّٰه قَضٰائَهُ وَ سَلَّمنٰا لِلّه امْره» (2)
ما به قضا و قدر خداوندی رضا داشته و سر به فرمانیم.
خوش است آنچه خدا میپسندد. (3)از این رو در برابر آنچه او میپسندد تسلیم و خاضع خواهیم بود.
گر بخشی و گر سوزی سر بر خط تسلیم است (4)باری، تسلیم و رضا خوشترین همراه و قرین و معاشر برای آدمی است.
«نِعْمِ القَرین الرِضٰی» (5)راحت و امن و عافیت گر طلبی در این جهان زهد و قنوع پیشه کن مملکت رضا طلب (6)
آنکه در مملکت رضا مقیم یم شود، و در موطن تسلیم مقام میکند، با هر قضیه، خوش دل و با هر بلیه، دلشاد است، زیرا از سر بصیرت درک و دریافت نموده است که آنچه خداوند رقم میزند خوش، مبارک و میمون خواهد بود. آن چه باشد کو کند کان نیست خوش؟ قَدْرَضِینٰا یَفْفَلُ اللّٰه مٰا یَشاء
خار او سرمایه گلها بُوَد اِنَّه المنّان فِی کَشْفِ الغظاء (1)
از اینرو، چنین مردمی پیوسته به ادب زانو زده و چون حلقه بگوشان، گوش به فرمانند.
دست ادب بر میان حلقه فرمان بگوش (2)و فرمود:
«یٰا داود مَنٰ وَثِقَ بِحَبِیبٍ اعْتَمَدَ عَلَیْه»
ای داود! آنکه بر محبوب خود اعتماد دارد بر او نیز تکیه میکند.
باری، هیچ امکان ندارد که کسی عاشق و دوستدار خداوند باشد اما بر او اتکال و توکل نکند.
نیست کسبی از توکل خوبتر (3)«وَ عَلَی اللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ» (4)
مؤمنان هرگز رختِ اندیشه را به هر سوی نمیکشند، بل از همه چیز قطعِ التفات نموده و آنگاه بر خداوند تکیه میکنند. هرکس به کعبه طلبت رو نهد نخست از کل کائنات کند قطع التفات (5)
چون میدانند جز خداوند هیچکس قفلگشا نیست. کار تو جز خدای نگشاید به خدای ار ز خلق هیچ آید (6)
و از همینرو جز یاد او از هر چه هست امید میبُرند، و جز روی او از هر چه هست کناره میگیرند. دل نبندم به کسی روی نیارم به دری تا تو رویای منی تا تو مددکار منی
و فرمود:
«یٰا دٰاوُد اسْمَعْ مِنِّی مٰا اقُول وَالْحَقُ اقُول»
ای داود! آنچه میگویم محضِ حقیقت است و هیچ لاف و گزاف نیست، پس به گوش بسپار.
«مَنْ اتٰانِیٖ مُسْتَحْیَاً مِنَ المَعٰاصِی الَّذِی عَصٰی غَفَرْتُها لَه وَاَنْسَیتُهٰا حٰافِظِیه»
آنکه به پیش من آید، و از کردههای خویش نادم و پشیمان و پریشان باشد، او را خواهم بخشید. و آنچه کرده است نیز از یاد فرشتگان خواهم برد. توبه را از جانب مغرب دری
البته توبهای کارساز و مقبول است که برخاسته از آه و اندوه باشد، و چنین توبهای است که سینه را پر از آتش و دیده را پر از آب میسازد. می بباید آب و تابی توبه را
آتش و آبی بباید میوه را
و بیگمان، چنین توبهای توفیق است، و توفیق متاعی است که به هرکس ندهندش. لیک استغفار هم در دست نیست
و فرمود:
«مَنْ ذَا الّذی انْقَطَع الَّیَ فَخَیَّبْتُه»
ای داود! چه کسی از همه کس برید و به من پیوست، و او را نومید نمودم. بیچاره کسی که از تو ببرید آسوده تنی که با تو پیوست (1)
و راستی که با این سخنها هیچ جای یاس و نومیدی نمیماند. گفتم ای بخت بخسبیدی و خورشید دمید گفت با این همه از سابقه نومید مشو (2)
«الحمدللّٰه. . . الذی عَظُمَ حِلْمُهُ فَعَفٰا»
سپاس خداوندی راست که حلم او عظیم است و میبخشاید.
اشارت
بدترین مرگها مرگِ دل است.
مرگ دل به استمرار و تداوم معصیت است.
حکایت
حکایتِ: زُهیر که دیر رفت اما زود رسید.
در نگاه نافذ قرآن مجید سرزمینی که از درختان و بوتهها، سبز نبوده و کویر و خشکیده و برهوت باشد به دیار مرده یاد میشود. همچنانکه زمین، هر چند بر آن، درختان قامت کشیدهاند اما در پی بادِ پر آفتِ پاییزی بیبار و بر شده باشند، به زمین مرده یاد میشود.
ولی خداوند که چشمه حیات است، و مردگی را خوش نمیدارد، و تنها از تازگی، حیات، نشاط و طراوت خشنود و خرسند میشود، بر این مردگان رحمت آورده و هر کدام را به گونهای حیات میبخشد.
از این رو، ابرها را گسیل میدارد و آنها را به مدد بادها به سوی سرزمینهای تفتیده رانده، و در آنجا فرمان بارش میدهد.
«وَ هُوَ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیٰاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ حَتّٰی إِذٰا
أَقَلَّتْ سَحٰاباً ثِقٰالاً سُقْنٰاهُ لِبَلَدٍ مَیِّتٍ فَأَنْزَلْنٰا بِهِ الْمٰاءَ» (1)
و به دنبال این باریدن سرزمین مرده و کویر سبز میشود، و ثمرات ظهور مییابند.
باری، شهر و بَلَد تا مرده است منفعت و حاصلی ندارد، اما وقتی که از سینه ابرها سیراب میشود پربار خواهد شد.
«فَأَخْرَجْنٰا بِهِ مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ» (2)
بنابراین، باران مایه حیات دیار و شهر مرده است، همچنانکه باد خوش نسیمِ بهاری موجبات حیات و طراوت و نشاطِ درختان مرده و خزانزده را فراهم میسازد.
و این اعجاز خداوند است که یک باد را پاییزی و باد دیگری را بهاری قرار داده، و با یکی میمیراند، و با دیگری حیات و زندگی پدید میآورد. باد را حق گر بهاری میکند
البته، شهر و زمین مرده، تنها، مردگانی نیستند که در قرآن یاد میشوند، و بشارت حیات به دنبال دارند، بلکه مردگانی دیگر همچون قلب آدمی، و خود آدمی نیز یاد شدهاند.
و تو گویی قلب مرده همچون شهر مرده است که جز باران رحمت حق احیا نمیشود، همچنانکه خود آدمی به درخت مرده میماند و جز با نسیم حق که در روز قیامت در صور دمیده میشود، حیات نمییابد.
«وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذٰا هُمْ مِنَ الْأَجْدٰاثِ إِلیٰ رَبِّهِمْ یَنْسِلُونَ» (1)
اما آنچه مسلم است، در میان این مردگان، هیچ مردهای ناخوشایندتر از قلب نیست، و آنچه موجب مردگی قلب میشود جز گناه نیست.
گناه، مایه هلاک و تباهی دل است.
«احذَرَوا الذُنُوبَ الْمُورِطَّ» (2)
از گناهان پرهیز کنید که هلاک کنندهاند.
و گناهان عموماً، خواه بزرگ و خواه کوچک مایه هلاک انسان میباشند. پس، گناه کوچک را نیز کوچک و ناچیز نباید انگاشت که این خود گناهی دیگر است، بلکه بزرگترین گناهان خواهد بود.
«اشَدُّ الذُنوبِ مٰا استخفَّ بِه صٰاحِبُه» (3)
بزرگترین گناه آنست که گناهکاران آن را کوچک و ناچیز بدانند. گناهان را ز خردی سهل مشمار که خرمنهای عالم، دانه دانه است (4)
و آدم اگر از بهشت دور و رانده شد نه از سر گناهی بزرگ، بلکه بر اثر گناهی خرد و کوچک بود.
خرد مشمار گنه را که گیاهی است بزرگ گندمی کرد ز فردوس برون آدم را (1)
و البته، گناه از همان آغاز دل را تباه و هلاک و نابود و منهدم نمیسازد، بلکه نخست بیماری دل را سبب میشود، اگرچه این بیماری خود سختترین و تلخترین بیماریها است.
نیست بیماری چو بیماری دل (2)«الا وَ انَّ مِنَ البلاء الْفٰاقَه وَ اشَدُ مِنَ الْفٰاقه مَرَضُ البَدَن وَ اشَدُّ مَنْ مَرَضِ الْبَدَنِ مَرَضُ الْقَلب» (3)
بدانید که تنگدستی یکی از بلاها در زندگی است و خطرناکتر از آن بیماری بدن و بدتر از بیماری بدن، بیماری دل است.
و بیماری دل به تیرگی آنست. و تیرگی دل همچون تار شدن آینه میباشد. و آینه تار یا چیزی نمینماید یا آنگونه که باید نمایان نمیسازد. روی آئینهه را چو کرده سیاه گشت رنگ سپید رنگ سیاه (4)
و آئینه دل نیز وقتی که با تیرگیهای گناه تار شود، قادر به تشخیص زشت از زیبا، و سره از ناسره نخواهد بود.
آینه دل صاف باید تا در او واشناسی صورت زشت از نکو (1)
باری، شناخت زشتی و زیبایی در توان قلب تیره و تار که قلبی بیمار است، نخواهد بود.
و این بیماری اگر علاج و مداوا نشود پیوسته پیش رفته و مایه مرگ و مردن دل خواهد شد.
«الٰهِی الْبَسَتْنِی الخَطٰایٰا ثَوبَ مَذَلَّتِی وَ جَلَّلْنِی التَبٰاعُدُ مِنْکَ لِبٰاسَ مَسْکَنَتِی وَ امٰاتَ قَلبِی عَظِیمُ جِنٰایَتِی» (2)
و آنچه دل را از مرگ و مردگی نجات میبخشد جز باران اشک ندامت و توبه و انابه چیزی دیگر نخواهد بود. البته انابه و توبهای که از سر صدق و حقیقت باشد. و از همینرو امام سجاد علیه السلام میفرمود:
«فَاَحْیِیه بِتَوبَءٍ مِنٌک»
خدایا، دل مرده را با توبه زنده کن.
و اگر دل مرده زنده شود، همچون زنده شدن خاک و گیاهان، چه ثمراتی که به بار میآورد.
و ثمرات دل، نشر و انتشار نور است.
و این نور به صورت خدمت جلوهگر خواهد شد.
کسی، مولانا علی علیه السلام را در ظهر سوزان و گرمای کشنده عراق: در کوچه پس کوچههای کوفه دید، پرسید: این وقت از روز که همگان در کار استراحتند،
چرا خود را به زحمت انداخته، و استراحت نمیکنید؟ فرمود: با خود میگویم شاید کسی گرهی داشته باشد و در گشودن آن تعجیل داشته و یا تأخیر روا نباشد، از اینرو در کوی و برزن قدم میزنم تا در دسترس باشم.
و این، یعنی خدمت که برخاسته از نور قلب است، قلبی که زنده است.
و قلب زنده منبع مهر به خلق خداست.
ولی قلب مرده، حاصل و ثمری ندارد، نه برای صاحب خود و نه برای دیگران.
«مٰا یَسْتَوِی الْأَحْیٰاءُ وَ لاَ الْأَمْوٰاتُ» (1)
و انبیاء نیامدند جز آنکه دلهای مرده را احیاء کنند.
«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاکُمْ لِمٰا یُحْیِیکُمْ» (2)
دعوت خداوند و رسولش را اجابت کنید که شما را به سوی حیات و زندگی میخوانند.
و البته، اجابت خداوند و رسول وی در گرو آنست که آدمی نخست دست از نفس و شیطان بشوید، و این، جز با توبه تحقق نمییابد.
و خداوند باب توبه را بر همگان گشوده است.
«فَتَحَ لَکَ بابُ المَتٰابِ وَ بٰاب لاِسْتِعْتٰاب» (3)
و به دنبال این توبه نیز مغفرت و آمرزش است.
«مٰا کانَ اللّٰه. . . لِیَفْتَحَ لِعَبدٍ بابُ التَوبَه وَ یَغْلُقْ عَنه بابُ الْمَغْفرة» (4)
از اینرو آنکه توفیق توبه نصیب برد از پذیرش و قبول آن نیز محروم
نخواهد بود.
«مَنْ اعْطِیَ التَوبه لم یُحِرَم القبول» (1)
پس، جایی برای یاس و یا بهانه نمیماند. گذشت آنچه در ناصوابی گذشت
عزیزان! این فرصت عزیز را جز خرج عزیزترینها نکنید. و چه چیزی عزیزتر از انابه، تضرع و زاری و بازگشت به سوی خداوند. آنهم بازگشتی همانند بازگشت زهیر بن قَینِ بِجِلِّی.
1) 1) نهج البلاغه7 حکمت، 135.
او کسی است که مخالف با شیوه امام علی بوده، و روش امام حسن مجتبی را هیچ خوش نداشت و منشِ سید الشهداء علیه السلام نیز موافقتی نداشته است.
و به تمام معنی مرده بود، اما مردهای متحرک.
این مرده متحرک بر کنار سفره نشسته بود، و میخواست با دوستان خود نهار صرف کند، و هنوز لقمه اول برنداشته بود که کسی وارد شده و پرسید: کدامیک از شما زُهیر بن قَین هستید؟
و زهیر خود را معرفی کرد.
آن مرد گفت: حسین بن علی با شما کار دارد. و زهیر با بیشرمی تمام گفت:
من با ایشان کاری ندارم!
آری، او مرده بود، و کسی که مرده است با امام حسین چکار دارد؟ او کجا و خیر و خوبی؟ او کجا و خدمت به خوبان؟ او کجا و اتحاد؟ او کجا و یکپارچه بودن جامعه؟ بلکه به عکس خواهد بود، چون مرده است. و مرده خطرناک است. تعفن دارد.
ولی خانم زهیر برافروخته شد، و با تندی گفت: جرا شرم نمیکنی! فرزند فاطمه تو را میخواهد اجابت نمیکنی؟! برخیز.
و زهیر برخاست و رفت. اما رفتنی که در آن بازگشتی نبود.
او در این بازگشت زنده شد. آنهم زنده به عشق، و در جریده عالَم نام خویش را برای همیشه جاودانه نمود.
و چه زیبا جان باخت.
در حالی که امام در ظهر عاشورا به نماز قامت بسته بود، و خصم دون میخواست امام را در نماز تیرباران کند، زهیر سپر امام شده، و تیرها را یکی از پس دیگر به جان خرید، و پس از پایان نماز در حالیکه سر به آغوش امام داشت، به لقاء خداوند بار یافت.
و آخرین سخنی که با امام گفت این بود: آیا از من خشنود شدید. و امام اشک بارید. و فرمود: زهیر! سلام مرا به جدم پیامبر برسان!
آِی، او چنان صادقانه بازگشت که نه تنها مغفرت خداوند را نصیب برد، و قلم بر گذشته خویش کشید، بلکه سلام رسان کسی همچون سید الشهداء به کسی همچن رسول باکرامت اسلام شد. مشو نومید از ظلمی که کردی که دریای کرم، توبهپذیر است
گناهت را کند تسبیح و طاعت
اشارت
اندیشه، راه صواب را از ناصواب مینماید به شرط آنکه کتاب خدا و روایات آل رسول را تکیهگاه خود قرار دهد.
حکایت
حکایتِ: مردی که در راه بود و به راه آورد.
مردی از مردان خدا سر به گریبان داشت، و غرقه در افکار خویش بود. و کسی از راه رسید و پرسید: از گرگان به کرمان چقدر فاصله است؟
و مرد خدا، سر به بالا گرفت و گفت: یک قَدَم.
مرد، با شگفتی و حیرت بسیار گفت: از گرگان تا به کرمان یک قدم است؟!
و مرد خدا متین و آرام گفت: همینجا که ایستادهای اگر به قدرِ یک قدم فرو بروی به کرمان رسیدهای.
و آن مرد خنده زنان گفت: آنجا که تو میگویی خانه گور است و نه کرمان.
و مرد خدا با تبسمی تلخ گفت: جان من! گور، جایگاه کرم هاست، پس، دیار کرمان است، و این بالا که من و تو و دیگران زیست میکنیم و همچون گرگهای درنده به جان یکدیگر میافتیم، شهر گرگان است.
و این، اگرچه حکایتی بیش نیست، اما حقیقتی مسلّم را نیز باز میگوید، که:
آدمی اگر اهل اندیشه و تدبر باشد، از هر چیز، چیزی دیگر فهم نموده، از
این رو از گرگان، گرگانِ دیگری، و از کرمان، کرمانِ دیگری تداعی میکند.
باری، برای چنین کسی آنچه میبیند و یا میشنود و یا لمس و احساس میکند، همچون سکه، دو رویه دارد، و نخست آن رُویه دیگر را دریافت میکند.
و این، کار هر بیکار نیست، بلکه مجاهدتها و ریاضتها و تلاشها میطلبد.
«وَ الَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا» (1)
آنان که کوشش و جهاد را پیشه خود میسازند به راههای هدایت رهنمون میشوند.
و راههای هدایت، همانا دیدنیها و شنیدنیهای آدمی است، که هر کدام درس، پیام، و عبرت و هدایتی با خود دارند.
ولی این درسها و عبرتها دستگیر ما نمیشود، زیرا در طریق تعقل و اندیشه کوششی نداشتهایم.
و البته، کوشش و اندیشه از همان ابتدا کار خود را نمیکند، و آنچه به ذهن آدمی تداعی و خطور میدهد، چندان شفاف و روشن نیست، درست مثل چاهکنی که از همان آغاز به آب نمیرسد، و اگر هم رسید زلال و گوارا نیست، از این رو نباید به آنچه رسیده است در جام ریزد، و به دست تشنهکامان سپارد، بلکه باید تأنی و صبر کند تا آب خالص را به کف آورد.
در وادی فکر و اندیشه نیز گاه چیزهایی به خاطر آدمی خطور میکنند، که شایسته طرح و بیان نیست و نباید بر صفحات کتاب ریخت و به دست طالبان هدایت سپرد، که این گمراهی است و وَبالی سنگین در پی دارد.
1) 1) عنکبوت / 69.
باری، آدمی به آنچه میاندیشد تا نرسیده است نباید سخن بگوید.
راز اینکه در آداب دینی توصیه میشود که کمتر سخن بگویید نیز همین است، چراکه آدمی تنها از اموری باید سخن بگوید که به آن رسیده باشد، و در صدق و حقیقت آن تردیدی نداشته باشد، و از آنجا که اینگونه امور برای انسان کمحادث میشوند، پس برای گفتن چندان سخن وجود ندارد، اینرو باید کم گفت. و بیشتر شنید. و البته بر شنیدهها تعقل نمود. کودک اول چون بزاید شیر نوش
آری، نخست باید آموخت، آنگاه آموختهها را محک زد و تجربه نمود، و سپس به بازار آورد، و با اطمینان خاطر عرضه کرد.
ولی به اسَف امروزه، به ویژه در بازار فرهنگ، مسائلی عرضه میشود بیآنکه پیشاپیش با محکِ تجربه روبرو شده باشد، بلکه درست همان اندیشههای سطحی و ابتدایی است که در آغاز تعقل به ذهن آمده، و آنگاه در قالب تعابیری زیبا بر صفحات کتب نشسته است، و چه جنجالها که برپا میسازد. و بیتناسب نیست که یکی از اینهمه را یاد کنیم.
کسی نوشته است که یکی از روحانیان دستان خود را میشست و دیگری از راه رسیده و از ایشان میخواهد که از صابون نیز استفاده کند، و او به پاسخ میگوید: در روایات ما چیزی به نام صابون وجود ندارد، و نه توصیه شده است که دستان خود را با صابون بشوییم، و اگر لازم و ضرور بود حتماً از آن سخن به میان میآمد. و این شخص با شنیدن آن سخن در کارگاه عقل خود به اندیشه
مینشیند، و با خود میگوید: دین از صابون سخن نگفته، اما به شستن توصیه نموده است. در حالی که شستن، حداقلِ نظافت و بهداشت است و دین حداقل را گفته است. و آنگاه بیشتر میاندیشد، و در آداب عبادی گشتی زده و تفحصی میکند و میبیند که دین روزانه بیش از هفده رکعت نماز نخواسته، و یا در طول سال افزون بر سی روز روزه را واجب ننموده، و یا در طی تمام عمر بیش از یکبار حج را طلب نمیکند، حال آنکه روزانه میتوان هزاران رکعت نماز گذارئ، و یا تمام طول سال، به استثنای چند روزی، میتوان روزه گرفت، و یا هر ساله میتوان به حج تشرف یافت، و اینجاست که اذعان میکند: خواسته دین از انسان حداقلِ ممکن است، یا به دیگر سخن آنچه دین خواسته و یا گفته است، حداقل میباشد. و نه حداکثر. و نتیجه میگیرد که دین در هر وادی که وارد میشود، و چیزی خواسته و یا میگوید حداقل میباشد، و دینی که حداقل را میگوید ناقص است، و آن را باید تکمیل و تتمیم ساخت، و آنانکه میتوانند مکمل و متمم دین باشند اندیشمندان هر زمان خواهند بود، و آنگاه به صراحت یاد میکند که اندیشمندان نوعی دیگر از پیامبرانند، و در حقیقت امتداد پیامبری میباشند!
بنابراین، میبینید که هر اندیشهای ارزش بازگویی را ندارد، و نباید عجولانه آن را بازگفت، همچنانکه ردّ پای تعجیل در همین اندیشه پیداست. لذا اگر این بزرگوار بر همین نمونهها و مثالهایی که خود یاد کرده است تامل مینمود دقیقاً نتیجهای عکس میگرفت، زیرا او با مثالهایی همچون: نماز، روزه، و حج، به این نتیجه رسید که دین حداقلها را بازگفته است و نه حداکثرها. حال آنکه همین نمونهها گواهی میدهند که دین حداکثرها را خواسته و حداکثرها را گفته است. زیرا حداکثرِ نمازِ واجبی که از انسان خواستهاند هفده رکعت است و نه بیشتر. و اگر کسی بیشتر از آن به قصد وجوب اقامه کند البته بدعت و حرام است. ولی نمازهای مستحب آنچه میخواهد میتواند بخواند. و یا حداکثر
روزهای که در طی سال بر آدمیان وجوب یافته است سی روز تمام است و نه بیشتر.
و همینحاست که توصیه دین مبنی بر سکوت جدیتر مینماید. وگرنه سخن گفتن پیش از رسیدن و دست یافتن به حقایق امور مایه گمراهی، و افت، و سقوط خواهد بود.
حکایت میکنند که: در دل چمنزاری یک لاکپشت و دو لَکلَک رفاقت کردند، تا اینکه تابستان سرآمد، و لکلکها به لاکپشت گفتند: در هر سال، در چنین روزی ما از اینجا مهاجرت میکنیم و به سرزمینی میرویم که همچون تابستانِ این سرزمین، خوش و زیباست. لاکپشت گفت: بدون شما زندگی عذاب الیم است، مرا نیز با خود ببرید. گفتند: راه طولانی است و راهی جز پرواز نداریم. و تو نیز قادر به پرواز نیستی. لاکپشت گفت: مشکلی نیست که آسان نشود، پس چارهای بیندیشید، و گره از این کار فرو بسته ما نیز بگشایید. و اندیشیدند. و چاره این شد که چوبی دراز برداشته و دوسوی آن با پای لکلکها گرفته شود، و لاکپشت نیز قسمت میانی را به دندان گیرد، اما به شرط آنکه تا به مقصد نرسیدهاند لاکپشت هرگز دهان را به سخن نگشاید. و لاکپشت نیز پذیرفت. و پرواز شروع شد. در میان راه به دهکدهای رسیدند. مردم دهکده وقتی که لاکپشت را اینگونه دیدند لب به طعن گشودند که این لاکپشت بیچاره با آنهمه نیرو و توان خود را به دست این کبوتران ناتوان داده است! و لاکپشت با شنیدن این حرفها به جوس آمده، و دهان را به سخن گشود تا پاسخ آنها را گفته باشد، که ناگهان سقوط کرده، و جان خویش را در این ماجرا باخت.
آری، تکلم و سخن گفتن پیش از رسیدن به مقصد و هدف، نه تنها برای لاکپشت بلکه برای ما نیز چنین عاقبت و انجامی را در پی خواهد داشت.
در حقیقت حکایت لاکپشت و آن دو کبوتر شرح احوال ما و دو گوهر
گرانبهایی است که پیامبر باکرامت اسلام صلی الله علیه و آله به یادگار گذارد.
«انَّی تارِکٌ فِیْکُم الثَقَلَین کتابَ اللّٰه و عِتْرَتی» (1)
ما نیز اگر بخواهیم به بهشت موعود حق راه یابیم جز با تمسک و توسل به این دو سرمایه جاوانه امکانپذیر نیست.
همچنانکه در دنیا نیز دستیابی به هر حقیقت جز با اتصال و ارتباط قرآن کریم و عترت پیامبر ممکن نمینماید.
باری، با پای عقل و خرد هرگز نمیتوان راه را طی کرد و به حقیقتی دست یافت، همچنانکه آن لاکپشت در رسیدن به مقصدِ منظور عاجز و ناتوان بود. عقل جزوی را وزیر خود مگیر عقل کل را ساز ای سلطان وزیر (2)
کسی که تنها با تکیه بر عقل خویش پیش میرود، کورانه عصا میزند که البته آسیب زده، و آسیب نیز میبیند. ما که کورانه عصاها میزنیم لاجرم قندیلها را بشکنیم (3)
همچنانکه اگر کسی دست به دامان این دو یادگار آسمانی شود، اما پیش از رسیدن لب به سخن بگشاید، سقوط و شکست او نیز محتوم و مسلم است، و برای همیشه تباه و هلاک میشود.
بنابراین، این دو سرمایه گرانمایه، بینهایت، مغتنم است. و جایگزین نمودن این دو با هر چیز دیگر همچون جایگزین نمودن طلای ناب با خرمهرهای بیبهاست.
پس، مباد فریب رنگ و نیرنگها خورده و با کلمات دهن پرکنِ مجلات و مکتوبات داخلی و خارخجخی خود را ببازید و از این دستگیرههای هدایت دست کشیده، و خدای ناکرده به جای این دو، هوس و خواهش دل را حاکم کنید.
یک سخنی که، به اسف، به صورت فرهنگ حاکم شده است این است که هرکسی در انجام هر کاری، دل و خواست خود را بهانه میکند، و میگوید: دلم میخواهد. چنین دلی، به خداوند سوگند گِل است، و با اشارهای از هم پاشیده و فرو خواهد ریخت.
تنها دلی که دل است و میماند و حریم و حرم خداوند میشود آن دلی است که قربانی حق شود. و چنان محو او باشد، که از خود بیخود، و همه «او» شود. و تا انسان به این منزلت راه نیابد، از دربار رحمت و عنایت حق مسافتها فاصله دارد. آن یکی آمد درِ یاری بزد
حلقه زد بر در به صد ترس و ادب
آری، تا آدمی خود را از خودیت دور نساخته، و خواست و خواهش خداوند را بر دل حاکم نسازد، البته از ورود به حریم حق که سراسر رحمت است و مهر، محروم میماند. جمله ما و من به پیش او نهید ملک ملک اوست، ملک او را دهید (1)
و اینکه آدمی از خواهش دل دور شده، و خود و همه چیز را در راه خداوند خرج و هزینه نماید، عین امانتداری، و بازگرداندن امانتها به صاحب خود استو البته از آنجا که او سبحان و منزه است، و هیچ نقص و نقیصهای در باب او متصور نیست، پس از هرگونه نیاز بری و دور خواهد بود، در نتیجه آنچه به راه او دادهایم چند مقابل باز میگرداند. زانکه او پاک است و سبحان وصف اوست بینیاز است او ز نغز و مغز و پوست (2)
از اینرو آدمی آنچه با خدا میکند در حقیقت با خود کرده است.
بنابراین، اگر دوستی و عشق خود را مصروف خداوند سازیم و او را محبوب خود بخواهیم، او نیز محبوبیت را به خود ما باز میگرداند، و اینجاست که محبوب و مقبول قلوب میشویم. و نه تنها دوستان بلکه دشمنان نیز مفتون و دلبرده ما میشوند.
مرحوم شیخ محمد تقی بافقی، در کنار حرم حضرت معصومه علیها السلام خانواده رضاشاه را بیحجاب دید، از اینرو آنها را نصیحت گفت، و خواست که پوشش خود را حفظ کنند. ولی آنها زیربار نرفته، و خبر را نیز به گوش رضاشاه رساندند، او نیز بیشرمانه خود را به قم رسانید، و در کنار حرم، مرحوم بافقی را زیر تازیانه گرفت، و سپس فرمان داد که او در تهران زندانی کنند. و چنین کردند. و در زندان نیز کسی از همه کلاشتر و لاابالیتر بود بر کار او گماشتند تا هوای کار او را داشته، و مایه رنج و آزار او باشد. اما چیزی نگذشت، که مرحوم بافقی او را به کمند عشق خود افکند، و او نیز دلباخته وی شد، و راه توبه را پیش گرفت. و رئیس شهربانی که بر این ماجرا واقف شد او را تعویض کرده و به جای او یک مسیحی جایگزین نموده، و باز چیزی نگذشت که او نیز دل از دیانت خود برکند، و از شیخ آداب مسلمانی را پرسید، و اسلام را برگزید. ماجرا به گوش رضاشاه رسید، دستور داد یکی از یهودیان را مراقب او سازید، ولی یهودی نیز از یهودیت خود دست کشید. و رضاشاه به محض شنیدن این خبر دستور داد شیخ را آزاد کنند، و میگوید: خوف این دارم که او دل ما را نیز برده و ما را هم مسلمان کند!
آری، اگر آدمی دل را به خدا بدهد دلداده خلق خدا نیز خواهد شد.
و خلق خدا هرچه آلوده باشند، در برابر وی به نشان تکریم سر فرود میآورند، و تسلیم یم شوند. زیرا چنین کسی مظهر مهر خداوندی است، و بر همگان رحمت میآورد. و اکرام و محبت میکند. همچنانکه خداوند خود کانون رحمت است، و حتی بر گناهکاران، سخت مهربانی میکند.
عزیزان! اگر میخواهید اهل گناه دست از گناه بشویند جز راه مهر و نوازش و شَفَقَتت پیش نگیرید، وگرنه با پرخاش و هتک و اهانت کاری به پیش نمیرود.
بر بدیهای بدان رحمت کنید بر منی و خویشبینی کم تنید (1)
اگر خودبین نباشیم و دیگران را پست و فرومایه ندانیم، و با آنان از سر مهر و لطف و احترام روبرو شویم، پیش میآیند. هرچند آلوده و پلید باشند. هیچ کافر را به خواری منگرید
یک وقتی کسی به اصرار از من خواست که به یک رستوارن رفته و میهمان او باشم. و من پذیرفتم. و به اتفاق رفتیم. در آنجا جوانی بود که در پیش چشم مذهبیها هیچ خوشایند و مقبول نبود. به رفیقم گفتم: میشود او را جذب کرد.
ولی او گفت: هیچ امکان ندارد. و افزود: شما یک نگاه به قیافه و لباس خود و یک نگاه نیز به شمایل او کنید، و ببینید که فاصله از کجا تا به کجاست! ولی من با اطمینان تمام به او گفتم: بله، جامهها متفاوتند، اما دلها یکی است. و آنگاه به جوان با دنیایی از محبت چشم دوختم. و او نیز عکسالعمل نشان داد.
عزیزان! تا میتوانید برای خدا یارگیری کنید، که سخت غریب است.
جوان به ما نزدیک شد، و بعدها نیز نزدیکتر. روزی به خانه ما آمد و گفت:
قصد جبهه دارم ولی مادرم و پدرم مخالفت میکنند، چه کنم؟ گفتم: با رفتن به جبهه با خدا موافقت کردهای. و رفت. چندی بعد پدر این جوان تماس گرفت و از من خواست که در محفل ترحیم آن شهید شرکت کنم.
1) 1) مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت 3435.
اشارت
خداوند جهت ارشاد و هدایت آدمیان به گونههای مختلف با ایشان سخن گفته است.
سخنهای خداوند، تمامی، برخاسته از مهر و رحمت است.
رحمت خداوند فراگیر بوده، و کافران را نیز در زیر پَرِ خویش دارد.
خداوند مهربان، از طریق کتب آسمانی، بویژه قرآن کریم، و نیز روایات و احادیث قدسی با انسان سخن گفته است. که مجموعه این سخنان به گونهای است که اگر بندگان، آنها را در حد توان و استعداد و استطاعت به کار بندند، به سعادت دنیا و آخرت دست مییابند. چراکه این سخنان و تمامی زوایا و زمینههای حیات را به دنبال دارد.
و البته، منشأ این سخنان نیز به تمامی مهر و مودت و رحمت خداوندی نسبت به انسانها است. آنهم رحمتی فراگیر، که هیچکس را استثناء نساخته است. و اگر با کافر نیز از سر تهدید سخن گفته است جز از سر مهرورزی و لطف نمیباشد چرا که از این طریق و با این شیوه، مردم خواب آلود را به بیداری خوانده است، تا از آتشی که با دست خود و برای خویش افروختهاند دور و رها سازد.
ولی با همین قوم آلوده نیز همیشه به تهدید و بیم سخن نمیگوید: بلکه با
دریایی از مودت و ترحم خطاب میکند که:
«یٰا عِبٰادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰهِ» (1)
ای بندگانم! که پیش از این با من و انبیاء من مخالفتها داشتهاید، از رحمت من هیچ نومید نباشید.
واگر قصد بازگشت داشته و میخواهید از گناهان خود دست بکشید راه باز، و من آمادهام.
ودر جایی دیگر نیز فرموده است: از انبوه و کثرت گناهان نیز خوفی به دل راه ندهید، زیرا آنچه گناه کردهاید خواهم بخشید:
«إِنَّ اللّٰهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً» (2)
از اینرو رسول مکرم صلی الله علیه و آله فرمود: اگر گناهان شما به قدر کفِ دریاها، و یا برگ درختان، و یا ریگ بیابان باشد، بخشوده میشود.
بنابراین، تمام کلمات و سخنان خداوند با بندگان خود مالامال از عشق و کمال مودت بوده است.
ازاینرو، کمال بیانصافی است که کسی با چنین پروردگاری کنار نیاید.
و کمال بیانصافی است که کسی خود را در جایی دیگر خرج کند، و بر سفره غیر او نشیند.
و کمال بیانصافی است که آدمی تمام عشق و توجه خود را مصروف امورات دنیایی و مادی بسازد.
انسان، باید تنها اندکی از عُلقه و مهر خود را خرج دیگران کند. ولی بیشتر آن را باید صرف او کند که همه کاره انسان است، و به معنای واقعی کلمه دلسوز و عاشق انسان میباشد حال نمونهای از این عشق و دلسوزی را بشنوید: به داود علیه السلام فرمود:
«یٰا داود! ذِکْرِیٖ لِلذٰاکِرین»
آنکه مرا یاد کند من نیز او را یاد خواهم کرد.
آنکه مرا میخواهد من نیز او را میخواهم.
و آنکه دوستدار من است، من نیز دوستدار او خواهم بود.
و آنکه با من است من نیز با او خواهم بود.
و فرمود:
«وَ جَنَّتِی لِلْمُطیعِین»
بهشت من از آنِ مردم مطیع و تابع است.
«حُبِّی لِلْمُشْتٰاقِین»
عشق و دوستی من نیز مربوط به عاشقان و مشتاقان من است. اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست
و البته، این عشق زیباترین عشقهاست زیرا که دو سویه است. چراکه اگر انسان عاشق اوست او نیز عاشق انسان است. گر تو بر من عاشقی ای محترم پرده برکش من به تو عاشقترم
ولی عشق انسان کجا و عشق خداوندی کجا؟
تمام عشق انسان در یک دل است که به قدر یک مشت بیشتر نیست، اما
عشق خداوند بیانتهاست. و او این عشق بیمنتهی را در برابر عشق انسان قرار میدهد.
«وَاَنَا خاصَةٌ لِلْمُحبِّین»
من، رفیق خاص و خصوصی دوستداران و عاشقان خود هستم.
«اهْلُ طاعَتی فِی ضِیافَتی»
آنها که طاعت مرا پیش میگیرند در میهمانی من هستند.
«وَاَهْلُ شُکْرِی فی زِیادَتی»
شاکران من، منتظر زیادت و فزونی نعمتها باشند.
«وَ اهْلُ ذِکْرِی فِی نِعْمَتی»
و ذاکران من، غرق نعمتهای من هستند.
و فرمود:
«اهْلُ مَعْصِیتی لٰا آَیْسُ مِن رَحْمتی»
آنها که خود را، آلوده ساختند، و سخنهای مرا نادیده گرفتند، و آنچه گفتم به کار نبستند بلکه تمرد نیز نمودند، از رحمت من نومید نباشند.
«انْ تٰابُوا فَاَنَا حَبِیْبُهُم»
اگر بازگردند من عاشق آنها خواهم بود.
«وَ انْ دَعَوا فَاَنَا مُجِیْبُهُم»
اگر دست به دعا بردارند، دعایشان را مستجاب خواهم کرد.
«وَ انْ مَرِضُوا فَاَنَا طَبِیْبُهُم»
و اگر بیمار شوند، آنها را مداوا خواهم ساخت.
حال با خدایی اینگونه پر مهر آیا میتوان قهر نمود؟
آیا سزاوار است که آدمی به او پشت کند؟
اگر به او پشت کنیم به چه رو کنیم؟
اگر او را بگذاریم چه برداریم؟
چه چیزی در این عالم هست که از مهر او، با خود نداشته باشد؟ آنهم مهری که عاشقانه و سخاوتمندانه بر همه ارزانی میکند. و تو گویی، پیوسته به دنبال کمترین بهانه است، تا ابر لطف خویش را بارش دهد.
از اینرو، گاه کسی کاری خیر مرتکب میشود، ولی همان را بهانه میکند و دیگری را از عذاب و آتش دور میسازد.
لذا در خبر آمده است:
«مَرَّ عِیسٰی بَقْبِرٍ یُعَذَبُ صٰاحِبُه»
مسیح از کنار مزاری عبور میکرد، و دید که صاحب آن در عذاب است.
«ثُمَّ مَرَّ بِه قٰابل فَاِذٰا هُوَ لَیْسَ یُعَذَّب»
و سال دیگر از کنار همان مزار گذشت، اما صاحب مزار را در رنج و ناراحتی ندید.
«فَقٰالِ یٰا رَبِّ مَرَرَتُ بِهٰذٰا الْقَبر وَ هُوَ یُعَذَّب و مَررتُ بِه الْعٰام فَاِذٰا هُوَ لَیسَ یُعَذَّب»
خدایا! سال گذشته صاحب این قبر در عذاب، ولی اکنون او را در عذاب نمیبینم؟!
خطاب رسید:
«یٰا رُوح اللّٰه! انَّه ادْرَکَ لَهُ وَلَدٌ اصْلَحَ طَرِیقًا و آوَیٰ یَتِیمًا فَغَفْرتُ بِما عَمِلَ ابنه»
ای مسیح! او فرزندی دارد، که دو کار کرد: یکی اینکه جادهای را صاف و هموار ساخت، تا دیگران آسوده و به راحتی رفت و آمد کنند، و دیگر آنکه یتیمی را پناه داد. و همین بهانهای شد که پدر این فرزند را از عذاب و سختی رهایی دَهَم.
راستی کیست که نخواهد با اینگونه خدایی آشتی و دوستی کند.
نمیدانم این سخن، صواب و صحیح است یا نه، ولی تعبیر دیگری ندارم، به خدا مردم، خدا تشنه بخشش و آمرزش است.
در خبر آمده است که خداوند در قیامت نامه بنده مومنی را میگشاید، و او را از آنچه کرد است باخبر میسازد، و بنده مومن نیز هیچ انکار نکرده بلکه پذیرفته و اعتراف میکند، و آنگاه خداوند میفرماید:
همچنانکه در دنیا کسی را از گناهان تو باخبر نساختم، و همه را پوشیده داشتم، اکنون نیز از همه چشمپوشی نموده و به جای آن همه بدی و آلودگی، خوبی و صواب و صلاح خواهم نوشت. و سپس به ملائکه میگوید: حال، پرونده این بندهام را بالا برده تا تمامی مردم آنرا دیده و تماشا کنند. و اینجاست که همه مردم به شگفت آمده و فریاد میکنند:
«امٰا کانَ لِهدا الْعَبد سیئةٌ واحدَه»
آیا این بنده حتی یک گناه نیز مرتکب نشده است.
اشارت
آنچه مایه محرومیت از فیض و فضل خداوندی است خود را برتر و بزرگتر انگاشتن است.
درک و دریافت رحمت حق جز با انکسار و افتادگی و خضوع امکان نمییابد.
حکایت
حکایتِ: کسی که خود را کسی نمیانگاشت، و کمر به خدمت، میبست.
حکایتِ: آن قلیان که شکست تا حکم خدا نشکند.
کسی بر سر دیواری بلند نشسته بود، و از عطش و تشنگی بیتاب و بیتابتر میشد، بویژه آنکه در پایین پای خود آبی زلال، شفاف و گوارا میدید که در جویی روان است، و همین، تاب و توان او را بیشتر میگرفت. بر لبِ جو بود دیواری بلند
ولی به تدبیر و عقل دریافت که راهی جز از میان برداشتن دیوار در پیش ندارد، از اینرو با زحمتی بسیار خشتها را یکی پس از دیگری جدا ساخته و فرو میافکند. و در حقیقت با برداشتن هر خشتی، گامی به آب نزدیکتر میشد.
و این، اگرچه یک حکایت است اما برای تجسم و روشن ساختن یک حقیقت، رسا و گویاست، و آن اینکه: کبر و غرور و خود را برتر و بزرگ انگاشتن درست به مانند نشستن بر همان دیوار بلند است، و آدمی را از فیض و فضل خداوند که همچون آب مایه حیات و زندگی است، دور میدارد.
از اینرو، برای درک و دریافت فضل و رحمت حق راهی جز از میان بردن موجبات کبر، و نیز پیشه ساختن انکسار و شکستگی و افتادگی و خضوع نیست.
خضوع، خصیصه آشکاری است که در عموم انبیا پیدا و آفتابی بود.
این بزرگواران، هیچگاه خود را به عنوان حاکم و برتر و مسلط بر مردم نمیدانستند.
و این، همان چیزی است که خداوند از پاکان خواسته است.
از اینرو پیامبر باکرامت را مورد خطاب خویش قرار میدهد و میفرماید:
«لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِرٍ» (1)
بر ایشان حاکم و غالب نیستی.
و یا وقتی پیامبران دیگر را تعریف و معرفی مینماید، آنها را به عنوان برادران قوم یاد میکند:
«إِلیٰ مَدْیَنَ أَخٰاهُمْ شُعَیْباً» (2)
و یا:
«أَخٰاهُمْ صٰالِحاً» (3)
و این تعابیر در حقیقت تعلیم قرآن است که میفرماید: در هر شأن و شرائطی که باشید برادری خویش را نسبت به مردم حفظ کنید. نه اینکه به
جایگاه و موقعیت و مقام خود توجه کرده، و آنگاه خود را بر دیگران برتر دانسته و ممتاز بدانید.
پروین اعتصامی، در خصوص کسانی که به منزلت خود نظر دارند، و بر دیگران فخرفروشی میکنند، قطعهای زیبا سروده است، میگوید: عالمی به نادانی طعنه میزد که نادانان را به نیم جو نمیخرند، چراکه ایشان از چهار پایان نیز فروترند. عالمی طعنه زد به نادانی
و به خود میبالید و میگفت: مرد دانا همچون برزگری، صاحب خرمن و همانند ماه و خورشید، عالم افروز است.
عالَم افروزد چون خور و قمر است
اما نادانان همچون شب تار مینماید. از این رو کسی هواخواه شما نیست. سر ما را به سر بسی سود است
صبح ما شامگه نخواهد داشت
و مرد نادان که از اینهمه نخوت و باد و غرور به تنگ آمده بود، و به دنبال آنهمه دانش و دانایی، ذره ای عمل و کردار نمیدید به زیبایی تمام پاسخ گفت: گفته بیعمل چو بادِ هواست
اگر این است فضل اهل هنر خُنُکا آن کسی که بیهنر است
حال چند حکایتی، از فروتنی و انکسار و افتادگی اهل دل بشنوید:
راستی که چگونه درس گرفتند، و رشد کردند.
و چگونه با رشد خود، انسانیت، ملت و جامعه و آبروها را حفظ کردند.
حادثهای به وسیله استعمار انگلیس در عراق اتفاق افتاد. که به دنبال آن جان بزرگان شیعه تهدید میشد، و چارهای جز این نبود که به ایران مهاجرت کنند. از اینرو، شهر قم را مقصد قرار داده و عزیمت نمودند. و در قم نیز مرجع وقت حضرت آیة اللّٰه العظمی شیخ عبدالکریم حایری ایشان را به گرامی استقبال نمود، و در منزل خود، با همه هویت و شان و جایگاهی که داشت همچون خادمی مشتاق، پروانهوار، به گِرد ایشان بود، و خدمت و پذیرایی میکرد.
چون ازحرف «باء» درس آموخته بود که حال که دانش و دانایی و مقام و مرجعیت و اقبال عموم به من افزوده شده است پس باید کوچک باشم و کوچکی کنم. و بدانم که این مقام و موقعیت و صندلی از آنِ من نیست. بلکه مالک آن خداوند است که به عنوان ابزار در دست من قرار داده است تا برای بندگان او کاری کنم.
در همان ایام یکی از تاجران قم، روزی به محضر آیة اللّٰه العظمی حایری میرسد، و میگوید: قدری سهم امام دار.
این خود یک ادب است که انسان یک سال بر سفره خدا باشد، و آنچه میخواهد خرج و هزینه کند، و در پایان سال نیز آنچه زیاد بوده است محاسبه کرده، و اندکی از آن به عنوان حق دین خدا و نبوت و ولایت پرداخت کند.
و تاجر قمی که خود را مقلد مرحوم آیة اللّٰه حایری میدانست، از ایشان اجازه میخواهد که سهم را نه به ایشان بلکه به مرحوم آیة اللّٰه اصفهانی که یکی از مراجع مهاجر نجف بود، تقدیم کند.
مرحوم آیة اللّٰه حایری با شگفتی میپرسند: چرا از من اجازه میگیرید؟ و مرد تاجر میگودی: چون مقلد شما هستم. و ایشان میفرماید: من نیز اگر چه مرجع شما هستم اما خود را خادم آیة اللّٰه اصفهانی میدانم. و هیچگاه از خادم اجازه کاری جهت ارباب را نمیخواهند.
یعنی مقام و شأن علم را بدان.
یعنی اندازه اتحاد و همدلی را در میان ما بدان. باشد که شما نیز از ما افتادگی و انکسار بیاموزید. و ما نیز بتوانیم این حالات آیات کتاب خدا و روایات معصومان را به شما برسانیم.
وقتی که مرحوم میرزای شیرازی استعمال تنباکو را تحریم کرد، کسی از علماء ایران و عراق نبود که او را حمایت نکند. و مردم نیز تبعیت نمودند، و تنباکوها را سوزانده و قلیانها را شکستند.
و یکی از قلیانهایی که شکسته شد و نام آن در تاریخ ماندگار ماند، قلیانی بود که درباریان در کاخ گلستان پیش روی ناصر قاجار گذاردند، و در همین میان همسر او با شتاب آمد و قلیان را گرفت و بر زمین کاخ کوفت و آن را شکست. و وقتی ناصر قاجار به اعتراض از او پرسید چرا چنین کرده است گفت: چون قلیان کشیدن حرامِ مسلّم است. و وقتی پرسید: چه کسی آن را حرام نموده؟ گفت:
همان کسی که مرا به تو حلال نمود.
و این در حالی بود که از سوی سفارت انگلیس به ناصر قاجار پیوسته سفارش میشد که به هر صورتی که هست این فتوا را شکسته و لغو نماید. و او جز این چاره ندید که مرجع برجسته و شاخص آن زمان مرحوم حاج میرزا حسن آشتیانی را خواسته، و از ایشان بخواهد که در پیش روی روسای اصناف و پارهای از علماء و نیز وزرا و وکلا قلیان کشیده و بگوید: فتوای میرزا اگر چه بر حرمت است، اما من آن را حرام نمیدانم.
این دعوت صورت گرفت. و ایشان که بیخبر از ماجرا بود نیز حضور یافت.
در این میان ناصر قاجار برخاست و ایشان را به عنوان شخصیت اول در میان عالمان دین ستود، و آنگاه به عنوان پادشاه ایران از وی خواست که در پیش چشم دیگران قلیان کشیده، و آن را مجاز و مباح اعلام کند. و مرحوم آشتیانی برخاست، و بیآنکه ناصر قاجار را ستایش کند، فرمود: من، غلامی از غلامان حضرت میرزای شیرازی هستم، از این رو مرا نیامده است که در برابر سخن مولایم سخنی بگویم بلکه در برابر ایشان سراپاگوش و اطاعتم.
آفرین بر این افتادگی و تواضع.
آفرین بر او که اندیشید و با خود گفت: حال که مقبولیتی به من افزوده شده است پس چه بهتر که من نیز همچون باء کوچکی کنم، و فخر و بزرگی نفروشم.
باری، الان که میتوانم خود را ببینم و خود را بزرگ جلوه دهم اگر کوچکی نموده و خود را نادیده بگیرم شیرین است و لذت خواهد داشت. از مردمک دیده بباید آموخت دیدن همه کس را و ندیدن خود را
و به دنبال همین اتفاق و اتحاد بود که انگلیس از پای درآمد. حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت آری به اتفاق جهان میتوان گرفت
تمام اختلافات و نزاعها و درگیریها از آنروست که ما از کتاب خدا درسی نیاموختهایم. درسی درسی ز کتاب خدا رهبر نشدت به طریق هُدیٰ
اشارت
در یک جامعه ایمانی، گسستگی، و انفصال و اختلاف مفهوم ندارد.
اختلاف ریشه در نخوت و غرور دارد.
از تنور «غرور» انحاء پلیدیها شعله خواهد کشید، همچنانکه خیرات و خوبیها از دل خاکساری و افتادگی بر میآید.
و افتادگی دو گونه است: یکی در برابر خداوند، و آن دیگری در برابر خلق وی.
حکایت
حکایتِ: آن مرد که گورش نیز نشان از تواضع دارد.
در یک جامعه ایمانی، هرگز، گسستگی و انفصال و جدایی وجود ندارد، بلکه همگان بر یکدیگر محبت و مهر میورزند.
طبیعةً آحاد و افراد در چنین جامعهای همچون اعضاء و پارههای یک بدن به شمار میآیند، که رنج هر یک مایه رنجوری اعضاء و قسمتهای دیگر است.
«اذٰا اشْتَکٰی لَه عُضْوٌ تَداعی عَلَیْه سایرُ الْاَعْضاء بِالسَهَرِ و الِحمیّٰ»
باری، اگر عضوی از بدن، همچون چشم، به درد و بیماری گرفتار آید، دیگر اعضاء آرام و قرار نمیگیرند، و تمامی دست به دست هم داده تا آن عضو سلامت یابد. از اینرو، «پا» حرکت نموده و «مغز» کار کرده، و «زبان» در کنار طبیب درد چشم را باز گفته، و معده داروی طبیب را هضم مینماید و بدینسان چشم بهبود مییابد.
در حقیقت در جامعه ایمانی همه یک تن، و یک تن همه میباشد.
من کیم لیلی و لیلی کیست؟ من هر دو یک روحیم اندر دو بدن
و طبیعی است که یک روح در دو بدن از یک فعالیت برخوردار خواهد بود.
و سعدی با هنرمندی تمام و ویژه خود مضمون همین روایت را در سه بیت یاد کرد که البته در تمام دنیا نیز آوازه شد: بنی آدم اعضای یک پیکرند (1)که در آفرینش ز یک گوهرند (2)
آری، ما همه از یک ریشهایم، و همین یک ریشه شاخه هایی فراوان همچون:
حسن و تَقی و. . . پدید آورده و یک مجموعه واحد آفریده است، و اختلاف در چنین مجموعهای حرام مسلّم است.
پیامبر صلی الله علیه و آله میفرمود: برای امت خود از هیچ حادثهای همچون زلزلههای هولانگیز و توفانهای سخت و مُخَرِّب هراسناک نیستم، ولی از اختلاف امت و گروهها و جناحها یکی پس از دیگری سبز شده، و هر کدام سنگ خود را به سینه کوفته، و آن میکنند که میخواهند بیآنکه در یک نقطه که همانا دلسوزی و مهرورزی برای خلق خداست اتفاق و اتحاد نداشته باشند. و بلکه به فرموده قرآن کریم گروهها و دستهها هر کدام به آنچه میخواهند دلخوش و شادمان میباشند، و نه آنچه خواست خداوند و خواهش جامعه است. که البته تمامی اینهمه از آثار و تبعات کبر، تکبر، منیت و غرور و خودپسندی است.
از تنور خودپسندی شد بلند شعله کردارهای ناپسند
به واقع میتوان گفت که هیچ ناپسندی و پلیدی نیست که ریشه در نخوت و غرور و کبر نداشته باشد. همچنانکه آنچه خوبی و خیر در عالم رخنمایی میکند، ریشه در تواضع و افتادگی و خاکساری داشته و دارد.
و البته بالاترین خاکساری نیز تواضع و افتادگی در برابر کتاب خدا قرآن کریم است.
باری، عالیترین کرنش و فروتنی تکیه و توجه بر خواستهای خداوند و عمل به آیات کتاب خداست.
و مرتبه فروتر آن نیز افتادگی نسبت به خلق خداوند است.
بنابراین انسانِ افتاده کسی است که تنها خواهش خداوند را به کار میبندد، و از سویی نیز با خلق خدا مهرورزی میکند، حتی اگر ایشان، همکیش و همآیین وی نباشند.
امیرالمؤمنین علی علیه السلام میفرماید: اگر میان تو و دیگری در دین و آیین اختلاف باشد در برادری و انسانیت که از یکدیگر دور و جدا نیستید، پس با ایشان نیز برادر باش. چرا که اگر کسی مسیحی و یا یهودی و یا زرتشتی باشد، باز انسان بوده و از جنس شماست، از اینرو نسبت به کار و زندگی ایشان نیز باید کارگشا بود. خوش آن گروه که مست بیان یکدگرند
البته کسانی که خوی به وحدت و برادری ندارند، لاجرم کارشان به دوری و جدایی کشیده که حاصلی جز تنهایی و وحشت و سختی و دشواری به دنبال ندارد. اما اگر هوای یکدیگر را داشته و با یکدیگر پیوند خورده و یکی باشند، همچون دانه که با خرمن است از انبوه آسیبها در امان خواهند بود، چنانکه دیدید و تجربه کردید که در آستانه انقلاب چنین وحدت و همدردی حاکم بود، و آسیبها و آفتها به غایت اندک مینمودند. یاد ایامی که با هم آشنا بودیم ما
بنابراین، آنچه مطلوب و ممدوح و مقبول خداوند است و نیز نوعی از تواضع به شمار میآید همدردی و همدلی انسانها با یکدیگر است، بیآنکه دین و آیین و اعتقادات ایشان لحاظ شود. لذا میبینید که ائمه بزرگوار ما همچون: امیرالمؤمنین، امام مجتبی، سید الشهداء، زین العابدین، در نیمههای شب، باری سنگین از لباس، و خوراکیها، و درهم و دینار بر دوش میگرفتند، و به تهیدستان که در خواب خود غوطهور بودند میرساندند، و هرگز کاری
نداشتند که آنان به چه آیین گرویدهاند، و به کدام دین پایبندند، بلکه میگفتند: ایشان برادران انسانی ما هستند.
امیرالمؤمنین علیه السلام حاکم بود، روزی به تنهایی به سوی کوفه میرفت.
چون در آن روزگار فتنههایی همچون ترور، اینگونه که امروزه رایج است، رواج نداشت، در نتیجه نیازی نبود که حضرت جهت حفظ جان خود با تشریفات ویژه راهی را طی کند.
همچنانکه امام صادق علیه السلام قصد استحمام داشت، و صاحب حمام از ایشان خواست که چند لحظهای مکث کنند، تا حمام را تخلیه و قرق کرده و آنگاه امام وارد شوند. ولی حضرت نپذیرفت، و فرمود: هیچ احتیاجی به این کار ندارم. و دیگر آنکه مومنان به این تشریفات هیچ حاجتی ندارند.
کسی به نام عجلان که از صاحب امام صادق علیه السلام میباشد میگوید: به مهمانی امام رفتم. بر سفره، اندکی گوشت بود و مقداری سرکه، و کمی نیز روغن زیتون، و چند قرص نان. حضرت گوشت را مقابل من گذاشت و خود مقداری سرکه و روغن زیتون صرف رد، و آنگاه فرمود: شما راحت باش، و نگران من نباش، که این غذا غذای ما و تمام انبیاست.
یعنی سفره ما سفره تشریفات نیست.
یعنی مومن به گونهای رفتار میکند که بدهکار دیگران نباشد، و نه مال ایشان را خورده و ضایع کند.
یعنی مومن بَرج ندارد، و به آنچه از راه کسب حلال به او رسیده است قناعت و اکتفا میکند.
حضرت در میان راه کسی را دید که گوشهای نشسته و کنار خود باری دارد، و منتظر است کسی از راه برسد و او را کمک کند تا بار خود را بر مرکب خود سوار کند، و حضرت نیز دست به کار میشود و مرد را کمک کرده و به اتفاق بار را سوار میکنند.
مؤمن، بار افتاده را بر میدارد.
مؤمن، متواضع است. اگر یارم نئی پیشم چرایی
اقلاً اگر باری بر نمیدارید، باری هم بر دوش مملکت نگذارید.
حضرت با آن مرد به راه افتادند.
و آن مرد هیچ نمیدانست که این مردی که بارش را به کمک او بر مرکب سوار کرده است، کیست! لذا پرسید: آقا از کجائید؟ فرمود: از کوفهام.
و شیرین و گرم با هم سخن میگفتند. و این خصلت مومن است که عصبانی و تلخ و زهر نیست بلکه شیرین و افتاده است.
در بین راه به یک دو راهی رسیدند، که یک راه به کوفه میرفت و یک راه به دیاری دیگر، و حضرت بجای آنکه راه کوفه را در پیش گیرد همراه آن مرد شد، و آن مرد که پیش از این از زبان امام دانسته بود که به کوفه میرود، با شگفتی پرسید:
مگر مقصد شما کوفه نیست؟ فرمود: آری؛ به کوفه میروم. گفت: پس چرا از این راه میآیید؟ حضرت فرمود: آموزگار من پیامبر بود، و به من آموخت که اگر در جادهای با کسی همسفر و همراه بودی، و راه او از تو جدا شد مقداری از راه به نشان احترام با او همراهی کن. آن مرد گفت: آقا! من اگر کوفه بیایم اجازه دیدار و زیارت شما را دارم؟ فرمود: هیچ مانعی ندارد. پرسید نام شما چیست؟ حضرت فرمودند: من بنده خدا، رفیق تو، و خادم هر کس که کاری داشته باشد. و آن مرد با دنیایی از شور و اشتیاق گفت: آقا! من از منش و رفتار تو و حرف معلم تو لذت بردم،و میخواهم مسلمان بشوم.
و به این صورت یک نفر با تواضع و افتادگی و ادب امیرالمؤمنین بنده خدا شد، و به راه خدا آمد.
از خدا جُوییم توفیق ادب
آری، قرآن مجید راهنمای ما به تمام مسایل انسانی است. و با قرآن است که انسان به عالیترین مقام تواضع و انکسار و فروتنی خواهد رسید.
اما متاسفانه جامعه آنگونه که خواست قرآن است نیستند.
«ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتٰابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنٰا مِنْ عِبٰادِنٰا» (1)
ما قرآن مجید، این منبع انسانیت و آدمیت را به میراث بندگان خود رساندهایم.
«فَمِنْهُمْ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ» (2)
اما پارهای از این بندگان بر خود ستم میکنند.
یعنی گروهی بر خود ستم کرده و از قرآن من دور شدند که در حقیقت بر علیه شخصیت خود قیام کردهاند.
یعنی شصت سال و بیشتر و یا کمتر در این دنیا زندگی کردند اما نه بنده خدا شدند و نه برادر مردم، نه نسبت به خداوند خاکسار، و نه نسبت به مردم افتادگی نمودند.
آنهم مردمی که خداوند خدمت به آنان را خدمت به خود، و احترام به آنان را احترام به خود میداند.
خدا به موسی بن عمران علیه السلام فرمود: برهنه بودم مرا نپوشاندی. گرسنه بودم غذایم ندادی، تشنه بودم آبم ندادی. مریض بودم به عیادتم نیامدی! موسی با شگفتی گفت: خدایا! چه میشنوم؟ تو برهنه بودی؟ تو گرسنه و یا تشنه و یا مریض بودی؟ فرمود: موسی! بندهام برهنه بود او را نپوشاندی، و پوشاندن برهنه در حقیقت پوشاندن من است. تشنهای را سیراب نکردی، و سیراب ساختن تشنه، سیراب نمودن من است. . .
راستی که خداوند چه ارج و قدر و حرمتی برای بندگان خود قایل است.
امام صادق علیه السلام از مسیری میگذشت، در حالی که بر مرکب سوار بود دید کسی از شدت عطش بر خاک افتاده است، و به گونهای است که اگر بخواهند از مرکب پیاده شده و خود را به او برسانند وی تمام کرده است لذا به یکی که پیاده بود و با خود آب داشت فرمود: سریع به او آب برسان. ولی آن مرد گفت: یابن رسول اللّٰه! آن مرد، مسیحی است و من او را میشناسم. حضرت فرمود: به دین او کاری ندارم. او انسان است. و انسانی دارد از عطش میمیرد.
آری، باید نسبت به بندگان خداوند که در حقیقت عیال و بستگان او هستند بیتفاوت نبود، و برادری را نسبت به ایشان، هرچند که از کیش و آیینی دیگر باشند، از یاد نبرد.
و البته اگر مسلمان باشند، و یا حقی بر انسان داشته باشند، حکایت دیگری خواهد داشت.
هرگاه سلام شیخ مرتضی انصاری را به حاجی سبزواری میرساندند وی تمام قامت ایستاده و میفرمود: علیه السلام. الیه السلام. منه السلام.
یعنی شان و شرائط خود را هیچ لحاظ نمیکرد، به ویژه آنکه میدید مرحوم شیخ از بزرگان و فقیهان شیعه است.
و هر گاه کسی به محضر شیخ انصاری میرسید و سلام مرحوم حاجی سبزواری را به او ابلاغ میکرد، او نیز تمام قامت برخاسته و رو به ایران نموده، و سلام او را پاسخ میگفت، و میفرمود: مدتی در مشهد شاگرد وی بودهام و او حق استادی بر من دارد.
مرحوم والِه از روحانیون باکرامت و کمنظیر خراسان بود. و من نیز هرگاه به خراسان میرفتم به حضور ایشان میرسیدم. و بسیار آرزو داشتم که روزی
دستان ایشان را ببوسم اما اتفاق نیفتاد.
هر وقت هم به او پیغام میفرستادمم که بنا دارم ایشان را ببینم، او خود بزرگواری میفرمود، و پیش از آنکه من به محضر ایشان حضور یابم، ایشان به دیدن من میآمدند.
روزی همین بزرگوار به محضر مرحوم آیة اللّٰه حاج میرزا جواد آقا تهرانی بود.
مرحوم حاج میرزا جواد آقا را به خصوص جوانان جبهه خوب میشناسند.
ایشان کراراً به جبهه آمدند و میفرمودند: هر کجا به شهادت رسیدم مرا در همانجا خاک کنید. اما جنگ تمام شد و ایشان نیز به شهادت نرسیدند.
این بزرگوار از علمای کمنظیر این مملکت بودند.
ایشان در بیمارستان بستری بود، و وصیت نیز فرموده بود که در صورت مرگ، مزار ایشان در گورستان عمومی مشهد باشد. و هر چه علما و بزرگان از ایشان خواستند که وصیت خود را تغییر داده و اجازه دهند در حرم حضرت رضا علیه السلام دفن شوند، اجازه ندادند و با گریه گفتند: اگر جنازهام به حرم وارد کنید بیادبی به ساحت امام هشتم علیه السلام است. و تاکید کردند که مرا کنار فقرا دفن کنید، و بر مزارم سنگی قرار ندهید، و بلکه با خاک یکسان کنید، به گونهای که گورم در میان گورها گم شود.
مرحوم واله بعد از زیارت ایشان میخواست از حضورشان مرخص شود.
او سالها و سالها با آن بزرگوار در ارتباط بود و رفاقت داشت.
تو گویی این دو انسان بزرگ یک روح بودند که در دو پیکر جای داشتند.
شصت سال این دو بزرگوار با چند تن دیگر از بزرگان دیگر در مشهد زیستند و یکبار کلمه «تو» به یکدیگر نگفتند.
آری مردم مومن با یکدیگر جنگ و ستیز ندارند. و تمامی نسبت به یکدیگر فروتن میباشند. جان گرگان و سگان از هم جداست متحد جانهای شیران خداست
امیرالمؤمنین علیه السلام دست بر پیشانی داشتند و از کوچههای کوفه میگذشتند، میثم تمارِ خرما فروش او را دید پرسید: علی جان! ناراحتید؟ فرمود: بلی ناراحتم. گفت: ناراحتی شما از چیست؟ فرمود: سر دردی شدید دارم. پرسید: بیخوابی کشیدهاید؟ فرمود نه.
پرسید: غذایتان مشکلی داشته است؟ فرمود: نه. گفت: خبری ناگوار شنیدهاید؟ فرمود: نه. پرسید: پس چرا سر شما به درد آمده است؟ فرمود: چون سر شما درد میکند.
هر دو یک روحیم اندر دو بدن
راستی، آیا سر مردم درد میگیرد سر ما هم درد میگیرد؟
آیا با دیدن اشک مردم که از شدت مشکلات جاری میشود، دل ما نیز میسوزد؟
آیا رنج و ناراحتی مردم، مایه ناراحتی و رنج ما نیز خواهد بود؟
راستی، چگونهایم؟ چه میکنیم؟
مرحوم حاج میرزا آقا که دیدند مرحوم واله قصد خداحافظی دارد از جا برخاست، و به بیرون اتاق رفت، و خم شد و کفشهای مرحوم واله را جفت کرد. و در همینجا مرحوم واله نیز خم شد و دست ایشان را بوسید و به صورت کشید، و گفت: این دست متواضع و متصل به ایمان، مایه شفاست.
اشارت
نهایت کوشش و سعی انبیا این بود که آدمیان را از توقف پرهیز، و به حرکت و تکاپو و رشد وادارند، و بدینسان با مجموعه طبیعت همآوا و همآهنگ شوند.
قرآن کریم دستورالعمل این هماهنگی با نظام عالم است.
در این هماهنگی ارزش انسان بالا رفته و از بهشت خداوند برتر خواهد شد.
حکایت
حکایتِ: مرحوم آیة اللّٰه مرعشی نجفی و آنچه از آن ولی خداوند شنید.
حکایتِ: پینهدوز نجف که شیخ عبدالکریم را نکتهای ماندگار آموخت.
رسول باکرامت اسلام میفرمود: آنچه از رفتار، روش، منش و شیوه زندگی من مشاهده میکنید چیزی جز ادب نیست، که خدای بزرگ مرا به نیکویی تمام آموخت.
«ادَّبَنِی رَبِّی فَاَحْسَنَ تَأدِیبی»
ادب پیامبر صلی الله علیه و آله آنگونه که از سخنان مولانا علی بن ابیطالب به دست میآید، به گونهای است که فوق آن هیچ متصور نمیباشد.
ادب آن رسول با مکرمت ادبی بود که تنها در خصوص طایفه و یا مجموعهای خاص اعمال نمیشد، بلکه همچون خورشید که با آنچه مواجه میشود بیدریغ میتابد، او نیز با هرکس روبرو میشد ادب داشت و ادب میفرمود. و هرکس به فراخور استعداد و بینش خود از این ادب بهرهور میشد، همچنانکه اشیاء و موجودات عالَم به میزان حاجت و نیاز خود از شعاع خورشید بهره میبرند.
و البته، پارهای نیز همچون خفاش که چشم از خورشید فرو بسته و خود را از آن دور میدارد، از آن پیامبر بزرگوار فاصله گرفته، و خود را محروم میداشتند، و با این عمل و رفتار خویش خسارت میکردند و به جای سود جستن از آن کانون مهر و صفا زیان میدیدند. و تو گویی به شورهزاری میماندند که از بارش باران، نه به بوتههای زیبای گل، بلکه به خارهایی جانسوز دست مییافتند. باران که در لطافت طبعش خلاف نیست در باغ لاله روید و در شورهزار خس
از اینرو باید پذیرفت که محرومیت با دست خود صورت میپذیرد، که البته مایه توقف است و توقف از شمار معاصی و گناهانی بس سنگین است که بشر به آن اقدام مینماید.
و این گناه وقتی سنگینتر خواهد بود که انسان مایه محرومیت و توقف دیگران نیز باشد.
قرآن کریم در باب این جماعت میگوید:
«یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ» (1)
یعنی راه را بر کسی که میخواهد رشد و تعالی یابد میبندند، و یا زمینههای رشد را کور میکنند. و در حقیقت شخصیت معنوی دیگران را از میان میبرند، و امام صادق علیه السلام فرمود: کسی که تنها با یک انسان چنین کند یعنی مایه توقف و عدم رشد او باشد گویی با تمامی انسانها در افتاده و تمامی ایشان را از میان برداشته باشد.
از اینرو، بخوبی ثابت و روشن میشود که توقف و مانع رشد خود و دیگران شدن بسیار سهمگین و عظیم است، وگرنه هیچگاه با قتل و از میان بردن تمامی انسانها برابر و مساوی نبود.
1) 1) اعراف / 45.
سنگینی و بزرگی این گناه نیز به این باز میگردد که موجب میشود انسان از انسانیت سقوط و به مرتبه حیوانات نزول کند، و همچون حیوانات که هرگز رشد و اعتلا و تعالی ندارند، انسان نیز تعالی و رشد نیابد. و این چیزی است که هرگز مطلوب و مقبول خداوند نیست.
آنچه خواست و مشیت خداوند است این است که: انسان در جریان بوده و پیوسته رو به رشد و افزوده شدن و سازندگی باشد. چراکه اساساً انسان چیزی به مانند آب است که اگر در جای خود بماند و متوقف شود به گند مینشیند، و طعم و رنگ و بو و خواص خود را از دست خواهد داد. بنابراین صلاح و سود انسان جز در حرکت و سیر و سلوک نیست. و در حقیقت این سلوک و سیر و حرکت نوعی همراهی و هماهنگی با نظام طبیعت است، چراکه نظام طبیعت به تصریح کتاب خدا در حرکت بوده و به سوی پروردگار هستی سیر میکند.
و نهایت کوشش و تلاش انبیا و اولیا معطوف به این بود که انسان را از توقف دور و به حرکت واداشته، و با مجموعه طبیعت هماهنگ سازند. و البته شیوه و چگونگی این هماهنگی نیز به شیواترین و زیباترین وجه ممکن شرح کردهاند. و قرآن کریم نیز همین ماجرا را به نیکوترین صورت توضیح و تبیین نموده است.
بنابراین، قرآن مجید دستورالعمل هماهنگی انسان با نظام عالَم است.
و در این هماهنگی است که ارزش انسان بالا رفته و از بهشت خداوند برتر خواهد شد. چراکه بهشت جایگاهی است که مواهب و نعمتهای خداوندی را در اختیار انسان میگذارد، از اینرو ظرفی بیش نیست، و تو گویی همچون گلدانی است که در آن گلی زیبا جای میگیرد. و البته ارزش گل از گلدان به مراتب برتر و بیشتر است.
حال ببینید چه ناجوانمردند آن نامردمی که انسان را از این شأن و مقام فرو کشیده و او را تا حد حیوان تنزل داده و تعریف نمودهاند.
این هوسبازان آلوده، انسان را مساوی با بدن، و بدن نیز برابر با گوشت، پوست، استخوان، رگ، پی و مجموعهای از غرائز که محوریت آن با شهوت است میدانند، و کار و وظیفه انسان را جز در این نمیبینند که در خدمت بیچون و چرای شهوت و غرائز دیگر باشد.
آیا جز این است که این آلودگان انسان را در حد بهایم و حیوانات معنی میکنند.
آیا اگر تعریف انسان این است تعریف گاو و اسب و استر چیست؟ مگر نه آنکه آنها نیز جز بدن نیستند؟ و یا مگر نه آنکه بدن آنها نیز جز گوشت، پوست، استخوان و مجموعهای از غرائز چیزی دیگر نیست؟
و جای بسی شگفت است که این تعریف در دنیای اروپا و آمریکا بسیاری از مردم آسیا و آفریقا حرف اول را میزند.
و این حرفی است که یک یهودی اتریشی به نام فروید دیکته کرد، و بیش از شصت سال است که توسط صهیونیست کوشش و تلاش میشود که آن را به صورت فرهنگی حاکم و برتر غالب کند، و غالب نیز کرده است، و تنها کافی است که چشم را کمی باز کنیم، و به ترکیب و ظاهر زندگی مردان و زنان چشم بدوزیم. و نیز فجایعی که روز به روز بُروز میکند، و مسائل جنسی را پردامنه و گسترده میسازد.
اگر امروز نظام خانواده را نادیده میگیرند، و دختران و پسران و زنان و مردان را در کنار هم مینشانند محصول و متاثر از همان فرهنگ حاکم است.
من طی سفرهایی که به انگلستان داشتهام جز شگفتی و حیرت ندیدهام. زیرا که مثل آفتاب پیداست که انسانیت را از انسان گرفته، و او را در شهوت و غرائز حیوانی خلاص کردهاند.
امروز زنان در آن سرزمین بدون عقد با شوهر خود زندگی میکنند، زیرا عقیده فروید بر این است که زن بر اثر عقد با شوهر خود گره خورده و محدود
میشود، و اگر فردا شوهری زیباتر و دلرباتر یافت نمیتواند در آغوش او باشد.
و این خلاف آزادی و رهایی است، و به سود مرد نیز نیست شاید مرد خواست با زنی دیگر باشد، و یا با پسری دیگر!
من روزی در کمبریچ که مرکز دانشگاههای مهم انگلستان است، برای بازدید به یکی از دانشگاههای بسیار مهم رفتم. دانشگاهی بسیار عظیم و عریض و طویل بود. پرسیدم مهمترین استاد این دانشگاه کیست؟ گفتند: کسی است که دارای تخصصهای بالاست، و از همه اساتید دیگر باسوادتر ست. گفتم:
میشود او را دید؟ گفتند: دیدن ندارد. گفتم: برای چه؟ گفتند: اینکه از همه داناتر است و از اعتبار و منزلت بالایی برخوردار است با دو سه پسر ازدواج کرده است. بنابراین او حیوانی بیش نیست، و حیوان که دیدن ندارد. گفتم: حیوانات نیز در چارچوب حیوانیت خود از این برنامهها ندارند، و هرگز خارج از قواعد و قوانین نظام الهی زندگی نمیکنند.
حقیقتاً انسان وقتی که این وقایع را میبیند یا میشنود، میفهمد که قرآن چه میگوید، و چه زیبا انسان را تعریف و ارزیابی میکند.
قرآن میگوید: انسان کلمه است، ولی نباید کلمه باقی بماند، بلکه باید با کلمات زیبای دیگر کنار بیاید، تا کتاب شود. کتابی پر از فرازهای بلند و جذاب و دلربا.
ببینید عیسی که به فرموده خداوند یک کلمه بود با چه زیباییها آمیخته شد و چه کتاب زیبایی از خود پدید آورد:
«إِنِّی عَبْدُ اللّٰهِ»
من بنده خدایم.
بنابراین، نخست با کلمه زیبای بندگی ترکیب شد.
«آتٰانِیَ الْکِتٰابَ» (1)
کتاب به من رسیده است.
و از اینرو با وحی همنشین شده و سپس نیز با نبوت، برکت، و نماز و زکات و نیکی.
«وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا وَ جَعَلَنِی مُبٰارَکاً أَیْنَ مٰا کُنْتُ وَ أَوْصٰانِی بِالصَّلاٰةِ وَ الزَّکٰاةِ مٰا دُمْتُ حَیًّا وَ بَرًّا بِوٰالِدَتِی» (2)
و هرگز با بدیها و پلیدیها و رفیقان ناهموار همنَفَس و همراه نشد. گرَت اندیشهای ز بدنامی است
سالکان را چه کار با دیوان؟ طوطیان را چه کار با مردار؟ (3)
و این تنها سیره عیسی نیست بلکه هرکس که به شیوه دین خدا رفتار میکند اینگونه است، و حاضر نیست خود را با ناهمواریها از هر جنس و صورتی که باشند آلوده سازد.
مرحوم، آیة اللّٰه العظمی مرعشی نقل میکند که در نجف برای یک کسی که از اولیاء خدا بود از خانه غذا میبردم. شبی مادرم درد زایمان داشت و مادربزرگم به کمک آمده بود، آرام به او گفتم: مقداری شام میخواهم تا برای آن
مرد الهی ببرم. مادربزرگم عصبانی شد و فریاد کرد: دخترم از دست میرود و تو در فکر شام دیگری هستی؟! و من چیزی نگفتم. چند لحظهای بعد به خود آمد و مقداری غذا در ظرفی ریخت و با بیمیلی به من داد و من برد. ولی آن مرد نپذیرفت و فرمود: این غذا ناهموار است، چون با عصبانیت و ناراحتی و بیمیلی همراه بوده است.
ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست؟
مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حایری میگوید: در نجف در مسجدی درس میگفتم، و از همان ابتدا پینهدوزی نیز به درس میآمد، و هرچه میگفتم او سر تکان میداد! تا اینکه چند روزی گذشت و پینه دوز نیامد. و چند روزی بعد دوباره آمد. بعد از درس حال او را پرسیدم. گفت: شیخ! برای تو متاسفم. گفتم:
برای من؟ برای چه؟ گفت: مگر رسول خدا نفرمود: اگر رفیق و یار هممسجدی تو چند روزی غایب شد و از احوال او بیخبر بودی، از حال او جویا شو، من چند روزی نیامدم، چرا از حال من نپرسیدی؟ این خلاف اخلاق پیامبر است.
پس کَی میخواهی ادب بشوی؟ گفتم: ببخشید. گفت: بخششی در کار نیست اگر میخواهی تو را ببخشم باید یک نهاد بدهی. گفتم: چشم، فردا مهمان ما باش. و فردای همان روز بعد از درس به راه افتادیم و به خانه رفتیم. خانمم که مرا با مهمان دید گفت: چرا از پیش مرا خبر نکردی، ما که جز مقداری ماست و کمی نان خشک چیزی نداریم. گفتم: فراموش کردم، ولی مانعی ندارد مقداری پول به امانت پیش من است، با همان خرید کرده و نهار را فراهم میکنیم. همین کار را هم کردم و با آن پول چند سیخی کباب گرفتم و بر سر سفره آوردم ولی پینهدوز هرگز به آن لب نزد و تنها نان و ماست را میخورد. به او تعارف کردم و گفتم: این کباب را تنها بخاطر شما خریدم. گفت: کبابی که با پول مردم خریداری شود ما را خط خطی میکند، و آیینه روح ما را کدر و تار خواهد ساخت.