ghaemiyeh.com
سرشناسه:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ -
عنوان و نام پدیدآور:عقل: محرم راز ملکوت / حسین انصاریان.
مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری:۵۲۷ ص.
فروست:مجموعه آثار؛ ۶۱.
سیری در معارف اسلامی؛ ۲.
شابک:978-964-2939-12-1
وضعیت فهرست نویسی:فاپا(برونسپاری)
یادداشت:عنوان روی جلد: عقل محرم راز ملکوت: متن سخنرانیهای استاد حسین انصاریان.
یادداشت:کتابنامه: ص. ۵۰۵-۵۱۰.
یادداشت:نمایه.
عنوان روی جلد:عقل محرم راز ملکوت: متن سخنرانیهای استاد حسین انصاریان.
موضوع:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ -
موضوع:اخلاق اسلامی -- مقالهها و خطابهها
موضوع:عقل و ایمان (اسلام)
رده بندی کنگره:BP۱۰/۵/الف۸۲ع۷۴ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی:۲۹۷/۰۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۵۸۲۴۷۷
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم در جهان پر تلاطم امروز،آیات پرشور الهی و کلام روحبخش معصومین و زمزم لا یزال معارف شیعه مرهم جانهای خسته و سیرابکننده تشنگان هدایت و رهایی جویندگان از ظلمتهای نفس است.عالمان دینی و عارفان حقیقی غواصان این اقیانوس بیکران معرفتاند که گوهرهای ناب علوم قرآن و اهل بیت،علیهم السلام، را به دست آورده و به مشتاقان حقیقت عرضه مینمایند.
در این میان،کرسی منبر و خطابه رسانه دیرپا و سازندهای است که از دیرباز زمینه ارتباط و انتقال معارف دینی و مکارم اخلاقی را میان عالمان و متعلمان فراهم کرده است و عالمان آگاه و هادیان دلسوز،که عمر خویش را صرف تتبع و تحقیق در آثار علمی شیعه نمودهاند،عباد اللّه را به مصداق کریمۀ «اُدْعُ إِلیٰ سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ» ،با کلام نغز و لطیف خود به راه سعادت دعوت کردهاند.
مجموعه حاضر،که با عنوان«سیری در معارف اسلامی»در مجلدات مختلف و موضوعات متنوع در اختیار خوانندگان محترم قرار میگیرد،مجموعه مباحث عالمانه و ارزشمند محقق ارجمند حضرت استاد حسین انصاریان،مد ظله العالی، است که یکی از عالمان برجسته و میراثداران گوهرسخن در زمان خویش است که استواری کلام و لطافت بیان نافذشان بر اهل نظر پوشیده نیست.
این گنجینه ارزشمند حاصل نیم قرن مجاهدت علمی و تبلیغی حضرت استاد جهت نشر و ترویج فرهنگ غنی شیعه بر کرسی بحث و نظر میباشد که به منظور پربارتر ساختن محتوای تبلیغ دینی در جامعه و استفاده بیشتر طلاب محترم علوم دینی به زیور طبع آراسته میشود.
در این مجموعه گرانقدر،تلاش شده است با تکیه بر ویرایشی روشمند و دقیق- که شرح آن در یادداشت ویراستار آمده استساختار هنرمندانه مباحث و سبک استاد در ارائه سخن از بین نرود،تا ضمن نشر فرهنگ انسانساز آل اللّه، علیهم السلام،شیوه منحصر به فرد استاد در تبیین معارف دینی نیز حفظ شده و به مشتاقان ارائه گردد.
مجلدی که اکنون تقدیم خوانندگان گرامی میشود دومین مجلد از این مجموعه سترگ،و دربر دارنده 22 گفتار در باب عقل است که مربوط به سخنرانیهای استاد در ماه رجب سال 1381(حسینیه سلیمی تهران)،دهه سوم محرم سالهای 82-83 (مسجد حضرت معصومه شهرستان کرج)،و دهه دوم رجب سال 1385 در حسینیه عاشقان ثار اللّه شیراز است.این مکتوب،علاوهبر دربر داشتن متن سخنرانی که لا جرم سبک و سیاق متن را نیز گفتاری میسازد،از فواید زیر خالی نیست:
-عنوانبندی مناسب و تفکیک مطالب و موضوعات.
-استخراج مصادر آیات و روایات و ارائه مطالب متنوع دیگر در پینوشت.
-ذکر نام مستقل برای هر بحث.
-مجموعه متنوع فهرستها و...
در پایان،با امید به اینکه اثر مورد رضایت حضرت حق و اهل بیت عصمت و طهارت،علیهم السلام،و مقبول نظر مبلغان دینی قرار گیرد،لازم است از استاد انصارییان،دامت برکاته،که این فرصت مغتنم را در اختیار قرار دادند سپاسگزاری نماییم.همچنین،از هیئت مدیره محترم مرکز و پژوهشگران و ویراستاران موسسه نگارش و ویرایش،به ویژه جناب آقای محسن باغبانی،که تولید و آمادهسازی این اثر را بر عهده داشتند،و دیگر عزیزانی که در نشر این اثر یاری رساندند،کمال تشکر را داریم.و للّه الحمد.
مرکز علمی تحقیقاتی دار العرفان
تهران،حسینیه سلیمی رجب 1381 بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
خداوند متعال،در همان هنگام که سرشت هر انسانی را در رحم مادر، جایگزین میکند،نعمت عقل را نیز مانند سایر نعمتها(از جمله چشم، گوش،دهان،دست و پا و...)به او مرحمت میفرماید.این ودیعه ارزشمند اهلی ابزار توانای انسان برای درک حقایق عالم و دستیابی به آنها به شمار میآید.انسان از طریق عقل خود میتواند خدا را دریابد، انبیا و ائمه،علیهم السلام،را بفهمد،قیامت را درک کند،به انواع و اقسام نعمتهای خدادادی پیببرد،به خودشناسی برسد،راه زندگی را پیدا کند،و خیر و شر را بشناسد.
اگر پروردگار این نعمت عظیم را در اختیار انسان قرار نمیداد،انسان حیوانی از حیوانات به شمار میآمد و،در این صورت،صرفا از زندگیای محدود و معیّن برخوردار میشد و به خور و خواب و شهوت و،در نهایت،به مرگ بسنده میکرد؛ولی خداوند متعال چنین اراده نفرمود و نخواست انسان مانند سایر حیوانات زندگی کند.بنابراین،
نعمت عقل را در وجود وی به ودیعت نهاد تا این مخلوق بر همه مخلوقات هستی برتری یابد و به آنچه دیگر موجودات از آن دور نگه داشته شدهاند دسترسی پیدا کند.آری،بازوی پرتوان عقل انسان را به حقایقی رهنمون میشود که حتی ملائکه مقرب الهی نیز به آن دست نیافتهاند. 1
در قرآن کریم،در بیش از هزار آیه،به عقل و آثار بابرکت این نعمت الهی پرداخته شده است. 2 بهعلاوه،پیامبران و امامان معصوم در اینباره فراوان سخن گفتهاند، 3 اما به واقع،هیچکدام از انسانهاحتی انبیای خدااز عهده شکر نعمت عظیم عقل برنیامدهاند. 4 پیامبر اکرم، صلی اللّه علیه و آله،در جملهای بینظیر و پرارج درباره عقل،به امیر المؤمنین علی،علیه السلام،میفرمایند:
«یا علی،لا مال اعود من العقل». 5
در این عالم،ثروتی سودمندتر از عقل وجود ندارد.
آری،به راستی که همه عبادات و خدمات انبیای خدا و ائمه طاهرین، علیهم السلام،از عقل کامل آنها سرچشمه گرفته و،در نهایت،ایشان را به بهشت برین رهنمون ساخته است.
خرد آن است که چون هدیه فرستاد به تو
زو خداوند جهان با تو سخن گفت به راز 6
امام جعفر صادق،علیه السلام،میفرمایند:
«العقل ما عبد به الرحمن».
در این جمله،واژه«به»حائز اهمیت فراوان است.امام صادق، علیه السلام،عقل را حقیقتی قلمداد میفرماید که انسان به وسیله آن،به
طرف عبادت پروردگار هدایت میشود.باری،انسان عاقل درباره خدا، انسان،و جهان میاندیشد و به تحلیل و ارزیابی هریک از آنها میپردازد تا به این نتیجه میرسد که در این عالم،که سفرهای بینقص از نعمتهای شگفتانگیز خدا به شمار میآید،مخلوق و میهمان پروردگار است.بنابراین،لازم است عبد و بنده خدای متعال باشد.او به این نکته میاندیشد که برای چه باید در مقابل غیر خدا تعظیم کند؟برای چه در مقابل هر شاهی،هر وزیری،هر وکیلی،هر اربابی،و هر ثروتمندی سر تعظیم فروبیاورد؟مگر نه این است که آنها هم مانند دیگر انسانها وظیفه دارند در مقابل صاحب حقیقی عالم سر تعظیم فروآورند؟بدین ترتیب،او نتیجه میگیرد که اگر به موجودی هممرتبه یا کممرتبهتر از خود تسلیم شود،دیگر کمال زیان را دیده است.آری،جماد و نبات، طلا و نقره،مال و ثروت،و مقام و شهرت همگی در مرتبهای پایینتر از انسان قرار دارند و عاقل خود را بنده آنها قرار نمیدهد.
خداوند در قرآن،خطاب به پیامبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله،میفرماید:
«قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحیٰ إِلَیَّ أَنَّمٰا إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَمَنْ کٰانَ یَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ یُشْرِکْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً». 7
بگو:جز این نیست که من هم بشری مانند شمایم که به من وحی میشود که معبود شما فقط خدای یکتاست.پس،کسی که دیدار پاداش و مقام قرب پروردگارش را امید دارد،باید کاری شایسته انجام دهد و هیچکس را در پرستش پروردگار شریک نکند.
همه انسانها در مقامات انسانی یکی هستند.حال،این افراد هریک شغلی دارند:یکی شاه است،نفر بعدی رئیس جمهور است،یک نفر وکیل است،و دیگری وزیر.اینکه شغل مهم داشتن نمیتواند برای کسی امتیاز به حساب آید و همه موجودات مخلوق پروردگار و هممرتبه هستند از طریق عقل فهمیده میشود:
خرد راهنمای و خرد دلگشای خرد دست گیرد به هر دو سرای. 8
در اثر به کار گرفتن عقل،انسان پیمیبرد که باید بسان تمام موجودات عالم یک خط سیر مستقیم را در پیش بگیرد.تنها در این صورت است که انسان عاشق بندگی آفریدگار میشود.پروردگار نیز،به واسطه انبیای خود،راه بندگی را به او نشان میدهد.
به راستی،وقتی انسان خدا را بندگی میکند،ارزشی افزونتر از همه ارزشها مییابد و در روز قیامت مقام «فِی عِیشَةٍ رٰاضِیَةٍ» 9 را نصیب خود میکند.آری،انسان از طریق عقل و به کمک آن«عبد اللّه»میشود.
یادآور میشود امتیاز معنوی انبیا و ائمه طاهرین،علیهم السلام،به سبب همین عبد اللّه بودن آنها بوده است.همه عشق انبیا و ائمه در بندگی خدا خلاصه میشده است.گاهی،حتی به سبب این عشق به بندگی پروردگار به شهادت میرسیدهاند،ولی بندگی را رها نمیکردهاند؛چون میدانستند پذیرش شهادت،به سبب بندگی خدا،یکی از بالاترین ارزشها محسوب میشود.
به حضرت سید الشهدا پیشنهاد شد در هر شهری که میخواهند سکونت کنند و هر مالی که میخواهند در اختیار بگیرند و در عوض از یزید اطاعت کنند.بدین ترتیب،از حضرت خواستند خدا را با یزید عوض کند،خدا را کنار بگذارد و یزید را در زندگیاش بگنجاند!چرا حضرت سید الشهدا،علیه السلام،در برابر این خواسته مقاومت کرد و تن به شهادت داد و فرمود:
«مثلی لا یبایع مثله». 10
انسانی مثل من با فردی چون یزید بیعت نمیکند.
عقل کامل و جامع آن حضرت پذیرش این دادوستد را زیانبار
میدانست؛زیرا عقل ایشان همۀ ارزشها را در وجود پروردگار بزرگ عالم میدید.
در روایات آمده است:در کنار دروازه مکه،مردم برای حضرت سید الشهدا،علیه السلام،دلسوزی کردند و به ایشان گفتند:یابن رسول اللّه،این سفر بوی خون میدهد.شما از این سفر صرفنظر کنید!ولی حضرت جواب دادند:اشتیاق من به مرگ از اشتیاق یعقوب به دیدن یوسف بیشتر است. 11 به راستی که من،در این مرگ،سرمایه بندگی را حفظ میکنم و این تجارت و کسب را از دست نمیدهم.پیامبر اکرم، صلی اللّه علیه و آله،در اینباره میفرمایند:
«الکاسب حبیب اللّه». 12
کاسب دوست و حبیب خداوند عالم است.
چنین کاسبی حبیب خدا به شمار میآید.او با پروردگار خویش معامله میکند و پروردگار نیز متاع او را به گرانترین قیمت میخرد.قرآن کریم در اینباره میفرماید:
«إِنَّ اللّٰهَ اشْتَریٰ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوٰالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقٰاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْرٰاةِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفیٰ بِعَهْدِهِ مِنَ اللّٰهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بٰایَعْتُمْ بِهِ وَ ذٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ». 13
یقینا،خدا از مؤمنان جانها و اموالشان را به بهای آنکه بهشت برای آنان باشد خریده است.همان کسانی که در راه خدا پیکار میکنند،پس دشمن را میکشند و خود در راه خدا کشته میشوند.خدا آنان را بر عهده خود در تورات و انجیل و قرآن وعده بهشت داده است؛وعدهای حق.و چه کسی به عهد و پیمانش از خدا وفادارتر است؟پس ای مؤمنان،به این داد و ستدی که انجام دادهاید خوشحال باشید؛و این است کامیابی بزرگ.
پیامبر بزرگوار اسلام،صلی اللّه علیه و آله،بعد از اینکه خطاب به حضرت
علی،علیه السلام،از عقل به عنوان سودمندترین ثروت هستی یاد میکند، ادامه میدهد:
«و لا فقر اشد من الجهل».
هیچیک از اقسام تهیدستی و فقر در این عالم از نفهمی و جهل دشوارتر نیست.
جهل آن است که آدم هفتاد سال در این دنیا زندگی کند،اما نفهمد جهان یعنی چه؟نعمتها یعنی چه؟انسان و خدا یعنی چه؟به دنیا بیاید و از دنیا برود و،در طول این به دنیا آمدن و از دنیا رفتن،در تاریکی مطلق به سر ببرد و هیچچیز را نبیند.طبیعی است که در تاریکی هیچ چیز دیده نمیشود.اگر شبهنگام،بدون اینکه چراغی روشن باشد،به اتاقی وارد شویم،هیچچیز را در آن اتاق تشخیص نخواهیم داد.حتی اگر عامل خطرآفرینی در اتاق وجود داشته باشد،آن را تشخیص نخواهیم داد،اما اگر چراغی در اتاق روشن باشد،عامل احتمالی خطر را میبینیم و از خود مواظبت میکنیم.
عقل طبیعی و خدادادی انسان،به تدریج،از طریق دیدهها و شنیدهها رو به کمال میرود و به قول امیر المؤمنین علی،علیه السلام،انسان عقل مسموع پیدا میکند.کودک رفتهرفته بزرگتر و فهمیدهتر،میشود و بسیاری از برنامههای بچگانه را کمکم کنار میگذارد و به طرف یک سلسله برنامههای مثبت سوق پیدا میکند که این مربوط به عقل اوست.
اگر عقل انسان رشد کند،انسان را در زمره انبیا و ائمه طاهرین،علیهم السلام،قرار میدهد؛چراکه عقل انسان را به پیروی از انبیا و ائمه به عنوان رهبران واقعی بشر تشویق میکند.در نتیجه،انسان سعی میکند مانند ایشان زندگی کند:از حرام خدا گریزان بوده به حلال خدا عشق
بورزد،قناعت پیشه کند،اخلاق نیکو داشته باشد و...
وجود مبارک امام موسی بن جعفر،علیه السلام،درباره ارزشهای فراوان عقل مسموع و کمالیافته میفرمایند:
وقتی انسان از عقل کامل برخوردار شود،یکی از نتایج آن عقل کامل درخواستهای بسیار شایسته از پروردگار عالم است. 14
اینگونه درخواستها در قرآن مجید،روایات و دعاها به وفور یافت میشوند؛ضمن اینکه وقتی انسان از خدا درخواستی میکند،پروردگار بزرگ زمینه دستیابی انسان به آن خواسته را فراهم میکند و جمله ذرات زمین و آسمان هماهنگ میشوند تا انسان به آنچه خواسته برسد.ازاین رو،کلید همه قفلها در اختیار انسان قرار میگیرد.خداوند در قرآن مجید میفرماید:
«وَ عِنْدَهُ مَفٰاتِحُ الْغَیْبِ لاٰ یَعْلَمُهٰا إِلاّٰ هُوَ». 15
وکلیه خزائن غیب نزد خداست،و کسی جز خدا بر آن آگاه نیست.
پروردگار عالم،با توجه به رحمت و عنایت خاص الهی،میتواند به خواهندگان و دعاکنندگان لطف کند و خواستههای آنها را پاسخ گوید.
امام موسی کاظم،علیه السلام،به هشام بن حکم فرمودند:در یکی از آیههای سوره مبارکه فرقان،از خداوند متعال درخواستی ارزشمند شده است که به نظر میرسد این درخواست از سوی یکی از عقلای عالم مطرح شده باشد؛زیرا درخواستکننده عقل کامل بوده و چیزی را خواسته است که سرمایه دنیا و آخرت او قرار بگیرد.اینگونه درخواستها به عاقلان واقعی اختصاص دارد:
«وَ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنٰا هَبْ لَنٰا مِنْ أَزْوٰاجِنٰا وَ ذُرِّیّٰاتِنٰا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَ اجْعَلْنٰا لِلْمُتَّقِینَ إِمٰاماً». 16
و آنان که میگویند:پروردگارا،ما را از سوی همسران و فرزندانمان خوشدلی و خوشحالی بخش،و ما را پیشوای پرهیزکاران قرار ده.
امام کاظم،علیه السلام،ادامه دادند:ای هشام،عاقلان حقیقی براساس شهوت،ثروت مادّی،و زیبایی ظاهری به امر ازدواج اقدام نمیکنند؛ بلکه مصلحت خود را در این امر مقدس به خداوند متعال وامیگذارند:
«هَبْ لَنٰا مِنْ أَزْوٰاجِنٰا».
این گروه از عاقلان اینگونه با خداوند نجوا میکنند:ما سازنده این نعمتها نیستیم،اینها آفریده تو و در حوزه اختیار و شناخت تو هستند.
در نتیجه،خود تو باید وارد میدان زندگی بشوی و امر ازدواج را برای ما به انجام برسانی.
باری،انسان عاقل از خدا میخواهد همسر و نسلی از فرزندان به او عطا کند که در دنیا و آخرت موجب شادی قلب او باشند و قلب مؤمن را شاد کنند.به راستی که قلب مؤمن حرم خداست:
«قلب المؤمن حرم اللّه». 17
خداوند متعال در سورههای رعد و مؤمن خاطرنشان فرموده است که در روز قیامت،این گروه از عقلا همراه با خاندان خود از طریق رحمت و عنایت ویژه پروردگار به راحتی وارد بهشت میشوند.خداوند در سوره مبارکه رعد میفرماید:
«جَنّٰاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهٰا وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّیّٰاتِهِمْ وَ الْمَلاٰئِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بٰابٍ». 18
بهشتهای جاویدی که آنان و پدران و همسران و فرزندان شایسته و درستکارشان در آن وارد میشوند،و فرشتگان از هر دری بر آنان درآیند.
(1).در سوره بقره،آیات 31 و 32 میخوانیم: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمٰاءَ کُلَّهٰا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلاٰئِکَةِ فَقٰالَ أَنْبِئُونِی بِأَسْمٰاءِ هٰؤُلاٰءِ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ* قٰالُوا سُبْحٰانَکَ لاٰ عِلْمَ لَنٰا إِلاّٰ مٰا عَلَّمْتَنٰا إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ». نیز در روایتی در کتاب مختصر بصائر الدرجات، حسن بن سلیمان حلی،ص 126 وجه دیگری از این معنا را بیان میکند:«عن ابی الربیع الشامی عن ابی جعفر(ع)قال:کنت معه جالسا فرأیت ان أبا جعفر، علیه السلام،قد نام فرفع رأسه و هو یقول:یا أبا الربیع،حدیث تمضغه الشیعة بالسنتها لا تدری ما کنهه.قلت:ما هو؟جعلنی اللّه فداک!قال:قول ابی علی بن ابی طالب، علیه السلام،ان امرنا صعب مستعصب لا یحتمله الا ملک مقرب أو نبی مرسل أو عبد امتحن اللّه قلبه للایمان.یا أبا الربیع الا تری انه یکون ملک و لا یکون مقربا و لا یحتمله الا مقرب و قد یکون نبی و لیس بمرسل و لا یحتمله الا مرسل و قد یکون مؤمن و لیس بممتحنین و لا یحتمله الا مؤمن قد امتحن اللّه قلبه للایمان».
(2).در جلد نخست تعداد آیات مربوط به این مطلب آمده است.
(3).برای نمونه،مراجعه کنید به کتابهای کافی و بحار الانوار باب عقل و جهل.
(4).احادیث درباره ممتنع بودن بهجا آوردن حق شکر نعمتهای الهی فراوان است.با این حال در روایات آمده است:
-مشکاة الأنوار،علی طبرسی،ص 71:«عن الباقر علیه السلام قال:قال اللّه عز و جل لموسی بن عمران علیه السلام:یا موسی،اشکرنی حق شکری.قال:یا رب کیف أشکرک حق شکرک و النعمة منک و الشکر علیها نعمة منک؟فقال اللّه تبارک و تعالی:إذ عرفت أن ذلک منی فقد شکرتنی حق شکری».
-تفسیر قرطبی،ج 1،ص 398:«قال تعالی «اِعْمَلُوا آلَ دٰاوُدَ شُکْراً» .فقال داود:کیف أشکرک یا رب و الشکر نعمة منک!قال:الآن قد عرفتنی و شکرتنی إذ قد عرفت أن الشکر منی نعمة.قال:یا رب فأرنی أخفی نعمتک علی!قال:یا داود تنفس!فتنقس داود فقال اللّه تعالی:من یحصی هذه النعمة اللیل و النهار.
و قال موسی علیه السلام:کیف أشکرک و أصغر نعمة وضعتها بیدی من نعمک لا
یجازی بها عملی کله!فأوحی اللّه إلیه:یا موسی الآن شکرتنی».
-میزان الحکمة،محمدی ریشهری،ج 2،ص 1487:«الإمام الصادق علیه السلام:أوحی اللّه تعالی إلی موسی علیه السلام:یا موسی اشکرنی حق شکری،فقال:یا رب کیف أشکرک حق شکرک،و لیس من شکر أشکرک به إلا و أنت أنعمت به علی؟!فقال:یا موسی شکرتنی حق شکری حین علمت أن ذلک منی».
(5).کافی،ج 1،ص 25؛توحید صدوق،ص 376؛تحف العقول،حرانی،ص 6:«عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:یا علی لا فقر أشد من الجهل،و لا مال أعود من العقل».
(6).از ناصر خسرو است.
(7).کهف،110 و مضمون آن در سوره فصلت،آیه 6.
(8).از فردوسی است.
(9).حاقه،19-24: «فَأَمّٰا مَنْ أُوتِیَ کِتٰابَهُ بِیَمِینِهِ فَیَقُولُ هٰاؤُمُ اقْرَؤُا کِتٰابِیَهْ* إِنِّی ظَنَنْتُ أَنِّی مُلاٰقٍ حِسٰابِیَهْ* فَهُوَ فِی عِیشَةٍ رٰاضِیَةٍ* فِی جَنَّةٍ عٰالِیَةٍ* قُطُوفُهٰا دٰانِیَةٌ* کُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنِیئاً بِمٰا أَسْلَفْتُمْ فِی الْأَیّٰامِ الْخٰالِیَةِ».
(10).این عبارت را حضرت به حاکم مدینه فرموده است.بحار الأنوار،ج 44،ص 324:
«...فلما مات معاویة و ذلک لنصف من شهر رجب سنة ستین من الهجرة کتب یزید إلی الولید بن عتبة بن أبی سفیان و کان علی المدینة من قبل معاویة أن یأخذ الحسین علیه السلام بالبیعة له و لا یرخص له فی التأخیر عن ذلک،فأنفذ الولید إلی الحسین فی اللیل فاستدعاه فعرف الحسین علیه السلام الذی أراد،فدعا جماعة من موالیه و أمرهم بحمل السلاح،و قال لهم:إن الولید قد استدعانی فی هذا الوقت،و لست آمن أن یکلفنی فیه أمرا لا اجیبه إلیه،و هو غیر مأمون،فکونوا معی فإذا دخلت إلیه فاجلسوا علی الباب،فان سمعتم صوتی قد علا فادخلوا علیه لتمنعوه عنی.فصار الحسین علیه السلام إلی الولید بن عتبة فوجد عنده مروان بن الحکم فنعی إلیه الولید معاویة فاسترجع الحسین ثم قرأ علیه کتاب یزید و ما أمره فیه من أخذ البیعة منه له،
فقال الحسین علیه السلام:إنی لا أراک تقنع ببیعتی لیزید سرا حتی ابایعه جهرا فیعرف ذلک الناس،فقال له الولید:أجل.فقال الحسین:فتصبح و تری رأیک فی ذلک،فقال له الولید:انصرف علی اسم اللّه تعالی حتی تأتینا مع جماعة الناس.فقال له مروان:و اللّه لئن فارقک الحسین الساعة و لم یبایع لا قدرت منه علی مثلها أبدا حتی تکثر القتلی بینکم و بینه احبس الرجل و لا یخرج من عندک حتی یبایع أو تضرب عنقه،فوثب الحسین علیه السلام عند ذلک و قال:أنت یا ابن الزرقاء تقتلنی أم هو؟کذبت و اللّه و أثمت،و خرج یمشی و معه موالیه حتی أتی منزله(ارشاد المفید ص 182 و 183 و هکذا ما بعده).قال السید:کتب یزید إلی الولید یأمره بأخذ البیعة علی أهلها(یعنی المدینة)و خاصة علی الحسین علیه السلام و یقول:إن أبی علیک فاضرب عنقه،و ابعث إلی برأسه،فأحضر الولید مروان و استشاره فی أمر الحسین،فقال:إنه لا یقبل،و لو کنت مکانک ضربت عنقه،فقال الولید،لیتنی لم أک شیئا مذکورا.ثم بعث إلی الحسین علیه السلام فجاءه فی ثلاثین من أهل بیته و موالیهو ساق الکلام إلی أن قال-:فغضب الحسین علیه السلام ثم قال:ویلی علیک یا ابن الزرقاء أنت تأمر بضرب عنقی؟کذبت و اللّه و أثمت.ثم أقبل علی الولید فقال:أیها الأمیر!إنا أهل بیت النبوة،و معدن الرسالة،و مختلف الملائکة،و بنا فتح اللّه،و بنا ختم اللّه،و یزید رجل فاسق شارب الخمر،قاتل النفس المحرمة،معلن بالفسق،و مثلی لا یبایع مثله،و لکن نصبح و تصبحون،و ننظر و تنظرون،أینا أحق بالبیعةو الخلافة،ثم خرج علیه السلام (کتاب الملهوف،ص 17 و 18).و قال ابن شهر آشوب:کتب إلی الولید بأخذ البیعة من الحسین علیه السلام و عبد اللّه بن عمر،و عبد اللّه بن الزبیر،و عبد الرحمان بن أبی بکر أخذا عنیفا لیست فیه رخصة،فمن یأبی علیک منهم فاضرب عنقه،و ابعث إلی برأسه.فشاور فی ذلک مروان فقال:الرأی أن تحضرهم و تأخذ منهم البیعة قبل أن یعلموا.فوجه فی طلبهم و کانوا عند التربة،فقال عبد الرحمان و عبد اللّه:ندخل دورنا و نغلق أبوابنا،و قال ابن الزبیر:و اللّه ما ابایع یزید أبدا و قال الحسین:أنا لا بد لی من الدخلول علی الولید و ذکر قریبا مما مر(مناقب آل أبی طالب،ج 4،ص 88).قال المفید:فقال مروان للولید:عصیتنی لا و اللّه لا یمکنک مثلها من نفسه أبدا فقال الولید:
ویح غیرک یا مروان إنک اخترت لی التی فیها هلاک دینی و دنیای و اللّه ما احب أن لی ما طلعت علیه الشمس و غربت عنه من مال الدنیا و ملکها و إنی قتلت حسینا، سبحان اللّه أقتل حسینا إن قال لا ابایع،و اللّه إنی لا ظن أن امرءا یحاسب بدم الحسین خفیف المیزان عند اللّه یوم القیامة.فقال له مروان:فإذا کان هذا رأیک فقد أصبت فیما صنعت،یقول هذا و هو غیر الحامد له علی رأیه...».
(11).این روایت مضمون آن مطلب را میرساند:اللهوف،سید ابن طاووس،ص 38؛نیز در کلمات امام حسین،شریفی،ص 323:«قال أبو محمد الواقدی و زرارة بن خلج:
لقینا الحسین بن علی علیهما السلام قبل أن یخرج الی العراق فأخبرناه ضعف الناس بالکوفة و إن قلوبهم معه،و سیوفهم علیه،فأومی بیده نحو السماء ففتحت أبواب السماء و نزلت الملائکة عددا لا یحصیهم إلا اللّه عز و جل».
(12).مصباح الفقاهة،آیت اللّه خوئی،ج 5،ص 477(بدون اینکه به راوی ان اشاره کند)؛شرح اسماء الحسنی،سبزواری،ج 1،ص 264(به صورت ورد من الائمه).
(13).توبه،111.
(14).اقتباس از فقرات متفاوتی از این حدیث است.کافی،ج 1،ص 16:«یا هشام،ما بعث اللّه أنبیائه و رسله إلی عباده إلا لیعقلوا عن اللّه،فأحسنهم استجابة أحسنهم معرفة،و أعلمهم بأمر اللّه أحسنهم عقلا،و أکملهم عقلا أرفعهم درجة فی الدنیا و الآخرة....یا هشام،من سلط ثلاثا علی ثلاث فکأنما أعان علی هدم عقله:من أظلم نور تفکره بطول أمله،و محا طرائف حکمته بفضول کلامه،و أطفأ نور عبرته بشهوات نفسه،فکأنما أعان هواه علی هدم عقله،و من هدم عقله،أفسد علیه دینه و دنیاه.یا هشام کیف یزکو عند اللّه عملک،و أنت قد شغلت قلبک عن أمر ربک و أطعت هواک علی غلبة عقلک.یا هشام،الصبر علی الوحدة علامة قوة العقل،فمن عقل عن اللّه اعتزل أهل الدنیا و الراغبین فیها،و رغب فیما عند اللّه،و کان اللّه انسه فی الوحشة،و صاحبه فی الوحدة،و غناه فی العیلة،و معزه من غیر عشیرة.یا هشام،نصب الحق لطاعة اللّه،و لا نجاة إلا بالطاعة،و الطاعة بالعلم و العلم بالتعلم،و التعلم بالعقل یعتقد،و لا علم إلا من عالم ربانی،و معرفة العلم بالعقل.یا هشام،قلیل العمل من
العالم مقبول مضاعف،و کثیر العمل من أهل الهوی و الجهل مردود.یا هشام،إن العاقل رضی بالدون من الدنیا مع الحکمة،و لم یرض بالدون من الحکمة مع الدنیا،فلذلک ربحت تجارتهم.یا هشام،إن العقلاء ترکوا فضول الدنیا فکیف الذنوب،و ترک الدنیا من الفضل،و ترک الذنوب من الفرض.یا هشام،إن العاقل نظر إلی الدنیا و إلی أهلها فعلم أنها لا تنال إلا بالمشقة و نظر إلی الآخرة فعلم أنها لا تنال إلا بالمشقة،فطلب بالمشقة أبقاهما.یا هشام،إن العقلاء زهدوا فی الدنیا و رغبوا فی الآخرة،لأنهم علموا أن الدنیا طالبة مطلوبة و الآخرة طالبة و مطلوبة،فمن طلب الآخرة طلبته الدنیا حتی یستوفی منها رزقة،و من طلب الدنیا طلبته الآخرة فیأتیه الموت،فیفسد علیه دنیاه و آخرته.یا هشام،من أراد الغنی بلا مال،و راحة القب من الحسد،و السلامة فی الدین فلیتضرع إلی اللّه عز و جل فی مسألته بأن یکمل عقله،فمن عقل قنع بما یکفیه، و من قنع بما یکفیه استغنی،و من لم یقنع بما یکفیه لم یدرک الغنی أبدا...»
(15).انعام،59: «وَ عِنْدَهُ مَفٰاتِحُ الْغَیْبِ لاٰ یَعْلَمُهٰا إِلاّٰ هُوَ وَ یَعْلَمُ مٰا فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ مٰا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاّٰ یَعْلَمُهٰا وَ لاٰ حَبَّةٍ فِی ظُلُمٰاتِ الْأَرْضِ وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ یٰابِسٍ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ».»
(16).فرقان.74.
(17).شرح الأسماء الحسنی،ملا هادی سبزواری،ج 1،ص 34؛بحار الانوار،ج 55، ص 39؛تفسیر سید مصطفی خمینی،ج 2،ص 191:«فی الحدیث قلب المؤمن عرش الرحمن».بحار الأنوار،ج 67،ص 25؛میزان الحکمه،ج 1،ص 502:«قال الصادق علیه السلام:القلب حرم اللّه فلا تسکن حرم اللّه غیر اللّه».
(18).رعد،23.
تهران،حسینیه سلیمی رجب 1381
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
در روایتی،وجود مبارک حضرت موسی بن جعفر،علیه السلام،برای شاگرد مدرسه علمی خود،هشام بن حکم،آثار مثبت و با ارزش عقل را، بیان فرموهاند.حضرت بخشی از این آثار را که در کتاب خدا نیز آمده یادآور شده و قسمتی از آن آیات را نیز قرائت فرموهاند که از جمله آنها،یکی از آیات سوره مبارکه آل عمران است.حضرت درباره این آیه به هشام بن حکم فرمودهاند:خداوند عالم در این آیه چند خواسته از آثار عقل عاقلان عالم را بیان فرموده است.این عده چون انسانهای عاقلی هستند و عقل کاملی دارند و این تکامل را نیز از طریق معارف الهی به دست آوردهاند،خواستههای با ارزش و با عظمتی از پروردگار عالم دارند.خداوند هم به فضل خود دعای این بزرگواران را در طول تاریخ اجابت کرده است.آنها به پیشگاه پرورگار عرضه میدارند:
وَ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنٰا هَبْ لَنٰا مِنْ أَزْوٰاجِنٰا وَ ذُرِّیّٰاتِنٰا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَ اجْعَلْنٰا لِلْمُتَّقِینَ إِمٰاماً». 1
از فعل«یقولون»برمیآید که این خواسته و دعای همیشگی عاقلان است و مرتب و پیوسته از پروردگار عزیز عالم درخواست میکنند که همسران و نسل آنها را همسران و نسلی قرار دهد که مایه شادی قلب و دلخوشیشان،هم در این دنیا و هم در آخرت،باشد.این بزرگواران به این معنا واقف بودند که زن و فرزند شایسته،زن و فرزند صالح و پاک، از سرمایههای عظیم پروردگار هستند که خداوند از باب رحمت خود آنها را به انسان عنایت میکند.
البته،انسانی که لیاقت و شایستگی از خود نشان دهد و قصدش این باشد که برای خاطر خدا،برای رسیدن به کرامت،برای نیل به ارزشها، برای خاطر انسانیت،و برای ایجاد دنیایی آرام و آخرتی آباد ازدواج کند، دیگر منظورش از ازدواج فقط پاسخگویی به شهوات نیست،بلکه او به ازدواج به عنوان تجارتی الهی و واقعیتی ملکوتی نظر میکند؛همانطور که در قرآن مجید به این معنا به شکلهای مختلف اشاره شده است. 2
قرآن کریم در سوره مبارکه بقره میفرماید:
«نِسٰاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ فَأْتُوا حَرْثَکُمْ أَنّٰی شِئْتُمْ وَ قَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ وَ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ مُلاٰقُوهُ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ». 3
زنان شما کشتزار شمایند،هر زمان و هر کجا خواستید به کشتزار خود در آیید و با رعایت حقوق یکدیگر و حفظ عفت و پاکی در سایه زناشویی و تولید نسلی پاک و شایسته و صالح،خیر و ثوابی برای خود پیش فرستید و از خدا پروا کنید،و بدانید که او را ملاقات خواهید کرد.و مؤمنان را بشارت ده!
خداوند در این آیه به صراحت میفرماید:من زن را آفریدم و وجود او را برای شما بسان کشتزار و سرزمین و زراعت قرار دادم.سپس،در
آیهای دیگرالبته بعد از اینکه سفارشات زیادی درباره یک ازدواج سالم میکند که مرد مؤمن با زن مشرک یا زناکار و زن مؤمن با مرد مشرک یا زناکار ازدواج نکند 4 5 و در مساله ازدواج به صالح بودن همسر توجه داشته باشدنتیجه ازدواج درست را بیان میکند که خود مصداق این آیه شریفه قرآن است:
«وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِی خَبُثَ لاٰ یَخْرُجُ إِلاّٰ نَکِداً کَذٰلِکَ نُصَرِّفُ الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَشْکُرُونَ». 6
و زمین پاک است که گیاهش به اذن پروردگارش بیرون میآید،و زمینی که ناپاک است،جز گیاهی اندک و بیسود از آن بیرون نمیآید؛اینگونه نشانهها را،برای گروهی که سپاسگزارند،[به صورتهای گوناگون]بیان میکنیم.
نکته قابل توجه در آیه این است که خداوند میفرماید:از زمین پاک نیز جز به اذن پروردگار چیزی نمیروید؛یعنی سرزمین پاک هم اگر بخواهد گل بدهد یا درختی در آن رشد کند یا نهالی را در دل خود تربیت کند،باز نیازمند و وابسته به عنایت خداست و با تکیه بر رحمت خدا و اذن او این کار صورت میگیرد.
خداوند در آیه پیش فرمود:
«نِسٰاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ».
زنان شما کشتزار شما هستند.
یعنی انسان باید مواظب باشد و دقت کند که چه زمینی را برای پرورش اولاد خود انتخاب میکند؛باید مطمئن باشد که همسرش انسان پاکی است که اهل ایمان و عفت و پاکدامنی است.چنین زمینی است که «بِإِذْنِ رَبِّهِ» فرزندانی پاک به وجود میآورد.
نکته دیگر موجود در آیه این است که قرآن میفرماید «بِإِذْنِ رَبِّهِ»، نه
«باذن اللّه».دلیل اینکه از اسامی شریف پروردگار تنها کلمه«ربّ»در این آیه انتخاب شده این است که رب به معنای مالک و پرورشدهنده است؛به معنای رشددهنده و مالکی است که با فرهنگ کامل و جامع رشد و نمو میدهد و تربیت میکند:
«وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِی خَبُثَ لاٰ یَخْرُجُ إِلاّٰ نَکِداً».
بهعکس،اگر این کشتزار خبیث یا بیدین و مشرک باشد،اگر این کشتزار ناصالح باشد،اگر این کشتزار بیعفت و بیعصمت باشد،اگر این کشتزار بیحجاب و بد حجاب باشد،و به قول آیه سوره احزاب گرفتار تبرّج جاهلیت 7 باشد، 8 جز گیاهی بیریشه و به درد نخور و تلخ و بیخاصیت از این کشتزار بیرون نمیآید.آنچه هم که از آن بیرون میآید بر باد است،بر فناست و لب مرز نابودی قرار دارد.او نیز بمانند ریشهاشکه همان زمین خبیث استبه خباثت میل میکند و به طرف خباثت حرکت میکند.
عاقلان عالم این معنا را درک کرده بودند و میدانستند که خداوند متعال زن را کشتزار میداند و آن را شورهزار نمیپسندد.خداوند نمیخواهد این کشتزار بسان کویر خالی از ایمان و عواطف و مهرورزی و خالی از اخلاق و عمل صالح باشد.این است که عاقلان عالم برای ازدواج به خدای خود متوسل میشدند و حالت دعا به خود میگرفتند؛ زیرا آن را مساله مهمی میدانستند.حق هم داشتند،چون ازدواج مسألهای است که اگر خدای نکرده به انحراف بیانجامد،دیگر جای جبران ندارد.اگر انسان خانهای بسازد و یک گوشه آن خراب از آب در آید،ضرری را تحمل میکند تا آن را اصلاح کند و با صرف مقداری پول از معمار میخواهد که اشکال به وجود آمده را رفع کند؛یا اگر پول آدم را دزد ببرد،بالاخره روزی این ضرر جبران میشود؛اما اگر آدم از
سر شهوت همسری انتخاب کندکه به قول قرآن سرزمین خبیثی استو بعد از آن زن صاحب چندین اولاد بشود و بچهها به سبب زندگی در کنار چنین مادری بیدین رشد کنند و حاضر به دیندار شدن هم نباشند،دیگر نه ضرر این زن قابل جبران است و نه ضرر آن بچهها.
چنین ضرری تا قیامت هم قابل جبران نیست.اصولا،خیلی چیزها در این عالم قابل جبران نیست که اگر انسان از آنها پشیمان هم بشود نمیتواند ضررشان را جبران و ناراحتی حاصل از این پشیمانی سخت را درمان کند؛مانند درد بیدرمان خواهد شد که روی قلب آدم میماند و نمیتوان برای درمان آن کاری انجام داد.
یکبار،پیاده در خیابانی راه میرفتم که مردی تقریبا شصت هفتاد ساله که موی سرورویش سفید شده بود با عجله نزدم آمد و با گریه گفت:
خودکشی در اسلام چه حکمی دارد؟گفتم:جزو محرمات واقعی است و در قرآن مجید از آن نهی شده است:
«وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ». 9
خودکشی نکنید!
کسی هم که خودکشی میکند،در توبه را به روی خود بسته است،زیرا جای توبه در دنیاست و انسانی که به عالم بعد منتقل شده راهی برای توبه و جبران مافات ندارد،چون دیگر زمان جبران گناه را در اختیار ندارد.درهرحال،در قرآن مجید و روایات آمده است که خودکشی از محرمات و از گناهان کبیره است و به فاعل آن وعده عذاب داده شده است...گفت:پس من چه کنم؟زیرا خیلی ناراحت و متأثر و متأسفم و در تنگنا هستم.وضع مالیام هم خیلی خوب است و خانهام در فلان جاست(که آن زمان از گرانترین مناطق تهران بود)؟
وقتی از سبب ناراحتیاش پرسیدم گفت:اشتباهی در جوانی کردهام که الان به درد آن گرفتارم.با اینکه پدر و مادرم در آن روزگار مرا نهی کردند و گفتند:این کار را نکن،گوش ندادم.ماجرا این است که آن زمان،در مسیر دبیرستان دخترانه،دختر بیحجابی را دیدم و به او علاقمند شدم.آدرسش را هم پیدا کردم و با او ازدواج کردم و به حرف و نصیحتهای اطرافیانم گوش ندادم و تا الان هم این زن با حجاب نشده است.البته،او الان پنجاه و پنج سال دارد و از او چهار بچه دارم:
دو دختر و دو پسر،ولی حتی یکی از بچههایم هم دین ندارد؛حتی یکی از آنها هم نماز نمیخواند و دخترهایم در بیحجابی نمره کامل میگیرند.حالا که پیر شدهام و فهمیدهام باید به پیشگاه خدا بروم، نمیدانم جواب خدا را با این بچههای بیدین چه بدهم؟
بدین ترتیب،معلوم میشود به این سادگیها هم نیست که بنشینیم و بگوییم هر دختری که پسرم دید و او او خوشش آمد باید با او ازدواج کند،یا ازدواج با هر کسی که از او خوشم آمد مشکلی ندارد.تمام این ازدواجها در قیامت محاسبه میشوند؛تمام این انتخابها و تمام این اولادها در قیامت حساب دارند.
مساله آن اندازه مهم است که بزرگواران عاقل عالم را نیز دچار دغدغه خاطر میکند و از خدا راه چاره میطلبند.در قیاس با یان افراد،معلوم میشود آنها که بدون تفکر و مشورت ازدواج میکنند اهل عقل نیستند، بلکه اهل شهوتاند.عاقلان عاقلانه ازدواج میکنند نه حیوان صفت، چون اهمیت مسأله را درک کردهاند و میدانند که ازدواج هم دنیا و هم آخرتشان را تحت تاثیر قرار میدهد.
بزرگان از پروردگار عالم پیوسته تقاضا میکنند که «هَبْ لَنٰا مِنْ أَزْوٰاجِنٰا وَ
ذُرِّیّٰاتِنٰا قُرَّةَ أَعْیُنٍ» .قرآن مجید نمونه هم در اینباره معرفی میکند.یکی از عاقلان برجستهای که در مسأله ازدواج پناه به خدا برد و همسر خود را از خدا خواست و بچههایش را از خدا طلب کرد و پروردگار بزرگ عالم هم دعایش را مستجاب کرد همسر عمران و مادر حضرت مریم بود:
«إِذْ قٰالَتِ امْرَأَتُ عِمْرٰانَ».
قرآن در اینجا هم از زن و هم از شوهر او نام میبرد.با راهنمایی حضرت موسی بن جعفر،علیه السلام،معلوم میشود که عمران قبل از ازدواجش این زن را از پروردگار عالم درخواست کرده و دعا کرده بود که خدایا،همسری نصیب من کن و حاصل این ازدواج را برای ما مایه روشنی قلب و شادی دل قرار بده!خداوند هم این زن با کرامت و این خانم بزرگوار با عفت با ایمان پاکدامن اهل توحید را نصیب او فرمود.
چیزی از عروسی این دو نگذشته بود که این خانم حامله شد.خانمی که شاید سنش به بیست نرسیده و از عروسیاش شاید یک سال نگذشته بود،وقتی متوجه شد حامله است،با خدای خود کلماتی گفت که نشان میدهد این خانم جوان چقدر با معرفت و با کرامت و فهمیده و عقل بوده است:
«إِذْ قٰالَتِ امْرَأَتُ عِمْرٰانَ رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَکَ مٰا فِی بَطْنِی مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنِّی إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ. فَلَمّٰا وَضَعَتْهٰا قٰالَتْ رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُهٰا أُنْثیٰ وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا وَضَعَتْ وَ لَیْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثیٰ وَ إِنِّی سَمَّیْتُهٰا مَرْیَمَ وَ إِنِّی أُعِیذُهٰا بِکَ وَ ذُرِّیَّتَهٰا مِنَ الشَّیْطٰانِ الرَّجِیمِ». 10
یاد کنید هنگامی که همسر عمران گفت:پروردگارا،برای تو نذر کردم که آنچه را در شکم خود دارم برای خدمت خانه تو از ولایت و سرپرستی من آزاد باشد.بنابراین،از من بپذیر؛یقینا تو شنوا و دانایی.زمانی که او را زایید گفت:پروردگارا،من او را دختر زاییدم.و خدا به آنچه او زایید داناتر بود؛و آن پسر که زاییدن او را آرزو داشت،در کرامت،عظمت،
ارزش و شخصیت مانند این دختر نیست؛پس در مقام نامگذاریاش گفت:البته من نامش را«مریم»نهادم،و او و فرزندانش را از خطرات مهلک و وسوسههای بنیان برانداز شیطان رانده شده به پناه تو میآورم.
همین قسمت آیه چقدر مطلب در خود جای داده است!خداوند میگوید:این خانم به درگاه من دعا کرد و گفت:خدایا،عهد میکنم، نذر میکنم،تعهد میکنم که فرزندی را که در شکم خود دارم،از خدمت به خودم و خانوادهام آزاد کنم تا این فرزند فقط و فقط در راه خدمت به تو قرار بگیرد:
«رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَکَ مٰا فِی بَطْنِی مُحَرَّراً».
خدایا،نذر کردم کاری به کار این بچه نداشته باشم و وقت او را در خدمت خانه و خانوادهام هدر نکنم،بلکه او را به تو واگذار کنم تا خدمتگزار دین تو باشد و خدمتگزار بیت المقدس شود؛این نذر و عهد من است،اما خدایا،این کار من زمانی ارزش پیدا میکند که آن را از من بپذیری:
«فَتَقَبَّلْ مِنِّی».
خدایا،این فرزند را به تو واگذار کردم.تو هم از من قبول فرما.
در این قسمت از آیه،توحید و عشق به عبادت خدا موج میزند.در حقیقت،او به خدا میگوید:من این کار را برای رضایت تو انجام میدهم،تو هم آن را از من بپذیر!
«فَلَمّٰا وَضَعَتْهٰا قٰالَتْ رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُهٰا أُنْثیٰ».
وقتی بچه به دنیا آمد و او دانست که فرزندش دختر است گفت:
خدایا،من همه آرزویم این بود که این بچه پسر باشد تا او را در راه تو قرار دهم،اما فرزندم دختر است،حال چه کنم؟خداوند میفرماید:
«قٰالَتْ رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُهٰا أُنْثیٰ وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا وَضَعَتْ وَ لَیْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثیٰ».
خودم این بچه را دختر قرار دادم.میدانستم این بچه دختر است و دختر
به دنیا میآید،اما این دختر به هیچوجه قابل مقایسه با پسر نیست.این دختر وضع دیگری دارد و سرمایه دیگری است که میلیونها پسر به گرد پای او نخواهند رسید:
«وَ إِنِّی سَمَّیْتُهٰا مَرْیَمَ».
همسر عمران گفت:حالا که دختر زاییدم،نام او را مریم گذاشتم:
«وَ إِنِّی أُعِیذُهٰا بِکَ وَ ذُرِّیَّتَهٰا مِنَ الشَّیْطٰانِ الرَّجِیمِ».
خدایا،من که قدرت ندارم امانت تو را حفظ کنم.من در این دنیای فاسد و پر فتنه،این دختر و هرچه از نسل او تا قیامت به دنیا میآید را از شر شیطان رجیم در پناه تو قرار میدهم.
این نمونه یک مادر واقعی است.اگر چنین زنی نصیب انسان شود که اینقدر بیدار و بینا باشد و فتنههای شیطان را بشناسد و فساد زمان را درک کند،دنیا و آخرت انسان و سعادت اولاد او تامین شده است.چنین زنی میفهمد چه خبر است و برای سلامت بچهاش چه باید بکند.او فرزندش را به خدا واگذار میکند و میگوید:
«أُعِیذُهٰا بِکَ».
خدایا،فرزند خود را به تو سپردم،ای پناه پناه آوران!آیا میشود انسان چیزی را به پناه خدا بدهد و او روی برگرداند و بگوید:من نمیتوانم او را در پناه خودم بگیرم؟آن هم خدایی که قدرت بینهایت است؟
درخواست دیگر این خانم از حضرت حق پذیرش خواستهاش بود:
«فَتَقَبَّلْ مِنِّی».
خدایا،این فرزند را از من قبول فرما!من او را به تو واگذار میکنم.
خداوند در آیه بعد در باب خواسته او میفرماید:
«فَتَقَبَّلَهٰا رَبُّهٰا بِقَبُولٍ حَسَنٍ».
خداوند متعال مریم را از این مادر به وجهی نیکو قبول کرد.
«وَ أَنْبَتَهٰا نَبٰاتاً حَسَناً».
چون این مادر فرزند خود را به من سپرده بود،من هم او را به نحوی نیکو و پسندیده پرورش دادم و خود تربیت او را به عهده گرفتم.
زمانی که خدا تربیت کسی را بر عهده بگیرد دل او را هدایت میکند؛ فکرش را هدایت میکند،در وجود او ایجاد رغبت میکند،و ازاینرو، هزار لطف و عنایت به جانب او سرازیر میشود.
«فَتَقَبَّلَهٰا رَبُّهٰا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَهٰا نَبٰاتاً حَسَناً وَ کَفَّلَهٰا زَکَرِیّٰا».
میفرماید یکی از پیغمبران خود را سرپرست مریم قرار دادم و او را موظف کردم تا این دختر را پرورش و رشد دهد.نکته مساله در همین جاست که خداوند یک پیغمبر را که باید معلم همه انسانها باشد،معلم یک نفر قرار میدهد.از برکت چنان پدر و مادر پاکدامن و چنین معلم شایستهای این دختر به قدری رشد میکند که قرآن میفرماید:
«کُلَّمٰا دَخَلَ عَلَیْهٰا زَکَرِیَّا الْمِحْرٰابَ وَجَدَ عِنْدَهٰا رِزْقاً».
هرگاه زکریا در محراب عبادت بر مریم وارد میشد،چیز شگفتآوری میدید.از خود میپرسید:مادر مریم که به اینجا نیامده تا برایش غذا بیاورد،پدرش هم که نیامده،قوموخویشهایش هم که نیامدهاند،پس این غذا از کجا برای او آماده شده است:
«قٰالَ یٰا مَرْیَمُ أَنّٰی لَکِ هٰذٰا؟».
این سفره از کجا برای تو پهن شده است؟
و مریم در پاسخ سوال حضرت میگفت:
«قٰالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ».
این سفره از جانب خدا برای من پهن شده است.
«إِنَّ اللّٰهَ یَرْزُقُ مَنْ یَشٰاءُ بِغَیْرِ حِسٰابٍ».
ای پیغمبر،بدان خدا به هرکس که بخواهد بیحساب روزی میدهد.
آری،کار این فرزند به جایی رسیده است که به علم توحید پیغمبر خدا هم میافزاید:
«قٰالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ یَرْزُقُ مَنْ یَشٰاءُ بِغَیْرِ حِسٰابٍ». 11
من از زمره آن «مَنْ یَشٰاءُ» هایی هستم که خداوند «بِغَیْرِ حِسٰابٍ» به آنها روزی میدهد.
این سیمای یک خانواده در قرآن است که مشمول این دعا بودهاند:
«رَبَّنٰا هَبْ لَنٰا مِنْ أَزْوٰاجِنٰا وَ ذُرِّیّٰاتِنٰا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَ اجْعَلْنٰا لِلْمُتَّقِینَ إِمٰاماً» .
«وَ اجْعَلْنٰا لِلْمُتَّقِینَ إِمٰاماً».
این توقع و درخواست بسیار عجیبی است که عاقلان عالم از خدا دارند.چه خوب است انسان توقع و آرزو و درخواست و دعا را از ایشان یاد بگیرد و اگر قرار است توقعی داشته باشد،لااقل بداند چه توقعی داشته باشد بهتر است!
قرآن مجید در سوره مبارکه کهف،به اجمال و اشاره،از زن و شوهر دیگری یاد میکند که روایتی از وجود مبارک حضرت صادق، علیه السلام،احوال آنان را بیان میکند.قرآن از این زن و شوهر به «صالحین»تعبیر کرده است؛یعنی هم شوهر شایسته و پاک و هم همسر شایسته و پاک و صالح.این دو،پسر هشت نه سالهای داشتند که در حادثهای از دست رفت و در فقدان او بسیار اندوهناک شدند،ولی خداوند به فضل خود مصیبت آنان را جبران کرد.
میدانیم یکی از اسامی خداوند«جبّار»است.جبار صیغه مبالغه است،
یعنی خدایی که بسیار بسیار جبرانکننده است:شکستگیها و خلأها و از دست رفتهها را او جبران میکند.او بسیار جبرانکننده است،کم هم نه؛مثلا،اگر یک تومان از دست کسی برود،با یک میلیون تومان جبران میکند؛اگر کسی در راه عبادت او چشم،گوش یا دست خود را از دست بدهد،او با اعطای بدنی بهشتی و ابدی این نقص را جبران میکند؛اگر کسی پول خود را در راه خیر مصرف کند،فقط هفت صد برابر در دنیا برای او جبران میکند.حال،وضعش در قیامت بماند.
بنابراین،جبار یعنی خدایی که بسیار جبرانکننده است.
بههرحال،این پدر و مادر به این پسر خیلی دل بسته بودند و همین یک فرزند را هم داشتند.قرآن میفرماید:این فرزند در حادثهای از دست رفت و آنها را داغدار کرد؛آری:
بتوان ز جگر برید پیوند دیدن نتوان خراش فرزند. 12
ولی چون آنها بندگان خوب و صالح و شایستهای بودند،بر این مصیبت صبر کردند.بعد از مدتی نیز،پروردگار عالم دختری به آنها عنایت کرد که از مصادیق قول خداوند در سوره آل عمران: «وَ لَیْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثیٰ» بود.
به راستی،این دختر کجا و آن پسر کجا؟اگر آن پسر بزرگ میشد، هیچچیز نصیب والدین خود نمیکرد،لذا خداوند بر پروندهاش قلم کشید و او را از آنان گرفت تا در عوض به سبب فرزند بهتری این مصیبت را جبران کند.
در اینجا ممکن است عدهای بگویند:خدا که میخواست فرزند ما را بگیرد،از اول او را به ما نمیداد بهتر نبود؟درحالیکه خداوند به ما فرزند میدهد و از ما میگیرد تا هم صبر و رضایت ما را بیازماید و هم در زندگی آن را به وجهی جبران کند که در عالم نمونهای نداشته باشد.
به واقع،معلوم نیست این پدر و مادر چه دعای خالصانهای کرده بودند
و با چه خلوصی به پروردگارشان گفته بودند: «رَبَّنٰا هَبْ لَنٰا مِنْ أَزْوٰاجِنٰا وَ ذُرِّیّٰاتِنٰا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَ اجْعَلْنٰا لِلْمُتَّقِینَ إِمٰاماً» .اما امام صادق،علیه السلام، میفرماید:از نسل این دختر هفتاد پیغمبر به وجود آمد. 13
این معنا جباریت خداست.خداوند دعاب دعاکنندگان عاقل را مستجاب میکند؛خلأ مردم با ایمان را جبران میکند؛و اگر چیزی را از دست کسی به مصلحت بگیرد،بهتر از آن را به او عنایت میکند. 14
«مٰا نَنْسَخْ مِنْ آیَةٍ أَوْ نُنْسِهٰا نَأْتِ بِخَیْرٍ مِنْهٰا أَوْ مِثْلِهٰا أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ». 15
هر آیهای را که[محتوی حکم یا احکامی است،وقتی بر پایه مصلحت یا اقتضای زمان]از میان برداریم یا به تأخیر اندازیم،بهتر از آن یا مانندش را میآوریم.آیا ندانستهای که خدا بر هر کاری تواناست؟
در روایات آمده است یکی از کسانی که در ایام جوانی خود این دعا را فراوان میخواند و درخواستش مستجاب شد،وجود مبارک امیر المؤمنین، علیه السلام،بود. 16 حضرت خدا را وکیل ازدواج خود قرار داد،لذا روزی که به خانه پیغمبر،صلی اللّه علیه و آله،آمد سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت.پیغمبر فرمود:علی جان!برای کاری به خانه من آمدهای؟عرض کرد:گمان میکنم وقت ازدواجم است!و دیگر هیچ نگفت.آنگاه، جبرئیل نازل شد و به پیامبر فرمود:خداوند میفرماید فاطمه را به عقد علی درآور،من نیز در عالم ملکوت عقد زهرا را برای علی میخوانم. 17
این اثر دعای علی است.فاطمه زهرا،در حقیقت،اجابت دعای امیر المؤمنین،علیه السلام،از سوی پروردگار است.حال،اینکه در باطن عالم چه پیوندهایی و چه روابطی وجود داشته است را تنها خدا میداند.
ذریهای که خدا به این زن و شوهر عنایت کرد مصداق «لِلْمُتَّقِینَ إِمٰاماً»
نیز شدند؛هم مردانشان و هم زنانشان.یکی از افراد این ذریه وجود مبارک زینب کبری،علیها السلام،بود.در روایات آمده است که وقتی قنداقه ایشان را به پیغمبر،صلی اللّه علیه و آله،دادند،پیامبر این جمله را فرمود که نشاندهنده عظمت این خانم است.ایشان به فاطمه زهرا، علیها السلام،فرمود:
ای پاره تنم و روشنی چشمانم!هرکس بر زینب و مصائب او بگرید، ثواب کسی را دارد که بر دو برادر او حسن و حسین،علیهما السلام، بگرید. 18
عصر عاشورا،زینب کبری،علیها السلام،از حضرت سید الشهدا،علیه السلام،سوال مهمی پرسید.عرض کرد:اینبار که تشریف میبرید دیگر برنمیگردید؟فرمودند:درست است.دیگر نمیآیم!سؤال کرد:یابن رسول اللّه،اگر شما برنگشتید،تکلیف من با این زنها و بچهها چیست؟
دقت شود!معنی سؤال زینب کبری،علیها السلام،این نبود که بعد از شما چه خواهد شد،بلکه از امام خود درباره وظیفه و تکلیف خود و دیگران که مجموعا هشتاد و چهار زن و دختر و بچه بودند سوال کرد.
حضرت در پاسخ فرمودند:بعد از من،همه به پروردگار عالم توکل کنید، زیرا کارساز و نگهبان ما اوست.
وکیل به معنی کارساز است.اگر کسی نتواند کار خودش را به جریان بیاندازد یا از خود دفاع کند و کارهایش را در مجرای صحیح قرار دهد، وکیل میگیرد.فرمود:خواهر،خدا را وکیل خود قرار بدهید،زیرا ما غیر از خدا کسی را نداریم: «وَ عَلَی اللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ» . 19
زینب کبری با این پاسخ آرام شد 20 و خداوند هم از عاشورا تا روز اربعین،و از کوفه و شام تا مدینه برای اهل بیت امام حسین،
علیه السلام،کارسازی کرد.در چند موضع،دشمن تصمیم قطعی گرفت زینب کبری،علیها السلام،را به قتل برساند،اما نتوانست؛زیرا خداوند متعال دل دشمن را برگرداند،در نیت دشمن اخلال ایجاد کرد،و زبان دشمن را بست؛مخصوصا وقتی که در سخنانش خطاب به یزید گفت:
«أمن العدل یابن الطلقاء». 21
دهان دشمن در پاسخ این سخنان بسته و اراده او تعطیل بود و خواست دشمن با مانع روبهرو شد.و این معنای کارسازی و وکالت پروردگار است.
(1).فرقان،74.
(2).از جمله این آیات سوره رعد 19-25: «أَ فَمَنْ یَعْلَمُ أَنَّمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمیٰ إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ* اَلَّذِینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اللّٰهِ وَ لاٰ یَنْقُضُونَ الْمِیثٰاقَ * وَ الَّذِینَ یَصِلُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخٰافُونَ سُوءَ الْحِسٰابِ* وَ الَّذِینَ صَبَرُوا ابْتِغٰاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ أُولٰئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدّٰارِ* جَنّٰاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهٰا وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّیّٰاتِهِمْ وَ الْمَلاٰئِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بٰابٍ* سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدّٰارِ* وَ الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مِیثٰاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ أُولٰئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّٰارِ» .
(3).بقره،223.
(4).اشاره به این آیه است:بقره،221: «وَ لاٰ تَنْکِحُوا الْمُشْرِکٰاتِ حَتّٰی یُؤْمِنَّ وَ لَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکَةٍ وَ لَوْ أَعْجَبَتْکُمْ وَ لاٰ تُنْکِحُوا الْمُشْرِکِینَ حَتّٰی یُؤْمِنُوا وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکٍ وَ لَوْ أَعْجَبَکُمْ أُولٰئِکَ یَدْعُونَ إِلَی النّٰارِ وَ اللّٰهُ یَدْعُوا إِلَی الْجَنَّةِ وَ الْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ وَ یُبَیِّنُ آیٰاتِهِ لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ».
(5).نور،3: «اَلزّٰانِی لاٰ یَنْکِحُ إِلاّٰ زٰانِیَةً أَوْ مُشْرِکَةً وَ الزّٰانِیَةُ لاٰ یَنْکِحُهٰا إِلاّٰ زٰانٍ أَوْ مُشْرِکٌ وَ حُرِّمَ ذٰلِکَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ».
(6).اعراف،58.
(7).کلمه تبرج که در این آیه ذکر شده خطاب به زنان پیغمبر،صلی اللّه علیه و آله،است:
«وَ لاٰ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجٰاهِلِیَّةِ»؛ یعنی آرایش کردن زن به قصد بیرون رفتن و خود را نشان همه دادن.این معنای تبرج است.(مولف)
(8).اشاره است به این آیه 32-34 سوره احزاب: «یٰا نِسٰاءَ النَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّسٰاءِ إِنِ اتَّقَیْتُنَّ فَلاٰ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً* وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَ لاٰ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجٰاهِلِیَّةِ الْأُولیٰ وَ أَقِمْنَ الصَّلاٰةَ وَ آتِینَ الزَّکٰاةَ وَ أَطِعْنَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً* وَ اذْکُرْنَ مٰا
یُتْلیٰ فِی بُیُوتِکُنَّ مِنْ آیٰاتِ اللّٰهِ وَ الْحِکْمَةِ إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ لَطِیفاً خَبِیراً».
(9).نساء،29: «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَأْکُلُوا أَمْوٰالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبٰاطِلِ إِلاّٰ أَنْ تَکُونَ تِجٰارَةً عَنْ تَرٰاضٍ مِنْکُمْ وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ بِکُمْ رَحِیماً».
(10).آل عمران،35-36.تفاسیر در ذیل این آیه نکات ارزشمندی را توضیح دادهاند:
-تفسیر العیاشی،محمد بن مسعود العیاشی،ج 1،ص 170:«عن اسمعیل الجعفی عن أبی جعفر علیه السلام قال:ان امرأة عمران لما نذرت ما فی بطنها محررا قال:و المحرر للمسجد إذا وضعته[أو]دخل المسجد فلم یخرج[من المسجد]أبدا فلما ولدت مریم،"قالت رب انی وضعتها انثی و اللّه أعلم بما وضعت و لیس الذکر کالانثی و انی سمیتها مریم و انی اعیذها بک و ذریتها من الشیطان الرجیم."فساهم علیها النبیون فاصاب القرعة زکریا،و هو زوج اختها و کفلها و ادخلها المسجد،فلما بلغت ما تبلغ النساء من الطمث و کانت أجمل النساء،فکانت تصلی و یضیئ المحراب لنورها،فدخل علیها زکریا فإذا عندها فاکهة الشتاء فی الصیف و فاکهة الصیف فی الشتاء فقال:انی لک هذا قالت هو من عند اللّه.فهناک دعا زکریا ربه قال انی خفت الموالی من ورائی إلی ما ذکره اللّه من قصة زکریا و یحیی».
-«عن حفص البختری عن أبی عبد اللّه علیه السلام فی قول اللّه"انی نذرت لک ما فی بطنی محررا،"المحرر یکون فی الکنیسة و لا یخرج منها فلما وضعتها انثی"قالت رب انی وضعتها انثی و اللّه أعلم بما وضعت و لیس الذکر کالانثی" ان الانثی تحیض فتخرج من المسجد و المحرر لا یخرج من المسجد».
-«عن جابر عن أبی جعفر علیه السلام قال سمعته یقول:أوحی اللّه إلی عمران انی واهب لک ذکرا یبرئ الاکمة و الابرص و یحیی الموتی باذن اللّه،و رسولا إلی بنی اسرائیل قال:فأخبر بذلک امرأته حنة،فحملت فوضعت مریم،فقال رب انی وضعتها انثی و الانثی لا تکون رسولا،و قال لها عمران:انه ذکر یکون منها نبیا فلما رأت ذلک قالت ما قالت،فقال اللّه و قوله الحق"و اللّه أعلم بما وضعت"فقال أبو جعفر علیه السلام:فکان ذلک عیسی بن مریم،فان قلنا لکم
ان الامر یکون فی أحدنا فکان فی ابنه و ابن ابنه و ابن ابن ابنه،فقد کان فیه فلا تنکروا ذلک».
(11).آل عمران،37:
(12).از مجنون و لیلی امیر خسرو دهلوی است.
(13).کافی،ج 6،ص 6:«عدة من أصحابنا،عن أحمد بن محمد بن خالد،عن عدة من أصحابه،عن الحسن بن علی بن یوسف،عن الحسین بن سعید اللخمی قال:ولد لرجل من أصحابنا جاریة فدخل علی أبی عبد اللّه علیه السلام فرآه متسخطا فقال له أبو عبد اللّه علیه السلام:أرأیت لو أن اللّه تبارک و تعالی أوحی إلیک أن أختار لک أو تخار لنفسک ما کنت تقول؟قال:کنت أقول:یا رب تختار لی،قال:فإن اللّه قد اختار لک،قال:ثم قال:إن الغلام الذی قتله العالم الذی کان مع موسی علیه السلام و هو قول اللّه عز و جل:" فَأَرَدْنٰا أَنْ یُبْدِلَهُمٰا رَبُّهُمٰا خَیْراً مِنْهُ زَکٰاةً وَ أَقْرَبَ رُحْماً" أبدلهما اللّه به جاریة ولدت سبعین نبیا».
-تفسیر المیزان،ج 13،ص 357:«عن عثمان عن رجل عن ابی عبد اللّه علیه السلام فی قول اللّه: «فَأَرَدْنٰا أَنْ یُبْدِلَهُمٰا رَبُّهُمٰا خَیْراً مِنْهُ زَکٰاةً وَ أَقْرَبَ رُحْماً» قال:«إنه ولدت لهما جاریة فولدت غلاما فکان نبیا.اقول:و فی اکثر الروایات انها ولد منها سبعون نبیا و المراد ثبوت الواسطة».
(14).در آیه 70 سوره فرقان جباریت خداوند را به نوع دیگری میبینیم: «إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِکَ یُبَدِّلُ اللّٰهُ سَیِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ وَ کٰانَ اللّٰهُ غَفُوراً رَحِیماً».
(15).بقره،106.
(16).مناقب،این شهر آشوب،ج 3،ص 152:«عن سعید بن جبیر فی قوله تعالی:
«وَ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنٰا هَبْ لَنٰا مِنْ أَزْوٰاجِنٰا وَ ذُرِّیّٰاتِنٰا الآیة،قال نزلت هذه الآیة و اللّه خاصة فی امیر المؤمنین(ع)،قال کان اکثر دعائه یقول:« رَبَّنٰا هَبْ لَنٰا مِنْ أَزْوٰاجِنٰا، یعنی فاطمة و ذریاتنا،یعنی الحسن و الحسین قرة اعین،قال امیر المؤمنین:و اللّه ما سألت ربی ولدا نضیر الوجه و لا سألت ولدا حسن القامة و لکن سألت ربی ولدا مطیعین اللّه خائفین و جلین منه حتی إذا نظرت إلیه و هو مطیع اللّه قرت به عینی،قال:
«وَ اجْعَلْنٰا لِلْمُتَّقِینَ إِمٰاماً» .،قال:نقتدی بمن قبلنا من المتقین فیقتدی المتقون بنا من بعدنا».
(17).امالی شیخ طوسی،ص 39:«عن الضحاک بن مزاحم،قال:سمعت علی بن أبی طالب(علیه السلام)یقول:أتانی أبو بکر و عمر فقالا:لو أتیت رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله)فذکرت له فاطمة،قال:فأتیته،فلما رآنی رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله و سلم)ضحک،ثم قال:ما جاء بک یا أبا الحسن و ما حاجتک؟قال:فذکرت له قرابتی و قدمی فی الاسلام و نصرتی له و جهادی،فقال:یا علی،صدقت،فأنت أفضل مما تذکر.فقلت:یا رسول اللّه،فاطمة تزوجنیها؟فقال:یا علی،إنه قد ذکرها قبلک رجال،فذکرت ذلک لها،فرأیت الکراهة فی وجهها،و لکن علی رسلک حتی أخرج إلیک،فدخل علیها فقامت إلیه،فأخذت رداءه و نزعت نعلیه،و أتته بالوضوء،فوضأته بیدها و غسلت رجلیه،ثم قعدت،فقال لها:یا فاطمة!فقالت:لبیک،حاجتک،یا رسول اللّه؟قال:إن علی بن أبی طالب من قد عرفت قرابته و فضله و إسلامه،و إنی قد سألت ربی أن یزوجک خیر خلقه و أحبهم إلیه،و قد ذکر من أمرک شیئا فما ترین؟فسکتت و لم تول وجهها و لم یر فیه رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله)کراهة،فقام و هو یقول:اللّه اکبر،سکوتها إقرارها،فأتاه جبرئیل(علیه السلام)فقال:یا محمد، زوجها علی بن أبی طالب،فإن اللّه قد رضیها له و رضیه لها».الاعتقادات،شیخ مفید، ص 86:«قوله صلی اللّه علیه و آله و سلم:«نزل علی جبرئیل فقال:«یا محمد إن اللّه تعالی قد زوج فاطمة علیا من فوق عرشه،و أشهد علی ذلک خیار ملائکته،فزوجها منه فی الارض،و أشهد علی ذلک خیار أمتک».
(18).طرز المذهب،ص 22 و 32.(مولف)
(19).آل عمران،122 و 160؛مائده،11؛توبه،51؛ابراهیم،11؛مجادله،10؛تغابن، 13.
(20).اللهوف،سید ابن طاووس،ص 49:«ثم إن الحسین علیه السلام قام و رکب و سار و کلما أراد المسیر یمنعونه تارة و یسا یرونه اخری حتی بلغ کربلاء و کان ذلک فی الیوم الثانی من المحرم فلما وصلها قال ما إسم هذه الأرض فقیل کربلاء فقال علیه السلام
اللهم إنی أعوذ بک من الکرب و البلاء ثم قال هذا موضع کرب و بلاء إنزلوا ها هنا محط رحالنا و مسفک دمائنا و هنا محل قبورنا بهذا حدثنی جدی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم فنزلوا جمیعا و نزل الحر و أصحابه ناحیة و جلس الحسین علیه السلام یصلح سیفه و یقول:یا دهر اف لک من خلیل/کم لک بالاشراق و الاصیل/من طالب او صاحب قتیل/و الدهر لا یقنع بالبدیل/و کل حی سالک سبیل*ما أقرب الوعد من الرحیل و إنما الأمر إلی الجلیل قال الراوی:فسمعت زینب بنت فاطمة علیه السلام ذلک فقالت:یا أخی هذا کلام من أیقن بالقتل،فقال،علیه السلام نعم یا أختاه فقالت زینب و اثکلاه ینعی الحسین علیه السلام إلی نفسه قال:و بکی النسوة و لطمن الخدود و شفقن الجیوب و جعلت أم کلثوم تناوی وا محمداه،وا علیاه،و أماه،وا أخاه،وا حسیناه، واضیعتنا بعدک یا أبا عبد اللّه.قیل فعزاها الحسین و قال لها:یا أختاه تعزی بعز اللّه فإن سکان السموات یفنون و أهل الأرض کلهم یموتون و جمیع البریة یهلکون ثم قال:یا أختاه یا أم کلثوم،و أنت یا زینب و أنت یا فاطمة و أنت یا رباب انظرن إذا أنا قتلت فلا تشفقن علی جیبا و لا تخمشن علی وجها و لا تقلن هجرا.و روی من طریق آخر أن زینب لها سمعت مضمون الأبیات و کانت فی موضع آخر منفردة مع النساء و البنات خرجت حاسرة تجر ثوبها حتی وقفت علیه و قالت و اثکلاه لیت الموت أعد منی الحیات الیوم ماتت أمی فاطمة،و أبی علی،و أخی الحسن،یا خلیفة الماضین و ثمال الباقین فنظر إلیها الحسین علیه السلام فقال یا أختاه.لا یذهبن بحلمک الشیطان، فقالت:بأبی و أمی أستقتل نفسی لک الفداء فردت غصته و ترقرقت عیناه بالدموع ثم قال لو ترک القطا لیلا لنام،فقالت:یا ویلتاه أفتغتصب نفسک إغتصابا،فذلک أقرح قلبی و أشد علی نفسی ثم أهوت إلی جیبها فشقته و خرت مغشیة علیها،فقام علیه السلام فصب علیها الماء حتی أفاقت ثم عزاما علیها السلام بجهده و ذکرها المصیبة بموت أبیه وجده صلوات اللّه علیهم أجمعین».
(21).اللهوف،سید بن طاووس،ص 106؛لواعج الاشجان،سید محسن امین،ص 227.
تهران،حسینیه سلیمی رجب 1381
بسم اللّه الرحمن الرحیم.للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
کتاب با عظمت اصول کافی روایت بسیار مهمی را از وجود مبارک موسی بن جعفر،علیه السلام،نقل میکند که در آن امام،علیه السلام، محور مطلب خود را قعل قرار داده و به ارزش عقل،انسان عاقل،و آثار عقل اشاره فرمودهاند.
عقل حقیقتی است که مانند سایر نعمتها از جانب پروردگار به انسان عطا شده است.خداوند متعال برای عقل نیز غذایی معین فرموده و مردم وظیفه دارند این عضو را با آن تغذیه کنند،زیرا اگر عقل تغذیه نشود، مانند بدنی که بی غذا بماند،رو به ضعف و سستی و ناتوانی و در نهایت نابودی میگذارد 1 و در نتیجه،انسان گرفتار دیو خطرناک جهل خواهد شد که به فرموده رسول خدا،صلی اللّه علیه و آله،سختترین تهیدستی و فقر و تاریکی محض است.آنها که دچار این تاریکی هستند،آثار زشت و بدی از خود بروز میدهند و هم دچار اخلاق بهیمی و سبعی و شیطانی میشوند و هم دچار عمل فاسد میگردند.
کتابهای علم اخلاق،اخلاق بهیمی را به اخلاق چارپایان تعریف کردهاند،زیرا کار چارپایان در این دنیا به دنبال غذا رفتن و خوردن و شهوت راندن و،در نهایت،از بین رفتن است.
اخلاق سبعی به معنای اخلاق درندگی است.انسان جاهل،بعد از مدتی،تبدیل به موجودی درنده میشود که به همه چیز چنگ و دندان نشان میدهد.او تا جایی که قدرت داشته باشد به کشتن،غارت کردن، تجاوز به حقوق دیگران و بردن حق مردم دست میزند.
اخلاق شیطانی نیز به مکر و حیله و فریب و این قبیل حالات زشت تعریف شده است که مربوط به شیطان است 2 و برگرفته از همان وسوسه سنگینی است که شیطان نسبت به آدم و حوا داشت و به وسیله آن،آن دو را از بهشتی که پروردگار در آن قرارشان داده بود بیرون کرد.
فریبکاری شیطان در قرآن مجید اینگونه توضیح داده شده است:
«وَ قٰاسَمَهُمٰا إِنِّی لَکُمٰا لَمِنَ النّٰاصِحِینَ» . 3
و برای هر دو سوگند سخت و استوار یاد کرد که یقینا من برای شما از خیر خواهانم و قصد فریب شما را ندارم.
در آن وقت،یک قسم بیشتر وجود نداشت و آن فقط قسم به پروردگار بود،زیرا هنوز انبیا و ائمه طاهرین،علیهم السلام،به دنیا نیامده بودند و قسم به موجودات هم معهود نبود.تنها قسمی که وجود داشت قسم به وجود مقدس پروردگار عالم بود.بنابراین،انسانهایی مثل آدم و حوا که جز خدای متعال تکیهگاهی نداشتند و در حد خود نیز به پروردگار معرفت داشتند،قسم شیطان را راست پنداشتند و آن را باور کردند.
شیطان شش هزار سال با ملائکه همنشین بود و به فرموده امیر المؤمنین،علیه السلام،در خطبه قاصعه،در عبادت مقام بسیار بالایی داشت، 4 اما وقتی برای گمراه کردن این زن و شوهر ظاهر شد به خدا
قسم خورد و با این قسم زمینه اتبات حرف خود را برای آدم و حوا فراهم کرد.این قسم شیطان قسم مکارانه،فریبکارانه و دورغ بود.
اصولا،هیچ وقت افراد متقلب واقعیت قسم دروغ خود را برای انسان شرح نمیدهند،چون اگر چنین کاری انجام دهند و بگویند ما داریم قسم دروغ میخوریم و تقلب میکنیم،نقض غرض است و دیگر نامش دغلبازی و فریبکاری نیست.لذا،هیچ وقت متقلب فریبکار حقیقت کار خود را برای انسان بیان نمیکندو به همین سبب است که انسان فریب او را میخورد.
در قرآن مجید،به مردم فراوان سفارش شده است که سعی کنید بیدار و بینا باشید تا شما را گول نزنند و مغرور نکنند. 5 البته،غرور در اینجا به معنای فریب است.شیاطین انسان را یا با پول فریب میدهند با با مقام با با قیافه زیبا یا با زبانبازی و یا...بااینحال،انسانهای عاقل فریبکاری را درک میکنند،زیرا وقتی در مقابل چنین دغلبازانی قرار میگیرد و میبینند آنها به هر حیله و مکری متوسل میشوند درک میکنند که طرف مقابل میخواهد آنها را از خدا دور کند و به کرامت و ارزشهایشان حمله کند.پروردگار عالم در قرآن میفرماید:
«إِنَّ الشَّیْطٰانَ کٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوًّا مُبِیناً». 6
تنها انسان عاقل است که مفهوم«عدوّ مبین»بودن شیطان را میفهمد.
اما کدام انسان عاقل؟مسلما،عاقلی که به قول امیر المؤمنین،علیه السلام، دارای عقل مسموع است،نه فقط دارای عقل طبیعی.کسی که تنها دارای عقل طبیعی است به سادگی گول میخورد،ولی کسی که عقل طبیعی خود را با معارف الهی تغذیه کرده و عمری با معارف و مسائل الهی سر و کار داشته میفهمد هدایت چیست و گمراهی کدام است؛حق چیست و باطل کدام است؛عملی که عامل رفتن به بهشت است چیست و کاری
که به جهنم منتهی میشود کدام است.آری،تنها چنین انسانهایی را نمیتوان فریفت.
معاویه بن ابی سفیان همواره تلاش میکرد به شیوههای گوناگون(با نامه،پیک،ترغیب،تشویق و...)اولیای خدا و شیعیان ناب امیر المؤمنین، علیه السلام،را محاصره کرده و این بزرگواران را به نحوی فریب دهد، بلکه مردم نیز به تأسی از آنان از وجود مبارک امیر المؤمنین،علیه السلام، دست بردارند و خدا را رها کنند و به طرف شیطان بیایند،اما تاریخ شیعه گواه است که این بزرگواران نه با نامههای فدایت شوم و پرعاطفه معاویه گول خوردند،نه با پول فریب خوردند،نه با تشویق و ترغیب،و نه حتی با تهدید.حضرت موسی بن جعفر،علیه السلام،این فریفته نشدن را از آثار عقل کامل میداند.
در مقابل آنان،انسانهای معمولی که عقل درستی نداشتند و در پول و شهوت و مادیات غوطه میخوردند،با اولین نامه یا ترغیب و تهدید معاویه به دام او میافتادند.
در تاریخ شیعه،شخصیتهای با عظمتی مانند حجر بن عدی وجود دارند که نشانه عقل کاملاند.معاویه برای به دام انداختن این انسان والا و یارانش شاید تمام توان خویش را به کار گرفت،ولی کمتر موفقیتی در این راه نصیبش نشد.در نهایت نیز دستور داد همه را دستگیر کنند.
سربازان معاویه آنان را در کوفه دستگیر کردند و دست و پایشان را با زنجیر بستند و به شام بردند و در آنجا زندانی کردند.در زندان،پیغامها و پیشنهادهای فراوانی هم به این بزرگواران داده شد،اما زیر بار هیچ یک از آنها نرفتند.
کسی که خدا را درک کرده و حقانیت نبوت انبیا و ولایت والیان امر را
دانسته و حق را از باطل و نور را از ظلمت شناخته است به خود اجازه نمیدهد برای این چند روز زندگی دنیایی وارد چنین دادوستد خسارتباری شود.او به سبب عقلی که در وجودش موج میزند به زندگی خیلی روشن نگاه میکند و در چنین شرایطی با خود میاندیشد که گیرم در سن شصت سالگی با معاویه بسازم و امیر المؤمنین، علیه السلام،را کنار بگذارم؛فرض که رسالت پیغمبر،صلی اللّه علیه و آله،را هم نادیده بگیرم و با این مجسمه ظلم و این شیطان خطرناک بسازم.
مگر قرار است پس از این چند سال زنده بمانم:ده سال یا بیست سال؟ مگر در این بیست سال باقی مانده از عمر بدنم چند متر پارچه برای پوشیدن لازم دارد و شکمم چقدر میخواهد در سایه حکومت معاویه آب و غذا بخورد؟وانگهی،بعد از این چند سال،وقتی مرگم فرا برسد، به خاطر پشت کردن به خدا و روی کردن به معاویه باید الی الابد در آتش جهنم بسوزم...
با چنین نگاه عاقلانهای است که انسان عاقل وارد چنین دادوستدهایی نمیشود.برعکس،انسان جاهل مانند گوسفندی که علف جلوی دهانش گرفته باشند میدود و به خوردن مشغول میشود، 7 چون اخلاقش بهیمی و سبعی است.
در احوالات این بزرگواران آمده است که معاویه هر کاری کرد که آنان را به سازش دعوت کند نپذیرفتند و گفتند:محال است از حق دست برداریم.در نتیجه،یک روز با همان زنجیرهایی که به گردن و دست و پایشان بود،آنها را از زندان بیرون آوردند و از دمشق به منطقه مرج عذراء بردند.در آنجا،از پیش شش قبر آماده کرده بودند.حجر و پنج تن از همراهانش را آوردند و کنار این قبرها قرار دادند و به آنها گفتند:
یا دست از علی بردارید یا با همین زنجیرهایی که به بدنتان است سرتان را از بدن جدا میکنیم و بی غسل و کفن و بینماز دفنتان میکنیم!
این آخرین سخن سربازان معاویه بود،ولی انسان عاقل از این تهدیدها هم وحشتی ندارد:
«یُجٰاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ لاٰ یَخٰافُونَ لَوْمَةَ لاٰئِمٍ». 8
حجر و یارانش با آرامش خیال به سربازان معاویه گفتند:ما از علی دست برنمیداریم.شما هم کاری را که به آن مامور شدهاید انجام دهید! آنگاه،سربازان معاویه سر این مردان بزرگ را از بدن جدا کردند و با لگد بدن آنان را در قبرهایشان انداختند و روی قبرها را پوشاندند و رفتند. 9
بیداری در انسان عاقل اینقدر قوی است که شهادت را با خشنودی میپذیرد،برای اینکه،از برکت شهادت،حق یافته را نگاه میدارد و آن را از دست نمیدهد.
معاویه برای شکار یاران امیر المؤمنین،علیه السلام،به تمام مناطق دستاندازی کرده بود.از جمله،توسط مأمورینش برای یکی از اهالی بصره،به نام ابو الاسود دؤلی،عسل زعفرانی فرستاده بود؛چون شام منطقه کشاورزی خوبی بود و باغات فراوان و آب و هوای خوبی داشت، عسل خوبی هم در آن تولید میشد و زنبورداران برای معاویه عسل فراوانی تولید میکردند.
وقتی ابو الاسود وارد منزل شد،دید دختر هفت هشت سالهاش دارد چیزی را مزمزه میکند:
-دخترم،چه در دهان داری؟
-عسل
-من برای خانه عسل نخریده بودم،عسل از کجا آوردی؟
دختر ظرف عسل را نشان داد.ابو الاسود نگاهی به ظرف کرد و گفت:
-دخترم،میدانی این عسل را چه کسی برای ما فرستاده؟
-نه!
-معاویه بن ابی سفیان.
-برای چه؟
-میخواهد کام ما را با این عسل شیرین کند تا برای أبد به سبب بریدن از علی،علیه السلام،کاممان را تلخ کند.
دخترک بلافاصله عسل را از دهان خود خارج کرد.این دختر عاقل، دختری که پدر و مادر عاقلی داشت و در خانهای رشد کرده بود که چراغ عقل در آن روشن بود،روی خود را به طرف شام کرد و گفت:
أبا الشهد المزعفر یا ابن هند نبیع إلیک إسلاما و دینا
فلا و اللّه لیس یکون هذا و مولانا أمیر المؤمنینا. 10
با قدری عسل زعفرانی،ای پسر هند،میخواهی ما را بفریبی تا دین و اسلام خود را به تو بفروشیم؟به خدا هرگز چنین نخواهد شد درحالیکه مولای ما امیر المومنین علی است.
این سخن بزرگ و صعبی است و در آن دشمنشناسی و آگاهی موج میزند.آنها که با عرف زبان عرب آشنایند میدانند که عربها نام شخص را به نام پدرش اضافه میکنند و مثلا میگویند:حسین بن علی.
اما وقتی نام کسی را به مادرش نسبت میدهند اغلب منظورشان تحقیر آن شخص به جهت ناپاک بودن مادرش است(مثل ابن مرجانه،ابن سمیه،ابن هند و...)در حقیقت،این دختر میخواست بگوید ای کسی که معلوم نیست پدر واقعیات کیست،تو میخواهی ما را با ظرف عسل از علی جدا کنی؟منظورش از یابن هند نیز این بوده که به معاویه بگوید مادر تو فرد ناپاکی بوده و با مردهای مختلفی در مکه سروکار داشته
است.این اطلاعات را در خانه به این دختر داده بودند که او چنین فهمیده و آگاه بوده و میدانسته کسی که مملکت اسلامی در دست اوست،معلوم نیست پدرش چه کسی است. 11
«أبشهد المزعفر یابن هند»؟
با ظرفی از عسل،میخواهی ما را وادار کنی دین خود را به تو بفروشیم؟
عاقلی که فهمیده دین چه گوهری است و امیر المؤمنین،علیه السلام، چه تکیهگاهی برای دنیا و آخرت انسان است و فهمیده که قرآن چیست، مگر امکان دارد این سرمایههای الهی را با باطل معامله کند؟هرچند که این فهم سبب شهادت او شود:
«نبیع الیک إسلاما و دینا».
معاذ اللّه؟چنین معامله و خرید و فروشی برای خانواده ما غیر ممکن است.مگر نمیدانی سرپرست ما در دنیا و آخرت علی،علیه السلام، است؟در این میان،تو چه کارهای؟چه داری؟و اصلا که هستی؟
این ارزش عقل است.البته،عقل کامل و عقلی که تغذیه شده باشد.
چون اگر عقل را تغذیه نکنند،مثل بدنی بی غذا ضعیف میشود و میمیرد.جهل کرسی خود را در کشور وجود آدم بنا میکند و حکمران آن میشود.عقل ارزشی ذاتی دارد،اما عقل کامل مافوق ارزش است.
انسان عاقل با فضیلتترین موجود در عالم وجود است و یکی از آثار عقلش همین است که حق را از باطل معامله نمیکند و فریب نمیخورد.
چون به همه راهوچاهها واقف است و از آنها تا اندازهای اطلاع دارد.
اگر آدم فریب ابلیس را خورد،علتش معلوم است،زیرا در آن زمان هیچ قسمی جز قسم به خدا وجود نداشت و آدم باور نمیکرد کسی به دروغ به ذات احدیت قسم یاد کند.شیطان از این نکته استفاده کرد و نزد آدم و حوا آمد و قسم خورد که به خدا قسم من خیرخواه شما هستم:
«إِنِّی لَکُمٰا لَمِنَ النّٰاصِحِینَ».
آدم و حوا باور نمیکردند کسی پیدا شود که به خدا قسم دروغ بخورد،چون هنوز این زمینهها وجود نداشت.در روزگار ما،شاید این مساله تا حدودی حل شده باشد و هزاران نفر بتوانند به سادگی قسم دروغ بخورند،ولی در زمان آدم و حوا نه آدمیزادی نبود و نه این رفتارها از کسی دیده شده بود.لذا،هنوز آن عقل تکامل لازم را نیافته بود و چشم و گوش و وجدان آنها خیلی چیزها را درک نکرده بود.ازاین رو،باورشان نمیآمد که یکی بیاید و به خدا قسم دروغ بخورد.بههر حال،شیطان گفت:به خدا من خیرخواه شما هستم!سبب اینکه به شما گفته شده از این درخت نخورید آن است که هرکس از میوه این درخت بخورد،در اینجا ابدی شده یا تبدیل به فرشته خواهد شد:
«فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیْطٰانُ لِیُبْدِیَ لَهُمٰا مٰا وُورِیَ عَنْهُمٰا مِنْ سَوْآتِهِمٰا وَ قٰالَ مٰا نَهٰاکُمٰا رَبُّکُمٰا عَنْ هٰذِهِ الشَّجَرَةِ إِلاّٰ أَنْ تَکُونٰا مَلَکَیْنِ أَوْ تَکُونٰا مِنَ الْخٰالِدِینَ». 12
شیطان آن دو را وسوسه کرد تا آنچه از شرمگاه بدنشان بر آنان پوشیده بود نمایان کند،(وسوسهاش این بود که به هر دو)گفت:پروردگارتان شما را از این درخت نهی نکرده مگر از این جهت که مبادا دو فرشته گردید یا از جاودانان شوید.و برای هر دو سوگند سخت و استوار یاد کرد که یقینا من برای شما از خیرخواهانم و قصد فریب شما را ندارم.
مگر آدم دوست نداشت فرشته شود؟ظریف شود؟لطیف شود؟نور محض بشود؟از این جسم تبدیل به ملائکه شود؟هنوز هم دروغ سابقهای نداشت تا آدم متوجه شود که شیطان دارد با او مکر میکند و قصد خیانت به او را دارد.پس،هر دو از آن درخت میخوردند و هر دو را نیز فورا از بهشت بیرون کردند.
وقتی آدم و حوا از بهشت بیرون رانده شدند،عقل مطبوع خود را به کار گرفتند و گفتند:ما مقام خود را بر اثر فریب شیطان از دست دادیم،
اما آیا پروردگار ما قدرت ندارد این مقام از دست رفته را به ما برگرداند؟خدای ما تواناست و قدرت او بینهایت است.حال،چه کنیم که حال از دست رفته برگردد؟قرآن در پاسخ میفرماید:
«فَتَلَقّٰی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِمٰاتٍ فَتٰابَ عَلَیْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوّٰابُ الرَّحِیمُ». 13
پس آدم کلماتی را[مانند کلمه استغفار و توسّل به اهل بیت علیهم السلام که مایه توبه و بازگشت بود]از سوی پروردگارش دریافت کرد و [پروردگار]توبهاش را پذیرفت؛زیرا او بسیار توبهپذیر و مهربان است.
پروردگار میفرماید:آدم توبهای واقعی کرد و من دوباره به او رو کردم و عنایات خود را به جانب او سرازیر ساختم.
توبه از آثار عقل است.یعنی وقتی انسان پی به اشتباه خود برد باید عذر بخواهد و جبران خسارت نماید و به مسیر و راه اصلی خود،که همان هدایت و سعادت است،برگردد.
واقعا چه بدبختی بزرگی است که انسان از سر سفره خدا بلند شود و سر سفره شیطان بنشیند و نفهمد چه سرنوشتی را برای خود رقم زده است!چه فاجعه سهمگینی است که انسان به جای کار کردن برای خدا برای معاویه و امثال او کار کند!به راستی،اگر کسی به جای خدا خود را برای فرعون هزینه کند و به جای خرج شدن برای حق برای باطل خرج شود،در عوض چهچیز مهم و درخور شانی نصیبش میشود؟
سالها پیش،کسی را ملاقات کردم که،در حقیقت،آخرین فردی بود که مرحوم شهید مدرس را در شب رحلتشان در کاشمر خراسان دیده بود.
ایشان نقل میکرد که یک شب عدهای دنبال من آمدند و مرا بردند که مرد غریبی در این حوالی مرده،بیا و او را دفن کن!من هم خبر نداشتم ایشان کیست،لذا قبری کندم و او را دفن کردم.بعدها،وقتی فهمیدم این فرد مرحوم مدرس بوده علاقمند شدم پرونده مدرس را دنبال کنم.
ایشان عالمی مجتهد بود که در نجف درس خوانده بود و درسهای مرحوم آیت اللّه آخوند خراسانی،ملا محمد کاظم یزدی و چهرههای برجسته دیگر را دیده بود.این عده از علما به هیچوجه حاضر نبودند به کسی اجازه اجتهاد بدهند،مگر اینکه شرایطش را به واقع میداشت، ولی به مرحوم مدرس اجازه اجتهاد داده بودند.مقام علمی ایشان به حدی بود که اگر به دستور مراجع تقلید آن روزگار از نجف بیرون نیامده بود یا زمانی که در اصفهان بود،به تهران نیامده بود،قطعا از مراجع مسلم شیعه میشد،اما علمای بزرک بر ایشان تکلیف کردند که در شورای نگهبانی که در مجلس شورای ملی آن زمان به زحمت مرحوم آیت اللّه حاج شیخ فضل اللّه نوری تاسیس شده بود شرکت کند.ایشان اصرار زیادی داشت که در کنار مجلس،باید پنج مجتهد واجد شرایط حضور داشته باشد تا اگر وکلای مجلس بیدینی کردند و خواستند قانونی بر ضد قرآن و اسلام در مجلس تصویب کنند،این پنج مجتهد آن قانون را باطل اعلام کنند.البته،این شورا یکی دو دوره بیشتر در مجلس نبود و فراماسونها و غربزدهها و خودفروختههای به انگلیس آن پنج مجتهد را از مجلس شورای ملی آن زمان حذف کردند و بعد از آن هر قانونی را که خواستند به نفع انگلیس و روس و آمریکا و علیه دین خدا تصویب کردند.اوج این بیقانونی و بد دینی نیز متعلق به زمان رضا خان و پسرش بود.در زمان ما هم اگر میبینید عدهای با اصل وجود شورای نگهبان مخالفت میکنند بر همین اساس است.عقل کامل میفهمد که این حملات و مخالفتها مربوط به شیطان است.قرآن میفرماید:
«بَلْ یُرِیدُ الْإِنْسٰانُ لِیَفْجُرَ أَمٰامَهُ». 14
انسان میخواهد[با دستوپازدن در شک و تردید]فرارویش را[از
اعتقاد به قیامت که بازدارندهای قوی است]باز کند تا برای ارتکاب هر گناهی آزاد باشد.
آری،انسان دوست دارد در گناه مداومت داشته باشد و هر کاری دلش خواست انجام دهد.برای همین نه از قرآن،نه نبوت،نه امامت،نه فقه، نه فقیه،و نه هیچچیز دیگری خشنود نمیشود.این نشانه کامل نبودن عقل است.
وقتی مرحوم مدرس از طرف مردم تهران وکیل اول مجلس شد،به تنهایی در مقابل قوانین ضد خدا و قوانینی که به نفع دولتهای انگلیس و روس بود ایستادگی کرد.ایشان یک دوره هم در زمان قدرت رضا خان وکیل مجلس بود.بعد هم که رضا خان شاه شد،باز مرحوم مدرس رأی اول را در تهران به دست آورد،ولی صندوقها را که باز کردند گفتند:
مردم به مدرس یک رای هم ندادهاند.ایشان در مقابل این جریان ایستاد و گفت:
دورغگوها!شما میگویید هیچکس به رأی به من نداده است.من خودم که به خودم رأی دادهام،پس رأی خودم کجا رفت؟
وقتی این مجتهد والا مقام از جریانات سیاسیاجتماعی ایران حذف شد،به کاشمر تبعیدش کردند.اما باز رضا خان،با همه قدرت و شوکتی که برای خود ساخته بود،از بودن این پیرمرد هفتاد و پنج ساله که با یک لباس کرباسی ساده در یک اتاق کاهگلی نشسته بود میترسید.
نقل است که یکبار،در سر سهراهی مجلس شورا واقع در میدان بهارستان تهران،رضا خان که برای خودش فرعونی بود،گریبان مدرس را گرفت و او را به دیوار کوبید و گفت،سید!از جان من چه میخواهی؟ مرحوم مدرس گفت:میخواهم تو نباشی!
عاقل اینطور در راه حق و در مبارزه با امور باطل سرسخت است.
کسی که واقعیت و حقیقت را فهمیده و میفهمد،کسی است که دارای عقل کامل است و عقل مسموع دارد وگرنه اگر مدرس با رضا خان متحد میشد،یک کاخ هم برای مدرس در سعد آباد درست میکردند و حقوق او را هم از بقیه بیشتر قرار میدادند و حاضر بودند با آن همه خوی فرعونی در مقابل مدرس تعظیم کنند،اما مدرس اهل این نبود که خدا را با فرعون در زندگیاش معامله کند.این بود که رضا خان از ایشان میترسید و نمیتوانست حضور ایشان را در روستایی دورافتاده نیز تحمل کند.لذا،برای مهیا کردن زمینه قتل ایشان،ابتدا رئیس شهربانی کاشمر را عوض کردند و یکی از هواداران حزب خود را بر سر کار گماشتند.بعد هم به او مأموریت دادند دو نفر پاسبان را بفرستد تا به مرحوم مدرس زهر بخورانند.
روز بیست و هفتم ماه مبارک رمضان،نیم ساعت مانده به افطار،این دو پاسبان به نزد این عالم واجد شرایط،این فقیه بزرگوار،و این اولاد فاطمه زهرا،علیها السلام،رفتند و به ایشان چای مسموم تعارف کردند.
فرمود:نیم ساعت به اذان مانده و هنوز افطار نشده،صبر کنید افطار بشود،میخورم.اما آنها اجازه ندادند و به زور چای را در حلق ایشان ریختند.پس از مدتی،وقتی دیدند سم بر بدن ایشان اثر نکرده،نزدیک افطار،عمامهشان را از روی طاقچه برداشتند و به دور گردنش پیچیدند و او را خفه کردند و شبانه هم به خاکش سپردند.
بعد از اینکه گزارش این عمل به رضا خان رسید،پنجاه تومان به کاشمر فرستاد و گفت:سی تومان آن را به رئیس شهربانی بدهند و نفری ده تومان هم به آن پاسبانها که مدرس را کشتهاند.
این معامله حق با باطل است.ده تا یک تومانی گرفتند و یک مجتهد
سید واجد شرائط روزهدار را روز بیست و هفت ماه رمضان به شهادت رساندند.برای ده تومان خدا را رها کردند.این اثر جهل و نفهمی است.
جالب این است که قرآن سخن حضرت لوط به قوم خود را چنین بیان میکند: «بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ». 15
میدانید درد شما چیست که به این گناه بزرگ دچار شدهاید؟مشکلتان این است که انسانهای نفهمی هستید و جهل در شما لانه کرده است.از اینرو،در تاریکی به سر میبرید.این درحالی است که عاقل به فرموده موسی بن جعفر،علیه السلام،در روشنایی محض زندگی میکند.
وقتی عقل که از ارزشهای عرشی و ملکوتی است،با علم دین تغذیه شود،بدل به فوق ارزش میشود.این عقل عرشی که با معرفت دینی تغذیه شده دارنده خود را به«خیر البریه» 16 تبدیل میکند.حال،در این روشنایی،چه کسی میتواند چنین انسانی را فریب دهد؟آری،عاقل است که فریبکاریها و دغلبازیها را میفهمد،درحالیکه انسانهای نفهم نمیفهمند.
توبه از آثار عقل است.کسانی که مرتکب گناه میشوند و توبه نمیکنند، انسانهای نادانی هستند.زیرا توبه نکردن از آثار جهل و نادانی است.
تعجبی ندارد که چرا از سی هزار جمعیت حاضر در کربلا تنها یک نفر توبه کرد؟چون تنها همان یک نفر عاقل بود و بقیه همگی نفهم و جاهل و نادان بودند.تنها یک نفر بود که صبح روز عاشورا عقل را به کار گرفت و از خود پرسید:من برای چه باید امام حسین را بکشم؟به چه هدف؟فلسفه این کار چیست؟
بعد،با خود اندیشید که گیرم در این جنگ شرکت کردم و پیروز هم
شدیم.یزید بعد از کشتن امام حسین چه چیزی میخواهد به من بدهد که چنین ظلمی را جبران کند؟خانه میخواهد بدهد؟که من خانه دارم.
لباس میخواهد بدهد؟که حقوق من در حدی هست که لباس بخرم.
میخواهد فروشگاهی را به من معرفی کند که ماه به ماه قند و شکر و چای و برنج به من بدهند؟که اگر به من کوپن هم ندهند،آنقدر مال دارم که آزاد خرید کنم.بعد از کشتن امام حسین چه چیز نصیب من خواهد شد،جز اینکه در ظلم یزید دست داشتهام و بعد از شصت سال زندگی خود را با دست خود گرفتار دوزخ کردهام؟سپس،یادش آمد که در روز خروجش از کوفه صدایی شنیده که بشارت به بهشتش میداده. 17 اندیشید که این بشارت کجا تحقق پیدا میکند؟در لشکر یزید یا سپاه امام حسین؟آن وقت پیش پسرش آمد و گفت:برخیز دست مرا بگیر تا با خجالت و شرمندگی نزد پسر فاطمه برویم و او او عذرخواهی کنیم! 18
این رفتار از آثار عقل است.عقل و توفیق الهی دست به دست هم دادند و این انسان عاقل را از چاه جهنم نجات دادند و به فردوس اعلی رساندند.
ای کاش این روایت موسی بن جعفر،علیه السلام،که حدود ده صفحه از کتاب شریف کافی است،در همه عالم تبدیل به کتاب درسی می شد تا همه مردم جهان با بهرهگیری از آن به عقل رو میکردند!چون عقل رو به خدا و نبوت و امامت و نور دارد،درحالیکه جهل به همه اینها پشت کرده و رو به دوزخ دارد.هرکه در این عالم جاهل بماند،سرانجام راهی دوزخ خواهد شد،حال آنکه هرکه عاقل باشد به بهشت میرود، زیرا طبع عقل،طبع صعود به جانب پروردگار عزیز عالم است.
(1).بحار الأنوار،ج 1،ص 218:«قال الحسن بن علی(علیهما السلام):عجب لمن یتفکر فی مأکوله کیف لا یتفکر فی معقوله!؟فیجنب بطنه ما یؤذیه و یودع صدره ما یردیه».
(2)..جواهر الکلام،شیخ جواهری،ج 9،ص 170:«إن للقلب جنودا،و ذلک لانه لما کان اکتساب الکمالات الانسانیة موقوفا علی البدن فلا بد من حفظه بجلب ما یوافقه و دفع ما یناقیه،فأنعم اللّه تعالی علی القلب بجندین:باطن و هو الشهوة،و ظاهر و هو آلتها، و لما توقف الشهوة للشئ و النفرة عنه علی معرفة ذلک أنعم اللّه علیه فی المعرفة بجندین باطنین أحدهما الادراکات الخمس،و منازلها الحواس الخمس الظاهرة، و ثانیهما القوی الخمس،و منازلها تجویف الدماغ،فإذا علم الموافق اشتهاه و انبعث علی جلبه،و إذا علم المنافر نفر عنه و انبعث علی دفعه،والباعث یسمی إرادة،و هی المعبر عنها عند الاصحاب بالداعی،لانها هی التی تدعو لوقوع الفعل و وجوده فی الخارج، بل ربما کانت العلة التامة فیه باعتبار أنها جزء أخیر،و المحرک للاعضاء قدرة،فجمیع جنود القلب ثلاثة:الارادة و القدرة و القوی الدراکة الظاهرة و الباطنة،و لما اصطحبت فی الانسان هذه الجنود اجتمعت فیه أربعة أوصاف:سبعیة تحمله علی العداوة، و بهیمیة تحمله علی الشره و الحرص،و ربانیة تحمله علی الاستبداد و الانسلال من القیود السفلانیة و الاطلاق عن ربقة العبودیة،و شیطانیة تحمله علی المکر والخدیعة،...».
(3).اعراف،21.
(4).نهج البلاغة،خطبه 192،ج 2،ص 138:«فاعتبروا بما کان من فعل اللّه بإبلیس إذا أحبط عمله الطویل و جهده الجهید،و کان قد عبد اللّه ستة آلاف سنة لا یدری أمن سنی الدنیا أم سنی الآخرة عن کبر ساعة واحدة».
(5).لقمان،33: «یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمْ وَ اخْشَوْا یَوْماً لاٰ یَجْزِی وٰالِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَ لاٰ مَوْلُودٌ هُوَ جٰازٍ عَنْ وٰالِدِهِ شَیْئاً إِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ فَلاٰ تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا وَ لاٰ یَغُرَّنَّکُمْ بِاللّٰهِ الْغَرُورُ».
(6).إسراء،53: «وَ قُلْ لِعِبٰادِی یَقُولُوا الَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّیْطٰانَ یَنْزَغُ بَیْنَهُمْ إِنَّ الشَّیْطٰانَ کٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوًّا مُبِیناً».
(7).لردبایرون شاعر معروف انگلیسی میگوید:دنیا کومهای علف خشک است و انسانها الاغهایی هستند که هرکس آنها را به طرفی میکشاند.
(8).مائده،54: «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللّٰهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلَی الْکٰافِرِینَ یُجٰاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ لاٰ یَخٰافُونَ لَوْمَةَ لاٰئِمٍ ذٰلِکَ فَضْلُ اللّٰهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ».
(9).الغارات،ابراهیم بن محمد ثقفی،ج 2،ص 809:«فلما قدم زیاد بن أبی سفیان والیا علی الکوفة دعا بحجر بن عدی فقال:تعلم أنی أعرفک،و قد کنت أنا و إیاک علی ما قد علمت،یعنی من حب علی بن أبی طالب،و أنه قد جاء غیر ذلک و انی انشدک اللّه أن نقطر لی من دمک قطرة فأستفرغه کله املک علیک لسانک و لیسعک منزلک، و هذا سریری فهو مجلسک و حوائجک مقضیة لدی فاکفنی نفسک فانی أعرف عجلتک فأنشدک اللّه یا أبا عبد الرحمن فی نفسک،و إیاک و هذه السفلة هؤلاء أن یستزلوک عن رأیک فانک لو هنت علی أو استخففت بحقک لم أخصک بهذا من نفسی.فقال حجر:قد فهمت ثم انصرف إلی منزله فأتاه اخوانه من الشیعة فقالوا:ما قال لک الامیر؟قال:قال لی:کذا و کذا.قالوا:ما نصح لک،فأقام و فیه بعض الاعتراض،و کانت الشیعة یختلفون إلیه و یقولون:إنک شیخنا و أحق الناس بانکار هذا الامر،و کان إذا جاء إلی المسجد مشوا معه،فأرسل إلیه عمرو بن حریث و هو یومئذ خلیفة زیاد علی الکوفة و زیاد بالبصرة:أبا عبد الرحمن ما هذه الجماعة و قد أعطیت الامیر من نفسک ما قد علمت؟فقال للرسول:تنکرون ما أنتم فیه؟!إلیک،وراءک أوسع لک.فکتب عمرو بن حریث بذلک إلی زیاد و کتب إلیه:إن کانت لک حاجة بالکوفة فالعجل،فأغذ زیاد السیر حتی قدم الکوفة،فأرسل إلی عدی بن حاتم و جریر بن عبد اللّه البجلی،و خالد بن عرفطة العذری حلیف بنی زهرة،و إلی عدة من أشرف أهل الکوفة فأرسلهم إلی حجر بن عدی لیعذر إلیه و ینهاه عن هذه الجماعة و أن یکف لسانه عما یتکلم به،فأتوه فلم یجبهم إلی شئ و لم یکلم أحدا منهم،و جعل
یقول:یا غلام اعلف البکر.قال و بکر فی ناحیة الدار فقال له عدی بن حاتم:أمجنون أنت؟أکلمک بما أکلمک به و أنت تقول:یا غلام اعلف البکر؟فقال عدی لا صحابه:ما کنت أظن هذا البائس بلغ به الضعف کل ما أری،فنهض القوم عنه و أتوا زیادا فأخبروه ببعض و خزنوا بعضا و حسنوا أمره،و سألوا زیادا الرفق به،فقال:لست إذا لابی سفیان،فأرسل إلیه الشرط و البخاریة فقاتلهم بمن معه ثم انفضوا عنه و أتی به زیاد و بأصحابه فقال له:ویلک مالک؟فقال:إنی علی بیعتی لمعاویة لا أقیلها و لا أستقیلها،فجمع زیاد سبعین من وجوه أهل الکوفة فقال:اکتبوا شهادتکم علی حجر و أصحابه،ففعلوا.ثم و فدهم علی معاویة و بعث بحجر و أصحابه إلیه،و بلغ عائشة الخبر فبعثت عبد الرحمن بن الحارث بن هشام المخزومی إلی معاویة تسأله أن یخلی سبیلهم،فقال عبد الرحمن بن عثمان الثقفی:یا أمیر المؤمنین جدادها حدادها لا تعن بعد العام أبرا.فقال معاویة:لا أحب أن أراهم و لکن اعرضوا علی کتاب زیاد فقرئ علیه الکتاب و جاء الشهود فشهدوا،فقال معاویة بن أبی سفیان:أخرجوهم إلی عذری فاقتلوهم هنالک،قال:فحملوا إلیها،فقال حجر:ما هذه القریة؟قالوا:عذراء،قال:
الحمد للّه،أما و اللّه إنی لاول مسلم نبح کلابها فی سبیل اللّه ثم أتی بی الیوم إلیها مصفودا،و دفع کل رجل منهم إلی رجل من أهل الشام لیقتله،و دفع حجر إلی رجل من حمیر فقدمه لیقتله...»،بحار الأنوار،ج 18،ص 124:«عن عبد اللّه بن زریر الغافقی قال:سمعت علیا(علیه السلام)یقول:«یا أهل العراق سیقتل سبعة نفر بعذراء مثلهم کمثل أصحاب الاخدود،فقتل حجر بن عدی و أصحابه».
(10).الأربعون حدیثا،منتجب الدین بن بابویه،ص 81:«عن علی بن محمد قال:رأیت ابنة أبی الاسود الدؤلی و بین یدی أبیها خبیص فقالت:یا أبه أطعمنی فقال:افتحی فاک.[قال:]ففتحت فوضع فیه مثل اللوزة،ثم قال لها:علیک بالتمر فهو أنفع و أشبع.
فقالت:هذا أنفع و أنجع؟فقال:هذا الطعام بعث به إلینا معاویة یخدعنا به عن حب علی بن أبی طالب علیه السلام.فقالت:قبحه اللّه،یخدعنا عن السید المطهر بالشهد المزعفر،تبا لمرسله و آکله،ثم عالجت نفسها و قاءت ما أکلت منه،و أنشأت تقول باکیة:أبالشهد المزعفر یا ابن هند*نبیع إلیک إسلاما و دینا/فلا و اللّه لیس یکون
هذا*و مولانا أمیر المؤمنینا».
(11).چون مادر معاویه زناکاری حرفهای بوده است.در نسب معاویه میگویند معاویة بن ابو سفیان،ولی این مطلب ثابت نیست.معاویه موجودی است زنا در زنا و معلوم نیست نطفه او متعلق به کیست.(مولف)
(12).اعراف،20.
(13).بقره،37.
(14).قیامت،5.
(15).نمل،55: «أَ إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجٰالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّسٰاءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ».
(16).بینه،6-7: «إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ وَ الْمُشْرِکِینَ فِی نٰارِ جَهَنَّمَ خٰالِدِینَ فِیهٰا أُولٰئِکَ هُمْ شَرُّ الْبَرِیَّةِ* إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ».
(17).بحار الأنوار،ج 45،ص 15:«و رویت باسنادی أنه قال للحسین علیه السلام:لما وجهنی عبید اللّه إلیک خرجت من القصر فنودیت من خلفی:أبشر یا حر بخیر،فالتفت فلم أر أحدا فقلت و اللّه ما هذه بشارة و أنا أسیر إلی الحسین،و ما احدث نفسی باتباعک،فقال علیه السلام:لقد أصبحت أجرا و خیرا ثم قالوا:و کان کل من أراد الخروج ودع الحسین علیه السلام و قال:السلام علیک یا ابن رسول اللّه!فیجیبه و علیک السلام و نحن خلفک،و یقرأ علیه السلام"فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا."
(18).اللهوف،سید بن طاووس،ص 61:«قال الراوی:ثم صاح علیه السلام أما من مغیث یغیثنا لوجه اللّه أما من ذاب یذب عن حرم رسول اللّه،قال فإذا الحر بن یزید قد أقبل الی عمر بن سعد فقال أمقاتل أنت هذا الرجل!قال:أی و اللّه قتالا أیسره أن تطیر الرؤوس و تطیح الایدی،قال:فمضی الحر و وقف موقفا من أصحاب و أخذه مثل الافکل،فقال له المهاجر بن أوس:و اللّه إن أمرک لمریب و لو قیل لی من أشجع أهل الکوفة لما عدوتک فما هذا الذی أری منک فقال و اللّه إنی أخیر نفسی بین الجنة و النار فو اللّه لا اختار علی الجنة شیئا و لو قطعت و احرقت،ثم ضرب فرسه قاصدا إلی الحسین علیه السلام و یده علی رأسه و هو یقول اللهم إلیک أنبت فتب علی فقد
أرعبت قلوب أولیائک و أولاد بنت نبیک،فقال للحسین علیه السلام:جعلت فداک أنا صاحبک الذی حسبک عن الرجوع و جعجع بک و ما ظننت أن القوم یبلغون منک ما أری و أنا تائب الی اللّه تعالی فهل تری لی من توبة؟فقال الحسین علیه السلام نعم یتوب اللّه علیک.فنزل و قال:أنا لک فارسا خیر منی لک راجلا و إلی النزول یصیر آخر أمری.ثم قال فإذا کنت أول من خرج علیک فأذن لی أن أکون أول قتیل بین یدیک لعلی أکون ممن یصافح جدک محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم غدا فی القیامة».
کرج،مسجد حضرت معصومه(ع) دهه دوم و سوم محرم 83-1382
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
خداوند،در آیات 19 تا 24 سوره مبارکه رعد،نه مساله مهم را طرح فرموده که هم خود آن مسائل و هم محصول و نتیجه آنها بسیار مهم است.گستردگی آیات کتاب خدا و فرصت کم اجازه پرداختن به مجموعه آیات شریفه الهی را نمیدهد.بااینحال،در این گفتار،اگر توفیق الهی رفیق باشد،این آیات را بخشبهبخش و قسمتبهقسمت با مدد جستن از روایات توضیح خواهیم داد.
خداوند در آیه 19 سورۀ رعد میفرماید:
«أَ فَمَنْ یَعْلَمُ أَنَّمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمیٰ إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ».
آیا کسی که میداند آنچه از سوی پروردگارت بر تو نازل شده حق است، مانند کسی است که[از نظر باطن]نابیناست؟فقط خردمندان[بینادل] متذکّر[حق]میشوند.
آیا مردمی که به حقانیت آنچه از جانب پروردگار آمده یقین دارند با مردمی که در تاریکی باطن به سر میبرند و به یقین نرسیدهاند مساوی و
همردیف هستند؟مگر میشود انسان نادان با انسان دانا یکی باشد؟ اخلاق و منش نادان هم برای خودش و هم برای دیگران زیانبار است، اما کسی که داناست و تمام رفتار و کردارش مطابق آیات الهی است، وجودش در دنیا و آخرت مایۀ سود همگان است؛مانند وجود گرامی پیامبر اسلام،صلی اللّه علیه و آله،که روش و منشاش براساس قرآن بود.
در بخشی از این آیه،پروردگار عالم میفرماید مجموعۀ قرآنی که بر پیغمبر نازل کردم حق است(حق در برابر باطل)؛یعنی واقعیتی است که با عقل و فطرت و طبیعت زندگی مردم هماهنگ است.ازاینرو،انسان عاقل کلمه در قرآن کریم چیزی برخلاف عقل و فطرت و طبیعت زندگی نمیبیند.
در این گفتار،در صدد بیان هماهنگی قرآن مجید با عقل سالم و با فطرت و طبیعت زندگی نیستیم،زیرا این بحثی است که زمان موسعی میطلبد.بااینحال،برای نمونه آیهای را در ضمن داستانی میآوریم:
نقل است که حاکمی،به سبب عشق و علاقهای که به وجود مبارک رسول خدا،صلی اللّه علیه و آله،پیدا کرده بود و آیات شریفه و نورانی قرآن مجید را شنیده بود،میخواست خدمتی به منطقه و شهری که پیامبر در آن زندگی میکرد بنماید.ازاینرو،طبیب حاذقی را دعوت کرد و به او گفت:از جانب من به مدینه بروید و هرقدر امکان دارد در مدینه بمانید و مردم مسلمان را معالجه کنید.وجهی هم بابت طبابت خود از آنها نگیرید،چون خرج رفتوآمد و زندگیتان را من تأمین میکنم.
وقتی طبیب به مدینه رسید،به خدمت پیامبر آمد و گفت:ای رسول خدا،فلان حاکم مرا به اینجا فرستاده تا به درمان مردم بپردازم.در ازای این کار نیز وجهی دریافت نخواهم کرد.پیغمبر نیز موافقت کردند و
فرمودند:مطب را بنا کن!پس از مدتی،آن طبیب نزد رسول خدا آمد و گفت:مردم خیلی کم به من مراجعه میکنند،درحالیکه من توقع داشتم در روز چندین بیمار به نزدم بیایند،مگر اینان مریض نمیشوند؟ پیغمبر فرمود:من در باب خوردن به این مردم توصیهای کردهام که دستور قرآن کریم است 1 :اینکه تا کاملا گرسنه نشدهاند سر سفره ننشینند،و پیش از آن که سیر شوند از سر سفره کنار بروند:
«کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لاٰ تُسْرِفُوا».
این خیلی عجیب است که قرآن مجید میگوید خداوند انسانهای شکمچران و پرخور را دوست ندارد،چون پرخوری به بدن لطمه میزند: «إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ».
این نشان میدهد پروردگار عالم برای سلامت بدن ارزش بسیاری قائل است.اهل دل میگویند:ساختمان بدن از آن خدا و ساختمان خداست.
درست هم میگویند و از عبارات «خَلَقْنٰاکُمْ» و «خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ» در آیات قرآن برمیآید که تمام مصالح این ساختمان و طرح و نقشهاش متعلق به پروردگار است.پروردگار هم این ساختمان را دوست دارد،مثل هر صنعتکاری که مصنوع خود را دوست دارد. 2 ازاینرو،انسان باید در حفظ و سلامت این ساختمان بکوشد تا زمان مرگ واقعی(نه اجل معلق)فرا برسد.لذا،تخریب این ساختمان جسمانی(بدن)از نظر شرع صحیح نیست و جنبه عقلانی هم ندارد.حفظ سلامت این ساختمان امری عقلی است و قرآن مجید به زیبایی با عقل در اینباره هماهنگ است؛یعنی از هر عاقلی بپرسید ضرر زدن به بدن خوب است؟پاسخش منفی است و اگر از وی سؤال شود:بیماری بهتر است یا سلامت؟ میگوید:سلامت.
حضرت سید الشهداء،علیه السلام،به یقین از مرگ نمیترسید.نقل میکنند وقتی امام،علیه السلام،از مکه بیرون میآمد یکی از اقوام با کمال احترام به ایشان گفت:این سفر بوی مرگ و خون میدهد.گمان نمیکنم قافلۀ شما به سلامت به منزل برسد.لطف کنید و تشریف نبرید!امام، علیه السلام،در پاسخ فرمود:اشتیاق من به مرگ از اشتیاق یعقوب به یوسف بیشتر است.من از مرگ ترسی ندارم.مرگ برای من مانند پلی است که با گذر از آن پدرانم،انبیای خدا،اولیای خدا،و فرشتگان پروردگار را ملاقات میکنم. 3 مگر لقای خدا ترس دارد؟کسی از مرگ باید بترسد که گناهی کرده باشد و مرگ را نابودی بداند.
بااینحال،نکته در این است که همین امام بزرگوار وقتی عصر تاسوعا زینب کبری،علیها السلام،صدایش میزند که یابن رسول اللّه، فرمانده دشمن فرمان حمله داده است! 4 به قمر بنی هاشم میفرماید:برو و اگر توانستی جنگ را به فردا موکول کن تا امشب را زنده بمانم؛چون خدا میداند که من به نماز و قرآن و استغفار و دعا علاقه فراوان دارم. 5 چنین انسانی اگر یک شب بیشتر زنده بماند،سود بیشتری میبرد.پس، حیات در نظر امام حسین،علیه السلام،از مرگ بهتر است.
حال،به اندازه خوردن بهتر است یا پرخوری؟عاقل میگوید:به اندازه خوردن.او به کمخوری نظر ندارد،چون کمخوری تفریط است.
کمخوری از نیاز بدن کم گذاشتن یا به سخن قرآن مجید حلال را بر خود حرام کردن است؛مثل اینکه انسان پنج سال گوشت نخورد و یا سه سال نوشیدن آب را حرام بداند یا چهار سال از شهوت حلال دوری گزیند.
قرآن دربارۀ این تفریطکاریها میگوید:
«قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللّٰهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبٰادِهِ وَ الطَّیِّبٰاتِ مِنَ الرِّزْقِ». 6
بگو:زینتهای خدا و روزیهای پاکیزهای را که برای بندگانش پدید آورده،چه کسی حرام کرده؟
از نظر قرآن،نه تفریط درست است و نه افراط.سعدی حق این معنا را در بیتی به خوبی ادا کرده است:
نه چندان بخور کز دهانت برآید نه چندان که از ضعف جانت درآید.
وقتی موسی بن عمران،علیه السلام،از مصر گریخت و راه مدین را در پیش گرفت،مبتلا به گرسنگی شدیدی شد،اما نگفت:آنقدر صبر میکنم تا از گرسنگی بمیرم!قرآن مجید میگوید:وقتی او از مصر بیرون آمد،چند روزی نانی برای خوردن نداشت و علف سبز بیابان را میخورد،آن هم به اندازهای که سدّ جوع شود،اما هنگامی که نزدیک شهری شد،با وجود علف سبز بیابان دست به دعا برداشت و گفت:
«رَبِّ إِنِّی لِمٰا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ». 7
پروردگارا!به آنچه از خیر بر من نازل میکنی نیازمندم.
پیغمبر میفرماید:منظور از کلمۀ«خیر»در این آیه نان است؛ 8 یعنی موسی به آن عظمت دست به آسمان برداشت و گفت:خدایا،نانی رزق و روزی من کن!همان شب،پروردگار او را به خانه شعیب راهنمایی کرد و بر سفرهای نشاند که پر از نعمت بود و حضرت نیز به اندازه از آن خورد. 9 پس،موسی،علیه السلام،هم با اینکه پیغمبر بود نگفت گرسنه میمانم تا بمیرم.
انسان عاقل میگوید:داشتن غذا بهتر از بیغذایی،زیبایی بهتر از نازیبایی و صدای دلنشین بهتر از صدای ناپسند است و اگر کسی دراین باره تردید داشته باشد،بایستی در عقل او شک کرد.
آوردهاند که مدرسی در باب عقلی بودن زیبایی دوستی برای شاگردانش سخن میگفت.پای درس هم 50-60 نفر نشسته بودند که یک مرتبه فردی از بیرون مدرس داد کشید:ایها الناس،من الاغم را گم کردهام.هر کس آن را پیدا کند حاضرم مژدگانی به او بدهم!
مدرس،همچنانکه موضوع را تعقیب میکرد،رو به شاگردانش گفت:
چه کسی از صدای خوب یا چهره خوب بدش میآید؟از قضا،یکی از شاگردانش انگشتش را بلند کرد و گفت:من!مدرس رو به یکی دیگر از شاگردانش کرد و گفت:برو و به آن مرد بگو:بیا الاغت پیدا شد!
قرآن مجید انسان نادان را به «کَمَثَلِ الْحِمٰارِ» 10 وصف میکند و از آدمهای نفهم به «لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا» 11 یاد مینماید یا ایشان را «أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ» مینامد،زیرا آنان افرادی هستند که رابطهشان با عقل قطع شده است.از اینروست که از پیغمبر،صلی اللّه علیه و آله،پیروی نمیکنند،اما از ابو جهلها اطاعت میکنند.
آری،پیامبر به آن مرد حکیم فرمود:من چنین دستوری به مردم دادهام:
«کُلُوا وَ اشْرَبُوا» ؛بخورید و بیاشامید،منتهی «وَ لاٰ تُسْرِفُوا» .البته،این آیه معانی گوناگونی دارد:یک معنیاش این است که تا گرسنه نشدید سر سفره حاضر نشوید؛معنای دیگری که میتوان از آن استنباط کرد این است که ضرورتی ندارد سفرۀ پرتحمل بیندازید.وقتی با صرف چند هزار تومان میشود اعضای خانواده و مهمانها را سیر کرد،درست نیست خرج بیشتری کرد و بیش از این میزان اسراف است.در عوض،میتوان با این صرفهجوییها دست چند یتیم یا چند دختر بی جهاز را گرفت یا از آن در راه رواج دین استفاده کرد.
دکتر به پیغمبر گفت:شما تمام علم بهداشت بدن(حفظ الصحه 12 )و دستگاه گوارش را به مسلمانها یاد دادهاید.اگر آنها همواره به این دستور عمل کنند،بیمار نمیشوند. 13 آنگاه،از پیامبر اجازه گرفت تا مدینه را ترک کند.
پس،قرآن با طبیعت زندگی موافق است.قرآن کتاب بهداشت نیست،اما به تناسب مسائل بهداشتی را نیز طرح کرده است.خدا خوردن بعضی گوشتها را برای انسانها حرام کرده و دستور داده گوشت حیوانی که خفه شده یا از بلندی پرت شده یا مرده را نخورند و به گوشت خوک و سگ لب نزنند. 14 این دستورات از آن روست که خوردن این گوشتها با طبیعت و فطرت انسانی موافق نیست و برای انسان مضر است.حتی در خوردن گوشت حلال هم سفارش کرده که حد تعادل را نگه دارند، مبادا خلقوخوی حیوانات را پیدا کنند.
همین سازگاری و توافق قرآن با طبیعت و عقل انسانی است که بزرگانی چون علی،علیه السلام،و فاطمه زهرا،علیها السلام،که از همۀ ملائکه و جن و انس عاقلترند،در برابر فرامین آن سکوت میکنند و بی چونوچرا آن را میپذیرند.به سبب همین سازگاری است که سخن و کلام بسیاری از دانشمندان علمی با فرمایشات قرآن سازگار است؛مثلا، در قرآن میببینیم که خداوند به حضرت ایوب،علیه السلام،میفرماید:
«فاغتسل فی الماء البارد».
و امروزه دانشمندان به هزار تجربه و آزمایش به این حقیقت رسیدهاند که آب سرد تب را فرو میکاهد و آرامش اعصاب به همراه میآورد.
این مقدمه کوتاهی بود برای تبیین سازگاری قرآن با عقل و طبیعت که در گفتارهای بعدی به تفصیل بدان خواهیم پرداخت.
(1).اعراف،31: «یٰا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ وَ کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لاٰ تُسْرِفُوا إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ».
(2).تفسیر صافی،فیض کاشانی،ج 2،ص 107:«عن الصادق علیه السلام الأجل المقضی:هو المحتوم الذی قضاه اللّه و حتمه،و المسمی و هو الذی فیه البداء یقدم ما یشاء و یؤخر ما یشاء و المحتوم لیس فیه تقدیم و لا تأخیر ثم أنتم تمترون»؛بحار الأنوار، ج 52،ص 249:«عن حمران بن أعین،عن أبی جعفر محمد بن علی علیهما السلام فی قوله تعالی: «قَضیٰ أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّی عِنْدَهُ» قال:إنهما أجلان:أجل محتوم،و أجل موقوف،قال له حمران:ما المحتوم؟قال:الذی لا یکون غیره،قال:و ما الموقوف؟قال:
هو الذی للّه فیه المشیة»؛کافی،ج 1،ص 147:«عن زرارة عن حمران،عن أبی جعفر علیه السلام قال:سألته عن قول اللّه عز و جل: «قَضیٰ أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّی عِنْدَهُ» قال:
هما أجلان:أجل محتوم و أجل موقوف».
(3).روایتی که به این مطلب اشاره داشته باشد این است:معانی الأخبار،شیخ صدوق، ص 288:«و قال علی بن الحسین علیهما السلام:لما اشتد الامر بالحسین بن علی بن أبی طالب علیهما السلام،نظر إلیه من کان معه فإذا هو بخلافهم لانهم کلما اشتد الامر تغیرت ألوانهم و ارتعدت فرائصهم و وجات قلوبهم و کان الحسین علیه السلام و بعض من معه من خصائصه تشرق ألوانهم و تهدئ جوارحهم و تسکن نفوسهم،فقال بعضهم لبعض:انظروا لا یبالی بالموت!فقال لهم الحسین علیه السلام:صبرا بنی الکرام،فما الموت إلا قنطرة تعبربکم عن البؤس و الضراء إلی الجنان الواسعة و النعیم الدائمة فأیکم یکره أن ینتقل من سجن إلی قصر و ما هو لا عدائکم إلا کمن ینتقل من قصر إلی سجن و عذاب.إن أبی حدثنی عن رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله أن الدنیا سجن المؤمن و جنة الکافر و الموت جسر هؤلاء إلی جناتهم و جسر هؤلاء إلی جحیمهم،ما کذبت و لا کذبت».
(4).اللهوف،سید بن طاووس،ص 53:«و ورد کتاب عبید اللّه بن زیاد علی عمر بن سعد یحثه علی تعجیل القتال و یحذره من التأخیر و الاهمال فرکبوا نحو الحسین علیه
السلام».
(5).اللهوف،سید ابن طاووس،ص 54:«و لما رأی الحسین علیه السلام حرص القوم علی تعجیل القتال و قلة انتفاعهم بمواعظ الفعال و المقال قال لأخیه العباس علیه السلام إن إستطعت أن تصرفهم عنا فی هذا الیوم فافعل لعلنا نصلی لربنا فی هذه اللیلة فإنه یعلم إنی أحب الصلاة له و تلاوة کتابه».
(6).اعراف،32.
(7).قصص،23-24: «وَ لَمّٰا وَرَدَ مٰاءَ مَدْیَنَ وَجَدَ عَلَیْهِ أُمَّةً مِنَ النّٰاسِ یَسْقُونَ وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَیْنِ تَذُودٰانِ قٰالَ مٰا خَطْبُکُمٰا قٰالَتٰا لاٰ نَسْقِی حَتّٰی یُصْدِرَ الرِّعٰاءُ وَ أَبُونٰا شَیْخٌ کَبِیرٌ* فَسَقیٰ لَهُمٰا ثُمَّ تَوَلّٰی إِلَی الظِّلِّ فَقٰالَ رَبِّ إِنِّی لِمٰا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ».
(8).کافی،ج 6،ص 287؛تفسیر المیزان،ج 16،ص 28:«عن أبی عبد اللّه علیه السلام فی قول اللّه عز و جل حکایة عن موسی علیه السلام:«رب انی لما أنزلت إلی من خیر فقیر»قال:سأل الطعام»؛نهج البلاغة،خطبه 160:«و إن شئت ثنیت بموسی کلیم اللّه صلی اللّه علیه و سلم إذ یقول«رب إنی لما أنزلت إلی من خیر فقیر»و اللّه ما سأله إلا خبزا یأکله لانه کان یأکل بقلة الارض.و لقد کانت خضرة البقل تری من شفیف صفاق بطنه،لهزاله و تشذب لحمه».
(9).تفسیر المیزان،ج 16،ص 28:«...فانتهی إلی أصل شجرة فنزل فإذا تحتها بئر و إذا عندها أمة من الناس یسقون و إذا جاریتان ضعیفتان و إذا معهما غنیمة لهما قال ما خطبکما قالتا أبونا شیخ کبیر و نحن جاریتان ضعیفتان و لا نقدر أن نزاحم الرجال فإذا سقی الناس سقینا فرحمهما فأخذ دلوهما فقال لهما:قدما غنمکما فسقی لهما ثم رجعتا تکرة قبل الناس.ثم تولی موسی إلی شجرة فجلس تحتها و قال:«رب انی لما أنزلت إلی من خیر فقیر».فروی أنه قال ذلک و هو محتاج إلی شق تمرة فلما رجعتا إلی أبیهما قال:ما أعجلکما فی هذه الساعة؟قالتا:وجدنا رجلا صالحا رحمنا فسقی لنا.فقال لاحداهما اذهبی فادعیه لی فجاءته احداهما تمشی علی استحیاء قالت:ان أبی یدعوک لیجزیک أجر ما سقیت لنا...».
(10).جمعه،5: «مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْرٰاةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوهٰا کَمَثَلِ الْحِمٰارِ یَحْمِلُ أَسْفٰاراً بِئْسَ
مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الظّٰالِمِینَ».
(11).اعراف،179: «وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لاٰ یُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ یَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِکَ هُمُ الْغٰافِلُونَ».
(12).کتب و رسائل بر جای مانده از حکما و اطبای قدیم در پنج بخش بنیادین تدوین شدهاند:کلیات دانش پزشکی؛بیماریهای عام؛بیماریهای خاص؛داروهای مفرد؛ داروهای ترکیبی.
یکی از بخشهای مهم اصول پزشکی کهن مسئله بهداشت یا به تعبیر قدما«حفظ الصحّة بالاسباب الستّة»یعنی حفظ تندرستی بدن به کمک اسباب ششگانه است.
خوشبختانه،درباره دانش حفظ الصحه،که بخش عمدهای از کلیات و مبانی طب سنتی را دربر گرفته است،رسالههای کوچک و بزرگ فراوانی به زبان عربی و فارسی نگاشته شده و،از دیرباز،پزشکان بزرگی چون بقراط و جالینوس و رازی و ابو علی سینا و...رسالههایی در اینباره تدوین کردهاند.
دانشمندان ایرانی به بهداشت عمومی،جهت پیشگیری از بیماریهای جسمی و روحی، توجه خاص داشتهاند و برنامه مدونی برای آن تنظیم کردهاند.با ورود اسلام به ایران و تأکید اسلام بر بهداشت عمومی و حفظ صحت،این مقوله رواج بیشتری پیدا کرده است.تأکید اسلام بر حفظ سلامتی به حدی است که پیامبر خدا(ص)میفرمایند:
«لا خیر فی الحیوة الاّ مع الصحة»؛در زندگی خیری نیست مگر با سلامتی.
ابن سینا در آغاز کتاب الارجوزة فی الطّبّ که مورد توجّه دانشمندان شرق و غرب قرار گرفتابن رشد اندلسی آن را با عبارت«المیسّر للحفظ و المنشّط للنّفس»توصیف میکنددر تعریف و تقسیم طب مینویسد:
الطبّ حفظ صحّة برء مرض من سبب فی بدن عنه عرض
قسمته الأولی لعلم و عمل و العلم فی ثلاثة قد اکتمل
یعنی پزشکی عبارت است از نگهداری تندرستی و بهبود بخشیدن بیماری که از سبب و عرضی بر بدن وارد آمده است.تقسیم آغازین آن به دو بخش علمی و عملی است و
بخش علمی آن در سه فصل کامل میشود.
امروزه،زمانه تغییر کرده و انسان به دستاوردهای جدیدی دست یافته و ابزار و ادوات زیادی برای راحتتر زندگی کردن ساخته است.اما،هنوز انسان همان انسان است و بدن آدمی،که موضوع علم طب است،تغییری نکرده است.هنوز برای جلوگیری از بیماری ناگریز به رعایت مسائلی هستیم؛از جمله،استفاده از هوای سالم،مواظبت در استفاده از انواع نوشیدنیها و خوراکیها،استراحت و ورزش و...در نتیجه، اگر هزاران سال دیگر نیز بگذرد و انسان آسمانها را نیز فتح کند یا در تکنولوژی به پیشرفتهای محیر العقول دیگری دست یابد،باز برنامهاش در حفظ سلامتی با برنامههایی که نیاکان ما بدان سفارش کردهاند تفاوت چشمگیری نخواهد داشت.
آری،ممکن است تغییراتی در نحوه اجرا و عمل به آنها پیدا شود،اما اصول و مبانی آن هرگز کهنه نخواهد شد و تغییر نخواهد کرد.(نوشته حکیم اسماعیل ناظم)
(13).روایاتی در این باب:الدعوات،قطب الدین راوندی،ص 74:«قال النبی صلی اللّه علیه و آله:ایاکم و البطنة فانها مفسدة للبدن،و مورثة للقسم و مکسلة للعبادة».نیز در همین صفحه آمده:«و قال الاصبغ بن نباتة:سمعت أمیر المؤمنین علیه السلام یقول لابنه الحسن علیه السلام:یا بنی الا أعلمک أربع کلمات تستغنی بها عن الطب؟فقال:
بلی یا أبت.قال علیه السلام:لا تجلس علی الطعام الا و أنت جائع،و لا تقم عن الطعام الا و أنت تشتهیه،وجود المضغ،و إذا نمت فأعرض نفسک علی الخلاء،و إذا استعملت هذا استغنیت عن الطب»،در همین کتاب صفحه 75:«و سئل(امیر المومنین علیه السلام)فقیل:ان فی قرآن کل علم الا الطب؟فقال علیه السلام:أما ان فی القرآن لایة تجمع الطب کله «کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لاٰ تُسْرِفُوا».
(14).مائده،3: «حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِیرِ وَ مٰا أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّٰهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُتَرَدِّیَةُ وَ النَّطِیحَةُ وَ مٰا أَکَلَ السَّبُعُ إِلاّٰ مٰا ذَکَّیْتُمْ وَ مٰا ذُبِحَ عَلَی النُّصُبِ وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلاٰمِ ذٰلِکُمْ فِسْقٌ الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ فَلاٰ تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاٰمَ دِیناً فَمَنِ اضْطُرَّ فِی مَخْمَصَةٍ غَیْرَ مُتَجٰانِفٍ لِإِثْمٍ فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ».
-نیز بقره،173،و نظیرش در سوره نحل آیه 115: «إِنَّمٰا حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِیرِ وَ مٰا أُهِلَّ بِهِ لِغَیْرِ اللّٰهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَلاٰ إِثْمَ عَلَیْهِ إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ».
کرج،مسجد حضرت معصومه(ع) دهه دوم و سوم محرم 83-1382
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
سخن دربارۀ آیات 19-24 سورۀ رعد بود.پروردگار مهربان عالم در آیۀ 19 مردم را با معیار آگاهی و ناآگاهی به دو گروه تقسیم میکند:گروه دانا و به تعبیر خود قرآن صاحبان خرد و مغز؛و گروه اعمی.
گروه اول با مطالعه و شنیدن و فکر و تحصیل علم آنچه را که بر پیغمبر نازل شده است حق مییابند و از آن پیروی میکنند،اما گروه اعمی که در قرآن مجید وصف آنان در آیات مختلفی آمده است 1 - اعمی به معنای کوردل،جاهل،نادان،و نفهم استکسانی هستند که میتوانستند بیماری جهل و نادانی و نفهمی خود را با گوش دادن و مطالعه و تحصیل علم علاج کنند،اما خودشان چنین نخواستند.کوردلان قرآن را حق نمیبینند و صحیح و درست نمیانگارند و در هر دورهای تعابیری دربارۀ قرآن دارند که در قرآن کریم نیز نقل شده است.
عاقلان خردمند و دانایان بینا در همه شئون زندگی به کتاب خدا اقتدا میکنند و از این منبع عظیم خیر بهره میبرند و خودشان را با تمسک به
قرآن کریم تبدیل به عبد اللّه میکنند و از طریق بندگی توفیق جلب رضایت پروردگار را پیدا میکنند و نعمت ابدی الهی را در قیامت نصیب خویش مینمایند،چون همۀ خیرات از طریق قرآن مجید به دست میآید؛اما انسانهای کوردل محروم از هر خیری هستند.نکته عجیب این است که به فرموده پروردگار همۀ همّت کوردلان صرف شکم و لذّتشان میشود.قرآن مجید دربارۀ این دسته از انسانها میفرماید:
«فَالنّٰارُ مَثْویً لَهُمْ». 2
جایگاه اینان برای همیشه آتش دوزخ است،چون خیری کسب نکردهاند.پیغمبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله،در روایتی میفرماید:
«شرّ العمی عمی القلب». 3
بدترین کوری و نابینایی کوری دل است.
زیرا اگر انسان بیدار و بینا باشد و بصیرت و نورانیت داشته باشد، قرآن را حق میداند و از آن پیروی میکند.قرآن از مردم سوال میکند:
«أَ فَمَنْ یَعْلَمُ أَنَّمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ؟». 4
این آیه از مردم سؤال میکند،اما چه کسانی جز عاقلان،خردمندان، دانایان،و بینایان میتوانند به آن جواب مثبت بدهند؟آنان که حق را از باطل،نور را از ظلمت،زشتی را از خوبی،و درستی را از نادرستی تمییز میدهند به حقانیت قرآن یقیین دارند و هیمن یقیین وادارشان میکند از حق پیروی نمایند.
خداوند در قرآن خطاب به پیامبر خود میفرماید:
«وَ اتَّبِعْ مٰا یُوحیٰ إِلَیْکَ». 5
یعنی به شخص پیامبر امر میکند که از آنچه بر او نازل شده پیروی کند،زیرا خیر پیامبر در این است و به طور کلی خوشبختی و سعادت و کمال در پیروی از قرآن است.
تمام عظمت پیغمبر اسلام به همین مطیع بودن و عبد اللّه بودنش است.
اگر به آیاتی که در رابطه با پیغمبر است دقت کنیم،میبینیم قسمت عمدهای از این آیات از پیغمبر اکرم تعبیر به«عبد»کردهاند. 6 بنده و عبد کسی است که پیرو قرآن و مطیع محض پروردگار است و ازاینرو این بالاترین مقام یک انسان در پیشگاه خدا نیز هست.به سبب داشتن چنین مقامی است که در هر نمازی بر ما واجب کردهاند که به این مقام بندگی توجه کنیم.این مقام نردبانی بود برای رسیدن به مقام رسالت:
«عبده و رسوله».
در واقع،اگر پرسیده شود که خداوند چه کسانی را به پیغمبری انتخاب کرده است؟در پاسخ باید بگوییم:آن کسانی که تابع محض حق بودند.
پروردگار عالم در چندین سوره از حضرت ابراهیم،علیه السلام،یاد میکند و ویژگیهای وی را بیان میدارد 7 که از جمله آنها متابعت حضرت ابراهیم،علیه السلام،است.
«إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْرٰاهِیمَ». 8
نکته در این است که پیش از آن که ابراهیم پیغمبر اولو العزم و صاحب صحف باشد و فرزندی مثل اسماعیل داشته باشد و پدر همه انبیای بعد از خود قرار بگیرد،مطابق نص قرآن کریم پیرو حضرت نوح، علیه السلام،بوده است؛یعنی ابراهیم بودن را از این تابع بودن به دست آورده است.درحالیکه کسی که تابع و مأموم شیطان و اقتداکننده به اوست،هیچچیز گیرش نمیآید.این نکته مهم و قابل دقتی است که میتواند برای ما بالاترین درسها باشد.
وقتی قرآن میخواهد از پیغمبر اسلام،صلی اللّه علیه و آله،تعریف کند، غیر از مساله عبد بودن میفرماید:
«إِنَّ أَوْلَی النّٰاسِ بِإِبْرٰاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ». 9
نزدیکترین مردم از نظر شخصیت و معنویت به ابراهیم کسانی هستند که از ابراهیم پیروی کرده و مثل پیغمبر من تابع ابراهیماند:
«وَ هٰذَا النَّبِیُّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا» .
مساله اقتدا این اندازه مهم و جدی است،آن هم به شخصی که خدا او را برگزیده تا انسانها به او اقتدا کنند.
در نماز جماعت هم بحث اقتدا وجود دارد.فرقهایی اساسی میان نماز فرادی و نماز جماعت هست که اهمیت اقتدا را نشان میدهد.چیزهایی در نماز فرادی باطل است که گزاردن آنها در نماز جماعت واجب است.برای مثال،در هر رکعت نماز یک رکوع واجب است و اگر دو رکوع انجام شود،نماز باطل است،چون به رکن اضافه شده است؛یا نمازگزار عادتش بر آن بوده که یک بار«سبحان ربی العظیم و بحمده» بگوید؛اما وقتی به امام جماعتی مثل مرحوم آیت اللّه العظمی بروجردی اقتدا کردیم که تا آخر عمر ذکر رکوع و سجود را حتی در جماعت هفت مرتبه میگفت،واجب است در رکوع و سجود به ایشان تأسی کنیم.به همین لحاظ،اگر سر از رکوع یا سجود برداشتیم و امام همچنان در حال سجود و رکوع بود،باید فورا به رکوع و سجود برگردیم و این بازگشت نماز را باطل نمیکند.
برطبق تعالم اسلامی،عاقلتر از وجود مبارک رسول خدا در عالم وجود ندارد.ایشان از همه فرشتگان،از همه جنیان،و از همه انسانها بالاتر است، 10 ولی نص صریح آیه قرآن است که ایشان با همه عظمتش پیرو
حضرت ابراهیم،علیه السلام،بوده است.معنی حقیقی این سخن آن است که پیغمبر به تمام خوبیهایی که در ابراهیم بود آراسته بود.این کمال پیغمبر است که به ابراهیم اقتدا میکند،نه اینکه ایشان جد حضرت رسول محسوب گردند،بلکه از آن رو که ابراهیم از جانب پروردگار مقتدای مردم انتخاب شده است:
«إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً». 11
و اینکه تا قیامت به تمام این خوبیها باید اقتدا کرد.
یکبار،در مقالهای علمی نکته نوی را درباره تشیع دیدم. 12 .نویسنده مقاله راجع به شیعه سوالاتی طرح کرده بود.از جمله اینکه شیعه چه گروهی است؟تابع چه مسلکی است؟اعتقاداتشان چیست؟و...بعد پیگیری کرده بود که مبدأ تشیع کجاست و اولین شیعه در امت اسلام چه کسی بوده است؟اولین شیعه به معنی اولین پیرو و نخستین اقتداکننده.در نتیجه،پس از موشکافی و دقت فراوان به اینجا رسیده بود که اولین شیعه در امت اسلامی وجود مبارک علی بن ابی طالب،علیه السلام،بوده است که شیعه محمد بن عبد اللّه محسوب میشده است.بعد،نوشته بود:
کجا به دنبال ریشه شیعه میگردید؟ریشه شیعه علی،علیه السلام،است.
چرا انحراف میروید و از خودتان حرف در میآورید؟چرا میگویید شیعه یک حزب سیاسی و یک گروه خاص و بافتی جدای از امت است؟مبدأ تشیع امیر المؤمنین است.امیر المؤمنین بهترین و بالاترین و اولین شیعه در امت اسلام بوده که از تمام برنامههای پیغمبر پیروی کرده و در همه زندگی قدم جای قدم پیغمبر گذاشته است:
«...یحذو حذو الرسول صلی اللّه علیه و آله». 13
از مروان حکم نقل شده است که گفت:
«عن مروان بن الحکم قال:لما هزمنا علی(علیه السلام)بالبصرة ردّ علی الناس أموالهم،من أقام بینة أعطاه،و من لم یقم بینة أحلفه،قال:فقال له قائل:
یا أمیر المؤمنین اقسم الفئ بیننا و السبی،قال:فلما أکثروا علیه قال:أیکم یأخذ أم المؤمنین فی سهمه؟فکفوا». 14
هنگامی که علی(علیه السلام)ما را در بصره شکست داد و به فرار واداشت،اموال مردم بصره را به آنان پس داد.هرکس دلیلی بر مالکیت خود آورد مالش را به او داد و هرکس دلیلی نداشت او را سوگند داد و، پس از سوگند،مالش را پس داد.در این میان،کسی به ایشان گفت:غنائم و اسیران را میان ما قسمت کن!هنگامی که شماری از یارانش از او چنین درخواستی کردند فرمود:کدام یک از شما غنیمت جنگی از ام المومنین عایشه میگیرید؟چون پاسخی نداشتند از اصرار خود دست برداشتند.
از این سخنان معلوم میشود که این عده به قدر کافی به امام خود معرفت نداشتهاند.امام جلوه علم و عدل و حکمت و مظهر کمال و عبادت است و عمل او براساس عقل و علم و دانایی است.بااینحال، آن عده در امر تقسیم غنائم به حضرت ایراد کردند.امام صادق، علیه السلام،درباره رفتار حضرت در آن جنگ فرمودهاند:
«عن عبد اللّه بن سلیمان قال:قلت لابی عبد اللّه(علیه السلام)إن الناس یروون أن علیا قتل أهل البصرة و ترک أموالهم،فقال:إن دار الشرک یحل ما فیها،و إن دار الاسلام لا یحل ما فیها،فقال:إن علیا(علیه السلام)إنما من علیهم کما من رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله)علی أهل مکة،و إنما ترک علی لانه کان یعلم أنه سیکون له شیعة،و إن دولة الباطل ستظهر علیهم،فأراد أن یقتدی به فی شیعته،و قد رأیتم آثار ذلک،هو ذا یسار فی الناس بسیرة علی(علیه السلام)،و لو قتل علی أهل البصرة جمیعا و اتخذ أموالهم لکان ذلک له حلالا،لکنه من علیهم لیمن علی شیعته من بعده». 15
رفتار علی،علیه السلام،در جنگ جمل مانند رفتار پیامبر،صلی اللّه علیه و آله،در فتح مکه بود.پیامبر خدا در آن جنگ بر کسانی که آنطور با ایشان جنگیده بودند منت گذاشت و اجازه نداد اموالشان به غنیمت گرفته یا زنانشان به اسارت برده شود.علی،علیه السلام،نیز بر مردم بصره منت نهاد و اموال آنان را بدیشان بازگرداند.
در سایر موارد نیز،از جمله قبول خلافت یا تقسیم بیت المال،سیره حضرت مطابق سیره پیامبر اکرم بود و از آن عدول نمیکردند. 16 این معنای واقعی شیعه است.
سوال این است که صرف داشتن این معنا که قرآن یا پیامبر خدا حقاند کافی است؟یا اینکه فهم تنها نقطه آغاز راه است و صرف فهمیدن به درد نمیخورد؟
پاسخ واضح است.من دانشمندان بسیاری را در اروپا و آمریکا میشناسم که باور دارند قرآن حق است و پیغمبر انسان کامل بوده است،ولی متاسفانه همان کسی که گفته قرآن عجب کتاب صحیح و سالمی است،تا آخر عمرش حتی به یک آیه قرآن هم عمل نکرده است! کارلایل که در انگلستان کتاب زندگی پیغمبر را نوشت و واقعا از پیغمبر تعریف کرد،تا آخر عمر مسیحی ماند و بر همان دین از دنیا رفت!پس مساله این نیست که من حق را یافتهام یا خیر.نکته در این است که باید تلاش کنم خودم هم حق بشوم.حق شدن هم به این است که به کتاب خدا در همه زمینهها اقتدا کنم.آیات 20 تا 24 سوره رعد در مقام تبیین نحوه اقتدای اهل خرد به قرآن مجید است و مواردی هم که برمیشمارد همه مسائلی عقلی و اخلاقی و عملی است.در انتها نیز،نتیجه اقتدای ایشان به قرآن را بیان میکند که سرانجام کسانی که به حق اقتدا کردند
چه خواهد بود.ازاینرو،این آیات بسیار جالب و قابل تامل است.
پس،صرف حق یافتن قرآن کارساز نیست.باید قرآنی شد.و این به دست نمیآید،مگر در سایۀ عمل به قرآن.آری،با سلوک در طریق قرآن است که کوردل از بینا تمیز داده میشود:
«أَ فَمَنْ یَعْلَمُ أَنَّمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمیٰ».
آیا کسی که میداند آنچه از سوی پروردگارت بر تو نازل شده حق است، مانند کسی است که از نظر باطن نابیناست؟
آیا این دو گروه با هم یکی هستند؟ابدا.اهل بهشت کجا و اهل جهنم کجا؟حق بودن قرآن را تنها صاحبان خرد مییابند.تنها صاحبان مغز و عقل و علم و درایت درمییابند که قرآن حق است؛کتابی که با عقل، با طبیعت،با فطرت،و با دنیا و آخرت انسان هماهنگ است.
یکی از دانشمندانی که مطالعات عمیقی درباره قرآن داشته درباره این کتاب آسمانی گفته است:
در آیه 90 از سوره نحل خداوند متعال برای زندگی بشر زمینهای را فراهم آورده است که اگر مسلمانان به همین آیه عمل میکردند،فرهنگشان در سراسر کره زمین حاکم میشد.
آیه موردنظر چنین است:
«إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ وَ إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبیٰ وَ یَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ».
به راستی،چقدر این آیه با عقل پخته،با فطرت انسان،و با طبیعت زندگی او تناسبب دارد!آیه شریفه شامل دو بخش است:در یک بخش آیه،سه مساله مطرح است که واجب است مردم آنها را انجام دهند و در بخش دوم سه مساله دیگر مطرح است که واجب است مردم تا آخر
عمرشان این سه مساله را ترک کنند؛یعنی اجازه ندهند این سه مساله در زندگیشان راه پیدا کند.حال،شایسته است این آیه را با عقل،با فطرت و با طبیعت زندگی بسنجیم تا حق بودن قرآن بیشتر برایمان آشکار شود.
آیه شریفه با عبارت «إِنَّ اللّٰهَ» آغاز میشود،نه با«ان الرحیم»و«ان الرحمن».زیرا اللّه وجودی است که مستجمع جمیع صفات کمال است. 17 چنین وجودی به انسان امر میکند که به عدل و احسان رفتار کند و جویای احوال نزدیکان خویش باشد:
«یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ وَ إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبیٰ».
نیز انسان را از فحشا و زشتی و تجاوز نهی مینماید:
«وَ یَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ».
خدا با این شش برنامه انسانها را موعظه میکند،بلکه پند بگیرند و عبرت بپذیرند:
«یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ».
اولین امر پروردگار مربوط به عدل است.عدالت چیست؟در پاسخ باید گفت عدالت حقیقتی است که معصوم،علیه السلام،درباره آن فرموده است:
«بالعدل قامت السماوات و الارض». 18
عدالت سنگ بنای برپایی آسمانها و زمین است.
زیرا اگر ظلمی در این بساط بود،همه ارکان آن به هم میریخت و فاسد و نابود میشد.پس،وقتی خداوند فرمان میدهد که در زندگی عدالت داشته باشید،مفهومش این است که وجودتان را با تمام جریانات هستی هماهنگ سازید.به راستی،چقدر ارزشمند است که پروردگار عالم انسان را با تمام جریانات عادلانه هستی هماهنگ قرار دهد؟!
قرآن دستور میدهد که در سخن گفتن نیز عدالت را رعایت کنیم:
«إِذٰا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا». 19
یعنی در گفتارهایتان عدالت داشته باشید،نه افراط کنید و نه تفریط.
عدالت در گفتار.این است که وقتی انسان سخن میگوید بجا سخن بگوید و فقط حرف درست و مطابق با حق را بزند و شنیدههای خود از مردم را تکرار نکند.
قرآن مجید هرجا میخواهد توصیفی از خدا ارائه دهد آن را با دو صفت همراه میکند: «عَلِیمٌ خَبِیرٌ» ، «رَحِیمٌ وَدُودٌ» ، «غَنِیٌّ حَمِیدٌ» ، «سَمِیعٌ بَصِیرٌ». 20 از صفت سمیع بصیر میآموزیم که فقط نباید گوش داد،بلکه باید دید.
اگر انسان چیزی را خودش دید درست است،ولی اگر تنها برای او گفتند نباید باور کند تا اینکه آن چیز را با چشم خود ببیند.البته،اگر کسی بخواهد در گفتن عدالت داشته باشد،باید خیلی وقتها ساکت باشد،زیرا اگر کسی بخواهد همواره براساس عدالت حرف بزند،یا باید برای مردم قرآن بخواهد یا به نقل روایت بپردازد یا تنها آنچه را که دیده و حق بودنش برایش روشن است بگوید.ضمن اینکه در برخی از دیدهها را نیز نباید گفت،زیرا آبروی مردم را میبرد. 21
یادم هست یکبار کسی به من گفت:من دیگر میل ندارم پای سخن شما بشینم!علت را پرسیدم.گفت:برای اینکه به من گفتهاند شما دو دستگاه ماشین ضد گلوله در خانه دارید!گفتم:بیا با هم برویم منزل.
شما ابتدا داخل خانه را ببین که مطمئن شوی چیزی در منزل ما نیست.
بعد،به اتفاق میرویم اداره راهنمایی.اگر در کامپیوتر آنجا ماشینی به نام من بود،میرویم محضر آن را به نام شما میکنم.گفت:آخر اینطور
میگویند!گفتم:خدا هم چشم به ما داده و هم گوش.خودش هم سمیع و بصیر است.پس،هم ببین و هم بشنو تا به عدالت و از سر حق سخن گفته باشی.
زمانی در شهری منبر میرفتم و از قضا کسی بغل دستم نشسته بود.
صاحب مجلس آمد و گفت:میخوایهم اینجا را تعمیر کنیم.حدود 30 -40 میلیون تومان برآورد هزینه کردهایم.شما محبت کنید روی منبر این مطلب را بگویید!گفتم:میگویم.اما او درحالیکه به بغل دستیام اشاره میکرد گفت:البته،اگر ایشان بخواهد،پرداخت این مبلغ برایش سنگین نیست و به هیچجای زندگیاش برنمیخورد.
پس از پایان مجلس،وقتی بیرون آمدم،دیدم این بنده خدا یک پیکان قراضه بیشتر ندارد.به من هم تعارف کرد که بفرمایید.من هم در را باز کردم و سوار شدم.گفت:کجا بروم؟گفتم:برویم منزل شما!با تعجب گفت:میآیید منزل ما؟گفتم:بله.خلاصه،آن شب به منزل ایشان رفتیم و خیلی با هم قاطی شدیم.گفت:پس من هر روز شما را میبرم و بر میگردانم.نتیجه آن که بعد متوجه شدم ایشان کارمند بازنشسته ادارهای است و با وجود داشتن سه فرزند ماهی 95 هزار تومان بیشتر نمیگیرد.
این است که شنیدهها را باید کنار گذاشت.انسان ابتدا باید به چشم خود چیزی را ببیند و بعد بگوید تا به عدالت حرف زده باشد.بهواقع،کدام یک را عقل میپسندد:سنجیده سخن گفتن را یا اینکه هرچه از دهانمان درآمد بگوییم؟مسلم است که عقل عدالت را میپسندد.
عدالت در همهجا و در همه کارها باید رعایت شود.این توصیه و امر
قرآن است.وقتی کاسب یا بازاری پشت ترازو میایستد باید به یاد این آیه باشد که میفرماید:
«أَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ». 22
پیمانه و ترازو را براساس عدالت و انصاف کامل و تمام بدهید.
و مواظب باشد که ترازو را با چشم عدل بنگرد؛کمفروشی نکند؛سنگ را سبک نگیرد یا تنظیم دستگاه را دست نزند«خیانت نکند و...این رفتار را عقل میپسندد نه جز این را.
قران میفرماید:
«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّٰامِینَ لِلّٰهِ شُهَدٰاءَ بِالْقِسْطِ وَ لاٰ یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلیٰ أَلاّٰ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْویٰ وَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ* وَعَدَ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِیمٌ». 23
ای اهل ایمان،همواره و در همه امور قیامکننده برای خدا و گواهان به عدلوداد باشید.و نباید دشمنی با گروهی شما را برآن دارد که عدالت نورزید؛عدالت کنید که آن به پرهیزکاری نزدیکتر است.و از خدا پروا کنید؛زیرا خدا به آنچه انجام میدهید آگاه است.خدا به کسانی که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته انجام دادهاند وعده داده است که برای آنان آمرزش و پاداشی بزرگ است.
قرآن اینقدر به مساله عدالت نظر دارد که اجازه نمیدهد مسلمانان با دشمن نیز به غیر عدل رفتار کنند.
«إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ».
فرمان دیگر خداوند به مسلمانان نیکی کردن و احسان ورزیدن به پدر و مادر،به خواهر و برادر،به مردم کوچه و بازار،به یتیم و...است.
حتی باید به پروردگار هم نیکی کرد و معنی احسان به پروردگار این است که خدا را به طور صحیح بندگی کرد.
«وَ إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبیٰ».
فرمان بعدی درباره اقوام و آشنایان است.خداوند دستور میدهد که به اقوام فقیرمان رسیدگی کنیم و اگر مشکلی دارند حل نماییم.خوب است آنها که با وجود استطاعت از این کار سر باز میزنند بدانند که اگر بتوانند مشکل آشنایی را حل کنند ولی به آن اقدام نکنند،خداوند هم در قیامت هزار مشکل برای آنان ایجاد میکند که قابل حل نباشد.به واقع، عقل کدام را میپسندد:اینکه خیر انسان به دیگران برسد یا اینکه انسان بیچاره پول باشد را؟
«یَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ».
از همه زشتیهای ظاهری بپرهیزید.
«وَ الْمُنْکَرِ»
و از زشتیهای نهانی و در خلوت دور باشید.
«وَ الْبَغْیِ».
و به حق هیچکس تجاوز نکنید.
همه نسبت به ما حق دارند،درست همانگونه که ما نسبت به همه حقوقی داریم.پس،همانطور که دلمان نمیخواهد کسی حق ما را پایمال کند،حق هیچکس را نباید پایمال کنیم.
«یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ».
خداوند شما را موعظه میکند بلکه پند بپذیرید.
وقتی به محتوای این آیه دقت میکنیم میبینیم حق با آن دانشمند بوده است و اگر مسلمانان به مضمون همین آیه عمل کنند فرهنگشان عالمگیر
خواهد شد.توجه به همین نکات در قرآن است که به هر انسان عاقلی حق بودن آن را ثابت میکند،زیرا ایات این کتاب بزرگ آسمانی با عقل،با فطرت،و با طبیعت زندگی انسان هماهنگ است.ازاینرو، انسان عاقل بدان اقتدا میکند.
(1).از جمله این آیات:إسراء،72: «وَ مَنْ کٰانَ فِی هٰذِهِ أَعْمیٰ فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمیٰ وَ أَضَلُّ سَبِیلاً»؛ طه،124-125: «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکاً وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ أَعْمیٰ* قٰالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمیٰ وَ قَدْ کُنْتُ بَصِیراً».
(2).فصلت،24: «فَإِنْ یَصْبِرُوا فَالنّٰارُ مَثْویً لَهُمْ وَ إِنْ یَسْتَعْتِبُوا فَمٰا هُمْ مِنَ الْمُعْتَبِینَ».
(3).کتاب الزهد،حسین بن سعید کوفی،ص 14:عن الصباح بن سیابه قال:سمعت کلاما یروی عن النبی(ص)انه قال:«السعید من سعد فی بطن امه و الشقی من شقی فی بطن امه و السعید من وعظ بغیره و اکیس الکیس التقی و أحمق الحمق الفجور و اشر الروایة روایة الکذب و أشر الامور محدثاتها و اشر العمی عمی القلب...»؛الذکری، شهید أول،ص 271:«واف و قال أبو جعفر(ع)انما العمی عمی القلب لانها لا تعمی الابصار و لکن تعمی القلوب التی فی الصدور».
(4).رعد،19.
(5).انعام،106: «اِتَّبِعْ مٰا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ».
احزاب،2: «وَ اتَّبِعْ مٰا یُوحیٰ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیراً». یونس، 109: «وَ اتَّبِعْ مٰا یُوحیٰ إِلَیْکَ وَ اصْبِرْ حَتّٰی یَحْکُمَ اللّٰهُ وَ هُوَ خَیْرُ الْحٰاکِمِینَ».
(6).دو مورد از شش مورد«عبدنا»های قرآن درباره پیامبر است:بقره،23: «وَ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمّٰا نَزَّلْنٰا عَلیٰ عَبْدِنٰا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَدٰاءَکُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ». انفال،41: «وَ اعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ إِنْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّٰهِ وَ مٰا أَنْزَلْنٰا عَلیٰ عَبْدِنٰا یَوْمَ الْفُرْقٰانِ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعٰانِ وَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ». ص،17: «اِصْبِرْ عَلیٰ مٰا یَقُولُونَ وَ اذْکُرْ عَبْدَنٰا دٰاوُدَ ذَا الْأَیْدِ إِنَّهُ أَوّٰابٌ». ص،41: «وَ اذْکُرْ عَبْدَنٰا أَیُّوبَ إِذْ نٰادیٰ رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطٰانُ بِنُصْبٍ وَ عَذٰابٍ». قمر،9: «کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَکَذَّبُوا عَبْدَنٰا وَ قٰالُوا مَجْنُونٌ وَ ازْدُجِرَ». ص،45 «وَ اذْکُرْ عِبٰادَنٰا إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ أُولِی الْأَیْدِی وَ الْأَبْصٰارِ».
(7).بقره،124: «وَ إِذِ ابْتَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قٰالَ إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً
قٰالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قٰالَ لاٰ یَنٰالُ عَهْدِی الظّٰالِمِینَ». بقره،127: «وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْرٰاهِیمُ الْقَوٰاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَ إِسْمٰاعِیلُ رَبَّنٰا تَقَبَّلْ مِنّٰا إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ». نساء،54: «أَمْ یَحْسُدُونَ النّٰاسَ عَلیٰ مٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنٰا آلَ إِبْرٰاهِیمَ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ آتَیْنٰاهُمْ مُلْکاً عَظِیماً». نساء،125: «وَ مَنْ أَحْسَنُ دِیناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّٰهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ وَ اتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْرٰاهِیمَ حَنِیفاً وَ اتَّخَذَ اللّٰهُ إِبْرٰاهِیمَ خَلِیلاً». انعام،75: «وَ کَذٰلِکَ نُرِی إِبْرٰاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ». هود،75: «إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوّٰاهٌ مُنِیبٌ». مریم،41: «وَ اذْکُرْ فِی الْکِتٰابِ إِبْرٰاهِیمَ إِنَّهُ کٰانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا» .أنبیاء،51: «وَ لَقَدْ آتَیْنٰا إِبْرٰاهِیمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ کُنّٰا بِهِ عٰالِمِینَ» .صافات،101-109: «فَبَشَّرْنٰاهُ بِغُلاٰمٍ حَلِیمٍ* فَلَمّٰا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ قٰالَ یٰا بُنَیَّ إِنِّی أَریٰ فِی الْمَنٰامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ مٰا ذٰا تَریٰ قٰالَ یٰا أَبَتِ افْعَلْ مٰا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ مِنَ الصّٰابِرِینَ* فَلَمّٰا أَسْلَمٰا وَ تَلَّهُ لِلْجَبِینِ* وَ نٰادَیْنٰاهُ أَنْ یٰا إِبْرٰاهِیمُ* قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیٰا إِنّٰا کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ* إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ الْبَلاٰءُ الْمُبِینُ* وَ فَدَیْنٰاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ* وَ تَرَکْنٰا عَلَیْهِ فِی الْآخِرِینَ* سَلاٰمٌ عَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ» .ممتحنه،4: «قَدْ کٰانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْرٰاهِیمَ وَ الَّذِینَ مَعَهُ إِذْ قٰالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنّٰا بُرَآؤُا مِنْکُمْ وَ مِمّٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ کَفَرْنٰا بِکُمْ وَ بَدٰا بَیْنَنٰا وَ بَیْنَکُمُ الْعَدٰاوَةُ وَ الْبَغْضٰاءُ أَبَداً حَتّٰی تُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ وَحْدَهُ إِلاّٰ قَوْلَ إِبْرٰاهِیمَ لِأَبِیهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَکَ وَ مٰا أَمْلِکُ لَکَ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ رَبَّنٰا عَلَیْکَ تَوَکَّلْنٰا وَ إِلَیْکَ أَنَبْنٰا وَ إِلَیْکَ الْمَصِیرُ».
(8).صافات،83.
(9).آل عمران،68: «إِنَّ أَوْلَی النّٰاسِ بِإِبْرٰاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هٰذَا النَّبِیُّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ اللّٰهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ».
(10).إعانة الطالبین،بکری دمیاطی،ج 1،ص 13؛تفسیر قمی،ج 1،ص 71:«قال ذو العزة و الجلال:«لولاک لما خلقت الافلاک»؛بحار الأنوار،ج 40،ص 20:«یا محمد و عزتی و جلالی لولاک لما خلقت آدم،و لولا علی ما خلقت الجنة،لانی بکم اجزی العباد یوم المعاد بالثواب و العقاب».
(11).بقره،124.
(12).خدا رحمت کند صاحب این مقاله را!.در دنیای عرب نویسندهای معروف و انسان
بسیار بزرگواری بود.چند سالی هم در ایران بود و من با او آشنا بودم.گاهی به خانه یا به محل کارش میرفتم و سخن میگفتیم.واقعا نویسنده ظریف و دقیقی بود و خودش آن مقاله را به من نشان داد.(مولف)
(13).جملهای است از زیارت امام زمان(ع).رک:بحار الانوار،ج 99،ص 106(دعای ندبه)؛نیز:الأمالی،شیخ صدوق،ص 604:«أنا من أحمد کالضوء من الضوء».
(14).وسائل الشیعة(آل البیت)،حر عاملی،ج 15،ص 78.
(15).وسائل الشیعة(آل البیت)،حر عاملی،ج 15،ص 78.و نیز:«عن زرارة،عن أبی جعفر(علیه السلام)قال:لولا أن علیا(علیه السلام)سار فی أهل حربه بالکف عن السبی و الغنیمة للقیت شیعته من الناس بلاء عظیما،ثم قال:و اللّه لسیرته کانت خیرا لکم مما طلعت علیه الشمس».
(16).شرح نهج البلاغه،ابن أبی الحدید،ج 12،ص 263:«و فی روایه الطبری ان عبد الرحمن دعا علیا علیه السلام،فقال:علیک عهد اللّه و میثاقه لتعملن بکتاب اللّه و سنة رسوله و سیرة الخلیفتین؟فقال:ارجو ان افعل و اعمل بمبلغ علمی و طاقتی.و فی خبر آخر عن ابی الطفیل،ان عبد الرحمن قال لعلی علیه السلام:هلم یدک خذها بما فیها، علی ان تسیر فینا بسیرة ابی بکر و عمر،فقال:آخذها بما فیها،علی ان اسیر فیکم بکتاب اللّه و سنة نبیه جهدی،فترک یده و قال:هلم یدک یا عثمان،أتأخذها بما فیها علی ان تسیر فینا بسیرة ابی بکر و عمر؟قال:نعم،قال:هی لک یا عثمان.و فی روایة الطبری انه قال لعثمان مثل قوله لعلی،فقال:نعم،فبایعه».
(17).اگر میخواهید بدانید این خدا کیست به هزار وصف او در دعای جوشن کبیر مراجعه کنید.(مولف)
(18).عوالی اللثالی،أحسائی،ج 4،ص 103؛تفسیر صافی،فیض کاشانی،ج 5،ص 107؛کافی،ج 5،ص 266:(ولی به جای«بالعدل»،«بهذا»آمده است):«قال النبی صلی اللّه علیه و آله:«بالعدل قامت السماوات و الارض».
(19).انعام،152: «وَ لاٰ تَقْرَبُوا مٰالَ الْیَتِیمِ إِلاّٰ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ حَتّٰی یَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ لاٰ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا وَ إِذٰا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ کٰانَ ذٰا قُرْبیٰ
وَ بِعَهْدِ اللّٰهِ أَوْفُوا ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ».
(20).حج،75؛لقمان،28؛مجادله 1.
(21).من لا یحضره الفقیه،شیخ صدوق،ج 2،ص 626؛بحار الانوار،ج 66،ص 51؛ نهج البلاغه،حکمت 382(با این اختلاف که در نهج البلاغه وصیت نیامده است):
«قال أمیر المؤمنین علیه السلام فی وصیته لابنه محمد بن الحنفیة رضی اللّه عنه:یا بنی لا تقل ما لا تعلم،بل لا تقل کل ما تعلم».
(22).انعام،152: «وَ لاٰ تَقْرَبُوا مٰالَ الْیَتِیمِ إِلاّٰ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ حَتّٰی یَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ لاٰ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا وَ إِذٰا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ کٰانَ ذٰا قُرْبیٰ وَ بِعَهْدِ اللّٰهِ أَوْفُوا ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ»؛ اعراف،85: «وَ إِلیٰ مَدْیَنَ أَخٰاهُمْ شُعَیْباً قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ قَدْ جٰاءَتْکُمْ بَیِّنَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ فَأَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزٰانَ وَ لاٰ تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ»؛ مطففین،1: «وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ»؛ إسراء،35-36:
«وَ أَوْفُوا الْکَیْلَ إِذٰا کِلْتُمْ وَ زِنُوا بِالْقِسْطٰاسِ الْمُسْتَقِیمِ ذٰلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلاً* وَ لاٰ تَقْفُ مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤٰادَ کُلُّ أُولٰئِکَ کٰانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً».
(23).مائده،8-9.
کرج،مسجد حضرت معصومه(ع) دهه دوم و سوم محرم 83-1382
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
خداوند در آیۀ 19 سورۀ رعد میفرماید:صاحبان خرد یقین دارند سراسر کتابی که بر پیامبر نازل شده،حق است.پیامبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله،نیز وقتی در مکه بودند،دربارۀ قرآن کریم به مردم فرمودند:
«انّی قد جئتکم بخیر الدنیا و الاخرة». 1
یعنی از قرآن کریم به خیر دنیا و آخرت تعبیر نمودند.این حق بودن قرآن و خیر دنیا و آخرت بودن آن با تعقل در آیات قرآن نمود مییابد و فهم میشود.ازاینرو،هیچ عاقلی با کتاب خدا روبهرو نمیشود مگر آن که آن را با قلبش میپذیرد و تسلیم آن میگردد.
تامل در این آیات بر موضوع حقانیت قرآن بیش از پیش صحه میگذارد.
زیرا خداوند در این آیات به نه برنامه اشاره فرموده است که از دقت در آنها جز حق بودن قرآن چیز دیگری به دست نمیآید:
«قُلْ تَعٰالَوْا أَتْلُ مٰا حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَیْکُمْ أَلاّٰ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً
وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَوْلاٰدَکُمْ مِنْ إِمْلاٰقٍ نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَ إِیّٰاهُمْ وَ لاٰ تَقْرَبُوا الْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ وَ لاٰ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ* وَ لاٰ تَقْرَبُوا مٰالَ الْیَتِیمِ إِلاّٰ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ حَتّٰی یَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ لاٰ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا وَ إِذٰا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ کٰانَ ذٰا قُرْبیٰ وَ بِعَهْدِ اللّٰهِ أَوْفُوا ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ».
بگو:بیایید تا آنچه را پروردگارتان بر شما حرام کرده بخوانم:اینکه چیزی را شریک او قرار مدهید،و به پدر و مادر نیکی کنید،و فرزندانتان را از ترس تنگدستی نکشید،ما شما و آنان را روزی میدهیم،و به کارهای زشت چه آشکار و چه پنهانش نزدیک نشوید،و انسانی را که خدا محترم شمرده جز به حق نکشید؛خدا اینگونه به شما سفارش کرده تا بیندیشید.
و به مال یتیم کز به روشی که نیکوتر است نزدیک نشوید تا به حدّ بلوغ بدنی و عقلی خود برسد،و پیمانه و ترازو را براساس عدالت و انصاف کامل و تمام بدهید؛هیچکس را جز به اندازه توانش تکلیف نمیکنیم؛و هنگامی که سخن گویید،عدالت ورزید هرچند درباره خویشان باشد،و به پیمان خدا وفا کنید؛خدا اینگونه به شما سفارش کرده تا پند گیرید.
آیه نخست با عبارت «قُلْ تَعٰالَوْا أَتْلُ مٰا حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَیْکُمْ» آغاز میشود.
یعنی حبیب من،به مردم بگو بیایند.البته،نه آمدنی از نوع آمدن با پا- زیرا وقتی آنها با پا میآمدند،به گفتۀ قرآن در جلسات شبانهشان علیه پیغمبر توطئه میکردند 2 و میگفتند این فرد انسان دروغپردازی است و هنر دروغپردازی قویای دارد 3 -بلکه آمدنی با دل و با عقل.کسی که با دل و عقل به جانب قرآن میآید به یقین دلداده قرآن میشود و عقلش تسلیم کتاب خدا میگردد؛مثل امیر المؤمنین،فاطمه زهرا،سلمان،مقداد، عمار،سمیه،یاسر،ابو رافع،حمزه سید الشهداء و...این عده عاقلانی بودند که با گوش عقل به آیات قرآن گوش میسپردند و با قدرت قلب
آیات را دریافت میکردند.برای همین،تسلیم کتاب خدا بودند و به هر قیمتی شده به دستورات قرآن عمل میکردند و از عمل به کتاب خدا لذت هم میبردند.
مردمی که از کار و تلاش روزانه خسته میشوند،برای رفع خستگی چه میکنند؟بسیاری از مردمحداقل در کشور ماعادت به نوشیدن چای دارند؛عدهای دیگر برای رفع خستگی میخوابند و با خواب خستگی را فراموش میکنند؛عدهای دیگر با خوردن دوا رفع خستگی میکنند و میگویند آرامبخش است و...به یقین،یکی از پرکارترین انسانهای تاریخ وجود مبارک پیغمبر اسلام بوده است.در روایات آمده است که هر وقت ایشان خسته میشد و بدن مبارکش در فشار قرار میگرفت، برای رفع خستگی نه چای میخورد،نه میوه میل میکرد،و نه میخوابید؛بلکه وقتی خیلی خسته میشد بلال حبشی 4 را صدا میکرد و اگر بلال در مجلس نبود به دنبالش میفرستاد و به او میفرمود:
«ارحنا یا بلال». 5
بلال آنطور که در تواریخ نوشتهاند مردی لاغراندام،سیاه چرده،با موی مجعد،قیافهای زشت و از اهالی حبشه بود که لکنتی هم در سخن گفتن داشت و مثلا به جای«شین»،«سین»میگفت و نمیتوانست فصیح حرف بزند،بااینحال،حنجرهای داشت که به خدا و به حق متصل بود.چنین خاصیتی خیلی با ارزش است و در هر انسانی یافت نمیشود.خیلی از افراد هستند که قرآن را با فصاحت و قرائت عالی میخوانند،اما مشکلشان این است که وصل به پروردگار نیستند.ازاین روست که درباره بلال گفتهاند:
از«اشهد»فصیح به است«اسهد»بلال. 6
بههرحال،وقتی بلال میآمد پیغمبر اکرم به او میفرمودند:خسته و کوبیدهام،به من قدری راحتی و آسودگی ببخش!بلال هم میدانست پیغمبر اسلام چه میگوید:
آشنا داند زبان آشنا جان من بادا فدای آشنا
لذا با همان گلوی ملکوتی شروع به خواندن قرآن یا گفتن اذان میکرد و پیغمبر،صلی اللّه علیه و آله،با شنیدن صدای او دوباره نشاط و سرزندگی مییافت. 7
به چنین آمدن و شنیدن و خواندنی میگویند با دل آمدن،با دل شنیدن، و با دل خواندن.پس،مراد قرآن از فعل«تعالوا»این است که با دل و عقل بیایید تا آنچه ارزشمند است را برایتان بیان کنم.
از این جمله این ارزشها که آیه شریفه بدان اشاره دارد «أَلاّٰ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً» است؛یعنی انسانها نباید قدرت و علم و حکمت و غفران و رزاقیت بینهایت را راها کنند و به پرستش بتهای چوبین و سنگین بپردازند یا فردی مثل خودشان را بپرستند.آیا اگر در زندگی کسی گرهی بیفتد،آنها قادر به گشودن آن هستند؟پرستش غیر خدا دلیل بر معطل بودن عقل،حبس عقل،و بیحرکت بودن عقل است که سبب میشود انسان منبع خیر بینهایت را بگذارد و در مقابل موجودات جاندار و بیجان عالم طبیعت به بندگی بایستد.
دومین ارزش احسان به والدین است: «وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً». یعنی انسان باید با احسان کردن به ایشان زحمات پدر و مادر را راج بنهد،نه به صرف دیدار از آنان.برخی افراد میپندارند اگر هفتهای یکبار به خانۀ پدر یا مادرشان سری بزنند و چای بخورند و بعد پی کارشان بروند حق
ایشان را ادا کردهاند.این درحالی است که قرآن نمیگوید به زیارت پدر و مادر خود بشتابید،میگوید به پدر و مادر احسان و نیکی کنید.
ممکن است فردی نیز بگوید پدر و مادرم به نیکی من نیازی ندارند و وضع مالی مناسبی دارند؟پاسخ این است که خداوند در آیه شریفه نفرموده به پدر و مادر فقیر احسان کنید.لباسهای ایشان را شستن،آنان را به سفرهای زیارتی بردن و...از نمونههای احسان به پدر و مادر است و در مقابل همین احسان است که خداوند در سورۀ الرحمن میفرماید:
«هَلْ جَزٰاءُ الْإِحْسٰانِ إِلاَّ الْإِحْسٰانُ». 8
آیا پاداش نیکی جز نیکی است؟
چگونه ممکن است تو به والدینت احسان کنی و من به تو نیکی نکنم؟
حضرت موسی،علیه السلام،که در پیشگاه خداوند ارزش والایی دارد، روزی به پروردگار عالم عرض کرد:خدایا،همسایه من در بهشت کیست؟خداوند نشانی فردی را به او داد.حضرت طبق نشانی به مغازۀ قصابی رسید و با خود گفت:این مرد در بهشت همسایه من است؟او که شغلی معمولی دارد و شب و روز سروکارش با ساطور و چاقو و استخوان و گوشت است؟!مدتی کنار آن مغازه نشست تا سرّ آن سخن را فهم کند.دید این مرد قصاب به فقیر همان گوشتی را میدهد که به غنی میدهد.پس از پایان کار روزانه،حضرت به او گفت:ای مرد، میخواهم امشب میهمانت باشم!با خوشرویی گفت:در خدمت شما هستم!تشریف بیاورید!این مرد تا آن روز موسی را ندیده بود و او را نمیشناخت،بااینحال،او را به خانه برد و برایش شام تهیه کرد و موسی،علیه السلام،میل فرمود.
مدتی بعد،حضرت به این فکر افتاد که وی شب را چگونه سر میکند.
اما هرچه توجه کرد صدای مناجات و گریهای از مرد نشنید.فقط دید او مرتب به اتاق مجاور میرود و برمیگردد.موسی،علیه السلام،که زمینۀ سؤال را مناسب میدید،فرمود:در آن اتاق به چه کاری مشغول هستید؟ مرد قصاب در اتاق را باز کرد و پرده را کنار زد.موسی دید گهوارهای از سقف آویزان است.مرد گفت:بیا درون گهواره را ببین!موسی، علیه السلام،پیرزنی خمیده و کموزن و صد واندی ساله را درون آن دید.مرد گفت:این خانم مادر من است.خودم غذا در دهانش میگذارم؛ خودم او را تمیز میکنم؛لباسهایش را میشویم؛او را به حمام میبرم و دائم هم به او میگویم:من نوکر تو هستم و هر کاری از دستم بربیایید برایت انجام میدهم!
موسی فرمود:آیا مرا میشناسی؟گفت:نه،ولی پیداست انسان محترم و با ادبی هستی.فرمود:به دین چه کسی هستی؟گفت:به دین موسی بن عمران که وجودم فدای او!گفت:ای مرد،من موسی بن عمران هستم.
دیروز از خداوند پرسیدم:همسایۀ من در بهشت چه کسی است؟خدا نشانی تو را داد.تو بالاترین عبادتها را انجام میدهی که به این مادر نیکی میکنی و مادر مادرت شدهای. 9
به راستی،عقل دربارۀ این حکم قرآن چه میاندیشد؟غیر از این است که عقل و حقیقت انسانی این حکم را میپسندد؟عقل میگوید:پدر و مادر همۀ عمرشان را صرف فرزندشان کردهاند و از هیچ تلاشی دریغ نکردهاند.پس،سزاوار هر نوع احسان و نیکیای هستند؛درحالیکه مردمان دور از عقل و حقیقت انسانی احسان و نیکیای به آنان نمیکنند و اگر بین منافع مادی و احترام به پدر و مادرشان تداخلی پیش بیاید نفع مادی را برمیگزینند و چشم از این دو منبع لطف و محبت برمیگیرند.
فرمان سوم درباره فرزندان است.خداوند میفرماید عدهای در زمان پیغمبر بودند که فرزندانشان(نه فقط دخترها)را میکشتند.مثل همین کاری که بعضی از مردم در هند انجام میدهند.علتش هم این است که نمیتوانند خرجشان را بدهند.درحالیکه علت اصلی قتل اولاد دوری از خداست.زیرا تنها انسان بریده از خدا میتواند چنین بیرحم باشد.
قرآن دستور میدهد که فرزندانتان را نکشید.البته،در گذشته،مردم تنها بدن بچههایشان را میکشتند،اما در زمان ما،دین و عقل و تربیت بچههاست که کشته میشود.ازاینرو،پیغمبر فرمودند:
اگر زنان و شوهران آخر الزمان عقرب بزایند بهتر است تا آدمیزاد. 10
پدران و مادران آخر الزمان کسانی هستند که با تربیت نادرست خود فرزندانشان را میکشند.اگر انسانی را که کشته شده است دفن نکنند، جسد او بوی تعفّن میگیرد.اولاد بیتربیت و بیدین هم اینگونهاند، یعنی چون از نظر جان و دل مردهاند و در پی همان تربیت غلطاند، تعفن زندگیشان را فرامیگیرد.ازاینروست که آمار زنا و طلاق و فساد و جرم و جنایت در جامعه فزونی میگیرد.
قرآن گوشزد میکند که بچههایتان را نکشید و در ادامه میفرماید:
«وَ مٰا یَذَّکَّرُ إِلاّٰ أُولُوا الْأَلْبٰابِ».
جز صاحبان خرد کسی این سخنان را نمیشوند.
چقدر این قسمت آیه عالی و زیباست.فواحش جمع فاحشه است.در قرآن،فاحشه به معنای زن و مرد نیست؛به معنای زنا نیست؛زیرا واژه زنا در عبارت قرآنی «وَ لاٰ تَقْرَبُوا الزِّنیٰ » آمده است.در ادامه نیز آمده است:
«إِنَّهُ کٰانَ فٰاحِشَةً» 11 ، یعنی زنا عمل زشتی است.پس،لغت فاحشه طبق این
آیه به معنای عمل زشت است.حال،این سوال مطرح است که عمل زشت به چه نوع عملی میگویند؟پاسخ این است:عملی که برای خود انسان،خانواده او،و جامعهاش ضرر داشته باشد.
خداوند میفرماید:
«وَ لاٰ تَقْرَبُوا الْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ».
یعنی به هیچ نوع زشتی(چه زشتی آشکار و چه زشتی پنهان)نزدیک نشوید،دقت شود!نمیفرماید مرتکب کارهای زشت نشوید،میگوید از آنها فراری باشید.
به جان کسی تعرّض نکنید؛دست روی مردم بلند نکنید؛خنجر نکشید؛ گلوله شلیک نکنید؛زیرا اینجانها در نزد خدا ارزش دارد.هیچکس را نکشید،مگر اینکه این کشتن بر پایه حق و حقیقت باشد.
این فرامین خدا به شماست تا بیدار شوید و متذکر گردید و به حق بودن قرآن پیببرید.وقتی انسان این سخنان را با گوش دل میشنود،میفهمد که سخنان خداوند حق است.آن وقت است که مفهوم کلام پیغمبر، صلی اللّه علیه و آله،را درک میکند که فرمود:من خیر دنیا و آخرت را برای شما آوردهام.زیرا اگر انسان بر اثر پیروی از این سخنان در دنیا زندگی پاک و بی دردسر و زیبایی داشته باشد،در آخرت نیز چنین زندگیای خواهد داشت.
مکن کاری که پا بر سنگت آیو جهان با این فراخی تنگت آیو
چو فردا نامهخوانان نامه خوانند چو نام خود ببینی ننگت آیو.
(1).الامالی،شیخ طوسی،ص 583؛شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید،ج 13؛ص 211، بحار الانوار،ج 38؛ص 224:«...ثم تکلم رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله فقال:«یا بنی عبد المطلب إنی و اللّه ما أعلم شابا فی العرب جاء قومه بأفضل مما جئتکم به، إنی قد جئتکم بخیر الدنیا و الآخرة،و قد أمرنی اللّه تبارک و تعالی أن أدعوکم،فأیکم یؤازرنی علی أمری علی أن یکون أخی و وصیی و خلیفتی فیکم؟فأحجم القوم عنها جمیعا».
(2).نساء،81: «وَ یَقُولُونَ طٰاعَةٌ فَإِذٰا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِکَ بَیَّتَ طٰائِفَةٌ مِنْهُمْ غَیْرَ الَّذِی تَقُولُ وَ اللّٰهُ یَکْتُبُ مٰا یُبَیِّتُونَ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ تَوَکَّلْ عَلَی اللّٰهِ وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ وَکِیلاً».
(3).البته،همه این آیات درباره پیامبر نیست).نحل،101: «وَ إِذٰا بَدَّلْنٰا آیَةً مَکٰانَ آیَةٍ وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا یُنَزِّلُ قٰالُوا إِنَّمٰا أَنْتَ مُفْتَرٍ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ»؛ ص،4: «وَ عَجِبُوا أَنْ جٰاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قٰالَ الْکٰافِرُونَ هٰذٰا سٰاحِرٌ کَذّٰابٌ»؛ قمر،9: «کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَکَذَّبُوا عَبْدَنٰا وَ قٰالُوا مَجْنُونٌ وَ ازْدُجِرَ».
(4).بلال حبشی،از نخستین گروندگان به اسلام،اولین مؤذن،خادم و صحابی پیامبر (ص)است.از زندگی او پیش از گرویدن به اسلام اطلاعی در دست نیست،جز آن که برخی از منابع او را،بی آن که از پدرش یاد کنند،از زادگان مولدان بنی جمح،و مادرش حمامه جمامهباید تصحیف حمامه باشدرا کنیز یکی از اینان دانستهاند.
در منابع دیگر،او را بلال ابن رباح،و پدرش را از اسیران حبشی خواندهاند.بلال را گاه به مادرش نیز نسبت داده،و او را بلال بن حمامه نامیدهاند.کنیه بلال را هم به اختلاف،ابو عبد اللّه،ابو عبد الکریم و ابو عمر آوردهاند.از آنجا که گفتهاند بلال همسن ابو بکر بوده،باید در سالزاد او،یعنی سال سوم عام الفیل،به دنیا آمده باشد.
بلال مقارن بعثت پیامبر(ص)از بردگان امیة بن خلف بود و آنگاه که اسلام آورد و آن را آشکار کرد،چون مردی فرودست بود و قبیله و خاندانی نداشت تا از او حمایت کنند،آزار و شکنجههای سخت دید،تا حدی که دل ورقة بن نوفل به رقت آمد و امیه را سرزنش و حتی تهدید کرد.سرانجام،ابو بکر بن ابی قحافه او را خرید،یا با
یکی دو غلام جوان و چابک معاوضه کرد و آزادش ساخت؛درحالیکه پیامبر (ص)نیز در همان اندیشه بود.او خود در روایتی به این امر تصریح کرده است و گزارشهای دیگر درباره سفر او به شام نیز مؤید این ماجراست.
ابن حجر آورده است که مادر او را نیز مشرکان عذاب میدادند و این نشان میدهد که او نیز مسلمان شده بود.ابو بکر او را هم خرید و آزاد کرد.بلال را در زمره نخستین گروندگان به اسلام یا نخستین کسانی که اسلام خود را ظاهر کردند،دانستهاند.اما اینکه گفتهاند وی نخستین بردهای بود که اسلام آورد،محل تردید است،چه،زید بن حارثه بیگمان در اسلام آوردن بر بلال سبقت داشت.بلال پس از آزادی بیدرنگ به پیامبر(ص)پیوست و خادم و خازن و کارپرداز او شد.
بلال نخستین مؤذن در تاریخ اسلام به شمار میرود.البته به نظر میرسد که چندی بعد، ابن ام مکتوم و کسانی دیگر هم در این کار با او انباز شدند.چنانکه گفتهاند:بلال به روز اذان میگفت و ابن ام مکتوم به شب.
پیامبر اکرم علاقه و عنایت خاصی به بلال داشت و او را به تعبیر جبرئیل،سید و سرور حبشیان میشمرد.در ذکر واقعه«اسراء»نیز،حضرت از او به عنوان سابق مسلمانان در برخورداری از نعیم آخرت یاد میکرد و پایگاهی بلند برایش قائل بود.
در مدینه،میان او و ابو رویحة خثعمی عقد اخوت برقرار شد و بلال همواره به این برادری وفادار بود.امام اینکه گفتهاند:میان او و عبیدة بن حارث بن مطلب یا ابوذر عقد برادری بسته شد،نباید درست باشد؛زیرا این اخوت میان مهاجر و انصار برقرار میشد.بلال را در زمره اهل صفه و از صوفیان راستین و اولیه شمردهاند.
بلال در تمام غزوات همراه پیامبر بود.در غزوه بدر،امیة بن خلف را به تحریک و اشاره بلال به قتل رساندند،و به روایتی خود،او را کشت.در روز فتح مکه وی همراه پیامبر وارد کعبه شد و نخستین کس بود که در آنجا اذان گفت.
پس از رحلت پیامبر،بلال دیگر اذان نگفت و به اصرار اجازه یافت تا برای جهاد به شام رود.در اینباره دو روایت هست:برخی آوردهاند که ابو بکر میخواست بلال را در مدینه و نزد خود نگاه دارد.پس،او را اجازه سفر نداد.چون ابو بکر درگذشت،
بلال سرانجام عمر را با اصرار راضی کرد و روی به شام نهاد.مطابق روایتی دیگر، بلال در همان روزگار خلافت ابو بکر وارد شام شد.او پس از رحلت پیامبر،بهرغم خواست ابو بکر،هیچ اذان نگفت،مگر دو یا سه بار.یک بار به درخواست حضرت فاطمه زهرا(س)،و بار دیگر وقتی عمر به جابیه شام آمده بود،به درخواست مسلمانان و دعوت او اذان گفت.به روایتی،بلال پیامبر را در خواب دید که او را به زیارت خود میخواند.پس بیدرنگ برنشست و به مدینه رفت و در آنجا اذان گفت.نیز آوردهاند که این کار به درخواست امام حسن و امام حسین(ع)صورت گرفت و اذان بلال در مسجد النبی،شهر را به لرزه افکند.
بلال در برخی جنگها و فتوحات شام هم شرکت داشت.در فتح بیت المقدس،او از فرماندهان سپاه به عمر شکایت برد که از لذایذ دنیوی بیش از بقیه مسلمانان بهره میجویند،و عمر فرمان داد که به عامه جنگجویان غذای خوب دهند و غنایم به طور مساوی تقسیم گردد.ظاهرا بلال معتقد بود که همه غنایم و آنچه به فتح حاصل میشود،باید پس از کسر خمس آن،میان جنگجویان تقسیم شود؛درحالیکه عمر همه مسلمانان را در آن انباز میدانست و بر آن بود که قسمتی از آن نیز باید وقف مسلمانان شود و گویا این باعث نقاری در میانه شده بود.در همین جا وقتی عمر دیوان شام را بنیاد نهاد،به درخواست بلال نام او و ابو رویحة خثعمی را در یک دفتر قرار داد و به یک اندازه از عطایا برخوردار گردانید.
درباره سال مرگ،محل و علت درگذشت بلال میان منابع اختلاف است.مرگ او را در سالهای 20،18،و 21 ق در شصت و اند سالگی،به مرگ طبیعی یا بر اثر طاعون دانسته،و مرقدش را غالبا در دمشق باب الصغیر یا باب کیسان و بعضی در داریا یا عمواس،و حتی حلب نشان دادهاند.
بلال نزد امامان شیعه و اصحاب ایشان از پایگاهی بلند برخوردار است.امام علی(ع) او را از جمله برگزیدگان اصحاب پیامبر و از جمله سابقان در اسلام دانستهاند و در دیوان منسوب به امام،در ابیاتی از بلال و اذان گویی او یاد شده است.گفتهاند:با آنکه بلال آزاد شده ابو بکر بود،ولی امام علی(ع)را بسیار دوست میداشت و گویا
در اینباره سرزنشهایی هم شنیده است.در برخی منابع ادب نیز از صداقت و صراحت و برخی اقوال و رفتارهایش یاد شده است و اشعاری هم از او نقل کردهاند.
با آن که برخی نویسندگان بلال را فاقد فرزند دانستهاند،ولی برخی دیگر از پسرش، عمر،به عنوان یکی از راویان او یاد کردهاند.نوادگان او نیز تا قرنها بعد شناخته شده بودند؛چنانکه ابن اثیر در حوادث سال 19 ق/125 م از مرگ هلال بن عبد الرحمان،از قاریان مشهور ساکن در سمرقند،به عنوان یکی از نوادگان بلال یاد کرده است.
از بلال احادیثی که ذهبی شمار آنها را 44 دانسته نقل شده است.برخی از این احادیث را صاحبان صحاح و سنن نیز از او روایت کردهاند.برخی از مهمترین کسانی که از او روایت کردهاند،عبارتند از:جابر بن عبد اللّه،ابو بکر،عمر،براء بن عازب،عبد الرحمان بن ابی لیلی و عبد اللّه بن رواحه.در منابع شیعی نیز احادیثی از او آمده است و کسانی چون هشام بن حکم با اسناد از عبد اللّه بن علی،از بلال روایت کردهاند.
مآخذ:ابشیهی،محمد،المستطرف فی کل فن مستظرف،به کوشش مفید محمد قمیحه، بیروت،986 م؛ابن ابی الحدید،عبد الحمید،شرح نهج البلاغة،قم،404 ق/984 م؛ابن ابی عاصم،احمد،الاوائل به کوشش محمد بن ناصر عجمی،کویت،دار الخلفاء للکتاب الاسلامی؛ابن اثیر،علی،الکامل،به کوشش عبد اللّه قاضی،بیروت، 415 ق/995 م؛ابن اسحاق،محمد،سیرة النبی،به کوشش محمد حمید اللّه،قونیه، 401 ق/981 م؛ابن بابویه،محمد،الامالی،قم،362 ش؛همو،الخصال،قم، 403 ق/983 م؛همو،من لا یحضره الفقیه،قم،363 ش؛ابن جوزی،عبد الرحمان،صفة الصفوة،به کوشش محمود فاخوری و محمد رواس قلعهجی،بیروت،399 ق/979 م؛ همو،المنتظم،به کوشش محمد عبد القادر عطا و مصطفی عبد القادر عطا،بیروت، 412 ق/992 م؛ابن حبان،محمد،الثقات،به کوشش شرف الدین احمد،بیروت، 395 ق/975 م؛ابن حجر عسقلانی،احمد،الاصابة،به کوشش علی محمد بجاوی، بیروت،412 ق/992 م؛ابن سعد،محمد الطبقات الکبری،بیروت،دار صادر،ابن
عبد البر،یوسف،الاستیعاب،به کوشش علی محمد بجاوی،قاهره،380 ق/960 م؛ابن عبدربه،احمد،العقد الفرید،به کوشش احمد امین و دیگران،قاهره،365 ق/946 م؛ ابن قانع،عبد الباقی،معجم الصحابة،به کوشش صلاح بن سالم مصرانی،مدینه 418 ق/997؛ابو نعیم اصفهانی،احمد،حلیة الاولیاء،بیروت 405 ق/985 م،همو، دلائل النبوة،به کوشش محمد محمد حداد،ریاض،409 ق/989 م؛احمد بن حنبل، فضائل الصحابة،به کوشش وصی اللّه محمد عباس،بیروت،403 ق/983 م؛ترمذی، محمد،سنن،به کوشش احمد محمد شاکر و دیگران،بیروت،دار احیاء التراث العربی؛ تفسیر،منسوب به امام حسن عسکری ع،قم،409 ق؛خلیفة بن خیاط،تاریخ،به کوشش اکرم ضیاء عمری،دمشق/بیروت،397 ق؛همو،الطبقات،به کوشش اکرم ضیاء عمری،ریاض 402 ق/982 م؛دیوان امام علی ع،قم،369 ش؛ذهبی،محمد، سیر اعلام النبلاء،به کوشش شعیب ارنؤوط و محمد نعیم عرقسوسی،بیروت، 413 ق/993 م؛همو،العبر،به کوشش صلاح الدین منجد،کویت،948 م؛سخاوی، محمد،التحفة اللطیفة،بیروت،993 م؛سیوطی،الخصائص الکبری،بیروت، 405 ق/985 م؛شیخ طوسی،محمد،رجال،نجف،381 ق/961 م؛طبری،تاریخ؛ طبری،احمد،الریاض النضرة،به کوشش عیسی عبد اللّه محمد مانع حمیری،بیروت، 996 م؛فاکهی،محمد،اخبار مکة،به کوشش عبد الملک عبد اللّه دهیش،بیروت، 414 ق/993 م؛کشی،محمد،معرفة الرجال،اختیار شیخ طوسی،به کوشش حسن مصطفوی،مشهد،348 ش؛کلینی،محمد،الکافی،تهران،365 ش؛مسلم بن حجاج، صحیح،به کوشش محمد فؤاد عبد الباقی،بیروت،دار احیاء التراث العربی؛یعقوبی، احمد،تاریخ،بیروت،دار صادر.
منبع اصلی:دائرة المعارف بزرگ اسلامی،ج 12.نویسنده مقاله:صادق سجادی.با ویرایش و تلخیص.
(5).سنن النبی،سید طباطبائی،ص 304:«فی أسرار الصلاة للشهید الثانی:کان النبی صلی اللّه علیه و آله ینتظر وقت الصلاة و یشتد شوقه و یترقب دخوله و یقول لبلال مؤذنه:أرحنا یا بلال»،تفسیر الصافی،فیض کاشانی،ج 1،ص 126:«قال نبینا
صلی اللّه علیه و آله و سلم جعلت قرة عینی فی الصلاة و کان یقول روحنا أو ارحنا یا بلال».
(6).شعر از قاآنی شیرازی است.امثال و حکم دهخدا.ج 1،ص 100.
(7).ظاهر روایات این است که منظور پیامبر از ارحنا یا بلال اذان بلال بوده نه خواندن قرآن.
(8).الرحمن،60.
(9).حدیث دیگری که با این موضوع ارتباط دارد:کافی،ج 2،ص 160:«عن معاویة ابن وهب،عن زکریا بن إبراهیم قال:کنت نصرانیا فأسلمت و حججت فدخلت.علی أبی عبد اللّه(علیه السلام)فقلت:إنی کنت علی النصرانیة و إنی أسلمت،فقال:و أی شئ رأیت فی الاسلام؟قلت:قول اللّه عز و جل: «مٰا کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتٰابُ وَ لاَ الْإِیمٰانُ وَ لٰکِنْ جَعَلْنٰاهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشٰاءُ» .فقال:لقد هداک اللّه،ثم قال:اللهم اهده -ثلاثاسل عما شئت یا بنی فقلت:إن أبی و امی علی النصرانیة و أهل بیتی،و امی مکوفة البصر فأکون معهم و آکل فی آنیتهم؟فقال:یأکلون لحم الخنزیر؟فقلت:لا و لا یمسونه،فقال:لا بأس فانظر امک فبرها،فإذا ماتت فلا تکلها إلی غیرک،کن أنت الذی تقوم بشأنها و لا تخبرن أحدا أنک أتیتنی حتی تأتینی بمنی إن شاء اللّه قال:
فأتیته بمنی و الناس حوله کأنه معلم صبیان،هذا یسأله و هذا یسأله،فلما قدمت الکوفة ألطفت لامی و کنت اطعمها و افلی ثوبها و رأسها و أخدمها فقالت لی:یا بنی ما کنت تصنع بی هذا و أنت علی دینی فما الذی أری عنک منذ هاجرت فدخلت فی الحنیفیة؟فقلت:رجل من ولد نبینا أمرنی بهذا،فقالت:هذا الرجل هو نبی؟فقلت:لا و لکنه ابن نبی،فقالت:با بنی إن هذا نبی إن هذه وصایا الانبیاء،فقلت:یا امه إنه لیس یکون بعد نبینا نبی و لکنه ابنه فقالت:یا بنی دینک خیر دین،اعرضه علی فعرضته علیها فدخلت فی الاسلام و علمتها،فصلت الظهر و العصر و المغرب و العشاء الآخرة،ثم عرض لها عارض فی اللیل،فقالت:یا بنی أعد علی ما علمتنی فأعدته علیها،فأقرت به و ماتت،فلما أصبحت کان المسلمون الذین غسلوها و کنت أنا الذی صلیت علیها و نزلت فی قبرها».
(10).درباره داشتن فرزند صالح روایات فراوانی وارد شده است.از جمله:
-کافی،ج 6،ص 2:«علی بن إبراهیم،عن أبیه،عن النوفلی،عن السکونی،عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:الولد الصالح ریحانة من اللّه قسمها بین عباده و إن ریحانتی من الدنیا الحسن و الحسین،سمیتهما باسم سبطین من بنی إسرائیل شبرا و شبیرا».
-«عدة من أصحابنا،عن أحمد بن محمد،عن عثمان بن عیسی،عن ابن مسکان،عن بعض أصحابه أنه قال:قال علی بن الحسین علیهما السلام:من سعادة الرجل أن یکون له ولد یستعین بهم».
-«عدة من أصحابنا،عن أحمد بن محمد بن خالد،عن شریف بن سابق،عن الفضل ابن أبی قرة،عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:مر عیسی بن مریم علیه السلام بقبر یعذب صاحبه ثم مر به من قابل فإذا هو لا یعذب، فقال:یا رب مررت بهذا القبر عام أول فکان یعذب و مررت به العام فإذا هو لیس یعذب؟فأوحی اللّه إلیه أنه أدرک له ولد صالح فأصلح طریقا و آوی یتیما فلهذا غفرت له بما فعل ابنه،ثم قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:میراث اللّه عز و جل من عبده المؤمن ولد یعبده من بعده،ثم تلا أبو عبد اللّه علیه السلام آیة زکریا علیه السلام "(رب)هب لی من لدنک ولیا*یرثنی و یرث من آل یعقوب و اجعله رب رضیا"».
(11).اسراء،32: «وَ لاٰ تَقْرَبُوا الزِّنیٰ إِنَّهُ کٰانَ فٰاحِشَةً وَ سٰاءَ سَبِیلاً» و نزدیک زنا نشوید که کاری بسیار زشت و راهی بد است.
کرج،مسجد حضرت معصومه(ع) دهه دوم و سوم محرم 83-1382
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
خداوند در سراسر قرآن کریم از مردم دعوت میکند درباره حقایقی که در دسترس آنها قرار دارد تعقل کنند و اندیشه نمایند.زیرا وقتی انسان در دنیای پرقیمت باطن خویش قرار میگیرد و درباره حقایقی که در دسترسش قرار دارد فکر میکند،درستی آن حقایق را درک کرده و فهم.
مینماید.
یکی از حقایقی که در دسترس مردم عصر بعثت قرار داشت،وجود مبارک رسول خدا بود.پروردگار عالم برای اینکه مردم را از دید باطل و غلطشان نسبت به پیغمبر نجات دهد تا وجود مقدس ایشان را ساحر و مجنون و کذاب 1 نخوانند،میفرماید:درباره این انسان والا که همنشین شماست اندیشه و دقت کنید:
«ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا مٰا بِصٰاحِبِکُمْ مِنْ جِنَّةٍ». 2
سپس درباره رفیقتان محمّد که عمری با پاکی،امانت،صدق و درستی در
میان شما زندگی کرده است بیندیشید که هیچگونه جنونی ندارد.
زیرا وقتی مردم اندیشه کنند و ببینند که حالات دیوانگان و جنزدگان در وجود مقدس ایشان نیست و هر کاری که میکند صحیح و حق و با منفعت است،حق بودنش را درک میکنند و وقتی حق بودن ایشان را درک کردند،درمییابند که باید به او اقتدا کنند و از او پیروی نمایند. 3
حقیقت دیگری که در دسترس مردم بودو اکنون نیز هستقرآن است.پروردگار خطاب به مردم میفرماید:چرا در آیات الهی،در این وحی منزل،و در مجموعه کلماتی که بر پیغمبر نازل شده،تدبر و تفکر نمیکنید؟
«أَ فَلاٰ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلیٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا». 4
آیا در قرآن نمیاندیشند تا حقایق را بفهمند یا بر دلهایشان قفلهایی قرار دارد؟
مگر بر دلهای شما قیدوبندها و قفلهایی زده شده است که نمیتوانید فکر کنید؟قرآن در پاسخ به سخن آن عده که راجع به پیغمبر میگفتند قلب و فکر ما نسبت به ایشان بسته است،میگوید:آنها دروغ میگویند.فکر یا دلشان در اینباره بسته نیست،بلکه از سر عناد و لجبازی و کبر و حسادت این سخن را میگویند.قرآن میفرماید آنها نمیخواهند حق را قبول کنند،لذا اینکه میگویند:
«قُلُوبُنٰا غُلْفٌ». 5
دلهای ما در پوشش است و قدرت ندارد که حقیقت را بفهمد.
دروغ است.قرآن در یکی از آیات سوره مبارکه بقره میفرماید:این گروه از بت پرستان دانای به توحید بوده و جاهل به آن نیستند.آنها آگاهند که تمام چرخهای عالم به اراده یک نفر میچرخد و او خداست.
بااینحال،در برابر پروردگار مشتی بت جاندار یا بیجان را علم کردهاند و در امور زندگی به آنها متوسل میشوند؛درحالیکه میدانند هیچ کاری از آنها برنمیآید.در این میان،عدهای به مجسمههای مختلف متوسل میشوند؛گروهی به چوب و آهن و...،و عدهای به به پول.
قرآن در اینباره میفرماید:
«أَنْ کٰانَ ذٰا مٰالٍ وَ بَنِینَ». 6
(سرکشی و یاغیگری این افراد)برای آن است که دارای ثروت و فرزندان فراواناند.
همه دلخوشی آنان این است که پولدار هستند و چون فکر میکنند که پول همه جا و همه وقت کلید حلّ مشکلات است،تکیهشان به پول است.در قرآن مجید،سرنوشت تعدادی از این پولدارها آمده است که پروردگار عالم تا نابود شدن و مرگشان،از بندی که درونش افتاده بودند نجاتشان نداد.
یکی از کسانی که پروردگار در قرآن از او نام برده ابو لهب 7 ،عموی پیغمبر،است که وصف او در سوره مسد آمده است.خداوند در پایان این سوره درباره او میفرماید:
«مٰا أَغْنیٰ عَنْهُ مٰالُهُ وَ مٰا کَسَبَ». 8
ثروتش و آنچه از امکانات به دست آورد چیزی از عذاب خدا راکه در دنیا عذاب استیصال استاز او دفع نکرد.
یعنی ثروتش نتوانست ذرهای از گرفتاریهایی که پروردگار برایش درست کرده بود را حل کند و جریمه خدا را از او دفع نماید.زیرا ثروت ابزار است؛انسانها ابزار هستند؛اشیاء ابزار هستند،و هیچچیز در این عالم از خود استقلالی ندارد تا کاری بتواند انجام دهد.اگر پروردگار
اجازه بدهد،آتش میسوزاند،در غیر این صورت،کوهی از آتش نیز ابراهیم را نمیسوزاند. 9 ماجرای حضرت یونس نمونهای دیگر است.زیرا اگر انسان را در مکانی قرار دهند که هوای مناسب نداشته باشد،میمیرد؛ ولی خداوند یونس را در شکم ماهی حفظ میکند و او نه از نبود هوا میمیرد و نه در معده نهنگ همراه غذاهای دیگر هضم میشود،بلکه از آنجا زنده بیرون میآید. 10
آری،هیچکس و هیچچیز در این عالم به استقلال قدرتی ندارد و همه قدرتها و تاثیرها در دست با کفایت اوست.ازاینرو،گاهی به فردی مریض گرانترین و مفیدترین داروها را میدهند و او میمیرد،و گاه به کسی که مرضش سختتر از اوست ارزانترین دوا را میخورانند و او خوب میشود.زیرا درمان واقعی متعلق به دارو نیست،متاثر از اجازه پروردگار است.اگر او اجازه بدهد،دوا اثرش را در بدن شخص میگذارد،ولی اگر اجازه ندهد،بدن فرد دوا را دفع میکند و اثری از آن نمیپذیرد.
گاه فردی که خاطرش خیلی عزیز است در بستر مرگ افتاده و همه دوستدارانش دورش را گرفتهاند و حاضرند هر کاری برایش بکنند تا نمیرد.خداوند در سوره مبارکه واقعه در اینباره میفرماید:
«فَلَوْ لاٰ إِذٰا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ. وَ أَنْتُمْ حِینَئِذٍ تَنْظُرُونَ. وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْکُمْ وَ لٰکِنْ لاٰ تُبْصِرُونَ. فَلَوْ لاٰ إِنْ کُنْتُمْ غَیْرَ مَدِینِینَ تَرْجِعُونَهٰا إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ». 11
پس چرا هنگامی که روح به گلوگاه میرسد و شما در آن وقت نظارهگر هستید و هیچ کاری از شما ساخته نیست!و ما به او از شما نزدیکتریم، ولی نمیبینید.آری،پس چرا اگر شما پاداش داده نمیشوید و به گمان خود قیامتی در کار نیست و شما را قدرتی بزرگ و فراتر است؟آن روح
به گلوگاه رسیده را به بدن محتضر برنمیگردانید،اگر در ادعای خود راستگویید؟
این سخن قرآن به همه کسانی است که زروزیور فریبشان داده و اراده مطلق خداوند را بر جهان به سهل گرفتهاند.خطاب آیه به آنان این است که اگر کاری از دستتان برمیآید چرا روح فرد محتضر را به او بر نمیگردانید و میگذارید او بمیرد؟
به راستی،مگر اروپاییها و آمریکاییها کم دارو دارند یا کم در علم پزشکی پیشرفت کردهاند؟پس،چرا آنها نیز،مانند مردم مشرق زمین یا کشورهای جهان سوم یا کشورهای عقبافتاده،مردمانشان میمیرند و هیچ کاری هم از دست کسی در اینباره برنمیآید؟آری:
چو مرگ تاختن آورد هیچ سود نکرد بقا بقای خدایست و ملک ملک خدا. 12
قرآن مجید به همه انسانها توصیه میکند که فکر کنند و بعد با اشیاء عالم رابطه برقرار کنند.دستور قرآن این است که بی فکر و تعقل با چیزی پیوند برقرار نکنید.
نکته عجیب و مهم دیگر این است که قرآن مجید میگوید:اینکه عدهای ادعا میکنند حقیقت را نمیدانند یا دلشان در پوشش است مقبول نیست.قرآن قبول ندارد که عقل این انسانها حرکت نداشته باشد،لذا به صراحت سخن آنان را دروغ میشمارد.یعنی هم میدانند و هم میتوانند تعقل کنند.ازاینرو،آیهای در قرآن مجید پیدا نمیشود که آنان را فاقد نیروی تعقل بداند.برعکس،معتقد است که:
«لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا». 13
یعنی ابزار تعقل و فهم را دارند،ولی خودشان دنبال فهم نیستند.چرا که اگر دنبال کشف حقیقت باشند و درباره آن تفکر کنند،حق بودن
پیغمبر و قرآنی که بر او نازل شده رادرک میکنند و در پیروی از آنها کوتاهی نمیورزند.
مساله عجیب دیگر این است که بعضی آیات قرآن معتقدند عدهای از مردم حقیقت را درک کردهاند،اما چیزی که نمیگذارد به آن اقرار کنند و خود را با آن هماهنگ سازند«تعصب»و«لجبازی»و«تکبر»و «حسادت»است.این چند علت به صراحت در آیات قرآن آمده است.
«أَمْ یَحْسُدُونَ النّٰاسَ عَلیٰ مٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ». 14
بلکه آنان به مردم به خاطر آنچه خدا از فضلش به آنان عطا کرده حسد میورزند.
پروردگار عالم اراده کرده از فضل خود خانوادهای را بهرهمند سازد و یکی از این خاندان پیغمبر باشد،یکی انسانی چون فاطمه زهرا،یکی علی بن ابی طالب،و دیگری حسن یا حسین،علیهم السلام.عدهای از مردم هم میدانند این فضل خدا بر آنهاست،بااینحال،حسادت میورزند و بر اثر حسادت علیه آنها موضع میگیرند و در مقابلشان میایستند.این بدان سبب نیست که انسانهای حسود حق را نمیفهمند، ازآنروست که بیماری حسادت اجازه نمیدهد در مقابل حق ایستادگی نکنند و بر ضدّ آن حرکت ننمایند.
روزی،هشام بن حکم از حضرت صادق پرسید یابن رسول اللّه،مگر مردم بعد از مرگ پیغمبر،امیر المؤمنین را نمیشناختند؟راست هم میگفت.زیرا ما که 1500 سال با حضرت فاصله داریم او را میشناسیم، آنها که حضرت را دیده بودند چگونه نمیشناختند؟
حضرت فرمود:آنها هم کاملا حضرت را میشناختند و میدانستند ایشان،بعد از پیغمبر،اعلم و اعدل امت است و مجاهدتهایش سبب رشد اسلام بوده است و...
-پس چرا آنها بعد از مرگ پیغمبر اینطور با ایشان درگیر شدند و حتی هیزم به در خانه حضرت آوردند و اعلام کردند که اگر بیرون نیایید خانه را با هر کسی که در آن است میسوزانیم؟یعنی نه تنها در را آتش میزنیم،زهرا و حسن و حسین،علیهم السلام،را هم میسوزانیم. 15 چرا آنها اینگونه در مقابل اهل بیت موضعگیری کردند؟
حضرت در پاسخ هشام حتی یک جمله هم نفرمودند؛در اینباره سخنرانی نکردند و دلیل هم نیاوردند؛فقط یک کلمه به هشام بن حکم- این عالم دانشمند که به واسطه علمش بسیار مورد احترام حضرت صادق،علیه السلام،بودفرمودند و او نیز با همان یک کلمه مجاب شد:
«الحسد». 16
یعنی آنها چشم نداشتند این همه نعمت معنوی خدا به این خاندان را ببینند.تحمل نداشتند علی را علی ببینند،زیرا گمان میکردند او هم مثل خودشان است.اگر حضرت مثل آنان بیسواد بود یا در جنگها برنده نبود یا این همه اهل عبادت نبود،کسی کاری به کار او نداشت.آنها مریض بودند و بیماریشان هم حسد بود.حسد اینقدر بیماری خطرناکی است که حسود را وادار میکند زندهزنده اهل بیت پیغمبر را یک روز پس از مرگ پیغمبر بسوزاند!آیا گمان میکنید آنها حق را نمیدانستند؟-البته که میدانستند.
علت دیگر اعراض از حق کبر است.آیا ابلیس نمیدانست امر به سجده بر آدم از جانب پروردگار است؟آیا نمیدانست آدم به سبب «نَفَخْتُ فِیهِ
مِنْ رُوحِی» 17 موجود ممتاز است؟پس چرا امر خدا را اجابت نکرد؟ قرآن علت این نافرمانی را کبر میداند و میفرماید:
«أَبیٰ وَ اسْتَکْبَرَ». 18
او خود بزرگبین بود،لذا خلقت خود را با آدم مقایسه کرد و گفت:
«أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ». 19
جنس وجود من گرانتر از جنس وجود اوست.جنس وجود او خاک و جنس وجود من از آتش 20 من خیلی بالاتر از او هستم.برای همین،من هرگز بر او سجده نمیکنم،حتی اگر تو امر کرده باشی!
فکر میکنید انسانهای بینماز چرا نماز نمیخوانند؟برای اینکه میگویند ما برای خودمان کسی هستیم و این حق خدا نیست که به من بگوید صبح بیدار شوید بروید وضو بگیرید و رو به قبله بایستید پیشانی خود را روی خاک بگذارید.
این درحالی است که وقتی خدا به پیغمبر میگوید نماز بخوان!ایشان پیشانیاش را بهتر از همه مردم روی خاک میگذارد،بیشتر از همه اشک میریزد،و با اینکه عبادتش از نظر ارزش از عبادت ملائکه و جن و انس برتر است،وقتی روبهروی حضرت حق میایستد،با گریه میگوید:
«ما عبدناک حّق عبادتک و ما عرفناک حق معرفتک». 21
آنگونه که سزاوار توست تو را بندگی نکردم.
او خودش را نمیببیند،نمازش را نمیبیند،هدایتگریاش را نمیبیند، نبوتش را نمیبیند،عظمتش را نمیبیند،زیرا هرچه میبیند جلوه خداست.میگوید:من تنها یک ظرف خالی هستم.نبوت جلوه او و عبادت جلوه ارادۀ اللّه است.فضائلم نیز جلوه اسماء اوست.چنین کسی نمیتواند خودش را ببیند،چون خودی از خودش خبر ندارد.کسانی که از خودیت خود خبر دارند،انسانهای بیشعوری هستند.زیرا خودیتی
برای کسی وجود ندارد.کسی که گمان میکند خودیتی دارد و براساس آن خود را«من»میخواند موجود بیشعوری است. 22
تا با خودی،ای خواجه،خدا چون گردی بیگانه سرشتی آشنا چون گردی
جز سایه خویشتن نمیبینی تو ای سایه،ز خورشید جدا چون گردی؟ 23
نقل است که روزی کسی در خانه پیامبر را زد.پیغمبر فرمود:کیست؟ گفت:منم!پیغمبر فرمود:اینبار که در خانه را زدی و پرسیدم کیستی، تنها بگو:در را باز کنید!نگو:منم!چون منی غیر از خدا در عالم وجود ندارد.«أنا»را کسی باید بگوید که خودیتی دارد.و در عالم تنها اوست که میتواند بگوید هستم.ما انسانها از خودمان چیزی نداریم تا بخواهیم آن را به حساب بودنمان بگذاریم و مثلا بگوییم:علم من،پول من،بدن من،پهلوانی من،قدرت من،وکالت من،وزارت من،منبر من، مرجعیت من.همه این منها دروغ و پوچ است.
پس،یکی از علتهایی که سبب میشود کسی در مقابل حق و قرآن و پیامبر خدا و اولیای او بایستد کبر است.چنین کسی از میان این همه احکام قرآن به هیچ یک عمل نمیکند و دقیقا برعکس آن رفتار میکند؛ مثلا،قرآن دستور میدهد که نماز بخوانید،روزه بگیرید،ربا نخورید و...؛ اما او هم نماز نمیخواند،هم روزه نمیگیرد و هم ربا میخورد.حال این فرد از دو امر خارج نیست:یا انسانی متکبر است یا مقلّدی نفهم است که از سر لجاجت و تعصب با حق میستیزد.
پیغمبر اسلام از مردم میخواست دست از بتها بردارند،اما آنها میگفتند:پدران و اسلاف ما همگی این بتها را میپرستیدند،مگر میشود ما از آنها دست برداریم و از دین آباء و اجدادمان بازگردیم؟ 25
قرآن میفرماید:ای پیامبر،به آنها بگو اگر آباء و اجداد شما انسانهای نفهمی بودهاند و خود را به آتش جهنم افکندهاند،شما هم باید همان کار را انجام دهید؟
«وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ قٰالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مٰا أَلْفَیْنٰا عَلَیْهِ آبٰاءَنٰا أَ وَ لَوْ کٰانَ آبٰاؤُهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَ لاٰ یَهْتَدُونَ». 26
و هنگامی که به آنان که مشرک و کافرند گویند:از آنچه خدا نازل کرده پیروی کنید،میگویند:نه،بلکه از آیینی که پدرانمان را بر آن یافتیم، پیروی میکنیم.آیا هرچند پدرانشان چیزی نمیفهمیدند و راه حق را به سبب کوردلی نمییافتند باز هم کورکورانه از آنان پیروی خواهند کرد؟
ازاینروست که این اندازه قرآن کریم به تفکر و اندیشه و تعقل اهتمام میورزد:
«أَ فَلاٰ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلیٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا». 27
بااینهمه،باز عدهای بدون دلیل و به قول معروف«چوبانداز» میگویند:امروز عصر علم و قرن تسخیر فضاست و دیگر جایی برای قرآن وجود ندارد!درحالی که همه آفرینش جای قرآن است.این عده میخواهند با ژستهای علمی خود قرآن را از زندگی انسانها بیرون بگذارند.مگر قرآن کریم چه میگوید؟
در گفتار پیش دیدیم که پنج مساله مهم در این آیه مطرح شد:
«قُلْ تَعٰالَوْا أَتْلُ مٰا حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَیْکُمْ أَلاّٰ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَوْلاٰدَکُمْ مِنْ إِمْلاٰقٍ نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَ إِیّٰاهُمْ وَ لاٰ تَقْرَبُوا الْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ وَ لاٰ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ». 28
بگو:بیایید تا آنچه را پروردگارتان بر شما حرام کرده بخوانم:اینکه چیزی را شریک او قرار مدهید،و به پدر و مادر نیکی کنید،و فرزندانتان را از
ترس تنگدستی نکشید،ما شما و آنان را روزی میدهیم،و به کارهای زشت چه آشکار و چه پنهانش نزدیک نشوید،و انسانی را که خدا محترم شمرده جز به حق نکشید؛خدا اینگونه به شما سفارش کرده تا بیندیشید.
خداوند در ادامه این آیات میفرماید:
«وَ لاٰ تَقْرَبُوا مٰالَ الْیَتِیمِ إِلاّٰ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ حَتّٰی یَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ لاٰ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا وَ إِذٰا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ کٰانَ ذٰا قُرْبیٰ وَ بِعَهْدِ اللّٰهِ أَوْفُوا ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ». 29
و به مال یتیم جز به روشی که نیکوتر است نزدیک نشوید تا به حدّ بلوغ بدنی و عقلی خود برسد،و پیمانه و ترازو را براساس عدالت و انصاف کامل و تمام بدهید؛هیچکس را جز به اندازه توانش تکلیف نمیکنیم؛و هنگامی که سخن گویید،عدالت ورزید هرچند درباره خویشان باشد،و به پیمان خدا وفا کنید؛خدا اینگونه به شما سفارش کرده تا پند گیرید.
آنها که معتقدند قرآن در زندگی جا ندارد برای سخن خود در برابر این آیات قرآن چه مدرکی دارند؟قرآن در این آیه میفرماید:ابدا به مال یتیم نزدیک نشوید،مگر اینکه بخواهید به وجه احسن این مال را حفظ کنید که از بین نرود.آن هم تا زمانی که یتیم به بلوغ عقلی و جسمی برسد که در آن زمان باید مال حفظ شدهاش را به او برگردانید.
خداوند در قرآن نزدیک به 25 بار به رعایت حال یتیمان دعوت کرده است.در حقیقت،قرآن در این آیات به انسانها دستور میدهد که ضعیفکش نباشید و بیپناه را بیپناهتر نکنید.حق انسانی مظلومی را نابود نکنید،مالش را بپردازید،مال یتیمان را حفظ کنید و سالم به آنها برگردانید.مگر دو یا سه کودک صغیر چه تقصیری کردهاند که پدرشان را از دست دادهاند که دایی یا عمو یا سرپرستشان بخواهد ارث آنان را به نام خودش کند و چیزی برای آنها باقی نگذارد؟و بعد هم که این بچههای یتیم بزرگ شدند و اموال پدرشان را مطالبه کردند بگوید:کدام
اموال؟پدر شما چیزی برایتان به جا نگذاشتهبود.در ثانی،خودش هم آنقدر محتاج بود که در ایام حیاتش هم ما به او کمک میکردیم.
در طول تاریخ،کم نبودند کسانی که به همین ترتیب میلیونها تومان مال از افراد یتیم را غارت کردند و بعد به پدر آنها نیز تهمت فقر زدند.
قرآن درباره مال یتیم فراوان سفارش کرده و گفته است:آنها که مال یتیم را میخورند،در حقیقت،آتش میخورند و از همه زودتر وارد جهنم میشوند:
«إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوٰالَ الْیَتٰامیٰ ظُلْماً إِنَّمٰا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نٰاراً وَ سَیَصْلَوْنَ سَعِیراً». 30
بیتردید کسانی که اموال یتیمان را به ستم میخورند،فقط در شکمهای خود آتش میخورند،و به زودی در آتش فروزان درآیند.
«سَیَصْلَوْنَ سَعِیراً» یعنی از همه زودتر و با شتاب وارد دوزخ میشوند، زیرا خدا در مجازات کسی که مال یتیم را بخورد معطل نمیکند و از همه زودتر آنها را به جهنم میفرستد.دلیلش این است که جنایت آنها جنایت بزرگ و سنگینی است.خوردن مال انسانی که پدر از دست داده و نه قدرت دفاع از خودش یا مالش را دارد و نه آنقدر قدرت عقلی دارد که بفهمد چه بلایی دارد به سرش میآید جنایت کوچکی است؟
به بازوان توانا و قدرت سر دست خطاست پنجه مسکین ناتوان بشکست
ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده و گر تو میندهی داد،روز دادی هست. 31
انسان باید به میدان کسی برود که هماورد او باشد و با فردی پنجه بیازماید که مانند خودش باشد،نه با چند دختر و پسر داغدیدۀ پدر از دست دادۀ دو سه ساله یا شیرخوار.آنها که توانی برای مقابله ندارند تا انسان به جنگشان برود و اموالشان را به یغما ببرد.بااینحال،برخی با یتیمان به گونهای رفتار میکنند که انگار کافر حربی را به اسارت گرفتهاند و غارت مال آنان مثل مال کافر حربی حلال است!
چندی پیش،یکی از همین بچههای یتیم را دیدم که البته دیگر بزرگ شده و ازدواج کرده است.میگفت:ما دو برادر و سه خواهر هستیم.
مالی که وصی پدر ما از ما به یغما برده و به نام خودش کرده را اگر بخواهد به ما برگرداند،حدود 600 میلیون تومان میشود.ایندرحالی است که ما همه در شرایط زیر متوسط و با سختی داریم زندگی میکنیم.
شکایت هم نمیتوانیم از او بکنیم،زیرا همه اسناد را به نام خودش کرده و مال ما را در ردیف مال خودش قرار داده است!اگر اسم این کار خیانت و جنایت نیست چیست؟
روزی رسول خدا دیدند در کوچهای تعدادی از بچهها مشغول بازی هستند،ولی بچهای در گوشهای ایستاده و با حسرت به بازی آنها نگاه میکند.این را هم بگوییم که در عربستان و قبل از بعثت پیامبر یتیم را خیلی تحقیر میکردند و کوچکش میدانستند و چون عضوی زائد از اجتماع با او رفتار میکردند.خود رسول خدا هم که یتیم بود،لذا وقتی ایشان به رسالت مبعوث شد،گروهی از مردم از جمله عمویش ابو لهب و افرادی چون ابو جهل میگفتند:کار ما به جایی رسیده که از یک یتیم باید فرمان ببریم؟مگر او کیست؟
پیامبر با دیدن این صحنه جلو آمد و گفت:پسرم چرا وارد بازی نمیشوی؟گفت:راهم نمیدهند.
-چرا؟
-برای اینکه من یتیم هستم.
(از این سخن معلوم میشود که هنوز آن فکر شیطانی در میان عربها ریشهکن نشده بوده).
-پسر چه کسی هستی؟
-پدرم رفاعه انصاری است.
-مادرت کجاست؟
-شوهر کرد و مرا گذاشت و رفت!
پیغمبر عظیم الشأن اسلام او را در آغوش گرفت و به خانه حضرت زهرا برد: 32
-فاطمه جان این برادر توست.بدنش را بشوی،موهایش را شانه کن،لباس نو بر او بپوشان تا او را با خود ببرم.
بعد،آن یتیم را نزد بچهها برد و آنها را صدا کرد و فرمود:کدام یک از شما گفتهاید که این پسر یتیم است؟یکی دو نفر گفتند:ما این حرف را زدیم.فرمود:ولی او پدر دارد!گفتند:پدرش کجاست؟فرمود:من هستم.
بچهها تا شنیدند پیامبر پدر آن پسر است در آغوشش گرفتند و در بازی راهش دادند. 33
پیامبر میدانست که اگر از کنار ناراحتی این یتیم بیتفاوت بگذرد،در قیامت باید پاسخگو باشد.چه رسد به اینکه کسی بخواهد مال یتیم را بخورد.قرآن به انسانها دستور میدهد که در حق کسی ظلم نکنید، بخصوص به یتیم و به مالش.این آئین زندگی در همه عصرها و در میان همه نسلهاست.آیا باز میتوان گفت که در این روزگار قرآنجایی ندارد؟با این وصف،چه باید کرد؟سر یتیم را برید و مالش را به غارت برد؟آیا به راستی حفظ حرمت یتیم قدیمی شده و دیگر به درد امروز نمیخورد؟با این حساب،پس چه چیزی به درد امروز میخورد؟این فسادها،آلودگیها،زناکاریها،ورقها،عرقها،کثرت طلاقها،مال مردم خوریها؟آیا اینها به درد بشر امروز میخورد؟میدانید منشأ اینکه
میگویند قرآن به درد امروز نمیخورد چیست؟پاسخ ساده است:
اندیشه نکردن،بیفکری،و بیعقلی.
هر وقت میخواهم این مطلب را بگویم یا بنویسم بهواقع دلم میسوزد.
وقتی مشغول نوشتن یکی از کتابهایم بودم که در رابطه با قرآن کریم بود،به کتاب یک دانشمند قرآنشناس فرانسوی به نام«انتین دینه» برخوردم.ایشان در انتهای مجلد دوم کتابی که درباره پیامبر نوشته 34 مینویسد:
یا رسول اللّه،خودت و قرآنت در میان امت خودت(دقت شود!نمیگوید در میان مسیحیان و ارمنیها و یهودیان)،در کمال غربت قرار داری.من هم که با خانوادهام در پاریس زندگی میکنم و هیچ کمکی از دستم بر نمیآید.تنها چیزی که به نظرم میرسد این است که با نیت پاک خودم و زن و بچهام مسلمان شویم و به تمام برنامههایت عمل کنیم.من به این اندازه میتوانم غربت تو را جبران کنم.
این را یک مسیحی نوشته است.خوب است فردای قیامت پیامبر این مسیحی را به ما نشان دهد و بگوید این مسیحی اینطور به من کمک کرد،ولی شما،با وجود آشنا بودن با من و با قرآن من،از من و قرآنم عدول کردید؛نه به حرفم گوش دادید و نه به قرآنم عمل کردید؟! 35
نمیدانم!شاید عدهای فکر میکنند این خانمهای بد حجابی که در تهران و کرج و شیراز و اصفهان و جاهای دیگر میبینیم مسیحی یا یهودی یا شاید از کمونیستهای مسکو هستند؟شاید صبح به صبح با هواپیما اینها را از آمریکا و اروپا به اینجا میآورند و نصف شب دوباره برشان میگردانند!آیا ایشان از امت اسلام و امت قرآناند؟آن هم قرآنی که بارها به صراحت و کنایه درباره حجاب سخن گفته است؟
چقدر مسلمان حرامخور در جامعه داریم که وقتی به آنها میگویند حرام نخورید،میگویند:همه دارند میخورند ما چرا نخوریم؛همه دارند میدزدند،ما چرا ندزدیم؟این رفتارها با کدام قسمت از اسلام و قرآن هماهنگی دارد؟پس،بیهوده نیست اگر میگوییم خود مسلمان قرآن را مهجور کرده و غریب گذاردهاند. 36
یکبار،کارمند یکی از ادارات را دیدم که با اینکه ماهی صد هزار تومان حقوق میگرفت،ماشین گرانقیمت و خانه مجللی داشت که آن روزها 70-80 میلیون تومان میارزید.در اثنای صحبت،کسی از او پرسید:
شما چطور با این حقوق این چیزها را خریدهاید؟گفت:اینها از حقوقم نیست،از حق نفتم است!بعد هم توضیح داد که چون اداره حق واقعی ما را نمیداد،ما حقمان را خودمان از بار اداره بلند کردیم و برداشتیم.از او پرسیدم:شما نماز هم در این خانه میخوانید؟گفت:آری!گفتم:
چطور؟گفت:چطور ندارد.میخوانیم دیگر!
به راستی،چقدر آنها که اهل فکر و تعقل هستند ارزش دارند!یکبار روایتی دیدم که خیلی برایم جالب بود و آرزو کردم ای کاش یک ذره از آن حقیقتی که برای دیگران اتفاق افتاده برای من هم اتفاق میافتاد!
میثم تمار 37 یک خرمافروش بود.در اصلّ هم ایرانی بود نه عرب.غلام هم بود تا اینکه امیر المؤمنین او را خرید و آزاد کرد.بعد،به او فرمود:
تو وقتی در کشور خودت(ایران)متولد شدی،پدر و مادرت اسمت را سالم گذاشتند.
میثم بعد از رحلت پیغمبر به دنیا آمده بود و در زمان امیر المؤمنین جوانی
بیست و اندی ساله بود،اما نقل است که وقتی در سال 60 هجری قبل از اینکه مراسم حج شروع شود،به در خانه حضرت حسین در مکه رفت تا ایشان را ببیند،با ام سلمه همسر پیغمبر گفتگویی کرد که به واقع عجیب است.آن روز،وقتی میثم به منزل امام حسین رفت،ام سلمه از پشت در به او گفت:ابی عبد اللّه از شهر بیرون رفتهاند و فکر نمیکنم تا غروب هم برگردند.میثم گفت:من عجله دارم و به عراق برمیگردم.
اگر ابی عبد اللّه آمدند،به ایشان بگویید مردی به نام میثم تمار آمده بود شما را ببیند...
ام سلمه نام میثم را که شنید گفت:تو میثم تماری؟گفت:آری.فرمود:
بارها دیدهام که نیمه شب امام حسین،علیه السلام،سر بر سجده نهاده و اشک میریزد و در همان حال تو را دعا میکند. 38
آری،انسان عاقل،انسانی که حق را یافته و با حق یکی شده،به حق اقتدا میکند و از این رهگذر ارزشی مییابد که حضرات معصومین در نماز شب خود او را دعا میکنند.
دلا غافل ز سبحانی چه حاصل؟ مطیع نفس و شیطانی چه حاصل؟
بود قدر تو افزون از ملائک تو قدر خود نمیدانی چه حاصل؟ 39
(1).اشاره به این آیات قرآن کریم است:
«الر تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ الْحَکِیمِ* أَ کٰانَ لِلنّٰاسِ عَجَباً أَنْ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ رَجُلٍ مِنْهُمْ أَنْ أَنْذِرِ النّٰاسَ وَ بَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ قٰالَ الْکٰافِرُونَ إِنَّ هٰذٰا لَسٰاحِرٌ مُبِینٌ». یونس،1 و 2.
«وَ قٰالُوا یٰا أَیُّهَا الَّذِی نُزِّلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ إِنَّکَ لَمَجْنُونٌ». حجر،6.
«قٰالَ رَبُّکُمْ وَ رَبُّ آبٰائِکُمُ الْأَوَّلِینَ* قٰالَ إِنَّ رَسُولَکُمُ الَّذِی أُرْسِلَ إِلَیْکُمْ لَمَجْنُونٌ».
شعراء،26-27.
«وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُنٰا بَیِّنٰاتٍ قٰالُوا مٰا هٰذٰا إِلاّٰ رَجُلٌ یُرِیدُ أَنْ یَصُدَّکُمْ عَمّٰا کٰانَ یَعْبُدُ آبٰاؤُکُمْ وَ قٰالُوا مٰا هٰذٰا إِلاّٰ إِفْکٌ مُفْتَریً وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمّٰا جٰاءَهُمْ إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُبِینٌ* وَ مٰا آتَیْنٰاهُمْ مِنْ کُتُبٍ یَدْرُسُونَهٰا وَ مٰا أَرْسَلْنٰا إِلَیْهِمْ قَبْلَکَ مِنْ نَذِیرٍ* وَ کَذَّبَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ مٰا بَلَغُوا مِعْشٰارَ مٰا آتَیْنٰاهُمْ فَکَذَّبُوا رُسُلِی فَکَیْفَ کٰانَ نَکِیرِ* قُلْ إِنَّمٰا أَعِظُکُمْ بِوٰاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلّٰهِ مَثْنیٰ وَ فُرٰادیٰ ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا مٰا بِصٰاحِبِکُمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاّٰ نَذِیرٌ لَکُمْ بَیْنَ یَدَیْ عَذٰابٍ شَدِیدٍ». سبإ،43-46.
«إِنَّهُمْ کٰانُوا إِذٰا قِیلَ لَهُمْ لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اللّٰهُ یَسْتَکْبِرُونَ* وَ یَقُولُونَ أَ إِنّٰا لَتٰارِکُوا آلِهَتِنٰا لِشٰاعِرٍ مَجْنُونٍ* بَلْ جٰاءَ بِالْحَقِّ وَ صَدَّقَ الْمُرْسَلِینَ». صافات،35-37.
«ص وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ* بَلِ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی عِزَّةٍ وَ شِقٰاقٍ* کَمْ أَهْلَکْنٰا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ فَنٰادَوْا وَ لاٰتَ حِینَ مَنٰاصٍ* وَ عَجِبُوا أَنْ جٰاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قٰالَ الْکٰافِرُونَ هٰذٰا سٰاحِرٌ کَذّٰابٌ». ص،1-4.
«أَنّٰی لَهُمُ الذِّکْریٰ وَ قَدْ جٰاءَهُمْ رَسُولٌ مُبِینٌ* ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ قٰالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ».
دخان،13-14.
«کَذٰلِکَ مٰا أَتَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ قٰالُوا سٰاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ». ذاریات،52.
«فَذَکِّرْ فَمٰا أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّکَ بِکٰاهِنٍ وَ لاٰ مَجْنُونٍ* أَمْ یَقُولُونَ شٰاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَیْبَ الْمَنُونِ* قُلْ تَرَبَّصُوا فَإِنِّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُتَرَبِّصِینَ». طور،29-31.
«ن وَ الْقَلَمِ وَ مٰا یَسْطُرُونَ* مٰا أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّکَ بِمَجْنُونٍ* وَ إِنَّ لَکَ لَأَجْراً غَیْرَ مَمْنُونٍ * وَ إِنَّکَ لَعَلیٰ خُلُقٍ عَظِیمٍ». قلم،1-4.
«وَ إِنْ یَکٰادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصٰارِهِمْ لَمّٰا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَ یَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ* وَ مٰا هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ لِلْعٰالَمِینَ». قلم،51-52.
«إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ* وَ مٰا هُوَ بِقَوْلِ شٰاعِرٍ قَلِیلاً مٰا تُؤْمِنُونَ* وَ لاٰ بِقَوْلِ کٰاهِنٍ قَلِیلاً مٰا تَذَکَّرُونَ* تَنْزِیلٌ مِنْ رَبِّ الْعٰالَمِینَ». حاقه،40-43.
«وَ مٰا صٰاحِبُکُمْ بِمَجْنُونٍ* وَ لَقَدْ رَآهُ بِالْأُفُقِ الْمُبِینِ* وَ مٰا هُوَ عَلَی الْغَیْبِ بِضَنِینٍ* وَ مٰا هُوَ بِقَوْلِ شَیْطٰانٍ رَجِیمٍ* فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ* إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ لِلْعٰالَمِینَ». تکویر،22-27.
(2).سبأ،46.
(3).امیر مومنان به کمیل بن زیاد میفرماید:«یا کمیل،ما من حرکة الا و انت فیه محتاج الی المعرفة».همه حرکات انسان و انتخابهای او در زندگی به شناخت و معرفت نیاز دارد و شناخت و معرفت از راه تفکر و اندیشه حاصل میشود.پیروی و اقتدا به دیگران نیز امری است مبتنی بر اندیشه،زیرا تا شخصی را شایسته پیروی ندانیم از او پیروی نخواهیم کرد.
(4).- «أَ فَلاٰ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کٰانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّٰهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاٰفاً کَثِیراً»؛ آیا به قرآن عمیقا نمیاندیشند؟چنانچه از سوی غیر خدا بود،همانا در آن اختلاف و ناهمگونی بسیاری مییافتند.نساء،82.
محمد،24-27.
(5). «وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی الْکِتٰابَ وَ قَفَّیْنٰا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ وَ آتَیْنٰا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ الْبَیِّنٰاتِ وَ أَیَّدْنٰاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ أَ فَکُلَّمٰا جٰاءَکُمْ رَسُولٌ بِمٰا لاٰ تَهْویٰ أَنْفُسُکُمُ اسْتَکْبَرْتُمْ فَفَرِیقاً کَذَّبْتُمْ وَ فَرِیقاً تَقْتُلُونَ* وَ قٰالُوا قُلُوبُنٰا غُلْفٌ بَلْ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ بِکُفْرِهِمْ فَقَلِیلاً مٰا یُؤْمِنُونَ* وَ لَمّٰا جٰاءَهُمْ کِتٰابٌ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَهُمْ وَ کٰانُوا مِنْ قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلَی الَّذِینَ کَفَرُوا فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ مٰا عَرَفُوا کَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَی الْکٰافِرِینَ* بِئْسَمَا اشْتَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ أَنْ یَکْفُرُوا بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ بَغْیاً أَنْ یُنَزِّلَ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ فَبٰاؤُ بِغَضَبٍ عَلیٰ غَضَبٍ وَ لِلْکٰافِرِینَ عَذٰابٌ مُهِینٌ»؛ و یقینا ما به موسی کتاب دادیم و پس از او پیامبرانی به دنبال هم فرستادیم،و به عیسی بن مریم دلایل روشن و آشکار عطا نمودیم،و او را به وسیله روح القدس توانایی بخشیدیم؛پس چرا هرگاه پیامبری آیین و احکامی که مطابق هوا و هوستان نبود برای شما آورد،سرکشی کردید؟پس نبوّت گروهی را تکذیب نمودید و گروهی را میکشتید.و گفتند:دلهای ما در غلاف و پوشش است به این علت کلام تو را نمیفهمیم،ولی چنین نیست که میگویند بلکه خدا به سبب کفرشان آنان را از رحمتش دور کرده در نتیجه از پذیرفتن اسلام خودداری میکنند.پس تنها اندکی ایمان میآورند.بقره،87-90.
(6).قلم،14.
(7).ابو لهب،عبد العزّی بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف،عموی پیامبر(ص)و یکی از سرسختترین دشمنان آن حضرت.ابو لهب در اصل،به ابو عتبه کنیه داشت،ولی پدرش عبد المطلب او را به سبب زیبایی و گلگونی چهره،«ابو لهب»میخواند.
مادرش لبنی،دختر هاجر بن عبد مناف از قبیله خزاعه بود.
از زندگی ابو لهب پیش از ظهور اسلام،آگاهی دقیقی در دست نیست.اما احتمالا همچون بیشتر قریشیان به بازرگانی اشتغال داشته و چنانکه از آیه 2 سوره مسد بر
میآید،ثروتی نیز اندوخته بوده است.ابو لهب به سرقت گنجینه کعبه متهم شد و گفتهاند بدین سبب قریشیان خواستند دست او را قطع کنند،ولی منسوبان مادری او مانع شدند و برادر او،ابو طالب،از این ماجرا سخت برآشفته بود.
روابط پیامبر(ص)و ابو لهب ظاهرا تا پیش از بعثت،عادی و حسنه بوده است،چون پیامبر(ص)دو دختر خود رقیّه و ام کلثوم را به ازدواج عتبه عتیبه،پسران ابو لهب درآورده بود و همچنین کنیز ابو لهب،ثویبه،مدتی پبش از حلیمه سعدیه،پیامبر(ص) را در کودکی شیر داده بود.پس از بعثت پیامبر اکرم،ابو لهب در زمره سرسختترین دشمنان حضرت درآمد و شهرت او در تاریخ صدر اسلام به این سبب است.علت دشمنی ابو لهب با پیامبر به روشنی معلوم نیست،اما در این کار،رقابت با ابو طالب که پس از عبد المطلب بر بنی هاشم ریاست یافته بود و جدا از پیامبر(ص)حمایت میکرد،بیتأثیر نبوده است.روایتی هم نشان میدهد که ابو لهب و ابو طالب با یکدیگر روابط خوبی نداشتهاند.تعصب ابو لهب در کیش نیاکانش نیز در مخالفت با پیامبر(ص)تأثیر داشته است و گفتهاند که او بر عهده گرفته بود از بت«عزّی»،در برابر آیین جدید،حمایت کند.
ابو لهب همسایه پیامبر بود و با همسرش امّ جمیل بر سر راه پیامبر خار و خاشاک و زباله میریختند و او را گونهگونه میآزردند.با این همه،با توجه به برخی از روایات،به نظر میرسد که او گاه نیز به حمایت از ابو طالب و پیامبر(ص)بر میخواسته است.
پس از اینکه پیامبر(ص)به دستور خداوند دعوت خود را میان خویشان خود آشکار کرد،ابو لهب از همان جا بنای مخالفت و عداوت را نهاد و به آنان گفت که برای حفظ کیش آباء و اجدادی،در برابر این آیین جدید بایستند و پیامبر(ص)را به استهزاء گرفت.گفتهاند که سوره«مسد»پس از این بود که در ذمّ او و همسرش بر پیامبر(ص)نازل شد و به همین سبب ابو لهب ظاهرا بیشتر به تحریک همسرش، پسران خود را وادار کرد تا دختران پیامبر(ص)را رها سازند.هنگامی که قریشیان هرگونه رابطه را با پیامبر(ص)و مسلمانان و بنی هاشم تحریم کردند و ایشان ناچار
به شعب ابو طالب رفتند،ابو لهب از قریشیان پشتیبانی کرد.گفته شده است که وی در میان آن دسته از سران مشرکان بود که تصمیم گرفتند که پیامبر را شبانه و پنهانی در بستر خویش به قتل رسانند.پس از فوت ابو طالب و خدیجه،ابو لهب که اینک بر بنی هاشم ریاست یافته بود،نخست تصمیم گرفت،به ظاهر برای مدتی از پیامبر(ص)در برابر تعرض قریشیان حمایت کند،ولی بعدا چون نظر پیامبر(ص) در مورد ایمان عبد المطلب دانست،از آن رأی بازگشت و همچنان به ناسزاگویی و تکذیب پیامبر(ص)ادامه داد.
پس از هجرت پیامبر(ص)،او به سبب بیماری نتوانست در جنگ بدر شرکت کند، ولی به جای خود،عاص بن هشام بن مغیره را فرستاد که از ابو لهب دینی به گردن داشت و ابو لهب به همین سبب بدهکاری او را بخشید.روایاتی از رفتار شگفت او پس از شنیدن خبر شکست قریشیان نقل شده است،اما وی که به بیماری پوستی سختی مبتلا بود،7 روز پس از واقعه بدر درگذشت.قریشیان جسد او را،شاید از بیم سرایت بیماری،به بیرون مکه بردند و بر آن سنگ انباشتند.ابن بطوطه در بیرون مکه،قبر منسوب به او را دیده بوده است.
تصریح به نام ابو لهب در قرآن کریم و ذم شدید او،بعدها گاه موجب برخی نزاعها و اظهارنظر شد.
پسران ابو لهب نیز،بعدها در فتح مکه مسلمان شدند و در پیکارهای طائف و حنین شرکت کردند و نسل او از طریق پسرانش ادامه یافت.
منبع:دائرة المعارف بزرگ اسلامی،ج 6،مدخل ابو لهب.با اندکی تصرف و تلخیص.
(8).مسد،2؛آیات 76-81 سوره قصص هم سرنوشت قارون را در اینباره بیان میکند.
(9).أنبیاء 69: «قُلْنٰا یٰا نٰارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاٰماً عَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ».
(10).أنبیاء،87-88: «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغٰاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ فَنٰادیٰ فِی الظُّلُمٰاتِ أَنْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنْتَ سُبْحٰانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظّٰالِمِینَ* فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ وَ نَجَّیْنٰاهُ مِنَ الْغَمِّ وَ کَذٰلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ»؛ صافات،139-146: «وَ إِنَّ یُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ* إِذْ
أَبَقَ إِلَی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ* فَسٰاهَمَ فَکٰانَ مِنَ الْمُدْحَضِینَ* فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلِیمٌ* فَلَوْ لاٰ أَنَّهُ کٰانَ مِنَ الْمُسَبِّحِینَ* لَلَبِثَ فِی بَطْنِهِ إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ* فَنَبَذْنٰاهُ بِالْعَرٰاءِ وَ هُوَ سَقِیمٌ* وَ أَنْبَتْنٰا عَلَیْهِ شَجَرَةً مِنْ یَقْطِینٍ».
(11).واقعه،83-87.
(12).شعر از سنجر سلجوقی است.
(13).اعراف،179: «وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لاٰ یُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ یَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِکَ هُمُ الْغٰافِلُونَ».
(14).نساء،54.
(15).این مطلب را خود اهل تسنن هم نوشتهاند و من در نوار«بانوی نمونه»که توسط صدا و سیما تهیه شد،تمام گرفتاریهای حضرت امیر و حضرت زهرا و همه رنجهایشان و حتی هیزم آوردن،آتش روشن کردن،لگد زدن به حضرت زهرا و...
را از مهمترین کتابهای اهل سنت نقل کردم و آدرس دادم.(مولف)
(16).علامه مجلسی در بحار الانوار درباره ماجرای شورای شش نفرهای که عمر ترتیب داده بود مطالب زیبایی نقل میکند.از جمله:بحار الأنوار،ج 31،ص 61:«...
و حکی عن شیخه أبی علی،أنه قال:إن ما روی عن عمر أنه قال:إن بایع ثلاثة و خالف اثنان فاقتلوا الاثنین.من أخبار الاحاد،و لا شئ یقتضی صحته،فلا یجوز أن یطعن به فی الاجماع.فکلامهم صریح فی أن الامامة بالاختیار[انه]لا یکون بأقل من خمسة،و قد ثبت عن عمر خلافه.و منها:إنه وصف کل واحد منهم بوصف زعم أنه یمنع من الامامة،ثم جعل الامر فیمن له هذه الاوصاف.و قد روی السید فی الشافی،عن الواقدی بإسناده عن ابن عباس،قال:قال عمر:لا أدری ما أصنع بأمة محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم؟-و ذلک قبل أن یطعن-،فقلت:و لم تهتم و أنت تجد من تستخلفه علیهم؟قال:أصاحبکمیعنی علیا؟-.قلت:نعم و اللّه.هو لها أهل فی قرابته من رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم و صهره و سابقته و بالئه؟قال:إن فیه بطالة و فکاهة!قلت:عن طلحة؟قال:فابن الزهو و النخوة.قلت:عبد الرحمن؟قال:
هو رجل صالح علی ضعف فیه.قلت:فسعد؟قال:صاحب مقنب و قتال لا یقوم بقریة لو حمل أمرها.قلت:فالزبیر؟قال:و عقة لقس،مؤمن الرضا کافر الغضب،شحیح،و إن هذا الامر لا یصلح إلا لقوی فی غیر عنف،رفیق فی غیر ضعف،جواد فی غیر سرف.
قلت:فأین أنت عن عثمان؟قال:لو ولیها لحمل بنی أبی معیط علی رقاب الناس،و لو فعلها لقتلوه.قال السید رحمه اللّه:و قد روی من غیر هذا الطرایق أن عمر قال لا صحاب الشوری:روحوا إلی،فلما نظر إلیهم قال:قد جاءنی کل واحد منهم یهز عقیرته یرجو أن یکون خلیفة،أما أنت یا طلحة أفلست القائل:إن قبض النبی(ص) أنکح أزواجه من بعده؟فما جعل اللّه محمدا بأحق ببنات أعمامنا،فأنزل اللّه تعالی فیک: (وَ مٰا کٰانَ لَکُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللّٰهِ وَ لاٰ أَنْ تَنْکِحُوا أَزْوٰاجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً). و أما أنت یا زبیر!فو اللّه ما لان قلبک یوما و لا لیلة،و مازلت جلفا جافیا،و أما أنت یا عثمان فو اللّه الروثة خیر منک،و أما أنت یا عبد الرحمن فإنک رجل عاجز تحب قومک جمیعا،و أما أنت یا سعد فصاحب عصبیة و فتنة،و أما أنت یا علی فو اللّه لو وزن إیمانک بإیمان أهل الارض لرجحهم،فقام علی علیه السلام مولیا یخرج،فقال عمر:و اللّه إنی لا علم مکان الرجل لو ولیتموه أمرکم لحملکم علی المحجة البیضاء، قالوا:من هو.قال:هذا المولی من بینکم.قالوا:فما یمنعک من ذلک؟قال:لیس إلی ذلک سبیل.و فی خبر آخررواه البلاذری فی تاریخه-:أن عمر لما خرج أهل الشوریمن عنده،قال:إن و لوها الاجلح سلک بهم الطریق.فقال عبد اللّه بن عمر:
فما یمنعک منه یا أمیر المؤمنین؟قال:«أکره أن أتحملها حیا و میتا».
فوصفکما تریکل واحد من القوم بوصف قبیح یمنع من الامامة،ثم جعلها فی جملتهم حتی کأن تلک الاوصاف تزول فی حال الاجتماع،و نحن نعلم أن الذی ذکره إن کان مانعا من الامامة فی کل واحد علی الانفراد فهو مانع مع الاجتماع،مع أنه وصف علیا علیه السلام بوصف لا یلیق به ولا ادعاه عدو قط علیه،بل هو معروف بضده من الرکانة و البعد عن المزاح و الدعابة،و هذا معلوم ضرورة لمن سمع أخباره علیه السلام،و کیف یظن به ذلک،و قد روی عن ابن عباس أنه قال:کان أمیر المؤمنین علیه السلام إذا أطرق هبنا أن نبتدئه بالکلام،و هذا لا یکون إلا من شدة التزمت
و التوقر و ما یخالف الدعابة و الفکاهة.و منها:أنه قال:لا أتحملها حای و میتا.و هذا إن کان علی عدوله عن النص علی واحد بعینه فهو قول متملس متخلص لا یفتات علی الناس فی آرائهم،ثم نقض هذا بأن نص علی ستة من بین العالم کله،ثم رتب العدد ترتیبا مخصوصا یؤول إلی أن اختیار عبد الرحمن هو المقدم،و أی شئ یکون من التحمل أکبر من هذا؟و أی فرق بین أن یتحملها بأن ینص علی واحد بعینه و بین أن یفعل ما فعله من الحصر و الترتیب؟!».
در حدیث دیگری آمده است:کافی،ج 1،ص 240:«عدة من أصحابنا،عن أحمد بن محمد،عن علی بن الحکم،عن الحسین ابن أبی العلاء قال:سمعت أبا عبد اللّه علیه السلام یقول:إن عندی الجفر الابیض،قال:قلت:فأی شئ فیه؟قال:زبور داود، و توراة موسی،و إنجیل عیسی،و صحف ابراهیم علیهم السلام و الحلال و الحرام، و مصحف فاطمة،ما أزعم أن فیه قرآنا،و فیه ما یحتاج الناس إلینا و لا نحتاج إلی أحد حتی فیه الجلدة،و نصف الجلدة،و ربع الجلدة و أرش الخدش.و عندی الجفر الاحمر،قال:قلت:و أی شئ فی الجفر الاحمر؟قال:السلاح و ذلک إنما یفتح للدم یفتحه صاحب السیف للقتل،فقال له عبد اللّه ابن أبی یعفور:أصلحک اللّه أیعرف هذا بنو الحسن؟فقال:إی و اللّه کما یعرفون اللیل أنه لیل و النهار أنه نهار و لکنهم یحملهم الحسد و طلب الدنیا علی الجحود و الانکار،و لو طلبوا الحق بالحق لکان خیرا لهم».
(17). «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ* وَ الْجَانَّ خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نٰارِ السَّمُومِ* وَ إِذْ قٰالَ رَبُّکَ لِلْمَلاٰئِکَةِ إِنِّی خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ* فَإِذٰا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِینَ* فَسَجَدَ الْمَلاٰئِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ * إِلاّٰ إِبْلِیسَ أَبیٰ أَنْ یَکُونَ مَعَ السّٰاجِدِینَ* قٰالَ یٰا إِبْلِیسُ مٰا لَکَ أَلاّٰ تَکُونَ مَعَ السّٰاجِدِینَ* قٰالَ لَمْ أَکُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ* قٰالَ فَاخْرُجْ مِنْهٰا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ* وَ إِنَّ عَلَیْکَ اللَّعْنَةَ إِلیٰ یَوْمِ الدِّینِ»؛ و ما انسان را از گلی خشک،که برگرفته از لجنی متعفّن و تیره رنگ است،آفریدیم.و جن را پیش از آن از آتشی سوزان و بیدود پدید آوردیم.و یاد کن هنگامی را که پروردگارت به فرشتگان گفت:من بشری از گل خشک که برگرفته از لجنی متعفّن و تیره رنگ
است،میآفرینم.پس چون او را درست و نیکو گردانم و از روح خود در او بدمم، برای او سجدهکنان بیفتید.پس همه فرشتگان بدون استثناء سجده کردند.مگر ابلیس که از اینکه با سجدهکنندگان باشد امتناع کرد.خدا گفت:ای ابلیس!تو را چه شده که با سجدهکنندگان نیستی؟گفت:من آن نیستم که برای بشری که او را از گلی خشک و برگرفته از لجنی متعفّن و تیره رنگ آفریدی،سجده کنم!خدا گفت:از اینجایگاه والا که مقام مقربان است بیرون رو که رانده شدهای،و بیتردید تا روز قیامت لعنت بر تو خواهد بود.حجر،26-35.
(18).بقره،34: «وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِیسَ أَبیٰ وَ اسْتَکْبَرَ وَ کٰانَ مِنَ الْکٰافِرِینَ».
(19).این آیات نیز در اینباره است:اعراف،12: «قٰالَ مٰا مَنَعَکَ أَلاّٰ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ قٰالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ»؛ ص،76: «قٰالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ»؛ حجر،32-33: «قٰالَ یٰا إِبْلِیسُ مٰا لَکَ أَلاّٰ تَکُونَ مَعَ السّٰاجِدِینَ* قٰالَ لَمْ أَکُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ»؛
حجر،33: «قٰالَ لَمْ أَکُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ».
-نیز در نهج البلاغه،خطبه 192؛بحار الأنوار،ج 14،ص 471:«أما إبلیس فتعصب علی آدم علیه السلام لا صله،و طعن علیه فی خلقته فقال:أنا ناری و أنت طینی».
(20).البته مراد این اتش معمولی نیست.معلوم نیست ماده اول خلقت ابلیس چه بوده است(مولف).زیرا در روایات آمده است که خدا آتشهای متفاوتی با کیفیتهای متفاوت خلق کرده است.
(21).کتاب الزهد،حسین بن سعید کوفی،ص 74:«النبوی المعروف:الهی ما عبدناک حق عبادتک و ما عرفناک حق معرفتک»؛صحیفه سجادیه،ص 35(دعای امام برای حمله عرش و ملائک مقرب):«سبحانک ما عبدناک حق عبادتک».
(22).سعدی در مقدمع گلستان خود میگوید:«عاکفان کعبه جلالش به تقصیر عبادت معترف که:ما عبدناک حق عبادتک،و واصفان حلیه جمالش به تحیّر منسوب که:ما عرفناک حق معرفتک.
گر کسی وصف او ز من پرسد بیدل از بینشان چه گوید باز
عاشقان کشتگان معشوقند بر نیاید ز کشتگان آواز
یکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده.حالی که از این معامله باز آمد،یکی از اصحاب گفت:از این بوستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی؟گفت:به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را.چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کآن سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بیخبرانند کآن را که خبر شد خبرش باز نیامد
(23).از اوحدی مراغهای است.
(24).مولانا در دفتر اول مثنوی مشابه حکایت زیر را با همین عنوان آورده است:«از درون گفت:کیست آن؟گفت:منم!گفت:چون تو تویی،در نمیگشایم.هیچکس را از یاران نمیشناسم که او من باشد.برو!».
آن یکی آمد در یاری بزد گفت یارش:کیستی ای معتمد؟
گفت:من.گفتش برو هنگام نیست بر چنین خانی مقام خام نیست
خام را از آتش هجر و فراق کی پزد کی وارهاند از نفاق؟
رفت آن مسکین و سالی در سفر در فراق دوست سوزید از شرر
پخته گشت آن سوخته پس بازگشت باز گرد خانه همباز گشت
حلقه زد بر در به صد ترس و ادب تا بنجهد بیادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که:بر در کیست آن؟ گفت:بر در هم تویی ای دلستان
گفت:اکنون چون منی ای من درآ نیست گنجایی دو من را در سرا
نیست سوزن را سر رشته دو تا چون که یکتایی در این سوزن درآ
رشته را با سوزن آمد ارتباط نیست درخور با جمل سمّ الخیاط
کی شود باریک هستی جمل جز به مقراض ریاضات و عمل؟
دست حق باید مر آن را ای فلان کو بود بر هر محالی کن فکان
هر محال از دست او ممکن شود هر حرون از بیم او ساکن شود
این سخن پایان ندارد،هین،بتاز سوی آن دو یار پاک پاکباز
گفت یارش:کاندرآ ای جمله من نی مخالف چون گل خار و چمن
رشته یکتا شد،غلط کم شو کنون گر دو تا بینی حروف کاف و نون
هر نبی و هر ولی را مسلکی است لیک تا حق میبرد،جمله یکی است.
(25).هود،87: «قٰالُوا یٰا شُعَیْبُ أَ صَلاٰتُکَ تَأْمُرُکَ أَنْ نَتْرُکَ مٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا أَوْ أَنْ نَفْعَلَ فِی أَمْوٰالِنٰا مٰا نَشٰؤُا إِنَّکَ لَأَنْتَ الْحَلِیمُ الرَّشِیدُ»؛ اعراف،70: «قٰالُوا أَ جِئْتَنٰا لِنَعْبُدَ اللّٰهَ وَحْدَهُ وَ نَذَرَ مٰا کٰانَ یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِینَ»؛ هود،62: «قٰالُوا یٰا صٰالِحُ قَدْ کُنْتَ فِینٰا مَرْجُوًّا قَبْلَ هٰذٰا أَ تَنْهٰانٰا أَنْ نَعْبُدَ مٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا وَ إِنَّنٰا لَفِی شَکٍّ مِمّٰا تَدْعُونٰا إِلَیْهِ مُرِیبٍ»؛ ابراهیم،10: «قٰالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِی اللّٰهِ شَکٌّ فٰاطِرِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ یَدْعُوکُمْ لِیَغْفِرَ لَکُمْ مِنْ ذُنُوبِکُمْ وَ یُؤَخِّرَکُمْ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی قٰالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُنٰا تُرِیدُونَ أَنْ تَصُدُّونٰا عَمّٰا کٰانَ یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا فَأْتُونٰا بِسُلْطٰانٍ مُبِینٍ»؛ بقره،170؛و
با اختلاف اندکی در مائده،104: «وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ قٰالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مٰا أَلْفَیْنٰا عَلَیْهِ آبٰاءَنٰا أَ وَ لَوْ کٰانَ آبٰاؤُهُمْ لاٰ یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَ لاٰ یَهْتَدُونَ».
(26).بقره،170.نیز این آیات:
«وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ تَعٰالَوْا إِلیٰ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ وَ إِلَی الرَّسُولِ قٰالُوا حَسْبُنٰا مٰا وَجَدْنٰا عَلَیْهِ آبٰاءَنٰا أَ وَ لَوْ کٰانَ آبٰاؤُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ لاٰ یَهْتَدُونَ». مائده،104.
«فَلاٰ تَکُ فِی مِرْیَةٍ مِمّٰا یَعْبُدُ هٰؤُلاٰءِ مٰا یَعْبُدُونَ إِلاّٰ کَمٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ إِنّٰا لَمُوَفُّوهُمْ نَصِیبَهُمْ غَیْرَ مَنْقُوصٍ». هود،109.
(27).محمد،24.
(28).انعام،151.
(29).انعام،152.
(30).نساء،10.
(31).از سعدی است.
(32).پیامبر این کودک را به خانه خودش نبرد،زیرا میدانست زنان خودشان آنطور که باید و شاید نیستند.(مولف)
(33).کشف الاسرار میبدی،ص 129.درباره یتیم این روایات قابل تامل است:فقه الرضا،علی بن بابویه،ص 172:«روی عن النبی صلی اللّه علیه و آله،أنه قال:«من مسح یده علی رأس یتیم ترحما له کتب اللّه له بکل شعرة مرت علیه یده حسنة».در همین صفحه آمده که أروی عن العالم علیه السلام،أنه قال:«إذ بکی الیتیم اهتز له العرش،فیقول اللّه تبارک و تعالی:من هذا الذی بکی عبدی الذی سلبته أبویه فی صغره و عزتی و جلالی،و ارتفاعی فی مکانی،لا أسکته عبد مؤمن إلا أوجبت له الجنة».
(34).این مرد انسانی باسواد و عالم بود و خیلی هم درباره قرآن و زندگی پیغمبر مطالعه کرده بود.خدا رحمتش کند!از دنیا رفته،ولی دو جلد کتاب نوشته که نزدیک به 2000 صفحه و نامش«پیامبر اسلام»است.(مولف)
(35).فرقان،30: «وَ قٰالَ الرَّسُولُ یٰا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هٰذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً».
(36).روایت عجیبی از رسول خدا(ص)و امیر مومنان وجود دارد که در آن تهی شدن اسلام را از روش پیامبر و ائمه نشان میدهد.حضرت میفرماید:«قال أمیر المؤمنین علیه السلام:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:سیأتی علی الناس زمان لا یبقی من القرآن إلا رسمه و من الاسلام إلا اسمه،یسمعون به و هم أبعد الناس منه،مساجدهم عامرة و هی خراب من الهدی،فقهاء ذلک الزمان شر فقهاء تحت ظل السماء منهم خرجت الفتنة و إلیهم تعود».الکافی،ج 8،ص 308.
-کمال الدین و تمام النعمة،شیخ صدوق،ص 66:«فی الاثر:أنه یأتی علی الناس زمان لا یبقی فیهم من الاسلام إلا اسمه و من القرآن إلا رسمه.و قال النبی صلی اللّه علیه و آله:إن الاسلام بدأ غریبا و سیعود غریبا فطوبی للغرباء».
(37).معجم رجال الحدیث،سید خوئی،ج 20،ص 103:میثم بن یحیی التمار:عده الشیخ(تارة)فی أصحاب علی علیه السلام.و(أخری)فی أصحاب الحسن علیه السلام،قائلا:میثم التمار.و(ثالثة)فی أصحاب الحسین علیه السلام.وعده البرقی من أصحاب علی علیه السلام من شرطة الخمیس،قائلا:میثم بن یحیی التمار،مولی.
و تقدم عن الشیخ فی ترجمة علی بن إسماعیل بن میثم التمار:أن میثما من أجلة أصحاب أمیر المؤمنین علیه السلام.وعده الشیخ المفیدقدس سرهفی الاختصاص:من أصفیاء أصحاب أمیر المؤمنین علیه السلام فی شرطة الخمیس.
وعده ابن شهر آشوب من أبواب الحسن بن علی علیهما السلام.و قال الکشی:
حمدویه و إبراهیم،قالا:حدثنا أیوب بن نوح،عن صفوان،عن عاصم ابن حمید،عن ثابت الثقفی قال:لما مر بمیثم لیصلب قال رجل:یا میثم لقد کنت عن هذا غنیا،قال:
فالتفت إلیه میثم ثم قال:و اللّه ما نبتت هذه النخلة إلی لی،و لا اغتذیت إلا لها.محمد بن مسعود قال:حدثنی علی بن محمد،عن محمد بن أحمد النهدی،عن العباس بن معروف،عن صفوان،عن یعقوب بن شعیب،عن صالح بن میثم،قال:أخبرنی أبو خالد التمار قال:کنت مع میثم التمار بالفرات یوم الجمعة،فهبت ریح و هو فی سفینة من سفن الرمان،قال:فخرج،فنظر إلی الریح فقال:شدوا برأس سفینتکم إن هذه ریح عاصف،مات معاویة الساعة،قال:فلما کانت الجمعة المقبلة قدم برید من الشام،
فلقیته فاستخبرته،فقلت له:یا بعد اللّه ما الخبر؟قال:الناس علی أحسن حال،توفی أمیر المؤمنین و بایع الناس یزید،قال:قلت أی یوم توفی؟قال:یوم الجمعة.محمد بن مسعود قال:حدثنی أبو محمد عبد اللّه بن محمد بن خالد الطیالسی قال:حدثنی الحسن بن علی بن بنت إلیاس الوشا،عن عبد اللّه بن خداش المنقری،عن علی بن إسماعیل،عن فضیل الرسان،عن حمزة بن میثم،قال:خرج أبی إلی العمرة،فحدثنی، قال:إستأذنت علی أم سلمة(رحمة اللّه علیها)،فضربت بینی و بینها خدرا،فقالت لی:
أنت میثم؟فقلت:أنا میثم،فقالت:کثیرا ما رأیت علی بن الحسین بن فاطمة صلوات اللّه علیهم ذکرک،قلت:فأین هو؟قالت:خرج فی غنم له آنفا،قلت:أنا و اللّه أکثر ذکره،فاقرئیه السلام فإنی مبادر،فقالت:یا جاریة أخرجی فادهنیه،فخرجت فدهنت لحیتی ببان،فقلت:أما و اللّه لئن دهنتیها لتخضبن فیکم بالدماء،فخرجت فإذا ابن عباس(رحمة اللّه علیهما)جالس،فقلت:یا ابن عباس سلنی ما شئت من تفسیر القرآن،فإنی قرأت تنزیله علی أمیر المؤمنین علیه السلام و علمنی تأویله،فقال:یا جاریة هاتی الدواة و القرطاس،فأقبل یکتب.فقلت:یا أبن عباس کیف بک إذا رأیتنی مصلوبا تاسع تسعة،أقصرهم خشبة،و أقربهم بالمطهرة؟فقال لی:أتکهن أیضا،خرق الکتاب،فقلت:مه احتفظ بما سمعت منی فإن یک ما أقول لک حقا أمسکته،و إن یک باطلا خرقته.قال:هو ذلک.فقدم أبی علینا.فما لبث یومین حتی أرسل عبید اللّه بن زیاد،فصلبه تاسع تسعة أقصرهم،خشبة،و أقربهم من المطهرة.فرأیت الرجل الذی جاء إلیه لیقتله و قد أشار إلیه بالحربة و هو یقول:أما و اللّه لقد کنت ما علمتک إلا قواما،ثم طعنه فی خاصرته فأجافه،فاحتقن الدم فمکث یومین،ثم إنه فی الیوم الثالث بعد العصر قبل المغرب انبعث منخراه دما،فخضبت لحیته بالدماء.قال أبو النصر محمد بن مسعود:وحدثنی أیضا بهذا الحدیث،علی بن الحسن بن فضال،عن أحمد بن محمد الاقرع،عن داود بن مهزیار،عن علی بن إسماعیل،عن فضیل،عن عمران بن میثم.قال علی بن الحسن:هو حمزة بن میثم خطأ.و قال علی:أخبرنی به الوشا باسناده مصله سواء،غیر أنه ذکر عمران ابن میثم.حمدویه و إبراهیم قالا:حدثنا أیوب، عن حنان بن سدیر،عن أبیه،عن جده قال:قال لی میثم التمار ذات یوم:یا أبا حکیم
إنی أخبرک بحدیث و هو حق.قال:فقلت یا أبا صالح بأی شئ تحدثنی؟قال:إنی أخرج العام إلی مکة،فإذا قدمت القادسیة راجعا أرسل إلی هذا الداعی ابن زیاد رجلا فی مائة فارس،حتی یجئبی إلیه،فیقول لی:أنت من هذه السبائیة الخبیثة المحترقة التی قد یبست علیها جلودها؟و أیم اللّه لا قطعن یدک و رجلک،فأقول:لا رحمک اللّه، فو اللّه لعلی کان أعرف بک من حسن علیه السلام حین ضرب رأسک بالدرة،فقال له الحسن علیه السلام:یا أبة لا تضربه إنه یحبنا،و یبغض عدونا.فقال له علی علیه السلام مجیبا له:أسکت یا بنی فو اللّه لانا أعلم به منک،فو الذی فلق الحبة،و برأ النسمة،إنه لولی عدوک و عدو ولیک.قال:فیأمر بی عند ذلک فأصلب،فأکون أول هذه الامة ألجم بالشریط فی الاسلام،فإذا کان یوم الثالث فقد غابت الشمس أو لم تغب،ابتدر منخرای دما علی صدری و لحیتی.قال:فرصدناه فلما کان الیوم الثالث غابت الشمس أو لم تغب،ابتدر منخراه علی صدره و الحیته دما،فاجتمعنا سبعة(من التمارین)فاتفقنا بحمله فجئنا إلیه لیلا،و الحراس یحرسونه و قد أوقدوا النار،فحالت النار بیننا و بینهم،فاحتملناه بخشبته حتی انتهینا به إلی فیض من ماء فی مراد،فدفناه فیه و رمینا بخشبته فی مراد فی الخراب،و أصبح فبعث الخیل فلم یجد شیئا.قال:
و قال یوما:یا أبا حکیم،تری هذا المکان لیس یؤدی فیه طسقو الطسق أداء الاجر-،و لئن طالت بک الحیاة لتؤدی طسق هذا المکان إلی رجل فی دار الوالید بن عقبة اسمه زرارة.قال سدیر:فأدیته علی خزی إلی رجل فی دار الولید بن عقبة،یقال له زرارة.جبرئیل بن أحمد قال:حدثنی محمد بن عبد اللّه بن مهران قال:حدثنی محمد بن علی الصیرفی،عن علی بن محمد،عن یوسف بن عمران المیثمی قال:
سمعت میثما النهروانی یقول:دعانی أمیر المؤمنین صلوات اللّه علیه و قال لی:کیف أنت یا میثم إذا دعاک دعی بنی أمیة عبید اللّه بن زیاد إلی البراءة منی؟فقلت:یا أمیر المؤمنین،أنا و اللّه لا أبرأ منک.قال:إذا و اللّه یقتلک و یصلبک.قلت:أصبر فذاک فی اللّه قلیل.فقال:یا میثم إذا تکون معی فی درجتی.قال:و کان میثم یمر بعریف قومه و یقول:یا فلان کأنی بک وقد دعاک دعی بنی أمیة و ابن دعیها،فیطلبنی منک أیاما، فإذا قدمت علیک،ذهبت بی إلیه حتی یقتلنی علی باب دار عمرو بن حریث،فإذا
کان الیوم الرابع ابتدر منخرای دما عبیطا،و کان میثم یمر بنخلة فی سبخة،فیضرب بیده علیها و یقول:یا نخلة ما غذیت إلا لی،و ما غذیت إلا لک،و کان یمر بعمرو بن حریث و یقول:یا عمرو إذا جاورتک فأحسن جواری،و کان عمرو یری أنه یشتری دارا،أو ضیعة لزیق ضیعته،فکان یقول له عمرو:لیتک قد فعلت.ثم خرج میثم النهروانی إلی مکة،فأرسل الطاغیة عدو اللّه ابن زیاد إلی عریف میثم فطلبه منه، فأخبره أنه بمکة،فقال له:لئن لم تأتنی به لاقتلنک،فأجله أجلا،و خرج العریف إلی القادسیة ینتظر میثما،فلما قدم میثم،قال له:أنت میثم؟قال:نعم،أنا میثم،قال:تبرأ من أبی تراب،قال:لا أعرف أبا تراب.قال:تبرأ من علی بن أبی طالب.فقال له:فإن أنا لم أفعل؟قال:إذا و اللّه لا قتلنک.قال:أما لقد کان یقول لی إنک ستقتلنی و تصلبنی علی باب دار عمرو بن حریث،فإذا کان یوم الرابع ابتدر منخرای دما عبیطا،فأمر به فصلب علی باب دار عمرو ابن حریث،فقال للناس:سلونیو هو مصلوبقبل أن أقتل،فو اللّه لا خبرنکم بعلم ما یکون إلی أن تقوم الساعة،و ما تکون من الفتن،فلما سأله الناس حدثهم حدیثا واحدا إذ أتاه رسول من قبل ابن زیاد،فألجمه بلجام من شرایط،و هو أول من ألجم بلجام و هو مصلوب.و روی عن أبی الحسن الرضا علیه السلام،عن أبیه،عن آبائه صلوات اللّه علیهم قال:أتی میثم التمار دار أمیر المؤمنین علیه السلام فقیل له:إنه نائم،فنادی بأعلی صوته انتبه أیها النائم فو اللّه لتخضبن لحیتک من رأسک،فانتبه أمیر المؤمنین علیه السلام فقال:أدخلوا میثما.فقال:
صدقت،و أنت و اللّه لتقطعن یداک و رجلاک و لسانک و لیقطعن من النخلة التی بالکناسة فتشق أربع قطع،فتصلب أنت علی ربعها،و حجر بن عدی علی ربعها،و محمد بن أکثم علی ربعها،و خالد بن مسعود علی ربعها،قال میثم:فشککت فی نفسی و قلت إن علیا لیخبرنا بالغیب.فقلت له:أو کائن ذلک یا أمیر المؤمنین؟فقال:إی و رب الکعبة،کذا عهده إلی النبی صلی اللّه علیه و آله.قال:فقلت:و من یفعل ذلک بی یا أمیر المؤمنین؟ فقال:لیأخذنک العتل الزنیم ابن الامة الفاجرة عبید اللّه بن زیاد.قال:و کان یخرج إلی الجبانة و أنا معه،فیمر بالنخلة فیقول لی:یا میثم إن لک و لها شأنا من الشأن.قال:
فلما ولی عبید اللّه بن زیاد الکوفة و دخلها نعلق علمه بالنخلة التی بالکناسة،فتخرق
فتطیر من ذلک فأمر بقطعها،فاشتراها رجل من النجارین فشقها أربع قطع.قال میثم:
فقلت لصالح ابنی فخذ مسمارا من حدید فانقش علیه اسمی و اسم أبی،و دقه فی بعض تلک الاجذاع.قال:فلما مضی بعد ذلک أیام،أتی قوم من أهل السوق فقالوا:یا میثم انهض معنا إلی الامیر،نشکو إلیه عامل السوق و نسأله أن یعزله عنا و یولی علینا غیره،و قال:و کنت خطیب القوم فنصت لی،أعجبه منطقی،فقال له عمرو بن حریث:
أصلح اللّه الامیر تعرف هذا المتکلم؟قال:و من هو؟قال:هذا میثم التمار الکذاب، مولی الکذاب علی بن أبی طالب.قال:فاستوی جالسا فقال لی:ما یقول؟فقلت:
کذب أصلح اللّه الامیر،بل أنا الصادق مولی الصادق علی بن أبی طالب أمیر المؤمنین حقا،فقال لی:لتبرأن من علی و لتذکرن مساویه و تتولی عثمان،و تذکر محاسنه،أو لا قطعن یدیک و رجلیک،و لا صلبنک،فبکیت،فقال لی:بکیت من القول دون الفعل؟ فقلت:و اللّه ما بکیت من القول و لا من الفعل،و لکنی بکیت من شک کان دخلنی یوم خبرنی سیدی و مولای،فقال لی:و ما قال لک(مولاک)؟قال:فقلت:أتیت الباب فقیل لی إنه نائم،فنادیت:انتبه أیها النائم فو اللّه لتخضبن لحیتک من رأسک،فقال:
صدقت،و أنت و اللّه لتقطعن یداک و رجلاک و لسانک و لتصلبن.فقلت:و من یفعل ذلک بی یا أمیر المؤمنین،فقال:یأخذک العتل الزنیم ابن الامة الفاجرة،عبید اللّه بن زیاد.
قال:فامتلا غیظا ثم قال لی:و اللّه لا قطعن یدیک و رجلیک و لا دعن لسانک حتی أکذبک،و أکذب مولاک،فأمر به فقطعت یداه و رجلاه،ثم أخرج و أمر به أن یصلب، فنادی بأعلی صوته:أیها الناس،من أراد أن یسمع الحدیث المکنون عن علی بن أبی طالب علیه السلام؟قال:فاجتمع الناس و أقبل یحدثهم بالعجائب.قال:و خرج عمرو بن حریث و هو یرید منزله،فقال:ما هذه الجماعة؟فقالوا:میثم التمار یحدث الناس عن علی بن أبی طالب.قال:فانصرف مسرعا فقال:أصلح اللّه الامیر،بادر و ابعث إلی هذا من یقطع لسانه،فإنی لست آمن أن تتغیر قلوب أهل کوفة فیخرجوا علیک، قال،فالتفت إلی حرسی فوق رأسه،فقال:إذهب فاقطع لسانه.قال،فأتاه الحرسی فقال له:یا میثم.قال:ما تشاء؟قال:أخرج لسانک فقد أمرنی الامیر بقطعه.قال میثم:
ألا زغم ابن الامة الفاجرة أنه یکذبنی،و یکذب مولای،هاک لسانی،قال:فقطع لسانه
فتشحط ساعة فی دمه.ثم مات،و أمر به فصلب،قال صالح:فمضیت بعد ذلک بأیام فإذا هو صلب علی الربع الذی کنت دققت فیه المسمار.و تقدم عنه فی ترجمة سلمان عده من حواری علی بن أبی طالب علیه السلام.و تقدم عنه أیضا فی ترجمة حبیب بن مظاهر قوله لمیثم:لکأنی بشیخ أصلع،ضخم البطن،یبیع البطیخ عند دار الرزق قند صلب فی حب أهل بیت نبیه علیه السلام.و قال الشیخ المفیدقدس سره-:و ذکر جعفر بن الحسین،عن محمد بن جعفر المودب،أن میثما التمار من الارکان التابعین.
الاختصاص:(فی ذکر الارکان الاربعة).و روی فی الارشاد(فی کیفیة قتل میثم):
ان میثم التمار کان عبد الامرأة من بنی أسد،فاشتراه أمیر المؤمنین علیه السلام منها، فأعتقه،فقال له:ما اسمک؟فقال:سالم.فقال:أخبرنی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله أن اسمک الذی سماک به أبواک فی العجم،میثم،قال:صدق اللّه و رسوله،و صدقت یا أمیر المؤمنین،و اللّه إنه لاسمی،قال:فارجع إلی اسمک الذی سماک به رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله ودع سالما،فرجع إلی میثم و اکتنی بأبی سالم،فقال له علی علیه السلام ذات یوم:إنک تؤخذ بعدی فتصلب،و تطعن بحربة،فإذا کان الیوم الثالث ابتدر منخراک و فمک دما،یخضب لحیتک،فانتظر ذلک الخضاب فتصلب علی بابدار عمرو بن حریث عاشر عشرة،أنت أقصرهم خشبة،و أقربهم من المطهرة،و امض حتی أریک النخلة التی تصلب علی جذعها،فأراه إیاها،و کان میثم یأتیها فیصلی عندها، و یقول:بورکت من نخلة لک خلقت،ولی غذیت،ولم یزل یتعاهدها حتی قطعت، و حتی عرف الموضع الذی یصلب علیها بالکوفة،قال:و کان یلقی عمرو بن حریث فیقول له:إنی مجاورک فأحسن جواری،فیقول له عمرو:أترید أن تشتری دار ابن مسعود،أو دار ابن حکیم؟و هو لا یعلم ما یرید.و حج فی السنة التی قتل فیها فدخل علی أم سلمة(رضی اللّه عنها)،فقالت:من أنت؟قال:أنا میثم،قالت:و اللّه لربما سمعت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله یذکرک و یوصی بک علیا جوف اللیل،فسألها عن الحسین علیه السلام،فقالت له:هو فی حائط له،قال أخبریه إننی قد أحببت السلام علیه،و نحن ملتقون عند رب العالمین إن شاء اللّه تعالی،فدعت أم سلمة بطیب و طیبت لحیته،و قالت له:أما إنها ستخضب بدم.فقدم الکوفة فأخذه عبید اللّه بن زیاد
لعنة اللّه علیه،فأدخل علیه،فقیل له:هذا کان من آثر الناس عند علی علیه السلام.
قال:و یحکم هذا الاعجمی؟قیل له:نعم،قال له عبید اللّه:أین ربک؟قال:لبالمرصاد لکل ظالم،و أنت أحد الظلمة،قال:إنک علی عجمتک لتبلغ الذی ترید،ما أخبرک صاحبک إنی فاعل بک.قال:أخبرنی أنک تصلبنی عاشر عشرة،أنا أقصرهم خشبة، و أقربهم إلی المطهرة،قال:لنخالفنه،قال:کیف تخالفه؟فو اللّه ما أخبرنی إلا عن النبی صلی اللّه علیه و آله،عن جبرئیل،عن اللّه تعالی،فکیف تخالف هؤلاء،و لقد عرفت الموضع الذی أصلب علیه أین هو من الکوفة،و أنا أول خلق اللّه ألجم فی الاسلام، فحبسه و حبس معه المختار بن أبی عبیدة،قال له میثم:إنک تفلت و تخرج ثائرا بدم الحسین علیه السلام،فتقتل هذا الذی یقتلنا،فلما دعا عبید اللّه بالمختار لیقتله طلع برید بکتاب یزید إلی عبید اللّه یأمره بتخلیة سبیله،فخلی و أمر بیمثم أن یصلب، فأخرج،فقال له رجل لقیه:ما کان أغناک عن هذا یا میثم،فتبسم و قال و هو یومی إلی النخلة:لها خلقت،ولی غذیت.فلما رفع علی الخشبة اجتمع الناس حوله علی باب عمرو بن حریث،قال عمرو:و لقد کان و اللّه یقول إنی مجاورک،فلما صلب،أمر جاریته بکنس تحت خشبته،ورشه و تجمیره،فجعل میثم یحدث بفضائل بنی هاشم، فقیل لابن زیاد:قد فضحکم هذا العبد،فقال:ألجموه،و کان أول خلق اللّه ألجم فی الاسلام.و کان قتل میثم(رحمه اللّه)قبل قدوم الحسین بن علی علیهما السلام العراق بعشرة أیام،فلما کان الیوم الثالث من صلبه طعن میثم بالحربة،فکبر،ثم انبعث فی آخر النهار فمه و أنفه دما(إنتهی).
بقی هنا شئ،و هو أن الذی یظهر من هذه الروایات،و من غیرها،أن جماعة من أصحاب أمیر المؤمنین،و أصحاب الحسین علیهما السلام کانوا مجاهرین فی حب أهل البیت،و بیان فضائلهم،و البراءة من أعدائهم،و سبب ذلک انتهاء أمرهم إلی الحبس و القتل،و لا شک فی أن ما ارتکبوه من ترک التقیة کان وظیفة خاصة لهم، و بذلک تمکنوا من إتما الحجة علی الاعداء،من نشر فضائل الائمة سلام اللّه علیهم، و إن عملهم هذا یشابه عمل سیدهم و مولاهم الحسین بن علی علیهما السلام،حیث فدی بنفسه فی سبیل الدین و نشر أحکام سید المرسلین،هذا.و یظهر مما رواه محمد
بن یعقوب،أن التقیة کانت جائزة علی میثم و أنه لم یکن ممنوعا منها.فقد روی بسنده عن محمد بن مروان،قال:قال لی أبو عبد اللّه علیه السلام:ما منع میثمرحمه اللّه- من التقیة؟فو اللّه لقد علم أن هذه الآیة نزلت فی عمار و أصحابه (إِلاّٰ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمٰانِ) .الکافی:الجزء 2،کتاب الایمان و الکفر 1،باب التقیة 97،الحدیث 15.و علیه،فاختیاره ترک التقیة کانت تضحیة منه فی سبیل الدین،و إیثاره منه الآخرة علی الاولی،علی ما دلت علیه الروایات المتقدمة.و قال العلامة:میثم مشکور.
ثم قال:و قال الکشی:و روی العقیقی أن أبا جعفر علیه السلام کان یحبه حبا شدیدا، و أنه کان مؤمنا شاکرا فی الرخاء،و صابرا فی البلاء.(إنتهی).
(38).اختیار معرفة الرجال،شیخ طوسی،ج 1،ص 294؛بحار الأنوار،ج 42،ص 128:
«عن فضیل الرسان،عن حمزة بن میثم قال:خرج أبی إلی العمرة فحدثنی قال:
استأذنت علی أم سلمة رحمة اللّه علیها،فضربت بینی و بینها خدرا،فقالت لی:أنت میثم؟فقلت:أنا میثم،فقالت:کثیرا ما رأیت الحسین بن علی ابن فاطمة یذکرک،قلت:
فأین هو؟قالت:خرج فی غنم له آنفا،قلت:أنا و اللّه اکثر ذکره فاقرأه فإنی مبادر.
فقالت یا جاریة،اخرجی فأدهنیه.فخرجت فدهنت لحیتی ببان،فقلت:أما و اللّه لئن دهنتها لتخضبن فیکم بالدماء».
(39).از بابا طاهر است.
کرج،مسجد حضرت معصومه(ع) دهه دوم و سوم محرم 83-1382
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
در گفتارهای پیش،به بررسی آیات 19-24 سوره مبارکه رعد پرداختیم.
خداوند در آیه 19 از این سوره میفرماید:
ای پیامبر،آیا کسانی که یقین دارند قرآنی که بر تو نازل شده حق است، با کسانی که کوردل هستند و دنبال این نیستند که حق بودن قرآن کریم را بفهمند در یک درجه قرار دارند و مانند هم هستند؟
آنها که حق بودن قرآن را درک میکنند پیرو قرآن هستند و به سبب پیرویشان از این کتاب آسمانی دنیای پاک و آخرت آبادی دارند؛اما کوردلانکه یقینا پیرو هوای نفس خود یا هوای نفس دیگران هستند- نه دنیای پاکی دارند و نه آخرت آبادی.البته،آنها که اهل عبادت و علماند و با دین خدا آشنایی دارند میدانند که آخرت آباد،لاجرم، محصول دنیای پاک است.زیرا بین دنیا و آخرت ماهیتا و ذاتا جدایی نیست.یعنی اینطور نیست که دنیا جایی و آخرت جایی دیگر باشد.
زیباترین سخنی هم که درباره ارتباط دنیا و آخرت داریم کلام نورانی پیغمبر عظیم الشأن اسلام،صلی اللّه علیه و آله،است که فرمودند:
«الدنیا مزرعة الاخرة». 1
محصول یک زمین از خود آن زمین جدایی ندارد.درختان باغها، صیفیجات جالیزارها،و حبوبات مزارع،در حقیقت،نتیجه زمینهایی هستند که در آنها رشد کردهاند و حاصل همان خاکند.قرآن مجید آیهای دارد که در اینجا ذکرش خیلی بجاست.میفرماید:
«وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ». 2
و زمین پاک است که گیاهش به اذن پروردگارش بیرون میآید.
محصول سرزمینی که پاک و سالم و خوبد است گیاهی الهی و محصولی خدایی است.محصول درست و سالمی است.این همان زمینی است که به فرموده پروردگار یک دانه گندم را به 700 دانه مثل خودش تبدیل میکند.در اواخر سوره مبارکه بقره میخوانیم:
«کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنٰابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ». 3
مانند دانهای است که هفت خوشه برویاند،در هر خوشه صد دانه باشد.
یک دانه سیب را در سرزمینی پاک و مستعدّ و آماده میکارند و پس از چندی تبدیل به یک درخت میشود و سالی چند صد سیب میدهد.در حالیکه این درخت روزی همان دانه سیاه کموزن بوده است،ولی به سبب استعداد و سلامت و پاکی زمین تبدیل به درخت پر محصولی شده است که مردم با رغبت و شوق محصول آن را میخرند و وقتی از آن میخورند،هم لذت میبرند و هم برای بدنشان مفید است.
این آیه،بهواقع،خیلی زیباست!نکته مهم موجود در آن نیز این است که میفرماید:چیزی که زمین پاک و مستعد و آماده میرویاند تنها به اذن و اجازه پروردگار است؛یعنی محصول به دست آمده گیاهی الهی و خدایی،درختی سالم،و بونه به درد بخوری است که سراسر منفعت است.در عوض،زمین ناپاک:
«و الذی خبث لا یخرج الاّ نکدا».
جز گیاهی اندک و بیسود از آن بیرون نمیآید.
زمینی که استعداد و آمادگی لازم را ندارد و مثلا نمکش زیاد است، زمینی است که به قول قرآن مجید خبیث و آلوده و ناپاک است.آنچه در چنین زمینی میروید و از آن بیرون میآید هم خیلی کم است و هم محصول به درد نخوری است.محصولی است پوسیده و پوک که هم صاحبش از کاشتن و داشتن آن ضرر کرده و هم مردم رغبتی به خریدن آن ندارند.زیرا مردم از حاصل آن خوششان نمیآید و به دردشان نمیخورد.
«نکدا»بدین معنی است که این محصول آنقدر فایده ندارد که بشود چند حیوان را برای چرا به آنجا برد.یعنی ثمره این زمین به درد حیواناتی مثل گاو و گوسفند هم نمیخورد.به قول قدیمیها«خیلی تنک»است؛یعنی هرازگاهی در گوشهای از آن گیاهی بیخاصیت سر از خاک درآورده که نه سبز است،نه زیباست،نه توپر است،و نه به درد خوردن میآید.یا باید ولش کرد یا باید آن را سوزاند.
بسوزند چوب درختان بی بر سزا خود همین است مر بی بری را. 4
قرآن مجید در سوره مبارکه شوری 5 و پیغمبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله، در این روایت میفرمایند که دنیا مزرعهای بیش نیست.یعنی اگر انسان دنیایش را پاک پرورش دهد و پاک نگه دارد یا،به عبارت روشنتر،اگر انسان در این دنیا اهل ایمان،اهل اخلاق حسنه،و اهل عمل صالح باشد، دنیایش به مثابه همان سرزمین پاکی است که خدا بدان اشاره فرموده است.لذا،در روز قیامت،از این کشتزار که خاکش همان ایمان و اخلاق
و عمل صالح است،بهشت را درو میکند.اما اگر دنیایش را آلوده و نجس کند و زمین زندگیاش را خبیث قرار دهد،وقتی وارد قیامت میشود،میبینید دست خیلیها پر است،درحالیکه دست او خالی است؛خیلی از مردم سزاوار شفاعت هستند،ولی او نیست؛انسانهای زیادی مشمول نظر رحمت حق هستند،اما او نیست.تنها چیزی که با خود دارد حاصل زمین نجسی است که جز«نکد»چیزی از آن بیرون نیامده است و به فرموده قرآن مجید حاصلش «ضَرِیعٍ» است.خداوند در سوره غاشیه میفرماید که خوراک اهل جهنم همانی است که در دنیا خودشان کاشتند:
«لَیْسَ لَهُمْ طَعٰامٌ إِلاّٰ مِنْ ضَرِیعٍ». 6
برای آنان طعامی جز خار خشک و زهرآگین وجود ندارد.
«ضریع»در اصطلاح قرآن کریم به گیاهی گفته میشود که شتر نیز،با آن قدرت دندان و آروارهاش،نمیتواند آن را بخورد.درحالیکه قرآن میفرماید اهل جهنم باید علفی را که خودشان در دنیا کاشتند و در آخرت درو کردهاند بخورند.در خوردن یا نخوردن آن نیز مختار نیستند و چنین نیست که بتوانند دهانشان را ببندند و بگویند ما میل نداریم و نمیخوریم!زیرا ماموران دوزخ به زور آن را در دهانشان میگذارند و میگویند باید بخوری!
مساله دیگر درباره این گیاه این است که رافع گرسنگی آدمی نیست.
قرآن میگوید:
«لاٰ یُسْمِنُ وَ لاٰ یُغْنِی مِنْ جُوعٍ». 7
نه فربه میکند و نه از گرسنگی بینیاز مینماید.
آری،این گیاه را شب و روز به خورد اهل دوزخ میدهند،درحالیکه
نه چاق و نیرومندشان میکند و نه از گرسنگی نجاتشان میبخشد.تنها شکمشان از این علف«ضریع»و«نکد»پر میشود،اما نه چاق میشوند و نه سیر.این غذای کسانی است که زمین زندگیشان را در دنیا خبیث و شورهزار قرار دادند.اما آبی که در دوزخ خواهند نوشید.
پروردگار درباره آبی که اهل دوزخ خواهند نوشید میفرماید:
«تُسْقیٰ مِنْ عَیْنٍ آنِیَةٍ». 8
آنان را از چشمهای بسیار داغ مینوشانند.
آب آنان از چشمهای است که از شدت حرارت در حال جوشیدن است.اهل دوزخ این آب را هم نمیخواهند بنوشند،ولی ماموران جهنم به زور آن را در حلقشان میریزند.این آب محصول همان اشکی است که از دیدگان مردم درآوردند و آه همان دلهایی است که سوزاندند و ثمره آن حقهایی است که ضایع کردند.این سخن پروردگار است.
آیات قرآن همدیگر را معنی میکنند و با هم ارتباط دارند.در آیهای دیگر از قرآن کریم،سرانجام کسانی که در دنیا پاک زیستند و دنیای پاکی داشتند،اینگونه تصویر شده است:
«مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیٰاةً طَیِّبَةً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ». 9
از مرد و زن،هرکس کار شایسته انجام دهد درحالیکه مؤمن است، مسلما او را به زندگی پاک و پاکیزهای زنده میداریم و پاداششان را بر پایه بهترین عملی که همواره انجام میدادهاند،میدهیم.
به تعبیر آیه پیشین،هرچه در سرزمین پاک کاشته شود،محصول نیکو و زیبایی خواهد داد.این است که باید توجه داشت دنیا از آخرت ماهیتا
جدایی ندارد و هر دو یک حقیقت هستند.این سوی پرده به این شکل است که ما میبینیم و پرده ملکوتیاش به آن شکلی است که قرآن کریم بیان کرده است.مردم در دنیا بهشت و جهنم خود را میسازند و وقتی به دنیا دیگر رفتند محصول خود را برداشت میکنند.
خداوند در آیه دهم و یازدهم سوره مؤمنون درباره اهل ایمان میفرماید:
«أُولٰئِکَ هُمُ الْوٰارِثُونَ».
اینانند که وارثاناند.
سوال نخست این است که آنان چه چیز را به ارث میبرند؟قرآن پاسخ میدهد:
«اَلَّذِینَ یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ».
آنان از روی شایستگی بهست فردوس را به میراث میبرند و در آن جاودانهاند.
پرسش بعد این است که آنها از چه کسی بهشت را به ارث میبرند؟ پاسخ این است:از ایمان،از دین،و از کارهایی که انجام دادند و در آیات پیش از این مطرح است. 10 اهل ایمان چون با دین نسبت دارند، بهشت را از دین به ارث میبرند.
بهواقع،مشکل نیست که انسان دنیایش را پاک نگه دارد،البته به شرط اینکه مقداری«نه»گفتن را یاد بگیرد. 11 به این معنا که وقتی در مقابل دعوت ضدّ خدا قرار گرفتحال این دعوت از طرف هرکسی که میخواهد باشدبگوید:نه!
مثلا اگر کسی به جوانی گفت:با دختری دوست شو و با او رابطه نامشروع برقرار کن!بگوید:نه!اگر به کاسب یا تاجری گفت:برنج
معمولی را با برنج اعلا مخلوط کن تا چند برابر بیشتر درآمد داشته باشی!بگوید:نه،پیغمبر اکرم فرموده است:
«لیس منا من غشّ مسلما». 12
کسی که در جنس مردم مسلمان تقلّب میکند از ما نیست.
آری،پاک نگاه داشتن زندگی فقط با نه گفتن به ناپاکیها امکان دارد.
این کار هم هیچ هزینه یا مشقتی ندارد.
در طول تاریخ زیاد بودند کسانی که در مقابل دعوت هواهای نفسانی، چه خوای نفس خودشان و چه خوای نفس دیگران،نه گفتند.بعضی از آنها در این راه آزار فراوان هم کشیدند،ولی از هدفشان و اعتقادشان دست برنداشتند.آسیه به فرعون جواب منفی داد و برای همین به چهارمیخ کشیده شد و در آفتاب سوزان رها گردید.بعد هم سنگ سنگینی را روی او انداختند که بر اثر آن استخوانهای بدنش خرد شد و از دنیا رفت،ولی بر عقیده خود ثابت قدم ماند.یوسف صدیق را 9 سال به زندان انداختند،تنها برای اینکه به خواهش دل زلیخا جواب منفی داده بود.اما ما نه قرار است زندان برویم و نه به چهارمیخ کشیده شویم.
اگر امروز دختر بد حجابی سر راه جوان خوش قیافهای قرار بگیرد که با من تماس بگیر تا قراری بگذاریم و شبی با هم باشیم،و این جوان بگوید:
نه،نمی توانم!نه کلانتری و نه دادگستریهیچکس به او کاری ندارد.
اگر مردم هم بفهمند این جوان به چنین خواهشی جواب منفی داده،همه از طریق فطرت او را تحسین میکنند و میگویند:در این دوره پر از لجن،عجب گوهرهایی در دریای خدا پیدا میشوند!تازه از او تعریف هم میکنند و التماس دعا هم دارند.
در روزگار ما،نه گفتن جرم نیست،ولی روزگاری نه گفتن زندان و به چهارمیخ کشیده شدنها داشت.در زمان شاه،تعداد انگشتشماری در
کشور به خواستههای او و اطرافیان و حامیانش نه میگفتند و در نتیجه به زندان هم میافتادند.
یادم هست در زمان شاه در اداره ساواک از من پرسیدند:درآمدت در ماه محرم و صفر چقدر است؟مثلا گفتم دو ماهه 7-8 هزار تومان.
گفتند:ما شغل مناسبی در دادگستری با ماهی چهار هزار تومان به تو میدهیم؛منبرت را هم برو،ولی حرفی از ما نزن و نگو مملکت فاسد است و دین دارد از بین میرود.منبرت را هم برو و پول محرم و صفرت را هم بگیر.ما هم ماهی چهار هزار تومان میدهیم!گفتم:نه! گفتند:پس باید بروی زندان!گفتم:باشد.
اتفاقا،زندان خوب هم بود.چون من تک و تنها بودم و هیچکس پیشم نبود.از صبح تا شب یا نماز قضا میخواندم،یا در اتاق راه میرفتم و قرآن میخواندم،یا به تعداد مردههایی که میشناختم یک حمد و دوازده قل هو اللّه میخواندم یا روز تمام میشد.
نمیدانم چرا بعضی از مردم یا جوانها اینقدر در گفتن نه به خودشان سخت میگیرند.به خدا قسم،بهشت رفتن هیچ خرجی ندارد، جهنم رفتن خرجش خیلی سنگینتر است و فقط با نه گفتن کسی اهل جهنم نمیشود.از آن طرف،کسی که آری گفته دائم باید دلهره و اضطراب داشته باشد:نکند وقتی با این دختر راه میروم،پدرم ببیند! نکند کسی بفهمد برنجم مخلوط است و آبرویم در محله برود!نکند نیروی انتظامی یا اداره تعزیرات در دکانم را به علت تخلف ببندند!جهنم رفتن دردسر زیاد دارد،اما بهشت رفتن خیلی راحت است:نه ترس دارد،نه لرز دارد،و نه مشکلی دارد.
چه خوب است که همه ما یاد بگیریم با قرآن مانوسباشیم و آن را
بخوانیم یا حتی به آن نگاه کنیم!زیرا نگاه کردن به قرآن عبادت است. 13 همین که چشم انسان به این جمال بیمثال و به آیاتی که در زیبایی در عالم نممونه ندارند بیفتد عبادت است.اما آیات سوره بروج:
«بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ وَ السَّمٰاءِ ذٰاتِ الْبُرُوجِ وَ الْیَوْمِ الْمَوْعُودِ* وَ شٰاهِدٍ وَ مَشْهُودٍ* قُتِلَ أَصْحٰابُ الْأُخْدُودِ* اَلنّٰارِ ذٰاتِ الْوَقُودِ* إِذْ هُمْ عَلَیْهٰا قُعُودٌ* وَ هُمْ عَلیٰ مٰا یَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِینَ شُهُودٌ* وَ مٰا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلاّٰ أَنْ یُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ».
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی.سوگند به آسمان که دارای برجهاست.و سوگند به روزی که برپا شدنش را برای داوری میان مردم وعده دادهاند.و سوگند به شاهد(که پیامبر هر امت است)و مورد مشاهده(که اعمال هر امت است).مرده باد صاحبان آن خندق که مؤمنان را در آن سوزاندند.آن آتشی که آتشگیرانهاش فراوان و بسیار بود.هنگامی که آنان پیرامونش به تماشا نشسته بودند.و آنچه را از شکنجه و آسیب درباره مؤمنان انجام میدادند تماشاگر و ناظر بودند.و از مؤمنان چیزی را منفور و ناپسند نمیداشتند مگر ایمانشان را به خدای توانای شکستناپذیر و ستوده.
روی سخن به این آیه است:
«قُتِلَ أَصْحٰابُ الْأُخْدُودِ. اَلنّٰارِ ذٰاتِ الْوَقُودِ».
«النار»یعنی آتش و «ذٰاتِ الْوَقُودِ» یعنی با آتشگیرههای قوی.
«وَ هُمْ عَلیٰ مٰا یَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِینَ شُهُودٌ وَ مٰا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلاّٰ أَنْ یُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ».
در زمان حضرت عیسی،علیه السلام،پادشاهی زندگی میکرد به نام ذونواس که یهود متعصبی بود.وقتی حضرت عیسی به رسالت مبعوث شد،دین حضرت موسی تحریف شده بود،لذا حضرت دین واقعی را به مردم ابلاغ میکرد 14 و آنان که در پی حقیقت بودند به او میگرویدند.
ذانواس که از این مساله ناراحت بود دستور داد در شهر نجران عدهای از مردم با ایمان را که به حضرت مسیح پیوسته بودند دستگیر کنند.عمّال حکومت نیز عدهای زن و مرد و کودک و جوان را بازداشت کردند(قرآن درباره تعداد این افراد سخنی نمیگوید).سپس،ذونواس دستور داد در یک گودال بزرگ مواد آتشزا بریزند،و این همان است که قرآن در وصفش میگوید:
«اَلنّٰارِ ذٰاتِ الْوَقُودِ».
وقتی شعلههای آتش زبانه کشید،ذونواس به این گروه مومن گفت:یا از دین مسیح برگردید و یهودی شوید،یا زندهزنده در آتش بسوزید! وقتی همه آنها به او پاسخ منفی دادند،دستور داد آنها را در آتش بیاندازند. 15
این نص صریح قرآن است.روایت و قصه و داستان نیست.خداوند میفرماید که همه آن مردم مومن را در آتش انداختند و خودشان دور آتش نشستند و سوختن آنها را تماشا کردند:
«وَ هُمْ عَلیٰ مٰا یَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِینَ شُهُودٌ».
یعنی با چشمهای ناپاک خود نگاه میکردند و میدیدند که چه بلایی بر سر این بندگان خوب خدا میآید.آن هم به جرم اینکه خدا را پذیرفته بودند:
«مٰا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلاّٰ أَنْ یُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ».
نه گفتن برای آنان به قیمت زندهزنده سوزانده شدنشان تمام شد.و این در حالی است که ما وقتی نه میگوییم،هم آبرویمان بیشتر میشود و هم احتراممان!مردم هم میگویند:این جوان عجب جوان پاکی است، یا این کاسب از اولیای خداست،یا آن کارمند چه آدم مؤمنی است!نه زندهزنده آتشمان میزنند و نه خانهمان را سرمان خراب میکنند.
امام صادق،علیه السلام،در روایتی میفرمایند:این عده را که زندهزنده در آتش سوزاندند.عدهای از مؤمنین را در روزگاری دیگر گرفتند و گفتند:از دین برگردید!و آنها را زندهزنده با ارّه دوسر ارّه کردند. 16
در قیامت،ما جواب این انسانها را چه میتوانیم بدهیم؟خدا اصحاب اخدود و این اره شدهها را حاضر میکند و میگوید:چطور اینها توانستند نه بگویند،اما شما برای دو روز زندگی کثیف و رسیدن به شهوتی حیوانی،و مقداری پول که از تقلب در میآورید،نتوانستید نه بگویید؟عذرتان قابل قبول نیست!
در حادثه کربلا هم چنین معنایی را مییابیم.در عربی،به نه«لا» میگویند و حضرت سید الشهداء در حادثه کربلا این کلمه را با کلمه اللّه ترکیب کردهاند.
نقل است که عمر سعد،خولی،و سران دیگر لشکر،چندبار با حضرت در چادری میان دو لشکر ملاقات کردند و به ایشان گفتند:اگر بخواهید مقاومت کنید،جنگ سختی درمیگیرد و خودتان،برادرانتان، فرزندانتان،و خلاصه هرکس که درگیر این جنگ باشد کشته میشود.
جلوی این همه داغ و کشته شدن را با بیعت با یزید بگیرید!لازم هم نیست به شام بیایید،کافی است با ما که نماینده یزید هستیم بیعت کنید و بروید مدینه زندگی کنید و کاری به کار یزید نداشته باشید.هرقدر هم پول خواستید به مدینه میفرستیم!اما امام در پاسخ فرمودند:
«لا و اللّه». 17
برای همین است که 1500 سال است مردم دیوارها را سیاهپوش میکنند و نسلبهنسل برای حضرت اشک میریزند و عزاداری میکنند و پس از این هم خواهند کرد:
گویند:مگو سعدی چندین سخن از عشقش
میگویم و،بعد از من،گویند به دورانها.
نه گفتن ابی عبد اللّه به قیمت قطعهقطعه شدن خودش،اصحابش،و حتی کشته شدن بچه شیرخوارش تمام شد،اما ما در روزگاری زندگی میکنیم که اگر نه بگوییم،کسی کاری به کارمان ندارد و تازه میگویند:
عجب باتقواست!عجب آدم باعفتی است!عجب آدم باادبی است!عجب بزرگوار است!
ابن بطوطه 18 جهانگرد معروف مسلمانی است که سفرهای زیادی انجام داده و یادداشتهای باارزشی از جغرافیای بلاد و آداب و رسوم مردمان آنها برداشته است.کتابی هم در اینباره نوشته است که نامش سفرنامه ابن بطوطه است و در کتابخانههای مهم جهان نسخههایی از آن وجود دارد.او به ایران هم سفر کرده و از جمله از شهر ساوه دیدن کرده است.
او در کتاب خود درباره مشاهداتش از این شهر نوشته است:
در منطقه ساوه عدهای از مردم را دیدم با ریخت و قیافهای خاص که چهرههاشان جلبنظر میکرد.از یکی از معتمدان شهر شرح حال ایشان پرسیدم،گفت:اینها مسلمانند و از طایفه جمالیه که مرید و تربیت یافته شیخ جمال ساوهای هستند.
ابن بطوطه شرح حال شیخ جمال را همانگونه که از زبان مردم شنیده بود چنین نقل کرده است:شیخ جمال آخوند جوانی بود درس خوانده و باسواد که هر روز صبح برای درس دادن به طلبهها به مدرسه میرفت.
کاری هم به کار کسی نداشت و سرش به کار خودش بود.از قضا، خانهای در مسیر رفتن شیخ به مدرسه بود که زن جوانی در آن زندگی میکرد.این زن شوهر داشت،ولی شوهرش برای تجارت به سفر میرفت و هر سفرش نیز یکی دو ماه طول میکشید.
یکی از روزها که این زن دم در منزل یا کنار پنجره اتاق ایستاده بود، چشمش به شیخ جمال افتاد و از بس این شیخ زیبا بود عاشق او شد، ولی هرچه فکر کرد که این شیخ را چطور به دوستی با خود متمایل کند چیزی به نظرش نیامد.از آن طرف،فکر هم میکرد که اگر یک روز برود جلوی شیخ را بگیرد و خواستهاش را به او بگوید،شیخ با آن تدینی که دارد او را از خود میراند.لذا به فکر چاره افتاد و نقشهای کشید.قرآن درباره مکر زنان میفرماید:
«إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ». 19
بی تردید نیرنگ زنان بزرگ است.
وای از آن روزی که مرد و زنی فکرشان فکر شیطانی باشد و بخواهند علیه یک انسان دیگر طرح یا نقشهای بریزند!
*** او هم نشست و فکر کرد و پیرزنی از ساکنین محله را صدا کرد و مقداری پول به او داد و گفت:من این کاغذ را به دستت میدهم.تو دم در منزل بنشین و هر وقت شیخ جمال آمد،با صدایی محزون به شیخ بگو:پسر من دو سال است به سفر رفته و تا به حال از او خبری نداشتم.
تا اینکه دیروز نامهای از او رسید،ولی من سواد ندارم آن را بخوانم و شاید حرفهایی در نامه نوشته باشد که نباید کسی آنها را بفهمد.شما تشریف بیاورید داخل دالان خانه و این نامه را برای من بخوانید.
بهواقع،چطور برخی افراد که پایشان لب گور است،شریک گناهانی از این دست میشوند!اگر جوانان به این کارها دست بزنند میگویند از سر خامی و جوانی است،ولی کسی که چندی بیش نمانده در خانه آخرت مأوا کند،چرا؟راستی که حیا گوهر گرانقدری است!
یادم هست که روز در زمان شاه با عبا و عمامه وارد کابارهای شدم که نزدیک به دویست متر بود.مطابق معمول،سر همه میزها مشروب بود و عدهای مشغول خوردن بودند:عدهای مست و عدهای دیگر تازه به شراب نشسته.وقتی من با این لباس وارد آنجا شدم،صاحب کافه با دستپاچگی گفت:آقا،شما اشتباه آمدهاید!گفتم:اشتباه نیامدهام.مگر این جا فلان کافه نیست؟گفت:چرا!گفتم:پس من درست آمدهام.گفت:
فرمایشی دارید؟گفتم:فقط یک کلمه!
از آن طرف،تا چشم مشروبخورها به من افتاد،غیر از آن عدهای که چشمشان گرم بود و مست بودند،چهار پنج نفر دیگر از سر میز بلند شدند که حاج آقا،خوش آمدید!بفرمایید برایتان بریزیم و از این نوع تعارفات که به قول خودشان در عالم مستی و راستی میکنند.گفتم:
خدمت شما هم میآیم،ولی فعلا با رئیس کافه کار دارم.
آن وقتها،33-34 سال بیشتر نداشتم و جوان بودم.کافهچی همان طور که مضطرب نگاهم میکرد گفت:حاج آقا،بفرمایید!گفتم:من فقط یک کلمه میخواهم به تو بگویم.اما اول باید از تو بپرسم که یهودی هستی یا مسیحی؟گفت:هیچکدام.مسلمانم!گفتم:عمری که نیستی؟ گفت:نه،شیعهام.گفتم:جزو منکرین پروردگار هم که نیستی؟گفت نه! گفتم:پس میتوانم آن یک کلمه را به تو بگویم.گفت:بگو!گفتم:
پروردگار فرموده اولین موی سفیدی که بعد از 40 سالگی در صورت یا سر بنده من پیدا میشود،من از او حیا میکنم.تو که 60 سال به بالا داری و کاملا سفید کردهای چه داری میکنی؟
از این حرف تکان عجیبی خورد و گفت:چه کار باید بکنم؟گفتم:
دیروز چقدر مشروب خالی کردی؟به قیمت آن زمان گفت:هفت هزار تومان.هفت هزار تومان شمردم و گفتم:این پول مشروبهایت!بعد،به
بقیه گفتم دیگر مشروب نخورید و از آنجا بروند.
وقتی همه را بیرون کردیم،با هم رفتیم و هرچه مشروب بود در چاه ریختیم.بعد هم عدهای از دوستان آمدند و پولی روی هم گذاشتند و در عرض 24 ساعت دیگ و بشقاب و قاشق و چاقو تهیه کردند و آن کافه از آن روز شد چلوکبابی.روز اول هم،یکی از متدینین گفت:دویست پرس اول را من میخرم.
این ارزش حیاست.چقدر خوب است انسان،به ویژه کسی که سنی از او گذشته،از خدا و از موی سفیدش حیا کند!
بههرحال،آن پیرزن با گردن کج و صدای محزون جلوی شیخ را گرفت و به او گفت:از پسرم برای من نامهای آمده.برای خاطر خدا آن را برای من بخوان!
وقتی شیخ جمال وارد دالان خانه شد،زن جوان از گوشهای درآمد و قفل بزرگی به در زد و به شیخ جمال گفت:اگر صدایت در بیاید، میروم روی پشتبام فریاد میکشم و به مردم میگویم شیخ جمال آمده با زن شوهردار زنای محصنه کند.شیخ گفت:چشم خانم!زن گفت:من مدتی است عاشقت شدهام و باید آنچه میگویم انجام بگیرد!شیخ گفت:
من هم وقتی شما را یک نظر دیدم از شما خوشم آمد.من هم حرفی ندارم،اما میشود اول راه دستشویی را به من نشان دهید؟(کسی که اهل خداست،هر کاری میکند برای خدا میکند).گفت:دستشویی بالای پلههاست.
شیخ داخل دستشویی شد و در دل گفت:خدایا،تو میدانی که من فقط میخواهم از دام این شیطان فرار کنم.برای همین،این ظاهر زیبا را به خاطر تو نازیبا میکنم!بعد،قلم تراشش را درآورد و آب آفتابه را
روی سرش ریخت و شروع کرد به تراشیدن موهای سر و ریش و ابرویش.سلمانی هم بلد نبود،لذا سر و صورتش با تیغ بریده میشد و خون میافتاد.خلاصه،با آن قیافه زشتی که برای خودش درست کرده بود و با آن بوی بد و سرووضع خونآلود،کنار اتاق آمد و گفت:من آمادهام!
وقتی ون در اتاق را باز کرد و چشمش به او افتاد،به قدری ناراحت شد که در را باز کرد و او را از خانه بیرون انداخت.
از آن روز به بعد،خدا زبان شیخ،گلوی شیخ،و صدای شیخ را عوض کرد،مردم عاشقش شدند،و جوانها آمدند دست به دامنش شدند و مرید او گشتند.
این گوشهای از ارزشهای نه گفتن به هوای نفس خود و هوای نفس دیگران است.تنها با نه گفتن زمین زندگی پاک میشود و از این زمین پاک است که بهشت نصیب آدمی میشود.
(1).عوالی اللئالی،احسائی،ج 1،ص 67.
(2).اعراف،58: «وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِی خَبُثَ لاٰ یَخْرُجُ إِلاّٰ نَکِداً کَذٰلِکَ نُصَرِّفُ الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَشْکُرُونَ»؛ و زمین پاک است که گیاهش به اذن پروردگارش بیرون میآید،و زمینی که ناپاک است،جز گیاهی اندک و بیسود از آن بیرون نمیآید؛اینگونه نشانهها را برای گروهی که سپاس گزارند به صورتهای گوناگون بیان میکنیم.
(3).بقره،261: «مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنٰابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللّٰهُ یُضٰاعِفُ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ»؛ مثل آنان که اموالشان را در راه خدا انفاق میکنند،مانند دانهای است که هفت خوشه برویاند،در هر خوشه صد دانه باشد؛و خدا برای هرکه بخواهد چند برابر میکند و خدا بسیار عطاکننده و داناست.
(4).این شعر یکی از قصاید بسیار معروف و پر محتوای ناصر خسروست که در آن پندهای گرانی داده است.بعضی از ابیات آن این است:
نکوهش مکن چرخ نیلوفری را برون کن ز سر باد و خیرهسری را
بری دان از افعال چرخ برین را نشاید ز دانا نکوهش بری را
همی تا کند پیشه،عادت همی کن جهان مر جفا را،تو مر صابری را
هم امروز از پشت بارت بیفگن میفگن به فردا مر این داوری را
چو خود میکنی اختر خویش را بد مدار از فلک چشم نیک اختری را
تو باهوش و رای از نکو محضران چون همی برنگیری نکو منظری را
سپیدار مانده است و بی هیچچیزی ازیرا که بگزید او کم بری را
اگر تو از آموختن سر بتابی نجوید سر تو همی سروری را
بسوزند چوب درختان بیبر سزا خود همین است مر بیبری را
درخت تو گر بار دانش بگیرد به زیر آوری چرخ نیلوفری را
من آنم که در پای خوکان نریزم مر این قیمتی در لفظ دری را.
(5).منظور این آیات است: «مَنْ کٰانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَ مَنْ کٰانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیٰا نُؤْتِهِ مِنْهٰا وَ مٰا لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ نَصِیبٍ». شوری،20.و «فَمٰا أُوتِیتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَمَتٰاعُ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ خَیْرٌ وَ أَبْقیٰ لِلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ».
شوری،36.
(6).غاشیه،6.
(7).غاشیه،7.
(8).غاشیه،5.
(9).نحل،97.و نیز این آیات:
«فَاسْتَجٰابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّی لاٰ أُضِیعُ عَمَلَ عٰامِلٍ مِنْکُمْ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ فَالَّذِینَ هٰاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیٰارِهِمْ وَ أُوذُوا فِی سَبِیلِی وَ قٰاتَلُوا وَ قُتِلُوا لَأُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئٰاتِهِمْ وَ لَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ ثَوٰاباً مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوٰابِ». آل عمران،195.
«وَ مَنْ یَعْمَلْ مِنَ الصّٰالِحٰاتِ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولٰئِکَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ وَ لاٰ یُظْلَمُونَ نَقِیراً». نساء،124.
«یٰا قَوْمِ إِنَّمٰا هٰذِهِ الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا مَتٰاعٌ وَ إِنَّ الْآخِرَةَ هِیَ دٰارُ الْقَرٰارِ* مَنْ عَمِلَ سَیِّئَةً فَلاٰ یُجْزیٰ إِلاّٰ مِثْلَهٰا وَ مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولٰئِکَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ یُرْزَقُونَ فِیهٰا بِغَیْرِ حِسٰابٍ». غافر،39-40.
(10).در این سوره نیز مفهوم زمین پاک و محصول پاک را میتوان دید: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ* اَلَّذِینَ هُمْ فِی صَلاٰتِهِمْ خٰاشِعُونَ* وَ الَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ* وَ الَّذِینَ هُمْ لِلزَّکٰاةِ فٰاعِلُونَ* وَ الَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حٰافِظُونَ* إِلاّٰ عَلیٰ أَزْوٰاجِهِمْ أَوْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ* فَمَنِ ابْتَغیٰ وَرٰاءَ ذٰلِکَ فَأُولٰئِکَ هُمُ العٰادُونَ* وَ الَّذِینَ هُمْ لِأَمٰانٰاتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ رٰاعُونَ* وَ الَّذِینَ هُمْ عَلیٰ صَلَوٰاتِهِمْ یُحٰافِظُونَ* أُولٰئِکَ هُمُ الْوٰارِثُونَ* اَلَّذِینَ یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ». مؤمنون،1-11.
(11).نیچه در کتاب غروب بتها مینویسد:«فرمول من برای شادکامی:یک آری،یک نه،یک خط راست،یک هدف».ر ک:غروب بتها.فردریش نیچه،ترجمه داریوش
آشوری،ص 32.
(12).امالی،صدوق،ص 344؛نیز در بحار الأنوار،ج 72،ص 284:«قال صلی اللّه علیه و آله:«لیس منا من عشّ مسلما و لیس منا من خان مسلما»؛تحف العقول،حرانی، ص 42؛نیز در بحار الانوار،ج 72،ص 285؛نیز در عوالی اللثانی،احسائی،ج 2، ص 245:«و قال صلی اللّه علیه و آله:لیس منا من غش مسلما أو ضره أو ماکره».
(13).در اینباره روایات زیادی وارد شده است.ر ک:مستدرک سفینة البحار،شیخ علی نمازی،ج 10،ص 86:«نبوی:النظر إلی وجه علی بن أبی طالب عبادة.و النبوی:
النظر إلی العالم عبادة،و النظر إلی الإمام المقسط عبادة،و النظر إلی الوالدین بر أفة و رحمة عبادة،و النظر إلی الأخ توده فی اللّه عز و جل عبادة،و کذا النظر إلی القرآن و إلی الکعبة عبادة،و...و سائر الروایات فی ذلک».
(14).قرآن درباره حضرت عیسی میفرماید: «وَ إِذْ قٰالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ یٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ إِنِّی رَسُولُ اللّٰهِ إِلَیْکُمْ مُصَدِّقاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْرٰاةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ قٰالُوا هٰذٰا سِحْرٌ مُبِینٌ»؛ و یاد کن هنگامی را که عیسی پسر مریم گفت:ای بنی اسرائیل!به یقین من فرستاده خدا به سوی شمایم،تورات را که پیش از من بوده تصدیق میکنم،و به پیامبری که بعد از من میآید و نامش احمد است مژده میدهم.پس هنگامی که احمد دلایل روشن برای آنان آورد،گفتند:اینجادویی است آشکار.صف،6.
(15).بحار الأنوار،ج 14،ص 438:قال:کان سببهم أن الذی هیج الحبشة علی غزوة الیمن ذانوس و هو آخر من ملک من حمیر تهود و اجتمعت معه حمیر علی الیهودیة، و سمی نفسه یوسف و أقام علی ذلک حینا من الدهر،ثم أخبر أن بنجران بقایا قوم علی دین النصرانیة،و کانوا علی دین عیسی علیه السلام و علی حکم الانجیل،و رأس ذلک الدین عبد اللّه بن بریامن،حمله أهل دینه علی أن یسیر إلیهم و یحملهم علی الیهودیة و یدخلهم فیها،فسار حتی قدم نجران،فجمع من کان بها علی دین النصرانیة ثم عرض علیهم دین الیهودیة و الدخول فیها فأبوا علیه فجادلهم و عرض علیهم و حرص الحرص کله فأبوا علیه و امتنعوا من الیهودیة و الدخول فیها،و اختاروا القتل،
فخد لهم خدودا و جمع فیها الحطب و أشعل فیه النار،فمنهم من أحرق بالنار،و منهم من قتل بالسیف و مثل بهم کل مثلة،فبلغ عدد من قتل و أحرق بالنار عشرین ألفا، و أفلت رجل منهم یدعی دوس علی فرس له ورکضه و اتبعوه حتی أعجزهم فی الرمل،و رجع ذونواس إلی ضیعة فی جنوده،فقال اللّه:قتل أصحاب الاخدود،إلی قوله:العزیز الحمید.
-بحار الأنوار،ج 14،ص 439:«بالاسناد إلی الصدوق،عن ماجیلویه،عن عمه،عن الکوفی،عن أبی جمیلة،عن جابر،عن أبی جعفر علیه السلام قال:إن أسقف نجران دخل علی أمیر المؤمنین علیه السلام فجری ذکر أصحاب الاخدود،فقال علیه السلام:
بعث اللّه تعالی نبیا حبشیا إلی قومه و هم حبشیة فدعاهم إلی اللّه تعالی،فکذبوه و حاربوه و ظفروا به و خدوا الخدود و جعلوا فیها الحطب و النار،فلما کان حرا قالوا لمن کان علی دین ذلک النبی:اعتزلوا و إلا طرحناکم فیها،فاعتزل قوم کثیر،و قذف فیها خلق کثیر حتی وقعت امرأة و معها ابن لها من شهرین،فقیل لها:إما أن ترجعی و إما أن تقذفی فی النار،فهمت تطرح نفسها فلما رأت ابنها رحمته،فأنطق اللّه تعالی الصبی و قال:یا أماه ألقی نفسک و إیای فی النار،فإن هذا فی اللّه قلیل».و تلا عند الصادق علیه السلام رجل:قتل أصحاب الاخدود.فقال:قتل أصحاب الاخدود.
و سئل أمیر المؤمنین علیه السلام عن المجوس أی أحکام تجری فیهم؟قال:هم أهل الکتاب،کان لهم کتاب و کان لهم ملک سکر یوما فوقع علی أخته و أمه،فلما أفاق ندم و شق ذلک علیه،فقال للناس:هذا حلال،فامتنعوا علیه فجعل یقتلهم و حفر لهم الاخدود و یلقیهم فیها.بیان:لعل الصادق علیه السلام قرأ "قتل"علی بناء المعلوم، فالمراد بأصحاب الاخدود الکفار کما هو أحد احتمالی القراءة المشهورة و لم ینقل فی الشواذ».
(16).عوالی اللئالی،أحسائی،ج 1،ص 98؛نیز مسند ابو یعلی،ج 13،ص 174:«و فی حدیث خباب بن الارت قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:«لقد کان من قبلکم یؤخذ الرجل منهم،فیحفر له فی الارض،ثم یجاء بالمنشار،فیجعل علی رأسه، فیجعل فرقتین و ما یصرفه ذلک عن دینه،و اللّه لیتمن هذا الامر حتی یسیر الراکب من
صنعاء الیمن إلی حضرموت لا یخاف الا اللّه و الذئب علی غنمه،و لکنکم تعجلون»؛ مشکاة الأنوار،علی الطبرسی،ص 497:«عن ابی عبد اللّه علی السلام قال:«إن من کان قبلکم ممن هو علی ما أنتم علیه لیؤخذ الرجل منهم فتقطع یداه و رجلاه و یصلب علی جذوع النخل و یشق بالمنشار فلا یعدو ذلک نفسه،ثم تلی قوله عز و جل: «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّٰا یَأْتِکُمْ مَثَلُ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْسٰاءُ وَ الضَّرّٰاءُ» .
(17).تاریخ طبری،ج 4،ص 323:«...و اللّه لا أعطیهم بیدی إعطاء الذلیل و لا أقر اقرار العبید».
(18). ابن بطّوطه،ابو عبد اللّه محمد بن عبد اللّه بن محمد بن ابراهیم لواتی طنجی،جهانگرد معروف(703-779 ق/1304-1377 م).حرف «ط»در نام ابن بطوطه گاه مشدد و گاه مخفف ذکر شده است،اما صورت مشدد آن درستتر به نظر میرسد.به نوشته کراچکوفسکی اصل ابن بطوطه از قبیله بربرهای لواته است که در زبان بربری آن را الواتن مینامیدند.گروههایی از این قبیله در سراسر شمال افریقا از جمله مصر پراکنده بودند.نسبت لواتی نشانه تبار غیر عرب و طنجی بیانگر رابطه ابن بطوطه با زادگاهش طنجه است.
ابن جزی مینویسد:«ابو عبد اللّه در شهر غرناطه به من گفت که ولادتش دوشنبه 17 رجب 703 ق[24 فوریه 1304 م]در طنجه روی داده است».درباره نخستین سالهای زندگی و شرح احوال ابن بطوطه جز آنچه در سفرنامه وی آمده است، چیزی نمیدانیم.چنین به نظر میرسد که وی در زادگاه خویش به تحصیل پرداخته.
تحصیل او در علوم دینی براساس تعالیم فرقه مالکی بوده که آن زمان در شمال افریقا صورتی گسترده و پیروانی بسیار داشته و بیگمان او در فقه مالکی دارای معلوماتی بوده است.زیرا از روزگار جوانی و حتی در سفرهای خود نیز به امر قضا میپرداخته است.
ابن بطوطه هنگامی که 22 ساله بود،راه سفر پیش گرفت و در پنجشنبه 2 رجب 725 ق/14 ژوئن 1325 م زادگاه خود طنجه را ترک گفت.قصد او از این سفر به جا
آوردن مراسم حج و زیارت تربت پیامبر(ص)بود و چه بسا گمان نمیکرد که سفرش سالیان دراز به طول انجامد و پس از یک ربع قرن به موطن خود بازگردد.
سفر ابن بطوطه مصادف با روزگار فرمانروایی ناصر الدین ابو سعید عثمان دوم فرزند یعقوب ابو یوسف بن عبد الحق از سلاطین مرینی فاس بود.مسیر وی از زمان حرکت معلوم و مشخص است.او از طنجه به راه افتاد و نخست به شهر تلمسان در الجزیره رسید.در این شهر با دو سفیر اعزامی از جانب سلطان ابو یحیی پادشاه افریقیه به نامهای ابو عبد اللّه محمد بن ابی بکر بن علی بن ابراهیم نفزاوی و شیخ ابو عبد اللّه محمد بن حسین بن عبد اللّه قرشی زبیدی که هر دو از قضات تونس بودند،آشنا شد و پس از چند روز در شهر ملیاته به آنان ملحق گردید و با آنان از شهر خارج شد.
چند روز بعد قاضی محمد بن ابی بکر نفزاوی در راه وفات یافت و همراهان او ناگزیر به ملیانه بازگشتند.ابن بطوطه که تنها مانده بود،همراه گروهی از بازرگانان تونسی به شهر الجزیره رفت.در آنجا زبیدی و فرزند قاضی متوفی به او ملحق شدند.وی پس از عبور از قسنطینه به تونس رفت و مدتی بعد با قافلهای به سوسه و سپس به شهر صفاقس رسید و در آنجا با دختر یکی از امنای آن سرزمین ازدواج کرد و سرانجام پس از گذر از طرابلس و دیگر نواحی شمال افریقا به اسکندریه و دمیاط رفت و از طریق شط نیل به قاهره رسید.
شهر قاهره ه درآن زمان تحت فرمانروایی ممالیک بود،روزگار شکوفایی خود را میگذرانید.مصر عهد ممالیک چندان اثری در او بر جای نهاد که مصر عهد فاطمیان در ناصر خسرو قبادیانی.وی از قاهره در مسیر نیل به راه افتاد و به آسوان رسید و از آنجا از طریق صحرا راه مشرق و بندر عیذابدر کنار دریای سرخرا در پیش گرفت و خواست از آنجا با کشتی عازم جده شود،ولی معلوم شد که به سبب جنگ میان قبایل بجساه و ممالیک،ناوهای مصری در دریا رفتوآمد نمیکنند.در نتیجه،ابن بطوطه ناگزیر به قاهره بازگشت.ازاینرو در صدد برآمد راه شام را در پیش گیرد و به کاروانیانی که همه ساله از دمشق به مکه میرفتند، ملحق شود.او با استفاده از فرصت به فلسطین رفت و از راه بیت المقدس به بیروت،
طرابلس،حلب،انطاکیه،لاذقیه،بعلبک و دمشق گام نهاد و مدتی در این شهر اقامت گزید و از آنجا با کاروان حجاج عازم مدینه و مکه شد و از این دو شهر مطالب مبسوطی نیز در سفرنامه خویش آورده است.پس از ترک مکه،آهنگ عراق کرد و از راه قادسیه به نجف اشرف رفت و به حرم حضرت علی بن ابی طالب(ص)مشرف گردید و پس از آن از راه بغداد و بصره با قافله عازم ایران شد و از آبادان،ماهشهر (معشور)و شوشتر دیدن کرد و در این شهر بیمار شد.
ابن بطوطه به اصفهان و شیراز نیز سفر کرد و در این شهر با قاضی مجد الدین شیرازی ملاقات نمود و به زیارت آرامگاه شیخ سعدی رفت.وی پس از آنگاه از راه کازرون به عراق بازگشت و پس از گذر از کربلا بار دیگر به بغداد رفت و مدتی بعد در ملازمت امیر علاء الدین محمد از امیران سلطان ابو سعید بهادر خان عازم تبریز شد و از آنجا دوباره به بغداد بازگشت و بار دیگر عزم سفر حج و زیارت حرمین کرد.اینبار ابن بطوطه،میان سالهای 729-730 ق/1328-1329 م،در مکه اقامت گزید.در آنجا سخت بیمار شد و پس از بازیافتن سلامت خویش،با دانشمندان محل آشنا شد و سپس از طریق جده به سواحل شرقی افریقا و از آنجا به یمن،عدن و مگادیشو(مقدیشو)رفت و از آنجا راه ظفار،سواحل شرقی عربستان،عمان و خلیج فارس را در پیش گرفت تا به جزیره هرمز رسید و با سلطان قطب الدین تهتن(تهمتن)پادشاه هرمز ملاقات کرد.آنگاه به لارستان فارس،جزیره کیش و بحرین عزیمت نمود و در 732 ق به مکه بازگشت و پس از گزاردن حج از راه دریای سرخ و عیذاب به غزه و از آنجا به آسیای صغیر رفت و در قونیه به زیارت تربت مولانا جلال الدین محمد بلخی شتافت.
سفر به سوی شمال را دومین مرحله سفر ابن بطوطه نوشتهاند که خط سیر آن تا اندازهای مبهم و آشفته به نظر میرسد.در این سفر ابن بطوطه از آسیای صغیر گذشت و از طریق سینوپ به دریای سیاه رسید و با گذر از شبه جزیره کریمه به شهر کفا رفت که همان فئودوسیای کنونی است.در این شهر که یکی از مراکز عمده بازرگانی میان شرق و غرب و در اختیار جنواییها بود،ابن بطوطه نخستینبار
صدای ناقوس کلیساها را شنید،چندانکه به هراس افتاد.در آن زمان سوداک (سرداق،سوداق)بندر عمده کریمه به شمار میرفت.ابن بطوطه این شهر را پنجمین بندر مهم جهان و در ردیف اسکندریه مصر،کولم(کیلون)و کالکوت(کالیکوت)در هند و زیتون(تسوئنجئوفو)در چین دانسته است.او سپس سراسر شبه جزیره کریمه را درنوردید و از آنجا به جنوب روسیه رفت.چنین به نظر میرسد که وی تا سرزمین بلغارها در کنار رود ولگا نیز سفر کرده باشد.
بروکلمان ضمن تأیید این نکته که ابن بطوطه به سرزمینهایی که وصف کرده،رفته است.استثنا قایل شده و چنین اظهارنظر کرده که وی ظاهرا در سرزمین بلغارها نبوده است،زیرا سفر به آن دیار دشوار بوده و دست کم 60 روز وقت میگرفته است،و بنابراین وصفی را که از ارض ظلمات به دست میدهد،چنانکه نخستینبار مارکوارت بدان توجه کرده،از یک اثر ادبی گرفته است.ابن بطوطه سپس از حاجی ترخان(آستار خان)با کاروانی که متعلق به خاتون پیلون دختر فرمانروای یونان(روم)و همسر خان ازبک بود به قسطنطنیه رفت و مدتی بعد به منطقه اردوی زرین(قزل اوردا)بازگشت و در منطقة خان اردوی زرین در شهر سرا،که احتمالا سرای نو باشد،اقامت گزید و بعد از طریق ولگا به خوارزم،بخارا،نخشب،سمرقند، بلخ،هرات،طوس،مشهد،سرخس،تربت حیدریه،نیشابور،بسطام،غزنه و کابل رفت.
در اول محرم 734 ق/12 سپتامبر 1333 م ابن بطوطه به دره سند رسید که معروف به پنجاب است.بخش دیگر سفرنامه وی از همین جا آغاز میگردد.وی ضمن سفر تا رسیدن به دهلی از شگفتیهای آن سرزمین و زنده سوزانیدن زنان یاد کرده است.
ابن بطوطه در راه سفر از مولتان به دهلی،گرفتار حمله گروهی از هندیان شد و در این ماجرا تیری به او اصابت کرد،اما جان به سلامت برد.در دهلی با ابو المجاهد محمد شاه فرمانروای آن سرزمین دیدار کرد.یک ماه و نیم پس از ورود او به دهلی دختر ابن بطوطه که کمتر از یک سال داشت درگذشت.شخصیت وی چنان در سلطان مؤثر افتاد که مدت چند سال سمت قضای آن ناحیه را به او واگذاشت.
بخش بزرگی از سفرنامه ابن بطوطه درباره هند و مشاهدات او در این کشور است.
هنگامی که محمد شاه سفیرانی با هدایا به چین فرستاد،ابن بطوطه نیز از زمره نمایندگان وی بود.کوشش این هیأت برای گذر از خشکی و سفر از طریق قندهار با توفیق همراه نشد.وی در این سفر با دشواریهایی چون جنگ با هندوان،اسارت در دست کفار و خطر دربهدری و گرسنگی مواجه گردید.ناچار راه دریا در پیش گرفت و از راه کالیکوت به جزایر مالدیو رفت.در آنجا ازدواج کرد و سمت قضا یافت و بعد به جزیره ملوک رفت و طی 70 روز اقامت در آن جزیره دوبار ازدواج کرد و در نیمه ربیع الثانی 745 آن جزیره را به مقصد سیلان ترک گفت.ابن بطوطه دوباره به جزایر مالدیو بازگشت و از آنجا به بنگاله،شمال هند و طوالسی رفت و در مسیر چین به راه افتاد و 17 روز پس از ترک طوالسی به ساحل چین رسید و به چین کلان(کانتون)رفت.در بازگشت از طریق جاوه به هندوستان و بندر کالیکوت رفت.در کالیکوت سوار کشتی شد و پس از 28 روز در محرم 748 به ظفار رسید.از ظفار به مسقط و از آنجا به جزیره هرمز و بعد به فسا،شیراز، اصفهان،شوشتر،بصره و نجف رفت و بار دیگر مرقد علی بن ابی طالب(ع)را زیارت کرد و از آنجا عازم کوفه،بغداد و شام شد و اوایل ربیع الاول 749 به حلب رسید.از آنجا به دمشق،بیت المقدس،اسکندریه،قاهره و عیذاب رفت و در آن جا سوار کشتی شد تا به جده رسید و آنگاه راه مکه را در پیش گرفت و در 22 شعبان 749 برای چهارمین بار به زیارت بیت اللّه الحرام شتافت.
وی پس از گزاردن مراسم حج به فلسطین رفت و شاهد شیوع بیماری دهشتناک وبا(749 ق)در آن سرزمین شد.اندکی بعد آرزوی بازگشت به میهن در او قوت گرفت و در صفر 750/آوریل 1349 با کشتی کوچکی ابتدا عازم تونس شد.در تونس اشتیاق سفر به جزیره ساردنی در او پدید آمد.وی در این سفر دو بار در معرض هجوم دزدان دریایی قرار گرفت،ولی توانست جان به در برد و از شهرهای تنیس و تلمسان بگذرد.هنگامی که به شهر تازی رسید،به او خبر دادند که مادرش از ابتلا به بیماری وبا درگذشته است.ابن بطوطه روز جمعه اواخر شعبان 750 وارد
فاس شد و به دربار امیر ابو عنان(749-759 ق/1348-1358 م)رفت و در آن جا استقرار یافت و مورد احترام وی قرار گرفت.دوران آوارگی و سرگردانی ابن بطوطه بدین جا پایان نپذیرفت.زیرا هنوز دو سرزمین دیگر اسلامی را ندیده بود.
وی برای زیارت قبر مادر به زادگاه خود شهر طنجه رفت و از آنجا عازم سبته شد.در سبته مرضی گریبانگیر وی گشت که 3 ماه به درازا کشید و او ناگزیر چند ماه در آن شهر بماند.سپس عازم اندلس شد.ابن بطوطه به جبل الفتح یا جبل الطارق رفت و در آنجا با ابو زکریا یحیی بن سراج الرندی دیدار کرد.از آنجا به شهر رنده و سپس به مالقه(مالاگا)رفت و سرانجام به غرناطه پایتخت اندلس رسید.
گمان میرود وی در این شهر با کاتب سفرنامه خود محمد ابن جزی آشنا شده باشد.در بازگشت بار دیگر به جبل الطارق رفت.در اول محرم 753 به فرمان ابو عنان عازم سفری دشوار و طولانی به افریقای مرکزی شد.وی از طریق سجلماسه به تمبوکتو و مالی رفت که هنوز مدت درازی از نفوذ اسلام در این دیار نمیگذشت.
ابن بطوطه در بازگشت به تکدّا(تگدا)رفت و از معادن مس آن سرزمین دیدن کرد و در 11 شعبان 754 با کاروانی از بردهفروشان راه دشواری را تا هکار طی کرد و سرانجام اواخر همان سال به فاس بازگشت.ابن بطوطه از آن پس دیگر به سیر و سفر نپرداخت و حدود بیست و اندی سال از اواخر عمر خود را در آنجا به سر برد و در 779 ق/1377 م درگذشت.
عصر مرینیان،به ویژه دوران فرمانروایی ابو الحسن علی بن عثمان(732- 749 ق/1332-1348 م)و امیر ابو عنان فارس المتوکل بن علی،دوران شکوفایی فرهنگ اسلامی در مغرب بود.بسیاری از بزرگان علم و ادب در دستگاه این دو سلطان گرد آمده بودند که از آن جملهاند ابن خلدون و ابن خطیب که هر دو از معاصران ابن بطوطه بودند.ابن خلدون خود به بار یافتن ابن بطوطه از مشایخ طنجه به بارگاه سلطان ابو عنان اشاره دارد.به نظر میرسد که نگارش ماجرای سفر ابن بطوطه به ابتکار ابو عنان بوده باشد.او برای ابن بطوطه ادیبی چون ابن جزی را به
عنوان کاتب و محرر برگزید.ابن جزی خود در اینباره اشارهای دارد مبنی بر اینکه تدارک سفرنامه به دستور ابو عنان بوده است.
عنوان سفرنامه ابن بطوطه تحفة النظار فی غرائب الامصار و العجایب الاسفار بوده است،ولی در نزد اهل دانش بیشتر با نام رحلة ابن بطوطه شناخته شده است.کتاب را ابن بطوطه خود ننوشته است.متن کتاب که از زبان او نقل شده بود،توسط محمد بن محمد بن جزی الکلبی تحریر گردید و هم اکنون بخشهایی از دستخط او در کتابخانه ملی پاریس موجود است.وی علاوهبر ماجرای سفر ابن بطوطه شرحی نیز پیرامون زندگی خود نوشته که موجود است.
نگارش ماجرای سفر ابن بطوطه در مدتی کمتر از 3 ماه با شتاب انجام پذیرفت.
تقریر ابن بطوطه و املای کتاب در 3 ذیحجه 756 به پایان رسید و ابن جزی کار تصحیح و تدارک آن را در صفر 757 به انجام رسانید،ازاینرو،ممکن است بسیاری از نقایص سفرنامه ابن بطوطه متوجه ابن جزی باشد.
ابن بطوطه از برجستهترین جهانگردان مسلمان بود.طول راهی را که ابن بطوطه پیموده 75 هزار میل تخمین زدهاند به تقریب میتوان گفت اغلب آثاری که درباره اردوی زرین و آسیای میانه نوشته شده،بینیاز از سفرنامه ابن بطوطه نبودهاند.ابن بطوطه آخرین جهانگرد بزرگی است که به سراسر جهان اسلام سفر کرد.او در واقع رقیب شایستهای برای مارکوپولو به شمار میرفت که به تقریب همزمان وی بود.
مطالب این دو سفرنامه درباره آسیا مکمل یکدیگرند،ولی مارکوپولو خاور دور را بهتر از ابن بطوطه میشناخت.گرچه مطالبی از سفرنامه ابن بطوطه از جمله شرح وی درباره سرزمین توالسی(طوالسی)با افسانههایی درآمیخته است،با این وصف هرچه بررسی سفرنامه او عمیقتر میشود،مراتب اعتماد نسبت به آن فزونی میگیرد.
سرنوشت خواهناخواه از ابن بطوطه جهانگردی ساخت که در میان ملل اسلامی بسیار نادر بود.او در این راه حدود 25 سال رنج آوارگی و سرگردانی را به جان خرید.توجه او به سرزمینها کمتر از رغبت وی به شناسایی مردم بود.به مسائل
جغرافیایی توجه خاصی نداشت و شاید به لحاظ توجه به زندگی مردم بود که رحله او در شرح جهان اسلام و به طور کلی وصف جوامع شرقی سده 8 ق/14 م در نوع خود یگانه و بینظیر است.این کتاب نه تنها در زمینه جغرافیای تاریخی آن روزگار، بلکه برای آشنایی با فرهنگ آن زمان نیز گرانبهاست.سفرنامه ابن بطوطه شامل کلیه جهات و جوانب زندگی است که معمولا مورخان چندان توجهی بدانها نداشتند.این کتاب حاوی مطالب ارزشمندی درباره مراسم دربارهای بیگانه،پوشاک اقوام مختلف،عادات،مشخصات،اغذیه و غیر آنهاست.گرچه نمیتوان رحله را مدرک و سند ممتازی به شمار آورد،با این وصف سرشار از دیدگاههای نمایندگان متوسط فرهنگ عرب و اسلامی در سده 8 ق/14 م است.در رحله ترتیب سفر اغلب مشوش است و تاریخها گاه نادرست آمدهاند،ولی با وجود کثرت نامهای اشخاص و جایها،خطا بالنسبه اندک است.
در ایران،سفرنامه ابن بطوطه به وسیله محمد علی موحد به فارسی ترجمه شده و در 1348 ش در دو جلد انتشار یافته است.
منبع:دائرة المعارف بزرگ اسلامی،ج 3،با تلخیص فراوان.
(19).یوسف،28.
کرج،مسجد حضرت معصومه(ع) دهه دوم و سوم محرم 83-1382
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
روزی،شخصی به محضر مبارک حضرت سجاد،علیه السلام،عرضه داشت:یابن رسول اللّه،زندگی را چگونه میگذرانید؟امام میتوانستند در پاسخ او به گفتن«الحمد اللّه»بسنده کنند و سخن را ختم نمایند،اما اخلاق انبیا و ائمه طاهرین،علیهم السلام،اینگونه بود که از هر فرصتی برای هدایت مردم استفاده کنند و آنان را راهنمایی سازند.چیزی که برای این بزرگواران ارزش داشت هدایت مردم بود؛چه یک نفر باشد و چه مردمان یک شهر یا یک کشور.لذا،امام چهارم فرمودند:زندگیام را درحالی میگذرانم که هشت طلبکار از من طلب خویش را میخواهند! 1 شاید همان وقت به نظر سؤالکننده رسیده باشد که چرا حضرت طوری زندگی کردهاند که گرفتار هشت طلبکار باشند و حالا به خاطر بدهیهایشان ناراحت باشند؟مگر نمیتوانستند زندگیشان را طوری سامان دهند که مشکلی با مردم پیدا نکنند؟اما وقتی امام این هشت طلبکار را توضیح دادند،سؤالکننده معنای سخن امام را دانست و
متوجه شد که هر انسانی تا قیامت دچار این طلبکارها هست.خواه این فرد مؤمن و دیندار باشد و خواه نباشد.زیرا خداوند متعال انسان را آفریده و در محاصره این هشت طلبکار قرار داده است.در نتیجه، برخورد آدمی با این طلبکارها باید به گونهای باشد که در دنیا و آخرت، و در زندگی امروز و فردا گرفتار و اسیر نشود و به مشکل برنخورد.
امام فرمودند:طلبکار اول من خداست.او مرا آفریده و مالک و ربّ و رزّاق من است و،ازاینرو،بر من حق عبودیت و بندگی دارد.حق دارد از من عمل به واجبات و فرائض را بخواهد. 2
سوال مهم این قسمت همین است:آیا اگر کسی حق طلبکاری را بپردازد،به آن طلبکار سودی میرسد یا خیر؟یا اگر حق این طلبکار را ادا نکند،زیان و ضرری متوجه این طلبکار میشود؟باید دید در اینباره اولیای خدا چه میفرمایند.
وجود مبارک امیر المؤمنین،علیه السلام،خطبهای دارند که،بیاغراق،از زیباترین و بهترین و پرمعناترین خطبههای دوره عمرشان است. 3 به واقع،نمیتوان از زمان حضرت تاکنون چند نفر از علما،حکما، دانشمندان،و عارفان این خطبه را تفسیر کرده و شرح دادهاند.زیرا شرحش نیز خیلی مبسوط و گسترده است.تعدادی از این شروح را خودم دیدهام و دو نفر را نیز در قم و تهران میشناختم که این خطبه را به شعر درآورده بودند. 4
در این خطبه،امیر المؤمنین قریب به نود ویژگی برای اهل تقوا بر شمردهاند و اهل تقوا را با خصوصیاتشان معرفی کردهاند که هم زیبا و هم شگفتی آفرین است.
پیش از انقلاب،من نزدیک هفت سال،و هر سال سی شب ماه مبارک
رمضان،این خطبه را برای مردم توضیح میدادم که مجموعا حدود 210 شب و 210 ساعت شد.بااینحال،تازه به ویژگی ششم این خطبه رسیده بودم و هشتاد و چهار ویژگی دیگر همچنان باقی مانده بود.بعد هم نمیدانم به چه علت آن بحث رها شد و ادامه پیدا نکرد!
این را هم بگویم که لازم است هر شیعهای تا فرصت زندگی باقی است،اگر همه نهج البلاغه را نمیخواند،لااقل این خطبه را ببیند و اگر متن عربی آن را نمیفهمد از ترجمههای فارسی این کتاب استفاده کند. 5
حضرت در مقدمه این خطبه،که به خطبه متقین معروف است،درباره بدهیهای انسان به پروردگارچه آنها را بپردازد و چه نپردازد- توضیحاتی دادهاند که بسیار مفید است.همه میدانند که از زمان حضرت آدم تاکنون تعداد بسیار زیادی از مردم حق خدا را ادا نکردند و بدهی خود را به پروردگار نپرداختند.عده بسیار کمی هم از عهده این مهم بر آمدند و این حق را ادا کردند که البته،تعدادشان خیلی کم است،همیشه هم کم بوده کم هم خواهد ماند.
اما پاسخ آن پرسش.امام میفرماید:
«أما بعد،فإن اللّه سبحانه و تعالی خلق الخلق حین خلقهم غنیا عن طاعتهم، آمنا من معصیتهم،لانه لا تضره معصیة من عصاه و لا تنفعه طاعة من أطاعه».
اما بعد،خدای سبحان آنگاه که به آفرینش خلق دست یازید،هم از طاعتشان بینیاز بود و هم از عصیانشان مصون.چرا که نه گناه گناهکاران زیانش رساند و نه فرمانبری فرمانبران سودیش ارزانی دارد.
یعنی کسی که بدهی خود را به خدا بپردازدمراد از بدهی بندگان به خدا واجبات و فرائض است،چه واجباتی مثل نماز و روزه و حج که فقط با بدن و نیت سروکار دارد،و چه واجبات مالی مثل خمس و زکات و انفاق،و چه واجبات گروهی مثل حق مردم و حق زن و بچه-
ذرّهای سود در پرداخت این دین به پروردگار تعلق نمیگیرد.
از عبارت«لا تنفعه»معلوم میشود دینهایی که از خدا به گردن انسان است منفعتهایی دارد؛یعنی نماز و روزه و حج و انفاق و خمس و ادای حق مردم سودمند است،ولی سود آنها به خدا نمیرسد.سبب مطلب آن است که خداوند متعال نیازی به کسی ندارد. 6
7 حضرت صادق،علیه السلام،فرمودهاند:
«کان اللّه و لم یکن معه شیئا». 8
زمانی خدا بوده و هیچچیز دیگر نبوده و در حال حاضر هم که نطع حیاط گسترده است او هست.نه زمانی که هیچکس و هیچچیز وجود نداشته او کم داشته و نه حالا که همه چیز هست چیزی به او اضافه شده است.اصلا،بود و نبود موجودات نفعی برای وجود مقدس او ندارد.
پس،خدا نیازی به کسی ندارد.اگر همه مردم عالم نیز دین خود را به او ادا کنند،خدا نفعی نمیبرد،و اگر همه مردم عالم هم این دین را ادا نکنند،خدا زیانی نمیبیند و معطل نمیماند.آری،ادای دین منفعت و معطل گذاشتنش ضرر دارد،اما این سود و زیان به خدا نمیرسد.قرآن بارها به صراحت میگوید که وجود مبارک او«غنی»است و امیر المؤمنین هم در این سخن میفرماید هیچ نفعی از ادای واجبات به خدا نمیرسد.در نهایت،طبق آیات قرآن و روایات فراوان و سخنان حضرت نهج البلاغه معلوم میشود که نفع ادای دین پروردگار به خود اداکننده برمیگردد و ضرر ترک آن نیز به او میرسد.اگر مردم نماز نخوانند و روزه نگیرند یا به حج نروند و...،از رحمت و فضل و بهشت خداوند محروم میشوند.ضرر نپرداختن دین سنگین است،ولی این ضرر به مدیونی میرسد که دینش را به خدا ادا نکرده است.سود
پرداخت دین نیز قابل توجه است،ولی این منفعت هم به کسی میرسد که دین خود را پرداخت کرده است.
همین مساله نیز نشان دهنده رحمت حق است.زیرا با پرداخت دین و ادای حق پروردگار از مدیون چیزی کم نمیشود،بلکه پروردگار آن دین را در دنیا به خیرات و حسنات و در آخرت به بهشت تبدیل میکند و نفع آن را به خود اداکننده برمیگرداند.اما کسی که حق خدا را ادا نمیکند،وقتی در قیامت بهشت را با آن همه نعمت بیحسابش میبیند و خود را محروم مییابد،میپرسد:پس ما چه؟در پاسخ او گفته میشود:
تو مدیون ماندهای.دینت را در دنیا ادا میکردی تا در عوض بهشت را به تو تحویل میدادیم.اما چون ادا نکردی،از بهشت بهرهای نداری!
در آخرت،راه سومی برای انسان وجود ندارد:یا به بهشت میرود یا به جهنم.و اگر کسی برای خودش در بهشت جایی دستوپا نکند، لاجرم در دوزخ مسکن خواهد گزید و اگر کسی در دوزخ اسیر شود، هیچکس نمیتواند او را آزاد کند:
«وَ کَذٰلِکَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ قُرْآناً عَرَبِیًّا لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُریٰ وَ مَنْ حَوْلَهٰا وَ تُنْذِرَ یَوْمَ الْجَمْعِ لاٰ رَیْبَ فِیهِ فَرِیقٌ فِی الْجَنَّةِ وَ فَرِیقٌ فِی السَّعِیرِ». 9
و اینگونه قرآنی به زبان عربی فصیح و گویا به تو وحی کردیم تا مردم ام القری(شهر مکه)و کسانی را که پیرامون آن هستند،بیم دهی،و آنان را از روز جمع شدن(یعنی روز قیامت)که تردیدی در آن نیست بترسانی، روزی که گروهی در بهشتاند و گروهی در آتش سوزان.
در آیه دیگری میخوانیم:
«فَأَمَّا الَّذِینَ شَقُوا فَفِی النّٰارِ لَهُمْ فِیهٰا زَفِیرٌ وَ شَهِیقٌ* خٰالِدِینَ فِیهٰا مٰا دٰامَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّکَ إِنَّ رَبَّکَ فَعّٰالٌ لِمٰا یُرِیدُ* وَ أَمَّا الَّذِینَ سُعِدُوا فَفِی الْجَنَّةِ خٰالِدِینَ فِیهٰا مٰا دٰامَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّکَ عَطٰاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ». 10
اما تیرهبختان که خود سبب تیرهبختی خود بودهاند در آتشاند،برای آنان در آنجا نالههای حسرتبار و عربده و فریاد است.در آن،تا آسمانها و زمین پابرجاست،جاودانهاند.مگر آنچه را که مشیّت پروردگارت اقتضا کرده است.بیتردید،پروردگارت هرچه را اراده میکند انجام میدهد.اما نیکبختان که به توفیق و رحمت خدا سعادت یافتهاند،تا آسمانها و زمین پابرجاست،در بهشت جاودانهاند مگر آنچه را مشیّت پروردگارت اقتضا کرده،بهشت عطایی قطع ناشدنی و بیپایان است.
با این وصف،جای سومی میان بهشت و دوزخ وجود ندارد.یا سرانجام آدمی بهشت است یا عاقبتش جهنم.
بجا آوردن چیزهایی که عنوان فریضه و واجب گرفتهاند منتهی به بهشت میشوند.این واجب را باید انجام داد تا بهشت از دل آنها بیرون بیاید،ولی اگر واجبات بر گردن انسان بمانند،یک نهال پنج سانتی هم در بهشت از حبس واجبات خدا به دست نمیآید.
امیر المؤمنین چند روز پس از کشته شدن عثمان خطبه بسیار مهمی برای مردم ایراد کردهاند که در آن اصول زندگی را برای مردم برشمردهاند. 11 یکی از فرازهای بلند و مهم این خطبه با همین جمله آغاز میشود:
«الفرائض الفرائض».
یعنی ای مردم،به شما هشدار میدهم درباره عمل به واجبات خدا.
«ادّوها الی اللّه».
به واجبات خدا عمل کنید و حق خدا را به او بپردازید.
«تؤدّکم الی الجنة». 12
تا از راه عمل به واجبات به بهشت بروید.زیرا چیزی که شما را به بهشت میرساند عمل به واجبات است.
دقت شود!حضرت نمیفرماید تا خدا شما را به بهشت ببرد،میفرماید
این عمل شما را به بهشت میبرد.زیرا فاعل«تعدّ»فرائض است نه خدا.
پس،بهشت در دل فرائض پنهان است.البته،به شرطی که درب فرائض بسته نباشد.انسانی که عمری در این دنیا سپری کرده و بار فرائض را بر گردن دارد و با اعضاء و جوارحش آنها را نکرده،درب فرائض را بسته نگه داشته و حق خدا را ادا نکرده است.لذا،در قیامت هم این در به روی او بسته میماند و به رویش باز نمیشود.شاید عدهای خیال کنند در قیامت به آنها این فرصت داده میشود که واجبات خدا را ادا کند و خود را اهل بهشت سازد.اما قرآن مجید میگوید آن کسی که در دنیا حاضر نشد در برابر خدا تواضع و فروتنی کند و واجب خدا را ادا کند، در آخرت نیز چنین کاری را انجام نمیتواند بدهد:
«یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ سٰاقٍ وَ یُدْعَوْنَ إِلَی السُّجُودِ فَلاٰ یَسْتَطِیعُونَ». 13
یاد کن روزی را که کار بر آنان به شدت دشوار شود،و آن روز که جای هیچ تکلیف و عبادتی نیست به عنوان سرزنش و ملامت به سجده کردن دعوت شوند،ولی در خود قدرت و استطاعت سجده کردن نیابند.
آری،کسی که در دنیا در برابر پروردگارش سجدهای نکرده،در قیامت نیز،اگر همه انبیاء به او بگویند:یک سجده بجا بیاور!نمیتواند.زیرا این کار از او برنمیآید.
این نیز سخن امیر مؤمنین در نهج البلاغه است:
«و لا تضرّه معصیة من عصاه». 14
یعنی اگر تمام مردم دنیا نیز عصیان کنند و بگویند:خدایا،ما نماز نمیخوانیم،روزه نمیگیریم،و یک قدم هم برای برنمیداریم،ضرر سرپیچیشان تنها به خودشان میرسد و برای خدا عصیان آنها ضرری ندارد.این هم که بعضیها ژست روشنفکری میگیرند و میگویند:مگر
نمیگویید خدا بینیاز است،پس خدا چه نیازی به نماز بندگانش دارد تا ما برای او نماز بخوانیم؟از اینجا نشات میگیرد که فلسفه واجبات را نمیدانند.آنها نمیدانند که انسانها نیازمند به نمازند نه خدا.ما محتاج به ادای حقوق الهی و نیازمند به واجبات هستیم و این احتیاج هم دنیایی است و هم آخرتی.
اگر کسی مؤدب به آداب الهی باشد،تا آخر عمر نه یک وجب زمین از مردم غصب میکند،نه مال مردم را میدزدد،نه دروغ میگوید،و نه هیچ خلاف دیگری مرتکب میشود؛زیرا نماز روی زمین عصبی باطل است، خوردن مال غیر حرام است،و...برای همین است که در هیچ دادگاهی یک شکایت از نمازگزاران واقعی نمیبینیم؛یک پرونده از اولیاء خدا وجود ندارد؛و مردم از دست کسی که مؤدب به آداب الهی است شکایتی ندارند.
خدایش بیامرزد!دوستی داشتم که انسان عجیبی بود(در مجلدات پیش نیز درباره او مطالبی آوردهام).با پای پیاده،دو بار به مکه و سه بار به کربلا رفت و هر سال هم پیاده به مشهد میرفت.در یکی از سفرهایش به کربلا،پیاده عازم اردن شده بود و از آنجا به بیت المقدس رفته بود.
از بیت المقدس هم برای زیارت آرامگاه حضرت ابراهیم به الخلیل رفته بود.بههرحال،مأموران اسرائیل او را به اتهام جاسوسی دستگیر کرده و با دست و چشم بسته به زندانش انداخته بودند.
یکی دو روز که او را به دادگاه برده بودند،قاضی دادگاه تا نگاهش به او افتاده بود گفته بود:اینکه عیسی بن مریم است!او را برای چه آوردهاید؟گفته بودند:احتمالا جاسوس است!گفته بود:او را سوار ماشین کنید و ببرید مرز اردن پیاده کنید تا برود!
این خاصیت ادب الهی داشتن است.ما نیازمندیم مؤدب به آداب الهی باشیم و نورانی شویم.خدا چه نیازی به ما دارد که نماز بخوانیم یا نخوانیم یا او را خدا حساب بکنیم یا نکنیم؟در جهان به این بزرگی، اغلب مردم نماز نمیخوانند و برای دستورات دین خود احترامی قائل نیستند.در آمریکا و اروپا و آفریقا،90 درصد مردم نماز نمیخوانند و اصلا خدا را قبول ندارند.چند بار تا به حال آسمان به زمین افتاده یا خانه بر سرشان خراب شده؟به قول شاعر:
از آن نماز که خود هیچ از آن نمیفهمی خدا چه فایده و بهره اکتساب کند؟
تفاخری نبود مر خدای عالم را که چون تو ابلهی او را خدا حساب کند. 15
خداوند اصلا به این چیزها نگاه نمیکنند.این ما هستیم که گمان میکنیم توانا و قدرتمند و بزرگیم،درحالیکه در جنب قدرت و بزرگی خدا کالعدم هستیم و موجودیتمان به حساب نمیآید.امام صادق، علیه السلام،میفرمایند:
حجم زمین در مقابل عالم مانند حجم دانهای ارزن در مقابل دریاست. 16 یعنی زمین به این بزرگی در مجموعه این عالم پیدا نیست.وقتی بزرگی زمین نسبت به حجم عالم نسبت ارزن به دریا باشد،نسبت ما که در قیاس با زمین ارزنی بیش نیستیم با مجموعه عالم چقدر است تا خدا بخواهد به ما نگاه کند و ببیند هستند یا نیستند؟
زمین در جنب این نه سقف مینا چو خیشخیاشی بیود بر روی دریا
تو خود بنگر کزین خشخاش چیندی؟ سزد تا بر بروت 17 خود بخندی. 18
گفتهاند روزی جوجه گنجشک روی شاخه درخت چنار 200 سالهای در دل جنگل انبوهی نشسته بود.چنار پیر از آن درختهای عظیم ریشه دوانده بود که بارانهای سیلآسا و طوفان و رعدوبرق و برف نتوانسته
بود اسیبی به او برساند.وقتی این بچه گنجشک میخواست از روی شاخه پرواز کند،به چنار گفت:خودت را سفت نگه دار که میخواهم بلند شوم!لابد خیال میکرد اگر با پایش فشاری به درخت بیاورد و بلند شود کمر چنار میشکند!چنار در پاسخ او گفت:من اصلا نفهمیدم تو کی روی شاخه من نشستی.مطمئن باش رفتنت را هم حس نمیکنم!
حال ما در برابر خداوند عالم از حال آن گنجشک نیز بدتر است.
امیر المؤمنین در روایتی فرمودهاند:
«ان هذه النجوم التی فی السماء مدائن مثل المدائن التی فی الارض». 19
یعنی ستارگانی که شبها در آسمان میدرخشند،هریک شهری هستند مانند شهرهایی که روی زمین وجود دارد.
شنیدستم که هر کوکب جهانی است جداگانه زمین و آسمانی است. 20
کره زمین،به فرموده امام صادق،به اندازه دانه ارزنی است نسبت به حجم آسمان اول.حال،بسنجیم که با این قد و قامت روی این ارزن چقدر به حساب میآییم که برخیهامان باد در دماغ میاندازیم و ژست میگیریم که مگر خدا به نماز ما نیازی دارد.چرا نیاز را به سمت خدا میبریم؟نیاز مربوط به خود ماست نه مربوط به پروردگار.ما نیازمند مؤدب شدن به آداب الهی هستیم تا از گرگ بدتر نشویم و آدموار زندگی کنیم.به قول مولانا:
آخر آدمزادهای ای ناخلف چند پنداری تو پستی را شرف؟ 21
ما نیازمند به مقید بودنیم.زیرا اگر مقید بودیم،وقتی میز پشت ریاست ادارهای مینشستیم،نمیگذاشتیم میلیونها یا میلیاردها تومان مال این مملکت دزدیده شود؛اگر مقید بودیم،خودمان را درست نمیکردیم برویم با زنان نامحرم و دختران مردم رابطه نامشروع برقرار کنیم؛اگر
مؤدب به آداب بودیم،گرگصفت نمیشدیم.پس،ما نیازمند به مؤدب شدن هستیم،نه خدا.وگرنه خدا چه احتیاجی به نماز ما دارد تا برایش مهم باشد که نماز میخوانیم یا نمیخوانیم؟
این چنین بود که وقتی از امام زین العابدین،علیه السلام،پرسیدند:
چگونه میگذرانید؟فرمود:چگونه بگذراند کسی که هشت طلبکار دارد؟ چنانکه گذشت،اولین طلبکار پروردگار است که عمل به واجباتش را میخواهد و این خواست،مربوط به حق عبودیت و مالکیتی است که بر بندگان خویش دارد.دین خدا را نیز هرکس ادا کند،بهشت را برای خود مهیا کرده است و اگر بر گردنش بماند،خود را از بهشت بیرون کرده است.چون در قیامت راه سومی وجود ندارد:یا راه آدمی منتهی به بهشت میشود یا به جهنم.
در قدیم،وقتی پدر و مادر یا بزرگترها از بچهها میخواستند کار مثبتی را انجام دهند و آنها از انجام آن سر باز میزدند یا گوش به حرف نمیسپردند،میگفتند:«به جهنم!».این جمله خیلی معنی داشت؛ یعنی اگر دینی را که داری ادا نکنی،جهنم از این ادا نکردن درمیآید.بر عکس،اگر کار خوبی انجام میدادی،«بارک اللّه»میگفتند و تشویق میکردند؛یعنی این قدم مثبتت بوی بهشت میدهد.اصلا،پیشترها، انگار حرفها ریشه در آیات قرآن داشت،مثل لالایی گفتن مادرها.
آن روزها که نوار و سیدی و این چیزها نبود تا صدای خوانندههای فراری اروپا و آمریکا را برای بچهها پخش کنند.مادرها مینشستند و با با تن صدای محزونی لالایی میخواندند که برگرفته و مخفف عبارت «لا اله الا اللّه»بود و،در حقیقت،این جمله را کوتاه کرده بودند.یعنی از اول موج توحید را در گوش جان و روان کودکان پخش میکردند. 23
نقل است که هر وقت فاطمه زهرا،علیها السلام،خوابشان میبرد و امام حسین در گهواره گریه میکرد،جبرئیل میآمد و برای خواباندن ابی عبد اللّه عالیترین حقایق هستی را در قالب این شعر برای او میخواند:
انّ فی الجنّة نهرا من لبن لعلی و حسین و حسن. 24
در بهشت،نهری از شیر برای علی و حسین و حسن روان است.
این لالایی جبرئیل نیز ریشه در آیات قرآن دارد. 25
البته،کسی جبرئیل را نمیدید،ولی تکان خوردن گهواره را میدیدند.
یکبار،ام ایمن این صحنه را دید و از دلیل آن پرسید.پیغمبر فرمود:
جبرئیل است که گهواره را تکان میدهد.
قرآن نیز در سوره صافات بدین مطلب اشاره میکند و میفرماید:
«إِنَّ الَّذِینَ قٰالُوا رَبُّنَا اللّٰهُ ثُمَّ اسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلاٰئِکَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ* نَحْنُ أَوْلِیٰاؤُکُمْ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ فِی الْآخِرَةِ وَ لَکُمْ فِیهٰا مٰا تَشْتَهِی أَنْفُسُکُمْ وَ لَکُمْ فِیهٰا مٰا تَدَّعُونَ». 26
بیتردید کسانی که گفتند پروردگار ما خداست،سپس در میدان عمل بر این حقیقت استقامت ورزیدند،فرشتگان بر آنان نازل میشوند و میگویند:مترسید و اندوهگین نباشید و شما را به بهشتی که وعده میدادند بشارت باد.ما،در زندگی دنیا و آخرت،یاران و دوستان شما هستیم.آنچه دلتان بخواهد،در بهشت برای شما فراهم است و در آن هرچه بخواهید برای شما موجود است.
آری،ملائکه رحمت یار اهل ایمان در دنیا و در آخرت هستند.
یکی از مجتهدین بزرگ که از حافظان قرآن هم هست و شاید اولین حافظ قرآن در زمان خودش بود برای من تعریف رکد که روزی،به دیدن کسی رفتم.پیش از اینکه به دیدار او بروم به من گفته بودند که
ایشان هر وقت شب که بخواهد برای نماز شب بیدار میشود؛یعنی وقتی میخواهد بخوابد،مثلا میگوید:دو و 25 دقیقه،و سر ساعت بیدار میشود.پرسیدم:برای این کار از ساعت استفاده نمیکند؟گفتند:
نه ساعت مچی دارد و نه ساعت بغلی،و نه ساعتی کنارش هست.فقط زمان را میگوید و سر ساعت بیدار میشود!گفتم:میشود ببینمش؟ گفتند:باید به او بگوییم،شاید قبول نکند!بههرحال،گفتند و من یک شب به خانه ایشان رفتم و شب را آنجا ماندم،البته از قبل گفته بودم که میمانم.وقتی برای خواب آماده شدیم،دیدم ایشان زیر لب گفت:
ساعت سه!
دیدم سر ساعت سه بیدار شد.شب که تمام شد،هنگام صبحانه حال ماجرا را از او پرسیدم و این را هم گفتم که اگر دلتان نمیخواهد برای من بگویید،مانعی ندارد!چه شده که هر وقت میخواهید بیدار میشوید؟ایشان گفت:یکی از فرشتگان خدا آمده و با ما دوست شده.
روزی به او گفتم:من کاری ندارم برایم انجام بدهی.نه میخواهم مرا در عرض پنج دقیقه به مشهد یا مکه ببری و برگردانی و نه هیچچیز دیگر.
فقط هر وقت شب که میخواهم مرا صدا بزن!او هم پذیرفته،لذا هر وقت میخواهم بخوابم مرا نگاه میکند.من هم به او میگویم:ساعت سه یا چهار،و او سر ساعت تکانم میدهد و بیدارم میکند.
این وضع کسانی است که فرائض خداوند را جدی گرفتهاند و به او ایمان واقعی آوردهاند.گمان میکنم همین مختصر برای انتباه عقل و دل آنان که در پی حقیقت میگردند کافی باشد.در گفتارهای بعد،درباره طلبکاران دیگری که امام سجاد،علیه السلام،درباره آنان سخن گفتهاند مطالبی خواهیم آورد،باشد که از فرهنگ مبارک ایشان بیشتر بهرهمند شویم.
(1).در پاسخ این سوال نکات زیبایی در روایات آمده است.ر ک:الأمالی،شیخ طوسی، ص 638:
-«عن ابن عباس:قیل للنبی(صلی اللّه علیه و آله):کیف أصبحت؟قال:بخیر من قوم لم یشهدوا جنازة،و لم یعودوا مریضا.
-قیل لعیسی بن مریم(علیه السلام):کیف أصبحت،یا روح اللّه؟قال:أصبحت و ربی (تبارک و تعالی)من فوقی،و النار أمامی،و الموت فی طلبی،لا أملک ما أرجو،و لا أطیق دفع ما أکره،فأی فقیر أفقر منی!
-و قیل للنبی(صلی اللّه علیه و آله):کیف أصبحت؟قال:بخیر من رجل لم یصبح صائما، و لم یعد مریضا،و لم یشهد جنازة.
-قال جابر بن عبد اللّه الانصاری:لقیت علی بن أبی طالب(علیه السلام)ذات یوم صباحا،فقلت:کیف أصبحت،یا أمیر المؤمنین؟قال:بنعمة من اللّه و فضل من رجل لم یزر أخا،و لم یدخل علی مؤمن سرورا.قلت:و ما ذلک السرور؟قال:یفرج عنه کربا، أو یقضی عنه دینا،أو یکشف عنه فاقته.
-قال جابر:و لقیت علیا(علیه السلام)یوما،فقلت:کیف أصبحت،یا أمیر المؤمنین؟ قال:أصبحنا و بنا من نعم اللّه و فضله ما لا نحصیه مع کثیر ما نحصیه،فما ندری أی نعمة أشکر،أجمیل ما ینشر،أم قبیح ما یستر؟
-و قیل لابی ذر(رضی اللّه عنه):کیف أصبحت،یا صاحب رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله)؟قال:أصبحت بین نعمتین:بین ذنب مستور،و ثناء من اغتر به فهو المغرور.
-و قیل للربیع بن خثیم:کیف أصبحت،یا أبا یزید؟قال:أصبحت فی أجل منقوض، و عمل محفوظ،و الموت فی رقابنا،و النار من ورائنا،ثم لا ندری ما یفعل بنا.
-و قیل لاویس بن عامر القرنی:کیف أصبحت،یا ابا عامر؟قال:ما ظنکم بمن یرحل إلی الآخرة کل یوم مرحلة،لا یدری إذا انقضی سفره أعلی جنة یرد أم علی نار؟
-قال عبد اللّه بن جعفر الطیار:دخلت علی عمی علی بن أبی طالب(علیه السلام) صباحا،و کان مریضا،فقلت:کیف أصبحت،یا أمیر المؤمنین؟قال:یا بنی،کیف أصبح من یفنی ببقائه،و یسقم بدوائه،و یؤتی من مأنه.
-و قیل لعلی بن الحسین(علیهما السلام):کیف أصبحت،یابن رسول اللّه؟قال:أصبحت مطلوبا بثمان:اللّه(تعالی)یطلبنی بالفرائض،و النبی(علیه السلام)بالسنة،و العیال بالقوت،و النفس بالشهوة،و الشیطان باتباعه،و الحافظان بصدق العمل،و ملک الموت بالروح،و القبر بالجسد،فأنا بین هذه الخصال مطلوب.
-و قیل لمحمد بن علی(علیهما السلام):کیف أصبحت؟قال:أصبحنا غرقی فی النعمة، موفورین بالذنوب،یتحبب إلینا إلهنا بالنعم،و نتمقت إلیه بالمعاصی،و نحن نفتقر إلیه و هو غنی عنا.
-و قیل لبکر بن عبد اللّه المزنی:کیف أصبحت؟قال:أصبحت قریبا أجلی،بعیدا أملی، سیئا عملی،و لو کان لذنوبی ریح ما خالستمونی.
-و قیل لرجل من المعمر:کیف أصبحت؟قال:أصبحت لا رجلا یغد و لحاجته*و لا قعیدة بیت تحسن العملا.
-و قیل لابی رجاء العطاردی،و قد بلغ عشرین و مائة سنة:کیف أصبحت؟قال:أصبحت لا یحمل بعضی بعضا،کأنما کان شبابی قرضا».
(2).سعدی در گلستان حکایت زیبایی دارد.مینویسد:«یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودیم و سحر در کنار بیشهای خفته.شوریدهای که در آن سفر همراه ما بود نعرهای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت.چون روز شد گفتمش:آن حالت چه بود؟گفت:بلبلان را دیدم که به نالش درآمده بودند از درخت و کبکبان از کوه و غوکان در آب و بهایم در بیشه.اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته.
دوش مرغی به صبح مینالید عقل و صبرم برد و طاقت و هوش
یکی از دوستان مخلص را مگر آواز من رسید به گوش
گفت باور نداشتم که ترا بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفتم این شرط آدمیت نیست مرغ تسبیح خوان و من خاموش.
(3).منظور خطبه 193 نهج البلاغه است.
(4).یکی از ایشان مرحوم شیخ محمد علی انصاری بود که من در اواخر عمر ایشان را دیده بودم و یکی هم مرحوم الهی قمشهای که ایشان را هم در اواخر عمرشان دیدم.
البته نظم ایشان و شعر ایشان قویتر از شاعر اول بود و معنویتر و عارفانهتر و پرمطلبتر نیز بود.(مولف)
(5).نهج البلاغه به وسیله چند نفر ترجمه شده است که هر ترجمهای برای خودش امتیازاتی دارد.من هم نهج البلاغه را ترجمه کردهام که تاکنون 22 بار چاپ شده و روی سایتهای جهانی هم هست.یک بار مطالعه نهج البلاغه یا لااقل مطالعه خطبه متقین خیلی ارزشمند است.از هر ترجمهای هم که دلتان خواست استفاده کنید:نهج البلاغه مرحوم فیض،نهج البلاغه مرحوم دکتر شهیدی،نهج البلاغه مرحوم دشتی،یا دیگران.فرقی ندارد.(مولف)
(6).این آیات قرآن درباره عنی و بینیاز بودن پروردگار با این همه تکرار خواندنی است:
«اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ ثُمَّ لاٰ یُتْبِعُونَ مٰا أَنْفَقُوا مَنًّا وَ لاٰ أَذیً لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ* قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَیْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ یَتْبَعُهٰا أَذیً وَ اللّٰهُ غَنِیٌّ حَلِیمٌ». بقره،262-263.
«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا کَسَبْتُمْ وَ مِمّٰا أَخْرَجْنٰا لَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ لاٰ تَیَمَّمُوا الْخَبِیثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ وَ لَسْتُمْ بِآخِذِیهِ إِلاّٰ أَنْ تُغْمِضُوا فِیهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ». بقره،267.
«فِیهِ آیٰاتٌ بَیِّنٰاتٌ مَقٰامُ إِبْرٰاهِیمَ وَ مَنْ دَخَلَهُ کٰانَ آمِناً وَ لِلّٰهِ عَلَی النّٰاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطٰاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللّٰهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعٰالَمِینَ* قُلْ یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ لِمَ تَکْفُرُونَ بِآیٰاتِ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ شَهِیدٌ عَلیٰ مٰا تَعْمَلُونَ». آل عمران،97-98.
«لَقَدْ سَمِعَ اللّٰهُ قَوْلَ الَّذِینَ قٰالُوا إِنَّ اللّٰهَ فَقِیرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِیٰاءُ سَنَکْتُبُ مٰا قٰالُوا وَ قَتْلَهُمُ الْأَنْبِیٰاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ وَ نَقُولُ ذُوقُوا عَذٰابَ الْحَرِیقِ». آل عمران،181.
«وَ إِنْ یَتَفَرَّقٰا یُغْنِ اللّٰهُ کُلاًّ مِنْ سَعَتِهِ وَ کٰانَ اللّٰهُ وٰاسِعاً حَکِیماً». نساء،130.
«وَ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ وَ لَقَدْ وَصَّیْنَا الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ إِیّٰاکُمْ أَنِ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ وَ کٰانَ اللّٰهُ غَنِیًّا حَمِیداً». نساء،131.
«وَ رَبُّکَ الْغَنِیُّ ذُو الرَّحْمَةِ إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَسْتَخْلِفْ مِنْ بَعْدِکُمْ مٰا یَشٰاءُ کَمٰا أَنْشَأَکُمْ
مِنْ ذُرِّیَّةِ قَوْمٍ آخَرِینَ». انعام،133.
«قٰالُوا اتَّخَذَ اللّٰهُ وَلَداً سُبْحٰانَهُ هُوَ الْغَنِیُّ لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ إِنْ عِنْدَکُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ بِهٰذٰا أَ تَقُولُونَ عَلَی اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ». یونس،68.
«وَ قٰالَ مُوسیٰ إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً فَإِنَّ اللّٰهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ». ابراهیم،8.
«لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ وَ إِنَّ اللّٰهَ لَهُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ». حج،64.
«قٰالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتٰابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ فَلَمّٰا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قٰالَ هٰذٰا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی أَ أَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ وَ مَنْ شَکَرَ فَإِنَّمٰا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ». نمل،40.
«وَ مَنْ جٰاهَدَ فَإِنَّمٰا یُجٰاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللّٰهَ لَغَنِیٌّ عَنِ الْعٰالَمِینَ». عنکبوت،6.
«وَ لَقَدْ آتَیْنٰا لُقْمٰانَ الْحِکْمَةَ أَنِ اشْکُرْ لِلّٰهِ وَ مَنْ یَشْکُرْ فَإِنَّمٰا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللّٰهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ». لقمان،12.
«لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّ اللّٰهَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ». لقمان،26.
«یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرٰاءُ إِلَی اللّٰهِ وَ اللّٰهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ* إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ* وَ مٰا ذٰلِکَ عَلَی اللّٰهِ بِعَزِیزٍ». فاطر،15 17.
«إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ اللّٰهَ غَنِیٌّ عَنْکُمْ وَ لاٰ یَرْضیٰ لِعِبٰادِهِ الْکُفْرَ وَ إِنْ تَشْکُرُوا یَرْضَهُ لَکُمْ وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْریٰ ثُمَّ إِلیٰ رَبِّکُمْ مَرْجِعُکُمْ فَیُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ». زمر،7.
«هٰا أَنْتُمْ هٰؤُلاٰءِ تُدْعَوْنَ لِتُنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَمِنْکُمْ مَنْ یَبْخَلُ وَ مَنْ یَبْخَلْ فَإِنَّمٰا یَبْخَلُ عَنْ نَفْسِهِ وَ اللّٰهُ الْغَنِیُّ وَ أَنْتُمُ الْفُقَرٰاءُ وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لاٰ یَکُونُوا أَمْثٰالَکُمْ». محمد،38.
«وَ أَنَّهُ هُوَ أَغْنیٰ وَ أَقْنیٰ». نجم،48.
«اَلَّذِینَ یَبْخَلُونَ وَ یَأْمُرُونَ النّٰاسَ بِالْبُخْلِ وَ مَنْ یَتَوَلَّ فَإِنَّ اللّٰهَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ». حدید، 24.
«لَقَدْ کٰانَ لَکُمْ فِیهِمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کٰانَ یَرْجُوا اللّٰهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ وَ مَنْ یَتَوَلَّ فَإِنَّ اللّٰهَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ». ممتحنه،6.
«ذٰلِکَ بِأَنَّهُ کٰانَتْ تَأْتِیهِمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ فَقٰالُوا أَ بَشَرٌ یَهْدُونَنٰا فَکَفَرُوا وَ تَوَلَّوْا وَ اسْتَغْنَی اللّٰهُ
وَ اللّٰهُ غَنِیٌّ حَمِیدٌ». تغابن،6.
(7).مصرعی است از غزلی از شاه نعمت اللّه ولی که با این ابیات شروع میشود:
غیر او کی به یاد ما ماند؟ دیگری یار ما کجا ماند؟
درد دردش بیار و ما را ده که مرا خوشتر از دوا ماند
ما نبودیم و حضرت او بود چون نمانیم ما،خدا ماند
نیست بیگانه از خدا چیزی هرچه ماند به آشنا ماند.
(8).الفصول المهمة فی أصول الأئمة،حر عاملی،ج 1،ص 154:«قول الصادق(ع):کان اللّه و لم یکن معه شئ»؛صحیح ابن حبان،ابن حبان،ج 14،ص 11؛تفسیر قرطبی، ج 9،ص 8:«عن عمران بن حصین قال انی لجالس عند رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم إذ جاءه قوم من بنی تمیم فقال:اقبلوا البشری یا بنی تمیم.قالوا:قد بشر تنا یا رسول اللّه،فأعطنا فدخل علیه ناس من أهل الیمن.فقال:اقبلوا البشری یا أهل الیمن إذ لم یقبلها بنو تمیم.قالوا:قد قبلنا یا رسول اللّه،جئنا لنتفقه فی الدین و نسألک عن أول هذا الأمر ما کان.فقال:کان اللّه و لم یکن شئ قبله و کان عرشه علی الماء ثم خلق السماوات و الأرض...».
(9).شوری،7.نیز:هود،107: «یَوْمَ یَأْتِ لاٰ تَکَلَّمُ نَفْسٌ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَ سَعِیدٌ».
(10).هود،106-108.
(11).این خطبه خطبه مهمی است.ازاینرو،من 30 سال پیش آن را حفظ کردم.
(مولف)
(12).نهج البلاغه،خطبه 167:و من خطبة له علیه السلام فی أول خلافته:«إن اللّه تعالی أنزل کتابا هادیا بین فیه الخیر و الشر.فخذوا نهج الخیر تهتدوا،و اصدفوا عن سمت الشر تقصدوا.الفرائض الفرائض،أدوها إلی اللّه تؤدکم إلی الجنة.إن اللّه حرم حراما غیر مجهول،و أحل حلالا غیر مدخول،و فضل حرمة المسلم علی الحرم کلها،و شد بالاخلاص و التوحید حقوق المسلمین فی معاقدها.فالمسلم من سلم المسلمون من لسانه و یده إلا بالحق.و لا یحل أذی المسلم إلا بما یجب.بادروا أمر العامة و خاصة أحدکم و هو الموت فإن الناس أمامکم،و إن الساعة تحدوکم من خلفکم.تخففوا تلحقوا،فإنما ینتظر بأولکم آخرکم.اتقوا اللّه فی عباده و بلاده فإنکم مسئولون حتی
عن البقاع و البهائم،أطیعوا اللّه و لا تعصوه،و إذا رأیتم الخیر فخذوا به،و إذا رأیتم الشر فأعرضوا عنه».
(13).قلم،42: «أَ فَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِینَ کَالْمُجْرِمِینَ* مٰا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ* أَمْ لَکُمْ کِتٰابٌ فِیهِ تَدْرُسُونَ* إِنَّ لَکُمْ فِیهِ لَمٰا تَخَیَّرُونَ* أَمْ لَکُمْ أَیْمٰانٌ عَلَیْنٰا بٰالِغَةٌ إِلیٰ یَوْمِ الْقِیٰامَةِ إِنَّ لَکُمْ لَمٰا تَحْکُمُونَ* سَلْهُمْ أَیُّهُمْ بِذٰلِکَ زَعِیمٌ* أَمْ لَهُمْ شُرَکٰاءُ فَلْیَأْتُوا بِشُرَکٰائِهِمْ إِنْ کٰانُوا صٰادِقِینَ* یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ سٰاقٍ وَ یُدْعَوْنَ إِلَی السُّجُودِ فَلاٰ یَسْتَطِیعُونَ* خٰاشِعَةً أَبْصٰارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ وَ قَدْ کٰانُوا یُدْعَوْنَ إِلَی السُّجُودِ وَ هُمْ سٰالِمُونَ* فَذَرْنِی وَ مَنْ یُکَذِّبُ بِهٰذَا الْحَدِیثِ سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَعْلَمُونَ* وَ أُمْلِی لَهُمْ إِنَّ کَیْدِی مَتِینٌ* أَمْ تَسْئَلُهُمْ أَجْراً فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ* أَمْ عِنْدَهُمُ الْغَیْبُ فَهُمْ یَکْتُبُونَ»؛ آیا ما تسلیم شدگان به فرمانها و احکام خود را چون مجرمان قرار میدهیم؟شما را چه شده؟ چگونه داوری میکنید؟آیا شما را کتابی آسمانی از نزد خداست که در آن میخوانید.که در آن جهان هرچه را شما بخواهید و انتخاب کنید برای شما خواهد بود؟یا شما را بر ما تا روز قیامت پیمان و سوگند استواری است که هرچه را به سود خود حکم کنید ویژه شماست؟از آنان بپرس کدامشان ضامن آن ادعاست که مسلمان و مجرم یکسانند؟یا شریکانی در ربوبیت خدا دارند که از آنان نزد خدا شفاعت کنند که در اجر و ثواب با مسلمانان یکسان شوند؟پس اگر راستگویند، شریکانشان را به میدان آورند.یاد کن روزی را که کار بر آنان به شدت سخت و دشوار شود،و آن روز که جای هیچ تکلیف و عبادتی نیست به عنوان سرزنش و ملامت به سجده کردن دعوت شوند،ولی در خود قدرت و استطاعت سجده کردن نیابند!دیدگانشان از شرم و حیا فروافتاده،خواری و ذلت آنان را فراگیرد و اینان در دنیا به سجده بر خدا دعوت میشدند درحالیکه تندرست بودند،ولی از فرمان خدا متکبرانه روی میگرداندند.پس مرا با کسانی که این قرآن را انکار میکنند واگذار،به زودی ما آنان را به تدریج از آنجا که نمیدانند به سوی عذاب میکشانیم؛و البته آنان را مهلت میدهیم تا گناهشان را درحال بیخبری به نهایت برسانند،بیتردید نقشه و تدبیر من استوار است.اینکه دعوتت را نمیپذیرند مگر از آنان در برابر ابلاغ رسالت پاداشی میطلبی که از خسارت و زیانش سنگین بارند؟
یا غیب نزد آنان است و آنان از روی آن مینویسند و خود با تکیه بر آن به ادعاهای خود یقین میکنند و به دیگران هم خبر میدهند؟نجم،35-47.
(14).خطبه متقین.البته،این فراز مقدم بر جمله«و لا تنفعه طاعة من اطاعه»میباشد.
(15).شعر از جلال الممالک ایرج میرزا است.
(16).ر ک:ترجمه کتاب الهیئة و الاسلام شهرستانی.(مولف)
(17).بروت:سبیل.
(18).هم در اسرارنامه عطار نیشابوری آمده است و هم در جوهر الذات او.
(19).تفسیر نور الثقلین،شیخ حویزی،ج 4،ص 400:«عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:
قال أمیر المؤمنین صلوات اللّه علیه:ان هذه النجوم التی فی السماء مدائن مثل المداین التی فی الارض مربوطة کل بعمود من نور،طول ذلک العمود فی السماء مسیرة مأتین و خمسین سنة».
(20).از مثنوی خسرو و شیرین نظامی گنجوی است.
(21).از مثنوی معنوی مولوی است.او ضمن بیان داستان جالبی مینویسد:
همچو شه نادان و غافل بد وزیر پنجه میزد با قدیم ناگزیر
با چنان قادر خدایی کز عدم صد چو عالم هست گرداند به دم
صد چو عالم در نظر پیدا کند چونک چشمت را به خود بینا کند
گر جهان پیشت بزرگ و بیبنیست پیش قدرت ذرهای میدان که نیست
این جهان خود حبس جانهای شماست هین روید آن سو که صحرای شماست
این جهان محدود و آن خود بیحدست نقش و صورت پیش آن معنی سدست
صد هزاران نیزه فرعون را درشکست از موسیای با یک عصا
صد هزاران طب جالینوس بود پیش عیسی و دمش افسوس بود
صد هزاران دفتر اشعار بود پیش حرف امیاش آن عار بود
با چنین غالب خداوندی کسی چون نمیرد گر نباشد او خسی؟
بس دل چون کوه را انگیخت او مرغ زیرک با دو پا آویخت او
فهم و خاطر تیز کردن نیست راه جز شکسته مینگیرد فضل شاه
روح میبردت سوی چرخ برین سوی آب و گل شدی در اسفلین
اسب همت سوی اختر تاختی آدم مسجود را نشناختی
آخر آدمزادهای ای ناخلف چند پنداری تو پستی را شرف
چند گویی من بگیرم عالمی این جهان را پر کنم از خود همی
گر جهان پر برف گردد سربهسر تاب خور بگدازدش با یک نظر.
(22).از نظامی گنجوی است.
(23).واقعا،چقدر حرف زدن قدیمیها فرق داشت!نمیدانم چرا امروزیها،حتی آنها که سواد دارند،اینقدر بد حرف میزنند و گاه غیر از بدی گفتار حرفهای باطل و یاوه و غیر حق میزنند؟عوام هم که بیشترشان فحشهای بد و رکیک میدهند،اما قدیمیها خیلی قشنگ حرف میزدند.(مولف)
(24).مدینة المعاجز،سید هاشم بحرانی،ج 4،ص 46؛نیز بحار الانوار،ج 37،ص 97:
«روی عن ام أیمن رضی اللّه عنها قالت:«مضیت ذات یوم إلی منزل سیدتی و مولاتی فاطمة الزهراء علیها السلام لا زورها فی منزلها،و کان یوما حارا من أیام الصیف، فأتیت إلی باب دارها،و إذا أنا بالباب مغلق فنظرت من شقوق الباب و إذا بفاطمة الزهراء علیها السلام نائمة عند الرحی،و رأیت الرحی تدور و تطحن البر،و هی تدور من غیر ید تدیرها،و المهد أیضا إلی جانبها،و الحسین علیه السلام نائم فیه،و المهد یهتز و لم أر من یهزه و رأیت کفا تسبح[للّه]قریبا من کف فاطمة الزهراء،قالت ام أیمن:فتعجبت من ذلک فترکتها و مضیت إلی سیدی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله [و سلمت علیه]و قلت:یا رسول اللّه إنی رأیت الیوم عجبا،ما رأیت مثله أبدا.فقال لی:ما رأیت یا ام أیمن؟فقلت:إنی قصدت منزل فاطمة الزهراء،فلقیت الباب مغلقا، فإذا أنا بالرحی تطحن البر،و هی تدور من غیر ید[تدیرها]،و رأیت مهد الحسین بن (فاطمة)یهتز من غیر ید تهزه،و رأیت کفا یسبح اللّه قریبا من کف فاطمة الزهراء،[و لم أر شخصه].فقال:یا ام أیمن اعلمی ان فاطمة الزهراء صائمة،و هی متبعة[جائعة]، و الزمان قیض،فألقی اللّه علیها النعاس فنامت،فسبحان من لا ینام،فوکل اللّه ملکا، یطحن عنها قوت عیالها،و أرسل[اللّه]ملکا آخر،یهز مهد ولدها الحسین علیه السلام لئلا یزعجها عن نومها،و وکل اللّه تعالی ملکا آخر،یسبح اللّه عز و جل،قریبا من کف فاطمة[یکون]ثواب تسبیحه لها،لان فاطمة علیها السلام لم تفتر عن ذکر اللّه عز و جل،فإذا نامت جعل اللّه ثواب تسبیح ذلک الملک لفاطمة علیها السلام.فقلت:
یا رسول اللّه أخبرنی من یکون الطحان،و من الذی یهز مهد الحسین علیه السلام و یناغیه،و من المسبح؟فتبسم النبی صلی اللّه علیه و آله ضاحکا،و قال:أما الطحان فهو جبرائیل،و أما الذی یهز مهد الحسین علیه السلام فهو میکائیل،و أما[الملک]المسبح فهو إسرافیل».
نیز در همان کتاب:عن طاووس الیمانی:«...ان جبرائیل علیه السلام نزل یوما إلی الارض فوجد الزهراء نائمة و الحسین علیه السلام فی مهده یبکی علی جاری عادة الاطفال مع امهاتهم.فجلس جبرائیل علیه السلام عند الحسین علیه السلام و جعل یناغیه و یسکته عن البکاء و یسلیه و لم یزل کذلک حتی استیقظت فاطمة علیها السلام من منامها فسمعت إنسانا یناغی الحسین علیه السلام فالتفت إلیه فلم تر أحد، فأعلمها أبوها رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله أن جبرائیل علیه السلام کان یناغی الحسین علیه السلام».
(25).اشاره است به این آیه: «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِیهٰا أَنْهٰارٌ مِنْ مٰاءٍ غَیْرِ آسِنٍ وَ أَنْهٰارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ یَتَغَیَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهٰارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشّٰارِبِینَ وَ أَنْهٰارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّی وَ لَهُمْ فِیهٰا مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ وَ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ کَمَنْ هُوَ خٰالِدٌ فِی النّٰارِ وَ سُقُوا مٰاءً حَمِیماً فَقَطَّعَ أَمْعٰاءَهُمْ». محمد،15.
(26).فصلت،30-31: «إِنَّ الَّذِینَ قٰالُوا رَبُّنَا اللّٰهُ ثُمَّ اسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلاٰئِکَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ* نَحْنُ أَوْلِیٰاؤُکُمْ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ فِی الْآخِرَةِ وَ لَکُمْ فِیهٰا مٰا تَشْتَهِی أَنْفُسُکُمْ وَ لَکُمْ فِیهٰا مٰا تَدَّعُونَ».
کرج،مسجد حضرت معصومه(ع) دهه دوم و سوم محرم 83-1382
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
قرآن مجید در آیه 19 سوره مبارکه رعد میفرماید:حق بودن این کتاب و آیات نازل شده بر پیغمبر را تنها صاحبان عقل و خرد درک میکنند و به آن یقین و باور دارند.سبب مساله هم این است که هر صاحب عقلی وقتی با چشم عقل به حق نگاه میکند و آن را با نور باطن خویش میسنجد،به آن حق یقین پیدا میکند.
یکی از حکمای بزرگ الهی میفرماید:
آیا هیچ انسانی در اینکه ضرب دو در دو مساوی با چهار است شک دارد؟حق هم در همه زمینهها مانند آن بخش از علم ریاضیات است که برای همه مسلّم است و درست بودنش به آسانی درک میشود.
او بعضی از حقایق را نیز در اینباره مثال میزند و میفرماید:
عدالت،که به معنای قرار دادن هرچیز در جای خویش است،از جمله این امور حق است.بدن انسان و اعضا و جوارح او نمونه بارز رعایت عدالت است.زیرا اگر خداوند چشم را،به جای سر،بر روی سینه قرار میداد،بر خلاف عدالت رفتار کرده بود؛یا اگر بینی را پشت سر آدمی تعبیه میکرد، عدالت را رعایت نکرده بود؛و همین طور سایر اندام را. 1
یعنی برای هر عاقلی روشن است که این اعضاء و جوارح در جای خویش قرار دارند.
در نظام خلقت نیز همین تناسب برقرار است:ستارگان،قمرها، خورشید،کهکشانها،و سحابیها در جای خود قرار گرفتهاند.در نباتات نیز،هر گیاه یا درختی بر مقام خویش است؛یعنی درخت گردو در نظام خلقت همان است که باید میبود؛رنگ خربزه و هندوانه و مزه هر خوراکیای باید همین باشد.این عدالت است.
پس،عدل هرچیز را در جای معین خود قرار دادن است.متضاد عقل نیز تجاوز و بغی و ظلم است. 2
پیشترها که بیشتر مردم ایران در مکتبخانهها کتابهایی مانند گلستان سعدی را میخواندند،حقایق بسیاری را از آنها یاد میگرفتند.مثلا، سعدی درباره اینکه در عالم هرچیز در جای خویش است میگوید:
آن که هفت اقلیم عالم را نهاد هرکسی را هرچه لایق بود داد
گر توانا بینی ار کوتاهدست هرکه را بینی چنان باید که هست
اینکه مسکین است اگر قادر بود بس جنایتها کزو صادر شود
گربۀمحروم اگر پر داشتی تخم گنجشک از هوا برداشتی.
به راستی،اگر خداوند متعال بالی که به کبوتر داده را به گربه هم میداد،چه اتفاقی میافتاد؟با آن قدرت و سرعتی که گربه دارد،کبوترها را در هوا شکار میکرد و آسایش از این موجودات سلب میشد.امروزه، علم ثابت کرده است که استخوان پرندگان توخالی است،برای اینکه اسکلتشان سبک باشد و بتوانند پرواز بکنند؛اگر زهری که خدا به مار و عقرب و زنبور داده را به مگس و پشه یا گربه و گنجشک میداد،حداقل زندگی ما انسانها در معرض خطر جدی قرار میگرفت؛اگر روزی همه حیوانات زهردار جهان بمیرند و دیگر مار و عقربی وجود نداشته باشد،
طولی نمیکشد که تمام موجودات میمیرند.برای اینکه دائما در کره زمین به واسطه روشن شدن آتش،سوختن نفت و...سمهای مختلف وارد هوا میشود،حیوانات زهردار مأمورند سموم هوا را بگیرند،هم برای خودشان اسلحه دفاعی درست میکنند و هم هوا را پاک کنند تا موجودات دیگر هوای سالم برای تنفس داشته باشند.پس،عقرب و مار هم سر جای خودشان هستند.این معنی واقعی عدالت است.
درستی عدالت مانند درستی سادهترین حسابهای ریاضیات است.اگر به عدالت موجود در نظام هستی دست بخورد،خیمه حیات برچیده میشود.اگر در نسبت آب و خشکی در کره زمین تغییری ایجاد شود، هیچ موجودی قادر به ادامه حیات نیست.اگر کوهها به این شکل بر روی زمین استوار نبودند،زمین تعادل خود را از دست میداد و بشر لحظهای راحت نبود.این معنی عدالت است.
نادان به کسی میگویند که عقلش تعطیل و فکرش ناکارآمد است.معلوم نیست چرا بعضیها بیفکر بار میآیند؛یعنی فقط با چشمشان به عالم نگاه میکنند نه با عقلشان.کسانی که به عالم نگاه میکنند و در پس نگاهشان اندیشه میکنند،حق بودن هر حقیقتی را درک میکنند.مانند کسانی که در احوالات حیوانات،خشکیها،و دریاها مطالعه میکنند.
زیرا مطالعه انسان را وادار به تعقل و تفکر میکند و نمیگذارد انسان نادان بماند.یکی از سفارشات مهم قرآن با دیده تدبر و تعقل به دنیا نگاه کردن است.خداوند در آیات مختلف بر این معنا تاکید میکند:
«سَنُرِیهِمْ آیٰاتِنٰا فِی الْآفٰاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ». 4
به زودی نشانههای خود را در کرانهها و اطراف جهان و در نفوس
خودشان به آنان نشان خواهیم داد تا برای آنان روشن شود که بیتردید او حق است.آیا کافی نیست که پروردگارت با ظاهر کردن حقایق و دلایل بر همه چیز گواه است که تنها او آفریننده و بینیاز است و غیر او مخلوق و از هر جهت نیازمند به اوست.
همچنین است آیاتی که به تدبر در حقایق جهان اشاره دارند.مانند:
بیتردید در آفرینش آسمانها و زمین و رفتوآمد شب و روز و کشتیهایی که در دریاها با جابجا کردن مسافر و کالا به سود مردم روانند، و بارانی که خدا از آسمان نازل کرده و به وسیله آن زمین را پس از مردگیاش زنده ساخته و در آن از هر نوع جنبندهای پراکنده کرده و گرداندن بادها و ابر مسخر میان آسمان و زمین،نشانههایی است از توحید، ربوبیّت و قدرت خدا،برای گروهی که میاندیشند.
اوست که از آسمان آبی برای شما نازل کرد که بخشی از آن نوشیدنی
است و از بخشی از آن درخت و گیاه میروید که دامهایتان را در آن میچرانید.برای شما به وسیله آن آب،زراعت و زیتون و خرما و انگور و از همه محصولات میرویاند؛یقینا در این واقعیات شگفتانگیز طبیعی نشانهای است بر توحید،و ربوبیّت و قدرت خدا،برای گروهی که میاندیشند.و شب و روز و خورشید و ماه را نیز رام و مسخّر شما قرار داد،و ستارگان هم به فرمانش رام و مسخّر شدهاند؛قطعا در این حقایق نشانههایی است بر توحید،ربوبیّت و قدرت خدا،برای گروهی که تعقّل میکنند.و نیز آنچه را که در زمین به رنگهای گوناگون برای شما آفرید رام و مسخرّتان ساخت؛مسلما در این امور نشانهای است بر توحید، ربوبیّت و قدرت خدا،برای گروهی که متذکّر میشوند.و اوست که دریا را رام و مسخّر کرد تا از آن گوشت تازه بخورید،و زینتی را که میپوشید از آن بیرون آورید و در آن کشتیها را میبینی که آب را میشکافند تا شما را برای حمل کالا،تجارت و دادوستد جابجا کنند و برای اینکه از فضل و احسان خدا طلب کنید و در نهایت به سپاس گزاری خدا برخیزید.
و در زمین کوههایی استوار افکند تا شما را در حال گردش وضعی و انتقالی نلرزاند،و نهرها و راههایی را پدید آورد تا برای رسیدن به اهداف و مقاصد خود راه یابید.و برای اینکه در عبور از کوهها و بیابانها و کویرها سرگردان و گم نشوید نشانهها قرار داد،و مردم به هنگام شب در دل بیابانها و بر سطح دریاها به وسیله ستارگان راهیابی میکنند.بر این اساس آیا کسی که همهچیز میآفریند،مانند کسی است که هیچچیز نمیآفریند؟پس کرنش در برابر بتان بر پایه چه دلیلی است؟آیا پند نمیگیرید؟و اگر نعمتهای خدا را شماره کنید،هرگز نمیتوانید آنها را به شمار آورید؛یقینا خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.
آیا با تأمل به شتر نمینگرند که چگونه آفریده شده؟و به آسمان که
چگونه بر افراشته شده؟و به کوهها که چگونه در جای خود نصب شده؟ و به زمین که چگونه گسترده شده؟
این همه تاکید قرآن برای مطالعه و تدبر در خلقت جهان برای چیست؟و مخاطبان این دعوت کیستند؟آیا خطاب قرآن به پیروان ادیان دیگر یا هواداران مکاتب غربی است؟آیا این سخن امیر مومنان برای ما مسلمانان گفته نشده است که:
«و اللّه اللّه فی القرآن لا یسبقکم بالعمل به غیرکم». 8
خدا را خدا را درباره قرآن!مبادا دیگران در عمل به آن از شما پیشی بگیرند.
با اینکه اولین آیه قرآن و اولین سخن پروردگار با آخرین پیامبرش دستور به خواندن است،نمیدانم چرا مسلمانان این اندازه با کتاب و مطالعه غریب و در این عرصه مهجورند؟بهواقع،همیشه برای مردم ایران غصه خوردهام که چرا از کتاب و کتاب خوانی دورند؟
طبق آمار کتابخانه ملی ایران مقدار وقتی که مردم ایران برای کتاب خواندن صرف میکنند،در هر 24 ساعت 2 دقیقه بیشتر نیست. 9 از این مقدار هم باید مطالعاتی را که صرفا جنبه سرگرمی و تفریح دارد کم کرد،چون متاسفانه،خیلی از مردم علاقمند به خواند مطالبی هستند که در ازای آن چیز مهمی گیرشان نمیآید؛مثل خواندن برخی کتابهای داستان و رمان و بخش حوادث روزنامهها یا مجلات ورزشی و...
در خواندن کتاب،باید به محتوای آن توجه کنیم و به علمی که از آن به دست میآوریم دقت نماییم.زیرا برخی علمها مفیدند و برخی مضر.
برخی نیز نه مفیدند و نه مضر؛یعنی یادگیری یا مطالعه آنها فقط اتلاف وقت و انرژی محسوب میشود.
عدهای هم حقایق را تنها از سخنرانیها و منبرها کسب میکنند و به مطالعه نمیپردازند.آن هم محدود به ماه مبارک رمضان و محرم و مناسبتهایی از این دست است.ضمن اینکه یک سخنران،هرقدر هم اهل مطالعه و تحقیق و تامل باشد،به خاطر وقت کمی که دارد،تنها درصدی از دانستههایش را میتواند بازگو کند.این در حالی است که کتاب انسان را با دنیاهای دیگر و موضوعات متنوعتر آشنا میکند.
شرمم میآید این نکته را یادآوری کنم که در اروپا و آمریکا مردم به محض اینکه بیکار میشوند سراغ کتاب میروند.ازاینرو،وقتی در اتوبوس و قطار و سایر وسایل نقلیه مینشینند تا از شهری به شهری بروند،بیشتر مردم مشغول مطالعه هستند.کتابخانههایشان نیز پر از افراد کتابخوان و کتابدوست است و تقریبا همه در خانه کتاب دارند.
پیش از آن که به لندن بروم،درباره کتابخانه بزرگی که کنار موزه لندن واقع است مطالبی شنیده بودم،اما وقتی به کتابخانه«بریتیش موزیوم» رفتم،دیدم هرچه گفتهاند راست گفتهاند.قفسههای کتاب این کتابخانه که تا سقف امتداد داشت پر از کتاب بود و این درحالی بود که به علت کمبود جا،با وجود فضای بسیار بزرگی که آن کتابخانه دارد،کتابها را روی زمین و روی هم چیده بودند!تعداد کتابخوانها و مراجعین و درآمدی که از فروش کتاب به همه دنیا کسب میکنند بماند.
ما در کتاب خواندن حتی از کمونیستها هم عقب تریم.در شهر لنینگراد (سنپترزبورگ اسبق و کنونی)که شاید شش ماه از سال زمستان است و ارتفاع برف تا کمر مردم میرسد،کتابخانهای وجود دارد که 15 میلیون عنوان کتاب را در خود جای داده است و بهترین کتابهای موجود در دنیا را دارد. 10
یکی از رجال سیاسی ایران در مقالهاش نوشته بود:وقتی از طرف دولت ایران به لنینگراد رفتم،از کتابخانه لنینگراد هم دیدن کردم.وقتی وارد کتابخانه شدم،بهتزده و متعجب شدم.رئیس کتابخانه که به میزبان من بود استقبال و پذیرایی خیلی گرمی به عمل آورد و جایجای کتابخانه را به من نشان داد.در اثنای صحبت،از رئیس کتابخانه پرسیدم:در این 15 میلیون کتاب،مهمترین کتاب کدام است؟گمان هم میکردم مثلا مانیفست لنین را نام خواهد برد.او گفت:دلتان میخواهد ببینید؟گفتم:
بله.گفت:مهمترین کتاب ما در اتاق مخصوصی نگهداری میشود.اجازه بدهید کلیدش را بیاورم!
وقتی کلید را آورد و در آن اتاق را باز کرد،دیدم عجب اتاقی است!از در و دیوار اتاق ظرافت و هنر میبارید.میز گرانقیمتی هم در وسط اتاق قرار داشت که ظرفی طلایی رنگ در آن به چشم میخورد که رویش کتابی باز بود.رئیس کتابخانه کلیدی را زد و بشقاب آرام شروع به گشتن کرد.به من هم گفت که با احترام بایستید،زیرا این کتاب در میان این 15 میلیون اثر مهمترین کتاب است،زیرا میتواند دنیا را اداره کند.گفتم:
میتوانم آن را از نزدیک ببینم.موافقت کرد و کلید را زد.وقتی بشقاب از حرکت ایستاد،دیدم آن کتاب نهج البلاغه امیر المؤمنین است!
چرا ما ایرانیها کتاب نمیخوانیم؟این چه مصیبتی است که در عالم نوشتن و خواندن کتاب گریبانگیر ما شده است؟شاید هنوز عدهای از مردم باشند که گمان کنند کتاب نوشتن کار آسانی است،درحالیکه نوشتن یک کتاب خوب جان انسان را میگیرد.بعد از نگارش هم، چندین نفر باید کار کنند با اثر به نحو مطلوب از چاپ در بیاید.با این همه و با وجود صرف هزینههای سنگین چاپ و نشر،تیراژ کتاب برای
70 میلیون ایرانی بین 1000 تا 5000 جلد است 11 که فروش و پخش آنها چند سال طول میکشد!اینجاست که انسان شرمنده میشود از اینکه اروپاییها و آمریکاییها در مطالعه نظام طبیعت و به دست آوردن حقایق موجود در از ما مسلمانان پیشترند.درحالیکه این دستور قرآن و فرمان پیامبر و اهل بیت عصمت و طهارت به ماست:
«طلب العلم فریضة علی کل مسلم و مسلمة». 12
13 چند سال پیش،از آذربایجان شوروی نامهای به من رسید به این مضمون که ما روسهای آزاد شده از بند کمونیسم سخت نیازمند به کتابهای دینی هستیم.چون از زمان برقراری نظام کمونیسم در شوروی،عدهای از خانوادههای ما که شیعه بودند،کشته شدنند و آن عده هم که ماندند از دینداری منع گشتند.لذا ما چیزی از دین نمیدانیم و کتاب چندانی هم در دستمان نیست تا مطالعه کنیم.اگر امکان دارد برای ما کتاب بفرستید تا ما دوباره به تشیع و دامان اهل بیت برگردیم!
در حدی که در وسعمان بود و توان داشتیم،برای آنان نهج البلاغه و مفاتیح و صحیفه سجادیه فرستادیم و در حال حاضر نیز مشغول ترجمه چند کتاب به زبان آنها هستیم.وقتی این کتابها به دستشان رسید، آنها را بین شیعیان پخش کردند.بعد از مدتی نیز،نامهای برایم فرستادند که از پخش آن کتابها تقدیر و تشکر بیحد کرده بودند.بعدها برایم نقل کردند که وقتی آنها نهج البلاغه و مفاتیح و صحیفه سجادیه را دیده بودند،از فرط خوشحالی کتابها را بغل کردند و روی سر و چشم میگذاشتند و گریه میکردند و لذت میبردند از اینکه علی،علیه السلام، برای آنان حرف زده است.
سعدی راست گفته است:«قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار
آید».مردم ما در ایران بدون هیچگونه ناراحتی و نگرانی میتوانند در سخنرانیهای مذهبی شرکت کنند،کتابهای مقید دینی بخوانند،معارف اسلامی و الهی را در دل و جان خود پرورش دهند،و نفس خود را مهذب سازند؛ولی متاسفانه یک عمر از برخی از آنان میگذرد،درحالی که یک کلمه قصار از نهج البلاغه را نخواندهاند و حتی این کتاب شریف را ندیدهاند.
آیا این انصاف است که حتی اهل مطالعه و جوانان ما انواع و اقسام داستانهای کوتاه و بلند نویسندگان آمریکایی و اروپایی را بخوانند یا نام تمام بازیکنان یک تیم فوتبال در فلان باشگاه اروپایی را بلد باشند و تاریخچه پیدایش هرچیزی را در این عالم بلد باشند،ولی قرآن و نهج البلاغه و صحیفه سجادیه را نشناسند و نخواهند که بشناسند؟!چرا باید «شعرهای شلسیلوستراین یا ترانههای پنیگفلوید از مناجات خمس عشر امام سحاد،علیه السلام،برای جوانان ما شناخته شدهتر باشد؟».
این عدالت است که نهج البلاغه علی را نشناسیم و او را در زندگی خود در جایی که سزاوار آن است قرار ندهیم؟آیا این به نوعی امتداد همان مظلومیتی نیست که مخالفان آن حضرت برایشان در طول تاریخ ایجاد کردند؟
فاطمه زهرا در سخنرانی خود خطاب به ابو بکر فرمودند:
کاری که شما کردید این بود که بعد از وفات پدرم هرکس را،در جایی قرار دادید مستحق آنجایگاه نبود.تو خود به جای علی،علیه السلام، نشستهای،درحالیکه اینجای تو نیست؛عمر بن خطاب و ابو عبیده جراح و مغیرة بن شعبه نیز سر جای خودشان نیستند.با این کار شما، زخمی به اسلام وارد که تا روز قیامت درمانی ندارد. 14
یعنی تمام برنامههای شما عین ظلم و تجاوز،و خلاف عدالت بود.
عدل حق است،مانند حق بودن گزارۀ دو ضرب در دو میشود چهار.
اگر بگوییم میشود 11 یا میشود 3 ناحق گفتهایم.همه این ضربها بجز اولی باطلند.
چنانکه در گفتارهای پیش آوردیم،قرآن در آیات 151-152 سوره انعام چند موضوع را عنوان کرد که هر عاقلی حق بودن آنها را درک میکند.
یعنی کسی که در باطن خود آنها را تحلیل میکند بر حق بودنشان صحه میگذارد.پنج موضوع را در آیه 151 بررسی کردیم و از چهار موضوع موجود در آیه 152 به موضوع نخست پرداختیم که درباره مال یتیم بود.اما موضوع دوم:
«وَ أَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ لاٰ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا».
و پیمانه و ترازو را براساس عدالت و انصاف کامل و تمام بدهید.
روی سخن قرآن در این فراز از آیه با کاسبها،قپاندارها،همه کسانی که جنس کشیدنی و کیلی دارند.پمب بنزینیها،به آنها که حمل گازوئیل و نفت و بنزین و سایر مواد را بر عهده دارند است.یعنی هر گاه جنسی به مردم میدهید،ترازوهایتان را پر بگیرید و دقیق باشید که کم نباشد؛یعنی با ترازو بازی نکیند تا کسی که یک کیلو جنس خریده تنها صاحب نهصد گرمش باشد؛یعنی در روز روشن صد گرم از مال مردم را ندزدید،زیرا این نوع دزدی از دزدی شبانه نیز بدتر است.
دزدی که شبانه و در تاریکی به در خانهای کلید میاندازد یا از دیوار مردم بالا میرود،در تاریکی میآید و در تاریکی نیز میرود؛اما کاسبی
که روز روشن مال مردم را اینطور ذرهذره میدزدد،دزد بیحیا و قهاری است.
قرآن میفرماید:اگر جنس را وزن میکنید و به مردم میدهید، ترازوهاتان را پر بکنید.دقت شود!نمیگوید به مردم جنس اضافه بدهید، میفرماید مطابق پولی که دادهاند جنس تحویلشان بدهید و میزان سنجشتان را پر بگیرید.اگر میزان کیلوست در وزنش دقت کنید؛اگر معیار لیتر است،مواظب باشید سر ظرف خالی نماند یا حوصله کنید تا محتویات ظرف کاملا خالی شود.مثلا،صاحب ماشین خودش در ماشین نشسته تا روغن موتورش را عوض کنند.پیمانه روغن را کامل پر کنید و از لب پیمانه کم نگیرید.بعد هم صبر کنید تا روغن داخل ظرف کاملا خالی شود.عجله نکنید و ظرف را زود بر ندارید.زیرا این خیانت است.
اگر از کسی که مخالف و دشمن قرآن هم هست بپرسیم که دوست داری کسی از جنسی که خریدهای و بابتش پول پرداختهای کم بگذارد؟ میگوید:نه؛اگر بپرسیم:کسی که این کار را میکند به نظر تو چه نوع انسانی است؟میگوید:خیلی دزد است»خدا لعنتش کند!حال،اگر به او بگوییم:قرآنی که با آن مخالف هستی به همه دستور میدهد که کمفروشی نکنند،میگوید:درست گفته است.
تا آنجا که از آیات قرآن فهم میشود خداوند از آنها که در ترازو و پیمانه خیانت میکنند نفرت فراوان دارد.در قرآن کریم،واژه «وَیْلٌ» 14 بار آمده است. 15 در تفاسیر قرآن آمده است که کلمه «وَیْلٌ» بر نفرت دلالت دارد؛معنی دیگر«ویل»را لعنت دانستهاند؛و گروهی نیز آن را نام چاهی در جهنم ذکر کردهاند.به هر ترتیب،خداوند میفرماید:
«وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ».
معنی آیه این است که وای بر یا لعنت بر کمفروشان؛یا اینکه:چاه جهنم جای آنان باد که در پیمانه و ترازو به مردم خیانت میکنند.
کمفوشی خلاف فرمان است که ترازوی حق به میزان است
آن که با سنگ کممتاع فروخت آتش از سنگ جست و ریشش سوخت
آب در شیر گاو کرد آن کرد آمد آن آب و ماده گاو ببرد. 16
عدالت حق است و تمام آیات قرآن بر عدالت بنا شدهاند.وقتی عاقل قرآن را میسنجد و در آن اندیشه میکند حق بودن قرآن را کشف میکند.اما این انتهای راه نیست،زیرا عقل پیروی و تبعیت از حق را بر خود واجب و لازم میداند.دیگر نیاز نیست خداوند یا انبیاء تبعیت از حق را بر چنین کسی واجب کنند،زیرا قبل از وجوب شرعی او وجوب عقلی این تبعیت را درک کرده است.
یادم هست شبی بعد از منبر،جوانی که جلوی در مجلس ایستاده بود به من گفت:من چند کلمهای با شما حرف دارم!گفتم:بگو!گفت:من برای گوش دادن به سخنان شما به اینجا نیامده بودم.حقیقت ماجرا این است که از این حوالی رد میشدم.وقتی دیدم اینجا خیلی شلوغ است،اول خیال کردم تئاتری یا فیلمی پخش میکنند که مردم اینطور جمع شدهاند(آن مجلس در مسجد برگزار نمیشد).وقتی داخل شدم دیدم شما بالای منبر هستید.اول،میخواستم برگردم،اما با خودم گفتم:
حتما خبری در این مجلس هست که این همه مردم آمدهاند اینجا نشستهاند!من هم نشستم ببینم چه خبر است.حال،میخواهم به شما بگویم که من دزد هستم و چیزهای گران هم میدزدم.اما حرفهایی که امشب شنیدم را حق دیدم و چون از حق باید پیروی کرد،تصمیم گرفتم دزدی را ترک کنم.برای همین،زحمتی برای شما دارم!
وقتی از خواستهاش پرسیدم گفت:من از مغازهای دو عدد فرش گرانقیمت دزدیدهام.خودم اگر بخواهم آنها را به صاحب فرش بر گردانم،میترسم عصبانی شود و مرا تحویل دهد.چون من توبه کردهام و دیگر نمیخواهم دزدی کنم،نشانی آن مغازه را میدهم تا شما زحمت بازگرداندن فرشها را متقبل شوید.
یک نفر را نزد صاحب آن مغازه فرستادم،که زیاد هم انسان متدینی نبود،تا ماجرا را به او بگوید.صاحب مغازه گفته بود:من به جایی که روضه باشد نمیآیم،اما مساله خیلی برایم جالب است!شما آن فرش یک میلیون تومانی را به من برگردانید،ولی فرش دیگر را خرج کار خیر کنید که هم خدا به من لطفی بکند،و هم آن دزد را بیامرزد!
آری،وقتی انسان حق را فهمید،عقل به او دستور میدهد که از حق متابعت کند.پیروی از حق کمکم نورانیت هم برای انسان به همراه میآورد و او بیشتر دلبسته حق میشود.آن وقت است که عمل به تکلیف برای انسان آسان میشود و از آن لذت میبرد.چنین کسی نمازش را با عشق میخواند و روزهاش را با عشق میگیرد و کارهای خیر را با محبت انجام میدهد.اما خدا نکند کسی 60 سال در این دنیا و در جوار قرآن و مسجد و علمای ربانی و نهج البلاغه باشد و حق بودن آنها را درک نکند و،در نهایت،از آنان نیز پیروی ننماید!
(1).این سخنان از مرحوم علامه طباطبایی است.ر ک:شیعه در اسلام یا مفالات مکتب تشیع.(مولف)
(2).معنی عدل در روایات چنین آمده است:
-شرح رسالة الحقوق،امام زین العابدین،ص 71:«فوضع الشئ فی محله یمثل العدل، کما أن وضع الشئ فی غیر محله یمثل الظلم».
-نهج البلاغه،ج 4،ص 102:(و سئل علیه السلام أیما أفضل العدل أو الجود؟)فقال علیه السلام:العدل یضع الأمور مواضعتها،و الجود یخرجها من جهتها.و العدل سائس عام،و الجود عارض خاص.فالعدل أشرفهما و أفضلهما.
-«بحار الأنوار،ج 72،ص 36:عن أبی علی الاشعری،عن الحسنبن علی الکوفی، عن عبیس ابن هشام،عن عبد الکریم،عن الحلبی،عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:
العدل أحلی من الماء یصیبه الظمآن،ما أوسع العدل إذا عدل فیه و إن قل
بیان:العدل ضد الجور،و یطلق علی ملکة للنفس تقتضی الاعتدال فی جمیع الامور، و اختیار الوسط بین الافراط و التفریط،و یطلق علی إجراء القوانین الشرعیة فی الاحکام الجاریة بین الخلق،قال الراغب:العدل ضربان مطلق یقتضی العقل حسنه و لا یکون فی شئ من الازمنة منسوخا و لا یوصف بالاعتداء بوجه نحو الاحسان إلی من أحسن إلیک،و کف الاذیة عمن یکف أذاه عنک،و عدل یعرف کونه عدلا بالشرع، و یمکن أن یکون منسوخا فی بعض الازمنة کالقصاص و أرش الجنایات،و لذلک قال:
"فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه"و قال:"و جزاء سیئة سیئة مثلها"فسمی ذلک اعتداء و سیئة،و هذا النحو هو المعنی بقوله:"إن اللّه یأمر بالعدل و الاحسان" فان العدل هو المساواة فی المکافاة إن خیرا فخیرا،و إن شرا فشرا،و الاحسان أن یقابل الخیر بأکثر منه و الشر بأقل منه انتهی.و قوله علیه السلام:"إذا عدل فیه"یحتمل وجوها:الاول أن یکون الضمیر راجعا إلی الامر أی ما أوسع العدل إذا عدل فی أمر، و إن قل ذلک الامر،الثانی أن یکون الضمیر راجعا إلی العدل،و المراد بالعدل الامر الذی عدل فیه،فیرجع إلی المعنی،و یکون تأکیدا،الثالث إرجاع الضمیر إلی العدل
أیضا و المعنی ما أوسع العدل الذی عدل فیه أی یکون العدل واقعیا حقیقا لا ما یسمیه الناس عدلا أو یکون خالصا غیر مخلوط بجور،أو یکون عدلا ساریا فی جمیع الجوارح لا مخصوصا ببعضها،و فی جمیع الناس لا یختص ببعضهم،الرابع ما قیل:إن "عدل"علی المجهول من بناء التفعیل،و المراد جریانه فی جمیع الوقایع لا أن یعدل إذا لم یتعلق به غرض،فالتعدیل رعایة التعادل و التساوی،و علی التقادیر یحتمل أن یکون المراد بقوله:"و إن قل"بیان قلة العدل بین الناس.
-بحار الأنوار،ج 72،ص 39:عن محمد،عن أحمد،عن ابن محبوب،عن ابن وهب، عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:العدل أحلی من الشهد،و ألین من الزبد،و أطیب ریحا من المسک.
ایضاح:"أحلی من الشهد"من قبیل تشبیه المعقول بالمحسوس،لالف أکثر الخلق بتلک المشتهیات البدنیة الدنیة.
-بحار الأنوار،ج 72،ص 350:سئل أمیر المؤمنین علیه السلام أیما أفضل العدل أو الجود؟قال:العدل یضع الامور مواضعها،و الجود یخرجها عن جهتها،و العدل سائس عام و الجود عارض خاص،فالعدل أشرفهما و أفضلهما،احذر العسف و الحیف،فان العسف یعود بالجلا،و الحیف یدعو إلی السیف،و قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله:
إیاکم و الظلم فانه یخرب قلوبکم،و قال صلی اللّه علیه و آله:أحب الناس یوم القیامة و أقربهم إلی اللّه مجلسا إمام عادل،و إن أبغض الناس إلی اللّه و أشدهم عذابا إمام جائر،و قال صلی اللّه علیه و آله:من أصبح و لایهم بظلم أحد غفر له ما اجترم
-حکایت زیبایی نیز در بحار بدین شکل آمده است:بحار الأنوار،ج 72،ص 351:
روی المظفری فی تاریخه قال:لما حج المنصور فی سنة أربع و أربعین و مائة،نزل بدار الندوة،و کان یطوف لیلا و لا یشعر به أحد،فإذا اطلع الفجر صلی بالناس وراح فی موکبه إلی منزله،فبینما هو ذات لیلة یطوف إذ سمع قائلا یقول:اللهم إنا نشکو إلیک ظهور البغی و الفساد فی الارض،و ما یحول بین الحق و أهله من الظلم،قال:
فملا المنصور مسامعه منه ثم استدعاه فقال له:ما الذی سمعته منک؟قال:إن أمنتنی علی نفسی نبأتک بالامور من أصلها،قال:أنت آمن علی نفسک،قال:أنت الذی
دخله الطمع حتی حال بینه و بین الحق و حصول ما فی الارض من البغی و الفساد،فان اللّه سبحانه و تعالی استرعاک امور المسلمین فاغفلتها،و جعلت بینک و بینهم حجابا و حصونا من الجص و الاجر و أبوابا من الحدید،و حجبة معهم السلاح،و اتخذت وزراء ظلمة،و أعوانا فجرة،إن أحسنت لا یعینوک،و إن أسأت لا یردوک،و قومتهم علی ظلم الناس و لم تأمرهم باعنانة المظلوم و الجایع و العاری،فصاروا شرکاءک فی سلطانک،و صانعتهم العمال بالهدایا خوفا منهم،فقالوا:هذا قد خان اللّه فمالنا لا نخونه فاختزنوا الاموال،و حالوا دون المتظلم و دونک،فامتلات بلاد اللّه فسادا و بغیا و ظلما، فما بقاء الاسلام و أهله علی هذا؟و قد کنت اسافر إلی البلاد الصین و بها ملک قد ذهب سمعه،فجعل یبکی فقال له وزراؤه:ما یبکیک؟فقال:لست أبکی علی ما نزل من ذهاب سمعی ولکن المظلوم یصرخ بالبات و لا أسمع نداءه،و لکن إن کان سمعی قد ذهب فبصری،باق،فنادی فی الناس:لا یلبس ثوبا أحمر إلا مظلوم،فکان یرکب الفیل فی کل طرف نهار هل یری مظلوما فلا یجده.هذا و هو مشرک باللّه،و قد غلبت رأفته بالمشرکین علی شح نفسه،و أنت مؤمن باللّه،و ابن عم رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله و لا تغلبک رأفتک بالمسلمین علی شح نفسک فإنک لا تجمع المال إلا لواحدة من ثلاث إن قلت:إنک تجمع لولدک،فقد أراک اللّه تعالی الطفل الصغیر یخرج من بطن امه لا مال له،فیعطیه.فلست بالذی تعطیه بل اللّه سبحانه هو الذی یعطی،و إن قلت:أجمعها لتشیید سلطانی فقد أراک اللّه القدیر عبرا فی الذین تقدموا،ما أغنی عنهم ما جمعوا من الاموال و لا ما أعدوا من السلاح،و إن قلت أجمعها لغایة هی أحسن ما الغایة التی أنا فیها،فو اللّه ما فوق ما أنت فیه منزلة إلا العمل الصالح یا هذا هل تعاقب من عصاک إلا بالقتل؟فیکف تصنع باللّه الذی لا یعاقب إلا بألیم العذاب، و هو یعلم منک ما أضمر قلبک،و عقدت علیه جوارحک،فماذا تقول إذا کنت بین یدیه للحساب عریانا؟هل یغنی عنک ما کنت فیه شیئا؟.قال:فبکی المنصور بکاء شدیدا و قال:یا لیتی لم اخلق و لم أک شیئا،ثم قال:ما الحیلة فیما حولت؟قال:
علیک بأعلام العلماء الراشدین،قال:فروامنی،قال:فروامنک مخافة أن تحملهم علی ظهر من طریقتک،و لکن افتح الباب،و سهل الحجاب و خذ الشئ مما حل و طاب،
و انتصف للمظلوم،و أنا ضامن عمن هرب منک أن یعود إلیک،فیعاونک علی أمرک، فقال المنصور:اللهم وفقنی لان أعمل بما قال هذا الرجل،ثم حضر المؤذنون و أقاموا الصلاة،فلما فرغ من صلاته قال:علی بالرجل،فطلبوه فلم یجدوا له أثرا فقیل:إنه کان الخضر علیه السلام.
-قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله:عدل ساعة خیر من عبادة سبعین سنة قیام لیلها و صیام نهارا،و جور ساعة فی حکم أشد و أعظم عند اللّه من معاصی ستین سنة و قال صلی اللّه علیه و آله:من أصبح و لا یهم بظلم أحد غفر له ما اجترم،و قال صلی اللّه علیه و اله:إن أهون الخلق علی اللّه من ولی أمر المسلمین فلم یعدل لهم.
(3).از سعدی است.
(4).فصلت،53.
(5).بقره،164.
(6).نحل،10-18.
(7).غاشیه،17-20.
(8).نهج البلاغه،ج 3،ص 77.
(9).فرهنگ در همه جای دنیا شاخصهها و پارامترهای اندازهگیری مشخصی دارد که یکی از مهمترین آنها،مقایسه آماری شاخص مطالعه و تیراژ کتاب در این کشورها است.با مقایسه این دو مقوله،میتوان گفت که ایرانیها کتاب نمیخوانند!براساس اعلام رئیس سازمان کتابخانه ملی ایران،هر شهروند ایرانی در شبانه روز تنها دو دقیقه از وقت خود را به خواندن کتاب اختصاص میدهد که این میزان در مقایسه با کشورهای توسعه یافته همانند ژاپن یا انگلیس که سرانه مطالعه آنها حدود 90 دقیقه در روز است و یا در مقایسه با کشورهای در حال توسعهای همانند ترکیه یا مالزی که این عدد نزدیک به 55 دقیقه در روز است،بسیار اندک است(رئیس ستاد هفته کتاب خراسان رضوی در سال 87 گفته است:سرانه مطالعه در دنیا 45 دقیقه در روز و در ایران بین هشت تا 10 دقیقه استآمارگیری جدید وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی از میزان سرانه مطالعه در تهران نیز نشان میدهد تقریبا نیمی از
تهرانیها هیچ پولی برای خرید کتاب نمیپردازند.این آمارگیری را بخش افکارسنجی پژوهشگاه فرهنگ،هنر و ارتباطات که به وزارت ارشاد وابسته است از بین حدود یک هزار تهرانی در سال 87 انجام داده است.طبق این نظرسنجی،منطقه یک تهران بهترین و منطقه 15 بدترین شرایط مطالعه را در تهران دارند.4/66 درصد از شهروندان منطقه 15 تهران ماهانه هیچ هزینهای برای کتاب نمیکنند.این در حالی است که در منطقه یک تهران تنها 23 درصد برای کتاب هیچ هزینهای نمیکنند.طبق این نظرسنجی،5/44 درصد از شهروندان منطقه یک تهران ماهانه بیش از 10 هزار تومان کتاب میخرند،اما تنها 15 درصد از شهروندان این منطقه بالای یک ساعت مطالعه میکنند.این آمار در منطقه 15 تنها 4/3 درصد است.این آمار قرائت قرآن،کتابهای درسی،روزنامه و اینترنت را شامل نمیشود).سرانه تیراژ کتاب در ایران نیز نزدیک به 2000 کتاب برای هر عنوان است که این آمار در کشوری همانند مصر 70 هزار کتاب برای هر عنوان است!
(10).براساس آمارهای موجود،تا سال 87 شمسی،در کتابخانههای ایران بیش از دو میلیون کتاب،چهار میلیون نشریه،300 میلیون نسخه و سند و حدود 56 هزار نسخه خطی وجود دارد.البته،دستیابی به رقم صحیح کتابهای منتشر شده در ایران به خاطر نقایص موجود در سیستم کتابشناسی ملی ایران امکانپذیر نیست.با این حال،کتابشناسی ملی ایران علیرغم نارساییهای موجود یگانه منبع موجود در ارائه عناوین منتشر شده در کشور است.براساس کتابشناسی ملی ایران،در سال 1351،تعداد 2362 عنوان کتاب منتشر شده درحالیکه تحقیقات شخصی تعداد عناوین منتشر شده را در همین سال 3632 عنوان اعلام میکند.تعداد عناوین منتشر شده در سال 1355 براساس کتابشناسی ملی ایران 9272 عنوان میباشد که نسبت به سال 1345 که تعداد 2421 عنوان منتشر شده افزایشی معادل 1685 عنوان را نشان میدهد،کتابهای منتشر شده در شهرستانهای ایران به ندرت وارد کتابشناسی ملی میگردند و آگاهی اندکی در مورد آنها وجود دارد.کتابشناسی ملی ایران تعداد کتابهای منتشر شده در سال 1352 در 24 شهر ایران را 329 عنوان اعلام کرده
است.کتابهای موجود در بازار ایران موضوع مهمی است که به ندرت تحقیقی در مورد آن انجام میگیرد تنها در سال 1354 است که تحقیقی در این مورد انجام گرفته و عناوین موجود در بازار ایران را 3153 ذکر کرده است.
تعداد عناوین کتابهای منتشر شده در ایران:
در سالهای پایانی حکومت رضا شاه:
با سقوط رژیم رضا خان در شهریور 1320،آزادی سیاسی نسبی در کشور پدید آمد و با فراز و فرودهایی تا مرداد 1332 ادامه یافت.در این مدت بیش از 70 گروه، تشکل و حزب سیاسی تأسیس شد و بیش از 1000 عنوان روزنامه و مجله منتشر گردید.جدول زیر آمار کتابهای منتشر شده طی سالهای 1321 تا 1332 را از دو مأخذ متفاوت نشان میدهد.
چنانکه ملاحظه میشود تفاوت زیادی میان دو آمار وجود دارد و حتی منحنیهای صعود و نزول آنها نیز با هم متفاوت است.پس از کودتای 28 مرداد 1332 و ممنوعیت فعالیت احزاب مخالف،انتشار کتاب کاستی یافت.جدول زیر فراوانی کتابهای منتشر شده در سالهای 1333 تا 1341 را از دو مأخذ متفاوت نشان میدهد.
براساس یک پژوهش،در این سالها سانسور پیش از انتشار کتاب،به طور جدی اعمال نشده و در صورت اعتراض،کتاب را پس از نشر بررسی میکردند.با بهبود نسبی اوضاع اقتصادی،افزایش جمعیت شهرنشینی و شمار باسوادان،و بالا رفتن سطح آموزش عالی در کشور به تدریج بر شمار انتشارات کتابی افزوده شد.
اصلاحات سیاسی،اجتماعی و اقتصادی که از 1339 تا 1341 در کشور پدید آمد
نیز بر افزایش کمی و کیفی مطبوعات و کتابهای منتشر شده در کشور تأثیر داشت.
در این سالها بنگاههای انتشاراتی بزرگی در کشور پدید آمدند و ترجمه آثار مشهور کلاسیک و جدید خارجی و نیز تصحیح و تألیف آثار معتبر فارسی آغاز شد.
در این زمان بود که در تهران در مقابل دانشگاه تهران راسته کتابفروشان ایجاد شد و مرکز چاپ و نشر کتاب از مرکز شهر به آنجا منتقل گردید.
با پایان دوران فضای باز سیاسی 1339-1341،چاپخانهها موظف شدند که پیش از چاپ کتاب،دستنوشته آن را تحویل اداره نگارشکه از ادارات تابع وزارت فرهنگ بودداده و پس از بررسی و تأیید از سوی آن اداره،اقدام به چاپ آن کنند.و در صورت انتشار«کتابهای مضره»،اداره آگاهی موظف به جمعآوری آنها بود.بدین ترتیب هر کتاب قبل از نشر،به بهانه گرفتن شماره ثبت کتابخانه ملی،به اداره نگارش تحویل داده میشد و آنان نیز با بررسی تکتک صفحات و اعمال اصلاحات،اجازه نشر صادر میکردند یا کتاب را غیر قابل انتشار تشخیص میدادند.
اسناد موجود نشان میدهد که سانسور پیش از انتشار،به شکل فراگیر،طی شانزده سال پس از آن دوران به شدت اعمال میشد.
ساواک نیز بهه نظارت و سانسور کتاب میپرداخت که در برخی موارد،تصمیمات و اقدامات آن دو،متعارض بود.مثلا گاهی اداره نگارش به کتابی اجازه نشر میداد، ولی مقامات امنیتی دستور جمعآوری و نابودی آن را میدادند.البته تنها سازمانی که رسمآ به سانسور کتاب بعد از نشر اقدام میکرد،ساواک بود.
با وجود تنگتر شدن فضای سیاسی و گسترش سانسور در عرصه کتاب و مطبوعات، از سال 1342 تا 1349،رشد چشمگیری در تعداد عناوین کتابهای منتشر شده به وجود آمد که بالاترین آن در 1348 با 4809 عنوان و سپس 1349 با 4359 عنوان کتاب است که با سالهای پیش حتی پس از آن تا 1357 تفاوت آشکاری دارد.
جدول زیر فراوانی کتابهای منتشر شده از 1342 تا 1349 را نشان میدهد:
این افزایش،دلایل متعدد اقتصادی،اجتماعی،و فرهنگی دارد که از جمله میتوان به دو برابر شدن رشد اقتصادی کشور طی سالهای 1338 تا 1349 و به دنبال آن افزایش درآمدهای عمومی،ادامه روند مهاجرت روستاییان به شهرها و افزایش جمعیت شهرنشین و در نتیجه رشد طبقه متوسط،پیشرفت و تحول در آموزش، صنعت و خدمات،و تأسیس دانشگاه و مؤسسات آموزش عالی در بسیاری از شهرهای بزرگ کشور اشاره کرد.
از 1349 تا 1357،با وجود افزایش جمعیت درسخوانده،بالا رفتن درآمدها،بهبودی وضعیت معیشتی،و رایگان شدن آموزشهای عالی،تعداد عناوین کتابهای منتشر شده،به شدت کاهش یافت.این امر به دلیل فقدان آزادیهای سیاسی و سانسور شدید و توقیف صدها عنوان کتاب بود که توسط اداره نگارش و یا ساواک،ماهها و سالها بلاجواب مانده و یا ممنوع الانتشار شده بودند که این وضعیت تا آخرین ماههای حیات رژیم شاه ادامه داشت.در همین سالها،بسیاری از نویسندگان، ممنوع القلم و بسیاری از وعاظ ممنوع المنبر شدند.تنها از نیمه دوم 1356 به بعد است که در تعداد عناوین و شمارگان کتابهای منتشر شده رشد نسبی دیده میشود.جدول زیر فراوانی کتابهای منتشر شده از 1349 تا 1357 را نشان میدهد:
براساس یک پژوهش گسترده،از 1320 تا 1357،تعداد 23100 عنوان کتاب،بررسی شده است که از این تعداد 5046 عنوان نظر منفی یا مشروط ممیزان را کسب کردهاند.نظر منفی به حالتی گفته شده که کلا نشر کتاب را جایز ندانستهاند و نظر مشروط،ناظر به وضعیتی است که انتشار آن را پس از اصلاحاتی جایز دانستهاند.
با پیروزی دموکراتها در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا(آبان 1355)و اعلام سیاست فضای باز سیاسی تدریجآ بسیاری از کتابهایی که طی سالهای گذشته در داخل کشور منتشر شده و ممنوع الانتشار بودند و دارندگان آنها به زندانهای سنگینی محکوم میشدند به طور نیمه مخفی و سپس آشکارا چاپ و منتشر شدند
که برخی از آنها در دهها و صدها هزار نسخه به فروش رسید.کتابها و جزوات تئوریک،تحلیلی،و آموزشی سازمانهای چریکی و مخالفان سیاسی خارج از کشور نیز از زمره همین کتابها بودند که مورد استقبال بسیاری از دانشجویان قرار داشتند.این کتابها که در جلدهای سفید و کاغذهای نامرغوب و ارزان قیمت و با اسامی مستعار مؤلفان چاپ میشدند،به کتابهای«جلد سفید»مشهور شدند.
به دلیل شرایط سیاسی خاص آن سالها،آماری از تعداد عناوین این کتابها و شمارگان دقیق آنها در دست نیست و تاکنون نیز پژوهشی دقیق و گسترده در اینباره صورت نگرفته است.
(11).دبیر انجمن نویسندگان کودک و نوجوان در سال 87 پایین بودن تیراژ کتاب را یکی از نشانههای پایین بودن میزان مطالعه عنوان کرد:«تیراژ کتاب در ایران خیلی پایین و معمولا 1500 تا 2000 نسخه است و در بهترین حالت حداکثر 5000 نسخه است.بالا بودن سرانه مطالعه میتواند تیراژ را بالا ببرد.اگر تیراژ بالا باشد باید وضع مترجم و نویسنده خوب باشد درحالیکه اینطور نیست و چرخه تولید و توزیع اقتصادی نشده و کتاب مشتری دقیقی ندارد.پس،با یک حساب سرانگشتی و عقلانی نتیجه میگیریم وضعیت کتابخوانی در ایران وخیم است.»
عناوین منتشر شده توسط ناشران خصوصی در تیراژهای متفاوتی از 5000،2000، 10000 تا 50000 نسخه میباشد تیراژ 50000 نسخه بالاترین رقمی است که تاکنون یک ناشر کتابهایش را در این حجم منتشر کرده است.
(12).روایات در اینباره فراوان است.از جمله:
-رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:«اطلبوا العلم و لو بالصین فإن طلب العلم فریضة علی کل مسلم».کنز العمال،28698،28697
-الإمام الصادق علیه السلام:«اطلبوا التعلم و لو بخوض اللجج و شق المهج».أعلام الدین،303.
-عنه علیه السلام:«لو علم الناس ما فی العلم لطلبوه و لو بسفک المهج و خوض اللجج».عوالی اللآلی،ج 4،ص 61،ح 9.
-رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:«اطلبوا العلم،فإنه السبب بینکم و بین اللّه عز و جل».
أمالی المفید،ص 29،ح 1.
-لقمان علیه السلاملابنه و هو یعظه-:یا بنی!اجعل فی أیامک و لیالیک و ساعاتک نصیبا لک فی طلب العلم فإنک لن تجد لک تضییعا مثل ترکه.
-الإمام الصادق علیه السلام:«طلب العلم فریضة فی کل حال».
-عنه علیه السلام:«طلب العلم فریضة من فرائض اللّه».
(13).از سعدی است.
(14).برداشت آزادی است از این روایت که با شواهد تاریخی متفاوت ترکیب شده است:
احتجاج،شیخ طبرسی،ج 1،ص 136:«فلما اختار اللّه لنبیه دار أنبیائه،و مأوی اصفیائه،ظهر فیکم حسکة النفاق و سمل جلباب الدین و نطق کاظم الغاوین و نبغ خامل الاقلین و هدر فنیق المبطلین فخطر فی عرصاتکم و اطلع الشیطان رأسه من مغرزه هاتفا بکم فألفاکم لدعوته مستجیبین،و للعزة فیه ملاحظین،ثم استنهضکم فوجدکم خفافا،و احشمکم فألفاکم غضابا فوسمتم غیر ابلکم و وردتم غیر مشربکم هذا و العهد قریب و الکم رحیب،و الجرح لما یندمل...».
(15).1 بار در سوره جاثیه،آیه 7؛10 بار در سوره مرسلات به صورت «فَوَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِینَ»؛ 2 بار در سوره مطففین،آیات 1 و 10؛1 بار در سوره همزه،آیه 1.
(16).از ادیب الممالک فراهانی است.
کرج،مسجد حضرت معصومه(ع) دهه دوم و سوم محرم 83-1382
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
در گفتار پیشین،سخن به تجارت و رعایت عدالت و انصاف در فروش اجناسی رسید که نیازمند پیمانه و کیل و ترازو و متر و...هستند.تقریبا، اغلب مشاغلی که مردم با آنها سروکار دارند به نوعی با سنجش در ارتباط است.کسی تاریخ دقیق پیدایش پیمانه و ترازو را در جوامع انسانی نمیداند،ولی مسلما از دیرباز این موضوع در میان انسانها مطرح بوده است.قرآن کریم نیز از قدیمیترین انبیاء و پیغمبران نقل میکند که رعایت حق را در پیمانه و ترازو به مردم سفارش میکردند:
«وَ إِلیٰ مَدْیَنَ أَخٰاهُمْ شُعَیْباً قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ قَدْ جٰاءَتْکُمْ بَیِّنَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ فَأَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزٰانَ وَ لاٰ تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ». 1
و به سوی مردم مدین،برادرشان شعیب را فرستادیم،گفت:ای قوم من! خدا را بپرستید که شما را جز او معبودی نیست،یقینا برهانی روشن از سوی پروردگارتان برای شما آمد،پس پیمانه و ترازو را تمام و کامل بدهید،و از اجناس و اموال و حقوق مردم مکاهید،و در زمین پس از
اصلاح آن به وسیله رسالت پیامبران فساد مکنید،این امور برای شما بهتر است،اگر مؤمنید.
«وَ إِلیٰ مَدْیَنَ أَخٰاهُمْ شُعَیْباً قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ وَ لاٰ تَنْقُصُوا الْمِکْیٰالَ وَ الْمِیزٰانَ إِنِّی أَرٰاکُمْ بِخَیْرٍ وَ إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ مُحِیطٍ* وَ یٰا قَوْمِ أَوْفُوا الْمِکْیٰالَ وَ الْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ وَ لاٰ تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ وَ لاٰ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ». 2
و به سوی مردم مدین برادرشان شعیب را فرستادیم.گفت:ای قوم من! خدا را بپرستید،شما را جز او هیچ معبودی نیست؛و از پیمانه و ترازو مکاهید،همانا من شما را در توانگری و نعمتی که بینیازکننده از کم فروشی است میبینم و بر شما از عذاب روزی فراگیر بیمناکم.و ای قوم من،پیمانه و ترازو را عادلانه و منصفانه کامل و تمام بدهید،و اجناس مردم را هنگام خریدن کمشمارتر و کمارزشتر از آنچه که هست به حساب نیاورید و در زمین تبهکارانه فتنه و آشوب برپا نکنید.
«أَوْفُوا الْکَیْلَ وَ لاٰ تَکُونُوا مِنَ الْمُخْسِرِینَ* وَ زِنُوا بِالْقِسْطٰاسِ الْمُسْتَقِیمِ* وَ لاٰ تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ وَ لاٰ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ». 3
پیمانه را کامل بدهید و از کمفروشان نباشید.و متاع و کالا را با ترازوی درست وزن کنید،و از قیمت اشیا و اجناس مردم به هنگام خرید نکاهید، و در زمین تباهکارانه فتنه و آشوب برپا نکنید.
میدانیم آنچه پیغمبران رعایت آن را به مردم سفارش میکردند از پیش خود نبوده،بلکه ابلاغ فرمان خدا به مردم بوده است.قرآن مجید هم کتابی است که برای راهنمایی مردم نازل شده است.پس،اینکه موضوع عدالت در پیمانه و ترازو را مطرح کرده نشان میدهد که این خواست پروردگار است که مردم در پیمانه و ترازو اهل ظلم و ستم و تجاوز به حقوق دیگران نباشند.
همچنانکه گذشت،در سوره مبارکه اعراف از قول حضرت شعیب،
علیه السلام،آمده است که «وَ لاٰ تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ».
کلمه«بخس»به معنی کم بودن است.یعنی ای مردم در خرید و فروش از جنس مردم نکاهید و از آن کم نگذارید.کم گذاشتن از جنس مردم، چه جنس پیمانهای و ترازویی وبه تبع این آیات شریفهچه جنس عددی و متری،باعث میشود انسان علاوهبر خیانت و ظلم در حق مردم،دچار حق الناس هم بشود و اگر انسان اموالی را که در دنیا از دیگران برداشته به آنان برنگرداند،این اموال تا قیامت بر عهده او باقی خواهند ماند تا محکمه الهی برپا شود.مجازات چنین فردی نیز به این بستگی دارد که صاحبان حق از حق خود بگذرند یا از آن گذشت نکنند.
اگر آنان از حق خود گذشت کنند،پروردگار انسان را آزاد میکند،ولی اگر گذشت نکند،پروردگار دستور میدهد از خوبیهای فرد مدیون بردارند و آن را در پرونده فرد طلبکار بگذارند یا،اگر خوبیای در پروندهاش نداشته باشد،از بدیهای صاحبان حق بردارند و در پرونده مدیون بگذارند. 4 آن هم در چه روزی!روزی که حضرت موسی بن جعفر،علیه السلام،درباره آن میفرماید:
مادری که تنها یک فرزند داشته و برای نجات مقدار کمی عمل صالح کم دارد،برای نجات خویش،در صحرای محشر نزد فرزندش میآید و میگوید:من تو را نه ماه باردار بودم،دو سال شیرت دادم،سه چهار سال همواره مراقبت بودم،و پایان عمر همیشه به تو خدمت کردم.حال،از عمل صالحت اندکی به من بده تا کمبودم جبران شود و کاری به من نداشته باشند...!وقتی سخن او به اینجا میرسد،آن فرزند از مادرش فرار میکند! 5
با این وصف،در چنین روزی،تکلیف کسی که از صد عدد،نود و پنج عدد را به مردم پرداخته؛از صد متر،نود و هشت متر را پرداخته؛از پنج کیلو،چهار کیلو و هشتصد گرمش را داده؛از یک لیتر،یک مقدارش را
کم گذاشته،و این کار را 60 سال تمام ادامه داده،معلوم است.اگر بنا باشد باری را از دوش طلبکار بردارند و روی دوش مدیون بگذارند،چه وضعی پیش خواهد آمد؟آن هم روزی که در کتاب خدا اینگونه وصف شده است:
«فَإِذٰا جٰاءَتِ الصَّاخَّةُ* یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ* وَ أُمِّهِ وَ أَبِیهِ* وَ صٰاحِبَتِهِ وَ بَنِیهِ* لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ یَوْمَئِذٍ شَأْنٌ یُغْنِیهِ». 6
پس زماین که آن بانگ هولناک و مهیب در رسد،روزی که آدمی فرار میکند،از برادرش و از مادر و پدرش و از همسر و فرزندانش.در آن روز هرکسی از آنان را کاری است که او را به خود مشغول میکند تا جایی که نمیگذارد به چیز دیگری بپردازد.
این متن قرآن کریم است.قیامت روزی است که انسان از برادر و پدر و مادر و زن و فرزندانش میگریزد،مبادا از او عمل صالحی بخواهند یا بار معصیتی را بر دوشش بگذارند.آن وقت،اگر خداوند کاسبی را بیاورد که در مدت 60 سال عمرش از مردم کم میگذاشته و به او بگوید:این پنج هزار نفر از تو طلبکارند!خودت میدانی و این پنج هزار نفر!کار خیلی بر آدمی سخت می شود.(نعوذ باللّه من عاقبة السوء)
اگر کسی که این آیات و روایات را میشنود،آنها را جدی بگیرد،در زندگی راحت نمینشیند،تا زمانی که حسابش را با مردم تسویه کند.
روزی،روایات را مرور کردم.به این روایت برخوردم که در آن ابوذر غفاری میفرماید:یک روز آمدم نماز مغرب و عشاء را با پیغمبر بخوانم.
دیدم چهره پیغمبر،صلی اللّه علیه و آله و سلم،رفته و غمگین است.حیا کردم که سبب این ناراحتی را نیز از پیامبر بپرسم،اما تا صبح در فکر بودم.وقتی بلال اذان صبح را گفت،به مسجد آمدم و برخلاف شب
گذشته دیدم رسول خدا خیلی شاد است.جلو رفتم و عرض کردم:
اجازه میدهید سؤالی بکنم؟فرمود:بله.گفتم:دیشب خیلی گرفته و محزون بودید و امروز شاد و مسرورید.شب ناراحتی چه بود؟فرمود:
ابوذر،دیشب دو درهم از حق مردم پیش من مانده بود و کسی را پیدا نمیکردم که آن مال را به او رد کنم.این بود که تا اذان بیدار نشستم و دعا کردم که خدایا،مرگ مرا امشب نرسان تا من این دو درهم را به صاحبش برسانم!بیدار بودم تا اگر ملک الموت آمد از او خواهش کنم جان مرا نگیرد.امروز،هنگام سحر،مستحقی یافتم و آن دو درهم را رد کردم.برای همین،امروز روز خوش من و دیشب شب ناخوشیام بود. 7
قرآن کریم برای انسان دو نوع اجل برمیشمارد:
«هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ طِینٍ ثُمَّ قَضیٰ أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّی عِنْدَهُ ثُمَّ أَنْتُمْ تَمْتَرُونَ». 8
اوست که شما را از گلی مخصوص آفرید.سپس برای عمر شما مدتی مقرّر کرد،و اجل حتمی و ثابت نزد اوست.شگفتا!که باز شما با این همه دلایل آشکار در یکتایی و ربوبیّت و خالقیّت او شک میکنید.
به فرموده قرآن،انسان دو نوع مرگ دارد:اجل مسلمی و اجل معلق.
اجل مسمّی حتمی است و با گریه و دعا و صدقه و التماس رفع نمیشود و اگر زمانش برسد،انسان به یقین میمیرد؛اما اجل معلق اجلی است که طبق فرموده قرآن،برای انسان نوشته شده است،ولی به واسطه کارهای نیکی که انجام میدهد،از او برداشته میشود؛مثلا،خدمتی به مادر میکند،مشکل کسی را حل میکند،نیمه شب بلند میشود و به درگاه خداوند عالم گریه میکند،صدقه میدهد و...با انجام اعمال نیک،این
اجل ثبت شده که غیر قطعی است را خدا از انسان دور میکند.
«یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتٰابِ». 9
خدا هرچه را بخواهد محو میکند و هرچه را بخواهد ثابت و پابرجا مینماید،و امّ الکتاب نزد اوست.
این نص صریح قرآناست.یعنی خدا هرچه را که بخواهد،از پرونده انسان در عالم تقدیر پاک و محو میکند؛و اگر بخواهد،آن را ثابت و پا برجا نگه میدارد.بنابراین،اجل مسمی قابل تغییر نیست،اما اجل غیر مسمی را میتوان تغییر داد.
روزی،حضرت مسیح،علیه السلام،با یارانش از در خانهای عبور میکردند که در آن مجلس عروسی برقرار بود و صدای شادی و خنده از آن به گوش میرسید.حضرت فرمودند:امشب اینجا عروسی است، ولی کسی نمیداند که داماد امشب میمیرد!پرسیدند:چطور میمیرد؟ فرمود:مار زهردار و خطرناکی او را نیش میزند و او میمیرد!
صبح که اصحاب حضرت دوباره از آنجا رد شدند،دیدند پارچه سیاه بالای در خانه نزدهاند و صدای گریه و ناله به گوش نمیرسد.تعجب کردند و در خانه را زدند.بعد،از کسی که در را باز کرده بود پرسیدند:
دیش اینجا عروسی بود؟گفت:بله.گفتند:حال دامام خوب است؟ گفت:خیلی خوب است.
با تعجب نزد حضرت آمدند که مگر دیروز نفرمودید داماد آن خانه میمیرد؟فرمود:چرا،ولی دیشب وقتی عروس و دامام مشغول خوردن شام شدند،فقیری آمد و از آنان غذا خواست.داماد هم ظرف غذای خویش را به او داد و آن فقیر برایش دعا کرد.بدین سبب،خداوند مرگ او را به تعویق انداخت. 10
من نمیدانم وقتی مردم میگویند ما امت این پیغمبریم،چقدر راست میگویند؟و منظورشان کدام پیغمبر است؟اگر بهواقع کسی معتقد به دینی باشد که رسول خدا،صلی اللّه علیه و آله و سلم،آورده و خود را پیرو آن حضرت میدانند،چرا رفتار آنها اینقدر دور از تعالیم اسلام و عمل آن حضرت است؟
چند روز پیش،یکی از دوستان تماس گرفت و گفت:با شما کاری دارم!شب که همدیگر را دیدیم سه چهار تا پرونده روی میز گذاشت و گفت:از پارسال تا به حال که جنس به مردم فروختهایم،نتوانستهایم مطالباتمان را وصول کنیم.از طرفی،حدود 700 کارگر در کارخانه کار میکنند که همگی صاحب زن و فرزند هستند و باید ماهبهماه حقوقشان را بگیرند و تا به حال یک ماه هم حقوقشان عقب نیفتاده.از طرفی،به بانکها و برخی شرکتهایی که با هم در ارتباطیم بدهکایم و قدرت پرداخت بدهی را هم نداریم.تنها کاری که میتوانیم بکنیم برای اینکه بارمان سنگینتر نشود و کارخانه نخوابد و آبرویمان نریزد و بعد از یک عمر آبروداری زندان نرویم این است که 500 نفر از کارگرها را با زن و بچه و با اشک چشم بیرون کنیم.خیلی هم تحت فشار قرار بگیریم،آن دویست کارگر را هم اخراج میکنیم و در کارخانه را میبندیم.
مال مردم را بردن ظلمی است که گاه ضررش جبرانناپذیر است.500 انسان مظلوم خانوادهدار و مستأجری باید از کار بیکار شوند،برای اینکه عدهای سرمایه این کارخانهدار را به یغما بردهاند.این چه ظلمی است و چه کسی میتواند پاسخگوی آن باشد؟
سخن قرآن این است: «لاٰ تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ».
نامردی و شیطنت و کمفروشی و خیانت نکنید.
حضرت یوسف،علیه السلام،در زمان فراوانی نعمت در مصر،با اختراع سیلو مواد غذایی را به مدت هفت سال نگهداری کرده بود.در این سیلوها،میزان سنجش«کیل»و پیمانه بود.وقتی برادران یوسف برای بار دوم به مصر آمدند تا غذا تهیه کنند به حضرت گفتند:
«فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلَیْهِ قٰالُوا یٰا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنٰا بِبِضٰاعَةٍ مُزْجٰاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنٰا إِنَّ اللّٰهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ». 11
پس هنگامی که بر یوسف وارد شدند،گفتند:عزیز!از سختی قحطی و خشکسالی به ما و خانواده ما گزند و آسیب رسیده و برای دریافت آذوقه مال ناچیزی آوردهایم.پس پیمانه ما را کامل بده و بر ما صدقه بخش؛زیرا خدا صدقهدهندگان را پاداش میدهد.
آنها حضرت را نمیشناختند،زیرا وقتی که او را در چاه انداختند کودکی 8-9 ساله بیش نبود،اما در این زمان،او حدود 40 سال داشت و قیافهاش کاملا عوض شده بود.لذا،احتمال هم نمیدادند او برادر کوچکشان باشد.یوسف نیز امر کرده بود کیل آنان را از مواد غذایی پر کنند.لذا آنها گفتند:مشکل اقتصادی و قحطی و سختی به ما هجوم آورده و پول زیادی نداریم.بنابراین،پیمانههای ما را پر بگیر:
«فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ».
این سخن آنان نبود،دستوری بود که خدا به انبیائش داده بود تا به مردم ابلاغ کنند.حال،باید پرسید:بر چه اساسی،عدهای از مال دیگران کم میگذارند و مال آنان را غارت میکنند؟گاه میشنویم که مأمور ادارهای برای خرید رفته و به فروشنده پیشنهاد داده که فاکتور را بالاتر از آنچه خریداری شده بنویسد و این را شرط خرید از او قرار داده است!؟ یعنی اگر این فروشنده ننویسد،نزد کس دیگری میرود تا او بنویسد.
فروشنده هم به خود میگوید:چرا این مال به دیگری برسد؟لذا چند
میلیون مبلغ فاکتور را اضافه میکند تا مشتری را از دست ندهد.بدین ترتیب،کارمند یک اداره یا سازمان به راحتی و در روز روشن مال 70 میلیون نفر جمعیت یک کشور را میخورد.
اینها دروغ میگویند که امت پیغمبر اسلام،صلی اللّه علیه و آله، هستند.پیامبر چه وقت و کجا به چنین رفتارهایی فرمان داده و از این نوع عملکرد راضی است؟اصلا،انگار برخی از مردم پایشان در قیر فرو رفته و چون قیر خشک شده دیگر نمیتوانند خود را از آن نجات بدهند.
چند شب پیش،دیدم دختر خانم 18-19 سالهای در حیاط مسجد با وضع بسیار نامناسبی ایستاده است.فکر کردم حتما مجلس ختمی در مسجد برقرار بوده و او برای ختم به مسجد آمده است،اما وقتی خواستم داخل شبستان شوم،دیدم جلو آمد و گفت:آقا،من در کثافت و لجن فرورفتهام.میشود برایم دعا کنید از این وضع دربیایم؟گفتم:تو دربیا، من هم دعا میکنم!گفت:چه کنم؟گفتم:همین الان روسریات را درست کن و برو خانه لباس مناسب بپوش!گفت:مگر چه اشکالی دارد؟گفتم:اسم حضرت زهرا،علیها السلام،را شنیدهای؟شروع به گریه کرد و گفت:فاطمه زهرا را میشناسم!گفتم:مساله از دو حال خارج نیست؛یا تو داری اشتباه میکنی که با این سرووضع در خیابان راه میروی،یا فاطمه زهرا که تا آخر عمر رویش را نامحرمی ندید اشتباه میکرد.حال،به نظر تو،کدام یک از شما اشتباه میکنید؟گفت:
من!گفتم:پس زندگیات را مثل زندگی کسی قرار بده که خودت میگویی اشتباه نمیکرد!گفت:آخر نمیتوانم!گفتم:نمیشود و نمیتوانم ندارد.توقع داری مردم بیایند روسری تو را جلو بکشند؟
بعضیها اینقدر در آلودگی فرورفتهاند که به این سادگیها
نمیتوانند از آن بیرون بیایند.مگر آتش جهنم این قیر خشک شده را ذوب کند که آنان بتوانند خودشان را از این وضع نجات دهند که در آن صورت هم این آزادی دیگر فایدهای ندارد.کسانی که مال مردم را غارت میکنند مگر نمیدانند این کار خیلی بدی است؟بیتردید،میدانند،ولی نمیخواهند خود را از این دام رها کنند.
بال شکسته است کلید در قفس این فتح بیشکستگی پر نمیشود. 12
نمیدانم درباره خیانت نکردن به مال مردم دیگر چه بگویم تا عدهای دست از آن بردارند؟خوب بود دستگاه قضایی جزوه کوچکی مشتمل بر این دسته از آیات و روایات چاپ میکرد و در اختیار مردم قرار میداد!خوب بود دولت در کنار همه حمایتها و هزینههایی که برای اموری مانند ورزش و سینما و...میکند،قدری هم به مقولاتی از این دست میپرداخت تا فطرت خواب عدهای از مردم بیدار میشد و میفهمیدند جزای مالمردمخوری،بیحجابی،رابطه نامشروع و...طبق آیات قرآن چیست.
سالها پیش،استادی داشتم که اصالتا اهل ارنگه کرج بود،ولی در تهران زندگی میکرد.او پیشنماز محله ما بود و سال 1337 هم از دنیا رفت؛ یعنی سه سال پیش از آیت اللّه العظمی بروجردی.من در طول عمرم روحانیهای زیادی دیدهام،ولی به جرات میتوانم بگویم نمونه او را کمتر دیدهام.شاید هم توفیقات من در اینباره کم بوده است.
بههرحال،او خیلی اهل دل بود و زیاد هم منبر میرفت.از جمله، بعد از نمازهای صبح منبر میرفت و یادم هست جمعیت خوبی هم برای
شنیدن سخنانش میآمد.گاهی ایشان به مناسبت این شعر را بر منبر میخواند و چشمانش هم پر از اشک میشد:
مستند ذرات جهان،هشیار کو هشیار کو؟
در قیلوقالند این همه،بیدار کو بیدار کو؟
نمیدانم چه شده که اینقدر انسانهای هشیار در میان ما و در زمان ما کم شدهاند؟زیرا یک انسان بیدار،نفس وجودش،تولید ارزش میکند.
آری،میشود انسانها را به راه راست آورد و مالمردمخورها و بیحجابها و اوباش و اراذل و بینمازها و بیدینها را دیندار کرد،ولی متاسفانه به اندازه کافی کار نمیشود.نمیدانم چرا اینقدر به دنیای مردم پرداختهایم و از آخرت آنان باز ماندهایم؟و مگر چقدر در این راه توفیق داشتهایم؟
در یکی از حوزههای علمیه آذربایجان،روحانی صاحب نفس و خدا بینی به تربیت طلاب مشغول است که آثار ارزشمندی از خود به جای گذاشته است.برایم نقل کردند که صندوقی در این مدرسه هست که طلبهها بعد از گرفتن شهریه جلوی آن صف میکشند و از حقوق اندکی که گرفتهاند،مبلغی را در پاکت میگذارند و داخل صندوق میاندازند.
بعد،مدیر مدرسه این پاکتها را جمع میکند و مثلا میبیند طلبهای نوشته است:در ماه درسی گذشته،من شش روز غایب بودم و در آن روزها درس نخواندم.این مبلغ آن مقدار از حقوق من است که در درس حاضر نبودم.چون این مقدار از این پول برایم حلال نبود،آن را به صندوق برگرداندم.
این تاثیر نفس حق مردی الهی است که سبب میشود انسانهایی از این دست در کنارش پرورش پیدا کنند.خیلی از سرمایهها و پولها و
حقوقهایی که مردم میگیرند یا درمیآورند حلال نیست یا شبههناک است،اما چون تربیت نشدهاند و آگاهی ندارند متوجه آن نیستند.مردم نیازمند آگاه شدن و تربیت هستند تا در دام نیفتند و این نیاز به برنامهریزی جدی و کار جدی دارد.زیرا اگر مردم قیامت را قبول داشته باشند و این آیه قرآن را درباره قیامت باور کرده باشند که میفرماید:
«وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ». 13
دیگر جرأت نمیکنند به قدر دانهای جو از مال کسی بردارند یا یک پر کاه از دیوار کاهگلی باغ کسی برای خلال دندانشان دربیاورند.
نقل شده است که عدهای از طلاب با مرحوم مقدس اردبیلی پیاده از نجف به کربلا میرفتند.عادت ایشان نیز این بود که یک شب بیشتر در کربلا نمیماند.یعنی شب جمعه حضرت را زیارت میکرد و صبح به سمت نجف راه میافتاد.یکبار،در راه که میآمدند،کنار رودخانه فرات (یا دجله)،مرحوم مقدس پیراهنش را که کثیف شده بود از تن درآورد و شست و بعد همان پیراهن را پوشید و به راهش ادامه داد.طلبهها به ایشان گفتند:حداقل نیم ساعت میایستادید و استراحت میکردید و در این مدت پیراهنتان را روی دیوار میانداختید تا خشک شود!ایشان در پاسخ فرمود:این دیوار خشک بود و پیراهن من خیس.ترسیدم اگر آن را روی دیوار بیاندازم،گلهای خشک دیوار با نم پیراهن نرم شوند و بریزند.آن وقت،باید جواب خرابی دیوار مردم را هم میدادم و من توان پاسخگویی به چنین چیزهایی را در قیامت ندارم.
بزرگان ما اینطور مراعات حق مردم و مال مردم را میکردند.اینها همه سفارشات و دستورات قرآن است.با این وصف،آیا باز کسی هست که در حق بودن قرآن شک داشته باشد؟
(1).اعراف،85.
(2).هود،84-85.
(3).شعرا،181-183.
(4).کافی،ج 8،ص 104:عدة من أصحابنا،عن سهل بن زیاد،عن الحسن بن محبوب، عن علی بن رئاب،عن أبی عبیدة الحذاء،عن ثویر بن أبی فاختة قال:سمعت علی بن الحسین(علیهما السلام)یحدث فی مسجد رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله)قال:
حدثنی أبی أنه سمع أباه علی بن أبی طالب(علیه السلام)یحدث الناس قال:إذا کان یوم القیامة بعث اللّه تبارک و تعالی الناس من حفرهم عز لا بهما،جردا مردا فی صعید واحد یسوقهم النور و تجمعهم الظلمة حتی یقفوا علی عقبة المحشر فیرکب بعضهم بعضا و یزدحمون دونها فیمنعون من المضی،فتشتد أنفاسهم و یکثر عرقهم و تضیق بهم امورهم و یشتد ضجیجهم و ترتفع أصواتهم قال:و هو أول هول من أهوال یوم القیامة، قال فیشرف الجبار تبارک و تعالی علیهم من فوق عرشه فی ظلال من الملائکة فیأمر ملکا من الملائکة فینادی فیهم:یا معشر الخلائق انصتوا و استمعوا منادی الجبار،قال فیسمع آخرهم کما یسمع أولهم قال:فتنکسر أصواتهم عند ذلک و تخشع أبصارهم و تضطرب فرائصهم و تفزع قلوبهم و یرفعون رؤوسهم إلی ناحیه الصوت"مهطعین إلی الداع" قال:فعند ذلک یقول الکافر:"هذا یوم عسر"قال:فیشرف الجبار عز و جل الحکم العدل علیهم فیقول:أنا اللّه لا إله إلا أنا الحکم العدل الذی لا یجور الیوم أحکم بینکم بعدلی و قسطی لا یظلم الیوم عندی أحد،الیوم آخذ للضعیف من القوی بحقه و لصاحب المظلمة بالمظلمة بالقصاص من الحسنات و السیئات و اثیب علی الهبات و لا یجوز هذه العقبة الیوم عندی ظالم و لا حد عنده مظلمة إلا مظلمة یهبها صاحبها و اثیبه علیها و آخذ له بها عند الحساب،فتلازموا أیها الخلائق و اطلبوا مظالمکم عند من ظلمکم بها فی الدنیا و أنا شاهد لکم علیهم و کفی بی شهیدا.قال:فیتعارفون و یتلازمون فلا یبقی أحد له عند أحد مظلمة أو حق إلا لزمه بها،قال:فیمکثون ما شاء اللّه فیشتد حالهم و یکثر عرقهم و یشتد غمهم و ترتفع أصواتهم بضجیج شدید،
فیتمنون المخلص منه بترک مظالمهم لاهلها قال:و یطلع اللّه عز و جل علی جهدهم فینادی مناد من عند اللّه تبارک و تعالییسمع آخرهم کما یسمع أولهم-:یا معشر الخلائق أنصتوا لداعی اللّه تبارک و تعالی و اسمعوا إن اللّه تبارک و تعالی یقول[لکم]:
أنا الوهاب إن أحببتم أن تواهبوا فتواهبوا و إن لم تواهبوا أخذت لکم بمظالمکم قال:
فیفرحون بذلک لشدة جهدهم و ضیق مسلکهم و تزاحمهم قال:فیهب بعضهم مظالمهم رجاء أن یتخلصوا مما هم فیه و یبقی بعضهم فیقول:یا رب مظالمنا أعظم من أن نهبها قال:فینادی مناد من تلقاء العرش أین رضوان خازن الجنان جنان الفردوس قال:
فیأمره اللّه عز و جل أن یطلع من الفردوس قصرا من فضة بما فیه من الابنیة و الخدم، قال:فیطلعه علیهم فی حفافة القصر الوصائف و الخدم قال:فینادی مناد من عند اللّه تبارک و تعالی:یا معضر الخلائق ارفعوا رؤوسکم فانظروا إلی هذا القصر،قال:
فیرفعون رؤوسهم فکلهم یتمناه،قال:فینادی مناد من عند اللّه تعالی:یا معشر الخلائق هذا لکل من عفا عن مؤمن،قال:فیعفون کلهم إلا القلیل،قال:فیقولن اللّه عز و جل لا یجوز إلی جنتی الیوم ظالم و لا یجوز إلی ناری الیوم ظالم و لاحد من المسلمین عنده مظلمة حتی یأخذها منه عند الحساب،أیها الخلائق استعدوا للحساب،قال:ثم یخلی سبیلهم فینطلقون إلی العقبة یکرد بعضهم بعضا حتی ینتهوا إلی العرصة و الجبار تبارک و تعالی علی العرش قد نشرت الدواوین و نصبت الموازین و احضر النبیون و الشهداء و هم الائمة یشهد کل إمام علی أهل عالمه بأنه قد قام فیهم بأمر اللّه عز و جل و دعاهم إلی سبیل اللّه قال:فقال له رجل من قریش یا ابن رسول اللّه إذا کان للرجل المؤمن عند الرجل الکافر مظلمة أی شئ یأخذ من الکافر و هو من أهل النار؟قال:فقال له علی بن الحسین(علیهما السلام):یطرح عن المسلم من سیئاته بقدر ما له علی الکافر فیعذب الکافر بها مع عذابه بکفره عذابا بقدر ما للمسلم قبله من مظلمة.قال:فقال له القرشی:فإذا کانت المظلمه للمسلم عند مسلم کیف تؤخذ مظلمته من المسلم؟قال:
یؤخذ للمظلوم من الظالم من حسناته بقدر حق المظلوم فتزاد علی حسنات المظلوم، قال:فقال:له القرشی:فإن لم یکن للظالم حسنات؟قال:إن لم یکن للظالم حسنات فإن للمظلوم سیئات یؤخذ من سیئات المظلوم فتزاد علی سیئات الظالم».
(5).درباره این موضوع که کسی در قیامت دستگیر دیگری نیست آیات و روایات فراوان وارد شده است.هشدار این دسته از اخبار و آیات این است که پیش از فرا رسیدن مگر توشه خود را از عمل صالح بردارید،زیرا پس از آن دیگر جبران مافات ممکن نیست.خداوند در سوره منافقون آیات 9-11 میفرماید: «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تُلْهِکُمْ أَمْوٰالُکُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللّٰهِ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْخٰاسِرُونَ* وَ أَنْفِقُوا مِنْ مٰا رَزَقْنٰاکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ فَیَقُولَ رَبِّ لَوْ لاٰ أَخَّرْتَنِی إِلیٰ أَجَلٍ قَرِیبٍ فَأَصَّدَّقَ وَ أَکُنْ مِنَ الصّٰالِحِینَ* وَ لَنْ یُؤَخِّرَ اللّٰهُ نَفْساً إِذٰا جٰاءَ أَجَلُهٰا وَ اللّٰهُ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ».
در ذیل آیه «یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ...» در تفاسیر و روایات میخوانیم:
-التبیان،شیخ طوسی،ج 10،ص 277:«...فقال (یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ وَ) من (أُمِّهِ وَ أَبِیهِ وَ) من (صٰاحِبَتِهِ) التی هی زوجته فی الدنیا (وَ بَنِیهِ) یعنی أولاده الذکور نفر من هؤلاء حذرا،من مظلمة تکون علیه.و قیل:لئلا یری ما ینزل به من الهوان و الذل و العقاب.و قیل:نفر منه ضجرا به لعظم ما هو فیه.و قیل:لانه لا یمکنه ان ینفعه بشئ و لا ینتفع منه بشئ».
-تفسیر مجمع البیان،شیخ طبرسی،ج 7،ص 211:«... (یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِیهِ). و قیل:معناه لا یتفاخرون بالأنساب،کما کانوا یفعلونه فی الدنیا،عن ابن عباس،و الجبائی.و لا بد من تقدیر محذوف فی الآیة علی تأویل:فلا أنساب بینهم یومئذ یتفاخرون بها،أو یتعاطفون بها.و المعنی:إنه لا یفضل بعضهم بعضا یومئذ بنسب،و إنما یتفاضلون بأعمالهم.و قال النبی صلی اللّه علیه و آله و سلم:"کل حسب و نسب منقطع یوم القیامة إلا حسبی و نسبی" (وَ لاٰ یَتَسٰاءَلُونَ) أی:لا یسأل بعضهم بعضا عن حاله و خبره،کما کانوا یسألون فی الدنیا،لشغل کل واحد بنفسه،عن الجبائی.و قیل:لا یسأل بعضهم بعضا أن یحمل عنه ذنبه،و لا تنافی بین هذه الآیة و بین قوله».
-بحار الأنوار،ج 7،ص 313:«...و یلعن أهل المعاصی بعضهم بعضا،الذین بدت منهم المعاصی فی دار الدنیا و تعاونوا علی الظلم و العدوان فی دار الدنیا،و المستکبرون
منهم و المستضعفون یلعن بعضهم بعضا و یکفر بعضهم بعضا،ثم یجمعون فی موطن یفر بعضهم من بعض و ذلک قوله: «یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِیهِ وَ صٰاحِبَتِهِ وَ بَنِیهِ».
-عیون أخبار الرضا(ع)،شیخ صدوق،ج 2،ص 222؛خصال،شیخ صدوق،ص 318:«حدثنا أبو الحسن محمد بن عمرو بن علی بن عبد اللّه البصری بایلاق قال:
حدثنا أبو عبد اللّه محمد بن عبد اللّه بن أحمد بن جبلة الواعظ قال:حدثنا أبو القاسم عبد اللّه بن أحمد الطائی قال:حدثنا أبی:قال:حدثنا علی بن موسی الرضا قال:
حدثنا موسی بن جعفر قال:حدثنا جعفر بن محمد قال:حدثنا محمد بن علی قال:
حدثنا علی بن الحسین قال:حدثنا الحسین بن علی علیهم السلام قال:کان علی بن -أبی طالب علیه السلام بالکوفة فی الجامع إذ قام إلیه رجل من أهل الشام فسأله عن مسائل فکان فیما سأله أن قال:أخبرنی عن قول اللّه عز و جل: (یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ* وَ أُمِّهِ وَ أَبِیهِ* وَ صٰاحِبَتِهِ وَ بَنِیهِ" من هم؟فقال علیه السلام:قابیل یفر من هابیل،و الذی یفر من أمه موسی،و الذی یفر من أبیه إبراهیم،و الذی یفر من صاحبته لوط،و الذی یفر من ابنه نوح،یفر من ابنه کنعان».قال مصنف هذا الکتاب رضی اللّه عنه:إنما یفر موسی من امه خشیة أن یکون قصر فیما وجب علیه من حقها،و إبراهیم إنما یفر من الاب المربی المشرک لا من الاب الوالد و هو تارخ.
-بحار الأنوار،ج 7،ص 105:بیان:یتحمل أیضا أن یکون المراد بالام امرأة مشرکة کانت تربیه فی بیت فرعون.
درباره حق مادر نیز این روایت زیباست:
-خصال،شیخ صدوق،ص 568؛الجامع للشرایع،یحیی بن سعید حلی،ص 628:«...
و أما حق أمک:أن تعلم أنها حملتک حیث لا یحتمل أحد أحدا،و أعطتک من ثمرة قلبها مالا یعطی أحد أحدا و وقتک بجمیع جوارحها،و لا تبال أن تجوع و تطعمک و تعطش و تسقیک،و تعری و تکسوک و تضحی تظلل علیک و تهجر النوم لا جلک، و وقتک الحر و البرد لتکون لها،فإنک لا تطیق شکرها إلا بعون اللّه و توفیقه».
روایت موجود در متن را از ترکیب آنچه آمد میتوان نتیجه گرفت.
(6).عبس،33-37.
(7).حدیثی در اینباره از امیر مومنان(ع):مناقب آل ابی طالب،ابن شهر آشوب،ج 1، ص 364:«عن سالم الجحدری قال:شهدت علی بن أبی طالب اتی بمال عند المساء فقال:«اقتسموا هذا المال»،فقالوا:قد أمسینا یا أمیر المؤمنین فأخره الی غد،فقال لهم:تضمنون لی أن أعیش الی غد؟قالوا:ماذا بأیدینا،فقال:لا تؤخروه حتی تقسموه»؛در دنباله همین روایت آمده که:«یروی انه کان یأتی علیه وقت لا یکون عنده قیمة ثلاثة دراهم یشتری بها أزارا و ما یحتاج إلیه ثم یقسم کل ما فی بیت المال علی الناس ثم یصلی فیه و یقول:«الحمد اللّه الذی أخرجنی منه کما دخلته».
(8).انعام،2.
(9).رعد،39.
(10).اقتباسی است از این روایت:بحار الأنوار،ج 14،ص 502:«الحسین بن محمد، عن المعلی،عن الوشاء،عن أبی الحسن علیه السلام قال:سمعته یقول:کان رجل من بنی إسرائیل و لم یکن له ولد فولد له غلام،و قیل له:إنه یموت لیلة عرسه،فمکث الغلام،فلما کان لیلة عرسه نظر إلی شیخ کبیر ضعیف فرحمه الغلام فدعاه فأطعمه، فقال له السائل:أحییتنی أحیاک اللّه،قال:فأتاه آت فی النوم،فقال له:سل ابنک ما صنع،فسأله فخبره بصنعه،قال:فأتاه الآتی مرة أخری فی النوم فقال له:إن اللّه أحیا لک ابنک بما صنع بالشیخ».
(11).یوسف،88.
(12).از صائب تبریزی است.
(13).زلزال،8.
کرج،مسجد حضرت معصومه(ع) دهه دوم و سوم محرم 83-1382
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
در گفتارهای پیشین به این نتیجه رسیدیم که کتاب خدا هم آثار فکر و اندیشه و تعقل را بیان میکند و هم ارزش عاقلان و اهل عقل را.در آیه 19 از سوره مبارکه رعد نیز این موضوع مطرح شد که اهل عقل و صاحبان خرد به حق بودن قرآن یقین دارند.در این گفتار،به ویژگی دیگری از اهل خرد میپردازیم.
خداوند در آیهای دیگر در وصف اهل خرد میفرماید:وقتی این گروه آیات قرآن کریم را میشنوند(حال،یا از زبان پیغمبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله،یا از زبان ائمه،علیهم السلام،یا از زبان اولیای خدا و...)،آن قدر تحت تأثیر قرار میگیرند که اشک از چشمانشان جاری میشود:
«وَ إِذٰا سَمِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَی الرَّسُولِ تَریٰ أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّٰا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ یَقُولُونَ رَبَّنٰا آمَنّٰا فَاکْتُبْنٰا مَعَ الشّٰاهِدِینَ». 1
و چون آنچه را که بر پیامبر اسلام نازل شده بشنوند،دیدگانشان را
میبینی به سبب آنچه از حق شناختهاند،لبریز از اشک میشود، میگویند:پروردگارا!ایمان آوردیم،پس ما را در زمره گواهان به حقّانیّت پیامبر و قرآن بنویس.
طبق تصریح آیه،این اشک بدان سبب است که حق بودن قرآن مجید را درک میکنند.
روزی،یکی از دوستان از قرآنی برایم سخن گفت که متعلق به انسان بزرگوار و اهل دلی بود که چندین کتاب نوشته و حدود دوازده سال در دانشگاه آکسفورد انگلستان تحصیل کرده بود.چند بار هم دعوت شدم تا آن قرآن را ببینم،ولی توفیق یار نشد.این قرآن مجید چاپ هندوستان و در قطع رحلی است؛یعنی اندازه صفحاتش بزرگ است.
ایشان میگفت:من آن قرآن را دیدهام.صاحب این قرآن کسی بود که از زمان جوانی تا وقتی که از دنیا میرفت،هروقت این قرآن را قرائت میکرد،اشک میریخت،به حدی که روی صفحات این قرآن آثار اشک او هنوز باقی است.او از صاحب این قرآن نقل میکرد که گفته بود:یک روز در اتاقم نشسته بودم و داشتم قرآن میخواندم که کسی در اتاقم را زد.در را که باز کردم دیدم پدرم پشت در ایستاده است.(معلوم میشود پدر این فرد انسانی مؤدب به آداب بوده است،چون این دستور خدا در قرآن است که بدون اینکه اجازه بگیرید و در بزنید،وارد خانه یا اتاق کسی نشوید 2 ).تعارف کردم.وقتی پدرم وارد اتاقم شد،پرسید:مشغول به چه کاری بودی؟گفتم:قرآن میخواندم.آن وقت،پدرم این جمله را گفت که بسیار در من تاثیر کرد.فرمود:پسرم،قرآن به چه کسی نازل شده؟گفتم:به پیغمبر عظیم الشأن اسلام.گفت:پسرم،آنگونه که قرآن بر پیغمبر نازل شده آن را بخوان!ببین قرآن،وقتی نازل میشد،با قلب
پیامبر چه میکرد و حال پیغمبر نسبت به قرآن چگونه بود؟بیتفاوت و معمولی بود و فکر میکرد تنها مجموعهای از لغات عربی بر او نازل شده یا اینکه حال دیگری به ایشان دست میداد؟تو نیز در خواندن قرآن همان حالت را پیدا کن!
درباره حالت پیامبر در زمان نزول قرآن دو نکته قابل توجه است.
امیر المؤمنین در اینباره میفرماید:وقتی آیه یا سورهای بر پیامبر،صلی اللّه علیه و آله و سلم،نازل میشد،حال ایشان به شدت دگرگون میشد و حالت انسانهای مدهوش را مییافت و حضرت از شدت اثرپذیری تا مرز مرگ پیش میرفت. 3
به راستی،اگر بنا باشد انسان از حقایق،تحولات،تغییرات و پیشامدها اثر نگیرد،به قول سعدی:
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت؟
بالاترین حقیقتی هم که باید بالاترین اثر را در انسان بگذارد کتاب خداست.البته،با شنیدن این سخن نباید غمگین شویم،زیرا به فضل خدا،بسیاری از ما به بیماری خطرناک بیتفاوتی مبتلا نیستیم و از قرآن اثر میپذیریم.اما اگر فکر کنیم،میبینیم در قیاس با عظمت قرآن، اثرگیری ما از آن قابل قبول نیست.آری،این توفیق به ما داده شده که برای قرآن مجید احترام بالایی قائل باشیم و از آیاتی که میشنویم تأثیر بپذیریم.با این حال،گاهی نیز نسبت به برخی دعوتهای قرآن کریم نوعی حالت کندی در روح و نفس و باطنمان وجود دارد.
یکبار،با انسان خوبی برخورد کردم که داشت از درآمدش برایم تعریف
میکرد(البته،منظورم از خوب این است که از نظر اخلاقی،برخورد با دیگران،و توسل به اهل بیت خوب بود).او از درآمد سالش برایم سخن میگفت که مثلا 40 میلیون تومان پول گندم،60میلیون تومان پول جو مزرعههایم است،20 میلیون تومان هم سیب درختی میفروشم،چند میلیون تومان پول فروش شیر گاوهایی است که دارم و...گفتم:
میدانی که گندم و جو و گاو و گوسفند و...در اسلام زکات دارند؟ گفت:میدانم،ولی در این قسمت لنگ میزنم و در پرداخت زکات توقف کردهام.گفتم:بعد از مرگ،فرزندانت زکاتی که به گردن داری را میپردازند؟گفت:من که از آنها بهتر هستم ندادم،آنها که هرگز نمیدهند!گفتم:پس چرا حق پروردگار را نمیپردازی،مگر در قرآن نخواندهای که:
«وَ الَّذِینَ فِی أَمْوٰالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ لِلسّٰائِلِ وَ الْمَحْرُومِ». 5
و آنان که در اموالشان حقّی معلوم است.برای درخواستکننده تهیدست و محروم از معیشت و ثروت.
گفت:خواندهام،ولی نمیدانم چرا پایم برای این کار پیش نمیرود؟!
آری،مردم از قرآن تاثیر میگیرند،ولی یکی در پرداخت زکات لنگ است؛یکی در پرداخت خمس؛یکی در رعایت حق زن و بچه؛یکی در امر ازدواج؛و دیگری در عبادت.ازاینرو،به آسانی نمیتوانیم بگوییم مردم بیدین هستند،چون زکات یا خمس نمیدهند و بد اخلاق هستند.
حق این است که بگوییم مردم کم دین یا ضعیف الایمان هستند.قرآن میفرماید:
«قٰالَتِ الْأَعْرٰابُ آمَنّٰا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لٰکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنٰا وَ لَمّٰا یَدْخُلِ الْإِیمٰانُ فِی قُلُوبِکُمْ وَ إِنْ تُطِیعُوا اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ لاٰ یَلِتْکُمْ مِنْ أَعْمٰالِکُمْ شَیْئاً إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ * إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتٰابُوا وَ جٰاهَدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أُولٰئِکَ هُمُ الصّٰادِقُونَ». 6
بادیهنشینان گفتند:ما از عمق قلب ایمان آوردیم.بگو:ایمان نیاوردهاید،بلکه بگویید:اسلام آوردهایم؛زیرا هنوز ایمان در دلهایتان وارد نشده است.و اگر خدا و پیامبرش را اطاعت کنید، چیزی از اعمالتان را نمیکاهد؛زیرا خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.مؤمنان فقط کسانیاند که به خدا و پیامبرش ایمان آوردهاند،آن گاه در حقّانیّت آنچه به آن ایمان آوردهاند شک ننموده و با اموال و جانهایشان در راه خدا جهاد کردهاند؛اینان در گفتار و کردار اهل صدق و راستیاند.
آری،عدهای از مردم بی دین هستند.یعنی هیچ اثری از قرآن بر نمیدارند.ولی آنان که مقداری در اثرپذیری کاهلاند،به فرموده امیر المؤمنین به همان مقدار خود را از رحمت خدا محروم کردهاند. 7 پس،نباید اینطور باشد که کسی ادعا کند از آیات قرآن درباره نماز اثر گرفته،ولی در عوض 70 سال،هنوز از آیات مربوط به مال اثر نگرفته است؛خاصه اینکه چنین فردی شیعه هم باشد.
خداوند درباره این نحوه بهرهگیری از آیات قرآن میفرماید:
«أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکِتٰابِ وَ تَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَمٰا جَزٰاءُ مَنْ یَفْعَلُ ذٰلِکَ مِنْکُمْ إِلاّٰ خِزْیٌ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ یُرَدُّونَ إِلیٰ أَشَدِّ الْعَذٰابِ وَ مَا اللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ* أُولٰئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا بِالْآخِرَةِ فَلاٰ یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذٰابُ وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ». 8
آیا به بخشی از کتاب آسمانی ایمان میآورید و به بخشی دیگر کفر میورزید؟پس کیفر کسانی از شما که چنین تبعیضی را در آیات خدا روا میدارند،جز خواری و رسوایی در زندگی دنیا نیست،و روز قیامت به سوی سختترین عذاب بازگردانیده میشوند،و خدا از آنچه انجام میدهید،بیخبر نیست.اینان کسانیاند که زندگی زودگذر دنیا را به جای آخرت خریدند؛پس نه عذاب از آنان سبک شود و نه یاری شوند.
تمام این پذیرشها و نپذیرشها از دنیادوستی و دلدادگی به دنیا نشات میگیرد.زیرا کسی که دنیا در نظرش پست است هیچگاه به این دام خطرناک نمیافتد.
در زمان حکومت عباسیان و عصر وزارت برامکه 9 ،جمعیت ایرانیان در شهر بغداد زیاد شده بود.دولت در دست ایرانیها بود و آنها با اینکه در منطقهای عربی زندگی میکردند،عادات و رسومشان را تعطیل نکرده بودند.از جمله اینکه مراسم عید نوروز را برگزار میکردند.
منصور دوانیقی یک سال به هنگام نوروز به رسم ایرانیها بر تخت نشست و دستور داد به بهانه تحویل سال نو به دیدارش بیایند و از وجود مبارک موسی بن جعفر،علیه السلام،نیز دعوت کرد در جلسه حاضر باشد.مطابق رسم،هرکس که به دیدار منصور میآمد هدیهای نیز با خود میآورد.ازاینرو،به زودی گوشهای از کاخ او از پول و طلا و نقره و شمش و قالیچه و پارچه قیمتی و...پر شد.پس از چندی،منصور رو به حضرت موسی بن جعفر،علیه السلام،کرد و گفت:تمام این هدایا در اختیار شماست!
در آخرین ساعات جلسه،پیرمردی وارد شد و در مقابل موسی بن جعفر زانو زد و گفت:من چیزی نداشتم به عنوان هدیه برای شما بیاورم،اما سه خط شعر درباره جدتان حضرت سید الشهداء گفتهام که اگر اجازه بدهید برایتان بخوانم!حضرت فرمودند:بخوان!وقتی پیرمرد شعرش را خواند،اشک از دیدگان حضرت جاری شد.سپس،رو به منصور کرد و فرمود:این هدایا را میخواهی چه کنی؟گفت:همه در اختیار شماست.آنگاه،حضرت به پیرمرد فرمود:همه این هدایا از آن توست.آنها را بردار و با خود ببر.تازه این مزد اصلی شعر تو نیست،
زیرا اجر آن را خداوند در روز قیامت به تو خواهد داد. 10
این وارستگی از دنیاست.کسی که خود را شیعه موسی بن جعفر، علیه السلام،میداند باید با خود بیاندیشد که خداوند 200 یا 300 تن گندم به من داده است.آفتاب و زمین و برف و آب و گندمش که از خدا بوده،من تنها آن را کاشته و از آن مراقبت کردهام،پس چرا زکاتش را ندهم؟پس،کسی که میگوید پایم برای این کار پیش نمیرود و نمیتوانم،دوستی دنیا را بر دوستی با خدا ترجیح داده است.کجای وجود این انسان از قرآن اثر گرفته و او چگونه ادعا میکند شیعه موسی بن جعفر است؟
انسان مؤمن باید همه وجودش از قرآن اثر بردارد.این هم به دست نمیآید مگر اینکه انسان این اثربرداری را با تمرین و تامل در خود تقویت کند.یعنی وقتی آیه زکات را شنید به آن عمل کند.بدین ترتیب، پرداخت زکات سال آینده برای او آسان میشود و پرداخت زکات سال سوم آسانتر.
انسان نفس خود را به هر طرف که سوق بدهد در همان جهت باقی خواهد ماند،اما خدا نکند نفس مهار خود را به گردن آدمی بیندازد و او به انسان جهت بدهد.زیرا نفس به آسانی انسان را به بخل و حرص و رابطه نامشروع و قمار و شراب میکشد و به دام میاندازد.به قول شاعر:
نفس سرکش ملک تن را میدهد آخر به باد حاکم ظالم دیار خویش ویران میکند. 11
مردم،به طور کلی،بر دو دستهاند:یا اختیار مجموعه وجودی نفس خود را در دست دارند و به تعبیر گذشتگان«مالک نفس»هستند،یا اینکه نفس اختیار آنها را در دست دارد که«مملوک نفس»تلقی میشوند. 12 بیچارهترین مردم همین گروه هستند که مملوک نفساند. 13
ما باید کاری بکنیم نفس ما و باطن ما غلام حلقه به گوشمان باشد. 14 یعنی تا حکم خدا را شنیدیم وادار به اجرای حکمش کنیم و نگذاریم ما را به وسوسههای مختلف به سوی خودش بکشد و متوقف بکند که گندم را برای چه میخواهید بدهید؟خمس را برای چه میخواهید بدهید؟این پول را برای کار خیر برای چه میدهید؟این مسجد را برای چه میخواهید بسازید؟این جهازیه را برای چه میخواهید بدهید؟چه خوب است که آدم مالک نفس خویش باشد و اطاعت از فرمان خدا را بر اجابت دعوت شیطان ترجیح دهد!
«اَلشَّیْطٰانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشٰاءِ وَ اللّٰهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ». 15
شیطان شما را به هنگام انفاق مال با ارزش از تهیدستی و فقر میترساند،و شما را به کار زشت چون بخل و خودداری از زکات و صدقات امر میکند، و خدا شما را از سوی خود وعده آمرزش و فزونی رزق میدهد؛و خدا بسیار عطاکننده و داناست.
مدت خلافت امیر المؤمنین کمتر از پنج سال بود.ایشان حقوقی برای این کار برنداشت و زندگی خود را از راه فروش محصول چند درخت خرما که به دست خود در مدینه کاشته بود اداره میکرد.چون حضرت در کوفه زندگی میکرد،عدهای خرمای این درختها را میفروختند و پولش را در کیسهای میریختند و به کوفه میفرستادند.حضرت،در حقیقت،خرج سال خود را با این مبلغ تنظیم میکرد و مثلا میدید تا آخر سال تنها دوبار میتواند پیراهن بخرد یا گوشت تهیه کند.خرج زندگی را با این پول میزان میکرد تا بدهکار هم نشود.
اصلا،یعنی چه که انسان بدهکار باشد؟نمیدانم برخی افراد چگونه
فکر میکنند یا چه میکنند که به همه عالم بدهکار میشوند:به اداره مالیات،به شهربانی،به بازار،به بانک،به شرکتی در بندر عباس یا خرمشهر؟مگر چه خبر است که خودشان را با زنجیر به همه جا بستهاند و خود را اینطور اسیر کردهاند؟
نقل است که یکبار در زمان خلافتشان،بعد از نماز مغرب و عشاء در حال رفتن به خانه بود که یکی از قصابهای کوفه صدایش کرد:
-امروز،همه گوشتهایم را فروختهام و همین دو سه کیلو باقی مانده.گوشتش هم تازه است.آن را برای شما بکشم؟
-فرمود:نه!
-چرا؟
-فرمود:پول ندارم.
در این مواقع،ممکن است عدهای حرف آدم را باور نکنند و پیش خود فکر کنند مگر میشود کسی که خزانه کشور را در دست دارد پول برای خرید گوشت نداشته باشد؟درحالیکه خداوند میفرماید حرف مسلمانان را قبول کنید.یعنی وقتی مسلمانی میگوید ندارم،قبول کنید.
-گفت به شما نسیه میدهم.
-فرمود:اگر گوشت را نسیه ببرم و وعده بدهم که مثلا دو هفته دیگر پولش را میدهم و بعد از دو هفته نتوانم به وعدهام عمل کنم،هروقت بخواهم از اینجا عبور کنم خجالت میکشم و تو هم جلوی مرا خواهی گرفت که تو که مؤمن هستی،چرا سر موعد بدهیات را نمیدهی!پس،به جای اینکه از تو نسیه ببرم، به شکمم وعده میدهم که هروقت پول داشتم برایش گوشت میخرم.بعد هم از قصاب خداحافظی کرد و رفت.
این رفتار کسی است که خود و دیگران را برای رسیدن به لذت بیشتر در دنیا به دردسر نمیاندازد.علی شخصیتی است که به اندازه ارزنی شر برای کسی ندارد و سرچشمه همه خیرات است:
«و خیرهم معمولة». 16
سعدی در مواعظ خود بیت زیبایی دارد.میگوید:
صدها چراغ دارد و بیراهه میرود بگذار تا بیفتد و بیند جزای خویش.
راست هم گفته است.چرا باید انسان طوری زندگی کند که از قرآن اثری برندارد و هستی خود را نابود کند؟چرا وقتی قرآن مجید،طبق نظر بزرگان دین،25 بار به صراحت یا به اشاره بر مساله حجاب تأکید کرده است،دختران و زنان مسلمان باید بد حجاب یا بیحجاب باشند؟هیچ یک از این افراد مسیحی و یهودی و زرتشتی نیستند.برعکس،همه شناسنامه اسلامی دارند و وقتی میخواستند ازدواج کنند،در کنار سفره عقدشان یک قرآن 30-40 هزار تومانی قرار داشت!به راستی،کجای کار ایراد دارد که این آیات در کشور اسلامی و به دست خود مسلمانان پایمال میشود؟آیا این بیماری نیست؟آیا این بدان سبب نیست که مردم در قرآن اندیشه نکردهاند و به حق بودن آن ایمان نیاوردهاند؟
یکی از نامها و اوصاف قرآن«حق»است،اما تنها کسانی حق بودن آن را درک میکنند که در آن اندیشه کنند.کسانی که عقل را به کار نمیگیرند قرآن را مجموعهای از کلمات میبینند،اما کسانی که تعقل میکنند با توجه به حقیقتی که از آن شناختهاند دلهاشان میلرزد و چشمهاشان پر از اشک میشود:
«وَ إِذٰا سَمِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَی الرَّسُولِ تَریٰ أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّٰا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ یَقُولُونَ رَبَّنٰا آمَنّٰا فَاکْتُبْنٰا مَعَ الشّٰاهِدِینَ».
تنها کسانی که خود این ویژگی را پیدا کردهاند میتوانند به فرزندانشان این راه را نشان دهند و بگویند:فقط با زبان قرآن را نخوان و با چشم این آیات را نگاه نکن!بلکه ببین قرآن بر پیغمبر چگونه نازل شده و چه تاثیری بر پیامبر داشته است!زیرا هر آیهای که نازل میشد،چنان پیغمبر را تحت تأثیر میداد که امیر المؤمنین میفرماید حضرتش مدهوش میشد و تا مرز مرگ پیش میرفت.و مگر خود امیر المومنین در پیشگاه حق جز این بود؟
این روایت را در نوشتههای مرحوم فیض کاشانی دیدم.ماجرا در مدینه و در زمان حیات پیغمبر اسلام،صلی اللّه علیه و آله و سلم،اتفاق افتاده.
یعنی زمانی که امیر المؤمنین بیش از بیست و اندی سال نداشت.مرد مسافر 17 میگوید:دیر وقت بود که به مدینه رسیدم.از نخلستانهای اطراف شهر صدای ناله جانسوزی به گوش میرسید که دل سنگ را آب میکرد.به دنبال صدا راه افتادم تا ببینم کیست که اینطور دردمندانه گریه میکند.روی جهت صدا آمدم و دیدم کسی میگوید:
«یا دنیا یا دنیا أبی تعرضت؟أم إلی تشوقت؟هیهات هیهات غری غیری لا حان حینک قد أبتک ثلاثا عمرک قصیر و خیرک حقیر و خطرک غیر کبیر آه آه من قلة الزاد و بعد السفر و وحشة الطریق». 18
بعد،صدا خاموش شد.جلو رفتم و،چون چشمهایم به تاریکی عادت کرده بود،دیدم علی،علیه السلام،است.دواندوان خود را به در خانه فاطمه زهرا رساندم و در زدم.دیدم خانم هم بیدار و مشغول عبادت است.عرض کردم:دختر پیغمبر،مرا ببخشید!بعد ماجرا را تعریف کردم و در نهایت گفتم:متاسفانه،علی در نخلستان افتاده و از دنیا رفته است.
دیدم حضرت تحت تأثیر قرار نگرفت.برعکس،خیلی آرام به من
فرمود:خیالت راحت باشد!علی هر شب چندبار از ترس خدا دچار این گونه حالات میشود!
چرا ما ادعا میکنیم شیعه هستیم و از خدا نمیترسیم و حساب نمیبریم؟البته،ترس در اینجا به این معنی نیست کهنعوذ باللّهما با موجودی وحشتناک روبهرو هستیم.بدین معناست که با پروردگاری که مستجمع جمیع صفات کمال است روبهرو هستیم،اما یا از او حساب نمیبریم یا گاهگاه از او حساب میبریم!
حالت نخست پیغمبر در برابر قرآن را از امیر مومنان نقل کردیم.حالت دوم پیامبر را خداوند در قرآن بیان میدارد:
«طه مٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقیٰ». 19
طه.ما قرآن را بر تو نازل نکردیم تا به مشقت و زحمت افتی.
زیرا پیغمبر به دنبال نزول آیات قرآن چنان در عبادت حق خود را به مشقت انداخت که پروردگار این آیه را نازل کرد.
اثرگیری پیغمبر از همین آیه به خوبی روشن میشود و معلوم است که شدت تاثیر قرآن در پیامبر به حدی بوده که ایشان در عبادت خود را به مشقت میانداختند.لذا،خداوند میفرماید:ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که این قدر خودت را به زحمت بیندازی!
این نحوه تاثیرپذیری پیامبر از قرآن بود.اگر کسی به راستی مسلمان است و خود را پیرو پیامبر اسلام میداند باید مانند او و در راه او باشد، وگرنه از خواندن قرآن به تنهایی یا از متصف بودنش به مسلمانی بهرهای نخواهد برد.ضمن اینکه مشمول نکوهش و ملامت نیز خواهد بود.در روایت داریم:
قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:رب تال للقرآن و القرآن یلعنه». 20
چه بسا قرآنخوانانی که قرآن آنها را لعنت میکند. 21
37-38 سال پیش از این،فردی در تهران زندگی میکرد که در قرائت قرآن حرف اول را میزد. 22 یکبار که او را در جلسهای دیدم آیاتی از قرآن را تلاوت کرد و این قدر زیبا خواند که همه را تحت تاثیر قرار داد.
مدتی بعد از آن جلسه هم در تصادف بسیار سختی مجروح شد و از همان جراحات از دنیا رفت.با همه نعمتی که خدا در تلاوت قرآن به او داده بود،با خوانندههای زن رادیو در ارتباط بود و در مشروب خوردن هم حرف اول را میزد!این در حالی است که در روایات آمده است:
-عن علی بن عندلیب بن موسی،عن اسماعیل بن سلیمان،عن أنس بن مالک قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:«ان فی جهنم لوادیا یستغیث منه أهل النار،کل یوم سبعین ألف مرة و فی ذلک الوادی بیت من نار،و فی ذلک البیت جب من النار و فی ذلک الجب تابوت من النار،و فی ذلک التابوت حیة لها ألف رأس،فی کل رأس الف فم،فی کل فم عشرة آلاف ناب،و کل ناب ألف ذراع،قال أنس قلت:یا رسول اللّه،لمن یکون هذا العذاب؟قال:لشراب الخمر من حملة القرآن».
-و قال صلی اللّه علیه و آله لاهل الشام:«و اللّه الذی بعثنی بالحق،من کان فی قلبه آیة من القرآن،ثم صب علیه الخمر،یأتی کل حرف یوم القیامة فیخاصمه بین یدی اللّه عز و جل،و من کان له القرآن خصما،کان اللّه له خصما،و من کان اللّه له خصما،کان هو فی النار». 23
چنانکه ملاحظه میشود در این روایات شدیدترین عذابها برای قاری شرابخوار قرار داده شده است،زیرا قرآن باید در انسان اثر بگذارد و او را بسازد.کسی که از قرآن تاثیر نمیپذیرد و رشد نمیکند مانند درخت خشکی است که از آب و آفتاب و زمین حاصلی نمیدهد و مستحق بریدن و سوختن است.
با توجه به فهم چنین نکاتی است که پدر فهمیده به پسر خود سفارش کرد که تنها به خوانده قرآن بسنده مکن،بلکه قرآن را آنگونه بخوان که بر پیغمبر نازل شد.آن پسر هم که 12 سال در دانشگاه آکسفورد درس خوانده بود و انسان اهل فهمی بود سخن پدر را به گوش جان شنید و در زمره کسانی قرار گرفت که با شنیدن آیات قرآن دریایی از اشک در پس پردههای چشمش گرد میآمد و چنان اشک میریخت که صفحات مصحف شریفش را خیس میکرد.آن قرآن اکنون بر سر قبر ایشان قرار دارد و در حجله مزارش آن را گذاردهاند.
او ابیاتی هم درباره ابی عبد اللّه سروده و با اینکه زبان فارسی را خوب نمیدانسته خوب از عهده برآمده است.از جمله این بیت را از او در خاطر دارم:
موج خون او چمن ایجاد کرد تا قیامت قطع استبداد کرد.
آری،اهل عقل،یعنی آنان که قرآن را میشنوند و به فکر فرومیروند، در پی یافتن این حقیقتاند که کلمات قرآن بر قلبی که بر آن نازل شدهاند چه تاثیری کردهاند و آیا این حقایق با فطرت انسان سازگاری دارند یا خیر؟اگر به این حقایق عمل کنم چه میشود و اگر عمل نکنیم،چه خللی در زندگیمان پیدا میشود؟همین فکرها و اندیشهها و تاملهاست که حق بودن قرآن را نشان میدهند و انسان را در زمره اولو الالباب قرار میدهند:
«أَ فَمَنْ یَعْلَمُ أَنَّمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمیٰ إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ». 24
در انتها،به روایت پر قیمتی هم اشاره کنم که در دفتر پیشین درباره آن به تفصیل سخن به میان آمده است و آن اینکه در کتاب شریف اصول کافی از امام صادق،علیه السلام،نقل شده است:
«العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان». 25
عقل سبب شده است انسان خدا را بندگی کند و به جای شرارت و حیوانصفتی عبد اللّه بشود و از راه بندگی به بهشت برسد.
ایها الناس جهان جای تن آسانی نیست مرد دانا به جهان داشتن ارزانی نیست
خفتگان را خبر از زمزمه مرغ سحر حیوان را خبر از عالم انسانی نیست
روی اگر چند پریچهر و زیبا باشد نتوان دید در آئینه که نورانی نیست
عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند مرد اگر هست به جز عالم ربانی نیست
خانه پر گندم و یک جو نفرستاده به گور غم مرگت چو غم مرگ زمستانی نیست
یا رب از نیست به هست آمده لطف توئیم آنچه هست از نظر لطف تو پنهانی نیست. 26
(1).مائده،83.
(2).اشاره است به این آیه:نور،27: «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتّٰی تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلیٰ أَهْلِهٰا ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ».
(3).درباره حالت پیامبر در زمان نزول وحی آمده است:
-مناقب أمیر المؤمنین(ع)،محمد بن سلیمان کوفی،ج 2،ص 518:«أبو جعفر محمد بن سلیمان قال:حدثنا أحمد بن علی بن الحسن الحناط قال:حدثنا الحسن بن علی بن عفان العامری قال:أخبرنا علی بن حکیم قال:أخبرنا محمد بن فضیل الضبی[عن فضیل بن مرزوق]عن إبراهیم بن الحسن عن فاطمة ابنة[الحسین بن]علی:عن أسماء بنت عمیس قالت:کان رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم إذا نزل علیه الوحی یکاد یغط علیه(یکاد یغشی علیه)قالت:فأنزل علیه یوما و رأسه فی حجر علی.فقال له رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم:صلیت العصر یا علی؟فقال:لا یا رسول اللّه.قالت:فدعا اللّه فردت علیه الشمس حتی صلی العصر.قالت:فرأیت الشمس بعدما غابت حین ردت علیه حتی صلی العصر.
-الاعتقادات،شیخ مفید،ص 81:«باب الاعتقاد فی کیفیة نزول الوحی من عند اللّه بالکتب فی الامر و النهی.قال الشیخرضی اللّه عنه-:اعتقادنا فی ذلک أن بین عینی اسرافیل لوحا،فإذا أراد اللّه تعالی أن یتکلم بالوحی ضرب اللوح جبین اسرافیل، فینظر فیه فیقرأ ما فیه،فیلقیه إلی مکائیل،و یلقیه میکائیل إلی جبرائیل،فیلقیه جبرئیل إلی الانبیاء.و أما الغشوة التی کانت تأخذ النبی صلی اللّه علیه و آله و سلم فإنها کانت تکون عند مخاطبة اللّه إیاه حتی یثقل و یعرق.و أما جبرئیل فإنه کان لا یدخل علیه حتی یستأذنه إکراما له،و کان یقعد بین یدیه قعدة العبد».
-مناقب آل ابی طالب،ابن شهر آشوب،ج 1،ص 41:«و أما کیفیة نزول الوحی فقد سأله الحرث بن هشام:کیف یأتیک الوحی؟فقال أحیانا یأتینی مثل صلصلة الجرس و هو أشده علی فیفصم عنی فقد و عیت ما قال و أحیانا یتمثل لی الملک رجلا فیکلمنی فأعی ما یقول.و روی انه کان إذا نزل علیه الوحب یسمع عند وجه دوی
کدوی النحل.و روی انه کان ینزل علیه الوحی فی الیوم الشدید البرد فیفصم عنه،و ان جبینه لینفصد عرقا.و روی انه کان إذا نزل علیه الوحی کرب لذلک و یربد وجهه و نکس رأسه و نکس أصحابه رؤسهم منه،و منه یقال:برحاء الوحی.قال ابن عباس:
کان النبی إذا نزل علیه القرآن تلقاه بلسانه و شفتیه کان یعالج من ذلک شدة فنزل (لاٰ تُحَرِّکْ بِهِ لِسٰانَکَ) و کان إذا نزل علیه الوحی جد منه ألما شدیدا و یتصدع رأسه و یجد ثقلا قوله تعالی (إِنّٰا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً) و سمعت مذاکرة انه نزل جبرئیل علی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله ستین الف مرة».
-مناقب آل ابی طالب،ابن شهر آشوب،ج 1،ص 315:«...و قال الخطیب خوارزم ان النبی مدینة لعلومه*و علی الهادی لها کالباب.أفلا یکون أعلم الناس و کان مع النبی صلی اللّه علیه و آله فی البیت و المسجد یکتب وحیه و مسائله و یسمع فتاویه و یسأله، و روی انه کان النبی إذا نزل علیه الوحی لیلالم یصبح حتی یخبر به علیا و إذا نزل علیه الوحی نهارا لم یمس حتی یخبر به علیا».
-معجم الکبیر،طبرانی،ج 5،ص 115:«عن الزهری عن سهل بن سعد قال سمعت زید بن ثابت یقول کان إذا أنزل الوحی علی رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم ثقل لذلک و یحدر جبینه عرقا کأنه الجمان و إن کان فی البرد».
(4).اشاره است به آیه سوره بقره 85-86 و آیه 150-151 سوره نساء: «إِنَّ الَّذِینَ یَکْفُرُونَ بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ وَ یُرِیدُونَ أَنْ یُفَرِّقُوا بَیْنَ اللّٰهِ وَ رُسُلِهِ وَ یَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَکْفُرُ بِبَعْضٍ وَ یُرِیدُونَ أَنْ یَتَّخِذُوا بَیْنَ ذٰلِکَ سَبِیلاً* أُولٰئِکَ هُمُ الْکٰافِرُونَ حَقًّا وَ أَعْتَدْنٰا لِلْکٰافِرِینَ عَذٰاباً مُهِیناً».
(5).معارج،24-25.در آیه 19 سوره ذاریات نیز این عبارت آمده است.
(6).حجرات 14-16.
(7).کتاب الزهد،حسین بن سعید کوفی،ص 93:«عن ابی بصیر قال:قال أبو عبد اللّه علیه السلام:ان الناس یقسم بینهم النور یوم القیامة علی قدر ایمانهم»؛کلمات الإمام الحسین(ع)،شیخ شریفی،ص 763:«روی أن أعرابیا من البادیة قصد الحسین علیه السلام فسلم علیه فرد علیه السلام و قال:أعرابی فیم قصدتنا؟قال:قصدتک فی دیة
مسلمة إلی أهلها.قال:أقصدت أحدا قبلی؟قال:عتبة بن أبی سفیان فأعطانی خمسین دینارا،فرددتها علیه و قلت:لأقصدن من هو خیر منک و أکرم،و قال عتبة:
و من هو خیر منی و أکرم لا ام لک،فقلت:إما الحسین بن علی،و إما عبد اللّه بن جعفر،و قد أتیتک بدء لتقیم بها عمود ظهری و تردنی إلی أهلی.فقال الحسین:و الذی فلق الحبة،و برء النسمة،و تجلی بالعظمة ما فی ملک ابن بنت نبیک إلا مائتا دینار فاعطه إیاها یا غلام،و انی أسئلک عن ثلاث خصال إن أنت أجبتنی عنها أتممتها خمسمائة دینار.فقال الأعرابی:أکل ذلک احتیاجا إلی علمی،أنتم أهل بیت النبوة، و معدن الرسالة،و مختلف الملائکة.فقال الحسین:لا،و لکن سمعت جدی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله یقول:أعطوا المعروف بقدر المعرفة.فقال الأعرابی:فسل،و لا حول و لا قوة إلا باللّه.فقال الحسین:ما أنجی من الهلکة؟فقال:التوکل علی اللّه.فقال:ما اروح للمهم؟قال:الثقة باللّه.فقال:أی شئ خیر للعبد فی حیاته؟قال:عقل یزینه حلم،فقال:فإن خانه ذلک؟قال:مال یزینه سخاء وسعة،فقال:فان أخطأه ذلک؟ قال:الموت و الفناء خیر له من الحیاة و البقاء.قال:فناوله الحسین خاتمه و قال:بعه بمائة دینار و ناوله سیفه و قال:بعه مائتی دینار،و اذهب فقد أتممت لک خمسمائة دینار».
(8).بقره،85 و 86.
(9).برامکه،خاندانی ایرانی که اجداد آنان عنوان برمک داشتند و نخستین وزیران معتبر خلفای عباسی از این خاندان برخاستند.اولین عضو مهم این خاندان یحیی بن خالد بن برمک(ف.190 ق)است که در دربار عباسی عهدهدار حکومت و وزارت بود.
پسر ارشدش فضل(148-187 ق)حکومت ایالات جبال،طبرستان،دماوند،کومش و غیره،و مدتی هم حکومت ارمنستان و آذربایجان و نیز خراسان را داشت.او فتوحات چندی کرد و مساجد و رباطها ساخت.
برادر وی جعفر(حدود 150-187 ق)دارای خطی خوش و بیانی فصیح و در احکام نجوم مطلع بود.هارون بدو توجه و اقبالی تمام داشت و او را به حکومت ایالات متعدد منصوب ساخت،و وی آنها را توسط نمایندگان خود اداره میکرد.
هارون خواهر خود عباسه را نیز بدو تزویج کرد.مقدمات سقوط این خاندان از مدتها طرح میشد و برای آن علل مختلف ذکر کردهاند.جعفر در صفر 187 ق به امر خلیفه کشته شد،و کمی بعد یحیی و سه پسر دیگرش توقیف شدند و اموال آنان مصادره گردید.از سرنوشت موسی و محمد برادران جعفر نیز اطلاعی در دست نیست.ر ک:
فرهنگ معین،ج 5،ذیل مدخل برامکه.
(10).مناقب،ابن شهر آشوب،ج 3،ص 433؛نیز در مستدرک الوسائل،میرزا نوری، ج 10،ص 386(به نقل از کتاب مناقب):«حکی أن المنصور تقدم إلی موسی بن جعفر علیهما السلام بالجلوس للتهنئة فی یوم النیروز،و قبض ما یحمل إلیه،فقال علیه السلام:إنی قد فتشت الاخبار عن جدی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله،فلم أجد لهذا العید خبرا،و أنه سنة للفرس و محاها الاسلام،و معاذ اللّه أن نحیی ما محاه إلاسلام.
فقال المنصور:إنما نفعل هذا سیاسة للجند،فسألتک باللّه العظیم الاجلست.فجلس و دخلت علیه الملوک و الامراء و الاجناد یهنئونه،و یحملون إلیه الهدایا و التحف،و علی رأسه خادم المنصور یحصی ما یحمل،فدخل فی آخر الناس رجل شیخ کبیر السن، فقال له:یابن بنت رسول اللّه،إننی رجل صعلوک لا مال لی اتحفک،و لکن اتحفک بثلاث أبیات قالها جدی فی جدک الحسین بن علی علیهما السلام:«عجبت لمصقول علاک فرندهیوم الهیاج و قد علاک غبار/و لا سهم نفذتک دون حرائریدعون جدک و الدموع غزار/الا تقضقت السهام و عاقها*عن جسمک الاجلال و الاکبار.
قال علیه السلام:قبلت هدیتک اجلس بارک اللّه فیک.و رفع رأسه إلی الخادم و قال:
امض إلی أمیر المؤمنین و عرفه بهذا المال و ما یصنع به.فمضی الخادم و عاد و هو یقول:کلها هبة منی له یفعل به ما أراد،فقال موسی علیه السلام للشیخ:إقبض جمیع هذا المال،فهو هبة منی لک».
(11).از سیدای نسفی است.
(12).از آنجا که دنیادوستی از آثار غلبه نفس آدمی بر اوست،این سخن علی، علیه السلام،موید مطلب بالاست:نهج البلاغه،حکمت 269:«الناس فی الدنیا عاملان:عامل عمل فی الدنیا للدنیا،قد شغلته دنیاه عن آخرته،یخشی علی من
یخلفه الفقر و یأمنه علی نفسه،فیفنی عمره فی منفعة غیره،و عامل عمل فی الدنیا لما بعدها،فجاءه الذی له من الدنیا بغیر عمل فأحرز الحظین معا،و ملک الدارین جمیعا، فأصبح وجیها عند اللّه،لا یسأل اللّه حاجة فیمنعه».
(13).مستدرک الوسائل،محدث نوری،ج 12،ص 114:«...و قال علیه السلام:افضل الناس من عصی هواه،و افضل منه من رفض دنیاه،و قال علیه السلام:اشقی الناس من غلبه هواه،فملکته دنیاه،و افسد أخراه».
(14).در تادیب نفس روایات فراوانی وارد شده است:از جمله:«و قال علیه السلام:
اغلبوا اهواءکم و حاربوها،فانها ان تقتدکم توردکم من الهلکة أبعد غایة».مدرک پیشین.
(15).بقره،268: «اَلشَّیْطٰانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشٰاءِ وَ اللّٰهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ».
(16).نهج البلاغه،خطبه 193.
(17).این فرد ضرار بن ضمره کنانی است و این حکایت را در پاسخ سوال معاویه گفته است.
(18).خصائص الائمه،شریف رضی،ص 71؛کشف الغطاء،کاشف الغطاء،ج 1،ص 16؛ بحار الأنوار،ج 33،ص 275(با اختلاف اندک در این کتب):«عن أبی صالح مولی أم هانئ قال:دخل ضرار بن ضمرة الکنانی علی معاویة بن أبی سفیان یوما فقال له:
یا ضرار،صف لی علیا!فقال:أو تعفینی من ذلک؟قال:لا أعفوک.قال:أما إذ لا بد فإنه کان و اللّه بعید المدی شدید القوی یقول فصلا و یحکم عدلا یتفجر العلم من جوانبه و تنطق الحکمة علی لسانه یستوحش من الدنیا و زهرتها و یأنس باللیل و ظلمته.کان و اللّه غزیر الدمعة طویل الفکرة یقلب کفه و یخاطب نفسه یعجبه من اللباس ما قصر و من الطعام ما جشب.کان و اللّه معنا کأحدنا یدنینا إذ أتیناه و یجیبنا إذا سألناه و کان مع دنوه لنا و قربه منا لا نکلمه هیبة له فإن تبسم فعن مثل اللؤلؤ النظیم.یعظم أهل الدین و یحب المساکین لا یطمع القوی فی باطله و لا ییاس الضعیف عن عدله.أشهد باللّه لرأیته فی بعض مواقفه و قد أرخی اللیل سدوله غارت نجومه
مماثلا فی محرابه قابضا علی لحیته یتململ تململ السلیم و یبکی بکاء الحزین و کأنی أسمعه و هو یقول:یا دنیا یا دنیا أبی تعرضت؟أم إلی تشوقت؟هیهات هیهات غری غیری لا حان حینک قد أبتک ثلاثا.عمرک عصیر و خیرک حقیر و خطرک غیر کبیر.
آه آه من قلة الزاد و بعد السفر و وحشة الطریق.فوکفت دموع معاویة علی لحیته و جعل یستقبلها بکمه و اختنق القوم جمیعا بالبکاء و قال:هکذا[کان]أبو الحسن یرحمه اللّه!فکیف وجدک علیه یا ضرار؟فقال:وجد أم واحد ذبح واحدها فی حجرها فهی لا یرقی دمعها و لا یسکن حزنها.فقال معاویة:لکن هؤلاء لو فقدونی لما قالوا و لا وجدوا بی شیئا من هذا»؛مناقب آل ابی طالب،ابن شهر آشوب،ج 1،ص 371:«و قال معاویة لضرار بن ضمرة:صف لی علیا،قال:کان و اللّه صواما بالنهار قواما باللیل یحب من اللباس أخشنه و من الطعام أجشبه و کان یجلس فینا و یبتدی إذا سکتنا و یجیب إذا سألنا یقسم بالسویة و بعدل فی الرعیة لا یخاف الضعیف من جوره و لا یطمع القوی فی میله.و اللّه لقد رأیته لیلة من اللیالی و قد أسبل الظلام سدوله و غارت نجومه و هو یتململ فی المحراب تململ السلیم و یبکی بکاء الحزین و لقد رأیته مسیلا للدموع علی خده قابضا علی لحیته یخاطب دنیاه فیقول:یا دنیا أبی تشوقت ولی تعرضت لا حان حینک فقد أنتک ثلاثا لا رجعة لی فیک فعیشک قصیر و خطرک یسیر.آه من قلة الزاد و بعد السفر و وحشة الطریق».
(19).طه:1-2.
(20).مستدرک الوسائل،ج 4،ص 246.
(21).در روایت زیبایی رابطه قلب انسان با قرآن چنین آمده است:الجعفریات:اخبرنا محمد،حدثنی موسی،قال:حدثنی ابی،عن أبیه،عن جده جعفر بن محمد،عن أبیه، عن جده علی بن الحسین،عن أبیه،عن علی بن أبی طالب علیهم السلام،قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:«القلوب أربعة:فقلب فیه ایمان و لیس فیه قرآن،و قلب فیه قرآن و ایمان،و قلب فیه قرآن و لیس فیه ایمان،و قلب لا قرآن فیه و لا ایمان،فاما القلب الذی فیه ایمان و لیس فیه قرآن،کالثمرة طیب طعمها لیس لها ریح،و اما القلب الذی فیه قرآن و لیس فیه ایمان،کالاشنة طیب ریحها خبیث طعمها،و اما القلب الذی
فیه ایمان و قرآن،کجراب المسک ان فتح فتح طیبا،و ان وعی وعی طیبا،و اما القلب الذی لا قرآن فیه و لا ایمان،کالحنظلة خبیث ریحها،خبیث طعمها».
(22).البته آن وقت مسابقات قرآن نبود،چند نفر بودند که معروف بودند که من سه چهار نفرشان را دیده بودم،اما این شخص را یکبار دیدم.(مولف)
(23).مستدرک الوسائل،ج 4،ص 248.
(24).رعد،19.
(25).کافی،ج ا،ص 11؛معانی الاخبار،شیخ صدوق،ص 240؛نیز در بحار الانوار، ج 1،ص 116:«عن حمد بن عبد الجبار،عن بعض أصحابنا رفعه إلی أبی عبد اللّه علیه السلام قال:قلت له:ما العقل؟قال:ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان قال:
قلت:فالذی کان فی معاویة؟فقال:تلک النکراء!تلک الشیطنة،و هی شبیهة بالعقل، و لیست بالعقل».
(26).از سعدی شیرازی است.
کرج،مسجد حضرت معصومه(ع) دهه دوم و سوم محرم 83-1382
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
براساس آیات قرآن کریم،همه احکام الهی برای تحقق عدالت و پاکی فکر و روح و نفس،و اعضا و جوارح انسان تشریع شدهاند.ازاینرو، آنچه را وجود مقدس پروردگار برای بندگانش حرام کرده،بدین سبب بوده که منبع آلودگی و خباثت روح و جسم آدمی بودهاند.
در سوره مبارکه اعراف در وصف پیامبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله و سلم، میخوانیم:
«اَلَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْرٰاةِ وَ الْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهٰاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبٰاتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبٰائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلاٰلَ الَّتِی کٰانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ* قُلْ یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنِّی رَسُولُ اللّٰهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعاً الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ یُحیِی وَ یُمِیتُ فَآمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِیِّ الْأُمِّیِّ الَّذِی یُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ کَلِمٰاتِهِ وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ». 1
همان کسانی که از این رسول و پیامبر ناخواندهدرس که او را نزد خود با همه نشانهها و اوصافش در تورات و انجیل نگاشته مییابند، پیروی میکنند؛پیامبری که آنان را به کارهای شایسته فرمان میدهد، و از اعمال زشت بازمیدارد،و پاکیزهها را بر آنان حلال مینماید،و ناپاکها را بر آنان حرام میکند،و بارها تکالیف سنگین و زنجیرهای جهل،بیخبری و بدعت را که بر دوش عقل و جان آنان است برمیدارد؛پس کسانی که به او ایمان آوردند و او را در برابر دشمنان یاری دادند و او نوری که بر او نازل شده پیروی نمودند، فقط آنان رستگارانند.بگو:ای مردم!یقینا من فرستاده خدا به سوی همه شمایم؛خدایی که فرمانروایی آسمانها و زمین فقط در سیطره اوست،جز او معبودی نیست،زنده میکند و میمیراند،پس به خدا و رسول او پیامبر ناخواندهدرس که به خدا و تمام سخنان او ایمان دارد،ایمان بیاورید،و از او پیروی کنید تا هدایت یابید.
در این آیه،خداوند حضرت را فرستاده و رسول خود و وجود مبارکی معرفی میکند که خبرهای لازم را در اختیار مردم قرار میدهد(نبی).
همچنین،آن وجود مقدس را اهل مکه و درسناخوانده میشمارد(امی)؛ یعنی آن حضرت حقایق را از کسی یا جایی نیاموخته است و به فضل خدا ریشه همه حقایق گشته است.
وصف دیگر حضرت این است که خبر آمدنن او در تورات حضرت موسی و انجیل حضرت مسیح،علیهما السلام،آمده است:
«یجدون مکتوبا فی التوراة و الانجیل».
ویژگی دیگر حضرت در حقیقت مربوط به دلیل بعثت ایشان است:
«یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ ...وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبٰاتِ».
«وَ یَنْهٰاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ ...وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبٰائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلاٰلَ الَّتِی کٰانَتْ عَلَیْهِمْ».
پس،پیامبر آمده است که رابطه مردم را با همه پاکیزگیها و حلالها آزاد اعلام کند و ارتباط با تمام مایههای آلودگی و نجاست و پلیدی را بر آن حرام سازد.
اگر عدهای بگویند:درست است که آنچه خدا بر مردم حرام کرده آلودگی و پلیدی میآورد و ضرر دارد،ولی ما با استفاده از علم دستگاههایی اختراع کردهایم که این آلودگی و خباثت و پلیدی را از آنها میگیرد،میگوییم:علم و ابزار علمی نمیتوانند حرام خدا را حلال کنند.
مثال روشن این معنا که بسیاری از مردم جهان به آن آلوده هستند و در قرآن هم حرام اعلام شده گوشت خوک است.قرآن در چهار آیه مختلف درباره حرمت گوشت خوک سخن گفته 2 و میفرماید:
«إِنَّمٰا حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِیرِ...».
جز این نیست که خدا(برای مصون ماندن شما از زیانهای جسمی و روحی)مردار و خون و گوشت خوک را بر شما حرام کرده است.
«قُلْ لاٰ أَجِدُ فِی مٰا أُوحِیَ إِلَیَّ مُحَرَّماً عَلیٰ طٰاعِمٍ یَطْعَمُهُ إِلاّٰ أَنْ یَکُونَ مَیْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزِیرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ أَوْ فِسْقاً...».
بگو:در احکامی که به من وحی شده خوراک حرامی را بر خورندهای که میل دارد آن را بخورد نمییابم،مگر آن که مردار یا خون ریخته شده از رگهای حیوان یا گوشت خوک باشد که یقینا همه نجس و پلیدند.
گوشت خوک به این علت حرام شده که گوشتی آلوده و به تعبیر قرآن رجس و خبیث و پلید است.امروزه،ثابت شده که موجودات ریز ذره بینیای در این گوشت زندگی میکنند که برای بدن انسان مضرّند و تولید آلودگی میکنند.با این حال،عدهای میگویند ما دستگاههایی
اختراع کردهایم یا موادی ساختهایم که خباثت و آلودگی این گوشت را از آن میگیرد.آنها گمان میکنند با پاک کردن گوشت خوک از آن موجودات،حرمت آن را میتوان برداشت و این در حالی است که علم ثابت کرده هریک از مواد غذایی آثار روانی خاصی در انسان به جای میگذراد؛بعضی از غذاها در انسان تولید شاید میکنند،بعضی دیگر سبب عصبی شدن او میشوند و تعادل روانی او را به هم میزنند،و گروهی دیگر بر قدرت اندیشه و تفکر او اثر منفی میگذارند و تولید افسردگی یا بدخلقی و کجخلقی میکنند.گوشت خوک نیز از مواد غذاییای است که بر انسان تاثیر میگذارد.آیا این آثار را میتوان با استفاده از مواد شیمیایی و دارویی و ...از آن گرفت؟
اسلام دینی تکبعدی نیست.لذا،با در نظر گرفتن همه موجودیت انسان به امری سفارش میکند؛مثلا،اگر نماز را پیشنهاد میکند،بدان جهت است که نماز سبب آرامش انسان میشود، «تَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ» 3 است،و پاداش اخروی فراوانی دارد.پس،نماز با همه وجود آدمی سروکار دارد و همچنین سایر فرائض مانند روزه و...امور حرام نیز همینطورند و زیانهای ظاهری و باطنی فراوان دارند.بنابراین،حتی اگر بتوان مانع تاثیرات جسمانی آنها شد،نمیتوان زیانهای باطنی آنها را دفع کرد.
پیغمبر مبعوث شده تا مردم را به انجام امور و برنامههای پسندیده وادار کند که در قرآن مجید بسیاری از آنها ذکر شدهاند.از جمله:
«وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَ بَنِی إِسْرٰائِیلَ لاٰ تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّٰهَ وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً وَ ذِی الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینِ وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً وَ أَقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ آتُوا الزَّکٰاةَ ثُمَّ تَوَلَّیْتُمْ إِلاّٰ قَلِیلاً مِنْکُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ». 4
«لَیْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لٰکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ
بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلاٰئِکَةِ وَ الْکِتٰابِ وَ النَّبِیِّینَ وَ آتَی الْمٰالَ عَلیٰ حُبِّهِ ذَوِی الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینَ وَ ابْنَ السَّبِیلِ وَ السّٰائِلِینَ وَ فِی الرِّقٰابِ وَ أَقٰامَ الصَّلاٰةَ وَ آتَی الزَّکٰاةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذٰا عٰاهَدُوا وَ الصّٰابِرِینَ فِی الْبَأْسٰاءِ وَ الضَّرّٰاءِ وَ حِینَ الْبَأْسِ أُولٰئِکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ». 5
«وَ اعْبُدُوا اللّٰهَ وَ لاٰ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً وَ بِذِی الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینِ وَ الْجٰارِ ذِی الْقُرْبیٰ وَ الْجٰارِ الْجُنُبِ وَ الصّٰاحِبِ بِالْجَنْبِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ وَ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ مَنْ کٰانَ مُخْتٰالاً فَخُوراً». 6
«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تُحِلُّوا شَعٰائِرَ اللّٰهِ وَ لاَ الشَّهْرَ الْحَرٰامَ وَ لاَ الْهَدْیَ وَ لاَ الْقَلاٰئِدَ وَ لاَ آمِّینَ الْبَیْتَ الْحَرٰامَ یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْوٰاناً وَ إِذٰا حَلَلْتُمْ فَاصْطٰادُوا وَ لاٰ یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَنْ صَدُّوکُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ أَنْ تَعْتَدُوا وَ تَعٰاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْویٰ وَ لاٰ تَعٰاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوٰانِ وَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ شَدِیدُ الْعِقٰابِ». 7
«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّٰامِینَ لِلّٰهِ شُهَدٰاءَ بِالْقِسْطِ وَ لاٰ یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلیٰ أَلاّٰ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْویٰ وَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ». 8
«قُلْ تَعٰالَوْا أَتْلُ مٰا حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَیْکُمْ أَلاّٰ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَوْلاٰدَکُمْ مِنْ إِمْلاٰقٍ نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَ إِیّٰاهُمْ وَ لاٰ تَقْرَبُوا الْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ وَ لاٰ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ. وَ لاٰ تَقْرَبُوا مٰالَ الْیَتِیمِ إِلاّٰ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ حَتّٰی یَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ لاٰ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا وَ إِذٰا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ کٰانَ ذٰا قُرْبیٰ وَ بِعَهْدِ اللّٰهِ أَوْفُوا ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ». 9
«وَ إِذٰا فَعَلُوا فٰاحِشَةً قٰالُوا وَجَدْنٰا عَلَیْهٰا آبٰاءَنٰا وَ اللّٰهُ أَمَرَنٰا بِهٰا قُلْ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَأْمُرُ بِالْفَحْشٰاءِ أَ تَقُولُونَ عَلَی اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ* قُلْ أَمَرَ رَبِّی بِالْقِسْطِ وَ أَقِیمُوا وُجُوهَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ وَ ادْعُوهُ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ کَمٰا بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ». 10
«إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ وَ إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبیٰ وَ یَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ* وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّٰهِ إِذٰا عٰاهَدْتُمْ وَ لاٰ تَنْقُضُوا الْأَیْمٰانَ بَعْدَ تَوْکِیدِهٰا وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّٰهَ عَلَیْکُمْ کَفِیلاً إِنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا تَفْعَلُونَ». 11
«لاٰ تَجْعَلْ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُوماً مَخْذُولاً* وَ قَضیٰ رَبُّکَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِیّٰاهُ وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً إِمّٰا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمٰا أَوْ کِلاٰهُمٰا فَلاٰ تَقُلْ لَهُمٰا أُفٍّ وَ لاٰ تَنْهَرْهُمٰا وَ قُلْ لَهُمٰا قَوْلاً کَرِیماً* وَ اخْفِضْ لَهُمٰا جَنٰاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمٰا کَمٰا رَبَّیٰانِی صَغِیراً». 12
«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ الشَّیْطٰانِ وَ مَنْ یَتَّبِعْ خُطُوٰاتِ الشَّیْطٰانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ مٰا زَکیٰ مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ یُزَکِّی مَنْ یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ». 13
پیغمبران،و از جمله پیامبر اسلام،صلی اللّه علیه و آله،آمدهاند تا مردم را وادار به کارهای پسندیده کنند تا بهشت یا مدینه فاضلهای که حکما آن را آرزو میکردند در همین زندگی تحقق پیدا کند.(البته،بهشت از نظر حکما نه بهشت قیامت).
*** روزی از بازار تهران رد میشدم(حدودا سال 1344 شمسی بود).دیدم پیرمردی 400-500 جلد کتاب کهنه روی یک چادرشب گذاشته و میفروشد.چهره الهی و نورانیای هم داشت و آثار سجده بر پیشانیاش پیدا بود. 14 کتابی در میان آن کتاب کهنهها نظرم را جلب کرد که 800- 900 صفحه داشت و فکر میکنم در اواخر دوره قاجاریه چاپ شده بود. 15 آن کتاب را خریدم و تا به حال حفظش کردهام و به نظرم کتاب خوبی است.البته،نام مؤلفش را نمیدانم،چون روی کتاب نام او نیامده است.بههرحال،در آن کتاب حکایت زیبایی آمده که دریغ است آن را در اینجا نقل نکنم.
نام ذو القرنین 16 در قرآن کریم در سوره مبارکه کهف آمده است و خداوند در قرآن بیش از یک صفحه درباره او و کارها و برنامههایش سخن گفته است. 17 درباره سخصیت تاریخی ذو القرنین بحثهای زیادی صورت گرفته و عدهای او را اسکندر مقدونی و عدهای کوروش هخامنشی،و عدهای دیگر شخصیتی مستقل دانستهاند.بعضیها نیز عقیده دارند ایشان از انبیای خدا بوده است.
تا آنجا که از آیات قرآن فهم میشود خداوند گشایشی نیز برای او قرار داده بود که قرآن از آن با عنوان «سَبَباً» یاد میکند.مراد از «سَبَباً» که در این آیات آمده برخورداری ایشان از وسایل و علوم مهم آن روزگار بوده است.او اولین کسی است که میان دو کوه سدّ بسیار قوی و مستحکمی ساخت و سدسازی از زمان او رسم شد.یعنی علم سدسازی را برای نخستینبار او تعلیم داده است،با این تفاوت که او در سدّی که ساخت از آهن و مس مذاب استفاده کرد.زیرا دستور داد مردم هرچه آهن در خانهها دارند بیاورند.بعد،همه آنها را در کورهای ذوب کرد و در ساختمان آن سد به کارگرفت و روی آن مس مذاب ریخت.سفرهای او به شرق و غرب عالم نیز از جمله کارهای دیگر این مرد الهی بود.
براساس آیات قرآن و روایات،یکی از کارهای مهم ذو القرنین این بود که با لشکر مؤمنش به مناطق مختلف میرفت و آنها را به راه راست دعوت میکرد.اگر آنها به اختیار و اراده خودشان دین خدا را قبول میکردند،کاری به کارشان نداشت.تنها،حاکم مؤمنی بر آنها میگماشت تا احکام خدا را به آنان بیاموزد؛اما اگر قبول نمیکردند، درگیری و جنگ میانشان درمیگرفت.
سفرهای ذو القرنین به قدری به طول انجامید که او در منطقه و کشور
خودش از دنیا نرفت و عمرش در همان مناطق دور تمام شد،زیرا او ظاهرا از اهالی جایی میان آسیای صغیر و سرحدّات اروپا بود.نقل است که در هنگام مرگ از او پرسیدند:آیا کاری هست که بتوانیم برایت انجام دهیم؟گفت:نه،ولی وقتی مرا در تابوت گذاشتید،دستم را از تابوت بیرون بگذارید تا مردم بدانند که من با اینکه نصف دنیا را گرفتم،همه چیز را گذاشتم و با دست خالی از این دنیا رفتم.شاید از مگ من درس عبرت بگیرند. 18
با مشت بسته آمدهام من به این جهان یعنی به غیر حرص و غضب نیست حالیم
با مشت باز میروم آخر به زیر خاک یعنی ببین که میروم و دست خالیم. 19
رسم ذو القرنین این بود که وقتی به منطقهای میرسید،بیرون آن منطقه اردو میزد.بعد،به یکی از افراد خود که انسان باادب و باوقاری بود مأموریت میداد که از حاکم آن شهر یا سرزمین خبر بگیرد و از او دعوت کند به او به گفتگو بنشیند.در جلساتش با حاکمان شهرها هم دو کلمه بیشتر نمیگفت و میفرمود:ما برای شما خوشبختی و سعادت آرزومندیم.ازاینرو،برای شما دین حقی آوردهایم که حلال و حرام را برایتان روشن میسازد.اگر این دین را قبول کنید،کاری به کار شما نداریم و به جای دیگری میرویم،اما اگر قبول نکنید،مجبور به جنگ و درگیری هستیم.آن وقت،شما را کنار میگذاریم و فرد دیگری به جایتان میگذاریم که حق را به مردم بیاموزد.
او به این روش رفتار میکرد تا به منطقه تازهای رسید.مطابق عادت، به مأمور خود گفت:به بزرگ این شهر بگو در اردوی ما با من ملاقات کند!مأمور آمد و از مردم شهر سؤال کرد:بزرگ شما کیست؟مردم هم او را نزد پیرمرد محاسن سفید و عمر از 100 سال گذشتهای بردند.
پرسید:حاکم این منطقه شما هستید؟گفت:بله.گفت:ذو القرنین در بیرون شهر اردو زده و با شما کاری دارد!گفت:به او بگو ما با شما کاری نداریم،شما با ما کار دارید و ادب اقتضا میکند شما نزد ما بیایید!
مأمور در برابر این سخن مقاومتی نکرد و شرح ماوقع را به ذو القرنین اظهار داشت.ذو القرنین مردی بزرگوار و خداپرست بود و تکبری نداشت،گفت:عیبی ندارد،ما نزد او میرویم!
وقتی ذو القرنین وارد شهر شد،دید مغازهها پر از جنساند،اما هیچ کس داخل آنها نیست و بازار خیلی خلوت است.پرسید:مردم کجا هستند؟گفتند:برای ناهار رفتهاند!بعد،نگاهش به خانههای مردم افتاد و دید جلوی هر خانهای چندین قبر است و تمام خانهها از داخل حیاطها به هم راه دارند.مساله دیگری که توجهش را جلب کرد این بود که دید پیرمرد محاسن سفید در این شهر خیلی زیاد است.لذا خیلی تعجب کرد.
وقتی ذو القرنین نزد حاکم آن شهر رسید،حاکم از دلیل حضور او سوال کرد،اما ذو القرنین گفت:ابتدا به چند سؤال من جواب بدهید،بعد من قصد خود را از این سفر میگویم!گفت:بپرس.
پرسید:چرا اینقدر شهر شما پیرمرد زیاد دارد؟گفت:چون ما زود نمیمیریم.گفت:چطور؟گفت:برای اینکه از پروردگار این قانون به ما رسیده که تا گرسنه نشدهایم سر سفره ننشینیم و تا سیر نشدهایم از سفره کنار برویم.همه ما به این قانون عمل میکنیم،لذا در شهرمان فرد پرخور یا انسان اسرافکار نداریم.ما این سخن انبیا را حق دیدیم و به تجربه فهمیدیم که به نفع خودمان است،ازاینرو،غذا روی غذا نمیخوریم و فشار به معده و سایر انداممان نمیآوریم.و این راز طولانی بودن عمرهای ماست. 20
نقل است که روزی پیغمبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله و سلم،از قبرستانی عبور میکردند.با دیدن قبور مردگان،رو به یاران خود کردند و فرمودند:
بیشتر این مردم گورشان را با دندانهایشان کندهاند! 21 یعنی از سر بدخوری و پرخوری مردهاند وگرنه،نباید به این زودی میمردند.
ذو القرنین دوباره پرسید:چرا همه خانههای شما به هم راه دارد؟گفت:
ما انسان هستیم.گاه میشود که مصیبت و رنجی یا کار مهمی پیش میآید که به سرعت باید به داد هم برسیم.در آن صورت،در این خانه را به خانه همسایه باز میکنیم و سریع به مشکل پیش آمده رسیدگی میکنیم.به عبارت دیگر،ما پشتیبان و یار یکدیگر هستیم.
قرآن کریم در اینباره میفرماید:
«وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنٰاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیٰاءُ بَعْضٍ». 23
مردم مؤمن یار یکدیگر هستند.کسانی که دشمن مؤمنین هستند و آبروی آنان را میبرند،ولی در عین حال،نماز میخوانند روزه میگیرند از نظر خداوند مؤمن نیستند.علامت مردم مؤمن این است که یار و کمککار یکدیگر و پشتوانه یکدیگر هستند.
البته،ناگفته نماند گاهی حجت بر برخی افراد تمام است،ولی آنها به هیچوجه زیربار نمیروند؛مثلا،گاهی به بعضی افراد گفته میشود که فلان کار حرام است،رفتوآمد به فلان محل حرام است،اما خیلی راحت جواب میدهند:حرام است که حرام است!این افراد را دیگر نمیشود یاری کرد.مؤمن یار مؤمن است،اما یار کسی که مخالف خدا و مخالف احکام خدا باشد نیست،هرچند نماز بخواند و روزه بگیرد و اهل هیئت و حسینیه باشد.دلیل آن را نیز قرآن بیان داشته است:
«تَعٰاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْویٰ وَ لاٰ تَعٰاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوٰانِ».
ذو القرنین پرسید:چرا قبرهایتان را در کنار خانهها قرار دادهاید؟و با وجود اینکه زود نمیمیرید روی سنگ قبرها نوشتهاید فلانی 4 سالش بود که مرد و دیگری 6 سالش؟یعنی واقعا صاحب این قبرها در کودکی مردهاند؟از طرفی،اندازه این قبرها به قبر بچه نمیماند؟
خدا رحمتش کند!یادم هست سالها پیش امام جماعت یکی از مساجد 24 گاهی که از دست بدکاران و گناهکاران و افراد خلافکار عصبانی میشد،روی منبر با همان عصبانیت مخاطبشان میکرد و میگفت:بچه 70 ساله!چه وقت میخواهی بالغ شوی و بفهمی که دنیا و آخرت چه خبر است؟تو بالغ بدنی شدهای نه بالغ عقلی.بدنت 55 سال پیش از نظر جسمی بالغ شد،پس چرا از نظر فکری هنوز 2-3 سالت بیشتر نیست؟
بعد،یکی از دوستان برایم تعریف کرد که متعاقب این حرف،روزی قضیه جالبی پیش آمد.ماجرا از این قرار بود که پیرمرد 80 سالهای مرد که اتفاقا انسان نامیزانی بود.مطابق رسم برای او ختم گرفتند و واعظ معروفی را هم دعوت کردند که از قضا هم این میت را میشناخت و هم واعظ متدینی بود که نماز شبش ترک نمیشد و از عبارات جنت مکان و خلد آشیان و نوکر اهل بیت و...که نقل مجلس ختم است استفاده نمیکرد.از طرفی،میدانست این مرد 80 سال آدم بیربطی بوده،لذا ابتدا منبر نصیحتی خوبی برای مردم رفت و در انتها هم روضه حضرت علی اصغر،علیه السلام،را خواند.پس از پایان منبر،پسر بزرگ میت نزد این واعظ آمد و گفت:آقا،شما پدر ما را میشناختید؟گفت:کاملا!
گفت:میدانستید ایشان 80 سالش بوده؟گفت:آری!گفت:پس چرا روضه حضرت علی اصغر خواندید؟گفت:چون پدر شما از بچه شش ماههای هم کمتر میفهمید.آن روضه را هم برایش اضافه خواندم!
آری،گاهی بدن رشد میکند و جان انسان در دو سالگی میماند.بلوغ جنسی و جسمی هویدا میشود،ولی عقل در یک سالگی میماند.
*** ذو القرنین پرسید:چرا قبرهایتان کنار خانههاست؟گفت:از انبیا به ما رسیده که برای بیدار شدن از خواب غفلت،واعظی بهتر از یاد مرگ وجود ندارد.ما هر روز که از در خانه بیرون میآییم،چشممان به این قبرها میافتد و به خودمان میگوییم:آخر زندگی در دنیا به اینجا ختم میشود.یک وقت اسیر دنیا نشوی،چون دنیا تو را برای خود نگه نمیدارد و روزی رهایت میکند و باید ببرند خاکت کنند.عبرت بگیر!
قبرها جلوی خانههایمان است تا هر روز یاد آخرت و مردن باشیم و بدانیم اینجا ماندنی نیستیم و مسافریم.نتیجهاش این است که مال کسی را نمیبریم،حق کسی را پایمال نمیکنیم،ظلم به کسی نمیکنیم،و آبروی کسی را نمیبریم.زیرا هر روز این قبرها نصیحتمان میکنند.
اما اینکه روی قبرها مدت عمر را آنگونه ثبت کردهایم دلیلش این است که ما آن مقدار از عمر را که در عبادت و خدمت و تعلیم و تربیت گذشته عمر محسوب میکنیم و بقیه را عمر حیوانی و شکمی میدانیم.
ذو القرنین پرسید:ظهر تمام مغازهها باز بود،ولی صاحبانشان نبودند؟ گفت:ما در شهرمان انسان فقیر نداریم و نمیگذاریم فقیری هم به وجود بیاید.لذا دزد هم نداریم.این جواب سؤالات شما بود،حالا بگویید شما برای چه به شهر ما آمدهاید؟ذو القرنین گفت:هیچ!آمده بودیم این
درسها را بگیریم و برویم. 25
این روش و منش ذو القرنین بود که روش هر انسان پاک و حقیقتجویی است و یکی از ویژگیهای پیامبر اسلام نیز هست.پیغمبر آمده تا مردم را وادار به انجام امور پسندیده کند و جامعهای پاک، بیاضطراب،بیدغدغه،بیرنج و ترس،و بیفساد و انحراف ایجاد کند.
متاسفانه،در حال حاضر،ما وضع خوبی نداریم و بیدغدغه و اضطراب نمیتوانیم زندگی کنیم.چون به هم اعتماد نداریم.
کاسبهایمان مضطرب هستند،زیرا وقتی میخواهند جنسی را بفروشند، با اینکه میدانند خریدار نمازخوان است،باز میترسند از او چک بگیرند و اگر هم بگیرند تا روز وصول چک مضطرباند که نکند حساب خالی او باشد؛پدری که میخواهد دخترش را شوهر بدهد یا برای پسرش زن بگیرد،دائم در فکر است که این پسر واقعا خوب است و اذیتمان نمیکند؟یا عروسی که میخواهیم بگیریم خوب است؟ خلاصه،همه در اضطراب به سر میبریم.
حال،چه وقت این اضطراب به آرامش میرسد معلوم نیست.کم اتفاق میافتد همه به هم اعتماد داشته باشند،همه به هم حسنظن داشته باشند،همه تکیهگاه هم باشند.پیغمبر آمده بود تا این اضطرابها را بردارد و آرامش به انسانها بدهد.آمده بود امر به معروف و نهی از منکر کند و مردم را از زشتیها بازدارد تا آلوده نباشند،پلید نباشند،فکر بد در حق هم نکنند،به هم ظلم نکنند،مال یکدیگر را نبرند،حق همدیگر را پایمال نکنند و...نیز آمده بود تا مردم را از زیربار سنگین فرهنگهای شیطانی درآورد و رسمها و عادات دستوپاگیر که مثل زنجیر به دست و پای زندگیشان بسته شده را باز کند:
«وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلاٰلَ الَّتِی کٰانَتْ عَلَیْهِمْ».
خداوند در پایان آیه نیز میفرماید:آنان که از این پیغمبر و نوری که بر او نازل شده پیروی کنند،او را بزرگ بدارند و یاریاش کنند،در دنیا و آخرت رستگار شدهاند: 26
«فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ».
آری،هدف همه آیات قرآن و هدف پیامبر بزرگ اسلام و سایر انبیای الهی،علیهم السلام،این است که مردم را به پاکی دعوت کنند و از زشتیها دور نگه دارند.و این همان چیزی است که عقل آدمی بر درستی آن صحه میگذارد و تبعیت از آن را بر خود واجب میداند.
(1).اعراف،157-158.
(2).منظور این آیات قرآن کریم است:بقره،173؛مائده،3؛نحل،115؛انعام،145.
«إِنَّمٰا حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِیرِ وَ مٰا أُهِلَّ بِهِ لِغَیْرِ اللّٰهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَلاٰ إِثْمَ عَلَیْهِ إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ». بقره،173.
«حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِیرِ وَ مٰا أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّٰهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُتَرَدِّیَةُ وَ النَّطِیحَةُ وَ مٰا أَکَلَ السَّبُعُ إِلاّٰ مٰا ذَکَّیْتُمْ وَ مٰا ذُبِحَ عَلَی النُّصُبِ وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلاٰمِ ذٰلِکُمْ فِسْقٌ الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ فَلاٰ تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاٰمَ دِیناً فَمَنِ اضْطُرَّ فِی مَخْمَصَةٍ غَیْرَ مُتَجٰانِفٍ لِإِثْمٍ فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ* یَسْئَلُونَکَ مٰا ذٰا أُحِلَّ لَهُمْ قُلْ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّبٰاتُ وَ مٰا عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوٰارِحِ مُکَلِّبِینَ تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمّٰا عَلَّمَکُمُ اللّٰهُ فَکُلُوا مِمّٰا أَمْسَکْنَ عَلَیْکُمْ وَ اذْکُرُوا اسْمَ اللّٰهِ عَلَیْهِ وَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ سَرِیعُ الْحِسٰابِ* اَلْیَوْمَ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّبٰاتُ وَ طَعٰامُ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ حِلٌّ لَکُمْ وَ طَعٰامُکُمْ حِلٌّ لَهُمْ وَ الْمُحْصَنٰاتُ مِنَ الْمُؤْمِنٰاتِ وَ الْمُحْصَنٰاتُ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ مِنْ قَبْلِکُمْ إِذٰا آتَیْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ مُحْصِنِینَ غَیْرَ مُسٰافِحِینَ وَ لاٰ مُتَّخِذِی أَخْدٰانٍ وَ مَنْ یَکْفُرْ بِالْإِیمٰانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخٰاسِرِینَ». مائده،3-5.
«إِنَّمٰا حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِیرِ وَ مٰا أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّٰهِ بِهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ* وَ لاٰ تَقُولُوا لِمٰا تَصِفُ أَلْسِنَتُکُمُ الْکَذِبَ هٰذٰا حَلاٰلٌ وَ هٰذٰا حَرٰامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ إِنَّ الَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ لاٰ یُفْلِحُونَ* مَتٰاعٌ قَلِیلٌ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ* وَ عَلَی الَّذِینَ هٰادُوا حَرَّمْنٰا مٰا قَصَصْنٰا عَلَیْکَ مِنْ قَبْلُ وَ مٰا ظَلَمْنٰاهُمْ وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ». نحل،115-118.
«قُلْ لاٰ أَجِدُ فِی مٰا أُوحِیَ إِلَیَّ مُحَرَّماً عَلیٰ طٰاعِمٍ یَطْعَمُهُ إِلاّٰ أَنْ یَکُونَ مَیْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزِیرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ أَوْ فِسْقاً أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّٰهِ بِهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَإِنَّ رَبَّکَ غَفُورٌ رَحِیمٌ». انعام،145.
(3).عنکبوت،45: «اُتْلُ مٰا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنَ الْکِتٰابِ وَ أَقِمِ الصَّلاٰةَ إِنَّ الصَّلاٰةَ تَنْهیٰ عَنِ
الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ لَذِکْرُ اللّٰهِ أَکْبَرُ وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تَصْنَعُونَ».
(4).بقره،83.
(5).بقره،177.
(6).نساء،36.
(7).مائده،2.
(8).مائده،8.
(9).انعام،152-151.
(10).اعراف،28-29.
(11).نحل،90-91.
(12).إسراء،22-24.
(13).نور،21.
(14).این پیرمرد اصالتا همدانی بود و آنطور که بعدها فهمیدم او این بقچه پر از کتاب را از پایین«تیر دوقلو»روی کول میگرفت و پیاده میآمد در منطقه بازار ولو میکرد و میفروخت.به مقدار خرج زندگیاش،چون مجرد بود،از فروش کتاب بر میداشت و بقیه را هم به مستحقهای آبرودار میداد.(مولف)
(15).منظور کتاب اسکندرنامه است.(مولف)
(16). درباره شخصیت ذو القرنین در قرآن و روایات مطالب بسیاری آمده است که به گوشهای از آن اشاره میکنیم و خوانندگان گرامی میتوانند برای کسب اطلاعات بیشتر به کتب روایی و تفسیری مراجعه کنند:
الف.قرآن کریم(آیات 83 تا 98 سوره کهف):
«وَ یَسْئَلُونَکَ عَنْ ذِی الْقَرْنَیْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَیْکُمْ مِنْهُ ذِکْراً* إِنّٰا مَکَّنّٰا لَهُ فِی الْأَرْضِ وَ آتَیْنٰاهُ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ سَبَباً* فَأَتْبَعَ سَبَباً* حَتّٰی إِذٰا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهٰا تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ حَمِئَةٍ وَ وَجَدَ عِنْدَهٰا قَوْماً قُلْنٰا یٰا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِمّٰا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمّٰا أَنْ تَتَّخِذَ فِیهِمْ حُسْناً* قٰالَ أَمّٰا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ یُرَدُّ إِلیٰ رَبِّهِ فَیُعَذِّبُهُ عَذٰاباً نُکْراً* وَ أَمّٰا مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَلَهُ جَزٰاءً الْحُسْنیٰ وَ سَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنٰا یُسْراً* ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً* حَتّٰی إِذٰا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهٰا تَطْلُعُ عَلیٰ قَوْمٍ لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِهٰا سِتْراً *
کَذٰلِکَ وَ قَدْ أَحَطْنٰا بِمٰا لَدَیْهِ خُبْراً* ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً* حَتّٰی إِذٰا بَلَغَ بَیْنَ السَّدَّیْنِ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمٰا قَوْماً لاٰ یَکٰادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلاً قٰالُوا یٰا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِنَّ یَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَکَ خَرْجاً عَلیٰ أَنْ تَجْعَلَ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَهُمْ سَدًّا قٰالَ مٰا مَکَّنِّی فِیهِ رَبِّی خَیْرٌ فَأَعِینُونِی بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُمْ رَدْماً آتُونِی زُبَرَ الْحَدِیدِ حَتّٰی إِذٰا سٰاویٰ بَیْنَ الصَّدَفَیْنِ قٰالَ انْفُخُوا حَتّٰی إِذٰا جَعَلَهُ نٰاراً قٰالَ آتُونِی أُفْرِغْ عَلَیْهِ قِطْراً * فَمَا اسْطٰاعُوا أَنْ یَظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطٰاعُوا لَهُ نَقْباً قٰالَ هٰذٰا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّی فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ رَبِّی جَعَلَهُ دَکّٰاءَ وَ کٰانَ وَعْدُ رَبِّی حَقًّا».
و از تو درباره ذو القرنین میپرسند؛بگو:به زودی بخشی از سرگذشت او را به وسیله آیاتی از قرآن برای شما میخوانم.ما به او در زمین قدرت و تمکّن دادیم و از هر چیزی که برای رسیدن به هدفهایش نیازمند به آن بود وسیلهای به او عطا کردیم.
پس با توسل به وسیله،راهی را برای سفر به غرب دنبال کرد.تا زمانی که به محل غروب خورشید رسید،منظره غروب خورشید را چنین یافت که در چشمهای گرم و لجنآلود غروب میکند،و نزد آن قومی را یافت که فساد و ستم میکردند.گفتیم:ای ذو القرنین!یا این قوم را به کیفر فساد و ستمشان عذاب میکنی و یا در میانشان شیوهای نیک در پیش میگیری.ذو القرنین گفت:اما هرکه با کفر،فساد و گناه ستم کرده،عذابش میکنیم،آنگاه به سوی پروردگارش بازگردانده میشود،پس او را عذابی سخت خواهد کرد.و اما هرکه ایمان آورده و کار شایسته انجام داده است، پس بهترین پاداش برای اوست،و ما هم از سوی خود تکلیفی آسان به او خواهیم داد.پس باز هم با توسل به وسیله راهی را برای سفر به شرق دنبال کرد.تا زمانی که به محل طلوع خورشید رسید،آن را یافت که بر قومی طلوع میکند که در برابر آن پوششی از مسکن و لباس برای آنان قرار ندادهایم.سرگذشت ذو القرنین و ملتها اینگونه بود،و یقینا ما به آنچه از وسایل و امکانات مادی و معنوی نزد او بود، احاطه(علمی)داشتیم.سپس،با توسل به وسیله،راهی را برای سفر دیگر دنبال کرد.تا زمانی که میان دو کوه رسید،نزد آن دو کوه،قومی را یافت که هیچ سخنی را به آسانی نمیفهمیدند.آنان با رمز،اشاره و با هر وسیلهای که ممکن بود گفتند:ای ذو القرنین!یأجوج و مأجوج با کشتن و غارت و تخریب در این سرزمین فساد
میکنند؛آیا میپذیری که ما مزدی برایت قرار دهیم تا میان ما و آنان سدّی بسازی؟ گفت:آنچه پروردگارم مرا در آن تمکّن و قدرت داده از مزد شما بهتر است؛پس شما مرا با نیرویی یاری دهید تا میان شما و آنان سدّی سخت و استوار قرار دهم.
برای من قطعههای بزرگ آهن بیاورید و در شکاف این دو کوه بریزید،پس آوردند و ریختند تا زمانی که میان آن دو کوه را هم سطح و برابر کرد،گفت:در کورهها بدمید تا وقتی که آن قطعههای آهن را چون آتش سرخ کرد.گفت:برایم مس گداخته شده بیاورید تا روی آن بریزم.هنگامی که سد ساخته شد یأجوج و مأجوج نتوانستند بر آن بالا روند،و نتوانستند در آن رخنهای وارد کنند.ذو القرنین پس از پایان یافتن کار سد گفت:این رحمتی است از پروردگار من،ولی زمانی که وعده پروردگارم فرا رسد،آن را درهم کوبد و به صورت خاکی مساوی با زمین قرار دهد، و وعده پروردگارم حق است.
ب.تفسیر:
-بحار الأنوار،ج 12،ص 172:قصص ذی القرنین.تفسیر:قال الطبرسی رحمه اللّه فی قوله تعالی:" إِنّٰا مَکَّنّٰا لَهُ فِی الْأَرْضِ ":أی بسطنا یده فی الارض و ملکناه حتی استولی علیها.و روی عن علی علیه السلام أنه قال:سخر اللّه له السحاب فحمله علیها،و مد له فی الاسباب،و بسط له النور،فکان اللیل و النهار علیه سواء،فهذا معنی تمکینه فی الارض."و آتیناه من کل شئ سببا"أی و أعطیناه من کل شئ علما و قدرة و آلة یتسبب بها إلی إرادته."فاتبع سببا"أی فأتبع طیقا و أخذ فی سلوکه،أو فأتبع سببا من الاسباب التی اوتیها فی المسیر إلی المغرب."حتی إذا بلغ مغرب الشمس" أی آخر العمارة من جانب المغرب،و بلغ قوما لم یکن وراءهم أحد إلی موضع غروب الشمس."وجدها تغرب"أی کأنها تغرب"فی عین حمئة"و إن کانت تغرب وراءها، لان الشمس لا تزائل الفلک و لا تدخل عین الماء،و لکن لما بلغ ذلک الموضع تراءی له کأن الشمس تغرب فی عین،کما أن من کان فی البحر یراها کأنها تغرب فی الماء، و من کان فی البر یراها کأنها تغرب فی الارض الملساء،و العین الحمئة:هی ذات الحمأ و هی الطین الاسود المنتن.و الحامیة:الحارة،و عن کعب قال:أجدها فی التوراة:
تغرب فی ماء و طین."إما أن تعذب"أی بالقتل من أقام منهم علی الشرک"و إما أن تتخذ فیهم حسنا"أی تأسرهم و تمسکهم بعد الاسر لتعلمهم الهدی.و قیل:معناه:و إما أن تعفو عنهم،و استدل من ذهب إلی أنه کان نبیا بهذا،و قیل:ألهمه و لم یوح إلیه."أما من ظلم"أی أشرک"فسوف نعذبه"أی نقتله إذا لم یسلم"نکرا"أی منکرا غیر معهود فی النار"فله جزاء الحسنی"أی له المثوبة الحسنی جزاء"و سنقول له من أمرنا یسرا"أی قولا جمیلا،و سنأمره بما یتیسر علیه."ثم أتبع سببا"أی طیقا آخر من الارض یوصله إلی مطلع الشمس"حتی إذا بلغ مطلع الشمس"أی ابتداء المعمورة من جانب المشرق."کذلک"قال البیضاوی:أی أمر ذی القرنین کما وصفناه فی رفعة المکان و بسطة الملک،أو أمره فیهم کأمره فی أهل المغرب من التخییر و الاختیار"و قد أحطنا بما لدیه"من الجنود و الالات و العدد و الاسباب"خبرا"أی علما تعلق بظواهره و خفایاه،و المراد أن کثرة ذلک بلغت مبلغا لا یحیط به إلا علم اللطیف الخبیر."ثم أتبع سببا"یعنی طیقا ثالثا معترضا بین المشرق و المغرب آخذا من الجنوب إلی الشمال"حتی إذا بلغ بین السدین"بین الجبلین المبنی علیهما سده، و هما جبلا أرمنیة و آذربیجان.و قیل:جبلان فی أواخر الشمال فی منقطع أرض الترک،من ورائهما یأجوج و مأجوج."لا یکادون یفقهون قولا"لغرابة لغتهم و قلة فطنتهم."قالوا یا ذا القرنین"أی قال مترجمهم.و فی مصحف ابن مسعود:قال الذین من دونهم"فهل نجعل لک خرجا"أی جعلا نخرجه من أموالنا؟"قال ما مکنی فیه ربی خیر"أی ما جعلنی فیه مکینا من المال و الملک خیر مما تبذلون لی من الخراج، و لا حاجة بی إلیه."فأعینونی بقوة"أی بفعلة،أو بما أتقوی به من الالات"ردما" أی حاجزا حصینا،و هو أکبر من السد."زبر الحدید"أی قطعه"بین الصدفین"أی بین جانبی الجبلین بتنضیدها."قال انفخوا"أی قال للعملة:انفخوا فی الاکوار و الحدید"حتی إذا جعله"أی جعل المنفوخ فیه"نارا"أی کالنار بالاحماء"قال آتونی افرغ علیه قطرا"أی آتونی قطرا،أی نحاسا مذابا افرغ علیه قطرا،فحذف الاول لدلالة الثانی علیه."فما اسطاعوا"بحذف التاء حذرا من تلاقی متقاربین"أن یظهروه"أی أن یعلوه بالصعود لارتفاعه و انملاسه"و ما استطاعوا له نقبا"لثخنه
و صلابته.قیل:حفر للاساس حتی بلغ الماء،و جعله من الصخرة و النحاس المذاب و البنیان من زبر الحدید بینهما الحطب و الفحم حتی ساوی أعلی الجبلین ثم وضع المنفخ حتی صارت کالنار فصب النحاس المذاب علیها،فاختلط و التصق بعضها ببعض و صار جبلا صلدا.و قیل:بناه من الصخور مرتبطا بعضها ببعض بکلالیب من حدید و نحاس مذاب فی تجاویفها"قال هذا"السد أو الاقدار علی تسویته."رحمة من ربی"علی عباده"فإذا جاء وعد ربی"وقت وعده بخروج یأجوج و مأجوج،أو بقیام الساعة بأن شارف یوم القیامة"جعله دکاء"مدکوکا مسویا بالارض.و قال الطبرسی رحمه اللّه قیل:إن هذا السد وراء بحر الروم بین جبلین هناک یلی مؤخرهما البحر المحیط،و قیل:إنه وراء دربند و خزران من ناحیة أرمنیة و آذربیجان،قیل:إن مقدار ارتفاع السد مائتا ذراع،و عرض الحائط نحو من خمسین ذراعا.و جاء فی الحدیث:إنهم یدابون فی حفره نهارهم حتی إذا أمسوا و کادوا یبصرون شعاع الشمس قالوا نرجع غدا و نفتحه و لا یستثنون فیعدون من الغد و قد استوی کما کان،حتی إذا جاء وعد اللّه قالوا:غدا نفتح و نخرج إن شاء اللّه فیعودون إلیه و هو کهیئته حین ترکوه بالامس فیخرقونه فیخرجون علی الناس فینشفون المیاه،و تتحصن الناس فی حصونهم منهم،فیرمون سهامهم إلی السماء فترجع و فیها کهیئة الدماء فیقولون:قد قهرنا أهل الارض و علونا أهل السماء،فیبعث اللّه علیهم نغفا فی أقفائهم فتدخل فی آذانهم فیهلکون بها،فقال النبی صلی اللّه علیه و اله:و الذی نفس محمد بیده إن دواب الارض لتسمن و تشکر من لحومهم شکرا.و فی تفسیر الکلبی:إن الخضر و إلیاس یجتمعان کل لیلة علی ذلک السد یحجبان یأجوج و مأجوج عن الخروج.
ج.روایات:
-آیا ذو القرنین از انبیا یا از ملوک جهان بود؟
الغارات،ابراهیم بن محمد الثقفی،ج 2،ص 740:«تحقیق حول حدیث ذی القرنین:نقل الصدوق(ره)فی کمال الدین فی الباب الثامن و الثلاثین تحت عنوان(ما روی من حدیث ذی القرنین)أحادیث،منها ما رواه باسناده عن الاصبغ بن نباتة قال:قام ابن الکواء إلی أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السلام و هو علی المنبر فقال له:یا
أمیر المؤمنین،أخبرنی عن ذی القرنین نبیا کان أو ملکا؟و أخبرنی عن قرنیه أذهبا کان أو فضة؟فقال له علیه السلام:لم یکن نبیا و لا ملکا و لا کان قرناه من ذهب و لا فضة و لکنه کان عبدا أحب اللّه فأحبه اللّه و نصح للّه فنصحه اللّه،و إنما سمی ذا القرنین لانه دعا قومه فضربوه علی قرنه فغاب عنهم حینا ثم عاد إلیهم فضرب علی قرنه الاخر،و فیکم مثله.و نقله ابن عساکر فی تاریخه(ج 7،ص 300)بهذه العبارة:فقال ابن الکواء لعلی:أفرأیت ذا القرنین نبیا کان أم ملکا؟قال:لم یکن واحد منهما و لکنه کان عبدا صالحا أحب اللّه فأحبه،و ناصح اللّه فنصحه،و دعا قومه إلی الهدی فضربوه علی قرنه فانطلق فمکث ما شاء اللّه أن یمکث،فدعاهم إلی الهدی فضربوه علی قرنه الاخر فسمی ذا القرنین و لم یکن له قرنان کقرنی الثور.
-درباه زنده شدن ذو القرنین برای باردوم پس از پانصد سال،و اینکه ذو القرنین لقب امیر المومنین نیز هست:
همان:و فی المجلد الخامس من البحار نقلا عن تفسیر علی بن ابراهیم باسناده عن أبی بصیر عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:سألته عن قول اللّه تعالی: یَسْئَلُونَکَ عَنْ ذِی الْقَرْنَیْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَیْکُمْ مِنْهُ ذِکْراً. قال:ان ذا القرنین بعثه اللّه تعالی إلی قومه فضرب علی قرنه الایمن فأماته اللّه خمسمائة عام ثم بعثه إلیهم بعد ذلک فملکه مشارق الارض و مغاربها من حیث تطلع الشمس إلی حیث تغرب فهو قوله:حتی إذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب فی عین حمئة(إلی أن قال).و سئل أمیر المؤمنین(ع) عن ذی القرنین أنبیا کان أم ملکا؟فقال:لانبیا و لا ملکا بل عبدا أحب اللّه فأحبه اللّه و نصح اللّه فنصح له فبعثه اللّه إلی قومه فضربوه علی قرنه الایمن فغاب عنهم ما شاء اللّه أن یغیب،ثم بعثه اللّه الثانیة فضربوه علی قرنه الایسر فغاب عنهم ما شاء اللّه أن یغیب، ثم بعثه اللّه الثالثة فمکن اللّه له فی الارض،و فیکم مثله یعنی نفسه،فبلغ مغرب الشمس فوجدها تغرب فی عین حمئة.
و قال محمد بن علی بن شهر آشوبقدس اللّه سرهفی کتاب المناقب فی فصل فی أنه الشاهد و الشهید و ذو القرنین:أبو عبید فی غریب الحدیث:ان النبی صلی اللّه علیه و آله قال لامیر المؤمنین:ان لک بیتا فی الجنة و انک لذو قرنیها،سوید ابن غفلة و أبو
الطفیل قالا:قال أمیر المؤمنین:ان ذا القرنین کان ملکا عادلا فأحبه اللّه و ناصح اللّه فنصحه اللّه،أمر قومه بتقوی اللّه فضربوه علی قرنه بالسیف،فغاب عنهم ما شاء اللّه،ثم رجع إلیهم فدعاهم إلی اللّه فضربوه علی قرنه الاخر بالسیف فذلک قرناه،و فیکم مثله یعنی نفسه،لانه ضرب علی رأسه ضربتین،احداهما یوم الخندق،و الثانیة ضربة ابن ملجم.أقول:نقله أبو النضر محمد بن مسعود بن عیاش السلمی السمرقندی العیاشی (ره)فی تفسیره فی تفسیر آیة:و یسألونک عن ذی القرنین و أحمد بن أبی طالب الطبرسی(ره)فی کتاب الاحتجاج و غیرهما فی غیرهما فلا نطیل الکلام بذکر أسامی ناقلیه و أسامی کتبهم بل نخوض فی بیان معناه بما ذکره و فسره به أهل الفن و الخبرة فنقول:قال أبو عبید القاسم بن سلام الهروی(المتوفی سنة 224)فی کتابه غریب الحدیث ما نصه:قال أبو عبید:فی حدیث النبی صلی اللّه علیه و آله أنه قال لعلی علیه السلام:ان لک بیتا فی الجنة و انک لذو قرنیها.قال أبو عبید:قد کان بعض أهل العلم یتأول هذا الحدیث أنه ذو قرنی الجنة یرید طرفیها،و إنما یأول ذلک لذکره الجنة فی أول الحدیث،و أما أنا فلا أحسبه أراد ذلک.و اللّه أعلم.و لکنه أراد أنک ذو قرنی هذه الامة،فأضمر الامة و إن کان لم یذکرها،و هذا سائر کثیر فی القرآن و فی کلام العرب و أشعارها أن یکنوا عن الاسم،من ذلک قول اللّه تعالی: وَ لَوْ یُؤٰاخِذُ اللّٰهُ النّٰاسَ بِمٰا کَسَبُوا مٰا تَرَکَ عَلیٰ ظَهْرِهٰا مِنْ دَابَّةٍ [سورة 35،آیة 45]و فی موضع آخر:ما ترک علیها من دابة[سورة 16،آیة 61]فمعناه عند الناس الارض و هو لم یذکرها،و کذلک قوله تعالی: إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی حَتّٰی تَوٰارَتْ بِالْحِجٰابِ [سورة 38، آیة 32]یفسرون أنه أراد الشمس فأضمرها،و قد یقول القائل:ما بها أعلم من فلان، یعنی القریة و المدینة و البلدة و نحو ذلک،و قال حاتم طئ[الطویل]:أماوی ما یغنی الثراء عن الفتی إذا حشرجت یوما و ضاق بها الصدر أراد النفس فأضمرها.و إنما اخترت هذا التفسیر علی الاول لحدیث عن علی نفسه هو عندی مفسر له و لنا و ذلک أنه ذکر ذا القرنین فقال:دعا قومه إلی عبادة اللّه فضربوه علی قرنیه ضربتین،و فیکم مثله،فنری أنه أراد بقوله هذا نفسه یعنی أنی أدعو إلی الحق حتی اضرب علی رأسی ضربتین یکون فیهما قتلی.و قال الزمخشری فی الفائق فی قرن:قال صلی اللّه علیه
و آله و سلم لعلی رضی اللّه تعالی عنه:ان لک بیتا فی الجنة و انک لذو قرنیها،الضمیر للامة و تفسیره فیما یروی عن علی رضی اللّه تعالی عنه أنه ذکر ذا القرنین فقال:دعا قومه إلی عبادة اللّه فضربوه علی قرنیه ضربتین،و فیکم مثله،یعنی نفسه الطاهرة لانه ضرب علی رأسه ضربتین،احدهما یوم الخندق،و الثانیة ضربة ابن ملجم.و قال ابن الاثیر فی النهایة فی(ق ر ن)ما نصه و فیه:أنه قال لعلی:ان لک بیتا فی الجنة و انک ذو قرنیها،أی طرفی الجنة و جانبیها،قال أبو عبید:و أنا أحسب أنه أراد أنه ذو قرنی الامة فأضمر،و قیل:أراد الحسن و الحسین[و فی الهروی]منه حدیث علی و ذکر قصة ذی القرنین ثم قال:و فیکم مثله فیری أنه إنما عنی نفسه لانه ضرب علی رأسه ضربتین احداهما یوم الخندق،و الاخری ضربة ابن ملجم.و قال ابن منظور فی لسان العرب(فی قرن)ما نصه:و قوله صلی اللّه علیه و آله و سلم لعلی:ان لک بیتا فی الجنة و انک لذو قرنیها أی طرفیها،قال أبو عبید:و لا أحسبه أراد.فنقل کلامه بتلخیص یسیر و زاد علیه بعد قوله:(یکون فیها قتلی)قوله هذا:انه ضرب علی رأسه ضربتین احداهما یوم الخندق،و الاخری ضربة ابن ملجم.
بحار،ج 12:عن المظفر العلوی،عن ابن العیاشی،عن أبیه،عن محمد بن عیسی،عن عمرو بن شمر،عن جابر الجعفلی،عن جابر بن عبد اللّه قال:سمعت رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله یقول:إن ذا القرنین کان عبدا صالحا جعله اللّه حجة علی عباده،فدعا قومه إلی اللّه عز و جل و أمرهم بتقواه فضربوه علی قرنه،فغاب عنهم زمانا حتی قیل:
مات أو هلک،بأی واد سلک؟ثم ظهر و رجع إلی قومه فضربوه علی قرنه الاخر،ألا و فیکم من هو علی سنته و إن اللّه عز و جل مکن له فی الارض و آتاه من کل شئ سببا، و بلغ المشرق و المغرب،و إن اللّه تبارک و تعالی سیجری سنته فی القائم من ولدی، و یبلغه شرق الارض و غربها حتی لا یبقی سهل و لا موضع من سهل و لا جبل و طئه ذو القرنین إلا وطئه،و یظهر اللّه له کنوز الارض و معادنها،و ینصره بالرعب،یملؤ الارض قسطا و عدلا کما ملئت جورا و ظلما.
-درباره نام و نسب ذو القرنین و شخصیت تاریخی او
همان:و قال الزبیدی و فی تاج العروس مازجا کلامه بکلام صاحب القاموس:(ذو القرنین)
المذکور فی التنزیل هو(اکندر الرومی)نقله ابن هشام فی سیرته و استبعده السهیلی و جعلهما اثنین،و فی معجم یاقوت:هو ابن الفیلسوف قتل کثیرا من الملوک و قهرهم و وطئ البلدان إلی أقصی الصین،و قد أوسع الکلام فیه الحافظ فی کتاب التدویر و التربیع و نقل کلامه الثعالبی فی ثمار القلوب،و جزم طائفة بأنه من الاذواء من التبابعة من ملوک حمیر ملوک الیمن و اسمه الصعب بن الحرث الرائس و ذو المنار هو ابن ذی القرنین نقله شیخنا.قلت:و قیل اسمه مرزبان ابن مرویة و قال ابن هشام:مرزبی بن مرویة،و قیل:هرمس،و قیل،هردیس،قال ابن الجوانی فی المقدمة:و روی عن ابن عباس رضی اللّه تعالی عنهما أنه قال:ذو القرنین عبد اللّه بن الضحاک بن معد بن عدنان(إلی آخره).
بحار،ج 12:کان اسم ذی القرنین عیاشا،و کان أول الملوک بعد نوح علیه السلام ملک ما بین المشرق و المغرب.
نیز:ابن الولید،عن الصفار،عن البرقی،عن ابن محبوب،عن هشام بن سالم عمن ذکره، عن أبی جعفر علیه السلام قال:إن اللّه تبارک و تعالی لم یبعث أنبیاء ملوکا فی الارض إلا أربعة بعد نوح:ذو القرنین و اسمه عیاش،و داود و سلیمان و یوسف علیهم السلام، فأما عیاش فملک ما بین المشرق و المغرب،و أما داود فملک ما بین الشامات إلی بلاد إصطخر،و کذلک ملک سلیمان،و أما یوسف فملک مصر و براریها لم یجاوزها إلی غیرها.
ابن البرقی،عن أبیه،عن جده أحمد،عن أبیه محمد بن خالد رفعه إلی أبی عبد اللّه علیه السلام قال:ملک الارض کلها أربعة:مؤمنان،و کافران،فأما المؤمنان فسلیمان ابن داود و ذو القرنین،و الکافران نمرود و بخت نصر.و اسم ذو القرنین عبد اللّه بن ضحاک بن معد.
الصدوق،عن عبد اللّه بن حامد،عن محمد بن جعفر،عن عبد اللّه بن أحمد ابن إبراهیم، عن عمرو بن حصین الباهلی،عن عمر بن مسلم،عن عبد الرحمن بن زیاد،عن مسلم بن یسار قال:قال أبو عقبة الانصاری:کنت فی خدمة رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله فجاء نفر من الیهود فقالوا لی:استأذن لنا علی محمد صلی اللّه علیه و اله فأخبرته
فدخلوا علیه،فقالوا:أخبرنا عما جئنا نسألک عنه،قال:جئتمونی تسألوننی عن ذی القرنین،قالوا:نعم،فقال:کان غلاما من أهل الروم،ناصحا للّه عز و جل فأحبه اللّه، و ملک الارض فسار حتی أتی مغرب الشمس ثم سار إلی مطلعها،ثم سار إلی خیل یأجوج و مأجوج فبنی فیها السد،قالوا:نشهد أن هذا شأنه،و إنه لفی التوراة.
درباره لقبش:
همان:و اختلفوا فی سبب تلقیبه فقیل:لانه لما دعاهم إلی اللّه عز و جل ضربوه علی قرنه فمات فأحیاه اللّه تعالی ثم دعاهم فضربوه علی قرنه الاخر فمات ثم أحیاه اللّه تعالی.
و هذا غریب و الذی نقله غیر واحد أنه ضرب علی رأسه ضربتین و یقال:انه لما دعا قومه إلی العبادة قرنوه أی ضربوه علی قرنی رأسه،و فی سیاق المنصف رحمه اللّه تعالی تطویل مخل(أو لانه بلغ قطری الارض)مشرقها و مغربها نقله السمعانی(أو لضفیرتین له)و العرب تسمی الخصلة من الشعر قرنا حکاه الامام السهیلی،أو لان صفحتی رأسه کانتا من نحاس أو کان له قرنان صغیران تواریهما العمامة نقلهما السمعانی،أو لانه رأی فی المنام أنه أخذ بقرنی الشمس فکان تأویله أنه بلغ المشرق و المغرب حکاه السهیلی،أو لانقراض قرنین فی زمانه،أو کان لتاجه قرنان،أو لکرم أبیه و امه أی کریم الطرفین نقله شیخنا،و قیل غیر ذلک.قال:و أما ذو القرنین صاحب أرسطوا فهو غیر هذا کما بسطه فی العنایة،و قیل کان فی عهد إبراهیم علیه السلام و هو صاحب الخضر لما طلب عین الحیاة قاله السهیلی فی التاریخ،و لقد أجاد القائل فی التوریة:کم لا منی فیک ذو القرنین یا خضر،و فی الحدیث:لا أدری أذو القرنین نبیا کان أم لا.(إلی ان قال)(و)ذو القرنین لقب(علی بن أبی طالب کرم اللّه تعالی وجهه) و رضی عنه(لقوله صلی اللّه علیه و آله:ان لک فی الجنة بیتا،و یروی کنزا،و انک لذو قرنیها،أی ذو طرفی الجنة و ملکها الاعظم تسلک ملک جمیع الجنة کما سلک ذو القرنین جمیع الارض)و استضعف أبو عبید هذا التفسیر(أو ذو قرنی الامة فأضمرت و إن لم یتقدم ذکرها)کقوله تعالی: حَتّٰی تَوٰارَتْ بِالْحِجٰابِ أراد الشمس و لا ذکر لها قال أبو عبید:و أنا أختار هذا التفسیر الاخیر علی الاول لحدیث یروی عن علی رضی اللّه تعالی عنه و ذلک أنه ذکر ذا القرنین فقال:دعا قومه إلی عبادة اللّه تعالی فضربوه
علی قرنه ضربتین و فیکم مثله فنری أنه أراد نفسه یعنی أدعوا إلی الحق حتی یضرب رأسی ضربتین یکون فیهما قتلی(أو ذو جبلیها للحسن و الحسین)رضی اللّه تعالی عنهما،روی ذلک عن ثعلب(أو ذو شجتین فی قرنی رأسه احدهما من عمرو بن عبدود)یوم الخندق(و الثانیة من ابن ملجم لعنه اللّه)و هذا أصح ما قیل و هو تتمة من قول أبی عبید المتقدم ذکره.قال العالم المتضلع البارع أبو الکمال السید أحمد عاصم -حشره اللّه مع من یتولاهفی الاوقیانوس البسیط فی ترجمة القاموس المحیط بعد ذکره معنی قول النبیصلی اللّه علیه و آلهفی حق علی علیه السلام ما محصله:
(یقول المترجم:ان تحت هذا المعنی أسرارا کثیرة علیة تقرب قوله الاخر المسلم الصدور عنه:(أنت منی بمنزلة هارون من موسی)ما کل ما یعلم یقال،و أیضا قال النبی صلی اللّه علیه و آله لهکرم اللّه وجهه-:أنا و أنت أبوا هذه الامة،فبناءا علی ذلک یطلق علی علی المرتضی علی سبیل الحقیقة و بیان الصدق انه آدم الاولیاء و هارون الاصفیاء و ذو القرنین الاتقیاء).أقول:هذا المطلب مما أطلعنی علیه الفقیه الجلیل و النبیه النبیل الحاج میرزا یحیی إمام الجمعة الخوئیقدس اللّه تربتهو کان یعجبه الکلام غایة الاعجاب و کان کلما ذکره یبتهج به نهایة الابتهاج.أما الخوض فی تعیین ذی القرنین و البحث عن وجه تسمیته فتکلم علیهما الطریحی(ره)فی مجمع البحرین فی(ق ر ن)و المجلسی(ره)فی خامس البحار فی ترجمة ذی القرنین و غیرهما من العلماء فی کتب التفاسیر و السیر فمن أراد البسط و التفصیل فیهما فلیراجعها فان المقام لا یسع أکثر من ذلک.
-درباره امکانات و اسبابی که خدا به او داده بود:
الخرائج و الجرائح،قطب الدین راوندی،ج 3،ص 1174:«و قال الحسن بن علی العسکری علیهما السلام لاحمد بن إسحاق،و قد أتاه لیسأله عن اخلف بعده،فقال مبتدئا:مثله مثل الخضر،و مثله مثل ذی القرنین.إن الخضر شرب من ماء الحیاة،فهو حی لا یموت حتی ینفخ فی الصور،و إنه لیحضر الموسم کل سنة،و یقف بعرفة،فیؤمن علی دعاء المؤمنین،و سیؤنس اللّه به وحشة قائمنا فی غیبته،و یصل به وحدته.فله البقاء فی الدنیا مع الغیبة عن الابصار.
المفید،عن ابن قولویه،عن أبیه،عن سعد،عن الاشعری،عن محمد بن الحسین،عن محمد بن سلیمان،عن الثمالی،عن الباقر علیه السلام قال:أول اثنین تصافحا علی وجه الارض ذو القرنین و إبراهیم الخلیل،استقبله إبراهیم فصافحه،و أول شجرة نبتت علی وجه الارض النخلة.
أحمد بن محمد،عن ابن سنان،عن أبی خالد و أبی سلام،عن سورة،عن أبی جعفر علیه السلام قال:إن ذا القرنین قد خیر السحابین و اختار الذلول،و ذخر لصاحبکم الصعب قال:قلت:و ما الصعب؟قال:ما کان من سحاب فیه رعد و صاعقة أو برق،فصاحبکم یرکبه،أما إنه سیرکب السحاب و یرقی فی الاسباب أسباب السماوات السبع و الارضین السبع:خمس عوامر،و اثنتان خرابان.
محمد بن هارون،عن سهل بن زیاد أبی یحیی قال:قال أبو عبد اللّه علیه السلام:إن اللّه خیر ذا القرنین السحابین الذلول و الصعب فاختار الذلول و هو ما لیس فیه برق و لا رعد،و لو اختار الصعب لم یکن له ذلک،لان اللّه ادخره للقائم علیه السلام.
-درباره یافتن آب حیات:
بحار الانوار،ج 12:قال أمیر المؤمنین علیه السلام:و ذلک قول اللّه عز و جل"إنا مکنا له فی الارض و آتیناه من کل شئ سببا"أی دلیلا.فقیل له:إن اللّه فی أرضه عینا یقال لها عین الحیاة لا یشرب منها ذو روح إلا لم یمت حتی الصیحة،فدعا ذا لقرنین الخضر و کان أفضل أصحابه عنده و دعا ثلاث مائة و ستین رجلا و دفع إلی کل واحد منهم سمکة و قال لهم:اذهبوا إلی موضع کذا و کذا فإن هناک ثلاث مائة و ستین عینا، فلیغسل کل واحد منکم سمکته فی عین غیر عین صاحبه فذهبوا یغسلون،و قعد الخضر یغسل فانسابت السمکة منه فی العین و بقی الخضر متعجبا مما رأی،و قال فی نفسه:ما أقول لذی القرنین؟ثم نزع ثیابه یطلب السمکة فشرب من مائها و اغتمس فیه و لم بقدر علی السمکة،فرجعوا إلی ذی القرنین فأمر ذو القرنین بقبض السمک من أصحابه،فلما انتهوا إلی الخضر لم یجدوا معه شیئا فدعاه و قال له:ما حال السمکة؟ فأخبره الخبر،فقال له:فصنعت ماذا؟قال:اغتمست فیها فجعلت أغوص و أطلبها فلم أجدها،قال:فشربت من مائها؟قال:نعم،قال:فطلب ذو القرنین العین فلم یجدها،فقال للخضر:کنت أنت صاحبها.
و سئل علی علیه السلام عن ذی القرنین کیف استطاع أن یبلغ المشرق و المغرب؟فقال:
سخر له السحاب،و مد له الاسباب،و بسط له النور،و کان اللیل و النهار علیه سواء.
و أنه رأی فی المنام کأنه دنا من الشمس حتی أخذ بقرنها فی شرقها و غربها فلما قص رؤیاه علی قومه عز فیهم،و سموه ذا القرنین،فدعاهم إلی اللّه فأسلموا ثم أمرهم أن یبنوا له مسجدا،فأجابوا إلیه فأمر أن یجعلوا طوله أربعمائة ذراع و عرضه مائتی ذراع، و عرض حائطه اثنین و عشرین ذراعا،و علوه إلی السماء مائة ذراع.فقالوا:کیف لک بخشب یبلغ ما بین الحائطین؟فقال:إذا فرغتم من بنیان الحائطین،فاکبسوا بالتراب حتی یستوی مع حیطان المسجد،و إذا فرغتم من ذلک،أخذتم من الذهب و الفضة علی قدره،ثم قطعتموه مثل قلامة الاظفار،ثم خلطتموه مع ذلک الکبس،و عملتم له خشبا من نحاص و صفائح من نحاس،تذوبون ذلک و أنتم متمکنون من العمل کیف شئتم علی أرض مستویة.فإذا فرغتم من ذلک،دعوتم المساکین لنقل ذلک التراب، فیسارعون فیه من أجل ما فیه من الذهب و الفضة.فبنوا المسجد،و أخرج المساکین ذلک التراب و قد استقل السقف بما فیه و استغنی المساکین،فجندهم أربعة أجناد،فی کل جند عشرة الآف و نشرهم فی البلاد.
-از وصایای ذو القرنین:
بحار الأنوار،ج 2،ص 99:«من وصیة ذی القرنین:لا تتعلم العلم ممن لم ینتفع به فإن من لم ینفعه علمه لا ینفعک».
-داستانهایی از دو القرنین:
ماجیلویه،عن محمد العطار،عن الاشعری،عن عیسی بن محمد،عن علی بن مهزیار، عن عبد اللّه بن عمر،عن عبد اللّه بن حماد،عن أبی عبد اللّه الصادق جعفر بن محمد علیهما السلام قال:إن ذا القرنین لما انتهی إلی السد جاوزه فدخل فی الظلمات فإذا هو بملک قائم علی جبل طوله خمسمائة ذراع فقال له الملک یا ذا القرنین أما کان خلفک مسلک؟فقال له ذو القرنین:من أنت؟قال:أنا ملک من ملائکة الرحمن موکل بهذا الجبل فلیس من جبل خلقه اللّه عز و جل إلا و له عرق إلی هذا الجبل،فإذا أراد اللّه عز و جل أن یزلزل مدینة أوحی إلی فزلزلتها.
عن الجلودی،عن محمد بن عطیة،عن عبد اللّه بن عمر بن سعید البصری،عن هشام بن جعفر بن حماد،عن عبد اللّه بن سلیمان و کان قارئا للکتب قال:قرأت فی بعض کتب اللّه عز و جل أن ذا القرنین کان رجلا من أهل الاسکندریة و امه عجوز من عجائزهم لیس لها ولد غیره یقال له:إسکندروس،و کان له أدب و خلق و عفة من وقت ما کان فیه غلاما إلی أن بلغ رجلا،و کان رأی فی المنام کأنه دنا من الشمس حتی أخذ بقرنیها شرقها و غربها،فلما قص رؤیاه علی قومه سموه ذا القرنین،فلما رأی هذه الرؤیا بعدت همته و علا صوته و عز فی قومه،و کان أول ما أجمع علیه أمره أن قال:أسلمت للّه عز و جل،ثم دعا قومه إلی الاسلام فأسلموا هیبة له،ثم أمرهم أن یبنوا له مسجدا فأجابوه إلی ذلک،فأمر أن یجعل طوله أربعمائة ذراع،و عرضه مائتی ذراع،و عرض حائطه اثنین و عشرین ذراعا،و علوه إلی السماء مائة ذراع،فقالوا له:یا ذا القرنین کیف لک بخشب یبلغ ما بین الحائطین؟فقال لهم:إذا فرغتم من بنیان الحائطین فاکبسوه بالتراب حتی یستوی الکبس مع حیطان المسجد،فإذا فرغتم من ذلک فرضتم علی کل رجل من المؤمنین علی قدره من الذهب و الفضة،ثم قطعتموه مثل قلامة الظفر و خلطتموه مع ذلک الکبس،و عملتم له خشبا من نحاس و صفائح تذیبون ذلک و أنتم متمکنون من العمل کیف شئتم علی أرض مستویة.فإذا فرغتم من ذلک دعوتم المساکین لنقل ذلک التراب فیسارعون فیه من أجل ما فیه من الذهب و الفضة.
فبنوا المسجد،و أخرج المساکین ذلک التراب،و قد استقل السقف بما فیه،و استغنی المساکین،فجندهم أربعة أجناد فی کل جند عشرة آلاف،ثم نشرهم فی البلاد و حدث نفسه بالسیر فاجتمع إلیه قومه فقالوا له:یا ذا القرنین ننشدک باللّه لا تؤثر علینا بنفسک غیرنا فنحن أحق برؤیتک،و فینا کان مسقط رأسک،و بیننا نشأت و ربیت، و هذه أموالنا و أنفسنا و أنت الحاکم فیها،و هذه امک عجوز کبیرة هی أعظم خلق اللّه علیک حقا فلیس ینبغی علیک أن تعصیها و لا تخالفها،فقال لهم:و اللّه إن القول لقولکم،و إن الرأی لرأیکم،و لکنی بمنزلة المأخوذ بقلبه و سمعه و بصره،یقاد و یدفع من خلفه،لا یدری أین یؤخذ به و لا ما یراد به،ولکن هلموا معشر قومی فادخلوا هذا المسجد و اسلموا عن آخرکم و لا تخالفوا علی فتهلکوا.ثم دعا دهقان الاسکندریة
فقال له:اعمر مسجدی،و عز عنی امی،فلما رأی الدهقان جزع امه و طول بکائها احتال لیعزیها بما أصاب الناس قبلها و بعدها من المصائب و البلاء،فصنع عیدا عظیما ثم أذن مؤذنه:أیها الناس إن الدهقان یؤذنکم أن تحضروا یوم کذا و کذا،فلما کان ذلک الیوم أذن مؤذنه:اسرعوا و احذروا أن یحضر هذا العید إلا رجل قد عری من البلاء و المصائب،فاحتبس الناس کلهم و قالوا:لیس فینا أحد عری من البلاء و المصائب،ما منا أحد إلا و قد اصیب ببلاء أو بموت حمیم،فسمعت أم ذی القرنین فأعجبها و لم تدر ما أراد الدهقان.ثم إن الدهقان بعث منادیا ینادی فقال:أیها الناس إن الدهقان قد أمرکم أن تحضروا یوم کذا و کذا و لا یحضر إلا رجل قد ابتلی و اصیب و فجع و لا یحضره أحد عری من البلاء،فإنه لا خیر فیمن لا یصیبه البلاء،فلما فعل ذلک قال الناس:هذا رجل قد بخل ثم ندم و استحیی فتدارک أمره و محا عیبه،فلما اجتمعوا خطبهم ثم قال:إنی لم أجمعکم لما دعدتکم له،و لکنی جمعتکم لا کلمکم فی ذی القرنین و فیما فجعنا به من فقده و فراقه،فاذکروا آدم إن اللّه عز و جل خلقه بیده، و نفخ فیه من روحه،و أسجد له ملائکته،و أسکنه جنته و أکرمه بکرامة لم یکرم بها أحدا ثم ابتلاه بأعظم بلیة کانت فی الدنیا و ذلک الخروج من الجنة،و هی المصیبة التی لا جبرلها،ثم ابتلی إبراهیم من بعده بالحریق،و ابتلی ابنه بالذبح،و یعقوب بالحزن و البکاء،و یوسف بالرق،و أیوب بالسقم،و یحیی بالذبح،و زکریا بالقتل،و عیسی بالاسر،و خلقا من خلق اللّه کثیرا لا یحصیهم إلا اللّه عز و جل.فلما فرغ من هذا الکلام قال لهم:انطلقوا و عزوا ام الاسکندروس لننظر کیف صبرها،فإنها أعظم مصیبه فی ابنها،فلما دخلوا علیها قالوا لها:هل حضرت الجمع الیوم؟و سمعت الکلام؟قالت لهم:
ما غاب عنی من أمرکم شئ،و لا سقط عنی من کلامکم شئ،و ما کان فیکم أحد أعظم مصیبة بالاسکندروس منی،و لقد صبرنی اللّه و أرضانی و ربط علی قلبی،و إنی لارجو أن یکون أجری علی قدر ذلک.و أرجو لکم من الاجر بقدر ما رزیتم به من فقد أخیکم،و أنت توجروا علی قدر ما نویتم فی امه،و أرجو أن یغفر اللّه لی و لکم و یرحمنی و إیاکم.فلما رأوا احسن عزائها و صبرها انصرفوا عنها و ترکوها،و انطلق ذو القرنین یسیر علی وجهه حتی أمعن فی البلاد یؤم المغرب و جنوده یومئذ المساکین.
فأوحی اللّه جل جلاله إلیه:یا ذا القرنین أنت حجتی علی جمیع الخلائق ما بین الخافقین من مطلع الشمس إلی مغربها و حجتی علیهم،و هذا تأویل رؤیاک.فقال ذو القرنین:إلهی إنک ندبتنی لامر عظیم لا یقدر قدره غیرک،فأخبرنی عن هذه الامة بأیة قوم اکاثرهم و بأی عدد أغلبهم؟و بأیة حیلة أکیدهم؟و بأی صبر اقاسیهم؟و بأی لسان اکلمهم؟و کیف لی بأن أعرف لغاتهم؟و بأی سمع أعی قولهم؟و بأی بصر أنفذهم؟و بأیة حجة اخاصمهم؟و بأی قلب أغفل عنهم؟و بأیة حکمة ادبر امورهم؟و بأی حلم اصابرهم؟و بأی قسط أعدل فیهم؟و بأیة معرفة أفصل بینهم؟و بأی علم أتفن أمورهم؟و بأی عقل احصیهم؟و بأی جند أقاتلهم؟فإنه لیس عندی مما ذکرت شئ،یا رب فقونی علیهم بإنک الرب الرحیم،لا تکلف نفسا إلا وسعها،و لا تحملها إلا طاقتها.فأوحی اللّه جل جلاله إلیه:إنی ساطوقک ما حملتک،و أشرح لک صدرک فتسمع کل شئ،و أشرح لک فهمک فتفقه کل شئ،و اطلق لسانک بکل شئ و احصی لک فلا یفوتک شئ،و أحفظ علیک فلا یعزب عنک شئ،و أشد ظهرک فلا یهو لک شئ،و البسک الهیبة فلا یروعک شئ،و اسد دلک رأیک فتصیب کل شئ، و اسخر لک جسدک فتحس کل شئ،و اسخر لک النور و الظلمة و أجعلها جندین من جندک:النور یهدیک،و الظلمة تحوطک و تحوش علیک الامم من وارئک.فانطلق ذو القرنین برسالة ربه عز و جل و أیده اللّه بما وعده،فمر بمغرب الشمس فلا یمر بامة من الامم إلا دعاهم إلی اللّه عز و جل،فإن أجابوه قبل منهم و إن لم یجیبوه أغشاهم الظلمة،فأظلمت مدائنهم و قراهم و حصونهم و بیوتهم و منازلهم،و أغشت أبصارهم و دخلت فی أفواههم و آنافهم و أجوافهم فلا یزالوا فیها متحیرین حتی یستجیب اللّه عز و جل و یعجوا إلیه،حتی إذا بلغ مغرب الشمس وجد عندها الامة التی ذکرها اللّه عز و جل فی کتابه،ففعل بهم ما کان فعله بمن مربه قبلهم،حتی فرغ مما بینه و بین المغرب و وجد جمعا و عددا لا یحصیه إلا اللّه عز و جل،و قوة و بأسا لا یطیقه إلا اللّه، و ألسنة مختلفة،و أهواء متشتة،و قلوبا متفرقة.ثم مشی علی الظلمة ثمانیة أیام و ثمان لیال و أصحابه ینظرونه حتی انتهی إلی الجبل الذی هو محیط بالارض کلها،فإذا بملک من الملائکة قابض علی الجبل و هو یقول:سبحان ربی من الان إلی منتهی
الدهر،سبحان ربی من أول الدنیا إلی آخرها،سبحان ربی من موضع کفی إلی عرش ربی،سبحان ربی من منتهی الظلمة إلی النور.فلما سمع ذو القرنین خر ساجدا فلم یرفع رأسه حتی قواه اللّه عز و جل و أعانه علی النظر إلی ذلک الملک،فقال له الملک:
کیف قویت یا ابن آدم علی أن تبلغ إلی هذا الموضع و لم یبلغه أحد من ولد آدم قبلک؟قال ذو القرنین:قوانی علی ذلک الذی قواک علی قبض هذا الجبل و هو محیط بالارض کلها،قال له الملک:صدقت و لولا هذا البجل لانکفأت الارض بأهلها، و لیس علی وجه الارض جبل أعظم منه،و هو أول جبل أسسه اللّه عز و جل،فرأسه ملصق بالسماء الدنیا،و أسفله فی الارض السابعة السفلی،و هو محیط بها کالحلقة، و لیس علی وجه الارض مدینة إلا و لها عرق إلی هذا الجبل،فإذا أراد اللّه عز و جل أن یزلزل مدینة فأوحی إلی فحرکت العرق الذی یلیها فزلزلتها.فلما أراد ذو القرنین الرجوع قال للملک:أوصینی،قال الملک:لا یهمنک رزق غد،و لا تؤخر عمل الیوم لغد،و لا تحزن علی ما فاتک،و علیک بالرفق،و لا تکن جبارا متکبرا.ثم إن ذا القرنین رجع إلی أصحابه،ثم عطف بهم نحو المشرق یستقری ما بینه و بین المشرق من الامم فیفعل بهم ما فعل بالامم المغرب قبلهم حتی إذا فرغ ما بین المشرق و المغرب عطف نحو الروم الذی ذکره اللّه عز و جل فی کتابه،فإذا هو بامة لا یکادون یفقهون قولا،و إذا ما بینه و بین الروم مشحون من امة یقال لها یأجوج و مأجوج أشباه البهائم،یأکلون و یشربون و یتوالدون،هم ذکور و إناث،و فیهم مشابه من الناس الوجوه و الاجساد و الخلقة،و لکنهم قد نقصوا فی الابدان نقصا شدیدا،و هم فی طول الغلمان،لیس منهم انثی و لا ذکر یجاوز طوله خمسة أشبار،و هم علی مقدار واحد فی الخلق و الصور، عراة حفاة لا یغزلون و لا یلبسون و لا یحتذون،علیهم و بر کوبر الابل یواریهم و یسترهم من الحر و البرد،و لک واحد منهم اذنان:أحدهما ذات شعر،و الاخری ذات و بر ظاهرهما و باطنهما،و لهم مخالب فی موضع الاظفار،و أضراس و أنیاب کأضراس السباع و أنیابها،و إذا تام أحدهم افترش إحدی اذنیه و التحف الاخری فتسعه لحافا، و هم یرزقون تنین البحر،کل عام یقذفه علیهم السحاب فیعیشون به عیشا خصبا، و یصلحون علیه و یستمطرونه فی إبانه،کما یستمطر الناس المطر فی إبان المطر،فإذا
قذفوا به أخصبوا و سمنوا و توالدوا و کثروا فأکلوا منه حولا کاملا إلی مثله من العام المقبل و لا یأکلون معه شیئا غیره،و هم لا یحصی عددهم إلا اللّه عز و جل الذی خلقهم،و إذا أخطأهم التنین قحطوا و أجدبوا و جاعوا و انقطع النسل و الولد،و هم یتسافدون کما تتسافد البهائم علی ظهر الطریق و حیث ما التقوا،فإذا أخطأهم التنین جاعوا و ساحوا فی البلاد فلا یدعون شیئا أتو علیه إلا أفسدوه و أکلوه،فهم أشد فسادا فیما أتوا علیه من الارض من الجراد و البرد و الافات کلها،و إذا أقبلوا من أرض إلی أرض جلا أهلها عنها و خلوها،و لیس یغلبون و لا یدفعون حتی لا یجد أحد من خلق اللّه موضعا لقدمه،و لا یخلو للانسان قدر مجلسه،و لا یدری أحد من خلق اللّه کم من أولهم إلی آخرهم،و لا یستطیع شئ من خلق اللّه أن ینظر إلیهم،و لا یدنو منهم نجاسة و قذرا و سوء حلیة فبهذا غلبوا،و لهم حسن و حنین إذا أقبلوا إلی الارض یسمع حسهم من مسیرة مائة فرسخ لکثرتهم،کما یسمع حس الریح البعیدة أو حسن المطر البعید،و لهم همهمة إذا وقعوا فی البلاد کهمهمة النحل إلا أنه أشد و أعلی صوتا،یملا الارض حتی لا یکاد أحد یسمع من أجل ذلک الهمهمة شیئا،و إذا أقبلوا إلی الارض حاشوا و حوشها و سباعها حتی لا یبقی فیها شئ منها،و ذلک لانهم یملؤون ما بین أقطارها،و لا یتخلف وراءهم من ساکن الارض شئ فیه روح إلا اجتلبوه من قبل أنهم أکثر من کل شئ،و أمرهم عجب من العجب،و لیس منهم أحد إلا و قد عرف متی یموت،و ذلک من قبل أنه لا یموت منهم ذکر حتی یولد له ألف ولد،و لا یموت منهم انثی حتی تلد ألف ولد،فبذلک عرفوا آجالهم،فإذا ولدوا الالف برزوا للموت و ترکوا طلب ما کانوا فیه من المعیشة و الحیاة،فتلک قصتهم من یوم خلقهم اللّه تعالی إلی یوم یفنیهم.ثم إنهم أجفلوا فی زمان ذی القرنین یدورون أرضا أرضا من الارضین،و امة امة من الامم و هم إذا توجهوا الوجه لم یعدلوا عنه أبدا،و لا ینصرفوا یمینا و شمالا، و لا یلتفتوا فلما أحست تلک الامم بهم و سمعوا همهمتهم استغاثوا بذی القرنین و ذو القرنین یومئذ نازل فی ناحیتهم و اجتمعوا إلیه فقالوا:یا ذا القرنین إنه قد بلغنا ما أتاک اللّه من الملک و السلطان،و ما ألبسک اللّه من الهیبة،و ما أیدک به من جنود أهل الارض و من النور و الظلمة و إنا جیران یأجوج و مأجوج و لیس بیننا و بینهم سوی هذه
الجبال،و لیس لهم إلینا طریق إلا من هذین الصدفین،لو مالوا علینا أجلونا من بلادنا لکثرتهم حتی لا یکون لنا فیها قرار،و هم خلق من خلق اللّه کثیر،فیهم مشابه من الانس و هم أشباه البهائم،یأکلون العشب و یفرسون الدواب و الوحوش کما تفترسها السباع،و یأکلون حشرات الارض کلها من الحیات و العقارب و کل ذی روح مما خلق اللّه عز و جل،و لیس للّه عز و جل خلق ینمو نماهم و زیادتهم و لا نشک أنهم یملؤون الارض و یجلون أهلها منها و یفسدون،و نحن نخشی کل وقت أن یطلع علینا أوائلهم من هذین الجبلین،و قد أتاک اللّه من الحیلة و القوة ما لم یؤت أحدا من العالمین،فهل نجعل لک خرجا علی أن تجعل بیننا و بینهم سدا؟قال:ما مکنی فیه ربی خیر فأعینونی بقوة أجعل بینکم و بینهم ردما.آتونی زبر الحدید.قالوا:و من أین لنا من الحدید و النحاس ما یسع هذا العمل الذی ترید أن تعمل؟قال:إنی سأدلکم علی معدن الحدید و النحاس،فضرب لهم فی جبلین حتی فتقهما و استخرج منهما معدنین من الحدید و النحاس،قالوا:بأی قوة نقطع الحدید و النحاس؟فاستخرج لهم معدنا آخر من تحت الارض یقال له السامور و هو أشد شئ بیاضا،و لیس شئ منه یوضع علی شئ إلا ذاب تحته،فصنع لهم منه أداة یعملون بها،و به قطع سلیمان بن داود علیه السلام أساطین بیت المقدس،و صخورة جاءت به الشیاطین من تلک المعادن،فجمعوا من ذلک ما اکتفوا به فأوقدوا علی الحدید حتی صنعوا منه زبرا مثل الصخور،فجعل حجارته من حدید ثم أذاب النحاس فجلعه کالطین لتلک الحجارة،ثم بنی وقاس ما بین الصدفین فوجده ثلاثة أمیال،فحفر له أساسا حتی کاد یبلغ الماء و جعل عرضه میلا،و جعل حشوه زبر الحدید،و أذاب النحاس فجعله خلال الحدید فجعل طبقة من نحاس و اخری من حدید حتی ساوی الردم بطول الصدفین،فصار کأنه برد حبرة من صفرة النحاس و حمرته و سواد الحدید،فیأجوج و مأجوج ینتابونه فی کل سنة مرة و ذلک أنهم یسیحون فی بلادهم حتی إذا وقعوا إلی الردم حبسهم،فرجعوا یسیحون فی بلادهم فلا یزالون کذلک حتی تقرب الساعة و یجئ أشراطها،فإذا جاء أشراطها و هو قیام القائم عجل اللّه فرجه فتحه اللّه عز و جل لهم،و ذلک قوله عز و جل:" حَتّٰی إِذٰا فُتِحَتْ یَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَ هُمْ مِنْ کُلِّ حَدَبٍ یَنْسِلُونَ ".
فلما فرغ ذو القرنین من عمل السد انطلق علی وجهه،فبینا هو یسیر و جنوده إذ مر علی شخص یصلی فوقف علیه حتی انصرف من صلاته فقال له ذو القرنین:کیف لم یرعک ما حضرک من الجنود؟قال:کنت اناجی من هو أکثر جنودا منک،و أعز سلطانا،و أشد قوة،و لو صرفت وجهی إلیک لم أدرک حاجتی قبله،فقال له ذو القرنین:هل لک أن تنطلق معی فاواسیک بنفسی و أستعین بک علی بعض اموری؟ قال:نعم إن ضمنت لی أربع خصال:نعیما لا یزول،و صحة لا سقم فیها،و شبابا لا هرم معه،و حیاة لا موت معها.فقال له ذو القرنین:و أی مخلوق یقدر علی هذه الخصال؟قال:فإنی مع من یقدر علی هذه الخصال و یملکها و إیاک.
ثم مر برجل عالم فقال لذی القرنین:أخبرنی عن شیئین منذ خلقهما اللّه عز و جل قائمین،و عن شیئین جاربین،و شیئین مختلفین،و شیئین متباغضین؟فقال ذو القرنین:
أما الشیئان القائمان فالسماء و الارض،و أما الشیئان الجاریان فالشمس و القمر،و أما الشیئان المختلفان فاللیل و النهار،و أما الشیئان المتباغضان فالموت و الحیاة.فقال:
انطلق فإنک عالم.
فانطلق ذو القرنین یسیر فی البلاد حتی مر بشیخ یقلب جماجم الموتی،فوقف علیه بجنوده فقال:أخبرنی أیها الشیخ لای شئ تقلب هذه الجماجم؟قال:لاعرف الشریف من الوضیع فما عرفت و إنی لا قلبها عشرین سنة.فانطلق ذو القرنین و ترکه و قال:ما أراک عنیت بهذا أحدا غیری،فبینا هو یسیر إذ وقع إلی الامة العالمة الذین منهم قوم موسی الذین یهدون بالحق و به یعدلون،فوجه امة مقسطة عادلة یقسمون بالسویه، و یحکمون بالعدل،و یتواسون و یتراحمون،حالهم واحدة،و کلمتهم واحدة،و قلوبهم مؤتلفة،و طریقتهم مستقیمة،و سیرتهم جمیلة،و قبور موتاهم فی أفنیتهم و علی أبواب دورهم،و لیس لبیوتهم أبواب،و لیس علیهم امراء،و لیس بینهم قضاة و لیس فیهم أغنیاء و لا ملوک و لا أشراف و لا یتفاوتون و لا یتفاضلون،و لا یختلفون و لا یتنازعون، و لا یستبون و لا یقتتلون،و لا تصیبهم الافات،فلما رأی ذلک من أمرهم ملا منهم عجبا،فقال لهم:أیها القوم أخبرونی خبرکم،فإنی قددرت فی الارض شرقها و غربها و برها و بحرها و سهلها و جبلها و نورها و ظلمتها فلم أر مثلکم،فأخبرونی ما بال
قبورکم علی أبواب أفنیتکم؟قالوا:فعلنا ذلک عمدا لئلا ننسی الموت و لا یخرج ذکره من قلوبنا.قال:فما بال بیوتکم لیس علیها أبواب؟قالوا:لیس فینا لص و لا خائن و لیس فینا إلا أمین.قال:فما بالکم لیس علیکم امراء؟قالوا:إنا لا نتظالم،قال:فما بالکم لیس علیکم حکام؟قالوا:إنا لا نختصم.قال:فما بالکم لیس فیکم ملوک؟ قالوا:لانا لا نتکاثر.قال:فما بالکم لیس فیکم أشراف؟قالوا:لانا لا نتنافس.قال:فما بالکم لا تتفاضلون و لا تتفاوتون؟قالوا:من قبل أنا متواسون متراحمون.قال:فما بالکم لا تنازعون و لا تختصمون؟قالوا:من قبل الفة قلوبنا و صلاح ذات بیننا.قال:
فما بالکم لا تستبون و لا تقتتلون؟قالوا:من قبل أنا غلبنا طبائعنا بالعزم،و سننا أنفسنا بالحلم.قال:فما بالکم کلمتکم واحدة و طریقتکم مستقیمة؟قالوا:من قبل أنا لا نتکاذب و لا نتخادع و لا یغتاب بعضنا بعضا.قال:أخبرونی لم لیس فیکم فقیر و لا مسکین؟قالوا:من قبل أنا نقسم بالسویة.قال:فما بالکم لیس فیکم فظ و لا غلیظ؟ قالوا:من قبل الذل و التواضع،قال:فلم جعلکم اللّه أطول الناس أعمارا؟قالوا:من قبل أنا نتعاطی الحق و نحکم بالعدل.قال:فما بالکم لا تقحطون؟قالوا:من قبل أنا لا نغفل عن الاستغفار.قال:فما بالکم لا تحزنون؟قالوا:من قبل أنا وطنا أنفسنا علی البلاء و حرصنا علیه فعزینا أنفسنا.قال:فما بالکم لا تصیبکم الآفات؟قالوا:من قبل أنا لا نتوکل علی غیر اللّه،و لا نستمطر بالانواء و النجوم.و قال:حدثونی أیها القوم أهکذا وجدتم آباءکم یفعلون؟قالوا:وجدنا آباءنا یرحمون مسکینهم.و یواسون فقیرهم، و یعفون عمن ظلمهم،و یحسنون إلی من أساء إلیهم،و یستغفرون لمسیئهم،و یصلون أرحامهم،و یؤدون أماناتهم،و یصدقون و لا یکذبون،فأصلح اللّه عز و جل لهم بذلک أمرهم.فأقام عندهم ذو القرنین حتی قبض،و لم یکن له فیهم عمر،و کان قد بلغ السن فأدرکه الکبر،و کان عدة ما سار فی البلاد من یوم بعثه اللّه عز و جل إلی یوم قبض خمسمائة عام.
بالاسناد عن الصدوق بإسناده إلی محمد بن اورمة،عن محمد بن خالد،عمن ذکره،عن أبی جعفر علیه السلام قال:حج ذو القرنین فی ستمائة ألف فارس،فلما دخل الحرم شیعه بعض أصحابه إلی البیت فلما انصرف فقال:رأیت رجلا ما رأیت رجلا أکثر نورا
و وجها منه!قالوا:ذاک إبراهیم خلیل ارحمن علیه السلام.قال:اسرجوا فتسرجوا ستمائة ألف دابة فی مقدار ما یسرج دابة واحدة،قال:ثم قال ذو القرنین:لا بل نمشی إلی خلیل الرحمن،فمشی و مشی معه و أصحابه حتی التقیا.قال إبراهیم علیه السلام:
بم عطعت الدهر؟قال:بإحدی عشرة کلمة:سبحان من هو باق لا یفنیسبحان من هو عالم لا ینسیسبحان من هو حافظ لا یسقطسبحان من هو بصیر لا برتاب سبحان من هو قیوم لا ینامسبحان من هو ملک لا یرامسبحان من هو عزیز لا یضامسبحان من هو محتجب لا یریسبحان من هو واسع لا یتکلف* سبحان من هو قائم لا یلهو*سبحان من هو دائم لا یسهو.
(17).کهف،83-98.
(18).این جمله معمولا در مورد اسکندر گفته میشود درحالیکه فرق است بین اسکندر و ذو القرنین:تفسیر المیزان،ج 13،ص 388:«و ذکر بعض أجله المحققین من معاصرینا فی تأیید هذا القول ما محصله:أن ذا القرنین المذکور فی القرآن قبل الاسکندر المقدونی بمآت من السنین فلیس هو هو،بل هو أحد الملوک الصالحین من التبابعة الاذواء من ملوک الیمن،و کان من شیمة طائفه منهم التسمی بذی کذی همدان و ذی غمدان و ذی المنار و ذی الاذعار و ذی یزن و غیرهم.و کان مسلما موحدا و عادلا حسن السیرة و قویا ذا هیبة و شوکة سار فی جیش کثیف نحو المغرب فاستولی علی مصر و ما وراءها...».
(19).از مرحوم استاد شهریار است.
(20).احادیث در این باب فراوان است،از جمله:دعوات،قطب الدین راوندی،ص 74:
«قال النبی صلی اللّه علیه و آله:ایاکم و البطنة فانها مفسدة للبدن،و مورثة للسقم و مکسلة للعبادة»،نیز در همین صفحه قال الاصبغ بن نباتة:سمعت أمیر المؤمنین علیه السلام یقول لابنه الحسن علیه السلام:یا بنی الا أعلمک أربع کلمات تستغنی بها عن الطب؟فقال:بلی یا أبت.قال علیه السلام:لا تجلس علی الطعام الا و أنت جائع،و لا تقم عن الطعام الا و أنت تشتهیه،وجود المضغ،و إذا نمت فأعرض نفسک علی الخلاء،و إذا استعملت هذا استغنیت عن الطب.در همین کتاب صفحه 75 از
علی علیه السلام:«و سئل فقیل:ان فی القرآن کل علم الا الطب؟فقال علیه السلام:
أما ان فی القرآن لآیة تجمع الطب کلّه«کلوا و اشربوا و لا تسرفوا».
(21).درباره آداب خوردن مطلب فراوان در تعالیم اسلامی آمده است.از جمله:میزان الحکمة،ج 1،ص 88:
-المسیح(علیه السلام):یا بنی إسرائیل،لا تکثروا الأکل،فإنه من أکثر الأکل أکثر النوم، و من أکثر النوم أقل الصلاة،و من أقل الصلاة کتب من الغافلین.
-رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله):لا تمیتوا القلوب بکثرة الطعام و الشراب،فإن القلب یموت کالزرع إذ کثر علیه الماء.
-عنه(صلی اللّه علیه و آله):القلب یتحمل الحکمة عند خلو البطن،القلب یمج الحکمة عند امتلاء البطن.
-عنه(صلی اللّه علیه و آله):ما ملأ آدمی و عاء شرا من بطنه.
-عنه(صلی اللّه علیه و آله):لا یدخل ملکوت السماوات و الأرض من ملأ بطنه.
-عنه(صلی اللّه علیه و آله):المؤمن یأکل فی معاء واحد،و الکافر یأکل فی سبعة أمعاء.
-الإمام الکاظم(علیه السلام)قال:لو أن الناس قصدوا فی الطعم لاعتدلت أبدانهم.
-عنه(علیه السلام):إیاک و البطنة،فمن لزمها کثرت أسقامه.
-عنه(علیه السلام):لا یجتمع الجوع و المرض.
-عنه(علیه السلام):لا یجتمع الصحة و النهم.
-عنه(علیه السلام):إیاکم و البطنة،فإنها مقساة للقلب،مکسلة عن الصلاة،مفسدة للجسد.
-الإمام علی(علیه السلام):لا ترفع یدک من الطعام إلا و أنت تشتهیه،فإن فعلت ذلک فأنت تستمرئه.
-رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله):کل و أنت تشتهی،و أمسک و أنت تشتهی.
-الإمام الرضا(علیه السلام):من أخذ من الطعام زیادة لم یغذه،و من أخذه بقدر لا زیادة علیه و لا نقص فی غذائه نفعه،و کذلک الماء،فسبیله أن تأخذ من الطعام کفایتک فی أیامه،و ارفع یدیک منه و بک إلیه بعض القرم،و عندک إلیه میل،فإنه أصلح لمعدتک و لبدنک،و أزکی لعقلک،و أخف لجسمک.
-الإمام الباقر(علیه السلام):من أراد أن لا یضره طعام،فلا یأکل طعاما حتی یجوع و تنقی معدته،فإذا أکل فلیسمّ اللّه،و لیجد المضغ،و لیکف عن الطعام و هو یشتهیه و یحتاج إلیه.
(22).قسمتی از شعر سهراب سپهری است در مجموعه صدای پای آب.
(23).توبه،71: «وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنٰاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیٰاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکٰاةَ وَ یُطِیعُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ أُولٰئِکَ سَیَرْحَمُهُمُ اللّٰهُ إِنَّ اللّٰهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ».
(24).این مرد آدم باسواد و درسخواندهای بود و استادهای خوبی هم داشت.از آنها هم بود که در زمان رضا خان به سبب داشتن عمامه خیلی اذیت شده بودند.(مولف)
(25).این حکایت برداشت آزاد و اقتباسی است از این روایت:بحار الانوار،ج 12، ص 172 به بعد که در داستانهای مربوط به ذو القرنین آمده است.
(26).اعراف،156-157: «وَ اکْتُبْ لَنٰا فِی هٰذِهِ الدُّنْیٰا حَسَنَةً وَ فِی الْآخِرَةِ إِنّٰا هُدْنٰا إِلَیْکَ قٰالَ عَذٰابِی أُصِیبُ بِهِ مَنْ أَشٰاءُ وَ رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ فَسَأَکْتُبُهٰا لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکٰاةَ وَ الَّذِینَ هُمْ بِآیٰاتِنٰا یُؤْمِنُونَ* اَلَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْرٰاةِ وَ الْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهٰاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبٰاتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبٰائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلاٰلَ الَّتِی کٰانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ».
شیراز،حسینیه عاشقان ثار اللّه دهه دوم رجب 1385
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
طبق برخی آیات قرآن کریم،دوکس درنزد پروردگار برترین و ارزشمندترین انسانها هستند:اول،«انسان مؤمن»و دوم،«مؤمن عالم».
«یَرْفَعِ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجٰاتٍ». 1
تا خدا مؤمنان از شما را به درجهای و دانشمندانتان را به درجاتی[عظیم و با ارزش]بلند گرداند.
در این آیه شریفه،رفعت و ارزش فقط برای مؤمن و با درجات رفیعتر مخصوص مؤمن عالم دانسته شده است.در پی این ارزش گذاری،انبیای الهی و ائمه طاهرین،علیهم السلام،نیز درباره ارزش مؤمن و مؤمن عالم مسائل مهمی را بیان کردهاند.
وجود مباک حضرت رضا،از پدران بزرگوارش،از موسی بن جعفر تا امیر مؤمنان،علیهم السلام،روایت میکنند که پیغمبر عظیم الشأن اسلام، صلی اللّه علیه و آله،فرمودند:مؤمن از ملک مقرب باارزشتر است:
«ان المؤمن یعرف فی السماء کما یعرف الرجل أهله و ولده و انه لاکرم علی اللّه من ملک مقرب». 2
پیغمبر اسلام در این روایت فقط ارزش مؤمن را بیان کردهاند نه ارزش مؤمن عالم را،چراکه به فرموده قرآن کریم درجات مؤمن عالم مافوق مؤمن است. 3 مؤمن برتر از ملک مقرب است،ولی مؤمن دانشمند و عالم و تحصیلکرده رفعت و اهمیت بیشتری دارد.بنابراین،با توجه به اینکه درجات جمع است و از سه درجه به بالا را شامل میشود،تنها خدا میداند که مؤمن عالم از چه مرتبه و ارزشی برخوردار است.
مرحوم آیت اللّه ملاّ مهدی نراقی 4 در کتاب جامع السعادات،که من در موضوع اخلاق اسلامی کتابی بهتر از آن سراغ ندارم،از علامه بحر العلوم 5 نقل میکند:
وجود مبارک رسول خدا به هنگام طواف شخصی را دیدند که پرده خانه کعبه را گرفته و پروردگار عالم را برای حل مشکلش به حرمت کعبه قسم میدهد.حضرت از طواف بازایستادند و دست مبارکشان را روی شانه آن مرد گذاردند و فرمودند:خدا را به چیز بالاتری قسم بده!تو خدا را به حرمت کعبه سوگند میدهی تا راهی برای حل مشکلت باز کند،ولی باید خدا را به سوگند بالاتری قسم بدهی!
آن شخص عرض کرد:یا رسول اللّه،من آگاه به سوگندی برتر از این نیستم.شما به من بیاموزید خدا را به چه چیزی قسم بدهم که بالاتر از کعبه باشد؟حضرت فرمودند:اگر اطمینان داری که مؤمن واقعی هستی، پروردگار را به حق خودت سوگند بده!
سپس،حضرت رسول درباره مؤمن واقعی توضیح فرمودند که از توضیح حضرت استفاده میشود مؤمن واقعی از عیب و نقص معنوی خالی است. 6 مؤمن واقعی نه بخیل است،نه حریص،نه طمّاع،نه حسگرا،نه مادیگرا،نه اهل کینه،نه اهل ریا،نه اهل فتنه،و نه اهل خدعه و نیرنگ؛مؤمن واقعی انسانی است که باطنش با پروردگار عالم
ارتباط دارد و از پستیها،رذائل و زشتیهای شیطانی خالی است. 7 لذا حضرت فرمودند:
اگر اعتماد به خودت داری که مؤمن واقعی هستی،پروردگار را به خودت سوگند بده و بگو:خدایا،به حق خودم،مشکل مرا حل کن!بعد فرمودند:
«فإنّ المؤمن أعظم حرمة من الکعبه». 8
حرمت و احترام و ارزش مؤمن از ارزش کعبه و بیت اللّه بالاتر است.
علتش هم روشن است،زیرا همه امتیاز کعبه در این است که منسوب به پروردگار و قبله عبادت است و پروردگار،در قرآن مجید،از آن با عنوان«بیتی»یعنی«خانهام»یاد کرده است. 9 کعبه،بیش از این دو مزیت، امتیاز دیگری ندارد:
کعبه یک سنگ نشانی است که ره گم نشود
حاجی احرام دگر بند و ببین یار کجاست.
کعبه یک نشانه است تا همه در یک جهت خدا را عبادت کنند؛یعنی عبادت به کعبه واقع نمیشود،بلکه کعبه تنها جهت و سمت عبادت را معین میکند و عبادت در جهت آن برای پروردگار مهربان عالم انجام میگیرد.آری:
مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه
وجود مقدس امام دهم،حضرت هادی،علیه السلام،میفرمایند:
اگر همه دنیا را یک لقمه کنند و من ان را با دست خودم در دهان انسان مؤمنی بگذارم،میترسم حق او را ادا نکرده باشم. 10
دورنمایی از ارزش«مؤمن عالم»در روایات بیان شده است.این روایت را عالمان اهل سنت نقل کردهاند که روزی وجود مبارک امیر المؤمنین، علیه السلام،درحالیکه کمتر از سی سال سن داشتند،در مسجد مدینه به محضر پیغمبر اسلام،صلی اللّه علیه و آله،رسیدند 11 و دیدند پیغمبر
تنهای تنها در مسجد نشستهاند.ایشان نیز در محضر مبارک پیغمبر زانوی ادب به زمین زدند.
به واقع،کسی در این عالم نسبت به پیغمبر مؤدبتر از امیر المؤمنین نبود. 12 کمال ادبشان هم در این بود که با تمام وجود مطیع پیغمبر اسلام بودند.این اوج ادب امیر امؤمنین بود.
امام به پیغمبر عرض کردند:من از شما یک تقاضا دارم:دوست دارم شما با زبان مبارک خودتان از پروردگار عالم برای من طلب مغفرت کنید!نکته در همین است:خواسته ایشان طلب رحمت نیست،بلکه درخواست مغفرت و آمرزش است.
از خواسته امیر المؤمنین استفاده میشود که آمرزش جایگاه بسیار باعظمتی در پیشگاه خدا دارد. 13 مسلما،امیر المؤمنین میتوانستند به پیغمبر بگویند برای من طلب«رحمت»کن،اما عرضه داشتند برای من طلب«مغفرت»کن.
برای شناختن جایگاه مغفرت،فقط باید به لطایف و اشاراتی که درباره موضوع مغفرت در آیات قرآن وجود دارد مراجعه کنیم،زیرا این معنا را در قرآن در دعاهای حضرت ابراهیم،علیه السلام،هم میبینیم که پیغمبری با آن عظمت برای خود و والدینش طلب مغفرت کرده است. 14
امیر المؤمنین نقل کردهاند:پس از این سخن،رسول خدا بلند شدند و دو رکعت نماز خواندند.
نمازی که پیغمبر میخواند نه در توان فرشتگان بود و نه در توان انسانها.امیر المؤمنین عبادت پیغمبر را مافوق تمام عبادات موجودات زنده دانستهاند. 15 البته،پیکره ظاهری نماز پیغمبر با نمازهای ما فرقی نمیکرد و ایشان نیز مانند سایر مسلمانان نماز صبح را دو رکعت،ظهر و
عصر را چهار رکعت،و مغرب و عشاء را هفت رکعت میخواندند؛ولی توجه،اخلاص،نیت و حال ایشان را در عبادت،احدی از جن و انس و فرشتگان نداشته و ندارد.
امیر المؤمنین میفرمایند:پیغمبر به سجده آخر این دو رکعت که رسید، با آن حال و نیت و اتصالی که به پروردگار عزیز عالم داشت گفت:
اللهم بحقّ علی إغفر لعلی».
خدایا،قسم به حق علی،علی را بیامرز!
آنگاه،سلام نماز را داد.امیر المؤمنین میگوید:من به محضر مقدس حضرت عرض کردم:چرا خدا را برای طلب مغفرت برای من،به حق خودم قسم دادی؟پیغمبر اکرم فرمود:من وقتی میخواستم خدا را قسم بدهم،برای سوگند در پیشگاه خدا بالاتر و برتر از تو در تمام عالم وجود پیدا نکردم. 16
این ارزش مؤمن عالم،آگاه،بامعرفت،و دانشمند است.این مؤمنی است که دارای بصیرت نافذ است و ارزشش را فقط خدا میداند و پیغمبر خدا.به همین سبب،پیغمبر به امیر المؤمنین فرمود:
«ما عرفک الا اللّه و انا». 17
جز خدا و من،یک نفر در این عالم تو را نشناخت.
این ارزش عالم مؤمن است.
بعد از ذکر این مقدمه سراغ مؤمن(نه مؤمن عالم)میرویم.سوال این است:اگر کسی علاقه داشته باشد 18 و بخواهد مؤمن مقبولی بشود چه راهی را باید طی کند؟
در پاسخ این سوال،امام جواد،علیه السلام،میفرمایند:چنین انسانی نیازمند سه حقیقت است که اگر این سه حقیقت در زندگی او تحقق پیدا
کند،تبدیل به مؤمن میشود؛آن هم مؤمنی که قرآن مجید میگوید:
«أُولٰئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا». 19
مؤمنان واقعی و حقیقی فقط آنانند.
یا آن مؤمنی که بعد از معرفی چهرهاش میگوید:
«أُولٰئِکَ هُمُ الصّٰادِقُونَ». 20
اینان[در گفتار و کردار]اهل صدق و راستیاند.
پس،کسانی که در ادعای ایمان راستگو هستند میتوانند بگویند ما مؤمن هستیم.
فردی به پیغمبر عرض کرد:من مؤمنم،ولی مبتلا به یک عیب هستم! پیغمبر اکرم فرمود:چه عیبی؟گفت:بخیلم!پیغمبر اکرم فرمود:دور شو! «البخیل فی النار». 21
زیرا بخیل از چهرههای دوزخ است.پس،چرا میگویی مؤمن هستم؟ آن مؤمنی که خدا در قرآن توصیف کرده،مؤمن بیعیب است و بیعیب بودن هم برای همه انسانها امکان دارد.همه میتوانند انسانهای بیعیبی باشند.همه میتوانند آدمهای پاکی باشند.همه میتوانند،مانند حضرت ابراهیم،علیه السلام،دارای قلب سلیم باشند 22 و قلب سلیم یعنی باطن مبرّا از عیوب.
حضرت جواد،علیه السلام،آن سه حقیقت را اینگونه بیان میفرمایند:
کسی که میخواهد مؤمن واقعی بشود این سه حقیقت را لازم دارد؛ حقیقت اول«توفیق من اللّه»است.کلمه توفیق در لغت عرب به دو معنا آمده است:
1.هماهنگی و سازگاری بین انسان و حقایق:این سازگاری هم کار
خداست.خداوند این هماهنگی را نظم میدهد و انسان باید آن را ظاهر کند و تحقق ببخشد.
2.ارشاد و هدایت پروردگار:خداوند متعال بشر را با دو چیز ارشاد کرده است:الف.انزال کتاب؛ب.سازگاری انسان با قرآن.
کاملترین،جامعترین،مفیدترین و باارزشترین کتاب پروردگار قرآن کریم است.قرآن مجید کتاب ارشاد حق،راهنمایی حق،دلیل حق،چراغ حق و حجت پروردگار مهربان عالم است. 23 این معنی نخست توفیق است.معنی دیگر توفیق این است که خداوند متعال بین بدن ما،روح ما، نفس ما،باطن ما و عقل ما با قرآن مجید هماهنگی و سازگاری برقرار کرده و خود چگونگی این هماهنگی را بیان فرموده است:
«إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ وَ إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبیٰ وَ یَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ». 24
به راستی خدا به عدالت و احسان و بخشش به خویشاوندان فرمان میدهد،و از فحشا و منکر و ستمگری نهی میکند.شما را اندرز میدهد تامتذکّر[این حقیقت]شوید[که فرمانهای الهی،ضامن سعادت دنیا و آخرت شماست].
همین که انسان میتواند اهل عدالت باشد،دلیلی است بر وجود هماهنگی بین وجود او و عدالت.انسان میتواند عادل و منصف باشد و با میانهروی و بدون افراط و تفریط زندگی کند و این معنای هماهنگی و توفیق است.او میتواند اهل نیکوکاری به همگان باشد،درست مانند انبیا و ائمه که در احسان و نیکی هیچ قیدی را لحاظ نمیکردند.امام زین العابدین،علیه السلام،چهل سال تمام نیمههای شب به در خانه مستمندان میرفت و لباس و غذا میبرد و از اینکه شناخته شود پرهیز میکرد.بعد از وفات ایشان،مردم دیدند عدهای انسان فقیر به خاطر از دست دادن احسانکننده خود بر سر میکوبند و ناله میکنند. 25
پروردگار عالم سفارش عجیبی به حضرت عیسی بن مریم،علیه السلام، دارد.میفرماید:ای عیسی،اول صبح که از خانه بیرون میروی،مانند خورشید باش.نگاهی به خورشید بینداز و ببین چه بیدریغ،بیبخل و بیامتناع به هر خانهای و هر جایی میتابد؛تو هم در نیکی به مردم همینگونه باش.برای همه منشأ برکت و منفعت و سود باش. 26
توجه به اوضاع دنیای امروز،از جمله بحران خاورمیانه،جنایات اسرائیل،سستی دولتهای عربی و...نشان میدهد که جهان دچار پستی خطرناکی شده است.این در حالی است که خداوند میفرماید:
«إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ».
عدالت در جهان کنونی کجاست؟احسان چه جایگاهی دارد؟آیا این انسانها میتوانند بگویند ما نمیتوانیم عدل یا محسن باشیم؟اگر بگویند دروغ گفتهاند،زیرا انسان میتواند عادل و محسن باشد.
«وَ إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبیٰ».
خدا به شما امر میکند به اقوام و خویشانتان از نظر مالی رسیدگی کنید.آیا فرد ثروتمند میتواند بگوید«نمیتوانم با ثروتم به قوامم رسیدگی کنم»؟این توفیق است که انسان بتواند مالش را به خویشان مستحقش برساند.
«وَ یَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ».
آیا انسان میتواند اهل فحشا و منکر و بغی نباشد؟آری،و این توفیق است.خداوند به انسان این قدرت را داده که آلوده به فحشا و منکر و بغی نشود.این توفیق الهی است.
اینها حقیقت وجود آدمی است و اگر کسی بخواهد مؤمن واقعی باشد،باید به ارشاد خدا وصل بشود و هماهنگی بین خود و خوبیها را عملی کند.
«و واعظ من نفسه».
اگر کسی بخواهد مؤمن واقعی باشد،باید به وجدان بیدار خود و نصیحتکننده باطنیاش که همان فطرت و وجدان و انصافش است تکیه کند.
ضمیر انسان،نظیر این سؤالها را بسیار از او میپرسد:چرا به جنگ ابی عبد اللّه الحسین،علیه السلام،آمدی؟چرا در اردوی یزیدیان قرار گرفتی؟چرا خود را به جایزه ابن زیاد فروختی؟چرا خود را در مقامی قرار دادی که خدا،پیغمبر،علی و فاطمه،علیهم السلام،را از خود ناراضی کنی؟این واعظ درونی و الهی و نورانی است.حرّ بن یزید به این چراها جواب داد و دید به عنوان یک انسان عاقل نباید در سلک یزیدیان باشد و خود را به جایزه ابن زیاد بفروشد.حر به ندای این واعظ درونی گوش داد و به جایی رسید که ابی عبد اللّه،علیه السلام،کنار بدن خونآلودش فرمود:
«أنت سعید فی الدنیا و الاخرة». 27
«قبول لمن ینصح».
انسان باید نصیحت خیرخواهان عالم را بپذیرد و پذیرش خیرخواهی مشفقان عالم برایش سنگین نباشد:
نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر هر آنچه ناصح مشفق بگویدت بپذیر. 28
انسان باید در برابر خواستههای خدا و خیرخواهی انبیا و امامان فروتن باشد.حاصل کلام آنکه پذیرش و بروز این سه حقیقت است که انسان را به مؤمن واقعی تبدیل میکند.
(1).مجادله،11: «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا قِیلَ لَکُمْ تَفَسَّحُوا فِی الْمَجٰالِسِ فَافْسَحُوا یَفْسَحِ اللّٰهُ لَکُمْ وَ إِذٰا قِیلَ انْشُزُوا فَانْشُزُوا یَرْفَعِ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجٰاتٍ وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ».
(2).عیون أخبار الرضا،شیخ صدوق،ج 1،ص 37:از پیامبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله:«ان المؤمن یعرف فی السماء کما یعرف الرجل أهله و ولده و انه لاکرم علی اللّه من ملک مقرب»،نیز در کتاب میران الحکمة،محمدی ریشهری،ج 1،ص 205،از رسول اکرم:«المؤمن أکرم علی اللّه من ملائکته المقربین»،نیز در مسند زید بن علی،ص 471:«قال رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله:«مثل المؤمن عند اللّه کمثل ملک مقرب و ان المؤمن عند اللّه افضل من ملک مقرب و لیس شئ أحب إلی اللّه من مؤمن تائب أو مؤمنة تائبة».این حدیث در کتابهای مختلف از جمله روضة الواعظین،فتال نیشابوری،ص 293؛مستدرک الوسائل،میرزا نوری،ج 12،ص 125؛مشکاة الانوار،طبرسی،ص 149؛بحار الانوار،ج 6،ص 21 و...با اختلاف اندک از پیامبر اکرم نقل شده است.
(3).مجادله،11.در روایات هم این برتری آمده است؛مثلا در کشف اللثام(ط.ق)، فاضل هندی،ج 2،ص 533،از رسول اکرم،صلی اللّه علیه و آله،روایت شده:«فضل العالم علی العابد کفضلی علی ادناکم و روی کفضل القمر لیلة البدر علی سایر الکواکب و قال بین العالم و العابد مائة درجة بین کل درجتین حفر الجوار المضمر سبعین سنة و قال من اکرم فقیها مسلما لقی اللّه تعالی یوم القیمة و هو عنه راض و من اهان فقیها مسلما لقی اللّه تعالی یوم القیمة و هو علیه غضبان و جعل النظر إلی وجه العالم عبادة»؛ نیز در الهدایة،گلپایگانی،ص 35،آمده:«قیل لامیر المؤمنین،علیه السلام:«من خیر خلق اللّه بعد أئمة الهدی و مصابیح الدجی؟»قال:«العلماء إذا صلحوا»،بحار الأنوار، ج 1،ص 173؛نیز در کتاب میزان الحکمه،ج 3،ص 2073،از امام باقر، علیه السلام:«إن جمیع دواب الارض لتصلی علی طالب العلم حتی الحیتان فی البحر»؛نیز در کتاب سنن ابن ماجة،محمد بن یزید قزوینی،ج 1،ص 87:«عن أبی
الدرداء،قال:سمعت رسول اللّه،صلی اللّه علیه و سلم،یقول:«إنه لیستغفر للعالم من فی السموات و من فی الارض،حتی الحیتان فی البحر»؛نیز در کتاب مجمع الزوائد، هیثمی،ج 1،ص 124:«عن النبی،صلی اللّه علیه و سلم،قال:«معلم الخیر یستغفر له کل شئ حتی الحیتان فی البحر»؛نیز در کتاب الرحلة فی طلب الحدیث،خطیب بغدادی،ص 81:راوی از ابو الدرداء نقل میکند که:«سمعت رسول اللّه، صلی اللّه علیه و سلم،یقول:«ما من رجل یخرج من بیته یطلب علما إلا وضعت له الملائکة أجنحتها رضا بما یطلب و إلا سلک اللّه به طریقا إلی الجنة و إن العالم لیستغفر له من فی السموات و الأرض حتی الحیتان فی البحر و لفضل العالم علی العابد کفضل القمر لیلة البدر علی سائر الکواکب إن العلماء هم ورثة الأنبیاء إن الأنبیاء لم یورثوا دینارا و لا درهما و إنما ورثوا العلم همین حدیث با اندک تفاوتی در کتاب تاریخ مدینه دمشق،ابن عساکر،ج 50،ص 43 روایت شده است.
(4).مرحوم حاج ملا محمد مهدی نراقی(حدود 1150-1209 ق).این حکیم و فقیه بزرگ از اعاظم علمای اواخر سده یازده و اوایل سده دوازدهم هجری است.او علوم عقلی را در ایران و حوزه اصفهان فراگرفت و در اواخر عمر به عتبات عالیات رفت و در کربلا،خارج فقه و حدیث اصول و فقه را نزد شیخ یوسف بحرانی، صاحب حدائق،و وحید بهبهانی تکمیل کرد؛آنگاه به نجف اشرف منتقل شد و همانجا به جهان باقی شتافت.
کتابهای او در علوم عقلی و نقلی بهترین گواه بر عظمت اندیشه و فکر پویا و مواج اوست و در یک کلام باید او را از حکما و فلاسفه،و فقها و مجتهدان بزرگ،و دارای آثار گرانبهایی دانست که در حد خود کمنظیر است.
حاج ملا احمد نراقی مینویسد:«تاریخ وفات والد ماجد،محقق زاهد،مولا محمد ابن ابی ذر نراقی در شب اول ماه شعبان المعظم سال 1209 و در نجف اشرف در ایوان کوچک پشت سر حضرت،که شبکهای به سوری رواق دارد،دفن شد.سن شریفش تقریبا به شصت سالگی میرسید».آنگاه میافزاید:«او،طاب ثراه،در نراق متولد شد.عمده تحصیل او در اصفهان نزد استادان بزرگواری چون ملا اسماعیل خواجویی
(م.1173 ق)و حاج شیخ محمد زمان کاشانی(م.1166 ق)و ملا مهدی هرندی(م.
1186 ق)و میرزا نصیر(م.1191ق)و قسمتی از حدیث را نزد شیخ بزرگوار شیخ یوسف بحرانی صاحب کتاب لؤلؤة البحرین.شیخ یوسف از مشایخ او بود که هم در نزد وی درس خواند و هم از وی اجازه گرفت و همچنین آقا محمد باقر بهبهانی.
این را بنده ناچیز احمد بن محمد مهدی بن ابی ذرّ نوشته است».
حاج سید شفیع جاپلقی در الروضة البهیة که آن را در سال 1278 نوشته و خود در سال 1280 از دنیا رفته است وقتی از سلسله مشایخ خود نام میبرد،از ایشان بدین گونه سخن میراند:«...به طوری که شنیدهام حاج ملا مهدی مدت سی سال از محضر عالم کامل،علامة زمان ملا اسماعیل خواجویی(مازندرانی)استفاده نموده بود».و میگوید:«به قدری اشتیاق به تحصیل داشت و سرگرم درس خواندن بود که هر نامهای که از ولایتش میرسید مطالعه نمیکرد،مبادا موضوعی در آن باشد که باعث تشویش حواس او گردد؛ازاینرو،هر وقت نامهای میآمد مطالعه نکرده در زیر فرش میگذاشت.تا اینکه پدر وی که از پیشکاران حکومت بود در نراق کاشان کشته شد.خبر کشته شدن او را برای فرزندش حاج ملا مهدی نوشتند.او هم طبق معمول باز نکرده گذاشت زیر فرش خود.چون کسان او از آمدن وی مأیوس شدند، نامهای به استادش نوشتند تا خبر مرگ پدرش را به او بدهد و او را روانه نراق کند تا تکلیف ترکه و ورثه معلوم شود.وقتی او وارد مجلس استاد شد،استاد را غمگین یافت.علت تأثر او را پرسید و گفت:چرا درس نمیگویید؟استاد گفت:تو باید بروی نراق که پدرت مریض یا مجروح شده است.حاج ملا مهدی گفت:خداوند او را حفظ میکند،شما درس را شروع فرمایید!استاد ناچار موضوع قتل پدرش ابو ذر را به او گفت و توصیه کرد که حتما باید بروی به نراق.حاج ملا مهدی رفت به وطن،ولی سه روز بیش نماند،پس از رسیدگی به کارهای لازم،دوباره به اصفهان مراجعه نمود و مشغول درس خواندن شد تا رسید به آن مرتبه از علم و بزرگواری که وصف نخواهد شد».
فقیه بزرگوار میرزا احمد تنکابنی(متوفای قبل از 1304)در قصص العلما که آن را در
سال 1290 نوشته است،در شرح حال او مینویسد:«ملا محمد مهدی بن ابی ذر نراقی کاشانی بر علمای عصر خویش در فضیلت و جامعیت فایق،و صاحب احکام و مفالق مسائل را راتق و فاتق و در علوم عدیده از عقلیه و نقلیه و ریاضیه،صاحب تحقیق رایق؛و در نزد اخوند ملا اسماعیل خواجویی سی سال درس خوانده،و در نزد سایر علما در معقول و منقول تلمذ نموده،و در خدمت مؤسس بهبهانی آقا مخمد باقر،رضی اللّه عنهما،تلمذ نموده است.و برای او ید طولانی بود و در ریاضیات از حساب و هندسه و هیئت و علوم ادبیه و معانی و بیان و تفسیر.
در بدو تحصیل در نهایت فقر و فاقه بود،به نحوی که قدرت روشن کردن چراغ نداشت،و از چراغ معمولی حیات مدرسه استفاده میکرد.(سپس داستان پدرش را نقل کرده است،و میافزاید که)شدید الشوق به تحصیل علوم عقلیه و نقلیه بود.و بعد از فراق از تحصیل در کاشان سکنی نمود.کاشان از علما خالی بود و آن جناب مملو از علما و فضلا شد،و مرجع و محل و محط رحال رجال اکامل افاضل شد.و علمای بسیاری از تلامذه او به ظهور رسیدند».
استادان حاج ملا مهدی:طبق نوشتة حاج ملا احمد،فرزندش،و سید محمد حسن زنوزی،معاصرش،حاج ملا مهدی جمعا در نزد هفت نفر از بزرگان عصر به تحصیل علوم عقلی و نقلی اهتمام ورزیده است.حاج ملا احمد در یکی از اجازاتش آنها را ستارگان هفتگانه(کواکب السبعه)نامیده است و آن هفت تن از این قرارند:ملا اسماعیل خواجویی؛ملا محمد زمان کاشانی؛ملا مهدی هرندی؛میرزا نصیر اصفهانی؛میرزا احمد طبیب اصفهانی؛شیخ یوسف بحرانی؛وحید بهبهانی.
پنج نفر اول در ایران و شهر اصفهان بودهاند و بیشترین ایام تحصیل حاج ملا مهدی در معقول و منقول هم در اصفهان و نزد اینان بوده است،و دو نفر آخر در کربلای معلی سکونت داشتهاند.شاگردی او در نزد استاد کل آقا محمد باقر اصفهانی مدتی زیاد بود؛به طوری که معروف است میگویند چهار نفر از اعاظم فقها و مجتهدین به نام «مهدی»از شاگردان وحید بودهاند،و آنها را«مهادی اربعه»نامیدهاند،و آنها را بدین ترتیب برشمردهاند:حاج ملا مهدی نراقی؛سید محمد مهدی بحر العلوم؛میرزا
مهدی شهید اصفهانی مشهدی؛میرزا محمد مهدی شهرستانی.
تألیفات حاج ملا مهدی:حاج ملا احمد فرزند برومند حاج ملا مهدی،در سال 1336 ق،به خط خود به عربی در پشت کتاب لؤلؤة البحرین اجمالی از شرح حال پدرش را نوشته و تألیفات او را هم شمرده است که از آن میان میتوان اینها را نام برد:
-کتاب اللوامع در فقه.فقط طهارت آن در دو جلد به اتمام رسیده است؛انیس المجتهدین در اصول فقه؛جامعه الاصول،نیز در اصول فقه؛جامع السعادات در علم اخلاق؛شرح شفای ابن سینا؛اللمعات العرشیه فی حکمه الاهیه؛اللمعه؛الکلمات الوجیزه؛المستقصی در علم هیئت؛المحصل نیز در علم هیئت؛مشکلات العلوم؛ توضیح الاشکال؛محرق القلوب؛التحفه الرضویه؛جامع الافکار؛المعتمد در فقه استدلالی؛انیس التجار در تجارت؛نخبه البیان در علم معانی و بیان؛تحریر الرثاذوسیوس؛انیس الحکما؛رساله الاجماع؛رساله فی صلاه الجمعه؛قره العیون فی مهیه و الوجود؛انیس الموحدین؛شهاب الثاقب،رد بر یکی از معاصران از علمای عامه در مبحث امامت؛رساله علم عقود انامل؛معراج السعاده نیز در علم هیئت و غیر از معارج السعاده فرزندش به فارسی در اخلاق؛انیس الحجاج؛المناسک المکیه.
(5).سید محمد مهدی بن سید مرتضی بن سید محمد بن سید عبد الکریم حسینی طباطبائی بروجردی معروف به علامه بحر العلوم(1155-1212 ق).او یکی از ستارگان درخشان فقاهت است که علاوهبر شهرت فراوان در علوم دینی و مرجعیت دینی،دارای وارستگی اخلاقی و کرامات زیادی بوده است.زادگاه علامه بحر العلوم کربلاست ولی ایشان از خانواده سادات طباطبایی بروجرد هستند.پدر ایشان سید مرتضی طباطبائی بروجردی که از علما و مراجع عصر خود بوده از نیاکان آیت اللّه العظمی بروجردی به حساب میآید.سید مرتضی در جوانی به همراه خانواده از بروجرد به کربلا مهاجرت نمود و در آن شهر مشغول تدریس علوم دینی شد.سید محمد مهدی،در عید فطر در سال 1155 ق دیده به جهان گشود.دوران کودکی و نوجوانی خود را در کربلا و در کنار خانواده سپری کرد.در کودکی و در مدت چهار سال مقدمات نحو و صرف و ادبیات و منطق و فقه و اصول را نزد پدر خود و سایر
فضلا و دانشمندان خوزه دینی کربلا فراگرفت و در نوجوانی به درس خارج پدر خود،و همچنین درس استاد کل،وحید بهبهانی،و نیز درس شیخ یوسف بحرانی صاحب حدائق راهی افت و از محضر آن بزرگان استفاده شایانی برد و پس از پنج سال درس و بحث فشرده و عمیق و طی مرحله سطح،به درجه اجتهاد عالیه نائل آمد و هر سه استاد بزرگ اجتهاد او را امضا کردند.سید محمد مهدی سپس به نجف مهاجرت کرد و درحالیکه هنوز سنش از 30 تجاوز نکرده بود،ارشاد و رهبری مسلمانان را بر عهده گرفت و در عین حال که به تدریس و تالیف اشتغال میورزید،به امور فقرا و مستمندان نیز رسیدگی کرده مسائل و مشکلات اجتماعی مردم را حل و فصل مینمود.وی جمعی از بزرگان فقاهت و دین را به گرد خود آورد و از اعتبار و نفوذ زیادی در جامعه شیعیان برخوردار شد.
در سال 1186 قمری،به علت شیوع طاعون در عراق،به همراه خانواده خود به ایران آمد و مدت 7 سال در مشهد اقامت گزید،سپس به عراق بازگشت.در همین سفر،میرزا مهدی خراسانی از علمای آن عصر،وی را به بحر العلوم ملقب ساخت.
سرانجام در سال 1212 ق،در سن 57 سالگی،جهانی فانی را وداع گفت.قبر ایشان در نجف و در کنار قبر شیخ طوسی است.
در بیان بزرگی او همین بس که علامه محدث میرزا حسین نوری،در خاتمه مستدرک دربارهاش مینویسد:«...و قد اذعن له جمیع علماء عصره و من تأخر عنه بعلو المقام و الریاسه فی العلوم النقلیه و العقلیه،و سایر الکمالات النفسانیه حتی ان الشیخ الفقیه الاکبر الشیخ جعفر النجفی(کاشف الغطاء)مع ما هو علیه من الفقاهه و الزهاده و الریاسه کان یمسح تراب خفه بحنک عمامته...».
علامه بحر العلوم شخصی خوش مشرب و ادیب بود و به شعر علاقه داشت.منظومهای در فقه و قصایدی نیز سروده است.وی در علم رجال نکاتی را استخراج کرد که قبل از او از آن غفلت کرده بودند.بحر العلوم نه در میان شیعیان که در نظر اهل سنت نیز از مقام رفیعی برخوردار بود و چنان بر طبق مذاهب چهارگانه درس میداد که برخی از اهل سنت به مذهب شیعه گرویدند.وی با علمای یهود نیز،در مورد«ذی
الکفیل»پیامبر بحث کرد و جمعی از آنان را به مذهب شیعه درآورد.
بحر العلوم در مدیریت اجتماع مسلمین و نیز حوزههای دینی بسیار کوشا بود و تاکید و دقت زیادی در رسیدگی به محرومان و دستگیری از آنان داشت.به لحاظ مذهبی و اخلاقی نیز شخصیت معنوی و خودساختهای داشت و داستانهایی از ارتباط ایشان با امام زمان(ع)حکایت شده است.
استادان علامه بحر العلوم:سید مرتضی طباطبایی بروجردی(م.1204 ق)؛محمد باقر وحید بهبهانی(1118-1208 ق)؛شیخ یوسف بحرانی(1107-1186 ق)؛محمد تقی دورقی نجفی(م.1186 ق)؛مهدی فتونی نباطی عاملی(م.1183 ق)؛آقا میرزا ابو القاسم مدرس؛میرزا مهدی اصفهانی خراسانی(1153-1218 ق).
برخی شاگردان علامه بحر العلوم:شیخ جعفر نجفی معروف به کاشف الغطاء(1154- 1227 ق)؛سید محمد جواد عامای معروف به صاحب مفتاح الکرامه(1164- 1226 ق)؛ملا احمد نراقی مولف کتاب معراج السعاده(1185-1260 ق)؛محمد باقر شفتی رشتی ملقب به حجت الاسلام(1175-1260 ق)؛سید یعقوب کوه کمری(1176-1256 ق)؛سید صدر الدین عاملی(م.1263 ق)؛سید دلدار علی نقوی رضوی نصیر آبادی لکهنوی(1166-1235 ق)؛شیخ محمد ابراهیم کلباسی (1180-1262 ق)؛زین العابدین سلماسی(م.1266ق)؛شیخ عبد الحسین الاعم (1177-1247 ق)؛سید علی فرزند سید محمد(1161-1231 ق)؛سید قیصر محمد فرزند معصوم رضوی خراسانی(1180-1255 ق)؛اسد اللّه کاظمی(م.
1236 ق)؛ابو علی حائری صاحب کتاب منتهی المقال(1159-1216 ق)؛سید عبد اللّه شیر(م.1244 ق)؛محمد تقی اصفهانی ایوانکی صاحب حاشیه معالم(م 1248 ق)؛سید محمد مجاهد مولف کتاب المناهل(م.1242 ق).
برخی فعالیتهای اجتماعی علامه بحر العلوم:مشخص کردن مقام حضرت حجة بن الحسن(عج)در مسجد سهله و بناگذاری قبهای در آن؛بنا کردن گلدسته در صحن شریف علوی در طرف جنوبی و تعمیر دیوارهای صحنها و حجرهها؛ترغیب و راهنمایی نسبت به تعمیر مسجد شیخ طوسی در نجف اشرف؛ایجاد کتابخانه خطی
یا مکتبة بحر العلوم؛بالا آوردن ارتفاع مسجد کوفه به منظور سهولت در تطهیر و پاک نمودن آن؛مشخص کردن جایگاه مسجد راس الحسین در نجف اشرف؛تعیین جایگاه قبر مختار ثقفی که الان به قبر مسلم معروف است؛تعیین جایگاه مرقد حضرت هود و صالح علیه السلام در نجف اشرف؛اضافه کردن مقداری از ارضی به مساحت حرم مطهر و ایجاد تاسیسات مورد نیاز زوار.
برخی آثار علمی سید بحر العلوم:المصابیح فی الفقه؛الفوائد فی الاصول؛مشکاه الهدایه؛ الدرة النجفیه؛رساله فی عصیر الزبیبی؛شرح الوافیه؛تحفة الکرام؛مناسک حج؛ حاشیه بر کتاب شرایع؛حاشیه بر کتاب الذخیره سبزواری؛الدرة البهیة فی نظم رووس المسائل الاصولیه؛کتاب الرجال معروف به فوائد الرجالیه؛دیوان شعر؛ رسالهای فارسی در شناخت خدا.
(6).کتاب المتحیص،اسکافی،ص 74،ح 171:«روی أن رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله قال:لا یکمل المؤمن إیمانه حتی یحتوی علی مائة و ثلاث خصال:فعل،و عمل،و نیة، و باطن،و ظاهر.فقال أمیر المؤمنین علیه السلام:یا رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله ما المائة و ثلاث خصال؟فقال:یا علی من صفات المؤمن أن یکون جوال الفکر، جوهری الذکر کثیرا علمه،عظیما حلمه،جمیل المنازعة،کریم المراجعة،أوسع الناس صدرا،و أذلهم نفسا.ضحکه تبسما،و اجتماعه تعلما،مذکر الغافل،معلم الجاهل،لا یؤذی من یؤذیه،و لا یخوض فیما لا یعنیه،و لا یشمت بمصیبة،و لا یذکر أحدا بغیبة بریئا من المحرمات،واقفا عند الشبهات،کثیر العطاء،قلیل الاذی،عونا للغریب و أبا للیتیم،بشره فی وجهه،و حزنه فی قلبه،متبشرا بفقره.أحلی من الشهد،و أصلد من الصلد،لا یکشف سرا،و لا یهتک سترا،لطیف الحرکات،حلو المشاهدة،کثیر العبادة، حسن الوقار،لین الجانب،طویل الصمت حلیما إذا جهل علیه،صبورا علی من أساء إلیه،یبجل الکبیر،و یرحم الصغیر.أمینا علی الامانات،بعیدا من الخیانات،إلفه التقی، و حلفه الحیاء،کثیر الحذر،قلیل الزلل،حرکاته أدب،و کلامه عجب،مقیل العثرة،و لا یتتبع العورة و قورا،صبورا،رضیا،شکورا.قلیل الکلام،صدوق اللسان،برا،مصونا، حلیما،رفیقا،عفیفا،شریفا لا لعان،و لا کذاب،و لا مغتاب،و لا سباب،و لا حسود،و لا
بخیل،هشاشا بشاشا،لا حساس،و لا جساس.یطلب من الامور أعلاها و من الاخلاق أسناها،مشمولا بحفظ اللّه،مؤیدا بتوفیق اللّه،ذا قوة فی لین،و عزمة فی یقین، لا یحیف علی من یبغض،و لا یأثم فیمن یحب،صبورا فی الشدائد،لا یجور و لا یعتدی،و لا یأتی بما یشتهی،الفقر شعاره،و الصبر دثاره،قلیل المؤنة،کثیر المعونة، کثیر الصیام،طویل القیام قلیل المنام.قلبه تقی،و علمه زکی،إذا قدر عفا،و إذا وعد و فی،یصوم رغبا،و یصلی رهبا،و یحسن فی عمله کأنه ناظر إلیه،غض الطرف،سخی الکف،لا یرد سائلا،لا یبخل بنائل،متواصلا إلی الاخوان،مترادفا للاحسان،یزن کلامه و یخرس لسانه،لا یغرق فی بغضه،و لا یهلک فی حبه،و لا یقبل الباطل من صدیقه و لا یرد الحق علی عدوه،و لا یتعلم إلا لیعلم،و لا یعلم إلا لیعمل.قلیلا حقده، کثیرا شکره،یطلب النهار معیشته،و یبکی اللیل علی خطیئته إن سلک مع أهل الدنیا کان أکیسهم،و أن سلک مع أهل الاخرة کان أورعهم لا یرضی فی کسبه بشبهة،و لا یعمل فی دینه برخصة،یعطف علی أخیه بزلته،و یرعی ما مضی من قدیم صحبته».
این حدیث در کتاب ألف حدیث فی المؤمن،شیخ هادی نجفی،ص 23،و مستدرک الوسائل،ج 11،ص 178،و کتاب بحار،ج 64،ص 310 و...از همین منبع روایت شده است.مرحوم مجلسی در ذیل این روایت مینویسد:«بیان:جوال الفکر أی فکره فی الحرکة دائما،جهوری الذکر فی القاموس:کلام جهوری:أی عال أی یعلن ذکر اللّه،أو ذکره عال فی الناس و فی بعض النسخ جوهری و کأن کنایة عن خلوص ذکره و نفاسته،و الظاهر أنه تصحیف.و فی القاموس:الصلدو یکسرالصلب الاملس،و صلدت الارض:صلبت،و التبجیل:التعظیم،والالف بالکسر من تألفه و یألفک،و الحلف بالکسر الصدیق یحلف لصاحبه أن لا یغدر به،مصونا أی عرضه،أو عن الخطاء.و فی القاموس:الحس:الحیلة،و القتل،و الاستئصال و بالکسر:الصوت، و الحاسوس:الجاسوس،و حسست به بالکسر:أیقنت،و أحسست ظننت و وجدت و أبصرت،و التحسس:الاستماع لحدیث القوم،و طلب خبرهم فی الخیر.و قال:الجس:
تفحس الاخبار کالتجسس،و منه الجاسوس و لا تجسسوا:أی خذوا ما ظهر،و دعوا ما ستر اللّه عز و جل،أو لا تفحصوا عن بواطن الامور،أو لا تبحثوا عن العورات انتهی.
و الحاصل أن الحساس و الجساس متقاربان فی المعنی،و کأن الاول إعمال الظنون فی الناس،و الثانی تجسس أحوالهم،و یحتمل الاول بعض المعانی المتقدمة کما لا یخفی.
مشمولا بحفظ اللّه من شر الشیاطین رغبا فی الثواب رهبا من العقاب کأنه ناظر إلیه أی یشاهده بعین الیقین،و یحتمل إرجاع الضمیر إلی اللّه بقرینة المقام،کقوله صلی اللّه علیه و آله:الاحسان أن تعبد اللّه کأنک تراه،أو المعنی کأنه جعل ناظرا علی نفسه.
یزن کلامه أی یتفکر فیه هل له قدر فی میازن الاجر و القبول؟فیتکلم به و إلا فیترکه؟ لا یغرق فی بغضه من الاغراق و هو المبالغة،أو کیفرح کنایة عن الهلاک فکلمة فی سببیة،و العدد المذکور فی التفصیل أکثر مما ذکر أولا لتکرار بعضها معنی».
(7).خصال،شیخ صدوق،ص 571:«عن أبی عبد اللّه،علیه السلام،قال:«صفة المؤمن قوة فی دین،و حزم فی لین،و إیمان فی یقین،و حرص فی فقه،و نشاط فی هدی،و بر فی استقامة،و إغماض عند شهوة،و علم فی حلم،و شکر فی رفق،و سخاء فی حق، و قصد فی غنی،و تجمل فی فاقة،و عفو فی قدرة،و طاعة فی نصیحة،و ورع فی رغبة، و حرص فی جهاد،و صلاة فی شغل،و صبر فی شدة،و فی الهزاهز و قور،و فی المکاره صبور،و فی ارخاء شکور،لا یغتاب و لا یتکبر و لا یبغی،و إن بغی علیه صبر،و لا یقطع الرحم و لیس بواهن و لا فظ و لا غلیظ،و لا یسبقه بصره،و لا یفضحه بطنه،و لا یغلبه فرجه و لا یحسد الناس،و لا یفتر و لا یبذر و لا یسرف،بل یقتصد،ینصر المظلوم،و یرحم المساکین،نفسه منه فی عناء و الناس منه فی راحة،لا یرغب فی عز الدنیا،و لا یجزع من ألمها،للناس هم قد أقبلوا علیه،و له هم قد شغله،لا یری فی حلمه نقص،و لا فی رأیه و هن،و لا فی دینه ضیاع،یرشد من استشاره،و یساعد من ساعده،و یکیع من الباطل و الخنی و الجهل فهذه صفة المؤمن»؛نیز در کافی،ج 2،ص 47:«امام صادق از آبائش،آنها هم از علی،علیه السلام:«الایمان له أرکان أربعة:
التوکل علی اللّه،و تفویض الامر إلی اللّه،و الرضا بقضاء اللّه،و التسلیم لامر اللّه عز و جل»؛نیز:«عن أبی عبد اللّه،علیه السلام،قال:«ینبغی للمؤمن أن یکون فیه ثمانی خصال:وقورا عند الهزاهز،صبورا عند اللبلاء،شکورا عند الرخاء،قانعا بما رزقه اللّه، لا یظلم الاعداء و لا یتحامل للاصدقاء،بدنه منه فی تعب و الناس منه فی راحة».
(8).مستدرک سفینة البحار،نمازی،ج 1،ص 204:«روی أن رسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله،نظر إلی الکعبة فقال:«مرحبا بالبیت ما أعظمک و أعظم حرمتک علی اللّه.و اللّه للمؤمن أعظم حرمة منک،لأن اللّه تعالی حرم منک واحدة،و من المؤمن ثلاثة:ماله،و دمه،و أن یظن به ظن السوء»؛نیز در مشکاة الأنوار،طبرسی، ص 155،از امام صادق،علیه السلام،روایت شده:«المؤمن أعظم حرمة من الکعبة».
(9).بقره،125: «وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثٰابَةً لِلنّٰاسِ وَ أَمْناً وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقٰامِ إِبْرٰاهِیمَ مُصَلًّی وَ عَهِدْنٰا إِلیٰ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ أَنْ طَهِّرٰا بَیْتِیَ لِلطّٰائِفِینَ وَ الْعٰاکِفِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ»؛ نیز در حج،26،میفرماید: «وَ إِذْ بَوَّأْنٰا لِإِبْرٰاهِیمَ مَکٰانَ الْبَیْتِ أَنْ لاٰ تُشْرِکْ بِی شَیْئاً وَ طَهِّرْ بَیْتِیَ لِلطّٰائِفِینَ وَ الْقٰائِمِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ».
(10).احادیث زیر بر عظمت حق مؤمن دلالت میکند:کتاب المؤمن،حسین بن سعید، ص 42:«عن إبی عبد اللّه،علیه السلام،قال:«و اللّه ما عبد اللّه بشئ أفضل من أداء حق المؤمن،فقال:إن المؤمن أفضل حقا من الکعبة»؛نیز در همین کتاب،ص 40:
«عن المعلی بن خنیس قال:«قلت لابی عبد اللّه،علیه السلام،ما حق المؤمن علی المؤمن؟قال:«إنی علیک شفیق،إنی أخاف أن تعلم و لا تعمل و تضیع و لا تحفظ قال:فقلت:«لا حول و لا قوة إلا باللّه»،قال:«للمؤمن علی المؤمن سبعة حقوق واجبة،و لیس منها حق إلا و هو واجب علی أخیه إن ضیع منها حقا خرج من ولایة اللّه،و ترک طاعته،و لم یکن له فیها نصیب.أیسر حق منها:أن تحب له ما تحب لنفسک،و أن ترکه له ما ترکهه لنفسک،و الثانی:أن تعینه بنفسک و مالک و لسانک و یدیک و رجلیک،و الثالث:أن تتبع رضاه،و تجتنب سخطه،و تطیع أمره،و الرابع:أن تکون عینه و دلیله و مرآته،و الخامس:أن لا تشبع و یجوع،و تروی و یظمأ،و تکتسی و یعری،و السادس:أن یکون لک خادم[و لیس له خادم]و لک امرأة تقوم علیک و لیس له امرأة تقوم علیه،أن تبعث خادمک یغسل ثیابه،و یصنع طعامه و یهئ فراشه.
و السابع:أن تبر قسمه،و تجیب دعوته،و تعود مرضته،و تشهد جنازته،و إن کانت له حاجة تبادر مبادرة إلی قضائها،و لا تکلفه أن یسألکها،فإذا فعلت ذلک،وصلت و لا یتک لولایته،و ولایته بولایتک»؛نیز در التحفة السنیة(مخطوط)،سید عبد اللّه
جزائری،ص 328:«فی الحدیث النبوی بروایة اهل البیت،علیهم السلام،للمؤمن علی اخیه ثلثون حقا لا براءة له منها الا باداء أو العفو یغفر زلته و یرحم غربته و یستر عورته و یقیل عثرته و یقبل معذرته و یرد غیبته و یدیم نصیحته و یحفظ خلته و یرعی ذمته و یعود مرضته و یشهد میتته و یجیب دعوته و یقبل هدیته و یکافی صلته و یشکر نعمته و یحسن نصرته و یحفظ حلیلته و یقضی حاجته و یشفع مسئلته و یسمت عطسته و یرشد ضالته و یرد سلامه و یطیب کلامه و یبر انعامه و یصدق اقسامه و یوالیه و لا یعادیه و ینصره ظالما أو مظلوما فاما نصرته ظالما فیرده عن ظلمه و اما نصرته مظلوما فیعینه علی اخذ حقه و لا یسلمه و لا یخذ له و یحب له من الخیر ما یحب لنفسه و یکره له من الشر ما یکره لنفسه و المعدودات تنیف علی الثلثین باثنین و لا ضیر لاتحاد کل من ترک المعاداة و الخذلان بسابقه و یمکن فرض الاتحاد فی غیرها».
(11).امیر المؤمنین در ایام وفات پیغمبر حدود سی سالشان بود؛بنابراین آن حضرت فقط تا سن سی سالگی دوران پیغمبر عظیم الشأن اسلام را درک کردهاند.(مولف)
(12).بحار الأنوار،ج 99،ص 106(دعای ندبه):«...و نورا من العمی،و حبل اللّه المتین، و صراطه المستقیم،لا یسبق بقرابة فی رحم،و لا بسابقة فی دین،و لا یلحق فی منقبة، یحذو حذو الرسول صلی اللّه علیهما و آلهما...»؛نهج البلاغه،خطبه 192:«و لقد کنت أتبعه اتباع الفصیل أثر أمه».
(13).مضمون بسیاری از ادعیه وارده از حضرات معصومین،علیهم السلام،طلب آمرزش از حضرت حق است.از جمله:
(14).ابراهیم،41: «رَبَّنَا اغْفِرْ لِی وَ لِوٰالِدَیَّ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ یَوْمَ یَقُومُ الْحِسٰابُ».
(15).ینابیع المودة لذوی القربی،قندوزی،ج 1،ص 453؛شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید،ج 1،ص 27؛کتاب الاربعین؛محمد طاهر قمی شیرازی،ص 421؛الامام علی،رحمانی همدانی،ص 629 و بحار الانوار،ج 41،ص 149:«قیل لعلی بن الحسین،علیهما السلام،-و کان فی غایة العبادة-:«أین عبادتک من عبادة جدک؟ قال:«عبادتی عند عبادة جدی کعبادة جدی عند عبادة رسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله و سلم».
(16).کتاب الأربعین،محمد طاهر قمی شیرازی،ص 59؛نیز در کتاب مناقب اهل البیت، مولی حیدر شیروانی،ص 148:«عن علی،علیه السلام:«أنا من رسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله،کالعضد من المنکب،و کالذراع من العضد،و کالکف من الذراع،ربانی صغیرا،و آخانی کبیرا،و لقد علمتم أنی کان لی منه مجلس سر لا یطلع علیه غیری، و أنه أوصی الی دون أصحابه و أهل بیته،و لأقولن ما لم أقله لأحد قبل هذا الیوم، سألته مرة أن یدعو لی بالمغفرة،فقال:أفعل،ثم قام فصلی،فلما رفع یده فی الدعاء استمعت إلیه،فإذا هو قائل:«اللهم بحق علی عندک اغفر لعلی»،فقلت:«یا رسول اللّه ما هذا؟»فقال:«او[لو]أحد أکرم منک علیه،فاستشفعت به إلیه».
-الفضائل،شاذان بن جبرئیل قمی،ص 128؛و مما رواه ابن مسعود(رض)قال دخلت یوما علی رسول اللّه علیه و آله فقلت یا رسول اللّه ارنی الحق لا تصل به فقال یا عبد اللّه لج المخدع قال فولجت المخدع و علی بن ابی طالب یصلی و هو یقول فی رکوعه و سجوده اللهم بحق محمد عبدک و رسولک اغفر للخاطئین من شیعتی فخرجت حتی اخبرت به رسول اللّه صلی اللّه علی و آله فرأیته و هو یصلی و یقول اللهم بحق علی ابن ابی طالب عبدک اغفر للخاطئین من امتی قال فاخذنی هلع حتی غشی علی فرفع النبی صلی اللّه علیه و آله رأسه و قال یا ابن مسعود اکفرا بعد ایمانا فقلت حاشا و کلا یا رسول اللّه رسول اللّه علیه و آله و لکنی رأیت علیا یسأل اللّه تعالی بک و رأیتک تسأل اللّه به فلم اعلم ایکم افضل عند اللّه اجلس فقال ابن مسعود فجلست بین یدیه فقال لی اعلم ان اللّه تعالی خلقنی و خلق علیا من نور عظمته قبل ان یخلق الخلق بالفی عام إذ لا تقدیس و لا تسبیح ففتق نوری فخلق منه السموات و الارض و انا و اللّه أجل من السموات و الارض و فتق نور علی بن ابی طالب فخلق منه العرش و الکرسی و علی بن ابی طالب افضل من العرش و الکرسی و فتق نور الحسن فخلق منه اللوح و القلم و الحسن افضل من اللوح و القلم و فتق نور الحسین فخلق منه الجنان و الحور العین و الحسین و اللّه أجل من الجنان و الحور العین ثم اظلمت المشارق و المغارب فشکت الملائکة إلی اللّه تعالی ان یکشف عنهم تلک الظلمة فتکلم اللّه جل جلاله بکلمة فخلق منها روحا ثم تکلم بکلمة فخلق من تلک الروح نورا فاضاف
النور إلی تلک الروح و اقامها امام العرش فزهرت المشارق و المغارب فهی فاطمة الزهراء و لذلک سمیت الزهراء لان نورها زهرت به السموات یا ابن مسعود إذا کان یوم القیامة یقول اللّه جل جلاله لعلی بن ابی طالب ولی ادخلا الجنة من شئتما و ادخلا النار من شئتما و ذلک قوله تعالی (أَلْقِیٰا فِی جَهَنَّمَ کُلَّ کَفّٰارٍ عَنِیدٍ) فالکافر من جحد نبوتی و العنید من جحد ولایة علی بن ابی طالب فالنار امده و الجنة لشیعته و محبیه.
(قال ابو هاشم بن ابی علی)ان الروایات صحت انه لما بلغ امیر المؤمنین علی بن ابی طالب(ع)ان الناس تحدثوا فیه و قالوا ما باله لم ینازع ابا بکر و عمر و عثمان کما نازع طلحة و الزبیر و عایشة و اجتمع الناس قال فخرج(ع)مرتدیا برداء فرقی المنبر فحمد اللّه و اثنی علیه و ذکر النبی صلی اللّه علیه و آله و صلی علیه یا معاشر المسلمین قد بلغنی ان قوما قالوا ما باله لم ینازع ابا بکر و عمر و عثمان کما نازع طلحة و الزبیر و عایشة فما کنت بعاجز و لکن لی فی سبعة من الانبیاء أسوة اولهم نوح(ع)حیث قال تعالی فی مخبرا عنه(انی مغلوب فانتصر)فان قلتم انه ما کان مغلوبا فقد کفرتم بتکذیب القرآن و ان قلتم انه کان مغلوبا فعلی اعذر الثانی ابراهیم(ع)حیث اخبر اللّه تعالی عنه فی قوله لقومه (وَ أَعْتَزِلُکُمْ وَ مٰا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ) فان قلتم انه اعتزله من غیر مکروه فقد کذبتم القرآن و ان قلتم رأی المکروه فاعتزلهم فعلی اعذر و الثالث لوط حیث اخبره اللّه تعالی عنه فی قوله لقومه (لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلیٰ رُکْنٍ شَدِیدٍ) فان قلتم کان له قوة فقد کذبتم القرآن و ان قلتم انه لم یکن بهم قوة فعلی اعذر و الرابع یوسف(ع)حیث قال (رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّٰا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ) فان قلتم انه ما دعی لمکروه یسخط اللّه فقد کفرتم و ان قلتم انه دعی إلی ما یسخط اللّه تعالی اعذر و الخامس موسی بن عمران(ع)حیث اخبر اللّه تعالی عنه (فَفَرَرْتُ مِنْکُمْ لَمّٰا خِفْتُکُمْ فَوَهَبَ لِی رَبِّی حُکْماً وَ جَعَلَنِی مِنَ الْمُرْسَلِینَ) فان قلتم انه فر منهم من غیر خوف فقد کذبتم القرآن و ان قلتم انه فر خوفا علی نفسه فعلی اعذر و السادس اخوه هارون حیث اخبره اللّه تعالی عنه (ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کٰادُوا یَقْتُلُونَنِی فَلاٰ تُشْمِتْ بِیَ الْأَعْدٰاءَ) فان قلتم ما کادوا یقتلونه فقد کذبتم القرآن و ان قلتم کادوا یقتلونه فعلی اعذر السابع ابن عمی محمد صلی اللّه علیه و آله حیث هرب من الکفار إلی الغار فان قلتم
انه ما هرب من خوف علی نفسه فقد کذبتم و ان قلتم هرب من خوفی علی نفسه فالوصی اعذر الناس ما زلت مظلوما مذ ولدتنی امی حتی ان اخی عقیلا کان إذا رمدت عینه یقول لا تذروا عینی حتی تذروا عین علی فیذرونی ما بی من رمد.
-کتاب الأربعین،محمد طاهر قمی شیرازی،ص 59:
و نقل عن أبی محمد الفحام من علماء المخالفین،باسناده عن أنس،قال:ان النبی صلی اللّه علیه و آله رکب ذات یوم الی جبل کذا،و قال:یا أنس خذ البغلة و انطلق الی موضع کذا تجد علیا جالسا یسبح بالحصی،فاقرأه من السلام،و احمله علی البغلة وأت به الی،قال:فلما ذهبت و وجدت علیا کذلک،فقلت:ان رسول اللّه یدعوک،فلما أتی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله قال له:اجلس،فان هذا موضع قد جلس فیه سبعون نبیا مرسلا،ما جلس فیه من الأنبیاء أحد الا و أنا أکرم علی اللّه منه،و قد جلس موضع کل نبی أخ له،ما جلس من الاخوة أحد أکرم علی اللّه منک،قال:فرأیت غمامة بیضاء و قد أظلتهما،فجعلا یأکلان عنقود عنب،و قال:کل یا أخی فهذه هدیة من اللّه الی ثم الیک،ثم شربا،ثم ارتفعت الغمامة،ثم قال:یا أنس و الذی خلق ما یشاء لقد أکل من تلک الغمامة ثلاثمائة و ثلاثة عشر نبیا و ثلاثمائة و ثلاثة عشر وصیا ما فیهم نبی أکرم علی اللّه منی،و لا وصی أکرم علی اللّه من علی.و فی شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید من علماء الجمهور،عن علی علیه السلام:أنا من رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله کالعضد من المنکب،و کالذراع من العضد،و کالکف من الذراع،ربانی صغیرا، و آخانی کبیرا،و لقد علمتم أنی کان لی منه مجلس سر لا یطلع علیه غیری،و أنه أوصی الی دون أصحابه و أهل بیته،و لأقولن ما لم أقله لأحد قبل هذا الیوم،سألته مرة أن یدعو لی بالمغفرة،فقال:أفعل،ثم قام فصلی،فلما رفع یده فی الدعاء استمعت إلیه،فإذا هو قائل:اللهم بحق علی عندک اغفر لعلی،فقلت:یا رسول اللّه ما هذا؟ فقال:أو أحد أکرم منک علیه،فاستشفعت به إلیه.
-این روایت در بحار الأنوار،ج 36،ص 73 نیز آمده است.
(17).حیاة أمیر المؤمنین عن لسانه،محمد محمدیان،ج 1،ص 3:«عن رسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله:«...یا علی لا یعرفک إلا اللّه و انا...»؛در مختصر بصائر الدرجات،
حسن بن سلیمان حلی،ص 125؛نیز در کتاب مدینة المعاجز،بحرانی،ج 2،ص 439؛و نیز در مستدرک سفینة البحار،نمازی،ج 7،ص 182:«روی عن النبی، صلی اللّه علیه و آله:«یا علی ما عرف اللّه الا انا و انت و ما عرفنی الا اللّه و انت و ما عرفک الا اللّه و انا».نیز در الروضة فی المعجزات و الفضائل،أحد علماء الشیعة،ص 147 و با اندک تفاوتی در کتاب بحار الانوار،ج 27،ص 196:«قال، صلی اللّه علیه و آله:«للّه حق لا یعلمه إلا أنا و علی و إن لی حقا لا یعلمه إلا اللّه و علی و لعلی حق لا یعلمه إلا اللّه و أنا».
(18).اینکه عرض می کنم علاقه داشته باشد حرف پروردگار در قرآتن مجید است.شاید منظور این آیات باشد:کهف،110: «قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحیٰ إِلَیَّ أَنَّمٰا إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَمَنْ کٰانَ یَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ یُشْرِکْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً»، و إسراء،19: «وَ مَنْ أَرٰادَ الْآخِرَةَ وَ سَعیٰ لَهٰا سَعْیَهٰا وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولٰئِکَ کٰانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً». (مولف)
(19).انفال،2-4: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذٰا ذُکِرَ اللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذٰا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیٰاتُهُ زٰادَتْهُمْ إِیمٰاناً وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ* اَلَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰةَ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ* أُولٰئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ دَرَجٰاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ»
(20).حجرات،15: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتٰابُوا وَ جٰاهَدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أُولٰئِکَ هُمُ الصّٰادِقُونَ».
(21).در روایت دیگری آمده است:-نوادر الرواندی:باسناده عن موسی بن جعفر،عن آبائه علیهم السلام قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله لحارث بن مالک کیف أصبحت؟فقال:أصبحت و اللّه یا رسول اللّه من المؤمنین،فقال رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله:لکل مؤمن حقیقة فما حقیقة إیمانک؟قال:أسهرت لیلی،و أنفقت مالی، و عزفت عن الدنیا،و کأنی أنظر إلی عرش ربی جل جلاله و قد ابرز للحساب،و کأنی أنظر إلی أهل الجنة فی الجنة یتزاورون و کأنی أنظر إلی أهل النار فی النار یتعاوون، فقال رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله:هذا عبد قد نور اللّه قلبه،قد أبصرت فألزم،فقال:
یا رسول اللّه ادع لی بالشهادة،فدعا له فاستشهد یوم الثامن».
اما حدیث در مذمت بخل:«مسند احمد،احمد بن حنبل،ج 1،ص 4:«قال رسول اللّه، صلی اللّه علیه و سلم:«لا یدخل الجنة بخیل و لا خب و لا خائن و لا سیئ الملکة»؛نیز در مستدکر سفینة البحار،نمازی،ج 10،ص 155،از پیامبر،صلی اللّه علیه و آله، روایت می کند که فرمود:«یقول اللّه عز و جل:«حرمت الجنة علی المنان و البخیل و القتات و هو النمام»؛نیز در کتاب نهج السعادة،محمودی،ج 7،ص 75:«از امام کاظم،علیه السلام:«کان أمیر المؤمنین،علیه السلام،یوصی أصحابه و یقول:«أوصیکم بالخشیة من اللّه فی السر و العلانیة...و قولکم ذکرا،و السخاء فانه لا یدخل الجنة بخیل و لا یدخل النار سخی».
(22).خداوند ابراهیم را دارای قلب سلیم معرفی میکند:صافات،83-84: «وَ إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْرٰاهِیمَ* إِذْ جٰاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ».
(23).مائده،15-16: «یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ قَدْ جٰاءَکُمْ رَسُولُنٰا یُبَیِّنُ لَکُمْ کَثِیراً مِمّٰا کُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْکِتٰابِ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ قَدْ جٰاءَکُمْ مِنَ اللّٰهِ نُورٌ وَ کِتٰابٌ مُبِینٌ* یَهْدِی بِهِ اللّٰهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ السَّلاٰمِ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدِیهِمْ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ»؛ نساء،174-175: «یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ قَدْ جٰاءَکُمْ بُرْهٰانٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکُمْ نُوراً مُبِیناً* فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ اعْتَصَمُوا بِهِ فَسَیُدْخِلُهُمْ فِی رَحْمَةٍ مِنْهُ وَ فَضْلٍ وَ یَهْدِیهِمْ إِلَیْهِ صِرٰاطاً مُسْتَقِیماً».
(24).نحل،90.
(25).کافی،ج 1،ص 468،علل الشرائع،صدوق،ج 1،ص 232؛و سائل الشیعه(ال البیت)،حر عاملی،ج 9،ص 402:«از امام صادق،علیه السلام:«کان علی بن الحسین،علیهما السلام،یخرج فی اللیلة الظلماء فیحمل الجراب فیه الصرر من الدنانیر و الدراهم حتی یأتی بابا بابا فیقرعه ثم ینیل من یخرج إلیه فلما مات علی بن الحسین،علیهما السلام،فقدوا ذلک،فعلموا أن علیا،علیه السلام،کان یفعله نیز در کتابهای،ارشاد،شیخ مفید،ج 2،ص 149؛مناقب،ابن شهر آشوب،ج 3،ص 293؛و بحار الانوار،مجلسی،ج 56،ص 56،آمده:«عن ابن إسحاق قال:«کان بالمدینة کذا و کذا أهل بیت یأتیهم رزقهم و ما یحتاجون إلیه،لا یدرون من أین
یأتیهم،فلما مات علی بن الحسین،علیهما السلام،فقدوا ذلک».
(26).اقبال الاعمال،سید ابن طاووس،ج 1،ص 385؛و در بحار الانوار،مجلسی،ج 95،ص 167:«عن عیسی،علیه السلام:«کن کالشمس تطلع علی البر و الفاجر در ادامه حدیث از پیامبر اکرم روایت آوردهاند:«اصنع الخیر إلی أهله و إلی غیر أهله، فان لم یکن أهله فکن أنت أهله».
(27).أمالی،شیخ صدوق،ص 223؛نیز در روضة الواعظین،فتال نیشابوری،ص 186؛ بحار الانوار،ج 44،ص 319؛نیز در العوالم،بحرانی،ص 168؛کلمات الامام الحسین،شریفی،ص 440 و...روایت شده که امام فرمود:«بخ بخ یا حر،أنت حر کما سمیت فی الدنیا و الآخرة».
(28).از حافظ است.
شیراز،حسینیه عاشقان ثار اللّه دهه دوم رجب 1385
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین وصلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
سلسلهای از امور مثبت و منفی در عالم هستی وجود دارند که با یکدیگر در تقابل و تضاد کامل هستند.هریک از این امور آثاری نیز دارند که بینشان هیچگونه سازش و نسبتی برقرار نیست،زیرا آثار امور مثبت و آثار امور منفی نیز،مانند خود آن امور،ضدّ یکدیگر هستند.
کتاب خدا هم همین نظر را بیان میدارد که بین امور مثبت و منفی و آثارشان هیچ هماهنگی و سازشی وجود ندارد.در آیات و روایات و نیز در حیات عینی و زندگی واقعی هم نور ضدّ ظلمت،حق ضدّ باطل، شیطان ضدّ پروردگار،بصیرت ضدّ کوری و جود ضدّ بخل است. 1
اینکه امام نهم،علیه السلام،را ملقب به«جواد»میشناسیم،به این معناست که ذات و عمل و عقل و قلب و روح آن بزرگوار عین جود و نور و حق و صدق و کرم است و آنچه ضدّ جود است در وجود مقدس حضرت یافت نمیشود.به عبارت دیگر،وجود مقدس امام جواد همخلق پروردگار است و بخیل همخلق شیطان است.بنابراین،لازم
است که صفت رذیله و شیطانی بخل 2 برای مردم تشریح و جوانب آن به خصوص از دیدگاه قرآن کریم بررسی شود.
صفت بخل را میتوان از چهار جنبه بررسی کرد:
هیچ انسانی بخیل به دنیا نمیآید، 3 بلکه در مسیر زندگی دچار بخل میشود.این سفت یک بیماری روانی است که البته بیعلاج نیست.
پیدایش این خصلت در انسان امری عارضی است و امر عارضی را میشود از صفحه دل و باطن انسان پاک کرد،اما اگر این بیماری در وجود انسان باقی بماند و تا آخر عمر با وی همراه باشد،باب نجات تا ابد به روی او بسته خواهد شد؛حال،این بیمار هرکس میخواهد باشد.
دو آیه قرآن نیز مؤید این حقیقت هستند. 4
آنگونه که از برخی آیات و روایات استفاده میشود،گاهی اگر فقط یک«علت» 5 در وجود انسان علاج نشود،او را محکوم به فنا خواهد ساخت و سایر اعمال او هم با وجود این علت قدرت نجات او را نخواهند داشت.یکی از این علتها بخل است.اما به راستی،چه اتفاقی رخ میدهد که روح یک انسان به بخل میل پیدا میکند،ممسک میشود و از خرج کردن دریغ میکند و به قول قرآن کریم دچار کنزاندوزی و تکاثر میشود 6 و هممسلک روحی و اخلاقی قارون میگردد؟ 7
شاید بسیاری از مردم تصور کنند قارون 8 از قماش فرعونیان و شخصی بیدین و مشرک بوده،اما واقعیت جز این است و قارون اینطور نبوده است.در احوال قارون نوشتهاند 25 سال در میان مردم و جوانان مصر قاری و معلم تورات بود 9 و حلال و حرام تورات را به آنان میآموخت؛ ولی با اینکه عالم به حقیقت بود،در مسائل مالی دچار انحراف و مبتلا به بیماری بخل شد و همین خصلت او را به عذابی خفتبار دچار کرد و
سایر اعمال نیکش هم توان نجاتش را نیافتند.
بخیل بوی خدا نشنود،برو حافظ پیاله گیر و کرم ورز.و الضمان علیّ.
باید این تصور را از ذهن خودمان پاک کنیم که اگر مکلفی به فرض گرفتار چهار بیماری اخلاقی یا رفتاری است،نماز و روزه و گریه و حج و زیارتش عاقبت نجاتش خواهد داد.قرآن مجید از بعضی بیماریها نظیر بخل اسم میبرد که اگر علاج نشوند،به تنهایی موجب هلاکت ابدی خواهند شد و سایر اعمال نیک انسان نیز قدرت نجات او را نخواهند داشت:
«فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ اَلَّذِینَ هُمْ عَنْ صَلاٰتِهِمْ سٰاهُونَ اَلَّذِینَ هُمْ یُرٰاؤُنَ وَ یَمْنَعُونَ الْمٰاعُونَ». 10
پس وای بر نمازگزاران که از نمازشان غافل و نسبت به آن سهلانگارند.
همانان که همواره ریا میکنند و از[دادن]وسایل و ابزار ضروری زندگی [و زکات،هدیه و صدقه به نیازمندان]دریغ میورزند.
این چند آیه درباره نمازگزار بخیل سخن میگویند.نمازگزاری که از حقیقت نماز غفلت دارد،میگوید«الرحمن الرحیم»،اما خودش با افتادگان و تهیدستان در کمال بخل و بیرحمی رفتار میکند.«ماعون»به معنی احسان است.این شخص بیماری منع کردن ماعون دارد،لذا از احسان مالی که باید صرف تهیدستان و نیازمندان شود،امتناع میکند.بخیل است،بنابراین با اینکه یک عمر عبادت کرده،هنوز به خدا وصل نشده است.یک عمر نماز خوانده،ولی نمازش نماز نبوده و متصف به «تَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ» 11 نشده است.
بخل در ردیف منکرات است،چنانچه قرآن و روایات نیز«منکر»و «معروف»را ضد همدیگر معرفی میکنند.نمازی که نتوانسته صاحبش را از بخل نجات دهد،نماز حقیقی نبوده است.مخاطبان «فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ» چنین نمازگزارانی هستند.البته،ممکن است نام این عبادت به عنوان
نماز،روزه،حج و...در کارنامه اعمال فرد بخیل ثبت شده باشد،ولی آن قدر منکر بودن مرضی مانند بخل قوی و آن اندازه خشم خدا بر بخیل شدید است که عباداتی مثل نماز و روزه و حج نمیتوانند اسباب نجات صاحب خود را فراهم سازند.
بعضیها تصوری نادرست از پروردگار دارند و میگویند خدا آنقدر کریم و رحیم و غفور است که این اندک بخل یا ظلم یا ترک نماز مانع از این نمیشود که لطف و کرمش را شامل حال ما بکند.اتفاقا،شخصی به ابو ذر غفاری همین سخن را گفت.وقتی ابو ذر حقایق فرمانهای خدا را بیان کرد،این شخص به ابو ذر گفت:
«فأین رحمة اللّه؟»
ابو ذر،رحمت بینهایت خدا چه میشود؟آیا این رحمت شامل حال ما نمیشود؟ابو ذر گفت:قرآن مجید را بخوان،آنجا پروردگار عالم محل تجلی رحمت بیمنتهایش را بیان کرده است: 12
«إِنَّ رَحْمَتَ اللّٰهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ». 13
یقینا رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است.
رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است،نه به بدکارانی که زشتیها و بیماریهای باطنشان تا دم مرگ ادامه پیدا کرده است:
«وَ لَیْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئٰاتِ حَتّٰی إِذٰا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قٰالَ إِنِّی تُبْتُ الْآنَ». 14
و برای کسانی که پیوسته کارهای زشت مرتکب میشوند،تا زمانی که مرگ یکی از آنان فرا رسد[و در آن لحظه که تمام فرصتها از دست رفته]گوید:اکنون توبه کردم.و نیز برای آنان که در حال کفر از دنیا میروند،توبه نیست.اینانند که عذابی دردناک برای آنان آماده کردهایم.
کسی که بیماریهای روحی و منکراتش تا برافتادن پرده قیامت ادامه پیدا کند و پس از مشاهده آثار عالم عقبی بگوید:خدایا،توبه کردم،
توبهاش مقبول نخواهد بود؛چون آن توبه توبه نیست؛ 15 توبه یعنی علاج بیماریها و ریشهکن ساختن زشتیها.این تطهیر باید در وقت مناسب خود انجام شود.دم مردن که وقت تصفیه باطن از پلیدیها و پاک شدن از زشتیها نیست.اگر بنا بود خدا توبۀ هنگام مرگ را بپذیرد،توبه فرعون را قبول میکرد که وقتی دید لحظاتی دیگر آب نیل او را فرا میگیرد و کار از کار گذشته است،از صمیم دل فریاد زد:
«وَ جٰاوَزْنٰا بِبَنِی إِسْرٰائِیلَ الْبَحْرَ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ بَغْیاً وَ عَدْواً حَتّٰی إِذٰا أَدْرَکَهُ الْغَرَقُ قٰالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ الَّذِی آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرٰائِیلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِینَ». 16
و بنی اسرائیل را از دریا گذراندیم،پس فرعون و لشکریانش آنان را از روی ستم و تجاوز دنبال کردند تا هنگامی که بلای غرق شدن،او را فروگرفت، گفت:ایمان آوردم که هیچ معبودی جز همان که بنی اسرائیل به او ایمان آوردند،نیست و من از تسلیمشدگان[در برابر فرمانهای حق]هستم.
اگر خدا این توبه و انابه را پذیرفته بود،به موج آب میفرمود:کنار رو! او اکنون دیگر از بندگان صالح من است،ولی قرآن مجید میفرماید:
«فَأَغْرَقْنٰاهُ» 17 غرقه شدن او را هلاک کرد و به جهنم کشاند؛با اینکه آندم فریاد توبه خواهی هم برآورد.
پیشتر گفتیم که هیچ انسانی بخیل متولد نمیشود.قرآن مجید طبع انسان را اینگونه بیان میکند:
«فِطْرَتَ اللّٰهِ الَّتِی فَطَرَ النّٰاسَ عَلَیْهٰا». 18
[پایبند و استوار باش بر]سرشت خدا که مردم را بر آن سرشته است.
طبیعت او فطرت اللّه است.این مهمترین آیهای است که هویت واقعی انسان را از نظر آفرینش بیان میکند.کلمه«فطرت»به لفظ جلاله«اللّه» اضافه شده است.انسان براساس فطرت اللّه خلق میشود؛یعنی بیمار،
بخیل،ریاکار،ظالم،خائن و کافر آفریده نمیشود.هر انسانی پاک از همه آلودگیها به دنیا میآید،اما در مسیر زندگی دنیوی به واسطه علل و عواملی آلوده میشود.
اما از آنجا که آلودگیاش امری ثانوی و عرضی است،قابل معالجه نیز هست.اگر خودش علاج را قبول کند،نسخه طبیبان الهی را بپذیرد و به کار بگیرد،معالجه میشود.در صورتی هم که مداوا را نخواهد،بیماریها در روح او باقی میمانند و با او از دنیا به آخرت منتقل میشوند.چراکه:
«کُلُّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ». 19
هرکسی در گرو دستآوردههای خویش است.
صفحه باطن آماده پذیرش بیماریهاست،هم چنانکه آماده قبول علاج و درمان نیز هست.در دنیا،عدهای بیدار و بینا میشوند و بیماریهایشان را علاج میکنند و نجات مییابند،و عدهای دیگر که خوابشان خیلی سنگین است و مخاطبان «اِثّٰاقَلْتُمْ إِلَی الْأَرْضِ» 20 هستند،چنان به مادیات جهان میچسبند که نمیتوانند هیچ حرکتی برای صفای باطنشان انجام دهند.اینان میمانند و میمیرند و به هلاکت ابدی میرسند.
قرآن مجید علت ظهور بخل را در آیات زیر پس از سوگندی شگفت بیان میکند:
«وَ الْعٰادِیٰاتِ ضَبْحاً. فَالْمُورِیٰاتِ قَدْحاً. فَالْمُغِیرٰاتِ صُبْحاً. فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعاً. فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعاً. إِنَّ الْإِنْسٰانَ لِرَبِّهِ لَکَنُودٌ. وَ إِنَّهُ عَلیٰ ذٰلِکَ لَشَهِیدٌ. وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدِیدٌ». 21
سوگند به اسبان دوندهای که همهمهکنان[به سوی جنگ]میتازند و سوگند به اسبانی که با کوبیدن سمشان از سنگها جرقه میجهانند و سوگند به سوارانی که هنگام صبح غافلگیرانه به دشمن هجوم میبرند و به وسیله آن هجوم،گرد و غبار فراوانی برانگیزند و ناگاه در آن وقت در
میان گروهی دشمن درآیند[که]قطعا انسان نسبت به پروردگارش بسیار ناسپاس است،و خود او بر این ناسپاسی گواه است.و همانا او نسبت به ثروت و مال سخت علاقهمند است[و به این سبب بخل میورزد].
انسان،در مواجهه با این سوگند،گمان میکند پروردگار بعد از این سوگند میخواهد نکته ملکوتی و بشارتدهنده را بیان فرماید،ولی وقتی آیات را دنبال میکند،درمییابد که حضرت باری تعالی علت بیماری بخل را بیان کرده است.
خداوند در آیات آغازین سوره عادیات،پس از سوگند مهم «وَ الْعٰادِیٰاتِ ضَبْحاً...» ،میفرماید: «إِنَّ الْإِنْسٰانَ لِرَبِّهِ لَکَنُودٌ»، یقینا انسان در مقابل پروردگارش در اوج ناسپاسی است. «وَ إِنَّهُ عَلیٰ ذٰلِکَ لَشَهِیدٌ»، و خودش هم این را میداند.یکی از ناسپاسیهای انسان«بخل»اوست: «وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدِیدٌ». این انسان در مسیر زندگیاش عشق و محبتی افراطی به پول پیدا کرده و پول به جانش بسته شده است و نمیتواند از آن جدا بشود.حبّ شدید یعنی عشق و محبت افراطی.کار محبت او به پول به جایی رسیده است که پول در زندگی او حرف اول و آخر را میزند و غیر پول در حاشیه زندگیاش قرار دارد.محور حیاتش پول و دلار و درهم و دینار است.همه برنامههای زندگییاش را با این معیار میسنجد.
فرد محب با محبتی افراطی که به زلف محبوب گره میزند،هرگز نمیخواهد از محبوبش جدا شود. 22 این محبت خطرناک جلوی اجرای فرامین خدا را میگیرد.دستور الهی میگوید:زکات بپرداز، 23 نمیپردازد؛ خمس بده، 24 ادا نمیکند؛قرض الحسنه بده، 25 قرض نمیدهد؛به بستگان مستمندت انفاق کن، 26 نمیکند،زیرا پول معشوق اوست و او عشق افراطی به این معشوق دارد و به هیچ عنوان حاضر نیست از این معشوق فاصله بگیرد.اسیر و بیمار و گرفتار است،آن هم گرفتار پولی که زلزله، آتشسوزی،نوسان اقتصادی یا مرگ،آن را ناگهان از کف او میگیرد.
تنها چیزی که برایش میماند آثار بخل اوست و همین آثار هم او را جهنمی میکند.پول میرود و آثار میماند.
بنابراین انسان باید مواظب باشد که محبتهایش به هر محبوبی غیر از پروردگار مهربان عالم،محبتی معمولی باشد تا اگر خواستند آن محبوب را به فرمان دین یا عقل یا به هر علت دیگری از دستش بگیرند،بر او گران نیاید و به راحتی بتواند رهایش سازد و با آن خداحافظی کند.انسان این نکته را هم باید مدّنظر داشته باشد که اگر مرا پروردگار بر این قرار گرفته باشد تا محبوبش را از او بگیرد،فردا آن را به صورت بهشت به او برمیگرداند و این گرفتن گرفتنی ابدی نیست:
«مٰا تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللّٰهِ». 27
و آنچه از کار نیک برای خود پیش فرستید آن را نزد خدا خواهید یافت.
نقل است که شخصی در مدینه به محضر حضرت صادق،علیه السلام، رسید و عرض کرد:یابن رسول اللّه،من مستطیعم و عازم مکه هستم.
محل زندگییام نیز با مدینه خیلی فاصله دارد.خدا در آن منطقه ثروت زیادی نصیب من کرده است.با بخشی از آن ثروت مخارج حجّم را تأمین کردهام،مقداری از آن را صرف نفقه عیال و فرزندانم کردهام،و مبلغ قابل اعتنایی هم با خود آوردهام خدمت امام زمان خودم تا طی این مدت یک یا دو ماه که زیارتم در مکه طول میکشد،هرجای مدینه که صلاح دانستید منزل آبرومند و خوبی برای من بخرید.امام صادق، علیه السلام،هم با کمال میل فرمودند:باشد.گفتی خانه خیلی خوبی میخواهی؟عرض کرد:بله.فرمود:خانهای که من بپسندم میخواهی؟ عرض کرد:بله،خانهای که شما بپسندید من نیز خواهم پسندید.
چقدر امامان ما متواضع بودهاند!یک مرد روستایی به امام صادق،
علیه السلام،پول میدهد و میگوید:من میروم مکه و سفرم هم دو ماه طول میکشد،تا برگردم یک خانه خوب در مدینه برایم آماده کن! حضرت نفرمودند:مگر من کارگر تو یا واسطه خرید خانه هستم،مگر من دفتر املاک دارم؟!امام این خواسته را کاملا با رغبت و تواضع قبول کردند و فرمودند:بهترین خانه را برایت میخرم.
آن مرد به مکه رفت و یکی دو ماه بعد،پس از تمام شدن اعمال حج، با این اشتیاق که اکنون امام ششم در بهترین نقطه مدینه خانهای همچون کاخ برای من خریده است،به مدینه برگشت و به محضر وجود مبارک امام ششم شرفیاب شد و عرض کرد:آقا،سند خانه مرا حاضر کنید.
حضرت فرمود:سند خانهات خودم هستم.تو در محل زندگیات از یک زندگی آسوده و بیآلایش برخوردار هستی،چرا میخواهی بیایی و در این شهر شلوغ زندگی کنی؟من با پولی که وکالت دادی تا خانهای عالی و پسندیده برایت بخرم،یک خانه در بهشت خریدم و سندش را هم به نامت صادر کردم.راه خرید آن خانه هم این بود که من تمام پول پاک و حلالت را طبق آیات قرآن کریم خرج نیازمندان آبرودار مدینه کردم.آن خانه هم با این خصوصیات در بهشت برایت آماده است:
«جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا وَ مَسٰاکِنَ طَیِّبَةً فِی جَنّٰاتِ عَدْنٍ». 28
بهشتهایی که از زیر[درختان]آن نهرها جاری است،در آنجاودانهاند، و نیز سراهای پاکیزهای را در بهشتهای ابدی.
این حاجی که شیعه معتقد و مؤمنی بود به حضرت صادق،علیه السلام، عرض کرد:خریدتان را به دیده منّت دارم.سپس،خداحافظی کرد و از خدمت امام مرخص شد.عمرش چندان طول نکشید و در کمتر از یک سال رخت به سرای باقی بست و خانهای که امام صادق،علیه السلام،
از پروردگار با درهم و دینار او خریده و ضمانت کرده بودند،در عالم برزخ به او مرحمت شد. 29
«اَلَّذِینَ قٰالُوا رَبُّنَا اللّٰهُ ثُمَّ اسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلاٰئِکَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ». 30
بیتردید کسانی که گفتند:پروردگار ما خداست؛سپس[در میدان عمل بر این حقیقت]استقامت ورزیدند،فرشتگان بر آنان نازل میشوند[و میگویند:]مترسید و اندوهگین نباشید و شما را به بهشتی که وعده میدادند،بشارت باد.
ملائکه رحمت در لحظه مرگ بهشت را به محتضر نشان میدهند و میگویند:این همان جایگاهی است که در دنیا به تو وعده میدادند، اکنون میخواهیم تو را در آن وارد کنیم.
پس،با پول میشود مسکن بهشت،رضای پروردگار،دلخوشی پیغمبر،صلی اللّه علیه و آله،و ائمه اطهار،علیهم السلام،را خرید، 31 ولی بخیل خودش را با دست خود از همه این فیضها محروم میکند؛یعنی اگر ما صدای ذات بخیل را گوش بدهیم،خواهیم شنید که میگوید:من بهشت و خانه بهشتی و رضای خدا و پیغمبر و امام و رشد و نموّ مالم را نمیخواهم. 32 این حرف باطن بخیل است.آنکه با قرآن آشناست این صدا را از درون بخیل میشنود.کلام خدا گوش انسان را باز میکند تا خیلی صداهای مثبت و منفی را بشنود.اما قلب خود بخیل آنقدر محجوب و تاریک شده است که صدای درون خودش را هم نمیشنود.
با ملاحظه آیه ذیل دانسته میشود که بخیل چه محرومیت سنگینی را برای خودش رقم میزند:
«اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنٰابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللّٰهُ یُضٰاعِفُ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ». 33
مثل آنان که اموالشان را در راه خدا انفاق میکنند،مانند دانهای است که
هفت خوشه برویاند،در هر خوشه صد دانه باشد؛و خدا برای هرکه بخواهد چند برابر میکند و خدا بسیار عطاکننده و داناست.
این آیه شریفه مضمون پرمعنا و عمیقی دارد.خداوند در این آیه رفتار مردم کریم و سخاوتمند را به امری طبیعی که در برابر دیدگان همه قرار دارد،مثل زده است:باغبان یک دانۀ نباتی مثل گندم را در اختیار زمین قرار میدهد و پی کار خود میرود.بعد آبی به پای این دانه جاری میشود و آفتابی میتابد و هوایی به ان میرسد.پس از مدتی،این دانه سر از خاک بیرون میآورد و «أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنٰابِلَ»، هفت خوشه از آن میروید.دانه پس از این رویش به ساقهها آویخته میشود و «فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ»، در هر خوشهای صد«دانه»میروید.باغبان یک دانه به زمین داد و خدا از همان یک دانه هفت صد دانه پدید آورد. «وَ اللّٰهُ یُضٰاعِفُ لِمَنْ یَشٰاءُ»، خداوند نعماتش را بر هرکه بخواهد میافزاید.
من یکبار تصاویر ضبط شدهای از مراحل رویش یک دانه گوجه فرنگی را دیدم که به واسطه آن معنی عبارت «وَ اللّٰهُ یُضٰاعِفُ لِمَنْ یَشٰاءُ» برایم بسیار خوب معنی شد.باغبانی در این فیلم دانهای کاشت و پرورش داد.
این دانه پس از مدتی سر از خاک برآورد.سپس،ساقه و شاخه و برگ و گل داد.در پایان،از آن یک دانه شانزده هزار گوجه فرنگی به هم رسید.
از «وَ اللّٰهُ یُضٰاعِفُ لِمَنْ یَشٰاءُ» بالاتر «وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ» است.خدا میفرماید:
من دانایی هستم که تا بینهایت هم میتوانم به شما مخلوقات ببخشم.
خداوند کریم به پاداش یک تومان بذل مال،هفتصد برابر و بلکه بیشمار برابر آن جزای خیر میدهد.
راستی که بخیل خودش را از چه فیضهایی محروم میکند!ثروتمند بخیل تیرهبخت و بیچاره است:چه آنکه ثروت علمی دارد،چه آنکه ثروت آبرویی دارد،و چه آنکه ثروت مالی دارد و در راه خیر هزینه نمیکند.
جود و بخشش مال آنقدر نزد پروردگار عالم ارزش دارد که در روایات ما بیان شده است حاتم طائی بتپرست در قیامت وارد دوزخ میشود،چون به خدا مؤمن نبوده است؛ولی وقتی وارد دوزخش میکنند پروردگار عالم میفرماید:محفظهای برایش قرار بدهید تا عذابش تحفیف پیدا کند،چون این مرد هماخلاق من و کریم بوده است. 34 مالکان دوزخ در روز قیامت به«کافر کریم»رحمت میآورند،اما به «مؤمن بخیل»رحم نمیکنند.
هر اندازه هم که برای بخیل تلخ و دردآور باشد،باید به این معنا تن بدند که هر از چندی مال خود را در راه خدا هزینه کند.بهتر است از مقدار کم هم شروع بکند،چون اگر قرار باشد به بخیل بگویند از دو یا سه میلیون شروع کن،به خاطر آن عشق مفرطی که به معشوق خودش (پول)دارد،قادر نخواهد بود به ندای فیضهای ربانی گوش فرادهد.اما از آنجا که بالاخره مجبور است برای سیر کردن شکم خود و خانوادهاش اندک هزینهای کنار بگذارد،باید او را وادار کرد از کم شروع کند؛مثلا،از هزار تومان آغاز کند.بعد،پنج هزار،سپس ده هزار و اینگونه ادامه دهد تا صفت بخل کاملا از ضمیرش رخت بربندد.او هر بار که از این محبوب(پول)فاصله میگیرد،به تناسب این فاصله از آن بیماری(بخل)هم دور میشود.با بذل مال در راه خدا،شعله خطرناک بخل نیز شروع به فروکش کردن میکند و تداوم این عمل،آن صفت مذموم را ریشهکن میکند.کرم به جای بخل مینشیند و انسان متخلّق به اخلاق الهی میشود:هم چنانکه در روایات نیز چنین سفارش شده است:
«تخلّقوا بأخلاق اللّه». 35
کریم،در حد کرمش،در دنیا و آخرت برنده است؛گرچه کافر باشد.و
بخیل در دنیا و آخرت بازنده است،گرچه مؤمن باشد. 36
دو آیه شریفه در قرآن کریم وجود دارد که عقوبت بخل را بیان کرده است.این دو آیه در ردیف آیاتی هستند که وقتی حضرات معصومین، علیهم السلام،هنگام قرائت قرآن به آن میرسیدند،عابران کوچه صدای گریه آنان را میشنیدند:
«وَ لاٰ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ یَبْخَلُونَ بِمٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَیْراً لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَیُطَوَّقُونَ مٰا بَخِلُوا بِهِ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ». 37
و کسانی که خدا به آنچه از فضلش به آنان داده بخل میورزند،گمان نکنند که آن بخل به سود آنان است،بلکه آن بخل به زیانشان خواهد بود.
به زودی آنچه به آن بخل ورزیدند در روز قیامت طوق گردنشان میشود.
خداوند میفرماید:کسانی که از احسان و فضل خود ثروتشان دادم و یخل ورزیدند،گمان نکنند که این عمل به سودشان است،بلکه به زیانشان است.مالکان دوزخ در قیامت تمام ثروت اندوختهشان را به صورت حلقههای آتش بر گردنشان میآویزند و میگویند:این ثروت شماست که آن را در دنیا اندوخته بودید!
آیا نباید به وعده قرآن ایمان داشت؟!آیا انسان بخیل بازهم میتواند با خواندن این آیه بگوید خدا مهربان است و مرا عقوبت نخواهد کرد؟!
«وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لاٰ یُنْفِقُونَهٰا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ». 38
و کسانی را که طلا و نقره میاندوزند و آن را در راه خدا هزینه نمیکنند، به عذاب دردناکی مژده ده.
بخیل عذابی الیم خواهد داشت،هرکس که میخواهد باشد.کسانی که مدام ثروت اندوختند و بر موجودی حسابهای بانکی خود افزودند و مردند،چه عقوبتی دردناک در انتظارشان است!به قول سنایی غزنوی:
هرکه در زندگی بخیل بود چون بمیرد چو سگ ذلیل بود. 39
«یَوْمَ یُحْمیٰ عَلَیْهٰا فِی نٰارِ جَهَنَّمَ فَتُکْویٰ بِهٰا جِبٰاهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هٰذٰا مٰا کَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ فَذُوقُوا مٰا کُنْتُمْ تَکْنِزُونَ». 40
روزی که آن اندوختهها را در آتش دوزخ به شدّت گرما دهند و پیشانی و پهلو و پشتشان را به آن داغ کنند و به آنان نهیب زنند:این است ثروتی که برای خود اندوختید،پس کیفر زراندوزی خود را بچشید.
روزی که تمام ثروت اینان را به صورت فلز در جهنم میگدازند، سپس آنها را به پیشانیشان میچسبانند(که دیگر تا ابد برداشته نمیشود).
چرا به پیشانی؟چون اینها به جای خدا به پول سجده کردند و آن را معبود خود گرفتند.مالکان عذاب همچنین آن فلزهای گداخته را با این کنایه که بخیلان به پول عشق میورزیدند بر دو پهلوی آنان میچسبانند و میگویند:این هم معشوقتان!نیز آنها را به پشتشان میچسبانند،چون اینان یک عمر حمّال پول بودند.بعد به آنان میگویند: «هٰذٰا مٰا کَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ»، چیزهایی که به پیشانی و پهلوها و پشتتان چسباندیم همان پولهایی است که به بانکها سپرده بودید و همواره بر مبلغش میافزودید. «فَذُوقُوا مٰا کُنْتُمْ تَکْنِزُونَ»، حالا از اندوختههای خود بچشید.
این عذاب بخیل است.دیگر نمیپرسند این بخیل بینماز و روزهخوار بوده است یا به زیارت مکه و امام رضا،علیه السلام،نرفته است؛چون خود بخل به تنهایی بر چنین عقوبتی در حق صاحبش کفایت میکند.
(1).در روایت مربوط به جنود عقل و جهل این مطلب آمده است.ر ک:کافی،ج 1، کتاب عقل و جهل.
(2).درباهر بخل روایات فراوانی وارد شده است.از جمله:
فقه الرضا،علی بن بابویه،ص 277:«قال رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله:«أی داء أدوی من البخل».
مستدرک سفینة البحار،ج 1،ص 287:
-من کلمات مولانا أمیر المؤمنین علیه السلام:البخل جامع لمساوی الأخلاق،و قال:
البخل جلباب المسکنة.
-قال أبو الحسن الثالث علیه السلام:البخل أذم الأخلاق.
-فی خبر المناهی قال صلی اللّه علیه و آله:یقول اللّه تعالی:حرمت الجنة علی المنان و البخیل و القتات.و هو النمام.
-النبوی صلی اللّه علیه و آله:و ما شئ أبغض إلی اللّه عز و جل من البخل و سوء الخلق.
-تحف العقول:من مواعظ الباقر(علیه السلام):ما من عبد یبخل بنفقة ینفقها فیما یرضی اللّه إلا ابتلی بأن ینفق أضعافها فیما أسخط اللّه.
-قال الفضیل بن عیاض:قال لی أبو عبد اللّه علیه السلام:أتدری من الشحیح؟قلت:
هو البخیل،فقال:الشح أشد من البخل إن البخیل یبخل بما فی یده و الشحیح یشح علی ما فی أیدی الناس و علی ما فی یده حتی لا یری فی أیدی الناس شیئا إلا تمنی أن یکون له بالحل و الحرام،لا یشبع و لا ینتفع بما رزقه اللّه،و قال:إن البخیل من کسب مالا من غیر حله و أنفقه فی غیر حقه.
-أمالی الصدوق:قال الصادق(علیه السلام):عجبت لمن یبخل بالدنیا و هی مقبلة علیه،أو یبخل بها و هی مدبرة عنه،فلا الإنفاق مع الإقبال یضره،و لا الإمساک مع الإدبار ینفعه.
-و عنه(صلی اللّه علیه و آله):خصلتان لا تجتمعان فی المسلم:البخل و سوء الخلق، و قال:لا یجتمع الشح و الإیمان فی قلب عبد أبدا.و فی الروایات أن الشح من
الموبقات،و الجنة حرام علی الشحیح،و أنه أهلک جمعا کثیرا.و یأتی فی شیع:أنه لا یکون فی الشیعة بخیل.
-عن الصادق(علیه السلام)شاب سخی مرهق فی الذنوب أحب إلی اللّه عز و جل من شیخ عابد بخیل.
-نهج البلاغة:البخل جامع لمساوی العیوب،و هو زمام یقاد به إلی کل سوء(1).
و یأتی فی جود ما یتعلق بذلک.
-معانی الأخبار:عن الصادق(علیه السلام)قال:البخیل من بخل بالسلام./بدأ.عن النبی(صلی اللّه علیه و آله):البخیل حقا من ذکرت عنده فلم یصل علی.
-ذم البخل بالعلم و أنه یلجم یوم القیامة بلجام من نار.
-علل الشرائع:عن أبی بصیر قال:قلت لأبی جعفر(علیه السلام):کان رسول اللّه یتعوذ من البخل؟فقال:نعم یا أبا محمد فی کل صباح و مساء.و نحن نتعوذ باللّه من البخل،اللّه یقول:* (وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ) *و سأخبرک عن
-عاقبة البخل،إن قوم لوط کانوا أهل قریة أشحاء علی الطعام،فأعقبهم البخل داء لا دواء له فی فروجهمإلی آخره.
-العلوی(علیه السلام)قال لرجل عاب علیه کثرة عطائه:لا کثر اللّه فی المؤمنین ضربک أعطی أنا و تبخل أنت.بخل المنصور الدانیقی مشهور یضرب بشحه الأمثال.لقب بالدوانیقی لمحاسبة العمال و الصناع علی الدوانیق و الحبات.و کان ابن الزبیر أحد بخلاء العالم و حدیثه فی ذلک مشهور قد أشار إلیه السید الشریف السید علی خان فی أنوار الربیع فی التلمیح بعد ذکر جود حاتم.بدأ:تقدم فی اصل:
الأصل المروی مستفیضا:إبدأوا بما بدأ اللّه عز و جل به.
-میزان الحکمة،محمدی ریشهری،ج 1 ص 232:
-الإمام المهدی(علیه السلام):إنی لأستحی من ربی أن أری الأخ من إخوانی فأسأل اللّه له الجنة و أبخل علیه بالدینار و الدرهم،فإذا کان یوم القیامة قیل لی:لو کانت الجنة[لک]لکنت بها أبخل،
-الإمام علی(علیه السلام):البخل بالموجود سوء الظن بالمعبود.
-فقه الرضا(علیه السلام):إیاکم و البخل فإنها عاهة لا تکون فی حر و لا مؤمن، إنها خلاف الإیمان.
-عنه(علیه السلام):من برئ من البخل نال الشرف.
-الإمام علی(علیه السلام):البخیل خازن لورثته.
-رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله):البخیل بعید من اللّه،بعید من الناس،قریب من النار.
-الإمام علی(علیه السلام):النظر إلی البخیل یقسی القلب.
-عنه(علیه السلام):لیس لبخیل حبیب.
-عنه(علیه السلام):عجبت للبخیل یستعجل الفقر الذی منه هرب،و یفوته الغنی الذی إیاه طلب،فیعیش فی الدنیا عیش الفقراء،و یحاسب فی الأخرة حساب الأغنیاء.
-عنه(علیه السلام):إن أحق الناس بأن یتمنی للناس الغنی البخلاء،لأن الناس إذا استغنوا کفوا عن أموالهم.
-عنه(علیه السلام):حسب البخیل من بخله سوء الظن بربه،من أیقن بالخلف جاد بالعطیة.
-رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله):تکلم النار یوم القیامة ثلاثة...و قول للغنی:یا من و هبه اللّه دنیا کثرة واسعة فیضا،و سأله الفقیر الیسیر قرضا فأبی إلا بخلا،فتزدرده.
-الإمام الصادق(علیه السلام):إن البخیل من کسب مالا من غیر حله،و أنفقه فی غیر حقه.
-رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله):الرجال أربعة:سخی،و کریم،و بخیل،و لئیم.
فالسخی:الذی یأکل و یعطی،و الکریم:الذی لا یأکل و یعطی،و البخیل:الذی یأکل و لا یعطی،و اللئیم الذی لا یأکل و لا یعطی.
-الإمام الرضا(علیه السلام):کان أمیر المؤمنین(علیه السلام)یقول:خلقت الخلائق فی قدرةفمنهم سخی و منهم بخیل فأما السخی ففی راحةو أما البخیل فشوم طویل.
-الإمام الصادق علیه السلام:إن أمیر المؤمنین علیه السلام بعث إلی رجل بخمسة أوساق من تمر...فقال رجل لأمیر المؤمنین علیه السلام:و اللّه ما سألک فلان،و لقد
کان یجزیه من الخمسة أوساق وسق واحد،فقال له أمیر المؤمنین علیه السلام:لا کثر اللّه فی المؤمنین ضربک،أعطی أنا و تبخل أنت!
-الإمام علی علیه السلام:کثرة العلل آیة البخل.
-عنه علیه السلام:البخیل متحجج بالمعاذیر و التعالیل.
(3).روم،30: «فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللّٰهِ الَّتِی فَطَرَ النّٰاسَ عَلَیْهٰا لاٰ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللّٰهِ ذٰلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ».
(4).آل عمران،180: «وَ لاٰ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ یَبْخَلُونَ بِمٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَیْراً لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَیُطَوَّقُونَ مٰا بَخِلُوا بِهِ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وَ لِلّٰهِ مِیرٰاثُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ»؛ و توبه،34 و 35 «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ کَثِیراً مِنَ الْأَحْبٰارِ وَ الرُّهْبٰانِ لَیَأْکُلُونَ أَمْوٰالَ النّٰاسِ بِالْبٰاطِلِ وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لاٰ یُنْفِقُونَهٰا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ* یَوْمَ یُحْمیٰ عَلَیْهٰا فِی نٰارِ جَهَنَّمَ فَتُکْویٰ بِهٰا جِبٰاهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هٰذٰا مٰا کَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ فَذُوقُوا مٰا کُنْتُمْ تَکْنِزُونَ».
(5).«علت»در لغت به معنی«مرض و بیماری»است.
(6).حدید،20: «اِعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِینَةٌ وَ تَفٰاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکٰاثُرٌ فِی الْأَمْوٰالِ وَ الْأَوْلاٰدِ کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعْجَبَ الْکُفّٰارَ نَبٰاتُهُ ثُمَّ یَهِیجُ فَتَرٰاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَکُونُ حُطٰاماً وَ فِی الْآخِرَةِ عَذٰابٌ شَدِیدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللّٰهِ وَ رِضْوٰانٌ وَ مَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا إِلاّٰ مَتٰاعُ الْغُرُورِ»؛ توبه،34-35 «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ کَثِیراً مِنَ الْأَحْبٰارِ وَ الرُّهْبٰانِ لَیَأْکُلُونَ أَمْوٰالَ النّٰاسِ بِالْبٰاطِلِ وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لاٰ یُنْفِقُونَهٰا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ* یَوْمَ یُحْمیٰ عَلَیْهٰا فِی نٰارِ جَهَنَّمَ فَتُکْویٰ بِهٰا جِبٰاهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هٰذٰا مٰا کَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ فَذُوقُوا مٰا کُنْتُمْ تَکْنِزُونَ».
(7).قرآن کریم درباهر قارون میگوید: «إِنَّ قٰارُونَ کٰانَ مِنْ قَوْمِ مُوسیٰ فَبَغیٰ عَلَیْهِمْ وَ آتَیْنٰاهُ مِنَ الْکُنُوزِ مٰا إِنَّ مَفٰاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُولِی الْقُوَّةِ إِذْ قٰالَ لَهُ قَوْمُهُ لاٰ تَفْرَحْ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ الْفَرِحِینَ* وَ ابْتَغِ فِیمٰا آتٰاکَ اللّٰهُ الدّٰارَ الْآخِرَةَ وَ لاٰ تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیٰا [شیخ مفید در کتاب امالی،ص 268 مینویسد:و فی المعانی باسناده عن أمیر
المؤمنین علیه السلام قال:لا تنس صحتک و قوتک و فراغک و شبابک و نشاطک أن تطلب بها الاخرة] وَ أَحْسِنْ کَمٰا أَحْسَنَ اللّٰهُ إِلَیْکَ وَ لاٰ تَبْغِ الْفَسٰادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ* قٰالَ إِنَّمٰا أُوتِیتُهُ عَلیٰ عِلْمٍ عِنْدِی أَ وَ لَمْ یَعْلَمْ أَنَّ اللّٰهَ قَدْ أَهْلَکَ مِنْ قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ أَکْثَرُ جَمْعاً وَ لاٰ یُسْئَلُ عَنْ ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ* فَخَرَجَ عَلیٰ قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ قٰالَ الَّذِینَ یُرِیدُونَ الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا یٰا لَیْتَ لَنٰا مِثْلَ مٰا أُوتِیَ قٰارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِیمٍ* وَ قٰالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوٰابُ اللّٰهِ خَیْرٌ لِمَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً وَ لاٰ یُلَقّٰاهٰا إِلاَّ الصّٰابِرُونَ* فَخَسَفْنٰا بِهِ وَ بِدٰارِهِ الْأَرْضَ فَمٰا کٰانَ لَهُ مِنْ فِئَةٍ یَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَ مٰا کٰانَ مِنَ المُنْتَصِرِینَ* وَ أَصْبَحَ الَّذِینَ تَمَنَّوْا مَکٰانَهُ بِالْأَمْسِ یَقُولُونَ وَیْکَأَنَّ اللّٰهَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ یَقْدِرُ لَوْ لاٰ أَنْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَیْنٰا لَخَسَفَ بِنٰا وَیْکَأَنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ الْکٰافِرُونَ». قصص،76-82.
(8).نسب قارون:قرآن کریم قارون را از قوم موسی میداند.در اینباره روایات فراوانی داریم که نسبت او را با موسی معین میکند:
-الخرائج و الجرائح،قطب الدین راوندی،ج 2،ص 939:«و إن موسی بن عمران- علی نبینا و علیه السلامکان مبتلی بابن عمه قارون».
-بحار الأنوار،ج 13،ص 250:بیان:قوله تعالی کان من قوم موسی قیل:کان ابن عمه یصهر بن قاهث،و موسی ابن عمران بن قاهث،و قیل:کان ابن خالته،قال الطبرسی:
و روی ذلک عن أبی عبد اللّه علیه السلام،و قیل:کان عم موسی.
درباره رفتار قارون آمده است:
-بحار الأنوار،ج 13،ص 254.بیان:قال الثعلبی:کان قارون أعلم بنی إسرائیل بعد موسی و هارون و أفضلهم و أجملهم،و لم یکن فیهم اقرء للتوراة منه،و لکنه نافق کما نافق السامری فبغی علی قومه.
درباره ثروت قارون و معنای بغی که در آیه آمده است گفتهاند:
-بحار الأنوار،ج 13،ص 254:و اختلف فی معنی هذا البغی فقال ابن عباس:کان فرعون قد ملک قارون علی بنی إسرائیل حین کان بمصر،و عن المسیب بن شریک أنه کان عاملا علی بنی إسرائیل و کان یظلمهم،و قیل:زاد علیهم فی الثیاب شبرا،
و قیل:بغی علیهم بالکبر،و قیل:بکثرة ماله و کان أغنی أهل زمانه و أثراهم.
-در تفسیر «إِنَّمٰا أُوتِیتُهُ عَلیٰ عِلْمٍ عِنْدِی»: بحار الأنوار،ج 13،ص 252:قال البیضاوی:
أی فضلت به علی الناس و استوجبت به التفوق علیهم بالجاه و المال،و «عَلیٰ عِلْمٍ» فی موضع الحال،و هو علم التوراة و کان أعلمهم،و قیل هو علم الکیمیاء،و قیل:علم التجارة و الدهقنة و سائر المکاسب،و قیل:علمه بکنوز یوسف.
-و اختلف فی مبلغ عدة العصبة فی هذا الموضع فقال مجاهد:ما بین العشرة إلی خمسة عشر،و قال قتادة:ما بین العشرة إلی أربعین،و قال عکرمة:منهم من یقول أربعون و منهم من یقول سبعون،و قال الضحاک ما بین الثلاثة إلی العشرة،و قیل:هم ستون، و روی عن خثیمة قال:وجدت فی الانجیل أن مفاتیح خزائن قارون و قر ستین بغلا غراء محجلة ما یزید منها مفتاح علی إسبع لکل مفاتح منها کنز،و یقال:کان أینما یدهب تحمل معه،و کانت من حدید،فلما ثقلت علیه جعلها من خشب فثقلت علیه فجعلها من جلود البقر علی طول الاصابع،فکانت تحمل معه علی أربعین بغلا.
سبب هلاکت قارون:
-بحار الأنوار،ج 13،ص 250:و کان سبب هلاک قارون أنه لما أخرج موسی بنی إسرائیل من مصر و أنزلهم البادیة أنزل اللّه علیهم المن و السلوی و انفجر لهم من الحجر اثنا عشرة عینا بطروا و قالوا:لن نصبر علی طعام واحد فادع لنا ربک یخرج لنا مما تنبت الارض من بقلها و قثائها و فومها و عدسها و بصلها قال لهم موسی أتستبدلون الذی هو أدنی بالذی هو خیر اهبطوا مصرا فإن لکم ما سألتم فقالوا کما حکی اللّه:إن فیها قوما جبارین و إنا لن ندخلها حتی یخرجوا منها ثم قالوا لموسی:اذهب أنت و ربک فقاتلا إنا ههنا قاعدون ففرض اللّه علیهم دخولها و حرمها علیهم أربعین سنة یتیهون فی الارض،فکانوا یقومون من أول اللیل و یأخذون فی قراءة التوراة و الدعاء و البکاء،و کان قارون منهم،و کان یقرء التوراة و لم یکن فیهم أحسن صوتا منه،و کان یسمی القارون لحسن قراءته،و قد کان یعمل الکیمیاء،فلما طال الامر علی بنی إسرائیل فی التیه و التوبة و کان قارون قد امتنع أن یدخل معهم فی التوبة و کان موسی یحبه فدخل إلیه موسی فقال له:یا قارون قومک فی التوبة و أنت قاعد ههنا ادخل
معهم و إلا نزل بک العذاب،فاستهان به و استهزأ بقوله،فخرج موسی من عنده مغتما فجلس فی فناء قصره و علیه جبة شعر،و نعلان من جلد حمار شراکهما من خیوط شعر،بیده العصا،فأمر قارون أن یصب علیه رماد قد خلط بالماء،فصب علیه،فغضب موسی غضبا شدیدا،و کان فی کتفه شعرات کان إذا غضب خرجت من ثیابه و قطر منها الدم،فقال موسی:یا رب إن لم تغضب لی فلست لک بنبی!فأوحی اللّه إلیه قد أمرت السماوات و الارض أن تطعک فمرهما بما شئت،و قد کان قارون أمر أن یغلق باب القصر،فأقبل موسی فأومأ إلی الابواب فانفرجت و دخل علیه،فلما نظر إلیه قارون علم أنه قد اوتی بالعذاب،فقال:یا موسی أسألک بالرحم التی بینی و بینک، فقال له موسی:یا ابن لاوی لا تردنی من کلامک،یا أرض خذیه،فدخل القصر بما فیه فی الارض،و دخل قارون فی الارض إلی الرکبة فبکی و حلفه بالرحم،فقال له موسی:یا ابن لاوی لا تردنی من کلامک،یا أرض خذیه،فابتلعته بقصره و خزائنه، و هذا ما قال موسی لقارون یوم أهلکه اللّه،فعیره اللّه بما قاله لقارون،فلعم موسی أن اللّه قد عیره بذلک،فقال:یا رب إی قارون دعانی بغیرک،و لو دعانی بک لاجبته، فقال اللّه:با ابن لاوی لا تردنی من کلامک،فقال موسی:یا رب لو علمت أن ذلک لک رضی لا جبته،فقال اللّه تعالی:یا موسی و عزتی و جلالی و جودی و مجدی و علو مکانی لو أن قارون کما دعاک دعانی لاجبته،و لکنه لما دعاک و کلته إلیک.
-«و کان أول طغیانه أنه تکبر و استطال علی الناس بکثرة الاموال،فکان یخرج فی زینته و یختال کما قال تعالی: فَخَرَجَ عَلیٰ قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ قال مجاهد:خرج علی براذین بیض علیها سروج الارجوان،و علیهم المعصفرات.و قال عبد الرحمن:خرج فی سبعین ألفا علیهم المعصفرات و قال مقاتل:علی بغلة شهباء علیها سرج من الذهب علیها الارجون و معه أربعة آلاف فارس علیهم و علی دوابهم الارجوان،و معه ثلاثة آلاف جاریة بیض علیهن الحلی و الثیاب الحمر علی البغال الشهب،فتمنی أهل الجهالة مثل الذی اوتیه،کما حکی اللّه،فوعظهم أهل العلم باللّه أن اتقوا اللّه فإن ثواب اللّه خیر لمن آمن و عمل صالحا.قال:ثم إن اللّه أوحی إلی نبیه موسی أن یأمر قومه أن یعلقوا فی أردیتهم خیوطا أربعة فی کل طرف خیطا أخضر،لونه لون السماء.فدعا موسی
بنی إسرائیل و قال لهم:إن اللّه تعالی یأمرکم أن تعلقوا فی أردیتکم خیوطا خضراء کلون السماء لکی تذکروا ربکم إذا رأیتموها و أنه تعالی ینزل من السماء کلامه علیکم.
فاستکبر قارون و قال:إنما تفعل هذه الارباب بعبیدهم لکی یتمیزوا من غیرهم،و لما قطع موسی علیه السلام ببنی إسرائیل البحر جعل الحبورة و هی رئاسة المذبح و بیت القربان لهارون،فکان بنو إسرائیل یأتون بهدیتهم و یدفعونه إلی هارون فیضعه علی المذبح فتنزل نار من السماء فتأکله فوجد قارون فی نفسه من ذلک،و أتی موسی و قال:یا موسی لک الرسالة،و لهارون الحبورة و لست فی شئ من ذلک و أنا أقرء للتوراة منکما لاصبر لی علی هذا،فقال موسی:و اللّه ما أنا جعلتها فی هارون بل اللّه تعالی جعلها له:فقال قارون:و اللّه لا اصدقک فی ذلک حتی ترینی بیانه،قال:فجمع موسی علیه السلام رؤساء بنی إسرائیل و قال:هاتوا عصیکم،فجاؤوا بها فحزمها و ألقاها فی قبته التی کان یعبد اللّه تعالی فیها،و جعلوا یحرسون عصیهم حتی أصبحوا، فأصبحت عصا هارون علیه السلام قد اهتزلها ورق أخضر،و کانت من ورق شجر اللوز،فقال موسی:یا قارون تری هذا؟فقال قارون:و اللّه ما هذا بأعجب مما تصنع من السحر،فذهب قارون مغاضبا،و اعتزل موسی بأتباعه،و جعل موسی یداریه للقرابة التی بینهما،و هو یؤذیه فی کل وقت،و لا یزید کل یوم إلا کبرا و مخالفة و معاداة لموسی علیه السلام حتی بنی دارا و جعل بابها من الذهب،و ضرب علی جدرانها صفائح الذهب و کان الملا من بنی إسرائیل یغدون إلیه و یروحون فیطعمهم الطعام و یحدثونه و یضاحکونه.قال ابن عباس:ثم إن اللّه سبحانه و تعالی أنزل الزکاة علی موسی علیه السلام فلما أوجب اللّه سبحانه الزکاة علیهم أبی قارون فصالحه عن کل ألف دینار علی دینار،و عن کل ألف درهم علی درهم،و عن کل ألف شاة علی شاة، و عن کل ألف شئ شیئا،ثم رجع إلی بیته فحسبه فوجده کثیرا فلم تسمح بذلک نفسه فجمع بنی إسرائیل و قال لهم:یا بنی إسرائیل إن موسی قد أمرکم بکل شئ فاطعتموه، و هو الآن یرید أن یأخذ أموالکم فقالوا له:أنت کبیرنا و سیدنا فمرنا بما شئت،فقال:
آمرکم أن تجیؤوا بفلانة البغی فنجعل لها جعلا علی أن تقذفه بنفسها،فإذا فعلت ذلک خرج علیه بنو إسرائیل و رفضوه فاسترحنا منه،فأتوا بها فجعل لها قارون ألف درهم،
و قیل ألف دینار،و قیل طستا من ذهب،و قیل:حکمها و قال لها:إنی امولک و اخلطک بنسائی علی أن تقذفی موسی بنفسک غدا إذا حضر بنو إسرائیل،فلما أن کان الغد جمع قارون بنی إسرائیل،ثم أتی موسی،فقال له:إن بنی إسرائیل قد اجتمعوا ینتظرون خروجک لتأمرهم و تنهاهم و تبین لهم أعلام دینهم و أحکام شریعتهم،فخرج إلیهم موسی و هم فی براح من الارض،فقام فیهم خطیبا و وعظهم فیما قال:یا بنی إسرائیل من سرق قطعنا یده،و من افتری جلدناه ثمانین،و من زنا و لیست له امراة جلدناه مائة،و من زنا و له امرأة رجمناه حتی یموت،فقال له قارون:و إن کنت أنت؟ قال:و إن کنت أنا،قال قارون:فإن بنی إسرائیل یزعمون أنک فجرت بفلانة،قال:
أنا؟!قال:نعم،قال:ادعوها،فإن قالت فهو کما قالت،فلما أن جاءت قال لها موسی:
یا فلانة إنما أنا فعلت لک ما یقول هؤلاء؟و عظم علیها،و سألها بالذی فلق البحر لبنی إسرائیل و أنزل التوراة علی موسی إلا صدقت،فلما ناشدها تدراکها اللّه بالتوفیق و قالت فی نفسها:لئن احدث الیوم توبة أفضل من أن اوذی رسول اللّه،فقالت:لا، کذبوا،و لکن جعل لی قارون جعلا علی أن أقذفک بنفسی،فلما تکلمت بهذا الکلام سقط فی یده قارون و نکس رأسه و سکت الملا و عرف أنه وقع فی مهلکة،و خر موسی ساجدا یبکی و یقول:یا رب إن عدوک قد آذانی و أراد فضیحتی و شینی،اللهم فإن کنت رسولک فاغضب لی و سلطنی علیه،فأوحی اللّه سبحانه أن ارفع رأسک و مر الارض بما شئت تطعک،فقال موسی:یا بنی إسرائیل إن اللّه تعالی قد بعثنی إلی قارون کما بعثنی إلی فرعون،فمن کان معه فلیثبت مکانه،و من کان معی فلیعتزل، فاعتزلوا قارون و لم یبق معه إلا رجلان،ثم قال موسی علیه السلام:یا أرض خذیهم، فأخذتهم إلی کعابهم،ثم قال:یا أرض خذیهم فأخذتهم إلی رکبهم،ثم قال:یا أرض خذیهم فأخذتهم إلی حقوهم،ثم قال:یا أرض خذیهم فأخذتهم إلی أعناقهم،و قارون و أصحابه فی کل ذلک یتضرعون إلی موسی علیه السلام و یناشده قارون اللّه و الرحم، حتی روی فی بعض الاخبار أنه ناشده سبعین مرة،و موسی فی جمیع ذلک لا یلتفت إلیه لشدة غضبه،ثم قال:یا أرض خذیهم،فانطبقت علیهم الارض،فأوحی اللّه سبحانه إلی موسی:یا موسی ما أفظک!استغاثوا بک سبعین مرة فلم ترحمهم و لم
تغثهم،أما و عزتی و جلالی لو إیای دعونی مرة واحدة لوجدونی قریبا مجیبا.قال قتادة:ذکر لنا أنه یخسف به کل یوم قامة،و أنه یتجلجل فیها و لا یبلغ قعرها إلی یوم القیامة،فلما خسف اللّه تعالی بقارون و صاحبیه أصبحت بنو إسرائیل یتناجون فیما بینهم أن موسی إنما دعا علی قارون لیستبد بداره و کنوزه و أمواله،فدعا اللّه تعالی موسی علیه السلام حتی خسف بداره و أمواله الارض،و أوحی اللّه تعالی إلی موسی:
إنی لا اعبد الارض لاحد بعدک أبدا،فذلک قوله تعالی:فخسفنا به و بداره الارض فما کان من فئة ینصرونه من دون اللّه و ما کان من المنتصرین
(9).به پانوشت قبل مراجعه شود.
(10).ماعون،4-7.
(11).عنکبوت،45: «اُتْلُ مٰا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنَ الْکِتٰابِ وَ أَقِمِ الصَّلاٰةَ إِنَّ الصَّلاٰةَ تَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ لَذِکْرُ اللّٰهِ أَکْبَرُ وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تَصْنَعُونَ».
(12).کافی،ج 2،ص 458؛اعتقادات،شیخ مفید،ص 57؛بحار الانوار،ج 22،ص 402:
«عن أبی عبد اللّه،علیه السلام،قال:جاء رجل إلی أبی ذر فقال:یا أبا ذر ما لنا نکره الموت؟فقال:لانکم عمرتم الدنیا و أخربتم الآخرة فتکرهون أن تنقلوا من عمران إلی خراب.فقال له:فکیف تری قدومنا علی اللّه؟فقال:أما المحسن منکم فکالغائب یقدم علی أهله و أما المسئ منکم فکالآبق یرد علی مولاه،قال:فکیف تری حالنا عند اللّه؟ قال:اعرضوا أعمالکم علی الکتاب،إن اللّه یقول: إِنَّ الْأَبْرٰارَ لَفِی نَعِیمٍ* وَ إِنَّ الْفُجّٰارَ لَفِی جَحِیمٍ. قال:فقال الرجل:فأین رحمة اللّه؟قال:رحمة اللّه قریب من المحسنین».
(13).اعراف،56: «وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً إِنَّ رَحْمَتَ اللّٰهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ»
(14).نساء،18.
(15).دعوات،قطب الدین راوندی،ص 237:قال،صلی اللّه علیه و آله:«ان اللّه یقبل توبة عبده ما لم یغرغر...»؛تفسیر المیزان،ج 4،ص 252:«أن رسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله و سلم،قال:«إن اللّهیقبل توبة عبده أو یغفر لعبده ما لم یقع الحجاب».
(16).یونس،90.
(17).اشاره است به این آیه: «فَأَرٰادَ أَنْ یَسْتَفِزَّهُمْ مِنَ الْأَرْضِ فَأَغْرَقْنٰاهُ وَ مَنْ مَعَهُ جَمِیعاً». إسراء،103.
(18).روم،30: «فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللّٰهِ الَّتِی فَطَرَ النّٰاسَ عَلَیْهٰا لاٰ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللّٰهِ ذٰلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ».
(19).مدثر،38.
(20).توبه،38: «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مٰا لَکُمْ إِذٰا قِیلَ لَکُمُ انْفِرُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ اثّٰاقَلْتُمْ إِلَی الْأَرْضِ أَ رَضِیتُمْ بِالْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا مِنَ الْآخِرَةِ فَمٰا مَتٰاعُ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا فِی الْآخِرَةِ إِلاّٰ قَلِیلٌ».
(21).عادیات،1-8.
(22).رسائل المرتضی،شریف مرتضی،ج 2،ص 216:«قال الرسول الصادق، صلی اللّه علیه و آله و سلم:«حبک الشئ یعمی و یصم»؛نیز در خصال،صدوق،ص 25؛و فتاوی المیسرة،سید علی سیستانی،ص 388،از امام صادق،علیه السلام:«حب الدنیا راس کل خطیئة»؛نیز در نهج البلاغة،خطبه 109:«...و أماتت الدنیا قلبه،و ولهت علیها نفسه،فهو عبد لها،و لمن فی یده شئ منها...».
(23).بقره،43: «وَ أَقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ آتُوا الزَّکٰاةَ وَ ارْکَعُوا مَعَ الرّٰاکِعِینَ»؛ بقره،110: «وَ أَقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ آتُوا الزَّکٰاةَ وَ مٰا تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ»؛ حج،78: «وَ جٰاهِدُوا فِی اللّٰهِ حَقَّ جِهٰادِهِ هُوَ اجْتَبٰاکُمْ وَ مٰا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْرٰاهِیمَ هُوَ سَمّٰاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِنْ قَبْلُ وَ فِی هٰذٰا لِیَکُونَ الرَّسُولُ شَهِیداً عَلَیْکُمْ وَ تَکُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَی النّٰاسِ فَأَقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ آتُوا الزَّکٰاةَ وَ اعْتَصِمُوا بِاللّٰهِ هُوَ مَوْلاٰکُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلیٰ وَ نِعْمَ النَّصِیرُ».
(24).ذخیرة المعاد،محقق سبزواری،ج 3،ص 483،که از کتاب احتجاج اقتباس شده:
«ورد علی توقیع من الشیخ ابی جعفر محمد بن عثمن العمری،قدس اللّه روحه،ابتداء لم یتقدمه سؤال«بسم اللّه الرحمن الرحیم لعنة اللّه و الملائکة و الناس اجمعین علی من استحل من مالنا درهما»؛نیز در المقنعة،شیخ مفید،ص 280:«عن أحدهما، علیهما السلام،قال:«إن أشد ما فیه الناس یوم القیامة أن یقوم صاحب الخمس فیقول:
«یا رب خمسین»،و قد طیبنا ذلک لشیعتنا لتطیب ولادتهم».
(25).حدید،11: «مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضٰاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ کَرِیمٌ»؛ در آیه 19 سوره مزمل به صورت امر «...أَقْرِضُوا اللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً...» آمده است که به خاطر طولانی بودنش همه آن آورده نشد.
(26).اشاره به این آیه است:بقره،177: «لَیْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لٰکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلاٰئِکَةِ وَ الْکِتٰابِ وَ النَّبِیِّینَ وَ آتَی الْمٰالَ عَلیٰ حُبِّهِ ذَوِی الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینَ وَ ابْنَ السَّبِیلِ وَ السّٰائِلِینَ وَ فِی الرِّقٰابِ وَ أَقٰامَ الصَّلاٰةَ وَ آتَی الزَّکٰاةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذٰا عٰاهَدُوا وَ الصّٰابِرِینَ فِی الْبَأْسٰاءِ وَ الضَّرّٰاءِ وَ حِینَ الْبَأْسِ أُولٰئِکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ». نساء،36: «وَ اعْبُدُوا اللّٰهَ وَ لاٰ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً وَ بِذِی الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینِ وَ الْجٰارِ ذِی الْقُرْبیٰ وَ الْجٰارِ الْجُنُبِ وَ الصّٰاحِبِ بِالْجَنْبِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ وَ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ مَنْ کٰانَ مُخْتٰالاً فَخُوراً». بقره،83: «وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَ بَنِی إِسْرٰائِیلَ لاٰ تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّٰهَ وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً وَ ذِی الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینِ وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً وَ أَقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ آتُوا الزَّکٰاةَ ثُمَّ تَوَلَّیْتُمْ إِلاّٰ قَلِیلاً مِنْکُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ».
(27).بقره،110: «وَ أَقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ آتُوا الزَّکٰاةَ وَ مٰا تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ»؛ مزمل،20: «...وَ مٰا تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللّٰهِ...» .
(28).توبه،72: «وَعَدَ اللّٰهُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا وَ مَسٰاکِنَ طَیِّبَةً فِی جَنّٰاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوٰانٌ مِنَ اللّٰهِ أَکْبَرُ ذٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ» ؛صف، 12: «یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ یُدْخِلْکُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ وَ مَسٰاکِنَ طَیِّبَةً فِی جَنّٰاتِ عَدْنٍ ذٰلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ».
(29).مناقب،ابن شهر آشوب،ج 3،ص 359؛نیز در کتاب وسائل الشیعه،ج 12،ص 373؛ و بحار الانوار،ج 47،ص 134(با اختلاف اندک آورده شده):«کان رجل من ملوک أهل الجبل یأتی الصادق فی حجة کل سنة فینزله أبو عبد اللّه،علیه السلام،فی دار من دوره فی المدینة و طال حجه و نزوله فأعطی أبا عبد اللّه عشرة آلاف درهم لیشتری له
دارا و خرج إلی الحج،فلما انصرف قال:جعلت فداک اشتریت لی الدار؟قال:نعم، و أتی بصک فیه:بسم اللّه الرحمن الرحیم هذا ما اشتری جعفر بن محمد الفلان بن فلان الجبلی له دار فی الفردوس حدها الاول رسول اللّه و الحد الثانی أمیر المؤمنین و الحد الثالث الحسن بن علی و الحد الرابع الحسین بن علی،فلما قرأ الرجل ذلک قال:قد رضیت جعلنی اللّه فداک.قال فقال أبو عبد اللّه انی أخذت ذلک المال ففرقته فی ولد الحسن و الحسین و أرجو أن یتقبل اللّه ذلک و یثیبک به الجنة.قال:فانصرف الرجل إلی منزله و کان الصک معه ثم اعتل علة الموت فلما حضرته الوفاة جمع أهله و حلفهم أن یجعلوا الصک معه ففعلوا ذلک،فلما أصبح القوم غدوا إلی قبره فوجدوا الصک علی ظهر القبر مکتوب علیه:و فی ولی اللّه جعفر بن محمد».
(30).فصلت،30.
(31).نهج البلاغه،خطبه 142:«فمن آتاه اللّه مالا فلیصل به القرابة،و لیحسن منه الضیافة، و لیفک به الاسیر و العانی،و لیعط منه الفقیر و الغارم،و لیصبر نفسه علی الحقوق و النوائب ابتغاء الثواب،فإن ففوزا بهذه الخصال شرف مکارم الدنیا و درک فضائل الآخرة إن شاء اللّه»؛و در خطبه 209:«و قد دخل علی العلاء بن زیاد الحارث و هو من أصحابه یعوده فلما رأی سعة داره قال ما کنت تصنع بسعة هذه الدار فی الدنیا.أما أنت إلیها فی الآخرة کنت أحوج،و بلی إن شئت بلغت بها الآخرة تقری فیها الضیف و تصل فیها ارحم،و تطلع منها الحقوق مطالعها،فإذا أنت قد بلغت بها الآخرة».
(32).بقره،261: «مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنٰابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللّٰهُ یُضٰاعِفُ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ».
(33).بقره،261.
(34).تفسیر روح البیان،ج 1،ص 384.(چاپ دار احیاء التراث العربی) فقه الرضا،علی بن بابویه،ص 362:«روی أن رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،قال لعدی بن حاتم:«رفع عن أبیک العذاب الشدید بسخاوة نفسه».
(35).شرح الأسماء الحسنی،ملا هادی سبزواری،ج 2،ص 41:««ارباب القلوب قد امروا بقوله:صلی اللّه علیه و آله:«تخلقوا باخلاق اللّه»؛نیز در بحار الانوار،ج 58،ص
129(بدون ذکر نام معصوم)؛و در شرح اصول کافی،ج 9،ص 372،به صورت کما قیل آورده است.
(36).سعدی شیرازی در بوستان میگوید:
یکی زهره خرج کردن نداشت زرش بود و یارای خوردن نداشت
نه خوردن که خاطر بر آسایدش نه دادی که فردا به کار آیدش
شب و روز در بند زر بود و سیم زر و سیم در بند مرد لئیم
بدانست روزی پسر در کمین که ممسک کجا کرد زر در زمین
ز خاکش برآورد و بر باد داد شنیدم که سنگی در آنجا نهاد
جوانمرد را زر بقایی نکرد به یک دستش آمد به دیگر بخورد
کزین کم زنی بود ناپاک رو کلاهش به بازار و میزر گرو
نهاده پدر چنگ در نای خویش پسر چنگی و نایی آورده پیش
پدر زار و گریان همه شب نخفت پسر بامدادان بخندید و گفت:
زر از بهر خوردن بود ای پدر ز بهر نهادن چه سنگ و چه زر
زر از سنگ خارا برون آورند که با دوستان و عزیزان خورند
زر اندر کف مرد دنیاپرست هنوز ای برادر به سنگ اندرست
چو در زندگانی بدی با عیال گرت مرگ خواهند از ایشان منال
چو چشمار و آنگه خورند از تو سیر که از بام پنجه گز افتی به زیر
بخیل توانگر به دینار و سیم طلسمی است بالای گنجی مقیم
از آن سالها میبماند زرش که لرزد طلسمی چنین بر سرش
به سنگ اجل ناگهش بشکنند به آسودگی گنج قسمت کنند
پس از بردن و گرد کردن چو مور بخور پیش از آنکه خوردت کرم گور
سخنهای سعدی مثال است و پند به کار آیدت گر شوی کاربند
دریغ است از این روی برتافتن کز این روی دولت توان یافتن.
و در انتها گلستان میگوید:دو کس مردند و تحسر بردند:یکی آنکه داشت و نخورد.
و یکی آنکه دانست و نکرد:
کس نبیند بخیل فاضل را که نه در عیب گفتنش کوشد
ور کریمی دو صد گنه دارد کرمش عیبها فروپوشد.
(37).آل عمران،180.
(38).توبه،34: «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ کَثِیراً مِنَ الْأَحْبٰارِ وَ الرُّهْبٰانِ لَیَأْکُلُونَ أَمْوٰالَ النّٰاسِ بِالْبٰاطِلِ وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لاٰ یُنْفِقُونَهٰا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ».
(39).بیتی از منظومه حدیقة الحقیقه از سنایی غزنوی است.
(40).توبه،35.
شیراز،حسینیه عاشقان ثار اللّه دهه دوم رجب 1385
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
یکی از موضوعات بسیار مهمی که قرآن کریم و انبیا و اولیای الهی بدان دعوت کردهاند،رعایت اعتدال و میانهوری در محبتهای مادی و دنیوی است.بر طبق این تعالیم،انسان باید بر رعایت عدالت و حد وسط در اینگونه دوست داشتنها مواظبت نماید، 1 چراکه این دست علاقهها و خواستنها اگر صورت افراط به خود بگیرند وبه تعبیر قرآن کریمبه «محبت شدید» 2 تبدیل شوند،آن محبوب دنیایی را معبود انسان قرار میدهند. 3 به عبارت روشنتر،چنین علاقه مفرطی باطن آدمی را از خدا خالی میکند و آن معشوق را به جای پروردگار محور توجههایش قرار میدهد. 4 در نتیجه،آثار معبودی غیر از اللّه درون انسان را متأثر میسازد و خلقوخوهای او براساس ویژگیهای همان معبود شکل میگیرد و چنین انسانی به یک منبع مولّد اعمال باطل و حیوانی تبدیل میشود. 5 مجموع این اعمال هم شرایطی برای او به وجود خواهد آورد که زندگیاشبه تعبیر قرآن مجیدزندان او خواهد شد 6 و در صورتی که نتواند خودش را در مهلت معین با اعمال صالح و توبه واقعیتوبهای
که امیر المؤمنین،علیه السلام،در نهج البلاغه در باب حکمتها بیان کردهاند 7 -نجات بدهد،آن زندان برای وی ابدی خواهد شد.
امیر المؤمنین،علیه السلام،میفرمایند:کسی که گرفتار چنین زندانی شود که ساختۀ خود اوست و نتواند خود را در مهلت مقرر از بند آن برهاند،نجاتش تا ابد غیر ممکن خواهد شد و از آن بیماری باطن شفا نخواهد یافت:
«ألا و إنه لا فقر بعد الجنة،ألا و إنه لا غنی بعد النار،لا یفک أسیرها و لا یبرأ ضریرها». 8
نه این زندان،که شکل ملکوتیاش در قیامت«دوزخ»است،قابل رهایی است و نه این مرض که به عالم آخرت منتقل شده قابل درمان است.زیرا لازمه درمانپذیر بودن این بیماریها در آخرت این است که بسیاری از آیات قرآن مجید را در اینباره باور نکنیم؛آیاتی که درباره اهل دوزخ میفرماید:
«خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً». 9
اگر این بیماریها در آخرت علاج شوند،دیگر معنی ندارد کسی سالها در جهنم بماند.پس،مفهوم خلود در آتش این است که شفای بیماریهای روانیای که باعث انحرافات عملی و اخلاقی شدهاند،پس از انتقال به عالم دیگر غیر ممکن است.
البته،اگر این بیمار دربند در همین دنیا در مقام آزادی خود برآید، امکان نجاتش فراهم است.قرآن مجید میفرماید:
«یٰا عِبٰادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً». 10
ای بندگان من که بارتکاب گناه بر خود زیادهروی کردید!از رحمت خدا نومید نشوید،یقینا خدا همه گناهان را میآمرزد؛زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است.
زندانیان نفس در همین دنیا میتوانند خود رهایی بخشند،زیرا بیماریهای درونی در این جهان درمانپذیرند.ولی اگر این اسارت تا مرگ انسان ادامه یابد و این بیماریها با او بمانند و به عالم بعد منتقل شوند،راه نجات و درمانی برای آن اسیر بیمار وجود نخواهد داشت.
در تاریخ حیات بشر،همواره بودهاند کسانی که رابطهشان با ماسوی اللّه رابطهای طبیعی،فطری و معمولی بوده است.این رابطه هیچگاه به سر حد عشق شدید نرسیده و محبت ورزیدن به جایی کشانده نشده است که محبوب در مقام معبود قرار گیرد.اینان رابطه طبیعی خود با امور دنیوی را در مسیر مثبت انداختهاند.بدین صورت که کالای دنیا را برای عبادت حق و خدمت به خلق تحصیل کردهاند.این گروهند که در معارف الهی با عنوان«زاهد»معرفی شدهاند. 11
زاهد در این معارف به کسی اطلاق نمیشود که از همه خلق بریده است و کاری به کار دنیا و امور دنیوی ندارد و حوائج جسمانیاش را فقط تا حد ضروریات حیاتی رفع میکند و زندگیاش عبارت از دو لقمه نان خشک و یک لباس مندرس و یک سری عبادات است.چنین زاهدی در آیین اسلام وجود ندارد.
زاهد در فرهنگ اسلام انسانی است که میل،خواسته،شهوت و محبت دنیویاش منطبق بر طبیعت و عدالت است 12 و باید هم اینگونه باشد.
چون اگر این محبت و شهوت و خواسته در وجود انسان نباشد،به دنبال کسب و جذب متاع و ابزار مادی نمیرود.زاهد،در این تعریف،وقتی محبتهای دنیوی را تحصیل کرد،آنها را در طریق عبادت حق و
خدمت خلق به کار میگیرد و ابزارهای مادی را در غیر این دو مسیر مصرف نمیکند.به تعبیر قرآن مجید،زاهد نه«مبذّر»است نه«مسرف»و نه«مترف».
طبق تصریح کلام الهی،مردمی که کالای دنیا را تبذیر میکنند،یعنی در غیر جای خود به مصرف میرسانند،برادران شیطان هستند:
«إِنَّ الْمُبَذِّرِینَ کٰانُوا إِخْوٰانَ الشَّیٰاطِینِ». 13
بیتردید اسراف کنندگان و ولخرجان،برادران شیاطیناند.
گروهی دیگر نیز نعمتهای خدا را مسرفانه یعنی خارج از حد شرعیاش مصرف میکنند؛مثلا،اتومبیلی میخرند به بهای دویست میلیون تومان،مسکنی تهیه میکنند به قیمت دو میلیارد تومان،اثاث زندگی از قبیل فرش و مبلمان و غیره تهیه میکنند به قیمت یک میلیارد تومان.اینها از نظر خداند عالم مسرف هستند و حبّ خداوند شامل حال آنان نمیشود.
«إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ». 14
قطعا خدا اسرافکنندگان را دوست ندارد.
این در حالی است که مردان خدا مرکب و خانه و لباسی در حد نیاز همین تن خاکی تأمین میکنند.
مترفین نیز کسانی هستند که نعمتهای خدا را با قهقهه و خندههای مستانه در گناه و معصیت خرج میکنند. 15
این سه طایفه مردود هستند.اینان کسانی هستند که عشقشان به کالای دنیا افراطی است و متاع دنیا معبود آنهاست.به عبارت دیگر،دنیا آنان را بنده خود کرده است.
حضرت سید الشهداء،علیه السلام،در مدت شش ماهی که در مکه بودند
و در این شهر اقامت داشتند،با مردمان بسیاری در منی و عرفات و دیگر مکانهای مربوط به مناسک حج سخن گفتند یا از طریق آنان نامههای بسیار به اهالی بلاد اسلامی فرستادند و نمایندگانی گسیل کردند و برای نهضت خویش از آنان یاری خواستند،اما از میان چند میلیون مسلمان فقط 72 نفر به ندای ایشان لبیک گفتند.از این نفرات اندک نیز حدود 17 نفر اعضای خانواده خود امام بودند و بقیه کسانی بودند که از کوفه و بصره و مکه و مدینه به حضرت ابی عبد اللّه،علیه السلام،پیوسته بودند.
حال،این پرسش مهم مطرح است که چرا فقط 72 نفر؟
بیتردید،مردمان آن روزگار ماهیت دعوت حضرت را میشناختند و میدانستند که دعوت حضرت فراخواندن به چیزی است که خدا و پیغمبران مردم را بدانها فراخواندهاند.پس چه علتی در کار بود که از میان آنان جز همین یاران معدود کسی پاسخ ایشان را نداد؟
حضرت سید الشهداء،علیه السلام،خود به این سؤال پاسخ دادهاند و دلیل استواری برای آن اقامه فرمودهاند:
«الناس عبید الدنیا»، 16
مردم بنده دنیا و دنیا معبود آنهاست.مردم چنان عشق مفرطی به پول و صندلی و مقام و ملک پیدا کردهاند که این مجموعه در جایگاه معبود قرار گرفته است و آنان هم تبدیل به بنده چنین معبودی شدهاند. 17 مردم اسیر دنیا شده و بند این اسارت چنان قوی و زنجیر این بندگی چنان سنگین است که در مدت شش ماهی که امام دعوتش را با سخنرانی و ارسال نامه و پیک به همگان ابلاغ میکرد،پاسخ شایستهای نشنید.
امیر المؤمنین،علیه السلام،میفرمایند:
«حب الشیء یعمی و یصمّ». 18
عشق افراطی به غیر خدا(انسان را)کور و کر میکند.
آن که با پول نرد عشق میبازد،هرگز به دعوت آیات قرآن درباره زکات و انفاق و صدقات گوش فرانخواهد داد.چنین کسی کر و کور است و آیندهنگر هم نیست.عشقهای افراطی کار انسان را به جایی میرساند که او هیچ ارزشی برای دعوت پروردگار قائل نمیشود و این کمال بدبختی این جنس دوپاست.
علاقه و رابطه زاهدان راستین با متاع و ابزارهای دنیا طبیعی است و در نزدشان نظام کسب و مصرف متاع دنیا بر این مبناست که آن را پاک و حلال به دست آورند و در عبادت ربّ و خدمت به خلق هزینه کنند.
یعنی اگر به محل کسب آنها بروید و بگویید:این مغازه چیست؟ خواهد گفت:مسجد است و من هم عبد اللّه هستم.او در این مسجد که درش به روی دنیا باز است متاعهای پاکیزه را به دست میآورد،با بهرهگیری از آنها بدن خود را سرپا نگاه میدارد تا خداوند را عبادت کند و با درآمد مازاد بر نیاز خود نیز به عباد اللّه خدمت میکند.
این زاهدان راستین چگونه مغازه را مسجد نام مینهند؟پاسخ این است که آنان با امیر المؤمنین،علیه السلام،آشنایی کامل دارند و بر این نکته واقفاند که مولایشان فرموده است:
«الدنیا مسجد أحباء اللّه». 19
وجببهوجب دنیا مسجد عاشقان خداست؛منزل،مغازه،کارخانه و زمین کشاورزی مسجد است.زاهد یک عمر خود را در مسجد میبیند.
مال را نیز از طریق مسجد به دست میآورد.آنچه را هم که کسب کرده خرج بندگی خدا و خدمت به خلق خدا میکند و بعد هم در کمال آرامش دنیا را ترک میکند و وارد عالم آخرت میشود،بدون اینکه هنگام ترک متاع دنیا و بیرون رفتن از آن کمترین دردی حس کند.در روایات آمده است که اینگونه مردم بعد از مردنشان پیمیبرند که
مردهاند؛یعنی وقت مرگشان نمیفهمند که در حال مردناند.
امیر المؤمنین،علیه السلام،میفرماید:مرگ اینان«انتقال من دار إلی دار» است. 20 گویی آنان را از خانهای به خانه دیگر منتقل میکنند.اینان خانه دوم را که میبینند،به یکباره درمییابند که این منزل جدید با خانه نخستین قابل مقایسه نیست؛نه نعمتها،نه عظمت و نه کرامتش.اینان مست از نجلی نور خدا در قلبشان،از سرای دنیا به عالم آخرت میروند و هنگامی که وارد شدند تازه آنجا میفهمند که انتقال پیدا کردهاند.
پیغمبر اسلام درباره اهل زهد از جبرئیل سؤال کرد و به او فرمود:حال درونی و اخلاق اهل زهد را برای من تفسیر کن!جبرئیل نه خصوصیت را برای این دسته از مردم بیان کرد و دو نکته را نیز در کنار این نه ویژگی برای آن حضرت روشن ساخت:
«قلت:یا جبرئیل فما تفسیر الزهد؟قال:الزاهد یحب من یحب خالقه و یبغض من یبغض،خالقه،و یتحرج من حلال الدنیا و لا یلتفت إلی حرامها؛فإن حلالها حساب و حرامها عقاب،و یرحم جمیع المسلمین کما یرحم نفسه،و یتحرج من الکلام کما یتحرج من المیتة التی قد اشتدنتنها،و یتحرج عن حطام الدنیا و زینتها کما یتجنب النار أن تغشاه،و أن یقصر أمله،و کان بین عینیه أجله...».
به راستی،انسان تازه با شنیدن این خصوصیات پیمیبرد زاهدان چه انسانهای باعظمتی هستند!
اولین خصلتی که جبرئیل برای زاهدان بیان میکند درباره محبتهای دنیوی است که اگر صحیح به کار گرفته شوند آثار مطلوبی برای انسان دارند.عرض کرد:جلوههای دنیا قدرت به دام انداختن این صاحبدلان باکرامت را ندارند.
«یحبّ من یحبّ خالقه».
عشق این بزرگواران نسبت به پروردگارشان خیلی شدید است؛
«وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ». 21
آنان که ایمان آوردهاند،محبت و عشقشان به خدا بیشتر و قویتر است.
آنان،بر اثر این محبت شدید،خدا را معبود خود گرفتهاند و از طریق این محبت و معبود گرفتن خدا به تمام کمالات راه پیدا میکنند.این غیر از آن محبت افراطی به غیر خداست که رفتار انسان را وارونه میکند و به جانب بینهایت بطلان و انحطاط سوق میدهد. 22 اهل زهد،بعد از خدا،اگر بخواهند به کسی عشق بورزند،به همین دوستان و عاشقان خدا عشق میورزند:
«یحبّ من یحبّ خالقه».
فقط به دوستان و عاشقان و یاران و حزب خدا عشق میورزند.
جبرئیل گفت:یا رسول اللّه،هنگامی بر دل اینها نظر کنی،خواهی دید که خدا،انبیا،ائمه و اولیایش در دل اینان به صورت نور حاضر هستند؛ نوری که اعمال و اخلاقشان را جهت میدهد.
این گروه از مردم در طول تاریخ در هر شرایط و موقعیتی خود را از گزند وسوسههای مادی و زمینی حفظ کردهاند و برایشان فرقی نداشته که در چه شرایطی از زمان زندگی میکنند.حوادث و جریانهای زمانه نه مانعی برای آنها در توجه به معبود حقیقی بوده و نه بندی برای به اسارت کشیدن آنها محسوب میشده است.حال،میخواهید دنیا پر از ماهواره و سایتهای باطل یا مملو از فساد باشد میخواهید نباشد.
هماکنون،بخشی از تباهی مملکت ما در زمینه روابط پسران و دختران، مردان و زنان،و فساد مکانهایی نظیر پارکها،مراکز آموزشی و...ریشه در محبت افراد جامعه به فرهنگ غربی دارد؛فرهنگی که آمیزهای است از یهودیت و مسیحیت باطل و یا مرکب از صهیونیسم و لائیسم
مسیحینما.کسی که به حضرت زهرا،علیها السلام،علاقه دارد،اهل رعایت محرم و نامحرم است،حافظ حجاب و به جای آورنده شرط عفت و اخلاق و عصمت است و فریفته محبتهای دنیوی نیست.ولی کسی که به زنان و دختران تلآویو و لندن و نیویورک و پاریس علاقه دارد،دوستدار عریانی و بدحجابی،اهل اختلاط با هرزهها و نامحرمان،و نمایشگاهی برای چشمهای آلوده است و امیالش ریشه در محبتهای باطل او به جلوههای دنیایی دارد. 23
فرشتۀ وحی افزود:یا رسول اللّه!این بزرگواران عاشق عاشقان خدا هستند.لذا باید توجه داشت که انسان وقتی محبوبانی همچون انبیا،امیر المومنین،امام صادق،سید الشهدا،و فاطمه زهرا،علیهم السلام،و اولیای الهی دارد،این محبت برانگیزاننده نیکیها و اعمال صالح است و انسان را به راستی دگرگون میکند.
زهدپیشۀ حقیقی با دشمنان خدا،گناهکاران حرفهای و مفسدان رابطه قلبی ندارد و از آنان متنفر است؛لذا به رنگ آنها نیز درنمیآید.او در جامعه اسلامی زندگی میکند،یهودیمسلک نمیشود،به مسیحیت نمیگراید،فرهنگ و ارزشهای لندن و تلآویو و...دلش را نمیرباید.
چون از آنان و اعمال و اخلاقشان نفرت دارد.نفرت دفع میکند و محبت جذب میکند.مسالۀ خواستن و نخواستن است.کسی که آنها را بخواهد بالاجبار به شکل آنها درمیآید و کسی هم که خدا و انبیا را بخواهد قطعا شکل آنان را میپذیرد.
اهل زهد آنقدر درباره حلال دنیا اهل دقت و حزم و تقوا هستند که موضعی وسواسگونه در برابر آن دارند.گویی در نقطهای قرار دارند که
میخواهند از حلال دنیا بگریزند.اینان در عین حال وقتی حلال را به دست میآورند،آن را در دو جا هزینه میکنند:عبادت رب،خدمت خلق.کاری هم به اوضاع زمانه ندارند،چون آنقدر مجذوب پروردگار هستند که به هیچ عنوان جذب جریانات زمانه نمیشوند.
نکتههای بسیار در عبارت«یتحرج من حلال الدنیا»نهفته است.درباره اهمیت مساله کسب حلال،به چشم خودم عبرتهایی مشاهده کردهام و با حوادثی برخورد داشتهام که تردید دارم باورپذیر باشند.زیرا باور کردن چنین اموری در زمانه ما دیگر خیلی سخت شده است.
تقوا و وسواس زاهدان درباره حلالهای دنیاست نه حرامهایش.هر چه تاکنون شنیدهایم این بوده که اینان درباره حرام دنیا وسواس دارند که نکند حرامی وارد زندگیشان شود.بسیار شنیدهایم که همهجا گفتهاند پرهیزکاران از گشتن به گرد امور حرام پرهیز میکنند و به دنبال محرمات نمیروند،اما در این روایت جبرئیل به پیغمبر میگوید این گروه در استفاده از حلال دنیا نیز احتیاط میکنند.یعنی نگاه شگفتی به حلال دنیا دارند،گویی از ترس و احتیاط با حلالها روبهرو میشوند.
وقتی هم آن را پس از این همه احتیاط به دست میآورند،فقط در عبادت حق و خدمت خلق به مصرف میرسانند.اصلا،زندگی متقّیان چیزی جز عبادت و خدمت نیست و این دو نیز از هم جدا نیستند؛ آن چنانکه گفتهاند:عبادت به جز خدمت خلق نیست. 24
ویژگی دیگر این بزرگواران این است که تا آخر عمر به حرام دنیا توجه ندارند و التفات به حرام حتی به ذهنشان هم خطور نمیکند.اینان چقدر از حرام دورند!گویی اصلا حرامی در این عالم وجود ندارد که به ذهنشان بیاید و توجهشان را جلب کند.
جبرئیل سپس به پیغمبر عرض کرد:«فإنّ حلالها حساب»؛یعنی خداوند حلال دنیا را در قیامت به پای اینها حساب میکند و پاداش میدهد و این هم از کرم و بزرگواری پروردگار است.خدا در روز قیامت ارتزاق حلال این گروه از مردم را محاسبه میکند و پاداش زحمت کشیدن و عرق ریختن برای کسب حلال را به آنها میدهد.
«و حرامها عقاب»؛یعنی اینان حرام را خود آتش دوزخ میبینند.
همچنانکه قرآن کریم نیز تصریح میکند،حرام آتش است:
«إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوٰالَ الْیَتٰامیٰ ظُلْماً إِنَّمٰا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نٰاراً». 25
بیتردید کساین که اموال یتیمان را به ستم میخورند،فقط در شکمهای خود آتش میخورند.
پرهیزکاران آنچنان به حرام بیالتفات هستند که گویی در این عالم حرامی وجود ندارد که ذهن آنان را به خود مشغول کند،چون میدانند حرام منتهی به آتش قیامت است.
دریغم میآید در اینجا واقعهای را نقل نکنم.داستان عجیبی است و واسطه هم ندارد؛یعنی کسی که این واقعیت برایش اتفاق افتاده بود آن را برایم نقل کرد.من در عمرماز هفده یا هجده سالگی تاکنون- قریب پنج انسان چشمدار دیدهام و نه بیشتر.چشمداران یعنی کسانی که آفریدگار مهربان به خاطر پاکی و تقوای فوق العادهشان به آنان رخصت داده تا اسراری را با چشم خود ببینند؛اسراری که برای دیگران در پرده است و قادر به دیدنش نیستند.
ساعت شش صبح یکی از روزهای دهه فاطمیه،به مسجدی در تهران دعوت شدم.برای نخستینبار بود که در آن مسجد منبر میرفتم.وقتی به مسجد رسیدم نمازگزاران تشهد نماز صبح را میخواندند.پس از
سلام نماز،بازاری مؤمنی در انتهای مسجد رو به قبله نشست و آیاتی از قرآن تلاوت کرد و مردم با شنیدن تلاوت او گریه کردند.
چه گلوهایی،چه صداهایی،و چه ارتباطهایی!هرچه این قبیل افراد در جامعه ما کم میشوند،بلاها و مصائب هم فزونی میگیرد.چه بسیار در روایات آمده است که رحمت الهی به خاطر اینان شامل همگان میشود و اگر این گروه نباشند،خداوندهمه را به عذاب مبتلا میکند. 26
وقتی تلاوت ایشان تمام شد،من به طرف منبر رفتم و امام جماعت هم به سمت در ورودی مسجد رفت و روبهروی منبر نشست.از آنجا که خدای مهربان توفیق داده بود از نوجوانی افراد فوق العاده را ببینم،تا حدی با این چهرهها آشنا بودم،لذا هنگامی که از بالای منبر نگاهم به این امام جماعت افتاد،متوجه شدم او متعلق به این دنیا نیست؛به همان معنایی که در مباحث پیش ذکر شد.
او در زمرۀ نیکانی بود که جسم خاکیشان در این دنیاست،اما خودشان در جوار حق زندگی میکنند و هیچ زنجیری نمیتواند اسیرشان کند. 27
الغرض،دریافتم که این امام جماعت انسان دیگری است.روی منبر دائم در این فکر بودم که وقتی از منبر به زیر آمدم با ایشان حرف بزنم، اما نمیدانستم او در اولین برخوردمان حاضر به سخن گفتن با من خواهد بود یا خیر؟چون به فرموده حضرت رضا،علیه السلام،یکی از خصوصیات این عده«صمت و سکوت»است؛ 28 مگر اینکه کسی نکته مثبتی از آنها بپرسد و آنها هم جوابی بدهند که در قیامت گرفتار نباشند.برایم پیش آمده بود که گاهی از بعضی از ایشان چیزی بپرسم، اما گفته بودند:جوابی نداریم.چون اگر حرفی بزنیم به پایمان مینویسند و ما در روز قیامت توان پاسخگویی نداریم.
نقل شده است که شخصی پیغمبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله،را در مکاشفهای ملاقات کرد و از ایشان پرسید:چه کنم در قیامت کاری به کارم نداشته باشند؟حضرت فرمود:اگر چنین میخواهی،لب فروبند. 29
توجه به این واقعیات روشن میسازد که سخن گفتن چه مسئولیت سنگینی دارد.شاید برای همین است که بزرگان همواره برای سکوت فضیلتی بیش از کلام قائل شدهاند.
ما نیز باید به این نکته واقف باشیم که انبیا و اولیای خدا بیش از ما شایستگی سخن گفتن داشتند،ولی کم لب به سخن میگشودند،چون وقوف کامل به مسئولیت سخن گفتن داشتند.نود درصد حرفهای ما مستوجب آتش دوزخ است،چراکه افسار سخنمان را در دست نداریم و آن را اغلب به دست شیطان میسپاریم.آن ده درصد دیگر نیز بر ما بخشوده میشود وگرنه تمام حرفهای ما گناهآلود است و ما را مستحق عقوبت میکند.پس باید لب از سخن فروبندیم و همواره سعی کنیم سراپا گوش باشیم و بشنویم و اطاعت کنیم؛چنانکه قرآن میفرماید:
«آمَنَ الرَّسُولُ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ مَلاٰئِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لاٰ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا». 30
پیامبر به آنچه از پروردگارش به او نازل شده ایمان آورده،و مؤمنان همگی به خدا و فرشتگان و کتابها و پیامبرانش ایمان آوردهاند و براساس ایمان استوارشان گفتند:ما میان هیچیک از پیامبران او فرق نمیگذاریم.و گفتند:
شنیدیم و اطاعت کردیم.
وقتی سخنانم به پایان رسید و از منبر فروآمدم،نزد او نشستم.نشان بزرگی و عظمت او ناصیهاش پیدا بود و من آن را حس میکردم.
ز راه نسبت هر روح با روح دری از آشنایی هست مفتوح
میان آن دو دل کاین در بود باز بود در راه دائم قاصد راز. 31
بدان آشنای بدان هستند و از خوبان هیچ درک نمیکنند.خوبان نیز در
حد خوبی خود با خوبان آشنایند و به اندازه معرفت خود توشههایی از خوبی آنان برمیگیرند:کند همجنس با همجنس پرواز.
سلامی کردم و گفتم:حاضرید با من سخن بگویید؟بیکلام بر من نظری افکند و از نگاهش دانستم که پاسخش منفی نیست.از سنین عمرش پرسیدم،گفت:در آستانه نود.گفتم:از نتیجه عمرتان برایم میگویید؟گفت:فقط چیزهایی.(منظورش این بود که دیگر هیچ مپرس! امروز حاجتت را برآورده میکنم،همان برایت بس باشد).
بعد ادامه داد:اصالتا اهل کویرم؛دهی بین نائین و اصفهان.از روزی که به دنیا آمدم والدینم عشق خدا و انبیا و عالمان شیعه را در نهاد من کاشتند.در دوره کودکیام عالمی را شناختم که از راهی دور میآمد و شبهای ماه رمضان و دهه عاشورا برای ما درس دین میگفت.من پای منبر آن عالم،دیندار شدم.برنامهای برای خودم مقرر کرده بودم.بدین ترتیب که هر روز بعد از نماز صبح به گورستان میرفتم و بر مردگان روستا فاتحه میخواندم.سپس،نگاهی به قبرها میکردم و درس میگرفتم که ما هم اینجا ماندنی نیستیم و مال و مقام و هوسهامان هم ماندنی نیست.عاقبت ما میمانیم و این گور.صبحها،روحم از این تأملات لذت میبرد و سبکبار میشدم.
در آن ایام،خانی در منطقه ما زندگی میکرد که 7-8 پارچه آبادی را غارت میکرد و زراعت و احشام مردم از دست او در امان نبود.دستش نیز با ژاندارمهای اواخر عهد قاجاریه در یک پیاله بود و مردم توان ایستادگی در برابر زورگوییهای او را نداشتند.
غروب یک روز که من گوسفندها را از صحرا برمیگرداندم،مردم ده را بسیار شاکر و شادمان دیدم.از پدرم پرسیدم:چه اتفاقی افتاده؟گفت:
خان مرده است و پیکرش را آوردهاند دفن کنند.
فردا که در تاریک و روشن سحر به عادت هر روز بعد از نماز به سوی قبرستان رفته بودم،با چنان صحنه غریبی مواجه شدم که هوش از سرم برد:آتشی فروزان دیدم که از آن گور تازه به آسمان شعله میکشید.
(بدین سبب است که ارتکاب محرمات به ذهن اهل خدا خطور نمیکند، چون میبیند که حرام آتش است).غش کردم و وقتی به هوش آمدم که آفتاب طلوع کرده بود.
نالان به خانه برگشتم و به والدینم گفتم:به من اجازه بدهید بروم دنبال تحصیل علم دین!پدرم گفت:من حرفی ندارم،اما توان پرداخت خرج تحصیلت را ندارم.گفتم:چیزی نمیخواهم،فقط اجازه بدهید!گفت:در پناه خدا!برو.
فردای آن روز،پای پیاده از روستایمان عازم کربلا شدم و پنجاه سال در جوار حرم حضرت سید الشهدا،علیه السلام،به تحصیل و تدریس و عبادت حق و خدمت خلق پرداختم.
«و یرحم جمیع المسلمین کما یرحم نفسه».
و به تمام مردم مهر میورزد،آن چنانکه به خودش محبت دارد.
انسانهای اهل خدا همه را مثل خودشان میبینند و سود و زیان مسلمانان دیگر را فارق از سود و زیان خویش نمیدانند.آنان با هیچ مسلمانی احساس بیگانگی نمیکنند.
«و یتحرج من الکلام کما یتحرج من المیتة التی قد اشتدنتنها».
انسانهای با خدا از هرچه سخن غیر خداست فراریاند؛مانند گریز از لاشهای که بویش مشام را میآزارد.
«و یتحرج عن حطام الدینا و زینتها کما یتجنب النار أن تغشاه».
آنان از حطام دنیا و از هرچه که آن را حق خود نمیدانند گریزانند؛ مانند اجتناب از آتشی که میترسند سراپایشان را فرابگیرد.
«و أن یقصر أمله» مردان خدا آمال و آرزوهای دست نایافتنی ندارند و هرچه آرزو دارند مثبت و دست یافتنی است.
«و کان بین عینیه أجله».
مرگ شب و روز پیشاپیش چشمشان است.
مردان خدا خود را مسافران این دنیا میدانند.مسافرانی که حضورشان در این سرای خاکی مؤجّل و موقت است.انسانی که خود را مسافر چند روزۀ این سرای سپنج میداند،به گناه میل نخواهد کرد و بر حقوق دیگران هم چشم طمع نخواهد دوخت.
(1).آیات قرآن به تبیین ماهیت دنیا و دلبستگی به آن پرداختهاند تا انسانهای عاقل از دلبستگی به آن دست بردارند و اعتدال را در دنیا حفظ کنند.از جمله این آیات:
«کُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ الْمَوْتِ وَ إِنَّمٰا تُوَفَّوْنَ أُجُورَکُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النّٰارِ وَ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فٰازَ وَ مَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا إِلاّٰ مَتٰاعُ الْغُرُورِ* لَتُبْلَوُنَّ فِی أَمْوٰالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ وَ لَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ مِنَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا أَذیً کَثِیراً وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ ذٰلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ». آل عمران،185-186.
«یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُبَیِّنَ لَکُمْ وَ یَهْدِیَکُمْ سُنَنَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ یَتُوبَ عَلَیْکُمْ وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ* وَ اللّٰهُ یُرِیدُ أَنْ یَتُوبَ عَلَیْکُمْ وَ یُرِیدُ الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الشَّهَوٰاتِ أَنْ تَمِیلُوا مَیْلاً عَظِیماً* یُرِیدُ اللّٰهُ أَنْ یُخَفِّفَ عَنْکُمْ وَ خُلِقَ الْإِنْسٰانُ ضَعِیفاً* یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَأْکُلُوا أَمْوٰالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبٰاطِلِ إِلاّٰ أَنْ تَکُونَ تِجٰارَةً عَنْ تَرٰاضٍ مِنْکُمْ وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ بِکُمْ رَحِیماً* وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ عُدْوٰاناً وَ ظُلْماً فَسَوْفَ نُصْلِیهِ نٰاراً وَ کٰانَ ذٰلِکَ عَلَی اللّٰهِ یَسِیراً * إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئٰاتِکُمْ وَ نُدْخِلْکُمْ مُدْخَلاً کَرِیماً».
نساء،26-31.
«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَخُونُوا اللّٰهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَمٰانٰاتِکُمْ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ* وَ اعْلَمُوا أَنَّمٰا أَمْوٰالُکُمْ وَ أَوْلاٰدُکُمْ فِتْنَةٌ وَ أَنَّ اللّٰهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِیمٌ* یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللّٰهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقٰاناً وَ یُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئٰاتِکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ وَ اللّٰهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ». انفال، 27-29.
«وَ مٰا أَمْوٰالُکُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُکُمْ بِالَّتِی تُقَرِّبُکُمْ عِنْدَنٰا زُلْفیٰ إِلاّٰ مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَأُولٰئِکَ لَهُمْ جَزٰاءُ الضِّعْفِ بِمٰا عَمِلُوا وَ هُمْ فِی الْغُرُفٰاتِ آمِنُونَ». سبإ،37.
«إِنَّمَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا یُؤْتِکُمْ أُجُورَکُمْ وَ لاٰ یَسْئَلْکُمْ أَمْوٰالَکُمْ».
محمد،36.
«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تُلْهِکُمْ أَمْوٰالُکُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللّٰهِ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْخٰاسِرُونَ». منافقون،9.
«إِنَّمٰا أَمْوٰالُکُمْ وَ أَوْلاٰدُکُمْ فِتْنَةٌ وَ اللّٰهُ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِیمٌ». تغابن،15.
(2).عادیات،8: «وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدِیدٌ».
(3).این آیات به همین مطلب اشاره دارند:
«اَللّٰهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیٰاؤُهُمُ الطّٰاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمٰاتِ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ». بقره،257.
«لاٰ یَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْکٰافِرِینَ أَوْلِیٰاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ فَلَیْسَ مِنَ اللّٰهِ فِی شَیْءٍ إِلاّٰ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقٰاةً وَ یُحَذِّرُکُمُ اللّٰهُ نَفْسَهُ وَ إِلَی اللّٰهِ الْمَصِیرُ». آل عمران،28.
«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تُطِیعُوا الَّذِینَ کَفَرُوا یَرُدُّوکُمْ عَلیٰ أَعْقٰابِکُمْ فَتَنْقَلِبُوا خٰاسِرِینَ* بَلِ اللّٰهُ مَوْلاٰکُمْ وَ هُوَ خَیْرُ النّٰاصِرِینَ». آل عمران،149-150.
«إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِکَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّٰهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاٰلاً بَعِیداً* إِنْ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاّٰ إِنٰاثاً وَ إِنْ یَدْعُونَ إِلاّٰ شَیْطٰاناً مَرِیداً* لَعَنَهُ اللّٰهُ وَ قٰالَ لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبٰادِکَ نَصِیباً مَفْرُوضاً* وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ وَ لَأُمَنِّیَنَّهُمْ وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَیُبَتِّکُنَّ آذٰانَ الْأَنْعٰامِ وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللّٰهِ وَ مَنْ یَتَّخِذِ الشَّیْطٰانَ وَلِیًّا مِنْ دُونِ اللّٰهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرٰاناً مُبِیناً* یَعِدُهُمْ وَ یُمَنِّیهِمْ وَ مٰا یَعِدُهُمُ الشَّیْطٰانُ إِلاّٰ غُرُوراً* أُولٰئِکَ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ لاٰ یَجِدُونَ عَنْهٰا مَحِیصاً». نساء،116-121.
«بَشِّرِ الْمُنٰافِقِینَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذٰاباً أَلِیماً* اَلَّذِینَ یَتَّخِذُونَ الْکٰافِرِینَ أَوْلِیٰاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ أَ یَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلّٰهِ جَمِیعاً». نساء،138-139.
«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا الْکٰافِرِینَ أَوْلِیٰاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ أَ تُرِیدُونَ أَنْ تَجْعَلُوا لِلّٰهِ عَلَیْکُمْ سُلْطٰاناً مُبِیناً* إِنَّ الْمُنٰافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النّٰارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِیراً». نساء،144-145.
«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَ النَّصٰاریٰ أَوْلِیٰاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیٰاءُ بَعْضٍ وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الظّٰالِمِینَ». مائده،51.
«قُلْ أَ غَیْرَ اللّٰهِ أَتَّخِذُ وَلِیًّا فٰاطِرِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ یُطْعِمُ وَ لاٰ یُطْعَمُ قُلْ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ وَ لاٰ تَکُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِکِینَ». انعام،14.
«وَ ذَرِ الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا وَ ذَکِّرْ بِهِ أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِمٰا کَسَبَتْ لَیْسَ لَهٰا مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَلِیٌّ وَ لاٰ شَفِیعٌ وَ إِنْ تَعْدِلْ کُلَّ عَدْلٍ لاٰ یُؤْخَذْ مِنْهٰا أُولٰئِکَ
اَلَّذِینَ أُبْسِلُوا بِمٰا کَسَبُوا لَهُمْ شَرٰابٌ مِنْ حَمِیمٍ وَ عَذٰابٌ أَلِیمٌ بِمٰا کٰانُوا یَکْفُرُونَ* قُلْ أَ نَدْعُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ مٰا لاٰ یَنْفَعُنٰا وَ لاٰ یَضُرُّنٰا وَ نُرَدُّ عَلیٰ أَعْقٰابِنٰا بَعْدَ إِذْ هَدٰانَا اللّٰهُ کَالَّذِی اسْتَهْوَتْهُ الشَّیٰاطِینُ فِی الْأَرْضِ حَیْرٰانَ لَهُ أَصْحٰابٌ یَدْعُونَهُ إِلَی الْهُدَی ائْتِنٰا قُلْ إِنَّ هُدَی اللّٰهِ هُوَ الْهُدیٰ وَ أُمِرْنٰا لِنُسْلِمَ لِرَبِّ الْعٰالَمِینَ» .انعام،70-71.
(4).بحار الأنوار،ج 67،ص 25:«قال الصادق،علیه السلام:«القلب حرم اللّه فلا تسکن حرم اللّه غیر اللّه».
(5).نهج البلاغه،خطبه 7:«اتخذوا الشیطان لامرهم ملاکا،و اتخذهم له أشراکا،فباض و فرخ فی صدورهم،و دب و درج فی حجورهم.فنظر بأعینهم و نطق بألسنتهم.فرکب بهم الزلل و زرین لهم الخطل فعل من قد شرکه الشیطان فی سلطانه و نطق بالباطل علی لسانه».
(6).در قرآن در این مورد این تعابیر آمده است:اعراف،157: «اَلَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْرٰاةِ وَ الْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهٰاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبٰاتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبٰائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلاٰلَ الَّتِی کٰانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»؛ نیز رعد،5: «وَ إِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ أَ إِذٰا کُنّٰا تُرٰاباً أَ إِنّٰا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ أُولٰئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ وَ أُولٰئِکَ الْأَغْلاٰلُ فِی أَعْنٰاقِهِمْ وَ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ». نیز این آیه: «کُلُّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ». مدثر، 38.
(7).نهج البلاغه،حکمت 417:«قال،علیه السلام،لقائل قال بحضرته أستغفر اللّه:«ثکلتک أمک أتدری ما الاستغفار؟الاستغفار درجة العلیین،و هو اسم واقع علی ستة معان:
أولها الندم علی ما مضی؛و الثانی العزم علی ترک العود إلیه أبدا؛و الثالث أن تؤدی إلی المخلوقین حقوقهم حتی تلقی اللّه أملس لیس علیک تبعة؛و الرابع أن تعمد إلی کل فریضة علیک ضیعتها فتؤدی حقها؛و الخامس أن تعمد إلی اللحم الذی نبت علی السحت فتذیبه بالاحزان حتی تلصق الجلد بالعظم و ینشأ بینهما لحم جدید؛و السادس أن تذیق الجسم ألم الطاعة کما أذقته حلاوة المعصیة فعند ذلک تقول أستغفر اللّه».
(8).شرح اصول کافی،مولی محمد صالح مازندرانی،ج 9،ص 115؛بحار الانوار،ج 65، ص 212؛و ثلاثیات الکلینی،شیخ امین عاملی،ص 322:«حضرت علی، علیه السلام،ضمن وصیت اصحاب میفرماید:«...و اعلموا أن الهالک من هلک دینه و الحریب من حرب دینه،ألا و إنه لا فقر بعد الجنة،ألا و إنه لا غنی بعد النار،لا یفک أسیرها و لا یبرأ ضریرها».
(9).بقره،162؛آل عمران،88؛نساء،169؛انعام،128؛توبه،68؛هود،107؛نحل،29؛ احزاب،65؛زمر،72؛غافر،76؛حشر،17؛تغابن،10؛طلاق،11؛جن،23؛ بینه،6.
(10).زمر،53.
(11).درباره زهد روایت از حد فزون وارد شده است.از جمله این روایات:
-میزان الحکمة،ج 2،ص 905:
الإمام علی(علیه السلام):انظروا إلی الدنیا نظر الزاهد فیها،فإنها عن قلیل تزیل الساکن، و تفجع لمترف فلا یغرنکم.
عنه(علیه السلام):انظروا إلی الدنیا نظر الزاهد المفارق،فإنها تزیل الثاوی الساکن، و تفجع المترف الآمن،لا یرجی منها ما ولی فأدبر،و لا یدری ما هو آت منها فیستنظر.
عنه(علیه السلام):اجعل الدنیا شوکا،و انظر أین تضع قدمک منها،فإن من رکن إلیها خذلته،و من أنس فیها أوحشته،و من یرغب فیها أوهنته.
عنه(علیه السلام):انظر إلی الدنیا نظر الزاهد المفارق،و لا تنظر إلیها نظر العاشق الوامق.
عنه(علیه السلام):انظروا إلی الدنیا نظر الزاهدین فیها الصارفین عنها،فإنها و اللّه عما قلیل تزیل الثاوی الساکن،و تفجع المترف الآمن.
عنه(علیه السلام):اوصیکم بالرفض لهذه الدنیا التارکة لکم،و إن لم تحبوا ترکها...فلا تنافسوا فی عز الدنیا و فخرها،و لا تعجبوا بزینتها و نعیمها،و لا تجزعوا من ضرائها و بؤسها،فإن عزها و فخرها إلی انقطاع،و إن زینتها و نعیمها إلی زوال،و ضرائها و بؤسها إلی نفاد(نفاذ).
-میزان الحکمة،ج 2،ص 1167:
الإمام علی(علیه السلام):الزهد کله فی کلمتین من القرآن،قال اللّه تعالی:* (لِکَیْلاٰ تَأْسَوْا عَلیٰ مٰا فٰاتَکُمْ...) *فمن لم یأس علی الماضی و لم یفرح بالآتی فهو الزاهد.
عنه(علیه السلام):الزهد کلمة بین کلمتین من القرآن،قال اللّه تعالی* (لِکَیْلاٰ تَأْسَوْا...) *فمن لم یأس علی الماضی،و لم یفرح بالآتی فقد أخذ الزهد بطرفیه.
الإمام علی(علیه السلام):أیها الناس إنما الناس ثلاثة:زاهد،و راغب،و صابر،فأما الزاهد فلا یفرح بشئ من الدنیا أتاه،و لا یحزن علی شئ منها فاته،و أما الصابر فیتمناها بقلبه فإن أدرک منها شیئا صرف عنها نفسه لما یعلم من سوء عاقبتها،و أما الراغب فلا یبالی من حل أصابها أم من حرام.
رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله):الزهد فی الدنیا قصر الأمل،و شکر کل نعمة،و الورع عن کل ما حرم اللّه.
عنه(صلی اللّه علیه و آله):الزهد لیس بتحریم الحلال و لکن أن یکون بما فی یدی اللّه أوثق منه بما فی یدیه.
الإمام الصادق(علیه السلام):لیس الزهد فی الدنیا باضاعة المال،و لا بتحریم الحلال،بل الزهد فی الدنیا أن لا تکون بما فی یدک أوثق منک بما فی ید اللّه عز و جل.
رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله):الزهادة فی الدنیا لیست بتحریم الحلال و لا إضاعة المال،و لکن الزهادة فی الدنیا أن لا تکون بما فی یدیک أوثق منک بما فی ید اللّه، و أن تکون فی ثواب المصیبة إذا أنت اصبت بها أرغب منک فیها لو أنها أبقیت لک.
(12).کافی،ج 5،ص 70؛معانی الاخبار،شیخ صدوق،ص 252؛تهذیب الاحکام،شیخ طوسی،ج 6،ص 327؛منتهی المطلب(ط.ق)،علامه حلی،ج 2،ص 1031:«ابو عبد اللّه،علیه السلام:«لیس الزهد فی الدنیا باضاعة المال و لا تحریم الحلال بل الزهد فیها ان لا تکون بما فی یدک اوثق بما عند اللّه عز و جل».
(13).إسراء،27: «إِنَّ الْمُبَذِّرِینَ کٰانُوا إِخْوٰانَ الشَّیٰاطِینِ وَ کٰانَ الشَّیْطٰانُ لِرَبِّهِ کَفُوراً».
(14).انعام،141: «وَ هُوَ الَّذِی أَنْشَأَ جَنّٰاتٍ مَعْرُوشٰاتٍ وَ غَیْرَ مَعْرُوشٰاتٍ وَ النَّخْلَ وَ الزَّرْعَ مُخْتَلِفاً أُکُلُهُ وَ الزَّیْتُونَ وَ الرُّمّٰانَ مُتَشٰابِهاً وَ غَیْرَ مُتَشٰابِهٍ کُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ إِذٰا أَثْمَرَ وَ آتُوا حَقَّهُ
یَوْمَ حَصٰادِهِ وَ لاٰ تُسْرِفُوا إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ»؛ نیز اعراف،31: «یٰا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ وَ کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لاٰ تُسْرِفُوا إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ».
(15).واژه مترفین یکبار در قرآن و در وصف اصحاب شمال آمده است: «وَ أَصْحٰابُ الشِّمٰالِ مٰا أَصْحٰابُ الشِّمٰالِ* فِی سَمُومٍ وَ حَمِیمٍ* وَ ظِلٍّ مِنْ یَحْمُومٍ* لاٰ بٰارِدٍ وَ لاٰ کَرِیمٍ* إِنَّهُمْ کٰانُوا قَبْلَ ذٰلِکَ مُتْرَفِینَ* وَ کٰانُوا یُصِرُّونَ عَلَی الْحِنْثِ الْعَظِیمِ* وَ کٰانُوا یَقُولُونَ أَ إِذٰا مِتْنٰا وَ کُنّٰا تُرٰاباً وَ عِظٰاماً أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ* أَ وَ آبٰاؤُنَا الْأَوَّلُونَ* قُلْ إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ* لَمَجْمُوعُونَ إِلیٰ مِیقٰاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ* ثُمَّ إِنَّکُمْ أَیُّهَا الضّٰالُّونَ الْمُکَذِّبُونَ* لَآکِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ* فَمٰالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ* فَشٰارِبُونَ عَلَیْهِ مِنَ الْحَمِیمِ* فَشٰارِبُونَ شُرْبَ الْهِیمِ* هٰذٰا نُزُلُهُمْ یَوْمَ الدِّینِ* نَحْنُ خَلَقْنٰاکُمْ فَلَوْ لاٰ تُصَدِّقُونَ* أَ فَرَأَیْتُمْ مٰا تُمْنُونَ* أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخٰالِقُونَ* نَحْنُ قَدَّرْنٰا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ وَ مٰا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ* عَلیٰ أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثٰالَکُمْ وَ نُنْشِئَکُمْ فِی مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ* وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولیٰ فَلَوْ لاٰ تَذَکَّرُونَ* أَ فَرَأَیْتُمْ مٰا تَحْرُثُونَ* أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزّٰارِعُونَ * لَوْ نَشٰاءُ لَجَعَلْنٰاهُ حُطٰاماً فَظَلْتُمْ تَفَکَّهُونَ* إِنّٰا لَمُغْرَمُونَ* بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ* أَ فَرَأَیْتُمُ الْمٰاءَ الَّذِی تَشْرَبُونَ* أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ* لَوْ نَشٰاءُ جَعَلْنٰاهُ أُجٰاجاً فَلَوْ لاٰ تَشْکُرُونَ* أَ فَرَأَیْتُمُ النّٰارَ الَّتِی تُورُونَ* أَ أَنْتُمْ أَنْشَأْتُمْ شَجَرَتَهٰا أَمْ نَحْنُ الْمُنْشِؤُنَ* نَحْنُ جَعَلْنٰاهٰا تَذْکِرَةً وَ مَتٰاعاً لِلْمُقْوِینَ* فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ الْعَظِیمِ».
واقعه،41-74.در تفاسیر درباره این آیه آمده است:
-التبیان،شیخ طوسی،ج 9،ص 500:«و قوله "إِنَّهُمْ کٰانُوا قَبْلَ ذٰلِکَ مُتْرَفِینَ" قال ابن عباس:معناه إنهم کانوا فی الدنیا متنعمین.و قوله "وَ کٰانُوا یُصِرُّونَ عَلَی الْحِنْثِ الْعَظِیمِ " قال قتادة و مجاهد کانوا یقیمون علی الذنب العظیم،و لا یتوبون منه،و لا یقلعون عنه.
و قال الحسن و الضحاک و ابن زید:کانوا یقیمون علی الشرک العظیم.و قیل:اصرارهم علی الحنث هو ما بینه اللّه تعالی فی قوله "وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَیْمٰانِهِمْ لاٰ یَبْعَثُ اللّٰهُ مَنْ یَمُوتُ" و الاصرار الاقامة علی الامر من جهة العزم علی فعله،فالاسرار علی الذنب نقیض التوبة منه،و الحنث نقض العهد المؤکد بالحلف،فهؤلاء ینقضون العهود التی یلزمهم الوفاء بها،و یقمون علی ذلک غیر تائبین منه،و وصف الذنب بأنه عظیم أنه اکبر من غیره مما هو أصغر منه من الذنوب».
-تفسیر مجمع البیان،شیخ طوسی،ج 9،ص 368:«ثم ذکر سبحانه أعمالهم التی أوجبت لهم هذا فقال: (إِنَّهُمْ کٰانُوا قَبْلَ ذٰلِکَ مُتْرَفِینَ) أی کانوا فی الدنیا متنعمین،عن ابن عباس.و ذلک أن عذاب المترف أشد ألما.و بین سبحانه أن الترف ألهاهم عن الإنزجار،و شغلهم عن الإعتبار و کانوا یترکون الواجبات طلبا لراحة أبدانهم: (وَ کٰانُوا یُصِرُّونَ عَلَی الْحِنْثِ الْعَظِیمِ) أی الذنب العظیم،عن مجاهد و قتادة.و الإصرار:أن یقیم علیه،فلا یقلع عنه،و لا یتوب منه.و قیل:الحنث العظیم الشرک أی:لا یتوبون عنه، عن الحسن و الضحاک.و ابن زید.و قیل:کانوا یحلقون لا یبعث اللّه من یموت،و إن الأصنام أنداد اللّه،عن الشعبی و الأصم».
-تفسیر الصافی،فیض کاشانی،ج 5،ص 125:«إنهم کانوا قبل ذلک مترفین منهمکین فی الشهوات و کانوا یصرون علی الحنث العظیم الذنب العظیم قیل یعنی الشرک.
-تفسیر المیزان،علامه طباطبائی،ج 19،ص 124:«قوله تعالی: "إِنَّهُمْ کٰانُوا قَبْلَ ذٰلِکَ مُتْرَفِینَ" تعلیل لاستقرار أصحاب الشمال فی العذاب،و الاشاره بذلک إلی ما ذکر من عذابهم یوم القیامة،و إتراف النعمة الانسان إبطارها و إطغاؤها له،و ذلک إشغالها نفسه بحیث یغفل عما وراءها فکون الانسان مترفا تعلقه بما عنده من نعم الدنیا و ما یطلبه منها سواء کانت کثیرة أو قلیلة.فلا یرد ما استشکل من أن کثیرا من أصحاب الشمال لیسوا من المترفین بمعنی المتوسعین فی التنعم و ذلک أن الانسان محفوف بنعم ربه و لیست النعمة هی المال فحسب فاشتغاله بنعم ربه عن ربه ترفة منه،و المعنی:أنا إنما نعذبهم بما ذکر لانهم کانوا قبل ذلک فی الدنیا بطرین طاغین بالنعم.قوله تعالی: " وَ کٰانُوا یُصِرُّونَ عَلَی الْحِنْثِ الْعَظِیمِ" فی المجمع:الحنث نقض العهد المؤکد بالحلف، و الاصرار أن یقیم علیه فلا یقلع عنه.انتهی.و لعل المستفاد من السیاق أن إصرارهم علی الحنث العظیم هو استکبارهم عن عبودیة ربهم التی عاهدوا اللّه علیها بحسب فطرتهم و أخذ منهم المیثاق علیها فی عالم الذر فیطیعون غیر ربهم و هو الشرک المطلق.و قیل:الحنث الذنب العظیم فتوصیفه بالعظیم مبالغة و الحنث العظیم الشرک باللّه،و قیل:الحنث العظیم جنس المعاصی الکبیرة،و قیل:هو القسم علی إنکار البعث
المشار إلیه بقوله تعالی: "وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَیْمٰانِهِمْ لاٰ یَبْعَثُ اللّٰهُ مَنْ یَمُوتُ "النحل:
38،و لفظ الآیة مطلق».
(16).کلمات الإمام الحسین،شریفی،ص 356؛عوالم الامام الحسین،بحرانی،ص 234:
«ان الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی ألسنتهم یحوطونه مادرت معائشهم فإذا محصوا بالبلاء قل الدیانون».
(17).آل عمران،14: «زُیِّنَ لِلنّٰاسِ حُبُّ الشَّهَوٰاتِ مِنَ النِّسٰاءِ وَ الْبَنِینَ وَ الْقَنٰاطِیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعٰامِ وَ الْحَرْثِ ذٰلِکَ مَتٰاعُ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ اللّٰهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ».
(18).رسائل المرتضی،شریف مرتضی،ج 2،ص 216؛سرائر،ابن ادریس حلی،ج 3، ص 295؛من لا یحضر الفقیه،صدوق،ج 4،ص 380:«و قد قال الرسول الصادق، صلی اللّه علیه و آله و سلم:«جبک الشئ یعمی و یصم»؛مستدرک الوسائل،میرزا نوری، ج 12،ص 40:«و قال الصادق،علیه السلام:«حب الدنیا یعمی و یصم»؛الکافی،ج 2، ص 136؛نیز مشکاة الانوار،طبرسی،ص 466:«قال أبو عبد اللّه،علیه السلام:کتب أمیر المؤمنین،علیه السلام،إلی بعض أصحابه یعظه:«...فارفض الدنیا فإن حب الدنیا یعمی و یصم و یبکم و یذل الرقاب...».
(19).نهج البلاغه،حکمت 131:«کلامه،علیه السلام،لرجل سمعه یذم الدنیا من غیر معرفة:...ان الدنیا دار صدق لمن صدقها،و دار عافیة لمن فهم عنها،و دار غنی لمن تزود منها،و دار موعظة لمن اتعظ بها،مسجد أحباء اللّه،و مصلی ملائکة اللّه،و مهبط وحی اللّه،و متجر أولیاء اللّه،اکتسبوا فیها الرحمة،و ربحوا فیها الجنة...».
(20).خصال،شیخ صدوق،ص 38:«حدثنا الحسین بن أحمد بن إدریس رضی اللّه عنه، عن أبیه،عن محمد بنسالم،عن أحمد بن النضر،عن عمرو بن شمر،عن جابر، عن أبی جعفر علیه السلام قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:الناس اثنان واحد أراح و آخر استراح،فأما الذی استراح فالمؤمن إذا مات استراح من الدنیا و بلائها، و أما الذی أراح فالکافر إذا مات أراح الشجر و الدواب و کثیرا من الناس».
-خصال،شیخ صدوق،ص 258:«حدثنا محمد بن الحسن بن أحمد بن الولید رضی
اللّه عنه قال:حدثنا محمد بن الحسن الصفار قال:حدثنا محمد بن الحسین بن أبی الخطاب،عن علی بن أسباط عن سلیم مولی طربال،عن رجل،عن أبی جعفر علیه السلام قال:سمعته یقول:الدنیا دول،فما کان لک فیها أتاک علی ضعفک،و ما کان منها علیک أتاک و لم تمتنع منه بقوة.ثم أتبع هذا الکلام بأن قال:من یئس مما فات أراح بدنه،و من قنع بما اوتی قرت عینه».
-روضة الواعظین،فتال نیشابوری،ص 441:«قال الصادق علیه السلام:ان کان اللّه تبارک و تعالی قد تکفل بالرزق فاهتمامک لماذا؟و ان کان الرزق مقسوما فالحرص لماذا؟و ان کان الحساب حقا فالجمع لماذا؟و ان کانالخلف من اللّه عز و جل فالبخل لماذا؟و ان کانت العقوبة من اللّه عز و جل فالمعصیة لماذا؟و ان کان الشیطان عدوا فالغفلة لماذا؟و ان کان الممر علی الصراط حقا فالعجب لماذا؟و ان کان کل شئ بقضاء و قدر فالحزن لماذا؟و ان کانت الدنیا فانیة فالطمأنینة إلیها لماذا؟».
قال رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله):اغفل الناس من لم یتعظ بتغیر الدنیا من حال إلی حال و اغنی الناس من لم یکن للحرص أسیرا.
قال أمیر المؤمنین علیه السلام:کانت الفقهاء و الحکماء إذا کاتب بعضهم بعضا کتبوا بثلاث لیس معهن رابعة:من کانت الآخرة همه کفاه اللّه همه من الدنیا،و من اصلح سریرته اصلح اللّه علانیته،و من اصلح فیما بینه و بین اللّه عز و جل اصلح اللّه له فیما بینه و بین الناس و قال الصادق علیه السلام:ان داود علیه السلام خرج ذات یوم یقرأ الزبور،و کان إذا قرأ الزبور لا یبقی جبل و لا حجر و لا طائر و لا سبع إلا وجاوبه فما زال یمر حتی انتهی إلی جبل فإذا علی ذلک الجبل نبی عابد یقال له:حزقیل،فلما سمع دوی الجبال و اصوات السباع و الطیر علم انه داود علیه السلام فقال داود:یا حزقیل اتأذن لی ان اصعد الیک قال:لا فبکی داود فأوحی اللّه جل جلاله إلیه یا حزقیل لا تعیر داود و سلنی العافیة فقام حزقیل فأخذ بید داود فرفعه إلیه،فقال داود:یا حزقیل هل هممت بخطیئة؟قال لا قال:فهل دخلک العجب بما انت فیه من عبادة اللّه عز و جل؟قال لا قال:فهل رکنت إلی الدنیا فاحببت ان تأخذ من شهوتها و لذتها؟قال:ربما عرض بقلبی قال:فما تصنع إذا کان کذلک قال:ادخل هذا الشعب فاعتبر مما فیه قال فدخل
داود النبی علیه السلام فإذا سریر من حدید علیه جمجمة بالیة،و عظام فانیة فإذا لوح من حدید فیه کتابة فقرأها داود علیه السلام فإذا هی أنا فلان ملکت الف سنة.و بنیت الف مدینة و افتضضت الف بکر فکان آخر عمری ان صار التراب فراشی،و الحجارة و سادتی و الدیدان و الحیات جیرانی فمن زارنی فلا یغتر بالدنیا.
اعتقادات،شیخ مفید،ص 47،از نبی اکرم،صلی اللّه علیه و آله:«ما خلقتم للفناء بل خلقتم للبقاء،و إنما تنقلون من دار إلی دار»؛نیز کلمات الإمام الحسین،شریفی،ص 497:
«امام حسین در جواب یارانش که خوشحالی امام را در لحظههای آخر درک نمیکردند و از امام سبب را پرسیدند فرمود:صبرا بنی الکرام،فما الموت إلا قنطرة تعبر بکم عن البؤس و الضراء إلی الجنان الواسعة و النعیم الدائمة.فأیکم یکره أن ینتقل من سجن إلی قصر...».
(21).بقره،165: «وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَنْدٰاداً یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللّٰهِ وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ وَ لَوْ یَرَی الَّذِینَ ظَلَمُوا إِذْ یَرَوْنَ الْعَذٰابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّٰهِ جَمِیعاً وَ أَنَّ اللّٰهَ شَدِیدُ الْعَذٰابِ» .
(22).درباره عشق روایات قابل تاملی وجود دارد:
-مشکاة الأنوار،علی طبرسی،ص 203:عنه(علیه السلام)قال:قال رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله):أفضل الناس من عشق العبادة فعانقها و أحبها بقلبه،و باشرها بجسده و تفرغ لها،فهو لا یبالی علی ما أصبح من الدنیا،علی یسر أم علی عسر».
-عوالی اللئالی،ابن ابی جمهور الأحسائی،ج 1،ص 295:«فی الحدیث القدسی:یا داود،فرغ لی بیتا أسکنه».یعنی به القلب.فی الحدیث عن الصادق علیه السلام،و قد سئل عن العشق؟فقال:(تلک القلوب،إذا خلت عن محبة اللّه فعذبها اللّه بحب غیره).
و أنواع الحب إذا کانت جهته واحدة،أمکن اجتماعه فی القلب کمحبة اللّه و رسوله و أهل بیته علیهم السلام،و صلحاء المؤمنین و نحوهم.أما إذا تباینت أنواعها و تضادت أشخاصها استحال اجتماعها».
-میزان الحکمة،محمدی ریشهری،ج 2،ص 1516:رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله):
من عشق فکتم وعف فمات فهو شهید.
-میزان الحکمة،ج 3،ص 1988:رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله):یقول اللّه عز و جل:
إذا کان الغالب علی العبد الاشتغال بی جعلت بغیته و لذته فی ذکری،فإذا جعلت بغیته و لذته فی ذکری عشقنی و عشقته،فإذا عشقنی و عشقته رفعت الحجاب فیما بینی و بینه،و صیرت ذلک تغالبا علیه،لا یسهو إذا سها الناس.
-میزان الحکمة،ج 3،ص 2056:عنه(علیه السلام):من عشق شیئا أعشی بصره و أمرض قلبه،فهو ینظر بعین غیر صحیحة،و یسمع باذن غیر سمیعة،قد خرقت الشهوات عقله،و أماتت الدنیا قلبه.
-میزان الحکمة،ج 3،ص 2235:عنه(علیه السلام):من عشق شیئا أعشی[أعمی] بصره،و أمرض قلبه...لا ینزجر من اللّه بزاجر،و لا یتعظ منه بواعظ،و هو یری المأخوذین علی الغرة،حیث لا إقالة و لا رجعة.
(23).در روایتی آمده است:
-عوالی اللئالی،ابن ابی جمهور الأحسائی،ج 1،ص 296:«روی أن رجلا أتی أمیر المؤمنین علیه السلام فقال:انی أحبک و أحب عثمان فقال له:أنت أعور اما أن تعمی و اما أن تبصر»؛یعنی لا یجتمع هذان الحبان،لتضادهما.
امیر خسرو در منظومه مجنون و لیلی میگوید:
مومن به وفا دوروی نبود گر هست یگانهگوی نبود
با غیر چه کار تا تو هستی در قبله خطاست بتپرستی.
(24).از سعدی است.
(25).نساء،10.
(26).من لا یحضره الفقیه،شیخ صدوق،ج 1،ص 474؛المحاسن،محمد بن خالد برقی، ج 1،ص 54؛منتهی المطلب(ط.ج)،علامه حلی،ج 4،ص 19:«قال أمیر المؤمنین، علیه السلام:إن اللّه تبارک و تعالی إذا أراد أن یصیب أهل الأرض بعذاب قال:"لولا الذین یتحابون بجلالی،و یعمرون مساجدی،و یستغفرون بالأسحار لولاهم لانزلت عذابی"».
(27).نور،37: «رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِیهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّٰهِ وَ إِقٰامِ الصَّلاٰةِ وَ إِیتٰاءِ الزَّکٰاةِ یَخٰافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصٰارُ».
(28).عیون أخبار الرضا،شیخ صدوق،ج 2،ص 234:«قال أبو الحسن،علیه السلام:
«من علامات الفقیه الحلم و العلم و الصمت أن الصمت باب ن ابواب الحکمة ان الصمت یکسب المحبة انه دلیل علی کل خیر»؛جواهر الکلام،جواهری،ج 17،ص 311:«امام صادق،علیه السلام:«ما عبد اللّه بشئ مثل الصمت و المشی الی بیته».
و شاعر میگوید:
هرکه را اسرار حق آموختند مهر کردند و دهانش دوختند.
(29).معانی الأخبار،شیخ صدوق،ص 411:«عن أنس،قال:خرج رسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله،علی أصحابه فقال:من ضمن لی اثنین ضمنت له الجنة.فقال أبو هریرة:فداک أبی و امی یا رسول اللّه أنا أضمنهما لک،ما هما؟قال:فقال رسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله:من ضمن لی ما بین لحییه و ما بین رجلیه ضمنت له الجنة.یعنی من ضمن لی لسانه و فرجه».
(30).بقره،285.
(31).وحشی بافقی،منظومه فرهاد و شیرین.
شیراز،حسینیه عاشقان ثار اللّه دهه دوم رجب 1385
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
در آیات پایانی سوره مبارکه یوسسف،کلمهای در ضمن یک آیه آمده است که جهانی معنا در آن نهفته است.کلمهای که پروردگار عالم درباره وجود مبارک رسول خدا و بعد از رسول خدا،طبق توضیح ائمه طاهرین،علیهم السلام،در رابطه با امیر المومنین به کار برده است.متن آیه شریفه چنین است:
«قُلْ هٰذِهِ سَبِیلِی»
حبیب من،به تمام مردم بگو که این راه من است.
این راه چیست؟
«ادعوا الی اللّه انا و من اتبعنی علی بصیرة». 1
من و همه کسانی که پیرو واقعی من هستند شما را براساس بصیرت به سوی پروردگار مهربان عالم دعوت میکنیم.
در این گفتار،از میان معانی بیشمار موجود در آیه،تنها کلمه بصیرت را معنا میکنیم.
بصیرتی که در قرآن کریم مطرح است به معنای دید صحیح و درست به تمام حقایق عالم و به معنای دریافت صحیح از پروردگار مهربان و تمام جریاناتی است که در عالم هستی وجود دارد.به عبارت دقیقتر،به معنای دیدن حقیقت تمام واقعیات است.این دانشی است که ویژه انبیای خدا و ائمه طاهرین است. 2 البته،این دانش در هر پیغمبری به تناسب ظرفیت وجودیاش تجلی یافته و به طور کامل و به صورت جامع تنها در وجود مبارک رسول خدا،صلی اللّه علیه و آله،جلوه داشته است.پس از ایشان،مجموعه این دانش کامل و جامع،به اذن پروردگار،به وجود مبارک امیر المومنین،علیه السلام،انتقال پیدا کرده است.
سبب اینکه خداوند مهربان عالم با صفت بصیرت از پیغمبر اکرم و امیر المؤمنین،علیهما السلام،یاد میکند این است که میخواهد نسبت به اعمال پیغمبر و امیر المؤمنین،اخلاق پیغمبر و امیر المؤمنین،اندیشه پیغمبر و امیر المؤمنین،و حالات و رفتار ایشان حجت برای تمامی مردان و زنان عالم تمام باشد تا فردای قیامت،نسبت به انحرافات فکری و عملی و اخلاقی،درهای عذر و بهانه به روی مردم بسته باشد.در حقیقت،پروردگار میخواهد در قیامت به تمام مردان و زنان عالم بگوید:آراء،افکار،اعمال،اخلاق،منش،و حالات این انسانها براساس بصیرت بوده است.یعنی دریافتها،اعمال،و اخلاقشان صحیح بوده و به همین سبب وجود آنها را برای شما دلیل و راهنما و طرح کامل برپا کردن ساختمان حیات انسانی قرار دادم.برای همگان نیز در دنیا واجب بود در همه امور به ایشان اقتدا کنند؛نه از آنها جلو بیفتند و نه از آنها پس و عقب بمانند،چون آنها که از ایشان جلوتر حرکت میکنند افراطی هستند و انسانهایی که عقب میمانند تنبلهای تفریطی هستند و
پروردگار مهربان عالم بنا ندارد در دنیا و آخرت اهل افراط و تفریط را بپذیرد و قبول کند.تنها مردان و زنانی در دنیا و آخرت مقبول پروردگار هستند که در همه امور زندگی به وجود مبارک پیامبر یا امیر المؤمنین، علیهما السلام،اقتدا کنند. 3
بعد از ذکر این مقدمه قرآنی،به دو روایت که از مباحث گفتارهای گذشته به جا مانده اشاره میکنم هر دو روایت را با حیات و زندگی وجود مبارک امیر المؤمنین،به اندازهای که فرصت اجازه میدهد،معنا کنم.
رسول خدا این روایت مهم را از وجود مقدس پروردگار مهربان عالم نقل کرده است که پروردگار فرمود:
«المعروف هدیة الی عبدی المؤمن».
تمام کارهای خیر،تمام حالات پاک،و تمام ارزشهای اخلاقی هدیه من به بندگان مؤمنم است.به عبارت سادهتر،پروردگار عالم میفرماید تمام درهای فیوضات را من به روی بندگان مؤمنم باز کردهام.
«فان قبلها فبرحمتی و منّی»
اگر بنده مؤمنی تمام کارهای مثبت،تمام حالات پاک،تمام ارزشهای اخلاقی و همه اعمال صالح را بپذیرد و در افق باطن خود این حالات را ظهور بدهد و از اعضا و جوارحش آنها را آشکار کند،این پذیرش نیز به سبب رحمت من و از جانب خود من است.یعنی وقتی بنده مؤمن من تمام این ارزشها را قبول کند،همین حالات قبول،نشاندهنده این موضوع است که او خودش را به رحمت بینهایت من وصل کرده است.
با اتصال به رحمت بینهایت من،بنده مجمع تمام ارزشهای درونی و ارزشهای بیرونی خواهد شد.
اگر کسی بخواهد با کمک 300 آیه از قرآن 4 و چند هزار روایت که در کتب شیعه و سنی آمده است و با کمک تاریخ مدوّن و منظم و صحیح اسلام نگاهی به وجود مبارک امیر المؤمنین،علیه السلام،بیندازد و بخواهد امیر المؤمنین را در یک جمله تعریف کند،باید چنین جملهای را بگوید:
امیر المؤمنین جامع تمام ارزشهای باطنی و ظاهری،و فاقد تمام عیبها و نقصهای باطنی و ظاهری است. 5
یعنی امکان ندارد در این عالم کسی به اندازه دانه ارزنی عیب یا نقص در امیر المؤمنین پیدا کند.امکان ندارد کسی وجود مبارک امیر المؤمنین را خالی از یک ارزش از مجموع ارزشهای انسانی و الهی ببیند.دریایی است که تمام ارزشهای ظاهری و باطنی در او به صورت نامحدود موج میزند.این تعبیر دریا از پروردگار در سوره مبارکه الرحمن است:
«مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیٰانِ». 6
ائمه ما در تعبیر این آیه فرمودهاند:منظور از این دو دریا یکی امیر المؤمنین است و یکی هم وجود مبارک فاطمه زهرا. 7 تمام ارزشهای ظاهر و باطن عالم در وجود مبارک امیر المؤمنین جمع است و کمترین عیب و نقصی در وجود او دیده نمیشود.با این ویژگی است که تبدیل به حجت خدا و ولی خدا شده است.با این ویژگی است که خلیفه خدا، عین اللّه،ید اللّه،و علم اللّه شده و بر کل مردم واجب است به او اقتدا کنند و اگر اقتدا هم نکنند،واجب بودن اقتدا بر عهدهشان خواهد بود.
این وجوبی الهی است که تا روز قیامت از عهده مردم برداشته نمیشود وازاینروست که در قیامت تکتک مردان و زنان این امتو بعد از وفات پیغمبر همه امتهارا با خصوصیات و ویژگیهای امیر المؤمنین میسنجند.اگر در این سنجش کسی به عنوان ماموم واقعی علی شناخته شد،هشت در بهشت به روی او بازمیشود و اگر کسی به عنوان ماموم
علی انتخاب نشد،هفت در جهنم به روی او باز خواهد شد.معنی روایت«انت قسیم الجنة و النار» 8 که اهل سنت هم آن را از پیامبر نقل کردهاند همین است.وقتی حضرت به امیر المؤمنین فرمود تو تقسیم کننده بهشت و جهنم هستی،معنیاش این است که وجود تو در قیامت ترازوی خدا،معیار خدا،میزان خدا،و شاقول پروردگار است و با شاقول اخلاق و اعمال تو مردم را میسنجند.اگر این شاقول نشان داد که مردم ساختمان انسانیشان مستقیم است،اهل نجاتاند،ولی اگر انحراف داشته باشند،اهل نجات نیستند.
کسانی که در حرم مبارک امیر المؤمنین حضرت را زیارت کردهاند حتما این جمله زیارتنامه امیر المؤمنین را به یاد دارند:
«السلام علیک یا میزان الاعمال». 9
سلام بر تو،ای که ترازوی پروردگار برای سنجش اعمال مردم هستی.
اعمال و افکار و اخلاق امیر المومنین و حالاتش همه براساس بصیرت بود.یعنی امیر المومنین هر حقی را در این عالم درست و حق میدید و هر باطلی را هم نادرست و باطل میدید. 10 او هرچه باطل بود از وجود خود دفع کرد و هرچه حق بود به خود جذب کرد تا شایسته لقب راستین«امیر المومنین»شد.با آلوده بودن به باطلهای اخلاقی،عملی،و فکری هیچکس آدم نمیشود.امیر المومنین باطلی در وجودش راه نداشته و در به دست آوردن هیچ حقی و فضیلتی کوتاهی نکرده است.و این مفهوم جمله اول روایت بالاست:
«المعروف هدیة الی عبدی المؤمن فان قبلها فبرحمتی و منّی و ان ردّها حرمها بذنبه منه لا منی».
اما جمله دوم روایت تصریح بر این نکته دارد که اگر انسانی، فیوضات،ارزشهای هدیه شده،اخلاق حسنه،عقاید حقه،و اعمال
صالح را قبول نکند،علت قبول نکردنش خودش است.آن علت درونی هم گناهان،معصیتها،و فساد اوست.یعنی انسان هرقدر به گناهان ظاهری و باطنی آلوده باشد،به همان مقدار از فیوضات ربّانیه محروم خواهد بود و به همان مقدار از کمالات و ارزشها و فضایل ربانیه دور خواهد افتاد.
سپس،پروردگار ادامه میدهد(این جملات خیلی مهم است):
«ایما عبد خلقته فهدیته الی الایمان و حسنّت خلقه و لن ابطله بالبخل فانّی ارید به خیرا». 11
هر انسانی را که خلق میکنم زمینه هدایت به ایمان را در برابرش قرار میدهم و او هم هدایت و دلالت مرا قبول میکند.بر اثر قبول هدایت،از طرف من توفیق پیدا میکند و ارزشهای اخلاقی در او به وجود میآیند.
کمکش میکنم دچار بیماری بخل نشود.زیرا برای چنین انسانی هر خیری را در این عالم خواستهام.
آری،کسی که دارای ایمان و اخلاق حسنه و خالی از بخل است پروردگار هر خیری را به او داده و چیزی از او کم نگذاشته است.
پیشترها،دوستی در تهران داشتم که وقتی من 20 سال داشتم او مردی 70 ساله بود.آن وقتها،در قم مشغول تحصیل علوم دینی بودم.یادم هست ایشان روزی مرا به منزلش دعوت کرد.شغل ایشان پارچهفروشی بود،با این حال،کتابخانه خیلی خوبی داشت و انسان باسوادی بود.
اطلاعات زیادی هم از قرآن و روایات و شعر و تاریخ داشت.
وقتی به منزلشان رفتم گفت:سوالی از شما دارم.اگر جواب بدهید، حرف دیگری ندارم!گفتم:بفرمایید!گفت:به نظر شما،بالاترین دلیل بر اینکه عالم خدا دارد چیست؟گفتم:نمیدانم!گفت:من میدانم.گفتم:
یاد میگیرم.گفت:بالاترین دلیل بر وجود خدا در این عالم علی بن ابی طالب،علیه السلام،است.یک مثداق از مصادیق فراوان این دلیل را نیز برایت میگویم.بعد گفت:گاهی یک نفر تصادف میکند و هشت ماه در اغما به سر میبرد.دکترها میگویند ضربه مغزی شده و به ناحیهای از مغزش ضربه خورده است.عملش هم میکنند،ولی به جایی نمیرسند؛ گاهی یک نفر همانطور که دارد در خیابان راه میرود زمین میخورد و بیهوش میشود.میگویند یک مویرگ مغزش پاره شده و خونریزی مغزی کرده و هوشیاریاش مختل شده و دیگر کار نمیکند.در سن 63 سالگی،در شب نوزدهم ماه رمضان،ابن ملجم با شمشیر زهرآلود جمجمه حضرت را شکافته،پرده مغز ایشان بر اثر اصابت شمشیر پاره شده و تیغه شمشیر مغز را دو نیمه کرده و زهر تمامی بدن،از جمله 14 میلیارد سلول مغز،را دربر گرفته و مویرگهای بسیاری از مغز حضرت پاره شده،با این همه،تاریخ شهادت میدهد که علی کور و کر و لال نشده و تا دو شبانهروز بعد هوشیار و سلامت بوده است.نشان این سلامتی نیز آن است که پیش از مرگ آن وصیتنامه بسیار با عظمت را از خود بر جای گذاشته است.این بالاترین دلیل بر این است که عالم خدا دارد.
به راستی،اگر خدا با علی نبود(علی مع الحق و الحق مع علی) 12 با پاره شدن یک مویرگ،علی ازپادرآمده و از هستی ساقط شده بود.اما میبینیم که چنین نشده و حضرت تا لحظه رحلت سلامت فکر و روح خود را حفظ کرده است.این جز عنایت ویژه پروردگار چه چیز دیگری میتواند باشد؟
در زمان جنگ خندق حضرت 23 سال بیش نداشت.با این حال،از
پیغمبر اجازه گرفت به جنگ قهرمان معروف عرب عمرو بن عبدود برود.وقتی پیغمبر اجازه میدان داد و ایشان برای نبرد با دشمن میرفت، پیامبر فرمود:
«برز الایمان کلّه علی الکفر کلّه». 13
همه ایمان(ایمان ملائکه و جن و انس)به مصاف تمامی کفر میرود.
این ایمان علی است.یعنی اگر ایمان علی را،طبق دیدگاه پیغمبر،در یک کفه ترازو و ایمان ملائکه و جن و انس را در کفه دیگر بگذارند، ایمان علی سنگینتر خواهد بود؛آن هم در 23 سالگی.
کشوری که آن روز علی،علیه السلام،آن را اداره میکرد چندین برابر کشور امروز ایران بوده است.مصر،فلسطین یمن،شامات و ایران هر یک استانی از کشور بزرگ اسلام به حساب میآمدند.ایشان درحالیکه فرمانروای چنین مملکتی است روزی دید خانمی به کناری نشسته و اشک میریزد.حضرت ایستاد و به او گفت:چه شده است؟گفت:من کلفت خانهای هستم.خرمایی خریدم و به خانم بردم.خانم خانه آن را نپسندید و گفت:ببر این را پس بده و خرمای بهتری بگیر!حال که آمدهام پیش خرمافروش میگوید:جنس فروخته را پس نمیگیرم.
نمیدانم چه کنم و میترسم به خانه بروم!فرمود:بلند شو دنبال من بیا!
معدن علم و شجاعت و اخلاق و انسانیت همراه این خانم به در مغازه آن خرمافروش رفت و سلام کرد و به نرمی با آن مرد گفت:خانم این کنیز خرمای شما را نپسندیده و او را برای خرید خرمای بهتری فرستاده است.اگر ممکن است خرما را عوض کنید و بهترش را به این خانم بدهید!در مقابل،خرمافروش با صدای بلند و پرخاشگرانهای به امیر المومنین گفت:این ماجرا به جنابعالی هیچ ربطی ندارد!
اگر کس دیگری در این شرایط بود،از کوره درمیرفت و دست میبرد کمر خرمافروش را میگرفت و به زمینش میزد و زانویش را روی سینه او میگذاشت و میگفت:به تو گفتم خرما را عوض کن!اما حضرت خیلی نرم به خرمافروش فرمود:اگر ممکن است خرما را عوض کنید!برای باردوم خرمافروش بیتربیت عصبانی شد و با مشت گره کرده به سینه امیر المومنین زد و با این کار حضرت را از مغازه بیرون کرد و گفت:برو و در کار من دخالت نکن!
حضرت وقتی از خرمافروش ناامید شد به آن کنیز گفت:این کاسب که حرف مرا گوش نداد،بیا برویم بلکه خانم تو این خرما را به شفاعت من قبول کند.
دو سه قدم که رفتند،مغازهدار روبهرویی پیش خرمافروش آمد و گفت:با کدام دست به آن سینه زدی؟مشتش را گره کرد و گفت:با این دستم.گفت:بیچاره!مشت بر سینه پدر حسین،شوهر فاطمه زهرا،داماد پیغمبر،ولی اللّه الاعظم،و خلیفه مسلمین زدی!
خرمافروش نزدیک بود از شنیدن این سخن سکته کند.از مغازه بیرون دوید و خودش را روی پای حضرت انداخت.امیر المومنین زیر بغل او را گرفت و گفت:برادر،مشکلی پیش نیامده.من گفتم خرما را عوض کنید و تو گفتی نمیشود.ما هم رفتیم.همین! 14
این اخلاق الهی و ریشهدار را در کدام یک از صاحبان مقام در کره زمین سراغ دارید؟
اما کلامی هم درباره کرم،سخا،و جود علی علیه السلام.نقل است که در بحبوحه یکی از جنگها و در نبرد تنبهتن شمشیر یکی از سربازان دشمن شکست و چشمش به شمشیر امیر المومنین افتاد و دید عجب
شمشیری است لذا به امیر المومنین گفت:ممکن است شمشیرت را به من ببخشی؟حضرت شمشیر را به او تعارف کرد.آن سرباز گفت:یا علی،من دشمنم.جزو ارتش تو نیستم.در ارتش مقابل حضور دارم؟! فرمود:کاری به دوستی و دشمنیات ندارم.تو چیزی از من خواستی و من نمیتوانم خواسته کسی را رد کنم! 15
این کرم علی است.برای همین ویژگیهاست که میگوییم:
امیر المومنین جامع تمام ارزشهای ظاهری و باطنی است و فاقد تمام عیوب و نقائص است.
کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست که تر کنی سرانگشت و صفحه بشماری.
(1).یوسف،108: «قُلْ هٰذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللّٰهِ عَلیٰ بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی وَ سُبْحٰانَ اللّٰهِ وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ».
(2).کافی،ج 1،ص 425،و با اختلاف اندکی در بحار،ج 9،ص 215:«عن أبی جعفر علیه السلام فی قوله تعالی: «قُلْ هٰذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللّٰهِ عَلیٰ بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی» قال:«ذاک رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و أمیر المؤمنین علیه السلام و الاوصیاء من بعدهم»؛روضة الواعظین،فتال نیشابوری،ص 105:«قال الباقر علیه السلام:«قل هذه سبیلی ادعوا إلی اللّه علی بصیرة انا و من اتبعنی.قال علی اتبعه»؛مناقب،ابن شهر آشوب،ج 2،ص 270:«أبو حمزة و زرارة بن اعین ان ابا جعفر قال:«هذه سبیلی ادعوا إلی اللّه علی بصیرة انا و من اتبعنی علی بن ابی طالب،و فی روایة و آل محمد».
(3).السرائر،ج 3،ص 636:«و عن جابر عن أبی جعفر علیه السلام،قال کیف من انتحل قول الشیعة،و أحبنا أهل البیت،فو اللّه ما شیعتنا إلا من اتقی اللّه و أطاعه،و ما کانوا یعرفون یا جابر إلا بالتواضع،و التخشع،و الإنابة،و کثرة ذکر اللّه،و الصوم،و الصلاة، و البر بالوالدین،و تعاهد الجیران من الفقراء،و ذوی المسکنة،و الغرمین،و الأیتام، و صدق الحدیث،و تلاوة القرآن،و کف الألسن عن الناس،إلا من خیر،و کانوا أمناء عشایرهم فی الأشیاء،قال جابر فضحکت عند آخر کلامه،فقلت یرحمک اللّه،یابن رسول اللّه،ما نعرف الیوم أحدا بهذه الصفة،قال یا جابر لا تذهبن بکم المذاهب، أیحسب الرجل أن یقول أحب علیا و أتولاه،ثم لا یکون مع ذلک فعالا،فلو قال إنی أحب رسول اللّه،و رسول خیر من علی،ثم لا یتبع لسیرته،و لا یعمل بسنته،ما نفعه حبه إیاه شیئا،اتقوا اللّه و اعلموا لما عند اللّه،لیس بین اللّه و بین أحد قرابة،أحب العباد إلی اللّه،و أکرمهم علیه،أتقاهم و أعملهم بطاعته،یا جابر ما یتقرب إلی اللّه إلا بالطاعة، و ما معنا براءة من النار،و لا لنا علی اللّه حجة،من کان اللّه مطیعا فهو لنا ولی،و من کان للّه عاصیا فهو لنا عدو،و اللّه لا تنال و لا یتنا إلا بالعمل»؛السرائر،ج 3،ص 639:«عن محمد بن عمر بن حنظلة،قال:قال أبو عبد اللّه،لیس من شیعتنا من قال بلسانه
و خالفنا فی أعمالنا و آثارنا،و لم یعمل بأعمالنا و لکن شیعتنا من وافقنا بلسانه و قلبه، و اتبع آثارنا،و عمل بأعمالنا،أولئک شیعتنا»؛من لا یحضره الفقیه،شیخ صدوق،ج 4، ص 415:«عن حبابة الوالبیة رضی اللّه عنها قال:سمعت مولای أمیر المؤمنین،علیه السلام،یقول:«إنا أهل بیت لا نشرب المسکر،و لا نأکل الجری،و لا نمسح علی الخفین،فمن کان من شیعتنا فلیقتد بنا و لیستن بسنتنا»؛بحار الأنوار،ج 72،ص 115:
«قال الصادق علیه السلام:«إن اللّه تبارک و تعالی أوجب علیکم حبنا و موالاتنا، و فرض علیکم طاعتنا،إلا فمن کان منا فلیقتد بنا فان من شأننا الورع و الاجتهاد، و أداء الامانة إلی البر و الفاجر،و صلة الرحم،و إقراء الضعیف و العفو عن المسئ،و من لم یقتد بنا فلیس منا،و قال علیه السلام:لا تسفهوا فان أئمتکم لیسوا بسفهاء».
(4).العمده،ابن بطریق،ص 15:«...و روی سعید بن جبیر عن ابن عباس قال:ما نزل فی احد من کتاب اللّه ما نزل فی علی.و قال ابن عباس نزلت فی علی اکثر من ثلاث مأة آیة فی مدحه.و نکتفی فی ترجمة علی علیه السلام بکلمتین عن تلمیذیه اللذین کانا معه سرا و جهرا،و نحیل الباقی إلی الکتاب الذی بین یدیک الان:قال ابن عباس عند ما سئل عن علی فقال:رحمة اللّه علی ابی الحسن،کان و اللّه علم الهدی و کهف التقی و طود النهی و محل الحجی و غیث الندی،و منتهی العلم للوری،و نورا اسفر فی الدجی و داعیا إلی المحجة العطمی و مستمسکا بالعروة الوثقی،اتقی من تقمص وارتدی، و اکرم من شهد النجوی بعد محمد المصطفی،و صاحب القبلتین،و ابو السبطین و زوجته خیر النساء فما یفوقه احد،لم ترعینای مثله،و لم اسمع بمثله،فعلی من ابغضه لعنة اللّه و لعنة العباد إلی یوم التناد».
-العمده،ابن بطریق،ص 349:«قال و اخبرنی الحسین بن محمد،قال:حدثنی موسی بن محمد بن علی قال:حدثنی الحسین بن علویة العطار،قال:حدثنا علی بن سبابة، قال:حدثنی محمد بن عیسی الراسبی قال:حدثنا شریک ابن ابی اسحاق،عن یزید بن رومان قال:ما نزل فی احد من القرآن ما نزل فی علی بن ابی طالب علیه السلام».
-بحار الأنوار،ج 36،ص 117:«...قالیرفعه بسنده عن ابن عباسقال:ما فی
القرآن آیة و فیها "یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا" إلا و علی رأسها و قائدها.و روی عن علی علیه السلام قال:نزل القرآن أرباعا:فربع فینا،و ربع فی عدونا،و ربع سیر و أمثال و ربع فرائض و أحکام،و لنا کرائم القرآن،و عن ابن عباس:ما نزل فی أحد من کتاب اللّه ما نزل فی علی علیه السلام.و عن مجاهد:نزل فی علی علیه السلام سبعون آیة،و عن أبی جعفر علیه السلام"و شاقوا الرسول من بعد ما تبین لهم الهدی"قال:فی أمر علی علیه السلام:و عنه"و یؤت کل ذی فضل فضله"قال:علی بن أبی طالب علیه السلام.
"أنا و من اتبعنی"علی ابن أبی طالب و آل محمد علیهم السلام."أفمن یعلم أنما انزل إلیک من ربک الحق"علی ابن أبی طالب علیه السلام.و قوله تعالی: "یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا" عن ابن عباس:ما نزلت: "یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا" إلا و علی أمیرها و شریفها.
و عنه:ما ذکر اللّه فی القرآن "یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا" إلا و علی شریفها و أمیرها،و لقد عاتب اللّه أصحاب محمد صلی اللّه علیه و آله فی آیة من القرآن و ما ذکر علیا إلا بخیر،و عنه مثله،و فیه إلا کان علی رأسها و أمیرها،و فیه:و لقد أمرنا بالاستغفار له.
و عنه مثله،و فیه:رأسها و قائدها.و عن حذیقة:إلا کان علی لبها و لبابها.و عن مجاهد:
فإن لعلی سابقة ذلک لانه سبقهم إلی الاسلام.و عن ابن عباس:إلا و علی شریفها و أمیرها.قوله تعالی: "فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ" عن أنس و بریدة قالا:قرأ رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله "فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ" إلی قوله:"القلوب و الابصار"فقام رجل فقال:أی بیوت هذه یا رسول اللّه؟قال:بیوت الانبیاء،فقال أبو بکر:یا رسول هذا البیت منهالبیت علی و فاطمة علیهما السلام؟قال:نعم من أفاضلها.قوله تعالی: "یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تُحَرِّمُوا طَیِّبٰاتِ مٰا أَحَلَّ اللّٰهُ لَکُمْ" قیل:
کان علی علیه السلام فی اناس من أصحابه عزموا علی تحریم الشهوات فنزلت.و عن قتادة أن علیا و جماعة من الصحابة منهم عثمان بن مظعون أرادو أن یتخلوا عن الدنیا و یترکوا النساء و یترهبوا فنزلت.و عن ابن عباس أنها نزلت فی علی و أصحاب له.قوله تعالی: "وَ النَّجْمِ إِذٰا هَویٰ* مٰا ضَلَّ صٰاحِبُکُمْ وَ مٰا غَویٰ* وَ مٰا یَنْطِقُ عَنِ الْهَویٰ" عن حبة العرنی:لما أمر رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله بسد الابواب التی فی المسجد شق علیهم،قال حبة:إنی لا نظر إلی حمزة بن عبد المطلب و هو تحت قطیفة حمراء و عیناه
تذرفان و یقول:أخرجت عمک و أبا بکر و عمر و العباس و أسکنت ابن عمک،فقال رجل یومئذ:ما یألو فی رفع ابن عمه،فعلم رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله أنه قد شق علیهم،فدعا:الصلاة جامعة،فصعد المنبر،فلم یسمع من رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله خطبة کان أبلغ منها تمجیدا و توحیدا فلما فرغ قال:یا أیها الناس ما أنا سددتها و لا أنا فتحتها و لا أنا أخرجتکم و أسکنتکم،و قرأ "وَ النَّجْمِ إِذٰا هَویٰ" إلی قوله تعالی: "إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْیٌ یُوحیٰ." قوله تعالی: "قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ" عن ابن عباس قال:سئل رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:من هؤلاء الذین یجب علینا حبهم؟قال:علی و فاطمة و ابناهماقالها ثلاث مراتو رواه سعید بن جبیر عن ابن عباس رضی اللّه عنه.قوله تعالی: "وَ إِنَّ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ الصِّرٰاطِ لَنٰاکِبُونَ" عن علی علیه السلام قال:ناکبون عن ولایتنا.قوله تعالی: "مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهٰا وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ یَوْمَئِذٍ آمِنُونَ* وَ مَنْ جٰاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَکُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِی النّٰارِ" قال علی علیه السلام:الحسنة حبنا و السیئة بغضنا.قوله تعالی: "وَ نٰادیٰ أَصْحٰابُ الْأَعْرٰافِ رِجٰالاً یَعْرِفُونَهُمْ بِسِیمٰاهُمْ" عن علی علیه السلام قال:نحن أصحاب الاعراف،من عرفناه بسیماه أدخلناه الجنة.قوله تعالی: "هَلْ یَسْتَوِی هُوَ وَ مَنْ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ" قیل:هو علی علیه السلام.قوله تعالی: "إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ" الآیة.و قد تقدم ذکر ما أوردته ام سلمة و عائشة و غیرهما فی ذلک،و قد أورد الحافظ أبو بکر بن مردودیه ذلک من عدة طرق لعلها تزید علی المائة،فمن أرادها فقد دللته.قوله تعالی: "أَ فَمَنْ وَعَدْنٰاهُ وَعْداً حَسَناً فَهُوَ لاٰقِیهِ" عن مجاهد:نزلت فی علی و حمزة.قوله تعالی: "إِنَّ اللّٰهَ یُدْخِلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ" قیل:نزلت فی علی و حمزة و عبیدة بن الحارث حین بارزوا عتبة و شیبة و الولید قرآن،فأما الکفار فنزل فیهم "هٰذٰانِ خَصْمٰانِ اخْتَصَمُوا فِی رَبِّهِمْ" إلی قوله:"عذاب الحریق".و فی علی أصحابه"إن اللّه یدخل الذین آمنوا و عملوا الصالحات"الآیة.قوله تعالی: "وَ ارْکَعُوا مَعَ الرّٰاکِعِینَ" عن ابن عباس:نزلت فی رسول اللّه و علی خاصة،و هما أول من صلی و رکع.قلت:هذا ما نقلته مما نزل فیه علیه السلام من طرق الجمهور،فإن العز المحدث کان صدیقنا و کنا
نعرفه،و کان حنبلی المذهب،و ابن مردویه و إن کان قد جمع کتابا فی مناقبه علیه السلام اجتهد فیه و بالغ فیه أورده و لم یأل جهدا فقد أورد فیه مواضع لا تقولها الشیعة و لا یوردونها و لم أذکر نزول القرآن فیه من طرق أصحابنا دفعا للمکابرة،و استغناء بما نقلوه من مناقبه علیه الصلاة و السلام.(شعر)قال فیه البلیغ ما قال ذو العی فکل بفضله منطیق و کذاک العدو لم یعد إن قال جمیلا کما یقول الصدیق أقول:
فرقت سائر ما رواه عن الحنبلی و ابن مردویه علی الابواب المناسبة لها...».
نیز ر ک:مناقب أمیر المؤمنین(ع)،محمد بن سلیمان کوفی؛ج 1،ص 177،الباب التاسع عشر،باب تمام ما نزل فی علی صلوات اللّه علیه من القرآن.
(5).نهج البلاغه،خطبه 192؛نیز در الغدیر،أمینی،ج 3،ص 240:«قد علمتم موضعی من رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله بالقرابة القریبة،و المنزلة الخصیصة،و ضعنی فی حجره و أنا ولید یضمنی إلی صدره،و یکنفنی فی فراشه،و یمسنی جسده،و یشمنی عرفه، و کان یمضغ الشیئ ثم یلقمنیه،و ما وجد لی کذبة فی قول،و لا خطلة فی فعل»؛نهج البلاغه،نامه 45:«و أنا من رسول اللّه کالضوء من الضوء و الذراع من العضد».
(6).الرحمان،19.
(7).خصال،شیخ صدوق،ص 65؛نیز روضة الواعظین،فتال نیشابوری،ص 148؛نیز مناقب،ابن شهر اشوب،ج 3،ص 101:«یحیی بن سعید القطان قال:سمعت أبا عبد اللّه علیه السلام یقول فی قوله عز و جل:«مرج البحرین یلتقیان بینهما برزخ لا یبغیان» قال:«علی و فاطمة علیهما السلام بحران من العلم،عمیقان،لا یبغی أحدهما علی صاحبه؛«یخرج منهما اللؤلؤ و المرجان»الحسن و الحسین علیهما السلام».
(8).مسند زید بن علی،ص 455:«قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله یا علی،انک قسیم النار و الجنة و انک تقرع باب الجنة فتدخلها بلا حساب»؛نوادر المعجزات،محمد بن جریر طبری(الشیعی)،ص 39؛نیز عیون المعجزات،حسین بن عبد الوهاب،ص 24:
«ثم قال:أنا قسیم الجنة و النار،و شهد بذلک حبیبی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله فی مواطن کثیرة.و فیه قال عامر بن ثعلبة:«علی حبه جنةقسیم النار و الجنة/وصی المصطفی حقاإمام الانس و الجنة»؛مناقب،ابن شهر آشوب،ج 2،ص 9:«أبو وایل
قال حدثنی ابن عباس قال:قال رسول اللّه:«إذا کان یوم القیامة یأمر اللّه علیا أن یقسم بین الجنة و النار فیقول للنار:«خذی ذا عدوی و ذری ذا ولیی».
(9).إقبال الأعمال،سید ابن طاووس،ج 3،ص 132:«السلام علیک یا من عنده علم الکتاب،السلام علیک یا میزان یوم الحساب...»؛الإمام علی(ع)،أحمد رحمانی همدانی،ص 470:«جاء فی الزیارة المأثورة:«السلام علیک یا میزان الأعمال و مقلب الأحوال»؛بحار الأنوار،ج 97،ص 374؛المزار،شهید اول،ص 92؛مستدرک سفینة البحار،نمازی،ج 10،ص 294:«السلام علیک یا من عنده علم الکتاب، السلام علیک یا میزان یوم الحساب».
(10).المسائل الصاغانیة،شیخ مفید،ص 109:«عن النبی صلی اللّه علیه و آله أنه قال:
علی أقضاکم».و قال:«علی مع الحق و الحق مع علی»؛نیز در شرح الأخبار،نعمان مغربی،ج 2،ص 59:«عن مسروق،قال:سألتنی عائشة:من قتل الخوارج؟قلت:
«علی بن أبی طالب علیه السلام»،قالت:«سمعت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله یقول:«هم شر الخلق و الخلیقة یقتلهم خیر الخلق و الخلیقة،و أقربهم إلی اللّه وسیلة»، و قد سمعت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله یقول:علی مع الحق و الحق مع علی»؛ الفصول المختارة،شیخ مفید،ص 97:«قول النبی(ص):«علی مع الحق و الحق مع علی یدور حیثما دار».
(11).أمالی،شیخ مفید،ص 259؛نیز امالی،طوسی،ص 24؛الجواره السنیة،حر عاملی، ص 157؛نیز در مستدرک الوسائل،نوری،ج 12،ص 342:«عن أبی جعفر محمد بن علی الباقر،عن آبائه علیهم السلام قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم:
یقول اللّه تعالی:«المعروف هدیة منی إلی عبدی المؤمن،فإن قبلها منی فبرحمتی و منی،و إن ردها علی فبذنبه حرمها،و منه لا منی،و أیما عبد خلقته فهدیته إلی الایمان،و حسنت خلقه،و لم أبتله بالبخل فإنی ارید به خیرا».
(12).بحار الانوار،ج 10،ص 432.
(13).إقبال الأعمال،سید ابن طاووس،ج 2،ص 267:«کذلک قال النبی صلوات اللّه علیه لما برز مولانا علی إلیه:«برز الاسلام کله الی الکفر کله»؛عوالی اللئالی،احسائی،
ج 4،ص 88؛بحار الانوار،ج 39،ص 1؛تفسیر المیزان،علامه طباطبایی،ج 5، ص 218:«برز الایمان کله الی الکفر کله».
(14).مناقب أمیر المؤمنین(ع)،محمد بن سلیمان کوفی،ج 2،ص 61:«ثم انطلق حتی بلغ[سوق]أصحاب التمر فإذا هو بخادم تبکی عند تمار فقال[لها]:«ما یبکیک؟» فقال:«با عنی هذا تمرا بدرهم فرده علی مولای فأبا[البائع]أن یأخذه منی».فقال [علیه السلام للبائع]:أعطها درهمها و خذ تمرک فإنها خادم؟لیس لها أمر!فدفعها التمار فقیل له:أتدری من هذا؟فقال:لا.قالوا:هذا علی بن أبی طالب أمیر المؤمنین! فصب[البائع]تمره و أعطاها درهما ثم قال:یا أمیر المؤمنین ارض عنی قال[علیه السلام]:أنا ارض إن أوفیت المسلمین حقوقهم ثم قال:یا أصحاب التمر أطعموا المساکین یربو کسبکم»؛مکارم الأخلاق،شیخ طبرسی،ص 100:«ثم مضی حتی أتی إلی التمارین فإذا جاریة تبکی علی تمار،فقال:ما لک؟قالت:إنی أمة أرسلنی أهلی أبتاع لهم بدرهم تمرا،فلما أتیتهم به لم یرضوه،فرددته،فأبی أن یقبله،فقال:یا هذا خذ منها التمر ورد علیها درهمها،فأبی،فقیل للتمار:هذا علی بن أبی طالب، فقبل التمر ورد الدرهم علی الجاریة و قال:ما عرفتک یا أمیر المؤمنین،فاغفر لی، فقال:یا معشر التجار اتقوا اللّه و أحسنوا مبایعتکم یغفر اللّه لنا و لکم».
(15).مناقب،ابن شهر آشوب،ج 1،ص 358؛بحار الانوار،ج 41،ص 69؛الامام علی، رحمانی همدانی،ص 602:«روی ان علیا(ع)کان یحارب رجلا من المشرکین فقال المشرک:یابن أبی طالب هبنی سیفک،فرماه إلیه فقال المشرک:عجبا یابن أبی طالب فی مثل هذا الوقت تدفع إلی سیفک!فقال:یا هذا انک مددت ید المسألة إلی و لیس من الکرم أن یرد السائل،فرمی الکافر نفسه الی الارض و قال:هذه سیرة اهل الدین، فباس قدمه و أسلم».
شیراز،حسینیه عاشقان ثار اللّه دهه دوم رجب 1385
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
در قرآن مجید،پیامبر بزرگوار اسلام و در مرحله بعد امیر المؤمنین علی، علیه السلام،و یازده امام معصوم دیگر«بصیر»قلمداد شدهاند.خداوند در آیۀ 108 سورۀ مبارکۀ یوسف میفرماید:
«قُلْ هٰذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللّٰهِ عَلیٰ بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی». 1
ای رسول ما،امت را بگو طریقۀ من و پیروانم همین است که خلق را به خدا،با بینایی و بصیرت،دعوت کنم.
در این آیه،مراد از «مَنِ اتَّبَعَنِی» ائمۀ اطهار هستند، 2 چون پیروی و اطاعت ایشان از رسول خدا پیروی کامل و اطاعت جامع است.به همین سبب،آن بزرگواران دارای مقام عصمتاند و در زمرۀ مخلصین -نه مخلصینبه شمار میآیند.در اینجایگاه،افراد به هیچ وجه گرفتار شک،تردید،وسوسه،هوای نفس،گناه،و افکار شیطانی نمیشوند.بنابراین،نسبت دادن مقام بصیرت به رسول خدا، صلی اللّه علیه و آله،و ائمۀ طاهرین،علیهم السلام،کاملا بجا بوده است.
از نظر قرآن مجید و روایات،فرد بصیر به همۀ حریمهای حق راه پیدا کرده است.ازاینرو،آنچه با چشم سر و چشم دل میبیند حقیقت محض است؛اگر حلال و حرام خدا را میبیند،همۀ آثار حلال و حرامچه آثار دنیوی و چه آثار اخرویرا مشاهده یا لمس میکند.امیر مؤمنان علی،علیه السلام،در نهج البلاغه،در بخشهای آغازین خطبۀ متقین،دربارۀ اینگونه«لمس کردن»ها میفرماید:
«و هم و الجنة کمن رآها و هم فیها منعّمون». 3
نسبت آنان با بهشت چنان است که انگار آن را میبینند و از نعمتهایش بهرهمندند.
این عبارت به ارتباط اهل تقوا با دنیا اشاره دارد و در رابطه با آخرت آنان نیست.یعنی آنان با وجود اینکه در دنیا زندگی میکنند،بهشت را میبینند و از نعمتهای آن بهرمند میشوند.باری،نماز و دیگر عبادات ایشان در دنیا به منزلۀ بهشت آخرتی آنان است،زیرا ورود به بهشت در گرو همین عبادات دنیوی است.در روز قیامت،وقتی بهشتیان پا به بهشت میگذراند،میگویند:
«هٰذَا الَّذِی رُزِقْنٰا مِنْ قَبْلُ». 4
این همان است که از پیش روزی ما نموده بودند.
ایشان بهشت و نعمتهای آن را با عبادات خود در دنیا لمس و حس کردهاند.پیامبر گرامی اسلام،صلی اللّه علیه و آله،دربارۀ این گروه میفرماید:عبادتهای اینان عاشقانه است و ذاتا اطاعت و نماز را محبوب،و گناه را منفور میدانند.اینان،وقتی همۀ مردم دنیا از گناه لذت میبرند،نه فقط از گناه لذت نمیبرند،از آن به شدت نفرت دارند.
خلاصه،این دسته میتوانند لایههای زیرین حقیقت را مشاهده کنند؛برای مثال،وقتی به پیامبر مینگرند،وی را پیامبر میبینند.نگاه
آنان مانند نگاه ابو لهب نیست که از پیغمبر بیگانه باشد.او پیامبر را پیامبر نمیدید.در نتیجه،به آخرین فرستادۀ خدا اشاره میکرد و به مردم میگفت:این یتیم برادر من است،پس ضرورتی ندارد سخن او را بپذیریم.وی افراد را تحریک میکرد پیامبر،صلی اللّه علیه و آله،را کتک بزنند یا به قتل برسانند. 5 علت این مساله فقط میتواند کوری باطن او باشد؛چراکه بصیر پیامبر را پیامبر،خدا را خدا،بت را ناتوان، شیطان را دشمن و زیانبار،و فرهنگهای غلط را باطل مییابد و در نهایت،قیامت را در همین دنیا جستجو میکند.
بصیر در این دنیا زندگی میکند اما در آخرت به سر میبرد،کلیۀ حقایق را لمس میکند و مکشوف مییابد،و به حریمهایی راه پیدا میکند که دیگران از ورود به آن حریمها بازداشته شدهاند.حضرت امیر مؤمنان علی،علیه السلام،در کلامی تکاندهنده میفرمایند:
«لو کشف الغطاء ما از ددت یقینا». 6
اگر همۀ پردهها را کنار بزنند،چیزی بر یقین من اضافه نخواهد شد(چون برای من،پردهای برای کنار رفتن باقی نمانده است).
در ادبیات عرب،هرچه بعد از حرف«لو»قرار میگیرد ممتنع است.
بنابراین،وقتی حضرت علی،علیه السلام،میفرمایند اگر همۀ پردهها را کنار بزنند،یعنی پردهای نیست که کنار بزنند؛زیرا ایشان به تمام حریمهای غیب و شهود پروردگار مهربان عالم راه پیدا کردهاند و هرچه میگویند براساس مشاهده و لمس است.پس حق ایشان است که امام کل عالم باشند و حق کل عالم است که به ایشان اقتدا کنند. 7
انسان عدای از یک لحظه بعد و به طور کلی از آیندۀ جهان پیرامون خود خبر ندارد،همانطور که از گذشتۀ عالم بیخبر است؛البته به جز
خبرهایی که خدا،پیامبران،و ائمه به او ابلاغ کردهاند.در واقع،انسان معمولی خبرگیر نیست،بلکه خبرشنو است.ازاینرو،لازم است به خبرگیران عالم،که در صدق و عقل کاملترین انسانها هستند،اعتماد کند.انسان باید گفتار حق خداوند(قرآن)،پیغمبر اسلام،و ائمه را بپذیرد؛چراکه ایشان بر انسانها حجتاند و انسانها در روز قیامت موظف به پاسخگویی به سؤالهای ایشان هستند:چرا باور نکردید؟ چرا اطاعت نکردید؟چه دلیلی برای باور نکردن داشتید؟لذا باید پاسخ قانعکنندهای داشته باشند.
آیا میتوان در قیامت مدعی شد که قرآن و گفتار انبیا و ائمه دروغ بوده است؟به واقع،اگر قول قرآن و گفتار انبیا و امامان را دروغ پنداریم، دیگر هیچ راستی در این عالم باقی نخواهد ماند؛چون در این جهان چیزی جز دروغ،فتنه،فساد،ظلم،جنایت و خیانت یافت نمیشود.
انسانهای معمولی نامحرماند؛نماز میخوانند اما بهشت و نعمتهای آن را در نماز خود احساس نمیکنند،زیرا نماز را باری سنگین تلقی میکنند. 8 اینان عاشق عبادت و خدمت نیستند،بلکه با روشنگری عالمان ربانی،زحمات پدر و مادر،و از ترس جهنم و شوق بهشت اندک ایمانی آوردهاند و بندگی و خدمت مختصری میکنند.این عبادات و خدمات کمتعداد انسانهای معمولی برای رضای پروردگار صورت نمیگیرد.
امروز،کرۀ زمین بیش از شش میلیارد جمعیت(یک میلیارد و چند صد میلیون مسلمان و در حدود چهار صد میلیون شیعه)دارد؛ولی به نظر نمیرسد کسی غیر از امام دوازدهم بتواند،بیتوجه به بهشت و دوزخ، پروردگار را عبادت کند و او را بزرگ بدارد:
گر بی تو بود جنت،بر کنگره ننشینم
ور با تو بود دوزخ،در سلسله آویزم. 9
مردم اگر ببینند قیامتی در کار نیست،میگویند برای چه خودمان را به زحمت عبادت بیندازیم.بنابراین،به راحتی عبادت را ترک میکنند؛زیرا نسبت به عبادت و خدمت خود بصیرت ندارند.برخلاف این گروه،عدۀ معدودیهمچون حضرت علی،علیه السلام توانسته اند به حریم ملکوتی نماز،عبادت،و خدمت راه یابند،خدا را عاشقانه عبادت کنند،و به بهشت و دوزخ او نیندیشند:
«الهی ما عبدتک خوفا من نارک».
خدایا،عبادت من از ترس جهنم نیست.
«و لا طمعا فی جنتک».
عبادت من به طمع بهشت هم نیست.
«بل وجدتک اهلا للعبادة». 10
بندگی من فقط به زلف خدایی تو گره خورده است.
نماز و انفاق و جهاد علی،علیه السلام،سرشار از خدا و بیقیمت است؛ چراکه نمیتوان برای خدا قیمتی تعیین کرد.آری،عبادتی که خالصانه و عاشقانه و فقط برای رضای خدا انجام گیرد در قالب ارزشگذاریهای در دسترس نمیگنجد.
در قرآن کریم،مزد افراد بصیر چیزی بیش از هشت بهشت دانسته شده است:
«وَ لَدَیْنٰا مَزِیدٌ». 11
و نزد ما نعمتهای بیشتری هست.
خداوند در قرآن کلمۀ «مَزِیدٌ» را توضیح نداده،ازاینرو کمیّت و کیفیت حقیقی این کلمه هنوز برای هیچکس روشن نشده است. 12
گدای کوی تو از هشت بهشت مستغنی است
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست. 13
نکتۀ نامعلوم و مجمل دیگر موجود در قرآن،خطاب پروردگار به این گروه از بصیران است:
«وَ ادْخُلِی جَنَّتِی». 14
و در بهشتم وارد شو.
درحالیکه خدا دربارۀ اهل ایمان میفرماید:
«سَنُدْخِلُهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ». 15
وارد بهشتهایی میشوند که از زیر درختان آن نهرها جاری است.
یادآور میشود،کلمۀ جنات نکره است و الف و لام ندارد؛اما واژۀ جنت به پروردگار(یاء متلکم)اضافه شده است.با وجود این تاکنون، کسی نتوانسته منظور از عبارت«بهشت من»را به روشنی دریابد.
پیروان راستین پیامبران و امامان در هر دورهای،با توجه به قدرت تحمل بالایشان،در مقابل لذتهای حرام و باطل جانانه مقاومت نشان داده و در عبادت حق و خدمت خلق از هیچ کوششی فروگذار نکردهاند.چون آنان،برخلاف انسانهای دیگر،خالص زیستهاند،توانستهاند تا حدودی به برخی از حریمهای مختص انبیا و ائمه راه یابند.امام ششم شیعیان، حضرت امام صادق،علیه السلام،میفرماید:آنان گاه در عالم رؤیا (خواب)،و گاه در عالم بیداری به این حریم راه پیدا میکنند.در ضمن، تعدادشان محدود است. 16
حضرت یوسف،علیه السلام،در دوران کودکی و نوجوانی خود،هنگامی که کاملا مطیع پدرش یعقوب،جدش اسحاق،و جدّ اعلایش حضرت ابراهیم به شمار میآمد،از طریق رؤیا به حریم آینده راه داده شد.او از خواب بیدار شد و به پدر خود گفت:
«إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی سٰاجِدِینَ». 17
من در خواب دیدم یازده ستاره و خورشید و ماه برایم سجده کردند!
یوسف،علیه السلام،آیندۀ برادرانش را ستارۀ روشن دید،چون توبه کردند و در نهایت نورانی شدند؛همچنین پدر خود را به صورت خورشید،و مادر را نیز به صورت ماه دید.چهل سال بعد،وقتی این بچه از چاه درآمد و عزیز مصر شد،به پدرش گفت:
«هذا تعبیر رؤیای من قبل». 18
این تعبیر خواب پیشین من است که پروردگارم آن را تحقق داد.
بنابراین،رؤیای صادقانه به یوسف،علیه السلام،اختصاص دارد و خوابهای ساختگی شیادان یکسره دروغ و باطل است.
حکایت کردهاند که جوانی با یک چوبدستی صیقل داده شده به نزد حضرت عیسی مسیح،علیه السلام،آمد و از ایشان پرسید:اگر من این چوبدستی را به زمین بیندازم،مثل زمان حضرت موسی،علیه السلام، چوبدستی تبدیل به اژدها میشود؟.حضرت فرمود:نه.جوان گفت:
چرا؟مسیح جواب داد:چوبدستی تو از چوبدستی موسی هم بهتر به نظر میرسد.اما اگر بخواهی این چوب به اژدها بدل شود،باید دستت دست موسی بن عمران باشد.مولوی در اینباره میگوید:
بود انا الحق در لب منصور نور بود انا اللّه در لب فرعون زور
شد عصا اندر کف موسی گوا شد عصا اندر کف ساحر هبا. 19
باری،آب دهان پیغمبر لازم است تا چاه خشک پر از آب شود، 20 نگاه حضرت سید الشهدا لازم است تا دختر چهار ساله شفا یابد، 21 و در نهایت نفس عیسی،علیه السلام،لازم است تا مرده زنده شود.
نقطۀ اوج آمال جوانهای مذهبی ما میتواند دستیابی به مقام علامه بحر العلوم باشد.ایشان در میان عالمان شیعه بیهمتا قلمداد میشوند و توانستهاند آغوش امام عصر را لمس کنند. 22 باید پذیرفت که با چند عبادت ناقص و یک دعای ندبه نمیتوان آن آغوش را لمس کرد.
مرحوم آیت اللّه العظمی آقا شیخ عبد الکریم حائری برای یکی از شاگردان خود چنین نقل کردهاند: 23 ایامی که در نجف درس میخواندم، همشاگردیام آیت اللّه العظمی حاج میرزا حسین نائینی بود و استادمان آیت اللّه سید محمد فشارکی.روزی،چند طلبه آمدند و به من گفتند:آقا، یک درس برای ما بگذار.گفتم:مانعی ندارد؛اما جایش را خودتان باید تعیین بکنید.گفتند:در یکی از محلههای قدیم نجف،مسجد خرابهای قرار دارد؛آنجا کسی درس ندارد و خالی است.اگر مشکل نیست، تشریف بیاورید آنجا به ما درس بگویید.گفتم:مانعی ندارد،میآیم.
یکی از خصوصیات مؤمن تواضع و فروتنی است؛روی صندلی یا خاک بنشیند،روی تخت یا فرش بخوابد،نان خالی بخورد یا نخورد،و داشته یا نداشته باشد برایش فرقی نمیکند.در هر صورت،در این دنیا، خود را میهمان خدا میداند.
ایشان در ادامه گفتند:روز اول،وقتی وارد این مسجد خرابه شدم و به انتظار طلبهها نشستم،بیرون را نگاه کردم و روبهروی درب ورودی مسجد،یک مغازۀ بسیار مخروبه دیدم.یک بزرگوار در این مغازه نشسته و مشغول پینهدوزی بود.وقتی طلبهها آمدند و من کتاب را باز کردم، دیدم پینهدوز هم تختههای مغازه را گذاشت و آمد در درس شرکت کرد.
پیش خودم گفتم:بزرگوار،درسهای آخوندها خیلی سخت و پیچیده است؛به درد تو نمیخورد.پینهدوز چند روز در کلاس حاضر شد،اما
ناگهان در حضور وی در کلاس وقفهای دو سه روزه ایجاد شد و سپس باز به کلاس آمد و به من گفت:آقای شیخ،شما مسلمانی؟گفتم:لباس، قیافه،و درسم نشان میدهد که مسلمان هستم.گفت:اگر مسلمانی،چرا وقتی من سه روز نبودم،جستجو نکردی مرا پیدا کنی؟مسلمان نباید از رفیق و همسایه و همشهری خود بیخبر باشد.گفتم:مرا ببخش،اشتباه کردم.گفت:اگر میخواهی ببخشمت،مرا به صرف غذا به خانهات دعوت کن؛زیرا وقتی یک لقمه از غذایت بخورم،رابطهمان نزدیکتر میشود،آن موقع میبخشمت.گفتم:فردا بیا.گفت:از بیرون چیزی تهیه نکن،همان را که داری بیاور بخورم.در نجف،فقط یک اتاق داشتم که پردهای در میان آن کشیده بودم؛همسرم پشت پرده بود و خودم طرف دیگر آن به سر میبردم.اگر قرار بود غریبهای بیاید،به همسرم میگفتم میهمان دارم؛ولی اینبار فراموش کردم.روز بعد،وقتی درس تمام شد، به پینهدوز گفتم:منتظر شما هستم.گفت:نمازم را در حرم امیر المؤمنین میخوانم و میآیم.از قضا،وقتی به خانه آمدم،همسرم گفت:غیر از یک مقدار نان خشک یزدی،هیچچیز نداریم.در نتیجه،چون پنج ریال پیش من امانت بود،دو ریال آن را برداشتم و کباب کوبیده خریدم و با خود گفتم:وقتی پول برایم رسید،دو ریال را برمیگردانم.پینهدوز بعد از اقامۀ نماز ظهر و عصر آمد و بر سر سفره نشست.دیدم نان خشک میخورد،گفتم:آقا،کباب سرد میشود.گفت:این کباب به ازای پول امانت تهیه شده است،بنابراین،به درد من نمیخورد؛شکم من جای این غذاها را ندارد.
آیا افراد معمولی میتوانند ماهیت لقمهها را تشخیص بدهند یا اینکه لقمه را در مزۀ آن مییابند:هرچه خوشمزهتر باشد آن را بهتر میخورند؟
در پایان،بیمناسبت نیست به داستان خاطرهانگیزی نیز اشاره کنم:
چند سال قبل،به مناسبت روز ضربت خوردن امیر مؤمنان(نوزدهم ماه مبارک رمضان)،تصمیم گرفتم برای سخنرانی ظهر به مسجدی در تهران بروم.از دو روز پیش از سخنرانی،هرچه کتاب ورق میزدم و مطلب میدیدم،منبر روز نوزدهم آماده نمیشد.مصمم شدم در روز سخنرانی، در مسجد حاضر شوم و به مردم اعلام کنم:منبر امروز برایم فراهم نشد!
روز نوزدهم فرا رسید.جمعیت فراوانی در محل حاضر شده بودند.در میان نماز ظهر و عصر،که روحانی مسجد به سخنرانی پرداخته بود،باز به ذهن خودم فشار آوردم تا شاید فرجی حاصل شود.در دل عرض کردم:علی جان،من در تهیدستی و فقر کامل به سر میبرم و درماندهام.
تو به تمام حریمهای حقیقت راه پیدا کردهای،راهی بگشا!دیگر میخواستم ناله و گریه سردهم که ناگهان این آیه قرآن به ذهنم رسید:
«رَبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْکَ سُلْطٰاناً نَصِیراً». 24
و بگو:پروردگارا!مرا در هر کار و شغلی به نیکی وارد کن و به نیکی بیرون آور و برایم از نزد خود نیرویی یاریدهنده قرار ده.
از طریق معجم المفهرس قرآن پی بردم این آیه مربوط به سورۀ مبارکۀ «اسراء»است.قرآن را باز کردم و به این سوره مراجعه کردم:موج عجیبی نسبت به امیر المؤمنین در ذهنم به وجود آمد،نمیدانستم آیه چه ارتباطی با امیر المؤمنین دارد!حدس زدم «وَ اجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْکَ سُلْطٰاناً نَصِیراً» دربارۀ امیر المؤمنین باشد.همین مطلب و همین امواج ذهنی را در منبر آن روز بیان کردم.بعد از سخنرانی،به تفاسیر مهم قرآن مراجعه کردم، دیدم ائمه فرمودهاند: «وَ اجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْکَ سُلْطٰاناً نَصِیراً»، درخواست پیامبر از خداست:خدایا،مرا دلیل یاریکنندهای بر نبوت عطا فرما.ازاینرو، خدا علی،علیه السلام،را به پیامبر داد. 25
(1).یوسف،108.
(2).تفسیر أبی حمزة الثمالی،ص 214:روی أبو حمزة،أن أبا جعفر(علیه السلام)قال:
-تفسیر العیاشی،محمد بن مسعود عیاشی،ج 2،ص 200:عن علی بن اسباط عن أبی الحسن الثانی قال:قلت:جعلت فداک انهم یقولون فی الحداثة(فی حداثة سنک)قال لیس شئ یقولون،ان اللّه تعالی یقول (قُلْ هٰذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللّٰهِ عَلیٰ بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی) فو اللّه ما کان تبعه الا علی و هو ابن تسع سنین[و مضی أبی الا]و انا ابن تسع سنین،فما عسی أن یقولوا قال:ثم کانت امارات فیها و قبلها أقوام،الطریقان فی العاقبة سواء،الظاهر مختلف،هو رأس الیقین.
-تفسیر فرات الکوفی،فرات بن إبراهیم کوفی،ص 201:جعفر بن محمد علیه[علیهما] السلام فی هذه الآیة: (قُلْ هٰذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللّٰهِ عَلیٰ بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی) قال:
هی[هو]و اللّه ولایتنا أهل البیت لا ینکره أحد إلاضال و لا ینتقص علیا[علیه السلام]إلاضال.
-التفسیر الصافی،فیض کاشانی،ج 3،ص 53:قل هذه سبیلی یعنی الدعوة إلی التوحید و الأعداد للمعاد أدعوا إلی اللّه تفسیر للسبیل علی بصیرة أنا و من اتبعنی.فی الکافی عن الباقر علیه السلام ذاک رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم و أمیر المؤمنین و الأوصیاء علیهم السلام من بعدهما.و عنه علیه السلام علی اتبعه.و عن الجواد علیه السلام حین أنکروا علیه حداثة سنه قال و ما ینکرون قال اللّه لنبیه قل هذه سبیلی الایة فو اللّه ما تبعه إلا علی و له تسع سنین و أنا ابن تسع سنین.والقمی و العیاشی ما یقرت من هذه الروایات و سبحن اللّه و انزهه تنزیها و ما أنا من المشرکین.
-تفسیر نور الثقلین،شیخ حویزی،ج 2،ص 476:فی اصول الکافی محمد بن یحیی عن أحمد بن محمد بن عیسی عن الاحوال عن سلام بن المستنیر عن ابی جعفر علیه السلام فی قوله:قل هذه سبیلی ادعوا إلی اللّه علی بصیرة انا و من اتبعنی قال:ذاک رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله و امیر المؤمنین علیه السلام،و الاوصیاء من بعدهم.
(3).نهج البلاغه،خطبه 193؛با کمی اختلاف در امالی،شیخ صدوق،ص 667؛نیز با اختلاف در بحار الانوار،ج 64،ص 342؛نیز با اختلاف در کنز الفوائد،کراجکی، ص 32.
(4).بقره،25: «وَ بَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ کُلَّمٰا رُزِقُوا مِنْهٰا مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً قٰالُوا هٰذَا الَّذِی رُزِقْنٰا مِنْ قَبْلُ وَ أُتُوا بِهِ مُتَشٰابِهاً وَ لَهُمْ فِیهٰا أَزْوٰاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ».
(5).مسترشد،محمد بن جریر طبری(الشیعی)،ص 433:«...فاختاروا خمسة عشر رجلا فیهم أبو لهب علی أن یدخلوا علی رسول اللّه فیقتلونه،فأنزل اللّه سبحانه علی رسوله:و إذ یمکر بک الذین کفروا لیثبتوک أو یقتلوک أو یخرجوک و یمکرون و یمکر اللّه و اللّه خیر الماکرین»؛المهذب البارع،ابن فهد حلی،ج 5،ص 315؛کافی،ج 8، ص 211:«و فی الحدیث:أن أبا لهب اعترض علی النبی،صلی اللّه علیه و آله،عند إظهاره الدعوة،فقال له أبو طالب:یا أعور،و ما أنت و هذا».(قال ابن الأعرابی:و لم یکن أبو لهب أعور،و إنما العرب تقول للذی لیس له أخ من أبیه و أمه أعور)؛منتهی المطلب(ط.ق)علامه حلی،ج 1،ص 64:«روی أنس أن رسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله،کان فی سوق ذی المجاز علیه جبة حمراء و هو یقول:یا أیها الناس قولوا لا إله إلا اللّه تفلحوا و رجل تبعه یرمیه بالحجارة حتی أدمی عرقوبیه و کعبیه فقیل من هو فقال عمه أبو لهب دل علی أن الکعب فی جانب القدم لان الرمیة إذا کانت من وارء المرمی لم یصب ظهر قدمه»؛مناقب أمیر المؤمنین،محمد بن سلیمان کوفی،ج 1،ص 380:«فجمع رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله و سلم،بنی عبد المطلب و کانوا اثنی عشر رجلا؟و کان الرجل منهم یأکل الجذعة فی المجلس فصنع لهم رجلا من لحم ثم دعاهم فأکلوا حتی نهلوا ثم قال(لهم):«من یبایعنی منکم علی أن یکون اخی و وصیی و وارثی و خلیفتی و وزیری من بعدی؟»فلم یبایعه إلا علی بن أبیطالب فقال أبو لهب:ألهذا دعوتنا؟تبت یداک؟!فأنزل اللّه (تَبَّتْ یَدٰا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ) إلی آخر السورة».
(6).شرح أصول الکافی،محمد صالح مازندرانی،ج 3،ص 173؛مطلوب کل طالب رشید
و طواط،ص 3؛شرح مئة کلمه،ابن میثم بحرانی،ص 52:«قال أمیر المؤمنین، علیه السلام:«لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا».
(7).مرحوم امام خمینی در کتاب شرح دعای سحر خود مینویسد:شیخ ما،عارف کامل[جناب]شاه آبادی مدظلّه فرمود:«سالکی که با قدم معرفت به سوی خداوند سیر مینماید،وقتی سفر سوم خود را به پایان رساند و به هویت جمعیهاش،در جمیع مراتب موجودات سیر کرد،با چشم بصیرت تمام مصالح بندگان را میبیند، [یعنی مصالح آنان]در امور[مربوط]به مبدأ و معاد و همه آنچه که آنان را به خداوند متعال نزدیک میکند،و نیز اینکه راه[رسیدن]به خداوند برای هرکس، [راهی است]مخصوص به خود او؛و سالک در این مقام میتواند تشریع نماید و این مقام برای مولای ما،قطب الموحدین امیر المؤمنین،و ائمة معصومین بعد از ایشان علیهم السلام حاصل شده است؛ولی چون رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله از نظر زمان بر آن حضرات علیهم السلام تقدم داشت و صاحب آن مقام بود،لذا شریعت را آن حضرت(ص)ظاهر فرمود،و به سبب تام و تمام بودن شریعت ایشان[به هیچ روی]مجال تشریع برای کس دیگری باقی نماند.پس،اولیای بعد[از او(ص)] بالضروره،تابع وی صلوات اللّه علیه و آله شدند.و اگر فرض میکردیم که حضرت علی علیه السلام بر حضرت رسول صلوات اللّه علیه و آله تقدم زمانی داشت،یقینا آن حضرت علیه السلام شریعت را ظاهر مینمود و شأن رسالت و نبوت را متکفل میشد.پس،بر پیامبر صلوات اللّه علیه و آله فرض بود که اگر بعد از آن حضرت (ع)میآمد،از ایشان علیه السلام تعبیت فرماید؛ولی حکمت بالغه[خداوندی]بر این تعلّق گرفت که شریعت به دست حضرت رسول صلوات اللّه علیه و آله ظاهر شود».
(8).بقره،45: «وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاٰةِ وَ إِنَّهٰا لَکَبِیرَةٌ إِلاّٰ عَلَی الْخٰاشِعِینَ».
(9).از سعدی است.
(10).عوالی اللئالی،أحسائی،ج 1،ص 20؛نیز در بحار الانوار،ج 67،ص 186؛نیز در تفسیر صافی،کاشانی،ج 3،ص 353:«أمیر المؤمنین،علیه السلام:الهی ما عبدتک
خوفا من نارک و لا طمعا فی جنتک بل وجدتک أهلا للعبادة فعبدتک»؛تفسیر المیزان،ج 11،ص 159:قوله،علیه السلام:«ما عبدتک خوفا من نارک و لا رغبة فی جنتک بل وجدتک اهلا للعبادة فعبدتک».
(11).ق،33-35: «مَنْ خَشِیَ الرَّحْمٰنَ بِالْغَیْبِ وَ جٰاءَ بِقَلْبٍ مُنِیبٍ* اُدْخُلُوهٰا بِسَلاٰمٍ ذٰلِکَ یَوْمُ الْخُلُودِ* لَهُمْ مٰا یَشٰاؤُنَ فِیهٰا وَ لَدَیْنٰا مَزِیدٌ».
(12).شاره است به:المحلی،ابن حزم،ج 1،ص 12؛نیز در عدة الداعی،ابن فهد حلی، ص 226؛نیز در عوالی اللئالی،احسائی،ج 4،ص 101:«عن النبی، صلی اللّه علیه و سلم،قال:قال اللّه عز و جل:أعددت لعبادی الصالحین مالا عین رأت و لا أذن سمعت و لا خطر علی قلب بشر».
(13).از حافظ است.
(14).فجر،30.
(15).این جمله 26 مرتبه در قرآن تکرار شده است.
(16).در ذیل آیه 64 سوره یونس:من لا یحضره الفقیه،شیخ صدوق،ج 1،ص 133:
«أتی رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،رجل من أهل البادیة له حشم و جمال فقال:یا رسول اللّه أخبرنی عن قول اللّه عز و جل: "اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْریٰ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ فِی الْآخِرَةِ." فقال:أما قوله تعالی: "لَهُمُ الْبُشْریٰ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا" فهی الرؤیا الحسنة یراها المؤمن فیبشر بها فی دنیاه،و أما قول اللّه عز و جل: "وَ فِی الْآخِرَةِ" فإنها بشارة المؤمن عند الموت یبشربها عند موته إن اللّه قد غفر لک و لمن یحملک إلی قبرک»؛بحار الأنوار،ج 58،ص 191:«عن أبی الدرداء،عن النبی، صلی اللّه علیه و آله،فی قوله تعالی: "لَهُمُ الْبُشْریٰ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ فِی الْآخِرَةِ" قال:هی الرؤیا الصالحة یراها المسلم أو تری له،فهی بشراه فی الحیاة الدنیا،و بشراه فی الآخرة الجنة».
(17).یوسف،4.
(18).یوسف،100:«و رفع أبویه علی العرش و خروا له سجدا و قال یا أبت هذا تأویل رؤیای من قبل قد جعلها ربی حقا و قد أحسن بی إذ أخرجنی من السجن و جاء بکم
من البدو من بعد أن نزغ الشیطان بینی و بین إخوتی إن ربی لطیف لما یشاء إنه هو العلیم الحکیم».
(19).مثنوی مولوی،دفتر دوم،بیت 303 و 304.
(20).مناقب،ابن شهر آشوب،ج 1،ص 103؛نیز بحار الانوار،ج 18،ص 41:«روی أن النّبی تفل فی بئر معطلة ففاضت حتی سقی منها بغیر دلو و لا رشأ».
(21).در ناسخ التواریخ مجلد مربوط به امام حسین(ع)این داستان چنین آمده است:
زنی غذای نذری به خرابهای برد.از او سبب نذرش را پرسیدند.گفت:در بچگی فلج بودم.مادم مرا به در منزل علی(ع)برد.حضرت به امام حسین فرمود:او را شفا بده.امام نگاهی به من کردند و از آن پس خوب شدم.(مولف)
(22).رجوع شود به زندگینامه مرحوم علامه بحر العلوم.
(23).من این ماجرا را از همین شاگرد،در هفتاد و پنج سالگی وی شنیدهام(مؤلف).
(24).إسراء،80.
(25).ر ک:تفسیر برهان،ذیل آیه مورد نظر.(مولف)
شیراز،حسینیه عاشقان ثار اللّه دهه دوم رجب 1385
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین وصلّی علی محمّد و آله الطاهرین.
وجود مبارک حضرت زینب کبری،علیها السلام،به منزلۀ دختر،خواهر، مادر،عمه و خالۀ شهید،در همۀ زمینهها،از جمله ایمان،اخلاق،عمل صالح،شوهرداری،مقام مادری و خواهری،و مقام عبادتکه بالاترین مقام او به شمار میآیدبرای تمام زنان عالم اگو و سرمشق است.
بدین لحاظ،در روز قیامت،او حجت کبرای پروردگار بر تمام زنان پس از خود خواهد بود.خداوند متعال در روز قیامت،با استناد به برجستگیهای معنوی حضرت زینب،علیها السلام،با وجود گذران زندگی در روزگار پرفتنۀ امویان،آن حضرت را معیار تربیت دینی و اخلاقی زنان قلمداد میفرماید و دلایل واهی زنان ناپاک را رد میکند.
غور در آیات خداوند در قرآن کریم نشان میدهد شکلگیری شخصیت انسانها براساس چهار جنبه صورت میپذیرد:پدر،مادر،آموزگار،و تغذیه(لقمه) 1 .ازاینرو،در روز قیامت،بسیاری از پدران و مادران و
آموزگاران محاکمه و،در نهایت،محکوم خواهند شد؛چراکه فرزند یا شاگردان پاکسرشت خود را به نابودی کشانده و از درجۀ رفیع انسانیت پایین آوردهاند.پیغمبر اکرم،صلی اللّه علیه و آله،دربارۀ اینگونه والدین و فرزندان میفرماید:اگر این پدر و مادرها عقرب به دنیا میآوردند،به مراتب،نتیجهای بهتر از به وجود آوردن انسان دوپا عایدشان میشد. 2
زنان باردار،ای مرد هوشیار اگر وقت ولادت مار زایند
از آن بهتر به نزدیک خردمند که فرزندان ناهموار زایند. 3
در روایتی دیگر،حضرت برای پدران مدعی دینداری دوزخ طلب میکند؛زیرا آنان زمینۀ کفر و تباهی فرزندان خود را فراهم میآورند. 4
بر این اساس،در این مقال،شخصیت والای زینب کبری با توجه به این چهار جنبه کاویده میشود:
مرحوم کلینی،در جلد دوم کتاب شریف اصول کافی،روایت مهمی از رسول خدا،صلی اللّه علیه و آله،نقل کرده است. 5 در این روایت،پیامبر عظیم الشأن اسلام از درخت طوبی نام بردهاند.براساس این روایت و قول قرآن،جای این درخت در بهشت است؛اما شاخههای آن به صورت امور معنوی در دنیا یافت میشوند.مانند سخاوت که یکی از امور معنوی و اخلاقی مهم است.حضرت میفرماید:
«السخاء شجرة فی الجنة». 6
جود و سخاوت از درختان بهشت است.
هرکس بتواند با شاخههای دنیایی این درخت پیوند یابد و این پیوند را حفظ کند،وقتی بساط دنیا برچیده شود و آخرت آشکار گردد، شاخههای این درخت او را تا ابد به بهشت میفرستند. 7 همچنین در ادامه روایت آمده است:
«من کان سخیا اخذ بغصن منها».
آدمهای کریم و سخاوتمند(به شرط ایمان)به یکی از شاخههای این درخت متصل هستند.
«فلم یترکه هذا الغصن حتی یدخله الجنة».
باری،وجود مبارک امیر المؤمنین،پدر بزرگوار زینب کبری، علیها السلام،با تمام شاخههای درخت طوبی یعنی با همهگونه اخلاق الهی،آداب الهی،تربیت الهی،و ارزشهای الهی پیوند دارد.ضمن اینکه اتصال علی،علیه السلام،به سرچشمۀ خصایل الهی از نوع آگاهانه، عاشقانه و از همه ارزشمندتر«مخلصانه»است.از زمان حضرت آدم، علیه السلام،تاکنون،کسان بسیاری در مقابل ظلم و تجاوز دشمنان حق جهاد کرده و صاحب«اجر عظیم»الهی شدهاند:
«فَضَّلَ اللّٰهُ الْمُجٰاهِدِینَ عَلَی الْقٰاعِدِینَ أَجْراً عَظِیماً». 8
اما پیغمبر عظیم الشأن اسلام،رزمآوری امیر مؤمنان علی،علیه السلام،در جنگ خندق را میستاید و میفرماید:
«ضربة علی یوم الخندق افضل من عبادة الثقلین». 9
حرکت دست اسلحهدار خندق در ضربه زدن به دشمن،از عبادت جن و انس ارزشمندتر است.
آنچه حرکت علی،علیه السلام،در جنگ را با جهاد بقیۀ جنگآوران جبهههای تاریخ متفاوت میسازد اخلاص بینظیر آن حضرت است.
به واقع،درک این اخلاص به آسانی امکانپذیر نیست.این اخلاص، حقیقتی نهانی بین امیر المؤمنین و پروردگار مهربان عالم است.
امیر مؤمنان علی،علیه السلام،با همین اخلاص توانست در شب سرنوشتساز هجرت پیامبر از مکه به مدینه،در بستر پیامبر بخوابد و مشرکان را گمراه سازد.قرآن کریم دربارۀ شجاعت مخلصانۀ حضرت امیر در آن شب فراموشناشدنی میفرماید:
«مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اللّٰهِ». 10
یک نفر از مردم(در 19 سالگی)،در شب هجرت،جان خود را فقط برای به دست آوردن رضای خدا در طبق اخلاص گذاشت. 11
به راستی حضرت علی،علیه السلام،به پاداش این عمل میتواند در روز قیامت شفاعت تمام انسانها را از خدا بخواهد؛بدون اینکه از ظرف عمل خود وی چیزی کاسته شود.
حال،زینب کبری،علیها السلام،در زیر سایۀ چنین پدری تربیت شده است.پدری که همۀ ارزشهای بینهایت عالم را در خود دارد.البته، قابلیت و پذیرش خود شخص نیز بسیار مهم است و همین قابلیت و پذیرش موجبات صعود معنوی زینب کبری را فراهم ساخته است.
باری،زینب کبری به آیینهای تبدیل شد که به اندازۀ توان وجودی خود،ارزشهای بیکران پدر را منعکس میساخت.به همین سبب،وقتی در روزگار حکومن ابن زیاد،در بازار کوفه به سخنرانی افشاگرانهای دربارۀ واقعۀ کربلا دست زد،آنها که امیر المؤمنین را به خاطر داشتند گمان کردند علی،علیه السلام،به دنیا برگشته است. 12
از شیعه و سنّی نقل شده که خداوند سوره کوثر را در شأن حضرت زهرا،علیها السلام،نازل کرده است.همچنین در روایت آمده است:
«ان اللّه یغضب لغضب فاطمة و یرضی لرضاها». 13
خدا میپسندد آنچه را فاطمه میپسندد و خشمگین میشود از آنچه فاطمه از آن خشمگین میشود.
به واقع،این مرتبه بالاترین مقام برای هر انسانی محسوب میشود،زیرا به مخلصین اختصاص دارد.امام باقر،علیه السلام،دربارۀ نام زهرای مرضیه میفرماید:
فاطمه از لغت فطم به معنای بریدن گرفته شده است.معنی فاطمه این است که مادر ما از هر نقص و شری در این عالم دور بوده و همۀ کمالات او را همراهی میکردهاند. 14
در روایتی به نقل از ابن جوزی(یکی از علمای اهل سنّت)چنین آمده است:
یکبار حضرت زهرا کار خیری انجام داد.جبرئیل نازل شد و به پیامبر گفت:خدا میفرماید سلام مرا به زهرا برسان و به او بگو هرچه از من میخواهی اکنون بخواه تا برای تو مهیا سازم.زهرا به پدر خود پاسخ داد:
من چنان در لذت عبادت خدا غوطهورم که جایی برای درخواست ندارم؛ اما اگر خدا میخواهد من از او چیزی درخواست کنم،لقای خود را در دار السلام به من عطا فرماید. 15
زینب کبری،علیها السلام،نه ماه از جسم و جان(عبادات و کرامات) ایشان تغذیه کرده است.ضمن اینکه وقتی به دنیا آمد،دو سال از شیر علم،معرفت،و ایمان آن بزرگبانو بهره برد.
خداوند در قرآن مجید،به پیامبران الهی چنین خطاب میکند:
«یٰا أَیُّهَا الرُّسُلُ کُلُوا مِنَ الطَّیِّبٰاتِ وَ اعْمَلُوا صٰالِحاً». 16
یعنی اول باید لقمه را پاک ساخت و بعد به عبادت خدا پرداخت.
زینب،علیها السلام،از حلالترین غذای عالم تغذیه کرده است.این غذا با عرق جبین پدرش امیر المؤمنین و مادرش زهرا،علیهما السلام،به دست آمده است.
حضرت زین العابدین،علیه السلام،در کنار بازار کوفه،خطاب به زینب کبری،علیها السلام،گفت:
«أنت بحمد اللّه عالمة غیر معلمة،فهمة غیر مفهمة». 17
خدا را شکر،تو عالمی هستی که معلم بشری نداشتهای.
آموزگار دانش فراوان آن بزرگبانو خدا بوده است.آری،دختری که پدرش علی،علیه السلام،مادرش زهرا،علیها السلام،و لقمهاش پاکترین لقمه باشد معلمش خداست.
در عوض،آن حضرت خود معلم بوده و کلاسهایی چون تفسیر قرآن، اخلاق،و فقه برگزار میکرده است.بدبختانه،از مطالب این کلاسها چیزی به دست امروزیان نرسیده است!
*** تمام لحظات حیات علی،همسر علی،فرزندان معصوم علی،و دختر امیر المؤمنین،حجت خدا بر همۀ مردان و زنان عالم و تاریخ است و در روز قیامت،خداوند مردان و زنان فاسق را با معیار قرار دادن این بزرگان محکوم خواهد کرد.
(1).عبس،24: «فَلْیَنْظُرِ الْإِنْسٰانُ إِلیٰ طَعٰامِهِ»؛ لقمان،13: «وَ إِذْ قٰالَ لُقْمٰانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ یَعِظُهُ یٰا بُنَیَّ لاٰ تُشْرِکْ بِاللّٰهِ إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ»؛ یس،20-21: «وَ جٰاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِینَةِ رَجُلٌ یَسْعیٰ قٰالَ یٰا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ* اِتَّبِعُوا مَنْ لاٰ یَسْئَلُکُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ».
(2).در احوال آخر الزمان مطالبی در این باب آمده است که البته باید به صورت موضوعی استخراج شود.این روایات نمونهای از آنهاست:
-بحار الأنوار،ج 6،ص 306:عن عبد اللّه بن عباس قال:حججنا مع رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله حجة الوداع فأخذ باب الکعبة ثم أقبل علینا بوجهه فقال:ألا اخبرکم بأشراط الساعة؟-و کان أدنی الناس منه یومئذ سلمان رضی اللّه عنهفقال:بلی یا رسول اللّه،فقال:إن من أشراط القیامة إضاعة الصلاة،و اتباع الشهوات،و المیل مع الاهواء و تعظیم المال،و بیع الدین بالدنیا،فعندها یذاب قلب المؤمن وجوفه کما یذوب الملح فی الماء مما یری من المنکر فلا یستیطیع أن یغیره.قال سلمان:و إن هذا لکائن یا رسول اللّه؟قال:إی و الذی نفسی بیده.یا سلمان إن عندها امراء جورة،و وزراء فسقة،و عرفاء ظلمة،و امناء خونة،فقال سلمان:و إن هذا لکائن یا رسول اللّه؟قال:إی و الذی نفسی بیده.یا سلمان إن عندها یکون المنکر معروفا،و المعروف منکرا،و ائتمن الخائن و یخون الامین،و یصدق الکاذب،و یکذب الصادق،قال سلمان:و إن هذا لکائن یا رسول اللّه؟قال:إی و الذی نفسی بیده.یا سلمان فعندها إمارة النساء،و مشاورة الاماء،و قعود الصبیان علی المنابر،و یکون الکذب طرفا،و الزکاة مغرما،و الفیئ مغنما، و یجفو الرجل و الدیه،و یبر صدیقه،و یطلع الکوکب المذنب،قال سلمان:و إن هذا لکائن یا رسول اللّه؟قال:أی و الذی نفسی بیده.یا سلمان و عندها تشارک المرأة زوجها فی التجارة،و یکون المطر قیظا،و یغیظ الکرام غیظا،و یحتقر الرجل المعسر، فعندها یقارب الاسواق إذا قال هذا:لم أبع شیئا و قال هذا:لم أربح شیئا فلا تری إلا ذاما للّه،قال سلمان:و إن هذا لکائن یا رسول اللّه؟قال:إی و الذی نفسی بیده.یا سلمان فعندها یلیهم أقوام إن تکلموا قتلوهم،و إن سکتوا استباحوهم لیستأثروا
بفیئهم،و لیطؤن حرمتهم،و لیسفکن دماءهم،و لتملان قلوبهم رعبا،فلا تراهم إلا و جلین خائفین مرعوبین مرهوبین،قال سلمان:و إن هذا لکائن یا رسول اللّه؟قال إی و الذی نفسی بیده.یا سلمان:إن عندها یؤتی بشئ من المشرق و شئ من المغرب یلون امتی فالویل لضعفاء امتی منهم،و الویل لهم من اللّه،لا یرحمون صغیرا،و لا یوقرون کبیرا و لا یتجاوزون عن مسئ،أخبارهم خناء،جثتهم جثة الآدمیین و قلوبهم قلوب الشیاطین،قال سلمان:و إن هذا لکائن یا رسول اللّه؟قال:إی و الذی نفسی بیده.
یا سلمان،و عندها تکتفی الرجال بالرجال،و النساء بالنساء،و یغار علی الغلمان کما یغار علی الجاریة فی بیت أهلها،و یشبه الرجال بالنساء،و النساء بالرجال،و یرکبن ذوات الفروج السروج فعلیهن من امتی لعنة اللّه،قال سلمان:و إن هذا لکائن یا رسول اللّه؟فقال صلی اللّه علیه و اله:إی و الذی نفسی بیده.یا سلمان إن عندها تزخرف المساجد کما تزخرف البیع و الکنائس،و یحلی المصاحف،و تطول المنارات،و تکثر الصفوف بقلوب متباغضة و ألسن مختلفة،قال سلمان:و إن هذا لکائن یا رسول اللّه؟ قال صلی اللّه علیه و اله:إی و الذی نفسی بیده.و عندها تحلی ذکور امتی بالذهب، و یلبسون الحریر و الدیباج،و یتخذون جلود النمور صفافا،قال سلمان:و إن هذا لکائن یا رسول اللّه؟قال صلی اللّه علیه و اله:إی و الذی نفسی بیده.یا سلمان و عندها یظهر الربا،و یتعاملون بالغیبة و الرشاء،و یوضع الدین،و ترفع الدنیا،قال سلمان:و إن هذا لکائن یا رسول اللّه؟فقال صلی اللّه علیه و اله:إی و الذی نفسی بیده.یا سلمان و عندها یکثر الطلاق،فلا یقام للّه حد،و لن یضر اللّه شیئا،قال سلمان:و إن هذا لکائن یا رسول اللّه؟قال صلی اللّه علیه و آله:إی و الذی نفسی بیده.یا سلمان و عندها تظهر القینات و المعازف،و یلیهم أشرار امتی،قال سلمان:و إن هذا لکائن یا رسول اللّه؟قال صلی اللّه علیه و اله:إی و الذی نفسی بیده.یا سلمان و عندها تحج أغنیاء امتی للنزهة،و تحج أوساطها للتجارة،و تحج فقراؤهم للریاء و السمعة،فعندها یکون أقوام یتعلمون القرآن لغیر اللّه،و یتخذونه مزامیر،و یکون أقوام یتفقهون لغیر اللّه،و یکثر أولاد الزنا،و یتغنون بالقرآن،و یتهافتون بالدنیا،قال سلمان:و إن هذا لکائن یا رسول اللّه؟قال صلی اللّه علیه و اله:إی و الذی نفسی بیده.یا سلمان ذاک إذا انتهک المحارم،و اکتسبت المآثم،
و سلط الاشرار علی الاخیار،و یفشو الکذب،و تظهر اللجاجة،و نفشو الحاجة، و یتباهون فی اللباس و یمطرون فی غیر أوان المطر،و یستحسنون الکوبة و المعازف، و ینکرون الامر بالمعروف و النهی عن المنکر،حتی یکون المؤمن فی ذلک الزمان أذل من الامة و یظهر قراؤهم و عبادهم فیما بینهم التلاوم،فاولئک یدعون فی ملکوت السماوات:الارجاس و الانجاس،قال سلمان:و إن هذا لکائن یا رسول اللّه؟فقال صلی اللّه علیه و اله:إی و الذی نفسی بیده.یا سلمان فعندها لا یخشی الغنی إلا الفقر حتی أن السائل لیسأل فیما بین الجمعتین لا یصیب أحدا یضع فی یده شیئا،قال سلمان:
و إن هذا لکائن یا رسول اللّه؟قال صلی اللّه علیه و اله،إی و الذی نفسی بیده.یا سلمان عندها یتکلم الرویبضة،فقال:و ما الرویبضة یا رسول اللّه فداک أبی و امی؟قال صلی اللّه علیه و اله:یتکلم فی أمر العامة من لم یکن یتکلم،فلم یلبثوا إلا قلیلا حتی تخور الارض خورة،فلا یظن کل قوم إلا أنها خارت فی ناحیتهم فیمکثون ما شاء اللّه ثم ینکتون فی مکثهم فتلقی لهم الارض أفلاذ کبدهاقال:ذهب و فضةثم أومأ بیده إلی الاساطین فقال:مثل هذا،فیومئذ لا ینفع ذهب و لا فضة،فهذا معنی قوله:"فقد جاء أشراطها".بیان:قوله صلی اللّه علیه و اله:و یکون الکذب طرفا أی یستطرفه الناس و یعجبهم،و الکوکب المذنب:ذو الذنب.و قال الجزری:یوم قائظ:شدید الحر، و منه حدیث أشراط الساعة:یکون الولد غیظا،و المطر قیظا،لان المطر إنما یراد للنبات و برد الهواء،و القیظ ضد ذلک انتهی.و یقال:استبحهم أی استأصلهم.قوله صلی اللّه علیه و اله:یلون امتی من اللون أی یتلونون و یتزینون بألوان مختلفة مما یؤتی إلیهم من المشرق و المغرب.قوله صلی اللّه علیه و اله:و یتخذون جلود النمور صفاقا أی یرققونها و یلبسونها،و الثوب الصفیق:ضد السخیف،أو یعملونها للدف و العود و سائر آلات اللهو یقال:صفق العود أی حرک أوتاه،و الصفق:الضرب یسمع له صوت.و القینة:الامة المغنیة:و المعازف:الملاهی کالعود و الطنبور.قوله صلی اللّه علیه و اله:یتخذونه مزامیر أی یتغنون به،قال الجزری:فی حدیث أبی موسی:سمعه النبی صلی اللّه علیه و اله یقرأ فقال:لقد أعطیت مزمارا من مزامیر آل داود:شبه حسن صوته و حلاوة نغمته بصوت المزمار انتهی.و التهافت:التساقط،و الکوبة بالضم:النرد
و الشطرنج و الطبل الصغیر المخصر و البربط.و قال الجزری:فی حدیث أشراط الساعة أن ینطق الرویبضة فی أمر العامة،قیل:و ما الرویبضه یا رسول اللّه؟قال:الرجل التافه یتکلم فی أمر العامة،و الرویبضة تصغیر الرابضة و هو العاجز الذی ربض عن معالی الامور و قعد عن طلبها،و زیادة التاء للمبالغة،و التافة:الحقیر الخسیس.و قال صلی اللّه علیه و اله فی أشراط الساعة:تقئ الارض أفلاذ کبدها أی تخرج کنوزها المدفونة فیها،و هو استعارة،و الافلاذ جمع فلذ،و الفلذ جمع فلذة،و هی القطعة المقطوعة طولا، و مثله قوله تعالی: "وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقٰالَهٰا" انتهی.و خار الثور:صاح.و قال السید المرتضی رضی اللّه عنه فی کتاب الغرر:روی أبو هریرة عن النبی صلی اللّه علیه و آله أنه قال:تقئ الارض أفلاذ کبدها مثل الاسطوان من الذهب و الفضة،فیجئ القاتل فیقول:فی مثل هذا قتلت،و یجئ القاطع للرحم فیقول:فی مثل هذا قطعت رحمی، و یجئ السارق فیقول:فی هذا قطعت یدی،ثم یترکونه و لا یأخذون منه شیئا.معنی تقئ أی تخرج ما فیها من الذهب و الفضة،و ذلک من علامات قرب الساعة،و قوله:
تقئ تشبیه و استعارة من حیث کان إخراجا و إظهارا،و کذلک تسمیة ما فی الارض من الکنوز کبدا تشبیها بالکبد التی فی بطن البعیر و غیره،و للعرب فی هذا مذهب معروف، و اختلف أهل اللغة فی الافلاذ فقال یعقوب بن السکیت:الفلذ لا یکون إلا للبعیر،و هو قطعة من کبده،و لا یقال فلذ الشاة،و لا فلذ البقر إلی آخر ما ذکره رحمه اللّه و نقله.
-بحار الأنوار،ج 22،ص 453:قال رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله):یأتی علی الناس زمان وجوههم وجوه الآدمیین،و قلوبهم قلوب الشیاطین،کأمثال الذئاب الضواری، سفاکون للدماء لا یتناهون عن منکر فعلوه،إن تابعتهم ارتابوک،و إن حدثتهم کذبوک، و إن تواریت عنهم اغتابوک،السنة فیهم بدعة،و البدعة فیهم سنة،و الحلیم بینهم غادر و الغادر بینهم حلیم،المؤمن فیما بینهم مستضعف،و الفاسق فیما بینهم مشرف،صبیانهم عارم،و نساؤهم شاطر،و شیخهم لا یأمر بالمعروف،و لا ینهی عن المنکر،و الالتجاء إلیهم خزی،و الاعتداد بهم ذل،و طلب ما فی أیدیهم فقر،فعند ذلک یحرمهم اللّه قطر السماء فی أوانه،و ینزله فی غیر أوانه،و یسلط علیهم شرارهم،فیسومونهم سوء العذاب،یذبحون أبناءهم و یستحیون نساءهم فیدعو خیارهم فلا یستجاب لهم.
قال رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله):یأتی علی الناس زمان بطونهم آلهتهم و نساؤهم قبلتهم،و دنانیرهم دینهم،و شرفهم متاعهم،لا یبقی من الایمان إلا اسمه،و لا من الاسلام إلا رسمه،و لا من القرآن إلا درسه،مساجدهم معمورة من البناء،و قلوبهم خراب عن الهدی،علماؤهم شر خلق اللّه علی وجه الارض،حینئذ ابتلاهم اللّه فی هذا الزمان بأربع خصال:جور من السلطان،و قحط من الزمان،و ظلم من الولاة و الحکام فتعجبت الصحابة فقالوا:یا رسول اللّه أیعبدون الاصنام؟قال:نعم،کل درهم عندهم صنم.
و قال النبی(صلی اللّه علیه و آله):یأتی فی آخر الزمان ناس من امتی یأتون المساجد یقعدون فیها حلقا،ذکرهم الدنیا و حبهم الدنیا لا تجالسون فلیس للّه بهم حاجة.
و قال رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله):سیأتی زمان علی الناس یفرون من العلماء کما یفر الغنم من الذئب،ابتلاهم اللّه بثلاثة أشیاء:الاول یرفع البرکة من أموالهم و الثانی سلط اللّه علیهم سلطانا جائرا،و الثالث یخرجون من الدنیا بلا إیمان.
عن أنس عن النبی(صلی اللّه علیه و آله)أنه قال:یأتی علی الناس زمان الصابر منهم علی دینه کالقابض علی الجمرة.و قال(صلی اللّه علیه و آله)یأتی علی امتی زمان امراؤهم یکونون علی الجور،و علماؤهم علی الطمع،و عبادهم علی الریاء،و تجارهم علی أکل الربا،و نساؤهم علی زینة الدنیا،و غلمانهم فی التزویج،فعند ذلک کساد امتی ککساد الاسواق و لیس فیها مستقیم،الاموات آیسون فی قبورهم من خیرهم، و لا یعیشون الاخیار فیهم،فعند ذلک الهرب خیر من القیام.
قال النبی(صلی اللّه علیه و آله):سیأتی زمان علی امتی لا یعرفون العلماء إلا بثوب حین و لا یعرفون القرآن إلا بصوت حسن،و لا یعبدون اللّه إلا فی شهر رمضان،فإذا کان کذلک سلط اللّه علیهم سلطانا لا علم له و لا حلم له و لا رحم له:توضیح:العارم:
الخبیث الشریر و السیئ الخلق.و الشاطر:من أعیا أهله خبثا.أقول:سیأتی کثیر من الاخبار فی ذلک فی باب أشراط الساعة،و باب علامات ظهور القائم(علیه السلام).
(3).گلستان سعدی،چاپ غلامحسین یوسفی،ص 158.
(4).ر ک:روایات موجود در انتهای کتاب منظومه ملا هادی سبزواری.(مولف)
(5).بحار الأنوار،ج 8،ص 120:«عن أبی عبد اللّه،علیه السلام،قال:طوبی شجرة فی الجنة فی دار أمیر المؤمنین،صلوات اللّه علیه،و لیس أحد من شیعته إلا و فی داره غصن من أغصانها،و ورقة من ورقها یستظل تحتها امة من الامم»؛روضة الواعظین، فتال نیسابوری،ص 504:«قال أمیر المؤمنین،علیه السلام:طوبی شجرة فی الجنة اصلها فی دار رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،فلیس مؤمن إلا و فی داره غصن من اغصانها لا ینوی فی قلبه شیئا إلا اتاه ذلک الغصن به و لو ان راکبا مجدا سار فی ظلها مائة عام لم یخرج منها و لو ان غرابا طار من اصلها ما بلغ اعلاها حتی یبیض هرما»؛المحتضر،حسن بن سلیمان حلی،ص 102:«و عن رسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله و سلم،قال:ان طوبی شجرة غرسها اللّه تعالی بیده و نفخ فیها من روحه تنبت الحلی و الحلل و ان اغصانها لتری من وراء سور الجنة اصلها فی داری فقیل یا رسول اللّه سألناک عنها فقلت شجرة فی الجنة اصلها فی دار علی ثم سألناک عنها فقلت شجرة فی الجنة اصلها فی داری فقال،صلی اللّه علیه و آله:«داری و دار علی غدا واحدة فی مکان واحد»؛بحار الأنوار،ج 36،ص 70:«فقیل له:یا رسول اللّه سألناک عنها فقلت:شجرة فی الجنة أصلها فی دار علی علی،علیه السلام،و فرعها علی أهل الجنة،ثم سألناک عنها فقلت:شجرة فی الجنة أصلها فی داری و فرعها علی أهل الجنة؟!فقال:لان داری و دار علی غدا واحدة فی مکان واحد».
(6).فقه الرضا،علی بن بابویه،ص 362:أروی عن العالم علیه السلام أنه قال:السخاء شجرة فی الجنة،أغصانها فی الدنیا،فمن تعلق بغصن منها أدته إلی الجنة،و البخل شجرة فی النار أغصانها فی الدنیا،فمن تعلق بغصن من أغصانها أدته إلی النار،أعاذنا اللّه و إیاکم من النار.
و نروی أن رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله قال لعدی بن حاتم:"رفع عن أبیک العذاب الشدید بسخاوة نفسه".و روی أن جماعة من الأساری جاؤا بهم إلی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله،فأمر أمیر المؤمنین علیه السلام بضرب أعناقهم،ثم أمر بإفراد واحد لا یقتله،فقال الرجل:لم أفردتنی من أصحابی،و الجنایة واحدة؟فقال له:"إن اللّه تبارک و تعالی أوحی إلی أنک سخی قومک و لا أقتلک"،فقال الرجل:إنی أشهد أن لا إله
إلا اللّه و أنک محمد رسول اللّه،فقاده سخاؤه إلی الجنة.
-زبدة البیان،محقق أردبیلی،ص 324:ورد فی الاخبار الکثیرة مدح السخا و ذم البخل قال فی مجمع البیان أول ما عدد اللّه سبحانه من أخلاق أهل الجنة السخا و مما یؤید ذلک من الاخبار ما رواه أنس بن مالک عن النبی صلی اللّه علیه و آله أنه قال:السخا شجرة فی الجنة،أغصانها فی الدنیا من تعلق بغصن من أغصانها قادته إلی الجنة و البخل شجرة فی النار،أغصانها فی الدنیا،فمن تعلق بغصن من أغصانها قادته إلی النار،و قال علی علیه السلام:الجنة دار الاسخیاء،و قال:السخی قریب من اللّه قریب من الجنة و قریب من الناس بعید من النار،و البخیل بعید من اللّه بعید من الجنة بعید من الناس قریب من النار و مثلها فی الکافی عن أبی عبد اللّه علیه السلام.و ورد أخبار کثیرة فی ذلک فی الکافی مثل أن رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله قال:السخی محبب فی السموات محبب فی الارض خلق من طینة عذبة،و خلق ماء عینیه من ماء الکوثر و البخیل مبغض فی السموات مبغض فی الارض خلق من طینة سبخة و خلق ماء عینیه من ماء العوسج.
(7).منظور «خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً» های قرآن است.
(8).نساء،95: «لاٰ یَسْتَوِی الْقٰاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ غَیْرُ أُولِی الضَّرَرِ وَ الْمُجٰاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللّٰهُ الْمُجٰاهِدِینَ بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَی الْقٰاعِدِینَ دَرَجَةً وَ کُلاًّ وَعَدَ اللّٰهُ الْحُسْنیٰ وَ فَضَّلَ اللّٰهُ الْمُجٰاهِدِینَ عَلَی الْقٰاعِدِینَ أَجْراً عَظِیماً»؛ توبه،20: «اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّٰهِ وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْفٰائِزُونَ».
(9).مجمع الفائده،محقق اردبیلی،ج 3،ص 216؛ینابیع الموده،قندوزی،ج 1،ص 412؛ مواقف الشیعه،احمدی میانجی،ج 3،ص 123.
(10).بقره،207.
(11).تفسیر المیزان،ج 2،ص 99:«فی امالی الشیخ عن علی بن الحسین،علیهما السلام:
فی قوله تعالی: "وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ..." الآیة،قال:نزلت فی علی، علیه السلام،حین بات علی فراش رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله و سلم.اقول:و قد
تکاثرت الروایات من طرق الفریقین انها نزلت فی شأن لیلة الفراش».
(12).امالی،شیخ مفید،ص 321؛امالی،طوسی،ص 92؛اللهوف،سید بن طاووس، ص 86:«عن إسماعیل بن راشد،عن حذلم بن ستیر قال:قدمت الکوفة فی المحرم سنة إحدی و ستین[عند]منصرف علی بن الحسین،علیهما السلام،بالنسوة من کربلاء و معهم الاجناد محیطون بهم و قد خرج الناس للنظر إلیهم...رأیت زینب بنت علی، علیهما السلام،و لم أر خفرة قط أنطق منها کأنها تفرغ عن لسان أمیر المؤمنین، علیه السلام».
(13).الغدیر،علامه امینی،ج 7،ص 191؛سبل الهدی و الرشاد،صالحی شامی،ج 11، ص 44:«أبو سعید النیسابوری فی"الشرف"عن علی،رضی اللّه تعالی عنه أن رسول اللّه،صلی اللّه علیه و سلم قال لفاطمة:إن اللّه تعالی یغضب لغضبک و یرضی لرضاک.»؛ مسند زید بن علی،ص 459؛عیون اخبار الرضا،شیخ صدوق،ج 1،ص 51؛بحار الانوار،ج 21،ص 279؛ینابیع الموده،قندوزی،ج 2،ص 56:«قال رسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله:ان اللّه یغضب لغضب فاطمة و یرضی لرضاها».
(14).ر ک:زهرا از مهد تا گور،سید کاظم قزوینی.(مولف)-نیز این روایات:
علل الشرائع،شیخ صدوق،ج 1،ص 178؛معانی الاخبار،شیخ صدوق،ص 64:«عن أبی هریرة قال:إنما سمیت فاطمة فاطمة لان اللّه تعالی فطم من أحبها من النار»؛ عیون أخبار الرضا،شیخ صدوق،ج 1،ص 78:«قال ابن عباس لمعاویة:أتدری لم سمیت فاطمة فاطمة؟قال:لا.قال:لانها فطمت هی و شیعتها من النار،سمعت رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،یقوله».؛علل الشرائع،شیخ صدوق،ج 1،ص 179:«عن جعفر بن محمد بن علی،عن أبیه،علیهما السلام،قال:قال رسول اللّه، صلی اللّه علیه و آله،یا فاطمة أتدرین لم سمیت فاطمة؟فقال علی،علیه السلام:یا رسول اللّه لم سمیت؟قال:لانها فطمت هی و شیعتها من النار.»؛امالی،صدوق،ص 688:
«قال الصادق،علیه السلام:تدری لای شئ سمیت فاطمة؟قلت:أخبرنی یا سیدی، قال:فطمت من الشر»؛دلائل الامامة،محمد بن جریر طبری(الشیعی)،ص 148:
«عن علی بن أبی طالب،علیه السلام،قال:سمعت رسول اللّه،صلی اللّه علیه و آله،یقول:
إنما سمیت فاطمة فاطمة لانها فطمت هی و شیعتها و ذریتها من النار».
(15).ر ک:زهرا از مهد تا گور،سید کاظم قزوینی.(مولف)
روایت دیگر در مقام آن حضرت:
-الثاقب فی المناقب،ابن حمزه طوسی،ص 297:عن عاصم بن الاحول،عن زر بن حبیش،عن سلمان الفارسی رضی اللّه عنه،قال:خرجت من منزلی یوما بعد وفاة رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله فلقینی علی بن أبی طالب علیه السلام،فقال لی:یا سلمان،جفوتنا بعد وفاة رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله؟فقلت:حبیبی یا أمیر المؤمنین،مثلک لا یخفی علیه،غیر أن حزنی علی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله هو الذی منعنی من زیارتکم.فقال لی:یا سلمان،ائت منزل فاطمة فإنها إلیک مشتاقة، و ترید أن تتحفک بتحفة قد أتحفت بها من الجنة.قال سلمان:قلت:یا أمیر المؤمنین أتحفت بتحفة من الجنة بعد وفاة رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله؟!قال:نعم یا سلمان.
قال:فهرولت هرولة إلی منزل فاطمة علیها السلام،و قرعت الباب،فخرجت إلی فضة فأذنت لی،فدخلت و إذا فاطمة جالسة،و علیها عباءة قد اعترجت بها و استترت،فلما رأتنی قالت:یا سلمان،اجلس و اعقل و اعلم أنی کنت جالسة بالامس مفکرة فی وفاة رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله،و الحزن یتردد فی صدری،و قد کنت رددت باب حجرتی بیدی،فانفتح من غیر أن یفتحه أحد،و إذا أنا بأربع جواری،فدخلن علی،لم یر الراؤن بحسنهن و نظارة و جوههن،فلما دخلن قمت إلیهن مستنکرة لهن،فقلت:
أنتن من أهل المدینة أم من أهل مکة؟فقلن:لامن أهل المدینة،و لا من أهل مکة، و لا من أهل الارض،نحن من الحور العین،أرسلنا إلیک رب العالمین یا ابنة رسول اللّه لنعزیک بوفاة رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله.قالت فاطمة علیها السلام:فقلت لاحداهن:ما اسمک؟قالت:ذرة.قلت:حبیبتی لم سمیت ذرة؟قالت:سمیت ذرة لابی ذر الغفاری،صاحب أبیک رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله.فقلت للاخری:و أنت ما اسمک؟قالت:أنا سلمی.فقلت:لم سمیت سلمی؟قالت:لانی لسلمان الفارسی، صاحب رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله.و قلت للاخری:ما اسمک؟قالت:مقدودة.
فقلت:حبیبتی،و لم سمیت مقدودة؟قالت:لانی للمقداد بن الاسود الکندی،صاحب
رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله.فقلت للاخری:ما اسمک؟قلت:عمارة.قلت:و لم سمیت عمارة؟قالت:لانی لعمار بن یاسر،صاحب رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله.
فأهدین إلی هدیة،أخبأت لک منها ثم أخرجت لی طبقا أبیض،فیه رطب أکبر من الخشکنانج،أبیض من الثلج،و أذکی من المسک،و أعطتنی منها عشر رطبات،عجزت عن حملها،فقالت:"کلهن عند إفطارک،وعد إلی بعجمهن.قال سلمان:فخرجت من عندها أرید منزلی،فما مررت بأحد و لا بجمع من أصحاب رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله إلا قالوا:یا سلمان،رائحة المسک الاذفر معک.قال سلمان:کتمت أن معی شیئا حتی أتیت منزلی،فلما کان وقت الافطار أفطرت علیهن،فلم أجد لهن عجما فغدوت إلی فاطمة،و قرعت الباب علیها،فأذنت لی بالدخول،فدخلت و قلت:یا بنت رسول اللّه،أمرتنی أن آتیک بعجمته،و أنا لم أجد لها عجما!فتبسمت،و لم تکن ضحکت علیها السلام.ثم قالت:یا سلمان،هی من نخیل غرسها اللّه تعالی لی فی دار السلام بدعاء علمنیه أبی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله کنت أقول غدوة و عشیة قلت:
علمینی الکلام سیدتی.قالت:إن سرک أن تلقی اللّه تعالی و هو عنک راض غیر غضبان،و لا تضرک وسوسة الشیطان ما دمت حیا،فواظب علیه.و فی روایة أخری:
إن سرک أن لا تمسک الحمی ما عشت فی دار الدنیا،فواظب علیه،فقال سلمان:
فقلت:علمینی.قالت علیها السلام:بسم اللّه الرحمن الرحیم،بسم اللّه النور،بسم اللّه نور النور،بسم اللّه نور علی نور،بسم اللّه الذی هو مدبر الامور،بسم اللّه الذی خلق النور من النور،الحمد اللّه الذی خلق النور من النور،و أنزل النور علی الطور،فی کتاب مسطور،فی رق منشور،و البیت المعمور و السقف المرفوع و البحر المسجور بقدر مقدور علی نبی محبور،الحمد اللّه الذی هو بالعز مذکور،و بالخیر مشهور،و علی السراء و الضراء مشکور.قال سلمان:فتعلمته،و قد لقنت أکثر من ألف نفس من أهل المدینة و مکة ممن بهم علل الحمی،و کلهم برئوا بإذن اللّه تعالی.و فی روایة أخری:فی شکوی و وسوسة الشیطان،و قد نزل علیها السلام الرزق من السماء،و کثیرا ما تدور الرحی فی بیتها و هی نائمة أو مشتغلة بأمر آخر،و الروایة فیها متظافرة.
-الثاقب فی المناقب،ص 301:عن أمیر المؤمنین علیه السلام أنه قد استقرض من
یهودی،شیئا،فاسترهنه فدفع إلیه ملاءة فاطمة علیها السلام،و کانت من الصوف، فأدخلها الیهودی داره،فوضعها فی بیت،فلما کان اللیل دخلت زوجته البیت الذی فیه الملاءة لشغل،فرأت نورا ساطعا فی البیت فانصرفت إلی زوجها فأخبرته بما رأت فی ذلک البیت،فتعجب زوجها،و قد نسی أن فی بیته ملاءة فاطمة علیها السلام، فنهض مسرعا،فدخل البیت فإذا ضیاء الملاءة،منتشرة و شعاعها،کأنها تشتعل من بدر منیر،یلمع من قریب،فتعجب من ذلک فأمعن النظر فی موضع الملاءة،فعلم أن النور من ملاءة فاطمة علیها السلام،فخرج الیهودی إلی قرابته،و زوجته إلی قرابتها، و استحضرهم الدار،فاجتمع ثمانون من الیهود،فرأوا ذلک فأسلموا.
(16).مؤمنون،51.
(17).امالی،شیخ مفید،ص 323؛احتجاج،طبرسی،ج 2،ص 31؛بحار الانوار،ج 45، ص 164:«أن السجاد،علیه السلام،قال لها:یا عمة اسکتی،ففی الباقی من الماضی اعتبار،و أنت بحمد للّه عالمة غیر معلمة،فهمة غیر مفهمة،ان البکاء و الحنین لا یردان من قد أباده الدهر،فسکتت».
شیراز،حسینیه عاشقان ثار اللّه دهه دوم رجب 1385
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
همۀ اولیای پروردگار سعی داشتهاند در تمام لحظات زندگانی پربرکت خود امید داشته باشند و توکلشان را به خداوند از دست ندهند.با این اعتقاد که پروردگار مهربان عالم برای رسیدن افراد به رشد و کمال شایستۀ انسانی و مقامات الهی،به منظور اتصال به فیضهای ربانی،همۀ امکانات لازم 1 را در دسترس آنان قرار داده است. 2
گوی توفیق و کرامت در میان افکندهاند
کس به میدان درنمیآید،سواران را چه شد؟ 3
بهعلاوه،خداوند بزرگ امر فرموده است برای دستیابی به این مراتب، بندگان با دلگرمی و شوق قدم در راه بگذارند و از امکانات موجود خود استفاده کنند و مطمئن باشند یا در دنیا یا در آخرت به آنچه شایستۀ آنند میرسند. 4 براساس تعالیم قرآن،با وجود امکانات لازم برای رسیدن انسان به سعادت،دلسردی و ناامیدی برابر با کفر است. 5 در نتیجه، امیدواری نوعی ایمان باطنی و ناامیدی کفر باطنی محسوب میشود.
شاه خوبانی و منظور گدایان شدهای
قدر این مرتبه نشناختهای،یعنی چه؟ 6
پس از گذشت قریب به چهل سال از زمانی که یوسف با دسیسۀ برادرانش به چاه افکنده شد،حضرت یعقوب،علیه السلام،همچنان به دیدار دوباره یوسف امیدوار بود.چون نه از طرف پروردگار به یعقوب خبر رسیده بود که فرزند عزیزش نابود شده و نه قلب الهی و بیدار آن حضرت به مرگ یوسف گواهی میداد.بنابراین،چون دلیلی برای اثبات مرگ یوسف نمییافت،امید به یافتن و دیدن یوسف داشت و این امید دریاوار در قلب مبارک آن حضرت موج میزد.
در مقابل ایشان،فرزندان ناآگاهش قرار داشتند که گمان میکردند یوسف نابود شده است.قرآن مجید میفرماید:هر وقت یعقوب سخن از یوسف به میان میآورد یا اظهار امیدواری میکرد فرزندش پیدا شود، فرزندان یعقوب به پدرشان تهمت سبکمغزی میزدند. 7 با وجود این، وقتی این فرزندان برای بارسوم به مصر سفر میکردند،یعقوب، علیه السلام،به آنان فرمود:
«یٰا بَنِیَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ وَ لاٰ تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکٰافِرُونَ». 8
ای پسرانم!بروید یوسف و برادرش را جستجو کنید و از رحمت خدا مأیوس نباشید؛زیرا جز مردم کافر از رحمت خدا مأیوس نمیشوند.
در این آیه،خداوند از کلمۀ«تجسس»استفاده نکرده،بلکه کلمۀ «تحسس»را به کار گرفته است.شایان ذکر است،تحسس عملی مثبت، و تجسس اقدامی منفی است.پروردگار عالم،در سورۀ مبارکۀ حجرات، 9 حتی به یک نفر اجازۀ تجسس در امور شخصی دیگران و پروندۀ
گذشتۀ آنان را نداده و مسالۀ تجسس را حرام و گناه شمرده است؛چرا که تجسس به آبروی مردم لطمه میزند و کرامت آنان را از بین میبرد.
لذا یعقوب به برادران یوسف امر به تحسس کرد و خاطرنشان ساخت:
«فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ وَ لاٰ تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ».
مواظب باشید در فضای خطرناک و متوقفکنندۀ ناامیدی و دلسردی قرار نگیرید؛زیرا:
«إِنَّهُ لاٰ یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکٰافِرُونَ».
جز کافر،کسی از رحمت و کارسازی خدا ناامید نمیشود.
آری،یعقوب،علیه السلام،سرانجام یوسف را بر تخت کشور مصر یافت و به همه انسانها در طول تاریخ اثبات کرد که خداوند مهربان امید مخلصان درگاه خود را به هیچوجه ناامید نمیکند.
در گذشته،در منطقۀ ری،چند روستای معروف از جمله قریۀ«کلین) وجود داشت که پایینتر از بارگاه حضرت عبد العظیم حسنی واقع بود.
کلینی،صاحب کتاب ارجمند و شریف اصول کافی،در همین ده به دنیا آمد.او از طریق تربیتهای پدر خود و عالمان ربانی دیگر امیدوار بود بتواند با استفاده از امکانات خدادادیاشمانند عقل و بدن سالمبه عالم بزرگی در جهان اسلام تبدیل شود.بنابراین،هیچ وقت به خود اینگونه تلقین نکرد که من روستاییزادهای بیش نیستم،زندگی مادی بسیار معمولیای دارم،و روزگارم به سختی سپری میشود.
قرآن مجید انسان را از تلقین منفی و ناامیدی برحذر میدارد و میفرماید:این حرفها باعث دلسردی وی یاس میشود و انسان را تا مرز کفر به پروردگار پیش میبرد.
این بچه روستایی از کلین عازم بغداد شد و در محضر علما زانو زد، استقامت ورزید،مشکلات را تحمل کرد،و امید داشت امکانات خود را در راه تحصیل علم به کار بگیرد تا به مقامات عالی دست یابد.
گوهر معرفت آموز که با خود ببری
که نصیب دگرانست نصاب زر و سیم. 10
در نهایت نیز،پس از سالها،تبدیل به وجود مبارک کلینی صاحب ده جلد کتاب کمنظیر اصول کافی(حاوی نزدیک به هفده هزار روایت معتبر از پیغمبر اکرم و اهل بیت علیهم السلام)شد.
یکی دیگر از این بزرگان به شهر قمشه،در هفتاد کیلومتری اصفهان، تعلق دارد.پدر تهیدست وی،برای کمک به مخارج خانواده،این بزرگوار را در دوران نوجوانی در مغازۀ بقالی به شاگردی گمارده بود.
روزی،مردی متمکن و موقّر که برای خرید جنس به محل کار وی مراجعه کرده بود،با دقت به حرکات بزرگمنشانه و لباسهای کهنۀ این شاگرد نگاه کرد.ایشان ابتدا صورت اقلام را خیلی تمیز و مرتب آماده کرد و سپس به خریدار گفت:اجناس شما حاضر است.خودتان آنها را به منزل میبرید یا من بیاورم خدمت شما؟
(گاهی پروردگار چه توفیقات خاصی نصیب انسان میکند.البته،توفیق به معنای ارشاد و به معنای هدایت!)
مرد متمکن به صاحب مغازه رو کرد و گفت:من میتوانم با شاگردتان کمی حرف بزنم؟مغازهدار گفت:اختیار با شماست.مرد ثروتمند رو به این بچۀ ده دوازده ساله کرد و گفت:اسم شما چیست؟
-حسن.
-اهل کجایید؟
-اصالتا اهل زواره،ولی به سبب فقر اقتصادی،به یکی از روستاهای نزدیک نقل مکان کردهایم.
-اسم پدرتان چیست؟
-میر عبد الباقی.
مرد متمکن،پس از خداحافظی از او به ده آمد و به میر عبد الباقی گفت:
شما اجازه میدهید فرزندتان برای تحصیل علم برود؟
پدر گفت:من اجازه میدهم،ولی خرجش را نمیتوانم بدهم.
-شما فقط اجازه بفرمایید،خرجش را من میدهم.
این مرد امیدوار بود خرج تحصیل این نوجوان باهوش و عاقل را بدهد،بلکه او به مقامات عالی برسد.به راستی،اگر این پیشنهاد را نمیکرد یا از ظاهر ناآراستۀ بچه ناامید و دلسرد میشد،کشور ما یک منبع فیض بسیار عظیم را تا ابد از دست میداد.پدر به فرزندش اجازۀ تحصیل داد و این پسر سه سال در قمشه تحصیل کرد،آن هم در مدارس قدیم که هیچ امکانات مادیای نداشت:وضعیت بد معاش و حجرههای تنگ و تاریک.یکی از طلبههای تهران درباره حجرههای طلبگی گفته است:
حجرهای داده به من روزگار کز سیهی طعنه به قنبر زند.
در گذشته،استقامت طالبان علم چقدر بالا بود که در این حجرهها به سر میبردند و مرجع تقلید میشدند.
مرد متمکن بیداردل و امیدوار به این نوجوان گفت:شما قمشه را ترک کن و به حوزۀ علمیۀ اصفهان برو!
در آن روزگار،این حوزه سه محور بسیار باعظمت داشت:مرحوم آیت العظمی آقا سید محمد باقر درچهای،مرحوم آخوند ملا محمد کاشانی،و مرحوم جهانگیر خان قشقایی. 11 این نوجوان نزد این سه معلم
زانو زد و به تحصیل پرداخت.پس از چندی نیز به مرد متمکّن نوشت:
دیگر به جهت خرج تحصیل برای من پول نفرستید.چون پنجشنبه و جمعه کارگری میکنم:خانهسازی و برداشت گندم و جو و...
پس از 10 سال،او از اصفهان پیاده به طرف نجف اشرف حرکت کرد.
در نجف در محضر دو مرجع بسیار بزرگ آن روزگار،مرحوم آخوند خراسانی و ملا محمد کاظم یزدی،توانست به مقام اجتهاد برسد و به اصفهان بازگردد.بعد از مدت کوتاهی،مراجع بزرگ شیعه وی را به عنوان رئیس شورای نگهبان قانون اساسی در زمان مجلس اول مشروطه انتخاب کردند.وقتی به تهران آمد،استعدادهای خود را نشان داد و آیت اللّه سید حسن مدرّس معروف شد.
در حوالی مامقان در استان آذربایجان شرقی،چوپان بیسوادی در سن ده دوازده سالگی به نزد پدر آمد و گفت:دیگر دوست ندارم در صحرا دنبال گوسفندان بروم!پدر عاقل صبر کرد و خیلی نرم از وی سؤال کرد:
عزیزم،چرا دلت نمیخواهد چوپانی کنی؟گفت:برای اینکه پی بردهام خدا مرا برای چوپانی و دنبال گوسفندان راه افتادن نساخته است.
صحرا منطقهای پاک و بیانتهاست و اندیشه و تفکر در آن به خوبی شکوفا میشود.در غوغای شهرها و در طوفان فسادها و معرکهها،به راستی نمیتوان درست فکر کرد و تصمیم گرفت.
پدر پرسید:اگر خداوند تو را برای چوپانی نیافریده،برای چه آفریده؟ -برای تحصیل معرفت.
-برای کسب معرفت،میخواهی کجا بروی؟
-به مدرسه.
-با کمال میل حاضرم بروی و معرفت بیاموزی!
او به تحصیل مشغول شد و بعد از چندی،با اجازۀ پدر،به نجف رفت تا تحصیلات خود را تکمیل کند.سی سال نگذشته بود که این چوپان اطراف مامقان شخصیت بسیار باعظمتی پیدا کرد و به آیت اللّه العظمی آقا شیخ محمد حسن مامقانی مشهور شد.
شرح حال این بزرگوار در کتابهای رجال موجود و بسیار خواندنی است.همین بس که از میان پنجاه شاگرد فارغ التحصیل شده در درس او چهل نفر مرجع تقلید شدهاند.
با اینکه ایشان خود دریای علم بودند،در مجالس تبلیغی نجف شرکت میکردند و میگفتند:من نیاز دارم مسائل اخلاقی و حلال و حرام الهی را با گوشم بشنوم.در این شرایط،وقتی واعظ میدید بزرگترین مرجع زمان در میان مردم نشسته است،براساس وظیفۀ اخلاقیاش،تصمیم میگرفت از این مرد الهی تجلیل کند.هنگامی که واعظ میخواست بگوید جلسۀ امروز یا امشب ما منور به وجود مبارک حضرت آیت اللّه العظمی آقا شیخ محمد حسن مامقانی است،هنوز به اسم ایشان نرسیده بود،اطرافیان میدیدند آن بزرگوار عبایشان را روی صورتشان میکشند تا پیدا نباشند و مثل این است که زیر عبا با دقت به چیزی نگاه میکنند، اما پیدا نیست آن شئ چیست.یکبار،مصرّانه از ایشان سؤال کردند:در مجالس مختلف،وقتی گوینده میخواهد از مقام علمی شما تجلیل کند، عبا به سر میکشید و در اندیشه و فکر فرومیروید،چرا؟در پاسخ، ایشان از جیبشان یک کلاه نمدی کهنه درآوردند و فرمودند:این کلاه نمدی در دوازده سالگی روی سر من بود.در روزگاری که گوسفندها را به صحرا میبردم.من این کلاه را همیشه همراهم دارم و هر وقت از من تمجید میکنند،فورا کلاه را بیرون میآورم و با خود میگویم:از تو، چوپان کلاهنمدی به سر بیسواد دهی.اگر شدی مامقانی،کار خودت نبوده،کار خدا بوده.بنابراین،تو هیچکسنیستی.
(1).منظور از امکانات،جسم و روح سالم،عقل،فطرت،و ...است.(مولف)
(2).آیه «إِنّٰا هَدَیْنٰاهُ السَّبِیلَ إِمّٰا شٰاکِراً وَ إِمّٰا کَفُوراً» ناظر به همین معناست.
(3).دیوان غزلیات حافظ.
(4).این مطلب را خدا در قرآن،انبیا در فرمایشهای خود،امیر المؤمنان در نهج البلاغه، امامان طاهرین در روایاتشان،و بزرگان دین در افعال خود یادآور شدهاند(مؤلف).
(5).یوسف 87: «یٰا بَنِیَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ وَ لاٰ تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکٰافِرُونَ»؛ زمر،53: «قُلْ یٰا عِبٰادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ»؛ حجر،53-55(ملائکه با ابراهیم): «قٰالُوا لاٰ تَوْجَلْ إِنّٰا نُبَشِّرُکَ بِغُلاٰمٍ عَلِیمٍ* قٰالَ أَ بَشَّرْتُمُونِی عَلیٰ أَنْ مَسَّنِیَ الْکِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرُونَ* قٰالُوا بَشَّرْنٰاکَ بِالْحَقِّ فَلاٰ تَکُنْ مِنَ الْقٰانِطِینَ»؛ مریم،7-9: «یٰا زَکَرِیّٰا إِنّٰا نُبَشِّرُکَ بِغُلاٰمٍ اسْمُهُ یَحْییٰ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِیًّا* قٰالَ رَبِّ أَنّٰی یَکُونُ لِی غُلاٰمٌ وَ کٰانَتِ امْرَأَتِی عٰاقِراً وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْکِبَرِ عِتِیًّا* قٰالَ کَذٰلِکَ قٰالَ رَبُّکَ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ وَ قَدْ خَلَقْتُکَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَکُ شَیْئاً»؛ ذخیرة المعاد،محقق سبزواری،ج 2،ص 304:«مسعدة بن صدقة قال سمعت ابا عبد اللّه، علیه السلام،یقول:الکبائر:القنوط من رحمة اللّه و الایاس من روح اللّه عز و جل...».
(6).دیوان غزلیات حافظ.
(7).منظور این آیات است: «لَقَدْ کٰانَ فِی یُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آیٰاتٌ لِلسّٰائِلِینَ* إِذْ قٰالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلیٰ أَبِینٰا مِنّٰا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبٰانٰا لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ [یوسف،7 و 8]...* وَ تَوَلّٰی عَنْهُمْ وَ قٰالَ یٰا أَسَفیٰ عَلیٰ یُوسُفَ وَ ابْیَضَّتْ عَیْنٰاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ کَظِیمٌ * قٰالُوا تَاللّٰهِ تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ حَتّٰی تَکُونَ حَرَضاً أَوْ تَکُونَ مِنَ الْهٰالِکِینَ* قٰالَ إِنَّمٰا أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اللّٰهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ [یوسف،54-85-86]...* وَ لَمّٰا فَصَلَتِ الْعِیرُ قٰالَ أَبُوهُمْ،إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْ لاٰ أَنْ تُفَنِّدُونِ* قٰالُوا تَاللّٰهِ إِنَّکَ لَفِی ضَلاٰلِکَ الْقَدِیمِ [یوسف،94-95]».
(8).یوسف،87.
(9).حجرات،12: «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لاٰ تَجَسَّسُوا وَ لاٰ یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ تَوّٰابٌ رَحِیمٌ».
(10).دیوان غزلیات حافظ.
(11).جهانگیر خان قشقایی در چهل سالگی،در کمال بیسوادی،در حوزه علمیه اصفهان مشغول به تحصیل شد و بعد از بیست سال،از بزرگترین مراجع و فلاسفه و فقهای شیعه گردید.(مؤلف)
شیراز،حسینیه عاشقان ثار اللّه دهه دوم رجب 1385
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
مسالۀ جبر و اختیار از موضوعاتی است که همواره انسان را به تأمل واداشته است.بسیاری از مردم تصور میکنند خداوند از پیش سعادت و شقاوت انسانها را مقدر ساخته و کوشش آنان در این مسیر بیفایده است. 1 اما اگر درست بیندیشیم،پیمیبریم این مساله نمیتواند با عدل الهی و بسیاری از آیات قرآن سازگاری داشته باشد.خداوند در قرآن مجید میفرماید:
«وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعیٰ. وَ أَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُریٰ». 2
و اینکه برای انسان جز آنچه تلاش کرده هیچ نصیب و بهرهای نیست،و اینکه تلاش او به زودی دیده خواهد شد.
آنچه در دنیا و آخرت نصیب انسان میشود،از عمل و کوشش خود انسان نشات میگیرد.
آری،خداوند مهربان عالم انتساب امور به قضا و قدر الهی را نمیپذیرد و آن را غلط و باطل اعلام میکند.خداوند میفرماید پروندۀ از پیش تعیین شدهای در این رابطه وجود ندارد.
نابرده رنج گنج میسر نمیشود
مزد آن گرفت،جان برادر،که کار کرد. 3
هیچ گنجی بیزحمت نصیب کسی نمیشود.بنابراین،رضایت و بهشت پروردگار نیز در قیامت بیکوشش به کسی تخصیص نمییابد یا از پیش به نام او نوشته نمیشود.در دعاهای ماه مبارک رمضان هست که ائمۀ ما به پروردگار مهربان عالم عرض میکنند:
اگر نام ما در دفتر سعاتمندان نیست،در این ماه رمضان نام ما را به دفتر سعادتمندان منتقل نما! 4
بدین ترتیب،مشخص میشود پروندۀ از پیش تعیین شدهای برای انسانها وجود ندارد تا لازم باشد براساس آن،یک گروه بدبخت و گروه دیگر خوشبخت شوند.در حقیقت،الزامی در کار نیست و انسان با حرکات،اعمال و اندیشههای خود خوشبختی یا بدبختیاش را رقم میزند.
زاری ما شد دلیل اختیار خجلت ما شد دلیل اضطرار
گر نبودی اختیار،این شرم چیست این دریغ و خجلت و آزرم چیست؟
جبر بودی،کی پشیمانی بدی؟ ظلم بودی،کی نگهبانی بدی؟ 5
حال،سوال این است که علم حضرت حق در مسیر حرکت کائنات چه جایگاه و تأثیری دارد؟پاسخ این است که علم پروردگار فراگیر بوده و بر همۀ هستیدر همه زمانهااحاطه دارد،اما این علم سبب سعادت و شقاوت انسانها نیست.برای مثال،وقتی معامار چیرهدست و کارکشتهای از کنار دیواری عبور میکند و دربارۀ مقاومت و پایداری آن دیوار نظر میدهد و میگوید دیوار تا چند روز آینده خراب میشود و آن دیوار خراب شد،علت خرابی دیوار علم معمار نیست،بلکه بنیان سست و مشکلاتی از این دست است.
بدین ترتیب،خداوند از ازل میدانسته شمر امام حسین،علیه السلام،را به شهادت میرساند،اما علم پروردگار سببساز قتل امام حسین، علیه السلام،نبوده است.عمل خود شمر علت شهادت امام است،در حالی که خدا وقوع این اتفاق را از قبل میدانسته است.
در طول تاریخ،زنان و مردان بسیاری از طریق انس با عبادت رب و خدمت خلق توانستهاند قدرت تحملشان را به طرز تحسینبرانگیزی افزایش دهند و به مطلوب خویش در دنیا و آخرت دست یابند.از طرف دیگر،افراد زیادی در انجام اعمال ناشایست ممارست کرده و توانستهاند به راحتی دست به اینگونه اعمال بزنند:هیتلر دوازده میلیون نفر را کشت،همچنین فرعون نوازدان را سر برید،زنها را به بیگاری گرفت و به تمام افراد جامعه ظلم کرد.هیچیک از آنان نیز از ارتکاب این اعمال ناراحت نشدند.
در مجموع،وقتی تمرین و تکرار زیاد میشود،تحمل قبول حرکت فزونی مییابد.طوری که ویژگی بیصبری در انسان نابود میشود.حال اگر این ممارست در زمینۀ عبادت حق و خدمت خلق باشد،هرچند در ابتدا بسیار سخت و دشوار به نظر میرسد،به تدریج عبادت حق و خدمت خلق در انسان نهادینه میشود و،در نهایت،سعادت ابدی او را تضمین خواهد کرد.نمونههایی دراینباره:
حضرت مریم،علیهاالسلام،به گونهای با اعمال عبادی خود انس گرفته بود که پس از مرگ،وقتی حضرت عیسی،علیه السلام،در رؤیا از وی خواست آرزویی بکند،با اینکه در بهشت برین جای داشت،آرزو کرد بتواند به دنیا بازگردد تا به عبادتهای بیبدیل خود ادامه دهد. 6
یکی از نوادگان حضرت امام حسن مجتبی،علیه السلام،بانوی باکرامتی به نام«نفیسه»است که یکی از بانوان نمونه اسلام در عبادت حق و خدمت خلق به شمار میآید.از برادرزادۀ ایشان نقل شده است که نفیسه خاتون در خانۀ خودکه اکنون بارگاه باعظمت اوستقبری حفر کرده بود که در آن مینشست و با توجه و تأمل فراوان قرآن میخواند.نفیسه خاتون در این قبر،شش هزاربار قرآن مجید را ختم کرد.
یکی از صحابه حضرت رضا،علیه السلام،صفوان بن یحیی است.او در گرمای مسجد الحرام،در شبانهروز بیش از 150 رکعت نماز خالصانه به جا میآورد.فردی از ایشان پرسید:چرا اینقدر نماز میخوانید؟صفوان پاسخ داد:ما سه نفر بودیم:من،عبد اللّه بن جندب،و علی بن نعمان.
روزی در کوفه با همدیگر قرار گذاشتیم هروقت یک یا دو تن از ما از دنیا رفت،نفر یا نفرهای زنده به اندازۀ کل عمر رفیق یا رفیقهای خود نماز بخوانند و روزه بگیرند.حال،آندو نفر دارفانی را وداع گفته و من زنده ماندهام.لذا،به قول خود وفا کرده نمازهای آنها را میخوانم. 7
یکی از مراجع بزرگ معاصر،مرحوم آیت اللّه العظمی آقا سید احمد خوانساری بود که 98 سال عمر کرد.ایشان از پنج سالگی،هم نمازهایش را خواند و هم روزههایش را گرفت.بنابراین،حدود نود سال نماز و روزه به جا آورد.با این حال،ایشان به عبادات خود بسنده نکرد و نود سال دیگر هم نماز خواند تا اگر نود سال اول در قیامت پذیرفته نشد،بتواند به نود سال دوم امیدوار باشد.پس از آن،نود سال دیگر هم نماز خواند تا مطمئنتر از دنیا برود.
اوایل طلبگیام در قم،درحالیکه حدود نوزده یا بیست سال داشتم، روحانی جوانی را دیدم.ایشان در آن زمان تقریبا سی و چهار سال داشت.به طور اتفاقی با ایشان آشنا شدم و با او شروع به صحبت کردم.
او در تهران سکونت داشت و برای انجام کاری به قم آمده بود.هنگام خداحافظی،نشانی خانۀ خود در تهران را به من داد تا به او سری بزنم.
به محض اینکه چند روز تعطیلی پیشآمد،به تهران رفتم و به منزل این دوست نیز مراجعه کردم.او اصالتا بچه خانیآباد تهران بود و در حد خود آخوند باسوادی بود.آن روز ایشان به من گفت:چون اوایل طلبگی شماست میخواهم سه تجربه زندگیام را در اختیارات بگذارم،شاید بتوانی از این سه تجربه استفاده کنی.در حقیقت،همین باعث شد تو را به اینجا دعوت کنم.گفتم:خدواند فرموده برای رشد کردن لازم است از تجربهها و هنرهای دیگران استفاده کنیم.
او گفت:زمانی به خط علاقه وافری پیدا کردم.در مدرسه خط خیلی بدی داشتم،اما تصمیم گرفتم خط یاد بگیرم.بعد،بلند شد و مقداری کاغذ با خود آورد و نشانم داد و گفت:این سی و دو نوع خط است که همه را خودم نوشتهام:نسخ،نستعلیق،ثلث،شکسته،کوفی و...سپس، تابلویی نشانم داد و گفت:این آیات،روی پردۀ کعبه نوشته شده بود.من مرکّب و قلم را با خود به مسجد الحرام بردم و روبهروی کعبه نشستم و شب هنگام،عین خط پردۀ کعبه را روی این تابلو نوشتم. 8
او ادامه داد:وقتی در هنر خط تکامل لازم را در خود احساس کردم، تصمیم گرفتم نقاشی یاد بگیرم.با خود گفتم:درست است عبا و عمامه دارم،اما باید یک نقاش حرفهای بشوم.ازاینرو،وسایل لازم برای نقاشی را فراهم کرده شروع به نقاشی کردم:درخت کشیدم،گل کشیدم،
پرنده کشیدم،رودخانه کشیدم،و...،اما نمیتوانستم آنها را به کسی نشان بدهم،ازبس که نازیبا بود.با وجود این،به تلاش خود ادامه دادم.
ایشان پدر خود را نیز به من معرفی کرد.او را میشناختم.از عالمان ورزیدۀ تهران به شمار میآمد که بر علوم غریبه تسلط داشت و عکسشان را در کتابها دیده بودم.روحانی جوان سپس تابلویی را به من نشان داد و گفت:این چاپ است یا خط است؟گفتم:نمیدانم!گفت:پس از مدتی،یک روز پدرم را به خانه آوردم و روی صندلی نشاندم.نگاهش کردم و عکسش را کشیدم.بعد عکس چاپی پدر خود در کتاب را آورد و گفت:آیا این عکس با این عکس فرق میکند؟گفتم:نه!
او افزود:زمانی دیدم دلم میخواهد شعر بگویم،درحالیکه یک خط شعر هم بلد نبودم.شروع کردم به کلمات را کنار هم گذاشتن،ولی خودم از شعرهایم خندهام میگرفت،با این حال ناامید نشدم.این بود تا فرصتی پیش آمد با دوستان به بندر انزلی سفر کنم.در آن سفر،تا صبح در کنار امواج خروشان و نوای گوشنواز دریا،درحالیکه ستارگان آسمان به زیبایی چشمک میزدند به سر بردم و سرانجام شاعر شدم.
یکی از شعرهای دوران پختگی او در شاعری که دربارۀ حضرت سید الشهدا،علیه السلام،و در بارگاه آن حضرت سروده این است:
آه شبگیر کند فاش چو روزی رازم همچو منصور سر دار فنا سر بازم
مرغکی خستهدلم در قفس عشق اسیر سوی کوی تو به ناچار بود پروازم
شدهام غنچه صفت تنگدل و غرقۀ خون بس که با خار غم هجر تو من میسازم
من و شمع شب و پروانه،سه عاشق بودیم سوختند آن دو شبی من به غمت میسازم
میدهم جان به هوای رخت ای طلعت عشق به امیدی که بیایی و ببینی بازم
از ازل عبد تو مصباحم و دارای جهان تا ابد من به چنین سلطنتی مینازم.
از آنچه گفته شد نتیجه میگیریم که نابغه کسی است که قدرت تحمل را در خود پرورش داده است.بر این اساس،هرکسی میتواند نابغه
باشد،زیرا کسی نابغه آفریده نشده است.افراد با افزایش قدرت تحمل خود از طریق تمرین و تکرار اعمال شایستهمانند مطالعه و تحصیل علم،نماز گزاردن،روزه گرفتن،و اعتکافکمکم نابغه و منحصر به فرد میشوند و به سعادت انسانی و ابدیشان در دنیا و آخرت دست مییابند.
(1).این پندار از آنجا نشات میگیرد که عدهای با استناد به بعض آیات قرآن و روایات سعی بر نهادینه کردن مفهوم جبر دارند.مثلا،در روایتی از رسول خدا میخوانیم:«السعید سعید فی بطن امه و الشقی شقی فی بطن امه».اگر این روایت را کنار این آیه قرآن قرار دهیم که میفرماید: «کُلٌّ یَعْمَلُ عَلیٰ شٰاکِلَتِهِ»، معلوم میشود که سخن حضرت مربوط به سیطره جبر در عالم نیست،بلکه ناظر به اهمیت تربیت در سعات و شقاوت آدمی است.در حقیقت،حضرت خواستهاند اهمیت تربیت را در این سخن نشان دهند و به مردم بفهمانند که سرنوشت هر انسانی حتی پیش از تولد او قابل پیشبینی است.
(2).نجم،39.
(3).از سعدی است.
(4).إقبال الأعمال،سید بن طاووس،ج 1،ص 101؛بحار الانوار،ج 94،ص 374(از اعمال مخصوص شب بیست و سوم):«الهم ان کنت عندک من الاشقیاء،فامنحنی من الاشقیاء و اکتبنی من السعداء،فانک تمحو ما تشاء و تثبت و عندک ام الکتاب».
(5).مثنوی معنوی مولوی،دفتر اول.
(6).مستدرک الوسائل،میرزا نوری،ج 6،ص 338؛منازل الاخرة و المطالب الفاخرة،شیخ عباس قمی،ص 130:«و فیه مرسلا فی حدیث:ان عیسی،علیه السلام،نادی أمه مریم بعد وفاتها،فقال:یا أماه کلمینی،هل تریدین أن ترجعی إلی الدنیا؟قالت:نعم لاصلی للّه فی لیلة شدیدة البرد،و أصوم یوما شدید الحر،یا بنی فإن الطریق مخوف».
(7).رجال نجاشی،ص 197:صفوان بن یحیی أبو محمد البجلی بیاع السابری،کوفی،ثقة ثقة، عین.روی أبوه عن أبی عبد اللّه علیه السلام،و روی هو عن الرضا علیه السلام،و کانت له عنده منزلة شریفة.ذکره الکشی فی رجال أبی الحسن موسی علیه السلام،و قد توکل للرضا و أبی جعفر علیهما السلام،و سلم مذهبه من الوقف،و کانت له منزلة من الزهد و العبادة،و کان جماعة الواقفة بذلوا له مالا کثیرا،و کان شریکا لعبد اللّه بن جندب و علی بن النعمان.و روی أنهم تعاقدوا فی بیت اللّه الحرام أنه من مات منهم صلی من بقی صلاته و صام عنه صیامه و زکی عنه زکاته.فماتا و بقی صفوان،فکان یصلی فی کل یوم مائة و خمسین رکعة،و یصوم فی السنة ثلاثة أشهر و یزکی زکاته ثلاث دفعات،و کل ما یتبرع به عن نفسه مما عدا ما ذکرناه یتبرع(تبرع)عنهما مثله.و حکی أصحابنا أن إنسانا کلفه حمل دینارین إلی أهله إلی
الکوفة فقال:إن جمالی مکریة و أنا أستأذن الاجراء.و کان من الورع و العبادة علی ما لم یکن علیه أحد من طبقته رحمه اللّه.و صنف ثلاثین کتابا،کما ذکر أصحابنا.یعرف منها الان:کتاب الوضوء،کتاب الصلاة،کتاب الصوم،کتاب الحج،کتاب الزکاة،کتاب النکاح،کتاب الطلاق، کتاب الفرائض،کتاب الوصایا،کتاب الشراء(الشری)و البیع،کتاب العتق و التدبیر،کتاب البشارات نوادر.أخبرنا علی بن أحمد قال:حدثنا محمد بن الحسن قال:حدثنا محمد بن الحسن عن محمد بن الحسین بن أبی الخطاب الزیات،عن صفوان بسائر کتبه.مات صفوان بن یحیی رحمه اللّه سنة عشر و مائتین.
(8).ایشان بعدها به یک قرآن و یک مفاتیح هم به خط خوش نوشت که چاپ شد و کتیبه خیلی از مسجدهای ایران به خط اوست.(مولف)
شیراز،حسینیه عاشقان ثار اللّه دهه دوم رجب 1385
بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد للّه رب العالمین و صلّی اللّه علی جمیع الأنبیاء و المرسلین و صلّ علی محمّد و آله الطاهرین.
هیچ ساختمان و بنایی در عالم،حتی عالم ملکوت،با ارزشتر،قیمتیتر و مفیدتر از بنای انسانیت نیست.وجود مبارک پیامبر عظیم الشأن اسلام، صلی اللّه علیه و آله،این بنا را به پروردگار عالم نسبت میدهند،زیرا همۀ مصالح این بنای معنوی را پروردگار مهربان عالم تأمین کرده است:
«الانسان بنیان اللّه».» 1
پیامبر،صلی اللّه علیه و آله،در این روایت از کلمۀ«بشر»استفاده نکردهاند، چراکه کلمۀ بشر در ارتباط با ساختمان جسمی و خاکی آدمی است. 2 در آیات قرآن کریم نیز،خداوند از لغت«بشر»برای اشاره به جسم و بدن، و از کلمۀ«انسان»برای تأکید بر جنبۀ معنوی آدمیزاد استفاده کرده است:
«یٰا أَیُّهَا الْإِنْسٰانُ إِنَّکَ کٰادِحٌ إِلیٰ رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاٰقِیهِ». 3
ای انسان!یقینا تو با کوشش و تلاشی سخت به سوی پروردگارت در حرکتی،پس او را درحالیکه مقام فرمانروایی مطلق و حکومت بر همه چیز ویژه اوست و هیچ حکومتی در برابرش وجود ندارد،دیدار میکنی.
«یٰا أَیُّهَا الْإِنْسٰانُ مٰا غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ». 4
ای انسان!چه چیزی تو را به پروردگار بزرگوارت مغرور کرده است؟
آری،پیامبر عظیم الشأن اسلام جنبۀ معنوی انسان را کاملا وابسته به پروردگار قلمداد میکند.درست است که آفرینش جسم انسان نیز در پیوند با خداست،اما مصالح ساختمان پیکر بشر از عالم طبیعت گرفته شده است؛یعنی عناصر عالم هستی به واسطۀ اراده،حکمت،و علم خدا در نطفۀ پدر و مادر جمع و ترکیب شده و جسم را به وجود آوردهاند.
یادآور میشود،عناصر ساختمان انسانیت را عنایت مستقیم پروردگار مهربان عالم تشکیل میدهد و این عناصر از طریق انبیا و به وسیله کتب آسمانی به افراد بشر منتقل میشوند.
انسان موجودی با ابعاد مختلف است.ازاینرو،کمال او در گرو آن است که تمام ابعاد وجودیاش،در کنار هم و به صورت هماهنگ رشد کنند و همۀ استعدادها و قابلیتهایش،چه در ساحت روحانی و چه در حوزۀ جسمانی،به گونهای مطلوب به فعلیت درآیند.
هریک از مکاتب بشری،در ترسیم چهرۀ انسان کامل،تنها بر یک یا چند بعد خاص تکیه میکنند:پارهای از فیلسوفان کمال انسانی را به کمال قوّۀ عاقله میدانند؛برخی از اهل عرفان آن را در دوری از طبیعت، عزلتگزینی،گوشهنشینی،زهد و ریاضت میجویند؛و گروهی تسخیر هرچه بیشتر طبیعت و بهرهکشی از آن را معیاری برای کمال انسان میدانند.از دیدگاه اسلام،کمال انسان جز در سایۀ پرورش هماهنگ همۀ استعدادهای او فراهم نمیآید؛به گونهای که همۀ قوای او در راه عبودیت و تقرّب به خداوند به کار گرفته میشود.
انسان یگانه موجودی است که جامعیت وجودی دارد؛زیرا در او هم
جنبههای ملکوتی و هم جنبههای حیوانی وجود دارد.انسانی که غرایز و شهوات بر وجودش حاکمیت داشته و عقل و خرد را به خدمت شهوات و تمایلات حیوانی گماشته باشد حریص،بخیل،ناسپاس،طغیانگر، ستمپیشه،و...خواهد بود.پیامبر اعظم،صلی اللّه علیه و آله،در ادامۀ روایت پیش گفته میفرماید:
«من هدم بنیانه فهو ملعون».
هرکس در خراب کردن این ساختمان(انسانیت)سعی ورزد ملعون و از رحمت خدا به دور است.
حال،سوال این است که این ساختمان چگونه تخریب میشود؟
بنابر آیات قرآن و روایات،گناه و معصیت میتواند به راحتی این بنیان را براندازد.قرآن مجید گناهکار را«طاغوت»خطاب میکند.
طاغوت کسی است که در درون خود طوفان سهمگینی از گناه بهپا کرده و به وسیله آن جنبۀ معنوی خود را از بین برده است. 5
قرآن مجید،گاه نیز از گناه به«آتش»تعبیر کرده است:
قطعا کسانی که آنچه را خدا از کتاب(تورات و انجیل به عنوان حلال و حرام)نازل کرده به سود خود،از بیسوادان یهود و نصاری پنهان میکنند، و در برابر این پنهانکاری بهای اندکی به دست میآورند،جز آتش به شکمهای خود نمیریزند.و خدا روز قیامت با آنان سخن نمیگوید،و از گناهان و زشتیها پاکشان نمیکند،و برای آنان عذابی دردناک است.
بیتردید کسانی که اموال یتیمان را به ستم میخورند،فقط در شکمهای خود آتش میخورند،و به زودی در آتش فروزان درآیند.
باری،آتش گناه ممکن است ساختمان انسانیت را بسوزاند و مرد و زن گناهکار را از چارچوب انسانیت خارج کند و در زمره فاسقان 8 قرار دهد.خداوند در قرآن کریم دربارۀ گناهکاران میفرماید:
«وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لاٰ یُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ یَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِکَ هُمُ الْغٰافِلُونَ». 9
و مسلما بسیاری از جنیّان و آدمیان را برای دوزخ آفریدهایم،زیرا آنان را دلهایی است که به وسیله آن معارف الهی را در نمییابند،و چشمانی است که توسط آن حقایق و نشانههای حق را نمیبینند،و گوشهایی است که به وسیله آن سخن خدا و پیامبران را نمیشنوند،آنان مانند چهارپایانند بلکه گمراهترند؛اینانند که بیخبر و غافل از معارف و آیات خدایند.
گناهکاران چشم دارند،ولی بصیرت ندارند و حقیقتبین نیستند:
اجسام،رنگها،و ظواهر را میبینند،اما نمیتوانند حقایق را مشاهده کنند.ابو جهل و ابو لهب،در طول 35 سال زندگی نزدیک با پیامبر، صلی اللّه علیه و آله،نتوانستد پیامبر را پیامبر ببینند.بنابراین،ایشان را«یتیم» خطاب میکردند و به آزار ایشان میپرداختند و بدین ترتیب میخواستند او را خوار کنند.در مقابل آنان سلمان فارسی بود که در اولین برخورد با پیامبر به او ایمان آورد.
قرآن کریم میفرماید:
«وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ یَسْمَعُونَ بِهٰا».
ابو طالب و ابو لهب هر دو عموی پیامبر بودند و هر دو سالها آیات قرآن را از زبان پیامبر،صلی اللّه علیه و آله،شنیدند،ولی یکی گوش کرد و دیگری گوش نکرد.شنیدن حرف حق با پذیرفتن آن متفاوت است؛ یعنی ممکن است کسی سخن حق را بشنود،اما آن حرف را گوش
ندهد.آنکه چشمش خارج از ساختمان انسانیت کار میکند تنها صورت اجسام را میبیند:نان و پنیر،شیرینی و کیک،دیوار و آشپزخانه،و حیوان و آدم.همچنین،کسی که گوشش خارج از ساختمان انسانیت است کثیفترین صداها را گوش میدهد،اما پاکترین صداها به گوشش میخورد و آن را نمیپذیرد.به همین جهت است که پروردگار میفرماید:
«أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ».
یعنی اینان در پیشگاه خدا انسان محسوب نمیشوند،بلکه چهارپا هستند.البته،پروردگار در ادامه میفرماید:چهارپایان ارزش بیشتری از این افراد دارند،زیرا اینها اصلا ارزش ندارند.
خداوند در آیه دیگری از قرآن کریم میفرماید:
«مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْرٰاةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوهٰا کَمَثَلِ الْحِمٰارِ یَحْمِلُ أَسْفٰاراً بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الظّٰالِمِینَ». 10
وصف کسانی که عمل کردن به تورات به آنان تکلیف شده است،آنگاه به آن عمل نکردند،مانند درازگوشی است که کتابهایی را که هیچ آگاهی به محتویات آنها ندارد حمل میکند.چه بد است سرگذشت مردمی که آیات خدا را تکذیب کردند.و خدا مردم ستمکار را هدایت نمیکند.
این افراد بیشتر به خودشان ظلم میکنند؛ساختمان انسانیت خود را نابود میکنند و روز قیامت با توشهای کمارزش در آستان حق تعالی حضور مییابند.خداوند متعال در قرآن مجید تأکید میکند که فقط خریدار انسانها و اعمال قیمتی است:
«إِنَّ اللّٰهَ اشْتَریٰ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوٰالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقٰاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْرٰاةِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفیٰ بِعَهْدِهِ مِنَ اللّٰهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بٰایَعْتُمْ بِهِ وَ ذٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ». 11
یقینا خدا از مؤمنان جانها و اموالشان را به بهای آنکه بهشت برای آنان
باشد خریده؛همان کسانی که در راه خدا پیکار میکنند،پس دشمن را میکشند و خود در راه خدا کشته میشوند.خدا آنان را بر عهده خود در تورات و انجیل و قرآن وعده بهشت داده است.وعدهای حق؛و چه کسی به عهد و پیمانش از خدا وفادارتر است؟پس ای مؤمنان!به این داد و ستدی که انجام دادهاید،خوشحال و شاد باشید؛و این است کامیابی بزرگ.
مؤمن باارزش است،جان و مال حلال مؤمن ارزش دارد؛بنابراین خدا خریدار مؤمن است.خدا حاضر است در این معامله،بهشت را به مؤمن ارزانی کند و البته،رضایت پروردگار از همه چیز بالاتر است.
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت. 12
(1).ر ک:تفسیر روح البیان.(مولف)-نیز:غریب الحدیث،ابن قتیبة،ج 2،ص 370؛لسان العرب،ابن منظور،ج 12،ص 603:«جاء فی الحدیث،أن سلیمان النبی، صلوات اللّه علیه،قال من هدم بنیان ربه فهو ملعون بین یدیه.یعنی من قتل النفس،لأن الجسم بنیان اللّه و ترکیبه،فإذا أبطله فقد هدم بنیان ربه»؛مجمع البحرین،طریحی، ج 1،ص 254(با کمی اختلاف در تاج العروس،زبیدی،ج 9،ص 99):«و فی الحدیث:"من هدم بنیان ربه فهو ملعون."ای من قتل نفسا بغیر حق،لان الجسم بنیان اللّه تعالی».
(2).اشاره است به این آیات: «قٰالَ رَبُّکَ لِلْمَلاٰئِکَةِ إِنِّی خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ». حجر،28؛ «وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْمٰاءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً وَ کٰانَ رَبُّکَ قَدِیراً». فرقان،54؛ «قٰالَ رَبُّکَ لِلْمَلاٰئِکَةِ إِنِّی خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ* فَإِذٰا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِینَ». ص،71-72.
(3).انشقاق،6.
(4).انفطار،6.
(5).شخصیتهای منفی موجود در قرآن طاغوت به شمار میآیند:قارون،بلعم باعورا، نمرود،فرعون و...تنها شیوه طغیان آنان با هم تفاوت دارد.در سوره طه خداوند به حضرت موسی(ع)دستور میدهد: «اِذْهَبْ إِلیٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغیٰ».
(6).بقره،174.
(7).نساء،10.
(8).قبل از اسلام و نزول قرآن،در مناطق گرم و خرماخیز،اعراب وقتی میدیدند خرما از غلافش بیرون آمده است میگفتند:عمل فسق انجام گرفته است.پس از نزول قرآن،پروردگار در آیات این کتاب آسمانی از کلمه فسق برای کسانی استفاده کرد که از حریم پاکی بیرون میآمدند.(مؤلف)
(9).اعراف،179.
(10).جمعه،5.
(11).توبه،111.
(12).از سعدی است.
-قرآن مجید،ترجمه استاد حسین انصاریان،اسوه،تهران،1386 ش.
-ابن ابی الحدید(م 656 ق).شرح نهج البلاغه،تحقیق محمد ابو الفضل ابراهیم،دار احیاء الکتب العربیة،قم،بیتا.
-ابن أبی جمهور الاحسائی(حدود 840 ق).عوالی اللئالی العزیزیة فی الاحادیث الدینیة،تحقیق شهاب الدین مرعشی نجفی و مجتبی العراقی،بینا،چ 1،قم،1403 ق.
-ابن ادریس حلی،ابی جعفر محمد بن منصور بن احمد(م 598 ق).السرائر،تحقیق گروهی از محققین،جامعه مدرسین،قم،1410 ق.
-ابن بابویه قمی،ابو الحسن علی بن حسین بن موسی(م 329 ق).فقه الرضا،تحقیق موسسه آل البیت(قم)،موسسه امام رضا،چ 1،مشهد،1406 ق.
-ابن بابویه رازی،منتجب الدین علی بن عبید اللّه(م حدود 585 ش).الاربعون حدیثا،تحقیق و نشر موسسه امام مهدی(ع)،چ 1،قم،1408 ش.-ابن بطریق اسدی حلی(م حدود 600 ق).العمدة، تحقیق جامعه مدرسین،موسسه نشر اسلامی،چ 1،قم،1407 ق.
-ابن حزم اندلسی،علی بن احمد بن سعید(م 456 ق).المحلی،تحقیق أحمد محمد شاکر،دار الفکر، بیروت،بیتا.
-ابن شهر آشوب سروی مازندرانی،ابو جعفر رشید الدین محمد بن علی(م 588 ق).مناقب آل أبی طالب،تحقیق جمعی از اساتید نجف،مکتبة الحیدریة،نجف،1376 ق.
-ابن عساکر(م 571 ق).تاریخ مدینة دمشق،تحقیق علی شیری،دار الفکر،بیروت،1415 ق.
-ابن فهد حلی،احمد(م 841 ق).المهذب البارع،تحقیق مجتبی عراقی،جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،قم،1411 ق.
-ابن فهد حلی،احمد(م 841 ق).عدة الداعی و نجاح الساعی،تحقیق احمد موحدی قمی،نشر وجدانی،قم،بیتا.
-ابن قتیبه دینوری،عبد اللّه بن مسلم(م 276 ق).غریب الحدیث،محقق عبد اللّه الجبوری،دار الکتب العلمیة،چ 1،بیروت،1408 ق.
-ابن منظور(م 711 ق).لسان العرب،نشر ادب حوزه،چ 1،بیجا،1405 ق.
-أحمد بن حنبل(م 241 ق).مسند أحمد،دار صادر،بیروت،بیتا.
-احمد بن علی بن المثنی التمیمی(م 307 ق).مسند أبو یعلی الموصلی،تحقیق حسین سلیم أسد،دار المأمون للتراث،دمشق،بیتا.
-احمدی میانجی،علی بن حسینعلی(معاصر).مواقف الشیعة،موسسه نشر اسلامی،چ 1،قم،1416 ق.
-اسکافی،محمد بن همام(م 336 ق).التمحیص،تحقیق و نشر مدرسه امام مهدی،قم،بیتا.
-الشریف المرتضی(م 436 ق).الرسائل المرتضی،تحقیق سید احمد حسینی،دار القرآن،قم،چ 1، 1410 ق.
-امین عاملی،سید محسن(م 1371 ق).لواعج الاشجان فی مقتل الحسین،نشر بصیرتی،قم.
-امینی،عبد الحسین(م 1392 ق).الغدیر،دار الکتاب العربی،بیروت،1379 ق.
-بحرانی،سید هاشم(م 1107 ق).مدینة المعاجز،تحقیق عزت اللّه مولایی همدانی،موسسه معارف اسلامی،چ 1413،1 ق.
-بحرانی،شیخ عبد اللّه(م 1130 ق).العوالم الامام الحسین(ع)،تحقیق مدرسه امام مهدی،امیر،چ 1، قم،1407 ق.
-بحرانی،کمال الدین میثم بن علی میثم(م قرن 6).شرح مئة کلمة،تحقیق میر جلال الدین حسینی ارموی محدث،جامعه مدرسین،قم،بیتا.
-بغدادی،أحمد بن علی بن ثابت(م 463 ق).الرحلة فی طلب الحدیث،تحقیق نور الدین عتر،دار الکتب العلمیة،چ 1،بیروت،1395 ق.
-بکری دمیاطی(م 1310 ق).اعانة الطالبین،دار الفکر،چ 1،بیروت،1418 ق.
-تمیمی مغربی،نعمان بن محمد(م 363 ق).شرح الاخبار فی فضائل الائمة الاطهار،تحقیق سید محمد حسینی جلالی،موسسه نشر اسلامی،قم،بیتا.
-ثمالی،ابو حمزه(م 148-ق).تفسیر القرآن الکریم،جمعآوری عبد الرزاق محمد حسین حرز الدین، دفتر نشر الهادی،چ 1،قم،1420 ق.
-حر عاملی،محمد بن حسن بن علی(م 1104 ق).الجواهر السنیة فی الاحادیث القدسیة،نشر مفید، قم،بیتا.
-حر عاملی،محمد بن حسن بن علی(م 1104 ق).الفصول المهمة فی أصول الأئمة،تحقیق محمد بن محمد حسین القائینی،مؤسسه معارف اسلامی امام رضا،قم،چ 1418،1 ق.
-حر عاملی،محمد بن حسن بن علی(م 1104 ق).وسائل الشیعة(آل البیت)،تحقیق و نشر موسسه آل البیت الاحیاء التراث،چ 2،قم،1414 ق.
-حرانی،ابن شعبه(م قرن 4 ق).تحف العقول عن آل الرسول،تحقیق علی اکبر غفاری،موسسه نشر اسلامی،چ 2،قم،1363 ش.
-حسین بن عبد الوهاب(م قرن 5).عیون المعجزات،المطبعة الحیدریه(ناشر محمد کاظم الشیخ صادق الکتبی)،نجف،1369 ق.
-حلی،حسن بن سلیمان(م قرن 9).المحتضر،منشورات المطبعة الحیدریة،نجف،1370 ق.
-حلی،حسن بن سلیمان حلی.مختصر بصائر الدرجات،المطبعة الحیدریة،نجف،1370 ق.
-خوئی،سید ابو القاسم موسوی(م 1413 ق).معجم الرجال الحدیث و تفصیل طبقات الرواة،تحقیق گروهی از محققین،بینا،بیجا،چ 1413،5 ق.
-خوئی.مصباح الفقاهة،نشر وجدانی،چ 3،قم،1371 ش.
-دهخدا،علی اکبر(م 1334 ش).امثال و حکم،امیر کبیر،تهران،چ 1377،10 ش.
-راوندی،قطب الدین(م 573 ق).الخرائج و الجرائح،تحقیق و نشر مؤسسه امام مهدی،قم.
-راوندی،قطب الدین.الدعوات،تحقیق و نشر مدرسه امام مهدی،چ 1،قم،1407 ق.
-رحمانی همدانی،احمد(معاصر).الامام علی(ع)،منیر،چ 1،تهران،1417 ق.
-زبیدی،محمد مرتضی(م 1205 ق).تاج العروس من جواهر القاموس،المکتبة الحیاة،بیروت،بیتا.
-زید بن علی(م 122 ق).مسند زید بن علی،تحقیق یکی از علمای زیدی،دار الحیاة،بیروت،بیجا، بیتا.
-سبزواری،حاج ملا هادی(م 1300 ق).شرح الاسماء الحسنی،بصیرتی،قم،بیتا.
-سیستانی،سید علی حسینی(معاصر).الفتاوی و المیسرة،مکتب آیة اللّه العظمی السید علی الحسینی السیستانی،چ 3،قم،1417 ق.
-سید بن طاووس،سید رضی الدین علی بن موسی بن جعفر بن طاووس(م 664 ق).اقبال الاعمال، تحقیق جواد قیومی اصفهانی،مرکز مطالعات و تحقیقات اسلامی،قم،1414 ق.
-سید بن طاووس.اللهوف فی قتلی الطفوف،دار الاضواء،چ 1،بیروت،1417 ق.
-سید رضی،أبو الحسن محمد بن الحسین بن موسی موسوی بغدادی(م 406 ق).نهج البلاغه،تحقیق شیخ محمد عبده،دار المعرفه،بیروت،بیتا.
-سید رضی.خصائص الائمة،تحقیق محمد هادی امینی،مرکز تحقیقات اسلامی آستان قدس رضوی، مشهد،1406 ق.
-شاذان بن جبرئیل قمی(م حدود 660 ق).الفضائل،المکتبة الحیدریة،نجف،1381 ق.
-شروانی،ملا حیدر علی بن محمد(م 1200 ق).ما روته العامة من مناقب اهل البیت،تحقیق شیخ محمد الحسون،منشورات اسلامی،بیجا،1414 ق.
-شهید اول،محمد بن مکی بن محمد بن حامد العاملی(م 786 ق).الذکری(ط.ق)،چاپ سنگی،بینا، 1272 ق.
-شیخ جعفر کاشف الغطاء(م 1228 ق).کشف الغطاء،مهدوی،اصفهان،بیتا.
-شیخ صدوق ابو جعفر محمد بن علی بن حسین قمی(م 381 ق).خصال،تحقیق علی اکبر غفاری، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،قم،بیتا.
-شیخ صدوق.امالی،تحقیق و نشر موسسه بعثت،چ 1،قم،ق 1413.
-شیخ صدوق.کمال الدین و تمام النعمة،تحقیق علی اکبر غفاری،موسسه نشر اسلامی،قم 1405 ق.
-شیخ صدوق.معانی الاخبار،تحقیق علی اکبر غفاری،انتشارات اسلامی،قم،1361 ش.
-شیخ صدوق.من لا یحضره الفقیه،تحقیق علی اکبر غفاری،جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،چ 2،قم، 1404 ق.
-شیخ صدوق،علل الشرایع،مکتبة الحیدریة،نجف 1386 ق.
-شیخ صدوق.عیون أخبار الرضا،تحقیق حسین اعلمی،موسسه الاعلمی،چ 1،بیروت 1404.
-شیخ طبرسی،احمد بن علی(م 560 ق).الاحتجاج،تحقیق محمد باقر الخرسان،دار النعمان،نجف، 1386 ق.
-شیخ طبرسی،أبی علی فضل بن حسن(حدود 560 ق).مجمع البیان فی تفسیر القرآن،تحقیق گروهی از محققین،مؤسسه اعلمی للمطبوعات،چ 1،بیروت،1415 ق.
-شیخ طبرسی،أبی الفضل علی(م قرن 7 ق).مشکاة الانوار فی غرر الاخبار،با مقدمه صالح جعفری، مکتبة الحیدریة،چ 2،نجف،1385 ق.
-شیخ طبرسی،أبی نصر الحسن بن الفضل(م 548 ق).مکارم الاخلاق،انتشارات شریف رضی،چ 6، قم،1392 ق.
-شیخ طوسی(م 460 ق).تهذیب الاحکام،تحقیق سید حسن خراسان،تصحیح محمد آخوندی،دار الکتب الاسلامیة،چ 4،بیجا،1365 ش.
-شیخ طوسی،أبی جعفر محمد بن الحسن(م 460 ق).الأمالی،تحقیق موسسه بعثت،دار الثقافة، چ 1،قم،1414 ق.
شیخ طوسی.اختیار معرفة الرجال،تحقیق میر داماد،محمد باقر حسینی،مهدی رجائی،مؤسسه آل البیت،قم،بیتا.
شیخ طوسی.التبیان فی تفسیر القرآن،تحقیق احمد حبیب قصیر العاملی،مکتب الاعلام الاسلامی، چ 1،بیجا،1409 ق.
-شیخ طوسی.الأمالی،تحقیق موسسه بعثت،دار الثقافة،چ 1،قم،1414 ق.
-شیخ کلینی،محمد بن یعقوب(م 329 ق).الکافی،تحقیق علی اکبر غفاری،دار الکتب الاسلامیه،قم 1388 ق.
-شیخ مفید،ابو عبد اللّه محمد بن محمد بن نعمان بن عبد السلام(م 413 ق).کتاب الأمالی،تحقیق حسین استاد ولی و دیگران،جامعه مدرسین،قم،1403 ق.
-شیخ مفید(م 413 ق).الفصول المختارة،تحقیق میر علی شریفی،دار المفید،چ 2،بیروت،1414 ق.
-شیخ مفید(م 413 ق).المسائل الصاغانیة،تحقیق سید محمد قاضی،المؤتمر العالمی لألفیة الشیخ المفید،چ 1،قم،1413 ق.
-شیخ مفید،المقنعة،تحقیق و نشر جامعه مدرسین،قم،1410 ق.
-شیخ مفید.تصحیح اعتقادات الامامیة،تحقیق حسین درگاهی،دار المفید،چ 2،بیروت،1414 ق.
-شیخ مفید.الارشاد فی معرفة حجج اللّه علی عباد،تحقیق موسسه ال البیت لتحقیق التراث،دار المفید، قم،بیتا.
-صالحی شامی،محمد بن یوسف(م 942 ق).سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد،تحقیق شیخ عادل احمد عبد الموجود،دار الکتب العلمیة،چ 1،بیروت،1414 ق.
-طباطبایی،سید محمد حسین(م 1402 ق).المیزان فی تفسیر القرآن،موسسه نشر اسلامی،قم.
-طباطبایی،سید محمد حسین(م 1402 ق).سنن النبی،تحقیق و الحاق محمد هادی فقهی،موسسه نشر اسلامی،قم،1416 ق.
-طبرانی،سلیمان بن أحمد بن أیوب لخمی(م 360 ق).المعجم الکبیر،تحقیق حمدی عبد المجید السلفی،مکتبه ابن تیمیه،قاهره،چ 2،بیتا.
-طبری امامی،محمد بن جریر بن رستم(م اوایل قرن 4).المسترشد فی امامة امیر المؤمنین(ع)،تحقیق
شیخ احمد محمودی،مؤسسة الثقافة الاسلامیة لکوشانبور،قم،بیتا.
-طبری امامی.نوادر المعجزات فی مناقب الائمة الهداة،تحقیق و نشر موسسه امام مهدی،چ 1،قم، 1410 ق.
-طبری،ابن جریر(م 310 ق).تاریخ الامم و الملوک.تحقیق عدهای از علما،موسسه اعلمی،بیروت، بیتا.
-طوسی،ابن حمزة(م 560 ق).الثاقب فی المناقب،تحقیق نبیل رضا علوان،موسسه انصاریان،چ 2، قم،1412 ق.
-عاملی،شیخ امین(معاصر).ثلاثیات الکلینی،مؤسسة دار الحدیث الثقافیة،چ 1،قم،1417 ق.
-عروسی حویزی،شیخ عبد العلی بن جمعه(م 1112 ق).تفسیر نور الثقلین،تحقیق سید هاشم رسولی محلاتی،موسسه اسماعیلیان،چ 4،قم،1412 ق.
-علاء الدین علی بن بلبان الفارسی(م 739 ق)و محمد بن حبان بن أحمد(م 354 ق).صحیح ابن حبان بترتیب ابن بلبان.تحقیق شعیب الارنؤوط،موسسه رسالت،چ 1414،2 ق.
-علامه حلی،(م 726 ق).منتهی المطلب(ط.ق)،مقابله حسن پیشنماز،ناشر حاج احمد،تبریز، 1333 ق.
-علی بن ابراهیم قمی(م 329 ق).تفسیر القمی،تصحیح سید طیب جزایری،مؤسسه دار الکتاب،چ 3، قم،1404 ق.
-فاضل هندی،بهاء الدین محمد بن الحسن بن محمد الاصفهانی(م 1137 ق).کشف اللثام(ط.ق)، کتابخانه آیت اللّه مرعشی نجفی،قم،1405 ق.
-فتال نیشابوری(م 508 ق).روضة الواعظین،تحقیق السید محمد مهدی السید حسن الخرسان، انتشارات رضی،قم،بیتا.
-فیض کاشانی،ملا محسن محمد بن مرتضی(م 1091 ق).التحفة السنیة،شارح سید نعمت اللّه جزایری،مخطوط(میکرو فیلم)،کتابخانه آستان مقدس.
-فیض کاشانی،ملا محسن.تفسیر الصافی،تحقیق شیخ حسین أعلمی،نشر صدر،چ 2،تهران،1416 ق.
-قرطبی،ابی عبد اللّه محمد بن احمد الانصاری(م 671 ق).الجامع لاحکام القرآن،موسسه تاریخ عربی،بیروت،1405 ق.
-قزوینی،محمد بن یزید(م 275 ق).سنن ابن ماجة،تحقیق محمد فؤاد عبد الباقی،دار الفکر،بیروت، بیتا.
-قمی شیرازی،محمد طاهر(م 1098 ق).الاربعین فی إمامة الائمة الطاهرین،تحقیق سید مهدی الرجائی،محقق،چ 1،بیجا،1418 ق.
-قندوزی حنفی،سلیمان بن ابراهیم(م 1294 ق).ینابیع المودة لذوی القربی،تحقیق سید علی جمال اشرف حسینی،دار الاسوه،چ 1،قم،1416 ق.
-کراجکی،ابن الفتح محمد بن علی(م 449 ق).کنز الفوائد،مکتبة المصطفوی،چ 2،قم،1410 ق.
-کوفی اهوازی،حسین بن سعید(م قبل 300 ق).الزهد،تحقیق میرزا غلامرضا عرفانیان،علمیه،قم، 1399 ق.
-کوفی اهوازی.کتاب المؤمن،تحقیق و نشر مدرسه امام مهدی،چ 1،قم،1404 ق.
-کوفی قاضی،محمد بن سلیمان(م 300 ق).مناقب الامام أمیر المؤمنین(ع)،تحقیق محمد باقر محمودی،مجمع احیاء الثقافة الاسلامیة،چ 1412،1 ق.
-کوفی،ابراهیم بن محمد ثقفی(م 283 ق).الغارات،تحقیق جلال الدین محدث،قم،بینا.
-کوفی،ابو القاسم فرات بن ابراهیم بن فرات(م 352 ق).تفسیر فرات الکوفی،تحقیق محمد الکاظم، زیر نظر وزارت فرهنگ و راشاد اسلامی،چ 1410،1 ق.
-مازندرانی،ملا محمد صالح(م 1081 ق).شرح أصول الکافی،بینا،بیجا بیتا.
-متقی هندی،علی بن حسام الدین هندی(م 975 ق).کنز العمال،تحقیق بکری حیانی،صفوة السقا، مؤسسة الرسالة،بیروت،1409 ق.
-مجلسی،محمد باقر بن محمد تقی(م 1111 ق).بحار الانوار،موسسة الوفاء،بیروت،1403 ق.
-محقق اردبیلی(م 993 ق).زبدة البیان فی احکام القرآن،تحقیق محمد باقر بهبودی،مکتبة المرتضویة لاحیاء الاثار الجعفریة،بیتا.
-محقق اردبیلی(م 993 ق).مجمع الفائدة و البرهان،تحقیق إشتهاردی و دیگران،جامعه مدرسین،قم، 1403 ق.
-محقق سبزواری(م 1090 ق).ذخیرة المعاد،موسسه آل البیت،قم،بیتا.
-محقق نوری،میرزا حسین بن محمد تقی طبرسی(م 1320 ق).مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، تحقیق و نشر مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث،چ 2،قم،1408 ق.
-محمدیان،محمد(معاصر).حیاة أمیر المؤمنین(ع)،موسسه نشر اسلامی،چ 1،قم،1417 ق.
-محمدی ریشهری،محمد.میزان الحکمة،دار الحدیث،قم،1375 ش.
-محمودی،محمد باقر.نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغة،دار التعارف للمطبوعات،چ 1،بیروت، 1385 ق.
-موسوی بجنوردی،محمد کاظم.دائرة المعارف بزرگ اسلامی،مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی، چ 5،تهران،1383 ش.
-نجاشی،ابو العباس أحمد بن علی اسدی کوفی(م 450 ق).رجال النجاشی،تحقیق سید موسی شبیری زنجانی،موسسه نشر اسلامی،چ 5،قم،1416 ق.
-نجفی،شیخ محمد حسن(م 1266 ق).جواهر الکلام،تحقیق شیخ عباس قوچانی،دار الکتب الاسلامیة،چ 2،قم،1365 ش.
-نمازی شاهرودی،علی(م 1405 ق).مستدرک سفینة البحار،تحقیق حسن نمازی،موسسه نشر اسلامی،قم،1419 ق.
-هیثمی،نور الدین(م 807 ق).مجمع الزوائد و منبع الفوائد،دار الکتب العلمیة،بیروت،1408.
ائمه(اهل بیت):360،327،321،255،121، 474،442،433،414،413،390،363، 484
ابن جوزی:455
ابن زیاد:454،329
ابن ملجم:419
ابو الاسود دوئلی:46
ابو بکر:218
ابو جهل:498،68
ابوذر غفاری:239،238
ابو رافع:98
ابو طالب:498
ابو عبیده جراح:218
ابو لهب:498،117
آخوند خراسانی:51
آخوند ملا محمد کاشانی:475
آذربایجان شوروی:217
آذربایجان:245
آذربایجان شرقی:476
اربعین:32
اردن:192
ارنگه:244
اروپا:215،129،119،83
اسرائیل:328،192
اسکندر مقدونی:285
آسیه:161
اصحاب اخدود:165
اصفهان:476،474،396،129،51
آقا شیخ محمد حسن مامقانی:477
ام ایمن:196
ام سلمه:131
امام جواد:351،326،325
امام حسن(امام مجتبی):486،121،120،32
امام حسین(سید الشهدا):120،66،54،32،6، 387،386،329،260،196،131،121، 488،485،439،397،391
امام دوازدهم(امام عصر):440،436
امام رضا:486،394،364،321
امام زین العابدین(امام سجاد):197،195،185، 455،327
امام صادق:165،121،120،82،31،29،4، 438،391،359،358،194،193،188
امام موسی بن جعفر(امام کاظم):25،19،9، 321،237،55،54،44،41
امام هادی:323
آمریکا:215،129،119،83
امیر المؤمنین:46،45،44،43،42،31،8،4، 186،130،120،98،86،81،69،47، 321،265،262،259،257،218،194، 388،387،384،329،325،324،323، 419،417،415،414،413،391،389، 441،437،435،434،433،421،421، 456،455،453،442
انتین دینه:129
انگلستان(انگلیس):256،83،52
ایران:420،216،214،210،130،52
ایوب:69
بازار کوفه:455،454
برامکه:260
بروجردی(آیت اللّه العظمی):244،80
بصره:387،46
بغداد:474،260
بلال حبشی:238
بندر انزلی:488
بندر عباس:263
بهارستان:52
بیت المقدس:192،26
پاریس:391،129
پینگ فلوید:218
تاسوعا:66
تل آویو:391
تهران:393،244،186،129،52،51،23، 487،476،475،442،418
جبرئیل:455،392،389،196،31
جنگ جمل:83
جنگ خندق:453
جهانگیر خان قشقایی:475
حجر بن عدی:45،44
حرّ بن یزید:329
حضرت ابراهیم:326،324،192،118،79، 438
حضرت آدم:453،187،121،49،48،43،42
حضرت اسحاق:438
حضرت حوا:49،48،43،42
حضرت زکریا:28
حضرت زینب:454،453،451،66،33،32، 455
حضرت شعیب:236
حضرت عبد العظیم حسنی:473
حضرت عیسی(مسیح):280،240،192،163، 485،439،328
حضرت فاطمه زهرا:120،98،69،32،31، 329،265،243،218،196،128،121، 455،454،421،416،391
حضرت لوط:54
حضرت مریم:485،28،27،25
حضرت موسی:439،280،163،67
حضرت نوح:79
حضرت یعقوب:473،472،438،66،7
حضرت یوسف:472،438،242،161،66،7، 473
حضرت یونس:118
حمزه سید الشهدا:98
حوزه علمیه اصفهان:475
خانی آباد:487
خاورمیانه:328
خراسان:50
خرمشهر:263
الخلیل(شهر):192
خولی:165
دانشگاه آکسفورد:268،256
دجله:246
دمشق:45
ذو القرنین:285-290
ذونواس:163
رسول خدا(پیغمبر،پیامبر):32،31،7،5،4، 99،97،81،80،79،78،68،64،45،41، 265،255،155،128،127،120،115، 326،325،324،323،322،321،279، 414،413،395،392،389،360،329، 442،439،436،434،433،421،415، 498،497،496،495،474،453،452
رضا خان:52،51
روس:52
ری:473
زلیخا:161
سالم:130
ساواک:162
ساوه:166
سعد آباد:53
سعدی:210
سلمان فارسی:498،98
سمیه:98
سن پترزبورگ:215
سنایی غزنوی:363
سید احمد خوانساری(آیت اللّه):486
سید محمد باقر درچهای(آیت اللّه العظمی):475
سید محمد فشارکی(آیت اللّه):440
شام:165،46،44،32
شامات:420
شاه:168،162،161
شعیب:236،67
شلسیلوستراین:218
شمر:485
شورای نگهبان:51
شوروی:217
شیخ جمال ساوهای:169،167،166
شیخ فضل اللّه نوری:51
شیراز:129
شیطان:ابلیس:262،169،121،48،42،27، 395
شیخ عبد الکریم حائری(آیت اللّه العظمی):440
صفوان بن یحیی:486
عاشورا:54،32
عایشه:82
عباسیان:260
عبد اللّه بن جندب:486
عرفات:387
علامه بحر العلوم:440،322
علی بن نعمان:486
عمار:98
عمر بن خطاب:218
عمر سعد:165
عمران:25
عمرو بن عبدود:420
فتح مکه:83
فرات:246
فرعون:485،355،161
فلسطین:420
فیض کاشانی:265
قارون:352
قاجاریه:396
قم:487،418،186
قمر بنی هاشم:66
قمشه:475،474
قنبر:475
کارلایل:83
کاشمر:53،52،50
کربلا:454،397،246،192،165،54
کرج:244،129
کشورهای جهان سوم:119
کعبه:322
کلین:474،473
کمونیسم:217
کوروش هخامنشی:285
کوفه:486،387،263،262،44،32
لندن:391،215
لنینگراد:215
مامقان:476
مجلس اول مشروطه:476
مجلس شورا:52
مجلس شورای ملی:51
محمد حسن مامقانی(آیت اللّه):477،476
مدین:236،67
مدینه:265،262،165،131،69،64،32، 453،387،359،358
مرج عذراء:45
مرحوم کلینی(ثقة الاسلام):473،452
مرحوم مدرس(آیت اللّه):474،52،51،50، 476
مروان حکم:82
مسجد مدینه:323
مسجد الحرام:486
مسکو:129
مشهد:192
مصر:472،420،352،242،67
معاویه:422،47،46،45،44
مغیرة بن شعبه:218
مقداد:98
مقدس اردبیلی:246
مکه:358،280،192،131،97،66،47،7، 453،387،364،359
ملا محمد کاظم یزدی:51
ملاّ مهدی نراقی:322
ملک الموت:239
منصور دوانیقی:260
منی:387 موزه لندن(بریتیش موزیوم):215
میثم تمار:131،130
میرزا حسین نائینی(آیت اللّه العظمی):440
میر عبد الباقی:475
نائین:396
نجران:164
نجف:477،476،441،440،246،51
نفیسه خاتون:486
نیل(رود):355
نیویورک:391
هشام بن حکم:121،120،19،9
همسر عمران:27،25
هیتلر:485
یاسر:98
یزید:329،165،55،33،6
یمن:420
«أبی و استکبر»، 122
«ادعوا لی اللّه انا و من اتبعنی علی بصیرة»، 413
«إذ قالت امرأة عمران رب إنی نذرت لک ما فی بطنی محررا فتقبل منی إنک أنت السمیع العلیم.
فلما وضعتها قالت رب إنی وضعتها أنثی و اللّه أعلم بما وضعت و لیس الذکر کالانثی و إنی سمیتها مریم و إنی أعیذها بک و ذریتها من الشیطان الرجیم»، 25
«اذا قلتم فاعدلوا»، 86
«أفتؤمنون ببعض الکتاب و تکفرون ببعض فما جزاء من یفعل ذلک منکم إلا خزی فی الحیاة الدنیا و یوم القیامة یردون إلی أشد العذاب و ما اللّه یغافل عما تعملون*أولئک الذین اشتروا الحیاة الدنیا بالآخرة فلا یخفف عنهم العذاب و لا هم ینصرون»، 259
«أفلا یتدبرون القرآن أم علی قلوب اقفالها»، 124،116
«أفلا ینظرون إلی الابل کیف خلقتو إلی السماء کیف رفعتو إلی الجبال کیف نصبت *و إلی الارض کیف سطحت»، 213
«أفمن یعلم أنما انزل الیک من ربک الحق کمن هو أعمی انما یتذکر اولو الالباب»، 63-78- 84-268
«ألا و إنه لا فقر بعد الجنة،ألا و إنه لا غنی بعد النار،لا یفک أسیرها و لا یبرأ ضریرها»، 384
«الذین قالوا ربنا اللّه ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکه الا تخافوا و لا تحزنوا و أبشروا بالجنة التی کنتم توعدون»، 360
«الذین یتبعون الرسول النبی الامی الذی یجدونه مکتوبا عندهم فی التوراة و الانجیل یأمرهم بالمعروف و ینهاهم عن المنکر و یحل لهم الطیبات و یحرم علیهم الخبائث و یضع عنهم إصرهم و الاغلال التی کانت علیهم فالذین آمنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا النور الذی أنزل معه أولئک هم المفلحون*قل یا أیها الناس إنی رسول اللّه إلیکم جمیعا الذی له ملک السماوات و الارض لا إله إلا هو یحیی و یمیت فآمنوا باللّه و رسوله النبی الامی الذی یؤمن باللّه و کلماته و اتبعوه لعلکم تهتدون»، 279
«الذین یرثون الفردوس هم فیها خالدون»، 160
«الذین ینفقون اموالهم فی سبیل اللّه کمثل حبة انبتت سبع سنابل فی کلّ سنبلة مئة حبّة و اللّه یضاعف لمن یشاء و اللّه واسع علیم»، 360
«الشیطان یعدکم الفقر و یأمرکم بالفحشاء و اللّه یعدکم مغفرة منه و فضلا و اللّه واسع علیم»، 262
«النار ذات الوقود»، 164
«أم کان ذامال و بنین»، 117
«أم یحسدون الناس علی ما آتاهم اللّه من فضله»، 120
«آمن الرسول بما انزل الیهم من ربه و المؤمنون کل آمن باللّه و ملائکته و کتبه و رسله لا نفرق بین احد من رسله و قالوا سمعنا و اطعنا»، 395
«إن الذین آمنوا أشدّ حبّا للّه»، 390
«إن الذین قالوا ربنا اللّه ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکة ألا تخافوا و لا تحزنوا و أبشروا بالجنة التی کنتم توعدون*نحن أولیاءکم فی الحیاة الدنیا و فی الآخرة و لکم فیها ما تشتهی أنفسکم و لکم فیها ما تدعون»، 196
«إن الذین یأکلون أموال الیتامی ظلما إنما یأکلون فی بطونهم نارا و سیصلون سعیرا»، 497
«إن الذین یأکلون أموال الیتامی ظلما إنما یأکلون فی بطونهم نارا».، 126-393
«إن الذین یکتمون ما أنزل اللّه من الکتاب و یشترون به ثمنا قلیلا أولئک ما یأکلون فی بطونهم إلا النار و لا یکلمهم اللّه یوم القیامة و لا یزکیهم و لهم عذاب ألیم»، 497
«إن الشیطان کان للانسان عدوا مبینا»، 43
«إن اللّه اشتری من المؤمنین أنفسهم و أموالهم بأن لهم الجنة یقاتلون فی سبیل اللّه فیقتلون و یقتلون وعدا علیه حقا فی التوراة و الانجیل و القرآن و من أوفی بعهده من اللّه فاستبشروا ببیعکم الذی بایعتم به و ذلک هو الفوز العظیم»، 7-499
«إن اللّه لا یحب المسرفین»، 386
«إن اللّه یأمر بالعدل و الاحسان و إیتاء ذی القربی و ینهی عن الفحشاء و المنکر و البغی یعظکم لعلکم تذکرون*و أوفوا بعهد اللّه إذا عاهدتم تنقضوا الایمان بعد توکیدها و قد جعلتم اللّه علیکم کفیلا إن اللّه یعلم ما تفعلون»، 84- 88-327-284،328
«إن اللّه یرزق من یشاء بغیر حساب»، 28
«إن المبذّرین کانوا إخوان الشیاطین»، 386
«إنّ اولی الناس بابراهیم للذین اتبعوه»، 80
«إنّ رحمة اللّه قریب من المحسنین»، 354
«إن فی خلق السماوات و الارض و اختلاف اللیل و النهار و الفلک التی تجری فی البحر بما ینفع الناس و ما أنزل اللّه من السماء من ماء فأحیا به الارض بعد موتها و بث فیها من کل دابة و تصریف الریاح و السحاب المسخر بین السماء و الارض لآیات لقوم یعقلون»، 212
«ان کیدکن عظیم»، 167
«انّ من شیعته لابراهیم»، 79
«انا خیر منه خلقتنی من نار و خلقته من طین»، 122
«إنما حرم علیکم المیتة و الدم و لحم الخنزیر...»، 281
«إنه لا ییأس من روح اللّه إلا القوم الکافرون»، 473
«انّی جاعلک للناس اماما»، 81
«انی لکما لمن الناصحین»، 49
«انّی رأیت احد عشر کوکبا و الشمس و القمر رأیتهم لی ساجدین»، 439
«اوفوا الکیل و المیزان بالقسط»، 88
«أوفوا الکیل و لا تکونوا من المخسرینو زنوا بالقسطاس المستقیمو لا تبخسوا الناس أشیاءهم و لا تعثوا فی الارض مفسدین»، 236
«اولئک کالانعام»، 499
«اولئک هم الصادقون»، 326
«اولئک هم المؤمنون حقّا»، 326
«اولئک هم الوارثون»، 160
«و السماء ذات البروجو الیوم الموعود و شاهد و مشهودقتل أصحاب الاخدود النار ذات الوقودإذ هم علیها قعودو هم علی ما یفعلون بالمؤمنین شهود*و ما نقموا منهم إلا أن یؤمنوا باللّه العزیز الحمید»، 163
«بل یرید الانسان لیفجر أمامه»، 51
«تسقی من عین آنیة»، 159
«تعاونوا علی البر و التقوی و لا تعاونوا علی الاثم و العدوان»، 289
«ثم تتفکروا ما بصاحبکم من جنّة»، 115
«جنات تجری من تحتها الانهار خالدین فیها و مساکن طیبة فی جنات عدن»، 359
«جنات عدن یدخلونها و من صلح من آبائهم و أزواجهم و ذریاتهم و الملائکة یدخلون علیهم من کل باب»، 10
«ربّ ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق و اجعلنی من لدنک سلطانا نصیرا»، 442
«ربنا هب لنا من ازواجنا و ذریاتنا قرة اعین و اجعلنا للمتقین اماما»، 29
«سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی أنفسهم حتی یتبین لهم أنه الحق أو لم یکف بربک أنه علی کل شئ شهید»، 211
«سیصلون سعیرا»، 126
«طه ما انزلنا علیک القرآن لتشقی»، 266
«فإذا جاءت الصاخةیوم یفر المرء من أخیه و أمه و أبیهو صاحبته و بنیهلکل امرئ منهم یومئذ شأن یغنیه»، 238
«فالذین آمنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا النور الذی أنزل معه أولئک هم المفلحون»، 292
«فالنار مثوی لهم»، 78
«فأما الذین شقوا ففی النار لهم فیها زفیر و شهیق خالدین فیها ما دامت السماوات و الارض إلا ما شاء ربک إن ربک فعال لما یریدو أما الذین سعدوا ففی الجنة خالدین فیها ما دامت السماوات و الارض إلا ما شاء ربک عطاء غیر مجذوذ»، 189
«فتحسسوا من یوسف و أخیه و لا تیأسوا من روح اللّه»، 473
«فتقبل منی»، 26-27
«فتقبلها ربها بقبول حسن و أنبتها نباتا حسنا و کفلها زکریا»، 27-28
«فتلقی آدم من ربه کلمات فتاب علیه انه هو التواب الرحیم»، 50
«فضل اللّه المجاهدین علی القاعدین اجرا عظیما»، 453
«فطرة اللّه التی فطر الناس علیها»، 355
«فلما دخلوا علیه قالوا یا أیها العزیز مسنا و أهلنا الضر و جئنا ببضاعة مزجاة فأوف لنا الکیل و تصدق علینا إن اللّه یجزی المتصدقین»، 242
«فلما وضعتها قالت رب إنی وضعتها أنثی»، 26
«فلولا اذا بلغت الحلقوم.و انتم حینئذ تنظرون.
و نحن اقرب الیه منکم و لکن لا تبصرون.فلولا ان کنتم غیر مدینین ترجعونها ان کنتم صادقین»، 118
«فوسوس لهما الشیطان لیبدی لهما ما و وری عنهما من سوآتهما و قال ما نهاکما ربکما عن هذه الشجرة إلا أن تکونا ملکین أو تکونا من الخالدین»، 49
«فویل للمصلین الذین هم عن صلاتهم ساهون الذین هم یراؤون و یمنعون الماعون»، 353
«قال یا مریم أنی لک هذا؟»، 28
«قالت الاعراب آمنا قل لم تؤمنوا و لکن قولوا أسلمنا و لما یدخل الایمان فی قلوبکم و إن تطیعوا اللّه و رسوله لا یلتکم من أعمالکم شیئا إن اللّه غفور رحیم*إنما المؤمنون الذین آمنوا باللّه و رسوله ثم لم یرتابوا و جاهدوا بأموالهم و أنفسهم فی سبیل اللّه أولئک هم الصادقون»، 258
«قالت رب إنی وضعتها أنثی و اللّه أعلم بما وضعت و لیس الذکر کالانثی»، 26
«قالت هو من عند اللّه إن اللّه یرزق من یشاء بغیر حساب»، 29
«قالت هو من عند اللّه»، 28
«قتل اصحاب الاخدود.النار ذات الوقود»، 163
«قل إنما أنا بشر مثلکم یوحی إلی أنما إلهکم إله واحد فمن کان یرجو لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا و لا یشرک بعبادة ربه أحدا»، 5
«قل تعالوا أتل ما حرم ربکم علیکم ألا تشرکوا به شیئا و بالوالدین إحسانا و لا تقتلوا أولادکم من إملاق نحن نرزقکم و إیاهم و لا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و لا تقتلوا النفس التی حرم اللّه إلا بالحق ذلکم وصاکم به لعلکم تعقلون*و لا تقربوا مال الیتیم إلا بالتی هی أحسن حتی یبلغ أشده و أوفوا الکیل و المیزان بالقسط لا نکلف نفسا إلا وسعها و إذا
قلتم فاعدلوا و لو کان ذا قربی و بعهد اللّه أوفوا ذلکم وصاکم به لعلکم تذکرون» ،97
«قل تعالوا أتل ما حرم ربکم علیکم ألا تشرکوا به شیئا و بالوالدین إحسانا و لا تقتلوا أولادکم من إملاق نحن نرزقکم و إیاهم و لا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و لا تقتلوا النفس التی حرم اللّه إلا بالحق ذلکم وصاکم به لعلکم تعقلون»، 124
«قل تعالوا أتل ما حرم ربکم علیکم ألا تشرکوا به شیئا و بالوالدین إحسانا و لا تقتلوا أولادکم من إملاق نحن نرزقکم و إیاهم و لا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و لا تقتلوا النفس التی حرم اللّه إلا بالحق ذلکم وصاکم به لعلکم تعقلون.و لا تقربوا مال الیتیم إلا بالتی هی أحسن حتی یبلغ أشده و أوفوا الکیل و المیزان بالقسط لا نکلف نفسا إلا وسعها و إذا قلتم فاعدلوا و لو کان ذا قربی و بعهد اللّه أوفوا ذلکم وصاکم به لعلکم تذکرون»، 283
«قل لا أجد فی ما أوحی إلی محرما علی طاعم یطعمه إلا أن یکون میتة أو دما مسفوحا أو لحم خنزیر فإنه رجس أو فسقا...»، 281
«قل من حرم زینة اللّه التی أخرج لعباده و الطیبات من الرزق»، 67
«قل هذه سبیلی ادعوا الی اللّه علی بصیرة انا و من اتبعنی»، 433
«قل هذه سبیلی»، 413
«قلوبنا غلف»، 116
«کل نفس بما کسبت رهینة»، 356
«کلما دخل علیها زکریا المحراب وجد عندها رزقا»، 28
«کلوا و اشربوا و لا تسرفوا»، 65
«کمثل حبّة أنبتت سبع سنابل فی کلّ سنبلة مئة حبّة»، 156
«لا تجعل مع اللّه إلها آخر فتقعد مذموما مخذولا و قضی ربک ألا تعبدوا إلا إیاه و بالوالدین إحسانا إما یبلغن عندک الکبر أحدهما أو کلاهما فلا تقل لهما أف و لا تنهرهما و قل لهما قولا کریماو اخفض لهما جناح الذل من الرحمة و قل رب ارحممهما کما ربیانی صغیرا»، 284
«لا یسمن و لا یغنی من جوع»، 158
«لهم قلوب لا یفقهون بها»، 119
«لیس البر أن تولوا وجوهکم قبل المشرق و المغرب و لکن البر من آمن باللّه و الیوم الآخر و الملائکة و الکتاب و النبیین و آتی المال علی حبه ذوی القربی و الیتامی و المساکین و ابن السبیل و السائلین و فی الرقاب و أقام الصلاة و آتی الزکاة و الموفون بعهدهم إذا عاهدوا و الصابرین فی البأساء و الضراء و حین البأس أولئک الذین صدقوا و أولئک هم المتقون»، 282
«لیس لهم طعام الاّ من ضریع»، 158
«ما أغنی عنه ماله و ما کسب»، 117
«ما تقدّموا لأنفسکم من خیر تجدوه عند اللّه»، 358
«ما نقموا منهم إلا أن یؤمنوا باللّه العزیز الحمید»، 164
«ما ننسخ من آیة ننسها نأت بخیر منها أو مثلها ألم تعلم أن اللّه علی کل شئ قدیر»، 31
«مثل الذین حملوا التوراة ثم لم یحملوها کمثل الحمار یحمل اسفارا بئس مثل القوم الذین کذبوا بآیات اللّه و اللّه لا یهدی القوم الظالمین»، 499
«مرج البحرین یلتقیان»، 416
«من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات اللّه»، 454
«من عمل صالحا من ذکر أو أنثی و هو مؤمن فلنحیینه حیاة طیبة و لنجزینهم أجرهم بأحسن
ما کانوا یعلمون»، 159
«نساؤکم حرث لکم فأتوا حرثکم أنی شئتم و قدموا لانفسکم و اتقوا اللّه و اعلموا أنکم ملاقوه و بشر المؤمنین»، 20
«نساؤکم حرث لکم»، 21
«هب لنا من أزواجنا»، 10
«هذا الذی رزقنا من قبل»، 434
«هذا تعبیر رؤیای من قبل»، 439
«هل جزاء الاحسان الا الاحسان»، 101
«هو الذی أنزل من السماء ماء لکم منه شراب و منه شجر فیه تسیمونینبت لکم به الزرع و الزیتون و النخیل و الاعناب و من کل الثمرات إن فی ذلک لآیة لقوم یتفکرونو سخر لکم اللیل و النهار و الشمس و القمر و النجوم مسخرات بأمره إن فی ذلک لآیات لقوم یعقلونو ما ذرأ لکم فی الارض مختلفا ألوانه إن فی ذلک لآیة لقوم یذکرونو هو الذی سخر البحر لتأکلوا منه لحما طریا و تستخرجوا منه حلیة تلبسونها و تری الفلک مواخر فیه و لتبتغوا من فضله و لعلکم تشکرونو ألقی فی الارض رواسی أن تمید بکم و أنهارا و سبلا لعلکم تهتدونو علامات و بالنجم هم یهتدون* أفمن یخلق کمن لا یخلق أفلا تذکرون*و إن تعدوا نعمة اللّه لا تحصوها إن اللّه لغفور رحیم»، 212
«هو الذی خلقکم من طین ثم قضی أجلا و أجل مسمی عنده ثم أنتم تمترون»، 239
«و لیست التوبه للذین یعملون السیئات حتی اذا حضر احدهم الموت قال تبت الان»، 354
«و هم علی ما یفعلون بالمؤمنین شهود»، 164
«و اتبع ما یوحی الیک»، 78
«و اجعلنا للمتقین اماما»، 29
«و ادخلی جنتی»، 438
«و إذ أخذنا میثاق بنی إسرائیل لا تعبدون إلا اللّه و بالوالدین إحسانا و ذی القربی و الیتامی و المساکین و قولوا للناس حسنا و أقیموا الصلاة و آتوا الزکاة ثم تولیتم إلا قلیلا منکم و أنتم معرضون»، 282
«و إذا سمعوا ما أنزل إلی الرسول تری أعینهم تفیض من الدمع مما عرفوا من الحق یقولون ربنا آمنا فاکتبنا مع الشاهدین»، 255-264
«و إذا فعلوا فاحشة قالوا وجدنا علیها آباءنا و اللّه أمرنا بها قل إن اللّه لا یأمر بالفحشاء أتقولون علی اللّه ما لا تعلمون*قل أمر ربی بالقسط و أقیموا وجوهکم عند کل مسجد و ادعوه مخلصین له الدین کما بدأکم تعودون»، 283
«و إذا قیل لهم اتبعوا ما أنزل اللّه قالوا بل نتبع ما ألفینا علیه آباءنا أو لو کان آباؤهم لا یعقلون شیئا و لا یهتدون»، 124
«و اعبدوا اللّه و لا تشرکوا به شیئا و بالوالدین إحسانا و بذی القربی و الیتامی و المساکین و الجار ذی القربی و الجار الجنب و الصاحب بالجنب و ابن السبیل و ما ملکت أیمانکم إن اللّه لا یحب من کان مختالا فخورا»، 283
«و البلد الطیب یخرج نباته بإذن ربه و الذی خبث لا یخرج إلا نکدا کذلک نصرف الآیات لقوم یشکرون»، 21
«و البلد الطیب یخرج نباته بإذن ربه و الذی خبث لا یخرج إلا نکدا»، 22-156-157
«و الذین فی اموالهم حق معلوم للسائل و المحروم»، 258
«و الذین یقولون ربنا هب لنا من أزواجنا و ذریاتنا قرة أعین و اجعلنا للمتقین إماما»، 9-19
«و الذین یکنزون الذهب و الفضة و لا ینفقونها فی سبیل اللّه فبشرهم بعذاب ألیم»، 363
«و العادیات ضبحا.و الموریات قدحا.فالمغیرات صبحا.فأثرن به نقعا.فوسطن به جمعا.إن الانسان لرّبه لکنود.و إنّه علی ذلک لشهید.و إنّه
لحبّ الخیر لشدید»، 356
«و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولیاء بعض»، 288
«و إلی مدین أخاهم شعیبا قال یا قوم اعبدوا اللّه ما لکم من إله غیره قد جاءتکم بینة من ربکم فأوفوا الکیل و المیزان و لا تبخسوا الناس أشیاءهم و لا تفسدوا فی الارض بعد إصلاحها ذلکم خیر لکم إن کنتم مؤمنین»، 235
«و إلی مدین أخاهم شعیبا قال یا قوم اعبدوا اللّه ما لکم من إله غیره و لا تنقصوا المکیال و المیزان إنی أراکم بخیر و إنی أخاف علیکم عذاب یوم محیط*و یا قوم أوفوا المکیال و المیزان بالقسط و لا تبخسوا الناس أشیاءهم و لا تعثوا فی الارض مفسدین»، 236
«و ان لیس للانسان الا ما سعی.و ان سعیه سوف یری»، 483
«و أنبتها نباتا حسنا»، 28
«و إنی أعیذها بک و ذریتها من الشیطان الرجیم»، 27
«و إنی سمیتها مریم»، 27
«و أوفوا الکیل و المیزان بالقسط لا یکلف نفسا الا وسعها»، 219
«و أوفوا لنا الکیل»، 242
«و ایتاء ذی القربی»، 89-328
«و جاوزنا ببنی إسرائیل البحر فأتبعهم فرعون و جنوده بغیا وعدوا حتی إذا أدرکه الغرق قال آمنت أنه لا إله إلا الذی آمنت به بنو إسرائیل و أنا من المسلمین»، 355
«و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها إلا هو»، 9
«و قاسمهما إنی لکما لمن الناصحین»، 42
«و کذلک أوحینا إلیک قرآنا عربیا لتنذر أم القری و من حولها و تنذر یوم الجمع لا ریب فیه فریق فی الجنة و فریق فی السعیر»، 189
«و لا تقتلوا أنفسکم»، 23
«و لا تقربوا مال الیتیم إلا بالتی هی أحسن حتی یبلغ أشده و أوفوا الکیل و المیزان بالقسط لا نکلف نفسا إلا وسعها و إذا قلتم فاعدلوا و لو کان ذا قربی و بعهد اللّه أوفوا ذلکم وصاکم به لعلکم تذکرون»، 125
«و لا یحسبنّ الذین یبخلون بما آتاهم اللّه من فضله هو خیر لهم بل هو شرّ لهم سیتوقّون ما بخلوا به یوم القیامة»، 363
«و لا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن»، 104
«و لدینا مزید»، 437
«و لقد ذرأنا لجهنم کثیرا من الجن و الانس لهم قلوب لا یفقهون بها و لهم أعین لا یبصرون بها و لهم آذان لا یسمعون بها أولئک کالانعام بل هم أضل أولئک هم الغافلون»، 498
«و لهم آذان لا یسمعون بها»، 498
«و ما یتذکّروا الاّ اولو الالباب»، 103
«و من یعمل مثقال ذرّة شرّا یره»، 246
«و هذا النبی و الذین آمنوا»، 80
«و هم علی ما یفعلون بالمؤمنین شهود و ما نقموا منهم الاّ أن یؤمنوا باللّه العزیز الحمید»، 163
«و یضع عنهم إصرهم و الاغلال التی کانت علیهم»، 291
«ویل للمطفّفین»، 220
«و ینهاهم عن المنکر...و یحرم علیهم الخبائث و یضع عنهم إصرهم و الاغلال التی کانت علیهم»، 280
«و ینهی عن الفحشا و المنکر و البغی»، 85
«و ینهی عن الفحشاء و المنکر و البغی»، 328
«یا أیها الانسان إنک کادح إلی ربک کدحا فملاقیه»، 495
«یا أیها الذین آمنوا کونوا قوامین للّه شهداء بالقسط و لا یجرمنکم شنآن قوم علی ألا تعدلوا اعدلوا هو أقرب للتقوی و اتقوا اللّه إن اللّه خبیر بما تعملون»، 283
«یا أیها الذین آمنوا لا تتبعوا خطوات الشیطان
و من یتبع خطوات الشیطان فإنه یأمر بالفحشاء و المنکر و لولا فضل اللّه علیکم و رحمته ما زکی منکم من أحد أبدا و لکن اللّه یزکی من یشاء و اللّه سمیع علیم»، 284
«یا أیها الذین آمنوا لا تحلوا شعائر اللّه و لا الشهر الحرام و لا الهدی و لا القلائد و لا آمین البیت الحرام یبتغون فضلا من ربهم و رضوانا و إذا حللتم فاصطادوا و لا یجرمنکم شنآن قوم أن صدوکم عن المسجد الحرام أن تعتدوا و تعاونوا علی البر و التقوی و لا تعاونوا علی الاثم و العدوان و اتقوا اللّه إن اللّه شدید العقاب»، 283
«یا بنی اذهبوا فتحسسوا من یوسف و أخیه و لا تیأسوا من روح اللّه إنه لا ییأس من روح اللّه إلا القوم الکافرون»، 472
«یا عبادی الذین أسرفوا علی أنفسهم لا تقنطوا من رحمة اللّه إن اللّه یغفر الذنوب جمیعا»، 384
«یأمر بالعدل و الاحسان و ایتاء ذی القربی»، 85
«یأمرهم بالمعروف...و یحل لهم الطیبات»، 280
«یجاهدون فی سبیل اللّه و لا یخافون لومة لائم»، 46
«یجدون مکتوبا فی التوراة و الانجیل»، 280
«یرفع اللّه الذین آمنوا منکم و الذین اوتو العلم درجات»، 321
«یعظکم لعلّکم تذکرّون»، 85
«یعظکم لعلّکم تذکرون»، 89
«یمحو اللّه ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب»، 240
«ینهی عن الفحشا»، 89
«یوم یحمی علیها فی نار جهنم فتکوی بها جباههم و جنوبهم و ظهورهم هذا ما کنزتم لا نفسکم فذوقوا ما کنتم تکنزون»، 364
«یوم یکشف عن ساق و یدعون إلی السجود فلا یستطیعون»، 191
«یا أیها الذین آمنوا کونوا قوامین للّه شهداء بالقسط و لا یجر منکم شنآن قوم علی ألا تعدلوا اعدلوا هو أقرب للتقوی و اتقوا اللّه إن اللّه خبیر بما تعملون*وعد اللّه الذین آمنوا و عملوا الصالحات لهم مغفرة و أجر عظیم»، 88
«یا ایها الانسان ما غرّک بربّک الکریم»، 495
«یا ایها الرسول کلوا من الطیبات و اعملوا صالحا»، 455
«یدخلون جنات تجری من تحتها الانهار»، 438
-عن علی بن عندلیب بن موسی،عن اسماعیل بن سلیمان،عن أنس بن مالک قال:قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:«ان فی جهنم لوادیا یستغیث منه أهل النار،کل یوم سبعین ألف مرة و فی ذلک الوادی بیت من نار،و فی ذلک البیت جب من النار و فی ذلک الجب تابوت من النار،و فی ذلک التابوت حیة لها ألف رأس،فی کل رأس الف فم،فی کل فم عشرة آلاف ناب،و کل ناب ألف ذارع،قال أنس:قلت:
یا رسول اللّه،لمن یکون هذا العذاب؟قال:
لشارب الخمر من حملة القرآن»،267
-و قال صلی اللّه علیه و آله لاهل الشام:«و اللّه الذی یعثنی بالحق،من کان فی قلبه آیة من القرآن،ثم صب علیه الخمر،یأتی کل حرف یوم القیامة فیخاصمه بین یدی اللّه عز و جل، و من کل له القرآن خصما،کان اللّه له خصما، و من کان اللّه له خصما،کان هو فی النار»،267
«و أن یقصر أمله»،398
«...یحذو حذو الرسول صلی اللّه علیه و آله»،81
«أبشهد المزعفر یابن هند»؟،48
«ادّوها الی اللّه تؤدّکم الی الجنة»،190
«ارحنا یا بلال»،99
«الانسان بنیان اللّه»،495
«البخیل فی النار»،326
«الحسد»،121
«الدنیا مزرعة الاخرة»،156
«الدنیا مسجد أحباء اللّه»،،388
«السخاء شجرة فی الجنة»،452
«السلام علیک یا میزان الاعمال»،417
«العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان»، 269
«العقل ما عبد به الرحمن»،4
«الفرائض الفرائض»،190
«الکاسب حبیب اللّه»،7
«اللهم بحّق علی إغفر لعلی»،325
«المعروف هدیة الی عبدی المؤمن فان قبلها فبرحمتی و منّی و ان ردّها حرمها بذنبه منه لا منی»،417
«المعروف هدیة الی عبدی المؤمن»،415
«الناس عبید الدنیا»،،387
«الهی ما عبدتک خوفا من نارک»،437
«أما بعد،فإن اللّه سبحانه و تعالی خلق الخلق حین خلقهم غنیا عن طاعتهم،آمنا من معصیتهم،لانه لا تضره معصیة من عصاه و لا تنفعه طاعة من أطاعه»،187
«أمن العدل یابت الطلقاء»،33
«ان اللّه یغضب لغضب فاطمة و یرضی لرضاها»، 454
«ان المؤمن یعرف فی السماء کما یعرف الرجل أهله و ولده و انه لاکرم علی اللّه من ملک مقرب»،321
«ان هذه النجوم التی فی السماء مدائن مثل المدائن التی فی الارض»،194
«أنت بحمد اللّه عالمة غیر معلمة،فهمة غیر مفهمة»،456
«أنت سعید فی الدنیا و الاخرة»،329
«أنّی قد جئتکم بخیر الدنیا و الاخرة»،97
«ایما عبد خلقته فهدیته الی الایمان و حسّنت خلقه و لن ابطله بالبخل فانّی ارید به خیرا»، 418
«بالعدل قامت السماوات و الارض»،85
«برز الایمان کلّه علی الکفر کلّه»،420
«بل وجدتک اهلا للعبادة»،437
«تخلّقوا بأخلاق اللّه»،362
«حب الشیء یعمی و یصمّ»،387
«شرّ العمی عمی القلب»،78
«ضربة علی یوم الخندق افضل من عبادة الثقلین»، 453
«طلب العلم فریضة علی کل مسلم و مسلمة»، 217
«عبده و رسوله»،79
«عن عبد اللّه بن سلیمان قال:قلت لابی عبد اللّه (علیه السلام)إن الناس یروون أن علیا قتل أهل البصرة و ترک أموالهم،فقال:إن دار الشرک یحل ما فیها،و إن دار الاسلام لا یحل ما فیها،فقال:إن علیا(علیه السلام)إنما من علیهم کما من رسول اللّه(صلی اللّه علیه و آله) علی أهل مکة،و إنما ترک علی لانه کان یعلم أنه سیکون له شیعة،و إن دولة الباطل ستظهر علیهم،فأراد أن یقتدی به فی شیعته،و قد رأیتم آثار ذلک،هو ذا یسار فی الناس بسیرة علی (علیه السلام)،و لو قتل علی أهل البصرة جمیعا و اتخذ أموالهم لکان ذلک له حلالا،لکنه من علیهم لیمن علی شیعته من بعده»،82
«عن مروان بن الحکم قال:لما هزمنا علی(علیه السلام)بالبصرة ردّ علی الناس أموالهم،من أقام بینة أعطاه،و من لم یقم بینة أحلفه،قال:فقال له قائل:یا أمیر المؤمنین اقسم الفئ بیننا و السبی،قال:فلما أکثروا علیه قال:أیکم یأخذ أم المؤمنین فی سهمه؟فکفوا»،82
«فاغتسل فی الماء البارد»،69
«فإنّ المؤمن أعظم حرمة من الکعبه»،323
«فان قبلها فبرحمتی و منّی»،415
«فأین رحمة اللّه؟»،354
فلم یترکه هذا الغصن حتی یدخله الجنة»،453
«قبول لمن ینصح»،329
«قلب المؤمن حرم اللّه»،10
«قلت:یا جبرئیل فما تفسیر الزهد؟قال:الزاهد یحب من یحب خالقه و یبغض من یبغض خالقه، و یتحرج من حلال الدنیا و لا یلتفت إلی حرامها؛ فإن حلالها حساب و حرامها عقاب،و یرحم جمیع المسلمین کما یرحم نفسه،و یتحرج من الکلام کما یتحرج من المیتة التی قد اشتد نتنها، و یتحرج عن حطام الدنیا و زینتها کما یتجنب النار أن تغشاه،و أن یقصر أمله،و کان بین عینیه أجله...»،389
«کان اللّه و لم یکن معه شیئا»،188
«لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا»،435
«لیس منا من عشّ مسلما»،161
«ما عبدناک حقّ عبادتک و ما عرفناک حق معرفتک»،122
«ما عرفک الا اللّه و انا»،325
«مثلی لا یبایع مثله»،6
«من کان سخیا اخذ بغصن منها»،453
«من هدم بنیانه فهو ملعون»،497
«نبیع الیک إسلاما و دینا»،48
«و واعظ من نفسه»،329
«و یرحم جمیع المسلمین کما یرحم نفسه»،397
«و اللّه اللّه فی القرآن لا یسبقکم بالعمل به غیرکم»، 214
«و حرامها عقاب»،393
«و خیرهم معمولة»،264
«و کان بین عینیه أجله»،398
«و لا فقر اشد من الجهل»،8
«و لا تضرّه معصیة من عصاه»،191
«و لا طمعا فی جنتک»،437
«و هم و الجنة کمن رآها و هم فیها منعّمون»،434
«و یتحرج عن حطام الدنیا و زینتها کما یتجنب النار أن تغشاه»،398
«و یتحرج من الکلام کما یتحرج من المیتة التی قد اشتدنتنها»،397
«یا دنیا یا دنیا أبی تعرضت؟أم إلی تشوقت؟ هیهات هیهات غری غیری لا حان حینک قد أبتک ثلاثا عمرک قصیر و خیرک حقیر و خطرک غیر کبیر آه آه من قلة الزاد و بعد السفر و وحشة الطریق»،265
«یا علی،لا مال اعود من العقل»،4
«یحبّ من یحبّ خالقه»،390
«یحبّ من یحبّ خالقه»،390
انّ فی الجنّة نهرا من لبن/لعلی و حسین و حسن، 196
قال رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله:رب تال للقرآن و القرآن یلعنه»،266
آب در شیر گاو کرد آن کرد،221
أبا لشهد المزعفر یا ابن هند،47
آتش از سنگ جست و ریشش سوخت،221
آخر آدمزادهای ای ناخلف،194
از«اشهد»فصیح به است«اسهد»بلال،99
از ازل عبد تو مصباحم و دارای جهان،488
از آن بهتر به نزدیک خردمند،452
از آن نماز که خود هیچ از آن نمیفهمی،193
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست،437
آشنا داند زبان آشنا،100
اگر وقت ولادت مار زایند،452
آمد آن آب و ماده گاو ببرد،221
آن که هفت اقلیم عالم را نهاد،210
آنچه هست از نظر لطف تو پنهانی نیست،269
آنکه با سنگ کم متاع فروخت،221
آه شبگیر کند فاش چو روزی رازم،488
ای سایه،ز خورشید جدا چون گردی،123
این فتح بیشکستگی پر نمیشود،244
اینکه مسکین است اگر قادر بود،210
ایها الناس جهان جای تن آسانی نیست،269
این دریغ و خجلت و آزرم چیست،484
با مشت باز میروم آخر به زیر خاک،286
با مشت بسته آمدهام من به این جهان،286
بال شکسته است کلید در قفس،244
بتوان زجگر برید پیوند،3
بخیل بوی خدا نشنود،برو حافظ،353
بس جنایتها کزو صادر شود،210
بس که با خار غم هجر تو من میسازم،488
بسوزند چوب درختان بیبر،157
بقا بقای خدایست و ملک ملک خدا،119
بگذار تا بیفتد و بیند جزای خویش،264
بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت،500
به امیدی که بیایی و ببینی بازم،488
به بازوان توانا و قدرت سر دست،126
بود انا الحق در لب منصور نور،439
بود انا اللّه در لب فرعون زور،439
بود در راه دائم قاصد راز،395
بود قدر تو افزون از ملائک،131
بیگانه سرشتی آشنا چون گردی،123
پیاله گیر و کرم ورز و الضمان علیّ،353
تا ابد من به چنین سلطنتی مینازم،488
تا با خودی،ای خواجه،خدا چون گردی،123
تا قیامت قطع استبداد کرد،268
تخم گنجشک از هوا برداشتی،210
تفاخری نبود مر خدای عالم را،193
تو خود بنگر کزین خشخاش چیندی،193
تو قدر خود نمیدانی چه حاصل،131
جان من بادا فدای آشنا،100
جبر بودی،کی پشیمانی بدی،484
جداگانه زمین و آسمانی است،194
جز سایه خویشتن نمیبینی تو،123
جهان با این فراخی تنگت آیو،104
چند پنداری تو پستی را شرف،194
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت،257
چو خیشخیاشی بیود بر روی دریا،193
چو فردا نامهخوانان نامه خوانند،104
چو مرگ تاختن آورد هیچ سود نکرد،119
چو نام خود ببینی ننگت آیو،104
چون بمیرد چو سگ ذلیل بود،364
حاجی احرام دگر بند و ببین یار کجاست،323
حجرهای داده به من روزگار،475
حیوان را خبر از عالم انسانی نیست،269
خانه پر گندم و یک جو نفرستاده به گور،269
خجلت ما شد دلیل اضطرار،484
خدا چه فایده و بهره اکتساب کند،193
خرد آن است که چون هدیه فرستاد به تو،4
خرد دست گیرد به هر دو سرای،6
خرد راهنمای و خرد دلگشای،6
خطاست پنجه مسکین ناتوان بشکست،126
خفتگان را خبر از زمزمه مرغ سحر،269
در قیلوقالند این همه،بیدار کو بیدار کو،245
دری از آشنایی هست مفتوح،395
دلا غافل ز سبحانی چه حاصل،131
دیدن نتوان خراش فرزند،30
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند،500
روی اگر چند پریچهر و زیبا باشد،269
ز راه نسبت هر روح با روح،395
ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده،126
زاری ما شد دلیل اختیار،484
زمین در جنب این نه سقف مینا،193
زنان باردار،ای مرد هشیار،452
زو خداوند جهان با تو سخن گفت به راز،4
سزا خود همین است مر بی بری را،157
سزد تا بر بروت خود بخندی،193
سوختند آن دو شبی من به غمت میسازم،488
سوی کوی تو به ناچار بود پروازم،488
شاه خوبانی و منظور گدایان شدهای،472
شد عصا اندر کف ساحر هبا،439
شدهام غنچه صفت تنگدل و غرقة خون،488
شنیدستم که هر کوکب جهانی است،194
صدها چراغ دارد و بیراهه میرود،264
ظلم بودی،کی نگهبانی بدی،484
عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند،269
غم مرگت چو غم برگ زمستانی نیست،269
فلا و اللّه لیس یکون هذا،47
قدر این مرتبه نشناختهای،یعنی چه،472
کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست،422
کز سیهی طعنه به قنبر زند،475
کس به میدان درنمیآید،سواران را چه شد،471
کعبه یک سنگ نشانی است که ره گم نشود،323
کمفروشی خلاف فرمان است،221
که تر کنی سر انگشت و صفحه بشماری،422
که ترازوی حق به میزان است،221
که چون تو ابلهی او را خدا حساب کند،193
که فرزندان ناهموار زایند،452
که نصیب دگرانست نصاب زر و سیم،474
گدای کوی تو از هشت بهشت مستغنیست،437
گر بی تو بود جنت،بر کنگره ننشینم،436
گر توانا بین ار کوتاهدست،210
گر نبودی اختیار،این شرم چیست،484
گربه محروم اگر پر داشتی،210
گوهر معرفت آموز که با خود ببری،474
گویند:مگو سعدی چندین سخن از عشقش،166
گوی توفیق و کرامت در میان افکندهاند،471
مرد اگر هست به جز عالم ربانی نیست،269
مرد دانا به جهان داشتن ارزانی نیست،269
مرغکی خسته دلم در قفس عشق اسیر،488
مزد آن گرفت،جان برادر،که کار کرد،484
مستند ذرات جهان،هشیار کو هشیار کو،245
مطیع نفس و شیطانی چه حاصل،131
مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه،323
مکن کاری که پا بر سنگت آیو،104
من و شمع شب و پروانه،سه عاشق بودیم،488
موج خون او چمن ایجاد کرد،268
میان آن دو دل کاین در بود باز،395
میگویم و،بعد از من،گویند به دورانها،166
میدهم جان به هوای رخت ای طلعت عشق، 488
نابرده رنج گنج میسر نمیشود،484
نبیع إلیک إسلاما و دینا،47
نتوان دید در آئینه که نورانی نیست،269
نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر،329
نفس سرکش ملک تن را میدهد آخر به باد حاکم ظالم دیار خویش ویران میکند،261
نه چندان بخور کز دهانت برآید،67
نه چندان که از ضعف جانت درآید،67
هرآنچه ناصح مشفق بگویدت بپذیر،329
هرکسی را هرچه لایق بود داد،210
هرکه در زندگی بخیل بود،364
هرکه را بینی چنان باید که هست،210
همچو منصور سر دار فنا سر بازم،488
ور با تو بود دوزخ،در سلسله آویزم،436
و گر تو میندهی داد،روز دادی هست،126
و مولانا أمیر المؤمنینا،47
یا رب از نیست به هست آمده لطف توئیم،269
یعنی ببین که میروم و دست خالیم،286
یعنی به غیر حرص و غضب نیست حالیم،286