ghaemiyeh.com
سرشناسه : معارف، مجید، ۱۳۳۲ -
عنوان و نام پدیدآور : شناخت حدیث (مبانی فهم متن - اصول نقد سند)/ مجید معارف.
مشخصات نشر : تهران: نباء: دانشگاه تهران، دانشکده الهیات و معارف اسلامی، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری : ۴۴۷ ص.
شابک : ۵۸۰۰۰ ریال964-8323-39-9 : ؛ ۵۸۰۰۰ ریال: چاپ دوم978-964-8323-59-7 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا(برونسپاری).
یادداشت : چاپ دوم: ۱۳۸۸.
یادداشت : کتابنامه: ص.[۴۳۳] - ۴۴۷؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : حدیث -- نقد و تفسیر
موضوع : حدیث -- علمالرجال
رده بندی کنگره : BP۱۰۹/م۵۷ش۹ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۲۶۷
شماره کتابشناسی ملی : ۱۲۱۷۹۴۹
( مبانی فهم متن ـ اصول نقد سند )
دکتر مجید معارف
استاد دانشگاه تهران
« شناخت حدیث »
( مبانی فهم متن ـ اصول نقد سند )
مؤلف: دکتر مجید معارف " استاد دانشگاه تهران" / حروفچینی: انتشارات نبأ
لیتـوگـرافـی: نـور / چاپ و صحافی: نور / چاپ اول: 1387 / چاپ دوم: 1388
شمارگان: 1000 نسخه / قیمت: 58000 ریال / کـد: 121/ 201
ناشر: مؤسسه فرهنگی نبـأ / تهران، خیابان شریعتی، روبروی ملک، خیابان شبستری
خیابان ادیبی شماره 26 تلفکس: 77506602 ـ 77504683
شابک: 7 ـ 59 ـ 8323 ـ 964 ـ 978 ISBN: 978 - 964 - 8323 - 59 - 7
باسمه تعالی
توسعه علم در گرو مطالعات نظاممند و عرضه بهینه نتایج پژوهش است. بهرهوری و تعالی هر دو امر، پژوهش و انتشار نتایج آن، محتاج مشارکت حرفهایها است. دانشکده الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران با همکاری ناشران حرفهای بر چنین مشارکتی تأکید میکند. انتشار کتاب شناخت حدیث حاصل همکاری این دانشکده و مؤسسهی نبأ است. دکتر مجید معارف استاد دانشگاه تهران و مدیر گروه علوم قرآن و حدیث دانشکده الهیات از دانشمندان قرآن پژوه و حدیث شناس معاصر، مجموعه مقالات پژوهشی خود را همراه با دیگر مطالعات خویش با دقت و تهذیب سامان داده است. از حسن همکاری مدیریت محترم مؤسسهی نبأ و مؤلف گرانقدر اثر سپاسگزاریم.
معاونت پژوهشی دانشکده الهیات
دانشگاه تهران
عنوان صفحه
مقدّمه 13
فصل اوّلـ معناشناسی درایةالحدیث و ارتباط آن با فقهالحدیث 19
مقدّمه 21
1ـ 1ـ درایةالحدیث از نظر لغوی 21
1ـ 2ـ دورهی متقدّمان 23
1ـ 3ـ دورهی متأخّران 31
1ـ 4ـ دورهی معاصران 36
1ـ 5ـ ارتباط دو علم «درایه» و «رجال» 38
نتیجهگیری: 40
فصل دومـ اجمال و تبیین در روایات 41
مقدّمه 43
2ـ 1ـ طرح مسأله 43
2ـ 2ـ بررسی علل ذاتی در اجمال روایات 47
2ـ 2ـ 1ـ اشتراک لفظی 47
2ـ 2ـ 2ـ احادیث متشابه 49
2ـ 2ـ 3ـ اختلاف افهام مخاطبان 51
2ـ 2ـ 4ـ غرائب لفظی در روایات 52
2ـ 2ـ 5ـ صدور حدیث بر سبیل اجمال 54
2ـ 3ـ علل عرضی در اجمال روایات 56
2ـ 3ـ 1ـ نقل به معنی در حدیث 57
2ـ 3ـ 2ـ تقطیع نامناسب حدیث 58
2ـ 3ـ 3ـ غفلت از قرائن صدور حدیث 62
2ـ 3ـ 4ـ صدور حدیث بر مبنای تقیه 63
2ـ 3ـ 5ـ معاریض کلام 64
2ـ 4ـ طرق تبیین مجملات روایی 66
2ـ 4ـ 1ـ تبیین حدیث در پرتو حدیث 66
2ـ 4ـ 2ـ تبیین حدیث در پرتو قرآن 67
فصل سومـ ضوابط فهم حدیث در لسان روایات 71
مقدّمه 73
3ـ 1ـ معناشناسی فقهالحدیث 73
3ـ 2ـ جایگاه فقه الحدیث در روایات معصومان 76
3ـ 3ـ اهم ضوابط فهم حدیث در روایات اهل بیت 78
3ـ 3ـ 1ـ نقل به الفاظ یا نقل به معنای حدیث 78
3ـ 3ـ 2ـ تنویع حدیث و لزوم شناخت آن 80
3ـ 3ـ 3ـ توسعه در معانی کلمات حدیث 83
3ـ 3ـ 4ـ حقیقت و مجاز در حدیث، تفسیر غرائب 86
3ـ 3ـ 5ـ فهم حدیث در پرتو سبب صدور 88
3ـ 3ـ 6ـ اجمال و تبیین در حدیث، ضرورت جمع احادیث وارده در یک
موضوع 89
3ـ 3ـ 7ـ نقل کامل یا تقطیع نامناسب حدیث 89
3ـ 3ـ 8ـ مبانی نقد حدیث، راهکارهای حل تعارض اخبار 91
3ـ 3ـ 8ـ 1ـ عرضهی حدیث بر قرآن 91
3ـ 3ـ 8ـ 2ـ عرضهی حدیث بر سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم 92
3ـ 3ـ 8ـ 3ـ عرضهی حدیث بر سیرهی معصومان علیهم السلام 93
فصل چهارمـ ضوابط مهم در فهم سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم 97
مقدّمهـ کاوشی دوباره در ضوابط فهم حدیث 99
4ـ 1ـ فهم سنّت در پرتو قرآن 101
4ـ 2ـ جمع احادیث وارده در یک موضوع در کنار یکدیگر 103
4ـ 3ـ کوشش در جمع بین اخبار متعارض 105
4ـ 4ـ شناخت ناسخ و منسوخ در حدیث 107
4ـ 5ـ شناخت اسباب ورود حدیث 108
4ـ 6ـ شناخت غریب الحدیث 110
4ـ 7ـ دریافت سنّت مطابق فهم صحابه 111
4ـ 8 ـ رجوع به کتب شرح روایات 115
فصل پنجمـ تقطیع حدیث، علل و پیامدهای آن 117
مقدّمه 119
5ـ 1ـ طرح مسأله 119
5ـ 2ـ علل تقطیع 120
5ـ 2ـ 1ـ تقطیع به منظور تبویب حدیث 121
5ـ 2ـ 2ـ تقطیع به منظور اختصار حدیث 125
5ـ 2ـ 3ـ تقطیع به منظور تنظیم کلام 128
5ـ 2ـ 4ـ تقطیع به قصد تحریف و فریبکاری 130
5ـ 2ـ 4ـ 1ـ تقطیع حدیث و پوشاندن حقیقت 131
5ـ 2ـ 4ـ 2ـ تقطیع حدیث و اثبات معتقدات کلامی 132
5ـ 2ـ 4ـ 3ـ تقطیع حدیث و انحراف افکنی 135 5ـ 3ـ جمعبندی و نتایج فصل حاضر 137
فصل ششمـ نقل به معنی در حدیث، علل و پیامدهای آن 139
مقدّمه 141
6ـ 1ـ طرح مسأله 141
6ـ 2ـ تبیین نقل به معنی 142
6ـ 3ـ بررسی واقعیّت تاریخی نقل به معنی 143
6ـ 4ـ ادلّهی مخالفان و موافقان نقل به معنی 146
6ـ 4ـ 1ـ ادلّهی مخالفان نقل به معنی 147
6ـ 4ـ 2ـ ادلّهی موافقان نقل به معنی 148
6ـ 5ـ جمعبندی نظرات موافقان و مخالفان نقل به معنی و بیان ضوابط 152
6ـ 6ـ نقل به معنی در روایات شیعه 153
6ـ 7ـ پیامدهای نقل به معنی 157
6ـ 7ـ 1ـ پیامدهای ادبی ـ بلاغی 157
6ـ 7ـ 2ـ پیامدهای معنوی (فقهالحدیثی) 159
6ـ 8ـ نتایج فصل حاضر 160
فصل هفتمـ رابطهی تاریخ و فهم و نقد حدیث 161
مقدّمه 163
7ـ 1ـ طرح مسأله 163
7ـ 2ـ ارتباط شرایط فرهنگی، اجتماعی و... با فهم حدیث 164
7ـ 2ـ 1ـ حدیث «حسین منّی و أنا من حسین» 164
7ـ 2ـ 2ـ حدیث «الایمان ان یطاع الله و لا یعصی» 167
7ـ 2ـ 3ـ حدیث «یجوز ان یقال لله انّه شیء...» 170
7ـ3ـ ارتباط سبب صدور حدیث با فهم آن 173
7ـ 3ـ 1ـ حدیث منزلت: «أنت منّی بمنزلة هارون من موسی إلّا...» 174
7ـ 3ـ 2ـ حدیث: «اللهمّ استجب لسعدٍ اذا دعاک» 175
7ـ 3ـ 3ـ حدیث «افطر الحاجم و المحجوم» 176
7ـ 3ـ 4ـ حدیث «الفرار من الطاعون کالفرار من الزحف» 177
7ـ 3ـ 5ـ حدیث «مات رجل من الانصار و ترک دینارین» 178
7ـ 4ـ ارتباط تاریخ با نقد حدیث 179
7ـ 4ـ 1ـ نقش تاریخ در اثبات روایات 179
7ـ 4ـ 2ـ نقش تاریخ در انکار برخی از روایات و وقایع 180
7ـ 4ـ 3ـ آسیبشناسی نقد تاریخی حدیث 180
7ـ 5ـ نتایج فصل حاضر 181
فصل هشتمـ گونهشناسی تبیین واژگان دینی روایات معصومان علیهم السلام 183
مقدّمه 185
8ـ 1ـ طرح مسأله 185
8ـ 2ـ بیان تفسیری یا ظاهری 187
8ـ 2ـ 1ـ توضیح واژه بر اساس زبان و ادبیات عرب 188
8ـ 2ـ 2ـ توضیح واژگان بر اساس اصول عقلایی محاوره 191
8ـ 3ـ بیان توصیفی 193
8ـ 4ـ بیان توسیعی 194
8 ـ 5ـ بیان تمثیلی 196
8ـ 5 ـ 1ـ اشارات تمثیلی اهل بیت علیهم السلام نسبت به واژگان قرآن 196
8ـ 5 ـ 2ـ اشارات تمثیلی اهل بیت علیهم السلام نسبت به روایات 197
8ـ 6ـ بیان غایی 198
8ـ 7ـ بیان تصویری 199
8ـ 8ـ بیان مصداقی 201
8ـ 9ـ بیان تأویلی 203
8ـ 10ـ نتایج فصل حاضر 205
فصل نهمـ خانوادهی حدیث و نقش آن در فقهالحدیث 207
مقدّمه 209
9ـ 1ـ طرح مسأله 209
9ـ 2ـ شناخت انواع روایات 210
9ـ 2ـ 1ـ حدیث مدرج 211
9ـ 2ـ 2ـ حدیث مزید 212
9ـ 2ـ 3ـ حدیث منقوص 213
9ـ 2ـ 4ـ حدیث مقلوب 214
9ـ 2ـ 5ـ حدیث معلول (معلّل) 214
9ـ 2ـ 6ـ حدیث مضطرب 216
9ـ 2ـ 7ـ حدیث مصحّف 217
9ـ 2ـ 8ـ حدیث محرّف 218
9ـ 3ـ کشف روابط روایات 219
9ـ 3ـ 1ـ رابطهی تأویل 220
9ـ 3ـ 2ـ رابطهی تبیین 221
9ـ 3ـ 3ـ رابطهی تخصیص و تعمیم 222
9ـ 3ـ 4ـ رابطهی دلالت 224
9ـ 3ـ 5ـ رابطهی نسخ 225
9ـ 3ـ 6ـ رابطهی نسبیت 227
9ـ 4ـ کشف معنای جامع روایات 228
فصل دهمـ تمایز عقل و رأی در مکتب جعفری 235
مقدّمه 237
10ـ 1ـ طرح مسأله 238
10ـ 2ـ بررسی عقل در نصوص دینی 238
10ـ 3ـ بررسی رأی در نصوص دینی 240
10ـ 3ـ 1ـ روایات نهی از تفسیر به رأی 241
10ـ 3ـ 2ـ روایات نهی از اعمال رأی و قیاس در امور دینی 242
10ـ 4ـ جایگاه رأی و قیاس در مذاهب فقهی اهل سنّت 244
10ـ 5ـ امام صادق علیه السلام و موضعگیری شدید علیه رأی و قیاس 245
10ـ 6ـ تمایز عقل و رأی در روایات شیعه 248
10ـ 7ـ نتایج فصل حاضر 251
فصل یازدهمـ بررسی ریشههای اباحهگری در آیات و روایات با تأکید بر شناخت تطبیقی ارتباط ایمان و عمل در دیدگاههای کلامی 253
مقدّمه 255
11ـ 1ـ طرح مسأله 255
11ـ 2ـ بررسی مفهوم اباحهگری 256
11ـ 2ـ 1ـ اباحه در بحثهای اصول فقه 256
11ـ 2ـ 2ـ اباحه در مباحث اخلاقی و کلامی 257
11ـ 3ـ بررسی ریشههای اباحهگری 258
11ـ 3ـ 1ـ ریشههای فلسفی اباحهگری 258
11ـ 3ـ 2ـ ریشههای اخلاقی اباحهگری 261
11ـ 3ـ 3ـ ریشههای کلامی اباحهگری یا بررسی رابطه عمل و ایمان از نظر اهم
جریانهای کلامی 263
11ـ 3ـ 3ـ 1ـ خوارج 263
11ـ 3ـ 3ـ 2ـ مرجئه 263
11ـ 3ـ 3ـ 3ـ معتزله 268
11ـ 3ـ 3ـ 4ـ غلات شیعه 269
11ـ 3ـ 3ـ 5ـ شیعه 273
11ـ 4ـ نتایج 275
فصل دوازدهمـ درآمدی بر علم رجال شیعه در دورهی متقدّمان 277
مقدّمه 279
12ـ 1ـ شکلگیری علم رجال در شیعه 281
12ـ 2ـ بررسی «اختیار الرّجال» طوسی 283
12ـ 2ـ 1ـ ارزیابی سیرهی کشی در کتاب رجال 286
12ـ 3ـ بررسی «رجال» نجاشی 290
12ـ 3ـ 1ـ تولّد، وفات، نشو و نمای علمی 290
12ـ 3ـ 2ـ معرّفی رجال نجاشی و بررسی انگیزهی تألیف 294
12ـ 3ـ 3ـ ارزیابی سیرهی نجاشی در «رجال» 296
12ـ 3ـ 4ـ نمونههایی از رجال نجاشی 298
12ـ 3ـ 5ـ بازشناسی سیرهی محدّثان شیعه به روایت نجاشی 301
12ـ 4ـ بررسی «فهرست» شیخ طوسی 301
12ـ 4ـ 1ـ ارزیابی و تحلیلی بر مقدّمهی فهرست 303
12ـ 5ـ بررسی «رجال» شیخ طوسی 309
12ـ 6ـ مقایسهی رجال نجاشی و فهرست شیخ طوسی 315
فصل سیزدهمـ گزارشی از آثار رجالی شیعه در دوره متأخّران 321
مقدّمه 323
13ـ 1ـ بررسی اعتبار آثار رجالی متأخران 323
13ـ 2ـ فهرست اسماء علماء الشیعة و مصنفیهم 325
13ـ 3ـ معالم العلماء فی فهرست کتب الشیعة و اسماء المصنفین منهم قدیمآ
و حدیثآ 325
13ـ 4ـ حل الاشکال فی معرفة الرّجال 326
13ـ 15ـ کتاب الرجال ابنداود حلی 327
13ـ 6ـ خلاصة الاقوال فی معرفة الرّجال 329
13ـ 7ـ پیدایش جوامع رجالی 332
فصل چهاردهمـ مبانی و روشهای جرح و تعدیل راویان 337
مقدّمه 339
14ـ1ـ توضیح اصطلاح جرح و تعدیل 339
14ـ2ـ علم جرح و تعدیل 341
14ـ 3ـ ضرورت، جواز و پیشینهی جرح و تعدیل 342
14ـ 4ـ اصول کلی جرح تعدیل 344
14ـ 4ـ 1ـ عدالت راوی و امور مخلّ به آن 347
14ـ 4ـ 2ـ ضبط راوی و امور مخلّ به آن 349
14ـ 5ـ اقسام و گونههای جرح و تعدیل 352
14ـ 6ـ مصطلحات جرح و تعدیل 353
14ـ 7ـ مراتب جرح و تعدیل 355
14ـ 7ـ 1ـ مراتب تعدیل بر حسب تقسیم راویان 356
14ـ 7ـ 2ـ مراتب جرح راویان با صرف نظر از برخی اختلافات 357
14ـ 8ـ تعارض جرح و تعدیل 359
14ـ 8ـ 1ـ تعارضهای قابل جمع 359
14ـ 8ـ 2ـ تعارضهای غیر قابل جمع 360
14ـ 9ـ شرایط جارح و معدل 364
14ـ 10ـ شرایط جارح و معدل 365
نمایهها 369
منابع 433
قال ابوجعفر علیه السلام: «یا بنیّ اعرف منازل الشیعة علی قدر روایتهم و معرفتهم فانّ المعرفة هی الدرایة للروایه و بالدرایات للروایات یعلو المؤمن الی اقصی درجات الایمان».
(امام باقر علیه السلام ، معانی الاخبار)
از شریفترین دانشهای دینی، دانش حدیث است که در پرتو آن، شناخت معارف اهل بیت علیهم السلام به دست آمده و جهتگیری اعتقادی، اخلاقی و عبادی انسان صحیح میگردد.
در بین دانشهای حدیث دو علم «فقهالحدیث» و «رجال» از اهمیّت بهسزایی برخوردار است. علم نخست متکفّل روشن ساختن مقاصد روایات بوده و علم دیگر (به همراه درایة الحدیث) امکان شناخت احوال ناقلان احادیث و در نتیجه شرایط نقد سند را فراهم میسازد. با نگاه به روایات و دستورالعملهای وارده از ناحیهی معصومان اهمیّت هر دو دانش مبرهن میشود.
از جمله منّتهای الاهی بر اینجانب آنکه توفیق مطالعه و پژوهش در زمینهی علوم قرآن و حدیث و گام زدن در مسیر شناخت معارف اهلبیت علیهم السلام نصیبم گردید که حاصل آن تألیف کتب و مقالاتی بوده که بعضآ به صورت متفرّق تقدیم علاقهمندان شده است.
از جمله آنکه در سال 1383 موفّق به اجرای یک طرح پژوهشی با عنوان «اصول و مبانی فقهالحدیث» در دانشکدهی الاهیات دانشگاه تهران شدم که این طرح خود منجر به تألیف مقالات متعددی گردید که عمدتآ در مجلات معتبر علمی به زیور طبع آراسته گشت.
از سوی دیگر موضوع تألیف کتابهایی جهت درسهای «فقهالحدیث» و «علم رجال» ضرورتی بود که سالها مایهی دلمشغولی اینجانب بوده؛ توفیق آن نصیب نمیگشت. امّا از آنجا که مقالات پژوهشی فراهم شده به عنوان «مبانی فهم حدیث» مورد استفادهی دانشجویان ارجمند خاصّه در مقطع کارشناسی ارشد قرار گرفته، در عین حال دسترسی به آنها با دشواریهایی همراه بود، نگارنده تصمیم گرفت با نگاهی نو به ساختار و محتوای مباحث به عرضهی جدیدی از سلسله مقالات مبانی فهم حدیث دست زند و در کنار آن برخی از پژوهشهای انجام شده در حوزهی رجال و مبانی جرح و تعدیل را هم اضافه سازد، تا در حد میسّور به تقاضای موجود در زمینهی متن آموزشی درسهای «فقهالحدیث» و «علم رجال» پاسخ دهد. در این مسیر 14 مقاله و مدخل انتخاب شده و اقداماتی جهت یکسانسازی آنها از جمله تنظیم مباحث علمی، نظام ماخذدهی واحد، ارتباط فصول با
یکدیگر، ویراستاری ادبی و محتوایی مطالب، صورت گرفت به گونهای که به عنوان تألیفی منسجم در اختیار علاقهمندان به مباحث علوم حدیث به ویژه دانشجویان رشتهی علوم قرآن و حدیث قرار بگیرد.
امّا گزارش اجمالی فصول این کتاب و سابقهی قبلی آنها به قرار زیر است:
فصل اوّلـ با عنوان «معناشناسی درایة الحدیث در گذر زمان» تألیف شده که در آن سیر تحوّل «درایة الحدیث» از معنای فقهالحدیث در عصر متقدّمان تا مصطلح الحدیث به معنای امروز مورد تحقیق قرار گرفته است. این مقاله در سال 1382 در فصلنامهی پژوهش دینی به شماره 4 به طبع رسید.
فصل دومـ با عنوان «اجمال و تبیین در روایات» سامان یافته و نویسنده کوشیده است تا بحث اجمال و تبیین را به شکل تفصیلی در عرصهی حدیث مورد پژوهش قرار داده، علل اجمال روایات را استقصا کند و از این جهت مقاله جنبهای نو و ابتکاری دارد. این مقاله نخستین بار در فصلنامه مطالعات اسلامی (مشهد) به شماره 65ـ 66 پذیرش شده، به چاپ رسید.
فصل سومـ با عنوان «ضوابط فهم حدیث در لسان روایات» به درخواست فصلنامهی در حال انتشار تحقیقات علوم قرآن و حدیث در دانشگاه الزهراء مورد نگارش قرار گرفت. در این مقاله تلاش شده تا ضوابط فهم حدیث مستقیمآ از روایات اهل بیت علیهم السلام استخراج شده، در اختیار علاقهمندان قرار گیرد. این مقاله در سال 1383 در نخستین شماره مجلهی مذکور به طبع رسید.
فصل چهارمـ ترجمه و نقد اثری کمحجم امّا پرفایده با عنوان: «ضوابط مهمّة لحسن فهم السنه» تألیف ابوانس اندلسی است، این ترجمه رهآورد یکی از تشرّفهای اینجانب به مدینهی منوّره و استفاده از کتابخانهی حرم نبوی است که پس از تکمیل و نقد برخی از مطالب آن، در قالب مقالهای علمی در سال 1384 در فصلنامه پژوهش دینی به شماره 5 به طبع رسید.
فصل پنجمـ با عنوان «تقطیع حدیث، علل و پیامدهای آن» به تفصیل به بررسی مسألهی تقطیع حدیث، اقسام تقطیع و پیامدهای ادبی و فقهالحدیثی آن پرداخته است. مقاله با همکاری دوست دانشورم آقای ابوالقاسم اوجاقلو تألیف شده و در فصلنامهی پژوهش دینی به شماره 10 به طبع رسید.
فصل ششمـ با عنوان «نقل به معنی در حدیث، علل و پیامدهای آن» به بررسی یکی از عوارض مهم که دامن روایات را گرفته، پرداخته در عین حال ضوابط نقل به معنای مجاز را از نظر روایات معصومان علیهم السلام و سخنان بزرگان علم حدیث مورد کاوش قرار میدهد. این مقاله در شماره نخست پژوهشنامه قرآن و حدیث، مجلهی رسمی انجمن علمی قرآن و حدیث ایران مورد طبع قرار گرفت.
فصل هفتمـ با عنوان «رابطهی تاریخ و فهم و نقد حدیث» به بررسی نقش تاریخ در فهم روایات پرداخته که از مبانی مهم فقهالحدیث است. در این مقاله نقش تاریخ از دو منظر عام (شرایط فرهنگی، اجتماعی و... عصر صدور حدیث) و خاص (توجّه به اسباب ورود حدیث) مورد تحقیق قرار گرفته و فایدهی بینش تاریخی در نقد حدیث نیز نشان داده شده است. این مقاله نخستین بار در فصلنامهی پژوهش دینی به شماره 14 به زیور طبع آراسته شد.
فصل هشتمـ با عنوان «گونهشناسی تبیین واژگان دینی در روایات معصومان» سامان یافته که در آن با استفاده از روایات معصومان علیهم السلام انواع معناشناسی کلمات قرآن و روایات مورد کاوش قرار گرفته است. این مقاله نیز با مساعدت دوست دانشورم آقای ابوالقاسم اوجاقلو تألیف شده و نخستین بار در فصلنامهی مقالات و بررسیها به شماره 82 به چاپ رسید.
فصل نهمـ با عنوان «خانواده حدیث و نقش آن در فقه الحدیث» تألیف شده است. در این فصل پس از بررسی اقسام روابطی که در بین روایات متّحد الموضوع برقرار است، ارتباط تفسیری روایات با یکدیگر مورد بررسی قرار گرفته، ضرورت تفسیر حدیث با کمک حدیث را تبیین میکند. این مقاله نیز با همکاری آقای ابوالقاسم اوجاقلو تألیف شده و نخستین بار در فصلنامهی پژوهش دینی به شمارهی 8 به طبع رسید. ضمنآ در این فصل آخرین مبنا از مبانی فهم حدیث مورد توجّه قرار گرفته و مباحث دو فصل دهم و یازدهم عملا نمونههایی از فقهالحدیث روایات را ذیل تعابیر «عقل»، «رأی»، «ایمان»، «اسلام» و «عمل» به دست میدهد.
فصل دهمـ با عنوان «تمایز عقل و رأی در مکتب جعفری» نخستین بار در همایش سراسری «علم، معرفت و تضارب آراء در مکتب جعفری» در دانشگاه امام صادق علیه السلام واحد خواهران ارائه گردید و در مجموعه مقالات همین همایش در سال 1384 به طبع رسید. مقاله با اندکی ویرایش برای دومین مرتبه در فصلنامه «برهان و عرفان» به شمارهی 6 به زیور طبع آراسته شد.
فصل یازدهمـ با عنوان «بررسی ریشههای اباحهگری در آیات و روایات با تأکید بر شناخت تطبیقی ارتباط ایمان و عمل در دیدگاههای کلامی»، حاصل یکی از طرحهای پژوهشی اینجانب با عنوان «اباحهگری و بررسی ریشههای آن از نظر آیات و روایات» است. سابقهی اوّلیهی این طرح پژوهشی ارائه مقالهای با عنوان «اباحیگری از دیدگاه قرآن و روایات» بود که در سال 1380 در وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی ارائه شد و سپس در مجموعهی «مروری بر پژوهشهای فرهنگ عمومی» در سال 1382 به چاپ رسید. مقاله یادشده سپس با تحقیق و ویرایش جدید در قالب یک مقالهی علمی به فصلنامه پژوهش دینی ارائه گردید و در شماره 15 این فصلنامه به زیور طبع آراسته شد.
فصل دوازدهمـ با عنوان «درآمدی بر علم رجال شیعه در دورهی متقدّمان» نگارش یافته که توسعهیافتهی مقاله «مقایسه دیدگاههای رجالی نجاشی و شیخ طوسی» است. این مقاله نخستین بار در مجله مقالات و بررسیها به شماره 62 به چاپ رسید.
فصل سیزدهمـ با عنوان «گزارشی از آثار رجالی شیعه در دوره متأخران» نگارش یافته که در آن به معرّفی اصول ثانویه رجال شیعه و به دنبال آن مهمترین جوامع رجالی شیعه در دورهی متأخران پرداخته شده است. این فصل جهت تکمیل مباحث تاریخ رجال شیعه ویژه کتاب حاضر تألیف شده و برای نخستین بار به چاپ میرسد.
فصل چهاردهمـ با عنوان «مبانی و روشهای جرح و تعدیل راویان» نگارش یافته که در آن به تفصیل اصطلاحات جرح و تعدیل، اقسام و روشهای جرح و تعدیل راویان و... مورد بحث قرار گرفته است. این فصل نخستین بار به عنوان مدخل «جرح و تعدیل» در دانشنامهی جهان اسلام به شماره 10 مورد طبع قرار
گرفت.
نکتهی قابل ذکر درباره محتوای فصول این کتاب آن که، از آنجا که مطالب این فصول به تفکیک و طی سالهای مختلف به رشتهی تألیف درآمده، بدیهی است که گاه در فصلهای این کتاب مباحثی ـ به اجمال یا تفصیلـ تکرار شده باشد. و حتّی نسبت فصول به یکدیگر گاه نسبت اجمال و تفصیل باشد. امّا از آنجا که نیّت مؤلّف بر حفظ ساختار و محتوای اوّلیه مقالات علمی بوده، به جز ویرایش ادبی و بعضآ محتوایی، دخل و تصرّف چندانی در زدودن مطالب تکراری صورت نگرفت. امّا دقّت در مطالب فصول کتاب نشان میدهد که علیرغم تکرار پارهای از مطالب در تعدادی از فصول، در عین حال هر فصلی از کتاب سخن خاص و ویژهای دارد و یا بر مبنایی از مبانی فقهالحدیث و علم رجال تکیه خاص شده که از این جهت با سخن و ایده فصل دیگر تفاوت دارد.
آخرین مطلب در انگیزه تألیف اثر حاضر آنکه در سالهای اخیر کتب چندی در زمینهی مبانی فهم و نقد حدیث به زبان فارسی و عربی تألیف شده، در دسترس محقّقان قرار دارد. امّا ویژگی کتاب حاضر آن است که تلاش شده مبانی فهم و نقد روایات حتّیالامکان از روایات و رهنمودهای امامان علیهم السلام استخراج شده و پیشگامی آنان در ارائهی طرق عملی جهت فهم و نقد حدیث ارائه شود.
در خاتمه وظیفهی خود میدانم که از مسؤولان محترم دانشکدهی الاهیات و معارف اسلامی و نیز مؤسّسهی فرهنگی، انتشاراتی نبأ که با دقّت و دلسوزی زایدالوصفی زمینهی انتشار منقّح و قابل استفاده این کتاب را به صورت همکاری مشترک فراهم کردهاند، از صمیم قلب سپاسگزاری کرده و مزید توفیقات آنان را در نشر بیشتر معارف اهل بیت علیهم السلام آرزو کنم.
و آخر دعوانا ان الحمدلله رب العالمین و من الله التوفیق ـ مجید معارف، 1386
معناشناسی درایةالحدیث و ارتباط آن با فقهالحدیث
از جمله دانشهای حدیث که نقش مؤثّری در فهم روایات دارد، علم درایةالحدیث است. کاربرد درایةالحدیث در لسان روایات و تعاریف دانشمندان سابقهای دراز و طولانی دارد. این اصطلاح در دورههای مختلف معانی گوناگونی به خود دیده و فاصلهای از فقه الحدیث تا مصطلح الحدیث را پیموده است. در این فصل تطوّر اصطلاح «درایةالحدیث» از آغاز تا عصر حاضر گزارش شده است.
درایةالحدیث تعبیری اضافی از دو کلمهی «درایت» و «حدیث» است. درایت یکی از مصادر «دری، یدری» و به معنای علم است. طریحی مینویسد: «دریته دریآ و دریةً و درایةً ای علمته و الدرایة بالشی العلم به»(1)
وی سپس میافزاید: «درایت در اصطلاح علمی مطلبی است که از توجّه (به چیزی) و استدلال به دست آید که از آن جمله رد فروع بر اصول است.»(2)
طبرسی بنا به نقل از سیبویه درایه را دانشی میداند که با نوعی تأنّی و تأمّل حاصل میگردد.(1) و راغب تصریح میکند که: «الدرایة المعرفة المدرکة بضرب من
الختل»(2) که در این تعریف مراد از ختل احتمالا فطانت و زیرکی است که با معنای
اصلی این کلمه یعنی فریبکاری قرابت دارد. لذا بزرگان لغت و تفسیر استعمال «داری» به معنای عالم دربارهی خدای تبارک و تعالی را جایز نمیدانند.(3) به این
سبب که علم خداوند به اشیاء و موجودات، ارتباطی با تأمّل، تدبّر و استنتاج نتایج از مقدّمات ندارد. در صورتی که در خصوص دانش بشر چنین مقدّماتی قابل تصوّر است.
مشتقات « درایة» چه به صورت ثلاثی مجرّد و چه به صورت مزید آن (از باب افعال) استعمالات گوناگونی در قرآن دارد و در تمامی این موارد به همان معنای علم و آگاهی به کار رفته است از جمله:
الف) (... ما کنت تدری ما الکتاب و لا الایمان ولکن جعلناه نورآ نهدی به من نشاء من عبادنا...)(4) یعنی:... تو نمیدانستی کتاب چیست و نه ایمان (کدام است؟)
ولی آن را نوری گردانیدیم که هر یک از بندگان خود را بخواهیم به وسیلهی آن راه مینمائیم...
ب) (قل لو شاء الله ما تلوته علیکم و لا ادریکم به...)(5) یعنی: بگو: اگر خدا
میخواست آن را بر شما نمیخواندم و (خدا) شما را بدان آگاه نمیگردانید...
امّا «حدیث» گرچه در لغت به معانی گوناگونی از جمله ظهور و وقوع، تازگی و طراوت و سخن و کلام به کار رفته(6) امّا در اصطلاح علم الحدیث به طوری که شیخ
بهایی نوشته است: «الحدیث کلام یحکی قول المعصوم علیه السلام أو فعله أو تقریره.»(7)
به این ترتیب «درایةالحدیث» به معنای فهم و درک حدیث است و در این معنا مفهوم لغوی «درایه» و معنی اصطلاحی «حدیث» مدّ نظر قرار گرفته است. معناشناسی «درایةالحدیث» ـ به مفهومی که گذشتـ در همهی ادوار از ناحیهی دانشمندان به کار رفته است. با این توجّه که از درک حدیث اعتبارات گوناگونی قابل تصوّر است که از جمله میتوان به درک «مقصود حدیث» و «درک مقدّمات ضروری جهت فهم حدیث» اشاره کرد. جهت شناختن بهتر اصطلاح «درایةالحدیث»، به بررسی معنای آن در دورههای مختلف پرداخته میشود.
در این دورهـ و به طور خاص در روایات معصومان علیهم السلام ـ تعبیر درایه دقیقآ در معنای لغوی آن به کار رفته و تعبیر «درایة الحدیث» به معنای شناخت حدیث است. که امروز این شناخت در علمی به نام «فقهالحدیث» قابل حصول است. در روایات به دست آمده «درایة» نوعآ در مقابل «روایه» قرار میگیرد. مراد از «روایة الحدیث» نقل دقیق و بیکم و کاست حدیث است.(1) امّا مقصود از «درایة الحدیث»
همان فهم مراد حدیث است. زیرا در آن دوره اصطلاح «فقه الحدیث» معمول نبود، بلکه جهت بیان مقاصد حدیث از تعابیری چون «معانی کلام» یا «درایةالحدیث» استفاده میشد. به هر حال در این معناشناسی نسبت «روایةالحدیث» به «درایة الحدیث» همانند نسبت قرائت قرآن به تفسیر آن است. در این خصوص روایات زیادی وجود دارد که برخی از آنان عبارتند از:
1ـ 2ـ 1ـ عن أبیعبدالله علیه السلام قال: قال ابوجعفر علیه السلام «یا بنیّ آعرف منازل الشیعة علی قدر روایتهم و معرفتهم، فانّ المعرفة هی الدرایة للروایة، و بالدرایات للروایات یعلو المؤمن إلی أقصی درجات الایمان، انّی نظرت فی کتاب لعلی علیه السلام فوجدت فی الکتاب: انّ قیمة کل آمریء و قدره معرفته، انّ الله تبارک و تعالی یحاسب النّاس علی قدر ما آتاهم من العقول فی دارالدّنیا.»(2)
1ـ 2ـ 2ـ عن ابراهیم الکرخی عن أبی عبدالله علیه السلام انّه قال: «حدیث تدریه خیر من ألف ترویه و لایکون الرّجل منکم فقیهآ حتّی یعرف معاریض کلامنا و انّ الکلمة لتنصرف علی سبعین وجهآ لنا من جمیعها المخرج.»(3)
در حدیث یادشده معاریض جمع معراض بوده و معراض یعنی وسیلهی تعریض و کنایه، که هرگاه انسان نتواند آزادانه سخن بگوید با هر وسیلهی ممکن که بتواند، موقعیّت خود را روشن سازد تا به مستمعان تیزهوش بفهماند که صراحت لهجه ندارد و سخن او جدی نیست.(4)
1ـ 2ـ 3ـ عن داودبن فرقد قال: سمعت أباعبدالله علیه السلام یقول: «أنتم أفقه النّاس إذا عرفتم معانی کلامنا، ان الکلمة لتنصرف علی وجوه فلو شاء انسان لصرف کلامه کیف شاء و لا یکذب.»(5)
1ـ 2ـ 4ـ عن أبیصلت عن علیّبنموسی... عن آبائه قال: قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: «کونوا دراةً و لاتکونوا رواةً حدیث
1) صالح، 105.
2) صدوق، معانی الاخبار، 2؛ مجلسی، 2/184. در این فصل به جهت سادهبودن معانی بسیاری از روایاتو تعاریف علمی و نیز جلوگیری از طولانی شدن مطالب، از ترجمهی آنها خودداری شده و تنها برخی ازتعابیر مهم و یا دشوار توضیح داده شده است.
3) صدوق، معانی الاخبار، 2؛ مجلسی، 1/184.
4) بهبودی، عللالحدیث، 34.
5) صدوق، معانیالاخبار، 1.
تعرفون فقهه خیر من ألف تروونه.»(1)
در تمام روایاتی که گذشت «روایةالحدیث» در مقابل «درایة الحدیث» قرار دارد. امّا از تأکیدی که در این روایات دربارهی «درایة الحدیث» ملاحظه میشود، نباید ضرورتآ نفی «روایةالحدیث» را نتیجه گرفت. زیرا «روایةالحدیث» و «درایة الحدیث» دو شاخهی اصلی «علم الحدیث» به شمار میرود.(2) بلکه مطلب مهم
توجّه به تقدّم هر یک از دو اصطلاح یادشده نسبت به دیگری در دورههای مختلف است و به عقیدهی نگارنده تا آنجا که به عصر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ارتباط دارد، در آن زمان «روایة الحدیث» نسبت به «درایةالحدیث» در تقدّم و اولویّت قرار داشت و آن بزرگوار با بیاناتی چون: «لیبلّغ الشاهد الغائب»(3) اصحاب خود را به نقل روایات و
انتقال آن به دیگران توصیه میکرد. گرچه در شرایطی به درک مقاصد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پی نبرده باشند. در آن زمان تقدّم «روایة الحدیث» بر «درایة الحدیث» دلایلی داشته است که به طور خلاصه عبارتند از:
الف) با آن که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به افزایش دانش دینی صحابه بسیار اهتمام داشت و حتّی در مقایسهی علم و عبادت با یکدیگر فرموده بود: « بالتعلیم أرسلت.»(4)، معهذا به دلیل پیوند عصر آنحضرت با جامعهی جاهلیّت از یک طرف
و کمبـودن حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در آن جامعه از طرف دیگر، مسألهی تفقّه در دین ـ به معنی آگاهی عمیق از کتاب و سنّت ـ تحقّق نیافت. به ویژه اگر در نظر گیریم عدّهای از مکثران حدیث از جمله ابوهریره موفّق به برخورداری از آموزش رسمی یا مصاحبت طولانی با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نشدند. چنانکه عدّهی زیادی نیز پس از فتح مکّه به جرگهی مسلمانان پیوستند و بیش از یک یا دو سال محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را درک نکردند و این مدّت جهت تربیت دینی آنها بسیار کم بود.(5) لذا اصحاب رسول
خدا صلی الله علیه و آله و سلم گاه به نقل روایاتی میپرداختند که خود مفاد آن را درک نمیکردند و از این رو به اظهار نظر یا صدور فتاوایی میپرداختند که آکنده از اختلاف و تعارض بود.(6)
و موجب نقد آنان نسبت به یکدیگر میگشت.(7)
ب) علیرغم موافقت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نسبت به نگارش و ثبت روایات،(8)
کتابت حدیث در عصر آن بزرگوار امری شایع و عمومی نبود و دلیل این موضوع قلّت وسایل نگارش و محدود
بودن افراد باسواد در آن جامعه بود. لذا در این دوره نقل حدیث مهمترین راه حفظ حدیث به شمار میرفت. پیرو این مصلحت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اصحاب خود را به حفظ حدیث و انتقال آن به دیگران سفارش کرده و تنها از دروغبستن بر خود برحذر میداشت. نمونههایی از سخنان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در این خصوص عبارتند از:
ب / 1ـ عن أبیعبدالله علیه السلام: «انّ رسول الله خطب النّاس... فقال: نضّر الله عبدآ سمع مقالتی فوعاها و حفظها و بلّغها من لم یسمعها فربّ حامل فقه غیر فقیه و ربّ حامل فقه الی من هو أفقه منه.»(1) یعنی: خداوند شاد و خرّم گرداند کسی را که چون کلام مرا شنید
آن را به خاطر بسپارد و به دیگران که نشنیدهاند ابلاغ نماید. زیرا چه بسا کسانی که حامل فقهاند امّا فقیه نیستند و چه بسیار حاملان فقهی که آن را به فقیهتر از خود منتقل سازند.
در این حدیث تعبیر: «ربّ حامل فقه لیس بفقیه» دقیقآ نشان دهندهی تقدّم «روایة الحدیث» بر «درایة الحدیث» در عصر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است آن هم با توجّه به آن که حدیث یادشده در اواخر عمر آن حضرت صادر شده است.(2)
ب / 2ـ عن أبیقرصافه عن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: «حدثوا عنی ما تسمعون و لاتقولوا إلّا حقّآ و من کذب علی بنی له بیت فی جهنّم یرتع فیه.»(3)
با توجّه به احادیث یادشده رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مطالب فراوانی با اصحاب خود در میان گذاشت که این مطالب در مواردی فراتر از فهم و درک آنان به شمار میرفت. کار رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در عین حال کاری لغو و بیهوده نبود، چرا که آیندگان میتوانستند از آن مطالب استفاده کنند و اهل بیت آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم نیز به عنوان شارحان کلام نبوی در دسترس مردم قرار داشتند. در حدیثی محمّدبنمسلم از امام باقر علیه السلام نقل میکند که آن حضرت فرمود: «إنَّ رسول الله أنال فی النّاس و أنال و أنال و انّا أهل البیت معاقل العلم و ابواب الحکم و ضیاء الامر.»(4)
مرحوم مجلسی در توضیح حدیث نوشته است: «أنال ای اعطی و أفاد فی النّاس العلوم الکثیرة لکن عند أهل البیت معیار ذلک و الفصل بین ما هو حق أو مفتری و عندهم تفسیر ما قاله الرّسول فلا ینتفع بما فی أیدی النّاس إلّا بالرجوع الیهم صلواتالله علیهم.»(5)
1) کلینی، 1/403.
2) این سخن را رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در سال دهم هجری در مسجد خیف بیان فرمود و عموم محدّثان شیعهو سنّی آن را روایت کردهاند. از جمله نک به: ابنماجه، 1/84؛ ترمذی، 5/34؛ دارمی، 1/74؛ قاسمی، 48از قول جوامع حدیثی اهل سنّت و نیز مجلسی، 2/148، 160، 161.
3) قاسمی، 50 به نقل از طبرانی.
4) مجلسی، 2/214 باب 28.
5) مجلسی، 2/214.
در حدیث دیگری هشامبنسالم گوید: به امام صادق علیه السلام گفتم: فدای شما گردم آیا از احادیث رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایات صحیحی در نزد عامّه (اهل باقی مانده است؟ حضرت فرمود: «آری رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم علوم و روایات زیادی به ودیعت گذاشت امّا معیارهای علم و داوری بین مردم نزد ما قرار دارد.»(1)
از آنچه گذشت میتوان نتیجه گرفت که پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تبیین حدیث و سنّت آن بزرگوار به عهدهی اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قرار گرفت، چنانکه آنان مسؤول تبیین قرآن نیز بودهاند و احتمالا به این خاطر است که در روایات اهل بیت علیهم السلام « درایةالحدیث» بر «روایةالحدیث» در اولویت قرار میگیرد. این نتیجه وقتی قوّت میگیرد که در نظر گیریم که در عصر صادقین علیهما السلام که همزمان با شروع رسمی کتابت و تدوین حدیث است،(2) نقل حدیث دیگر یگانه راه جهت حفظ و
بقای حدیث نبود، بلکه در این زمان امامان شیعهـ به ویژه صادقین علیهما السلام ـ فرصت کافی به دست آوردند تا شاگردان خود را به گونهای تربیت کنند که اوّلا روایات خود را در اسرع وقت بنویسند و نوشتهها را مبنای نقل حدیث قرار دهند، ثانیآ مراد روایات را درک کرده و در انتقال آن به طبقات بعد کوشش کنند. به موجب برخی از روایات امامان اصحاب خود را به فهم روایات تشویق کرده و گاه از نقل روایاتی که معانی آن را درک نمیکردند، نهی میکردند. در این خصوص شواهد زیادی وجود دارد از جمله:
الف) هشامبنسالم گوید به امام صادق علیه السلام گفتم که: حق خداوند بر مردم چیست؟ حضرت فرمود: «این که چیزهایی بگویند که میدانند و از نقل آنچه نمیدانند، دست بکشند. آنگاه که چنین کنند حقّ خدا را ادا کردهاند.»(3)
ب) حمزةبنطیار گوید که وی بر امام صادق علیه السلام برخی از خطبههای پدرش (امیرمؤمنان علیه السلام ) را عرضه کرد تا آن که به موضعی از آن رسید که امام فرمود: «از نقل آن خودداری کن و ساکت باش. نسبت به روایاتی که به دست میآورید و معانی آن را نمیشناسید تکلیفی جز تأمّل و عدم نقل و سپس ارجاع آن به پیشوایان هدایت ندارید، تا آنان در این زمینه شما را به راه نجات رهنمون گردند، تاریکیها را از شما بزدایند و حقّ مطلب را به شما بشناسانند. خداوند تعالی فرموده است: (فاسألوا أهل الذّکر إن کنتم لا تعلمون )»(4)
ج) ابوسعید زهری از امام باقر علیه السلام روایت کرده است که آنحضرت فرمود: «توقّف در مقابل شبهه بهتر از سقوط در هلاکت است و ترک حدیثی که آن را روایت نکردهای(5) بهتر از نقل حدیثی است که (حقیقت) آن را
إحصاء نکردهای.»(1)
باید اضافه کرد که بخشی از آموزشهای صادقین علیهما السلام توضیح و روشنگری دربارهی روایاتی بود که مردم از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم یا امامان قبل از آن دو بزرگوار در اختیار داشتند و از این جهت آنان در شمار نخستین کسانی هستند که در حوزه «درایة الحدیث» گام برداشتهاند. از صادقین علیهما السلام همچنین روایات فراوانی در شرح و توضیح احادیث رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم باقی مانده است که شیخ صدوق شماری از آنها را در کتاب «معانی الاخبار» و بعضآ در «علل الشرایع» جمعآوری کرده است. از تأمّل در این روایات معلوم میشود که صادقین علیهما السلام علاوه بر معناشناسی روایات برای اصحاب خود، بسیاری از اصول و قواعد فهم حدیث را نیز به آنان منتقل کردهاند از جمله آنکه:
ـ قبل از هر چیز بر موضوع نقل به الفاظ تأکید کردهاند.(2) در عین حال به جهت
سهولت کار برای راویان نقل به معنی را تنها با شرط انتقال مقاصد حدیث و حفظ فصاحت عبارات جایز دانستهاند.(3)
ـ گاه مخاطب حدیث را متوجّه وجوه مختلف معانی یک لفظ کردهاند.(4)
ـ گاه با توضیحات خود پرده از ابهام و اجمال یک حدیث برداشتهاند.(5)
ـ گاه در باب کنایه و مجاز بودن لفظی در حدیث، تنبّه دادهاند.(6)
ـ گاه زمینههای صدور حدیث را بازگو کرده و ارتباط آن با فهم حقیقت حدیث را روشن ساختهاند.(7)
ـ گاه به ردّ معانی برخی از روایات پرداخته و به معانی درست آن توجّه دادهاند.(8) و از اینجهت مخاطب خود را متوجّه اشکالات حدیث در اثر نقل به
معنی کردهاند.(1)
ـ گاه از وجود متشابهات در خلال روایات خبر داده و ضرورت ارجاع متشابهات اخبار به محکمات را یادآور شدهاند.(2)
ـ گاه به تکذیب متن یک حدیث(3) یا تصدیق آن(4) پرداخته و از این جهت ذهن
یاران خود را متوجّه وجود احادیث جعلی و توجّه به مفاد روایات صحیح کردهاند. چنانکه با الهام از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ، ناقلان احادیث جعلی را همتای دروغگویان توصیف کردهاند.(5)
ـ با توجّه به واقعیّتهایی چون وقوع جعل در حدیث و نیز صدور روایاتی در شرایط تقیه و در نتیجه مبتلا شدن روایات به تعارض و تناقض، صادقین علیهما السلام دستورالعملهای مهمّی جهت حلّ تعارض روایات و ترجیح حدیثی بر حدیث دیگر صادر کردند.(6)
ناگفته نماند که در همین دوران مشکلات موجود در روایات به جا مانده از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ، بعضی از بزرگان اهل سنّت را نیز بر این واداشت تا جهت حلّ آن مشکلات به تأسیس قواعدی اقدام کنند. البتّه با توجّه به ارتباط گستردهی محدّثان اهل سنّت با امامان شیعه در قرن دوم(7) نباید از تأثیرپذیری آنان از امامان به ویژه
صادقین علیهما السلام غافل گردید. به ویژه آن که بسیاری از بزرگان اهل سنّت از جمله ابنشهاب زهری و مالکبنانس در مدینه زندگی کرده و با امامان شیعه در ارتباط بودهاند.
نخستین تلاش بزرگان اهل سنّت در این خصوص بحث و فحص از اسناد روایات و ردّ روایات کذّابان و بدعتگران بود.(8) امّا به تدریج مقایسه متون روایات با
یکدیگر، پذیرش برخی از روایات و ردّ روایات دیگر و نیز معناشناسی کلمات غریب احادیث و احیانآ حل تعارض روایات در دستور کار آنها قرار گرفت. به عقیدهی برخی از صاحب نظران کسانی چون ابنشهاب
1) همانجا، 182.
2) مجلسی، 2/185 به نقل از عیون اخبار الرّضا 7.
3) کلینی، 4/239.
4) همانجا، 3/371.
5) صدوق، معانیالاخبار، 159.
6) معارف، پژوهشی در تاریخ حدیث شیعه، 280 با عنوان: چارهجوییها و تدابیر.
7) ابوزهره، 22؛ شکعه، 28.
8) نیشابوری، 1/5 و نیز، ص 9 باب تغلیظ الکذب علی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم .
زهری (م 124) و شافعی (م 204) از نخستین کسانی هستند که در این مسیر گام زدهاند.(1) امّا در سدههای بعد
دانشمندانی چون علیبنمدینی، ابنقتیبه دینوری، مسلمبنحجاج، ابوداوود سجستانی و ابوعیسی ترمذی به طور جدّیتر به شناخت علل و مشکلات روایات دست زده و اصول و قواعدی جهت حلّ مشکلات و نیز فهم روایات عرضه کردند و به تدریج برخی از اصطلاحات حدیثی نیز به وجود آمد که از جمله آنها اصطلاحات خبر واحد و متواتر و پارهای از انواع خبر چون: صحیح، حسن، غریب و مرسل و نیز اقسام کلّی خبر مقبول و مردود میباشد.(2) از افراد نامبرده و نیز بزرگان
دیگری که در فاصلهی قرن دوم تا چهارم زندگی کردهاند، آثار و نظرات بسیاری باقی مانده است. تأمّل در روایات به جا مانده از امامان شیعه:و نیز توجّه به نظرات پیشوایان حدیث که در عصر متقدّمان زندگی کردهاند، نشاندهندهی نوعی تحوّل تدریجی در معنای «درایةالحدیث» است و آن انتقال معنای این عبارت از فهم مستقیم مقاصد حدیث به شناخت اصول و قواعدی بود که به فهم روایات منجر میگردید.
در عصر متأخّران «درایةالحدیث» در کنار «روایةالحدیث» به عنوان دو شاخهی اصلی «علوم حدیث» قرار گرفت. لکن با اعتباری متفاوت با آنچه در دورهی قبل، از این دو اصطلاح متداول بود. سیوطی از قول ابنالاکفانی دربارهی «روایةالحدیث» نوشته است: «علم یشتمل علی أقوال النّبی و أفعاله و روایتها و ضبطها و تحریر الفاظها»(3) وی سپس از قول همان دانشمند در بارهی درایةالحدیث
مینویسد: «علم الحدیث الخاص بالدرایة علم یعرف منه حقیقة الروایة و شروطها و انواعها و احکامها و حال الرواة و شروطهم و اصناف المرویات و ما یتعلّق بها.»(4)سیوطی سپس تعریف فوق را به شرح زیر مورد تفسیر قرار میدهد:
«ـ حقیقة الروایة: نقل السنة و نحوها و اسناد ذلک إلی من عزی إلیه بتحدیث أو أخبار و غیر ذلک.
ـ و شروطها: الاتّصال و الانقطاع و نحوهما.
ـ و احکامها: القبول و الرد.
ـ و حال الرواة: العدالة و الرد.
ـ و شروطهم: فی التحمّل و فی الاداء کما سیأتی.
ـ و أصناف المرویات: المصنّفات من المسانید و المعاجم و الاجزاء و غیرها، احادیث و آثار.
ـ و ما یتعلّق بها: هو معرفة اصطلاح أهلها.(5)
در این تعریف چنانکه روشن است نقطهی تمایز «روایة الحدیث» و «درایة الحدیث» کاملا مشخّص نیست. به عبارت دیگر دامنهی «درایة الحدیث» چنان توسعه دارد که مسائل «روایة الحدیث» را هم در برمیگیرد. یعنی مسائل متنوّعی در حوزه «درایة الحدیث»، پیشبینی شده که شامل خصوصیّات متنی و سندی حدیث هر دو میگردد. به این دلیل در سخنان برخی از متأخّران «علم الحدیث» یا «اصول الحدیث» نیز تعاریف مشابه با «درایة الحدیث» دارد از جمله:
ـ سیوطی گوید: قال الشیخعزّالدّینبنجماعه: علم الحدیث علم بقوانین یعرف بها أحوال السند و المتن.(1)
ـ نووی: إن المراد من علم الحدیث تحقیق معانی المتون و تحقیق علم الاسناد و المعلّل.(2)
ـ فارسی حنفی: اصول الحدیث هو علم باصول یعرف بها أحوال حدیث الرّسول من حیث صحة النقل عنه و ضعفه و طرق التحمّل و الاداء و قیل علم الاسناد ما یبحث فیه عن صحة الحدیث أو ضعفه لیعمل به أو لیترک من حیث صفات الرجال و صیغ الاداء.(3)
ـ ابن حجر عسقلانی: علم الحدیث درایةً مجموعة من المباحث و المسائل یعرف به أحوال الراوی و المروی من حیث القبول و الرد.(4)
که در تعریف اخیر راوی عبارت از کسی است که حدیث را با سند نقل میکند و مروی همان سخن و گفتاری است که به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم یا دیگری اسناد داده شود.(5)
از طرف دیگر توجّه به کتابهایی که توسّط پارهای از پیشگامان فن حدیث نوشته شده نشاندهندهی عدم تصریح به موضوع «روایةالحدیث» یا «درایةالحدیث» است. از جمله ابنحجر از ابومحمّد حسنبن عبدالرّحمانبن رامهرمزی به عنوان نخستین کسی یاد میکند که در موضوع علوم حدیثی تصنیفی نگاشته است.(6) در صورتی که کتاب رامهرمزی ـ با عنوان المحدّث الفاصل بین الراوی و
الواعی ـ در درجهی نخست کتابی در حوزهی آداب و فنون روایت است. به گفتهی برخی از محقّقان این کتاب
در رد کسانی نوشته شد که در صدد تضعیف شأن اهل حدیث بودهاند و رامهرمزی با تألیف کتاب خود در صدد برآمد تا برای طالبان حدیث، ارزش حدیث و فضیلت ناقلان را بازگو کند و آنان را به مزیّن شدن به این فضایل تشویق نماید.(1) با این تفاصیل تعجّبانگیز است که در عصر حاضر نیز
کسانی کتاب المحدّث الفاصل را نخستین اثر در زمینهی اصول الحدیث دانستهاند.(2) به عکس کتاب رامهرمزی میتوان از کتابهای «الکفایة فی معرفة
الروایة» و «الجامع لاداب الراوی و السامع» از خطیب بغدادی اشاره کرد که ظاهرآ اوّلی در موضوع «روایة الحدیث»(3) و دومی دربارهی «درایةالحدیث» است. در
صورتی که در هر یک از کتابهای یادشده مجموعهای از مسائل هر دو علم ـ به تناسب ـ آورده شده است. افزون بر آنچه گفته شد حتّی در کتابهای معاصران نیز که به تعریف دو اصطلاح «روایة الحدیث» و «درایة الحدیث» پرداختهاند، به سختی میتوان مرز دقیقی در تمایز این دو اصطلاح مشاهده کرد.(4) گرچه بحث از انواع
حدیث و اصطلاحات گوناگون آن بیشتر به عهدهی «درایةالحدیث» است.
امّا نظیر تعریفاتی که از ناحیهی دانشمندان اهل سنّت گذشت، در آثار متأخّران شیعه نیز تعاریفی دربارهی «درایةالحدیث» دیده میشود که برخی از آنها عبارتند از:
ـ شهید ثانی: «الدرایة هو علم یبحث فیه عن متن الحدیث و طرقه من صحیحها و سقیمها و علیلها و ما یحتاج إلیه من شرایط القبول و الرد لیعرف المقبول منه و المردود و موضوعه الراوی و المروی من حیث ذلک.»(5)
شیخ بهایی: «علم الدرایة علم یبحث فیه عن سند الحدیث و متنه و کیفیّة تحمّله و آداب نقله.»(6)
مشابهت این دو تعریف با تعاریف پیشگفته واضح و معلوم است. جز آن که به عقیدهی برخی از صاحبنظران موضوع اصلی علم درایة شناخت «سند» و «متن» حدیث است نه «راوی» و «مروی»؛ زیرا گرچه میتوان دو اصطلاح «متن» و «مروی» را به صورت مترادف در نظر گرفت، امّا تعبیر «راوی» هرگز با تعبیر «سند» برابری نمیکند. چرا که اصطلاح «راوی» بر آحاد رجال یک سند منطبق است که برای شناخت آنها به کتابهای رجالی مراجعه میشود، لکن «سند» حدیث عبارت از زنجیرهای از راویان حدیث است که به یکدیگر ارتباط دارند و یکی از دیگری متن حدیث را نقل میکند و در این صورت عوارضی چون ارسال و تعلیق یا انقطاع و اعضال
دامن سند را گرفته و در علم درایة به بررسی این عوارض پرداخته میشود.(1)
از آنچه به تفصیل در تعریف درایةالحدیث در دورهی متأخّران گذشت میتوان نتایج زیر را به دست آورد:
1ـ 3ـ 1ـ در این دوره درایةالحدیث از مفهوم نخستین خود به تدریج خارج گشت و با اصطلاحاتی چون: «علم الحدیث»، «اصول الحدیث»، «مصطلح الحدیث» «قواعد الحدیث» و حتّی «علم الاسناد» مترادف گردید.
1ـ 3ـ 2ـ با آن که در تعاریف متأخّران موضوع «درایة الحدیث» شناخت «راوی و مروی» یا شناخت «متن و سند» حدیث اعلام گردید، امّا نباید تصوّر کرد متنشناسی به معنای «فقهالحدیث» موضوع این علم بوده است. زیرا چه بسا عدّهای تصوّر کنند که موضوع «درایة الحدیث» در دورهی متأخّران نسبت به دورهی متقدّمان توسعه یافته و شامل شناخت هر دو جنبهی سند و متن حدیث شده است. در صورتی که این تصوّر نادرست است. بلکه آنچه در این دوره موضوع «درایة الحدیث» واقع شده، شناخت علل و عوارضی است که در متون روایات حادث شده است. این نکته ارجمندی است که در تعریف نووی از «علم الحدیث» بدان اشاره شده است به این صورت که: «إنّ المراد من علم الحدیث تحقیق معانی المتون و تحقیق علم الاسناد و المعلّل و العلّة عبارة عن معنی فی الحدیث خفی تقتضی ضعف الحدیث»(2) و مامقانی با صراحت بیشتر مینویسد: «موضوع هذا العلم (درایةالحدیث)
هو السند و المتن لانّ موضوع العلم ما یبحث فیه عن عوارضه و المبحوث هنا هو عوارض السند و المتن و أوصافهما.»(3) وی سپس یادآور میشود که این تعریف بر تعریف شهید
ثانی ارجحیّت دارد.(4)
امّا مراد از عوارضی که در متن روایات کم و بیش به چشم میخورد، عوارضی چون اختلاف روایات، نقل به معنی در حدیث، ورود الفاظ مشکل در حدیث، تبدیل و تصحیف در سند یا متن حدیث، اضطراب متن روایات و به طور کلّی اشتمال احادیث بر علل خفیهای است که دامن برخی از روایات را گرفته است.(5) و اینها جدا از مسائلی است که به طور خاص در حوزهی سند روایات قابل
پیگیری است و نکتهی حائز اهمیّت آن که شناخت عوارض سند و متن در حکم اصول و مقدّمات فهم حدیث به شمار میرود نه شناخت مستقیم حدیث و مقاصد آن. به همین جهت شهید ثانی به عنوان مسألهی ششم مینویسد: «در این علم از متون احادیث و دلالت آنها جز به ندرت بحث نمیشود، بلکه در آن از وضعیّت حدیث از جهت قوّت و ضعف و اوصاف راویان آن از جهت عدالت، ضبط، ایمان و صفات دیگر و نیز از
وضعیّت سند حدیث از جهت اتّصال، انقطاع، ارسال و اموری از این قبیل بحث میگردد.(1) شهید ثانی به طور مشخّص مسائل علم درایه را در
ابواب چهارگانه زیر مشخّص و تنظیم کرده است:
الف) ذکر انواع حدیث از صحیح، حسن، موثّق و...
ب) در بیان جرح و تعدیل راویان حدیث
ج) کیفیّت اخذ حدیث و طرق تحمّل آن از قبیل: قرائت، سماع، اجازه و...
د) در بیان اسامی و طبقات رجال حدیث (همانجا)
ملاحظه کتب علوم حدیث به وسیلهی دانشمندان اهل سنّت نیز در دورهی متأخّران نشان دهندهی محورهای یادشده به تفصیل یا اجمال است.
از برخی از شواهد به دست میآید که اصطلاح «درایةالحدیث» در عصر حاضر تفاوت چندانی با دورهی متأخّران پیدا نکرده است. هرچند که دامنهی این علم به بررسی انواع حدیث به ویژه عوارض اسناد روایات، تخصیص بیشتری یافته و از این جهت با «مصطلح الحدیث» یا «اصول الحدیث» مترادف شده است. نورالدّین عتر «درایةالحدیث» را با «مصطلح الحدیث»، «علوم الحدیث»، «اصول الحدیث» و حتّی «علم الحدیث» مترادف گرفته و موضوع این علم را مباحثی از سند و متن اعلام میکند که به شناخت حدیث مقبول از مردود بینجامد.(2) و فضلی
در کتاب «اصول الحدیث»، این اصطلاح را مترادف با «علم الحدیث»، «درایةالحدیث»، «مصطلح الحدیث» و «قواعد الحدیث» دانسته و معتقد است که همهی این اصطلاحات معنای واحدی دارند.(3)
برخی از محقّقان در تعریف «درایةالحدیث» دایرهی این علم را نسبت به آنچه متأخّران در کتابهای خود آوردهاند، محدودتر نموده و معتقدند که: «درایه علمی است که در آن از احوال و عوارض مربوط به سند حدیث بحث میشود. سند یعنی طریقی که به متن حدیث میرسد عبارت است از تعدادی از افراد که متن حدیث را از یکدیگر نقل میکنند و بدین وسیله متن به ما میرسد، سند که از راویان تشکیل شده است دچار حالات مختلفی میگردد که در اعتبار یا بیاعتباری آن مؤثّر است. مانند این که سند متّصل یا منقطع، مسند یا مرسل، معنعن یا مسلسل، عالی یا غریب، صحیح، حسن، موثّق، ضعیف و جز آن باشد. از این رو علم «درایةالحدیث» بحث دربارهی این عوارض را بر عهده دارد.»(4)
به طوری که ملاحظه میگردد در این تعریف نسبت به شناخت عوارض متون روایات، اشارهای وجود ندارد و موضوع «درایةالحدیث» یکسره به سندشناسی اختصاص یافته است. لکن این تعریف با واقعیّت کتابهایی که امروزه در موضوع «درایة الحدیث» یا «مصطلح الحدیث» تألیف شده، کاملا انطباق ندارد. گرچه میتوان به طور نسبی گرایش «درایةالحدیث» به بحث بیشتر دربارهی عوارض اسناد را تأیید نمود.(1) امّا شناخت عوارض متنی به طور کلّی از موضوع علم
«درایه» خارج نشده است. لذا حسین مرعی پس از ذکر چند تعریف از ناحیهی متأخّران مینویسد: «و من هنا قال الأکثر بأن موضوع هذا العلم هو المتن و السند.»(2) و
نظیر این قضاوت را نورالدّین عتر دارد به این صورت که: «و احسن تعریف لهذا العلم هو تعریف الامام عزّالدینبنجماعه حیث قال: (الدرایة) علم بقوانین یعرف بها أحوال السند و المتن»(3)
با توجّه به آنچه در تعریف علم «درایه» از نظر آغابزرگ تهرانی گذشت، در حال حاضر این علم متکفّل سندشناسی است تا متنشناسی. و از این جهت موضوع آن با موضوع علم رجال متّحد شده است. با این تفاوت که در علم رجال به بررسی وثاقت یا ضعف تک تک راویان پرداخته شده است و ارتباط آنان با یکدیگر مورد توجّه قرار نمیگیرد. برخلاف علم درایه که در آن به بررسی چگونگی ارتباط راویان با یکدیگر و در نتیجهی اتّصال و انقطاع سند پرداخته میشود. شیخ آغابزرگ در تعریف علم رجال نوشته است: «علم رجال، علمی است که در آن از احوال و اوصاف راویان حدیث بحث میشود. اوصافی که در قبول و ردّ گفتهی آنها دخالت دارد.»(4)
این نکته نیز قابل ذکر است که علیرغم تمایز موضوعات «درایةالحدیث» (به معنای اخیر) با «علمالرّجال» در کتابهای علمی، مرز این دو علم با یکدیگر تداخل شدید پیدا کرده که بر پژوهشگران لازم است که از خلط مباحث این دو علم اجتناب ورزند. به عنوان مثال در کتابهای درایة الحدیث غالبآ مباحثی دربارهی عدالت صحابه (از نظر اهل سنّت) و یا وثاقت اصحاب اجماع (از نظر شیعه) به میان آمده که بررسی این موضوعات اختصاص به علم رجال دارد. به همین ترتیب در بسیاری از کتابهای رجالی از جمله «معجم رجال الحدیث» و «تهذیب التهذیب» علاوه بر اطّلاعاتی که دربارهی وثاقت و تضعیف راویان آورده شده، ارتباط هر راوی با افراد
قبل و بعد او نیزـ از مشایخ تا شاگردان راویـ مشخّص شده است که اطّلاعات اخیر در حوزهی «علم درایه» است. امّا از آنجا که دربارهی نشاندادن ارتباط راویان با یکدیگر کتابهای تخصّصی وجود ندارد، ناچار در جنب بررسیهای رجالی به این موضوع تا اندازهای رسیدگی میشود.
به هر حال جهت درک ارتباط این دو علم با یکدیگر به بررسی سند یک حدیث پرداخته میشود:
محمّدبنیحیی العطار عن احمدبنمحمّدبنعیسی عن ابنابیعمیر عن الحسنبن محبوب عن داوود الرقی عن العبد الصالح قال: «انّ الحجّة لاتقوم لله علی خلقه إلّابامام حتّی یعرف.»(1)
با مراجعه به کتاب «معجم رجال الحدیث» روشن میشود که راویان حدیث همگی امامی و ثقه هستند.(2) از طرفی بنا به اطّلاعاتی که در همین کتاب در خصوص
ارتباطات راویان با یکدیگر دیده میشود و نیز اطّلاع از تعداد وسائط حدیث از قرن دوم تا قرن چهارمـ که غالبآ چهار یا پنج واسطه استـ اتّصال سند حدیث به دست میآید. لذا با عنایت به تعریف حدیث صحیح در «درایة الحدیث» و مطابق اطّلاعات زیر نوع سند صحیح بوده و به دلیل نامشخّص بودن نام معصوم علیه السلام حدیث اصطلاحآ «مضمر» است. هر چند که با مطالعهی احوال ائمّه علیهم السلام معلوم میگردد که مراد از عبد صالح امام موسی کاظم علیه السلام است.(3)
سندحدیث محمّدبن احمدبنمحمّدابنابیعمیرحسنبنمحبوب داود رقیعبدصالح
یحییالعطّار بنعیسی
وصفراویثقهثقهعدلثقهثقهثقهمعصوم علیه السلام امامهفتم
با توجّه با آنچه به طور مبسوط گذشت «درایةالحدیث» در عصر متقدّمان به معنای درک و فهم مقاصد حدیث و به عبارتی «فقهالحدیث» به کار میرفت. این کار از طریق شناخت مفردات و جمل حدیث و مباحثی چون بررسی حقیقت و مجاز در حدیث صورت میپذیرفت. «فقهالحدیث» به معنای یادشده به تدریج در کتابهای «غریب الحدیث» یا کتب «شرح الحدیث» مورد بحث قرار گرفت و با شکلگیری علوم حدیث و تجزیه آن به «روایةالحدیث» و «درایةالحدیث» بررسی مقدّمات ضروری فهم حدیث و شناخت انواع حدیث، موضوع علم «درایة الحدیث» قرار گرفت. امّا با سپری شدن عصر متأخّران جنبهی سندشناسی در «درایة الحدیث» تقویت شده و این علم با اصطلاحاتی چون «اصول الحدیث»ـ که به بیان اصول و قواعد کلّی حدیث میپردازدـ یا
«مصطلح الحدیث» ـ از باب نامگذاری کلّ به نام جزء ـ مترادف گردید. لذا با نوعی مسامحه میتوان «درایة الحدیث» را دانشی شناخت که به بررسی عوارض سندی روایات میپردازد به طوریکه اعتبار یا بیاعتباری آن شناخته میشود.
اجمال و تبیین در روایات
از مسائل مهم در حوزهی «فقهالحدیث» توجّه به رابطهی اجمال و تبیین در روایات است. اصل نخست در مورد روایات، واضح و غیرمجمل بودن آنهاست. امّا به دلایلی، بسیاری از روایات از نوعی اجمال برخوردار شده که در مقام دستهبندی میتوان از دو نوع اجمال به صورت ذاتی و عرضی سخن به میان آورد. هر کدام از موارد یادشده، تقسیمات فرعی دیگری دارد که در این فصل ضمن پرداختن به آنها، مهمترین طرق تبیین مجملات نیز گزارش میشود.
یکی از تقسیمات مهم در زمینهی آیات و روایات، دستهبندی آنها به مجمل و مبیّن است. دانشمندان علوم قرآنی در آثار خود بعضآ به بحث دربارهی مجمل و مبیّن پرداختهاند.(1) امّا این موضوع در کتب علوم حدیث مورد بحث قرار نگرفته و
تنها در برخی از کتب مصطلح الحدیث، تعاریف مختصری در این زمینه وارد شده است،(2) بدون آنکه از اسباب اجمال یا اقسام آن سخن رفته باشد. علّت این
بیتوجّهی را باید ارتباط این دو اصطلاح به حوزهی «فقهالحدیث» در نظر گرفت، در صورتی که آثار دانشمندان در زمینهی مصطلح الحدیثـ به ویژه در دورهی متأخّران و معاصرانـ کمتر با متنشناسی به معنای «فقهالحدیث» ارتباط داشته است.(3) به هر
جهت از تعاریف به جا مانده در این خصوص میتوان به کلام مامقانی اشاره کرد که مینویسد: «المجمل هو ما کان غیر ظاهر الدلالة علی المقصود.»(4)
و به همین ترتیب دربارهی مبیّن آورده است: «المبیّن و هو ما اتّضحت دلالته و ظهرت.»(5)
امّا معیار دلالت واضح بر مقصود متکلّم چیست؟ به عقیدهی مامقانی وضوح سخن، با قوانین حاکم بر محاورات عرفی افرادی که با زبان واحدی سخن میگویند، تناسب دارد، زیرا در این حالت است که تفاهم، حاصل شده و افراد آن زبان با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند. لذا در بارهی مجمل مینویسد: «بهترین تعریف دربارهی مجمل
آنکه مجمل لفظی است که معنای آن واضح و روشن نیست. لفظی که مطابق قوانین قابل استعمال نزد اهل یک زبان شأن آن وضوح و عدم ابهام است.»(1)
نکتهی قابل توجّه آنکه تعریف مجمل از دیدگاه علمای حدیث با آنچه علمای علوم قرآنی و اصول فقه بیان کردهاند، اختلاف چندانی ندارد.(2) و اگر بر قدر
مشترک تعاریف موجود دربارهی مجمل یعنی هر کلام غیر واضح ـ از جهت دلالت بر مقصودـ توافق کنیم، آن گاه باید گفت که دایرهی اجمال در علوم حدیث فراتر از علم اصول یا علوم قرآنی(3) است و اسباب فراوانتری بر اجمال روایات دست
یافتنی است، که شناسایی اهم آنها هدف این فصل است.
نکتهی دیگر آن که به عقیدهی علمای اصول، حدیث یا حکم مجمل تا مفاد و مقصود آن روشن نگردد حجّیّت یا قابلیّتی برای عمل ندارد.(4) و همین موضوع
شناخت اسباب اجمال روایات و راهکارهای تبیین آنها را ضروری میسازد. به عقیدهی برخی از محقّقان از آنجا که لفظ مجمل در دلالت بر مراد شارع دارای ابهام است، ابهام موجود در چنین لفظی جز با بیان خود شارع برطرف نمیگردد.(5)
نکتهی آخر در مقام طرح مسأله آن که، با توجّه به آنکه پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و امامان شیعه:از فصحای دوران خود
1) همانجا، 1/317.
2) علمای اصول در تعریف مجمل به عدم وضوح دلالت لفظ یا کلام مجمل اشاره کرده و مجمل را نقیضمبین ـ لفظ یا کلام واضح ـ دانستهاند. در فرهنگ اصطلاحات اصول آمده است: «مجمل در اصطلاح اصولیین عبارت از آن چیزی است که مراد آن روشن نباشد و این خفای مقصود، ناشی از نفس لفظ باشد وخفای آن نیز با بیان به کار برندهی مجمل برطرف گردد.» (ملکی اصفهانی، 1/115؛ نیز نک به: همانجا،1/31 که اجمال را مشتبه و غیر واضح معنی کرده است. علاوه بر آن نک: عاملی، 1/315 و 317؛ابوزهره،121؛ زحیلی، 340؛ مظفّر، 1/179.
3) دانشمندان اصول ضمن تأکید به تعدّد علل اجمال (ملکی اصفهانی، 1/33؛ اسعدی، 135) غالبآ سهسبب را به عنوان اسباب اصلی اجمال ذکر کردهاند که عبارتند از اشتراک لفظی با نبودن قرینهی لازم،غرابت لفظ و نقل معنای لغوی از وضع اوّلیه به اصطلاح شرعی آن مانند تحوّل لفظ صلاة از دعا به نماز.(زحیلی، 341؛ عبدالرّحمان، 246) امّا در منابع علوم قرآنی گرچه نزدیک به 10 سبب از اسباب اجمالآیات مورد بحث قرار گرفته (سیوطی، الاتقان 3/59 و 60) امّا به طوری که مشخّص است این اسباب ازجهتی به طبیعت ویژهی قرآن ارتباط دارد و از خارج قرآن بر آن تحمیل نشده است. در صورتی که درروایاتـ به طوری که خواهد آمدـ از دو دسته از اسباب اجمال به صورت ذاتی و عرضی بحث خواهد شد.
4) زحیلی، 341؛اسعدی، 246.
5) در تفاوت لفظ مجمل و الفاظ مشکل (یا خفی) و متشابه برخی گفتهاند که اگر بیان شارع در تبیینمجمل کامل نبوده و هنوز زوایای مخفی در مجمل وجود داشته باشد در این صورت احکام لفظ مشکل یاخفی بر مجمل جاری میگردد و چنانکه هیچگونه بیانی از طرف شارع دال بر معنای مراد، وجود نداشتهباشد، بعضی آن را به لفظ مشکل و برخی آن را به لفظ متشابه ملحق ساختهاند که به هر صورت تأویلپذیراست. شاکر، 286 و 289.
بودهاند،(1) وجود سخنان مجمل و مبهم در
روایات آنها چه توجیهی دارد؟ آنچه این سؤال را حسّاس میکند. توجّه به رابطهی آیات و روایات است. بر طبق آیات قرآن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مبیّن قرآن است.(2) و پس از
او اهل بیت آن حضرت این رسالت را به دوش گرفتهاند.(3) لذا بسیاری از مجملات
قرآن توسّط سنّت و روایات تبیین میگردد. حال چگونه ممکن است سنّت و حدیث خود دچار اجمال شود؟ امّا علیرغم سؤال اخیر، مطالعه و بررسی روایات شیعه و سنّی بیانگر درصد قابل توجّهی حدیث مجمل است که البتّه علل گوناگونی توجیهگر اجمال آنهاست و در یک تقسیمبندی میتوان این علل را به دو بخش عمده دستهبندی کرد:
2ـ 2ـ علل ذاتی یا طبیعی
2ـ 3ـ علل عرضی یا عارضی
ذیلا از هر کدام از دستهبندیهای یادشده به مهمترین علل اشاره میگردد. ضمن آن که در خلال این بررسی راهکارهایی برای تبیین مجملات ـ که در روایات معصومان علیهم السلام وارد شده ـ از نظر گذرانده میشود.
مقصود از علل ذاتی یا طبیعیـ در اجمال روایاتـ عللی است که ریشه در خود روایات دارد و از خارج روایات بر آنها داخل و عارض نشده باشد. این علل از تنوّع چشمگیری برخوردار است و در این قسم، اسباب اجمال روایات را میتوان در حد و اندازههای اسباب اجمال در قرآن(4) جستوجو نمود.
بسیاری از کلماتـ گرچه در وادی امر برای معنای خاصّی وضع شدهاندـ حامل معانی مختلفند که کاربرد آنها در یک معنای خاص جز با توجّه به قرائن میسّر نخواهد بود. این موضوع نمونههای فراوانی در روایات دارد و بیتوجّهی به قرائن موجود در اطراف کلام سبب اجمال آن روایات خواهد بود. به عنوان نمونه در حدیث «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» لفظ مولی بر معانی مختلفی از جمله دوست، یاور، سیّد، مالک، صاحب پیمان، سرپرست و اولی به تصرّف استعمال شده است.(5) به سبب چنین اشتراکی مفسّران اهل سنّت غالبآ کلمهی مولی
1) صدوق، معانیالأخبار، 320؛ کلینی، 1/53.
2) النحل، 44؛ الجمعه، 2.
3) مجلسی، 23/ 105 الی 166، حدیث ثقلین؛ کلینی، 1/287.
4) سیوطی دربارهی اسباب اجمال در قرآن مینویسد: «اجمال اسبابی دارد که عبارتند از اشتراک (لفظی)حذف، اختلاف مرجع ضمیر، احتمال عطف و استئناف، غرابت لفظی، عدم کثرت استعمال، تقدیم وتأخیر، قلّت منقول و تکرار.» همو، الاتقان3/59 و 60 با تلخیص مثالها.
5) ابن منظور، 15/402ـ 403. که از قول ابوالهیثم برای مولی 6 معنا به شرح: بسته نسبی، یاور، دوست،ولی نعمت، هم پیمان و برده را ذکر کرده است. در صورتی که علّامه امینی مولی را لفظ مشترکی میداند کهدر 27 معنی به کار رفته است. (همو،1/362).
را در
معانی ناصر و یاور گرفتهاند. چنانکه صاحب تفسیر المنار معتقد است که ولایت طرح شده در حدیث غدیر ولایت نصرت و مودّت است و بر ولایت سلطه که عبارت از امامت و خلافت است، دلالتی ندارد.(1) امّا به عقیدهی محقّقان شیعه با
توجّه به قرائنی که در اطراف حدیث غدیر وجود دارد کلمهی مولی جز در معنای سرپرست و رهبر قابل تفسیر نیست. تعداد این قرائن بر حسب تتبّع علّامه امینی متجاوز از 20 قرینه است.(2) اضافه بر آن روایاتی نیز در تبیین مولی در دست است از
جمله در حدیثی ابواسحاق گوید: به امام علیبنحسین گفتم: معنای این سخن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» چیست؟ فرمود: «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با این جمله به آنان خبر داد که علی علیه السلام امام پس از اوست.»(3)
اشتراک لفظی نمونههایی متعدّدی در روایات دارد و از موارد معروف آن میتوان به معانی اختلاف در حدیث «اختلاف امّتی رحمه»(4) و عرش در حدیث «انّ
العرش اهتزّ لموت سعدبنمعاذ»(5) اشاره کرد.
نکتهی قابل ذکر در این خصوص آن که پس از ظهور اسلام، بسیاری از کلماتـ چه در حوزه مفاهیم فقهی و چه در زمینهی مفاهیم اخلاقیـ از نوعی توسعهی معنایی برخوردار شدهاند که بیتوجّهی به آنها سبب اجمال برخی از آیات و روایات میگردد. به عنوان مثال استعمال الفاظ «صلاة» و «زکاة» در دو عبادت بدنی و مالی، که با معانی لغوی این دو لفظ نیز بدون ارتباط نیست. به همین ترتیب میتوان از واژههای «سفه»، «فقه» و «علم» یادکرد که در روایات معصومان هر کدام در معنای خاصّی به کار رفته که فراتر از معنای معهود است. به عنوان نمونهی علی علیه السلام میفرماید: «دانشمند کسی است که فعلش سخن او را تصدیق کند و کسی که فعل او قولش را تصدیق نکند او دانشمند نیست.»(6)
1) رشید رضا، 6/465.
2) امینی، 1/370.
3) صدوق، معانیالأخبار، 65.
4) همانجا، 157. در این حدیث مراد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اختلاف به معنی آمدوشد علما با یکدیگر است امّابرخی اختلاف را به معنی تفرقه گرفتند. (صدوق، معانیالأخبار، 157)
5) در این حدیث مراد از عرش، تحت و سریر سعد است، امّا برخی آن را به معنای عرش الاهی گرفتند.همانجا، 388.
6) کلینی، 1/36. فقه در لسان روایات به معنای دانش قطعی و عمیق است و از این جهت معنای آنوسیعتر از علم بوده و بلکه مترادف با حکمت و معرفت است. امام صادق علیه السلام در تفسیر «یؤتی الحکمة منیشاء» میفرماید: «حکمت عبارت از معرفت و تفقّه در دین است.» (عیاشی، 1/171) نیز سفه به معنایجهل و نادانی معمولی نیست. بلکه نوعی از نادانی اختیاری است که ریشه در انکار و عناد دارد. دلیل آنکاربرد واژهی سفه دربارهی منافقان و اعراضکنندگان از روش و تفکّر ابراهیمی است. (البقره، 13 و 130 ونیز صدوق، معانیالاخبار، 180).
و احتمالا با الهام از این حدیث است که سعدی سروده است:
از من بگوی عالم تفسیرگوی گر در عمل نکوشی نادان مفسّری(1)
از جمله سببهای اجمال در روایات، وجود تشابه در پارهای از اخبار است. طبق روایتی که از امام رضا علیه السلام وارد شده، در روایت معصومانـ مانند آیات قرآنـ متشابهاتی وجود دارد که لازم است برای فهم درست معانی آنها، آنها را به محکمات اخبار امامان علیهم السلام ارجاع نمود.(2) تشابه اخبار موضوعی فراتر از اشتراک
لفظی است. زیرا در اشتراک لفظ، بحث از تعدّد معانی یک کلمه است که غالبآ در شرایط گوناگون استعمال شده است، امّا در لفظ یا حدیث متشابه معانی ظاهری الفاظ مراد نمیباشد و در نتیجه تأویل ضرورت پیدا میکند. چنانکه محقّقان حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که: «إذ کان یوم القیامة اتی بالموت کالکبش الاملح فیوقف بین الجنّة و النّار فیذبح.» را نوعی تمثیل دانستهاند که هدف آن اعلام از بین رفتن حالت مرگ و نابودی در قیامت است.(3) و نیز در روایات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آنجا که خطاب به
اصحاب فرمود: «ایّاکم و خضراء الدمن.» به توضیح آن بزرگوار مقصود از «خضراء الدمن» زنانی هستند که از شرافت خانوادگی برخوردار نیستند.(4) در روایات
معصومان علیهم السلام نیز احادیث معتنابهی وجود دارد که از نوعی تشابه برخوردار است و غالبآ این تشابه را امام صادق علیه السلام صاحب حدیث یا امامان بعد از او توضیح دادهاند. نمونهای از این روایات سخن امام صادق علیه السلام است که فرمود: «من مثّل مثالا أو اقتنی کلبآ فقد خرج من الاسلام.»(5)
و چون برخی از اصحاب از این سخن تعجّب کردند، امام خود به توضیح پرداخت و فرمود: «مقصود من از «من مثل مثالا» کسی است که دینی غیر از دین الاهی تأسیس کرده و مردم را به آن فرا بخواند. و مقصود من از «من اقتنی کلبآ» نگهداری و پذیرایی از دشمنان اهل بیت است.(6)
آنچه در این خصوص در روایات معصومان علیهم السلام قابل توجّه است وجود دو نکته است:
اوّل ـ تذکّر به تأویلپذیری روایات خصوصآ روایات متشابه و تنبّه به سوء استفاده از معانی انحرافی، چنانکه
امام صادق علیه السلام فرمود: «أنتم أفقه النّاس إذا عرفتم معانی کلامنا انّ الکلمة لتنصرف علی وجوه فلو شاء انسان لصرف کلامه کیف شاء و لا یکذب.»(1) و نیز همانحضرت در انتقاد از تأویل گرایی غلات فرمود: «گاه میشود که
با شخصی سخن میگویم و او را از جدال در دین نهی میکنم و از قیاس و رأی برحذر میدارم، امّا تا از نزد من خارج میگردد، سخنانم را به گونهای دیگر تأویل میکنند...»(2)
دومـ ضرورت ارجاع احادیث متشابه به احادیث محکم، زیرا احادیث محکم اساس تعالیم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و ائمّه علیهم السلام را تشکیل میدهد. همچون آیات محکم که «امّالکتاب» و اساس قرآن است.(3) لذا متشابهات اخبار غالبآ توسّط اخبار دیگر
قابل تبیین است. چنانکه امام رضا علیه السلام سخن امام صادق علیه السلام را که فرموده بود: «من تعلّم علمآ لیماری به السفهاء أو یباهی به العلماء أو لیقبل بوجوه النّاس إلیه فهو فی النّار.» را، به این صورت تبیین فرمود که مراد از «سفهاء» مخالفان مذهبی، مراد از «علماء» امامان معصوم علیهم السلام و مقصود از «لیقبل بوجوه النّاس إلیه» ادّعای ناحق مدّعیان در مورد امامت است.(4)
از عوامل اجمال برخی از روایات اختلاف افهام مخاطبان است. اختلاف افهام هم در سطح افراد معمولی و هم سطح افراد فقیه و دانشمند، موضوعی غیر قابل انکار است. در اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بسیاری از آنان به عمق سخنان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آشنا نبودند و تعبیر: «ربّ حامل فقه لیس بفقیه و ربّ حامل إلی من هو افقه.»(5) شاهد این مطلب است. از این رو اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گاه یکدیگر را در فهم
مراد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از یک حدیث نقد میکردند که نمونهای از آن نقد عایشه بر عمر در حدیث: «انّ المیت یعذّب ببکاء أهله» است.(6) علی علیه السلام نیز ضمن سخنی در خصوص
اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید: «اینگونه نبود که اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مقابل سؤالاتی که از آن حضرت میکردند، فهم واحدی داشته باشند. برخی سؤالاتی میکردند امّا در پی فهم آن نبودند. (یا عاجز از فهم آن بودند) تا جایی که مایل بودند رهگذری آمده و سؤالاتی بکند تا آنان نیز مطالبی فرا گیرند.»(7)
شاهد این اختلاف افهام را میتوان در برداشت صحیح علی علیه السلام از کلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دانست که به مناسبتی فرمود: «یا
علی قم فاقطع لسانه.» که پس از ایراد این کلام، اصحاب تصوّر کردند که علی علیه السلام زبان تملّقگو را قطع خواهد کرد، امّا علی علیه السلام درهمی به او داده و وی را مرخص ساخت.(1)
امّا از نمونههای اختلاف افهام در اصحاب صادقین علیهما السلام میتوان به برداشت متفاوتی از سخن امام صادق علیه السلام یعنی: «اسکنوا ما سکنت الأرض» اشاره کرد. این سخن در شرایطی گفته شد که ابراهیمبنعبداللهبنالحسن بر منصور عبّاسی خروج کرد و شیعیان را به حمایت خود فرا میخواند. امّا امام صادق علیه السلام با گفتن جملهی اخیر شیعیان را از شرکت در قیام منع نمود. در بین یاران امام صادق علیه السلام عبداللهبن بکیر معتقد بود که مقصود امام صادق علیه السلام عدم شرکت در هر گونه قیامی حتّی تا فرارسیدن قیامت است. در صورتی که عبیدبنزراره از این حدیث عدم شرکت در هر قیامی مگر با اجازهی امام معصوم علیه السلام را درک کرده بود. در ادامهی روایت آمده است که امام رضا علیه السلام بر فهم و برداشت عبیدبنزراره صحّه گذاشت و فرمود: «الحدیث علی ما رواه عبید و لیس علی ما تأوّله عبداللهبنبکیر.»(2)
نمونهی دیگر از اختلاف افهام را میتوان به تفاوت فهم زراره و برادر او حمران در موضوع اوقات نماز ملاحظه کرد که کلینی در «کتاب الصّلاة» خود به آن پرداخته است.(3) در این حدیث نیز امام صادق علیه السلام با گفتن «صدق زراره» بر رأی و نظر
زراره صحه گذاشت.(4)
پارهای از روایات متضمّن الفاظ غریب است. مقصود از لفظ غریب کلمات پیچیدهای است که به دلیل قلّت استعمال فهم آن با دشواری همراه است.(5) این که
در سخنان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم این کلمات استعمال شده یا نه، محلّ اختلاف است. برخی معتقدند که: «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از فصیحترین مردم به شمار میرفت و اقوام عرب را علیرغم اختلاف زبان و لهجه مورد خطاب قرار میداد و آنان نیز سخنان حضرتش را بدون ابهام درک میکردند. امّا پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و اختلاط قوم عرب با غیر عرب به تدریج خلوص و پاکی زبان عرب از بین رفت و درک پارهای از لغات و تعابیر برای عربها با دشواریهایی همراه شد تا چه رسد به اقوام غیر عرب که طبعآ جهت فهم آن تعابیر متحمّل سختیهای بیشتر
شدند. در اینجا بود که برخی از محدّثان به ویژه علمای ادب به شرح آن قسم از احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که شناختش بر مردم پوشیده بود پرداخته و علم غریب الحدیث را پایهگذاری کردند.»(1)
ورود الفاظ غریب در روایات نبوی در بسیاری از مواضع، از عوارض نقل به معنی در حدیث بوده و در نتیجه در صحّت انتساب اینگونه روایات به پیامبر جای تردید وجود دارد. امّا با توجّه به بُعد زمانی صدور روایات از دورهی تداول آنها و دگرگونیهای معنایی پارهای از واژهها در بستر زمان و این که اساسآ غرابت در لفظ و حدیث مسألهای نسبی است، احتمال ورود پارهای از الفاظ غریب در روایات غیرممکن نخواهد بود. به ویژه براساس مفاد روایاتی که در آن برخی از امامان علیهم السلام به توضیح آن الفاظ مبادرت کرده و در واقع به صدور حدیث از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم صحّه گذاشتهاند. به عنوان مثال، یحییبنعباده از امام صادق علیه السلام روایت میکند که فرمود: «یکی از انصار از دنیا رفت، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در مراسم تشییع او حاضـر شد و فرمود: او را تخضیـر کنیـد که تخضیـر شدگان چقـدر در روز قیامت سبکبارنـد.» من از امام صـادق علیه السلام پـرسیـدم که «تخضیـر» چیست؟ امـام فـرمـود: «شاخهی بـدون برگی از درخت خـرما (یا درخت سـدر یا درخت بیـد و...) گـرفته شـود و در ایـنجاـ اشـاره به استخـوان گودی زیـر گلـو ـ به پایین بـدن میّت همـراه با لباس او پیچیـده گـردد.»(2)
گفتنی است که شیخ صدوق در کتاب معانی الاخبار اخبار فراوانی نقل کرده که حاوی الفاظ غریب است. وی سپس این الفاظ را با کمک روایات وارده از معصومان علیهم السلام و در پارهای از موارد توضیحات علمای لغت یا احیانآ شرحهای خود مورد تفسیر و تبیین قرار داده است.(3)
پارهای از روایات اساسآ بر سبیل اجمال وارد شدهاند و این امر خود دلایل متعدّدی دارد، از جمله:
2ـ 2ـ 5 ـ 1ـ گاه حدیث به این دلیل مجمل وارد شده که مخاطبان آن از ذهنیّت کافی دربارهی محتوای حدیث برخوردار بودهاند. مثلا حدیث: «إنَّ الله فرض علی خلقه خمسآ فرخّص فی أربع و لم یرخّص فی واحدة»(4) از امام
1) محمّد ابوزهو، 474، نیز جهت اطّلاع از پیدایش و سیر تحوّل علم غریب الحدیث و آشنایی با کتب ایندانش نک: عجاج خطیب، اصول الحدیث، علومه و مصطلحه، 280 الی 281.
2) صدوق، معانیالاخبار، 348. اضافه میشود که شیخ صدوق در توضیح این حدیث آورده است که:«آنچه لازم است صورت پذیرد آن است که برای مرده دو شاخهی بدون برگ به اندازهی یک ذراعازشاخهی درخت خرما که خشک نباشد، قرار دهند به این کیفیّت که یکی از آن دو شاخه از نزدیکاستخوان بالای سینه و مماس با پوست میّت گذاشته شده و پیراهن بر روی آن انداخته شود و شاخهیدیگر نزدیک استخوان باسن بین پیراهن و لنگ قرار داده شود و اگر شاخهی خرما نبود از هر درخت دیگرکهتر و تازه باشد، میتوان استفاده کرد. (همانجا) امّا در فلسفهی این کار میتوان گفت که: در سیرهی رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در تخضیر مردگان نوعی عزّت و احترام به شأن مؤمن بوده که البتّه اختصاص به مردگانهم ندارد. لذا در خبر وارد شده که: «من خضِّر له فی شیء فلیلزمه» (ابناثیرجزری، 2/41 به نقل از الاتحافو الدّرر...» که «من خضّر» به معنای «من بورک له فیه و رُزِق منه» آمده است. نک: همانجا و نیز ابنمنظور،4/249.
3) معانی الاخبار، 168، 169، 219 و...
4) کلینی 2 / 22.
صادق علیه السلام حدیث
مجملی است، امّا اگر در نظر گیریم که مخاطبان حدیث شاگردان امام باقر علیه السلام بودهاند و آنان از آن حضرت شنیده بودند که: «بنی الاسلام علی خمس: علی الصّلاة و الزّکاة و الصوم و الحج و الولایة و لمیناد بشیء کما نودی بالولایة»(1) متوجّه
میگردیم که حدیث مجمل امام صادق علیه السلام برای مخاطبان اوّلیه، واضح و روشن بوده امّا در طبقات بعد برای کسانی که از این مطلب آگاهی نداشتهاند، از خفا و اجمال برخوردار شده است.
2ـ 2ـ 5 ـ 2ـ گاه حدیث به این دلیل مجمل است که حاوی نوعی پیشبینی و آیندهنگری است و ذکر جزئیّات مطلب، به مصلحت نبوده است. مانند این کلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به همسرانش که: «لیت شعری ایتکنّ صاحبة الجمل الادبب الّتی تنبحها کلاب الحوأب فیقتل عن یمینها و عن یسارها قتلی کثیرة ثمّ تنجو بعد ما کادت.»(2)
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به این جهت کلام خود را به صورت مجمل ادا فرمود تا تنبّه و هشداری برای همسرانش باشد تا در هیچ فتنهای داخل نگردند. امّا آنگاه که جنگ جمل واقع شد و در مسیر کاروان اصحاب جمل به بصره، سگهای منطقه حوأب پارس کردند همگان حتّی عایشه متوجّه کلام نبوی شدند. مطابق روایتی عایشه متوحّش شده و آهنگ مراجعت نمود، امّا در اثر دغلکاری عبداللهبنزبیر نهایتآ به بصره کشانده شد.(3)
2ـ 2ـ 5 ـ 3ـ گاه حدیث به این دلیل مجملـ و بعضآ دور از فهم همگان- است که مضامین آن مورد تأمّل و تدبّر قرار گیرد و افکار را به خود متمرکز کند. ظاهرآ روایت: «إنّ حدیثنا صعب مستصعب لایحمله إلّا ملک مقرّب أو نبی مرسل أو عبد امتحن الله قلبه للایمان.»(4) اشاره به چنین روایاتی دارد. چنانکه حمرانبناعین گوید که از
امام باقر علیه السلام دربارهی پارهای از امور مهم از جمله رجعت سؤالاتی کردم حضرت فرمود: «إنّ هذا الّذی تسألونی عنه لم یأت أوانه قال الله: بل کذّبوا بما لمیحیطوا بعلمه و لما یأتهم تأویله»(5)
و نظیر این موضوع در ملاقات یونسبنعبدالرّحمان با امام رضا علیه السلام وارد شده است. آنگاه که یونس از پارهای از نامرادیها در حقّ خود شکایت کرد، امام علیه السلام به او فرمود: «دارهم فانّ عقولهم لاتبلغ»(6)
1) همانجا.
2) صدوق، معانی الاخبار، 305 اضافه میشود که «حوأب» منطقهای متعلّق به بنیعامر در مسیره بصرهبوده است و مراد از «الجمل الادبب» شتر پرمویی بوده که عایشه سوار آن شد. (نک: همانجا، هامش).
3) طبری، 2/475.
4) مجلسی، 2/71 به نقل از بصائر الدّرجات.
5) مجلسی، 2/70 به نقل از تفسیر عیاشی. نیز اشاره به سورهی یونس، 39.
6) همانجا، 2/68. یونسبنعبدالرّحمانـ یکی از اصحاب اجماع طبقهی سوم (طوسی، اختیارالرجال رقم1050) از اصحاب جلیلالقدر امام هفتم و هشتم علیهما السلام است که در عظمت شخصیّت او روایات متعدّدیوارد شده (طوسی، اختیارالرجال، به رقم 910ـ 923) و رجالیون بر وثاقتِ او تأکید کردهاند. (نجاشی، رقم1208) امّا برخورد قاطع او با سران فرقهی انحرافی واقفه سبب شد تا آنان به تخریب شخصیّت او بپردازندو حتّی روایاتی در ذم او جعل کنند. (همانجا، رقمهای، 924 و 928 و 929 و 946) شیوع ذم و نکوهشدربارهی یونس موجب تردید مردم و حتّی پارهای از علمای شیعه در دورههایی گردید تا جایی کهعبدالعزیزبنمهتدی عالم و وکیل امام رضا علیه السلام در قم در نامهای از آنحضرت خواست تا نظرشان را در موردیونسبنعبدالرّحمان ابراز کنند و آنحضرت در پاسخ نوشتند: «یونس را دوست بدار و برایش طلب رحمتکن گرچه همهی مردم قم با تو مخالفت کنند.» (همانجا،به رقمهای 931 و 924).
از روایاتی که به این دلیل قابلیّت تفسیر دارند میتوان به این حدیث نبوی اشاره کرد که فرمود: «دخلت الجنّة فرأیت أکثر أهلها البُلْه» راوی سؤال کرد که مراد از بُلْه، (جمع ابله) چه کسانیاند. حضرت فرمود: «العاقل (العامل) فی الخیر الغافل عن الشر الّذی یصوم فی کلّ شهر ثلاثة ایّام.»(1)
مقصود از علل عرضی یا عارضی عللی است که ریشهای در روایات ندارد. بلکه در شرایطی این علل از خارج از روایات بر آنها تحمیل شده و به اجمال آنها منجر شدهاند.اینعلل نیزازتنوّع خاصّی برخورداراست که اهمّ آنها به قرار زیر است:
از مسائل مهم در حوزهی «تحدیث» نقل به معنای حدیث در مقابل نقل به الفاظ است. در اکثر کتابهای علمالحدیث دربارهی نقل به معنی، جواز یا منع آن و احیانآ شرایط نقل به معنای مجاز، بحث شده است.(2)
اکثر علمای اهل سنّت به جواز نقل به معنی قائل شده و در این خصوص به سخنی از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم استناد کردهاند که: «إذا اصبت المعنی فلا بأس»(3) در روایات
اهل بیت علیهم السلام نیز بر جواز نقل به معنی با در نظر گرفتن شرایطی تأکید شده است.(4) امّا
علیرغم این حسّاسیّت روایات متعدّدی در شیعه و سنّی وجود دارد که به دلیل عارضه نقل به معنی دچار اجمال شده است. به عنوان مثال عمربنخطاب در سخنی از قول رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مردم را از گریه کردن بر مردگان برحذر داشت و گفت: «انّ المیّت یعذّب ببکاء أهله» امّا پس از وفات او عایشه به نقد او پرداخت و سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را به گونهی دیگری روایت نمود. به طوری که معلوم شد که خلیفهی دوم در اثر نقل به معنی مطلب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را به گونهی دیگر طرح کرده است.(5) نیز احمدبنمبارک گوید: شخصی به امام صادق علیه السلام گفت: روایت
1) صدوق، معانی الاخبار، 203. نیز جهت اطّلاع از وضعیّت سند و مفاد حدیث نک به: طباطبایی، مقالهآیا بیشتر بهشتیان نابخردانند؟، 70/71 ـ 114.
2) خطیب بغدادی، 232؛ ابوریه، 77؛ الصباغ، 140؛ عاشوری تلوکی، 161 و نیز نک به: همین کتابفصل ششم.
3) خطیب بغدادی، 234.
4) این شرایط عبارت است از تعهّد راوی به انتقال معنا و مقصود حدیث و توجّه به سلامت حدیث از نظرفصاحت و روشنی عبارات. (کلینی،1/51 و 52)
5) عایشه گفت که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نفرموده بود که: «انّ الله لیعذّب المؤمن ببکاء أهله علیه.» امّا فرمود: «انّ اللهلیزید الکافر عذابآ ببکاء أهله علیه». سپس در نقد آنچه عمر روایت کرده بود گفت: «حسبکم القرآن و لاتزروازرة وزر اخری.» (بخاری، 2/549 و 550 و نیز نک: عتر، 54)
کردهاند که مردی به امیرمؤمنان علیه السلام گفت که من تو را دوست دارم. حضرت به او فرمود: «اعدّ للفقر جلبابآ» امام صادق علیه السلام فرمود: چنین نیست بلکه علی علیه السلام به او فرمود: «اعددتُ لفاقتک جلبابآ یعنی یوم القیامة.»(1) چنانکه روشن است امام
صادق علیه السلام ضمن تأیید اصل حدیث عبارت آن را به همانگونه که صادر شده بود، اصلاح فرمود.(2)
از عوامل مهم اجمال حدیث وقوع عارضهی تقطیع در روایات است که بعضآ اصولیون نیز به آن اشاره کردهاند.(3) تقطیع حدیث یعنی نقل قسمتی از یک
روایت و حذف قسمتهای دیگر آن. دانشمندان علم حدیث در این که تقطیع چه حکمی دارد، اختلاف نظر دارند و با طبقهبندی آرای آنها میتوان به سه حکم در این خصوص دست یافت: 1. منع مطلق؛ 2. جواز مطلق؛ 3. جواز مشروط.
ابنصلاح قائل به تفصیل است، به این معنی که تقطیع حدیث از ناحیهی شخص عالم و آگاه مانعی ندارد، آن هم وقتی که قسمت ترک شده از حدیث متمایز از قسمتهای قبل باشد.(4) خطیب بغدادی نیز تصریح میکند که در صورتی که متن
واحدی دارای دو حکم متفاوت باشد، تقطیع آن متن و تنظیم قسمتهای آن در دو موضع، امری مجاز است که بیشتر پیشوایان حدیث آن را انجام دادهاند.(5) با این
سخن میتوان گفت که تقطیع حدیث اقسامی دارد که حدّاقل سه قسم آن عبارت است از: تقطیع به منظور تبویب، تقطیع به منظور تنظیم کلام یا نقل موضع حاجت از حدیث، و تقطیع به منظور تدلیس و فریبکاری. از این اقسام، تقطیع به منظور تبویب امری ضروری است که محدّثان شیعه و سنّی از سدههای نخست تدوین حدیث به آن اشتغال داشته(6) و به طوری که از سخنان خطیب بغدادی به دست
میآید، مانعی برای آن نبوده است. امّا تقطیع در اقسام بعد خصوصآ نوع سوم آن، بر معنا و مقصود حدیث اثر گذاشته و چه بسا سبب اجمال و ابهام آن گردد. در این قسم، راوی یا محدّث به نقل قسمتهایی از حدیث
1) صدوق، معانیالأخبار، 182.
2) قابل ذکر است که در عبارت «اعدّ للفقر جلبابآ» فعل «اعدّ» مجمل بین فعل امر و فعل متکلّم وحدهاست. علاوه بر آن جمله با مقایسه با عبارت امام صادق علیه السلام نیاز به نوعی تقدیر دارد. این حدیث در امالیسیّد مرتضی و در نهجالبلاغه به صورت: من احبّنا أهل البیت فلیستعدّ للفقر جلبابآ (امالی1/17 و سیدرضی، حکمت 112) وارد شده است که مفهوم این حدیث با عبارت امام صادق علیه السلام تفاوت دارد، زیرا بنا بهاین روایات دوستدار اهل بیت علیهم السلام باید در دنیا از سختیها و احیانآ فقر استقبال کند و مطابق حدیث امامصادق علیه السلام دوستدار اهل بیت علیهم السلام در روز قیامت که همگان فقیر و نیازمندند از محبّت و شفاعت اهلبیت علیهم السلام برخوردار شده و آسودهخاطر خواهد بود.
3) ملکی اصفهانی، 1/23 نیز جهت اطّلاع از تفصیل این بحث نک: به فصل پنجم همین کتاب.
4) ابنصلاح، 1/137.
5) خطیب بغدادی، 227.
6) به عنوان نمونه نجاشی در ترجمهی صفوانبنیحیی (م 210) مینویسد: «او چنانکه اصحاب ما خبردادهاند 30 کتاب تصنیف نمود و آنچه از کتابهای او باقی مانده است عبارتند از: کتاب الصلاة، کتابالصوم، کتاب الحج، کتاب الزّکاة، کتاب النکاح و...» (همو، به رقم 524) مقصود نجاشی روایات تبویبشده صفوان در هر یک از موضوعات یادشده در قالب یک کتاب است.
مبادرت میکند که مؤیّد فکر و عقیدهی خاصّی باشد و این عمل چنان که گفته شد نوعی تدلیس و فریبکاری است. شیخ صدوق در معانی الاخبار مثالهای متعدّدی از احادیث تقطیع شده را ذکر کرده که به دلیل تقطیع، مفهوم ناقصی یافته و سپس به اصل آنها نیز اشاره کرده است. نمونهای از این روایات به قرار زیر است:
الف) قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: «مثل اصحابی فیکم کمثل النجوم بایّها أخذ اهتدی و بایّ اقاویل اصحابی اخدتم اهتدیتم...»(1) که اهل سنّت آن را در همین حد نقل
کردهاند.(2) امّا در دنبالهی حدیث آمده است: «فقیل یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و من أصحابک؟
قال: أهل بیتی.»(3)
ب) حدیث «انّ الله خلق آدم علی صورته» از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که اهل سنّت آن را به همین صورت نقل کرده و بر مبنای آن عقیدهی تجسیم شکل گرفته است.(4) امام
رضا علیه السلام با فرستادن لعن بر کسانی که ابتدای حدیث را حذف کردهاند، شکل کامل آن را خود نقل فرمود.(5)
1) صدوق، معانیالاخبار، 156.
2) نقل از ابوریه، 344.
3) صدوق، معانیالاخبار، 156. در خصوص حدیث «ان اصحابی کالنجوم بایّهم اقتدیتم اهتدیتم» و تطبیقاصحاب با ائمّه علیهم السلام ـ که در روایت معانی الاخبار آمده است ـ و نیز سوءاستفاده برخی از متکلّمان اهلسنّت از این حدیث و تطبیق آن با عموم صحابهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم (مانند ابوالمعالی جوینی که به استناد اینحدیث خودداری از ذم صحابه را واجب دانسته است. نک: ابنابیالحدید، 20/11)ـ تحقیقهای گستردهایوجود دارد که دو مورد آن عبارتند از: الامامة فی اهمّ الکتب الکلامیة، رسالهی هفتم: رسالة فی حدیثاصحابی کالنجوم،459ـ 514 تألیف سیّد علی میلانی و دیگری: خلاصهی عبقاتالأنوار، 799ـ 943 ازهمان مؤلّف. مرحوم علّامه مجلسی در مواضع متعدّدی از بحارالأنوار از جملهمجلّدات،2/220؛22/307؛ 23/156ـ 165؛ 28/18 و 194 و 35/406 از این حدیث یاد کرده و نظراتبزرگان شیعه را در تطبیق مفاد حدیث با امامان علیهم السلام یا نفی آن از صحابه نمایانده است. از جمله در جلد 23نظر سید مرتضی را از کتاب الشافی به تفصیل آورده است که: «اگر این خبر (به صورتی که اهل سنّت نقلکردهاند) صحیح باشد، مرتبهی عصمت برای هر یک از صحابه ضرورت پیدامی کند تا اقتداء به هر یک ازآنان صحیح باشد در صورتی که صدور فسق و عناد از پارهای از صحابه و خروج آنان بر جماعت مسلمین ومخالفت آنان با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم امری ظاهر است و... (مجلسی،23/164 و نیز، 28/19 پاورقی). آری اینحدیث در صورت صحت تطبیقی جز با امیر مؤمنان و حسن و حسین علیهما السلام ندارد زیرا عصمت آنان ثابتشده و طهارتشان معلوم است. (همو، 23/165) شیخ صدوق هم در عیون اخبار الرّضا حدیثی از امامرضا علیه السلام نقل کرده که امام علیه السلام اصل روایت: «اصحابی کالنجوم بایّهم اقتدیتم اهتدیتم» را صحیح دانسته امّامصداق آنان را کسانی میداند که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تغییر حال پیدا نکردند و در دین تغییر و تبدیل ندادند.(2 / 167) و چون راوی از امام علیه السلام سؤال میکند که از کجا بدانیم که صحابه تغییر و تبدیلی ایجاد کردهاند،امام رضا علیه السلام میفرماید: به جهت آن که اهل سنّت خود روایت میکنند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: در روزقیامت تعدادی از اصحاب را از سر حوض (کوثر) طرد میکنند. همانگونه که شتر را از چشمه برانند. من(پیامبر) میگویم: پروردگارا اصحابم، اصحابم، امّا به من میگویند: تو نمیدانی که بعد از تو چه کردهاند و...لذا من هم گویم: دور باد آنان از رحمت الاهی، آیا چنین نفرینی جز برای کسانی که به تغییر و تبدیل دستزدهاند سزاست؟ (2/167 و 168). ضمنآ برای آگاهی از سند حدیث اخیر در منابع مختلف اهل سنّت نک:مجلسی 28/19 پاورقی.
4) جعفریان، 2 / 100.
5) صدوق، عیون اخبارالرّضا 71/241. اجمال حدیث در مرجع ضمیر «صورته» است که ظاهرآ به اللهبرمیگردد و این اجمال معلول تقطیع است. امّا بیان امام رضا علیه السلام از صورت کامل حدیث به این صورتاست که: روزی حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم از مقابل دو تن که به یکدیگر دشنام میدادند، عبور کرد. یکی از آندو به دیگری میگفت: خدا روی تو و روی هر کس را که شبیه تو است، زشت گرداند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بهاو فرمود: ای بندهی خدا، این سخن را به برادرت مگو، مگر نمیدانی که خداوند آدم را به شکل او آفریدهاست.
ج) از نمونههای معروف تقطیع، نقل «اذا عرفت الحق فاعمل ما شئت» است که غلات آن را به همین شکل از قول امام باقر علیه السلام نقل کرده و بر مبنای آن هر حرامی را حلال میدانستند. چون ماجرا را برای امام صادق علیه السلام نقل کردند آنحضرت فرمود: «خدا لعنتشان کند، آنها چهکارهاند؟» پدرم گفت: «إذا عرفت الحق فاعمل ما شئت من خیر یقبل منک»(1)
البتّه گاه تقطیع نه به منظور تدلیس یا تبویب بلکه به قصد نقل موضع حاجت از یک حدیث صورت میپذیرد. مثل روایات «النّکاح سنّتی فمن رغب عن سنّتی فلیس منّی» یا «مداد العلماء أفضل من دماء الشّهداء» که به دلیل تقطیع، مفاهیم ناقصی از آنها به ذهن مردم منتقل شده و برخی از محقّقان به صورت کامل این روایات و مفهوم صحیح آنها توجّه دادهاند.(2)
همانطور که بسیاری از آیات قرآن در شرایط خاصّی نازل شده که توجّه به اسباب نزول آنها، معنای روشنتری از آیات به دست میدهد،(3) در مورد روایات نیز
توجّه به اسباب ورود یا اسباب صدور روایات مهم و قابل توجّه است. لذا شارحان حدیث معمولا در شرح روایات به این موضوع توجّه ویژهای معمول داشته و برخی نیز به گردآوری سببهای صدور روایات در تألیفی جامع اقدام کردهاند که از جمله میتوان به کتاب «البیان و التعریف فی اسباب ورود الحدیث الشریف» از ابنحمزه دمشقی اشاره کرد. اسباب صدور حدیث یا در نص حدیث موجود است، یا از سیاق آن حدیث به دست میآید و یا در روایات دیگر به آن اشاره شده است. در هر حال، شناخت سبب صدور حدیث موجب میشود که انسان در فهم حدیث دچار گمانهزنی نشود و بر مطلبی خلاف مراد روایات دست نیابد.از شواهد این ادّعا حدیث «افطر الحاجم و المحجوم» منقول از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است که در نظر ابتدایی القاکنندهی مفهوم عدم جواز حجامت در ماه رمضان است که این مفهومی غریب و سؤالبرانگیز است. لذا عبدالله ربعی گوید: از عبّاس سؤال کردم که آیا حجامت برای روزهدار جایز است؟ او گفت: آری تا وقتی که دچار ضعف نشود. گفتم: آیا حجامت روزه را نمیشکند؟ وی گفت: خیر. گفتم: پس معنای حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چه میشود که فرمود: «افطر الحاجم و المحجوم»؟ ابنعبّاس گفت: روزهی آن دو نفر به این دلیل افطار گردید که با یکدیگر به دشنام برخاستند و در حین دشنام به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نیز دروغی بستند، نه به دلیل حجامت.(4)
1) صدوق، معانیالأخبار، 181 و نیز کلینی، 2/464 با اندکی اختلاف.
2) قابل ذکر است که مرحوم علیاکبر غفاری هر دو حدیث را در بحث نقل به معنی آوردهاند، امّا به نظرمیرسد که مثالهای یادشده علاوه بر ارتباط با بحث نقل به معنی به موضوع تقطیع نامناسب هم مربوطاست. دلیل آن ذکر هر دو حدیث در معانی الاخبار به صورت کاملتر است. (نک: غفاری، 247 و 248)
3) سیوطی، الاتقان، 1/106 ؛ نوع نهم.
4) صدوق، معانی الأخبار، 309.
نمونهی دیگری از روایاتی که به دلیل غفلت از قرائن صدور دچار اجمال شده میتوان از روایات «الفرار من الطاعون کالفرار من الزحف» و «انّ رجلا هلک علی عهد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و ترک دینارین فقال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم ترک کثیرآ» سخن به میان آورد.(1)
پارهای از روایات در شیعهـ به ویژه در زمینهی اخبار فقهیـ بر سبیل تقیه وارد شده و مبیّن حکم و منظور واقعی امامان علیهم السلام نیست. این امر معلول زندگی شیعه و امامان آن در شرایط ویژهای است که گاه ناگزیر به رعایت تقیه بودهاند و این موضوع بر صدور برخی از روایات اثر گذاشته و در نتیجه مشکلاتی به بار آورده است.(2)
ناگفته نماند که در مقابل هر حکم یا حدیث تقیهآمیز، احکام و احادیث زیادتری از امامان علیهم السلام وارد شده که در نهایت، امر بر جویندگان حقیقت مشتبه نمیگردد. به ویژه آن که یکی از کارهای محدّثان در هر دوره شناسایی احادیث تقیهای و حذف آنها از صحنهی روایات بوده است. این کار در عملکرد کلینی و شیخ صدوق از طریق صرفآ انتخاب روایات غیرتقیهایـ به تشخیص خودشانـ قابل ملاحظه است. امّا شیخ طوسی بر خلاف این دو نفر مستقیمآ به حذف روایات تقیهای دست نزد. بلکه تلاش نمود که آنها را بعضآ در دو کتاب «تهذیبالاحکام» و «الاستبصار» گردآوری کرده و به تقیهآمیزبودن آنها اشاره کند. لذا این دو کتاب در شناخت احادیث تقیهای و پرهیز از آنها، از بُعد آموزشی بالایی برخوردار است. در هر حال بیتوجّهی به این مطلب و مراجعهی یک جانبه به احادیث تقیهای گاه مایهی ابهام و اجمال نسبت به درک نظر اصلی معصوم علیهم السلام خواهد شد، گرچه ظاهر روایت تقیهای واضح و خالی از ابهام است. به عنوان نمونهای از احادیث تقیهای زراره گوید: به ابوجعفر باقر علیه السلام گفتم: پارهای از مردم (اهل سنّت) معتقدند که درون گوشها جزء صورت و پشت آنها جزء سر است. امام فرمود: «در وضو گوشها، مسح و شستن ندارند.»(3) در مقابل این حدیث که نظر اصلی امامان علیهم السلام بوده حدیث دیگری وجود
دارد که از علیّبنرئاب نقل شده است. وی میگوید: از امام صادق علیه السلام سؤال کردم که آیا گوشها جزء سرند؟ امام فرمود: آری. من گفتم: به هنگام مسح سر، گوشها را هم مسح کنم؟ حضرت فرمود: آری.(4) شیخ طوسی در جمع دو حدیث یاد شده
مینویسد: «خبر دوم محمول بر تقیه است، چون موافق مذهب عامه صادر شده و با قرآن نیز در تعارض است، چنانکه در تهذیبالأحکام بیان کردیم.»(5)
1) برای اطّلاع بیشتر نک: صدوق، معانیالأخبار، 153 و 254 که با توجّه به ذکر سبب صدور توسّط امامهفتم علیه السلام مفاد حدیث روشن میشود.
2) معارف، پژوهشی در تاریخ حدیث شیعه، 264.
3) طوسی، الاستبصار، 1/62.
4) همانجا.
5) همانجا. در مورد نمونههای دیگر احادیث تقیهای نک: الاستبصار، رقمهای 273، 262، 268، 274،306، 444، 531، 619، 627، 738، 743، 758، 800.
نوع دیگری از روایات که شبیه مورد قبل حاوی نوعی ایهام و اجمال است، احادیثی است که بر سبیل تعریض وارد شده و حکایت از نظر اصلی امام علیه السلام ندارد. در این خصوص توجّه به سخن امام صادق علیه السلام ضرورت دارد که فرمود: «حدیث تدریه خیر من ألف ترویه، و لا یکون الرّجل منکم فقیهآ حتّی یعرف معاریض کلامنا و انّ الکلمة لتنصرف علی سبعین وجهآ لنا من جمیعها المخرج.»معاریض کلامنا و انّ الکلمة لتنصرف علی سبعین وجهآ لنا من جمیعها المخرج.»، 4(1)
به عقیدهی برخی از محقّقان: «در حدیث یاد شده معاریض جمع معراض بوده و معراض وسیلهی تعریض و کنایه است، که هرگاه انسان نتواند آزادانه سخن بگوید با هر وسیلهی ممکن که بتواند، موقعیّت خود را روشن سازد تا به مستمعان تیزهوش بفهماند که صراحت لهجه ندارد و سخن او جدی نیست.»(2)
به عنوان مثال یکی از مسائلی که در نماز مطرح است، قرار گرفتن زن در کنار مرد در حال نماز و نمازخوانی آنان در یک ردیف است. که به عقیدهی شیعه چنین نمازی باطل است.(3) در این خصوص روایات متعدّدی در دست است که حکایت از
جایزنبودن نماز زن و مرد در صف واحد، و لزوم وجود فاصله بین آن دو دارد.(4)
در این میان روایاتی نیز دیده میشود که بر جواز نماز زن و مرد در صف واحد دلالت دارد، به عنوان مثال جمیلبندراج از امام صادق علیه السلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: «لا بأس أن تصلّی المرأة بحذاء الرجل و هو یصلّی فانّ النّبی صلّیاللهعلیه و آله کان یصلّی و عایشه مضطجعة بین یدیه و هی حائض...»(5) امّا این حدیث علاوه بر
آنکه معارض روایاتی است که به صورت صریح از نماز زن و مرد در صف واحد نهی کرده است،(6) اشکال
1) صدوق، معانیالأخبار، 2 یعنی: حدیثی که آن را فهم کنی بهتر از هزار حدیثی است که آن را نقل کنی. ازشما (راویان) کسی به فقاهت و دانایی نمیرسد جز آن که «معاریض» کلام ما را بشناسد. کلمه (گاه) بر 70معنی قابل انصراف است که هر معنایی از آن توجیهی از طرف ما دارد.
2) بهبودی، علل الحدیث 34.
3) طوسی، تهذیب الاحکام، 2/246 از قول شیخ مفید.
4) کلینی، 3/301؛ صدوق، من لایحضره الفقیه، 1/159.
5) صدوق، من لایحضره الفقیه، 1/159. یعنی: اشکالی ندارد که زن به موازات مرد به نماز ایستد چرا کهپیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به نماز مشغول میشد در حالیکه عایشه ـ که حائض بودـ در مقابل او دراز کشیده بود.
6) مانند این حدیث: «عن أبی بصیر عن أبیعبدالله علیه السلام قال: سألته عن الرّجل و المرأة یصلیان جمیعآ فیبیتٍ؛ المرأة عن یمین الرّجل بحذاه، قال: لا حتّی یکون بینهما شبر أو زراع أو نحوه.» (طوسی، همان 2/247)
دیگری هم دارد و آن این که پاسخ و تعلیل امام
صادق علیه السلام با صورت سؤال برابری نمیکند. زیرا اصل مسأله دربارهی قرار گرفتن زن در کنار مرد (یا بالعکس) به هنگام نماز است و تعلیل امام دربارهی خوابیدن زن در قبلهگاه مرد است. ضمن آن که این موضوع از ادّعاهای عایشه بوده که در کتب اهل سنّت وارد شده است.(1)
تبیین مجملات طرق گوناگونی دارد که دو مورد کارآمد آن که ریشه در روایات دارد عبارتند از:
2ـ 4ـ 1ـ تبیین حدیث در پرتو حدیث
2ـ 4ـ 2ـ تبیین حدیث در پرتو قرآن
ضمن آن که امکان تبیین حدیث مجمل در پرتو حدیث و قرآن به صورت توأمان نیز وجود دارد که میتوان از آن تعبیر به «تبیین جامع» کرد. ذیلا دربارهی هر کدام از موارد فوق توضیحات مختصری آورده میشود.
یکی از راههای مؤثّر در تبیین احادیث مجمل، استفاده از روایات دیگری است که در همان موضوع وارد شده است. این کار در مورد تفسیر قرآن نیز معمول و متعارف است که در آن آیات وارده در یک موضوع را جمعآوری و روابط بین آنها را بررسی میکنند. دربارهی روایات نیز میتوان گفت که با جمعآوری روایات وارده در یک موضوع، امکان ارجاع متشابهات اخبار به محکمات آنها و ارجاع مطلقات به مقیّدات فراهم میشود، چنانکه در این زمینه روایات عام تخصیص میخورد و در یک کلام روایات مجملـ با هر شکلی از اجمالـ تبیین میگردد. موضوع بسیار مهم در این زمینه توجّه به رابطهی روایات رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با روایات امامان معصوم علیهم السلام است که غالبآ نسبت روایات ائمّه علیهم السلام به روایات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت تبیینی است و این مسأله ما را با شأن جدیدی از شؤون ائمّه علیهم السلام آشنا میسازد. در حدیثی محمّدبنمسلم از امام باقر علیه السلام نقل میکند که: «انّ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم أنال فی النّاس و أنال و أنال و انا اهل البیت معاقل العلم و ابواب الحکم و ضیاء الامر.»(2)
مرحوم مجلسی در توضیح حدیث نوشته است که «انال» به معنای در اختیار گذاشتن علوم فراوان برای مردم است، امّا معیار این علوم و جداسازی روایات صحیح و روایات افترایی نزد اهل بیت علیهم السلام است و نیز تفسیر سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نزد ائمّه است. لذا مردم جز با رجوع به اهل بیت علیهم السلام قادر به استفادهی درست از روایات به جا مانده از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نخواهند بود.(3) کتابهای «معانیالأخبار» و «علل
الشرایع» از بهترین آثاری است که در خصوص تفسیر حدیث با حدیث، در شیعه سامان یافته و خصوصآ نسبت
تبیینی روایات ائمّه علیهم السلام را نسبت به روایات بعضآ مجمل نبوی نشان میدهد.(1)
دومین وسیلهی تبیین احادیث مجمل استفاده از آیات قرآن است، آیاتی که به نوعی ناظر بر موضوع آن حدیث است. در اینجا نوعی تعامل آیات و روایات پدید میآید که به موجب آن، گاه حدیث وسیلهی تبیین قرآن و گاه قرآن وسیلهی تبیین حدیث خواهد بود. به عنوان مثال مفضّلبنعمر گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: «روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به علی، حسن و حسین:نگاه کرد و گریست و سپس فرمود: أنتم المستضعفون بعدی.» مفضّل گوید: من گفتم: ای زادهی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم معنای این سخن چه بود؟ امام فرمود: «معنای سخن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این بود که شما پیشوایان پس از من خواهید بود. خدای عزّوجلّ میفرماید: (الوارثین)(2) سپس فرمود: این آیه تا روز قیامت در حق ما جاری است.»(3)
آخرین مطلب در خصوص طرق تبیین حدیث مجمل، موضوع تبیین روایات با استفاده از قرآن و حدیث در کنار همدیگر است که از آن به عنوان تبیین جامع یاد میکنیم.(4) در این تبیین به طوری که گذشت، حدیث مجمل با استفاده از آیات و
روایات مناسب و ناظر بر موضوع حدیث مورد تبیین قرار میگیرد. به عنوان نمونه، حدیث: «انّ الله فرض علی خلقه خمسآ فرخّص فی أربع و لم یرخّص فی واحدة»(5) حدیث
مجملی است که سؤالاتی را در پی دارد. امّا در تبیین آن از آیات و روایات به شرح زیر استفاده شده است:
مسألهی اوّل: خداوند چه اموری را بر مردم فرض و واجب ساخته است؟
پاسخ: خداوند نماز، زکات، حج، روزه و ولایت را بر مردم واجب قطعی کرده است.(6)
مسألهی دوم: از امور یادشده کدام افضل است که عذر یا رخصتی نسبتی به اهمال آن وجود ندارد؟
پاسخ: ولایت.(7)
1) دربارهی روابط روایات با یکدیگر به تفصیل نک به: فصل نهم کتاب با عنوان خانواده حدیث.
2) القصص، 5.
3) صدوق، معانی الأخبار، 79.
4) مقصود تبیینی است که ریشه در آیات و روایات دارد، تلاشهای شارحان حدیث با استفاده از قواعدزبانی امر دیگری است که در این مقاله مدّ نظر نبوده است.
5) کلینی، 2/22.
6) کلینی، 2/18 باب دعائم الاسلام، احادیث 1، 2، 7، 3، 5.
7) طبق روایات 1، 3، 5 همان باب.
مسألهی سوم: حدود رخصتهای امور چهارگانهی نماز، زکات، حج و روزه چیست؟
پاسخ: 1. دربارهی نماز سه رخصت وارد شده است به شرح:
1ـ 1ـ رخصت ویژهی بانوان در ایّام عادت خاص آنان که به کلّی از نماز معافند، امّا اجازه دارند که در اوقات نماز وضو گرفته و در مقابل قبله به ذکر الاهی مشغول گردند.(1)
1ـ 2ـ رخصت ویّژهی مسافران که به موجب آن نمازهای چهاررکعتی به دو رکعت تبدیل شده و ضمنآ نافلههای نمازهای چهاررکعتی به کلّی ساقط میشود.(2)
1ـ 3ـ رخصت ویژهی مجاهدان، در گیرودار جنگ که به موجب آن نمازهای دورکعتی مسافران برای آنان به یک رکعت تبدیل میشود. ضمنآ تسبیح و تهلیل جای حمد و سوره را میگیرد و جهت قبله در رکوع و سجود برداشته میشود و به ایماء و اشاره تبدیل میگردد.(3)
2ـ 1ـ پرداخت زکات در گرو استطاعت مالی و اضافات درآمد انسان پس از کسر هزینههای یکساله است.(4)
2ـ 2ـ زکات بر 9 چیز یعنی: گندم، جو، خرما، کشمش، طلا، نقره، گاو، گوسفند و شتر وضع شده و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سایر موارد را عفو فرموده است.(5)
در مورد حج، رخصت در قبال عدم استطاعت است.(6)
دربارهی روزه دو رخصت وجود دارد که در قرآن به آن اشاره شده است.
4ـ 1ـ گرفتن روزهی قضا برای مسافران و افراد مریض در ماههای دیگر.
4ـ 2ـ پرداخت فدیه برای کسانی که به هیچعنوان قادر به گرفتن روزه نمیباشند. این دو رخصت در آیهی 184 سورهی بقره به صراحت ذکر شده که میفرماید: (فمن کان منکم مریضآ أو علی سفر فعدة من ایّام و علی الّذین
یطیقونه فدیة طعام مسکین.)(1)
چنانکه ملاحظه میشود در شیوهی تبیین جامع از آیات قرآن و روایات اهل بیت علیهم السلام برای تبیین روایات مجمل بهره جسته میشود و در نتیجه هر چه انسان از مفاهیم قرآن و سنّت واقعی معصومان علیهم السلام آگاهتر باشد، توانایی او در فهم و تبیین روایات مجمل بیشتر خواهد بود.
1) روایات باب «دعائم الاسلام» در فصول سوم و نهم این کتاب نیز به بیان یا تفصیل دیگر مورد بحث ؤقرار گرفته است.
مبانی روایی فهم حدیث
فقهالحدیث در آموزههای امامان علیهم السلام از جایگاه رفیعی برخوردار است، به طوری که فهم یک حدیث را بر نقل هزار حدیث برتر دانستهاند. در روایات اهل بیت علیهم السلام بر اصولی به منزلهی ضوابط فهم حدیث تکیه شده است. اهم این ضوابط عبارتاند از: اهتمام به نقل به الفاظ، جواز نقل به معنی با توجّه به شرایط معیّن، توجّه به وسعت معانی کلمات، دقّت در شناخت حقیقت و مجاز، به کارگیری راه کارهای مناسب در حل تعارض اخبار، عدم غفلت از طبقهبندی و تنویع روایات و ...
امّا دستیابی به ضوابط فهم حدیث از نظر روایات در گرو توجّه به مسائلی است که در ذیل به دو مورد آن پرداخته شده است:
فقهالحدیث تعبیری اضافی است که در آن معنای لغوی «فقه» با معنای اصطلاحی «حدیث»(1) ترکیب شده است. کلمهی فقه در عرف لغتشناسان به
معنای علم و فهم به کار رفته است. ابنمنظور مینویسد: «الفقه العلم بالشیء و الفهم له و... الفقه الفطنه»(2) راغب فقه را دستیابی به دانش ناپیدا آن هم با استفاده از
دانش پیدا و مشهود میداند. لذا از نظر این دانشمند فقه اخصّ از علم بوده و تفقّه دنبال کردن علم فقه تا مرز به دست آوردن تخصّص است.(3) به این ترتیب گرچه به
ظاهر فقه در معنای علم و فقیه در معنای عالم به کار رفته، لکن تأمّل در موارد استعمال «فقه» و مشتقات آن نشاندهندهی نوعی تفاوت معنایی این کلمه نسبت به واژهی علم و خانوادهی آن است. خصوصآ در قرآن و روایات که تعبیر «فقه» بیشتر در معنای «حکمت» به کار رفته تا علم به معنای اصطلاحی آن. سلیمانبنخالد در حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که آنحضرت در تفسیر: (یؤتی الحکمة من یشاء و من یؤت الحکمة فقد اوتی خیرآ کثیرآ)(4) فرمود: «انّ الحکمة المعرفة و التفقّه فی الدّین فمن
فقه منکم فهو حکیم و ما أحد یموت من المؤمنین احبّ إلی ابلیس من فقیه.»(1)
در بسیاری از آیات «فقاهت» به قلب نسبت پیدا کرده است که نشانهی فهم عمیق و ریشهای در معناشناسی فقه است. چنین فهمی معلول عبور از مشاهدات سطحی و پیبردن به عمق امور است.(2) چنانکه گفته شد تفقّه عبارت از تخصّص در
دانش فقه است. امّا در کاربرد آیات و روایات تفقّه چیزی جز شناخت یا فهم عمیق دین نیست و این موضوع تکلیفی است که بر دوش هر مسلمانی نهاده شده و لازم است آن را به صورت عینی یا کفایی دنبال کند.(3) به طوری که رویگردانی از تفقّه با
اَعرابی و بدوی بودن انسان برابری میکند.(4) و غافلبودن از تفقّه یا شناخت حقایق
دینی سزای تنبیه و تأدیب در پی دارد.(5) و طبق حدیث دیگر از قول امام
صادق علیه السلام تفقّه عامل جلب نظر الاهی به انسان در قیامت و وسیلهی پاکی اعمال اوست.(6) امّا از آنجا که «حدیث» از منابع مهم دین به شمار میآید، طبعآ پیمودن
مسیر تفقّه بدون شناخت درست حدیث و دستیابی به مفاهیم و مقاصد آن امکانپذیر نخواهد بود. لذا «فقهالحدیث» به منزلهی یکی از شعب «علمالحدیث» موضوعیّت پیدا میکند و اصول و قواعدی به هم میزند. از این دانش در لسان روایاتـ به طوری که قبلا گذشتـ با تعبیر «درایة الحدیث» بحث شده است، امّا با توجّه به تطوّر معنای درایةالحدیث در طول زمان(7) امروزه دانش فهم حدیث با
اصطلاح «فقهالحدیث» مترادف شده است. شیخ آغابزرگ تهرانی فقهالحدیث را دانشی در مقابل دو علم «درایه» و «رجال» دانسته و در تعریف آن مینویسد: «انّ موضوعه (فقهالحدیث) متن الحدیث خاصّة فیبحث فیه فی شرح لغاته و بیان حالاته من کونه نصّآ أو ظاهرآ، عامّآ أؤ خاصّآ، مطلقآ أو مقیّدآ، مجملا أو مبیّنآ، معارضآ أو غیر معارض.»(8)
1) البقره، 269.
2) مطهری، 13.
3) التوبه، 122.
4) مجلسی، 1/214.
5) همانجا، به نقل از محاسن برقی در حدیث امام باقر علیه السلام که میفرماید: «لو اتیت بشاب من شباب الشیعةلایتفقه فی الدین لا وجعته».
6) همانجا، به نقل از محاسن برقی.
7) نک: فصل یکم همین کتاب.
8) تهرانی، 8/54. یعنی: موضوع فقهالحدیث به طور خاص متن حدیث است. در این علم درباره شرحلغات حدیث و حالات آن از جمله ویژگی نص یا ظاهر، عام یا خاص، مطلق یا مقید، مجمل یا مبیّن،معارض یا غیر معارض بودن بحث میشود..
فقهالحدیث در روایات اهل بیت علیهم السلام از جایگاه رفیعی برخوردار است. این اصطلاح در روایات موجود گاه با تعبیر «درایةالحدیث» و گاه «معانی کلام» به جای مفهوم «فقه الحدیث» به کار میرود. نمونههایی از این روایات به قرار زیر است:
3ـ 2ـ 1ـ برید رزاز از امام صادق علیه السلام روایت میکند که: قال ابوجعفر علیه السلام: «یا بنیّ أعرف منازل الشیعة علی قدر روایتهم و معرفتهم فانّ المعرفة هی الدرایة للروایة و بالدرایات للرّوایات یعلو المؤمن إلی اقصی درجات الایمان...»(1)
3ـ 2ـ 2ـ داوودبنفرقد از امام صادق روایت میکند که حضرت فرمود: «أنتم افقه النّاس إذا عرفتم معانی کلامنا، انّ الکلمة لتنصرف علی وجوه، فلو شاء انسان لصرف کلامه کیف شاء و لا یکذب.»(2)
تعبیر: «حدیث تدریه خیر من ألف ترویه»(3) در کلام دیگر امام صادق علیه السلام
نشانهی اولویّتی است که امامان برای فهم حدیث نسبت به نقل حدیث قائل بودهاند به ویژه زمانی که سخن بر سبیل تعریض و کنایه ادا شده و ظاهر کلام مراد اصلی امام علیه السلام نباشد.(4)
به موجب برخی از روایات امامان مذهب اصحاب خود را به فهم روایات تشویق کرده و گاه از نقل روایاتی که معانی آن را درک نمیکردند برحذر میداشتند. برای نمونه حمزةبنطیار گوید که او برخی از خطبههای پدرش را بر او عرضه کرد تا آن که به موضعی از آن رسید، در این جا امام علیه السلام فرمود: «(از نقل آن) خوداری کن و ساکت باش. نسبت به روایاتی که در اختیار شما قرار میگیرد و معانی آن را نمیشناسید، تکلیفی جز تأمّل و عدم نقل و سپس ارجاع آن به پیشوایان هدایت ندارید، تا آنان در این زمینه شما را به راه نجات رهنمون گردند، تاریکیها را از شما بزدایند و حق مطلب را به شما بشناسانند. خداوند تعالی فرموده است: (فاسألوا أهل الذکر إن کنتم لاتعلمون)(5)
به موجب روایات دیگر بخشی از آموزشهای امامان شیعه در هر زمان، توضیح و روشنگری دربارهی روایاتی بود که از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم یا امامان قبل از آنان وارد شده بود. شیخ صدوق شماری از این روایات را در کتاب «معانیالاخبار» گردآوری کرده است. برای مثال در حدیثی عبدالاعلیبناعین نقل میکند که به امام صادق علیه السلام گفتم: فدای شما گردم مردم از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل میکنند که حضرت میفرمود: «حدّثوا عن بنیاسرائیل ولاحرج» امام علیه السلام فرمود: «آری چنین است.» راوی سؤال کرد که: پس ما میتوانیم آنچه از بنیاسرائیل میشنویم نقل کنیم و
حرجی بر ما نیست؟ امام صادق علیه السلام فرمود: «امّا نشنیدی که همان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «کفی بالمرء کذبا أن یحدّث بکلّ ما سمع» راوی پرسید: پس جریان چیست؟ امام علیه السلام فرمود: «منظور آن است که هرچه از سرگذشت بنیاسرائیل در قرآن آمده آنها را نقل و حدیث کنید که نظیر آن در این امّت اتّفاق میافتد. آری در نقل این سرگذشتها حرجی نیست.»(1)
موضوع دیگر آن که امامان اهل بیت به ویژه صادقین علیهما السلام میکوشیدند که اصحاب و راویان خود را نه تنها حافظان و ناقلان حدیث، بلکه در درجهی نخست اشخاصی متفقّه و آگاه به مقاصد روایات تربیت کنند.(2) لذا آنان به این موضوع
بسنده نکردند که به تعلیم معانی آیات و روایات پرداخته و شاگردان را موظّف به حفظ و ادای آن سازند. بلکه میکوشیدند که اصحاب خود را با مبانی نقد حدیث آشنا کنند و اصول و ضوابط فهم روایات را به آنان منتقل سازند. این کار در مواردی با صراحت و در موارد دیگر ضمن آموزشهای امامان علیهم السلام صورت میپذیرفت که در این فصل دربارهی این ضوابط بحث شده است.
3ـ 3ـ 1ـ نقل به الفاظ یا نقل به معنای حدیث(3)
از مسائل مهم در حوزهی فقه الحدیث بحث نقل به معنی یا نقل به الفاظ است. تردیدی در ارجحیّت نقل به الفاظ نسبت به نقل به معنی وجود ندارد. علاوه بر ادلّهی عقلی نسبت به اولویت نقل به الفاظ(4) از پارهای از روایات نبوی چون:
«حدثوا عنی بما تسمعون»(5) یا: «نضّرالله امرءً سمع مقالتی فوعاها ثم ادا هاکما سمعها فربّ
مبلّغ أوعی من سامع»(6) نیز به دست میآید که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر حفظ حدیث و
سپس نقل آن با همان الفاظ و عبارات تأکید داشته است. امّا به دلیل مشکلاتی که در جهت کتابت و تدوین حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خاصّه پس از رحلت آن بزرگوار به وقوع پیوست. نقل حدیث غالبآ جنبهی شفاهی به خود گرفت و مبتلا به عارضهی نقل به معنی شد.(7) در مقابل، با توجّه به روایات صادقین علیهما السلام ، آن دو بزرگوار در
درجهی نخست شیعیان را به کتابت حدیث و نگهداری از نسخههای حدیثی فرمان دادهاند.(1) تا این موضوع ضمانتی بر حفظ حدیث به ویژه نقل به الفاظ باشد. تصریح
به اولویّت نقل به الفاظ حقیقت دیگری است که در پارهای از روایات دیده میشود از جمله آن که ابوبصیر گوید: دربارهی این سخن خداوند که: (... الّذین یستمعون القول فیتّبعون أحسنه...)(2) از امام صادق علیه السلام سؤال کردم. حضرت فرمود: «در این آیه
سخن دربارهی کسی است که حدیث را بشنود و سپس آن را همانگونه که شنیده نقل کند، نه چیزی به آن بیفزاید، نه چیزی از آن بکاهد.»(3)
امّا از آنجا که نقل به معنی در احادیث شیعه نیز کم و بیش به وقوع پیوسته، امامان مذهب:در صدد نظارت بر این پدیده بر آمدند و با دو شرط به جواز آن قائل شدند که این دو شرط عبارتند از:
الف) نقل به معنی در انتقال مقاصد حدیث تأثیر نگذارد؛
ب) نقل به معنی موجب رکاکت لفظی در عبارات نشود.
در خصوص شرط نخست از محمّدبنمسلم وارد شده است که: قلت لابیعبدالله علیه السلام: اسمع الحدیث منک فازید و انقص؟ قال: «إن کنت ترید معانیه فلا بأس.»(4)
این شرط در حدیث دیگری که از قول داوودبنفرقد نقل شده، خود به شرط عدم تعمّد در نقل تأکید شده است.(5) و در خصوص شرط دوم امام صادق علیه السلام به
جمیلبندراج فرمود: «اعربوا حدیثنا فانّا قوم فصحاء»(6) یعنی: «حدیث ما را (واضح)
اظهار کنید، زیرا ما قومی فصیح هستیم.»
برخی از شارحان در توضیح حدیث یاد شده نوشتهاند: «منظور امام این است که اگر عین الفاظ حدیث را در دفاتر خود ثبت و یادداشت نکردهاید و در نتیجه میخواهید معنای حدیث را با الفاظ و تعبیرات خود بیان کنید، با تعبیرات فصیحی حدیث ما را بپرورانید، زیرا ما مردمی فصیح و سخندانیم و سخن مجمل و نامفهوم نمیگوییم. اگر شما با تعبیرات غیر ادبی و مجمل و نامفهوم سخن ما را به مردم برسانید. در واقع سخن ما را به مردم نرساندهاید و مایهی ابهام و ضلالت شدهاید.»(7)
گفتنی است که توجّه نکردن به شرایط ذکرشده موجب وقوع تحریف معنوی در حدیث میشود و نقل حدیث در این حالت جایز نیست. با توجّه به این موضوع، شواهد متعدّدی سراغ داریم که نشان میدهد امامان شیعه برای رفع ابهام پارهای از روایات، آن را نقل به الفاظ میکردند و واقعیّت حدیث را در اختیار راوی قرار میدادند، از جمله احمدبنمبارک گوید: شخصی به امام صادق علیه السلام گفت: روایت کردهاند که مردی به امیرمؤمنان علیه السلام گفت: من تو را دوست دارم و حضرت در پاسخ او گفت: «اعدّ للفقر جلبابآ» امام صادق علیه السلام فرمود: «چنین چیزی نیست، بلکه امام علیه السلام به او گفت: «اعدت لفاقتک جلبابآ» یعنی: یوم القیامة» یعنی: من هم برای روز نیازمندی تو جامهای (از شفاعت) آماده کردهام.(1) چنانکه روشن است در حدیث
«اعدّ للفقر جلبابآ» ضمن آن که از نظر سبک ادبی اختلال وجود دارد، معنا و مفهوم حدیث نیز مجمل و نامشخّص است.
حدیث دستهبندیهای مختلفی دارد که بیتوجّهی به آن مایهی برداشتهای نادرست میگردد. بنا به روایتی از علی علیه السلام ، روایات موجود در دست مردم به حق و باطل، راست و دروغ،ناسخ و منسوخ، عام و خاص، محکم و متشابه و محفوظ و موهوم تقسیم میشود.(2) در همین حدیث آنحضرت راویان اخبار را نیز
به 4 گروه طبقهبندی نموده که تنها یک گروه توفیق لازم جهت نقل صحیح حدیث به دست میآورند.(3) در اقسام حدیثـ با فرض صحّت سندـ دو تقسیمبندی از
اهمیّت بیشتر برخوردار است که غفلت از آنها ضربهی اساسی به دریافت مقاصد معصوم و احیانآ حکم شارع میزند. این دو تقسیمبندی عبارتاند از: ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه در حدیث. زیرا با وجود ناسخ استناد به حدیث منسوخ جایز نیست، چنانکه با توجّه به حدیث محکم نمیتوان به حدیث متشابه مراجعه کرد. در حدیثی امام هشتم ضمن تأکید ارجاع متشابهات قرآن به محکمات آن میفرماید: «إنّ فی اخبارنا متشابهآ کمتشابه القرآن و محکمآ کمحکم القرآن فردّوا متشابهها إلی محکمها و لا تتّبعوا متشابهها دون محکمها فتضلّوا.»(4) یعنی: «به درستی که در
اخبار ما (نیز) متشابه و محکم وجود دارد، مانند متشابه و محکم قرآن، پس متشابه آنها را به سوی محکم آنها برگردانید و از متشابه پیروی نکنید که گمراه خواهید شد.»
امّا ناسخ و منسوخ پدیدهای در روایات نبوی است و در مواردی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم حکمی را وضع کرده و بعد از مدّتی آن را نسخ میفرمود.(5) لکن نسبت به
روایات شیعه ناسخ و منسوخ موضوعیتی ندارد. به عبارت دیگر، هیچیک از امامان در صدد نسخ روایات امامان
قبل از خود یا روایات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نبودهاند. امّا گاه بر حسب شرایط، حکمی تقیهای صادر کرده که این حکم در مقابل برخی دیگر از احکام قرار میگرفت. بدیهی است که روایات تقیهای تنها در شرایط تقیه مورد عمل بوده و خارج از آن شرایط فاقد اعتبار بوده است.(1)
با توجّه به آنچه گذشت نخستین قدم در جهت فهم حدیث، روشن کردن وضعیّت حدیث از عوارض نسخ و تشابه است. اهمیّت این نکته زمانی بیشتر میشود که بحث تأویلپذیری حدیث ـ به حق یا ناحقـ به میان میآید. به طوری که قبلا گذشت امام صادق علیه السلام در سخنی میفرماید: «انتم افقه النّاس إذا عرفتم معانی کلامنا انّ الکلمة لتنصرف علی وجوه فلو شاء انسان لصرف کلامه کیف شاء و لا یکذب.»(2)
و در حدیث دیگر آن حضرت تأویلپذیری کلمه را تا هفتاد وجه اعلام میکند که هر یک میتواند توجیهی داشته باشد.(3) بدیهی است که بسیاری از
تأویلات به عمل آمده باطل و ناروا خواهد بود. چه به جهت غفلت از محکمات تفکّر امامان و چه به جهت عمد در تحریف معنوی مقاصد آنان. از این رو، امام صادق علیه السلام در مقام انتقاد از غلات فرمود: «گاه میشود که با شخصی سخن میگویم و او را از جدال در دین نهی میکنم و از قیاس او را برحذر میدارم. امّا تا از نزد من خارج میگردد، سخنانم را به گونهای دیگر تأویل مینماید. من جماعتی را به کلام با مخالفان دستور دادم و جماعتی را از این کار منع کردم امّا هر یک به نحوی در جهت مقاصد خود به تأویل میپردازد و از رهگذر آن نافرمانی خدا و رسولش را اراده میکند...»(4)
از جمله برداشتهای نادرست که به دلیل تشابه لفظی به وقوع پیوست ادّعای غلات دربارهی حدیث «علی فی السّحاب»(5) است که میگفتند: علی در ابرها
قرار دارد. امام صادق علیه السلام در رد ادّعای غلات فرمود: «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عمّامهای به نام سحاب به علی علیه السلام پوشاند و چون علی با آن حرکت کرد، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «هذا علی قد اقبل فی السحاب.»(6)
از دیگر احادیث متشابه که موجب انحراف و نیز سوء استفادههای عدهای از شیعیان شد، احادیث مربوط به «قائمیّت» هر یک از امامان ـ خاصّه امام هفتم علیه السلام ـ بود که معمولا مفهوم قائمیّت هر امام با قائمیّت آخرین حجّت
1) جهت اطّلاع بیشتر نک: معارف، پژوهشی در تاریخ حدیث شیعه، 264ـ 288.
2) صدوق، معانیالاخبار، 2. یعنی: شما زمانی دانشمندترین مردم خواهید شد که معانی (و مقاصد)سخنان ما را متوجّه شوید (چون) کلام بر وجوه مختلفی قابل حمل است که انسان اگر بخواهد سخن را بههر وجهی منصرف میکند بدون آنکه دروغی گفته باشد.2. همانجا.
4) طوسی، اختیارالرجال، به رقم 433.
5) طوسی، اختیارالرجال، به رقم 588.
6) نک: بحارالانوار، 38/297 به نقل از مناقب آلابیطالب.
الاهی اشتباه میشد. در حدیثی حسنبنحسن به امام هفتم گفت: من امامی جز شما نمیشناسم، آیا کسی را در نظر داری؟ فرمود: «فرزندم علی که کنیهی خود را به او بخشیدهام.» راوی گفت: به امام گفتم: سرورم مرا از آتش برهان زیرا ابوعبدالله صادق علیه السلام فرمود: «شما قائم به این امر هستید.» امام گفت: «آیا من قائم به امر نبودهام؟» سپس فرمود: «ای حسن هر امامی که در میان امّت قائم و زنده است، قائم آن امّت است و چون درگذشت جانشین او قائم و زنده است.»(1)
چنانکه روشن است در این حدیث امام علیه السلام از مفهوم «قائم» رفع تشابه میکند، امّا در عین حال «کنیه» را در مفهوم مجازی آن به کار میبرد، زیرا کنیه، کنایه از مقام امامت است و حضرت به دلیل زندگی در شرایط تقیه از معرّفی صریح جانشین خود صرف نظر و به اشاره بسنده کرده است. این اشارهـ چنان که خواهد آمدـ به وسیلهی برخی به سرعت قابل درک بوده، امّا برخی دیگر از اصحاب متوجّه منظور امام نشدند.(2)
هر کلمهای در معانی خاصّی وضع شده که آن معنا وضع اوّلیه لفظ خواهد بود. با گذشت زمان معانی الفاظ ـ بعضآـ دچار تحوّل شده و معانی جدیدی به هم خواهند زد که آن معانی نسبت به معانی نخستین، مفاهیمی مجازی خواهند شد. طبعآ بین معانی مختلف یک کلمه رابطهای برقرار است که در علوم بلاغت از آن به «علاقه» تعبیر میشود. نکتهی دیگر آن که گاه در یک مذهب یا یک شاخهی علمی جهت برخی از کلمات، معانی خاصّی شکل میگیرد که میتوان آنها را معانی اصطلاحی آن کلمه نسبت به آن مذهب یا شاخهی علمی در نظر گرفت. چنانکه لفظ «صلاة» جدا از معنای لغوی آن، دارای مفهوم اصطلاحی ویژهای در اسلام بوده و بر نوعی عبادت اطلاق میگردد، یا لفظ «سنّت» که گرچه در لغت به معنای طریقه و روش است، امّا در حوزههای علوم اسلامی مانند تفسیر قرآن، حدیث، فقه، کلام و اصول فقه دارای معانی متعدد است.(3)
پس از ذکر این مقدّمه باید دانست که از مباحث مهم در فقه الحدیث توجّه به معانی کلمات و کاربردهای آن در سطح یک حدیث است. چنان که این موضوع در شناخت معانی آیات قرآن نیز حائز اهمیّت است. برای نمونه قرآن کریم «اب» را در معانی پدر واقعی،(4) جدّ انسان،(5) عمو،(6) و پدر فکری و معنوی او(7) به کار برده و نظیر
این اختلاف معنی را میتوان در معانی متعدّد «اخ» در قرآن ملاحظه کرد و طبعآ کاربرد هر یک از معانی کلمات یادشده در غیر محل خود موجب بدفهمی آیات خواهد شد. به همین ترتیب در روایات به جای مانده از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امامان علیهم السلام توجّه به معانی دقیق کلمات در هر حدیث مطلب مهمّی است که غفلت از آن موجب بدفهمی از حدیث خواهد بود. با نظر در روایات ائمّه علیهم السلام درمییابیم که آنان:
ـ گاه به معانی متعدّد یک لفظ توجّه داده و از بدفهمی در مورد برخی از روایات تنبّه دادهاند.
ـ گاه در معنای یک لفظ به معانی مجازی آن نظر داشته و مخاطبان خود را از طریق ذکر قرائن یا سبب صدور حدیث متوجّه آن معنا کردهاند.
ـ گاه برخی از کلمات را در معانی خاصی استعمال کرده و گویا توسعهای در معنای آن کلمه به وجود آوردهاند.
برای نمونه در شرایطی که برخی از حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که: «انّ اختلاف امّتی رحمه» تفرقه و اختلاف ظاهری را فهمیده بودند، امام صادق علیه السلام ـ ضمن صحّه گذاشتن بر اصل حدیثـ به معنای دیگری از این کلمه یعنی آمدوشد علماء با یکدیگر توجّه داد و در این خصوص به آیهی «نَفْر»(1) استناد ورزید.(2) ضمن این که
این معنا در آیه: (انّ فی خلق السماوات و الأرض و اختلاف اللیل و النهار لآیات لاولی الألباب)(3) قابل مشاهده است.
و نیز در شرایطی که طبق پارهای از روایات امامان از جمله محدَّثیناند و محدّث عبارت از کسی است که صدای ملائکه را شنیده امّا او را مشاهده نمیکند،(4)
امام رضا علیه السلام خطاب به عبیدبنهلال میفرماید: «انّی احبّ أن یکون المؤمن محدّثآ»(5)
چون راویـ با قرینهی ذهنی این مقام جهت امام ـ سؤال میکند که «و أی شیء یکون المحدّث»؟ امام علیه السلام پاسخ میدهد که «المفهّم» یعنی در این جا از تعبیر «محدّث» فهیمبودن راوی اراده شده نه ملهم بودن او از جانب ملائکه.
امّا از نمونههایی که نشان میدهد که امامان علیهم السلام گاه جهت برخی از کلمات توسعهای در معنا بخشیدهاند میتوان به
مفهوم عالم در حدیث: «... العالم من صدّق فعله قوله و من لمیصدّق فعله قوله فلیس بعالم.»(1) اشاره کرد. با آن که مفهوم لغوی عالم
صاحب علم است و نیز معنای سهو در حدیث: «کلّ سهو یطرح منها غیر انّ الله یتم بالنوافل»(2) به معنای فقدان حضور قلب است و این معنا با مقابله حدیث یادشده با
حدیث: «إذا قمت فی الصلاة فعلیک بالاقبال علی صلاتک فانّما یحسب لک منها ما أقبلت علیه.»(3) به دست میآید.
ناگفته نماند که شناخت معانی کلمات روایات پایه مهمّی در فقه الحدیث است. و دانشمندان حدیث در این خصوص علم ویژهای به نام «غریب الحدیث» پایهگذاری و کتب متعدّدی در این علم تألیف کردند که از جامعترین این کتب میتوان به کتابهای «النهایه» ابناثیر و «الفائق» زمخشری اشاره کرد.(4)
فراتر از بحث قبل، در برخی از احادیث، پارهای از کلمات در معانی مجازی استعمال شده و امامان علیهم السلام با رمز و کنایه سخن گفتهاند. این کار معلول زندگی در شرایط خاصّی بوده که مطابق آن امامان چارهای جز سخن گفتن بر سبیل کنایه و رمز نداشتهاند. امّا از آنجا که این موضوع منجر به بدفهمی از این گونه روایات میگشت، امامان علیهم السلام با توسّل به طرقی زمینه فهم صحیح روایات را در اختیار طالبان حدیث قرار میدادند از جمله: قبلا گذشت که امام صادق علیه السلام ضمن حدیثی فرمود: «... و لا یکون الرّجل منکم فقیهآ حتّی یعرف معاریض کلامنا و انّ الکلمة لتنصرف علی سبعین وجهآ لنا من جمیعها المخرج.»(5)
در بارهی معنای معراض و جمع آن معاریض قبلا توضیحاتی داده شد. حال گفتنی است که فقهای اصحاب ائمّه و دانایان به تفکّر اهل بیت علیهم السلام با عبور از کنایات و رموز به مقاصد ایشان واقف میشدند امّا برخی دیگر در فهم این سخنان فاقد سرعت و درایت لازم بودند. برای مثال در حدیثی آمده است که حسینبننعیم صحاف گوید: من و هشامبنحکم و علیبنیقطین در بغداد بودیم. علیبن یقطین گفت که نزد «عبدصالح»(موسیبنجعفر) نشسته بودم که فرزندش علی وارد شد در اینجا امام علیه السلام فرمود: «ای علیبنیقطین این علی سرور فرزندان من
است و من کنیهی خود را به او تقدیم کردهام.» در اینجا هشام به صورت خود زد و گفت: وای بر تو چه گفتی؟ علیبنیقطین گفت: به خدا آنچه را که گفتم از او شنیدم. هشامبنحکم گفت: او به این وسیله تو را از جانشین خود باخبر ساخت.(1)
چنانکه معلوم است در این حدیث کنیه کنایه از «مقام امامت» است گویا این اشاره را علیبنیقطین متوجّه نگشت، امّا هشامبنحکم به سرعت معنای آن را دریافت.
ـ در برخی از موارد امامان خود مبیّن پارهای از کنایات و مجازات در حدیث شدهاند و با این کار ضرورت تفسیر حدیث با حدیث را نشان دادهاند. به این صورت که گاه امام ضمن بیان حدیث کنایهآمیز، توضیح لازم راـ خصوصآـ در پاسخ مخاطب اضافه میکند و گاه امام علیه السلام مفسّر حدیثی میشود که از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یا امامان قبل از خود صادر شده است. مثالهای زیر در این خصوص یادکردنی است.
3ـ 3ـ 4ـ 1ـ امام صادق علیه السلام ضمن حدیثی فرمود: «من مثّل مثالا أو أقتنی کلبآ فقد خرج من الاسلام» چون برخی از مخاطبان تعجّب کردند که در این صورت عدّهی زیادی در معرض هلاکت قرار میگیرند، حضرت فرمود: «تصوّر شما درست نیست. مقصود من از «من مثل مثالا» کسی است که دینی غیر از دین الاهی تأسیس کرده و مردم را بدان فرا بخواند و مقصود از «من اقتنی کلبآ» نگهداری و پذیرایی از دشمن ما اهل بیت علیهم السلام است.»(2)
3ـ 3ـ 4ـ2ـ عبدالسّلامبنصالح هروی در ضمن حدیث مفصّلی به امام رضا علیه السلام گفت: ای زادهی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از امام صادق علیه السلام برای ما روایت کردهاند که آنحضرت فرمود: «من تعلّم علمآ لیماری به السفهاء أو یباهی به العلماء أو لیقبل بوجوه النّاس إلیه فهو فی النّار»
حضرت فرمود: «جدّم درست گفته است، امّا آیا میدانی مراد از «سفهاء» چه کسانی هستند؟» گفتم: خیر ای پسر رسول خدا. فرمود: «آنان قصّهپردازان در طبقه مخالفان ما هستند. و آیا میدانی که «علماء» چه کسانی هستند؟» گفتم: خیر ای پسر رسول خدا. فرمود: «آنان دانشمندان آلمحمّدند:. همانها که خداوند طاعت آنها را واجب و محبّتشان را ضروری اعلام کرده است و نیز میدانی که مراد از «أو لیقبل بوجوه النّاس إلیه» چیست؟ گفتم: خیر. فرمود: به خدا سوگند مراد از این سخن ادّعای امامت آن هم به ناحق است و کسی که چنین ادّعایی کند او در آتش خواهد بود.(3)
چنانکه مشاهده میشود حدیث امام صادق علیه السلام در هالهای از کنایه بیان شده، امّا امام رضا علیه السلام به تفسیر مفردات و عبارات پرداخته است.
یکی از عوامل مهم در حوزهی «فقهالحدیث» شناخت اسباب و مناسباتی است که حدیث به جهت آن وارد شده است.(1) این اسباب یا در نصّ روایات موجود
است یا از واقعیّاتی که سیاق حدیث بر آن شهادت میدهد، قابل ملاحظه است. یا در حدیث دیگری به آن اشاره شده است. مراجعه به روایات به جا مانده از امامان علیه السلام نشان میدهد که آن بزرگواران با بیان سبب صدور بسیاری از روایات پردهی ابهام از آن روایات برداشته و واقعیّت حدیث را برای مردم توضیح دادهاند، در این خصوص مثالهای زیادی وجود دارد که ذکر دو نمونه کفایت میکند:
3ـ 3ـ 5ـ 1ـ ابانبناحمر گوید: یکی از دوستان ما در خصوص شیوع بیماری در شهر خود به حضرت ابوالحسن خبر داده و خصوصآ این سؤال در میان گذاشت که آیا میتوانم از آن شهر نقل مکان کنم؟ حضرت فرمود: «آری.» آن فرد گفت: در صورتی که طاعون در آبادی ما وارد شده باشد آیا میتوانیم از آنجا نقل مکان کنیم؟ باز حضرت فرمود: «آری.» آن فرد مجددآ پرسید که طاعون در سرای ما هم وارد شده، آیا میتوانم خانهی خود را تغییر دهم؟ و باز حضرت فرمود. «آری.» من گفتم: امّا ما از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت میکنیم که فرمود: «الفرار من الطاعون کالفرار من الزحف» امام فرمود: «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم این مطلب را در خصوص سربازانی فرمود که در مرزها به جهاد با دشمنان مشغول بودند، در این میان طاعون شایع شده و سربازان شروع به تخلیهی اماکن خود و فرار از جنگ کردند و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در خصوص آنان فرمود: فرار از طاعون همانند فرار از جنگ است.»(2)
از امور مهم در فهم حدیث جمعکردن روایات وارده در یک موضوع است. در این جمع چنانکه قبلا اشاره شد روایات متشابه به محکمات و روایات مطلق به روایات مقیّد ارجاع داده میشود. همچنین که حدیث عام به حدیث خاص تخصیص خورده و در نتیجه معنای واضحی از مجموع روایات به دست میآید. به عبارت دیگر، با نظر در روایات موجود به دست میآید که احادیث وارده در یک موضوع از جهت اجمال و تبیین، عام و خاص و... وضع یکسانی ندارند. برخی از روایات به قدری مجمل بوده که معنایی از آن در اختیار طالب حدیث قرار نمیگیرد. در صورتی که روایات دیگر همان موضوع عهدهدار تبیین حدیث مجمل هستند، لذا ضرورت توجّه به احادیث وارده در یک مطلب یا گردآوری خانوادهی حدیث به دور هم از ضابطهای مهم فهم حدیث است. نمونهای از روایات متّحد الموضوع که با یکدیگر رابطهی اجمال و تبیین دارد احادیث باب «دعائم الاسلام» از کتاب الکافی است که در فصل دوم از نظر گذشت.
از ضوابط مهم در فهم حدیث، نقل آن به صورت کامل و اجتناب از تقطیع نامناسب است. تقطیع حدیث به هر نیّتی که صورت پذیرد.(1) بر فهم درست حدیث
اثر میگذارد. این موضوعی است که دانشمندان شیعی و سنّی بر آن اتّفاق نظر داشته و در آثار خود بدان اشاره کردهاند. از جمله یکی از عالمان حدیث به نام بطلیوسی تصریح میکند که: «احادیث رسیده از ناحیهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، صحابه و تابعان به 8 نوع علل و اشکال دچار شده که عبارتند از...، 5. اسقاط قسمتی از حدیث که معنا جز به آن کامل نمیشود. 6. نقل حدیث با غفلت از سبب صدور آن. 7. شنیدن قسمتی از حدیث و نشنیدن قسمت دیگر آن و...»(2)
با مراجعه به روایات شیعه روشن میشود که در مواردی امامان علیهم السلام ضمن تخطئه برخی از روایات، اشکال حدیث را تقطیع نامناسب آن اعلام کرده و سپس صورت کامل حدیث را بیان کردهاند از جمله:
3ـ 3ـ 7ـ 1ـ فضیلبنعثمان اعور گوید: به امام صادق علیه السلام خبر دادند که این گروه خبیث (غلات) از پدر شما نقل میکنند که فرمود: «إذا عرفت الحق فاعمل ما شئت.» و به این وسیله هر حرامی را حلال کردهاند. امام صادق علیه السلام فرمود: خدا لعنتشان کند. آنها چهکارهاند؟ به راستی پدرم گفت که: «إذا عرفت الحق فاعمل ما شئت من خیر یقبل منک»(3)
3ـ 3ـ 7ـ 2ـ حسینبنخالد گوید: به امام رضا علیه السلام گفتم: مردم از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایتی نقل میکنند که حضرت فرمود: «إنَّ الله خلق آدم علی صورته» یعنی خداوند آدم را به شکل خودش آفرید. امام علیه السلام در جواب فرمود: «خدا آنها را بکشد، اوّل حدیث را حذف کردهاند. (اصل حدیث چنین است) روزی حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم از مقابل دو تن که به یکدیگر دشنام میدادند، عبور کردند. یکی از آن دو به دیگری میگفت: خدا چهرهی تو و چهرهی هر کس را که به تو شبیه است زشت گرداند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود: ای بندهی خدا این سخن را به برادرت مگو که خداوند آدم را به شکل او آفریده است.»(4)
اضافه میشود که احادیثی چون «النکاح سنّتی فمن رغب عن سنّتی فلیس منّی»(5) و «مدادالعلماء أفضل من دماء
1) تقطیع ممکن است به نیّت تبویب حدیث یا به دلیل نقل موضع حاجت حدیث و نیز به دلیل تدلیس وفریبکاری صورت پذیرد، شایعترین دلیل تقطیع حدیث، تبویب و طبقهبندی حدیث است که در احادیثشیعه و سنّی رخ داده و اگر با دقّت صورت پذیرد، اشکال چندانی ندارد. تفصیل بحث را نک: فصل پنجمهمین کتاب.
2) نقل از ابوریه، 98. سایر علل و اشکالات حدیث از نظر این دانشمند عبارتند از: 1. فساد اسناد، 2. نقلبه معنی. 3. جهل به اعراب حدیث. 4. تصحیف در حدیث و 5. نقل حدیث از کتب بدون سماع و قرائت ازمشایخ (همانجا).
3) صدوق، معانیالاخبار، 181 و نیز کلینی، 2/462 همین حدیث دربارهی سخن امام صادق علیه السلام با اندکیتغییر.
4) صدوق، 1/241.
5) غفّاری، 1360/247 به نقل از نسایی.
از مسائل پایهای در فقهالحدیث، موضوع نقد حدیث و نیز توجّه به حل تعارض در اخبار معارض است در این خصوص نیز راهکارها و دستورالعملهای مهمّی در روایات دیده میشود که اهم آنها به شرح زیر است:
مهمترین مبنا در احراز اصالت یک حدیث و نیز ترجیح حدیثی بر حدیث دیگر به ویژه در مقام حل تعارض ـ عرضهی حدیث بر قرآن است این مبنا را نخستینبار رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به مسلمانان تعلیم فرمود و بعدها امامان شیعه:بر ضرورت آن تأکید کردهاند.(3)
عبدالرّحمانبنابیعبدالله از امام صادق علیه السلام نقل میکند که آن حضرت فرمود: «إذا ورد علیکم حدیثان مختلفان فاعرضو هما علی کتاب الله، فما وافق کتاب الله فخذوه و ما خالف کتاب الله فردّوه.»(4)
قابل ذکر است که در خصوص عرضهی حدیث بر قرآن روایات متعدّدی وارد شده که کلینی آنها را در بابی تحت عنوان «الاخذ بالسنة و شواهد الکتاب»(5)
جمع کرده است. امّا این مبنا به رغم ارزشی که دارد، در عین حال از کاربرد محدودی برخوردار است. زیرا قرآن در بسیاری از موارد تنها کلیّت یک حدیث را تصدیق یا تکذیب کرده و از قضاوت دربارهی جزئیّات حدیث ساکت است. از این رو، لازم است در پیجویی اعتبار حدیث و نیز حلّ تعارض اخبار از ملاکهای دیگر استفاده شود که در آموزشهای امامان علیهم السلام به آن تصریح شده است.
مراد از سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سنّت قطعی است که همهی مسلمانان آن را به منزلهی یکی از مبانی دین پذیرفته و کارهای خود را بر اساس آن تنظیم میکنند.(6) و
1) صدوق من لایحضره الفقیه، 4/284.
2) نک: غفّاری، 247 و 248.
3) کلینی، 1/69؛ عیاشی، 1/19.
4) حرّ عاملی، وسائلالشیعه، 18/84.
5) کلینی، 1/69ـ71.
6) این سنّت همان مبنایی است که مؤمنان موظّفاند کارهای خود را بر اساس آن تنظیم کرده(الاحزاب،21)، به هنگام اختلاف آن را اساس داوری بین خود قرار دهند. (النساء، 59) و در پذیرش احکامآن نارضایتی از خود بروز ندهند. (النساء، 65) که اطاعت از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مساوی با اطاعت از خداونداست. (النساء، 80).
یا لااقل روایتی است که اعتبار آن از جهت صدور مورد قبول فقهاء و محدّثان قرار گرفته، به طوری که بتواند با برخورداری از مرجّحات در مقابل حدیث مخالف خود، مورد انتخاب قرار گیرد. در روایات اهل بیت علیهم السلام بر مرجعیّت چنین سنّتی تأکید شده و از آن به عنوان ملاکی در نقد حدیث سخن به میان آمده است. از جمله عبداللهبنابییعفور گوید: سألت أبا عبدالله علیه السلام عن اختلاف الحدیث یرویه من نثق به و منهم من لانثق به قال: «إذا ورد علیکم حدیث فوجدتم له شاهدآ من کتاب الله أو من قول رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و الّا فالّذی جاءکم به أولی»(1)
در این حدیث سخن دربارهی اختلاف حدیث و نیز اختلاف وضعیّت راویان از جهت توثیق و تضعیف است. به نظر میرسد که امام علیه السلام روایت راوی موثّق را بر روایت راوی غیر موثّق قابل ترجیح بداند، امّا امام علیه السلام ذهن را متوجّه تطابق متن حدیث بر کتاب و سنّت کرده و روایتی را قابل پذیرش میداند که به کتاب خدا و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نزدیکتر باشد، زیرا نمیتوان به صرف ضعف راوی، متن حدیث را نامعتبر اعلام نمود. نکتهی دیگر در حدیث فوق آن که سخن امام صادق علیه السلام به صورت جملهای شرطی بیان شده، امّا جزای شرط محذوف است. این محذوف به تعبیر علّامه مجلسی «فاقبلوه» است. ضمنآ به گفتهی این دانشمند جملهی «فالّذی جاءکم به أولی» نیز نوعی ردّ حدیث است.(2) آنهم وقتی که متن حدیث با کتاب و
سنّت در تضاد باشد.
کلام و سیرهی امامان اهل بیت علیهم السلام به عنوان سوّمین ملاک نقد حدیث و نیز ملاک گزینش حدیث در اخبار متعارض است. دلیل این موضوع حجّیّتی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به بیان و فعل اهل بیت خود داده.(3) و تمسّک به آنان را لازمهی
هدایت اعلام میکند.(4) امّا باید دانست که سیرهی اهل بیت علیهم السلام چیزی جدا از سنّت
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نیست. زیرا در شرایطی که خداوند در آیهی «اولوالامر» دستور به اطاعت از خدا، رسول و اولوالامر را داده است، در همان حال رد منازعه را تنها بر خدا و رسول او توصیه کرده است.(5) امامان شیعه نیز با تأکید بر این که اساس دین
همان کتاب و سنّت است.(6) هرگز مدّعی بیان حکمی خارج از کتاب و سنّت
نبودهاند. در حدیثی سماعةبنمهران از امام کاظم علیه السلام سؤال میکند که آیا همهی مسائل در کتاب و سنّت آمده است یا شما نیز جدا از این دو مطالبی بیان میکنید. امام در پاسخ فرمود: «بل کل شیء فی کتاب الله و سنّة نبیّه»(7)
آنچه در این بحث حائز اهمیّت است آن که پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به تدریج تحریفهایی در سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پدید آمد، استفاده از رأی و قیاس در مقام افتاء و نیز تفسیر قرآن، موجب پیدایش نظریاتی در شؤون مختلف دین گشت که بسیاری از آنها در تقابل با سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم قرار داشت. در عین آن که بسیاری از مردم نیز از حقیقت ماجرا غافل و ناآگاه بودند. مسائلی چون کیفیّت وضو، نسبت «بسمالله...» به سورههای قرآن، نحوهی قرائت «بسمالله...»، کم و کیف قرائت قرآن در نماز، اذکار نماز در سلام و تشهّد و نیز بسیاری از مسائل حج، زکات و... از جمله مواردی است که در آن بین مسلمانان اختلاف نظر به وجود آمد، به طوری که هنوز ردّ پای اختلافات در کتب فقهی و حدیثی به چشم میخورد. در چنین شرایطی فرصتی تاریخی برای صادقین علیهما السلام به وجود آمد که به احیاء سنّت نبوی بپردازند و ناقل و مبیّن آن شوند. امام صادق علیه السلام در حدیثی میفرماید: «شیعیان قبل از ابوجعفر باقر علیه السلام در شرایطی زندگی میکردند که آگاه به مناسک حج خود و امور حلال و حرام نبودند تا آن که ابوجعفر ظاهر شد و ابواب مسائل را بر روی آنان گشود و مناسک حج و حلال و حرام را برای آنان بیان نمود به طوری که همهی مردم محتاج شیعیان شدند پس از آن که شیعیان محتاج آنان بودند.»(1)
این شرحی از وضعیّت شیعیان تا قبل از امام باقر علیه السلام بود؛ امّا نسبت به اهل سنّت باید گفت که آنها به مراتب در اختلافات بیشتری در حوزهی مسائل دینی و مذهبی قرار داشتند و اوج این اختلافات در کوفه و بصرهـ یعنی عراقـ بود. به طوری که در سال 148 منصور عبّاسی در ملاقات با مالکبنانس گفت: «انّ الناس قد اختلفوا فی العراق فضع للنّاس کتابآ نجمعهم علیه.»(2) و مالکبنانس در پاسخ به
تقاضای خلیفه کتاب «الموطّأ» را تألیف کرد. امّا این کتاب در عمل نتوانست نسخه وحدتبخش بین عامه گردد. زیرا قبل از هر کس دیگر، مالک خود به تجدید نظرهای مکرر در این کتاب دست زد.(3) که این حکایت از بیاعتمادی او به
مندرجات همین کتاب بود، و دیگر آن که با گذشت زمان، اختلافات فقهی موجب پیدایش مذاهب متعدّد در اهل سنّت شد که چهار مذهب آن معروفیت ویژه یافت. در مقابل، در همین دوران امام باقر و امام صادق علیهما السلام روایت درستی از سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را در اختیار مردم گذاشتند و نه تنها ملجأ شیعیان بلکه مرجع علمی بزرگان اهل سنّت شدند.(4) در مناظرات مذهبی بین صادقین علیهما السلام و بزرگان مذهبی آن
دوره، همهجا بر کتاب و سنّت تأکید میشد.(5) سیرهی اهل بیت علیهم السلام هویت تازهای
یافت و در دوران اختلاف و تضارب آراء مذهبی و کلامی، ملاک تشخیص حق از باطل گشت. به طوری که احادیثی که در مقابل این سیره قرار داشتـ لااقل برای شیعیان ـ غیر معتبر بوده و کنار گذاشته میشد مگر آن که صدور آن حدیث دلیلی داشته باشد. نصر خثعمی گوید: از ابوعبدالله صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: «آن که دریافته است که ما جز حق نمیگوییم، او به روایاتی که مطمئن است از ناحیهی ما باشد اکتفا ورزد، امّا اگر برخلاف آنچه میداند روایتی از ما دریافت کرد بداند که به جهت دفاع از او صادر شده است.»(1)
مرحوم کلینی در مقدّمهی «الکافی» یکی از ملاکهای انتخاب حدیث را تقابل آن حدیث با اجماع عامه اعلام میکند و این ملاک را منسوب به اهلبیت علیهم السلام میداند که فرمودهاند: «ذروا ما وافق القوم فانّ الرشد خلافهم»(2)، امّا
برای آشنایی بیشتر با این ملاک به ویژه در حل روایات اختلافی به ذکر دو نمونه از احادیث صادقین علیهما السلام یا سیرهی عملی آنان اشاره میشود:
3ـ 3ـ 8 ـ 3ـ 1ـ بکیربناعین از امام باقر علیه السلام روایت کرد که او فرمود: «آیا کیفیّت وضوی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را برای شما تعریف بنمایم؟ آنگاه با دست راست خود مشتی آب برگرفت و صورت خود را با آن شست، سپس با دست چپ مشتی آب برگرفت و با آن دست راست خود را شست، پس از آن با دست راست مشتی آب برگرفته و دست چپ خود را شست و آنگاه از تری باقیمانده دستها، سر و دو پای خود را مسح کشید.»(3)
3ـ 3ـ 8 ـ 3ـ 2ـ معاویةبنعمار گوید: به امام صادق علیه السلام گفتم: به هنگام نماز «بسمالله الرّحمانالرّحیم» را در فاتحةالکتاب بخوانم؟ حضرت فرمود: «آری.» باز پرسید به هنگام قرائت سوره نیز «بسماللهالرّحمانالرّحیم» را قرائت کنم؟ حضرت فرمود: «آری.»(4) در حدیث دیگری در همین زمینه امام باقر علیه السلام نماز کسی را که
«بسمالله...» را در قرائت سوره ترک کند قابل اعاده میداند.(5) و از آنجا که امر در
اصل خواندن «بسمالله...» یا کیفیّت ادای آنـ از جهت جهر یا اخفاتـ بر بسیاری از مردم مشتبه شده بود امام صادق علیه السلام رسمآ به جهر «بسم الله...» در تمام نمازها اقدام نمود به طوری که صفوان جمّال گوید: مدّتی پشت سر امام صادق علیه السلام نماز گزاردم. آن حضرت در نمازهایی که حمد و سورهی آن آشکار نبودـ یعنی ظهر و عصرـ نیز «بسماللهالرّحمانالرّحیم» را بلند قرائت میفرمود.(6)
در خاتمه گفتنی است که در نقد حدیث و نیز حل تعارض اخبار دستورالعملهای دیگری نیز از صادقین
علیهما السلام رسیده که برای خودداری از اطالهی بحث از ذکر آنها خودداری میکنیم و خوانندگان را به منابع علمی ارجاع میدهیم.(1)
1) از جمله ر.ک: کلینی، 1/62ـ 68؛ مجلسی، 2/219؛ معارف، پژوهشی در تاریخ حدیث شیعه، 280.
کاوشی دوباره در ضوابط فهم سنّت و حدیث(1)
مسلمان موظّف به تبعیّت از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و تأسّی به آن بزرگوار است. خدای تبارک و تعالی میفرماید: (فانتهوا)(2)
و نیز میفرماید: (لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة)(3)
در صورتی که یک مسلمان بر احادیث رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دست یابد و تصمیم بگیرد که بر مبنای آن خدا را مورد عبادت قرار دهد، گریزی جز درک مفاد روایات قبل از عمل به آنها نخواهد داشت. لذا باید ضابطههای فهم درست حدیث را در نظر گرفت.
آنگاه که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به ایراد بیاناتی مبادرت میکرد و یا شخصآ به انجام کاری میپرداخت، آن سخن و کار از قصد مشخّصی برخوردار بود. به طوری که بین الفاظ روایات و منظور و مقصود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تباین خاصّی در کار نبود و لذا منظور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به درستی قابل درک بود. امّا اگر در مواردی مقصود حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم یا آیهای از قرآن درک نمیشد، چه بسا با نزول وحی تبیین درستی از حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم یا آن آیه در اختیار مسلمانان قرار میگرفت و یا آن بزرگوار به توضیح آیه و مقصود حدیث مبادرت میورزید. به عنوان مثال چون آیهی: (و کلوا واشربوا حتّی یتبیّن لکم الخیط الابیض من الخیط الاسود من الفجر)(4)
نازل گردید، عُدیّبنحاتم دو ریسمان سفید و سیاه انتخاب کرد. به این منظور که در دل شب آنها را از یکدیگر تمیز دهد. امّا چون چیزی دستگیر او نشد و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را از کار خود باخبر ساخت، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود که مراد از دو ریسمان، بندهای شب و روز است و به این ترتیب مراد از نصّ قرآن را برای صحابه توضیح داد.(5)
1) کتاب ضوابط مهمّه لحسن فهم السنة اثری مختصر و در عین حال ارزشمند متعلّق به ابوانس اندلسیاست که اینجانب در تشرّف خود به مدینه منوّره در سال 1380 آن را در «المکتبة النبوی» مشاهده و در ایّاماقامت محدود خود در مدینه ترجمه کردم. در این کتاب مؤلّف به بیان هشت ضابطه در فهم بهتر سنن وروایات نبوی پرداخته و جایگاه هر کدام را در فهم حدیث روشن کرده است. نظرات ابوانس در کمال ایجازو اختصار بیان شده و در پارهای از موارد اطّلاعات آن نیاز به تکمیل و احیانآ نقد و بررسی دارد. در این فصلترجمهی آزادی از کتاب توأم با نقد و بررسی مطالب ارائه میگردد.
2) الحشر، 7.
3) الاحزاب، 21.
4) البقره، 187.
5) در این خصوص روایات متعدّدی وجود دارد که حکایت از فهم نادرست عُدیّبنحاتم از تعابیر «خیطاسود» و «خیط أبیض» و توضیح رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای او دارد. نک: سیوطی، الدّر المنثور، 1/480ـ 481؛ابنکثیر، 1/228.
امّا فهم سنّت و حدیث به نوبه خود را در گرو ضوابطی است که اهمّ آن به قرار
زیر است:
سنّت نبوی اصل دوم در تشریع اسلامی است. سنّت شارح و مبیّن کتاب خدای تعالی است. قطعآ بین کتاب خدا به عنوان مجمل(1) و سنّت به عنوان مفسّر
آن تعارضی وجود ندارد. لذا هرگونه تعارض ـ به فرض وجودـ یا به دلیل ضعف و عدم صحّت حدیث و یا به جهت فهم نادرست از حدیث خواهد بود. یکی از اقسام حدیث ضعیف حدیث مضطرب است.(2) اضطراب از عوامل ضعف و بروز اختلاف
روایات است. در صورتی که در سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اختلافی وجود ندارد، همانگونه که قرآن فاقد اختلاف است. خداوند میفرماید: (افلا یتدبّرون القرآن و لو کان من عند غیر الله لوجدوا فیه اختلافآ کثیرآ)(3) نتیجه آنکه سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نه
با قرآن تعارض دارد و نه در اجزای این سنّت تعارضی قابل قبول است. و به هر جهت قرآن عامل مهمّی جهت کشف اختلاف و تعارض احادیث و یا فهم درست روایات است.
از بارزترین نمونهها که نشاندهندهی عدم تعارض سنّت صحیح با قرآن بوده و نیز روشن میسازد آنچه معارض جلوه میکند حدیث ضعیف یا موضوع است، حدیث افسانهی غرانیق است. گفته شده چون رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آیات (أفرایتم اللّات و العزّی و مناة الثالثة الاخری)(4) را تلاوت کرد، به دنبال آن جملات «تلک الغرانیق
العلی و انّ شفاعتهنّ لترجی» را بر زبان جاری ساخت. امّا خداوند از چنین نسبتی در نزول عبارات فوق منزّه است. نیز محال است که این داستان به ثبوت رسد چرا که با صدر و ذیل همین آیات در سورهی نجم در تعارض است. ضمنآ آیا معقول است که پیشوای توحید پس از ابراهیم خلیل علیه السلام ، چنین سخنی را در مدح بتها و معبودهای مشرکین به زبان آورد؟ آری حدیث یادشده به طور قطع باطل و جعلی است و همانگونه که محمّدبناسحاق خزیمه یادآور شده از جعلیات زنادقه است. در رد این حدیث آثار چندی نیز تألیف شده است از جمله محمّد ناصرالدّین البانی در کتاب «نصب المجانیق لنسف قصّة الغرانیق» طرق و اسناد حدیث را مورد بررسی قرار داده و جعلیبودن آن را ثابت کرده است. شیخ محمّد صادق در کتاب «محمّد رسول الله» بحثی مستوفی تحت عنوان «قصّة الغرانیق اکذوبة بلهاء مزندقه» آورده و شیخ حسن عبدالحمید کتابی موسوم به «دلائل
1) آیات قرآن از جهت اجمال و تفصیل بر دو بخش است، بخشی از آیات قرآن مجمل بوده که در تبیین آناز آیات دیگر و یا روایات استفاده میشود. نک به: معارف، مباحثی در تاریخ و علوم قرآنی،:317 سخنیدر طبیعت اجمالی قرآن.
2) حدیث مضطرب حدیثی است که از طرق گوناگونی روایت شده که بعضآ با یکدیگر مخالفت دارند. بهطوری که امکان ترجیح وجهی بر وجه دیگر وجود ندارد. اعم از آنکه راوی یکی باشد یا متعدّد. (عجاجخطیب، اصول الحدیث، علومه و مصطلحه، 344)
3) النساء، 82.
4) النجم، 19 و 20.
التحقیق لابطال قصّة الغرانیق روایةً و درایةً» بالغ بر 251 صفحه تألیف کرده است.(1)
مثال دیگر از احادیث واهی مخالف با قرآن حدیث «شاوروهنّ و خالفوهنّ» است که حافظ سخاوی دربارهی آن نوشته است: «باطل لا اصل له»(2)
این حدیث مخالف سخن خداوند است که میفرماید: (فان أرادا فصالا عن تراض منهما و تشاور فلا جناح علیهما)(3) در این آیه فصال به معنی رضاع و
شیرخوارگی است و مفاد آیه به صراحت به مشورت مرد با همسرش در خصوص رضاع صحّه میگذارد. در صورتی که حدیث «شاورهنّ و خالفوهنّ» به بیتوجّهی انسان به رأی و نظر زن پس از مشورت با اوـ آنهم به طور مطلقـ صراحت دارد و این تعارض موجب رد حدیث است.
نکتهی دیگر آن که در صورتی که در تفسیر یک حدیث بین دانشمندان اختلاف نظر حاصل شود تفسیر ارجح و فهم اولی، تفسیر و فهمی از حدیث است که کتاب خدا آن را تأیید کند.
جمع احادیث وارده در یک موضوع در کنار یکدیگر(4)
از امور مهم در فهم حدیث جمعکردن روایات وارده در یک موضوع است در این خصوص بزرگان سخنانی دارند از جمله:
ـ یحییبنمعین: «اگر نتوانیم حدیث را از سیوجه به دست آوریم آن را نمیتوانیم درک کنیم.»(5)
ـ احمدبنحنبل: «اگر طرق گوناگون حدیث را به دست نیاوری، آن را درست نخواهی فهمید. حدیث برخی، برخی دیگرش را تفسیر میکند.»(6)
ـ ابراهیمبنسعید جوهری: «اگر نتوانم حدیثی را از صد طریق به دست آورم خود را در مورد آن یتیم خواهم
1) این مطلب در تحقیقات شیعیان نیز مورد نقد جدی واقع شده است از جمله نک به: تفاسیرمجمعالبیان، المیزان ذیل آیات 19 الی 21 النجم، آیهی 52 سورهی الحج و نیز تاریخ قرآن دکتر رامیار،:148 افسانهی غرانیق، التمهید، آیةالله معرفت 1/:59 اسطورة الغرانیق.
2) همو، مختصر المقاصد الحسنه، 123.
3) البقره، 233.
4) این مطلب در فقهالحدیث عبارت از توجّه به خانوادهی حدیث است. خانوادهی حدیث در درجهینخست کلیّهی روایاتی است که در همان موضوع حدیث وارد شده و معمولا در یک یا چند باب نزدیک به هم قرار دارند و در درجهی بعد کلیّهی روایاتی است که از جهتی با حدیث اصلی در ارتباط بوده وتوضیحی بر اصل یا اجزای حدیث در بردارند. تفصیل بحث را نک: فصل نهم همین کتاب.
5) نقل از الجامع لاخلاق الراوی و السامع، 1/127.
6) همانجا.
شمرد.»(1)
طبق سخنان فوق، از امور لازم در فهم درست حدیث، جمع همهی احادیث وارده در یک موضوع است. در این جمع، روایات متشابه به محکمات، روایات مطلق به روایات مقیّد ارجاع داده میشود، چنانکه حدیث عام به حدیث خاص تخصیص خورده و در نتیجه معنای واضحی از مجموع روایات به دست میآید و نیز در شرایطی که سنّت خود مبیّن قرآن بوده، مجملات آن را روشن، مطلقات آن را تقیید و عمومات آن را تخصیص میزند، این روابط به طریق اولی در اجزاء سنّت نیز وجود داشته و باید مدّنظر قرار گیرد. لذا در صورتی که نتوان احادیث وارده در یک موضوع را در یک جا گردآوری کرد، این امر به انحراف در فهم صحیح آن موضوع منجر خواهد شد. در این شرایط گاه انسان به حدیث صحیحی که در موضوع خاصّی وارد شده استدلال میکند، در صورتی که سایر احادیث وارده در آن موضوع در اختیار وی نیست که همین مطلب جهت فهم ناقص او از حدیث مزبور کفایت میکند. در این خصوص مثالهای زیر یادکردنی است:
4ـ 2ـ 1ـ بخاری در حدیثی از ابوامامه باهلی آورده است که وی روزی چشمش به آلاتی از وسایل کشاورزی افتاد و در همانحال گفت: سمعت النّبی 6یقول: «لایدخل هذا بیت قوم إلّا أدخله الذّل»(2) ظاهر حدیث نشاندهندهی
کراهت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نسبت به در اختیارداشتن آلات و ابزار کشاورزی و احیانآ عمل زراعت است. در صورتی که مطابق روایات دیگر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم زراعت را مورد تشویق قرار داده و از جمله میفرماید: «ما من مسلم یغرس غرسا أو یزرع زرعآ فیاکل منه طیر أو انسان أو بهیمة الّا کان به صدقة»(3) و در حدیث دیگر از آن حضرت
وارد شده است که: «ان قامت علی أحدکم القیامة و فی یده فسیلة فلیغرسها»(4) بخاری به
عنوان فقهالحدیث روایت ابوامامه عنوان باب حدیث را «ما یحذر من عواقب الاشتغال بالة الزرع أو مجاوزة الحدّ الّذی أمر به» قرار داده که نوعی تعریض به کسانی است که در اثر اشتغال به زراعت از حدود (الاهی) و مسائل دیگر غافل میشوند و ابنحجر عسقلانی در توضیح عنوان باب نوشته است: بخاری در ترجمهی باب دو مطلب را در جمع حدیث ابوامامه و روایات فضیلت زراعت متذکّر شده است، اوّل آنکه اخبار ذامه، بر نتیجه و عاقبت
1) نقل از خطیب بغدادی، 6/94؛ ذهبی، 12/150.
2) همو، کتاب المزرعه، 3/418. یعنی این آلات و اسباب وارد خانهای نمیشود جز آنکه خواری و ذلّترا به آن خانه وارد میسازد.
3) همو، کتاب الأدب، باب 549. یعنی: مسلمان بذر و درختی نمیکارد یا زراعتی کشت نمیکندـ که از آنپرنده، انسان یا چهارپایی منتفع شودـ، جز آن که این کار صدقهای برای او منظور شود. ضمنآ در برخی ازچاپهای صحیح بخاری حدیث یادشده به صورت زیر دیده میشود که: «عن أنسبنمالک عنالنّبی 6قال: ما من مسلم غرس غرسآ فاکل منه انسان أو دابة الّا کان له صدقه» (صحیح بخاری بهتصحیح قاسم شماعی، 8/328 باب 549.
4) ابنحنبل،3/ 183. یعنی: اگر قیامت برای یکی از شما حادث شد و نهالی به دست دارد، آن را بکارد.
کار زراعت حمل شود و دیگر آنکه این اخبار دربارهی کسانی است که از حدودی تجاوز کنند. و از جمله دلایل مطلب اخیر حدیثی از ابنعمر است که نشان میدهد در صورتی که اشتغال به امر زراعت و کارهایی از این دست انسان را از ادای فرائض دیگر به ویژه جهاد باز دارد، سرنوشتی جز ذلّت و انحراف از دین در انتظار انسان نخواهد بود و آن حدیث چنین است: عن ابنعمر قال: سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قال: «إذا تبایعتم بالعینة و اخذتم اذناب البقر و رضیتم بالزرع و ترکتم الجهاد سلّط الله علیکم ذلّا لاینزعه حتّی ترجعوا إلی دینکم.»(1)
گفته شد که در خصوص نصوص قرآن و سنّت صحیح اصل اوّل عدم تعارض آنهاست. زیرا خداوند میفرماید: (أفلا یتدبّرون القرآن و لو کان من عند غیر الله لوجدوا فیه اختلافآ کثیرآ)(2) لذا در صورتی که در قرآن یا سنّت مواردی از تعارض
مشاهده گردد، این تعارض نسبت به درک ناقص ما از کتاب و سنّت خواهد بود، نه آنکه در نصوص شرعی تعارضی موجود باشد. با توجّه به این امر دانشمندان، متعهّد به رفع تعارض در نصوصی شدهاند که در آنها نوعی تعارض وجود دارد. بدون آنکه به تکلّف خاصّی نیز گرفتار شوند.(3) از جمله روایاتی که در بادی امر
معارض جلوه میکند احادیث نهی از استقبال قبله به هنگام بول و غائط است که در مقابل آن احادیثی وجود دارد که این کار را مباح میشمارد. امّا علما تعارض این روایات را به طرقی حل کردهاند. از جمله آنکه گفتهاند: «ان النهی یحمل علی الخلاء و الاباحة تحمل علی البنیان»(4)
1) سجستانی، 3/274، باب فی النهی عن العینه و نیز ابنحنبل، 2/84. یعنی: آنگاه که محصولات راپیشفروش کردید، پشت گاو را گرفتید (جهت شخم زدن زمین) و به کشت و زرع راضی شده و جهاد راترک کردید، خداوند خواری و ذلّتی نصیب شما کند که از وجود شما رخت نبندد تا آنکه به دین خود بازگردید.
2) النساء، 82.
3) شیخ طوسی در مقدّمهی کتاب الاستبصار به طور مفصّل ضرورت جمع بین احادیث اختلافی را متذکّرشده و مینویسد: «... و ان ابتدأ فی کلّ باب بایراد ما اعتمده من الفتوی و الاحادیث فیه ثمّ اعقب بما یخالفهامن الأخبار و ابیّن وجه الجمع بینهما علی وجه لا اسقط منها ما أمکن فیه...» (همو،1/3ـ 5) شیخ به طورعملی در سراسر کتاب استبصار به جمع و تأویل روایات اختلافی اقدام کرده و کتاب او نمونهی روشنی ازکتب جمع بین اخبار است. در اهل سنّت نیز محدّثان این مذهب کتب چندی در جمع روایات اختلافیتألیف کردهاند که اهمّ آنها به قرار زیر است: 1ـ اختلاف الحدیث از محمّدبنادریس شافعی (203 م).2ـ تأویل مختلف الحدیث از ابنقتیبه دینوری (276 م). 3ـ مشکل الحدیث و بیانه ازمحمّدبنحسنبنفورک (406 م). 4ـ مختلف الحدیث بین الفقهاء و المحدّثین از نافذ حسینبنعماد. 5ـاسنیالمطالب فی أحادیث المختلفة المراتب از ابوعبدالله محمّدبندرویش.
4) دینوری، 90؛ شوکانی، 1/98. اصل مطلب در بین فقها و محدّثان اهل سنّت اختلافی است و شوکانیدر نیل الاوطار اختلاف بزرگان اهل سنّت را ذکر کرده است. (همو، 1/103) و ابن قتیبه در تأویل مختلفالحدیث ابتدا به ذکر حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پرداخته که: «لاتستقبلوا القبلة بغائط و لابول» و سپسحدیث دومی نقل میکند که: «ذکر لرسول الله انّ قومآ یکرهون ان یستقبلوا القبلة بغائط و لا بول فأمر النّبیبخلائه فاستقبل به القبله» آنگاه در مقام جمع دو حدیث مینویسد: گرچه حدیث دوم جواز نسخ دارد، زیرادر حوزهی امر و نهی است امّا به عقیدهی ما از مصادیق ناسخ و منسوخ نیست. چون برای هر یک از دوحدیث میتوان وجهی در نظر گرفت به این صورت که در صحراها و مکانهای باز استقبال از قبلهـ بههنگام بول و غائطـ جایز نیست امّا نسبت به خانهها و مکانهای پوشیده اشکالی ندارد.(همو، 149) امّامطابق روایات شیعه که از ناحیهی امامان علیهم السلام بیان شده و در برخی امامان موضوع را از قول رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل کردهاند، همهجا نهی از اقبال و یا ادبار نسبت به قبله به هنگام بول و غائط به چشممیخورد. این روایات را نک: حر عاملی، 1/212 الی 214 باب عدم جواز استقبال القبله و استدبارها عندالتخلی و... .
نسخ در حوزهی روایات واقع شده است(1) و لذا شناخت ناسخ و منسوخ
روایات امری ضروری است و عمل کردن به روایات بدون توجّه به پدیدهی نسخ قرار گرفتن در مسیری است که چه بسا از نظر شرعی تکلیفی در برابر آن وجود ندارد. زیرا ما نسبت به منسوخات فاقد تکلیف میباشیم. به عبارت دیگر نسخ از جمله علل و عوارض حدیث است که نباید از آن غافل شد. سیوطی میگوید:
و النسخ قد ادرجه فی العلل الترمذی و خصّه بالعمل(2)
در این موضوعـ یعنی قائل به نسخ حدیث شدنـ تعجیل پسندیده نیست و نمیتوان جز با ادله و شواهد کافی حدیثی را منسوخ شمرد. لذا دانشمندان در این خصوص تحقیقاتی انجام داده و کتبی تألیف کردهاند که از جمله میتوان به کتابهای «اتحاف ذویالرسوخ» از جعبری،(3) «الناسخ و المنسوخ» ابنجوزی(4) و
«الاعتبار فی الناسخ و المنسوخ من الأخبار» از ابوبکر محمّدبنموسی حازمی اشاره کرد.(5)
شناخت اسباب ورود حدیث در فهم مراد روایات تأثیر دارد. به تعبیر دیگر از عوامل شناخت سنّت نبویـ به شکل صحیحـ توجّه به اسباب و مناسباتی است که حدیث یا سنّت به جهت آن وارد شده است. این اسباب یا در نصّ روایات موجود است، یا از واقعیّاتی که سیاق حدیث بر آن شهادت میدهد قابل ملاحظه است و یا از مجموعه قرائنی که در اطراف حدیث وجود دارد به دست میآید.
1) علم ناسخ و منسوخ عبارت از علمی است که در آن از احادیث معارضی بحث میشود که امکان جمعبین آنهاوجود ندارد و به ناچار بین اینگونه روایات نسبت نسخ برقرار میشود، در صورتی که در علممختلف الحدیث امکان جمع بین روایات اختلاف وجود دارد. (عجاج خطیب، اصول الحدیث، علومه ومصطلحه، 283 و 288؛ معارف، تاریخ عمومی حدیث 190 و 191) نسخ در حدیث نبوی قابل تصوّراست. امّا نسبت به روایات شیعه موضوعیّتی ندارد، امّا نسبت به احادیث نبوی زمانی میتوان قائل بهرابطهی نسخ بین دو حدیث شد که با فرض صحّت سند هر دو حدیث دو شرط زیر برقرار باشد: 1ـ تضاددو حدیث در حدّی باشد که جمع آنها ممکن نباشد. 2ـ ثابت شود که یکی از دو حدیث (منسوخ) از جهتصدور مقدّم بر دیگری (ناسخ) است. (عجاج خطیب، همانجا، 288)
2) همو، الفیه، 22.
3) نام اصلی کتاب و مؤلّف آن عبارت است از: «رسوخ الاحبار فی منسوخ الأخبار» از ابواسحاقبرهانالدّین عمر جعبری (732 م).
4) نام کامل این کتاب عبارت است از: «اخبار اهل الرسوخ فی الفقه و الحدیث بمقدار المنسوخ منالحدیث».
5) از کتابهای قدیمی این حوزه که بر جای مانده است میتوان از کتاب ناسخالحدیث و منسوخه متعلّقبه بکربناحمدبنهانی الاثرم یاد نمود.
به عقیدهی صاحبنظران فهم سلیم از روایت جز با شناخت مناسباتی که ورود آنها را نشان داده و در واقع به منزلهی بیانی بر احادیث است به دست نمیآید. این شناخت موجب میشود که انسان در فهم حدیث دچار گمانهزنی نشود و بر مطلبی خلاف مراد روایات دست نیابد در این خصوص مثالهای زیر قابل توجّه است:
برخی از جاهلان حدیث یادشده را مفرّی بر اجرای احکام شریعتـ به ویژه در زمینههای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی ـ یافتهاند و تصوّر میکنند که زمینههای مذکور از شؤون دنیوی بوده و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم حکم آنها را به مردم واگذار کرده است. امّا آیا مقصود حدیث شریف چنین چیزی است؟ قطعآ خیر. زیرا نصوص فراوانی در کتاب و سنّت وجود دارد که در خصوص شؤون معاملاتـ از خرید و فروش و شرکت و رهن و اجاره و قرضـ وارد شده است.
طولانیترین آیهی قرآن، آیهی دیْن است که دربارهی نگارش دیون، شهادتخواهی در بارهی آن و اموری از این دست نازل شده است. پس مقصود حدیث: «أنتم أعلم بامور دنیاکم»، چیست؟ توجّه به سبب صدور حدیث گویای مراد حدیث خواهد بود.(1)
برخی از این حدیث فهم نادرست به هم زده و لذا مرتکب بدعتهایی در دین شدهاند. در عین حال تصوّر میکنند که با این کار به درگاه خداوند تقرّب پیدا میکنند. آنان ادّعا میکنند که بدعتها خود از سنن حسنهای است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم انجام آن را توصیه کرده است. امّا توجّه به سبب صدور حدیث گویای واقعیّت دیگری است. مسلم از جریربنعبدالله نقل میکند که: روزی گروهی از مردم فقیر و پشمینهپوش به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمدند. آن حضرت با مشاهدهی وضع رقّتبار آنها به مردم توصیه فرمود تا به کمک آنها بشتابند. امّا مردم در این خصوص تعلّل و سستی نمودند. به طوری که چهرهی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از ناراحتی تغییر نمود و در این حال یکی از انصار که متوجّهی ناراحتی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گردید، همیانی از سکّه را آورد و به دنبال او سایر اصحاب یکی پس از دیگری چیزهایی تقدیم کردند تا آن که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مسرور شده و فرمود: «من سنّ فی الاسلام سنّة حسنةً فعمل بها بعده کتب له مثل اجر من عمل بها و لا ینقص من أجورهم شیء و من سنّ فی الاسلام سنة سیئة فعمل بها بعده کتب له مثل وزر من حمل بها و لا ینقص من اوزارهم شیء.»(2)
1) اصل این حدیث که گویای سبب صدور آن است را مسلم به این شکل آورده است... عن أنس أنّالنّبی 6مرّ بقوم یلقّحون فقال: «لو لم تفعلوا لصلح قال فخرج شیصآ فمرّ بهم فقال: ما لنخلکم؟ قالوا: قلتکذا و کذا قال: أنتم أعلم بامور دنیاکم» (همو، 4/1836) اهل سنّت با تکیه بر اینگونه روایات حتّی سهو واشتباه را به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در امور دنیوی نسبت دادهاند (ابوریه، 23 به نقل از قاضی عیاض) در صورتیکه شیعه دایرهی عصمت را در مورد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امامان وسیعتر دانسته و در تمامی امور دینی و دنیویآن ثابت میداند.
2) مسلم، 4/2059 و نیز همان کتاب، 2/705 با تغییر اندک.
از سبب صدور یادشده میتوان نتیجه گرفت که حمل حدیث بر امور بدعتانگیز مقصود رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم نبوده است. لذا توجّه به سبب صدور حدیث خود دلیل بر بطلان استدلال کسی است که به کارهای بدعتانگیز روی میآورد.(1)
در خصوص سبب ورود روایات ابنحمزه دمشقی دارای کتابی به نام «البیان و التعریف فی اسباب ورود الحدیث الشریف» است که جامعترین کتاب در موضوع خود میباشد.(2)
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در مقام نطق و سخن افصح مردم بود. وی با صحابه به زبان عربی روشنـ که برای آنها زبانی شناخته شده بودـ سخن میگفت. آنان نیز عرب اصیل بوده و لذا فهم کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برایشان دشوار نبود. امّا با گذشت زمان و اختلاط مردمـ از عرب و عجمـ با یکدیگر زبان بسیاری از اعراب به ضعف گرایید. به ویژه آن که اصطلاحات بیگانه با زبان آنان درآمیخت و بدینوسیله از تلفّظ فصحیح زبان عربی دور شدند. همین امر موجب گردید که بسیاری از مردم در فهم بسیاری از احادیث نبوی دچار صعوبت و سختی شدند، چرا که معانی بسیاری از کلمات را به درستی نمیشناختند.
در این شرایط برخی از علمای لغت و حدیث نوع خاصّی از تصنیف را در فن غریبالحدیث پایهگذاری کردند و کتبی در باب غریبالحدیث تألیف نمودند که به شرح کلمات دشوار اختصاص یافت.
لذا اگر کسی جویای فهم درست باشد برای او گریزی از مراجعه به کتب غریبالحدیث نخواهد بود. از مهمترین این کتب میتوان از کتب «غریبالحدیث» هروی، «غریبالصحیحین» حمیدی و «النهایة فی غریبالحدیث» ابناثیرـ که جامعترین کتب در این فن استـ نام برد.(3)
این ضابطه از اهم ضوابط در فهم سنّت است. در پرتو این ضابطه تمسّک مسلمانان به سنّت تمسّکی مطابق با تمسّک پیشینیان و سالم از زیاده و نقصان خواهد بود. به توضیح دیگر نخستین چیزی که به عنوان شرح احادیث نبوی اولویت دارد، همان احادیث نبوی است و به دنبال آن آثار سلف صحابه قابل توجّه است. صحابه
1) به نظر میرسد که توضیح نویسنده در سوء استفاده از حدیث من سنّ سنةً حسنة، توضیحی غیرضروری است. چون در ادامهی حدیث بحث از «من سنّ سنةً سیئةً» شده که این مورد معادل بدعتگزاریاست.
2) از قدیمیترین کتابهای این موضوع، کتاب ابویعلی محمّدبن حسین مشهور به فرّاء حنبلی است کههمراه با کتابی در همین موضوع از سیوطی با نام اللمع فی اسباب الحدیث به طبع رسیده است. (عجاجخطیب، اصول الحدیث، علومه و مصطلحه، 290 متن و هامش)
3) جهت اطّلاع بیشتر در مورد دانش غریبالحدیث و سیر تحوّل کتابهای آن بنگرید به عجاج خطیب،280 الی 281 و نیز معارف، تاریخ عمومی حدیث، 188.
شاهد نزول قرآن بوده و سنّت و سیرهی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را شخصآ ملاحظه کردهاند. اگر احدی از آنان از سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فهم نادرستی بهم میزد، جبرئیل نازل شده و آن فهم خطا تصحیح میگردید.(1) به این سبب محدّثان
برای اظهارات صحابیان به ویژه آنجا که اظهار میدارند: «کنا نری کذا علی عهد رسول الله» ارزش حدیث مرفوع(2) قائلند. حافظ عراقی در الفیه میگوید:
و قولهم کنا نری ان کان مع عصر النّبی من قبیل ما رفع(3)
اگر مردم در فهم حدیثی به اختلاف افتند فهم ارجح و اولی فهم صحابه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خواهد بود(4) به عنوان
1) این سخنی کاملا بدون دلیل و مدرک است و ادّعایی بیش نیست.
2) حدیث مرفوع عبارت از حدیثی است که از وسط یا آخر سند یک یا چند واسطه حذف شده امّا تصریحبه رفع شود (مامقانی، 36) و به تعریف دیگر حدیثی که به طور خاص به پیامبر یا معصوم اضافه شود اعم ازآنکه صحابی یا راویان دیگر از سند حذف شده باشند. (همانجا، 37 و نیز عجاج خطیب، اصول الحدیث،علومه و مصطلحه، 355)
3) نظر عراقی به طور کامل در این اشعار است:قول الصحابی من السنة أونحو أمرنا حکمه الرفع و لوبعد النّبی قاله با عصرعلیالصحیح و هو قول الأکثرو قوله کنا نری ان کان مععصر النبی من قبل ما رفعو قیل لا أولا فلا کذاک لهو للخطیب قلت لکن جعلهمرفوعآ الحاکم و الرازیابنالخطیب و هو القوی ناگفته نماند که از نظر علمای اهل سنّت آن دسته از روایات صحابه که حکایت از مشاهدات عینی آنها کندمانند روایات اسبابالنزول، در حکم حدیث مسند یا حدیث مرفوع است. (سیوطی، الاتقان، نوع نهم، بهنقل از بخاری، زرکشی و حاکم نیشابوری). امّا مطلق آراء و نظرات صحابه دارای چنین ارزشی نیست.
4) نظر نویسنده از دو جهت قابل نقد جدی است:الف) ضعف صحابه در فهم درست سنّت نبویبه طوری که برخی از محقّقان اهل سنّت نیز تصریح کردهاند، اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از جهت درکدرست قرآن و یا سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در یک حد و اندازه نبودهاند. (ذهبی، محمّدحسین، 1/26) آنان بههمین جهت گاه از درک بسیاری از مفاهیم قرآنی اظهار عجز کرده (سیوطی، الاتقان، نوع هشتادم، ذهبی،محمّدحسین، 1/48) و یا از آیات قرآن برداشتهای غلط ارائه میکردند. به عنوان نمونه نویسندهی کتابفهم نادرست عدیّبنحاتم از آیهی (و کلوا و اشربوا حتّی یتبیّن لکم الخیط الابیض من الخیط اسود...) راارائه کرده است. در سایر اخبار فهم ناقص عمربنخطّاب از واژههای «ابّ» و «تخوّف» و فهم غلط ابنعبّاساز واژهی «فاطر» گزارش شده است. (ذهبی، همانجا،1/26) به نقل از الاتقان و الموافقات) و به گفتهیمحمّد حسین ذهبی وقتی حال عمر و ابنعبّاس ـ که ترجمان القرآن بوده است ـ چنین باشد وضع دیگرصحابه چگونه است. (همو،1/27) اشکال کلّی در تفاسیر صحابه به مبنای آنان بازمیگردد که در بسیاری ازموارد بر پایهی رأی و اجتهاد بوده (همانجا، 1/40و41) و همین موجب ظهور آرای غلط از آنان میشدهاست. بیجهت نیست که صحابه گاه در تفسیر آیات، صدور فتاوای دینی و حتّی نقل روایات نبوی دچاراشتباهات فاحش شده و در نتیجه به نقد و تخطئهی یکدیگر پرداختهاند. (عتر، 54) صدور فتاوای گوناگونو بعضآ متناقض در یک مسألهی شرعی نمونهی دیگر از عملکرد پارهای از صحابه است که گزارشهایتاریخی از آن پرده برمیدارد. (ابنابیالحدید، 1/61؛ امینی، 6/116) با توجّه به این واقعیّتها چگونهمیتوان به برداشتهای صحابه در فهم و تبیین سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اعتماد نمود؟ هرچند که مصاحبتآنان با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آنان را در موقعیّت بهتری در درک سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ـ نسبت به طبقات بعدـقرار داده بود.ب) مرجعیّت اهل بیت پیامبر:در تبیین سنّت نبویموضوع دیگر که نویسندهی کتاب از آن غفلت اساسی کرده، بیتوجّهی نسبت به نقش اهل بیتپیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در تفهیم سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است. آیات قرآن شؤون مهمّی برای اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اثبات کرده که در صدر آن میتوان از شأن عصمت (الاحزاب، 32) و شأن آگاهی از حقایق قرآن (الواقعه،78) یاد کرد. بر اساس همین شؤون است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در حدیث ثقلینـ که حدیثی قطعی و متواتراستـ اهل بیت خود را قرین قرآن ساخته و تمسّک دوجانبه به قرآن و اهل بیت علیهم السلام را ضامن هدایت اعلامفرمود. پیامبر گرامی 6همچنین تأکید کرد که: «لاتُعلّموهم فهم أعلم منکم» کلینی، 1/287) طبق اینقرائن اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم داناترین مردم به قرآن و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بوده و مرجع رفع شبهات واشکلات بودهاند. چنانکه امام علی علیه السلام مرجع صحابه در تفسیر قرآن و بیان احکام اسلامی بود (ذهبی،محمّدحسین، 1/60؛ امینی 5/327) و در دورههای بعد نیز صادقین مرجع بزرگان فقه و حدیث به شماررفته و حقیقت قرآن و سنّت نبوی را تبیین میکردهاند. (ابوزهره، 22) در روایات شیعه نیز همواره بر نقشامامان اهل بیت علیهم السلام در تبیین سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تأکید شده است از جمله محمّدبنمسلم در حدیثی ازامام باقر علیه السلام نقل میکند که آنحضرت فرمود: «انّ رسول الله أنال فی النّاس و أنال أنال و انّا أهل البیت معاقلالعلم و ابواب الحکم و ضیاء الامر» (مجلسی، 2/214) که در حدیث یادشده انال به معنای به میراثگذاشتن علوم زیادی از ناحیهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است که تبیین آنها به عهدهی اهل بیت علیهم السلام بوده است.(همانجا) هشامبنسالم نیز در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام سؤال کرد که: فدای شما گردم آیا از احادیثرسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایات صحیحی نزد عامه باقی مانده است؟ حضرت فرمود: آری رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم علوم و روایات زیادی به ودیعت گذاشت، امّا معیارهای علم و داوری بین مردم نزد ما قرار دارد.(همانجا،2/214) با توجّه به این مباحث یکی از ضوابط مهم فهم حدیث و سنّت نبوی توجّه به تفسیر وتبیینهایی است که از ناحیهی امامان اهل بیت علیهم السلام دربارهی احادیث رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وجود دارد که دربین آثار شیعه، شیخ صدوق در کتاب معانی الاخبار به درج بسیاری از این تبیینها اقدام کرده است.
مثال میتوان به حدیث استقبال یا استدبار
قبله به هنگام بول و غائط اشاره کرد که در گذشته وجهی برای جمع بین این دو حکم ارائه شد. آنچه نظریهی جمع بین دو حکم را تأیید میکند، سخنی از ابنعمر است که گفته است: «انّما نهی عن ذلک فی الفضاء فإذا کان بینک و بین القبلة شیء یترک فلا بأس»(1) برای پی بردن به آرای سلف صحابه و تابعین میتوان به کتابهایی
مراجعه کرد که این آرا را در اثنای روایات آوردهاند. از جمله این کتب مصنّف عبدالرزاق صنعانی، مصنّف ابنابیشیبه، سنن سعیدبنمنصور، سنن دارمی و سنن صغری و سنن کبری بیهقی میباشد.(2)
از امور مهم در فهم روایات نبوی مراجعه به کتب شروح روایات است. در این کتب معمولا به بررسی کلمات غریب، شرح ناسخ و منسوخ روایات، فقهالحدیث روایات و بیان اختلاف روایات پرداخته شده است. هرچه
شارح متعلّق به زمان قدیمیتر باشد کتاب او از صحّت و دقّت بیشتری در شرح روایات برخوردار خواهد بود. در عین حال بهترین شرحهای روایات در کتابهایی است که واجد دو ویژگی باشد:
4ـ 8 ـ 1ـ مؤلّف با تکیه بر ادلّه به بیان مسائل مختلف حدیث پرداخته و در ضمن شرح روایات به صحّت و ضعف آنها نیز اشاره کرده باشد.
4ـ 8 ـ 2ـ مؤلّف از تعصّب مذهبی ـ که به سبب آن حدیث از معنای صحیح خود به معنای نادرست منصرف خواهد شدـ به دور باشد. از شرحهای قابل اعتماد متقدّمان میتوان به شرح السنه بغوی، فتح الباری ابنرجب حنبلی و از شرحهای متأخّر میتوان به کتاب فتحالباری ابنحجر عسقلانی اشاره کرد.(1)
1) جهت اطّلاع از مهمترین شرحهای کتاب الموطّأ و نیز شروح صحاح ستّه نک: تاریخ عمومی حدیث،163ـ 166 و نیز جهت اطّلاع از شروح و تعلیقات کتب اربعه حدیث شیعه نک: همان کتاب، 422ـ 426.
تقطیع حدیث و رابطهی آن با فهم روایات
یکی از مبانی فهم حدیث، توجّه به وضعیّت حدیث از حیث الفاظ و عبارات اوّلیه، میزان نقل به معنا و احیانآ تقطیع صورت گرفته در متن حدیث است. بررسی تاریخ تدوین حدیث نشان میدهد که احادیث معصومان علیهم السلام با انگیزههای گوناگون مورد تقطیع واقع شده و این موضوع پیامدهای متعدّدی بر فهم روایات و انتقال معانی آنها به مخاطبان حدیث ایجاد کرده است. در این فصل با تکیه بر شواهد تاریخی و روایی ضمن روشنساختن اقسام و علل تقطیع حدیث از پیامدهای منفی و مثبت آن در فقهالحدیث پرده برداشته میشود.
از مسائلی که در نظام تدوین حدیث دامنگیر روایات شده، مسألهی تقطیع است. تقطیع حدیث همان تجزیه و تقسیم متن حدیث بر حسب ابواب و موضوعات مختلف است به گونهای که هر قسمت از حدیث در محل مناسبی قرار گرفته و ضمنآ کامل بودن مفهوم جزء مقطوع مراعات گردد.(1) نیز تقطیع حدیث به
معنای نقل قسمتی از یک حدیث و روایت و ترک قسمت دیگر آن است.(2) لذا تقطیع
حدیث کاستن از مواد حدیث است که ممکن است در ناحیهی متن یا سند انجام پذیرد. امّا تقطیع حدیث به عنوان یکی از علل وارده بر روایات(3) با کاستن از متن
حدیث مرتبط بوده و نیز با اختصار حدیث رابطهای تنگاتنگ دارد. به عبارتی: تقطیع اختصار حدیث است که در سه سطح کلمات، عبارات و یا قسمتهای حدیث رخ میدهد. از آنجا که در نظام تدوین حدیث اوّلا: اکثر کتب و جوامع حدیثی ـ غیر از مسندهای حدیثیـ برحسب ابواب اعتقادی، اخلاقی، فقهی، و... مدوّن شدهاند، ثانیآ در مقام تدوین حدیث غالب روایات با نوعی نقل به معنی ثبت و ضبط شده است، موضوع تقطیع حدیث و پیامدهای آن از جهت انتقال معانی واقعی روایات، همواره از دغدعههای محدّثان بوده است. لذا در اکثر کتابهای علمالحدیث مسألهی تقطیع حدیث و بحث منع و جواز آن به صورت مستقل یا در ذیل نقل به معنی
مورد بحث قرار گرفته است.(1)
تقطیع حدیث به هر شکل که صورت گرفته باشد، نوعی انتخاب محسوب میگردد. این انتخاب چنانکه گذشت در سطح برخی از کلمات، عبارات و یا قسمتهای حدیث جهت نقل و یا ترک آن است که در یک تقسیمبندی کلّی حدّاقل به چهار منظور قابل انجام است.
این نوع از تقطیع سابقهای طولانی داشته و هدف اصلی آن سهولت در به دست آوردن نظر شرع در یک موضوع مشخّص است. به گفتهی شهید صدر: «وقتی ما به حکم شرعی دست مییابیم که مجموعهای از روایاتی که میتواند راهگشای ما به سوی یک حکم از احکام، یا یک باب از ابواب زندگی باشد را بررسی کرده باشیم و از طریق این بررسی گسترده، یک نظریه را از مجموعه روایات آن باب نه فقط از یک روایت آن، استخراج کنیم.»(2)
شهید صدر این کار را روش موضوعی در شرح احادیث فقهی نام نهاده و معتقد است که دستهبندی روایات در موضوعات خاص فقهی و غیر فقهی قرنها بر دستهبندی و تفسیر موضوعی آیات قرآن تقدّم دارد و ثمرهی آن پویایی فقه در همهی ابواب است.(3)
امّا دربارهی مبدأ رسمی تقطیع حدیث به منظور تبویب آن میتوان از اواخر قرن دوم هجری سخن به میان آورد که در آن علمای حدیث ـ از شیعه و اهل سنّت ـ تصمیم گرفتند که روایات را از اصول و مسندهای حدیثی بر حسب موضوعات فقهی طبقهبندی کنند و کتابهای مستقل یا جوامع حدیثی را عرضه بدارند. به عنوان مثال نجاشی در بارهی صفوانبنیحیی (م 210) مینویسد: «او به طوری که مشایخ ما تذکّر دادهاند سیکتاب تألیف کرد و آنچه از آثار او اکنون شناخته میشوند، عبارتند از: کتاب الوضوء، کتاب الصلاة، کتاب الصوم، کتاب الحج، کتاب الزّکات، کتاب النکاح، کتاب الطّلاق، کتاب الفرائض، کتاب الوصایا، کتاب الشراء و البیع، کتاب العتق و التدبیر، کتاب البشارات نوادر.»(4)
نجاشی نظیر این گزارش را در خصوص عدّهی دیگری از اصحاب و معاصران امامان علیهم السلام از جمله علیّبنمهزیار
اهوازی، حسن و حسینبنسعید اهوازی، یونسبنعبدالرّحمان، ابنابیعمیر و احمدبنمحمّدبنابینصر بزنطی آورده است.(1) و در تمام موارد، مراد نجاشی از «کتاب الوضوء»، «کتاب الصلاة» و...
در آثار محدّثان، چیزی جز طبقهبندی روایات این موضوعات نیست، زیرا کتب فقهی در قرون اوّلیه رنگ حدیثی داشته است.(2)
به همین ترتیب از دانشمندان اهل سنّت که در قرن دوم به تبویب حدیث و تدوین موضوعی آن اهتمام داشتهاند میتوان از مالکبنانس (م 179) در «الموطّأ» یاد کرد. ابنصلاح به عنوان قاعدهی کار محدّثان مینویسد: «دانشمندان در تصنیف و گردآوری حدیث دو روش دارند: نخست تألیف بر اساس ابواب فقهی است. در این روش محدّث روایات خود را بر حسب احکام فقهی و غیره دستهبندی کرده و احادیث هر مجموعه را نیز به انواع و بابهای مختلف میآورد و دیگر تصنیف حدیث بر مبنای مسانید است به این صورت که به دنبال نام هر صحابی تمام مرویات او را میآورد.»(3)
طبق گزارش خطیب بغدادی این قسم از تقطیع در دورهی متقدّمان مورد مخالفت عدهای از بزرگان حدیث قرار داشت و آنان در منع از این کار به حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم استناد میکردند که فرموده بود: «نضّرالله أمرآ أو رحم الله أمرآ سمع منّا حدیثآ فبلّغه کما سمعه».(4) در دورهی متأخّران نیز ابنصلاح آن را خالی از کراهت
نمیدانست.(5) امّا علیرغم این مخالفتهای محدود، اکثر محدّثان به جواز آن فتوی
داده و مزایای آن را نسبت به معایب آن به مراتب بیشتر دانسته و در کتابهای خود به آن اشاره کردند. خطیب بغدادی نظر برخی از موافقان را در بابی تحت عنوان «ما جاء فی تقطیع المتن الواحد و تفریقه فی الابواب»(6) درج نمود. او در این باب
نقلهایی آورده است که جواز این کار را از طریق رؤیای برخی از بزرگان به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت میدهد.(7) که البتّه بعید نیست این موضوع اغراقی از سوی
طرفداران تقطیع حدیث باشد. امّا به هر جهت اکثر علمای شیعه و سنّی تقطیع حدیث به منظور تبویب قسمتهای آن در ابواب گوناگون را امری جائز دانسته و بعضآ ضوابطی برای آن برشمردند که بد نیست در این خصوص به شمار محدودی از سخنان بزرگان اشاره شود.
ـ خطیب بغدادی: «قد تقدّم القول.. باجازة تفریق المتن الواحد فی موضعین إذا کانا متضمنّآ لحکمین، و هکذا
إذا کان المتن متضمّنآ لعبادات و احکام لاتعلّق لبعضها ببعض فانّه بمثابة الاحادیث المنفصل بعضها من بعض و یجوز تقطیعه و کان غیر واحد من الأئمّة یفعل ذلک.»(1)
ـ ابنصلاح: «و امّا تقطیع المصنّف متنَ الواحد و تفریقه فی الابواب فهو إلی الجواز أقرب و من المنع أبعد و قد فعله مالک و البخاری و غیر واحدٍ من أئمّة الحدیث و لا یخلو من کراهیة.»(2)
ملاحظه میگردد که ابنصلاح به استناد عمل بزرگان تقطیع حدیث را جایز میداند. امّا به عنوان نظر شخصی کراهت خود را نشان میدهد. البتّه پیروان ابنصلاح نوعآ در این عقیده با اوشریک نیستند. لذا نووی مینویسد: «و ما اظنّه یوافقُ علیه.»(3) و سیوطی نیز قول نووی را تکمیل کرده است که «فقد فعله الائمّة
مالک و البخاری و ابوداوود و النسایی و غیرهم.»(4)
ـ شهید ثانی: «و امّا تقطیع المصنّف الحدیث فی کتابه بحیث یجعل کلّ مقطع فی الباب اللائق به للاحتیاج المناسب فهو أقرب إلی الجواز.»(5)
ـ والد شیخ بهایی: «امّا تقطیع المصنّفین الحدیث فی الابواب بحسب المواضع المناسبة فاولی بالجواز و قد استعملوه کثیر و ما اظنّ له مانعآ.»(6)
ـ مامقانی: «أنّهُ صرّح جمع بجواز تقطیع المصنّف الحدیث الواحد فی مصنّفه بأن یُفرّقه علی الأبواب اللائقة به للاحتجاج المناسب فی کُلّ مسألة مع مراعاة ما سبق من تمامیّة معنی المقطوع، و قد فعله أئمّة الحدیثِ منّا و مِنَ الجمهور و لا مانع منه.»(7)
از شواهدی که گذشت شایع بودن تقطیع حدیث به منظور تبویب آن در قسمتهای کتب روایی و جایزبودن آن به دست میآید. در عین حال به عنوان جمعبندی این قسمت میتوان به گفتهی نووی اشاره کرد که مینویسد: «نظر صحیح که دانشمندان به ویژه محقّقان از اهل حدیث برآنند، آن است که تقطیع حدیث از ناحیهی عارف و
آشنای به حدیث جایز است به شرط آنکه آنچه از حدیث ترک کرده با آنچه از همان حدیث روایت کرده متعلّق نباشد، تا بیان دچار اختلال نشود و با ترک قسمتی از حدیث در دلالت (حدیث) اختلاف حاصل نشود اعم از آنکه نقل به معنی را جایز بدانیم یا نه و نیز اعم از آنکه راوی قبل از آن، حدیث را به طور کامل نقل کرده باشد یا نه. این در صورتی است که محدّث در مظان تهمت نباشد. امّا کسی که حدیث را قبلا به طور کامل نقل کرده و سپس در نوبت دوم به طور ناقص روایت میکند، در صورتی که بترسد که به زیاده و نقصان در نقل حدیث یا غفلت و قلّت ضبط متّهم شود، ذکر روایت به صورت ناقص برای او جایز نخواهد بود.(1)
نووی سپس این موضوع را به این صورت به پایان میبرد که: «امّا تقطیع المصنفین الحدیث فی الابواب فهو بالجواز أولی بل یبعد طرد الخلاف فیه و قد استمر علیه عمل الائمّة الحفاظ الجلّة من المحدّثین و غیرهم من اصناف العلماء.»(2)
از مواردی که اکثر علمای حدیث به جواز آن تصریح کردهاند، موضوع اختصار حدیث است.(3) ابنصلاح در مقدّمهی خود در اینباره سؤالی طرح کرده
است که: «هل یجوز اختصار الحدیث الواحد و روایة بعضه دون بعض؟»(4) وی
سپس در مقام پاسخ به این سؤال دیدگاههای زیر را نقل میکند:
الف) برخی این کار را مطلقآ نهی کردهاند به همان دلیل که نقل به معنی را کاملا مردود میدانند.
ب) عدّهای از محدّثان علیرغم تجویز نقل به معنی از اختصار حدیث منع کردهاند، البتّه در صورتی که راوی در مقام دیگر، به نقل کامل حدیث اقدام نکند و نیز تصریح به این مطلب نکند که راوی دیگری ناقل حدیث به صورت کامل آن خواهد بود.
ج) برخی به صورت مطلق، اختصار حدیث را جایز دانسته و در این خصوص به سخنی از مجاهد استناد کردهاند که گفته است: از متن حدیث آنچه خواهی کم کن، امّا چیزی به آن اضافه مکن.»
د) ابنصلاح سپس خود مینویسد: «نظر صحیح قول به تفصیل است به این صورت که اختصار حدیث از ناحیهی عارف و آشنای به حدیث جایز است به شرط آنکه قسمتهای کمشده حدیث متمایز از قسمتهای نقلشده بوده و از جهت مفهوم به آن مرتبط نباشد و در نتیجه اختلالی در بیان حاصل نشده و دلالت دچار اختلاف و پریشانی نگردد. چنین کاری حتّی با فرض عدم جواز نقل به معنی جایز خواهد بود.»(5)
اضافه میشود که ابنکثیر از ابنحاجب نقل کرده است که: «حذف قسمتی از حدیث از نظر اکثر دانشمندان امر جایزی است جز در موارد «غایت»، «استثناء»، و امثال آن. امّا در صورتی که به جهت تردید در قسمتی از متن روایت به حذف آن اقدام کنند، این کار جایز است و مالکبنانس به دفعات آن را انجام داده است.»(1) در
روایات شیعه نیز جواز اختصار حدیث به این صورت وارد شده که در نوبتی محمّدبنمسلم به امام صادق علیه السلام عرض کرد که: من از شما حدیثی میشنوم امّا در مقام نقل دچار زیاده و نقصان میگردم. امام علیه السلام فرمود: «اگر در صدد القای معنای صحیح حدیث باشی مانعی ندارد.»(2)
از مواردی که به بحث اختصار حدیث ارتباط نزدیک دارد، موضوع اطرافنویسی در نظام تألیف کتب روایی است. به گفتهی برخی از محقّقان: «اطراف جمع طَرَف و طرف به معنای نوک و لبهی هر چیزی است و طرف حدیث، جان کلام و برجستهترین بخش از متن حدیث و نمودار آن است مانند جملهی: «الاعمال بالنیّات» در حدیث: «إنّما الاعمال بالنیّات و لکل أمری ما نوی. فمن کانت هجرته إلی اللهـ عزّوجلّـ فهجرته إلی ما هاجر إلیه، و من کانت هجرته لدنیا یصیبها او أمرأة ینکحها فهجرته إلی ما هاجر إلیه.»؛(3) (لذا) مقصود از کتابهای اطراف، کتابهایی است که
مؤلّف به ذکر برجستهترین بخش حدیث قناعت میکند، آنگاه طرق نقل و اسانید آن حدیث را از مأخذی که آن را روایت کردهاند، یکجا میآورد. برخی از مؤلّفان تمام طرق نقل یک حدیث را فراهم میآورند و برخی به ذکر پارهای از طرق بسنده میکنند. بنابراین میتوان گفت: کتابهای اطراف در واقع حکم فهرست راهنما یا فرهنگ حدیثیاب را دارند...(4) مانند فهرست «تحفة الاشراف بمعرفة الاطراف» اثر
حافظ ابوالحجّاج یوسفبنعبدالرّحمان مزّی (د، 742 ق) که مؤلّف در این کتاب، اطراف احادیث صحاح ششگانه و پارهای کتابهای دیگر را گردآورده است.(5)
قابل ذکر است که «اطرافنویسی» با همهی فوائدی که در مطالعات حدیثپژوهی ـ به ویژه جمعآوری طرق و اسانید یک روایتـ دارد، در عین حال حدیث را دچار اجمال میکند. لذا نمیتوان معنای محصّل روایت را از قسمتهای برجسته و انتخابی آنها انتظار داشت و یا به دست آورد. به عنوان نمونهای در این خصوص میتوان
از طرف حدیث غدیر یعنی: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» مثال آورد که بسیار هم معروف شده است. این حدیث به طوری که قبلا گذشت با توجّه به اشتراک لفظی کلمهی «مولی» دچار اجمال شده است. امّا در صورتی که صدر و ذیل روایت در نظر گرفته شود اجمال آن به تبیین تبدیل میگردد. در روایت کامل غدیر آمده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به هنگام معرّفی جانشین خود خطابهای القا فرمود و در آن مسائلی را به مسلمانان تذکّر داد و از جملهی از آنان سؤال کرد که: «الست أولی بالمؤمنین من أنفسهم؟ قالوا: بلی. قال: فمن کنت مولاه فهذا علی مولاه اللّهُمَّ وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله.»(1)
لذا با توجّه به اصل حدیث روشن میگردد که صدر روایت ناظر به آیهی شریفهی (النّبی أولی بالمؤمنین من أنفسهم)(2) است که در آن ولایت در معنای تصرّف
و حاکمیّت مطلق است و مولی معنایی جز سرپرست و مطاع ندارد. امّا در صورتی که به صدر حدیث توجّه نشود، آنگاه مولی به قرینهی ذیل حدیث که «اللّهُمَّ وال من والاه و عاد من عاداه» به معنای دوستی خواهد بود. به همین دلیل شیخ صدوق هیچیک از معانی وارده در باب مولی را با صدر و ذیل روایت مناسب نمیداند مگر معنای مطاع را.(3)
قسمت عمدهای از تقطیع روایات برای تنظیم کلام صورت پذیرفته و هدف آن استفاده از موضع حاجت حدیث است. این کار از ناحیه نویسندگان و مبلّغان مذهبی امر رایجی است و غالبآ در راستای توسعه و انتشار حدیث صورت میگیرد. و گاه نیز هدف از آن استناد به بخشی از یک حدیث در اثبات آراء و عقاید فردی و گروهی است. در خصوص این قسم از تقطیع، تحقیق خاصّی صورت نپذیرفته مگر همان مقوله اختصار حدیث که بحث آن گذشت. امّا مطالعه در باب برخی از روایات نشان میدهد که استفادهی موضع حاجت از حدیث چیزی غیر از بیان مختصر از حدیث است. زیرا در اختصار حدیث معنای محصّل حدیث به مخاطب آن القا میشود، امّا در تقطیع به قصد تنظیم کلام، تنها بخشی از معنای حدیث قابل انتقال خواهد بود و ممکن است در شرایطی حدیث نقل شده مبتلا به نوعی اجمال گردد، هرچند که نمونههای روشن و واضح در این قسم از تقطیع نیز به فراوانی در کتابها به چشم میخورد. به عنوان مثال حدیث: قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: «طلب العلم فریضة»(4) نسبت به حدیث: قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: «طلب العلم فریضة علی کل مسلم، الّا
انّ الله یحبّ بغاة العلم»(5) از نوعی تقطیع برخوردار شده، در عین حال مفاد آن روشن و
واضح است و نیز صورت ساده حدیث ثقلین با متن: قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: «إنّی قد ترکت فیکم الثّقلین: کتاب الله و عترتی أهل بیتی» قال: «اللّهمَّ نعم.»(1) نسبت به متن همین
حدیث به صورت: «قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: إنّی تارک فیکم الثّقلین، ما إن تمسکتم بهما لن تضلّوا بعدی احدهما أعظم من الاخر و هو کتاب الله حبل ممدود من السماء إلی الأرض و عترتی أهل بیتی لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض فانظروا کیف تخلفونی فی عترتی.»(2) از
تقطیع زیادی برخوردار شده است، ضمن آنکه حدیث اوّل مبهم و مجمل نیست. در مقابل برخی از نمونهها وجود دارد که تقطیع حدیث موجب ابهام در پیام حدیث شده است از جمله:
ـ حدیث مشهوری از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده که آنحضرت فرمود: «النکاح سنّتی فمن رغب عن سنّتی فلیس منّی» و غالبآ در تشویق ازدواج یا کراهت عزوبت به این حدیث استناد میگردد. صورت حدیث به گونهای است که گویا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سنّتی بهجز نکاح نداشته است و یا تأکید ویژهای بر سنّت نکاح کرده است. امّا به گفتهی برخی محقّقان متن یادشده در هیچ یک از مصادر حدیثی وارد نشده، بلکه اصل حدیث به روایت انسبنمالک به این صورت است که: «انّ نفرآ من أصحاب رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قال بعضهم لا اتزوّج النساء و قال بعضهم: لا آکل اللحم و قال بعضهم لا أنام علی الفراش و قال بعضهم اصوم فلا افطر فبلغ ذلک رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فحمد الله و اثنی علیه، ثمّ قال: ما بال اقوام یقولون کذا و کذا لکنّی اصلی و انام و اصوم و افطرو اتزوج النساء فمن رغب عن سنّتی فلیس منّی.»(3) نشان
میدهد که این حدیث گرفتار دو عارضه شده است که هر دو در معنای حدیث تأثیر گذاشته است، نخست تقطیع که مقایسه متن دو حدیث گواه بر آن است و دیگر نقل به معنی که آن هم در انحراف پیام رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از جهت اصلی آن، مؤثّر واقع شده است.
مثال دیگر در همین زمینه حدیث: «مداد العلماء أفضل من دماء الشهداء» از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است که برتری مرکبهای دانشمندان بر خونهای شهدا را به طور مطلق نشان میدهد. و این مسأله در بادی امر تعجّبانگیز است. امّا صورت اصلی حدیث نشان میدهد که این حدیث نیز به آفت تقطیع و نقل به معنی دچار شده و در نتیجه چنین تصوّری را پدید آورده است. اصل حدیث به طوری که شیخ صدوق در «منلایحضره الفقیه» آورده است چنین است: عن ابیعبدالله الصّادق جعفربنمحمّد 7«إذا کان یوم القیامة جمع الله عزّوجلّ النّاس فی صعید واحد و وضعت الموازین فتوزن دماء الشهداء مع مداد العلماء فیرجح مداد العلماء علی دماء الشهداء.»(4)
صاحب تلخیص المقباس پس از نقل این حدیث در خصوص فقه الحدیث آن مینویسد: «انتشار دعوت الاهی
به توسّط قلمها و مرکّبهاـ که نگارندهی دلایل و براهیناندـ بیش از فداکاریها و شهادتها و قربانیهایی است که در راه خدا رخ داده است و چگونه این معنا از حدیث تقطیع شده حاصل شدنی است؟»(1)
از شایعترین نوع تقطیع در بین برخی از راویان و محدّثان، تقطیع به قصد تحریف در مفاد حدیث بوده است. این نوع از تقطیع خود اهداف معیّنی در برداشته است. مثل آنکه راوی با تقطیع حدیث، حقیقتی را کتمان کند، یا آنکه حدیث تقطیعشده را در اثبات عقیدهای انحرافی به خدمت گیرد، یا آنکه با تقطیع احادیث گروه مخالف خود، تهمتی متوجّه مخالفان سازد و یا احیانآ از طریق تحریف در مفاد حدیث به گمراهی دیگران اقدام کند و امور دیگری از این قبیل که میتوان برای هر یک نمونههایی در منابع مشاهده کرد. تقطیع در موارد ذکر شده در واقع نوع تدلیس به شمار میرود. هرچند که علمای حدیث در تعریف حدیث مدلّس اشارهای به این موضوع نکردهاند. زیرا تعریف محدّثان از حدیث مدلّس و بیان اقسام تدلیس نوعآ ناظر به تدلیسهای سندی است.(2)
ذیلا از مهمترین اقسام تقطیع با انگیزه تحریف نمونههایی ذکر میشود.
از مقایسهی برخی از روایات صحیح بخاری با دیگر کتب و جوامع حدیثی نمونههای این نوع از تقطیع قابل ملاحظه است.(3) به عنوان مثال در موضع حکم
شرعی تیمم دو حدیث زیر قابل مقایسه است:
الف) صحیح بخاری: «حدثنا آدم قال حدثنا شبعه حدثنا الحکم عن ذر عن سعیدبنعبدالرّحمان عن أبیه. قال: جاء رجل الی عمربنالخطاب فقال: انّی اجنبت فلم اصب الماء، فقال: عماربنیاسر لعمربنالخطاب اما تذکر انا کنا فی سفر انا و أنت؟ فاما انت فلم تصلّ و اما أنا فتمعکت فصلّیت.»(4)
ب) صحیح مسلم و سنن ابنماجه: «عن شعبه قال حدثنی الحکم عن ذر عن سعیدبنعبدالرّحمان عن أبیه ان رجلا اتی عمر فقال انّی اجنبت فلم اجد ماءآ فقال: لا تصلّ فقال عمّار: اما تذکر یا امیرالمؤمنین إذا انا و أنت فی سریة فاجنبنا فلم نجد ماءآ فاما أنت فلم تصل و اما انا فتمعکت فی التراب و صلیت.»(5)
به طوری که روشن است این دو حدیث از جهت متن و سند تفاوت چشمگیری با هم ندارند. جز آن که در
حدیث بخاری جمله: «قال لاتصلّ» از قول عمر حذف شده تا این حکم غیرشرعی به او نسبت پیدا نکند، غافل از آنکه در جوامع دیگر اصل حدیث به صورت کامل بیان شده است.
گاه در برخی از روایات تقطیعهایی ملاحظه میگردد بدون آنکه مسؤول آن دقیقآ شناخته شود. به عبارت دیگر نمیتوان تقطیعهای موجود در روایات را لزومآ به پای مؤلّف کتابی گذاشت که روایت را در کتاب درج کرده است. به عنوان مثال طبری در شرح سیرهی حکومتی عمربنخطاب آورده است: «کان عمر إذا استعمل العمال خرج معهم یشیّعهم فیقول... جردوا القرآن و اقلّوا الروایة عن محمّد و أنا شریککم.»(1) امّا ابنابیالحدید همین مطلب را به این صورت از طبری نقل کرده
است که: «کان عمر یقول: جرّدوا القرآن و لا تفسّروه و أقلوا الروایة عن رسول الله و أنا شریککم.»(2) از برخی از تغییرات جزیی که نشان نقل به معنی است که بگذریم
مسألهی مهم حذف جملهی «لاتفسّروه» است که در تاریخ طبری طبع عصر حاضر مشاهده نمیگردد. لکن در نسخهای که در اختیار ابنابیالحدید بوده، این جمله وجود داشته است و دقیقآ معلوم نیست که این تقطیع در چه زمانی و توسّط چه کسی واقع شده است، امّا حاصل این تقطیع آن است که تفسیرستیزی به عمربنخطاب نسبت پیدا نمیکند.(3)
از جمله اهداف تقطیع حدیث، اثبات یا ترویج معتقدات کلامی بوده که برخی اشخاص یا فرق مذهبی به آن پرداختهاند. به عنوان مثال حدیثی از پیامبر اسلام نقل شده که: «انّ اصحابی کالنجوم بایّهم اقتدیتم اهتدیتم»(4) برخی مانند
ابوالمعالی جوینی با استناد به این حدیث و تطبیق آن با عموم صحابه، عدالت صحابه را اثبات کرده و خودداری از ذمّ آنها را واجب اعلام کردهاند.(5) در صورتی که
طبق نقل صدوق در «معانی الأخبار»، این حدیث تقطیعشده و مراد از اصحاب در آن کسی جز اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیست به این صورت که: «قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم:مثل أصحابی فیکم کمثل نجوم السماء بایّها أخذ اهتدی و بایّ اقاویل اصحابی اخذتم اهتدیتم. فقیل: یا رسول الله و من اصحابک؟ قال: اهلی بیتی»(6)
شیخ صدوق در توضیح حدیث نوشته است: «اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اختلافی با هم ندارند و فتوای آنان برای شیعه بر
اساس حقیقت محض است. البتّه چه بسا بر مبنای تقیه هم فتوایی صادر کنند، لذا اختلاف در سخنان آنان ریشه در حدیث تقیهای دارد و تقیه هم رحمتی برای شیعه است.»(1)
و نیز از مثالهای مشهور در این زمینه میتوان به حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم: «انّ الله خلق آدم علی صورته.» اشاره کرد که اهل سنّت آن را به این شکل نقل کردهاند.(2) و بر
مبنای آن عقیده به تجسیم شکل گرفته است.(3) شیخ صدوق تصریح میکند که:
«مشبهه ابتدای حدیث را حذف کردهاند لذا بر مبنای آن دچار گمراهی شده و عدّهی زیادی را هم به گمراهی کشاندهاند.(4) سیّد مرتضی و به تبع او علّامه مجلسی
به نقل توجیهات متعدّدی از این حدیث دست زدهاند که حاصل آنها به فرض صحت حدیث، تأویل صورت به صفات است یعنی خداوند انسان را بر اساس همان صفات خود خلق کرده است.(5) امّا طبق روایتی که شیخ صدوق در عیون اخبار
الرّضا آورده است، امام رضا علیه السلام اشکال حدیث را در تقطیع ابتدای حدیث اعلام کرده و بر عاملان آن لعنت فرستاده است. در این روایت حسینبنخالد به امام علیه السلام عرض میکند که: «مردم از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت کردهاند که آنحضرت فرمود: «ان الله خلق آدم علی صورته» امام رضا علیه السلام فرمود: «خدا آنان را بکشد، آنها ابتدای حدیث را حذف کردهاند.» روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از مقابل دو تن که به یکدیگر دشنام میدادند عبور کرد. یکی از آن دو به دیگری میگفت: خدا روی تو و روی هر کس را که شبیه تو است، زشت گرداند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود: «ای بندهی خدا، این سخن را به برادرت مگو، مگر نمیدانی که خداوند آدم را به شکل او آفریده است.»(6)
نمونهی دیگر از این تقطیعها که حتّی در عصر حاضر اتّفاق افتاده، تقطیع ناصر علی قفاری از حدیث رؤیت خدای تعالی در روز قیامت است. وی معتقداست که امامان شیعه قائل به رؤیت پروردگار در روز قیامت بودهاند امّا شیعیان برخلاف نظر امامان خود این عقیده را نپذیرفتهاند. او در این جهت به حدیثی از کتاب «توحید صدوق»(7) و «بحارالأنوار»(8) استناد میکند که در آن ابوبصیر
1) همانجا، 157.
2) بخاری، 8/391؛ نیشابوری، 4/2183.
3) جعفریان، 2/100.
4) نقل از مجلسی، 4/12.
5) مجلسی، 4/14 و 15؛ سیّد مرتضی، 176.
6) صدوق، عیون اخبار الرّضا 7، 1/241؛ مجلسی، 4/11. جهت بررسی بیشتر دربارهی تقطیع وتحریفهای واقعشده در حدیث «خلق الله آدم علی صورته» نک: عسکری، نقش ائمّه در احیاء دین،12/54ـ 61 با عنوان: «صورت خدا در روایات مکتب خلفا».
7) صدوق، توحید، 117.
8) مجلسی، 4/44.
گوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم: به من خبر دهید که آیا مؤمنان در روز قیامت خدا را میبینند؟ آنحضرت فرمود: آری چنانکه قبل از قیامت هم او را دیدهاند.»
قفاری از حدیث به همین مقدار بسنده کرده است.(1) ولی مراجعه به منابع
یادشده نشان میدهد که این حدیث بسیار مفصّلتر از قسمتهای ذکرشده است. از جمله در قسمتی از حدیث چنین آمده است: «و لیست الرویة بالقلب کالرویة بالعین تعالی الله عما یصفه المشبّهون و الملحدون.»(2) لذا تقطیع حدیث در جهت اثبات
معتقدات کلامی، ویژهی عصر و زمان خاصّی نمیباشد.
از جمله هدفهای تقطیع حدیث که گاه از ناحیهی غلات شیعه و سایر گروههای انحرافی به وقوع پیوسته، تلاش در گمراهسازی مردم با تحریف در بیانات ائمّه علیهم السلام بوده است. به عنوان مثال از مسائلی که به وسیلهی غلات مورد تبلیغ قرار میگرفت، یکی این بود که «معرفت امام از هر کار دیگر کفایت میکند و انسان در سایهی معرفت امام هرکاری که میتواند انجام دهد.(3) آنان در جهت این عقیدهی
فاسداز امام باقر علیه السلام نقل میکردند که آنحضرت فرموده است: «إذا عرفت فاعمل ما شئت.» و از آنجا که این موضوع مخالف مواضع فکری و عمل امامان شیعه بود، در نوبتی فضیلبنعثمان این مطلب را با امام صادق علیه السلام در بین گذاشت. طبق یک نوبت امام علیه السلام فرمود: «ما لهم لعنهم الله انّما قال أبی: إذا عرفت الحقّ فاعمل ما شئت من خیر یقبل منک.»(4) و طبق نقل کلینی غلات از شخص امام صادق علیه السلام نقل میکردند که: «إذا
عرفت الحق فاعمل ما شئت»(5) و چون محمّدبنمارد اصل حدیث را از امام علیه السلام سؤال
کرد که: «قلت و ان زنوا أو سرقوا أو شربوا الخمر» در اینجا امام صادق علیه السلام با ناراحتی فرمود: «إنا لله و إنّا إلیه راجعون و الله ما انصفونا أن نکون اخذنا بالعمل و وضع عنهم انّما قلت: إذا عرفت فاعمل ما شئت من قلیل الخیر و کثیره فانّه یقبل منک.»(6)
در پایان باید گفت که تقطیع حدیث با انگیزههای دیگری نیز به وقوع پیوسته که مجال استقصای کامل آن در بین نیست و تنها به این مورد بسنده میگردد که برخی از محدّثان با اعمال ذوق و سلیقه و به منظور انجام
1) قفاری، 2/270.
2) صدوق، توحید، 117؛ مجلسی، 4/44 و باز به عنوان نمونهی دیگری از تقطیع در عصر حاضر بنگریدبه تقطیع احمد صادق ملاح محقّق تفسیر ابنعطیه اندلسی جلد یکم صفحهی 47 که عبارت ابنعطیه دربارهی مقام تفسیری علی علیه السلام را تقطیع کرده است. صورت تقطیع به این ترتیب است که ابنعبّاس گوید: «ماأخذت من تفسیر القرآن فعن علیبنابیطالب» (نک: ابن عطیه، مقدمه المحرر الوجیز به تصحیح آرثورجِفری، 264) در صورتی که در نسخهی مصحح احمد صادق ملاح عبارت فوق حذف شده و حتّی بهعنوان اختلاف نسخه احتمالی نیز در پاورقی اشارهای به آن نشده است.
3) نقل از بحرانی، 1/23.
4) صدوق، معانی الأخبار، 181.
5) کلینی، 2/464.
6) همانجا. نیز تفصیل دیدگاه غلات در نفی عملگرایی و نقد آن را نک: فصل یازدهم کتاب حاضر.
تألیف ویژهای که در حدیث داشتهاند برخی از روایات را تقطیع کرده و تألیف خود را سامان دادهاند، کار سیوطی در کتابهای «الجامع الصغیر» و «الجامع الکبیر» نمونهای از این گونه تألیفات است. زیرا روش تدوین حدیث در «الجامع الصغیر» و بخش اقوال «الجامع الکبیر» مرتّب کردن روایات بر حسب حروف الفبای ابتدای روایات است. لذا، سیوطی ناخودآگاه به تقطیع بسیاری از روایات دست زده تا در ساماندهی روایات خود بر حسب حروف الفبایی موفّق شود. در نتیجه او به نقل روایاتی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مبادرت ورزیده که گاه به یک حکمت بیشتر شبیه است تا قطعهای کامل از یک خطبه. مثلا با شمارهی 1379 از قول رسول خدا مینویسد: «اکثر اهلِ الجنّة البله»(1) در صورتی که کامل حدیث طبق نقل صاحب «معانیالأخبار» چنین است:
«عن مسعدةبنصدقه عن جعفربنمحمّد عن ابیه عن آبائه:قال: قال النّبی 6: دخلت الجنّة فرأیت أکثر أهلها البله قال: قلت: ما البله؟ فقال: العاقل فی الخیر، الغافل عن الشر، الّذی یصوم فی کلّ شهر ثلاثة ایّام.»(2) یا به رقم 2712 آورده است: «أنت و مالک لابیک»
که اگر کسی سابقهای از حدیث نداشته باشد متحیّر خواهد شد که در حدیث یادشده چه کسی مخاطب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است و موضوع چیست، امّا شیخ صدوق با نقل کامل حدیث آن هم با بیان امام صادق علیه السلام به هرگونه ابهامی از حدیث پایان داده است.(3)
از آنچه به تفصیل گذشت پیامدهای مثبت و منفی تقطیع حدیث اجمالا به دست آمد. امّا در مقام جمعبندی میتوان گفت که:
5 ـ 3ـ 1ـ تقطیع حدیث امر شایعی بوده که بیش از همه به قصد تبویب احادیث صورت پذیرفته است. ضمنآ این کار موجب سهولت کار برای فقها و محدّثان در تحقیقات موضوعی شده و به رشد و تکامل علم فقه کمک شایانی کرده است.
5 ـ 3ـ 2ـ تقطیع حدیث گاه به قصد تنظیم کلام، اختصار حدیث و یا اطرافنویسی به وقوع پیوسته که این کارها علیرغم برخی از محسنّات در بسیاری از موارد موجب اجمال حدیث و ابهام در مفاد آنها شده است.
5 ـ 3ـ 3ـ تقطیع حدیث در بسیاری از موارد به قصد تحریف مفاد حدیث و گمراهسازی مخاطبان آن واقع شده
1) همو، الجامع الصغیر 1/205.
2) صدوق، معانیالاخبار، 203.
3) همو، معانی الأخبار،155. به این صورت که حسینبنعلاء گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: چهاندازه از ثروت فرزند برای شخص (پدر) حلال است؟ فرمود: غذایش بدون زیادهروی آن هم وقتی که ناگزیرباشد. راوی گوید عرض کردم: پس فرمایش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به مردی که همراه با پدر خویش به نزدآنحضرت آمد و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود: تو و هر چه داری از آن پدرت است چه معنی دارد؟ امامصادق علیه السلام فرمود: آن مرد پدرش را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آورد و به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عرضه داشت که: این مردپدر من است و به من ستم نموده و مالی را که ارثیهی مادرم بود از بین برده و به من نداده است. پدر نیزگفت: هر چه بوده خرج همین فرزند و خودم کردهام. پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنت و مالک لابیک» چونچیزی نزد آن مرد نمانده بود. آیا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پدر را به خاطر پسرش بازداشت میکند؟
که در این حالت هیچ اعتباری جهت حدیث باقی نخواهد ماند.
5 ـ 3ـ 4ـ از نتایج و پیامدهای تقطیع حدیث با هر انگیزهای که صورت پذیرد، خروج حدیث از سیاق روایی آن است. به همین جهت نقل حدیث اصلی بر حدیث تقطیعشده در هر شرایط ارجحیّت دارد. پیرو این مصلحت در عصر حاضر آیةالله بروجردی با انتقاد از کار صاحب «وسایل الشیعه» (در تقطیع روایات کتاب)، طرح جدیدی در تنظیم کامل روایات در نظر گرفت که حاصل آن تدوین کتاب «جامع احادیث الشیعه» گردید.(1)
1) معارف، تاریخ عمومی حدیث، 437. نیز نک: رحمان ستایش، 9/317 مدخل جامع احادیث الشیعهفی احکام الشریعه.
نقل به معنی در حدیث و رابطهی آن با فهم روایات
یکی از مبانی فهم حدیث توجّه به وضعیّت حدیث از جهت الفاظ و عبارات اوّلیه و احیانآ میزان نقل به معنای واقعشده در آن است. بررسی تاریخ حدیث نشان میدهد که به دلیل برخی از موانع بر سر راه تدوین حدیث، احادیث معصومان علیهم السلام خاصّه احادیث نبوی عمدتآ دچار نقل به معنی شده و این موضوع پیامدهایی در فهم مقاصد حدیث به بار آورد. البتّه به دلیل اضطرار در امر نقل به معنا، این موضوع با شرایط و ضوابط خاصّی مجاز اعلام گردید. در این فصل به بررسی اصل پدیده نقل به معنی، شناخت پیامدهای آن و نیز بیان حدود و ثغور نقل به معنای مجاز پرداخته شده است.
از مسائلی که در نظام تدوین حدیث دامنگیر بسیاری از روایات شده، وقوع نقل به معنی است. این امر علل چندی دارد که از همه مهمتر عدم نگارش به موقع حدیث در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم (1) و ممنوعیّت نگارش و تدوین آن پس از رحلت آن
بزرگوار است.(2) نتیجهی عدم کتابت و تدوین سریع حدیث، حافظهای شدن اکثر
روایات و نقل و انتقال شفاهی آن توسّط راویان و حاملان حدیث گردید.(3) گرچه
برخی از شواهد تاریخی حکایت از قوّت حافظه در اعراب صدر اسلام دارد،(4) امّا با
گذشت زمان و بروز عارضه پیری که به طور طبیعی به فراموشی میانجامد.(5) ضعف
حافظه بسیاری از راویان نمایان شد و در نتیجه روایات آنها با زیاده و نقصان و تغییر عبارات اوّلیه همراه گشت.(6) این عوامل سبب شد که در کتابهای علوم حدیث
سؤالاتی به طور جدّی طرح شده، اهتمام محدّثان به یافتن پاسخ مناسب بر آنها مصروف شود. سؤالاتی چون:
وقوع نقل به معنی است یا از علل دیگری از جمله صدور مکرّر یک حدیث ناشی شده است.
در صورت واقعی بودن نقل به معنی، این کار در حوزهی حدیث جایز است یا خیر، و در صورت جواز حدود و ثغور آن چیست؟
پیامدهای نقل به معنیـ نسبت به اصالت حدیثـ چیست؟ و خصوصآ نقل به معنی چه تأثیری بر فهم درست مقاصد حدیث دارد؟
نقل به معنی در مقابل نقل به الفاظ قرار دارد. در نقل به الفاظ راوی موظّف به حفظ دقیق عبارات و کلمات حدیث بوده و این کار را از طریق حفظ حدیث در حافظه یا ثبت و نگارش حدیث در دفاتر انجام میدهد و انجام امور یادشده شاخصهی ضابط بودن راوی است.(1) امّا در نقل به معنی راوی موظّف به حفظ
حدیث یا الفاظ و عبارات آن نیست، بلکه معانی و مفاهیم روایات را با عبارات خود به دیگران انتقال میدهد. چنانکه گاه به صلاحدید خود حدیث را مختصر و احیانآ تقطیع کرده و از نقل کامل آن صرف نظر میکند.(2) بدون شک نقل به معنی در
حدیث و یا اختصار آن بر اصالت حدیث تأثیر گذاشته و در شرایطی موجب تحریف مقاصد حدیث میگردد. این امر نه تنها در میان مسلمانان به عنوان عارضهای نسبت به روایات مورد مطالعه قرار گرفته(3) بلکه از ناحیهی مستشرقان و
مخالفان اسلام به عنوان طعنی بر روایات وارد شده است.(4) لذا یکی از مباحث مهم
در اکثر کتابهای علوم حدیث بحث از نقل به معنی در حدیث و ضوابط منع و جواز آن است. این موضوع در عصر حاضر در میان دانشمندان اهل سنّت از اهمیّت خاصّی برخوردار شده و بحثهای مفصّلی را از ناحیهی آنان به وجود آورده است. امّا به شهادت قرائن تاریخیـ که از نظر خواهد گذشتـ همین مسأله در زمان صادقین علیهما السلام به صورت جدی طرح شده و حدود و ضوابط نقل به معنای مجاز در روایات آن دو بزرگوار روشن گردید. در این فصل نخست جایگاه نقل به معنی و شرایط آن در منابع اهل سنّت بررسی شده، سپس همین موضوع در روایات و آثار شیعه مورد مطالعه قرار میگیرد.
وقوع نقل به معنی در حدیث واقعیّتی غیرقابل انکار است. برخی از محقّقان نقل به معنی را امری متعارف در زندگی اجتماعی میدانند که در مقام نقل حدیث هم اتّفاق افتاده است.(5) اکثر دانشمندان با فرض وقوع آن، در کتابهای خود
بابهایی در منع و جواز آن ترتیب دادهاند که از قدیمیترین آن میتوان از خطیب بغدادی در «الکفایة فی
معرفة الروایه»(1) و رامهرمزی در «المحدث الفاصل بین
الراوی و الواعی»(2) یاد کرد. در این کتابها میتوان با موافقان و مخالفان قدیمی نقل
به معنی در طبقهی صحابه، تابعین و تابع تابعین آشنایی به هم زد.
ظاهرآ نخستین کسی که در این باره به طور مشبع سخن رانده و مطالب مهمّی در خصوص شرایط راوی در نقل روایت و نیز استدلال بر جواز نقل به معنی به میان آورد، شافعی (م 202) است.(3) به تصریح برخی از محقّقان نقل به معنی پدیدهای
است که در بسیاری از مواقع محدّث ناگزیر به انجام آن بوده است، زیرا ضبط دقیق الفاظ روایات (به ویژه در سدههای نخست) امری دشوار بوده که جز تعداد کمی از راویان موفّق به انجام آن نشدند.(4) طبق نقل ذهبی، ابوحاتم میگفت: در بین محدّثان
کسی را مشاهده نکردم که بتواند حدیث را با همان الفاظش روایت کند مگر قبیصه و ابونعیم در حدیث سفیان و جز یحیی حمانی در حدیث شریک و علیبنجعد در روایتش.(5) در همین زمینه سخنی از مکحول در ملاقات با واثلةبناسقع باقی مانده
که قابل توجّه است. وی گوید: من و ابوالازهر بر واثله وارد شدیم و گفتیم: ای ابوالاسقع حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که خود شنیدهای برای ما نقل کن بدون آنکه بر حدیث وهم و نسیانی واقع شده باشد. ابوالاسقع گفت: آیا از شما کسی هست که از قرآنی که دیشب خوانده، آیاتی بخواند. گفتیم: آری. واثله گفت: آیا الف یا واو یا حرف دیگری در قرائت شما کم و زیاد نمیشود؟ گفتیم: چرا چون ما حافظ عبارات قرآن نیستیم. واثله گفت: قرآن در پیش روی شما قرار دارد و شما شب و روز به آموزش و قرائت آن مشغول هستید و باز با زیاده و نقصان قرائت میکنید، چگونه ما حدیثی را که یک بار یا دو بار از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدهایم به همان صورت بیان کنیم. اگر حدیث را بر حسب معانی آن برای شما بازگو کنیم همان برای شما کافی است.(6) در همین زمینه محمّدبنسیرین میگفت: «اسمع الحدیث من عشرة، المعنی
واحد و اللفظ مختلف»(7) و سفیان ثوری در پاسخ به شاگردان خود که از وی نقل به
الفاظ روایات را مطالبه میکردند میگفت: «سبحان الله، چه کسی میتواند از عهدهی این کار برآید، ما فقط معانی روایات را بازگو میکنیم.»(8)
ضمن تأکید این نکته به شاگردان خود که: «إذا اصبت المعنی اجزاک»(9)، خاطرنشان
میساخت که اگر نقل به معنی نبود ما از نقل حدیث خودداری میکردیم.(10)
علیرغم شواهد یادشده برخی از محقّقان معاصر بر این باورند که نقل به معنیـ جز به ندرتـ در روایات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد نشده و روایات مطابق با وضعیّت اولّیه باقی ماندهاند و دلیل آنهم اهتمام صحابهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به ضبط و حفظ الفاظ روایات بوده است. عجاج خطیب در یک ادّعا مینویسد: «از امور غیر قابل شک آنکه همهی صحابه بر نقل و ادای حدیث همانگونه که از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شنیده بودند، حریص بودند به گونهای که برخی از آنان به تبدیل حرفی از حدیث به حرف دیگر راضی نمیگشت.»(1)
و پس از ذکر این مطلب که صحابه و تابعان علاوه بر ضبط دقیق الفاظ روایات به ثبت و کتابت آن نیز اهتمام داشتهاند،(2) تعلیل دیگری دربارهی اختلاف عبارات
یک حدیث بیان داشته مینویسد: «بسیاری از شواهدی که به عنوان نقل به معنی از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده به مسألهی نقل به معنی ارتباط ندارد، بلکه به تعدّد مجالس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بازمیگردد و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به تناسب درک مخاطبان هربار به گونهای پاسخ میداد و چه بسا افراد مختلف از مسألهای واحد، سؤالاتی کرده و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نیاز هر یک را با الفاظ و عباراتی متفاوت با دیگری برآورده میساخت.»(3)
عجاج خطیب در همین بحث به نقد آرای ابوریه در مسألهی «نقل به معنی» پرداخته و با استناد به سخنان عبدالرّحمانبنیحیی المعلّمی، اختلاف صیغههای تشهّد در بین اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را نیز امری طبیعی اعلام میکند که همگی معلول آموزشهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است.(4) در صورتی که باید گفت وقوع نقل به معنی در
حدیث از نظر تاریخی امری قطعی و غیرقابل انکار است که شواهد آن در آثار قدمای اهل سنّت امثال خطیب بغدادی وارد شده است، به گونهای که محقّقان معاصر نیز که دلبند الفاظ روایات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستند، قادر به انکار وقوع نقل به معنی در شمار کثیری از روایات نمیباشند.(5)
به همین سبب موضوع نقل به معنی از نظر منع و جواز به موضوعی «جدلی الطرفین» تبدیل شده و مخالفان و موافقانی به وجود آورد که هر یک در راستای نظریهی خود به اقامهی دلایلی روی آوردند.
گفته شد که نقل به معنی در حدیث، مخالفان و موافقان بسیاری داشته که تاریخ به ثبت اسامی آنها پرداخته است. مطابق برخی از شواهد، ابنعمر، قاسمبنمحمّد، محمّدبنسیرین، رجاءبنحیوة، علیبنمدینی(نسبت به
روایات نبوی) ثعلب، ابوبکر رازی، ابوبکربنعربی (جز برای صحابه) از مخالفان و مانعان به معنی بودهاند.(1) در مقابل از علی علیه السلام ، ابنعبّاس، انسبنمالک،
ابوالدرداء، واثلةبناسقع، ابوهریره (در صحابه) و حسن بصری، شعبی، عمرو بندینار، ابراهیمبننخعی، مجاهد، عکرمه (در طبقهی تابعین) و نیز بسیاری از دانشمندان و پیشوایان دینی مانند شافعی به عنوان موافقان نقل به معنی نام برده شده است.(2)
موافقان نسبت به مخالفان از فزونی چشمگیری برخوردارند.(3) در عمل هر
دو گروه نسبت به عقیدهی خود دلایلی ارائه کردهاند که در این قسمت به فشردهای از آنها اشاره میگردد.
مخالفان نقل به معنی به ادلّهی چندی توسّل جستهاند که اکثر آنها جنبهی نقلی، روایی داشته و برخی نیز از ادلّهی عقلی، به شمار میرود. مهمترین دلیل نقلی آنان استناد به حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است که میفرماید: «نضّر الله امرآ سمع منا حدیثآ فأدی کما سمعه فربّ مبلغ أوعی من سامع.»(4) که در این حدیث مراد از «ادای
حدیث همانگونه که شنیده شده است» نقل به الفاظ در حدیث است. با این کار راوی حدیث را به افقه از خود منتقل کرده و چه بسا راوی افقه استفادههایی از حدیث کند که بر راوی اوّل ـ که از نظر فقهی پایینتر از او بودهـ مخفی باشد.(5)
مورد دیگر استناد به حدیث وارده از براءبنعازب است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دعایی به او تعلیم فرمود و چون براء در مقام تکرار دعا به جای: «و بنبیّک الّذی أرسلت.» عبارت «و برسولک الّذی أرسلت.» را به زبان آورد، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر سینهی او زده و تذکّر داد که همان صورت «بنبیّک...» را بخواند.(6)
امّا از جمله ادلّهی عقلی مخالفان نقل به معنی آنکه: «آنان معتقدند که به تجربه ثابت شده که با گذشت زمان علمای فن مطالبی از عبارات آیه یا حدیث استنباط میکنند که علمای سابق به آن بیتوجّه بودهاند. لذا تمام فوائد الفاظ و عبارات حدیث برای مخاطبان نخست حدیثـ هرچند که فقیه و باهوش باشندـ معلوم نمیگردد. اگر نقل به معنا جایز باشد، صورت اصلی حدیث از بین رفته و تفاوت فاحشی در مقاصد حدیث به بار خواهد آمد. با آنکه راوی حدیث تصوّر میکند که چنین تفاوتی وجود ندارد.»(7) نیز مخالفان نقل به معنی استدلال کردهاند
1) خطیب بغدادی، 205ـ 220 در روایات مختلف، سخاوی، 140؛ رامهرمزی، 537 ؛ صباغ، 141؛ابوریه، 77.
2) خطیب بغدادی، 239ـ 246؛ رامهرمزی، 537؛ سخاوی، 139؛ صباغ، 143؛ قاسمی، 221.
3) همانجاها.
4) خطیب بغدادی، 207.
5) نقل از ابوریه، 79.
6) خطیب بغدادی، 209؛ نیز تفصیل را نک: ابوریه، 80 به نقل از بخاری، مسلم، نسایی و ترمذی.
7) صباغ، 143؛ ابوریه، 79.
که: در صورتی که نقل به معنی برای راویان اوّلیه و نسبت به حدیث رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم ـبه عنوان شارعـ جایز بوده باشد، این کار برای راویان بعدی از جواز بیشتر برخوردار میشود، چرا که این راویان در عباراتی تصرّف میکنند که انتساب به شارع ندارد، امّا از آنجا که در هر بار نقل به معنای حدیث مقداری حدیث از اصل خود دور میشود با تکرار چند نوبت نقل به معنی، تفاوتی فاحش بین مقاصد اوّلیه و نهایی حدیث به وجود خواهد آمد به طوری که بین وضع اوّلیه حدیث و صورت نهایی آن مناسبتی وجود نخواهد داشت.(1)
در مقابل ادلّهای که از ناحیهی مانعان و مخالفان نقل به معنی گذشت، موافقان نقل به معنی ادلّهی بیشتری بر جواز آن اقامه کردهاند که این ادلّه بعضآ ماهیّت قرآنی، روایی، تاریخی و عقلی دارد. از جمله آن که معتقدند که: جواز نقل به معنی در درجهی نخست از قرآن به دست میآید و قرآن گاه سرگذشت و حادثهی واحدی را با الفاظ و عبارات گوناگونـ در سورههای مختلفـ طرح میکند که به عنوان مثال از سرگذشت موسی و بنیاسرائیل میتوان سخن به میان آورد.(2) این
موضوع مورد توجّه برخی از محقّقان شیعه نیز قرار گرفته که بر پایهی آن از ترجمهی آزاد آیات قرآن در مقابل ترجمهی تحتاللفظی سخن گفتهاند،(3) نقل به معنا در
روایات که جای خود دارد.
امّا در ادامهی استدلالهای قرآنی، برخی از محقّقان از جمله شافعی به موضوع نزول قرآن بر اساس حروف هفتگانه و رخصت قرائت قرآن بر اساس هر یک از این حروف اشاره کرده و معتقدند: در شرایطی که قرائت قرآن با هر یک از حروف هفتگانه جایز باشد، به تبع اولی نقل به معنای روایات با عبارات مورد نظر راویانـ از باب سهولت حدیثگوییـ اشکالی نخواهد داشت.(4)
دلیل دیگری که از ناحیهی موافقان نقل به معنا اقامه شده، مسألهی جواز ترجمهی قرآن و روایات برای ملل غیرعرب است. این امر در پی گسترش سرزمینهای اسلامی و گرایش ملل غیرعرب به اسلام به عنوان نیازی جدی مطرح شد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نیز در حیات خود به ارسال پیام به سران برخی از جوامع مبادرت فرمود که قهرآ پیامهای آنحضرت به زبان آنها ترجمه میگشت و در شرایطی که ترجمهی متون دینی به زبان غیرعربی جایز باشد، نقل به معنی در حدیث که نوعی جایگزینی عبارات عربی به عبارات عربی دیگر است، از اولویت بیشتری برخوردار خواهد بود.(5)
1) نقل از صباغ، 143؛ ابوریه، 79 با اندکی تصرّف؛ نیز معارف، تاریخ عمومی حدیث، 153.
2) خطیب بغدادی، 236؛ رامهرمزی، 530؛ سخاوی، 3/144؛ صباغ، 144.
3) بهبودی، معارف قرآنی، 191.
4) نقل از سخاوی، 3/144. این موضوع از عقاید دانشمندان و مفسّران اهل سنّت است که البتّه از نظرشیعه عقیدهای مردود بوده و با ادلّه زیادی رد شده است. نک: خویی، 169 با عنوان «هل نزل القرآن علیسبعة أحرف؟!!»
5) علی طه، 365 و 366؛ صباغ، 144؛ عجاج خطیب، 133؛ سخاوی به نقل از خطیب بغدادی، 235.
امّا از ادلّهی مهم روایی در جواز نقل به معنی، که در منابع اهل سنّت به چشم میخورد، حدیث عبداللهبنسلیمان اکیمه لیثی است که در مقام صدور جواز نقل به معنی وارد شده، در این حدیث راوی به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عرض میکند: من از شما روایاتی میشنوم امّا نمیتوانم آنها را همانگونه که شنیدهام برای دیگران نقل کنم بلکه دچار کم و زیاد میشود. حضرت فرمود: «اگر حلالی را حرام و حرامی را حلال نکنید و معانی را برسانید مانعی ندارد.»(1)
در ذیل این حدیث معمولا این سخن از حسن بصری آمده است که او میگفت: «اگر این حدیث نبود ما محدّثان روایتی نقل نمیکردیم.»(2)
به نظر میرسد که دستورالعمل یادشده کلید حل مشکل نقل به معنی در روایات است، لذا در بیشتر منابع به آن استناد شده است. امّا سؤالی که مطرح است آنکه: آیا در عهد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مسألهی حدیثگویی و نقل به الفاظ یا نقل به معنی در آن حد رایج شد که راویان جهت حل مشکل به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مراجعه کرده و تقاضای دستورالعمل کنند؟ یا آنکه بعدها به جعل همین دستورالعمل مبادرت شده است. برخی از ناقدان حدیث با عنایت به نکتهی اخیر به جعلیبودن حدیث تصریح کرده و روشن کردهاند که در سند این حدیث ولیدبنسلمه قرار دارد که مورد تکذیب قرار گرفته و به گفتهی ابنحبان، از واضعان حدیث بوده است.(3)
دلیل دیگری که از ناحیهی موافقان نقل به معنی ارائه شده استناد به سیرهی صحابه است. به این صورت که: مطالعهی سیرهی صحابه نشان میدهد که آنان احادیث را از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شنیده و بدون آنکه آن را بنویسند و یا آن را تکرار کنند، به خاطر سپرده و گاه سالها بعد به نقل آن مبادرت میکردند. روشن است که در این شرایط الفاظ روایات در خاطر انسان باقی نمیماند، بلکه تنها معانی روایات به خاطر مانده و قابل انتقال خواهد بود. لذا روایات بسیاری در دست است که علیرغم اختلاف عبارات، معانی آنها واحد و مشترک است. وقوع چنین پدیدهای در حوزهی حدیث، خود دلیل جواز نقل به معنی است، ضمن آنکه تعبّدی که نسبت به الفاظ قرآن وجود دارد، در مورد سنّت در کار نیست و در شرایطی که معنای روایات قابل ضبط و حفظ باشد، از بین رفتن آنچه مقصود نیست، ضرری نخواهد داشت.(4) لذا قاسمی پس از یادکرد موافقان نقل به معنی مینویسد: «الفاظ
صحابه در نقل حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با یکدیگر اختلاف دارد. برخی از آنان حدیث را کامل نقل میکردند، برخی به نقل به معنای روایات بسنده میکردند و برخی هم به اختصار حدیث میپرداختند، لذا الفاظ روایات آنها نسبت به یکدیگر متفاوت است. این وسعت و رخصتی بود که آنان از آن استفاده کردند، مادام که حدیث به معنای مخالف خود تبدیل نمیگشت. نیز هیچکدام از آنان به عمد دروغ نگفتهاند، بلکه همگی در حد معانی شنیدههای خود راست و درست گفتهاند و این نهایت وسع آنان بود.»(5)
موافقان نقل به معنی در قسمت دیگری از تلاشهای خود به نقدهای مخالفان نیز پاسخ دادند. از جمله آن که نسبت به حدیث: «نضّر الله أمرآ سمع مقالتی...» گفتند: این حدیث خود بیش از هر کلام دیگر دستخوش نقل به معنی شده، چون با عبارات متفاوتی که همگی معنای مشترکی دارند در منابع حدیثی وارد شده و حتّی خطیب بغدادی خود دربارهی وجوه گوناگون این حدیث کتاب مستقلّی تألیف کرد.(1) ضمن آنکه به عقیدهی آنان مراد عبارت نبوی که میفرماید:
«ثمّ اداها کما سمع» ادای معانی و مقاصد حدیث است تا الفاظ و ظواهر آن.(2)
و در پاسخ به این اشکال که نقل به معناهای مکرّر، چیزی از واقعیّت حدیث بر جای نمیگذارد. گفتند: جواز نقل به معنی مشروط به انطباق معنای حدیث از وضعیّت اوّلیه با وضعیّت نهایی آن است که در کتب ثبت شده است. اگر معانی یک حدیث به درستی ثبت و منتقل نگردد، نقل به معنی جایز نخواهد بود.(3)
پس از بیان دیدگاههای موافقان و مخالفان باید گفت: از آنجا که موافقان نقل به معنی از کمیّت بیشتری برخوردار بوده و ادلهی آنها استوارتر از ادلهی مخالفان بود، از طرفی روایات به جا مانده از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کم و بیش متأثّر از نقل به معنی شده بود، عملا جواز نقل به معنی بر عدم آن ارجحیّت پیدا کرد، در نتیجه علمای اهل سنّت به بررسی ضوابط مناسب نقل به معنی پرداختند. چرا که هرگونه هرج و مرج در این زمینه به ایجاد تحریف شدید در روایات منجر میگشت و باید گفت: مخالفان نقل به معنی و موافقان آن در نقاط مشترکی نیز با هم تلاقی پیدا کردند. مثلا در شرایطی که قاضی عیاض به عنوان مخالف نقل به معنی گفته است: «شایسته است که باب نقل به معنی بسته شود تا آنکه در نقل حدیث شایستگی لازم نداردـ امّا تصوّر میکند که در این خصوص شایسته است - بر امر حدیثگویی تسلّط پیدا نکند»،(4) ابنصلاح به عنوان موافق نقل به معنی گفت: «محدّثی که در صدد نقل به
معنای شنیدههای خویش است، در صورتی که به معانی و مقاصد الفاظ عالم و آگاه نباشد و نیز نسبت به معانی محال (که نسبت آن به شارع جایز نیست) خبیر و به مقدار تفاوت الفاظ بصیر نباشد، بیهیچ خلافی این کار برای او جایز نبوده و بلکه لازم است که حدیث را بدون هیچ تغییری با همان الفاظ اصلی روایت کند.»(5)
ابنصلاح به همین ترتیب نقل به معنی را برای آگاهان به معانی و مقاصد حدیث جایز دانسته و معتقد است که سیرهی سلف ـ از صحابه و تابعان و نیز بیشتر دانشمندان ـ برهمین منوال مستقر بوده است، به شرط آن که راوی مطمئن و قاطع از انتقال معنای حدیث باشد. لذا مینویسد: «و الأصحّ جواز ذلک فی الجمیع إذا کان عالمآ
بما وصفناه قاطعآ بانّه ادّی معنی اللفظ الّذی بلغه و انّ ذلک هو الّذی تشهد به أحوال الصحابة و السلف الاوّلین و کثیرآ ما ینقلون معنی واحدآ فی امرٍ واحد بالفاظ مختلفة و ما ذلک الّا لانّ معوّلهم کان علی المعنی دون اللفظ.»(1)
ابنصلاح در عین حال تذکّرات مفیدی هم به طالبان حدیث میدهد که در مقام نقل به معنی مدّنظر قرار بدهند. مثل آن که: اصولا نقل به معنی امری متعلّق به دورههای قبل از تدوین حدیث بوده و امروز که روایات در بطون کتب و تصانیف ثبت شده است، موضوعیّت چندانی ندارد و دیگر آنکه: راوی در مقام نقل به معنی باید از عباراتی استفاده کند که احتیاط وی را در مقام نقل به معنی نشان دهد. مثل این که بگوید: چنین یا چنان عباراتی وارد شده که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود و چنین سیرهای از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که ارباب لسان و آگاهترین مردم به معانی کلام بودهاند نیز رسیده است.(2)
مسألهی نقل به معنی در حدیث شیعه نیز کم و بیش واقع شده است. امّا بین نقل به معنی در شیعه و اهل سنّت تفاوت کیفی و چشمگیری وجود دارد. زیرا همانگونه که گذشت روایات نبوی در قرن نخست ماهیّت شفاهی داشت و لذا مکرّر دچار نقل به معنی گشت. امّا در شیعه از یک طرف امامان علیهم السلام به موضوع کتابت و تدوین حدیث اهتمام وافر داشتند و اصحاب خود را اکیدآ به آن سفارش میکردند،(3) و از طرف دیگر با بروز مشکل نقل به معنی در دورهی صادقین علیهما السلام این
دو بزرگوار ضمن تأکید بر ارجحیّت نقل به الفاظ و عدم توسّل به نقل به معنی به صورت عمدی، پدیدهی نقل به معنی را تحت کنترل قرار داده و ضوابط آن را برای اصحاب خود تعیین کردند. در این خصوص روایات گوناگونی به همراه توضیحات فقهالحدیثی برخی از شارحان وجود دارد که فشردهای از آنها در اینجا نقل میگردد:
6ـ 6ـ 1ـ ابوبصیر گوید: از امام صادق علیه السلام دربارهی آیهی: (فبشّر عبادالّذین یستمعون القول فیتّبعون احسنه)(4) توضیح خواستم. آنحضرت فرمود: «در این آیه
مراد از عباد کسی است که حدیث را میشنود و به نقل آن همانگونه که شنیده، اقدام میکند نه چیزی به آن اضافه میکند و نه چیزی از آن میکاهد.»(5)
ابوبصیر در حدیث دیگری ذیل آیهی یادشده از یکی از دو امام باقر و صادق علیهما السلام نقل میکند که: «هم المسلّمون لآل
محمّد 6إذا سمعوا الحدیث ادّوه کما سمعوه، لایزیدون و لا ینقصون.»(1)
در توضیح هر دو حدیث باید گفت: در شرایطی که در تفاسیر شیعه و اهل سنّت «احسنه» به «احسن القول» تعبیر شده و نقش آن مفعولبه دانسته شده است.(2)
امّا به نظر میرسد که امام علیه السلام تفسیر دیگری از آیه به دست میدهد که مبتنی بر فرض جدیدی در مورد نقش «احسنه» است، آن فرض مفعول مطلق در نظر گرفتن «احسنه» یعنی «احسن الاتباع» است. زیرا بهترین شکل پیروی از یک سخنـ خاصّه سخنان اهل بیت علیهم السلام ـ نقل بیکم و کاست آن سخن و سپس عمل به مضمون آن است که در پاسخ امام باقر یا صادق علیهما السلام به ابوبصیر مورد تأکید قرار گرفته است. به همین جهت کلینی و مجلسی این حدیث را در بابهای «روایةالحدیث» و «آداب الروایه» آوردهاند.(3) و مخصوصآ مجلسی تأکید میکند که احادیث یادشده از قرائن
ارجحیّت نقل به الفاظ است.(4)
6ـ 6ـ 2ـ محمّدبنمسلم نقل میکند که به امام صادق علیه السلام عرض کردم: من از شما حدیث شنیده، امّا در مقام نقل دچار زیاده و نقصان میشوم. امام علیه السلام فرمود: «اگر در صدد انتقال معانی باشی اشکالی ندارد.»(5)
6ـ 6ـ 3ـ داوودبنفرقد گوید: به امام صادق علیه السلام گفتم: من از شما احادیثی میشنوم در نظر دارم آنها را همانگونه که شنیدهام بازگو کنم، امّا نمیشود. امام صادق علیه السلام فرمود: «آیا در این موضوع عمدی داری؟» گفتم: نه. باز فرمود: «درصدد هستی که معانی را نقل کنی؟» گفتم: آری. امام فرمود: «پس اشکالی ندارد.»(6)
ملاحظه میشود که مفاد این حدیث با حدیث قبلی برابر است در صورتی که امام صادق علیه السلام از محمّدبنمسلم هیچ پرسشی به عمل نیاورد و تنها فرمود: «إن کنت ترید المعانی فلا بأس» دلیل این مطلب آن است که محمّدبنمسلم از فقهای اهل بیت علیهم السلام و از اصحاب اجماع دستهی نخست است.(7) و نیازی به سؤال و
شرطگذاری برای او نبوده است.
6ـ 6ـ 4ـ جمیلبندراج نقل میکند که امام صادق علیه السلام فرمود: «اعربوا حدیثنا فانّا قوم فصحاء»(8)
مفهوم حدیث یادشده و ارتباط آن با بحث نقل به معنی در گرو توجّه به معنی یا معانی «اعراب» است. کلمهی
اعراب در اصل لغت به معنای ابانه و اظهار است.(1) امّا در معنای اصطلاحی «اعراب الحدیث» سه احتمال قابل تصوّر است که
هر یک سهمی از تبیین درست حدیث و اظهار آن را به عهده دارد.این احتمالات عبارتند از:
6ـ 6ـ 4ـ 1ـ تلفّظ صحیح و بیکم و کاست عبارات حدیث، به طوری که حدیث به خطا و لحن ادبی و امور دیگری چون اختصار، تقطیع یا تقدیم و تأخیر دچار نشود. خطیب بغدادی باب مفصّلی را در «الکفایة» به این موضوع اختصاص داده و از قول بزرگان فن حدیث تعابیری نقل کرده که «اعراب» را در مقابل «لحن» به کار بردهاند. مثل این سخن ابوجعفر که: «لا بأس بالحدیث إذا کان فیه اللحن ان یعربه.»(2) یعنی: اشکالی در حدیث نیست. در صورتی که اگر خطایی در آن وجود
داشته باشد، ناقل به اظهار صورت صحیح آن اقدام کند.
6ـ 6ـ 4ـ 2ـ درک نقش کلمات حدیث، تشخیص درست مرجع ضمائر و دقّت در دقایق نحوی آن.(3)
6ـ 6ـ 4ـ 3ـ واضح و شیوا بیان کردن معانی و محتوای حدیث که این معنا به بحث نقل به معنی ارتباط پیدا میکند و ظاهرآ همین معنا بیشتر مراد امام علیه السلام است. زیرا در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام وارد شده که: «إذا اصبت معنی حدیثنا فاعرب عنه بما شئت.»(4) علاوه بر آن ذیل «فانّا قوم فصحاء» نشان میدهد که احادیث اهل
بیت علیهم السلام باید به گونهای نقل شود که پیچیده و گنگ نشده و عوامل مخل به فصاحت کلمه یا کلام در آن وجود نداشته باشد.(5) لذا یکی از شارحان مینویسد: «منظور امام
این است که اگر عین الفاظ حدیث را در دفاتر خود ثبت و یادداشت نکردهاید و در نتیجه میخواهید معانی حدیث را با الفاظ و تعبیرات خودتان بیان کنید، با تعبیرات فصیحی حدیث ما را بپرورانید تا حق سخن اداشده باشد. زیرا که ما خود مردمی فصیح و سخندانیم و سخن مجمل و نامفهوم نمیگوییم.»(6)
از روایات گذشته میتوان اساس دیدگاههای امامان علیهم السلام در بحث نقل به معنی را به شرح زیر عنوان کرد:
الف) نقل به الفاظ روایات بر نقل به معنای آنها ارجحیّت دارد.
ب) نقل به معنای روایات امری مجاز است مشروط به آن که:
بـ 1. معانی ومقاصد روایات به درستی انتقال پیدا کند.
بـ 2. الفاظ و عبارات حدیث خلاف موازین ادبی نبوده و به عبارتی دیگر عاری از رکالت لفظی باشد.
و باید اضافه کرد که این تعلیمات همان است که بعدها در کتابهای علوم حدیث با عنوان شرایط و ضوابط
نقل به معنی از ناحیهی محدّثان مورد بحث قرار گرفت.(1)
نقل به معنی اگرچه با شرایط جواز همراه باشد، معهذا پیامدهایی نسبت به اصالت حدیث ایجاد میکند که حدّاقل دو مورد آن عبارتند از:
تردیدی نیست که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم از فصیحترین افراد زمانهی خود بوده و به گونهای که اصطلاح شده: «هو افصح من نطق بالضاد»(2) و امامان اهل بیت علیهم السلام نیز
همگی از موهبت فصاحت کلام برخوردار بودهاند.(3) در نقل به معنی اصالت الفاظ و
عبارات حفظ نشده و معانی آنها با عبارات راویان نقل میگردد که قطعآ از جهت فصاحت و بلاغت به درجهی عبارات پیشوایان معصوم علیهم السلام نمیرسد. لذا قابل مشاهده است که بسیاری از احادیث رسیده، خاصّه احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اسلام، از نظر وضعیّت عبارات، معمولی بوده و دقایق خاصّی خصوصآ از جنبههای بلاغی ندارد. این نکتهای است که ادیب معاصر عرب مصطفی صادق رافعی به آن اشاره کرده و پس از ذکر محسّنات بلاغی سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که ماهیّتی وحی گونه دارد مینویسد: «آنگونه نیست که هرچه به عنوان حدیث و روایت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وجود دارد، از نظر الفاظ و عبارات منتسب به آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم باشد، بلکه بسیاری از روایات نقل به معنی شده است و الفاظ و عبارات آن به راوی انتساب دارد و به دلیل جواز نقل به معنی سیبویه و دیگر بزرگان نحو و لغت ـ از کوفه و بصرهـ در بحثهای خود تنها به قرآن و منقولات صحیح رسیده از عرب، استشهاد میکردند.امّا اگر تدوین حدیث در صدر اوّل شایع بوده و راویان موفّق به کتابت و تدوین شنیدههای خود از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باهمان کلمات و عبارات میشدند، زبان عرب شأن و منزلت دیگری پیدا میکرد.»(4)
از دیگر پیامدهای ادبی نقل به معنی وقوع لحن و خطا در بین روایات بود به همین سبب بعدها این بحث در میان محدّثان به وجود آمد که آیا راوی حق دارد به تشخیص خود به اصلاح متن حدیث پرداخته و خطاهای آن را برطرف کند یانه و نیز آیا راوی حق دارد با صلاحدید خود به تقدیم و تأخیر اجزای حدیث بپردازد که البتّه پاسخ هر دو مورد از نظر محدّثان مثبت بود.(5) لذا اوزاعی میگفت: «لابأس
باصلاح اللحن و الخطأ فی الحدیث.»(6) در این خصوص شواهد زیادی وجود دارد که
1) تفصیل را نک: مجلسی 2/163 و 164؛ مامقانی، 2/245.
2) مجلسی، 2/163؛ صالح، 83.
3) کلینی، 1/51 از قول امام صادق علیه السلام و مجلسی، 45/138 از قول امام سجّاد علیه السلام .
4) ابوریه، 108 به نقل از اعجاز القرآن و البلاغة النبویه. ناگفته نماند برخی از محقّقان عصر حاضرکوشیدهاند که خصائص ادبیـ بلاغی سخنان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را در آثار خود نشان داده و از این جهت ازاصالت عبارات نبوی در آثار حدیثی دفاع کنند. برای نمونه نک: صبّاغ در کتابهای: «الحدیث النبوی،مصطلحه، بلاغته، کتبه» و «التصویر الفنی فی الحدیث».
5) صالح، 78.
6) نقل از ابوریه، 109.
خطیب بغدادی در الکفایه و رامهرمزی در المحدّث الفاصل آنها را آوردهاند.(1)
امّا مهمترین پیامد نقل به معنی، انحراف در معنا و مقصود روایات و در نتیجه وقوع اضطراب در ناحیهی سند و متن احادیث است.(2) نقل به معنی یکی از
عوارض روایات به شمار آمده که اختلاف بسیاری از روایات، از آن ناشی میگردد و به گفتهی جزایری این موضوع به ایجاد اختلاف بین امّت اسلامی نیز انجامیده است.(3) استفاده از رخصت نقل به معنی حتّی سبب پیدایش اختلاف بین محدّثان
بزرگی چون بخاری و مسلم شده است. زیرا مسلم در مقایسه با بخاری بیشتر مقید به کتابت و ضبط الفاظ روایات بود و به عکس بخاری بیش از مسلم به حفظ روایات و سپس نگارش آنها اشتهار دارد و در نتیجه بعضی از روایات خود رابه صورت نقل به معنی درج کرده در پارهای روایات اختلاف او و مسلم و دیگر محدّثان قابل مشاهده است.(4) ابوریه با آوردن مثالهای مختلف دامنهی نقل به معنی در روایات
اهل سنّت را نمایانده است.(5) بنابراین تتبع، برخی از اعمال و سنن دینی مانند اذکار
تشهّد نیز از عارضهی نقل به معنی مصون نمانده است و در عین حال این اذکار از ذکر صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عاری و تهی است و همین موضوع موجب اختلاف فتاوای بزرگان اهل سنّت نسبت به وجوب یا عدم وجوب صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم (در نماز) شده است به طوری که ابوحنیفه و اصحاب او قائل به عدم وجوب صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شدهاند و به عکس شافعی ذکر صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را از شرایط صحّت تشهّد اعلام کرده است.(6)
6ـ 8 ـ 1ـ نقل به معنی از عوارض وارده بر احادیث است که ناشی از عدم کتابت سریع و به موقع روایات است.
6ـ 8 ـ 2ـ به دلیل مواظبت امامان شیعه:بر صیانت حدیث از نظر لفظ و معنی، نقل به معنی کمترین تأثیر را بر
1) نک خطیب/229، 285، 287، 288؛ رامهرمزی، 524ـ 525 و نیز بنگرید به ابوریه، 108؛ اللحنؤ والخطاء فی الحدیث و:10 التقدیم و التأخیر فی الحدیث و الزیادة و النقص.
2) حدیث مضطرب حدیثی است که متن یا سند آن به گونههای متعدّد روایت شده که امکان ترجیح یکیاز صورتهای آن بر صورت دیگر وجود ندارد. خواه این اختلاف از ناحیهی راویان مختلف باشد و خواهیک راوی حدیث را به دو شکل روایت کند، منشأ ضعف در چنین حدیثی به چگونگی حفظ و ضبطراویان ارتباط دارد. (تفصیل را نک: صالح، 193ـ 198)
3) ابوریه، 97 به نقل از توجیه النظر.
4) ابوریه، 98 حدیث نماز در بنیقریظه و نیز نک: صالح، 86.
5) همو، 89ـ 96.
6) همانجا، 58. در مورد مثالهای نقل به معنی در روایات شیعه نک: به غفاری، 272 با عنوان کونالحدیث لفظ المعصوم علیه السلام أو نقل بالمعنی، فصل دوم همین کتاب.
اصالت حدیث شیعه به بار آورد. ضمن آنکه صادقین علیهما السلام پیشگام در تعیین ضوابط نقل به معنای مجاز بودهاند.
6ـ 8 ـ 3ـ نقل به معنی از جهات ادبی و معنوی تأثیرهایی بر احادیث گذاشته است در عین حال به عنوان واقعیّتی اجتنابناپذیر از نظر شیعه و اهل سنّت با شرایطی مجاز اعلام گردید که اهم این شرایط عبارتند از:
6ـ 8 ـ 3ـ 1ـ معانی روایات به طور کامل انتقال یابد.
6ـ 8 ـ 3ـ 2ـ عبارات احادیث از رکالت لفظی در امان مانده و برخوردار از فصاحت ظاهر باشد.
رابطهی تاریخ و فهم و نقد حدیث
یکی از مبانی فهم و نقد حدیث بررسی ارتباط آن با شرایط تاریخی عصر صدور حدیث است. شرایط فرهنگی، اجتماعی و سیاسی عصر صدور حدیث به طور عام و اسباب صدور یا ورود احادیث به طور خاصّ، از عوامل مهم در فهم و نقد روایات بوده، در واقع از قرائن منفصل احادیث به شمار میروند. بیتوجّهی به ارتباط حدیث و تاریخ، سبب فهم ناقص بسیاری از روایات شده که در این فصل به این موضوع پرداخته شده است.
فهم حدیث در گرو توجه به شرایطی است که هر یک از آن شرایط به سهم خود از پایههای فهم روایات است. یکی از این پایهها توجّه به نقش تاریخ است که در فهم و نقد روایات بسیار اثر دارد. مشروط به آن که تاریخ خود از قطعیّت و یا صحّت لازم برخوردار باشد. زیرا اخبار تاریخی ضعیف صلاحیّت لازم جهت فهم و نقد روایات را ندارد. به علاوه نقش تاریخ در فهم روایات خصوصآ اگر مراد تکیه بر سبب صدور روایات باشد، امر مطلقی نیست، زیرا بسیاری از روایات به صورت ابتدایی وارد شده و سبب خاصّی در ورود آنها متصوّر نیستـ چنانکه در مورد قرآن نیز بسیاری از آیات فاقد اسباب النزول خاص است.(1) ـ امّا وضع شمار معتنابهی از
روایات به گونهای است که فهم مفاد آن در گروه توجّه به شرایط فرهنگی و اجتماعی عصر صدور، و یا اطّلاع بر حادثهای است که به صدور آن روایت منجر شده است. لذا تاریخ به دو شکل در فهم و نقد حدیث تأثیرگذار است که میتوان از آنها به صورتهای عام و خاص تعبیر نمود. این دو شکل عبارتند از:
در نظرگرفتن شرایط فرهنگی، اجتماعی و... عصر صدور حدیث.
توجّه به سبب صدور ویژهی هر حدیث.
بسیاری از روایات اعتقادی، اخلاقی، فقهی و... به گونهای است که صدور آنها هماهنگی ویژهای با شرایط فرهنگی، اجتماعی و... عصر ورود حدیث دارد. به طوری که بیتوجّهی به آن شرایط موجب فهم ناقص از حدیث خواهد شد، در این زمینه مثالهای فراوانی وجود دارد از جمله:
از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وارد شده است که دربارهی سبط اصغر خود فرمود: «حسین منّی و أنا من حسین. أحب الله من احبّ حسینآ حسینٌ سبط من الاسباط.»(2) این
جمله به ظاهر حکایت از یک رابطهی عاطفی بین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و نوادهی او حسینبن علی علیه السلام دارد که قطعآ جای انکار نیست. امّا معنای اصلی حدیث واقعیّتی فراتر از بیان رابطهی عاطفی بین رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و امام حسین علیه السلام را در بر دارد. به این صورت که حقیقت پیام حدیث آنگاه آشکار میگردد که در نظر گیریم که این حدیث پرده از انعقاد پیمانی بین رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و امام حسین علیه السلام برمیدارد.
به توضیح دیگر، یکی از پیمانهایی که در دوران جاهلیت دایر بود و اسلام هم آن را به رسمیّت شناخته و تأکید کرد، پیمان موالات بود. پیمان موالات به این صورت بود که بین دو نفر به طور خصوصی و صرف نظر از
تعهّدات قومی و قبیلهای توافقی منعقد میگشت تا در گرفتاریها و سختیهای روزگار، خصوصآ حوادث غیرمترقّبه یار و پشتیبان هم باشند. یکی از صورتهای این پیمان با این عبارت بود که طرفین به یکدیگر بگویند: «دمک دمی، هدمک هدمی، ثارک ثاری، اعقل عنک و تعقل عنی، اطلب بک و تطلب بی، ترثنی و ارث عنک» یعنی: خون تو خون من، شکست تو شکست من، خونخواهی تو خونخواهی من است. من بار غرامت تو را به دوش میکشم و تو بار غرامت مرا به دوش خواهی کشید، من به خاطر تو مأخوذ و قابل تعقیب خواهم بود و تو به خاطر جرایم من مأخوذ و قابل تعقیب خواهی بود. تو از من ارث میبری و من از تو ارث خواهم برد.(1) صورت ساده پیمان یادشده همان
عبارت: «أنت منّی و أنا منک.» است که حکایت از نوعی اتّحاد روحی بین طرفین صاحب پیمان و تعهّدات متقابل آنان در مقابل یکدیگر دارد. به موجب روایات متعدّد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در بین مسلمانان نخستین بار این پیمان را بین خود و علی علیه السلام منعقد ساخت و سپس آن را با پیمانهای مؤازرت و مؤاخات مستحکم نمود و بر اساس این پیمانها بود که اوّلا علی علیه السلام بسیاری از مسؤولیّتهای شخص پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را عهدهدار شده و به طور کامل به انجام رساند که از جملهی آنها، اعلام آیات ابتدایی سورهی برائت در جمع مشرکان ـ و در واقع تبلیغ به جای پیامبر بودـ(2)
و دیگر اقامت در مدینه به جای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در جریان جنگ تبوک است. ثانیآ آنحضرت در مواضع متعدد و به ویژه اوج خطرات تا حد جانفشانی از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مراقبت و دفاع نمود. چنانکه پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نیز در طول حیات خود از هیچگونه دفاع و حمایت از علی علیه السلام دریغ نورزید. که شواهد آن در منابع تاریخی و روایی وجود دارد.(3)
با چنین زمینهای از مسائل فرهنگی و اجتماعی، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با گفتن «حسین منّی أنا من حسین» در واقع یادآور میشود که پیوند اتّحاد و یگانگی من با حسین علیه السلام محکم و استوار و حرمت من با حرمت او برابر و یکسان است. و نیز: «خون حسین خون من است، گوشت حسین، گوشت من است. هر که خون او بریزد، خون مرا ریخته و هر که گوشت او را بدرد، گوشت مرا دریده است، شکست حسین، شکست من است، هدر ساختن خون او هدرساختن خون من است، هر که حرمت حسین را بشکند حرمت من را شکسته و هر که خون او را حلال بشمرد، خون مرا حلال شمرده است. چنانکه خونخواهی او خونخواهی من خواهد بود. جنگ با حسین جنگ با من است. آشتی با حسین آشتی با من است، هر که به روی حسین شمشیر کشد به روی من شمشیر کشیده و هر که دست حسین را با صلح و صفا بفشارد دست مرا به دوستی و صلح و صفا فشرده است.»(4)
و نیز با چنین مفادی که از پیمان «حسین منّی و أنا من حسین» برمیآید، تعهّد دو جانبهای بین رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و
امام حسین علیه السلام به وجود آمد که به موجب آن رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم در روایات متعدّد بر فضائل و مناقب آن بزرگوار(1) خاصّه مقام
پیشوایی و امامت وی(2) تأکید فرمود و در مقابل حسینبنعلی علیهما السلام نیز آنگاه که دین
جدّ خود را در خطر نابودی احساس کرد، با قیام شکوهمند خود به احیای دین و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اهتمام ورزید و همین موضوع را فلسفهی قیام خویش اعلام نمود.(3)
یکی از مسائل کلامی در عصر امامان علیهم السلام که تفسیرهای گوناگونی از ناحیهی فرق اسلامی به خود دید موضوع ماهیت ایمان و رابطهی آن با عمل بود،(4) شواهد
تاریخی حاکی است که جدا از عقیدهی شیعه، دربارهی ایمان و عمل، حدّاقل سه بینش(5) کاملا متمایز در قرن دوم وجود داشته که گزارش اجمالی آنها به قرار زیر
است:
7ـ 2ـ 2ـ 1ـ بینش خوارج: خوارج به انطباق کامل عمل و ایمان معتقد بوده و در این عقیده تا به آنجا پیش رفتند که مرتکبان معاصی را تکفیر کرده و مخلّد در آتش دانستند.(6) برخی از آنان به همین ترتیب مخالفان خود را نیز مصداق بارز اهل
گناه و عصیان تلقّی کرده و از هیچگونه تکفیر و کشتاری نسبت به آنان ابا نداشتند.(7)
7ـ 2ـ 2ـ 2ـ بینش مرجئه: مرجئه به عنوان یکی از فرق کلامی در موضوع ارتباط «عمل و ایمان» عقیدهای کاملا متفاوت با خوارج ابراز داشتند. آنان قائل به جدایی ایمان از عمل شده و معتقد بودند که: «لاتضرّ مع الایمان معصیة کما...»(8)
یعنی: گناه و کار زشت ضرری متوجّه ایمان نمیکند. چنین تفکّری در آن زمان موجب تقویت روحیهی تساهل و تسامح در عمل به دستورات دینی و تا اندازهای رواج اباحهگری و بیبند و باری شد. لذا بیش از هر کس دیگر صاحبان قدرت از این اندیشه جانبداری کردند.(9)
1) مجلسی، 43/261ـ 317 به نقل از مصادر گوناگون فریقین.
2) کلینی 1/287.
3) مجلسی، 44/329 در وصیّت معروف امام حسین علیه السلام به محمّدبنالحنفیه که: «... و انّی لم اخرج اشرآ ولا بطرآ و لا مفسدآ و لا ظالمآ و انّما خرجت لطلب الاصلاح فی امّة جدّی صلّیالله علیهوآله أرید أن آمربالمعروف و انهی عن المنکر و اسیر بسیرة جدّی و ابی علیّبنابیطالب...».
4) تفصیل این بحث را نک: فصل یازدهم همین کتاب.
5) جهت آشنایی بیشتر با بینشهای سهگانهی خوارج، مرجئه و معتزله در اصول گوناگون فکری، خاصّهارتباط مسألهی ایمان و عمل نک: شهرستانی، 1/50، 52، 105، 116، 125، صابری، ذیل عناوین خوارج،مرجئه و معتزله.
6) شهرستانی، 1/106، اشعری، 86، صابری، 1/339.
7) شهرستانی، 1/109 در مورد ازارقه و نیز نک: اشعری، 87 و صابری، 1/354.
8) شهرستانی، 1/125.
9) ولوی، 2/315؛ صابری، 1/99.
گفتنی است که عقیدهی مرجئه در اهل سنّت شباهت بسیاری با عقیدهی غلات در بین شیعه دارد. زیرا در بین غلات نیز روحیهی تساهل و تسامح دینی حاکم بوده و آنان در انجام عبادات شرعی از جمله نماز، روزه، حج،... بسیار ضعیف و بیمبالات بودند و به همین سبب نیز مورد طرد و لعن امامان علیهم السلام خصوصآ امام صادق علیه السلام واقع شدند.(1)
7ـ 2ـ 2ـ 3ـ بینش معتزله: معتزله در موضوع ارتباط ایمان و عمل عقیدهای بین خوارج و مرجئه عنوان کردند. آنان بر این عقیده بودند که مرتکب کبائر فاسق است و فاسق از نظر رتبه مرتبهای بین مؤمن و کافر دارد.(2) این همان اصل «منزلة بین
المنزلتین» است که از اصول فکری معتزله به شمار میرود.(3) به عقیدهی معتزله
فاسق با انجام توبه به مؤمن ملحق شده و با تخلّف از آن، در زمرهی کافران خواهد بود و محکوم به خلود در آتش است. زیرا همانگونه که وعدههای الاهی قطعی است وعیدهای او نیز قطعی، عام و لایتغیر خواهد بود.(4)
7ـ 2ـ 2ـ 4ـ بینش شیعه: در مقابل سه جریان فکری خوارج، مرجئه و معتزله امامان علیهم السلام شیعه بینش جدیدی عرضه داشتند که معرّف نگاه شیعیان به موضوع رابطهی ایمان و عمل است. در روایات امامان علیهم السلام عمل از لوازم ایمان به شمار رفته و ارتکاب معاصی سبب زوال آن خواهد بود. طبق روایاتی که در این خصوص وارد شده مرتکب کبائر مؤمن نیست، چون در شرایطی حدّ الاهی بر او جاری میشود.(5)
او مانند کسی است که لباس ایمان را از شخصیّت خود درآورده است.(6) امّا در عین
حال مسلمان به شمار میرود، چون شهادتین را به زبان جاری کرده است. مسلمان نیز همواره بین مراتب ایمان و اسلام در نوسان است به طوری که صدور معصیت از جانب او موجب خروج از دایرهی ایمان و ورود به حوزهی مسلمانی است و به عکس توبه موجب ارتقای او از درجهی اسلام به ایمان خواهد بود.(7)
1) در روایتی فضیلبنیسار از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرمود: «جوانهای خود را از فتنهی غلات برحذر دارید که آنان را منحرف نکنند. غلات بدترین مخلوقات خداوندند. با دعاوی خود بزرگی خدا راکوچک نموده و برای بندگان او ادّعای ربوبیّت میکنند.» سپس فرمود: «غالی به نزد ما میآید او رانمیپذیریم، در صورتی که مقصّر و خطاکار به ما مراجعه میکند و او را میپذیریم.» سؤال شد ای زادهیرسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چرا بدینگونه عمل میکنید؟ فرمود: «برای آن که غالی به ترک نماز، روزه، زکات و حجعادت کرده و قادر به ترک عادت خود و رجوع به طاعت الاهی نیست. در صورتی که مقصّر، چون بهشناخت رسید، عمل و اطاعت میکند.» (مجلسی، 25/265 به نقل از امالی طوسی) قابل ذکر است که امامصادق علیه السلام در بین فرق انحرافی تندترین موضعگیری را علیه مرجئه و غلات داشتهاند. (کلینی، 2/410؛طوسی، اختیار الرّجال به رقمهای 511ـ 581 در روایات مختلف و نیز نک: معارف، پژوهشی در تاریخحدیث شیعه، 305ـ 312)
2) اشعری، 270.
3) شهرستانی، 1/52؛ صابری، 1/159.
4) شهرستانی، 1/50؛ اشعری، 274 و 276؛ صابری، 1/158.
5) کلینی، 2/33 در روایت امام باقر علیه السلام .
6) مجلسی، 66/90 در روایت امام باقر علیه السلام .
7) کلینی، 2/27؛ مجلسی، 66/73؛ به نقل از توحید صدوق در روایت امام صادق علیه السلام .
پس از یادکرد اهم بینشهای فکری در مسأله ارتباط ایمان و عمل، میتوان معنای حدیث «الایمان ان یعبد الله و لا یعصی»(1) از امام صادق علیه السلام را به درستی فهمید.
این حدیث ضمن آنکه تعبّد به احکام شرعی و اجتناب از معاصی را از لوازم ایمان به شمار میآورد، به نقد تفکّر خوارج، مرجئه و معتزله نیز نظر دارد. زیرا طبق این عقیده مرتکب کبائر نه کافر، نه مؤمن و نه فاسق بلکه غیرمؤمن تلقّی شده و با مسلمان دانستن او، امید توبه و الحاق به مؤمنان دربارهی او وجود دارد، البتّه دیدگاه امام صادق علیه السلام به دیدگاه معتزله بیش از دیدگاههای خوارج و مرجئه نزدیک است.
حسینبن سعید گوید: از امام جواد علیه السلام سؤال کردند که آیا جایز است که بر خدا لفظ شیء اطلاق شود؟ امام علیه السلام فرمود: «آری چنین اطلاقی خداوند را از دو نسبت ناروا خارج میکند: نسبت تشبیه و نسبت تعطیل (عدم شناخت یا انکار خداوند).»(2)
حدیث یادشده نیز ناظر به شرایط فکری، فرهنگی ویژهای صادر شده که تا به درستی شناخته نشود، قابل معنی نخواهد بود. به این منظور باید عقاید دو جریان «مشبهه» و «معطّله» دربارهی خداوند، صفات و افعال او به شرح زیر شناخته شود:
7ـ 2ـ 3ـ 1ـ عقیدهی مشبّهه: مشبّهه یا مجسّمه گروهی از مسلمانان بودهاند که در مسألهی خداشناسی قائل به تشبیه خدای متعال با پدیدههای مادی بوده و برای ذات مقدّسش تصوّراتی شبیه موجودات داشتهاند.(3) گویا که آنان آیات متشابه قرآن
از جمله: (الرّحمان علی العرش استوی)(4) و یا: (و جاء ربّک و الملک صفّآ صفّآ)(5) را
محکم انگاشته و طبق مفاهیم ظاهری این آیات برای خداوند جلوس و حرکت قائل میشدند. چنانکه عبدالملکبناعین در نامهای خطاب به امام صادق علیه السلام نوشت: «انّ قومآ بالعراق یصفون الله بالصورة و التخطیط فان رایت ـ جعلنی الله فداکـ أن تکتب إلیّ بالمذهب الصحیح من التوحید؟...»(6) یعنی: «مردمی در عراق به سر میبرند که خدا
را به شکل و ترسیم وصف میکنند، اگر صلاح میدانید ـ خدا مرا قربانت کندـ روش درست خداشناسی را برایم مرقوم دارید...» و امام پاسخ مناسبی برای او ارسال نمود.(7)
1) کلینی، 2/33.
2) کلینی، 2/82 و نیز نک: همانجا، 1/85؛ مجلسی، 3/257ـ 267.
3) صابری، 1/85 با عنوان و مشبهه، تشبیه و گونههای آن.
4) طه، 5.
5) الفجر، 22.
6) کلینی، 1/100.
7) پاسخ امام صادق علیه السلام به نامهی عبدالملکبناعین چنین بود که: «سألت رحمک الله عن التوحید و ماذهب إلیه من قبلک فتعالی الله الّذی لیس کمثله شیء و هو السمیع البصیر، تعالی عمّا یصفه الواصفون المشبّهونالله بخلقه المفترون علی الله، فاعلم رحمک الله انّ المذهب الصحیح فی التوحید ما نزل به القرآن من صفات اللهجلّ و عزّ فانف عن الله تعالی البطلان و التشبیه فلا نفی و لا تشبیه هو الله الثابت الموجود تعالی الله عمّا یصفهالواصفوان و لا تعدوا القرآن فتضلّوا بعد البیان.» (کلینی، 1/100). که در این حدیث امام صادق علیه السلام هر دوتفکّر تشبیه و تعلیل به معنای نفی هرگونه شناخت توسّط عقل را انکار کرده است.
باید اضافه کرد که عقیده به تشبیه و تجسیم ویژه گروهی از مسلمانان ظاهرگرا بوده که بر الفاظ قرآن جمود کرده و قائل به هیچگونه مجاز، کنایه، و... در قرآن نبودهاند،(1) لذا از نظر آنان خداوند به مثابه شیئی در کنار سایر اشیاء بوده و خواصّ
موجودات مادی برای خداوند هم تسرّی داشته است.(2)
7ـ 2ـ 3ـ 2ـ عقیدهی معطّله: معطّله گروه دیگری از مسلمانان بودهاند که نقش عقل را در شناخت پروردگار تعطیل کرده و از هرگونه اظهار نظر پیرامون خداوند (ذات یا صفات) خودداری میکردند.(3) به نظر میرسد که این گروه فکری در مقابل
مجسّمه و معتزله قرا گرفتهاند و این از برخی از شواهد تاریخی به جامانده به دست میآید. از جمله آنکه وقتی از مالکبنانس دربارهی آیهی: (الرّحمان علی العرش استوی)(4) سؤال کردند او گفت: «الاستواء معلوم و الکیفیة مجهوله و الایمان به
واجب و السؤال عنه بدعه»(5) یعنی: استوی معلوم است امّا کیفیّت آن مجهول
است. ایمان آوردن به آن واجب و سؤال کردن از آن بدعت است. و به این ترتیب راه را بر هر گونه تأمّل در این مسأله سد نمود.
پس از این توضیحات باید گفت: از مسائل مهم فکری در عصر امامان علیهم السلام به ویژه دوران امام صادق علیه السلام به بعد بحث دربارهی خداوند از نظر وجود و ماهیّت بوده است. در روایات امامان علیهم السلام همهجا بحث از وجود خداوند به خصوص از طریق توجّه به آثار و مخلوقات آن ذات مقدّس(6) و نهی از غور در خصوص کیفیّت و
ماهیّت پروردگار است. در این شرایط یکی از بحثهای مهم سخن از اطلاق واژهی شیء بر خداوند بوده است. در روایات امامان شیعه:اطلاق لفظ شیء بر خداوند از آن جهت که ناظر بر اصل موجودیت خداوند در آفرینش استـ البتّه وجودی مطلق و نامحدود ـ مانعی ندارد. همانگونه که دانشمندان بعدها بر این نکته تصریح کردند که: «الشیء مساو للموجود و انّ الوجود عین الشیئه»(7) امّا اطلاق لفظ
1) سعیدی روشن، 11 با عنوان ظاهرگرایی و زبان یکوجهی.
2) جهت اطّلاع بیشتر نک: صابری، 1/85ـ 93 با عنوان مشبّهه.
3) قابل ذکر است که گرچه تعطیل عقل دربارهی ذات و صفات الاهی یک تفکّر است امّا نمیتوان معطّلهرا یک فرقهی رسمی مانند مرجئه یا معتزله دانست بلکه گاهی فرقههای رسمی، مخالفان خود را متّهم بهاندیشهی تعطیل میکردهاند. در این خصوص نک: صابری، 1/78، 120، 155و244.
4) طه، 5.
5) نقل از آلوسی، 16/159.
6) کلینی، 1/93.
7) مجلسی، 3/258. نیز تفصیل را نک: حقانی زنجانی، شرح نهایةالحکمة علّامه طباطبایی، 63 با عنوان:شئیت با وجود ملازم است.
شیء بر خداوند، در صورتی که ناظر بر ماهیّت خاصی دربارهی پروردگار بوده و زمینهساز تشبیه و تجسیم گردد، امری ناپسند خواهد بود. لذا امام صادق علیه السلام در پاسخ زندیقی که از وی دربارهی چیستی خداوند سؤال کرد فرمود: «هو شیء بخلاف الاشیاء أرجع بقولی إلی اثبات معنی و انّه شیء بحقیقة الشیئه غیر انّه لا جسم و لا صورة و لا یحسّ و لا یجسّ و لا یدرک بالحواس الخمس لا تدرکه الاوهام و لا تنقصه الدهور و لا تغیّره الازمان.»(1) یعنی: «او چیزی است برخلاف اشیاء دیگر. سخن من بازگشتش به
اثبات معنایی در مورد خداوند دارد (و بدان که) او چیزی است به حقیقت معنای چیز، جز این که جسم نیست، صورت نیست، دیده نشود، لمس نگردد و به هیچیک از حواسپنجگانه در نیاید، خاطرهها درکش نکنند و گذشت روزگار از او نکاهد و سپریشدن زمان دگرگونش نسازد.» و امام رضا علیه السلام نیز طبق آیه: (قل ایّ شیء اکبر شهادة قل الله...)(2) اطلاق لفظ شیء را بر خداوند جایز دانست.(3)
با توضیحاتی که گذشت، اکنون حدیث: «یجوز أن یقول لله انّه شیء...» دیگر ابهامی نداشته و از هر جهت مفاد آن واضح و روشن است.(4)
نوع دیگر از حضور تاریخ در فهم احادیث، توجّه به سبب صدور روایات است. به عقیدهی حدیث پژوهان در صدور بسیاری از روایات، علل و حوادثی در کار بوده که آشنایی با آنها رابطهی مستقیمی با فهم حدیث دارد. چنانکه بلقینی گفته است: «فبذکر السبب یتبین الفقه فی المسأله»(5) علاوه بر فهم درست روایات،
شناخت زمینههای صدور روایات فواید متعدّدی دارد که برخی از محقّقان به آن پرداختهاند.(6) علل و حوادث مربوط به صدور روایات را اصطلاحآ اسباب صدور یا
اسباب ورود حدیث مینامند. برخی از محقّقان معتقدند که اسباب صدور روایات خود از سه طریق قابل شناسایی است: نخست آن که در صدر بسیاری از روایات به سبب صدور آن صریحآ اشاره شده است. دیگر آنکه سیاق بسیاری از روایات بر سبب صدور آن دلالت میکند و بالاخره این که صدور برخی از روایات به وسیلهی روایات دیگر ذکر شده و از آن فهمیده میشود.(7) برخی از دانشمندان با تألیف کتبی
به جمعآوری سبب صدور روایاتـ به شکل محدود یا مفصلـ دست یازیدهاند که از همه معروفتر سیوطی در «اللمع فی اسباب الحدیث» و ابنحمزه دمشقی در «البیان و التعریف فی اسباب ورود الحدیث الشریف»
1) کلینی، 1/83؛ مجلسی، 3/258 به نقل از احتجاج طبرسی.
2) الانعام، 19.
3) مجلسی، 3 / 263 به نقل از توحید صدوق.
4) اطّلاع بیشتر از تطبیق عنوان شیء بر خداوند و فقهالحدیث آن را نک: مجلسی، 3/257ـ 267.
5) نقل از سیوطی، تدریب الراوی، 2/344.
6) اسماعیل احمد،11ـ 17؛ صفاری، 120ـ 124.
7) ابنحمزه دمشقی ج 1، مقدمه و نیز نک: اسماعیل احمد، 18ـ 20.
هستند.(1) شیخ صدوق نیز در
دو کتاب «معانیالاخبار» و «عللالشرایع» به نقل سبب صدور بسیاری از روایات پرداخته است. مطالعهی کتاب اخیر به طور خاص نقش سبب صدور روایات در فهم بهتر آنها را مشخّص میسازد. ذیلا به نقل سبب صدور چند حدیث و بررسی رابطهی آنها با فهم بهتر همان روایات مبادرت میشود.
ترمذی با ذکر سند از سعدبنابیوقاص نقل میکند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در یکی از جنگها علی علیه السلام را به جای خود در مدینه قرار داد. علی علیه السلام عرض کرد: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آیا مرا با زنان و کودکان تنها میگذاری؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در پاسخ او فرمود: «امّا ترضی أن تکون منّی بمنزلة هارون من موسی إلّا انّه لانبوة بعدی»(2)
و در حدیث دیگری که جابر نقل میکند آمده است که: علی علیه السلام در ملاقات با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عرض کرد: «یا رسول الله یقول النّاس: خذل ابنعمّه» و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با دلجویی از علی علیه السلام او را به مدینه بازگرداند و فرمود: «امّا ترضی أن تکون منّی بمنزلة هارون من موسی إلّا انّه لا نبی بعدی.»(3)
امّا تنها جنگی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از بردن علی علیه السلام خودداری کرد و او را به جای خود در مدینه قرار داد، جنگ تبوک در اواخر عمر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود که منافقان قدرت گرفته و مترصّد فرصتی بودند که در غیاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و مؤمنان، مدینه را در اختیار بگیرند.(4) این معنا از حدیث سومی در این خصوص به
دست میآید که در آن سعدبنابیوقاص برای سعیدبنمسیّب میگوید به این صورت که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به علی علیه السلام فرمود: «در مدینه بمان.» علی عرض کرد: «ای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تاکنون به جنگی عزیمت نکردهای که مرا جانشین خود سازی.» امّا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در پاسخ علی علیه السلام فرمود: «انّ المدینة لاتصلح الّا بی أو بک و أنت منّی بمنزلة هارون من موسی إلّا انّه لا نبی بعدی.»(5) یعنی: «کار مدینه جز با وجود من یا تو به
سامان نمیرسد و تو در نزد من همانند هارون نزد موسی هستی جز آنکه بعد از من پیامبری در کار نخواهد بود.»
حدیث منزلت، با توجّه به سبب صدور یادشده، پیامی جز صلاحیّت علی علیه السلام در جانشینی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ندارد. این پیام وقتی بهتر فهمیده میشود که در نظر بگیریم حضرت موسی نیز به هنگام عزیمت به کوه طور هارون را به عنوان خلیفه و جانشین خود تعیین نمود. چنانکه قرآن میفرماید: (و واعدنا موسی ثلاثین لیلة و اتممناها بعشر
1) سیوطی در نوع 89 تدریب الراوی که با عنوان «معرفة اسباب الحدیث» نگاشته است از دو نفر ازپیشگامان این فن به نامهای ابوحفص العکبری (م 339) و ابوحامد عبدالجلیل جوباریـ که صاحبتصنیف در اسباب صدور حدیث بودهاندـ خبر میدهد که البتّه آثار این دو نفر به دست نرسیده است. (همو،التدریب الراوی، 2/343 و نیز اسماعیل احمد، مقدّمه اللمع، 28.
2) همو، 5/596.
3) ابنالمغازلی، 1/87.
4) حسنی، 644.
5) ابنمغازلی، 1/93 و نیز امینی، 5/329.
فتم میقات ربّه أربعین لیلة و قال موسی لاخیه هارون اخلفنی فی قومی و اصلح و لا تتّبع سبیل المفسدین)(1)
ترمذی در باب مناقب سعدبنابیوقاص دو روایت نقل کرده که طبق آن پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم درباره سعدبنابیوقاص دعا کرده و فرمود: «اللهمّ استجب لسعدٍ إذا دعاک»(2) با توجّه به اینکه حدیث در سنن ترمذی فاقد سبب صدور است انسان
تصوّر میکند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درباره سعد به شکل مطلق دعا فرموده و احتمالا سعد به سبب این دعا مستجاب الدعوه شده است. در صورتی که مراجعه به سبب صدور این حدیث مطلب دیگری را روشن میسازد و آن اینکه دعای سعد که شایستهی اجابت بوده است، دعای او در جنگ بدر و در جریان دفاع از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بوده است. به این صورت که مطابق نقل طبرانی: «به سعدبنابیوقاص گفته شد: کی دعایت مستجاب گردید؟ گفت: در جنگ بدر، من در پیش روی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تیراندازی میکردم و چون تیر را در چلّهی کمان میگذاشتم میگفتم: خدایا پایشان را بلرزان و دلهایشان را هراسان کن و با آنان چنین و چنان کن. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هم میفرمود: خدایا دعای سعد را مستجاب گردان.»(3)
در روایات اهل سنّت از طرق متعدّد وارد شده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «افطر الحاجم و المحجوم.»(4) این در شرایطی است که احادیث فراوان دیگری
هم در منابع اهل سنّت وارد شده که حجامت، شکنندهی روزه نیست. یکی از این روایات هم به این قرار است که: «عن أبی سعید الخدری انّ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قال: ثلاث لایفطرن الصائم: الاحتلام و القییء و الحجامة».(5)
و نیز آمده است که ابنعبّاس میگفت: «احتجم النّبی و هو صائم».(6) تعارض
این دو دسته از روایات موجب شده که برخی از محقّقان اهل سنّت حکم به رابطهی نسخ داده و حدیث: «افطر الحاجم و المحجوم» را منسوخ اعلام کنند.(7)
برخی دیگر تلاش کردهاند که به طریقی بین احادیث یادشده را جمع کنند به این صورت که حدیث: «افطر الحاجم و المحجوم» خاصّ افرادی است که از جهت بنیهی جسمانی ضعیف بوده و طاقت حجامت در حال روزه
را ندارند.(1) به عنوان
نمونه ثابت زمانی از انسبنمالک سؤال میکند که آیا شما نسبت به حجامت در حال روزه کراهت دارید و او گفت: خیر مگر به خاطر ضعف و کسالت،(2) امّا مراجعه
به دستهای دیگر از روایات که شیعه و سنّی هر دو در کتابهای خود آوردهاند نشان میدهد که حدیث «افطر الحاجم و المحجوم» نه در شمار منسوخات بوده و نه در مقام تخصیص وارد شده است. از جمله آن که عبدالله ربعی گوید: از ابنعبّاس سؤال کردم که آیا حجامت برای روزهدار جایز است؟ او گفت: آری. تا وقتی که دچار ضعف نشود. گفتم: آیا حجامت روزه را نمیشکند؟ وی گفت: خیر. گفتم: پس معنای حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چه میشود که فرمود: «افطر الحاجم و المحجوم»؟ ابنعبّاس گفت: روزهی آن دو نفر به این دلیل افطار گردید که با یکدیگر به دشنام برخاستند و در حین دشنام به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نیز دروغی بستند، نه به دلیل عمل حجامت.(3)
ابانبناحمر گوید: یکی از دوستان ما در خصوص شیوع بیماری طاعون در شهر خود از امام هفتم علیه السلام سؤال کرد که آیا میتوانم از آن شهر نقل مکان کنم؟ حضرت فرمود: «آری.» آن فرد گفت: در صورتی که طاعون در آبادی ما وارد شده باشد باز میتوانم از آنجا نقل مکان کنم؟ حضرت فرمود: «آری.» آن شخص مجدّدآ سؤال کرد که اگر طاعون در سرای ما وارد شده باشد و من در آن سرا زندگی کنم آیا میتوانم به ترک خانهی خود اقدام کنم؟ و حضرت مجدّدآ پاسخ فرمود: «آری.» من گفتم: امّا ما از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت میکنیم که فرمود: «الفرار من الطاعون کالفرار من الزحف.» یعنی فرار از طاعون در حکم فرار از جنگ و جهاد است. امام علیه السلام فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم این مطلب را در خصوص سربازانی فرمود که در مرزها به جهاد با دشمنان مشغول بودند. در این میان طاعون شایع شده و سربازان شروع به تخلیهی اماکن خود و فرار از جنگ کردند و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در خصوص آنها فرمود که: «فرار از طاعون همانند فرار از جنگ است.»(4)
ابان نقل میکند که یکی از اصحاب در محضر ابوالحسن امام کاظم علیهما السلام این پرسش را طرح نمود که: شنیدهایم مردی در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از دنیا رفت و تنها دو دینار از خود به یادگار گذاشت، امّا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دربارهی او فرمود: او مال زیادی از خود باقی گذاشت. امام فرمود: «او شخصی بود که به نزد اهل صفه (که خود جمعیّتی فقیر بودند) رفته و از آنها گدایی میکرد و در همان حال از دنیا رفت و دو دینار از خود باقی گذاشت. لذا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دربارهی او چنین جملهای فرمود.»(5)
نزدیک به این حدیث روایت دیگری وارد شده که در آن راوی از امام صادق علیه السلام در خصوص مقدار زکاتی که شخص (میتواند) دریافت کند سؤال کرده و در ضمن سخن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را یادآور شد که: «هرکس دو دینار بر جای گذارد، پیشانیاش را با آن داغ مینهند.» امام فرمود: این درباره کسانی بود که میهمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بودند و چون شب میشد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به او (مهمان) میفرمود: «برو و خود را با این غذا سیر کن و چون صبح میشد، مبلغی میداد و میفرمود: برای خود صبحانهای تهیّه کن.» و از این نمیهراسیدند که بدون صبحانه و شام به سر برند. در این میان مردی دو دینار اندوخت و پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم دربارهاش این جمله را فرمود. وگرنه مردم هزینهی یکساله خود را یکباره دریافت میکنند. پس هرکس میتواند مخارج یکسالهی خود و خانوادهاش را بگیرد.»(1)
علاوه بر رابطهای که تاریخ با فهم حدیث دارد، از این عامل جهت نقد روایات نیز میتوان بهره گرفت. و به طور کلّی تاریخ از دو جهت در نقد روایات کارآیی دارد که عبارت از جهات اثباتی و انکاری است.
مقصود از جهت اثباتی، بررسی امکان صدور یک حدیث یا مجموعهای از روایات با تکیه بر شرایط تاریخی عصر صدور آن حدیث یا روایات است. به عنوان مثال از صادقین علیهما السلام روایات متعدّدی در نفی رأی و قیاس(2) صادر شده است.(3) حال
با دانستن شرایط فرهنگی عصر صادقین علیه السلام از جمله وجود نحلههای گوناگون فقهی و کلامی آن روزگار و انحراف بسیاری از آنان از سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و در نتیجه ظهور فتاوای مذهبی بر مبنای رأی و قیاس، اصالت روایات صادقین علیه السلام در تخطئهی رأی و قیاس و تأکید آن دو بزرگوار در ارجاع مسائل دینی به کتاب و سنّت(4) نتیجهگیری
میشود و این موضوع صرف نظر از تواتر معنوی این روایات و تأیید مفاد آنها با روایات سایر امامان علیهم السلام است و نیز با پی بردن به شرایط اجتماعی عصر امام علی علیه السلام در رشد روحیهی دنیاگرایی مردمـ که یکی از نتایج خلافت خلفای سهگانه بودـ سر تأکیدهای امام علی علیه السلام در زهدورزی نسبت به دنیا و اعراض از مطامع آنـ که شواهد متعددی در نهج البلاغه داردـ به دست میآید.(5)
تاریخ صحیح عاملی مناسب جهت انکار برخی از روایات و وقایع است که به عنوان حدیث یا واقعهای طبیعی
خود را تثبیت کرده و گاه در دل جوامع بزرگ روایی قرار گرفتهاند. و چه بسا روایاتی که در منابع روایی وجود دارد که چون با عیار تاریخ سنجیده شود، جعل و وضع آنها نتیجهگیری میشود. به عنوان نمونه بخاری و مسلم از ابوهریره روایت کردهاند که: «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در یک نماز (سه یا چهار رکعتی) دو رکعت نماز خواند و سلام داد، سپس برخاست و به سوی تختهای که در مسجد بود و در حال سخنرانی به آن تکیه میکرد، رفت و در آنجا ایستاد و... در این موقع ذوالیدبن برخاست و عرضه داشت که: «یا رسول الله انسیت أم قصرت الصلاة» یعنی: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نماز را فراموش کردی یا نماز کم و دو رکعتی شده است. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: نه، فراموش کردم و نماز کم نشده است. لذا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به محراب بازگشت و باقی رکعات را به جا آورد و بعد هم دو سجده سهو را انجام داد.(1) در نقد این روایت چنانکه سیّد مرتضی عسکری توضیح داده است:
«ذوالیدین در سال دوم هجری در جنگ بدر به شهادت رسید و ابوهریره در سال هفتم از یمن به مدینه آمد و اسلام آورد. حال چگونه ممکن است که ابوهریره بتواند ناقل حادثهای متعلّق به سال دوم هجری یا قبل از آن باشد؟»(2)
البتّه نقد تاریخی حدیث یادشده صرف نظر از نقد همین حدیث با مبانی دیگر از جمله سنجش حدیث با عقل و قرآن است.
به طوری که قبلا گذشت، تاریخ در شرایطی صلاحیّت نقد روایات و وقایع را دارد که از قطعیّت و صحّت لازم برخوردار باشد. لذا نقد تاریخی حدیث با همهی محسّناتی که دارد، در عین حال کاری خطیر و ظریف است، زیرا در پارهای از نقدها، تاریخ نمایی ملاک نقد حدیث قرار میگیرد نه تاریخ اصیل و قطعی. به عنوان مثال برخی از مخالفان نهجالبلاغه تلاش کردهاند با بهرهگیری از تاریخ، صحّت انتساب بسیاری از مطالب نهجالبلاغه را با سؤال جدّی مواجه سازند. به عقیدهی آنان وجود «سجع و آرایههای لفظی در نهجالبلاغه»، وجود «تقسیمات عددی و ذکر احتمالات منطقی در سخنان امام علی علیه السلام »، «وصفهای دقیق نهجالبلاغه از موجوداتی چون طاووس، خفاش، ملخ و مورچه» و بالاخره برخی از مباحث محتوایی نهجالبلاغه مثل دعوت به زهد و بیاعتنایی به دنیا و نیز ذکر پارهای از مباحث کلامی مانند «وصی» و «وصایت» در اثبات حقّانیّت علی علیه السلام در جانشینی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم همگی از مسائلی است که ذکر یا طرح آنها در قرن نخست هجری در جزیرةالعرب و در بین مسلمانان متداول نبوده است. امّا اتّفاقآ با بررسی تاریخ صحیح روشن میگردد که همهی ویژگیهای یادشده نسبت به نهجالبلاغه، مواردی اصیل و حقیقی بوده و نافی انتساب محتوای نهجالبلاغه به علی علیه السلام هم نیست. بلکه در این گونه تشکیکها تاریخ نمایی جای خود را به نقد تاریخی داده است.(3)
1) نیشابوری، 1/403؛ بخاری، 1/66 و نیز نک: عسکری، 1/244 به نقل از سایر مصادر حدیثی اهلسنّت.
2) عسکری، نقش ائمّه در احیاء دین، 1/245.
3) جهت اطّلاع بیشتر از شبهههای یادشده و پاسخهای آن نک: ابنابیالحدید، 1/126، 15؛ 7/184؛9/270؛ آلیاسین، 232، 234، 239، 241؛ حسینی خطیب، 1/121ـ 151، 157، 158، 161، 164 و نیزمعارف، روشهای ابنابیالحدید در اثبات اصالت نهجالبلاغه، 148ـ 155.
7ـ 5 ـ 1ـ تاریخ به دو صورت عام یعنی: توجّه به شرایط فرهنگی عصر صدور حدیث و خاصّ یعنی در نظر گرفتن سبب صدور یا سبب ورود حدیث در فهم مقصود روایات مؤثّر بوده و مدخلیّت دارد.
7ـ 5 ـ 2ـ تاریخ عنصری کارآمد در نقد حدیث به شمار میرود، به شرط آنکه این عنصر خود از صحّت و قطعیّت لازم برخوردار باشند.
7ـ 5 ـ 3ـ نقش تاریخ در فهم و نقد حدیث، نقشی مطلق نیست زیرا:
اوّلا ـ بسیاری از روایات صدور ابتدایی داشته و وابسته به سبب صدور ویژه نیست.
ثانیآـ توجّه به شرایط تاریخی صدور حدیث و نیز اسباب ورود روایات ضرورتآ به معنای نسبیت گرایی در فهم روایات نیست.
توسعهی معنایی واژهها در روایات معصومان علیهم السلام
درصد قابل توجّهی از روایات معصومان علیهم السلام در تبیین و توضیح واژگان وارد شده است. با بررسی این روایات روشن میشود که توضیحات معصومان از واژگان، چه واژگان قرآن و چه واژههای دیگر روایات، از یک نوع نبوده، بلکه از تنوّع خاصّی برخوردار است. پارهای از توضیحات از سنخ معناشناسی لغوی، پارهای از مقولهی تبیین و تفسیر، در مواردی نیز از نوع بیان تأویلی و یا گونههای دیگر است. در این فصل شناسایی گونههای مختلف تبیین واژگان در روایات معصومان علیهم السلام و در کنار آن توسعهی معانی کلمات در این روایات مد نظر قرار گرفته است.
یکی از مبانی فهم حدیث توجّه به معنای درست مفردات موجود در متن حدیث است. طبعآ هر کلمهای در معنای خاصّی وضع شده که آن معنا وضع اوّلیهی آن کلمه خواهد بود. امّا با گذشت زمان، برخی الفاظ دچار تحوّل شده و معانی جدیدی به هم خواهند زد که آن معانی نسبت به معانی اوّلیه، معانی مجازی تلقّی خواهند شد. در کنار تطوّر طبیعی معانی واژهها که در هر زبانی قابل مشاهده استـ و در علوم بلاغت با بحث علاقهها قابل ردیابی استـ گاه پارهای از الفاظ با ورود به حوزههای گوناگون علوم و فنون از معانی خاصّی برخوردار میشوند که آن معانی را معانی اصطلاحی نسبت به آن علم و یا فن گویند. این موضوع در حوزهی مفاهیم دینی نیز قابل مشاهده است و بحث حقیقت شرعیه یا متشرعه در برابر حقیقت لغویه نسبت به الفاظی مطرح است که در لسان شارع یا اهل شرع معنای ویژهای یافتهاند و در دلالت بر آن معنای شرعی، در برابر معنای لغوی، حقیقت ثانویه شدهاند.(1) به عنوان مثال الفاظ «صلاة»، «زکاة» و «حج» از حیث لغوی، به
ترتیب در معانی دعا و نیایش، رشد و نمو، و قصد و آهنگ به کار رفتهاند. امّا همین کلمات در اصطلاحات دینی بر گونههایی از عبادات از جمله نماز، نوعی انفاق مال در راه خدا و زیارت خانهی خدا در ماههای حج،(2) تطبیق و به تدریج در همین
معانی به کار رفتهاند.(3) به عنوان نمونهای دیگر میتوان به لفظ «سنّت» اشاره کرد که
گرچه در لغت به معنای طریقه و روش است، امّا در حوزههای مختلف علوم اسلامی مانند تفسیر، حدیث، فقه، اصول فقه و علم کلام دارای معانی متفاوتی است که محقّقان در آن باره سخن گفتهاند.(1) در آموزههای دینی توجّه به معانی
گوناگون کلماتـ که موجب تفاوت معانی کلام و عبارات خواهد شدـ با افقهیت طالب حدیث برابر شده است به این صورت که، داوودبنفرقد گوید: سمعت اباعبدالله علیه السلام یقول: «أنتم أفقه النّاس إذا عرفتم معانی کلامنا، ان الکلمة لتنصرف علی وجوه، فلو شاء انسان لصرف کلامه کیف شاء و لایکذب.»(2)
یا در سخن دیگری از امام صادق علیه السلام خطاب به ابراهیم کرخی آمده است: «و لا یکون الرجل منکم فقیهآ حتّی یعرف معاریض کلامنا و ان الکلمة من کلامنا تنصرف علی سبعین وجهآ لنا من جمیعها المخرج.»(3) امّا با توجّه به موضوع شناخت معانی واژگان
و تأثیر آن در فهم آیات و روایاتـ به طوری که از روایات پیش گفته روشن میشودـ بخشی از مساعی امامان علیهم السلام به ویژه صادقین علیهما السلام توجّه دادن به معانی صحیح کلمات بوده است. این مساعی خود از طرق مختلف بیانی به ظهور رسیده که در این مقاله به اهم آنها اشاره میشود.
به عقیدهی برخی از محقّقان تفسیر عبارت است از بیان مفاد استعمالی کلام و آشکار نمودن مراد متکلّم از آن بر مبنای ادبیات زبان و اصول عقلایی محاوره که در این تعریف تفسیر را میتوان بیان ظاهری کلام نیز به شمار آورد.(4) حال با چنین
تعریفی میتوان گفت: روایاتی که از معصومان در معناشناسی واژگان قرآن یا احادیث وارد شده بعضآ به بیان «مفهوم ظاهری» یا بیان «مصداق ظاهری»(5) واژگان
پرداخته است. البتّه دو اصطلاح یاد شده ـ که در حوزهی بیان تفسیری مورد ملاحظه قرار میگیرد ـ در برابر مفهوم باطنی و مصداق باطنی به کار میرود که به حوزهی بیان تأویلی ارتباط داشته و در ادامه از نظر خواهد گذشت.
در تفاوت دقیق «مفهوم ظاهری» و «مصداق ظاهری» میتوان به عنوان نمونه به واژهی «کبائر» اشاره کرد که در
1) از جمله نک: عجاج خطیب، السنة قبل التدوین، 14ـ 20 و قرضاوی، 9ـ 15.
2) شنیدم که امام صادق علیه السلام میفرماید: «شما آگاهترین مردم خواهید بود آنگاه که معانی سخنان ما را ؤدرک کنید. هر کلمهای از جهت معانی به وجوهی قابل انصراف است و انسان در صورتی که بخواهدمیتواند کلمه را به معانی مختلفی برگرداند، بدون آن که دروغی گفته باشد.» (شیخصدوق،معانیالاخبار،1)
3) احدی از شما به مرز فقاهت نمیرسد مگر آن که سخنانی از ما که بر سبیل تعریض وارد شده را،بشناسد (گاه) کلمه بر 70 معنا قابل انصراف است که هر معنای آن وجهی دارد. (همانجا، 2)
4) نک: بابایی، 23ـ 24.
5) در معناشناسی «مفهوم» و «مصداق» میتوان گفت که مفهوم عبارت است از مجموع اجزای عقلی یکتصوّر (یا یک فرد) و مصداق عبارت از هر فردی است که آن مفهوم بر آن حمل شود. (نک:خوانساری/122)
آیهی (ان تجتنبوا کبائر ما تنهون عنه...)(1) به کار رفته
است. معنای لغوی «کبائر» امور یا کارهای بزرگ است که این معنا بسی روشن است. مفهوم ظاهری این واژه در پارهای از روایات عبارت از هر گناهی است که خداوند وعدهی آتش نسبت به آن داده است.(2) امّا در بیان مصداق ظاهری در برخی دیگر از
روایات گناهانی مانند شرک به خداوند، خوردن مال یتیم، عقوق والدین، فرار از جهاد، قتل مؤمن و... به عنوان مصادیق کبائر معرّفی شده است.(3)
بیان تفسیری در روایات معصومان علیهم السلام خود از تنوع بسیاری برخوردار است. از جمله:
محمّدبنمسلم گوید: از ابوجعفر باقر علیه السلام در آیه: (قال یا ابلیس ما منعک أن تسجد لما خلقت بیدیّ)(4) سؤال کردم مراد از ید چیست؟ فرمود: «ید در کلام عرب در
معانی قوّت و نعمت استعمال شده است در قرآن نیز میفرماید: (... و اذکر عبدنا داوود ذا الاید...)(5) و نیز (و السماء بنیناها بایید...)(6) که در این آیه ید همان نیرو است
و در آیه: (... و أیّدهم بروح منهأیّدهم بروح منه، 4...)(7) «ایدهم» به معنای «قوّاهم» یعنی به آنها نیرو
داد، آمده است و وقتی گفته میشود: لفلان عندی ید بیضاء که ید به معنای نعمت است.»(8)
مثال دیگر لفظ «صدود» است که در آیه (... إذا قومک منه یصدون)(9) به کار
رفته و در حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمده است که فرمود: «الصدود فی العربیة الضحک»(10)
1) النساء، 31.
2) عن کثیر النوا قال: سألت اباجعفر علیه السلام عن الکبائر قال: کلّ شیء أو عدالله علیه النار (عیاشی، 1/265)یعنی امام باقر علیه السلام فرمود: «کبائر هر گناهی است که خداوند بر انجام آن وعدهی آتش داده است.»
3) برای تفصیل نک: کلینی، 2/276 ـ 287، باب الکبائر.
4) ص، 75.
5) همان، 17.
6) الذاریات، 47.
7) المجادله، 22.
8) نک: شیخ صدوق، معانی الأخبار، 16. قابل ذکر است که «ید» تخفیفیافتهی «یدی» بر وزن فعل و«اید» بر وزن فعل به ظاهر دو کلمه مختلفند که اوّلی ناقص و دومی مهموز است، امّا از جهت معنا و مفهومهر دو در معنای مشترک، یعنی قوت به کار رفته است. ابنمنظور در معانی «ید» مینویسد: «و العرب تقول:مالی به ید ای مالی به قوه و فی التنزیل العزیز: اولی الایدی و الابصار ؛ قیل معناه أولی القوه و العقول.»(25/423). و در معنای «اید» نیز آورده است: «الاید و الاد جمیعا: القوة... و فی التنزیل العزیز: و السماءبنیناها باید» و سپس از مشتقات آن در باب تفعیل (تأیید) یاد کرده است. (همان، 3/76 و نیز نک: ابناثیر،1/85 و 5/252).
9) الزخرف، 57.
10) شیخ صدوق، معانی الاخبار، 220.
یعنی: صدود در زبان عربی به معنای خنده است.
نمونهی بارز دیگر از معناشناسی لغات، واژهی «صمد» است که روایات متعدّدی دربارهی آن در کتابهای حدیث وارد شده است.(1) در یکی از این روایات
آمده است که: داوودبنقاسم جعفری گوید به امام باقر علیه السلام عرض کردم: قربان شما گردم. معنای «صمد» چیست؟ حضرت فرمود: «السید المصمود إلیه فی القلیل و الکثیر.»(2) یعنی همان بزرگی که مردم در کارهای بزرگ و کوچک خود به او مراجعه
میکنند. ناگفته نماند که در معناشناسی «صمد» روایات دیگری هم آمده است که در آن «صمد» به معنای شیء پر، که خالی از جوف است معنا شده است.(3) امّا کلینی
پس از ذکر حدیثی از امام باقر علیه السلام که در قسمتی از آن آمده است: «.. فهو واحد، صمد، قدّوس، یعبده کل شیء و یصمد إلیه کلّ شیء و وسع کلّ شیء علمآ»(4) مینویسد: این
معنای صحیح «صمد» است نه آن معنایی که مشبهه بر آن رفتهاند که صمد عبارت از ذات پُری است که جوف و خلأ ندارد زیرا چنین توصیفی جز برای اجسام شایسته نیست و خداوند برتر از آن است که به مانند اجسام توصیف گردد.(5) کلینی سپس با
تأکید بر این نکته که مصمود در لغت به معنای مقصود به کار رفته از چند مورد از اشعار و ضربالمثلهای عربی شاهد مثال آورده، مثل آن که در مدایح ابوطالب نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمده است:
و بالجمرة القصوی إذا صمدوا الیها یؤمون رضخآ رأسها بالجنادل(6)
یا از اشعار شعرای جاهلیّت است که:
ما کنت احسب انّ بیتآ ظاهرآ لله فی أکناف مکّة یصمد(7)
ابنزبرقان میگفت: «و لا رهیبة الاسید صمد»(8)
شدّادبنمعاویه در بارهی حذیفةبنبدر گفته است:
علوته بحسام ثمّ قلت له خذها حذیف فانت السید الصمد(9)
1) از جمله نک: شیخ صدوق، التوحید، 88ـ 94.
2) همان، 94.
3) نک: همان، 93.
4) کلینی، 1/124.
5) کلینی، 1/124.
6) سوگند به جمره دور آنگاه که قصد او کنند و آهنگ آن کنند که سر آن را با سنگریزه بکوبند.
7) من گمان ندارم که برای خدا خانهای در اطراف مکّه آشکار شود که مردم قصد او کنند.
8) هراسآوری چون سیّدی نیست که مقصود و مطلوب همگان است.
9) تیغ را بر سر او زدم و سپس به او گفتم: ای حذیفه بگیر که تو مقصود این ضربه بودی.
و مانند این شواهد فراوان است که نشان میدهد در تفسیر: «الصمد»، خدای عزّوجلّ همان ذات مورد توجّهی است که همهی آفرینش از جن و انس در نیازها و حوائج خود قصد او کنند و هنگام سختیها به او پناه میبرند و گشایش کار خود و دوام نعمتها را از او انتظار برند تا به این وسیله شدائد و سختیها را از آنان دفع کند.(1)
مقصود از اصول عقلایی محاوره، همان قرائن پیوسته (لفظی و غیرلفظی) و ناپیوسته و انواع دلالتهای کلام است که در تفسیر صحیح، جزو قواعد تفسیری محسوب میشوند.(2) در این تعریف سیاق جمله از قرائن پیوسته لفظی است.
چنانکه شرایط و اسباب صدور کلام و ویژگیهای متکلّم، مخاطب و نیز موضوع سخن از قرائن پیوسته غیرلفظی به شمار میرود. امّا دیگر سخنان متکلّمـ که ممکن است که در مواضع دیگر صادر شده باشدـ از قرائن ناپیوسته شمرده میشود که لازم است در تفسیر یک واژه به همهی این موارد توجّه شود و بررسی روایات معصومان علیهم السلام در معناشناسی واژگان از توجّه دقیق آن بزرگواران در موارد یادشده حکایت دارد. از جمله:
8ـ 2ـ 2ـ 1ـ تفسیر واژه طبق سیاق جمله: در این خصوص مثالهای زیادی وجود دارد از جمله: وهببنوهب قرشی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که آنحضرت با نقل از پدران بزرگوار خود فرمود: اهالی بصره نامهای به امام حسین علیه السلام نوشته و در آن معنای صمد را از حضرتش جویا شدند. آن حضرت در پاسخ ضمن برحذرداشتن آنان از تفسیر به رأی دربارهی قرآن، مرقوم داشت: «إنّ الله سبحانه قد فسر الصمد فقال: الله احد، الله الصّمد، ثمّ فسره فقال: لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوآ احد.»(3)
8ـ 2ـ 2ـ 2ـ تفسیر واژه طبق دیگر موارد استعمال متکلّم از همان واژه: گاه در معناشناسی یک واژه، از دیگر موارد استعمال آن از ناحیه همان متکلّم استفاده میشود. این موضوع در قرآن عبارت از همان روش تفسیر قرآن به قرآن است که در روایات معصومان علیهم السلام نیز مورد توجّه قرار گرفته و به عقیدهی علّامه طباطبایی اساس تفسیر قرآن نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و ائمّه علیهم السلام همان تفسیر قرآن به قرآن بوده است.(4)
در این خصوص مثالهای زیادی در تفاسیر روایی شیعه و سنّی وجود دارد. به عنوان مثال: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در
1) کلینی، 1/124.
2) نک: بابایی، 114، 118، 192.
3) قابل توضیح است که بصره از مراکزی بوده که تفسیر به رأی در آن شایع بوده و فرق انحرافی مانندمشبهه در آن زندگی میکردهاند. ضمنآ حدیث امام حسین علیه السلام طولانی بوده که قسمتی از آن نقل گردید.(برای تفصیل نک: شیخ صدوق، توحید، 91 و قمی، 2/91)
4) نک: طباطبایی، 3/87.
تفسیر (الّذین آمنوا و لمیلبسوا ایمانهم بظلم أولئک لهم الأمن و هم مهتدون)(1) ظلم را به شرک تفسیر کرده و در این خصوص به آیه (إنّ
الشرک لظلم عظیم)(2) استشهاد فرمود.(3)
امام حسن مجتبی علیه السلام نیز در تفسیر (و شاهد و مشهود)(4) فرمود: مراد از شاهد
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و مقصود از مشهود روز قیامت است. آنگاه در ادامه فرمود: «آیا نشنیدی که خداوند میفرماید: (یا ایّها النّبی إنّا أرسلناک شاهدآ و مبشّرآ و نذیرآ)(5)
و نیز میفرماید: (... ذلک یوم مجموع له النّاس و ذلک یوم مشهود)(6)
نظیر آنچه در معناشناسی واژگان از طریق تفسیر قرآن به قرآن وجود دارد میتوان به مشابه آن از تفسیر حدیث با حدیث اشاره کرد و این خود باب وسیعی از فقهالحدیث را تشکیل میدهد و قبلا گفته شد که کتاب «معانیالاخبار» شیخ صدوق بر این پایه تألیف شده که در آن حدیث در خدمت تبیین حدیث قرار گیرد. با مطالعهی این کتاب موارد زیادی را میتوان یافت که در آن امامان شیعه در کلام خود به سخن یا عمل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم استناد کرده و معنای واژه را روشن کردهاند. به عنوان مثال در معناشناسی «مولی» روایات زیادی از امامان علیهم السلام وارد شده که مفهوم دقیق این کلمه را در حدیث: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» نشان میدهد. برخی از روایات به قرار زیر است:
ـ عن ابیاسحاق، قال: قلت لعلیبنالحسین ما معنی قول النّبی 6: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» قال: «اخبر هم انّه الامام بعده.»(7)
ـ در حدیث دیگر ابانبنتغلب معنای «مولی» را از امام باقر علیه السلام سؤال میکند که امام علیه السلام در جواب فرمود: «آیا چنین مطلبی جای سؤال دارد؟ پیامبر به مردم خبر داد که علی علیه السلام جانشین و قائم مقام اوست.»(8)
و مطابق روایات دیگر مولی در معانی: «علم هدایت امّت»، «صاحب امارت»، «خلیفه» ، «ولی مؤمنان» و... به کار رفته است.(1)
حجم قابل توجّهی از واژهشناسی امامان علیهم السلام به وصفهای آنان از یک کلمه اختصاص دارد. وصف یک واژه را میتوان بیان عوارض آن واژه به شمار آورد که این کار در مقابل بیان چگونگی ذات کلمه است که معمولا کار تفسیر است. این روش همان روش قرآن از وصف کلمات یا اشخاص یا گروههاست که امامان علیهم السلام نیز از آن بهره بردهاند. به عنوان مثال قرآن در وصف متّقین صفات متعدّدی از آنان برشمرده است.(2) در طلیعه سورهی مؤمنون(3) نیز به شش صفت از این گروه اشاره
شده است. امام علی علیه السلام با همین شیوه در خطبهی متّقین به وصف پرهیزکاران پرداخته است.(4) چنانکه در طلیعهی این خطبه همام تقاضا میکند که: «یا
امیرالمؤمنین صف لی المتّقین حتّی کانّی انظر إلیهم.»(5) حضرت در ابتدا او را دعوت
به تقوی و نیکوکاری کرده و از پاسخ سرباز زد امّا چون همام اصرار کرد پس به حمد و ثنای الاهی پرداخته و در کلامی مفصّل خصائص پرهیزکاران را برشمرد.(6) به
همین ترتیب آنحضرت در سخن دیگری به وصف قرآن پرداخته میفرماید: «ثمّ أنزل علیه الکتاب نورآ لاتطفأ مصابیحه و سراجآ لایخبو توقده... و حقا لاتخذل اعوانه.»(7)
حضرت به همین ترتیب به وصف فقیه واقعی نیز پرداخته است.(8)
بیان توسیعی یا توسعهی در معانی کلمه، گونهای از تبیینات معصومان علیهم السلام از واژه است که به مراتب فراتر از
1) همانجا، 66ـ 67.
2) از جمله البقره، 1ـ 5.
3) المؤمنون، 1ـ 10.
4) نک: سیّد رضی، خطبهی 193.
5) همانجا، 409.
6) همانجا، 409ـ 413.
7) همانجا، خطبهی 198. یعنی سپس خداوند قرآن را بر پیامبرش نازل کرد، نوری که چراغهایش خاموشنگردد، چراغی که فروغ آن کاستی نیابد، دریایی که ژرفایش به ادراک نیابد، راه روشنی که گامنهادن در آنگمراهی ندارد، پرتوی که روشنایی آن تاریک نگردد، عاملی برای جداسازی حق از باطل که برهانشخاموش نگردد، بیان روشنگری که ارکانش ویران نشود، درمانی که در آن بیم بیماری نباشد عزّتی کهیارانش شکست نخورند و حقّی که مددکارانش مغلوب و خوار نشوند و نیز وصف دیگر از قرآن را نک:خطبه 176.
8) نک: کلینی، 1/36.
وصفهای معمولی است. در اینگونه از معناشناسی، چنین به نظر میرسد که معصومان علیهم السلام در خصوص پارهای از کلمات، معانی ویژهای به آن بخشیدهاند که قبلا این معانی برای آن کلمات سابقه نداشته است. نمونهای از این معناشناسی، حدیث مشهور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در بارهی شناساندن «مؤمن»، «مسلم» و «مهاجر» است. در این حدیث امام باقر علیه السلام از قول پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل میکند که: «آیا شما را از معنای مؤمن خبر دهم؟ مؤمن کسی است که مؤمنان او را بر اموال و جانهای خود امین میدانند، آیا شما را از معنای مسلم آگاه کنم؟ مسلم کسی است که مسلمانان از دست و زبان او در سلامت باشند و نیز مهاجر کسی است که از بدیها دوری کند و آنچه را خداوند حرام کرده است ترک کند.»(1)
این معناشناسی به ویژه در مورد مفهوم «مهاجر» قابل توجّه است، زیرا در شرایطی که طبق آیات قرآن هجرت یک ارزش دینی به شمار میرود و آیات زیادی بر آن تصریح دارد، که نوعاً بر انتقال از مکانی به مکانی دیگر دلالت دارد،(2) رسول
خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر هجرت از بدیها تأکید فرموده است. از این رو، علّامه مجلسی در توضیح حدیث نوشته است: «مهاجر کسی است که از بدیها دوری کند، یعنی مهاجری که مورد ستایش قرار گرفته به کسی که از مکّه به مدینه هجرت کرده، یا قبل از فتح، از بادیه به شهر آمده، یا کسی که از سرزمین کفر ـ هنگام ترس از جور و فساد و عدم امکان اظهار شعائر اسلامـ هجرت کرده، محدود و منحصر نمیشود. با اینکه این معنا از هجرت و مهاجرت بسیار مشهور است، امّا مهاجر شامل هر کسی است که از بدیها دوری گزیند برای آن که فضیلت هجرت در معنای مشهور نیز، به دلیل دوری گزیدن از کفر و گناهان است.»(3)
از موارد دیگر توسعه در معانی کلمات میتوان به معناشناسی «عالم» در بیان امامصادق علیه السلام اشارهکرد.درشرایطیکه«عالم»درمقابل«جاهل»بهکسیاطلاق میشود کهازدانش خاصّی برخوردارباشد.امامصادق علیه السلام درتفسیرآیه: (انّما یخشی الله من عباده العلماء)(4) فرمود: «بالعلماء من صدق فعله قوله و من لم یصدّق فعله قوله فلیس بعالم.»(5)
همچنین در حالی که معنای «رجس» در بیان علمای لغت پلیدی و ناپاکی است.(6) این کلمه در حدیثی از
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به معنای آفات و گناهان به کار رفته(1) و در
حدیث دیگری که زراره و ابوبصیر از صادقین علیهما السلام روایت کردهاند در معنای شک استعمال شده است.(2) و معنای اخیر در آیه:... (انّما یرید الله لیذهب عنکم الرّجس اهل
البیت و یطهّرکم تطهیرآ)(3) مدّ نظر امام صادق علیه السلام است.
بیان تمثیلی(4)
تمثیل از نظر علمای بلاغت، انتزاع محسوس یا نامحسوس از یک مفهوم است که نوعی تشبیه به شمار میرود.(5) بیان تمثیلی نیز یکی از انواع بیان در قرآن
است و خداوند بسیاری از حقایق را در قالب امثال و کنایهها در دسترس مخاطبان خود قرار داده است چنان که میفرماید: (العالمون)(6) برخی از دانشمندان نیز مانند ماوردی (از علمای قرن پنجم) و ابنقیّم
جوزیه (از علمای قرن هشتم) در کتابهایی با عنوان «الامثال فی القرآن» به بحث دربارهی این ویژگی پرداختند. با این مقدّمه باید گفت که در روایات معصومان علیهم السلام نیز بیان تمثیلی از واژهها به وفور به چشم میخورد. به این صورت که گاه در معناشناسی برخی از آیات قرآن، توضیحات آنان در بردارندهی اشارات تمثیلی است و گاه در روایات خود نیز از نماد تمثیل استفاده کردهاند که در هر یک از این دو زمینه مثالهای زیادی وجود دارد به عنوان نمونه:
چنانکه میدانیم در قرآن از پدیدههایی چون عرش، کرسی، لوح و قلم سخن به میان آمده که ماهیّت دقیق آنها برای مردم روشن نیست. در روایات اهل بیت علیهم السلام گاه امور یادشده مثل از برای حقایقی ذکر شدهاند.
به عنوان مثال در حدیثی مفضلبنعمر گوید که: از امام صادق علیه السلام معنای عرش و کرسی را جویا شدم. حضرت فرمود: عرش و کرسی هر دو مراتبی از علم خداوند است با این تفاوت که «عرش» آن دانشی است که خداوند پیامبران، رسولان و حجّتهای خود را از آن باخبر ساخته، امّا «کرسی» عبارت از دانشی است که خداوند احدی از پیامبران و رسولان و حجج خود را از آن باخبر نساخته است.(7)
1) نک: فرات کوفی،340.
2) نک: شیخ صدوق، معانی الاخبار، 138 و عیاشی، 1/406.
3) نک: شیخ صدوق، معانی الاخبار، 138 و عیاشی، 1/406.
4) البته میتوان «بیان تأویلی» را عنوان کلّی در نظر گرفت به طوری که «بیان تمثیلی» زیر مجموعهی آن بهحساب آید، امّا با تعریفی که از بیان تأویلی گذشت، «بیان تمثیلی» میتواند عنوانی مستقل به حساب آید.
5) هاشمی، 236.
6) العنکبوت، 43.
7) شیخ صدوق، معانی الاخبار، 29.
و در همین خصوص حفصبنغیاث گوید: از امام صادق علیه السلام معنای (... وسع کرسیه السماوات و الارض...)(1) را جویا شدم، آنحضرت آن را به علم تفسیر کردند و
نیز ابراهیم کرخی در حدیث دیگر از حضرتش معانی «لوح» و «قلم» را سؤال کرد و آن حضرت در پاسخ، آن دو را تعبیر از دو فرشته دانست.(2)
از اینگونه اشارات تمثیلی میتوان به روایات وارده در تفسیر آیهی نور(3) و
آیهی شریفهی (ثمّ دنی فتدلی، فکان قاب قوسین أو ادنی)(4) اشاره کرد.(5)
در بسیاری از روایات اهل بیت علیهم السلام اشاراتی وارد شده که ظاهرآ معانی لغوی آنها مراد و مقصود نیست. این موضوع دلایل متعدّدی دارد که اهم آن زندگی در شرایط تقیه و عدم آزادی در بیان صریح بسیاری از حقایق بوده است. گاه برخی از اصحاب ائمّه که معنای اشارات ائمّه علیهم السلام را درک نمیکردند ناچار با مراجعه به خود آنان و استماع توضیحات آن بزرگواران به حقیقت آن واقف میشدند و گاه نیز برخی از اصحاب که در جریان حقیقت مقاصد ائمّه علیهم السلام قرار داشتند، توضیح آن اشارات را برای دیگران بر عهده میگرفتند. در این زمینه نیز شواهد زیادی در منابع روایی دیده میشود. از جمله آنکه امام هفتم علیه السلام از مقام امامت خود با تعبیر کنیه یاد کرد و در معرّفی جانشین خود خطاب به علیّبنیقطین فرمود: «هذا علی سیّد ولدی و قد نحلته کنیتی.»(6) علیّبنیقطین معنای این اشارت را درنیافت و آن را برای دوستان
خود تعریف کرد که در بین آنها هشامبنحکم با ناراحتی بر سر و صورت خود کوبید و به او گفت: «اخبرک انّه سیموت»(7)
همچنین در حدیث دیگری آمده که امام صادق علیه السلام خطاب به سفیانبنخالد گفت: «یا سفیان ایّاک و الرئاسة، فما طلبها احد الا هلک»(8) یعنی ای سفیان هوشیار باش
و از رفتن در پی ریاست بپرهیز که هیچکس در جستوجوی آن برنیامد جز آن که تباه شد. سفیان گوید:
عرض کردم: فدایت شوم ما تباه شدهایم زیرا هیچیک از ما نیست مگر آنکه دوست دارد که مورد توجّه و مراجعه و درخواست مردم باشد. امام فرمود: «اینگونه نیست که تو پنداشتهای. بلکه ریاست آن است که تو غیر از حجّت خدا شخص دیگری را بدون دلیل به امامت برگزینی و هرچه گوید تصدیقش کنی و مردم را برای شنیدن و پذیرفتن گفتار او دعوت کنی.»(1)
بسیاری از آموزههای دینی به گونهای است که در صورت اعتقاد یا عمل به آنها، نتیجهای برای معتقدان یا عاملان آنها حاصل میشود. از این نتیجه میتوان به غایت تعبیر کرد و مطالعهی روایات معصومان علیهم السلام نشان میدهد که در معناشناسی برخی از واژگان گاه به غایت آن نظر داشتهاند. به عنوان مثال علی علیه السلام در تعریف اسلام، نخست اشاره میفرماید که: «اسلام را چنان وصف کنم که کسی قبل از من وصف نکرده است و کسی هم بعد از من وصف نکند.»(2) آنگاه فرمود: «الاسلام هو
التسلیم، و التسلیم هو الیقین، و الیقین هو التصدیق، و التصدیق هو الاقرار، و الاقرار هو الاداء، و الاداء هو العمل.»(3) در شرح ابنمیثم بحرانی این جمله قیاس مفصول مرکّب
از قیاسات معرّفی شده، یعنی قیاس اوّل: اسلام همان تسلیم است، نتیجه میدهد که اسلام همان یقین است و نتیجهی قیاس دوم، تصدیق و نتیجهی قیاس سوم، اقرار و نتیجهی قیاس چهارم، اداء و نتیجه قیاس پنجم عمل است.(4)
نمونهی دیگر واژهی حج است. آنگاه که از امام باقر علیه السلام پرسیدند: چرا حج، حج نامیده شد؟ امام علیه السلام فرمود: «الحج الفلاح یقال حج فلان أی افلح»(5) از آنجا که حج
مقبول، با حصول شرایط، به رستگاری فرد میانجامد، میتوان گفت: امام در توضیح خود بر این مفرد به بیان غایی آن نظر داشته است.
در همین زمینه میتوان به معناشناسی امام صادق علیه السلام از کلمهی عقل اشاره کرد که چون از حضرتش سؤال کردند که «ما العقل؟» فرمود: «العقل ما عبد به الرّحمان و اکتسب به الجنان»(6) نزدیک به همین معنا در سخن دیگری فرمود: «من کان عاقلا
کان له دین و من کان له دین دخل الجنة»(1)
گاه در توضیح برخی از واژهها، بیان تفسیری با ارائهی صورت تجسّمی و نموداری از مفهوم آن واژه همراه شده است. به این نوع از توضیحات میتوان بیان تصویری نام نهاد که در روایات معصومان علیهم السلام فراوان به چشم میخورد. میتوان گفت که خمیرمایهی این نحوه از بیان نیز در قرآن است که سیّد قطب در «التصویر الفنی فی القرآن» به طور جامع به آن پرداخته است. پس از او الصّباغ در کتاب «التصویر الفنی فی الحدیث» ویژگی بیان تصویری را در سطح روایات نبوی مورد بررسی قرار داد. چنانچه همین دانشمند در کتاب دیگر خود به نام «الحدیث النبوی، مصطلحه، بلاغته، کتبه» با عنوان: «التصویر فی الحدیث» به طرح مسألهی مزبور مبادرت ورزید. وی با استناد به نظر عبدالقاهر جرجانی بیان تصویری را همسایهی تشبیه قرار داده و به ذکر این سخن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اقدام کرده است که: «مثل الّذی یعلم الخیر و لا یعمل به مثل السراج الّذی یضیء للنّاس و یحرق نفسه»(2) همچنین
اشاره میکند در روایات، صور گوناگونی از بیانهای تصویری قابل ملاحظه است.(3)
به این ترتیب باید گفت که در روایات اهل بیت علیهم السلام موارد زیادی از بیانات تصویری در تشریح مناسک حج و اعمال عبادی یا توضیح برخی از واژهها وارد شده است که درک مطلب را برای مخاطب آسان میسازد. به عنوان مثال حسینبن خالد از امام رضا علیه السلام نقل میکند که آنحضرت در تبیین واژهی «حبک» در آیهی: (و السّماء ذات الحبک)(4) فرمود: «یعنی آسمان، دور زمین بافته شده است.» و در همین
حال امام انگشتان خود را در هم فرو برد (و نشان داد). راوی گوید: از امام پرسیدم: آسمان چگونه دور زمین تنیده شده است در حالی که، خداوند میفرماید: (رفع السّماوات بغیر عمد ترونها)(5) امام فرمود: «سبحان الله آیا نمیفرماید: بغیر عمد
ترونها؟» گفتم: آری. فرمود: «پس آنجا ستونهایی است لکن تو نمیبینی.» عرض کردم: این چگونه است؟ امام کف دست چپ خود را باز کرد، سپس دست راست خود را روی آن قرار داد و فرمود: «این زمین دنیاست و آسمان دنیا (مانند) قبّهای روی آن است.»(6)
1) کلینی، 1/11. یعنی عقل عبارت از نیرویی است که خدای رحمان به توسّط آن عبادتشده و در نتیجهبهشت در اختیار انسان قرار میگیرد.
2) صباغ، 65. یعنی مثل کسی که آگاهی از کارهای خیر دارد، امّا به آن عمل نمیکند، مثل چراغی است کهبرای مردم روشنایی داشته امّا خود در مسیر سوختن است.
3) نک: همانجا، 65ـ 66.
4) الذاریات، 7. قسم به آسمان مشبّک.
5) الرعد، 2. آسمان را بدون ستونهایی که ببینید برافراشت.
6) نک: عیاشی، 2/218 و مجلسی، 57/79.
نمونهی دیگر توضیح واژگان «اسراف»، «اقتار»، «قوام» در آیهی: (و الّذین إذا انفقوا لم یسرفوا و لم یقتروا و کان بین ذلک قوامآ)(1) است. عبدالملکبنعمرو روایت
میکند که: امام صادق علیه السلام پس از تلاوت این آیه، مشتی ریگ (دانه) برگرفت و آن را در دست خود فشرد و سپس فرمود: «این اقتار (تنگگرفتن) است که خداوند آن را در کتاب خود ذکر کرده است.» سپس مشتی دیگر برگرفت و کف دستش را کاملا باز کرد و فرمود: «این اسراف است.» آنگاه مشت سوّمی برگرفته و بعضی از آن را رها کرد و برخی را نگه داشت و فرمود: «این قوام است.»(2)
مطابق حدیثی دیگر امام صادق علیه السلام همینگونه بیان را در توضیح دو واژهی «غل» و «بسط» بیان فرمود.(3) از نمونههای احادیث فقهی نیز میتوان به روایات
«باب صفه الوضوء» اشاره کرد که در این روایات امام باقر علیه السلام با طلبکردن مقداری آب، در حضور اصحاب خود وضو گرفت و آنگاه فرمود: «این همان وضوی پیامبر است.»(4)
در بسیاری از روایات تفسیری که از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یا امامان علیهم السلام وارد شده، آنان به معرّفی مصادیقی پرداختهاند که آیه نسبت به آنان شمولیّت دارد. اینگونه از بیان را میتوان «بیان مصداقی» نامید. در این که آیا مصادیق یک آیه شمولیّت آیه را به طور مطلق در بر دارد یا نه، بین علمای تفسیر و حدیث اختلاف نظر وجود دارد. مشهور نظر علمای تفسیر در بحث اسباب النزول آن است که: «العبرة بعموم اللفظ لابخصوص السبب.»(5) زمخشری طبق همین عقیده با آن که نزول آیهی: (انّما ولیّکم
الله و رسوله و الّذین آمنوا الّذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکاة و هم راکعون)(6) را
دربارهی علی علیه السلام پذیرفته، در خصوص تعبیر «الّذین» که با صیغهی جمع وارد شده مینویسد: «اگر گفته شود چگونه آیه در بارهی علی علیه السلام نازل شده حال آن که تعابیر آیه به صورت جمع است؟ در پاسخ گوییم: با آن که سبب نزول دربارهی یک فرد است، امّا آیه با لفظ جمع نازل شده تا مردم در انجام کار خیر مانند علی علیه السلام ترغیب شده و به ثوابی به مانند ثواب او نائل گردند.»(7) با این توضیح باید گفت که: معرّفی
مصادیق برخی از آیات امر مهمّی است که در درجهی نخست مورد توجّه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و سپس امامان علیهم السلام بوده و اینگونه بیانات، دستهای از بیانات تفسیری آنان را تشکیل میدهد. امّا برخلاف نظر زمخشری، در مورد برخی از آیات قرآن علاوه بر آن که سبب نزول آیه سبب خاص است مصادیق آیات نیز مصادیق خاص بوده و شمول آیه منحصر و محدود به افراد خاصّی است که دربارهی آنها نازل شده است. از این نمونه آیات میتوان به قول و فعل رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در معرّفی مصادیق آیهی مباهله، یعنی مصادیق: أبنائنا به حسن و حسین علیهما السلام ، نسائنا به فاطمهی زهرا علیها السلام و انفسنا به علی علیه السلام اشاره کرد.(1) نیز در همین زمینه معرّفی مصادیق اهل
بیت علیهم السلام که در روایات شیعه و سنّی وارد شده است، ـ به علی علیه السلام ، فاطمه، حسن و حسین:ـ قابل تأمّل است.(2) نمونهی دیگر، معرّفی مصادیق اولوالامر است که در
حدیث ابوبصیر از امام صادق علیه السلام وارد شده است. طبق این حدیث ابوبصیر گوید: از امام صادق علیه السلام سؤال کردم که آیهی: (... أطیعوا الله و أطیعوا الرّسول و اولی الأمر منکم...)(3) دربارهی چه کسانی نازل گردید؟ امام فرمود: «این آیه در شأن علی و دو
فرزندش حسن و حسین علیهما السلام نازل گردید.» ابوبصیر گوید: باز سؤال کردم: مردم میگویند: از چه جهت خداوند نام علی و خاندانش را نبرده است؟...(4) حضرت
فرمود: «فرمان خدا نازل گشت که: از خدا و رسول خدا اطاعت کنید و نیز از آنان که از بین شما صاحب امر باشند، که مصداق آن دربارهی علی و حسن و حسین:است و در ارتباط با این دستور بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: هر مؤمنی که من سرپرست و مولای او هستم، علی مولا و سرپرست او خواهد بود و باز فرمود: به شما مؤمنان سفارش میکنم که از کتاب خدا و خاندان من جدا مشوید که من از خدا خواستهام که میان قرآن و خاندانم جدایی نیفکند تا به قیامت که بر حوض کوثر آنان را به من ملحق سازد و خداوند پذیرفت و بدانید که اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم لب فرو میبست و خاندان خود را معرّفی نمیکرد، بعضی خاندانها مدّعی میشدند که ما صاحب الامر شماییم.»(5)
مرتبهای از حقایق قرآن که فراتر از تفسیر آن است، تأویل قرآن است. تأویل در عرف قرآن به معانی: عاقبت امر، ارجاع به حقیقت شیء و تعبیر خواب به کار رفته.(6) و در نظر برخی از مفسّران قدیمی به همان مفهوم تفسیر بوده است.(7) امّا در
دورهی متأخّران به برداشتهایی از قرآن اطلاق شده است که مناسبتی با ظواهر الفاظ و عبارات ندارد.(1) لذا تأویل قرآن به معنای برگرداندن کلام از معنای ظاهری به
معنایی است که گاه قرینه و شاهد کافی برای آن در لفظ وجود ندارد. البتّه چه بسا بعد از بیان معنای تأویلی به وسیلهی آگاه به تأویل، روشن شود که نوعی تناسب بین معنای ظاهری و معنای تأویلی وجود دارد، امّا این تناسب قاعده و روشی ندارد که همگان بتوانند با فراگرفتن آن به تأویل آیات قرآن دست یابند.(2) و از این جا زمینه
برای تأویلهای باطل و انحرافی پدید آمده و بیماردلان به فتنهانگیزی مشغول میشوند.(3)
با توجّه به آنچه گفته شد، یکی از شؤون اهل بیت علیهم السلام شأن تأویل قرآن است. این موضوع از آیات محکم و متشابه که در آن علم به تأویل را در انحصار خدا و راسخان در علم گذاشته است.(4) و با عنایت به آن که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و امامان
معصوم علیهم السلام مصادیق بارز راسخان در علم هستند(5) و نیز با توجّه به آیهی مسّ(6) که
تماس با حقایق قرآن را ویژهی پاکان اعلام کرده است،(7) به راحتی به دست میآید.
بنابراین، بیان تأویلی، عبارت از آشکارکردن حقایقی از قرآن است که بر مبنای ادبیات عرب و اصول محاوره میسّر نیست.(8) و همین تعریف را در کنار کلام خدا
میتوان به کلام معصوم علیه السلام در مواردی تسرّی داد.
از طرف دیگر میتوان از بیان تأویلی به بیان باطنی تعبیر کرد که مانند بیان ظاهری به دو حوزهی «مفهوم باطنی» و «مصداق باطنی» قابل تقسیم است. به عنوان نمونهای از بیان مفهوم باطنی در تبیین واژگان میتوان به مفردات آیه: (و جعلنا بینهم و بین القری الّتی بارکنا فیها قری ظاهرة و قدرنا فیها السیر...)(9) توجّه کرد که
در تأویل امام باقر علیه السلام قرای مبارکه عبارت از اهل بیت علیهم السلام ، قرای ظاهری واسطههای بین امامان و مردم ـ از حاملان احادیثـ و مراد از سیر، علم و دانش است.(10) علّامه
طباطبایی پس از نقل این حدیث مینویسد: «این موضوع از مقولهی بطن قرآن است و چیزی از تفسیر در آن
نیست.»(1) از این نمونه میتوان به تأویل آیه: (قل أ رأیتم ان
اصبح ماء کم غورآ فمن یأتیکم بماء معین)(2) اشاره کرد که در آن از «ماء» به امام و از
«غور» به غیبت امام از جامعه تأویل شده است.(3) امام باقر علیه السلام نیز پس از بیان این
تأویل فرمود: «به خدا تأویل این آیه هنوز ظاهر نشده و ناگزیر روزی فرا خواهد رسید.»(4)
در خصوص بیان مصداق باطنی از آیات نیز میتوان شواهدی متعدّد در روایات اهل بیت علیهم السلام ملاحظه کرد. از جمله در تأویل (و علامات و بالنجم هم یهتدون)(5) اخبار فراوانی وارد شده که به موجب آنها «نجم» تأویل از رسول
خدا صلی الله علیه و آله و سلم و «علامات» تأویل از اوصیای آن حضرت یا امامان علیهم السلام دارد.(6)
با بررسی روایات معصومان علیهم السلام روشن میگردد که ایشان با بیانهای متنوّعی ـ بر حسب نوع مخاطبانـ به تبیین مقاصد کتاب الاهی پرداختهاند که احصای دقیق آنها از مهمترین پایههای تفسیر قرآن خواهد بود. علاوه بر آن، گاه در معناشناسی واژگان روایات، روایات دیگری وجود دارد که این موضوع تفسیر حدیث با حدیث را در «فقهالحدیث» پایهگذاری میکند. شیوههای تفسیری، توصیفی، توسیعی، تمثیلی، غایی، تصویری، مصداقی و تأویلی از اهم صور بیانی مباحث تفسیری و فقهالحدیثی معصومان علیهم السلام به شمار میرود.
ارتباط تفسیری روایات با یکدیگر
جمع روایات وارده در موضوعی واحد و توجّه به آن از دورهی متقدّمان از فعّالیّتهای محدّثان بوده که در قالب «ابواب» در جوامع حدیثی جلوهگر است. خانوادهی حدیث مجموعهی روایات متّحدالموضوع و قریبالموضوعی است که در سطح اوّل به روایات یک باب و در سطوح بعد به روایات مرتبط با آنـ از نظر موضوع روایاتـ تعلّق دارد. توجّه به خانوادهی حدیث، عرضه و مقابلهی متون روایات به یکدیگر، منجر به شناخت انواع حدیث، کشف روابط روایات و نیز معنای جامع احادیث میشود که میتوان از موضوعات فقهالحدیث برشمرد.
از امور مهم در فهم حدیث جمع کردن روایات «متحد الموضوع» است. این مطلب در فقهالحدیث عبارت از توجه به «خانوادهی حدیث» است. خانواده حدیث در درجهی نخست کلیّهی روایاتی است که در همان موضوع حدیث وارد شده و معمولا در یک یا چند باب نزدیک به هم قرار دارند و در درجهی بعد کلیّهی روایاتی است که از جهتی با حدیث اصلی در ارتباط بوده و توضیحی بر اصل یا اجزای حدیث در بردارند.
در این خصوص بزرگان سخنانی دارند از جمله: یحییبنمعین گوید: اگر نتوانیم حدیث را از سی وجه بدست آوریم آن را نمیتوانیم درک کنیم. احمدبنحنبل گفته است: اگر طرق گوناگون حدیث را به دست نیاوری، آن
را درست نخواهی فهمید، حدیث برخی، برخی دیگرش را تفسیر میکند. ابراهیمبنسعید جوهری نیز میگوید: اگر نتوانم حدیثی را از صد طریق به دست آورم خود را در مورد آن یتیم خواهم شمرد.(1) با عرضهی احادیث یک خانواده به
هم و مقابله متون آنها به چگونگی روایات خصوصآ اختلافاتی که در متن یا سند با یکدیگر دارند، پی میبریم در یک تقسیمبندی کلّی میتوان فواید جمعآوری روایات وارده در یک موضوع را در سه سطح بررسی کرد: 1. شناخت انواع روایات 2. کشف روابط روایات 3. کشف معنای جامع از روایات متّحد الموضوع. اینک به بررسی موارد یادشده پرداخته میشود.
با بررسی متون احادیث یک خانواده بعضی از آنها را دارای احوال خاصّی میبینیم که طبق تعریف، آن احوال با یک اصطلاح روایی شناخته میشود و احادیث به ویژه از لحاظ متنی به انواع ویژهای قابلیت تقسیم پیدا میکند همچون: مدرج، مزید، منقوص، مقلوب، معلول، مضطرب، مصحّف، محرّف و...
در تعریف حدیث مُدْرَج یا مُدرّج آمده است: «ما أدرج فیه کلامُ بعض الرواة، فیُظَنُّ انّهُ من الأصل.»(2) حدیث مدرج اقسامی دارد. یکی آن که راوی کلامی از خود
یا راوی دیگر به دنبال خبر و متّصل بدان ذکر کند و توهّم آن که آن تتمّهی حدیث است، برود. دیگری آن که راوی در مقام استدلال به حدیث، کلامی را بلافاصله بیاورد که توهّم آن که جزئی از حدیث است پیش آید. و دیگر آن که راوی کلمهای در تفسیر کلمهی دیگر در وسط خبر ذکر کند، یا حکمی از حدیث استنباط نموده و قبل از اتمام خبر در وسط آن درج کند که توهم آنکه آن تفسیر یا استنباط از معصوم علیه السلام است، پدید آید.(3)
مامقانی گوید: «و یُدرک درج المتن بوروده منفصلا عن ذلک فی روایةٍ أخری، أو بالتنصیص علی ذلک من الرّاوی أو بعض الأئمّة المطّلعین أو باستحالة کون المعصوم علیه السّلام یقول ذلک. و قیلَ: انّه قد وقع الادراج فی کتاب «من لا یحضره الفقیه کثیرآ.»(4) یعنی حدیث مدرج از طرقی شناخته میشود، مثل آن که همین
روایت بدون داشتن الحاق و اضافه، جداگانه از طریق دیگر روایت شده باشد. یا آنکه راوی یا برخی پیشوایان آگاه حدیث به قسمت درج و اضافی تصریح کند و یا آن که صدور آن قسمت الحاقی از معصوم علیه السلام غیرممکن باشد، برخی گفتهاند که ادراج به این معنی در کتاب «من لایحضر الفقیه» زیاد وارد شده است.
به عنوان مثال عن ابیبصیر عن أبیجعفر علیه السلام قال: «قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: لولا أن أشقّ علی أمّتی لأخّرت العشاء إلی ثلث
اللیل.»(1)
استاد بهبودی پس از نقل حدیث مزبور مینویسد: «این حدیث را شیخ است بر آن افزوده است. بدینصورت: الحسنبنمحمّدبن سماعه، عن محمّدبنزیاد، عن هارونبنخارجة، عن أبیبصیر، عن أبیجعفر علیه السلام ، قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: «لولا أنّی أخاف أن أشقّ علی أمّتی لأخرتُ العَتَمَةَ إلی ثلث اللّیل. و أنت فی رخصة إلی نصف اللیل و هو غسق اللیل فإذا مضی الغسق نادی ملکان: من رقد عن صلاة المکتوبة بعد نصف اللیل فلا رقدت عیناه.»(2)
مزید روایتی است که در متن یا سند آن زیادتی که در حدیث همسان آن نیست، وجود داشته باشد.(3) شهید ثانی گوید: «و الزیادة تقع فی المتن بأن یروی فیه
کلمة زائدة تتضمّن معنیء لایستفاد من غیره.»(4)
وی همچنین در حکم حدیث مزید آورده است: «المزید فی المتن مقبولٌ إذا وقعت الزیادة من الثقة لأنّ ذلک لایرید علی ایراد حدیثٍ مستقلٍّ حیث لایقع المزید منافیآ لما رواه غیره من الثقات و لو کانت المنافاة فی العموم و الخصوص بأن یکون المرویّ بغیر زیادة عامّآ بدونها فیصیر بها خاصّآ أو بالعکس فیکون المزید حنیئذٍ کالشاذ و قد تقدّم حکمه. مثاله حدیث: «و جعلت لنا الأرض مسجدآ و ترابها طهورآ» فهذه الزیادة تفرّد بها بعض الرواة و روایة الأکثر لفظتها «جعلت لنا (الارض) مسجدآ و طهورآ» فما رواه الجماعة عامٌّ لتناوله لأصناف الأرض من الحجر و الرمل و التراب و ما رواه المتفرّد بالزیادة مخصوص بالتراب و ذلک من المخالفة یختلف به الحکم.»(5)
1) کلینی، 3/281.
2) شیخ طوسی، 2/262 و نیز نک: بهبودی، علل الحدیث 273. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «اگر خوف آن رانداشتم که بر امّتم سخت شود هر آینه نماز عشاء را تا ثلث شب به تأخیر میانداختم در حالیکه تو تا نصفشب رخصت داری و آن تاریکی شب است و چون آن تاریکی گذشت دو ملک ندا میدهند: کسی که ازنماز واجب بعد از نصف شب چشم بست پس چشمانش آسوده نشود.»
3) مدیر شانهچی، 71.
4) شهید ثانی، 86. و زیادی در متن واقع میشود آنگاه که کلمهی زائدی در آن روایت شود به طوری کهمتضمّن معنایی باشد که از روایت بدون آن زیادة استفاده نشود.
5) یعنی: مزید در متن مقبول است هر گاه زیادت از طرف راوی ثقه واقع شده باشد. برای این که او ارادهیحدیث مستقلی را نکرده است. البتّه به طوری که مزید منافی با روایت دیگری که راوی ثقه دیگری روایتنموده، نباشد و اگر منافاة از قبیل عموم و خصوص باشد به این که روایت بدون زیادة عام باشد و بهوسیلهی روایت مزید خاص شود یا به عکس در این صورت مزید همانند شاذ است که حکم آن گذشت.برای نمونه حدیث «و زمین برای من مسجد قرار داده شده و خاکش پاک» که زیادة آن (ترابها) در روایتبرخی رواة متفرّد است. امّا روایت اکثر محدّثان لفظش اینگونه است: «و زمین برای من مسجد قرار دادهشده و پاک» پس آنچه جماعت روایت کردهاند عام است به خاطر شمول آن بر اصناف زمین از سنگ وریگ و خاک. و آنچه متفرد روایت کرده زیادة مخصوص به خاک است و این نوعی از مخالفت است کهحکم بدان مختلف میشود.
حدیث منقوص روایتی است که در آن نقصی که در حدیث همسان آن نیست، موجود باشد. در واقع حدیث منقوص روایتی است که از مواد آن کاسته شده باشد. و در مقابل حدیث مزید قرار دارد.
مثال: «عبیدبن زرارة عن أبیعبدالله علیه السلام فی رجل طاف طواف الفریضة و لم یصلّ الرکعتین حتّی طاف بین الصفا و المروة ثم طاف النساء و لم یصلّ الرکعتین حتّی ذکر بالابطح فصلّی أربع رکعات. قال: یرجع فیصلّی عند المقام أربعآ.»(1)
ایـن حـدیث در کتاب تهـذیب با یـک سطـر افتادگـی روایت شـده است. بدین صورت: «عن عبیدبنزراره قال: سألت أبا عبدالله علیه السلام عن رجل طاف طواف الفریضة و لم یصلّ الرکعتین حتّی ذکر و هو بالأبطح. أیصلّی أربعآ؟ قال: یرجع فیصلّی عند المقام أربعآ.»(2) و مقایسهی دو متن میزان افتادگی را مشخّص میکند.
حدیثی است که عبارتی از متن آن پس و پیش شده باشد. شهید ثانی مینویسد: «و قد یقع القلب فی المتن کحدیث السبعة الّذین یَظلُّهم الله فی عرشه، ففیه: «و رجلٌ یصدّق بصدقة فأخفاها حتّی لاتعلم یمینه ما تُنفق شمالُه. فهذا ممّا انقلب علی بعض الرواة و إنّما هو: «حتّی لاتعلم شماله ما تُنفق یمینه» کما ورد فی الأصول المعتبرة.»(3)
شهید ثانی در تعریف آن گوید: و هو ما فیه أسباب خفیة غامضة قادحة فیه فی نفس الأمر و ظاهر السلام ة منها بل الصحة(4)
مثال: و امّا العلّة فی المتن فمثالها من طریق العامة ما انفرد مسلم باخراجه فی حدیث أنس من اللفظ المصرّح بنفی قراءة «بسم الله الرّحمان الرحیم» فعلّلوا بأنّ نفی مسلم البسملة صریحآ إنّما نشأ من قوله: «کانوا یفتتحون بالحمد للهِ ربّ العالمین.» فذهب مسلم إلی المفهوم و أخطأ و إنّما معنی الحدیث: أنّهم کانوا یفتتحون بسورة
1) کلینی 4/425. عبیدبنزراره از امام صادق علیه السلام نقل میکند دربارهی مردی که طواف فریضه را انجام دادهامّا دو رکعت نمازش را نخوانده سپس بین صفا و مروه را طواف کرده و طواف نساء را انجام داده، امّا دورکعت نمازش را نخوانده تا اینکه در ابطح به یادش آمده و چهار رکعت خواند. امام میفرماید: باید به مقامبرگشته و چهار رکعت بخواند.
2) شیخ طوسی، 5/138 و نیز نک. بهبودی،253.
3) یعنی: چه بسا قلب در متن واقع شود مانند حدیث «هفت نفرند که خداوند در عرش خود بر آنها سایهمیگستراند.» که از آن است: «مردی که پنهانی صدقه میدهد به طوری که دست راست او از آنچه دستچپ او انفاق کرده آگاه نیست.» این از اخباری است که بعضی رواة آن را مقلوب نقل کردهاند به این صورتکه: «به طوری که دست چپ او از آنچه دست راست او انفاق میکند آگاه نیست.» چنانچه در اصولمعتبره وارده شده است.
4) و آن حدیثی است که در نفس الامر اسباب پنهان و پیچیده مؤثّری که (باعث طعن) در آن است درحالی که ظاهرش سالم و صحیح آن است. (شهید ثانی، 97)
الحمد للهِ ربّ العالمین(1)
استاد بهبودی مثالهای زیادی در باب حدیث معلّل آورده است از جمله: محمّدبن یحیی، عن احمدبنمحمّد، عن محمّدبنسنان، عن ابیهارون مولی آلجعدة قال: کنت جلیسآ لاِبی عبدالله علیه السلام بالمدینة ففقدنی أیّامآ. ثمّ إنّی جئت إلیه فقال لی: لم أرک منذ أیّام یا أباهارون. فقلت: ولد لی غلام. فقال: بارک الله فیها. بما سمیّته؟ قلت: سمیّته محمّدآ. قال فأقبل بخدّه(2) نحو الأرض و هو یقول: محمّد محمّد محمّد حتّی کاد
یلصق خدّه بالارض... الحدیث بطوله.(3)
ایشان پس از ذکر این روایت مینویسد: ابوهارون راوی این حدیث مکفوف است. یعنی کوری که چشمهای او بسته است. با توجّه به این نکته ناسازگاری این متن که امام صادق علیه السلام با شنیدن نام محمّد «محمّد محمّد گویان سرخم کرد و تعظیم نمود» روشن است. خصوصآ ادّعای او که خود را جلیس و ندیم آن سرور معرّفی میکند، در حالی که ابوعمر و کشّی به روایت از امام صادق علیه السلام او را ملعون میداند. نام او موسیبنعمیر است.(4)
میرداماد گوید: علّت در اخبار دو کتاب تهذیب و استبصار متنآ و اسنادآ کم نیست.(5)
مامقانی نوشته است: «و هو کلّ حدیث اختلف فی متنه أو سنده فرُوی مرةً علی وجه و أخری علی وجه آخر مخالفٍ له، سواء وقع الاختلاف من رواة متعدّدین أو راو واحد أو من المؤلّفین أو الکُتّاب کذلک بحیث یشتبه الواقع.»(6)
1) و امّا علّت در متن مثالش خبری است که از طریق عامّه وارد شده و مسلم در اخراج آن متفرد است. درحدیث أنس با الفاظی که تصریح در نفی قرائت «بسم الله الرّحمان الرّحیم» (در نماز) دارد. این حدیث رامعلّل دانند به اینکه نفی صریح مسلم از بسمله، همانا از قول «آنها بالحمدالله ربّ العالمین افتتاحمیکردند.»، ناشی شده است که مسلم به نقل مفهوم قول پرداخته و خطا کرده است در حالی که معنایحدیث این است: آنها با سورهی الحمدالله ربّ العالمین افتتاح میکردند. (میرداماد، 266؛ سیوطی، تدریبالراوی، 1/254)
2) از ابوهارون نقل شده که من در مدینه همنشین امام صادق علیه السلام بودم که چند روزی مرا مورد تفقد خودقرار داد. در نوبتی به خدمت او رسیدم. به من فرمود: ای اباهارون چند روزی تو را ندیدهام. عرض کردم:فرزندی برای من متولّد شده است. فرمود: بارک الله، او را چه نامیدهای؟ گفتم: او را محمّد نام نهادهام. راویگوید: حضرت گونهی خود را متمایل به زمین کرده و محمّد، محمّد،... گفت تا اینکه نزدیک بود صورتش بهزمین بچسبد.
3) کلینی 6/39.
4) بهبودی، علل الحدیث، 15.
5) میرداماد، 268.
6) مضطرب هر حدیثی است که در متن یا سند آن اختلاف باشد که یک بار به وجهی و بار دیگر به وجهدیگر مخالف آن روایت شده باشد. اعم از آن که اختلاف از جانب راویان متعدّد واقع شده باشد یا راویواحد یا مؤلّفین و یا نویسندگان. البتّه به طوری که با واقع مشتبه شود. (همو،1/386)
سپس دربارهی مضطرب المتن گوید: «فبأن یُروی حدیث بمتین مختلفین کخبر اعتبار الدّم عند اشتباهه بالقُرحة بخروجه من الجانب الأیمن فیکون حیضآ أو بالعکس. فرواه فی الکافی بالأوّل و کذا فی کثیر من نُسخ التهذیب، و فی بعض نُسخه بالثانی واختلف الفتوی بذالک، حتّی من الفقیه الواحد من أنّ الاضطراب یمنع من العمل بمضمون الحدیث مطلقآ.»(1)
میرداماد پس از نقل مثال مزبور مینویسد: «و ربّما قیل بترجیح الثانی و دفع الاضطراب من حدیث عمل الشیخ فی «النهایة» بمضمونه فیرجّح علی الروایة الأخری بذلک، و بأنّ الشیخ أضبط من الکلینی و أعرف بوجوه الحدیث.»(2)
مصحّف حدیثی است که قسمتی از سند یا متن آن بمشابه خود تغییر یافته باشد. میرداماد گوید: «و هو امّا محسوس لفظی و إما معقول معنوی و المحسوس اللفظی إما من تصحیف البصر، أو من تصحیف السمع فی موادّ الالفاظ و جواهر الحروف أو فی صورها الوزنیة و کیفیّاتها الاعرابیّة و حرکاتها اللازمة. و کلّ منهما إما فی الإسناد، أو فی المتن... و أما فی المتن فکحدیث: «من صام رمضان و أتبعه ستّآ من شوّال» صحّفه أبوبکر الصولی فقال: «شیئآ» بالشین المعجمة... و الصواب فی مثال تصحیف السمع ما فی حدیث الرؤیا «فاسْتَآلها» علی وزن استقی، افتعالا من المساءة أی ساءته، فرواه بعض المحدّثین «فاستآلها» علی وزن استَمال و جعل اللام من أصل جوهر الکلمة استفعالا من التأویل أی طلب تأویلها.»(3)
وی دربارهی تصحیف معنوی جمله معروفی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در لحظات واپسین حیاتش فرمود، نمونه میآورد:
1) به این که حدیثی به دو متن مختلف روایت شود مانند خون حیض هنگام اشتباه آن با خون زخم(قرحه) با خروج آن از جانب راست که در این صورت خون حیض محسوب میشود یا به عکس. که درکافی و بسیاری از نسخههای تهذیب به صورت اوّل روایت شده و در برخی نسخههای آن به صورت دوم وبه خاطر آن اختلاف فتوی رخ داده است حتّی از فقیه واحد. لذا اضطراب از عمل به مضمون حدیث مطلقآجلوگیری میکند. (همانجا، 1/391)
2) و چه بسا قول به ترجیح صورت دوم و دفع اضطراب باشد به طوری که شیخ طوسی در «النهایة» بهمضمون آن عمل نموده و آن را به روایت دیگر ترجیح داده و این که شیخ از کلینی اضبط و به وجوه حدیثعارفتر است. (میرداماد، 275)
3) و تصحیف یا محسوس لفظی است و یا معقول معنوی. محسوس لفظی یا از تصحیف دیدن است یا ازتصحیف شنیدن در مواد الفاظ و جواهر حروف یا در اشکال وزن و کیفیت اعراب و حرکات لازمه و هر دویا در اسناد و یا در متن رخ میدهد. اما در متن مانند حدیث «کسی که ماه رمضان را روزه گیرد و به شش روزاز ماه شوال روزه را دنبال کند.» را که ابوبکر الصولی آن را تصحیف کرده و گوید: «چیزی از شوّال» و مثالدرست در تصحیف شنیدن، در حدیث رؤیا است، کلمهی «فاستآلها» بر وزن استقی از باب افتعال از مصدرالمسائة یعنی سائته، که بعض محدّثین «فاستآلّها» روایت کردهاند بر وزن استمال و لام را از ریشهی کلمهقرار دادهاند از باب استفعال از ریشه تأویل یعنی «طلَبَ تأویلها». (همو، 206)
«ائتونی بدواة و قرطاس أکتب لکم کتابآ لاتضلّوا بعدی. و قال عمر: ما شأنه أهجَرـ أوـ هجَر؟»(1)
که کرمانی در شرح صحیح بخاری گوید: در این جا هجر به معنای هجرت از دنیا و ضد وصل است که یا به صورت ماضی ثلاثی مجرد آمده یا از باب افعال.
امّا میرداماد پس نقل از روایت مزبور و شرح آن میگوید: «هر کسی آشنای به ادبیات عرب باشد میداند هجرت از مکانی به مکان دیگر از باب مفاعله میآید و اگر هم هَجر به معنی هجرت ضد وصل بیاید در دور شدن کسی از کسی میآید نه هجرت از دنیا».
لذا گفتهی کرمانی که هجر را دورشدن از مکان و مقام میداند تصحیف معنوی و غلط است.(2) وی در این بخش مثالهای زیادی از تصحیف آورده است.
شهید ثانی فرماید: «تصحیف فن جلیلی است که علمای حاذق به انواع آن پرداختهاند(3) بطلیوسی آن را علّت چهارم از علل هشتگانهای میداند که بر حدیث
عارض شده است؛ و باب عظیم فساد در حدیث میشمرد.»(4)
محرّف حدیثی است که در سند یا متن آن کم یا زیاده شده و یا حرفی به جای حرف دیگر نهاده شود. مانند حدیث نبوی «یا علیّ یُهلک فیک اثنان، محبٌ غالٍ و مبغضٌ قالٍ»(5) که به «مبغضٌ غالٍ» تحریف شده است. ظاهرآ وجه اینگونه تحریفات نقص
رسم الخط قدیم بوده است که نقطهگذاری کلمات متداول نبود. بعضی محرّف و مصحّف را یکی دانستهاند و بعضی تصحیف را اعم از تحریف دانستهاند و بعضی تصحیف را مختص به تغییر لفظ از حیث نقطه دانسته و تحریف را تغییر در شکل کلمه گفتهاند.(6)
فایدهی بعدی که از توجّه به خانوادهی حدیث حاصل میشود، کشف روابط میان روایات است. روابطی مانند عام و خاص، مجمل و مبیّن، محکم و متشابه، حقیقت و مجاز، ناسخ و منسوخ و غیره، طرح وجود این انواع در
1) برایم مرکّب و کاغذی بیاورید تا کتابی برای شما بنویسم که بعد از من گمراه نشوید ولی عمر گفت: اوچه شده که هذیان میگوید؟!!
2) میرداماد، 206.
3) شهید ثانی، 81.
4) ابوریه، 103.
5) یا علی دو گروه دربارهی تو به هلاکت میافتند، دوستدار غلوّکننده و دشمن کینهتوز. نک: سیدرضی،حکمت 469.
6) مدیر شانهچی، 65.
متون دینی (چه قرآن و چه حدیث) ریشهی روایی دارد. برای نمونه علی علیه السلام ضمن خطبهای میفرماید: «انّ فی أیدی النّاس حقّآ و باطلا و صدقآ و کذبآ و ناسخآ و منسوخآ و عامّآ و خاصّآ و محکمآ و متشابهآ و حفظآ و وَهمآ»(1)
و در جای دیگر فرموده است: «فانّ امر النّبی 6مثل القرآن ناسخ و منسوخ و خاص و عام و محکم و متشابه.»(2)
در پرتو خانواده حدیث، با جمع روایات متحّدالموضوع میان انواع مزبور رابطه برقرار میشود. مثلا روایات متشابه به محکمات ارجاع میشود، حدیث عام به حدیث خاص تخصیص خورده و حدیث منسوخ به حدیث ناسخ نسخ میشود. چنانکه حدیث مبیّن حدیث مجمل را تبیین میکند. اینک به بررسی برخی از این روابط پرداخته میشود.
روایات نیز همانند آیات قرآن شامل برخی محکمات و متشابهات میباشند. امام رضا علیه السلام میفرماید: «إنَّ فی أخبارنا متشابهآ کمتشابه القرآن و محکمآ کمحکم القرآن فردّوا متشابهها إلی محکمها و لا تتبعوا متشابهها دون محکمها فتضلّوا»(3)
«محکم» در لغت به معنای متقن است و در اصطلاح خطابی است که بر معنایی دلالت میکند که احتمال غیر آن نرود و «متشابه» خلاف آن است. در این حالت محکم اختصاص به نص پیدا کرده و متشابه شامل ظاهر و مؤوّل و مجمل میگردد. زیرا هر یک از اقسام سهگانهی مذکور دربردارنده احتمالی غیر از معنای اصلی خویش است با این تفاوت که این معنای محتمل در «ظاهر» احتمال راجح، در «مؤول» احتمال مرجوح و در «مجمل» احتمال مساوی است.(4) برخی نیز گفتهاند
که محکم به حدیثی اطلاق میشود که دلالت آن واضح باشد در مقابل متشابه که دلالت آن واضح نیست. در این صورت حدیث محکم شامل «نص» و «ظاهر» و حدیث متشابه شامل «مجمل» و «مؤول» است.(5)
1) همانا در دست مردم اخبار حق و باطل، راست و دروغ، ناسخ و منسوخ، عام و خاصّ، محکم و متشابهو آنچه حفظ شده و آنچه توهّم شده است، وجود دارد. (کلینی، 1/62، سیدرضی، خطبهی 210)
2) همانا امر پیامبر مانند قرآن است، ناسخ و منسوخ، خاص و عام و محکم و متشابه است. (کلینی1/63)
3) همانا در اخبار ما متشابه وجود دارد، مانند متشابه قرآن و محکم وجود دارد مانند محکم قرآن. پسمتشابه آن را به محکمش ارجاع دهید و متشابهش را بدون محکم متعابعت نکنید که گمراه میشوید.(صدوق، عیون اخبارالرضا علیه السلام ،2/126)
4) مامقانی، 1/316.
5) غفاری، 280.
برای نمونه شیخ طوسی با سند خود از معاویةبنعمّار نقل میکند که: قال: سألت أبا عبدالله علیه السلام عن الثیاب السابریّة تعمَلُها المجوس و هم أخباث و هم یشربون الخَمر و نساؤهم علی تلک الحال، ألبَسُها و لا اَغسلها و أصَلّی فیها؟ قال: «نعم.» قال معاویه: فقطعت له قمیصآ و خطته و فتلت له ازرارآ و رداءً من السابری ثمّ بَعَثتُ بها إلیه فی یوم جُمعة حین ارتفع النّار، فکأنَّهُ عَرَف ما أرید، فخرج فیها إلی الجمعة.»(1)
استاد غفاری پس از ذکر این حدیث در ذیل آن مینویسد: «و هذا کماتری صدره نصّ فی الجواز و ذیله ظاهر فیه.»(2)
نمونهی دیگر از حدیث متشابه حدیثی است که از امام صادق علیه السلام وارد شده آنجا که فرمود: «النّاس معادن کمعادن الذهب و الفضة فمن کان له فی الجاهلیة اصل فله فی الاسلام اصل.»(3)
مورد تشابه در حدیث لفظ «اصل» میباشد. چه بسا برخی در افتخار نژادی و نسبی خود در دوران جاهلیت به حدیث مزبور استناد کنند. امّا حدیث دیگری از امام باقر علیه السلام وجود دارد که این تشابه را رفع میکند. آنحضرت حدیثی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ، روایت کرده که اصل هر کس را عقل او معرّفی میکند.(4) لذا اصل تأویل
به عقل میشود.
یکی از رابطههای مهم که در خانواده حدیث وجود دارد رابطه تبیین است که بین احادیث «مجمل» و «مبیّن» وجود دارد. از آنجا که در فصل دوم به تفصیل درباره اصطلاحات مجمل و مبین و اقسام اجمال روایی سخن به میان آمد تکرار مطالب ضرورتی نداشته و میتوان به آن قسمت مراجعه کرد.
این رابطه بین حدیث عام و حدیث خاص ایجاد میشود. به عقیده برخی از حدیثپژوهان (گاه) عام و خاص در اصطلاح حدیثی آن غیر از اصطلاح اصولی است. زیرا حدیث عام به حدیثی اطلاق میشود که حکم آن بر تمام مصادیقش حمل شود، گرچه به ظاهر نسبت به فرد خاصی صادر شده باشد مانند سخن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خطاب به
1) از امام صادق علیه السلام دربارهی قماش شاپوری که آن را مجوس میبافت سؤال کردم، با توجّه به اینکه آنهامردمانی ناپاک بوده و شراب مینوشند و زنان آنها نیز چنان احوالی دارند. پرسیدم که آیا آن لباس را بپوشم وبا آن نماز بخوانم در حالی که آن را نشستهام؟ امام فرمود: «بله» معاویه گوید: سپس از پارچهی شاپوریقطعهای تهیه کرده و از آن ردایی دوختم و روز جمعه زمان ظهر به نزد حضرت فرستادم، گویا امام فهمید منچه اراده کردم، پس با آن لباس به نماز جمعه خارج شد.(شیخ طوسی، 1/362)
2) و این خبر چنان که میبینی صدرش نص در جواز دارد و ذیل آن ظاهر در آن است. (غفاری، 280)
3) مردم معدنهایی هستند مانند طلا و نقره. پس هر که در جاهلیّت اصل داشته در اسلام نیز اصل دارد.(کلینی، 8/151)
4) مجلسی، 1/89.
عروه بارقی که به او فرمود:«بارک الله فی صفقة یمینک»(1) و فقها از
آن صحّت هر «بیع فضولی» را بعد از رضایت طرفین معامله نتیجه گرفتهاند. از طرفی حدیث خاص حدیثی است که مضمونش شامل بعضی از مصادیق آن شود گرچه به ظاهر در صیغهی عام وارد شده باشد، مانند روایاتی که از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در مذمت مصاحبت با اکراد، یا ذمّ بازاریان یا شعراء و... وارد شده که علیرغم صیغه عام این روایات، قطعآ مصادیقی از آنها مراد است.(2)
از جمله روایات خاص که مراد آن عام است فرمایش امام صادق علیه السلام است که فرمود: بر کفن اسماعیل بنویسند: «اسماعیل یشهد ان لا اله إلّا الله» که معنای اصلی آن این است که: «مستحب است هر کسی نام میّت خود را با ذکر شهادتین او بر کفن وی بنویسد»(3) و این کار اختصاصی به اسماعیل ندارد. و از جمله روایات عام که مراد آن
خاص است حدیث فریقین از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است که فرمود: «من شهد ان لا اله إلّا الله و انّ محمّدآ رسول الله حرّم الله علیه النّار»(4). ظاهر حدیث بر این مطلب دلالت دارد
که هر کس به ذکر شهادتین اقدام کند وارد جهنّم نخواهد شد، امّا ادله قاطعی از آیات و روایات وجود دارد که حکایت از آن میکند که گنهکاران از موحّدان مورد عذاب الاهی واقع شده سپس با مواهبی از عفو و شفاعت یا نظائر آن از دوزخ رهایی مییابند. از اینجا درمییابیم که ظاهر حدیث مراد نیست و گویا فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مقید به کسانی است که عمل صالح انجام داده و یا از گناهان خود توبه کرده و بر همین حالت از دنیا رفته باشند. چنانکه در برخی از روایات نیز قید «مخلصآ» مشاهده میشود و اخلاص یعنی داشتن ایمانی خالص از هر چیز از جمله شهوات نفسانی.(5)
نمونهی دیگر از روایات عام حدیث «أنّ الفقیه لایعیدُ الصلاة» میباشد. ظاهر حدیث در «فقیه» و «صلاة» تعمیم دارد. یعنی هیچ فقیهی هیچ نمازی را اعاده نمیکند. امّا طبق روایات دیگر این حدیث از دو وجه تخصیص خورده است و از الفاظ عام آن ارادهی خاص میشود. یکی لفظ صلاة؛ چرا که اعادهی نماز به دو رکعت آخر از نماز چهار رکعتی قابل تخصیص است.(6) در این خصوص شیخ صدوق
در معانی الاخبار از عبداللهبنفضل الهاشمی مسندآ روایت کرده: «قال کنت عند أبیعبدالله علیه السلام فدخل علیه رجل
1) در توضیح حدیث باید گفت که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مبلغی به عروه داد و به او سفارش کرد که گوسفندیبا آن تهیه کند، عروه با آن مبلغ دو گوسفند خرید و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با گفتن «بارک الله فی صفقة یمینک»یعنی خداوند به معاملهای که به دست تو صورت گرفت برکت دهد، بر معاملهی او صحّه گذاشت. (نک:غفاری، 254)
2) تفصیل را نک: غفاری، 254.
3) همانجا.
4) از جمله مصادر این حدیث را نک: نیشابوری، 1/61؛ مجلسی، 66/86.
5) نقل از غفاری، 255.
6) همانجا.
فسأله عن رجلٍ لم یدر واحدة صلّی أو اثنتین فقال له: یعید الصلاة، فقال له: فأین ما رُوی أنّ الفقیه لایعید الصلاة؟! قال: إنّما ذلک فی الثلاث و الأربع.»(1)
وجهی دیگر ارادهی خاص از لفظ عام در حدیث یادشده، در مورد تعبیر «فقیه» است. که این تخصیص نیز با توجّه به خانوادهی حدیث صورت میپذیرد. چرا که روایاتی وارد شده که در آن از امام معصوم به عنوان «فقیه» یاد شده است. از جمله آنکه زراره از امام باقر علیه السلام میپرسد: «هل سجد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم سجدتی السهو قطّ فقال: لا و لا سجدهما فقیه.»(2) باید توجّه داشت که در لسان روایات معمولا امام
معصوم است که میتواند در کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم قرار گیرد و در صفات آن حضرت از جمله عصمت و عدم سهو شریک گردد. لذا منظور از فقیه در این حدیث قطعآ امام معصوم است که در شرایط تقیه، گاه از امام با تعبیر «فقیه» یاد شده است.
حقیقت و مجاز دو نوع از کلام میباشد. کلام حقیقی یعنی کاربرد لفظ در معنای موضوع خود و کلام مجازی یعنی کاربرد لفظ در غیر معنای موضوع له، که با دلالت قرائن قالیه و حالیه به معنای مقصود پی برده میشود. این نوع کلام در گفتار معصوم وارد شده است، با استفاده از قرائن به معنای مراد معصوم پی میبریم. این قرائن ممکن است در سند و یا در صدر و ذیل متن حدیث باشد و یا در حدیثی دیگر از همان خانواده، لذا در پرتو خانوادهی حدیث از حقیقت و مجاز کلام معصوم آگاه میشویم.
شریف رضی شماری از مجازگوییهای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را در کتابی به نام «المجازات النبویّة» جمعآوری کرده است. وی در این باره میگوید: «کان فیها کثیر من الاستعارات البدیعة و لمع البیان الغریبة و أسرار اللغة الطیفة یعظم النفع باستنباط معادنها و استخراج کوامنها و إطّلاعها من أکمّتها و أکنانها و تجریدها من خللها و اجفانها.» یعنی: در آن بسیاری از استعارات بدیع و پارهای از غرایب و اسرار لطیف لغوی وجود دارد و با استنباط معادن آن و استخراج نکات پنهانی و اطّلاع در اندازهها و ژرفای آن و جدا کردن خلل و پوستههای آن سود زیادی حاصل میشود.(3)
امّا از آنجا که در فصل هشتم به تفصیل درباره انواع دلالتها در روایات امامان علیهم السلام بحث شد، سخن دیگری در این خصوص ضرورت ندارد.
1) من نزد امام صادق علیه السلام بودم که مردی وارد شد و دربارهی کسی که نمیداند یک رکعت نماز خوانده یادو رکعت سؤال کرد. امام فرمود: باید نماز را اعاده کند. آن شخص گفت: پس کجاست آنچه روایت شده کهفقیه نماز را اعاده نمیکند؟ امام فرمود: همانا آن دربارهی رکعت سوم و چهارم است. (صدوق،همانجا،1/359)
2) مجلسی، 17/102. یعنی: آیا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هرگز دو سجدهی سهو را به جا آورد؟ فرمود: نه و هرگزفقیهی (امامی) هم به جا نیاورده است.
3) شریف رضی، المجازات النبویه، 27.
همچنانکه آیات قرآن ناسخ و منسوخ دارند، روایات نیز ناسخ و منسوخ داشته و رابطه نسخ در آن جاری است. البتّه نسخ در سنّت مخصوص حدیث نبوی است. اهل سنّت از ابنعمر نقل کردهاند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «إنّ احادیثی ینسخ بعضها بعضآ کنسخ القرآن.»(1)
و در روایات شیعه از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود: «إنّ الحدیث ینسخ کما ینسخ القرآن.»(2) و در حدیثی که امام علی علیه السلام راویان حدیث را به چهار
دسته تقسیم کرده است، فقط یک دسته از آنها را راویانِ راستگوی حافظ معرّفی کرده و یکی از اوصاف آنها را حفظ ناسخ و منسوخ میداند: «... فهو حفظ الناسخ فعمل به و حفظ المنسوخ فجنّب عنه...(3) از طرفی آن حضرت یکی از آن چهار گروه را
کسانی میداند که غافل از ناسخ و منسوخ بوده و مسلمانان نباید از آنها قبول حدیث کنند به این صورت که: «و رجلٌ ثالثٌ سمع من رسول الله شیئآ یأمر به ثمّ إنّه نهی عنه و هو لایعلم، أو سمعه ینهی عن شیءٍ ثمّ امر به و هو لا یعلم، فحفظ المنسوخ و لم یحفظ الناسخ، فلو علم أنّه منسوخٌ لرفضه و لو علم المسلمون انّ ما سمعوه منه أنّه منسوخٌ لَرفضوه...»(4)
شهید ثانی در تعریف ناسخ و منسوخ گوید: «الناسخ حدیث دلّ علی رفع حکم شرعیّ سابقٍ و المنسوخ ما رُفع حکمه الشرعیُّ بدلیلٍ شرعیّ متأخّرٍ عنه.»(5)
وی راه شناخت نسخ را نص، نقل صحابی، تاریخ و اجماع میداند و برای آن به ترتیب مثال زده است مانند «کنت نهیتکم عن زیادة القبور فزوروها»،(نص پیامبر) یا «کان آخر الأمرین من رسول الله ترک الوضوء ممّا مسّت النّار» (نقل صحابی)... یا «قتل شارب الخمر فی المّرة الرابعة» (اجماع)(6)
1) ابنشاهین، 35.
2) کلینی، 1/63، سید رضی، خ 210.
3) او کسی است که ناسخ را حفظ کرده بدان عمل میکند و منسوخ را حفظ کرده از آن دوری میجوید.(نهجالبلاغه، خ 210)
4) و فرد سوم کسی است که چیزی را که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بدان امر فرموده شنیده است و این که سپسرسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از آن نهی فرموده نمیداند. یا شنیده که حضرت از چیزی نهی کرده امّا نمیداند که سپسبدان دستور داده است. پس منسوخ را حفظ کرده امّا ناسخ را حفظ نکرده است. امّا اگر میدانست آنمنسوخ است خودش آن حدیث را رد میکرد و اگر مسلمانان میدانستند آنچه از او شنیدهاند منسوخاست، هر آینه رد میکردند. (کلینی، 1/63)
5) ناسخ حدیثی است که به رفع حکم شرعی سابق دلالت میکند و منسوخ آن است که حکم شرعی آن بادلیل شرعی متأخّر از آن برداشته شده است. (همو، 89)
6) و طریق شناخت نسخ یا به نصّ از پیامبر است مانند «من شما را از زیارت قبرها نهی کردم امّا میتوانیدزیارت کنید.» یا به نقل صحابی مانند «آخرین امر رسول ترک شستن (دست) نسبت به چیزی بود که آتش آنرا لمس کرده است» یا به اجماع مانند «شارب خمر دربار چهارم کشته میشود» که اجماع برخلاف آن نسخکرده است، اجماع خودش نسخ نمیکند، بلکه بر نسخ دلالت میکند.
در الرواشح السماویه برای نسخ با تاریخ حدیث «أفطر الحاجم و المحجوم» مثال زده شده که حدیث «احتجم و هو صائم» آن را نسخ کرده است چرا که حدیث اوّل در سال هشتم هجری و حدیث دوم در سال دهم هجری صادر شده است.(1) قریب به
این تعریف از نسخ و مثالهای مزبور در شرح صحیح مسلم(2) و تدریب الراوی(3) نیز
آمده است.
میتوان گفت که رابطهی نسخ بین دو حدیث با شرایطی همراه است که اهم آن به قرار زیر است:
الف) تعارض دو حدیث در حدّی باشد که راهی به جمع آنها در دست نباشد.
ب) صدور هر دو حدیث از معصوم علیه السلام مسلّم گردد.
ج) تقدّم زمانی صدور منسوخ بر حدیث ناسخ معلوم و توأم با اطمینان باشد.
در خصوص برخی از روایات متحّدالموضوع در یک خانواده حدیث، نوعی رابطهی نسبیّت برقرار است. یعنی معصوم علیه السلام در یک موضوع واحد در شرایط مختلف اظهارات متفاوت و گاه متضاد بیان کرده است. این شرایط را در مبحث اسباب ورود حدیث میتوان بررسی کرد. برای نمونه صدور حدیث در شرایط تقیهآمیز و یا خطاب به فرق انحرافی همچون غلاة و یا به تناسب فهم مخاطب و غیره. رابطهی نسبیت میتواند از راهکارهای حل اختلاف حدیث نیز محسوب شود.
برای نمونه در باب «علم غیب امامان» احادیث مختلفی وارد شده است. برخی دلالت بر علم غیب امام کرده و برخی آن را نفی میکند. امّا بسیاری از روایات نفی علم غیب در ردّ ادّعای غلوآمیز غلات شیعه صادر شده است.(4) چرا که
غلات جهت خدشهدار نمودن مقام امامان مکرّر به طرح مسألهی علم غیب آنهم به صورت مطلق میپرداختند. علّامه مجلسی در جلد بیست و ششم بحارالأنوار مجموعهای از روایات مربوط را با عنوان «باب انّهم لایعلمون الغیب و معناه» درج کرده سپس در اظهار نظر خود به نسبیبودن این مسأله اشاره میکند. نظر علّامه به این صورت است که: «علم غیب امام نسبی است امّا در سایهی قرب به خدا قابل افزایش است و این طور نیست که
1) میرداماد، 249. در مباحث پیشین از جمله فصل هفتم گذشت که در این مورد نسخی رخ نداده، بلکهتوهّم نسخ وجود دارد.
2) نووی، 1/35.
3) سیوطی، تدریب الراوی، 2/189.
4) طوسی، اختیار الرّجال به رقم 530 و 532. همانگونه که در برخی از آیات قرآن بر سبیل احتجاج درمقابل مشرکان علم غیب از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نفی شده مانند آیه 50 سوره انعام که میفرماید: «قل لا اقوللکم عندی خزائن الله و لا اعلم الغیب و لا اقول لکم انّی ملک ان اتّبع الّا ما یوحی الیّ...»، با آن که در آیاتدیگری علم غیب به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به اذن خداوند نسبت پیدا کرده است. نک: آلعمران، 179، الجن، 26 و27.
اگر امام در ابتدای نیل به امامت این دانش را با افاضهی الاهی دریافت نمود تا پایان حیات در این حد باقی بماند بلکه علم او قابل افزایش است.»(1)
نمونهی دیگر موضوع «برترین اعمال» است که در روایات وارد شده است. برخی روایات حبّ و بغض به خاطر خداوند، برخی ایمان بدون شک، برخی حج و جهاد صحیح، برخی نماز به موقع و نیکی به والدین و برخی ادخال سرور به قلب مؤمن را برترین اعمال معرّفی میکنند.(2) با ملاحظه اینگونه اخبار این سؤال ایجاد
میشود که گرچه همهی آن اعمال برتر هستند امّا برترین و افضل آنها کدام است؟! تنها رابطهای که بین این روایات میتوان برقرار کرد رابطهی نسبیت است که با توجّه به شرایط زمان و مکان و نوع مخاطب، موضوعی به عنوان افضلُ الاعمال از ناحیه معصوم علیه السلام معرّفی شده است.
چنانکه اشاره شد خانواده حدیث مجموعه روایاتی است که در موضوعی واحد وارد شده است. با عرضهی احادیث یک خانواده به یکدیگر و کشف روابط آنها؛ روایات در یک مسیر تفسیری قرار گرفته و همدیگر را تفسیر میکنند. از این مسیر به یک معنای جامع و به عبارتی به معنای واحد در موضوعی واحد دسترسی پیدا میشود. پس کشف «معنای جامع» در یک موضوع فایده دیگری از توجّه به خانواده حدیث است.
برای نمونه باب «دعائم الاسلام» از کتاب ایمان و کفر الکافی(3) شامل پانزده
روایت است که از عرضهی آنها به دیگر میتوان به معنای جامعی در این باب دست یافت. در فصلهای پیشین پارهای از روایات این باب از نظر گذشت و اینک همه روایات باب به اختصار آورده شده و روابط بین آنها بررسی میشود.
در حدیث اوّل امام باقر علیه السلام بنای اسلام را بر پنج چیز: نماز و زکاة و روزه و حج و وَلایت میداند و دربارهی ولایت میفرماید: «و لَم یُناد بشیءٍ کمانُودیَ بالوَلایة» ضمنآ در این حدیث تعبیر «ولایت» مجمل بین «وَلایت» و «وِلایت» است.
امام صادق علیه السلام حدود ایمان را همان پنچ چیز معرّفی نموده و «ولایة ولیِّنا» را در مقابل «وعداوة عدوّنا» آورده است. که معلوم میشود در این روایات تعبیر وَلایت با فتح بر وِلایت با کسر ارجحیت دارد.
امام باقر علیه السلام بار دیگر آن پنج چیز را معرّفی کرده و میافزاید: «مردم چهارتای آن را گرفتند و وَلایت را ترک کردند.»
امام صادق علیه السلام نماز، زکاة و وَلایت را به عنوان سه پایه اصلی اسلام معرّفی کرده میفرماید: «هیچ یک از این سه رکن بدون دوتای دیگر صحیح نیست.»
نافله است.» سپس زراره میپرسد: کدام عمل بعد از آن است؟ امام علیه السلام میفرماید: «روزه.» زراره پرسید: شأن روزه چیست که در پایان ارکان پنجگانه قرار دارد؟ امام علیه السلام فرمود: «ملاک در بهترین عمل آن است که وقتی از دست تو رفت چیزی به جای آن واقع نشود جز ادای خود آن عمل. همانا روزه وقتی از تو فوت شد یا دربارهی آن کوتاهی کردی یا در ایّام روزه سفر کردی به جای آن چند روز از غیر ماه رمضان، میتوانی روزه بگیری و یا کفّاره بدهی و بر تو قضایی نیست. امّا از این چهار تا (وَلایت، نماز، زکاة و حج) چیزی جز خود آنها به جای آنها تو را کفایت نخواهد کرد. ضمنآ بدان،. اگر کسی شبش را بیدار و روزش را روزهدار باشد و همهی اموالش را صدقه داده و همهساله حج بگذارد امّا ولایت ولیالله را نشناسد تا ولایت او را به دل راه دهد و نیز کارهایش را با راهنمایی او انجام دهد، او را بر خداوند عزّوجلّ حق ثوابی نبوده و از اهل ایمان به شمار نمیآید. ولی نیکوکاران آنها را، خداوند به فضل رحمتش وارد بهشت میگرداند.»
امام صادق علیه السلام مراد از ولایت را ولایت آلمحمّد:معرّفی کرده و حدیث رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را ذکر میفرماید که: «من مات و لایعرف امامه مات میتةً جاهلیّة» سپس به معرّفی امامان تا خود میپردازد.
امام باقر علیه السلام پنج پایه (مبانی) اسلام را فقط معرّفی میفرماید.
امام باقر علیه السلام همچون حدیث اوّل مبانی اسلام را معرّفی کرده و روز غدیر را زمان ندای ولایت اعلام میکند: «و لم یُنادَ بشیءٍ مانُودیَ بالوَلایة یوم الغدیر.»
نظیر حدیث ششم است. امّا امام صادق علیه السلام در ادامه میفرماید: «بیشتر از همه وقت، زمانی شما به معرفت امام حاجت دارید که نفس به سینه میرسد. در این هنگام است که فرد میگوید: من در مذهب و عقیدهی خوبی به سر میبردم.»
امام باقر علیه السلام ولایت ولی را در کنار «البرائة من عدوّنا و التّسلیم لأمرنا و انتظار قائمنا و الاجتهاد و الوَرَع» قرار میدهد. و آنها را با شهادت به یگانگی خداوند و رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و اقرار به قرآن، دین خود و آبائش معرّفی میکند.
امام صادق علیه السلام در معرّفی پنج پایه، ولایت را دو بار ذکر میکند و میفرماید: «این است آنچه که خداوند بر
1) آلعمران، 97.
بندگانش فرض کرده است.»
امام صادق علیه السلام میفرماید: «خداوند عزّوجلّ پنج چیز را بر خلقش فرض نموده پس در چهار تای آن رخصت داده و در یکی رخصت نداده است.» این حدیث به ظاهر مجمل است امّا با توجّه به روایات قبل و بعد مفاد آن کاملا روشن است.
این حدیث نظیر حدیث دهم است.
عمروبنحریث دینش را بر امام صادق علیه السلام عرضه کرده، همان حدود مذکور در احادیث قبل را میگوید و امام تأیید میفرماید.
امام باقر علیه السلام اصل اسلام را نماز، فرعش را زکاة و بلندای آن را جهاد و روزه، صدقه و شب زندهداری را ابواب خیر معرّفی میکند.
در یک دستهبندی تفسیری احادیث مزبور هر کدام در جایگاه ویژهای قرار میگیرند. در این مسیرِ تفسیری ابتدا میتوان حدیث دوازدهم را مطرح نمود. این روایت به طوری که گذشت یک حدیث «مجمل» است که امام صادق علیه السلام میفرماید: «خداوند عزّوجلّ پنج چیز را بر خلقش فرض نمود که در چهار تای آن رخصت داده در یکی رخصت نداده است.»
زیرا در نگاه به خبر مذکور چند سؤال مطرح میشود: اوّلا آن پنج چیز چیست؟ ثانیآ آن چهارتایی که رخصت دارند کدامند و آن یکی که رخصت ندارد کدام است؟ ثالثآ حد رخصتها چیست؟
مضمون روایات دیگر به سؤالات یادشده کم و بیش پاسخ میدهند. در حدیث هفتم امام باقر علیه السلام به آن پنج چیز به عنوان مبانی اسلام اشاره میفرماید که: «الوَلایة و الصلاة و الزکاة و الحج و صوم شهر رمضان» امّا دربارهی آن چهار تا و آن یکی در روایت پنجم توضیح داده شده به این صورت که امام باقر علیه السلام ضمن کلام، بهترین چیزها را چیزی میداند که در صورت فوت، چیزی جز خود آن به جایش واقع نشود. به این ترتیب امام روزه را استثناء میکند چرا که چیزی غیر از روزهی ماه رمضان جای آن را میگیرد. در نتیجه بهترین چیزها چهار فریضه «ولایت، نماز، زکاة و حج» است. از طرفی در صدر روایت امام پس از معرّفی پنج فریضه «افضل» آنها را ولایت میداند. در کنار آن روایت اوّل نیز بر برتری ولایت تأکید میکند چرا که فرموده است که به چیزی همچون ولایت ندا داده نشده است و همچنین روایت یازدهم با تکرار کلمهی ولایت به صورت پیدرپی از سوی امام بر آن تأکید شده است.
امّا در بارهی حدود رخصتها در فصلهای قبل با استفاده از آیات و روایات دیگر مطالبی از نظر گذشت(1) و در اینجا نظر علّامه مجلسی قابل توجّه است که
میفرماید: «بیان قوله 7فرخّص فی أربع کالتقصیر فی الصّلاة فی السفر و تأخیر عن وقت الفضیلة مع العذر و ترک کثیر من واجباتها فی بعضی الأحیان أو سقوط الصلاة عن الحائض و النفساء و عن فاقد الطهورین أیضآ إن
1) از جمله نک: فصل دوم همین کتاب.
قبل به و الزکاة عمن لم یبلغ ماله النصاب أومع فقد سائر الشرایط و الحج مع فقد الاستطاعة أو غیرها من الشرائط و الصوم عن المسافر و الکبیر و ذویالعطاش و أمثالهم بخلاف الولایة فإنّها مع بقاء التّکلیف لایسقط وجوبها فی حال من الأحوال.»(1)
دربارهی وَلایت چند مسألهی دیگر نیز وجود دارد: اوّلا وَلایت چه معنایی داشته و چه ارتباطی با وِلایت دارد؟ ثانیآ ولایت از آن چه کسانی است؟ ثالثآ (طبق روایت اوّل) به ولایت کی ندا داده شده است؟!
علّامه مجلسی در پاسخ سؤال اوّل میفرماید: «الوَلایة بالفتح بمعنی المحبة و النصرة و الطاعة و اعتقاد الإمامة» وی مینویسد: ولایت با کسر یعنی إمارة و اولویت در تصرّف بوده و شاهد آن آیهی (إنّما ولیّکم الله) و حدیث غدیر است.(2) ضمنآ باید
در نظر داشت وَلایت که در اصل به معنای دوستی است، یک دوستی معمولی نیست، چه بسا از دوستی عادی به حبّ تعبیر شود امّا وَلایت یک پیوند دوستی عمیق است که به فرمانبرداری میانجامد. یعنی نهایت مرتبهی حبّ که لازمهاش اطاعت است که در قرآن کریم نیز بدان اشاره شده است: (قُل إن کنتم تُحبّون الله فاتّبعونی یحببکُم الله)(3) پس حبّ واقعی یعنی تبعیّت از محبوب که شعری منسوب به
امام صادق علیه السلام نیز بدان اشعار دارد:
لَو کانَ حُبُّکَ صادقآ لاَطعتَه إنَّ المحبّ لِمَن یُحبُّ مُطیعٌ(4)
در این صورت وَلایت اعم از وِلایت خواهد بود و این دو در واقع رابطهی عموم و خصوص مطلق دارند یعنی کسی ادّعا کند وَلایت دارد بدون اعتقاد به وِلایت ائمّه علیهم السلام وی دروغ گفته است. ولی چه بسا کسانی که وِلایت ائمّه علیهم السلام به معنای پیشوایی آنها را داشته باشند امّا داخل در وَلایت آنان نباشند؛ مثل فردی که از فرمان کسی پیروی کند بدون آن که دوستی او را به دل داشته باشد. از طرفی ائمّه علیهم السلام بعد از امام حسن مجتبی علیه السلام گرچه وِلایت ظاهری نداشتند امّا همواره بر وَلایت خود تأکید میورزیدند. از اینجا روشن میشود که وَلایت چه اندازه اهمیّت دارد که میتواند شاخصهی ایمان محسوب شود. (چنانکه شهادتین شاخصهی اسلام است) این مطلب از احادیث دوم و دهم نیز برمیآید. در حدیث دوم وَلایت ائمّه در مقابل «عداوة عدّونا» و در حدیث دهم در کنار «البراءة
1) مجلسی، 65/332 یعنی: امّا رخصت آن چهارتا: مانند تقصیر نماز در مسافرت و تأخیر آن از وقتفضیلت با وجود عذر و ترک بسیاری از واجبات آن در برخی مواقع یا ساقطشدن نماز از زنی که خون حیضیا نفاس دیده و کسی که فاقد طهورین است و سقوط زکاة از کسی که مالش به حد نصاب نرسیده یا این کهفاقد سایر شرایط باشد و سقوط حج با فقدان استطاعت یا سایر شرایط و سقوط روزه از مسافر و پیر کهمرض استسقاء دارد و امثال آنها که همگی وجود دارد بر خلاف ولایت که با بقاء تکلیف وجوب همراهاست، در هیچ حالی ساقط نمیشود.
2) مجلسی، 65/338.
3) آلعمران، 31.
4) اگر دوستی تو راستین باشد هر آینه از او اطاعت میکنی همانا محب مطیع کسی است که دوست دارد.(حر عاملی، 15/308)
من عدونا» آمده است. لذا علّامه مجلسی میفرماید: وَلایت با فتح به معنی دوستی معنای مناسب روایات مزبور است.
امّا حدیث ششم به سؤال دوم جواب داده و مراد از ولایت را ولایت آلمحمّد:میداند، سپس امام صادق علیه السلام به معرّفی امامان (ولی) تا زمان خود میپردازد.
حدیث هشتم نیز زمان ندای به ولایت را روشن کرده و آن را روز «غدیر» معرّفی میکند. قابل ذکر است در احادیث مزبور گاه روایت مجمل از ناحیهی امام صادق علیه السلام صادر شده و روایت مبین از امام باقر علیه السلام که ممکن است با توجّه به تقدّم و تأخّر آن اجمال و تبیین موضوع مزبور مسألهبرانگیز باشد. امّا باید گفت چه بسا قبل از امام صادق علیه السلام ، امام باقر علیه السلام ، موضوعی را به طور تفصیلی بیان فرموده باشد و بعد از آن حضرت، امام صادق علیه السلام با عنایت به این که اصحاب خاص پدرش از مسأله آگاهی دارند در مجلسی به طور مجمل به آن موضوع اشاره کرده باشد. امّا این اجمال و تبیین در پرتو خانواده حدیث قابل بررسی و حل است. به ویژه آن که محدّثین متقدّم و متأخّر در تألیف آثار خود در تنظیم آن به صورت «ابواب» عملا به مسألهی خانواده حدیث توجّه داشتهاند.
نهایتآ در ارائهی معنای جامع از خانوادهی حدیث «دعائم الاسلام» چنین میتوان اظهار نمود که خداوند پنج فریضهی را به عنوان ارکان اسلام بر مردم واجب نموده که به ترتیب نماز، زکاة، حجّ، روزه و وَلایت است که در چهار تای اوّل رخصتها و تخفیف هایی بر اصل و فروع آن داده شده است. امّا در وَلایت رخصتی داده نشده است. زیرا وَلایت در درجه اوّل اعتقادی قلبی است و نمود بیرونی ندارد و در نتیجه چیزی جز خودش به جای آن واقع نمیشود. وَلایت یعنی دوستی اطاعتانگیز از دوازده ولیّ معرّفی شده از آل محمّد:که به عنوان شاخصهی ایمان محسوب میشود.
معناشناسی عقل و رأی در روایات اهل بیت علیهم السلام
یکی از مسائل مهم در روایات اهلبیت علیهم السلام شناخت عقیدهی آن بزرگواران از مقولههای «عقل» و «رأی» و درک تمایز بین این دو مفهوم است. ضرورت این بحث از آنجا ناشی میگردد که از طرفی عقل در روایات پیشوایان دینی به عنوان راهنمای مؤمن تمجید شده و از طرف دیگر رأی و قیاس در آموزشهای آنان به شدّت مذمت و نفی شده است. به عنوان مثال تخطئهی رأی در روایات امام صادق علیه السلام به گونهای است که تأیید آن بزرگوار از عقل و کارکردهای آنـ در پشت حملات به رأیـ مخفی و مهجور مانده است. در این فصل تلاشی در نشاندادن موقعیّت عقل و رأی در روایات امامان علیهم السلام ـ به ویژه صادق آلمحمّدـ و بیان تمایز این دو مفهوم صورت گرفته است.
شناخت تمایز «عقل» و «رأی» در روایات امامان معصوم علیهم السلام در گرو توجّه به موقعیّت این دو مفهوم در نصوص دینی به ویژه درک سیر تاریخی این دو مفهوم تا عصر امام صادق علیه السلام است.
در نصوص دینی عقل از موقعیّت ارجمندی برخوردار است. قرآن در آیات بسیاری از تعقّل تمجید کرده و شگفتیهای موجود در طبیعت را نشانههایی برای خردمندانـ جهت شناخت خداوندـ اعلام میکند همانند آیهی: (انّ فی خلق السّماوات و الأرض و اختلاف اللیل و النّهار لایات لاولی الألباب)(1)
1) آلعمران، 190.
و از این مفصّلتر: (إنّ فی خلق السّماوات و الأرض و اختلاف اللیل و النهار و الفلک الّتی تجری فی البحر بما ینفع النّاس و ما أنزل الله من السّماء من ماء فاحیا به الأرض بعد موتها و بثّ فیها من کل دابّة و تصریف الریاح و السحاب المسخّر بین السّماء و الأرض لایات لقوم یعقلون)(1)
از مهمترین آیات قرآن در باب موقعیّت عقل در رستگاری یا خسران انسان میتوان به دو آیه در سورههای الانفال و الملک اشاره کرد که آیهی نخست رویگردانان از عقل و اندیشه را در ردیف بدترین جنبندهها دانسته(2) و آیهی دیگر
عدم خردورزی را عاملی در سقوط به جهنّم میداند به این صورت که: (و قالوا لو کنّا نسمع أو نعقل ما کنّا فی اصحاب السعیر فاعترفوا بذنبهم...)(3)
در روایات پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و امامان معصوم علیهم السلام همهجا از مقام والای عقل تمجید شده است. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در وصایای خود به علی علیه السلام سرمایهای را سودآورتر از عقل ندانسته و فقری را بدتر از جهل و نادانی اعلام نفرموده است.(4)
نظیر همین مطلب از علی علیه السلام در نهجالبلاغه وارد شده است.(5)
از امیرالمؤمنین علی علیه السلام همچنین کلمات قصار متعدّدی دربارهی عقل و کارکرد آن وارد شده که رجوع به آنها شناخت وسیعتری از موقعیّت عقل به دست میدهد.(6) امام صادق علیه السلام نیز در روایاتی عقل را حجّت بین مردم و خداوند و
راهنمای بین مردم دانسته است.(7) و چون از حضرت سؤال کردند که عقل چیست
فرمود: «العقلُ ما عُبد به الرّحمان و اکتسُب به الجنان.» یعنی: «عقل همان نیرویی است که به وسیلهی آن خدای رحمان پرستش شده و در نتیجه بهشتها به دست میآید.»
و نیز از نظر امام صادق علیه السلام تیزهوشی معاویه که ماهیّتی جز شیطنت نداشت نیرویی شبیه عقل است امّا عقل اصیل نیست.(8)
1) البقره، 164. یعنی: به راستی در آفرینش آسمانها و زمین و آمدوشد شب و روز و کشتیهایی که دردریا به سود مردم در حرکتاند، و آبی که خداوند از آسمان نازل کرده، و با آن زمین را پس از مرگ زندهنموده، و انواع جنبندگان را در آن گسترده، و (همچنین) در تغییر مسیر بادها و ابرهایی که میان زمین وآسمان مسخرّند، نشانههایی است (از ذات خدا و یگانگی او) برای مردمی که عقل دارند و میاندیشند.
2) الانفال، 22.
3) الملک، 10 و 11.
4) نک: کلینی،1/30.
5) نک: سیدرضی، حکمت، 113.
6) سید رضی، نهجالبلاغه، ترجمهی دشتی، 894، مدخل عقل، عقول و عاقل.
7) کلینی 1/25.
8) همو، 1/11.
امام صادق علیه السلام همچنین عقل را عامل رستگاری دانسته که البتّه چنین عقلی سرچشمه در علم و دانش دارد. لذا به مفضّل فرمود: «یا مفضّل لا یُفلح من لا یَعقل و لا یَعقل من لایعلم.»(1) امّا کارکرد دقیق عقل چیست؟ در این خصوص در ادامهی مطلب
توضیحاتی از نظر خواهد گذشت.
مقدّمتآ باید گفت که: «رأی عبارت از آن تصوّراتی است که مانند محسوسات مورد رؤیت ذهنی باشد و اصطلاحآ به معنای اعتقاد حاصل از اجتهاد و تفکّر استعمال میشود.»(2) و نیز برخی معتقدند: «رأی بر اعتقاد، اجتهاد یا تلاش ذهنی و
نیز بر قیاس قابل اطلاق است و وقتی گفته میشود اصحاب الرأی مراد همان طرفداران قیاس هستند.»(3)
کلمهی «رأی» همانند کلمهی «عقل» در قرآن و روایات استعمال شایعی دارد. در قرآن کریم هر جا تعابیری مانند «أفرأیت» یا «أفرأیتم» وارد شده همهجا مراد استفسار از رأی و نظر است مانند آیات: (أفرأیتم ما تُمنون....، أفرأیتم ما تحرثون...، أفرأیتم الماء الّذی تشربون...، أفرأیتم النّار الّتی تورون)(4)
در این آیات و موارد مشابه آن «أرأیت» به معنای «اَخبِرنی» است.(5) چنین
رأی و نظری ممکن است توأم با صواب و یا توأم با خطا باشد که در آیات قرآن توصیهی قرآن بر آن است که انسان با تفکّر و ارزیابی پیرامون یک مسأله رأی و نظر صائب ارائه کند. امّا کلمهی «رأی» در روایات ـ برخلاف قرآنـ به طور غالب دارای بار و محتوای منفی است به طوری که اصطلاح «رأی» و «اصحاب الرأی» غالبآ مذمّت شده است. روایات شیعه و اهل سنّت در این خصوص به دو دسته قابل تقسیم است که عبارتند از:
روایات متعدّدی از طریق شیعه و اهل سنّت وارد شده که در آن از تفسیر به رأی نهی شده و مرتکبین به آن، گمراه و مستحق جهنّم توصیف شدهاند. از جمله:
الف) عن ابنعبّاس عن النّبی 6انّه قال: «... من قال فی القرآن برأیه فلیتبوأ مقعده من النّار.»(6) یعنی: آنکه با رأی خود دربارهی قرآن اظهار نظر کند، جایگاه خود
را در آتش قرار داده است.
در حدیث دیگری که ترمذی روایت کرده «برأیه» به صورت «بغیر علم» نقل شده که این نوعی تبیین نسبت به حدیث اوّل است به این صورت که:
ب)...عن ابنعبّاس 2قال: قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: «من قال فی القرآن بغیر علم فلیتبوا مقعده من النار»(1)
ج) ...عن جندب بنعبدالله قال: قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: «من قال فی القرآن برأیه فاصاب فاخطأ»(2) یعنی: آنکه دربارهی قرآن با رأی خود سخن بگوید و به صواب
(هم) نظر دهد خطا کرده است.
در منابع حدیثی شیعه نیز نظیر این روایات از طریق امامان علیهم السلام وارد شده است از جمله:
د) عن ابیبصیر عن ابیعبدالله علیه السلام قال: «من فسّر القرآن برأیه ان اصاب لم یوجر و ان اخطأ فهو ابعد من السماء»(3)
یا در حدیث دیگر آمده است:
ه ) عن هشامبنسالم عن ابیعبدالله علیه السلام قال: «من فسّر القرآن برأیه ان اصاب لم یوجر و ان اخطأ کان اثمه علیه»(4)
این روایات در شیعه و اهل سنّت مورد بحث و گفتوگوی فراوانی واقع شده که مراد از «رأی» چیست؟ و آیا تفسیر به رأی جایز است یا خیر.(5) و نهایت آن که
تفسیر به رأی به دو قسم جایز و غیر جایز تقسیم شده و شرایطی برای تفسیر به رأی جایز ذکر شده است(6) که فعلا در این مقاله ضرورتی به ذکر آنها نیست.
این دسته از روایاتـ به نسبت روایات نهی از تفسیر به رأیـ از کثرت بیشتری در روایات شیعه و سنّی برخوردار است.
در روایات شیعه معمولا «رأی» و «قیاس» مترادف با یکدیگر شمرده شده و همهجا پیروان آن به ضلالت، انحراف و گام زدن در مسیر هلاکت وصف شدهاند. از نظر این روایات اعمال رأی و قیاس در امور دینی به ظهور بدعتها میانجامد و همین موضوع موجب نابودی سنّت و در نهایت اصل دین میگردد. لذا کلینی(7)
احادیث مربوط به رأی و قیاس در امور دینی را با عنوان «باب البدع و الرأی و المقائیس» آورده است. کلینی، همچنین برخی دیگر از روایات مرتبط با این موضوع را در بابهای دیگر آورده است.(1)
امّا در روایات اهل سنّت، روایات مربوط به رأی و قیاس وضعیّت دیگری دارد.
به این صورت که برخی همانند روایات شیعه در مقام مذمّت و تخطئه رأی و قیاس وارد شده و برخی دیگر در مقام توجیه و یا تعدیل رأی و نیز جواز تمسّک به رأی مشاهده میشود.(2) نمونههایی از روایات شیعه و اهل سنّت به قرار زیر است:
الف) عن ابیشیبه قال: سمعت اباعبدالله علیه السلام یقول: «انّ اصحاب القیاس طلبوا العلم بالقیاس فلم یزدادوا من الحق الا بعدآ، انّ دین الله لایصاب بالقیاس»(3) یعنی:
پیروان قیاس با استمداد از مقایسه به جستوجوی حقیقت رفتند امّا قیاس جز به دوری آنها از حقیقت نیفزود. دین خدا با قیاس و استحسان برداشت صحیح نمیشود.
ب) در حدیث دیگر ابوبصیر گوید: «به امام صادق گفتم: مسائلی مطرح میشود که پاسخ آن را در قرآن نمیشناسیم و سنّتی هم دربارهی آن وجود ندارد که در آن بنگریم. (آیا میتوانیم با رأی خود پاسخ دهیم؟)، امام صادق علیه السلام فرمود: نه، با خبر باش که اگر فتوای تو با حقیقت موافق شد اجر و پاداشی نخواهی برد و اگر برآیا میتوانیم با رأی خود پاسخ دهیم؟)، امام صادق علیه السلام فرمود: نه، با خبر باش که اگر فتوای تو با حقیقت موافق شد اجر و پاداشی نخوا، خطا باشد بر خداوند تبارک و تعالی دروغ بستهای».(4)
ج) عن عبدالرّحیم القصیر عن ابیعبدالله علیه السلام قال: قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: «کلّ بدعة ضلالة و کل ضلالة فی النّار.»(5)
امّا نسبت به روایات اهل سنّت در شرایطی که از رسول خدا وارد شده است که:
د) عن عبیداللهبنابیجعفر قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: «اجرأکم علی الفتیا اجرأکم علی النّار»،(6)
در همانحال طبق نصوص دیگر استفاده از رأی در مقام فتویدهیـ به ویژه در مواردی که به ظاهر نصّی از کتاب و سنّت وجود نداردـ سیرهی معمول صحابه و تابعین گردید و خصوصآ در دستورالعملهای حکومتی
خطاب به والیان و قاضیان به جواز استفاده از رأی و قیاس توصیه گشت. از جمله شریح قاضی میگوید: «عمربنخطاب در نامهای به او نوشت: «اگر مسأله یا قضاوتی به نزد تو آورند که در بارهی آن حکمی در کتاب خدا وجود دارد، تو به همانگونه حکم کن و توجّهی به کسی مکن. امّا اگر در کتاب خدا پاسخی بر آن نیافتی به سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم توجّه کن و بر اساس آن داوری نما و اگر در سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نیز جوابی نیافتی بنگر که نظر عموم مردم چیست و تو نیز همانگونه حکم کن. امّا اگر مسأله یا قضاوتی به نزد تو آوردند که دربارهی آن چیزی در کتاب خدا و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وجود ندارد و احدی نیز قبل از تو دربارهی آن فتوایی نداده است، تو به اختیار خود یکی از این دو کار را بکن: یا با استفاده از رأی و نظر خود، حکمی صادر کن و داوری را جلو انداز و یا اگر خواستی امر داوری را به تأخیر افکن. (و موضوع را با مرکز در میان بگذار) که خیر تو را در تأخیر افکندن میبینم.»(1)
از روایات پیشگفته به دست میآید که استفاده از رأی و قیاس در میان اهل سنّت از دوران صحابه متداول شد و در عهد تابعان طرفداران زیادی یافت و هرچه زمان میگذشت بر حجم استفاده از آن افزوده میگشت. به طوری که در عهد صادقین علیهما السلام مکتب مستقلی با عنوان مکتب رأی و قیاس شکل گرفت که طرفداران آن عمدتآ در عراقـ به ویژه بصره و کوفهـ به سر میبردند.(2) و در این شرایط بود که
پیشوایان اهل سنّت تلاش کردند که برای رأی و قیاس، محملی یافته و اعتبار و حجیّت آن را اثبات کنند، لذا به طوری که از بررسی کتب اصولی آنها برمیآید قیاس به عنوان یکی از مصادر فقهی اهل سنّت در تمام فرق آنان پذیرفته شد و دانشمندان این مذاهب در کتب فقهی و اصولی خود همواره از آن دفاع کرده و بر صحت آن احتجاج نمودهاند. به عنوان نمونه میتوان گوشهای از استدلالهای آنان را در کتابهای «نهایة السؤول فی شرح منهاج الاصول» از قاضی عبداللهبنعمر بیضاوی و «اصول الفقه» از محمّد ابوزهره ملاحظه کرد. دانشمند اخیر به ویژه پس از آنکه علمای اسلامی را از نظر اعتقاد به قیاس به سه دسته تقسم میکند مینویسد: «امّا جمهور علمای اسلامی به قیاس احتجاج میکند آن هم در جایی که نصّی از کتاب و سنّت وجود ندارد و قولی از صحابه یا اجماعی از امّت مشاهده نمیگردد.»(3)
به عقیدهی ابوزهره در بین اهل سنّت تنها ظاهریه به انکار قیاس شهرت دارد(4) امّا مذاهب رسمی همه اصالت آن را پذیرفتهاند و به گفتهی محقّقی دیگر: «در
بین رؤسای مذاهب اهل سنّت ابوحنیفه بیشتر و احمدبنحنبل کمتر از دیگران به استفاده از قیاس شهرت یافتهاند. همچنین اهالی عراق در سلک طرفداران رأی و قیاس و اهل مدینه از جمله طرفداران نقل و اثر بودهاند. مالک ابنانس و شافعی در استفاده از قیاس موضع متعدلانهای دارند امّا احمدبنحنبل با وجود آنکه به کثرت نقل و استفاده از اثر شهرت دارد، معهذا در پارهای از موارد اضطرارآ به قیاس متوسّل میشده است.»(1)
گفته شد که امام باقر و امام صادق علیهما السلام از نظر تاریخی در دورهای زندگی میکردند که مکتب رأی و قیاس در عراق شکل گرفته بود و عدّهای از بزرگان اهل سنّت با توسّل به رأی و استفاده از قیاس به تفسیر قرآن یا صدور احکام فقهی مشغول بودند. این موضوع از مطالعهی سیره و شخصیّت افرادی چون قتاده، ابوحنیفه، سفیان ثوری، سفیانبنعیینه، و ربیعة الرأیـ و خصوصآ مناظراتی که بعضآ این عدّه با امامان باقر و صادق علیهما السلام داشتهاندـ به دست میآید. در بعضی از مناظرات امامان علیهم السلام با پیروان رأی و قیاس امامان شیعه ضمن تخطئهی شدید رأی و قیاس، معتقدان و عاملان به آن را افرادی گمراه، منحرف و حتّی برابر با شیطان دانستهاند.(2) سؤالی که پیش میآید آن است که دلیل این موضعگیری تند از ناحیهی
امامان به ویژه امام صادق علیه السلام در مقابل رأی و قیاس چیست؟ پاسخ این سؤال را از روایات وارده در مذمّت رأی و قیاس به این صورت میتوان به دست آورد که استفادهی شایع اهل سنّت از رأی و قیاس در مسائل دینی ـ که خود از عوارض جدایی آنها از عترت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بودـ به تدریج این باور و اعتقاد را پدید آورد که در هر دوره و زمان مسائلی وجود دارد و یا اتّفاقاتی رخ میدهد که حکمی ناظر بر آنها در کتاب و سنّت وجود ندارد و آنان ناچار با استفاده از رأی و قیاس باید فتوایی برای آن مسائل صادر کنند و از آنجا که شیعیان در مجاورت اهل سنّت زندگی میکردند این تفکّر در پارهای از شیعیان نیز کم و بیش به وجود آمد که ممکن است مسائلی ظاهر شود که دربارهی آنها حکمی در کتاب و سنّت نباشد، چنانکه این مطلب در گفتوگوی ابوبصیر و امام صادق علیه السلام در مطالب پیشین گذشت و ملاحظه شد که چگونه امام صادق علیه السلام به تخطئهی اصل این تفکّر مبادرت ورزید.(3) و مشابه
آن حدیث دیگری از هشامبنحکم و امام موسیبنجعفر علیه السلام وارد شده که وی سعی کرد با اعلام این موضوع که «گاهی مسائلی پیش میآید که پاسخی بر آن در کتاب و سنّت وجود ندارد...»، مجوّزی در استفاده از قیاس از امام کاظم علیه السلام بگیرد، امّا امام علیه السلام سرسختانه مخالفت فرمود.(4)
دلیل این مخالفتها از ناحیهی امامان آن بود که آنان با این تفکّر که ممکن است مسألهای به وجود آید و ریشهای در کتاب و سنّت نداشته باشد، از بنیان به مخالفت برخاسته و در مسیر تربیت شاگردان خود همواره به این موضوع مهم توجّه دادند که هر چیزی بدون استثناء ریشهای در کتاب و سنّت دارد. به این ترتیب امامان شیعهـ و خصوصآ امام صادق علیه السلام ـ ضمن شکستن هیمنهی اصحاب رأی نقش انکارناپذیری در بازگرداندن جامعه به سرچشمههای اصیل دین یعنی کتاب و سنّت ایفا کردند و این از روایات وارده از آنها به دست میآید از جمله:
الف) عن ابیشیبه الخراسانی قال: سمعت اباعبدالله علیه السلام یقول: «انّ اصحاب المقاییس طلبوا العلم بالمقاییس فلم تزدهم من الحق إلّا بعدآ و انّ دین الله لایصاب بالمقاییس.»(1) یعنی: ابوشیبه خراسانی گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود:
«طرفداران قیاس به وسیلهی قیاس در پی دانش برآمدند، امّا قیاس جز به دوری آنها از حق نینجامید، دین خدا با قیاس سنجیده نمیشود.»
ب) عن مُرازم عن ابیعبدالله علیه السلام قال: «انّ الله تبارک و تعالی أنزل فی القرآن تبیان کلّ شی حتّی و الله ما ترک الله شیئآ یحتاج إلیه العباد، حتّی لایستطیع عبد یقول: لو کان هذا أنزل فی القرآن؟ إلّا و قد أنزله الله فیه.»(2) یعنی: مرازم از امام صادق علیه السلام روایت میکند
که آن حضرت فرمود: «خداوند در قرآن بیان هر چیزی را نازل کرده است، به طوری که به خدا سوگند خداوند چیزی از موارد نیاز مردم را فروگذار نکرده است. به طوری که کسی بتواند بگوید: ای کاش این موضوع در قرآن بود، مگر آنکه خداوند حکمی دربارهی آن نازل ساخته است.»
ج) عن معلیبنخنیس قال: قال ابوعبدالله علیه السلام «ما من أمر یختلف فیه اثنان الّا و له أصل فی کتاب الله عزّوجلّ ولکن لاتبلغه عقول الرّجال.»(3)؛ معلّیبنخنیس گوید: امام
صادق علیه السلام فرمود: «هیچچیز نیست که مورد اختلاف دو نفر واقع شود مگر آن که اصلی در کتاب خدای عزّوجلّ ناظر بر آن است امّا برخی از مردم آن را درنمییابند.»
د) عن حمادبنابیعبدالله علیه السلام قال سمعته یقول: «ما من شیء الّا و فیه کتاب أو سنّه»(4) یعنی: حماد گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود: «هیچ موضوعی
نیست مگر آن که دربارهی آن حکمی در کتاب یا سنّت وجود دارد.»
از آنچه به تفصیل گذشت، تمایز عقل و رأی در مکتب امام صادق علیه السلام اجمالا به دست میآید. امّا جهت توضیح بیشتر میتوان گفت: در مذهب اهل بیت علیهم السلام که مبنای آن بر اصالت عقل است، با توجّه به آنکه ریشهی هر
مسألهای در کتاب و سنّت وجود دارد، نقش عقل شناخت حکم شرع از طریق تطبیق مصادیق بر اصول دینی است. چنانکه از امام صادق علیه السلام نیز رسیده است که: «انّما علینا ان نلقی الیکم الاصول و علیکم ان تفرعوا»(1) حرکت معتدلانهی اجتهاد در شیعه چیزی جز رد
فروع بر اصول دینی نبوده که این حرکت همواره در آموزشهای امام صادق علیه السلام مدّ نظر آن بزرگوار قرار میگرفت. به عبارت دیگر روش علمی امام باقر یا امام صادق علیه السلام آن نبود ک در تربیت شاگردان خود تفاصیل احکام و جزئیّات مسائل را شخصآ آموزش دهند بلکه آنان اصول کلّی دین را به شاگردان خود تعلیم داده و سپس تفکّر و خلاقیّت آنها را جهت استنباط و کشف مسائل دینی بارور میساختند.(2)
از امام صادق علیه السلام روایات متعدّدی در دست است که مبنای قواعدی چون «استصحاب» «اضطرار»، «برائت»، «تمیز»، «فراغ»، «تجاوز»، «ید» و «ضمان» شده است.(3)
گفتوگوی امام صادق علیه السلام با زراره که از وی حکم وضوی جبیره را سؤال کرده بود و ایراد این سخن از ناحیهی امام صادق علیه السلام به زراره که: «این موضوع و نظایر آن از کتاب خدا فهمیده میشود. آنجا که میفرماید: (ماجعل علیکم فی الدّین من حرج)(4) نشان میدهد که امام صادق علیه السلام به جای پاسخ مستقیم به شاگرد خود در
صدد پرورش تفکّر و خلاقیّت اوست. تا وی بتواند با استفاده از اصول موجود در کتاب و سنّت، شخصآ تکالیف شرعی را استنباط کرده و علاوه بر خود، آنها را در دسترس شیعیان قرار دهد.
این مطلب نیز گفتنی است که صادقین علیهما السلام برای خود رسالتی جز بیان دقیق معارف قرآن و سنّت قائل نبودند لذا امام باقر علیه السلام خطاب به جابر فرمود: «یا جابر انّا لو کنا نحدثکم برأینا و هوانا لکنّا من الهالکین و لکنا نحدثکم باحادیث نکنزها عن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم کما یکنز هولاء ذهبهم و فضّتهم.»(5) یعنی: «ای جابر اگر ما با رأی و هوای نفس
با شما سخن گوییم قطعآ از هلاک شوندگان خواهیم بود، امّا ما با استفاده از روایات رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با شما سخن میگوییم، روایاتی که از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بسان گنجی در اختیار داریم همانگونه که آنها گنجهایی از طلا و نقره در اختیار دارند.»
نظیر سخن امام باقر علیه السلام از امامان دیگر نیز کم و بیش وارد شده است.(6) و این
سخنان در مجموع تفسیری نیکو بر آیهی «اولوالامر»(7) است. زیرا در این آیه در
1) خوانساری 1/123.
2) معارف، پژوهشی در تاریخ حدیث شیعه،:123 راویان فقیه در اصحاب صادقین علیهما السلام .
3) همانجا، 134، نیز نک: عادل ادیب، 192؛ فضلالله ،332؛ یوسف مکی، 225 تحت عنوان: «ما القاهالائمة من الاصول».
4) الحج، 78؛ نیز نک: کلینی، 3/33.
5) مجلسی، 2/172 به نقل از اختصاص و بصائر الدرجات.
6) کلینی، 1/62.
7) النساء، 59.
شرایطی که خداوند به اطاعت از سه گروه یعنی خدا، رسول و اولوالامر ـ که به عقیدهی شیعه مصادیقی جز ائمّهی اطهار علیهم السلام ندارد(1) فرمان داده است،(2) امّا در
همان حال مرجع رفع اختلافات را خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اعلام مینماید. لذا مهمترین رسالت دینی امامان شیعهـ به ویژه صادق آلمحمّد 6ـ تصحیح سنّت نبوی از انحرافات وارده در آن و سپس تبیین درست آن برای مردم بود، نه آن که حکم جدیدی بر احکام موجود در کتاب و سنّت اضافه کند.
با درک چنین اعتقادی، کارکرد عقل در استنباط مسائل دینی شناخته شده و میتوان با کمک عقل جهت هر حکم دینی دلیلی شرعی اقامه کرد؛ لذا عقل منبع واحدی جدا از کتاب و سنّت به شمار نمیآید. در صورتی که همانگونه که گذشت در خصوص رأی و قیاس چنین قطعیّتی وجود ندارد، بلکه فرض استفاده از رأی و قیاس در صدور فتاوای دینی بر این حقیقت استوار است که در هر دوره و زمان مسائلی پیش میآید که ریشهای در کتاب و سنّت ندارد.
و نیز این نتیجهگیری به دست میآید که این موضوع که «منابع احکام دینی کتاب، سنّت عقل و اجماع است»،(3) اندیشهای بر سبیل تسامح است. زیرا بازگشت
اجماع مورد قبول شیعه به حضور معصوم علیه السلام در بین مجمعین بوده(4) و عقل نیز
چنانکه گذشت کارکردی جز کشف احکام شرعی بر مبنای کتاب و سنّت(5) ندارد. در
صورتی که پیروان رأی و قیاس، با مقایسهی چند حکم شرعی جزئی، به صدور حکمی مبادرت میکنند که احتمال دارد خطا بوده و احتمال دارد که تصادفآ مطابق با واقع باشد. لذا در روایات نهی از تفسیر به رأی و دیگر روایات کم و بیش تعبیر «ان اصاب لم یوجر و ان أخطأ کان اثمه علیه» ملاحظه میشود.
آخرین نکته در این فصل آن که چرا اگرـ در تفسیر قرآن یا صدور فتاوای دینی ـ کار مفسّر و فقیه از جهت فهم قرآن و احکام شرعی مطابق با واقع باشد، این کار متضمّن اجر و پاداش نخواهد بود؟ مگر نه آن که مفسّر یا فقیه در حد وسع خود در فهم قرآن و امور دینی تلاش کرده است؟ در پاسخ باید گفت: این نوعی موضعگیری
1) معارف، مباحثی در تاریخ و علوم قرآنی، 326ـ 328.
2) قابل ذکر است که در آیهی اولوالامر به شکل مطلق درخواست شده که حتّی بنا به رأی بزرگان اهلسنّت این موضوع مستلزم وجود عصمت برای اولوالامر است. (فخر رازی، 10/144) لذا مصادیق اتمّبالذات اولوالامر ائمّهی اطهار علیهم السلام هستند که امام صادق علیه السلام نیز بر آن تأکید کرده است. (کلینی 10/287؛عیّاشی، 1/273) و هر روایتی که در تعارض با ولایت آنان قرار بگیرد از نظر شیعه مردود است.
3) مظفّر، 2/44ـ120.
4) همانجا، 2/93.
5) این موضوع به خصوص در بحث «غیرمستقلات عقلی» که در آن حکم عقل به ملازمهی بین حکم شرعو حکمی دیگر تعلّق میگیرد، عینیّت بیشتر دارد. (نک: مظفر، 1/220 با عنوان: «غیرالمستقلات العقلیه»)امّا در خصوص نقش عقل در ادارک حسن و قبح اشیاء مانند شناخت عدل و ظلم یا علم و جهل که به آنمستقلات عقلیه نیز گویند، علمای شیعه برخلاف اشاعره قائل به اصالت عقل در تشخیص یا ادراک حسن وقبح شده و بر آن صحّه گذاشتهاند. (تفصیل را نک: مظفر، 1/195ـ 216)
دین و پیشوایان آن در مقابله و تخطئهی تفکّر محدود نبودن منابع دینی به کتاب و سنّت و نیز مبارزه با کسانی است که در مقام استغنای از اهل بیت علیهم السلام به عنوان شارحان واقعی کتاب و سنّتـ با فکر قاصر خود به تفسیر قرآن و یا صدور احکام دینی پرداخته و مناصب جانشینان واقعی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را به این وسیله اشغال نمودند.
10ـ 7ـ 1ـ اساس دین و منابع اصلی دین کتاب و سنّت است و هر حکم شرعی اگرچه در حد مبانی اوّلیهی ریشهای در کتاب و سنّت دارد.
10ـ 7ـ 2ـ عقل به عنوان راهنمای درونی مؤمن اصالت و حجیّت دارد. امّا نقش آن کشف و درک احکام الاهی از طریق رد فروع بر اصول است.
10ـ 7ـ 3ـ رأی و قیاس به عنوان مبنای تفسیر قرآن یا صدور احکام دینی حجیّت ندارد و دستآورد آن بدعت بوده و بدعت عین ضلالت و گمراهی است.
بررسی ریشههای اباحهگری از نظر آیات و روایات
یکی از مسائلی که در حوزهی فرهنگ اسلامی قابل توجّه است، اهمّیّت حدود و ضوابط شرعی و کوشش در انجام دقیق و کامل فرامین الاهی است. از طرفی گاه انسان به دلیل تبعیّت از غرائز نفسانی و میل به آزادیهای فردی و اجتماعی به حدودشکنی پرداخته و سپس با توجیه شرعی آن تلاش در خلاصی خود از فشارهای روحی میکند. در صورت انکار رابطهی ایمان با عمل اباحهگری به عنوان یک روحیه در نفس انسان مستقر شده و در تحکیم آن توجیهات فلسفی، اخلاقی و کلامی تدارک میشود. امّا توجّه به رابطهی ایمان و عمل به طور چشمگیر مانع از بروز و ظهور اباحهگری است.
از جمله مسائل مهم کلامی در قرن نخست هجری شناخت مفاهیم «اسلام»، «ایمان» ارتباط آن دو با یکدیگر و درک نقش «عمل» بین این دو مفهوم بوده است. در این خصوص جریانهای کلامی موجود در قرن اوّل مانند «مرجئه»، خوارج»، «معتزله»، «غلات شیعه» و «شیعه امامیّه» دیدگاه کاملا متفاوتی در مسألهی ایمان و عمل ارائه کردند. سؤال مهمّی که در این زمینه به وجود آمد آن بود که با توجّه به آنکه اسلام شریعت سهله و سمحه است، عمل به احکام شرعی از چه جایگاهی برخوردار است که به سوء استفاده از شریعت اسلامی منجر نشده و حدود و ضوابط الاهی ضایع نگردد. گروههای کلامی یاد شده هر کدام به نحوی متکفّل پاسخ به این سؤال اساسی شدهاند که این فصل در صدد بررسی تطبیقی راهکارهای آنان است.
درآمدی بر بحث
شناخت ریشههای اباحهگری از نظر آیات و روایات در گرو توجّه به مفهوم این اصطلاح در بحثهای «اصولی»، «اخلاقی» و «کلامی» است.
اصطلاح اباحهگری در دو معنای متفاوت قابل بررسی است که عبارتند از:
در کتابهای فقهی و خصوصآ منابع اصول فقه، دانشمندان علم اصول احکام تکلیفی را به پنج قسم واجب،
حرام، مستحب، مکروه و مباح تقسیم میکنند. اباحه از ریشه بُوح و بؤوح گرفته شده و به معنای اجازهدادن است و در شریعت اسلام از احکام پنجگانه است و درباره فعلی به کار میرود که برای انجام یا ترک آن پاداش و کیفری بار نشده است.(1) به عبارت دیگر مفهوم اباحه معمولا در
جایی استعمال میشود که در حلال یا حرام بودن چیزی تردید حاصل شود و یا انسان در باب وجوب و حرمت کار، حکم خاصّی پیدا نکند و یا احیانآ از طریق شرع یا عقل به این نتیجه رسد که در مورد انجام یا عدم انجام آن مختار است در این صورت به آن کار مباح میگویند. انجام یا ترک کارهای مباح برای مکلّف مساوی خواهد بود، اگر آن را انجام دهد فضیلت خاصّی نمیبرد و عدم انجام آن نیز عقوبت خاصّی متوجّه او نخواهد ساخت.
اصطلاح «اباحه» در مباحث اصول فقه در مقابل اصطلاح «حظر» قرار دارد و «حظر» به معنای منع است. این که در مباحث تکلیفی اصل با «اباحه» یا «حظر» باشد، دو مبنا بین اصولیون وجود دارد. برخی از باب سختگیری قائل به «اصالة الحظر» هستند. از نظر آنها انجام هر کاری مورد نهی است مگر آن که در باره آن دستوری رسیده باشد. امّا بر اساس «اصالة الاباحه» به عکس انجام هر کاری مجاز است مگر آن که درباره آن از ناحیه شارع نهی وارد شده باشد. معتقدان به این دیدگاه به حدیثی از امام صادق علیه السلام اشاره میکنند که: «کل شیء مطلق حتّی یرد فیه نهی»(2)
فقهای شیعه بر مبنای چنین روایاتی معتقد به الویت «اصالة الاباحه» در مقابل «اصالة الحظر» هستند.(3) امّا در این فصل «اباحه» به این معنا مورد توجّه نیست.
در مباحث اخلاقی و کلامی، اباحه عبارت از مباح یا جایز شمردن کارهای حرام است و در نتیجه «اباحهگری» یک روحیه یا طرز تفکر است که به مقتضای آن، انسان به خود حق میدهد که نسبت به حدود و ضوابط شرعی بیاعتنا شده و مرزهای حلال و حرام را زیر پا گذارد. لذا به گروههایی که برخی از اعمال خلاف شرع را مباح پنداشته و آن را مرتکب شوند «اباحیه» گفته میشود.(4) اباحه به این
معنا در این فصل مورد توجّه بوده و به نظر میرسد که دارای ریشههای متنوّعی است که در آیات قرآن و روایات و نیز کتابهای اخلاقی و کلامی به آن پرداخته شده است.
با یک مطالعه اجمالی در منابع علمی روشن میگردد که اباحهگری حدّاقل از سه نوع ریشه یا مبنا سرچشمه
میگیرد که عبارتند از:
11ـ 3ـ 1ـ ریشههای فلسفی
11ـ 3ـ 2ـ ریشههای اخلاقی
11ـ 3ـ 2ـ ریشههای کلامی
که ذیلا به بررسی هرکدام در حدّ ضرورت پرداخته میشود.
در بررسی ریشههای فلسفی اباحهگری میتوان به جهانبینی مادّی و یا فلسفه مادّی اشاره کرد. با این فرض که اخلاق در هر مکتبی تابعی از جهانبینی آن مکتب است.
اخلاق عبارت از مجموعهای از روابط فردی و اجتماعی است که بین انسانها در جامعه حاکم است. اگر اخلاق محتوای مادّی داشته باشد، مبنای روابط انسانها با یکدیگر سود و منافع فردی یا اجتماعی خواهد بود و خارج از این منافع، اصلی و حقیقتی وجود ندارد که انسان خود را تابع آن دانسته و حریمی را در مقابل آن رعایت کند. طبعآ مطابق بینش و فلسفه مادی، انسان خود را مجاز به انجام هر کاری خواهد دانست. زیرا او خود محور تعیین ارزش و عمل به مقتضای آن خواهد شد. و به ویژه در این جهانبینی با غیبت خدا از عالم هستی، انجام هر کاری مجاز خواهد بود و دلیلی برای انسان جهت پرهیز از انجام محرّمات باقی نخواند ماند، مگر آنکه همانگونه که گذشت مصالح فردی یا جمعی وی را در انجام برخی از کارها محدود نماید.
جدا از این بحث فلسفی، از نظر تاریخی یکی از جریاناتی که در بحث اباحهگری با فلسفه و بینش مادّی و الحادی داشتند، امّا پس از فتح سرزمینهایشان توسّط مسلمانان، بدون آن که تفکّر خود را تغییر دهند، در بین مسلمانان نشو و نما کرده و عملا به شبههپراکنی در اعتقادات آنان مشغول شدند. چنانکه تاریخ از فتنهگریهای عبدالکریمبن ابیالعوجاء و مخصوصآ دسیسهچینیهای او در احادیث نبوی، پرده برداشته است و عاقبت نیز وی به جرم همین خیانتها به دار آویخته شد.(1)
قابل ذکر است که کلمه زنادقه جمع زندیق بوده و زندیق معرب زندیک است و زندیک عبارت از کسی است که پیرو زند و پازند از کتابهای مانویان باشد. به تصریح ارباب کلام و مذاهب گروههایی چون زنادقه، مزدکیه، دهریه و... دارای گرایشهای مادّی بوده و در نفی ربوبیّت از ساحت الاهی متّفق بودهاند.(2)
پس از این مقدّمه باید گفت: «بعضی از مؤلّفان کتابهای ملل و نحل در اسلام مثل بغدادی در «الفرق بین الفرق» و فخر رازی در «اعتقادات فرق المسلمین و المشرکین»(3) مسلمانان اباحیمذهب را بر دین مجوس و
مزدک دانسته و باقی
مانده آنان معرّفی کردهاند. انتساب اینگونه اشخاص به دین مزدک از آن روی بوده که اکثر اعمال حرام در اسلام را که در آیین مزدکی روا بوده است، مباح میشمردند.»(1) زیرا مزدک قائل به اشتراک در استفاده از مواهب الاهی از مواهب
طبیعی مانند آب، آتش،... تا مواهب انسانی مانند زن، اموال... برای همگان بود.(2)مسألهی دیگر در بیان ریشههای فکری و فلسفی اباحهگری آنکه: «اباحیه را در
اسلام نمیتوان فرقهای مستقل با مبانی اعتقادی خاص به شمار آورد، بلکه در میان فرق مختلف مسلمانان گروههایی پیدا شدهاند که بر اساس تأویل ظواهر قرآن و حدیث یا بر مبنای معاذیر دیگر برخی از تکالیف شرعی را از خود ساقط دانسته و ارتکاب برخی از اعمال منافی شرع را بر خویش مباح شمردهاند.»(3) لذا اباحهگری
جریان یا مطلبی نسبی است. هر فرد یا جریانی به نسبتی که در مبانی اعتقادی خود دچار ضعف و سستی شود، به همان درجه به اباحهگری میل پیدا میکند. در این خصوص شواهد مهمّی وجود دارد که در بررسی ریشههای کلامی اباحهگری از نظر خواهد گذشت. امّا به عنوان یک نمونه تاریخی از تأثیر مسائل فکری در پیدایش اباحهگری، بد نیست به ماجرایی که ابوالفرج اصفهانی در کتاب «الاغانی» درباره تعامل یکی از متّهمان به زندقه یعنی حمادبنزبرقان با یکی از مسلمانان ضعیف الایمان به نام حمزةبن بیض، آورده است اشاره شود. مطابق این گزارش بین حماد و حمزه گاه و بیگاه مشاجرههایی به وقوع میپیوسته که به دلیل اختلافات فکری، طبیعی هم بوده است. در یکی از مواقعی که این دو با یکدیگر صلح کرده و بر والی کوفه وارد شدند، والی کوفه خطاب به حمزةبن بیض گفت: «اراک قد صالحت حمادآ» یعنی میبینم که دوباره با حماد مصالحه کردهای و ابنبیض در پاسخ گفت: «نعم اصلحک الله علی ان لا آمره بالصّلاة و لا ینهانی عنها»(4) بله امّا با این شرط که نه
من او را به نماز امر کنم و نه او مرا از این کار باز دارد. یعنی مقتضای بینش حمزه به عنوان یک مسلمان دعوت به نماز بوده و مقتضای بینش حماد به عنوان یک زندیق ترک نماز و طبعآ مراوده این دو نفر با یکدیگر نمیتوانسته قابل مداومت باشد مگر آنکه تصمیم بگیرند که از اساس کاری به کار هم نداشته باشند. سید مرتضی در «الامالی» این ماجرا را با قدری اختلاف نقل کرده و آن اینکه: «اصطلحنا علی أن لاآمره بالصّلاة و لا یدعونی إلی شرب الخمر»(5) یعنی: ما با هم بر این مبنا صلح
کردهایم که نه من او را به نماز فرمان دهم و نه او مرا به شرابخواری دعوت کند. چون برای حمادبنزبرقان با توجّه به بینش فکری او شرب خمر محذور و مانعی نداشته است.
از مسائل مهم در حوزه اخلاق اسلامی بحث «حدودپذیری» انسان است. حدود جمع «حد» عبارت از احکام و مقرّراتی است که شارع در تنظیم روابط فردی و اجتماعی انسان مقرر کرده و پیامبران الاهی نیز مأمور ابلاغ آن به انسان بودهاند. هدف شارع از بیان این حدود سعادت و کمال انسان است و در صورتی که انسان حدود الاهی را محترم شمرده و آن را به طور دقیق رعایت کند در مسیر هدایت گام برداشته و به کمال لایق خود خواهد رسید. لذا قرآن بر احترام به «حدود الاهی« و پاسداری از آن تأکید فراوان داشته و در بسیاری از موارد پس از ذکر یک حکم شرعی به «حدود خدایی» بودن آن تأکید میکند مانند:
ـ در سوره بقره پس از نهی از مباشرت با زنان در ماه رمضان بهویژه در حالت اعتکاف میفرماید: (تلک حدود الله)(1)
ـ در همین سوره پس از بیان احکام طلاق و توجّه به حقوق زوجین پس از وقوع طلاق در چند نوبت تأکید میکند که: (تلک حدود الله)(2) و نیز: (تلک حدود الله
یبیّنها لقوم یعلمون).(3)
ـ در سوره نساء پس از ذکر مواردی از احکام ارث میفرماید:(تلک حدود الله)(4)
از این قبیل تعابیر در سورههای دیگر به تناسب بیان احکام الاهی آمده است که میتوان به آنها مراجعه کرد. به طوری که گفته شد از نظر قرآن پاسداری از حدود الاهی از اهمیّت و ارزش خاصّی برخوردار است، لذا در سوره توبه به عنوان یکی از صفات مؤمنان واقعی آمده است:(و الحافظون لحدود الله)(5) نیز در برخی از آیات
پس از آنکه توصیه شده از حدود و مرزهای الاهی نباید تجاوزی صورت پذیرد، در همشکنندگان حدود الاهی ظالم و ستمکار معرّفی شدهاند.(6) از این واضحتر در
سوره مائده است که بر مبنای سه آیه: کسانی که به «ما أنزل الله» حکم یا عمل نمیکنند به ترتیب «کافر»، «ظالم» و «فاسق» نامیده شدهاند.(7) نکته قابل ذکر آنکه
حدود یادشده در قرآن اختصاص به مسائل و احکام شرعی ندارد بلکه دامنه مسائل اخلاقی مانند فضائلی که لازم است انسان به آن آراسته شود یا رذائلی که باید از آن اجتناب گردد را نیز در بر میگیرد، لذا قرآن در
یکجا تأکید میفرماید:(یا أیّها الّذین آمنوا أوفوا بالعقود)(1) و در جای دیگر میفرماید: (و أوفوا بالعهد ان العهد
کان مسئولا)(2) و توصیههای مهم اخلاقی دیگر که رشتهای از آنها در سورههای
نحل و اسراء به تفصیل آمده است.(3) پس از ذکر این موارد، باید گفت: یکی از
مسائلی که در اباحهگری تجلی پیدا میکند، شکستن حدود الاهی و زیر پا گذاشتن آنهاست. امّا چرا انسان در مواردی میل به شکستن حدود الاهی دارد؟ از نظر قرآن این امر در درجه نخست ریشهی اخلاقی و روانی دارد و آن میل به آزادی است که انسان مطابق این میل به شکستن همه موانعی که در مقابل خود احساس میکند، اقدام میکند، در سوره قیامت این موضوع به این صورت بیان شده که: (بل یرید الانسان لیفجر امامه یسأل ایان یوم القیامه)(4) یعنی: انسان مایل است که (موانع)
پیش روی خود را از بین ببرد. (لذا) سؤال میکند که قیامت کی فرا میرسد. در این آیات، سؤال از زمان وقوع قیامت، سؤالی فلسفی است، امّا ریشهی این سؤال یک مسأله روانی و اخلاقی است و آن میل به آزادی است. آنهم آزادی مطلق به طوری که هیچ مانعی در مقابل انسان برای انجام خواستههای او در بین نباشد. وگرنه آزادی نسبی و درچهارچوب حدود و مقررات امری بدیهی بوده و انسان ذاتآ محدود و یا مطلقآ آزاد نمیباشد. در همینرابطه باید این نکته را اضافه کرد که انسان اخلاقی از نظر اسلام، انسانی است مقیّد به حدود و ضوابطی که اسلام جهت سعادت انسان آورده است. بنابراین یکی از ریشههای اباحهگری در اسلام و در بین مسلمانان به این مطلب باز میگردد که انسان حدودپذیر است یا نه. اباحهگری تجلّی شکستن حدود الاهی است در بعد فردی یا اجتماعی است که هر دو خلاف اخلاق اسلامی بوده و سرآغاز انحرافات شدید انسان خواهد شد.
مهمترین ریشه اباحهگری در بین مسلمانان، ریشه کلامی این موضوع است که به مسأله ماهیّت ایمان و ارتباط آن با عمل ارتباط پیدا میکند. بحث از حقیقت ایمان و رابطه آن با عمل و ارتکاب معاصی از جمله مسائلی است که جریانهای مختلف کلامی دیدگاههای متفاوتی درباره آن ابراز کردهاند، در این قسمت به بیان مهمترین دیدگاههای کلامی که از ابتدای قرن دوم در بین مسلمانان شکل گرفت پرداخته شده و رابطه آنها با بحث اباحهگری سنجیده میشود.
خوارج به طور عام به همه کسانی اطلاق میشود که علیه امام بر حقّی که عموم مسلمانان وی را به امامت پذیرفتهاند، خروج کنند(5) و به طور خاص کسانی
هستند که در اثنای جنگ صفین با علی علیه السلام به مخالفت برخاسته، ابتدا حکمیت را بر آن حضرت تحمیل کرده و
سپس از آنحضرت جدا شدند و علیه یاران علی علیه السلام به فتنه و فساد پرداختند. لذا علی علیه السلام در نهروان به مقابله با آنان برخاست و آنها را قلع و قمع نمود. البتّه همانگونه که علی علیه السلام خود پیشبینی فرموده بود، شکست نهروان موجب از بین رفتن خوارج به طور مطلق نگشت بلکه آنان به عنوان یک جریان فکری باقی ماندند(1) و منشأ پیدایش تحوّلاتی خصوصآ در عرصهی مسائل کلامی
شدند. به عنوان نمونه خوارج در بحث ایمان و عمل معتقد به عدم جدایی این دو شدند. آنان بر این باور بودن که میان ایمان و کفر واسطهای نیست، عمل جزء ایمان است و لذا گناه ایمان را از بین میبرد و با ارتکاب معاصی شخص کافر میشود. از نظر خوارج، مرتکب گناه کبیره کافر است و برای همیشه در آتش خواهد بود. اگرچه ایمان قلبی به اسلام داشته و نماز بخواند و چون کافر است جان و مال او احترام ندارد.(2) نقطهی عجیب در عقاید خوارج آن بود که آنان همه مسلمانان غیر خارجی
را مرتد و کافر به حساب آورده و ریختن خون آنها را جایز میشمردند.(3)
منشأ عقاید خوارج برداشتهای سطحی آنان از قرآن بود. به عنوان مثال آنان با استناد به آیه: (ولله علی النّاس حجّ البیت من استطاع إلیه سبیلا و من کفر فانّ الله غنی عن العالمین)، تارک حج را کافر میدانستند و از این آیه نتیجه میگرفتند که انجام عمل هر معصیتی مساوی با کفر است.(4) در صورتی که به فرض که در این آیه ترک
حج عبارت از کفر باشد، این تنها یکی از معانی کفر است، زیرا کفر و ایمان نسبی است و مراتب متعدد دارد، که ممکن است یکی از مراتب آن کفر و ایمان در مرحله انجام باشد. در همین خصوص در روایتی علیبنجعفر از امام کاظم علیه السلام سؤال کرد که: آیا اگر کسی از مسلمانان حج نکند کافر میشود؟ حضرت در پاسخ وی فرمود: نه ولیکن اگر کسی بگوید مراسم حج اینطور نیست او کافر شده است.(5)
با مطلبی که در مسأله صدور کبائر به عنوان ناقض ایمان از نظر خوارج گذشت، به نظر میرسد که اباحهگریـ به معنای بیاعتنایی به حدود شرعی و بیمسؤولیّتی در ارتکاب محارم یا ترک واجبات دینیـ جایگاهی نزد خوارج نداشته باشد. آنچه تاریخ نیز از آنان به ثبت رسانده، همان تصلّب آنان به عقاید و مناسک دینی است. امّا به دلیل آنکه خوارج در تعریف کفر و ایمان و تعیین مصادیق کبائر، خودمحور بوده و به ویژه در تکفیر مخالفان خود درنگ نمیورزیدند از اینرو در میان خوارج نیز به تدریج گروههایی پیدا شدند که برخی از محرّمات دینی را مباح شمردند، همچون میمونیه که معتقد بودند خداوند ازدواج با دختر و نیز ازدواج با دختر برادر و دختر خواهر را حرام کرده، امّا ازدواج با دختر دختر یا دختر هر یک از برادر یا خواهرزاده انسان را
حرام نکرده و مانعی در انجام آن نیست.(1) طوایف
دیگری به نامها بَیهَسِیه و یزیدیه در میان خوارج بودهاند که بسیاری از محرّمات را مباح میدانستند.(2)
مرجئه گروهی از مسلمانان هستند که معتقد بودند که ایمان عبارت از شناخت خدای متعال، خضوع در مقابل وی و ترک استکبار نسبت به او و نیز داشتن محبّت قلبی به اوست.(3) به عقیده آنان اگر کسی واجد این خصوصیّات باشد، وی را
میتوان مؤمن نامید و انجام طاعات دیگر ارتباطی به ایمان نداشته و ترک آنها ضرری به حقیقت ایمان نخواهد زد و انسان به این سبب مورد عذاب واقع نخواهد شد.(4)
در وجه تسمیه این گروه به مرجئه گفتهاند که ارجاء به معنای به تأخیر افکندن است و یکی از برداشتهای این کلمه آن است که درباره مرتکب کبائر نمیتوان در این دنیا حکمی صادر کرد که وی بهشتی یا جهنّمی است بلکه باید حکم و داوری درباره او را به روز قیامت واگذار کرد.(5)
میتوان گفت که اندیشه جدایی ایمان از عمل با برداشت از ظاهر برخی از آیات قرآن مثل: (والعصر ان الانسان لفی خسر إلّا الّذین آمنوا و عملوا الصّالحات...) یا: (الّذین آمنوا و لمیلبسوا ایمانهم بظلم...)(6) به دست آمد. زیرا مطابق آیه نخست
عمل صالح واقعیّتی غیر از ایمان دارد و از آیه دوم نیز فهمیده میشود که امکان آمیختگی ایمان به گناه و ظلم وجود دارد.(7) نتیجه آنکه آنان معتقد شدند که: «لا
تضر مع الایمان معصیة کما لاتنفع مع الکفر طاعة»(8) یعنی: با داشتن ایمان هیچ
گناهی ضرر زننده نیست و با کفر هیچ طاعتی مفید واقع نخواهد شد.
و نیز میتوان گفت که در برخی از منابع حدیثی اهل سنّت به ویژه کتب ششگانه اصلی روایاتی وجود دارد که موضوع جدایی ایمان از عمل به راحتی از آنها به دست میآید. به موجب این روایات صرف شهادت به یگانگی خدا و شهادت به رسالت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم برای ورود به بهشت کافی خواهد بود. در یکی از این روایات
به نقل از معاذبنجبل آمده است که پیامبر فرمود: «ما من أحد یشهد أن لا إله إلّا الله و انّ محمّدآ رسول الله إلّا حرّمه الله علی النّار»(1) در دنباله روایت آمده که
معاذ گفت: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آیا این مطلب را به مردم بگویم که شادمانی کنند؟ پیامبر فرمود: در این صورت کارهای خود را به خدا واگذار میکنند (و خود عملی انجام نمیدهند)، لذا معاذ در هنگام مرگ از ترس آنکه (به دلیل عدم اعلام این خبر) گناهی مرتکب شده باشد، مردم را از این حدیث باخبر ساخت.(2) در حدیث
دیگری آمده که ابوذرغفاری از پیامبر نقل میکند که: جبرئیل به نزد من آمده و بشارت داد که هر که از امّت تو در حالی بمیرد که چیزی را شریک خدا قرار نداده باشد، او وارد بهشت خواهد شد. من (ابوذر) گفتم: گرچه مرتکب زنا و سرقت شده باشد؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «آری گرچه مرتکب زنا و سرقت شده باشد.» من (ابوذر) باز پرسیدم: گرچه مرتکب زنا و سرقت شده باشد و پیامبر مجدّدآ همان جواب را داد. من باز سخن قبل را تکرار کردم و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همان جواب را داد. تا اینکه در نوبت چهارم فرمود: «علیرغم انف ابیذر» یعنی بر خلاف قهری ابوذر(3) در صورتی
کهـ به گونهای که خواهد آمدـ در روایات شیعه در مقابل اندیشهی جدایی عمل از ایمان بهشدّت موضعگیری شده و همهجا عمل از لوازم ایمان و شرط مغفرت الاهی و ورود به بهشت اعلام شده است.
به طوری که مشخّص است خوارج و مرجئه در موضوع ارتباط معاصی با زوال یا بقای ایمان عقیدهای کاملا متضاد داشتند. و روشن است که در این میان عقیده مرجئه در رواج اباحهگری نقش مؤثّری داشته است. این عقیده از جهاتی با روحیه خلفا و قدرتمندان سازگار بوده و آنان میتوانستند ضمن ارتکاب معاصی و جنایات بیشمار، همچنان عنوان مؤمن و امیرالمؤمنین را برای خود حفظ کنند و کسی هم اعتراض به آنان نکند. چرا که رسیدگی به کار هر کس تا قیامت به تأخیر خواهد افتاد، از اینرو در حدیثی امام صادق علیه السلام ضمن ابراز لعن بر فرقههای منحرف، مرجئه را به طور مضاعف مورد لعن قرار داد و چون از حضرتش دلیل این کار را پرسیدند، آنحضرت فرمود: «به جهت آنکه آنها معتقدند که قاتلان ما از مؤمنانند، لذا دستشان به خون ما آلوده شده است.»(4) و مقصود امام صادق علیه السلام آن
بود که مرجئه بنیامیّه را در قتل اهل بیت علیهم السلام مصاب دانسته یا عمل آنان را منافی ایمان نمیدانند، از اینرو در کار آنان شریک میباشند و شهید مطهّری مینویسد: «اعتقادات مرجئه در نهایت به نفع دستگاههای حاکم تمام میشد و آنان هم از فرقههایی چون مرجئه حمایت کرده و مستقیم یا غیرمستقیم به رواج تفکّرات آنها کمک میکردند.»(5)
معتزله از نظر اصول فکری و به ویژه ارتباط ایمان با عمل و نیز تأثیر گناهان بر زوال ایمان جریانی ما بین دو جریان پیشگفتهـ خوارج و مرجئهـ هستند و این موضوع از جریانی که در خصوص پیدایش معتزله در تاریخ ثبت شده به دست میآید. شهرستانی مینویسد: «شخصی بر حسن بصری وارد شد و به او گفت: در روزگار ما جماعتی پیدا شدهاند که اصحاب کبائر را تکفیر کرده و از رده مسلمانی خارج میدانند و جماعتی دیگر معتقدند امر گنهکاران به تأخیر افتاده و به عقیدهی آنان گناهان ضرری به ایمان نمیرساند. بلکه در تفکّر آنان عمل رکنی از ایمان به شمار نمیرود. چنانکه با وجود کفر طاعت و کار نیک مفید واقع نخواهد شد. نظر شما در این موضوع چیست؟ حسن بصری به فکر فرو رفت. قبل از پاسخ او واصلبنعطا گفت: به عقیده من مرتکب کبائر نه مؤمن مطلق و نه کافر مطلق است بلکه او در مرتبهای بین این دو مرتبه قرار دارد. سپس برخاست به سوی ستونی از ستونهای مسجد رفت حسن بصری گفت که: «اعتزل عنا واصل»، لذا واصل و پیروان او را معتزله نامیدند.»(1)
در نظر معتزله عمل در معنی و ماهیت ایمان دخالت تام و تمام دارد به گونهای که تارک عمل از جرگه مؤمنان خارج است. معتزله همچنین معتقد بودند که مرتکب کبائر نه مؤمن و نه کافر بلکه «فاسق» است که حد وسط مؤمن و کافر است.(2)
و اگر فاسق از گناه خود توبه کند به مؤمن ملحق خواهد شد، امّا اگر توبه ناکرده از دنیا رفت وی ملحق به کافر شده و مخلد در آتش خواهد بود.(3) زیرا همانگونه که
وعدههای خدا حق و قاطع است، وعیدهای الاهی نیز قاطع خواهد بود، لذا یکی دیگر از اعتقادات آنان «اصل وعد و وعید»(4) است.
به طوری که روشن است، در تفکّر معتزله مجال چندانی برای رواج اباحهگری وجود ندارد از نظر تاریخی نیز رابطهای بین اباحیه و جریانات اعتزالی دیده نمیشود، به ویژه که عنوان «فاسق از نظر اجتماعی» برای مرتکب معاصی بسیار صدمهزننده بوده است.
از مهمترین طوایف اسلامی که در ایجاد اباحهگری و گسترش آن نقش فراوان داشتهاند، غلات و فرق گوناگون آنـ کم و بیشـ بودهاند.(5) آنطور که از بررسی عقاید
غلات برمیآید این عده عمدتآ به انکار ظواهر شرع پرداخته و معتقد بودند که عبادات شرعی مانند نماز، روزه، حج،... هر کدام نماد و سمبلی از اطاعت از خداوند یا اطاعت از امام است. به تعبیر دیگر: «برخی از غلات شیعه از اهمیّت معرفت نسبت به مقام امام معصوم علیه السلام در تشیّع، سوء استفاده کرده و بین پیروان خود چنین شایع کردند که هرکس امام را بشناسد از عمل به واجبات و ترک محرّمات بینیاز است.»(1) آنها در این جهت حدیثی را نیز از امام باقر علیه السلام تقطیع و در
نتیجه تحریف کردند که آنحضرت فرموده است: «إذا عرفت الحق فاعمل ماشئت» و بر مبنای آن هر حرامی را حلال میکردند. امّا چون این موضوع را به امام صادق علیه السلام خبر دادند، آن حضرت ضمن لعن غلات و افشای خیانت آنان در تحریف سخن امام باقر علیه السلام فرمود: پدرم گفت: «إذا عرفت الحق فاعمل ما شئت من خیر یقبل منک»(2) از
بعضی از قرائن برمیآید که همانگونه که غلات عبادات شرعی مانند نماز، روزه و... را به صورت نمادین تفسیر میکردهاند، متقابلا معتقد بودند که رذائل اخلاقی نیز هر کدام نماد و سمبلی از واقعیّتهای دیگر است، لذا ارتکاب به آنها به خودی خود مانعی ندارد مگر آنکه نماد آن واقعیّت قرار گیرد. این موضوع از نامه امام صادق علیه السلام به ابوالخطابـ پیشوای خطابیهـ چنین به دست میآید که: «به من رسیده که تو معتقدی زنا، خمر، نماز، روزه، و نیز هر یک از فواحش (نماد از) انسانی هستند. نه، آن طور که تو میپنداری نیست. بدان که من اصل حق هستم و فروع آن طاعت الاهی، و دشمنان ما اصل شر بوده و فروع آن فواحش و زشتیها و چگونه مورد اطاعت قرار گیرد. کسی که شناخته شده نیست و نیز چگونه شناخته شود کسی که مورد اطاعت قرار ندارد.»(3)
قسمت اخیر سخنان امام علیه السلام تعریضی بر این اندیشه غلات بود که تبلیغ میکردند: «إذا عرفت الحق فاعمل ما شئت.» و در واقع امام علیه السلام شناخت خداوند را نیز در سایه اطاعت از آن ذات مقدّس ممکن اعلام میکند.
در حدیث دیگری که از امام صادق علیه السلام جهت مقابله با نمادانگاری غلات وارد شدهـ و نیز در همین حدیث خیانت دیگر آنها در نسبت دادن این امور به امامان افشا میگرددـ یکی از راویان به نام حمادی نقل میکند که به امام صادق علیه السلام گفته شد: از قول شما روایت میکنند که فرمودهاید: شراب، قمار، بتها، چوبهای قرعه مردانی هستند؟ امام علیه السلام در پاسخ فرمود: «ما کان الله عزّوجلّ یخاطب خلقه بما لایعلمون»(4) یعنی: سزاوار نیست خداوند خلق خود را به چیزهای مورد
خطاب قرار دهد که متوجّه نمیشوند.
از عجایب مکاید غلات آنکه در شرایطی که در برخورد با قرآن حجیّت ظواهر را انکار کرده و در نتیجه از عبادات شانه خالی کرده و نیز موازین حلال و حرام را کاملا زیر پا میگذاشتند، در همانحال برخی از طوایف
آنان برای انجام منویات خود به ظاهر برخی از آیات استناد میکردند. مثلا خطابیه با استناد به آیه: (یرید الله ان یخفف عنکم و خلق الانسان ضعیفآ)(1) میگفتند: «خداوند به دست
ابوالخطاب بار سنگین واجبات شریعت را از دوش ما برداشته است.».(2) یا بشیریه ـ
یک دیگر از طوایف غلاتـ با استناد به آیه: (او یزوّجهم ذکرانآ و اناثآ)(3) همبستر
شدن با محارم و لواط را جایز میدانستند.(4) و نیز قرامطهـ یکی از فرق اسماعیلیه با
تکیه بر آیه: (و کلا منها رغدآ حیث شئتما و لاتقربا هذه الشجرة...)(5) به پیروان خود
میگفتند: شما پیروان محمّدبناسماعیل هر کار میخواهید بکنید و هرچه خواهید خورید، امّا به موسیبنجعفر علیه السلام نزدیک مشوید. آنها ضمنآ معتقد بودند که خداوند تمامی محرّمات را بر محمّدبناسماعیل و یاران او حلال کرده است.(6)
قرامطه همچنین تبلیغ میکردند: که تمام احکام الاهی دارای ظاهر و باطنی است که عمل به باطن آنها سبب رستگاری و تمسّک به ظاهر آنها موجب هلاکت میگردد ورنج ناشی از عمل به ظواهر احکام، کمترین کیفری است که اهل ظاهر به آن مبتلا میشوند. آنان معتقد بودند که نماز دانستن اسرار، روزه پنهان کردن اسرار و حج دیدار پیروان محمّدبناسماعیل است.(7)
با توجّه به این مطالب، اغراق نخواهد بود که بگوییم: امامان شیعه به طور عام و صادقین:به طور خاص در مبارزه با فرق انحرافی، تندترین موضع را در مقابل غلات اتّخاذ کردند و این از روایات بهجای مانده از امامان علیهم السلام به دست میآید. شمار کثیری از این روایات را کشی در کتاب رجال خودـ در ضمن معرّفی اصحاب ائمّه علیهم السلام ـ درج کرده است که از مطالعهی آنها به دست میآید که امامان علیهم السلام همواره شیعیان خود را از دسیسهای غلات باخبر کرده، ضمن معرّفی افکار و اندیشهها و تقبیح عملکرد آنها، هرگونه مجالست و رفتوآمد با غلات را تحریم کردند.(8) در اکثر روایاتی که در مذمّت غلات وارد شده، به انحرافات آنان در
دو جهت اعتقادی و اخلاقی خصوصآ روحیه اباحیگری آنان از جهت ترک نماز، روزه و... اشاره شده است به عنوان مثال: شیخ طوسی به نقل از فضیلبنیسار مینویسد: امام صادق علیه السلام فرمود: «جوانهای خود را از فتنه غلات برحذر دارید که آنها را منحرف نکنند. غلات بدترین مخلوقات خداوندند. با دعاوی خود بزرگی خدا را کوچک نموده و برای بندگان او ادّعای ربوبیّت میکنند.» سپس فرمود: «غالی به نزد ما میآید و او را
نمیپذیریم، در صورتی که مقصّر و خطاکار به ما مراجعه میکند و او را میپذیریم». سؤال شد: ای زاده رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چرا بدینگونه عمل میکنید؟ فرمود: «برای آنکه غالی به ترک نماز، روزه، زکات و حج عادت کرده و قادر به ترک عادت خود و رجوع به طاعت الاهی نیست. در صورتی که مقصّر چون به شناخت رسید، عمل و اطاعت میکند.»(1)
با توجّه به مطالبی که درباره غلات گفته شد و مقایسه آن با اندیشههای مرجئه، میتوان نتیجه گرفت که دو جریان غلات و مرجئه ـ در بین فرق اسلامیـ بیشترین نقش را در پیدایش و گسترش اباحهگری داشتهاند، با این تفاوت که مرجئه با جداکردن عمل از ارکان ایمان و انحصار ایمان به باور و تصدیق قلبی و نیز اعتقاد به زوالناپذیری ایمان با صدور معاصی، مسبب اباحهگری و در نتیجه بیاعتنایی به حدود الاهی و شیوع معاصی و محارم الاهی شدند. و غلات با نفی حجیّت ظواهر شرعی، موضوعیّت عبادات را زیر سؤال برده و با اجتهادهای خام خود انجام هر کار حرام را مباح اعلام کردند و گرچه نتیجه اندیشههای مرجئه و غلات به یکجا ختم شده، امّا در نهایت عقاید و عملکرد غلات مخرّبتر از عقاید مرجئه بوده است.
از آنچه در بررسی عقاید جریانهای کلامی در خصوص رابطه ایمان و عمل گذشت و نیز نقد ضمنی آنها، اجمالا بعضی از مواضع شیعه در ماهیّت ایمان و ارتباط آن با عمل به دست آمد. چنانکه در همین مباحث، به اهم ریشههای اباحهگری که همانا ضعف در عمل به موازین شرعی است، اشاره گردید. امّا در این قسمت به طور مشخّص به این مطلب تصریح میشود که در روایات شیعه ایمان از سه رکن تشکیل شده است که عبارتند از: تصدیق قلبی، اقرار زبانی و عمل به ارکان.(2)
به این ترتیب در دیدگاه شیعهـ که ملهم از روایات امامان علیهم السلام استـ عمل جزء لاینفک ایمان تلقّی شده و جدایی از آن قابل تصوّر نیست. در این روایات حقیقت ایمان مقرون با اطاعت الاهی بوده و صدور و معصیت موجب زوال ایمان است. چنانکه امام صادق علیه السلام فرمود: «الایمان ان یعبد الله و لایعصی»(3) امّا رابطه صدور گناه با
زوال ایمان در چه حدّی است و نقش توبه در این میان چیست؟ در روایات متعددیـ که کلینی آنها را در ابواب چندی از کتاب الایمانوالکفر درج کرده است(4)ـ همهجا صادقین علیهما السلام بر تفکیک دو تعبیر برای شیعیان خود تلاش کردهاند که
این تعابیر عبارتند از: اسلام و ایمان.(1) در این روایات اسلام به همان معنای
اصطلاحی آن در نظر گرفته شده که با شهادتین حاصل میشود و شخص در پناه آن به عنوان یک مسلمان برخوردار از امنیّت و سایر حقوق اسلامی میشود.(2) در
صورتی که ایمان شاخصههایی دارد که یکی از آنها عبارت از عمل به احکام و شرایع دینی و نیز اجتناب از محارم الاهی بوده(3) و شاخصهی دیگر معرفت مقام
امام و اعتقاد به ولایت اوست.(4) نکته دیگر که از این روایات به دست میآید، نسبت
دو مفهوم «ایمان» و «اسلام» است که عموم و خصوص مطلق است، یعنی: هر مؤمنی مسلماناست، امّا هر مسلمانی مؤمن نیست. امام صادق علیه السلام در تشریح این دو نسبت، «اسلام» را به مسجد الحرام و «ایمان» را به کعبه تشبیه فرمود، زیرا اگر کسی داخل کعبه باشد، او بدون شک داخل در مسجد الحرام خواهد بود، امّا اگر کسی داخل مسجد الحرام باشد، معلوم نیست که توفیق دخول به کعبه را پیدا کند.(5)
لذا امام صادق علیه السلام فرمود: «الایمان یشارک الاسلام و الاسلام لا یشارک الایمان». امّا مطلبی که در این روایات قابل توجّه بوده، تأکیدی است که بر نقش عمل بر حفظ حقیقت ایمان شده است. مطابق این روایات، مؤمن با داشتن روحیه ایمان هرگز مرتکب گناه و حرام نمیشود. چنانکه روایت شده است که: «لایزنی الزانی حین یزنی و هو مؤمن و لا یسرق السارق حین یسرق و هو مؤمن.»(6) و با ارتکاب گناه، ایمان از
روح او خارج میشود، چنانکه لباس از جسم انسان به در آید، مگر آنکه دوباره توبه کند و به حریم ایمان پا گذارد.(7) بعضی از روایات امامان شیعه:در تخطئه مستقیم
اندیشههای مرجئه و غلات صادر شده و اباحهگری را مستقیمآ هدف قرار داده است. از جمله در یک حدیث نسبتآ طولانی ابوالصباح کنانی از امام باقر علیه السلام روایت میکند که فرمود: «به امیرمؤمنان گفتند: اگر کسی به یگانگی خدا و رسالت محمّد 6شهادت دهد، آیا او مؤمن است؟ آنحضرت فرمود: پس فرایض خدا کجاست؟» ابوالصباح گوید: همچنین از امام باقر علیه السلام شنیدم که از قول علی علیه السلام میگفت: «اگر ایمان صرفآ جنبه زبانی داشت هرگز حکم نماز، روزه و نیز امور حلال و حرام نازل نمیگشت.» من گفتم: عدّهای در بین ما معتقدند همینکه انسان گواهی به یکتایی خدا و رسالت محمّد 6دهد او مؤمن است، امام باقر علیه السلام فرمود: «اگر چنین است پس چرا حدود الاهی بر آنان جاری میشود و چرا دست آنها بریده میشود؟ در صورتی که خداوند بندهای عزیزتر و گرامیتر از مؤمن نیافریده است، چرا که ملائکه خادمان مؤمنیناند، جوار خداوند، بهشت و حورالعین اختصاص
به مؤمنان دارد.» سپس فرمود: «پس چرا انکارکننده فرایض کافر خواهد بود؟»(1) نیز در
بعضی از روایات ایمان اساسآ ماهیتی جز عمل ندارد و اقرار زبانی خود جزیی از عمل است. به این صورت که امام صادق علیه السلام در پاسخ این سؤال راوی که: آیا ایمان اعتقاد توأم با عمل یا اعتقاد منهای عمل است؟ فرمود: «الایمان عمل کلّه و القول بعض ذلک العمل،...»(2)
11ـ 4ـ 1ـ اباحهگری دارای ریشههای فلسفی، اخلاقی و کلامی است.
11ـ 4ـ 2ـ ریشه فلسفی اباحهگری انکار ماوراءالطبیعه، ریشه اخلاقی اباحهگری، میل به آزادی بیحد و حصر و ریشه کلامی اباحهگری، اعتقاد به جدایی عمل از ایمان است.
11ـ 4ـ 3ـدر بین گروههای اسلامی دو جریان مرجئه از اهل سنّت و غلات شیعه بیشترین نقش را در پیدایش اباحهگری داشتهاند.
11ـ 4ـ 4ـامامان شیعه:با تبیین درست تعابیر «اسلام» و «ایمان» ریشه اصلی اباحهگری را در مسأله جدایی عمل از ایمان دانسته و عمل به ضوابط شرعی را به عنوان جزء لاینفک ایمان، مورد تأکید قرار دارند و بدینوسیله با اباحهگری سرسختانه مبارزه کردند.
درآمدی بر علم رجال شیعه در دورهی متقدّمان
از آنجا که در فقهالحدیث خصوصآ مبحث ترجیح روایات، از سند روایات سخن به میان میآید، لذا سندشناسی و نقد آن جنبهی ضروری به خود میگیرد. از این رو شناخت اجمالی علم رجال و منابع آن به ویژه در دورهی متقدّمانـ که کتب اصلی علم رجال حاصل این دوره استـ خالی از فایده نخواهد بود.
بنا به تعریف دانشمندان: «علم رجال حدیث علمی است که دربارهی حالات و اوصاف راویانـ از آن جهت که به قبول یا عدم پذیرش قولشان ارتباط پیدا میکندـ بحث مینماید.»(1) به عبارت دیگر موضوع علم رجال بررسی جنبهی
خاصّی از شخصیّت یک راوی است که صرفآ در رد و قبول خبر او تأثیر دارد و محقّق با شناخت این جنبه نیازی به بررسی جنبههای دیگر شخصیّت راوی ندارد. برخلاف علم تراجم که در آن شخصیّت یک نفر از جنبههای مختلف مورد بررسی واقع میشود.(2) ضمنآ علم رجال خود، شعبهای از روایةالحدیث بوده و
روایةالحدیث خود بخشی از «علمالحدیث» به معنای عام آن میباشد.(3)
امّا دربارهی پیدایش «علم رجال» و سیر تحوّل آن باید گفت: بدون شک، نخستین ریشهای این علم را بایستی
در کلام خدا و سخنان رسول او 6جستوجو نمود. آیهی ششم از سورهی حجرات که در آن خداوند نسبت به پذیرش خبر فاسق دستور به تحقیق و تبیّن میدهد، و نیز روایات وارده از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ـ که در آن حضرت نسبت به وقوع کذب و دروغ بر خود، به مسلمانان هشدار داده استـ(1)، همگی از قرائنی است که ضرورت شناخت راوی را از حیث
وثاقت و تجنب از دروغ پدیدار ساخت. امّا تا آنجا که به عصر صحابه و تابعان باز میگردد در این دوران به دلیل اعتماد عمومی مسلمانان به یکدیگر چیزی به عنوان شناسایی راویان موثّق از غیر موثّق وجود نداشت. امّا به طوری که مسلم در صحیح خود از ابنسیرین نقل میکند از اواخر دورهی تابعان ضرورت پرسش از رجال حدیث و سند روایات در بین محدّثان پدید آمد.(2) منتهی باید توجّه داشت که در
ابتدا جهت شناخت رجال حدیث ضوابط پیچیدهای در دست نبود، بلکه شیخ حدیث ضمن بحث از جنبههای مختلف یک حدیث، اطّلاعات خود را در مورد سند آن حدیث به طور شفاهی ارائه میکرد. ضمنآ در این دوران اوصاف راویان با ذکر مسائلی چون سوابق وی در اسلام یا شرکت او در بعضی از جنگها مورد ارزیابی قرار میگرفت. در این زمینه شیخ طوسی در ترجمهی عبیداللهبنابیرافع مینویسد: «او دارای کتابی بود که در آن نام آن دسته از صحابه را که با امیرمؤمنان در جنگهای جمل، صفین و نهروان شرکت نمودند، گردآوری کرده بود.(3) حال به
عقیدهی شیخ آغابزرگ تهرانی، عبیداللهبن ابیرافع نخستین عالم رجالی شیعه است،(4) امّا روشن است که این کتاب جنبهی رجالی نداشته که مسألهی حدیث را
روشن کند بلکه جنبهای کاملا کلامی داشت که خط و جهتگیری دوستان و یاران علی علیه السلام را مشخّص میکرده است. امّا در عین حال این مطلب نشان میدهد که در صدر اوّل طبقهبندی افراد به چه صورتی بوده است.
بنابر شواهد روایی موجود نخستین پایههای علم رجال را بایستی در ستایشها و نکوهشهای صادقین علیهما السلام نسبت به پارهای از اصحاب خود، جستوجو نمود. به همین ترتیب پس از آن دو بزرگوار این سیره توسّط امامان دیگر از جمله امامرضا علیه السلام در معرّفی و تکذیب سران واقفه(5) و امام هادی و
عسکری علیهما السلام در معرّفی و لعن غلات عصر خود تعقیب گردید.(6) و اجمالا روایاتی که
1) بخاری، 1/118؛ نیشابوری، 1/9، مقدّمه.
2) نیشابوری، 1/15.
3) شیخ طوسی، فهرست به رقم 456.
4) تهرانی، 10 / 80.
5) نک: طوسی، اختیارالرّجال، به رقم 860 تحت عنوان: «الواقفه»؛ مجلسی، بحارالأنوار، 48/250 تحتعنوان: «باب رد مذهب الواقفه»، ضمنآ در ص 256 همین جلد مرحوم مجلسی برخورد امام رضا علیه السلام وعلمای شیعه را در معرّفی و رسوا کردن واقفه آورده است و خصوصآ نقش آنان را در جعل حدیث توضیحمیدهد. امّا باید توجه داشت تکذیب امام رضا علیه السلام در مورد واقفه فقط از حیث اعتقادات آنان بود، نه میراثفرهنگی آنان که از امامین صادقین علیهما السلام در اختیار داشتند.
6) نک: طوسی، اختیارالرجال، به رقم 994ـ 997 تحت عنوان: «فی الغلات فی وقت أبیمحمّدالعسکری علیه السلام منهم علیّبنمسعود حسکه و القاسمبنیقطین القمیان.»
از این بزرگواران در کتب رجال و حدیث باقی مانده است، بهترین سند در جرح و تعدیل تعدادی از راویان شیعه در طبقهی اصحاب ائمّه میباشد.
امّا در طبقهی علمای شیعه نیز باید گفت: از اواخر قرن دوم هجری عدّهای از یاران و معاصران امامان به فکر افتادند تا با استفاده از روایات معصومان علیهم السلام و نیز با توجّه به تماس نزدیک با راویان حدیث به شناسایی راویان ضعیف و بدنام اقدام نمایند و از جمله این بزرگان میتوان از عبداللهبنجبّله کنانی (م 219)،(1)
حسنبنمحبوب (224 ه )، احمدبنمحمّدبنخالد برقی (م 274)، ابراهیمبن محمّدبن سعید ثقفی (م 283)، علیّبنحسنبنفضّال و فضلبنشاذان نیشابوری (هر دو در نیمهی دوم قرن سوم) هجری یاد نمود و هر یک از این افراد در موضوع رجال شیعه یا معرّفی اساتید و مشایخ خود دارای اثر و کتاب بودهاند.(2) ضمنآ کتب
این عدّه غیر از آثار بیشماری است که در همین دوران توسّط بزرگان شیعه در رد بسیاری از فرق انحرافی همچون غلات، اسماعیلیه، فطحیه، زیدیه، واقفه... به رشتهی تحریر درآمد و جهت اطّلاعات بیشتر در این زمینه میتوان به کتابهای رجال نجاشی و فهرست شیخ طوسی مراجعه نمود. به این ترتیب میتوان گفت که قرن سوم طلیعهی روشنی بر تلاشهای شیعه در زمینه شناخت رجال حدیث دربرداشته و دیدگاه رجالیون این دوره از طریق انتقال به آثار نویسندگان بعدـ کم و بیشـ در اختیار ما قرار گرفته است. ضمن آنکه از آثار این دوره رجال برقی تا زمان ما محفوظ مانده و این کتاب معرّف خوبی در شناخت طبقات راویان است.
در قرن چهارم، علم رجال از حالت بسیط و سادهی خود وارد مرحلهی جدیدتر شده و دانشمندان بسیاری در عرصهی این دانش به تحقیق و نگارش پرداختند. سیرهی علمای رجال در این دوره به این صورت بود که علاوه بر تألیف کتب مستقل در حوزهی رجال، مجموعههایی نیز، با عنوان «مشیخه» یا «فهرست کتب» تهیّه میکردند که این آثار خود، آکنده از اطّلاعات رجالی بود. از مهمترین اشخاصی که در این قرن در حوزهی رجال حدیث به تحقیق پرداختند و در این زمینه صاحب اثر بودهاند میتوان از محمّدبنیعقوب کلینی (م 329)، محمّدبن حسنبن احمدبن ولید القمی (م 343)، احمدبن محمّد مکنّیبه، ابوغالب زراری (م 368)، ابنداوود قمی (م 368)، محمّدبنعلیبنبابویه معروف به شیخ صدوق (م 381) و محمّدبنعمربنعبدالعزیز کشی (متونی نیمهی دوم قرن چهارم ه ) یاد نمود.(3) قابل ذکر است که به جز فهرست ابوغالب زراری و اختیار الرجال کشی که از
این دوران باقی مانده، سایر آثار و مؤلَّفات رجالی این دوره از بین رفته است. هرچند که دیدگاههای بسیاری از دانشمندان این دوره از جمله: ابنالولید، شیخ صدوق، احمدبن محمّدبن عیسی اشعری، در خلال آثار این مشایخ یا به توسّط دانشمندان طبقات بعد در اختیار ما قرار گرفته است.
قرن پنجم به یک معنی عصر تحوّل و شکوفایی علم رجال در حلقهی متقدِّمان است و مهمترین منابع رجالی
شیعه یعنی کتب اربعه رجالیه از آثار این دوران میباشد. این کتب که با همّت والای دو رجالی بزرگ یعنی نجاشی و شیخ طوسی به رشتهی تألیف کشیده شد، توانست با داشتن پشتوانهای از شهرت و تواتر، موجودیت خود را تا عصر ما حفظ نماید. ضمنآ به غیر از این دو دانشمند، بزرگان دیگری نیز در این قرن زندگی کرده که در حوزهی رجال صاحب نظر و دارای اثر و کتاب بودهاند و از جملهی این افراد میتوان از ابوعبدالله حسینبنعبیدالله غضائری، فرزند او احمدبن حسینبن عبیدالله و احمدبنمحمّدبن نوح سیرافی یاد نمود. امّا با توجّه به آن که از این دوران تنها کتب اربعهی رجالیه باقی مانده و این کتب پایه و اساس مجموعههای رجالی دورههای بعد قرار گرفت، در این جا صرفآ به معرّفی کوتاهی از این کتب و بیان سبک و سیرهی مؤلّفان آن اقدام میکنیم.
ـ کشّی ابوعمرو محمّدبن عمربن عبدالعزیز کشی یکی از دانشمندان شیعه در قرن چهارم هجری است که در رشتهی حدیث و رجال دستی قوی داشته است. از تاریخ تولّد و وفات او اطّلاعی در دست نیست. امّا به قرینهی آن که کشی از شاگردان محمّدبنمسعود عیّاشی بوده و عیّاشی از معاصران و شاگردان علیبن حسنبن فضّال (متوفّی نیمهی دوم قرن سوم) میباشد. میتوان نتیجه گرفت که حیات علمی و نشو و نمای کشی در نیمهی اوّل قرن چهارم بوده است. این مطلب به گونهی دیگری نیز قابل نتیجهگیری است و آن این که: کشی از مشایخ جعفربنمحمّد قولویه بوده و این دانشمند مطابق نقل شیخ طوسی در کتاب رجال، متوفّای سال 368 هجری میباشد.(1) در زمینهی موطن و محلّ سکنای کشی باید گفت: عنوان
کشی منسوب به کشّ بوده و کش از روستاهای ماوراءالنهر است.(2) از طرف دیگر
کشی شاگرد عیّاشی و عیّاشی از اهالی سمرقند بوده است. متذکّر میشود که: وی با عیّاشی مصاحبت بسیار داشت و کتب و احادیث زیادی را با او مقابله نمود. او سپس اضافه میکند که «کشی در منزل و سرای عیّاشی که پایگاه طالبان علم بود، در رفت و آمد بود».(3) از طرف دیگر با مراجعه به کتاب
«اختیارالرّجال کشی» روشن میگردد که در حدود 3 1 روایات کتاب با «حدثنی محمّدبنمسعود» یا «قال محمّدبنمسعود» شروع گشته است که این خود شاخص سماع کشی در محضر عیّاشی یا استفاده کشّی از کتب و مآخذ استاد میباشد. این قرائن همگی دلالت دارد بر اینکه نشو و نمای علمی کشی در دیار سمرقند و ماوراء النهر صورت گرفته است. امّا در مورد آثار کشی باید گفت: شیخ طوسی و نجاشی به جز یک اثر، کتاب دیگری به او نسبت ندادهاند و این اثر نیز که در حوزهی رجال است، از نظر نام و نشان وضعیّت روشنی ندارد. زیرا شیخ طوسی و نجاشیـ به عنوان نزدیکترین دانشمندان به عصر کشیـ در مورد نام کتاب وی سخنی به میان نیاورده بلکه در ترجمهی او فقط نوشتهاند: «له کتاب الرجال»(4). لکن ابنشهر آشوب
که یک قرن پس از شیخ طوسی زندگی کرده در مورد کتاب کشی نوشته است: «له کتاب الرجال المسمی بمعرفة الناقلین عن الائمّة الصادقین.»(1) بعضی از دانشمندان
همانند علّامه مجلسی در «بحارالأنوار» و علّامه تستری در «قاموس الرجال» نام کتاب را «معرفة الرجال» یا «معرفة اخبار الرجال» دانستهاند. به عقیدهی آنان وقتی مهذب کتاب با عنوان «اختیار معرفة الرجال» شهرت یافته، پس لابد اصل کتاب مسمی به «معرفة الرجال» بوده است.(2)
چنانکه روشن است اصل کتاب کشی وجود خارجی ندارد. بلکه آنچه در دسترس است مختاراتی از اصل کتابی است که به تصریح سیّدبنطاووس، شیخ طوسی در سال 456 آن را به شاگردان خود املا کرده است.(3) در نسخهی موجود
مجموعآ 1151 حدیث رجالی وجود دارد که در آن 515 نفر از اصحاب و معاصران امامان 7مورد معرّفی قرار گرفتهاند.(4) با ملاحظه شرح حال این راویان، روشن
میگردد که کشی در ذکر آنان ملزم به رعایت ترتیب، آن هم بر حسب عصر ائمّه علیهم السلام بوده است. روایات کتاب از نظر اطّلاعات تاریخی بسیار قابل توجّه است. لکن از آن جا که زندگی و اقامت کشی در ماوراالنّهر و این منطقه به دور از حوزههای اصلی شیعه، یعنی کوفه و قم بوده است، کتاب او پس از نگارش به طور وسیع مورد استنساخ قرار نگرفت. امّا در عین حال نسخ معدودی از آن تا قرن پنجم باقی ماند. به طوری که نجاشی و شیخ طوسی هر کدام با سندی جدا از دیگری کتاب را به دست آورده و از آن نقل کردهاند. به توضیح دیگر نجاشی به واسطهی احمدبنعلیبننوح و او از جعفربنمحمّد قولویه کتاب رجال را از کشی روایت کرده است. در حالی که شیخ طوسی به توسّط هارونبنموسی تلعکبری همین کتاب را از کشی روایت میکند. مگر آن که قائل شویم که سند شیخ طوسی ناقص بوده و واسطهی جعفربنمحمّد در آن حذف شده است که در این صورت میتوان نتیجه گرفت هر دو استادـ یعنی ابننوح و تلعکبریـ از طریق ابنقولویه قمی کتاب رجال را از کشی روایت کردهاند. آنچه این حدس را تقویت میکند، آن است که شیخ طوسی در ترجمهی جعفربنمحمّد قولویه، تلعکبری را یکی از راویان وی دانسته است،(5) به هر حال پس از آن که شیخ طوسی مختارات خود را از کتاب کشی به
شاگردان خود املا نمود اصل کتاب به تدریج متروک شده و پس از آن به کلی مفقود گردید. به طوری که «اختیار معرفة الرجال» عملا به شیخ طوسی انتساب دارد.
چنانکه گفتیم، هدف کشی از نگارش کتاب بیان شرح حال یا ارائهی خصوصیّات راویان و اصحاب امامان علیهم السلام ـ در قالب روایات مسندـ میباشد و این روایات نهایتآ به یکی از امامان شیعه یکی از پیشوایان حدیث و رجال میرسد.
با توجّه به این که کتاب موجود فاقد خطبهی آغازین است، اطّلاع دقیقی پیرامون هدف کشی در نگارش کتاب وجود ندارد. شیخ طوسی نیز در املای مختارات خود، اطّلاعاتی پیرامون کم و کیف کار خود، یا معیار گزینش روایات به دست نداده است. از این رو داوری در مورد سبک و سیرهی کشی معمولا با مطالعهی نسخهی موجود «اختیارالرّجال» یا اظهارات دانشمندان پس از کشی، امکانپذیر است.
ابوالعبّاس نجاشی در معرّفی اثر کشی مینویسد: «له کتاب الرجال کثیر العلم و فیه اغلاط کثیره».(1) یعنی: او دارای کتاب رجال است که در آن اطّلاعات فراوانی به
چشم میخورد امّا در عین حال غلطهای زیادی در آن وجود دارد. نجاشی توضیح نداده است که این اغلاط چهگونه غلطهایی بوده است. امّا به قرینهی آن که تصریح میکند که کشی از ضعفا فراوان نقل روایت دارد، میتوان حدس زد که اغلاط و اشتباهات کتاب، علمی میباشد نه ناشی از نسخهبرداری کاتبان و نسخهبرداران. این مطلب در جای خود قرائن زیادی دارد که به آن اشاره خواهد شد امّا در یک فرض اگر بپذیریم که اشتباهات اصل کتاب کشی ناشی از تصحیف نسخهبرداران بوده نه معلول خطای مؤلّف، ناگزیر باید علّت تحریف آن را در بیاعتنایی معاصرانش به کتاب وی جستوجو کنیم. چه، وی و استادش عیّاشی از راویان ضعیفالحال نقل میکردهاند. بدین جهت کتاب وی در زمان خودش و پس از آن متروک و مهجور مانده و در نتیجه نسخههای آن دستخوش تحریف و تبدیل گشته است.(2)
به عقیدهی بعضی از محقّقان از مجموع 1150 روایت کشی چیزی در حدود 3 1 آن از نظر واقعیّتهای تاریخی، بیشتر صحت ندارد.(3) با فرض صحت این
عقیده در حدود 3 2 از روایات کتاب در شمار روایات ضعیف قرار میگیرد که این ضعف در پارهای از روایات از ناحیهی سند و در پارهای دیگر از ناحیهی متن است. به این صورت که از نظر سندی: اوّلا در سند بسیاری از روایات عوارضی چون قطع و ارسال وجود دارد و این مطلب از مقایسه روایات کتاب با یکدیگر به خوبی قابل تشخیص است.(4) ثانیآ در اسناد این روایات تعدادی از رجال مطعون و بدنام قرار
گرفتهاند که خود موجب ضعف بسیاری از روایات شده است. به همین ترتیب از نظر متن روایات نیز باید گفت: در روایات کتاب موارد زیادی از تناقض و اشتباه راه یافته که مسلمّآ خلاف واقعیّتهای تاریخی است. به
عنوان مثال در ترجمهی بسیاری از راویان حدیث دو دسته روایت در این کتاب ذکر شده که متضمّن ستایش و نکوهش این راویان، هر دو میباشد. بنابر این دستهای از این روایات اشخاصی چون زراره، ابوبصیر، محمّدبنمسلم و یونسبنعبدالرّحمان... مورد طعن قرار گرفتهاند و بنا به دستهی دیگر اشخاصی چون مفضلبنعمر، محمّدبنسنان، ابوالخطاب و... مورد ستایش واقع شدهاند و طبعآ این روایات با واقعیّت شخصیّت افراد مذکور تطابقی ندارد. به همین ترتیب در این کتاب پنج روایت در مورد عبداللهبنسبا و دو روایت در مورد سلیمبنقیس هلالی آورده شده است. در صورتی که از نظر بعضی از محقّقان این دو شخص مجهولالهویه(1) بوده و کتاب سلیمبنقیس
نیز از مدارک جعلی و ساختگی است.(2) اگر این موارد را مصادیق همان اغلاطی
بدانیم که نجاشی در مورد آن گفته است: «فیه اغلاط کثیره...» آنوقت باید نتیجه گرفت که اینگونه اغلاط توسّط نویسنده کتاب به کتاب راه یافته و شیخ طوسی نیز در املای مختارات خود در صدد پالایش آن نبوده است. البتّه در تحلیل اشتباهات کتاب میتوان گفت: نقل حدیث هرگز دلیل بر اعتقاد جزمی نسبت به مضمون حدیث نیست. کشی و استادش عیّاشی علاوه بر نقل حدیث از راویان ضعیف و بدنام، چنانکه گفتیم از حوزههای اصلی شیعه نیز بسیار دور بودهاند و این مسائل توجیهگر بخشی از اشتباهات کتاب است.
از طرف دیگر ثبت این روایات توسّط کشی میتواند به عنوان ثبت بخشی از کارنامهی غلات و منحرفان مذهبی در تاریخ حدیث شیعه، به حساب آید و چنانکه از مطالعه تاریخ حدیث شیعهـ در دوره متقدّمانـ به دست میآید، جعل حدیث و تخریب شخصیّتهای صالح یا شخصیتسازی برای راویان غیر موثّق ـ و به طور کلّی ایجاد اختلاف بین محدّثان و حوزههای علمی ـ همه و همه از اقدامات غلات بوده است(3) و مطالعه هشیارانه کتاب کشی اسناد ارزندهای از کارنامه غلات را در این
زمینه به دست میدهد. از این مطلب که بگذریم جنبههای مثبت کتاب نیر به نوبهی خود بسیار قابل توجّه است. این کتاب از نظر طرح مستند مطالب مطابق سبک و سیرهای است که در کتب تاریخ بغداد، تاریخ اصفهان، تاریخ جرجان، تاریخ قم، طبقات ابنسعد و حلیةالاولیای ابونعیم اصفهانی به چشم میخورد. مهمترین امتیازی که در این سیره وجود دارد آن است که خواننده با دیدگاه مشایخ کشی و پارهای از دانشمندان قرنهای دوم و سومـ در حوزهی رجال و حدیثـ آشنا میگردد. ذم و ستایشهای امامان در مورد بسیاری از راویان اخبار و موضعگیری آن بزرگواران در برابر حوادث تاریخی عصر خود، از جمله اطّلاعات دیگری است که از این کتاب به دست میآید. از این رو رجال کشیـ علیرغم کاستیهایی که داردـ هنوز هم یکی از مأخذ اصلی در مطالعهی تاریخ حدیث و شناخت فرق و مذاهب شیعی است. خصوصآ در معرّفی غلات، واقفه، فطحیه، زیدیه و... اطّلاعات ذیقیمتی به دست میدهد و باید گفت که کشی با پرداختن این کتاب توانسته است با کمترین
میزان از اظهار نظر شخصی، ناقل افکار و دیدگاههای دانشمندان قبل از خود و حتّی امامان شیعه:باشد. به عنوان مثال در حدود 3 1 روایات کشی مأخوذ از عیّاشی است و عیّاشی این روایات را اکثرآ از علیبنحسنبنفضال نقل کرده است. علّیبنحسنبن فضال از فقها و محدّثان و رجالیون بزرگ شیعه در قرن سوم بوده است و عیّاشی دربارهی این شخص میگوید: «از او فقیهتر و داناتر در منطقه عراق و خراسان ندیدم و کتابی از کتابهای امامان در هیچ رشتهای نبود مگر آن که نزد او موجود بود. او از نظر قدرت حفظ سرآمد معاصران خود گردید.»(1) نجاشی نیز
پس از توثیق قوی ابنفضال مینویسد: ابنفضال کتب بسیاری تصنیف کرده است. آنگاه پس از نام بردن کتب وی میگوید: «من به اتّفاق احمدبنحسینبنعبیدالله غصائری سیزده کتاب از کتابهای این دانشمند را نزد احمدبنعبدالواحد درس گرفتیم و کتاب صیام او را نیز خود به تنهایی بر احمدبنعبدالواحد قرائت نمودم.»(2)
این مطلب اجمالا میرساند که کتابهای ابنفضال به عنوان کتابهای درسی تا قرن پنجم مطرح بوده است. ضمنآ علاوه بر دیدگاههای ابنفضال که در رجال کشی منعکس میباشد، میتوان دیدگاههای دانشمندانی چون فضلبنشاذان، یونسبن عبدالرّحمان، محمّدبن قولویه، احمدبنمحمّدبنعیسی... را در کتاب ملاحظه کرد که نه بر اساس حدس و روایت بلکه از روی حس و تحقیق در مورد راویان اظهار نظر کردهاند و اینها همه از امتیازات رجال کشی است و بالاخره میتوان گفت که کشی با نگارش این کتاب و شیخ طوسی با انتقال آن به قرنهای بعد تعهّد خود را در ادای امانات علمی به انجام رساندهاند.
احمدبن علیبن احمدبن عبّاس نجاشی مکنی به ابوالحسین معروف به نجاشی یا ابنالنجاشی از دانشمندان رجالی شیعه، بلکه مطابق بعضی از نظرات سرآمد رجالیون شیعه میباشد.(3) او علاوه بر حوزه رجال در شناخت کتب و
مصنفات شیعه از تبحّر کامل برخوردار بوده و اطّلاعات دقیقی پیرامون طبقات راویان، مؤلّفان کتب و نسب و نژاد اقوام و خاندانها داشت به طوری که آثار او خصوصآ کتاب باارزش «فهرست اسماء مصنفی الشیعه»، گواه این مطلب میباشد.
در زمینهی تولد و نشو و نمای نجاشی باید گفت: او در سال 372 هجری متولّد شد و پس از 78 سال تلاش و مجاهدت علمی در سال 450 ه در محلی به نام مطیرآباد از دنیا رفت.(4) ضمنآ گرچه بعضی از محقّقان عقیده دارند او در سال 463 از
دنیا رفته است.(5) امّا به عقیدهی اکثر محقّقان قول صحیح در زمینهی وفات نجاشی
عبارت از همان سال 450 میباشد.(6)
به طوری که نجاشی خود در ترجمه خویش آورده است او از نظر نسب، به عدنان میرسد که از اجداد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بوده است.(1) لذا از نظر اصالت وی از
اعراب اصیل است. یکی از اجداد او عبداللهبننجاشیبنعثیم است. او از راویان ابوعبدالله صادق علیه السلام بوده و در دوران خلافت منصور از طرف وی به ولایت و استانداری اهواز منصوب گردید. او در نامهای به حضرت، سؤالاتی در خصوص کار و مسؤولیّت خود نمود که حضرت در پاسخ او، رسالهی معروف اهوازیه را نگاشت و نجاشی خود معتقد است. غیر از این رساله تصنیف دیگری از امام صادق علیه السلام مشاهده نشده است.(2) و اجمالا شهرت احمدبنعلی به «نجاشی» از همینجا مایه
میگیرد.
امّا در زمینهی اساتید نجاشی باید گفت: پدر وی به نام علیبناحمد از محدّثان کوفه بود و نجاشی علوم اوّلیه را نزد پدر فرا گرفت.(3) و پس از آن برای
تکمیل معلومات خود به سفر پرداخت. در بصره محضر رجالی بزرگ، ابوالعبّاس ابننوح سیرافی را درک نمود و علاوه بر استفادههای حضوری فراوان(4) پس از
اقامت در بغداد با او در تماس مکاتبهای قرار گرفت،(5) چنانکه ابننوح سیرافی نیز
وصیّت کرد تا مواریث علمی او در اختیار نجاشی قرار گیرد.(6)
امّا در بغداد که به یک معنی نجاشی زندگی علمی خود را در آن سپری کرده است این دانشمند موفّق به دیدار اساتید بزرگی شد که هر کدام ستارهی درخشانی در آسمان علم و دانش بودند، تعداد این مشایخ بسیار زیاد است لکن مهمترین آنان که نجاشی خود اعتراف به شاگردی آنها میکند عبارتند از:
الف) ابوعبدالله محمّدبننعمان یا شیخ مفید
ب) احمدبنمحمّدبنعمران معروف به ابنالجندی
ج) ابوعبدالله حسینبنعبیدالله غضائری
د) علیّبنمحمّدبن شِیْران أبُلَی(7)
علاوه بر آن او از عدّهی زیادی از مشایخ حدیث نقل روایت دارد که تعداد آنها بالغ بر 25 نفر بوده است. چنانکه از عدّهی دیگری از مشایخ حدیثی نیز بدون آنکه تصریح به سماع و قرائت کند صرفآ با تعابیر: «قال فلان»، «ذکر فلان»، «اخبرنی فیمااجازنی»، «اخبرنی فیما کتب الی» و «اخبرنی فیما وصی الی» نقل روایت کند.(8)
به نظر میرسد که در بین مشایخ نجاشی، رجالی بزرگ ابوعبدالله حسینبن عبیدالله غضائری و پس از وی، ابننوح سیرافی، بیشترین تأثیر را در پرورش نجاشی داشتهاند. با ابننوح سیرافی به طور دائم در مذاکره و مکاتبهی علمی به سر میبرد و برای نظرات او ارزش فوقالعادهای قائل بود و این از تعابیری که برای او به کار
1) نجاشی، رجال، به رقم 253.
2) همانجا به رقم 253 و 555، مجلسی، 47/33 به نقل از کشف الغمه، 2/416.
3) نک: مقالهی: «رجال نجاشی مهمترین کتاب رجالی شیعه»، از سیّد علی میرشریفی مندرج در مجلهینورعلم دورهی سوم شمارهی 1.
4) نجاشی، رجال، به رقم 209.
5) مثلا در ترجمهی حسنبنسعید اهوازی مینویسد: اخبرنا بهذه الکتب غیر واحد من اصحابنا من طرقکثیره. فمنها ما کتب الیّ به ابوالعبّاس احمدبنعلیبننوح السیرافی رحمةالله فی جواب کتابی إلیه. نک:همانجا، رقم 136 و 137.
6) مثلا در ترجمهی حسینبنعنبسه صوفی با رقم 158 مینویسد: وجدت بخط ابننوح فیما وصیّ الی منکتبه، حدثنا الحسینبنعلی... و نیز نک: همانجا، رقمهای 254 و 302.
7) جهت اطّلاع بیشتر از مشایخ نجاشی نک: مقدّمهی رجال نجاشی به تصحیح محمّد جواد نائینی.
8) نک: رجال نجاشی به رقمهای 64، 94، 96، 105، 116، 117، 119، 138، 141، 158.
برده است معلوم میگردد.(1) در مورد غضائری نیز باید گفت: شیخ طوسی و
نجاشی هر دو او را به استادی در فن حدیث و رجال ستودهاند. علاوه بر آن هر دو موفّق شدهاند کتب و مواریث علمی او را سماع و قرائت نموده و از وی اجازهی روایت بگیرند.(2) ابنحجر عسقلانی در کتاب «لسانالمیزان» تصریح میکند که:
«ابوعبدالله حسینبنعبیدالله غضائری از بزرگان مشایخ شیعه و از داناترین آنان به حدیث اهل بیت بود.»(3) و آنگاه از قول شیخ طوسی مینویسد: «کان کثیر السماع،
خدم العلملله و کان حکمه انفذ من حکم الملوک»(4) یعنی غضائری اساتید زیادی را درک
نمود. او برای رضای خدا به علم و دانش خدمت کرد و حکمش از حکم پادشاهان نافذتر بود و از این بیانات میتوان نتیجه گرفت که غضائری در عهد خود شخصیّتی مقتدر بود و با دیدن اساتید فراوان و در اختیار داشتن کتب و اصول روایی متعدد، از تسلّط خاصی در شناخت متون حدیث و تمیز نسخههای صحیح از نسخ مجعول و محرّف برخوردار بود، به طوری که در این جهت به رشد علم و دانش واقعآ خدمت نمود.
علاوه بر غضائری بزرگ، نجاشی با فرزند این مرد یعنی احمدبنحسین معروف به ابنالغضائری دوستی و همکاری داشت(5) و با او و شیخ طوسی، به طور
همزمان از محضر ابوعبدالله غضائری استفاده نمود(6) و چنانکه میدانیم که این دو
دانشمند نیز از کسانی هستند که در زمینهی رجال حدیث و شناسایی اصول و مصنّفات شیعه گامهای بلندی برداشتند، هرچند چنانکه در جای خود خواهد آمد، از آثار ابن الغضائریـ جز مواردی اندکـ دیگر چیزی باقی نمانده است.
دیگر از شخصیّتهایی که نجاشی با وی مذاکره علمی داشته است، میتوان از علم الهدی شریف مرتضی نام برد که ظاهرآ نجاشی کتاب فهرست خود را بنا به درخواست او تألیف نمود.(7) علاوه بر آن پس از وفات سیّد مرتضی، نجاشی متکفّل
غسل او گردید.(8) بنابراین میتوان گفت که ابوالعبّاس نجاشی به دلیل شرایط خاصّی
که در او جمع شده بود یعنی:
اوّلا: خود از خاندان و دودمان عرب بود.
ثانیآ: عرب شناس ماهر و کم نظیری بود.
ثالثآ: اساتید وی مجتهدان فن رجال بودند. از جمله: ابننوح سیرافی، حسینبنعبیدالله غضائری،...
رابعآ: او فقط همین یک رشته را انتخاب کرده و عمر پربرکتش را وقف این علم نمود.(1)
خامسآ: مصادر و مأخذ بیشماری از رجالیون و محقّقان قبل از خود را در اختیار داشت، توانست یکی از بهترین متخصّصان علم رجال گردد و اثری پدید آورد که از طرف دانشمندان پس از خود به عنوان بهترین سند رجالی شیعه تلقّی گردد.(2) اضافه بر آن نجاشی در سایهی نبوغ ذاتی خود، به سرعت مدارج کمال و
ترقّی را طی نمود و چنانکه خود تصریح میکند در زمان ابنالجندیـ که از اساتید او بود و نیز به وسیلهی اوـ رسمآ به صف مشایخ پیوست.(3) و از آنجا که وفات
ابنالجندی در سال 396 ه ق گزارش شده است، با در نظر گرفتن سال تولّد نجاشی (372 ه ) میتوان نتیجه گرفت که نجاشی قبل از سن 24 سالگی از اساتید مسلم حدیث و رجال بوده است. به این ترتیب باید گفت: حدس بعضی از بزرگان که معتقدند نجاشی، با تأثّر از شیخ طوسی در نگارش «فهرست»، به تألیف رجال خود اقدام کرده است، پایه و قوت چندانی ندارد.(4)
چنانکه گفته شد، کتاب نجاشی با عنوان: «فهرست اسماء مصنفی الشیعه» در اصل به انگیزهی معرّفی آثار و کتب شیعه، و نیز رد اعتراض بر کسانی نوشته شد که معتقد بودند شیعیان فاقد آثار علمی و فرهنگی میباشند. امّا به دلیل آن که نجاشی در ترجمهی مؤلّفان کتب اطّلاعاتی ذیقیمتی پیرامون وضعیّت راویان و مؤلّفان داده است، این کتاب از همان آغاز تألیف به عنوان یک نسخه رجالی توجّه دانشمندان را به خود جلب نمود. وگرنه کتاب ابتداءً به عنوان یک سند رجالی به رشتهی تألیف درنیامد.(5) نجاشی خود در بیان انگیزه تألیف کتاب مینویسد: «من
متذکّر نکتهای شدم که سیّد شریف (مرتضی) ـ که خدا بقای او را طولانی و توفیقاتش را مستدام نمایدـ خاطرنشان ساخته بود و آن نکته عبارت از بیان اعتراض گروهی از مخالفان ما بود که میگویند: شما شیعیان فاقد سوابق علمی و تصنیفات میباشید. البتّه این اظهارات از طرف کسانی که اطّلاع روشنی از وضع شیعیان
1) شریفی، میرعلی، مقالهی رجال نجاشی مهمترین کتاب رجالی شیعه.
2) شبیری زنجانی، مقدّمهی رجال نجاشی، 2.
3) نجاشی، رجال، به رقم 206.
4) مصطفوی، اختیار معرفة الرجال، مقدّمهی کتاب.
5) در این جا تذکّر این نکته سودمند است که کتابهای فهرست و رجال موضوعآ با یکدیگر تفاوت دارند.زیرا در کتب رجالی، هدف اصلی آشناشدن با اوصاف و احوال راوی است و اگر از کتابهای آنان یادمیشود به صورت بالعرض و تبعی است و معمولا مسائل مهم در کتب رجالی، عبارت از روشن کردنوضعیّت راویان از نظر طبقه، توثیق یا تضعیف و نیز ذکر موالید و وفیات میباشد، برعکس در کتب فهرستهدف مؤلّف معرّفی کتب و مؤلّفاتی است که ارباب تصنیف نگاشتهاند و در این گونه کتب جرح و تعدیلروات، با توجّه به طبقات و دیگر مسائل رجالی موضوعیت ندارد. در این باره نک: میرشریفی، مقاله: رجالنجاشی مهمترین کتاب رجالی شیعه.
ندارند، تأمّلی در اخبار آنان نداشتهاند، به موقعیّت علمی و تاریخی سرگذشت علمایشان واقف نبودهاند، با احدی از دانشمندان ملاقاتی نکردهاند تا مقام علمی آنها را بشناسند، بسیار طبیعی است. امّا کسی که از حقیقت ناآگاه و بیخبر است طبعآ او حجّت و دلیلی علیه ما ندارد. من از آثار شیعیان آنقدر که در توان داشتیم جمعآوری نمودم اگرچه نتوانستم به همهی کتابهای آنان دست یابم، زیرا اکثر کتب شیعیان فاقد دسترسی است و این تذکر را برای کسانی میدهم که در آینده با کتبی برخورد مینمایند و من در فهرست خود از آن یادی نکردهام.»(1)
پس از این مقدّمه نجاشی نخست به معرّفی شش نفر از نویسندگان شیعه در طبقهی یاران علی علیه السلام پرداخته است و سپس به ترجمهی صاحبان اصول و کتب شیعه و شناساندن آثار آنان روی میآورد. مؤلّف کتاب در این قسمت مجموعآ 1269 نفر از مصنِّفان شیعه را که در فاصلهی قرن دوم تا پنجم هجری زندگی میکردهاند، مورد تعریف قرار داده است که از این عدّه بسیاری در شمار اصحاب و راویان امامان 7قرار دارند. ضمنآ او عدّهای از مؤلّفان و راویان شیعه را نیز در خلال ترجمهی دیگران معرّفی کرده است.(2) کتاب صرفآ به معرّفی نویسندگان شیعه و آثار
آنان اختصاص دارد و اسامی نویسندگان بر حسب حروف الفبا تنظیم شده است. نکتهی دیگر آن که کتاب به دلیل اطّلاعات ذیقیمتی که در حوزهی علم رجال دارد از سوی دانشمندان به رجال نجاشی معروف شده است.
تا آنجا که بررسی کتاب نجاشی نشان میدهد، این دانشمند در بیان اظهارات خود، از تحقیق کامل برخوردار بوده و اصول و ضوابط علمی را مدنظر قرار داده است و دلیل این مطلب اختلاف تعبیر وی در ترجمهی اشخاص مختلف و مواضع گوناگون کتاب میباشد. نجاشی برخلاف شیخ طوسی فردی کثیر التألیف نبود. او چنانکه خود توضیح داده است، آثار محدودی به وجود آورد که مهمترین آن، همان «فهرست اسماء مصنفی الشیعه» یا «رجال» او میباشد.(3) از این رو باید
گفت: این کتاب علیرغم حجم اندکش، حاصل یک عمر تحقیق و مجاهدت علمی این دانشمند است. چنانکه قبلا گذشت نجاشی در تألیف این کتاب، سیرهی استاد بزرگ خود یعنی غضائری را تعقیب نمود. او علاوه بر آن با فرزند این دانشمند یعنی احمدبنحسین دمساز گشت و این پدر و پسر هر دو از رجالیون و نسخهشناسان بزرگ شیعه بودهاند و مخصوصآ احمدبنحسین خود در زمینهی معرّفی اصول روایی و مصنَّفات شیعه صاحب کتاب و دارای فکر و نظر بوده است.(4) در عین حال
با وجود آنکه نجاشی در حدود بیست مورد در کتاب خود از آثار و نظرات احمدبنحسین استفاده کرده است، امّا چون در اخذ این نظرات سماع و قرائنی نداشته است، تنها با عباراتی نظیر: «قال احمدبنالحسین رحمه الله» یا «ذکر احمدبنالحسین رحمه الله»، کیفیّت اخذ خود را روشن میسازد که این خود قرینهای بر دقّت و امانت علمی او میباشد.(1) همچنین مطالعهی کتاب نجاشی نشان میدهد
که این دانشمند در بیان اظهارات خود تنها ناقل آراء گذشتگان و به عبارتی مقلّد صرف نمیباشد و با آنکه احترام فوقالعاده به مشایخ خود میگذارد. معهذا در بسیاری از موارد به نقد علمی نظرات مشایخ و عقاید دانشمندان قبل از خود مبادرت میورزد و دلیل آن همان تحقیق و تماسهای شخصی او با نویسندگان یا مصادر موجود در عصر خود بوده است مثلا در ترجمهی علیّبنمحمّدبنشِیْرَه قاسانی مکنی به ابوالحسن مینویسد: «او فقهی فاضل و محدّثی پرکار بود. احمدبنمحمّدبنعیسی او را مورد لعن قرار داد زیرا مدّعی بود که از وی عقاید نادرستی شنیده است امّا در کتابهای این شخص چیزی که بر این مطلب دلالت کند وجود ندارد.»(2)
برعکس این مورد، در مورد جعفربنمحمّدبنمالک فزاری پس از تضعیف شدیدـ از نَظَرِ مذهب و روایتـ مینویسد: «من نمیدانم چهگونه بعضی از مشایخ ما از جملهی ابوعلیبنهمام و ابوغالب زراری که خدا رحمتشان کند، از این شخص روایت کردهاند.»(3)
روش نجاشی به این صورت بوده که در معرّفی یک کتاب، اگر کتاب دارای نسخ متعدّد بوده است، این نسخ را وارسی کرده و اختلاف این نسخ، سالم یا مخدوش بودن آنها و نیز ضعف و قوّت سند و طریق هر نسخه را متذکّر شود. به همین ترتیب او در شرح حال راوی یا صاحب کتاب مسائلی چون: توثیق یا تضعیف، کیفیّت اخذ و تحمّل حدیث، عصر و طبقهی راوی، مذهب صحیح یا سوء عقیده، وابستگی به فرق انحرافی و میزان آن، مشایخ و شاگردان وی، تولّد و وفات، مولد و موطن و مکان وفات را مورد بحث قرار داده و حدّاکثر اطّلاعاتی را که به دست آورده، متذکّر میشود که فلان راوی به جز چند حدیث یا جز به واسطهی فلان شخص، دیگر روایت و ملاقاتی با فلان امام علیه السلام نداشته است که اینها همه بیانگر دقّت و ظرافت در کار این دانشمند است. اگر راوی از نظر سوء حافظه، یا نقص عضو همانند کوری یا اختلال حواس یا حتّی پیری و شیخوخیت، دارای مشکلی بوده، نجاشی این موارد را معمولا متذکّر میشود، زیرا اموری از این قبیل میتواند در ضبط دقیق فرد یا حفظ و سالم نگهداری نسخههای حدیث، تولید مشکل کند. او همچنین در معرّفی اشخاص اطّلاعات خوبی از نظر بستگی و نسب آنها به قوم، قبیله و خاندانهای عرب آورده است و با توجّه به این که او خود عرب و در علم انساب متخصّص بوده است، کتاب وی از این نظر متضمّن فواید فراوانی است. ضمنآ یکی از کتابهای
نجاشی کتاب «انساب بنینصربنقعین و ایامهم و اشعارهم» میباشد.(1)
در تأیید آنچه در سبک و سیرهی نجاشی بیان گردید دهها شاهد و قرینه از کتاب او وجود دارد که همگی مویّد رعایت موازین علمی و دقّت نظر این دانشمند است. امّا صرفآ به جهت نمونه به ذکر چند مورد بسنده میشود.
الف) در مورد بریدبنمعاویه آورده است که: «بریدبنمعاویه، ابوالقاسم عجلی، عرب نژاد، از راویان امام باقر و امام صادق علیهما السلام است. در ایّام ابوعبدالله وفات یافت. او فقیه و از چهرههای بسیار معتبر شیعه و صاحب منزلت در نزد امامان بود. احمدبنحسین غضائری گفت که وی کتابی از برید را ملاحظه کرده که به واسطهی علیبنعقبةبنخالد اسدی روایت شده بود. من نیز به خط ابوالعبّاس احمدبن علیبن نوح دیدم که این استاد پس از ذکر سند از علیّبنحسنبنفضال نقل نمود که برید متوفّی 150 هجری میباشد.»(2)
ب) در مورد اسحاقبن حسن به رقم 178 مینویسد: «اسحاقبن حسنبن بکران مکنی به ابوالحسن عقرائی خرمافروش و سماع فراوانی داشت امّا در مذهبش ضعیف بود، در کوفه او را ملاقات نمودم و وی در آنجا اقامت کرده بود. او کتاب کلینی را بدون واسطه از او روایت میکرد. در آن تاریخ کسی نبود که بیواسطه از کلینی روایت کند. (امّا من چون او را ضعیف میدانستم) با وجود قلّت واسطه از او سماع نکردم او دارای کتابی به نام «رد بر غلات» و... بوده است.»
ج) در مورد احمدبنمحمّدبن عبیداللهبن حسنبن عیاش جوهری پس از ذکر نسب و خاندان او مینویسد: «او احادیث فراوانی شنید و به دست آورد امّا در اواخر عمرش دچار اضطراب و اختلال گردید. جدّش و پدرش در ایّام آلحماد و قاضی ابوعمر، از بزرگان سکنهی بغداد به شمار میرفتند.»
آنگاه پس از شرح کتب این فرد مینویسد: «من این استاد را دیدهام. او دوست من و پدرم بود. از او مطالب فراوانی یاد گرفتم امّا در عین حال دیدم که اساتید ما، او را تضعیف کردهاند. لذا از او نقل روایت نمیکنم و از او پرهیز دارم. او در ادبیات قوی بود، اشعار نغزی میسرائید و خطّ خوبی داشت. خداوند او را رحمت کند و از خطاهایش درگذرد. او در سال 411 بدرود حیات گفت.»(3)
د) در مورد جابربنیزید جعفی مکنی به ابوعبدالله یا ابواحمد مینویسد: «او عرب خالص است و نسب او چنین میباشد: ابنحارث بنعبد یغوثبن کعببن حارثبن معاویةبن وائلبن مرادبن جعفی، او ابوجعفر علیه السلام و ابوعبدالله علیه السلام را درک نمود. (تصریح به روایت نمیکند) و در ایّام امامت ابوعبدالله علیه السلام صادق در سال 128 هجری درگذشت.
از جابر گروهی روایت کردهاند که همگی مورد طعن واقع و تضعیف شدهاند از جمله عمروبنشمّر، مفضلبن صالح، منخّلبن جمیل و یوسفبن یعقوب. جابر جدآ مبتلا به تخلیط بود و استاد ما ابوعبدالله محمّدبن نعمان در شرح حال او، اشعار زیادی میخواند که همگی دلالت بر اختلاط او داشت و اینجا موضع ذکر آن نیست. از جابر در موضوع حلال و حرام و فروع احکام به ندرت روایاتی وارد شده است.»(1)
نجاشی آنگاه کتب جابر را نام میبرد که اکثرآ در رشتهی تفسیر، فضایل و مسائل تاریخی است و توسّط همان افراد غیر موثّق روایت شده است. و سپس میافزاید: «به جابر کتب و روایات دیگری از جملهی رسالهی ابوجعفر علیه السلام به اهالی بصره را نسبت دادهاند که قطعآ جعلی و ساختگی است و خداوند به حقیقت امر آگاهتر است.»(2)
ه ) در مورد یوسفبنعقیل بجلّی مینویسد: «او از اهالی کوفه، شخصی موثّق، امّا قلیل الحدیث بود.(3) مشایخ قم معتقد بودند که او دارای کتابی است امّا به
عقیدهی من کتابی که به او نسبت دادهاند، از تألیفات محمّدبنقیس بجلی است.»(4)
و) و بالاخره در ترجمه مشمعلّبنسعد آورده است: «مشمعلبن سعد اسدی ناشری شخصی موثّق و از جمله بزرگان ماست. از او جز عبیسبن هشام کس دیگر نقل روایت ندارد و خود او از راویان ابوعبدالله صادق بود و از ابوبصیر نیز نقل روایت دارد. مشمعل دارای کتاب دیات است که آن را، وی و برادرش حکم مشترکآ نوشتهاند.»
آنگاه نجاشی طریق روایی خود را از محمّدبنجعفر مودّب تا عبیس و او از مشمعل و حکم نقل میکند.(5)
نکتهی دیگری که در بررسی رجال نجاشی باید به آن توجّه نمود، آشنایی با سبک و سیرهی محدّثان شیعه، از رهگذر مطالعهی این کتاب است و باید گفت که این کتاب ترجمانی نیکو و گزارشگری امین بر تلاشهای محقّقان شیعه در حوزههای علمی و دینی است. با مطالعهی کتاب نجاشی انسان در جریان مجاهدتهای علمی بزرگانی قرار میگیرد که در فاصلهی قرن دوم تا قرن پنجم هجری با کمال دقّت و مواظبت، مواریث علمی
شیعه را حفظ نمودند، در مسیر تکمیل و توسعهی آن هزاران اثر پدید آوردند و خصوصآ در رشتهی حدیث آثار بزرگی به یادگار گذاشتند. کتاب نجاشی در واقع دائرةالمعارفی است که در آن خواننده اطّلاعات روشنی پیرامون حوزههای دینی و پایگاههای حدیث شیعه، روابط حوزهها با یکدیگر، راویان و اصحاب ویژهی امامان شیعه، کیفیّت تماس و روایت از امامان، آثار و مصنَّفات حدیثی شیعه، دقّت و مواظبت علما بر ضبط حدیث، شناسایی غلات و طرد آنان از مسیر حدیث، بازشناسی نسخههای سالم از نسخ جعلی و محرّف، اصول و ضوابط جرح و تعدیل و... به دست میآورد و بدون شک برای محقّقی که در رشتهی تاریخ حدیث شیعه به مطالعه پرداخته و سیر تحوّل آن را مدّنظر قرار داده است، از مراجعه و تدبّر در کتاب نجاشی وی را گریزی نیست. در تأیید موارد فوق، قرائن بسیاری میتوان اقامه نمود که در مباحث آینده نیز به مواردی از آن اشاره میشود.
سومین اثر رجالی شیعه در دوره متقدّمان کتاب «الفهرست» تألیف شیخ الطائفه ابوجعفر محمّدبنحسن طوسی است. این کتاب نیز چنانکه از نام آن پیدا است به عنوان اثری نوشته شد که بیانگر اسامی کتب و مؤلّفات شیعه باشد امّا از آنجا که در جنب اطّلاعات کتابشناسی، فواید رجالی گوناگونی در آن دیده میشود، از سوی دانشمندان به عنوان یکی از چهار کتاب اصلی رجال شناخته گردید.
در مورد شیخ طوسی گفتنی است که سه کتاب از چهار کتاب اصلی شیعه در حوزهی رجال، حاصل مساعی اوست. از این سه کتاب دو کتاب تألیف او بوده و کتاب سوم نیز با عنوان: «اختیار معرفة الرجال» چنانکه گذشت حاصل املای او به شاگردان میباشد.
امّا در مورد کتاب فهرست؛ شیخ طوسی نیز همانند نجاشی کتاب خود را به انگیزهی معرّفی کتب و مصنّفات شیعه نوشته است. این مطلب از مقدّمهی او بر این کتاب، به دست میآید و از آنجا که این مقدّمه حاوی نکات سودمندی در بیان فلسفهی نگارش کتاب میباشد، نخست به ذکر این مقدّمه و سپس به ارزیابی آن میپردازیم. شیخ طوسی پس از حمد و ستایش خداوند و صلوات بر رسول و آل وی مینویسد: «امّا بعد، چون دیدم جماعتی از بزرگان حدیث ما، فهرست کتب امامیه و تصانیف و اصولی که از آن روایت میکنند را، نوشته امّا هیچکدام همه یا اکثر آنها را ننوشتهاند، بلکه هر کدام آنها که در این باره چیزی نوشته است، تنها غرض وی آن بوده از کتابهایی که مخصوص به روایت او از آنها بوده، یا کتابخانهی وی مشتمل بر آن کتب بوده، فهرستی داشته باشد و به این ترتیب هیچکدام متعرّض ثبت همهی آن کتابها نبوده مگر آنچه را که «ابوالحسین احمدبنحسینبنعبیدالله» ـ ابنالغضائری ـ به آن پرداخت و آن، دو کتابی است که وی نوشته است: یکی دربارهی «مصنَّفات» و دیگری دربارهی «اصول» که به قدر امکان و توانش همهی آنها را فهرستبرداری کرده بود که متأسّفانه این دو کتاب را هیچ یک از اصحاب ما نسخهبرداری نکرد و احمدبن حسین نیز که خدایش رحمت کند، با مرگ زودرس از دنیا رفت و بعضی از ورثهاش آن دو کتاب را همانند دیگر کتبشـ چنانکه بعضی از آنها نقل کردهاندـ از بین بردند.
و از سوی دیگر، هنگامی که از ناحیهی «شیخ فاضل»ـ که خداوند تأییدش را مستدام نمایدـ به طور مکرّر اظهار
تمایل و تأکید میشد که من به این مهم اقدام کنم و او را مشتاق تألیف چنین اثری مشاهده کردم، به تألیف کتابی در معرّفی آثار شیعه بپرداختم که مشتمل بر ذکر مصنّفات و اصول باشد، امّا آنها را از هم جدا ننوشتم زیرا در بین صاحبان تصنیف کسانی بودهاند که دارای اصل نیز بودهاند و در این صورت لازم میگردید که نام او در هر دو کتاب آورده شود و این باعث طولانیشدن بحث و کتاب میگردید.
من این کتاب را برحسب حروف الفبا از «همزه» تا «یاء» مرتّب کردم تا برای جوینده، دستیابی به آنچه که میخواهد نزدیک و حفظ کردن آن آسان باشد و در نظر نداشتم نام اشخاص را به ترتیب عصر و زمانشان مرتّب سازم، از این رو و چه بسا کسانی که از نظر زمانی عقبتر از اشخاص دیگر بوده، امّا در مقام ذکر در این کتاب مقدّم شدهاند. زیرا هدف چیز دیگری است. و هنگامی که از مصنّفین و اصحاب اصول یاد میکنم لازم است دربارهی جرح و تعدیل آنها و این که روایت آنها قابل اعتماد است یا نه و آیا اعتقاد آنها بر حق است یا از مخالفین هستند، اشارهای داشته باشم. زیرا بسیاری از مصنّفین و اصحاب اصول، گرایش به مذاهب انحرافی پیدا کردهاند، اگر چه نوشتههای آنان قابل اعتماد است... و با این حال مدّعی نیستم که همهی کتب و نوشتههای آنها را فهرست برداری کرده باشم، زیرا اصحاب ما در کشورها و نقاط دوردست پراکندهاند و به این جهت اصول و مصنّفات آنها قابل ضبط و کنترل نیست. نهایت آن که در این کار موظّف به کوشش بودهام و در آنچه توانایی داشتهام و قدرت و امکاناتم اجازه داده است، به استقصای کتب پرداختم. من این کار را برای تقرّب به خداوند انجام دادهام و از او امید پاداش دارم و امیدوارم حق آن شیخ فاضل را نیز ادا کرده و این کار موافق درخواست او صورت پذیرفته باشد.»(1)
12ـ 4ـ 1ـ 1ـ شیخ طوسی از فهرستنویسی به عنوان یک کار مرسوم در سطح علمای شیعه خبر میدهد و این مطلب درستی است و باید افزود که از قرن سوم به بعد فهرستنویسی در بین دانشمندان اسلامی متداول گردید و نوعآ دانشمندان به ثبت اسامی کتابهایی که در کتابخانهی خود داشتند و یا کتابهایی که مورد استفادهی آنان بود، اقدام مینمودند و عنداللزوم از آن استفاده میکردند.(2) و حتّی از بعضی از عبارات فهمیده میشود که این کار فراتر از یک اقدام
شخصی بوده و فهارس دانشمندان برای دیگران نیز قابل استفاده بوده است. چنانکه نجاشی در ترجمهی ابراهیمبنسلیمانبن ابیواحد مینویسد: «له کتب ذکرها بعض اصحابنا فی الفهرستات لم أرمنها شیئا.»(3) و اجمالا از کسانی که قبل از شیخ
طوسی و نجاشی اقدام به نگارش فهارسی در معرّفی کتب شیعه کردهاند و به شهادت متن «فهرست» طوسی و «رجال» نجاشی اثر آنان مورد استفاده این دو دانشمند واقع شده، میتوان از احمدبنعبدالواحد بزاز معروف به
ابنعبدون، محمّدبن جعفر مودّب معروف به ابنبطه، جعفربنمحمّدبنقولویه، محمّدبن حسنبن احمدبن الولید، شیخ مفید، شیخ صدوق، سعدبنعبدالله اشعری، عبداللهبن جعفر حمیری، علم الهدی سید مرتضی، ابوالحسین محمّدبن علیبنمفضل، حسینبنحصین العمی، ابوعبدالله محمّدبن علیبن شاذان قزوینی، ابومحمّد هارونبنموسی معروف به تلعکبری، ابوعلی محمّدبنهمامبنسهیل کاتب، محمّدبناسحاق (ابنالندیم)، ابومحمّد حسنبنمحمّدبنسماعه، ابنالجنید، محمّدبناحمدبنعلی اسکافی، ابوالقاسم حمیدبنزیاد دهقان، ابوعبدالله محمّدبنابراهیم العلوی، ابوالفرج محمّدبنموسی بن علیبن عبد ربه قزوینی، ابوالحسن علیّبنمحمّد ماجیلویه، ابوجعفر احمدبنمحمّدبنعیسی اشعری، ابوالحسن علیبنحاتم قزوینی، ابوالعبّاس محمّدبنجعفر رزاز، ابوجعفر محمّدبنعبدالحمیدبن سالم عطار و بالاخره ابوالحسین احمدبن عبیدالله غضائری، معاصر نجاشی و شیخ طوسی یاد نمود و وجود این فهارس خود مبین کثرت مؤلَّفات شیعه و اهتمام علمای این مذهب در تدوین علوم، خاصه رشتههای فقه، حدیث، کلام و تفسیر میباشد.
12ـ 4ـ 1ـ 2ـ شیخ طوسی تصریح میکند نخستین کسی که در شیعه به فکر افتاد اثری جامع و مانع در زمینهی اسامی کتب و مولّفات پدید آورد ابنالغضائری بود که او در این خصوص دو کتاب تألیف کرد. سپس اضافه میکند که مؤلّف این دو کتاب به طور نابهنگام از دنیا رفت و کتب او نیز قبل از نسخهبرداری توسّط بعضی از بستگانش نابود گردید. در عین حال شیخ طوسی و نجاشی هیچکدام توضیحی پیرامون علّت وفات ابنالغضائری و از بین رفتن آثار او ندادهاند. امّا در یک نکته نمیتوان تردید نمود و آن این که ابنالغضائری و پدر او عبیدالله، هر دو از ناقدان فن به شمار رفته و در زمینهی معرّفی غلات و راویان ضعیف و مجهولالحال و بیاعتبار دانستن روایات ضعیف و نسخههای مخدوش هیچگونه سازش و مصلحت اندیشی نمیکردهاند. چنان که یکی از آثار ابنالغضائری را کتاب «ضعفا»ی او دانستهاند و شیخ آغابزرگ تهرانی معتقد است با فرض صحّت انتساب این کتاب به ابنالغضائری کمتر کسی است که از طعن او جان سالم به در برده باشد.(1) با این
اوصاف بعید نیست که مرگ ابنالغضائری و از بین رفتن کتب او با خط فکری و سبک و سیره او در جرح و تعدیل روات ارتباط داشته باشد. ضمنآ مطابق بعضی از قرائن نجاشی کتاب ابنالغضائری را به صورت نسخهی مسودّه در اختیار خود داشت، امّا چون این نسخه فاقد سماع و قرائت بوده است، نجاشی صرفآ با تعابیر، «قال احمدبن الحسین» یا «ذکر احمدبنالحسین» از آن نقل میکند و به عقیدهی بعضی از محقّقان این نسخه در قرن هفتم به طور و جادهای در اختیار علّامه حلی قرار گرفت و او نیز پس از احراز صحّت انتساب آن به ابنالغضائری در مواردی چند از آن استفاده نمود.(2)
1) تهرانی، 4/290 و 10/89. جعفر سبحانی از قول میرداماد در کتاب کلیّات فی علم الرجال، 90 در موردابنالغضائری مینویسد: «هو الّذی قیل فیه قل ان یسلم احدآ من جرحه أو ینجو ثقة من قدحه.»
2) بهبودی، معرفة الحدیث، 64 لکن شیخ آغابزرگ در الذریعه، 10/89 مینویسد: رجال ابنالغضائریؤبه الضعفاء معروف است. در قرن هفتم سیّدبنطاووس این کتاب را که منسوب به ابنالغضائری میباشد،بدون هیچگونه سماع و قرائتی به دست آورد. نام این کتاب در اجازات مشایخ حدیثی به ثبت نرسیده وساحت ابنالغضائری از انتساب به این کتاب مبرّا است. آیتالله خویی نیز معتقد است که کتاب رجالابنالغضائری از مواردی است که عدّهای آن را پرداخته و به نام ابنالغضائری رواج دادهاند در این مورد نک:معجم رجال الحدیث، 1/102.
12ـ 4ـ 1ـ 3ـ شیخ طوسی کتاب فهرست خود را در پی خواهش و اصرار شخصی به نام «شیخ فاضل» نوشت. شیخ طوسی غیر از این کتاب کتب دیگری نیز به اصرار این شخص نوشته است. از جمله: «تهذیب الاحکام»، «رجال»، «الغیبه»، «العدة فی اصول الفقه»، «الجمل و العقود»، «الاقتصاد الهادی الی طریق الرشاد» و...
امّا در عین حال در هیچکجا روشن نمیسازد که مراد از «شیخ فاضل» چه کسی است و این از معمّاهای حیات و زندگی علمی شیخ طوسی است که تاکنون به طور دقیق گشوده نشده است. بعضی از بزرگان(1) احتمال دادهاند که مراد از این
شخص «شیخ مفید» یا «عبدالعزیزبنالبراج» باشد، امّا در تأیید این احتمالات قرائن کافی وجود ندارد، همینقدر میتوان گفت که «شیخ فاضل» نفوذ زیادی بر شیخ طوسی داشته(2) و شیخ به صلاح اندیشی این فرد خط بخصوصی در رد و قبول
اخبار، جرح و تعدیل روات و به طور کلی حفظ حوزهی شیعه و مواریث مکتب انتخاب نمود، از این رو پارهای از محقّقان احتمال دادهاند این فرد، یکی از شخصیّتهای سیاسی، مذهبی از خاندان بنونوبخت بوده است که شیخ طوسی با برخورداری از حمایت او توانست به نگارش و انتشار آثار خود بپردازد.(3)
12ـ 4ـ 1ـ 4ـ شیخ طوسی در کتاب «فهرست» متعرّض ترجمهی نهصد نفر از صاحبان تصانیف و اصول شده و در حدود دو هزار کتاب از آثار شیعه را معرّفی کرده است.(4) لذا در زمینهی کار او باید گفت او با تألیف این کتاب خدمت بزرگی به
جامع تشیّع انجام داد، زیرا موجب گردید تا بسیاری از آثار و مواریث شیعه در رشتههای مختلف معرّفی گردد. امّا از نقطهنظر رجالی کتب او غنای کتاب نجاشی را ندارد و با توجّه به این که این دو دانشمند کتب و مأخذ مشترکی در اختیار داشتهاند، مطمئنآ شیخ طوسی ـ در ترجمهی راویان و مولّفانـ بسیاری از اطّلاعات رجالی خود را ذکر نکرده است. البتّه نسبت به کتابی که غرض آن معرّفی آثار شیعه است این مطلب فی نفسه اشکالی ندارد. امّا با توجّه به این که شیخ در مقدّمهی کتاب صریحآ وعدهی جرح و تعدیل روات و معرّفی آراء و عقاید انحرافی را میدهد، نپرداختن به این مسائل در ترجمهی روات، بسیار سؤال برانگیز است. به طوری که این سؤال از دید بسیاری از محقّقان پوشیده نمانده است. علّامه تستری در «قاموس الرجال» مینویسد: «شیخ طوسی
1) تهرانی، 5/145، باید توجّه نمود که منظور از شیخ فاضل نمیتواند شیخ مفید باشد زیرا بسیاری از آثارشیخ طوسی که به درخواست «شیخ فاضل» نوشته است بعد از وفات «شیخ مفید» تألیف یافته است،چنانکه منظور از شیخ فاضل، قاضی عبدالعزیزبن البراج نیز نمیتواند باشد. زیرا قاضی نامبرده متوفی 481هجری است و در عین حال در ردیف معمّرین نیز یاد نشده است و اگر در نظر گیریم شیخ طوسی نگارش«تهذیب» را در حیات شیخ مفید و در سن 23 سالگی آغاز نمود (411 ه )، این زمان، زمانی است که قاضینامبرده در شمار اطفال و یا حداکثر شاگردان شیخ طوسی بوده نه آن که بتواند تکلیفی برای شیخ ایجاد کندیا سبک و سیرهای پیشنهاد نماید. نکتهی دیگر آن که قاضی ابنالبراج از منکران حجیّت خبر واحد، و دراین مطلب پیرو مکتب شیخ مفید و سیّد مرتضی بوده است در صورتی که شیخ طوسی معتقد به حجیّتخبر واحد بوده و کتابهای تهذیب و استبصار را بر این پایه نوشته است و این نیز قرینهای است که نشانمیدهد «شیخ فاضل» ـ به عنوان مشوّق شیخ طوسی، نمیتواند قاضی ابنالبراج باشد.
2) آل بحرالعلوم، مقدّمهی رجال الطوسی، 101.
3) بهبودی، محمّد باقر، گزیدهی تهذیب، مقدّمه.
4) قربانی، 13.
در «فهرست» خود در مورد ابراهیمبن بکیربن ابیالسمال چیزی نگفته با این که او واقفیمذهب بوده است در صورتی که نجاشی به معرّفی مذهب او تصریح میکند.»(1)
وی سپس اضافه میکند که: «نجاشی در مورد جرح و تعدیل روات ادّعایی نکرده است ولی در کتابهایش حتیالامکان نکات رجالی را متعرّض شده است لکن شیخ طوسی با این که وعدهی جرح و تعدیل میدهد امّا جز در مواردی اندک، دیگر به این وعده عمل نمیکند.»(2)
12ـ 4ـ 1ـ 5ـ مطلب دیگر در شیوهی جرح و تعدیل شیخ طوسی به میزان دقّت این دانشمند در بیان آرا و اظهاراتش باز میگردد. در این مورد باید گفت به طوری که در مقالهی چهار کتاب اصلی علم رجال آمده است: «نمیتوان بر همهی گفتههای شیخ بزرگوار طوسی در زمینهی رجال صحه گذاشت و وجود پارهای اشتباهات را در کتابهای ایشان نادیده گرفت و البتّه باید اذعان داشت که این اشتباهات در کنار نظرات متقن و درست شیخ الطائفه ناچیز و نادر است. محقّق رجالی این روزگار شیخ محمّد تقی شوشتری در سراسر کتاب تحلیلی و جامع خود (قاموس الرجال) به موارد خطاهای شیخ قدس سرهـ در دو کتاب «الفهرست» و «الرجال» اشاره کرده و از جمله در فصل بیستم از مقدّمات کتاب مزبور نمونهای از آنها را در ترجمهی «ابوغالب زراری» نمایانده است.»(3)
12ـ 4ـ 1ـ 6ـ باید توجّه داشت که مطالب فوق به معنای پرهیز شیخ طوسی از مطلق نقد و انتقاد به راویان و مؤلّفان شیعه نیست. در مواردی شیخ طوسی به تضعیف و ناموثّق بودن مؤلّفان و ارباب تصانیف اشاره کرده است. امّا در مجموع میتوان گفت که توثیقات شیخ به مراتب بیش از تضعیفات او میباشد. چنانکه در ترجمهی کشی و عیّاشی، شیخ طوسی و نجاشی هر دو تصریح به موثّق بودن آنان مینمایند.(4) نجاشی ضمنآ اضافه میکند که این دو دانشمند از ضعفا نقل روایت
داشتهاند. در صورتی که این نکته در «فهرست» شیخ وجود ندارد لذا باید نتیجه گرفت. در رجال نجاشی اطّلاعات به طور کاملتر و واقعبینانهتر منعکس شده است و احتمالا غرض شیخ آن بوده که در نوشتن فهرست و رجالـ چنانکه خواهد آمدـ شخصیّتهای شیعه و آثار و مؤلّفات آنها کمتر مورد سؤال واقع شوند.
دومین تألیف رجالی شیخ طوسی کتاب «الرجال» میباشد که به «الابواب» نیز معروف است و علّت این وجه تسمیه آن است که شیخ طوسی در این کتاب هشتهزار و نهصد نفر از راویان اخبار را به ترتیب دوران تاریخی از زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تا عصر هر یک از امامان، طبقهطبقه آورده است.
کتاب چهارده باب دارد که سیزده باب آن به ذکر راویان و صحابیان رسول خدا و امامان شیعه:، اختصاص یافته و باب چهاردهم با عنوان «فیمن لم یروعن الائمّه» ظاهرآ به ذکر کسانی اختصاص دارد که پس از دوران ائمّه زندگی کرده و یا اگر در دوران امامان بودهاند، توفیق مصاحبت و روایت از آنان نداشتهاند. این کتاب را نیز شیخ طوسی به درخواست «شیخ فاضل» به رشتهی تألیف درآورد چنانکه در مقدّمه مینویسد: «من به درخواست مکرّر شیخ فاضل پاسخ مثبت دادم که میگفت: کتابی بنویسم که مشتمل بر اسامی رجالی باشد که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و بعد از او از ائمّهی معصومان تا زمان ولیعصر:روایت کردهاند. آنگاه از راویانی یاد کنم که در زمان آنها نبودهاند و یا اگر بودند از آنها روایتی نقل نکردهاند من این کار را انجام دادم و کتاب را بر اساس حروف الفبا که اوّلش همزه و آخرش یاء است مرتّب کرده و نوشتم تا برای یابنده دستیابی و حفظ آن آسان شود. در حدّ کوشش و توانم و به اندازهی فرصت و مجالم کوشیدم تا اسامی راویان را به طور کامل جمعآوری کنم امّا در عین حال تضمین نمیکنم که این کار مانع و جامع باشد زیرا راویان حدیث از نظر شمارش قابل انتظام نیستند و به دلیل کثرت و پراکندگی آنان در نقاط مختلف شمارش آنان امکانپذیر نیست...»(1)
شیخ طوسی سپس میافزاید: «من از مشایخ امامیه کتاب جامعی در این باره نیافتم مگر کتب مختصری که هر یک از مؤلّفین آن تنها به ذکر پارهای از راویان پرداخته بود. به استثنای آنچه ابنعقده از راویان و شاگردان امام صادق علیه السلام جمعآوری نمود. زیرا او نهایت کوشش را در کار خود انجام داد. امّا از رجال سایر امامان ذکری به میان نیاورد و من در کتاب خود همهی آنچه را ابنعقده آورده است ذکر میکنم و سپس به ذکر اشخاصی مبادرت مینمایم که او از آنان یادی نکرده است.»(2)
این بود مقدّمهای که شیخ طوسی بر کتاب رجال نوشته و در آن از هدف و چگونگی تألیف کتاب سخن به میان آورده است. امّا در مقام ارزیابی کتاب بد نیست اضافه کنیم از این نظر که رجال شیخ راویان امامان را به ترتیب عصر و زمان طبقهبندی نموده است،(3) کار شیخ کاری قابل ملاحظه و در خور توجّه است. زیرا
پی بردن به عصر و طبقه راوی از مسائل مهم در علم رجال است. شیخ طوسی همچنین متعهّد است که موطن و سکنای راویان را حتّی الامکان روشن نماید. امّا از آن جهت که در یک کتاب رجالی، انسان به مسائل بیشتری در باب رجال از نظر موالید و وفیات، توثیق یا تضعیف، نیازمند است، باید گفت کتاب شیخ از این جهات کارآیی لازم را ندارد و بلکه به نظر میرسد که کتاب حکم فهرست یک کتاب رجالی را دارد تا یک کتاب رجالی. به گفتهی علّامه تستری در قاموس الرّجال: «گویی شیخ طوسی در رجال خود در نظر داشته اصحاب معصومان را سرشماری کند و راویان آنها را بشمارد مؤمن باشند یا منافق، امامی باشند یا سنّی، به این خاطر او
ابوبکر، عمر و عثمان و معاویه و عمروبنعاص و نظرای آنها را در ردیف اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برشمرده و زیادبنابیه و پسر او عبیداللهبنزیاد را در ردیف اصحاب علی علیه السلام و منصور دوانیقی را در زمرهی اصحاب امام صادق علیه السلام دانسته و لذا استناد به آن تا احراز نشود امامیاند جایز نیست.»(1)
امّا از نقطهنظر جرح وتعدیل باید گفت که شیخ طوسی در این کتاب در مجموع عنایتی به توثیق یا تضعیف راویان ندارد. از نظر توثیق، او بسیاری از راویان موثّق را نام میبرد امّا بدون آنکه سخنی در توثیق آنان به میان آورد صرفآ مشخّص میکند که وی صحابی کدام امام است. البتّه این مسأله کلیّت ندارد و او در موارد محدودی نیز به توثیق راویان اقدام میکند.(2) چنانکه نسبت به ذکر مذاهب انحرافی
نیزـ همچون واقفیه، فطحیه،...ـ بدون عنایت نیست. به همینترتیب از نظر تضعیف راویان بدنام نیز شیخ طوسی خط خاصّی را در کتاب رجال تعقیب نمیکند. گرچه اجمالا، غرض او عدم تضعیف شدید است. گاهی شخصی را در چند جای کتاب نام میبرد امّا جز در یک جا او را تضعیف نمیکند. همانند ابانبنعیاش که در صفحات 83 و 152 بدون هیچگونه طعنی از او نام میبرد امّا در صفحهی 106 در مورد او مینویسد: «ابانبن عیاش فیروز تابعی ضعیف» و از این نمونه، موارد دیگری نیز وجود دارد که در کتاب «معرفة الحدیث» به آن پرداخته شده است و نویسنده این کتاب معتقد است: «این نوعی جرح خفی از ناحیهی شیخ طوسی نسبت به راویان بدنام شیعه است تا کار شیخ در تضعیف راویان مستقیمآ جلب نظر نکند.»(3)
به نظر میرسد این کار شیخ ادامهی همان صلاحاندیشی وی بوده که در کتاب «فهرست» از آن سخن به میان آمد. شیخ طوسی به این ترتیب افراد معدودی را در کتاب «رجال» مورد تضعیف قرار داده که رقم آنها از سینفر تجاوز نمیکند. ضمنآ در مواردی او راویانی را در کتاب «رجال» بدون اشاره به ضعف نام برده است. امّا چون از همین راویان در کتاب «فهرست» یاد میکند به ضعف یا غالیبودن آنان تصریح مینماید که از جملهی این افراد میتوان از احمدبنمحمّد سیاری، وهببن وهب ابوالبختری، محمّدبنعلی القرشی مکنی به ابوسمینه، سهلبنزیاد آدمی و سالمبنمکرّم ابوخدیجه نام برد.(4) از این رو برای شناخت ضعفا از دیدگاه شیخ
طوسی بهتر است هر دو کتاب «فهرست» و «رجال» این دانشمند با هم مورد مطالعه قرار گیرد.
12ـ 5ـ 1ـ توضیحی بر باب چهاردهم: فیمن لم یروعن الائمّة علیهم السلام:
گفتیم که شیخ طوسی کتاب رجال خود را به چهاردهباب تقسیم نمود و باب چهاردهم را با عنوان: «فیمن لم یروعن الائمّة:» نامگذاری کرد. شیخ طوسی خود در فلسفهی نگارش این باب متذکّر شده است که در این باب
وی نام کسانی را درج نموده که پس از عصر امامان زندگی کرده یا در صورتی که معاصر با امامان بودهاند سماع و روایتی از آنان نداشتهاند.(1) امّا با مطالعهی این باب، خواننده گهگاه با اسامی
راویانی روبهرو میشود که سماع آنان از امامان مورد تصریح علمای رجال از جمله خود شیخ میباشد. بدین صورت که شیخ علاوه بر درج نام آنان در باب چهاردهم، آنان را در بابهای دیگر نیز ـ به عنوان اصحاب ائمّه علیهم السلام ـ درج کرده است. به عنوان مثال شیخ طوسی ثابتبنشریح را یکبار در شمار اصحاب صادق علیه السلام و بار دیگر در شمار کسانی که از امامان روایتی ندارند ذکر کرده است. به همین ترتیب کلیببن معاویه اسدی را یک بار در شمار اصحاب باقر علیه السلام ، یک بار در شمار اصحاب صادق علیه السلام و بار سوم در باب چهاردهم کتاب یاد کرده است و نمونههای دیگر عبارتند از: محمّدبنعیسیبنعبید یقطینی، قاسمبنمحمّد جوهری، بکربنمحمّد ازدی، ثابتبنشریح، و... که شیخ الطائفه هر یک از افراد را در چند موضع از کتاب رجال از جمله باب چهاردهم ذکر نموده است.
مرحوم سیّد محمّد صادق آلبحرالعلوم در مقدّمهی خود بر رجال شیخ مینویسد: «طبیعی است که این مسأله در نگاه اوّل نشان دهنده نوعی تناقض در کار شیخ باشد به گونهای که حل این تناقض برای اساتید فن تولید اشکال نموده است و به طوری که تحقیقات نشان میدهد آنان برای رفع این تناقض دوازده وجه برشمردهاند که البتّه هیچ کدام وافی به مقصود نیست، تا آنجا که برخی از بزرگان احتمال دادهاند که این موضوع از سهویاتی است که برای شیخ طوسی رخ داده و نظیر این سهویات برای کسی چون او که به کثرت تألیف و اشتغالات علمی و دینی شهرت دارد، امری بعید نیست.»(2)
امّا در این میان نظرات دیگری نیز در توجیه نگارش باب چهاردهم وجود دارد که تا حدّی بیانگر فلسفهی نگارش این باب میباشد و ما در ختام این مبحث به درج دو عقیده اقدام میکنیم، امّا همانطور که گفته شد، این عقاید نیز تنها به صورت نسبی، توجیهگر نگارش باب چهاردهم میباشد.
الف) عبدالله مامقانی در فایدهی هشتم کتاب «تنقیح المقال» پس از برشماری وجوه گفتهشده در فلسفهی نگارش این باب و انتقاد از آنها مینویسد: «امّا آنچه پس از فحص و تدبّر زیاد در تراجم افراد و تعابیر دانشمندان برای من حاصل شده است به این صورت است که: راویان اخبار در یک نگاه بر سه دسته تقسیم میشوند. قسم اوّل راویانی که دائمآ ملازم با امامان بوده و بدون هیچگونه واسطه از آنان نقل روایت دارند. قسم دوم از راویان، راویانی هستند که هرگز از امامان بدون واسطه به طور مستقیم نقل روایت ندارند و این یا به دلیل عدم لقاء بین آنان و امامان بوده و یا به دلیل زندگی آنان پس از عصر ائمّه علیهم السلام میباشد و بالاخره قسم سوم از راویان، کسانی هستند که به هر دو طریق یعنی باواسطه و بدون واسطه از امامان نقل روایت کردهاند. به عنوان مثال بکربنمحمّد ازدی دارای روایاتی از امام ششم، امام هفتم و امام هشتم:میباشد و او این روایات را بدون
واسطه از این سه امام نقل میکند در صورتی که همین شخص روایاتی را نیز به واسطهی عمّهی خود غنیمه و دیگر راویان از امامان نقل کرده است. از این رو شیخ طوسی به اعتبار روایات بدون واسطه این شخص از امام صادق تا امام رضا 8او را به ترتیب در شمار اصحاب امام صادق علیه السلام ، اصحاب امام کاظم علیه السلام ، و اصحاب امام رضا علیه السلام درج کرده است. چنانکه به اعتبار روایات باواسطه او از همین امامان، وی را در شمار کسانی که روایتی از امامان ندارند نیز ذکر نموده است و نمونهی دیگر از این قبیل ثابتبنشریح است که با تدبّر در ترجمهی وی این نکته معلوم میگردد.(1)
ب) آقای محمّدباقر بهبودی در کتاب «معرفةالحدیث» معتقد است که: «نگارش باب چهاردهم در رجال شیخ از ابداعات این دانشمند در طعن خفی و غیر مستقیم عدّهای از راویان ضعیف و بدنام است و شیخ طوسی با علم به آنکه این قبیل از راویان عصر امامان را درک نمودهاند، به ذکر اسامی آنان در این باب اقدام کرده تا به طور غیر مستقیم اعلام کند کتب و روایات این عدّه از حیز اعتبار ساقط است و گویا که این عدّه لقا و سماعی از امامان علیهم السلام نداشتهاند. شیخ طوسی در تعقیب سبک و سیرهی خود (پرهیز از تضعیف راویان بدنام) از جرح علنی ضعفاء خودداری کرده امّا به این صورت امانت علمی را در اثر خویش ادا کرده است.»(2)
امّا در مورد این برداشت باید گفت که: نمونههای فراوانی در رجال شیخ پیدا میشود که با نظر فوق موافقت داشته و مؤلّف معرفةالحدیث در ص 55، یا فصل «الضعفا»ی کتاب بدان اشاره کردهاند.(3) به عنوان مثال شیخ طوسی
محمّدبنعیسیبنعبید یقطینی را در چهار موضع از کتاب خود از جمله باب «فیمن لم یروعن الائمه» ذکر کرده است.(4) در صورتی که نجاشی در مورد این شخص
مینویسد: «او به هر دو صورت مکاتبه و مشافهه از ابوجعفر ثانی علیهما السلام روایت دارد.»(5)
حال چرا شیخ طوسی که خود نیز وی را در شمار اصحاب سه نفر از امامان نقل کرده، او را در باب چهاردهم آورده است؟ شاید یکی از دلایل آن، تکذیب این شخص در ادّعای سماعش از امام رضا علیه السلام باشد، زیرا محمّدبن عیسیبن عبید رسمآ ادّعای ملاقات با امام رضا علیه السلام و سماع از آن حضرت نموده است در صورتی که طبق قرائن متعدّد تاریخی چنین مسألهای غیرممکن میباشد.(6)
1) مامقانی، تنقیح المقال، 1/194.
2) بهبودی، 55.
3) همانجا، فصل «ضعفا» به رقمهای 37، 100، 127، 149.
4) به این صورت که در ص 393 از اصحاب امام رضا علیه السلام در ص 423 از اصحاب هادی علیه السلام در ص 435از اصحاب عسکری علیه السلام و در ص 511 در فیمن لم یروعن الائمّه علیهم السلام .
5) نجاشی، به رقم 896.
6) بررسی مفصّل این مسأله را نک: بهبودی، معرفة الحدیث، معارف، پژوهشی در تاریخ حدیث شیعه،396ـ 397، 219ـ 223.
در دو کتاب رجال نجاشی و فهرست شیخ طوسی در حدود 700 نفر از مؤلّفان شیعه به طور مشترک مورد بحث قرار گرفتهاند و کتاب فهرست شیخ طوسی به تصحیح الویس اسپرنگر اثر مناسبی در مقایسهی دیدگاههای رجالی دو دانشمند است. در این کتاب مصحّح پس از درج متن فهرست شیخ طوسی، اطّلاعاتی نیز در خصوص برخی از مؤلّفان از قول نجاشی آورده است. به طوری که با یک نگاه به محتوای کتاب، خواننده به آسانی در جریان دیدگاههای دو دانشمند، سبک علمی هر دو مؤلّف و احیانآ وسعت و میزان اطّلاعات رجالی آنان قرار میگیرد. در اینجا به ذکر نمونههای معدودی از دو کتاب به صورت مقایسهای مبادرت میشود.
12ـ 6ـ 1ـ شیخ طوسی در مورد حسنبنعلیبنابیالمغیره (رقم 188) آورده است: «له کتاب رویناه با الاسناد الاوّل عن حمید عن ابننهیک»، امّا اضافه بر این مطالب نجاشی در بارهی این شخص آورده است: «الزبیدی الکوفی ثقة هو و ابوه روی عن أبیجعفر و أبیعبدالله 8وهو یروی کتاب أبیه عنه و له کتاب مفرد اخبرنا...»(1)
12ـ 6ـ 2ـ شیخ طوسی در مورد حسینبنیزید (رقم 241) نوشته است: «الحسینبن یزید له کتاب اخبرنا به عدة من اصحابنا عن ابیالمفضل...» امّا نجاشی شخص اخیر را به این صورت معرّفی کرده است: «الحسینبن یزیدبن محمّدبن عبدالملک النوفلی من نوفل النخع مولاهم کوفی ابوعبدالله کان شاعرآ ادیبآ و سکن الری و مات بها و قال قوم من القمیین انّه غلا فی آخر عمره و ما رأیت له روایة تدل علی هذا له کتاب التقیة، اخبرنا...»(2)
12ـ 6ـ 3ـ شیخ طوسی در مورد حمادبن عثمان (رقم 252) آورده است: «حمادبنعثمان الناب الکوفی ثقة جلیل القدر له کتاب اخبرنا...» امّا دربارهی همین شخص نجاشی نوشته است: «حمادبنعثمان یعرف بالناب کان یسکن عزرم فنسب إلیها هو و اخوه رویا عن أبی عبدالله علیه السلام و اختص حماد بروایته عن الکاظم و الرّضا صلواتاللهو سلامهعلیهما مات سنة تسعین و مأة بالکوفة.»(3)
12ـ 6ـ 4ـ شیخ طوسی در مورد محمّدبنالحسن الصانع به رقم 624 نوشته است: «له نوادر رویناها بهذا الاسناد...» امّا در مورد همین شخص نجاشی افزوده است: «کوفی ینزل فی بنی ذهل، ابوجعفر ضعیف جدّآ قیل انّه غال.»(4)
از مقایسهی این نمونهها و نمونههای دیگر روشن میگردد که شیخ طوسی در معرّفی راویان و مؤلّفان شیعه به ذکر حداقل اطّلاعات بسنده کرده است در حالی که نجاشی در شرح حال صاحبان کتب مسائل بیشتری را از جهت توثیق یا تضعیف، عصر و طبقهی مؤلّف، مذهب صحیح یا سوء اعتقاد، مولد، موطن و محلّ وفات شخص، نسب و خاندان او، آثار و تألیفات مؤلّف و کیفیّت نسخههای آن، آورده است. از این جهت کتاب نجاشی به یک سند رجالی شبیهتر است تا منبعی در معرّفی آثار و کتابهای شیعه. حال علّت تفاوت در سبک و سیرهی این دو دانشمند چیست؟ در این مورد نظرات متعدّدی از ناحیهی محقّقان ابراز شده است. بیشتر بر این باورند که ذیفنون بودن شیخ طوسی و اشتغال او به مرجعیّت علمی شیعه و ادارهی حوزهی درسی بغداد توسّط وی، مانع اصلی او در اعمال دقّت در بحث و بررسیهای رجالی است و به عکس پرداختن نجاشی به یک فن واحد (رجال) و اعمال دقّت او در شناخت مؤلّفان و آثار و نسخ به جای مانده موجب غنای کتاب او شده است.(1) همین دانشمندان تقدّم نجاشی بر شیخ طوسی راـ در زمینهی اظهارات
رجالیـ مورد تصریح قرار داده و در موارد اختلاف نظر بین این دو دانشمند، رأی و نظر نجاشی را بر دیدگاه شیخ ارجح دانستهاند.
از جمله این بزرگان میتوان از محقّق حلی در کتابهای «المعتبر» و «النکت»، علّامه حلّی در «خلاصةالاقوال»، شهید ثانی در «المسالک»، فرزند او (شیخ حسن) در «شرح استبصار»، میرزا محمّد استرآبادی در «منهج المقال» و علّامه بحرالعلوم در «الفوائد الرجالیه» یاد نمود.(2) علّامه سیّد بحرالعلوم پس از درج
بسیاری از این تصریحات، کوشیده است تا خود دلایل تقدّم نجاشی بر شیخ طوسی را معلوم سازد. وی در این خصوص مینویسد: «تقدّم نجاشی بر شیخ مورد تصریح بسیاری از بزرگان بوده و این به جهت بینظیربودن کتاب نجاشی در نوع خویش است. این رأی، رأی درست و صوابی است که علل آن عبارتند از:
الف) تقدّم زمانی تصنیف کتابهای فهرست و رجال شیخ طوسی بر کتاب نجاشی و بعید نیست که نجاشی پس از ملاحظه این کتب به تکمیل اطّلاعات آندو ـخصوصآ در مواردی که شیخ طوسی غفلت کردهـ اقدام کرده است.
ب) اشتغال شیخ طوسی به رشتههای مختلف علمی و انجام تصانیف متعدّد در شعبههای فقه، کلام، تفسیر،... و اختصاص نجاشی به رشتههای محدودی مانند کتابشناسی و علم رجال.
ج) ارتباط ویژهی علم رجال با دانش مربوط به انساب و قبایل که این موضوع تخصّص به ویژه نجاشی را تشکیل داده و کتابی هم در این باب تألیف کرده است.
د) تعلّق اکثر راویان و مؤلّفان شیعه به کوفه و شهرهای مجاور آن و به همین ترتیب وابستهبودن نجاشی به کوفه
و یکی از خاندانهای سرشناس آن.
ه ) ارتباط نجاشی با ابوالحسین احمدبن حسینبن عبیدالله غضائری ـ که از عارفان به فن رجال بودـ و بهرهگیری از مصاحبت با وی، که چنین فرصتی برای شیخ طوسی دست نداد. ناگفته نماند که شیخ طوسی در مقدّمهی فهرست خود تذکّر داده است که: «از دانشمندان شیعه کسی قبل از احمدبن حسینبن عبیدالله غضائری به تألیف جامعی در معرّفی آثار شیعه نپرداخت و او به تألیف دو کتاب دست یازید که یکی در معرّفی اصول و دیگری در معرّفی مصنّفات شیعه بود، امّا او به مرگ ناگهانی از دنیا رفت و برخی از بستگان او این دو کتاب و دیگر آثار او را از بین بردند.»(1)
از این سخن برمیآید که آثار ابنالغضائری در اختیار شیخ طوسی قرار نگرفته است. در حالی که مطالعهی رجال نجاشی روشن میسازد که بخشی از آثار ابن الغضائری در دسترس نجاشی بوده و او در مواردی به نقل آن مبادرت میورزد.(2)
و) تقدّم نجاشی بر شیخ طوسی از نظر درک اساتید فن رجال مانند احمدبن علیبن نوح سیرافی، ابوالحسن احمدبنمحمّدبن جندی، ابوالفرج، محمّدبنعلی کاتب و دیگران که شیخ طوسی موفّق به درک آنان نشد.(3)
مطالب ذکرشده قطعآ بخشی از اختلافات شیخ طوسی و نجاشی به ویژه علل تقدّم نجاشی بر شیخ را توجیه میکند، لکن برخی از تحقیقات نشان میدهد که اختلاف این دو عالم رجالی از علل وسیعتری سرچشمه میگیرد و باید گفت این علل زمانی شناخته میگردد که وضعیت حوزهی درسی بغداد در قرن پنجم هجری شناخته شده و شرایط اجتماعی هر دو دانشمند مورد ارزیابی قرار گیرد.(4)
1) شیخ طوسی، فهرست، 2.
2) این موارد در کتاب نجاشی به 22 مورد بالغ میگردد که آقای محمّدباقر بهبودی در کتاب معرفة الحدیثبه استخراج آنها اقدام کرده است. نک: همانجا، 62ـ64.
3) سیّد بحرالعلوم، 2/46ـ 50.
4) جهت اطّلاع بیشتر نک: معارف، پژوهشی در تاریخ حدیث شیعه، 521ـ 528 با عنوان: حوزه بغداد درعصر شیخ طوسی.
آثار رجالی شیعه در دورهی متأخّران
همانگونه که با عبور از دورهی متقدّمان به عصر متأخّران، آثار حدیثی شیعه توسّط محدّثان در کتابهای جامعتری مانند «الوافی»، «بحارالأنوار»، «وسائل الشیعه» و... تدوین گردید، به همین ترتیب در این دوره بسیاری از علمای رجال در صدد برآمدند تا با جمعآوری کلیه آثار رجالیـ به ویژه کتب اربعه رجالی متقدّمانـ کتابهای جامعتری در شناخت راویان تدوین کنند. در این راستا از قرن هفتم تا عصر حاضر دهها کتاب مختصر و مفصّل به وجود آمده که هر یک دارای ویژگیها و فوائد مخصوص به خویش است. در این فصل گزارشی به اجمال از اهمّ این کتب ارائه میشود.
از نظر علمای رجال توثیق خاص نسبت به راویان احادیث از راههایی به اثبات میرسد که دو مورد آن عبارتند از: نصّ یکی از معصومان علیهم السلام دربارهی راویان و دیگر نصّ یکی از بزرگان حدیث یا رجال متقدّم(1). در مورد نصّ معصوم علیه السلام اثبات
صدور خبر از آن معصومـ و یا لااقل اعتبار خبرـ مورد نیاز است و چنانکه قبلا گذشت روایات فراوانی در ستایش یا مذمّت بسیاری از راویان وجود دارد که در توثیق و تضعیف راویانـ که اکثر آنها در طبقه اصحاب ائمّه بودهاندـ به آنها استناد میشود. و در مورد دوم نیز لازم است نصّ علمای رجال از لابلای کتب آنها به دست آمده و اعتبارسنجی شود. و در فصل گذشته تا حدّی درباره کتب اربعهی رجالی در دوره متقدّمان، محتوای این کتب، روش مؤلّفان آنها در جرح و تعدیل راویان و اعتبار اقوال آنها سخن به میان آمد. امّا در خصوص اعتبار آثار رجالی که در عصر متأخّران تألیف شده باید گفت: در صورتی که این آثار ناقل دیدگاههای رجالی متقدّمان باشد، در این صورت اعتبار علمی آنها متأثّر از اعتبار منابع آنهاـ متعلّق به دورهی متقدّمانـ خواهد بود. امّا در صورتی که این آثار مستقل از کتابهای متقدّمان بود و مشتمل بر توثیق و تضعیف راویان باشد، آن وقت به عقیده برخی از محقّقان توثیقات متأخّران حجّت نخواهد بود، مگر آن که عالم رجالی نزدیک به عصر متقدّمان باشد مانند شیخ منتجب الدین یا ابنشهر آشوب که در این حالت توثیق آنان جنبهی حسّی داشته و ارزشمند است. امّا توثیق علمای رجالی دورههای بعد مانند ابنطاووس، علّامه حلّی و ابنداوود حلّی و نیز علمای متأخّر از آنها مانند علّامه مجلسی که به دلیل دوری از عصر راویان حدیث، بر حدس و اجتهاد مبتنی است، ارزشی جهت استدلال ندارد.(2) به همین سبب تألیفات رجالی دوره متأخّران
در صورتی اعتبار دارد که ناقل و جامع نظرات رجالیون متقدّم همراه با تجزیه و تحلیل دقیق آن آراء از ناحیه مؤلّف آن باشد. با این زمینهچینی باید گفت که از قرن ششم تا عصر حاضر کتب ارزشمندی در علم رجال به عنوان تکملهی آثار متقدّمان و یا جوامع گستردهی رجالی به ظهور رسیده که اهمّ آنها به ترتیب زیر معرّفی میگردد.
این کتاب تألیف حافظ علیبن عبیداللهبن حسن...بنبابویه معروف به منتجبالدین و نیز مشهور به ابنبابویه است. وی در سال 504 متولّد شده و طبق قرائنی تا حدود سال 600 هجری در قید حیات بوده است(3) کتاب وی شرح حال
544 نفر از علما و مصنفان شیعه و معرّفی آثار آنها را در بر دارد که به تصریح مؤلّف کتاب در فاصله زندگانی شیخ طوسی تا عصر او زندگی کردهاند.(4) از این جهت اثر
منتجبالدین تکملهای بر فهرست شیخ طوسی به شمار میرود. شرح حال دانشمندان به ترتیب حدود الفبا درج شده(1) و مؤلّف کتاب غالبآ به معرّفی آثار
دانشمندان و نیز مدح و توثیق آنان عنایت دارد. در خاتمه کتاب استدراکی به چشم میخورد که حاوی شرح حال 9 نفر از دانشمندان شیعه است که ابنحجر عسقلانی با استفاده از کتاب تاریخ ری (متعلق به ابنبابویه) در «لسانالمیزان» آورده است.
این کتاب تألیف محمّدبنعلیبنشهر آشوب مازندرانی است که در سال 488 هجری متولّد شده و به سال 588 درگذشته است.(2)
کتاب «معالم العلماء» نیز به عنوان تکمله، بلکه استدراکی بر کتاب «فهرست» شیخ طوسی تألیف گردید و ابنشهر آشوب در آن به ذکر و معرّفی 1021 نفر از مؤلّفان شیعه ـ که بعضآ در شمار راویان حدیث بودهاندـ پرداخت. به تصریح مؤلّف کتاب، اثر او علیرغم اختصارـ نسبت به فهرست شیخ طوسیـ دارای زوائد و فوائد فراوانی است. از جمله آنکه وی به شرح حال 600 تن از مصنفان شیعه پرداخته که اثری از نام آنها در کتاب شیخ طوسی نیست.(3) اسامی مؤلّفان به ترتیب حروف
الفبایی درج شده است. اطّلاعات کتاب از جهت ذکر اسامی کتب و آثار شیعه در عصر متقدّمان قابل توجّه است امّا به ندرت در توثیق یا تضعیف راویان سخنی از ابنشهر آشوب وجود دارد، معهذا کتاب «معالم العلماء» از نظر علمای رجال حائز اهمیّت است.
نخستین کسی که به جمعآوری مطالب 5 کتاب از اصول اوّلیه رجالی همّت گماشت، سید احمدبنطاووس متوفی 673 در کتاب «حل الاشکال فی معرفة الرجال» بود. وی به طوری که خود تصریح کرده است شرح حال راویان راـ از مصنفان و غیر ایشانـ که در مورد آنها مدح یا قدحی وارد شده از کتابهای: اختیار الرجال کشی، رجال نجاشی، فهرست و رجال شیخ طوسی و رجال احمدبن حسینبن عبیدالله غضائریـ که در موضوع ضعفاء نگاشته بودـ جمعآوری کرده، در کتاب واحدی قرار داد.(4)
نیز، به طوری که از سخن ابنطاووس به دست میآید وی به منابع پنجگانه رجالی متقدّمان غیر از رجال ابنالغضائری با سند متّصل دسترسی داشته است. امّا کتاب ابنالغضائری ـ موسوم به الضعفاءـ به صورت
«وجاده» در اختیار او قرار گرفته است.(1) امّا این کتاب بزرگ به دلیل عدم استنساخ وسیع در عصر مؤلّف آن و نیز در
دورههای بعد، در معرض تلف و نابودی واقع شد و تنها دو گزینش از آن به عمل آمد که تا عصر ما باقی است. یکی گزینش و بازنویسی رجال ابنالغضائری از کتاب حل الاشکال توسّط شیخ عبدالله شوشتری و دیگر گزینش «اختیار الرجال» که خود مختار رجال کشی استـ به وسیله حسنبن زینالدین فرزند شهید ثانی (م 1011)، از آنجا که نسخهای از «حل الاشکال فی معرفة الرجال» که به خطّ مؤلّف آن بوده،(2)
از طریق شهید ثانی در اختیار فرزند او قرار گرفت وی موفّق شد گزینشی از آن را با عنوان «التحریر الطاووسی» ـ که عمدةً منقولات اختیار الرجال از اصل حل الاشکال استـ تألیف نماید. در این اثر شرح حال 502 نفر از راویان شیعهـ که بعضآ از اصحاب ائمّه علیهم السلام بودهاندـ به همان سبک رجال کشی یعنی در قالب روایات رجالی آورده شده است، امّا امتیاز مهم کتاب «التحریر الطاووسی» بر کتاب «اختیارالرجال» ویژگی نقد آن نسبت به روایات ضعیفی است که در بارهی اصحاب ائمّه در کتاب کشی وارد شده است که یک نمونهی آن را میتوان در نقد روایات وارده درباره یونس بن عبدالرّحمان ملاحظه کرد.(3)
این کتاب تألیف تقیالدین حسنبن علیبن داوود حلّی معروف به ابنداوود حلّی است که متولّد سال 647 و متوفای 707 هجری است. وی شاگرد رجالی معروف قرن هفتم احمدبنطاووس است. ابنداوود مؤلّفی پرکار بوده که بیش از سی کتاب به صورت نظم و نثر داشته است.(4) از جمله آثار او کتاب «الرجال» است
که جامع آثار رجالی دوره متقدّمان با گزینش و اختصار در عبارات است. در تألیف رجال ابنداوود ابتکاراتی مدنظر مؤلّف قرار گرفت که قبل از او سابقهای نداشته است. نخست آن که وی مطالب کتاب خود را در دو بخش عمده تنظیم کرد، بخش نخست را با عنوان: «فی ذکر الممدوحین و من لم یضعفهم الاصحاب فیما علمته» به معرّفی کسانی اختصاص داد که دربارهی آنها مدح یا وثاقتی وارد شده و حتیالامکان مورد تضعیف قرار نگرفتهاند که شمار آنان 1744 نفر است. بخش دوم کتاب به ذکر «مجروحین و مهملین» اختصاص یافته که در آن 565 نفر از راویان به عنوان «ضعفا» معرّفی شدهاند. و گاه نیز اگر درباره یکی از راویان مدح و ذم به طور توأمان وارد شده، ابنداوود یک بار او را در بخش نخست و یک بار در بخش دوم کتاب یاد کرده است. ابتکار دیگر ابنداوود حلی که خود اعلام کرده ست که قبل از او سابقهای در کتابهای رجالی نداشته(5) استفاده از رمزهایی در معرّفی مصادر نقل
قولهای رجالی است. او برای رجال نجاشی رمز «جش»، رجال شیخ طوسی رمز «جخ»، فهرست شیخ طوسی رمز «ست»، رجال برقی رمز «قی» و به همین ترتیب هر کتابی رمزی ساخته و پس از ذکر آراء علمای قبل از خود با ذکر آن رمز مأخذ سخن خود را معین ساخت. و سومین ابتکار ابنداوود در کتاب «الرجال» تألیف فوائدی از معلومات رجالی است که وی پس از آوردن نام راویان به عنوان خاتمه کتاب آنها را در پایان هر بخش درج کرده است. به این ترتیب که در پایان بخش اوّل چند فصل به شرح زیر جلب نظر میکند:
الف) در ذکر جماعتی که نجاشی دربارهی آنها تعبیر «ثقة ثقة» را به کار برده است.
ب) در ذکر اصحاب اجماع مشتمل بر 18 نفر و عدم اختلاف در جلالت آنها.
ج) در ذکر کسانی که نجاشی آنها را «ثقه» دانسته امّا در مذهب مضطرب هستند.
د) در ذکر کسانی که نجاشی درباره آنها تعابیری مانند «لیس کذلک»، «لابأس به» یا «قریب الامر» به کار برده است.
ه ) در ذکر کسانی که تعداد روایات آنها معین شده است.
و) در ذکر کسانی که به کنیه شهرت یافتهاند و نام آنها روشن نیست.
به دنبال آن از 102 راوی که با کنیه مشهورند و 22 راوی زن نام برده شده است. به همین ترتیب در پایان بخش دوم کتاب فوائد مهمّی در معرّفی راویانی که از جهت مذهب یا عدالت تضعیف شدهاند وارد شده و دستهبندی متنوّعی از راویان به صورت زیر ملاحظه میشود:
الفـ واقفی مذهبان66 نفر
بـ فطحیمذهبان16 نفر
جـ زیدی مذهبان27 نفر
دـ عامی مذهبان39 نفر
و...
غالیان65 نفر
و بالاخره در پایان کتاب 9 تنبه ذکر شده که 8 تنبه در بحث از برخی از اسناد و تمیز نامهای مشترک راویان و یک تنبه نیز به طرق شیخ صدوق و شیخ طوسی در کتابهای من لایحضره الفقیه، تهذیب الاحکام و الاستبصار، اختصاص دارد.(1)
رجال ابنداوود علیرغم امتیازاتی که دارد، در عین حال از نظر عالمان رجال برخوردار از نواقص و اشکالاتی است که در آثار خود به آن تذکّر دادهاند،(2) عمدهی
این اشکالات مرتبط با سهلانگاریهایی است که به ابنداوود در مقام نقل آراء رجالیون متقدّم نسبت داده شده
و بعضآ مصحّحان کتاب در پاورقی مطالب به آن توجّه دادهاند. نکته آخر آنکه ابنداوود کمتر به جرح و تعدیل راویان اقدام کرده بلکه در درجه نخست ناقل جرح و تعدیل علمای رجالی قبل از خود است، لذا جنبهی اجتهادی آن ضعیف است.
این کتاب تألیف حسنبنیوسفبنمطهّر معروف به علّامه حلّی، متولّد به سال 648 و درگذشته به سال 726 هجری میباشد. علّامه حلّی از فقهاء، متکلّمان، محدّثان و رجالیون به نام قرن هشتم هجری است که در رشتههای گوناگون صاحب اثر بوده و در حدود 108 کتاب از آثار او فهرست شده است.(1) در زمینهی علم رجال
وی دارای 4 اثر بوده که عبارتند از: «کشف المقال فی معرفة الرجال» که کتاب بزرگ او در علم رجال بوده و فعلا وجود ندارد، «ایضاح الاشتباه فی اسماء الرجال» که به طبع رسیده، «تلخیص الفهرست للشیخ الطوسی» و بالاخره «خلاصة الاقوال فی معرفة الرجال» که در حال حاضر محور آراء رجالی علّامه حلّی به شمار میرود. زیرا در کتاب «ایضاح الاشتباه» علّامه تنها به ذکر راویان پرداخته و متعرّض جرح و تعدیل آنها نشده است.(2)
امّا در کتاب «خلاصة الاقوال» نیز همانند رجال ابنداوود، راویان در دو بخش متمایز آورده شدهاند، بخش اول اختصاص به کسانی دارد که علّامه حلّی به روایت آنان اعتماد کرده و یا لااقل قبول روایات آنان برای علّامه ترجیح داشته است که در این بخش از 1227 تن از راویان در 27 فصل نام برده شده است. بخش دوم کتاب اختصاص به ذکر کسانی دارد که علّامه نقل روایات آنها را ترک کرده و یا لااقل در مورد آنان موضع توقّف اختیار کرده است. این عدّه نیز شامل 510 نفر از ضعفاء بوده که در 27 فصل ذکر شدهاند در معرّفی راویانـ در هر دو بخشـ از نظام الفبایی استفاده شده و مرجع علّامه در نقل جرح و تعدیل راویان، همهی آثار رجالی است که قبل از علّامه تألیف شده و در زمان این دانشمند در اختیار بوده است. با این ویژگی که وی به نقل آراء کشی، نجاشی، شیخ طوسی، ابنالغضائری، اهتمام داشته و در مواردی بدون آنکه انتساب جرح و تعدیل را به صاحب آن مشخّص سازد، به ذکر اقوال متقدّمان پرداخته است. مطلب دیگر آنکه علّامه در بیان جرح و تعدیل راویان، از اجتهاد خود در تجزیه و تحلیل آراء علمای قبل از خود بهره گرفته و لذا اگر درباره یک راوی جرح و تعدیل به صورت توأمان وارد شده باشد وی نسبت به توثیق یا تضعیف راوی موضعی قاطع اتّخاذ کرده و نام آن راوی را تنها در یک بخش درج کرده است و از این جهت کار وی با ابنداوود حلّی تفاوت دارد که گاه نام برخی از راویان را به اعتبار توثیق او یک بار در بخش نخست و به اعتبار تضعیف وی یک مرتبه نیز در بخش دوم کتاب آورده است. از مزایای کتاب «خلاصة الاقوال» توجّه به رجال مشترک و نیز راویانی است که به کنیه خود شهرت یافتهاند و او در پایان هر دو بخش کتاب در مجموع به معرّفی 86 نفر (43 نفر از موثّقان و 33 نفر
از ضعفاء) که به کنیه شهرت یافتهاند، پرداخته است. امّا مزیت مهم و قابل توجّه کتاب «خلاصة الاقوال» فوائد دهگانهای است که علّامه آنها را در انتهای کتاب آورده و آنها را شایسته شناخت دانسته است.(1)
عناوین این فوائد عبارتند از:
فایده اوّلـ شناسایی 41 نفر از راویان که در سندها با کنیه آورده شدهاند.
فایده دومـ توجّه به مشایخ سعدبنعبدالله و حسنبن محبوب در اسناد روایات.
فایده سومـ معرّفی دقیق مصادیق عدهی کلینی.
فایده چهارمـ ذکر مستثنیات محمّدبن الحسنبن الولید (استثناء رجال نوادر الحکمه)
فایده پنجمـ تاریخ امام دوازدهم حضرت مهدی (عج) و نایبان چهارگانه او.
فایده ششمـ اسامی سفرای مذموم در کتاب الغیبه شیخ طوسی.
فایده هفتمـ اسامی چند تن از موثّقان که برای آنان توقیع صادر شده است.
فایده هشتمـ بررسی طرق شیخ طوسی در مشیخهی تهذیب الاحکام و الاستبصار و طرق شیخ صدوق در من لایحضره الفقیه.
فایده نهمـ تعیین مراد از حمّاد که ابراهیمبنهاشم از او نقل کرده است.
فایده دهمـ برخی از طرق صحیح علّامه حلّی به تألیفات شیخ طوسی، صدوق و کشی.
قابل ذکر است که دو کتاب «رجال ابنداوود» و «خلاصة الاقوال» به اصول ثانوی رجالی معروف شدهاند. این دو کتاب چنانکه گذشت مشترکانی دارند و نیز دارای اختلافاتی هستند که در برخی از کتابها به تفصیل به آن اشاره شده است.(2)
مقصود از یک جامع رجالی کتابی است که در آن مؤلّف آن با تکیه بر آثار رجالی قبل از خودـ از جمله اصول اوّلیه و ثانویه رجالـ به جمعآوری اسامی راویان احادیث پرداخته و آنها را بر اساس نظم الفبایی نام راویان مرتّب سازد. روشن است که در ذیل نام هر راوی، مطالبی از جرح یا تعدیل ویـ که در منابع وجود داردـ ذکر شده و در مواردی بررسی و تجزیه و تحلیل مؤلّف کتاب به آن اضافه میگردد. لذا هر یک از کتابهای جامع رجال دارای فوائدی است که کتاب دیگر فاقد آن است. جامع نگاری در رجال شیعه به طوری که گذشت از قرن هفتم توسّط سیدبن طاووس با تألیف «حل الاشکال فی معرفة الرجال» آغاز گردید. امّا در قرن دهم به عنوان یک حرکت علمی پرشتاب مدنظر علمای رجال قرار گرفت و کتب مختلفی در این ارتباط به منصه ظهور رسید که هرکدام دارای ویژگیهای منحصر به خویش است. بدون آنکه هدف معرّفی تفصیلی این کتب باشد،
به ذکر اهمّ آنها به ترتیب پیدایش بسنده میشود.(1)
13ـ 7ـ 1ـ منهج المقال فی تحقیق احوال الرجال معروف به رجال کبیر تألیف محمّدبن علیبن ابراهیم استرآبادی معروف به میرزا (م 1028). این کتاب جامعترین کتاب رجالی تألیف شده در دوره صفویه است.(2)
13ـ 7ـ 2ـ نقد الرجال تألیف سید میر مصطفی حسینی تفرشی از علمای قرن یازدهم (زنده در سال 1044) که جامع مطالب 9 کتاب از آثار رجالی معروف قبل از خود اوست. مهمترین ویژگی کتاب بررسی آراء و نظرات رجالیون قبلی است و مؤلّف صرفآ در صدد جمعآوری اقوال گذشتگان نبوده است.
13ـ 7ـ 3ـ جامع الرواة و ازاحة الاشتباهات عن الطرقوالاسناد تألیف محمّدبن علی اردبیلی (م 1101)، این کتاب در واقع بازنگاری رجال متوسّط میرزا محمّد استرآبادی معروف به «تلخیص المقال فی احوال الرجال» و اضافهکردن مطالبی ضروری به آن از کتاب «نقد الرجال» تفرشی و سایر مدارک است از این رو رمز «مح» علامت عبارات میرزا محمّد استرآبادی و رمز «س» علامت عبارات سید تفرشی است. علاوه بر اطّلاعات فراوانی که با استفاده از مصادر رجالی گذشتگان در «جامع الرواة» آمده است، مؤلّف کتاب کوشیده است تا با توجّه به روایات کتب اربعه موقعیّت هر راوی راـ از جهت تعداد روایات او و خصوصآ ابوابی که در آن به نقل حدیث پرداختهـ مشخّص سازد، لذا از کتب حدیثی نیز با رمزهای مشخّص یادشده است. همانگونه که از نام کتاب پیداست، «جامع الرواة» مرجع مناسبی جهت تمیز مشترکات روایی و تصحیح اسناد مشتبه به شمار میرود.
13ـ 7ـ 4ـ الوجیزة فی الرجال تألیف علّامه محمّدباقر مجلسی (م 1111)، در این کتاب مؤلّف دانشمند آن به معرّفی 2147 تن از راویان شیعه پرداخته و دربارهی آنها با تکیه بر مصادر رجالی حکمی از جرح یا تعدیل صادر کرده است. کتاب ضمنآ 219 نفر از راویانی که با کنیه، نام پدرشان و لقب شناخته شدهاند را نام برده و دربارهی آنها اطّلاعاتی به دست داده است. علّامه در انتهای کتاب خود رسالهای در ذکر اسانید شیخ صدوق در من لایحضره الفقیه و طرق او به صاحبان اصول و کتب روایی آورده و ضعف یا صحّت این طرق را نمایانده است.
13ـ 7ـ 5ـ تنقیح المقال فی علم الرجال تألیف شیخ عبدالله مامقانی (م 1351) این کتاب بزرگترین مجموعهی رجالی موجود است که به زیور طبع آراسته شده است. طبق برخی از بررسیها، مامقانی در تألیف کتاب خود از بیش از 30 مأخذ رجالی شیعی و چند مأخذ رجالی اهل سنّت استفاده کرده است.(3) به طوری
که در مجموع تعداد 13368 عنوان راوی با نام، 1444 عنوان با کنیه، 1343 عنوان لقب و 152 راوی زن در
کتاب «تنقیحالمقال» مورد بحث قرار گرفته که در مجموع بالغ بر 16300 عنوان است.(1)
کتاب با مقدّمه مبسوطی درباره تعریف، موضوع و فایده علم رجال شامل چهار مقام نگارش یافته و مقام چهارم آن خود دارای 30 فایده است. مامقانی در علم درایه نیز صاحب تألیف مفصّلی است که «مقباس الهدایه فی علم الدرایه» نام دارد.
13ـ 7ـ 6ـ قاموس الرجال تألیف محمّدتقی شوشتری (1414). این کتاب در واقع به عنوان تعلیقه و حاشیهای بر کتاب «تنقیح المقال» تألیف گردید. زیرا کتاب تنقیح المقال از جهت گردآوری اقوال و مدارک دارای نکات زاید و تطویلها و نیز اشتباهاتی است(2) که مرحوم شوشتری در کتاب خود به تذکّر این نکات پرداخته
است. از این جهت چنانکه مؤلّف آن گوید: کتاب او در واقع «تصحیح تنقیحالمقال» است که به صوابدید برخی از دوستان به «قاموس الرجال» نامگذاری شده است.(3)
قاموس الرجال نمونهی یک جامع رجالی اجتهادی است که در عصر حاضر تألیف شده است.
13ـ 7 ـ 7 ـ معجـم رجـال الحـدیث تألیـف آیـةالله سیـد ابـوالقاسـم خویـی (م 1413). این کتاب دائرةالمعارفی از اطّلاعات رجالی است که مؤلّف دانشمند آن با توجّه به مدارک مورد اعتماد علمیـ از کتب رجالی قبل از خود گرفته تا کتابهای تاریخی، سیره، تفسیری و... ـ فراهم کرده است. از نظر تعداد راویانی که در این کتاب شرح حال آنان آمده، معجم الرّجال یکی از مفصّلترین کتابهایی است که در علم رجال تألیف شده است و مؤلّف دانشمند آن 15676 نفر از راویان راـ از زن و مردـ طی 23 جلد آورده است. کتاب دارای مقدّمهای مفصّل درباره تعریف علم رجال، ضرورت این علم، رد آراء منکران نیاز به علم رجال، ملاکهای قابل اعتماد در توثیق و مدح راویان، توثیقات خاصه و عامه (و در واقع قواعد و مبانی مورد قبول مؤلّف در جرح و تعدیل راویان)، نقد پارهای از توثیقات عامه (مانند اصحاب اجماع، مشایخ ثقات، ابطال نظریه صحّت همهی روایات کتب اربعه و نیاز به بررسی اسناد آنها و بالاخره بررسی مصادر رجالی قابل اعتماد و بررسی رجال ابن الغضائری است. و سپس نوبت به متن کتاب میرسد که در این قسمت آیةالله خویی، نخست آنچه را درباره یک راوی در مصادر پیشینـ به ویژه کتب اربعهی رجالی متقدّمانـ وجود دارد، آورده و در موارد اختلافی به بررسی و تجزیه و تحلیل آنها و ارائه نظر نهایی اقدام میکند. از ویژگیهای مهم این کتاب تعیین دقیق طبقه هر راوی با توجّه به اسامی مشایخ و شاگردان آن راوی است که با تعبیر «روی عن» و «روی عنه» مشخّص شده و از این جهت کتاب در تمییز مشترکات راویان، اثر سودمند و کارآمدی است. در پایان هر مجلد قسمتی با عنوان «تفصیل طبقات الرواة» آورده شده که در آن مؤلّف «معجم رجال الحدیث» به تفصیل موقعیّت هر راوی را در
نظام روایات کتب اربعه نشان داده و مشخّص کرده است که آن راوی در چه ابوابی از کتب اربعه در سند روایات حضور داشته و احیانآ از چه کسانی نقل حدیث کرده یا از او به نقل حدیث پرداختهاند. کتاب معجم الرجال در این خصوص اطّلاعاتی را به طور کامل در اختیار خواننده خود قرار میدهد که در منابع متأخّران به طور اجمال در «جامعالرواة» مد نظر اردبیلی قرار گرفته بود. به جهت مزایای گفته شده و مزایای دیگر کتاب، از این اثر تلخیصهایی صورت گرفته که برخی از آنها عبارتند از:
الف) دلیل معجم رجال الحدیث از محمّد سعید طریحی که فهرست الفبایی نام راویان است.
ب) المعین علی معجم رجال الحدیث تألیف سیدمحمّد جواد حسینی بغدادی که مؤلّف فهرست نام راویان و شخصیّتهایی که در معجم رجال الحدیث وجود داشته با مختصری اطّلاعات درباره آنها آورده و وضعیت ضعف یا وثاقت آنها را در جداولی نشان داده است.
ج) المفید من معجم رجال الحدیث تألیف محمّد جواهری، در این کتاب نیز نویسنده خلاصه نظر آیتالله خویی را درباره هر راوی در یک سطر با ذکر آدرس چاپهای مختلف کتاب آورده است. این کتاب برای دستیابی سریع به آخرین نظر مطرحشده در معجم رجال الحدیث بسیار مفید است.(1)
در پایان یادآور میشود که در دوره متأخّران، به جز کتابهایی که به عنوان جوامع رجالی تألیف گردید، آثار ارزشمند دیگری در خصوص مسائل مهم رجال شیعه از جمله وضعیت برخی از راویان، شناخت طبقات راویان، رجال و خاندانهای مهم شیعه، تمیز مشترکات، مبانی و قواعد علم رجال... به وجود آمد که جهت خودداری از اطاله کلام از معرّفی آنها خودداری کرده و خوانندگان را جهت استفاده از آنها به کتب تخصّصی ارجاع میدهیم.(2)
مبانی و روشهای جرح و تعدیل راویان
از مسائل مهم در حوزه نقد سند روایات، بحث جرح و تعدیل راویان است. این مهم در درجهی نخست به عهدهی علم رجال قرار دارد و علمای رجال پس از معرّفی راویان به توضیح خصوصیّات آنان از جهت وضعیّت اخلاقی و اعتقادی پرداختهاند. در مواردی توصیف علمای رجال از شخصیّت راویان و احیانآ دیدگاههای آنان دربارهی آنها، از اختلافاتی برخوردار است که این اختلافات از مبانی و روشهای متفاوت رجالیون در جرح و تعدیل راویان حکایت میکند. در این فصل به اجمال به مهمترین مباحث این موضوع پرداخته شده است.
جَرَحَ، یَجرَحُ جَرْحآ و جُروحآ در لغت به معانی چندی از جمله زخم بدنی، زخم زبانی و کسب و اکتساب به کار رفته است.(1) برخی از علمای لغت بر این باورند که
جرح با ضم جیم به معنای زخم با سلاح و با فتح آن به معنای زخم زبانی استعمال شده است.(2) در قرآن
جُرْح ـ مفرد جُروحـ به معنای زخم با سلاح(1) و جَرْحَ و اِجْتراح
به معنای اکتساب به کار رفته است.(2) در اصطلاح علوم اسلامی جَرْح نوعی توصیف
شاهد و راوی است که به موجب آن عدالتشان ساقط شده و عمل به قولشان باطل میگردد.(3) امّا مراد از جرح در علم رجال، خدشه وارد کردن به عدالت یا ضبط راوی
و یا هر دو ویژگی یادشده است به طوری که در نتیجهی این جرح، حدیث او غیرقابل پذیرش اعلام میگردد.(4)
تعدیل مصدر باب تفعیل بوده و مجرّد آن عَدْل، عِدْل و عدیل به معنای مثل و مانند است.(5) ابنمنظور «عَدْل» را احساس قوام و استقامت یک شی و مفهومی در
مقابل جور میداند.(6) به عقیدهی او عَدَّلَه مانند عَدَلَهُ به معنای «اقامه» آمده است،
یعنی بپاداری یک چیز و قوامبخشی به آن(7) و نیز تعدیل یعنی تسویه و
هماهنگسازی(8) و این معنایی است که در آیهی: (... فسوّیک فعَدَلک یا فعدّ لک)ـ با
اختلاف قرائت تخفیف یا تشدید دال.(9) ـ به کار رفته است. تعدیل در اصطلاح علم
حدیث صحّهگذاشتن به عدالت راوی و شاهد است که در نتیجه حدیث یا شهادت آنان پذیرفته میشود.(10) امّا در علم رجال مفهومی وسیعتر دارد، به این صورت که
تعدیل به معنای توثیق است و توثیق راوی به معنای صحّهگذاشتن به ویژگیهای عدالت و ضبط راوی به صورت توأمان است، زیرا این دو ویژگی اساس پذیرش خبر راوی به شمار میرود.(11)
علم جرح و تعدیل نقطهی کانونی دانش حدیث با رویکرد نقدی آن است.(12)
1) المائده، 45.
2) الانعام، 60؛ جاثیه، 21.
3) ابناثیر، 1/120؛ الاعظمی، معجم مصطلحات الحدیث و...، 114.
4) الاعظمی، 114؛ ابولاوی، 71؛ ابنعبدالله، 30؛ الجدیع، 1/357؛ عتر، 7؛ جدیدی نژاد، 50.
5) فیروزآبادی، 4/13؛ ابنمنظور، 11/432؛ انیس و دیگران، 2/588.
6) ابنمنظور، 11/430.
7) همانجا، 11/433.
8) ابوشبهه/85.
9) طبرسی، 10/680؛ زمخشری، 4/716.
10) ابناثیر، 1/126؛ عتر، 8.
11) ابنعبداللّطیف، 11.
12) عتر، 5.
این علم در آثار دانشمندان حدیث معمولا با عنوان: «معرفة صفة من تقبّل روایته و من تردّ روایته»(1) و یا «فیمن تقبّل روایته و من تردّ» و عباراتی نظیر آن(2) قابل ملاحظه
است و در دوران معاصر با عنوان «جرح و تعدیل» آثار مستقلی را به خود اختصاص داده است.(3) حاکم دانش جرح و تعدیل را دو علم مستقل دانسته و در کتاب
«المدخل الی معرفة الصحیح» به تفصیل دربارهی هر کدام سخن رانده است.(4) امّا
پارهای از محقّقان دانش جرح و تعدیل را علمی مستقل و همشأن علل الحدیث دانستهاند و معتقدند که در هر کدام از این دو علم تألیفات خاصی وجود دارد.(5)
برخی دیگر دانش جرح و تعدیل را یکی از علوم نقد سنّت نبوی دانستهاند که قواعد و ضوابط ویژهی خود را دارد.(6) صاحب «کشف الظنون» این علم را از
فروعات علم رجال دانسته که در آن با الفاظی خاص در بارهی جرح و تعدیل راویان بحث میشود و مراتب الفاظ نیز مدّنظر قرار میگیرد.(7) نزدیک به تعریف اخیر،
مبارکفوری جرح و تعدیل را علمی میداند که با الفاظ مخصوص و اصطلاحات منضبط در احوال راویانـ از جهت جرح و تعدیلـ بحث میکند(8) و جامع این
تعاریف آنکه: علم جرح و تعدیل علمی است که در آن از قواعد معتمدی که در تعیین مرتبهی راویان حدیث ـ از جهت جرح و تعدیل ـ وجود دارد، با استفاده از الفاظ و عباراتی که ویژهی جرح و تعدیل است، بحث میشود.(9)
از آنجاکه شناخت معانی کتاب خدا و سنن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم (غالبآ) از مجرای نقل و روایت صورت میپذیرد، تمیز ناقلان عادل، موثّق و ضابط از راویان دروغپرداز، غافل و فراموشکار امری واجب خواهد بود.(10) برخی از آیات قرآن از
جملهی آیهی نبأ: (یا أیّها الّذین آمنوا ان جاءکم فاسق بنبأ فتبیّنوا...)(1) یا روایت نبوی
مانند: «من کذب علیّ متعمّدآ فلیتّبوأ مقعده من النّار.»(2) بر چنین ضرورتی تأکید کرده و
الهامبخش ظهور دانش جرح و تعدیل در بین مسلمانان بوده است.(3)
نقد و تکذیبهای برخی از صحابه نسبت به یکدیگر رواج جرح در دورهی صحابه را نشان میدهد.(4) علی علیه السلام ، عمر، ابوبکر، عبادةبنصامت، عایشه،
عبداللهبنعبّاس، زیدبنثابت، انسبنمالک، سعیدبنمسیّب و محمّدبنسیرین از معروفترین جارحان در طبقهی صحابه و تابعین بودهاند.(5)
یکی از ملاکهای جرح راوی در دوران صحابه و تابعانـ که ابنسیرین از آن خبر داده است ـ میزان وابستگی راوی به سنّت نبوی یا گرایش او به بدعتگزاران بود.(6) از عبداللهبنمبارک نقل شده که او «اسناد» را از لوازم دین میدانست که در
صورت فقدان آن هر کس هرچه خواهد نقل میکند.(7) مالکبنانس نیز شخصآ از
هفتاد تن از راویانـ که بعضآ به امانت موصوف بودندـ نقل حدیث نمیکرد، زیرا شأن آنها را مناسب با نقل حدیث نمیدانست.(8) امّا از مهمترین کسانی که در
خصوص جرح و تعدیل راویان سخن گفته و ذَم و ستایشهای زیادی به یادگار گذاشتهاند، میتوان امامان شیعه به ویژه صادقین علیهما السلام را یاد نمود. شمار فراوانی از این جرح و تعدیلهای امامان علیهم السلام در «اختیار معرفةالرجال» گردآوری شده است. به عنوان نمونه در روایات رجالی صادقین علیهما السلام اشخاصی چون: زراره، محمّدبنمسلم، ابوبصیر، بریدبنمعاویه، فضیلبنیسار، حمرانبن اعین و... مورد توثیق و تمجید قرار گرفتهاند.(9) و اشخاصی چون: مغیرةبنسعید، ابوالخطاب، یزید صائغ، بنان
بیان، صائدنهدی، حارث شامی و... مورد جرح و طعن واقع شدهاند.(10)
در روایات رجالی امامان شیعه:گاه به جای جرح راویان، جریاناتی مورد نقد و تکذیب واقع شدهاند که از جمله
1) الحجرات، 6.
2) نیشابوری، 1/70.
3) عتر، 8ـ 10؛ ابوشهبه، 385؛ الاعظمی، 114.
4) ابنابیالحدید، 4/67 و 68؛ عتر، منهج النقد فی علوم الحدیث، 54.
5) ابنابیالحدید،4/68؛جبوری،97الی 100؛الحاجحسن،1/430؛حاکم نیشابوری،52؛بشیرنصر،235.
6) مسلم، 1/15.
7) همانجا.
8) خطیب بغدادی، 191؛ ابوریه، 295.
9) طوسی، اختیار الرجال به رقمهای 217، 218، 286، 287، 303، 304.
10) طوسی، اختیار الرجال به رقمهای 217، 218، 286، 287، 303، 304.
میتوان به جریانات انحرافی غلات، زیدیه، واقفه، مرجئه و خوارج اشاره کرد.(1)
آنچه از سیره امامان علیهم السلام در زمینهی جرح و تعدیل راویان به دست میآید آنکه این کار از نظر شرعی منعی ندارد. زیرا هدف آن پاسداری از حدیث و سنّت و احیانآ مبارزه با بدعتگری و خودسریهای دینی است. نیز صیانت حدیث و انتقال درست آن به طالبان حدیث نوعی تکلیف دینی است که قبل از هر کسی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر آن تأکید کرده است.(2) دانشمندان اهل سنّت نیز جرح راوی را از
مصادیق غیبت جایز دانسته و در مباحث جرح و تعدیل به تفصیل از لزوم آن سخن گفتهاند.(3)
ابنحجر نه تنها جرح راوی را مذموم نمیشمارد، بلکه آن را به شکل کفایی واجب اعلام میکند.(4) با چنین ضرورتی نسبت به افشای راویان دروغگو و یا
سهلانگار، علم جرح و تعدیل به عنوان یکی از علوم حدیث(5) و به طور خاص یکی
از فروعات علم رجال(6) به عنوان میزانی در شناخت رجال احادیث(7) در بین
مسلمانان پا به عرصهی وجود گذاشت و برخی معتقدند که این از اختصاصات علوم اسلامی است و در دیگر ملل نظیر ندارد.(8)
ابنصلاح تصریح کرده است که: «پیشوایان حدیث و فقه بر این موضوع اتّفاق نظر دارند که لازم است راوی حدیث ـ برای آنکه به حدیث او استناد شودـ از دو ویژگی عدالت و ضبط برخوردار باشد. عادل به این معنی که او مسلمان، بالغ، عاقل، و از موجبات فسق و امور خلاف مروت برکنار باشد و ضابط به این معنی که به دور از غفلت باشد یعنی: اگر از حافظه به نقل حدیث میپردازد، او (واقعآ) حافظ باشد و اگر از روی نوشته حدیث خود را نقل میکند، در نگهداری آن کوشا باشد و نیز در صورتی که حدیث را با نقل به معنی، القا میکند وی آگاه به معانی محال از روایات باشد.»(9) لذا اصول کلّی جرح و تعدیل راویان، اظهار عقیده در بارهی دو
1) طوسی، اختیار الرجال به رقمهای 409، 410، 411، 526، 528؛ کلینی، 2/409 و 410؛ 3/545.
2) کلینی، 1/403؛ ترمذی، 5/34؛ ابنماجه، 1/84.
3) ابناثیر، 1/130؛ ابنحجر، لسان المیزان، 1/3؛ الکنوی الهندی، 53؛ 3/213؛ اعظمی، دراسات فیالجرح و التعدیل، 46 و 47؛ مقبول الاهدل، 190؛ ابولاوی، 75؛ عتر، 12ـ 14.
4) ابنحجر، لسان المیزان، 1/4.
5) ابنصلاح، 212 ؛ جزائری، 176؛ الصباغ، 152؛ صالح، 107.
6) عبدالعال، 226؛ حاجی خلیفه، 1/582؛ بشیر نصر، 239.
7) عبدالعال/227.
8) عبدالعال، 227؛ مقبولی الاهدل، 192؛ السلفی، 147؛ عجاج خطیب، اصول الحدیث، علومه ومصطلحه، 264.
9) همو، 213؛ سیوطی، 1/252؛ عراقی، 1/ 293؛ ابولاوی، 102؛ اعظمی، معجم مصطلحات الحدیث،119؛ صبحی صالح، 126 الی 129؛ شهید ثانی، 110 و 111.
ویژگی عدالت و ضبط راوی است و در تمام آثاری که در موضوع جرح و تعدیل تألیف شده، مباحث عدالت و ضبط به صورت مجمل یا مفصّل مورد بحث قرار گرفته است.(1)
نکتهی مهم در سخن ابن صلاح آنکه یکی از لوازم عدالت راوی، مسلمانی اوست. به عبارت دیگر شروط الزامی یک راوی جهت نقل روایت عبارت از: اسلام، عقل، عدالت و ضبط است.(2) امّا به این جهت در شرایط راوی بر عدالت و
ضبط تکیه شده است که در واقع این دو ویژگی فرع بر اسلام و عقل قرار گرفتهاند و لذا کمتر در مورد آنها بحث شده است.
امّا شرط مذهب خاص برای یک راوی چه رابطهای با جرح یا تعدیل او دارد؟ از نظر درایه نگاران شیعه، مذهب صحیح راوی از لوازم حدیث صحیح است.(3) امّا مذهب انحرافی مانع قبول حدیث راوی نیست، بلکه در صورتی که
انحراف مذهبی با وثاقت راوی جمع شود، حدیث او به عنوان «حدیث موّثق» مورد پذیرش قرار میگیرد.(4) و خود یکی از اقسام اصلی حدیث در شیعه است.(5) لذا
در سند روایات شیعه شماری از راویان سنّی، زیدی، واقفی و فطحی مذهب قرار دارند که به دلیل توثیق از سوی علمای رجال حدیثشان پذیرفته شده است. نجاشی دربارهی حُمَیْدبنزیاد کوفی نوشته است: «... کان ثقةً واقفآ...»(6) و در خصوص
علیّبنحسنبنعلیّبنفضّال یادآور شده: «... کان فقیه اصحابنا بالکوفة وجههم و ثقتهم و... کان فطحیآ...»(7)
امّا درایهنگاران اهل سنّت نیز در کتابهای خود بحث انحراف مذهبی را با عنوان «بدعتگزاری» طرح کرده و معتقدند روایات بدعتگزار پذیرفتی است به شرط آنکه بدعتگزار دروغگویی را جایز نداند و در جهت نصرت مذهب انحرافی به جعل حدیث مبادرت نکند و نیز در اعتقاد خود غلو نکند و مردم را به آن فرا نخواند.(8)
1) از جمله نک: حاکم نیشابوری، 53؛ خطیب بغدادی، 100 و 190؛ ابنصلاح، 213 و 217؛ سیوطی، 1/ 255 و 257 ؛ شهید ثانی، 111 ؛ مامقانی، 2/32 و 43؛ الداحم، 30؛ السلفی، 165 و 212؛ الجدیع،3571؛ اعظمی، دراسات فی الجرح و التعدیل، 185؛ صبحی صالح، 126ـ 130؛ مرعی، 88 و 90.
2) صالح، 126؛ مامقانی، 2/13 با عنوان: الشروط المعتبره فی الراوی.
3) شهیدثانی، 66؛ مامقانی، 2/ 26 از قول عدّهای از بزرگان مذهب، فضلی، 107.
4) شهید ثانی، 70؛ مامقانی، 2/27؛ مرعی، 40؛ فضلی، 108.
5) همانجاها.
6) همو، به رقم 339.
7) همو، به رقم 676 و نیز طوسی، اختیار الرجال به رقمهای 639 و 1014.
8) ابنصلاح، 230 و 231 به عنوان نظر کثیر یا اکثر دانشمندان ؛ العمری، 254.
نکتهی دیگر آن که علمای اهل سنّت در بررسی انحرافات فکری، قائل به دو گونه بدعت شدهاند: بدعتی که موجب تکفیر راوی است و بدعتی که به تکفیر راوی نمیانجامد امّا موجب تفسیق اوست.(1) به عقیدهی آنان روایت راویان دستهی اوّل
پذیرفتنی نیست.(2) لذا باید در تکفیر راوی جانب احتیاط رعایت گردد.(3) ابنحجر
عسقلانی با دوراندیشی مینویسد: «حق آن است که روایت کسی که به دلیل بدعتگزاری تکفیر شده نیز نباید رد شود، زیرا هر طایفه از مسلمانان ادّعا میکند که طوائف مخالف او بدعتگزار بوده و در این خصوص مبالغه میکند تا حدّی که آنها را تکفیر کند و در صورتی که این تکفیرها مطلقآ پذیرفته شود، نتیجهی آن، تکفیر همهی فرق اسلامی خواهد شد.»(4)
با چنین دیدگاهی که موضع جمهور اهل سنّت است.(5) اعتقاد
مطلقآ جرح به شمار نمیرود.(6) به ویژه اگر در نظر گیریم بسیاری از محدّثان و راویان
بزرگ متّهم به تشیّع شدهاند.(7) امّا نکتهای که شیعه و سنّی بر آن اتّفاق نظر دارند آن
که اگر راوی بدعتگزار در شمار داعیان به بدعت و عقیدهی انحرافی باشد، حدیث او مورد پذیرش قرار نخواهد گرفت.(8) لذا از نظر رجالیون شیعه طایفهی غلات و
سران دیگر مذاهب انحرافی از جمله: واقفه و فطحیه که در تبلیغ عقاید انحرافی خود مصرّ بودهاند به کلّی مورد جرح و تضعیف قرار گرفتهاند و به حدیث آنها اعتمادی نیست. ضمن آن که در توصیف راویان به غالی نیز جانب احتیاط لازم است.(9)
عدّهای از محدّثان بر این عقیدهاند که عدالت عبارت از ملکهی روحی راسخی است که ملازمهی با تقوی دارد و صاحب آن از ارتکاب گناهان کبیره، اصرار بر گناهان صغیره و انجام امور خلاف مروّت بر کنار میشود.(10)
1) ابنحجر، نخبةالکفر، 110؛ عتر، 110؛ کیرانوی، 105؛ ابوشهبه، 394.
2) ابنحجر، نخبةالفکر، 136؛ ابوشهبه، 394 ؛ ابنملقن، 1/265؛ قاسمی، 194؛ کیرانوی، 105.
3) عتر، 110.
4) نقل از هروی قاری، 523؛ اندجانی، 147؛ ابوشهبه، 394.
5) العمری، 254.
6) ایّوب، 286.
7) الاعظمی، دراسات فی الجرح و التعدیل، 124.
8) ابنحجر، نخبة الفکر، 139؛ عتر، 111؛ کیرانوی، 106.
9) تفصیل را نک: نجاشی مواضع متعدّد از جمله رقمهای 73، 566، 656، 891، 894، 899؛ مامقانی،2/396 الی 398؛ بهبودی،67ـ 70.
10) خطیب بغدادی، 102؛ ابنحجر، 31؛ مامقانی، 2/32؛ صالح، 130 و نزدیک به همین معنا حاکمنیشابوری، 53 ؛ ابنصلاح، 212.
این مفهوم از عدالت
همان چیزی است که در مورد شاهد مدنظر قرار میگیرد و انجام گناهان علنی در هم شکنندهی آن است.(1) نیز احراز آن از طریق استفاضه یا شهادت دو عادل خواهد
بود.(2)
امّا به عقیدهی عدّهی دیگری از محدّثان عدالت راوی با عدالت شاهد تفاوتهایی دارد که به تفصیل از آن سخن گفتهاند.(3) به عقیدهی شیخ طوسی
عدالت معتبر در مرحلهی روایت عبارت از راستگویی راوی است حتّی اگر گناه علنی از وی سر زند.(4) در این معنا از عدالت دروغگویی راوی مهمترین سبب جرح
است چنانکه برخی تصریح کردهاند: «الکذب اقوی اسباب الجرح و ابینها»(5) ضمنآ
احراز چنین عدالتی برای راوی با شهادت یک نفر حاصل شدنی است.(6)
امّا عوامل مخل به عدالت راوی ـ که در مقام جرح و تعدیلـ به آن تصریح میشود به شکل تفصیلی بر دو نوع است: نخست عواملی که با شخصیّت راوی ارتباط دارد که از جملهی آن مبهم بودن راوی، مجهولالعین بودن راوی و مجهول الحال بودن راوی است و دیگر عواملی است که با ویژگیهای اخلاقی و اعتقادی راوی مرتبط است که از آن جمله میتوان به کافربودن راوی، عدم بلوغ وی و اموری چون: جنون، بدعتگزاری، دروغگویی، اتّهام به دروغ و ظهور فسق و رفتار خلاف مروّت اشاره کرد.(7) ضمنآ اصطلاحات «موضوع»، «متروک»، «منکر»، «مطروح»،
«مضعف»، «مجهول»، از اقسام حدیث ضعیف است که دلیل ضعیف آن فقدان عدالت راوی است.(8) حدیث «مدلّس» نیز به دلیل تدلیس راوی آن در شمار همین
قسم از احادیث ضعیف است.(9)
ضبط یک چیز نگهداری آن با دقّت و احتیاط است.(1) مراد از ضبط نزد
محدّثان آن است که راوی شنیدههای خود را به گونهای نگهداری کند که نسبت به آن شکّی به خود راه ندهد و نیز آنها را به گونهای بفهمد که با چیز دیگر اشتباه نکند و همین ویژگی در فاصلهی اخذ حدیث تا ادای آن برای دیگران ثابت بماند.(2) و نیز
مراد از ضبط، حفظ و هشیاری راوی در مراحل تحمّل و ادای حدیث است به طوری که از سهو و تردید و غفلت در امان باشد.(3) البتّه مقصود از این مطلب آن
نیست که راوی در نقل احادیث خود هرگز خطا نکند که چنین چیزی محال است بلکه مقصود آن است که خطای راوی کم باشد و او مغفّل نباشد.(4) از این کلام به
دست میآید که ضبط نیز مانند عدالت نسبی است.(5) و سوء حفظ مراتبی دارد، به
عبارت دیگر گاه اختلال در ضبط تأثیری بر اصالت حدیث نمیگذارد و موجب سقوط راوی و حدیث او نمیگردد.(6)
مثلا در بین راویان شیعه ابوبصیر اسدی موصوف به تخلیط است.(7) ضمن
آنکه توثیق شده است.(8) زیرا حدّ اختلاط یا سوء حفظ وی آن بود که در مواردی
روایات امام باقر علیه السلام را از قول امام صادق علیه السلام و یا به عکس آن نقل کند. امّا امام صادق علیه السلام به او فرمود که این موضوع اهمیّتی ندارد.(9) و گاه فساد و اختلال ضبط در
حدّی است که به موجب آن راوی به عناوینی چون: «متروک الحدیث» یا «منکر الحدیث» یا «مخلِّط» یا «فیه تخلیط» یا «اختلط آخر عمره» یا «اختلّ فی آخر عمره» یا «فلان کثیر التخلیط» توصیف میگردد.(10)
و این در زمانی است که راوی به نقل روایاتی اقدام میکند که از نظر سایر محدّثان منکر و ناشناخته است.(11) یا به دلیل ابتلا به فراموشی شدید یا جنون به نقل
مطالب واهی و خرافیـ به عنوان حدیثـ میپردازد و یا به جهت عارضهی کوری و نقل حدیث از حافظه،
1) ابنمنظور 7/346؛ فیروزآبادی 2/384.
2) اعظمی، دراسات فی الجرح و التعدیل، 190؛ عتر، 57؛ عجاج خطیب، 232؛ صبحی صالح، 128؛السلفی، 212.
3) ابولاوی، 1/111.
4) اعظمی، دراسات فی الجرح و التعدیل، 190؛ السلفی، 1/348؛ ابولاوی، 109؛ مامقانی، 2/44.
5) اعظمی، 192؛ العمری، 320.
6) الجدیع، 1/436.
7) طوسی، اختیار الرجال به رقم 296.
8) نجاشی به رقم 1187.
9) کلینی، 1/51؛ بهبودی، معرفةالحدیث، 75 و نیز معارف، پژوهشی در تاریخ حدیث شیعه، 418 و419.
10) الجدیع، 1/456؛ بهبودی، معرفة الحدیث، 76.
11) الجدیع، 1/456.
اسناد روایات را به هم میآمیزد.(1)
دانشمندان حدیث ضبط را بر دو نوع تقسیم کردهاند: ضبط در حافظه و ضبط در کتاب.(2) مراد از ضبط حافظهای آن است که راوی حدیث را به خاطر سپارد به
طوری که هر زمان که اراده کند ـ بدون غفلت و فراموشیـ آن را همانگونه نقل کند.(3)
ضمنآ اگر حدیث را نقل به معنی کرده، آگاه به معانی محال (نسبت به شأن معصوم) باشد.(4) و مراد از ضبط کتاب، مراقبت و نگهداری از کتب و اصول حدیثی در
فاصلهی ثبت حدیث در آنها و نقل از آنها برای دیگران است.(5) به طوری که کتاب
مصون از تحریف و تنقیص بوده باشد.(6) زیرا جاعلان حدیث و خرابکاران مذهبی از
دستکاری کتب حدیث ابا نداشتهاند.(7) امّا امور مخل به ضبط راوی متعدّد است که
از جمله میتوان به فراوانی اشتباه راوی، فراوانی مخالفت راوی با محدّثان، حفظ نامطلوب، غفلت شدید، غلط فاحش ـ به این معنی که خطای راوی بر موارد صواب او فزونی یابدـ و جهل راوی به دلالتهای الفاظ ـ در صورت نقل به معنیـ سهلانگاری در مقابله و تصحیح متون حدیثی، نقل روایات غریب (شاذ) و تلقینپذیری راوی اشاره کرد.(8) نکتهی آخر آن که قید ضبط با همهی اهمیّتی که دارد
از نظر برخی از درایهنگاران شیعه جزیی از عدالت به شمار میرود و شرط مستقلی جهت حدیث صحیح نیست.(9) امّا علمای حدیث اهل سنّت جدا از عدالت، ضابط
بودن راوی را به عنوان یکی از شرایط حدیث صحیح دانستهاند.(10) در صورتی که
راوی از جهت ضبط اندکی و دچار اختلال گردد، حدیث او حسن بوده(11) و در
صورت غیرضابط بودن حدیث او ضعیف تلقّی خواهد شد. اصطلاحات «منکر»، «متروک»، «معلل»، «مدرج» (مدرج الاسناد و مدرج المتن)، «مقلوب»، «مضطرب»، «مصحف»، «محرف»، «شاذ» از اقسام حدیث ضعیفی هستند که علّت ضعف آنها فقدان شرط ضبط اعلام شده است.(12) یکی از طرق شناسایی راوی ضابط از غیر
1) بهبودی، معرفة الحدیث، 76 و نیز نک: نجاشی به رقمهای 177، 1019 و 1210؛ ابنصلاح، 493 باعنوان: معرفة من خلط فی آخر عمره من الثقات.
2) السلفی، 213؛ اعظمی، دراسات فی الجرح و التعدیل، 190؛ شهید ثانی، 111 و الحرش، 72؛ابولاوی، 1/111.
3) اعظمی، دراسات فی الجرح و التعدیل، 191؛ شهید ثانی، 111 ؛ ابنعبداللطیف، 13.
4) ابنصلاح، 212؛ ابنعبداللطیف، 13؛ ابنملقن، 1/244.
5) اعظمی، در اسات فی الجرح و التعدیل، 191؛ ابنعبداللطیف، 13؛ العمری، 256.
6) عجاج خطیب، 232.
7) طوسی، اختیار معرفة الرجال به رقم 4002 و نیز بهبودی، 71 و 72 با عنوان: الفاضحه.
8) ابنعبداللطیف، 15؛ عمری، 320؛ ابولاوی، 155 الی 160؛ الجدیع، 1/358 و عمر هاشم، 120.
9) شهید ثانی، 115.
10) ابنصلاح، 79؛ سیوطی، 1/43؛ صبحی صالح، 145.
11) صبحی صالح، 157؛ ابنصلاح، 100؛ عجاج خطیب، 331.
12) عمر هاشم، 120.
ضابط، مقایسه روایات او با روایات موثّقانی است که به ضبط و اتقان معروف بودهاند.(1)
جرح و تعدیل گونههایی دارد که از جمله به صورت مجمل و مبهم و یا و مفسَّر است.(2) در نوع نخست جارح و معدِّل به صورت کلّی به جرح یا تعدیل
راوی اقدام کند. مثل آن که دربارهی راوی به اجمال بگوید: «ثقه»، «صدوق»، یا «کذّاب»، «متّهم»، و در نوع دومـ در مقام جرح و تعدیلـ دلیل و علّت جرح یا تعدیل را به طور واضح بیان کند.(3) مثلا نجاشی در بارهی برقی نوشته است: «... و کان ثقةً فی
نفسه، یروی، عن الضعفاء و اعتمد المراسیل.»(4) که جرح مفصّل است. یا دربارهی
محمّدبناحمدبنداوود مینویسد: «شیخ هذه الطائفة و عالمها و شیخ القمیّین فی وقته و فقیه هم حکی ابوعبدالله الحسینبنعبیدالله انّه لم یر احدآ احفظ منه و لا افقه و لا اعرف بالحدیث.»(5) که نمونهای از تعدیل مبیَّن است.
مراجعه به کتب رجال نشان دهندهی فزونی جرح و تعدیل مجمل نسبت به جرح و تعدیل مبیَّن است. حال اعتبار با کدام قسم است؟ این موضوع در کتابهای درایه مورد بحثهای مفصّل قرار گرفته و در این خصوص تا هفت دیدگاه وجود دارد که هر دیدگاهی برای خود دلایلی دارد.(6) در بین این دیدگاهها، دیدگاه مشهور
دانشمندان شیعه و سنّی بر آن است که تعدیل به صورت مجمل و کلّی پذیرفتنی است امّا جرح جز با تبیین و تفسیر قابل قبول نخواهد بود.(7)
دلیل دانشمندان درایه از جمله خطیب بغدادی، ابنصلاح و تابعان آنها و نیز بزرگانی از علمای حدیث شیعه آن است که: اسباب تعدیل راوی متعدّد است که ذکر همهی آنها دشوار است. لذا پذیرش تعدیل به صورت مبهم و مجمل مانعی ندارد. امّا جرح راوی جز با دلیلـ و بیان سبب جرح ـ پذیرفتنی نیست زیرا اوّلا جرح با امر واحدی قابل تحقّق است که ذکر و حفظ آن دشوار نیست، ثانیآ: دانشمندان در این که چه خصوصیّتی موجب جرح راوی است با هم اختلاف نظر دارند. ممکن است چیزی از ناحیهی یک نفر جرح تلقّی شود، امّا در
1) ابنصلاح، 217؛ سیوطی، 1/257.
2) النجّار، 75؛ ابنعبداللطیف، 38 الی 40؛ عراقی، 1/300؛ معبد عبدالکریم، 79؛ شهید ثانی، 115؛مامقانی، 2/84 و... .
3) النجّار، 75؛ عتر، 79 و 80.
4) همو به رقم 182.
5) همانجا به رقم 1045.
6) نک. مامقانی 2/83 الی 96؛ ابنعبداللطیف، 38ـ 40؛ عتر، 80ـ 90 ؛ اعظمی، دراسات فی الجرح والتعدیل، 210ـ 2034؛ سیوطی، 1/260.
7) مامقانی، 2/84 از قول شیخ طوسی در خلاف وعده دیگری از علما از جمله شافعی، ابنصلاح، 217؛عراقی، 1/300؛ کیرانوی، 83؛ شهید ثانی، 115 و...
حقیقت جرح نباشد، لذا باید سبب جرح بیان گردد تا ملاحظه شود که آیا جرح واقع شده است یا نه.(1)
در مقابل دیدگاهی که به عنوان نظر مشهور علما گذشت، دیدگاه دیگری نیز وجود دارد که بین برخی از دانشمندان دائر است و آن این که پذیرش جرح مجمل نیز مشروط به آن که جارح در کار خود عالم و بصیر باشد، مانعی ندارد. این عقیده متعلّق به ابوبکر باقلانی است و بر این فرض مبتنی است که اگر کسی عالم به اسباب نباشد، جرح و تعدیلی از او پذیرفته نخواهد شد. لذا حکم علمای رجالـ در جرح یا تعدیل راویان ـ فرع بر علم آنان به سببهای جرح و تعدیل است.(2) به عقیدهی
سیوطی این دیدگاه نظر مختار باقلانی، غزالی، رازی، خطیب بغدادی بوده و ابوالفضل عراقی و بلقینی بر آن صحّه گذاشتهاند.(3)
جرح و تعدیل با به کارگیری الفاظ و عباراتی خاص از سوی علمای رجالـ در خصوص راویان ـ صورت میپذیرد. این الفاظ و عبارات به عنوان مصطلحات جرح و تعدیل شناخته شدهاند. مصطلحات جرح و تعدیل در ابتدا یعنی دورهی صحابه و تابعین انگشتشمار بود. امّا با گذشت زمان از جهت تعداد و مفاهیم هر اصطلاح، توسعه یافت.(4) به طوری که در حال حاضر کتب مستقلی در این زمینه تألیف شده(5) و
یا در آثار مربوط به جرح و تعدیل بخشی به آن اختصاص داده شده است.(6) با نظر
در آثار یادشده میتوان دریافت که مصطلحات جرح و تعدیل از دو نوع: «الفاظ» و «عبارات» تشکیل شده است. الفاظ جرح و تعدیل، الفاظی است که به تنهایی مانند: «ثقة»، «صدوق»، «وجه» یا «کذّاب»، «مجهول»، «واهٍ» یا به صورت ترکیب مانند: «صالح الحدیث»، «سئی الحفظ»، «منکر الحدیث»، «مسکون الی روایته» و... به کار رفته است.(7) امّا عبارات جرح و تعدیل جملاتی است که در خصوص جرح یا
1) ابنصلاح، 217 ؛ خطیب بغدادی، 108 و 109؛ اللکنوی الهندی، 79؛ الاعظمی دراسات فی الجرح والتعدیل، 54؛ عراقی، 1/3004؛ الجدیع، 1/297؛ کیرانوی، 83؛ شهید ثانی، 115؛ مامقانی، 2/92؛تهانوی، 167؛ الاهدل، 199.
2) عتر، 92؛ اعظمی، معجم مصطلحات الحدیث، 124؛ همو، دراسات فی الجرح و التعدیل، 56 و 57.
3) همو، 2/261.
4) جبوری، 129 و 130 با اندکی تلخیص.
5) از جمله نک: به معبد عبدالکریم: الفاظ و عبارات الجرح و التعدیل بین الافراد و الترکیب و التکریر ودلالة کل منها علی حال الراوی و المروی.
6) از جمله نک: به شهید ثانی، 120؛ الفاظ التعدیل، 123؛ الفاظ الجرح، مامقانی، 2/140 الفاظ المدح2/293 الفاظ الذم و القدح، بهبودی، معرفة الحدیث، 67؛ الفاظ الجرح، فضلی، 114ـ 117؛ مرعی، 95 و107؛ ابنصلاح، 242، 244؛ عتر، 144 الی 152؛ فی الفاظ الجرح و التعدیل، اعظمی، دراسات فی الجرحو التعدیل، 247؛ الفاظ الجرح و التعدیل، کیرانوی، 110؛ الفاظ الجرح و التعدیل و... الحاج حسن، 434؛الفاظ الجرح و التعدیل و... سبحانی، 135ـ 150.
7) معبد، عبدالکریم، 7.
تعدیل یک راوی در کتب رجال و یا جرح و تعدیل قابل ملاحظه است مانند: «یکتب حدیثه»، «یحتجّ بحدیثه»، «یضع الحدیث»، «لابأس به» و از این قبیل.(1)
استعمال «الفاظ» جرح و تعدیل به نسبت «عبارات» فزونتر است.(2) مصطلحات
جرح و تعدیل قابل طبقهبندی است و بر مبنای آنها انواع کلّی حدیث شناخته میشود از جمله مصطلحات مربوط به تعدیل و توثیق راوی(3) ـ که در نتیجه حدیث
راوی «صحیح» تلقّی میشودـ، مصطلحات مربوط به تحسین راوی(4)ـ که در نتیجه
حدیث راوی حدیث «حسن» خواهد بودـ و دیگر مصطلحات مربوط به تضعیف راوی(5) که نتیجهی آن ضعیف تلقّی شدن حدیث است. هر یک از «الفاظ» یا
«عبارات» جرح و تعدیل دارای معنای ویژهای است که با استفاده از آن وضعیّت راوی و درجهی حدیث او از حیث مراتب صحت یا ضعف شناخته میگردد و معمولا در کتب رجال و جرح و تعدیل به آن پرداخته میشود.(6)
جرح و تعدیل راویان مراتبی دارد که علمای فنـ هرچند با اختلافاتی در شمار این مراتبـ به آن پرداختهاند. ابنابیحاتم رازی و به تبع او ابنصلاح، نووی، سیوطی برای هر یک از جرح و تعدیل به چهارمرتبهی قائل شدهاند.(7) ذهبی و
عراقی جرح و تعدیل را دارای پنج مرتبه دانستهاند.(8) لکنوی توثیق و تعدیل را در
چهار و جرح راوی را در پنج مرتبه تصریح کرده است.(9) امّا ابنحجر عسقلانی
مراتب جرح و تعدیل را به شش مرتبه افزایش داده داد.(10) و به دنبال او اکثر قاطع
1) همانجا، 2/350.
2) همانجا، 11.
3) فضلی، 115ـ 119.
4) همانجا، 119 و 120.
5) همانجا، 120ـ 123 و نیز بهبودی، معرفة الحدیث، 67؛ الفاظ الجرح، مامقانی، 2/293 ؛ الفاظ الذم والقدح.
6) از جمله نک: به رازی، 1/6؛ طبقات الرواة، خطیب بغدادی، 171ـ:227 مواضع مختلف، معبدعبدالکریم، کتاب الفاظ و عبارات الجرح و التعدیل، مامقانی، 2/140ـ 416؛ کیرانوی، 110ـ 129؛ ربّانی،248ـ 278؛ اعظمی، دراسات فی الجرح و التعدیل، 239ـ 294؛ کشف الاصطلاحات، الاشقر، 39ـ 170؛ابولاوی، 238ـ 253؛ فقه عبارات و الفاظ توثیق و 254ـ:270 فقه عبارات و الفاظ جرح.
7) ابنابیحاتم، 1/10؛ ابنصلاح، 242 و 245 و 246؛ نووی، سیوطی، تدریب الراوی، 1/291ـ 297 ونیز نک: اعظمی، دراسات فی الجرح و التعدیل، 248ـ 252؛ ابوشهبه، 407؛ ابولاوی، 225.
8) عراقی، 2/13؛ عتر، اصول الجرح و التعدیل، 146 و 147؛ اندجانی، 150؛ اعظمی، معجم مصطلحاتالحدیث، 136.
9) نقل از جبوری، 134ـ 138؛ بشیر نصر، 245ـ .
10) همو، تقریب التهذیب 1/4 و 5 و نیز نک. صالح، 139، الاشقر،:25 مراتب الرواة عند ابنحجر فیالتقریب.
دانشمندان علم حدیث این تقسیمبندی را پذیرفته و عینآ یا با اندکی تغییر در ضمن مباحث جرح و تعدیل نقل کرده و بعضآ آن را نظر مختار و برگزیده اعلام کردهاند.(1)
نظر به آن که این مراتب دربردارندهی نظرات ابنابیحاتم، ابنصلاح، سیوطی و تابعان آنها نیز میباشد به اختصار ذکر میشود:
14ـ 7ـ 1ـ 1ـ راویان حدیث در طبقهی صحابه یا راویانی که با صیغهی افعل التفصیل مانند: «اوثق الناس»، «اضبط النّاس»، «لا احد اثبت منه»، توثیق شدهاند. در راویان شیعه اصحاب اجماع معادل طبقه صحابه قرار میگیرند و احادیثشان صحیح و معتبر است.(2)
14ـ 7ـ 1ـ 2ـ راویانی که به طور مؤکّد مورد توثیق قرار گرفتهاند با تعابیری چون: «ثقة ثقة» یا «ثقة حافظ» یا «ثقة ثبت» و...
14ـ 7ـ 1ـ 3ـ راویانی که توثیق معمولی شدهاند با تعابیری نظیر: «ثقة»، «متقن»، «ثبت»، «عدل» و...
14ـ 7ـ 1ـ 4ـ راویانی که درجهی آنها از راویان دستهی سوم قدری پایینتر است، به عبارت دیگر علیرغم توثیق به ضبط و اتقان آنها تصریح نشده است. بلکه دربارهی آنها گفته شده است: «صدوق»، «مأمون»، «لابأس به»، «محلة الصدق» و...
14ـ 7ـ 1ـ 5ـ راویانی که از راویان دستهی چهارم اندکی پایینترند و به عبارت دیگر تعابیر به کار رفته دربارهی آنان دلالت خاصّی بر توثیق یا جرح آنان ندارد. مانند: «فلان شیخ» یا «روی عنه النّاس» یا «حسن الحدیث» یا «صدوق یهم» یا «تغیّر آخر عمره» به عقیده درایهنگاران راویانی که به نوعی از بدعتگزاری متّهم شدهاند، غالبآ در این دسته قرار میگیرند.
14ـ 7ـ 1ـ 6ـ راویانی که حدیث اندکی از آنان نقل شده و لذا وضع آنها از جهت وثاقت یا ضبط مشخّص نمیشود. یا جرح اندکی متوجّه آنها شده است. البتّه جرح شدید که موجب ترک حدیث آنها شود نیز برایشان ثابت نیست و معمولا در بارهی این دسته آمده است: «لیّن الحدیث»، «مقبول حیث یتابع»، «صالح الحدیث»، «یکتب حدیثه»(3) امّا دربارهی حکم اعتبار مراتب یادشده، اکثر علمای حدیث،
روایات 4 گروه نخست را «صحیح» و قابل احتجاج دانستهاند. روایات دستهی پنجم ـ به دلیل ابهام در ضابط بودن آنانـ پس از تأمّل و بررسی پذیرفتنی است، امّا روایات دستهی ششم به جهت وضوح در غیر ضابط بودن راویان تنها به عنوان شاهد قابل استناد خواهد بود.(4)
1) عتر، 148.
2) نوری، 3/762.
3) تفصیل را نک به: ابنحجر، تقریب التهذیب، 1/4 و نیز عجاج خطیب، اصول الحدیث، علومه ومصطلحه، 275 و 276، صالح، 139؛ الاشقر، 25؛ قطّان، 62؛ کیرانوی، 110 الی 116؛ ابوشهبه، 408 الی410؛ عتر، 148 و 149.
4) عتر، 149 ؛ احمد محمّد شاکر، 101؛ الاشقر، 26؛ قطّان، 26 با اندکی تفاوت؛ کیرانوی، 114ـ 116.
14ـ 7ـ 2ـ 1ـ راویانی که توثیقی دربارهی آنها نرسیده و به عکس مورد جرح خفیف واقع شدهاند و به نوعی «مستور» یا «مجهول الحال» میباشند و از آنان با اوصافی چون: «لیّن الحدیث»، «فیه مقال»، «یعرف و ینکر»، «لیس بذاک» «لیس بحجّه»، «فیه ضعف»، «غیره أوثق منه» و نظائر آن یاد میشود.
14ـ 7ـ 2ـ 2ـ راویانی که مورد جرح قرار گرفته و تضعیف شدهاند، گرچه جرح به شکل مبهم و اشاره صورت پذیرد. از این راویان با تعابیری چون: «ضعیف»، «لایحتج به»، «حدیثه منکر»، «مضطرب الحدیث»، «له مناکیر»، «منکر الحدیث» و نظائر آن یاد میشود.
14ـ 7ـ 2ـ 3ـ راویانی که مورد تضعیف شدید قرار گرفتهاند و یا جز یک تن از آنان نقل نکرده و توثیق هم نشدهاندـ که در این صورت مجهول الهویه خواهند شدـ دربارهی این قسم از راویان تعابیری چون: «ضعیف جدآ»، «لایکتب حدیثه»، «لاتحل الروایة عنه»، «لیس بشی»، «مجهول» و نظائر آن به کار رفته است.
14ـ 7ـ 2ـ 4ـ راویانی که به دروغگویی و جعل حدیث متّهم شدهاند، یا به سبب دیگری مورد جرح و قدح قرار گرفتهاند که دربارهی آنها تعابیری چون: «متّهم بالکذب»، «متّهم بالوضع»، «یسرق الحدیث»، «ساقط»، «متروک»، «لیس بثقه»، «مردود الحدیث»، «مطرَّح الحدیث»، «رد حدیثه» و نظائر آنها به کار رفته است.
14ـ 7ـ 2ـ 5ـ راویانی که توصیف به دروغگویی و جعل شدهاند و دربارهی آنها تعابیری چون: «کذّاب»، «وضّاع»، «دجّال»، «یکذب»، «یضع الحدیث»، «متروک»، «متروک الحدیث»، «لایعتبر بحدیثه» و امثال آن به کار رفته است.
14ـ 7ـ 2ـ 6 راویانی که دربارهی آنها تعابیری به کار رفته که مبالغه در دروغگویی آنان باشد مانند: «فلان اکذب النّاس» یا «الیه منتهی الکذب» یا «هو رکن الکذب» یا «یکذّب دجّال» و...(1) امّا دربارهی حکم اعتبار مراتب یادشده، احادیث
دو گروه نخست به عنوان شاهد روایات دیگر قابل ثبت و نقل است، لکن به تنهایی ارزشی جهت احتجاج ندارد.(2) امّا احادیث چهار گروه دیگر به کلّی فاقد اعتبار بوده
و ارزشی جهت نقل و احتجاج ندارد.(3)
از مسائل مهم در بحث جرح و تعدیل، تعارض جرح و تعدیل درباهی یک راوی است. در این خصوص
1) تفصیل را با اندکی اختلافات در برخی از مراتب نک: ابنصلاح، 245؛ سیوطی، تدریب الراوی،1/294 و 295؛ جبوری، 132 و 133؛ عتر، 150 و 151؛ کیرانوی، 116 و 117؛ قطّان، 63؛ الاشقر، 25 و26 و صالح، 139 هر دو از قول ابنحجر؛ عجاج خطیب، 276 و 277؛ ابوشهبه، 411 و 412؛ بشیر نصر،245 و 246 از قول لکنوی.
2) عتر، 150 از قول سخاوی در فتح المغیث؛ قطّان، 64.
3) همانجاها، کیرانوی، 117؛ عجاج خطیب، اصول الحدیث و...، 277؛ ابوشهبه، 412.
حالاتی به شرح زیر قابل تصوّر است:
در مواردی تعارض جرح و تعدیل صوری و ظاهری است و آن وقتی است که یک راوی به وسیلهی یک یا دو عالم رجالی از جنبهای مورد جرح و از جنبهای مورد تعدیل قرار میگیرد، امّا میتوان بین آنها جمع نمود زیرا هر یک از جرح و تعدیل به گوشهای از شخصیّت راوی اشاره دارد. به عنوان مثال نجاشی دربارهی برقی نوشته است: «... و کان ثقة فی نفسه، یروی عن الضعفاء و اعتمد المراسیل»(1) و
نظیر این مطلب را دربارهی کشی و تعداد دیگری از راویان تصریح کرده است.(2)
نمونهی دیگر توثیق اخلاقی یک راوی و جرح وی به دلیل انحراف اعتقادی است که قابل جمع است چنانکه در بارهی حمیدبنزیاد کوفی آمده است: «... کان ثقة واقفآ»(3) و نظیر آن را دربارهی علیّبنحسن طاطری به زبان آورده که نجاشی او را
توثیق(4) امّا شیخ طوسی وی را تضعیف کرده است.(5) گاه جرح و تعدیل یک راوی
دربارهی یک ویژگی شخصیّتی، امّا مربوط به دو دوره از زندگانی راوی است. در این حال نیز جرح و تعدیل قابل جمع است. نجاشی در بارهی محمّدبنعبدالله... ابوالمفضل شیبانی نوشته است: «... و کان فی اوّل امره ثبتآ ثمّ خلّط...»(6) و نزدیک به
چنین مطلبی را شیخ طوسی دربارهی احمدبنعبیدالله... جوهری عنوان کرده است.(7) در این حالت آن دسته از روایات راوی که متعلّق به دوران استقامت اوست
پذیرفتنی روایات دوران اختلال عقلی او قابل رد است.(8)
اگر راوی نسبت به یک خصوصیّت واحد به دو گونه متفاوت وصف شود، مثلا نسبت به کیفیّت نقل حدیث به راستگویی و دروغگویی موصوف باشد، تعارضی حاصل میشود که قابل جمع نخواهد بود. به عنوان نمونه نجاشی محمّدبن عیسیبن عبید یقطینی را تعدیل(9) و شیخ طوسی همین شخص را جرح(10)
1) نجاشی به رقم 182.
2) همانجا، به رقمهای 939، 1018؛ 1019، 1020.
3) نجاشی، به رقم 339.
4) همانجا، به رقم 667.
5) شیخ طوسی، الفهرست، به رقم 380.
6) نجاشی، به رقم 1059.
7) شیخ طوسی، الفهرست به رقم 89.
8) عتر، 165؛ نیز صور دیگر جرح و تعدیلهای قابل جمع را نک: عجاج الخطیب، اصول الحدیث، 269.
9) نجاشی به رقم 896.
10) شیخ طوسی، الرجال، 422 و 511.
کرده است. در این خصوص نیز حالاتی پیش میآید از جمله:
14ـ 8ـ 2ـ 1ـ تعارض جرح و تعدیل از ناحیهی رجالی واحد به ظهور رسد، در این حالت باید بررسی کرد دلیل اختلاف جرح و تعدیل از سوی یک رجالی واحد چیست؟ در صورتی که اختلاف نظر محصول تحقیق جدید عالم رجالی باشد، ملاک امر نظر متأخّر وی خواهد بود. در غیر این صورت اگر بتوان بین دیدگاههای متفاوت او جمع به عمل آورد، این کار اولویّت دارد والّا در پذیرش دیدگاه وی توقّف صورت خواهد گرفت، تا با کمک قرائن جدید یکی از دو طرف جرح یا تعدیل فزونی یافته و قابلپذیرش شود.(1)
14ـ 8ـ 2ـ 2ـ تعارض جرح و تعدیل از ناحیهی دو یا چند عالم رجالی به ظهور رسد، این موضوع اختلافیترین مسألهی جرح و تعدیل است که منشأ دیدگاههای بس متفاوت در بین دانشمندان شده به طوری که مامقانی این دیدگاهها را در 5 نظریه طبقهبندی کرده است.(2) که اهم آنها سه نظریه به صورت زیر است:
14ـ 8ـ 2ـ 2ـ 1ـ تقدیم جرح بر تعدیل به طور مطلق: این عقیده اتّفاق نظر اهل علم(3) و جمهور دانشمندان(4) است که اگر راوی به وسیلهی یک یا دو نفر مورد جرح
واقع شود و همین تعداد از علمای رجال(5) یا حتّی تعداد بیشتر(6) او را تعدیل کنند،
جرح راوی بر تعدیل او، اولی و مقدّم است. این صحیحترین نظر نزد فقهاء و علمای اصول است.(7) دلیل این موضوع فزونی علم جارح نسبت به معدل است، زیرا معدِّل
بر اساس ظاهر راوی حکم به عدالت او کرده، لکن جارح علاوه بر مشاهدهی ظاهر راوی از سایر خصوصیّات راوی ـ که پنهان و پوشیده از دیگران استـ مطلّع بوده و به سبب آن به جرح راوی حکم کرده است.(8) البتّه عدّهای از علمای فن، تقدّم جرح
1) ابنعبداللطیف، 46 و نیز نک: عتر،:168 التعارض من العالم الواحد.
2) همو، 2/111 الی 117.
3) خطیب بغدادی، 132.
4) مامقانی، 2/112.
5) خطیب بغدادی، 132.
6) عجاج خطیب، 270.
7) سیوطی، 1/262؛ عثمانی تهانوی، 174.
8) خطیب بغدادی، 132؛ ابنصلاح، 221؛ سیوطی، 1/262؛ ابنحجر، 195؛ شیخ طوسی، المبسوط، 8/ 107 الی 110؛ شهید ثانی، 117؛ العاملی (عبدالصمد، 188)؛ قاسمی، 188؛ کیرانوی، 85؛ عجاجخطیب، 279؛ ابنعبداللطیف، 44؛ ابولاوی، 278.
بر تعدیل را مقیّد به شروطی دانستهاند.(1) که از جملهی آن شرط «جرح مفسَّر»
نسبت به «تعدیل مبهم» است که شرطی اساسی است و مورد تأکید کسانی است که از نظر آنان جرح جز به صورت مفسَّر پذیرفتنی نیست.(2)
دلیل این شرط سختگیری محدّثان در پذیرش جرح نسبت به تعدیل است، زیرا آنان تعدیل را به صورت مبهم میپذیرند امّا به عقیدهی آنان جرح جز با بیان دلیل و سبب قابل پذیرش نیست.(3)
14ـ 8ـ 2ـ 2ـ 2ـ تقدیم تعدیل بر جرح به طور مطلق: برخی معتقدند که اگر نسبت تعدیلکنندگان بر جارحین فزونی یابد، تعدیل مقدّم بر جرح خواهد بود.(4) خصوصآ
اگر جرح به صورت غامض و تعدیل به صورت مفسَّر بوده باشد.(5) و نیز اهل توثیق و
تعدیل، از پیشوایان معروف در فن جرح و تعدیل باشند که در این صورت نظر آنها مقدّم بر جارحان خواهد بود. زیرا اصل بر عدالت راویان بوده و جرح آنان امری عارضی است و به مجرد نظر جارح، اعتبار روایات ساقط نخواهد شد.(6)
سبکی ضمن حذردادن در خصوص قاعده «تقدیم جرح بر تعدیل» به شکل مطلق، معتقد است نسبت به کسانی که عدالت و پیشوایی آنان در حدیث ثابت شده و توثیقکنندگان او فراوان و جارحانش اندکند و احیانآ تعصّب مذهبی یا عاملی از این قبیل، سبب جرح او شده، این جرح قابل اعتنا نخواهد بود، زیرا اگر قاعدهی تقدیم جرح بر تعدیل به نحو اطلاق صحیح باشد، هیچ یک از پیشوایان حدیث از تبعات آن در امان نخواهند بود.(7)
نظیر این دیدگاه از برخی دیگر از بزرگان از جمله احمدبنحنبل، ابنجریر، و ابنعبدالبر نقل شده است.(8) در مقابل علمای حدیث این موضوع را که فزونی
تعدیلکنندگان نسبت به جارحان یا مبهمبودن جرح راوی، دلیل قاطع بر تقدّم تعدیل نسبت به جرح است، رد
1) بازمول، 215؛ عتر، 162 الی 164.
2) عتر، 163 و نیز ر. ک: به ابنحجر، 195؛ همو، لسانالمیزان، 1/15؛ ابنصلاح، 217 و 221؛ سیوطی1/ 262؛ کیرانوی، 85؛ قاسمی، 188؛ شیخ طوسی، المبسوط، 8/107 و 1084 محقّق حلّی 4/768؛علّامه حلّی، 3/432؛ جدیع، 1/541؛ النجّار، 94.
3) صبحی صالح، 136.
4) ابنصلاح، 221 و سیوطی، 1/263 به عنوان یک نظر، قاسمی، 188.
5) الحاج حسن، 438.
6) قاسمی، 189؛ از قول شعرانی؛ اعظمی، دراسات فی الجرح و التعدیل، 203. نیز نک: مامقانی،2/113.
7) همو، 194؛ قاسمی، 189؛ بشیر نصر، 258؛ عثمانی تهانوی، 176.
8) ابنحجر، تهذیب التهذیب، 7/273؛ محمّد النجار، 96؛ الحاج حسن، 429؛ بازمول، 391.
کردهاند.(1)
14ـ 8ـ 2ـ 2ـ 3ـ تساوی جرح و تعدیل و لزوم مرحِّج: در این حالت هیچیک از دو طرف جرح یا تعدیل بر دیگری تقدّم پیدا نخواهد کرد مگر با وجود مرجِّح. عدّهای از دانشمندان از جمله سبکی و ابنحاجب طرفدار این نظریه بوده و به عقیدهی آنان در تعارض جرح و تعدیل عمل بر ظنّ قویتر ملاک عمل خواهد بود.(2)
به عقیدهی شیخ مرتضی انصاری این که در بین علمای فن شهرت یافته که جرح مقدّم بر تعدیل است با این فرض است که مراد از عدالت حسن ظاهر باشد و در این صورت شناخت حسن ظاهر نیازی به علم نخواهد داشت، لذا جارح نسبت به معدِّل از فزونی علم برخوردار خواهد شد، امّا اگر مراد از عدالت ظهور ملکه (تقوی) در راوی باشد، چنین عدالتی جز با اختبار و آزمایش و تتبع شواهد به دست نیامده و همانند جرح ریشهای جز در علم نخواهد داشت، لذا با چنین معنایی از عدالت، در تعارض جرح و تعدیل دلیلی بر تقدّم جرح نسبت به تعدیل باقی نمیماند. به عکس چه بسا با علم به وقوع توبه ـ با فرض صدور جرح ـ تقدّم تعدیل بر جرح لازم شود.(3)
به هر جهت مطابق دیدگاه سوم که عملا سیرهی علمای رجال در طول تاریخ است مرجّحات رجالی نقش تعیینکنندهای پیدا میکنند و در صورت فقدان مرجّحات یا تساوی آنها نسبت به وضعیّت راوی موضع توقّف پدید میآید.(4) این
مرجّحات ممکن است به سنجش شخصیّت علمای رجال نسبت به هم و یا مقایسهی مکاتب رجالی نسبت به یکدیگر و احیانآ عوامل مختلف دیگر باشد به عنوان نمونه در شیعه در تعارض آراء رجالی نجاشی و شیخ طوسی، غالبآ رأی نجاشی بر شیخ طوسی تقدّم پیدا میکند.(5) و یا در تعارض بین علمای رجال
بغدادی (کشی، نجاشی و شیخ طوسی) با علمای رجال حلّی (ابنطاووس، علّامه حلّی و ابنداوود) آراء علمای بغدادی بر علمای حلّی تقدّم پیدا میکند، زیرا آنان ناقل علمای رجال قبل از خود و به عصر راویان اوّلیه نزدیکتر بودهاند.(6)
1) خطیب بغدادی، 134 و 135؛ بازمول، 214 الی 216؛ عجاج خطیب، 270؛ ابوشهبه، 393.
2) سبکی، 57؛ اعظمی، دراسات فی الجرح و التعدیل، 205، لکهنوی هندی، 117؛ عراقی، 1/313؛یوسف الجدیع، 253.
3) انصاری، 31ـ 31 با تلخیص.
4) عجاج خطیب، اصول الحدیث، 270.
5) فضلی، 191؛ بحرالعلوم، 45 و 46؛ نائینی، 1/15؛ معارف، مقایسهی دیدگاههای رجالی نجاشی وشیخ طوسی، 45 و 46.
6) فضلی، 191.
علمای جرح و تعدیل سه شَرط جهت جارح و معدِّل قائل شدهاند که عبارتند از: 1. عدالت 2. ضبط و هشیاری 3. آگاهی به اسباب و عوامل جرح و تعدیل.(1) برخی شرایط دیگری اضافه کردهاند که به نظر میرسد این شرایط از لوازم
شروط عدالت و آگاهی به اسباب جرح و تعدیل است. مثل آنکه جارح و معدِّل به وجوه کلام عرب و معانی دقیق تعابیر آشنا باشند تا لفظی را که متضمّن معنای جرح نیست به عنوان جرح استعمال نکنند.(2) یا آنکه از اعمال تعصّب علیه راوی برحذر
باشند.(3) و یا جارح و معدل از عداوت شخصی با راوی برحذر بوده، جانبدارانه
جرح و تعدیل نکنند، بلکه صبور و حلیم باشند.(4) و به صفاتی مانند تقوی، ورع و
صدق و راستی موصوف باشند.(5) در مقابل، ویژگیهای مذکَّر یا آزادبودن جارح و
معدِّل، شروط ضروری نیست.(6) بلکه تعدیل زن و برده آشنا (به اصول جرح و
تعدیل) پذیرفتنی است و تنها باید از قبول تزکیهی کودک و یا غلام ناآگاه به افعال مکلّفان خودداری ورزید.(7) و نیز لازم است جارح و معدِّل با استناد به نظر علمای
فن سخن گفته(8) و بدون مبنا به جرح و تعدیل کسی اقدام نکنند.(9) و در مقام جرح و
تعدیل جانب اعتدال را رعایت کنند تا راوی بدون جهت ـ نسبت به وضع خودـ بالاتر یا پایینتر توصیف نشود و نیز جرح در حد حاجت و ضرورت صورت پذیرد و اگر دربارهی یک راوی جرح و تعدیل وارد شده به نقل هر دو مبادرت کنند، اگر ضرورتی به جرح پیدا نشود، عنوان نگردد.(10) لذا به هر جرحی جز از سوی اهل آن،
آن هم با صیغهی روشن نباید اهمیّت داد.(11) بلکه جرح معتبر جرحی است که ـ گرچه
از ناحیهی یک جارح بیان گرددـ به صورت مفسَّر بوده و واقعآ جرح به شمار آید. ضمنآ این جرح از ناحیهی جارح ناقد دیگر با تکیه بر دلیل مردود اعلام نشود.(12) زیرا
1) النعمه، 211.
2) عتر، اصول الجرحوالتعدیل، 76؛ همو، منهجالنقد، 94؛ اعظمی، دراساتفیالجرحوالتعدیل، 52 و 53.
3) عتر، اصول الجرحوالتعدیل، 76؛ عجاج خطیب، 268؛ اعظمی، دراساتفیالجرحوالتعدیل، 52 و 53.
4) اعظمی، دراسات فی الجرح و التعدیل، 52 و 53.
5) عتر، منهج النقد فی علوم الحدیث، 93؛ همو، اصول الجرح و التعدیل، 75؛ عجاج خطیب، 268.
6) عتر، اصول الجرح و التعدیل، 77.
7) خطیب بغدادی، 121 الی 123؛ سیوطی، 1/272؛ ابوشهبه، 406؛ الاهدل، 201.
8) اعظمی، دراسات فی الجرح و التعدیل، 52 و 53.
9) ابولاوی، 133.
10) عتر، منهج النقد فی علوم الحدیث، 95 و نیز نک: اللکنوی الهندی، 57 و 67 به نقل از سخاوی در فتحالمغیث؛ ابولاوی، 134.
11) الجدیع، 1/358.
12) همانجا، 1/541 الی 550 با تلخیص.
در کتب رجال عدّهای به سبب اختلاف عقیده یا امور دیگر به طعن برخی از راویان اقدام کردهاند که این طعن و جرحها وارد نمیباشد و از آن شدیدتر باید به جرح راویانی اشاره کرد که آن راویان از جارح موثّقتر، دارای قدر و منزلت بیشتر و آگاهتر به حدیث بودهاند و قطعآ چنین جرحهایی اعتبار ندارد.
در دو فصل قبل کتابهای رجالی شیعهـ که منابع عمدهی جرح و تعدیل راویان امامیه استـ معرّفی گردید. افزون بر آن باید گفت که در زمینهی جرح و تعدیل راویان، بنا به ضرورتی که وجود داشته کتابهای کوچک و بزرگ فراوانی، خاصه در میان اهل سنّت نوشته شده است که میتوان آنها را به سه دسته به شرح زیر تقسیم کرد:
14ـ 10ـ 1ـ کتابهایی که تنها به ذکر راویان مورد اعتماد (ثقات) میپردازد، نظیر کتاب الثقات از احمدبن عبداللهبن صالح عجلی (م 261) و کتاب الثقات از محمّدبن احمدبن حبّان بستی (م 354) و نیز آثار رجالی عمربن احمدبن شاهین (م 385) و از متأخّران زینالدین قاسمبن قطلو بفاحنفی (م 876)
14ـ 10ـ 2ـ کتابهایی که تنها به ذکر راویان جرح و تضعیف شده (ضعفا) میپردازد. همچون کتاب الضعفاء الکبیر از محمّدبناسماعیل بخاری (م 256)، کتاب الضعفاء و المتروکین از نسایی (م 303)، معرفة المجروحین من المحدثین از ابنحبّان بستی، الکامل فی ضعفاء الرجال از عبداللهبن عدی جرجانی(م 365)، کتاب الضعفاء از محمّدبنعمر عقیلی (م322)، میزان الاعتدال فی نقد الرجال از شمسالدین محمّدبن احمد ذهبی (م 748) و از کتابهای شیعه، کتاب الضعفاء فی تاریخ الائمه از احمدبن ابراهیمبن ابیرافع(1) و کتاب الضعفاء ابنالغضائری.
14ـ 10ـ 3ـ کتابهایی که حاوی مجموع ثقات و ضعفا و مجروحین است مانند کتاب التاریخ و العلل از یحییبن معین (م 233)، العلل و معرفة الرجال از احمدبنحنبل (م 241)، التاریخ الکبیر از محمّدبناسماعیل بخاری، الجرح و التعدیل از عبدالرحمانبن ابیحاتم (م 327) و در دورهی متأخّران کتاب الکمال فی معرفة الرجال از عبدالغنی مقدسی جماعیلی (م 600) ـ نسبت راویان کتب ششگانه اهل سنّتـ، تهذیب الکمال از یوسفبنزکی مزی (م 763)، الکاشف عن رجال الکتب السته از ذهبیـ که در حکم زوائدی نسبت به تهذیب الکمال مزّی استـ و کتابهای تهذیب التهذیب، تقریب التهذیب و لسان المیزان هر سه از شهابالدین احمدبن حجر عسقلانی (م 852) که از بهترین کتابهای جامع رجالی اهل سنّت در جرح و تعدیل راویان است.(2) اضافه میشود که علمای شیعه، غالبآ
بحث جرح و تعدیل راویان را در کتابهای اصول فقه مبحث تعارض ادلّه و تعادل و تراجیح مطرح کردهاند(3)
، ضمنآ به طوری که قبلا گذشت در بیشتر کتابهای
رجالی متقدّم شیعه (به استثنای دواثر رجالی علّامه حلی و ابنداوود حلی)، راویان موثق از راویان ضعیف و مجروح تفکیک نشدهاند.
ـ آیات
ـ روایات
ـ اعلام
ـ اصطلاحات
إذا قومک منه یصدون 189
الّذین آمنوا و لمیلبسوا ایمانهم بظلم 266
الّذین آمنوا و لمیلبسوا ایمانهم بظلم أولئک لهم الأمن و هم مهتدون 192
افلا یتدبّرون القرآن و لو کان من عند غیر الله لوجدوا فیه اختلافآ کثیرآ 101
إنّ الشرک لظلم عظیم 192
انّ تجتنبوا کبائر ما تنهون عنه 188
انّ فی خلق السماوات و الأرض و اختلاف اللیل و النهار لآیات لاولی الألباب 84، 238
إنّ فی خلق السّماوات و الارض و اختلاف اللیل و النهار و الفلک الّتی تجری فی البحر بما
ینفع النّاس و ما أنزل الله من السّماء من ماء فاحیا به الأرض بعد موتها و بثّ فیها من کل
دابّة و تصریف الریاح و السحاب المسخّر بین السّماء و الأرض لایات لقوم
یعقلون 238
انّما ولیّکم الله و رسوله و الّذین آمنوا الّذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکاة و هم
راکعون 202
انّما یخشی الله من عباده العلماء 195
انّما یرید الله لیذهب عنکم الرّجس اهل البیت و یطهّرکم تطهیرآ 195
او یزوّجهم ذکرانآ و اناثآ 271
... أطیعوا الله و أطیعوا الرّسول و اولی الأمر منکم 203
أفرایتم اللّات و العزّی و مناة الثالثة الاخری 101
أفرأیتم ما تُمنون....، أفرأیتم ما تحرثون...، أفرأیتم الماء الّذی تشربون...، أفرأیتم النّار
الّتی تورون 240
أفلا یتدبّرون القرآن و لو کان من عند غیر الله لوجدوا فیه اختلافآ کثیرآ 101، 105
بل یرید الانسان لیفجر امامه یسأل ایان یوم القیامه 262
تلک حدود الله یبیّنها لقوم یعلمون 261
ثمّ دنی فتدلی، فکان قاب قوسین أو ادنی 197
الحج اشهر معلومات 186
ذلک یوم مجموع له النّاس و ذلک یوم مشهود 192
الرّحمان علی العرش استوی 170
رفع السّماوات بغیر عمد ترونها 200
فاسألوا أهل الذکّر إن کنتم لاتعلمون 28، 76
فان أرادا فصالا عن تراض منهما و تشاور فلا جناح علیهما 102
فبشّر عبادالّذین یستمعون القول فیتّبعون احسنه 78، 154
فسوّیک فعَدَلک یا فعدّ لک 340
فمن کان منکم مریضآ أو علی سفر فعدة من ایّام و علی الّذین یطیقونه فدیة طعام
مسکین 69
قال یا ابلیس ما منعک أن تسجد لما خلقت بیدیّ 188
قل إن کنتم تُحبّون الله فاتّبعونی یحببکُم الله 233
قل أ رایتم ان اصبح ماء کم غورآ فمن یأتیکم بماء معین 205
قل أی شیء اکبر شهادة قل الله 173
قل لا اقول لکم عندی خزائن الله و لا اعلم الغیب و لا اقول لکم انّی ملک ان اتّبع الّا ما
یوحی الیّ... 227
قل لو شاء الله ما تلوته علیکم و لا ادریکم به 22
لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة 99
ماجعل علیکم فی الدّین من حرج 248
النّبی أولی بالمؤمنین من أنفسهم 127
و آخر دعوانا ان الحمدلله رب العالمین 18
و اذکر عبدنا داوود ذا الاید 188
و الحافظون لحدود الله 262
و الّذین إذا انفقوا لم یسرفوا و لم یقتروا و کان بین ذلک قوامآ 201
و السماء بنیناها بایید 188
و السّماء ذات الحبک 200
و العصر ان الانسان لفی خسر إلّا الّذین آمنوا و عملوا الصّالحات 266
و أوفوا بالعهد ان العهد کان مسئولا 262
و أیّدهم بروح منه 188
و تلک الامثال نضربها للنّاس و ما یعقلها إلّا العالمون 196
و جاء ربّک و الملک صفّآ صفّآ 170
و جعلنا بینهم و بین القری الّتی بارکنا فیها قری ظاهرة و قدرنا فیها السیر 204
وسع کرسیه السماوات و الارض 197
و شاهد و مشهود 192
و علامات و بالنجم هم یهتدون 205
و قالوا لو کنّا نسمع أو نعقل ما کنّا فی اصحاب السعیر فاعترفوا بذنبهم... 239
و کلوا و اشربوا حتّی یتبیّن لکم الخیط الابیض من الخیط الاسود من الفجر 100، 112
و للهِ علی النّاس حجّ البیت من استطاع إلیه سبیلا و من کفر فانّ الله غنّی عن العالمین 229
و ما آتیکم الرّسولُ فخذوه و ما نهیکم عنه فانتهوا 99
و ماکنت تدری ما الکتاب و لا الایمان ولکن جعلناه نورآ نهدی به من نشاء من عبادنا 22
و نرید أن نمنّ علی الّذین استضعفوا فی الأرض و نجعلهم ائمّة و نجعلهم الوارثین 67
و واعدنا موسی ثلاثین لیلة و اتممناها بعشر فتم میقات ربّه أربعین لیلة و قال موسی
لاخیه هارون اخلفنی فی قومی و اصلح و لا تتّبع سبیل المفسدین 175
یا ایّها النّبی إنّا أرسلناک شاهدآ و مبشّرآ و نذیرآ 192
یا أیّها الّذین آمنوا ان جاءکم فاسق بنبأ فتبیّنوا... 342
یا أیّها الّذین آمنوا أوفوا بالعقود 262
یرید الله ان یخفف عنکم و خلق الانسان ضعیفآ 271
یؤتی الحکمة من یشاء و من یؤت الحکمة فقد اوتی خیرآ کثیرآ 49، 74
ائتونی بدواة و قرطاس أکتب لکم کتابآ لاتضلّوا بعدی. و قال عمر: ما شأنه أهجَرـ أوـ
هجَر؟ 218
اجرأکم علی الفتیا اجرأکم علی النّار 243
احتجم النّبی و هو صائم 176
إذا اصبت المعنی فلا بأس 57
إذا اصبت معنی حدیثنا فاعرب عنه بما شئت 156
إذا تبایعتم بالعینة و اخذتم اذناب البقر و رضیتم بالزرع و ترکتم الجهاد سلّط الله علیکم ذلّا
لاینزعه حتّی ترجعوا إلی دینکم 105
إذاقمت فی الصلاة فعلیک بالاقبال علی صلاتک فانّما یحسب لک منها ما أقبلت علیه 85
إذا کان یوم القیامة جمع الله عزّوجلّ النّاس فی صعید واحد و وضعت الموازین فتوزن
دماء الشهداء مع مداد العلماء فیرجح مداد العلماء علی دماء الشهداء 130
إذا ورد علیکم حدیثان مختلفان فاعرضو هما علی کتاب الله، فما وافق کتاب الله فخذوه و
ما خالف کتاب الله فردّوه 91
إذا ورد علیکم حدیث فوجدتم له شاهدآ من کتاب الله أو من قول رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و الّا
فالّذی جاءکم به أولی 92
إذ کان یوم القیامة اتی بالموت کالکبش الاملح فیوقف بین الجنّة و النّار فیذبح 49
اسکنوا ما سکنت الأرض 52
الاسلام هو التسلیم، و التسلیم هو الیقین، و الیقین هو التصدیق، و التصدیق هو الاقرار، و الاقرار هو الاداء، و الاداء هو العمل 198
اسماعیل یشهد ان لا اله إلّا الله 222
اعددتُ لفاقتک جلبابآ یعنی یوم القیامة 58
اعدّ للفقر جلبابآ 57، 58، 80
اعربوا حدیثنا فانّا قوم فصحاء 79، 155
افطر الحاجم و المحجوم 8، 62، 176، 177، 226
الاقرار هو الاداء، و الاداء هو العمل 199
اللهمّ استجب لسعدٍ إذا دعاک 175
اللّهُمَّ وال من والاه و عاد من عاداه 128
امّا ترضی أن تکون منّی بمنزلة هارون من موسی إلّا انّه لانبوة بعدی 174
إنّ احادیثی ینسخ بعضها بعضآ کنسخ القرآن 225
انّ اختلاف امّتی رحمه 48، 84
انّ اصحاب القیاس طلبوا العلم بالقیاس فلم یزدادوا من الحق الا بعدآ، انّ دین الله لایصاب
بالقیاس 243
انّ اصحاب المقاییس طلبوا العلم بالمقاییس فلم تزدهم من الحق إلّا بعدآ و انّ دین الله
لایصاب بالمقاییس 247
انّ اصحابی کالنجوم بایّهم اقتدیتم اهتدیتم 59، 132، 133
إنّ الحدیث ینسخ کما ینسخ القرآن 225
«انّ الحکمة المعرفة و التفقّه فی الدّین فمن فقه منکم فهو حکیم و ما أحد یموت من
المؤمنین...فقیه 74
انّ الله تبارک و تعالی أنزل فی القرآن تبیان کلّ شی حتّی و الله ما ترک الله شیئآ یحتاج إلیه
العباد، حتّی لایستطیع عبد یقول: لو کان هذا أنزل فی القرآن؟ إلّا و قد أنزله الله
فیه 247
انّ الله خلق آدم علی صورته 61، 90، 133
إنّ الله سبحانه قد فسر الصمد فقال: الله احد، الله الصّمد، ثمّ فسره فقال: لم یلد و لم یولد و
لم یکن له کفوآ احد 191
إنَّ الله فرض علی خلقه خمسآ فرخّص فی أربع و لم یرخّص فی واحدة 54، 68
انّ الله لیزید الکافر عذابآ ببکاء أهله علیه 57
انّ المدینة لاتصلح الّا بی أو بک و أنت منّی بمنزلة هارون من موسی إلّا انّه لا نبی
بعدی 175
انّ المیت یعذّب ببکاء أهله 51، 57
إنّ حدیثنا صعب مستصعب لایحمله إلّا ملک مقرّب أو نبی مرسل أو عبد امتحن الله قلبه
للایمان 55
انّ رجلاهلک علی عهد رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم و ترک دینارین فقال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم ترک کثیرآ 63
انّ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم أنال فی النّاس و أنال و أنال و انا اهل البیت معاقل العلم و ابواب الحکم
و ضیاء الامر 27، 66
إنّ فی اخبارنا متشابهآ کمتشابه القرآن و محکمآ کمحکم القرآن فردّوا متشابهها إلی
محکمها و لا تتّبعوا متشابهها دون محکمها فتضلّوا 81، 220
انّ فی أیدی النّاس حقّآ و باطلا و صدقآ و کذبآ و ناسخآ و منسوخآ و عامّآ و خاصّآ و
محکمآ و متشابهآ و حفظآ و وَهمآ 219
ان قامت علی أحدکم القیامة و فی یده فسیلة فلیغرسها 104
انّ قومآ بالعراق یصفون الله بالصورة و التخطیط فان رایت ـ جعلنی الله فداکـ أن تکتب إلیّ
بالمذهب الصحیح من التوحید؟ 171
إنّ هذا الّذی تسألونی عنه لم یأت أوانه قال الله: بل کذّبوا بما لمیحیطوا بعلمه و لما یأتهم
تأویله 55
أنّ الفقیه لایعیدُ الصلاة 223
إنا لله و إنّا إلیه راجعون و الله ما انصفونا أن نکون اخذنا بالعمل و وضع عنهم انّما قلت: إذا
عرفت فاعمل ما شئت من قلیل الخیر و کثیره فانّه یقبل منک 135
النّاس معادن کمعادن الذهب و الفضة فمن کان له فی الجاهلیة اصل فله فی الاسلام
اصل 221
النّبی (ص) مرّ بقوم یلقّحون فقال: لو لم تفعلوا لصلح قال فخرج شیصآ فمرّ بهم فقال: ما
لنخلکم؟ قالوا: قلت کذا و کذا قال: أنتم أعلم بامور دنیاکم 109
أنتم المستضعفون بعدی 67
أنتم أعلم بامور دنیاکم 109
انتم افقه النّاس إذا عرفتم معانی کلامنا انّ الکلمة لتنصرف علی وجوه فلو شاء انسان
لصرف کلامه کیف شاء و لا یکذب 24، 50، 76، 81، 186
أنت و مالک لابیک 136
إنّما الاعمال بالنیّات و لکل أمری ما نوی. فمن کانت هجرته إلی اللهـ عزّوجلّـ فهجرته إلی
ما هاجر إلیه، و من کانت هجرته لدنیا یصیبها او أمرأة ینکحها فهجرته إلی ما هاجر
إلیه 126
انّما علینا ان نلقی الیکم الاصول و علیکم ان تفرعوا 248
انّی احبّ أن یکون المؤمن محدّثآ 85
إنّی تارک فیکم الثّقلین، ما إن تمسکتم بهما لن تضلّوا بعدی احدهما أعظم من الاخر و هو
کتاب الله حبل ممدود من السماء إلی الأرض و عترتی أهل بیتی لن یفترقا حتّی یردا
علیّ الحوض فانظروا کیف تخلفونی فی عترتی 129
إنّی قد ترکت فیکم الثّقلین: کتاب الله و عترتی أهل بیتی قال: اللّهمَّ نعم 129
ایّاکم و خضراء الدمن 49
الایمان أن یطاع الله و لا یعصی 167
الایمان عمل کلّه و القول بعض ذلک العمل 275
الایمان یشارک الاسلام و الاسلام لا یشارک الایمان 274
بارک الله فی صفقة یمینک 222
بالتعلیم أرسلت 25
بالعلماء من صدق فعله قوله و من لم یصدّق فعله قوله فلیس بعالم 195
بل کل شیء فی کتاب الله و سنّة نبیّه 93
بنی الاسلام علی خمس: علی الصّلاة و الزّکاة و الصوم و الحج و الولایة و لمیناد بشیء
کما نودی بالولایة 55
ثلاث لایفطرن الصائم: الاحتلام و القییء و الحجامة 176
ثمّ أنزل علیه الکتاب نورآ لاتطفأ مصابیحه و سراجآ لایخبو توقده... و حقا لاتخذل
اعوانه 194
جعلت لنا (الارض) مسجدآ و طهورآ 212
الحج الفلاح یقال حج فلان أی افلح 199
الحدیث علی ما رواه عبید و لیس علی ما تأوّله عبداللهبنبکیر 52
حدّثوا عن بنیاسرائیل و لاحرج 77
حدثوا عنی بما تسمعون 78
حدثوا عنی ما تسمعون و لاتقولوا إلّا حقّآ و من کذب علی بنی له بیت فی جهنّم یرتع
فیه 26
حدیث تدریه خیر من ألف ترویه، و لا یکون الرّجل منکم فقیهآ حتّی یعرف معاریض
کلامنا و انّ الکلمة لتنصرف علی سبعین وجهآ لنا من جمیعها المخرج 24، 64، 86
حسین منّی و أنا من حسین. أحب الله من احبّ حسینآ حسینٌ سبط من الاسباط 164
دارهم فانّ عقولهم لاتبلغ 56
دخلت الجنّة فرأیت أکثر أهلها البله قال: قلت: ما البله؟ فقال: العاقل فی الخیر، الغافل عن
الشر، الّذی یصوم فی کلّ شهر ثلاثة ایّام 56، 136
ذروا ما وافق القوم فانّ الرشد خلافهم 95
ربّ حامل فقه لیس بفقیه و ربّ حامل إلی من هو افقه 26، 51
سألت رحمک الله عن التوحید و ما ذهب إلیه من قبلک فتعالی الله الّذی لیس کمثله شیء و
هو السمیع البصیر، تعالی عمّا یصفه الواصفون المشبّهون الله بخلقه المفترون علی الله،
فاعلم رحمک الله انّ المذهب الصحیح فی التوحید ما نزل به القرآن من صفات الله جلّ
و عزّ فانف عن الله تعالی البطلان و التشبیه فلا نفی و لا تشبیه هو الله الثابت الموجود
تعالی الله عمّا یصفه الواصفوان و لا تعدوا القرآن فتضلّوا بعد البیان 171
سألت عن الثیاب السابریّة تعمَلُها المجوس و هم أخباث و هم یشربون الخَمر و نساؤهم
علی تلک الحال، ألبَسُها و لا اَغسلها و أصَلّی فیها؟ قال: «نعم.» قال معاویه: فقطعت له
قمیصآ و خطته و فتلت له ازرارآ و رداءً من السابری ثمّ بَعَثتُ بها إلیه فی یوم
جُمعة حین ارتفع النّار، فکأنَّهُ عَرَف ما أرید، فخرج فیها إلی الجمعة 220
سألته عن الرّجل و المرأة یصلیان جمیعآ فی بیتٍ؛ المرأة عن یمین الرّجل بحذاه، قال: لا
حتّی یکون بینهما شبر أو زراع أو نحوه 65
السید المصمود إلیه فی القلیل و الکثیر 189
شاوروهنّ و خالفوهنّ 102
الصدود فی العربیة الضحک 189
طلب العلم فریضة 128
طلب العلم فریضة علی کل مسلم، الا انّ الله یحبّ بغاة العلم 128
العاقل (العامل) فی الخیر الغافل عن الشر الّذی یصوم فی کلّ شهر ثلاثة ایّام 56
... العالم من صدّق فعله قوله و من لمیصدّق فعله قوله فلیس بعالم 85
العرش اهتزّ لموت سعدبنمعاذ 48
العقل ما عبد به الرّحمان و اکتسب به الجنان 199، 239
فانّ امر النّبی 6مثل القرآن ناسخ و منسوخ و خاص و عام و محکم و متشابه 219
الفرار من الطاعون کالفرار من الزحف 63، 88، 177
فقیل یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و من أصحابک؟ قال: أهل بیتی 59
فمن کنت مولاه فهذا علی مولاه اللّهُمَّ وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و
اخذل من خذله 127
... فهو حفظ الناسخ فعمل به و حفظ المنسوخ فجنّب عنه... 225
فهو واحد، صمد، قدّوس، یعبده کل شیء و یصمد إلیه کل شیء و وسع کل شیء
علمآ 190
فی رجل طاف طواف الفریضة و لم یصلّ الرکعتین حتّی طاف بین الصفا و المروة ثم طاف
النساء و لم یصلّ الرکعتین حتّی ذکر بالابطح فصلّی أربع رکعات. قال: یرجع فیصلّی
عند المقام أربعآ 213
قال کنت عند أبیعبدالله علیه السلام فدخل علیه رجل فسأله عن رجلٍ لم یدر واحدة صلّی أو
اثنتین فقال له: یعید الصلاة، فقال له: فأین ما رُوی أنّ الفقیه لایعید الصلاة؟! قال: إنّما
ذلک فی الثلاث و الأربع 223
قلت: لابیعبدالله علیه السلام: اسمع الحدیث منک فازید و انقص؟ قال: «إن کنت ترید معانیه فلا
بأس 79
کفی بالمرء کذبا أن یحدّث بکلّ ما سمع 77
کلّ بدعة ضلالة و کل ضلالة فی النّار 243
کلّ سهو یطرح منها غیر انّ الله یتم بالنوافل 85
کل شیء مطلق حتّی یرد فیه نهی 257
کونوا دراةً و لاتکونوا رواةً حدیث تعرفون فقهه خیر من ألف تروونه 24
لا بأس...المرأة بحذاء الرجل و هو یصلّی فانّ النّبی صلّیاللهعلیه و آله کان یصلّی و عایشه
مضطجعة بین یدیه و هی حائض... 65
لاتستقبلوا القبلة بغائط و لابول 106
لایدخل هذا بیت قوم إلّا أدخله الذّل 104
لایزنی الزانی حین یزنی و هو مؤمن و لا یسرق السارق حین یسرق و هو مؤمن 274
لو اتیت بشاب من شباب الشیعة لایتفقه فی الدین لا وجعته 75
لَو کانَ حُبُّکَ صادقآ لاَطعتَه إنَّ المحبّ لِمَن یُحبُّ مُطیعٌ 233
لولا أن أشقّ علی أمّتی لأخّرت العشاء إلی ثلث اللیل 211
لیبلّغ الشاهد الغائب 25
لیت شعری ایتکنّ صاحبة الجمل الادبب الّتی تنبحها کلاب الحوأب فیقتل عن یمینها و
عن یسارها قتلی کثیرة ثمّ تنجو بعد ما کادت 55
مات رجل من الانصار و ترک دینارین 178
ما کان الله عزّوجلّ یخاطب خلقه بما لایعلمون 270
ما من مسلم یغرس غرسا أو یزرع زرعآ فیاکل منه طیر أو انسان أو بهیمة الّا کان به
صدقة 104
ما لهم لعنهم الله انّما قال أبی: اذا عرفت الحق فاعمل ما شئت من خیر یقبل منک 61،
90، 135، 269، 270
ما من أحد یشهد أن لا إله إلّا الله و انّ محمّدآ رسول الله إلّا حرّمه الله علی النّار 266
ما من أمر یختلف فیه اثنان الّا و له أصل فی کتاب الله عزّوجلّ ولکن لاتبلغه عقول
الرّجال 247
ما من شیء الّا و فیه کتاب أو سنّه 247
ما من مسلم غرس غرسآ فاکل منه انسان أو دابة الّا کان له صدقه 104
مثل اصحابی فیکم کمثل النجوم بایّها أخذ اهتدی و بایّ اقاویل اصحابی اخدتم
اهتدیتم... 59، 133
مثل الّذی یعلم الخیر و لا یعمل به مثل السراج الّذی یضیء للنّاس و یحرق نفسه 200
مداد العلماء أفضل من دماء الشّهداء 61، 130
معنی قول النّبی 6: من کنت مولاه فهذا علی مولاه قال: اخبر هم انّه الامام بعده 193
من احبّنا أهل البیت فلیستعدّ للفقر جلبابآ 58
من تعلّم علمآ لیماری به السفهاء أو یباهی به العلماء أو لیقبل بوجوه النّاس إلیه فهو فی
النّار 50، 87
من خضِّر له فی شیء فلیلزمه 54
من سنّ فی الاسلام سنّة حسنةً فعمل بها بعده کتب له مثل اجر من عمل بها و لا ینقص من
أجورهم شیء و من سنّ فی الاسلام سنة سیئة فعمل بها بعده کتب له مثل وزر من
حمل بها و لا ینقص من اوزارهم شیء 111
من شهد ان لا اله إلّا الله و انّ محمّدآ رسول الله حرّم الله علیه النّار 222
من فسّر القرآن برأیه ان اصاب لم یوجر و ان اخطأ فهو ابعد من السماء 241
من فسّر القرآن برأیه ان اصاب لم یوجر و ان اخطأ کان اثمه علیه 241
من قال فی القرآن برأیه فاصاب فاخطأ 241
... من قال فی القرآن برأیه فلیتبوأ مقعده من النّار 241
من قال فی القرآن بغیر علم فلیتبوا مقعده من النار 241
من کان عاقلا کان له دین و من کان له دین دخل الجنة 199
من کذب علیّ متعمّدآ فلیتّبوأ مقعده من النّار 342
من کنت مولاه فهذا علی مولاه 47، 48، 127، 192
من مات و لایعرف امامه مات میتةً جاهلیّة 230
من مثّل مثالا أو اقتنی کلبآ فقد خرج من الاسلام 50
النکاح سنّتی فمن رغب عن سنّتی فلیس منّی 61، 91، 129
نضّر الله امرآ سمع منا حدیثآ فأدی کما سمعه فربّ مبلغ أوعی من سامع 147
نضّرالله امرءً سمع مقالتی فوعاها ثم ادا هاکما سمعها فربّ مبلّغ أوعی من سامع 78
نضّرالله أمرآ أو رحم الله أمرآ سمع منّا حدیثآ فبلّغه کما سمعه 122
نضّر الله عبدآ سمع مقالتی فوعاها و حفظها و بلّغها من لم یسمعها فربّ حامل فقه غیر
فقیه و ربّ حامل فقه الی من هو أفقه منه 26
... و انّی لم اخرج اشرآ و لا بطرآ و لا مفسدآ و لا ظالمآ و انّما خرجت لطلب الاصلاح فی
امّة جدّی صلّیالله علیهوآله أرید أن آمر بالمعروف و انهی عن المنکر و اسیر بسیرة
جدّی و ابی علیّبنابیطالب... 167
و جعلت لنا الأرض مسجدآ و ترابها طهورآ 212
و رجلٌ ثالثٌ سمع من رسول الله شیئآ یأمر به ثمّ إنّه نهی عنه و هو لایعلم، أو سمعه ینهی
عن شیءٍ ثمّ امر به و هو لا یعلم، فحفظ المنسوخ و لم یحفظ الناسخ، فلو علم أنّه
منسوخٌ لرفضه و لو علم المسلمون انّ ما سمعوه منه أنّه منسوخٌ لَرفضوه... 225
و لیست الرویة بالقلب کالرویة بالعین تعالی الله عما یصفه المشبّهون و الملحدون 134
هذا علی سیّد ولدی و قد نحلته کنیتی 198
هذا علی قد اقبل فی السحاب 82
هل سجد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم سجدتی السهو قطّ فقال: لا و لا سجدهما فقیه 224
هم المسلّمون لآل محمّد 6إذا سمعوا الحدیث ادّوه کما سمعوه، لایزیدون و لا
ینقصون 154
هو شیء بخلاف الاشیاء أرجع بقولی إلی اثبات معنی و انّه شیء بحقیقة الشیئه غیر انّه لا
جسم و لا صورة و لا یحسّ و لا یجسّ و لا یدرک بالحواس الخمس لا تدرکه الاوهام و
لا تنقصه الدهور و لا تغیّره الازمان 172
یا بنیّ اعرف منازل الشیعة علی قدر روایتهم و معرفتهم فانّ المعرفة هی الدرایة للروایه و
بالدرایات للروایات یعلو المؤمن الی اقصی درجات الایمان 13، 76
یا بنیّ آعرف منازل الشیعة علی قدر روایتهم و معرفتهم، فانّ المعرفة هی الدرایة للروایة،
و بالدرایات للروایات یعلو المؤمن إلی أقصی درجات الایمان، انّی نظرت فی کتاب
لعلی علیه السلام فوجدت فی الکتاب: انّ قیمة کل آمریء و قدره معرفته، انّ الله تبارک و تعالی
یحاسب النّاس علی قدر ما آتاهم من العقول فی دارالدّنیا 23
یا جابر انّا لو کنا نحدثکم برأینا و هوانا لکنّا من الهالکین و لکنا نحدثکم باحادیث
نکنزها عن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم کما یکنز هولاء ذهبهم و فضّتهم 249
یا رسول الله یقول النّاس: خذل ابنعمّه 174
یا سفیان ایّاک و الرئاسة، فما طلبها احد الا هلک 198
یا علی قم فاقطع لسانه 51
یا علیّ یُهلک فیک اثنان، محبٌ غالٍ و مبغضٌ قالٍ 218
یا مفضّل لا یُفلح من لا یَعقل و لا یَعقل من لایعلم 239
یجوز أن یقال لله انّه شیء قال نعم یخرجه من الحدّین حدّ التعطیل و حدّ التشبیه 170
آن که دریافته است که ما جز حق نمیگوییم، او به روایاتی که مطمئن است از ناحیهی ما
باشد اکتفا ورزد، امّا اگر برخلاف آنچه میداند روایتی از ما دریافت کرد بداند که به
جهت دفاع از او صادر شده است. 95
آیا شما را از معنای مؤمن خبر دهم؟ مؤمن کسی است که مؤمنان او را بر اموال و
جانهای خود امین میدانند، آیا شما را از معنای مسلم آگاه کنم؟ مسلم کسی است که
مسلمانان از دست و زبان او در سلامت باشند و نیز مهاجر کسی است که از بدیها
دوری کند و آنچه را خداوند حرام کرده است ترک کند. 194
آیا کیفیّت وضوی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را برای شما تعریف بنمایم؟ آنگاه با دست راست
خود مشتی آب برگرفت و صورت خود را با آن شست، سپس با دست چپ مشتی
آب برگرفت و با آن دست راست خود را شست، پس از آن با دست راست مشتی آب
برگرفته و دست چپ خود را شست و آنگاه از تری باقیمانده دستها، سر و دو پای
خود را مسح کشید. 96
از نقل آن خودداری کن و ساکت باش. نسبت به روایاتی که به دست میآورید و معانی
آن را نمیشناسید تکلیفی جز تأمّل و عدم نقل و سپس ارجاع آن به پیشوایان هدایت
ندارید، تا آنان در این زمینه شما را به راه نجات رهنمون گردند، تاریکیها را از شما
بزدایند و حقّ مطلب را به شما بشناسانند. خداوند تعالی فرموده است: فاسألوا أهل
الذّکر إن کنتم لا تعلمون. 28
اگر ایمان صرفآ جنبه زبانی داشت هرگز حکم نماز، روزه و نیز امور حلال و حرام نازل
نمیگشت. من گفتم: عدّهای در بین ما معتقدند همینکه انسان گواهی به یکتایی خدا
و رسالت محمّد 6دهد او مؤمن است، امام باقر علیه السلام فرمود: اگر چنین است پس
چرا حدود الاهی بر آنان جاری میشود و چرا دست آنها بریده میشود؟ در صورتی
که خداوند بندهای عزیزتر و گرامیتر از مؤمن نیافریده است، چرا که ملائکه خادمان
مؤمنیناند، جوار خداوند، بهشت و حورالعین اختصاص به مؤمنان دارد. سپس
فرمود: پس چرا انکارکننده فرایض کافر خواهد بود؟ 274
امام باقر علیه السلام با طلبکردن مقداری آب، در حضور اصحاب خود وضو گرفت و آنگاه
فرمود: «این همان وضوی پیامبر است. 201
به امیرمؤمنان گفتند: اگر کسی به یگانگی خدا و رسالت محمّد 6شهادت دهد، آیا او
مؤمن است؟ آنحضرت فرمود: پس فرایض خدا کجاست؟ 274
به هنگام نماز «بسمالله الرّحمانالرّحیم» را در فاتحةالکتاب بخوانم؟ حضرت فرمود:
«آری.» 96
توقّف در مقابل شبهه بهتر از سقوط در هلاکت است و ترک حدیثی که آن را روایت
نکردهای بهتر از نقل حدیثی است که (حقیقت) آن را إحصاء نکردهای. 28
جوانهای خود را از فتنهی غلات بر حذر دارید که آنان را منحرف نکنند. غلات بدترین
مخلوقات خداوندند. با دعاوی خود بزرگی خدا را کوچک نموده و برای بندگان او
ادّعای ربوبیّت میکنند.» سپس فرمود: «غالی به نزد ما میآید او را نمیپذیریم، در
صورتی که مقصّر و خطاکار به ما مراجعه میکند و او را میپذیریم.» سؤال شد ای
زادهی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چرا بدینگونه عمل میکنید؟ فرمود: «برای آن که غالی به
ترک نماز، روزه، زکات و حج عادت کرده و قادر به ترک عادت خود و رجوع به
طاعت الاهی نیست. در صورتی که مقصّر، چون به شناخت رسید، عمل و اطاعت
میکند. 272
حق خداوند بر مردم چیست؟ حضرت فرمود: این که چیزهایی بگویند که میدانند و از
نقل آنچه نمیدانند، دست بکشند. آنگاه که چنین کنند حقّ خدا را ادا کردهاند. 28
در روز قیامت تعدادی از اصحاب را از سر حوض (کوثر) طرد میکنند. همانگونه که
شتر را از چشمه برانند. من (پیامبر) میگویم: پروردگارا اصحابم، اصحابم، امّا به من
میگویند: تو نمیدانی که بعد از تو چه کردهاند و... لذا من هم گویم: دور باد آنان از
رحمت الاهی. 60
روزی حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم از مقابل دو تن که به یکدیگر دشنام میدادند، عبور کرد.
یکی از آن دو به دیگری میگفت: خدا روی تو و روی هر کس را که شبیه تو است،
زشت گرداند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود: ای بندهی خدا، این سخن را به برادرت
مگو، مگر نمیدانی که خداوند آدم را به شکل او آفریده است. 61، 90، 133
فرمان خدا نازل گشت که: از خدا و رسول خدا اطاعت کنید و نیز از آنان که از بین شما
صاحب امر باشند، که مصداق آن دربارهی علی و حسین و حسین:است و در
ارتباط با این دستور بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: هر مؤمنی که من سرپرست و
مولای او هستم، علی مولا و سرپرست او خواهد بود و باز فرمود: به شما مؤمنان
سفارش میکنم که از کتاب خدا و خاندان من جدا مشوید که من از خدا خواستهام که
میان قرآن و خاندانم جدایی نیفکند تا به قیامت که بر حوض کوثر آنان را به من ملحق
سازد و خداوند پذیرفت و بدانید که اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم لب فرو میبست و خاندان
خود را معرّفی نمیکرد، بعضی خاندانها مدّعی میشدند که ما صاحب الامر
شماییم. 203
گاه میشود که با شخصی سخن میگویم و او را از جدال در دین نهی میکنم و از قیاس او
را برحذر میدارم. امّا تا از نزد من خارج میگردد، سخنانم را به گونهای دیگر تأویل
مینماید. من جماعتی را به کلام با مخالفان دستور دادم و جماعتی را از این کار منع
کردم امّا هر یک به نحوی در جهت مقاصد خود به تأویل میپردازد و از رهگذر آن
نافرمانی خدا و رسولش را اراده میکند. 82
مسائلی مطرح میشود که پاسخ آن را در قرآن نمیشناسیم و سنّتی هم دربارهی آن
وجود ندارد که در آن بنگریم. (آیا میتوانیم با رأی خود پاسخ دهیم؟)، امام
صادق علیه السلام فرمود: نه، با خبر باش که اگر فتوای تو با حقیقت موافق شد اجر و پاداشی
نخواهی برد و اگر بر خطا باشد بر خداوند تبارک و تعالی دروغ بستهای. 243
من از شما حدیث شنیده، امّا در مقام نقل دچار زیاده و نقصان میشوم. امام علیه السلام فرمود:
اگر در صدد انتقال معانی باشی اشکالی ندارد. 155
من از شما حدیثی میشنوم امّا در مقام نقل دچار زیاده و نقصان میگردم. امام علیه السلام فرمود:
اگر در صدد القای معنای صحیح حدیث باشی مانعی ندارد. 126
من از شما حدیثی میشنوم در نظر دارم آنها را همانگونه که شنیدهام بازگو کنم، امّا
نمیشود. امام صادق علیه السلام فرمود: «آیا در این موضوع عمدی داری؟...» 155
میفرماید: دانشمند کسی است که فعلش سخن او را تصدیق کند و کسی که فعل او قولش
را تصدیق نکند او دانشمند نیست. 48
هرچه از سرگذشت بنیاسرائیل در قرآن آمده آنها را نقل و حدیث کنید که نظیر آن در
این امّت اتّفاق میافتند. آری در نقل این سرگذشتها حرجی نیست. 77
آدمی، سهلبنزیاد 312
آلبحرالعلوم، سیّد محمّد صادق 312
آلجعدة 215
آلوسی 165
آلیاسین 181
آیةالله بروجردی 137
اباسمینه 312
ابانبنتغلب 193
ابانبن عیاش فیروز 311
ابراهیمبن بکیربن ابیالسمال 307
ابراهیمبنسلیمانبن ابیواحد 304
ابراهیمبننخعی 147
ابراهیم خلیل علیه السلام 102
ابنابیالحدید 25، 60، 112، 132، 181، 342
ابنابیالعوجاء، عبدالکریم 259
ابنابیحاتم، عبدالرحمان 366
ابنابیشیبه 114
ابنابیعمیر 39، 121
ابنابییعفور، عبدالله 92
ابناثیر 54، 85، 111، 189، 340، 341، 344
ابن اعین، عبدالاعلی 77
ابنالاکفانی 31
ابنالجندی 292، 294
ابنالجنید 304
ابنالمغازلی 174، 175
ابن الندیم، محمّدبناسحاق 304
ابن الولید، محمّدبن الحسن 331
ابن الولید، محمّدبن حسنبن احمد 304
ابنبابویه، حافظ علیبن عبیداللهبن حسن 325
ابن بابویه، علیبن عبیداللهبن حسن 325
ابن بابویه، محمّدبنعلی 282
ابنجریر 362
ابن جماعه، عزّالدّین 32، 38
ابنجوزی 108
ابنحبان 150
ابنحبّان بستی 366
ابنحجر عسقلانی 33، 105، 115، 292، 325، 346، 356
ابنحمزه دمشقی 62، 110، 165، 174
ابنحنبل 105
ابن حنبل، احمد 103، 210، 245، 362، 366
ابنداوود قمی 282
ابن داوود، محمّدبناحمد 352
ابندرویش، ابوعبدالله محمّد 106
ابن رئاب، علی 64
ابنرجب حنبلی 115
ابن زیاد، محمّد 212
ابن زینالدین 326
ابنداوود حلّی 327
ابنسعد 288
ابن سماعه، ابومحمّد حسنبنمحمّد 304
ابنشاهین 176
ابنشاهین، عمربن احمد 366
ابنشهاب زهری 30، 31
ابنشهر آشوب 284، 285، 323، 324، 326
ابن شِیْران أبُلَی، علیّبن محمّد 292
ابنشِیْرَه قاسانی، علیّبنمحمّد 297
ابنصلاح 58
ابنعبّاس 62، 112
ابنعبدالبر 363
ابنعبداللّطیف 341، 348
ابن عثیم، عبداللهبننجاشی 291
ابنعربی، ابوبکر 146
ابن عطیه 134
ابنعمران، احمدبنمحمّد 292
ابن عیسی، احمدبنمحمّد 39، 297، 289
ابن فضّال، علیّبنحسن 282، 283
ابن فورک، محمّدبنحسن 106
ابنقتیبه دینوری 31، 106
ابنقولویه، جعفربنمحمّد 284، 304
ابنقیّم الجوزیه 196
ابنکثیر 165
ابنماجه 26، 131، 164
ابن محبوب، الحسن 39
ابنمدینی، علی 31، 146
ابن منظور 47
ابنمهتدی، عبدالعزیز 56
ابنمیثم بحرانی 199
ابننهیک 315
ابن یقطین، القاسم 281
ابن یقطین، علی 86، 197، 198
ابوالازهر 144
ابوالاسقع 144
ابوالحسن 88، 178، 297، 304، 318
ابوالحسین،محمّدبن علیبنمفضل 304
ابوالخطاب 270، 271، 287، 343
ابوالدرداء 147
ابوالصباح کنانی 274
ابوالفرج اصفهانی 260
ابوالفرج، محمّدبنعلی کاتب 318
ابوالهیثم 47
ابوبصیر 154
ابوبصیر اسدی 349
ابوجعفر باقر علیه السلام 7، 13، 23، 64، 76، 94، 156، 188
ابوحاتم 144
ابوحنیفه 160، 245
ابوداوود سجستانی 31، 176
ابوذرغفاری 266
ابوریه 57، 59، 78، 90، 94، 109، 120، 125، 132، 142، 146، 147، 148، 151، 152، 158، 159، 218، 343
ابوزهره 30، 44، 95، 112، 244، 245
ابو زهو، محمّد 52، 94
ابوشهبه 33، 120، 346
ابوعبدالله محمّدبننعمان 292
ابوعلیبنهمام 297
ابولاوی 344
ابوهریره 25، 147، 180
ابیاسحاق 192
ابیهارون 215
احمدبن ابراهیمبن ابیرافع 366
احمدبن حسینبن عبیدالله 283
احمدبنمبارک 57، 80
احمدبنمحمّد 39، 215، 283، 299، 318
اردبیلی 290
اردبیلی، محمّدبن علی 333
ازارقه 167
ازدی، بکربنمحمّد 312، 313
اسپرنگر، الویس 315
استرآبادی، محمّدبن علیبن ابراهیم 332
اسحاقبن حسن 299
اسعدی 45
اسکافی، محمّدبناحمدبنعلی 304
اسماعیل 173، 174، 222، 271
اشعری 167، 271
اشعری، ابوجعفر احمدبنمحمّدبنعیسی 304
اشعری، سعدبنعبدالله 304
اصفهانی 260
اصفهانی، ابونعیم 144، 288
اعظمی 150، 340
اکیمه لیثی، عبداللهبنسلیمان 150
الاثرم، بکربناحمدبنهانی 108
الاهدل 365
البانی، محمّد ناصرالدّین 102
امام باقر علیه السلام 13، 27، 28، 54، 55، 61، 66، 75، 94، 95، 96، 112، 135، 169، 188، 189، 193، 194، 199، 201، 204، 205، 221، 224، 229، 230، 231، 234، 249، 269، 274، 275، 350
امام حسین علیه السلام 165، 166، 167، 191
امام رضا علیه السلام 49، 50، 52، 56، 60، 61، 87، 88، 90، 133، 173، 200، 220، 281، 314، 315
امام صادق علیه السلام 27، 28، 50، 52، 53، 54، 55، 57، 58، 61، 64، 65، 67، 74، 75، 76، 77، 78، 79، 80، 81، 82، 84، 86، 87، 90، 91، 93، 94، 96، 126، 134، 135، 136، 154، 155، 156، 168، 169، 170، 172، 187، 191، 195، 196، 197، 198، 199، 201، 202، 215، 221، 222، 225، 229، 230، 231، 233، 234، 237، 238، 239، 243، 245، 246، 247، 248، 257، 267، 269، 270، 272، 273، 274، 275، 310، 314، 350
امام کاظم علیه السلام 93، 178، 246، 264، 314
امیرمؤمنان علیه السلام 28، 57، 80
امینی، علّامه 47
انسبنمالک 129، 146، 177، 342
اندلسی، ابوانس 15، 99، 210
انصاری، شیخ مرتضی 363
انیس 22، 155
اوجاقلو، ابوالقاسم 15، 16
اوزاعی 158
اهل بیت علیهم السلام 57
اهوازی، حسنبنسعید 291
اهوازی، حسینبنسعید 121
اهوازی، علیّبنمهزیار 121
ایّوب 347
أبیبصیر 211، 212، 241
بابایی 191، 204
بازمول 361
باقلانی، ابوبکر 348، 353
باهلی، ابوامامه 104
بجلّی، یوسفبنعقیل 300
بحرالعلوم 310
بخاری 57، 65، 104، 105، 112، 129، 131، 133، 147، 159، 176، 177، 180، 218، 280، 271، 366
برقی 75، 352
برقی، احمدبنمحمّدبنخالد 282
بریدبنمعاویه 298، 343
بزاز، احمدبنعبدالواحد معروف به ابنعبدون 289، 304
بزنطی، احمدبنمحمّدبنابینصر 122
بستی، احمدبن حبّان 366
بشیر نصر 341
بصره 55، 94، 158، 191، 244، 291، 300
بصری، حسن 145، 147، 268
بطلیوسی 90، 120، 143، 218
بغداد 319
بکیربناعین 95
بلقینی 173، 353
بنان بیان 343
بنیامیّه 267
بنی ذهل 316
بنیعامر 55
بنیقریظه 159
بهبودی 24، 36، 65، 76، 79، 86، 149، 156، 165، 166، 211، 212، 214، 215، 216، 240، 287، 288، 293، 297، 305، 307، 311، 314، 315، 318، 347، 350، 351، 354، 355
بیهقی 114
ترحینی 327
ترمذی 26، 147، 164، 166، 174، 175، 176، 202، 241، 242، 344
ترمذی، ابوعیسی 31
تستری 285
تفرشی، سید میر مصطفی حسینی 332
تقطیع 117
تلعکبری 285، 286، 304
تلعکبری، هارونبنموسی 285
تهرانی 37، 279
تهرانی، آغابزرگ 38، 75، 280، 305
ثابتبنشریح 312، 314
ثعلب 146
ثقفی، ابراهیمبن محمّدبن سعید 282
جابربنیزید جعفی 299
جبوری 342
الجدیع 120، 143، 345
جدیدینژاد 44، 120، 340
جرجانی، عبدالقاهر 200
جرجانی، عبداللهبن عدی 366
جریربنعبدالله 109
جزائری 344
جعبری 108
جعفریان 61
جمیلبندراج 65، 79، 155
جواهری، محمّد 336
جوباری، ابوحامد عبدالجلیل 174
جوهری، ابراهیمبنسعید 103، 209
جوهری، احمدبنمحمّدبن عبیداللهبن حسنبن عیاش 299
جوهری، قاسمبنمحمّدی 312
جوینی، ابوالمعالی 60
الحاج حسن 342، 354، 362، 363
حاجی خلیفه 342
حارث شامی 343
حازمی، ابوبکر محمّدبنموسی 108
حافظ عراقی 112
حاکم نیشابوری 112، 342، 345، 347، 348
حرّ عاملی 91
الحرش 350
حریری 120
حسکه، علیّبنمسعود 281
حسنبنحسن 82
حسنبن زینالدین 326
حسنبنسماعة 211
حسنبنعلیبن ابی المغیره 315
حسنبنمحبوب 282
حسنبنیوسفبنمطهّر 329
حسینبنخالد 90، 133
حسینبنعلاء 136
حسینبنعماد 106
حسینبنعنبسه 291
حسینبنیزید 315
حسینی بغدادی، سیدمحمّد جواد 336
حسینی خطیب 181
حقانی زنجانی 172
حلّی 11، 290، 305، 317، 324، 327، 328، 329، 330، 331، 361، 364، 367
حلّی، تقیالدین حسنبن علیبن داوود 327
حماد 247، 260، 261، 270، 299، 331
حمادبنزبرقان 260
حمادبن عثمان 316
حمرانبناعین 55
حمزةبن بیض 260
حمزةبنطیار 28، 76
حموی 284
حُمَیْدبنزیاد 304، 346، 359
حمیدی 111
حمیری، عبداللهبن جعفر 304
حنفی، زینالدین قاسمبن قطلوبفا 366
حویزی 202
خامنهای 280، 285
خراسان 289
الخراسانی، ابیشیبه 247
خطیب بغدادی 34، 57، 58، 59، 103، 120، 122، 123، 144، 145، 146، 147، 149، 150، 151، 153، 156، 158، 343، 345، 347، 353، 355، 361، 363، 365
خفاش 181
خوانساری 248
خویی 39، 149، 324
خویی، سید ابوالقاسم 334
خیف 26
دارمی 26، 27، 114، 145، 242، 243، 244
الداحم 341، 345
داوود الرقی 39
دشتی 239
دهخدا 284
دهقان، ابوالقاسم حمیدبنزیاد 304
ذوالیدبن 180
ذهبی 103، 112، 144، 240، 242، 355، 366
ذهبی، شمسالدین محمّدبن احمد 366
ذهنی تهرانی 186
رازی 146، 249، 259، 264، 342، 353، 355
رازی، ابوبکر 146
راغب 22، 74، 240
راغب اصفهانی 22
رافعی، مصطفی صادق 158
رامهرمزی 33، 144، 145، 146، 147، 149، 158
رامیار 102
ربّانی 355
ربعی، عبدالله 62، 177
رجاءبنحیوة 146
رحمان ستایش 329
رزاز، ابوالعبّاس محمّدبنجعفر 304
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم 25، 26، 27، 28، 29، 30، 33، 46، 48، 49، 51، 52، 53، 54، 55، 57، 61، 62، 66، 67، 69، 77، 78، 81، 82، 84، 87، 88، 90، 91، 92، 93، 94، 95، 99، 100، 101، 104، 106، 109، 110، 111، 112، 127، 129، 130، 133، 134، 136، 144، 145، 146، 147، 149، 150، 158، 164، 165، 166، 168، 174، 175، 176، 177، 178، 180، 192، 195، 202، 203، 204، 205، 222، 224، 225، 239، 244، 246، 249، 251، 266، 272، 280، 290، 309، 344
رشید رضا 47
الری 316
زحیلی 45
زراره 52، 64، 195، 224، 229، 287، 343
زراری، ابوغالب 282، 283، 297، 308
زرقانی 94
زرکشی 112
زمخشری 85، 154، 201، 202، 340
زهری، ابوسعید زهری 28
زیادبنابیه 310
سالمبنمکرّم ابوخدیجه 312
سبحانی 296، 354
سبکی 363
سجستانی 65، 105
سخاوی 102، 144، 146، 147، 149، 359، 365
سعد 48
سعدبنابیوقاص 174، 175، 176
سعدبنعبدالله 271
سعدی 45، 49
سعیدبنمسیّب 175، 342
سعیدبنمنصور 114
سفیان 144، 198، 245
سفیان ثوری 145
السلفی 344، 348
سلیمانبنخالد 74
سماعةبنمهران 93
سیاری، احمدبنمحمّد 312
سیبویه 22، 158
سید احمدبنطاووس 285، 305، 324، 326، 327، 332، 333، 364
سیّد رضی 193
سیّد علی میرشریفی 291
سیّد مرتضی 58، 60، 133، 180، 259، 260، 266، 293، 304، 306
سیرافی، احمدبنمحمّدبن نوح 283
سیوطی 31، 32، 44، 45، 47، 62، 100، 107، 110، 112، 120، 122، 123، 124، 126، 131، 136، 164، 173، 174، 215، 226، 345، 351، 352، 353، 355، 356، 358، 361، 362، 365
شافعی 31، 106، 114، 144، 147، 149، 160، 245، 352
شافعی، حسینبنمسعود 114
شافعی، محمّدبنادریس شافعی 106
شاکر، احمد محمّد 357
شبیر زنجانی 290
شریح قاضی 243
شریف مرتضی 293
شریک 123، 144، 224، 267
شعبی 147
شعرانی 362
شکعه 245
شماعی، قاسم 104
شوشتری، شیخ عبدالله 326
شوشتری، محمّدتقی 334
شوکانی 106، 165
شهرستانی 167
شهید ثانی 34، 35، 36، 120، 124، 131، 212، 214، 218، 226، 317، 326، 327، 341، 345، 348، 350، 351، 352، 353، 354، 361
شهید صدر 121
شیخ بهایی 22، 23، 34، 74، 124
شیخ حسن عبدالحمید 102
شیخ فاضل 302، 303، 306، 309
شیخ طوسی 11، 17، 63، 64، 106، 211، 212، 214، 217، 220، 272، 280، 282، 283، 284، 285، 286، 288، 290، 292، 293، 294، 296، 301، 302، 303، 304، 305، 306، 307، 308، 309، 310، 311، 312، 313، 314، 315، 316، 317، 318، 319، 325، 326، 328، 329، 330، 331، 348، 353، 359، 360، 361، 364
شیخ محمّد صادق 102
صابری 167
صادقین علیهما السلام 27، 28، 29، 30، 52، 77، 78، 94، 95، 96، 143، 153، 179، 187، 195، 244، 248، 249، 273، 281، 343
صالح 23، 131
صباغ 144، 148، 152
الصباغ 57
صحاف، حسینبننعیم 86
صدوق 24، 29، 30، 46، 48، 49، 50، 51، 52، 54، 55، 56، 58، 59، 60، 61، 62، 63، 64، 65، 67، 69، 76، 77، 80، 81، 84، 86، 87، 88، 90، 91، 112، 128، 130، 133، 134، 135، 136، 169، 173، 174، 177، 178، 186، 189، 191،
192، 193، 195، 197، 198، 199، 220، 223، 257، 269، 282، 283، 304، 329، 331، 333، 352، 354، 357
صفوانبنیحیی 59، 121
صمد 189، 190، 191
صنعانی، عبدالرزاق 114
الضّاری 37
طاووس 181
طباطبایی 93
طباطبایی، سید کاظم 126
طباطبایی (عبدالعزیز) 325
طبرانی 26، 78
طبرسی 22، 40، 127، 173، 202، 242، 340
طبری 55، 132
طریحی 21، 22
طریحی، محمّد سعید 335
طوسی 50، 56، 64، 65، 82، 83، 155، 168، 227، 270، 272، 281، 283، 289، 343، 346، 349، 351
طوسی، ابوجعفر محمّدبنحسن 301
عاشوری تلوکی 57
عاملی، بهاءالدین 23
عاملی، زینالدین 36
العاملی 124
عایشه 51، 55، 57، 65، 342
عبادةبنصامت 342
العبد الصالح 39
عبداللهبنالحسن 52
عبداللهبن بکیر 52
عبداللهبنزبیر 55
عبداللهبنمبارک 343
عبدالملکبنعمرو 201
عبیداللهبنابیرافع 280
عبیداللهبنزیاد 310
عبیدبنزراره 52، 213
عبیسبن هشام 300
عتر 25، 31، 125، 341
عتر، نورالدّین 37، 38
عجاج خطیب 33، 53، 83، 85، 101، 107، 110، 111، 112، 142، 144، 145، 146، 149، 153، 186، 344، 349، 351، 357، 358، 359، 361، 363، 365
عجلی، احمدبن عبداللهبن صالح 366
عدیّبنحاتم 112
عراق 94، 171، 244، 245، 289
عراقی 345، 353
عراقی، ابوالفضل 353
عروه بارقی 222
عزرم 316
عسکری 134، 288
عطار، ابوجعفر محمّدبنعبدالحمیدبن سالم 304
العطار، محمّدبنیحیی 39
عطاردی 24
عقیلی، محمّدبنعمر 366
عک 44
عکبری 156
العکبری، ابوحفص 174
عکرمه 147
الکنوی الهندی 344
العلوی، ابوعبدالله محمّدبنابراهیم 304
العمری 347
العمی، حسینبنحصین 304
علم الهدی سید مرتضی 304
علی علیه السلام 48، 51، 58، 80، 82، 112، 134، 146، 164، 165، 166، 174، 175، 179، 181، 193، 198، 202، 219، 225، 239، 263، 264، 274، 281، 295، 310، 342
علیبناحمد 291
علیبنجعد 144
علیبنجعفر 264
علیبنحسین 48
عمر 26، 37، 51، 57، 84، 105، 112، 114، 131، 132، 146، 201، 204، 215، 218، 225، 227، 229، 231، 233، 238، 243، 244، 287، 296، 299، 310، 316، 342، 349، 350، 351
عمرو بندینار 147
عمروبنشمّر 299
عمر هاشم 37، 351
عمری 351
عمید زنجانی 240
عیاشی 49، 56، 91، 188، 195، 201، 205، 241، 249، 284، 287، 288، 289، 308
عیّاشی، محمّدبنمسعود 283
غرانیق 101
غزالی 49، 353
غصائری، احمدبنحسینبنعبیدالله 289، 304
غضائری، ابوعبدالله حسینبنعبیدالله 283، 292
غفاری 49
غنیمه 313
فارسی حنفی 32، 33
فجال 155
فخر رازی 154، 165، 249
فرات کوفی 195
فرّاء بغوی 114
فرّاء حنبلی 110
فزاری، جعفربنمحمّدبنمالک 297
فضلی 37، 317
فضیلبنعثمان 135
فضیلبنعثمان اعور 90
فضیلبنیسار 168، 272، 343
فطحیه 282، 289، 311، 347
فیروزآبادی 340، 349
فیض 186
فیض کاشانی 197
قاسمبنمحمّد 146
قاسمی 26
قاضی عبدالعزیزبن البراج 306
قاضی عیاض 109
قبیصه 144
قربانی 307
القرشی، محمّدبنعلی 312
قرضاوی 186
القطان 37
قزوینی، ابوالحسن علیبنحاتم 304
قزوینی، ابوالفرج محمّدبنموسی بن علیبن عبد ربه 304
قزوینی، ابوعبدالله محمّدبن علیبن شاذان 304
قطّان 359
قفاری 134
القمی، حسنبن احمدبن ولید 282
کرمانی 218
کشّی 215، 271، 283، 284، 285، 286، 287، 289، 290، 308، 326، 327، 331، 359، 364
کشی، ابوعمرو محمّدبن عمربن عبدالعزیز 283
کشی، محمّدبنعمربنعبدالعزیز 283
کلینی 26، 28، 29، 39، 46، 49، 51، 52، 54، 57، 61، 63، 65، 68، 69، 77، 78، 79، 80، 81، 83، 85، 86، 90، 91، 92، 93، 94، 95، 96، 112، 126، 128، 135، 154، 155، 157، 166، 168، 169، 170، 171، 172، 173، 179، 188، 189، 190، 194، 198، 199، 201، 203، 211، 213، 215، 217، 219، 221، 225، 228، 239، 242، 243، 246، 247، 249، 264، 267، 269، 273، 274، 275، 282، 299، 343، 344، 350
کنانی، عبداللهبنجبّله 282
کنی تهرانی 367
کوفه 94، 158، 244، 260، 285، 291، 299، 300، 318
کوه طور 175
کیرانوی 346
لاشئی 257
ماجیلویه، ابوالحسن علیّبنمحمّد 304
مالکبنانس 30، 94، 122، 126، 146، 172، 343
مامقانی 35، 44، 112، 120، 124، 157، 211، 216، 220، 282، 314، 333، 334، 341، 345، 347، 349، 352، 353، 354، 355، 361، 362
مامقانی، شیخ عبدالله 313، 333
ماوراءالنهر 284
ماوردی 196
مأمون 357
مبارکفوری 342
مجاهد 69، 125، 147، 296، 301
مجلسی 24، 25، 27، 29، 46، 49، 55، 56، 60، 66، 75، 81، 83، 93، 96، 112، 129، 133، 134، 154، 155، 157، 164، 166، 167، 168، 169، 170، 172، 173، 192، 194، 195، 201، 221، 222، 224، 227، 228، 232، 233، 234، 249، 272، 273، 274، 275، 281، 285، 291، 324، 333
مجلسی محقّق حلّی 361
محقّق داماد 256
محمّدبنالحسن الصانع 316
محمّدبنالحنفیه 167
محمّدبن جعفر مودّب معروف به ابنبطه 300، 304
محمّدبنسنان 215، 287
محمّدبنسیرین 145، 146، 342
محمّدبنمارد 135
محمّدبنمسلم 27، 66، 79، 112، 126، 155، 188، 287، 343
محمّدبن یحیی 215
مدیر شانهچی 44، 212، 219، 280
مُرازم 247
مرعی 38، 327، 341، 345، 354
مزّی، ابوالحجّاج یوسفبنعبدالرّحمان 127
مسلم 27، 66، 79، 104، 109، 110، 112، 126، 128، 131، 147، 159، 180، 194، 214، 215، 226، 227، 280،
294، 343
مسلمبنحجاج 31
مشکور 268
مشمعلّبنسعد 300
مصطفوی 294
مطهّری 74، 267، 268
مطیرآباد 290
مظفّر 250
معاویةبنعمار 96، 220
معبد عبدالکریم 352
معرفت 44، 102، 204
المعلّمی، عبدالرّحمانبنیحیی 146
معلیبنخنیس 247
مغیرةبنسعید 343
مفضلبن صالح 299
مفضّلبنعمر 67، 196
مفید، شیخ 304
مقبول الاهدل 344
مقدسی جماعیلی، عبدالغنی 366
مکنّی به، احمدبنمحمّد 282
مکّه 25، 190، 195
ملاح، احمد صادق 134
ملخ 181
ملکی اصفهانی 45، 58
منتجب الدین 324، 325
منخّلبن جمیل 299
منصور عبّاسی 52، 94
موسیبنجعفر 86، 246، 271
مورچه 181
میلانی 60
نائینی 317
ناصف 78
ناصف حسینی 267
النجّار 352
نجاشی 10، 11، 17، 56، 59، 121، 122، 282، 283، 284، 285، 286، 288، 289، 290، 291، 292، 293، 294، 295، 296، 297، 298، 299، 300، 301، 302، 304، 305، 307، 308، 314، 315، 316، 317، 318، 326، 328، 330، 346، 347، 349، 350، 352، 359، 360، 364، 366
نصر خثعمی 95
النعمة 37
نوبختی 259
نوری 285
نوفل 316
نووی 32، 35، 123، 124، 125، 355
نهدی، صائد 343
نهروان 264
نیشابوری 30، 131، 133، 180، 202، 222، 266، 280، 341، 342، 345، 347
نیشابوری، فضلبنشاذان 282
واثلةبناسقع 144، 147
واصلبنعطا 268
وهببن وهب ابوالبختری 312
هارون 8، 174، 175، 215، 304
هارونبنخارجة 212
الهاشمی، عبداللهبنفضل 223
هاشمی 196
هروی 87، 111، 347
هشامبنحکم 86، 198، 246
هشامبنسالم 27، 28، 112، 241
هلالی، سلیمبنقیس 288
همام 193، 304
یحییبنعباده 53
یحییبنمعین 103، 210، 366
یحیی حمانی 144
یزید صائغ 343
یقطینی، محمّدبنعیسیبنعبید 312، 314
یوسفبنزکی مزی 366
یوسفبن یعقوب 300
یونسبنعبدالرّحمان 56، 122، 287
آلعمران 50، 69، 195
آیهی دیْن 109
اباحه 257
اباحهگری 10، 17، 168، 253، 255، 256، 257، 258، 259، 260، 261، 262، 263، 265، 267، 269، 272، 273، 274، 275
اتّصال 36، 38، 39
اجازه 36، 52، 68، 256، 292، 303
اجمال 5، 6، 15، 18، 29، 36، 43، 44، 45، 46، 47، 48، 49، 51، 54، 55، 56، 57، 58، 59، 61، 63، 64، 66، 89، 101، 127، 128، 137، 221، 234، 323، 335، 339، 352
اختصار حدیث 7، 120، 125، 126، 128، 137، 151
اختلاط 53، 111، 300، 349
اختلاف قرائت 340
اختلط آخر عمره 350
اختلّ فی آخر عمره 350
ارسال 35، 36، 149، 171، 287
استئناف 47
استدراک 325
استصحاب 248
اسماعیلیه 271، 282
اسناد 30، 32، 33، 37، 38، 90، 102، 216، 217، 287، 288، 329، 331، 333، 335، 343، 350
اشاعره 250
اشتراک لفظی 45
اصالة الاباحه 257
اصالة الحظر 257
اصحاب اجماع 39، 56، 155، 328، 335، 356
اصول 8، 11، 14، 17، 22، 29، 31، 32، 33، 35، 36، 37، 40، 45، 53، 75، 77، 85، 101، 107، 110، 112، 121، 167، 169، 187، 191، 204، 214، 244، 245، 248، 249، 251، 256، 268، 293، 295، 296، 301، 302، 303، 306، 307، 318، 326، 332، 333، 344، 345، 350، 356، 357، 359، 360، 361، 363، 364، 365
راوی، 11، 33، 34، 35، 39، 40، 56، 57، 59، 60، 77، 80، 82، 85، 92، 93، 101، 124، 125، 130، 136، 142، 143، 144، 147، 148، 150، 152، 153، 158، 159، 178، 200، 211، 213، 215، 216، 275، 279، 280، 295، 297، 298، 310، 328، 330، 332، 333، 334، 335، 336، 340، 341، 343، 344، 345، 346، 347، 348، 349، 350، 351، 352، 353، 354، 355، 356، 359، 360، 361، 363، 364، 365
اصول الحدیث 35
اصول فقه 10، 45، 83، 186، 256، 257، 367
اصولیین 45
اضبط النّاس 356
اضطراب 101
اضطرار 141، 245، 248
اطرافنویسی 126، 127، 137
اعراب 90، 111، 142، 155، 156، 217
اعراب حدیث 90
اَعرابی 75
اعضال 35
الاحزاب 92، 99، 112، 127، 192
الاسراء 262
الاعراف 175
الانبیاء 28، 77
الانفال 195، 238
الیه منتهی الکذب 358
امّالکتاب 50
انقطاع 35، 36، 38
اوثق الناس 356
اولوالامر 93
اهل بیت علیهم السلام 6، 8، 13، 15، 18، 27، 46، 50، 58، 67، 70، 73، 76، 77، 78، 86، 92، 93، 95، 112، 133، 154، 155، 156، 157، 196، 197، 200، 202، 204، 205، 237، 248، 251، 267، 292
بدعت 109، 110، 172، 242، 251، 346، 347
برائت 165، 248
البقره 49، 74، 100، 102، 186، 195، 197، 238، 261، 262
بَیهَسِیه و یزیدیه 265
تابع تابعین 144
تابعین 114، 144، 147، 243، 342، 354
تأخیر 47
تأویل 9، 46، 49، 50، 81، 82، 106، 133، 203، 204، 205، 217، 220، 221، 260
تبویب 7، 59، 61، 89، 121، 122، 123، 124، 137
تبیین 5، 6، 7، 8، 9، 15، 16، 27، 41، 43، 45، 46، 48، 50، 51، 54، 66، 67، 68، 70، 89، 100، 101، 112، 127، 142، 155، 183، 185، 192، 200، 204، 205، 219، 221، 234، 241، 249، 275، 353
تجاوز 105، 248، 262، 311
تجسیم 61، 133، 171، 172
تحدیث 57
تحریف 7، 79، 82، 94، 130، 131، 134، 135، 137، 143، 152، 218، 219، 269، 287، 351
تخصیص 9، 37، 66، 89، 103، 177، 219، 222، 223
تخضیر 53، 54
تخلیط 300، 349
تدلیس 59، 61، 89، 130، 131، 349
تشبیه 171
تشهّد 94
تشیّع 347
تصحیف 36، 90، 217، 218، 219، 287
تصنیف 59، 111، 122، 174، 289، 291، 295، 303، 317
تضعیف 324
تعارض 6، 12، 25، 30، 64، 73، 91، 92، 96، 101، 102، 105، 106، 176، 227، 249، 359، 360، 361، 363، 364، 367
تعدیل 11، 12، 14، 17، 36، 39، 242، 295، 301، 303، 305، 307، 308، 311، 324، 329، 330، 332، 333، 335، 337، 339، 340، 341، 342، 343، 344، 345، 348، 352، 353، 354، 355، 356، 359، 360، 361، 362، 363، 364، 365، 366، 367
تعریض 187
تعلیق 35، 287
تعمیم 9، 222، 223
تغیّر آخر عمره 357
تفسیر 6، 8، 9، 16، 22، 23، 27، 32، 47، 48، 49، 54، 56، 66، 67، 69، 74، 79، 83، 85، 87، 88، 94، 102، 103، 112، 121، 132، 134، 154، 167، 185، 186، 187، 188، 190، 191، 192، 193، 195، 197، 199، 201، 202، 203، 205، 209، 210، 211، 228، 231، 241، 242، 245، 249، 250، 251، 270، 300، 305، 317، 334، 353
تفسیق 346
تفقّه 74
تقدیم 47
تقطیع 5، 6، 7، 15، 58، 59، 61، 62، 89، 90، 91، 119، 120، 121، 122، 123، 124، 125، 128، 129، 130، 131، 132، 133، 134، 135، 136، 137، 143، 156، 269
تقطیع حدیث 119
تقیه 6، 30، 63، 64، 81، 83، 133، 197، 224، 227
تکفیر 167، 265، 268، 346، 347
تلقینپذیری 351
تمیز 100، 248، 293، 329، 333، 336، 342
تناقض 30، 287، 313
التوبه 74، 195، 262
توثیق 324
توثیقات خاصه 335
توثیق خاص 323
توقیع 331
ثبت 25، 79، 120، 142، 145، 146، 151، 152، 153، 156، 265، 268، 288، 302، 304، 305، 351، 356، 359
ثقه 39، 40، 213، 328، 352
ثقة ثبت 356
ثقة ثقة 328، 356
ثقة حافظ 356
جرح 11، 12، 14، 17، 36، 39، 281، 295، 300، 301، 303، 305، 307، 308، 311، 314، 324، 329، 330، 332، 333، 335، 337، 339، 340، 341، 342، 343، 344، 345، 347، 348، 352، 353، 354، 355، 356، 357، 358، 359، 360، 361، 362، 363، 364، 365، 366، 367
جعل 30، 56، 150، 180، 217، 248، 281، 288، 346، 358
جنگ جمل 55
حج 68، 69، 94، 168، 186، 199، 200، 228، 229، 230، 232، 234، 264، 269، 271، 272
حجّیّت 45، 244، 251، 270، 272، 306
الجمعه 46
الجمل الادبب 55
الحاد 269
الحج 84، 142، 248
حدیث ثقلین 46
حدیث مضطرب 9، 101، 159
حدیثه منکر 358
حرام 94، 150، 194، 256، 257، 259، 265، 270، 272، 274، 300
حسن 31، 36، 37، 250، 351، 355، 363
حسن الحدیث 357
الحشر 99
حظر 257
حکمت 49، 58، 74، 136، 198، 218، 239
خاص 75
خبر واحد 31، 306
خضراء الدمن 49
خلیفه 57، 94، 132، 175، 193، 342
خوارج 10، 167، 168، 169، 170، 256، 263، 264، 265، 267، 268، 343
دجّال 358
درایة 13، 14، 21، 22، 23، 24، 25، 26، 28، 32، 33، 34، 35، 37، 38، 39، 40، 75، 102
درایةالحدیث 5، 19، 21، 23، 25، 27، 31، 33، 34، 35، 36، 37، 38، 40، 75، 76
دعائم الاسلام 68، 69، 89، 228، 234
الذاریات 188، 200
راوی اکثر صفحات
رأی 9، 10، 16، 50، 52، 94، 102، 112، 179، 191، 235، 237، 238، 240، 241، 242، 243، 244، 245، 246، 248، 249، 250، 251، 317، 364
رجال 5، 10، 11، 13، 14، 17، 18، 34، 36، 38، 39، 75، 271، 277، 279، 280، 281، 282، 283، 284، 285، 286، 287، 289، 290، 291، 292، 293، 294، 295، 296، 298، 301، 302، 304، 305، 306، 307، 308، 309، 310، 311، 312، 313، 314، 315، 317، 318، 323، 324، 326، 327، 328، 329، 330، 331، 332، 333، 334، 335، 336، 339، 340، 341، 344، 346، 352، 353، 354، 355، 361، 363، 364، 365، 367
رجال نوادر الحکمه 331
رد حدیثه 358
روایةالحدیث 23، 24، 25، 26، 27، 31، 32، 33، 34، 40، 154، 280
روزه 62، 68، 69، 168، 176، 177، 217، 229، 230، 231، 232، 234، 269، 270، 271، 272، 274
روی عنه النّاس 357
الزخرف 189
زکات 68، 69، 94، 168، 229، 272
الزمر 78، 154
زیدی 329، 346
زیدیه 282، 289، 343
سئی الحفظ 354
ساقط 69، 232، 260، 314، 340، 358، 362
سحاب 82
سماع 36، 90، 284، 292، 296، 299، 305، 312، 315
سنّت 6، 7، 10، 25، 26، 27، 30، 34، 36، 39، 46، 47، 57، 59، 60، 61، 64، 65، 70، 74، 83، 92، 93، 94، 95، 97، 99، 100، 101، 103، 105، 106، 108، 109، 111، 112، 121، 122، 123، 129، 133، 143، 146، 149، 151، 152، 153، 154، 159، 160، 167، 168، 176، 177، 179، 180، 186، 225، 240، 241، 242، 243، 244، 245، 246، 247، 248، 249، 250، 251، 266، 275، 334، 341، 343، 344، 346، 347، 351، 366، 367
سند 34
سنن 26، 99، 109، 114، 131، 159، 175، 342
سوء حفظ 349
سیاق 62، 88، 108، 137، 173، 191
شاذ 351
شرح الحدیث 40
الشوری 22، 271
شیخ الطائفه 301، 308، 312
شیعه اکثر صفحات
صالح الحدیث 354، 357
صحابه 7، 25، 39، 60، 90، 100، 110، 111، 112، 114، 132، 144، 145، 146، 147، 150، 151، 152، 243، 244، 245، 280، 342، 343، 354، 356
صحیح 13، 30، 31، 36، 37، 39، 51، 60، 62، 67، 80، 86، 101، 104، 105، 108، 115، 124، 125، 126، 131، 156، 158، 180، 181، 187، 190، 191، 214، 218، 226، 228، 229، 243، 280، 290، 293، 297، 316، 331، 345، 351، 355، 356، 357، 361، 362
صدوق یهم 357
صغیره 347
ضابط 143، 342، 345، 351، 352، 357
ضبط 11، 36، 120، 124، 144، 145، 151، 159، 217، 298، 301، 303، 340، 341، 345، 349، 350، 351، 352، 356، 357، 364
ضعیف 37، 101، 163، 168، 177، 260، 281، 287، 288، 299، 305، 311، 314، 316، 329، 348، 349، 351، 355، 358
ضعیف جدآ 358
ضمان 248
ضمیر 47
طَرَف 25، 33، 45، 46، 64، 126، 127، 153، 158، 204، 213، 237، 284، 291، 294، 360، 363
ظاهر 8، 34، 44، 49، 55، 60، 61، 63، 74، 75، 76، 84، 94، 104، 144، 156، 160، 164، 170، 171، 187، 188، 189، 190، 197، 203، 204، 205، 214، 218، 220، 221، 222، 223، 231، 233، 243، 245، 246، 266، 270، 271، 309، 359، 361، 363
عالی 37
عام 75
عامّه (اهل سنّت) 27
عامی 329
عدل 40، 250، 340، 356
عدهی کلینی 331
عرش 48، 196، 214
عصمت 109
عطف 47
عقل 9، 10، 16، 165، 171، 180، 199، 221، 235، 237، 238، 239، 240، 248، 250، 251، 257، 345
علل 5، 7، 15، 18، 24، 29، 31، 35، 36، 45، 46، 47، 56، 65، 67، 76، 86، 90، 107، 117، 119، 120، 139، 141، 142، 173، 174، 212، 216، 218، 317، 318، 319، 341
علم الاسناد 32، 33، 35
علم الحدیث 37
علم رجال 279
علم کلام 186
علوم حدیث 14، 31، 36، 40، 44، 45، 142، 143، 157، 344
العنکبوت 196
غرابت 45
غرانیق 102
غریب 7، 30، 31، 37، 40، 52، 53، 54، 62، 85، 110، 111، 115، 351
غریب الحدیث 53
غلات 10، 50، 61، 82، 90، 135، 168، 227، 256، 269، 270، 271، 272، 274، 275، 281، 282، 288، 289، 299، 301، 305، 343، 347
غیرمستقلات عقلی 250
غیره أوثق منه 358
فاطر 112، 195
فراغ 248
الفجر 170
فقه 74
فقهالحدیث 6، 9، 13، 14، 16، 18، 21، 23، 35، 40، 43، 44، 73، 75، 76، 88، 91، 103، 104، 115، 119، 173، 192، 205، 207، 209، 279
فقیه 26، 51، 74، 148، 194، 216، 223، 224، 248، 250، 289، 298، 346
فلان اکذب النّاس 358
فلان شیخ 357
فلان کثیر التخلیط 350
فیمن لم یروعن الائمّه 309
فیه تخلیط 350
فیه ضعف 358
فیه مقال 358
قائم 82، 83، 193
قائمیّت 82
قرائت 23، 36، 90، 94، 96، 144، 149، 215، 289، 292، 305
قریب الامر 328
قطع 51، 102، 287
قلم 130، 196، 197
قلیل الحدیث 300
قواعد الحدیث 35، 37
قیاس 10، 50، 82، 94، 179، 199، 237، 240، 242، 243، 244، 245، 246، 247، 250، 251
کبائر 168، 169، 170، 188، 265، 268
کبیره 264، 347
کذّاب 352، 354، 358
کذلک 216، 328
کرسی 196
کنایه 24، 29، 64، 76، 83، 86، 87، 171، 196
کنیه 82، 83، 86، 197، 328، 331، 333، 334
لا احد اثبت منه 356
لابأس به 328، 354، 357
لاتحل الروایة عنه 358
لایحتج به 358
لایعتبر بحدیثه 358
لایکتب حدیثه 358
لوح 196، 197
له مناکیر 358
لیس بثقه 358
لیس بحجّه 358
لیس بذاک 358
لیس بشی 358
لیّن الحدیث 358
المائده 202، 262، 340
مباح 106، 256، 257، 259، 260، 265، 272
مبهم 352
مبیّن 43، 44، 45، 46، 63، 75، 87، 94، 101، 103، 219، 221، 234، 304، 352
متأخّران 5، 11، 17، 31، 32، 34، 35، 36، 37، 38، 40، 44، 122، 203، 321، 323، 324، 335، 336، 366
متروک 286، 287، 348، 351، 358
متروک الحدیث 350، 358
متشابه 5، 46، 49، 50، 80، 81، 82، 89، 103، 170، 204، 219، 220، 221
متشابهات 29، 50، 66، 80، 220
متّصل 37، 211، 326
متقدّمان 5، 10، 14، 17، 23، 31، 35، 40، 115، 122، 209، 277، 279، 283، 288، 301، 323، 324، 326، 327، 330، 335
متقن 220، 308، 356
متّقین 193
متن 14، 30، 34، 35، 36، 37، 38، 44، 58، 59، 75، 92، 93، 110، 119، 120، 123، 125، 126، 128، 129، 131، 158، 159، 185، 210، 212، 213، 214، 215، 216، 217، 218، 224، 287، 304، 315، 335
متواتر 31، 112
متّهم 124، 171، 347، 352، 357، 358
متّهم بالکذب 358
متّهم بالوضع 358
مجاز 6، 15، 29، 40، 57، 59، 73، 83، 84، 85، 87، 141، 143، 157، 160، 171، 219، 224، 257، 258
مجمل 43، 44، 45، 46، 54، 55، 58، 66، 67، 68، 70، 75، 79، 80، 89، 101، 129، 156، 219، 220، 221، 229، 231، 234، 345، 352، 353
مجهول 172، 305، 348، 354، 357، 358
مجهولالحال 305
مجهولالهویه 288
محدّث 85، 124
محرّف 9، 210، 218، 293، 301، 351
محفوظ 80
محکمات 29، 49، 66، 80، 82، 89، 103، 219، 220
محلة الصدق 357
مخلِّط 350
مدرج 9، 210، 211، 351
مدرج الاسناد 351
مدرج المتن 351
مدلّس 130، 349
مرجئه 10، 167، 168، 169، 170، 171، 256، 265، 267، 268، 272، 274، 275، 343
مرجِّح 363
مرجّحات 92، 363، 364
مردود الحدیث 358
مرسل 31، 37، 55
مرفوع 112
مروی 33، 34، 35
مزید 9، 18، 22، 210، 212، 213
مستحب 222، 256
مستشرقان 143
مستقلات عقلیه 250
مستور 357
مسکون الی روایته 354
مسلسل 37
مسند 37
مسودّه 305
مشایخ ثقات 335
مشبهه 133، 170، 171، 190، 191
مشکل 36، 46، 106، 150، 153، 298
مشیخهی 331
مصحّف 210
مصحف 351
مصداق 187
مصطلح الحدیث 14، 21، 35، 37، 40، 44
مصنّف 114
مصنَّفات 290، 293، 296، 301، 302، 303، 318
مضطرب 9، 101، 159، 210، 216، 328، 351
مضطرب الحدیث 358
مضعف 348
مطرَّح الحدیث 358
مطروح 348
مطلق 75
معارض 75
معاریض 6، 24، 64، 86، 187
معاصران 5، 34، 36، 44، 121، 281، 283، 285، 289
معانی کلام 23، 76، 153، 186
معتزله 10، 167، 168، 169، 170، 171، 172، 256، 268، 269
معراض 24، 64، 86
معطّله 170، 171
معلّل 9، 214، 215، 351
معلول 9، 61، 63، 74، 86، 146، 210، 214، 287
معنعن 37
مفسَّر 352
المفهّم 85
مقبول حیث یتابع 357
مقلوب 9، 210، 214، 351
مقید 75
مکروه 256
الملک 205، 239
منسوخ 6، 80، 81، 106، 107، 115، 176، 219، 225، 226، 227
منقطع 37
منقوص 9، 210، 213
منکر 348
منکر الحدیث 350، 354، 358
موثّق 36، 37، 92، 280، 288، 300، 308، 311، 342، 346، 365
المؤمنون 193
موضوع اکثر صفحات
موهوم 80
مؤول 220
ناسخ 6، 80، 81، 106، 107، 108، 115، 176، 219، 225، 226، 227
النساء 69، 92، 93، 101، 105، 188، 203، 249، 271
النجم 101، 102
النحل 28، 46، 77، 205، 262
نص 62، 75، 88، 100، 108، 220، 221، 226، 323، 324
نقل به الفاظ 6، 29، 57، 73، 78، 80، 142، 145، 147، 150، 153، 155، 157
نقل به معنی 5، 7، 15، 29، 36، 53، 57، 62، 73، 78، 79، 90، 120، 124، 125، 126، 129، 130، 132، 141، 142، 143، 144، 145، 146، 147، 148، 149، 150، 151، 152، 153، 154، 155، 156، 157، 158، 159، 160، 345، 350، 351
نماز 45، 52، 65، 68، 69، 94، 96، 159، 160، 168، 180، 186، 212، 213، 215، 220، 223، 228، 229، 230، 231، 232، 234، 260، 264، 269، 270، 271، 272، 274
النور 197
واجب 60، 68، 87، 132، 172، 212، 234، 256، 342، 344
الواقعه 112، 204، 240
الواقفه 281
واقفه 56، 281، 282، 289، 347
واهٍ 52، 212، 213، 216، 217، 354
وجه 82، 101، 103، 106، 210، 216، 218، 223، 265، 309، 313، 354
وصایت 181
وصی 181، 291، 292
وضّاع 358
وضوی جبیره 248
ولایت 47، 68، 127، 229، 230، 232، 233، 234، 249، 274، 291
هو رکن الکذب 358
یحتجّ بحدیثه 354
ید 65، 104، 188، 189، 219، 248
یسرق الحدیث 358
یضع الحدیث 354، 358
یعرف و ینکر 358
یکتب حدیثه 354، 357
یکذب 24، 50، 76، 186، 358
یکذّب دجّال 358
یونس 22، 56
قرآن مجید
آلوسی، سیّد محمود، روح المعانی فی تفسیر القرآن و السبع المثانی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1405 ه ق.
ابنابیالحدید، عزّالدّین، شرح نهجالبلاغه، تحقیق محمّد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، دار احیاءالکتب العربی، 1378 ق.
ابناثیر جزری، مبارکبنمحمّد، النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، بیروت دارالکتب العلمیه، بیروت، 1418 ه ق.
همو، جامع الاصول لاحادیث الرسول، قاهره، بیجا 1374 ه ق.
ابنداوود، حسن، الرجال، نجف، مطبعهی حیدریه، 1392 ه ق (افست قم).
ابنحمزه دمشقی، شریف ابراهیم، البیان و التعریف فی اسباب ورود الحدیث الشریف، بیروت، المکتبة العلمیة، 1402 ه ق.
ابنشاهین، ابوحفص عمربن احمد، الناسخ و المنسوخ من الحدیث، بیروت، دار الکتب العلمیه، 1412 ه ق.
ابنشهرآشوب، محمّـدعـلی، معالـمالعلمـاء، نجف، مطبعهی حیدریه، 1380 ه ق.
ابنصلاح، عثمانبنعبدالرّحمان، مقدّمهی ابـنصلاح، بیـروت، دارالکتب العلمیه، 1416 ه ق.
ابن عبداللطیف، عبدالعزیز محمّدبنابراهیم، ضوابط الجرح و التعدیل، الجامعة الاسلامیّة بالمدینة المنوّره، 1412 ه ق.
ابنقتیبه دینوری، عبداللهبنمسلم، تأویل مختلف الحدیث، بیروت، دارالکتب العلمیه.
ابنکثیر دمشقی، اسماعیـل، تفسیـر القـرآن العظیم، بیروت، دارالمعرفة، 1406 ه ق.
ابنماجه، محمّدبنیزید، السنن، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1407 ه ق.
ابنمنظور، جمالالدّین مکرّم، لسان العرب، بیروت، مؤسسة التاریخ العربی، بیتا.
ابنالمغازلی، ابوالحسن علیّبنمحمّد الجلّابی، مناقب اهل البیت، تحقیق محمّد کاظم، المجمع العالمی للتقریب بین المذاهب، 1427 ه ق.
ابن ملقّن، سراجالدّین عمربنعلی، المقنع فی علوم الحدیث، السعودیه، دارفوّاز، 1413 ه ق.
ابنمیثم بحرانی، کمالالدّین، شرح نهجالبلاغه، مطبعة خدمات، تهران، 1404 ه ق.
ابوریه، محمود، اضواء علی السنة المحمّدیّة، بیروت، مؤسسهی الاعلمی، بیتا.
ابوزهره، محمّد، الامام الصادق، حیاته و عصره، آرائه و فقهه، القاهره، دارالفکر العربی، بیتا.
همو، اصول الفقه، بیروت، دارالکتاب العربی، 1377 ه ق.
ابوشهبه، محمّدبنمحمّد، الوسیط فی علوم و مصطلح الحدیث، القاهره، دارالفکر العربی، بیتا.
ابولاوی، امین، علم اصول الجـرحوالتعـدیل، السعـودیـه، دارابـنعفّان، 1418 ه ق.
احمد عمر هاشم، قواعد اصول الحدیث، دارالکتاب العربی، 1404 ه ق.
اردبیـلی، محمّـدبـنعلی، جامـعالـرواة، قـم، کتابخانه آیتالله مرعشی نجفی، 1403 ه ق.
اسعدی، محمّدبنعبیدالله، الموجز فی اصول الفقه، بیروت، دارالسلام ، 1410 ه ق.
اشعری، ابوالحسن علیّبناسماعیل، مقالات الاسلامیین و اختلافات المصلین، به تصحیح هلموت ریتر، ناشر فرانز شتاکیز، بقیسبادن، چاپ سوم، 1400 ه ق.
اشعری، سعدبنعبدالله، المقالات و الفرق، به تصحیح محمّد جواد مشکور، تهران، مطبعة حیدری، 1963 م.
اصفهانی، ابوالفرج، الاغانی، بیروت، دارالکتب، بیتا.
الاشقر، عمر سلیمان، منهج دراسة الاسانید و الحکم علیها، اردن، دار النفائس، 1420 ه ق.
ابنعطیه اندلسی، عبدالحق، و صاحب المبانی، مقدمتان فی علوم القرآن، به تحقیق از ثور جفری، مصر، مکتبة الخانجی، 1954 م.
اعظمی، محمّد ضیاءالرّحمان، دراسات فی الجرح و التعدیل، هند، الجامعة السلفیه، 1403 ه ق.
همـو، معجـم مصطلحات الحدیث و لطائف الاسنانید، ریاض، اضواء السلف، 1420، 1999.
آل بحرالعلوم، محمّد صادق، مقدّمة رجال الطوسی، نجف، مطبعهی حیدریه، 1381 ه ق.
آلیاسین، محمّد حسن، ما هو نهجالبلاغه، ترجمه عابدی، تهران، بنیاد نهجالبلاغه، بیتا.
امینی، سیّد عبدالحسین، الغدیر فی الکتاب و السنة و الأدب، بیروت، دارالکتاب العربی، 1403 ق.
امینی، سیّد محمّد، روایت و درایت، چاپ اورامان، 1372 ه ش.
اندجانی، سیّد قاسم، المصباح فی اصول الحدیث، مدینهی منوّره ـ مکتبة الزّمان، 1408 ه ق.
انصاری، مرتضیبن محمّد معـروف به شیـخ مرتضـی، رسائل فقهیه، قم، 1414 ه ق.
انیس ابراهیم و دیگران، المعجم الوسیط، تهران، انتشارات ناصرخسرو،(افست).
اهدل، حسنمحمّدمقبولی ، مصطلحالحدیثورجاله، صنعا، مکتبةالجیل 1410 ه ق.
ایّوب، احمدبنسلیمان، منتهی الامانی بفوائد مصطلح الحدیث للمحدّث الالبانی، الفاروق الحدیثه، 1423 ه ق.
بابایی، علیاکبر و دیگران، روششناسی تفسیر قرآن، انتشارات سمت، تهران، 1381 ه ش.
بازمول، محمّدبن عمر، الاضافه: دراسات حدیثیه، السعودیه، دارالهجرة للنشر، 1415ه ق.
بخاری، محمّدبناسماعیل، صحیح بخاری به تصحیح قاسم شماعی، بیروت، دارالقلم، 1407 ه ق.
بحرالعلوم، محمّـد مهـدی، الفوائد الرجالیه، منشورات مکتبة الصادق، 1363 ه ش.
بحرانی، سیّد هاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، قم، مؤسّسة مطبوعاتی اسماعیلیان، بیتا.
بشیر نصر، صدیق ، ضوابط الروایة عند المحدّثین، طرابلس، منشورات کلیه الدعوة الاسلامیه، طرابلس، 1992 ه ق.
بهبودی، محمّد باقر، معارف قرآنی نشر سراء 1380 ه ش.
همو، معانی القرآن، چاپخانهی اسلامیه، 1372، ط 2.
همو، گزیدهی کافی، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1363 ه ش.
همو، معرفة الحدیث وتاریخ نشره و... انتشارات علمی فرهنگی، 1363 ه ش.
همو، علل الحدیث، انتشارات سنا، 1378 ه ش.
55.تستری، محمّد تقی، قاموس الرجال، قم، سازمان نشر اسلامی، 1410 ه ق.
تهانوی، ظفر احمد العثمانی، قواعد فی علوم الحدیث، حلب، مکتب مطبوعات الاسلامیه 1404ه ق.
تهرانی آغـابـزرگ، الذریعـة الی تصانیـف الشیـعه، بیروت، دارالاضواء، 1403 ه ق.
جبوری، ابوالیقظان عطیه ، مباحث فی تدوین السنة المطهره، بیروت، دارالندوة الجدیده، (بیتا).
جدیدی نژاد، محمّدرضا، معجم مصطلحات الرّجال و الدرایه، مؤسّسة دارالحدیث الثقافیه، 1380 ه ش.
الجـدیع، عبـداللهبـنیـوسـف، تحـریر علـوم الحدیث، بیروت، مؤسّسة الریان، 1425 ه ق.
جزائری، طاهربنصالحبناحمد، توجیه النظر الی اصول الاثر، بیروت، دارالمعرفة، (بیتا).
جزری، مبارکبنمحمّد معروف به ابناثیر، جامع الاصول لاحادیث الرّسول، قاهره، 1374 ه ق.
جعفریان، رسول، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، قم، سازمان تبلیغات اسلامی، 1369 ه ش.
همو، مرجئه، تاریخ و اندیشه، قم، نشر خرّم، 1371 ه ش.
حریری، محمّد یوسف، فرهنگ اصطلاحات حدیث، قم، انتشارات هجرت، 1381 ه ش.
حرّ عاملی، محمّدبنحسن، تفصیل وسائل الشیعة الی تحصیل مسائل الشریعه، تحقیق ربّانی، تهران، اسلامیّه، 1403 ه ق.
حسنی، هاشم معروف، دراسات فی الحدیث و المحدّثین، بیروت، دارالتعارف للمطبوعات، بیتا.
حقانی زنجانی، حسین، شرح نهایـة الحکمـه، قم، انتشـارات شکوری، 1369 ه ش.
همو، سیرة المصطفی، قم، منشورات شریف رضی، بیدار...، 1413 ه ق.
همو، شیعه دربرابرمعتزله واشاعره، بنیادپژوهشهای اسلامی، 1376 ه ش.
الحاج حسن، حسین، نقد الحدیث فی علم الروایة و علم الدرایه، بیروت، مؤسّسة الوفا، 1405 ه ق.
حسینی خطیب، سیّد عبدالزهراء، مصادر نهجالبلاغه و اسانیده، بیروت، دارالزهراء 1405 ه ق.
حلّی، حسنبنیوسف بن مطهر، قواعد الاحکام، قم، مؤسسهی النشر الاسلامی، 1413 ه ق.
همو، خلاصة الاقوال فی علم الرجال، قم، منشورات رضی، 1402 ه ق.
حلّی (محقّق)، ابوالقاسم نجمالدّین، شرایع الاسلام، انتشارات استقلال، 1409 ه ق.
حویزی، عبد علی، تفسیر نورالثّقلین، مطبعة علمیة، قم، 1383 ه ق.
الحرش، سلیمان مسلم، معجم مصطلحات الحدیث، ریاض، مکتبة العبیکان، 1417 ه ق.
خطیب بغدادی، احمدرضا، الکفایة فی معرفة الروایه، بیروت، دارالکتاب العربی، (بیتا).
خوانساری، محمّد، منطق صوری، آگاه، تهران، 1377 ه ش.
خوانساری، محمّـدباقـر، روضـات الجنّـات، تهـران، نشـر اسماعیلیان، 1390 ه ق.
خویی، ابوالقاسم، البیان فی تفسیر القرآن، بیروت، دارالزهراء، 1408 ه ق.
همو، معجم رجال الحدیث، بیروت، دارالزهراء، ط 4، 1409 ه ق.
دارمی، عبداللهبنعبدالرّحمان، السنن، نشر استانبول، 1401 ه ق.
دینوری، عبداللهبنمسلم، تأویل مختلف الحدیث، بیروت، المکتب الاسلامی، 1419 ه ق.
الداهم،ابراهیمبنعبدالله، الجرح والتعدیل،ریاض، مکتبة الرشد، 1422 ه ق.
ذهبی، محمّدحسین، التفسیر و المفسّرون، بیروت، شرکة دارالارقم، 1396 ه ق. (بیتا).
ذهنی تهرانی، جواد، تفصیل الفصول فی شرح معالم الاصول، نشر حاذق، قم، 1366 ه ش.
راغب اصفهانی، حسین، معجم مفردات غریب القرآن، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1418 ه ق.
رازی، عبدالرحمانبن ابیحاتم، الجرح و التعدیل، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1371 ه ق.
رامهرمزی، قاضی، حسنبنعبدالرّحمان، المحدّث الفاصلبین الراوی و الواعی، بیروت، دارالفکر، 1404 ه ق.
ربّانـی، محمّد حسـن، دانـش درایـة الحـدیث، دانشگاه علوم اسلامی رضوی، 1380 ه ش.
رحمـان ستـایـش، محمّدکاظم، آشنایی با کتب رجال شیعه، انتشارات سمت، 1385 ه ش.
رشید رضا، سید محمّد (و عبده) تفسیر المنار، بیروت، دارالفکر، بیتا.
زبیدی، تاج العروس.
زرکشی، محمّدبنعبدالله، البرهان فی علوم القرآن، دارالمعرفة، بیروت، 1391 ه ق.
زرقانی، عبدالعظیم، مناهل العرفان فی علوم القرآن، داراحیاء التراث العربی، بیروت، بیتا.
زمخشری، جار الله محمود، الکشاف عن غوامض التنزیل و... بیروت، دارالکتاب العربی، بیروت، 1407 ه ق.
زحیلی، وهبه، اصول الفقه الاسلامی، بیروت، دارالفکر، 1416 ه ق.
سبحانی، جعفر، اصول الحدیث و احکامه فی علم الدرایه، مؤسسة النشر الاسلامی، 1412 ه ق.
سبکی، تاجالدّین، اربع رسائل فی علوم الحدیث (قاعدة فی الجرح و التعدیل)، حلب، مکتب المطبوعات ط 5، 1410 ه ق.
سخاوی، ابوعبدالله محمّدبنعبدالرّحمان، فتح المغیث بشرح الفیة الحدیث للعراقی، قاهره، مکتبة السنة، 1424 ه ق.
سعدی، مصلحبنعبدالله، کلّیات سعدی، تصحیح محمّدعلی فروغی، نشر طلوع، 1381 ه ش.
سیّد مرتضی، علیبنحسین موسوی، الامالی، تحقیق محمّد ابوالفضل ابراهیم، مصر، داراحیاء الکتب العربیة، 1954 م.
همو، الرسائل، قم، دارالقرآن الکریم، بیتا.
سیّـد رضی، محمّـدبـنحسیـن، نهـجالبـلاغه، تحقیق صبحی صالح، دارالاسوه، 1415 ه ق.
سیوطی، جلالالدّین،التدریبالراوی،بیروت،دارالکتابالعربی، 1405 ه ق.
همو، الجامع الصغیر فی احادیث البشیر النذیر، بیروت، دارالفکر، 1401 ه ق.
همو، الاتقان فی علوم القرآن، تحقیق ابوالفضل ابراهیم، قم، منشورات رضی، بیدار عزیزی، 1363 ه ش.
همو، الدرالمنثور فی التفسیر المأثور، بیروت، دارالفکر، 1414 ه ق.
سجستانی، ابوداوود سلیمانبناشعث، السنن، بیروت، دار احیاء التراث العربی، بیتا.
السلفی، محمّد لقمان، اهتمام المحدّثین بنقد الحدیث سندآ و متنآ، ریاض،ص. ب 21574.
شاکر، محمّدکاظم،روشهای تأویل قرآن،دفترتبلیغات اسلامی،1376ه ش.
شاکر، احمد محمّد، الباعث الحثیث شرح اختصار علوم الحدیث، بیروت، دارالفکر، بیتا.
الشقر، عمر سلیمان، منهج دراسة الاسانید و الحکم علیها، اردن، دارالنفائس، 1420 ه ق.
شکعه، مصطفی، الائمة الاربعة، بیروت، دارالکتب اللبنانی، 1411 ه ق.
شهرستانی، محمّدبنعبدالکریم، کتاب الملل و النحل، تخریج محمّدبنفتح الله داران، مصر، مکتبة الانجلو، 1375 ه ق.
شوکانی، محمّدبنعلی، فتح القدیر... بیروت، دارالمعرفة، بیتا.
همو، نیل الاوطار، القاهره، دارالحدیث، 1413 ه ق.
صابری، حسین، تاریخ فرق اسلامی، انتشارات سمت، 1383 ه ش.
صالح، صبحی، علومالحدیث و مصطلحه، قم، منشورات رضی، 1363 ه ش.
صباغ، محمّدبنلطفی، الحدیث النبوی، مصطلحه، بلاغته، کتبه، بیروت، المکتب الاسلامی، 1418 ه ق.
صدوق، محمّدبنعلی، التوحید، تهران، مکتبةالصدوق، 1398 ه ق.
همو، عیوناخبار الرّضا 7، ترجمهی غفاری، مستفید، نشر صدوق، بیتا.
همو، معانی الاخبار، بیروت، دارالمعرفة، 1379 ه ق.
همو، من لایحضره الفقیه، بیروت، دارالاضواء، 1405 ه ق.
صدر، محمّدباقر، سنّتهای تاریخ در قرآن، به ترجمهی سیّد جمال موسوی، انتشارات روزبه، بیتا.
صدر، سید حسن، تأسیس الشیعة لعلوم الاسلام، تهران، منشورات اعلمی، بیتا.
ضـاری، حـارثبـنسلیـمان، محاضرات فی علوم الحدیث، اردن، دارالنفائس، 1420 ه ق.
طباطبایی، سیّد کاظم، مسندنویسی در تاریخ حدیث، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، 1376 ش.
طبـاطبـایی، سیّـد محمّـد حسیـن، قرآن در اسلام، دارالکتب الاسلامیـه، تهران، 1353 ه ش.
همو، المیزان فی تفسیر القرآن، مؤسّسة علمی، بیروت، 1393 ه ق.
طبرسی، فضلبنحسن، مجمعالبیان لعلوم القرآن، بیروت، دارالمعرفة، 1408 ه ق.
طبری، محمّدبنجریر، تاریخ طبری، به تحقیق محمّد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، دارالتراث العربی، 1387 ق.
طوسی، محمّدبنحسن، تهذیب الاحکام به تحقیق علیاکبر غفاری، تشر صدوق، بیتا.
همو، الاستبصار فیما اختلف من الاخبار، بیروت، دارالاضواء، 1406 ه ق.
همو، اختیار معرفة الرّجال، قم، مؤسّسه آلالبیت، 1404 ه ق.
همو، المبسوط، تحقیق محمّد تقی کشفی، المَکتبة المرتضویه، بیتا.
همو، عدّة الاصول، قم، مؤسّسة آلبیت، 1403 ه ق.
عاشوری تلوکی، نادعـلی، پـژوهشـی در علـم حدیـث، انتشـارات گویا، 1377 ه ش.
عاملی، عبدالصمد عاملی، وصول الاخیار الی اصول الاخبار، بیتا و بیجا.
عاملی، محمّد بهاءالدّین، الوجیـزة فی الـدرایه، قـم، انتشارات الرسول، 1403 ه ق.
عاملی، زینالدّین (شهید ثانی)، الدرایة، مجمع علمی اسلامی، 1404 ه ق.
همو، الدرایة فی شرح البدایه، نجف، مطبعة نعمان (افست قم)، بیتا.
عبدالعال، اسماعیل سالم، دراسات فی علوم الحدیث قاهره، مکتبة الزهرا، 1992 م.
عبداللطیف، عبدالعزیز محمّدبنابراهیم، ضوابط الجرح و التعدیل، الجامعة الاسلامیه بالمدینة المنوّره، 1421 ه ق.
عتر، نورالدّین، منهج النقد فی علوم الحدیث، بیروت، دارالفکر، 1413 ق.
همو، اصول الجرح و التعدیل و علم الرجال، الیمامه، دارالفرفور، 1422ه ق.
عجاج خطیب، محمّد، السنة قبل التدوین، بیروت، دارالفکر، 1401 ه ق.
همو، اصول الحدیث، علومه و مصطلحه، بیروت، دارالفکر، 1417 ه ق.
عراقی، عبدالحسین ، الفیة العراقی موسوم به التبصرة و التذکرة بیروت، دارالکتب العلمیه (بیتا)
عسقلانی، احمدبنعلیبن حجر، نخبة الفکر فی مصطلح اهل الاثر.
همو، تهذیب التهذیب، بیروت، دارالفکر، 1404 ه ق.
همو، لسان المیزان، بیروت، مؤسّسة الاعلمی للمطبوعات، 1406ه ق.
همو، شرح نخبة الفکر به شرح سعدبنعبدالله آل حمید، ریاض، دارعلوم السنه، 1991 م.
عسکری، سیّد مرتضی، نقش ائمّه در احیاء دین، مجمع علمی اسلامی، 1371 ه ش.
عطاردی، عزیرالله، مسند الامام الرضا، نشر آستان قدس رضوی، 1406 ه ق.
عک، خالدبنعبدالرحمان، اصول التفسیروقواعده، بیروت، دارالنفائس، 1414 ه ق.
عکبری، ابوالبقاء، عبداللهبنحسین، اعراب الحدیث النبوی، جده، دارالمناره، 1408 ه ق.
علی طه، عزّیّه، منهجیةجمعالسنةوجمعالاناجیل، مکتبةالمسجد النبوی، 1407 ه ق.
عمر هاشم، احمد، قواعـد اصـول الحـدیث، بیروت، دارالکتاب العربی، 1404 ه ق.
العمری، محمّد قاسم، دراسات فی منهج النقد عند المحدّثین، اردن، دارالنفائس، 1420 (بیتا).
عمید زنجانی، عبّاس علی، مبانی و روشهای تفسیری، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1366 ه ش، ط 2.
عیّاشی، ابونضر محمّدبن مسعود، تفسیر العیاشی، مؤسّسة الاعلمی، بیروت، 1411 ه ق.
فارسی حنفی، محمّدبنمحمّد، جواهرالاصول فی علم الحدیث الرّسول، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1413 ه ق.
فجال، محمود، السیر الحثیث الی الاستشهاد بالحدیث فی النحو العربی، ریاض، اضواء السلف 1417 ه ش.
فخر رازی، محمّدبنعمر، مفـاتیـح الغیـب، قم، مکتبة الاعلام الاسلامی، 1413 ه ق.
فرات کوفی، فراتبنابراهیم، تفسیر فرات، تحقیق محمّدکاظم، وزارت ارشاد، تهران، 1410 ه ق.
فضلی، عبدالهادی، اصول الحدیث، مؤسّسة ام القری، 1416 ه ق.
فضلالله، محمّد، الامام الصادق، بیروت، دارالزهراء، 1401 ه ق.
فیروزآبادی، مجدالدّین محمّدبنیعقوب، القاموس المحیط، بیروت، دارالجیل، (بیتا).
فیض، علیرضا، مبادی فقه و اصول، دانشگاه تهران، تهران، 1378 ه ش.
فیض کاشانی، محمّدبنمرتضی، الصافی فی تفسیر القرآن، دارالکتب الاسلامیه، 1377 ه ش.
قاسمی، محمّد جمالالدّین، قواعد التحدیث من فنون مصطلح الحدیث، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1399 ه ش.
قربانی، زینالعابدین، علم حدیث و نقش آن در تهذیب کتب احادیث، قم، نشر انصاریان، 1372 ه ش.
قرضاوی، یوسف، المدخللدراسة السنه النبویه، مؤسّسة الرسالة بیروت 1423 ه ق.
القطّان، منّاع، مباحث فی علوم الحدیث، بیتا و بیجا.
قمی، علیّبنابراهیم، تفسیر القمی، قم، دارالکتاب، 1404 ه ق.
کاتب چلپی، مصطفیبن عبدالله معروف به حاجی خلیفه، کشف الظنون، بیروت، دارالفکر، 1402 ه ق.
کلینی، محمّدبنیعقوب، الکافی، به تصحیح علیاکبر غفّاری، دارالکتب الاسلامیه، 1363 ق.
کنی تهرانی، علی، توضیح المقال فی علم الرجال، قم، چاپ محمّد حسین مولوی، 1379 ه ش.
اللکنوی الهندی، محمّد، الرفع و التکمیل فی الجرح و التعدیل، بیروت، دارالثائر الاسلامیه، ط 3، 1407 ه ق.
کیرانوی، حبیب احمد، قواعد فی علم الحـدیث، بیروت، دارالفکر العربی، 1990 م.
مامقانی، غفاری، تلخیص مقباس الهدایه به تحقیق صانعیپور، انتشارات سمت، 1384 ه ق.
مامقانی، عبدالله، مقباس الهـدایة فی علـم الـدرایه، مؤسّسهی آل البیت، 1411 ه ق.
همو، تنقیح المقال، نجف، مطبعة مرتضوی، 1352 ه ش.
مبارکفوری، محمّدبن عبدالرّحمان، تحفة الاحوذی، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1401 ه ق.
مجلسی، محمّدباقر، بحارالأنوار الجامعة لدرر اخبار الائمّة الاطهار، بیروت، مؤسسّه الوفاء، 1403 ق.
محمّد ابوزهو، محمّد، الحدیث و المحدثون، بیروت، دارالکتاب العربی، 1404 ه ق.
مدیر شانهچی، کاظم، درایة الحدیث، انتشارات جامعه مدرسین، بیتا.
همو، علم الحدیث، انتشارات جامعهی مدرسّین، بیتا.
مرعی، حسین عبدالله، منتهی المقال فی الدرایة و الرجال مؤسّسة العروة الوثقی، 1417 ه ق.
مشکور، محمّدجواد، فرهنگ فرق اسلامی، مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی 1375 ه ش.
مطهری، مرتضی، آشنایی با علوم اسلامی (بخش اصول فقه و فقه) تهران، انتشارات صدرا، 1386 ه ش.
همو، حق و باطل، قم، انتشارات صدرا، بیتا.
مظفّر، محمّدرضا، اصول الفقه، تهران، نشر دانش اسلامی، 1405 ه ق.
معـارف، مجیـد، تاریـخ عمـومی حـدیث، تهران، انتشارات کویـر، چاپ هشتم، 1386 ه ش.
همو، مباحثی در تاریخ و علوم قرآنی، انتشارات نبأ، 1383 ه ش.
همو، پژوهشی در تاریخ حدیث شیعه، انتشارات ضریح، 1374 ه ق.
معبد عبدالکریم، احمد، الفاظ و عبارات الجرحوالتعدیل بین الافراد و الترکیب و التکریر و دلالة کل منها علی حال الراوی و المروی، ریاض، اضواء السلف، 1425 ه ق.
معرفت، محمّدهادی، علوم قرآنی، انتشارات سمتـ التمهید، 1379 ه ش.
معلّمی، عبدالرّحمانبنیحیی، الأنوار الکاشفـه...، بیروت، عالم الکتب، 1403 ه ش.
ملکی اصفهانی، مجتبی، فرهنگ اصطلاحات اصول، انتشارات عالمه، 1381 ه ش.
منتجبالدین، علیبن عبیدالله... بنبابویه، فهرست اسماء علماء الشیعة و مصنفیهم، المکتبة الجعفریه، 1404 ه ق.
میرداماد، محمّدباقر، الرواشح السماویه، قم، کتابخانه آیتالله مرعشی، 1405 ه ق.
میلانی، سید علی، الامامة فی اهم الکتـب الکلامیـه، قم، مطبعهی مهر، 1413 ه ق.
همو، خلاصة عبقات الانوار، ترجمه سید حسن افتخارزاده، بیتا.
النجّار، اسلامبنمحمودبن محمّد، فوائدوقواعدفیالجرحوالتعدیل، ریاض، اضواء السلف، 1418 ه ق.
نجاشی، احمدبنعلی، فهرست اسماء مصنفی الشیعه، معروف به رجال نجاشی، قم، جامعهی مدرّسین، 1407 ق.
نجمی، محمّد صادق، سیری در صحیحین، تهران، شرکت افست سهامی عام، 1361 ش.
نعمت، شیخ ابـراهیم، الواضح فی مصطلح الحدیث، اردن، دارالنفائس، 1420 ه ق.
نوری، میرزا حسین، مستـدرک الوسائـل، تهـران، کتابفروشی اسلامیه، 1382 ه ق.
نوبختی، حسنبنموسی، فرق الشیعة، نجف، المطبعة الحیدریه، 1355 ه ق.
نیشابوری، محمّدبنمسلم، صحیح، به تصحیح محمّد فؤاد عبدالباقی، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1374 ق.
نیشابوری، محمّدبنعبدالله معروف به حاکم، معرفة علوم الحدیث، چاپ سیّد معظّم حسین، قاهره تاریخ مقدّمه 1935.
ولوی، علیمحمّد، تاریخکلامومذاهباسلامی، تهران، انتشارات بعثت، 1370 ه ش.
هاشمی، سیداحمد، جـواهر البـلاغـة فـی المعـانی و... قم انتشارات مصطفوی، 1371 ه ش.
یوسف مکّی، سیّد حسین، عقیده الشّیعه فی الامام الصادق علیه السلام ، بیروت دارالزهراء، 1407 ه ق.
اسماعیل احمد، یحیی، مقدمهی اللمع فی اسباب الحدیث، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1404 ه ق.
بهبودی، محمّدباقر، حسین منّی و أنا من حسین (در یادنامه علّامه امینی)، مؤسسه انجام کتاب، 1361 ه ش.
بحرالعلوم، صادق، مقدمه خلاصة الاقوال، قم، منشورات رضی علیه السلام 1402 ه ق. ترحینی، مقدمه التحریر الطاووسی.
خامنهای، سید علی، چهار کتاب اصلی علم رجال (در یادنامه علّامه امینی)، مؤسّسهی انجام کتاب، 1361 ه ش.
شبیر زنجانی، موسی، ابوالعباس نجاشی، مجله نور علم، دوره اوّل، شماره 11 و 12.
همو، مقدمه رجال نجاشی، قم، انتشارات جامعه مدرّسین، 1407 ه ق.
صفاری، سعدی، تأثیر شناخت زمینههای صدور فهم حدیث، علوم الحدیث، شماره 35 و 36، 1384 ه ش.
طباطبایی، عبدالعزیز، مقدمه فهرست منتجبالدین.
طباطبایی، سید کاظم و احمد ربانی خواه، آیا بیشتر بهشتیان نابخردانند؟، مجله مطالعات اسلامی، شماره 70، زمستان 1384.
لاشیء، حسین، مدخل اباحیگری، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج 2، 1374 ه ش.
محقّق داماد، مصطفی، مدخلاباحه، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج2، 1374 ه ش.
میرشریفی، سید علی، رجال نجاشی مهمترین کتاب رجالی شیعه، مجله نور علم، دوره سوم شماره 1.
معارف، مجید، استدلالهای ابنابیالحدید در اثبات اصالت نهجالبلاغه، مقالات و بررسیها، دفتر 76، 1386 ه ش.
همو، مقایسه دیدگاههای رجالی نجاشی و شیخ طوسی، مقالات و بررسیها، شماره 62، 1376 ه ش
همو، جرح و تعدیل، دانشنامه جهان اسلام ج 10، 1385 ه ش.
نائینی، محمّدجواد، مقدمه رجال نجاشی، بیروت، دارالاضواء، 1408 ه ق.
(فصل اول )
معناشناسی درایةالحدیث در گذر زمان
(فصل دوم )
اجمـال و تبییـن در روایـات
(فصل سوم )
ضوابط فهم حدیث در لسان روایات
(فصل چهارم )
ضوابط مهم در فهم سنّت پیامبـر (ص)
(فصل پنجم )
تقطیع حدیث، علل و پیامدهای آن
(فصل ششم )
نقل به معنی در حدیث، علل و پیامدهای آن
(فصل هفتم )
شناخت تاریخ و رابطهی آن با فهم حدیث
(فصل هشتم )
گونهشناسـی تبیین واژگان دینی روایات معصومان علیهم السلام
(فصل نهم )
خانوادهی حـدیث و نقش آن در فقهالحدیث
(فصل دهم)
تمایز عقل و رأی در مکتب جعفـری
(فصل یازدهم )
بـررسی ریشههای اباحهگـری در آیات و روایات
با تأکید برشناخت تطبیقـی ارتباط ایمان و عمل
در دیدگاههای کلامی
(فصل دوازدهم )
درآمدی بر علم رجال شیعه در دورهی متقدّمان
(فصل سینزدهم )
گزارشی از آثار رجالی شیعه در دوره متأخّران
(فصل چهاردهم)
مبانی و روشهای جرح و تعدیل راویان