ghaemiyeh.com
شابک:۵۵۰۰۰ ریال: شومیز : 978-964-2939-52-7 ؛ ۶۵۰۰۰ ریال (گالینگور)
شماره کتابشناسی ملی:۲۰۱۳۸۸۳
عنوان و نام پدیدآور:سیمای ملکوتی یوسف علیهالسلام/ مجموعه سخنرانیهای حسین انصاریان؛ ویرایش و تحقیق محسن فیضپور، محمدحسین امیدوار.
مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری:۴۵۱ ص.
فروست:سیری در معارف اسلامی؛ ۲۸.
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع:یوسف، پیامبر
موضوع:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ - -- وعظ
موضوع:یوسف ( پیامبر) در قرآن
رده بندی دیویی:۲۹۷/۱۵۶
رده بندی کنگره:BP۸۸/۳۶/الف۸۳س۹ ۱۳۸۹
سرشناسه:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ -
شناسه افزوده:فیضپور قمی، محسن، ۱۳۵۳ -، ویراستار
شناسه افزوده:امیدوار، محمدحسین، ویراستار
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
در جهان پرتلاطم امروز، آیات پرشور الهی و کلام روحبخش معصومین و زمزم لایزال معارف شیعه مرهم جانهای خسته و سیراب کننده تشنگان هدایت و رهایی جویندگان از ظلمتهای نفس است. عالمان دینی و عارفان حقیقی غواصان این اقیانوس بیکران معرفتاند که گوهرهای ناب علوم قرآن و اهلبیت علیهم السلام را به دست آورده و به مشتاقان حقیقت عرضه مینمایند.
در این میان، کرسی منبر و خطابه رسانه دیرپا و سازندهای است که از دیرباز زمینه ارتباط و انتقال معارف دینی و مکارم اخلاقی را میان عالمان و متعلمان فراهم کرده است و عالمان آگاه و هادیان دلسوز، که عمر خویش را صرف تتبع و تحقیق در آثار علمی شیعه نمودهاند، عباد اللّه را به مصداق کریمانه « اُدْعُ إِلیٰ سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ اَلْمَوْعِظَةِ اَلْحَسَنَةِ » ، با کلام نغز و لطیف خود به راه سعادت دعوت کردهاند.
مجموعه حاضر، که با عنوان «سیری در معارف اسلامی» در مجلدات مختلف و موضوعات متنوع در اختیار خوانندگان محترم قرار میگیرد، مجموعه مباحث عالمانه و ارزشمند محقق ارجمند حضرت استاد حسین انصاریان، مدظله العالی، است که یکی از عالمان برجسته و میراثداران گوهر سخن در زمان خویش است که استواری کلام و لطافت بیان نافذشان بر اهل نظر پوشیده نیست.
این گنجینه ارزشمند حاصل نیم قرن مجاهدت علمی و تبلیغی حضرت استاد جهت
نشر و ترویج فرهنگ غنی شیعه بر کرسی بحث ونظر میباشد که به منظور پربارتر ساختن محتوای تبلیغ دینی در جامعه و استفاده بیشتر طلاب محترم علوم دینی به زیور طبع آراسته میشود.
در این مجموعه گرانقدر، تلاش شده است با تکیه بر ویرایشی روشمند و دقیق - که شرح آن در یادداشت ویراستار آمده است - ساختار هنرمندانه مباحث و سبک استاد در ارائه سخن از بین نرود، تا ضمن نشرفرهنگ انسان ساز آل اللّه علیهم السلام شیوه منحصر به فرد استاد در تبیین معارف دینی نیز حفظ شده و به مشتاقان ارائه گردد.
مجلّدی که اکنون تقدیم خوانندگان گرامی میشود بیست و هشتمین اثر از این مجموعه سترگ و دربردارنده 25 گفتار در باب چهره ملکوتی یوسف علیه السلام میباشد که مربوط به سخنرانیهای استاد در ماه رمضان 1385 در حسینیه همدانیها تهران است.
این مکتوب، علاوه بر در برداشتن متن سخنرانی که لاجرم سبک و سیاق متن را نیز گفتاری میسازد، از فواید زیر خالی نیست:
عنوان بندی مناسب و تفکیک مطالب و موضوعات.
استخراج مصادر آیات و روایات و ارائه مطالب متنوع دیگر در پینوشت.
ذکر نام مستقل برای هر بحث (در انتخاب نام هر مجلد و نیز هر گفتار غلبه موضوع مدنظر بوده است، نه انطباق کامل موضوع و محتوا)
مجموعه متنوع فهرستها و. . .
در پایان، با امید به این که این اثر مورد رضایت حضرت حق و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و مقبول نظر مبلغان دینی قرار گیرد، لازم است از استاد انصاریان، دامت برکاته، که این فرصت مغتنم را در اختیار قرار دادند سپاسگزاری نماییم.
مرکز علمی تحقیقاتی دارالعرفان
پیش گفتار مؤلف
«الحمد لله و الصلاة علی رسول الله و علی آله آل الله»
پایه گذار منبر و جلسات سخنرانی برای رشد و هدایت جامعه وجود مبارک پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بود. ارزش تبلیغ دین از طریق منبر و جلسات تا جایی بود که خود رسول اکرم صلی الله علیه و آله تا روز پایان عمرشان با کمال اخلاص به بیان معارف دین پرداختند و در این راه زحمات سنگینی را متحمل شدند. پس از پیامبر، وجود مقدس امیرمؤمنان علیه السلام ادای این تکلیف الهی به عهده گرفتند که بخشی از سخنرانیهای آن حضرت در کتاب بینظیر نهج البلاغه موجود است.
امامان معصوم، به ویژه حضرت باقر و حضرت صادق علیهما السلام نیز تا جایی که فرصت در اختیارشان قرار گرفت و مزاحمتی از جانب حکمرانان بنی امیه و بنیعباس برایشان پیش نیامد این مهم را به صورت بیان معارف الهی و رشتههای مختلف علوم به صورتی که حجت تا قیامت بر همگان تمام باشد به عهده گرفتند و دیگران را که مورد اعتمادشان در علم و عمل بودند به این مسأله تشویق کردند.
عالمان مخلص و باعمل شیعه برای حفظ دین خدا و تبلیغ معارف الهیه بر اساس قرآن و فرهنگ اهل بیت قرن به قرن تا به امروز که سال 1387 هجری شمسی است این جایگاه عظیم را حفظ کردند؛ شخصیتهایی چون شیخ مفید، شیخ صدوق، شیخ
طوسی، علامه محمدباقر مجلسی، شیخ جعفر شوشتری و در قرن معاصر بزرگانی چون آیت اللّه العظمی بروجردی، آیت اللّه سیدعلی نجف آبادی، آیت اللّه حاج میرزا علی شیرازی، آیت اللّه حاج میرزا علی هستهای، آیت اللّه حاج میرزا علی فلسفی تنکابنی و. . .
با داشتن مقام مرجعیت و مقام علمی بسیار بالا در ماه رمضان و محرم و صفر به منبر میرفتند و از این طریق دِین خود را به قرآن و اهل بیت ادا میکردند.
این جانب حسین انصاریان که سالیانی از عمرم را در شهر مقدس قم، این آشیانه اهل بیت، نزد بزرگانی از مراجع و اساتید مشغول تحصیل بودهام، بر اساس وظیفهای که احساس میکردم رو به جانب تبلیغ و تألیف آوردم و در این راه، فقط توفیق حق رفیق راهم بود. در زمینه تبلیغ بیش از شش هزار سخنرانی در نزدیک به پانصد موضوع مختلف بر پایه قرآن و روایات اهل بیت و تاریخ صحیح و نکاتی از حیات پاکان و اولیای الهی پرداختهام و امیدوارم تا لحظات پایان عمر هم چنان توفیق ادای این وظیفه را از جانب حق داشته باشم.
مؤسسه دارالعرفان، که در شهر قم در جهت نشر معارف قرآنی و فرهنگ اهل بیت علیهم السلام کارهای مهمی را در سطح جهانی انجام میدهد، بنا گذاشت متن این سخنرانیها به صورت مکتوب درآید تا در اختیار طلاب حوزهها و دانشجویان و مردم علاقمند قرار گیرد و این مجموعه که احتمالاً حدود دویست جلد خواهد شد در آینده منبعی برای مبلغان شیعه قرار گیرد. من پس از سپاس از حضرت حق لازم میدانم به خاطر تحقق این مهم از دو فرزندم و جناب آقای پیمان تشکر کنم و از خوانندگان، به خصوص مبلغان گرامی، درخواست دعا نمایم. حال، این شما و این اثر اسلامی که فقط لطف و رحمت حق سبب ظهورش شد.
فقیر: حسین انصاریان
اهمیت بررسی تاریخ انسانها
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1385
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
آیات و روایات، خصوصاً نهج البلاغه مردم را دعوت میکنند که در تاریخ زندگی انسانها اندیشه کنند، تا دقایق آن را بیابند.
در تاریخ زندگی انسانها که دارای دو بخش مثبت و منفی است، نکات بسیار آموزندهای قرار دارد که هر مطالعه کنندهای میتواند از این نکات به نفع خود، اطرافیان و جامعهاش استفاده کند و با دقت در تاریخ گذشتگان و نکات مثبت و منفی زندگی آنها به ارزشهای وجودی خودش بیافزاید و حتی راه قرب و لقاء به سوی حق را با کمک گرفتن از تاریخ بپیماید و خود را به قلههای مرتفعی از مقامات الهی و انسانی برساند.
ابوحیّان اندلسی (1)از دانشمندان مهم ادبیات عرب است، این طور که از سخنانش
1) 1) - معارف و معاریف (دایرة المعارف اسلامی، دشتی) : 1/414 - 415، کلمه ابوحیان. ابوحَیّان: اثیرالدین محمد بن یوسف غرناطی اندلسی جیانی یکی از ائمه لغت عرب، اصلاً بربری است، مولدش غرناطه به سال 654 بوده است. مقدمات علوم را در همان شهر آموخت و سپس به شهرهای بلش و مارقه و مریه شد و در بلاد مزبوره به تحصیل علوم پرداخت و از آنجا به شمال آفریقا و مصر سفر کرد و نزد ابن نحاس به تحصیل نحو پرداخت و پس از وی در تدریس نحو جانشین استاد گشت. وی در آغاز پیرو مذهب ظاهریه بود و پس از آن مذهب شافعی گرفت. تألیفات او تنها در نحو نیست که او را در علوم قرآن و حدیث نیز مؤلفاتی است و کتابی نیز در شصت مجلد در تاریخ اندلس داشته که در دست نیست و از کلیه تألیفات او که بالغ بر شصت و پنج کتاب است جز ده کتاب ظاهراً باقی نمانده، وی شاعر نیز بوده که قطعاتی از او نقل شده، او علاوه بر زبان عرب به زبان فارسی و ترکی و حبشی نیز آشنا بوده، چنانکه منطق الخرس فی لسان الفرس و کتاب الافعال فی لسان الترک و کتاب زهو الملک فی نحو الترک و رجز نور الغبش فی السان الحبش از او است و از مؤلفات دیگر او است کتاب التذییل و التکمیل من شرح التسهیل، الشذرة الذهبیة فی العلوم العربیة و کتاب نحاة اندلس، المبدع فی التصریف، المبین فی تاریخ اندلس، البحر المحیط فی التفسیر، شرح الالفیه موسوم به منهج السالک و کتب دیگر، وفات او به سال 745 بوده است. (دهخدا)
استفاده میشود، اهل مطالعه تاریخ بوده و به خاطر مطالعات سنگینی که در تاریخ داشته، نصیحت کننده خوبی شده است. مطالعه در تاریخ انسانها به او قدرت داده بود که با استفاده کردن از نکات آن، بتواند افراد را خیلی خوب نصیحت کند.
ابوحیان جمله بسیار جالبی درباره تاریخ دارد که در نصایحش آمده است و این جمله را زیاد تکرار کرده است که تاریخ را حتماً مطالعه کنید، زیرا مطالعه آن، عقل جدیدی به انسان میدهد و انسان با آن عقل جدید، زندگی جدیدی را پیدا میکند.
یعنی وقتی انسان به نکات مثبت و منفی تاریخ حیات انسانها دل بدهد، ارزش انسانهای زیادی را در خود جمع میکند و گاهی به تنهایی مانند هزار نفر میشود.
نکات منفی زندگی دیگران را از خود دفع میکند و منبع پاکیها، درستیها و کمالات میشود.
پروردگار عالم در قرآن کریم، حضرت ابراهیم علیه السلام را به عنوان یک امت نشان
داده است:
« إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ کٰانَ أُمَّةً» (1)
چرا؟ زیرا او از تجربههای خوب گذشتگان بهره برداری خوبی کرد و نکات منفی آن انسانها را از خود دفع کرد. ایشان به خاطر آشنایی با هزاران نفر در زمینه نکات با ارزش و یا منفی زندگی آنان، به تنهایی به یک امت تبدیل شد.
به خاطر اهمیت، عظمت، درس دهی تاریخ و تربیت گری تاریخ، پروردگار عالم بخشی از آیات قرآن را به بیان تاریخ ملتهای گذشته اختصاص داده است. (2)
1) 1) - نحل (16) : 120؛ «بدون تردید، ابراهیم [ به تنهایی ] یک امت بود.»
2) 2) - نقش داستان در زندگی انسانها: با توجه به اینکه قسمت بسیار مهمی از قرآن به صورت سرگذشت اقوام پیشین و داستانهای گذشتگان بیان شده است، این سؤال برای بعضی پیش میآید که چرا یک کتاب تربیتی و انسانساز اینهمه تاریخ و داستان دارد؟ اما توجه به چند نکته علت حقیقی این موضوع را روشن میسازد: 1 - تاریخ آزمایشگاه مسائل گوناگون زندگی بشر است، و آنچه را که انسان در ذهن خود با دلائل عقلی ترسیم میکند در صفحات تاریخ به صورت عینی باز مییابد، و با توجه به اینکه مطمئنترین معلومات آن است که جنبه حسی داشته باشد، نقش تاریخ را در نشان دادن واقعیات زندگی به خوبی میتوان درک کرد. انسان با چشم خود در صفحات تاریخ، شکست مرگباری را که دامن یک قوم و ملت را بر اثر اختلاف و پراکندگی میگیرد میبیند، و همین گونه پیروزی درخشان قوم دیگر را در سایه اتحاد و همبستگی. امام علی علیه السلام در نهج البلاغه در نامهای به فرزندش امام مجتبی علیه السلام میفرماید: «فرزندم! من هر چند عمر پیشینیان را یک جا نداشتهام، ولی در اعمال آنها نظر افکندم، در اخبارشان اندیشه نمودم، و در آثارشان به سیر و سیاحت پرداختم، آن چنان که گویی همچون یکی از آنها شدم بلکه گویی من به خاطر آنچه از تجربیات تاریخ آنان دریافتهام با اولین و آخرین آنها عمر کردهام!» (نهج البلاغه: نامه 31 به امام حسن مجتبی علیه السلام. .) 2 - از این گذشته تاریخ و داستان جاذبه مخصوصی دارد، و انسان در تمام ادوار عمر خود از سن کودکی تا پیری تحت تاثیر این جاذبه فوق العاده است. و به همین جهت قسمت مهمی از ادبیات جهان، و بخش بزرگی از آثار نویسندگان، را تاریخ و داستان تشکیل میدهد. 3 - داستان و تاریخ برای همه کس قابل فهم و درک است، بر خلاف استدلالات عقلی که همه در آن یکسان نیستند! به همین دلیل کتابی که جنبه عمومی و همگانی دارد و از عرب بیابانی بیسواد نیمه وحشی گرفته تا فیلسوف بزرگ و متفکر همه باید از آن استفاده کنند، حتما باید روی تاریخ و داستانها و مثالها تکیه نماید. تفسیر نمونه: 9/303 - 307.
سورهای از قرآن را تمام و کامل به صورت تاریخ، بر پیغمبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله نازل کرد و از این داستان نیز به « أَحْسَنَ اَلْقَصَصِ » (1)تعبیر کرده است؛ یعنی این تاریخ و داستان واقعی، نیکوترین داستانی است که در عالم اتفاق افتاده است؛ چون ما هیچ داستانی را بهتر و پرنکتهتر از این داستان نداریم. (2)
1) 1) - یوسف (12) : 3؛ « نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ اَلْقَصَصِ بِمٰا أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ هٰذَا اَلْقُرْآنَ وَ إِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ اَلْغٰافِلِینَ » ؛ ما بهترین داستان را با وحی کردن این قرآن بر تو میخوانیم و تو یقیناً پیش از آن از بیخبران [ نسبت به این بهترین داستان ] بودی.
2) 2) - در تفسیر نمونه ذیل این آیه شریفه آمده: بعضی از مفسران معتقدند که « أَحْسَنَ اَلْقَصَصِ » اشاره به مجموعه قرآن است، و جمله بِما أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ هٰذَا اَلْقُرْآنَ را قرینه بر آن میدانند، و «قصه» در اینجا تنها به معنی داستان نیست، بلکه از نظر ریشه لغت به معنی جستجو از آثار چیزی است، و هر چیز که پشت سر هم قرار گیرد، عرب به آن قصه میگوید و از آنجا که به هنگام شرح و بیان یک موضوع، کلمات و جملهها پی در پی بیان میشوند، این کار را «قصه» نامیدهاند. بهر حال خداوند مجموعه این قرآن که زیباترین شرح و بیان و فصیحترین و بلیغترین الفاظ را با عالیترین و عمیقترین معانی آمیخته که از نظر ظاهر زیبا و فوق العاده شیرین و گوارا و از نظر باطن بسیار پر محتوا است احسن القصص نامیده. در روایات متعددی نیز مشاهده میکنیم که این تعبیر در باره مجموعه قرآن به کار رفته است هر چند این روایات به عنوان تفسیر آیه مورد بحث وارد نشده است (دقت کنید) . مثلا در حدیثی که علی بن ابراهیم از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده میخوانیم: و احسن القصص هذا القرآن: «بهترین قصهها این قرآن است.» (نور الثقلین: 2/49) . در کتاب «روضه کافی» در خطبهای از امیر مؤمنان علی علیه السلام چنین نقل شده که: «ان احسن القصص و ابلغ الموعظة و انفع التذکر کتاب اللَّه عز ذکره: بهترین داستانها و رساترین موعظهها و سودمندترین تذکرها کتاب خداوند متعال است.» (نور الثقلین: 2/49) . ولی پیوند آیات آینده که سرگذشت یوسف را بیان میکند با آیه مورد بحث آن چنان است که ذهن انسان بیشتر متوجه این معنی میشود که خداوند داستان یوسف را « أَحْسَنَ اَلْقَصَصِ » نامیده است و حتی شاید برای بسیاری به هنگاممطالعه آیات آغاز این سوره غیر از این معنی چیزی به ذهن نیاید. اما بارها گفتهایم که مانعی ندارد این گونه آیات برای بیان هر دو معنی باشد، هم قرآن بطور عموم احسن القصص است و هم داستان یوسف بطور خصوص. چرا این داستان بهترین داستان نباشد؟ با اینکه در فرازهای هیجانانگیزش ترسیمی از عالیترین درسهای زندگی است. حاکمیت اراده خدا را بر همه چیز در این داستان به خوبی مشاهده میکنیم. سر نوشت شوم حسودان را با چشم خود میبینیم، و نقشههای نقش بر آب شده آنها را مشاهده میکنیم. ننگ بی عفتی، عظمت و شکوه پارسایی و تقوی را در لابلای سطورش مجسم میبینیم. . . . بسیارند کسانی که هنوز به داستان یوسف به عنوان یک ماجرای عشقیجالب مینگرند، همچون چارپایانی که به یک باغ پر طراوت و پر گل، تنها به صورت یک مشت علف برای سد جوع مینگرند. و هنوز بسیارند کسانی که با دادن شاخ و برگهای دروغین به این داستان سعی دارند از آن یک ماجرای سکسی بسازند، این از عدم شایستگی و قابلیت محل است و گرنه اصل داستان همه گونه ارزشهای والای انسانی را در خود جمع کرده است و در آینده به خواست خدا خواهیم دید که نمیتوان به آسانی از فرازهای جامع و زیبای این داستان گذشت، و به گفته شاعر شیرین سخن گاه در برابر جاذبههای این داستان «بوی گل انسان را چنان مست میکند که دامنش از دست میرود» ! . تفسیر نمونه: 9/301 - 303.
در این داستان، طرفهای مختلفی را میبینیم که یک طرف در اوج ارزشها است و طرف دیگر در حضیض پستیها. و علت آن نیز بیان میشود که چرا یک طرف در اوج ارزشها قرار دارد، و طرف دیگر در اوج بیارزشی و در پایان این داستان، پروردگار عالم میفرماید: این داستان غذای مغز خردمندان است.
یعنی عاقلان باید با توان خرد و عقل خود از این داستان استفاده بکنند، تا گرفتار پستی افرادی همچون افراد این داستان نگردند و از مکر ایشان در امان بمانند و از ارزشهای ارزش دارانی که در این داستان هستند، بهرهمند شوند:
« لَقَدْ کٰانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی اَلْأَلْبٰابِ» (1)
خیلی عجیب است، میفرماید: من این داستان را که زیباترین داستان اتفاق افتاده در عالم است، به عنوان غذای مغز خردمندان قرار دادم. یعنی این داستان به عقل، خرد، مغز، بصیرت، ایمان، تقوا و انسانیت شما کمک میدهد.
من در صدد تفسیر آیه به آیه سوره مبارکه یوسف نیستم، چون تفسیر آیه به آیه چندین سال طول خواهد کشید. آن چه که مهم است، فقط موارد عبرت، پند،
1) 1) - یوسف (12) : 111؛ «به راستی در سرگذشت آنان عبرتی برای خردمندان است.»
لطائف و اشاراتی است که آنها را با کمک پروردگار بیان خواهم کرد.
در این داستان، خداوند متعال سخن از عشق آتشین بی جا و خطرزای زنی صحبت میکند که در عین شوهر داشتن، در میدان خیانت به شوهر قرار گرفت و به خیال خودش میخواست جوانی را که مؤدب به همه آداب انسانی و الهی بود، به خود جذب کند، و دامن انسانیت، عصمت، عفت و کرامت او را لکهدار کند و بخشی از صفحات تاریخ حیات زن را از چارچوب پاک نظام خانواده به لجن بکشاند.
زنی که عشق او طبیعی، عقلی، انسانی، آسمانی، عرشی و ملکوتی نبود؛ چون ما انواع این عشقها را داریم که در قرآن و روایات آمده است. حتی در روایات با لغت «عشق» هم آمده، نه با لغت محبت.
عشق؛ یعنی اوج محبت و دلدادگی که حکمای الهی انواع آن را تعریف کردند، عشق ملکوتی، الهی، انسانی، طبیعی و شهوانی. که عشق شهوانی ریشه آن نفس اماره، لذت گرایی و مادی فکر کردن و سراپا آلوده، ناپاک و نجس بودن و ظهور این عشق در هر کجا که باشد، آنجا را نیز به آلودگی و ناپاکی میکشد. (1)
امیرالمؤمنین علیه السلام در «نهج البلاغه» میفرماید:
عشقی که منبع آن نفس امّاره و هوای نفس است، دل و صاحب این عشق را کر و
1) 1) - الأمالی للصدوق: 668، (المجلس الخامس و التسعون) ، حدیث 3؛ بحارالأنوار: 70/158، باب 126، حدیث 1؛ «عَنْ مُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْعِشْقِ قَالَ قُلُوبٌ خَلَتْ مِنْ ذِکْرِ اللَّهِ فَأَذَاقَهَا اللَّهُ حُبَّ غَیْرِه. از امام صادق علیه السلام عشق را پرسیدم فرمود: دلهائی که از یاد خدا تهی شوند و خدا دوستی دیگری را به آنها چشاند.»
کور میکند. (1)دید او نسبت به زندگی، دید کورکورانهای است؛ یعنی تنها چیزی که در این عشق محاسبه میکند و غیر از آن را نمیتواند محاسبه کند، لذتی است که به قیمت آلوده کردن دامن خود و خانواده است.
آیات سوره یوسف به هر جوانی، از مرد و زن، نسبت به خطرات این عشق شعله کشیده از هوای نفس و نفس امّاره هشدار میدهد که بدانید! این عشق، سراپا خطر، خسارت، زیان و ضرر است و شما را به هر گناهی آلوده میکند. گناهی که پروردگار در سوره فرقان عذاب این گناه را دو برابر گناهان دیگر اعلام کرده است.
آیاتش مفصل است و با این آیه شروع میشود:
« وَ عِبٰادُ اَلرَّحْمٰنِ اَلَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی اَلْأَرْضِ هَوْناً» (2)
بندگان خدا، زندگی بیبار و سبکی دارند. سنگینی بار زندگی در گناه است، گرچه صغیره باشد.
ائمه ما در روایات میفرمایند:
به کوچکی گناه نگاه نکن، بلکه به آن شخص بزرگی که در برابر او گناه را مرتکب
1) 1) - نهج البلاغه: 108؛ «مَنْ عَشِقَ شَیْئاً أَعْشَی بَصَرَهُ وَ أَمْرَضَ قَلْبَهُ فَهُوَ یَنْظُرُ بِعَیْنٍ غَیْرِ صَحِیحَةٍ وَ یَسْمَعُ بِأُذُنٍ غَیْرِ سَمِیعَةٍ قَدْ خَرَقَتِ الشَّهَوَاتُ عَقْلَهُ وَ أَمَاتَتِ الدُّنْیَا قَلْبَهُ وَ وَلِهَتْ عَلَیْهَا نَفْسُهُ فَهُوَ عَبْدٌ لَهَا وَ لِمَنْ فِی یَدَیْهِ شَیْءٌ مِنْهَا حَیْثُمَا زَالَتْ زَالَ إِلَیْهَا وَ حَیْثُمَا أَقْبَلَتْ أَقْبَلَ عَلَیْهَا لَا یَنْزَجِرُ مِنَ اللَّهِ بِزَاجِرٍ وَ لَا یَتَّعِظُ مِنْهُ بِوَاعِظٍ.»
2) 2) - فرقان (25) : 63؛ «و بندگان رحمان کسانیاند که روی زمین با آرامش و فروتنی راه میروند.»
میشوی، نگاه کن. (1)نگو: یک نگاه به نامحرم که به جایی بر نمیخورد، یا جنسی خریدم، مقداری از قیمتش را ندادم و طرف هم نفهمید، نگو: چیزی نیست.
نگو: من سیلی مختصری به صورت یک مظلوم زدم، این که به جایی برنمیخورد، بلکه نگاه کن، ببین با این برنامهها، نافرمانی چه کسی را داشتی؟ چه کسی گفته است که سیلی نزن؟ به نامحرم نگاه نکن؟ مال مردم را کم و زیاد نکن؟
« لاٰ تَبْخَسُوا اَلنّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ» (2)
چه کسی این دستورها را گفته است، او را لحاظ کن.
پروردگار عالم جبرئیل را مأمور کرد که از افق اعلا آیه بیاورد و بر قلب پیغمبر صلی الله علیه و آله نازل کند. ثقل معنوی آیه را بسنج؛ چون گیرندگی پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت به قرآن، با همه امت فرق داشته است.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
هر وقت من در کنار پیغمبر صلی الله علیه و آله بودم و آیهای نازل میشد، پیغمبر صلی الله علیه و آله برای دریافت آیه تا مرز مرگ پیش میرفت. (3)
1) 1) - بحار الأنوار: 74/79، باب4، حدیث 3؛ الأمالی للطوسی: 527، حدیث 1162؛ «قال رسول الله صلی الله علیه و آله: یا اباذر «لَاتَنْظُرْ إِلَی صِغَرِ الْخَطِیئَةِ وَ لَکِنِ انْظُرْ إِلَی مَنْ عَصَیْت»
2) 2) - اعراف (7) : 85؛ «از اجناس و اموال و حقوق مردم مکاهید.»
3) 3) - بحار الأنوار: 18/260 - 261، باب 2، حدیث 13 و احادیث ذیل آن؛ «وَ أَمَّا کَیْفِیَّةُ نُزُولِ الْوَحْیِ فَقَدْ سَأَلَهُ الْحَارِثُ بْنُ هِشَامٍ کَیْفَ یَأْتِیکَ الْوَحْیُ فَقَالَ أَحْیَاناً یَأْتِینِی مِثْلُ صَلْصَلَةِ الْجَرَسِ وَ هُوَ أَشُدُّهُ عَلَیَّ فَیَفْصِمُ عَنِّی فَقَدْوَعَیْتُ مَا قَالَ وَ أَحْیَاناً یَتَمَثَّلُ لِیَ الْمَلَکُ رَجُلًا فَیُکَلِّمُنِی فَأَعِی مَا یَقُولُ وَ رُوِیَ أَنَّهُ کَانَ إِذَا نَزَلَ عَلَیْهِ الْوَحْیُ یُسْمَعُ عِنْدَ وَجْهِهِ دَوِیٌّ کَدَوِیِّ النَّحْلِ وَ رُوِیَ أَنَّهُ کَانَ یَنْزِلُ عَلَیْهِ الْوَحْیُ فِی الْیَوْمِ الشَّدِیدِ الْبَرْدِ فَیَفْصِمُ عَنْهُ وَ إِنَّ جَبِینَهُ لَیَنْفَصِدُ عَرَقاً وَ رُوِیَ أَنَّهُ کَانَ إِذَا نَزَلَ عَلَیْهِ کُرِبَ لِذَلِکَ وَ یَرْبَدُّ وَجْهُهُ وَ نَکَسَ رَأْسَهُ وَ نَکَسَ أَصْحَابُهُ رُءُوسَهُمْ مِنْهُ وَ مِنْهُ یُقَالُ بُرَحَاءُ الْوَحْیِ. قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ کَانَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله إِذَا نَزَلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ تَلَقَّاهُ بِلِسَانِهِ وَ شَفَتَیْهِ کَانَ یُعَالِجُ مِنْ ذَلِکَ شِدَّةً فَنَزَلَ لٰاتُحَرِّکْ بِهِ لِسٰانَکَ وَ کَانَ إِذَا نَزَلَ عَلَیْهِ الْوَحْیُ وَجَدَ مِنْهُ أَلَماً شَدِیداً وَ یَتَصَدَّعُ رَأْسُهُ وَ یَجِدُ ثِقْلًا قَوْلُهُ إِنّٰا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلًا ثَقِیلًا وَ سَمِعْتُ أَنَّهُ نَزَلَ جَبْرَئِیلُ علیه السلام عَلَی رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله سِتِّینَ أَلْفَ مَرَّةٍ.»
حضرت جبرئیل به پیغمبر صلی الله علیه و آله نازل شد و این آیه را آورد:
« قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصٰارِهِمْ وَ یَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذٰلِکَ أَزْکیٰ لَهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ خَبِیرٌ بِمٰا یَصْنَعُونَ * وَ قُلْ لِلْمُؤْمِنٰاتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصٰارِهِنَّ وَ یَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ» (1)
به مردان مؤمن بگو: چشم از زن نامحرم بپوشند و از شهوت حرام بپرهیزند، به زنان با ایمان بگو: به مردان نامحرم خیره نشوند، دامن عفت خود را پاک نگهدارند.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
وقتی این آیه میخواست بر پیغمبر صلی الله علیه و آله نازل شود، حضرت را تا مرز مرگ برد.
نگو: یک نگاه کردن چیزی نیست. بگو: چه کسی گفته است نگاه نکنید؟ این آیهای که گفته است نگاه نکنید، چه کسی برای پیغمبر صلی الله علیه و آله آورده و پیغمبر صلی الله علیه و آله وقت گرفتن این آیه، چه حالی داشته است؟ برای چه آیه نازل شده است؟ برای این که نگاهها، زنان و مردان، پاک بمانند. تا زنایی اتفاق نیفتد و طلاق پیش نیاید و بنیان خانواده سست نشود. عقلها و جانها از بین نرود، خودکشیها به وجود نیاید. پس نگو:
یک نگاه چیزی نیست، همین نگاه در تاریخ بشر خیلی فاجعه به بار آورده است.
در این سوره صحبت از زنی است که دارای عشق نفس امّارهای شدید و آتشین است که شعله این عشق، تمام ارزشهای انسانی این زن را سوزانده، که دیگر نسبت
1) 1) - نور (24) : 30 - 31؛ «به مردان مؤمن بگو: چشمان خود را [ از آنچه حرام است مانند دیدن زنان نامحرم و عورت دیگران ] فرو بندند، و شرمگاه خود را حفظ کنند، این برای آنان پاکیزهتر است، قطعاً خدا به کارهایی که انجام میدهند، آگاه است. * و به زنان باایمان بگو: چشمان خود را از آنچه حرام است فرو بندند، و شرمگاه خود را حفظ کنند.»
به شوهر و پاکدامنی خود، و لطمه زدن به موقعیت جنس زن حسابگر نیست.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
عشق او را کور کرده است، نمیبیند. نه خدا را میبیند، نه قیامت و نه عاقبت خود را. دیگر پاکی خودش را لحاظ نمیکند و حقوق شوهرش را نمیبیند. در مسیری افتاده است که فقط میگوید: این جوان باید کام مرا برآورد. همین و بس.
دیگر نمیفهمد که این کار خیانت به خود و شوهر است. خرابی دنیا و آخرتش است و این شهوت او را به گناهی میکشد که اگر این گناه اتفاق بیفتد، در قیامت عذابش دو برابر دیگر گناهان است. در حالی که بینماز، روزه خوار و قاتل را دو برابر عذاب نمیکند.
«عباد الرحمن» زیر بار سنگین گناه نمیروند:
« وَ عِبٰادُ اَلرَّحْمٰنِ اَلَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی اَلْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذٰا خٰاطَبَهُمُ اَلْجٰاهِلُونَ قٰالُوا سَلاٰماً» (1)
وقتی با زبان نفهمها برخورد میکنند، درگیر نمیشوند؛ چون آن درگیری را به سود خود نمیبینند. وقتی با کسی درگیری علمی پیدا میکند، سود دارد؛ چون طرف مقابل از اشکال و شبههاش مجاب میشود. وقتی با کسی درگیری اخلاقی پیدا میکند، در آن درگیری عملاً به طرف مقابل، درس رعایت ادب میدهد که طرف مقابل خجالت زده میشود. عباد واقعی خدا با زبان نفهمها، جاهلان و آنهایی که بر نادانی خود مصرّ هستند، درگیر نمیشوند و میگویند: ما با شما بحث و حرفی نداریم. برو به سلامت.
1) 1) - فرقان (25) : 63؛ «و بندگان رحمان کسانیاند که روی زمین با آرامش و فروتنی راه میروند، و هنگامی که نادانان آنان را طرف خطاب قرار میدهند [ در پاسخشان ] سخنانی مسالمتآمیز میگویند.»
« وَ إِذٰا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرٰاماً» (1)
هنگامی که به شخص بیهنر و گفتار و کردار بیهوده میرسند، با بزرگواری عبور میکنند و خود را در معرض مسخره مسخرهکنندگان قرار نمیدهند. کرامت و بزرگواری دارند.
بعد صفات دیگر آنان را بر میشمارد و میفرماید:
« وَ لاٰ یَزْنُونَ»
عباد خدا اهل رابطه نامشروع با نامحرم نیستند. تا چه وقت؟ تا وقتی جوان هستند؟ نه، تا آخر عمر؛ زیرا نگاه اهل معرفت به همه مسائل، نگاهی روشنبینانه و درست است.
اهل بندگی خدا، زنا را تنها زنا نمیبینند که هوس کنند انجام بدهند، بلکه آنها در باطن خود زنا را عذاب مضاعف و دو برابر میبینند، لذا برای آنان هیچ لذتی ندارد، بلکه از زنا فرار میکنند.
« وَ لاٰ یَزْنُونَ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ یَلْقَ أَثٰاماً * یُضٰاعَفْ لَهُ اَلْعَذٰابُ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ» (2)
کسانی که مرتکب زنا شوند خود را درگیر دوزخ و عذاب دو برابر کردهاند.
بینماز، روزهخوار، رباخور، قاتل و مانند آن یک عذاب دارند. اما آن کسی که
دامن پاک خود را به زنا نجس میکند، چون این دامن پاک برای خدا خیلی ارزش دارد، از اینرو دو برابر عذاب میشود.
این نوع عشق، زن را کور کرده و در جایگاه حضیض و پستی قرار میدهد و او را به اسفل سافلین جهنم سوق میدهد.
آیا نمونه چنین زنانی لیاقت دارند که مردان و زنان از آنها تقلید کنند. این یک طرف داستان است، اما طرف دیگر جوانی قرار دارد که در اوج جوانی است، ولی نگاه او به زندگی و هستی، همان نگاهی است که خدا دارد.
نگاه حضرت یوسف علیه السلام، نگاهی از روی بصیرت، معرفت، ایمان و یقین به همه موجودات بوده و در حقیقت چشم او شعبهای از دیده حضرت حق بوده است.
حضرت یوسف علیه السلام چشم خدا را عاریه گرفته بود و با آن چشم، عالم هستی را نگاه میکرد. به نظر شما صاحب این نگاه، در جواب این زن، چه باید بگوید؟ او پیر نبود؛ چون پانزده ساله و در اوج شکوفایی شهوت و زیبایی بود. آن زن نیز زیبا، جوان و در اوج هنرمندی برای ربودن دل حضرت یوسف علیه السلام بوده است.
درگیری بین بصیرت و کوردلی، حق و باطل، انسانیت و حیوانیت، بسیار گزنده بوده است.
درگیری بین کسی که حقایق را میبیند و کسی که به جز لذّت بدن چیزی را نمیبیند.
درگیری بین «اعلی علیین» و « أَسْفَلَ سٰافِلِینَ » ، بین بلند مرتبهترین بلند مرتبهها و پستترین پستهای آن دوران.
آیا در این درگیری، دست پستترین پستها، به بلند مرتبهترین انسانها میرسد؟ یا آن دست خیلی کوتاه است؟
همین نکته را قرآن به شما جوانها میگوید که خود را در نقطه اوجی قرار دهید که دست زلیخاهای جامعه به شما نرسد؛ چون اگر شما حالتی، اخلاقی، رفتاری، کرداری مانند پستها پیدا کنید، دسترسی آنها به شمار بسیار آسان میشود.
خدا ماه رمضان را برای این قرار داد که ما را اوج و رفعت بدهد، بالا ببرد، تا جایی که ما از دسترس تمام شیاطین جنّی و انسی خارج شویم و آنها از ما ناامید شوند، چنان که زلیخا از حضرت یوسف علیه السلام به طور کامل ناامید شد. این یکی از نکتههای این سوره است.
امیرالمؤمنین علیه السلام در دعای کمیل میفرماید:
«و احفظنی برحمتک» (1)تو در این دنیای پر از فساد به داد من برس و به من کمک بده که در اوجی قرار بگیرم که از دسترس تمام شیاطین جنّی و انسی بیرون باشم و آنها از من ناامید شوند.
خدایا ما هیچ چیزی نداریم و تو همه چیز داری، ای دارنده خزائن غیب و شهود، درهای خزائنت را به روی ما باز کن، ما محتاج هستیم و به گدایی آمدهایم. ما نیامدیم به تو بگوییم اهل عمل، روزه، نماز و کارهای خوب هستیم، ما برای گدایی آمدهایم:
«الهی لاتؤدّبنی بعقوبتک» (2)
من عمری است که علیه خودم نقشه کشیدهام، برای من کافی است، دیگر تو علیه من نقشه نکش. من هر ضربهای که بنا بود بخورم، خوردم، تو دیگر به من ضربه و زخم نزن، بلکه مرا معالجه کن. مرا با چوب عقوبت خود نزن.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
سیر نشدن نفس اماره
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1385
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
از آیات سوره مبارکه یوسف استفاده میشود که درگیری به وجود آمده در کاخ عزیز مصر، درگیری بین ناپاکیها و پاکیها بوده است. صاحب پاکیها در مرتبهای قرار داشت که دست ناپاکیها از تسلط بر آن پاکیها کوتاه و از دسترس آن خارج و بسیار دور بود.
آن ظرفی که ناپاکیها در او جمع بود، عاشق بود و آن ظرفی که پاکیها در او جمع بود نیز عاشق بود. اما عشق بانوی کاخ، آتشی برخاسته از هوای نفس و نفس امّاره بود که در صاحبش علاج نشده بود و میدان تاخت و تاز در اختیارش قرار گرفته بود و عشقی که در وجود مبارک حضرت یوسف علیه السلام، در اوج جوانی بود، عشقی برگرفته از معرفت به حق و حقایق بود.
در این دو زمینه، چند آیه و روایت بسیار مهم را مطرح میکنم. خطر نفس امّاره، یعنی نفسی که در مدتی طولانی او را به گناه عادت دادهاند و او را برای هر معصیتی به معدهای بزرگ تبدیل کردهاند، معدهای که طبق آیات قرآن، هرگز سیر نمیشود و حکمای الهی این معده را به جهنم تشبیه کردهاند.
خدا در قرآن میفرماید:
وقتی در قیامت تقسیم بندی تمام میشود، بهشتیان در بهشت و دوزخیان در
دوزخ مستقرّ میشوند، پروردگار عالم به جهنم خطاب میکند:
« هَلِ اِمْتَلَأْتِ» (1)
آیا سیر شدی؟ جهنم در جواب پروردگار میگوید:
« هَلْ مِنْ مَزِیدٍ»
آیا باز هم لقمهای هست که در دهان من بیانداز.
وقتی کسی در سالیانی طولانی، وجود خودش را به گناه عادت بدهد، در حقیقت نفس خود را با تغذیه گناه چاق کرده، قوت و قدرت داده و این نفس در وجود انسان، حکومت میکند و مهار انسان را نیز در اختیار میگیرد و به طور پیوسته «لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ» میشود.
«امّار» از لفظ «امر» است؛ یعنی با قاطعیت و قدرت به انسان برای رفتن به جانب گناه حکم میکند و چون انسان در اسارت او است، نمیتواند سرپیچی کند و اگر بخواهد حکم او را اجرا نکند، مورد آزار قرار میگیرد، آرامش خاطر صاحب نفس را به هم میریزد و نمیگذارد او آرام باشد.
نفس عصیانگر آرامش خود را میخواهد و آرامش او در ارتکاب گناه است در چنین حالی، قدرت نفس عصیانگر، در حدّی است که قرآن مجید میفرماید: جز با کمک رحمت خدا، نجات از این نفس امکان ندارد:
« إِنَّ اَلنَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی» (2)
علاج آن نه کار روان شناس است، نه کار علوم امروز و نه کار خانواده، بلکه صاحب نفس امّاره باید تصمیم قاطعی بگیرد که از حالت امّاره بودن با توبه واقعی و بازگشت به پروردگار فاصله بگیرد و از غذا دادن به این معده خطرناک جهنّمی خودداری کند، تا این که ضعیف شود، در حدّی که دیگر نتواند بر انسان حکمرانی کند و انسان با مرگ نفس امّاره از شرّ آن راحت شود.
این خانمِ کاخ شدیداً دچار نفس امّاره بود و خود او به این مسأله - در اواخر سوره یوسف - اقرار کرده است که تمام اشتباهات من نسبت به حضرت یوسف علیه السلام و عشق من به او و کامجویی از او، بر اساس نفس اماره بوده است.
البته هر گنهکاری بعد از گذشتن دوره جوانی، بهار عمر، قدرت، توان و افتادن در ضعف، پیری و خاموشی غرائز و از کار افتادن شهوات، به بدی و زشتی خودش در گذشته اقرار میکند و در درون، وضعیت خود را لمس میکند.
آیا در این حال، توبه واقعی کرده و تمام گذشته را طبق برنامههای الهی جبران میکند و اهل نجات میشود، یا نه، به قدری ضعف و زبونی باطنی بر او حاکم است که حال جبران کردن گذشته را نیز ندارد و به شقاوت ابدی دچار میشود.
آیه دیگر از عجائب آیات قرآن است:
« وَ أَمّٰا مَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ وَ نَهَی اَلنَّفْسَ عَنِ اَلْهَویٰ * فَإِنَّ اَلْجَنَّةَ هِیَ اَلْمَأْویٰ» (1)
1) 1) - نازعات (79) : 40 - 41؛ «اما کسی که از مقام و منزلت پروردگارش ترسیده و نفس را از هوا و هوس بازداشته است؛ * پس بیتردید جایگاه بهشت است.»
مقام در این آیه شریفه به دو معنا است که امام صادق علیه السلام در توضیح این آیه بیان کردهاند:
یکی دادگاههای قیامت است که انسان را در برابر پروردگار قرار میدهند و در این دادگاه باید در مورد آنچه که بر او گذشته است پاسخ بدهد. عذر و حجت قابل قبول بیاورد. اگر به او بگویند: شصت سال نعمت بدن، چشم، گوش، زبان، دل، حال، زیبایی و نعمتهای دیگر را در گناه هزینه کردی، چرا؟ نه این که ندانند گناه او چیست. سؤال آنها این است که چرا و به چه دلیل؟
آیا کسی هست که در قیامت عذر قابل قبول بیاورد؟ خدا در قرآن مجید میفرماید:
هیچ کس نیست که بتواند عذر قابل قبولی برای گناهان و ناشکریهای خود بیاورد؛ چون هر عذرخواهی را بخواهد در قیامت بیاورد، با مهر استدلال و دلیل دهانش را میبندم و میگویم: عذر تو قابل قبول نیست.
معنای دیگر مقام، دوزخ است؛ یعنی کسی که نگران دوزخ باشد و با بهرهگیری از این نگرانی، وجود خود را از ارتباط با گناهان و خواهشهای شیطانی منع کند:
« فَإِنَّ اَلْجَنَّةَ هِیَ اَلْمَأْویٰ» (1)
عیب بانوی کاخ این بود که نه نگران دادگاه قیامت بود و نه نگران دوزخ. حسن طرف مقابل این بود که تمام وجودش هم نگران دادگاههای قیامت بود و هم نگران دوزخ؛ یعنی درگیری این دو، درگیری بین نور و ظلمت، حق و باطل بود، ولی مقام حقّ و نور در اعلی علیین بود که دست ظلمت به این مقام نمیرسید تا او را بشکند و در بستر گناه قرار دهد.
حضرت یوسف علیه السلام با همه وجود از دسترس زلیخا خارج بود. اگر در وجود این
1) 1) - نازعات (79) : 41؛ «پس بیتردید جایگاه بهشت است.»
جوان کمترین حالی از حالات زلیخا وجود داشت، تحقّق گناه قطعی بود، اما وجود او غرق در همه پاکیها بود. با وجود داشتن شهوت و غریزه جنسی، با این که ملک و فرشته نبود، بلکه مانند دیگر انسانها ظرف همه غرائز، امیال و شهوات بود، اما این امیال را پشت همه پاکیها قرار داد تا زلیخا به غرائز و شهوات او دسترسی نداشته باشد.
وجود مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله به فرموده امیرالمؤمنین علیه السلام شجاعترین انسانهای روزگار بود که به «أشجع الناس» (1)تعبیر میکنند. اما این «أشجع الناس» میفرماید:
«أخافُ علی أُمتی ثلاثاً»
از سه چیز که به سر امت من بعد از من میآید، ترس و نگرانی، دغدغه، دلهره، رنج باطن، ترس، بیم و وحشت دارم.
اول: «ضلالة الأهواء»
خواستههای گمراه و نامعقولی که بر امت من چیره میشود.
دوم: «و اتِّباع الشَّهَوات فی البُطُون وَ الفروجِ»
شهوت شکم و غریزه جنسی که آنها را به نابودی و هلاکت میکشد و از امت من بیرون میبرد. جزء یهودیها و مسیحیهای زمان خود میشوند؛ چون همین کارهایی که بیشتر مسلمانان در کشورهای اسلامی و تعدادی در ایران نسبت به شکم و شهوت دارند، همانهایی که اسرائیلیها، صهیونیسم و مسیحیها در اروپا و آمریکا دارند.
1) 1) - بحار الانوار: 16/232، باب 20، قریب به این روایت از انس نقل شده: «عَنْ أَنَسٍ قَالَ کَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله أَشْجَعَ النَّاسِ وَ أَحْسَنَ النَّاسِ وَ أَجْوَدَ النَّاس.»
سوم: «وَ الْغَفْلَةُ بَعْدَ المَعْرِفة» (1)بعد از این که شناخت به خدا، قیامت و اهل بیت علیهم السلام داشتند، این شناخت را از دست بدهند و درگیر فساد، مادّیت و دنیاگرایی شوند که دین از یاد آنها برود.
شهوت شکم و غریزه جنسی، دو خطری است که پیغمبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله را نسبت به امت ترسانده بود که فرمود: برای امت بعد از خودم میترسم.
در روایت دیگری پیغمبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
«إیّاکم و الهَوی فَاِنّ الهَویٰ یُصِمُّ و یُعْمِی»
از پیروی هوای نفس بپرهیز، که اگر دچار هوای نفس و خواستههای نامعقول شوید، شما را کر و کور میکند. شما را کور میکند، طوری که غیر از خود، هیچ چیزی را نمیبینید. فقط میگوید شکم و شهوتم. در این عالم، غیر از شکم و شهوت، میلیاردها حقیقت وجود دارد. اما او دیگر نه خدا را میبیند، نه قیامت و آینده با سعادت را.
نبوت انبیا، امامت امامان، آیات قرآن را نمیبیند و خودبین میشود، آن هم در
1) 1) - نهج الفصاحة، مجموعه کلمات قصار حضرت رسول صلی الله علیه و آله: 172، حدیث 105؛ «أخاف علی أمّتی من بعدی ثلاثا: ضلالة الأهواء و اتّباع الشّهوات فی البطون و الفروج و الغفلة بعد المعرفة.» و نیز در این زمینه در روایت آمده: الخصال: 1/51، حدیث62؛ بحار الانوار: 74/119، باب 6، حدیث 13؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَی أُمَّتِیَ الْهَوَی وَ طُولُ الْأَمَلِ أَمَّا الْهَوَی فَإِنَّهُ یَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَ أَمَّا طُولُ الْأَمَلِ فَیُنْسِی الآْخِرَةَ وَ هَذِهِ الدُّنْیَا قَدِ ارْتَحَلَتْ مُدْبِرَةً وَ هَذِهِ الآْخِرَةُ قَدِ ارْتَحَلَتْ مُقْبِلَةً وَ لِکُلِّ وَاحِدَةٍ مِنْهُمَا بَنُونَ فَإِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَکُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الآْخِرَةِ وَ لَاتَکُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الدُّنْیَا فَافْعَلُوا فَإِنَّکُمُ الْیَوْمَ فِی دَارِ عَمَلٍ وَ لَاحِسَابَ وَ أَنْتُمْ غَداً فِی دَارِ حِسَابٍ وَ لَاعَمَلَ.»
محدوده شکم و شهوت خود.
بانوی کاخ، چنین گرفتاریی داشت. او شوهر خود را نمیدید، حساب نمیکرد که اگر این جوان حاضر شود کام او را جواب دهد، به شوهر خیانت کرده است. او آبروی خود و این جوان و آینده و قیامت را نمیدید.
او شنوایی و بینایی نداشت؛ چون «یصم و یعمی» بود. حضرت یوسف علیه السلام هفت سال به او میگفت: این کار نامشروع، خلاف انسانیت و اخلاق، ظلم به شوهر و خیانت به خانواده است، اما او نمیشنید.
«إیّاکم و الهَوی فَاِنّ الهَویٰ یُصِمُّ و یُعْمِی» (1)این خواستههای نامعقول و حرام، شما را کور و کر میکند.
گاهی خانوادههایی مراجعه میکردند، فرزندشان میخواست ازدواجی بکند که آن ازدواج واقعاً نامعقول بود. خانواده متدین و مؤمن، اما فرزند آنان با دختری میخواست ازدواج کند که این دختر با این خانواده در هیچ موردی هماهنگی نداشتند. اینها دیندار واقعی، آنها بیدین واقعی.
میخواستند که با پسر یا دختر صحبت شود. گاهی صحبتها چند ساعت طول میکشید. تمام مطالب حکیمانه، عارفانه و معنوی برای آنها بیان میشد، اما آنها سکوت داشتند، تمام که میشد، میپرسیدم، نظر شما چیست؟ میگفت: من فقط همین را میخواهم. کر و کور بودند.
پدر گریه میکرد، من اشک پدران را در این زمینه زیاد دیدهام، پدری که شانههایش از شدت گریه میلرزید تا این ازدواج صورت نگیرد، میگفت: ما
1) 1) - کنز العمال: 3/547، حدیث 7831.
خانوادهای هستیم که بهترین دختران از بهترین خانوادهها را حاضرند به پسر ما بدهند، این دختر هیچ ارزشی ندارد و یا میگفت: به پسر خود چندین دختر را پیشنهاد دادهایم، اما او میگوید: من فقط همین دختر را میخواهم.
زلیخا نیز به هیچ حرفی گوش نمیداد، فقط میگفت: این جوان باید پاسخ خواسته مرا بدهد. این خواستههای نامعقول که خدا، قیامت، زحمات انبیا و ائمه علیهم السلام، ادب، نصیحت پدران و مادران را ندیده و نشنیده میگیرد، چه خواسته ملعونی است.
همگی را در جگر سوختگی قرار میدهد و در عین حال فقط میگوید: من همین را میخواهم. غیر از این نیز نباید باشد؛ چون کور و کر است و نمیداند که این جنسی که میخواهد بخرد، پوچ است و هیچ چیزی درونش نیست. بعد از مدتی که این عشق غلط و این آتش جهنمی فروکش میکند، آن وقت اول نزد رفیقانش میآید، میگوید: راه طلاق دادن او چیست؟ چگونه باید از هم جدا شویم. او اکنون به نظرم مانند دیو زشت شده است. او دیو بوده و تو کور بودی و نمیدیدی، نه این که تازه دیو شده باشد.
امیرالمؤمنین علیه السلام در «نهج البلاغه» درباره این عشق برخاسته از هوای نفس میفرماید:
«مَنْ عَشَقَ شیئاً أعشیٰ بَصَرَه و أَمْرَضَ قَلْبَه»
این گونه عشقها چشم را کور و دل را بیمار میکند،
«فَهُوَ یَنْظُرُ بِعَیْنٍ غَیْرِ صَحِیحَةٍ»
در فضای این عشق است که دید عاشق، دید غیرصحیح، غلط و خطابین
میشود،
«وَ یَسْمَعُ بِأُذُنٍ غَیْرِ سَمِیعَةٍ»
دیگر گوش انسانی در او نیست که با آن گوش نصحیتها را بشنود. این گوش او مانند گوش حیوانی است؛ چون حکمتها را درک نمیکند.
«قَدْ خَرَقَتِ الشَّهواتُ عَقْلَهُ»
هجوم شهوات حرام تمام پردههای عقل را پاره میکند و او را به دیوانه تبدیل میکند؛ چون عقلا وقتی خواستههایش را میشنوند، میگویند: او دیوانه است.
«وَ أَماتَتِ الدُّنْیا قَلْبَهُ» (1)این حالت مادی و غیرخدایی، دل او را میمیراند، دیگر قلبی ندارد که به پدر و مادر و زحمات انبیا و اولیا علیهم السلام رحم کند. رحم و محبّت درون دل است، اما او دیگر دلی ندارد.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
این دل مرده است و رحمی ندارد. پدر و مادر هر چه میخواهند گریه کنند و سینه بکوبند، او هر چه بخواهد، میکند.
اخلاق دختری که مانند اخلاق زلیخا است و اخلاق پسری که مانند اخلاق فرعونها و قارونها است، امثال حضرت یوسف و موسی بن عمران علیهما السلام هم زحمت بکشند، آنها گوش نمیدهند؛ چون کور و کر شدهاند و دل زنده و سالمی ندارند. (2)
1) 1) - نهج البلاغه: خطبه 108، فی بیان قدرة اللّه.
2) 2) - الکافی: 8/228 - 229، حدیث 291؛ بحار الانوار: 12/341، باب 10، حدیث 2. «عَنْ عَبْدِ الْأَعْلَی مَوْلَی آلِ سَامٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ یَقُولُ تُؤْتَی بِالْمَرْأَةِ الْحَسْنَاءِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ الَّتِی قَدِ افْتُتِنَتْ فِی حُسْنِهَا فَتَقُولُ یَا رَبِّ حَسَّنْتَ خَلْقِی حَتَّی لَقِیتُ مَا لَقِیتُ فَیُجَاءُ بِمَرْیَمَ علیه السلام فَیُقَالُ أَنْتِ أَحْسَنُ أَوْ هَذِهِ قَدْ حَسَّنَّاهَا فَلَمْ تُفْتَتَنْ وَ یُجَاءُ بِالرَّجُلِ الْحَسَنِ الَّذِی قَدِ افْتُتِنَ فِی حُسْنِهِ فَیَقُولُ یَا رَبِّ حَسَّنْتَ خَلْقِی حَتَّی لَقِیتُ مِنَ النِّسَاءِ مَا لَقِیتُ فَیُجَاءُ بِیُوسُفَ علیه السلام فَیُقَالُ أَنْتَ أَحْسَنُ أَوْ هَذَا قَدْ حَسَّنَّاهُ فَلَمْ یُفْتَتَنْ وَ یُجَاءُ بِصَاحِبِ الْبَلَاءِ الَّذِی قَدْ أَصَابَتْهُ الْفِتْنَةُ فِی بَلَائِهِ فَیَقُولُ یَا رَبِّ شَدَّدْتِّ شَدَّدْتَ عَلَیَّ الْبَلَاءَ حَتَّیافْتُتِنْتُ فَیُؤْتَی بِأَیُّوبَ علیه السلام فَیُقَالُ أَ بَلِیَّتُکَ أَشَدُّ أَوْ بَلِیَّةُ هَذَا فَقَدِ ابْتُلِیَ فَلَمْ یُفْتَتَنْ.» عبد الاعلی وابسته آل سام میگوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود: در روز رستخیز زنی را که به سبب زیباییش به گناه افتاده بیاورند. آن زن میگوید: خدایا! تو مرا زیبا آفریدی و به همین سبب به من آن رسید که رسید. پس مریم علیها السلام را در برابرش حاضر کنند و بدو گویند: آیا تو زیباتری یا او؟ ما او را زیبا آفریدیم اما او به فتنه گرفتار نیامد. نیز مرد زیبایی را که به سبب زیباییش به گناه افتاده بیاورند و او گوید: بار خدایا! تو مرا زیبا آفریدی و از این رو گرفتار زنان گشتم و از زنان به من آن رسید که رسید. پس یوسف را نزدش حاضر کنند و بگویند: آیا تو زیباتری یا او؟ ما او را زیبا آفریدیم ولی با این حال به گناه دامن نیالود. نیز مرد بلا دیدهای را بیاورند که به سبب ابتلایش به گناه افتاده. آن شخص میگوید: بار خدایا! بلا را بر من سخت گرداندی تا جایی که به گناه افتادم. پس ایوب را بیاورند و بدان شخص گویند: آیا بلای تو سختتر بود یا بلای او؟ او هم گرفتار بلا شد ولی به گناه دامن نیالود.
قرآن مجید درگیری بین زلیخا و حضرت یوسف علیه السلام را با این کلمات شروع میکند:
« وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأیٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ» (1)
1) 1) - یوسف (12) : 24؛ «بانوی کاخ [ چون خود را در برابر یوسفِ پاکدامن، شکست خورده دید با حالتی خشمآلود ] به یوسف حمله کرد و یوسف هم اگر برهان پروردگارش را [ که جلوه ربوبیت و نور عصمت و بصیرت است ] ندیده بود [ به قصد دفاع از شرف و پاکیاش ] به او حمله میکرد [ و در آن حال زد و خورد سختی پیش میآمد و با مجروح شدن بانوی کاخ، راه اتهام بر ضد یوسف باز میشد، ولی دیدن برهان پروردگارش او را از حمله بازداشت و راه هر گونه اتهام از سوی بانوی کاخ بر او بسته شد ].»
آخر درگیری بود که این عاشق کر و کور، عصبانی شده بود و خیز برداشت تا به معشوق خود حمله کند، برای این که معشوق را به کاری که میخواهد وادار کند، خدا این جمله را برای آن لحظه بیان کرده است.
در آخر آیه پروردگار میفرماید: میدانید چرا این جوان که در قلّه شهوت و غریزه قرار داشت، این زن نتوانست به او دسترسی پیدا کند و شهوات او را تحریک کند؟ چون:
« إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا اَلْمُخْلَصِینَ» (1)
«انّه» علت و سبب است و در اینجا به معنای زیرا است.
میدانید چرا زلیخا با هفت سال به دنبال حضرت یوسف علیه السلام دویدن، ناز، غمزه، طنّازی، فتنهگری، جلوهگری، خودآرایی و خودنمایی که هر یک از اینها کافی است که میلیونها مرد را از پا بیاندازد و دل و عقل آنها را اسیر کند، تمام حیلههای لازم را به کار برد، اما نشد، بعد با او درگیر شد، اما میدانید که چرا نتوانست به این جوان دسترسی پیدا کند؟ چون:
« إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا اَلْمُخْلَصِینَ»
نه « مِنْ عِبٰادِنَا اَلْمُخْلَصِینَ » بلکه میگوید: «مخلَصین» یعنی در سنّ پانزده سالگی، مقام باطنی او مانند مقام حضرت نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و همه انبیا علیهم السلام بود؛ چون اینها «مخلَصین» هستند.
1) 1) - یوسف (12) : 24؛ «زیرا او از بندگان خالص شده ما [ از هر گونه آلودگی ظاهری و باطنی ] بود.»
حضرت یوسف علیه السلام در مقام «مخلَصین» بود، مقامی که شیاطین در پیشگاه پروردگار قسم خوردند:
« قٰالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ * إِلاّٰ عِبٰادَکَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِینَ» (1)
ما به همه جا میتوانیم دست اندازی کنیم، الّا این که ما به مخلَصین عالم دسترسی نداریم.
این اوج مقام این جوان است. فردای قیامت، در ترازوی عدالت، همه جوانها را با وزن سنگین این جوان میسنجند. جوانها به پروردگار چه جوابی میدهند؟
امام صادق علیه السلام میفرماید:
در ترازوی قیامت، وزن تمام جوانان را با حضرت یوسف علیه السلام میسنجند. (2)
سعدی شعری دارد که این شعر، هنوز هم از شعرهایی است که در تنهایی زمزمه میکنم. به خصوص وقتی که به حجّ مشرّف میشدم، یکی از غذاهای بسیار مطبوع باطنیم، این شعر سعدی بود: بر در کعبه سائلی دیدم
«خش» در شعر، همان خوش است، یعنی با شوق گریه میکرد. من میرفتم پرده کعبه را بالا میزدم و زیر پرده، صورتم را روی دیوار کعبه میگذاشتم، کسی دیگر مرا
نمیدید، خیلی راحت میتوان با پروردگار حرف زد. آنجا خدا گوش میدهد و گوش دادن خدا نیز مهم است. او اگر رو کند و به حرف ما گوش دهد، برای ما کارها انجام میدهد.
من از خانهام تا کعبه نیامدهام که بگویم: عبادت مرا قبول کن. این عبادت را که همه انجام میدهند. آن چیزی که همه انجام نمیدهند، ترک گناه و فرار از فتنه و فساد است.
ما هر وقت با تو حرف میزنیم، حرف ما این است که از جوانی خود عذر میخواهیم. جوانی ما عمری بوده که یک بار به ما دادی و بار دوم به ما مرحمت نمیکنی، اما ما از ایام جوانی خود شرمنده هستیم.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
زنان پاک و ناپاک از دید روایات
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1385
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
درگیری سخت بین حضرت یوسف علیه السلام و بانوی کاخ، در مملکت مصر، درگیری بین ظلمت و نور بود، که هیچ گاه ظلمت بر نور پیروز نشده، نمیشود و نخواهد شد. نور معنوی، به هر کیفیت و شکل و صورتی، شعاعی از نور بینهایت حضرت حقّ است.
ظهور کامل درگیری بین نور و ظلمت، در هیجان شهوات حرام خانمی که شوهر داشت و از حق، اخلاق، ایمان، عفت و پاکدامنی جدا بود، با نتیجه قویترین ایمان، درستی، معرفت، کرامت و اخلاق پدیدار شد.
در این بحث به آیات و روایات بسیار مهمی در رابطه با جنس زن توجه کنید.
قرآن مجید برای زنان پاکدامن، با معرفت، با ایمان و متخلّق به اخلاق ارزش والایی قائل است. حتی سورهای کامل به نام زنِ پاکدامن، بزرگوار و کمنظیری در قرآن کریم، به نام سوره مریم نازل شده است.
بحث روایی ما فقط متوجه زنان هم روش زلیخا، بانوی کاخ مصر است که زنهای مانند او، خائن به اخلاق، به شوهر، به انسانیت، به کرامت و به انسانها هستند.
یکی از آیات عجیب قرآن را در این زمینه ببینید، بعد متنی را از وجود مبارک
پروردگار که پیغمبر صلی الله علیه و آله نقل کردهاند، طرح میکنم که وجود مبارک حضرت یوسف علیه السلام در اوج جوانی، غریزه، میل و شهوت، مصداق کامل این متن است.
اما آیه شریفه:
« وَ مِنْ شَرِّ غٰاسِقٍ إِذٰا وَقَبَ» (1)
کلمه «غٰاسِقٍ، غسق» که پروردگار عالم در کنار لغت «شَرِّ» از آن یاد کرده است، ابن عباس شاگرد امیرالمؤمنین علیه السلام این آیه را این گونه معنا کرده است که خداوند متعال به بندگانش میفرماید:
از شرّ شهوتی که در هیجان، تاریکی و ظلمتِ محض است و خود این تاریکی نیز به تاریکی غفلت، جهل، بیدینی و خلاف همه واقعیات هستی پیچیده شده و باید به پروردگار عالم پناه ببرید. (2)چون وقتی شهوت، این ماده تاریک، به صورت حال در وجود انسان به هیجان در میآید، همان طوری که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: صاحب خود را کور و کر
1) 1) - فلق (113) : 3؛ «و از زیان شب هنگامی که با تاریکیاش درآید [ که در آن تاریکی انواع حیوانات موذی و انسانهای فاسق و فاجر برای ضربه زدن به انسان در کمیناند ].»
2) 2) - مجمع البیان فی تفسیر القرآن: 10/866، ذیل آیه 3 فلق؛ «. . . « وَ مِنْ شَرِّ غٰاسِقٍ إِذٰا وَقَبَ » أیو من شر اللیل إذا دخل بظلامه عن ابن عباس و الحسن و مجاهد و علی هذا فیکون المراد من شر ما یحدث فی اللیل من الشر و المکروه کما یقال أعوذ من شر هذه البلدة و إنما اختص اللیل بالذکر لأن الغالب أن الفساق یقدمون علی الفساد باللیل و کذلک الهوام و السباع تؤذی فیه أکثر و أصل الفسق الجریان بالضرر و قیل إن معنی الغاسق کل هاجم بضرره کائنا ما کان. . . .»
میکند (1)و تنها چیزی را که او میبیند و میخواهد، همان کامجویی و لذّت خواهی است و در این هیجان، انسان برای هیچ چیزی حساب باز نخواهد کرد.
چنانچه زلیخا در کامجویی از یوسف برای هیچ چیزی اهمیت قائل نیست، نه برای شوهر، نه آبرو، نه ظلمی که میکند. حتی اگر این ظلم به حضرت یوسف علیه السلام باشد.
تنها چیزی که برای او مطرح بود، فقط کامجویی بود، آن هم کامجویی غلط، باطل، غیرمعقول و خلاف. عجیب این است که لغت «غٰاسِقٍ» در قرآن مجید در پایان سوره مبارکه نبأ نیز به صورت «غَسّٰاقٌ» استعمال شده است.
«غاسق، غسق، غسّاق» که در سوره فلق، بنا به توضیح ابن عباس که یقیناً از امیرالمؤمنین علیه السلام گرفته است، غاسق به معنای هیجان در شهوت، در فضای جهل، بیخبری، نادانی و جدا بودن از پروردگار است. اما در سوره نبأ به چه معناست؟ این آیه را بگوییم و بعد رابطه بین «غسّاق» در قیامت با « غٰاسِقٍ » در دنیا را عنایت کنید.
1) 1) - در این زمینه احادیث فراوان آمده که به چند مورد اکتفاء میکنیم: من لایحضره الفقیه: 4/380، حدیث 5814؛ عوالی اللآلی:124/1، حدیث 57؛ «پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میفرماید: حُبُّکَ لِلشَّیْءِ یُعْمِی وَ یُصِمُّ. دوستی تو نسبت به چیزی تو را کور و کر میکند. نهج البلاغة: خطبه 108؛ «امیرالمومنین علیه السلام میفرماید: مَنْ عَشِقَ شَیْئاً أَعْشَی بَصَرَهُ وَ أَمْرَضَ قَلْبَهُ فَهُوَ یَنْظُرُ بِعَیْنٍ غَیْرِ صَحِیحَةٍ وَ یَسْمَعُ بِأُذُنٍ غَیْرِ سَمِیعَةٍ قَدْ خَرَقَتِ الشَّهَوَاتُ عَقْلَهُ وَ أَمَاتَتِ الدُّنْیَا قَلْبَهُ وَ وَلِهَتْ عَلَیْهَا نَفْسُهُ فَهُوَ عَبْدٌ لَهَا وَ لِمَنْ فِی یَدَیْهِ شَیْءٌ مِنْهَا حَیْثُمَا زَالَتْ زَالَ إِلَیْهَا وَ حَیْثُمَا أَقْبَلَتْ أَقْبَلَ عَلَیْهَا لَایَنْزَجِرُ مِنَ اللَّهِ بِزَاجِرٍ وَ لَایَتَّعِظُ مِنْهُ بِوَاعِظٍ.» غررالحکم: 142، حدیث 2523؛ «همچنین میفرماید: لحبّ الدنیا صمّت الأسماع عن سماع الحکمة، و عمیت القلوب عن نور البصیرة. به سبب دوستی دنیا گوشها از شنیدن حکمت کر میشود، و چشمها از دیدن نور بصیرت کور.»
آیات از اینجا شروع میشود:
« إِنَّ جَهَنَّمَ کٰانَتْ مِرْصٰاداً» (1)
دوزخ کمینگاه است. در کمین چه کسانی است؟
« لِلطّٰاغِینَ مَآباً» (2)
در کمین هر انسان طغیانگر است، انسانی که طغیان اخلاقی دارد، حسود، بخیل، ریاکار و متکبّر است و یا طغیان مالی دارد، مانند رباخوار، دزد، غارتگر، حرام خور و یا در رفتار و کردار طغیان دارد، مثلاً بداخلاق، فحّاش، ظلم کننده به مردم و پایمال کننده حقوق انسانها است و یا در شهوت طغیان دارد، مانند زناکار، خود ارضا، همجنس باز، که همه این موارد در قرآن کریم و معارف الهیه مطرح است.
این جهنم در کمین چنین طغیانگرانی است.
«مآب» یعنی بازداشتگاه؛ یعنی اینها در همه عالم هستی راه بازگشتی جز به جهنم نخواهند داشت.
« لاٰبِثِینَ فِیهٰا أَحْقٰاباً» (3)
اقامت اینها در جهنّم، طولانی است. طولانی بودنش را نیز از آیات دیگر میتوان درآورد:
« خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً» (1)
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
کسی که اسیر دوزخ شود، از این اسارت نجات نخواهد داشت، «لایفکّ أسیرها» (2).
در بخش عمدهای از دعای کمیل، امیرالمؤمنین علیه السلام از یاد جهنم با تمام وجود اشک میریخت و به بخشی از اوضاع آن اشاره میکند و به پروردگار میگوید:
اگر چنین بلایی بر سر من بیاید، چه خواهد شد و چه کار میتواند بکند؟
«فَلَئِنْ صَیَّرْتَنِی لِلْعُقُوبٰاتِ مَعَ أَعْدائِکَ وَ جَمَعْتَ بَیْنی وَ بَیْنَ أَهْلِ بَلائِک وَ فَرَّقْتَ بَیْنی وَ بَیْنَ أَحِبّائِک وَ أَوْلیائِک» . (3)اگر فردای قیامت چنین بلاهایی بر سر من بیاید. در نماز شب، در نیمه شبهای بیابانهای مدینه و کوفه میفرماید: اگر طبق قرآن به فرشتگانت دستور بدهی:
« خُذُوهُ فَغُلُّوهُ * ثُمَّ اَلْجَحِیمَ صَلُّوهُ» (4)
مرا بگیرند و به زنجیرهایی که مربوط به قیامت است، ببندند و به جهنّم
بیاندازند، منِ زنجیر شده افتاده در جهنّم، چه کار میتوانم بکنم؟ حضرت میگفت و مانند چوب خشک روی زمین میافتاد.
وقتی بعضیها در نیمه شب نالهاش را میشنیدند و میآمدند ببینند کیست؟ میدیدند مانند چوب خشک روی زمین افتاده و گویا مرده است. به در خانه حضرت فاطمه زهرا علیها السلام میآمدند، در میزدند و با تأسف میگفتند: میخواهیم خبر سنگینی به شما بدهیم، دیدیم که امیرالمؤمنین علیه السلام مرده است. آن وقت حضرت زهرا علیها السلام گریه میکرد و میفرمود: نه، او نمرده است. این کار هر شب او است. (1)ما به اندازه یک میلیاردم آنها از خدا و جهنّم میترسیم؟ نه، ما از آنان شجاعتر هستیم. حضرت که میترسید، به ذرّهای از آلودگیها آلوده نبود، اما ما هر روز به صدها گناه آلوده میشویم.
سزای آنهایی که به انواع گناهان آلوده شدهاند چیست؟
1) 1) - الأمالی، شیخ صدوق: 79، المجلس الثامن عشر، حدیث 9؛ «عن هشام بن عروة عن أبیه عروة بن الزبیر قال. . . قال أبو الدرداء فأتیته فإذا هو کالخشبة الملقاة فحرکته فلم یتحرک و زویته فلم ینزو فقلت إنا لله و إنا إلیه راجعون مات و الله علی بن أبی طالب علیه السلام قال فأتیت منزله مبادرا أنعاه إلیهم فقالت فاطمة علیها السلام یا أبا الدرداء ما کان من شأنه و من قصته فأخبرتها الخبر فقالت هی و الله یا أبا الدرداء الغشیة التی تأخذه من خشیة الله ثم أتوه بماء فنضحوه علی وجهه فأفاق و نظر إلی و أنا أبکی فقال مما بکاؤک یا أبا الدرداء فقلت مما أراه تنزله بنفسک فقال یا أبا الدرداء و لو رأیتنی و دعی بی إلی الحساب و أیقن أهل الجرائم بالعذاب و احتوشتنی ملائکة غلاظ و زبانیة فظاظ فوقفت بین یدی الملک الجبار قد أسلمنی الأحباء و رحمنی أهل الدنیا لکنت أشد رحمة لی بین یدی من لا تخفی علیه خافیة فقال أبو الدرداء فو الله ما رأیت ذلک لأحد من أصحاب رسول الله صلی الله علیه و آله.»
« لاٰبِثِینَ فِیهٰا أَحْقٰاباً * لاٰ یَذُوقُونَ فِیهٰا بَرْداً وَ لاٰ شَرٰاباً» (1)
تا ابد برای یک بار هم هوای خنک و آشامیدنی مطابق میل به آنها داده نمیشود، فقط از دو آشامیدنی بهره میبرند:
« إِلاّٰ حَمِیماً وَ غَسّٰاقاً» (2)
یکی آن آبی است که جهنّم آن را به جوش آورده است و دیگری مجموع چرک و خونهایی که از زخمهای بدن اهل جهنّم سرازیر شده، آنها را به خورد آنان میدهند.
ببنید شهوت حرام چقدر کثیف است که پروردگار از آن به «غٰاسِقٍ» تعبیر میکند و نتیجهاش هم همان «غسّاق» است. بعد میفرماید:
« جَزٰاءً وِفٰاقاً»
من در جهنّم به مردم ظلم نمیکنم، پاداش اینها مطابق با اعمال خود آنان است.
نتیجه زنا، شهوت حرام، ظلم، غارت کردن مال و پایمال کرن حقوق مردم همه اینها آب جوش جهنم و چرک و خون بدنها میشود که همانها را به خورد اهل جهنم میدهند.
عالم دارای نظام منظمی است. میلیاردها سال است که مردم گندم میکارند،
گندم در میآید، جو میکارند، جو در میآید. اشتباهی در این نظام هستی پیدا نمیشود که عدس بکارند، جو در بیاید.
اگر زنا، ربا و گناهان را بکارند، بهشت در نمیآید، بلکه به آتش تبدیل میشود.
اگر خوبیها را بکارند، بهشت میشود:
« جَزٰاءً وِفٰاقاً * إِنَّهُمْ کٰانُوا لاٰ یَرْجُونَ حِسٰاباً» (1)
اینها فکر نمیکردند روزی به نام روز قیامت برسد و من آنان را به محاکمه دعوت کنم و بگویم: چرا مجموعه نعمتهای مرا در گناه هزینه کردید؟ پس باید به جهنم بروید. حساب آن روز را نمیکردند، چون مست، تاریک، غافل و در هیجان شهوات بودند:
« وَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا کِذّٰاباً» (2)
با تمام وجود، علناً همه حقایقی که به وسیله انبیا، ائمه علیهم السلام و قرآن بیان کردم، انکار کردند و گفتند: این حرفها دروغ و ساختگی است.
چه کسی این همه قدرت علمی دارد که مانند قرآن را بسازد؟ پروردگار در سوره اسراء میفرماید:
« قُلْ لَئِنِ اِجْتَمَعَتِ اَلْإِنْسُ وَ اَلْجِنُّ عَلیٰ أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا اَلْقُرْآنِ لاٰ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کٰانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً» (3)
1) 1) - نبأ (78) : 26 - 27؛ «پاداشی است مناسب [ اعمالشان. ] * اینان بودند که به [ روز ] حساب امیدی نداشتند.»
2) 2) - نبأ (78) : 28؛ «و آیات ما را به شدت و با همه وجود انکار میکردند.»
3) 3) - اسراء (17) : 88؛ «بگو: قطعاً اگر جنّ و انس گرد آیند که مانند این قرآن را بیاورند، نمیتوانند مانندش را بیاورند، و اگر چه پشتیبان یکدیگر باشند.»
اگر همه جنّ و انس دست به دست هم بدهند، نمیتوانند مانند قرآن را بیاورند.
ما چند کلمه عربی خواندهایم، آن وقت این هنر را داریم که مانند قرآن را بسازیم؟ اگر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز میلیونها سال زنده بودند، یک آیه مانند قرآن نمیتوانستند بسازند. ما سواد درک حقیقت یک آیه را نداریم، چگونه این حرفها را بسازیم؟
«جاحظ» بسیار دانشمند بود. میگوید: کسی بخواهد امیرالمؤمنین علیه السلام را قبول کند، با همین نیم خطی که از دهان مبارک ایشان طلوع کرده است، حضرت را قبول میکند؛
«قیمةُ کلِّ امریء مٰایُحْسِنُه» (1)قیمت هر مرد کاری است که آن را نیکو انجام میدهد.
جاحظ میگوید: دهانِ تمام دهانداران عالم الکن میماند اگر بخواهند چنین حرفی را بزنند. این معجزه است. کسی قدرت آوردن مانند نصف خطبه «نهج البلاغه» را ندارد.
جمعیت نشسته بودند، آن هم جمعیت باسواد عرب. جمعیت گوینده به همدیگر میگفتند: ما هر چه حرف میزنیم، تمامش نقطه دار است، ما نمیتوانیم گفتار بینقطه به هم بگوییم. مگر این که کلمات معنادار بینقطه را از کتابها جمع کنیم و به هم کمک بدهیم، کنار هم بچینیم تا یک خط جمله بینقطه درست کنیم که معنا بدهد.
1) 1) - نهج البلاغه: حکمت 81.
در این هنگام امیرالمؤمنین علیه السلام بالای سر این جمعیت رسید و فرمود:
درباره چه بحث میکنید؟ گفتند: درباره سخن گفتنِ بینقطه که امکان ندارد.
حضرت همانجا یک ساعت سخنرانی درباره خدا، قیامت، انسان و اخلاق کردند که هیچ یک از کلمات آن نقطه نداشت. (1)اما همین امیرالمؤمنین علیه السلام نیز قدرت ساختن یک آیه را نداشت.
این آیاتی که:
« إِنَّ جَهَنَّمَ کٰانَتْ مِرْصٰاداً * لِلطّٰاغِینَ مَآباً * لاٰبِثِینَ فِیهٰا أَحْقٰاباً * لاٰ یَذُوقُونَ فِیهٰا بَرْداً وَ لاٰ شَرٰاباً * إِلاّٰ حَمِیماً وَ غَسّٰاقاً» (2)
1) 1) - نور الأفهام فی علم الکلام -السید حسن الحسینی اللواسانی: 1، پاورقی ص 510 و أما خطبته الارتجالیة الخالیة من الحروف المنقطة فقوله علیه السلام: الحمد لله الملک المحمود، المالک الودود، مصور کل مولود، ومئال کل مطرود، ساطح المهاد، و موطد الأوطاد، و مرسل الأمطار، و مسهل الأوطار عالم الأسرار ومدرکها، ومدمر الأملاک ومهلکها، ومکور الدهور ومکررها، ومورد الأمور ومصدرها، عم سماحه وکمل رکامه وهمل وطاوع السؤال والأمل، وأوسع الرمل وأرمل، أحمده حمدا ممدودا مداه، وأوحده کما وحد الأواه وهو الله لا إله للأمم سواه، ولا صادع لما عدله وسواه. أرسل محمدا علما للإسلام، وإماما للحکام، مسددا للرعاع، ومعطل أحکام ود وسواع أعلم وعلم، وحکم وأحکم، وأصل الأصول، ومهد وأکد الوعود وأوعد. أوصل الله له الإکرام، وأودع روحه السلام، ورحم آله وأهله الکرام ما لمع لامع وسطع ساطع وطلع هلال، وسمع اهلال. اعملوا -رعاکم الله -أصلح الأعمال، واسلکوا مسالک الحلال، واطرحوا الحرام ودعوه، واسمعوا أمر الله ووعوه، وصلوا الأرحام وراعوها، واعصوا الأهواء واردعوها وصاهروا أهل الصلاح والورع، وصارموا رهط اللهو والطمع، ومصاهرکم أطهر الأحرار مولدا، وأسراهم سؤددا، وأحلاهم موردا. . . أسأل الله لکم دوام أسعاده، وألهم کلا إصلاح حاله، والإعداد لآمله ومعاده، وله الحمد السرمد، والمدح لرسوله أحمد.
2) 2) - نبأ (78) : 21 - 25؛ «بیتردید دوزخ کمینگاه است. * جایگاه بازگشت برای سرکشان و طاغیان است. * روزگاری دراز در آن بمانند. * در آنجا نه [ آب ] خنکی میچشند و نه آشامیدنی [ باب طبع ] * مگر آب جوشان و چرکاب و خونابهای [ از بدن دوزخیان ]»
پیغمبر صلی الله علیه و آله و تمام ائمه علیهم السلام به این آیات که میرسیدند، مانند مادر داغدیده گریه میکردند. تا این حد این آیات در آنها اثر میگذاشت.
حضرت یوسف علیه السلام در برابر چه گرگ خطرناکی مقاومت کرد و چه ایمان، معرفت و اخلاق قویی داشت؟ همه شما حضرت داود علیه السلام را میشناسید، چند بار خداوند نام او را در قرآن ذکر کرده است. در اولین سورهای که نام ایشان آمده، سوره بقره است. با این که پیغمبر اولوالعزم نبود، خداوند متعال به او کتاب زبور را داد.
خدا در این کتاب خبر ظهور امام دوازدهم علیه السلام را داده است:
« وَ لَقَدْ کَتَبْنٰا فِی اَلزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ اَلذِّکْرِ أَنَّ اَلْأَرْضَ یَرِثُهٰا عِبٰادِیَ اَلصّٰالِحُونَ» (1)
سلیمان، پسر حضرت داود علیه السلام نیز پیغمبر شد. روزی او را صدا کرده، فرمود:
«یا بُنَیَّ امشِ خَلْفَ الاَسَدِ وَ الاسود و لاتمشِ خَلْفَ المرأة» (2)پسرم! به دنبال شیر درنده و مار کبرایی که رنگش مانند قیر سیاه است برو، اما به دنبال زن نامحرم نرو. کدام زن؟ زنی که درندهتر از شیر است و ارتباط با او برای دین و اخلاق و مملکت، زهری خطرناکتر از مار کبرا دارد. (3)
1) 1) - انبیاء (21) : 105؛ «و همانا ما پس از تورات در زبور نوشتیم که زمین را بندگان شایسته ما به میراث میبرند.»
2) 2) - مستدرک الوسائل: 14/275، باب 84، حدیث 16700.
3) 3) - پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله به زید سفارش کردند: یَا زَیْدُ تَزَوَّجْتَ قُلْتُ لَاقَالَ تَزَوَّجْ تَسْتَعِفَّ مَعَ عِفَّتِکَ وَ لَاتَزَوَّجَنَّ خَمْساً قَالَ زَیْدٌ مَنْ هُنَّ قَالَ لَاتَزَوَّجَنَّ شَهْبَرَةً وَ لَالَهْبَرَةً وَ لَانَهْبَرَةً وَ لَاهَیْدَرَةً وَ لَالَفُوتاً قَالَ زَیْدٌ مَا عَرَفْتُ مِمَّا قُلْتَ شَیْئاً (قَالَ) أَ لَسْتُمْ عَرَباً أَمَّا الشَّهْبَرَةُ فَالزَّرْقَاءُ الْبَذِیَّةُ وَ أَمَّا اللَّهْبَرَةُ فَالطَّوِیلَةُ الْمَهْزُولَةُ وَ أَمَّا النَّهْبَرَةُ فَالْقَصِیرَةُ الدَّمِیمَةُ وَ أَمَّا الْهَیْدَرَةُ فَالْعَجُوزُ الْمُدْبِرَةُ وَ أَمَّا اللَّفُوتُ فَذَاتُ الْوَلَدِ مِنْ غَیْرِکَ. ای زید زن گرفتی گفتم نه، فرمود: با این پارسائی زن بگیر و عفت خود را نگهدار ولی با 5 طائفه از زنان ازدواج مکن، زید عرض کرد: یا رسول اللَّه کیانند؟ فرمود: ازدواج مکن شهبره و لهبره و نهبره و هیدره و لفوت را، زید عرض کرد: یا رسول اللَّه هیچ کدام را نشناختم من نمیدانم اینها چه کارهاند، رسول خدا فرمود: مگر شما عرب نیستید؟ شهبره زن زاغ چشم بیشرم است لهبره زن بلند قد لاغر است نهبره کوتاه قد بد گل است هیدره پیره زن مکاره است، لفوت زنی است که از دیگری فرزند دارد. الخصال: 316/1، حدیث 98؛ وسائل الشیعة: 20/35، باب 7، حدیث 24964. و هم چنین امیر المومنین علیه السلام میفرماید: یَظْهَرُ فِی آخِرِ الزَّمَانِ وَ اقْتِرَابِ السَّاعَةِ وَ هُوَ شَرُّ الْأَزْمِنَةِ نِسْوَةٌ کَاشِفَاتٌ عَادِیَاتٌ مُتَبَرِّجَاتٌ مِنَ الدِّینِ خَارِجَاتٌ فِی الْفِتَنِ دَاخِلَاتٌ مَائِلَاتٌ إِلَی الشَّهَوَاتِ مُسْرِعَاتٌ إِلَی اللَّذَّاتِ مُسْتَحِلَّاتُ الْمُحَرَّمَاتِ فِی جَهَنَّمَ خَالِدَاتٌ در آخر الزّمان نزدیک به قیامت زنانی ظاهر شوند: بیحجابان برهنگان، خود آراستگان برای غیر شوهران، رها کردگان آئین، داخل شدگان در آشوبها قائلان بشهوات و مسائل جنسی، شتاب کنندگان بسوی لذّات و خوشگذرانیها، حلال شمارندگان محرّمات الهی، و واردشوندگان در دوزخ. وسائل الشیعة:35/20، باب 7، حدیث 24961.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«مٰا تَرَکْتُ بَعْدِی فِتْنَةً أَضَرَّ عَلَی الرِّجالِ مِنَ النِّساء» (1)برای مردان امت بعد از خودم، فتنهای را خطرناکتر و زیانبارتر از زنان هرزه، خبر ندارم. یعنی از فتنه ربا خطرناکتر است. چند سال کسی ربا میخورد، بعد میفهمد
1) 1) - مستدرک الوسائل: 14/306، باب 118، حدیث 16792.
که کار بدی کرده است، توبه میکند. میرود و اضافههایی را که از مردم گرفته است، پس میدهد.
اما جوانی که به دنبال زن نامحرم هرزه و ناپاک رفته است و لذتش را به پای این زن برده و بعد از چند سال دچار تب میشود، میرود آزمایش خون میدهد، میگویند: ایدز گرفتهای، توبه ایدز چیست؟ توبه نابود شدن جوانی است؟ توبه مرگ آن جوان به خاطر زنا چیست؟
یا مرد زن داری که به دنبال چنین زنانی رفته و همسر، دختر و پسرش را آزرده و آبرویش بر باد رفته است، این همسر زحمت کشیده پاکدامن، با زحمات سنگین، چند فرزند از این شوهر در دامنش بزرگ شدهاند، توبه ظلم و سوزاندن قلب و جگر اینها چیست؟ خیلی از گناهان با توبه قابل جبران است، اما گناهان روابط نامشروع گاهی قابل جبران نیست.
گناه مردی که به خاطر روابط نامشروع، زندگی خانوادگیاش از هم پاشیده شده و زن و فرزندانش آواره شدند را با چه توبهای میتوان جبران کرد.
روایت دیگری بیان کنم که در معتبرترین کتابها نیز نقل شده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
«لَنْ یَعْمَل ابنُ آدَمَ عَمَلاً أعْظمُ عِنْدَ اللهِ تَبارَکَ وَ تَعالی مِنْ رَجُلٍ قَتَلَ نبیاً وَ إماماً أو هَدَمَ الکَعْبَةَ التی جَعَلَها الله عز و جل قِبلةً لِعِبادِهِ أَوْ أَفْرَغَ مٰائَهُ فِی امْرأةٍ حَراماً» (1)در تمام این عالم، فرزند آدم عملی را سنگینتر از کسی که یکی از این چهار عمل
1) 1) - الخصال: 1/120، حدیث 109.
را مرتکب شده است، انجام نداده است: کسی که پیامبر یا امامی را کشته باشد، سوم: یا کعبهای را که خداوند قبله بندگانش قرار داده، خراب کند، چهارم: یا انسانی که با زنِ نامحرمی رابطه برقرار کرده و زنا کند. (1)
1) 1) - در این زمینه روایات فراوان است برای نمونه چند مورد ذکر میشود: عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ کَانَ فِیمَا أَوْحَی اللَّهُ تَعَالَی إِلَی مُوسَی بْنِ عِمْرَانَ علیه السلام یَا مُوسَی بْنَ عِمْرَانَ مَنْ زَنَی زُنِیَ بِهِ وَ لَوْ فِی الْعَقِبِ مِنْ بَعْدِهِ یَا مُوسَی بْنَ عِمْرَانَ عِفَّ تَعِفَّ أَهْلُکَ یَا مُوسَی بْنَ عِمْرَانَ إِنْ أَرَدْتَ أَنْ یَکْثُرَ خَیْرُ أَهْلِ بَیْتِکَ فَإِیَّاکَ وَ الزِّنَا یَا مُوسَی بْنَ عِمْرَانَ کَمَا تَدِینُ تُدَان. امام باقر علیه السلام فرمود: در آن مطالبی که خداوند متعال به موسی وحی فرستاد، یکی این بود که ای موسی هر کس زنا کند با وی همان کار را دیگران انجام دهند هر چند در فرزندان نسل او باشد، ای موسی عفّت پیشه خود کن تا در مورد محارمت دیگران عفّت ورزند، ای موسی هر طور عمل کنی همان طور جزا بینی. من لایحضره الفقیه: 21/4، حدیث 4981؛ وسائل الشیعة: 20/355، باب 31، حدیث 25815. امام صادق علیه السلام میفرماید: ثَلَاثَةٌ لَایُکَلِّمُهُمُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَ لَایُزَکِّیهِمْ وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ الشَّیْخُ الزَّانِی وَ الدَّیُّوثُ وَ الْمَرْأَةُ تُوطِئُ فِرَاشَ زَوْجِهَا سه گروه را خداوند مورد لطف قرار ندهد و با ایشان در قیامت سخن نگوید، و بایشان نظر رحمت نیفکند، و آنان را پاکیزه از گناه نسازد و برای ایشان عذاب و کیفری سخت در کمین باشد، پیر زناکار، و آنکه نسبت به همسر خود غیرت نورزد، و آن بانوئی که مرد اجنبی را در بستر شوهر خویش نزد خود بخواباند. (کنایه از زنا است) . الکافی: 5/537، حدیث 7؛ وسائل الشیعة: 236/20، باب 133، حدیث 25522. هم چنین میفرماید: قَالَ یَعْقُوبُ لِابْنِهِ یَا بُنَیَّ لَاتَزْنِ فَإِنَّ الطَّائِرَ لَوْ زَنَی لَتَنَاثَرَ رِیشُهُ. یعقوب پیغمبر به فرزندش یوسف علیهما السلام فرمود: ای پسر جانم زنا مکن که اگر پرندهای زنا کند بال و پرش خواهد ریخت. الکافی: 5/542، حدیث 8؛ من لایحضره الفقیه: 4/20، حدیث 4980.
این داستان شهوت است، کدام شهوت؟ شهوت زلیخا، زن خائن. اما چرا نتوانست به حضرت یوسف علیه السلام دست بیابد؟ حضرت یوسف علیه السلام مگر در کجا قرار داشت؟ جواب این سؤال را از خدا بشنوید.
چقدر این روایت با لذت است. حرف پروردگار است:
«اذا کانَ الغالبُ عَلَی العبدِ الاشتغالَ بی» (1)زمانی که اغلب برنامههای بنده من سرگرم بودن باطن، دل و قلبش با من باشد؛ یعنی با من بیدار میشود، میخوابد، میخندد، راه میرود، میآید، کسب میکند، زندگی را میچرخاند. من برای او چه میکنم؟
«جَعَلْتُ بُغْیَتَهُ وَ لَذَّتَهُ فِی ذِکْرِی»
همه لذتش را در یاد خودم قرار میدهم که با یاد من غرق در لذت شود.
اگر این یاد خدا لذتی نداشت، پس انبیا این عبادات را چگونه انجام میدادند؟ این دعای کمیلها، عرفهها، ابوحمزهها، از کجا طلوع کرده است؟ اینها با خدا چه مناجاتی میکردند و چه لذتی میبردند.
اما به زن بدکاره بگویید: بیا چند دقیقه در کنار من بنشین، من غزل معنویی بخوانم، به شما میگوید: چرا مرا از کارم بازداشتی؟ اما این شبهای رمضان به درب خانه امام زینالعابدین علیه السلام در دعای ابوحمزه برو، حضرت وقتی صورت را از
1) 1) - کنز العمال: 1/433؛ الاکمال، حدیث 1872.
خاک بلند میکرد، خاک زیر صورت مبارک ایشان از گریه گِل شده بود، ایشان این گونه با خدا زندگی میکرد.
«عَشَقَنِی وَ عَشَقْتُه»
وقتی لذت زندگی او را در یاد خودم قرار دادم، او عاشق من میشود و من نیز عاشق او میشوم: چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی که یک سر مهربونی دردسر بی (1)
من در خلوت شب به بندهام بگویم: دوستت دارم، او نیز بگوید: خدایا! دوستت دارم. او یک قدم میآید، من ده قدم میآیم.
حضرت یوسف علیه السلام نیازی به لذت بردن از زنا نداشت، او از لذت با خدا بودن پر بود. نیازی نداشت. خدا انیس و مونس و رفیق او بود، نیازی به رفاقت با زن ناپاک و نامحرم نداشت.
آن وقت به ملائکه میگوید: فرشتگان من، فلان جای زمین را نگاه کنید. در حالی که بیشتر مردم خواب و عدهای نیز در گناه هستند، عبد و رفیق مرا نگاه کنید. دست خود را بلند کرده و میگوید: «الهی العفو» یا صورتش را روی خاک گذاشته، میگوید:
«یٰا لَطیفُ اِرْحَمْ عَبْدَکَ الضَّعیف»
نزد ملائکه به وجود شما مباهات میکند و میفرماید: آن وقتی که به شما گفتم:
میخواهم آدم را بیافرینم، به یاد دارید؟ گفتید: میخواهی کسانی را خلق کنی که
1) 1) - باباطاهر عریان.
روی زمین فساد و خونریزی کنند؟ اما نگاه کنید، ببینید چه موجودی خلق کردهام.
چند بار به ملائکه گفته است: بیابانهای مدینه و کوفه را نگاه کنید؟ به خصوص آن وقتی که صورت امیرالمؤمنین علیه السلام روی خاک بود و عرض میکرد:
«مَوْلایَ یا مولای انت المولی و انا العبد و هل یرحم العبد الا المولی» (1)پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرماید: وقتی امثال این انسانها را در قبر میگذارند و در قبر را میبندند که برگردند، خطاب میرسد: بنده من، تو را تنها گذاشتند و رفتند؟ مبادا بترسی، من تا قیامت مونس تو هستم. (2)والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - بحار الأنوار: 91/109، باب 32، حدیث 14، مناجات حضرت علی علیه السلام در مسجد کوفه.
2) 2) - عوالی اللآلی: 4/92، حدیث 128؛ «و روی فی الأحادیث المنقولة أن الله تعالی لما قبض هارون بکی موسی و ناجی ربه فقال یا رب أخذت أخی هارون و ترکتنی وحیدا مستوحشا فریدا فأسألک بعزتک و جلالک أن تشفعنی فیه فأوحی الله تعالی إلیه لست بوحید و أنا أنیسک و لا بمستوحش و أنا جلیسک و لا بفرید و أنا معک و عزتی و جلالی لو شفعت فی الثقلین لشفعتک فیهم إلا قاتل الحسین بن علی فإن علیه نصف عذاب أهل النار.»
صالحان، ارزش داران عالم
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1385
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
قرآن کریم طایفهای را به عنوان صالحین یاد میکند که انبیا علیهم السلام از پروردگار عالم درخواست میکردند که خداوند مهربان آنها را در آن طایفه قرار دهد. از باب نمونه از قول وجود مبارک حضرت ابراهیم علیه السلام که پدر اغلب انبیای بعد از خود است، از خدا درخواست کرد:
« رَبِّ هَبْ لِی حُکْماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ» (1)
خدایا! قلب و باطن مرا دریای حکمت قرار بده که من حقایق همه اشیایی که با آنها سر و کار دارم را بشناسم و مرا به طایفه صالحین ملحق کن که در دنیا و آخرت با آنها باشم.
عظمت این طایفه در حدّی است که پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله در روایتی میفرماید:
وقتی مردم دور هم جمع میشوند و درباره صالحین حرف میزنند و آثار و داستان زندگی آنها را بیان میکنند، خداوند مهربان رحمتش را بر آن مجلس نازل میکند:
1) 1) - شعراء (26) : 83؛ «پروردگارا! به من حکمت بخش، و مرا به شایستگان ملحق کن.»
«عِنْدِ ذِکْرِ الصّالِحین یَنْزِلُ الرَّحْمة» (1)به قدری نزد پروردگار محبوب هستند که وقتی اسم، رسم و آثار آنان گفته شود و بشنوند، رحمت پروردگار بر اهل آن مجلس فرود میآید.
طبق آیات قرآن کریم، وجود مبارک حضرت یوسف علیه السلام یکی از صالحین عالم است که یاد، ذکر و بیان ارزشهای وجود او، نازل کننده رحمت خدا در مجلسی است که با معنویت او پیوند میخورد.
امیرالمؤمنین علیه السلام نیز همین گونه هستند. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید:
«ذِکْرُ عَلیّ عِبادة» (2)و عبادت باعث نزول رحمت است. خیلی مسأله مهمی است که یاد امثال حضرت یوسف و امیرالمؤمنین علیه السلام رحمت پروردگار را به جوش آورده و نازل میکند.
برای این که حضرت یوسف علیه السلام را از نظر آثار وجودی بهتر بشناسیم و همچنین طرف مقابلش را که در تاریخ کم نبوده و در زمان ما نیز کم نیستند نیز بشناسیم، مطالبی را بحث میکنیم.
1) 1) - بحار الأنوار: 90/349، باب 21، حدیث 15.
2) 2) - بحار الأنوار: 36/370، باب 41؛ «عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله ذِکْرُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عِبَادَةٌ وَ ذِکْرِی عِبَادَةٌ وَ ذِکْرُ عَلِیٍّ عِبَادَةٌ وَ ذِکْرُ الْأَئِمَّةِ مِنْ وُلْدِهِ عِبَادَةٌ وَ الَّذِی بَعَثَنِی بِالنُّبُوَّةِ وَ جَعَلَنِی خَیْرَ الْبَرِّیَّةِ إِنَّ وَصِیِّی لَأَفْضَلُ الْأَوْصِیَاءِ وَ إِنَّهُ لَحُجَّةُ اللَّهِ عَلَی عِبَادِهِ وَ خَلِیفَتُهُ عَلَی خَلْقِهِ وَ مِنْ وُلْدِهِ الْأَئِمَّةُ الْهُدَاةُ بَعْدِی بِهِمْ یَحْبِسُ اللَّهُ الْعَذَابَ عَنْ أَهْلِ الْأَرْض.»
همیشه امثال حضرت یوسف علیه السلام در عالم کم بودهاند؛ چون هر چه جنس گرانتر باشد، کمیابتر است. عقیق، درّ، الماس و طلا چون کمیاب هستند، گران هستند.
این طور نیست که معدنهای عالم پر از این سنگهای قیمتی باشد.
در جامعه انسانی نیز همین طور است. افرادی که از لحاظ ارزشی گران هستند، خیلی کمیاب هستند، لذا مانند حضرت یوسف علیه السلام در عالم خیلی کم است. اما شخصیتهای پست و بیارزش مانند زلیخا خیلی فراوان هستند.
چرا این همه برای شیعه قیمت گذاری شده است؟ چون کمیاب است. در شش میلیارد جمعیت جهان فعلی، آن تعداد شیعه واقعی، قابل مقایسه با کل نیست.
شیعیان خیلی کم هستند.
خدا در قرآن مجید میفرماید: «ناس» یعنی کل مردان و زنان، اما وقتی به بندگان واقعی میرسد، میفرماید:
« قَلِیلٌ مِنْ عِبٰادِیَ اَلشَّکُورُ» (1)
ارزش داران خیلی کم هستند. جایگاه این ارزش در پیشگاه پروردگار به قدری مهم است که در حدیث قدسی آمده است: اگر روز قیامت میان اولین و آخرین یک نفر از این ارزش داران بیشتر نداشته باشم، هشت بهشت را به او میدهم و بقیه را به جهنم میریزم و باکی ندارم. (2)
1) 1) - سبأ (34) : 13؛ «از بندگانم اندکی سپاس گزارند.»
2) 2) - شبیه این در روایت آمده: الکافی: 2/284، حدیث 2؛ «عن ابی عبداللّه علیه السلام. . . فَلَو أنّ عبداً بکی فی أمةٍ لَرَحِمَ اللّهُ عز و جل تلک الأمةَ بِبُکاء ذلک العبد.» امام صادق علیه السلام میفرماید: وَ لَوْکَانَ عِنْدَ اللَّهِ عِبَادَةٌ تُعُبِّدَ بِهَا عِبَادَةَ الْمُخْلَصِینَ أَفْضَلَ مِنَ الشُّکْرِ عَلَی کُلِّ حَالٍ لَأَطْلَقَ لَفْظَهُ فِیهِمْ مِنْ جَمِیعِ الْخَلْقِ بِهَا فَلَمَّا لَمْ یَکُنْ أَفْضَلَ مِنْهَا خَصَّهَا مِنْ بَیْنِ الْعِبَادَاتِ وَ خَصَّ أَرْبَابَهَا فَقَالَ وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبادِیَ الشَّکُور. . . اگر میبود نزد خداوند عالم، عبادتی و عملی فاضلتر از شکر، هر آینه او را جاری میکرد در میان خلایق. پس چون شکر، فاضلتر از همه است، پروردگار عالم تخصیص داد او را به ذکر کردن در قرآن عزیز، و فرمود که: وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبادِیَ الشَّکُور. بحار الأنوار: 68/52، باب 61، حدیث 77.
اگر یک قیراط از الماس گم شود، دل انسان میسوزد، حق هم هست، ولی خبر بدهند در خانهای که دارند بنایی میکنند، ده کامیون آشغال بردند، انسان خوشحال میشود؛ چون همه عکس العمل روان انسان در مقابل شیء باارزش است و این عکس العمل شعبهای از عکس العمل پروردگار است.
اشیای بیارزش، دور ریختنی هستند. صدها میلیارد زلیخا را روز قیامت در آتش بریزد باکی ندارد، اما حضرت زهرا علیها السلام را میخواهد وارد محشر کند، برای ورود ایشان در قیامت چه کار میکنند.
برای یافتن ارزش حضرت یوسف علیه السلام و بیارزشی زلیخا، چهار مسأله را باید دقت بفرمایید. دو مسأله آن در عشق و وجدان است که از مسائل مثبت است.
عظمت این عشق و وجدان که در قرآن نیز مطرح شده است در حدی است که هیچ کسی تا کنون حرف آخر را درباره این دو نتوانسته بزند. خدا میداند در کتابها چه اوراقی درباره عشق و وجدان پر شده است، گویا حرفهای حکما، فلاسفه، اهل دل و عرفا درباره عشق و وجدان حرف اول و ابتدایی است.
آنها نوشته و به یادگار گذاشته و از دنیا رفتهاند و آنهایی که اکنون هستند مطالب جدید و پرقیمتتر را به نوشتههای آنها اضافه میکنند. حرف آنها نیز این است که عشق و وجدان دو نور، دو حقیقت و دو واقعیت ملکوتی هستند، نه زمینی و دو فرشته عالم معنا و عالم الهی هستند که در وجود حکیم، با معرفت، صاحب خرد، « أُولِی اَلْأَلْبٰابِ » و «اولی الابصار» ظهور میکنند؛ چون عشق و وجدان تا زمانی که انسان جاهل است، با او کاری ندارند. بستر و زمینی که این دو گیاه ملکوتی از آن روئیده میشوند، معرفت الله است.
عارف یعنی کسی که وجود مقدس حضرت حق را که صاحب واقعی عالم است، بشناسد و بداند که همه کاره واقعی عالم، او است و تمام عالم با کل موجوداتش ابزار او برای تولید خیر هستند. همین مقدار خدا را بشناسد، کافی است، نیازی نیست به اندازه پیغمبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام معرفت پیدا کند، فقط به این حقیقت اتصال پیدا کند که خدا، صاحب، مالک، همه کاره و کارگردان عالم هستی است و هیچ چیزی به عنوان وجود مستقل در این صفحه وجود ندارد، بلکه تمام موجودات ابزار او برای تولید خیر هستند.
افرادی که از معرفت به پروردگار برخوردار میشوند، حتی خواب آنها نیز خیر و بلکه بالاتر از خیر، یعنی عبادت است. در روایات داریم که پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرماید:
«نَوْمُ العالِمِ عِبادة» (1)
1) 1) - الفردوس: 4/247، حدیث 6731؛ بحار الانوار: 8/68، باب 78؛ «ورد أن نوم العالم عبادة أیهو فی حال النوم فی حکم العبادة لاستمرار ثواب علمه و إیمانه و عدم صدور شیء منه یبطله فی تلک الحالة.» بحار الانوار: 22/2 باب 8، حدیث 66؛ «وَ قَالَ صلی الله علیه و آله یَا عَلِیُّ نَوْمُ الْعَالِمِ أَفْضَلُ مِنْ أَلْفِ رَکْعَةٍ یُصَلِّیهَا الْعَابِدُ یَا عَلِیُّ لَافَقْرَ أَشَدُّ مِنَ الْجَهْلِ وَ لَاعِبَادَةَ مِثْلُ التَّفَکُّرِ.» بحار الانوار: 25/2، باب 8، حدیث 82؛ «وَ قَالَ صلی الله علیه و آله یَا عَلِیُّ نَوْمُ الْعَالِمِ أَفْضَلُ مِنْ عِبَادَةِ الْعَابِدِ یَا عَلِیُّ رَکْعَتَانِ یُصَلِّیهِمَا الْعَالِمُ أَفْضَلُ مِنْ سَبْعِینَ رَکْعَةً یُصَلِّیهَا الْعَابِدُ.»
خواب اهل معرفت، با این که در عالَم خواب، تکلیف ندارند، عبادت است.
کسی که به خواب میرود، بعد بیدار میشود، میبیند اذان افطار را گفتهاند، اما او نماز ظهر و عصر خود را نخوانده است گناهی بر او نیست؛ چون خواب بوده و آن وقتی که خواب بوده، بر او تکلیفی نیست.
اما خواب اهل معرفت نزد پروردگار به قیمت بیداری و تکلیف است و خواب او را به عنوان عبادت مینویسند. این معرفت باید باشد. عشق از این معرفت ظهور میکند که بعد از شناخت میگوید: عجب محبوبی، وجود مقدسش جامع تمام کمالات است و همه جهان برای تولید خیر ابزار او هستند و هر خیری از این اتصال از او میرسد و بعد این خیر را پخش میکند.
به این همه خوبیها و زیباییها عاشق میشود. عاشق، همیشه دارای وجدان بیدار است، این عشق و آن وجدان بیدار چه میکند؟
عشق سه طرف دارد: یکی خودش است که نوعی حال است، دوم معشوق است که موضوع و متعلّق عشق است که اگر معشوق نباشد، عشق به وجود نمیآید و سوم عاشق است.
واقعاً اگر معشوق را نشناسد، عشق به وجود نمیآید. عشق از معشوق اول سر زند تا به عاشق جلوه دیگر کند
این یک حقیقت است. طرف اصلی، حقیقی، واقعی، سازنده و به وجود آورنده
و ظهور دهنده عشق، معشوق است. تا که از جانب معشوق نباشد کششی کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد
این شعر جزء اشعاری است که در تنهایی خودم زمزمه میکنم. شاعرش قدیمی است. معلوم است که مزه عشق را در حدّ خودش چشیده بوده؛ چون اگر نچشیده بود، نمیتوانست این گونه بیان کند. در گفتن خط به خطش باید دقت کنید؛ یعنی با عقل خود دنبال کنید. هر که کند روی طلب سوی او قبله ذرّات شود کوی او
یکپارچه بایستد و بگوید: من تو را میخواهم؛ چون او را بخواهد، تمام ابزار دست او که برای تولید خیر است، به طرف او برگردانده میشود. تلخترین تلخیهای ظاهری نیز پرمایهترین خیر را برای او تولید میکند.
ابن زیاد وقتی از حضرت زینب کبری علیها السلام میپرسد: حادثه اتفاق افتاده را که گرفتیم، کشتیم، قطعه قطعه کردیم و بردیم، چگونه ارزیابی میکنی؟ حضرت زینب کبری علیها السلام باطن مسأله را بیان کرد و به ابن زیاد فرمود:
«ما رأیت الّا جمیلاً» (1)آن چه را که دیدم، زیبایی مطلق است. تمام ابزارهای خدا متوجه ما شد و زیباترین مرحله شهادت را نصیب ما کرد. شمشیرها، نیزهها، خنجرها، تیرها، همه برای ما تولید خیر کردند.
اگر کسی این نگاه را پیدا کند، در تمام عمر راحت زندگی میکند، راحت عبادت
1) 1) - بحار الأنوار: 45/116، باب 39، حدیث 1.
میکند، راحت گریه عاشقانه میکند و وقت مردن نیز تنها نمیمیرد، بلکه:
« تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ اَلْمَلاٰئِکَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ اَلَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ» (1)
خدا تعدادی ملائکه را که ملائکه رحمت هستند، میفرستد، قبل از این که ملک الموت جان او را بگیرد، بهشت را به او بشارت بدهند و بگویند: نترس و غصهدار نباش. او را روی دست بردارید و به طرف خودم بیاورید. این متن قرآن است.
ما مرگ را در کنار بدن نگاه کردیم، اما آنها مرگ را در کنار ابزار خدا برای تولید خیر نگاه کردند. در بیرون از شهر مکه آنهایی که به اصطلاح دلسوز بودند به امام حسین علیه السلام عرض کردند: آقا! از این سفر منصرف شوید. فرمودند: چرا؟ گفتند: چون بوی مرگ میآید.
امام علیه السلام فرمودند: به خدا قسم اشتیاق من به مرگ از اشتیاق حضرت یعقوب علیه السلام فراق کشیده به حضرت یوسف علیه السلام گم شده بیشتر است. (2)این حال این گونه افراد است. این حال از کجا به دست میآید؟ در کنار خدا بودن. از کنار بدن این حال به دست نمیآید؛ یعنی محبوب من، همه ابزارها را
1) 1) - فصلت (41) : 30؛ «فرشتگان بر آنان نازل میشوند [ و میگویند: ] مترسید و اندوهگین نباشید و شما را به بهشتی که وعده میدادند، بشارت باد.»
2) 2) - اللهوف: 61؛ کشف الغمة: 2/29؛ «خُطَّ الْمَوْتُ عَلَی وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقِلَادَةِ عَلَی جِیدِ الْفَتَاةِ وَ مَا أَوْلَهَنِی إِلَی أَسْلَافِی اشْتِیَاقَ یَعْقُوبَ إِلَی یُوسُف.» مرگ بر فرزند آدم مسلّم است هم چون گردن بند در گردن دختران جوان، چقدر مشتاقم بدیدار گذشتگانم آنچنان که یعقوب را بدیدار یوسف اشتیاق بود.
متوجه من میکند که مرا از این خانه تنگ نزد خودش ببرد. چرا من شوقم از یعقوب به یوسف علیهما السلام نسبت به مرگ بیشتر نباشد. چرا؟ هر که کند روی طلب سوی او قبله ذرّات شود کوی او
در زیارت امین اللّه امام زین العابدین علیه السلام میفرماید: خدایا! یکی از خواستههای من از تو این است که:
«مَحْبُوبَةً فِی اَرْضِکَ وَ سَمائک» (1)مرا محبوب تمام آسمانها و زمین قرار بده. وضعی پیدا کنم که تمام اهل آسمان و زمین واقعاً عاشق من شوند. یعنی همه زیباییها را به من بده. عشق که بازار بتان جای اوست
این همان معنی آیه قرآن است:
1) 1) - اقبال الأعمال: 2/273، فصل 13.
« إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ» (1)
جامی میگوید: هر چه میبینید، موج روی آب است. به سراغ خود دریا بروید، موج فکر شما را نبرد. تمام آنچه را که میبینید، حباب روی آب است. تمام این حبابها میترکند و محو میشوند.
به ابوسعید در نیشابور گفتند: امروز مردهای را که قبر کردند، هشتاد هزار دینار طلا ثروت او بود، گفت: عجب، پس این مرده همان حباب ترکیده است. حال آن هشتاد هزار دیناری که روی زمین مانده، چه ارتباطی با این جنازه گندیده زیر خاک دارد؟ نیست در این پرده به جز عشق کس
حضرت علی علیه السلام میلیونها شیعه واقعی از پیروی خودش درست میکند: آب خضر گرچه ز جان خوشتر است
ما که در این آتش سوزندهایم کشته عشقیم و به او زندهایم
کسانی که او را از طریق معرفت یافتند و همه ابزارهای تولید خیر را در دست او دیدند، عاشق او شدند و به او وصل شدند و او نیز همه ابزار خیر را در راه حیات
1) 1) - بقره (2) : 156؛ «ما مملوک خداییم و یقیناً به سوی او باز میگردیم.»
آنها به کار انداخت. وگرنه کدام دختر مانند حضرت زهرا علیها السلام میشد؟ کدام جوان بدون عشق مانند حضرت علی اکبر علیه السلام میشد؟ کدام مرد سی و دو ساله مانند قمر بنی هاشم میشد؟ کدام ایرانی زرتشتی بیدینِ مشرک، مانند سلمان فارسی میشد؟ تمام اینها معجزه عشق برخاسته از معرفت و وجدان بیدار میباشد.
قدرت عشق، عاشق را برای رسیدن به معشوق حرکت میدهد. البته معشوق نیز عاشق را راهنمایی میکند که اگر میخواهی به من برسی:
« فَمَنْ کٰانَ یَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً» (1)
این گونه به من میرسی. عشق از یک طرف به عاشق حرکت صعودی میدهد، میگوید: برو تا به او برسی. وجدان نیز از طرف دیگر او را نگه میدارد که سقوط نکند و به پستی ننشیند و به زباله تبدیل نشود.
همه جنسهایی که در بستهبندی هست، به آن ماده نگهدارنده میزنند، شیر، پنیر، ماست و همه خوردنیهای بسته بندی شده. عشق حرکت میدهد و وجدان نگهدارنده است، که از این حرکت عقب گرد نکند. کمال این عشق و وجدان در حضرت یوسف علیه السلام موج میزد.
زلیخا دیگر کیست؟ حضرت یوسف علیه السلام زیبای مطلق را تماشا میکند. قدری گوشت و پوست و استخوان که در کنار هم چیده شدهاند، به نام زلیخا، این که زیبایی ندارد؟ ذرهای رگ، عصب، ابرو، چشم، لب، دهان و دندان در برابر زیبای مطلق، چه جای تماشایی دارد؟ ! ایشان دائم از این زن نفرت دارد؛ چون پشت این زیبایی دیو را میبیند.
1) 1) - کهف (18) : 110؛ «پس کسی که دیدار [ پاداش و مقام قرب ] پروردگارش را امید دارد، پس باید کاری شایسته انجام دهد.»
از قول شما شعر عاشقانهای نیز برای خدا و خطاب به او ذکر کنم: ای کوی تو قبله روانم
تو شاهد بودی که من به جاهای زیادی رفتم و درِ بسیاری از خانهها را زدم، با افراد زیادی رفاقت کردم، اما همه اینها ضرر و خسارت بوده است.
همه یا به من ظلم کردهاند، یا پشت سر من غیبت کرده و یا به من تهمت زدهاند، در حالی که همه خیرها و خوبیها نزد تو بوده است، حتی در قرآن به ما پیغام دادی که با همه بدیهایی که دارید، بیایید، شما را میبخشم و قبول میکنم، و ما حالا آمدیم.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
معرفت یوسف علیه السلام در مقابل زلیخا
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1385
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
برخورد و درگیری وجود مبارک حضرت یوسف صدیق علیه السلام با زلیخا، برخورد عقل با هوس، حق با باطل و نور با ظلمت بود. حق، نور و عقل واقعیتهایی هستند که شکست در آنها راه ندارد، ولی هوس، باطل و ظلمت، چیزهایی هستند که همیشه با شکست مواجه میشوند. این عقل، نور و حق قابل بحث، موشکافی و تحقیق هستند.
وجود مبارک حضرت یوسف علیه السلام از معرفتی کامل نسبت به پروردگار مهربان عالم برخوردار بود و این معرفت که قلب او را تسخیر و پر کرده بود، سبب شد که حضرت یوسف علیه السلام بتواند با چشم باطن، به تماشای وجود مبارک جمال مطلق نائل شود.
تماشای جمال مطلق با همه صفات، اسما و کمالات خود، عشقی حکیمانه و عارفانه در وجود حضرت یوسف علیه السلام تولید کرده بود که آثار این عشق در زمانی که به چاه افتاد، ظهور کرد.
اگر فرصتی شد، مناجات میان چاه آن حضرت را برای شما بیان کنم و توضیح دهم تا معلوم شود این عشق که خاستگاه آن «معرفت اللّه» بوده، چه آثاری برای این عاشق داشته است.
عشقی که کانون و منبع آن «معرفت اللّه» است کار این عشق، شور و محبت است. هر که را جامه ز عشقی چاک شد او ز حرص و عیب کلّی پاک شد (1)
فرقی نمیکند که این عشق، در چه ظرفی به حدّ نصاب برسد. در ظرف وجود پیغمبر باشد یا امام، ولیّ اللّه، حکیم و یا عارف.
عشق وقتی به حدّ نصاب میرسد که انسان را از همه تمایلات غیرمعقول و هوسهای غیرمنطقی بیزار میکند یعنی اجازه نمیدهد که تمایلات و هوسها به صورت لذّتهای واقعی، باطن خود را نشان دهد. دیگر جای عرض اندام دروغ و باطل نخواهد بود. (2)وقتی که این عشق سیطره پیدا میکند، تمام تمایلات و خواستهها با کمک این محبت، منطقی و معقول میشوند و انسان را به جایی میرسانند که گویا خود را در این عالم تنهای تنها و همه جهان را خالی میبیند. دیگر جایی پیدا نمیکند که حسد و حرصی بورزد، ریا کند، غرور، منیّت و کبر نشان دهد.
1) 1) - مولوی.
2) 2) - در این زمینه در حدیث قدسی آمده: شرح فصوص (کاشانی) : 100؛ «من طلبنی فقد وجدنی، و من وجدنی فقد عرفنی، و من عرفنی فقد أحبنی و من أحبنی فأنا قتلته و من قتلته فعلی دیته، و من علی دیته فأنا دیته» هرکس طلب کند مرامییابد مراو هر کس یافت مرا خواهد شناخت مرا و هر کس مرا شناخت دوست من خواهد شد و کسی را که من عاشق و دوستش بدارم او را در راه خودم به شهادت میرسانم و کسی را که من بکشم دیهاش بر من است و من خودم دیه او خواهم شد.
انسان عاشق در چنین جایگاهی قرار میگیرد. با این که اطراف او از آدمیزاد پر است و افراد مختلف از ثروتمند، زیباچهره و صاحب مقام زیاد هستند، اما در فضای این عشق، چون غیر معشوق برای او مطرح نیست، گویا احدی را نمیبیند، لذا کسی نیست که به او حسد بورزد، برای او تکبر و ریا کند و غرور به خرج دهد.
شما پیغمبر، امام و یا ولیّی از اولیای خدا را حسود، بخیل، مغرور، متکبّر و ریاکار که بتوان عیبی در او پیدا کرد، نمیبینید. چرا که آنها میبینند که آنچه در این عالم هست، ابزار خدا برای تولید خیر است، لذا برای عیوب باطنی، حسد، غرور و کبر جایی نمیماند. هر چه هست، پاکی، کرامت، بزرگواری و طهارت است.
آنها خود را تنهای از همه میبینند و روحی که در کالبد آنها است، فقط در انتظار وصال معشوق است. جاده این اشخاص به طرف خدا چقدر صاف و دوش آنها از بار فساد و رذائل اخلاقی چقدر سبک است.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: (1)با بدن خاکی خود در دنیا زندگی میکنند، ولی روح آنان در محلّ اعلا و در کنار
1) 1) - نهج البلاغة: خطبه 184 (خطبه همام) ؛ «فَالْمُتَّقُونَ فِیهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ وَ مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ وَ مَشْیُهُمُ التَّوَاضُعُ غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ وَقَفُوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَی الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ نُزِّلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِی الْبَلَاءِ کَالَّتِی نُزِّلَتْ فِی الرَّخَاءِ وَ لَوْ لَاالْأَجَلُ الَّذِی کَتَبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِی أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَیْنٍ شَوْقاً إِلَی الثَّوَابِ وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ عَظُمَ الْخَالِقُ فِی أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِی أَعْیُنِهِمْ فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا.» غرر الحکم: 304، حدیث 6962؛ «الجاهل عبد شهوته.» غرر الحکم: 75، حدیث 1177؛ «الجاهل من انخدع لهواه و غروره.» غرر الحکم: 73، حدیث 1097؛ «الجهل فساد کل أمر.»
خداست و از آنجا دارند به بدن فرمان میدهند که برای عبادت - به معنای جامع - این مقدار بخور، برای رفع خستگی و ایجاد نشاط در عبادت، این مقدار بخواب، برای هدایت کردن مردم، این مقدار بگو، برای سبک زیستن، این مقدار نگو. این کارِ عشق است.
وقتی روح به چنین نقطهای میرسد، تنها منظرگاه او برای تماشا، جلوه معشوق است و از غیر او رویگردان شده است. این مسأله به هیچ عنوان جایی برای عیوب نمیگذارد. این اشخاص وقتی با دشمنترین دشمنان روبهرو میشوند، تمام برخوردهای آنان بیعیب است.
در آخرین درگیریی که حضرت یوسف علیه السلام با زلیخا پیدا میکند، در حالی که خطر صد در صد بوده است، ولی پروردگار میفرماید:
« لَوْ لاٰ أَنْ رَأیٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ» (1)
او در جایگاه تماشای «برهان رب» بود، لذا در درگیری با زلیخا، بدون کوچکترین اشتباه، لغزش و عیب مقابله کرد؛ یعنی هیچ زمینهای برای اثبات ذرهای تهمت برای حضرت یوسف علیه السلام پیدا نشد به خاطر این که در جایگاه «برهان رب» بود.
وقتی دید این زن به خاطر هوس سنگینِ کامجویی خیز برداشته تا حمله کند، یوسف علیه السلام برای حمله کردن خیز نداشت، فقط فرار کرد. اگر او نیز حمله میکرد و با آن قدرت مردانگی خود این زن را میزد، راه تهمت به روی آن حضرت باز میشد.
1) 1) - یوسف (12) : 24؛ «اگر برهان پروردگارش را [ که جلوه ربوبیت و نور عصمت و بصیرت است ] ندیده بود.»
آن وقت او میگفت: دندان شکسته و بدن سیاه مرا ببینید، من مقاومت کردم تا او به من تجاوز نکند. اما حضرت یوسف علیه السلام در جایگاه «برهان رب» بود، لذا برخورد او با دشمن نیز بیعیب، سالم و الهی بود.
او فرار کرد، چون که اینجا جای فرار بود، نه جای درگیری. او متوجه شد که جای درگیری نیست. زلیخا از پشت سر لباس حضرت یوسف علیه السلام را گرفت تا او را نگهدارد، حضرت در حال رفتن بود که لباسش پاره شد. ناگهان در باز شد و شوهر زلیخا وارد شد. گفت: چه خبر است؟ او به شوهرش گفت: از آن وقتی که او را به خانه آوردی، او به دنبال من است تا به من و تو خیانت کند.
شوهر زلیخا به حضرت یوسف علیه السلام گفت: من بد کردم که به تو نان و نمک دادم و خانه خود را در اختیار تو گذاشتم؟ کودکی عاقل همانجا به شوهر زلیخا گفت: لباس یوسف علیه السلام را نگاه کن، ببین اگر از جلو پاره شده، زن مقاومت کرده تا به او خیانت نشود، اما اگر لباس از پشت پاره شده، همسر تو میخواست خیانت کند و او از دست این زن خائن فرار میکرده است. به قدری این معرفت و عشق انسان را ظریف و بیعیب میکند که در برخورد با بدترین دشمنان، زیباترین برخورد الهی را انجام میدهد.
آن وقت این معشوق با همه معشوقها فرق میکند؛ چون اولاً: معشوقِ این عشق هیچ نیازی به عشقِ عاشق ندارد و در کمال بینیازی است و تمام منافع عشقِ این عاشق به خود او برمیگردد.
اینجا معشوق از عاشق منفعتی نمیخواهد؛ چون نیازی به منفعت بردن ندارد.
دوم این که: هرگز معشوق در این عشق، برای عاشق کم نمیگذارد؛ چون اهل اذیت کردن نیست، بلکه معشوق در اینجا اهل لطف، بخشش، احسان، فضل و کرم است.
در اینجا معشوق به عاشق تکبّر و غرور نشان نمیدهد تا عظمتش در جان عاشق بشکند، بلکه نرم است.
کار سوم او برای عاشق این است که: تمام درهای خزائن خود را به روی عشق باز کند و بگوید: هر چه میخواهی، بردار. این مسأله عشق است.
آیات این عشق را در قرآن ببینید:
« وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ» (1)
«آمَنُوا» ؛ یعنی آنهایی که راه معرفت را طی کردهاند و به او وابسته شدهاند؛ چون او را حق میبینند و تمام هستی را ابزار او برای تولید خیر میدانند و غیر این را حالات بیهوده میپندارند.
میدانید این آیه یعنی چه؟ یعنی اینها بر اثر این عشق، در وجودشان چنان شوری به وجود آمده است که هر چیزی را در این عالم با مقیاس وجود معشوق میسنجند.
تمام کردار و رفتار ایشان بعد از سنجش این معیار است؛ یعنی میگویند: این معشوق ترازو و معیار سنجش ما است.
همه چیز را با او میسنجد. اگر این مقیاس درست باشد، انجام میدهند، اما اگر با او میزان نباشد، حکومت کلّ کره زمین را نیز با لبخند رها میکنند. لبخند آنها نیز لبخند مسخره است. واقعاً جای مسخره کردن دارد؛ چون که میخواهند چه چیزی را به جای خدا قرار بدهند؟ این عوض و معوّض اصلاً با هم هیچ تناسبی ندارند.
میگویند: بیا در این کاخ، لذّت عبادت را با لذّت در کنار زلیخا قرار گرفتن عوض کن. این عوض و معوّض که اصلاً با هم تناسبی نداشته و قابل مقایسه نیستند.
از آن طرف، قرآن به وجدان آنها قسم خورده است:
1) 1) - بقره (2) : 165؛ «ولی آنان که ایمان آوردهاند، محبت و عشقشان به خدا بیشتر و قویتر است.»
« وَ لاٰ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اَللَّوّٰامَةِ» (1)
عشق باعث حرکت آنها به طرف قرب پروردگار است و وجدان باعث حفظ آنها از افتادن در سقوط است. هم نیروی محرّکه و هم نیروی محافظ و نگهدارنده از سقوط را دارند. این ویژگیهای حضرت یوسف علیه السلام است.
اما طرف مقابل حضرت یوسف علیه السلام، زن هوسبازی است که کاری به عقل ندارد.
اگر کاری به عقل داشت و ذرّهای از عقل را به کار میبرد، به شوهر خیانت نمیکرد.
فقط به شهوت و هوسبازی کار دارد. معرفتی ندارد که با نگاه از روی معرفت به حرکات خود، خدا و قیامت را لحاظ کند. جاهل است و وجدان او نیز در کنار کاخنشینان، بر اثر کثرت گناه نابود شده است. چراغ وجدانِ او خاموش است و شهوات او ترمز ندارد. بنابراین در هیچ زمینهای اهل محاسبه نیست.
آنچه که فعلاً میخواهد این است که به کام او پاسخ داده شود. کاری به این ندارد که راه کامجویی او حرام، غلط، خیانت، ظلم و فساد است. او دچار جهل و ظلمت است. این هوس، محصول ظلمت و میوه تلخ جهل است.
بالاخره روز قیامت خواهد آمد و نمیشود قیامت نباشد. خدا در کتابهای خود، توسط پیغمبران و امامان از قیامت خبر داده است. برای ترس از قیامت تمام پیغمبران و امامان و زنانی مانند حضرت مریم، خدیجه کبری، فاطمه زهرا و زینب کبری علیهم السلام تمام شبهای عمر را گریه سوزان کردند. مگر میشود دروغ باشد؟
1) 1) - قیامت (75) : 2؛ «و به نفس سرزنشگر قسم میخورم.»
این ذوق و سماع ما مجازی نبود
سخن پوچ و باطل این طور نیست که در این همه کتاب از آن خبر بدهند و این همه پیغمبران، امامان و اولیا برای باور دادنش به مردم جانفشانی کنند. قیامت حتماً برپا میشود.
همه پاداش و نجات میخواهند، حتی هوس بازان نیز به دنبال نجات و پاداش میگردند. به آنها میگویند: شما عمر را در شکم و شهوت هزینه کردید، اکنون پاداش و کلید نجات را هم از آنها بگیرید. این پایان کار هوسبازان است.
آیا در آنجا شکم و شهوت عامل نجات هستند؟ آنجا جایی است که به هوسبازان میگویند: در بهشت برای خود جایی فراهم نکردید، پس به جهنم بروید.
عمل اینها با جهنم مساوی است، چیز کمتر یا اضافهتری به آنها نمیدهند.
چه حادثه ناگواری در این هوسبازی برای آنان فراهم آمده است! اینها کسانی هستند که در دنیا آدرس روح و جان خود را گم کرده، وجود خود را به گناه، فساد، معصیت، شرارت، رذالت و آلودگی رهنمون کردند، اما آدرس روح و جان را میخواهید، این آدرس آن است:
این آدرس را اولین بار خدا به میلیاردها ملائکه داد. به قدری این آدرس مهم است که حد ندارد:
« فَإِذٰا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی» (1)
فرشتگانم، زمانی که این گل را به صورت قالب متعادل درآوردم، به آن شکل متعادل دادم که در آیه:
« مِنْهٰا خَلَقْنٰاکُمْ» (2)
خاک بودیم، از خاک ما را آفریدند و دوباره به خاک برمیگردانند، این آدرس اصلی بدن است و وقتی این بدن را به شکل زیبایی آراستم، از حیات منسوب به خودم در او دمیدم:
« فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِینَ» (3)
ای ملائکه! وقتی فهمیدید که آدرس جان او من هستم و این جان را در این قالب قرار دادهام، بعد از دمیده شدن روح در او، از بزرگترین تا معمولیترین شما، همه به او سجده کنید. (4)
1) 1) - حجر (15) : 29؛ «پس چون او را درست و نیکو گردانم و از روح خود در او بدمم.»
2) 2) - طه (20) : 55؛ «شما را از زمین آفریدیم.»
3) 3) - حجر (15) : 29؛ «برای او سجده کنان بیفتید.»
4) 4) - خداوند راجع کرامت و ارزش انسان در سوره اسراء آیه 70 میفرماید: « « وَ لَقَدْ کَرَّمْنٰا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْنٰاهُمْ فِی اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ وَ رَزَقْنٰاهُمْ مِنَ اَلطَّیِّبٰاتِ وَ فَضَّلْنٰاهُمْ عَلیٰ کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنٰا تَفْضِیلاً » ؛ به یقین فرزندان آدم را کرامت دادیم، و آنان را در خشکی و دریا [ بر مرکبهایی که در اختیارشان گذاشتیم ] سوار کردیم، و به آنان از نعمت های پاکیزه روزی بخشیدیم، وآنان را بر بسیاری از آفریدههای خود برتری کامل دادیم.» و در این زمینه رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نیز میفرماید: کنز العمّال: 12/193، حدیث 13462؛ «ما شَیءٌ أکرمُ علَی اللّه ِ مِن ابنِ آدمَ. قیلَ: یا رسولَ اللّه ِ، ولا الملائکةُ؟ ! قالَ: الملائکةُ مَجْبورونَ، بمنزلةِ الشّمسِ والقمرِ؛ هیچ چیز نزد خدا گرامیتر از فرزند آدم نیست. عرض شد: ای پیامبر خدا! حتّی فرشتگان؟ ! فرمود: فرشتگان، بسان خورشید و ماه، مجبورند.»
حضرت یوسف علیه السلام آدرس روح را میدانست. میدانست که روح «من اللّه» و وجودش «باللّه» و «للّه» است و برنامههایش باید «فی اللّه» باشد. این آدرس برای او روشن بود، پس در حال حرکت به جانب این اصل بود؛ چون آدرس را میدانست.
ولی زلیخا آدرس روح را نمیدانست و نمیخواست بداند. دچار هوا و هوس نامعقول شد و به هیچ جا نرسید. بر فرض اگر گناهی هم اتفاق میافتاد، به هیچ جا نمیرسید.
بیچاره بشرهایی که آدرس جان را گم کردهاند و خوش به حال کسانی که این آدرس را میدانند. این علم، علم پرقیمتی است. شما آدرس جان را میدانید که روزه میگیرید، نماز میخوانید و از فراق جان جانان گریه میکنید. این کمال علم و معرفت است.
«یا عُدّتی فی کُربتی و یا صاحبی فی شدتی و یَا ولیّی فی نعمتی و یا غایتی فی رغبتی، أنت الساتر عورتی وَ الآ من روعتی.» (1)
1) 1) - الإقبال: 81، دعای سحر؛ «ای قوت و ذخیره روز رنج و غم من و ای یار و یاور روز سختی من ای ولی نعمت من و ای منتهای آرزوی من، تویی که عیب و زشتیهای مرا میپوشانی و از هر چه هراسان و بیمناکم ایمن میسازی.»
من خسته و ناتوان و زارم
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
تفاوت عشق زمینی و آسمانی
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1385
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
حضرت یوسف علیه السلام و زلیخا هر دو عاشق بودند، اما معشوق یوسف با معشوق زلیخا با هم تفاوت اصولی داشتند، لذا ساختمان عشق زلیخا بعد از مدتی به خاطر بیارزش بودن معشوقش فرو ریخت، ولی ساختمان عشق حضرت یوسف علیه السلام سر به عالم ملکوت کشید و درسی برای زنان و مردان روزگار شد.
در این زمینه لطائف، اشارات و حقایقی بیان شد. تحلیل دیگری درباره عشق یوسف و زلیخا وجود دارد که ریشه این مطالب در کتاب خدا، قرآن مجید و حکمت حکیمان است.
صاحب دلان، اهل خدا، سالکان و آنهایی که در حدّ خود راه انسانیت را در کنار خدا طی کردند، بر این اعتقادند که در جهان هستی سه نوع خورشید وجود دارد.
وقتی کلمه خورشید به زبان کسی جاری میشود، همه ذهنها متوجه حرارت و روشنایی میشود. البته هر موجودی که در ارتباط با خورشید است، به اندازه استعداد و ظرفیت خودش از نور و حرارت او استفاده میکند و به اندازهای که نور و حرارت خورشید را جذب کرده، کمالات در او ظهور میکند.
البته این کمالات، کمالات تکوینی است؛ یعنی نور و حرارت به موجود نیازمند میرسد و او این حرارت و نوری که جذب میکند، کمالاتی که در او به صورت
استعداد نهاده شده، به ظهور میرساند.
دانه زبر سیاه و بسیار کوچکی را به خاک میدهند. خاک این دانه را قبول میکند و با اراده پروردگار، این دانه میشکافد:
« إِنَّ اَللّٰهَ فٰالِقُ اَلْحَبِّ وَ اَلنَّویٰ» (1)
این کار را به خود نسبت میدهد و میفرماید: من این دانه را در تاریکی و غیب خاک و زیر این بار سنگین میشکافم.
از یک طرف این دانه ریشه خود را به آغوش زمین فرو میبرد تا این فرزند از مادر تغذیه کند. از طرف دیگر، ساقه خاک را کنار میزند و از این قبر به صورت زنده بیرون میآید.
خدا در قرآن مجید این گیاه را غیر از این که زنده میداند، با شعور نیز میداند؛ یعنی وقتی که از خاک بیرون میآید، غرق در شعور است؛ چون در حالِ تسبیح حرکت خود را ادامه میدهد:
« یُسَبِّحُ لِلّٰهِ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ» (2)هر گیاهی که از زمین روید وحده لا شریک له گوید
این خبر قرآن است. اما ما وقتی به دنیا میآییم، چه میکنیم؟
پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرمایند: گریه چهار ماه اول بچه «لا اله الا اللّه» ، چهار ماه دوم،
شهادت به رسالت و شهادت به ولایت و امامت عباد خاصّ پروردگار، یعنی ائمه طاهرین علیهم السلام و چهار ماه سوم دعا برای پدر و مادر است. هر چه به وجود میآید، با ارتباط با تسبیح خدا به وجود میآید. (1)وقتی دانه سر از خاک بیرون میزند، ابتدا رخساره زردی دارد. اینجا دیگر با خورشید سر و کار پیدا میکند. در کلاسهای دروس طبیعی این را خواندید که گیاه نور و حرارت خورشید را جذب میکند و یکی از کمالهای او که کلروفیل؛ یعنی سبزینه گیاه است، از آن ظهور میکند.
همین طور در این هزینه کردن، به ساقهها و برگهای آن اضافه میشود و بعد از مدتی غنچهها از آن ظهور میکند و زیباترین گل با انواع رنگها را تحویل میدهد.
کافی است مدتی جلوی نور و حرارت خورشید را بگیرند. تمام موجودات زنده بیمار، زرد و خشک شده و در نهایت میمیرند.
این یک نوع خورشید است. به قدری نقش این خورشید مهم است که پروردگار مهربان عالم در قرآن مجید به دو صورت از این خورشید یاد کرده است؛ یکی به صورت خبر از وجود خورشید که چه جایگاهی در این عالم دارد و یکی نیز سوگند به خورشید و گستردگی روشنایی و نور آن. قسم خورنده شخص پروردگار است؛ یعنی باید دید این مسأله از چه جایگاه عظیمی برخوردار است که پروردگار عالم به نور و حرارت گسترده خورشید سوگند یاد میکند.
1) 1) - وسائل الشیعة: 21/447، باب63، حدیث 27544؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله لَاتَضْرِبُوا أَطْفَالَکُمْ عَلَی بُکَائِهِمْ فَإِنَّ بُکَاءَهُمْ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ شَهَادَةُ أَنْ لَاإِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ الصَّلَاةُ عَلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله وَ آلِهِ علیهم السلام وَ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ الدُّعَاءُ لِوَالِدَیْه.»
خداوند متعال در سوره مبارکه نحل میفرماید:
« وَ سَخَّرَ لَکُمُ اَللَّیْلَ وَ اَلنَّهٰارَ»
که خود این لیل و نهار در ارتباط با خورشید است. عمق مطلب در لام «لَکُمُ» است، یعنی همه محور این آیه، یک «لام» است.
« وَ سَخَّرَ لَکُمُ اَللَّیْلَ وَ اَلنَّهٰارَ وَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ وَ اَلنُّجُومُ مُسَخَّرٰاتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ» (1)
اولاً روی حرف با آنهایی است که حرف را میفهمند؛ یعنی با نفهمها کار ندارد.
آنها ارزش این را ندارند که خدا با آنها حرف بزند. شما که میفهمید ارزش دارید که مورد خطاب قرار میگیرید.
این «لام» یعنی من به نفع همه شما قرار دادم؛ یعنی چقدر شما را دوست داشتهام که قبل از این که شما را به عالم بیاورم، تمام وسایل زندگی شما را آماده کردهام. اگر بنای:
« إِنِّی جٰاعِلٌ فِی اَلْأَرْضِ خَلِیفَةً» (2)
را نداشتم، زمین را نمیآفریدم. برای این که میلیاردها سیّاره در این عالم بود و من بیتوجّهی - معنوی - به آنها ندارم. اگر توجّهی به زمین دارم، به خاطر شما انسانها است.
کعبه چقدر عظمت دارد؟ قبله میلیاردها انسان نمازگزار است. فرمود:
«بَیْتِیَ» (1)خانهام. به قدری عظمت دارد که آن در دل مسجد الحرام و در حرم قرار داده است. حرم قطعهای از مکه از شمال و جنوب و شرق و غرب، با فاصلههای مختلف است.
چقدر برای حرم ارزش قائل است که اگر محرِم، علف خشک حرم را بخواهد بکند، حرام است. چقدر حرم مهم است که اگر درختی سایه شاخهاش در حرم باشد و کبوتری روی این درخت باشد و محرم دست تکان بدهد و کبوتر فرار کند، مرتکب حرام شده است.
ولی در قرآن مجید فرموده است:
« لاٰ أُقْسِمُ بِهٰذَا اَلْبَلَدِ» (2)
قسم به این شهر، به این حرم و مسجد الحرام، به این بیت، اما نه به طور مستقل:
« وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهٰذَا اَلْبَلَدِ» (3)
به خاطر گل جمال تو ای حبیبم که در این شهر هستی، به این شهر قسم میخورم. اگر تو نباشی، نمیخواهم کعبه، مسجد الحرام و حرم باشد. این عظمت انسان است.
من اگر به زمین نگاه میکنم، به خاطر تو نگاه میکنم. من اگر خورشید را خلق
کردم، برای شماست و اگر قمر، روز، شب و ستارگان را در عالم بالا قرار دادم، برای شما زمین نشینان است. بودن اینها به خاطر تو است والا اینها لیاقت بالانشینی را ندارند. این معنای «لَکُمُ» در آیه است.
شما اهل عقل ببینید که دانه بسته سیاه زبر، وقتی نور و حرارت خورشید را جذب کند، به چه چیز تبدیل میشود؟ شما هم اگر نور و حرارت عشق را درست جذب کنید، چه خواهید شد؟ در هزینه و جذب عشق ادب داشته باشید: دانهای در صیدگاه عشق بیرخصت مچین کز بهشت آدم به یک تقصیر بیرون میرود (1)
شاعر، در این تک بیت غوغا کرده است. از زورخانهایها که کمتر نیستیم؟ میخواهد میل را بگیرد، به مرشد میگوید: رخصت! ادب میکند. با این که میان دار است، اما میخواهد شنا برود، میگوید: رخصت! بعد به همه تماشاگران رو میکند، دور میزند و میگوید: رخصت! تا این حد اینجا ادب مهم است.
زمین، خانه معشوق است. دریا، صحرا، ابر، باد و باران، همه ابزار معشوق برای تولید خیر برای انسان هستند، همه دو ادب را رعایت میکنند؛ یک ادب این که حرف خالق را گوش میدهند و ادب دیگر این که خود را برای تو خرج میکنند، اما تو داری خرج چه کسی میشوی؟
1) 1) - صائب تبریزی.
هر چه بر تو آید از ظلمات و غم
آیا ما را واقعاً برای غصه خوردن و زندگی در فضای وحشت و ناامنی آفریدهاند؟
خدا در قرآن میفرماید:
« فَإِمّٰا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً فَمَنْ تَبِعَ هُدٰایَ فَلاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ» (1)
نمیخواهم یکی از شما غصّهدار، با ترس، بیم و اضطراب زندگی کند. برای این چند روزه زندگی، چقدر ظلم، گناه، فساد، ترس و وحشت به وجود آوردهاید؟
امیرالمؤمنین علیه السلام در «نهج البلاغه» در خطبه قاصعه میفرماید:
ابلیس بی ادب، شش هزار سال خدا را عبادت کرد، (2)گفتند: سجده کن،
1) 2) - بقره (2) : 38؛ «چنانچه از سوی من هدایتی برای شما آمد، پس کسانی که از هدایتم پیروی کنند نه ترسی بر آنان است و نه اندوهگین شوند.»
2) 3) - نهج البلاغة: خطبه 234 (قاصعه) ؛ «فَاعْتَبِرُوا بِمَا کَانَ مِنْ فِعْلِ اللَّهِ بِإِبْلِیسَ إِذْ أَحْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِیلَ وَ جَهْدَهُ الْجَهِیدَ وَ کَانَ قَدْ عَبَدَ اللَّهَ سِتَّةَ آلَافِ سَنَةٍ لَایُدْرَی أَ مِنْ سِنِی الدُّنْیَا أَمْ مِنْ سِنِی الآْخِرَةِ عَنْ کِبْرِ سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ فَمَنْ ذَا بَعْدَ إِبْلِیسَ یَسْلَمُ عَلَی اللَّهِ بِمِثْلِ مَعْصِیَتِهِ کَلَّا مَا کَانَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِیُدْخِلَ الْجَنَّةَ بَشَراً بِأَمْرٍ أَخْرَجَ بِهِ مِنْهَا مَلَکاً إِنَّ حُکْمَهُ فِی أَهْلِ السَّمَاءِ وَ أَهْلِ الْأَرْضِ لَوَاحِدٌ وَ مَا بَیْنَ اللَّهِ وَ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ هَوَادَةٌ فِی إِبَاحَةِ حِمًی حَرَّمَهُ عَلَی الْعَالَمِین.»
گفت: من سجده نمیکنم، گفتند:
« فَاخْرُجْ مِنْهٰا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ» (1)
برو، تو رانده شدهای:
« وَ إِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتِی إِلیٰ یَوْمِ اَلدِّینِ» (2)
همه شش هزار سال عبادت تو نیز باطل شد و قبول نیست.
خدا عجیب بیادبان را ذلیل، بیآبرو و خوار میکند. آنها را در درون خود ذلیل و دچار مضیقه میکند، به طوری که میخواهند برای راحت کردن خود دست به خودکشی بزنند.
این خورشیدی است که به آن قسم نیز میخورد؛ چون جایگاه با عظمتی دارد:
« وَ اَلشَّمْسِ وَ ضُحٰاهٰا» (3)
سوگند به خورشید و به نور گسترده آن.
اما خورشید دوم: این خورشید نیز در قرآن مطرح شده است. سوره «عَمَّ یَتَسٰاءَلُونَ» اسم دیگر این خورشیدِ فلک را «سراج وهّاج» گذاشته است:
« وَ جَعَلْنٰا سِرٰاجاً وَهّٰاجاً» (4)
چراغ افروخته و چراغی که نور و حرارت خود را خودش تولید میکند. سوره
مبارکه احزاب، خورشید را که وجود مربّی، معلّم خیرخواه، دلسوز الهی و ملکوتی است تا نور و حرارتی همراه او کردهاند که این نور و حرارت را رایگان در اختیار خواهندگان بگذارند. برای این که خواهنده این نور بسته، سیاه و کوچک است و با حرارت و نور این خورشید الهی شکافته و شاخه انسانیت از زمین بشریت او ظهور کند تا به شجره طیّبه تبدیل شود:
« أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِی اَلسَّمٰاءِ» (1)
این موجودِ زمینیِ دربسته که زمانی نطفهای کمتر از یک میلی گرم بوده و بیشتر آن نطفه نیز از بین رفته، این نور از وجود این بشر خاکیِ بسته، درخت انسانیت را برویاند و تمام این گِل وجود او را به گُل ملکوت تبدیل کند.
چه آیه عجیبی است. دلم میخواست در طول ماه رمضان فقط این آیه را بگویم:
« إِنّٰا أَرْسَلْنٰاکَ شٰاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً * وَ دٰاعِیاً إِلَی اَللّٰهِ بِإِذْنِهِ وَ سِرٰاجاً مُنِیراً» (2)
همان طور که خورشید و فلک را گفت: «جعل» یعنی خدا قرار داده است، اینجا میفرماید: «إِنّٰا» ، درباره خورشید فلک میفرماید: من، اما درباره خورشید مربّی الهی میفرماید: ما، یعنی تمام صفات و اسمای خود را در ظهور این خورشید به کار
1) 1) - ابراهیم (14) : 24؛ «آیا ندانستی که خدا چگونه مثلی زده است؟ کلمه پاک [ که اعتقاد واقعی به توحید است ] مانند درخت پاک است، ریشهاش استوار و پابرجا و شاخهاش در آسمان است.»
2) 2) - احزاب (33) : 45 - 46؛ «به راستی ما تو را شاهد [ بر امت ] و مژدهرسان و بیمدهنده فرستادیم. * و تو را دعوت کننده به سوی خدا به فرمان او و چراغی فروزان [ برای هدایت جهانیان ] قرار دادیم.»
گرفتهایم. اینجا فقط قدرت، اراده و عناصر را به کار گرفتم، اما آنجا اسما و صفات را.
« إِنّٰا أَرْسَلْنٰاکَ شٰاهِداً»
من تو را به عنوان شاهد فرستادهام. شاهد چه چیز و چه کسی؟ یعنی اگر مردم میخواهند بدانند که عالم خدایی دارد، با اسما، صفات، جلال، جمال و کمالات بی نهایت، خورشید وجود تو را نگاه کنند، تا تو شاهد بر خدا شوی.
« شٰاهِداً وَ مُبَشِّراً»
من تو را فرستادهام تا به بندگانم رحمت، رضوان، بهشت، مغفرت، کرم، احسان و کرامت مرا بشارت دهی که اگر به تو اقتدا کنند و از نور تو بهره بگیرند، من همه اینها را به آنها عطا خواهم کرد.
« مُبَشِّراً وَ نَذِیراً»
تو را فرستادهام که بندگانم را هشدار دهی که خود را گرفتار جهنم و عذاب فردا نکنند.
« وَ دٰاعِیاً إِلَی اَللّٰهِ»
تو را فرستادهام که دست این زمینیان را بگیری و در دست من بگذاری. آیا ما از شدت عشق و محبت، دست دراز کردهایم تا به ما دست بدهند؟ خدا در این آیه میفرماید: نه، من دست دراز کردهام و به شما میگویم: با من دست بدهید.
تو را فرستادهام که روی بندگانم را به جانب من برگردانی و آنها را با من آشنا کنی.
واسطهای از این بالاتر؟ بعد از آن گفته است: همه کارهای خود را رایگان انجام بده و هیچ توقعی از بندگان من نداشته باش. همه را به من و به بهشت برسان. (1)
1) 1) - اوصاف پیامبر صلی الله علیه و آله در روایت: مُتَعَادِلِینَ مُتَوَاصِلِینَ فِیهِ بِالتَّقْوَی مُتَوَاضِعِینَ یُوَقِّرُونَ الْکَبِیرَ وَ یَرْحَمُونَ الصَّغِیرَ وَ یُؤْثِرُونَ ذَا الْحَاجَةِ وَ یَحْفَظُونَ الْغَرِیبَ فَقُلْتُ کَیْفَ کَانَ سِیرَتُهُ فِی جُلَسَائِهِ فَقَالَ کَانَ دَائِمَ الْبِشْرِ سَهْلَ الْخُلُقِ لَیِّنَ الْجَانِبِ لَیْسَ بِفَظٍّ وَ لَاغَلِیظٍ وَ لَاصَخَّابٍ وَ لَافَحَّاشٍ وَ لَاعَیَّابٍ وَ لَامَزَّاحٍ وَ لَامَدَّاحٍ یَتَغَافَلُ عَمَّا لَایَشْتَهِی فَلَا یُؤْیِسُمِنْهُ وَ لَایُخَیِّبُ فِیهِ مُؤَمِّلِیهِ قَدْ تَرَکَ نَفْسَهُ مِنْ ثَلَاثٍ الْمِرَاءِ وَ الْإِکْثَارِ وَ مَا لَایَعْنِیهِ وَ تَرَکَ النَّاسَ مِنْ ثَلَاثٍ کَانَ لَایَذُمُّ أَحَداً وَ لَایُعَیِّرُهُ وَ لایَطْلُبُ عَثَرَاتِهِ وَ لَاعَوْرَتَهُ وَ لَایَتَکَلَّمُ إِلَّا فِیمَا رَجَا ثَوَابَهُ إِذَا تَکَلَّمَ أَطْرَقَ جُلَسَاؤُهُ کَأَنَّمَا عَلَی رُءُوسِهِمُ الطَّیْرُ وَ إِذَا سَکَتَ تَکَلَّمُوا. همه از روی تقوی با هم برابر و به هم پیوسته و متواضع بودند، افراد بزرگتر را احترام میکردند و به اطفال مهربانی مینمودند و افراد حاجتمند را بر خود ترجیح داده و افراد غریب را پناه میدادند. پرسیدم: رفتارشان با همنشینان خود چگونه بود؟ فرمودند: دائما خوشرو و ملایم بوده و خوش برخورد بودند. سختگیر و خشن، داد و فریاد کن و بد زبان نبودند، نه عیبجوئی میکردند و نه حمد و ثنای کسی را میگفتند، در مقابل آنچه که دوست نمیداشتند، خود را به غفلت میزدند و به روی خود نمیآوردند، کسی از ایشان ناامید نمیشد و آرزومندانشان محروم نمیشدند. سه کار را کنار گذاشته بودند: بحث و جدل، زیاده روی و آنچه که به ایشان مربوط نمیشد. و سه کار را در مورد مردم انجام نمیدادند: کسی را مذمّت و تقبیح نمیکردند، لغزش ها و مسائل پنهانی افراد را دنبال نمیکردند و در موردی تکلّم میفرمودند که امید ثواب داشتند، وقتی صحبت میکردند همه ساکت بودند و کسی کوچکترین حرکتی نمیکرد و هر گاه سکوت میفرمود، دیگران صحبت میکردند.
زندگی سالمی برای آنها بساز و به آنها بگو:
« لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِی اَلْقُرْبیٰ» (1)
من هیچ پاداشی از شما نمیخواهم. بلکه فقط پاداش من یک چیز است:
1) 1) - شوری (42) : 23؛ «بگو: از شما [ در برابر ابلاغ رسالتم ] هیچ پاداشی جز مودّت نزدیکان را [ که بنابر روایات بسیار اهل بیت - علیهم السلام - هستند ] را نمیخواهم.»
« إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِی اَلْقُرْبیٰ» (1)
به اهل بیتم علیهم السلام صمیمانه محبت کنید و در عمل با آنان هماهنگ شوید و پاداشی غیر از مودّت اهل بیت علیهم السلام از شما نمیخواهم.
« مٰا سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ» (2)
این پاداش نیز برای خود شما باشد و این پاداش همان قرآن است. یعنی اگر با اهل بیت من هماهنگ شوید، سود دنیا و آخرت آن برای خود شما است و روزی که از قبر درآمدید، آنها را صدا کنید، تا به فریاد شما برسند. این برای خود شما باشد، من که نیازی ندارم. تو نیازمند این فریادرسها هستی.
« وَ دٰاعِیاً إِلَی اَللّٰهِ بِإِذْنِهِ وَ سِرٰاجاً مُنِیراً»
حبیب من! تو خورشید نور دهنده، «سِرٰاجاً وَهّٰاجاً» و «سِرٰاجاً مُنِیراً» ، مربّی خیرخواه، دلسوز، بیمزد، ملکوتی و الهی هستی. این خورشید نور دهنده است.
خورشید سوم؛ انسانی است که از نور نبوت و امامت امامِ هدایت استفاده میکند و روح او بعد از مدتی به نوری یک پارچه تبدیل میشود و در وجود او جلوه و مظهر کامل این خورشید ظاهر میشود. آیهای در این زمینه ببینید. خداوند در سوره حدید میفرماید:
« یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ» (1)
ای مردم! از همه گناهان دور شوید. معلوم میشود این دوری، شدنی است که به ما امر میکند؛ چون اگر نشدنی بود که نمیفرمود. در ماه رمضان مگر از گناه دوری نکردید؟
پس میشود دوری کرد:
« وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ»
به رسول من پیوند بخورید تا برای شما سه کار کنم؛ اول: از طریق پیامبر زندگی دنیا و آخرت شما را از رحمتم پر میکنم.
« وَ یَجْعَلْ لَکُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ»
«نُوراً» نکره است، الف و لام ندارد، نکره بودن نور دلالت بر عظمت آن دارد.
دوّم: تمام درون شما را غرق در روشنایی میکنم که آن روشنایی مانند نورافکن پیشاپیش شما را روشن میکند تا در زندگی راه را از چاه تشخیص دهید و گرفتار امثال زلیخا نشوید. با این نور گرفتار ربا، دروغ، یاوه گویی، غیبت، تهمت و هرزه گویی نخواهید شد و بهترین زندگی را میکنید.
« یَغْفِرْ لَکُمْ» (2)
سوم: شما را غرق در آمرزش خودم میکنم که در روز قیامت وقتی پرونده شما را بخوانند، از من میپرسی: آیا این پرونده من است؟ میگویم: بله، برای تو است.
میگویی: پس گناهانی که میکردم کجاست؟ میگویم: حرارت نور نبوت و امامت گناهانت را سوزاند و نابود کرد.
حضرت یوسف علیه السلام از خورشید وجود حضرت ابراهیم علیه السلام جدّ پدر، حضرت اسحاق علیه السلام پدر پدر و حضرت یعقوب علیه السلام پدر خود، این چنین بهره گرفت. در زندان نیز به این معنا اشاره فرمود:
« مِلَّةَ آبٰائِی إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ» (1)
حضرت یعقوب علیه السلام نیز به این معنا اشاره میکند:
« کَمٰا أَتَمَّهٰا عَلیٰ أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ» (2)
حضرت یوسف علیه السلام خورشید شده بود. جان و عشق او برخاسته از این معرفت بود و معشوق او خدا بود، اما زلیخا چون معلّم الهی نداشت، تاریک بود. عاشق شد، اما معشوق او شهوت بود. به اشتباه میگویند: زلیخا عاشق حضرت یوسف علیه السلام بود، او گرفتار اشتهای کاذب و شهوت شده بود. عشقهایی کز پی رنگی بود عشق نبود عاقبت ننگی بود (3)
اگر اسم اینها عشق است، پس چرا نمیماند؟ پس چرا آخرش به نزاع و طلاق میکشد؟ این عشق در مقابل خود معشوقِ پوچ، فراری، نامرد، بیوفا و خائن دارد.
اما عشق حضرت یوسف علیه السلام کمال و رحمت بینهایت بود. او پُر بود که به قرار گرفتن در کنار زلیخا اصلاً نیازی احساس نمیکرد. زلیخا میگفت: یا جواب مرا بده، یا تو را به زندان میاندازم. اما حضرت از آن سالن آینه کاری، کاشی کاری، پردههای زربفت، فرشهای گران قیمت، سفرههای رنگین فرار کرد. اما چون زلیخا قدرت داشت و زن نخست وزیر مصر بود حضرت یوسف علیه السلام را به زندان انداخت. او در اتاق تنگ، تا زندانبان دربِ زندان را بست و قفل کرد، گوشه اتاق زندان نشست و فرمود:
« رَبِّ اَلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّٰا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ» (1)
خدایا! مرا از جهنم درآوردی و در بهشت گذاشتی. این سالن، جای پرمضیقه و تاریکی بود، اما من در اینجا دیگر مزاحم ندارم. فقط من و تو هستیم. و نه سال در این زندان ماند؟ اما خدا به او چه پاداشی داد؟ نالم به کویت حالی از درد جدایی
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - یوسف (12) : 33؛ «پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از عملی که مرا به آن میخوانند.»
نماینده پاکیها در مقابل ناپاکیها
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1385
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
اگر حضرت یوسف علیه السلام نماینده پاکی، راستی و فضیلتها بود، که البته باید هم این گونه باشد؛ زیرا قرآن کریم از او به عنوان مظهر درستی، پاکی و کرامت یاد میکند، زلیخا نیز نماینده آلودگی، ناپاکی، پستی و خسّت بود.
باید گفت: بین این دو انسان، تفاوت اصولی و ریشهای وجود داشت و هیچ نقطه مشترکی در انسانیت با هم نداشتند، به جز در بشریت که جنبه مادی انسان است.
« قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ»
نه «انسان مثلکم» ، کلمه « بَشَرٌ » در فرهنگ قرآن کریم، فقط جنبه مادی، زمینی و جسمی انسان را در نظر دارد. در زمینه بشریت، میلیاردها انسان با هم در خلقت یکسان هستند، البته نه در جرم بدن. چنان که به پیغمبر صلی الله علیه و آله با آن عظمت میفرماید:
به اهل مکّه بگو:
« قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ»
من از حیث بدنی مانند شما هستم. اهل بیمار شدن، خواب، خنده، گریه، ازدواج، خوردن، آشامیدن و مردن هستم. در این جنبه من از شما امتیاز بیشتری ندارم، اما:
« یُوحیٰ إِلَیَّ» (1)
امتیاز من در انسانیت، عقل، روح، فطرت، وجدان، قلب و باطن من است؛ چون من در مقام قرب حضرت حق و گیرنده وحی هستم. این برای جنبه انسانیت من است، نه برای جنبه بشری من؛ چون در بشر بودن، من مانند شما هستم.
تمام افراد بشر دارای ماهیت واحدی هستند، ولی در انسانیت با هم تفاوتهای بسیار شگفت انگیزی دارند.
نه تنها انسانها در جرم بدن تفاوت دارند، بلکه در مواردی که یک رنگ، یکسان، یک شکل و یک وزن هستند، ولی در همین موارد چندگانه، تفاوتهای عجیب و شگفت انگیزی هست. تا ثابت شود مظهر پاکیها با نماینده آلودگی و ناپاکیها در میزان آفرینش چقدر اختلاف و تفاوت دارند که هم در عملکرد و هم در آثار اعمال، چه در دنیا و چه در آخرت اختلاف دارند.
ما در فارسی میگوییم: شیر، لغت عربی آن در قرآن کریم «لبن» آمده است:
« لَبَناً خٰالِصاً سٰائِغاً» (2)
همین لفظ شیر را در دو جای دیگر در ادبیات فارسی به کار میبریم؛ یکی شیر، شیر جنگل است که در گرسنگی حمله میکند، میدرد، قطعه قطعه میکند و میخورد، آن وقت آرام میگیرد. در عالم طبیعت این یک نوع شیر است. یک نوع شیر هم در عالم طبیعت، شیر مادر است که همه حیات، توان، قدرت و رشد برنامههای مادی و معنوی کودک وابسته به آن است. اما اینها با هم چه تفاوتی
دارند؟
تفاوت آنها این است که یکی حمله میکند، میدرد، قطعه قطعه میکند میخورد و حساب هیچ چیزی را نمیکند، اما این شیر، رشد و کمال میدهد، مغز را میپروراند، اعصاب را قوی میکند، به پوست رنگ میدهد، بچه را سیر میکند، توان و قدرت عصبی بچه را بالا میبرد و قدرت دفاع بدن او را در مقابل میکروبها قویتر میکند.
یک شیر هم، شیر فلزی، آهنی و برنجی که در خانهها است که به سدّ، چشمه، چاه و یا رودخانه وصل شده، برای آب آشامیدنی است که مردم با این شیر وضو میگیرند، غسل میکنند، طهارت معنوی به دست میآورند، آلودگی را شستشو میدهند، خانه، لباس، آشپزخانه و ظرفها را به پاکی میرسانند. تفاوت اینها البته تفاوت در لفظ است؛ یعنی یک لفظ با مصادیق مختلف است، که همه را شیر میگوییم.
به همه انسانها بشر میگوییم، اما یکی فرعون و دیگری موسی علیه السلام است. یکی نمرود و دیگری حضرت ابراهیم علیه السلام است. یکی رسول خدا صلی الله علیه و آله و دیگری ابوجهل است. یکی امیرالمؤمنین علیه السلام و در مقابل او معاویه است.
تفاوت این دو بشر در بدن، چهرهنگاری آنها از جانب خدا، پوست، گوشت و استخوان نیست، بلکه تفاوت آنان در انسانیت، عقل، قلب، ایمان، وجدان، فطرت و کرامت است. این یکی حضرت موسی بن عمران و کلیم الله است، آن یکی از مؤمنانی است که با زبان «لا اله الا الله» میگویند.
خداوند در سوره طه میفرماید: آنها را به درخت، دار میزنند و دست و پای آنها
را قطع میکند که چرا «لا اله الا الله» میگویید. (1)آن یکی با خدا به طور مستقیم حرف میزند، در حالی که طرف مقابل به این سخن گوی خدا میگوید: تو جادوگر، ستمکار، ساحر و به هم زننده نظام طبیعت هستی؛ یعنی آن چه زشتی در خود اوست، به دیگری نسبت میدهد. همچنان که اینجا حضرت موسی علیه السلام و فرعون با یکدیگر تفاوت دارند. بعد از مرگ نیز در جایگاه آخرتی با هم تفاوت دارند. حضرت موسی علیه السلام در بهشت از چشمه سلسبیل و از چشمهای که:
« عَیْناً یَشْرَبُ بِهٰا عِبٰادُ اَللّٰهِ یُفَجِّرُونَهٰا تَفْجِیراً» (2)
میآشامد، اما فرعون در جهنم از ماده پرخونِ پرچرکِ بسیار بدبویی به نام «زَقُّومٍ» میآشامد:
« لَآکِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ» (3)
وقتی از پیغمبر صلی الله علیه و آله میپرسند: «زَقُّومٍ» که خدا در سوره واقعه از آن یاد میکند
1) 1) - اشاره است به سوره طه (20) : 71؛ «[ فرعون ] گفت: آیا پیش از آنکه به شما اذن دهم، به او ایمان آوردید؟ یقیناً او بزرگ شماست که به شما جادو آموخته است، پس بیتردید دستها و پاهایتان را یکی از راست و یکی از چپ قطع خواهم کرد، و شما را بر تنههای درخت خرما خواهم آویخت تا کاملاً بدانید که کدام یک از ما [ من یا خدای موسی ] عذابش سختتر و پایدارتر است؟ !»
2) 2) - انسان (76) : 6؛ «آن جام از چشمهای است که همواره بندگان خدا از آن مینوشند و آن را به دلخواهشان هرگونه که بخواهند جاری مینمایند.»
3) 3) - واقعه (56) : 52؛ «قطعاً از درختی که از زقّوم است [ و دارای مایعی جوشان و بسیار بدمزه و بدبوست ] خواهید خورد.»
چیست؟ حضرت صلی الله علیه و آله میفرماید: اگر قطرهای از آن را در دریا بریزند، همه موجودات زنده زمین را نابود میکند. (1)مثلاً زنبور، ما همه انواع زنبورها را میگوییم، اسم دیگری هم ندارند. همه آنها نیز با گیاه، گل، گلستان، مرغزار و جنگلها سر و کار دارند، فقط یک نوع از آنها با دیگران تفاوت دارد که شهد گیاهان را میخورد و در کارگاه وجود خود به بهترین ماده غذایی جهان به نام عسل تبدیل میکند.
زنبورهای دیگر نیز همین گیاهانی که این گروه میخورند، آنها نیز میخورند، ولی فقط سمّ تولید میکنند که گاهی مردم و یا حیوانات دیگر را نیش میزنند و حتی میکشند، در حالی که از همه گیاهانی که زنبور عسل میخورد استفاده کردهاند.
خدا در قرآن فرق زنبور عسل با زنبورهای دیگر را بیان میکند. وجود این زنبورهای عسل ساز به وحی وصل است و همین مقدار اتصال از این حیوان کوچک باعث شده که گیاهان خورده شده به عسل تبدیل شود:
« وَ أَوْحیٰ رَبُّکَ إِلَی اَلنَّحْلِ أَنِ اِتَّخِذِی مِنَ اَلْجِبٰالِ بُیُوتاً»
من به زنبور وحی کردم که در کوهها برای خود منزل و لانه بگیرد. سرچشمه وحی در اینجا ربوبیت پروردگار است؛ یعنی جنبه تربیتی پروردگار:
1) 1) - روضة الواعظین: 2/506 - 507؛ «قال رسول الله صلی الله علیه و آله. . . و لو أن قطرة من الزقوم و الضریع قطرت فی شراب أهل الدنیا لمات أهل الدنیا من نتنها قال فبکی رسول الله صلی الله علیه و آله و بکی جبرئیل علیه السلام فبعث الله إلیهما ملکا فقال إن ربکما یقرئکما السلام و یقول لکما إنی قد أمنتکما من أن تذنبا ذنبا أعذبکما علیه.»
« وَ مِنَ اَلشَّجَرِ»
و روی درختها برای خود لانه بسازد:
« وَ مِمّٰا یَعْرِشُونَ» (1)
و روی داربست باغها لانه بساز. برای این که اول باید مخزن باشد، تا عسل ذخیره شود، اگر لانه نسازد، وقتی هر جا نشست، ذره از عسلها را میریزد و دیگر عسل به دست کسی نمیرسد، لذا اول میگوید: مخزن درست کن.
زنبور شناسانِ جهان میگویند:
زنبورها با آن مغز کوچک خود که از ارزن کوچکتر است، چهارصد و شصت رشته علم را به کار میگیرند تا کار ساختن مخزن، لانه و عسل را انجام دهند. این فقط کار وحی و اتصال به خدا است.
اگر پروردگار عالم با آن زنبورهای زرد بزرگ رابطه وحی را برقرار میکرد، آنها نیز همین کار را میکردند، اما خدا در عالم تکوین فقط با یک نوع زنبور این رابطه را برقرار کرده است.
« ثُمَّ کُلِی مِنْ کُلِّ اَلثَّمَرٰاتِ» (2)
بعد از خانه ساختن، از همه محصولات درختان بخور، که چه کند؟
« فَاسْلُکِی سُبُلَ رَبِّکِ ذُلُلاً»
با تواضع، فروتنی و خاکسازی راه خدا را طی کن و بعد از وحی و طی جاده خدا، جادهای که برای او کشیده است:
« یَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهٰا شَرٰابٌ» (1)
آشامیدنیی از شکم او بیرون میآید که:
« مُخْتَلِفٌ أَلْوٰانُهُ فِیهِ شِفٰاءٌ لِلنّٰاسِ»
این آشامیدنی در هر رنگی که باشد، برای تمام انسانها است. به بیماران مبتلا به مرض قند میگویند: شیرنی نخور، ولی یک قاشق عسل بخور، برای مریضی تو خوب است. این نتیجه وحی و طی کردن راه خداست.
خدا در قرآن این حشره کوچک را با عسل و خانه سازی روی دست بلند کرده و به ما انسانهای بزرگ نشان میدهد و با قاطعیت میفرماید:
این نتیجه ارتباط با وحی و طیّ کردن راه خدا است. اما تو چه کار میکنی؟ تو با چه کسی در ارتباط هستی؟ به تو نیز با این همه گناه و فساد وحی میشود؟ چه کسی وحی میکند؟
« إِنَّ اَلشَّیٰاطِینَ لَیُوحُونَ إِلیٰ أَوْلِیٰائِهِمْ» (2)
شیاطین فرهنگ باطل، فساد و گناه را مرتب به دوستان خود وحی میکنند و دوستان آنان نیز این وحی را مرتب به کار میگیرند. آنها با این جثه خود با وحی شیاطین تولید آلودگی، پلیدی، نجاست اخلاقی و عملی میکنند. خدا در مورد زنبور میفرماید:
نزد من وزن و ارزش دارد، اما در مورد این انسانها میفرماید:
« فَلاٰ نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ وَزْناً» (1)
آنها با این تمدن و علم، در روز قیامت ذرهای نزد من ارزش ندارند. کجای قرآن میفرماید: من زنبور را روی دست بلند کردم و به شما نشان دادم؟
در آخر آیه میفرماید:
« إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ» (2)
وضع زنبور، اشاره برای آنهایی است که عقل دارند، میفهمند و اندیشه میکنند که زنبور با این وزن کم، با اتصال به وحی و طیّ کردن راه خدا عسل ساز و مفید است، اما اینها با آن جثه صد کیلویی، هفتاد سال است که تنها نجاست ساز هستند. کود انسانی تولید کردن در این عالم که ارزش ندارد.
بعد در قیامت به اینها میگویند: هنر شما در هفتاد سال همین تولید کود بود، کودی که از این همه فضله و لاشه شیر و سگ و حیوانات در زمین بود، ما شما را در دنیا برای تولید کود نیاورده بودیم. این همه زمین و آسمان را معطل کودسازی شما نکرده بودیم.
همه آهوها زیبا و تیزرو هستند، وقتی میدوند، قدرت دارند تا هفتاد کیلومتر در
ساعت بدوند. همه آهوها علف خوار هستند. اما آهوی ختن خیلی عجیب و شگفتآور است. تمام آهوها در ماهیت آهو بودن مساوی و بیفرق هستند، آهوی بیابانهای دامغان، اروپا، آمریکا و آهوهای باغ وحش همه آهو هستند، ولی فقط در ماهیت آهو بودن مساوی هستند و در کارکرد با هم دیگر بسیار فرق دارند.
آهو علف میخورد. با این که علفهای شیرین، خوب، پرقیمت و تازه را میخورد، ولی فقط سرگینِ بدبوی کثیف را تولید میکند.
آهویی دیگر نیز همان علف را میخورد، نه چیز دیگری را، ولی زیر ناف او علف خورده شده به مشک خوشبو تبدیل میشود. سلاطین و پولدارهای جهان عاشق این مشک هستند؛ چون مشک آهوی ختن از قدیمیترین و گرانترین مواد خوشبوی طبیعی عالم بوده است و در مغازهها به عنوان کالایی گرانقیمت قرار گرفته است و با پول زیادی معامله میشود. آهوان از نظر ماهیت حیوانی، یکی دیده میشوند، اما آهویی سرگین ساز کجا و آهویِ مشک ساز کجا؟
شیرها از لحاظ لفظ یکسان هستند، اما آیا شیر جنگل که میدرد و میخورد با شیر سینه مادر یکی است؟ زنبورها همه یکسان هستند، یکی میخورد و عسل درست میکند، با آن زنبوری که میخورد و سم درست میکند و نیش میزند و یا میکشد یکسان هستند؟ آهوانی که سرگین میسازند، با آن آهویی که مشک میسازد، یکسان هستند؟ اگر کسی بگوید: یکسان هستند، در اوج حماقت است.
مثلاً زمین همه جا را میگویند: زمین است، ماهیت ظاهری زمینها یکی است، ولی زمینی گیاه و گل پرورش میدهد، باغ، گلستان و گلزار میسازد، که مردم با
تماشای پروریدههای آن زمین لذّت میبرند، رفع خستگی میکنند، به منطقه شکل و زیبایی میدهد و زمین دیگر نیز شورهزار و بیابان است و غیر از خس و خاشاک هیچ چیزی دیگری به بار نمیآورد. حیات نبات را به آنجا بدهند، به آن سیر منفی میدهد و آن را نابود میکند. آیا اینها یکسان هستند؟
نیزارها را که با قد بلند در کنار رودخانهها میرویند. تمام نیها نی هستند و از یک نوع آب میخورند، اما یک نوع نی را در میآورند که تو خالی است و به درد نمیخورد؛ چون که باد در آن میافتد. و یک نوع نی هم در میآورند که ظرف بلوری قیمتی را در کنار آن میآورند، با تیغ تمیز، صاف، بیمیکروب، استریلیزه شده، سر نی را میبرند و آن را خالی میکنند، شکر را از داخل آن بیرون میآورند. همه نیها در ماهیتِ چوبی، نی هستند، اما نی تو خالی کجا و نی شکر کجا؟
سنگ آبی، رنگ زیبا، جذاب و قشنگ، مغازه داران قطعهای از آن را در مغازه کثیف و پردود، تکه تکه و کوچک میکنند، به قدری رنگ این سنگ قشنگ است، از درون صد دانه از آن، نخ رد میکنند و آن را آویزان میکنند، و خیلی ارزش ندارد.
اما در نیشابور نیز همین سنگ خوشرنگ را در میآورند و کنار حرم حضرت رضا علیه السلام میآورند و به مغازه تمیز و شخص هنرمند میدهند، میگویند: به این ابعاد بتراش، چند دانهاش را وزن کن، ببین چقدر ارزش دارد؟ هر دانه را وزن میکند و میگوید: ده میلیون تومان. چه کسی میخواهد پول آن را بدهد؟ میگویند: این چهار تا فیروزه میخواهیم روی ضریح حضرت رضا علیه السلام نصب کنیم. آیا این دو سنگ با هم یکی هستند؟
جادوگران چوب در دست گرفتند، به فرعون گفتند: در برابر چشم مردم این چوبها را وسط میدان میاندازیم و به شکلهای عجیب و غریب نمایش میدهیم؛ یعنی تغییر در چوب حاصل نمیشود، بلکه ما دید چشم را به اشتباه میاندازیم تا نبوت حضرت موسی علیه السلام را بکوبند و دهان موسی علیه السلام را ببندند.
این چوبها، با چوب دستی موسی علیه السلام یکی است، اما چوب دستی موسی علیه السلام به اراده و نیروی خدا وصل است، لذا تا چوبها را به میدان آوردند، خدا فرمود:
« أَلْقِ مٰا فِی یَمِینِکَ» (1)
چوبی که در دست تو است، اکنون به قدرت ما وصل است، آن را بر روی زمین رها کن. حضرت موسی علیه السلام چوب را رها کرد:
« فَإِذٰا هِیَ حَیَّةٌ تَسْعیٰ» (2)
تمام جادوی جادوگران را با یک نفس بلعید. بعد خدا به موسی علیه السلام فرمود:
دوباره اژدها را بگیر. گرفت و دید که همان چوب شد. آیا اینها با هم یکی هستند؟
این تفاوتها را اکنون در این مورد به کار بگیرید: دو نفر هستند، دو انسان، هر دو آب، نان، میوه، گوشت حلال میخورند، یکی خوراکها را به حسد، حرص، بخل، کینه، بددلی، غرور، منیّت و ریا تبدیل میکند و کارگاهی است که با این خوردنیها
کثافتها را تولید میکند. این کارگاه، بدن معاویهها است.
دیگری نیز همین آب، نان، میوه، گوشت را خورده و نتیجه آن «نهج البلاغه» و هزار رکعت نماز با گریه در شبانه روز، نطفه او حسنین، زینبین و قمر بنی هاشم علیهم السلام شد. آیا اینها یکی هستند؟ (1)
حال آیات قرآن را در فرق گذاری افراد ببینید:
« أَ فَمَنْ کٰانَ مُؤْمِناً کَمَنْ کٰانَ فٰاسِقاً» (2)
« أَ فَنَجْعَلُ اَلْمُسْلِمِینَ کَالْمُجْرِمِینَ» (3)
1) 1) - الخصال: 2/517، حدیث 4؛ وسائل الشیعة: 4/99، باب 30، حدیث 4617. امامباقر علیه السلام میفرماید: قَالَ کَانَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ علیه السلام یُصَلِّی فِی الْیَوْمِ و اللَّیْلَةِ أَلْفَ رَکْعَةٍ- کَمَا کَانَ یَفْعَلُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام - کَانَتْ لَهُ خَمْسُمِائَةِ نَخْلَةٍ فَکَانَ یُصَلِّی عِنْدَ کُلِّ نَخْلَةٍ رَکْعَتَیْنِ- وَ کَانَ إِذَا قَامَ فِی صَلَاتِهِ غَشِیَ لَوْنَهُ لَوْنٌ آخَرُ- وَ کَانَ قِیَامُهُ فِی صَلَاتِهِ قِیَامَ الْعَبْدِ الذَّلِیلِ- بَیْنَ یَدَیِ الْمَلِکِ الْجَلِیلِ- کَانَتْ أَعْضَاؤُهُ تَرْتَعِدُ مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ عز و جل -وَ کَانَ یُصَلِّی صَلَاةَ مُوَدِّعٍ یَرَی -أَنَّهُ لَایُصَلِّی بَعْدَهَا أَبَدا. علی بن الحسین در شبانه روز هزار رکعت نماز میخواند همان طور که امیر المؤمنین علیه السلام میخواند زیرا پانصد نخله خرما داشت در کنار هر درخت دو رکعت نماز میخواند. هر وقت بنماز میایستاد رنگش تغییر میکرد چون بنده ذلیلی در مقابل پادشاه مقتدری میایستاد اعضایش از خوف خدا میلرزید چنان نماز میخواند مثل کسی که آخرین نماز اوست دیگر بعد از این عمر نمیکند تا نماز بخواند.
2) 2) - سجده (32) : 18؛ «با این حال آیا کسانی که مؤمناند مانند کسانی هستند که فاسقاند؟»
3) 3) - قلم (68) : 35؛ «آیا ما تسلیم شدگان [ به فرمانها و احکام خود ] را چون مجرمان قرار میدهیم؟»
« هَلْ یَسْتَوِی اَلَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ اَلَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ» (1)
بهشت و جهنم، لعنت و رحمت، بُعد و قرب، اینها برای چه هستند؟ مشخص است که برای این تفاوتها هستند. خدا خوان، با خدا دان فرق دارد
حضرت یوسف علیه السلام و زلیخا چه کسانی هستند؟ فرق آنها همین بود که بیان شد. آیا شما مردان نیز مانند حضرت یوسف و موسی علیهما السلام هستید؟ و شما زنها مانند حضرت مریم؟ یا نه گروهی از شما زنان مانند زلیخا هستید و گروهی از شما مردان، مثل فرعون، معاویه و یزید هستید؟
این را بدانید که مقام شخص ارزش دار، تا جایی میرسد که مانند قمر بنی هاشم علیه السلام سی و دو ساله که امام حسین علیه السلام در برابر او از جا بلند میشود و حالت ادب میگیرد و به او میفرماید: جانم فدای تو. از آن روزی که ما را آفریدی
1) 1) - زمر (39) : 9؛ «آیا کسانی که معرفت و دانش دارند و کسانی که بیبهره از معرفت و دانشاند، یکسانند؟»
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
جهان بینی یوسف علیه السلام و زلیخا
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1385
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
وجود مبارک حضرت یوسف علیه السلام و زلیخا، دو نگاه متفاوت و مختلف به خود، جهان و همه تحولات زندگی داشتند. نگاه حضرت یوسف علیه السلام ریشه در آگاهی، معرفت و بینش ایشان و نگاه زلیخا ریشه در هوی، هوس و شهوت داشت.
چشم با هر عینکی که جهان و انسان را نگاه کند، با همان رنگ میبیند. اگر این عینک، عینکِ عقل و خرد، اندیشه و معرفت، وحی، امامت و نبوت باشد، جهان و انسان را همان گونه که هستند خواهد دید. یعنی با دید حق میبیند و به حق نیز عمل میکند و در زندگی، تحول پیدا میکند. فریب نمیخورد و دچار خیالات بیهوده و سراب نمیشود.
این سه مطلبی است که خدا در قرآن میفرماید: خیال، سراب و فریب خوردن.
در سوره یوسف میفرماید: وقتی برادران برگشتند، پدر به آنها فرمود: یوسف علیه السلام کجاست؟ با یقین کامل گفتند:
« فَأَکَلَهُ اَلذِّئْبُ» (1)
1) 1) - یوسف (12) : 17؛ «پس گرگ، او را خورد.»
گرگ او را خورد. حضرت یعقوب علیه السلام فرمود: نه، گرگ او را نخورد،
« بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ» (1)
بلکه شما فریب خوردید.
در مورد سراب، در سوره مبارکه نور میفرماید: زندگی کافران و بریدگان از خدا:
« کَسَرٰابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ اَلظَّمْآنُ مٰاءً» (2)
مانند سرابی در بیابان و کویر گرم است که شخص تشنه از دور آن را آب میپندارد. در حالی که قطره آبی نیز وجود ندارد، فقط نمایشی از آب را میبیند.
اینها از زندگی نمایشهای توخالی را میبینند و حقیقت را نمیبینند.
اما درباره خیال در بسیاری از آیات، از جمله در سوره مبارکه اسراء میفرماید:
« قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمٰالاً» (3)
حبیب من! به مردم بگو، شما را به گروهی که از نظر کار، عمل و زندگی به بدترین خسارت گرفتار شدهاند، خبر بدهم؟
« اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا»
آنها کسانی هستند که در دنیا خیلی زحمت کشیدند، اما تمام زحمت آنها نابود شد؛ چون وقتی وارد قیامت میشوند، فقط با گوشت، پوست و استخوان وارد قیامت میشوند. هیچ چیز دیگر ندارند. این گوشت، پوست و استخوان و خونِ نجس که در آن بازار قیامت قابل خریدن نیست. زحمت کشیدهاند، کار کردهاند، اما
گرفتار خیال بودند.
« وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً» (1)
خیال میکردند که خوب زندگی میکنند.
حکمای الهی میگویند:
خواب اینها خیلی از بیداری آنها بهتر است. اقلاً زمانی که در خواب هستند، تکلیف ندارند، لذا فساد و گناهی مرتکب نمیشوند، فتنهای به پا نمیکنند، ضرر و ضربهای نمیزنند، خطری تولید نمیکنند. تا زمانی که بیدار هستند، دائم در ضرر هستند. در حالی که خواب بیداران حقیقی، بیداری است و خواب نیست.
شخصی به نام خلیفه در قبیله عرب بنی عامر بود، با لیلی، معشوقه مجنون، چند کلمه حرف زد، چند کلمه هم جواب شنید. این گفتگو از نظر معنا، نه ظاهر گفتگو، گفتگوی بسیار با ارزشی است: گفت لیلی را خلیفه کان تویی کز تو مجنون شد پریشان و غوی
«غوی» ؛ یعنی متحیر و سرگردان. گفت: آیا شما لیلی هستی که از دست تو مجنون پریشان و سرگردان و متحیر شده است؟ از دگر خوبان فزونتر نیستی
و پریشان تو شده است؟ گفت: چه میگویی؟ ریشهای حرف بزن. با چه چشمی خود و جهان را نگاه میکنی؟ چشم تو از شعبه هوی، هوس و شهوت است و همه چیز را ابزار شهوت و هوس خود میبینی.
حتی یوسفی که خدا او را صدّیق نامید، تو او را اشتباه میبینی، عینک تو، عینکِ هوی و هوس است. ای کاش با عینکِ عقل، یوسف علیه السلام را میدیدی و او را ابزار زیبایی و برای سیر کردن کام شهوت حرام خود نمیدانستی. تا در همین کاخ، از کار او به زنی تبدیل میشدی که تو را کنار مادر عیسی علیه السلام مینشاندند، آن وقت در آیات خدا و تاریخ میگفتند: مریم و زلیخا. خدیجه و زلیخا، زینب و زلیخا. اما به خاطر اشتباه نگری، تو چقدر یوسف علیه السلام را کوچک و پست دیدی؟
اگر میدیدی که همه انسانها برای رسیدن به کمال آفریده شدهاند و جهان و هر چه در آن وجود دارد، ابزار رساندن تو به کمالات هستند و مقصد نهایی نقطه بینهایت و آن هم «اللّه» است، آن وقت با این نگاه همه حرکات و روابط خود را نظام میدادی، بعد از چند سال که عمرت تمام شد، در آغوش ابدی رحمت بینهایت خدا قرار بگیری. اگر اشتباه ببینی، از جهنم سر درمیآوری.
انبیا و ائمه علیهم السلام و اندیشمندان واقعی تاریخ بشر، همه این مسأله را ثابت کردهاند که انسان ترکیبی از بدن و روح است.
بدن که معلوم است از کجا به وجود آمده؟
« مِنْهٰا خَلَقْنٰاکُمْ» 1
1) 1) - طه (20) : 55؛ «شما را از زمین آفریدیم.»
بدن زمینی و از عالم ماده است، اما روح کجایی است؟ آیا او نیز از زمین است که در رحم مادر به ما پیوسته است؟ یا از جای دیگری است؟ کتاب خدا نشانی روح را داده است: که از عالم امر آمده است، عالم امر کجاست؟ عالم امر از ذات حضرت حق است.
« وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ اَلرُّوحِ قُلِ اَلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی» (1)
البته عمق آیه برای ما روشن نیست. نمیدانیم یعنی چه؟ کلمه «أَمْرِ» و «رب» کجا را میگویند؟ نمیدانیم. آیا چه چیزی در وجود ما هست؟ ما خزانه چه گوهری هستیم؟ فقط خدا میداند. این عالم روح است. (2)
1) 1) - اسرا (17) : 85؛ «و از تو درباره روح میپرسند، بگو: روح از امر پروردگار من است.»
2) 2) - ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن: 14/201 - 200، ذیل آیه اسراء 85؛ «ابن مسعود و ابن عباس و جماعتی گویند: آنها از روحی که در بدن انسان است، سؤال کردند و پیامبر آنها را پاسخ نداد. سؤال کنندگان، گروهی از یهودیان بودند. علت اینکه پیامبر از جواب آنها خودداری کرد، این بود که میدانست به صلاح آنهاست، زیرا نمیخواستند، چیزی بفهمند بلکه قصدشان مزاحمت و بحث و جدال بود و اگر به آنها جواب میداد، بر عناد آنها افزوده میشد. گفتهاند: یهودیان به کفار قریش گفتند: از محمد، در باره روح سؤال کنید. اگر شما را پاسخ داد، پیامبر نیست و اگر پاسخ نداد، پیامبر است، زیرا ما در کتابهای خود، اینطور خواندهایم. خداوند به پیامبر خود دستور داد که به آنها پاسخ نگوید و حل این معمّا را به عقل و فکر خودشان واگذار کند، تا دلیلی بر صدق گفتار و نبوتش باشد. بنا براین، معنای قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی این است که: روح از امری است که تنها خدای من داند و احدی را بر آن راز، آگاهی نیست. البته دانشمندان در باره ماهیت روح، اختلاف دارند: بیشتر متکلمان از جمله سید مرتضی میگویند: روح، جسمی رقیق و هوایی است که در بدن حیوان وارد میشود. علی بن عیسی گوید: جسمی هوایی است به شکل حیوان و در هر جزئی از آن حیات است، بنا بر این، هر حیوانی دارای روح و بدن است. با این تفاوت که: در پارهای از حیوانات، روح غالب است و در پارهای بدن. برخی روح را عرض دانستهاند. اینان نیز اختلاف کردهاند: شیخ مفید میفرماید: روح، حیاتی است که محل خود را شایسته قدرت و علم و اختیار میکند. برخی و جماعتی از معتزله بغداد نیز همین نظر را پذیرفتهاند. اسواری گوید: روح، انسان است و حیات و تکلیف، برای اوست. برخی از علما گویند: خداوند، روح را از شش چیز آفریده است: نور، خوشبویی، بقا، حیات، علم و برتری. میبینید که مادامی که روح در بدن است، بدن نورانی است، میبیند، میشنود و خوشبو است. اما همین که روح از بدن خارج میشود، بدن بدبو میشود و همین که از آن مفارقت کرد، فرسوده و متلاشی میشود و همه مزایا را از دست میدهد. روح، موجودی علوی و لطیف است، زیرا خداوند، در باره شهیدان راه حق، میفرماید: « « بَلْ أَحْیٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ فَرِحِینَ » ؛ آل عمران 170: بلکه آنها پیش خدای خود زنده هستند و روزی میبرند و شاد هستند» در حالی که اجسام آنها در خاک، پوسیده است.»
آیه دیگر، عالم «نفخه رب» است،
« فَإِذٰا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی» (1)
روح شما دمِ ربوبی است.
برای چه روح را به اینجا آوردهاند؟ جای او در عالم امر خیلی عالی بود، ولی روح در عالم امر و نفخه، فقط روح بود و از همه کمالات خالی، ولی دارای استعداد
1) 1) - ص (38) : 72؛ «پس زمانی که اندامش را درست و نیکو نمودم و از روح خود در او دمیدم.»
همه کمالات بود. به عبارت خیلی سادهتر: موجودی به تمام معنا تهیدست، فقیر و نیازمند بود.
او را از عالم امر و نفخه به گذرگاه عالم مادی و به تعبیر امیرالمؤمنین علیه السلام (1)به این تجارتخانه وارد کردند که هیچ کجای عالم مانند اینجا کیفیت تجارت ندارد، ولی این گذرگاه مادی جای بقا نیست و عبوری میباشد، فقط برای تجارت است، لذا از عالم امر عبورش دادند و او را به عالم بدن که عالم ماده است، آوردند.
ابزاری مانند چشم، گوش، زبان، عقل، فطرت، قدم، دست، شکم و شهوت در اختیار او گذاشتند. راه این تجارت را نیز به وسیله بعثت انبیا و امامت امامان علیهم السلام، نزول کتب آسمانی، به خصوص قرآن، به او تعلیم دادند که چندین سال در این تجارتخانه و با کمک این ابزار تجارت کند. بعد به وطن اصلی که پیشگاه خدا است، برگردد:
« إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ» (2)
وقتی به بارگاه ربوبی برگشت میکند چه بهتر است که با کسبِ همه ارزشهای الهی و انسانی وارد شود.
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: (3)
1) 1) - غررالحکم: 147، حدیث 2683؛ «الأعمال فی الدنیا تجارة الآخرة» نهج البلاغة: خطبه 132؛ «اعْمَلُوا لِلْجَنَّةِ عَمَلَهَا فَإِنَّ الدُّنْیَا لَمْ تُخْلَقْ لَکُمْ دَارَ مُقَامٍ بَلْ خُلِقَتْ لَکُمْ مَجَازاً لِتَزَوَّدُوا مِنْهَا الْأَعْمَالَ إِلَی دَارِ الْقَرَارِ فَکُونُوا مِنْهَا عَلَی أَوْفَازٍ وَ قَرِّبُوا الظُّهُورَ لِلزِّیَالِ.»
2) 2) - بقره (2) : 156؛ «ما مملوک خداییم و یقیناً به سوی او بازمیگردیم.»
3) 3) - مکارم الأخلاق: 455؛ «رسول گرامی اسلام میفرماید: یَا ابْنَ مَسْعُودٍ وَ الَّذِی بَعَثَنِی بِالْحَقِّ نَبِیّاً إِنَّ مَنْ یَدَعُ الدُّنْیَا وَ یُقْبِلُ عَلَی تِجَارَةِ الآْخِرَةِ فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَی یَتَّجِرُ لَهُ مِنْ وَرَاءِ [تِجَارَتِهِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَی رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِیتاءِ الزَّکاةِ یَخافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصارُ.» پسر مسعود: قسم بخدایی که مرا برانگیخت آن کس که دنیا را رهاکند و تجارت آخرت را در پیش گیرد خداوند برای او تجارت نماید که میفرماید: مردانی که تجارت و بیع از یاد خدا و نماز و زکاة غافلشان مسازد و از روزی که دلها میتپد و چشمها مضطربانه دور زند (قیامت) میترسند.
هر کس با کسبِ همه ارزشهای الهی و انسانی، این گونه به قیامت وارد شود، یعنی از این گذرگاه، با این تجارت بگذرد و در قیامت وارد شود، اگر ما صد و بیست و چهار هزار پیامبر بر روی زمین محشر نشسته باشیم و این تاجر بیاید از کنار صف ما رد شود، تمام ما به احترام او از جا بلند میشویم.
فرشتگان، وقتی چنین تاجری وارد محشر میشود، چه میکنند؟ آیه سوره رعد:
«وَ اَلْمَلاٰئِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بٰابٍ * سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ» (1)
گفتار خدا است که میفرماید: فرشتگانم از بالای سر، دست راست، دست چپشان، پیش رو و پشت سر آنان بر آنها وارد میشوند و سلام میکنند:
« سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی اَلدّٰارِ» (2)
چه عاقبت خوشی در اینجا برای شما رقم خورده است. این هم احترام فرشتگان.
اما خود خدا چه کار میکند؟ میفرماید: وقتی این تاجر وارد بهشت میشود، روی تختی که برای او است تکیه میدهد، هوای الهی بهشت را استشمام کرده، صدای پروردگار را میشنود که:
« سَلاٰمٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِیمٍ» (1)
بنده من! پروردگار رحیم و ربّ کریم به تو سلام میکند.
(2) با ابزار چشم، آثار حضرت حق را ببیند و حق را بیابد، نماز بخواند، برای خدا گریه کند، با محبت به عباد خدا نگاه کند، تحصیل علم کند، قرآن را ببیند و بخواند و چشم را از آنچه که نگاه به آن حرام است، بپوشاند.
با گوش، صدای حق، قرآن، علم، وحی و صدای پاکان را بشنود. با دست، اعمال شایسته انجام دهد. با زبان ذکر خدا بگوید و با مردم گفتار خوب داشته باشد.
با شکم رزق خدا را بخورد. با شهوت، اولاد صالح به وجود بیاورد. با قدم به مجالس خدا برود. اینها تجارت روح است.
حضرت زهرا علیها السلام، دختر حضرت خدیجه کبری علیها السلام گریه میکرد و به پروردگار عرض میکرد:
«فَاجْعَل رُوحی فِی الأرواحِ الرابِحَة» (3)
1) 1) - یس (36) : 58؛ «با سلام [ ی پرارزش و سلامتبخش ] که گفتاری از پروردگاری مهربان است.»
2) 1) - مکارم الأخلاق: 455؛ «پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله می فرماید: یَا ابْنَ مَسْعُودٍ کُلُّ مَا أَبْصَرْتَهُ بِعَیْنِکَ وَ اسْتَخْلَاهُ قَلْبُکَ فَاجْعَلْهُ لِلَّهِ فَذَلِکَ تِجَارَةُ الآْخِرَةِ لِأَنَّ اللَّهَ یَقُولُ ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باق.» پسر مسعود: بکوش تا هر چه که با چشم ببینی و در قلب بگذرانی برای خدا باشد که این تجارت اخروی است که خداوند می فرماید: (هر چه نزد شماست پایان پذیرد و آنچه نزد خداست باقی بماند.
3) 3) - فلاح السائل: 174 (تعقیبات نماز ظهر) ؛ «وَ مِنَ الْمُهِمَّاتِ الدُّعَاءُ عَقِیبَ الصَّلَوَاتِ الْخَمْسِ الْمَفْرُوضَاتِ بِمَا کَانَتِ الزَّهْرَاءُ فَاطِمَةُ سَیِّدَةُ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ تَدْعُو بِهِ فَمِنْ ذَلِکَ دُعَاؤُهَا عَقِیبَ فَرِیضَةِ الظُّهْر وَ هُوَ سُبْحَانَ ذِی الْعِزِّ الشَّامِخِ الْمُنِیف. . . ثُمَّ إِذَا تَوَفَّیْتَ نَفْسِی وَ قَبَضْتَ رُوحِی فَاجْعَلْ رُوحِی فِی الْأَرْوَاحِ الرَّائِحَةِ [الرابحة] وَ اجْعَلْ نَفْسِی فِی الْأَنْفُسِ الصَّالِحَةِ وَ اجْعَلْ جَسَدِی فِی الْأَجْسَادِ الْمُطَهَّرَةِ وَ اجْعَلْ عَمَلِی فِی الْأَعْمَالِ الْمُتَقَبَّلَة. . . .»
روح مرا جزء روحهایی قرا بده که با این ابزاری که به آنها دادی، سود کامل بردند.
حضرت خدیجه علیها السلام تمام این ابزار را چگونه به کار گرفت؟ برای کمالات روح.
حضرت زهرا علیها السلام شاهد مرگ مادر نبود. سه روز بعد از رحلت مادر، پیغمبر صلی الله علیه و آله ایشان را از خانه ابوطالب به خانه آورد. وقتی درب خانه را باز کرد، صدا زد: مادر! جواب مادر نیامد، به پدر گفت: مادر کجاست؟ پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: با ملکوتیان در پرواز است. چقدر این ابزار قیمت دارد.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
با همین ابزار «ربح الجنة» سودی مانند بهشت را میبرند و به لقای خدا و مقام قرب میرسند.
اگر دزدی با چهره آشنا، رفیق و عاشق به سراغ کسی برود و چشم، گوش، زبان، عقل و فطرت، دست، شکم و شهوت، قدم و انسانیت، او را از این ابزار بینصیب کند و ابزار رشدش را در مسیر غلط بکار گیرد، روح خاموش میشود، از قدرت میافتد و دیگر به خدا برنمیگردد؛ چون توان برگشت به خدا را ندارد.
حضرت یوسف علیه السلام خوب میدید، درست میشنید و تمام ابزار بدن را برای کمالات روح به کار میگرفت:
« إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا اَلْمُخْلَصِینَ» (1)
اما زلیخا غارت شده هوی، هوس و شهوت بود.
1) 1) - یوسف (12) : 24؛ «زیرا او از بندگان خالص شده ما [ از هر گونه آلودگی ظاهری و باطنی ] بود.»
بعد از نُه سال پادشاه مصر به زلیخا و آن خانمها گفت: نُه سال قبل با این جوان چه برخوردی داشتید؟
« مٰا خَطْبُکُنَّ» (1)
از میان زنها اول زلیخا جواب داد، گفت: ای پادشاه:
« إِنَّ اَلنَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ» (2)
ما کسانی بودیم که از درون فقط به زشتیها دعوت میشدیم، اما این جوان بینظیر و برحق بود؛ چون این حرف، حرف زلیخا است. وقتی پاکدامنی حضرت یوسف علیه السلام و جریان آن هفت سال را توضیح داد، به پادشاه گفت:
« اَلْآنَ حَصْحَصَ اَلْحَقُّ» (3)
حالا برای همه شما روشن شد که یوسف حق است و ما باطل. این اعتراف دشمن و این زن شیطان صفت است.
اینجا نکتهای باقی نگذارم. خیلی وقت قبل در کتابی دیدم، که جبرئیل گفت: من از زمانی که حضرت یوسف علیه السلام از دست برادران کتک میخورد، تا به مصریان به پول خیلی کم فروخته شد و بعد هفت سال گرفتار کامجویی آن زن بود و نه سال نیز
با قدرت شیطانی آن زن در زندان بود، بعد که آزاد شد و روشن شد او کیست، حاکم کل مملکت شد. صبح او را روی تخت نشاندند، حالا عزیز مصر شده، حضرت موسی بن جعفر علیه السلام میفرماید: (1)لباسهای دربار مصریان را بعد از زندان به او پوشاندند، جبرئیل میگوید: من آن روز را دیدم، نگاه میکردم، ببینم اکنون که از ته چاه درآمده تا عزیز مصر شده است.
چه حالی پیدا کرده است؟
میگوید: شب شد، کاخ نشینان همه خوابیدند، هنوز مأمورهای بیرون او را نمیشناختند، لباس کهنه و پارهای در آن تاریکی شب پوشید، از کاخ بیرون آمد، به بیابان رفت، چاله خاکی را پیدا کرد، روی خاک افتاد. این حرفها را خدا نیز در سوره یوسف نقل کرده است، جبرئیل میگوید: گوش دادم، شنیدم که میگوید:
« رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ اَلْمُلْکِ» (2)
این تختی که امروز من روی آن نشستهام، از تو است،
« وَ عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ اَلْأَحٰادِیثِ»
1) 1) - تفسیر العیاشی: 2/199، سوره یوسف ذیل آیه 101، حدیث 89؛ «از امام صادق علیه السلام نقل شده: یقول بینا رسول اللَّهِ صلی الله علیه و آله جالس فی أهل بیته إذ قال أحب یوسف أن یستوثق لنفسه، قال فقیل بما ذا یا رسول الله قال لما عزل له عزیز مصر عن مصر لبس ثوبین جدیدین أو قال نظیفین، و خرج إلی فلاة من الأرض، فصلی رکعات فلما فرغ رفع یده إلی السماء فقال « رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ اَلْمُلْکِ وَ عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ اَلْأَحٰادِیثِ فٰاطِرَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ أَنْتَ وَلِیِّی فِی اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةِ » قال فهبط إلیه جبرئیل فقال له یا یوسف ما حاجتک فقال «رب تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ » فقال أبو عبد الله علیه السلام خشی الفتن.»
2) 2) - یوسف (12) : 101؛ «پروردگارا! تو بخشی از فرمانروایی را به من عطا کردی و برخی از تعبیر خوابها را به من آموختی.»
علم حقایق در قلب من، از تو است.
ای به وجود آورنده آسمان و زمین، در این نیمه شب و این بیابان، با صورت روی خاک از تو دو تقاضا دارم، هیچ چیزی دیگری نمیخواهم:
« فٰاطِرَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ أَنْتَ وَلِیِّی فِی اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةِ تَوَفَّنِی مُسْلِماً» (1)
تقاضای اول من این که: مرا مسلمان از دنیا ببر. به مرز مرگ رسیدم، دینم را نگذارم و بروم. به صورتم نزنند و بگویند: تو عبد خدا نیستی. پروندهام را به گردنم نیاندازند و بگویند: به درد ما نمیخوری.
تقاضای دوم من:
« وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ» (2)
در قیامت مرا به صالحین ملحق کن. این زندگی کسی است که با عینک معرفت، خود و عالم را ببیند. زلیخا هم مظهر زندگی کسی است که با عینک هوی، هوس، شهوت و لذتهای جسمی، خود و دنیا را دید.
خوش به حال حضرت یوسف علیه السلام. اما آن کسی که او را به جانب خود کشید، ما را هم به جانب خودش میکشد.
گر که از جانب معشوق نباشد کششی کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
معشوق حقیقی در برابر معشوق باطل
9
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1385
ص:
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
وجود مبارک حضرت یوسف علیه السلام دارای عشقی برخاسته از معرفت و بصیرت بود و معشوق او نیز حضرت حق بود که دارای کمالات بی نهایت است. او این معرفت را از طریق پدر، جدّ و جدّ پدر که هر سه از انبیای الهی بودند، به دست آورده بود و معرفت الهی او باعث شده بود که جمال مطلق را حس کند و برای او این معرفت وجدانی شود و در نتیجه با حسّ جمال مطلق و وجدانی شدن این حقیقت، عاشق حضرت حق شود.
ارزش عشق او، ارزش مطلق بود، نه مقیّد و محدود، چرا که معشوقش مطلق بود.
زلیخا نیز عاشق بود، ولی عشق او برخاسته از هوی، هوس و لذّت گرایی بود و معشوقش در حقیقت همان حسّ لذّتیابی خودش بود و خیال میکرد حضرت یوسف علیه السلام معشوق او است.
اگر واقعاً معشوق او حضرت یوسف علیه السلام بود، عاشق، رنگ آن معشوق را میگرفت؛ چون به قدری عشق، قوی و پرقدرت است که عاشق را وادار میکند تا در معشوق فانی شود و خود معشوق شود، اخلاق و رنگ معشوق را بگیرد. از این که هفت سال از اخلاق، منش، روش، کرامت، عظمت و پاکی حضرت یوسف علیه السلام بهرهای نبرد، معلوم میشود که معشوقش در درون خودش بوده است که همان
لذّت گرایی او بوده، او خودش را دوست داشت، نه معشوق را. برای ارضای خودش کار میکرد، نه برای جلب رضایت حضرت؛ چون اگر واقعاً او معشوقش بود، برای جلب رضایت معشوق حاضر بود که هر فداکاری بکند. گر تو در این مرحله آسودهای عاشق آسایش خود بودهای
(1) این دروغ بود که میگفت: من عاشق یوسف هستم. او در جهالت بود. اگر بیدار بود، میفهمید که عاشق خود و لذّت برای خودش است و میخواهد که یوسف علیه السلام ابزار ارضای شهوت حرام او بشود. اسم معشوق خود را به غلط روی یوسف گذاشته بود.
کسی که عاشق پاکیها باشد، پاکیها به او انتقال پیدا میکند. خود حضرت یوسف علیه السلام عاشق معشوقی بود که همه پاکیها، جلال و جمال، کمالات، اسمای حسنیٰ و صفات علیا را داشت و لحظه به لحظه از طریق این عشق، کمالات معشوق را نصیب خودش میکرد.
ارزش عشق زلیخا، به ارزشی مجازی و از بین رفتنی و خاموش شدنی مقیّد بود؛ چون بعد از این که حضرت یوسف علیه السلام از زندان آزاد شد، دیگر چهرهاش عوض شده بود و سنّ زلیخا نیز بالا رفته بود و آن آتش در وجودش خاموش شده بود و هیچ مزاحمتی برای یوسف علیه السلام نداشت؛ چون نیروی لذّت گرایی او رو به غروب رفته، در حال افول بود، بنابراین نمیتوانست کاری به کار یوسف علیه السلام داشته باشد.
1) 1) - الکافی: 83/2، حدیث 3؛ وسائل الشیعة:1/83؛ باب19، حدیث 192؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله أَفْضَلُ النَّاسِ مَنْ عَشِقَ الْعِبَادَةَ فَعَانَقَهَا وَ أَحَبَّهَا بِقَلْبِهِ وَ بَاشَرَهَا بِجَسَدِهِ وَ تَفَرَّغَ لَهَا فَهُوَ لَایُبَالِی عَلَی مَا أَصْبَحَ مِنَ الدُّنْیَا عَلَی عُسْرٍ أَمْ عَلَی یُسْرٍ.
اما ملاک عشق یوسف علیه السلام که حضرت حق بود، روز به روز بر عشق، کمالات و مفاهیم انسانی او اضافه کرد و در نهایت او به ولیّ خالص الهی، الگو و سرمشق برای همه شهوتداران، زیبارویان، حاکمان، امیران، معلّمان و خانوادهداران عالم تبدیل شد و نامش در کنار نام ابدیّ معشوق به پاکی به جا ماند و از صفحه دنیا و آخرت پاک نخواهد شد.
عشق واقعیتی است که در ادبیات فارسی روی آن انصافاً خیلی عالی سرمایه گذاری شده است. این عشق عاشق و معشوق چه زیبا و عالمانه و حکیمانه در این بیت گنجانده شده است. جمله معشوق است و عاشق پردهای زنده معشوق است و عاشق مردهای (1)
« قُلِ اَللّٰهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ» (2)
جمله در این شعر به معنی کلّ است، چون نمیشد کلمه کلّ را بیاورد، از لغت جمله بهره گرفته است.
فقط خدا، غیر از خدا، همه چیز رنگ و موج و از بین رفتنی است. این عشقهایی که در بشر بوده، تمام شعله سر کبریت و خاموش شدنی بوده و خاموش هم شده است؛ یعنی زمان، تغییر چهرههای معشوقهای کم ظرفیت در خاموش کردن این عشقها اثر داشته است.
تمام ما سوی الله رو بنا و حباب روی آب است که اگر در معرض کمترین بادها قرار بگیرد، خراب شدنی است. باد تغییر چهره، فتنهگری، تقلّب و عوض شدن
معشوق، پشت کردن معشوق به عاشق، زلزله، سیل، حادثه، بیماری، آتش سوزی.
تمام روبناها در کنار عامل تخریب هست. زیربنا حضرت حق است که عامل تخریب ندارد. او معشوق اصلی است که فانی شدنی نیست.
اینهایی که به چیزی دل نبستند و همه چیز را به عنوان ابزاری برای توحید نگاه میکردند و هیچ وقت عاشق ابزار نبوده و معطل آن نمیشدند، به خاطر معرفت آنان بوده است.
از امیرالمؤمنین علیه السلام پرسیدند: اوج لذّت زندگی شما و اوج محنت زندگی شما چه وقت بود؟ گفت: اوج لذت زندگی من آن روزی بود که روی دست پیغمبر صلی الله علیه و آله به مردم نشان داده شدم و حضرت مرا به رهبری حکومت معرفی کردند و اوج محنت من آنجایی بود که صدای ناله حضرت زهرا علیها السلام بین در و دیوار بلند شد.
یعنی علی علیه السلام را تا اینجا کوچک کردند که عجب لذتی برده که شاه شده و به قدری به زن وابسته بود که وقتی دید همسرش را بین در و دیوار آزرده کردند، اوج محنت حضرت بوده است.
والله قسم! با توجه به معرفتی که داشت و این که فقط خدا زیربنا است و بقیه چیزها روبنا، حباب و خاموش شدنی است، حال حضرت چه روی دست پیغمبر صلی الله علیه و آله روز غدیر و حالی که میدید بین در و دیوار همسرش آزرده شده، نسبت به خدا تفاوتی نداشته است.
آنجا را میگفت: خدا به پیغمبر صلی الله علیه و آله تکلیف کرده است که مرا برای خدمت به دین معرفی کند و اینجا را میگفت: خدا به من تکلیف کرده که صبر کنم تا چراغ دین
روشن بماند. هر دو برای خدا بود. (1)روبناها روی حضرت اثر ندارد؟ مگر او مانند ما بوده است؟ اگر کاسبی ما دو روز نچرخد، به خدا میگوییم: اگر نمیتوانی خدایی کنی، استعفا بده. امام علی علیه السلام مگر
1) 1) - نهجالبلاغة: خطبه 33، من خطبة له علیه السلام عند خروجه لقتال أهل البصرة، و فیها حکمة مبعث الرسل. . . ؛ «قَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبَّاسِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ دَخَلْتُ عَلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع بِذِی قَارٍ وَ هُوَ یَخْصِفُ نَعْلَهُ فَقَالَ لِی مَا قِیمَةُ هَذَا النَّعْلِ فَقُلْتُ لَا قِیمَةَ لَهَا فَقَالَ علیه السلام وَ اللَّهِ لَهِیَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ إِمْرَتِکُمْ إِلَّا أَنْ أُقِیمَ حَقّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلا. . . .» و نیز آمده: الاحتجاج: 1/189 - 190؛ «احتجاجه علیه السلام فی الاعتذار من قعوده عن قتال من تآمر علیه من الأولین و قیامه إلی قتال من بغی علیه من الناکثین و القاسطین و المارقین (روی أن أمیر المؤمنین علیه السلام کان جالسا فی بعض مجالسه بعد رجوعه من نهروان فجری الکلام حتی قیل له لم لا حاربت أبا بکر و عمر کما حاربت طلحة و الزبیر و معاویة فقال علی ع إنی کنت لم أزل مظلوما مستأثرا علی حقی فقام إلیه الأشعث بن قیس فقال یا أمیر المؤمنین لم لم تضرب بسیفک و لم تطلب بحقک فقال یا أشعث قد قلت قولا فاسمع الجواب و عه و استشعر الحجة إن لی أسوة بستة من الأنبیاء ص أولهم نوح حیث قال رب أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ فإن قال قائل إنه قال هذا لغیر خوف فقد کفر و إلا فالوصی أعذر و ثانیهم لوط حیث قال لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلیٰ رُکْنٍ شَدِیدٍ فإن قال قائل إنه قال هذا لغیر خوف فقد کفر و إلا فالوصی أعذر و ثالثهم إبراهیم خلیل الله حیث قال وَ أَعْتَزِلُکُمْ وَ مٰا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ فإن قال قائل إنه قال هذا لغیر خوف فقد کفر و إلا فالوصی أعذر و رابعهم موسی علیه السلام حیث قال فَفَرَرْتُ مِنْکُمْ لَمّٰا خِفْتُکُمْ فإن قال قائل إنه قال هذا لغیر خوف فقد کفر و إلا فالوصی أعذر و خامسهم أخوه هارون حیث قال یا ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کٰادُوا یَقْتُلُونَنِی فإن قال قائل إنه قال هذا لغیر خوف فقد کفر و إلا فالوصی أعذر و سادسهم أخی محمد خیر البشر ص حیث ذهب إلی الغار و نومنی علی فراشه فإن قال قائل إنه ذهب إلی الغار لغیر خوف فقد کفر و إلا فالوصی أعذر فقام إلیه الناس بأجمعهم فقالوا یا أمیر المؤمنین قد علمنا أن القول لک و نحن المذنبون التائبون و قد عذرک الله.»
مانند ما است که وقتی حضرت زهرا علیها السلام از دستش برود، خودش غسل بدهد و کفن و دفن کند و بگوید: خدایا! حال که همسر جوان مرا بردی، من دیگر هیچ کاری با تو ندارم؟
این نقطه، نقطه عشق اهل معرفت به وجود مقدس حق است: جمله معشوق است و عاشق پردهای زنده معشوق است و عاشق مردهای (1)
(2) دیگر راستتر از این حرف در باب عشق وجود ندارد.
« کُلُّ مَنْ عَلَیْهٰا فٰانٍ * وَ یَبْقیٰ وَجْهُ رَبِّکَ ذُو اَلْجَلاٰلِ وَ اَلْإِکْرٰامِ» (3)
1) 1) - مولوی.
2) 1) - بحار الانوار: 23/67، باب 43، حدیث 23؛ مصباح الشریعة: 192؛ «قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام حُبُّ اللَّهِ نَارٌ لَایَمُرُّ عَلَی شَیْءٍ إِلَّا احْتَرَقَ وَ نُورُ اللَّهِ لَایَطْلُعُ عَلَی شَیْءٍ إِلَّا أَضَاءَ وَ سَحَابُ اللَّهِ مَا یَظْهَرُ مِنْ تَحْتِهِ شَیْءٌ إِلَّا غَطَّاهُ وَ رِیحُ اللَّهِ مَا تَهُبُّ فِی شَیْءٍ إِلَّا حَرَّکَتْهُ وَ مَاءُ اللَّهِ یَحْیَا بِهِ کُلُّ شَیْءٍ وَ أَرْضُ اللَّهِ یَنْبُتُ مِنْهَا کُلُّ شَیْءٍ فَمَنْ أَحَبَّ اللَّهَ أَعْطَاهُ کُلَّ شَیْءٍ مِنَ الْمَالِ وَ الْمُلْکِ.» بحار الانوار: 24/67، باب 43، حدیث 24؛ مصباح الشریعة: 196؛ «عن الصادق علیه السلام الْمُشْتَاقُ لَایَشْتَهِی طَعَاماً وَ لَایَلْتَذُّ بِشَرَابٍ وَ لَایَسْتَطِیبُ رُقَاداً وَ لَایَأْنَسُ حَمِیماً وَ لَایَأْوِی دَاراً وَ لَایَسْکُنُ عُمْرَاناً وَ لَایَلْبَسُ لَیِّناً وَ لَایَقِرُّ قَرَاراً وَ یَعْبُدُ اللَّهَ لَیْلًا وَ نَهَاراً رَاجِیاً أَنْ یَصِیرَ إِلَی مَا اشْتَاقَ إِلَیْهِ وَ یُنَاجِیَهُ بِلِسَانِ شَوْقِهِ مُعَبِّراً عَمَّا فِی سَرِیرَتِهِ.» حضرت امام صادق علیه السلام می فرماید: هر که مشتاق لقای الهی شد، خواهش طعام و شراب و لذّت اینها از او قطع می شود، و میل خواب و استراحت بر طرف می شود، و به دوست و مصاحب و رفیق، انس نمی گیرد، و در منزل و خانه مأوی نمی کند، و در معموره ساکن نمی شود، و لباس نرم نمی پوشد، و به جایی قرار نمی گیرد، و در هیچ وقت از اوقات، از عبادت و ذکر الهی فارغ نمی شود، و همیشه آرزومند وصال الهی است، و تمنّای لقای رحمت الهی دارد، و آن چه در دل دارد از آرزوی لقای الهی، به زبان شوق مناجات می کند و به ألفاظ و عبارات تعبیر می نمایی.
3) 3) - الرحمن (55) : 26 - 27؛ «همه آنان که روی این زمین هستند، فانی میشوند. * و تنها ذات باشکوه و ارجمند پروردگارت باقی میماند.»
همه چیز در فنا است؛ یعنی همین حالا آسمانها، زمین و تمام موجودات در پرده فنا هستند و تمام این حرکتهایی را که میبینید، تمام، جلوه حیّ و قیّومی او هستند. پرده به عراقی بساز یا به حجازی نواز غیر یکی نیست راز، مختلف است گفتگو
یعنی عاشقان او «کالمیّت بین یدی الغسّال» (1)مانند مردهای روی سنگ غسّالخانه هستند که تمام اختیارات و حرکاتش را تسلیم غسّال کرده است. عاشق خود را همچون مرده به دست معشوق رها کرده و اسماء و صفات او را در خودش جلوه داده است. دیگر پا، پای یوسف نیست.
از تنگی قافیه میگویند: خدا نور بینهایت است، جسم نیست، شعر غیر از این سروده نمیشود، پا، دست، چشم و گوش برای یوسف نیست، بلکه برای خداست و از خدا این مطلب را عاریه دارد.
1) 1) - شرح الأسماء الحسنی: 2/38.
2) 1) - و در احوالات حضرت شعیب علیه السلام نیز آمده: إرشاد القلوب، دیلمی: 171/1؛ بحار الانوار: 12/380، باب 11، حدیث 1؛ «رُوِیَ أَنَّ شعیب [شُعَیْباً علیه السلام بَکَی حَتَّی عَمِیَ فَرَدَّ اللَّهُ عَلَیْهِ بَصَرَهُ ثُمَّ بَکَی حَتَّی عَمِیَ فَرَدَّ اللَّهُ عَلَیْهِ بَصَرَهُ ثُمَّ بَکَی حَتَّی عَمِیَ فَرَدَّ اللَّهُ عَلَیْهِ بَصَرَهُ فَأَوْحَی اللَّهُ إِلَیْهِ یَا شُعَیْبُ إِنْ کَانَ هَذَا الْبُکَاءُ لِأَجْلِ الْجَنَّةِ فَقَدْ أَبَحْتُهَا لَکَ وَ إِنْ کَانَ مِنْ أَجْلِ النَّارِ فَقَدْ حَرَّمْتُهَا عَلَیْکَ فَقَالَ لَابَلْ شَوْقاً إِلَیْکَ فَقَالَ اللَّهُ تَعَالَی لِأَجْلِ هَذَا أَخْدَمْتُکَ نَبِیِّی وَ کَلِیمِی مُوسَی عَشْرَ سِنِین. مرویست (از حضرت رسول صلی الله علیه و آله) که حضرت شعیب علیه السلام بواسطه محبت و شوق و دوستی با خدا آنقدر گریست که دو چشم او کورشد، خدا دیده او را بینا فرمود، و هم چنین تا سه مرتبه، در مرتبه چهارم وحی الهی رسید که یا شعیب تا کی میگریی و تا چند چنین خواهی بود (و مقصود تو از این گریه چیست) ؟ اگر گریه تو از خوف جهنم است من تو را از آن ایمن گردانیدم، و اگر از شوق بهشت است آن را بتو عطا و مباح نمودم، عرض کرد الهی و سیّدی تو میدانی گریه من برای ترس از جهنم و شوق بهشت نیست بلکه دل من بمحبّت تو بسته شده است و گریه دوستی و محبت است که چشم مرا نابینا کرد، وحی رسید حال که گریه تو از این راهست بزودی پیغمبر و کلیم خود موسی بن عمران را بخدمتکاری تو بفرستم که تا ده سال خدمت (و شبانی) کند. و اثر شوق و محبّت الهی داشتن آن است که همه چیز شوق و محبت آن شخص را بدل می گیرند.»
کار بنده به جایی میرسد که در فاسدترین کاخ، با بودن زن نامحرم حمله کننده که در شهوت دست و پا میزند، با بودن هر نوع میهمانیهای شبانه و روزانه درباری، یوسف شد. مسجد، حسینیه و جمعیت مذهبی نیز در اختیارش نبود، مصر بود و عدهای ظالم، بتپرست، کاخ و زنی خائن. ولی یوسف، یوسف شد.
از تعریفهایی که پروردگار از یوسف میکند، انسان مات و مبهوت میشود. از خدا بشنوید که عبد در این عشق از منیّت خود میمیرد و جلوه معشوق میشود.
حرکت، دیدن و شنیدن خدایی کار عبد به این حدیث قدسی میرسد:
«کُنْتُ سَمْعَهُ الّذی یَسْمَعُ بِهِ»
من خود گوش او میشوم، دیگر گوش، گوش یوسف نیست، گوش من است که میشنود؛ لذا هفت سال صدای باطل زلیخا را رد کرد. میگوید: گوش من جای این حرفهای باطل و قبول این پیشنهادهای نجس نیست. این گوش، گوش او نبود، گوش خدا بود. و گوش خدا باطل را قبول نمیکند؟
«وَ بَصَرَهُ الّذی یَبْصُرُ بِهِ و لسانَه الذی یَنْطِقُ بِهِ»
چشم دیگر، چشم یوسف نبود، چشم من بود. زلیخا را مانند دیو سیاه و وجودی متراکم از آلودگیها میدید. در کمال نفرت، او را نمیخواست. اگر زیبایی میدید، میخواست. کسی که زیبایی را ببیند و بگوید نمیخواهم، احمق است. چشم او باز بود و درست میدید. این چشم منیّت است که زشتترین دختر را میبیند و عاشق او میشود و پای خود را در یک کفش میکند و میگوید: در عالم فقط این دختر را میخواهم. عالم پر از خیر است و اولیای خدا در عالم زندگی میکنند، اما او به دختر میگوید: اگر تو نباشی، میخواهم دنیا نباشد.
زبان یوسف هم زبان خدایی میشود:
«وَ یَدَهُ الّتی یَبْطِشُ بها» (1)دست، دیگر دست یوسف نبود، دست من بود و دست من در خیر است:
« بِیَدِکَ اَلْخَیْرُ إِنَّکَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ» (2)
در آن هفت سال، حاضر نشد، سر انگشتش را روی دست زلیخا بگذارد که این بدنِ نامحرم را لمس کند و ببیند چه مزهای دارد. در کمال نفرت از او بود: جمله معشوق است و عاشق پردهای زنده معشوق است و عاشق مردهای (3)
«یا مَشْکُورَ الشَّاکِرینَ یَا جَلِیسَ الذّاکِرینَ یٰا مَوْصُوفَ مَنْ وَحَّدَهُ یا مَحْبُوبَ مَنْ أَحَبَّهُ یا غَوْثَ مَنْ أَرادَه» (1)این عشق چقدر زیبا است. عشق به او، عشقی است که ارزش مطلق دارد؛ چون معشوقش مطلق است. عشقش نیز ماندنی است؛ چون معشوق ماندنی است.
معشوق تغییر نمیکند که عشق تغییر کند و سرد شود. شاهد این مدعا خواهی اگر بر حسین و حالت او کن نظر
روبناها، کشته شدنها، آتش گرفتنها، اسارتها، مضیقهها، تشنگیها، گرسنگیها و بلاها هیچ اثری در عشق و عاشق و معشوق نگذاشت.
در روایت دارد: در گودال قتلگاه، لحظه به لحظه رنگ رخساره حضرت برافروختهتر شده بود؛ یعنی چنان لذّتی به او دست داده بود که رنگ او در عالیترین حالت بود و وقتی تیزی خنجر شمر به گلو کشیده شد، زیباترین لبخند را زد.
ای کاش دوربین و فیلم بود و آن لبخند را میگرفت تا معنی لبخند را در عالم بدانند چیست و بفهمند که ریشه این لبخند از کجا بود؟
خدایا! از این عشق دست ما خالی است، اگر این عشق با ما بود که ما در همه امور در اوج پاکی بودیم. مگر خود در قرآن فرمان ندادی که:
1) 1) - بحار الانوار: 99/55 - 56، باب 5، حدیث 11؛ «یَا مَعْرُوفَ الْعَارِفِینَ یَا مَعْبُودَ الْعَابِدِینَ یَا مَشْکُورَ الشَّاکِرِینَ یَا جَلِیسَ الذَّاکِرِینَ یَا مَحْمُودَ مَنْ حَمِدَهُ یَا مَوْجُودَ مَنْ طَلَبَهُ یَا مَوْصُوفَ مَنْ وَحَّدَهُ یَا مَحْبُوبَ مَنْ أَحَبَّهُ یَا غَوْثَ مَنْ أَرَادَهُ یَا مَقْصُودَ مَنْ أَنَابَ إِلَیْه.»
« اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ» (1)
از من بخواه تا اجابت کنم؟ خدایا! امیرالمؤمنین علیه السلام تو را به ما این گونه معرفی کرد:
«یا باسِطَ الیَدَیْنِ بِالعَطِیَةِ» (2)دست تو برای عطا کردن باز است. به درگاه تو نمیآیند که عطا کنی. پشت کردهاند و رفتهاند. تو به دنبال آنان فریاد زدی:
« فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ» (3)
بندگان من! هیچ جا خبری نیست، کجا میروید؟ بود درد مو و درمونم از دوست
درد داشتم و نمیفهمیدم چه دردی است؟ اکنون فهمیدهام که همه دردم تویی.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - غافر (40) : 60؛ «مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم.»
2) 2) - المصباح الکفعمی: 647؛ «امام سجاد علیه السلام به فرزندش امام باقر علیه السلام فرمود: قل عشرا فی کل لیلة عید و کل لیلة جمعة أیضا یا دائم الفضل علی البریة یا باسط الیدین بالعطیة یا صاحب المواهب السنیة صل علی محمد و آله خیر الوری سجیة و اغفر لنا یا ذا العلی فی هذه العشیة.»
3) 3) - تکویر (81) : 26؛ «پس [ با انکار قرآن و روی گرداندن از آن ] کجا میروید؟»
نام گذاری داستان یوسف علیه السلام به « أَحْسَنَ اَلْقَصَصِ »
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1385
ص:
ص:
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
پندها، درسها و عبرتهایی که در داستان وجود مبارک حضرت یوسف علیه السلام قرار دارد و به خصوص برخوردی که با زلیخا داشتند، آن قدر حائز اهمیت و ارزش است که در میان این همه حادثههایی که در تاریخ اتفاق افتاده است که البته کتاب خدا مهمترین حوادث را بیان کرده، تنها این داستان را به « أَحْسَنَ اَلْقَصَصِ » (1)
1) 1) - مخزن العرفان در تفسیر قرآن: 6/332، ذیل آیه یوسف 3 در توضیح و تفسیر احسن القصص آمده: «ای رسول ما تو را بسبب وحی اختصاص دادیم بانزال نمودن این سوره بر تو که مشتمل بر بدیعترین اسلوب و نیکوترین بیان و عجیبترین حکایات است زیرا که متضمن نکات بسیار و حکمتهای فراوان است اگر چه تو قبلا متوجه به آن نبودی، اشاره به این که داستان یوسف علیه السلام از راه وحی بتو رسیده و به آن دانا شدهئی نه اینکه از جای دیگر پیدا نموده ناشی از بعض مفسرین است که گفته اینکه داستان یوسف را (احسن القصص) نامیده برای اینست که جامع مطالب بسیار و منطوی بر اسرار و نکاتی است که در باقی سورهها ذکر نشده از ذکر انبیاء و صلحاء و ملائکه و شیاطین و جن و انس و انعام و طیور و سیر و سلوک و آداب ممالیک و طریق تجار و ذکر عقلاء و سفهاء و اختلاف حالات آدمی و مکر زنان و حیاء آنان و توحید و فقه و علم تعبیر خواب و آداب سیاست و حسن معاشرت و تدبیر معاش و چون جامع چنین صفات نیکو است این است که آن را به نیکوتر حکایات معرفی نموده. و شاید داستان یوسف را اضافه بر فضیلتهائی که گفته شد، چون تمام سرگذشت یوسف علیه السلام را از کودکی او تا آخر مقام سلطنتش بیان کرده و آن مقام گذشت و لطفش را نسبت به برادرها که او را از پدر و برادرش جدا نمودند و در چاه انداختند و آنرا به بهای اندک فروختند و اضافه بر اینکه از جرم آنها چشم میپوشد به آنها فرمود « لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ اَلْیَوْمَ » و چقدر در باره آنها انعام نموده و در منزل خود جای داده و نیز اعجاز او از علم تعبیر رؤیا و عصمت و عفت او که زندانی شدن سالها را ایجاب نموده و باقی فضائل و محسنات اخلاقی و جسمانی آن بزرگوار تماما را به طور ترتیب و وضوح در این مبارک سوره بیان فرموده این است که جای دارد که این داستان را (باحسن القصص) توصیف نماید.»
نام گذاری کرده است.
بهترین قصّهها، اتفاقها و حادثهها، با این که در بعضی از حوادث، انبیای اولوالعزم خدا محور بودهاند، حضرت ابراهیم، موسی بن عمران و مسیح علیهم السلام، آنها را « أَحْسَنَ اَلْقَصَصِ » نفرموده است. چرا که در آن داستانها بین عادل و ظالم درگیری بوده، اما اینجا درگیری بین تمام ورع و پاکی در اوج خود، با تمام آلودگی و ناپاکی در اوج خود بوده است. همیشه بین عادل و ظالم درگیری اتفاق نمیافتد، اما همه مردان و زنان عالَم، تا زمانی که شعله شهوت روشن است، با شهوت درگیر هستند.
ممکن است در مملکتی، حکومت عدل سرکار باشد، مانند زمان حضرت سلیمان علیه السلام که حکومت عدل و حق بود و مردم نیز از آن حکومت خیلی راضی و شاد بودند؛ چون میدانستند هر حقی که مربوط به آنها است، در سایه حکومت الهی حضرت به حقشان میرسند. تا مدّت زیادی حضرت سلیمان علیه السلام سرکار بود، اما بین عدل و ظلم درگیری نبود؛ چون حکومت ظالم نبود و به انقلاب مردمی هم نیازی نبود.
در رأس حکومت، پیغمبری با کرامت، زاهد، عابد، اهل خدا، اهل حقّ و اهل عدالت وجود داشت. پروردگار در قرآن داستان ایشان و ملّتش را « أَحْسَنَ اَلْقَصَصِ » نام گذاری نکرد. یا درگیری حضرت ابراهیم علیه السلام با نمرودیان را « أَحْسَنَ اَلْقَصَصِ »
نگفت.
اما اینجا، یک طرف داستان، حضرت یوسف علیه السلام سمبل زیبایی در جهان قرار داشت که در این درگیری در اوج جوانی و هیجان شدید غریزه شهوت بود؛ یعنی در فضایی قرار داشت که میلیونها نفر شکست میخورند. بیشتر آنهایی که در این فضا قرار گرفتند، اگر مؤمن هم بودند، چند دقیقه صبر کردند، اما اکثراً شکست خوردند.
ولی این زیبای نمونه، در اوج جوانی و اوج هیجان شهوات، در برابر طنّازی، حیلهگری، فتنهگری و آسیب رسانی زن جوانِ مشرکِ بریده از خدا، هفت سال، شبانه روز مقاومت کرد و دامن پاک الهی او آلوده نشد و مارک شیطانی به او نخورد.
در اوج مقاومت با قدرت ظالمانه بانوی کاخ، زن نخست وزیر، نُه سال محکوم به زندان میشود و در زندان روحیّات عجیبی را از عالم ملکوت کسب میکند و روزی که آزاد میشود، لایق میشود نه عزیز مملکت مصر، بلکه عزیزِ مصرِ وجود شود و خداوند متعال چند هزار سال، این داستان گم شده را از لابلای تاریخ فراموش شده و از پرونده روزگار بیرون بیاورد و محور بیش از صد آیه قرارش دهد و در قرآن مجید، کتابی که تا قیامت جاوید خواهد ماند، نام و داستان او را بگنجاند.
این علت « أَحْسَنَ اَلْقَصَصِ » بودن این داستان است.
آنچه را که در این بحث میبینید، که به نظر بسیار مهم میرسد و همه دقایق و لطایفش در آیات قرآن کریم است، نگاه پروردگار به بعد از این جریان است، نه قبل از آن. همه این مسائل برای بعد از هیجان شهوات و درگیری حضرت با این زن و مقاومت هفت ساله و حفظ دامن خود در تمام حیات از آلودگی است.
تمام نگاه خاص پروردگار به حضرت یوسف علیه السلام به خاطر بعد از این جریان است. البته قبل از این جریان، پروردگار عالم به او نظر دارد، اما فقط به عنوان فرزند کوچک حضرت یعقوب علیه السلام، یعنی از زمانی که حضرت یوسف علیه السلام به دنیا آمد، تا زمانی که با این زن ناخواسته روبهرو شد و به صورت غلام زرخریدی که همه راههای فرار به روی او بسته شده است و نمیتواند جایی برود و آزادی ندارد، تا زمانی که ناخواسته او را در فضای کاخ قرار میدهند و در خلوت کاخ به عنوان غلامِ شوهر این زن و خدمت کار او قرار میدهند.
نگاه پروردگار به او از زلیخا به بعد شروع میشود، تا آنجایی که روزگار فراق تمام میشود، حضرت یعقوب علیه السلام و فرزندانش وارد مصر میشوند و به شدّت مورد احترام حضرت یوسف علیه السلام قرار میگیرند و او نیز در اوج کرامت و بزرگواری از ظلمهای ده برادر خود گذشت میکند و داستان دیگر تمام میشود.
مرگ حضرت یوسف علیه السلام با کمال آبرو، کرامت، آقایی، بزرگواری، انسانیت و در حالی که برای همه مرد و زن جهان درس و الگو شده است، میرسد و ایشان از دنیا خارج میشوند.
(1) این گوشهای از نگاه پروردگار به آیات کتاب وجود حضرت یوسف علیه السلام است که
1) 1) - نهج الفصاحة (مجموعه کلمات قصار حضرت رسول صلی الله علیه و آله) : 316، حدیث 800؛ «إنّ اللَّه یحبّ الشّاب الّذی یفنی شبابه فی طاعة اللَّه. خداوند جوانی را که عمر خود را در عبادت خدا به سر می برد دوست دارد.» نهج الفصاحة (مجموعه کلمات قصار حضرت رسول صلی الله علیه و آله) : 304، حدیث 736؛ «إنّ اللَّه تعالی یباهی بالشّاب العابد الملائکة، یقول أنظروا إلی عبدی ترک شهوته من أجلی. خدا بجوان عابد بر فرشتگان مباهات می کند و می گوید بنده مرابنگرید که بخاطر من از تمایلات خود چشم پوشیده است.»
این جوان، در اوج جوانی؛ چون این نگاه، مربوط به پیری او نیست. هر پیرمردی از گذشته بدش پشیمان است - البته اگر بد کرده باشد - و خوب میشود، مگر کافر باشد. هر پیرمردی در روزگار پیری وارد نماز، عبادت و مناجات میشود. روزگار گردنش را کج میکند، نه این که خودش بخواهد کج کند. هر پیرمردی سعی میکند که توبه کرده، خودش را پاک کند، بعد از دنیا برود. نگاه خدا به روزگار پیری حضرت یوسف علیه السلام نیست، بلکه به روزگار پر بودن وجودش از کرامتهای ایام جوانی است.
در این بخش از زمان، اگر کسی نگاه خدا را به خودش جلب کند، هنر کرده است؛ چون خیلیها در این بخش روی خدا را از خود برمیگردانند و رابطه خدا را با خودشان قطع میکنند. خیلیها به خاطر قدرت و اوج جوانی، در مقابل حضرت حق دچار کبر میشوند.
اگر در این فصل از جوانی، انسان بتواند نگاه حضرت حق را به خود جلب کند، شاهکار کرده است. جلب نگاه در پیری با توبه، التماس، گریه و پشیمانی کار مهمی نیست. پیرمرد است و میگوید: دیگر دارم از کار میافتم، کمرم، پایم، سرم، چشمم و گوشم، از کار افتاده است، خدایا! کسی که به ما رحم نمیکند، اقلاً تو رحم کن، گذشته ما که بسیار کثیف، آلوده و ناپاک بوده، ما را ببخش، نفهمیدیم، جاهل بودیم، بد کردیم.
1) 1) - نهج الفصاحة (مجموعه کلمات قصار حضرت رسول صلی الله علیه و آله) : 588، حدیث.205؛ «رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله می فرماید: فضل الشّابّ العابد الّذی یعبد فی صباه علی الشّیخ الّذی یعبد بعد ما کبرت سنّه کفضل المرسلین علی سایر النّاس؛ فضیلت جوان عابد که از آغاز جوانی عبادت کند بر پیری که وقتی سن بسیار یافت عبادت کند چون فضیلت پیغمبران بر سایر مردم است.» و نیز در ترجمه احیاء علوم الدین، 1/320 آمده: «ما اتی الله عبده علما الاّ شابّا و الخیر کلّه فی الشّباب؛ ای، حق تعالی بنده خود را علم نداد مگر در جوانی، و همه نیکی در جوانی است.»
اگر پیرمرد را ببخشد، این نگاه، نگاه ترحّم خداست، نه نگاه عظمت نگری و «احسنیت» ، نه نگاه به آیات بیّنات کتاب، وجود جوان که به کتاب هستی آبرو داده است.
«عالماً مضاهیاً للعالم العَیْنی» (1)این حرف حکما است، که حضرت یوسف علیه السلام در ایام جوانی، همه وجود را با همه عالم، حکیمانه، هماهنگ و یکی کرده بود. این نگاه و خوشحالی در این زمان خیلی مهم است.
نه زمان پیری که بعد از گریهها، نالهها، ندبهها، مکه و کربلا رفتنها بگویم:
احساس میکنم که گویا خدا مرا بخشیده باشد. بعد از این که هزاران مقام و منزلتم را از دست دادم، حالا به عنوان غلط کرده پشیمان، خوشحال باشم که مرا بخشیدهاند و به من نگاه میکنند.
البته خدا منّتی روی ما نمیگذارد. در قیامت مارکی به پیشانی ما نمیزند که «هذا تائب» این شخص جوانی خود را در گناه گذرانده و بعد توبه کرده است، نه، این کار را با ما نمیکنند، اما انسان در درون خودش احساس ذلیلی میکند.
به خدا قسم! بیشتر این خندههایی که دختران و پسران خارج از فضای دین دارند، خندههای مسخرهای است که امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: (2)به دنبال این
1) 1) - شرح الأسماء الحسنی: 1/134.
2) 2) - نهج البلاغه: خطبه 212، (من کلام له علیه السلام قاله بعد تلاوته أَلْهاکُمُ التَّکاثُر. . .) «إِنْ مُصِیبَةٌ نَزَلَتْ بِهِ ضَنّاً بِغَضَارَةِ عَیْشِهِوَ شَحَاحَةً بِلَهْوِهِ وَ لَعِبِهِ فَبَیْنَا هُوَ یَضْحَکُ إِلَی الدُّنْیَا وَ تَضْحَکُ إِلَیْهِ فِی ظِلِّ عَیْشٍ غَفُولٍ إِذْ وَطِئَ الدَّهْرُ بِهِ حَسَکَهُ وَ نَقَضَتِ الْأَیَّامُ قُوَاهُ وَ نَظَرَتْ إِلَیْهِ الْحُتُوفُ مِنْ کَثَبٍ فَخَالَطَهُ بَثٌّ لَایَعْرِفُهُ وَ نَجِیُّ هَمٍّ مَا کَانَ یَجِدُهُ وَ تَوَلَّدَتْ فِیهِ فَتَرَاتُ عِلَلٍ آنَسَ مَا کَانَ بِصِحَّتِهِ فَفَزِعَ إِلَی مَا کَانَ عَوَّدَهُ الْأَطِبَّاءُ مِنْ تَسْکِینِ الْحَارِّ بِالْقَارِّ وَ تَحْرِیکِ الْبَارِدِ بِالْحَارِّ فَلَمْ یُطْفِئْ بِبَارِدٍ إِلَّا ثَوَّرَ حَرَارَةً وَ لَاحَرَّکَ بِحَارٍّ إِلَّا هَیَّجَ بُرُودَةً وَ لَااعْتَدَلَ بِمُمَازِجٍ لِتِلْکَ الطَّبَائِعِ إِلَّا أَمَدَّ مِنْهَا کُلَّ ذَاتِ دَاءٍ حَتَّی فَتَرَ مُعَلِّلُهُ وَ ذَهَلَ مُمَرِّضُهُ وَ تَعَایَا أَهْلُهُ بِصِفَةِ دَائِهِ. . . .» و موارد دیگری قریب به این مضمون از رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نقل شده: طَ طَ إرشاد القلوب، دیلمی: 1/33؛ «وَ قَالَ علیه السلام لَوْ تَعْلَمُونَ مَا أَعْلَمُ لَضَحِکْتُمْ قَلِیلًا وَ لَبَکَیْتُمْ کَثِیراً عَلَی أَنْفُسِکُمْ وَ لَخَرَجْتُمْ عَلَی الصُّعُدَاتِ تَبْکُونَ عَلَی أَعْمَالِکُمْ وَ لَوْ تَعْلَمُ الْبَهَائِمُ مِنَ الْمَوْتِ مَا تَعْلَمُونَ مَا أَکَلْتُمْ سَمِیناً. وَ قَالَ صلی الله علیه و آله أَمَا وَ اللَّهِ لَوْ تَعْلَمُونَ مَا أَعْلَمُ لَبَکَیْتُمْ عَلَی أَنْفُسِکُمْ وَ لَخَرَجْتُمْ عَلَی الصُّعُدَاتِ تَنْدَمُونَ عَلَی أَعْمَالِکُمْ وَ لَتَرَکْتُمْ أَمْوَالَکُمْ لَاحَارِسَ لَهَا وَ لَاخَائِفَ عَلَیْهَا. . . .»
خندهها، گریههای سنگینی قرار دارد.
پشت این خندهها، ایدز، سوزاک، سفلیس، بیماریهای عصبی، روانی و خودکشی و در نهایت آتش جهنم است.
اما شادی واقعی کجاست؟ خدا نیز در قرآن فرموده است که میخنداند و میگریاند:
« وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَکَ وَ أَبْکیٰ» (1)
این متن در قرآن به گونهای غیر از آن خنده و گریه است. خدا، خدایی است که میخنداند، آنجایی که خدا انسان را میخنداند، آنجایی است که:
1) 1) - نجم (53) : 43؛ «و این اوست که میخنداند و میگریاند.»
« لِسَعْیِهٰا رٰاضِیَةٌ» (1)
« فَهُوَ فِی عِیشَةٍ رٰاضِیَةٍ» (2)
آن خنده قیمت دارد که وقتی حضرت یوسف علیه السلام را از آن کاخ با عظمت به زندان تاریک کاهگلی، کنار عدهای کافر و زبان نفهم میاندازند، به دیوار زندان تکیه میدهد و میگوید:
« رَبِّ اَلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّٰا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ» (3)
مرا از آن فضای دعوت به زنا به گوشه این زندان انداختند، حال تو هستی و من، پس من اینجا خوش هستم. این خوشی، خوشی است. نه فریادهای مستانه و شبانه که بعضی پسر و دخترها در زندگی میزنند و مانند کرمها در لجن گناه و شهوت نجس میلولند و بدنهای جهنمیی که به هم ساییده میشود. آن لولیدن، غیر از زندگی کردن است.
اگر شادی آنها شادی است، پس چرا بعد از این جلسات رقص و گناه، وقتی به خانه میآیند و تنها میشوند، احساس میکنند که غم تمام عالم در دل آنها است؟ بعد با هزار نوع قرص خود را خواب میکنند که سنگینی این غم آنها را از پا درنیاورد.
شادی واقعی، شادی مؤمن است که حتی ظاهراً دارد گریه میکند، اما بعد از گریه و حتی در حین گریه کردن، چنان احساس سبک باری و شادی میکند که
حاضر نیست این شادی او تمام شود.
خنده حضرت یوسف علیه السلام معنی الهی و ملکوتی دارد. او کجا میخندد؟ بعد از این که میبیند از همه پلیدیهای کاخ، ذرهای بر دامن او ننشسته و آزاد شده، هر چند ظاهراً به زندان افتاده است میخندد که این خنده، آیه خداست و دهان حضرت، صفحه کتاب خدا.
این جنب و جوش در زندان، سجدههای طولانی، رکوعها، نالههای شبانه، آری، اینجا جای شادی و نشاط است: رقص آنجا کن که خود را بشکنی پنبه را از ریش شهوت برکنی (1)
وقتی کوزه منیّت و غرور که همه توخالی است، کوزه حرص، حسد، تنگ نظری، حقارت و کوچک بودن را شکستی و با شکستن آن، از همه این عالم مادی رها شدی و در ملکوت و وادی « أَرْحَمُ اَلرّٰاحِمِینَ » قرار گرفتی، آنجا پایکوبی کن، هیجان داشته باش و بخند. آنجا دیگر تو را گریه نمیگیرد.
زمینهای پنبه کاری شده را دیدهاید. پنبه در جلد خشک و زبری چسبیده است.
گوی و کیسه میآورند، با انگشتان دست پنبه را از آن جلد خشک جدا میکنند، به کارخانه میدهند تا آن را بزند و به صورت نرم و زیبایی درآورد.
بعد نمونهاش را در ویترینهای گران قیمت میگذارند؛ یعنی بعد از کنده شدن از آن گیاه خشک و زرد، افتاده و جلد خشک، پشت ویترین پرقیمت بالانشین شده است و انسانهای کارخانهدار و ثروتمند میبینند و به قیمت گران میخرند، میریسند و به پردهها و لباسهای زربفت و پرنقش و نگار تبدیل میکنند. شاهان و
1) 1) - مولوی.
پولداران جهان میگویند: این نوع پرده را بیاورید روی پنجرههای ما نصب کنید.
یعنی از بیابان نشینی کنده شده و حرکت میکند تا کاخنشین میشود.
منیّتها انسان را بیچاره میکنند؛ یعنی سازمان خلقت انسان را به گونهای ساختهاند که اهل منیت، شهوت، بخل، حرص و آلودگی، واقعاً محکوم به شکست، ذلیل شدن و غرق شدن هستند و هیچ راه فراری ندارد.
«الهی لاتُؤَدِّبْنی بعقوبتک» (1)حضرت زین العابدین علیه السلام گریه میکردند که خدایا! مبادا مرا با آتش جهنم خود بیدار و ادب کنی. آنجا دیگر بیداری و ادب فایدهای ندارد. در جهنم هر شاهی ذلیل و دست بسته و هر متکبری، خوار است و هر شهوترانی فریاد میزند:
« یٰا لَیْتَنِی کُنْتُ تُرٰاباً» (2)
کاش مرا خلق نکرده بودی. در آنجا ادب شدن چه سودی دارد؟
1) 1) - بحار الانوار:82/95، باب 6، (دعاء السحر لعلی بن الحسین ع رواه حمزة الثمالی) ، حدیث 2؛ إقبال الأعمال: 67؛ المصباح الکفعمی: 588؛ «إِلَهِی لَاتُؤَدِّبْنِی بِعُقُوبَتِکَ وَ لَاتَمْکُرْ بِی فِی حِیلَتِکَ مِنْ أَیْنَ لِیَ الْخَیْرُ یَا رَبِّ وَ لَایُوجَدُ إِلَّا مِنْ عِنْدِکَ وَ مِنْ أَیْنَ لِیَ النَّجَاةُ وَ لَاتُسْتَطَاعُ إِلَّا بِکَ لَاالَّذِی أَحْسَنَ اسْتَغْنَی عَنْ عَوْنِکَ وَ رَحْمَتِکوَ لَمْ یُرْضِکَ خَرَجَ عَنْ قُدْرَتِکَ یَا رَبِّ یَا رَبِّ یَا رَبِ. . . . خدایا مرا به عقاب خود ادب مفرماو به مجازات عملم به مکر و حیلهات به عقوبت ناگهانیت غافلگیر مکن و مبتلا مگردان ای خدا کجا خیری توانم یافتدر صورتی که خیر جز پیش تو نیست و از کجا راه نجاتی خواهم جست و حال آنکه جز به لطف تو نجات میسر نیست ای خدا نه آنکس که نیکوکار است از یاری تو و لطف و رحمتت مستغنی است و نه آنکه بدکار است و بر حکم تو بیباکی کردهو به راه رضا و خوشنودیت نرفته از قدرتت بیرون است ای رب من ای رب من ای رب من.»
2) 2) - نبأ (78) : 40؛ «ای کاش من خاک بودم [ و موجودی مکلّف آفریده نمیشدم تا چنین روز سختی را ببینم! ].»
اجازه فکر بیادبی نیز در این دستگاه به کسی نمیدهند. اگر انسان گرفتار شود، او را نیز دوست داشته باشند، چنان به گوش او میزنند که اگر خواب است، بیدار شود.
اجازه فکر در منیّت را نیز به ما نمیدهند. من یک بار فکر نکرده، چنان چوبش را خوردم که هر وقت یادم میآید، از آن کتکی که خوردم، شاد میشوم و میخندم.
خنده معنیدار، که شکر خدا، این چوب زدن را به قیامت نکشاند.
در اوج تابستان، در یکی از شهرهای بزرگ ایران، شب آخر منبرم بود. محلی که در آنجا منبر میرفتم، وسعت داشت. شب آخر، شاید نزدیک به پنجاه هزار نفر پای منبر بودند. خدا میداند این فکر نیمه کاره به ذهن من آمد که این سواد، بیان و منبر من است که این جمعیت را به اینجا آورده است. این تمام آن فکر بود، اما به جایی نکشید. فقط در حالی سخنرانی به صورت نسیم بسیار مختصری به ذهن من آمد و اصلاً ادامه پیدا نکرد.
بعد از شب آخر این مجلس، باید از آن شهر حدود چهارصد کیلومتر به شهر دیگری که از شهرهای معروف ایران و بسیار ثروتمند است، میرفتم؛ یعنی فردا شب، شب اول منبر در آن شهر ثروتمند بود. هر شب که آن منبر تمام میشد و به خانه میآمدیم، پسر من که آن وقت پنج شش ساله بود، میگفت: امشب بیست و دو نفر پای منبر بودند، فردا شب! بیست و یک نفر بودند. کار من منبر رفتن بود، کار فرزندم شمردن مستمع بود. هیچ کس نیامد.
اینهایی که میآمدند نیز افراد جالبی بودند. این چند نفر گروه گروه کنار هم مینشستند و وقتی من بر منبر بودم، میشنیدم که به همدیگر میگفتند: امسال محصول باغ را چقدر فروختی؟ میگفت: خیلی نشد، این قدر شد. دیگری میگفت:
این قدر فروختم. تمام منبر من به فروش آنها گذشت.
بعد از ده شب که منبر من تمام شد، از مداح معمولی نیز به من کمتر پول دادند و گفتند: به سلامت. یعنی خدا به من گفت: دلها در دست من است، من در آنجا پنجاه هزار نفر را پای منبر آوردم. تو میتوانی، بفرما. مگر تو همان شخص منبری آن شهر نبودی؟ پس چه شد؟
ای کسی که دلها به دست تو است:
«یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْاَبْصَارِ» (1)تو میگویی برو، اگر انسان در باطن خود از مسیر صحیح منحرف شود، تو میگویی نرو.
در زندگی خیلی تواضع کنید و دائم بگویید: ای خدا! تو همه چیز هستی. این را قبول کنید تا شما را بالا ببرند. بزرگترین انسان بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله، به ما یاد داده است که چه کسی هستیم:
«و أنا عَبْدُکَ الضَّعیفُ الذَلیلُ الحَقیرُ المِسْکِینُ المُسْتَکِینُ» (2)حال که زنده هستیم، این است که حقیر، ذلیل، مسکین و مستکین هستیم، وای به حال آن زمانی که جنازه ما را روی سنگ مرده شورخانه بیاندازند، آنجا چه کسی هستیم؟ آنجا جایی هست که همه از زن و فرزند، داماد، برادران، اقوام، دوستان، شریک و همسایهها همه جمع شدهاند، تا ما را دور بیاندازند. جمع نشدهاند که ما را نگهدارند. رقص آنجا کن که خود را بشکنی پنبه را از ریش شهوت برکنی
رقص و جولان بر سر میدان کنند
نه در این مجالس بیهوده و پوچ دنیایی، آنجا که رقص و جولان ملکوتی واقعی نیست، این رقص و جولان که عین حماقت است: زن و مرد با هم برقصند و خدا و ملائکه نیز ببینند و پرونده را عصر جمعه به خدمت امام زمان علیه السلام ببرند و جگر ایشان زخم بخورد.
این بالا پریدنها، حیوانی است وگرنه زمانی که کمبودها و نواقص روحی و اخلاقی بیرون میآیند، باید هیجان و پایکوبی و شادی کنند. این هیجان از کجاست؟
از همراهی مددهای غیبی، ملائکه به آنها میگویند:
« نَحْنُ أَوْلِیٰاؤُکُمْ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا» (1)
ما بودیم که زیر بازوان شما بودیم و شما را میبردیم. اگر ما در دنیا دوست شما نبودیم، شما نیز از آن رقصها میکردید؟ آن نواختنی که شما را به هیجان میآورد، از طرف ما بود. ما از جانب خدا در باطن شما مینوازیم و در این نواختن ما بود که شما تلطیف میشدید و اشک از چشم شما جاری میشد. در این نواختن ما بود که دلکنده میشدید و میگفتید: مشهد، کربلا، مناجات، دعای کمیل و عرفه برویم. اگر ما نمینواختیم که شما از جای خود تکان نمیخوردید.
1) 2) - فصلت (41) : 31؛ «ما در زندگی دنیا و آخرت، یاران و دوستان شما هستیم.»
مطربانش از درون دف میزنند بحرها از شورشان کف میزنند (1)
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - مولوی.
کسب فیوضات الهی به اندازه لیاقت
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1385
ص:
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
حضرت یوسف علیه السلام به قدری از خویش لیاقت و شایستگی نشان داد که پروردگار مهربان عالم، ظرف وجود او را از حقایق گستردهای پر کرد که البته این احسان و عنایت را در حقّ هر کسی که از طریق معرفت و عمل لیاقت نشان دهد، میکند.
در حلّ مشکل حضرت یونس علیه السلام و نجات از تاریکی شکم ماهی در دریا که احدی جز حضرت حق نمیتوانست او را نجات بدهد، میفرماید: ما او را نجات دادیم:
« وَ کَذٰلِکَ نُنْجِی اَلْمُؤْمِنِینَ» (1)
و به همین صورت اهل ایمان را از گرفتاریها و مشکلات نجات میدهیم. البته لطف پروردگار و احسان حضرت حق، به اندازه لیاقت و شایستگی انسان به او میرسد.
ظرف وجود حضرت یوسف علیه السلام در توان ظرفیت خود، به خاطر معرفت و عملش از فیوضات الهی و عنایات حضرت حقّ پر شد. گوشهای از آن عنایات و
1) 1) - انبیاء (21) : 88؛ «و این گونه مؤمنان را نجات میدهیم.»
الطاف را که فقط کار اوست، نه کار پول، پارتی، قبیله، خانواده و قدرتمندان در آیات قرآن مجید ببینید.
در یکی از آیات میفرماید: (1)همه این امور بعد از آن معرفت، عمل، لیاقت و شایستگی است. البته رایگان و ناگهانی نیست، بلکه او زحمت کشید، رنج برد، و اجازه نداد به پاکی او لکه سیاهی بنشیند.
بعد از این امور بود که پروردگار میفرماید:
« مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی اَلْأَرْضِ» (2)
این به چاه افتاده و زندانی کشیده را تمکّن، آبروی عظیم و نیروی چیرگی بر مشکلات و غلبه بر دلها را دادم. اینها کار غیر خدا نیست. تمکّن، نعمت ویژه الهی است که کسی سفرهدار حضرت حق میشود، سفره دار رحمت، قدرت، کرم، عزّت، چیرگی، غلبه و توان او. در حقیقت تمام قدرتها، توانها، پیروزیها در آن
1) 1) - یوسف (12) : 24؛ « وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأیٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ کَذٰلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ اَلسُّوءَ وَ اَلْفَحْشٰاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا اَلْمُخْلَصِینَ » ؛ بانوی کاخ [ چون خود را در برابر یوسفِ پاکدامن، شکست خورده دید با حالتی خشمآلود ] به یوسف حمله کرد و یوسف هم اگر برهان پروردگارش را [ که جلوه ربوبیت و نور عصمت و بصیرت است ] ندیده بود [ به قصد دفاع از شرف و پاکیاش ] به او حمله میکرد [ و در آن حال زد و خورد سختی پیش میآمد و با مجروح شدن بانوی کاخ، راه اتهام بر ضد یوسف باز میشد، ولی دیدن برهان پروردگارش او را از حمله بازداشت و راه هر گونه اتهام از سوی بانوی کاخ بر او بسته شد ]. [ ما ] اینگونه [ یوسف را یاری دادیم ] تا زد و خورد [ ی که سبب اتهام میشد ] و [ نیز ] عمل خلاف عفت آن بانو را از او بگردانیم؛ زیرا او از بندگان خالص شده ما [ از هر گونه آلودگی ظاهری و باطنی ] بود.
2) 2) یوسف (12) : 56؛ «اینگونه یوسف را در [ آن ] سرزمین مکانت و قدرت دادیم.»
شخص قرار داده میشود.
ظاهراً یک نفر است، ولی قدرت جامع، غالب و چیره کامل است. دلها و ارواح همه در تسخیر او است، در حالی که او کانال فیوضات پروردگار برای دلها و ارواح است. نه تنها دلها و ارواح زمان خودش، بلکه برای همه دلهای لایق، شایسته و قابل.
تمکّن، معنویت و آبروی او در جهان فعّال است. بدن او در دنیا نیست، ولی حقیقت او در دنیا هست و به نیازمندان عالم معنا، انرژی، پاکی، زمینه استقامت و حفظ نفس میدهد. این همه را پروردگار عالم در یک نفر جمع کرده است.
وقتی که برادران حضرت یوسف علیه السلام به علّتی که در قرآن مطرح است، او را شناختند، حضرت علیه السلام حرف خیلی زیبایی به برادران زد. آنها او را به چاه انداختند و خیال میکردند که نابود شده و از بین رفته است. سی سال گذشته است، اکنون گرد و غبارش نیز از تهِ چاه به باد رفته است.
آنها اصلاً به زنده بودنش یقین نداشتند. وقتی او را شناختند، مبهوت شدند. بچه کتک خورده ته چاه افتاده کنعان کجا و مقام عزیز مصر کجا؟ شگفت زده و مبهوت شدند.
حضرت علیه السلام وقتی این جمله را به آنها گفت خیال آنان را راحت کرد که در این دستگاه منظّم هستی باید کار به اینجا برسد.
حضرت یوسف علیه السلام به حقیقت و بصیرت وصل است و کلمه به کلمه از حرفهای ایشان حساب دارد. او وقتی حرف میزند، خدا از گلوی او حرف میزند. به برادرانش فرمود: چرا انگشت به دهان مانده، شگفت زده و غرق در تعجب شدهاید، مگر چه شده است؟ یک سیر طبیعی الهی در این عالم انجام گرفته
است و آن این بوده که من از چاه تا اینجا با خدا بودم، با خدا زندگی کردم.
« فَإِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ اَلْمُحْسِنِینَ» (1)
پروردگار پاداش نیکوکاران را ضایع نمیکند.
این گفتار قرآن مجید را حفظ کنید و نصب العین خود قرار دهید. چهل شبانه روز تجربه کنید، ممکن است برای بعضیها باورش سخت باشد، ولی در مدت طولانی، اثرش را میبینید، فقط چهل شبانه روز.
شما چهل شبانه روز خدا را امتحان کنید. (2)روش و اعمال ما نشان میدهد که ما هنوز اعتماد کاملی به پروردگار نداریم. ما نسبت به وعدههای خدا در ترس هستیم که مبادا انجام نگیرد. به این که پروردگار اصرار دارد:
« إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُخْلِفُ اَلْمِیعٰادَ» (3)
من خلف وعده ندارم، اگر در مقابل کارهای نیک، حالات، اخلاق و نیّتهای پاک به شما وعده دادم که در دنیا نیز به شما احسان کنم، یقین بدانید که احسان خواهم کرد.
یکی از چهرههای بسیار برجسته شیعه که بعضیها نقل میکنند - آن بعضیها که عجیب مورد اعتماد هستند و سر و سرّی با امام دوازدهم علیه السلام داشتند - یکی از
1) 1) - یوسف (12) : 90؛ «که یقیناً خدا پاداش نیکوکاران را تباه نمیکند.»
2) 2) - عیون أخبار الرضا علیه السلام: 69/2، باب 31، حدیث 321؛ بحار الانوار: 67/242، باب 54، حدیث 10؛ «در این مورد آمده: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله مَا أَخْلَصَ عَبْدٌ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَرْبَعِینَ صَبَاحاً إِلَّا جَرَتْ یَنَابِیعُ الْحِکْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَی لِسَانِهِ.»
3) 3) - آل عمران (3) : 9؛ «مسلماً خدا خلف وعده نمیکند.»
اولیای الهی به نام حاج علی بغدادی در کنار حرم موسی بن جعفر علیه السلام خدمت امام زمان علیه السلام رسیده بود، اول ایشان را نشناخت، بعد که از نظر پنهان شد، سیری در اتفاقات به وقوع پیوسته عصر پنجشنبه و شب جمعه کرد، تا اینجا که گفت: این آقا در حرم به من فرمود: میل داری به دوازده امام سلام بدهی؟ عرض کردم: بله.
فرمود: سلام بده. تا امام عسگری را که سلام دادم، ایشان سکوت داشت و گوش میداد، تا گفتم: «السلام علیک یا حجة بن الحسن» ایشان فرمود: «علیک السلام» تازه فهمید که در محضر ایشان بوده است. حضرت در کنار حرم حضرت موسی بن جعفر علیه السلام به او میفرماید: اگر به تهران رفتی، سلام مرا به فلانی برسان و اسم او را میبرد.
حاج علی بغدادی میفرمودند: زمانی که در نجف بودم، کنار حرم امیرالمؤمنین علیه السلام دو طلبه را دیدم که حال، چهره و حرف زدن آنان، به نظرم آمد اینها ممتاز هستند.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: (1)تمام رفتار ظاهری، دلیل بر وضع باطن است. هر کس در بیرون هر کاری میکند، درون خود را بیرون میریزد. اینها نشان میداد که درون مایهدار، روشن و نورانیای دارند. سؤال کردم: آیا میخواهید اسم خود را بگویید؟ علاقه دارم شما را بشناسم. اهل کجا هستید؟
گفتند: منزل ما در صد و پنجاه کیلومتری مدینه، در منطقه خیبر است و هر دو
1) 1) - غرر الحکم: 479، حدیث 11014؛ «لِکُلِّ ظَاهِرٍ بَاطِنٌ عَلَی مِثَالِهِ فَمَنْ طَابَ ظَاهِرُهُ طَابَ بَاطِنُهُ وَ مَا خَبُثَ ظَاهِرُهُ خَبُثَ بَاطِنُه.» و همچنین میفرماید: غررالحکم: 479، حدیث 11013؛ «عِنْدَ فَسَادِ الْعَلَانِیَةِ تَفْسُدُ السَّرِیرَة.»
یهودیزاده هستیم. آنجا محلی بود که کتابهای ما یهودیان قرار داشت. در آن کتابخانه مخزنی بود که همیشه درش قفل بود و به روی احدی باز نمیکردند. من و برادرم کنجکاو شدیم. کلید دار را دیدیم، گفت: به هیچ قیمتی در را باز نمیکنم.
تطمیعش کردیم و پول زیادی پیشنهاد دادیم، گفت: به هیچ قیمتی در را باز نمیکنم.
تطمیعش کردیم و پول زیادی پیشنهاد دادیم؛ چون وضع مالی خانوادگی ما خیلی خوب بود. او قبول کرد.
قرار پنهانی گذاشتیم که احدی از این جریان مطلع نشود وگرنه این طور که کلید دار میگفت، همگی ما را میکشتند. بر سر قرار آمدیم، به دور از چشم همه، در اتاق را باز کرد.
(1) توراتی در آنجا بود. به ما گفت: هر چه به حضرت موسی علیه السلام نازل شد، در این هست. تمام توراتهای بیرون تقلبی است.
1) 1) - بحار الانوار: 36/37، باب50 حدیث4؛ الأمالی، شیخ صدوق: 191، حدیث 1؛ «در این زمینه مناسب است گفتگوی مرد یهودی را با پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله بیان شود: جَاءَ نَفَرٌ مِنَ الْیَهُودِ إِلَی رَسُولِ اللَّهِ فَسَأَلُوهُ عَنْ مَسَائِلَ فَکَانَ فِیمَا سَأَلُوهُ أَخْبِرْنِی عَنْ خَمْسَةِ أَشْیَاءَ مَکْتُوبَاتٍ فِی التَّوْرَاةِ أَمَرَ اللَّهُ بَنِی إِسْرَائِیلَ أَنْ یَقْتَدُوا بِمُوسَی فِیهَا مِنْ بَعْدِهِ قَالَ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله فَأَنْشَدْتُکَ بِاللَّهِ إِنْ أَنَا أَخْبَرْتُکَ تُقِرُّ لِی قَالَ الْیَهُودِیُّ نَعَمْ یَا مُحَمَّدُ قَالَ فَقَالَ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله أَوَّلُ مَا فِی التَّوْرَاةِ مَکْتُوبٌ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ هِیَ بِالْعِبْرَانِیَّةِ طاب ثُمَّ تَلَا رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله هَذِهِ الآْیَةَ یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ وَ فِی السَّطْرِ الثَّانِی اسْمُ وَصِیِّی عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ وَ الثَّالِثِ وَ الرَّابِعِ سِبْطَیَّ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ فِی السَّطْرِ الْخَامِسِ أُمُّهُمَا فَاطِمَةُ سَیِّدَةُ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ وَ فِی التَّوْرَاةِ اسْمُ وَصِیِّی إِلْیَا وَ اسْمُ السِّبْطَیْنِ شَبَّرَ وَ شَبِیرٍ وَ هُمَا نُورَا فَاطِمَةَ علیه السلام قَالَ الْیَهُودِیُّ صَدَقْتَ یَا مُحَمَّد.»
ما هم متخصّص زبان عبری بودیم، آن را باز کردیم و خواندیم. به صفحهای رسیدیم، دیدیم خداوند متعال در آیات تورات گفته است: کار به حضرت موسی علیه السلام تمام نمیشود و در آینده پیغمبر به این اوصاف، این نام و نشان و اخلاق خواهد آمد و بعد از او نیز کار در اختیار دامادش، به این نام و نشان قرار میگیرد.
خواندیم و بیرون آمدیم.
« فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ» (1)
شما با لیاقت و خواستن مرا یاد کنید، من هم شما را یاد میکنم. شما قدمی به سمت من بیایید، من ده قدم به طرف شما میآیم.
به برادرم گفتم: ما دیگر حق نداریم یهودی بمانیم، نظر تو چیست؟ گفت: من هم نظرم همین است. حال کجا برویم و دین اصلی را پیدا کنیم؟ به مدینه آمدیم، دیدیم نمیتوانیم آنجا بمانیم. اگر خانواده ما بفهمند، ما را نابود میکنند.
با هم به بغداد آمدیم. در کاروانسرایی اتاق اجاره کردیم، مدیر کاروانسرا پیرمرد محاسن سفیدی بود. خیلی به ما محبت کرد، گفت: اهل کجا هستید؟ گفتیم: اهل خیبر هستیم و میخواهیم مسلمان واقعی شویم. گفت: فردا صبح شما را نزد قاضی القضات بغداد میبرم. قاضی از اسلام، قرآن و پیغمبر صلی الله علیه و آله برای ما صحبت کرد. در پایان گفت: بعد از پیغمبر صلی الله علیه و آله کار به ابن ابی قحافه رسید.
گفتیم: ای قاضی! به خدا قسم! در تورات اصلی که ما با خواندنش تشویق شدیم که مسلمان شویم، اسم جانشین پیغمبر صلی الله علیه و آله این نبود. اسمی که به عبری در تورات بود، به عربی «علی بن ابیطالب» میشد، عبدالله بن ابی قحافه در تورات نبود.
قاضی فریاد زد و گفت: این دو رافضی خبیث را بیرون کنید. ما را بیرون کردند.
نمیفهمیدیم لفظ رافضی یعنی چه؟ به چه کسی رافضی میگویند؟ ناراحت و
1) 1) - بقره (2) : 152؛ «پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم.»
دلشکسته به همان اتاق کاروانسرا آمدیم. پیرمرد مالک کاروانسرا صبح آمد و جریان را برای او گفتیم، گفت: عیبی ندارد، دوباره برویم، من شما را میبرم، شفاعت میکنم، با شما نرم شود.
رفتیم و صحبت کردیم. دوباره مصرّ شد که بعد از پیغمبر صلی الله علیه و آله حق خلافت از آن عبدالله بن ابی قحافه بود. باز قسم خوردیم که این اسم در تورات نبود.
(1) حذیفه میگوید: وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام شهید شد، امام مجتبی علیه السلام به مدینه رفت. از کوفه تا مدینه، یکی از شترها را حضرت خیلی مواظبت میکرد.
من به حضرت عرض کردم: چرا این شتر را این همه مواظبت میکنید؟ فرمود:
کتابی بار این شتر است که نام تمام شیعیان ما تا قیامت در این کتاب ثبت است.
گفتم: به من نشان میدهید؟ فرمود: در مدینه نشان میدهم.
من سواد نداشتم، به دنبال پسر برادرم رفتم، او را به خانه حضرت مجتبی علیه السلام آوردم. عرض کردم. آقا! وعده دادید. من سواد ندارم، آیا اجازه میدهید پسر برادرم ببیند که آیا اسم من در آنجا هست یا نه؟ ورق زد و گفت: بله، اسم شما هست.
دوباره ورق زد، هیجانی شد. گفتم: چه شده است؟ گفت: اسم خودم را نیز دیدم، از اسم من نور بیرون میزند. به امام مجتبی علیه السلام عرض کردم: چرا از اسم برادرزاده من نور بیرون میزند؟ فرمود: او جزء هفتاد و دو نفر یاران حسین ما علیه السلام است.
1) 1) - الخرائج و الجرائح: 636/2؛ دلائل الإمامة: 121؛ «در تایید این حدیث آمده: و منها مَا قَالَ أَبُو بَصِیرٍ أَنَّهُ علیه السلام قَالَ لِی هَلْ تَعْرِفُ إِمَامَکَ قُلْتُ إِی وَ اللَّهِ وَ أَنْتَ هُوَ قَالَ صلی الله علیه و آله دَقْتَ قُلْتُ أُرِیدُ أَنْ تُعْطِیَنِی عَلَامَةَ الْإِمَامَةِ قَالَ لَیْسَ بَعْدَ الْمَعْرِفَةِ عَلَامَةٌ قُلْتُ نَزْدَادُ بَصِیرَةً قَالَ تَرْجِعُ إِلَی الْکُوفَةِ وَ قَدْ وُلِدَ لَکَ عِیسَی وَ مِنْ بَعْدِ عِیسَی مُحَمَّدٌ وَ مِنْ بَعْدِهِمَا ابْنَتَانِ وَ ابْنَاکَ عِنْدَنَا مُثْبَتَانِ مَعَ أَسْمَاءِ الشِّیعَةِ وَ مَا یَلِدُونَ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ أَسْمَاءِ آبَائِهِمْ وَ أَجْدَادِهِمْ وَ إِذَا هِیَ صَحِیفَةٌ صَفْرَاءُ مُدْرَجَة.»
این بار با کفش خود به ما دو برادر حمله کرد، برادرم فرار کرد، ولی من کتک مفصلی خوردم. این هم دین شد؟ ما دو نفر یهودی آمدیم که مسلمان واقعی شویم، آن وقت باید این گونه ما را بزنند؟ به برادرم گفتم: کرایه اتاق را بده، برویم. گفت، کجا برویم؟ گفتم: بالاخره از جایی سر در میآوریم. راه افتادیم، به لب جوی آب رسیدیم و نشستیم.
تو لیاقت نشان بده، آنها پرده را کنار میزنند. پشت پرده و عمری در تاریکی ماندن. چرا؟ تمام نور آن طرف است. این طرف که تمامش شهوت، شکم، نزاع، فریاد، جنگ، غیبت، تهمت و ناروا و خستگی است، اما خبرها پشت پرده است. عالمی خواهم از این عالم بدر تا کنم اندر جهان سیر دگر (1)
هیچ کس نبود. جوانی با دنیایی از ادب آمد و به ما دو نفر سلام کرد و گفت: چه غصّهای دارید؟ گفتیم: آمدیم مسلمان شویم، کتک خوردیم. گفت: آنها همین طور هستند. شهری نزدیک بغداد به نام کاظمین است، آنجا محل دفن جدّ من، موسی بن جعفر علیه السلام است. آنجا به شیخ محمد حسن آل یاسین مراجعه کنید، حکایت خود را به او بگویید.
ما به کاظمین آمدیم. پرسیدیم، آدرس دادند تا رسیدیم. در زدیم. آمد در را باز کرد و با محبت گفت: به درون خانه بیایید. اهل کجا هستید؟ حکایت خود را گفتیم تا رسیدیم به این که جوانی این آدرس را داد، ناگهان برخاست، سر به دیوار گذاشت، مانند مادر داغدیده گریه کرد.
بعد گفت: برخیزید. ایستادیم. چشم ما را بوسید و به صورتش مالید. ما دیروز آن
1) 1) - شیخ بهایی.
اوضاع را دیده بودیم، اما اکنون این آقا را دیدیم، متحیر شدیم که چرا دیروز ما را زدند، اما امروز چشم ما را میبوسند؟
گفتیم: چرا چشم ما را میبوسید؟ فرمود: چرا نبوسم؟ این دو چشم، جمال مولای ما را دیده است. چرا گریه نکنم؟ اسم من به زبان آن آقا جاری شده است.
تو لیاقت نشان بده، تا برای تو نیز سفرهاش را پهن کند.
« وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی اَلْأَرْضِ» (1)
ما به دست او مسلمان شدیم. ما را راهنمایی کرد و گفت: دریای علم خدا در نجف است، خدمت علمای نجف در جوار حرم امیرالمؤمنین علیه السلام بروید، من همه خرج شما را میدهم.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - یوسف (12) : 21؛ «این گونه یوسف را در سرزمین مصر مکانت بخشیدیم [ تا زمینه فرمانروایی وحکومتش فراهم شود ].»
ساختمان انسانیت
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1385
ص:
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
از نظر معنویات، هیچ ساختمانی در عالم هستی عظیمتر و با ارزشتر از ساختمان انسانیت نیست. آن افرادی که این ساختمان را ساختند، از مصالح الهی و ملکوتی برای ساختن این ساختمان بهره گرفتند و از زمانی که انسان را آفریدند تاکنون، هیچ فرهنگ زمینی نتوانسته مصالحی را به انسان ارائه بدهد که انسان با به کار گرفتن آن مصالح، ساختمان انسانیت را بسازد و تمام مصالح ارائه شده، یا ناقص بوده، یا عیب داشته و یا پوک و پوچ بوده است.
بیش از چند میلیون فرهنگ آمد و خرابکاری کرد و به عمر خود خاتمه داد. آن چه که باقی میماند و اصلاح کننده است و به عمرش خاتمه داده نمیشود، فقط دین خدا است:
« إِنَّ اَلدِّینَ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلْإِسْلاٰمُ» (1)
و این اسلام نیز از زمان آدم علیه السلام ارائه شده و در طول زمان به وسیله پیامبران و به تدریج کامل شده، تا زمان بعثت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله که به اوج کمال و جامعیتش
1) 1) - آل عمران (3) : 19؛ «مسلماً دینِ [ واقعی که همه پیامبرانْ مُبلّغ آن بودند ] نزد خدا، اسلام است.»
رسیده و بقا خواهد داشت و نوری است که هرگز خاموش نخواهد شد:
« یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اَللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ اَللّٰهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ اَلْکٰافِرُونَ» (1)
خدا در قرآن میفرماید: هر کس از این نور خوشش نیاید، نمیتواند آن را خاموش کند و پروردگار عالم این نور را کامل میکند و روزی خواهد رسید که:
« لِیُظْهِرَهُ عَلَی اَلدِّینِ کُلِّهِ» (2)
کل فرهنگها را از صفحه زندگی انسان پاک میکند و تنها همین فرهنگ که سعادت دنیا و آخرت مردم را تأمین میکند، برجا خواهد ماند.
وحی، مصالح این ساختمان را تأمین کرد. نبوت پیامبران و راهنماییهای حکیمانه و دلسوزانه انبیا علیهم السلام از یک طرف و امامت امامان بزرگوار نیز از طرف دیگر مصالح این ساختمان را تأمین کرد.
این مصالح خرما فروشِ گمنام را به ساختمان عظیمی از انسانیت چون میثم تمّار (3)تبدیل میکند. همچنین این مصالح کاسب معمولی را به صفوان بن
1) 1) - صف (61) : 8؛ «میخواهند خدا را با دهانهایشان خاموش کنند در حالی که خدا کامل کننده نور خود است، گرچه کافران خوش نداشته باشند.»
2) 2) - صف (61) : 9؛ «تا آن را بر همه ادیان پیروز کند.»
3) 3) - الإرشاد؛ شیخ مفید: 1/323؛ بحار الانوار: 42/124، باب 122، حدیث 7؛ «میثم تمار بنده زنی از طایفه بنی اسد بود، پس امیر المؤمنین علیه السلام او را از آن زن خرید و آزادش کرده باو فرمود: نامت چیست؟ عرض کرد: سالم، فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله بمن خبر داده که آن نامی که پدر و مادرت تو را در عجم بدان نامیدهاند میثم است؟ عرض کرد: خدا و رسولش راست گفتهاند و تو نیز ای امیر مؤمنان راست گفتی، بخدا نام من همین است، فرمود: پس بهمان نام که رسول خدا صلی الله علیه و آله تو را نامید بازگرد و نام سالم را واگذار، پس بنام میثم بازگشت و کنیهاش را ابو سالم نهاد، روزی امیر المؤمنین علیه السّلام باو فرمود: همانا تو پس از من گرفتار خواهی شد و بدار آویخته شوی و حربه بتو خواهند زد، و چون سومین روز (بدار کشیدنت) شود از سوراخهای بینی دهانت خون باز شود که ریشت را رنگین نماید پس چشم براه آن خضاب (و رنگین شدن) باش، و بدر خانه عمرو بن حریث بدار آویخته خواهی شد، و تو دهمین نفری که در آنجا بدار آویخته شوند و چوب تو (که بر آن بدارت زنند) کوتاهتر از آنان است، و از ایشان بوضوء خانه نزدیکتر خواهی بود. برو تا آن درخت خرمائی که بر تنه آن بدار کشیده شوی بتو نشان دهم، (او را آورده) و نشانش داد، و میثم تا بود بپای آن درخت میآمد و نماز میخواند و میگفت: چه فرخنده درختی هستی، من برای تو آفریده شدهام، و تو بخاطر من خوراک داده شوی. و همواره با آن درخت دیدار تازه میکرد تا آن را بریدند، و جایی که بر آن او را در کوفه بدار زدند شناخت.»
1) 1) - الاختصاص: 88؛ بحار الانوار: 49/273، باب 18، حدیث 20؛ معارف و معاریف: 6/701؛ «صفوان بن یحیی بجلی کوفی مکنی به ابومحمد از یاران حضرت کاظم و امام رضا و امام جواد علیهم السلام بوده و نزد حضرت رضا علیه السلام بخصوص منزلتی عظیم داشته و ازسوی آن حضرت و امام جواد وکیل بوده و گروه واقفه مبلغ گزافی پول به وی دادند که امامت حضرت رضا علیه السلام را منکر شود ولی شأن او والاتر از این بود که چنین امری را بپذیرد. محمد بن جعفر مودب گوید: صفوان بن یحیی از دانشمندان بزرگ و معتبر ترین راوی حدیث و پارساترین مردم زمان خویش بود، وی هر روز صد و پنجاه رکعت نماز (یعنی سه بار نماز های واجب و نوافل شب و روز) را ادا مینمود و سه ماه را در سال روزه میداشت و زکات مال خویش را سه بار میداد به جهت این که وی با دو تن از دوستان عزیزش به نامهای عبد الله بن جندب و علی بن نعمان در مسجد الحرام عهد بستند که هریک از آن ها که زودتر بمیرد آن که پس از او باقی بماند همه اعمال واجب و مستحب وی را انجام دهد و صفوان که بعد از آن دو نفر زنده مانده بود اعمال آن دو را به جای آن ها انجام می داد. یکی از همسایگانش در مکه باو گفت: ابو محمّد! دو دینار بتو بدهم میبری برای خانوادهام بکوفه گفت: شتر من کرایه است صبر کن از صاحب شتر در مورد این کار اجازه بگیرم.»
2) 2) - علل الشرائع: 2/529، باب 313، حدیث 2؛ مستدرک الوسائل: 13/402، باب 11، حدیث 15728؛ «ابن ولید از علی و او از پدرش نقل کرد که ابن ابی عمیر مردی بزاز بود از شخصی ده هزار درهم طلب داشت ثروت ابن ابی عمیر از دست رفت و فقیر شد آن مرد خانهاش را بده هزار درهم فروخت و پولها را آورد بخانه ابن ابی عمیر درب خانه او را کوبید. محمّد بن ابی عمیر خارج شد آن مرد گفت: این طلبی است که از من داشتی اینک برایت آوردهام. پرسید از کجا تهیه کردهای ارثی بتو رسیده؟ گفت: نه سؤال کرد کسی بتو بخشیده، پاسخ داد نه من خانهام را فروختم تا قرضم پرداخت شود. ابن ابی عمیر گفت: ذریح محاربی از حضرت صادق برای من نقل کرد که فرموده است: «لا یخرج الرجل عن مسقط رأسه بالدین» بواسطه قرض شخص نباید خانه نشیمن خود را بفروشد. پولها را ببر من احتیاجی بآن ندارم با اینکه خدا شاهد است که هم اکنون بیک درهم آن نیازمندم ولی یکدرهم از چنین پولی را تصرف نخواهم کرد.»
معروف میکند. به قدری این ساختمان عظیم است که ارتفاع معنوی آن، سر از عرش بیرون میآورد.
شیخ کلینی شخصیت عظیمی است و کتابش چون نزدیک به عصر امام عسگری علیه السلام نوشته شده است، از اعتبار ویژهای برخوردار است و این روایت را در کتابش نقل میکند:
وقتی بعد از نماز صبح پیغمبر صلی الله علیه و آله به حارثة بن نعمان میفرماید:
«کَیْفَ أَصْبَحْتَ؟» (1)
1) 1) - علل الشرائع: 2/529، باب 313، حدیث 2؛ مستدرک الوسائل: 13/402، باب 111، حدیث 15728؛ «ابن ولید از علی و او از پدرش نقل کرد که ابن ابی عمیر مردی بزاز بود از شخصی ده هزار درهم طلب داشت ثروت ابن ابی عمیر از دست رفت و فقیر شد آن مرد خانهاش را بده هزار درهم فروخت و پولها را آورد بخانه ابن ابی عمیر درب خانه او را کوبید. محمّد بن ابی عمیر خارج شد آن مرد گفت: این طلبی است که از من داشتی اینک برایت آوردهام. پرسید از کجا تهیه کردهای ارثی بتو رسیده؟ گفت: نه سؤال کرد کسی بتو بخشیده، پاسخ داد نه من خانهام را فروختم تا قرضم پرداخت شود. ابن ابی عمیر گفت: ذریح محاربی از حضرت صادق برای من نقل کرد که فرموده است: «لا یخرج الرجل عن مسقط رأسه بالدین» بواسطه قرض شخص نباید خانه نشیمن خود را بفروشد. پولها را ببر من احتیاجی بآن ندارم با اینکه خدا شاهد است که هم اکنون بیک درهم آن نیازمندم ولی یکدرهم از چنین پولی را تصرف نخواهم کرد.»
حال شما چطور است؟ - به پیغمبر صلی الله علیه و آله که نمیشود دروغ گفت او عالم به حقیقت است - این جواب را داد:
«أَصْبَحْتُ یا رسولَ اللَّهِ مُوْقِناً»
این حال من است: تمام حقایق عالم را که از طریق وحی انبیا و شما به من رسیده است، با همه وجود باور و یقین دارم.
این ادعای خیلی مهمی است. چهل سال درس خواندن و غلطیدن در دلیل، برهان، فلسفه، حکمت و عرفان میخواهد تا کسی به مقام باور و یقین برسد، گاهی نیز نمیرسد.
او خیلی راحت گفت: من در اوج باور هستم و هیچ شکی نسبت به هیچ حقیقتی ندارم.
یقین این جوان را در کلام حضرت زهرا علیها السلام مشاهده میکنیم.
«الحَمْدُ لِلهِ الَّذی لَمْ یَجْعَلْنی جاحِداً لِشَیءٍ مِنْ کتابِهِ وَ لامُتَحیّراً فی شَیءٍ مِنْ أمَرِهِ» (1)خدا را شکر میکنم که نسبت به هیچ حقیقتی تردید ندارم و نسبت به هیچ واقعیتی سرگردان نیستم.
این حالی که حارثة بن نعمان گفت، حال همه انبیا و امامان علیهم السلام است.
رسول خدا علیها السلام در برابر جمعیت مسجد به او فرمودند:
«اِنَّ لِکلِّ یَقینٍ حَقیقةً فَما حَقیقةُ یقینِکَ؟»
1) 1) - بحار الأنوار: 83/66، باب 39، حدیث 4.
دلیل، نشانه و برهان تو بر این که نسبت به همه حقایق در اوج باور هستی چیست؟ او عرض کرد:
«کأنّی أَنْظُرُ إلی عَرْشِ رَبّی»
یا رسول الله! خودم را در عرش خدا میبینم. یعنی تمام درها باز و ساختمان انسانیت من، از این گنبد دوّار نیز بالا زده و به پشت این پرده و حجابها رفته و به عرش رسیده است.
یا رسول الله! بهشتیان را غرق در نعمت و دوزخیان را غرق در عذاب میبینم و نزد من طلا با ریگهای بیابان یکی است؛ یعنی دل او به کلی از چیزی که تمام مردم دنیا بر سر آن جنگ و دعوا دارند و به خاطر آن ربا میخورند، میدزدند، غصب میکنند، رشوه میگیرند و حق را ناحق و پایمال میکنند، کاملاً پاک شده و آزاد است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله به مردم رو کرده، فرمودند:
«هذا عَبْدٌ نَوَّر اللهُ قَلْبَه بِالایمان» (1)این کسی است که خدا قلب او را از نور ایمان روشن کرده است. مگر قلبهای دیگر چه قلبی است؟ قلبهای دیگر توسط پول، هوای نفس، شیطان و شهوات دستکاری شده است، لذا به آنها هر چه میگویی، میگویند: دلمان میخواهد. اما این طرفیها میگویند: آن چه را که خدای من میخواهد. بین اینها خیلی فرق است. البته اینها به دل تهمت میزنند؛ چون دل به خاطر فطرت، هرگز خواهان این چیزهایی که اینها میگویند نیست.
1) 1) - الکافی: 2/53، حدیث 2.
از جمله کسانی که مصالح ساختمان انسانیت را تأمین کرد، وجود مبارک حضرت مجتبی علیه السلام است.
که در گفتاری بسیار باارزش، آسمانی و ملکوتی این مصالح را شرح داده و چقدر زیبا فرمودهاند. ای کاش تمام مردم به همین روایت عمل میکردند؛ چون برای تبدیل شدن زمین به بهشت و خاموش شدن آتش جهنمی که کل جهان را فراگرفته است، کافی میباشد. طبق آیات و روایات، نشانهای از بهشت پروردگار در زندگی مردم دنیا نیست و همه جا آتش، کینه، نزاع، اختلاف و پس زدن همدیگر است.
اغلب سفرهها به حرام آلوده است. مگر جهنم غیر از این است؟
حضرت مجتبی علیه السلام میفرماید:
«لا أدب لمن لا عقل له» (1)کسی که از عقلش استفاده نمیکند ادب ندارد.
اینجا امام به جنایت تعطیل شدن عقل اشاره میکنند. بالاترین گناهی که بشر در تاریخ مرتکب شده است، زندان کردن، عقب راندن، پنهان کردن عقل و میدان دادن به هوای نفس است. (2)
1) 1) - کشف الغمة: 1/571؛ بحار الانوار: 75/111، باب 19، حدیث 6؛ «لَا أَدَبَ لِمَنْ لَاعَقْلَ لَهُ وَ لَامُرُوَّةَ لِمَنْ لَاهِمَّةَ لَهُ وَ لَاحَیَاءَ لِمَنْ لَادِینَ لَهُ وَ رَأْسُ الْعَقْلِ مُعَاشَرَةُ النَّاسِ بِالْجَمِیلِ وَ بِالْعَقْلِ تُدْرَکُ الدَّارَانِ جَمِیعاً وَ مَنْ حَرُمَ مِنَ الْعَقْلِ حَرُمَهُمَا جَمِیعاً.»
2) 2) - الکافی: 1/11، حدیث 8؛ «در این زمینه شخصی به امام صادق علیه السلام عرضه داشت: فُلَانٌ مِنْ عِبَادَتِهِ وَ دِینِهِ وَ فَضْلِهِ فَقَالَ کَیْفَ عَقْلُهُ قُلْتُ لَاأَدْرِی فَقَالَ إِنَّ الثَّوَابَ عَلَی قَدْرِ الْعَقْلِ إِنَّ رَجُلًا مِنْ بَنِی إِسْرَائِیلَ کَانَ یَعْبُدُ اللَّهَ فِی جَزِیرَةٍ مِنْ جَزَائِرِ الْبَحْرِ خَضْرَاءَ نَضِرَةٍ کَثِیرَةِ الشَّجَرِ ظَاهِرَةِ الْمَاءِ وَ إِنَّ مَلَکاً مِنَ الْمَلَائِکَةِ مَرَّ بِهِ فَقَالَ یَا رَبِّ أَرِنِی ثَوَابَ عَبْدِکَ هَذَا فَأَرَاهُ اللَّهُ تَعَالَی ذَلِکَ فَاسْتَقَلَّهُ الْمَلَکُ فَأَوْحَی اللَّهُ تَعَالَی إِلَیْهِ أَنِ اصْحَبْهُ فَأَتَاهُ الْمَلَکُ فِی صُورَةِ إِنْسِیٍّ فَقَالَ لَهُ مَنْ أَنْتَ قَالَ أَنَا رَجُلٌ عَابِدٌ بَلَغَنِی مَکَانُکَ وَ عِبَادَتُکَ فِی هَذَا الْمَکَانِ فَأَتَیْتُکَ لِأَعْبُدَ اللَّهَ مَعَکَ فَکَانَ مَعَهُ یَوْمَهُ ذَلِکَ فَلَمَّا أَصْبَحَ قَالَ لَهُ الْمَلَکُ إِنَّ مَکَانَکَ لَنَزِهٌ وَ مَا یَصْلُحُ إِلَّا لِلْعِبَادَةِ فَقَالَ لَهُ الْعَابِدُ إِنَّ لِمَکَانِنَا هَذَا عَیْباً فَقَالَ لَهُ وَ مَا هُوَ قَالَ لَیْسَ لِرَبِّنَا بَهِیمَةٌ فَلَوْ کَانَ لَهُ حِمَارٌ رَعَیْنَاهُ فِی هَذَا الْمَوْضِعِ فَإِنَّ هَذَا الْحَشِیشَ یَضِیعُ فَقَالَ لَهُ ذَلِکَ الْمَلَکُ وَ مَا لِرَبِّکَ حِمَارٌ فَقَالَ لَوْ کَانَ لَهُ حِمَارٌ مَا کَانَ یَضِیعُ مِثْلُ هَذَا الْحَشِیشِ فَأَوْحَی اللَّهُ إِلَی الْمَلَکِ إِنَّمَا أُثِیبُهُ عَلَی قَدْرِ عَقْلِهِ.»
رعایت عقل، بار سنگینی به دوش مردم جهان است. این طوری که مردم با آن معامله کردهاند، از زیر بار سنگین آن فرار کرده و هنوز قصد برگشتن به سوی عقل را ندارند.
عقل، نور خدا در وجود ما است. امام صادق علیه السلام میفرماید: (1)پروردگار قبل از اینکه انسان را خلق کند عقل را آفرید، البته نه این سلولهای مادی مغز، چون سلولها، بدنه عقل هستند، بلکه خود عقل را، وقتی خدا حقیقت و نور عقل را آفرید، به عقل فرمود: در این عالم مخلوقی محبوبتر از تو نیافریدهام.
اگر در قیامت بندگانم را به بهشت ببرم، به خاطر تو است و اگر به جهنم ببرم، به خاطر تو میبرم.
اگر تو در وجود بندگانم - با اختیار خودشان - فعال باشی، آنان را به بهشت میبرم، اما اگر غریب، تنها و اسیر شوی، به خاطر این جرم سنگین، آنان را به جهنم میبرم. کسی که محبوبترین مخلوق مرا به غربت و اسارت بکشد، لایق عذاب
1) 1) - الجواهر السنیة: 647؛ «إنّ أوّل ما خلق اللَّه العقل فقال له: أدبر، فأدبر، ثمّ قال له: أقبل، فأقبل، فقال اللَّه: خلقتک خلقا عظیما و کرّمتک علی جمیع خلقی.»
دردناک جهنم است.
لذا در قرآن میفرماید: در قیامت، صدای ناله اهل جهنم از شدت عذاب، مانند صدای ناله خران رم کرده است:
« کَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ» (1)
انسان که رم نمیکند، این آیه خیلی لطیف است. انسان با این ساختمان عظیم، باوقار، متین و بزرگوار و مرکز ثقل جهان و معنویت است. خدا در قرآن میفرماید:
« لَهُمْ فِیهٰا زَفِیرٌ وَ شَهِیقٌ» (2)
در جهنّم صدای آنان مانند صدای خران رم کرده است؛ چون اینان در دنیا نیز از من و انبیای من رم میکردند.
ای انسان! عقل داری، پس به کار بگیر، ببین انبیا چه میگویند؟ بعد تحلیل کن.
ببین قرآن و ائمه علیهم السلام چه میگویند؟ اگر تحلیل عقلی صحیح کردید و نپسندیدید، آن وقت از دین رم کنید. اصلاً نمیآیند گوش بدهند که خدا، انبیا و ائمه علیهم السلام چه میگویند. یا وقتی میآیند، تحلیل صحیحی نمیکنند، میگویند: دیگر از این حرفها گذشته، دنیا، دنیای زیردریایی، سفینههای فضایی، اینترنت، ماهوارهها، اتم و این همه تکنولوژی است.
زیر دریایی و سفینه و اینها چه ربطی به عدالت، مهر، کرم، عبادت و شکر ربّ و خدمت به خلق دارد؟ اینها هستند که مصالح ساختمان انسانیت هستند، اینها با
زیر دریایی و تکنولوژی چه تضادّی دارند؟ چون دنیا از نظر تکنولوژی پیشرفت کرده است، باید قرآن و حلال و حرام آن تعطیل شوند؟ اصلاً بین اینها چه رابطه و پیوندی هست؟
دین، حقیقتی است که ما را به دستیابی به تکنولوژی و علوم دعوت و انسان را از جهل و نادانی منع میکند و تمام حرف دین این است که علم و پیشرفت شما باید با اخلاق و رابطه صحیح با خدا و خلق، به ابزاری برای آخرت شما تبدیل شود، نه این که ابزاری برای جنگ، خونریزی، غارت، تجاوز، گناهان پیشرفته و جدید، خیانت، ناامنی و در یک کلام به ابزاری برای اینکه انسان به حیوان درنده و خونخوار مبدل شود.
خدا در قرآن در مورد سؤال از اهل جهنم میفرماید: چرا شما را به جهنم آوردهاند. تعجب میکنند؛ چون نباید انسان به جهنم برود. دوزخیان جواب میدهند:
« لَوْ کُنّٰا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مٰا کُنّٰا فِی أَصْحٰابِ اَلسَّعِیرِ» (1)
ما گوش و عقل را تعطیل کردیم. به ما میگفتند: بیا گوش بده، در این آیات، حرفهای انبیا و ائمه علیهم السلام اندیشه کن، میگفتیم: نمیخواهیم. چون دنیا، دنیای زیر دریایی و سفینه است و دوره این حرفها دیگر تمام شده است.
در جواب این بیخردان بیمغز که میگویند: دوران قرآن و کلام انبیا و ائمه علیهم السلام تمام شده باید گفت: مگر در قدیم دو ضرب در دو چهار میشد، حالا یازده
1) 1) - ملک (67) : 10؛ «اگر ما [ دعوت سعادتبخش آنان را ] شنیده بودیم، یا [ در حقایقی که برای ما آوردند ] تعقّل کرده بودیم، در میان [ آتش ] اهل آتش سوزان نبودیم.»
میشود؟ هزاران سال قبل، خیلی قدیمتر از قرآن نیز دو ضرب در دو، چهار میشد.
بیعقلی تا جایی رسیده است که میگویند: حرف عقل دیگر کهنه شده است و باید بساط دین را جمع کرد.
کلام امام مجتبی علیه السلام درباره عقل، این سرمایه الهی و این نور خدایی و ملکوتی این است که افرادی که آن را به کار میگیرند، در حال ساختن ساختمان ادب هستند.
و کسانی که عقل را به کار نمیگیرند:
«لا أَدَبَ لِمَنْ لاٰعَقْلَ لَهُ وَ لاٰمُرُوَّةَ لِمَنْ لاهِمَّةَ لَهُ»
آن کسی که اراده، همت و تصمیم قاطع و تحرّک ندارد، جوانمردی ندارد. انسان تنبل، مرکز فساد است، اما اهل همّت، منبع جوانمردی هستند.
«وَ لا حَیاءَ لِمَنْ لا دِینَ لَهُ»
آن کسی که ایمان به خدا و قیامت نداشته، وابستگی باطنی با حضرت حق ندارد، حیا ندارد؛ یعنی از هیچ گناهی در ظاهر و باطن روی گردان نیست، سرمست دنیاست و آخرت را باور ندارد و با بیحیایی شکم پاره میکند، به ناموس مردم تجاوز میکند، فتنه میکند، چون دین و ایمان ندارد.
من کلمات قصار خیلی از بزرگان، دانشمندان، حکما و عرفای شرقی و غربی جهان را دیدهام. زیباتر از این جمله در هیچ کجای عالم از کسی صادر نشده است.
گذشتگان نگفتهاند و آیندگان نیز نخواهند گفت، و آن این است:
«وَ رَأْسُ العَقْلِ مُعاشَرَةُ النّاسِ بِالجَمیل»
آن چیزی که در رأس عقل است؛ یعنی عالیترین مرحله عقل عملی، زیبا معاشرت کردن با انسانها است. عمری با همسر خود معاشرت کنی و ذرهای به او
رنج و آزار ندهی. به کمترین چیزی دل همدیگر را نرنجانید. عمری با بچهها، اقوام و مردم باشی، اما به زیبایی با آنها برخورد کنی، تا جایی که امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
حسن جان! به قدری زیبا برخورد کن که وقتی مُردی، با خنده از دنیا بروی، همه چشمها برای تو گریه کنند و جای تو را در دنیا، خالی ببینند.
یعنی با رفتار، قلم، زبان، نگاه، قضاوت و اخلاق زیبا معاشرت کن.
امام علیه السلام سپس منفعت به کارگیری عقل را مطرح میکنند که عقل عجب سرمایه عظیمی است و چه تجارت پرسودی را با این عقل میشود انجام داد:
«وَ بِالعَقْلِ تُدْرَکُ الداران جَمِیعاً»
با عقل، دنیا و آخرت به دست میآید. شخص بیعقل نه دنیا دارد و نه در آخرت چیزی به دست میآورد. کسی که عقل را به کار نمیگیرد، عمری در طویلهای که اسمش را مسکن گذاشته و آخوری به نام آشپزخانه زندگی میکند، بعد وارد قبری میشود که بدنش را زود در آن پنهان میکنند که بوی تعفّن او همه جا را زیر و رو نکند.
«وَ مَنْ حَرُمَ عَن العَقْلِ حَرُمَهُما جمیعاً» (1)آن کسی که از عقل خالی شده است، از دنیا و آخرت محروم است. درباره بیعقل جملهای از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است که: شخص بیعقل، منبع شرّ است؛ چون هیچ چیزی را ارزیابی صحیح نمیکند.
1) 1) - بحار الأنوار: 75/111، باب 19، حدیث 6.
بیعقل تا این حد مورد نفرت است. البته بیعقل کسی است که عقل خود را خراب کرده، نه کسی که خدا به او عقل نداده است، او که دیوانه نام دارد. بیعقل واقعی کسی است که عقل دارد، اما عقل خود را اسیر هوی و هوس کرده است.
عقل را پس زده، شکم و شهوت را مقدم داشته و رهبر و مکتبش، شکم و شهوت است؛ یعنی عقل هیچ کاره است.
آدمهای بیعقل به قدری مورد نفرت هستند که روزی حضرت عیسی بن مریم علیه السلام که پیغمبر اولوالعزم است با سرعت در حال فرار بود، زیاد دوید، نفس نفس زنان، خسته شد، کنار تخته سنگی نشست، یکی از حواریون آمد، عرض کرد:
یا روح الله! مگر گرگ شما را دنبال کرده بود؟ فرمود: نه. گفت: پس با این وحشت از چه چیزی فرار میکردید؟ فرمود: از شخص احمق. شخصی که میگویی: بیا بشنو، میگوید: من همه چیز را میدانم و میفهمم. میگویی: بیا حقیقت را بفهم. میگوید:
زیر دریایی و سفینه حقیقت است، قرآن و معنویت کهنه شده است.
چند نفر ارمنی و یهودی به زیر دریایی رسیدهاند، این نفهم و احمق مغرور شده است. چند مسیحی به کره ماه رفتهاند، او از حقیقت دم میزند. میگوید: دنیا، دنیای فضاست. حرفهای دین دیگر قابل شنیدن نیست.
عجب روایتی از امام صادق علیه السلام درباره عقل، این سرمایه الهی در وجود انسان نقل شده است. روایت در «اصول کافی» است میفرماید:
«مٰا الْعَقْلُ؟ قال: مْا عُبِدَ بِهِ الرَحْمٰن»
راوی پرسید: عقل چیست؟ حضرت فرمود: عقل سبب بندگی و عبادت خداست،
«وَ اکْتُسِبَ بِهِ الجَنانَ» (1)عقل مایهای است که با آن میشود بهشت را خرید؛ یعنی قیمتش، قیمت بهشت است.
حال به جمله اول از امام مجتبی علیه السلام برگردیم:
«لا ادب لمن لا عقل له»
عاقل نسبت به خدا ادب دارد. در دعای ابوحمزه دقت کنید، ادب امام زین العابدین علیه السلام نسبت به خدا را ببینید. این ادب عقل است. ادب حضرت ابی عبدالله علیه السلام را ببینید. چهار هزار تیرانداز و بیست هزار شمشیرزن و نیزه به دست، آماده حمله هستند، اما امام علیه السلام در اول ظهر با هجده نفر ایستاد و نماز جماعت خواند. فرمود: اکنون وقت نماز و مناجات با خداست، باید برای او صورت روی خاک گذاشت. آن وقت خیلیها نماز نمیخوانند.
ادب امام زین العابدین علیه السلام خیلی بالا است. دعا را خوانده، با تکهای نان افطار کرده و نماز خوانده، گریه دارد صورت مبارکش را زخم میکند، بعد از تعقیبات، صورت روی خاک میگذارد و عرض میکند:
«لا اله الا الله حقّاً حقّاً لا اله الا الله عُبُودیةً و رقّاً لا اله الا الله ایماناً و صدقا» (2)هزار بار میگوید و سر از سجده بر میدارد؟
ادب به پدر و مادر نیز مهم است. شهادت بالاترین نعمت و جهاد بالاترین عبادت است. پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرمایند: (1)فوق شهادت چیزی در این عالم وجود ندارد.
آن وقت در روز عاشورا، وقتی امام زین العابدین علیه السلام احوال پدر را میپرسد، میبیند پدر نفس سردی میکشد که از همه جای بدن ایشان خون بیرون میزند، به پدر عرض میکند: پدر جان! کار شما با این امت به کجا رسید؟ امام حسین علیه السلام میفرماید: عزیزم! به جنگ پرداختیم و غیر از من و تو مردی باقی نمانده است. که زین العابدین علیه السلام صدا میزند: عمه! عصا و شمشیر بیاور، پدرم غریب شده است.
امام حسین علیه السلام میفرماید: عزیز دلم! شما نباید بجنگی. عرض کرد: چشم.
چیز دیگری نمیگوید که: شهادت در کنار تو بالاترین است، بگذار من هم از این شربت بچشم، اما چون پدر میگوید: جنگ نه، پسر هم میگوید: چشم، این ادب است.
ادب در مقابل مادر هم خیلی مهم است، وقتی امام زین العابدین علیه السلام به دنیا آمدند، یک ساعت بعد مادر ایشان از دنیا رفت. امام حسین علیه السلام این فرزند روی دست مبارکش بود، داغ همسر نیز دیده، جنازه را دفن کردند، امام فرمودند: زن شیرده بیاورید.
خانمی را پیدا کردند و امام فرمود: این فرزند مرا شیر بده، حقوق به او میدادند.
1) 1) - بحار الانوار: 11/97، باب 1، حدیث 20؛ مستدرک الوسائل: 19/11، باب 1، حدیث 12317؛ «فِی خَبَرِ أَبِی ذَرٍّ أَنَّهُ سَأَلَ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله أَیُّ الْأَعْمَالِ أَحَبُّ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَ إِیمَانٌ بِاللَّهِ وَ جِهَادٌ فِی سَبِیلِهِ قَالَ قُلْتُ فَأَیُّ الْجِهَادِ أَفْضَلُ قَالَ مَنْ عُقِرَ جَوَادُهُ وَ أُهَرِیقَ دَمُهُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ.»
عجب شیری به امام زین العابدین علیه السلام داد. در محصول این شیر، ادب موج میزد.
سی سال این دایه امام را نگهداشت تا از دنیا رفت. حضرت به او مادر میگفت.
کسی به حضرت عرض کرد: شما حقّ مادر را تا کجا ادا میکنید؟ فرمود: من مادرم مرده است، اما این کسی که به من شیر داده است، حتی یک بار با او هم غذا نشدم، چرا؟ چون که مبادا لقمهای را زودتر از من در نظر بگیرد و بخواهد بردارد، من زودتر از او آن لقمه را بردارم و حسرت آن لقمه به دل او بماند. من در قیامت تحمل جواب این حسرت را ندارم. (1)از خدا جوییم توفیق ادب
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - وسائل الشیعة: 24/264، باب 12، حدیث 30503؛ بحار الانوار: 93/101، باب 2، حدیث 31؛ «قِیلَ لِعَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ علیه السلام أَنْتَ أَبَرُّ النَّاسِ بِأُمِّکَ وَ لَانَرَاکَ تَأْکُلُ مَعَهَا قَالَ أَخَافُ أَنْ تَسْبِقَ یَدِی إِلَی مَا سَبَقَتْ عَیْنُهَا إِلَیْهِ فَأَکُونَ قَدْ عَقَقْتُهَا.»
پاداش قبولی یوسف علیه السلام در امتحانات
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1385
ص:
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
خدا، حضرت یوسف علیه السلام را منبع ارزشهای واقعی و اصیل، دارای کرامتهای انسانی و متخلّق به اخلاق الهی، آن هم در اوج جوانی و هیجان غرائز و شهوات و آمال نشان میدهد. انسانی که هر نوع ابزاری را درست و صحیح به کار گرفت و برای رسیدن به لقا و قرب پروردگار، طرف مقابل خود؛ یعنی زلیخا را فقط موجود جسمی، مادی، عنصری میدید که اسیر شهوات و غرائز سرکش و بیقید و بیمهار است.
خدا از حکایت آنها به مردم تا روز قیامت درس و پند میدهد، که مردان و زنان بدانند، راه یوسف علیه السلام، راه خداست و راه زلیخا، راه شیطان است و بدانند که سالکان راه شیطان، رجیم، مطرود، ملعون و منفور هستند و در نهایت، اسیر آتشی میشوند که از آن رهایی نخواهند داشت.
بعد از این که حضرت یوسف علیه السلام امتحان خود به خدا را با عالیترین نمره قبولی پس داد و وجود مبارک او ظاهر و باطن خود را از آلوده شدن در کاخ مصر حفظ کرد، پروردگار عالم تمام درهای فیوضات خود را به روی او باز کرد.
در حقیقت حضرت یوسف علیه السلام مقامی قبل از رسیدن به اوج کرامت دارد، که آن مقام تحمّل، حوصله، ایستادگی و حفظ خود از آلودگیها است و مقامی نیز بعد از
این مرحله که مقام پاداش خدا در همین دنیا به وجود مقدس او است.
هر کسی که در راه مبارزه با نفس حداقل چهل شبانه روز صبر کند، یقیناً درهای فیوضات الهی به روی او - در حدّ ظرفیت و استعدادش - باز خواهد شد. تجربه تاریخ حیات پاکان این معنا را نشان داده و از حقایقی است که دلیل آن با خودش است و نیازی نیست که از خارج برای آن دلیل، برهان و حجّت اقامه شود. آفتاب آمد دلیل آفتاب چون دلیل آمد از وی رو متاب (1)
این وعده قطعی پروردگار است که بعد از نشان دادن لیاقت، شایستگی و قبول شدن در امتحانها، تمام درهای فیوضات به روی انسان باز شود.
این وعده را در قرآن مجید به شما امت پیغمبر علیه السلام نیز داده است:
« وَ اَلَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا»
کسی که به خاطر من بکوشد، نمیگوید: «من جاهد فی سبیل الله» کسی که محض خاطر من بکوشد، قدم بردارد، با پلیدیها و آلودگیها مبارزه کند و حرکت کند:
« لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا» (2)
پروردگار این وعده را با «لام» تأکید و «نون تأکید ثقیله» ترکیب کرده است.
میتوانست بگوید «نهدیهم» دیگر «لام و نون» نمیآورد. اما خود ترکیب باید مورد توجه معنا کنندگان قرار بگیرد؛ چون که «لام» و «نون تأکید ثقیله» در فعل استعمال شده است و این به جای دو بار قسم خوردن است؛ یعنی کار دو بار قسم را میکند.
کسی که به خاطر خود من بکوشد و حرکت کند، حتماً - یک بار برای «لام» - و حتماً - بار دوم برای «نون تأکید ثقیله» - تمام راههای منتهی به خودم، که در حقیقت باز کردن همه فیوضات به روی او است را باز میکنم.
اما عنایاتی که به حضرت یوسف علیه السلام بعد از آن امتحان و قبول شدن و حفظ وجود ایشان از آلودگیهایِ دربار مصر شد:
« وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی اَلْأَرْضِ» (1)
بحث، بحث عنایات خدا در دنیاست؛ چون در این آیات شریفه نمیفرماید: من این الطاف، فیوضات و عنایات را برای روز قیامت حضرت یوسف علیه السلام ذخیره کردهام. در ضمن اینجا نمیفرماید: حضرت یوسف علیه السلام این تمکّن را به دست آورد؛ چون این تمکّن از جانب او باید عنایت شود و این خیلی لطیف است که عنایت پروردگار باید وارد میدان حیات انسان شود تا از درون و برون به کمک انسان
1) 1) - یوسف (12) : 21؛ «این گونه یوسف را در سرزمین مصر مکانت بخشیدیم [ تا زمینه فرمانروایی وحکومتش فراهم شود ].»
برخیزند.
به عبارت سادهتر: باید خدا دست بندهاش را به عنوان پاداش درستیها، صداقتها و کرامتها بگیرد و او را به حقایقی که برایش تهیه کرده، برساند. این است که فعل «مَکَّنّٰا» را با ضمیر «نا» که ضمیر متصل جمع است و به معنای «نحن» و ما است، به کار گرفته است. ما برای یوسف علیه السلام - در همین دنیا - «تمکّن» قرار دادیم.
و تمکّن یعنی نیرو و توان، غلبه و چیرگی، بر تمام امور مادی و معنوی.
(1) کسی که به اعتبار باور داشتن قیامت، جهنم و بهشت، نماز میخواند، اگر ذات نمازش را تحلیل کنیم، میبینیم برای ادای تکلیف فقط خوانده است و عشقی در این عبادت نبوده، فقط جسمش را بلند کرده، نزد شیر آب برده، وضو گرفته و خودش را در نماز کشانده و چون عجله داشته، سر و ته کار را هم آورده و سلام را داده و به همین خاطر بعد از نماز میگوید: راحت شدم. اگر در قیامت عنایتی کردند که ما را به بهشت ببرند و حتماً هم میبرند، چون ما تکلیف خود را ادا کردیم، پس حتماً به ما چوب نمیزنند. این یک نوع نماز است که خیلیها به آن مبتلا هستند.
1) 1) - الخصال: 1/188، حدیث 259؛ وسائل الشیعة: 62/1، باب 9، حدیث 135؛ «امام صادق علیه السلام می فرماید: إِنَّ النَّاسَ یَعْبُدُونَ اللَّهَ عز و جل عَلَی ثَلَاثَةِ أَوْجُهٍ فَطَبَقَةٌ یَعْبُدُونَهُ رَغْبَةً فِی ثَوَابِهِ فَتِلْکَ عِبَادَةُ الْحُرَصَاءِ وَ هُوَ الطَّمَعُ وَ آخَرُونَ یَعْبُدُونَهُ خَوْفاً مِنَ النَّارِ فَتِلْکَ عِبَادَةُ الْعَبِیدِ وَ هِیَ رَهْبَةٌ وَ لَکِنِّی أَعْبُدُهُ حُبّاً لَهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَتِلْکَ عِبَادَةُ الْکِرَامِ وَ هُوَ الْأَمْنُ لِقَوْلِهِ عز و جل « وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ یَوْمَئِذٍ آمِنُونَ » «نمل:89» ، وَ لِقَوْلِهِ عز و جل « قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اَللّٰهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اَللّٰهُ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ » «آل عمران:31» ، فَمَنْ أَحَبَّ اللَّهَ عز و جل أَحَبَّهُ اللَّهُ وَ مَنْ أَحَبَّهُ اللَّهُ تَعَالَی کَانَ مِنَ الآْمِنِینَ.9
یک نوع نماز دیگر نمازی است که خدا نمازگزار را از باطن حرکت میدهد.
میگوید: من عاشق آمدن تو، صدا و عبادت تو هستم. او چنان حال، شوق، همّت، عشق و معرفت باطنی به انسان میدهد که میفرماید: سه چیز در دنیای شما محبوب من پیغمبر صلی الله علیه و آله است:
«قُرَّةُ عَیْنِی فِی الصَّلاةِ» (1)همه دلخوشی من در این عالم و نور چشمم در نماز است. این هم یک نوع دیگر حال در نماز است.
همین حال را فیض کاشانی شرح میدهد و میگوید: خدا میگوید: تو تکبیرة الاحرام را گفتی، تو حمد را خواندی، اما به زبان من بود. تو رکوع و سجود کردی، اما با بدن من انجام دادی ولی نمازی که من با بیمیلی و اکراه و برای اسقاط تکلیف بخوانم کجا و نمازی که خدا برای من بسازد، کجا؟ این دو نماز خیلی با هم فرق میکنند. این نماز دوم همانی است که نمازگزارانش میگویند: احرام گرفتهام به کویت لبیک زنان به جستجویت (2)
یعنی نماز برای آنها جاده رسیدن به محبوب و پیدا کردن معشوق است. لذا وقتی سیر میکنند و به آخر نماز میرسند، مشاهده قلبی به آنها دست میدهد، میبینند تمام ارواح انبیا، صلحا، صدیقین و تمام فرشتگان رو به روی آنان حاضر هستند و او در محضر آنان است. سلامِ خطابی میدهد، نمیگوید: «السلام علیهم» بلکه میگوید: «السلام علیکم» سلام بر همه شما که من اکنون در محضر شما حضور
دارم.
اما نماز امثال من در این شعر است: هرگز وجود حاضر و غایب شنیدهای من در میان جمع و دلم جای دیگر است (1)
این تمکّن معنوی است. اینها به ساعت هم کاری ندارند، شبها هر وقت بخوابند، یک ساعت مانده به نماز صبح، بیخستگی و بیکسالت بلندش میکنند و میگویند: ما منتظریم، بیا. این تمکّن است. همه چیز زندگی آنها ملکوتی است.
این روایت را علمای اهل سنت نقل کردهاند، در خیلی از کتابهای آنان هست و راوی آنها نیز ابن عباس است. عجیب است که اهل تسنن به ابن عباس اعتماد دارند، میگویند: هر چه ابن عباس گفته باشد، روی چشم ما است و به آن فتوا هم میدهیم.
ابن عباس میگوید: سال شصت و یک هجری در طواف کعبه بودم، البته حج هنوز شروع نشده بود و مردم برای عمره طواف میکردند. صدایی را با دو گوش خودم شنیدم. صاحب صدا را ندیدم، در طواف فریاد زد: هر کس میخواهد دست در دست خدا بگذارد، برود دست در دست حسین بن علی علیه السلام بگذارد.
جوانی در زمان حکومت عمر بن خطّاب در مسجد الحرام نزد او آمد، گفت: تو باید حاکم مملکت باشی و در کنار بیت الله این چنین سیلیی به صورت من بزنند؟ گفت: چه کسی سیلی به صورت تو زد؟ مگر چه کار کردی؟ گفت: چند لحظه به نامحرم نگاه کردم. گفت: کار بدی کردی، در مسجد الحرام و دور کعبه، برای چه به نامحرم نگاه کردی؟
1) 1) - سعدی شیرازی.
گفت: حال چه کسی زده است که باید انتقام تو را از او بگیرم؟ گفت: علی بن ابی طالب. گفت: او «عین الله» است، چشم او چشم خدا و دستش نیز «ید الله» است، من با چشم و گوش خدا کاری نمیتوانم بکنم. این تمکّن است. (1)
و بعد هم به حق انسان به چاه افتاده و غلام و خدمتکار نُه سال زندانی کشیده را خیلی راحت و آسان و با التماس به مقام عزیزی کلّ کشور مصر میرساند. این تمکّن است؛ یعنی این کار پروردگار است و الّا ته چاه و زندان تاریک کجا و عزیز مصر شدن کجا؟
البته مقام برای حضرت یوسف علیه السلام اهمیت نداشت چون او نیز حال امیرالمؤمنین علیه السلام را داشت، وقتی که کفشهای خود را وصله میزد، به ابن عباس فرمود: این کفشهای من چقدر میارزند؟ ابن عباس عرض کرد: هیچ ارزشی ندارند. کفش پاره را کسی نمیخرد. مگر خود شما بپوشی. امام علیه السلام فرمودند: ای پسر عباس! به خدا قسم اکنون که رئیس مملکت شما هستم، این مقام نزد من از این کفشهایی که میگویی هیچ قیمتی ندارد، ارزشش کمتر است، مگر این که با این مقام، حقّی را زنده کنم و باطلی را بمیرانم.
مقام مهم نیست. اما زمانی که چهل روز خود را تسویه کنید و بعد توقع داشته باشید که خیلی راحت شما را وزیر و رئیس کنند، این نیت، تمام این چهل روز شما را خراب کرده، به جایی نمیرسید، لذا میفرماید:
1) 1) - بحار الانوار:39/340، باب 90؛ «فِی حَدِیثِ عُمَرَ إِنَّ رَجُلًا کَانَ یَنْظُرُ فِی الطَّوَافِ إِلَی حَرَمِ الْمُسْلِمِینَ فَلَطَمَهُ عَلِیٌّ علیه السلام فَاسْتَعْدَی عَلَیْهِ فَقَالَ ضَرَبَکَ بِحَقٍّ أَصَابَتْهُ عَیْنٌ مِنْ عُیُونِ اللَّهِ.»
« وَ اَلَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا» (1)
اگر همه وجود تو برای من هزینه شود، تمکّن مقام دنیایی را به تو میدهم.
اما دو حقیقت دیگر را نیز به حضرت یوسف علیه السلام عطا کردیم:
« آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً» (2)
خودم معلم حکمت و علم او شدم. در تمام مصر کسی نبود که حکمت بداند و به یوسف علیه السلام منتقل کند. حکمت در این آیه یعنی درک اسرار حقایق عالم. مگر ورود به این اسرار قلبی برای انسان چه لذتی دارد؟ علم در این آیه یعنی روش صحیح زیستن، که کم اشتباه کند، در کارها روشن و پر از نور باشد.
بر همین اساس بود که وقتی پادشاه مصر گفت: شما نزد من بسیار محترم هستید، علاقه دارم در این حکومت، پستی را انتخاب کنید، حضرت فرمود: پست وزارت دارایی را به من بدهید:
« اِجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ اَلْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ» (3)
این همان:
« آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً» (4)
1) 1) - عنکبوت (29) : 69؛ «و کسانی که برای [به دست آوردن خشنودی ] ما [ با جان و مال ] کوشیدند.»
2) 2) - یوسف (12) : 22؛ «حکمت و دانش به او عطا کردیم.»
3) 3) - یوسف (12) : 55؛ «مرا سرپرست خزائنه های این سرزمین قرار ده؛ زیرا من نگهبان دانایی هستم.»
4) 4) - یوسف (12) : 22؛ «حکمت و دانش به او عطا کردیم.»
بود. فرمود: من نگهدار ثروت مملکت هستم که به باد نرود، خرجهای بیهوده و اسراف نشود. جیب قدرتمندان حکومت و خویشاوندان پر نشود. به پهنای فلک دهان باز نکنند و پولها را ببلعند. من راه درآمد، خرج و هزینه را خیلی خوب میدانم.
گفتند: این پست برای تو باشد. هفت سال در مصر باران نیامد. تمام درختان و زمینها سوخت، اما آن حضرت قبل از این هفت سال، با کشاورزی صحیح و پول مملکت کاری کرد که در سالهای قطحی، حتی صبحانه کسی و علف حیوانی کم نیامد. این حکمت و علم است.
ای کاش در بدنه همه حکومتها مانند حضرت یوسف علیه السلام بودند. آن وقت ما دنیایی نمونه بهشت داشتیم، ولی متأسفانه بدنه اکثر حکومتها به دست زلیخاها و شوهران آنها است که جهان به فتنه و فساد کشیده شده است و الا دنیا از لحاظ مال، ثروت، انسان و زمین کمبود ندارد.
دانشمندان جهان میگویند: کره زمین توانایی این که به پنجاه برابر جمعیت فعلی خانه، مرکب، مسکن، لباس و خوراک، آن هم در حدّ رفاه بدهد را دارد. اما چند میلیون نفر در زمین سیر هستند و بقیه گرسنه و پابرهنه؟ چرا؟ چون امثال زلیخا و شوهرش فراوان هستند و مانند یوسف علیه السلام کم هستند و مشکل دیگر این است که مانند یوسفها را جایی راه نمیدهند.
در سوره بقره میفرماید:
« وَ مَنْ یُؤْتَ اَلْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً» (1)
خدا به هر کس حکمت بدهد، کل خیر را به او داده است. معلم حکمت و علم
1) 1) - بقره (2) : 269؛ «و آنکه به او حکمت داده شود، بیتردید او را خیر فراوانی دادهاند.»
یوسف علیه السلام خدا بود، اما چه شد که خدا معلم او شد؟ حجابها از یوسف علیه السلام کنار رفته بود و او بین خود و پروردگار حجاب و مانعی نداشت، بلکه لحظه به لحظه در حال سلوک، رفتن و حرکت به سمت حضرت حق بود.
عنایت دیگری نیز به او کرد که بحث کاملی نیاز دارد و خیلی عنایت عجیبی است که آن عنایت حال، شوق و ذوق میخواهد تا انسان ثقل آن عنایت در عالم معنا را عاشقانه تحمل کند. (1)والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - الکافی: 2/130، حدیث 10؛ وسائل الشیعة:13/16، باب 62، حدیث 20834؛ «در این زمینه امام صادق علیه السلام میفرماید: عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَیْراً زَهَّدَهُ فِی الدُّنْیَا وَ فَقَّهَهُ فِی الدِّینِ وَ بَصَّرَهُ عُیُوبَهَا وَ مَنْ أُوتِیَهُنَّ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْرَ الدُّنْیَا وَ الآْخِرَةِ وَ قَالَ لَمْ یَطْلُبْ أَحَدٌ الْحَقَّ بِبَابٍ أَفْضَلَ مِنَ الزُّهْدِ فِی الدُّنْیَا وَ هُوَ ضِدٌّ لِمَا طَلَبَ أَعْدَاءُ الْحَقِّ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ مِمَّا ذَا قَالَ مِنَ الرَّغْبَةِ فِیهَا وَ قَالَ أَ لَامِنْ صَبَّارٍ کَرِیمٍ فَإِنَّمَا هِیَ أَیَّامٌ قَلَائِلُ أَلَا إِنَّهُ حَرَامٌ عَلَیْکُمْ أَنْ تَجِدُوا طَعْمَ الْإِیمَانِ حَتَّی تَزْهَدُوا فِی الدُّنْیَا.» و هم چنین میفرماید: بحار الانوار: 5/204، باب 7، حدیث 33؛ المحاسن: 201/1، باب 3، حدیث 37؛ «إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَیْراً نَکَتَ فِی قَلْبِهِ نُکْتَةً بَیْضَاءَ فَجَالَ الْقَلْبُ یَطْلُبُ الْحَقَّ ثُمَّ هُوَ إِلَی أَمْرِکُمْ أَسْرَعُ مِنَ الطَّیْرِ إِلَی وَکْرِهِ.»
مقام معنوی یوسف علیه السلام
14
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1385
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
خدا در قرآن در ارتباط با وجود مبارک حضرت یوسف علیه السلام کلمهای استعمال میکند که با همین کلمه، تمام هویت ظاهر و باطن یوسف علیه السلام را نشان میدهد. البته کلمهای نیز درباره زلیخا، طرف مقابل او هم به کار میگیرد که با آن کلمه هویت ظاهر و باطن این زن را نشان میدهد.
مطلبی که درباره حضرت یوسف علیه السلام دارد، به سبب رفعت، منزلت و مقام او بود و این حقیقتی که در آن حضرت بود، او را به مقام قرب حضرت حقّ رساند، اما آنچه در زلیخا بود، سبب حرکت او به پستترین مرحله شد که در آیات دیگر قرآن مجید از این نقطه تاریک و پرخطر به «أَسْفَلَ سٰافِلِینَ» تعبیر میکند.
دو نکته بسیار مهم و مخالف هم که یکی باعث رفعت بینهایت بود و دیگری سبب پستی بینهایت. البته من عاقبت این زن را خبر ندارم و نمیدانم که آیا بعداً خود را نجات داد یا نه. برای این که در پیشگاه پروردگار شرعاً مسئول نباشم، دوران درگیری او را با حضرت یوسف علیه السلام، مورد بحث قرار دادم و کاری به عاقبتش نداشتم.
برای من معلوم نیست و در ضمن مطالعاتم نیز به نقطه اتکاء و اعتمادی نسبت به عاقبت او برنخوردم. البته خارج از قرآن، داستان سرایان مسائلی را درباره این زن
ذکر میکنند که این مسائل نشان میدهد که او عاقبت به خیر شد، ولی چون سند ندارد و از امامان معصوم نقل نشده است، بر آن تکیه نمیتوان کرد.
درباره بعد از قطع رابطه او با یوسف علیه السلام سکوت دارم؛ چون نمیدانم آخر و پایان کار او به کجا کشید. بحث ما متوجه اوج هیجانات شهوات این زن است که غیر از لذت جنسی، هیچ محوری را در زندگی نداشت و جز به بدن و عوارض مربوط به آن نظری نداشت، که پروردگار عالم با همین مقدار، درسهای عظیمی به بندگانش داده است، البته اگر بندگانش اهل درس گرفتن باشند:
« لِمَنْ شٰاءَ مِنْکُمْ أَنْ یَسْتَقِیمَ» (1)
اما خدا کلمهای که درباره حضرت یوسف علیه السلام دارد، کلمه «صدق» است.
«صدیق» یعنی دوست و رفیق، وقتی که در عربی تشدید دار میشود؛ «صدّیق» یعنی آن انسانی که باطنش - البته بعد از معرفت به تمام حقایق هستی و باور کردن - این باور را در اعمال، منش، رفتار و ظاهرش نیز ظهور دهد. یعنی هم ظاهر حضرت مؤمن واقعی بود و هم باطن او. روح و بدن او در ایمان یکی و واحد شده بود. ظاهر و باطن او افق تجلی نور خدا بود و «نُورٌ عَلیٰ نُورٍ» شده بود. این معنای صدّیق است. (2)
1) 1) - تکویر (81) : 28؛ «برای هرکس از شما که بخواهد [ در همه شؤون زندگی مادی و معنوی ] راه مستقیم بپیماید.»
2) 2) - لسان العرب: 10/193، لغت صدق؛ « اَلصِّدِّیقُ ، مثال الفِسَّیق: الدائمُ التَّصْدِیقِ، و یکون الذی یُصَدِّقُ قولَه بالعمل.» و هم چنین در کتاب العین: 5/56؛ «و الصدیق من یصدق بکل أمر الله و النبی صلی الله علیه و آله لا یتخالجه شک فی شیء.»
آیا میتوان صدّیق شد؟ خدا در سوره نساء گروهی را به عنوان صدّیقین نام میبرد؛ یعنی این مقام، ویژه یک نفر نیست، بلکه این در باز و این فضا آماده است.
هر مرد و زنی از بندگان من بخواهد، میتواند به این مقام راه بیابد:
« وَ مَنْ یُطِعِ اَللّٰهَ وَ اَلرَّسُولَ فَأُولٰئِکَ مَعَ اَلَّذِینَ أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَیْهِمْ مِنَ اَلنَّبِیِّینَ وَ اَلصِّدِّیقِینَ وَ اَلشُّهَدٰاءِ وَ اَلصّٰالِحِینَ» (1)
صدّیقین، اسم جمع است و شامل سه نفر به بالا میشود. ما عدد صدّیقین عالم را نمیدانیم. از اکنون تا قیامت در عباد خدا، صدّیق پیدا میشود. یعنی این فضا برای همه آماده است و همه میتوانند بعد از معرفت به حقایق دینی، بکوشند، آن حقایق دینی را در زندگی فردی و اجتماعی خود اجرا کنند که هم بدن و هم باطن مظهر ایمان شود.
هنگامی که وجود مبارک امیرمؤمنان در جوانی به طرف «عمرو بن عبدود» قهرمان بینظیر عرب که در سنّ بالا و در اوج قدرت بود، حرکت و جهاد و مبارزه کرد، وجود مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله نگاهی به امیرمؤمنان انداختند و فرمودند:
«بَرَزَ الْإِیمانُ کُلُّه إلی الکُفر کُلِّه» (2)نفرمود: «برز المؤمن» انسان مؤمن، بلکه خود ایمان؛ یعنی امیرالمؤمنین در
جوانی بدن و باطنش مظهر ایمان شده بود. یعنی دو مرحله نبود که اول مؤمن شود، بعد علی بن ابی طالب علیه السلام بلکه در اینجا دو حیثیت نیست، یکی علی و یکی صفت ایمان. پیغمبر صلی الله علیه و آله نفرمود: «برز علی بن ابی طالب مؤمناً» به جای این که اسم انسان را ببرد، فرمود: «برز الایمان» یعنی گوشت، پوست، خون، رگ، پی، استخوان، مو و باطن علی علیه السلام خود ایمان است.
لذا هر کس معرفت به امیرالمؤمنین علیه السلام دارد و وجود نوری حضرت در باطنش هست، مؤمن است؛ یعنی بدون آن نور هر کس خدا، پیامبر صلی الله علیه و آله و قرآن را قبول دارد و همه عبادات را انجام میدهد، مسلم است، نه مؤمن. اگر وجود نوری حضرت در کسی باشد، مؤمن است. آن وقت این مؤمن میتواند مظهر ایمان شود؛ یعنی تمام بدن و باطن او مظهر ایمان شود.
حضرت یوسف علیه السلام در اوج جوانی طبق قرآن مجید صدّیق بود، یعنی باطن او همه حقایق را باور کرده، ظاهر را نیز با آن حقایق یکی کرده بود. این حیثیت صدّیقی برای هر کسی به وجود بیاید، شخص میل به رفعت دارد. در ذات این حیثیت، میل به رفعت هست. تا بینهایت بالا میبرد. این مطلب هیچ ارتباطی به حکمت، فلسفه و عرفان ندارد. حقیقت مطلب در سوره فاطر است که میفرماید:
« مَنْ کٰانَ یُرِیدُ اَلْعِزَّةَ»
کسی که میخواهد عزیز شود، یعنی موجود شکستناپذیر شود، اگر تک بماند، تمام دختران زیبای جهان، با همه عشوهگریها، دهها سال در برابر او عشوهگری کنند، نمیتوانند آسیبی به او بزنند چون او شکستناپذیر شده است.
اگر کسی بخواهد میتواند در برابر تمام ثروتهای جهان و همه وسوسهها و هر
حادثه تلخ و شیرینی شکستناپذیر باشد و برای خدا بماند؛ چون نقطه شکست تمام شکستخوردهها، پول و مقام و شهوت است و هر چیز دیگری که افراد را شکست داده، از عوارض این سه مسأله بوده است. چهارمی ندارد.
انسان باید بداند:
« مَنْ کٰانَ یُرِیدُ اَلْعِزَّةَ فَلِلّٰهِ اَلْعِزَّةُ جَمِیعاً» (1)
همه عزت برای خدا است. مؤمن واقعی به او وابسته است، پس عزیز است.
« وَ لِلّٰهِ اَلْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ» (2)
« إِلَیْهِ یَصْعَدُ اَلْکَلِمُ اَلطَّیِّبُ» (3)
ذات پاکیها، میل رفتن به سوی خدا را دارد و آرام نمیشود تا این که خود را به خدا برساند. (4)
1) 1) - فاطر (35) : 10؛ «کسی که عزت میخواهد، پس [ باید آن را از خدا بخواهد، زیرا ] همه عزت ویژه خداست.»
2) 2) - منافقوق (63) : 8؛ «عزت و اقتدار برای خدا و پیامبر او و مؤمنان است.»
3) 3) - فاطر (35) : 10؛ «حقایق پاک [ چون عقاید و اندیشههای صحیح ] به سوی او بالا میرود.»
4) 4) - نهج البلاغة: حکمت 371؛ «امیرالمومنین علیه السلام میفرماید: لَاعِزَّ أَعَزُّ مِنَ التَّقْوَی وَ لَامَعْقِلَ أَحْسَنُ مِنَ الْوَرَع.» در جای دیگر میفرماید: بحار الانوار: 91/94، باب 32، حدیث 10؛ روضة الواعظین:1/109؛ «إِلَهِی کَفَی بِی عِزّاً أَنْ أَکُونَ لَکَ عَبْداً وَ کَفَی بِی فَخْراً أَنْ تَکُونَ لِی رَبّاً إِلَهِی أَنْتَ لِی کَمَا أُحِبُّ فَوَفِّقْنِی لِمَا تُحِبُّ.» و همچنین امام صادق علیه السلام میفرماید: الکافی: 8/243، حدیث 337؛ «لَا عِزَّ لِمَنْ لَایَتَذَلَّلُ لِلَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی وَ لَارِفْعَةَ لِمَنْ لَمْ یَتَوَاضَعْ لِلَّهِ عز و جل.»
« وَ اَلْعَمَلُ اَلصّٰالِحُ یَرْفَعُهُ» (1)
خود این صدّیق بودن، میل به صعود در ذاتش هست. یوسف علیه السلام که تمام ظاهر و باطنش صدق است، صدق نیز سفره جمع شدن ارزشهاست، او را در مسیر رفعت قرار داد. هنوز هم دارد میرود تا قیامت این حرکت معنوی برای او ادامه دارد.
(2) خیال نکنید با مردن، پرونده آنها بسته میشود. افراد معمولی وقتی میمیرند، پرونده آنان را میبندند و دیگر راهی برای سیر ندارند. آن کسانی که محدود، اسیر و مقیّد هستند، پرونده آنها با مرگ بسته میشود:
« کُلُّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ * إِلاّٰ أَصْحٰابَ اَلْیَمِینِ» (3)
در اسارت خود میروند، مگر اصحاب یمین که پرونده آنها بسته نمیشود و آنها در حال سیر و صعودند و هنوز هم در حال گیرندگی فیوضات الهی هستند. این حرف حکما نیست، بلکه آیهاش در سوره احزاب است. آیه مربوط به رسول خدا صلی الله علیه و آله:
« إِنَّ اَللّٰهَ وَ مَلاٰئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی اَلنَّبِیِّ» (4)
1) 1) - فاطر (35) : 10؛ «و عمل شایسته آن را بالا میبرد.»
2) 2) - من لایحضره الفقیه: 1/185، حدیث 555؛ وسائل الشیعة: 2/447، باب 30، حدیث 2612؛ «سِتَّةٌ یَلْحَقْنَ الْمُؤْمِنَ بَعْدَ وَفَاتِهِ وَلَدٌ یَسْتَغْفِرُ لَهُ وَ مُصْحَفٌ یُخَلِّفُهُ وَ غَرْسٌ یَغْرِسُهُ وَ صَدَقَةُ مَاءٍ یُجْرِیهِ وَ قَلِیبٌ یَحْفِرُهُ وَ سُنَّةٌ یُؤْخَذُ بِهَا مِنْ بَعْدِه.»
3) 3) - مدثر (74) : 38 - 39؛ «هر کسی در گروه دست آوردههای خویش است * مگر سعادتمندان.»
4) 4) - احزاب (33) : 56؛ «همانا خدا و فرشتگانش بر پیامبر درود و رحمت میفرستند.»
یعنی به پیامبر صلی الله علیه و آله دائم درود میفرستند. به دلیل «یُصَلُّونَ» که فعل مضارع است و دلیل بر استمرار آن دارد، یعنی دائم و تا قیامت در حال فیض گرفتن است، وقتی وارد قیامت شود، باز هم فیض میگیرد، در بهشت نیز فیض میگیرد، اصلاً پرونده اینها قابل بستن نیست.
فضای الهی، فضای بینهایت است. محدود نیست. آنهایی که اسیر شکم و شهوت هستند، پروندهای محدود دارند و به محض این که روی سنگ مرده شور خانه بیفتند، خدا میگوید: همه درها را به روی آنها ببندید، دیگر جا ندارد.
اما زلیخا. آیه با داشتن «انّ» که جزء ادات تأکیدی ادبیات عرب است و نون تأکید ثقیله که باز از ادات تأکیدی زبان عرب است، ببینید زلیخا را در اوج چه برنامهای نشان میدهد؟ و با «انّ» و با نون تشدید دار، که ای کاش فقط همین «انّ» بود و آن نون تشدید دار، پروردگار لغت عظیمی هم به آن اضافه کرده است که امثال این زنان توجه داشته باشند.
« إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ» (1)
این آیه را در حق هر زنی نمیشود خواند. این بیانصافی است که فضای این آیه را نسبت به تمام زنان باز بگذاریم، ما در سوره احزاب داریم:
« إِنَّ اَلْمُسْلِمِینَ وَ اَلْمُسْلِمٰاتِ وَ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ وَ اَلْقٰانِتِینَ وَ اَلْقٰانِتٰاتِ وَ اَلصّٰادِقِینَ وَ اَلصّٰادِقٰاتِ وَ اَلصّٰابِرِینَ وَ اَلصّٰابِرٰاتِ
1) 1) - یوسف (12) : 28؛ «بیتردید نیرنگ شما بزرگ است.»
وَ اَلْخٰاشِعِینَ وَ اَلْخٰاشِعٰاتِ وَ اَلْمُتَصَدِّقِینَ وَ اَلْمُتَصَدِّقٰاتِ وَ اَلصّٰائِمِینَ وَ اَلصّٰائِمٰاتِ وَ اَلْحٰافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَ اَلْحٰافِظٰاتِ وَ اَلذّٰاکِرِینَ اَللّٰهَ کَثِیراً وَ اَلذّٰاکِرٰاتِ» (1)
یعنی زنان را همدوش پاکترین پاکان عالم در جنس مردان، در اسلام، ایمان، یقین، ذکر، تصدّق، انفاق، قرار داده است. زن بودن که عیب و نقص نیست و مرد بودن نسبت به زن امتیاز و برتری نیست. آیه:
« اَلرِّجٰالُ قَوّٰامُونَ عَلَی اَلنِّسٰاءِ» (2)
کلمه «قوّام» در لغت عرب یعنی کارگردان زندگی، یعنی زن مادر باشد امثال حسنین علیهما السلام، بروجردیها، شیخ انصاریها، علامه حلیها را تربیت کند، مرد نیز زندگی را از نظر معیشت بگرداند. این معنای قوّام است. نه این که مردان اعلی حضرت و مالک زنان هستند. بلکه یعنی معیشت به آنها قوام دارد. (3)
در کشور مصر، بیرون شهر تمام مملکت مصر به خانمی با همه وجود ارادت دارند به نام «سیّده نفیسه» برای زیارت او از کل کشور زائر میآید. او از نبیرههای وجود مبارک حضرت امام حسن علیه السلام و عروس امام صادق علیه السلام است.
در مصر معلّم دین و قرآن بود. دست او برای انجام مسائل عالی و ملکوتی باز
1) 1) - احزاب (33) : 35؛ «مسلماً خدا برای مردان و زنان مسلمان و مردان و زنان با ایمان، و مردان و زنان عبادتپیشه، و مردان و زنان راستگو و مردان و زنان شکیبا، و مردان و زنان فروتن، و مردان و زنان صدقه دهنده، و مردان و زنان روزهدار، و مردان و زنان حفظ کننده خود از پلیدیهای جنسی، و مردان و زنانی که بسیار یاد خدا میکنند.»
2) 2) - نساء (4) : 34؛ «مردان، کارگزاران و تدبیرکنندگانِ [ زندگی ] زنانند.»
3) 3) - ورقهای پیوست (زندگی نامه علماء)
بود. کنار حوض خانهاش نشست که وضو بگیرد، خانم یهودیهای دخترش را آورد که بر اثر آبله چشمش کور شده بود و زیبایی او را به کمال زشتی کشیده بود.
او مشغول وضو گرفتن بود، زن یهودیه گریه کرد و گفت: نظری به این دختر من بکن. ایشان آب وضو را به صورت دختر پاشید، چشم و زیبایی او برگشت.
بعد از رحلتش، در همان خانه دفنش کردند. خودش در آن خانه قبری کند، شش هزار ختم قرآن بر سر قبر خود کرد. روز رحلتش، آن کسی که بالای سرش بود، گفت:
عمّه جان! دوا و غذا بیاورم؟ گفت: نه. دوا دیگر در من کارگر نیست و غذا برای من دردی دوا نمیکند. من روزه هستم و میخواهم با زبان روزه خدا را ملاقات کنم.
خالی از لقمه دنیا میخواهد خدا را ملاقات کند و بعد این آیه را خواند:
« لَهُمْ دٰارُ اَلسَّلاٰمِ عِنْدَ رَبِّهِمْ» (1)
ربّهم را که گفت، جان داد: قاهره تعطیل شد، مرد و زن با گریه به تشییع جنازه آمدند. شوهرش، پسر امام صادق علیه السلام بود، فرمود: بروید، من این جنازه را میخواهم به مدینه ببرم و کنار پدرش امام حسن علیه السلام دفن کنم.
مردم التماس و گریه کردند. شب پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را در خواب دید. فرمود: این بدن را به مدینه نیاور. بگذار آنجا بماند که برکات خدا به خاطر این زن بر مردم مصر نازل شود. (2)
1) 1) - انعام (6) : 127؛ «برای آنان نزد پروردگارشان خانه سلامت و امن است.»
2) 2) - نفیسة: دختر حسن بن زید بن الحسن المجتبی علیه السلام و همسر اسحاق بن جعفر الصادق علیه السلام معروف به مؤتمن، زنی عالمه و عابده و مجتهده بوده، سید شبلنجی ولادت او را به سال 145 در مکه ذکر کرده، وی در مدینه نشو و نما یافت، مال فراوانی داشت که در راه کمک به مستمندان و محتاجان صرف مینمود، سی بار به حج رفت که اکثرش پیاده بوده، در سالی به اتفاق همسر به زیارت ابراهیم خلیل و از آنجا به مصر رفت و در آنجا اقامت گزید. از برادر زادهاش زینب بنت یحیی نقل است که گفت: من چهل سال عمهام نفیسه را خدمت کردم هیچ شبی او را خفته و هیچ روزی او را مفطر ندیدم. شافعی از او حدیث نقل کرده. نقل است که آن مخدره به دست خود در خانهاش قبری کنده بود و پیوسته در آن قبر میرفت و نماز میخواند و به تلاوت قرآن میپرداخت تا آنکه شش هزار بار در آن قرآن ختم کرد، در ماه رمضان سال 208 وفات نمود. مصریان در حیاتش بسی به وی معتقد بودند و پس از وفات به قبرش تبرک میجویند. گویند: وی به هنگام احتضار روزه بود او را امر به افطار نمودند، فرمود: واعجبا تا به حال سی سال است از خدا میخواهم به حالت روزه از دنیا بروم اکنون که روزهام افطار کنم؟ ! پس شروع کرد به تلاوت سوره انعام و چون به آیه « لَهُمْ دٰارُ اَلسَّلاٰمِ عِنْدَ رَبِّهِمْ » رسید جان سپرد. معارف و معاریف: 10/187.
(1) آیه سوره یوسف خطاب به زلیخا و امثال او است که در دنیا پر هستند. با «إِنَّ» با نون تشدید دار و لغت «عَظِیمٌ» :
« إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ» (2)
حیله، فریب کاری، نیرنگ و نقشه خائنانه کشیدن شما زنان برای فریب و نابود کردن دین مردان، بسیار سنگین است.
طبع مکّار میل به پستی و تن دادن به هر کار پستی دارد. جوان است و شوهر
1) 1) - تفسیر الصافی: 3/15، ذیل آیه 28 یوسف؛ «قرآن، کید شیطان را ضعیف می داند: (نساء:76) «إِنَّ کَیْدَ اَلشَّیْطٰانِ کٰانَ ضَعِیفاً» ولی در این آیه، کید زنان بزرگ شمرده شده است چرا: لأنّه یعلق بالقلب و یؤثّر فی النّفس لمواجهتهنّ به بخلاف کید الشیطان فانّه یوسوس به مسارقة. به خاطر آن است که وسوسه شیطان لحظه ای و غیابی و سارقانه است، ولی وسوسه زن با لطف و محبّت و حضوری و دائمی است.»
2) 2) - یوسف (12) : 28؛ «بیتردید نیرنگ شما بزرگ است.»
دارد و میگوید: من عاشق برقرار کردن رابطه با مرد نامحرم هستم. راه پستی و اسفل السافلین دارد و به هر کار پستی راحت تن میدهد و هر هدف و وسیلهای را برای شهواتش به کار میگیرد و هر وسیلهای را توجیه میکند.
از امیرالمؤمنین علیه السلام درباره این گونه زنان در «نهج البلاغه» آمده است:
«انَّ النساء نواقِصُ الایمان و نواقص الحظوظ و نواقصُ العقل» (1)زنان از نظر ایمان و ارث و عقل ناقصند.
چه شب تلخی برای هستی بود، که ظرف عالم را از چنین گوهری خالی کردند.
چه محرومیتی برای جهان ایجاد شد، درست بود که بین زمین و آسمان، جبرئیل قسم خورد:
«تَهَدَّمَتْ وَ اللهِ اَرْکانُ الهُدیٰ» (2)به خدا ساختمانهای هدای فرو ریخت.
چقدر دلم برای آنهایی که یوسف علیه السلام را رها کردند و زلیخایی شدند میسوزد.
آنهایی که علی علیه السلام را رها کردند و کارل و مارکسی شدند. گرفتار ماهواره و دوستی با معاویههای زمان خود شدند.
ای کاش خدا به آنها نیز لطفی میکرد که برمیگشتند و هدایت میشدند. این که هدایت نمیشوند؛ چون نمیخواهند. اما آن کسی که بخواهد، چنان خدا او را زیبا هدایت میکند که برای تمام جهانیان نور میشود.
لذا سیدالشهداء علیه السلام به حرّ فرمود:
«أَنْتَ حُرٌّ فِی الدنیا وَ الآخِرَةِ» (1)اما گر بخواهد که از آغوش نجس دوزخی این مکّاران و زلیخاهای زمان نجات پیدا کند و در کشور وجود، کنار عزیز مصرِ وجود بنشیند، میتواند.
یوسف به زلیخا میگفت: آتش زدم آن خرقه پشمینه سالوس
این بحث محبوبیت، فوق العاده مهم است که چرا این جوان در اوج جوانی محبوب خدا شد؟ محبت خدا که نهایت ندارد. آن محبتی که حضرت یوسف علیه السلام به آن وصل شد، محبت بینهایتی است که غوغا میکند. تا کسی محبوب خدا نشود، این محبت را نمیفهمد. کار بدن و عقل نیست. درک این محبت، کار دل است؛ چون دل، خانه خداست.
نگاهی به دلهای خود بیاندازیم. چه کسی در این دل نشسته و آن را کارگردانی میکند؟ چه کسی ما را به این طرف و آن طرف میکشاند؟ او کیست؟ مقداری در حق او یا آنها فکر کنیم.
در کاخ و در اوج جوانی، چنان محبتِ محبوبش را به طرف خود کشید که هر چه
1) 1) - بحار الأنوار: 44/319، باب 37، حدیث 1.
زلیخا به هر شکلی جلوی او جلوه کرد، با دنیایی از حال معنوی به این زن گفت:
« مَعٰاذَ اَللّٰهِ» (1)
محبوبم نمیخواهد. من فقط یک نفر در دلم نشسته است:
«القلب حرم الله فلا تسکن حرم الله غیر الله» (2)مگر در دعای کمیل نمیفرماید:
«عَظُمَ فِیما عِنْدَکَ رَغْبَتُه» (3)خدایا! شوقم به تو و آن چیزی که نزد توست، عظیم است. پول، نان، رفیق، خانه، مردم، مقام و شهوات آرامم نمیکنند، این در به دری کافی است، مرا نجات بده.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - یوسف (12) : 23؛ «پناه به خدا.»
2) 2) - جامع الأخبار: 185؛ بحار الانوار: 67/25، باب 43، ذیل حدیث 27؛ «الْقَلْبُ حَرَمُ اللَّهِ فَلَا تُسْکِنْ حَرَمَ اللَّهِ غَیْرَ اللَّهِ.» و نیز آمده: بحار الانوار: 67/39، باب 43؛ «قَلْبُ الْمُؤْمِنِ بَیْنَإِصْبَعَیْنِ مِنْ أَصَابِعِ الرَّحْمَن.» و هم چنین آمده: بحار الانوار: 60/194، باب 3؛ «إِنَّ الشَّیْطَانَ وَاضِعٌ خَطْمَهُ عَلَی قَلْبِ ابْنِ آدَمَ فَإِذَا ذَکَرَ اللَّهَ خَنَسَ وَ إِنْ نَسِیَ اللَّهَ الْتَقَمَ قَلْبَهُ.»
3) 3) - اقبال الأعمال: 3/332، فصل 51.
جنبه بشری و انسانی یوسف علیه السلام
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1385
ص:
ص:
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
وجود مبارک حضرت یوسف علیه السلام ظرف ارزشهای ملکوتی و انسانی بود و به خاطر این ارزشها، درهای فیوضات الهی به روی او باز بود. بخشی از فیوضات عنایت شده به او، در سورهای که با نام خود آن حضرت است، مطرح شده است.
بدن فقط قدرت جذب مواد خوراکی زمین را دارد، کار دیگری از دستش برنمیآید. زلیخا نیز بدن بود. میلیاردها سال است که شیوه زندگی حیوانات هیچ فرقی نکرده، امتیازی به دست نیاورده، رفعت و منزلتی پیدا نکردهاند؛ چون بدن نمیتواند با این امور ارتباطی برقرار کند.
لذا وقتی قرآن مجید انسان را از ناحیه بدن نگاه میکند، با کلمه «بَشِّرِ» از او یاد میکند، نه با کلمه «آدم» و «انسان» . بشر یعنی همین بدن مادی که تمام عناصر ساختمانی آن با بدن همه حیوانات یکی است. همان طور که حیوانات نیروی جاذبهای برای جذب فیوضات خاص ربّانی، آسمانی و ملکوتی ندارند، بدن انسان نیز این نیرو را ندارد.
حکمای الهی از بدن به شتری تعبیر میکنند که روح الهی انسان را بر این شتر سوار کردند تا اگر آن روح، جلوهگاه انوار الهی شود، این مرکب او را تا:
« جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ» (1)
هدایت کند و اگر روح خاموش باشد و زیر پردههای ظلمت هوسها، شهوات و غرائز پنهان بماند و تمام درهای فعالیتهای متناسب با خود را به روی خود ببندد، به تعبیر قرآن مجید: مرده میان قبرِ بدن میشود که این قبر متحرک، آن مرده را با خودش تا دوزخ میبرد. از آنجا به بعد نیز دیگر جای برگشت به دنیا نیست. (2)
حکایت حضرت یوسف علیه السلام و زلیخا، حکایت این دو حقیقت است. روح جاذبهداری که بر اساس تربیت الهی، فیوضات پروردگار را جذب میکرد و کارگردان بدن بوده است. آن روح با عظمت که جلوهگاه انوار حق بود، بدن و همه ابزار او را در تصرّف خود داشت و چون آن روح، جلوهگاه انوار بود، تمام اعضای بدن نیز کار نورانی، ملکوتی و الهی میکرد.
بدنی که لقمه کامل حتی یک حیوان نیست، این همه بها دادن به این بدن و غرائز و شهوات آن به طور نامعقول و نامشروع برای چیست؟ این همه نوکری کردن برای بدن، آن هم در تمام طول عمر، که عدهای در این زمان حتی یکبار به جان، باطن و روح خود نگاه نمیکنند.
البته این ساختمان بدن نیز این طور که تجربه تاریخ ثابت کرده است، از چهل سالگی به بعد شروع به فروریختن میکند. (3)اما فروریختن بدن به قدری کند است
1) 1) - بقره (2) : 25؛ «بهشتهایی ویژه آنان است که از زیرِ [ درختانِ ] آن نهرها جاری است.»
2) 2) - اشاره به آیات 99 - 100 سوره مومنون؛ « حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَحَدَهُمُ اَلْمَوْتُ قٰالَ رَبِّ اِرْجِعُونِ * لَعَلِّی أَعْمَلُ صٰالِحاً فِیمٰا تَرَکْتُ کَلاّٰ إِنَّهٰا کَلِمَةٌ هُوَ قٰائِلُهٰا وَ مِنْ وَرٰائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ »
3) 3) - جامع الأخبار:120؛ مستدرکالوسائل: 12/157، باب 96، حدیث 13771؛ «قَالَ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله أَبْنَاءَ الْأَرْبَعِینَ زَرْعٌ قَدْ دَنَا حَصَادُهُ وَ أَبْنَاءَ الْخَمْسِینَ مَا ذَا قَدَّمْتُمْ وَ مَا ذَا أَخَّرْتُمْ أَبْنَاءَ السِّتِّینَ هَلُمُّوا إِلَی الْحِسَابِ لَاعُذْرَ لَکُمْ أَبْنَاءَ السَّبْعِینَ عُدُّوا أَنْفُسَکُمْ مِنَ الْمَوْتَی.»
که انسان نمیفهمد، ولی از چهل به بالا گاهی چنان این فرو رفتن سرعت میگیرد که در یک لحظه قلب بسته میشود و باز نمیشود. نفس میرود و دیگر بیرون نمیآید.
یا نفس بیرون میآید، دیگر برنمیگردد.
ای کاش مردم عالم بدن را عاقلانه مورد توجه قرار میدادند و عاقلانه به پرونده این بدن رسیدگی میکردند، تا به این نتیجه برسند که همه چیز را فدای این بدن کردن برای چیست؟
در این شعر، این حکیم الهی قرن هفتم میگوید: جان لقمان که گلستان خداست پای جانش خسته خواری چراست؟ (1)
لقمان را در روح تو آفریدند، اما تو با چند لقمه چه زهری در این پنجاه سال به کام او میریزی و او را نابود میکنی؟ چه میشود که از لقمان بودن فرار میکنی و اسیر لقمه میشوی؟ لقمهای که زلفش به هزار فریب، مکر، حیله و دروغ به عباد خدا گره میخورد. لقمهای که اگر باطن آن لقمه را برای خوک نشان بدهند، نمیخورد.
زیرا طبق قرآن مجید، این لقمهها مانند آتش است. محال است که خوک دهان خود را باز کند و آتش بخورد. آیهاش این است:
« إِنَّ اَلَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوٰالَ اَلْیَتٰامیٰ ظُلْماً إِنَّمٰا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نٰاراً» (2)
البته چند آیه است که میگویند: (1)لقمه ناپاک، حرام، از ستم، ظلم، فریب، غصب، رشوه و ارث به ناحق مانند آتش است. این صریح قرآن است. اگر همه باور داشتند، هیچ لقمهای حرام نمیشد. این همه لقمه حرام به خاطر دیرباوری مردم است. عدهای عمری از آنها گذشته است. اما هنوز به کلام خدا اعتماد ندارند. اینها چقدر بدبخت هستند. (2)
1) 1) - آیات زیر از این موارد است: سوره بقره: 147؛ « إِنَّ اَلَّذِینَ یَکْتُمُونَ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ مِنَ اَلْکِتٰابِ وَ یَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً أُولٰئِکَ مٰا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ إِلاَّ اَلنّٰارَ » سوره بقره: 275؛ « اَلَّذِینَ یَأْکُلُونَ اَلرِّبٰا لاٰ یَقُومُونَ إِلاّٰ کَمٰا یَقُومُ اَلَّذِی یَتَخَبَّطُهُ اَلشَّیْطٰانُ مِنَ اَلْمَسِّ ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قٰالُوا إِنَّمَا اَلْبَیْعُ مِثْلُ اَلرِّبٰا وَ أَحَلَّ اَللّٰهُ اَلْبَیْعَ وَ حَرَّمَ اَلرِّبٰا فَمَنْ جٰاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهیٰ فَلَهُ مٰا سَلَفَ وَ أَمْرُهُ إِلَی اَللّٰهِ وَ مَنْ عٰادَ فَأُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ » سوره نساء: 10؛ « وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا یَتَمَتَّعُونَ وَ یَأْکُلُونَ کَمٰا تَأْکُلُ اَلْأَنْعٰامُ وَ اَلنّٰارُ مَثْویً لَهُمْ »
2) 2) - وزر و وبال لقمه حرام در روایات: بحار الانوار: 63/314، باب 2، حدیث 6؛ روضة الواعظین: 2/457؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله مَنْ أَکَلَ الْحَلَالَ قَامَ عَلَی رَأْسِهِ مَلَکٌ یَسْتَغْفِرُ لَهُ حَتَّی یَفْرُغَ مِنْ أَکْلِهِ وَ قَالَ إِذَا وَقَعَتِ اللُّقْمَةُ مِنْ حَرَامٍ فِی جَوْفِ الْعَبْدِ لَعَنَهُ کُلُّ مَلَکٍ فِی السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَا دَامَتِ اللُّقْمَةُ فِی جَوْفِهِ لَایَنْظُرُ اللَّهُ إِلَیْهِ وَ مَنْ أَکَلَ اللُّقْمَةَ مِنَ الْحَرَامِ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ فَإِنْ تَابَ تَابَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَ إِنْ مَاتَ فَالنَّارُ أَوْلَی بِهِ.» بحار الانوار: 100/12، باب 1، حدیث 52؛ الدعوات: 25، حدیث 37؛ «قَالَ علیه السلام إِذَا وَقَعَتِ اللُّقْمَةُ مِنْ حَرَامٍ فِی جَوْفِ الْعَبْدِ لَعَنَهُ کُلُّ مَلَکٍ فِی السَّمَاوَاتِ وَ فِی الْأَرْضِ.» الأمالیللطوسی: 680، حدیث 1447؛ بحار الانوار: 96/125، باب 21، حدیث 2؛ «عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام أَنَّهُ ذُکِرَ عِنْدَهُ رَجُلٌ فَقَالَ إِنَّ الرَّجُلَ إِذَا أَصَابَ مَالًا مِنْ حَرَامٍ لَمْ یُقْبَلْ مِنْهُ حَجٌّ وَ لَاعُمْرَةٌ وَ لَاصِلَةُ رَحِمٍ حَتَّی أَنَّهُ یَفْسُدُ فِیهِ الْفَرْجُ.»
اگر انسان چند دقیقه درباره کلام خدا فکر کند، متوجه میشود شخصی گلیم به دوش و بیابانگرد ده ساله رابه کلیم الله تبدیل کرد. مگر قبل از کلیم اللهی چه کسی بود؟ ایشان شخصی فراری از مصر بود که به دنبالش میگشتند تا او را اعدام کنند.
البته اعدام به ناحق.
خدا در قرآن میفرماید:
« خٰائِفاً یَتَرَقَّبُ» (1)
با اضطراب و ترس از جانش فرار کرد. علت ترسیدن او نیز این بود که نباید کشته میشد، ولی به دنبالش بودند که او را بکشند.
از ابن عباس نقل شده: (2)بین مصر و مدین حتی لقمهای نان خشک نداشت، علف بیابان میخورد که بعد از مدتی گویا سبزی علف از شکم ایشان خود را نشان میداد.
در مدین به انسان والایی برخورد کرد به نام شعیب پیغمبر علیه السلام که گلّه دار بود. با
1) 1) - قصص (28) : 18؛ «با حالت بیم و نگرانی صبح کرد، در حالی که [ آثار و عواقب حادثه اتفاق افتاده را ] انتظار میکشید.»
2) 2) - بحار الانوار: 13/58، باب2؛ قصص الأنبیاء للجزائری: 229؛ «عن ابن عباس أنه خرج من مصر إلی مدین و بینهما مسیرة ثمان لیال و یقال نحو من کوفة إلی البصرة و لم یکن له طعام إلا ورق الشجر فما وصل إلیها حتی وقع خف قدمیه و إن خضرة البقل تتراءی من بطنه قالت العلماء لما انتهی موسی إلی أرض مدین فی ثمان لیال نزل فی أصل شجرة و إذا تحتها بئر و هی التی قال الله تعالی (قصص:23) « وَ لَمّٰا وَرَدَ مٰاءَ مَدْیَنَ وَجَدَ عَلَیْهِ أُمَّةً مِنَ اَلنّٰاسِ یَسْقُونَ وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ اِمْرَأَتَیْنِ تَذُودٰانِ أیتحبسان أغنامهما فقال لهما مٰا خَطْبُکُمٰا قٰالَتٰا لاٰ نَسْقِی حَتّٰی یُصْدِرَ اَلرِّعٰاءُ لأنا امرأتان ضعیفتان لا نقدر علی مزاحمة الرعاء فإذا سقوا مواشیهم سقینا أغنامنا من فضول حیاضهم وَ أَبُونٰا شَیْخٌ کَبِیرٌ » تعنیان شعیبا.»
هم قرارداد بستند. خدا در قرآن میفرماید: به او گفت: مهریه دختر من این است که هشت سال حیوانات مرا به بیابان میبری، میچرانی و برمیگردانی، بعد از هشت سال، دخترم را به ازدواج تو میدهم.
هشت سال گاو و گوسفند به بیابان میبرد و برمیگرداند. آن وقت این چوپان گلیم پوش، با آن چوب دستی بیارزش چوپانی خود، وقتی از پدر زن خود خداحافظی میکند که با خانوادهاش به مصر بیاید، در مسیر، هوا سرد بود، به آنها میگوید: آتشی را در بیابان میبینم، شما اینجا بنشینید، من بروم برای شما آتش بیاورم، بعد چوبها و خارهای بیابان را جمع کنم و آتش روشن کنم:
« إِنِّی آنَسْتُ نٰاراً لَعَلِّی آتِیکُمْ مِنْهٰا بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ اَلنّٰارِ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ» (1)
به دنبال آتش رفت، ولی آن دل و آن روح چه بود که بدن به دنبال آتش رفت، اما دل و جان او وقتی نزدیک آنجا رسید، این صدا را شنید:
« إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوٰادِ اَلْمُقَدَّسِ طُویً * وَ أَنَا اِخْتَرْتُکَ فَاسْتَمِعْ لِمٰا یُوحیٰ * إِنَّنِی أَنَا اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاعْبُدْنِی وَ أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ لِذِکْرِی * إِنَّ اَلسّٰاعَةَ آتِیَةٌ أَکٰادُ أُخْفِیهٰا لِتُجْزیٰ کُلُّ نَفْسٍ بِمٰا تَسْعیٰ» (2)
1) 1) - قصص (28) : 29؛ «من آتشی دیدم، [ میروم ] شاید خبری از آن برای شما بیاورم یا پارهای از آتش را میآورم تا گرم شوید.»
2) 2) - طه (20) : 12 - 15؛ «به یقین این منم پروردگار تو، پس کفش خود را از پایت بیفکن؛ زیرا تو در وادی مقدس طوی هستی. * و من تو را [ به پیامبری ] برگزیدم، پس به آنچه وحی میشود، گوش فرا دار. * همانا! من خدایم که جز من معبودی نیست، پس مرا بپرست و نماز را برای یاد من برپا دار. * بیتردید قیامت که میخواهم زمان وقوعش را پنهان بدارم، آمدنی است، تا هر کس را برابر تلاش و کوششی که میکند، پاداش دهند.»
من خدای تو هستم که با تو حرف میزنم. این آتش نیست، بلکه جلوهای از نور من است. من تو را به پیغمبری انتخاب کردم، اما فعلاً وظیفه تو این است که مرا عبادت کنی و اگر میخواهی در یاد من باشی، نماز بپادار و بدان که من قیامت را حتماً برپا میکنم.
« تُجْزیٰ کُلُّ نَفْسٍ» (1)
برای این که هر کسی را به پاداش اعمالش برسانم. از این ژنده پوش و گلیم پاره چوپان، کلیم الله بیرون آمد. بعد خدا به او گفت:
« وَ مٰا تِلْکَ بِیَمِینِکَ یٰا مُوسیٰ» (2)
در دست تو چیست؟ عرض کرد:
« قٰالَ هِیَ عَصٰایَ أَتَوَکَّؤُا عَلَیْهٰا وَ أَهُشُّ بِهٰا عَلیٰ غَنَمِی وَ لِیَ فِیهٰا مَآرِبُ أُخْریٰ» (3)
چوبدسی و عصا است، به آن تکیه میدهم و گوسفندهایم را با آن میرانم و برای این حیوانها برگ درخت میریزم. خطاب رسید:
1) 1) - غافر (40) : 17؛ «امروز هر کس را در برابر آنچه انجام داده است، پاداش میدهند.»
2) 2) - طه (20) : 17؛ «و ای موسی! این [ قطعه چوب ] در دست راستت چیست؟»
3) 3) - طه (20) : 18؛ «گفت: این عصای من است، بر آن تکیه میزنم، و با آن برگ درختان را برای گوسفندانم فرو میریزم و مرا در آن نیازهای دیگری هم هست.»
« قٰالَ أَلْقِهٰا یٰا مُوسیٰ * فَأَلْقٰاهٰا فَإِذٰا هِیَ حَیَّةٌ تَسْعیٰ» (1)
چوبدستی خود را رها کن. وقتی چوب روی زمین افتاد، به اژدها تبدیل شد که نظیرش را ندیده بود. آمد فرار کند، خطاب رسید: در محضر من، بندگان من به من پشت نمیکنند.
برگرد و این اژدها را بگیر. دستش را به طرف اژدها برد، همان چوبدستی شد.
خطاب رسید: این اسلحه تو است، برو فرعون و فرعونیان و مردم خواب زده مصر را بیدار کن.
کلّ این نیرو و مقام را وجود مقدس حضرت یار در روح ما گذاشته است، نه در بدن ما. بدن، ابزار روح و جان است و برای گرفتن فیوضات ربّانیه جاذبه نداردو نمیتواند داشته باشد. بدن کارهای نیست، بلکه مانند شتر، مرکب جان است، مگر این شتر چقدر قیمت دارد که عمری همه نعمتها از کانال گناه، مکر و حیله خرج این بدن شود؟
بدن انبیا و ائمه علیهم السلام بر اثر تصرّفات الهی، روح شده بود. حکمای الهی بدن آنها را روح مجسّم میگویند، یعنی دیگر بدن نبود. جان ظاهر، همراه جان باطن بود، آن بدنها را استثنا کنید، اما وقتی روح را از بدن بگیرند، به همه میگویند:
بدن را رها کن، با اشاره ملک الموت که حتی یک نفر هم در این عالم با او نمیتواند مقابله کند، این صداها و غرورهای مستانه اهل دنیا همه قلابی است و
1) 1) - طه (20) : 19 - 20؛ «خدا فرمود: ای موسی! آن را بیفکن. * پس آن را افکند، ناگهان ماری عظیم شد که به سرعت میشتافت.»
واقعی نمیباشد. همه پوچ و بیارزش است. این صداها، صدای بدن است.
هر حیوانی نوعی صدا دارد، شیر نعره میکشد، اسب شیهه میکشد، شتر طرز دیگری صدا میدهد، خروس شکل دیگری میخواند و هر حیوانی صدائی خاص دارد. این صداها که در این دنیا است، فریاد برای پول، زن، شهوت، زمین، کارخانه و مقام، صدایی مساوی با صدای خران است:
« إِنَّ أَنْکَرَ اَلْأَصْوٰاتِ لَصَوْتُ اَلْحَمِیرِ» (1)
این صداها بیارزش و توخالی است.
اگر صدا میخواهید، از حلقوم امیرالمؤمنین علیه السلام بشنوید:
«اَسْئَلُکَ بِحَقِّکَ وَ قُدْسِکَ وَ أَعْظَمِ صِفاتِکَ وَ اَسْمائِکَ أَنْ تَجْعَلَ أَوْقٰاتِی مِنَ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ بِذِکْرِکَ مَعْمُورَةِ وَ بِخِدْمَتِکَ مَوْصُولَةِ وَ أَعْمالیٖ عِنْدَکَ مَقْبُولَةٌ حَتّی یَکُونَ أَعْمالِی وَ أَوْرادِی کُلُّها وِرداً واحداً»
صداها و خواستهها و اورادم هماهنگ، همسو و همواره باشد.
این صدای جان است. بدن این چنین حال، ارزش و ثقل ندارد. چون مشتی پوست و گوشت و استخوان است که خون نجس در آن جریان دارد.
«وَ حٰالِی فِی خِدْمَتِکَ سَرْمَداً»
و حالم در خدمت تو پاینده گردد.
این صدایی است که تمام فرشتگان را میلرزاند و آسمانها را تکان میدهد. این صدایی است که وقتی در میآمد، تمام فرشتگان میشنیدند که پروردگار میگوید:
لبیک ای علی من!
1) 1) - لقمان (31) : 19؛ «که بیتردید ناپسندترین صداها صدای خران است.»
«یا سَیّدی یا مَنْ إلیه مُعَوَّلی وَ یٰا مَنْ اِلیهِ شَکْوتُ اَحْوالی» (1)ای سرور من، ای آن که بر او تکیه دارم، ای آن که شکوه و شکایت حالم را تنها به سوی او برم.
صدای حقیقی که در روح اثر میکند این صدا است. صداهای دیگر فقط گوش را کر میکند و به قول قرآن مانند صدای خران و نکرهتر از آن است که گاهی نوارهایش را در ماشینها میگذارند که هر چه این صدا بیشتر میشود بر انحراف و بدبختی فرد افزوده میشود و این بیچارگان را تو خالیتر میکند.
اما اگر صدای باارزش میخواهید، ناله و صدای حضرت از دعای کمیل است که از نظر مال و تأثیر و دگرگونی در عالم نظیر ندارد. اگر مانند این صدا را در میان ارزشدارترین صداها پیدا کردید؟ این صدا، صدای خاصی است، چون جایگاه و موقعیت آن خاص است. باید همه مقدمات و مؤخّرات کار را تحلیل کنیم، بعد صدا را بشنویم و بفهمیم.
اهل دل و افراد متخصص این صداها را میفهمند و میشناسند که چه صدایی است. به خدا قسم! من شرمندهام که میخواهم با زبانم این صدا را بخوانم: هزار مرتبه شستم دهان به مشک و گلاب هنوز نام تو بردن کمال بیادبی است
البته عمق و مفهوم این صدا را باید گرفت، بعد ببینید اگر تمام فرشتگان توانستند حقیقت این صدا را بفهمند؟ فهمش کار آنها نبوده و نیست.
1) 1) - اقبال الأعمال: 709؛ مصباح المتهجد: 849.
بین هفتاد و یک بدن قطعه قطعه و هشتاد و چهار ناله، در کمال آرامش، به معشوق میگوید:
«صَبٰراً عَلَی قَضائِک» (1)این طبلهای توخالی چیست که برای شما میزنند؟ به شما یقین بدهم که ما این صدا را به کیفیتی دیگر در قیامت میشنویم. همه گوشها را نمیگذارند که در آنجا این صدا را بشنوند. این صدا از گلوی خدا است.
مگر در قرآن، در سوره بقره نمیفرماید:
« وَ لاٰ یُکَلِّمُهُمُ اَللّٰهُ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ» (2)
من صدایم را در قیامت به همه گوشها نمیرسانم. گوشی باید باشد که صدای منِ خدا را بشنود.
«صَبٰراً عَلَی قَضائِک»
با علی اکبر، قمر بنیهاشم و یارانم، در اوج سوختن دل، با علی اصغر جان داده در آغوشم مرا امتحان میکنی؟ صبر میکنم. از تو رو بر نمیگردانم، میایستم و لذت میبرم.
«وَ لاٰمَعْبُودَ سِواکَ»
محبوب من! دیگر چه میخواهی؟ این دیگر اوج آن صدای جان است. جان
همه کلیدها در این جا جمع است، به دنبال چه کلیدی میگردی؟
«یا غیاث المستغیثین» (1)والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - ینابیع المودة: 3/82 (مقتل الحسین علیه السلام) .
حقیقت توبه
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1385
ص:
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
یقیناً برای هر مؤمن مسلمانی معنای توبه معلوم و روشن است. کلمه توبه در لغت عربی به معنای رجوع است. رجوع؛ یعنی بازگشت. بازگشتن از راه شیطان به راه خدا، از راه دوزخ به راه حق، از ظلمت به نور، از انحرافات و معاصی به خوبیها و درستیها.
همه ما این معنای توبه را میدانیم. آلودهها، اهل گناه و معاصی، در فضای فرهنگ فرعونیت به سر میبرند؛ چون که در برابر خواستههای حضرت حق، در حال تکبّر هستند و نسبت به وجود مقدس او تواضع، فروتنی و خاکساری ندارند.
توبه؛ یعنی از فضای فرعونی درآمدن و در مدار کلیم اللهی قرار گرفتن. از فرعون بودن نجات پیدا کردن و موسوی شدن. از نمرودیت قطع رابطه کردن و به حضرت ابراهیم علیه السلام پیوستن. از غرق بودن در مادیگری مسیحی مسلک بیرون آمدن و حواری واقعی حضرت مسیح علیه السلام شدن. از مدار ابولهب و ابوجهل درآمدن و در فضای فرهنگ پیامبرِ رحمت صلی الله علیه و آله قرار گرفتن. اموی مسلک بودن را رها کردن و علوی شدن. از حال، عمل و اخلاق یزدیان خارج شدن و به فرهنگ امام حسین علیه السلام
پیوستن. (1)چنین انقلاب و بازگشتی، توبه واقعی است. برای این که بدانیم توبه واقعی و حقیقی غیر از این نیست. باید به فرمایشهای وجود مبارک رسول بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله درباره توبه حقیقی دقت کنیم؛ چون آنچه را که ایشان در بیست و سه سال برای مردم فرمودند، محصول وحی پروردگار عالم بوده است.
در مهمترین کتابهای ما نظر پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله را درباره توبه نقل کردهاند. نگاه پیغمبر صلی الله علیه و آله به توبه، همین نگاه است؛ یعنی از فرعونیت، نمرودیت، مادیگری، یهودیت، ابولهب، ابوجهل و اموی بودن درآمدن.
امام صادق علیه السلام میفرماید: (2)
1) 1) - نهج الحق: 312؛ «عن ابن مسعود لکل شیء آفة و آفة هذا الدین بنو أمیة.» هم چنین آمده: تفسیرالعیاشی: 2/297 - 298، حدیث 95، ذیل آیه 60 سوره اسراء؛ «عن الحلبی عن زرارة و حمران و محمد بن مسلم قالوا سألناه عن قوله « وَ مٰا جَعَلْنَا اَلرُّؤْیَا اَلَّتِی أَرَیْنٰاکَ » قال إن رسول الله أری أن رجالا علی المنابر یردون الناس ضلالا رزیق و زفر و قوله « وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ» قالهم بنو أمیة.»
2) 2) - در این مورد رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میفرماید: کتاب سلیم بن قیس: 907؛ «یَا بَنِی عَبْدِ الْمُطَّلِبِ، إِنِّی رَأَیْتُ عَلَی مِنْبَرِی اثْنَیْ عَشَرَ مِنْ قُرَیْشٍ، کُلُّهُمْ ضَالٌّ مُضِلٌّ یَدْعُونَ أُمَّتِی إِلَی النَّارِ وَ یَرُدُّونَهُمْ عَنِ الصِّرَاطِ الْقَهْقَرَی: رَجُلَانِ مِنْ حَیَّیْنِ مِنْ قُرَیْشٍ عَلَیْهِمَا مِثْلُ إِثْمِ الْأُمَّةِ وَ مِثْلُ جَمِیعِ عَذَابِهِمْ، وَ عَشَرَةٌ مِنْ بَنِی أُمَیَّةَ، رَجُلَانِ مِنَ الْعَشَرَةِ مِنْ وُلْدِ حَرْبِ بْنِ أُمَیَّةَ وَ بَقِیَّتُهُمْ مِنْ وُلْدِ أَبِی الْعَاصِ بْنِ أُمَیَّةَ. وَ مِنْ أَهْلِ بَیْتِی اثْنَا عَشَرَ إِمَامَ هُدًی کُلُّهُمْ یَدْعُونَ إِلَی الْجَنَّةِ: عَلِیٌّ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ تِسْعَةٌ مِنْ وُلْدِ الْحُسَیْنِ وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ. إِمَامُهُمْ وَ وَالِدُهُمْ عَلِیٌّ، وَ أَنَا إِمَامُ عَلِیٍّ وَ إِمَامُهُمْ. هُمْ مَعَ الْکِتَابِ وَ الْکِتَابُ مَعَهُمْ لَایُفَارِقُهُمْ وَ لَایُفَارِقُونَهُ حَتَّی یَرِدُوا عَلَیَّ الْحَوْضَ. یَا بَنِی عَبْدِ الْمُطَّلِبِ، أَطِیعُوا عَلِیّاً وَ اتَّبِعُوهُ وَ تَوَلَّوْهُ وَ لَاتُخَالِفُوهُ وَ ابْرَءُوا مِنْ عَدُوِّهِ وَ آزِرُوهُ وَ انْصُرُوهُ وَ اقْتَدُوا بِهِ تُرْشَدُوا وَ تَهْتَدُوا وَ تُسْعَدُوا.»
اخلاق همه این گروههای ذکر شده، گناه بوده است. به راحتی گناه میکردند و نسبت به ارتکاب گناه دغدغه نداشتند و برای آنها سخت نبود.
بعد حضرت صلی الله علیه و آله میفرماید:
ارتکاب این مجموعه گناهان از اخلاق دشمنان ما است. اما ما اخلاق دیگری داریم و آن، عمل صالح، پاکی، درستی، عبادت خدا و خدمت به بندگان او است.
این اخلاق ما و اخلاق دوستان و اولیای خداست که خود را در دنیا مانند مسافر میدانیم که این مدت سفر نیز کوتاه است و پایان آن، ورود به برزخ و عاقبت آن قیامت است و ما از قیامت دغدغه داریم و از آن ترسان و نگران هستیم.
شخصی به سلمان گفت: (1)حال شما چگونه است؟ سلمان گفت: بعداً
1) 1) - معارف و معاریف: 314 - 6312. سلمان فارسی: یکی از مشاهیر صحابه پیغمبر و از شخصیتهای بسیار بزرگ اسلام است. وی فارسی و دهقان زادهای از ناحیه «جی» اصفهان یا کازرون یا رامهرمز. نام اصلی او «ماهو» یا «روزبه» است. در کودکی به دین عیسوی گرائید و چون از کشیشان شنیده بود که ظهور پیغمبر تازه نزدیک شده است خانه پدر را ترک گفت و در جستجوی آن پیغمبر به سفر پرداخت چون به سوریه رسید چندی در شام و موصل و نصیبین اقامت جست تا آنکه در بلاد عرب به اسارت بنی کلب افتاد و مردی از بنی قریظه او را خرید و به یثرب برد، در این شهر از ظهور پیغمبر آگاه شد و چون گفتهها و علائم و نشانههائی که از کشیش مراد خود شنیده بود در آن حضرت بدید بزودی اسلام آورد. رسول اکرم او را از خواجهاش بخرید و آزاد کرد، از آن موقع سلمان ملازم رسول خدا صلی الله علیه و آله بود و نزد او منزلتی خاص یافت. گویندگان کندن خندق در جنگی که در تاریخ اسلام به غزوه خندق معروف است به اشارت سلمان بود و کندن این خندق در ممانعت از تجاوز کافران به لشکرگاه مسلمانان اثری بزرگ داشت. بر طبق روایتی مشهور رسول صلی الله علیه و آله سلمان رااز اهل بیت شمرده است. پس از وفات آن حضرت وی در شمار اصحاب علی علیه السلام و از مؤمنان به خلافت بلافصل او درآمد و نزد امیرالمؤمنین علی علیه السلام نیز منزلتی بزرگ داشت. روایات در فضیلت سلمان از حضرات معصومین بسیار آمده از جمله شیخ طوسی در امالی از منصور بزرج روایت کند که گفت: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: مولای من! ذکر سلمان فارسی را از شما بسیار میشنوم! فرمود: مگو سلمان فارسی بگو سلمان محمدی، و سبب آنکه من او را فراوان یاد میکنم سه خصلت عظیم است که وی بدان آراسته بوده، اول آنکه همواره خواست علی علیه السلام را بر خواست خود مقدم میداشت، دیگر اینکه فقرا را بسیار دوست میداشت و آنها را بر توانگران برمیگزید، سوم آنکه وی دانش و دانشمندان را دوست میداشت «انّ سلمان کان عبدا صالحا حنیفا مسلما و ما کان من المشرکین» . از امیرالمؤمنین علیه السلام درباره شخصیت سلمان سؤال شد و فرمود: به به، سلمان از ما اهلبیت است و چه کسی را جز او مییابید که مانند لقمان حکیم و دارای علم اولین و علم آخرین باشد؟ !»
میگویم. گفت: بعدی ندارد. یا بگو «اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ» یا بگو مریض هستم. گفت: نه، این را نمیگویم، بعداً میگویم. گفت: چه وقت میگویی؟ گفت: وقتی که از صراط رد شده، وارد بهشت شدم، آنجایی که دیگر کسی از آن بیرون نمیآید و در آن جایگاه ابدی است، آن وقت اگر تو را دیدم، میگویم: حالم خوب است، اما اکنون نمیتوانم بگویم حالم خوب است؛ چون زمان زیادی لازم است تا به حال خوب برسم.
حال خوب آن وقتی است که یقین کنم مرا به دوزخ نمیبرند و وارد جایی میشوم که انبیای خدا، صدّیقین، شهدا و صالحین در آنجا هستند. آن وقت
میگویم: حالم خیلی خوب است. اما اکنون نگران هستم، نمیدانم چه میشود، بعد از آن نیز کسی که میخواهد اعمال ما را بسنجد، کسی است که سنجش او از هر زرگری دقیقتر و لطیفتر است؛ چون عمق همه اعمال ما را میسنجد. یا قبول میکند و یا رد، بعد میگوید: پرونده تو برای خودت باشد.
پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله میفرماید: درباره مردم هیچ قضاوتی نکنید. بگذارید تا لحظه مرگ آنها برسد، بعد ببینید چگونه میمیرد. اگر بیدین مرد، آن وقت بگویید، آدم بدی است، اما اگر دیندار مرد، آن وقت بگویید: آدم خوبی بود. آن لحظه مهم است. (1)
در روز جمعه آخر ماه شعبان، وقتی پیغمبر صلی الله علیه و آله روی منبر، ماه مبارک رمضان را برای مردم تفسیر میکردند، اواخر منبر، در میان جمعیت به امیرالمؤمنین علیه السلام نگاه کردند و فرمودند: در چنین ماهی فرق تو را میشکافند و محاسن تو را غرق در خون
1) 1) - بحار الانوار: 241/74، باب 9، (وصیة أمیرالمؤمنین علیه السلام للحسین علیه السلام) ؛ تحف العقول: 91؛ «أَیْ بُنَیَّ لَاتُؤْیِسْ مُذْنِباً فَکَمْ مِنْ عَاکِفٍ عَلَی ذَنْبِهِ خُتِمَ لَهُ بِخَیْرٍ وَ کَمْ مِنْ مُقْبِلٍ عَلَی عَمَلِهِ مُفْسِدٌ فِی آخِرِ عُمُرِهِ صَائِرٌ إِلَی النَّارِ نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْهَا أَیْ بُنَیَّ کَمْ مِنْ عَاصٍ نَجَا وَ کَمْ مِنْ عَامِلٍ هَوَی.» و هم چنین آمده: الخصال: 1/119، حدیث 108؛ الدعوات: 244؛ «قَالَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِقَالَ إِنْ نَجَوْتَ یَا ابْنَ آدَمَ عِنْدَ الْمَوْتِ فَأَنْتَ أَنْتَ وَ إِلَّا هَلَکْتَ وَ إِنْ نَجَوْتَ یَا ابْنَ آدَمَ حِینَ تُوضَعُ فِی قَبْرِکَ فَأَنْتَ أَنْتَ وَ إِلَّا هَلَکْتَ وَ إِنْ نَجَوْتَ حِینَ یُحْمَلُ النَّاسُ عَلَی الصِّرَاطِ فَأَنْتَ أَنْتَ وَ إِلَّا هَلَکْتَ وَ إِنْ نَجَوْتَ حِینَ یَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعالَمِینَ فَأَنْتَ أَنْتَ وَ إِلَّا هَلَکْتَ ثُمَّ تَلَا وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ قَالَ هُوَ الْقَبْرُ وَ إِنَّ لَهُمْ فِیهِ لَمَعِیشَةً ضَنْکاً وَ اللَّهِ إِنَّ الْقَبْرَ لَرَوْضَةٌ مِنْ رِیَاضِ الْجَنَّةِ أَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النَّارِ ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَی رَجُلٍ مِنْ جُلَسَائِهِ فَقَالَ لَهُ لَقَدْ عَلِمَ سَاکِنُ السَّمَاءِ سَاکِنَ الْجَنَّةِ مِنْ سَاکِنِ النَّارِ فَأَیُّ الرَّجُلَیْنِ أَنْتَ وَ أَیُّ الدَّارَیْنِ دَارُک.»
میکنند.
امیرالمؤمنین علیه السلام نسبت به اصل مرگ، هیچ عکس العملی نشان ندادند، فقط به پیغمبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند: روزی که فرق من شکافته میشود و مرگ من میرسد:
«أَفِی سَلامَةٍ مِنْ دِینی؟» (1)آیا دیندار میمیرم، یا بیدین؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: بله، دیندار میمیری.
حضرت علی علیه السلام فرمودند: پس عیب ندارد، بزنند و فرق مرا بشکافند. این که دیندار بمیرم، مهم است. (2)
انسان تا وقتی که جاده عمر را طی میکند، میتواند از دنیا دیندار بیرون رود؛ چون اگر بیدین از دنیا رود، دیگر نمیتواند دیندار شود؛ یعنی آنجا دیگر دیندار شدن او را قبول نمیکنند:
« وَ لَیْسَتِ اَلتَّوْبَةُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ اَلسَّیِّئٰاتِ حَتّٰی إِذٰا حَضَرَ أَحَدَهُمُ اَلْمَوْتُ قٰالَ إِنِّی تُبْتُ اَلْآنَ» (3)
1) 1) - بحار الأنوار: 34/339، باب 36، حدیث 1135.
2) 2) - بحار الانوار: 34/338، باب 35؛ «إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَقَفَ فَوَقَفْنَا [ حَوْلَهُ ] وَ وَضَعَ رَأْسَهُ عَلَی رَأْسِ عَلِیٍّ عَلَیْهِ السَّلَامُ وَ بَکَی. فَقَالَ مَا یُبْکِیکَ یَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ ضَغَائِنُ فِی صُدُورِ قَوْمٍ لَایُبْدُونَهَا لَکَ حَتَّی یَفْقِدُونِی فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَ فَلَا أَضَعُ سَیْفِی عَلَی عَاتِقِی فَأُبِیدَ خَضْرَاءَهُمْ قَالَ بَلْ تَصْبِرُ. قَالَ فَإِنْ صَبَرْتُ قَالَ تُلَاقِی جَهْداً. قَالَ أَ فِی سَلَامَةٍ مِنْ دِینِی قَالَ نَعَمْ قَالَ فَإِذاً لَاأُبَالِیَ.»
3) 3) - نساء (4) : 18؛ «و برای کسانی که پیوسته کارهای زشت مرتکب میشوند، تا زمانی که مرگ یکی از آنان فرا رسد [ و در آن لحظه که تمام فرصتها از دست رفته ] گوید: اکنون توبه کردم.»
زمانی که ملک الموت و عالم بعد را دیدید و پردهها کنار رفت، اگر بگویید توبه میکنم، دیگر قبول نمیشود.
لحظه مرگ، لحظه اصلاح نیست؛ چون وقت اصلاح شدن تمام شده است. آنجا با اشاره ملک الموت، گوش و چشم انسان به کار میافتد و زبان او بند میآید. دیگر چه وقتی برای اصلاح کردن اعمال خود دارد که بگوید: من ده سال نماز نخواندهام، اما اکنون میخوانم. یا ده سال روزه نگرفتهام، اکنون میگیرم. یا صد میلیون مال مردم را خوردهام، همه را پس میدهم. اصلاً وقت اصلاح نیست. آن لحظه انسان، بیدین میمیرد.
صلی الله علیه و آله رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره توبه واقعی میفرماید:
«أَتَدْرُونَ مَنِ التّائِبِ»
امت من! آیا میدانید تائب کیست؟
«قالوا: اللّهم لاٰ»
مسلمانان گفتند: نه، ما آن چیزی را که در ذهن شما هست، نمیدانیم.
«قالَ: إذا تابَ العَبْدُ وَ لَمْ یَرْضَ الخُصَماءَ فَلَیْسَ بِتائبٍ»
اگر کسی ناله بزند و بگوید: خدایا! توبه میکنم، اما مال مردم را که به ناحق در دست اوست، پس ندهد، او تائب نیست، بلکه هنوز در گناه و معصیت است.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله لحظه رحلت به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: به مردم بگو: مال مردم را پس دهید، گرچه به اندازه نخ مانده ته سوزن باشد که دیگر نمیتوانند با آن خیاطی کنند و دور میریزند.
اگر به این مقدار مال مردم نزد شما مانده است، باید برگردانید. پیغمبر صلی الله علیه و آله
میفرماید: نزد هر کسی مال مردم به ناحق مانده باشد، اگر آن مال را دارد و نمیدهد، تا زنده است، خدا او را لعنت میکند. (1)
البته حق خدا بالاتر از حق مردم است؛ چون خدا بالاتر از همه موجودات است، پس حق الله نیز خیلی عظیمتر از حق الناس است. اگرمن چند میلیون به مردم بدهکار باشم، یا دو رکعت نماز صبح بدهکار باشم، این دو رکعت نماز صبح مهمتر است.
بعضیها به اشتباه میگویند: حق الله چیزی نیست، ما خودمان میدانیم و خدا.
اما هیچ کدام از انبیا و ائمه علیهم السلام این حرف را در دوره عمر خود نزده است. اینکه بگوئیم خودم میدانم و خدا، معنی ندارد. باید حق خدا و مردم را ادا کنیم. مگر این که اهل خدا و قیامت نباشیم. اما ما که خود را اهل خدا، انبیا، ائمه علیهم السلام و قیامت میدانیم، باید پاک زندگی کنیم.
«وَ مَنْ تابَ وَ لَمْ یَزِدْ فِی العِبادَةِ فَلَیْسَ بِتائبٍ»
اگر بگوید: توبه کردم، اما به سراغ عبادت نرود و به عبادت خود نیافزاید، او تائب نیست.
«وَ مَنْ تابَ وَ لَمْ یُغَیِّرْ لِباسَهُ فَلَیْسَ بِتائبٍ»
پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرماید: لباسهایی که زنان، دختران و جوانان برای جلب نظر
1) 1) - تحف العقول: 175، وصیته علیه السلام لکمیل بن زیاد؛ «. . . أقسم لسمعت رسول الله صلی الله علیه و آله یقول لی قبل وفاته بساعة مرارا ثلاثا یا أبا الحسن أداء الأمانة إلی البر و الفاجر فیما جل و قل حتی الخیط و المخیط. . .»
دیگران و تحریک شهوت میپوشند، اگر لباس خود را عوض کنند، توبه آنها فایدهای ندارد.
روسری، لباس، مانتو، کت و شلواری که زنان میپوشند، لباسهای بدن نما که شهوت حرام را تحریک میکند و میپوشند، دیگر چه توبهای؟ او هر روز دارد هزار نفر را جهنمی میکند، وقتی به او میگویی، میگوید: من که دلم پاک است، کدام دل پاک؟ کدام توبه؟ یا جوانی که برای جلب نظر دختران و زنان نامحرم لباس پوشیده است، اگر بگوید: خدایا! توبه کردم، اما در وضع لباس خود تغییری ندهد، پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمودهاند: او دارد خدا را مسخره میکند.
«وَ مَنْ تابَ وَ لَمْ یُغَیِّرْ رُفَقَائَهُ فَلَیْسَ بِتائبٍ»
اگر از این دوستان حیوان صفت اطراف خود دور نشوی و دوستان ناباب را که دین تو را پاره پاره میکنند، عوض نکنی، توبه تو قبول نیست.
«وَ مَنْ تابَ وَ فَلَمْ یُغَیِّرْ مَجْلِسَهُ وَ طَعامَهُ فَلَیْسَ بِتائبٍ»
کسی که از جلسات گناه و لقمه حرام دست برندارد، توبه او قبول نیست.
«وَ مَنْ تابَ وَ فَلَمْ یُغَیِّرْ فَراشَهُ وَ وَسادَتَه فَلَیْسَ بِتائبٍ»
اگر کسی رختخواب و بستر حرام خود را عوض نکند و باز در آن بستر باشد، توبه نکرده است.
«وَ مَنْ تابَ وَ فَلَمْ یُغَیِّرْ خُلقَه وَ نِیَّتَهُ فَلَیْسَ بِتائبٍ»
کسی که بداخلاق و عصبانی است و اوقات همه را تلخ میکند و نیت بدی نسبت به مردم دارد اگر از این اخلاق و نیت توبه نکند، تائب نیست.
«وَ مَنْ تابَ وَ فَلَمْ یَفْتَحْ قَلْبَهُ وَ لَمْ یُوَسِّعُ کَفَّه فَلَیْسَ بِتائبٍ»
کسی که حال و هوای دلش در توبه عوض نشود، همان سنگ دل و بیرحم
بماند و کسی که بخلش از بین نرود، توبهاش فایدهای ندارد.
«وَ مَنْ تابَ فَلَمْ یُقَصِّرْ اَمَلَهُ وَ لَمْ یَحْفَظْ لِسانَهُ فَلَیْسَ بِتائبٍ»
آن کسی که در آرزوهای دست نیافتنی دست و پا میزند و زبانش برای هر گناهی رها است، توبهاش توبه نیست.
«وَ مَنْ تابَ وَ لَمْ یُقَدِّمْ فَضْلَ قُوتِهِ مِنْ بَدَنِهِ فَلَیْسَ بِتائبٍ»
اگر کسی بگوید: خدایا! توبه کردهام، ولی گوشتهای حرام روییده بر بدن را آب و تسویه نکند، توبه نکرده است. اگر همه این امور را عوض کند:
«وَ إذَا اسْتَقَامَ عَلَی هَذِهِ الِخصالِ فَذَاکَ تٰائِبٌ» (1)و به آن تداوم بدهد توبه کننده واقعی است.
میگوید: نیت واقعی داشته باش که از فردا خودت را عوض کنی، خدا اصلاً سخت نمیگیرد.
«یٰا مَنْ یَقْبَلُ الیَسِیرَ وَ یَعْفُو عَنِ الکَثیرِ» (2)بارها خدا پیغام داده است که من خدای سختگیری نیستم. با این نیت، همه گذشته خود را تسویه کنیم. فقط بگو: همه چیز را جدی عوض میکنم، من هم جدی تمام گناهان گذشته تو را در همین لحظه میبخشم.
یکی از قیمتیترین شعرهایی که در دوره عمرم دیدم این است:
تو مگو ما را به آن شه بار نیست با کریمان کارها دشوار نیست (1)
بار یعنی راه دادن عمومی که کسی جلوی ما را نگیرد، وقتی میگویند: فلان بزرگوار بار عام داده است، یعنی به تمام دربانها گفته است: درب را باز بگذارید تا هر کسی که میخواهد، بیاید.
هنوز حضرت سیدالشهداء علیه السلام شهید نشده بود، به سی هزار نفر دشمن بدتر از یهودی گفت: بعد از کشتن این هفتاد و یک نفر، اگر توبه کنید، خدا قبول میکند. البته تا خون مرا نریختهاید؛ چون اگر خون مرا بریزید، تمام درهای توبه بسته میشود.
فقط این یک نفر بود که اگر خونش ریخته میشد. (2)شیخ صدوق نقل میکند: در مجلس حضرت رضا علیه السلام صحبت از جنگ جمل شد، کسی در آنجا ناراحت شد و گفت: خدا همه شما را لعنت کند. امام هشتم علیه السلام فرمود: بگو غیر از آنهایی که توبه کردند.
عرض کرد: آقا! اینها با امیرالمؤمنین علیه السلام جنگیدهاند، فرمود: اشتباه کردند، اما بعد توبه کردند و خدا توبه عدهای از آنان را قبول کرد. خدا پیغام داده است: در این عالم هر گناهی را میبخشم، الّا کشتن حسین علیه السلام را. اگر از بقیه گناهان توبه کنند، قابل بخشیدن است. (3)
1) 1) - مولوی.
2) 2) - إعلام الوری:231؛ الإرشاد، شیخ مفید: 2/76؛ «قریب به این مضمون آمده: و الله لا یدعونی حتی یستخرجوا هذه العلقة من جوفی فإذا فعلوا ذلک سلط الله علیهم من یذلهم حتی یکونوا أذل فرق من الأمم.»
3) 3) - ثواب الأعمال و عقاب الأعمال: 218؛ «قریب به این مضمون آمده: قَالَ سَهِرْتُ أَنَا وَ نَفَرٌ ذَاتَ لَیْلَةٍ فَتَذَاکَرْنَا قَتْلَ الْحُسَیْنِ علیه السلام فَقَالَ رَجُلٌ مِنَ الْقَوْمِ مَا تَلَبَّسَ أَحَدٌ بِقَتْلِهِ إِلَّا أَصَابَهُ بَلَاءٌ فِی أَهْلِهِ وَ مَالِهِ وَ نَفْسِهِ فَقَالَ شَیْخٌ مِنَ الْقَوْمِ فَهُوَ وَ اللَّهِ مِمَّنْ شَهِدَ قَتْلَهُ وَ أَعَانَ عَلَیْهِ فَمَا أَصَابَهُ إِلَی الآْنِ أَمْرٌ یَکْرَهُهُ فَمَقَتَهُ الْقَوْمُ وَ تَغَیَّرَ السِّرَاجُ وَ کَانَ دُهْنُهُ نِفْطاً فَقَامَ إِلَیْهِ لِیُصْلِحَهُ فَأَخَذَتِ النَّارُ بِإِصْبَعِهِ فَنَفَخَهَا فَأَخَذَتْ بِلِحْیَتِهِ فَخَرَجَ یُبَادِرُ إِلَی الْمَاءِ فَأَلْقَی نَفْسَهُ فِی النَّهَرِ وَ جَعَلَتِ النَّارُ تُرَفْرِفُ عَلَی رَأْسِهِ فَإِذَا أَخْرَجَهُ أَحْرَقَتْهُ حَتَّی مَاتَ لَعَنَهُ اللَّه.»
کسی که توبه کرد، عکس العمل خدا چیست؟ این روایت از قویترین کتابها گرفته شده است:
ابوبصیر از امام صادق علیه السلام در مورد عکس العمل خدا نسبت به توبه کار واقعی نقل میکند:
«أَوْحیٰ اللّهُ إلیٰ داودَ النَّبیِ علیه السلام یا داود! إنَّ عَبدِیَ المُؤمِن إذا أذنَبَ ذَنباً»
اگر بنده مؤمنم، به خاطر کمظرفیتی، جهل، گرفتار شدن، گناه و معصیتی کرد:
«ثُمَّ رَجَعَ وَ تابَ مِنْ ذلِکَ الذَّنبِ»
بعد گفت: خدایا! غلط کردم، بد کردم، پشیمانم، ای کاش این کار را نکرده بودم و در درون خودش ناراحت شد و جوشید و گفت: چرا نمک تو را خوردم و نمکدان شکستم؟
«و أستحیی منّی عِنْدَ ذِکْرِهِ»
تا یاد گناه خود میافتد، شرمنده شده، سر خود را پایین انداخت:
«غَفَرْتُ لَهُ وَ أَنْسَیْتُهُ الحَفَظَةَ»
او را میآمرزم و گناه را از یاد نویسندگان گناه میگیرم که دیگر آن ملائکه کرام
الکاتبین با نگاه تحقیر به او نگاه نکنند.
«وَ أَبْدَلْتُهُ الحَسَنَةَ»
اگر در پروندهاش صد صفحه گناه نوشته شده باشد، تمام گناهانش را پاک کرده و صفحاتش را سفید نمیگذارم و به جای آن خوبی مینویسم،
«وَ لاٰ اُبالِی وَ أَنَا أَرْحَمُ الرَّاحِمینَ» (1)باکی ندارم که بنده من کار خوب نکرده، ولی من خوبی به پای او بنویسم. چرا؟ برای این که من از همه رحم کنندگان رحمم بیشتر است. تا جایی که امام زین العابدین علیه السلام در دعای ابوحمزه میفرماید: من گناه و خطا کردم، اما تو با من رفتاری داری که گویا تو از من خجالت میکشی. (2)
این شب قدر سه خصوصیت دارد، کم اتفاق میافتد که در ماه مبارک رمضان و حتی در طول سال به چنین شبی برخورد کنیم که این سه ویژگی را داشته باشد.
ویژگی اول:
« لَیْلَةُ اَلْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ» (3)
1) 1) - وسائل الشیعة: 16/74، باب 86، حدیث 21017؛ بحار الأنوار: 6/28، باب 20، حدیث 30؛ «أَوْحیٰ اللّهُ إلیٰ داودَ النَّبیِ علیه السلام یا داود! إنَّ عَبدِیَ المُؤمِن إذا أذنَبَ ذَنباً ثُمَّ رَجَعَ وَ تابَ مِنْ ذلِکَ الذَّنبِ و أستحیی منّی عِنْدَ ذِکْرِهِ غَفَرْتُ لَهُ وَ أَنْسَیْتُهُ الحَفَظَةَ وَ أَبْدَلْتُهُ الحَسَنَةَ وَ لاٰ اُبالِی وَ أَنَا أَرْحَمُ الرَّاحِمینَ.»
2) 2) - مصباح الکفعمی: 593؛ مصباح المتهجد: 587؛ «أَسْقَطْتَنِی مِنْ عَیْنِکَ فَمَا بَالَیْتُ فَبِحِلْمِکَ أَمْهَلْتَنِی وَ بِسِتْرِکَ سَتَرْتَنِی حَتَّی کَأَنَّکَ أَغْفَلْتَنِی وَ مِنْ عُقُوبَاتِ الْمَعَاصِی جَنَّبْتَنِی حَتَّی کَأَنَّکَ اسْتَحْیَیْتَنِی إِلَهِی لَمْ أَعْصِکَ حِینَ عَصَیْتُک.»
3) 3) - قدر (97) : 3؛ «شب قدر، بهتر از هزار ماه است.»
ویژگی دوم این که شب جمعه است. خیلی مهم است. فرزندان حضرت یعقوب علیه السلام وقتی از مصر آمدند، آبها از آسیاب افتاد، گفتند: ما یوسف را از دامن تو ربودیم، به صحرا بردیم، کتک زدیم، توهین کردیم، پیراهنش را درآوردیم و درون چاه انداختیم، تو را سی سال به فراق او مبتلا کردیم و دل تو را سوزاندیم، اما تو برای ما از خدا طلب مغفرت کن.
خدا در قرآن میفرماید: وقتی فرزندان یعقوب علیه السلام گفتند:
« قٰالُوا یٰا أَبٰانَا اِسْتَغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا إِنّٰا کُنّٰا خٰاطِئِینَ * قٰالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِیمُ» (1)
حضرت یعقوب علیه السلام قبول کرد، ولی فرمود: در آینده، وقتی که دعا را رد نمیکنند، استغفار میکنم، گفتند: آینده چه موقع است؟ گفت: شب جمعه، آن هم در صورتی که شب از نیمه گذشته باشد چون در آن وقت خدا دعای کسی را رد نمیکند. (2)اما ویژگی دیگر این که، شب نوزدهم، شب حضرت علی علیه السلام است، البته در هیچ روایتی نداریم، بلکه برعکس، در مورد شب جمعه اقلاً پنجاه روایت داریم که
1) 1) - یوسف (12) : 97 - 98؛ «گفتند: ای پدر! آمرزش گناهانمان را بخواه، بیتردید ما خطاکار بودهایم. * گفت: برای شما از پروردگارم درخواست آمرزش خواهم کرد؛ زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است.»
2) 2) - مستدرک الوسائل: 5/199، باب 23، حدیث 5686؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فِی قَوْلِهِ تَعَالَی سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی فَقَالَ أَخَّرَهُمْ إِلَی السَّحَرِ فَقَالَ یَا رَبِّ إِنَّمَا ذَنْبُهُمْ فِیمَا بَیْنِی وَ بَیْنَهُمْ فَأَوْحَی اللَّهُ إِلَیْهِ إِنِّی قَدْ غَفَرْتُ لَهُم.» مستدرک الوسائل: 5/200، باب 23، حدیث 5687 نیز آمده: «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فِی قَوْلِهِ تَعَالَی سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی قَالَ أَخَّرَهُمْ إِلَی السَّحَرِ لَیْلَةَ الْجُمُعَةِ.»
شب امام حسین علیه السلام است. (1)خدا گفته است: «لا ابالی» باکی ندارم، من خدا هستم، در کار من، چون و چرا نکنید. امشب که از ذات عرش فریاد میزنند: هر کس امشب هر کجای دنیا حسین مرا زیارت کند، تمام گناهانش را میبخشم: «و أنا ارحم الراحمین» .
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - بحار الانوار: 315/45، باب 46؛ «عَنْ کَعْبِ الْأَحْبَار. . . وَ لِکَرْبَلَاءَ فِی کُلِّ یَوْمٍ زِیَارَةٌ مِنَ الْمَلَائِکَةِ وَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ فَإِذَا کَانَتْ لَیْلَةُ الْجُمُعَةِ یَنْزِلُ إِلَیْهَا تِسْعُونَ أَلْفَ مَلَکٍ یَبْکُونَ عَلَی الْحُسَیْنِ وَ یَذْکُرُونَ فَضْلَهُ وَ إِنَّهُ یُسَمَّی فِی السَّمَاءِ حُسَیْناً الْمَذْبُوحَ وَ فِی الْأَرْضِ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ الْمَقْتُولَ وَ فِی الْبِحَارِ الْفَرْخَ الْأَزْهَرَ الْمَظْلُومَ.»
بررسی معنا و مصادیق شفاعت
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1385
ص:
ص:
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
کلمات «شفع و وتر» در کتاب خدا به کار گرفته شدهاند. «وتر» به معنای تک و فرد است و «شفع» به معنای جفت و زوج است. کلمه شفاعت از همین کلمه گرفته شده است. (1)البته معانی مختلفی درباره لغت شفاعت ذکر شده است که به برخی از این معانی میپردازیم.
تمام حیات مادی و معنوی انسان در دنیا و آخرت در گرو شفاعت است. کودک به شفاعت سینه مادر، مواد لازم غذایی را از سفره طبیعت میگیرد. انسان به
1) 1) - لسان العرب: 8/183، لغت (شفع) شفع: الشفع: خلاف الوَتْر، و هو الزوج. تقول: کانَ وَتْراً فَشَفَعْتُه شَفْعاً. و شَفَعَ الوَتْرَ من العَدَدِ شَفْعاً: صیَّره زَوْجاً؛ الشَّفْعُ: ما شُفِع به، سمی بالمصدر، و الجمع شِفاع فی التنزیل: و الشَّفْعِ و الوَتْرِ. قال الأَسود بن یزید: الشَّفْعُ یَوْمُ الأَضْحی، و الوَتْرُ یومُ عَرَفةَ. و قال عطاء: الوتْرُ هو الله، و الشفْع خلْقه. و قال ابن عباس: الوَتر آدمُ شُفِعَ بزَوْجَتِه.
شفاعت درختان، هر میوه و محصولی را به دست میآورد. موجودات زنده به شفاعت خورشید، هوا و گردش زمین به دور خود و خورشید زنده هستند. اگر خداوند متعال این امور را جفت انسان قرار نداده بود، زندگی کردن محال بود و خیمه حیات برپا نمیشد.
در قیامت نیز حیات پاک و زندگی ملکوتی، الهی، انسانی و بهشتی با شفیعان تأمین میشود. اگر در قیامت کسی از شفاعت شفیعان محروم باشد، یقیناً نجات نخواهد یافت. شفاعت به این معنا نیست که پروردگار در قیامت ادارهای را باز میکند و پرونده هر گناه و معصیت و ظلم بیتوبهای رادر آن اداره میبندد، یا محو و نابود میکند. بلکه شفاعت در قیامت به این معناست که انسان بتواند در ارتباط با شفیعان قرار بگیرد.
یکی از شفیعان روز قیامت، ایمان انسان است. کسی که ایمان، با او جفت نیست و از ایمان تنهاست، در آنجا نجات ندارد. شفیع دیگر قیامت، قرآن است:
«فانّه شافع مشفّع (1)» (2)اگر پرونده انسان، با قرآن جفت نباشد، یعنی عمل به خواستههای قرآن در پرونده او نباشد؛ نماز، روزه، زکات و خمس در پرونده نباشد و انسان جدای از قرآن وارد محشر شود، درهای نجات به روی او بسته خواهد بود.
شفاعت قرآن به این معنا نیست که قرآن وارد محشر شود و به پروردگار بگوید: از اول تا آخر امت را به خاطر من کاری نداشته باش. شفاعت قرآن به این است که قرآن
1) 1) - الکافی: 2/598، حدیث 2؛ بحار الانوار: 17/89، باب 1، حدیث 16؛ «فَإِذَا الْتَبَسَتْ عَلَیْکُمُ الْفِتَنُ کَقِطَعِ اللَّیْلِ الْمُظْلِمِ فَعَلَیْکُمْ بِالْقُرْآنِ فَإِنَّهُ شَافِعٌ مُشَفَّعٌ وَ مَاحِلٌ مُصَدَّقٌ وَ مَنْ جَعَلَهُ أَمَامَهُ قَادَهُ إِلَی الْجَنَّةِ وَ مَنْ جَعَلَهُ خَلْفَهُ سَاقَهُ إِلَی النَّارِ وَ هُوَ الدَّلِیلُ یَدُلُّ عَلَی خَیْرِ سَبِیل.»
2) 2) - الکافی: 2/598، حدیث 2.
دستورهایش را در اعمال زندگی ما مشاهده کند و ما را - در حدّ خودمان - با خود هماهنگ ببیند.
یکی از شفیعان دیگر قیامت نیز پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله هستند. اگر پیغمبر صلی الله علیه و آله در قیامت ما را به عنوان امت خود امضا کند و ببیند که در پرونده ما، عمل به فرهنگ او ثبت است، این همان شفاعت پیغمبر صلی الله علیه و آله میشود. یکی دیگر از شفیعان قیامت، امام معصوم است.
وجود مبارک امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: در میان تمام شفیعانی که برای انسان قررا داده شدهاند، قویترین و نجات بخشترین آنها توبه است:
«لاشفیع أنجح من التوبة» (1)هیچ شفیعی کارگشاتر از توبه نیست.
توبه در معارف اهل بیت علیهم السلام و قرآن کریم از أهمّ واجبات و فرائض است؛ یعنی حقیقتی که بالاتر از همه واجبات است و بر هر گناهکاری این فریضه ثبت شده است. اگر گناهکار علاقه داشته باشد که از چارچوب گناهان نجات پیدا کند، میتواند به توبه متوسّل شود تا یقیناً گناهان او بخشیده شود.
اما این که توبه فریضه و بالاتر از واجب است، در قرآن مجید آمده است:
« یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَی اَللّٰهِ تَوْبَةً نَصُوحاً» (2)
این امر خدا است و امر خدا فریضه، یعنی مافوق واجب است. ولی آن توبهای که امامان بزرگوار، برای ما این گونه معنی کردند: توبه نصوح یعنی قطع رابطه با هر گناهی که به آن آلوده هستم و بازنگشتن به آن گناه تا آخر عمر. این معنای توبه نصوح است. (1)
1) 1) - تحف العقول: 210؛ بحار الانوار: 75/48، باب 16، حدیث 66؛ «وَ قِیلَ لَهُ مَا التَّوْبَةُ النَّصُوحُ فَقَالَ علیه السلام نَدَمٌ بِالْقَلْبِ وَ اسْتِغْفَارٌ بِاللِّسَانِ وَ الْقَصْدُ عَلَی أَنْ لَایَعُودَ.» هم چنین آمده: مجمع البیان فی تفسیر القرآن: 10/478، ذیل آیه 8 سوره تحریم و روی عکرمة عن ابن عباس قال قال معاذ بن جبل یا رسول الله ما التوبة النصوح قال أن یتوب التائب ثم لا یرجع فی ذنب کما لا یعود اللبن إلی الضرع. و قال ابن مسعود التوبة النصوح هی التی تکفر کلسیئة و هو فی القرآن ثم تلا هذه الآیة و قیل أن التوبة النصوح هی التی یناصح الإنسان فیها نفسه بإخلاص الندم مع العزم علی أن لا یعود إلی مثله فی القبح و قیل هی أن یکون العبد نادما علی ما مضی مجمعا علی أن لا یعود فیه عن الحسن و قیل هی الصادقة الناصحة عن قتادة و قیل هی أن یستغفر باللسان و یندم بالقلب و یمسک بالبدن عن الکلبی و قیل هی التوبة المقبولة و لا تقبل ما لم یکن فیها ثلاث خوف أن لا تقبل و رجاء أن تقبل و إدمان الطاعة عن سعید بن جبیر و قیل هی أن یکون الذنب نصب عینیه و لا یزال کأنه ینظر إلیه و قیل هی من النصح و هو الخیاطة لأن العصیان یخرق الدین و التوبة ترقعه و قیل لأنها جمعت بینه و بین أولیاء الله کما جمع الخیاط الثوب و ألصق بعضه ببعض و قیل لأنها أحکمت طاعته و أوثقتها کما أحکم الخیاط الثوب و أوثقه. در پاورقی ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن: 25/149، ذیل آیه 8 سوره تحریم مترجم آن گوید: بعضی از تفاسیر و کتب آمده که نصوح مردی بود شبیه زنها صورتش مو نداشت و پستانهایی برجسته چون پستان زنها داشت و در حمّام زنانه کار میکرد و کسی از وضع او خبر نداشت و آوازه تمیز کاری و زرنگی او به گوش همه رسیده و زنان و دختران رجال دولت، و اعیان و اشراف دوست داشتند که وی آنها را دلّاکی کند و از او قبلاً، وقت میگرفتند تا روزی در اندرون شاه صحبت از او در میان آمده دختر شاه مایل شد که حمّام آمده و کار نصوح را ببیند. نصوح وقت بدختر شاه داده و آماده پذیرایی و نظافت او شد. پس دختر شاه با چند تن از خواص ندیمانش باتّفاق نصوح بحمّام آمده و مشغول استحمام شد که از قضا یک دانه گوهر گرانبهایی از دختر پادشاه در آن حمّام مفقود گشت از این امر دختر پادشاه در غضب شده و بدو تن از خواصش فرمان داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود. طبق این دستور مأمورین، کارگران را یکی بعد از دیگری مورد بازدید خود قرار دادند. همین که نوبت به نصوح رسید با اینکه آن بیچاره هیچگونه خبری از دانه نداشت، ولی بعد از این جهت که میدانست تفتیش آنان، سرانجام کارش را به رسوایی میکشاند حاضر نمیشد که وی را تفتیش کنند لذا بهر طرفی که میرفتند تا دستگیرش کنند او به طرف دیگر فرار میکرد و این عمل او آن طور نشان میداد که گوهر را او ربوده است. و از این نظر مأمورین برای دستگیری او بیشتر سعی میکردند. نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمّام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین برای گرفتن او به خزینه آمدند و دید که دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خدای تعالی متوجّه و از روی اخلاص توبه و از خدا خواست که از این غم و رسوایی نجاتش دهد. به مجرّد اینکه نصوح توبه کرد ناگهان از بیرون حمّام آوازی بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد پس از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا را به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخّص شد و به خانه خود رفت و هر مقدار مالی که از این راه گناه تحصیل کرده بود در راه خدا به فقراء داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند دیگر نمیتوانست در آن شهر بماند. و از طرفی نمیتوانست راز خودش را به کسی اظهار کند ناچار از شهر خارج و در کوهی که در چند فرسخی آن شهر بود سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید. اتّفاقا شبی در خواب دید کسی به او میگوید: ای نصوح چگونه توبه کردهای و حال آنکه گوشت، و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است. تو باید طوری کنی که گوشتهای حرام از بدنت بریزد همین که از خواب بیدار شد با خودش قرار داد که سنگهای گران وزن را حمل کند و بدین وسیله خودش را از گوشتهای حرام بکاهاند.
ص:
یعنی اگر کسی به مال حرام آلوده است، رابطهاش را از مال حرام قطع کند و تا روز مرگ خود، با مال حرام رابطه برقرار نکند. یا اگر کسی ظالم است، رابطهاش را با ظلم قطع کند و دیگر به ظلم برنگردد. اگر کسی بینماز و روزه است، حقوق واجب عبادتی و مالی پروردگار و حق خدا را نمیپردازد، رابطهاش را با این گناهان قطع کند و دیگر به آن برنگردد، این توبه نصوح است.
اگر چنین توبهای اتفاق بیافتد، که امکان اتفاق افتادنش برای همه هست، تمام گناهان او بخشیده میشود:
« عَسیٰ رَبُّکُمْ أَنْ یُکَفِّرَ عَنْکُمْ سَیِّئٰاتِکُمْ» (1)
«عَسیٰ» در جمله عربی گاهی به معنی صد در صد و قطعی است. اگر شما به پیشگاه مقدس پروردگار توبه نصوح بیاورید، صد در صد پرونده شما پاک و گناهان شما بخشیده میشود.
اما توبه چیست؟ (2)آیا قول و حرف است؟ یعنی من شب احیاء به عربی «أستغفر الله» بگویم و یا بگویم: خدایا اشتباه کردم، تمام است؟
نیمه شب بر روی بام کاخ حاکم بلخی سر و صدا بلند شد، حاکم خیلی تعجب
1) 1) - تحریم (66) : 8؛ «امید است پروردگارتان گناهانتان را از شما محو کند.»
2) 2) - الکافی: 2/432، حدیث 4؛ وسائل الشیعة: 80/16، باب 89، حدیث 21036؛ «عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَی اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً قَالَ هُوَ الذَّنْبُ الَّذِی لَایَعُودُ فِیهِ أَبَداً قُلْتُ وَ أَیُّنَا لَمْ یَعُدْ فَقَالَ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ مِنْ عِبَادِهِ الْمُفَتَّنَ التَّوَّابَ.»
کرد که این سر و صدا چیست؟ با مأمورین گفت: سریع ببینید چه خبر است؟ مأمورین گفتند: چند نفر بر روی بام پا میکوبند و میگویند: ما شترهای خود را گم کردهایم و به دنبال آنها میگردیم.
حاکم گفت: بام کاخ، چه ربطی به گم شدن شترها دارد؟ اینها دیوانه هستند که روی بام کاخ من به دنبال شتر خود میگردند؟ آنها را پایین بیاورید. مأمورها آنها را دست بسته پایین آورند. حاکم به آنها گفت: ای دیوانهها! چرا روی بام کاخ من به دنبال شترهای خود میگردید؟ آنها گفتند: از ما دیوانهتر تو هستی که روی تخت ظلم و شهوت رانی به دنبال سعادت میگردی.
آیا توبه قول «استغفر الله ربی و اتوب الیه» است؟ میلیونها تومان مال مردم و بیت المال به ناحق نزد من بماند، آن وقت با این قول مشکل حل میشود؟ بگویم:
غلط کردم، باز همه گناهانی که داشتم، ادامه بدهم، این توبه صحیح است؟ امشب بگویم: «استغفر الله» اما باز فردا به سراغ دروغ و تهمت و تحقیر بروم، تمام گذشتهام با این غلط کردم پاک شده است؟
یا نه، توبه حال است؟ یعنی با شنیدن معارف الهی پشیمان و نادم شوم و در درون خود به جوش و خروش دربیایم که چرا این همه گناه از من سر زده است؟ آیا این پیشمانی توبه است و کار دیگری لازم نیست؟ «استغفر الله» بگویم و دیگر تمام میشود؟ این توبه است که پیشمان شوم و دیگر کاری نکنم؟ یا نه، توبه، حرکت و عمل است؟ این که تمام حرامهای مالی و مال غصبی را از اموال خود بیرون بیاورم و به صاحبان آنها برگردانم، مثلاً ارث به ناحق خورده را به وارثان، مغازه غصبی را به مالک اصلی و پول غارت شده بیت المال را با کمال مردانگی به خزانه دولت برگردانم، نمازهای خوانده نشده را بخوانم، روزههای نگرفته را بگیرم؟ توبه، این
است؟
باید به سراغ قرآن و روایات برویم تا ببینیم توبه حال است یا قال و یا حرکت؟ دین ما بر طبق قرآن و فرهنگ اهل بیت علیهم السلام است و ما اضافهتر از اینها چیزی نداریم. نظر قرآن و روایات این است که توبه در مرحله اول، حال است. این که من در درون خود تفکر کنم که چه گناهی را مرتکب شدهام؟ در عمرم با چه کسی مخالفت کردهام و او در حق من چه کرده است؟ آیا او همان کسی نبود که در رحم مادر مرا پرورش داد و بدون این که ناقص شوم، مرا به دنیا آورد؟ بعد از آن، محبت پدر و مادر را متوجه من کرد که من را با شیره جان خود پرورش دهند؟
او همانی نیست که سفره طبیعت را برای من پهن کرد و صد و بیست و چهار هزار پیغمبر را برای نجات من فرستاد؟ من گناه و عصیان چه کسی را مرتکب شدهام و به دستور چه وجود مقدسی گوش ندادهام؟
دزدی به خانه شخص ثروتمندی آمد. او خواب بود و متوجه نشد. دزد تمام اجناس قیمتی را داخل کیسه کرد. مقداری طلا، نقره، انگشتر، جواهر، گردنبند جمع شد. دزد آماده بود تا اجناس را ببرد، ناگهان چشم او در آن تاریکی به شیء برّاق روی طاقچه افتاد. آن را با انگشت خود لمس کرد، نفهمید چیست، به آن زبان زد، فهمید که بلور نمک است. کیسهها را به زمین گذاشت و رفت.
فردا صبح وقتی آن ثروتمند از ماجرا آگاه شد، گفت: در شهر بگویند: دزدی که به خانه من آمده و همه چیز را داخل کیسه کرده، اما نبرده، اگر ممکن است بیاید تا من او را ببینم و به او جایزه بدهم.
آن دزد نیز بعداً از چهرههای معروف ایران شد. در کتابهای مدرسه نیز اسم او آمده است. دزد با کمال جرأت به خانه ثروتمند آمد و گفت: من به خانه شما برای
دزدی آمدم و تمام اجناس قیمتی را داخل کیسه ریختم. ثروتمند گفت: پس چرا آنها را نبردی؟ گفت: بلور نمک روی طاقچه بود، به آن زبان زدم، چون نمک شما را خوردم، مردانگی ندیدم در حالی که نمک شما را خوردهام، مال شما را ببرم. (1)ما چندین سال نان و نمک خدا را میخوریم و گناه میکنیم؟ تفکر کنیم تا واقعاً پشیمان شویم و بعد به سراغ جبران برویم. رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
«وَ اَحْدَثَ لِکُلِّ ذَنبٍ توبةً» (2)هر گناهی توبه خاص خود را دارد. بعد از این که پشیمانی سراسر وجود ما را فرا گرفت و برای جبران گناهان حرکت کردیم، آن وقت نوبت به قال میرسد. حال باید بگویم: «استغفر الله ربی و اتوب الیه» ، این قال آخرین مرحله توبه است؛ یعنی اولین عنصر توبه حال است، دومین عنصر آن جبران و سومین عنصر طلب مغفرت است.
توبه در هر سه مرحله در آن بزرگوارِ با کرامتی بود که اول پشیمان شود و بعد از همه حیثیتی که در او بود؛ از مقامِ حکومتی و فرماندهی باطل، از رفتن به شهر و از تعلق به خانواده بیرون آمد؛ یعنی حرکت کردن بعد از پشیمان شدن و آخرین مرحله نیز قال بود، وقتی به چند قدمی خیمه رسید، با چشم گریان به حضرت سیدالشهدا علیه السلام عرض کرد: «هَلْ لِی مِنْ تُوبَةٍ» ؟ آیا مرا میبخشند؟
این کار او بعد از حال و حرکت بود. امام علیه السلام آغوش خود را باز کردند و فرمودند:
«نَعَمْ تابَ اللّهُ عَلَیکَ» (1)بله خدا تو را بخشید، اینجا جای پایین انداختن سر نیست، بلکه جای رفعت و مقام است.
یا آن شخصی که در سکوت نیمه شب، برای دزدی روی پشت بام خانهای در بغداد میرود و از آنجا میخواست به جای دیگری برود، صدای شخصی را شنید که در آن نیمه شب بیدار بود و با حال عجیبی قرآن میخواند. آن شخص وقتی به این آیه رسید:
« أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اَللّٰهِ» (2)
بنده من! آیا هنوز داری میروی و از من دور میشوی؟ آیا وقت آن نیامده است که به سوی من برگردی؟
زانوهای آن دزد سست شد. روی پشت بام نشست و شروع به گریه کرد، گفت:
خدایا! اگر با من هستی، چرا، وقت آن رسیده است، آمد و واقعاً برگشت. در آن تاریکی نیمه شب از شهر بیرون رفت، به کاروانسرای کهنهای رسید، دید مدیر قافله تجارتی دارد با عجله تاجرها را بیدار میکند، میگوید: بلند شوید و اجناس را بار کنید، سریع برویم تا فضیل جلوی ما را نگرفته و بار ما را نبرده است. سرش را به دیوار گذاشت و بلند بلند گریه کرد، گفت: ای قافله سالار! سگ هاری که از آن میترسیدید، امشب او را افسار کردهاند. دیگر نترسید. این توبه است. (3)امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: توبه، مقام علیین است. اگر آمدی، برای همیشه بیا.
اگر آشتی کردی، آشتی خود را همیشگی کن. (1)والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - نهج البلاغه: حکمت 417؛ «وَ قَالَ علیه السلام لِقَائِلٍ قَالَ بِحَضْرَتِهِ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ ثَکِلَتْکَ أُمُّکَ أَ تَدْرِی مَا الِاسْتِغْفَارُ الِاسْتِغْفَارُ دَرَجَةُ الْعِلِّیِّینَ وَ هُوَ اسْمٌ وَاقِعٌ عَلَی سِتَّةِ مَعَانٍ أَوَّلُهَا النَّدَمُ عَلَی مَا مَضَی وَ الثَّانِی الْعَزْمُ عَلَی تَرْکِ الْعَوْدِ إِلَیْهِ أَبَداً وَ الثَّالِثُ أَنْ تُؤَدِّیَ إِلَی الْمَخْلُوقِینَ حُقُوقَهُمْ حَتَّی تَلْقَی اللَّهَ أَمْلَسَ لَیْسَ عَلَیْکَ تَبِعَةٌ وَ الرَّابِعُ أَنْ تَعْمِدَ إِلَی کُلِّ فَرِیضَةٍ عَلَیْکَ ضَیَّعْتَهَا فَتُؤَدِّیَ حَقَّهَا وَ الْخَامِسُ أَنْ تَعْمِدَ إِلَی اللَّحْمِ الَّذِی نَبَتَ عَلَی السُّحْتِ فَتُذِیبَهُ بِالْأَحْزَانِ حَتَّی تُلْصِقَ الْجِلْدَ بِالْعَظْمِ وَ یَنْشَأَ بَیْنَهُمَا لَحْمٌ جَدِیدٌ وَ السَّادِسُ أَنْ تُذِیقَ الْجِسْمَ أَلَمَ الطَّاعَةِ کَمَا أَذَقْتَهُ حَلَاوَةَ الْمَعْصِیَةِ فَعِنْدَ ذَلِکَ تَقُولُ أَسْتَغْفِرُ اللَّه.»
گرفتن فیض از خدا
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1385
ص:
ص:
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
فیوضاتی که حضرت ربّ به عبد مخلَص خود، حضرت یوسف علیه السلام مرحمت فرمود، میوه دو شاخه عظیم معنوی در وجود او بود. ابتدا حضرت یوسف علیه السلام این دو شاخه معنوی را از درخت وجود خود ظهور و بروز داد و این شاخهای بود که در طبع آن، تحقق فیوضات الهیه جای داشت.
اگر در وجود هر انسانی این دو شاخه معنوی و ملکوتی - البته با زحمت و انتخاب خودش - ظهور کند، فیوضات الهیه دریاوار به سوی او جاری میشوند و او نیز این فیوضات رابه زندگی هر طالب، سالک و هر شایستهای بیدریغ و بدون بخل جریان میدهد.
انسانهایی مانند حضرت یوسف علیه السلام هم گیرنده فیض کامل هستند و هم دهنده فیض. به عبارت دیگر کانال بین حق و خلق هستند. میکوشند و زحمت میکشند که از منبع بینهایت، فیض بگیرند و تلاش خود را برای خیر دنیا و آخرت و جذب فیوضات حق به کار بگیرند و هم بیدریغ فیوضات الهیه را در زندگی مردم جاری کنند. البته مردمی که خواهان آن فیوضات باشند و خود را به سنگ تبدیل نکرده باشند، بلکه مانند خاک پاک باشند که فیوضات در آنها قابل روییدن باشد.
تعبیر زیبایی در این زمینه در قرآن وجود دارد که میفرماید:
« وَ اَلْبَلَدُ اَلطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ»
زمین پاک، به اراده و عنایت خدا، روییدنیهای پاک و ملکوتی را در خود میرویاند.
« وَ اَلَّذِی خَبُثَ لاٰ یَخْرُجُ إِلاّٰ نَکِداً» (1)
آن زمینی که بیلیاقت و سنگلاخ است، چیزی بیرون نمیدهد. اگر هم بیرون بدهد، نه ارزشی دارد و نه دردی را دوا میکند. بلکه بر روی زمین خبیث مانند بارِ سنگینی است.
این دو شاخه ملکوتی که باعث شد تا تمکّن، حکمت، علم، مقام صدّیقی، مقام محسن و مخلَص و تأویل احادیث - که در سوره یوسف مطرح است - یعنی راه یافتن به اسرار و حقایق، برای حضرت یوسف علیه السلام حاصل شود. گذشته از دو مقام مخلَص و نبوت حضرت، هر مقام دیگری که برای ایشان بیان شده است، برای هر مرد و زنی که این دو شاخه معنوی را در سرزمین وجود خود و به دست خود برویانند، همه آن مقامات، برای آنان نیز حاصل میشود. دلیل هم نمیخواهد؛ چون تاریخ زندگی پاکان عالم، این معنا را ثابت کرده است.
اما این دو واقعیت که در قرآن مطرح است، ابتدا با ده برادرش مطرح شد. این ده نفر فکر میکردند در سفر اول که از کنعان به مصر آمدند، به گدایی آمدهاند. این
1) 1) - اعراف (7) : 58؛ «و زمین پاک است که گیاهش به اذن پروردگارش بیرون میآید، و زمینی که ناپاک است، جز گیاهی اندک و بیسود از آن بیرون نمیآید.»
چهرههای برجسته و به قول قرآن مجید «عُصْبَةٌ» افراد توانمندی بودند که روزگاری در دامداری، کشاورزی و ثروت میغلطیدند. اما بر اثر قحطی همه آنها نابود شد و حتّی برای خوراک روزمرّه خود نیز محتاج بودند.
شنیدند که بزرگواری در مصر است که تمام انبارهای کشور را از موادّ و آنچه را که مردم به آن نیازمند هستند، پر کرده است. این ده نفر با خواری و ذلّت به مصر آمدند.
خدا بیجهت هیچ عزیزی را ذلیل و متکبّری را حقیر نمیکند. هر کس که سینه جلو میدهد، بنا نیست که خدا سینهاش را بشکند و او را بر سر جای خود بنشاند.
خدا از متکبّران انتقامگیر است، ولی یار و ناصر دوستان و عباد خود است.
مدتی عباد خود را در امتحان قرار میدهد که مانند کوره طلاساز است. طلاساز، طلایی که از معدن میآورند در کوره میگدازند و آتش زیادی به آن میدمد که ناخالصیهایش گرفته شود. سلسلهای از تعلّقات و قیود که در وجود پاکان عالم نیز نمیتواند ذرّهای انحراف ایجاد کند، ولی در عین حال، در امتحانات این ناخالصیها و گرد و غبارها را پاک میکند و طلای بیست و چهار عیار از آن در میآورد که تا ابد این طلا، ناب میماند.
امتحان خدا برای این نیست که از حال عبدش خبردار نشود، بلکه او را در گردونه امتحان میآورد که ببیند تا چه حدّی صداقت دارد. آگاهی او به همه موجودات تا ابد، قبل از به وجود آوردن موجودات در علم او بوده؛ چون علم او ازلی و ابدی است. هیچ چیزی به او اضافه و از او کم نمیشود.
او نمیخواهد با امتحان معلوم کند که من چه کاره هستم و شما چه کاره هستید، بلکه میخواهد ما را از ناخالصیها در بیاورد، اما اگر تحمّل نکنیم و از کوره امتحان فرار کنیم، ناخالصیها در ما میماند و او بعد از فرار ما، دیگر به ما کاری ندارد، مگر
این که ما دوباره برگردیم و بگوییم: ما اشتباه کردیم و واقعاً تو را میخواهیم، او هم میگوید: اگر مرا میخواهی بدان که در بارگاه ربوبی من، ناخالصیها راه ندارد، پس دوباره تو را امتحان میکنم.
(1) خدا در قرآن میفرماید:
« أَ حَسِبَ اَلنّٰاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ یُفْتَنُونَ» (2)
مردم گمان میکنند که وقتی بگویند ما مؤمن هستیم، ما به قول آنان اکتفا میکنیم و بدون امتحان آنها را رها میکنیم و میگوییم راست میگویید؟ مؤمن انسانی است که ناخالصیهای او باید پاک شود، چه در یک مرحله، یا چند مرحله.
پروردگار در امتحان، امیدهای پوچ به دیگران را از ما میگیرد و به یک امید
1) 1) - الکافی: 2/61، حدیث 7؛ وسائل الشیعة: 3/252، باب 75، حدیث 3552؛ «درباره آزمایش در روایات آمده: عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام أَنَّ فِیمَا أَوْحَی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَی مُوسَی بْنِ عِمْرَانَ علیه السلام یَا مُوسَی بْنَ عِمْرَانَ مَا خَلَقْتُ خَلْقاً أَحَبَّ إِلَیَّ مِنْ عَبْدِیَ الْمُؤْمِنِ فَإِنِّی إِنَّمَا أَبْتَلِیهِ لِمَا هُوَ خَیْرٌ لَهُ وَ أُعَافِیهِ لِمَا هُوَ خَیْرٌ لَهُ وَ أَزْوِی عَنْهُ مَا هُوَ شَرٌّ لَهُ لِمَا هُوَ خَیْرٌ لَهُ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِمَا یَصْلُحُ عَلَیْهِ عَبْدِی فَلْیَصْبِرْ عَلَی بَلَائِی وَ لْیَشْکُرْ نَعْمَائِی وَ لْیَرْضَ بِقَضَائِی أَکْتُبْهُ فِی الصِّدِّیقِینَ عِنْدِی إِذَا عَمِلَ بِرِضَائِی وَ أَطَاعَ أَمْرِی.» هم چنین آمده: الکافی: 2/259، حدیث 29؛ علل الشرائع: 1/44، باب 40، حدیث 1؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ إِنَّ فِی کِتَابِ عَلِیٍّ علیه السلام أَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ بَلَاءً النَّبِیُّونَ ثُمَّ الْوَصِیُّونَ ثُمَّ الْأَمْثَلُ فَالْأَمْثَلُ وَ إِنَّمَا یُبْتَلَی الْمُؤْمِنُ عَلَی قَدْرِ أَعْمَالِهِ الْحَسَنَةِ فَمَنْ صَحَّ دِینُهُ وَ حَسُنَ عَمَلُهُ اشْتَدَّ بَلَاؤُهُ وَ ذَلِکَ أَنَّ اللَّهَ عز و جل لَمْ یَجْعَلِ الدُّنْیَا ثَوَاباً لِمُؤْمِنٍ وَ لَاعُقُوبَةً لِکَافِرٍ وَ مَنْ سَخُفَ دِینُهُ وَ ضَعُفَ عَمَلُهُ قَلَّ بَلَاؤُهُ وَ أَنَّ الْبَلَاءَ أَسْرَعُ إِلَی الْمُؤْمِنِ التَّقِیِّ مِنَ الْمَطَرِ إِلَی قَرَارِ الْأَرْضِ.»
2) 2) - عنکبوت (29) : 2؛ «آیا مردم گمان کردهاند، همین که بگویند: ایمان آوردیم، رها میشوند و آنان [ به وسیله جان، مال، اولاد و حوادث ] مورد آزمایش قرار نمیگیرند؟»
حقیقی تبدیل میکند که آن امید فقط به زلف امید به خودش گره میخورد.
آرزوهای دور و دراز را از ما میگیرد و یک آرزو برای ما قرار دهد که خودِ خدا را آرزو کند.
در امتحان، بندگیها و تعظیمهای ما نسبت به دیگران را از ما میگیرد و فقط یک رشته عبادت پاک میگذارد که در مقابل خودش تعظیم کنیم. رابطه ما را با کسانی که خیلی روی آنان حساب باز میکردیم قطع میکند تا به رابطه ما با خودش اضافه کند.
ما را با همه چیز امتحان میکند؛ با جوانی، زیبایی، نگاه، لبخند، آبرو، پول، تلفن، نامه، صندلیِ مقام، مردم، اقوام و قدرت ما را امتحان میکند و به قدری در کوره میسوزاند که ناخالصیهای ما برطرف شود.
آنها نمیدانند: آن کسی که عزیز مصر شده است، طلای بیست و چهار عیار خدا است و همان کسی است که آنها او را زدند، تحقیر کردند، در چاه انداختند و واقعاً فکر میکردند که نابود شده و بیش از سی سال است که مرده است.
کشور مصر نیز دارای تمدّن قدیمی نزدیک به شش هزار سال است. تمدّن، علم، مدرسه، نویسنده، رشتههای علمی، فلسفه و حکمت قویی در اسکندریه داشته و دانشمندان بزرگی نظیر فلوطین را داشت.
این ده نفر، گرسنه و فقیر به دربار مصر آمدند. درباری با عظمت و با قدرت و با مقام و از دربارهایی بوده که در توان و علم و تمدن حرف اول را میزد. با زحمت خود را به مصر رسانده بودند. خدا در قرآن میفرماید: این ده برادر در مقابل عزیز مصر چه گردنی کج کردند و چه خواری و ذلّتی نشان دادند:
« یٰا أَیُّهَا اَلْعَزِیزُ مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا اَلضُّرُّ»
به ما و خانواده ما مصیبت فقر، نداری و تهیدستی رسیده است:
« وَ جِئْنٰا بِبِضٰاعَةٍ مُزْجٰاةٍ» (1)
ما میدانیم که هر کیل از غذایی که به ما بدهی، خیلی ارزش دارد. اما تو این غذاها را به اندازه توان ما با ما حساب کن. فرض کنید به آن روزگار هر کیلی ده تومان میشود، اینها میگفتند: ما برای هر کیل یک تومان پول داریم و نُه تومان بقیه را ما از تو گدایی میکنیم.
چقدر حافظ عالی میگوید: این در زندگی خودم نیز تجربه شده و راست و حقیقت است: تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
آیا با او سر و کار پیدا کردهاید که برای شما کار کند؟ پولی در راهش خرج کردهاید که به شما چند برابرش را برگرداند؟ من خودم کاری نکردهام، اما این را با چشم
1) 1) - یوسف (12) : 88؛ «عزیزا! از سختی [ قحطی و خشکسالی ] به ما و خانواده ما گزند و آسیب رسیده و [ برای دریافت آذوقه ] مال ناچیزی آوردهایم.»
خودم دیدهام.
گاهی گروهی با هم متحد شدند و نیّت آنها این بوده که من به ناحق و بیتقصیر، با خاک سیاه یکسان شوم. آمدند و به من گفتند: این طور طرح و نقشه و مکر و حیله دارند. من به کسانی که خبر آوردند اطمینان داشتم و آثار ظلم را میدیدم، فقط میگفتم: در این حادثه وکیل من خدا است:
« عَلَی اَللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ اَلْمُؤْمِنُونَ» (1)
آنها گروه چند نفری بودند و با تمام توان میتاختند و من در سکوتم میدیدم که در هر قدمی، چه ضررهای سنگینی دارند میکنند و نمیفهمند:
« مِنْ حَیْثُ لاٰ یَشْعُرُونَ» (2)
ضرر میکنند. اگر تیغ عالم بجنبد ز جای نبرد رگی گر نخواهد خدای
اگر واقعاً به این حقیقت مطمئمن شویم، با اطمینان کار ما جلو میرود. چقدر باباطاهر زیبا میگوید: شب تاریک و سنگستان و من مست
اگر واقعاً به این آیه پیوند بخورید، من شما را مؤمن میدانم، حتی اگر شما خود
را مؤمن ندانید؛ چون شما ممکن است به خود علم نداشته باشید. رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
«رُبَّ حامِل فقهٍ الی مَنْ هُوَ أَفْقَهُ مِنه» (1)ممکن است دیگری که از بیرون به شما نگاه میکند، بداند که شما مؤمن هستید، اما شما از مؤمن بودن خود ناامید باشید. شما مؤمن هستید، پس به این آیه دلخوش باشید:
« إِنَّ اَللّٰهَ یُدٰافِعُ عَنِ اَلَّذِینَ آمَنُوا» (2)
من دفاع کننده از مؤمنین هستم. همین کافی است. هر کسی هر چقدر میتواند، علیه شما بتازد. شما نسبت به تاخت و تاز آنها گناه و غیبت نکنید، تهمت نزنید، معصیت را مانند اسلحه نکنید، آن وقت ببینید پروردگار چگونه از شما دفاع میکند.
آن ده نفر میگفتند:
1) 1) - مستدرک الوسائل: 17/285، باب 8، حدیث 21361؛ عوالی اللآلی: 4/66، حدیث 25؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله نَصَرَ اللَّهُ عَبْداً سَمِعَ مَقَالَتِی فَوَعَاهَا وَ بَلَّغَهَا مَنْ لَمْ تَبْلُغْهُ رُبَّ حَامِلِ فِقْهٍ غَیْرِ فَقِیهٍ وَ رُبَّ حَامِلِ فِقْهٍ إِلَی مَنْ هُوَ أَفْقَهُ مِنْهُ. پیغمبر صلی الله علیه و آله فرموده: خدا تر و تازه و نیکو گرداند بندهای را که مقاله و گفتار مرا بشنود و آن را حفظ و نگهداری نماید و (آنچنان که شنیده و نگهداری نموده بدیگری) پس دهد (آن را تغییر نداده و دگرگون نکند) پس بسا حامل و بردارنده (دانای به) فقه و علم باحکام شرعیّه که خود فقیه و دانای بآن احکام نیست، و بسا کسی که حامل فقه است برای کسی که او افقه و داناتر از او است باحکام شرعیّه.»
2) 2) - حج (22) : 38؛ «مسلماً خدا از مؤمنان دفاع میکند.»
« نَحْنُ عُصْبَةٌ» (1)
ما نیرومند و قدرتمند هستیم. یوسف و یعقوب کیستند؟ در قرآن مجید آمده است که آنها در پرده کبر، به حضرت یعقوب پیغمبر علیه السلام میگفتند: عقلش کم است.
در حالی که باید افتخار میکردند که پدر ما پیغمبر و عالم ربّانی است.
آن روزی که در سفر سوم حضرت یعقوب علیه السلام به آن ده نفر فرمود:
« یٰا بَنِیَّ اِذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ وَ لاٰ تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْکٰافِرُونَ» (2)
آنها گفتند: نگفتیم این پدر ما عقلش را از دست داده است! ای بیچاره! سی سال قبل فرزندت در چاه عمیق افتاده و همانجا از بین رفته است، حال تو میگویی:
بروید به دنبال یوسف بگردید؟
اما اکنون آنهایی که میگفتند: قدرت و نیروی ما چنین و چنان است، با گدایی دست دراز کردهاند و گردن کج آمدهاند، میگویند:
« یٰا أَیُّهَا اَلْعَزِیزُ مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا اَلضُّرُّ وَ جِئْنٰا بِبِضٰاعَةٍ مُزْجٰاةٍ» (3)
به ما و خانواده ما صدمه فقر خورده و برای لقمهای نان نزد تو آمدیم. در مقابل قیمت واقعی، با ما طوری حساب کن که «تَصَدَّقْ عَلَیْنٰا» صدقه به حساب بیاور. تو
1) 1) - یوسف (12) : 8؛ «ما گروه نیرومندیم.»
2) 2) - یوسف (12) : 87؛ «ای پسرانم! بروید آن گاه از یوسف و برادرش جستجو کنید و از رحمت خدا مأیوس نباشید؛ زیرا جز مردم کافر از رحمت خدا مأیوس نمیشوند.»
3) 3) - یوسف (12) : 88؛ «عزیزا! از سختی [ قحطی و خشکسالی ] به ما و خانواده ما گزند و آسیب رسیده و [ برای دریافت آذوقه ] مال ناچیزی آوردهایم، پس پیمانه ما را کامل بده و بر ما صدقه بخش.»
عزیز مصر هستی و در حق ما میدانی که چه کار باید بکنی؟ ببینید چگونه خدا دشمن را ذلیل کرد؟
حضرت یونس علیه السلام در شکم ماهی افتاد، هر نوع ماهیی بود، میگویند: نهنگی عظیم بوده است. باید معدهای داشته باشد که حضرت یونس علیه السلام را جا بدهد.
نهنگ درون دریا رفت. بعد قرآن میفرماید: نهنگ در جایی بود که نور به آنجا نمیرفت، لذا دلِ نهنگ تاریک شد.
حال چه کسی میتوانست حضرت یونس علیه السلام را پیدا کند و او را نجات بدهد؟ هیچ کس. یعنی نجات حضرت به این بود که نهنگ را پیدا کنند، بعد از تاریکی دریا بیرون بیاورند، بعد آن را به تور بیاندازند و بعد به ساحل بیاورند، شخصی متخصص بیاید، طوری شکم نهنگ را پاره کند که حضرت یونس علیه السلام صدمه نبیند.
اصلاً کسی به فکرش نمیرسید که حضرت زنده باشد.
اما خدا حضرت یونس علیه السلام را دوست داشت. یار او بود و نباید بندگان خود را رها کند. اگر رها کرد، برای جریمه کردن او بود. جریمهاش این بود که در شکم نهنگ برود. کسی فکر نمیکرد که او در معده نهنگ زنده بماند.
قرآن میفرماید: ما به معده نهنگ گفتیم: حضرت یونس علیه السلام را سالم نگهدار، اما غذاهایی که میخوری، هضم کن تا او سالم بماند و هضم نشود. معده در آن واحد هم کار بکند و هم کار نکند.
« فَنٰادیٰ فِی اَلظُّلُمٰاتِ أَنْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنْتَ سُبْحٰانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ
اَلظّٰالِمِینَ» (1)
حضرت یونس علیه السلام شکم ماهی را محل مناجات کرد. گفت: خدا که همه جا یار همه ما است. شکم ماهی که از یاری او خالی نیست. چنان در این کوره معده نهنگ او را سوزاند و خالص کرد که گفت: خدا فقط تویی؛ یعنی به هر چه امید ببندیم، غلط است. اگر من در معده نهنگ به همه دنیا امید ببندم، چه کسی میداند من کجا هستم و هیچ کسی فکر نمیکند که من زنده هستم؟ این امید چه فایدهای دارد؟
کسی در تاریکی دریا و درون معده نهنگ مرا صدا بزند و من جوابش را ندهم؟ یعنی من خدای بیرحمی هستم؟
« فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ» (2)
پروردگار میفرماید: من جواب او را دادم و به نهنگ گفتم: بیرون بیا و به ساحل برو و میهمان مرا آرام روی ساحل بگذار. در کنار ساحل به بوته کدو گفتم: سریع رشد کن و سایه بان درست کن؛ چون بدن میهمان من چند شبانه روز است که در معده نهنگ نرم شده و آفتاب ممکن است بدن او را بیازارد. ای کدو! غذای او را تأمین کن.
این جمله در قرآن فقط یک بار آمده است؛ یعنی داستان پیچیده حضرت یونس علیه السلام را تماماً میگوید، افتادن در معده نهنگ، تاریکی دریا، دل نهنگ و شب، کسی فکر نمیکند که او هنوز زنده است، بر فرض که فکر کنند او زنده است، در دریا میلیونها نهنگ وجود دارد کدام نهنگ حضرت یونس علیه السلام را گرفته است؟ همه نهنگها را بکشند تا او پیدا شود؟ تا بخواهند این کار را بکنند، صد سال طول میکشد.
آن وقت به شما مردم مؤمن میفرماید: این حادثه پیچیده را در اقیانوس، معده نهنگ و حضرت یونس علیه السلام دیدید، قرآن وحی الله است، دیدید من حضرت یونس علیه السلام را چگونه نجات دادم.
« کَذٰلِکَ نُنْجِی اَلْمُؤْمِنِینَ» (1)
شما مردم مؤمن را این گونه نجات میدهم، اما شما باید با من باشید.
برادران حضرت یوسف علیه السلام با ذلت و خواری گفتند:
« تَصَدَّقْ عَلَیْنٰا إِنَّ اَللّٰهَ یَجْزِی اَلْمُتَصَدِّقِینَ» (2)
ای عزیز مصر! به ما صدقه بده. خیال میکردند او مانند فرعون مصر است و دین ندارد. گفتند: به ما صدقه بده، خدا به تو مزد دهد. ما را گرسنه و دست خالی برنگردان. ما با امیدی آمدیم.
حضرت یوسف علیه السلام به کارگردانان انبارهای مواد غذایی گفت: هر چه ظرف آوردند پر کنید و هر چه پول دادند، روی ظرفهای آنان بگذارید و درب ظرفها را ببندید که نفهمند.
این نشانهای از رحمت خدا است؛ چون آنها کتک زدند، اما حضرت محبت کرد.
آنها پیراهن او را درآوردند، او ظرفهای آنان را پر کرد. آنها پول دادند، اما او پول را برگرداند و جنسها را به رایگان داد.
آنها برگشتند، وقتی سر ظرفها را باز کردند، دیدند که همه پولها را پس دادهاند.
به پدر خود گفتند: عجب انسانی است. او دیگر کیست؟ او کجا تربیت شده است؟ سفر دوم نیز آمدند.
در سفر سوم که ظرفهای آنان را پر کرد، بعد خیلی با محبت به آنها گفت:
« هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جٰاهِلُونَ» (1)
شما آن وقتی که از حقایق خبر نداشتید، جوان بودید و حال و هوای منیّت داشتید، آیا به یاد دارید که با یوسف چه کردید؟ اینها به هم نگاه کردند که او یوسف را از کجا میشناسد؟ یوسف که سی سال قبل در چاه نابود شد. عاقلترین آنان که یهودا بود، گفت:
« إِنَّکَ لَأَنْتَ یُوسُفُ» (2)
تو یوسف نیستی؟ گفت:
« أَنَا یُوسُفُ وَ هٰذٰا أَخِی قَدْ مَنَّ اَللّٰهُ عَلَیْنٰا» (3)
خدا به ما منت گذشت و ما را از چاه نجات داد و بعد توضیح داد که چه جریاناتی در این کاخ به او گذشته که یک اتفاق آن این بود که نُه سال در زندان بودم.
ولی برادران! منِ در چاه افتاده و زندان رفته، چرا عزیز مصر شدم؟ به دو علت:
« مَنْ یَتَّقِ» (1)یکی: تقوا. (2)دامنم را از گناه، آلودگی و کثافت کاری نگهداشتم. تلخ است؟ بله، تلخ و سخت است که انسان در معرض شهوت بسیار لذیذ قرار بگیرد، آن هم رایگان، با چهره زیبای غمّاز، طنّاز و عشوهگر رو به رو شود، تازه خود طرف التماس کند و انسان به او بگوید: محبوب من نمیپسندد که با تو باشم.
خیلی سخت است. ما خیلی ساده میگوییم، اما همین تحمّل سختی است که او را عزیز مصر و درهای فیوضات را باز میکند. این دلیل اول است.
دلیل دوم عزیز شدن من: «وَ یَصْبِرْ» (3)است یعنی صبر کردن و قهر نکردن چون من زیر بار انواع سختیها قرار گرفتم، اما با خدا قهر نکردم. گفتم: خدایا! در کنار تو میمانم. هر تلخیی که میخواهی به من بچشانی، بچشان. تازیانه هر بلا و امتحانی که میخواهی به من بزنی، بزن. من تو را رها نمیکنم. (4)
1) 1) - یوسف (12) : 90؛ «هر کس پرهیزکاری کند.»
2) 2) - غرر الحکم: 274، حدیث 6012؛ «إِنَّ التَّقْوَی فِی الْیَوْمِ الْحِرْزُ وَ الْجُنَّةُ وَ فِی غَدٍ الطَّرِیقُ إِلَی الْجَنَّةِ مَسْلَکُهَا وَاضِحٌ وَ سَالِکُهَا رَابِح.» و نیز آمده: غرر الحکم: 272، حدیث 5942؛ «إِنَّ تَقْوَی اللَّهِ مِفْتَاحُ سَدَادٍ وَ ذَخِیرَةُ مَعَادٍ وَ عِتْقٌ مِنْ کُلِّ مَلَکَةٍ وَ نَجَاةٌ مِنْ کُلِّ هَلَکَةٍ بِهَا یَنْجُو الْهَارِبُ وَ تُنْجَحُ الْمَطَالِبُ وَ تُنَالُ الرَّغَائِبُ.»
3) 3) - یوسف (12) : 90؛ «شکیبایی ورزد.»
4) 4) - الکافی: 2/91، حدیث 15؛ وسائل الشیعة: 15/237، باب 19، حدیث 20373؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله الصَّبْرُ ثَلَاثَةٌ صَبْرٌ عِنْدَ الْمُصِیبَةِ وَ صَبْرٌ عَلَی الطَّاعَةِ وَ صَبْرٌ عَنِ الْمَعْصِیَةِ فَمَنْ صَبَرَ عَلَی الْمُصِیبَةِ حَتَّی یَرُدَّهَا بِحُسْنِ عَزَائِهَا کَتَبَ اللَّهُ لَهُ ثَلَاثَمِائَةِ دَرَجَةٍ مَا بَیْنَ الدَّرَجَةِ إِلَی الدَّرَجَةِ کَمَا بَیْنَ السَّمَاءِ إِلَی الْأَرْضِ وَ مَنْ صَبَرَ عَلَی الطَّاعَةِ کَتَبَ اللَّهُ لَهُ سِتَّمِائَةِ دَرَجَةٍ مَا بَیْنَ الدَّرَجَةِ إِلَی الدَّرَجَةِ کَمَا بَیْنَ تُخُومِ الْأَرْضِ إِلَی الْعَرْشِ وَ مَنْ صَبَرَ عَنِ الْمَعْصِیَةِ کَتَبَ اللَّهُ لَهُ تِسْعَمِائَةِ دَرَجَةٍ مَا بَیْنَ الدَّرَجَةِ إِلَی الدَّرَجَةِ کَمَا بَیْنَ تُخُومِ الْأَرْضِ إِلَی مُنْتَهَی الْعَرْشِ.» و هم چنین آمده: الکافی: 2/90، حدیث 9؛ بحار الانوار: 42/188، باب 125، حدیث 6؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ دَخَلَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام الْمَسْجِدَ فَإِذَا هُوَ بِرَجُلٍ عَلَی بَابِ الْمَسْجِدِ کَئِیبٍ حَزِینٍ فَقَالَ لَهُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام مَا لَکَ قَالَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ أُصِبْتُ بِأَبِی [ وَ أُمِّی ] وَ أَخِی وَ أَخْشَی أَنْ أَکُونَ قَدْ وَجِلْتُ فَقَالَ لَهُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام عَلَیْکَ بِتَقْوَی اللَّهِ وَ الصَّبْرِ تَقْدَمْ عَلَیْهِ غَداً وَ الصَّبْرُ فِی الْأُمُورِ بِمَنْزِلَةِ الرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ فَإِذَا فَارَقَ الرَّأْسُ الْجَسَدَ فَسَدَ الْجَسَدُ وَ إِذَا فَارَقَ الصَّبْرُ الْأُمُورَ فَسَدَتِ الْأُمُورُ.»
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
محبوب و مبغوض در قرآن
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1385
ص:
ص:
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
خدا در قرآن گروههایی را به عنوان محبوب خود معرفی میکند، با جمله زیبای:
« إِنَّ اَللّٰهَ یُحِبُّ» (1)
بیتردید خدا به بعضی از بندگان علاقه دارد. در این زمینه بیش از ده آیه در قرآن کریم آمده است.
همچنین گروههایی را نیز از دایره محبت خود خارج میداند، با جمله:
« إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ» (2)
خدا دوست و علاقه ندارد. در آیات «إِنَّ اَللّٰهَ یُحِبُّ» علت محبت را بیان میکند، تا بندگانش بدانند که پروردگار مهربان عالم، بیعلت به کسی عشق نمیورزد. در آیات «إِنَّ اَللّٰهَ یُحِبُّ» نیز بیان میکند که باز بندگانش بدانند بدون علت کسی را از دایره محبت خود خارج نمیداند.
اگر کسی محبوب خدا شود، معلوم است که محبّ برای محبوب خود تهیه
فیوضاتی را میبیند، که این فیوضات نه به شماره میآیند و نه تمام شدنی هستند.
این از آثار محبت است. واقعاً این محبت از محبتهای دیگر جدا است. در این محبت، امور ظاهری هیچ دخالتی ندارند، البته لازم نیست به امور ظاهری اشارهای شود؛ چون ارزشی ندارند.
وجود مبارک حضرت یوسف علیه السلام محبوب خدا بود و طرف مقابل او، آن زن مصری در فضای «لاٰ یُحِبُّ» بود، و این «لاٰ یُحِبُّ» به خاطر اسراف بر نفسش بود:
« إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ اَلْمُسْرِفِینَ» (1)
نیازی نبوده است تا فرد فرد را اسم ببرد که چه کسی مسرف است. عمل، منش و رفتار شخص، نشان دهنده اسراف است. انسان میتواند با درک معنای اسراف خود را محک بزند که آیا محبوب خدا است یا از دایره محبت او بیرون است.
در قرآن آیات اسراف بر نفس، دارای نکات جالبی است. بیشتر مردم فکر میکنند که اسراف مربوط به لباس، غذا، پارچه، خانه، مرکب و مسکن است، ولی هر چیزی در این عالم، اسراف مربوط به خود را دارد. اسراف بر نفس که در قرآن مطرح است:
« أَسْرَفُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ» (2)
یعنی هزینه کردن خود در اموری که پروردگار عالم نمیپسندد و نمیخواهد. اگر کسی این گونه هزینه شود، در فضای «لاٰ یُحِبُّ» میرود، اما اگر مانند حضرت یوسف علیه السلام علت محبت را در خود تحقق بدهد، در فضای «إِنَّ اَللّٰهَ یُحِبُّ» میرود.
آیهای از سوره مبارکه آل عمران به عنوان مقدمه ذکر میشود در این آیه صریحاً
علت محبوبیت امثال ایشان بیان شده است، تا به سراغ این علت در وجود حضرت یوسف علیه السلام برویم که در زمان خود در اوج بود.
برای خیلیها این علت تلخ است، ولی برای اهل معرفت از عسل شیرینتر است.
اما آیه سوره مبارکه آل عمران:
« قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اَللّٰهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اَللّٰهُ» (1)
همه «یُحْبِبْکُمُ اَللّٰهُ» مربوط به «فَاتَّبِعُونِی» است؛ یعنی «فَاتَّبِعُونِی» تا « یُحْبِبْکُمُ اَللّٰهُ» . اگر «فَاتَّبِعُونِی» نباشد، خدا شما را نمیخواهد. خدا هر چیزی را که میخواهد، باید ارزش داشته باشد. آنچه که انسان را به محضر و حریم مقدس او میبرد، باید لیاقت حریم او را داشته باشد.
شما این مسأله را در جزئیترین برنامهها توجه کنید. مثلاً گوسفندی میخرید، با شرایط رساله وفق میدهید، به «منی» میبرید، رو به قبله میخوابانید، بر باطنش میگذارند که به امر خدا، برای حجّ این گوسفند را قربانی میکنم. قبول میکنند.
چرا؟ چون این گوسفند هم به حجّ گره خورده و هم به نیّت درست که به امر خدا است.
از سه طرف ارزش، این گوسفند را محاصره کرده است. پس به عنوان عمل مربوط به حج قبول میکنند. این اتصالی که گوسفند به این سه حقیقت پیدا کرده است، صاحب آن را لایق قرار گرفتن در حریم خدا کرده است.
اما اگر شتری بخرید، نیت نیز قربانی کردن برای حجّ به امر خدا است، اما اگر گردن شتر را میگیرد، فشار میدهد و آن را خفه میکند، میته میشود، این دیگر
1) 1) - آل عمران (3) : 31؛ «بگو: اگر خدا را دوست دارید، پس مرا پیروی کنید تا خدا هم شما را دوست بدارد.»
لایق حریم حق نیست، چون نجس است.
ما باید آنچه که لایق حریم وجود مقدس او است، به او عرضه کنیم. من اگر در دایره «فَاتَّبِعُونِی» نباشم، یعنی اقتدا کننده به انبیا و وحی و ائمه علیهم السلام نباشم، هر عملی از من سر بزند، مانند آن میته نجس است و لیاقت حریم او را ندارد.
به کوچکی عمل نیز نگاه نکنید. فکر کرده بودند که اگر دهان خود را از حرف درباره پول پر کنند، حضرت موسی بن جعفر علیه السلام خیلی خوشحال میشود، لذا به امام موسی بن جعفر علیه السلام عرض کرد: یابن رسول اللّه! باری از پول آوردند، پنجاه هزار درهم نقره، سی هزار دینار طلا، چند هزار متر پارچه، شما فرمودید: در مجموع پولهایی که آوردهاید، دو درهم نقره که برای خانم چرخریس (1)است، آن را بده و
1) 1) - المناقب، ابن شهر آشوب: 4/291 - 292؛ بحار الانوار: 48/73، باب 4، حدیث 100؛ «. . . اجْتَمَعَتْ عِصَابَةُ الشِّیعَةِ بِنَیْسَابُورَ وَ اخْتَارُوا مُحَمَّدَ بْنَ عَلِیٍّ النَّیْسَابُورِیَّ فَدَفَعُوا إِلَیْهِ ثَلَاثِینَ أَلْفَ دِینَارٍ وَ خَمْسِینَ أَلْفَ دِرْهَمٍ وَ شِقَّةً مِنَ الثِّیَابِ وَ أَتَتْ شَطِیطَةُ بِدِرْهَمٍ صَحِیحٍ وَ شِقَّةِ خَامٍ مِنْ غَزْلِ یَدِهَا تُسَاوِی أَرْبَعَةَ دَرَاهِمَ فَقَالَتْ إِنَّ اللَّهَ لا یَسْتَحْیِی مِنَ الْحَق. . . فَلَمَّا وَافَی خُرَاسَانَ وَجَدَ الَّذِینَ رَدَّ عَلَیْهِمْ أَمْوَالَهُمْ ارْتَدُّوا إِلَی الْفَطَحِیَّةِ وَ شَطِیطَةُ عَلَی الْحَقِّ فَبَلَّغَهَا سَلَامَهُ وَ أَعْطَاهَا صُرَّتَهُ وَ شِقَّتَهُ فَعَاشَتْ کَمَا قَالَ علیه السلام فَلَمَّا تُوُفِّیَتْ شَطِیطَةُ جَاءَ الْإِمَامُ عَلَی بَعِیرٍ لَهُ فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ تَجْهِیزِهَا رَکِبَ بَعِیرَهُ وَ انْثَنَی نَحْوَ الْبَرِّیَّةِ وَ قَالَ عَرِّفْ أَصْحَابَکَ وَ أَقْرِئْهُمْ مِنِّی السَّلَامَ وَ قُلْ لَهُمْ إِنِّی وَ مَنْ یَجْرِی مَجْرَایَ مِنَ الْأَئِمَّةِ لَابُدَّ لَنَا مِنْ حُضُورِ جَنَائِزِکُمْ فِی أَیِّ بَلَدٍ کُنْتُمْ فَاتَّقُوا اللَّهَ فِی أَنْفُسِکُمْ.» وقتی به خراسان رسید دید آنهائی که اموالشان را برگردانده همه فطحی مذهب شدهاند فقط شطیطه پایدار مانده سلام امام را رساند و پولها و پارچه کفن را داد همان نوزده روز که فرموده بود زنده ماند. وقتی شطیطه مرد امام علیه السلام که سوار شتری بود از راه رسید. از کار تجهیز و نماز شطیطه که فارغ شد سوار شتر شده راه بیابان را گرفت. بمحمد بن علی فرمود بدوستان خود سلام مرا برسان و بگو بر من و سایر امامان در هر زمان لازم است که بر جنازهی شما حاضر شوند در هر جا کهباشید از خدا بپرهیزید و قدر خویش را بدانید.
بقیه را برگردان و به صاحبانشان پس بده. چرا؟ حضرت فرمودند: چون آنچه از این مجموعه را که خدا امضا میکند، فقط همین دو درهم است.
شیخ بهایی به امام عصر علیه السلام عرض کرد: کجا میشود شما را دید؟ فرمود: گاهی در فلان مغازه سمساری میآیم و میروم. عرض کرد: چرا؟ مگر این سمسار کیست؟ گفت بنشین و تماشا کن.
زنی به بازار سمسارها آمد تا جنسی را بفروشد و مشکل خود را حل کند. به مغازه اول ارائه داد، صاحب مغازه گفت: این چیز قیمت داری نیست، اما برای این که مشکل شما حل شود، مثلاً ده تومان به شما میدهم. این را به گوشهای میاندازیم، معلوم نیست کسی آن را از ما بخرد. آن زن گفت: نه. به مغازه دوم آمد، او نیز تا میتوانست قیمت جنس را پایین جلوه داد و گفت: اگر خیلی بیارزد، ده تومان است، حال ما یازده تومان به تو میدهیم.
به مغازه سمساری دیگری رفت، گفت: این جنس را چند میخرید؟ گفت: چرا میخواهی آن را بفروشی؟ گفت: مشکل دارم. گفت: من به تو پول میدهم تا مشکل خود را حل کنی، این جنس دو هزار تومان میارزد؛ چون عتیقه است و خیلی خریدار دارد. امام عصر علیه السلام فرمودند: علت این که من به مغازه این شخص میآیم این است که او در طول عمرش، سر خود و دیگران را کلاه نگذاشته است.
حضرت یوسف علیه السلام در اوج متابعت بود، پس «یُحْبِبْکُمُ اَللّٰهُ» محبوب خدا شد.
این حرف را در زندان هم به هم سلولیهایش زد:
« وَ اِتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبٰائِی إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ» (1)
« قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اَللّٰهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اَللّٰهُ» (2)
من تابع دین حضرت ابراهیم، اسحاق و یعقوب علیهم السلام هستم. خدا در قرآن به ما میفرماید: شخص دیندار، محبوب خدا است و این نعمت را خدا به او عنایت کرده است. اگر به دنبال آثار این محبت میگردید، مقداری صبر کنید، تا پرده کنار رود، وقتی شما را به آن طرف پرده بردند، آن وقت میبینید که آثار محبت چیست؟
روایتی لطیف را دیدم که خیلی جالب است: به هر مؤمنی که از دنیا میرود، میگویند: آیا علاقه داری تو را برگردانیم؟ سؤال میکند: مرا برگردانید تا چه کار کنم؟ میگویند: پادشاهی همه کره زمین را فقط به تو میدهیم. میگوید: مرا حتی لحظهای برنگردانید؛ چون که آنجا وقتی به او میگویند: پادشاهی همه کره زمین، میبیند این پادشاهی در مقابل کمترین آثار محبت پروردگار، هیچ ارزشی ندارد.
لازم است ما در مطالبی که در قرآن و روایات درباره برزخ هست، در موقعیتی مناسب بحث کنیم. برزخ مقدمه قیامت است و خدا میداند که در برزخِ خوبان عالم چه خبر است. قیامت آنها که جای خود را دارد.
پس ملت؛ یعنی دین:
« وَ اِتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبٰائِی إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ»
اما لازم است بدانیم که حضرت ابراهیم علیه السلام کیست؟ در اینجا سه آیه را مطرح کردهاند که پروردگار در اواخر سوره مبارکه نحل، حضرت ابراهیم علیه السلام را نشان میدهد. انسان مبهوت میشود که این شخص چقدر محبت خدا را به طرف خود جلب کرده است که خدا این همه به او عنایت فرموده است؟
یکی از آثار محبتِ این دینداری و اقتدای به انبیا و وحی این است که: این متابعت، روح را به نور تبدیل میکند. این مسأله خیلی لطیف است، دو مورد از دلایل آن را بیان میکنم.
یکی از رشتههای متابعت، نماز است:
«الصلاة نور» (1)رشتههای دیگر متابعت:
«الوضوء نور» (2)این نور با اقتدای ما، به باطن ما برمیگردد؛ چون آن چیزی که در باطن حقیقت دارد، روح است و ابزار روح، بدن است. این ابزار وقتی که به عبادات وصل میشود، در آن زمان به نور تبدیل میشود و این نور به روح برمیگردد.
این نور چه میکند؟ رسول خدا علیه السلام میفرماید:
«فَإنّ النورَ إذا وَقَعَ فِی القَلْبِ انْشَرَحَ وَ انْفَسَحَ»
به درستی که هر زمان نور تو در قلب و باطن قرار گیرد باطن گنجایش پیدا میکند.
من در طول عمر خود در این زمینه از این روایت بهتر ندیدهام. اولین بار این روایت را پیغمبر صلی الله علیه و آله در نماز جمعه فرمودند. نور؛ یعنی متابعت که از همین اعمال شکل میگیرد.
اکنون که نشستهایم، اگر پرده را کنار بزنند، میبینیم که چه نور عظیمی تولید میشود و به باطن برمیگردد و به جایی میرسد که به خدا نزدیک میشود. نور وقتی به باطن برمیگردد، باطن گنجایش پیدا میکند و از مضیقه در میآید.
شخصی در خطبه نماز جمعه برخاست، به پیغمبر صلی الله علیه و آله عرض کرد:
«فَهَلْ لِذلکَ مِنْ عَلامةٍ؟»
آیا این گشایش نشانهای دارد تا ما بفهمیم که این نور گشایش ایجاد میکند؟ حضرت صلی الله علیه و آله فرمودند: بله، چهار نشانه دارد:
«التَّجافِی عَنْ دارِ الغُرُورِ»
آن نور رابطه انسان را با تمام برنامههایی که او را بیهوده از باد غرور پر میکند، قطع میکند. مانند صندلیِ مقام، پولدار شدن، زیبایی و چیزهای دیگری که فقط برای دنیا و اهل دنیا ارزش است؛ چون میفرماید: دار غرور.
خدا گوشهای از مقام دنیایی را به حضرت یوسف علیه السلام داد، اما ایشان میفرماید:
« رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ اَلْمُلْکِ» (1)
این صندلی مقام، مقداری از حکومت است، اما تو آن را به من عنایت کردهای و این ابزاری است که با آن، مردم و بندگان تو را به حق خود برسانم.
حال به سراغ حکومتی دیگر برویم که خدا در قرآن مجید میفرماید: از نظر جلال و شکوه، مانند آن حکومت نیامده و آن حکومت حضرت سلیمان علیه السلام بود. (2)آن حکومتی که آن حضرت داشت، باید باد غرورش از همه شاهان عالم و رئیس جمهوران بیشتر باشد، اما ایشان هنگام عصر، از محل حکومت بیرون میآمد، معبدی در محلههای فقیرنشین پیدا میکرد، همه نیز او را نمیشناختند، داخل صف عبادت کنندگان میشد، نفر کناری او میدید این شخص جدیدی است که میبیند. عجب انسان خاکساری است. به او دست میداد و عرض میکرد: اهل اینجا هستید؟ میفرمود: بله، میپرسید: شما چه کاره هستید؟ میفرمود: مسکینی هستم که دوست دارم با مساکین زندگی کنم. میپرسید: کار، گرفتاری و مشکلی نداری؟ میفرمود: نه. بازوی سالمی دارم، در خانه زنبیل میبافم و میفروشم و با
1) 1) - یوسف (12) : 101؛ «پروردگارا! تو بخشی از فرمانروایی را به من عطا کردی.»
2) 2) - نهج البلاغه: خطبه 33؛ «قَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبَّاسِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ دَخَلْتُ عَلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام بِذِی قَارٍ وَ هُوَ یَخْصِفُ نَعْلَهُ فَقَالَ لِی مَا قِیمَةُ هَذَا النَّعْلِ فَقُلْتُ لَاقِیمَةَ لَهَا فَقَالَ علیه السلام وَ اللَّهِ لَهِیَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ إِمْرَتِکُمْ إِلَّا أَنْ أُقِیمَ حَقّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلًا ثُمَّ.» هم چنین آمده: تحف العقول: 36؛ بحار الانوار: 141/74، باب 7، حدیث 14؛ «إِذَا کَانَ أُمَرَاؤُکُمْ خِیَارَکُمْ وَ أَغْنِیَاؤُکُمْ سُمَحَاءَکُمْ وَ أَمْرُکُمْ شُورَی بَیْنَکُمْ فَظَهْرُ الْأَرْضِ خَیْرٌ لَکُمْ مِنْ بَطْنِهَا وَ إِذَا کَانَ أُمَرَاؤُکُمْ شِرَارَکُمْ وَ أَغْنِیَاؤُکُمْ بُخَلَاءَکُمْ وَ أُمُورُکُمْ إِلَی نِسَائِکُمْ فَبَطْنُ الْأَرْضِ خَیْرٌ لَکُمْ مِنْ ظَهْرِهَا.»
همان خودم را اداره میکنم. (1)
امام حسن و حضرت ابیعبدالله علیهما السلام پرسیدند: ای پیرمرد! چرا گریه میکنی؟ گفت: دو شب است که یارم نیامده است. پرسیدند: یار تو کیست؟ پیرمرد جواب داد: او نه آدرس خانه خود را داده و نه اسم خود را گفته است، من نابینا هستم، هر چه به او میگفتم: اسم شما چیست؟ میفرمود: عبدالله.
با این تجافی دل انسان از ابزار غرور کنده میشود و منیّت برای همیشه فراموش میشود، دیگر پول من، زمین من، ملک من، علم من، صندلی من، چنان نزد انسان پوچ میشود که حاضر نمیشود اسم آنها را ببرد.
حسن بن شعبه حرّانی در کتاب «تحف العقول» که برای هزار و دویست سال قبل است و کتاب خیلی مهمی است نقل میکند:
شخصی در کوچه به حضرت ابی عبدالله علیه السلام عرض کرد: شما چگونه هستید؟ امام علیه السلام فرمودند: من از همه تهیدستان، تهیدستتر هستم. وقتی انسان با خدا
1) 1) - قصص الأنبیاء للجزائری: 364؛ «روی أن سلیمان علیه السلام مر فی موکبه بعابد من عباد بنی إسرائیل فقال و الله یا ابن داود لقد آتاک الله ملکا عظیما فسمعه سلیمان فقال لتسبیحة فی صحیفة المؤمن خیر مما أعطی ابن داود ما أعطی ابن داود یذهب و إن التسبیحة تبقی. و کان سلیمان إذا أصبح تصفح وجوه الأغنیاء و الأشراف حتی یجیء إلی المساکین و یقعد معهم و یقول مسکین من المساکین و کان مع ما فیه من الملک یلبس الشعر و إذا جنه اللیل شد یدیه إلی عنقه فلا یزال قائما حتی یصبح باکیا و کان قوته من سفائف الخوص یعملها بیده و إنما سألک الملک لیقهر ملوک الکفر. و کان إذا رکب حمل أهله و حشمه و خدمه و کتابه و قد اتخذ مطابخ و مخابز یحمل فیها تنانیر الحدید و قدور عظام یسع کل قدر عشر جزائر و قد اتخذ میادین للدواب أمامه فیبخ الطباخون و یخبز الخبازون و تجری الدواب بین یدیه بین السماء و الأرض و الریح تهوی بهم.»
باشد، حاضر نیست برای شخصیت نشان دادن، خود را به چیز دیگری ببندد، بگوید: پول من، زمین من، ملک من، علم من، صندلی من. این علامت نور است.
آن مرد وقتی به هدایت امام صادق علیه السلام به توسط واسطهای از امام صادق علیه السلام پرسید: اگر من توبه کنم، چه فایدهای دارد؟ حضرت علیه السلام فرمودند: به او بگو: اگر توبه کنی، من ورود تو به بهشت را ضمانت میکنم. گفت: به امام صادق علیه السلام بگو: قول شما را قبول دارم.
وقتی از همه مالهای حرام دنیا بیرون آمد، آن مالها را به جای خودش برگرداند، بعد به شخص واسطه بین خود و امام صادق علیه السلام گفت: من دیگر پولی برایم نمانده است، حتی یک لباس که بتوانم بپوشم و روزها از خرابه بیرون بروم، یا به خانه کسی بروم، ندارم. یک دست لباس به من بدهید.
روزی شخص واسطه او را دید و به او گفت: حال تو چگونه است؟ گفت: از آن همه مال حرام، فقط یک پیراهن مانده که به تن من وزن کوه را دارد. یک پیراهن به من بدهید، دیگر چیزی نمیخواهم. یعنی از تمام تعلّقات دنیایی دور شدهام و دل کندهام، اما این لباس هنوز مقداری دل مرا به خود مشغول کرده است، لباس دیگری به من بدهید تا این لباس را رد کنم. ببینید تعلّقات دنیا چقدر به اینها سنگینی میکند، که مزاحم تعلّق به معشوق شده است؟
علامت دوم آن نور چیست؟
«و الإنابَةُ إلی دارِ الخُلُود»
برگشتن بسوی عالم آخرت
این انسان همیشه میخواهد در آغوش دنیای بعد برود، میگوید: چه زمانی در
را باز میکنند که ما را راه بدهند؟ که به آنجا برویم تا انبیا و ائمه علیهم السلام و پاکان را ببینم.
زمانی که من دوازده ساله بودم، معلمی داشتم - که از دنیا رفته است - تا کنون نمونه او را ندیدهام. روحانیت عجیبی داشت. در هر سه شب احیا به شدت اشک میریخت. من فقط به جلسه احیای او میرفتم. بعد از مردن ایشان به جای دیگری نمیتوانستم بروم، البته شخص دیگری پیدا شد که شبهای احیا نزد او میرفتم، اما مانند او نبود.
ایشان میگفت: خدایا! من از این شهر و این زمین میترسم، خدایا! مرگ و قبر مرا در این شهر قرار نده. اعمال حج خود را انجام داد، بعد مرد. دعای او مستجاب شد. مردن او خیلی روی من اثر گذاشت. داشتم نفس گیر میشدم. هنوز در نبود او غصه میخورم و در خواب او را زیاد میدیدم. خیلی عجیب بود.
روزی خیلی ناراحت بودم، در خواب او را دیدم، گفتم: وقتی تو به آن طرف دنیا رفتی، آیا امام حسین علیه السلام را دیدهای؟ چون او به ابی عبدالله علیه السلام خیلی علاقه داشت. گفت: تا کنون صدها بار مرا نزد ایشان بردهاند.
نشانه این نور این است که انسان عجیب، عاشق عالم بعد میشود و همیشه منتظر است که به آنجا برود. تسلیم خدا است و نمیخواهد مرگش جلو بیافتد، اما از این دنیا دلتنگ است. میخواهد از این شهر به شهر محبوب برود. این دنیا شهر شیطانها است؛ سینماها، ماهوارهها، رباها، دزدیها، ظلمها، غارتها، قتلها. به ما در اینجا سخت میگذرد.
نشانه سوم آن نور:
«وَ الاستعدادِ لِلْمَوْتِ قَبْلَ نُزُولِ الفَوْتِ» (1)توشه برداشتن برای برزخ است و آمادگی قبل از مرگ.
حضرت زهرا علیها السلام بعد از ظهر حسنین علیهما السلام را میخواباند و میفرمود: میخواهم امشب نخوابید، بعد از ظهر بخوابید تا شب بیست و سوم بیدار باشید.
خیلی شیرین است که سلطان هستی به گدا بگوید: تو میهمان خودم هستی.
سلاطین، گدا را دعوت نمیکنند، اما او فرموده: همه گدایان شب بیست و سوم بیایند.
چرا؟ چون میخواهد ما را بیامرزد. ما نمیگوییم که ما را بیامرزد؛ چون خودش گفته است که شما را میآمرزم، گناهان شما را پاک میکنم و اضافهتر نیز به شما میبخشم. دل شما را روشن میکنم و به روح شما نور میبارم.
این شب، برکت سفرهام سی هزار برابر شبهای دیگر است:
« لَیْلَةُ اَلْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ» (2)
بهتر از هزار ماه. برابر با سی هزار شب برای شما سفره میاندازم. مگر چقدر ما را دوست دارد؟
به حضرت موسی علیه السلام فرمود: فلان شخص را میشناسی؟ عرض کرد: بله، فرمود: او تا کنون با من خوب نبوده و توبه نیز نکرده است. من بلایی به سرش آوردم که نمونه ندارد، عرض کرد: خدایا! چه بلایی؟ خطاب رسید: لذت مناجات را از او گرفتم. چه بلایی از این بالاتر؟
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
گناهان، قاتل قلب
آلوده شدن قلب و فطرت با گناه
20
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1385
ص:
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
گناه منشأ و مایه مخالفت انسان با وجود مبارک پروردگار است که در اکثر مردم در اثر غفلت، جهل و فراموشی ایجاد میشود. توضیحات بسیار مهمی در این رابطه در آیات قرآن و فرمایشهای انبیا و ائمه علیهم السلام آمده است.
حضرت عیسی بن مریم علیه السلام از گناه به کندهای که به شدت در حال دود کردن است، تعبیر میکند. (1)دودی که از باطن برمیخیزد و ابر غلیظی به دور عقل، وجدان و فطرت تشکیل میدهد و این سه منبع را از نور محروم میکند و انسان در آن تاریکی، از تشخیص خیر و شرّ باز میماند. این دود، با تکرار گناه مبارزهاش را با نورانیت عقل، وجدان و فطرت ادامه میدهد، تا هر سه را بکشد.
از فرمایشهای وجود مبارک حضرت زین العابدین علیه السلام استفاده میشود - ایشان بر اساس آن تواضع و خاکساری - به پروردگار عرض میکنند:
«أَماتَ قَلبی عَظیمَ جنایَتی»
1) 1) - بحار الانوار: 91/142، باب 32؛ «إِلَهِی أَلْبَسَتْنِی الْخَطَایَا ثَوْبَ مَذَلَّتِی وَ جَلَّلَنِی التَّبَاعُدُ مِنْکَ لِبَاسَ مَسْکَنَتِی وَ أَمَاتَ قَلْبِی عَظِیمَ جِنَایَتِی فَأَحْیِهِ بِتَوْبَةٍ مِنْکَ یَا أَمَلِی وَ بُغْیَتِی وَ یَا سُؤْلِی وَ مُنْیَتِی فَوَ عِزَّتِکَ مَا أَجِدُ لِذُنُوبِی سِوَاکَ غَافِرا.»
گناهان من قاتل قلبم شدهاند. آثار مرگ در قلبم پیدا شده است؛ میلی به تو، به عبادت، به کار خیر و اولیائت ندارم. از شنیدن مسائل دین فوق العاده کسل و خسته میشوم. قلبم مرده است و قاتل آن، گناهانم بوده است.
بعد به لطف عظیم پروردگار اشاره میفرماید که خیلی زیباست، میفرماید:
مانند حضرت عیسی علیه السلام برای من راهی قرار دادهای که به این مرده بدمد، تا زنده شود و آن توبه است.
«فَأَحْیِهِ بِتَوْبةٍ مِنْکَ» (1)خودم قدرت توبه کردن را ندارم، تو دست مرا بگیر که توبه کنم و در فضای توبه، جاذبهای ایجاد کن که من از گناه متنفّر شوم و میل، رغبت و شوق به طرف تو جهتگیری کند.
از گفتار حضرت زین العابدین علیه السلام معلوم میشود که اگر به اندازه کوههای عالم گناه داشته باشیم، امکان توبه برای ما فراهم است؛ چون در روایت داریم که گنهکار به پیغمبر صلی الله علیه و آله عرض کرد: مرا نمیآمرزند، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: چه میگویی؟ گناهان تو بزرگتر است، یا کوهها؟ گفت: گناهان من، فرمودند: گناهان تو بزرگتر است، یا دریاها؟ گفت: گناهان من، فرمودند: گناهان تو سنگینتر است، یا آسمانها و زمین؟ گفت: گناهان من، فرمودند: گناهان تو بزرگتر است، یا عفو خدا؟ آن شخص سر خود را پایین انداخت. دیگر نمیتوانست بگوید گناهان من؛ چون اگر این گونه
1) 1) - بحار الأنوار: 98/201، باب 18، حدیث 32.
میگفت، دروغ بود. (1)حتی این توبههایی که ما میکنیم، اگر جدّی توبه کنیم و واقعاً مدتی با این توبه دست از گناه بکشیم، اگر چه دوباره و بارها توبه را میشکنیم؛ یعنی با هر توبه شکستنی، دوباره برمیگردیم، باز ما را راه میدهند. پروردگار پیغام داده است که
1) 1) - الأمالی للصدوق: 42، حدیث 3؛ «. . . عن عبدالرحمن بن غنم الدوسی قال دخل معاذ بن جبل علی رسول الله صلی الله علیه و آله باکیا فسلم فرد صلی الله علیه و آله ثم قال ما یبکیک یا معاذ فقال یا رسول الله إن بالباب شابا طری الجسد نقی اللون حسن الصورة یبکی علی شبابه بکاء الثکلی علی ولدها یرید الدخول علیک فقال النبی صلی الله علیه و آله أدخل علی الشاب یا معاذ فأدخله علیه فسلم فرد صلی الله علیه و آله ثم قال ما یبکیک یا شاب قال کیف لا أبکی و قد رکبت ذنوبا إن أخذنی الله عز و جل ببعضها أدخلنی نار جهنم و لا أرانی إلا سیأخذنی بها و لا یغفر لی أبدا فقال رسول الله صلی الله علیه و آله هل أشرکت بالله شیئا قال أعوذ بالله أن أشرک بربی شیئا قال أقتلت النفس التی حرم الله قال لا فقال النبی صلی الله علیه و آله یغفر الله لک ذنوبک و إن کانت مثل الجبال الرواسی قال الشاب فإنها أعظم من الجبال الرواسی فقال النبی صلی الله علیه و آله یغفر الله لک ذنوبک و إن کانت مثل الأرضین السبع و بحارها و رمالها و أشجارها و ما فیها من الخلق قال فإنها أعظم من الأرضین السبع و بحارها و رمالها و أشجارها و ما فیها من الخلق فقال النبی صلی الله علیه و آله یغفر الله لک ذنوبک و إن کانت مثل السموات و نجومها و مثل العرش و الکرسی قال فإنها أعظم من ذلک قال فنظر النبی صلی الله علیه و آله کهیئة الغضبان ثم قال ویحک یا شاب ذنوبک أعظم أم ربک فخر الشاب لوجهه و هو یقول سبحان الله ربی ما شیء أعظم من ربی ربی أعظم یا نبی الله من کل عظیم فقال النبی صلی الله علیه و آله فهل یغفر الذنب العظیم إلا الرب العظیم قال الشاب لا و الله یا رسول الله ثم سکت الشاب. . . .» هم چنین آمده: مجموعة ورام: 1/9؛ «قال أعرابی یا رسول الله من یحاسب الخلق یوم القیامة قال الله عز و جل قال نجونا و رب الکعبة قال و کیف ذاک یا أعرابی قال لأن الکریم إذا قدر عفا.» و نیزآمده: أعلام الدین: 247؛ «کما قال أمیر المؤمنین علیه السلام إن الله تعالی یسألکم معشر عباده عن الصغیرة من أعمالکم و الکبیرة و الظاهرة و المستورة فإن یعذب فأنتم أظلم و إن یعفو فهو أکرم.»
شما را راه میدهم.
گناه و دنیاپرستی (1)مانند کنده دودکنندهای است که چهره مبارک عقل، وجدان و فطرت را میپوشاند و قلب را میمیراند.
وجود مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله از گناه و دنیاپرستی به سمّ خطرناک تعبیر کرده است. نیاز به توضیح نیست که زهر چه میکند. سمّ ظاهری با بدن چه میکند؟ سمّ باطنی از آن خطرناکتر است. این طور نیست که وقتی هر بدنی بمیرد، از خدا جدا شود. اما هر روحی، با سمّ گناه دچار جدایی میشود.
خیلی از بدنها وقتی میمیرند، از ارزش زمان حیات خود نمیافتند و خیلی از بدنها به جایی که در آن دفن میشوند، ارزش میدهند:
«وَ طابَتِ الاَرْضُ الَّتی فِیها دُفِنْتُمْ» (2)بدون امام حسین علیه السلام کربلا قیمتی نداشت. از وقتی که بدنهای پاک آنان را در این سرزمین دفن کردند، آنجا قیمت پیدا کرد که خوردن ذرهای خاک کربلا که حرام بود، با دفن آن عزیزان به داروی شفا بخش تبدیل شد.
خیلی از بدنها ارزش زمان حیات خود را دارند، اما ارواحی که با گناه به اسارت گرفته میشوند، دچار جدایی از حضرت حق میشوند:
« إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ» (3)
بین آنها و پروردگار جدایی میافتد که سنگینترین و خسارت بارترین چیز در
1) 1) - الکافی: 2/136، حدیث 22؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ إِنَّ فِی کِتَابِ عَلِیٍّ ص إِنَّمَا مَثَلُ الدُّنْیَا کَمَثَلِ الْحَیَّةِ مَا أَلْیَنَ مَسَّهَا وَ فِی جَوْفِهَا السَّمُّ النَّاقِعُ یَحْذَرُهَا الرَّجُلُ الْعَاقِلُ وَ یَهْوِی إِلَیْهَا الصَّبِیُّ الْجَاهِلُ.»
2) 2) - بحار الأنوار: 98/201، باب 18، حدیث 32.
3) 3) - مطففین (83) : 15؛ «بلکه اینان در آن روز از پروردگارشان محبوباند.»
عالم، جدایی از او است. اگر کسی از او جدا بماند، هیچ چیزی نخواهد داشت. این کار گناه است.
عدهای گناه را این گونه تعریف کردهاند: مخالفت با مجموع نظام هستی. این تعریف یعنی چه؟ به آیهای از قرآن توجه کنید:
« سَخَّرَ لَکُمُ اَللَّیْلَ وَ اَلنَّهٰارَ وَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ وَ اَلنُّجُومُ مُسَخَّرٰاتٌ بِأَمْرِهِ» (1)
شب، روز، خورشید، ماه، ستارگان، همه را رام شما قرار داد که برای شما کار کنند، شما زنده بمانید و روزی بخورید، ولی اگر آنها زبان داشتند، به شما میگفتند:
ما خود را برای شما هزینه میکنیم که شما نیز خود را برای خدا هزینه کنید.
گناه یعنی: ای موجوداتی که برای ما هزینه میشوید تا ما برای خدا هزینه شویم، شما را خرج میکنیم، اما دست شیطان را میبوسیم. این گناه و معصیت است.
تعبیر دیگری در تأویل آیه دیگری از قرآن درباره گناه وجود دارد:
« یُخْرِبُونَ بُیُوتَهُمْ بِأَیْدِیهِمْ» (2)
گناه یعنی با دست خود کلنگ برداشتن و ساختمان انسانیت را تخریب کردن که پایان کار بگویم: خدایا! من دیگر در مدار انسان بودن نیستم، حال تو هر نظری داری، داشته باش. نظر خدا چیست:
« أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» (1)
اگر ساختمان انسانیت خراب شود، چیزی از انسان نمیماند. جملهای از امیرالمؤمنین علیه السلام بشنوید:
«فالصُّورَةُ صُورَةُ إنسانٍ وَ القَلْبُ قَلْبُ حیوان» (2)حال ما هستیم و کوهی از گناهان مختلف که هر کدام به تناسب وضع خود مرتکب شدهایم. خدا با ما چه معاملهای میکند؟
به پروردگار بگوییم: تو خود را «أکرم الاکرمین» معرفی کردهای، در این هزار اسم در دعای جوشن کبیر، نهصد و نود اسم فقط شعاع رحمت تو را معرفی کرده است و اسامی دارای شعاع غضب تو انگشت شمار است. یعنی میخواهی به ما بگویی:
به این راحتی من از دست شما عصبانی نمیشوم، هر چه گناه بکنید، باز با شما هستم، آب و نان و مایحتاج شما را میدهم و شما را حفظ میکنم. باز شما را کمک میکنم. اگر مریض شوید، شفا میدهم. مرا بخوانید، جواب میدهم. این معنای اسامی خدا در دعای جوشن کبیر است.
به خدا بگوییم: تو گفتی من «أکرم الاکرمین» هستم، کرم در ذات تو است، نه صفت تو. تو کریم با کرم بینهایت هستی، کریم از گدا نمیپرسد که چه آوردهای، بلکه میپرسد: چه میخواهی؟
ما برای پول، خانه، زمین و مقام نیامدهایم، ما اولین چیزی که میخواهیم، خود تو است. ما دور افتاده بودیم، حالا آمدهایم. از تو فرار کرده بودیم، اما برگشتیم. همه جا رفتیم، اما دیدیم خبری نیست: ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمدهایم از بد حادثه اینجا به پناه آمدهایم (1)
نزد هر کس رفتیم، دیدیم او چیزی نیست. ما تو را داشته باشیم، در دنیا و آخرت همه چیز داریم: ما از تو نداریم به غیر از تو تمنّا حلوا به کسی ده که محبت نچشیدست (2)
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
من شخصاً از خدا چند حاجت خواستم، یکی از آنها این بود که گفتم: محبوب من! تو به من خیلی علاقه داری، مرا خیلی دوست داری، خواسته مرا رد نمیکنی، خواستهام این است که در قیامت، حساب امتم را به خودم واگذار کن. (3)یعنی من از جانب تو وکیل باشم که به حساب آنها رسیدگی کنم. امت پیغمبر صلی الله علیه و آله یعنی شما. نه هر بی سر و پای متکبّر و مخالفی. ما گناه کردهایم، اما نه به عنوان مخالفت، بلکه فراموش کردهایم، غفلت داشتیم، مریض و جاهل بودیم، آن
1) 1) - حافظ شیرازی.
2) 2) - دیوان اشعار، سعدی شیرازی.
3) 3) - نهج الفصاحة مجموعه کلمات قصار حضرت رسول: 517، حدیث 1715؛ «سألت اللَّه أن یجعل حساب أمّتی إلیّ لئلّا تفتضح عند الامم، فأوحی اللَّه عز و جل إلیّ: یا محمّد بل أنا أحاسبهم فإن کان منهم زلّة سترتها عنک لئلا تفتضح عندک. از خدا خواستم که حساب امت مرا بمن واگذارد تا پیش امتهای دیگر رسوا نشود، پس خدای عز و جل به من وحی کرد ای محمد نه، بلکه من حسابشان را میرسم و اگر گناهی از آنها سر زده از تو پوشیده میدارم که پیش تو نیز رسوا نشود.»
وقت که گناه میکردیم، نمیخواستیم تو را ناراحت کنیم.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: در این حاجت خود مصرّ بودم، خدا هم جواب مرا داد، فرمود: حبیب من! تو پیامبر رحمتی، حق داری این حاجت را بخواهی؛ چون به امت خود خیلی مهربان هستی و آنان را دوست داری:
« وَ مٰا أَرْسَلْنٰاکَ إِلاّٰ رَحْمَةً لِلْعٰالَمِینَ» (1)
اما با این همه مهر، عشق، دوستی و محبت تو نسبت به امید خود، هنوز مانند من «أرحم الراحمین» نیستی. اگر من ورقی از پرونده بعضی از این امت را جلوی تو باز کنم و تو قسمتی از گناهان آنها را ببینی، از آنها بیزار میشوی.
حبیب من! این درخواست را نکن، بگذار فقط من بدانم که آنها چه کار کردهاند، بگذار آبروی آنان نزد کسی غیر از من نرود. این درخواست تو را ردّ میکنم و در قیامت حساب این امت را خودم رسیدگی میکنم. چنان پنهان که تو نیز به یکی از آنها آگاه نشوی.
اما رسیدگی پنهان خدا در روایات. گفتهاند: در گوش بندهام میگویم: آیا به یاد داری که در فلان وقت، فلان جا، در آن خلوت، چه کردی؟ عبد سر خود را پایین میاندازد. خطاب میرسد: برای چه سر خود را پایین انداختی؟ آن وقت که گناه میکردی، من تو را عذاب نکردم، آن وقت در قیامت تو را عذاب کنم؟ من میبخشم که بدانی که با تو چه معاملهای میکنم.
حبیب من! اگر تو به اینها مهر و رحمت رسالتی داری، من مهر و رحمت خدایی دارم. اگر تو پیغمبر آنها هستی، من خدای آنها هستم.
1) 1) - انبیا (21) : 107؛ «و تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم.»
روایتی را که یکی از علمای معاصر فیض کاشانی، در کتاب کم نظیر تفسیر «فاتحة الکتاب» نقل کرده است را ذکر کنم:
جبرئیل میشنود که پروردگار دارد لبیک میگوید، جبرئیل در قرآن به عنوان «شَدِیدُ اَلْقُویٰ» (1)معرفی شده است. تمام کره زمین و کرات دیگر مانند ورق کاغذی در برابر او است، تا این حد عظیم است.
بعد از شنیدن این صدا فوری تمام زمین را نگاه میکند، ببیند در نیمه شب، چه بندهای است که خدا جواب او را میدهد، میبیند در گوشه خلوت و تاریکی، کسی در برابر بت خود نشسته و گریه میکند و میگوید: یا صنم، یا صنم، یا صنم.
جبرئیل عرض میکند: خدایا! جواب چه کسی را داری میدهی؟ میفرماید:
جواب این بت پرست را میدهم. عرض میکند: خدایا! او که تو را صدا نمیزند، خطاب میرسد: گر چه او بت خود را صدا میزند، ولی بت که جواب نمیدهد، اما من جواب او را میدهم، اگر من جواب او را ندهم، بندهام ناامید میشود و من دلم نمیخواهد بندهام را ناامید ببینم.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - نجم (53) : 5؛ « عَلَّمَهُ شَدِیدُ اَلْقُویٰ » .
منشأ بینش و بصیرت بندگان خدا
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1385
ص:
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
وجود مبارک حضرت یوسف علیه السلام اهل آگاهی، بصیرت و بینش بود که در زندان، به زندانیها گفته بود این آگاهی و بصیرت را از کجا به دست آورده است. این آگاهی و بصیرت، نور فروزانی بود که در عمق روح، جان و قلب او میدرخشید و درخشش این نور لحظه به لحظه اضافه میشد و از این طریق، جان و روح او بینهایت بزرگ شد. تا جایی که ظرف جهان، گنجایش او را نداشت.
باید در مقام قرب حق و در جایگاه مخلَصین قرار میگرفت و در آنجا میگنجید.
انسان به جایی میرسد که جهان گنجایش او را نداشته باشد. نه گنجایش بدن او را، بدن که در محدوده کوچکی میگنجد، ولی روح است که وقتی چراغ آن پرنور و پرفروغ میشود، در حقیقت این نور ربط بین روح و حضرت حقّ است و روح را در مقام بینهایت بزرگ شدن، قرار میدهد.
اما طرف مقابل او، بانوی کاخ بود که از آگاهی، بینش و بصیرت محروم بود و در روح او خلل بود. روحی که زخم خورده غریزه جنسی، بیمار هوی و هوس و افکار ناپسند و اسیر قبری به نام بدن بود و به طرف بینهایت کوچک شدن در حرکت بود.
بیماری، روح را میکاهید و کوچک و ناتوان میکرد و از حرکت باز میداشت.
خدا در قرآن میفرماید: گاهی کوچکی شخصیت به جایی میرسد که برای این افراد، در قیامت ترازوی سنجشی نخواهند گذاشت؛ چون ارزشی ندارند که آن را بسنجند. پوچ و توخالی و مانند حباب، بیمایه هستند:
« فَلاٰ نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ وَزْناً» (1)
چرا ترازویی برای کشیدن آنها برپا کنم؟ برای پر کاه که ترازو نمیگذارند. برای ذرّه معلق در هوا، ترازو را معطل نمیکنند. این ترازو را برای کسانی برپا میکنیم که وزن داشته باشند. این ترازویی نیست که برای هر کسی به میدان بیاوریم؛ چون در قیامت این ترازو بینهایت ارزش دارد.
سه ترازوی قیامت را قرآن مجید و روایات بیان میکنند؛ ترازوی اول برای وزن کردن، خود قرآن کریم است. هر کسی را با قرآن نمیسنجند، کسی را میسنجند که در این حریم راه داشته باشد و بیارزد و وزن بالای آنها را نشان بدهد. (2)
1) 1) - کهف (18) : 105؛ «پس روز قیامت میزانی برای [ محاسبه اعمال ] آنان برپا نمیکنیم.»
2) 2) - بحار الانوار: 7/245، باب 10؛ «عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله یُؤْتَی بِرَجُلٍ یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِلَی الْمِیزَانِ وَ یُؤْتَی لَهُ تِسْعَةٌ وَ تِسْعُونَ سِجِلًّا کُلُّ سِجِلٍّ مِنْهَا مَدَّ الْبَصَرِ فِیهَا خَطَایَاهُ وَ ذُنُوبُهُ فَتُوضَعُ فِی کِفَّةِ الْمِیزَانِ ثُمَّ یَخْرُجُ لَهُ قِرْطَاسٌ کَالْأَنْمُلَةِ فِیهَا شَهَادَةُ أَنْ لَاإِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ فَیُوضَعُ فِی الآْخَرِ فَیُرَجَّحُ.» هم چنین آمده: «وَ سُئِلَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله عَمَّا یُوزَنُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَقَالَ الصُّحُفُ.» بحار الانوار: 7/248، باب 10؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله حُبِّی وَ حُبُّ أَهْلِ بَیْتِی نَافِعٌ فِی سَبْعَةِ مَوَاطِنَ أَهْوَالُهُنَّ عَظِیمَةٌ عِنْدَ الْوَفَاةِ وَ فِی الْقَبْرِ وَ عِنْدَ النُّشُورِ وَ عِنْدَ الْکِتَابِ وَ عِنْدَ الْحِسَابِ وَ عِنْدَ الْمِیزَانِ وَ عِنْدَ الصِّرَاط.» و نیز آمده: معانیالأخبار: 31، حدیث 1؛ بحار الانوار: 7/249، باب 10، حدیث 6؛ «عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ قَالَسَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ نَضَعُ الْمَوازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً قَالَ هُمُ الْأَنْبِیَاءُ وَ الْأَوْصِیَاءُ علیهم السلام.» و در بحار الانوار: 7/243 - 244؛ «قال الطبرسی رحمه الله فی قوله تعالی وَ اَلْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ اَلْحَقُّ ذکر فیه أقوال أحدها أن الوزن عبارة عن العدل فی الآخرة و أنه لا ظلم فیها علی أحد. و ثانیها أن الله ینصب میزانا له لسان و کفتان یوم القیامة فتوزن به أعمال العباد الحسنات و السیئات. . . و ثالثها أن المراد بالوزن ظهور مقدار المؤمن فی العظم و مقدار الکافر فی الذلة کما قال سبحانه فَلاٰ نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ وَزْناً فمن أتی بالعمل الصالح الذی یثقل وزنه أییعظم قدره فقد أفلح و من أتی بالعمل السیئ الذی لا وزن له و لا قیمة فقد خسر فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِینُهُ إنما جمع الموازین لأنه یجوز أن یکون لکل نوع من أنواع الطاعات یوم القیامة میزان و یجوز أن یکون کل میزان صنفا من أصناف أعماله و یؤید هذا ما جاء فی الخبر أن الصلاة میزان فمن وفی استوفی.»
مانند سلمان و ابوذر را با قرآن میسنجند که آبروی ترازو را در قیامت حفظ میکنند. تکه گوشت گندیده متعفّن و پر از میکروب گناه را در قیامت با کجای قرآن بسنجند؟ خود این ترازو پاکترین ترازو در عالم وجود است که بر چهره این ترازو غباری راه ندارد.
چه کسی میسنجد؟ پاکان، «اَلْمُطَهَّرُونَ» ، مقداد، سلمان و ابوذر را با این ترازو میسنجند. هر کسی در قیامت وزنی دارد، حتی انبیای خدا نیز در وزن، برابر نیستند:
« تِلْکَ اَلرُّسُلُ فَضَّلْنٰا بَعْضَهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ» (1)
خیال ما را راحت میکند که ما نگران روز قیامت خود نباشیم. ما نیز برای خود وزنی داریم، در حدی که آیات قرآن به صورت نماز، عبادت و عشق به معبود و گریه و کار خیر در ما در جریان است. قرآن مجید در حقیقت آیات خودش را که در ما
1) 1) - بقره (2) : 253؛ «از آن فرستادگان برخی را بر برخی برتری بخشیدیم.»
حالت عمل و حال دارد، میسنجند. خیلی سریع وزن ما را نشان میدهد و بعد از نشان دادن وزن، به کار ما میرسند. ما را آن قدر معطل نمیکنند.
پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرماید: تمام معطلی مؤمن در قیامت، با هر وزنی که دارد، کمتر از زمان برقی است که از ابر میجهد و خاموش میشود:
« إِنَّ اَللّٰهَ سَرِیعُ اَلْحِسٰابِ» (1)
همین کلمه سریع برای ما کافی است.
خدا با قدرت بینهایتش در حسابرسی سرعت دارد. کلمه «سَرِیعُ» در این آیه خیلی مهم است. عمق این کلمه را باید درک کرد. سرعت حسابرسی وجود پروردگار برای ما قابل درک نیست. (2)
1) 1) - آل عمران (3) : 199؛ «یقیناً خدا حسابرسی سریع است.»
2) 2) - نهج البلاغه: حکمت 300؛ «سُئِلَ علیه السلام کَیْفَ یُحَاسِبُ اللَّهُ الْخَلْقَ عَلَی کَثْرَتِهِمْ فَقَالَ علیه السلام کَمَا یَرْزُقُهُمْ عَلَی کَثْرَتِهِمْ فَقِیلَ کَیْفَ یُحَاسِبُهُمْ وَ لَایَرَوْنَهُ فَقَالَ علیه السلام کَمَا یَرْزُقُهُمْ وَ لَایَرَوْنَهُ.» و هم چنین آمده: بحار الانوار: 7/253، باب 11؛ «أن الله سبحانه یحاسب الخلائق کلهم فی مقدار لمح البصر و روی بقدر حلب شاه و روی عن أمیر المؤمنین علیه السلام أنه قال معناه أنه یحاسب الخلق دفعة کما یرزقهم دفعة. و ثالثها أن معناه أنه سبحانه سریع القبول لدعاء هؤلاء و الإجابة لهم من غیر احتباس فیه و بحث عن المقدار الذی یستحقه کل داع و یقرب منه.» و نیز در ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن: 2/262 - 261 آمده است: « وَ اَللّٰهُ سَرِیعُ اَلْحِسٰابِ. . . - در تفسیر آیه 202 بقره وجوهی گفتهاند: 1 - خداوند زود پاداش نیکوکاران را میدهد و زمان پاداش آنها نزدیک است و از نظر مضمون مانند آیه « وَ مٰا أَمْرُ اَلسّٰاعَةِ إِلاّٰ کَلَمْحِ اَلْبَصَرِ، أَوْ هُوَ أَقْرَبُ » ؛ و نیست کار قیامت در سرعت مگر باندازه یک چشم بهم زدن یا کمتر از آن. علت اینکه از پاداش اعمال به حساب تعبیر کرده اینست که درست، پاداش برابر با عمل و به مقدار آن است. 2 - خداوند حساب همه مردم را در قیامت در مدتی کوتاه بررسی مینماید بدون اینکه حساب یکی از مردم مزاحم حساب دیگری گردد زیرا خداوند «لا یشغله شأن عن شان» است و رسیدگی بیک کار مانع از رسیدگی بکار دیگر در آن نخواهد بود. در روایت آمده است که خداوند حساب تمام مخلوقات را در مدت یک چشم بهم زدن انجام میدهد. این مطلب شاهد دیگری است بر اینکه خداوند جسم نیست و اینکه در سخن گفتن (مثلًا) نیازمند بوسیله و ابزار نمیباشد و میدانیم اگر جسم بوده و یا ابزار مادی کار میکرد و سخن میگفت امکان نداشت که در یک وقت با دو نفر که در دو نقطه و مکان مختلفاند دو مخاطبه و تکلم مختلف داشته باشد طبعاً خطاب یکی، از خطاب به دیگری مانع میشد و لازم میآمد که مدت حساب مردم باندازه زمان اعمال آنها طولانی باشد. از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام نقل شده است که فرمود: خداوند همانطور که همه مردم را در زمان واحد روزی میدهد در یک زمان هم به حسابشان رسیدگی میکند. 3 - خداوند دعای این گروه را فوری اجابت کرد و خواسته آنها را زود بر میآورد بدون معطلی و صرف وقت برای بدست آوردن مقدار استحقاق آنها نه آن چنان که مردم در برآوردن خواستههای دیگران مدتی صرف بررسی وضع آنها مینمایند. قریب به همین مضمون از ابن عباس نقل شده است که در معنای آیه میگوید: منظور این است که خداوند آنچه عنایت میکند روی تفضّل است نه حساب و در روز قیامت نامههای اعمال مردم بدست راست آنها داده شده و بآنها گفته میشود: این گناهان شما است که مورد عفو، قرار گرفت و این اعمال نیک شما است که دو برابر پاداش میگیرید.
عربی از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسید: من نمیفهمم این سریع یعنی چه؟ حضرت فرمود: تمام موجودات زمین، دریا، هوا، جنگل و بیابان را در نظر بگیر، حتی موجوداتی که در این تپههای خالی و در بیابانها، زنده و غیرقابل رؤیت هستند که
اگر شش میلیارد جمعیت روی زمین با اینها مخلوط شوند و بعد بخواهند از هم جدا شوند، آنها نمیفهمند که چیزی به آنها اضافه یا کم شد.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمودند: همه این موجودات را در نظر بگیر، هر روز حساب روزی اینها را میرسد و به همه روزی میدهد. البته پیغمبر صلی الله علیه و آله به اندازه فهم این عرب، سرعت در حسابرسی خدا را بیان فرمود.
اگر سرعت در حسابرسی نبود، از هر نوع از موجودات، روزی چند میلیارد مانند برگ درخت از گرسنگی روی زمین میریختند و میمردند، ولی هر لحظه در این عالم، رزق و روزی هر موجودی حساب شده در کنارش هست، این معنای «سَرِیعُ اَلْحِسٰابِ» بودن خدا است.
در قیامت که تمام این موجودات نیستند، فقط ما هستیم و طایفه جنّ. مگر تعداد ما نسبت به تمام موجودات زنده چقدر است که خدا بخواهد اهل ایمان و رفقای خود را معطّل کند؟
اتفاقاً غیر از این خودش را سَرِیعُ اَلْحِسٰابِ نامیده، مطلبی نیز در حق مؤمنان دارد، در سوره حدید میفرماید:
« یَوْمَ تَرَی اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ یَسْعیٰ نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمٰانِهِمْ» (1)
حبیب من! در قیامت با چشم خود، مؤمنین و مؤمنات را میبینی که نور وجودشان پیشاپیش و از سمت راست آنان شتابان است.
1) 1) - حدید (57) : 12؛ «[ این پاداش نیکو و باارزش در ] روزی [ است ] که مردان و زنان باایمان را میبینی که نورشان پیش رو و از جانب راستشان شتابان حرکت میکند.»
« بُشْرٰاکُمُ اَلْیَوْمَ جَنّٰاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ» (1)
به آنها میگویند: در این حرکت شتابان نوری به طرف بهشت میروید:
« ذٰلِکَ فَضْلُ اَللّٰهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشٰاءُ» (2)
در جای دیگر قرآن میفرماید: این احسان من به شما است که به بهشت برسید:
« ذٰلِکَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِیمُ» (3)
خدا که بگوید: عظیم، ما چه میدانیم این عظیم چیست؟ قرآن یکی از ترازوهای روز قیامت است.
وقتی که حضرت یوسف علیه السلام عزیز مصر شد، روزی در کنار پنجره نشسته بود و بیرون را نگاه میکرد، مردی پابرهنه، با لباس کهنه و پاره از جاده عبور میکرد، جبرییل آمد، گفت: آیا او را میشناسی؟ گفت: نه، نمیدانم کیست.
گفت: وقتی تو با زلیخا درگیر بودی، او میگفت: بیا و تو میگفتی: نمیآیم، او خیز برداشت که گریبان تو را بگیرد و تو فرار کردی، در حال فرار پیراهنت را از پشت گرفت و پیراهن تو پاره شد، بعد شوهر آن زلیخا درب سالن را باز کرد و آمد، اوضاع را دید، گفت: ای یوسف! چه خبر است؟ هنوز حرفش تمام نشده بود که زلیخا گفت: او را آوردی در کاخ تا نان و آبش را بدهی و تربیتش کنی، در این کاخ همه نوع
وسایل برای او فراهم کنی، آخرش به همسر عزیز مصر خیانت کند. نخست وزیر مملکت بود و بالاخره قدرت داشت.
خدا در قرآن میفرماید:
« وَ شَهِدَ شٰاهِدٌ مِنْ أَهْلِهٰا» (1)
ناگهان شاهدی که روایات میگویند: بچه بود، به عزیز مصر گفت: فوری نگو که یوسف به همسر من چشم خیانت داشته است، پیراهن آنها را نگاه کن، اگر پیراهن یوسف از جلو پاره شده باشد، یعنی یوسف خیز برداشته تا به او حمله کند، اما اگر پیراهن یوسف از پشت سر پاره شده باشد، یعنی او نمیخواسته خیانت کند و میخواسته فرار کند و زلیخا به دنبال او بوده است.
به پیراهن یوسف نگاه کرد، دید جلوی پیراهنش سالم است ولی از پشت سر پیراهنش پاره شده است. (2)گفت:
« یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا» (3)
ای یوسف! از این زن رویگردان باش، او فتنهگر و مفسد است.
جبرییل گفت: ای یوسف! این مرد با این لباس کهنه و پای برهنه همان شاهدی است که تو را از اتهام نجات داد. حضرت به مأمور خود گفت: برو او را بیاور. او را آورد، گفت: برای او لباس و کفش بیاورید، به او پول و شغل متناسب با عقل و فهمش بدهید و حقوقی نیز برای او قرار بدهید.
جبرئیل تعجب کرد، حضرت یوسف علیه السلام گفت: چه شد؟ گفت: کرم خدا مرا متحیر کرد، آه از نهادم برآمد؛ چون کسی که برای تو شهادت به حق داده، ببین برای او چه کار کردی؟ آن وقت بندگانش که عمری میگویند: «أشهد أن لا اله الا الله» به وحدانیت او شهادت میدهند، در قیامت برای آنها میخواهد چه کند؟
این نمازی که در عمر خود میخواندیم و در آن این شهادت بوده، «بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ» و «إِیّٰاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّٰاکَ نَسْتَعِینُ» سجده و رکوع داشته، فکر میکنید در ترازوی قیامت که قران است، چقدر سنگین است؟ روزهها، گریهها، رعایت خانواده و محبت به مردم چقدر سنگین است؟
من به خاطر فتنه زمان نمیخواهم در مسائل طوری وارد شوم که خدای نکرده دل شما به قدری دلگرم شود که در عمل کم بگذارید، شما را به خدا دلگرمی بیش از اندازه پیدا نکنید.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
دو رکعت نماز شما را خدا قبول کند، دستور میفرماید که پروندهاش را باز نکنید، همین دو رکعت نماز او را نجات میدهد. حدیث در کتاب شریف «وسائل الشیعة» است. (1)برای شما باید ترازو بگذارند، نه برای دیو سیرتان، اهل ستم و نفهمهایی که دین را به مسخره میگیرند.
1) 1) - الکافی: 3/266، حدیث 11؛ وسائل الشیعة: 4/33، باب 8، حدیث 4439؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ مَنْ قَبِلَ اللَّهُ مِنْهُ صَلَاةً وَاحِدَةً لَمْ یُعَذِّبْهُ وَ مَنْ قَبِلَ مِنْهُ حَسَنَةً لَمْ یُعَذِّبْهُ.»
حضرت یوسف علیه السلام خیلی وزن دارد. امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: بعضیها را در روز قیامت از شدّت سنگینی وزن نمیکنند؛ چون میگویند: وزن این آدم به اندازه خود ترازو یعنی قرآن است، دیگر نیازی به وزن کردن او نیست.
اما اینکه چه کسانی را وزن میکنند؟ در روایتی آمده است که این روایت را اهل سنت نیز نقل کردهاند. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: در قیامت فرزندم حسین علیه السلام و هفتاد و دو نفر یار او را وزن نمیکنند؛ چون اینها به سنگینی ترازو هستند. (1)قرآن نیز چنین حرفی را میزند و میفرماید: در قیامت عدهای را «بغیر حساب» با آنها برخورد میکنم و پرونده آنها را محاسبه نمیکنم؛ چون آنها خود حساب، نور و حقیقت هستند. آدمی کو می نگنجد در جهان در سر خاری همی گردد نهان (2)
یعنی این آدم به قدری عظیم شده است که جهان گنجایش او را ندارد، بلکه مقام قرب گنجایش او را دارد. این زلیخا است که از دیدگاه خدا در حدی است که بر سر
1) 1) - بحار الانوار: 41/286، باب 114، حدیث 6؛ الإرشاد، شیخ مفید: 1/332؛ «عَنْ جُوَیْرِیَةَ بْنِ مُسْهِرٍ الْعَبْدِیِّ قَالَ لَمَّا تَوَجَّهْنَا مَعَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام إِلَی صِفِّینَ فَبَلَغْنَا طُفُوفَ کَرْبَلَاءَ وَقَفَ نَاحِیَةً مِنَ الْمُعَسْکَرِ ثُمَّ نَظَرَ یَمِیناً وَ شِمَالًا وَ اسْتَعْبَرَ ثُمَّ قَالَ هَذَا وَ اللَّهِ مُنَاخُ رِکَابِهِمْ وَ مَوْضِعُ مَنِیَّتِهِمْ فَقِیلَ لَهُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ مَا هَذَا الْمَوْضِعُ فَقَالَ هَذَا کَرْبَلَاءُ یُقْتَلُ فِیهِ قَوْمٌ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ. . . بِغَیْرِ حِسابٍ ثُمَّ سَارَ وَ کَانَ النَّاسُ لَایَعْرِفُونَ تَأْوِیلَ مَا قَالَ حَتَّی کَانَ مِنْ أَمْرِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمَا وَ أَصْحَابِهِ بِالطَّفِّ مَا کَانَ.» و هم چنین آمده: بحار الانوار: 97/251، باب 2، حدیث 46؛ مستدرک الوسائل: 10/224، باب 22، حدیث 11902؛ «یُحْشَرُ مِنْ ظَهْرِ الْکُوفَةِ سَبْعُونَ أَلْفاً عَلَی غُرَّةِ الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِغَیْرِ حِسَابٍ.»
2) 2) - مولوی.
خار بیابان نیز گم میشود؛ یعنی آن خار بیابان از او وزینتر و گنجایش آن بیشتر است. با این همه خاری که سر راه روح خود ریخته است.
این همه افراد، عمری است که دارند روح بیچاره را از روی خارهای خطرناکی مثل زنا، ربا، دروغ، فتنه و فساد عبور میدهند و روح خود را تکه تکه و مجروح میکنند لذا دیگر برای این روح چیزی نمیماند. هر قطعهای بر سر یک خاری گیر میکند و تکه تکه میشود.
آگاهان، اهل بینش و بصیرت، روح را چراغدان نور خدا قرار میدهند.
امام رضا علیه السلام میفرماید: (1)این نور از باطن ما تا خدا وصل است. روایت در کتاب شریف «کافی» است.
حضرت میفرماید: هر چه را بخواهیم بیابیم، در این نور نگاه میکنیم و مییابیم.
وقتی حضرت رضا علیه السلام در نیشابور پیاده شدند و به دنبال جنازهای آمدند که چند نفر تشییع میکردند، سر قبر میّت به قبر کَن فرمود: بیرون بیا، خود حضرت داخل رفت و فرمود: جنازه را به من بدهید. بند کفن میت را باز کردند، دیدند حضرت رضا علیه السلام خم شد، صورت میت را بوسید، بعد در قبر را بست.
شخصی از اهالی نیشابور عرض کرد: شما اولین بار است که به شهر ما میآیید، مگر آن مرده را میشناختید؟ حضرت فرمود: خودش و پدران و مادرانش را تا زمان حضرت آدم علیه السلام همه را میشناسم. ما لازم نیست جایی برویم که مردم را بشناسیم،
1) 1) - بحار الانوار: 26/123، باب 7، حدیث 17؛ بصائرالدرجات: 173، باب 3، حدیث 9؛ «به این مضمون آمده: عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا علیه السلام: أَنَّهُ کَتَبَ إِلَیْهِ فِی رِسَالَةٍ أَنَّ شِیعَتَنَا مَکْتُوبُونَ بِأَسْمَائِهِمْ وَ أَسْمَاءِ آبَائِهِمْ أَخَذَ اللَّهُ عَلَیْنَا وَ عَلَیْهِمُ الْمِیثَاقَ یَرِدُونَ مَوْرِدَنَا وَ یَدْخُلُونَ مَدْخَلَنَا لَیْسَ عَلَی مِلَّةِ الْإِسْلَامِ غَیْرُنَا وَ غَیْرُهُمْ.»
من تمام شیعیانم و پدر و مادر و فرزندان آنها را میشناسم، بین ما و خدا رابطهای از نور است، هر چه را بخواهیم، خدا در آن نور نشان میدهد. (1)
این نور را حضرت یوسف علیه السلام نیز داشت، اما از کجا آورده بود؟ در گفتگوی او با هم زندانیهایش به آنها فرمود. آنها غرق در حیرت بودند. این چه فرهنگی است؟ چرا با تمام مصریها فرق میکند؟ او چقدر ادب، وزانت و کرامت دارد، او کیست؟
برای رفع جهل آنها فرمود:
« وَ اِتَّبَعْتُ»
به خدا قسم! تمام حرف در همین جمله است. کسانی که به جهنم میروند، برای چه میروند؟ برای این که متابعت نداشتند، میگفتند: ما برای چه باید به این افراد اقتدا کنیم؟ مگر اینها چه کسانی هستند؟
اما حضرت یوسف علیه السلام با آن عظمت میفرماید:
« وَ اِتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبٰائِی إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ» (2)
ملت؛ یعنی دین و فرهنگ. ما این لغت را نسبت به جمع مردم استعمال میکنیم، مثلاً میگوییم: ملت ایران، اما کلمه ملت در قرآن یعنی فرهنگ و دین. منِ یوسف چرا این گونه شدهام؟ چون سه معلم دارم:
1) 1) - عیون أخبارالرضا: 2/200، باب 46، حدیث 1؛ «عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْجَهْمِ عَنِ الرِّضَا علیه السلام قَالَ إِنَّ اللَّهَ عز و جل أَیَّدَنَا بِرُوحٍ مِنْهُ مُقَدَّسَةٍ مُطَهَّرَةٍ لَیْسَتْ بِمَلَکٍ لَمْ تَکُنْ مَعَ أَحَدٍ مِمَّنْ مَضَی إِلَّا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ هِیَ مَعَ الْأَئِمَّةِ مِنَّا تُسَدِّدُهُمْ وَ تُوَفِّقُهُمْ وَ هُوَ عَمُودٌ مِنْ نُورٍ بَیْنَنَا وَ بَیْنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الْخَبَرَ.»
2) 2) - یوسف (12) : 38؛ «و [ از ابتدا ] از آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب پیروی کردهام.»
« وَ اِتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبٰائِی إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ»
من در کنار فرهنگ سه پیغمبر، سراپا گوش بودم و بعد اقتدا نمودم،
« مٰا کٰانَ لَنٰا أَنْ نُشْرِکَ بِاللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ» (1)
ما ذرّهای انحراف در اعتقاد به خدا نداریم. این خیلی حرف است.
این قسمت آیه را فارسیتر بگویم: هم سلولیها! ما پیغمبران را از جنس آینه آفریدند، ما پشت به جمال ازل و ابد نکردیم که در ما نتابد، بلکه ما روی وجود خود را در برابر او گرفتیم و او با اسما و صفاتش در ما تابید.
پشت آینهها با «جیوه» پر شده است، پشت آن که چیزی را نشان نمیدهد. پشت آینه وجود ما، بدن است، بدن چیزی را نشان نمیدهد، اما این آیه روح را ببینید:
« وَ مَنْ یُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَی اَللّٰهِ» (2)
وجه؛ یعنی کسی چهره واقعی وجود خود را رو به خدا بگیرد، خدایی که قدرت و نور بینهایت است، ولی در جیوه چیزی دیده نمیشود، بیشتر مردم دنیا، پشت به خدا هستند، یعنی جیوه وجود آنها به طرف پروردگار است که هیچ چیزی در وجود آنها منعکس نمیشود، اما اینان آن صورت آینهای وجود خود را رو به پروردگار گرفتهاند. لذا در خود و همه جا، فقط خدا را میبینند:
« فَأَیْنَمٰا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اَللّٰهِ» (3)
گیتی و خوبان آن در نظر آینهای است دیده ندیدند در آن جز رخ زیبای دوست
این که روی منِ - حضرت یوسف علیه السلام - به طرف خداست:
« ذٰلِکَ مِنْ فَضْلِ اَللّٰهِ عَلَیْنٰا وَ عَلَی اَلنّٰاسِ»
این لطف خدا به حضرت ابراهیم، اسحاق، یعقوب علیهم السلام و من است، به تک تک مردم عالم نیز روی آینهای داده است:
« وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَشْکُرُونَ» (1)
ولی نود درصد مردم آینه را به طرف عناصر دنیا گرفتهاند و این مناظر و تصویر عناصر پست دنیایی در این آینه میافتد، لذا عاشق دنیا هستند. حس میکنند که این عشق مانند سرطان، تمام بندهای روحی آنان را پاره کرده است، ولی حاضر نیستند چند کلمه برای ثروتشان وصیت بنویسند که مثلاً یک سوم آن را که مال خود او است، بعد از مرگ خرج آخرت من کنید چون باز هم باور نمیکند و میمیرد. از نوشتن یک خط در راه خدا و برای خدا ابا دارد؛ چون پایبند به دنیا شده است. آینه وجودش به طرف دنیا است و اصلاً غیر از دنیا را نمیبیند و همیشه دنیا در آن منعکس است.
حضرت پروردگار به تمام انسانها این احسان را کرده است که آینه آنان را خلقت کرده، ولی ایشان، طرف جیوهای آن را به طرف خدا گرفتهاند، لذا نور خدا به آن پرقدرتی، در جیوه پیدا نیست.
1) 1) - یوسف (12) : 38؛ «این از فضل خدا بر ما و بر مردم است، ولی بیشتر مردم ناسپاسند.»
آیه دیگر:
« وَ مَنْ أَحْسَنُ دِیناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّٰهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ» (1)
از نظر دین چه کسی بهتر از آن انسانی است که وجه؛ یعنی آینه وجودی خود را رو به خدا گرفته است؟
« وَ هُوَ مُحْسِنٌ وَ اِتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْرٰاهِیمَ حَنِیفاً» (2)
او کسی است که نیکوکار است و به فرهنگ حضرت ابراهیم علیه السلام اقتدا میکند؛ یعنی حضرت یوسف علیه السلام:
« وَ اِتَّخَذَ اَللّٰهُ إِبْرٰاهِیمَ خَلِیلاً» (3)
خدا حضرت ابراهیم علیه السلام را به عنوان رفیق صمیمی خود انتخاب کرد. حضرت یوسف علیه السلام فرمود: من دست به دامن چنین کسانی دارم، اما دست زلیخا به کجا بند بود؟ هیچ جا. در وجود زلیخا به جز شهوت نجس چه چیزی جریان داشت؟
پیغمبر علیه السلام فرمود: وقتی ماه مبارک رمضان تمام میشود، روز بعد از آن عید است، خدا به بندگان خود، عیدی یک ماه عبادت آنها را میدهد:
«جعلته للمسلمین عیداً» (4)
1) 1) - نساء (4) : 125؛ «و دین چه کسی بهتر است از آنکه همه وجودش را تسلیم خدا کرده و نیکوکار است.»
2) 2) - نساء (4) : 125؛ «و نیکوکار است، و از آیین ابراهیم یکتاپرست حقگرا پیروی کرده است؟»
3) 3) - نساء (4) : 125؛ «و خدا ابراهیم را [برای حقگرایی، خلوص، پاکی اخلاق واعمالش] دوست خود گرفت.»
4) 4) - وسائل الشیعة: 7/468، باب 26، حدیث 9881؛ «اللَّهُمَّ أَهْلَ الْکِبْرِیَاءِ وَ الْعَظَمَةِ وَ أَهْلَ الْجُودِ وَ الْجَبَرُوتِ وَ أَهْلَ الْعَفْوِ وَ الرَّحْمَةِ وَ أَهْلَ التَّقْوَی وَ الْمَغْفِرَةِ أَسْأَلُکَ فِی هَذَا الْیَوْمِ الَّذِی جَعَلْتَهُ لِلْمُسْلِمِینَ عِیداً وَ لِمُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله ذُخْراً وَ مَزِیداً أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ.»
چقدر عیدی میدهد؟ امام سجاد علیه السلام میفرماید: گوشهای از عیدی او این است که آزادی از دوزخ را برای شما امضا میکند. برات آزادی از آتش جهنم چیز کمی نیست. اگر هیچ چیزی به ما ندهند و فقط همین برات را بدهند، برای ما کافی است.
«أعمش» میگوید: (1)در همسایگی ما شخص بداخلاقی بود که من او را دوست
1) 1) - مستدرک الوسائل: 10/295 - 296، باب 42، حدیث 12046؛ «الشَّیْخُ مُحَمَّدُ بْنُ الْمَشْهَدِیِّ فِی الْمَزَارِ، بِإِسْنَادِهِ إِلَی الْأَعْمَشِ قَالَ کُنْتُ نَازِلًا بِالْکُوفَةِ وَ کَانَ لِی جَارٌ کَثِیراً مَا کُنْتُ أَقْعُدُ إِلَیْهِ وَ کَانَتْ لَیْلَةُ الْجُمُعَةِ فَقُلْتُ لَهُ مَا تَقُولُ فِی زِیَارَةِ الْحُسَیْنِ علیه السلام فَقَالَ لِی بِدْعَةٌ وَ کُلُّ بِدْعَةٍ ضَلَالَةٌ وَ کُلُّ ضَلَالَةٍ فِی النَّارِ فَقُمْتُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ أَنَا مُمْتَلِئٌ غَضَباً وَ قُلْتُ إِذَا کَانَ السَّحَرُ أَتَیْتُهُ وَ حَدَّثْتُهُ مِنْ فَضَائِلِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام مَا یُسْخِنُ اللَّهُ بِهِ عَیْنَیْهِ قَالَ فَأَتَیْتُهُ وَ قَرَعْتُ عَلَیْهِ الْبَابَ فَإِذَا أَنَا بِصَوْتٍ مِنْ وَرَاءِ الْبَابِ أَنَّهُ قَدْ قَصَدَ الزِّیَارَةَ فِی أَوَّلِ اللَّیْلِ فَخَرَجْتُ مُسْرِعاً فَأَتَیْتُ الْحَیْرَ فَإِذَا أَنَا بِالشَّیْخِ سَاجِدٌ لَایَمَلُّ مِنَ السُّجُودِ وَ الرُّکُوعِ فَقُلْتُ لَهُ بِالْأَمْسِ تَقُولُ لِی بِدْعَةٌ وَ کُلُّ بِدْعَةٍ ضَلَالَةٌ وَ کُلُّ ضَلَالَةٍ فِی النَّارِ وَ الْیَوْمَ تَزُورُهُ فَقَالَ لِی یَا سُلَیْمَانُ لَاتَلُمْنِی فَإِنِّی مَا کُنْتُ أُثْبِتُ لِأَهْلِ هَذَا الْبَیْتِ إِمَامَةً حَتَّی إِذَا کَانَتْ لَیْلَتِی هَذِهِ رَأَیْتُ رُؤْیَا أَرْعَبَتْنِی فَقُلْتُ مَا رَأَیْتَ أَیُّهَا الشَّیْخُ قَالَ رَأَیْتُ رَجُلًا لَابِالطَّوِیلِ الشَّاهِقِ وَ لَابِالْقَصِیرِ اللَّاصِقِ لَاأُحْسِنُ أَصِفُهُ مِنْ حُسْنِهِ وَ بَهَائِهِ وَ مَعَهُ أَقْوَامٌ یَحُفُّونَهُ حَفِیفاً وَ یَزِفُّونَهُ زَفّاً بَیْنَ یَدَیْهِ فَارِسٌ عَلَی فَرَسٍ ذَنُوبٍ عَلَی رَأْسِهِ تَاجٌ لِلتَّاجِ أَرْبَعَةُ أَرْکَانٍ فِی کُلِّ رُکْنٍ جَوْهَرَةٌ تُضِیءُ مَسِیرَةَ ثَلَاثَةِ أَیَّامٍ فَقُلْتُ مَنْ هَذَا فَقَالُوا هَذَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ صلی الله علیه و آله فَقُلْتُ وَ الآْخَرُ فَقَالُوا وَصِیُّهُ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍع ثُمَّ مَدَدْتُ عَیْنِی فَإِذَا أَنَا بِنَاقَةٍ مِنْ نُورٍ عَلَیْهَا هَوْدَجٌ مِنْ نُورٍ تَطِیرُ بَیْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ فَقُلْتُ لِمَنْ هَذِهِ النَّاقَةُ قَالُوا لِخَدِیجَةَ بِنْتِ خُوَیْلِدٍ وَ فَاطِمَةَ بِنْتِ مُحَمَّدٍ ص قُلْتُ وَ الْغُلَامُ قَالُوا الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ قُلْتُ فَأَیْنَ یُرِیدُونَ قَالَ یَمْضُونَ بِأَجْمَعِهِمْ إِلَی زِیَارَةِ الْمَقْتُولِ ظُلْماً الشَّهِیدِ بِکَرْبَلَاءَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ ثُمَّ قَصَدْتُ الْهَوْدَجَ وَ إِذَا أَنَا بِرِقَاعٍ تَسَاقَطُ مِنَ السَّمَاءِ أَمَاناً مِنَ اللَّهِ جَلَّ ذِکْرُهُ لِزُوَّارِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ لَیْلَةَ الْجُمُعَةِ ثُمَّ هَتَفَ بِنَا هَاتِفٌ أَلَا إِنَّا وَ شِیعَتَنَا فِی الدَّرَجَةِ الْعُلْیَا مِنَ الْجَنَّةِ وَ اللَّهِ یَا سُلَیْمَانُ لَاأُفَارِقُ هَذَا الْمَکَانَ حَتَّی یُفَارِقَ رُوحِی جَسَدِی.»
نداشتم. روزی از او سؤال کردم: نظر شما در مورد زیارت سید الشهدا علیه السلام چیست؟ به من گفت: این زیارت، ساخته شما است، هیچ فایدهای ندارد و عمل پوچی است. شخصی با یارانش را کشتهاند، آن وقت شما سواره و پیاده به زیارت او میروید، نذر میکنید، اما هیچ یک از اعمال شما ارزشی ندارد.
با خود گفتم: بگذار مردم بخوابند، وقتی هنگام سحر شد، میآیم در میزنم، وقتی بیرون آمد، او را با خنجر تکه تکه میکنم، آیا زیارت امام حسین علیه السلام ساختگی است؟ من او را میکشم و در قیامت جواب این قتل را به خدا میدهم.
از شدت ناراحتی خوابم نمیبرد. سحر آمدم در زدم، همسرش آمد، گفتم: شوهر شما کجاست؟ گفت: نیمه شب رفت. گفتم: کجا رفته است؟ گفت: به کربلا. گفتم:
کربلا برای چه؟ گفت: برای زیارت.
با خود گفتم: او که تا دیروز صبح میگفت این حرفها بیربط و ساختگی است.
اقلاً صبر میکرد تا آفتاب بزند و بعد برود. چرا نصف شب رفته است؟ من هم با سرعت رفتم، اما او را پیدا نکردم. به کربلا رسیدم، وارد صحن و حرم شدم.
دیدم آن همسایه، ضریح حضرت ابی عبدالله علیه السلام را گرفته، میگوید: مرا ببخشید. کنارش نشستم، مزاحمش نشدم تا حرف خود را با امام علیه السلام زد و گریه کرد.
گفتم: تو مگر دیروز منکر زیارت نبودی؟ گفت: چرا، من منکر بودم. گفتم: پس چطور شد که به زیارت آمدهای؟ گفت: دیشب که شب جمعه بود، خواب دیدم که محملهایی از آسمان پایین میآید. از یکی از آن محملها ورقههایی را پخش میکنند، سؤال کردم: این محمل کیست؟ گفتند: خدیجه و فاطمه علیهما السلام. گفتم: به کجا میروند؟ گفتند: شب جمعه است، دارند به کربلا و حرم ابی عبدالله علیه السلام میروند.
گفتم: این ورقهها چیست؟ روی ورقهای را دیدم که نوشته شده بود: «امان من النار لزوّار الحسین» اینها برات آزادی از جهنم است که برای زائران ابی عبدالله علیه السلام است.
پرسیدم: چه کسی دارد این برگهها را پخش میکند؟ گفتند: مادر حضرت ابی عبدالله علیه السلام است. به نزدیک محمل آمدم، گفتم: ورقهای نیز به من بدهید. صدای خانمی آمد که فرمود: تو که زیارت فرزندم حسین علیه السلام را قبول نداری. از خواب بیدار شدم و با پای برهنه تا کربلا دویدم. (1)والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - بحار الأنوار: 45/401، باب 50، حدیث 12.
مقام خلیفة اللهی انسان
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1385
ص:
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
در مقدمه مطلب، در ارتباط با این بود که حضرت یوسف علیه السلام این عظمت بینهایت را از کجا به دست میآورد و این بینهایتی عظمت در رابطه با کدام ناحیه از وجود انسان است؟
این مطلب با توجه به فلسفه خلقت انسان به دست میآید. بیان این فلسفه زمانی طولانی میخواهد، اما شما باید در این بحث به عناوینی عنایت کنید:
« إِنِّی جٰاعِلٌ فِی اَلْأَرْضِ خَلِیفَةً» (1)
این خلیفة اللهی هیچ ارتباطی به بدن ندارد، چون این اسکلت، گوش، عصب، خون و شهوت با توجّه به این که ذاتاً محدود آفریده شدهاند، قبل از انسان، میلیونها نوع در زمین بودند و بعد از خلقت انسان نیز بوده و اکنون نیز هست. حتی بعضی از بدنها با طول، عرض، حجم و وزن بیشتر هستند که پروردگار عالم میفرماید: موجودات دیگری که از شما قویتر، با بنیانتر و بزرگتر در جهت بدنی باشند، زیاد هستند.
1) 1) - بقره (2) : 30؛ «به یقین جانشینی در زمین قرار میدهم.»
اگر منظور از این نیابت از خدا که در آیه مطرح است، بدن بود، خدا که جسم نیست که از بدن نایب بخواهد. همچنین اگر این بود که من کار جدیدی در جهت عنصری میخواهم بکنم، این کار جدیدی نبود؛ چون حیوانات، قبل از ما در دنیا پر بودند. پس این خلافت به کجای وجود آدم ارتباط دارد؟ با توجه به این که آیات قرآن مجید جلوه علم، حکمت، عدل و رحمت پروردگار است، و استواری و استحکام آیات قرآن، قابل تردید نیست، اگر بخواهیم بگوییم نیابت از او با بدن صورت میگیرد، با آیه و طبیعت عالم نمیسازد.
« عَلَّمَ آدَمَ اَلْأَسْمٰاءَ کُلَّهٰا» (1)
به تحقیق خودم، تقریباً به این نتیجه رسیدم که منظور از «اَلْأَسْمٰاءَ کُلَّهٰا» اسمای حسنای پروردگار است. نه این که تمام این حیواناتی که به آنها نشان دادم، گفتم: نام این حیوان شتر است، آن یکی گاو است، این نامگذاری را که بعد از خلقت و شروع زندگی خودش میتوانست انجام بدهد، همان طور که خشت و آجر روی هم چیده را خود ما اسم «دیوار» روی آن گذاشتیم، پروردگار نیز این اعتبار اسمی را از ما قبول کرده است.
وقتی در قرآن مجید داستان حضرت موسی علیه السلام و آن مرد عالِم را بیان میکند، میفرماید:
« وَ أَمَّا اَلْجِدٰارُ فَکٰانَ لِغُلاٰمَیْنِ» (2)
دیوار در ملک دو پسر بچه بود. خداوند متعال دیوار را که نشان آدم نداده بود و بگوید: اسم این را به یاد داشته باش، وقتی رفتی زندگی را شروع کنی، بدان که اسم این دیوار است.
یا هر چیزی را جداگانه نشان داده و گفته: به یاد داشته باش، این را میگویند:
پیراهن، سبزی، علف و غیره. اینها را ما دور هم جمع شدهایم و به اصطلاح وضع کردهایم. از روز اول اسم گذاری کردیم، اعتبار کردیم که به هر چیزی چه بگوییم.
پس چه داستانی بوده که به فرشتگان میفرماید: بر او سجده کنید، چون او نائب من و ظرف اسماء است؟ دانایی به اسم حیوانات و اشیا باعث سجده میلیاردها فرشته شد؟ این که قابل قبول نیست که صفحه وجود آدم را از اسامی حیوانات و اشیا پر کرده و بعد بگوید: به خاطر این علم، واقعاً موجود عظیمی است، پس به او سجده کنید.
ملائکه نیز خیلی از اسمها را آشنا بودند. این رشته علم را خود آنها نیز داشتند.
پس:
« عَلَّمَ آدَمَ اَلْأَسْمٰاءَ کُلَّهٰا»
این اسماء، اسمای حسنای پروردگار بوده و منظور حضرت حق نیز نقش اسم لفظی بر مغز یا نفس آدم نبوده است که ما نقش الفاظ را بر او زدیم که «رحمن، کریم، باسط، قابض، معطی و. . .» شده باشد.
لغت را بر صفحه نفس او نقش نزدیم، بلکه مفاهیم اسمها را که نور و حیات محض بوده، به انسان آموخته است؛ چون در آیات بعد ضمیر «اسماء» را جمع مذکر ذکر میکند. به حضرت آدم علیه السلام میفرماید: این علمی که به تو دادم، به فرشتگان خبر بده:
« أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمٰائِهِمْ» (1)
معلوم میشود که این اسماء عبارت است از: جلوه حقایق نوری.
فلسفه تعلیم حقایق اسما این بوده که روح آدم رنگ تمام اسما را به خودش بگیرد. به عبارت سادهتر: این موجود، متخلّق به اخلاق الهی شود که در این تخلّق، دیگر بین انسان در جهت روحی با موجودات دیگر عالم مساواتی نیست، بلکه این انسان تجلّی دهنده «اخلاق الله» از طریق «اسماء الله» شده و «افضل من ملک مقرّب» شده است.
طبق روایتی که حضرت رضا علیه السلام از پدران بزرگوارش نقل میکند، تا به پیغمبر صلی الله علیه و آله میرسد که وزن و ارزش چنین انسانی، از جبرییل و میکائیل نیز بیشتر است.
این تعلیم اسماء، مربوط به کجای بدن ما است؟ یعنی تزریق حقیقت اسماء به استخوانها شده است؟ استخوان، غیر از شیره مواد غذایی، چیز دیگری را نمیگیرد. آیا گوشت در بدن این جاذبه را دارد؟ او چه چیزی را جذب میکند؟ همانهایی که در معده هضم شده است و برای رسیدن به اعضای بدن، تمیز و پاکیزه و اضافهاش نیز نجس و متعفّن است و بدن از خودش بیرون میکند.
در طبیعت بدنی، بدن کاری بالاتر از این را ندارد. این غیر از آن زمانی است که
1) 1) - بقره (2) : 33؛ «فرشتگان را از نامهای آنان خبر ده.»
بدن مسخّر روح شده است و روح نیز مسخّر اسماء و اسماء نیز جلوه حق است.
روح حدود، بالا، پایین، پس و پیش، اندازه و ظرفیت ندارد و قابل اندازهگیری نیست. زیر و بالا، پیش و پس وصف تن است بیجهتها ذات جان روشن است
وقتی مفاهیم اسماء تعلیم شد، روح حد و حدود ندارد. بقا به روح مربوط است، نه بدن. بدن ما بعد از چهل سالگی شروع به شکسته شدن میکند. این کوزه ترک میخورد، سرش میشکند، این ساختمان رو به خرابی میرود، دیگر نه چشمی داریم، نه گوشی و نه معدهای. مرده متحرکی هستیم که خانواده میگویند:
خدایا! دیگر مرگش را برسان.
در این ناحیه ما چیزی نیستیم. بله، اگر بدن در استخدام روح در بیاید، روحی که در استخدام جلوههای اسمای الهی است و جلوههای اسمائی که در ارتباط با حضرت محبوب و بینهایت است، در آن جهت ما هم بینهایت هستیم.
تمام روشناییها به خاطر آزادی روح از بدن است والا اگر روح اسیر بدن باشد، یعنی زندانیی که در تاریکی است؛ چون نور زمین برای خورشید است، اگر خورشید در نیمکره غربی طلوع کند، در نیمکره شرقی تاریکی محض است، چشم چشم را نمیبیند. تمام بدن ما از عناصر این خانه تاریک است.
روح «مَطْلَعِ اَلْفَجْرِ» طلوع اسمای الهیه است و «کلیم الله» میسازد، نه بدن.
چون اگر غذا به بدن بدهیم، طول و عرض و حجم میسازد، آن هم تا اندازه معیّنی، یعنی ما اگر هفتاد سال در دنیا باشیم، در حدّ معینی قد میکشیم و با خوردن چاق میشویم.
1) 1) - درخشان پرتوی از اصول کافی (سید محمد حسینی همدانی) : 2/372 - 374 رابطه ذاتی روح با بدن: رابطه روح با بدن رابطه ذاتی است رابطه روح با بدن عنصری رابطه ذاتی و ناگسستنی است در اثر اتحاد وجودی که دارند و بدن و اعضاء و جوارح تحت تدبیر روح قرار گرفته این علاقه و رابطه هرگز زوال پذیر نخواهد بود هم چنان که گفته شده باینکه بدن به مجرد فساد خاک شده و بصورت غیر بدن خواهد درآمد و بعد از قطع نفس ماده از برای نفس نیست نسبت نفس بعد از رجوع بعالم قدس باین بدن و سایر ابدان علی السواء است چون ارتباط بین نفس و بدن از دو طرف است علاقه نفس ببدن و ارتباطش ایجابی و از ناحیه بدن اعدادی است در وقتی ترکیب بدن منحل شد هر عنصر و ماده ای رجوع باصل خود می نماید و زمینه برای تعلق نفس نمی ماند از این اشکال پاسخ گفته شده است باینکه روح که در آغاز امر قوه محض بوده هنگام نوزادی و در اثر بکار بردن نیروهای ظاهری و فکری و درونی خود ملکاتی بدست آورده و اعضاء و جوارح خود را در مدت زندگی دامنه دار خود بشعار عبودیّت معرفی نموده است نتیجه آن رابطه ذاتی ناگسستنی میان روح و اعضاء و جوارح خواهد تحقق پذیرفت با این رابطه ذاتی چگونه پس از قطع روح علاقه تدبیری خود را از بدن با سایر اعضاء افراد دیگر یکسان خواهد بود و این خلاف وجدان است. هم چنان که شهداء و مقتولین در راه اسلام ابدان طاهره آنان پس از سالهاایمن از هر گونه تغییرات جوّی و درونی است از نظر قدرت روح و صفاء آنها است که بدن عنصری خودشان را نیز تدبیر می نمایند و از فساد و زوال تا حدی جلوگیری می نمایند. هم چنان که مرحوم آیة اللَّه آقا علی شبستری قدس سره از جسد مقدس مرحوم صدوق دوم را هنگام تعمیر مشاهده نموده چنین حکایت می نماید در سال 1306 هجری که زیاده بر نهصد سال از رحلت او گذشته بوده است که بدن مقدس او سالم بوده است با مشاهده عینی این در اثر ارتباط خاصی است که ارواح قویه و کامله اهل ایمان نسبت ببدن عنصری خود دارند خلاصه با ملازمت سالها بعبادت و اداء وظایف الهی چگونه میتوان گفت که پس از قطع تدبیر روح از بدن عنصری همه شئون و آثاری که سالها در اعضاء جوارح خود کسب نموده یک بار قطع می شود و با همه اعضاء افراد دیگر یکسان خواهند بود بلکه رابطه معنوی ناگسستنی روح با بدن عنصری خود خواهد داشت نه تدبیر طبیعی بلکه تدبیری که در تصفیه خاک بدن خود و از صفاء و نورانیت آن که در طریقه شعار عبودیت سیر نموده کسب می نماید مانند سیر خاک است بسوی طلا و فیروزج نه سیر و تحول خاک بدن اهل ایمان بصورت نباتی و حیوانی که سیر طبیعی است بلکه غرض از سیر و حرکت در اثر جاذبه روح ب آنست که بدن و یا خاک بدن طریق صفاء و نورانیت را می پیماید مانند سنگ و خاک که در اعماق زمین در اثر فشارها بصورت نقره و سیم و زر و طلا و سایر فلزات قیمتی درمی آید. خلاصه از نظر اینکه جاذبه روح بدن و یا خاک اعضاء خود را بسوی شعار صفاء و نورانیت و هر چه از مجاهدات و قیام و قعود اداء وظایف عبودیت در بدن بودیعت نهاده است همان نیروی و شعار عبودیت تحکیم و به تکامل میرساند. خلاصه علاقه تدبیر روح نسبت ببدن و یا خاک آن سیر و تدبیر طبیعی نیست که بصورت نباتی و یا حیوانی درآید بلکه غرض جذبه ای است که خود روح در اثر سیر و تکامل بدن و یا خاک بدن خود را نیز بهمان طریق که روح در تکامل است همان را در باره خاک بدن خود تکمیل می نماید همان گونه جذبه او بظهور میرسد یعنی در طریقه عبودیت که ذرات خاک بدن اهل ایمان کامل مانند ذرات طلا و سیم و زر و فیروزج است که در سرزمین پراکنده اند و این سیر و تکامل غیر از تغیرات جوی و طبیعی است که خاک اعضاء اهل ایمان بصورت نبات و غیره درآیند آن سیر طبیعی است و منظور در این سیر در اثر جذبه و کششی است که روح بدن و خاک بدن خود را در طریق عبودیت جذب می نماید.
ص:
تمام فعالیتهای بدن در ارتباط با همین عناصری است که از خاک در میآوریم و به او میدهیم تا بخورد. کار دیگری نمیکنیم. این کار را که قبل از ما، همه حیوانات انجام میدادند. خدا چه احتیاجی داشت که در کره زمین به این همه حیوان، دوباره حیوان اضافه کند؟ آن هم حیواناتی که با اسیر کردن روح، از حیوانهای دیگر، بیشتر لگد بزند و دندانش از گرگ تیزتر شود.
حیوانات که به اندازه بودند، کره زمین قبل از این بدنهائی که روح را به اسارت گرفتهاند، آرام بود و در آن جنگ، خونریزی، بمباران، تخریب، و این حرفها نبود.
قبل از این بدنها، زنای محصنه و دیگر گناهان نبود. یک حیوان شراب خود و آبجو خور نبود. زمین آرام و راحت بود و تمام حیوانات نیز راحت بودند. اما اکنون
حیوانات هم گرفتار هستند، چون آنها را میگیرند و میکشند و تکه تکه میکنند و میخورند، مانند خوک، با این که خدا گوشت آن را حرام کرده است، امنیت ندارد، حتی مار، سگ، گربه، میمون، قورباغه، خرچنگ، حتی حشرات نیز از دست این انسانهای حرام خور امنیت ندارند.
شما وقتی به اروپا بروید، در فروشگاهها هر نوع گوشتی بخواهید هست، مار، سگ، بوزینه. در چین بدتر است. چینیها میگویند: ما فقط سه چیز را نمیخوریم؛ چون نمیتوانیم بخوریم: قطار، هواپیما و کشتی، هر چیز دیگری در این زمین هست، میخورند. سوسک، کرم خاکی، بوزینه، گربه و سگ را میخورند. بیشتر امراض جهان نیز از آنجا پخش میشود.
قبل از این زمانی که بدنها اسیر بودند، حیوانات نیز راحت بودند. اما حالا از دست این دو جنس دو پا دائم زجر میکشند و به خدا میگویند: خدایا! این چه موجودی است که خلق کردی؟ ای انسان! ببین چگونه کشتی تو به گل نشسته است که حیوان بیچاره از دست تو امنیت ندارد. به جای این که ما از آنها بنالیم، آنها دارند شب و روز از ما مینالند.
این بدن چه میکند؟ تمام مراکز فحشا، سینماهای شهوتزا، ماهوارهها، سایتهای مخرب، عرق فروشیها، سگ و خوک و حشره خوریها، به خاطر لجام گسیختگی بدن است، آن گاه این خلیفه خدا است؟ خدا عارش میآید که اسم این موجودات را ببرد. خدا میخواهد اسم گذاری کند، میفرماید:
« کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» (1)
1) 1) - اعراف (7) : 179؛ «مانند چهارپایانند بلکه گمراهترند.»
« فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ اَلْکَلْبِ» (1)
« مَثَلُ اَلَّذِینَ حُمِّلُوا اَلتَّوْرٰاةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوهٰا کَمَثَلِ اَلْحِمٰارِ» (2)
« کَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ» (3)
این بدن است. ببینید این بدن چه بساطی در عالم راه انداخته است؟ خدا میفرماید:
« ظَهَرَ اَلْفَسٰادُ فِی اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ بِمٰا کَسَبَتْ أَیْدِی اَلنّٰاسِ» (4)
« تَبَّتْ یَدٰا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ» (5)
« إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُکْمُ اَلَّذِینَ لاٰ یَعْقِلُونَ» (6)
اما بدنی که در اختیار و ابزار روح و جان است: زیر و بالا، پیش و پس وصف تن است بیجهتها ذات جان روشن است (7)
روح قد، پس و پیش، زیر و بالا، طول و عرض و حجم ندارد.
1) 1) - اعراف (7) : 176؛ «پس داستانش چون داستان سگ است.»
2) 2) - جمعه (62) : 5؛ «وصف کسانی که عمل کردن به تورات به آنان تکلیف شده است، آن گاه به آن عمل نکردند، مانند دراز گوشی است که. . .»
3) 3) - مدثر (74) : 50؛ «گویی گورخرانی وحشی و رمیدهاند.»
4) 4) - روم (30) : 41؛ «در خشکی و دریا به سبب اعمال زشتی که مردم به دست خود مرتکب شدند، فساد و تباهی نمودار شده است.»
5) 5) - مسد (111) : 1؛ «نابود باد قدرت ابولهب، و نابود باد خودش.»
6) 6) - انفال (8) : 22؛ «قطعاً بدترین جُنبندگان نزد خدا، کرانِ [از شنیدن حق ] و لالانِ [ از گفتن حق ] هستند که [ کلام حق را ] نمیاندیشند!»
7) 7) - مولوی.
اگر روح را بخواهیم تعریف کنیم - البته ذات روح را نمیتوانیم بفهمیم - این است:
« وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی» (1)
به کجا وصل است؟ در قرآن چه چیزهایی را با «یاء» نسبت آورده و به خودش نسبت داده است؟
« أَنْ طَهِّرٰا بَیْتِیَ» (2)
خانهام که چهار دیواری سنگی است نه کاخ سفید آمریکا که میلیاردها دلار خرج ساختن آن شده است و در قرآن اهلش را لعنت میکند و آن خانه و هر کاخی را که برای ظلم ساخته شده باشد خانه لعنت میداند و فردای قیامت هر دینار دینارش را باید جواب بدهند.
اما خانهای که حضرت ابراهیم و اسماعیل علیهما السلام ساختند، با دستی که به روح خدایی وصل بوده ساختند و روحی که جلوه گاه اسمای خدا بوده، اسمائی که به پروردگار عالم و حتی به ذات پروردگار ربط دارند، آن دست که این خانه را ساخت، خدا آن خانه را میگوید: «بَیْتِیَ» چون روح حضرت ابراهیم و اسماعیل علیهما السلام در آن تجلی دارد.
بنا به فرموده امام صادق علیه السلام که سفارش کردند: گاهی در نمازها سوره فجر را بخوانید:
« وَ اَلْفَجْرِ * وَ لَیٰالٍ عَشْرٍ» (1)
حضرت علتش را میفرماید: چون آیه آخرش گفتگوی خدا با امام حسین علیه السلام است و این سوره دو اسم دارد؛ «سورة الفجر» و «سورة الحسین» (2)آیه آخر را نگاه کنید:
« یٰا أَیَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ * اِرْجِعِی إِلیٰ رَبِّکِ رٰاضِیَةً مَرْضِیَّةً * فَادْخُلِی فِی عِبٰادِی * وَ اُدْخُلِی جَنَّتِی» (3)
حسین من! نزد خودم بیا.
اضافه کردن به خودش: بندگانم، بهشتم. اینجا بدنها در تسخیر روح است. آن وقت همین بدن مسخّر شده روح را در مملکت ما، در خراسان دفن میکنند، ما که روح ایشان را زیارت نمیکنیم، ما بر سر قبر ایشان میرویم، در آن قبر که روح
1) 1) - فجر (89) : 1 - 2؛ «سوگند به سپیده دم * و به شبهای ده گانه.»
2) 2) - بحار الانوار: 93/24، باب 34، حدیث 6؛ «وَ رَوَی الْحَسَنُ بْنُ مَحْبُوبٍ عَنْ صَنْدَلٍ عَنِ ابْنِ فَرْقَدٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام اقْرَءُوا سُورَةَ الْفَجْرِ فِی فَرَائِضِکُمْ وَ نَوَافِلِکُمْ فَإِنَّهَا سُورَةُ الْحُسَیْنِ وَ ارْغَبُوا فِیهَا رَحِمَکُمُ اللَّهُ فَقَالَ لَهُ أَبُو أُسَامَةَ وَ کَانَ حَاضِرَ الْمَجْلِسِ کَیْفَ صَارَتْ هَذِهِ السُّورَةُ لِلْحُسَیْنِ علیه السلام خَاصَّةً فَقَالَ أَ لَاتَسْمَعُ إِلَی قَوْلِهِ تَعَالَی یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً فَادْخُلِی فِی عِبادِی وَ ادْخُلِی جَنَّتِی إِنَّمَا یَعْنِی الْحُسَیْنَ بْنَ عَلِیٍّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمَا فَهُوَ ذُو النَّفْسِ الْمُطْمَئِنَّةِ الرَّاضِیَةِ الْمَرْضِیَّةِ وَ أَصْحَابُهُ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ الرضوان [ هُمُ الرَّاضُونَ ] عَنِ اللَّهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَ هُوَ رَاضٍ عَنْهُمْ وَ هَذِهِ السُّورَةُ فِی الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ علیه السلام وَ شِیعَتِهِ وَ شِیعةِ آلِ مُحَمَّدٍ خَاصَّةً فَمَنْ أَدْمَنَ قِرَاءَةَ الْفَجْرِ کَانَ مَعَ الْحُسَیْنِ علیه السلام فِی دَرَجَتِهِ فِی الْجَنَّةِ إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ.»
3) 3) - فجر (89) : 27 - 30؛ «ای جان آرام گرفته و اطمینان یافته! * به سوی پروردگارت در حالی که از او خشنودی و او هم از تو خشنود است، باز گرد. * پس در میان بندگانم درآی * و در بهشتم وارد شو.»
نیست، بدن است، روح حدود ندارد که در آنجا جا بگیرد.
به امام صادق علیه السلام عرض کرد: ما به کربلا میرویم، قبر را زیارت میکنیم، ایشان نیز در قبر هست، یا بدن ایشان فقط در قبر است؟ امام علیه السلام فرمود: شما بروید زیارت کنید، حسین ما «عِنْدِ اَللّٰهِ» است. (1)ما نمیدانیم یعنی چه؟ آن وقت این بدنی از آن بدنها است که در تسخیر روح است. این را شیخ طوسی نقل میکند. ما وقتی از شیخ طوسی حدیثی میگوییم؛ یعنی حرف صد در صد صحیح میگوییم چون علمای بزرگ شیعه صد سال جرأت
1) 1) - الکافی: 4/575 - 576، حدیث 2؛ «عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ ثُوَیْرٍ قَالَ کُنْتُ أَنَا وَ یُونُسُ بْنُ ظَبْیَانَ وَ الْمُفَضَّلُ بْنُ عُمَرَ وَ أَبُو سَلَمَةَ السَّرَّاجُ جُلُوساً عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام وَ کَانَ الْمُتَکَلِّمُ مِنَّا یُونُسَ وَ کَانَ أَکْبَرَنَا سِنّاً فَقَالَ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنِّی أَحْضُرُ مَجْلِسَ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ یَعْنِی وُلْدَ الْعَبَّاسِ فَمَا أَقُولُ فَقَالَ إِذَا حَضَرْتَ فَذَکَرْتَنَا فَقُلِ اللَّهُمَّ أَرِنَا الرَّخَاءَ وَ السُّرُورَ فَإِنَّکَ تَأْتِی عَلَی مَا تُرِیدُ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنِّی کَثِیراً مَا أَذْکُرُ الْحُسَیْنَ علیه السلام فَأَیَّ شَیْءٍ أَقُولُ فَقَالَ قُلْ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ تُعِیدُ ذَلِکَ ثَلَاثاً فَإِنَّ السَّلَامَ یَصِلُ إِلَیْهِ مِنْ قَرِیبٍ وَ مِنْ بَعِیدٍ ثُمَّ قَالَ إِنَّ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَیْنَ علیه السلام لَمَّا قَضَی بَکَتْ عَلَیْهِ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَ الْأَرَضُونَ السَّبْعُ وَ مَا فِیهِنَّ وَ مَا بَیْنَهُنَّ وَ مَنْ یَنْقَلِبُ فِی الْجَنَّةِ وَ النَّارِ مِنْ خَلْقِ رَبِّنَا وَ مَا یُرَی وَ مَا لَایُرَیبَکَی عَلَی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَیْنِ علیه السلام إِلَّا ثَلَاثَةَ أَشْیَاءَ لَمْ تَبْکِ عَلَیْهِ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ وَ مَا هَذِهِ الثَّلَاثَةُ الْأَشْیَاءِ قَالَ لَمْ تَبْکِ عَلَیْهِ الْبَصْرَةُ وَ لَادِمَشْقُ وَ لَاآلُ عُثْمَانَ عَلَیْهِمْ لَعْنَةُ اللَّهِ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أَزُورَهُ فَکَیْفَ أَقُولُ وَ کَیْفَ أَصْنَعُ قَالَ إِذَا أَتَیْت. تَقُولُ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا حُجَّةَ اللَّهِ وَ ابْنَ حُجَّتِهِ السَّلَامُ عَلَیْکُمْ یَا مَلَائِکَةَ اللَّهِ وَ زُوَّارَ قَبْرِ ابْنِ نَبِیِّ اللَّهِ. . . أَشْهَدُ أَنَّکَ وَتْرُ اللَّهِ الْمَوْتُورُ فِی السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَشْهَدُ أَنَّکَ قَدْ بَلَّغْتَ وَ نَصَحْتَ وَ وَفَیْتَ وَ أَوْفَیْتَ وَ جَاهَدْتَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ مَضَیْتَ لِلَّذِی کُنْتَ عَلَیْهِ شَهِیداً وَ مُسْتَشْهَداً وَ شَاهِداً وَ مَشْهُوداً أَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَ مَوْلَاکَ وَ فِی طَاعَتِکَ وَ الْوَافِدُ إِلَیْکَ أَلْتَمِسُ کَمَالَ الْمَنْزِلَةِ عِنْدَ اللَّهِ وَ ثَبَاتَ الْقَدَمِ فِی الْهِجْرَةِ إِلَیْک.» هم چنین قریب به این مضمون آمده: وسائل الشیعة: 14/508، باب 66، حدیث 19706؛ «عَنِ الْأَصَمِّ عَنِ ابْنِ بُکَیْرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فِی حَدِیثٍ طَوِیلٍ یَذْکُرُ فِیهِ حَالَ الْحُسَیْنِ علیه السلام قَالَ وَ إِنَّهُ لَیَنْظُرُ إِلَی مَنْ یَبْکِیهِ فَیَسْتَغْفِرُ لَهُ وَ یَسْأَلُ أَبَاهُ الِاسْتِغْفَارَ لَهُ وَ یَقُولُ أَیُّهَا الْبَاکِی لَوْ عَلِمْتَ مَا أَعَدَّ اللَّهُ لَکَ لَفَرِحْتَ أَکْثَرَ مِمَّا حَزِنْتَ وَ إِنَّهُ لَیَسْتَغْفِرُ لَهُ مِنْ کُلِّ ذَنْبٍ وَ خَطِیئَةٍ.»
علمی نداشتند که کتابهای شیخ را رد کنند و حرفی بزنند، میگفتند: هر چه شیخ گفته است مورد قبول است.
شیخ نقل میکند: راوی به حضرت جواد علیه السلام عرض کرد: چیزی شنیدهام، گفتم خودم بیایم از شما بپرسم؛ چون قبول کردن آن برای من خیلی سنگین است.
فرمودند: چه شنیدهای؟ عرض کرد: از قول شما میگویند: هر کس به مدینه برود و پیغمبر صلی الله علیه و آله، حضرت زهرا علیها السلام، امام حسن، حضرت سجاد، امام باقر، حضرت صادق علیهم السلام را زیارت کند، بعد به نجف بیاید و حضرت علی علیه السلام را زیارت کند، بعد در کربلا امام حسین علیه السلام، را زیارت کند، بعد در کاظمین حضرت موسی بن جعفر علیه السلام را زیارت کند، چقدر ثواب در نامه عملش مینویسند، اما هر کس فقط به مشهد بیاید و پدر شما را زیارت کند، ثواب آن از تمام این زیارتها بالاتر است؟ فرمود: بله، من گفتهام. (1)خیال میکنید کرم خدا محدود است، یا از خزانهاش کم میشود؟ این بدن امام رضا علیه السلام است. تمام عالم فدای این بدن.
1) 1) - الکافی: 4/584، حدیث 2؛ وسائل الشیعة: 14/565، باب 87، حدیث 19834؛ «أَبُو عَلِیٍّ الْأَشْعَرِیُّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ الْکُوفِیِّ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَیْفٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَسْلَمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَیْمَانَ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام عَنْ رَجُلٍ حَجَّ حَجَّةَ الْإِسْلَامِ فَدَخَلَ مُتَمَتِّعاً بِالْعُمْرَةِ إِلَی الْحَجِّ فَأَعَانَهُ اللَّهُ عَلَی عُمْرَتِهِ وَ حَجِّهِ ثُمَّ أَتَی الْمَدِینَةَ فَسَلَّمَ عَلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله ثُمَّ أَتَاکَ عَارِفاً بِحَقِّکَ یَعْلَمُ أَنَّکَ حُجَّةُ اللَّهِ عَلَی خَلْقِهِ وَ بَابُهُ الَّذِی یُؤْتَی مِنْهُ فَسَلَّمَ عَلَیْکَ ثُمَّ أَتَی أَبَا عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَیْنَ ص فَسَلَّمَ عَلَیْهِ ثُمَّ أَتَی بَغْدَادَ وَ سَلَّمَ عَلَی أَبِی الْحَسَنِ مُوسَی علیه السلام ثُمَّ انْصَرَفَ إِلَی بِلَادِهِ فَلَمَّا کَانَ فِی وَقْتِ الْحَجِّ رَزَقَهُ اللَّهُ الْحَجَّ فَأَیُّهُمَا أَفْضَلُ هَذَا الَّذِی قَدْ حَجَّ حَجَّةَ الْإِسْلَامِ یَرْجِعُ أَیْضاً فَیَحُجُّ أَوْ یَخْرُجُ إِلَی خُرَاسَانَ إِلَی أَبِیکَ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی علیه السلام فَیُسَلِّمُ عَلَیْهِ قَالَ لَابَلْ یَأْتِی خُرَاسَانَ فَیُسَلِّمُ عَلَی أَبِی الْحَسَنِ علیه السلام أَفْضَلُ وَ لْیَکُنْ ذَلِکَ فِی رَجَبٍ وَ لَایَنْبَغِی أَنْ تَفْعَلُوا فِی هَذَا الْیَوْمِ فَإِنَّ عَلَیْنَا وَ عَلَیْکُمْ مِنَ السُّلْطَانِ شُنْعَةً.»
جاهلها میگویند: چه خبر است؟ چرا این همه دارید خرج میکنید؟ تمام عالم را خرج این قبری که این بدن در آن هست، بکنند، کاری نکردهاند. مگر چه کار کردهاند؟ این که چیزی نیست. اینها لایق حریم این بدن است؟ روح که حساب دیگری دارد.
امام صادق علیه السلام میفرماید: شبهای جمعه هفتاد بار پروردگار امام حسین علیه السلام را زیارت میکند. روح که جای خود دارد. (1)
ماه رمضان تمام میشود، اگر کسی هنوز اسیر بدن است، کاری کند که زودتر درِ این زندان را باز کند و این مرغ باغ ملکوت را نجات دهد. طایر گلشن عشقم چه دهم شرح فراق
فقط این شکم، چقدر اصرار کردند که هر چه میخواهی بخور،
« وَ کُلاٰ مِنْهٰا رَغَداً حَیْثُ شِئْتُمٰا» (2)
هر چه میخواهی، بخور، این هزاران درخت، این آب، این چشمه، اما:
1) 1) - روایت به این کیفیت آمده: کامل الزیارات: 112، حدیث 4؛ بحار الأنوار: 98/60، باب 9، حدیث 32؛ «أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام لَمَّا أَتَی الْحَیْرَةَ هَلْ لَکَ فِی قَبْرِ الْحُسَیْنِ قُلْتُ وَ تَزُورُهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ قَالَ وَ کَیْفَ لَاأَزُورُهُ وَ اللَّهُ یَزُورُهُ فِی کُلِّ لَیْلَةِ جُمْعَةٍ یَهْبِطُ مَعَ الْمَلَائِکَةِ إِلَیْهِ وَ الْأَنْبِیَاءُ وَ الْأَوْصِیَاءُ وَ مُحَمَّدٌ أَفْضَلُ الْأَنْبِیَاءِ وَ نَحْنُ أَفْضَلُ الْأَوْصِیَاءِ فَقَالَ صَفْوَانُ جُعِلْتُ فِدَاکَ فَنَزُورُهُ فِی کُلِّ جُمُعَةٍ حَتَّی نُدْرِکَ زِیَارَةَ الرَّبِّ قَالَ نَعَمْ یَا صَفْوَانُ الْزَمْ تُکْتَبُ لَکَ زِیَارَةُ قَبْرِ الْحُسَیْن.»
2) 3) - بقره (2) : 35؛ «و از هر جای آنکه خواستید فراوان و گوارا بخورید.»
« وَ لاٰ تَقْرَبٰا هٰذِهِ اَلشَّجَرَةَ فَتَکُونٰا مِنَ اَلظّٰالِمِینَ» (1)
به این درخت دست نزن. تازه سیر نخورد، تا شروع کرد لقمه اول را بخورد، لباسهای آنان کنده شد و خطاب رسید: آنان را بیرون کنید.
اما اگر روح به اسما و اخلاق او وصل شود، بدن را نیز در استخدام بگیرد، در حقیقت روح است که سجده میکند. اگر بدن، پیشانی روی مهر میگذارد، پیشانی روی مهر، در استخدام او است والا این بدن را سالها در سردخانه بگذارید، سجده نمیکند، یک «یا رب» نمیگوید. بدن بدون روح لال، کور و کر است و میگندد.
روح است که هر کاری میکند، فقط باید بدن را به استخدام آن درآورد.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - بقره (2) : 35؛ «و به این درخت نزدیک نشوید که [ اگر نزدیک شوید ] از ستمکاران خواهید شد.»
تمایلات نفس
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1385
ص:
ص:
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
مبارزه وجود مبارک حضرت یوسف علیه السلام با بانوی کاخ خانم شوهردار جوان، مبارزه روح با بدن و حالات ملکوتی باطن با تمایلات محدود بدن و بینهایت بزرگ با بینهایت کوچک بود.
به نظر میرسید که تحلیل بحث در ارتباط با این مبارزه تمام شود، اما مسائل مهمی در آن هست، که باید بحث گردد. به قول سعدی: مجلس تمام گشت و به آخر رسید ما هنوز اندر اول وصف تو ماندهایم
مطالبی باقی مانده است که حاوی لطائف، اشارات و مسائل بسیار مهمی است که در ضمن این برخورد، نه در تفاسیر قرآن میبینید و نه در کتابهایی که برای این داستان مستقلاً نوشته شده است، بلکه خداوند مهربان توفیقم داد تا در ضمن مطالعات طولانی، به این نکات بسیار باارزش، در سایه خود سوره و نورانیت آن برخورد کردم که فوق العاده مفید، راهگشا و راهنما است.
مجموعهای از تمایلات، بدن را محاصره کردهاند که این تمایلات طبیعی است.
این تمایلات را حکیمانه به بدن دادند، مانند میل به غذا، خواب، لذت، توانمندی و سلامت، که این تمایلات باید در حدّی پاسخ داده شوند که بدن را آماده کنند تا
روح بتواند آن را به سوی خدا بکشد.
البته چراغ معرفت به حضرت حق باید در باطن روشن شود که روح به مقصد خود توجه کند و به فرموده امیرالمؤمنین علیه السلام: (1)با تغذیه عبادت، حرکت به سوی مقام قرب را شروع کند و با حفظ تعادل در ارضای تمایلات بدن، به وسیله روح به جانب خدا کشیده شود. اگر این تمایلات از
1) 1) - الکافی: 2/281 - 284، حدیث 16؛ وسائل الشیعة: 15/321، باب 46، حدیث 20630؛ «عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ قَالَ جَاءَ رَجُلٌ إِلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام فَقَالَیَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ إِنَّ نَاساً زَعَمُوا أَنَّ الْعَبْدَ لَایَزْنِی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ وَ لَایَسْرِقُ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ وَ لَایَشْرَبُ الْخَمْرَ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ وَ لَایَأْکُلُ الرِّبَا وَ هُوَ مُؤْمِنٌ وَ لَایَسْفِکُ الدَّمَ الْحَرَامَ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَقَدْ ثَقُلَ عَلَیَّ هَذَا وَ حَرِجَ مِنْهُ صَدْرِی حِینَ أَزْعُمُ أَنَّ هَذَا الْعَبْدَ یُصَلِّی صَلَاتِی وَ یَدْعُو دُعَائِی وَ یُنَاکِحُنِی وَ أُنَاکِحُهُ وَ یُوَارِثُنِی وَ أُوَارِثُهُ وَ قَدْ خَرَجَ مِنَ الْإِیمَانِ مِنْ أَجْلِ ذَنْبٍ یَسِیرٍ أَصَابَهُ فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام صَدَقْتَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله یَقُولُ وَ الدَّلِیلُ عَلَیْهِ کِتَابُ اللَّهِ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ النَّاسَ عَلَی ثَلَاثِ طَبَقَاتٍ وَ أَنْزَلَهُمْ ثَلَاثَ مَنَازِلَ وَ ذَلِکَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِی الْکِتَابِ أَصْحَابُ الْمَیْمَنَةِ وَ أَصْحَابُ الْمَشْأَمَةِ وَ السَّابِقُونَ فَأَمَّا مَا ذَکَرَ مِنْ أَمْرِ السَّابِقِینَ فَإِنَّهُمْ أَنْبِیَاءُ مُرْسَلُونَ وَ غَیْرُ مُرْسَلِینَ جَعَلَ اللَّهُ فِیهِمْ خَمْسَةَ أَرْوَاحٍ رُوحَ الْقُدُسِ وَ رُوحَ الْإِیمَانِ وَ رُوحَ الْقُوَّةِ وَ رُوحَ الشَّهْوَةِ وَ رُوحَ الْبَدَنِ فَبِرُوحِ الْقُدُسِ بُعِثُوا أَنْبِیَاءَ مُرْسَلِینَ وَ غَیْرَ مُرْسَلِینَ وَ بِهَا عَلِمُوا الْأَشْیَاءَ وَ بِرُوحِ الْإِیمَانِ عَبَدُوا اللَّهَ وَ لَمْ یُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِرُوحِ الْقُوَّةِ جَاهَدُوا عَدُوَّهُمْ وَ عَالَجُوا مَعَاشَهُمْ وَ بِرُوحِ الشَّهْوَةِ أَصَابُوا لَذِیذَ الطَّعَامِ وَ نَکَحُوا الْحَلَالَ مِنْ شَبَابِ النِّسَاءِ وَ بِرُوحِ الْبَدَنِ دَبُّوا وَ دَرَجُوا فَهَؤُلَاءِ مَغْفُورٌ لَهُمْ مَصْفُوحٌ عَنْ ذُنُوبِهِمْ ثُمَّ قَالَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ کَلَّمَ اللَّهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ وَ آتَیْنا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ الْبَیِّناتِ وَ أَیَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ ثُمَّ قَالَ فِی جَمَاعَتِهِمْ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ یَقُولُ أَکْرَمَهُمْ بِهَا فَفَضَّلَهُمْ عَلَی مَنْ سِوَاهُمْ فَهَؤُلَاءِ مَغْفُورٌ لَهُمْ مَصْفُوحٌ عَنْ ذُنُوبِهِمْ ثُمَّ ذَکَرَ أَصْحَابَ الْمَیْمَنَةِ وَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً بِأَعْیَانِهِمْ جَعَلَ اللَّهُ فِیهِمْ أَرْبَعَةَ أَرْوَاحٍ رُوحَ الْإِیمَانِ وَ رُوحَ الْقُوَّةِ وَ رُوحَ الشَّهْوَةِ وَ رُوحَ الْبَدَنِ فَلَا یَزَالُ الْعَبْدُیَسْتَکْمِلُ هَذِهِ الْأَرْوَاحَ الْأَرْبَعَةَ حَتَّی تَأْتِیَ عَلَیْهِ حَالَاتٌ.»
تعادل در بیایند و بیمهار شوند، به صورت زنجیرهای سنگین، بدن را به عالم طبیعت میبندند و خط عبادت و بندگیِ انسان را کور میکنند، بدن از روح جدا میشود و روح در غربت بدن اسیر میشود و نمیتواند بدن را به جانب خدا حرکت دهد.
من در این زمینه چند آیه بیان کنم که در ضمن بدانید این لطایف را از قرآن کریم گرفتهام. خدا در سوره مبارکه اعراف میفرماید:
« وَ لَوْ شِئْنٰا لَرَفَعْنٰاهُ» (1)
اگر آن شخص لیاقت نشان میداد، یعنی به دنبال معرفت نسبت به حضرت حق میرفت - که میتوانست برود - و روح را در عبادت قرار میداد، تمایلات بدنی را نیز در حدّ متعادل نگه میداشت که بدن سبک وزن باشد، روح بتواند او را با خود به معراج قرب پروردگار ببرد، «لَرَفَعْنٰاهُ» خودم او را کمک میدادم تا به قرب من برسد.
اما داستانش چه شد؟
« وَ لٰکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی اَلْأَرْضِ»
این تعبیر عجیبی است، «أَخْلَدَ» ، اخلاد از خلود است؛ یعنی همیشگی. باید ببینم این «أَخْلَدَ» را چه کسی ایجاد کرد؟ متن آیه شریفه دارد: تمایلات بیمهار او،
« وَ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ» (2)
کلمه «هَوٰاهُ» (1)یعنی مجموعه تمایلات بیمهار که اینها به زنجیرهای سنگین تبدیل میشود، انسان را به عالم طبیعت میچسباند و روح، دیگر نمیتواند این بدن به زنجیر کشیده به طبیعت را به جانب خدا حرکت دهد. این شخص، بیدین، بیمیل به خدا و از عبادت فراری میشود، اما عجیب همّت پیدا میکند که برای بدن بدود.
تمایلات بیمهار است؛ یعنی بدن نه در شکم و نه در شهوت، اصلاً سیری نشان نمیدهد. در پول میگوید: دو، سه، پنج، ده میلیارد. در زن میگوید: دو، سه، چهار، پنج زن، در کتابها نوشتهاند که گاهی بعضی از شاهان، در حرم سراهای خود با آن خرج گزاف، بالای هزار زن جوان داشتند و چه ظلمی به این زنان جوان میشد. بر فرض که بدن با این تمایلات بیمهارش با هر زنی یک بار بتواند باشد، هزار زن، یعنی هر سه سال یکبار نوبت هر زن میشد، آن هم زن جوان. این جنایت بدن و تمایلات بیمهار است. (2)
1) 1) - الخصال: 1/223، حدیث 54؛ بحار الانوار: 101/107، باب 3، حدیث 2؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله مَنْ سَلِمَ مِنْ أُمَّتِی مِنْ أَرْبَعِ خِصَالٍ فَلَهُ الْجَنَّةُ مِنَ الدُّخُولِ فِی الدُّنْیَا وَ اتِّبَاعِ الْهَوَی وَ شَهْوَةِ الْبَطْنِ وَ شَهْوَةِ الْفَرْج.» هم چنین آمده: الخصال: 1/51، حدیث 62؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَی أُمَّتِیَ الْهَوَی وَ طُولُ الْأَمَلِ أَمَّا الْهَوَی فَإِنَّهُ یَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَ أَمَّا طُولُ الْأَمَلِ فَیُنْسِی الآْخِرَة.»
2) 2) - الکافی: 5/511، حدیث 5؛ «قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام مَا حَقُّ الْمَرْأَةِ عَلَی زَوْجِهَا قَالَ یَسُدُّ جَوْعَتَهَا وَ یَسْتُرُ عَوْرَتَهَا وَ لَایُقَبِّحُ لَهَا وَجْهاً فَإِذَا فَعَلَ ذَلِکَ فَقَدْ وَ اللَّهِ أَدَّی حَقَّهَا قُلْتُ فَالدُّهْنُ قَالَ غِبّاً یَوْمٌ وَ یَوْمٌ لَاقُلْتُ فَاللَّحْمُقَالَ فِی کُلِّ ثَلَاثَةٍ فَیَکُونُ فِی الشَّهْرِ عَشْرَ مَرَّاتٍ لَاأَکْثَرَ مِنْ ذَلِکَ قُلْتُ فَالصِّبْغُ قَالَ وَ الصِّبْغُ فِی کُلِّ سِتَّةِ أَشْهُرٍ وَ یَکْسُوهَا فِی کُلِّ سَنَةٍ أَرْبَعَةَ أَثْوَابٍ ثَوْبَیْنِ لِلشِّتَاءِ وَ ثَوْبَیْنِ لِلصَّیْفِ وَ لَایَنْبَغِی أَنْ یُفْقِرَ بَیْتَهُ مِنْ ثَلَاثَةِ أَشْیَاءَ دُهْنِ الرَّأْسِ وَ الْخَلِّ وَ الزَّیْتِ وَ یَقُوتُهُنَّ بِالْمُدِّ فَإِنِّی أَقُوتُ بِهِ نَفْسِی وَ عِیَالِی وَ لْیُقَدِّرْ لِکُلِّ إِنْسَانٍ مِنْهُمْ قُوتَهُ فَإِنْ شَاءَ أَکَلَهُ وَ إِنْ شَاءَ وَهَبَهُ وَ إِنْ شَاءَ تَصَدَّقَ بِهِ وَ لَاتَکُونُ فَاکِهَةٌ عَامَّةٌ إِلَّا أَطْعَمَ عِیَالَهُ مِنْهَا وَ لَایَدَعْ أَنْ یَکُونَ لِلْعِیدِ عِنْدَهُمْ فَضْلٌ فِی الطَّعَامِ أَنْ یُسَنِّیَ مِنْ ذَلِکَ شَیْئاً لَایُسَنِّی لَهُمْ فِی سَائِرِ الْأَیَّامِ.»
یا میگوید:
« لَوْ أَنْفَقْتَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ جَمِیعاً مٰا أَلَّفْتَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ» (1)
تمام ثروت روی زمین را به اینها بدهی، دل آنها آرام نمیشود.
مرحوم نراقی نقل میکنند: پروردگار میفرماید: اگر من به هر یک از انسانها بگویم: بنده من! من دو رودخانه دارم که سیل وار طلا و نقره در دامن تو میریزند، من نیز به این دو رودخانه میگویم: هزاران سال، هر چه طلا و نقره دارند به تو بدهند.
حساب کنید اگر هزار سال دو رودخانه طلا و نقره بریزند، چقدر طلا و نقره برای او جمع میشود؟ پروردگار میفرماید: بعد از مدت کوتاهی به من میگوید: قدرت تو که محدود نیست، دو رودخانه دیگر نیز برای من درست کن. (2)بی مروت! برای چه میخواهی؟ شکم تو که با نصف نان و ذرهای پنیر سیر میشود، بدن تو که با دو سه متر پارچه پوشیده میشود و در دو اتاق نیز زندگی تو
1) 1) - انفال (8) : 63؛ «اگر همه آنچه را در روی زمین است، هزینه میکردی نمیتوانستی میان دلهایشان الفت اندازی.»
2) 2) - مجموعة ورام: 1/163؛ روضة الواعظین: 2/429؛ «قال رسول اللَّهِ صلی الله علیه و آله لو کان لابن آدم وادیان من ذهب لابتغی وراءهما ثالثا و لا یملأ جوف ابن آدم إلا التراب و یتوب علی من تاب.»
به سر میرود، مانند انبیای من که کریم نیستی، هر چه به تو بدهم، به اندازه بدن خود برداری و بقیه را با من معامله کنی. آن اخلاق را که نداری، پس برای چه میخواهی؟
این آیه از نظر روانکاوی خیلی جالب است. قرآن در روانکاوی انسان خیلی عجیب است. من با یک روانشناس بسیار قویی که اسم او نیز خیلی بزرگ است، یک ساعت صحبت کردم، گفتم: آقای روانشناس! شما چه میگویید؟ بیش از دویست کتاب روانشناسی، از روانشناسهای بسیار مهم که در آمریکا و اروپا نوشتهاند، در کتابخانه ایشان بود.
گفتم: شما درباره این آیه چه میگویید: من آیه بیست سوره حدید را که پروردگار عالم، انسان را در شش دوره روانکاوی کرده است، برای شما بگویم:
« اِعْلَمُوا أَنَّمَا اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِینَةٌ وَ تَفٰاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکٰاثُرٌ فِی اَلْأَمْوٰالِ وَ اَلْأَوْلاٰدِ کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعْجَبَ اَلْکُفّٰارَ نَبٰاتُهُ» (1)
بعد برای او توضیح دادم. گفت: شما روانشناسی کاملی دارید، نمیدانم ما چه میگوییم.
گفتم: شما با این همه روانکاوی، هر چه دانشمند در دنیا دارید، از مدرسهها و دانشگاههای درجه اول اروپا و آمریکا و در بعضی از کشورهای مشرق و کشورهای آزاد شده بیرون میدهید، از حیوانات درنده هم درندهتر هستید. شما با انسان چه میکنید؟
آن وقت شما ببینید: رسول خدا صلی الله علیه و آله سیزده سال انواع بلاها را از دست مردم
1) 1) - حدید (57) : 20؛ «بدانید که زندگی دنیا [ یی که دارندهاش از ایمان و عمل تهی است، ] فقط بازی و سرگرمی و آرایش و فخرفروشیتان به یکدیگر، و افزون خواهی در اموال و اولاد است، [ چنین دنیایی ] مانند بارانی است که محصول [ سبز و خوش منظرهاش ] کشاورزان را به شگفتی آورد.»
مکه کشید، اما وقتی با صد هزار نیرو وارد مکه شد، طواف و نماز و سعی و صفا و مروه را انجام داد و فرمود تا جارچی جار بزند که تمام اهل مکه به مسجد الحرام بیایند، رنگها از ترس پریده بود، در مقابل این قدرت بالا، اما فرمود: ای مردم مکه! من نیامدهام که انتقام سیزده سال کتکهایی که خوردم، افرادم را کشتید، هزار شبانه روز در شعب ابی طالب مرا زندانی کردید را بگیرم و تلافی کنم، بلکه آمدهام به همه شما حرفی که برادرم حضرت یوسف علیه السلام به برادرانش گفت، بگویم:
« لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ اَلْیَوْمَ» (1)
هیچ گناهی بر شما بار نمیکنم:
«إذْهَبُوا اَنْتُمُ الطُلَقاءُ» (2)بروید! همه شما آزاد هستید. گفتم: حال، شما در این دنیا چه انسانهایی تربیت میکنید؟
این آیه عجیب روانکاوی کرده است:
« وَ لٰکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی اَلْأَرْضِ» (3)
زنجیرهای تمایلاتِ رها، او را برای ابد به طبیعت عنصری بسته است و یک
1) 1) - یوسف (12) : 92؛ «امروز هیچ ملامت و سرزنشی بر شما نیست.»
2) 2) - قرب الإسناد: 170؛ بحار الانوار: 59/97، باب 9، حدیث 6؛ «إِنَّ أَهْلَ الطَّائِفِ أَسْلَمُوا فَأَعْتَقَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ جَعَلَ عَلَیْهِمُ الْعُشْرَ وَ نِصْفَ الْعُشْرِ وَ أَهْلُ مَکَّةَ کَانُوا أُسَرَاءَ فَأَعْتَقَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ قَالَ أَنْتُمُ الطُّلَقَاءُ.»
3) 3) - اعراف (7) : 176؛ «ولی او به امور ناچیز مادی و لذتهایِ زودگذرِ دنیای تمایل پیدا کرد.»
چشم به هم زدن روح، توان کشیدن این بدن به جانب خدا را ندارد؛ چون خود روح نیز اسیر شده است.
آیه دیگر، خدا در قرآن میفرماید:
« اِثّٰاقَلْتُمْ إِلَی اَلْأَرْضِ» (1)
گفتم: «ثقل» یعنی سنگینی. این آیه در سوره توبه است. یعنی به قدری روی زمین سنگین بار شدهاید که فرمانِ من خدا نیز یک قدم شما را تکان نمیدهد.
میگویم: نماز به نفع خود شما است، میگویید، نماز چیست؟ میگویم: خمس و زکات بده، میگویید: کدام خمس و زکات؟ میگویم: اخلاق را رعایت کنید، میگویید: اخلاق چیست؟ میگویم: قیامت را در نظر داشته باشید، میگویید: چه کسی رفته تا از آنجا خبر بیاورد.
آیه سوم، در سوره مبارکه اعراف است، میفرماید: پیغمبرم را فرستادم تا شش کار کند، یکی این است:
« وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ» (2)
بارهای سنگینی که شیطان و تمایلات بر آنان تحمیل کرده است، از دوش وجود آنان بردارد تا برای پرواز سبک بال شوند:
« وَ اَلْأَغْلاٰلَ اَلَّتِی کٰانَتْ عَلَیْهِمْ»
غل و زنجیرهایی که از طریق شکم و شهوت شما را به طبیعت بسته است، باز کند که بشود روح شما را نزد من بیاورد.
حضرت یوسف علیه السلام که تمام وجودش به جانب خدا در حرکت بود، پروازش قوی و سریع بود و حتی یک چشم بر هم زدن از این سفر متوقف نمیشد، زلیخا میخواست با تمایلات بدن که این مجموع تمایلات، زلیخا را به:
« اِثّٰاقَلْتُمْ إِلَی اَلْأَرْضِ»
و به:
« وَ لٰکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی اَلْأَرْضِ»
و به:
« وَ اَلْأَغْلاٰلَ اَلَّتِی کٰانَتْ عَلَیْهِمْ»
تبدیل کرده بود، این مسافرِ به جانب حضرت حق را که روح و همه موجودیت او به جانب خدا میرفت، به سمت خود و به طرف زمین جذب کند. جاذبه یکی از آن تمایلات را گرفته، در مقابل جاذبه الله، فکر میکند جاذبه شهوت بدنی، جاذبه حضرت حق را خنثی میکند و حضرت یوسف علیه السلام ذلیل شهوت او میشود! !
گله و چوپان و سگ گله را دیدهاید. طبع سگ این است که اگر غریبهای به طرف گله بیاید، پارس کند و اگر چوپان اشاره کند، خیز بردارد و شکم بیگانهای را پاره کند، اما آشنای چوپان میآید، تا سگ پارس کند، بین چوپان و سگ اشارهای قابل فهم است، با آن اشاره سگ آرام میشود.
خدا میفرماید: درست است که سگ هاری مانند شیطان در کنار زندگی شماست، اما این سگ هار، شکم غریبهها را پاره میکند، تویی که آشنای من هستی، با یک اشاره، چنان او را از تو دورش میکنم که تو برای همیشه برای من بمانی. اگر ما را ببرند، یعنی هنوز آشنای خدا نشدهایم، به سگ چیزی نمیگوید،
یعنی ای سگ! هر کاری که میخواهی با او بکن، لقمه حرام در شکمش بریز، رابطه با نامحرم برای او برقرار کن، گوش و چشم او را از گناه پر کن.
اشارهای به این سگ نفس کرد که هفت سال حضرت یوسف علیه السلام در کمال آرامش به مبارزهاش ادامه داد. هر وقت به او گفت: بیا، گفت: من بیایم؟ یکی دیگر به من گفته است بیا، من مجذوب او شدهام. من در حوزه جاذبه دیگری هستم، تو مگر در مقابل آن جاذبه چقدر جاذبه داری؟ نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار چکنم حرف دگر یاد نداد استادم (1)
خدا میداند اگر خودش را در باطن به ما نشان بدهد، ما چه حالی پیدا میکنیم، اصلاً از همه چیز دل کنده میشویم و به او دل میبندیم و بعد به همه نشان میدهیم که ما داریم به طرف کسی میرویم، که دوست نداریم اصلاً برگردیم. هیچ وقت با کسی دعوا نمیکنیم، اوقات ما هیچ گاه تلخ نمیشود. وقتی ما را به امور غیر خدا دعوت میکنند، خیلی نرم میگوییم: ما را جذب کردهاند، داریم میرویم، میخواهی بیایی، بیا و محبوب ما را ببین.
اگر به دل تجلی کند، نورانی میشود. دعوا نداریم؛ چون محبوب من اجازه نمیدهد که دعوا کنم، چنانچه به حضرت یوسف علیه السلام اجازه نداد که زلیخا را بزند:
« وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأیٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ» (2)
من به حضرت یوسف علیه السلام گفتم: اصلاً با او درگیر نشو، بگذار درخواستش را بگوید. تو در جاذبهای هستی که قدرت جاذبه تاریک او صفر است و نمیتواند تو را به سمت خود بکشد. دلی کو با تو همراهست و همبر چگونه مهر بندد جای دیگر
دلی کو را تو هم جانی و هم هوش از آن دل چون شود یادت فراموش (1)
وجود مبارک آیت الله العظمی حائری، وقتی به دعوت بزرگان زمان خود، به خصوص مرحوم شیخ محمد تقی بافقی از اراک به قم آمد و حوزه علمیه را تأسیس کرد، چند مرجع بزگوار دیگر در آن زمان در قم بودند، مانند آیت الله فیض، آیت الله کبیر، آیت الله سید محمدتقی خوانساری، آیت الله صدر الدین صدر، آیت الله حجت.
ایشان وقتی به قم آمد، محور تمام مراجع شد. تمام پولهای وجوهات به جانب ایشان رفت. به شخصیتی مأموریت داد که نزد بزرگان دین برود، بگوید: عبدالکریم با ارادت به شما عرض میکند: شما آنچه نیاز دارید بفرمایید، من با کمال میل انجام میدهم.
نماینده ایشان خدمت آیت الله حجت آمد، گفت: آقا فرمودند به شما عرض کنم که اگر کاری، پولی، مشکلی دارید، بفرمایید. ایشان فرمودند: سلام مرا به ایشان برسانید و بگویید: ما به جای عبدالکریم، نزد خود کریم میرویم. این سیر روح است.
1) 1) - ویس و رامین: فخرالدین اسعد گرگانی.
صبح بعد آیت الله حجت، داماد خود را صدا زد و گفت: چند نفر از علمای بزرگ قم را بگو بیایند. آمدند، دور اتاق نشستند، مهرش را از گردنش درآورد و گفت:
جلوی چشم من این مهر را بشکنید. گفتند: این مهر را شما به نامهها و رسیدهای سهم امام میزنید؟ گفت: بشکنید، معطل نکنید. مهر را شکستند.
فرمود: من امروز وقتی به سراغ قرآن رفتم، اول صفحه را باز کردم، آمده بود:
« لَهُ دَعْوَةُ اَلْحَقِّ» (1)
من تا اذان ظهر میمیرم، مرا خواستند و دعوتنامه برای من آمده است. محبوب مرا خواسته است. هر چه آوردند، نخورد. نه چایی، نه نان، نه پنیر.
خودش میفهمید که باید برود، گفت: از کنار قبر حضرت ابی عبدالله علیه السلام تربت آوردهام، آن را بیاورید. ذرّهای از آن را در آب ریخت و گفت: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ! که آخرین لقمه من در این دنیا، تربت مولایم ابی عبدالله الحسین علیه السلام بود. بعد «لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اَللّٰهُ» گفت و رفت. نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم (2)
خود را آماده کنید. ای که در کوچه معشوقه ما میگذری برحذر باش که سر میشکند دیوارش (3)
آماده باشید. از این حرفها خود من خیلی شنیدم، خیلی شیرین است.
آن وقتها که من میخواستم بروم طلبه بشوم، ثروتمندی نزدیک ما گفت:
بدبخت! میخواهی بروی گدا شوی؟ او چیز دیگری در ذهنش بود. ای کاش معنی درست این جمله را میفهمید:
« یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ أَنْتُمُ اَلْفُقَرٰاءُ إِلَی اَللّٰهِ» (1)
البته خودم نیز خوب نمیدانستم که دارم گدای چه کسی میشوم؟ بعد فهمیدم که پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرمایند:
«أَلْفَقْرُ فَخْرِی» (2)من گدا هستم، اما تو نمیدانی که من گدای چه کسی هستم. من گدای آن کسی هستم که تمام انبیا و ائمه و اولیا علیهم السلام به گدایی درِ خانه او افتخار میکنند.
به امیرالمؤمنین علیه السلام عرض کرد: «احبّک» علی جان! شما را دوست دارم. حضرت نگاهی به او کرد و دید او راست میگوید. فرمود:
«أَعِدَّ لِلْفَقْرِ» (3)برای انواع مضیقهها و گرفتاریها خودت را آماده کن. اگر به تو سنگ بزنند، به تو بدبخت، دیوانه و مجنون بگویند، آماده باش. آن کسی که عاشق ما شده است، باید مانند خود ما بلاکش باشد. البته بلای شما به اندازه بلای ما نیست. ما ظرفیت ائمه علیهم السلام را نداریم. ولی وقتی به ما تهمت میزنند، حرفهای بیربط میگویند، میگوییم: به موالیان ما خیلی تندتر از این حرفها را گفتند و آنان صبر کردند، ما که خود را عاشق آنان میدانیم نیز صبر میکنیم.
به محض این که خبر شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام پخش شد، در بیش از نیمی از مملکت، مردم به هم میگفتند: مگر علی نماز میخواند؟ به مسجد رفته بود که چه کار کند؟ آماده باشید. این درگیری، درگیری روح و بدن، شعلههای عشق خدا با تمایلات شهوات، بهشت و جهنم و خدا و ابلیس بود. اما چه کسی در این درگیری برنده شد؟
طبق آن چیزی که «روح البیان» نقل میکند: طبیب پای او را معاینه کرد، گفت:
سیاه و فاسد شده است، اگر آن را قطع نکنیم، به قلب میزند و میکشد. گفت: قطع کن، محبوب ما خواسته است که منِ دو پا را با یک پا ببیند. پا که برای ما نیست.
وسایل بریدن آماده شد. طبیب گفت: باید بیحسی بزنیم. گفت: برای چه؟ نمیخواهد، قطع کن. گفت: خیلی درد دارد، گفت: من درد نمیکشم. شما تیزی چاقو را گذاشتی، به من خبر بده.
طبیب گفت: من آمادهام که ببرم، گفت: من نیز «یا رب یا رب» را شروع میکنم، کار که تمام شد، مرا خبر کن. پا را برید و پانسمان کرد و تمام شد و او هنوز «یا رب یا رب» میگفت. به زحمت او را از بالا برگرداندند، گفتند: جراحی تمام شده است. یار را روی دل به سوی من است
من «یا رب، یا الله، یا ارحم الراحمین» میگویم، او میگوید: «لبیک» .
کار من جستجوی او دائم کار او نیز جستجوی من است
بنده من! نه فقط تو دنبال من میگردی، من نیز دنبال تو میگردم.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
به کارگیری بدن و مال برای آخرت
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1385
ص:
ص:
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
اهل خدا، بدن را اصل و ریشه نمیدانند، بلکه از بدن به مرکب تعبیر میکنند که با ارزشترین سوار و سوارکار عالم، یعنی روح که نفخه مستقیم پروردگار است، بر این مرکب سوار است. از بدن به ابزار آن سوار عرشی و ملکوتی تعبیر میکنند. این مرکب و ابزار بدون او میّت است و قابل نگهداشتن نیست. باید دفنش کنند تا تجزیه و خاک شود و به مادرش که کره زمین است، برگردد و در قیامت این مرکب را به روح برگردانند، فقط به خاطر این که در همه امور مثبت و منفی روح همکاری کرده است.
هر چه که در قیامت باید به روح برسد، به این مرکب نیز میرسد. اگر بناست بهشت برسد، به هر دو باید برسد و اگر بناست دوزخ برسد، به هر دو باید برسد.
این بدن محدود است و باید به خاک برگردد، اما آنچه که از این خاک، در مدتی که حیات و راکب دارد، به دست میآید و اضافه از نیاز او است، باید برای عالمِ خاک بگذارد و برود. هر چه میخواهد باشد.
اگر این بدن برای به دست آوردن ثروت دنیا به کار گرفته شود، وقتی روح آن را رها کند، چنان که خودش باید دفن شود و به خاک برگردد، درآمدها را نیز باید برای زمین بگذارد. دیگر مالکِ عناصری که جمع کرده نیست. به هر نوع، صورت و شکلی، رابطهاش با آن عناصر قطع میشود. فقط فردای قیامت باید جواب بدهد که
اینها را که به دست آورد، از کجا آورد و چرا گذاشت و رفت؟ یعنی چرا با این دارائیها، کاری نکرد؟ (1)
امر پروردگار عالم در قرآن است که:
« وَ اِفْعَلُوا اَلْخَیْرَ» (2)
تا زمانی که زنده هستید، کارهای خوب و نیک انجام دهید. انباشتن ثروت به نظر خدا بدی است. اگر خودم این جمع کردن را خوب میدانم، اشتباه میکنم؛ چون این خوب دانستن من با امر پروردگار عالم نمیخواند. چرا که او جمع کردن و گذاشتن و رفتن را در صورتی که به کار خیر نبندم، بسیار بد میداند:
« وَ اَلَّذِینَ یَکْنِزُونَ اَلذَّهَبَ وَ اَلْفِضَّةَ وَ لاٰ یُنْفِقُونَهٰا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ» (3)
1) 1) - تفسیر القمی: 2/20؛ بحار الانوار: 7/259، باب 11، حدیث 3؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله لَاتَزُولُ قَدَمَا عَبْدٍ یَوْمَ الْقِیَامَةِ مِنْ بَیْنِ یَدَیِ اللَّهِ حَتَّی یَسْأَلَهُ عَنْ أَرْبَعِ خِصَالٍ عُمُرِکَ فِیمَا أَفْنَیْتَهُ وَ جَسَدِکَ فِیمَا أَبْلَیْتَهُ وَ مَالِکَ مِنْ أَیْنَ کَسَبْتَهُ وَ أَیْنَ وَضَعْتَهُ وَ عَنْ حُبِّنَا أَهْلَ الْبَیْتِ.» هم چنین آمده مستدرک الوسائل: 7/157، باب 1، حدیث 7904؛ «عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام قَالَ إِنَّ الْعَبْدَ إِذَا مَاتَ قَالَتِ الْمَلَائِکَةُ مَا قَدَّمَ وَ قَالَتِ النَّاسُ مَا أَخَّرَ فَقَدِّمُوا فَضْلًا یَکُنْ لَکُمْ وَ لَاتُؤَخِّرُوا کُلًّا یَکُنْ عَلَیْکُمْ فَإِنَّ الْمَحْرُومَ مَنْ حُرِمَ خَیْرَ مَالِهِ وَ الْمَغْبُوطَ مَنْ ثَقَّلَ بِالصَّدَقَاتِ وَ الْخَیْرَاتِ مَوَازِینَهُ وَ أَحْسَنَ فِی الْجَنَّةَ بِهَا مِهَادَهُ وَ طَیَّبَ عَلَی الصِّرَاطِ بِهَا مَسْلَکَه.»
2) 2) - حج (22) : 77؛ «و کار نیک انجام دهید.»
3) 3) - توبه (9) : 34؛ «کسانی را که طلا و نقره میاندوزند و آن را در راه خدا هزینه نمیکنند، به عذاب دردناکی مژده ده.»
یا اگر به خاطر بدن، به سراغ غارت حق دیگران بروم، ممکن است خودم را خوب بدانم، بگویم همه دارند میبرند، اقتضا میکند که من نیز ببرم، یا همه دارند میخورند، من نیز باید بخورم. (1)اما پروردگار عالم این غارتگری را بسیار بد و زشت میداند و به انسان اعلام میکند: (2)« وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ» (3)
نمیخواهم ذرّهای شرّ در شما بندگانم باشد، چه برسد به این که انسان برای خاطر بدن، غارتگری کند.
« وَ تَأْکُلُونَ اَلتُّرٰاثَ أَکْلاً لَمًّا» (4)
ارثی که حق دیگران است، با فتنهگری بردارد. برای چه کسی برمیدارد؟ برای بدن. میخواهد برای بدن خانه دویست متری را هزار متر کند، ماشین معمولی را گرانقیمت کند، در مراکز خوش آب و هوا ویلای چند میلیارد تومانی بخرد، این بدن را جابجا کند و از تهران به لندن و پاریس ببرد، در آنجا به بدن خوشگذرانی بدهد.
1) 1) - الکافی: 2/139، حدیث 9؛ «أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ مَنْ قَنِعَ بِمَا رَزَقَهُ اللَّهُ فَهُوَ مِنْ أَغْنَی النَّاس.»
2) 2) - عوالی اللآلی: 1/364، حدیث 56؛ وسائل الشیعة: 16/53، باب 78، حدیث 20962؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله مَنِ اقْتَطَعَ مَالَ مُؤْمِنٍ غَصْباً بِغَیْرِ حَقِّهِ لَمْ یَزَلِ اللَّهُ مُعْرِضاً عَنْهُ مَاقِتاً لِأَعْمَالِهِ الَّتِی یَعْمَلُهَا مِنَ الْبِرِّ وَ الْخَیْرِ لَایُثْبِتُهَا فِی حَسَنَاتِهِ حَتَّی یَتُوبَ وَ یَرُدَّ الْمَالَ الَّذِی أَخَذَهُ إِلَی صَاحِبِهِ.» و نیز آمده: وسائل الشیعة: 16/53، باب 78، حدیث 20960؛ «عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَقُولُ مَنْ أَکَلَ مِنْ مَالِ أَخِیهِ ظُلْماً وَ لَمْ یَرُدَّهُ إِلَیْهِ أَکَلَ جَذْوَةً مِنَ النَّارِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ.»
3) 3) - زلزله (99) : 8؛ «و هر کس هموزن ذرهای بدی کند، آن بدی را ببیند.»
4) 4) - فجر (89) : 89؛ «و میراث خود را [ با میراث دیگران بیتوجه به حلال وحرام بودنش] یکجا و کامل میخورید.»
این غارت را برای بدن میخواهد، نه برای روح. در این کارها روح به غربت کشیده میشود؛ یعنی وقتی تمام نگاه و توجه انسان به سراغ بدن معطوف باشد و روح فراموش شود، گویا وجود ندارد. آن وقت این نگاه همان نگاه حیوانات است؛ چون افق دید حیوانات بیشتر از بدن نیست. هر کاری میکنند، برای بدن میکنند.
وقتی نگاه کاملاً به بدن معطوف باشد و به روح دیگر نتواند نگاه کند، انسان غاصب، ظالم، فرعون، نمرود، فتنهگر، گناهکار و معصیت کار به گناهان کبیره میشود.
همه انبیا و ائمه طاهرین علیهم السلام در این موارد میفرمایند: مگر حق بدن چقدر است و بدن چقدر میارزد؟ امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: اگر غذایی از گندم و عسل خالص هر روز بخواهم برای خود فراهم کنم، امکان دارد، ولی برای چه؟ من که توان بدنم را میتوانم با دو لقمه از نان جو و مقداری دوغ، خرما، شیر و این چیزهایی که معمولاً غذای حضرت بود، تأمین کنم، چرا بیش از این مقدار را به بدن بدهم؟
مقدار لباس و کاشانهای که میخواهم به بدن بدهم، خدا از حلال مقرّر کرده است و اضافهتر از حلال را نیز به من اجازه نداده است، چون که اسراف است.
حلال خالص را نیز پروردگار فرموده است: با زکات، خمس و انفاق آن را حرث کن. برای چه بیش از حد به بدن برسم؟ اینجا نقطه جهاد اکبر است.
با بدن درگیر میشود، میگوید: تو بخواه، من که خواسته تو را به غیر از مقدار حلال، آن هم بدون اسراف، جواب نمیدهم. تو زبانت دراز است و اگر تو را رها کنم، حتی در حلال نیز به حدّ معین قناعت نخواهی کرد.
میخواهی هر روز و هر شب بهترین سفره رنگین را برای خود بیاندازی. یا
میخواهی در اتاقی بخوابی که چند میلیون پول دکوربندی آن و تخت خارجی و گچبری آن باشد، اما بیخود میخواهی، تو چند روز دیگر میخواهی در قبر بروی، این همه گچ کاری و آینه کاری و سالن و تختهای آن چنانی خارجی را چگونه میخواهی ببری؟ مگر بدن چقدر میارزد که ماشین چند میلیونی به آن میدهی؟
اگر او را رها کنی، تو را گرفتار همه بلاها میکند. بلاهایی که در چهره ظاهری، خوش سیما است.
آن وقت حاضر نیست با کفش روی زمین راه برود. این زمین به این پرقیمتی، که خدا از آن، انسان و موجودات را میسازد، حتماً باید سر راهش فرش بیاورند بیاندازند که از روی فرش راه برود که کف کفش او به زمین نخورد.
ای انسان بیچاره! اینها به خاطر نگاه کردن صِرف به بدن است که حیات، زندگی، خوشی، لذت بردن، پول، ازدواج، خانه و مرکب برای بدن باشد. لعنت بر این بدن. قدری گوشت و پوست و خون نجسی که میچرخد و هر روز نجاست سازی میکند، مگر چقدر میارزد که این همه سنگ را به سینه میزنند؟ زیر و بالا پیش و پس وصف تن است بیجهتها ذات جان روشن است (1)
اما آن افرادی که به اصل انسان، به سوار این مرکب نگاه دارند، واقعاً وقتی به بدن و به روح نظر میاندازند، روح را مانند حضرت عیسی علیه السلام میبینند و بدن را مانند خر عیسی.
چقدر باید خرج این مرکب کرد؟ چه اندازه برای این مرکب باید کوشید؟ مرکب را باید آب و نان داد که برای روح کار کند. باید تقویتش کرد که روزه بگیرد، نماز
1) 1) - مولوی.
واجب را بخواند، صبح برخیزد و صورت روی خاک بگذارد و با پروردگار خود مناجات کند. اگر لذت ترک لذت بدانی دگر لذت نفس لذت نخوانی (1)
عجیب است که اینها طبق آیات قرآن و روایات در خلوت خود، خوبیهایی که از بدن میکشند، حرف اول را میزنند. به قدری خالص هستند که ابداً در مسیر گوش دادن به قضاوت مردم نیستند که چه نوع قضاوتی میکنند. مردم آزادند که هر قضاوتی میخواهند بکنند.
مدرسهای که دربش درون صحن حضرت رضا علیه السلام باز میشود و تقریباً رو به روی پنجره فولاد قدیم و صحن کهنه است، صحن معروف به سقّاخانه اسماعیل طلا. اسم این مدرسه، مدرسه میرزا جعفر است که به دانشگاه رضوی تبدیل شده است. قبلاً حوزه علمیه پانصد ساله بود. حیاتش باغچه، درخت و سنگ فرش بود و در دو طبقه نیز حجره داشت و خیلی کهنه بود.
سازنده مدرسه در وقفنامهاش نوشته بود که چه نوع طلبهای را در اینجا قبول کنید و آن طلبه چگونه باید درس بخواند و اگر طلبهای در ایام طلبگی در اینجا مرد، پای همان حجره دفنش کنید.
در بیست قدمی حرم حضرت رضا علیه السلام، من مدرسه قدیمی و قبرها را دیده بودم.
بیشتر نماز مغرب و عشایم را در سفرهای مشهد به آنجا میرفتم که یکی از اولیای خدا آنجا نماز میخواند. چقدر زندگی با خدا لذت دارد. خدا اهل افراد بدنی نیست. خدا آب و نان بدن را میدهد، اما بدنی نیست.
1) 1) - سعدی شیرازی.
نگاه خدا به روح شما است:
«قال رَسول اللّه صلی الله علیه و آله: إنَّ اللّهَ لَایَنْظُرُ إلی صُوَرِکم وَ أَعْمالِکُمْ وَ إِنَّما یَنْظُرُ إلیٰ قُلُوبِکُم» (1)تمام نگاه خدا به باطن شما است؛ چون باطن، جای ایمان، عشق و علاقه به خدا، انبیا و ائمه علیهم السلام است، جای محبت به اولیای خدا است. باطن ما جهانی عجیب و خارق العاده است. حد و مرز ندارد. خیلی روشن و صاف است. اما بدن روی آن سایه میاندازد و آن را مانند دیو میکند، باطن حسود، ریاکار، طمع کار، حریص و متکبر میشود. (2)این حالات روح آلوده است که بدن آن را آلوده کرده است و الّا حسد برای روح امر اصیلی نیست، بلکه به روح عارض میشود.
چند نفر طلبه در آنجا درس میخواندند. به یکی از این چند نفر بدبین بودند که در عبادت خیلی سستی میکند.
خیلی جالب است که کسی بدنش را نیز در پنهان کاری ببرد و وقتی در مقابل مردم میآورد، ظاهرش را بیاورد. مردم هر چه میخواهند بگویند، بگویند.
نمیدانند که این بدن دیشب با محبوب چه برنامههایی داشته است که حالا مانند بیمار یا خسته به نظر میرسد.
1) 1) - بحار الأنوار: 67/248، باب 54، ذیل حدیث 21.
2) 2) - بحار الانوار: 24/276، باب 63، حدیث 62؛ «امام باقر علیه السلام میفرماید: شِیعَتَنَا فِی بَاطِنِ السُّورِ الَّذِی فِیهِ الرَّحْمَةُ وَ النُّورُ وَ یُصَیِّرُ عَدُوَّنَا وَ الْکُفَّارَ فِی ظَاهِرِ السُّورِ الَّذِی فِیهِ الظُّلْمَةُ فَیُنَادِیکُمْ عَدُوُّنَا وَ عَدُوُّکُمْ مِنَ الْبَابِ الَّذِی فِی السُّورِ مِنْ ظَاهِرِهِ.»
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
«فَیَحْسَبُهُم مَرْضَیٰ وَ مَا بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَضٍ» (1)مردم میگویند: حتماً معتاد است. معلوم نیست بیچاره چه کاره است.
روزی، همدرسیهایش به او گفتند: پنج شنبه و جمعه که درس تعطیل است، ما نان و پنیر و سبزی آماده کردهایم، میخواهیم کنار رودخانه طرقبه و باغهای بیرون از مشهد برویم، شما میآیید برویم؟ گفت: دعوت مؤمن را باید اجابت کرد. میآیم.
شب جمعه بود. شام خوردند و مقداری نشستند و حرف زدند، بعد گفتند: بخوابیم.
او نیز کنار درختی خوابید. همه خوابیدند فقط در آن تاریکی یکی از آنان بیخوابی به سرش زده، ولی نشان نمیدهد که خواب نیست. نصف شب بود. آهسته برخاست. از لای درختها به طرف آب پیچید.
این طلبهای که بیخوابی به سرش زده بود، با خود گفت: او این وقت شب کجا میرود؟ پابرهنه، آرام، پشت سرش آمد و دید او وضو گرفت، چه وضویی. نه آب مالیدن به صورت و دست. من هماندم که وضو ساختم از چشمه عشق چهار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست (2)
وضوی او تمام شد. به گوشهای آمد و یازده رکعت نماز شب را خواند که عبادات شب امیرالمؤمنین و امام زین العابدین علیه السلام را به ذهن میانداخت. بعد تا به ستارهها نگاه کرد، دید صبح صادق شده است، نماز صبح را خواند، بعد سریع آمد، روی آن تشکچه رفت و رواندازش را روی خود کشید و خوابید. بقیه یکی یکی بیدار شدند و نمازها را خواندند و به یکدیگر گفتند: او را ببین، مانند جنازه افتاده است، ای بدبخت! شب جمعه و صبح جمعه است.
به ما که نگفته است بیدارش کنیم، ما نیز وظیفه نداریم او را بیدار کنیم. خوابید تا آفتاب زد. آنها گفتند: ای بدبخت! تو طلبه هستی؟ آمدی درس بخوانی و بعد بروی مردم را نماز خوان کنی، آن وقت خودت نماز صبح را نخواندی؟
عصر جمعه برگشتند. آنها که به حجرههای خود رفتند، این کسی که در شب او را دیده بود، بعد از نماز مغرب و عشا آمد، با دنیایی از ادب رو به روی او نشست. او گفت: ای شیخ! چرا راحت نمینشینی؟ گفت: من وظیفه ندارم راحت بنشینم، من آمدهام تا تو مرا به غلامی قبول کنی. گفت: مگر دیوانه شدهای؟ من هم مانند تو طلبهام، غلامی چیست؟
گفت: خیال میکنی ما در حق تو کم گناه کردهایم؟ ما در حق تو بدبین بودیم. ما را ببخش. ما خیال میکردیم که تو حتی نماز صبح را نیز نمیخوانی. من دیشب بیدار بودم. پشت سر تو آمدم و خیلی گریه کردم. من میخواهم غلام تو باشم.
گفت: باشد، بنشین تا بیایم. پشت پنجره فولاد آمد و گفت: یا بن رسول الله! سرّ ما روی آب افتاد، تا همین جا کافی است. دعوتی کن از من تا بیایم. برگشت، خوابید و بعد هم مرد.
1) 1) - نهج البلاغه: خطبه 184 (هَمَّام) ؛ «قَدْ بَرَاهُمُ الْخَوْفُ بَرْیَ الْقِدَاحِ یَنْظُرُ إِلَیْهِمُ النَّاظِرُ فَیَحْسَبُهُمْ مَرْضَی وَ مَا بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَضٍ وَ یَقُولُ لَقَدْ خُولِطُوا وَ لَقَدْ خَالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظِیمٌ لَایَرْضَوْنَ مِنْ أَعْمَالِهِمُ الْقَلِیلَ وَ لَایَسْتَکْثِرُونَ الْکَثِیرَ فَهُمْ لِأَنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ وَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ مُشْفِقُون.»
2) 2) - حافظ شیرازی.
ص:
شب مردان خدا روز جهان افروز است روشنان را به حقیقت شب ظلمانی نیست (1)
ما همانی را میگوییم که امام زین العابدین علیه السلام در دعای ابوحمزه میفرماید:
«فَارْحَمْ فِی هذِهِ الدُّنْیا غُرْبَتی» (2)خدایا به غربتم در این دنیا رحم کن.
ما میخواهیم با تو باشیم، یار نداریم، بیشتر مردم به دنبال غیر خدا، بدن، زمین و ملک و پول هستند، بر ما عیب میکنند: ای بیچارهها! قدیمیها! هر چه میخواهند بگویند، مگر به پیغمبر صلی الله علیه و آله مجنون، کذّاب و ساحر نمیگفتند. (3)والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - مواعظ، سعدی شیرازی.
2) 2) - إقبال الأعمال: 73؛ «إلهی إن عفوت فمن أولی منک بالغفران [ بالعفو ] و إن عذبت فمن أعدل منک فی الحکم اللهم فارحم فی هذه الدنیا غربتی و عند الموت کربتی و فی القبر وحدتی و فی اللحد وحشتی و إذا نشرت للحساب بین یدیک ذل موقفی و اغفر لی ما خفی علی الآدمیین من عملی و أدم لی ما به سترتنی.»
3) 3) - در آیات متعدد سورههای زیر نسبت مجنون و ساحر به وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه و آله میدادند: صافات: 36 « وَ یَقُولُونَ أَ إِنّٰا لَتٰارِکُوا آلِهَتِنٰا لِشٰاعِرٍ مَجْنُونٍ » دخان: 14 « ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ قٰالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ » ذاریات: 52 « کَذٰلِکَ مٰا أَتَی اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ قٰالُوا سٰاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ » ذاریات: 39 « فَتَوَلّٰی بِرُکْنِهِ وَ قٰالَ سٰاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ »
تفاوت روحیه یوسف علیه السلام و زلیخا
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1385
ص:
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
تفاوت بسیار مهمی که بین وجود مبارک حضرت یوسف علیه السلام و زلیخا بود، این است که تمایلات مربوط به بدن، در حضرت یوسف علیه السلام به طور کامل کنترل شده بود و هیچ گاه میل، غریزه و خواسته مربوط به بدن در ایشان رها و بیمهار نبود. این تمایلات به وسیله روح حضرت، که غرق در معرفت و به حضرت حق و عشق به پروردگار و نگاه به قیامت بود، در کنترل کامل بود، لذا تمام حرکات اعضا و جوارح بدن ایشان در اوج عبادت و بندگی بود.
در حقیقت روح او که از طریق نور معرفت و عشق به عبادت به حضرت حق وصل بود، این توان را داشت که بدن را در حرکت به سوی پروردگار سیر دهد، اما بانوی کاخ که روحش مرده بود، آنچه در وجود او فعال بود، تمایلات بیمهار مربوط به بدن بود که آنها را آزاد کرده بود.
در آیات قرآن میبینید که تمایلات رهای این زن، هیچ احترامی به حق شوهر نداشت و زشتی را با همه وجودش خریده و قبول کرده بود. خیانت به شوهر را راحت پذیرفته بود و آنچه که برای او مهم بود، این بود که این بدن، به آن لذتی که میخواهد، برسد.
در اینجا باید مسألهای را همه ما توجه کنیم که تمایلات بیمهار در ارتباط با بدن، زیادهخواه است و زیاده خواهی آن نیز مرزی ندارد.
به عبارت حکیمان الهی، تمایلات مربوط به بدن در این دنیا، بینهایت خواه است، اما مایهای که معده این بینهایت خواهی را سیر کند، هرگز فراهم شدنی نیست. علت آن نیز این است که محل زندگی بشر در کره زمین است.
آنچه که در ارتباط با تمایلات بدنی میخواهد، پول، مسکن، زمین، مقام و ارضای غریزه شهوت است و در اینجا هم زمین محدود است، هم خواستهها.
زمان ارضای غریزه شهوت نیز کوتاه است. این شعلهای است که اولاً: هر دری را به روی آدم باز نمیکند، ثانیاً: بعد از مدتی خاموش میشود و این گونه نبوده است که هر مرد و زنی نسبت به شهوت جنسی، بتواند زیاده خواه باشد و به آنچه که میخواهد برسد.
این مقدار محدودیت جنسی از پول، زمین، مسکن، خوراک، مرکب و لباس نیز بین شش میلیارد نفر جمعیت جهان تقسیم شده است. این طور نیست که همه درهای امیال را باز بگذارند و به هر نفر از افراد زیاده خواه بگویند: تشریف بیاورید و هر چه میل دارید، بردارید و ببرید. اصلاً چنین حکمی را هیچ کس علیه خودش صادر نمیکند.
در تمایلات بیمهار، اجناس مقابلش نیز فوق العاده محدود است که یا در حدّ کوشش پاک نصیب شخص میشود که حلال است، یا نه، او با ارتباط برقرار کردن با معصیت، فتنه، فساد و تقلّب به مقداری از آن میرسد که آنها نیز خیلی محدود هستند.
امیرالمؤمنین علیه السلام جمله جالبی دارند که خیلی قابل دقت است. این جمله از پربهاترین جملات حضرت است که میفرماید: ثروت به دست آورده که در کنار آن ثروت، عمر شما تمام میشود، یا وارثی نداری، که دولت این مال را میبرد، چه سودی برای تو دارد؟ (1)و یا وارث داری و وارث، ثروتت را مالک میشود و آن چه برای تو میماند این است که در قیامت در دادگاه تو را نگهدارند و به تو بگویند:
«مِنْ أَیْنَ اکْتَسَبْتَ مٰالَکَ» (2)آن ثروت را از کجا به دست آوردی؟ آیا حلال بود، یا حرام؟ این پولی که از تو ماند، دلیل بر بخل تو بوده و بخیل باید به جهنم برود:
« وَ اَلَّذِینَ یَکْنِزُونَ اَلذَّهَبَ وَ اَلْفِضَّةَ وَ لاٰ یُنْفِقُونَهٰا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ» (3)
1) 1) - نهج البلاغه: حکمت 191 و 192؛ «امیر المؤمنین علیه السلام میفرماید: وَ قَالَ علیه السلام إِنَّمَا الْمَرْءُ فِی الدُّنْیَا غَرَضٌ تَنْتَضِلُ فِیهِ الْمَنَایَا وَ نَهْبٌ تُبَادِرُهُ الْمَصَائِبُ وَ مَعَ کُلِّ جُرْعَةٍ شَرَقٌ وَ فِی کُلِّ أَکْلَةٍ غَصَصٌ وَ لَایَنَالُ الْعَبْدُ نِعْمَةً إِلَّا بِفِرَاقِ أُخْرَی وَ لَایَسْتَقْبِلُ یَوْماً مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا بِفِرَاقِ آخَرَ مِنْ أَجَلِهِ فَنَحْنُ أَعْوَانُ الْمَنُونِ وَ أَنْفُسُنَا نَصْبُ الْحُتُوفِ فَمِنْ أَیْنَ نَرْجُو الْبَقَاءَ وَ هَذَا اللَّیْلُ وَ النَّهَارُ لَمْ یَرْفَعَا مِنْ شَیْءٍ شَرَفاً إِلَّا أَسْرَعَا الْکَرَّةَ فِی هَدْمِ مَا بَنَیَا وَ تَفْرِیقِ مَا جَمَعَا.» و نیز میفرماید: «وَ قَالَ علیه السلام یَا ابْنَ آدَمَ مَا کَسَبْتَ فَوْقَ قُوتِکَ فَأَنْتَ فِیهِ خَازِنٌ لِغَیْرِکَ.»
2) 2) - الکافی: 4/39، حدیث 4؛ «عَنْ أَبِی الْحَسَنِ مُوسَی علیه السلام: قالَ مَنْ أَخْرَجَ مِنْ مَالِهِ الزَّکَاةَ تَامَّةً فَوَضَعَهَا فِی مَوْضِعِهَا لَمْ یُسْأَلْ مِنْ أَیْنَ اکْتَسَبْتَ مَالَکَ.»
3) 3) - توبه (9) : 34؛ «و کسانی را که طلا و نقره میاندوزند و آن را در راه خدا هزینه نمیکنند، به عذاب دردناکی مژده ده.»
این حکم قطعی پروردگار است. پس اگر در حلال بخیل بودی، باید به جهنم بروی، در حرام که جهنمی شدن تو حتمی است.
یا بیوارثی که دو صورت داشت و در هر دو صورت باید به جهنم بروی، چه حلال باشد و در آن بخیل باشی، چه حرام.
و یا وارث داری که میپرسند: وارث تو کیست؟ اگر وارثانت باادب و با تربیت و اهل خدا باشند، بعد از مردن تو به آنها رسیده است، میگویند: ما که بار این پولها را نمیخواهیم به دوش بکشیم. به اندازه عادی، زندگی خود را اداره میکنیم و بقیهاش را نیز خرج خدا میکنیم. پول چه کسی را خرج خدا میکند؟ پول کس دیگر را، نه پول خودش را.
در شهری منبر میرفتم، بعد از تمام شدن سخنرانی، حوزه علمیه آنجا را به من نشان دادند. حدود پنج هزار متر زمین و چهارده هزار متر ساختمان بود. ساختمانی که برای اهل علم و درس خواندن بود و خیلی هزینه شده بود. چند هزار متر ساختمان، با تمام لوازم آن زمان.
گفتند: تمام این مدرسه را خانمی ساخته است که این ثروت از پدرش به او ارث رسیده است. گفته من مگر دیوانهام که مانند پدرم پولها را نگهدارم و بعد از من به دیگران برسد؟ تمام این پولها را در راه خدا هزینه میکنم.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: یا آن وارث، چنین وارثی است، که در این صورت در قیامت جلوی چشم تو، وارث تو را که با پول تو رضای خدا را جلب کرده است، به بهشت میبرند و حضرتعالی را جلوی چشم وارث به عنوان بخیل به جهنم میبرند.
یا نه، وارثانت افراد بیتربیت، بیدین و فتنهگری هستند که بعد از مردن تو، با
پول تو لذت میبرند و تو در برزخ عذاب و درد بخلت را میچشی و وارثانت با رفقا در دنیا به خوشگذرانی و معصیت و در جلسات شبانه شرکت میکنند و پول تو را خرج این شکم نجس و شهوت نجستر میکند، آن گاه تو را در قیامت دو برابر عذاب میکنند، عذاب اول برای بخل تو است، عذاب دوم این که با پول خود، به گناه کمک کردی. (1)این آخر و عاقبت تمایلات است. گرچه بیمهار میشود، ولی این تمایلات بیمهار، در مقابل خودش جنسی به اندازه معده خودش را ندارد.
حضرت یوسف علیه السلام همه اینها را میدانست و میدید. او عاقل، منصف و با وجدان و بیدار بود، لذا تمام تمایلات بدن را به برنامههای الهی محدود کرد. پنجاه سال نیز در این دنیا صبر کرد و بعد او را از این دنیا به آن دنیا بردند، در آن دنیا چون حدود و مرز وجود ندارد، کمربندهای تمایلات را در آنجا باز میکنند، کمربندهای تمایلات همین دین است.
این تمایلات مربوط به بدن است. تمایلات مربوط به بدن کمربندهایشان را که باز کردند، بینهایت میشود، مطابق این معده بینهایت، جنس بینهایت وجود
1) 1) - نهج البلاغة: حکمت 416؛ «وَ قَالَ لِابْنِهِ الْحَسَنِ علیه السلام لَاتُخَلِّفَنَّ وَرَاءَکَ شَیْئاً مِنَ الدُّنْیَا فَإِنَّکَ تَخَلِّفُهُ لِأَحَدِ رَجُلَیْنِ إِمَّا رَجُلٌ عَمِلَ فِیهِ بِطَاعَةِ اللَّهِ فَسَعِدَ بِمَا شَقِیتَ بِهِ وَ إِمَّا رَجُلٌ عَمِلَ فِیهِ بِمَعْصِیَةِ اللَّهِ فَشَقِیَ بِمَا جَمَعْتَ لَهُ فَکُنْتَ عَوْناً لَهُ عَلَی مَعْصِیَتِهِ وَ لَیْسَ أَحَدُ هَذَیْنِ حَقِیقاً أَنْ تُؤْثِرَهُ عَلَی نَفْسِکَ قَالَ الرَّضِیُّ وَ یُرْوَی هَذَا الْکَلَامُ عَلَی وَجْهٍ آخَرَ وَ هُوَ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الَّذِی فِی یَدِکَ مِنَ الدُّنْیَا قَدْ کَانَ لَهُ أَهْلٌ قَبْلَکَ وَ هُوَ صَائِرٌ إِلَی أَهْلٍ بَعْدَکَ وَ إِنَّمَا أَنْتَ جَامِعٌ لِأَحَدِ رَجُلَیْنِ رَجُلٍ عَمِلَ فِیمَا جَمَعْتَهُ بِطَاعَةِ اللَّهِ فَسَعِدَ بِمَا شَقِیتَ بِهِ أَوْ رَجُلٍ عَمِلَ فِیهِ بِمَعْصِیَةِ اللَّهِ فَشَقِیتَ بِمَا جَمَعْتَ لَهُ وَ لَیْسَ أَحَدُ هَذَیْنِ أَهْلًا أَنْ تُؤْثِرَهُ عَلَی نَفْسِکَ وَ لَا أَنْ تَحْمِلَ لَهُ عَلَی ظَهْرِکَ فَارْجُ لِمَنْ مَضَی رَحْمَةَ اللَّهِ وَ لِمَنْ بَقِیَ رِزْقَ اللَّهِ.»
دارد. روح که دیگر خودش بینهایت هست:
« وَعَدَ اَللّٰهُ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا وَ مَسٰاکِنَ طَیِّبَةً فِی جَنّٰاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوٰانٌ مِنَ اَللّٰهِ أَکْبَرُ» (1)
برای تمایلات بینهایت شما، نعمت بینهایت وجود دارد،
« فِیهٰا مٰا تَشْتَهِیهِ اَلْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ اَلْأَعْیُنُ» (2)
و برای تمایلات چشمی شما، برای لذت بردن از مناظر، مناظر بینهایت زیبا وجود دارد. این طور نیست که منِ خدا در اینجا به شما بگویم: خود را محدود کنید، در قیامت نیز بگویم محدود کنید. قیامت که دار تکلیف و جای حرام و حلال نیست.
«إنَّکُمْ الیَوم فی دارِ عَمَلٍ وَ لاحِسابٍ وَ أنتُمْ غَداً فِی دارِ حِسابٍ وَ لاعَمَل» (3)امروز روز عمل است نه حساب و فردا روز حساب است نه عمل.
تمام اینها برای حضرت یوسف علیه السلام مانند آفتاب روشن بود و باور داشت، لذا در اوج جوانی و لذت خواهی، دعوت به گناه را پاسخ مثبت نداد. آیا میشود ما نیز خود را کاملاً عاقلانه به قرآن و فرهنگ اهل بیت علیهم السلام محدود کنیم؟
1) 1) - توبه (9) : 72؛ «خدا به مردان و زنان با ایمان بهشتهایی را وعده داده که از زیرِ [ درختانِ ] آن نهرها جاری است؟ در آن جاودانهاند، و نیز سراهای پاکیزهای را در بهشتهای ابدی [ وعده فرموده ] و همچنین خشنودی و رضایتی از سوی خدا [ که از همه آن نعمت ها ] بزرگتر است.»
2) 2) - زخرف (43) : 71؛ «در آنجا آنچه دلها میخواهد و چشمها از آن لذّت میبرد، آماده است.»
3) 3) - بحار الأنوار: 70/91، باب 122، حدیث 63.
اولیای الهی گاهی برای محدود کردن خود، چه میکردند! که وقتی داستان آنها را میخوانیم، بهت زده میشویم. من در این قضیهای که میخواهم نقل کنم، واسطه سوم هستم؛ چون نبیره دختری مرحوم حاج ملاهادی سبزواری برای خودم تعریف کرد و با دست خودش نیز نوشته بود و لطف کرد و به من داد.
گفت: حاجی از فروش زمینهای پدرش واجب الحج میشود. به همسر بزرگوارش که از او دارای یک پسر چهار ساله به نام ملّامحمد بود، میگوید: این بچه را در سبزوار بگذاریم و به حج برویم. از کویر سبزوار به بندرعباس میآیند. حج در آن زمان حداقل هشت ماه طول میکشید.
در بندر سوار کشتی میشوند، دو ماه روی آب بودند تا به جده میروند و به مکه میآیند. اعمال حج را انجام میدهند. زمانی که در مکه نه برقی بوده و نه آبی، و تعداد حجاج بسیار کم بود.
اعمال حج تمام میشود، همان راه را میآیند که برگردند، در مسیر برگشت همسرش مریض میشود و میمیرد. همانجا در بیابان، با کمک زنانی که در سفر بودند، غسل میدهند، کفن و دفن میکنند.
حاجی تا بندرعباس میآید، پیاده میشود، تمام بار او نیز یک بقچه بود. اولیای خدا همیشه سبک بار و سبک بال بودند. به این خاطر مردن آنان نیز خیلی راحت بود؛ چون چیزی نبود که از آن دل بکنند. خانه و زندگیشان خیلی معمولی بود و هرگز دلبستگی ایجاد نمیکرد.
حاجی هر هشت سالی یک عبا عوض میکرد. چیزی نبود که دل آنان را ببرد.
تنها چیزی که دل آنان را برده بود، خدا بود. دیگر دلی نداشتند که جای دیگری ببرند. از بندر به کرمان میآید که از راه کویر به سبزوار بیاید. حدود عصر به کرمان
میرسد. عمامه حاجی مانند روحانیون دیگر نبود، بلکه شبیه عمامه روستاییهای سبزوار، حالت عادی داشت.
با همین بقچه به مدرسه طلبهها میآید، به خادم میگوید: به من جا بده. خادم نگاهی به او میکند و میگوید: جا نداریم، چون در وقفنامه این مدرسه نوشته شده بود که فقط اهل علم و طلبهها میتوانند در اینجا بخوابند.
حاجی، کشتی علم، حکمت و عرفان بود، به او میگوید: ای خادم! من به تو راه شرعی نشان میدهم که مرا راه بدهی و آن این است که چند روزی که اینجا میمانم، برای کمک تو جارو میکشم و لباس طلبهها را میشویم و دستشوییها را تمیز میکنم. خادم قبول میکند.
چنان تمایلات را محدود میکردند، گویا اصلاً تمایلاتی نداشتند. او میتوانست نزد مرجع تقلید شهر برود، بگوید که من چه کسی هستم، کسی که در تمام ایران کتاب منظومه حکمت و منطق و حاشیههای او بر اسفار صدرالمتألهین را درس میدهند، تا آن مرجع کرمانی، خاک کف پای او را روی چشمش بگذارد؛ چون حاجی اهل کرامت بود و با خدا خوب زندگی و رفتار کرده بود.
حاجی از آنهایی بود که راحت میتوانست به خدا بگوید: من شصت سال است که حرف تو را گوش دادم، یک بار تو حرفم را گوش بده، خدا نیز قبول کند.
«عَبْدی اَطِعْنی اَجْعَلُکَ مِثْلی» (1)
1) 1) - شجره طوبی: 1/33، مجلس 12؛ الجواهر السنیة، کلیات حدیث قدسی: 709؛ «ورد فی الحدیث القدسیّ عن الربّ العلیّ أنّه یقول: عبدی أطعنی أجعلک مثلی، أنا حیّ لا اموت اجعلک حیّا لا تموت، أنا غنیّ لا أفتقر أجعلک غنیّا لا تفتقر، أنا مهما أشاء یکون أجعلک مهما تشاء یکون.»
بنده من، با من باش، تا من تو را نمونه خودم قرار دهم. من به موجودی میگویم، باش، میشود، تو هم بگو باش، میشود.
خادم قبول کرد. چند روز در مدرسه جارو میکشد، لباس طلبهها را میشوید، میبیند باید بیشتر بماند تا این نفس بیشتر ادب شده، محدودتر شود. سه سال در کرمان، خادم آن مدرسه بود. حیاط و اتاق طلبهها را جارو میکرد، گاهی طلبهها میگفتند: برو نانی برای من بگیر و بیاور، لباسهای ما را شستشو کن، میگفت:
چشم.
روزی خادم به او گفت: اهل کجا هستی؟ گفت: آدرس ما را قرآن داده است:
« مِنْهٰا خَلَقْنٰاکُمْ» (1)
اهل خاک هستیم. گفت: آیا زن داری؟ گفت: همسرم مرده است. گفت:
نمیخواهی ازدواج کنی؟ گفت: فکر نمیکنم کسی با این وضع به ما زن بدهد. گفت:
من دختری دارم، دم بخت است، ولی چون زشت است، در خانه مانده است و کسی او را نمیبرد. تو بیا با او ازدواج کن.
حاجی میبیند این شهوت «لله» است، قبول میکند. حاجی بعدها از این دختر، دو پسر و دو دختر پیدا کرد: نوریه و حوریه خانم، عبدالقیوم و یک پسر دیگر که هر چهار نفر فیلسوف، عارف، حکیم و مفسر قرآن شدند.
بعد از سه سال، روزی حیاط را جارو میکرد، دید آیت الله سید جواد کرمانی (2)، برای طلبهها کتاب «منظومه حکمت» خود حاجی را میگوید: چون
1) 1) - طه (20) : 55؛ «شما را از زمین آفریدیم.»
2) 2) - السید جواد الکرمانی: من فحول العلماء المتبحرین کان من المروجین للدین و الذابین عن حیاضه و الداحضین لبدع المبطلین اظهر قبائح الحاج کریم خان ترجمه فی «المآثر و الآثار» صفحه 153 و وصفه بقوله عالم ربانی و اوحدی بلاثانی و ذکر ان السلطان بنی لاصحابه. مدرسة فی کرمان و قال سیدنا فی «التکملة» انه من ارحام سیدنا الاستاذ المیرزا محمد حسن الشیرازی و له مصنفات و له ابن عم انغمر فی علوم الحکمة و توفی بعد الثلمائة. (طبقات اعلام الشیعة: 1/317، شماره 651)
کتابش، کتاب درسی بود. همان طور که جارو میکرد، به درس استاد گوش داد، ببیند استاد کتاب او را که در سبزوار نوشته است، چگونه درس میدهد.
اشکال درسیی به وجود آمد، حل نشد، درس تمام شد، آیت الله سید جواد از مدرسه بیرون آمد که به خانه برود. حاجی به دنبالش تا کوچه آمد، گفت: آیت الله! درست است که من خادم مدرسه و جاروکش هستم، توالتها را تمیز میکنم و لباس طلبهها را میشویم، این اشکالی که در درس، در این کتابی که درس میدادی پدید آمد، من خادم هستم، ممکن است قبول نکنید، اما فکر میکنم جوابش این باشد.
گفت: برو آقا، برو جارو بکش. خادم را به علم فلسفه و حکمت متعالیه چه کار؟ بعد به خانه میرود و در مورد آن جواب فکر میکند، میبیند این جواب، جواب ملاصدرا است. با خود میگوید: آیا سواد این خادم به اندازه ملاصدرا و حاج ملاهادی سبزواری است؟
از آن طرف، حاجی آمد و به خادم گفت: من میخواهم با همسر به شهر سبزوار بروم. بار را بست و رفت. آیت الله سید جواد، خادم خود را فرستاد، گفت: سریع به مدرسه برو و این خادم را بردار و بیاور، ببینم او کجا درس خوانده است. خادم آیت الله سید جواد آمد و به خادم مدرسه گفت: آن خادمی که به تو کمک میکرد کجاست؟ گفت: همسرش را برداشت و رفت.
سه سال بعد، دو تن از طلبههای همان مدرسه درسشان در کرمان تمام میشود، با هم قرا میگذارند که به سبزوار بیایند و ادامه درس را در خدمت حاج ملاهادی سبزواری بخوانند. روزی که وارد سبزوار میشوند و به مدرسه آنجا میروند، میبینند عجب شور و نشاطی بین طلبههاست، حاجی نشسته و دارد درس میدهد. نگاه میکنند، میبینند این همانی است که سه سال در مدرسه آنها توالتها را میشست و جارو میکرد و آنها به او میگفتند: برو نان بگیر و بیاور.
حاجی پشت به دیوار نشسته بود. طلبههای سبزوار هم رو به حاجی بودند، آن دو نفر را نمیدیدند. حاجی به آنها اشاره کرد که همانجا بنشینید. درس که تمام شد، آمد و هر دوی آنها را در آغوش گرفت و احوال همه طلبهها را پرسید. بعد به آنها گفت: تا زندهام، راضی نیستم که از قضیه کرمان به احدی حرفی بزنید. من آنجا ایستادم تا این نفس سرکش را ادب کنم. این کار من نیز تعریف کردن ندارد. به چه کسی میخواهید بگویید؟
این بدن، با این روح، از سرعت نور نیز سریعتر به طرف خدا میرود. من ده روز، هر روز از صبح تا اذان ظهر بر سر قبرش میرفتم، میدیدم از روستاهای دور سبزوار، خانمها بچههای مریض خود را کنار قبر حاجی میآورند، با انگشت، گرد و غبار روی قبر حاجی را برمیداشتند و به مریض خود میمالیدند. به خدا قسم! میگفتند:
تا به روستا برویم، مریض ما خوب شده است و خوب هم میشد. آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند (1)
ما مانند فلز مس هستیم، که نظری کیمیایی میخواهیم که ما را طلا کند.
1) 1) - حافظ شیرازی.
امام زین العابدین علیه السلام میفرماید: دشمنترین دشمنان خدا، ابلیس است.
میفرماید: خدا در قرآن فرموده: ابلیس دست خود را دراز کرد و گفت: من خواستهای از تو دارم، دعا کرد، گفت:
« أَنْظِرْنِی إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ» (1)
عمر مرا تا قیامت ادامه بده، من نمیرم، خطاب رسید: دعای تو را مستجاب کردم، عمر تو طولانی شد. بعد امام علیه السلام میفرماید: تو که دعای دشمنترین دشمنانت را مستجاب کردی، دعای ما را مستجاب نمیکنی؟ (2)والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - اعراف (7) : 14؛ «مرا تا روزی که [ مردگان ] برانگیخته شوند، مهلت ده.»
2) 2) - بحار الانوار: 74/205، باب 8، حدیث 1؛ «امام علی علیه السلام به امام حسن علیه السلام سفارش میکند: وَ اعْلَمْ أَنَّ الَّذِی بِیَدِهِ خَزَائِنُ مَلَکُوتِ الدُّنْیَا وَ الآْخِرَةِ قَدْ أَذِنَ لِدُعَائِکَ وَ تَکَفَّلَ لِإِجَابَتِکَ وَ أَمَرَکَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِیُعْطِیَکَ وَ هُوَ رَحِیمٌ کَرِیمٌ لَمْ یَجْعَلْ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ مَنْ یَحْجُبْکَ عَنْهُ وَ لَمْ یُلْجِئْکَ إِلَی مَنْ یَشْفَعُ لَکَ إِلَیْهِ وَ لَمْ یَمْنَعْکَ أَنْ أَسَأْتَ مِنَ التَّوْبَةِ وَ لَمْ یُعَیِّرْکَ بِالْإِنَابَةِ وَ لَمْ یُعَاجِلْکَ بِالنِّقْمَةِ وَ لَمْ یَفْضَحْکَ حَیْثُ تَعَرَّضْتَ لِلْفَضِیحَةِ وَ لَمْ یُنَاقِشْکَ بِالْجَرِیمَةِ وَ لَمْ یُؤْیِسْکَ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ لَمْ یُشَدِّدْ عَلَیْکَ فِی التَّوْبَةِ فَجَعَلَ تَوْبَتَکَ التَّوَرُّعَ عَنِ الذَّنْبِ وَ حَسَبَ سَیِّئَتَکَ وَاحِدَةً وَ حَسَنَتَکَ عَشْراً وَ فَتَحَ لَکَ بَابَ الْمَتَابِ وَ الِاسْتِعْتَابِ فَمَتَی شِئْتَ سَمِعَ نِدَاکَ وَ نَجْوَاکَ فَأَفْضَیْتَ إِلَیْهِ بِحَاجَتِک.» و نیز امام صادق علیه السلام میفرماید: الکافی: 2/466، حدیث 3؛ «عَنْ مُیَسِّرِ بْنِ عَبْدِ الْعَزِیزِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ قَالَ لِی یَا مُیَسِّرُ ادْعُ وَ لَاتَقُلْ إِنَّ الْأَمْرَ قَدْ فُرِغَ مِنْهُ إِنَّ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَنْزِلَةً لَاتُنَالُ إِلَّا بِمَسْأَلَةٍ وَ لَوْ أَنَّ عَبْداً سَدَّ فَاهُ وَ لَمْ یَسْأَلْ لَمْ یُعْطَ شَیْئاً فَسَلْ تُعْطَ یَا مُیَسِّرُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ بَابٍ یُقْرَعُ إِلَّا یُوشِکُ أَنْ یُفْتَحَ لِصَاحِبِهِ.» و هم چنین آمده: الکافی: 2/468، حدیث 5؛ «عَنِ الرِّضَا علیه السلام أَنَّهُ کَانَ یَقُولُ لِأَصْحَابِهِ عَلَیْکُمْ بِسِلَاحِ الْأَنْبِیَاءِ فَقِیلَ وَ مَا سِلَاحُ الْأَنْبِیَاءِ قَالَ الدُّعَاءُ.»
آیه
شمارهآیه صفحه
. فاتحه (1)
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ»
1
347
«إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ»
5
347
. بقره (2)
« جَنَّٰتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَٰرُ»
25
248
« إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً»
30
112، 359
« عَلَّمَ ءَادَمَ الْأَسْمَآءَ کُلَّهَا»
31
360، 361
« أَنبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ»
33
362
« وَ کُلَا مِنْهَا رَغَدًا حَیْثُ شِئْتَُما»
35
372
« وَ لَاتَقْرَبَا هَٰذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونَا مِنَ الظَّٰلِمِینَ»
35
373
« فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُم مِّنِّی هُدًی فَمَن تَبِعَ هُدَایَ فَلَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لَاهُمْ یَحْزَنُونَ»
38
115
« فَأَیْنََما تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ»
115
351
« أَن طَهِّرَا بَیْتِیَ»
125
113، 368
« فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ»
152
195
« إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَیْهِ رَ ٰجِعُونَ»
156
89، 149
« وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا لِّلَّهِ»
165
100
« وَ لَایُکَلِّمُهُمُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیَٰمَةِ»
174
257
ص:
« إِنَّ اللَّهَ لَایُحِبُّ»
190
311
« إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ»
195
311، 312
« تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَیٰ بَعْضٍ»
253
341
« وَمَن یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْرًا کَثِیرًا»
269
227
. آل عمران (3)
« إِنَّ اللَّهَ لَایُخْلِفُ الْمِیعَادَ»
9
192
« إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللَّهِ الْإِسْلَٰمُ»
19
201
« بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلَیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ»
26
167
« قُلْ إِن کُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ»
31
313، 314، 315، 316
« عَلَی اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»
122
299
« إِنَّ اللَّهَ سَرِیعُ الْحِسَابِ»
199
342
. نساء (4)
« إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوَ ٰلَ الْیَتَٰمَیٰ ظُلْمًا»
10
249
« وَلَیْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیَِّاتِ. . .»
18
266
« الرِّجَالُ قَوَّ ٰمُونَ عَلَی النِّسَآءِ»
34
238
« وَمَن یُطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُوْلٰئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ. . .»
69
233
« وَمَنْ أَحْسَنُ دِینًا مِّمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ. . .»
125
353
« خَٰلِدِینَ فِیهَآ أَبَدًا»
169
65
. مائده (5)
« ذَ ٰلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَآءُ»
54
345
. انعام (6)
« قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ»
91
161
« إِنَّ اللَّهَ فَالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوَیٰ»
95
110
« إِنَّ الشَّیَٰطِینَ لَیُوحُونَ إِلَیٰ أَوْلِیَاءِهِمْ»
121
133
« لَهُمْ دَارُ السَّلَٰمِ عِندَ رَبِّهِمْ»
127
239
« إِنَّهُ لَایُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ»
141
312
. اعراف (7)
« أَنظِرْنِی إِلَیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ»
14
418
« وَالْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَبَاتُهُبِإِذْنِ رَبِّهِ وَالَّذِی خَبُثَ لَایَخْرُجُ إِلَّا نَکِدًا»
58
294
« لَاتَبْخَسُواْ النَّاسَ أَشْیَآءَهُمْ»
85
35
« وَیَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَْغْلَٰلَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ»
157
384، 385
« وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَٰهُ بِهٰا وَلَٰکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی الأَْرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَیٰهُ»
176
383، 385، 379
« فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ»
176
367
« أُوْلٰئِکَ کَالأَْنْعَٰمِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ»
179
332، 366
. انفال (8)
« إِنَّ شَرَّ الدَّوَآبِّ عِندَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لَایَعْقِلُونَ»
22
367
« لَوْ أَنفَقْتَ مَا فِی الأَْرْضِ جَمِیعًا مَّآ أَلَّفْتَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ»
63
381
. توبه (9)
« وَالَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلَا یُنفِقُونَهَا فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِیمٍ»
34
396، 409
« اثَّاقَلْتُمْ إِلَی الأَْرْضِ»
38
384، 385
« وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَٰتِ جَنَّٰتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأَْنْهَٰرُ. . . ذَ ٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ»
72
412، 345
. هود (11)
« لَهُمْ فِیهَا زَفِیرٌ وَ شَهِیقٌ»
106
209
. یوسف (12)
« کَمَآ أَتَمَّهَا عَلَیٰ أَبَوَیْکَ مِن قَبْلُ إِبْرَ ٰهِیمَ وَ إِسْحَٰقَ»
6
122
« نَحْنُ عُصْبَةٌ»
8
301
« فَأَکَلَهُ الذِّئْبُ»
17
143
« بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنفُسُکُمْ»
18
144
« وَ کَذَ ٰلِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ»
21
198، 221
« ءَاتَیْنَٰهُ حُکْمًا وَ عِلْمًا»
22
226
« مَعَاذَ اللَّهِ»
23
243
« وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلَآ أَن رَّءَا بُرْهَٰنَ رَبِّهِ»
24
54، 98، 386
« إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الُْمخْلَصِینَ»
24
55، 152
« وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِّنْ أَهْلِهَآ»
26
346
« إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ»
28
237، 240
« یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هَٰذَا»
29
346
« رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ»
33
123، 180
« وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ ءَابَآءِی إِبْرَ ٰهِیمَ وَ إِسْحَٰقَ وَیَعْقُوبَ»
38
122، 316، 350، 351
« مَا کَانَ لَنَآ أَن نُّشْرِکَ بِاللَّهِ مِن شَیْءٍ»
38
351
« ذَ ٰلِکَ مِن فَضْلِ اللَّهِ عَلَیْنَا وَ عَلَی النَّاسِ وَ لَٰکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَایَشْکُرُونَ»
38
352
« مَا خَطْبُکُنَّ»
51
153
« الَْٰنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ»
51
153
« إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّی»
53
46، 153
« اجْعَلْنِی عَلَیٰ خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ»
55
226
« مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ»
56
190
« یَٰبَنِیَّ اذْهَبُواْ فَتَحَسَّسُواْ مِن یُوسُفَ وَ أَخِیهِ وَ لَاتَاْیَْسُواْ مِن رَّوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لَایَاْیَْسُ مِن رَّوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْکَٰفِرُونَ»
87
301
« یَٰأَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنَا بِبِضَٰعَةٍ مُّزْجَیٰةٍ»
88
297، 298، 301
« تَصَدَّقْ عَلَیْنَآ إِنَّ اللَّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ»
88
301، 304
« هَلْ عَلِمْتُم مَّا فَعَلْتُم بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنتُمْ جَٰهِلُونَ»
89
305
« أَءِنَّکَ لَأَنتَ یُوسُفُ. . . فَإِنَّ اللَّهَ لَایُضِیعُ أَجْرَ الُْمحْسِنِینَ»
90
305
« لَاتَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ»
92
383
« قَالُواْ یَٰأَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَآ إِنَّا کُنَّا خَٰطِِینَ»
97
274
« قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ»
98
274
« رَبِّ قَدْ ءَاتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ. . . وَ أَلْحِقْنِی بِالصَّٰلِحِینَ»
101
154، 155، 319
« لَقَدْ کَانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِاُّوْلِی الْأَلْبَٰبِ»
111
32
. رعد (13)
« لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ»
14
388
« وَالْمَلَٰئِکَة یَدْخُلُونَ عَلَیْهِم مِّن کُلِّ بَابٍ»
23
150
« سَلَٰمٌ عَلَیْکُم بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدَّارِ»
24
150
. ابراهیم (14)
« أَلَمْ تَرَکَیْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَ فَرْعُهَا فِی السَّمَآءِ»
24
117
. حجر (15)
« فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی»
29
103، 368
« فَقَعُواْ لَهُ سَٰجِدِینَ»
29
103
. نحل (16)
« وَسَخَّرَ لَکُمُ الَّیْلَ وَ النَّهَارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّرَ ٰتُ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِی ذَ ٰلِکَ لَأَیَٰتٍ لِّقَوْمٍ یَعْقِلُونَ»
12
112، 331
« مِنْ حَیْثُ لَایَشْعُرُونَ»
26
299
« لَّبَنًا خَالِصًا سَاءِغًا»
66
128
« وَ أَوْحَیٰ رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِی مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتًا وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمَّا یَعْرِشُونَ»
68
132
« ثُمَّ کُلِی مِن کُلِّ الَّثمَرَ ٰتِ. . . إِنَّ فِی ذَ ٰلِکَ لَأَیَةً لِّقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ»
69
132 - 134
« إِنَّ إِبْرَ ٰهِیمَ کَانَ أُمَّةً»
120
29
. اسراء (17)
« وَ یَسَْلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی»
85
147
« قُل لَئِن اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَ الْجِنُّ عَلَیٰ أَن یَأْتُواْ. . .» 88
68
. کهف (18)
« وَ أَمَّا الْجِدَارُ فَکَانَ لِغُلَٰمَیْنِ»
82
360
« قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُم بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمَٰلاً»
103
144
« الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَوٰةِ الدُّنْیَا»
104
144
« وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعًا»
104
145
« فَلَا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَٰمَةِ وَزْنًا»
105
134، 340
« قُلْ إِنَّمَآ أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُکُمْ یُوحَیٰ إِلَیَّ. . . فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صَٰلِحًا»
110
90، 127، 128
. طه (20)
« إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًی»
12
252
« وَ أَنَا اخْتَرْتُکَ فَاسْتَمِعْ لِمَا یُوحَیٰ»
13
252
« إِنَّنِی أَنَا اللَّهُ لَآإِلَٰهَ إِلَّآ أَنَا فَاعْبُدْنِی وَ أَقِمِ الصَّلَوٰةَ لِذِکْرِی»
14
252
« إِنَّ السَّاعَةَ ءَاتِیَةٌ أَکَادُ أُخْفِیهَا لِتُجْزَیٰ کُلُّ نَفْسِ بِمَا تَسْعَیٰ»
15
252
« وَمَا تِلْکَ بِیَمِینِکَ یَٰمُوسَیٰ»
17
253
« قَالَ هِیَ عَصَایَ أَتَوَکَّؤُاْ عَلَیْهَا وَأَهُشُّ بِهَا عَلَیٰ غَنَمِی وَ لِیَ فِیهَا مََارِبُ أُخْرَیٰ»
18
253
« قَالَ أَلْقِهَا یَٰمُوسَیٰ»
19
254
« فَأَلْقَاهَا فَإِذَا هِیَ حَیَّةٌ تَسْعَیٰ»
20
137، 254
« مِنْهَا خَلَقْنَٰکُمْ»
55
103، 146، 415
« أَلْقِ مَا فِی یَمِینِکَ»
69
137
. انبیاء (21)
« فَنَادَیٰ فِی الظُّلُمَٰتِ أَن لَّآإِلَٰهَ إِلَّآ أَنتَ سُبْحَٰنَکَ إِنِّی کُنتُ مِنَ الظَّٰلِمِینَ»
87
303
« فَاسْتَجَبْنَا لَهُ»
88
303
« وَ کَذَ ٰلِکَ نُنجِی الْمُؤْمِنِینَ»
88
189، 304
« وَ لَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّٰلِحُونَ»
105
71
« وَ مَآ أَرْسَلْنَٰکَ إِلَّا رَحْمَةً لِّلْعَٰلَمِینَ»
107
334
. حج (22)
« إِنَّ اللَّهَ یُدَ ٰفِعُ عَنِ الَّذِینَ ءَامَنُواْ»
38
300
« وَ افْعَلُواْ الْخَیْرَ»
77
396
. نور (24)
« قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّواْ مِنْ أَبْصَٰرِهِمْ وَ یَحْفَظُواْ فُرُوجَهُمْ. . .»
30
36
« وَ قُل لِّلْمُؤْمِنَٰتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَٰرِهِنَّ وَیَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ»
31
36
« کَسَرَابِ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمَْانُ مَآءً»
39
144
. فرقان (25)
« وَ عِبَادُ الرَّحْمَٰنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرْضِ هَوْنًا وَ إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَٰهِلُونَ قَالُواْ سَلَٰمًا»
63
34، 37
« وَ لَایَزْنُونَ وَمَن یَفْعَلْ ذَ ٰلِکَ یَلْقَ أَثَامًا»
68
38
« یُضَٰعَفْ لَهُ الْعَذَابُ یَوْمَ الْقِیَٰمَةِ»
69
38
« وَ إِذَا مَرُّواْ بِاللَّغْوِ مَرُّواْ کِرَامًا»
72
38
. شعراء (26)
« رَبِّ هَبْ لِی حُکْمًا وَ أَلْحِقْنِی بِالصَّٰلِحِینَ»
83
80
. قصص (28)
« خَاءِفًا یَتَرَقَّبُ»
18
251
« إِنِّی ءَانَسْتُ نَارًا لَّعَلِّی ءَاتِیکُم مِّنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ. . .»
29
252
. عنکبوت (29)
« أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یُتْرَکُواْ أَن یَقُولُواْ ءَامَنَّا وَ هُمْ لَایُفْتَنُونَ»
2
296
« وَ الَّذِینَ جَٰهَدُواْ فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا»
69
220، 226
. روم (30)
« ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ»
41
367
. لقمان (31)
« إِنَّ أَنکَرَ الْأَصْوَ ٰتِ لَصَوْتُ الْحَمِیرِ»
19
255
« وَ مَن یُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَی اللَّهِ»
22
351
. سجده (32)
« أَفَمَن کَانَ مُؤْمِنًا کَمَن کَانَ فَاسِقًا»
18
138
. احزاب (33)
« إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَ الْمُسْلِمَٰتِ وَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَٰتِ. . .»
35
238
« إِنَّآ أَرْسَلْنَٰکَ شَٰهِدًا وَ مُبَشِّرًا وَ نَذِیرًا»
45
117، 118
« وَ دَاعِیًا إِلَی اللَّهِ بِإِذْنِهِوَ سِرَاجًا مُّنِیرًا»
46
117، 118، 120
« إِنَّ اللَّهَ وَ مَلَٰلِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ»
56
236
. سبأ (34)
« قَلِیلٌ مِّنْ عِبَادِیَ الشَّکُورُ»
13
82
« مَا سَأَلْتُکُم مِّنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ»
47
120
. فاطر (35)
« مَن کَانَ یُرِیدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعًا. . . وَ الْعَمَلُ الصَّٰلِحُ یَرْفَعُهُ»
10
234، 235، 236
« یَٰأَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَآءُ إِلَی اللَّهِ»
15
389
. یس (36)
« سَلَٰمٌ قَوْلًا مِّن رَّبٍّ رَّحِیمٍ»
58
151
. ص (38)
« فَإِذَا سَوَّیْتُهُوَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی»
72
148
« فَاخْرُجْ مِنْهَا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ»
77
116
« وَ إِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتِی إِلَیٰ یَوْمِ الدِّینِ»
78
116
« قَالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ»
82
56
« إِلَّا عِبَادَکَ مِنْهُمُ الُْمخْلَصِینَ»
83
56
. زمر (39)
« هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لَایَعْلَمُونَ»
9
139
« أَسْرَفُواْ عَلَیٰ أَنفُسِهِمْ»
53
312
. غافر (40)
« تُجْزَیٰ کُلُّ نَفْسِ»
17
253
« ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ»
60
169
. فصلت (41)
« تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَٰئِکَة أَلَّا تَخَافُواْ وَ لَاتَحْزَنُواْ. . .»
30
87
« نَحْنُ أَوْلِیَآؤُکُمْ فِی الْحَیَوٰةِ الدُّنْیَا»
31
185
. شوری (42)
« لَّآأَسَْلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَیٰ»
23
119، 120
. زخرف (43)
« فِیهَا مَا تَشْتَهِیهِ الْأَنفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْیُنُ»
71
412
. ق (50)
« هَلِ امْتَلأْتِ»
30
46
« هَلْ مِن مَّزِیدٍ»
30
46
. نجم (53)
« وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَکَ وَ أَبْکَیٰ»
43
179
. الرحمن (55)
« کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ»
26
164
« وَ یَبْقَیٰ وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلَٰلِ وَ الْإِکْرَامِ»
27
164
. واقعه (56)
« لَأَکِلُونَ مِن شَجَرٍ مِّن زَقُّومٍ»
52
130
. حدید (57)
« یَوْمَ تَرَی الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَٰتِ یَسْعَیٰ نُورُهُم. . . جَنَّٰتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَٰرُ»
12
344، 345
« أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ ءَامَنُواْ أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ»
16
288
« اعْلَمُواْ أَنَّمَا الْحَیَوٰةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِینَةٌ وَ تَفَاخُرُ. . .»
20
382
« یَٰأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ اتَّقُواْ اللَّهَ. . . یَغْفِرْ لَکُمْ»
28
121
. حشر (59)
« یُخْرِبُونَ بُیُوتَهُم بِأَیْدِیهِمْ»
2
331
. صف (61)
« یُرِیدُونَ لِیُطْفُِواْ نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَ ٰهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ. . .»
8
202
« لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ»
9
202
. جمعه (62)
« یُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِی السَّمَٰوَ ٰتِ وَ مَا فِی الْأَرْضِ»
1
110
« مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُواْ التَّوْرَٰةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوهَا کَمَثَلِ الْحِمَارِ»
5
367
. منافقون (63)
« وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِوَ لِلْمُؤْمِنِینَ»
8
235
. تحریم (66)
« یَٰأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ تُوبُواْ إِلَی اللَّهِ تَوْبَةً نَّصُوحًا»
8
281
« عَسَیٰ رَبُّکُمْ أَن یُکَفِّرَ عَنکُمْ سَیَِّاتِکُمْ»
8
284
. ملک (67)
« لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا کُنَّا فِی أَصْحَٰبِ السَّعِیرِ»
10
210
. قلم (68)
« أَفَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِینَ کَالُْمجْرِمِینَ»
35
138
. حاقه (69)
« خُذُوهُ فَغُلُّوهُ»
30
65
« ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ»
31
65
. مدثر (74)
« کُلُّ نَفْسِ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ»
38
236
« إِلَّآ أَصْحَٰبَ الَْیمِینِ»
39
236
« کَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُّسْتَنفِرَةٌ»
50
209، 367
. قیامت (75)
« وَ لَآأُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ»
2
101
. انسان (76)
« عَیْنًا یَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ یُفَجِّرُونَهَا تَفْجِیرًا»
6
130
. نبأ (78)
« وَ جَعَلْنَا سِرَاجًا وَهَّاجًا»
13
116
« إِنَّ جَهَنَّمَ کَانَتْ مِرْصَادًا»
21
64، 70
« لِّلطَّٰغِینَ مََابًا»
22
64، 70
« لَّٰبِثِینَ فِیهَآ أَحْقَابًا»
23
64، 67، 70
« لَّایَذُوقُونَ فِیهَا بَرْدًا وَ لَاشَرَابًا»
24
67، 70
« إِلَّا حَمِیًما وَ غَسَّاقًا»
25
67، 70
« جَزَآءً وِفَاقًا»
26
67، 68
« إِنَّهُمْ کَانُواْ لَایَرْجُونَ حِسَابًا»
27
67، 68
« وَ کَذَّبُواْ بَِایَٰتِنَا کِذَّابًا»
28
68
« یَٰلَیْتَنِی کُنتُ تُرَ ٰبَا»
40
182
. نازعات (79)
« وَ أَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوَیٰ»
40
47
« فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوَیٰ»
41
47، 48
. تکویر (81)
« فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ»
26
169
« لِمَن شَآءَ مِنکُمْ أَن یَسْتَقِیمَ»
28
232
. مطفّفین (83)
« إِنَّهُمْ عَن رَّبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لََّمحْجُوبُونَ»
15
330
. غاشیه (88)
« لِّسَعْیِهَا رَاضِیَةٌ»
9
180
. فجر (89)
« وَ الْفَجْرِ»
1
369
« وَ لَیَالٍ عَشْرٍ»
2
369
« یَٰأَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ»
27
369
« ارْجِعِی إِلَیٰ رَبِّکِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً»
28
369
« فَادْخُلِی فِی عِبَٰدِی»
29
369
« وَ ادْخُلِی جَنَّتِی»
30
369
« وَ تَأْکُلُونَ التُّرَاثَ أَکْلاً لَّمًّا»
89
397
. بلد (90)
« لَآأُقْسِمُ بِهَٰذَا الْبَلَدِ»
1
113
« وَ أَنتَ حِلُّ بِهَٰذَا الْبَلَدِ»
2
113
. شمس (91)
« وَ الشَّمْسِ وَ ضُحَٰهَا»
1
116
. قدر (97)
« لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ»
3
273، 323
. زلزله (99)
« وَ مَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ»
8
397
. قارعه (101)
« فَهُوَ فِی عِیشَةٍ رَّاضِیَةٍ»
8
180
. مسد (111)
« تَبَّتْ یَدَآ أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ»
1
367
. فلق (113)
« وَ مِن شَرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَبَ»
23 6
روایت
معصوم
صفحه
«أَتَدْرُونَ مَنِ التّائِبِ قالوا: اللّهم لاٰ. قالَ: إذا تابَ العَبْدُ وَ لَمْ یَرْضَ الخُصَماءَ. . .»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
267 - 270
«أخافُ علی أُمتی ثلاثاً ضلالة الأهواء و اتِّباع الشَّهَوات فی البُطُون وَ الفروجِ وَ الْغَفْلَةُ بَعْدَ المَعْرِفة»
امیرالمؤمنین علیه السلام
49 - 50
«اذا کانَ الغالبُ عَلَی العبدِ الاشتغالَ بی. . . عَشَقَنِی وَ عَشَقْتُه»
حدیث قدسی
75 - 76
«إذْهَبُوا اَنْتُمُ الطُلَقاءُ»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
383
«اَسْئَلُکَ بِحَقِّکَ وَ قُدْسِکَ وَ أَعْظَمِ صِفاتِکَ وَ اَسْمائِکَ»
دعای کمیل
255
«أَعِدَّ لِلْفَقْرِ»
امیرالمؤمنین علیه السلام
389
«أَفِی سَلامَةٍ مِنْ دِینی؟»
امیرالمؤمنین علیه السلام
266
«الهی لاتؤدّبنی بعقوبتک»
دعای سحر ماه رمضان
40، 182
«أَماتَ قَلبی عَظیمَ جنایَتی فَأَحْیِهِ بِتَوْبةٍ مِنْکَ»
امام زین العابدین علیه السلام
327 - 328
«أَنْتَ حُرٌّ فِی الدنیا وَ الآخِرَةِ»
امام حسین علیه السلام
242
«إنَّ اللّهَ لَایَنْظُرُ إلی صُوَرِکم وَ أَعْمالِکُمْ وَ إِنَّما یَنْظُرُ إلیٰ قُلُوبِکُم»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
401
«إنَّکُمْ الیَوم فی دارِ عَمَلٍ وَ لاحِسابٍ وَ أنتُمْ غَداً فِی دارِ حِسابٍ وَ لاعَمَل»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
412
«انَّ النساء نواقِصُ الایمان و نواقص الحظوظ و نواقصُ العقل»
امیرالمؤمنین علیه السلام
241
ص:
«أَوْحیٰ اللّهُ إلیٰ داودَ النَّبیِ علیه السلام یا داود! إنَّ عَبدِیَ المُؤمِن إذا أذنَبَ ذَنباً. . . وَ لاٰ اُبالِی وَ أَنَا أَرْحَمُ الرَّاحِمینَ»
امام صادق علیه السلام
272-273،275
«إیّاکم و الهَوی فَاِنّ الهَویٰ یُصِمُّ و یُعْمِی»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
50، 51
«بَرَزَ الْإِیمانُ کُلُّه إلی الکُفر کُلِّه»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
233
«تَهَدَّمَتْ وَ اللهِ اَرْکانُ الهُدیٰ»
امیرالمؤمنین علیه السلام
241
«جعلته للمسلمین عیداً»
دعای عید فطر
353
«الحَمْدُ لِلهِ الَّذی لَمْ یَجْعَلْنی جاحِداً لِشَیءٍ مِنْ کتابِهِ. . .»
حضرت زهرا علیها السلام
205
«ذِکْرُ عَلیّ عِبادة»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
81
«رُبَّ حامِل فقهٍ الی مَنْ هُوَ أَفْقَهُ مِنه»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
300
«صَبٰراً عَلَی قَضائِک وَ لاٰمَعْبُودَ سِواکَ»
امام حسین علیه السلام
257
«الصلاة نور»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
317
«عَبْدی اَطِعْنی اَجْعَلُکَ مِثْلی»
حدیث قدسی
414
«عَظُمَ فِیما عِنْدَکَ رَغْبَتُه»
دعای کمیل
243
«عِنْدِ ذِکْرِ الصّالِحین یَنْزِلُ الرَّحْمة»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
81
«فَإنّ النورَ إذا وَقَعَ فِی القَلْبِ انْشَرَحَ وَ انْفَسَحَ. . . وَ الاستعدادِ لِلْمَوْتِ قَبْلَ نُزُولِ الفَوْتِ»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
318 - 323
«فانّه شافع مشفّع»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
280
«فَاجْعَل رُوحی فِی الأرواحِ الرابِحَة»
حضرت زهرا علیها السلام
151
«فَارْحَمْ فِی هذِهِ الدُّنْیا غُرْبَتی»
دعای ابوحمزه ثمالی
404
«فالصُّورَةُ صُورَةُ إنسانٍ وَ القَلْبُ قَلْبُ حیوان»
امیرالمؤمنین علیه السلام
332
«أَلْفَقْرُ فَخْرِی»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
389
«فَلَئِنْ صَیَّرْتَنِی لِلْعُقُوبٰاتِ مَعَ أَعْدائِکَ وَ جَمَعْتَ بَیْنی وَ بَیْنَ أَهْلِ بَلائِک وَ فَرَّقْتَ. . .»
دعای کمیل
65
«فَیَحْسَبُهُم مَرْضَیٰ وَ مَا بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَضٍ»
امیرالمؤمنین علیه السلام
402
«قُرَّةُ عَیْنِی فِی الصَّلاةِ»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
223
«القلب حرم الله فلا تسکن حرم الله غیر الله»
امام صادق علیه السلام
243
«قیمةُ کلِّ امریء مٰایُحْسِنُه»
امیرالمؤمنین علیه السلام
69
«کان رسول اللّه صلی الله علیه و آله أشجع الناس»
امیرالمؤمنین علیه السلام
49
«کُنْتُ سَمْعَهُ الّذی یَسْمَعُ بِهِ. . . وَ یَدَهُ الّتی یَبْطِشُ بها»
حدیث قدسی
166 - 167
«کَیْفَ أَصْبَحْتَ؟ قال: أَصْبَحْتُ یا رسولَ اللَّهِ مُوْقِناً. . .
هذا عَبْدٌ نَوَّر اللهُ قَلْبَه بِالایمان»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
204 - 206
«لا أَدَبَ لِمَنْ لاٰعَقْلَ لَهُ وَ لاٰمُرُوَّةَ لِمَنْ لاهِمَّةَ لَهُ. . . وَ مَنْ حَرُمَ عَن العَقْلِ حَرُمَهُما جمیعاً»
امام حسن علیه السلام
207-212،214
«لا اله الا الله حقّاً حقّاً لا اله الا الله عُبُودیةً و رقّاً لا اله الا الله ایماناً و صدقا»
دعای
امام زین العابدین علیه السلام
214
«لاشفیع أنجح من التوبة»
امیرالمؤمنین علیه السلام
281
«لایفکّ أسیرها»
امیرالمؤمنین علیه السلام
65
«لَنْ یَعْمَل ابنُ آدَمَ عَمَلاً أعْظمُ عِنْدَ اللهِ تَبارَکَ وَ تَعالی مِنْ رَجُلٍ قَتَلَ نبیاً وَ إماماً. . .»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
73
«مٰا تَرَکْتُ بَعْدِی فِتْنَةً أَضَرَّ عَلَی الرِّجالِ مِنَ النِّساء»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
72
«ما رأیت الّا جمیلاً»
حضرت زینب علیها السلام
86
«مٰا الْعَقْلُ؟ قال: مْا عُبِدَ بِهِ الرَحْمٰن وَ اکْتُسِبَ بِهِ الجَنانَ»
امام صادق علیه السلام
213 - 214
«مَحْبُوبَةً فِی اَرْضِکَ وَ سَمائک»
زیارت امین اللّه
88
«مِنْ أَیْنَ اکْتَسَبْتَ مٰالَکَ»
امام رضا علیه السلام
409
«مَنْ عَشَقَ شیئاً أعشیٰ بَصَرَه و أَمْرَضَ قَلْبَه. . . وَ أَماتَتِ الدُّنْیا قَلْبَهُ»
امیرالمؤمنین علیه السلام
52 - 53
«مَوْلایَ یا مولای انت المولی و انا العبد و هل یرحم العبد الا المولی»
امیرالمؤمنین علیه السلام
77
«نَوْمُ العالِمِ عِبادة»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
84
«وَ اَحْدَثَ لِکُلِّ ذَنبٍ توبةً»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
287
«وَ إذَا اسْتَقَامَ عَلَی هَذِهِ الِخصالِ فَذَاکَ تٰائِبٌ»
دعای سحر ماه رمضان
270
«و أنا عَبْدُکَ الضَّعیفُ الذَلیلُ الحَقیرُ المِسْکِینُ المُسْتَکِینُ»
دعای کمیل
184
«وَ حٰالِی فِی خِدْمَتِکَ سَرْمَداً»
دعای کمیل
255
«و احفظنی برحمتک»
دعای کمیل
40
«الوضوء نور»
امام صادق علیه السلام
317
«وَ طابَتِ الاَرْضُ الَّتی فِیها دُفِنْتُمْ»
زیارت امام حسین علیه السلام
330
«هَلْ لِی مِنْ تُوبَةٍ نَعَمْ تابَ اللّهُ عَلَیکَ»
امام حسین علیه السلام
287 - 288
«یا باسِطَ الیَدَیْنِ بِالعَطِیَةِ»
امیرالمؤمنین علیه السلام
169
«یا بُنَیَّ امشِ خَلْفَ الاَسَدِ وَ الاسود و لاتمشِ خَلْفَ المرأة»
داود علیه السلام
71
«یا سَیّدی یا مَنْ إلیه مُعَوَّلی وَ یٰا مَنْ اِلیهِ شَکْوتُ اَحْوالی»
دعای کمیل
256
«یا عُدّتی فی کُربتی و یا صاحبی فی شدتی و یَا ولیّی فی نعمتی»
دعای سحر ماه رمضان
104
«یا غیاث المستغیثین»
دعای کمیل
258
«یٰا لَطیفُ اِرْحَمْ عَبْدَکَ الضَّعیف»
حدیث قدسی
76
«یا مَشْکُورَ الشَّاکِرینَ یَا جَلِیسَ. . .»
زیارت امام رضا علیه السلام
168
«یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْاَبْصَارِ»
دعای نافله شب
184
«یٰا مَنْ یَقْبَلُ الیَسِیرَ وَ یَعْفُو عَنِ الکَثیرِ»
؟
270
مصرع اول
سراینده
صفحه
آب خضر گرچه ز جان خوشتر است
؟
89
آتش زدم آن خرقه پشمینه سالوس
فیض کاشانی
242
آدمی کو می نگنجد در جهان
مولوی
348
آفتاب آمد دلیل آفتاب
مولوی
220
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
حافظ شیرازی
417
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند
مولوی
307
احرام گرفتهام به کویت
نظامی گنجوی
223
از آن روزی که ما را آفریدی
باباطاهر عریان
139
از خدا جوییم توفیق ادب
مولوی
216
از دگر خوبان فزونتر نیستی
مولوی
145
اگر تیغ عالم بجنبد ز جای
؟
299
اگر لذت ترک لذت بدانی
سعدی شیرازی
400
ای کوی تو قبله روانم
؟
91
ای که در کوچه معشوقه ما میگذری
حافظ شیرازی
388
این ذوق و سماع ما مجازی نبود
؟
102
بر در کعبه سائلی دیدم
سعدی شیرازی
56
بود درد مو و درمونم از دوست
باباطاهر عریان
169
پرده به عراقی بساز یا به حجازی نواز
؟
165
تا که از جانب معشوق نباشد کششی
؟
86
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
حافظ شیرازی
298
ص:
تو مگو ما را به آن شه بار نیست
مولوی
271
جان لقمان که گلستان خداست
مولوی
249
جمله معشوق است و عاشق پردهای
مولوی
161،164،167
چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی
باباطاهر عریان
76
خدا خوان، با خدا دان فرق دارد
فروغی بسطامی
139
دانهای در صیدگاه عشق بیرخصت مچین
صائب تبریزی
114
دلی کو با تو همراهست و همبر
فخرالدین
اسعد گرگانی
387
رقص آنجا کن که خود را بشکنی
مولوی
181، 184
رقص و جولان بر سر میدان کنند
مولوی
185
زیر و بالا، پیش و پس وصف تن است
مولوی
363، 367، 399
شاهد این مدعا خواهی اگر
؟
168
شب تاریک و سنگستان و من مست
باباطاهر عریان
299
شب مردان خدا روز جهان افروز است
سعدی شیرازی
404
طایر گلشن عشقم چه دهم شرح فراق
حافظ شیرازی
372
عالمی خواهم از این عالم بدر
شیخ بهایی
197
عشق از معشوق اول سر زند
؟
85
عشق که بازار بتان جای اوست
جامی
88
عشقهایی کز پی رنگی بود
مولوی
122
کار من جستجوی او دائم
؟
391
گر تو در این مرحله آسودهای
؟
160
گر که از جانب معشوق نباشد کششی
؟
156
گفت لیلی را خلیفه کان تویی
؟
145
گیتی و خوبان آن در نظر آینهای است
؟
352
ما از تو نداریم به غیر از تو تمنّا
سعدی شیرازی
333
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمدهایم
حافظ شیرازی
333
مجلس تمام گشت و به آخر رسید
سعدی شیرازی
377
مطربانش از درون دف میزنند
مولوی
186
من خسته و ناتوان و زارم
؟
105
من هماندم که وضو ساختم از چشمه عشق
حافظ شیرازی
402
نالم به کویت حالی از درد جدایی
؟
123
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
حافظ شیرازی
386، 388
نیست در این پرده به جز عشق کس
جامی
89
هر چه بر تو آید از ظلمات و غم
مولوی
115
هر که را جامه ز عشقی چاک شد
مولوی
96
هر که کند روی طلب سوی او
؟
86، 88
هرگز وجود حاضر و غایب شنیدهای
سعدی شیرازی
224
هر گیاهی که از زمین روید
؟
110
هزار مرتبه شستم دهان به مشک و گلاب
؟
256
یار را روی دل به سوی من است
فیض کاشانی
390
آدم علیه السلام 201، 361
آل محمد، اهل بیت، ائمه معصومین علیهم السلام 27، 34، 45، 50، 52، 53، 61، 68، 71، 80، 84، 95، 101، 109، 111، 120، 127، 143، 146، 149، 159، 173، 189، 201، 202، 205، 209، 210، 219، 231، 247، 254، 261، 268، 279، 281، 286، 293، 311، 314، 322، 327، 339، 359، 377، 389، 395، 398، 401، 407، 412
آل یاسین، شیخ محمدحسن 197
ابراهیم علیه السلام 28، 29، 55، 80، 122، 129، 174، 261، 316، 317، 350، 351، 352، 353، 368
ابن ابی عمیر 203
ابن عباس 62، 63، 224، 225، 251
ابوبصیر 272
ابوبکر بن ابی قحافه 195
ابوجهل 261، 262
ابوحمزه 75
ابوحیان اندلسی 27، 28
ابوذر 341
ابوسعید 89
ابوطالب علیه السلام 152
ابولهب 261، 262
اسحاق علیه السلام 122، 316، 350، 351، 352
اسرائیلیها 49
اسماعیل علیه السلام 368
أعمش 354
امام جواد علیه السلام 371
امام حسن عسکری علیه السلام 193، 204
امام حسن مجتبی علیه السلام 196، 207، 211، 212، 214، 238، 239، 320، 371
امام حسین، سیدالشهداء، اباعبداللّه علیه السلام 87، 139، 168، 196، 214، 215، 224، 241، 261، 271، 275، 287، 320، 322، 330، 348، 354، 355، 356، 369، 370، 372، 388
امام رضا علیه السلام 136، 271، 349، 362، 371، 400
امام زین العابدین، امام سجاد علیه السلام 75، 88، 182، 214، 215، 216، 273، 327، 328، 354، 371، 403، 404، 418
امام صادق علیه السلام 48، 56، 208، 213، 238، 239، 262، 272، 321، 347، 368، 369، 370، 371، 372
ص:
امام علی، امیرالمؤمنین علیه السلام 33، 35، 36، 37، 40، 49، 52، 53، 62، 63، 65، 66، 69، 70، 77، 81، 89، 97، 115، 129، 137، 149، 152، 162، 163، 169، 178، 193، 194، 195، 198، 212، 225، 233، 234، 241، 255، 265، 266، 267، 271، 274، 281، 288، 332، 348، 371، 378، 389، 390، 398، 402، 403، 409، 410
امام کاظم، موسی بن جعفر علیه السلام 154، 193، 197، 314، 371
امام محمدباقر علیه السلام 371
امام مهدی، امام دوازدهم، امام عصر، امام زمان علیه السلام 71، 185، 192، 193، 315
امت پیغمبر صلی الله علیه و آله 220
انبیاء، پیامبران علیهم السلام 50، 52، 53، 55، 68، 75، 80، 101، 146، 150، 159، 201، 202، 205، 210، 223، 254، 264، 268، 286، 314، 317، 322، 327، 351، 382، 389، 398، 401
اهل سنت 224
بافقی، آیت اللّه شیخ محمدتقی 387
بانوی کاخ زلیخا
باباطاهر عریان 299
بروجردی، آیت اللّه 238
بغدادی، حاج علی 193
بنی عامر 145
بیبی شطیطه (خانم چرخریس) 314
پیامبر اسلام، محمد، رسول خدا صلی الله علیه و آله 27، 30، 35، 36، 45، 49، 50، 61، 62، 69، 71، 72، 73، 77، 80، 81، 84، 95، 109، 110، 117، 119، 127، 129، 130، 143، 149، 152، 159، 162، 173، 184، 189، 194، 195، 196، 201، 204، 205، 206، 212، 219، 220، 223، 231، 233، 234، 236، 237، 239، 247، 261، 262، 263، 265، 266، 267، 268، 269، 279، 281، 287، 293، 300، 311، 317، 318، 327، 328، 330، 333، 334، 339، 342، 343، 344، 353، 359، 362، 371، 377، 382، 384، 389، 395، 401، 404، 407
جامی 89
حائری، آیت اللّه شیخ عبدالکریم 387
حارثة بن نعمان 204، 205
حافظ 298
حجت، آیت اللّه 387، 388
حرّانی، حسن بن شعبه 320
حر بن یزید ریاحی 241، 242، 287
حسنین علیهما السلام 138، 238، 323
حلی، علامه 238
حواریون 213
حوریه دختر ملاهادی سبزواری 415
[حضرت] خدیجه علیها السلام 101، 146، 151، 152، 355
خوانساری، آیت اللّه سید محمدتقی 387
داود علیه السلام 71، 272
زلیخا 36، 39، 40، 45، 48، 49، 51، 52، 53، 54، 55، 61، 63، 75، 82، 83، 90، 93، 95،
98، 99، 100، 101، 104، 109، 122، 123، 127، 139، 141، 143، 146، 152، 153، 155، 159، 160، 166، 167، 173، 175، 176، 219، 229، 231، 237، 240، 241، 242، 243، 247، 248، 339، 345، 346، 348، 353، 377، 385، 386، 405، 407
زینب کبری علیها السلام 86، 101، 146، 215
زینبین علیهما السلام 138
سبزواری، ملا هادی 413، 414، 415، 416، 417
سعدی 56
سلمان فارسی 90، 263، 341
سلیمان علیه السلام 174، 319
شعیب علیه السلام 251
شمر 168
شوهر زلیخا 99
شیخ انصاری 238
شیخ بهایی 315
شیخ طوسی 370، 371
صدر، آیت اللّه سید صدر الدین 387
صدرالمتألهین 414، 416
صد و بیست و چهار هزار پیامبر انبیا، پیامبران علیهم السلام
صفوان بن یحیی 202، 203
صهیونیسم 49
عبدالقیوم فرزند ملا هادی سبزواری 415
عبدالله بن ابی قحافه 195، 196
عزیز مصر (پادشاه مصر) 45، 153، 154، 175، 191، 225، 226، 242، 301، 306، 345، 346
علی اصغر علیه السلام 257
علی اکبر علیه السلام 90، 257
عمر بن خطاب 224
عمرو بن عبدود 233
عیسی علیه السلام 55، 146، 174، 213، 261، 327، 328، 399
[حضرت] فاطمه زهرا علیها السلام 66، 83، 101، 151، 152، 162، 163، 205، 323، 355، 356، 371
فرزندان ملا هادی سبزواری 415
فرزندان یعقوب علیه السلام (برادران یوسف علیه السلام) 274، 294، 297، 300، 304، 306، 383
فرعون 53، 129، 130، 139، 254، 262، 398
فضیل عیاض 287، 288
فلوطین 297
فیض، آیت اللّه 387
فیض کاشانی 223، 335
قارون 53
قمر بنی هاشم علیه السلام 138، 139، 257
کارل 241
کبیر، آیت اللّه 387
کرمانی، آیت اللّه سیدجواد 414، 415، 416
کلیم اللّه موسی علیه السلام
کلینی، ثقة الاسلام 204
لقمان 249
لیلی 145
مجنون 145
محمد، فرزند ملا هادی سبزواری 413
[حضرت] مریم علیها السلام 101، 139، 146، 213
مسیح علیه السلام عیسی علیه السلام
معاویه 129، 137، 138، 139
ملا صدرا صدرالمتألهین
موسی بن عمران علیه السلام 53، 55، 129، 130، 137، 139، 174، 194، 195، 251، 253، 254، 261، 323، 360، 363
میثم تمار 202
نراقی 381
نفیسه، سیده (عروس امام صادق علیه السلام) 238
نمرود 129، 262، 398
نمرودیان 174
نوح علیه السلام 55
نوریه دختر ملا هادی سبزواری 415
یزید 139
یعقوب علیه السلام 87، 122، 144، 176، 274، 301، 316، 350، 351، 352
یوسف علیه السلام 39، 40، 45، 47، 48، 51، 53، 54، 55، 56، 61، 62، 63، 71، 75، 76، 81، 82، 83، 87، 88، 90، 93، 95، 98، 99، 101، 104، 109، 122، 123، 127، 139، 141، 143، 146، 152، 153، 155، 159، 160، 161، 165، 166، 167، 171، 173، 175، 176، 177، 178، 180، 181، 189، 191، 219، 221، 222، 225، 226، 227، 228، 229، 231، 232، 234، 236، 240، 241، 242، 245، 247، 248، 274، 293، 294، 295، 300، 301، 304، 305، 306، 312، 313، 315، 318، 339، 345، 346، 347، 348، 350، 352، 353، 359، 377، 383، 385، 386، 387، 405، 407، 411، 412
یونس علیه السلام 189، 302، 303، 304
یهودا 305
آمریکا 49، 135، 368، 382
اراک 387
اروپا 49، 135، 366، 382
اسکندریه 297
ایران 49، 183، 286، 350
بغداد 195، 197
بلخ 284
بندر عباس 413
پاریس 397
پنجره فولاد - مشهد 400، 403
تهران 25، 43، 59، 79، 93، 107، 125، 141، 157، 171، 187، 193، 199، 217، 229، 245، 259، 277، 291، 309، 325، 337، 357، 375، 393، 397، 405
جده 413
چین 366
حسینیه همدانیها - تهران 25، 43، 59، 79، 93، 107، 125، 141، 157، 171، 187، 199، 217، 229، 245، 259، 277، 291، 309، 325، 337، 357، 375، 393، 405
خیبر 193، 195
دامغان 135
دانشگاه رضوی - مشهد 400
سبزوار 413، 414، 416، 417
سقاخانه اسماعیل طلا - مشهد 400
صفا 383
طرقبه 402
قاهره 239
قم 387، 388
کاظمین 197، 371
کربلا 185، 330، 355، 356، 369
کرمان 413، 414، 415، 417
کعبه 56، 57، 73، 74، 113، 224
کنعان 294
کوفه 65، 77
لندن 397
مدرسه میرزا جعفر - مشهد 400
مدین 251
مدینه 65، 77، 193، 239، 371
مروه 383
مسجد الحرام 113، 224، 383
مشهد 185، 371، 400، 402
مصر 45، 61، 153، 154، 175، 176، 219، 221، 225، 226، 227، 238، 239،
ص:
242، 251، 252، 254، 274، 294، 295، 297، 301، 345، 346، 350
مکه 113، 383، 413
منی 313
نجف 193، 198، 371
نیشابور 89، 136، 349
قرآن، ترجمه استاد انصاریان
الإختصاص، شیخ مفید، 1 جلد، انتشارات کنگره جهانی شیخ مفید، قم، 1413 ه. ق
الإرشاد، شیخ مفید، 2 جلد در یک مجلد، انتشارات کنگره جهانی شیخ مفید، قم، 1413 ه. ق
إرشاد القلوب، حسن بن ابی الحسن دیلمی، دو جلد در یک مجلد، انتشارات شریف رضی، 1412 ه. ق
الأمالی، شیخ صدوق، 1 جلد، انتشارات کتابخانه اسلامیه، 1362 ه. ش
الأمالی، شیخ طوسی، 1 جلد، انتشارات دارالثقافة، قم، 1414 ه. ق
أعلام الدین، شمسی حسن بن ابی الحسن دیلمی، 1 جلد، مؤسسه آل البیت علیهم السلام، قم، 1408 ه. ق
إعلام الوری، امین الاسلام فضل بن حسن طبرسی، 1 جلد، دارالکتب الإسلامیة، تهران
إقبال الأعمال، سید علی بن موسی بن طاوس، 1 جلد، دار الکتب الإسلامیة، تهران، 1367 ه. ش
بحار الأنوار، علامه مجلسی، 110 جلد، مؤسسة الوفاء بیروت، لبنان، 1404 ه. ق
بصائر الدرجات، محمد بن حسن بن فروخ صفار، 1 جلد، انتشارات کتابخانه آیت الله مرعشی، قم، 1404 ه. ق
تحف العقول، حسن بن شعبه حرانی، 1 جلد، انتشارات جامعه مدرسین، قم، 1404 ه. ق
ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن، مترجمان، ناشر: انتشارات فراهانی، تهران، 1360 ه. ش
تفسیر العیاشی، محمد بن مسعود عیاشی، 2 جلد، چاپخانه علمیه، تهران، 1380 ه. ق
تفسیر قمی، علی بن ابراهیم بن هاشم قمی، 2 جلد، مؤسسه دارالکتاب، قم، 1404 ه. ق
تفسیر نمونه، مکارم شیرازی، ناصر، ناشر: دار الکتب الإسلامیة، تهران، 1374 ه. ش
ثواب الأعمال، شیخ صدوق، 1 جلد، انتشارات شریف رضی، قم، 1364 ه. ش
جامع الأخبار، تاج الدین شعیری، 1 جلد، انتشارات رضی، قم، 1363 ه. ق
الجواهر السنیة - کلیات حدیث قدسی، محدث عاملی - زین العابدین کاظمی خلخالی، ناشر:
انتشارات دهقان
ص:
الخرائج و الجرائح، قطب الدین راوندی، 3 جلد، مؤسسه امام مهدی علیه السلام، قم، 1409 ه. ق
الخصال، شیخ صدوق، دو جلد در یک مجلد، انتشارات جامعه مدرسین، قم، 1403 ه. ق
درخشان پرتوی از اصول کافی، سید محمد حسینی همدانی، 6 جلد، ناشر: چاپخانه علمیه، قم
روضة الواعظین، محمد بن حسن فتال نیشابوری، 1 جلد، انتشارات رضی، قم
شجرة طوبی، الشیخ محمد مهدی الحائری، ناشر: منشورات المکتبة الحیدریة و مطبعتها النجف الأشرف، 1385 ه. ش
شرح الأسماء الحسنی، الملا هادی السبزواری، ناشر: منشورات مکتبة بصیرتی، قم، ایران
شرح فصوص الحکم، مؤید الدین جندی
صحیفه سجادیه، ترجمه استاد انصاریان
علل الشرائع، شیخ صدوق، 1 جلد، انتشارات مکتبة الداوری، قم
عوالی اللآلی، ابن ابی جمهور احسائی، 4 جلد، انتشارات سید الشهداء علیه السلام، قم، 1405 ه. ق
عیون أخبار الرضا علیه السلام، شیخ صدوق، 2 جلد در یک مجلد، انتشارات جهان، 1378 ه. ق
غرر الحکم و درر الکلم، عبدالواحد بن محمد تمیمی آمدی، 1 جلد، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1366 ه. ش
فلاح السائل، سید علی بن موسی بن طاوس، 1 جلد، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، قم
قصص الأنبیاء علیهم السلام، سید نعمت الله جزائری، 1 جلد، انتشارات کتابخانه آیت اللّه مرعشی، قم، 1404 ه. ق
الکافی، ثقة الاسلام کلینی، 8 جلد، دار الکتب الإسلامیة، تهران، 1365 ه. ش
کامل الزیارات، ابن قولویه قمی، 1 جلد، انتشارات مرتضویه، نجف اشرف، 1356 ه. ق
کتاب سلیم بن قیس، سلیم بن قیس هلالی کوفی، 1 جلد، انتشارات الهادی، قم، 1415 ه. ق
کشف الغمة، علی بن عیسی إربلی، 2 جلد، چاپ مکتبة بنی هاشمی، تبریز، 1381 ه. ق
کنز العمال، المتقی الهندی، 16 جلد، مصادر عامه، نشر موسسه الرساله، بیروت، 1409 ه. ق
لسان العرب، ابن منظور، ناشر: نشر أدب الحوزة، قم، 1405 ه. ق
اللهوف، سید علی بن موسی بن طاوس، 1 جلد، انتشارات جهان، تهران، 1348 ه. ش
مجمع البحرین، الشیخ الطریحی، ناشر: مکتب النشر الثقافة الإسلامیه، 1408 ه. ق
مجموعة ورام، ورام بن ابی فراس، 2 جلد در یک مجلد، انتشارات مکتبة الفقیه، قم
المحاسن، احمد بن محمد بن خالد برقی، 1 جلد، دار الکتب الإسلامیة، قم، 1371 ه. ق
مستدرک الوسائل، محدث نوری، 18 جلد، مؤسسه آل البیت علیهم السلام، قم، 1408 ه. ق
المصباح، ابراهیم بن علی عاملی کفعمی، 1 جلد، انتشارات رضی، قم، 1405 ه. ق
مصباح الشریعة، امام صادق علیه السلام، 1 جلد، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، 1400 ه. ق
مصباح المتهجد، شیخ طوسی، 1 جلد، مؤسسه فقه الشیعه، بیروت، 1411 ه. ق
معارف و معاریف، حسینی دشتی، مصطفی، موسسه فرهنگیآرایه
معانی الأخبار، شیخ صدوق، 1 جلد، انتشارات جامعه مدرسین، قم، 1361 ه. ش
مفاتیح الجنان، ترجمه استاد انصاریان
مکارم الأخلاق، رضی الدین حسن بن فضل طبرسی، 1 جلد، انتشارات شریف رضی، قم، 1412 ه. ق
مناقب آل أبی طالب علیه السلام، ابن شهرآشوب مازندرانی، 4 جلد، مؤسسه انتشارات علامه، قم، 1379 ه. ق
من لایحضره الفقیه، شیخ صدوق، 4 جلد، انتشارات جامعه مدرسین، قم، 1413 ه. ق
نور الأفهام فی علم الکلام، السید حسن الحسینی اللواسانی، ناشر: مؤسسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرسین، قم، 1425 ه. ق
نهج البلاغه، ترجمه استاد انصاریان
نهج الفصاحة مجموعه کلمات قصار حضرت رسول صلی الله علیه و آله، ابوالقاسم پاینده (معاصر) ، ناشر: دنیای دانش
وسائل الشیعة، شیخ حر عاملی، 29 جلد، مؤسسه آل البیت علیهم السلام، قم، 1409 ه. ق
ینابیع المودة لذوی القربی، القندوزی، انتشارات دار الاسوه، 1416 ه. ق