ghaemiyeh.com
سرشناسه : شامی، فضیلت
عنوان و نام پدیدآور : تاریخ زیدیه در قرن دوم و سوم هجری/ نویسنده فضیلت الشامی؛ ترجمه محمد ثقفی، علیاکبر مهدیپور
مشخصات نشر : شیراز: دانشگاه شیراز، ۱۳۶۷.
مشخصات ظاهری : بیست و دو، ص ۳۳۰
فروست : (انتشارات دانشگاه شیراز۱۴۹)
شابک : بها:۱۴۵۰ریال
یادداشت : عنوان اصلی: تاریخ الفرقه الزیدیه فی القرنین الثانی و الثالث.
یادداشت : کتابنامه: ص. ۳۳۰ - ۳۱۴؛همچنین بهصورت زیرنویس
موضوع : زیدیه -- تاریخ
موضوع : کشورهای اسلامی -- تاریخ -- جنبشها و قیامها
شناسه افزوده : ثقفی تهرانی، محمد، ۱۲۷۴ - ، مترجم
شناسه افزوده : مهدیپور، علیاکبر، ۱۳۲۴ - ، مترجم
شناسه افزوده : دانشگاه شیراز
رده بندی کنگره : BP۲۳۹/۶/ش۲ت۲۰۴۱ ۱۳۶۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۵۳۴
شماره کتابشناسی ملی : م۷۵-۴۴۵۳
تشیع در تاریخ اسلام بهعنوان مذهب مبارزه و قیام شهرت یافته است.رهبران شیعی در طول تاریخ فریادگران اصلاح و آزادی و عدالت بودهاند،و آرمانشان آن بود که جامعه اسلامی را از شر حاکمان مستبد و زورگو برهانند و عدل الهی و قسط اسلامی را در میان امت مسلمان بپا دارند.
پیشاپیش این اصلاحگران،حسین بن علی(ع)قرار گرفته که با ایثار و فداکاری بینهایت خود و یارانش در فاجعه طف بانک هیهات منا الذله را سرداد و با شهادت خود بنیان ظلم و جور و استبداد را ویران ساخت.پس از فاجعه طف قیامهای الهام گرفته از خون حسین(ع)و یارانش،همچون قیام توابین،مختار ثقفی و علویان زیدی که همگی خواهان حکومت اسلامی و مبارزه با استبداد و فساد و زورگوئی خلفای جور بودهاند تداومبخش حرکت و آرمان حسین بن علی(ع)بوده است.دامنه این مبارزات همچنان ادامه یافت تا آنکه سرانجام حکومت بنیامیه که هزار ماه دولت اسلامی را غصب کرده بود، سقوط کرد.در اغلب این قیامها،شیعیان و بویژه ایرانیان هوادار اهلبیت شرکت داشته و با شعار یا منصور امت (1)-همان شعاری که رسول خدا در جنگهای اسلامی علیه کفار داده است بر بنیامیه،دشمن اسلام و انسانیت،پیروز شدهاند.
نکته جالب در مطالعه تاریخی این نهضتها،انتخاب شعارهای واحد،جهتهای مشترک و شرکت عناصر واحدی است که در همه این قیامهای عدالتخواهانه وجود داشته است.شعار و هدف علویان زیدی الرضا من آل محمد همان بوده است که سیاهجامگان ایرانی به رهبری ابو مسلم فریادگر و خواستار آن بودند،اما علیرغم آرمانهای مشترک، این نهضت-آنچنانکه مطالعه تاریخ اسلام روشن میسازد در دو جهت مختلف قرار گرفتند.
یکی علویان زیدی،با شعار طرفداری از محرومان و اهلبیت و دیگری سیاهجامگان با
1) 1) -یا منصور امت،شعاری بود که مسلمانان در جنگها میگفتند و معنیاش چنین است: ای خدا(منصور نام خدا است)دشمنان را بمیران(بکش)"مترجمان"
شعار حمایت از محرومان که سر از ناسیونالیسم ایرانی و کشتار ائمه شیعه درآورد.راز این دوگانگی کجا بوده؟در رهبری نهضت،در شیوه مبارزه،در اخلاص رهبران،در عناصر تشکیلدهنده نهضت،در ماهیت قیام؟و یا چه عاملی بوده است که نهضت اول از طرف امامان شیعه مورد حمایت قرار گیرد اما قیام دوم با شک و تردید و یا لااقل بیتفاوتی روبرو شود؟
به نظر ما،عامل انحراف عدم اخلاص و یا ریاکاری و عوامفریبی و نیز شیوههای مبارزه ضداسلامی و انسانی و فاشیستی رهبران نهضت دوم در راه رسیدن به حکومت بود که سبب شده تا امامان شیعه در ماهیت قیام آنان تردید نموده و بیاعتماد شوند و بهعکس اخلاص و ایثار علویان زیدی و روشهای اسلامی و انسانی آنان در مبارزه،باعث گردید که ائمه اهلبیت به آنان اعتماد نموده،پشتیبانی کنند و درود بفرستند.
با مطالعه هریک از عوامل یاد شده راز این دوگانگی را به دست آورده و با یک مقایسه تاریخی،علل واقعی اصالت قیام اول و انحراف قیام دوم را نشان دهیم.
رهبران این نهضتها،هردو از خانواده پیامبر و هردو سید نیکنام میباشند،جز اینکه یکی از آنها ابراهیم الامام از شاخه عباسیان که با رهبر علویان تفاوتهای چندی دارد که اشاره خواهد شد.
رهبری نهضت علویان را حضرت زید بن علی بن الحسین(ع)بهعهده دارد که به تعبیر امامان شیعه،یکی از علمای بزرگ آل محمد(ص)بوده است.
وی در سال 80 هجری تولد یافت و در دوران خلافت هشام بن عبد الملک سال 122 هجری به سن 42 سالگی به شهادت رسید.
او فرزند حضرت امام سجاد(ع)میباشد که از ام ولدی (1)بنام سندیه که مختار ثقفی به حضرتش فرستاده بود،متولد گردیده است.زید در خاندان شرف،علم،فضیلت و تقوی تربیت یافت و از محضر پدر بزرگوار و حضرت باقر(ع)در همه زمینههای علوم اسلامی همچون:فقه،حدیث و تفسیر بهره گرفت.آنچنانکه ائمه فقه جامعه اسلامی
1) 1) -ام ولد،کنیزی که صاحبش آن را بزنی بگیرد و از او صاحب فرزند شود.
امثال ابو حنیفه و واصل بن عطا امام معتزلیها از او تلمذ کرده و استفاده نمودهاند (1).
شیخ محمد ابو زهره از دانشمندان الازهر مصری درباره وی میگوید:به گفته معاصران حضرت زید،او عالمی بزرگ و آشنا به همه علوم اسلامی و اهلبیت بوده و اکثر شیوخ فقه در کوفه مانند امام ابو حنیفه نزد او تلمذ کردهاند.
ابو حنیفه میگوید:کسی را در زمان خود داناتر،فقیهتر و باهوشتر از زید بن علی(ع) ندیدم،او عالمی باهوش،بینظیر و سریعالجواب بود (2).
زید،در میان اهلبیت نیز مورد احترام بوده است.امام رضا(ع)او را یکی از علمای آل محمد(ص)و عبد اللّه بن حسن مثنی (3)او را شخصی بینظیر میدانسته است.بهرحال زید عالمی از علمای اهل بیت و شخصی زاهد،شجاع و متقی و سخی بوده است (4).
اما در شاخه عباسیان،ابتدا رهبری نهضت را محمد بن علی بن عبد اللّه بن عباس بهعهده گرفت که میگویند ابو هاشم پسر محمد حنیفه او را در ضمیمه،"قریهای در شام، به قیام علیه خلافت اموی توصیه کرد و کلیه اسرار،نامها و نشانههای شیعیان را در اختیارش گذاشت.سپس محمد بن علی بنا به توصیه ابو هاشم و اعیان و مبلغان،ابتدا به عراق و آنگاه به خراسان رفت.
او میسرة النبال را به عراق و ابو عکرمه سراج را به خراسان فرستاد و این مبلغ عباسی با یک تشکیلات سیاسی،هفتاد نفر را انتخاب کرد و آنها را در دوازده گروه معین"نقیب"برای تبلیغ حکومت آل محمد(ص)بدون آنکه اسم احدی را ببرند به اطراف بلاد اعزام داشت.
پس از درگذشت محمد بن علی پسرش ابراهیم الامام رهبری نهضت عباسی را بهعهده گرفته و خطمشی قیام را به وسیله پیامها و دستورهای نظامی ابلاغ کرد.او نام و اسرار نهضت را بجز بر داعیان فاش نساخت و هم او بود که ابو مسلم خراسانی را بهعنوان نماینده تامالاختیار خود معین نموده و به او دستور داد که هیچ عربزبانی را باقی نگذاشته هر پسربچهای را که پنج وجب طول داشته باشد متهم ساخته و بکشد.اما سرانجام مروان بن محمد از کار ابراهیم مطلع شده و او را دستگیر و در زندان کشت. (5)
1) 1) -الامام زید.محمد ابو زهره ص 25
2) 2) -الشیعه بین الاشاعره و المعتزله هاشم معروف.ص 403
3) *) -عبد اللّه بن حسن مثنی،بجهت داشتن دو نام(حسن)که اسم پدر و جدش بوده (حسن بن حسن)ملقب به"مثنی"نامیده شد و در جامعه آن روز شخصی ممتاز بوده است.
4) 3) -عیون الاخبار صدوق ص 413
5) 4) -کامل ابن اثیر ج 5 ص 415
ابن اثیر،در الکامل خود،از او به نیکی یاد کرده و او را مردی خیر،فاضل،کریم و سخی معرفی نموده و نقل میکند که او نسبت به آل علی نیز با عطوفت و مهربان بوده است (1).
اهداف هردو نهضت ظاهرا تشکیل حکومت اسلامی(حکومت آل محمد)،عمل به کتاب و سنت و نیز حمایت از محرومان و مستضعفان و برقراری عدالت و حق و مساوات در میان امت اسلامی بوده است.مثلا در دعوتنامه و اخذ بیعتی که در کوفه از طرف زید بن علی و بعدها از طرف علویان در طبرستان در کتابهای تاریخ ثبت شده است چنین میخوانیم:
ما شما را به عمل به کتاب خدا و سنت پیامبر(ص)و جهاد ظالمان و دفاع از مستضعفان و اداء حق محرومان و تقسیم مساوی بیتالمال و جلوگیری از هرگونه ظلم و اجحاف و به پیروی از اهلبیت در برابر غاصبان حق آنان و دشمنان کینهتوزشان فراخوانیم (2).
از طرف دیگر در سخنرانی و خطبهای که داود بن علی برادر سفاح،هنگام اخذ بیعت برای خلافت آل عباس و برادرش سفاح ایراد کرده،چنین آمده است (3):
ما همواره از اوضاع و احوال شما باخبر بودیم و بدرفتاری بنیامیه با شما ما را رنج میداد و میدانستیم که آنها شما را چگونه تحقیر مینمایند و ثروتها و بیتالمال شما را غارت میکنند.اکنون ما با شما و پیامبر و جدمان عباس(عموی پیغمبر)پیمان میبندیم که حکومت خدائی ایجاد کنیم و به کتاب و سنت عمل نمائیم و درمورد همگان علیالعموم و با خواص مطابق سیره پیامبر رفتار نمائیم.
1) 1) -همان مدرک ص 446
2) 2) -انا ندعوکم الی کتاب اللّه و سنه نبیه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،و جهاد الظالمین و الدفع عن المستضعفین و اعطاء المحرومین و قسم هذا الفی بین اهله سواء ورد المظالم و نصرنا اهل البیت علی من نصبنا و جهل حقنا.کامل ابن اثیر،ج 5،ص 422
3) 3) -فلقد کانت امورکم ترمضنا و نحن علی فراشنا و بشد علینا سوء سیرة بنیامیه فیکم و استزالهم لکم و استثارهم بقیئکم و صدقاتکم و مقانکم علیکم و لکم ذمه اللّه تبارک و تعالی و دمة رسوله و ذمة العباس علینا ان نحکم فیکم بما انزل اللّه و نعمل فیکم بکتاب بکتاب اللّه و نسیر فی العامه و الخاصد بسیره رسول اللّه
و یا در تعهد و بیعتی که ابو مسلم از مردم خراسان میگرفت و مسلمانان را بدان وعده میداد چنین میخوانیم:
من با شما برای عمل به کتاب و سنت و پیروی از حکومت خاندان رسول بیعت میکنم و بر این پیمان خدا و همه مقدسات اسلامی را شاهد میگیرم و منتظرم تا دستور رهبران ما فرارسد.
و باین ترتیب ملاحظه میکنیم که دعوتها،پیامها و تبلیغات و همچنین نوع هدفها و انگیزهها همگی بیک نوع بوده و همه یکچیز را میخواهند؛حکومت اسلامی (1).حکومت اسلامی به رهبری یکی از اعضای خاندان رسول و عمل به کتاب و سنت و پیادهکردن احکام الهی و دفاع از مستضعفان و محرومان و ایجاد عدل و مساوات و امنیت در میان امت اسلام.
چه وعدههای زیبا و کلمات خوشآهنگ و آرمانهای والایی؛اینست که ما معتقدیم که خواسته ایرانیان در نهضت ابو مسلم بمانند همه نهضتهائی است که قبلا واقع شده بود و ایرانیان در آن شرکت داشتند.بنابراین میبینیم که هرسه نهضت زید و مختار و توابین براساس تحقق بخشیدن به حکومت اسلامی استوار بود.اما افسوس این آرزو تحقق نیافت و نهضت دوم به انحراف کشیده شد.
نویسندگان معاصر،انگیزه ابو مسلم را گرچه شور باطنی،احساسات قومی و ملی نمیدانند 1اما معتقدند که انگیزه او به جهت نفرت از ستمکاران عرب بوده،و برای عامل مذهبی در این نهضت چندان اثری قائل نیستند،چرا که به تعبیر دکتر علی شریعتی یکی از محققان ارزنده اسلامی،ایرانیان میخواستند که با نهضت خود اسلام را از عرب جدا سازند و با اسلام و شعارهای راستین آن با اشرافیت عربی که آن روز با ماسک اسلام سیادت نژادی خود را تحمیل کرده بود،حمله نموده و آنان را نابود سازند و ازاینرو است که در نهضت خود حتی شعارهای تندتر از خود عربها در دفاع از اسلام سر میدهند.
1) 1) -دو قرن سکوت،دکتر زرینکوب ص 214
ابو مسلم وقتی از خراسان بلند میشود شعار ملی ندارد.میگوید الرضا من آل رسول در حالیکه مسلما در میان افسران ابو مسلم کسانی وجود داشتند که مسلمان نبودند اما این شعار را برای کوبیدن عرب قبول داشته و میگفتند که باید به مردم عرب و ایران گفت که خلفاء به دروغ خود را به اسلام چسباندهاند و درواقع ما مسلمانان حقیقی هستیم.به همین دلیل مسلمان و غیرمسلمان اعم از عرب و عجم حاضر شدند که با خلیفه اسلام بجنگد و زیرا بهرحال این نهضت،خلیفه عرب را میکوبید (1)با اینکه در رکاب ابو مسلم فرق و افشار متفاوتی همچون:شیعیان کیسانی،خوارج سیستانی،زردشتیان خرمدینی،روستائیان و پیشهوران و حتی بردگان شرکت داشتند،اما اینان تنها نه بخاطر نجات از ظلم بنیامیه سلاح در دست گرفته بودند و آرمان خود را در تحقق حکومت آل محمد(ص)میدانستند (2).
اما افسوس این آرزو برآورده نشد حتی خود ابو مسلم ضمن توبهنامهای به منصور که عموما آن را مهمترین عامل قتل وی شمردهاند،یاس خود را از ایمان نابجای خویش چنین مینویسد:
"من رهبری از دودمان پیغمبر داشتم که همی بایست احکام الهی را بمن بیاموزد و من میپنداشتم که"علم راستین"را نزد او خواهم یافت اما او حتی قرآن را وسیله فریب من ساخت. (3)آری،ابو مسلم نیز آرمان اسلامی داشت و به دنبال تحقق آن در جستجوی،رهبری با فضیلت بود و آن را در وجود ابراهیم امام میدید،اما در این تطبیق به خطا رفت و به قول دکتر صاحب الزمانی:انگیزه"مازیار و ابو مسلم را،تا زمانیکه همینمقدار اطلاعات پراکنده در باره آن در دست است با هیچ عینکی،با هیچ وارونهگوئی و مسخ حقیقتی نمیتوان همسان و یکی دانست.ابو مسلم مسلمان بوده؛مسلمانی واقعی و معتقد.او نیز تحقق آرمان بیتبعیض اسلامی را در رهبری فردی برتر از خاندان پرهیزگار پیغمبر میجست.او میاندیشید اگر حکومت بنیامیه که مالامال از تبعیض و ستم است برکنار شود و زاهدی چون ابراهیم امام از خاندان پیامبر بر سر کار آید،خلافتی نظیر خلافت بیتبعیض و عادلانه علی،زمام امور را در دست خواهد گرفت. (4)اما افسوس که همه آنها خیال خامی بود که در سر میپرورانید و چه جنایتها که در راه آن مرتکب نشد.
در هرنهضت و قیامی شعار در باروری آن نقش مهمی را بازی میکند.شعار احساسات مردم و انقلابکنندگان را تهیج کرده و راه نیروها را در تحقق آرمانهای انقلاب متمرکز میسازد.
شعار بیانگر،اهداف و آرمانهای یک ملت انقلابی است و از طریق آن میتوان به خواستههای یک ملت پی برد.
در انقلاب عظیم صدر اسلام،پیامبر دستور داد که مسلمانان شعار بدهند و با احساسات پاک و انقلابی خود روحیه دشمن را تضعیف کرده و اهداف خود را پیش ببرند.
شعار مسلمانها در جنگ تکبیر بود و به دنبال آن ندای یا منصور امت را دستهجمعی بانگ میزدند و به دشمن حمله میکردند و گهگاهی نیز در جنگها در برابر سرود دشمن رجز خوانده و مقابله به مثل میکردند.در جنگ احد ابو سفیان شعار داد:زندهباد هبل اعل هبل،اعل هبل،پیامبر به علی فرمود که بگوید.خدا بزرگ و متعالی است، اللّه اعلی و اجل دوباره ابو سفیان نعره زد که:ما بت عزی داریم و شما بت ندارید، ان لنا عزی و لا عزی لکم،علی فریاد کرد،خدا بزرگ ما است و شما مولی ندارید، اللّه مولانا و لا مولی لکم،و همین شعارها بود که باعث شد تا نیروی اندک با ایمانی قوی بر دشمن بیشمار و مسلح چیره شود و اینچنین اسلام حماسه آفرید و پیروز گردید.
خاطرات این شعارها و حماسهها در ذهن مسلمانان باقی بود،و به همین جهت آنان از این حربه در نهضتها و نبردهای خود علیه حاکمان زور و طاغوتهای زمان در تجدید اسلام،حتی قرنها بعد از آن بهره میجستند.
به اعتراف مورخان،در نهضت علویان و حضرت زید بن علی در کوفه به سال 122 هجری،همان شعارهای اولیه تکرار شد.ابن اثیر مینویسد:در اول صفر سال 122 هجری طرفداران زید در حدود 15 هزار نفر بودند.آنها قرار گذاشتند که علیه بنیامیه قیام کنند و همان شب در مسجد کوفه جمع شدند اما متاسفانه قبل از اینکه کاری بکنند از طرف نیروهای یوسف بن عمر عامل بنیامیه در کوفه محاصره شدند.در آن شب زید بن علی در خانه معاویه بن اسحاق انصاری بود؛زید از خانه بیرون آمد و همراه هواداران خود آتش روشن کرد سپس همگی تکبیرگویان شعار یا منصور امت را سردادند و با بنیامیه آماده نبرد شدند. (1)
1) 1) -کامل ابن اثیر ج 5 ص 416
صبحگاهان از نیروهای زید(15 هزار نفر)خبری نشد و تنها 218 نفر به یاری او آمدند و دیگران بیوفائی کردند.جنگ شروع شد جنگی شرافتمندانه در راه دفاع از اسلام و سرانجام زید شهید شد(دوم صفر 122 ه.ق)و چند سال بعد پسرش یحیی بن زید در خراسان قیام کرد و به شهادت رسید؛تا اینکه سیاهجامگان نهضت بزرگ خود را بر ضد بنیامیه آغاز کردند. (1)در نهضت ابو مسلم نیز همین شعارها تکرار میشدند و خاطرات جنگهای پیامبر را تجدید میکردند.
در 25 رمضان 129،ابو مسلم همراه مبلغات بنی عباس،سلیمان بن کثیر و دیگر ایرانیان هوادار حکومت الرضا من آل محمد(ص)که متشکل از مردم 60 قریه بودند در قریه سفیدیچ مرو گرد آمدند.اگر اینان درواقع همان شیعیان و موالی ایرانی بودند که در قیام زید بن علی نیز شرکت داشتند آنان در حالیکه دو پرچم سحاب(ابر)و ظل(سایه)را در پیش داشتند شبانگاه آتش روشن کردند و قیام خود را اعلام نمودند.آنان شعار میدادند.
یا منصور امت و ابو مسلم آیه أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقٰاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللّٰهَ عَلیٰ نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ را میخواند.فردای آن روز همه مردمان اطراف به او پیوستند و همه تکبیر میگفتند.روز عید فطر ابو مسلم دستور داد که سلیمان بن کثیر نماز عید بگذارد.او نماز فطر را قبل از خطبه آن،بدون اذان و اقامه شروع کرد(و این در حالی بود که)بنیامیه عکس آن میکردند و با شش تکبیر نماز گذارد(در حالیکه)بنیامیه با چهار تکبیر انجام میدادند (2).
و بدینترتیب نهضت بزرگ شروع شد و بعد از جنگها و پیکارهای زیاد سرانجام بساط ظلم و فساد و دستگاه استبداد اموی ساقط گردید.
نقش شعار در این حماسههای دینی به خوبی آشکار است.از آنجا که این نهضتها همگی از سرچشمه زلال اسلام مایه میگرفتند،شعارهای واحد و آیات قرآنی ورد زبان مجاهدان بود،زیرا همگی همان مستضعفان جوامع ایرانی و عربی بودند که از یوغ ساسانیان و عرب جاهلی نجات یافته و به دام اشرافیت عرب بنیامیه ضداسلام افتاده بودند،و از این جهت آنها نجات خود را باز در اسلام و حکومت و خاندان رسالت میدانستند،لذا همواره اگر بانگی یا پرچمی از جانب ایشان بلند میشد بزودی در زیر آن پرچم،به رهبری خاندان پیامبر بر ضد حکام جور قیام میکردند.
مردی که در قیامهای ضدخلافت اموی شرکت میکردند همگی دارای یک هدف مشترک بودند و اکثرا از ایرانیان و یا شیعیان اهلبیت طرفدار عدل اسلامی بودند که اساس سپاه اسلام را تشکیل میدادند؛گرچه در این میان تعدادی از خوارج و یا عدهای از زرتشتیان خرمدینی نیز شرکت داشتند،اما آنان نیز به منظور مساوات و عدالتطلبی و نیز جهت خطمشی نهضت درمورد براندازی عرب بنیامیه،در آن شرکت میکردند.مورخان میگویند:وقتی که زید قیام کرد،بیعت با وی نه فقط از طرف مردم کوفه،بصره،مدائن و واسطه استقبال شد بلکه حتی در خراسان و گرگان و ری نیز مورد توجه قرار گرفت. (1)ابن اثیر نقل میکند که در سال 102 هجری میسره داعی علویان(هاشمیان)مبافان خود را به طرف خراسان گسیل داشت تا مردم را به بیعت و دعوت علویان فراخواند.این خبر در خراسان پیچید؛والی خراسان از جریان مطلع شد و همگی آنها را دستگیر کرد،آنها گفتند که همه ما به تجارت آمدهایم و کاری به سیاست نداریم با این حال والی آنان را آزاد نکرد تا آنکه جماعتی از قبیله،آنان را ضمانت کرده و سرانجام آزاد شدند. (2)
آری همه مردم اعم از ایرانی و غیرایرانی و نیز مسلمانان از ظلم بنیامیه سوخته بودند و به همین جهت آنها در جستجوی فریادگری از خاندان رسول بودند این گرایشهای عدالتخواهانه و احساسات شکستخورده همان زمینهای بود که بنی عباس با تردستی و فریبکاری از آن سوء استفاده کردند.این بود که آنان نیز خراسان را مرکز قیام خود قرار دادند و مبلغان خود را به طرف ایران و خراسان فرستادند و از شهادت زید و پسرش یحیی سوژهای ساختند و مردم را بر ضد بنیامیه و عرب شوراندند.
محمد بن علی بن عباس،اولین امام مدعی خلافت عباسی،در اوصاف شهرهای خلافت اسلامی چنین بیان میکند.کوفه و اطراف از شیعیان شیعه علی،بصره هوادار خوارج،مکه و مدینه پیرو ابو بکر و عمر و سرتاسر شام مریدان معاویه و بنیامیه میباشند،و نیز میافزاید:بر شما است که جانب خراسان را در پیش گیرید زیرا در آنجا قلبها سالم و خواستهها هماهنگ است،تشتت و اضطراب در آن راه نیافته و فساد در میانشان نفوذ نکرده است،بدنها و بازوان قوی با ارادههائی استوار در انتظار شما است و من،مشرق (خراسان)طلوعگاه خورشید،چراغ دنیا و شمع مردم را به فال نیک میگیرم (3).
یاران ابو مسلم نیز همه ایرانی،شیعه و خراسانی بودند.طبری میگوید:به یک روز مردم شصت دهکده پیش ابو مسلم آمدند و نخستین کسانی که پیش او رفتند اهل سقادم (1)بودند،با هرمروی نهصد پیاده و چهار سوار و از اهالی هرمز فره هزار پیاده و شانزده سوار آنان در حالیکه تکبیر میگفتند در زیر پرچم سحاب(ابر)و ظل(سایه)آیه أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقٰاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا میخواندند و در نماز عید فطر شرکت کردند (2).
در اینجا سئوال این است که این نهضتها با همه نقاط مشترکی که داشتند یعنی استراتژیها،شعارها و هدفهای واحد و اینکه تقریبا از پشتیبانی یک مردم همسان برخوردار بودند،به دو راه مختلف رفته و یا در جهتهای گوناگون قرار گرفتند؟پاسخ به این سوال شاید بتواند خواننده را در تحلیل علل روی کار آمدن خاندان عباسی که دستکمی از بنیامیه نداشتند و چندان ظلم و خیانت مرتکب شدند که شاید بنیامیه به آن جنایتها دست نیازیده بودند،بخصوص درمورد آل علی آنچنان ظلم و جنایتی مرتکب شدند که روی بنیامیه در پیش آنها سفید مینماید و به قول شاعر:
و اللّه ما فعلت امیه فیهم معشار ما فعلت بنو العباس
که بنیامیه یک دهم ظلم بنی عباس را درمورد آل علی مرتکب نشدند و نیز جاحظ درباره جنایات منصور دوانیقی نسبت به اولاد امام حسن میگوید:
"منصور فرزندان امام حسن را در زندان کوفه در سرداب قصر ابن هبیره زندانی ساخت بطوری که روز را از شب تشخیص نمیدادند.او دستور داد که محمد بن ابراهیم(نفس زکیه) را بگیرند و زندهزنده گور کنند و بر روی نعش او دیوار بسازند،محمد درحالیکه جان میکند به برادرش عبد اللّه و حسن چنین گفت:آرزو کردیم که از جور بنیامیه خلاصی یابیم و به سلطنت و حکومت الرضا من آل محمد بنی عباس برسیم،اما حال ما بهتر نشد که بدتر شد. (3)"
الف:اخلاص یا قریب؟!
ب:شیوههای مبارزه؟!
به راستی راز و یا عامل انحراف در نهضت دوم چه بود؟و چه عاملی سبب گردید که این
نهضت انحراف یابد؟و چرا مسلمانان به آن دام بیفتند،چه از دامی رها شدند و به دامی دیگر گرفتار آمدند؟به نظر ما عامل انحراف را میباید در عدم اخلاص رهبران نهضت دوم و به کار گرفتن شیوههای ضداسلامی و انسانی در راه پیروزی،و نیز فریب،و تزویر و دنیاداری قائدان آن،تحت عنوان شعارهای جالب و اسلاممداری جستجو کرد.
در اینجا خواننده میبایست توجه داشته باشد که این داوری براساس شواهد تاریخی و اسناد و مکاتبات انجام شده میان رهبران به اصطلاح اسلامی نهضت دوم با سرداران خود انجام گرفته است چرا که تحلیل و بررسی این اسناد حقیقت واقعی عامل و یا عوامل انحراف را به روشنی نشان میدهد.ما در نهضت اول و رهبران آن اخلاص، ایمان،ایثار و فداکاری میبینم و نیز مشاهده میکنیم که چگونه قدمی بالاتر از دستورات شرع و احکام اسلامی برنداشتند و هیچ شیوه ضداسلامی و انسانی را در راه پیروزی خود انتخاب نکردند و به اصطلاح"هدف"وسیله را توجیه نساخت بلکه آنجا که هدف ایجاد جامعه اسلامی و تحقق قسط بود،راههای مشروع و انسانی و طبیعی را در به دست آوردن هدف مقدس خود،انتخاب کردند.
امام حسین پیشوای این نهضتها،میگوید:
قیام من،قیام فردی جاهطلب یا کامجو یا آشوبگر و یا ستمگر نیست؛در جستجوی اصلاح امت جدم بپا خواستهام،اراده دارم امر به معروف و نهی از منکر کنم و به سیرت جد و پدرم رفتار نمایم (1)سردار او مسلم بن عقیل در خانه هانی پشت پرده قرار گرفت و مقرر شد که هنگام عیادت ابن زیاد از هانی،که او از پشت پرده بیرون آمده و ابن زیاد را بکشد.اما او چنین نمیکند و در جواب میگوید:این گشتن ترفندی پیش نیست و پیامبر از آن نهی فرموده است.
(الایمان قید الفتک و لا یفتک مؤمن (2))
ایمان زنجیر فریب است،انسان مؤمن فریب نمیدهد.
و زید بن علی در جواب کوفیان که از رای او درمورد صحابه ابو بکر و عمر جویا میشوند
میگوید:
اینهائی(بنیامیه)که ما با آنها میجنگیم به مانند آنان(ابو بکر و عمر)نیستند و من شما را به عمل به کتاب خدا و احیای سنت پیامبر و ابطال بدعتها فرامیخوانم،اگر گوش فرا دهید خیر من و شما است و اگر امتناع ورزید من وکیل شما نیستم (1).
ولی صحنه در درام نهضت دوم،طور دیگری است.سیاستمداران حرفهای زمام امور را در دست دارند و از احساسات پاک آنها در راه مطامع دنیوی و ریاستخواهی نفس سوء استفاده میکنند.
اینان(بنی عباس)در ابتدا سیاست اختلاف بیانداز حکومت کن را پیش گرفتند و شیوههای ضدانسانی را در راه پیروزی به کار بستند و نه تنها در راه پیروزی دستور شرع اسلام را ارجی ننهاده بلکه درست برخلاف آن امر میکردند.
مثلا آقای ابراهیم الامام به سردارش ابو مسلم خراسانی بعد از اینکه از اختلافات و تعصبات قبایل عربی اطلاع یافت چنین نامه مینویسد و دستور میدهد:
ابو مسلم،تو فردی از خاندان ما هستی وصیتم را گوش فرا ده.همواره این قبیله یمانی را در نظر داشته باش و آنان را پشتوانه خود بدان،زیرا کار خلافت،بجز به کمک آنان به پیروزی نخواهد رسید و طائفه ربیعه را اعتماد مکن،اما قبیله مضر طرفدار(بنیامیه) آنان دشمنان خانگی هستند.سپس میافزاید:"هرکس را که مشکوک دیدی،بکش و اگر بتوانی در خراسان احدی را که عربی حرف میزند باقی نگذاری و هرپسربچهای که قامتش پنج وجب باشد،متهم کرده و بکش (2).
1) 1) -ان هولاء الذین نقاتلهم لیسوا کاولئک و انی ادعوکم الی العمل بالکتاب و احیاء السنه و اماته البدع و ان تسمعوا بک خیرا لی و لکم و ان تابوا فلست علیککم بوکیل. کامل ابن اثیر ج 5 ص 414
2) 2) -انک رجل منا اهل البیت احفظ وصیتی،انظر هذا لحی من الیمن فالزمهم و اسکن بین اظهرهم فان اللّه لایتم هذا الامر الا بهم فانهم ربیعه فی امرهم و اما مضر فانهم العدو القریب الدار و اقتل من شککت فیه و ان استطعت ان لاندع بخراسان من ینکلم بالعربیه فافعل و ایما غلام بلغ خمسة اشبار فاتهمه فاقتله..کامل ابن اثیر ج 6 ص 210
راستی باید از این آقای ابراهیم الامام زاهد پرسید آیا عرب طرفدار حکومت اسلامی که خود نیز در ظلم و جور بنیامیه سوخته است و خواهان عدل اسلامی است،چرا باید کشته شود؟و یا جرم آن پسربچه نیموجبی چیست که باید متهم و کشته شود؟و این همان شیوه فاشیستی-ماکیاولینستی است که همهچیز در راه هدف مباح میشود و هدف وسیله را توجیه میکند.
بدبختی آنکه همه این روشهای ضداسلامی و انسانی درپی آرمانهای اسلامی:
عدالت و حکومت الرضا من آل محمد(ص)صورت میگیرد و به قول مسعودی در مروج الذهب ابو مسلم هم که جوانی نوزدهساله و عاری از فضیلت و آشنائی با اسلام بوده،همان شیوه را به کار میبندد و با به کار بستن حیلهها و فریبها بر دشمن غلبه میکند (1)و به قول خود ابو مسلم"بر احدی رحم نکرده و صدهزار نفر آدم میکشد"28،حتی در راه تحقق خلافت بنی عباس بدتر از بنیامیه،این سردار سفاک دستش بخون خاندان علی آغشته میشود و عبد اللّه بن معاویه،نوه جعفر طیار را به خونخواهی یحیی بن زید قیام کرده بود (129 هجری)میکشد (2).
و یا نیز رفیق خود سلیمان بن کثیر(داعی عباس)و ابو مسلم خلال(متمایل به خاندان علی) را نیز میکشد،و با این سنگدلی و قساوت قلب و دیکتاتوری،امام ناحقی را به مسند خلافت مینشاند.
جالب اینکه خود ابو مسلم ابن سردار بیباک و سفاک ایرانی،بعدها خود به این اشتباه بزرگ پی برده و بیتقوائی و فریبکاری و تزویر و عوامفریبی بنی عباس،اعتراف کرده و میافزاید:
چگونه مردم مسلمان ایران و حتی خود او را با ماسک شعارهای آرمانخواهی و عدالت خواهانه فریفته بودند.
پس از آنکه خلافت بر بنی عباس مسلم شد و آبها از آسیاب افتاد،سیاستمداران بنی عباس،ضروری دیدند که باید مزاحمان حکومت خود را از میان بردارند،گرچه آنان از خدمتگذاران دیروزی آنان باشند.ابو مسلم که این مسئله را احساس کرده و میفهمید
که روزی نیز نوبت او فرا خواهد رسید،ضمن نامه پرخاشگرانهای به منصور دوانیقی چنین مینوشت:
من رهبری از دودمان پیامبر داشتم که همی بایست احکام الهی را بمن بیاموزد و من پنداشتم که علم راستین را نزد او خواهم یافت،اما او(ابراهیم الامام)حتی قرآن را وسیله فریب من ساخت زیرا به سبب علاقهای که به ریاست و اموال این جهانی داشت،کتاب مقدس را تحریف کرد.رهبر من مرا بنام خداوند فرمان داد تا شمشیر برکشم و رحم و شفقت را یکباره از دل بیرون کنم،هیچ پوزشی از مخالفان نپذیرم و بر کمترین لغزشی نبخشایم و من نیز چنین کردم و راه قدرت و توانائی را بر شما گشودم زیرا که شما را بدرستی نمیشناختم.اما اکنون خداوند مرا از این راه بیرون آورده است،شما را دیگر خوب میشناسم و بر گذشته خود پشیمانم و توبه همی کنم امیدوارم که خداوند ستمهای گذشته مرا ببخشاید،اما اگر نبخشاید و مرا تنبیه کند باز باید او را دادگر بدانم (1).
آری ابو مسلم خراسانی،سرانجام پشیمان میشود و بر گذشتههای ناشایست خود افسوس میخورد که چگونه دین خود را به دنیای دیگران فروخته در نهایت سنگینی و آثار جرمهایش به گردن او مانده است.
1) 1) -اما بعد فانی اتخذت رجلا"اماما"و"دلیلا"علی ما افترض اللّه علی خلیفته و کان فی محل العلم نازلا و فی قراقبه من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله، فاستجهلنی بالقران فتحرفه عن مواضعه علمعا فی قلیل قد القاه اللّه الی خلقه فکان الذی دلنی بغرور و الزمنی ان اجرد السیف و ارقع الرحمه و لا اقبل المعذره و لا اقیل العثره ففعلت توطیدا لسلطانکم حتی عرفکم اللّه من کان جهلکم ثم استنقذنی اللّه بالتوبه فان یعف فقد ما عرف به و نسب الیه و ان یعاقبنی فبما قدمت یدای و ما اللّه بظلام للعبید.کامل ابن اثیر ج 6 ص 462
زمخشری در ربع الابرار میگوید:ابو مسلم را در عرفات دیدند که با خدایش چنین میگفت:
خدایا من اکنون پشیمانم و به سوی تو بازمیگردم اما گمانم آنست که هرگز مرا نبخشی،گفتند چگونه خدا را چنین وصف میکنی که ترا ببخشد؟گفت من چنان لباسی از ظلم به اندام بنی عباس دوختهام که مادامی که این دولت باقی و ظلم و جنایتی بر جانداری میرود او همواره مرا نفرین خواهد نمود،پس خدا چگونه میبخشد کسی را که اینهمه مردم دشمن اویند (1).
ابو مسلم از اشتیاق تحقق جامعه آرمانی مالامال بود.وی مظهر یا دستکم وسیله دستیابی بدین هدف،خونریزی و انعطافناپذیری را آنچنان در نظرش آسان جلوه داده بود که به گفته یکی از گویندگان معاصرش:ابو مسلم آب نمینوشد مگر زمانی که به خون آمیخته باشد.لیکن ابو مسلم نیز بزودی دستخوش همان کابوس ناکامی و یاس گشت،کابوسی که سرنوشت تمام پرستندگان آرمان برتری یعنی رهبری مطلق است.وی زمانی از کردههای خود پشیمان و بر ایمان بیهوده و بدفرجام خویش افسوس میخورد که متاسفانه دیگر طبق معمول سودی نداشت (2).
از رهگذر این فرآیندها ائمه شیعه در رهبری،اخلاص،آرمان و حتی پیروان نهضت دوم تردید داشتند.
ابو مسلم،پس از مرگ ابراهیم امام به حضرت صادق ع چنین نوشت:من مردم را به دوستی اهلبیت دعوت میکنم،آیا مایل هستید تا با شما بیعت کنم؟امام در پاسخ نوشت:
"ما انت من رجالی و لا الزمان زمانی"نه تو مرد مکتب من هستی و نه زمان،زمان من است. (3)و مسعودی مینویسد:ابو مسلم خلال پس از قتل ابراهیم امام میخواست نهضت و
1) 1) -اللهم انی تائب الیک بما لا اظنک ان تعفونی فقیل له افتعظم علی اللّه غفرانه فقال انی نسجت توب ظلم ما دامت الدوله العباسیه لبنی العباس فکم من صارخه تلعننی عند تفاصم الظلم فکیف یغفر لمن هذا الخلق خصماوه. الکنی و الالقاب،شیخ عباس قمی،ج 2،ص 120
2) 2) -دیباچهای بر رهبری دکتر صاحب الزمانی-ص 460
3) 3) -مجله مکتب اسلام سال 24 شماره 5
و خلافت را به آل علی انتقال دهد.از این جهت دو نامه،یکی به وسیله محمد بن عبد الرّحمن بن اسلم به محضر حضرت صادق و دیگری را برای عبد اللّه بن حسن(مثنی)، نوشت و در هردو نامه از امام صادق و عبد اللّه بن حسن خواست که خود را برای رهبری نهضت آماده کنند تا خلافت و بیعت مردم خراسان را به اسم آنان فراخواند و به قاصد دستور داد که هرچه زودتر بیآنکه وقت را از دست داده و فرصت تمام بشود عجله کند.
قاصد در مدینه نامه را به حضرت صادق تقدیم کرد و پیام ابو مسلم را به حضرتش رسانید.
امام فرمود:من ابو مسلم را نمیشناسم و او پیرو و شیعه دیگران است،قاصد گفت، من پیامآور و منتظر جوابم. (1)امام دستور داد چراغی حاضر کردند،سپس نامه ابو مسلمه را بالای آن گرفته و سوزاند و فرمود:ایا موقد انارا لفیرک صّؤها و یا حاطیا فی غیر حبلک تحطب"ای کسی که آتش روشن میکنی که شعلهاش برای دیگران است و هیزمی جمع میکنی که سوزشش برای دیگران است".
فردای آن روز عبد اللّه بن حسن که از امام مسنتر بود پیش وی آمد.امام مقدمش را گرامی داشت و فرمود:چه کاری سبب شده این همه محبت کنی؟سپس عبد اللّه داستان نامه ابو مسلمه را بازگو کرد و اظهار نمود که:شیعیان ما از خراسان خواهان امامت و زعامت ما هستند،پس بشتابید که فرصت را از دست میدهیم.امام فرمود:آرام باش پسرعمو کجا خراسانیان شیعیان تو بودند؟آیا تو ابو مسلم را به خراسان فرستادهای؟آیا تو دستور دادهای که آنها سیاهپوش شوند؟و اینهائی که به کوفه آمدهاند تو دعوت کردهای؟ و یا احدی از آنان را میشناسی؟
عبد اللّه در جواب پرخاش کرد و گفت:که شما از روی حسد اینچنین حرف میزنی،امام آرامش ساخت و فرمود:من از روی خیرخواهی چنین میگویم و ابو مسلم به من نیز نامه نوشته و فرستاده است ولی جواب دریافت نکرد و نامه او را قبل از آنکه بخوانم،سوزاندم 1ملاحظه کنید که امام صادق(ع)چگونه با این نهضت و داعیان آن برخورد کرده چرا که اساسا اعتقادی به نهضت نداشته و آنرا"اسلامی"نمیدانسته است.زیرا رهبران آن را به خوبی میشناخت و میدانست که انگیزه غیرخدائی داشته و فقط برای به دست آوردن قدرت و حکومت تلاش میکنند،و در این راه از هروسیلهای استفاده میکنند اگر چه این وسیله تهمت،قتل و یا غارت باشد.
اما وضع امام درباره نهضت و قیام زید بن علی(علویان)و اهداف آن،ایشان
1) 1) -مروج الذهب مسعودی ج 3 ص 76
به سختی از این حرکت پشتیبانی میکرد و مسلمانان و شیعیان را تحریض میفرمود که به صفوف او بپیوندند و یاریش نمایند.ابن اثیر مینویسد:عدهای از کوفیان قبل از خروج زید،پیش امام صادق آمدند و از حضرتش درمورد قیام زید و اهدافش جویا شدند.امام فرمود:به او بپیوندید و با او بیعت کنید،به خدا او افضل ما و آقای ماست.شیعیان برگشتند و مسئله را مخفی کردند (1).
نه تنها امام صادق(ع)از نهضت و قیام زید پشتیبانی میکرد بلکه همه امامان شیعه از قیام اسلامی و حماسهآفرین او به نیکی یاد میکردند و او را شهید آل محمد(ص)میخواندند.
امام باقر(ع)فرمود:خدای رحمت کند برادرم زید را،اگر او پیروز میشد،خلافت را به صاحبان مشروع آن انتقال میداد.انه لو ظفر لوفی (2).
و حضرت رضا(ع)همواره از یاد زید متأثر بود و میفرمود:او به حق قیام کرد و در راه حق کشته شد و اگر پیروز میگردید خلافت را به صاحبان آن مسترد میساخت (3).
آری شرط پیروزی نهضت اسلامی اخلاص و فداکاری و برای تنها اللّه بودن است.
اگر پیروز شود،نهضتی حق و عادلانه به ثمر رسیده است ولی اگر شکست یابد!هرگز شکست نظامی-سیاسی دلیل شکست عقیدتی،منطقی و پیامی آن نخواهد بود؛زیرا پیروزی،جز پیروزی منطق و پیام نیست و سرانجام حق پیروز است،و وعده خدا راستین که،ان وعد اللّه حق.
در این کتاب خواننده با آراء و عقاید و مبارزات رهبران نهضت اول،و اینکه چگونه این نهضت در راه تحقق حکومت اسلامی و بازگرداندن آن به رهبران صالح و جلوگیری از انحراف جامعه اسلامی به مبارزه برخاستند،کاملا آشنا میشود.همچنین با مطالعه و تحقیق درمییابیم که چگونه سیاستگران فرصتطلب نهضت دوم،مردم را فریفته ،دستشان به خون پاکترین فرزندان فاطمه آلوده شده است.این کتاب در اصل،تز دکترای خانمی فاضل و محقق است که از دانشگاه عین شمس فارغالتحصیل شده است.او در نگارش این کتاب از منابعی باارزش،بخصوص از منابع خطی زیاد استفاده کرده و و به راستی که حق مطلب را اداء نموده است و از نظر آکادمیکی از طرف هیئت علمی دانشگاه عین شمس در رشته تاریخ،حائز درجه ممتاز علمی شده است.
"در سال 1360 تازه از خارج برگشته بودم،البته تحصیلاتم در دوره دکترای ناتمام مانده بود و به علل سیاسی نتوانستم آن را تکمیل کرده و از آمریکا اخراج شدم.
اوضاع و حقایق جدید مرا که بیکار بودم بر آن داشت تا در رمضان همان سال به مطالعه و تحقیق نهضتهای اصیل اسلامی و مبارزات تشیع که به رهبری علویان و فرزندان فاطمه هدایت شدهاند،اقدام کنم.
به دوست فاضل و ارزشمندم جناب آقای مهدیپور پیشنهاد کردم که کتاب"تاریخ- الفرقه الزیدیه فی القرنین الثانی و الثالث را ترجمه کنیم.او که به تازگی بدنبال کودتای سرهنگان از ترکیه بازگشته بود و مدت پنجسال بود که در آن دیار منشاء آثار ارزندهای در زمینه نشر و تبلیغ تعالیم اسلامی و مبلغ مذهبی بود پیشنهادم را پذیرفت،فرصت را غنیمت شمرده و کتاب را به پایان رسانیدیم.
از آنجا که بازسازی فرهنگ اسلامی راه درازی در پیش دارد،تغییر فرهنگ اجتماعی به فعالیت برنامهریزی شده و کار مخلصانه مسلمانان متعهد نیازمند است.اگر دشمن توانست غربزدگی و اسلامزدائی استعماری را از سالها و سالها پیش به اجرا درآورد بر امت اسلامی و روشنفکران مسلمان متعهد و مسئول است که با وسعت نظر و فراغ اندیشه،مجد و عظمت نخستین اسلام را تجدید کنند.بنابراین ضرورت دارد که در این راه از نیروهای اصیل اسلامی استفاده شود و در انتخاب عناصر امتیاز به مسلمان شایسته،مدیر و متخصص اختصاص یابد.
اگر بعد از پیروزی انقلاب اسلامی،اولیای امور در کنار ایجاد"نهضتهای آزادیبخش" سازمان مطالعات فکری،فرهنگی اسلامی ایجاد میکردند و از همه جهان،متفکران مسلمان را با تکیه بر قدرت"حکومت اسلامی"گردهم میآوردند و آنان را به مطالعه و تدوین"علوم انسانی"از نظر مکتب اسلام ترغیب و تشویق میکردند،ما امروز این خلاء وهشتناک را که در همه زمینههای علوم انسانی با آن روبرو هستیم نداشتیم.با توجه به اینکه جهاد فرهنگی و علمی،عمیقترین،موثرترین و اساسیترین جهاد است و دلها و مغزها را تسخیر میکند،لذا اسلام که تسلیم دلها و مغزها است تا تسلیم تنها توانسته و میتواند که در این راستا با تکیه بر ارزشهای راستین،محرکی بنیادین جهت دستیابی به آرمانهای مذکور واقع شود.
در پایان از راهنمائیهای مفید و عالمانه اساتید دانشمند که با بذل توجه در تنقیح و تصحیح کتاب یاریمان کردند،سپاسگذاری میشود.همچنین از عنایت معاونت محترم پژوهشی دانشگاه شیراز جناب آقای دکتر احمد زمانی،جناب آقای دکتر مجید اجتهادی دبیر محترم مرکز نشر دانشگاه و جناب آقای دکتر وطندوست به لحاظ تاکید بر ارائه هرچه بهتر کتاب و نیز تلاش آقای محمد جعفر تابنده حقیقی در هماهنگی و ویرایش کتاب و خانم زهرا زرینمهر که زحمت تایپ کتاب را بهعهده داشتند،نهایت تشکر و قدردانی به عمل آمده و توفیق روزافزون همه خدمتگزاران وطن و فرهنگ اسلامی را از خداوند آرزومندم.
اللّه ولی التوفیق
دانشکده علوم انسانی دانشگاه شیراز
سید محمد ثقفی علی اکبر مهدیپور
اسفند 1365
زیدیه:
یکی از فرقههای شیعه است که با ویژگیهای عقیدتی خود،از نخستین روزهای پیدایش،یعنی از زمان زید(شهید بزرگوار،فرزند امام زین العابدین)روزهای سخت و تلخی را پشتسر گذاشت، تا آنگاه که پایههای خود را استوار کرد،بر شعاع خود افزود،موجودیت خود را به اثبات رسانید و سرزمین یمن را برای اقامت خود برگزید.
قرون دوم و سوم هجری صحنۀ پیکار سخت و خونین زیدیها برای دفاع از حریم اصول عقاید خود بود،زیرا امویها از روز نخست با تمام قدرت و قساوت،در برابر این مذهب نوپا ایستادند و به خرد و کلانشان رحم نکردند.پس از امویها،عباسیها نیز راه آنها را پیمودند.
با اینحال،جنبش زیدیه هرروز بر سرعت و صلابت خود افزود و مذهب خود را در مشرق، طبرستان (1)و در مغرب از حجاز و یمن گرفته تا مصر گسترش داد.گسترش مذهب زیدیه در مناطق یادشده تأثیر شگرفی در تاریخ علویها به جای گذاشت.
بحث و بررسی پیرامون پیدایش زیدیه و سیر تاریخی آن از اهمیت ویژهای برخوردار است،زیرا پیروان این مذهب با نبردهای بیامان و ستیز مداوم در برابر حکومتهای فاسد و خلفای ستمگر،نقش مهمی را در تاریخ اسلام ایفا کردهاند.ولی علیرغم همۀ این پیکارهای خونبار،حق این فرقه در کتابهای تاریخ ادا نشده و شرح مجاهدتهای آنان جز به صورت پراکنده،آنهم در ضمن نقل رویدادهای پراکنده،نیامده است.این مظلومیت تاریخی، نگارنده را بر آن داشت که سرگذشت آنانرا،از روز پیدایش تا تمرکز کامل آنان در سرزمین یمن، (اوایل قرن سوم هجری)تجزیه و تحلیل کرده و در اختیار علاقمندان قرار دهد.
در نگارش این کتاب با سختیهای فراوانی روبرو شدم؛اولا:کمبود اطلاعات در مصادر تاریخی و گاهی تکراری بودن آنها؛ثانیا متناقص بودن آراء و نظریههای مشکوک که
1) *) -نامی است که مورخان اسلامی به"مازندان"و حدود اطراف آن اطلاق کردهاند؛ فرهنگ معین،اعلام،ج 5،ص 1078
موجب قصور در درک حقیقت میگشت.
در تحلیل این بحث لازم بود که تاریخ زیدیه را از دو بعد مورد بررسی قرار دهم:
بعد سیاسی و بعد عقیدتی،زیرا این فرقه از آغاز پیدایش براساس دو انگیزۀ سیاسی و عقیدتی به وجود آمد و بر آن دو پایه استوار گشت و همه پیروان و پیشوایان آن از رجال علم و فقاهت و مردان نبرد و سیاست بودند.
در تحقیق این بحث از کتابهای چاپی و خطی فراوانی در تاریخ،تراجم،ادیان، جغرافیا و...به زبانهای عربی،فارسی و اروپائی بهره جستم.
این کتاب دارای چهار بخش است:
الف-بخش اول شامل تشیع،پیدایش شیعه،اصول اعتقادی،فرقههای مهم، ریشههای تاریخی و کشمکشهای سیاسی علیه رژیمهای ستمگر زمان میباشد.
ضرورت این بحث بر کسی پوشیده نیست،زیرا زیدیه یکی از شاخههای تشیع است و بحث از تشیع بهعنوان مدخل بحث زیدیه ضرورت دارد.
ب-در بخش دوم ابتدا از پیدایش جنبش زیدیه در قرن دوم هجری با ورود زید بن علی بر صحنه نبرد و سیاست،اعلان حرکت زیدیه و سرانجام شهادت وی در نبرد بیامان با امویان،سپس از قیام پسرش یحیی در سرزمین جوزجان (1)،و آنگاه تداوم حرکت زیدیه در دوران عباسیان،مانند حرکت نفس زکیه و برادرش ابراهیم بن عبد اله و در نهایت کشیده شدن این نهضت به سرزمین دیلم گفتگو شده است.
پ-در بخش سوم از تطور و گسترش جنبش زیدیه در زمان محمد بن ابراهیم طباطبا، سپس بسیج شدن پیشتازان نهضت زیدیه به سرزمینهای،حجاز،مصر،یمن و بصره،و وضع سیاسی کوفه در سال 250(ه.ق)،آنگاه سیطره زیدیه بر طبرستان،قومس و گرگان،و بیعت مردم آن سامان با حسن بن زید و سرانجام،از رسیدن زیدیها به سرزمین یمن در عهد هادی بن حسین و استقرارشان در آنجا گفتگو شده است.
1) 1) -جوزجان،نام بخش بزرگی بین بلخ و رود مرو در خراسان میباشد،(رجوع شود به قاموس الاعلام ترکی ج ص 1851)"مترجمان"
ج-در بخش چهارم خطمشی و عقاید فرقه زیدیه و طوائف گوناگون آن همچون:
جریریه،جارودیه و تبریه مورد(تجزیه و تحلیل)قرار گرفته است
در پایان نیز کتابشناسی تحلیلی مصادر و مآخذ کتاب به خوانندگان گرامی تقدیم شده است که امیدوارم در تحلیل تاریخی زیدیه و ترسیم سیمای واقعی این فرقه،مفید واقع شود.
در اینجا وظیفه خود میدانم که از استاد خود دکتر حسن حبشی،استاد کرسی ادبیات دانشگاه عین شمس که در تألیف این کتاب از راهنمائیهای ارزندهشان بهرههای فراوانی گرفتهام،نام برده و سپاسهای صمیمانهام را به خدمتشان تقدیم دارم.همچنین خود را موظف میدانم که از کتابدار"دار الکتب المصریه"که کتب خطی گرانبهای آن کتابخانه را در اختیارم قرار داد تشکر کرده و سپاسهای صمیمانه را به محضر بانو نبیله عبد المنعم،استادیار دانشگاه بغداد و دیگر دوستانم که در ترجمۀ کتابهای خارجی یاریم کردهاند،ارسال دارم.
فضیلت شامی
پیدایش شیعه و سرگذشت آن
واژه شیعه در لغت به دو معنی آمده است:
الف-اتفاق یک قوم بر یک امر؛که به عقیده ازهری اتفاق همه آنان شرط نیست (1).
ب-اصحاب و پیروان یک شخص و یا یک آئین؛در قرآن کریم واژه شیعه نیز در این معنی بهکار رفته است:
سپس از هرگروهی هرکدام از ایشان را که در سرکشی در برابر خدای بخشایشگر سختتر است برمیگیریم (2).
صاحب المقالات و الفرق معتقد است که لفظ تشیع واژه نوظهوری نیست؛هرچند این واژه بهواسطه اطلاق بر اصحاب حضرت علی(ع)،دلالت تاریخی دارد (3).
رازی معتقد است که شیعه لقب آن عده از یاران پیامبر(ص)است که در زمان رسول اکرم،علی(ع)را شناختند و با او انس گرفته و او را بر دیگر اصحاب پیامبر برتر میدانستند، مانند:سلمان فارسی،ابوذر غفاری،مقداد بن اسود و عمار بن یاسر (4).
آنان نخستین کسانی هستند که بهعنوان شیعه شناخته شدند (5).آنگاه همه آنها که پیرو حضرت علی(ع)و معتقد به حقانیت او در خلافت،و ولایت اهلبیت بعد از امام علی بودند،به نام شیعه شناخته شدند (6).
تاریخ پیدایش تشیع بهعنوان یک آرمان و عقیده،در منابع تاریخی بهگونههای مختلف نقل شده است.پارهای از مصادر وجود آنرا مربوط به زمان حضرت رسول(ص)و پارهای دیگر ظهور و تبلور آن را بعد از رحلت پیامبر میدانند،و گروه سوم معتقدند که واژه شیعه بعد از جریان"تحکیم"میان معاویه و علی(ع)ظهور کرده است.درهرحال در این باره آراء متفاوت و نظریات متباین زیادی وجود دارد.
قمی،صاحب المقالات و الفرق،تردیدی ندارد که"شیعه"در حیات پیامبر(ص)وجود خارجی داشت و عدهای چون سلمان،ابوذر،مقداد و عمار،بهعنوان دوستداران حضرت علی و معتقد به امامت وی شناخته میشدند (1).
مورخان دیگری چون رازی(متوفی 324 ه (2))و مقدسی(متوفی 355 ه (3))با او همعقیده هستند.برخی از محدثان نیز با آنها همرأی بوده معتقدند که"تشیع"در زمان پیامبر(ص) به وجود آمد و همواره در میان مسلمانان کشورهای مختلف روبه گسترش بوده است (4).
عدهای دیگر گام فراتر نهاده معتقدند که تاریخ پیدایش شیعه با تاریخ پیدایش اسلام یکی است؛یعنی با ولادت اسلام متولد شده و با گسترش آن گسترش یافته است و گروهی که تعدادشان هم کم نیست در حیات پیامبر(ص)پیرامون علی گرد آمده،او را پیشوای خود دانستهاند چرا که او احکام و اسرار تعلیم حیاتبخش اسلام را از پیامبر اکرم(ص)آموخته بود و میتوانست به آموزش آنان بپردازد.این گروه در عصر پیامبر اکرم(ص)بهعنوان شیعه علی شناخته میشدند (5).
در اکثر منابع شیعی تأکید شده است که شیعه در زمان پیامبر و در حضور آن حضرت به وجود آمده است،و بذر تشیع به دست مبارک آن حضرت پاشیده شده است (6).در این منابع آمده است که واژه شیعه به کسی اطلاق میشود که از علی(ع)،چه در عهد پیامبر(ص)و یا بعد از آن حضرت (7)،پیروی کند.همچنین تأکید شده است که پیامبر اکرم(ص)بر خلافت علی تنصیص کرده است و تاریخ تشیع با تاریخ این تصریح آغاز میگردد (8).
نص در لغت به معنی اظهار و اعلام صریح است (1).پیامبر اکرم(ص)در مناسبتهای مختلف و از جمله نخست در میان اهلبیت خود،صریحا خلافت علی را اعلام کرد.
سلیم کوفی(متوفای 90 هجری)از سلمان فارسی نقل میکند که پیامبر اکرم(ص) پیش از آنکه خلافت علی(ع)را رسما اعلام کند،به دخترش فاطمه(ع)گفته بود:
خداوند به من امر فرموده که علی را به جانشینی خود نصب کنم (2).
شیعه معتقد است که پیامبر اسلام(ص)در غدیرخم در برابر خلق انبوهی از یاران خود،خلافت علی را صریحا اعلام،و او را به جانشینی خود رسما منصوب فرمود.
داستان غدیرخم را چنین نقل میکنند:
پیامبر اکرم(ص)برای انجام مناسک حج رهسپار مکه گشت و پس از پایان مناسک، مکه را به قصد مدینه ترک کرد.در بازگشت به سوی مدینه،در نقطهای به نام غدیرخم پیک وحی بر آن حضرت فرود آمد و این آیه را از آفریدگار جهان فرود آورد:
ای پیامبر،آنچه را که از سوی پروردگارت به تو فرود آمده است،ابلاغ کن،وگرنه رسالت او را ابلاغ نکردهای (3).
به دنبال نزول این آیه،هنگامیکه انبوه مردم گرد آمده بودند تا پیامبر امر خدا را به آنان ابلاغ فرماید!رسول اللّه روی به آنان کرده و فرمود:
آیا من برای شما از خودتان اولی به تصرف نیستم؟
همه گفتند:
آری،(ای پیامبر خدا)
آنگاه دست حضرت علی را گرفت به سوی خود بالا کشید و فرمود:
من مولای هرکسی باشم،علی نیز برای او مولی و اولی به تصرف است (4).
این حادثۀ تاریخی در روز هجدهم ذیحجه الحرام(سال 10 هجری)روی داد (5).
شیعه این روز تاریخی و سرنوشتساز را ارج مینهد و سالروز آنرا همهساله جشن میگیرد.
1) 1) -الفصول المحناره ج 1 ص 1
2) 2) -السقیفه ص 62
3) 3) - یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ، (مائده آیه 71)،اصول کافی ج 1 ص 389 و ارشاد مفید ص 93
4) 4) -عیون اخبار الرضا،برگ 21(نسخه خطی)و التنبیه و الاشراف ص 355
5) 5) -مناقب آل ابیطالب ج 3 ص 27
براساس این بیعت،حضرت علی(ع)لقب وصایت یافته،وصی نامیده شد (1).
رونالد سن (2)،علت این نامگذاری را چنین مینویسد:
"بیعت غدیرخم هنگامی صورت گرفت که پیامبر اکرم(ص)فرزند دلبندش ابراهیم را از دست داد و جانشینی برای او نماند (3).در صورتیکه ابن عساکر آنرا تأکیدی بر برتری علی(ع) دانسته است،نه برای امارت و خلافت (4).
گذشته از بیعت غدیر،پیامبر اکرم(ص)همواره به حضرت علی(ع)میفرمود:
تو جانشین من در خانواده،هجرتگاهم(مدینه)،و قومم هستی (5).
سلیم بن قیس توضیح میدهد که پیامبر اکرم(ص)به انتصاب علی بر خلافت اکتفا نکرده،بلکه مردم را به پیروی از او و دیگر اهلبیتش دستور داده است،آنجا که میفرماید:
در میان شما دو امانت گرانبها به ودیعت نهادم که اگر به آنها چنگ بزنید هرگز گمراه نمیشوید:
الف-کتاب خدا
ب-اهلبیت من
هرگز در کارها از آنها پیشی نگیرید،و از آنها تخلف نکنید (6).
ابن رستم طبری توضیح میدهد که پیامبر اکرم(ص)نه فقط وصایت علی(ع)بلکه وصایت امامان بعد از او را نیز صریحا بیان فرموده است (7).چنانکه از سلمان فارسی نقل شده که از پیامبر اکرم(ص)درمورد جانشینی آن حضرت پرسید؛رسول گرامی اسلام فرمود:
علی برادر من و وصی من در میان امت من میباشد و دو پسرش حسن و حسین،دو سبط این امت است.در روایت،همچنانکه حضرت صادق روایت فرمودهاند تصریح شده که پیامبر اسلام او را به وصایت و خلافت خود نصب کرده است (8).
از مطالب یاد شده روشن میشود که نص پیامبر(ص)اساس عقیدۀ شیعه را تشکیل میدهد و شیعیان سخنان آنحضرت را دلیل خلافت علی و شایستگی وی برای احراز این پست دانستهاند.ازاینرو گروه بسیاری از اصحاب پیامبر به او گرویدند و هرگز از او دور نشدند (1).
گروهی از اصحاب نیز به برتری علی بر همۀ امت،پس از رسول اکرم(ص)معتقد شدند (2)و گفتند که پیامبر نیز بر همین عقیده بوده است (3).بدینترتیب شالودۀ تشیع در عهد پیامبر و به دست آنحضرت استوار شده و پس از رحلت آنحضرت گسترش یافته است (4)و از همینجا مشکل انتخاب خلیفه پیشآمد و این نخستین مشکلی بود که امت اسلامی با آن مواجه میشد (5).
مسلمانان درمورد خلافت اختلاف داشتند که چه کسی را خلیفه کرده و او را به امامت مسلمین انتخاب کنند.هرگروهی طرفدار یکی گشت،انصار به رئیس خود سعد بن عباده تمایل داشتند،بیشتر مهاجران به بیعت ابو بکر کشیده شدند و او را بهتر از دیگران دانستند، و بنیهاشم خود را شایستهتر از دیگران میدانستند زیرا از خاندان پیامبر بودند.به این ترتیب شیعه به مرحلۀ دوم از مراحل تاریخی خود گام نهاد (6).
بهترین مدرک را علی در دست داشت چرا که فاطمۀ زهرا(س)دخت پیامبر اکرم(ص) با تمام قدرت از همسرش علی(ع)دفاع کرد و عباس عموی پیامبر(ص)خلافت او را تأیید کرد (7)و به وی گفت:دستت را بده که بیعت کنم (8).گروهی از مهاجران،همگام با بنی هاشم که کسی جز علی را شایسته خلافت نمیدانستند،در اطراف آن حضرت گرد آمدند و جدا از وی خواستند که رهبری امت را به عهده بگیرد.پس از آنکه در رأیگیری،سقیفه(برخلاف حقیقت) علی(ع)به خلافت نرسیده و مسلمانان ابو بکر را به رهبری انتخاب کردند،انگیزه اختلافات برای مدتی آرام گرفته و اوضاع رو به آرامش گذاشت،طرفداران علی نیز با دیدن سکوت او بخاطر مصالح بزرگ اسلامی سکوت اختیار کرده و دل به محبت علی و شایستگی او به
مقام خلافت محکم کردند.ولی علی(ع)همچنان به باورهای خود سخت پایبند بود و رفتار به روش شیخین و مقید شدن به آراء و نظریات آنان را رد میکرد (1).
ولی داستان خلافت علی اینجا پایان نیافت،بلکه اعتقاد به شایستگی او در دلها جای گرفت و هرروز به تعداد شیعیان آنحضرت افزوده میشد (2).پس از اینکه عثمان خلیفه سوم کشته شد با اینکه علی(ع)در این مسئله(قتل)هیچ شرکت نداشت و پسرش امام حسن را برای حفاظت عثمان گماشته بود،طلحه و زبیر او را متهم به قتل عثمان کرده و با او به مخالفت برخاستند و خواستار انتقام قاتلان عثمان و خونخواه او گشتند (3).علی خود را برای جنگ با آنان آماده ساخت و شیعیانش به ندای او پاسخ گفته و از روی اخلاص و محبت جانانه از وی دفاع کرده و به کمکش شتافتند.علی(ع)به آنان افتخار میکرد و آنها را شیعه خود میخواند و با القابی چون، اصفیاء،اولیاء و شرطة الخمیس مخاطبشان میکرد (4)اینان مردانی بودند همچون دژ که علی(ع)به مصاحبت آنان افتخار میکرد و آنان را یاران باوفای خود میدانست.پیروزی چشمگیر حضرت علی در جنگ جمل،در به نمایش گذاشتن مقام پرارج آن حضرت تأثیر شگرفی داشت و دل مسلمانان بیشماری را به آن حضرت جلب کرد و بر شمار شیعیانش افزود،و به همین نسبت بر تعداد نکوهشگران طلحه و زبیر و عایشه نیز افزوده شد،زیرا این روش خصمانۀ آنها در برابر علی(ع)نتیجهای جز اوج گرفتن صدای ناله و اندوه یتیمان و بیوگان کوفه و بصره برای جهان اسلام نداشت (5).ولی معاویه همچنان به کینهورزی و دشمنی خود با علی اصرار میورزید،و گفته میشود که مشوق طلحه و زبیر برای نبرد با حضرت علی،هم،او بود که میخواست خلافت را به چنگ آورده از کوفه به دمشق منتقل کرده در میان امویان استوار سازد.ازاینرو وی دشمنی خود را اعلام کرد و آمادۀ نبرد با علی شد.از سوی دیگر شیعیان آن حضرت نیز برای دفاع از حریم ولایت آماده شدند.ولهاوزن (6)مستشرق معروف چنین میپندارد که بروز نبرد بین علی و معاویه سبب پیدایش تشیع شده است (7)،حال آنکه
پیش از بروز جنگ صفین گروه فراوانی از شیعیان علی در جنگ جمل شرکت داشتند (1).
آنگاه مسلمانان به دو گروه تقسیم شدند؛یکی از علی حمایت میکرد و دیگری از معاویه (2)و لفظ شیعه به پیروان آنحضرت منحصر نگشت،بلکه به حامیان معاویه نیز شیعه معاویه گفته میشد (3).
پس از درگذشت معاویه،با امتناع امام حسین از بیعت با یزید،آراء و عقاید تشیع یکبار دیگر مطرح گشت و پس از شهادت امام حسین در دشت کربلا به دست هواداران دروغین خود،تشیع و ولایت اهلبیت در دل دوستداران حقیقی آنان شدت گرفت.
شهادت امام حسین در میان مسلمانان مهاجر و انصار تأثیر بسزائی گذاشت و حتی دل برخی از امویها را نیز متوجه اهلبیت کرد بطوری که بر فضیلت و پاکدامنی آنها معتقد شده (4)،به علاقه و محبت آل محمد روی آورده،خود را شیعۀ آل محمد نام نهادند (5).
بدینترتیب بر تعداد شیعیان افزوده شد؛آنچنانکه،مردم عراق که اغلب شیعه بودند در وحدت حکومت اسلامی متفق نشدند (6)و در برخورد باهم،یکدیگر را سرزنش کرده و اظهار ندامت و پشیمانی میکردند (7)که چرا در زمان خود،حسین را یاری نداده و دعوت او را پاسخ نگفتند.
همه این عوامل دست به دست هم داد و بذر تشیع را در اعماق دل مؤمنان آنچنان افشاند که در میان همه فرق اسلامی،آنها را با شعار ولایت اهلبیت ممتاز ساخت و در برابر هر متجاوزی به حریم ولایت،آنها را در صفهای فشرده آمادۀ نبرد و جانبازی ساخت بطوری که هرکجا جنبشی به نام اهلبیت به وجود آمد از سروجان گذشتند.این فرایندها موجب شد که شیعیان پیرامون مختار ثقفی گرد آمده؛از زید بن علی حمایت کنند؛در جنبش محمد نفس زکیه و برادرش ابراهیم و دیگر جنبشهای شیعی فعالانه شرکت جویند.
از مطالب یاد شده روشن میشود که چگونه شیعه مراحل گوناگونی را پشتسر گذاشت تا توانست روی پای خود بایستد و فرهنگ غنی و پرمایۀ خود را به نمایش گذاشته،و خطوط اساسی خود را اعلام دارد.
بهعبارتی دیگر شیعه با انگیزه و شور و عشق به علی پدید آمد؛انگیزۀ این عشق سوزان و محبت سرشار،پس از خویشاوندی نزدیک او با رسول گرامی(ص)،بر دو عامل استوار بود:
الف-شخصیت بلندپایه او (1).
ب-وجود روایات متواتر از پیامبر اکرم(ص)دربارۀ او (2).
آئین اسلام با دعوت رسول اکرم پدید آمد و در عهد او شبه جزیرۀ عربستان را فراگرفت.ولی پس از او،در عهد خلفای راشدین،مردم زیادی به علت روح تسامح اسلام روی به آن آوردند و از روی اخلاص و عقیده،حقانیت آنرا پذیرفته و در راه تحقق آرمانهای آن فداکاری کردند.
مسلمین در زمان رسول خدا،به جهت رهبریهای مدبرانه و الهی پیامبر متحد بوده، به حضرتش عشق میورزیدند.لیکن رحلت پیامبر،فاجعهای بود عظیم که به دنبال آنمیان مسلمانان شکاف پدید آمد.این شکاف عمدتا بر سر جانشینی پیامبر و اینکه چه کسی باید به جای او بنشیند استوار بود (1)که در نهایت به انتخاب ابو بکر و بیعت او و گزینشش بهعنوان رهبر سیاسی و نظامی منجر گشت؛خلیفه هم راه پیامبر را در پیش گرفت و در راه تثبیت آئین اسلام و گسترش آن کوشش میکرد و خلفای بعدی هم راه او را دنبال کرده،تلاش در گسترش آئین و تبلیغ آنرا بهعهده گرفتند.
هرچند که مسلمانان همگی باهم متحد بوده و هدفهای واحدی را دنبال میکردند، اما در این میان گروهی با دیگر جماعات اختلافی داشتند،آنهم نه در اصول اسلام،بلکه تنها و تنها در رهبری و امامت مسلمین چرا که آنها معتقد به شایستگی علی(ع)و رهبریت او در اجرای احکام اسلام بودند.از مبلغان این فکر عدهای از صحابه و از همه شاخصتر،سلمان، ابو ذر،مقداد و عمار یاسر بودند که به محبت علی و شیعۀ او شناخته شده بودند (2).
این گروه اگر چه به نام شیعه علی شناخته میشدند و از یاران و پیروان آنحضرت بودند ولی برای حفظ وحدت امت،هرگز برای بهدست آوردن حق آن حضرت از احراز مقام خلافت،قیام نکردند (3).
در منابع تاریخی،خبری از یک جنبش شیعی در برابر خلافت ابو بکر،عمر و عثمان یافت نمیشود.بهویژه که حضرت علی برای حفظ مصالح عالیۀ اسلام در عهد خلافت آنان نهتنها جبههگیری نکرد بلکه همکاری هم کرد.
پس از انتخاب آن حضرت به خلافت،کار پیروان و شیعیان آن حضرت استوار گشت و توانستند که علنا تشیع خود را ابراز نموده،به پیروی امیر مؤمنان همت گمارند.ولی کشته شدن عثمان،فاجعۀ،بزرگی را برای جهان اسلام به دنبال داشت که شیرازۀ وحدت امت اسلامی را درهم گسست و اختلافات فاحشی را در میان آنان پدید آورد؛تا جائی که گروهی، حضرت علی(ع)را به شرکت در خون عثمان متهم ساختند.فرآیندهای بعدی،مراحل مهمی برای شیعیان پیش آورد که نهایتا منجر به شهادت حضرت علی(ع)به دست خوارج شد،و این نقطه آغاز ظهور امویها در صحنۀ سیاست بود.
امویها نقش خطرناکی در تاریخ اسلام بازی کردند،زیرا خلافت را از عنوان مذهبی بیرون برده و به صورت لائیکی (1)درآوردند.آنها مرتکب اعمالی شدند که از نظر مردم فاصلۀ زیادی با دین داشت و هرگز با اسلام سازگار نبود.مردم احساس کردند که خلفای اموی به قرآن کریم و سنت پیامبر اکرم(ص)چندان پایبند نیستند،و به همین دلیل واکنشهای شدیدی از طرف شیعیان و علویان ابراز شد.هرروز تمایل مردم به اهلبیت بهعنوان حامیان دین افزایش یافت و این سرآغاز دعوت به تشیع بهعنوان یک جنبش مذهبی بود.
از طرفی علیرغم افزایش اسارت،شکنجه و قتلعام شیعیان بهوسیله امویان،خطوط برجستۀ این حرکت مذهبی برجستهتر گردید،تا اینکه با شهادت حضرت حسین(ع)،این جنبش جاودانه گشت.به دنبال این جریانها و نیز به استناد آیات قرآنی و روایات نبوی گرایش به اهلبیت و اعلان حقانیت آنها و افشاگری علیه زمامداران اموی گسترش یافت.
از اینجاست که آغاز پیدایش تشیع،ریشۀ قرآنی و روایتی پیدا میکند.این ترکیب مذهبی تشیع از سخنان صریح پیامبر سرچشمه میگیرد.زیرا شیعیان معتقدند که پیامبر اکرم (ص)حضرت علی را رسما به خلافت نصب کرد و این عمل به خواست شخص پیامبر(ص)نبود، بلکه دقیقا همزمان با نزول آیه شریفه: وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ (2). خویشاوندان نزدیکت را بترسان،در سالهای اول بعثت و بنا به فرمان خداوند انجام گرفته است.
بهعقیده شیعیان،امامت مسئله مصلحتی نیست،بلکه یکی از ارکان دین است (1)و برای پیامبر(ص)جایز نیست که از آن روی گردانده (2)و یا آنرا به امت واگذارد (3).
به عقیده شیعه،بیعت غدیرخم به منظور انتصاب حضرت علی به خلافت انجام یافته،و پیامبر اکرم(ص)از همگان بیعت گرفته و در حضور هزاران مسلمان فرموده است:
من برای هرکس اولی به نفس(مولی)باشم،علی نیز برای او مولی(اولی بد نفس)میباشد.
بار خدایا هرکسی را که علی را دوست بدارد،دوست بدار و هرکسی را که با علی دشمنی بورزد، دشمن بدار (4).
پیامبر اکرم(ص)همواره خطاب به علی میفرمود:تو برادر،وصی،وزیر و خلیفه من در میان اهلبیت من هستی (5).
شیعه معتقد است که پیامبر(ص)شخصا علی را امیر المؤمنین نام نهاد (6)،و به مردم فرمان داد که از او پیروی کنند (7)و بارها میفرمود:ای علی،تو برای من به منزلۀ هارون هستی نسبت به موسی (8)،و اینها قسمتی از دلایلی است که شیعه به آنها استدلال کرده و براساس آن در(اولویت)خلافت حضرت علی(ع)اصرار میورزند.
یکی از عقاید اساسی شیعه مسئله امامت است که به وجوب آن معتقد شده و از این لحاظ به امامیه شهرت یافتهاند (1).این اسم بهعنوان اسمی"خاص"،به مسلمان معتقد به امامت اطلاق میشود.
شیعه،خلیفه را امام نامیده و حضرت علی(ع)را پیشوای امت اسلامی میداند.
امام جعفر صادق میگوید:علی پیشوائی است که خداوند اطاعتش را واجب کرده است (2).از امام صادق(ع)روایت شده است که:تنها کسی خداپرست واقعی است که خدا را بشناسد و پیشوای معصومش را تشخیص دهد.کسیکه خدا و یا حجت خدا را(امام معصوم)در روی زمین نشناسد،بهجز خدا را میپرستد (3).
شیعه معتقد است که دلیل وجوب امامت عقل است و نیازی به رسیدن امر از شارع مقدس نیست (4).در این رابطه شیخ طوسی چنین بیان میکند:اگر مردم رهبر عادلی داشته باشند که بتواند دشمنان را دفع کند،متجاوزان را ریشهکن سازد و حق مظلومان را از ستمگران بگیرد،امور مسلمانان بطور صحیحی اداره میشود و فتنهها میخوابد (5).
همچنین مرحوم کلینی آیه: وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوٰاهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اللّٰهِ (6)را چنین تفسیر میکند:کسیکه آراء شخصی خود را دین خود قرار دهد،بدون اینکه آن را از امام معصوم بگیرد (7).
شیعه معتقد است:اطاعتکردن از امام معصوم و پیشوای عادلی که احکام خدا را در میان آنها اقامه کرده و احکام شریعت را که پیامبر آورده است در میان آنها اجرا کند.
بر همۀ امت واجب است (1).ازاینرو امامت در نزد شیخ طوسی و همکیشان او یکی از اصول دین بهشمار میآید که بدون آن ایمان کسی کامل نخواهد بود (2).نوبختی معتقد است که بعد از نبوت،امامت مهمترین مسئله اعتقادی است (3)،و امام باید در همۀ صفات برجستۀ انسانی و کمالات والای اسلامی،از همۀ مردم زمان خود برتر و والاتر باشد (4).حمیری میافزاید، مردم ناگزیر از امامی هستند که بر آنها مشفق و دلسوز باشد،از کشمکشهایشان جلوگیری کند، احکام اسلام را میان آنها گسترش داده حدود الهی را اجرا کند،نیروهای مسلح را رهبری کرده و غنایم جنگی را به عدالت تقسیم کند (5).اشعری از برخی از دانشمندان نقل میکند که امامان معصوم همچون پیامبران،از ملائکه برتر هستند (6).
شیعه معتقد است که امامت با وصیت صریح پیامبر(ص)از حضرت علی(ع)آغاز شده، در میان فرزندان او از یکی به دیگری منتقل شده و هرگز از فرزندان او بیرون نمیرود (7).
ابن ابی الحدید معتقد است که شیعه منحصرا به کسانی گفته میشود که به برتری حضرت علی و شایستگی آن حضرت به خلافت معتقد باشند (8).به نظر او،امامت فقط با دلیل نقلی و امر پروردگار ثابت میشود و این درمورد حضرت علی(ع)ثابت شده و درمورد دیگر خلفاء ثابت نشده است (9).شیعه به اتفاق آراء معتقد است که امام باید داناترین مردم زمان خود باشد و این عقیده جزء اصول مذهبی شیعه قرار گرفته است.
در این رابطه آیاتی از قرآن تفسیر شده است؛بهعنوان نمونه مرحوم کلینی در تفسیر
آیۀ: هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لاٰ یَعْلَمُونَ إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ": آیا دانایان و نادانها برابرند؟!تنها صاحبان خرد آنرا درمییابند (1)،از امام باقر(ع)نقل میکند که دانایان همان پیشوایان معصوم،و نادانها دشمنان آنها و صاحبان خرد شیعیان هستند (2).
شیعیان بر این عقیده هستند که امام مانند پیامبران باید در تمام صفات برجسته انسانی برترین مردم باشد،زیرا او همه معارف و احکام الهی را از طریق پیامبر یا امام پیشین به دست میآورد (3).
امام باید رفتار و کردارش درست مطابق علم و گفتارش باشد (4)و بعد از پیامبر داناترین فرد امت اسلامی باشد.مسعودی استدلال میکند که اگر امام داناترین امت نباشد،در نقل شریعت نمیتوان به او اعتماد کرد (5).شیخ طوسی توضیح میدهد که امام باید از فرد فرد امت اسلامی برتر باشد (6)و هرگز ممکن نیست که در میان امت اسلامی،احدی در سطح امام یا نزدیک به سطح او باشد.امام باید دانا به سیاست و نیرومندترین امت در هرموردی باشد (7).
دومین رکن از عقاید شیعه عصمت است.شیعه معتقد است که امامان نیز همچون پیامبران باید معصوم باشند زیرا امامت مرحله پائینتر نبوت است (8)و لذا هرچه در پیامبر شرط است، در امام نیز شرط میباشد.ازاینرو امام باید از همه گناهان بزرگ و کوچک (9)آشکار و نهان و از همه رذائل و پستیها،معصوم و به دور باشد (10).شیخ طوسی تأکید میکند که امام باید معصوم بوده و عصمت او ثابت و قطعی شده (11)باشد زیرا دلیل نیاز ما به امام،نبودن معصوم در میان ماست،چون اگر مردم معصوم باشند دیگر نیازی به امام نخواهند داشت.وجوب اطاعت از
امام به صورت مطلق ایجاب میکند که هرگز کار ناشایستی از او سرنزند (1).
مسعودی در توضیح این مطلب چنین مینویسد:دلیل معصوم بودن امام اینست که اگر امام معصوم نباشد او نیز مانند دیگران مرتکب گناه خواهد شد و اجرای حدود در حق او نیز واجب خواهد بود و هرگاه چنین باشد او نیز نیازمند امام دیگری است که حدود الهی را در حق او اجرا کند و چون آن امام معصوم فرض نشده بنابراین او نیز نیازمند امام دیگری خواهد بود؛و اگر سرانجام به امام معصوم نرسد این تسلسل ادامه خواهد داشت.بنابراین باید امام معصومی باشد تا این تسلسل پیش نیاید (2).
ابن حزم نیز چنین توضیح میدهد:شیعیان به عصمت امام دلیل میآورند که همواره باید در میان مردم،امام معصومی باشد که بر تمام احکام شریعت،آگاهی قطعی داشته باشند تا امت اسلامی با مراجعه به او،راهی به واقع داشته باشند و بتوانند تعبد خود را براساس یقین استوار سازند (3).
شیخ مفید معتقد است که آیه شریفۀ: "وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّٰهِ جَمِیعاً وَ لاٰ تَفَرَّقُوا":
به ریسمان محکم الهی چنگ بزنید و پراکنده نشوید (4)،در همین رابطه نازل شده است،و منظور از ریسمان الهی،همان شریعت و پاسدار آن،امام معصوم است،زیرا امامان معصوم هستند که به طاعت خدا تمسک جستهاند (5).
از مآخذ یاد شده نتیجه میگیریم که عصمت جزء عقاید قطعی شیعه است و هیچ شیعهای یافت نمیشود که به آن معتقد نباشد.
آنگاه مسئله تقیه مطرح میشود که به هنگام خطر جانی آنرا تجویز میکنند (6)و پیشوایان شیعه آنرا شعار خود قرار داده،پیروان خود را به رعایت آن فرمان دادهاند،تا بدینوسیله خونشان حفظ شود و ضرری به اساس دین یا به جان برادران دینی متوجه نشود.
قمی به بیانی دیگر میگوید:شیعیان مسائل بزرگی را درمورد حلال و حرام از امامان میپرسیدند.
آنها پس از دریافت جواب،آن را پیش خود تدوین کرده و نگه میداشتند.از آنجا که این مسائل در زمانهای مختلف صادر شده بود،گهگاه تضاد و اختلاف میان جوابها مشاهده میشد.
وقتی مردم از حل این تضادها عاجز میماندند،از امامان راز این اختلاف را میپرسیدند و آنان نیز پاسخ میدادند که این جوابها را به جهت تقیه و رعایت مصالح شما پاسخ دادهایم تا بدینوسیله موجبات بقای شما را تأمین کنیم (1).
از عقاید برخی از فرقههای شیعه،اعتقاد به بدا هست و منظور از آن اینست که برای خداوند بدا حاصل میشود.آنها میگویند:خداوند بر همه چیز داناست و هرگز جهل در او راه ندارد و بر همۀ چیزهایی که مقدر کرده است آگاهی وسیع دارد (2).
نوبختی،بدارا چنین توجیه میکند:امامان شیعه خود را به جای پیامبران قلمداد کرده بودند و از مسائل غیبی خبر میدادند و به شیعیان خود میگفتند که در آینده چنین و چنان خواهد شد.هرگاه این مسائل مطابق گفتارشان صورت میپذیرفت،آنرا دلیل علم غیب خود قلمداد میکردند،و اگر مطلبی برخلاف پیشگویی آنها انجام میگرفت،میگفتند که برای خدا بدا حاصل شده است و بدینگونه بدا به صورت یکی از عقاید برخی از شیعیان درآمد.
در صورتیکه امام صادق گفته است:هرکس خیال کند که برای خداوند بدایی حاصل میشود که پیش از آن آگاهی نداشته،من از او بری هستم (3).بدا به این معنی در میان فرقههای شیعه به کیسانیه اختصاص داشت.
همه فرق شیعه به رجعت و ظهور مهدی منتظر معتقد هستند و میگویند:پیش از آنکه قیامت برپا شود حضرت مهدی ظهور خواهد کرد (4)،و هرگز روی زمین خالی از حجت نخواهد بود (5).
انتظار ظهور مهدی به صورت یکی از عقاید اساسی شیعه درآمده است.در این مورد شیعه حدیثی را به پیامبر(ص)نسبت داده است که براساس آن میفرماید:دنیا پس از آنکه پر از ظلم و ستم شد به پایان نمیرسد،جز اینکه زمام امور جهان را یکی از فرزندان حسین به دست بگیرد و دنیا را پر از عدالت کند (1).
انس بن مالک روایتی از پیامبر اکرم(ص)نقل میکند که در آن خطاب به حضرت علی(ع)،به قیام مهدی در بین فرزندان آن حضرت اشاره شده و در ادامه آن میفرماید:
"یا علی،اگر جز به مقدار یک روز از دنیا نماند،خداوند آن روز را به قدری طولانی گرداند که در آن روز مردی از اولاد تو ظهور میکند که مهدی نامیده میشود.او مردم جهان را به سوی خدا فرامیخواند و عرب به دست او هدایت مییابد؛همچنانکه کفار و مشرکان به دست تو از گمراهی رهایی یافتند. (2)
امام رضا(ع)فرمود:حجت برای خدا تمام نمیشود مگر به وسیله امامی که شناخته شود (3).واقدی از حضرت علی(ع)روایت میکند که فرمود:خدایا،هرگز روی زمین را خالی از حجت نگذار (4).
رونالدسن انگیزههای اعتقاد به ظهور مهدی را در خفقان و اختناقهای دوران بنیامیه جستجو کرده،آنرا نتیجۀ اجتنابناپذیر جنایات امویها میپندارد (5).
شیعیان برای غیبت مهدی،به غیبتهای پیامبران استدلال میکنند،چنانکه پیامبر اکرم(ص)مدت سه سال در کوه ثور از دیدهها مخفی شده بود و یا اینکه حضرت نوح پس از سالها غیبت،در میان امتش ظاهر شده،به نشر دعوت 950سالهاش پرداخت (6).همچنین
1) 1) -دلائل الاماهه ص 240
2) 2) -همان مأخذ ص 250
3) 3) -اصول کافی ج 1 ص 177
4) 4) -همان مأخذ ص 178
5) 5) -عقیده الشیعه ص 231
6) 6) -الشیعه ص 231(لازم به تذکر است که مؤلف محترم،تبلیغ پنهانی پیامبر و زندانی بودن آنان را در غار"ثور"از دلائل غیبت مهدی(ع)معرفی کرده است،حال آنکه چنین مسئلهای در تاریخ شیعه چندان مورد اعتبار نبوده،و دلیل ضعیفی است.)مترجمان
استدلال میکنند به احادیث پیامبر اکرم(ص)که در ضمن آنها میفرماید:مهدی از فرزندان منست،از اولاد فاطمه (1)در حدیث دیگری میفرماید:ترا نوید میدهم به ظهور مهدی که در میان امت من مبعوث خواهد شد،و به هنگام اختلاف مردم و تزلزل آنها،زمین را پس از آنکه پر از ظلم و ستم شده پر از عدل و داد خواهد کرد؛ساکنان زمین از او راضی میشوند، چنانکه ساکنان آسمان از او راضی خواهند بود (2).شیعه برای غیبت مهدی به خطرات جانی که متوجه جان آن حضرت است،استدلال میکنند؛در نزد آنها مهدی منتظر پسر امام حسن عسکری است.وی دوازدهمین امام از پیشوایان معصوم است که در عهد معتصم در سامرا دیده به جهان گشود و تاکنون به دور از دیدگان زندگی میکند.ناپدید بودن او از دیدهها برای حفظ جان گرامیاش از خطرات میباشد که این غیبت گاهی شبیه غیبت پیامبر در شعب (ابی طالب)و گاهی شبیه غیبت آن حضرت در غار(حراء)است (3).
طبیعت وضع موجود انسانها که به اوج فساد و ستم رسیدهاند،ایمان به صحت این دین را که آخرین دین آسمانی است بیشتر کرده و به ظهور مصلح بزرگ مهدی موعود را ایجاب میکند (4).
عقیده به غیبت حضرت مهدی،یکی از استوارترین عقاید شیعیان است که زیربنای آن را آیات فراوان قرآنی و هزاران حدیث پرارج نبوی تشکیل میدهد.
اگر چه شیعیان در عهد خلفای عباسی قادر به کسب قدرت سیاسی نشدند ولی همواره با بازگوکردن انتظار فرج آل محمد(ص)و تکیه بر جملۀ"ظلم و ستم را ریشهکن میسازد و ارکان اسلام را استوار مینماید"رژیم ستمگر عباسی را مورد انتقاد قرار میدادند، و بدینوسیله انحراف آنها را از شاهراه هدایت،اعلام میکردند و بدینترتیب مردم را از لغزش و گمراهی برحذر داشته آنان را به تطبیق تعالیم عالیه اسلام تشویق میکردند.
در آغاز پیدایش شیعه،نامی جز شیعه بر آنها اطلاق نمیشد و تنها به هرکس که از علی بن ابیطالب(ع)پیروی میکرد شیعه گفته میشد.این وضع تا پایان دولت اموی ادامه داشت.در تاریخ آمده است که به پیروان معاویه نیز شیعه معاویه گفته میشد (1)ولی پس از درگذشت معاویه،این اسم منحصرا درمورد پیروان امیر مؤمنان به کار میرفت.
گاهی به شیعه،رافضی هم گفته میشود این تعبیر در میان شیعیان خوشآیند نبوده و هرگز نمیپسندند که کسی آنها را رافضی بخواند.با اینحال برخی از آنها با این توجیه که رافضی بهمعنای:"ترککننده باطل و پیرو حق است (2)"خواستهاند حالت نامطلوب آن را از بین ببرند.بههرحال روی علل و انگیزههائی،به شیعیان رافضی گفته شد.در منابع تاریخی درمورد مبدأ پیدایش این نام اختلاف وجود دارد.برخی از مورخان،تاریخ این نامگذاری را مربوط به عهد زید بن علی(ع)دانسته و عدهای آن را مربوط به پیش از این میدانند.دسته اول انگیزه این نامگذاری را چنین نوشتهاند:همۀ شیعیان محبت عمیقی به اهلبیت پیامبر داشتند و در هرفرصتی جمعی از آنان دورهم جمع شده،علیه یک زمامدار اموی که دشمنیاش با اهلبیت روشن بود قیام میکردند.
زید بن علی،هنگامی در صحنۀ مبارزات سیاسی ظاهر شد که زمامداران اموی همه ارزشهای انسانی را زیرپا گذاشته بودند،و بهخصوص درمورد اهلبیت از هیچ جنایتی دریغ نداشتند؛هنوز خاطره تلخ شهادت جانگداز حضرت حسین(ع)در کربلا از خاطرهها محو نشده بود.به همین دلیل هنگامی که جناب زید بهعنوان خونخواهی جد بزرگوارش امام حسین(ع)قیام کرد،همه شیعیان او را تأیید کردند و به حمایتش برخاستند،و او را به اعلام شورش تشویق کردند.زید بن علی با تکیه به یاران بیشمار شیعیش قیام خود را در سال
122 هجری علیه رژیم حاکم رسما اعلام کرد (1).ولی حادثهای پیشآمد که بیشتر یارانش را از دست داد.حادثه چنین بود:گروهی از بزرگان کوفه به خدمت جناب زید رسیدند و از او پرسیدند:درمورد شیخین چه میفرمائید؟فرمود:خدای رحمتشان کند،من از اهلبیت پیامبر چیزی جز نکوئی درمورد آنان نشنیدهام.
بزرگان کوفه با شنیدن این تعبیر،از وی جدا شدند و بیعت خود را شکستند (2)و به برادرزادهاش امام جعفر صادق(ع)پیوستند و او را به پیشوایی خود برگزیدند.از این جهت زید آنها را رافضی نام نهاد (3).
بیشتر مورخان بر این عقیدهاند که نامگذاری شیعه به رافضی در عهد زید بوده، ولی درمورد انگیزۀ این نامگذاری و کیفیت آن اختلاف دارند.برخی گفتهاند که زید شخصا آنها را رافضی نام نهاده است و برخی معتقدند که این نامگذاری در عهد یزید بوده است.
طبری آنرا به زید نسبت میدهد و انگیزهاش را شکستن بیعت و جدا شدن آنها از زید میداند.
صاحب"العیون و الحدائق"،ابن اثیر و مقریزی نیز بر همین عقیده هستند (4).ابن حجر همین نظر را پذیرفته،میافزاید:آنان از زید خواستند که از شیخین بیزاری جوید تا او را یاری کنند،ولی او نپذیرفت و آنان او را ترک گفتند (5)،آنگاه زید گفت:بروید که شما رافضی هستید.جملۀ زید،بیانگر این واقعیت است که این نامگذاری،از طرف وی صورت گرفته است.
اگر چه بعضی از منابع،این نامگذاری را به زمان زید نسبت میدهند،ولی تصریح نشده است که از طرف شخص او بوده است.بغدادی میگوید:شیعیان با او بیعت کردند،آنگاه او را آزمودند،هنگامی که دیدند از شیخین بیزاری نمیجوید او را ترک گفتند (6).رازی مینویسد:
از آن جهت به شیعیان،رافضی میگویند که زید بن علی را ترک کردند و از او جدا شدند،سپس به هرکس که در مذهب خود غلو کند این نام گفته میشود (7).
1) 1) -المعارف ابن قتیبه ص 216،تاریخ طبری،ج 7 ص 160 و مقاتل الطالبین ص 136
2) 2) -تاریخ طبری ج 7 ص 181،کامل ابن اثیر ج 5 ص 89،الداء و التاریخ مقدسی،ج 6 ص 50، العیون و الحدائق ج 3 ص 96
3) 3) -تاریخ طبری ج ص 181
4) 4) -خطط مقریزی،ج 2 ص 439
5) 5) -الصواعق المحرقه ص 167
6) 6) -المجر ص 483
7) 7) -الزینه،برگ 214(نسخه خطی)
اشعری گوید:زید از آنها شنید که از شیخین انتقاد میکنند،به کسانی که در حضورش بودند اعتراض کرد،آنگاه از حضورش پراکنده شدند و بیعت خود را شکستند.زید گفت:مرا رفض(ترک)کردید (1).اشعری توضیح نداده است که عنوان رافضی را،زید شخصا بر آنها نهاده است.تمیمی بغدادی میگوید:بزرگان کوفه به زید گفتند:ما حاضریم با تمام قدرت از تو حمایت کنیم،ولی شما نظرتان را درمورد شیخین که به جد بزرگوارت امیر مؤمنان(ع)ستم کردهاند،بیان فرمایید.زید فرمود:من درباره آنها جز خیر نمیگویم،و از پدرم در این مورد جز خیر نشنیدهام.من علیه امویها قیام کردهام زیرا که جدم امام حسین(ع)را کشتند؛در روز حره (2)مدینه را قتل و غارت کردند و خانه خدا را به منجنیق بسته به آتش کشیدند.به دنبال سخنان زید،آنها از وی جدا شدند.زید گفت:مرا ترک کردند(رفض کردند)و به رافضی معروف شدند (3).حمیری گوید:از او خواستند که از شیخین بیزاری جوید،چون نپذیرفت از وی جدا شدند (4).فخر رازی میگوید:لشکریان زید از ابو بکر انتقاد کردند،چون زید آنها را از انتقاد بازداشت،از وی جدا شدند و او را ترک گفتند (5).
شهرستانی گوید:شیعیان کوفه هنگامی که سخنان زید را شنیدند و فهمیدند که او از شیخین تبری نمیکند او را ترک گفتند و بنابراین"رافضی"نامیده شدند (6).
از مطالب یاد شده نتیجه میگیریم که نامگذاری شیعه به رافضی،حتی اگر به وسیله زید انجام نگرفته باشد،اما در عهد او واقع شده است.با اینحال در برخی از منابع تاریخی، شکستن بیعت زید به جهت تبری نکردنش از شیخین را به شدت تکذیب میکنند و میگویند:
جدا شدن شیعیان از اطراف زید صرفا به دلیل ترس از رژیم حاکم بود،زیرا زمامدار کوفه آنها را دستگیر کرده به زندان میانداخت (7).به همین دلیل معتقدند که نامگذاری شیعه به رافضی از طرف جناب زید صورت نگرفته است.همچنین در برخی منابع تاریخی تأکید شده که این نامگذاری از طرف مغیره بن سعید عجلی بوده،و او نخستین کسی است که شیعه را رافضی
1) 1) -مقالات اسلامیین ص 65
2) *) -یزید بن معاویه در سال دوم خلافت خود(62 ه ق)مدینه را قتلعام کرده،بسیاری از اصحاب و انصار پیامبر بهوسیله مسلم بن عقبه به قتل رساند.این فاجعه را(قصیه حره) میگویند."مترجمان"
3) 2) -الفرق بین الفرق ص 35
4) 3) -حور العین ص 184
5) 4) -اعتقادات فرق المسلمین و المشرکین ص 52
6) 5) -الملل و النحل ج 1 ص 209
7) 6) -عمده الاکیاس،برگ 517(نسخه خطی)
نامید،زیرا او پس از شهادت امام باقر،به امامت ابو عبد اللّه(نفس زکیه)گروید و بدینترتیب شیعیان او را ترک گفته و از او دوری گزیدند.مغیره هم آنان را"رافضی"نام نهاد (1).رازی گوید:
مغیره خود به امامت امام باقر معتقد بود ولی گروهی به امامت مغیره معتقد شدند و به مغیریه شهرت یافتند (2).
مقدسی تاریخ این نامگذاری را مربوط به اواخر خلافت حضرت علی،یعنی در حدود یک قرن پیش از زید بن علی،میداند (3).وی در این اظهارنظر تنهاست و همفکری ندارد.
برخی از مورخان بین رافضی و زیدی فرقی ندانسته و زیدیه را رافضی نامیدهاند.
مثلا ابن عبدربه،از پیروان زید بن علی بهعنوان زیدیهای رافضی تعبیر کرده است (4).
اسفراینی،رافضیها را به سه گروه:زیدیه،کیسانیه و امامیه تقسیم کرده است (5).
حقیقت اینست که میان زیدی و رافضی تضاد هست و زیدی را نمیتوان رافضی نامید.
زیرا رافضیها کسانی هستند که زید بن علی را ترک کردند و زیدیها کسانی هستند که او را یاری کردند و به امامت او گرویدند.
برخی از شیعیان در توجیه این نامگذاری و برای از بین بردن حالت ناخوشآیند این نام،چنین گفتهاند:در امت حضرت موسی گروهی بودهاند که در برابر حقیقت گردن نهاده و از باطل تبری جسته بودند.این گروه به رافضی شهرت یافتهاند (6).
آنها معتقدند که رافضی بهمعنای دعوتکننده به سوی حق میباشد،و چون شیعیان مردم را همواره به حق و حقیقت دعوت میکردند به رافضی معروف شدند.
برخی دیگر همین مطلب را چنین توضیح دادهاند:حضرت علی(ع)لحظهای جز خدا را نپرستید و شیعیان او لحظهای در برابر گوسالۀ این امت سر تعظیم فرود نیاوردند، ازاینرو به شیعیان او رافضی گفتند.گوسالهپرستان قوم موسی درصدد کشتن هارون برآمدند
و گوسالهپرستان امت درصدد کشتن علی برآمدند و پیروان آن حضرت را رافضی نام نهادند (1).
طبری با این تعبیر میخواهد رافضیها را از هرگونه شرکی به دور معرفی کند و در مقابل، این حزم میخواهد رافضیها را غیرمسلمان جلوه دهد (2)چرا که او در نکوهش شیعیان از هیچ تهمت و غرضورزی دریغ نکرده است.
بههرحال ما خیال میکنیم که نامگذاری شیعیان به رافضی در زمان زید و به دست او انجام یافته است و انگیزههای این نامگذاری دوری جستن آنان از زید و تنها گذاشتنش در صحنه نبرد با امویها بوده است.
شیعه در آغاز پیدایش خود،یک فرقه صددرصد مذهبی بود که روشنترین ویژگی آن،اعتقاد به شایستگی علی بن ابیطالب(ع)برای خلافت بود،زیرا خلافت برای آنها پیش از آنکه بهعنوان یک مسئله سیاسی مطرح باشد،بهعنوان یک مسئله مذهبی مطرح بود.
همه شیعیان بعد از شهادت امیر مؤمنان به امامت و پیشوائی فرزند بزرگوارش امام حسن و پس از ایشان به امامت امام حسین معتقد شدند و هرگز اختلافی در این زمینه پدید نیامد و حتی یک نفر هم به امامت دیگری معتقد نشد.
اما در این میان گروهی در عهد علی بن ابیطالب(ع)پیدا شدند که در حق آن حضرت غلو کردند و به الوهیت و مقدس بودن او معتقد شدند و به غلاه شهرت یافتند (1)که البته آنها را نمیتوان از فرقههای شیعه بهشمار آورد.پیروان عبد اللّه بن سبا یکی از این فرقههاست که میگفتند:"علی بر ابر سوار است،رعد صدا،و برق تازیانۀ اوست (2)"که امیر مؤمنان شخصا با عقاید آنها به مبارزه برخاست و آنها را در آتش سوزانید و ریشهکن ساخت (3).لازم به یادآوری است که شیعیان،از آنها بیزاری میجویند و آنها را از فرقههای شیعه بهشمار نمیآورند (4).
هنگامی که غلاه را بیرون از فرقههای شیعه بدانیم،میتوانیم بگوئیم که تا عهد امام حسین هیچ اختلافی در میان شیعیان پدید نیامده است.شهادت امام حسین آغاز اختلاف و پدید آمدن فرقههای مختلف شیعه میباشد (5).
در برخی از منابع تاریخی،از شهادت حضرت علی بهعنوان نقطۀ آغاز اختلاف یاد شده است (1)ولی نمیتوان دلیل علمی بر آن پیدا کرد،زیرا همۀ گروههای مختلف شیعه به امامت امام حسن و امام حسین عقیده داشتند و اختلافی در این زمینه یافت نمیشود.
نتیجه اینکه نقطه آغاز پیدایش فرقههای مختلف شیعه،بعد از شهادت امام حسین میباشد و پیش از آن اختلافی در بین نبوده است (2).
سبب اختلاف شیعه و تقسیم آن به فرقههای مختلف،به مسئله خلافت و امامت باز میگردد (3).از آنجا که امامت اساس اختلاف را تشکیل میداد،بحث پیرامون مشروعیت و یا عدم مشروعیت خلافت خلفای راشدین را بهدنبال آورد.پیداست که ظهور فرقههای مختلف شیعه ریشه مذهبی داشت و فرقههای مختلف از اینجا پدید آمد که هرگروهی عقیدهاش را ابراز کرده و برای اثبات حقانیت آن اقامۀ برهان میکرد و تا پای جان از آن به دفاع میپرداخت.
سلیم کوفی که از یاران نزدیک حضرت علی است میگوید:از امیر مؤمنان شنیدم که فرمود:امت اسلامی به 73 گروه تقسیم میشود که 72 گروه آن در دو دوزخ و یک گروه آن در بهشت است.از این 73 گروه،13 گروه به محبت و ولایت ما منسوب هستند که 12 گروه آن در دوزخ و فقط یک گروه آن در بهشت است (4).
در برخی از منابع تاریخی،تعدادی از فرقههای شیعه را بازگو کردهاند که در برخی از آنها از غلاه نیز بهعنوان گروهی از شیعه یاد شده است.مثلا ابن قتیبه از هشت گروه شیعه بحث کرده که یکی از آنها سبأیه (5)است (6)،در صورتیکه آنها از گروه غلاه هستند نه شیعه،زیرا معنای تشیع پیروی حضرت علی است نه ستایش و پرستش او.بدیهی است که پرستش غیر از
1) 1) -البدء و التاریخ مقدسی،ج 5 ص 125
2) 2) -الشیعه بین الاشاعره و المعتزله ص 60
3) 3) -عقیده الشیعه،رونالدسن ص 118
4) 4) -سقیفه ص 84
5) *) -میگویند عبد اله بن سباء فرد یهودی مسلمان شدهای بوده که به الوهیت علی معتقد بوده است و حضرت علی او را تبعید کرده.رجال کشی ص 30 ولی به تحقیق علامه سید مرتضی عسکری،اساسا عبد اله سباء مردی موهوم بوده که دشمنان شیعه آنرا جعل کرده و ساختهاند.برای تحقیق بیشتر به کتاب عبد اله بن سباء،آقای عسکری مراجعه شود.م
6) 5) -المعارف ص 622
پیروی است.ازاینرو پیدایش فرقههای مختلف شیعه به مسئله امامت مربوط میشود و بس (1).
قمی از 22 گروه شیعه نام میبرد و اساس آنها را به سه گروه اصلی:زیدیه،امامیه و غلاه برمیگرداند (2).بغدادی شیعیان را پس از عهد حضرت علی به چهار گروه:زیدیه، کیسانیه،امامیه و غلاه تقسیم کرده آنگاه شاخههای فرعی هرگروهی را بازگو میکند (3).اشعری آنها را به سه گروه اصلی:زیدیه،غلاه و رافضی تقسیم کرده،و فرقههای فرعی آنها را نیز بیان میکند (4).مسعودی شمار فرقههای شیعه را به 73 گروه میرساند (5).مقدسی شیعیان را برحسب اخلاص در محبت علی،افراط در ذم عثمان،تمایل به شیخین و اعتقاد به الوهیت حضرت علی(سبأیه)؛به سه گروه تقسیم میکند (6)که این تقسیم نیز اشتباه است زیرا غلاه را از گروههای شیعه بهشمار آورده است در صورتیکه حضرت علی(ع)شخصا آنها را رد کرده است.
در تاریخ،افرادی یافت شدهاند که شیعه را بهطور مطلق اهل ضلالت نامیدهاند.
که یکی از آنها"ملطی"است که آنها را به 18 گروه تقسیم کرده،و همه را اهل ضلالت نام نهاده است (7).
شیخ مفید شیعه را به دو گروه اصلی:زیدی و امامی تقسیم کرده،میفرماید:امامیه در موضوع امامت به نصوص اعتماد میکنند و زیدیها پس از امام حسن و امام حسین به دعوت و جهاد اعتقاد دارند (8).اسفراینی هم آنها را به سه گروه تقسیم میکند:زیدی،امامی و کیسانی (9).حنفی نیز آنها را به زیدی،امامی و غلاه تقسیم میکند (10).شهرستانی،آنها را به پنج گروه تقسیم میکند:زیدی،کیسانی،امامی،اسماعیلی و غلاه. (11)حمیری نیز آنها
1) 1) -فرق الشیعه نوبختی ص 2
2) 2) -المقالات و الفرق ص 155
3) 3) -الفرق بین الفرق ص 21
4) 4) -مقالات اسلامیین ص 5
5) 5) -مروج الذهب،ج 3 ص 321
6) 6) -البدء و التاریخ،ج ص 125
7) 7) -النبته و الرد علی اهل الاهواء و البدع ص 18
8) 8) -ارشاد مفید ص 195
9) 9) -التبصیر فی الدین ص 32
10) 10) -الفرق المنترقه ص 30
11) 11) -ملل و نحل ج 1 ص 195
را به شش گروه تقسیم میکند:سبأیه،صحابیه،کاملیه،زیدیه و امامیه (1).
از بحث و بررسی مطالب یاد شده به این نتیجه میرسیم که منابع تاریخی در این مورد به شدت متفاوت است.در این میان علمای کلام و عقاید،تقسیم قابلاعتمادی ارائه ندادهاند.فقط میتوانیم از همۀ مطالب یادشده به این نتیجه برسیم که پیروان اهلبیت به سه گروه اصلی تقسیم میشوند که هریک از آنها به گروههای کوچکتری تقسیم میشوند.
سه گروه اصلی به این قرار است:
الف-امامی اثناعشری(دوازده امامی)
ب-زیدی
پ-کیسانی
امامیه به پیشوائی و امامت 12 امام معصوم از اهلبیت پیامبر(ص)معتقد هستند که نخستین آنها علی بن ابیطالب و یازده تن دیگر از اولاد او و از نسل امام حسین هستند که آخرین آنها مهدی موعود میباشد.
زیدیه به پیشوائی زید بن علی(زید شهید،پسر امام زین العابدین)و هرکسی از اهلبیت که در برابر ستمگران قیام کند و شمشیر بکشد،معتقد هستند.آنها امامت را مشروط به دعوت و جهاد میدانند،و نه به نص.
کیسانیه به پیشوائی محمد حنیفه برادر امام حسین معتقد هستند.
لازم به تذکر است که گروههای فراوان دیگری که در محبت و ولایت اهلبیت عصمت و طهارت و نیز خلافت بلافصل امیر مؤمنان شریک هستند،وجود دارند که همگی از این سهگروه سرچشمه گرفتهاند (2).
اینک به بررسی فشرده سه گروه اصلی میپردازیم.
به شیعیان دوازده امامی از آن جهت امامیه گفته میشود که به وجوب نصب امام از طرف حضرت پروردگار معتقد هستند.امامیه به امامت حضرت علی از طرف خدا و به نص وصیت صریح پیامبر(ص)اعتقاد راسخ دارند (1)و امامت را اصلی از اصول دین میشمارند (2).امامیه در مورد امامان اهلبیت اعتقاد راسخ و استوار دارند و از هرکسی که درمورد یکی از امامان معصوم غلو کند بیزاری میجویند (3).
به امامیه،از آن جهت اثناعشری گفته میشود که پیشوایان معصوم را پس از پیامبر اکرم(ص)دوازده تن،به قرار زیر میدانند:
الف-امام علی،پسر ابیطالب
ب-امام حسن مجتبی،فرزند امام علی
پ-امام حسین سید الشهداء،فرزند امام علی
ت-امام زین العابدین،فرزند امام حسین
ث-امام محمد باقر،فرزند امام زین العابدین
ج-امام جعفر صادق،فرزند امام باقر
چ-امام موسی الکاظم،فرزند امام صادق
ح-امام رضا،فرزند امام موسی الکاظم
خ-امام محمد تقی الجواد،فرزند امام رضا
د-امام علی النقی الهادی،فرزند امام جواد
ذ-امام حسن العسکری،فرزند امام هادی
ر-امام مهدی،فرزند امام حسن عسکری (4)
امامیه معتقد است که پیامبر اکرم(ص)از امامهای معصوم به صراحت خبر داده است (1).
امام صادق از پیامبر اکرم(ص)نقل میکند که خطاب به اصحاب خود فرمود:به شب قدر ایمان بیاورید که شب قدر از آن علی و یازده تن از فرزندان اوست (2).
زراره بن اعین از امام صادق نقل میکند که دوازده امام معصوم از آل محمد محدث هستند (3).
امامیه درمورد فردفرد امامان به نص معتقد بوده و میگویند:پیامبر اکرم(ص)در مورد یکایک امامان به اسم و نسبت صریحا خبر داده و بر امامت هریک از آنها"نص"فرموده است.پیامبر(ص)بارها فرموده است:من سرور انبیاء و علی سرور اوصیاء است،جانشینان من دوازده تن هستند که نخستین آنها علی و واپسین آنها حضرت مهدی است (4).
امامیه،پیشوایان خود را از هرلغزشی مصون و معصوم میدانند (5).
شیعیان اثناعشری،اسامی امامهای را تا پایان جهان به همان ترتیب یاد شده
1) *) -در کتابهای اهل سنت نیز از خلفای دوازدهگانه سخن به میان آمده که بدون تردید مربوط به امامان معصوم میباشد. بعضی از شعرای شیعه درباره امامان اشعاری سرودهاند که مقدسی در"البدء و التاریخ" آنها را نقل کرده است: ادین بدین المصطفی و وصیه و الطاهرین و سید العباد و محمد و بجعفر بن محمد و سمی مبعوث لشط الوادی و علی الرضی ثم محمد و علی المعصوم ثم الهادی حسن و اکرم بعده یا امامتا بالقائم المستور للمیعاد و در جائی میگوید: انا مولی للنبی ثم للهادی علی و ثمان بعد سبطیه و مستور خفی من به دین مصطفی و وحی او و فرزندان پاک او هستم،(آنان)سید عابدان،محمد(باقر) جعفر بن محمد و همنام مبعوث وادی(طور،موسی)علی رضا،سپس محمد علی معصوم و حسن (عسکری)و بعد از او امم قائم را که روز میعاد پنهان است،گرامی میدارم. در ادامه میگویند: من بنده پیامبر و علی(هدایت یافته)و هشت نفر بعد از دو نواده(حسن و حسین)و امام پنهانی هستم."مترجمان"
2) 1) -اصول کافی،ج 1 ص 533
3) 2) -همان ماخذ
4) 3) -تلخیص الشافی ج 4 ص 149
5) 4) -البدء و التاریخ،ج 5،ص 127
و آنها،علاوه بر اینکه امامان را از رموز و اسرار آگاه میدانند،به تقیه،غیبت و قیام مهدی(ع)نیز معتقدند (1).
امامیه همچنین به تقیه و بدا معتقد هستند (2).امامت،عصمت و نص بر امامان را واجب میدانند. (3)به نظر آنها هرکس به اینها معتقد نباشد،شیعۀ امامی نخواهد بود.
به عقیدۀ امامیه،هرکس در حالیکه امام زمانش را نشناخته از دنیا برود،در عهد جاهلیت از دنیا رفته است (4).
امامیه،امامت را پس از امام حسین در فرزندان آن حضرت بطور پیوسته(هرفرزندی پس از پدر خود)میداند و معتقد است که پیامبر اکرم(ص)صریحا به آنها نص کرده است (5).
آنها معتقدند که شناسائی امام یکی از شرائط ایمان است (6)،و کسانیکه به امامت آنها عقیده ندارند بیراهه رفتهاند (7)...فخر رازی میگوید که امامیه،صحابه را تکفیر میکند.
امامیه معتقد است که پس از شهادت حضرت علی،امامت به فرزند والاتبارش امام حسن منتقل شده است.کلینی روایت میکند که امیر مؤمنین در آخرین لحظات زندگی، پسرش امام حسن را فراخواند و خطاب به او فرمود:پسرم به من نزدیک شو تا اسرار امامت را که پیامبر اکرم(ص)در واپسین لحظات زندگیاش به من بیان فرمود،برایت بازگو کنم (8).
در کتب معتبر آمده است که پیامبر اکرم(ص)امام حسن و امام حسین را خیلی دوست میداشت و آنها را سرور جوانان بهشتی میخواند (9).
شیعه روایت میکند که نام حسن و حسین را پیامبر بزرگوار شخصا(به استناد پیک وحی)بر آنها نهاده است (10)و در حق آنها فرموده است:این دو فرزند من،امام هستند چه بنشینند و یا بهپا خیزند (11).
1) 1) -التنبیه و الاشراف ص 233
2) 2) -مقدمه ابن خلدون ص 356
3) 3) -التنبیه و الرد...ص 18
4) 4) -الفصول المحناره،ج 2 ص 81
5) 5) -الفرق المنترقه ص 30
6) 6) -الملل و النحل،ج 1 ص 218
7) 7) -الحور العین ص 157
8) 8) -البداء و التاریخ ج 5 ص 126
9) 9) -اصول کافی،ج 1 ص 198
10) 10) -العقد الفرید،ج 4 ص 264
11) 11) -دلائل الامامه ص 60
به عقیدۀ شیعیان،امامت بعد از امام حسن به امام حسین،و پس از وی به فرزندانش منتقل شده است.شیعیان در توجیه اینکه چگونه امامت به فرزندان امام حسین منتقل شده در صورتیکه امام حسن برادر بزرگتر میباشد،میگویند:امامت انتصابی و به فرمان خداست و ربطی به سن و سال ندارد،چنانکه با وجود حضرت موسی خداوند نبوت را در فرزندان برادر کوچکتر او یعنی حضرت هارون قرار داد (1).شیعیان بعد از امام حسین،فرزند بزرگوارش امام زین العابدین را شایستۀ امامت میدانند (2).
کلینی روایت میکند که امام حسین لحظاتی پیش از شهادت خود،نامۀ مهر شدهای را به دخترش فاطمه داد که به زین العابدین بدهد و تصریح فرمود که او نیز پس از خود،پسرش محمد باقر را به امامت معرفی کند (3).
امام باقر کسی است که علم و فقه و دیانت را باهم گرد آورد (4).
امامت امام باقر از طرف پدرش اعلام شده و قسمتی از نصهای مربوط به امامت او را کلینی در کافی آورده است (5)و میگوید:پدر حضرت باقر در حالیکه قدم میزد به او نگاهی کرد و فرمود و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلم ائمة و نجعلهم الوارثین (6).
شیعیان اثنی عشری پس از امام باقر فرزندش امام جعفر صادق را به امامت میشناسند.
امام صادق داناترین مردم به احکام شریعت و مشهور به زهد و تقوی بود.
ابو حنیفه گوید:من هرگز کسی را داناتر از جعفر صادق ندیدهام (7).
رونالدسن nosdlanoR میگوید:امام صادق خود را به کلی از سیاست کنار کشید (8).
امامیه بعد از امام صادق،فرزندش حضرت موسی بن جعفر را به امامت میشناسد.
حضرت موسی بن جعفر به عبادت و کثرت نماز و روزه مشهور بود و در پرتو اخلاق معجزآسا و کظم غیظ(فرو بردن خشم)فوقالعادهاش به"کاظم"ملقب شده است (9).
1) 1) -مناقب ابن شهرآشوب،ج 4 ص 47
2) 2) -ارشاد مفید ص 254
3) 3) -اصول کافی ج 1 ص 303
4) 4) -الوافی بالوفیات،ج 4 ص 102
5) 5) -اصول کافی،ج 1 ص 303
6) *) -ما اراده کردیم که منت گذاریم بر آنهائیکه در زمین مستضعف شدهاند،آنان را پیشوا و وارثان زمین نمائیم.
7) 6) -تاریخ الاسلام ذهبی،ج 6 ص 45
8) 7) -عقیده الشیعه ص 139
9) 8) -ارشاد مفید ص 300
حضرت موسی بن جعفر،پسرش امام رضا را به امامت معرفی کرد و فرمود:پسرم پس از من جانشین من بوده،رهبری امت را به عهده خواهد گرفت (1).
بعد از امام رضا،شیعیان به امامت پسرش امام محمد تقی جواد معتقد شدند و روایت میکنند که امام رضا دربارهاش فرمود:پسرم جواد را به جانشینی خود برگزیدم و در جای خود قرار دادم (2).
شیعیان بعد از امام جواد به امامت پسرش امام علی النقی و بعد از او به امامت پسرش امام حسن عسکری و سرانجام به امامت پسر بزرگوارش حضرت مهدی(عج)که دوازدهمین امام است،معتقدند.حضرت مهدی(عج)در سامرا دیده به جهان گشود سپس از دیدهها ناپدید گشت،تا روزی به امر پروردگار ظاهر شود و عدالت را بر سرتاسر جهان بگستراند (3).
بنابراین بعد از امام حسین،امامت در میان شیعه از پدر به پسر منتقل میشود و این ترتیب مطابق نص رسول اکرم(ص)میباشد و پایۀ اعتقادات شیعه را فقط و فقط نص رسیده از پیامبر(ص)تشکیل میدهد.
شیعه امامیه از نظر فزونی پیروان و پراکندگی آنها در اقطار جهان،بزرگترین فرقۀ شیعه در جهان بوده،زعامت مراکز مهم شیعه در جهان را بهعهده دارند.
دومین گروه از گروههای اصلی شیعه کیسانیه است.
پس از شهادت امام حسین(ع)در میان شیعیان درمورد جانشینی وی اختلاف پدید آمد.گروهی به امامت محمد حنیفه گرویدند و به اینگونه،گروه کیسانیه به وجود آمد.
محمد حنیفه فرزند برومند حضرت علی علیه السّلام از غیرفاطمۀ زهرا(س)میباشد که در جنگ جمل پرچمدار سپاه علی بود (1).کیسانیه پیرو مختار بن ابی عبیدۀ ثقفی میباشند (2)، که نخست خارجی بود،سپس زبیری و آنگاه شیعه و سرانجام کیسانی شد (3).
اینک ببینیم چرا به پیروان محمد حنیفه،کیسانی گفته میشود؟!ابلاذری آنرا به کیسان خادم عرینه و سرلشکر سپاه مختار منسوب دانسته است (4).نوبختی معتقد است کیسان لقب مختار میباشد و سبب شهرت یافتن مختار به این لقب،به جهت سرلشکرش ابو عمیره است که نام او کیسان بوده است (5).مسعودی میگوید:لقب مختار"کیسان"و کنیۀ او ابو عمیره میباشد و اضافه میکند که این لقب را حضرت علی(ع)به او داده است (6).شیخ مفید،کیسانیه را نخستین گروهی میداند که از شاهراه هدایت منحرف شده به بیراهه رفتند،و معتقد است که کیسان نام پیشین مختار بوده است.شهرستانی آنها را منسوب به کیسان خادم حضرت علی دانسته است (7).
حمیری آنها را پیرو"کیسان"از قبیله بجیله که در کوفه اقامت داشتند،دانسته است (8).
1) 1) -البدء و التاریخ،ج 5 ص 131
2) 2) -المعارف ابن قتیبه ص 633
3) 3) -الملل و النحل ج 1 ص 197(درمورد شخصیت مختار و نادرست بودن این نسبت رجوع شود به کتاب انتقام یا انقلاب کوفه،اثر تحقیقی برادر دانشمند آقای محمد حسن محمدی ص 113-143
4) 4) -انساب الاشراف،ج 5 ص 237
5) 5) -فرق الشیعه ص 45
6) 6) -مروج الذهب،ج 3 ص 87
7) 7) -الملل و انحل ج 1 ص 196
8) 8) -الحور العین ص 182
از تحقیق و پژوهش درمورد علت نامگذاری این فرقه به کیسانیه به نتیجه قابلاعتمادی نمیرسیم.آنچه مسلم است اینستکه مختار به کیسان شناخته میشود و کیسانیه پیرو مختار و معتقد به امامت جناب محمد حنیفه بودهاند.
کیسانیها درمورد درگذشت محمد حنیفه اختلافنظر دارند،گروهی از آنان معتقدند که او زنده است و در کوهی به نام رضوی در میان مکه و مدینه زندگی میکند (1).این گروه روایات حضرت مهدی را با او تطبیق کرده او را مهدی موعود میپندارند (2)،و دربارۀ محمد حنیفه داستانهای شگفتانگیزی نقل میکنند.آنها میگویند:او در کوه رضوی زندگی میکند،شیری از طرف راست و پلنگی از طرف چپ او را همراهی میکنند،فرشتگان با او سخن میگویند،خوراک او بامدادان و شامگاهان از جانب پروردگارش نازل میشود،او زنده است و نمیمیرد تا به فرمان پروردگار ظهور کند و جهان را پس از آنکه پر از ظلم و ستم شده به عدل و داد آبادان کند. (3)
درمورد سبب ناپدید شدن او اختلاف کردهاند،برخی معتقدند که جز خدا کسی راز آنرا نمیداند.برخی دیگر معتقدند که خداوند او را از باب مجازات در کوه رضوی حبس کرده است زیرا او پس از شهادت امام حسین به سوی یزید رفته،از او اماننامه درخواست کرده است (4).گروهی دیگر درگذشت او را پذیرا شده،درمورد امام بعد از او اختلاف کردهاند.
در برخی منابع،اسماعیل بن محمد،شاعر معروف حمیری،در این زمینه اشعاری دارد که ترجمهاش چنین است:
"ای کوه رضوی چه دردناک است اندوههای ساکن تو،و چه دردناک است اندوههای ما در فراق او!
"ای فرزند پیامبر.تا به کی؟و چه زمان درازی،به دور از ما زندگی خواهی کرد (5)؟
و بعد میافزاید (1):
"ای کوه رضوی،چرا ساکن تو از دیدهها ناپدید است؟تا به کی او را از دیدهها ناپدید نگه خواهی داشت،تو که با ما نزدیک هستی!؟
"ای فرزند علی و ای همنام و همکنیه پیامبر،دلم از فراق تو در سوز و گداز است!
"اگر به درازی عمر نوح از دیدگان ما ناپدید شوی،هیچ تردیدی در دلهای ما پدید نمیشود که تو روزی پدیدار خواهی شد (2).
بهطوری که در اشعار حمیری نیز منعکس است،گروه کیسانی،جناب محمد حنیفه را همان مهدی موعود میپندارند (3).
کیسانیه به گروههای مختلفی تقسیم میشوند که برخی از آنها به قرار زیر است:
الف-کرنبیه:که به پیروان کرنب ضریر (4)گفته میشود.
ب-هاشمیه:پیروان ابو هاشم،پسر محمد حنیفه (5)که معتقدند امامت از محمد حنیفه به پسرش ابو هاشم انتقال یافته است.آنها میگویند ابو هاشم پیش از مرگ خود،محمد، نوادۀ ابن عباس را به جانشینی خود برگزیده است و بهوسیله آنها دعوت به خراسان انتقال یافته است.
پ-مختاریه:پیروان مختار بن ابی عبیدۀ ثقفی،که به روایت ملطی پیامبرش پنداشتهاند (6).
ولی رازی معتقد است که آنها بعد از امام حسین به امامت محمد حنیفه معتقد شده و مختار را جانشین او پنداشتهاند (7).
1) *) - یا شعب رضوی ما لمن بک لا یری حتی یری لحمی و انت قریب یابن الوصی و یا سمی محمد و کنیه نفسی علیه تذوب لوغاب عنا عمر نوح ایقنت منا النفوس بانه سیووب ... یا شعب رضوی ان فیک لطیبا من آل احمد طاهرا مغمودا هجر الانیس و حل طلا بارادا فید یراعی انمرا و اسودا
2) 1) -فرق الشیعه
3) 2) -المقالات و الفرق ص 26
4) 3) -البدء و التاریخ ج 5 ص 128
5) 4) -الملل و النحل ج 1 ص 201
6) 5) -التنبیه و الرد علی اهل الاهواء ص 18
7) 6) -اعتقادات فرق المسلمین و المشرکین ص 62
ت:خشبیه:یاران ابراهیم اشتر که به هنگام رودررویی با ابن زیاد چماق بدست داشتهاند و به همین سبب به خشیبه شهرت یافتهاند (1).
مسعودی به جای ابن زیاد،مصعب بن زبیر را نوشته است (2).
ث-راوندیه:پیروان ابو هریره (3)که امامت را بعد از ابو هاشم از آن محمد،نوادۀ ابن عباس دانستهاند و استدلال میکنند که پس از رسول اکرم(ص)خلافت از آن عباس است زیرا عمو مقدم بر پسر عمو است (4).
راوندیه به آیه ارث (5)استدلال کرده میگویند:خلافت حق عباس بود،چون پس از رحلت پیامبر او را از حق خود محروم کردند،و لذا خداوند به نوادهاش،محمد بازگردانید (6).
اینها مهمترین گروههای کیسانیه بودند که در کتابهای ملل و نحل بدان اشاره شده است و مسلما در میان گروههای یاد شده که دین عبارت از پیروی یک رهبر شایسته است و به قدری در این عقیده استوار هستند که هرنصی با آن سازگار نباشد تأویلش میکنند (7).
کیسانیه درمورد رجعت معتقدند که:پیامبر اکرم(ص)یکبار دیگر پا به عرصۀ جهان میگذارد و همۀ پیامبران برمیگردند و به او ایمان میآورند.حضرت امیر مؤمنان برمیگردد و معاویه را میکشد و آل ابی سفیان را ریشهکن میسازد.شام را ویران میکند و بصره را در آب غرق میسازد (8)
کیسانیه بدا را در تمام مراحلش(در مقام علم و اراده و امر)بر خدا جایز میشمارند، و این شاید بدین دلیل باشد که مختار درمورد آینده پیشگوئی میکرد،هرکجا پیشگوئیاش واقع میشد آنرا دلیل صدق گفتار خود قرار میداد و هرکجا که برخلاف گفتهاش واقع میشد، میگفت:برای خدا بدا حاصل شده است (9).
بغدادی در تفسیر بدا چنین میگوید:مختار به لشکر خود وعده پیروزی داد،هنگامی که دو لشکر در مدائن در برابر یکدیگر صفآرائی کردند،لشکر مختار شکست خورد و فرمانده لشکر به قتل رسید،برخی از سران لشکر به مختار مراجعه کردند که چگونه به ما وعده پیروزی داده بودی؟مختار در پاسخ گفت:خداوند به من وعدۀ پیروزی داده بود و لکن برای خدا،بدا حاصل شد.آنگاه به آیه شریفۀ: یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ: خداوند آنچه را که بخواهد محو و آنچه را که بخواهد برپا میدارد استدلال کرد (1):
بدا درمورد ما عبارت از این است که درمورد چیزیکه قبلا تصمیم گرفته بودیم تجدید نظر کنیم و برخلاف تصمیم پیشین تصمیم دیگری بگیریم.بدا به این معنی درمورد ما بسیار طبیعی است،زیرا همواره ممکن است حوادثی روی دهد که افکار ما را دگرگون سازد و ما را وادار کند که از تصمیم پیشین خود چشم بپوشیم.پرواضح است که بدا به این معنی از نادانی ما از حوادث بعدی و از ندامت ما از تصمیم قبلی سرچشمه میگیرد،و بدا به این معنی هرگز نمیتواند بر خداوند دانا و توانا عارض شود،زیرا که آن مستلزم جهل و نقص است و آن بر خدا محال است (2).
آنها که بدا را درمورد خداوند نمیپذیرند،از بدا چنین برداشت میکنند و مطابق برداشت خود،معتقدین به بدا را تکفیر میکنند (3).اگر معنی بدا درمورد خداوند نیز همان باشد حق با آنهاست،چنانکه امام صادق(ع)میفرماید:هرکس خیال کند که برای خداوند بدا در اثر ندامت از گذشته حاصل میشود به عقیدۀ ما نیز کافر میشود (4).
شیخ مفید معتقد است که در اعتقاد به بدا،اختلافی در میان شیعه امامیه نیست و همه شیعیان اثنا عشری به اصل بدا اعتقاد دارند و دلیل آن را روایتهای صحیح و فراوانی میدانند که از امامان معصوم رسیده است (5).
کیسانیه به حلول و تناسخ (6)نیز عقیده دارند.قمی مینویسد:آنها خیال میکنند که خداوند در بدن پیشوایان حلول میکند،همانطور که در بدن محمد حنیفه حلول کرده بود،
سپس در بدن عبد اللّه نواده جعفر طیار حلول کرده است.
مختار معتقد بود که میان نسخ و بدا فرقی نیست،زیرا بدا در اخبار،مانند نسخ در احکام است،اگر نسخ در احکام جایز باشد،چرا بدا در اخبار جایز نباشد (1)؟
اینها مهمترین ویژگیهای عقاید کیسانیه است که با گذشت زمان منقرض شده و دیگر کسی از پیروان آنها در روی زمین نمانده است و شاید سبب انقراضشان تقسیم شدن آنها به فرقههای مختلف و ضعف عقایدشان بوده باشد.
1) 1) -الملل و النحل ج 1 ص 198
-گروههای دیگر،اسماعیلیه،واقفیه سومین گروه از فرقههای اصلی شیعه،زیدیه است.
این گروه به امامت زید،فرزند امام زین العابدین معتقد هستند.
زیدیها،از نظر تعداد پیروان،از شیعیان دوازده امامی کمتر هستند و برخلاف امامیه،نص را لازم نمیدانند،بلکه معتقدند که هرکس در برابر ستمگریها قیام کند،باید همراه او قیام کرد (1)،آنها معتقدند که امامت باید در میان فرزندان حضرت فاطمه باشد،و میگویند:
هرفاطمی که شمشیر بکشد و مردم را به سوی خود دعوت کند،اطاعت او همچون اطاعت حضرت علی بر آنها واجب است (2).
زیدیها در کشورهای مختلف،از جمله یمن،بلاد جبل و دیلم پراکنده هستند.آنها به گروههای دیگری نیز تقسیم میشوند که بعدا درباره آنها سخن خواهیم گفت.
گروههای ذکر شده مهمترین گروههای شیعه هستند که شماره پیروان آنها پیش از دیگر گروهها میباشد.
در اینجا گروههای دیگری نیز وجود دارد که یکی از مهمترین آنها اسماعیلیه است.
فرقه اسماعیلیه پس از شهادت امام جعفر صادق(ع)از شیعه دوازده امامی جدا شدند.آنها بعد از امام صادق به امامت پسر بزرگوارش اسماعیل معتقد شدهاند (3).
اسماعیلیه معتقدند که امام صادق(ع)به امامت پسرش اسماعیل اشاره کرده و شیعیان را به سوی او رهنمون شده است (4).
نظر به اینکه اسماعیل در زمان پدرش امام صادق(ع)دیده از جهان فروبست، فرقه اسماعیلی درگذشت او را انکار کرده (1)مدعی شدند که امر بر مردم مشتبه شده است.
آنها میگویند:از طرف خلفای بنی عباس برای اسماعیل خطر جانی وجود داشت ازاینرو برای حفظ جان اسماعیل،شایعه درگذشت او را شایع کردند (2).
نوبختی میگوید:به عقیده اسماعیلیها،اسماعیل زنده است،و از دنیا نمیرود تا روزی که جهان تحت فرمان او قرار بگیرد زیرا پدرش به امامت او فرمان داده و او را به پیشوائی امت برگزیده است؛به عقیده اسماعیلیها،او همان قائم آل محمد است (3).
بغدادی اسماعیلیه را به دو گروه تقسیم میکند:
نخست گروهی که منتظر ظهور اسماعیل هستند و او را زنده میپندارند و دیگر،گروهی که معتقدند امام جعفر صادق با اینکه میدانست اسماعیل در حیات او وفات خواهد یافت، او را به امامت منصوب کرد تا به این وسیله امامت پسرش محمد برای مردم ثابت گردد (4).
ملطی مینویسد:اسماعیلیها مخالفان حضرت علی را کافر میدانند و از آنها بیزاری میجویند (5).
هواداران اسماعیلیه هماکنون در هند به سر میبرند.
از دیگر فرق شیعه جعفریه یا واقفیه میباشد.
پس از درگذشت امام موسی بن جعفر،گروهی از شیعیان در امامت آن حضرت توقف کردند (6)و گفتند که او از دنیا نرفته است،بلکه از دیدهها ناپدید شده و روزی ظهور خواهد کرد و او قائم آل محمد است.این گروه به واقفیه معروف شدند (7).
واقفیها به چند گروه تقسیم میشوند:گروهی از آنها در امامت حضرت باقر توقف کرده به رجعت آن حضرت معتقد شدهاند.گروهی در امامت حضرت موسی بن جعفر توقف
کردهاند که به آنها قطعیه نیز گفته میشود زیرا امامت را در امام هفتم قطع کردهاند و به امامت امام هشتم معتقد نشدهاند (1).
آنها معتقدند که امام هفتم زنده است و پس از آنکه جهان پر از ظلم و ستم گردید، ظهور کرده،جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد (2).
به فرقۀ قطعیه،معطوره و یا موسویه نیز گفته میشود.
گروه دیگری نیز به نام محمدیه وجود دارد که در گذشته محمد نفس زکیه را انکار کرده،در انتظار او بهسر میبرند.
در اینجا به گروهکهای دیگری برمیخوریم که از گروهکهای نامبرده جدا شدهاند، این گروهها از اختلاف در مسئله امامت بهوجود آمدهاند.
از مطالب یاد شده به این نتیجه میرسیم که زیربنای اختلافات شیعه را مسئله امامت تشکیل میدهد و دلیل جدا شدن آنها به گروههای مختلف همین است.
ریشه های تاریخی دعوت علوی
مهمترین اختلافی که در میان امت اسلامی پدید آمده،اختلافی است که به دنبال رحلت رسول اکرم(ص)روی داد و اساس این اختلاف را مسئله خلافت تشکیل میداد،زیرا طائفه انصار در سقیفه بنی ساعده گرد آمدند و درصدد بیعت با رئیس گروه خود سعد بن عباده خزرجی برآمدند (1).
مهاجران رویدرروی آنها ایستادند و گفتند که ما بر این امر از شما شایستهتریم؛ اما سرانجام انصار پیشنهاد کردند که یک امیر از مهاجران و یک امیر از انصار انتخاب شود (2).
هنگامی که ابو بکر و عمر از رودررویی مهاجران با انصار باخبر شدند به همراهی او عبیدۀ جراح به سقیفه رفتند و برتری قریش را بر دیگر قبیلهها یادآور شدند و گفتند که چون پیامبر از قریش است،قریش و بهویژه مهاجران برای تصدی پست خلافت شایستهتر هستند (3)،و بنابراین از همه شایستهتر هستند زیرا که از تیره قریش و از عشیره پیامبر و از نخستین کسانی هستند که به اسلام مشرف شدهاند (4).
آنگاه درگیریهای لفظی درگرفت و سرانجام بیعت با ابو بکر مسلم شد.
نخستین کسیکه دست بیعت به او داد عمر بن خطاب بود.وی برای بیعت خود و انتخاب ابو بکر از میان مهاجران،به نماز گزاردن او بر جای پیامبر(ص)و همراه بودنش با پیامبر اکرم(ص)در غار ثور استدلال کرد (5).
آنگاه ابو بکر به مسجد آمد و از مردم بیعت گرفت.
سعد بن عباده که رئیس انصار بود از بیعت او امتناع کرد (1)و در عهد عمر به شام کوچ کرد و در آنجا کشته شد.امیر مؤمنان و عباس عموی پیامبر و دیگر بنی هاشم که به کفن و دفن پیامبر(ص) مشغول بودند،از بیعت ابو بکر سرباز زدند.بعدها که بیعت تجدید شد و از امیر مؤمنان خواستند که بیعت کند،از بیعت امتناع کرد و فرمود:به نص پیامبر من به تصدی این مقام از همه شایستهترم،اینک شایسته است که ابو بکر دست بیعت به سوی من دراز کند (2).آنگاه به ابو بکر روی کرده فرمود:کار امت را تباه کردی،در چنین کار خطیری مشورت نکردی، و حقوق اهلبیت پیامبر را زیرپا نهادی (3).
ابو بکر گفت:آری،و لکن ترسیدم که فتنهای برخیزد.زیرا اگر بهدنبال رحلت پیامبر(ص)پیش از آنکه فرصت از بین برود،کار بیعت انجام نمیگرفت بیم آن میرفت که فتنه بزرگی برخیزد.
ولی اعتراض امیر مؤمنان بر این اساس بود که او از یکطرف پسرعموی پیامبر و شخصیت ممتاز بنی هاشم و نخستین کسی است که دعوت اسلام را لبیک گفت (4)،و از طرف دیگر بنی هاشم برای تصدی مقام خلافت شایستهتر بودند (5)و در نهایت اینکه او در میان همۀ مسلمانان از نظر دانش و بینش،فضائل اخلاقی،حسن تدبیر،و ادارۀ امور از همه برتر بود و پیامبر هروقت به مسافرت میرفت،او را به جای خود نصب میفرمود (6).
یکبار او را در مکه به جای خود نصب کرد تا کارش در مدینه استقرار یافت.و یکبار او را در بستر خود خوابانید و خود به سوی مدینه شتافت.دیگر اینکه او را در مدینه به جای خود نصب کرد و خود رهسپار تبوک شد (7).
نمونههای یاد شده دلیل اعتماد پیامبر بر شایستگی او برای تصدی مقام خلافت و سرپرستی امور مسلمانان است.ازاینرو پس از رحلت پیامبر هنگامیکه از امیر مؤمنان
1) 1) -مروج الذهب،ج 2 ص 307
2) 2) -الامامه و السیاسه،ج 1 ص 11
3) 3) -مروج الذهب،ج 2 ص 307
4) 4) -الفصول المختاره،ج 2 ص 51
5) 5) -علی و نبوه،ج 2 ص 19
6) *) -مهمتر اینکه بههنگام بازگشت از حجه الوداع در سرزمین غدیرخم به فرمان پروردگار او را به جانشینی خود نصب فرمود.برای آگاهی از منابع و مصادر اهل سنت که اخبار مربوط به غدیرخم را ثبت کردهاند به کتاب پرارج"الغدیر"تالیف علامه امینی مراجعه فرمایید.
7) 6) -المسترشد،طبری ص 89
پرسیدند:چهکسی شایستۀ این مقام است؟فرمود:مگر جز ما کسی چنین ادعایی دارد (1)؟ از طرفی همه صحابه درمورد برتری علی(ع)در دانش و بینش اتفاقنظر داشتند و از جمله عمر میگفت:برترین ما در قضاوت علی است (2).اما اینکه چرا عمر با چنین اعترافهایی،از وی روگردانید و با ابو بکر بیعت کرد بهخوبی معلوم نیست،و شاید به دلیل فزونی سن و سال ابو بکر بوده باشد.
با اینکه عمر در روز سقیفه بیشاز همه برای بیعت گرفتن تلاش کرده بود،یک روز بالای منبر صریحا گفت:"بیعت ابو بکر لغزشی بود که خداوند ما را از شرش نگهداشت (3)".
بیعت ابو بکر با واکنش سختی از سوی بنی هاشم روبهرو شد،زیرا آنها معتقد بودند که جز اهلبیت پیامبر کسی شایستگی آن مقام را ندارد زیرا آنها در خانه وحی بزرگ شده و زیر نظر و تحت تربیت مخصوص پیامبر پرورش یافتهاند (4).از این جهت گروهی از مهاجران و انصار از بیعت او سر باز زدند و به علی بن ابیطالب گرویدند (5).در روز دوم بیعت،ابو بکر و عمر و ابو عبیدۀ جراح به خدمت عباس عموی پیامبر رفتند و از او خواستند که با ابو بکر بیعت کند و او امتناع کرد.
پس از رحلت رسول اکرم(ص)جناب عباس به خدمت حضرت علی رسیده عرض کرد:
یا علی دستت را بده بیعت کنم (6).
با اینکه عباس عموی پیامبر بود و از نظر سنی بزرگتر از حضرت علی بود ولی هرگز درصدد مخالفت با حضرت علی برنیامد و هرگز درمورد خلافت با وی مشاجره نکرد.لازم به تذکر است که همه بنی هاشم از آغاز کار،بیعت سقیفه را محکوم کردند.
مقدسی مینویسد:رسول اکرم(ص)پیش از رحلت خود و به هنگام شدت بیماری احساس خطر کرد و فرمود:کاغذ و دواتی بیاورید تا نوشتهای بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید.آنگاه درگیری میان حاضران روی داد.برخی گفتند:او از شدت درد چنین میگوید برخی گفتند:از خودش بپرسید.عمر گفت:نه،از شدت بیماری است (7)...و
بدیهی است که پیامبر میخواست آن نوشته را بنا به مصلحت مؤمنان بنویسید.
بههرحال بنی هاشم بیعت را رد کردند و گوشهگیری گزیدند،اما برخی از بنیامیه آنرا پذیرفتند و در تأیید بیعت کوشیدند.
طبری مینویسد:ابو سفیان پیش علی آمد و اظهار کرد که میخواهد با علی بیعت کند و نه با غیر او،سپس گفت:ابو بکر کجا و این مقام کجا،درواقع شما(علی و عباس) هستید که از حق خود محروم شدهاید.ای علی.دستت را بده بیعت کنم (1).
امیر مؤمنان با عمق بینش خود دریافت که او درصدد برانگیختن فتنه است و به همین جهت بیعت او را نپذیرفت.
بعد از بیعت با ابو بکر،حضرت علی(ع)کنج خانهاش نشست و به گردآوری و تنظیم قرآن کریم پرداخت (2).
طلحه و زبیر گوشهنشینی را برگزیده (3)همراه دیگر انصار و مهاجرانیکه به حضرت علی گرویده بودند در خانه حضرت فاطمه گرد آمدند (4)و به اصطلاح دست به تحصن زدند.
ابو بکر عمر را فرستاد که آنها را از خانه حضرت زهرا بیرون کند،و اگر مقاومت کردند با آنها نبرد کند.عمر فرمان خلیفه را اجرا کرد و هیزم آورد که خانه را آتش بزند و بر سر آنها بریزد.حضرت فاطمه چون او را مشاهده کرد فرمود:ای پسر خطاب آیا آمدهای که خانه ما را آتش بزنی؟گفت:آری،مگر اینکه شما راه خود را از دیگر مسلمانان جدا نکنید و از راهی که همه میروند شما نیز بروید (5).
از این اقدام جسورانه،کاملا پیداست که آنها به اهمیت بیعت بنی هاشم و بهویژه حضرت علی و یاران او پی برده بودند وگرنه برای بیعت گرفتن از آنها به چنین راههایی متوسل نمیشدند.آنها که در خانه حضرت علی گرد آمده بودند،یکیک از خانه علی(ع)بیرون کشیده شده،برای بیعت با خلیفه گسیل شدند (6)،مگر علی بن ابیطالب که بر امتناع خود اصرار ورزید.بعد از این،امیر مؤمنان تمام تلاش و کوشش خود را برای ترتیب
و تنظیم قرآن کریم و نگارش آن به دستخط مبارک خود مبدول فرمود (1)و هنگامی که نگارش آن پایان یافت،آنرا بر شتری بار کرده بر مسلمانان عرضه کرد و فرمود:این قرآن کریم است که آنرا گرد آوردهام (2).امیر مؤمنان با امکانات آن روز،قرآن را در هفت مجلد گرد آورده بود، که در منابع تاریخی،محل آن دقیقا روشن نیست.
سپس ابو بکر به سوی امیر مؤمنان رفت و به هروسیلهای بود از وی بیعت گرفت (3).
به نظر میرسد امیر مؤمنان هنگامی که از به دست آوردن حق خود مأیوس شد و بیعت بر ابو بکر انجام گرفت،دید که اگر همچنان در بیعت نکردن اصرار بورزد،ممکن است موجب اختلاف در میان مسلمانان گردد و اتحاد و اتفاق مسلمانان از میان برود و اساس دین در معرض خطر قرار بگیرد.بنابراین برای اینکه راه را به روی دشمنان و بداندیشان ببندد (4)بیعت او را پذیرفت و در مسائل مهم کشوری و لشکری از هیچگونه کمک فکری دریغ نفرمود (5).
امیر مؤمنان تا زمانیکه فاطمه زهرا در قید حیات بود،بیعت نکرد و فاطمه نیز با قاطعیت از او میخواست که بیعت نکند (6)بهخصوص که خلیفه از اعطای فدک (7)به او امتناع میکرد،و بهانه میآورد که از پیامبر شنیده است:"ما پیامبران هرگز چیزی از خود به ارث نمیگذاریم و هرچه از ما بماند صدقه است (8)"از این جهت فاطمه زهرا بر او خشمگین بود و تا زنده بود با او سخن نگفت (9).
فاطمه زهرا شش ماه بعد از رحلت پیامبر(ص)دیده از جهان فروبست،امیر مؤمنان او را شبانه دفن کرد و طبق وصیتش به خلیفه اطلاع نداد (10).
1) 1) -السقیفه ص 72
2) 2) -تاریخ یعقوبی،ج 2 ص 152
3) 3) -
4) 4) -مائده:3
5) 5) -علی و نبوه،ج 2 ص 21
6) 6) -انساب الاشراف،ج 1 ص 586
7) 7) -فدک اسم قریهایست در حجاز،فتوح البدان ص 20
8) *) -حضرت فاطمه در خطبه معروف خود که خلیفه را استیضاح فرمود با استناد به چندین آیه قرآنی،جعلی بودن این حدیث را برملا کرد.به کتاب پرارج"فدک در تاریخ"از شهید آیت اللّه صدر مراجعه شود."مترجمان"
9) 8) -تاریخ طبری ج 3 ص 207
10) 9) -العقد الفرید،ج 3 ص 320(و مطابق روایات اهلبیت،شهادت حضرت زهرا،75 و یا 95 روز بعد از رحلت پیامبر بود)"مترجمان"
طبری مینویسد:سبب بیعت امیر مؤمنان این بود که پس از رحلت فاطمه،در انزوای کامل سیاسی قرار گرفت (1)ولی این مطلب درست نیست زیرا هدف علی از خانهنشینی صرفا جمعآوری قرآن کریم بود.
شیخ مفید این مطلب را که علی ناگزیر از بیعت شد نمیپذیرد و معتقد است که تنها برای مصلحت مسلمین (2)و جلوگیری از بروز فتنه بیعت کرد (3).
ابن عبدربه میگوید:امیر مؤمنان به هنگام بیعت فرمود:تردیدی ندارم که خلافت از آن ماست که تو آنرا از ما سلب کردی و سوابق ما را نادیده گرفتی (4).
پس از داستان سقیفه،بنی هاشم که خود را برای خلافت شایستهتر میدانستند، برای درهم ریختن دستگاه خلافت و بازگرداندن حقوق غصب شدۀ اهلبیت دست به شورش زدند.
آنگاه مسئله محکومکردن شیوه انتخابی و اثبات انتصابی بودن آن مطرح گشت و گفته شد که پیامبر اکرم(ص)پیش از وفات خود تصریح کرده است که جانشین او علی بن ابیطالب است (5).
امیر مؤمنان در خانه نبوت و دودمان رسالت،تحت سرپرستی پیامبر اکرم(ص)دوران کودکی را سپری کرد.پیامبر او را برادر میخواند و در تربیتش تلاش فراوان میکرد.
از ابتدای کودکی ایمان عمیقی در اعماق دلش ریشه دوانید.هرگز بت نپرستید و در برابر هیچ معبودی جز خدا پیشانی بر زمین نسایید.در تمام گرفتاریها،در کنار و یارویاور پیامبر بود.
در کودکی،اسلام را پذیرا شد و خود نخستین کسی بود که به اسلام گروید (1).
درمورد سن شریف آن حضرت به هنگام اسلام آوردن اختلاف است.ابن عبدربه (2)آنرا در 15،و مقدسی (3)در حدود 10،و ابو الفرج (4)آنرا در 11 سالگی نوشته است.
بههرحال آنچه مسلم است اینستکه او در کودکی،اسلام را پذیرفت،و این مسئله در میان اعراب بیسابقه بود،زیرا دیگران پس از سالها تلاش و کوشش اسلام را پذیرفتند.
از اینجا میتوانیم به میزان تأثیر رسول اکرم(ص)در میان اهلبیت خود بهخصوص پسرعمویش که نخستین کسی است که با پیامبر نماز خواند و دعوتش را پذیرفت،پیببریم (5).
واقدی مینویسد:امیر مؤمنان وارد خانه خدیجه شد،پیامبر مشغول نماز بود، پس از اتمام آن پرسید:این چه عملی است؟فرمود:این یکی از عبادتهای دینی است که خداوند آنرا برگزیده است.آنگاه فرمود:من ترا به پذیرش این آئین دعوت میکنم.
علی گفت:من در این زمینه اطلاعاتی ندارم با پدرم گفتگو میکنم.پیامبر که نمیخواست این راز فاش شود فرمود:اگر نخواستی دعوتم را بپذیری،آنرا با کسی بازگو نکن.
حضرت علی آن شب را تا به صبح در اندیشه فرورفت.نور الهی در دلش درخشیدن گرفت.بامدادان به پیشگاه پیامبر شتافت و به شرف اسلام مشرف شد (1).
شجاعت و دلاوری امیر مؤمنان زبانزد همگان بود (2)،و در تمام جنگها و روزهای سخت در کنار پیامبر خدا و پرچمدار او بود (3).امیر مؤمنان بیشاز همه مورد اعتماد پیامبر بود،زیرا پیامبر هنگام عزیمت به جنگ تبوک،او را در مدینه به جای خود تعیین کرد و یا هنگام مهاجرت به مدینه لباسهای خود را به او پوشانید او را در بستر خود خوابانید.
پس از رحلت پیامبر(ص)خلفا در کارهای مهم با آن حضرت مشورت میکردند و آن حضرت از بیان مصالح مسلمین دریغ نمیکرد.خلیفه اول درمورد جنگ روم با آن حضرت مشورت کرد؛حضرت فرمود:اقدام کن که حتما پیروز خواهی شد.خلیفه گفت:خداوند ترا به خیر بشارت دهد (4).
امیر مؤمنان گذشته از شجاعت و دلاوری،در دانش و بینش،فصاحت و بلاغت، جوانمردی و فتوت و دیگر صفات برجستۀ انسانی،بر دیگر یاران پیامبر برتری داشت.
امیر مؤمنان مدت چهار سال و نه ماه خلافت کرد (5)و در تمام این مدت با تمام قوا در راه دفاع از حریم دین مقدس اسلام گام برداشت.
پس از کشته شدن عثمان امت اسلامی او را به پذیرش بیعت وادار کردند.
انگیزههای کشته شدن عثمان زیاد است و میتوان مهمترین آنها را مقدم داشتن خویشاوندان خود بر دیگر طوایف اسلامی برشمرد.
برخی امیر مؤمنان را متهم میکنند به اینکه مخالفان عثمان را تأیید میکرد.این
1) 1) -البدء و التاریخ ج 5 ص 72(براساس روایتهای شیعی،امیر مؤمنان سه سال پیش از بعثت به پیروی از پیامبر نماز میگزارد.امیر مؤمنان در خطبه قاصعه(نهج البلاغه خطبه 192) میفرماید:از روزی که پیامبر از شیر بازداشته شد،خداوند بزرگترین فرشته را برای تربیت او گماشت که صفات برجسته انسانی را به او یاد میداد و پیامبر اکرم تحت تربیت او خدا را عبادت میکرد و من بهسان کودکی که پابهپای مادر گام برمیدارد،از او پیروی میکردم.روی این بیان دیگر تردید برای امیر مؤمنان باقی نبود تا با پدرش مشورت کند و یا شب را تا به صبح در اندیشه فرورود.)"مترجمان"
2) 2) -الاصابه ج 2 ص 501
3) 3) -علی و نبوه ص 17
4) 4) -تاریخ یعقوبی ج 2 ص،14
5) 5) -الامامه و السیاسه ج 1 ص 161 و العقد الفرید ج 4 ص 311
مطلب نمیتواند درست باشد،زیرا اولا در مجلس شورای شش نفری،پیش از عثمان به آن حضرت پیشنهاد بیعت شد و نپذیرفت و ثانیا هنگامی که عرصه را بر عثمان تنگ گرفتند، امیر مؤمنان به دو فرزند برومندش حسن و حسین دستور داد که شمشیر به دست گرفته،به در خانه عثمان بروند و از او دفاع کنند (1).
طبری مینویسد:مردم به خانه عثمان ریخته آنرا طعمه حریق ساختند.در این هنگام امام حسن از درون خانه بیرون آمد و بیاناتی ایراد فرمود که خوشنود نبودن خود را از این حوادث ابراز میکرد.نه آئین آنها آئین منست و نه من از گروه آنهایم (2).امیر مؤمنان نیز در نخستین خطبه خود پس از پذیرش بیعت،عدم رضایت خود را از کشته شدن عثمان اعلام کرد (3)و چنین گفت:به خدا اگر قاتلان عثمان به بهشت بروند من همراه آنان وارد بهشت نمیشوم و اگر به جهنم بروند کسی جز قاتلان عثمان نبوده و من همراه آنها نخواهم بود.این جمله بهترین گواه برائت علی(ع)از خون عثمان است.
به هنگام محاصره خانه عثمان از طرف شورشگران،امام حسن برای دفاع در درون خانه بود،عثمان از نقش علی(ع)در حمایت از او ستایش کرد (4).این نیز دلیل دیگری بر عدم دخالت علی در خون عثمان محسوب میشود.
بههرحال شورشگران عثمان را در خانهاش کشتند و با کشته شدن او سیل جمعیت برای بیعت به سوی خانه علی سرازیر شد.بعد از این جریان،ابتدا مسلمانان مدینه و آنگاه همه امت گروه گروه و به اتفاق علی علیه السّلام را به این مهم برگزیده،دست بیعت به او سپردند.مراسم بیعت با طیب خاطر و رضایت باطن انجام گرفت.
منابع تاریخی نشان میدهد که طلحه و زبیر پیش از دیگران به بیعت آن حضرت مبادرت ورزیدند (5).همه منابع تاریخی تصریح دارند که طلحه جزء نخستین کسانی بود که با آن حضرت بیعت کرد.
رهری میگوید:طلحه نخست در بیعت تردید داشت،اما بعدا بیعت کرد (6).
بههرحال همه مسلمانان با او بیعت کردند.اما بعد ریشههای اختلاف ظاهر گشت و دستهای از"هوسرانان"به رهبری طلحه،زبیر و عایشه سر به شورش برداشته،حضرت را متهم به خون عثمان کردند.
عایشه با اینکه خود از اهلبیت بهشمار میآمد اما با حضرت علی غرض شخصی داشت و هرگز او را دوست نمیداشت (1).اما دلیل مخالفت طلحه و زبیر،ریاستطلبی آنها بود.زبیر میخواست که استانداری عراق به او داده شود (2)و طلحه هوس استانداری یمن را در سر میپرورانید.ولی امیر مؤمنان خواسته آنها را تأمین نکرد.آنگاه آنها در خواستۀ خود تجدیدنظر کردند و به فرمانداری بصره و کوفه بسنده کردند (3)که با آنها موافقت نشد (4).
از اینجا میتوانیم نتیجه بگیریم که بیعت طلحه و زبیر با امیر مؤمنان برای رسیدن به مال و منال،و جاه و مقام بود و چون به هدف خود نرسیدند،سر به شورش نهادند.
عایشه بین راه مکه و مدینه از کشته شدن عثمان و استقرار بیعت با امیر مؤمنان آگاه شد،بیدرنگ به مکه بازگشت و به صف مخالفان پیوست.آنگاه با طلحه و زبیر برای نبرد با حضرت علی همپیمان شد.
هنگامی که طلحه و زبیر به بهانه انجام حج عمره از امیر مؤمنان کسب اجازه کردند، امیر مؤمنان از هدف آنان خبر داشت (5).سرانجام نیز طبق پیشبینی آن حضرت،به مکه رفته با عایشه ملاقات کردند و برای نبرد با آن حضرت پیمان بستند و در نهایت جنگ جمل را راه انداختند.
عایشه پس از بازگشت به مکه،در مسجد الحرام خیمه زد و به تحریک قریش پرداخت
1) 1) -علی و نبوه ص 29
2) 2) -الامامه و السیاسه ج 1 ص 51
3) 3) -تاریخ طبری،ج 4 ص 453
4) *) -ولی بنا به نقل یعقوبی،علی،طلحه را به یمن و زبیر را به یمامه و بحرین منصوب کرد و عهد استانداری را با آنان داد.آنان گفتند:که از خویشان خود صلهرحم کردی،علی فرمود: من شما را به اداره امور مسلمانان منصوب ساختم نه از باب قوم و خویشی و سپس نامه استانداری را از آنان گرفت و آنان را خدمت فرمود.گفتند که تو در حق ما ظلم کردی.امام فرمود:اگر طمع بیشتر نمیورزیدید،من رأییم با شما بود.تاریخ یعقوبی ج 2 ص 180 "مترجمان"
5) 4) -تاریخ یعقوبی ج 2 ص 209 و تاریخ طبری ج 4 ص 444
و امیر مؤمنان را به خون عثمان متهم ساخت (1).دشمنان حضرت علی در خانه عایشه گرد آمدند (2)و طرح جنگ ریخته شد.آنگاه به دلیل هواخواهانی که زبیر در بصره داشته به سوی بصره رفتند (3).باید توجه داشت که هدف آنان از طرح انتقامگیری خون عثمان،تنها شورش بر خلافت و سقوط علی بن ابیطالب بود.نتیجه اختلاف مسلمانان این شد که پس از سرپرستی علی،دشمنانش بر ضد او،قیام کردند و تصمیم به جنگ با او گرفتند،ولی او از مسئله چشمپوشی میکرد.
امیر مؤمنان در مدینه بود که از عزیمت مخالفان به سوی بصره آگاه شد.آنگاه فرزند برومندش امام حسن مجتبی و دو یار باوفایش عمار یاسر و هاشم بن عتیه بن ابی وقاص را به سوی کوفه گسیل داشت تا مردم کوفه را برای جنگ با آنها بسیج کنند.در آن ایام ابو موسی اشعری از طرف عثمان استاندار کوفه بود (4).مردم کوفه آماده نبرد شدند،پرچمها را برافراشتند و صفها را بیاراستند.ابن قتیبهشماره لشکر کوفه را 9650 نفر نوشته (5)و ابن عبدربه 7000 نفر دانسته است (6).
در آن روزها استاندار بصره عبد اللّه بن عامر بود (7).در این میان معاویه در تحریک طلحه و زبیر برای رفتن به عراق نقش مهمی را بازی میکرد (8).
لشکر امیر مؤمنان رهسپار بصره شد و پرچم اسلام در دست محمد حنیفه،پسر امیر مؤمنان بود (9).هنگامی که دو لشکر در برابر هم قرار گرفتند،محمد حنیفه با سخنان گرم و منطقی خود آنها را موعظه کرد و از آنها خواست که به اطاعت امیر مؤمنان برگردند و دست از طغیان و نافرمانی بکشند.ولی نفس گرم او در آهن سرد آنها مؤثر واقع نشد. (10)
آنگاه دو سپاه رویدرروی هم ایستادند و جنگ سختی درگرفت.امیر مؤمنان به سپاه خود فرمان داد که هرگز زخمی را نکشند و مالی را تاراج نکنند (11)،سیاست کریمانه امیر مؤمنان زبانزد خاصوعام گردید.
1) 1) -انساب الاشراف ج 5 ص 91
2) 2) -تاریخ طبری ج 4 ص 453
3) 3) -همان مدرک ص 452
4) 4) -الاخبار الطوال ص 144
5) 5) -همان مدرک ص 145
6) 6) -العقد الفرید،ج 4 ص 313
7) 7) -تاریخ طبری،ج 4 ص 452
8) 8) -البدء و التاریخ،ج 5 ص 211
9) 9) -العقد الفرید،ج 4 ص 313
10) 10) -الاخبار الطوال ص 144
11) 11) -همان مدرک
در این جنگ عایشه بر فراز شتر سرخموئی در داخل کجاوه نشسته،جنگ را علیه حضرت علی(ع)رهبری میکرد.جنگ سختی درگرفت و کشتههای فراوانی از دوطرف به جای ماند.
ابن عبدربهشماره کشتهشدگان جنگ جمل را 20000 نفر نوشته (1)و مسعودی آنرا 13000 نفر دانسته است (2).از این ارقام روشن میشود که شماره مقتولین بسیار بالا بوده و مسلمانان بسیاری بیجهت کشته شده و خانوادههای بسیاری در بصره و کوفه عزادار و سیاهپوش شدند (3).
همه این ضایعات تأثرانگیز از پیآمدهای جنگی بود که در تاریخ به نام جنگ جمل شناخته شده است (4).
دو تن از رهبران سهگانه این جنگ(طلحه و زبیر)در همین جنگ کشته شدند و سوقی آنها(عایشه)از طرف امیر مؤمنان به احترام پیامبر اکرم(ص)مورد عفو قرار گرفت و با احترامی هرچه تمامتر به سوی مدینه فرستاده شد (5).
رفتار کریمانه امیر مؤمنان در برابر آنهمه تلاشهای سرسختانه و خصمانه عایشه، دلیل روح بزرگ و فضیلتهای فوق انسانی و بزرگواری وصفناپذیر آن حضرت میباشد.
امویها و در رأس آنها معاویه بن ابیسفیان،خون عثمان را برای اظهار دشمنی دیرینه خود با امیر مؤمنان،دستاویز قرار دادند.معاویه در روزگار عثمان استاندار شام بود و پس از کشته شدن عثمان،مردم شام را به خونخواهی عثمان از امیر مؤمنان تشویق میکرد (1).
معاویه دقیقا نقشه طلحه و زبیر را بهتر از خودشان پیاده میکرد.او هرگز در دعوی خونخواهی خود صادق نبود بلکه میخواست به خلافت برسد و خلافت را از عراق به شام منتقل سازد.آنگاه جاسوسهایی را بر شیعیان امیر مؤمنان گماشت که آنها را شناسائی کرده به اتهام خون عثمان به قتل برسانند (2).
مقدسی مینویسد:معاویه به جهت دشمنی دیرینهای که با امیر مؤمنان داشت، نخست با طلحه و زبیر بیعت کرد،سپس هنگامی که آنها به هلاکت رسیدند،دعوی خلافت کرد و مردم را به سوی خود فراخواند و از شیعیان علی(ع)گروهی را کشته و گروه دیگری را از وطن خویش آواره ساخت (3).
مقدسی تأکید میکند که دشمنی معاویه با امیر مؤمنان سابقهدار بوده،آثار آن در عهد عثمان هم مشهود بوده است (4).فیالمثل معاویه از ابو ذر غفاری(یکی از یاران نزدیک علی که به شام تبعید شده بود)،به عثمان شکایت کرد و عثمان او را به مدینه فراخواند.
(سپس به ربذه فرستاد و در آنجا از دنیا رفت)همچنین حجر بن عدی،یار باوفای امام را به شهادت رسانید (5)و مردم را وادار میکرد که از حضرت علی بیزاری جویند (6).
معاویه در دشمنی اهلبیت به هرحیلهای متوسل شد،حتی تلاش کرد که در میان خود اهلبیت اختلاف بیاندازد.مثلا از عقیل(برادر حضرت علی)میخواست که به منبر رفته امیر مؤمنان را دشنام دهد (1).
خلفای بنی مروان نیز از شیوه معاویه پیروی میکردند،هرگاه اسم امیر مؤمنان را برفراز منبر میآوردند او را سب میکردند (2)تا اینکه عمر بن عبد العزیز به خلافت رسید و سب آن حضرت را ممنوع اعلام کرده،خود به ذکر فضایل و مناقب اهلبیت پرداخت.
معاویه گذشته از اینکه آن حضرت را دشنام دهد،اهل شام را نیز بر این کار تشویق و وادار میکرد.وی بدینترتیب هواخواهان امیر مؤمنان را میشورانید تا سرانجام مقدمات جنگ صفین فراهم گردید و دو سپاه علوی و اموی رویدرروی هم ایستادند.
در این جنگ نخست سپاه اسلام پیروز شد ولی بعدا معاویه براساس نقشۀ قبلی، مسئله حکمین را مطرح ساخت و با گول زدن سادهلوحان سپاه امیر مؤمنان،حکمین را بر آن حضرت تحمیل کرد و از این راه ضربههای جبرانناپذیری بر یاران آن حضرت فرود آورد.
جنگ صفین پیآمدهای زیانبار فراوانی را بر جهان اسلام به دنبال داشت.در این جنگ در حدود 70000 نفر از یاران حضرت علی و 45000 نفر از سپاهیان معاویه کشته شدند (3).
سرآمد اصحاب امیر مؤمنان که در این جنگ به شهادت رسیدند عمار بن یاسر بود که زمان پیامبر(ص)را درک کرده بود و پیامبر خطاب به او فرموده بود:ای عمار ترا گروه ستمگر و گمراه به قتل خواهند رسانید (4).
هنگامی که سپاه حضرت علی آثار زیانبار و نتایج مرگبار حکمیت را به چشم خود دیدند از کرده خود پشیمان شدند ولی دیگر کار از کار گذشته بود و پشیمانی سودی نداشت.
گروهی از یاران علی که تحتتأثیر نقشههای شوم معاویه قرار گرفته،حکمیت را بر امیر مؤمنان تحمیل کرده بودند،به انتقاد از امیر مؤمنان پرداخته و از سپاه او جدا شدند
و جنگ خوارج را بهوجود آوردند.سرانجام امیر مؤمنان پس از یک عمر جهاد در راه خدا و نبرد در راه عقیده،به دست یکی از خوارج بهنام ابن ملجم به شهادت رسید (1).
شهادت سرخفام امیر مؤمنان آتش درونی امویها را خاموش نکرد،و بعد از شهادت آن حضرت نیز تا قدرت در دست امویها بود.دشمنی دیرینه خود را درمورد فرزندان آن حضرت بهکار بستند.
1) 1) -النجوم الزاهره،ج 1 ص 119
با تسلط معاویه بر خلافت اسلامی،یکنوع دشمنی آشکار بر ضد علویان شروع شد.از آنجا که در سالهای اخیر حکومت معاویه،شیعه به صورت یک قدرت سیاسی قوی درآمده بود،دشمنی با معاویه و محبت به اهلبیت را شعار و آرمان عقیدتی خود قرار دادند.معاویه پیش از آنکه بر مسند خلافت تکیه کند،از مردم شام برای خود بیعت گرفته بود.از طرفی،مردم کوفه پس از شهادت امیر مؤمنان،به امام حسن مجتبی دست بیعت دادند و درنتیجه دو قدرت متخاصم بر سر تسلط حکومت اسلامی باهم به کشمکش پرداختند،و میرفت که جنگهای خونینی روی دهد. (1)امام حسن برای حفظ خون مسلمانان (2)و جهت دفع بلاها از یاران و شیعیان خود از خلافت کناره گرفت (3)،بهخصوص که از سپاه خود آثار حیله و خدعه مشاهده کرد،چرا که 18 هزار نفر از بیعتکنندگان،بیعت خود را شکستند (4).
یعقوبی معتقد است که عامل اصلی کنارهگیری امام حسن از خلافت این بود که هنگامی که معاویه آماده نبرد شد امام حسن به شدت بیمار بود،سپاهیان از بیماری آن حضرت استفاده کرده پراکنده شدند.شدت بیماری از یکسو و پراکنده شدن سپاهیان از سوی دیگر،امام حسن را به پذیرش صلح ناگزیر کرد (5).
امام حسن مجتبی در این صلح پیمانی امضاء کرد که در یکی از مواد آن حق گزینش خلیفه بعدی از معاویه سلب شده بود (6).
پس از امضای پیمان صلح،امام حسن به مدینه بازگشت و تا پایان عمر همانجا زندگی کرد و در آنجا به شهادت رسید (7).
گفته میشود که امام حسن به دست همسرش به شهادت رسید و معاویه بسیار شادمان شد (1).طولی نکشید که معاویه نیز جهان را وداع کرد ولی بیشاز آنکه به هلاکت برسد پسرش یزید را برخلاف پیمانی که با امام حسن امضاء کرده بود،به جانشینی خود برگزید و بدینوسیله آتش جنگ را در میان علویها و امویها برافروخت،پس از هلاکت معاویه،یزید تصمیم گرفت که از بنیهاشم بیعت بگیرد.به این جهت نامهای به ولید بن عقبه استاندار مدینه (2)نوشت،تا از اهالی مدینه به خصوص از امام حسین برای او بیعت بگیرد.ولی امام حسین آن را به تأخیر انداخت و سرانجام رد کرد (3).
هنگامی که خبر درگذشت معاویه به کوفه رسید،هواداران اهلبیت در خانه سلیمان بن صرد خزاعی (4)گرد آمدند و طوماری را امضاء کردند که در آن اعلام وفاداری به اهلبیت،و بیعت با امام حسین قید شده بود و همچنین از امام دعوت کرده بودند تا به کوفه آمده،زمام امور مسلمانان را بهعهده بگیرد.
شیعیان بصره نیز هنگامی که از اخبار کوفه آگاه شدند در منزل ماریه دخت منقذ عبدی گرد آمدند (5)و نامههایی به حضور آن حضرت ارسال نمودند.هنگامی که نامههای کوفیان به خدمت آن حضرت رسید،تصمیم گرفت که دعوتشان را بپذیرد و رهسپار عراق شود.
در این میان پسرعمویش مسلم بن عقیل را به کوفه فرستاد تا از وضع آنجا دقیقا مطلع شود.هنگامی که مسلم عزم سفر کرد،امام فرمود:ای مسلم برو به سوی کوفیان،اگر در بیعت و دعوت خود استوار باشند بنویس که من هم به شما بپیوندم (6).
مسلم وارد کوفه شد و در منزل مختار بن ابی عبیده ثقفی منزل کرد.شیعیان کوفه چون سیلی خروشان به سوی محل اقامت او سرازیر شدند و تعداد 80 هزار نفر از مردم کوفه و حومه آن با جناب مسلم بیعت کردند (7).بطوری که در منابع قید شده،بیشاز 30 هزار نفر از خود کوفه با آن حضرت بیعت کردند (8).
استاندار کوفه در آن روزها نعمان بن بشیر انصاری بود که به ضعف مدیریت شناخته میشد.یزید او را از مقام خود عزل کرد و عبید اللّه بن زیاد را که استاندار بصره بود به استانداری کوفه منصوب کرد تا در برابر شیعیان و طرفداران اهلبیت ایستادگی کند (1).
انگیزه یزید در این عزل و نصب،آگاهی او از وضع شیعیان و گرایش آنها به اهلبیت پیامبر بود.
هنگامی که حضرت مسلم از ورود ابن زیاد،دشمن دیرینه اهلبیت آگاه شد،منزل مختار ثقفی را ترک کرده،در منزل هانی بن عروه مخفی شد. (2)ابن زیاد به جستجوی او و سرانجام از مخفیگاه او باخبر شد.آنگاه هانی بن عروه را دستگیر کرد و از او خواست که مسلم را تحویل دهد.اما چون هانی از این کار سرباز زد و تهدید و تطمیع کارگر نشد،او را به شهادت رسانید (3).
شهادت هانی یکی از بزرگترین فاجعههایی بود که شیعیان کوفه با او روبرو شدند.
زیرا هانی یکی از اشراف و شخصیتهای برجسته کوفه و از سرشناسترین یاوران اهلبیت بهشمار میآمد (4).
ابن زیاد پس از به شهادت رسانیدن هانی،آماده نبرد با مسلم شد.جناب مسلم از مخفیگاه خود بیرون آمد و به نبرد سختی با نیروهای دولتی پرداخت.با اینکه کسی را یارای کمک به او نبود،یکتنه جنگید و حماسهها آفرید و سرانجام پس از یک نبرد خونین به شهادت رسید.
شهادت مسلم ضربه کمرشکنی بر پیکر شیعیان کوفه وارد آورد و آنها را در اندوهی عمیق فروبرد.
امام حسین(ع)بدون اطلاع از شهادت مسلم،درست در روزی که جناب مسلم به شهادت رسید،مکه را به قصد کوفه ترک کرد،و همه برادران،برادرزادهها و خواهرزادههایش را به جز محمد حنیفه (5)که با این سفر موافق نبود و از آن حضرت درخواست میکرد که از این سفر منصرف شود،با خود به همراه برد.
عبید اللّه بن مطیع نیز همین درخواست را از امام حسین کرد،امام در پاسخ فرمود:معاویه به هلاکت رسیده و بیشاز یکبار شتر،نامۀ دعوت آمده است (1).
فرزدق شاعر نیز از آن حضرت درخواست انصراف کرد ولی سودی نبخشید (2).
هنگامی که یزید از حرکت امام حسین آگاه شد به ابن زیاد نوشت که پیش از آنکه فرصت از دست برود آماده نبرد شود (3).
امام حسین به هنگام ورود به قادسیه از شهادت حضرت مسلم و هانی آگاه و بسیار اندوهناک شد و تصمیم گرفت که بازگردد اما برادران مسلم او را به خونخواهی تشویق کرده،خواهان انتقام شدند.
امام حسین به سفر خود به سوی کربلا ادامه داد تا اینکه در دوم محرم سال 62 هجری وارد کربلا شد (4).سپاه اموی آماده نبرد بود.بهدنبال سپاه ابن زیاد،لشکر عمر سعد دررسید و جنگ شدت یافت.در این نبرد یاران امام حسین یکی پس از دیگری به شهادت رسیدند.پس از شهادت حضرت عباس آثار اندوه در سیمای امام حسین آشکار گردید (5).
هرلحظه بر تعداد دشمن افزوده میگشت تا سرانجام امام حسین علیه السّلام پس از یک نبرد طولانی و حماسهانگیز به شهادت رسید.آنگاه سیل دشمن به خیمههای اهلبیت سرازیر شد.آنچه در خیمهها بود به تاراج رفت و تعداد کمی از زنان و دختران اهلبیت که زنده بودند به اسارت گرفته شدند.شهادت امام حسین به دست شمر انجام گرفت (6)ولی برخی مورخان عمر سعد را قاتل اصلی معرفی میکنند (7).جنایات بنیامیه با شهادت امام حسین پایان نیافت.حتی سر بریده امام را از کربلا به کوفه،و از کوفه به شام بر سر نیزهها زدند.
فاجعه کربلا اختلافهای موجود بین بنی هاشم و بنیامیه را شدت بخشید و همین حادثه دلخراش که برخلاف همه اصول انسانی و قوانین اسلامی انجام گرفت،حکومت بنیامیه را متزلزل و سرانجام واژگون کرد (8).
حادثه خونبار کربلا و شهادت سرخفام امام حسین،آتش خشم و کینه و نفرت را در دل شیعیان بهخصوص اهل کوفه نسبت به خاندان اموی برافروخت.هرچه رژیم بر میزان شکنجه و زندان و تبعید اهلبیت میافزود،آتش خشم شیعیان افروختهتر میشد.اگر چه رژیم درمورد عراقیها تظاهر به محبت میکرد ولی آتش نفرت و عداوت رژیم در نهانخانه دلشان زبانه میکشید تا روزی از زیر خاکستر سربرآورد و خرمن هستی رژیم ستمگر اموی را بسوزاند.
در این میان مردم کوفه بیشاز هرمنطقه دیگر دگرگون شده بودند زیرا با خود میاندیشیدند که چرا آنها با سیل دعوتهای خود امام حسین را به منطقه کشانده و با زبونی خود،او را در مقابل دشمن تنها گذاشتند.آنها خود را سرزنش میکردند و با چشمهای اشکآلود،پیشانی بر زمین ساییده از درگاه الهی مغفرت میطلبیدند و برای پذیرفته شدن توبهشان تصمیم میگرفتند که به هرقیمتی شده به خونخواهی امام حسین برخیزند.
نخستین کسی که به خونخواهی امام حسین برخاست سلیمان بن صرد خزاعی بود که به دست ابن زیاد به شهادت رسید (1).
پس از کشته شدن او مختار بن ابی عبیده ثقفی به خونخواهی امام حسین(ع) قیام کرد.
مختار از یاران امام حسین و کسی بود که به هنگام ورود مسلم به کوفه،او را در خانه خود جای داده،با او بیعت کرد و مردم را به سوی او فراخواند (2)ولی هنگامی که ورق برگشت او نیز چون دیگر مردم کوفه،حضرت مسلم را رها کرد و او را در برابر دشمن تنها گذاشت.وی بعد از شهادت امام حسین(ع)به اشتباه خود پیبرد،توبه کرد و برای جبران
اشتباهات گذشته خود،آماده نبرد با رژیم خونخوار اموی گردید.
در این گیرودار عبد اللّه بن زبیر که از مردم حجاز برای خود بیعت گرفته بود و اخیرا مردم کوفه و بصره نیز دست بیعت به او داده بودند (1)،برادرش مصعب را به استانداری کوفه نصب نمود و مختار را که قبلا از مردم کوفه بیعت گرفته بود،عزل کرد (2).
عبد اللّه بن زبیر،پیش از این درگیری نیز از مختار خوشنود نبود،زیرا بههنگام تحویل گرفتن استانداری کوفه،با عبد اللّه بن مطیع،از هواخواهان عبد اللّه بن زبیر درگیر شده بود.
هنگامی که مختار از عزل خود و نصب مصعب به استانداری کوفه و بصره آگاه شد با سرشناسهای شیعیان تماس گرفت،و به خانههای بنی هاشم رفته،به گفتگو پرداخت و آنها را به خونخواهی امام حسین(ع)تشویق کرد (3).اینجا بود که مختار رسما وارد صحنه سیاست شد،و رودرروی عبد اللّه بن زبیر ایستاد.
شیعیان که همه از شهادت امام حسین به شدت متأثر بودند دعوت او را لبیک گفتند (4).مختار با دستیاری شیعیان بر کوفه چیره شد،آنگاه نامهای به عبد اللّه بن زبیر نوشت که اگر آنچه را که من از بیتالمال خرج کردهام تجویز کنی،من در اطاعت تو خواهم کوشید (5).پسر زبیر خواسته مختار را رد کرد و مختار او را از خلافت خلع کرد.
دعوت مختار براساس دفاع از حریم اهلبیت و اعلان توبه و ندامت از تنها گذاشتن امام حسین در برابر امویها استوار بود.بدینسبب گروه او به نام توابین شناخته شدند.
مختار اعلام کرد که اساس دعوت بر حمایت از اهلبیت و بیعت با محمد حنیفه برادر کوچک امام حسین و پرچمدار لشکر امیر مؤمنان در جنگ جمل،استوار است (6).اما در مورد محمد حنیفه،ابن قتیبه مینویسد:پس از صلح امام حسن با معاویه،برخی از شیعیان مکه،مدینه،یمن و بصره پنهانی با محمد حنیفه بیعت کردند و از او خواستند که زکاتهای آنها را بپذیرد و برای به دست آوردن خلافت تلاش کند (7)و لذا به نظر میرسد که مختار از
این رویدادها آگاه بود و به همین سبب با او بیعت کرده بود،و به دلیل توجه مردم به او و نفوذ گفتارش در دل مردم،مختار به او نامه مینوشت و از او درخواست میکرد که رهسپار کوفه شود و از مردم بیعت بگیرد (1).در آن روزها جناب محمد حنیفه در مدینه بود،و از کارهای مختار آگاه میشد و احیانا او را تأیید میکرد.درمورد اینکه محمد حنیفه تا چه حد کارهای مختار را تأیید میکرده،در منابع تاریخی به اختلاف سخن رفته است:
بلادزی معتقد است که جناب محمد حنیفه حرکت مختار را کاملا تأیید میکرد و هنگامی که از او درمورد این جنبش سئوال میشد،موافقت خود را اعلام میکرد.چنانکه گروهی از بزرگان شیعه به خدمتش شرفیاب شده عرض کردند:"خداوند همه فضیلتها را به شما اهلبیت ارزانی فرموده است.شما را از خاندان رسالت قرار داده است.آنگاه شما در سوگ امام حسین(ع)به عزا نشستهاید.اینک مختار به نام شما به خونخواهی امام حسین برخاسته است.ما تابع فرمان شما هستیم،آنچه نظر شماست امر کنید ما نیز اطاعت میکنیم".
محمد حنیفه در پاسخ فرمود:همه فضیلتها از آن خداست،به هرکس بخواهد عطا فرماید.اما آنچه مختار شما را به سوی آن فرامیخواند؛به خدا سوگند،من میخواهم که خداوند به وسیله هرکس که بخواهد ما را یاری دهد و انتقام ما را از دشمنان ما بگیرد".
آنها برخاستند و این تعبیر را دلیل تأیید و رخصت محمد حنیفه پنداشتند (2).
یعقوبی نیز معتقد است که محمد حنیفه مختار را در این حرکت تأیید و تشویق میکرد و هنگامی که از او دراینباره میپرسیدند،میفرمود:ما چقدر علاقمندیم که مردی قیام کند و انتقام ما را از دشمنانمان بگیرد؛غاصبان حق ما را بکشد و حق را به صاحب حق بازگرداند (3).
ولی برعکس نظر آنها ابن عبدربه معتقد است که محمد حنیفه به هیچوجه مختار را تأیید نمیکرد،بلکه او را دروغگو میخواند.سپس نقل میکند که مختار نامهای به پسر زبیر مینویسد و به حامل نامه میگوید:نامهام را به پسر زبیر تسلیم کن،سپس به نزد
مهدی (1)رفته از من ابلاغ سلام کرده بگو:ابو اسحق(مختار)میگوید:من شما را دوست میدارم و به اهلبیت شما محبت دارم.سپس اضافه میکند که نامهرسان به خدمت جناب محمد حنیفه رسیده پیام او را ابلاغ کرد.محمد حنیفه در پاسخ گفت:"تو دروغ میگویی و ابو اسحق نیز دروغ میگوید" (2).
مسعودی نیز نظر او را تأیید میکند و مینویسد که مختار نامهای به محضر امام زین العابدین(ع)نوشت و ابراز کرد که با آن حضرت بیعت میکند.امام بیعت او را رد کرد.
هنگامیکه مختار از امام زین العابدین مأیوس شد نامهای به محمد حنیفه نوشت و اظهار بیعت کرد.محمد حنیفه از نقاط ضعف مختار سخن به میان نیاورد (3).
ابن رسته نیز او را دروغگو مینامد (4).
مقدسی هردو نظر را رد کرده مینویسد:عبد اللّه بن زبیر از محمد حنیفه خواست که با وی بیعت کند.محمد حنیفه امتناع کرد.پسر زبیر او را با یارانش به زندان انداخت (5).
محمد حنیفه نامهای از زندان به مختار نوشت حادثه را به او اطلاع داد.هنگامی که نامه او به دست مختار رسید برای اجرای فرمان او دست به قیام زد و این در سال 66 هجری بود (6).
اسفراینی نه تنها قیام مختار را مورد تأیید محمد حنیفه نمیداند بلکه گامی فراتر نهاده میگوید:اقامت محمد حنیفه در مدینه به دلیل ترس او از مختار بود.زیرا میترسید که اگر به کوفه برود مختار او را به قتل برساند (7).
پس از نقل آراء گوناگون تاریخنویسان،به این نتیجه میرسیم که داستان قیام مختار در منابع تاریخی با اختلافات فراوان نقل شده است.آنچه مسلم اینست که مختار بهنام خونخواهی اهلبیت قیام کرد و مردم را برای حمایت از حریم اهلبیت فراخواند، و هنگامی که کار او در کوفه بالا گرفت و با سلاطین اموی اعلام مخالفت کرد،دستگاه اموی در برابر او واکنشی نشان نداد زیرا میدانست که او با پسر زبیر نیز سر مخالفت دارد و بنابراین مخالفت او در برابر پسر زبیر متمرکز شده است.
1) *) -منظور از"مهدی"محمد حنیفه است که به عقیده کیسانیه همان مهدی موعود است که در کوه"رضوی"غایب است و روزی ظهور کرده جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد"مترجمان"
2) 1) -العقد الفرید ج 4 ص 404
3) 2) -مروج الذهب ج 3 ص 83
4) 3) -الاعلاق النفیسه ج 7 ص 219
5) 4) -البدء و التاریخ ج 6 ص 20 و کامل ابن اثیر ج 4 ص 97
6) 5) -نهایه الارب ج 21 ص 3
7) 6) -التبصیر فی الدین ص 36
مختار پیروان ابراهیم اشتر را که شیعیان حسینی نامیده میشدند فرمان داد که در کوچههای مدینه ندای:یا لثارات الحسین سرداده،مردم را به خونخواهی امام حسین دعوت کنند (1).
هنگامی که مختار عمر بن سعد را به خونخواهی امام حسین(ع)به هلاکت رسانید بیشاز پیش محبت او در دل شیعیان کوفه جای گرفت (2).
اسفراینی مینویسد که پیروان عبد اللّه بن سبا مختار را گول زدند و به او گفتند تو حجت خدا و پیشوای امت اسلامی در این زمان هستی.سپس اضافه میکند که بردگان نیز او را یاری کردند زیرا به آنها وعده داده بود که به آنها کمک خواهد کرد (3).
بههرحال مختار یاران خود را گرد آورد و با آنها خروج کرد و دعوت خود را ابراز نمود.هنگامی که پسر زبیر از خروج مختار باخبر شد برادرش مصعب را با سپاهی عظیم به سرکردگی مهلب بن ابی صفره ازدی برای نبرد با مختار بسیج کرد.هنگامی که دو سپاه بههم رسیدند جنگ سختی درگرفت،سپاه مختار به محاصره دشمن درآمد و مختار در دار الامارۀ کوفه دستگیر شد.در این نبرد مختار با شش هزار نفر از یاران خود به قتل رسید (4).
آنگاه سر مختار به فرمان مصعب به حضور عبد اللّه بن زبیر ارسال گردید (5)و بدینسان حرکت مختار با شکست روبرو شد و تا مدت زیادی شیعیان به ضعف و زبونی کشیده شدند و تا ظهور دولت عباسی هیچ حرکت و جنبشی از خود نشان ندادند.
آغاز جنبش زیدیه در قرن دوم هجری
فرقه زیدیه از نظر سیاسی و مذهبی به جناب زید فرزند امام زین العابدین(ع)منسوب میباشند،که در اواخر دولت اموی وارد صحنۀ سیاست گردید (1).
زیدیها چون خود را پیرو جناب زید میدانند به خود زیدیه میگویند.گاهی نیز به کلیه شیعیانی که در طول سلطنت بنیامیه با رژیم اموی درگیر بودهاند زیدی گفته شده است،بخصوص بعد از فاجعه کربلا و سیطره بنیامیه بر جهان اسلام که هرروز استبدادشان بیشتر،و به ریختن خون بیگناهان حریصتر،و بر هتک حرمت دین جسورتر، و لبه شمشیرشان بر پیکر شیعیان تیزتر میشد (2).بنیامیه بر فراز منبرها بر اهلبیت پیامبر ناسزا گفته،آنها را از همۀ حقوق خود محروم ساخته،و خویشاوندان خود را بر همه مقدم میداشتند (3).این سیاستی بود که همه سلاطین اموی آنرا شیوه خود ساخته بودند،بهجز عمر بن عبد العزیز که به همین دلیل او را مسموم ساختند تا دیگر کسی درصدد اجرای روش عادلانه برنیاید (4).
سیاست ظالمانه رژیم،اموی بخصوص بعد از دوران عمر بن عبد العزیز،موجب شد که هرروز این رژیم ضعیفتر و زبونتر گردد و توجه مردم به پیشوایان معصوم از اهلبیت پیامبر(ص)بیشتر گردد (5).
گذشته از سیاست خصمانه امویها درمورد اهلبیت،مخالفت آنها با سنت پیامبر نیز موجب تضعیف آنها میشد.بطور مثال،بنیامیه خلافت را به سلطنت تبدیل کرده،
آنرا در میان فرزندان خود به صورت موروثی درآوردند و بدینوسیله گزینش خلیفه را بصورتی درآوردند که هرگز با شیوه اسلامی سازگار نبود و بدینجهت هرروز حجم نارضایتی ابعاد تازهای یافت و امت اسلامی بویژه مردم حجاز و عراق از خاندان بنیامیه نفرت پیدا کردند و بسوی بنی هاشم روی آورده،تلاشهای پرارجی را برای بازگردانیدن حقوق آنان مبذول داشتند.چنانکه درمورد قیام توابین بعد از شهادت امام حسین(ع)یادآور شدیم.
ولی این حرکتها در زمان برخی از سلاطین اموی چون هشام بن عبد الملک با واکنشهای بسیار شدیدی روبرو میشد.هشام از دشمنان قسم خوردۀ اهلبیت بود و درمورد سرکوبی شیعیان و هواداران آنها از هیچ جنایتی دریغ نداشت و با تمام قدرت برای ریشهکن ساختن آنها میکوشید (1).
ابن شهرآشوب مینویسد:هنگامی که امام محمد باقر(ع)را از مدینه جلب کرده به دربار هشام در شام آوردند و به اطلاع خلیفه رسانیدند،هشام به حاضران رو کرده گفت اکنون محمد باقر را میآورند و من او را به سختی سرزنش میکنم،هنگامی که من از سرزنش او ایستادم،شما آغاز کنید و تا میتوانید او را توبیخ و سرزنش کنید (2).
از همین جمله،عمق کینه و دشمنی هشام با اهلبیت پیامبر(ص)و اینکه از هیچ جنایتی درمورد ایشان دریغ نکرده،روشن میشود.به همین دلیل بود که هواداران اهلبیت در زمان او بیشاز هرزمامدار دیگری دست به شورش زدند.
بعد از شهادت امام حسین،جناب زید نخستین علوییی بود که دست به نبرد مسلحانه زد و برای نابود ساختن بنیامیه کمر همت بست (3).حال آنکه پدرش امام زین العابدین پس از شهادت امام حسین در خانه نشسته به انقلاب فکری و فرهنگی همت گماشت (4).
جناب زید در خانه دانش و فضیلت دیده به جهان گشود و در دامن تقوی و عبادت تربیت یافت (5)،پدرش زینت عابدان،سرور زاهدان،فخر الساجدین،زین العابدین،حضرت
علی بن الحسین(ع)میباشد (1)که در عبادت و اطاعت یگانه زمان و نادرۀ دوران بود و در او گفته شده که در شبانهروز هزار رکعت نماز میخواند (2).شاید در این تعبیر مبالغه شده باشد ولی آنچه مسلم است اینست که در آن زمان عابدتر از آن حضرت یافت نمیشد.
برادر بزرگ زید،حضرت امام محمد باقر نیز همچون پدرش کانون علم و فضیلت و معدن تقوی و عبادت بود (3).ازاینرو،خاندان زید شریفترین خاندان روی زمین در آن روزگار بودند و بسیار طبیعی است که او نیز در چنین کانونی براساس صفات برجسته انسانی و فضایل عالی اسلامی تربیت شده و بر تمام اقران خود برتری آشکار یابد (4).تا جائیکه ابو حنیفه در حق او میگوید:در زمان زید من کسی را دانشمندتر از او نیافتم،چرا که هر پرسشی از وی میشد به بهترین شکل پاسخ میداد (5).زید با قرآن کریم بسیار مأنوس بود و همواره به تلاوت قرآن مشغول بود و ازاینرو به حلیف قرآن (6)معروف بود. (7)گفته میشود که زید در آغاز جوانی با شنیدن آیاتی از قرآن بیهوش میافتاد که گویی روح از بدنش جدا شده است (8).برای زید در میان دوست و دشمن منزلتی رفیع بود و طرز رفتار برادرزادهاش امام جعفر صادق(ع)با او،خود نشانه همین منزلت و مقام بود (9).گذشته از مقام علمی، از نظر شجاعت و دلاوری نیز سرآمد زمان بود و به همین دلیل بر دولت مقتدر اموی خروج کرد،شمشیر کشید،امر به معروف و نهی از منکر کرده و به خونخواهی امام حسین(ع) برخاست (10).
1) 1) -حلیه الاولیاء ج 3 ص 133
2) 2) -دلائل الامامه ص 84 و ارشاد مفید ص 256
3) 3) -الوافی بالوفیات ج 4 ص 102
4) 4) -الشیعه و الحاکمون ص 116
5) 5) -الاعلام رزکلی ج 3 ص 98
6) *) -حلیف:در لغت به معنی 1-همعهد،همسوگند.2-یار و دستیار،میباشد.(فرهنگ معین)"مترجمان"
7) 6) -مقاتل الطالبین ص 130 و الحدائق الوردیه ج 1 برگ 242
8) 7) -خطط مقریزی ج 2 ص 437 و ج 7 ص 437
9) 8) -الامام زید ص 67
10) 9) -ارشاد مفید ص 268
به نظر میرسد که مشوش بودن وضع سیاسی شیعیان،تأثیر عمیقی بر نهضت زید داشته است زیرا هنگامی که وضع آشفته شیعیان و سکوت مرگبار آنها را میدید دیگر نمیتوانست تحمل کند.او میخواست که شیعیان را از این رکود و خمودی نجات دهد و آنها را وارد صحنه سیاست کند (1).بنابراین علیرغم همه مشکلاتی که در برابر او وجود داشت،او نهضت رهاییبخش خود را در سال 122 ه.علنا آغاز کرد.
1) 1) -الامام زید ص 55
انگیزههای قیام زید از نظر شیعه اثنیعشری در یک جمله خلاصه میشود و آن مطالبه حقوق از دست رفته آل محمد(ص)آنهم نه برای خود بلکه"برای امام برگزیده آل محمد(ص) میباشد"بطوری که در منابع شیعی بیان شده،این امام برگزیده جز برادرش امام محمد باقر نبود.البته نه به این معنی که زید از او نام برده باشد بلکه به این معنی که زید مردم را به شخصی که شایستهترین مردم برای سرپرستی امور امت باشد،دعوت میکرد و چنین شخصی در آن زمان برادر بزرگوارش امام محمد باقر بود.
و بدینسان جنبش زیدیه با حرکت حضرت زید بن علی آغاز گشت.اینک ببینیم منابع مهم شیعه،انگیزه قیام زید را چگونه ترسیم میکنند:مرحوم کلینی روایت میکند که زید مردی دانشمند و راستگو بود و هرگز بسوی خود دعوت نکرد بلکه به پیشوایی برگزیدهای از آل محمد دعوت میکرد و اگر پیروز میشد قطعا به وعده خود وفا میکرد (1).
مرحوم شیخ مفید نیز با او همعقیده است و میفرماید:زید پس از امام باقر در میان برادران خود از نظر دانش و فضیلت،تقوی و عبادت،سخاوت و شجاعت از همه برتر بود.وی به خونخواهی امام حسین با شمشیر خروج،و امر به معروف و نهی از منکر کرد.برخی از شیعیان به امامت او معتقد شدهاند،زیرا او به فرد شایسته آل محمد دعوت میکرد.ازاین رو گروهی خیال کردهاند که او مردم را بسوی خود دعوت میکرد.درحالی که چنین نبود، زیرا او میدانست که برادرش امام محمد باقر برای تصدی امور مسلمانان از همه شایستهتر است و پدرش امامت او را در وصیت خود تصریح کرد و او نیز برای بعد از خود امام صادق را تعیین و اعلام فرموده است (2).
مرحوم طبرسی معتقد است که زید انتظار داشت که برادرش امام باقر هنگام فرارسیدن وفاتش او را به جانشینی خود انتخاب کند،چنانکه محمد حنیفه نیز از برادرش امام حسین چنین انتظاری را داشت،و پس از مشاهده معجزههای امام زین العابدین به بیاساس بودن انتظار خود پی برد (3).
در اینجا منابع دیگری هست که معتقدند زید بسوی خود دعوت میکرد:
ابن طقطقی مینویسد:زید از بزرگان اهلبیت بود؛از نظر علم و تقوی و فضیلت،منزلتی رفیع داشت و خود را شایستهترین مردم برای تصدی مقام خلافت میپنداشت و همواره هوای خلافت در سر میپرورانید،و این معنی در رفتار و گفتار او ظاهر،و در خطوط چهرهاش هویدا بود (1).ابو الفدا مینویسد:زید بن علی خروج کرد و مردم را بسوی خود دعوت کرد و گروهی با او بیعت کردند (2).اربلی نیز نظر او را پسندیده،چنین مینویسد:زید بن علی در کوفه خروج کرد و مردم را بسوی خود فراخواند و به دست یوسف ثقفی به شهادت رسید (3).
از مطالب ذکر شده چنین نتیجه میشود که:درمورد قیام زید تناقضات فراوانی در منابع تاریخی به چشم میخورد،ولی همه منابع تاریخی در چند مورد اتفاقنظر دارند:
الف-جناب زید علیه ستمگران زمان خود(امویها)قیام کرد.
ب-انگیزه قیام او بازگردانیدن حقوق از دست رفته آل محمد بود.
پ-مردم را به شخص برجسته اهلبیت پیامبر(ص)دعوت میکرد.
زید تا زمان هشام بن عبد الملک در زادگاه خود مدینه منوره زندگی میکرد.در این زمان اختلافاتی در میان فرزندان امام حسن و فرزندان امام حسین پدید آمد (1).که بیشتر درمورد تولیت موقوفات حضرت امیر مؤمنان بود (2).امام باقر برادرش زید را به نمایندگی اولاد امام حسین برگزید تا از طرف اولاد امام حسین با نماینده اولاد امام حسن به گفتگو بنشیند.
در این میان عبد اللّه که نماینده اولاد امام حسن بود درگذشت و برادرش جعفر به جای او انتخاب شد.آنگاه زید و جعفر برای حل اختلاف به پیش استاندار مدینه رفتند.در آن روزها استاندار مدینه ابراهیم بن هشام (3)و به روایتی خالد بن عبد الملک بود (4)و چون در پیش استاندار موفق به حل قضیه نشدند رهسپار شام شدند تا در نزد هشام بن عبد الملک اختلاف خود را بازگو کنند.اما آنها در نزد هشام بن عبد الملک اختلاف خود را بازگو کنند.اما آنها در نخستین روز ورود به شام از کرده خود پشیمان شدند،زیرا هشام از دشمنان سرسخت اهلبیت بود و به هنگام ورود آنها به دربار،آتش کینه در اعماق دلش زبانه کشید،حتی اجازه ملاقات هم به آنها نداد.
طبری مینویسد که زید گزارش مسافرت خود را به هشام فرستاد.هشام گزارش او را خواند و در زیر آن نوشت که به امیرت(استاندار مدینه)مراجعه کن،زید گفت به خدا سوگند که مراجعه نخواهم کرد و هرگز عطیهای را نخواهم پذیرفت،که من بهعنوان یکی از طرفین مخاصمه به اینجا آمدهام.
هشام پس از آنکه مدتی طولانی او را معطل کرد سرانجام روزی به او اجازه ملاقات داد (5).ابن عبدربه تصریح میکند که معطلکردن زید بن علی،دلیلی جز دشمنی دیرینه هشام با اهلبیت پیامبر(ص)نداشت.او میخواست به هروسیلهای که ممکن باشد اهلبیت پیامبر را خوار و زبون کند.لذا روزی که به او اجازه ملاقات داد،مجلس را طوری تنظیم کرد که جناب زید پس از ورود به مجلس خلیفه،جایی برای نشستن پیدا نکند.او فورا متوجه
قضیه شد و فهمید که مساله عمدی است.ازاینرو هشام را مخاطب قرار داده گفت:
"از خدا بترس"هشام برآشفت و گفت:ای زید!آیا مانند تو همچو منی را به تقوی و ترس از خدا توصیه میکند؟زید گفت:آری،هیچکس بالاتر از آن نیست که به تقوی سفارش شود و هیچکس پائینتر از آن نیست که نتواند تقوی را توصیه کند (1).
هشام همواره از فرزندان ابو طالب بیمناک بود،زیرا بیم آن داشت که هوای خلافت در سر بپرورانند.به همین دلیل درمورد زید بن علی نیز اندیشناک بود.ازاینرو هنگامی که با پسرعموهایش در نزد او گرد آمدند و مساله خود را طرح کردند،هشام به جای اینکه درمورد مساله آنها داوری کند،زیدی را مخاطب قرار داده گفت:به من گفتهاند که تو هوای خلافت در سر داری،در حالیکه تو کنیززاده هستی (2).
درواقع هم،مادر زید کنیزی بود که مختار ثقفی آنرا به سی هزار دینار خریده به امام سجاد(ع)اهداء کرده بود و امام زین العابدین از او چهار فرزند داشت یکی از آنها زید بود (3).
هنگامی که کار هشام در اهانت و ناسزاگویی از حد گذشت،جناب زید دیگر سکوت را جایز ندید و چنین گفت:در پیش خدا کسی از پیامبران گرامیتر و بالاتر نیست.پیامبر عظیمالشانی چون اسماعیل که نیای پیامبر اسلام است کنیززاده میباشد و برادرش چون تو از کدبانوی خانه متولد شده بود اما خداوند کنیززاده را بر او برتری داد و پیامبر گرامی اسلام را در نسل او قرار داد.در جایی که پیامبر گرامی اسلام کنیززاده باشد،کنیززادگی برای هیچکس موجب سرشکستگی نخواهد بود (4).عکسالعمل هشام در برابر بلاغت و حسن انتقال و تحلیل جالب زید،این بود که دستور داد زید را از مجلس بیرون کنند.
آنگاه یکی از غلامان را مأمور کرد که او را دنبال کرده،رفتار او را زیرنظر بگیرد.
زید هنگامی که از مجلس بیرون میرفت با خود گفت:"به خدا سوگند،هرکس زنده ماندن را بر مرگ سرخ ترجیح دهد،در دنیا خوار و زبون خواهد زیست (5).
این حادثه تأثیر عمیقی در روحیه زید به جای گذاشت و او را در تصمیم خود برای برانداختن رژیم اموی استوارتر ساخت.تا سرانجام در سال 122 هجری رسما دست به شورش زد (1).
1) 1) -المعارف ابن قتیبه ص 239
درمورد علل و انگیزههای خروج زید،نظرهای مختلفی ابراز شده است.صاحب طبقات نقل میکند که زید برای رفع نیازمندیها و ادای قرضهای سنگین خود پیش هشام رفت،هشام گذشته از اینکه به خواستهای او اعتنائی نکرد،حرفهای ناشایست و اهانتهای فراوانی کرد.
آنگاه زید تصمیم خود را گرفت و دست به شورش زد (1).
طبری مینویسد:شبی زید در خواب دید که در عراق آتشی به دست او روشن، سپس خاموش شد آنگاه از دنیا رفت صبح همان روز نامهای از یوسف ثقفی دریافت کرد که در آن دستور داده بود که پیش یوسف ثقفی بروند.چون خواب خود را برای پسرش یحیی تعریف کرد،یحیی گفت:برو نزد امیر.زید گفت:به خدا قسم میترسم که اگر نزد امیر بروم دیگر مرا زنده نبینی.یحیی گفت:بطوری که به تو امر شده برو نزد امیر و به اینگونه شورش زید آغاز گردید (2).
بلاذری مینویسد که یزید بن خالد و ایوب بن سلمه ادعا کردند که در نزد زید اموالی دارند.یوسف ثقفی شکایت آنها را به نزد هشام فرستاد.در آن روزها زید و محمد بن عمر در دمشق بودند و با عبد اللّه نواده امام حسن درمورد موقوفات امیر مؤمنان درگیری داشتند.هشام آنها را فراخواند و شکایت یزید بن خالد را بازگو کرد.زید و محمد این شکایتنامه را تکذیب کردند و گفتند که یزید بن خالد چنین مالی در نزد آنها ندارد.هشام زید و محمد را به نزد یوسف ثقفی فرستاد تا درمورد شکایت یزید بن خالد تحقیق کند و چنانچه یزید بن خالد گواه روشنی بر ادعای خود داشته باشد آنها را به سوی هشام بفرستند،و اگر حجت شرعی نداشته باشد آنها را بعد از نماز عصر به مسجد برده سوگند دهد.هنگامی که یوسف ثقفی از آنها بازجوئی میکرد،پسر خالد گفت:من هیچ مالی در پیش زید ندارم.یوسف ثقفی گفت:مرا مسخره میکنی یا خلیفه را به باد استهزا گرفتهای؟گفت:نه،من کسی را استهزا نمیکنم،بلکه چنین تصور میکردم.یوسف ثقفی زید را با یارانش بعد از نماز عصر به مسجد برد و آنها را سوگند داد.زید سوگند یاد کرد که چیزی از اموال یزید بن خالد در پیش او نیست.اصحابش همسوگند یاد کردند که هیچ امانتی از پسر خالد و نه از زید در پیش آنها نیست.یوسف داستان را به هشام گزارش کرد.
هشام دستور داد که آنها را آزاد کند آنگاه زید و محمد و داود رهسپار مدینه شدند (1).
یعقوبی مینویسد:زید بن علی بر هشام وارد شد،هشام گفت:یوسف ثقفی به من گزارش داده که 600 هزار درهم از اموال خالد در نزد تو امانت است.زید گفت:
خالد هیچ امانتی پیش من ندارد.هشام گفت:در این صورت باید پیش یوسف بروی تا خالد را هم احضار کند و شما را در یک مجلس رویدرروی هم قرار دهد.زید گفت:مرا هرگز به نزد یوسف نفرست که همچون یک برده مرا به بازی بگیرد.هشام گفت:چارهای نیست.
1) 1) -انساب الاشراف ج 3 ص 32
هنگامی که زید در دار الاماره کوفه بر یوسف ثقفی وارد شد،از او پرسید:چرا مرا از پیش خلیفه احضار کردی؟یوسف گفت:خالد بن عبد اللّه از تو شکایت کرده که 600 هزار درهم در نزد تو امانت دارد.زید گفت:او را احضار کن.خالد را احضار کردند.
یوسف گفت:ای خالد این زید بن علی است که اموال تو در نزد اوست و او به هیچیک از آنها اعتراف نمیکند.خالد نگاهی به زید کرد و او را در زنجیر سنگینی بسته دید و گفت:به خدا سوگند که من هیچ امانتی در نزد او ندارم.شما فقط برای اینکه او را آزار دهید،احضارش کردهاید (1)
ابو الفرج اصفهانی مینویسد:خالد بن عبد اللّه ادعا کرد که امانتی در نزد زید بن علی دارد.یوسف ثقفی که استاندار هشام در عراق بود،این موضوع را به هشام نوشت.در آن روزها زید بن علی و محمد بن عمر(نواده حضرت علی)در رصافه (2)،نزدیکی شام،مشغول مذاکره با حسن مثنی درمورد موقوفات حضرت علی(ع)بودند.هشام آنها را جلب کرد و گزارش یوسف ثقفی را برای آنها خواند.زید و محمد ادعای او را تکذیب کردند و گفتند چنین امانتی در پیش آنها نیست.هشام گفت:پس ناگزیر باید شما را به نزد یوسف بفرستم تا با خالد روبرو شوید.زید گفت:ترا به خدا سوگند میدهم که ما را نزد یوسف نفرست.هشام گفت:چرا اینقدر از یوسف میترسی؟زید گفت:میترسم که در حق ما ستم کند.هشام کاتبش را فراخواند و به او گفت:برای یوسف بنویس که زید با فلان و فلان بر تو وارد میشوند،آنها را با خالد در یک مجلس جمع کن،اگر به امانت او
اعتراف کردند آنها را پیش من بفرست،و اگر انکار کنند از خالد گواه بخواه،اگر گواه نداشته باشد آنها را بعد از نماز عصر به مسجد بفرست و به خداوند لاشریک سوگند بده،اگر سوگند یاد کردند که خالد امانتی در نزد آنها ندارد،آنها را آزاد کن.آنگاه هشام، زید بن علی را با یاران خود به جزا ایوب بن سلمه که از نزدیکان هشام بود روانه عراق ساخت.یوسف آن روزها در حیره (1)بود.وقتیکه زید و همراهانش بر یوسف وارد شدند، یوسف آنها را در کنار خود نشانید و اظهار محبت کرد.آنگاه درمورد امانت خالد پرسید.
زید تکذیب کرد.یوسف،خالد را به مجلس فراخواند و گفت:این زید بن علی است که از او شکایت کرده بودی.خالد گفت:به خدا قسم،من هیچ مالی در نزد او ندارم.یوسف ثقفی برآشفت و گفت:مرا مسخره میکنی یا خلیفه را؟آنگاه دستور داد که او را به شدت شکنجه دهند (2).
ابن اثیر سبب اختلاف زید را با هشام چنین مینویسد:زید بن علی،داود بن علی و محمد بن عمر در عراق بر خالد بن عبد اللّه قسری وارد شدند.خالد به آنها هدایائی داد و آنها به مدینه بازگشتند.چون به مدینه بازگشتند یوسف ثقفی نامهای به هشام نوشته هدایای خالد را گزارش داد و افزود که خالد یک قطعه زمین در مدینه به ارزش 10 هزار دینار از زید خریده سپس به او بازگردانیده است.چون این گزارش به هشام رسید،هشام نامهای به استاندار مدینه نوشت و از او خواست که آنها را روانه شام کند،و چون در شام بر هشام وارد شدند،گزارش یوسف را بر آنها خواند.آنها هدایای خالد را اعتراف کردند و دیگر اتهامات را رد کرده و قسم خوردند.هشام سوگند را پذیرفت و آنها را به مدینه
بازگردانید.به هنگام مراجعت به مدینه وارد قادسیه (1)شدند.اهل کوفه از ورود زید آگاه شدند به او نامه نوشته،او را به کوفه دعوت کردند.زید دعوت آنها را پذیرفته،بسوی آنها شتافت (2).
فرازهایی که از منابع تاریخی نقل کردیم دشمنی دیرینه هشام را با اهلبیت عصمت و طهارت بهخوبی روشن کرده،و نقشههای شوم او را برای متهم ساختن زید برملا مینماید.هشام در این زمینه از نیاکان خود پیروی کرده،و برای آزار دادن زید به هر حیلهای متوسل شده است.یکی از نشانههای این دشمنی به حضور نپذیرفتن او به هنگام ورود به شام بود (3)و هنگامی که او را به حضور پذیرفت،درمورد او از هیچ اهانتی دریغ نکرد.گاهی او را با کنیز بودن مادرش سرزنش میکرد،و هنگامی برادرش امام باقر را مورد استهزا قرار میداد که دیگر زید سکوت را روا ندید و یکمرتبه بر او بانگ زد که چهچیز موجب شده اینهمه جسور باشی و با رسول خدا اعلام مخالفت کنی.رسول اکرم(ص)او را باقر العلوم یعنی شکافنده دانشها نام نهاده است (4)و او را استهزا میکنی.اگر در رفتار و گفتار خود با پیامبر مخالفت کنی،در روز قیامت نیز مخالفی با او خواهی داشت.
او داخل بهشت خواهد شد و تو رهسپار دوزخ (5).
1) *) -(قادسیه)شهری است نزدیکیهای مدائین در عراق."مترجمان"
2) 1) -کامل ابن اثیر ج 5 ص 84
3) 2) -تاریخ طبری،ج 7 ص 165 و کامل ابن اثیر ج 5 ص 85 و العقد الفرید ج 4 ص 32
4) **) -پیامبر اکرم(ص)به جابر بن عبد اللّه انصاری فرمود:امید هست که تو زنده بمانی و فرزندم محمد باقر را از نسل حسین درک کنی،که او شکافنده علوم است هنگامی که او دیدی از من سلام برسان(الوافی بالوفیات ج 4 ص 102 و ارشاد مفید ص 262)مؤلف.
5) 3) -سر السلسله العلویه ص 33
ممکن است این رفتار خصمانه هشام مولود ترس او از خروج زید و استیلای او بر کرسی خلافت باشد،زیرا همه خلفای اموی،علویها را بزرگترین رقیب خود در امر خلافت میشمردند.بههرحال همین روشهای خصمانه هشام موجب شد که زید بن علی تصمیم خود را بگیرد و برای ریشهکن ساختن دستگاه اموی کمر همت ببندد آنگاه شهر کوفه را به عنوان نقطه شروع نهضت برگزید.
انگیزههای اصلی خروج زید را باید در موضوعات زیر جستجو کرد:
الف-رفتار خصمانه برخی از خلفای اموی با خاندان علوی.
ب-ضرب و ستم و آزار طرفداران اهلبیت.
پ-ناسزا گفتن به پیشوایان اهلبیت در کرسیهای خطابه و خطبههای نماز جمعه،همچنانکه در عهد معاویه انجام میشد.
ج-سستی امویها در امور دینی.
چ-کوشش آنها برای تعریف حقایق
د-تهمتهای ناروا به مخالفان رژیم.مانند تهمتهای ناجوانمردانهای که بهنام خالد بر زید بن علی میزدند.
ذ-انتخاب دشمنان شناخته شده اهلبیت،همچون یوسف ثقفی به استانداری مناطق شیعهنشین،و اختیار تام دادن به آنها درمورد شکنجه شیعیان
همه اینها،دلیل روشن خصمانه آنها با اهلبیت عصمت و طهارت است این عوامل دست به دست هم داده،شیعیان و طرفداران اهلبیت را وادار کرد که زیر پرچم
زید بن علی گرد آیند و برای ریشهکن ساختن رژیم حاکم دست به قیام مسلحانه بزنند.
بعد از زید بن علی نیز دیگر سلحشوران علوی،رهبری این نهضت را بهعهده گرفتند.
زید بن علی تصمیم خود را گرفت و با عزمی استوار و ارادهای آهنین وارد عراق شد و در حیره (1)پیش یوسف ثقفی رفت تا درمورد مال مورد اختلاف با خالد بن عبد اللّه وارد مذاکره شود.هنگامی که با یکدیگر روبرو شدند هردو اظهار بیاطلاعی کردند.آنگاه سوگند یاد کرده از نزد یوسف ثقفی بیرون آمدند (2).هنگامی که از دارالاماره بیرون میآمدند جناب زید اشعاری را با خود زمزمه میکرد که ترجمه آن چنین است:
کسی که از صلابت شمشیر بهراسد،همین ترس او را خوار و زبون خواهد کرد.
آسایش انسان در پرتو شمشیر و یا در مرگ سرخ است که بندهای را از مرگ گریز نیست (3).
سپس زید بن علی،محمد بن عمر،و داود بن علی حیره را به قصد مدینه ترک کردند.در این میان گروهی از اهل کوفه خود را به زید رسانیده از او درخواست کردند که به کوفه آید و رهبری آنها را بهعهده بگیرد و بیعت آنها را بپذیرد.زید بن علی دعوت آنان را پذیرفت و به سوی کوفه بازگشت و در آنجا اقامت گزید (4).شیعیان مقدم او را گرامی داشته،همواره با او در ارتباط بودند و نام 15 هزار نفر از آنان در دفتر بیعتکنندگان قید شده بود (5).آنگاه آمدوشد را با قبایل مختلف عرب به منظور آشنا ساختن آنها با جنایات خاندان اموی آغاز کرد.گفته میشود که مدتی نیز به قادسیه رفت (6)ولی در اثر نامههای پیاپی کوفیان به سوی آنها بازگشت (7).
1) 1) -مقاتل الطالبین ص 134
2) 2) -تاریخ طبری ج 7 ص 166
3) 3) -تاریخ یعقوبی ج 2 ص 391 منحرق الخقین یشکو الوجی تنکبر اطراف مرو حداد شرده الخوف و ازری به کذاک من یکره حر الجلاد من کان فی الموت له راحه و الموت حتم فی رقاب العباد
4) 4) -انساب الاشراف ج 3 ص 30
5) 5) -سر السلسله العلویه ص 58
6) *) -قادسیه در 15 مایلی کوفه است(المسالک و الممالک ص 135)
7) 7) -کامل ابن اثیر ج 5 ص 84 و خطط مقریزی ج 2 ص 438
مردم کوفه برای جبران کوتاهی خود درمورد امام حسین(ع)درصدد بودند که هرعلوی در برابر رژیم اموی قیام کند او را تأیید کنند تا بلکه کفاره اشتباهات گذشته خود را بپردازند.ازاینرو زید بن علی به شیعیان کوفه بیشاز همه اعتماد داشت زیرا آگاهی آنان از سطح جنایات بنیامیه بیشاز شیعیان مناطق دیگر بود (1).به همین دلیل آنها بیشاز دیگر شیعیان از رژیم اموی متنفر بودند و در انتظار سقوط رژیم به سر میبردند (2).
لذا همه جنبشهای علوی،علیه رژیم اموی از کوفه آغاز میشد،ولی به دلیل بیوفایی کوفیان درمورد امام حسن و امام حسین،بزرگان اهلبیت با دیده تردید به آنها مینگریستند و از زید بن علی نیز میخواستند که به آنها اعتماد نکند.
عبد اللّه بن حسن(نوه امام حسن)میگفت:هرگز سخن کوفیان را باور نکن که آنها بر عهد خود وفا نکنند و بر گفتار خود ثابت نباشند (3).
عبد اللّه درباره کوفیان میگفت:آنها ظاهری آراسته و باطنی پوسیده دارند.در فراخی و رفاه سخن بسیار گویند ولی چون با دشمن روبرو شوند پا به فرار نهند،هرگز دل آنها با زبانشان همگام و همراه نخواهد بود (4).
امام محمد باقر(ع)نیز به او توصیه میکرد که به مردم کوفه اعتماد نکند زیرا آنها اهل حیله و تزویر هستند و در ضمن فرمود:در آنجا بود که جد بزرگوارت حضرت علی بن ابیطالب را شهید کردند و همانها بودند که عمویت امام حسن مجتبی را تنها گذاشتند و همانها بودند که پدر بزرگوارت امام حسین را شهید کردند و همانها هستند که ما را در برابر دشمن بیدفاع گذاشتهاند و زبان دشمنان را بر ما اهلبیت دراز کردهاند (5).
محمد بن عمر،نواده حضرت علی(ع)به او گفت:ای زید،ترا به خدا سوگند میدهم که به سوی خانوادهات بازگرد،که کوفیها بر عهد خود هرگز وفا نکنند (6).پسر عمویش داود بن علی نیز به او گفت:ای زید.گفتار کوفیان ترا مغرور نسازد که رفتار کوفیان با پدران و نیاکان تو برای تو بس است.از گذشته آنها با اهلبیت خود پند بگیر (7).
جناب زید سخن ناصحان را نپذیرفت و روابط خود را با کوفیان ادامه داد چرا که بر سخنان آنها اعتماد کامل داشت.چندین ماه در میان آنها اقامت نمود (1)و خود را برای دعوت به حکومت علوی آماده کرد (2)و آنگاه مبلغان و داعیان خود را به اطراف فرستاد.
دامنه دعوت زید از عراق و بصره گذشته و در بیشتر شهرهای ایران همچون خراسان، طبرستان و ری گسترش یافت.در این راه،بسیاری از مردان مبارز،مانند سلمه بن کهیل (3)از فقهای معروف عصر که در آغاز او را به عدم اعتماد به کوفیان نصیحت میکرد (4)ولی بعدها برای گسترش دعوت،وی را همراهی و یاری کرد و خروج نمود،با وی بیعت کردند و خروج نمودند،از این مبارزان میتوان نصر بن خزیمه عبسی و معاویة بن اسحق بن زید بن حارثه انصاری را نام برد (5).
زید مردم را به عمل به کتاب خدا و سنت رسول و دفاع از ضعفا و بازگردانیدن حقوق پایمال شده آنان و توزیع عادلانه بیتالمال در میان مستحقان و بازگرداندن تبعیدشدگان به شهرهای خود و دفاع از حریم اهلبیت،دعوت میکرد (6).
این اهداف از یک طرف،از علل و عوامل انقلاب زید پرده برداشته و از طرف دیگر بیانگر مفاسد و تبهکاریهای حکومت اموی و محرومیتهای مسلمانان است، محرومیتهایی که موجب گردید تا زید بپاخیزد،مفاسد را اصلاح کند و خود حکومت حقه آل محمد(ص)را پیریزی کند.
1) 1) -انساب الاشراف ج 3 برگ 16
2) 2) - 156.P idiaZ malsI fo aideapolcycnE netrohS
3) 3) -المحلی-الحدائق الوردیه ج 1 ص 148،گویند سلمه بن کهیل،حدیث بسیار نقل میکرد.(طبقات کبیره ابن سعد ج 6 ص 316)
4) 4) -ابن الاثیر-الکامل ج 5 ص 86
5) 5) -تاریخ طبری ج 7 ص 167 و الکامل ج 5 ص 86
6) 6) -الدوری:مقدمه فی التاریخ الاقتصادی العربی ص 45
زید بن علی در کوفه اقامت گزید و هشام مایل نبود که زید در کوفه اقامت کند.ازاینرو به یوسف ثقفی دستور داد که در لحظه ورود به کوفه او را از کوفه بیرون کند.تا نتواند با مردم کوفه تماس گرفته در افکار آنان تأثیر بگذارد،اما اینکه زید چه مدتی در کوفه بود (1).در منابع تاریخی به اختلاف از آن سخن رفته است:ابو مخنف معتقد است که زید در کوفه بیمار شد و قدرت حرکت نداشت ازاینرو مدتی طولانی در آنجا اقامت گزید 1.ابن اثیر مقریزی نیز نظر او را تأیید میکنند.ولی یعقوبی معتقد است که در اولین لحظات ورودش اخراج گردید.
زید در مدت اقامت خود در کوفه مخفیانه با مردم تماس میگرفت و نظر آنها را به خود جلب میکرد.به نظر میرسد که یوسف ثقفی از برنامه آگاهی نداشت وگرنه پیش از آنکه از کوفه بیرون رود او را در خانهاش دستگیر میکرد و به شهادت میرسانید.
هنگامی که یوسف ثقفی او را از کوفه بیرون کرد مطمئن شد که یکسره بسوی مدینه خواهد رفت.در صورتی که او راه خود را ادامه نداد بلکه راه خود را به سوی قادسیه (2)و یا ثعلبیه (3)کج کرد و مدتی در آنجا اقامت گزید.شیعیان از راههای دور و دراز بهسوی او آمده،دست بیعت میدادند.این دعوت و بیعت در نهایت مخفیکاری انجام میگرفت و سازمان اطلاعاتی دشمن از آن بیخبر میماند.
او همچنان موفق شد که با گروه کثیری تماس گرفته آنها را آماده نبرد کند.آنگاه با یاران خود ترتیب خروج را داده،در روز معین در صفهای فشرده حرکت کردند.
بخاری مینویسد:زید هنگامی که پرچمهای برافراشته شده را بر فراز سر خود دید چنین گفت"سپاس و ستایش خداوندی را که مقدمات این نهضت را فراهم آورد و دین و نعمت خود را بر من کامل گردانید.به خدا سوگند،من از رسول اکرم(ص)شرم داشتم که پیش از آنکه به فریضه امر به معروف و نهی از منکر عمل کنم در روز رستاخیز در کنار حوض کوثر بر او وارد شوم (4).
هنگامی که یوسف ثقفی از خروج زید آگاه شد آماده رودروئی شد.گفتهاند که آگاهی یوسف از خروج زید بوسیله یکی از یارانش به نام سلیمان بن سراقه بارقی صورت گرفته است (1).یوسف ثقفی نامهای به حکم بن صلت فرماندار کوفه نوشت که تمام قدرتش را برای سرکوبی زید بسیج کند (2).حکم سران نیروهای نظامی و انتظامی را فراخواند و آنها را در مسجد اعظم کوفه گرد آورد (3).آنگاه طبق دستور یوسف ثقفی در شهر اعلام کرد که هرکس در مسجد گرد آید خونش محفوظ است،چون همگان در مسجد گرد آمدند درهای مسجد را بستند تا بدینوسیله یاران زید از مردم جدا شده و شناسائی شوند.در این موقع زید در خانه یکی از یارانش به نام معاویه بن اسحاق انصاری بود که از آنجا خارج شد.
طبری روایت میکند که یوسف ثقفی همراه گروهی از قریش برفراز تپهای در نزدیکی حیره برآمد تا عاقبت کار زید را تماشا کند.آن روز فرمانده نیروهای نظامی و انتظامی عباس بن سعید مزنی بود (4).
هنگامی که اهل کوفه متوجه شدند که یوسف ثقفی از حرکت زید آگاه شده و بیعتکنندگان و هواداران او را تحت تعقیب قرار خواهد داد (5)ترسیدند و از آنجا که به نهضت و ابعاد فکری زید،جدی و مصمم نبودند پیش وی آمده و از او پرسیدند:درباره ابو بکر و عمر چه میگویی؟او گفت:خداوند از آنها بگذرد.من چیزی درباره آنها نمیگویم،و از اهلبیت خود نشنیدم که از آنها بیزاری بجویند.آنگاه از او جدا شدند و بیعت خود را شکستند (6).شهرستانی میگوید:شیعیان کوفه وقتی سخنان زید را شنیدند و فهمیدند که او از شیخین بیزاری نمیجوید او را ترک گفتند.
هنگامی که زید از منزل معاویه بن اسحاق بیرون آمد از 15 هزار نفری که با او بیعت کرده بودند فقط تعداد کمی،در حدود 300 نفر همراه او بودند.زید پرسید:
مردم چه شدهاند؟به او گفته شد که آنها در مسجد در محاصره هستند (7).
نصر بن خزیمه،یکی از شخصیتهای کوفه که در بیعت خود استوار و پرچمدار سپاه زید بود (1)بانگ برآورد که:ای اهل کوفه از خواری و زبونی به سوی عزت و سرفرازی درآیید، اما کسی پاسخ او را نداد.
زید به او رو کرده فرمود:ای نصر آیا بیم داری که اهل کوفه با ما آنچنان رفتار کنند که با جدم امام حسین انجام دادند (2)؟از این عبارت پیداست که جناب زید دریافته بود که اهل کوفه با او نیز مکر و حیله پیش گرفتهاند.
بیوفایی کوفیان در اراده آهنین زید کوچکترین تأثیری نکرد،و او همچنان با عزمی راسخ و ارادهای استوار نهضت را پیگیری و اعلام کرد که تا آخرین قطره خون مبارزه خواهد کرد.آنگاه دو لشکر روی در روی هم ایستادند و جنگ سختی درگرفت.
عباس بن سعید مزنی که سرلشکر سپاه اموی بود،نصر بن خزیمه را نشان کرده بطرف او حملهور شد،و پس از جنگ سختی که در میان آن دو درگرفت او را به شهادت رسانید (3).
در این فاجعه،زید نیرومندترین یار فداکار خود را از یارانش در نبرد به شهادت رسیدند ولی در اراده آهنین او تأثیر نکرد و آنچنان آثار شهامت و شجاعت از جناب زید نمایان شد که زبانزد خاص و عام گردید.تا جایی که عباس بن سعید کسی را به نزد یوسف ثقفی فرستاد که سپاه ما در برابر سپاه زید فرومانده است (4).آنگاه به جارچیها دستور داد که در میان سپاه جار بزنند که بر مرکبهای خود سوار شوید که در تنگناها نمیتوانید در برابر لشکر زید بایستید.آنگاه همه سوار شدند و صفها را آنچنان فشرده کردند که کسی نمیتوانست به عقب برگردد (5).با این حال سپاه زید با شجاعت ناشی از ایمان و صلابت شمشیر،در برابر سپاه شام مقاومت نموده،آنها را به عقبنشینی وادار میکردند (6).
ابو فروه شمشیرهای تیز و برندهای میساخت که به هرکس میخورد دونیمش
میکرد؛این شمشیرها را فرویه مینامیدند و چون در دست لشکر زید از این شمشیرها بود به اصحاب زید،فرویه نیز گفته میشود.زید بن علی با دلیری اعجابانگیزی به چپ و راست و قلب دشمن حمله میکرد و آنها را پراکنده میساخت و به هنگام پیکار اشعاری میخواند که ترجمه آنها چنین است:
"آیا عزت و سرفرازی مرگ را برگزینم یا ذلت و زبونی زندگی را که هردو را خوراکی ناپسند میبینم"
"اگر از انتخاب یکی از آن دو ناگزیر باشم،طبیعی است که جز مرگ را نخواهم پذیرفت و به سوی آن خواهم شتافت (1).
1) 1) -مروج الذهب ج 3 ص 218 متن اشعار: اذل الحاه اعز الممات و کلا اراه طعاما و بیلا فان کان لا بد من واحد فسری الی الموت سیرا جمیلا
زید علیرغم بیوفائی کوفیان و شهادت پرچمدار سپاه و عزیزترین یارانش،نبرد خود را ادامه داد و همچنان با رژیم خونخوار اموی به نبردی خونین پرداخت،و یک تنه بیشاز 70 نفر از نامآوران سپاه شام را به خاک انداخت،تا اینکه لشکر شام پراکنده شد و به بدترین شکلی عقبنشینی کرد (1).
یوسف ثقفی وقتی دلاوری زید را دید و ناتوانی سپاه را از مقابله او مشاهده کرد به تشویق و تحریک سپاه پرداخت.سپاه شام را سروسامان داد و آنها را به سرکردگی عباس بن سعید مزنی به سوی زید گسیل داشت.اینبار نیز زید با شهامت و شجاعت خاصی حمله آنها را دفع کرد و صفوف آنها را درهم شکست و آنها را وادار به فرار کرد (2).
سپاه شکستخورده شام با فرار از مقابل زید،ضعف و زبونی خود را از رودرروئی با زید به یوسف ثقفی گزارش دادند.در این میان زید پیش از آنکه نیروهای تازه یوسف ثقفی برسد سپاه منهزم او را دنبال کرد و آنان را به محلی بهنام سنجه در نزدیکی کوفه،فراری داد و آنگاه از آنجا هم بیرون راند.بدینترتیب آنها به منطقه بنی سلیم در بیرون کوفه فرار کردند.
پرچمدار زید در آن روز شخصی بهنام عبد الصمد از قبیله بنی اسد بود که او نیز همچون معاویه بن اسحاق (3)فداکاری و جانبازی خاصی از خود نشان داد.ارزش این فداکاریها و ابعاد این دلاوریها هنگامی روشن میشود که توجه داشته باشیم به اینکه سپاه شام بیشاز دوازده هزار تن و سپاه زید کمتر از 500 نفر بودند و در عین حال همواره پیروزی از آن زید و شکست و فرار از آن سپاه شام بود (4).
سرانجام نیروهای تازهای که یوسف ثقفی به درخواست عباس بن سعید گرد آورده بود،در رسید.این سپاه که همه تیرزن بودند به سرکردگی سلیمان بن کیسان به سپاه شام ملحق شدند (5)و سپاه شام از جهت نیروی انسانی و تجهیزات رزمی به شدت تقویت شد.آنگاه تیرهای دشمن بسان باران بهاری بر سر سپاه زید فروبارید و گروهی از یاران زید به شهادت
رسیدند که معاویه بن اسحاق،آن یار باوفای زید نیز در میان آنها بود،ولی در اراده آهنین زید کوچکترین ضعف و تردیدی پدید نیامد.تا پاسی از شب نبرد ادامه داشت و زید چون کوهی استوار در پیشاپیش سپاه کوچک خود میجنگید و رگبار تیر از طرف دشمن میبارید که در این میان یکی از آنها به پیشانی زید اصابت کرد و تا مغز استخوانش را شکافت؛زید آغشته به خون بر زمین افتاد (1).
از آنجا که تیرهای بیشماری فرو باریدن گرفته بود دیگر قاتل زید شناخته نشد، برخی احتمال دادهاند که به تیر غلامی بهنام راشد از پا درآمده باشد (2)و برخی داود بن کیان را که از طرفداران یوسف ثقفی بود قاتل او دانستهاند (3).
هنگامی که بدن آغشته به خون زید را به نزد پسرش یحیی آوردند هنوز رمقی داشت که یحیی سر مبارکش را روی زانو گرفت.گروهی از یاران،پزشکی بهنام سفیان مولی بنی دواس را آوردند تا تیر را از پیشانی او بیرون بکشد ولی در همین لحظه زید جان به جانآفرین تسلیم کرد (4).
جنازه زید را به باغی در نزدیکی رودخانه یعقوب حمل کردند و در آنجا مسیر آب را عوض کردند و جنازه زید شهید را در بستر رودخانه دفن کردند،سپس آبرا به مسیر اصلی خود بازگردانیدند تا بلکه بدینوسیله قبر او محفوظ بماند و جنازه به دست دشمن نیفتد. (5)یوسف ثقفی جاسوسهای خود را برای یافتن محل دفن جناب زید گسیل داشت تا سرانجام بردهای که از محل دفن آن حضرت آگاه بود به جاسوسان یوسف ثقفی اطلاع داد (6).
ماموران یوسف ثقفی جنازه زید را از قبر بیرون آوردند،و سر مبارکش را از تن جدا کرده به سوی هشام بن عبد الملک فرستادند و هشام آنرا در میدانهای شام آویخت (7)،سپس آن را به مدینه فرستاد و به والی مدینه دستور داد که آنرا در مدینه آویزان کند (8).اما جسد مبارکش
را در کناسه در نزدیکی کوفه بهدار آویختند (1).جسد دوتن از یاران باوفایش نصر بن خزیمه و معاویه بن اسحاق را نیز همراه او بهدار زدند (2).
سالیان درازی جسد زید بر سر دار بود تا هشام از دنیا رفت و برادرزادهاش ولید بن یزید بر سریر خلافت نشست،آنگاه نامهای به یوسف ثقفی نوشت و به او دستور داد که جنازه زید را از دار پائین بیاورد و آنرا آتش بزند.ولید در این نامه درمورد حضرت زید از هیچ اهانتی فروگزار نکرده بود و از او بهعنوان"گوساله عراق"تعبیر کرده بود (3).
تعبیرهای دیگری نیز نقل شده (4)که همه و همه از عداوت دیرینه ولید با اهلبیت حکایت میکند.اینهمه حساسیت نشان دادن درمورد جنازه زید به دلیل نفوذ فوقالعاده او در دل مردم و تجلی عظمت آن حضرت در دیده زمامداران و سردمداران آن روز بود.آنگاه یوسف ثقفی جنازه زید را از درخت پائین آورد و آتش زد،سپس خاکسترش را به رودخانه ریخت (5).
سن شریف زید به هنگام شهادت 42 سال بود که همه آنرا با زهد و تقوی،تلاش و کوشش،نبرد و جهاد در راه خدا سپری کرده بود.از جناب زید چهار فرزند به نامهای:
یحیی،عیسی،حسین و محمد به جای ماند (6).
شهادت زید تأثیری شگرف در دل یاران و پیروان زید به جای گذاشت،زیرا آنها با شهادت زید،پیشوای مجاهد و مبارز و گرانقدری را از دست دادند و درنتیجه هواداران او در شهرها و منطقههای مختلف پراکنده شدند.
به نقل از ابو مخنف،پس از شهادت زید،یوسف ثقفی که کینه عمیقی از هواداران او در دل داشت به کوفه رفته برفراز منبر ظاهر شد و گفت:
"ای بیابانگردان پست.به خدا سوگند من هرگز با مشکلی روبرو نشده،از این خیمهشببازیها باکی ندارم و از عواقب این اخلالگریها بیمناک نیستم،نه هرگز نمیترسم.
من با این قدرت و شوکت و با این بازوی فولادین چگونه بترسم"."من تصمیم گرفتهام که شهرهای شما را ویران کرده،خانههای شما را به سرتان فرو ریزم و اموال شما را مصادره نمایم.""به خدا سوگند،به این منبر نیامدم جز اینکه شما را بیازارم که مردمی ستمپیشه و آشوبطلب هستید (1)."
او درمورد حضرت زید گفت:"من خاکستر او را در رودخانه ریختم تا ذرات او در خوراکهای خود بخورید و در آشامیدنیهای خود بنوشید (2)."
بعد از به دار آویختن جسد زید،شاعران چاپلوس و فرومایهای که آخرت خود را به دنیای بنیامیه فروخته بودند،فرزندان عبد المطلب را مخاطب قرار داده،اشعاری را به رسم شماتت سرودند که در ضمن یکی از آن قصیدهها آمده است:
"زید را از شاخههای درخت خرما بهدار آویختم.در صورتی که ما ندیدیم که مهدی را بهدار آویزند (3)."
هنگامی که خبر شهادت زید به برادرزاده بزرگوارش امام جعفر صادق(ع)رسید بسیار اندوهگین شد و به شدت گریست و قطرات اشک به صورت مبارکش ریخت (4).
1) 1) -تاریخ طبری ج 7 ص 191
2) 2) -تاریخ یعقوبی،ج 2 ص 291
3) 3) -مروج الذهب ج 3 ص 219 صلبنا لکم زیدا علی جذع نخله ولم ار مهدیا علی الجذع یصلب چون(خروج مهدی)از نظر اسلامی امری مسلم بوده،لذا هرکسی آنرا بر احدی تطبیق کرده است وگرنه زید(ع)هرگز ادعای"مهدویت"نکرده است."مترجمان"
4) 4) -الفرقه الناجیه ص 529
یکی از شعرای اهلبیت در رثای او قصیدهای گفته که ترجمهاش چنین است:
"ای دیدههای من اشک ببارید و لحظهای از ریختن اشک نایستید که اکنون وقت گریستن است.""به یاد روزی که فرزند پیامبر(ص)ابو حسین(کنیه زید)را در کناسه بر چوبه دار آویختهاند.""روزها میگذرد و شبها سپری میشود ولی جنازه او هنوز بر سر دار است.جانم به فدای سرداری شود که همواره بر سر دار است.""کافر ستمپیشه در حق او جفا کرد و جنازهاش را از آرامگاه خود بیرون آورد.""ابو حسین را از قبرش بیرون کشیدند در حالیکه تمام بدنش آغشته به خون بود و از پیکرش خون میچکید.""با پیکرش ظالمانه بازیها کردند ولی به روح بلندپروازش دست نیافتند چرا که به سوی ملکوت اعلی پرواز کرده بود (1)"...
هنگامی که عبد اللّه بن علی از نوادههای عباس(عموی پیامبر)خروج کرد و از هشام و پیروان او انتقام میگرفت،میگفت:این در برابر جنایاتی است که بر زید بن علی روا داشتند (2).
زندگی زید سراسر حرکت و جنبش،جنگ و نبرد و کشمکشهای سیاسی در برابر جنایات و خیانتهای رژیم ستمپیشه اموی بود،زید شهید و دیگر سلحشوران علوی،بنیامیه را زمامدارانی جنایتپیشه میدانستند که به زور شمشیر تخت خلافت را غصب کرده بودند و هرگز به آرای مردم متکی نبودند و کسی با رضایت خاطر به آنها دست بیعت نداده است.
ازاینرو خلافت آنها را به رسمیت نمیشناختند و شورش در برابر آنها را نه تنها جایز بلکه لازم میشمردند (3).
1) 1) -مقاتل الطالبین ص 149 متن اشعار: الایا عین لا ترضی وجودی بدمعک لیس ذاحین المجودی غداه ابن النبی ابو حسین صلیب بالکناسه فوق عمودی یظل علی عمودهم و یمشی بنفس اعظم فوق العمود تعدی الکافر الجبار فیه فاخرجه من القبر اللحید فظلوا ینبشون ابا حسین خضیبا بینهم یدم جسید
2) 2) -طبقات ابن سعد ج 5 ص 239
3) 3) -الامام زید ص 54
نهضت زید برپایه عمل به قرآن و سنت پیامبر(ص)شکل گرفت و به دلیل لزوم مقاومت در برابر ستمگران،و یاری مستضعفان،و بازگرداندن حقوق غصب شده آنان و جلوگیری از حیفومیل بیتالمال و تقسیم عادلانه آن در میان همگان،و بازگرداندن سربازانی که به سرزمینهای دوردست فرستاده شده بودند و نیز به منظور دفاع از حریم اهلبیت انجام گرفت (1).ازاینرو،هشام قیام زید را خطری بزرگ برای سلطنت خود بشمار آورد و به شدت با آن مبارزه کرد،و از خطر دیگری که اساس سلطنت اموی را تهدید میکرد غفلت ورزید و آن حرکت عباسیها بود که در کنار حرکت علویها گسترش یافت و میرفت که ریشه رژیم اموی را بخشکاند.ولی هشام آنچنان به سرکوبی جنبش زید مشغول بود که از حرکت عباسیها غافل ماند و از مبارزه با آن بازماند (2).
شهادت زید توجه مردم را به سوی علویها جلب کرد.همهجا مردم از شهادت زید و فداکاریهای او سخن میگفتند و قاتلین او را نکوهش میکردند.در این زمینه قصیدههای فراوانی در سوگ زید گفته شد که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
"به آنها که پردهها را دریدند و در صحرای سالم با شنیدن سخنان ناروا به خود رخصت دادند،بگو.به یوسف بن حکم بن قاسم بگو که واقعه نبرد بزرگواران را چگونه یافتی". (3)
کمیت اسدی،(شاعر باوفای اهلبیت از زبان یاران متخلف زید)میگوید:
"فرزند پیامبر مرا به یاری خود فراخواند و من دریغ نمودم،صد افسوس،که چه رأی استواری داشت"."من از ترس مرگ از یاری او بگریختم،در صورتیکه نتوان از مرگ گریخت" (4).
سید حمیری که همه بنیامیه را در خون زید شریک میداند در ضمن قصیدهای در سوگ او میگوید:"شبی را تا به سحر به بیداری سپری کردم و خواب در چشمم فرو نرفت".
"سخنی گفتم و اشکها ریختم و نوحهسرائیها کردم و از غم و اندوه،لحظهای نیاسودم." "خداوند،حوشب،خراش (1)،مزید و یزید را لعنت کند که در ظلم و ستم،حد و مرزی نشناختند.""هزاران هزار و هزاران هزار بار لعنت کند،از آن لعنتهای ابدی و سرمدی" "آنان با آفریدگار جهان و پروردگار زمین و آسمان به نبرد برخاستند و پیامبر اسلام را آزار دادند."آنها در خون امام حسین و زید بن علی شرکت جستند.""آنها جنازه زید را بر سر دار زدند و بدن برهنه او را به دار آویختند.""ای خراش بن خوشب.به روز رستاخیز،تو شقیترین مردم در محکمه عدل الهی خواهی بود (2)."
هشام بن عبد الملک سر مبارک زید را نزد ابراهیم بن هشام مخزومی فرماندار مدینه فرستاد تا آنرا در میدان بزرگ مدینه نصب کند.اهل مدینه به شدت از این رفتار خصمانه و ناجوانمردانه ناراحت شدند و صدای نوحه و ناله مردم در فضای شهر طنین انداخت.
محلی مینویسد:اهل مدینه از فرماندار خود درخواست کردند که از این عمل ناروا صرفنظر کند و سر مبارک زید را در شهر مدینه نصب نکند ولی او نپذیرفت.هنگامی که سر بریده جناب زید را نصب کردند،صدای گریه و ناله مردم بلند شد.نالههای سوزناک مردم مدینه یادآور روزی بود که اهلبیت امام حسین(ع)از کربلا بازگشته،وارد مدینه شده،و مردم را از شهادت امام حسین آگاه ساخته بودند.
1) 1) -کامل ابن اثیر،ج 5 ص 9،خراش بن حوشب،روزی که یوسف ثقفی قبر زید را شکافت و جنازهاش را بیرون آورد و به دار زد،خراش رئیس سپاه او بود.
2) 2) -البدء و التاریخ ج 6 ص 50 بت لیلا مشهدا ساهر العین مقصدا و لقد قلت قوله و اطلت التبلدا لعن اللّه حوشبا و خراشا و یزیدا و یزیدا فانه کان اعتی و اعتدا الف الف و الف الف من اللعین سرمدا انهم حاربوا الاله و اذوا محمدا شرکوا فی دم الحسین و زیدا تعبدا ثم عالوه فوق جد ع صریعا مجردا یا خراش بن خوشب انت اشقی الوری غذا
کثیر بن مطلب سهمی(که از علاقمندان اهلبیت و پسرخاله فرماندار مدینه بود) هنگامی که سر بریده زید را دید خطاب به آن گفت:"خداوند روی ترا درخشندهتر و قاتلین ترا زبونتر سازد و آنها را بکشد."ابراهیم،فرماندار مدینه به او گفت:آیا این گزارش درمورد تو درست است.گفت:آری،راست است.ابراهیم دستور داد او را دستگیر کرده و به زندان افکنند (1).از اینجا پیداست که بنیامیه درمورد اهلبیت،حتی از خویشان نزدیک خود نیز انتقام میگرفتند.
خشم شیعیان از شهادت زید در تمام مناطق شیعهنشین برانگیخته شد و دامنه آن تا خراسان رسید.یعقوبی میگوید:شیعیان خراسان از این جنایت بنیامیه بسیار خشمگین شدند و در هرمجلس و محفلی به نقل جنایات آنها پرداختند.در سراسر خراسان کوی و برزنی نبود که در آن اخبار جنایات بنیامیه بازگو نشود (2).
از اینجا روشن میشود که هرچه بنیامیه خود را در ریشهکن ساختن نهضت زید پیروزتر میدیدند،جنبش علویها را در برابر خود استوارتر و مقاومت آنها را بیشتر مییافتند،و هرقدر بنیامیه بر جنایات خود در سرکوبی شیعیان میافزودند با صفهای فشردهتری از آن در منطقهای دیگر روبرو میشدند.چنانکه با شهادت زید،جنبشهای زیدیه با پیشوائی یحیی بن زید آغاز گردید و مورد تأیید همه شیعیان قرار گرفت.آنگاه سلحشوران علوی از هرطرف به حرکت و جنبش درآمده،درصدد انتقام از ستمگران اموی برآمدند.
آنها که خیال میکردند با شهادت زید،حرکت او از تحرک و پویایی خواهد ایستاد،یکمرتبه دیدند شهادت او سرآغاز حرکتهایی شد که سرانجام خرمن هستی آنها را سوزاند و بر خاکستر نشاند و بدینگونه جنبش زیدیه آغاز گردید.با الهام از شهادت زید و عقیده آنها درمورد شرائط رهبری بر این اساس قرار گرفته که:
الف-امامت منحصر است به فرزندان حضرت علی از نسل حضرت فاطمه.
ب-امام باید دلیر باشد،شمشیر بکشد،و در برابر زمامداران خودسر و ستمگر پرچم مبارزه و نبرد را در دست بگیرد.
پ-امام باید عالم،زاهد،فقیه،داعی به قرآن و سنت،امرکننده به معروف، نهیکننده از منکر،بازگرداننده اموال مستضعفان به آنها،و مردی آراسته و برگزیده از آل محمد(ص)باشد.
همانطور که در فصول قبل ذکر شده حرکت زید بن علی سرآغاز جنبشهای زیدیه بود که در طول دو قرن یعنی قرون دوم و سوم و حتی بعد از آن،در کشور پهناور اسلامی،گسترش یافت.
هدف این جنبشها در حقیقت پایان دادن به سلطه حکومت ظالم اموی و برقراری نظام عدل اسلامی بوده است.با اینکه این جنبشها در ابتدا با قیام زید بر ضد هشام بن عبد الملک آغاز شد،اما ادامه آن گریبانگیر حکومت عباسی نیز شد چرا که علیرغم شهادت زید بن علی،نه تنها جنبش به سستی نگرایید و زید دچار رکود نشد بلکه فرزند بزرگوارش یحیی که همواره ملازم پدرش بود و در تمام دوران قیام پدرش دوشادوش او بود،حرکت او را ادامه داد (1).
یحیی تا آخرین لحظه زندگی زید همراه او میجنگید و هنگامی که فرق مبارک زید شکافته شد،سر مبارکش را به زانو گرفت و عاقبت در آغوش او جان به جانآفرین تسلیم کرد (2).یحیی از شهادت پدر بسیار متأثر شد و همواره او را یاد میکرد و میگفت:خداوند پدرم زید را بیامرزد که بنده عبادتگری بود؛شبها را به عبادت و روزها را به روزهداری سپری میکرد و به هنگام نبرد آنچنانکه شایسته جهاد در راه خدا بود در راه خدا پیکار کرد (3).یحیی در سوگ پدرش زید اشعاری سروده که ترجمهاش چنین است:
"ای دوستان پرارج من.پیام مرا در مدینه به بنی هاشم برسانید،که آنها صاحبان عقل،ارباب خرد و تجربهاندوز روزگارند.""به آنها بگویید که:تا به کی آل مروان بهترین شما را بکشد و به شهادت برساند؟چه روزگار شگفتی است.""تا به کی به زیر ستم خواهید بود؟.به تجربه ثابت شده که شما هرگز تن به ذلت نمیدادید و به زیر ظلم نمیرفتید.""برای هرکشتهای از شما گروهی انتقامگر هست،چه شده که برای
زید شهید کسی در عراق به خونخواهی برنمیخیزد (1)."
پس از شهادت زید بن علی،فرزندش یحیی رهبری مردم سلحشور و جنگجوی شیعه را بهعهده گرفت،و با اینکه امام جعفر صادق(ع)به او خبر داد که کشته خواهد شد و چون پدرش بهدار آویخته خواهد شد (2)،ولی او شهادت را به جان خریده،با دلی سرشار از عشق به لقاء پروردگار راه را پیش گرفته پیام خون او را به گوش شیعیان رسانید و با عزمی استوار به نبرد خونین با دشمنان اهلبیت پرداخت.
هنگامی که به یحیی پیشنهاد ازدواج میشد،میفرمود:من چگونه درصدد ازدواج برآیم در صورتیکه جنازه پدرم در کناسه هنوز هم بر سر دار است و من هنوز انتقام خون او را از دشمن خونآشام نگرفتهام.
آغاز نهضت یحیی سه سال بعد از شهادت پدر (3)یعنی در سال 125 هجری (4)اتفاق افتاد.
یحیی در جنبش پرخروش خود بر یاران پدر اعتماد کرد.برخی از شیعیانی که در عهد زید از یاری او روی گردانیده بودند،در اثر جنایاتی که بنیامیه در حق او مرتکب شدند و بخصوص حوادثی که بر پیکر بیجان او روا داشتند،بیشاز پیش خشمگین شدند و از امویها نفرت و کینه به دل گرفته به یاری یحیی شتافتند و او را به ادامه راه پدر تشویق کردند.از همینجا پیداست که جنبش یحیی دنباله حرکت پدرش زید بود.گفته میشود که پدرش زید به او توصیه میکرد که راه او را دنبال کند.میگویند که به هنگام احتضار جناب زید پسرش یحیی از او پرسید که آیا راه ترا دنبال کنم؟فرمود:آری،به خدا سوگند که تو بر حق و آنها بر باطل هستند (5).
1) 1) -مقالات الاسلامیین اشعری ص 65 متن اشعار: خلیلی عنی بالمدینه بلّغا بنی هاشم اهل النهی و التجارب فحتی متی مروان یقتل منکم خیارکم و الدهر حم العجایب و حتی متی ترضون بالخسف منهم و کنتم اباة الخسف عند التجارب لکل قتیل معشر یطلبونه و لیس لزید العراقیین طالب
2) 2) -ملل و نحل ج 1 ص 210
3) 3) -دائره المعارف اسلام،ماده یحیی
4) 4) -سر السلسله العلویه ص 86
5) 5) -غایه الاختصار ص 86
یحیی تصمیم خود را گرفت و منتظر فرصتی بود که حرکت خود را آغاز کند.مدتی در کوفه اقامت کرد سپس رهسپار جنانه سبع (1)شد (2)و در آنجا با عزمی استوار آماده قیام بود ولی چیزی ابراز نمیکرد تا اینکه جمعی از شیعیان به نزد او رفته از او درخواست کردند که به سوی خراسان حرکت کند،تا جنبش را از آنجا آغاز کند.آنها به او گفتند که شیعیان خراسان پس از شنیدن خبر شهادت زید برخاسته و حرکتهایی را آغاز کردهاند که نویدبخش پیروزی است (3)...این فکر در مغز او پرورش یافته،او را برای سفر به سوی خراسان علاقمند ساخت.
طبری مینویسد:یکی از بنی اسد به خدمت یحیی رسیده عرضه داشت"پدرت به شهادت رسیده و مردم خراسان همه شیعه هستند.مصلحت در اینست که به طرف خراسان حرکت کنی (4)."اما درمورد اینکه چرا خراسان را انتخاب کرد،دلایل فراوانی وجود دارد:
اول اینکه:شیعیان در آن منطقه فراوان بودند.دوم اینکه:از مرکز خلافت اموی به دور بود؛سوم اینکه:در میان قبایل مختلف آنجا اختلافهایی چون درگیری قیس و ربیعه، وجود داشت که وضع آنجا را مشوش کرده زمینه را برای آغاز حرکت مهیا کرده بود (5).
درهرحال به دلایل یاد شده و یا شاید به دلایل دیگر،یحیی خراسان را برگزید و به سوی خراسان بگریخت.یوسف ثقفی که از نقل و انتقال او آگاه بود جاسوسهایی را بر او گمارد،زیرا وی بعد از شهادت زید بیشاز همه از یحیی نگران بود و میترسید که یحیی به خونخواهی زید برخیزد و راه او را دنبال کند.یحیی در مسیر خود،از جنانه(کوفه)گرفته تا خراسان به هرشهر و آبادی میرسید با شیعیان آنجا تماس میگرفت و یاری آنها را به خود جلب میکرد.در طول راه یحیی وارد مداین شد و در منزل یکی از شیعیان مداین اقامت کرد.یوسف ثقفی از مسیر او با خبر شده گروهی را فرستاد که او را در مداین دستگیر کنند ولی یحیی زود از آنجا بیرون رفت و به سوی ری گریخت (6)و آنگاه از ری بهطرف سرخس رفته، و در منزل زید بن عمر تمیمی اقامت گزید (7).در مدت اقامتش در سرخس شیعیان به خدمت
او شرفیاب شده از او درخواست میکردند که قیام کند و رهبری آنها را بهعهده بگیرد تا با رژیم منحوس اموی بجنگند (1)،ولی میزبانش او را از این کار منع میکرد.با این وجود جمع کثیری از شیعیان دور او اجتماع کردند و از او خواستند که رسما در برابر رژیم اموی قیام کند (2).سرانجام در سال 125 هجری دعوت پدرش را بطور علنی تجدید کرد (3).
هنگامی که هشام از خروج یحیی و فداکاری شیعیان و بروز هرجومرج در خراسان و ناتوانی استاندار خراسان از رودررویی با یحیی آگاه شد به یوسف ثقفی دستور داد که جعفر بن حنظله را از استانداری خراسان عزل کند (4)و فرد دیگری را که کاردان و کارکن باشد و از وضع سیاسی و اجتماعی و جغرافیایی خراسان آگاه باشد به استانداری خراسان منصوب کند (5).یوسف ثقفی به فرمان هشام جعفر را عزل کرد ولی درمورد اینکه چهکسی را به جای او برگزیند در تردید بود که آیا از قبیله قیس انتخاب کند و یا قبیله ربیعه چرا که هردو از قبایل عربی ساکن خراسان بودند،و سرانجام نصر بن سیار را برگزید (6).
نصر بن سیار از آغاز تصدی این مقام مراتب فداکاری و جانبازی خود را به رژیم خونآشام اموی ابراز کرد و با تلاشی طاقتفرسا به جستجوی یحیی پرداخت،ولی پیش از آنکه سپاه او جایگاه یحیی را پیدا کنند،یحیی از خراسان بیرون رفت و به بلخ گریخت (7)و در همانحال اشعار ذکر شده را زمزمه میکرد (8).
در آن ایام فرماندار بلخ حریش بن ابی حریش بود (9).
هنگامی که نصر بن سیار از مخفی شدن یحیی در بلخ آگاه شد عقیل بن معقل را به جستجوی یحیی،پیش حریش فرستاد (10).
1) 1) -مقاتل الطالبین ص 154
2) 2) -ملل و نحل ج 2 ص 210
3) 3) -العبر ابن خلدون ج 3 ص 172
4) 4) -تاریخ یعقوبی ج 2 ص 210
5) 5) -الاعلاق النفیسه ص 202
6) 6) -المعارف ص 409
7) 7) -بلخ در آن روزها از مهمترین شهرهای خراسان بود.(معجم البلدان ج 1 ص 713)
8) 8) -ترجمه اشعار در صفحه آمده است.
9) 9) -سر السلسله العلویه ص 60،و اسم پدرش عمر(البدایه و النهایه ج 10 ص 50)و یا عبد الرحمن(مقاتل الطالبین ص 154)بود.
10) 10) -انساب الاشراف ج 3 برگ 17
حریش از حال و اخبار یحیی اظهار بیاطلاعی کرد و چون عقیل بر او سخت گرفت، حریش گفت:به خدا سوگند اگر او زیر پای من بود،من هرگز پایم را از زمین بلند نمیکردم تا شما از جایگاه او با خبر شوید،هرچه میخواهید در حق من انجام دهید (1).
عقیل از این سخن برافروخت و او را 600 تازیانه بزد ولی حریش اعتراف نکرد و همچنین اظهار بیاطلاعی میکرد (2).عقیل او را تهدید به قتل کرد و او همچنان مقاومت میکرد.
سرانجام پسرش قریش که بر سلامتی پدر نگران بود بانگ برآورد:پدرم را نکشید من شما را به مخفیگاه یحیی راهنمایی میکنم (3).
قریش آنها را به جایگاه یحیی برد و آنها یحیی را دستگیر کرده به زنجیر بستند و در محلی به نام قهندز (4)زندانی کردند (5).
هنگامی که عبد اللّه بن معاویه از واقعه باخبر شد قصیدهای را در حق یحیی سرود که ترجمهاش چنین است:
"آیا خدای نمیبیند که این قوم ستمکار چه میکنند،آیا او نمیبیند که چگونه یحیی را به غل و زنجیر کشیدهاند."
"آیا نمیبینید قبیله لیث را که چگونه با این جنایتها پایههای لرزان حکومتش را استوار میسازد؟.""لیث با این جنایتهای خویش،زشتیهای خود را برای همگان روشن کرده و خود را مسخره قبایل ساخته است (6).""سگهایی هستند که صدا میکنند،خداوند صدایشان را مبارک نکند.شکارهایی که این سگها به دست آورند حلال نیست (7).
1) 1) -مقاتل الطالبین ص 154
2) 2) -البدایه و النهایه ج 10 ص 5
3) 3) -اخبار العباس برگ 116
4) 4) -از شهرهای قدیمی خراسان بود(بلدن الخلافه الشرقیه ص 470)
5) 5) -سر السلسله العلویه ص 60
6) *) -متن اشعار: الیس بعین اللّه ما یفعلونه عشیه یحیی موثقا بالسلاسل الم تر لیثا ما الذی حتمت به لها الویل فی سلطانها المزایل لقد کشفت للناس لیثا عن اسنتها اخیرا و صارت ضحکة للقبائل کلاب عوت لا قدس اللّه امرها و جائب بصید لا یحل لاکل
7) 6) -همان مدرک
هنگامی که هشام از دنیا رفت،ولید بن یزید بر سریر خلافت نشست و به نصر بن سیار نوشت که یحیی را آزاد کند تا مبادا فتنهای برپا شود (1).همینکه فرمان خلیفه به نصر رسید،نصر هزار درهم به او هدیه داد و او را آزاد کرد.پرواضح است که هدف بنیامیه این بود که شیعیان را تا حدی خشنود سازد تا شاید علیه آنها دست به شورش نزنند.ولی این کار سودی نبخشید زیرا یحیی نهتنها دست از تبلیغ و تحریک برنداشت،بلکه درصدد گردآوری نیرو و تنظیم برنامه برآمد.
اصفهانی میگوید:هنگامی که یحیی را آزاد کردند و زنجیر از دست و پایش باز کردند،شیعیان آن سامان به آهنگری که زنجیر را گشوده بود مراجعه کردند و خواستار فروش آن زنجیر شدند.آهنگر چون علاقه مردم را دید قیمت را بالا برد تا به بیست هزار درهم رسید (2).شیعیان آن زنجیر را خریده حلقهها را شکافتند و برای تیمن و تبرک،از آن انگشتری ساخته در دست کردند.از اینجا میتوان به میزان محبوبیت یحیی در میان شیعیان خراسان پیبرد.
از طرفی با اینکه نصر او را به سرزمینی دوردست بیهق فرستاده بود تا از مردم به دور باشد ولی شیعیان از هرنقطهای به دور او گرد آمدند و او را به ادامه نبرد تشویق کردند.برخی از آنها میگفتند:تا کی تن به ذلت و خواری خواهید داد (3)؟که البته این تعبیرها برای تحریک و تشویق بود وگرنه کاملا او را تأیید میکردند.یحیی نیز به مانند همه علویان از حمایت شیعیان برخوردار بود و چهبسا اگر حمایت آنان نبود،احتمال داشت جنبشی هم صورت نگیرد.
بههرحال یحیی به تنظیم امور و تربیت صفوف پرداخت و در حدود 120 نفر سلحشور سوار گرد آورد و با این تعداد حرکت خود را از بیهق به طرف نیشابور آغاز کرد.
فرماندار نیشاپور در آن روز عمرو بن رزاره قسری (4)بود که خروج یحیی را به استاندار خراسان گزارش داد.استاندار خراسان به فرماندار نیشاپور(عمرو)و فرماندار سرخس عبد اللّه بن قیس بکری و فرماندار طوس حسن بن زید دستور داد که با کمک یکدیگر به مقابله با یحیی بپردازند.سه فرماندار،جمعا در حدود ده هزار سرباز گرد آوردند و
با سپاه یحیی به مقابله پرداختند (1).سپاه یحیی با سپاه اموی به نبردی سخت پرداخت که در این نبرد فرماندار نیشاپور به هلاکت رسید و سپاهش پراکنده گشت زیرا اعتمادبهنفس خود را از دست داده و دچار اختلاف و تردید شده بودند (2).
یحیی با سپاه خود از نیشاپور به سوی بلخ با سرعتی تمام به راه افتاد (3)و در مسیر خود به هرات رسید.فرماندار هرات مغلس بن زیاد مزاحم او نشد و یحیی نیز راه خود را ادامه داد (4)و از جوزجان (5)گذشت (6)و در حدود پانصد نفر از شیعیان جنگجو از طالقان (7)و جوزجان به او پیوستند (8).
هنگامی که نصر از شکست سپاه و پیشروی یحیی آگاه شد،سپاه دیگری به فرماندهی مسلم بن احوز برای نبرد با یحیی گسیل داشت (9).نبرد سختی بین سپاه اموی و سپاه یحیی درگرفت که سه روز ادامه داشت.به دنبال آن یحیی با گروهی از یاران بگریخت و در محلی بهنام ارغوی از توابع جوزجان،منزل کرد.سپاه اموی آن منطقه را محاصره کرد و جنگ سختی در میان آنها درگرفت که یحیی و یارانش با رشادت و شهامت خاصی با دشمن خونآشام جنگیدند (10).یاران یحیی اگر چه در محاصره نظامی و اقتصادی بودند ولی هرگز تسلیم نشدند و مرگ باعزت را بر تسلیم ترجیح دادند،سرانجام تیری به پیشانی یحیی اصابت کرد و با همان تیر به شهادت رسید.
شهادت یحیی در سال 125 هجری اتفاق افتاد (11).درمورد قاتل او اختلاف هست، برخی معتقدند که قاتل سوره بن محمد بن عزیز کندی رئیس پلیس نصر بن سیار بوده (12)و برخی گفتهاند که به دست عیسی غلام عنزه به شهادت رسید،و بعدا سوره سر مبارکش را از تن
1) 1) -الحدائق الوردیه ج 1 برگ 156
2) 2) -البدایه و النهایه ج 10 ص 52
3) 3) -تاریخ یعقوبی ج 2 ص 398
4) 4) -مقاتل الطالبین ص 157
5) *) -جوزجان شهر بزرگی بود در خراسان بین مرو و بلخ(گرگان امروزی)
6) 5) -معجم البلدان ج 2 ص 149
7) **) -طالقان،شهرکیست از ری به دیلمان نزدیک.حدود العالم ابن حوقل."مترجمان"
8) 6) -سر السلسله العلویه ص 61
9) 7) -طبقات ابن سعد ج 5 ص 239
10) 8) -سر السلسله العلویه ص 61
11) 9) -الحدائق الوردیه،ج 1 برگ 157
12) 10) -المحبر ص 484
جدا کرده (1)و عنزه جامه و ابزار جنگیاش را به غارت برده است.سپس ولید سر مبارک یحیی را از خراسان به مدینه فرستاد و در آنجا به پیش مادرش ریطه برده به دامنش انداختند.
هنگامی که مادر سر بریده فرزندش را دید چنین فرمود:
شرد تمود عنی طویلا،واهد یتموه الی قتیلا،صلوات اللّه علیه بکره و اصیلا (2)
"نور دیدهام را مدتی بس طولانی از من در ربودید و سر بریدهاش را به من بازگردانیدند،خداوند درود بیپایانش را هرصبح و شام بر او نازل فرماید."
سن شریف یحیی به هنگام شهادت 28 سال بود (3).پس از شهادت یحیی،جنازهاش به دستور فرمانده سپاه،(مسلم بن احوز)در دروازه جوزجان به دار آویخته شد.جنازه یحیی همینطور بر سر دار بود تا ابو مسلم خراسانی قیام کرد (4)و جنازه را پائین آورد و با احترامی هرچه تمامتر مراسم کفن و دفن را بهجای آورد (5)آنگاه مسلم بن اجوز و همه افرادی که به نحوی در شهادت یحیی دست داشتند،به انتقام خون یحیی به هلاکت رسانید (6).
از روزی که یحیی به شهادت رسید شیعیان خراسان لباس سیاه پوشیدند و تا ظهور ابو مسلم و گرفتن خون یحیی جامههای سیاه خود را درنیاوردند (7)و این موضوع میزان علاقه و پیوند روحی مردم خراسان را با اهلبیت پیامبر روشن میسازد.
مسعودی مینویسد:بعد از شهادت یحیی،مردم خراسان هفت روز بر او گریستند و در این مدت صدای شیون و ناله قطع نمیشد و از آن موقع هرنوزادی متولد میشد اسم او را زید و یا یحیی مینهادند تا بدینوسیله یاد مبارزات کفرستیز زید و یحیی در خاطرها زنده بماند (8)
از سخنان جاوید یحیی است:"ای بندگان خدا.مرگ،درست در لحظه فرارسیدن اجل به سراغ شما خواهد آمد،نه با فرار میتوانید آنرا به تأخیر اندازید و نه با اقدام به جهاد در آن تعجیل میشود،به سوی دشمن خونآشام حمله کنید و به
پیشینیان خود در بهشت بپیوندید.هرگز به دشمن پشت نکنید که شرفی برتر از شهادت وجود ندارد.شریفترین مرگها،کشته شدن در راه خداست.دیدار من و شما در بهشت.
دلهایتان برای دیدار خدا گشاهتر باد (1).
شهرستانی مینویسد که یحیی رهبری جهاد با رژیم اموی را به محمد و ابراهیم (از امامان زیدی)تفویض کرد که بعد از او راهش را دنبال کنند (2).زندگی یحیی که سراسر نبرد با دشمن و پیکار در راه عقیده بود،اینچنین به پایان رسید و چون پدرش زید، شهادت او نیز تأثیر شگرفی در روشنسازی اذهان مردم و راهنمایی آنها به سوی زندگی شرافتمندانه گذاشت.
با شهادت یحیی سیمای خونآشام رژیم اموی بیشاز پیش برای شیعیان خراسان شناخته شد و هرروز بر تعداد داعیان اهلبیت افزوده میشد و به موازات آن خشم مردم بر رژیم خونخوار اموی افزایش مییافت و این بزرگترین عاملی بود که راه را بر دعوتگران بنی عباس هموار میکرد؛زیرا مردم این منطقه دور از مرکز خلافت(دمشق)و آشنا به جنایات آنان و همه از شیعیان اهلبیت عصمت و طهارت بودند.
با مطالعه دقیق انقلاب خونین زید و یحیی میتوان به دو نکته مهم پی برد:
الف-اساس دعوت زید و یحیی در حرکت خونین خود-برای انتقال قدرت نظامی از بنیامیه به بنی هاشم-بر دعوت فرد شایسته از آل محمد(الرضا من آل محمد) استوار بود زیرا معتقد بودند که بنیامیه بوسیله معاویه در روز صفین حق علی و فرزندان او را غصب کردهاند.خود زمامداران اموی نیز از غاصب بودن خویش آگاه بودند.به همین جهت هرزمامدار اموی که بر سریر خلافت مینشست نخستین کاری که انجام میداد،ایجاد محدودیتهای تازه بر اهلبیت پیامبر بود تا کسی از آنها درصدد خروج و به دست گرفتن قدرت برنیاید،و آنها بتوانند خلافت را در فرزندان خود بطور وراثت و به سبک سلطنت موروثی ساسانی ادامه دهند.
ب-زید و یحیی میخواستند که اجتماع فاسد موجود درهم شکسته،اجتماع صالح و شایستهای به وجود آورند که اهل آن اجتماع به قرآن و سنت پیامبر(ص)پایبند باشند، به تعالیم اسلام عمل کنند و دو اصل مهم امر به معروف و نهی از منکر را لحظهای فراموش نکنند.
حرکت زید و یحیی،حرکتی براساس تقوی و فضیلت بود.همه افراد سپاه آنها از دانشمندان،قاریان قرآن،زاهدان زمان،و فقیهان دوران بودند (1).جنبش زیدیه در زمانی آغاز شد که زمامداران اموی به تعالیم اسلام کمرغبت و در عیاشیها و هوسرانیها گوی سبقت را از همگان ربوده بودند.پیامد این عملکردها،نهایتا منجر به انقراض دولت اموی جایگزینی دولت عباسی به جای آنها بود.
با جنبش زیدیها و نبرد سلحشوران علوی،رژیم خونخوار اموی به زبالهدان تاریخ ریخته شد و دولت عباسی به نام هواداری و خونخواهی اهلبیت پیامبر(ص)به جای آنها نشست.رژیم بنی عباس در آغاز کار برای استوار ساختن پایههای خلافت خویش تظاهر به دوستی آل محمد(ص)کرده،ظاهرا دستورات قرآن و سنت پیامبر را بهکار بسته، فقیهان و محدثان را به خود جلب میکردند.ولی طولی نکشید که سیمای خونآشام آنها نیز از پشتپرده حیله و تزویر ظاهر گردید.
1) 1) -الشیعه و الحاکمون ص 116
بطوری که در فصلهای پیشین بازگو شد،رژیم اموی به اختناق و سختگیری بر علیه علویان معروف شده است.این اختناق و خفقان در اواخر حکومت این رژیم،شدت یافت تا آنجا که امویان زید بن علی را در کناسه(کوفه 122 ه)بدار آویختند و پسرش یحیی بن زید را در جوزجان کشتند(126 ه).ازاینجهت بنی هاشم همیشه در تلاش بودند تا که خود را از ظلم و ستم امویان برهانند.همچنانکه عده بسیاری از مسلمانان مهاجر و انصار بجهت ظلم و اجحاف و ستمگری بنیامیه،از آنان متنفر شده و به بنی هاشم میپیوستند (1).
در آن زمان مردم میان علویان و عباسیان چندان فرقی قایل نبودند و فرزندان علی و عباس را یکی میدانستند،زیرا همه آنان از اهلبیت پیامبر(ص)بودند؛اشخاصی که مبلغ و تداومبخش یک آرمان بودند و آن هم پایان دادن و سرنگونی رژیمی ستمگر بود.
در این میان عباسیان هنوز چندان کار و یا حرکتی از خود نشان نداده بودند که از آل علی(ع)متمایز شوند ولی درهرحال همه به حسب ظاهر دنبال یک هدف بوده و در یک جهت گام برمیداشتند.
عباسیان(فرصتطلبانه)بنام علویان شعار میدادند و از روزهای نخست،از محبوبیت آنان استفاده کرده و از حمایت شیعیان آنان برخوردار بودند و علویان هم(طبق فطرت سالم خاندان خود)از این فرصتطلبی غفلت داشتند.
عباسیها برای بهکارگیری شیعیان،از دشمن مشترک سخن میگفتند و اظهار میداشتند که هدفی جز ساقطکردن رژیم ندارند (2)و بدینوسیله علویها را فریب میدادند،
چنانکه شیعیان خراسان را نیز که مرکز دعوت علویها بود فریب دادند (1).
در حقیقت هنگامی که خبر شهادت زید به خراسان رسید شیعیان خراسان به شدت شوریدند (2)و مبلغان شیعه به افشاگری علیه رژیم اموی برخاستند و همهجا از رژیم بنیامیه و جنایاتش علیه اهلبیت پیامبر اکرم(ص)به گفتگو پرداختند تا پشتیبانی آنها را به خود جلب کنند.همه این رویدادها به اضافه محبت عمیق مردم خراسان به اهلبیت پیامبر، زمینه را برای عباسیها مساعد کرد،و باعث شد که عباسیها بتوانند خراسان را مرکز دعوت خود قرار دهند.
آنگاه مبلغین عباسی در اطراف و اکناف سرزمین اسلامی پراکنده شده،از مردم برای آنها بیعت میگرفتند.این دعوتها و بیعتها صرفا بهنام بنی عباس صورت نمیگرفت بلکه بهعنوان اهلبیت پیامبر و یا بهعنوان بازپس گرفتن حقوق از دست رفته آنها از رژیم بنیامیه بود.در این میان آنان گام فراتر نهاده به مردم چنین وانمود میکردند که آنها بهعنوان نزدیکترین مردم به فرزندان ابیطالب و از طرف اولاد علی(ع)از آنها بیعت میگیرند (3)و هرگز کلمهای که از آن بوی دعوت به خویشتن و هوای تکیه دادن برجای اولاد علی باشد به زبان نمیآوردند (4).
حقیقت اینست که آنها نیز به همین دلیل خراسان را بهعنوان مرکز دعوت خود برگزیدند.زیرا آنها میدانستند که خراسان مملو از شیعیان و طرفداران اهلبیت است.
آنان برای جلب مردم خراسان از هیچ تلاشی دریغ نکرده،کوشیدند تا در آنجا طرفدارانی راسخ پیدا کنند و در این زمینه نیز توفیق یافتند زیرا مردم خراسان به آنها دل بستند و از اعماق دل آنها را تایید کردند.
عباسیان پس از جلب شیعیان خراسان،متوجه شیعیان عراق شدند و به آنها گفتند که میخواهند حقوق از دست رفته آل محمد را از بنیامیه بازپس گرفته به آنها برگردانند و به همین سبب بود که مرکز دعوت را از خراسان به کوفه انتقال دادند.زیرا کوفه همواره مرکز حرکت علویها بود:
-امیر مؤمنان(ع)حرکت خود را علیه معاویه از کوفه آغاز کرد.
-قیام امام حسین(ع)علیه یزید از کوفه و از مکاتبات آن حضرت با مردم کوفه آغاز گردید.
-نهضت زید بن علی و پسرش یحیی نیز از کوفه آغاز گردید.
بنابراین تمام نهضتهای سلحشوران علوی از کوفه شروع شده بود.روی این اصل بنی عباس تصمیم گرفتند با انتقال مرکز حکومت از خراسان به کوفه،که درواقع مرکز قدرت اهلبیت بود،پایههای حکومت خویش را تثبیت کنند.هنگامی که بنی عباس بر مسند خلافت مستقر شدند،تغییر موضع دادند؛دستهایی را که بوسیله آنها به حکومت رسیده بودند بریدند،و پلهایی را که از روی آنها گذشته بودند شکستند،و در برابر علویها و شیعیان موضعی خصمانه گرفتند (1)،گویی هرگز آنها را نمیشناختند.آنگاه دعوت آنها به جای اهلبیت،به فرزندان عباس اختصاص یافت،و درمورد اهلبیت از هیچ جنایتی دریغ نکردند (2).
در اثر این روش ناجوانمردانه بنی عباس،علویها به شدت از آنها متنفر شدند و واکنشی که در برابر آنها نشان دادند،این بود که دعوتهای خود را روی فرزندان علی(ع) متمرکز کردند و اعلام نمودند که خلافت حق آنهاست و جز آنها کسی شایسته کسب این منصب نیست.از اینجا مشکلاتی در برابر بنی عباس پدید آمد،شورشهایی در گوشه و کنار از طرف سلحشوران علوی برای رهایی یافتن از چنگال خونآشامان عباسی آغاز گردید و بدینسان قرن دوم هجرت(قرن هشتم میلادی)قرن مقاومت علویها در برابر عباسیها بود.این مقاومت هرلحظه گستردهتر شده،سرتاسر جهان اسلام را فراگرفت (3).
آغازگر این مقاومتها،نهضت محمد نفس زکیه در حجاز بود.
محمد نفس زکیه،فرزند عبد اللّه بن حسن بن حسن(ع)و از شخصیتهای برجسته اهلبیت بود (1).کتیهاش ابو عبد اللّه (2)و نام مادرش هند دختر ابو عبید بن عبد اللّه بن زمعه بود (3).
وی در سال 100 هجری در مدینه منوره دیده به جهان گشود (4)و به صریح قریش (قریش خالص)شهرت یافت،زیرا همه نیاکان او از قریش بودند و کسی از غیر قریش در نسب او قرار نداشت (5).او از هوش سرشار و استعداد فوقالعادهای برخوردار بود.از نظر علمی به مقامی بس رفیع و منزلتی بس برجسته نایل آمده،از پدران بزرگوارش احادیث فراوانی روایت کرده است.در زهد و تقوی بسیار معروف و در خطابه بسیار زبردست بود.
از نظر بینش اجتماعی و آشنایی وسیع با معارف قرآن و فرهنگ اسلام،سرآمد مردم حجاز بود (6).از آنجا که در فقه و حدیث و تفسیر و دیگر علوم اسلامی زبانزد خاص و عام بود، دوستان و خویشاوندانش در رهبری و پیشوایی او تردیدی نداشتند (7).حتی برخی او را "مهدی موعود"پنداشتهاند زیرا درمورد حضرت مهدی که در آخرالزمان ظهور کرده جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد و پایههای ظلم و ستم را از ریشه برخواهد کند،روایات فراوانی داریم که او همنام با پیامبر اکرم(ص)است و در برخی روایات گفته شده که اسم
پدرش نیز مطابق اسم پدر پیامبر(عبد اللّه)میباشد (1)و چون اسم او نیز محمد و اسم پدرش عبد اللّه بود برخی او را مهدی موعود پنداشتند (2).
پدرش او را با فرهنگ اسلامی تربیت کرد و او را همراه برادرش ابراهیم،به خدمت محدث بزرگ (3)عبد اللّه بن طاووسی فرستاد تا از خرمن علمش خوشهها بچینند.
وی خطاب به ابن طاووسی گفت:این دو پسرم را حدیث تعلیم کن،شاید خداوند به وسیله این دو نور دیده به مسلمانان سودها برساند (4).از همین تعبیر میتوان به اهتمام پدر نسبت به تعلیم و تربیت فرزندان پی برد.
1) *) -مؤلف این حدیث را از کتاب الفخری فی الاداب السلطانیه تألیف:محمد بن علی بن طباطبا،نقل میکند که به نظر مترجم این کتاب ارزش استناد ندارد زیرا کتاب در زمینه حدیث نوشته نشده است.ولی در صدها حدیثی که در کتب معتبر اهل سنت،از پیامبر اکرم(ص)نقل میکنند تایید شده است که اسمه اسمی نام مبارک مهدی مطابق نام پیامبر است و در هیچکدام تصریح نشده است که نام پدرش نیز مطابق نام پدر آن حضرت است.اینک به چند حدیث در منابع مهم اهل سنت اشاره میکنیم که در همه آنها تصریح شده به اینکه اسمه اسمی نام مهدی مطابق نام پیامبر است و در هیچکدام از نام پدرش بحث نشده است.اینک منابع احادیث: الف-صحیح ترمذی،ج 2 ص 36 ب-صحیح ابی داود،ج 2 ص 207 پ-مسند احمد حنبل،ج 1 ص 376 و 377 و 430 و 448 ت-کنز العمال،ج 7 ص 188 ث-تاریخ بغداد،ج 4 ص 388 ج-ذخائر العقبی،ص 136 که در هیچکدام از احادیث فوق جمله و اسم ابیه اسم ابی نیامده است.حافظ ابو عبد اللّه محمد بن یوسف گنجی شافعی در کتاب پرارج البیان فی اخبار صاحب الزمان پس از نقل حدیث فوق مینویسد:"احمد حنبل که در گفتارش بسیار دقیق است در چندین مورد از مسند خود این حدیث را نقل کرده و در هیچکدام"اسم ابیه اسم ابی" را نیاورده و اگر چنین نقلی شده باشد ممکن است در اصل چنین بوده باشد اسم ابیه اسم ابنی یعنی:نام پدرش نام پسرم حسن میباشد،که بعدا تحریف شده است"(البیان، چاپ بیروت ص 94).نتیجه اینکه در روایات صحیحه فقط جمله"اسمه اسمی"وجود دارد و جمله"اسم ابیه اسم ابی"یا وجود ندارد و یا تحریف شده است."مترجمان"
2) 1) -الاداب السلطانیه ص 121
3) 2) -المعارف ابن قتیبه ص 455
4) 3) -مقاتل الطالبین ص 238
واقدی معتقد است که:پدرش او را تشویق میکرد که پیش از آنکه سفاح برای خود جانشینی تعیین کند (1)او خودش را نامزد خلافت کند.
نفس زکیه در میان مردم گذشته از فضایل اخلاقی و مقامات معنوی به شجاعت و شهامت شناخته شده بود و به هنگام حرکت زید،در نهضت او شرکت جسته بود (2).
روی این بیان روشن میشود که جنبش زید در محدوده فرزندان امام حسین محصور نمیشود بلکه فرزندان امام حسن را نیز دربرمیگیرد و اصولا دعوت زید بر همین اساس استوار بود.زیرا بهعقیده زیدیه امامت از آن فرزندان حضرت فاطمه است به شرط آنکه در برابر زمامداران ستمگر شمشیر بکشند و پیکار کنند.لازم به تذکر است که در جنبشهای زیدیه فرزندان امام حسن و امام حسین،دوشادوش یکدیگر قیام کرده برای نابودکردن زمامداران ستمگر تلاش کردند.
گفته میشود که یحیی بن زید بههنگام وفات،به محمد نفس زکیه رجوع و او را به قیام در برابر ستمگران وصیت کرد.ولی او تا فراهم شدن امکانات،دست به حرکت و دعوت نزد.
ولید بن یزید،خلیفه دایمالخمر اموی در سال 126 هجری به هلاکت رسید (3).
در عهد او حوادثی پدید آمد که وضع امویها را به کلی دگرگون کرد؛بنی هاشم به خدمت محمد نفس زکیه رفتند تا با او دست بیعت دهند.وقتی که همه جمع شدند،عبد اللّه بن حسن،پدر نفس زکیه طی خطبهای،خطاب به بنی هاشم چنین گفت:"خداوند شما اهلبیت را به وسیله برانگیختن پیامبرش از میان شما،بر دیگران برتری داده است و شما را به این افتخار برگزیده است،در میان شما اولاد علی و فاطمه با برکتترین شماست چرا که برای حمایت از قرآن و سنت از همه شایستهترند و اینک شما میبینید که احکام قرآن تعطیل سنت پیامبر متروک شده است.هرروز بر جلوه باطل افزوده و از فروغ حق کاسته میشود.در راه خدا و برای بهدست آوردن رضای پروردگار نبرد کنید،پیش از آنکه خداوند شکوه و عظمت شما را از شما گرفته،جامه ذلت و زبونی به تن شما بپوشاند،چنانکه درمورد بنی اسرائیل انجام داد،در صورتیکه عزیزترین مردم عصر خود در پیشگاه خداوند بودند."
"شما بهخوبی میدانید که هروقت گروهی از اینها گروه دیگر را بکشند آنچنان هرجومرج ایجاد میشود که حکومت به آسانی از دستشان بیرون میرود،اکنون که ولید بن یزید را کشتهاند بسیار فرصت خوبی است تا به بیعت محمد که برای رهبری امت اسلامی بسیار شایسته است (1)،بشتابید.بدینترتیب همه حاضران در مجلس که از اولاد علی و عباس بودند به او دست بیعت دادند و در بیعت او تردیدی به خود راه ندادند.منصور و سفاح نیز که در مجلس حاضر بودند دست محمد را بهعنوان بیعت فشردند (2).
آوردهاند که منصور بههنگام بیعت گفت:من در میان حاضران،کسی را داناتر از محمد به احکام اسلام و لایقتر از او به رهبری امت نمیشناسم (3).
هنگامی که تاریخ را ورق میزنیم به این نتیجه میرسیم که بنی عباس نه تنها پیش از دیگران در تأیید و تقویت نفس زکیه تلاش میکردند بلکه از نخستین کسانی بودند که به علویها دست بیعت دادند و درمورد نفس زکیه هیچ تردید و مخالفتی از خود نشان ندادند.آنها همانطور که به خویشاوندی خود با پیامبر اکرم(ص)مباهات میکردند، به خویشاوندی خود با امیر مؤمنان نیز اظهار مباهات میکردند.
پس از انجام مراسم بیعت،محمد نفس زکیه از شهر بیرون رفت و مدتی را در صحرا سپری کرد.در این مدت گاهی آشکار و هنگامی پنهان میشد.
هنگامی که بنیامیه از بیعت او آگاه شدند واکنشی از خود نشان ندادند.حتی مروان،آخرین خلیفه اموی میگفت:از این خاندان بیمی ندارم،زیرا میدانم که این خانواده شانسی در خلافت ندارند.نگرانی من از عموزادگانشان بنی عباس است (4)و یکبار هم گفت:با محمد کاری نداشته باشید،ما هرگز باکی نداریم از اینکه روزی روی در روی ما بایستد (5).
از این عبارت معلوم میشود که امویها پیش از آنکه جنبش و حرکتی از طرف بنی عباس آغاز شود از آنها نگران بودند ولی برای پیشگیری از خطرات احتمالی اقدامی نکرده بودند و این ناشی از ضعف و هوسرانیهای بیشاز حد خلفای اموی میباشد.
بدینترتیب هرروز بر تعداد هواداران عباسی افزوده گشت تا رژیم اموی ساقط گردید و بنی عباس به روی کار آمدند و بدون اتلاف وقت،اخذ بیعت را با تلاشی پیگیر آغاز کردند.
عباسیهای حیلهگر،بیعت نفس زکیه را شکستند و دست سفاح عباسی را بهعنوان بیعت فشردند.
این اقدام خصمانه عباسی آغازگر درگیری سیاسی ممتدی در میان علویها و عباسیها بود زیرا علویها خود را برای خلافت شایستهتر میدانستند چرا که از اولاد پیامبر و از نسل فاطمه بودند (1).
سفاح چون این نکته را دریافته بود،تا میتوانست به آنها نزدیکتر میشد تا شاید این اختلاف را از بین ببرد.
یعقوبی مینویسد:هنگامی که عبد اللّه بن الحسن با برادرش حسن مثنی بر او وارد شد،سفاح مقدمشان را گرامی داشت و هدایای فراوانی به آنها داد.حتی نقل شده که املاک را به عبد اللّه و چشمه مروان را به حسن مثنی داد (2).ولی این سیاست مزورانه برای او سودی نبخشید و در آتش دل علویها کارگر نیفتاد و آنها همچنان در ساقطکردن رژیم به تلاش خود ادامه دادند (3).
مقدسی مینویسد:سفاح روزی انبانی پر از جواهرات به عبد اللّه بن حسن عطا کرد و او را سوگند داد که دربارهاش چیزی بگوید.عبد اللّه دو بیت شعر خواند که ترجمهاش اینست (4):
"آیا نمیبینی که حوشب با تلاش شبانهروزیاش کاخهای سر به فلک کشیدهای برای استفاده بنی نفیله میسازد."
"او آرزوی عمر نوح در سر میپروراند،غافل از اینکه فرمان خدا شب نازل میشود. (5)"سفاح به شدت خشمگین شد و او را به مدینه تبعید کرد.
حقیقت امر اینستکه سیاست مبتنی بر زر و زور و تزویر سفاح توانست علویها را تا مدتی آرام نگه دارد و تا حدی جلو بینشهای سادات حسنی را بگیرد (1).به همین دلیل مشاهده میشود که در عهد او جنبشی از طرف علویها اتفاق نیفتاد و جنبش محمد نفس زکیه بعد از سفاح و در عهد منصور دوانیقی روی داد.
1) 1) -العصر العباسی الاول ص 64
هنگامی که خلافت به منصور رسید،علویهای حسنی موضع خود را در برابر او اعلام کردند و بیعت سفاح و منصور را رد کردند و خلافت آنها را غیرمشروع اعلام نمودند و فقط به بیعت نفس زکیه رضا دادند که در عهد اموی با او بیعت شده بود.چرا که در بسیاری از سرزمینهای اسلامی،از جمله مکه و مدینه قسمت اعظم مردم پذیرای خلافت او بودند (1).
نفس زکیه علیرغم طرفداران فراوانی که داشت در آغاز خلافت منصور،حرکتی از خود نشان نداد،بلکه مدتی از چشم مردم دور شد؛پدرش هنگامی که از تصمیم او مبنی بر تلاش مخفیانه آگاه شد به او گفت:
"پسرم از نزدیکان خود برحذر باش."آنجا که نفس ترا به سخن گفتن وامیدارد، سلامتی خود را با سکوت طولانی بیمه کن.هنگامی که سخن گفتن بیمورد باشد سکوت بسیار نیکوست.چهبسا یک سخن نابجا ضررهای جبرانناپذیری به بار آورد.حال آنکه یک سخن بجا ممکن است سود فراوانی نبخشد.شتاب برای هرکاری که وقتش نرسیده است خطاست، چنانکه بعد از رسیدن موقعش نیز درنگ روا نباشد.از دوست ناآگاه بیشاز دشمن بدخواه برحذر باش (2).
هنگامی که نفس زکیه مخفی شد و مردم مخفیانه با او بیعت کردند منصور جاسوسهایی را برای کسب اطلاعات برگماشت،و برای این کار بسیار اهتمام ورزید (3).از اهتمام فراوانی که منصور به کار نفس زکیه ابراز میکرد،روشن میشود که از وی بسیار اندیشناک بود و وجود او را برای آینده خلافت بسیار خطرناک تشخیص داده بود.به همین دلیل سازمان اطلاعاتی وسیعی ایجاد کرد تا با تمام قدرت در کشف مخفیگاه او بکوشند.
آوردهاند که منصور در صندوق بیتالمال را باز کرد و در راه پیداکردن نفس زکیه از بذل و بخشش و اسراف و تبذیر دریغ نکرد.نوشتهاند که بردههایی را برای این منظور از بیتالمال خریداری کرد به هریک از آنها یک یا چند شتر داده برای یافتن محمد نفس زکیه در بیابانها پراکنده ساخت تا بلکه مخفیگاه او را پیدا کنند (4).
ظاهرا منصور مخفی شدن او را بطور یقین نمیدانست و در آن تردید داشت، بنابراین اموال زیادی را برای استاندار مدینه فرستاد و به او نوشت که این اموال را در میان مردم مدینه تقسیم کن و حصه هرکسی را فقط به خودش بده.هرکه برای دریافت هدیهاش به پیش تو نیاید از دیگران بپرس و مواظب محمد نفس زکیه و برادرش ابراهیم باش.
استاندار مدینه دستورهای منصور را اجرا کرد،آنگاه به او نوشت:همه مردم مدینه شخصا حضور بهم رسانیده هدایای خود را دریافت کردند،بهجز محمد و برادرش (1).در اینجا مخفی شدن نفس زکیه برای منصور مسلم شد و بیشاز پیش خطر را جدی گرفت.
ترس بیشاز حد منصور از نفس زکیه دلایل بسیاری دارد که به دو عامل مهم آن اشاره میکنیم:
الف-در عهد خلفای اموی به محمد نفس زکیه بیعت شده بود (2)و منصور خود یکی از بیعتکنندگان بود و نفس زکیه بیعت او را برای مردم بازگو میکرد (3).
ب-مردم به او علاقمند بودند چرا که او نفوذ فوقالعادهای در دل مردم داشت (4)،و دانشمندی بزرگ و اندیشمندی سترگ بود که اصالت و نجابت و شرافت او زبانزد خاص و عام بود و منصور هرگز خود را با او قابل مقایسه نمیدید بنابراین اگر او قیام میکرد خطر بزرگی برای منصور بهشمار میآمد.
منصور برای کسب اطلاع از مخفیگاه نفس زکیه در سال 140 هجری بهعنوان حج وارد مکه معظمه شد که هدف اصلی او ارزیابی وضع حجاز و دستیابی به نفس زکیه بود (5).
نفس زکیه و برادرش ابراهیم،از مدینه خارج شدند و در صحرا به سر بردند و جستجوی منصور به جایی نرسید (6).
وقتی منصور از یافتن آنها نومید شد در سال 144 هجری (7)نیز به حج رفت و به هنگام
مراجعت خویشاوندان نفس زکیه را در سرزمین ربذه (1)در نزدیکی مکه گرد آورد،آنگاه خطاب به عبد اللّه بن حسن(پدر نفس زکیه)گفت:محمد و ابراهیم کجا هستند؟گفت:
نمیدانم.گفت:چگونه نمیدانی؟گفت:من هیچ اطلاعی از جای آنها ندارم (2).
منصور معتقد بود که عبد اللّه حتما از مخفیگاه پسرانش اطلاع دارد بنابراین به اصرار خود ادامه داد تا شاید سرنخی به دست آورد.عبد اللّه گفت:چقدر مطالب را طول میدهی؟به خدا سوگند اگر آنها زیر پای من باشند من هرگز پاهایم را بلند نمیکنم که تو از جایگاه آنها مطلع شوی.چگونه ممکن است من میوه دلم را به تو بسپارم که آنها را به قتل برسانی (3)؟
مینویسند که برخی از نامههای نفس زکیه که توسط پدرش به خراسان برای طلب بیعت ارسال میشد به دست منصور افتاد،او دیگر مطمئن شد که عبد اللّه از مخفیگاه پسرانش آگاه است.آنگاه عبد اللّه را خواست و به او گفت:نامههای تو و پسرانت که بسوی خراسان میفرستادید،به دست من رسیده و من آنها را خواندهام،آنگاه به خراسان فرستادهام و پاسخهای مثبت آنها را دریافت کردهام.از شما انتظار میرود که جایگاه پسرانت را به من بگویی تا من مستمری شما را از بیتالمال افزون کنم و پسرانت را بر پست و سمتی که شایستهاند و خویشاوندی ایجاب میکند،قرار دهم (4).
هنگامی که تهدیدها و تطمیعهای منصور در عبد اللّه موثر واقع نشد،دستور داد که او را زندانی کنند،و به دنبال آن عبد اللّه را با 12 نفر از خویشاوندان نزدیکش را با غل و زنجیر به طرف کوفه حرکت دادند (5)و در زندان هاشمیه کوفه زندانی کردند (6).
از شخصیتهای بنی هاشم،که همراه عبد اللّه بن حسن به زندان رفتند میتوان از اینها نام برد:
ابراهیم بن حسن بن حسن؛ابو بکر بن حسن،برادر ابراهیم؛علیالخیر؛عباس برادر علیالخیر؛عبد اللّه برادر علیالخیر؛محمد بن عبد اللّه،برادر مادری عبد اللّه،که
1) *) -(ربذه)سرزمینی خشک و بیآب و علفی بود که عثمان ابو ذر را به آنجا تبعید کرد.
2) 1) -تاریخ یعقوبی ج 2 ص 450،البدء و التاریخ ج 6 ص 84،و الاغانی ج 18 ص 475
3) 2) -الفخری ص 13
4) 3) -العقد الفریب ج 5 ص 71
5) 4) -البدایه و النهایه ج 1 ص 81 و البدء و التاریخ ج 6 ص 84
6) 5) -الاغانی ج 18 ص 470 و فتوح البلدان ج 1 ص 352
از علویها نیست ولی همراه علویها به زندان رفت و چون حاضر نشد که از مخفیگاه نفس زکیه سخن بگوید به شدت شکنجه شده سپس به ربذه فرستاده شد که در کوچه و بازار گردش داده شود (1)محمد بن ابراهیم،مشهور به محمد دیباج (2).
سادات حسنی درصدد بودند که پیش از آنکه منصور تصمیم خود را درمورد ریشهکن ساختن سلحشوران علوی جامه عمل بپوشاند،او را بهسزای اعمال خود برسانند.و به همین منظور در مکه گرد آمدند و نقشه براندازی او را طرح کردند.عبد اللّه بن محمد اشتر گفت:
کار او را به من واگذارید،من شر او را از سر شما کوتاه میکنم.نفس زکیه گفت:به خدا قسم من راضی نیستم که او را ترور کنیم،بلکه باید او را دعوت کنیم که به بیعت خود عمل کند، اگر بیعت خود را صریحا نقض کرد آنگاه مردانه با او میجنگیم.ترور ناجوانمردانه از ما خاندان دور است (3).
آوردهاند که منصور به پدر نفس زکیه در مقام نصیحت گفت:ای عبد اللّه.آیا میدانی که من میدانم که تو از مخفیگاه پسرانت آگاه هستی؟برای تو هیچ عذری پذیرفته نیست،اگر مخفیگاه آنها را برای من بازگو کنی من به تو هدایای فراوانی خواهم داد و فرزندانت را گرامی خواهم داشت و به هریک از آنها هزار هزار درهم خواهم داد.
عبد اللّه عقب عقب رفت و پشت کرد تا همراه 12 نفر که با او بودند از تیررس منصور خارج شوند ولی منصور دستور داد که همه را دستگیر کرده به زندان ببرند (4).عبد اللّه از بزرگان قوم خود و از شخصیتهای سادات حسنی بود که در میان علویها به شرافت و فضیلت شناخته میشد (5).منصور به زندانیکردن عبد اللّه و یارانش اکتفا نکرد،بلکه تلاشهای خود را برای یافتن محمد نفس زکیه ادامه داد و در همین رابطه محمد بن خالد بن عبد اللّه قسری را به مدینه فرستاد و کلیدهای بیت المال را در اختیار او قرار داد و به او اختیار تام داد تا به جستجوی نفس زکیه بپردازد و در این راه از صرف پول و وعده مقام دریغ نکند (6).وقتی که محمد بن خالد در این راه
توفیقی به دست نیاورد او را عزل و به جای او ریاح بن عثمان مری را انتخاب کرد و همان اختیارات را به او داد (1).
منصور برای خاتمه دادن به کار نفس زکیه به مکه رفت و پس از انجام مراسم حج رهسپار مدینه شد و سپاهیان خود را در شش کیلومتری مدینه مستقر کرد که اگر محمد نفس زکیه را پیدا کند،بتواند با او بجنگد و چون در مدینه سرنخی پیدا نکرد به مکه بازگشت و از آنجا رهسپار عراق گردید.
منصور در مراجعت به عراق،به هاشمیه که همه سادات حسنی در آنجا زندانی بودند،وارد شد و خطابهای برای شیعیان خالص اهلبیت که اکثرا خراسانی بودند، ایراد کرد و در ضمن آن چنین گفت:"ای اهل خراسان.شما شیعیان و یاوران ما هستید.
شما بودید که جهانیان را به دعوت ما فراخواندید و اگر با کسی جز ما بیعت میکردید، هرگز بهتر از ما کسی را نمییافتید.به خداوندی که جز او معبودی نیست،ما خلافت را به نفع فرزندان ابو طالب ترک کردیم و هرگز با آنها به معارضه برنخاستیم،آنگاه علی بن ابیطالب به خلافت برگزیده شد و با مداخله حکمین،شیرازه خلافت از هم پاشید."آنگاه ادامه داد:"خداوند شما مردم غیور خراسان را به یاوری ما برگزید،و به وسیله شما شرافت و عظمت را به ما ارزانی داشت و ما را به دست شما سربلند و سرفراز کرد (2).
از این خطبه معلوم میشود که منصور میخواست خراسانیها را خشنود و نظر آنها را جلب کند و به خلافت بنی عباس پایبند نماید،و تا حدی هم موفق شد.زیرا بطوری که میدانیم خراسانیها طرفدار پروپاقرص علویها بودند و نفس زکیه بیشاز همه به آنها اعتماد کرده بود و نامههای خود را به آنها میفرستاد و از آنها انتظار یاری داشت.
با اینحال منصور نیز توانست که از میان آنها سپاهی فراهم آورد که آماده جنگ با نفس زکیه باشند (3).
منصور به زندانی بودن سادات حسنی اکتفا نکرد بلکه دستور داد که آنها را در زندان به شدت شکنجه دهند که همه آنها در زیر شکنجه از بین رفتند بهجز تعدادی بسیار
اندک.از افراد انگشتشماری که در زیر شکنجه جان نسپرده بود محمد بن ابراهیم بن حسن بود که او را زندهزنده در پایه دیواری قرار دادند و دیوار را بر روی او بنا کردند (1).
اینها نشانه عداوت مخصوص منصور با اولاد امام حسن میباشد.منصور با کشتن سلحشوران حسنی تا حدودی آتش درونش را فرونشاند و به ساختن شهر بغداد پرداخت و معمارها و بناهای زیردست را از چهارگوشه جهان فراخواند و در مدت 5 سال،بنای بغداد را به پایان رسانید و در سال 145 ه.مرکز خلافت را به بغداد انتقال داد (2).
همینکه منصور در بغداد مستقر شد،محمد نفس زکیه در مدینه خروج کرد (3).خروج نفس زکیه در روز 28 رجب 145 هجری اتفاق افتاد (4).
هنگامی که منصور از خروج علنی نفس زکیه آگاه شد بغداد را به قصد کوفه ترک کرد و در مسیر خود به کوفه،چند روزی در قصر ابن هبیره(بغداد-کوفه)توقف نمود تا کارها را روبهراه کند و سپاه لازم را فراهم آورد (5).
نفس زکیه و برادرش ابراهیم با یکدیگر پیمان بسته بودند که حرکت خود را بر ضد منصور همراه و همگام آغاز کنند.
ابراهیم در بصره بود که جمعی از شخصیتهای اسلامی به محل اقامت نفس زکیه (در نزدیکی کوفه)شتافته به او دست بیعت دادند و در اطراف و اکناف،مردم را بهسوی او دعوت میکردند.اخبار نفس زکیه در منطقه پخش شد و مقدمات خروج،خود به خود فراهم گردید (1).
انتشار وسیع اخبار،نفس زکیه را در برابر کار انجام شده قرار داد و او به ناچار پیش از آنکه همه جوانب قیام خود را بسنجد و مشکلات و عواقبش را بررسی کند،حرکت خود را در دایره وسیعی در رمضان 145 هجری آغاز کرد.
انگیزههای خروج پیش از موعد نفس زکیه را میتوان در سه موضوع خلاصه کرد:
الف-شکنجههای وحشیانه منصور درمورد پدر نفس زکیه و دیگر همراهانش در سیاهچالهای هاشمیه،که نهایتا منجر به شهادت بیشتر آنان گردید.
ب-بیم شناسایی و دستگیری او از طرف سازمان اطلاعاتی رژیم منصور.
پ-تحریک و تشویق برخی از یارانش که او را به کندروی متهم میکرده و از او میخواستند که حرکت خود را فورا آغاز کند،حتی اگر یک نفر هم یاور نداشته باشد (2).
ابن کثیر مینویسد:شدت اختفاء نفس زکیه که در مقابل تلاش شبانهروزی منصور و ریاح بن عثمان فرماندار مدینه چارهای جز آن نداشت،او را به انقلاب زودرس و خروج پیش از وقت ناگزیر ساخت (3).
هرروزی که میگذشت مردم اخبار تازهای از جنایات منصور دریافت میکردند و در نتیجه تنفر بیشتری از او پیدا کرده،گرایش بیشتری به نفس زکیه نشان داده (4)و با یک دنیا
امید و آرزو به نفس زکیه بیعت میکردند.با افزایش حجم جنایات از طرف منصور،کسی در بیعت نفس زکیه تردیدی به خود راه نمیداد و از او میخواستند که بدون فوت وقت خروج کند.به دلایل ذکر شده او نتوانست منتظر موعد خود با برادرش ابراهیم شود و چون برادرش ابراهیم در بصره بود،پسرعمویش عیسی را که پسر زید شهید و مورد اعتماد وی بود برای اخذ بیعت به سوی اشراف و رؤسای قبایل فرستاد (1).
همه بنی هاشم و علاقمندان اهلبیت عصمت و طهارت با او بیعت کردند،بهجز امام جعفر صادق(ع)که بیعت او را نپذیرفت و بنابراین عیسی امام صادق را در خانهاش زندانی کرد و اموالی را که در خانه آن حضرت بود،مصادر کرد (2).
روایت کردهاند که در عهد بنیامیه هنگامی که علویها با محمد نفس زکیه بیعت میکردند،امام جعفر صادق با او بیعت نکرد.عبد اللّه محض(پدر محمد)از امام صادق درخواست کرد که او نیز با پسرش بیعت کند.امام فرمود:خلافت هرگز به پسرت نخواهد رسید.خلافت از آن زردپوش خواهد بود،در آن ایام منصور همیشه پیراهن زردی میپوشید و به زردپوش شناخته میشد (3).
پیداست که امام صادق(ع)هرگز خروج نفس زکیه را تأیید نمیکرد و پس از خروج نیز او را تأیید نکرد. (4)
به هنگام خروج نفس زکیه،مالک بن انس،یکی از فقیهان،مقیم مدینه بود.از مالک درمورد بیعت نفس زکیه طلب فتوی شد و او نیز به لزوم بیعت فتوی داد و خودش حرکت او را تأیید کرد.اهل مدینه به مالک گفتند که ما قبلا به منصور دست بیعت دادهایم، شکستن آن چگونه است؟گفت:اشکال ندارد،زیرا آن بیعت اجباری بود و سوگند اجباری اثر ندارد،چه رسد به بیعت اجباری (5).از سوی دیگر،نعمان بن ثابت ابو حنیفه نیز به وجوب خروج با نفس زکیه فتوی داده بود (6).این عوامل سبب گردید تا همه مردم مدینه
1) 1) -اصول کافی ج 1 ص 361
2) *) -حسن قاضی،این کار را استنعاد کرده و مصادره اموال امام صادق را در شان منصور دانسته نه نفس زکیه.مراجعه شود به کتاب قیام نفس زکیه ص 550"مترجمان"
3) 2) -الفخری ص 131
4) **) -آقای حسن قاضی در کتاب"قیام نفس زکیه"مدعی هستند که قیام او مورد تأیید امام صادق(ع)بوده است به صفحه 509-503 کتاب یاد شده مراجعه شود."مترجمان"
5) 3) -کامل ابن اثیر ج 5 ص 97
6) 4) -نزهه الانظار ص 21
با او بیعت کردند و بیعت منصور را شکستند.
هنگامی که منصور از خروج او باخبر شد،نخست چندان عکسالعملی نشان نداد.
این امر شاید برای این بود که در برابر رعیت خود را قوی نشان دهد و زبونیاش را بروز ندهد و بدینوسیله اخبار دقیق دریافت کند زیرا نسبت به اطلاعات محدود درباره او چندان اعتمادی نداشت (1).
طبری مینویسد:یک نفر از آل اویس به شتاب فراوان پیش منصور رفت تا خروج او را گزارش کند،منصور از او نپذیرفت (2)و حتی دستور داد که او را زندانی کنند،تا اینکه اخبار قطعی به او رسید و آزادش کرد (3).سپس از او پرسید که در چه مدت از مدینه تا اینجا آمدهای؟گفت:در مدت 7 شبانهروز.آنگاه 7000 درهم به او داد (4).
پس از قطعی شدن خروج نفس زکیه،منصور به شدت متأثر شد و درصدد مقابله برآمد و از غیبگویان مدد خواست.یک منجم حارثی به او اطمینان داد که از نفس زکیه ضرری به منصور نخواهد رسید و اگر مالک روی زمین هم بشود بیشاز سه ماه زنده نخواهد ماند (5).هنگامی که خبر خروج نفس زکیه در خراسان منتشر شد،گروه انبوهی از مردم آن سامان با او بیعت کردند و آماده یاری شدند.عمرو بن حفص که از طرف منصور استاندار سند (6)بود،با نفس زکیه بیعت کرد و پسرش را با گروهی از زیدیه به خدمت او فرستاد (7).
بیعت مردم خراسان باعث نگرانی منصور شد.منصور برای اینکه مردم خراسان را از یاری او بازنگهدارد حیلهای اندیشید و آن اینکه:دستور داد سر محمد بن عبد اللّه را که پسرعموی محمد نفس زکیه بود و در زندان به سر میبرد از تنش جدا کردند و با گروهی به خراسان فرستاد،تا برای مردم سوگند یاد کنند که این،سر محمد بن عبد اللّه است،و چون نام نفس زکیه نیز محمد و نام پدرش عبد اللّه بود خیال کنند که آن سر نفس زکیه است.
مردم خراسان که منصور را از خلافت خلع کرده بودند به سکوت گراییدند (8).
1) 1) -البدایه و النهایه ج 10 ص 84
2) 2) -تاریخ طبری،ج 7 ص 564
3) 3) -البدایه و النهایه ج 1 ص 84
4) 4) -انباء الزمن برگ 18
5) 5) -تاریخ طبری ج 8 ص 33
6) *) -کلمه"سند"صورت فارسی قدیم از کلمه"هند"است.اعراب سند را بر ایالت بزرگی اطلاق میکردند که در خاور مکران است و امروز قسمتی از آن بلوچستان و قسمت دیگر سند "پاکستان"کنونی.جغرافیای خلافت شرقی ص 355"مترجمان"
7) 6) -الحدائق الوردیه ج 1 برگ 161
8) 7) -مقاتل الطالبین ص 84
نظر به اینکه منصور به مردم خراسان اهمیت میداد و به آنها اعتماد میکرد،با این حیله توانست که تأیید آنها را جلب کند و جلو شورش آنها را بگیرد.
محمد نفس زکیه دعوتش را همچنان ادامه میداد و هرروز یاوران تازهای به دست میآورد.در میان بیعتکنندگان جدید،منذر بن محمد(نوه زبیر)و ابو بکر بن سیره (فقیه معروف)نیز دیده میشدند (1).مصعب بن عبد اللّه بن زبیر و پسرش عبد اللّه بن مصعب نیز همراه او خروج کردند (2).پرچم او به دست افطس(نوه امام زین العابدین)بود.گروهی از دانشمندان،محدثان و متکلمان اسلامی نیز در رکاب او بودند (3).
از بیعت این افراد برجسته با نفس زکیه روشن میشود که خروج محمد نفس زکیه پیش از اینکه یک حرکت سیاسی باشد،یک حرکت عبادی بوده است.زیرا هروقت یکی از سادات علوی حرکت عبادی-سیاسی خود را آغاز میکرد،صدها نفر از شخصیتهای اسلامی در رکاب او حرکت میکردند.منصور پس از آگاهی از عمق حرکت نفس زکیه، خزائن و دیوانهای دولتی را از کوفه به بغداد منتقل کرد (4)تا مبادا به دست هواداران نفس زکیه بیفتد و سبب گسترش حرکت او شود.
خروج محمد نفس زکیه در ماه رجب 145 هجری آغاز گردید (5).در آغاز حرکت، 250 نفر از سلحشوران علوی همراه او بودند که با این گروه اندک بر مدینه چیره شد (6)و فرماندار مدینه ریاح بن عثمان را عزل کرده به زندان انداخت (7).
از بنی هاشم:حسن،یزید و صالح(نوههای عبد اللّه بن جعفر)و حسین و یحیی (پسران زید شهید)با محمد نفس زکیه بیعت کردند و منصور از پیوستن آنان به نفس زکیه بسیار اندوهگین شد.آوردهاند که منصور میگفت:بسیار جای شگفت است که پسران زید نیز بر ما خروج کردهاند،ما که قاتل پدرشان را کشتیم و جنازهاش را همچنانکه با زید شهید انجام داده بود،به دار زدیم و سپس آنرا آتش زدیم و اینک پسران زید هم علیه ما خروج
کردهاند (1).
زیدیها در امام دو چیز را شرط اساسی میدانند:یکی اینکه در برابر ستمگران با شمشیر قیام کند،دیگر اینکه از اولاد حضرت علی(ع)و از نسل فاطمه زهرا(س)باشد، دیگر فرقی بین فرزندان امام حسن و فرزندان امام حسین نمیگذارند.
هنگامی که محمد نفس زکیه،فرماندار مدینه را عزل کرد،به زندان مدینه رفت و همه زندانیان را آزاد کرد (2).از جمله زندانیانی که به دست او آزاد شد محمد بن خالد قسری بود (3).
چون نفس زکیه بر مدینه تسلط کامل یافت به عزل و نصب صاحبمنصبان پرداخت:
عثمان بن محمد بن طالب بن زبیر را به فرمانداری مدینه نصب کرد؛عبد العزیز بن عبد المطلب خزرجی را به قضاوت مدینه منصوب نمود،عثمان بن عبد اللّه بن عمر را به ریاست پلیس مدینه تعیین کرد؛عبد اللّه بن جعفر بن عبد الرحمن را به ریاست دیوان عطایا نصب کرد (4)و عبد العزیز بن محمد را به ریاست اسلحهخانه تعیین نمود (5).
همه این اشخاص جزء نخستین گروهی بودند که با نفس زکیه بیعت کرد،او را برای خروج در برابر رژیم حاکم تشویق میکردند و بدینسان وضع نظامی و انتظامی مدینه استقرار یافت.
محمد نفس زکیه،گذشته از شجاعت و دلاوری به فصاحت و بلاغت معروف بود.
پس از آنکه از عزل و نصب رؤسای ادارات فارغ شد به مسجدالنبی رفته،خطبهای بسیار فصیح و بلیغ ایراد کرد،که در ضمن آن پس از حمد خدا،چنین گفت:
هان ای مردم،جنایتها و خیانتهای این مرد ستمگر،دشمن خدا و بشر،منصور ابو جعفر، چیزی نیست که بر شما پوشیده باشد.او در مکه معظمه و در کنار خانه خدا،برای کوچک شمردن کعبه معظمه،برای خود کاخ سبز میسازد و با خداوند اعلام جنگ میکند.بدانید که خداوند فرعون را هنگامی سرنگون ساخت که او ندای انا ربکم الاعلی سرمیداد،و خود را خدای خدایان قلمداد میکرد.هان ای مردم اینک قیام،برای سرنگونکردن این ستمگر،
و رها ساختن دین خدا از دست این طغیانگر،وظیفه هرفرد مسلمان است و بیشاز همه فرزندان مهاجران و انصار شایسته قیام در برابر او هستند.خداوندا،اینان حرامهای ترا حلال شمردند و حلالهای ترا حرام نمودند.آنانرا که تو امان داده بودی،هراسان کردند و آنانرا که تو بیمشان داده بودی،امان دادند.پروردگارا،مهلت این ستمگران را محدود فرما،و یکنفر از آنها را زنده نگذار،و آثار آنها را از صفحه روزگار نابود فرما.ای مردم.
من شما را نیرومند نیافتم که برای آن قیام کرده باشم.بلکه شما را شایسته این قیام یافتم و شما را به این حرکت برگزیدم.به خدا سوگند،هنگامی این حرکت را آغاز کردم که در هر شهر و آبادی که خدا را پرستندهای هست،مرا نیز بیعتکننده هست (1).
پس از پایان خطبه همه مردم مدینه با او بیعت کردند و چون خبر آن به منصور رسید،او در آغاز مصلحت ندید که سپاهی آماده کرده،لشکرکشی کند بلکه میخواست تا حد ممکن قیام را با مکاتبه پایان داده و با پیمانی به صلح دست یابد.به همین جهت بازار مکاتبات رونق یافت و نامههای متعددی ردوبدل شد.
منصور در نخستین نامه خود چنین نوشت:
از بنده خدا،امیر مؤمنان به محمد بن عبد اللّه:کیفر کسانی که با خدا و پیامبرش پیکار کنند و در زمین فساد را پیشه خود سازند،اینست که کشته شوند،یا به دار آویخته شوند،دستها و پاهایشان بریده شود و یا از سرزمین خود تبعید شوند (2).اگر توبه کنی و پیش از آنکه دستگیر شوی از عصیان خود بازگردی،در امان خدا و پیامبر او هستی،به تو و همه فرزندان و برادران و خاندانت امان میدهم؛جان و مالشان در امان است.و آنچه به اهلبیت تو در خون و مالشان آسیب رسیده باشد،جبران میکنم و هزار هزار درهم به تو عطیه میدهم و هرخواستهای داشته باشی روا میسازم و هرشهری را انتخاب کنی ترا باشکوه و جلال به آنجا روانه میسازم و رفتوآمد ترا با اعضای خانوادهات آزاد میگذارم آنان که ترا پناه دادهاند،یا به تو دست بیعت دادهاند،یا به هروسیلهای در خروج تو مؤثر بودهاند،آزادشان میگذارم و دستور میدهم به هیچوجه کسی متعرض آنها نشود.
اگر میخواهی که اطمینان بیشتری پیدا کنی،کسی را پیش ما بفرست،تا به نام تو،هرکس را که بخواهی از ما اماننامه کتبی دریافت نماید تا دلت آرام گردد.و السّلام (1).
هنگامی که این اماننامه به دست محمد نفس زکیه رسید و از مضمون آن مطلع شد، آنرا به باد مسخره گرفت و در پاسخ چنین نوشت:
از بنده خدا و امیر مؤمنان محمد بن عبد اللّه به بنده خدا منصور:
طاء،سین،میم.اینست آیههای قرآن کریم که از داستانهای موسی و فرعون به حق برای تو میخوانیم،شاید که ایمان بیاوری برای گروهی که ایمان بیاورند.بهراستی که فرعون در زمین طغیان کرد و مردمش را گروهگروه ساخت.گروهی از آنها را زبون کرد،و پسرانشان را سر برید و زنهایشان را زنده نگه داشت؛بهراستی که او از تبهکاران است.ما اراده کردهایم بر آنانکه در زمین ناتوان شمرده شدهاند،منت نهاده،آنها را پیشوا و وارث روی زمین گردانیم،و آنان را فرمانروایان جهان قرار داده،به فرعون و هامان و سپاهیان آنان نشان دهیم آنچه را که از آن میهراسیدند (2).ای منصور!من به تو پیشنهاد میکنم از امان و اماننامه آنچه را که تو به من پیشنهاد داشتهای و تو به خوبی میدانی که حق از آن ماست.شما مردم را به نام ما دعوت کردید و با شیعیان ما خروج کردید.پدر ما علی(ع)امام حق و منصوب از سوی خدا بود،شما چگونه به خود اجازه میدهید که وارث پدر ما بشوید؟تو خوب میدانی که کسی برای این مقام به جز پدر ما شایسته نبود که ما نه از:طلقاء(اسیران آزاد شده)و نه از عتقاء(بردهای آزاد شده)و نه از لعنا (3)(لعنت شدگان به زبان پیامبر)و نه از قرده(بوزینگان)هستیم (4)...
پیداست که نامه نفس زکیه بیشاز آنکه اماننامه باشد تهدیدنامه است.ازاینرو برخی از مورخان آنرا دعوت به جنگ دانستهاند،پیش از آنکه دعوت به صلح باشد (5).
1) 1) -الحدائق الوردیه ج 1 برگ 164،العیون و الحدائق ج 3 ص 341
2) 2) - طسم تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ الْمُبِینِ نَتْلُوا عَلَیْکَ مِنْ نَبَإِ مُوسیٰ وَ فِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ ،الخ إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاٰ فِی الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَهٰا شِیَعاً یَسْتَضْعِفُ طٰائِفَةً مِنْهُمْ یُذَبِّحُ أَبْنٰاءَهُمْ وَ یَسْتَحْیِی نِسٰاءَهُمْ إِنَّهُ کٰانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوٰارِثِینَ، سوره قصص،آیههای 1-6
3) *) -پیامبر اسلام دستهای از بنیامیه مانند عقبته بن ابی محیط را لعن کرده بود که در تاریخ اسلام بنام"لعناء"معروفند."مترجمان"
4) 3) -الحدائق الوردیه ج 1 برگ 165
5) 4) -العصر العباسی الاول ص 78
در پاسخ این نامه،منصور لشکر انبوهی را فراهم آورده،آماده جنگ شد.
نفس زکیه پس از تسلط مدینه،حسن بن معاویه(نوه عبد اللّه بن جعفر)را به فرمانداری مکه انتخاب کرد و به او دستور داد که به سوی مکه رفته،فرماندار منصور را بیرون کند (1).حسن به سمت مکه عزیمت کرد،ولی فرماندار مکه عباس بن عبید اللّه از تسلیم شدن سر باز زد.حسن با او به نبرد پرداخت و به زور وارد فرمانداری شد و مدت کوتاهی در آنجا اقامت کرد.سپس نامهای از نفس زکیه دریافت کرد که از او خواسته بود به مدینه رفته به او بپیوندد.
محمد نفس زکیه به پیشنهاد محمد بن خالد قسری،فرماندار پیشین مدینه، درصدد برآمد که دعوت خود را به دمشق نیز برساند.
اما محمد بن خالد که نفس زکیه او را از زندان نجات داده بود،میخواست در لباس دوستی برای او دام بگستراند.بدینجهت او گفت:موسی بن عبد اللّه را با غلام من رزام به جانب شام بفرست تا دعوت ترا در آن سامان نشر بدهند.محمد نفس زکیه پیشنهاد او را پذیرفت و آن دو نفر را روانه شام کرد ولی متوجه شد که محمد بن خالد به او نیرنگ زده،بدینوسیله نامهای برای منصور فرستاده است.ازاینرو او را دستگیر کرده در زندان سابقش، دار ابن هشام زندانی کرد.وقتی به شام رسیدند،رزام یکسره به پیش منصور رفت و موسی بازگشت و ماجرا را به نفس زکیه شرح داد (2).
محمد بن خالد در زندان از کرده خود پشیمان شد ولی دیگر دیر شده بود.
هنگامی که منصور از پیشرفت سریع کار نفس زکیه آگاه شد تصمیم گرفت شخصا لشکر را همراهی کند،ولی چون میدانست که برادر نفس زکیه در عراق است،از خروج او بیمناک بود،و بنابراین در پایتخت بماند و ولیعهد خود عیسی بن موسی را فراخواند و به او دستور داد که با سپاهی از عباسیها رهسپار مدینه شود (3).گفتهاند که سبب انتخاب ولیعهدش به فرماندهی سپاه این بود که از وی دل خوشی نداشت و میخواست که او در این نبرد کشته شود تا هم از شر او خلاص شود و هم راه برای گزینش پسرش مهدی،به ولایتعهدی باز شود.چون عیسی بن موسی به طرف مدینه راه افتاد به حاضران گفت:
هرکدام کشته شوند صلاح اسلام است (1).سپس حمید بن قحطبه را به فرماندهی یک لشکر چهار هزار نفری (2)که همگی از خراسان بودند (3)برگماشته به یاری آنها فرستاد.
هنگامی که محمد نفس زکیه از حرکت این دو لشکر آگاه شد،به پیروی از پیامبر اکرم(ص)،در اطراف مدینه خندقی حفر کرد تا بتواند در برابر سپاه عباسی مقاومت کند (4).
وی ظاهرا از تعداد لشکریان(عباسی)دچار وحشت شده بود.
پیروان نفس زکیه به زندان رفته،زندانیها را رها کردند و ابراهیم که رئیس پلیس بود،ریاح بن عثمان(فرماندار پیشین)را سر برید،سپس متوجه محمد بن خالد شد ولی او درب زندان را از داخل بسته و در محلی مخفی شده بود و ابراهیم پس از تلاش فراوان به او دست نیافت (5).
گروهی از بنی هاشم نیز به لشکر عیسی پیوستند و به سوی مدینه شتافتند (6).
عیسی بن موسی اماننامهای نوشته به محمد نفس زکیه فرستاد و او نیز در پاسخ او را به اطاعت و تسلیم دعوت کرده،اماننامه فرستاد و چون به پیمان صلح و مسالمتآمیزی نرسیدند آماده نبرد شدند.
حمید بن قحطبه با تیراندازانی که سراسر بدنشان با زره و کلاهخود پوشیده شده بود به سوی شهر حملهور شدند (7)تا اینکه به پشت دیوار شهر رسیدند.حمید با عیسی به مشاورت پرداخته به خرابکردن دیوار موافقت کردند.آنگاه دیوار را خراب کرده، قسمتی از خندق را پر کردند تا دو سپاه روی در روی هم قرار گرفتند.
در پیشاپیش لشکر نفس زکیه،یزید بن معاویه(نوه عبد اللّه بن جعفر)و در پیشاپیش لشکر منصور حسن بن زید قرار داشت (8).آنگاه جنگ سختی در میانشان درگرفت.
پیشتازان اردوی نفس زکیه به سرداری یزید بن معاویه شکست خورد.عیسی بن موسی وارد شهر شد و بر فراز تپهای قرار گرفت و برای اختلاف انداختن در صفوف نفس زکیه چنین
1) 1) -دول الاسلام ذهبی،ج.ص 69 و ابناء الزمن برگ 19
2) 2) -التنبیه و الاشراف ص 341 و البدایه و النهایه ج 10 ص 89
3) 3) -البدء و التاریخ ج 6 ص 85
4) 4) -المختصر فی اخبار البشر ج 2 ص 6
5) 5) -تاریخ یعقوبی ج 2 ص 452 و العیون و الحدائق ج 3 ص 244
6) 6) -تاریخ طبری ج 7 ص 32 و 580 و سر السلسله العلویه ص 21
7) 7) -همان مدرک ج 7 ص 590
8) 8) -اصول کافی ج 1 ص 364
گفت:
هان،ای مردم مدینه،خون شما بر ما حرام است.هرکس به ما بپیوندد و در زیر پرچم ما قرار بگیرد در امان است.هرکس در خانهاش بنشیند و در خانهاش را به روی خودش ببندد در امان است (1)...سخنان او تمام نشده بود که مردم از هرطرف او را به باد فحش و استهزا گرفتند و بر امان او خندیدند.
این واکنش سریع و قاطع بیانگر این حقیقت است که مردم از خلافت عباسیها دل خوشی نداشتند و در آن مدت کوتاه بهقدر کافی از آنها ملول و آزرده شده بودند.
مدائنی روایت میکند که عیسی بن موسی در مسیر خود از راه بطن فرات به جرف آمد و در آنجا در قصری که از سلیمان بن عبد الملک به جای مانده بود نزول کرد.
نزول عیسی در آن قصر،در بامداد دوازدهم ماه مبارک رمضان 145 ه.بود.
عیسی نمیخواست که در ماه رمضان جنگ کند،بلکه تصمیم داشت چند روزی جنگ را به تأخیر بیندازد تا ماه مبارک سپری شود و بعد از عید فطر جنگ را آغاز کند.ولی به او گفتند که نفس زکیه میگوید:مردم خراسان بر بیعت من استوارند و حمید بن قحطبه نیز با من بیعت کرده است.این گزارش موجب شد که عیسی از تصمیم خود برگردد و جنگ را جلو اندازد (2).
هنگامی که دو سپاه در برابر هم صف آراستند،نخستین کسی که از یاران نفس زکیه اسب تاخت ابراهیم بن جعفر زبیدی بود که اسبش رم کرد و به زمین افتاد و درجا کشته شد (3).
این حادثه موجب شد که سپاه عیسی جسارت یافته،حملهور شوند.جنگ سختی درگرفت، و در این حال نفس زکیه در مسجد مشغول نماز بود و هنگامی که از نماز فارغ شد،شخصا وارد جنگ شد (4).
نیروی دشمن با سپاه نفس زکیه قابل قیاس نبود،دشمن بسیار نیرومند بود و سپاه زکیه در برابر آنها بسیار اندک،ولی با همین تعداد اندک آنچنان فداکاری و جانبازی نشان دادند که همه را به شگفت واداشتند،بطوری که در یک حمله بیشاز هفتاد نفر از نامآوران
دشمن را به خاک مذلت انداختند (1).آنگاه محمد نفس زکیه،خراسانیها را مخاطب قرار داده گفت:"ای مردم خراسان.آیا شما نیز درهم و دینار را بر فرزند پیامبر ترجیح دادید؟"بهدنبال این بیان گروهی از خراسانیها از اردوی عیسی جدا شدند که به نفس زکیه بپیوندند،ولی حمید بن قحطبه آنها را برگردانید (2).
کثیر بن حصین وارد خندق شده،آنرا عمیقتر کرد تا اصحاب محمد نتوانند از آن عبور کرده فرار کنند.درنتیجه حفر خندق به ضرر نفس زکیه تمام شد،زیرا یارانش در داخل شهر به محاصره دشمن درآمدند و هرگونه ارتباط با بیرون قطع شد؛دیگر کسی نتوانست به آنها یاری برساند.بیشتر سپاه نفس زکیه از گرسنگی تلف شدند و افراد غیرنظامی مدینه نیز در این محاصره از گرسنگی جان سپردند.دیگر کسی در مدینه نماند که از محمد حمایت کند،همه مردان جنگی از پا درآمدند (3).محمد نفس زکیه برای جذب نیرو به محله ذباب،بازار،مسجد خراصین،و قبیلههای فزاره،هذیل و اشجع رفت ولی کسی را نیافت که بتواند او را یاری دهد (4).وی هنگامی که از کسب قدرت نظامی نومید شد، بقایای مردم مدینه را مخاطب ساخت و گفت:من بیعت خود را از شما برداشتم،هرکس قدرت دارد که خودش را از این مهلکه نجات دهد،اقدام کند و هرکس میخواهد در اینجا مقاومت کند،بماند.بهجز تعدادی انگشتشمار کسی پیرامون او نماند (5).
یعقوبی مینویسد:یکی از عوامل پراکنده شدن یاران نفس زکیه این بود که زنی بهنام اسماء دختر عبد اللّه بن عبید اللّه با او دشمنی داشت،چون کار جنگ بالا گرفت، روسری سیاهش را به غلامش مجیب عامری داد که آنرا بر مناره مسجدی آویزان کرده در کوچه و بازار مدینه فریاد برآورد که قرار،فرار،سیاهپوشان وارد مدینه شدند (6)هنگامی که مردم پرچم سیاه را بر فراز مسجد دیدند،سخن او را باور کرده از اطراف نفس زکیه پراکنده شدند (7).
محمد نفس زکیه هنگامی که خطر را بصورت جدی و در چند قدمی خود احساس کرد به منزلش رفت و صندوقی را که در آن لیست اسامی یاران و بیعتکنندگان و نمایندگان و دعوتکنندگان بود سوزانید تا به دست دشمن نیفتد و مردم بیگناه به دست آنها هلاک نشوند (1).
گفته میشود که سبب نامیده شدن محمد به نفس زکیه همین عمل ارزنده او بود که اثری از خود به جای نگذاشت که حتی یکنفر را بتوانند شناسائی کرده،مورد آزار قرار دهند.
با اینکه نفس زکیه به هیچوجه امید پیروزی نداشت ولی با تلاش پیگیر جنگ را ادامه میداد و چون شیری ژیان میغرید و به دشمن حمله میکرد و آنها را روانه دوزخ میساخت (2)و در ضمن رجزهای خود میگفت:"شیر هرگز از پشهها نمیهراسد (3)."
محمد اعتمادش را از مردم مدینه قطع کرده بود ولی هنوز از خراسان و عراق امیدش قطع نشده بود زیرا خراسان پر از شیعیان اهلبیت بود و برادرش ابراهیم در عراق بود و برای جلب کمک به او تلاش میکرد.از شام نیز امیدهایی در دل داشت چون مردم شام نیز با بنی عباس مخالفت میورزیدند.
ابن کثیر مینویسد که محمد نفس زکیه،روزی به پیروان خود گفت:"مردم شام، عراق و خراسان جامههای سیاه خود را درآورده (4)جامه سفید به تن کردهاند (5)."
خندق میان او و کمکهای خارج از مدینه فاصله انداخت،یاوران مدینهاش همه از پا درآمدند و آخرین یار با وفایش ابن خضیر هم به قتل رسید،آنگاه او ناچار شد یکتنه در برابر چهار هزار جنگجو بایستد و چون نتیجه این جنگ نابرابر مشخص بود به خانه مروان رفته،غسل شهادت کرد و به میدان بازگشت،و شجاعت فوقالعادهای از خود نشان داد و تعداد زیادی را به خاک ذلت انداخت و سرانجام تاب مقاومت را از دست داده با اصابت نیزهای به سینهاش از پای درآمد.
حمید بن قحطبه بانگ برآورد که"او را نکشید،او را نکشید (1)"این سخن حمید شاید به دلیل میل باطنی او به نفس زکیه بوده،که احتمالا از روی ناچاری تن به این جنگ داده بود و در باطن هوادار اهلبیت پیامبر(ص)بوده (2)است.
این فاجعه دلخراش و حادثه جانگداز در روز دوشنبه چهاردهم ماه رمضان سال 145 هجری در کنار سنگهای روغنی،معروف به احجار الزیت اتفاق افتاد (3).آوردهاند که حمید بن قحطبه شخصا به زندگی نفس زکیه پایان داد،آنگاه سرش را از تنش جدا کرده به پیش منصور فرستاد (4).هنگامی که سر بریده نفس زکیه را در برابر منصور بر زمین نهادند، به اشعاری متمثل شد که مفادش چنین است:"هوس تکیه بر سریر خلافت در سر پروردی و ندانستی که هوس خلافت سر انسان را به باد میدهد (5)."
منصور دستور داد که سر نفس زکیه را در طبقی قرار داده،در شهرها و آبادیها بگردانند.سپس به تعقیب هواداران نفس زکیه پرداخت (6).
نفس زکیه در سال 100 هجری دیده به جهان گشود و به هنگام کشته شدن 45 سال داشت.
جنازه نفس زکیه در مدینه،در قبرستان بقیع دفن گردید.
هنگامی که خبر کشته شدن نفس زکیه،در بصره به برادرش ابراهیم رسید، ابراهیم به منبر رفت و خبر کشته شدن برادرش را اعلام کرد و با تمثل به اشعار ذیل چنین گفت:
"ای بهترین چابکسواران،در این جهان پرحوادث،هرکس به مصیبت برادری چون تو دچار شود،مصیبت بزرگی را تحمل کرده است.""خدا میداند که من از آنها
1) 1) -مقاتل الطالبین ص 270
2) *) -و شاید برای این بود که قتل نفس زکیه به دست خود او انجام پذیرد تا بتواند جایزه کشتن او را خودش دریافت کند.چنانچه قراین بیشماری در منابع تاریخی بر این مدعا موجود است."مترجمان"
3) 2) -سر السلسله العلویه ص 7 و البدایه و النهایه ج 10 ص 89
4) 3) -تاریخ طبری ج 7 ص 595
5) 4) -الوافی بالوفیات ج 3 ص 298 متن شعر: طمعت بلیلی ان تریع و انما یقطع اعناق الرجال المطامع
6) 5) -البدایه و النهایه ج 10 ص 90 (6)-سر السلسله العلویه ص 7 (7)-العیون و الحدائق ج 3 ص 345 (8)-مروج الذهب ج 3 ص 307 (9)-المختصر فی اخبار البشر ج 2 ص 6
نترسیدم و هرگز واهمهای را از آن قوم دغلباز به دل راه ندادم.""او را نکشتند مگر پس از مسافرت من،من هرگز او را تنها نمیگذاشتم و از او جدا نمیشدم تا به همراه او کشته شوم و یا با او زنده بمانم (1)."
عیسی بن موسی ولیعهد منصور،پس از ریشهکن ساختن هواداران نفس زکیه،چند روزی در مدینه اقامت کرد و در اواخر ماه رمضان به قصد عمره رهسپار مکه گردید و کثیر بن حصین عبدی را بر مدینه گماشت تا اگر کسی از هواداران نفس زکیه زنده مانده باشد به قتل برساند.کثیر پس از انجام مأموریت خود به سوی عراق رفت.آنگاه عبد اللّه بن ربیع از طرف منصور به فرمانداری مدینه منصوب شد.
برادران و برادرزادههای نفس زکیه در شهرها پراکنده شدند و پسرش علی رهسپار مصر شد و در آنجا به قتل رسید.فرزند دیگرش عبد اللّه اشتر به خراسان رفت و در کابل کشته شد.فرزند دیگرش حسن به یمن رفت و در آنجا زندانی شد و در زندان درگذشت،و بنا به روایتی در فخ کشته شد (2).برادرش موسی به جزیره فرایته رفت و دیگر برادرش یحیی به ری گریخت و از آنجا به دیلم رفت و برادر سومش ادریس به مغرب(مراکش)رفت و جمع کثیری را به دور خود گرد آورد؛و در همانجا بهوسیله یکی از فرستادگان منصور مسموم شد (3).
از بررسی جنبش نفس زکیه به این نتیجه میرسیم که حرکت او براساس مبارزه با طاغوت زمان و جنگ مسلحانه در برابر ظلم و ستم بود و چون از اولاد فاطمه و از تبار امیر مؤمنان(ع)و مردی سراپا زهد و تقوی و آراسته به فضل و دانش بود،از نظر زیدیه همه شرایط امامت در او جمع بود و پس از زید و یحیی،سومین امام زیدیها میباشد.
آنچه مسلم است اینستکه نفس زکیه برای حکومت و خلافت و به انگیزه حب ریاست قیام نکرده بود،بلکه برای برچیدن بساط ظلم و ستم،و احیای قرآن و سنت پیامبر(ص) و جلوگیری از انحراف آیین مقدس اسلام به این نبرد نابرابر اقدام نموده بود (1).
مبانی و معیارهای زیدیه،پایه همه جنبشهای زیدی را تشکیل میداد.
1) *) -درمورد نفس زکیه دو ابهام وجود دارد که باید توسط پژوهشگران مورد تحقیق قرار گیرد: یکی مسئله ادعای مهدویت و دیگر تایید نشدن حرکت او از طرف امام صادق(ع)و تعرض هوادارانش نسبت به امام صادق است."مترجمان"
ابراهیم بن عبد اللّه،برادر محمد نفس زکیه،در مدینه اقامت داشت.ابراهیم نیز همچون برادرش محمد،به شهامت و شجاعت معروف بود.وی به هنگام ابراز دعوت از سوی برادرش،با او بیعت کرده،دعوتش را پذیرفت.تلاش پیگیر ابراهیم موجب شد که محمد به او اعتماد کرده،او را شریک دعوت خود قرار دهد.محمد برادرش ابراهیم را به بصره فرستاد تا در آنجا به نام او بیعت بگیرد و زمینه دعوت را فراهم نماید تا هردو در یک روز خروج کنند.
انتخاب بصره شاید به این سبب باشد که اولا آنجا مرکز شیعیان بود،ثانیا نسبت به مدینه،به خراسان نزدیکتر بود و میتوانست پل ارتباطی محمد و شیعیان خراسان باشد و ثالثا وقتی محمد از مدینه و ابراهیم از بصره خروج میکردند،میتوانستند،مرکز خلافت را به محاصره خود درآورده،منصور را از دو طرف بیچاره کنند.بنابراین هرگاه منصور میخواست با آنها مقابله کند ناچار میبایست نیروهای خود را در دو جبهه متفاوت بکار بگیرد و این موجب تقسیم و تضعیف نیروهای منصور میشد.به دلیل همین شیوه نظامی لازم بود که ابراهیم به طرف بصره حرکت کند.
ابراهیم (1)با رعایت کامل استتار از شهری به شهری حرکت کرده سرانجام وارد بصره شد (2)و تماسهای حضوری و مکاتبات و مراسلات را با شیعیان آن سامان شروع کرده،و بهنام برادرش دعوت را آغاز کرد (3).بدینترتیب گروه زیادی از شیعیان به او پیوستند،زیرا از منصور ناراضی بودند و آرزو میکردند کسی قیام کرده آنها را از شر منصور نجات دهد.
ناراضی بودن توده مردم از منصور بیشتر معلول چهار علت بود.
الف-استبداد منصور
ب-بخل منصور
1) *) -خروج ابراهیم،قرار بود که همراه برادرش محمد در یک زمان و همگام آغاز شود،ولی بعلت فراهم شدن شرایط در مدینه و اصرار طرفداران نفس زکیه،محمد قیام خود را عجولانه،زودتر از موعد معین آغاز کرد.برای تفصیل به صفحات 6-145 مراجعه شود."مترجمان"
2) 1) -تاریخ یعقوبی،ج 2 ص 452
3) 2) -المختصر فی اخبار البشر ج 2 ص 7
پ-مجبورکردن مردم به پوشیدن لباس سیاه
ت-حبس و تبعید و شکنجه و قتل مخالفان رژیم (1)
به همین علل هنگامی که محمد دعوت خود را علنی کرد تعداد زیادی از دانشمندان و اندیشمندان از او استقبال کردند و در مدت کوتاهی شماره افرادی که در دیوان او نامشان درج شده بود به چهار هزار نفر رسید و از همینجا میتوان به میزان نفوذ او در دلها پی برد (2).
هنگامی که ابراهیم از خروج برادرش پیش از موعد مقرر آگاه شد،ناگزیر دعوت خود را علنی کرد.او طبعا نمیخواست پیش از فرارسیدن وقت تعیین شده خروج کند.ولی از یکسو برادرش به او دستور خروج داد و از سوی دیگر،اندیشید اگر خروج نکند ممکن است منصور به مدینه لشکرکشی کرده برادرش را از بین ببرد (3).
ابراهیم در خانه ابی فروه مخفی بود و از آنجا به خانه ابی مروان انتقال یافت (4).
در این زمان منصور با تعداد اندکی از سپاهیان خود در کوفه به سر میبرد (5).
مطابق نوشته یعقوبی آغاز حرکت ابراهیم در روز دوم رمضان 145 هجری بود (6).
ابراهیم لشکر خود را بیاراست و به دارالاماره بصره که تحت فرمانداری سفیان بن معاویه بن یزید بن مهلب بود،تاخت و دارالاماره را به محاصره خود درآورد.هنگامی که منصور از خروج ابراهیم باخبر شد یک سپاه هزار نفری به فرماندهی ابو حماد ابرص روانه بصره کرد (7).ابراهیم در کنار مسجد انصار منزل کرد و نماز را با جماعت ادا کرد و در حروریه (8)اردو زد.از بصره سپاه کوچکی به سرداری ابراهیم مضاء برای مقابله با سپاه ابراهیم آمد که در نخستین رویارویی شکست خورد (9).ابراهیم،مغیره بن فزع را فرستاد که درب زندان را باز کرده،زندانیها را آزاد کند.فرماندار بصره از ابراهیم امان خواست،
1) 1) -تاریخ الاسلام ذهبی ج 6 ص 22
2) 2) -تاریخ طبری ج 7 ص 628 و الکامل ج 5 ص 209
3) 3) -البدایه و النهایه ج 10 ص 91 و العیون و الحدائق ج 3 ص 250
4) 4) -البدایه و النهایه ج 10 ص 91
5) 5) -کامل ابن اثیر ج 5 ص 209
6) 6) -تاریخ یعقوبی ج 2 ص 454
7) 7) -تاریخ طبری ج 7 ص 635
8) *) -حروریه،محلی در عراق که واقعه خوارج در آنجا رخ داده است."مترجمان"
9) 8) -العیون و الحدائق ج 3 ص 250
ابراهیم نیز به او امان داد،ولی بعدا برای پیشگیری از توطئههای او،او را زندانی کرد سپس وارد دارالاماره و سربازخانه شد (1).وقتی ابراهیم وارد دارالاماره شد،باد شدیدی وزیدن گرفت و حصیر دارالاماره را زیرورو کرد.برخی از حاضران آنرا به فال بد گرفتند.
ابراهیم گفت:ما هرگز فال بد نمیزنیم،سپس روی حصیر وارونه شده نشست (2).هنگامی که ابراهیم دارالاماره را تصرف کرد،یک سپاه 600 نفری از طرفداران منصور به طرف دارالاماره حرکت کردند که از ابراهیم شکست خوردند و پراکنده شدند و در خندقی خود را پنهان کردند (3).
بدینگونه ابراهیم حرکتهای مخالف را سرکوب کرد و بصره را تحت تصرف خود درآورد و به تنظیم امور اداری شهر پرداخت.عباس بن منصور را بهعنوان قاضی شهر و سفیان ابن ابی واصل را به ریاست بیتالمال برگزید (4).
میگویند هنگامی که ابراهیم به حساب بیتالمال رسیدگی میکرد در آن یک میلیون (5)درهم یافت که آنرا در میان سپاهیانش تقسیم کرد که به هریک نفر 50 درهم رسید. (6)
در آن ایام فرماندار منصور در اهواز محمد بن حصین بود که ابراهیم شخصی را بهنام حسین بن بولا به اهواز فرستاد تا مردم خوزستان را به بیعت نفس زکیه دعوت کند.
آنگاه مغیره بن فزع را با 50 نفر به اهواز فرستاد.با ورود مغیره به اهواز،فرماندار اهواز فرار کرد و دارالاماره به تصرف وی درآمد.سپس عمرو بن شداد را به فارس فرستاد تا فرمانداری فارس را بهعهده بگیرد.فرستاده ابراهیم وارد رامهرمز شد.با فرار بخشدار رامهرمز،ابراهیم راه خود را ادامه داد تا وارد فارس شد (7).در آن زمان اسماعیل بن عبد اللّه از طرف منصور والی فارس بود که به مجرد ورود فرماندار جدید از طرف ابراهیم،
در خانهای متحصن شد و استان فارس بدون کوچکترین مقاومتی تسلیم شد و بدینسان سه استان مهم فارس،خوزستان و بصره تحت فرمان ابراهیم قرار گرفت (1).
هنگامی که ابراهیم بر این مناطق مسلط شد،شاعر معروف سدیف بن میمون دربارهاش چنین گفت (2):
"همای سعادت امروز بر سر شما نشسته،دل دوستان شما را که همواره اندوهگین بودند از غم و اندوه بشسته"."امیدوارم که دیگر آتش فتنه فرونشیند و دیگر از جنگ و ستیز و دشمنی و کینه خبری نباشد".
"امیدوارم دولتی که قوانین رهبرانش همچون قوانین بتپرستان است،سپری شود و پایان بیابد.""شما براساس بیعت خود قیام کنید و ما به وظیفه اطاعت خود قیام میکنیم که خلافت از آن شما اولاد امام حسن است.""قبیله نزار در روز سختی ترا تنها گذاشت،برای چنین قومی شرف و آبرویی نیست.""مگر نه اینست که تو شریفترین مردم هستی از نظر نسب،و پاکترین آنها هستی از نظر عمل (3).
هنگامی که منصور این اشعار را شنید برآشفت و به عبد الصمد نوشت که سدیف را بگیرد و زنده به گور کند او نیز به فرمان منصور عمل کرد.
در برابر فتوحاتی که نصیب ابراهیم میشد منصور نمیتوانست واکنشی نشان دهد زیرا قسمت اعظم نیروی خود را به مدینه گسیل داشته،و دیگر نیرویی نداشت که به سوی ابراهیم بفرستد.
ابراهیم همچنین به تدبیر امور مناطق آزاده شده پرداخته بود و به اطراف نیرو
1) 1) -تاریخ یعقوبی ج 2 ص 454
2) 2) -تاریخ طبری ج 7 ص 636
3) 3) -العقد الفرید ج 5 ص 87 متن اشعار: ان الحمامه یوم الشعب من خضن هاجت فواد محب دائم الحزن انا لنامل ان ترتد الفتنا بعد التباعد و الشحناء و الاحن و تفضی دوله احکام مادتها فیها کاحکام قوم عابدی وثن فانهض ببیعتکم تنهض بطاعتنا ان الخلافه فیکم یا بنی حسن لاغر رکن نزار عند نائبد ان اسلموک و لا رکن لدی یمن الست اکرفهم یوما اذا انتسیوا عودا و اتفاهم ثوبا من الدرن
میفرستاد شهرهای جدیدی را فتح کرده فرماندار اعزام میکرد تا به روز 17 رمضان (1)خبر کشته شدن برادرش نفس زکیه را دریافت کرد.
میگویند پس از دریافت خبر قتل او،ابراز جزع و فزع نکرد تا مبادا سپاهیانش دچار شک و تردید شده به پیشروی خود ادامه ندهند.ابن کثیر معتقد است که نفس زکیه خود کسی را مأمور ساخته بود که اخبار او را به برادرش ابراهیم برساند (2).قاصد،شب وارد بصره شد و به محل استراحت ابراهیم رفت.هنگامی که ابراهیم صدای در را شنید گفت:
خدایا من به تو پناه میبرم از شر حوادث ناگوار روزگار.خدا کند که نوید خیر باشد.آنگاه حادثه جانگداز نفس زکیه را شنید و نتوانست خودش را کنترل کند،شب را تا به سحر با گریه و ناله سپری کرد ولی برای رعایت حال مردم،کوشید که اندوه خود را بروز ندهد تا اینکه در خطبه نماز عید فطر خبر کشته شدن برادر را اعلام کرد،نبرد بیامان خود را علیه طاغوت زمان ادامه داد.
در این جهاد مقدس شیعیان زیدی با تمام قدرت از او حمایت کردند و از بزرگان اهل سنت،فقیه معروف ابو حنیفه نیز با کمکهای مادی او را یاری میکرد (3).
ابراهیم لشکری به واسط (4)فرستاد تا آنجا را فتح کرده،راه را برای فتح کوفه هموار نماید.فرمانده این لشکر هارون بن سعد عجلی بود که در حومه کوفه استقرار یافت و برده بن لبید یشکری را فرستاد که منطقه کسکر (5)را از اشغالگران عباسی آزاد سازد (6)و او موفق شد جنوب کوفه و منطقه کسکر را به اطاعت ابراهیم درآورد (7).
یعقوبی مینویسد:منصور وقتی که از عزیمت ابراهیم به سوی کوفه آگاه شد به جانب کوفه شتافت و شخصیتهای مهم کشوری و لشکری را برای حراست بغداد به آنجا
1) *) -شهادت نفس زکیه در 14 رمضان 145 اتفاق افتاده و لذا طبیعی است که اخبار آن در 27 رمضان همان سال بگوش برادرش برسد."مترجمان"
2) 1) -البدایه و النهایه ج 10 ص 87
3) 2) -اعلام زرکلی ج 1 ص 41
4) ) -واسط،شهری میان کوفه و بغداد بود."مترجمان"
5) *) -کسکر،اسم منطقه وسیعی بین بصره و کوفه است که واسط شهر مرکزی این استان است."مترجمان"
6) 3) -قاموس الاعلام،ج 5 ص 386
7) 4) -تاریخ یعقوبی ج 2 ص 454
فرستاد و خود در کوفه ماند تا شخصا جنگ را رهبری کند (1).ابراهیم نیز با سپاهی انبوه رهسپار کوفه شد تا کوفه را آزاد سازد.فرمانده کل نیروهای نظامی،عیسی بن زید بود که پس از کشته شدن محمد،از مدینه گریخته به ابراهیم پیوسته بود (2).ابراهیم به هنگام ترک بصره نمیله بن مره اسدی را به جای خود انتخاب کرد تا بصره را حراست نماید.نمیله نخستین کسی بود که در بصره به ابراهیم دست بیعت داده بود (3).ابراهیم با گرد آوردن سپاهی انبوه از شیعیان و هواداران اهلبیت،پسر خود حسن را نیز با خود برد (4).
وقتی که منصور از وسعت برنامه ابراهیم و سنگینی سپاه او آگاه شد،دچار وحشت و اضطراب شد و به پسر عموهای خود گفت:به خدا سوگند،نمیدانم چه کنم؟همه سپاهیان را پراکنده ساختهام.اکنون به جز دو هزار سپاهی کسی را ندارم (5).وی دستور داد، هرکس که متهم به هواداری ابراهیم باشد خونش به گردن است.آنگاه همه آنهائی را که به ابراهیم پول و یا سلام رسانیده بودند،سر بریده و سر بریدهشان را در کوچههای کوفه آویختند تا به این وسیله جلو کمکرسانی گرفته شود (6).آنگاه نامهای به عیسی بن موسی نوشت که:درهرحالی هستی به مجرد رسیدن نامهام به سوی کوفه حرکت کن و هرکاری داشتی بگذار و راه بیفت (7).از طرفی به پسرش مهدی نوشت که:فرمانده سپاهش را با چهار هزار اسبسوار رهسپار اهواز نماید.او نیز بدون فوت وقت فرمان را انجام داد.سپاه مهدی به فرماندهی خازم بن خزیمه وارد اهواز شد و بدینترتیب فرماندار ابراهیم از آنجا فرار کرد.خازم مدت سه شبانه روز جان و مال مردم اهواز را به جرم ترک طاعت منصور، مباح اعلام کرد (8).سپس سپاهش را به دهات و قصباتی که بیعت منصور را شکسته بودند فرستاد تا آنها را به بیعت بازگرداند.
آنگاه منصور،سلم بن قتیبه،فرمانده سپاه ری را به کوفه فراخواند تا به پسرعمویش جعفر بن سلیمان بپیوندند (9).منصور خودش را آماده مقابله با سپاه ابراهیم میکرد که
ابراهیم نیز وارد کسکر شد تا از آنجا به بسوی کوفه حرکت کند.منصور وقتی با مشاوران خود درمورد رودررویی با ابراهیم مشورت میکرد به او گفتند که مردم کوفه به ابراهیم دل بستهاند (1).در حقیقت هم ابو حنیفه طی نامهای از ابراهیم خواست که به سوی کوفه حرکت کند و به او وعده داد که مردم کوفه او را یاری خواهند نمود (2).
ابراهیم سپاه خود را که بیشاز 100 هزار نفر بودند (3)به ترتیب سپاهیان صدر اسلام بیاراست:عیسی بن زید را بر میمنه لشکر (4)و برده بن لبید یشکری را بر میسره لشکر (5)قرار داد و خود در قلب لشکر قرار گرفت (6)همه فقیهان،محدثان و دانشمندان نیز در قلب لشکر قرار گرفته بودند به این ترتیب جنگ سختی درگرفت،از هرطرف صدها نفر بر روی زمین میغلتیدند،گروهی از سپاه ابراهیم پا به فرار نهادند.هنگامی که ابراهیم فرارکردن سپاهیان را دید و آثار وخیم آنرا در برابر دیدگانش مجسم کرد،برای پیشگیری از حوادث ناگواری که ممکن بود بعد از شکست سپاه پیش آید،همسرش را سوار کجاوهای نموده از لشکرگاه بیرون فرستاد (7).
گروهی که در میمنه لشکر و به سرداری و فرماندهی عیسی میجنگیدند همچنان پایداری و استقامت کردند و حتی هنگامی که تعدادشان به صد نفر یا کمتر رسیده بود گامی به عقب ننهادند و مردانه جنگیدند و پیشتاختند و هرگز سستی و زبونی از خود نشان ندادند.ابراهیم نیز با شجاعت و دلاوری خاصی که از پدرانش به ارث برده بود مردانه میجنگید و چون شیر میغرید و سپاه را به مقاومت و پایداری دعوت میکرد.آوردهاند که در اثنای جنگ در منطقه باخمرا بین کوفه و واسط (8)،ابراهیم یکی از سپاهیانش را در حین رجز خواندن دید که میگوید:"من جوان حدادی هستم"،ابراهیم گفت:چرا میگویی من جوان حدادی هستم.بگو:"من جوان علوی هستم".آگاه باش که ابراهیم میگوید:
"هرکس از من پیروی کند از منست.شما از ما،و ما از شما هستیم،هرنیکی به شما برسد به ما رسیده،و هرمکروهی به شما برسد به ما رسیده است (1).
جنگ به شدت ادامه داشت،سرهای بیشماری از تن جدا شده در فضا پرتاب میشد و جسدهای فراوانی در زیر سم اسبها پایمال میشد.اما نتیجهای برای طرفین حاصل نمیشد.اگر چه حمید بن قحطبه با سپاهیانش از میدان نبرد فرار کرد و نشانههای پیروزی در سپاه ابراهیم نمودار گردید ولی به سرعت وضع دگرگون شد،حمید بن قحطبه با سپاه سازمان یافته دیگری به میدان بازگشت و نبرد را با شدت بیشتری ادامه داد (2).
این جنگ یکی از مهمترین جنگهای دوران خلافت عباسی بود که از هرطرف هزاران نفر کشته شدند.در ابتدا پیروزی ابراهیم پیشبینی میشد ولی در پایان،جنگ به نفع او خاتمه نیافت،چنانکه در جنگها چنین دگرگونیها زیاد اتفاق میافتد بطوریکه شکستخوردگان پیروز میشوند و پیروزمردان شکست میخورند.
یکی از علل شکست ابراهیم،حیلهای بود که مسلم بن قتیبه انجام داد و از منطقهای که گمان حمله نمیرفت،با گروهی از سپاهیان به لشکر ابراهیم تاخت.لشکر ابراهیم به تصور اینکه در آن قسمت سپاه فراوانی کمین کرده است پا به فرار نهادند و موجب شکست جناح راست سپاه شدند.عیسی بن زید که فرمانده جناح راست بود آنها را دنبال کرد تا آنها را بازگرداند و سپاه را سازمان دهد.ولی ابراهیم در قلب سپاه با پایمردی خاصی جنگ را رهبری میکرد.اما متأسفانه با کمبود نیروی انسانی مواجه شده،بیشاز چهارصد تن با او نماند (3).
جناح چپ سپاه نیز با جوانمردی و دلاوری خاصی مشغول نبرد بود که در این میان تیری بر پیشانی ابراهیم اصابت کرد و آنرا تا فرق سر شکافت.
ابراهیم بر گردن اسب آویخت و از اسب پیاده شد.شیعیان او را به روی دست گرفته از خط مقدم به پشت جبهه انتقال دادند و درحالیکه دست و پای او را میبوسیدند او را به خیمه بشیر رحال یکی از یاران وفادارش بردند و او میگفت:آنچه خدا بخواهد همان میشود،از تقدیر الهی نتوان گریخت،تقدیر بر تدبیر پیشی میگیرد.
ابراهیم در میان اشک و اندوه فراوان شیعیان و پیروانش جان به جانآفرین تسلیم کرد و این حادثه جانگداز در روز پنجم ذیقعده الحرام 145 هجری اتفاق افتاد (1)و عمر شریفش در آن روز 42 سال بود.
پس از کشته شدن ابراهیم،عیسی بن زید تلاش فراوان کرد که سپاه را سروسامان دهد و انتقام ابراهیم را از منصور بگیرد ولی بیشاز 400 نفر نتوانست گردآورد که آنها نیز در اندک مدتی از پای درآمدند و حرکت ابراهیم پیش از آنکه نتیجه مطلوب را به دست آورد،پایان یافت (2).
سپاه خونآشام منصور،سر ابراهیم را از تنش جدا کرده در طبقی پیش منصور نهادند.منصور دستور داد که مردم را برای تماشای سر بریده ابراهیم دعوت کنند.در میان حاضران برخی از دیدن آن منظره متأثر شدند و برخی از آنها تأثر خود را ابراز نمودند که یکی از آنها حسن بن زید پسرعموی ابراهیم بود.سپس سر ابراهیم را در زندان به پیش پدرش عبد اللّه بردند که شدیدا متأثر شد و اشک ریخت و آنگاه به مصر فرستادند تا در آنجا هواداران اهل بیت ببینند و عبرت بگیرند و درصدد مخالفت با منصور برنیایند.
آنگاه منصور،شبیه بن عقال را به مکه فرستاد تا در ضمن مراسم حج خبر پیروزی منصور را بر ابراهیم و برادرش نفس زکیه برای حجاج بیت اللّه تشریح کند و به او دستور داد که به هرمناسبتی از فرزندان علی(ع)نکوهش کرده،نام آنها را جز به تعبیرهای ناشایست نبرد (3).
از بررسی تاریخ معلوم میشود که عملکرد بنیامیه و بنی عباس با زیدیه یکسان بوده است.هروقت یکی از آنها در برابر ستمگری قیام میکرد،پیروان فراوانی مییافت.اگر چه مردم با جان و دل به آنها عشق میورزیدند،ولی هنگامی که شکست میخوردند با بدترین وضع به قتل میرسیدند؛سرها از تنشان جدا میشد،و ستمگران اموی و عباسی درباره آنها از هیچ جنایتی دریغ نمیکردند و با کشتن آنها آتش درونشان خاموش نمیشد و حتی پیکر بیجانشان نیز مورد تحقیر قرار میگرفت.
ابراهیم چون برادرش نفس زکیه در فقه اسلامی بسیار عمیق و در اجرای احکام دین بسیار دقیق بود و در شجاعت و دلاوری،و عدالت و دادگری زبانزد خاص و عام بود.
ابراهیم به حسن تدبیر و بینش عمیق سیاسی و اجتماعی نیز معروف بود.وی خطیبی توانا بود که به هنگام ایراد خطابه با بیانی رسا و تعبیراتی شیوا سخن میگفت و توجه همگان را به سوی خود جلب میکرد.آوردهاند که روزی بر فراز منبر از جنایات منصور سخن میگفت، خونریزیهای ناحق و تجاوزات ظالمانهاش را به جان و مال مردم شرح داد و همه حاضران را به گریه انداخت.گروهی از فقهای معروف از جمله نعمان بن ثابت ابو حنیفه(پیشوای حنفیها) با او بیعت کردند.عباد بن عوام،یزید بن هارون،هیثم بن بشیر و شعبه بن حجاج از دیگر فقیهان معروفی بودند که با او بیعت کرده بودند.ابراهیم خود فقیهی عالیقدر بود و همه زندگیاش با فقه و فقیهان سپری شده بود و زندگی او بیشاز آنکه زندگی انقلابی باشد،زندگی فقهی بود.
از ابراهیم فقط یک پسر به نام حسن به جای ماند که به مکه گریخت و در آنجا با مهدی پسر منصور ملاقات کرد و امان خواست و مهدی در سال 158 ه.از پدرش برای او اماننامه گرفت و مورد محبت قرار داد (1).
1) 1) -ابناء الزمن،برگ 19(نسخه خطی)
زیدیها بعد از کشته شدن ابراهیم در اطراف عیسی پسر زید شهید گرد آمدند و به او دست بیعت دادند.عیسی بن زید دوشادوش محمد و ابراهیم در نبردهای خونین مدینه شرکت داشت و یکی از وفاداران آیین زیدی بود که پس از کشته شدن ابراهیم در باخمرا (1)خودش را مخفی کرد (2).
گفته میشود که پس از کشته شدن نفس زکیه،عیسی به عراق رفت و مدعی شد که نفس زکیه او را به جانشینی خود برگزیده است و بدینترتیب زیدیها را به سوی خود دعوت کرد،برخی از آنها به او گرویدند ولی زیدیهای بصره از بیعت با او امتناع کردند و به ابراهیم مراجعه نموده،از او درخواست کردند که عیسی را از بصره بیرون کند،چیزی نمانده بود که حوادث ناگواری روی دهد و صفهای فشرده زیدیه از هم پاشیده شود که دانایان قوم چارهاندیشی کردند و اختلاف را فیصله دادند و گفتند که:فعلا همه ما پیرو ابراهیم هستیم،اگر روزی خداوند دشمنان ما را زبون و نابود کرد و قدرت به دست ما افتاد،آنروز در مسئله رهبری خود بحث میکنیم.بر این مسئله همه زیدیان توافق کردند و همگی با ابراهیم بیعت نمودند تا آنکه او کشته شد (3).
میگویند:نفس زکیه در آخرین ساعات حیات خود جمعی از زیدیهای مدینه را گردآورد و آنها را گواه گرفت بر اینکه اگر حادثهای برای او روی دهد برادرش ابراهیم مراجعه کرده،از او فرمان بگیرند و اگر برای برادرش حادثهای روی دهد به عیسی بن زید مراجعه نمایند (4).
عیسی در جنگ معروف نفس زکیه شرکت داشت و فرمانده میمنه سپاه او بود، چنانکه در جنگ عمویش ابراهیم نیز فرمانده میمنه سپاه او بود.وی به قدری شجاع و دلیر بود که به موتم الاشبال(کشنده شیران و یتیمکننده شیرزادگان)لقب یافت (5).
در سبب نامیده شدن او به این لقب،آوردهاند که در جنگ باخمرا،شیری ژیان با بچههای شکاریاش به سوی سپاه ابراهیم آمد و در سر راه آنها ایستاد.عیسی شمشیر برگرفت و به سوی شیر حمله برد.پس از مدتی دست و پنجه نرمکردن،شیر را بکشت و بچههایش را گریزاند (1)،یکی از سپاهیان گفت:سرور من،شیربچهها را یتیم ساختی، عیسی خندید و گفت:آری،یتیمکننده شیرزادهها.از آن پس به"موتم الاشبال"لقب یافت (2).بعد از کشته شدن ابراهیم در باخمرا،زیدیها با عیسی بن زید بیعت کردند و او را به امامت برگزیدند و بعد از او امامت را در فرزندان او ادامه دادند (3).
عیسی در خانواده خود از نظر علم و فضیلت،زهد و تقوی از همه برتر بود و بخصوص در فقه،فقیهترین عالم زیدی بود.
آوردهاند که در برخی از مسائل فقهی بین او و ابراهیم اختلافنظر بود و گاهی به مباحثه و مشاجره میکشید.روزی ابراهیم بر جنازهای با چهار تکبیر نماز خواند، در صورتیکه در فقه زیدی چون فقه شیعه اثناعشری،نماز میت با پنج تکبیر انجام میگیرد، عیسی بر او اعتراض کرد و گفت:چرا یک تکبیر کم کردی؟تو خود میدانی که در مذهب اهلبیت نماز میت با پنج تکبیر است.ابراهیم گفت:چهار تکبیر مورد اتفاق فقهای اهل سنت و جماعت است و ما به جماعت آنها نیاز داریم.انشاء اللّه کم شدن یک تکبیر ضرری نمیرساند (4).
عیسی از نظر سن از ابراهیم بزرگتر بود و میخواست که از فقه خود او را نیز برخوردار سازد.
گفته میشود که بعد از این گفتگو مدتی از او دوری گزید و چون منصور از دوری کردن او آگاه شد هدایای فراوانی برای او فرستاد شاید بهوسیله او زیدیها را پراکنده سازد.ولی عیسی از ترفند او آگاه شد و حیلهاش را نقش بر آب ساخت و با پیوستن به ابراهیم صفهای زیدیه را فشردهتر کرد.آنچه مسلم است عیسی تا آخرین لحظه زندگی ابراهیم همراه او بود،از او حمایت میکرد و با سپاه منصور میجنگید.تصور ما براینست که
داستان جدا شدن او از ابراهیم دور از حقیقت باشد.اگر چه دشمن همواره تلاش میکند که در صفهای فشرده اختلاف بیندازد.
بعد از کشته شدن ابراهیم،عیسی در خانه علی بن صالح بن حی،پنهان شد.
علی بن صالح پدرزن عیسی و برادر فقیه معروف حسن بن صالح بود.عیسی از دختر او صاحب فرزندی شد که در کودکی درگذشت.با درگذشت فرزند عیسی،خویشاوندی علی بن صالح با پسر زید مخفی نگاه داشته شد.زیرا علی بن صالح این پیوند را ابراز نمیکرد تا از طرف منصور آسیبی به او نرسد.
بعد از کشته شدن ابراهیم،به خلیفه گفته شد که عیسی را دستگیر کند تا درصدد خروج برنیاید.ولی منصور گفت که من پس از محمد و ابراهیم دیگر از کسی باکی ندارم و آنها کشته شدند.
عیسی تا پایان عمر در کوفه به صورت مخفی زندگی کرد و سرانجام در حال اختفاء درگذشت.سن او به هنگام فوت 46 سال بود (1).
عیسی از همسری دیگر پسری بهنام احمد بهجای گذاشت که راه پدر را ادامه داد و پیروان خود را"زیدی"نام نهاد (2).
صاحب الزنج (3)در بصره،زنجیها را گرد خود جمع کرد و خود را علی بن محمد بن احمد بن عیسی بن زید،خواند،وی خود را به"احمد"پسر عیسی،نسبت میداد و خود را نوه او قلمداد میکرد (4).در صورتیکه او علی بن محمد عبد الرحیم بود (5)و هدف او از این انتساب گردآوردن زیدیها به دور خود بود که پیش از توفیق چنین کاری،به دست بنی عباس به قتل رسید.
هنگامی که تاریخ را ورق میزنیم،میبینیم که زیدیها علیرغم همه مشکلاتی که در پیش داشتند،لحظهای از پیکار نایستادند و به نبرد بیامان خود در برابر ستمگران زمان و طاغوتهای دوران ادامه دادند.
بعد از کشته شدن محمد و ابراهیم نیز جنبشهای زیدی در سراسر کشورهای اسلامی به منظور اعلام موجودیت و دفاع از حقوق خویش و بازگردانیدن حقوق غصب شده و از دست رفتهشان،بصورت حرکتها و جنبشهای اصیل ادامه داشت.خلفای عباسی عمق این جنبشها را دریافتند و خود را از ریشهکن ساختن آن ناتوان دیدند،ازاینرو سیاست خود را عوض کردند و با آنها از در دوستی درآمدند؛بخصوص مهدی عباسی که بعد از منصور به روی کار آمد و همه زندانیهای زیدی را از زندان آزاد ساخت (1)و حتی یکی از هواداران زیدیه را به وزارت برگزید.او یعقوب بن داود بن طهمان بود که پدرش داود رسما از نفس زکیه طرفداری میکرد و پسرش نیز در شهرها میگشت و برای نفس زکیه بیعت میگرفت.پس از کشته شدن نفس زکیه،یعقوب با برادرش علی بن داود،مخفی شد و پس از یکسال اختفاء سرانجام هردو برادر از طرف منصور دستگیر و زندانی شدند.هنگامی که مهدی بر تخت خلافت نشست آنها را آزاد کرد و یعقوب را به وزارت برگزید (2).
طبری مینویسد که پس از جلوس مهدی برخلاف و آزادکردن یعقوب بن داود، مدتی کوشید که مخفیگاه عیسی بن زید و حسن بن ابراهیم را به دست آورد و با آنها از در آشتی وارد شود،ولی موفق نشد روزی به یکی از دوستانش گفت:آیا شخص برجستهای را میشناسی که شناخت کامل از سادات حسنی و علویان زیدی داشته باشد و با فقه آنها نیز آشنا باشد تا من او را به خود نزدیک کنم و او را رابط خود و اولاد حسن و فرزندان زید قرار دهم؟او یعقوب بن داود را معرفی کرد (3).
از این عبارت استفاده میشود که مهدی بر اشتباهات پدرش منصور واقف شده بود و درصدد اصلاح آنها برآمده بود (4).هنگامی که یعقوب بر پست وزارت نشست،اشخاص برجسته زیدی را بر سر کار آورد و در شئون مملکتی از آنها استفاده کرد.وی،حسن بن ابراهیم را در مکه به حضور مهدی عباسی آورد و مهدی او را احترام کرد و هدایا داد (5)و
در کوفه احمد بن عیسی بن زید را با برادرش زید بن عیسی به نزد مهدی آورد مهدی بر آنها مستمری تعیین کرد.آنگاه احمد در کوفه ماند و زید به مدینه رفت و در آنجا درگذشت (1).
پرواضح است که این سیاست سازشکارانه مهدی به دلیل عمق نفوذ زیدیه در دل مردم بود وگرنه او پلیدتر از آن بود که براساس انساندوستی چنین سیاسی را پیشه خود سازد.
روش خصمانه و ناجوانمردانه عیسی بن موسی(ولیعهد منصور)با زیدیها،آنها را بیشاز حد،از رژیم عباسی متنفر ساخته بود و از هرراهی درصدد انتقامجویی بودند.
لذا مهدی در برابر جنایات عیسی بن موسی،روش معتدلی را در پیش گرفت تا بتواند زیدیها را به خود جلب کند تا اولا از شر آنها در امان باشد،ثانیا به دست آنها پایههای حکومتش را محکم کند.
نتیجه سیاست سازشکارانه مهدی این بود که تا پایان عمر خود آسوده زیست و جنبشی در عهد او اتفاق نیفتاد ولی بعد از به هلاکت رسیدن مهدی،هنگامی که هادی بر تخت نشست،حرکتهایی در گوشه و کنار آغاز شد.
1) 1) -مقاتل الطالبین ص 424
خروج صاحب فخ
دعوت نفس زکیه در گسترش نهضت زیدیه(بر ضد رژیم عباسی)نه تنها در مدینه،بلکه دیگر مناطق اسلامی نیز اثر داشت،بعد از کشته شدن او،یاران وفادارش،در انتظار فرصتهای مناسبی بودند که بر ضد رژیم عباسی قیام کنند و مبارزات محمد نفس زکیه را ادامه دهند.در مقابل،رژیم جلاد عباسی(برخلاف همه وعده و وعیدهای قبلی)از همه روشها و ترفندهای ضد بشری بر علیه علویان استفاده میکردند؛این اختناق و سختگیری اراده علویان را در مقاومت،مبارزه و در نهایت پایان بخشیدن به جور و ستم رژیم استوارتر میساخت.این مبارزه،مقاومت و صلابت(علویان)ناشی از عقیده(تشیع)و رهبریت مذهبی حضرت زید بود که همواره بر حمل بسلاح و نبرد با ظالم تاکید داشته،آن را از وظائف دینی و شرط رهبری و امامت میدانستند.هنگامی که از زید درباره شرایط امام پرسیدند،در پاسخ فرمود:لیس الامام منا من ارخی ستره و ثبط عن الجهاد (1):
"از امامان ما نیست کسی که سستی پیشه کند و از جهاد بازنشیند"و باین ترتیب میبینیم که تمامی مبارزات زیدیان در راه تحقق آرمانهای اسلامی بوده است.آنان راه تشیع سرخ را در پیش گرفته و با صلابت و مقاومتی وصفناپذیر در راه عقاید خود فداکاری میکردند و تلاش داشتند که حق غصب شده(امامت)خود را بازگردانند.
در زمان بنیامیه قیام حسین(ع)و زید بن علی(ع)نمونه بارز و بسیار شکوهمند این مبارزات و در عهد بنی عباس حرکت نفس زکیه و برادرش ابراهیم از جنبشهای پرارج تاریخ بشری بود.
1) 1) -الکلینی،اصول الکافی ج 1 ص 350
برای شیعه رژیم بنی عباس ادامه رژیم بنیامیه بهشمار میرفت،زیرا همان قتلها و شکنجهها و زندانها و تبعیدها ادامه داشت.
شیعیان اگر چه در عهد بنیامیه بسیار صدمه دیدند و بهترین مردان خود را چون امام حسین(ع)از دست دادند ولی توانستند با خون شهیدان،موجودیت خود را اعلام کنند و عقاید خود را در سراسر دنیای پهناور اسلامی منتشر کنند (1).
بنی عباس که دعوت خود را به نام اهلبیت شروع کرده بود،با تلاش و فداکاری و جانبازی علویها روی کار آمدند و پایه حکومت خود را بر شانه آنها نهاده،آنگاه به قلع و قمع آنها پرداختند.بنی عباس در این چنگ و دندان نشان دادن،هدفی جز حب ریاست نداشتند.آنها میخواستند در ریاست و فرمانروایی رقیب نداشته باشند و در اعماق دل کسی،آرزوی پست و مقام نباشد و از دل کسی هوس خلافت خطور نکند.
اولین اقدام بنی عباس در برابر علویها مطالبه بیعت بود و چون آنها از بیعت امتناع کردند به شدیدترین وضعی آنها را مورد آزار و شکنجه قرار دادند.ولی در این کار موفق نشدند زیرا شیعیان در هررژیم فاسدی هرقدر هم خودشانرا مطیع و فرمانبر نشان دهند همواره مترصد فرصتی میشوند که دمار از روزگار زمامدار ستمگر برآورند.
این جامعهشناسی شیعیان با حرکتهای علوی و از جمله حرکت صاحب فخ،به ثبوت رسید.
حسین بن علی بن حسن بن حسن،مشهور به صاحب فخ در خروج نفس زکیه، دوشادوش نفس زکیه میجنگید و بعد از کشته شدن او،به دست دژخیمان بنی عباس دستگیر و زندانی شد.وی همه مدت خلافت منصور را در زندان به سر برد (2)و در زمان مهدی از زندان آزاد شد و به مدینه رفت.چون مهدی روش سازشکارانهای داشت در زمان او دست به حرکتی نزد.بعد از مهدی،هنگامی،که هادی بر تخت نشست،طولی نکشید که سیاست پدرش را ترک کرد و به آزار و شکنجه علویها پرداخت (3).
سیاست غلط و غیرانسانی هادی سبب شد که شیعیان هرمنطقهای درصدد قیام علیه رژیم خونآشام او برآیند.این نارضایتیها اوج گرفت و بصورت خروج حسین بن علی شکوفا شد.
حسین بن علی که بعدها به صاحب فخ مشهور شد در دانش و فضیلت،عبادت و تقوی شجاعت و سخاوت مشهور آفاق بود و بخصوص در بذل و بخشش زبانزد خاص و عام بود.طبری مینویسد:در عهد مهدی عباسی،حسین بن علی با او ملاقات کرد.مهدی مبلغ چهل هزار دینار به او بخشید.حسین همهاش را در میان شیعیان کوفه و بغداد تقسیم کرد (1).
حرکت حسین بن علی هرگز برای هدف مادی و یا ریاست دنیوی نبود،بلکه صرفا برای رهایی یافتن از چنگال دژخیمان عباسی بود.اگر حرکتهای علویان را در طول تاریخ مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم به این نتیجه میرسیم که هرحرکت علوی در اثر جنایت و خیانت و تجاوزی که بر آنها واقع شد صورت گرفت و یا لااقل در اثر تحقیر و اهانتی بود که بر آنها روا میشد (2).
حرکت حسین بن علی در مدینه به همین دلیلها مستند بود (3).
یعقوبی مینویسد:هادی عباسی اولاد ابو طالب را بسیار آزار کرد و آنها را هراسان ساخت و عطایایی را که پدرش تعیین کرده بود قطع کرد و به همه استانداران و فرمانداران نوشت که هرکجا آنها را بیابند بگیرند و مورد اذیت و آزار قرار دهند.با اوج گرفتن ضرب و شتم و شکنجه،شیعیان از هرطرف به حسین بن علی روی آوردند و از او خواستند که علیه رژیم خروج کند (4).
طبری مینویسد:هادی عباسی برای مدینه فرمانداری بهنام عمر بن عبد العزیز (5)(نوه عمر بن خطاب خلیفه دوم)تعیین کرد که با اهلبیت دشمنی آشکار داشته،آنها را آزار میکرد.روزی سه نفر به نام حسن بن محمد،مسلم بن جندب و عمر بن سلام را به اتهام مشروبخواری پیش عمر بن عبد العزیز آوردند.وی دستور داد تا هرسه را تازیانه زده، سپس ریسمانی به گردنشان بسته در کوچههای مدینه بگردانند.حسن بن علی پیش فرماندار رفته،درمورد آنها گفتگو کرد و گفت:اگر آنها مشروب خوردهاند فقط حق داری
که تازیانه بزنی،دیگر حق این حقارتها را نداری.عمر دستور داد آنها را برگردانیدند و به زندان افکندند.روز دیگر حسن بن علی به نزد او رفت و گفت:تو حق زندانکردن آنها را نداری.عمر آنها را به شرط کفالت آزاد کرد (1).
فرماندار مدینه در آزار علویها از هیچ فرصتی غفلت نکرد،حتی برای هریک از آنها یکی از خویشاوندانش را ضامن گرفت و از آنها خواست که هرروز یکبار به کاخ فرمانداری آمده،دفتر را امضاء کنند.درواقع همه علویها در خانه خود تحت نظر قرار گرفتند.
از این مسائل و مطالبینظیر اینها معلوم میشود که حرکت حسین بن علی به دلیل شکنجهها و آزارهای فرمانداران بنی عباس بود که از شکنجه اهلبیت لذت میبردند و برای خوشرقصی و کسب رضایت خلیفه،در حضور مردم آنها را تحقیر میکردند.
عمر بن عبد العزیز(والی مدینه)بیشاز هرفرماندار دیگر از آزار اهلبیت لذت میبرد؛به گردن آنها ریسمان انداخته در کوچههای مدینه میگردانید و از آنها ضامن میگرفت که از مدینه نگریزند.حسن بن محمد نفس زکیه،از جمله علویهایی بود که تحت کفالت بود و هرروز به فرمانداری رفته،دفتر را امضاء میکرد.اما چند روزی برای امضای دفتر نرفت (2).
فرماندار دستور داد حسین بن علی و یحیی بن عبد اللّه را که که کفیل حسن بن محمد بودند جلب کنند.هنگامی که آنها وارد فرمانداری شدند عمر بن عبد العزیز پرسید:
حسن بن محمد کجاست،چه شده که سه روز پیش ما نیامده است؟حسین و یحیی گفتند:
به خدا سوگند،ما اطلاعی نداریم.آخرینبار که ما او را دیدیم روز چهارشنبه بود و روز پنجشنبه شنیدیم که مریض است و امروز که جمعه است خیال میکردیم که حضور و غیاب نیست.
عمر سخنان درشتی زد و آنها را مورد نکوهش قرار داد.یحیی گفت:به خدا سوگند یاد میکنم که نخوابم تا او را پیدا کنم و در خانهات را بکوبم و بر تو عرضه کنم.
هنگامی که از فرمانداری خارج شدند حسین بن علی به او گفت:چطور شد که این سوگند را خوردی؛چگونه میتوانی او را پیدا کنی،و چگونه میتوانی به او تحویل بدهی؟ گفت:به سوگند خود عمل میکنم و حسن را به او نشان میدهم ولی شمشیر را نیز به او
نشان میدهم.حسین گفت:اگر این کار را بکنی خروج ما نقش برآب میشود.گفت:
چارهای نیست (1).حسین بن علی از جنایات عمر بن العزیز و سخنان درشت و نامربوط او آزردهخاطر شد و بیشاز آن تاب تحمل و تحقیر و اهانت نسبت به اولاد ابیطالب را از طرف رژیم نداشت،خود را آماده خروج کرده،قیامش را رسما اعلام کرد (2).
گروه کثیری از شیعیان مدینه به او پیوستند و جمعی از شخصیتهای علوی،چون:
ادریس،یحیی و سلیمان(برادران نفس زکیه)و حسن(پسر نفس زکیه)علی و عبد اللّه افطس،و اسماعیل بن طباطبا نیز به حسین بن علی پیوستند (3).
حسین بن علی سپاهش را سازمان داده به سوی دارالاماره حرکت کرد.فرماندار مدینه از مدینه گریخت (4)و حسین بدون هیچ مقاومتی وارد دارالاماره شد.سپس در زندانها را باز کرده زندانیها را آزاد ساخت (5)،و مدینه را تحت سیطره خود درآورد.
هواداران خلیفه به مسجد حمله بردند اما حملهشان از طرف زیدیه دفع شد.
آنگاه مبارک ترکی که از فرماندهان و امیر الحاج بنی عباس بود وارد مدینه شد.با ورود او چشم هواداران بنی عباس روشن شد ولی طولی نکشید که او هم فرار رابرقرار ترجیح داد و از مدینه گریخت.
دیگر مدینه یکسره تحت سیطره درآمد و صدای اعتراضی برنیامد.حسین بن علی وارد مسجد النبی شد و به رسم زیدیها جامه سپید پوشید (6).سپس شمشیر به گردنش آویخته بر فراز منبر رفت و چنین گفت:
"من پسر پیامبرم.این شهر،شهر پیامبر است.این مسجد،مسجد پیامبر است و این منبر،منبر پیامبر است.من شما را به کتاب خدا و سنت پیامبر و رهبر برگزیده از آل محمد(ص)دعوت میکنم.اگر به وعدههای خود وفا نکنم،بیعتی در گردن شما ندارم (7).
هنگامی که خطبهاش به پایان رسید،گذشته از مردم مدینه،گروه کثیری از حجاج که به مناسبت فرارسیدن موسم حج به مکه و مدینه رفته بودند با او بیعت کردند (1).
رژیم خونآشام بنی عباس،خالد بربری را که فرمانده نیروهای مسلح مدینه بود، مأمور مقابله با حسین بن علی کرد.که او نیز در اولین رودررویی طعمه شمشیر یحیی(برادر نفس زکیه)شد.دیگر در مدینه کسی نماند که برای زیدیه خطری ایجاد کند.آنگاه تصمیم گرفتند که به مکه رفته،آنجا را تحت سیطره درآورند.حسین بن علی دینار خزاعی را بر مدینه گماشت و خود با 300 نفر رهسپار مکه شد (2).
فرماندار موقت مکه در موسم حج سلیمان بن ابی جعفر بود که جریان عزیمت زیدیه به مکه را به اطلاع هادی عباسی رسانید.هادی در موصل بود که این خبر را دریافت کرد و با شتابی تمام به بغداد بازگشت و محمد بن سلیمان را که پسر عموی حسین بن علی بود مأمور جنگ با آنها کرد. (3)
محمد بن سلیمان که در مکه به سر میبرد سپاهی متشکل از 4000 جنگجو آماده کرد،از مکه خارج شد (4)،و عبد اللّه بن قاسم را به جای خود در مکه نصب کرد تا وظائف او را انجام دهد (5).
لشکر محمد بن سلیمان در سرزمین فخ در 6 کیلومتری مکه با حسین بن علی روبرو شدند.جنگ سختی در روز ترویه(هشتم ذیحجه)میان آنها درگرفت.
محمد بن سلیمان لشکرش را طوری تنظیم کرده بود که تعدادشان بیشاز آنچه موجود بود به نظر میرسید.پس از آرایش نظامی،خود بر میمنه و موسی بن عیسی را بر میسره و عباس بن ابی جعفر را در پشت لشکر قرار داد.حسین بن علی که از نیروی بنی عباس اطلاع نداشت با همان تعداد اندک با این سپاه غرق در سلاح روبرو شد،و به جنگ نابرابر ناگزیر شد.زیدیها شعارهای زیادی دادند تا شاید بتوانند در سپاه بنی عباس نفوذ کنند و آنها را به طرف خود جلب کنند.بطوری که حسین بن علی لشکر بنی عباس را مخاطب قرار داد و گفت:
"ای مردم هوادار بنی عباس،اینک حسین،پسر پیامبر و پسر عموی پیامبر است
که شما را به قرآن و سنت پیامبر دعوت میکند (1).عباس بن محمد جلو آمد و گفت:شما را امان میدهم از جنگ صرفنظر کنید.آنگاه عباسیها بانگ برآوردند:ای حسین بن علی تو در امانی،تو در امانی (2)ولی این امان دادنها کاری را از پیش نبرد و جنگ نابرابر بین حسین بن علی و محمد بن سلیمان آغاز گردید و گروه کثیری از یاران حسین کشته شدند و گروهی که شکست حسین را قطعی میدیدند از معرکه کناره گرفتند.هنگامی که حسین بن علی کنارهگیری یارانش را دید اشعاری سرود که مضمونش چنین است.
"من در آشکار و نهان جز نیکی نمیخواهم،همواره به معروف امر کرده،از منکر بازمیدارم.""من از مرد کریمی که دست بخشنده و سینهای فراخ دارد و هنگامی که به کار خیر دعوت میشود کمر همت به میان میبندد،"وه چه مرد بزرگواری است آنکه بر کار نیک یاری کند و هرکجا کار زشتی ببیند تا آنرا از بین نبرده از پای ننشیند (3).
حسین بن علی در سرزمین فخ با شجاعتی که مخصوص فرزندان علی(ع)است جنگید و دهها نفر از دشمنان اهلبیت را به خاک ذلت انداخت و سرانجام شاهد شهادت را در آغوش کشید.گویند:تیری که بر پیشانی حسین اصابت کرد و او را از اسب به زمین انداخت به دست موسی بن عیسی پرتاب شد.سه روز جنازه حسین بن علی و یارانش برروی زمین ماند تا اینکه طعمه پرندگان شد. (4)آنگاه سر بریده حسین بن علی را یکی از لشکریان بهنام یقطین بن موسی به نزد هادی عباسی برد.هادی وقتی که سر بریده حسین را دید ناراحت شد زیرا او نمیخواست که حسین کشته شود بلکه میخواست با او مقابله کند و او را از تصرف مکه منصرف سازد تا خود درباره او تصمیم بگیرد.از این رهگذر به یقطین رو کرده گفت:خیال میکنی سر یکی از ستمگران را پیش من آوردهای؟کمترین چیزیکه شما را با آن کیفر خواهم داد اینست که جایزهای به شما نخواهم داد (5).اما عمر بن عبد العزیز، فرماندار معزول مدینه،هنگامی که از کشته شدن حسین بن علی آگاه شد به خانه حسین حمله
کرد و آنرا خراب نمود و تمام اموالش را مصادره کرد و پیروان حسین بن علی از ترس کیفرهای خصمانه بنی عباس از حجاز فرار کردند (1).ادریس برادر نفس زکیه به مغرب(مراکش) گریخت و سرانجام دولت ادارسه را تشکیل داد (2).برادر دیگرش یحیی به کوههای دیلم گریخت که بعدا وصف او خواهد آمد.
از آغاز خروج حسین بن علی تا روز کشته شدنش 9 ماه و 18 روز طول کشید (3)و سنش در آن روز 41 سال بود (4).یکی از شاعران اهلبیت در سوگ حسین بن علی اشعاری گفته که ترجمهاش چنین است:"بر حسین بن علی(صاحب فخ)و حسین بن محمد(پسر نفس زکیه)اشک میریزم."
و بر فرزند عاتکه(مادر آنان)که هرسه بر روی زمین ماندند و بدون کفن،دفن شدند.""جنازه این بزرگان در"فخ"بر روی زمینی که سایبانی نداشت،انداخته شد." "بزرگوارانی بودند که هرگز سودای فساد در سر نداشتند و از دشمن خونآشام ترسی به دل راه ندادند"."با نبرد بیامان خود ننگ تسلیم را از خود بشستند،آنچنانکه آلودگی را از جامه میشویند (5)."
"مردم بهوسیله جد ایشان،پیامبر اکرم هدایت یافتند و منت آنان بر گردن همگان مسلم است (6).
وقتی که هادی عباسی آگاه شد که مبارک ترکی در مدینه نخواسته با او درگیر شود، بر او خشمگین شد و اموالش را مصادره کرد.غذافیر صیرفی و علی بن سابق قلاس از اسیران بودند که دستور داد هردو را گردن زدند و جنازهشانرا در کنار پل بغداد به دار زدند (7).
1) 1) -العیون و الحدائق ج 3 ص 284
2) 2) -البدء و التاریخ ج 6 ص 100
3) 3) -البدایه و النهایه ج 10 ص 157
4) 4) -الحدائق الوردیه ج 1 برگ 184
5) *) -متن اشعار: فلابکین علی الحسین یعوله و علی الحسن و علی بن عاتکه الذی آترووه لیس له کفن ترکوه بفخ عدوه فی غیر منزله الوطن کانوا کراما قتلوا لا طائشین و لا جبن غسلوا المذله عنهم غسل الثیاب من الدرن هدی العباد بجدهم فلهم علی الناس المئن
6) 5) -مروج الذهب،ج 3 ص 337
7) 6) -تاریخ طبری ج 8 ص 200
بعد از حسین بن علی،زیدیها عبد اللّه بن الحسن را که در فخ"همراه حسین میجنگید به رهبری انتخاب کردند.برخی از زیدیه معتقدند که حسین بن علی برای رهبری عبد اللّه وصیت کرده بود.عبد اللّه بن حسن را هارون الرشید دستگیر کرده همراه وزیرش جعفر بن یحیی برمکی زندانی کرد.جعفر در زندان عبد اللّه را سر برید و سر بریدهاش را به نزد هارون فرستاد و گفت:میدانستم که برای هیچ هدیهای اینچنین خوشحال نمیشدی و اینک سر دشمن تو و دشمن نیاکان تو را پیش تو فرستادم (1).و بدینسان جنبش زیدیه در مدینه پایان یافت.
از بررسی پیشوایان زیدی به این نتیجه میرسیم که زیدیها هرگز در امامت به وراثت معتقد نیستند بلکه برترین کسی را که اولاد فاطمه شمشیر بکشد به امامت برمیگزینند و جالب است که بدانیم در میان امامان زیدی هیچکدام به پسرش وصیت نکرده است،در حالیکه در امامیه اثناعشری کاملا برعکس است و بهجز امام حسن مجتبی(ع) بقیه امامان به ترتیب بوده و هرفرزندی بعد از پدر خود به امامت رسیده است (2).
از آثار و نتایج واقعی،حادثه فخ،قیام و تأسیس دولت ادریسیان(ادارسه)در مغرب بود.بعد از کشته شدن حسین بن علی،عمویش ادریس(برادر نفس زکیه)به مصر گریخت،و پس از مدتی اقامت در مصر،به مغرب رفت (1).
واضح بن منصور استاندار مصر،از هواداران علویها بود و بدینلحاظ از ادریس حمایت کرد و او را در سال 172 ه.به همراهی خادمش راشد به مغرب فرستاد (2).استاندار مغرب اسحق بن محمد بود که"واضح"به او پیغام داد که از ادریس حمایت کرده،مقدمش را گرامی بدارد (3).هنگامی که از ادریس بر اسحاق وارد شد،مقدم او را گرامی داشت و به او پناه داد (4).
ادریس دعوت خود را در مغرب آغاز کرد و جمعی او را تأیید کردند و او توانست دعوت خود را در فاس،طنجه و تلمسا (5)نشر کرده،گروه کثیری را که همگی بربر بودند به دعوت خود جلب نماید.ادریس آنها را به شکستن بیعت بنی عباس دعوت کرد و آنها را به شکستن بنی عباس دعوت کرد و آنها پذیرفتند و به او دست بیعت دادند (6).تأسیس دولت ادارسه در مغرب در عهد هادی عباسی بود که پس از آن،واضح را از مصر فراخواند و گردن زد،زیرا در فرار ادریس،او را یاری کرده بود.ولی به دلیل دور بودن مغرب نتوانست لشکرکشی کرده با ادریس بجنگد.بنابراین ادریس توانست مغرب(مراکش)را تحت سیطره خود درآورده،آهنگ بلاد اندلس(اسپانیا)کند و آنجا را نیز تحت تسلط خود درآورد (7).
اساس دعوت او براساس جهاد در راه خدا و پیروی از سنت پیامبر اکرم(ص) استوار بود.
متن ترجمه دعوتی که ادریس به دست خود نوشته عرضه میکرد،چنین است:
"به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر.سپاس و ستایش مر خداوندی را سزاست که پیروزی را برای اطاعتپیشگان و سوءعاقبت را برای گمراهان قرار داده است جز او خداوندی نیست،که یگانه و یکتاست و با شگفتیهای حکمت و لطافت تدبیرش عظمت و یکتاییاش اثبات کرده است.او را جز آنچنانکه خود بیان کرده نتوان شناخت.او منزه و بیزار است از ستم بندگان و از کار زشت و پست که ستمگران مرتکب میشوند کسی همانند او نیست،او شنوا و بیناست (1).
بعد از هادی عباسی،هارون الرشید بر تخت خلافت نشست و وجود دولت ادارسه را خطری برای خلافت خود احساس کرد و با تنظیم حیلهای او را بکشت.ولی کیفیت کشتن او در تاریخ بهگونههای مختلف نوشته شده است:
(بخاری مینویسد:هارون الرشید یکی از زیدیها به نام سلیمان بن جریر رقی را فراخواند و او را با انواع حیلهها به نزد ادریس فرستاد.وی با جامههای سفید و دیگر شعارهای زیدی به نزد ادریس رفت.ادریس از دیدن او با آن شعائر زیدی مسرور شد.
بدینترتیب او موفق شد که با ادریس خلوت کرده او را مسموم سازد،سپس درصدد فرار برآمد که راشد غلام ادریس او را دنبال کرده،ضربهای کاری بر او وارد کرد،ولی ادریس با همان سم درگذشت (2).)طبری مینویسد:هارون،غلام خود شماخ یمامی را برای اجرای این نقشه برگزید و نامهای به استاندار آفریقا ابراهیم بن اغلب نوشت و در آن نامه او را پزشک معالج خود معرفی کرد و او نیز به طبابت رجال مملکتی پرداخت.هنگامی که به نزد ادریس رفت.ادریس به او اعتماد کرد و از او خواست که دندانهایش را معالجه کند و او با قرار دادن سم در دندانهای ادریس،او را مسموم کرد (3)و گفته شده که یک نفر در لباس یهودی به او سم داده است (4).
1) 1) - "بسم اللّه الرحمن الرحیم.الحمد لله الذی جعل النصر لمن اطاعه،و عاقبه السوء لمن حیّد عنه،و لا اله الا اللّه المنفرد بالواحدانیه،الدال علی ذلک بما اظهر من عجیب حکمته و لطیف تدبیره،الذی لا یدرک الا با علامه و تبیانه،سبحانه منزه عن ظلم العباد،و عن السوء و الفحشاء،و لیس کمثله شیء،و هو السمیع البصیر".الحدائق الوردیه ج 1 برگ 199
2) 2) -سر السلسله العلویه ص 12
3) 3) -تاریخ طبری ج 8 ص 198
4) 4) -الحدائق الوردیه ج 1 برگ 200
آنچه مسلم است اینست که ادریس با حیله هارون بهوسیله سم از دنیا رفت.
رحلت ادریس در سال 214 هجری اتفاق افتاد.
قوم بربر که به او بیعت کرده بودند،بعد از فوت او نیز به او وفادار ماندند و بر کنیزی که از وی حامله بود تاج نهادند و بدینوسیله به او اعلام وفاداری کردند.
طولی نکشید که کنیز ادریس زائید که برای جاوید ماندن نام پدر او را نیز ادریس نام نهادند.وی پس از بزرگ شدن به جای پدر نشست و همه مغرب را تحت سیطره خود درآورد و دولت ادریسیان(ادارسه)را بنیاد نهاد که نامش در تاریخ(اسلام،در مغرب) به عظمت و اهمیت یاد شده است.
سیاست خلیفه عباسی هادی در برابر علویها بسیار خشن و خضمانه بود و موجب بروز حوادثی همچون واقعه فخ گردید.بعد از هادی هنگامی که هارون الرشید بر سریر خلافت نشست تصمیم گرفت که با علویها سیاست نرمی اتخاذ کند تا شاید مقداری از آثار نامطلوب سیاست غلط هادی را جبران کند.ولی جنایات هادی به قدری در دل شیعیان اثر سوء گذاشته بود که شیوه به ظاهر فریبنده سیاست هارونی در آنها اثر نکرد و آنرا حیلهای بیش نپنداشتند.ازاینرو در هرمنطقهای حرکتی آغاز شد و از مهمترین آنها خروج یحیی بن عبد اللّه در دیلم میباشد.
یحیی بن عبد اللّه،برادر نفس زکیه و عموی حسین بن علی(صاحب فخ)بود که در سال 176 هجری در دیلم خروج کرد و به سوی خود دعوت نمود (1).یحیی بعد از کشته شدن برادرش نفس زکیه توسط دژخیمان منصور دستگیر و زندانی شد و به دست مهدی عباسی آزاد گردید.آنگاه در نهضت حسین بن علی شرکت نمود و مردم را بسوی او دعوت کرد و در فخ از خود فداکاری و جانبازی شایان تقدیری نشان داد و از ناحیه دست به شدت مجروح شد.بعد از کشته شدن حسین بن علی،از فخ فرار کرد،از شهری به شهری گریخت تا شاید پناهگاهی بیابد و در آن مخفی شود (2).یحیی همچنان از شهری به شهری گریخت تا سرانجام به شهر صنعا رسید،خواست در آنجا مقیم شود ولی نظر به اینکه یمن در سیطره بنی عباس بود بر جان خود بیمناک شد و به حبشه گریخت و از آنجا رهسپار ترکستان گردید.
در ترکستان با خاقان پادشاه ترکستان ملاقات کرد (3).خاقان مقدم او را گرامی داشت و به دست او به شرف اسلام مشرف شد (4).یحیی مدتی در آنجا اقامت کرد تا در سال 170 ه.
هادی عباسی از دنیا رفت و هارون الرشید به جای او بر تخت نشست.یحیی از سیاست ملایم هارون استفاده کرده،درصدد نشر دعوت برآمد.او عدهای را به مناطق مختلف فرستاد تا به سوی او دعوت کنند،گروهی دعوت او را پذیرفتند و بیشاز هزار نفر به دور او گرد آمدند.
هنگامی که یحیی تصمیم گرفت که دعوت خود را علنی کند،خاقان او را از این کار بازداشت و آنرا مصلحت ندید.بنابراین از آنجا بیرون رفت و رهسپار خراسان شد.وی از خراسان به سرزمین دیلم رفت (1)و به پادشاه آنجا پناهنده شد (2).پادشاه دیلم او را پناه داد و مقدمش را گرامی داشت.یحیی مدتی در پیش جستان پادشاه دیلم اقامت کرد و به تنظیم برنامه و تدبیر امور قیام پرداخت تا وقتی که شوکت و عزت او اوج گرفت و جمع کثیری از فقها با او بیعت کردند.از دانشمندان معروفی که با او بیعت کردند،محمد بن ادریس شافعی،سلیمان بن جریر،عبدربه بن علقمه،عبد العزیز بن یحیی کنانی،بشیر بن محمد، یونس بلخی و سعید بن خیثم قابل ذکر هستند.
یحیی چون دیگر پیشوایان زیدی از نظر علم و فضیلت،تقوی و عبادت،مقامی بس رفیع داشت و از این جهت در میان پیروانش بسیار محبوب بود.هنگامی که کثرت پیروان او به گوش هارون الرشید رسید اندوهگین شد و وزیر خود،فضل بن یحیی را دستور داد که در رأس لشکری آماده نبرد با او شود و او پذیرفت (3).فضل بن یحیی با 50 هزار سرباز جنگجو،که همه را از نیرومندترین جنگجویان لشکر برگزیده بود،برای سرکوبی حرکت یحیی رهسپار سرزمین دیلم شد.هارون اختیارات تامی به فضل داده بود و به فرمانداران همه شهرهای بین راه دستور داده بود که با تمام قدرت با فضل همکاری کنند.فضل از طریق ری،گرگان،مازندران،راه دیلم را در پیش گرفت و بر همه ایالتهایی که بر سر راه او بودند،از افراد خود استاندار و فرماندار گماشت.فضل اموال بیشماری با خود حمل میکرد تا در میان مردم تقسیم کند و همکاری آنها را برای دستگیری یحیی جلب کند.وی در مسیر خود استاندارهای ری و طالقان را به اطاعت خود درآورد،مثنی بن حجاج بن قتیبه بن مسلم را به استانداری مازندران(طبرستان)انتخاب کرد و علی بن حجاج خزامی را به استانداری گرگان برگزید و چون به سرزمین دیلم نزدیک شد در میان دو رودخانه اردو زد و خود از محلی به نام اشب حرکتهای یحیی را دنبال کرد.فضل از اردوگاه خود با پادشاه دیلم مکاتبه میکرد و از او میخواست که یحیی را به او تسلیم کند و پادشاه دیلم زیر بار نمیرفت و فضل را تطمیع و تهدید میکرد.اگر چه پادشاه دیلم زیر بار تهدیدهای فضل نرفت ولی فضل یک میلیون درهم با هدایای گرانبها به نزد او فرستاد تا راه را برای
دستگیر شدن یحیی فراهم سازد.
مسعودی معتقد است که فضل او را به صد هزار درهم از پادشاه دیلم خرید (1).
هنگامی که یحیی متوجه شد که پادشاه دیلم با مشکل روبرو شده است،برای اینکه او را از مشکل برهاند،به فضل پیام فرستاد که او را امان دهد و باید اماننامه به خط هارون باشد (2).
هارون الرشید از طلب اماننامه بسیار خوشوقت شد زیرا اولا میخواست او را نکشد تا علویها بر ضد او شورش نکنند و ثانیا میخواست خطر او را بدون جنگ و خونریزی دفع کند تا مرزهای کشور پهناور اسلامی در صلح و بیخطر باشد.
بعضی از مورخین معتقدند که یحیی اماننامه درخواست نکرد بلکه هارون خواست به این وسیله او را بدون خونریزی دستگیر کند.آنگاه فقهای بنی هاشم را جمع کرد و گفت:
یحیی از من امان خواسته است،نظر شما دراینباره چیست؟آنها همگی نظر موافق دادند.
آوردهاند که ابو البحتری یکی از قضات هارون به نزد هارون رفت و گفت:ای خلیفه چارهای اندیشیدهام و آن اینکه اعیان و اشراف ری،قزوین و آذربایجان را جمع کرده بگویی یحیی برده منست و ما شهادت میدهیم.هنگامی که او متهم به بردگی شد،دیگر نمیتواند ادعای امامت کند (3).بهرحال یحیی بدون خونریزی و با هرحیلهای بود تسلیم شد و همراه فضل به بغداد رفت.هنگامی که یحیی به مجلس هارون رسید،هارون مقدم او را گرامی داشت و با کمال احترام با او روبرو شد (4)و بدینترتیب از خطر او نجات یافت.هنگامی که یحیی دیده از جهان فروبست شاعران زیادی فضل را مدح کردند که یکی از آنها مروان بن ابی خفضه است که تلاشهای فضل را مورد از بین بردن خطر یحیی ستود (5).
1) 1) -مروج الذهب ج 3 ص 353
2) 2) -تاریخ طبری ج 8 ص 242
3) 3) -الحدائق الوردیه ج 1 ص 191
4) 4) -الفخری ص 144
5) 5) -تاریخ طبری ج 8 ص 243 متن اشعار: ظفرت فلاشلت یدیو مکیه وتقت بها الفتق الذی بین هاشم علی حین اعیا الراتقین التشامه فکفوا و قالوا لیس با متلائم فاصبحت قد فازت بذلک بخطه من المجد باق ذکرها فی المواسم و ما زال قدح الملک نحیرج فائزا لکم کلما ختمت قداح المساهم
هارون با آنهمه احترامی که برای یحیی ابراز کرد و اموال زیادی که به او هدیه داد تا خشنودی علویها را فراهم آورد،از خطر نفوذ او خود را آسوده ندید و او را در خانهاش زندانی نمود (1)و فضل را برای این موفقیت جایزههای فراوان داد.
هارون برای اینکه زندانی بودن یحیی اثر نامطلوب نگذارد،به او اجازه داد که برای انجام مراسم حج به مکه،و برای ادای قرضهای حسین بن علی صاحب فخ به مدینه برود.یحیی به حجاز رفت و آنجا یاورانی نیافت،مگر عده اندکی که برای اجرای نقشههای هارون دور او جمع شدند و به هارون گزارش دادند که یحیی به سوی خود دعوت میکند و از اطاعت هارون خارج شده است (2).فرماندار مدینه در آن روزها بکار بن عبد اللّه بود که با اهلبیت پیامبر(ص)دشمنی مخصوصی داشت و همواره میکوشید که اخبار خلاف واقعی به هارون گزارش دهد و نظر او را علیه علویها برانگیزد (3).هارون براساس گزارش بکار یحیی را به بغداد جلب کرده،در منزل خادمش مسرور زندانی کرد،هارون در فاصلههای کوتاه او را به مجلس خود فرامیخواند و پس از گفتگو به زندان بازمیگردانید.تا در زندان جان به جانان تسلیم کرد.
یعقوبی درمورد کیفیت درگذشت یحیی،از زبان یکی از بنی هاشم نقل میکند که:
من هم در خانهای زندانی بودم که یحیی نیز در آن زندانی بود.بین من و او یک دیوار کوتاه فاصله بود که گاهی از پشت دیوار باهم گفتگو میکردیم.یک روز از پشت دیوار به من گفت:امروز 9 روز است که به من غذا ندادهاند.روز بعد مأموران هارون به زندان آمدند و پس از تفتیش محل یحیی همه لباسهایش را از بدنش بیرون آوردند.سپس او را در زیر ضربات لگد کشتند (4).گفتهاند که مدت زندان او دو ماه طول کشید که در آنجا از گرسنگی و شکنجه بیمار شد و جان سپرد (5).در برخی از کتب تاریخ آمده است که او را زنده زنده درپی دیواری قرار دادند و سنگها را روی بدن او نهاده دیوار را بنا کردند.
با کشته شدن ادریس در مغرب،و یحیی در بغداد،هارون از خطر دو رقیب بزرگ که یکی در مغرب و دیگری در دیلم دعوت به فرد برگزیده ال محمد میکردند،نجات یافت و بدینگونه دعوت زیدیه در عهد هارون از نظر سیاسی پایان یافت ولی از نظر فکری
و عقیدتی ادامه داشت،تا بعد از هارون نیز افرادی برخاسته به رضای آل محمد دعوت کردند.
از بررسی تاریخ زیدیه به این نتیجه میرسیم که نهضت زیدیه،یک جنبش مستمر، همچون حلقههای زنجیر میباشد که در عهد هرستمگری،بهوسیله یک یا چند تن از آنها تداوم داشته است.آنها برای درهم کوبیدن سلطنت حکام ستمگر و جایگزینکردن حکومت علوی قیام کرده و شمشیر کشیدند و از هیچ تلاشی فروگذاری نکردند.این حرکتها و جنبشها یکی از دیگری طلوع و غروب کرد و در طول دو قرن دوم و سوم هرگز روی زمین از یک علوی جانباز که به رضای آل محمد دعوت کند خالی نشد.
گسترش جنبش های زیدیه
علیرغم همه نهضتهای زیدی و قیام یحیی بن عبد اللّه در دیلم برادرش ادریس در مغرب،دوره هارون الرشید از نقطهنظر سیاسی و رفتار با سادات علوی،نسبتا دورهای آرام و ملایم بود.درواقع سیاست و زیرکی هارون و بینش وزرا و یاران او نسبت به رفتار با سادات علوی و شیعیان انقلابی زیدی،که به شدت با خلفای عباسی مبارزه میکردند، تندروی شیعیان را در برابر هارون کاهش داده بود.اما با مرگ هارون و بروز آتش جنگ و اختلاف میان امین و مأمون بر سر خلافت و جانشینی پدر،و سرانجام کشته شدن امین به دست برادرش،اوضاع سیاسی به نفع انقلابیون شیعه تغییر یافت و زمینه را برای از سرگرفتن یک انقلاب وسیع،آنهم بیشتر به رهبری شیعیان زیدی،آماده ساخت (1).
مطابق تاریخ اسلامی،رهبری انقلابهای علویان را،بیشتر شیعیان زیدی برعهده داشتند،زیرا در برابر دستگاههای ظلم و ستم،معتقد به تقیه نبوده و مسلحانه با خلفای ستمگر به مبارزه میپرداختند.اگر چه دیگر گروههای شیعی از لحاظ عقاید با زیدیان،جزئی اختلاف داشتهاند اما از نظر ماهیت قیام و انقلاب که همواره بر ضد ظلم و برای اقامه دولت عدل،صورت میگرفت،از مبارزات حقطلبانه علویان زیدی حمایت میکردند و از تلاشها و مجاهدتهای آنها پشتیبانی مینمودند.
قیام و انقلاب محمد بن ابراهیم زیدی معروف به ابن طباطبا در کوفه،به پشتیبانی شیعیان آن شهر در عهد حکومت مأمون،یکی از انقلابهای بارز این دوره از تاریخ
1) 1) -تاریخ ادبیات عرب از نیلکسن ص 259
اسلامی است (1).ابن طباطبا،نخست با علویان زیدی،در حجاز ساکن بود،سپس به جهت تغییر اوضاع سیاسی و تشویق برخی از شیعیان کوفه،به عراق آمده،کوفه را مرکز مبارزات خود قرار داد.
در آن زمان کوفه،مرکز توطئههای ضد عباسیان بود و قاطبه مردم آن سرزمین به علویان متمایل بودند؛به همین جهت است که میبینیم ابی السرایا فرمانده ارتش عباسیان و هرثمه بن اعین در کوفه بر ضد عباسیان قیام کردند (2).گویند سبب خروج ابی السرایا آن بود که او را از حقوق و مزایا محروم ساختند و او از این پیشآمد ناراحت شده،ترک دیار کرد و برضد عباسیان اعلام جنگ نمود (3).در این میان مورخان نظر دیگری داشته،میگویند انگیزه خروج او روش سیاسی مأمون الرشید بوده است.باین ترتیب که مأمون سیاست نژادی را در پیش گرفت و نژاد فارس و عجم را بر تیره تازی و عرب مقدم داشته،پایتخت کشور اسلامی را از بغداد به مرو،انتقال داد و فضل بن سهل ذوالریاستین.
را که از فارسها بود به نخست وزیری برگزید.
طبیعی است که این روش سیاسی با مذاق عرب و نژاد عربی،سازگار نبود،بخصوص اینکه ابو السرایا خود،یک عرب اصیل و از تیره بنی شیبان است که دشمنی این قبیله با عجم و فارس،زبانزد خاص و عام بود.
تمایل مأمون الرشید به ایرانیها و دادن امتیازات بیشتر به آنها خود کافی بود که ابو السرایا را بشوراند و او را به جنگ،برضد عباسیان وادارد.
گویند وقتی که ابو السرایا از کوفه بیرون رفت ابتدا بسوی شهر انبار هجوم برد، فرماندار شهر را کشت،سپس با حیرت و سرگردانی،بهطرف شهرهای دیگر،روانه شد و نمیدانست که چهکار کند و یا به چه کسی پناه آورد.تا آنکه با ابن طباطبا ملاقات کرده و با او بیعت نمود. (4)
1) 1) -طباطبا،لقبی است که به پدر محمد بن ابراهیم،اطلاق میشد.سبب آن بود که روزی برای او پیراهنی دوختند و او را در انتخاب پیراهن و قبا،آزاد گذاشتند،او قبا را انتخاب کرد و گفت:طباطبا یعنی قباقبا،از آن پس به آن اسم طباطبا ملقب گردید. ضمنا در لهجه نبطیها،طباطبا به سید السادات گفته میشود.(سر السلسله العلویه ص 19)"مؤلف"
2) 2) -تاریخ الشعوب الاسلامیه ج 2 ص 34 و تاریخ یعقوبی ج 2 ص 539 و المعارف ابن قتیبه صفحه 387 و کامل ابن اثیر ج 6 ص 103
3) 3) -المعارف ابن قتیبه ص 387
4) 4) -المعارف ابن قتیبه ص 387
محمد بن ابراهیم،به تشویق بعضی از علویان از حجاز عازم کوفه شد تا در آن شهر به دعوت خود برضد عباسیان اقدام کند.
از سوی دیگر نصر بن شبیب طائی که یکی از دوستداران مأمون و از سرلشگران او، در جزیره العرب بود پس از بروز جنگ میان دو برادر بر سر خلافت،از دگرگونی اوضاع و هرجومرج،استفاده کرد و سر از اطاعت عباسیان باز زد.
به دنبال شورش نصر بن شبیب،مأمون الرشید،سردار ارشد خود طاهر بن الحسن را فرماندار جزیره العرب نمود و به جای طاهر بن الحسین،حسین بن سهل را بسال 198 هجری والی عراق گردانید.انتصاب حسن بن سهل،بجای طاهر بن الحسین،بر طاهر سخت گران آمد،و آنرا اهانتی بزرگ از جانب مأمون دانست.او که سالها به مأمون خدمت کرده و در جنگ برضد امین و شکست او،شجاعتها و رشادتها،از خود نشان داده بود جابجایی خود و سپس عزلش را نشان بیوفائی مأمون انگاشت،و سخت آزردهدل گشت.
این نقل و انتقالها از جانب مأمون،در حقیقت به سبب نفوذ فراوان فضل بن سهل را به خاطر رضایت و خوشنودی برادرش فضل انجام داد.به دنبال آن،فضل، علی بن ابی سعید را به عراق فرستاد تا طاهر بن الحسن را از فرمانداری و هرثمه را از فرماندهی ارتش عزل کند،و سپس برادرش حسن بن سهل را بجای وی به فرمانداری و حمید بن عبد الحمید را با بسیاری از سران ارتش به فرماندهی ارتش منصوب نمود.طاهر بن الحسین،پس از عزل خود به طرف شهر رقه (1)روانه شد تا بسوی خراسان بشتابد و با خلیفه مأمون الرشید مبارزه نماید (2).
عراقیان از قصد مأمون الرشید،مبنی بر رویگردانی خود از ایشان و نیز اعتمادش بر فضل بن سهل که تسلط فراوانی بر وی داشت،سخت آزرده شدند.حتی شایع شد که فضل بر خلیفه مسلط شده،او را زندانی کرده و ارتشیان و اهل مدینه را از دیدار با او باز نموده است (3).
همین شایعات سبب شد که فتنهها بپاخیزد و سرپیچی از اطاعت خلیفه بخصوص در میان علویان که عداوت خاصی با او داشتند و او را غاصب حق شرعی خود میدانستند، علنی گردد.این آشوبها،سبب گردید که علویان نقش خود را در روند سیاسی دولت عباسی آشکار سازند و مخالفت خود را با خلافت آغاز نمایند.حال آنکه از زمان نهضت ابراهیم بن عبد اللّه در بصره،در آغاز خلافت عباسی،فرمان خلیفه را میشنیدند و اطاعت او را قبول داشتند.بنابراین،آنها اجتماعی تشکیل دادند و دلائل خود را برای نهضت و انقلاب بیان کرده،مسئله تسلط فضل بن سهل را بر خلیفه دستاویز نمودند و اوضاع عراق و بخصوص کوفه را به نفع انقلاب خود تغییر دادند (1).
معروف است که نصر رهبری جنبشی را که هدفش برانداختن حکومت عباسیان بود،بهعهده داشت.او که یکی از رؤسای قبایل جزیره العرب و یکی از سرداران نامی مأمون بود،تصمیم گرفت که شورش کند (2).مأمون،طاهر بن الحسین را برای مقابل با نصر برگزید.نصر دید که یارای مقاومت در برابر ارتش بزرگ عباسیان را ندارد،درنتیجه فکر کرد که باید خود را به پناهگاهی رسانده و از آنجا با عباسیان مبارزه نماید،باین جهت راه حجاز را در پیش گرفت تا به علویان بپیوندد و به اتفاق،برای نابودی خلافت عباسی قیام نمایند.ابو الفرج اصفهانی مورخ معروف میگوید:نصر در باطن شیعه بود،از این جهت علاقه علویان را به خود جلب کرد و توانست آنها را با خود همراه سازد (3).
در حجاز،محمد بن ابراهیم ابن طباطبا،یکی از علویان زیدی که سر شورش داشت بسال 196 هجری از مدینه مقر اصلی خود به مکه آمد.وی در آن سال مخفیانه با حجاج تماس گرفت تا از آنها بیعت بگیرد،ولی از ترس عباسیان،خود را پنهان کرد تا دعوت او،علنی نشود.
در این هنگام،نصر بن شبیب تصمیم خود مبنی بر قیام علیه عباسیان را با
ابن طباطبا در میان گذاشت و نظر او را جلب کرد.از طرفی ابن طباطبا هم در فکر بود که یکی از سرداران مأمون را برای تنظیم ارتش خود،همراه سازد تا بتواند بر عباسیان چیره شود.اینجا بود که با فکر تصر بن شبیب،توافق کرد و از تصمیم او،استقبال نمود (1).
طرح و نقشه نصر این بود که با ابن طباطبا به جزیره العرب رفته،در آنجا نقشه قیام و طرح شورش برضد عباسیان را بریزند (2).
از این جهت ابن طباطبا با اطرافیان خود برای ملاقات با نصر بن شبیب بسوی جزیره شتافت،اما افسوس که در آنجا با نقض پیمان و خلفوعده نصر روبرو گردید.
داستان نقض پیمان نصر از این قرار است که نصر پس از جدا گشتن از ابن طباطبا،برای خداحافظی به خانه بازگشت و در آنجا فکر خود را مبنی بر همکاری با ابن طباطبا،برعلیه عباسیان،با خانواده و خویشاوندان خود درمیان گذاشت؛اینجا بود که با مخالفت شدید خانوادهاش روبرو گشت تا آنجا که یک پسرعمویش با دلائلی او را از اقدام باین کار بزرگ نهی نمود و ضمن اشعاری به نصر گفت:ای نصر،هرگز به رأی خود از راه نخوت قومگرایی (ناسیونالیستی)مغرور مباش زیرا که آرزوهای دراز در شأن مردان بزرگ نیست.همواره خود را در لغزش و اشتباه تصور کن و نیز خوبیها و بدیهای آن را در جلوی چشمت مجسم کن تا از آن محفوظ بمانی،هرگز به چیزیکه زوال آن هرلحظه در حال وقوع است اعتماد نکن،زیرا که هرگز نمیتوان به اهداف حکومت رسید.
با این همه،نصر برای اقناع ابن طباطبا خواست که سلاح و پولی به مقدار 50 هزار دینار،در اختیار او بگذارد،اما ابن طباطبا از قبول آن سر باز زد و گفت:
ما بحمد اللّه با عصبه (3)و گروه خود از تو دفاع کردیم تا همه در راه حق،به کمک داعی (4)بشتابند،ما ابتدا به تو گمان نیک داشتیم ولی تو در برابر آن کوتاهی کردی و بدینجهت عاقلان سرزنشت کنند،اما راستگویان،رستگار میشوند.
ابن طباطبا پس از یأس و نومیدی از نصر بن شبیب،در خود تأملی کرد و با پشیمانی بسوی حجاز بازگشت.میگویند،او فهمیده بود که نمیتواند به تنهایی با عباسیان مصاف کند اما شرایط و اوضاع و تقدیر او را بر آن داشت که بار دوم برگردد و تلاش و هدفش را تعقیب کند،ولی اینبار قبل از برگشتنش بطور تصادفی با ابو السرایا که سودای شورش در سر داشت و به دنبال کمک میگشت برخورد نمود.
ظاهرا ابو السرایا خود میخواست که با علویان ملاقات کند چرا که میدانست علویان با دستگاه خلافت خصومتی آشتیناپذیر دارند.وی،چون از ماجرای ابن طباطبا آگاه گشت،مصمم شد تا در جزیره العرب با او ملاقات کرده تصمیم خود،مبنی بر شورش بر ضد عباسیان را با او در میان بگذارد تا هردو به اتفاق،در کوفه برضد مأمون قیام نموده عراق را بر ضد او بشورانند و بالاخره این ابو السرایا بود که نقشه خروج و مبارزه را با ابن طباطبا مطرح نمود و او را به قیام واداشت.
ابو السرایا به او گفت:تو روانه فرات شو تا من همه کوفه را به پشتیبانی تو بسیج کنم (1).
ابن پیمان،بطور پنهانی منعقد گشت و بدینترتیب ابن طباطبا راهی فرات شد و سپس راه کوفه را در پیش گرفت و از اوضاع علویان کوفه و بیت آنها میپرسید تا برضد عباسیان قیام کنند.
اما ابو السرایا از راه کربلا خود را به کوفه رسانید و در کربلا با علویان زیدی اجتماع کرد،و اخبار آنها را به ابن طباطبا در کوفه رسانید.
معالاسف ابو السرایا از آن موعد مقرری که میان او و ابن طباطبا،معین شده بود، کمی دیرتر رسید،از این جهت شکی در دل ابن طباطبا وسوسه کرد که نکند ابو السرایا نیز همانند نصر بن شبیب،میخواهد پشتپا به وعده خود بزند و برگردد.اما شک و وسوسه برطرف شد،و بزودی ابو السرایا،به او پیوست و آمادگی خود را با تمام قوا،برای قیام اعلام کرد.این بود که با ابن طباطبا به سازماندهی و تدارک قوا پرداخت (2).
ابو السرایا متعهد شد که در این قیام بنام ابن طباطبا و رضای آل محمد دعوت کند، این بود که در رجب سال 199 هجری بر کوفه غلبه کرد،مردم را امان داد و آنان را به رضای آل محمد و عمل به کتاب و سنت (1)دعوت کرد (2).
بسیاری از مردم،با وی بیعت نمودند و فقهای بزرگ کوفه مانند یحیی بن آدم، به مردم پیوسته و بیعت نمودند.محمد بن محمد بن زید،محمد بن جعفر،علی بن عبد اللّه که همه از خویشاوندان وی بودند،به او پیوستند و شهرتش میان مردم پیچید و به لقب امیر المؤمنین ملقب گردید (3).
مورخ معروف،مقدسی میگوید:ابن طباطبا،آیهای زرین نقش انگشترش بود،بر روی درهمها نقش زد (4).
"إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقٰاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیٰانٌ مَرْصُوصٌ" (سوره صف،آیه 4):
همانا خداوند دوست میدارد کسانی را که در راه او چون سد فولادین پیکار کنند.
ابن طباطبا فقیهی عالم،عابدی زهدپرور و شاعری خوشقریحه بود.از اشعار وی این ابیات به یادگار مانده است:ترجمه
حسود بیمار دلی که غم و اندوه خود را پنهان میکند همواره غمین میشود،ولی در من اثر نمیگذارد.مرا خدمت میکند(حسد)که من در به دست آوردن دانش تلاش میکنم درحالیکه من سخنهای نو و کلام نغز را دارا هستم و از سرچشمههای دانش بهرهها دارم.او فکر میکند که دانش،غنا و ثروت را جذب نمیکند و خود را با جهل و ناآگاهی خوشنود ساخته و مشغول میدارد.ای آنکه مرا ملامت مینمایی،بگذار که من بر ارزش خود مباهات کنم زیرا ارزش هرکسی به اندازه دانش اوست (5).
1) 1) -مقدمه ابن خلدون ج 4 ص 8
2) 2) -سر السلسله العلویه ص 16 و نهایه الادب ج 23 صفحه 30 و مقاتل الطالبین ص 523
3) 3) -عمده الطالب ص 161
4) 4) -البدء و التاریخ ج 6 ص 19
5) 5) -متن اشعار: حسود مریض القلب تجفی انیز و نصبحی کئب لیس عندی حزینه یلوم علی ان حشافی العلم طالبا اجمع من عند الرجال فتونه فاملک ابکار الکلام و عونه واحفظ مما استفینه عونه و یزعم ان العلم لا بجلب الفتی و یحسن بالجهل الذمیم ظنونه فیالائمی،دعنی اغالی بقیمتی فقیمته کل الناس ما یحسنونه
اشعار زیر نیز در ذم عباسیان،از او نقل شده است:
من در کار خود(مبارزه با عباسیان)جدی بودم،اما آنچه را که از ظلم و جور عباسیان دیدم،مرا در امر مبارزه مصممتر ساخت.آیا شایسته است که بیتالمال را در راه باطل و برخلاف حق مصرف نمایند و با اهل حق و طرفداران آن با ظلم و ستم معامله کنند؟به خدا قسم،همینکه این ظلم و ستم عباسیان را دیدم،در امر مبارزه با آنها تأخیر نکردم.این ظلم و ستم ستمگران کافی است که مورد عبرت بینندگان قرار گیرد و خدا و قضا و حکم خود را حتمی ساخته که عاقلان روی آن حساب میکنند (1)و نیز این دو بیت:
آیا سزاوار است که حق ما با وجود قرابت و نزدیکی با رسول خدا،پایمال بشود و آنرا بیگانگان و دوردستان بگیرند.ای کاش این نزدیکی و قرابت،دور میشد و هیچوقت در نسب ما،نیاهای مشترکی نبود (2).
(هنگامی که ابن طباطبا و زیدیه بر کوفه تسلط یافتند آوازهشان در شهرها پیچید و علویان در مکه و مدینه و یمن از این فرصت استفاده کرده بپاخاستند و آن شهرها را گرفتند و مردم را به بیعت برای ابن طباطبا دعوت کردند (3).
1) 1) -الوافی بالوفیات ج 1 ص 339،متن اشعار: وکتت علی جد من امری فزادنی الی الجد جدا ما رایت من الظلم ایذهب مال اللّه فی غیر حقه و تنزل اهل الحق فی جابر الحکم لعمرک ما ابصرتها فسألتها و جاورتها الا لا مضنی فی عزم کفی عبرة و اللّه یقضی قضاوه بها عظه من ربنا لذوی الحکیم
2) 2) -همان مدارک ص 339،متن اشعار: اینقض حقنا فی کل وقت علی قرب و یأخذه البعد قیالیت التقرب کان بعدا و لم تجمع مناسبنا الجدود
3) 3) -المعارف ابن قتیبه ص 387
از جمله کسانی که در مدینه مردم را به بیعت ابن طباطبا فرامیخواند،محمد بن سلیمان(بن داود بن الحسن بن الحسن)بود (1).
در مصر،برادرش قاسم بن ابراهیم،و در یمن ابراهیم بن موسی بن جعفر (2)،و باین ترتیب حکومت او در خارج از عراق،گسترش یافت.
دعوت ابن طباطبا،یکی از گسترهترین نهضتهای زیدیه میباشد،چرا که در بیشتر شهرهای کشور پهناور اسلامی،گسترش یافت.
ابن طباطبا دعوت خود را به کوفه منحصر نساخت،بلکه مبلغانی برای دعوت شیعیان،به خارج عراق گسیل داشت،حتی بعضی از عباسیان به دعوت او لبیک گفتند.
ابو الفرج اصفهانی میگوید:ابن طباطبا کسی را به پیش فضل بن عباس بن عیسی بن موسی فرستاد که او را به بیعت وی دعوت کند و از او بخواهد که برای او سلاح گرد آورد و او را یاری نماید (3).اما دیدند که فضل بن عباس از شهر خارج شده است و دور خانهاش را خندق کنده است و خود سلاح در دست گرفته آماده جنگ است.فرستاده ابن طباطبا،این خبر را به ابی السرایا رسانید.ابو السرایا،آنها را به آرامش دعوت کرد و از آنها خواست که به ابن طباطبا بپیوندند،اما آنها گوش نکردند و از پشت حصارها، ابو السرایا را با تیرهای خود،نشان گرفتند.آنگاه فضل،به حسن بن سهل پیوست و از جریان مطلعش ساخت و حسن نیز فضل را وعده کمک داد.)
روزی که ابن طباطبا وارد کوفه شد،سلیمان بن ابی جعفر منصور نیز از طرف حسن بن سهل به فرمانداری کوفه منصوب شد.از آنجا که سلیمان اخبار کوفه و تسلط ابن طباطبا را به حسن بن سهل گزارش نداده بود،لذا وی بر فرماندار کوفه سخت برآشفت و خود را برای جنگ با علویان آماده ساخت تا کوفه را بازپس گیرد و حکومت و خلافت را در آنجا تثبیت کند؛چرا که او انقلاب کوفه و جریان قیام ابن طباطبا و علویان را از فضل بن عباس یکی از خدمتگذاران خود شنیده بود (4).
ازاینرو به یکی از فرماندهانش زهیر بن مسیب دستور داد که خود را برای جنگ آماده ساخته به همراه 10 هزار ارتش پیاده و سواره برای جنگ با ابن طباطبا،به کوفه روانه شود.
ابن طباطبا و ابو السرایا،وقتی که از نیروی نظامی عباسیان آگاه شدند از کوفه، بیرون نرفتند زیرا میخواستند وضع نظامی و جنگی عباسیان را ارزیابی کنند.
ارتش عباسی،در نزدیکی کوفه در محلی بنام،شامی منزل کردند.این بود که ابو السرایا و ابن طباطبا،نیروهای خود را به طرف آنها گسیل داشتند.
دو ارتش در نزدیکی پل فرات بهم رسیدند و جنگی سخت درگرفت (1).
حسن بن هذیل،یکی از پیروان زیدی،مردم را به جنگ با دشمن ترغیب میکرد و میگفت:
"ای گروه زیدیه!ای طرفداران زید بن علی!این مقام،مقامی است که پای انسان را میلرزاند و میلغزاند و اراده را از انسان میرباید.خوشبخت کسی که دین خود را از وسوسه اهریمنان حفظ کند،و دلیر کسی که بهعهد خود در پیشگاه الهی وفا کند و حرمت پیامبر(ص)را در اهلبیت او نگهدارد (2).
سپس شعری خواند که ترجمه آن چنین است:
"بدانید که اجلها معین و عمرها محدود است،هرکه از مرگ بگریزد مرگ او را درمیگیرد." "هرکه در جوانی با شهامت و مردانگی نمیرد،در پیری میمیرد،زیرا که مرگ کاسه آبی است که همه از آن خواهند چشید.
ابن طباطبا و ابو السرایا،با شجاعت کامل به زهیر بن مسیب یورش بردند،او را مغلوب ساخته و آنچه از اموال و ثروت و سلاح بود،گرفتند (3).روز اول جنگ سپری شد،اما در روز دوم به ناگاه ابن طباطبا مرد.مورخان در سبب مرگ او،اختلاف دارند:
ابو الفرج اصفهانی،معتقد است که ابن طباطبا،مریض بوده و به علت مرضی که داشت،از پای درآمد (4).ولی دیگر مورخان مینویسند که ابو السرایا،او را مسموم ساخت، زیرا او بود که زهیر بن مسیب را مغلوب کرده بود.از طرفی هم میدید که مردم پیروش هستند و او میتواند بدون ابن طباطبا،ارتش را رهبری کند.این بود که او را مسموم کرد و همه اموال و ثروت را از او گرفت.
ولی این دو نظریه،درباره علت وفات ابن طباطبا باهم سازگاری ندارد.زیرا اگر فرض شود که ابن طباطبا،مریض بوده،پس او چگونه توانسته است که آن راه طولانی، از حجاز به عراق را که قطعا به صحت و سلامتی نیاز داشته است،طی کند.از طرف دیگر درست نمینماید که ابو السرایا،با این خیالات واهی رفیق و همپیمان علوی خود را مسموم کرده باشد،زیرا برای هردو یک خطر مشترک،کشته شدن در جنگ وجود داشته است.لذا دلیلی ندارد که در این اوضاع آشفته،همپیمان خود را مسموم کند.
بنظر میرسد که ابن طباطبا به اجل الهی وفات کرده و مرگ او طبیعی بوده است.
این واقعه(جنگ)در سیام جمادی الاخری سال 199 اتفاق افتاد (1).وی به هنگام وفات 53 سال داشت (2).
بعد از وفات ابن طباطبا،ابو السرایا،محمد بن محمد بن زید را به جانشینی وی معین و همه زیدیان را برای بیعت با او به خاطر ادامه مبارزه،دعوت نمود.محمد،هنگام شروع جنگ کم سن و سال بود،اما از شجاعت و بلاغت زبان،بهرهای وافر داشت.
بلاذری مورخ معروف میگوید:هنگامی که ابو السرایا با محمد بن محمد بن زید در سن کودکی بیعت کرد،محمد با استقبال فراوان،دعوت وی را پذیرفت و چنین آغاز کرد:
گروهی میگویند که بنی عباس در حجاز یک مشت آدمهای جاهل و احمق هستند و راه حکومت را نمیدانند و با مردم بدرفتاری میکنند.عبد العزیز بن عیسی بن موسی،یکی از حاضران و شیعیان علوی،پس از شنیدن سخنان محمد،از گفتار وی ستایش کرد و گفت:
مرحبا ای بنده خدا،منهم در فکر همین سخن بودم که خداوند آنرا بر زبان تو جاری ساخت. (3)
به دنبال بیعت ابو السرایا،همه علویان از او پشتیبانی کردند و باهم جبهه مشترکی را برضد عباسیان تشکیل دادند.نفوذ محمد،بیشتر مذهبی بود تا سیاسی بنابراین همه کارهای جنگی را بهعهده ابو السرایا نهاد.بعد از آن ابو السرایا به کوفه
برگشت تا سپاه خود را برای مبارزه با عباسیان بسیج کند.وی پس از آمادگی کامل، به همراهی محمد به شهر واسط آمده و آن شهر را از تسلط خلافت خارج کردند (1).
بعد از فتح واسط،علویان با تصمیمی استوار و با اعتماد به ارتش مجهز خود، راه پیروزی را در پیش گرفتند.یکی از شعرای طرفدار علویان،در تعریف این فتح و پیروزی چنین سروده است.
آیا نمیبینی که چطور خداوند دین خود را یاری کرد و بنی العباس را دنبال فرزندان علی انداخت (2).
در خلال این جنگها است که شجاعت ابو السرایا،آشکار میشود.او فرماندهی ارتش را با نام علویان بهعهده گرفت و با وجود اعتراف و اقرار به رهبری محمد بن محمد بن زید،خود فرماندهی حقیقیی ارتش را انجام میداد (3).
از متون تاریخی چنین استنباط میشود که پست فرماندهی به جهت کوچکی سن محمد بوده است.
هنگامی که گزارش شکست زهیر و ارتشیانش به حسن بن سهل والی بغداد رسید و فهمید که ابو السرایا با ارتشی مجهز به سراغ او میآید،از سردار خود عبدوس بن ابی خالد المروزی،درخواست کرد که خود را برای مقابله با ابو السرایا آماده کند (4)
عبدوس در 13 رجب 200 هجری در مسجد جامع کوفه به ابو السرایا رسید ابو السرایا او را کشت و برادرش هارون را اسیر کرد و آنچه از اموال و سلاح و ثروت داشت.
همه را تصرف کرد (5)،و از لشکریان عبدوس،تنها کسانی نجات یافتند که فرار کرده بودند.
اما زهیر بن مسیب سردار اول که در آغاز جنگ،از معرکه فرار کرده بود،دوباره بازگشت تا مجددا با ابو السرایا به جنگ بپردازد.او به قصر ابن هبیره که میان کوفه و بغداد قرار داشت پناه برد تا آنجا را پناهگاه و ستاد عملیاتی خود قرار دهد و جنگ را آغاز نماید.
پس از پیروزی در جنگ اول،سادات علوی،این فرصت را غنیمت شمردند و مبلغان خود را برای دعوت به رضا آل محمد به شهرها فرستادند (1).با اعزام عباس بن محمد بن محمد بن زید آماده شد و به دنبال آن علویان زیدی،ارتشی مجهز به شهر واسط فرستادند و والی آن عبد اللّه بن سعید الحوشی نماینده حسن بن شهل را ساقط کرده، محمد بن حسن معروف به سیلق را به فرمانداری آن شهر منصوب کردند (2).آنگاه ابراهیم بن موسی بن جعفر نماینده قبلی ابن طباطبا،یمن،و حجاز را به تصرف خود درآوردند.
وقتی حسن بن سهل،قتل عبدوس و فرار زهیر بن مسیب را شنید،با جمعی از یاران خود، از جمله منصور بن المهدی به مشورت نشست تا هرثمه بن اعین را که در راه خراسان بود و از وی قهر کرده و از خشم و عناد،راه خراسان را در پیش گرفته بود،بهره گرفته،مبارزه و قتال با ابو السرایا را به وسیله او از سر بگیرد.
هرثمه ابن اعین،دعوت حسن بن سهل را هنگامی که در حلوان(مرز عراق)بود رد کرد اما پس از الحاح و اصرار فراوان حسن بن سهل،سرانجام تسلیم شد و از راه برگشت والی بغداد،سردار خود موسی بن یحیی بن خالد برمکی را با وی همراه ساخت که دستهجمعی به مبارزه با ابو السرایا بپردازند (3).از طرف دیگر،حسن بن سهل،به یکی دیگر از فرماندهان خود(علی بن ابی سعید)دستور داد که با سپاه خود به طرف مداین،واسط و بصره رفته و این سه شهر را از تسلط طرفداران علویان و ابو السرایا بیرون آورد.علی با لشکریان خود،جانب مداین را در پیش گرفت و پس از جنگ شدیدی با طرفداران ابو السرایا آن را فتح کرد،سپس روی به واسط نهاد،شهر را فتح کرد و نماینده ابن طباطبا،محمد سیلق را بیرون راند (4).
این پیروزی برای عباسیان طلیعهای برای فتح و تصرف شهرهای دیگر بود.ازاینرو هرثمه راه کوفه را در پیش گرفت و بسوی رودخانه صرصر(رودخانه فرعی فرات)که در آنجا ابو السرایا اردو زده بود،روانه گشت.هرثمه روی رودخانه پلی ساخت و آن را با زنجیرهایی
محکم ساخت (1)تا بتواند بدینوسیله خود را به ابو السرایا برساند،ابو السرایا که از هیبت و عظمت ارتش هرثمه به وحشت افتاده بود،نتوانست خود را نگه دارد،بنابراین ارتش خود را برداشت و به قصر ابن هبیره پناه برد.هرثمه وی را دنبال کرده و در نزدیکی قصر ابن هبیره به وی رسید جنگ شدیدی آغاز گشت،ابو السرایا و محمد بن زید،به کوفه فرار کردند و به یاران زیدی خود پیوستند (2).مردم،هنگامی که شکست ابو السرایا را فهمیدند، ریختند و خانههای بنی عباس را در کوفه غارت کردند(200 ه).اما ارتش عباسی همچنان به پیشرفت و پیروزی خود ادامه داده،وارد کوفه شدند و بیشتر طرفداران زیدی را قتلعام کردند و به دیگر مردم کوفه امان دادند.هرثمه،پس از پیروزی مدتی در کوفه ماند تا اوضاع کوفه را آرام کرده،امور آن را منظم نماید.
پس از شکست ارتش علویان،ابو السرایا همراه محمد بن محمد بن زید و عدهای از سادات علوی فرار کرد،و به شهر قادسیه رفت (3)و از آنجا به طرف واسط حرکت کرد،اما وارد شهر نشد و به جهت طرفداران خود بسوی بصره روانه شد.ولی چندان توقفی نکرد،زیرا علی بن ابی سعید ارتش مجهزی به دنبال آنها فرستاد تا آنها را دستگیر کند.قشون وارد بصره شد عامل علوی زید بن موسی به مدینه فرار کرد و مجددا شهر به تصرف عباسیان درآمد.
زیدیان در راه خود به خراسان،وارد شوش شدند تا طرفداران خود را جمع کرده و دوباره آماده قتال شوند (4).عباسیان وقتی فهمیدند که سادات علوی همچنان میخواهند به مبارزه خود ادامه دهند،خواستند که از راههای سیاسی مسئله را پایان دهند.این بود که حسن بن علی معروف به بادغیس پیش مأمون رفت و پیشنهاد داد که علویان را امان دهد که هرکجا که میخواهند بروند و به ایشان گفت:من هرگز به جنگ با شما نیاز ندارم،هرگاه از قلمرو حکومت من برون روید،من شما را تعقیب نخواهم کرد (5).
اما ابو السرایا اینبار نیز،سر باز زد و خواستار جنگ شد،دو ارتش باهم مصاف دادند اینبار نیز عباسیان پیروز شدند.مأمون خون طرفداران وی را مباح اعلام کرد.
ابو السرایا در خلال جنگ مجروح شد و مریض گشت،سپس همه رهبران شورش محمد بن زید،ابو الشوک و خود وی از جنگ فرار کرده و به خانقین رسیدند (1).در خانقین کسی آنها را پنهان ساخت،سپس پیش حماد کند وغوشی یکی از سرداران عباسی آمد و ماجرا را تعریف کرد.او نیز کسی را دنبالشان فرستاد تا آنها را بگیرند (2).
آن سه نفر وقتی که فهمیدند افراد حماد بهدنبال آنها میگردند فرار کرده به کوهستانی، پناه بردند.اما همینکه حماد از جایگاه ایشان باخبر گشت،همگی را دستگیر کرد و به نهروان پیش حسن بن سهل فرستاد.حسن درمورد ابو السرایا دستور داد که سر از تنش جدا کنند.این کار با مشورت هارون بن ابی خالد که قبلا اسیر ابو السرایا بود،انجام گرفت.
آنگاه بدنش را به بغداد فرستاد،و آن را دو نیم کرده هرنیمی را بیک طرف جز بغداد، آویزان ساختند (3).
مدت قیام از آغاز تا پایان کار،ده ماه طول کشید و ابو السرایا داعی نهضت علویان به شهادت رسید (4).
اما محمد بن محمد بن زید رهبر کمسن علوی،پیش حسن بن سهل آمد و از وی امان خواست و خواستار محبت وی شد.حسن به خاطر جوانی و کمی سنش،به او محبت کرد و او را به خود نزدیک ساخت و گفت"خداوند کسی را که تو را گول زد لعنت کند (5)."سپس او را پیش مأمون به خراسان فرستاد تا در آنجا زندگی عادی خود را ادامه دهد.حسن بن سهل،پس از پیروزی پیش از آنکه از عراق بیرون آید،خالد بن یزید بن زید را فرماندار کوفه ساخت و
خود با محمد بن محمد بن زید،از راه مداین به مرو،پیش مأمون آمد.مأمون پس از دیدن محمد،از کمی سن و فصاحت زبان او در شگفت شد.بخاری میگوید:مأمون از او پرسید:
چگونه کار و توفیق خدایی را همراه پسر عمت(منظور خودش هست)دریافتی؟در اشعاری جواب داد:
امین خدا(مأمون)را در حلم و صفا دیدم و فهمیدم که بزرگترین جرمها،پیش او به آسانی بخشوده میشود.آنگاه از نادانی من درگذشت و کمبودهای مرا آنچنان برطرف کرد که کوچکترین اثر جرمی نماند (1).
مأمون دستور داد که منزل مجهزی در اختیارش بگذارند تا زیرنظر قوای دولتی زندگی کند.گویند که بیشاز چهل روز نماند و دار فانی را وداع گفت.
این حوادث در سال 203 هجری اتفاق افتاد و محمد بن زید هنوز به سن 20 سالگی نرسیده بود (2).گفته میشود که مأمون وی را مسموم کرد و بدینترتیب وی از دنیا رفت.
دوست او،ابو الشوک نیز بطور ناگهانی از دنیا رفت و درنتیجه عراق بعد از نیمقرن اشغال علویان دوبار به تصرف بنی عباس درآمد و خطر زیدیها و طرفدارانشان به مدت زیادی از بین رفت،تا اینکه دوباره بسال 250 ه.یحیی بن عمر در کوفه سر به شورش نهاد.
نتایج و آثار نهضت ابن طباطبا
گرچه حرکت علویان و ابن طباطبا شکست خورد،اما مبلغان و پیروان سادات علوی مبارزه و نهضتهای آنان را ادامه دادند تا دولت جابر بنی عباس را براندازند و این از آثار و نتایج قیام ابن طباطبا بوده است.
زندیان پس از آنکه از وفات محمد بن ابراهیم طباطبا،آگاه شدند،مردم را به بیعت خود دعوت کردند،و تنها هدف آنها از این تلاشها برانداختن دولت ظالم و جابر بنی عباس بوده است.زیدیان از اوضاع آشفته داخلی در عراق،بخصوص پس از بدگویی فضل از هرثمه،پیش مأمون و دستگیری و کشته شدن هرثمه،از این اوضاع آشفته به نفع خود،استفاده کردند و برضد دولت بنی عباس قیام کردند.
از طرف دیگر دوری خلیفه عباسی سبب شد در بعضی منطقههای دیگر نیز علنا زیدیان برضد بنی عباس قیام نمایند (1)که اینک به مهمترین آن اشاره میکنیم:
به هنگام قیام ابن طباطبا برادرش قاسم الرسی در مصر،بسر میبرد.این بود که او فرصت را برای بیعت با برادرش ابن طباطبا،غنیمت شمرد پس از مرگ برادرش،به جهت موصوف بودن به فقه علم و شجاعت که از شرایط اصلی امامت به نظر فرقه زیدی است خود را امام خواند (2).قاسم الرسی،یکی از عابدان زهدپیشه و عالمان علم کلام بود که از وی کتابها و مؤلفات زیادی بیادگار مانده است،همچنانکه به مبارزه با ظالمان و برانداختن دولت غاصب معروف بود (3).سپس مبلغان خود را برای دعوت به رضای آل محمد (4)به اطراف فرستاد و بدینترتیب بسیاری از مردم مکه و مدینه و کوفه،با وی بیعت کردند،احمد بن عیسی فقیه آل الرسول (5)،مردم کوفه را برای بیعت با قاسم الرسی،تشویق میکرد،چنانچه مردم ری،قزوین،طبرستان و دیلم نیز باو پیوستند و او را برای خروج برضد ظلم و فساد تشویق کردند.
در وجه تسمیه قاسم بن رس چنین آمده است که وی قبل از آنکه به مصر برود در کوه رس (1)در حجاز(اطراف مدینه)ساکن بوده است.سپس از آنجا به سبب ترس از بنی عباس به سودان و مصر سفر کرده است.وی در مدت خلافت مأمون،در مصر بود و خلیفه با اینکه همیشه او را بوسیله فرماندار مصر،عبد اله بن طاهر،تعقیب میکرد اما نتوانست به او دست یابد.قاسم در این مدت،پنهانی فعالیت میکرد و مبلغان خود را برای بیعت گرفتن به اطراف میفرستاد.او پسرعموهای خود را به بلخ،طالقان و گرگان فرستاد تا بیعت آنها را جلب کند که مردم هم بیعت کردند (2).
پس از مرگ مأمون،معتصم زمام خلافت را به دست گرفت.قاسم خود را آماده ساخت تا خروج کند.عبد اله بن طاهر برای دستگیری وی قشونی فرستاد که وی را تعقیب کنند.زمانی که قاسم از این نقشه آگاه شد،هیچ ترسی به خود راه نداد و راه خود را ادامه داد.قشون عبد اله وی را امان دادند که خود را تسلیم کند،قاسم جواب داد،من چرا باید بترسم!اگر مرا با قیچی قطعهقطعه کنند و بدانم که رضایت حضرت رسول را در دفاع از اولاد آن حضرت بهدست آوردهام،این افتخار برای من بس است (3).باوجوداین قاسم هرگز علنی قیام نکرد بلکه مدت 10 سال پنهانی به فعالیت پرداخت ولی پس از آن دیگر تاخیر نکرد و به حجاز به مسقط الرأس خود"رس"برگشت در وطن خود زمینی خرید و ساختمانی بنا کرد و تا هنگام وفاتش با پسرش در آنجا میزیست که سرانجام دار فانی را وداع گفت و در مسقط الرأس خود"رس"در سال 246 ه مدفون گردید (4).
حقیقت اینست که قاسم هرگز سلاح برنداشت زیرا که وی یکی از عالمان بزرگ زیدی بوده و همواره به فقه و علم میپرداخت از وی کتابهایی چند که اکثرا درباره فقه و کلام است.بیادگار مانده است.مشهورترین آن کتابها عبارتند از:
اصول العدل و التوحید.الاساس فی علم الکلام،که در عقاید زیدیه به رشته تحریر درآورده است.
مکه مکرمه یکی از ولایاتی بود که دولت عباسی از بغداد برای آن حاکم تعیین میکرد و در عهد مأمون،داود بن عیسی بن موسی،از جانب وی استاندار مکه شد (1).
معروف است که مکه و مدینه،پایگاه بیشتر سادات علوی بود و از آنجا حرکتهای علویان،آغاز میشد.همچنانکه در جریان محمد نفس زکیه و حسین بن علی صاحب فخ، قضیه چنین بوده است.
وقتیکه مردم کوفه با ابن طباطبا،بیعت کردند،آوازه این بیعت به سرزمین حجاز رسید و همه مردم حجاز و در رأس آنها علویان و از جمله حسین بن حسن الافطس، بطور مخفیانه با ابن طباطبا بیعت کردند و خود در مدینه،تبلیغ ابن طباطبا را بهعهده گرفت.پس از آنکه در سال 199 ه ابن طباطبا وفات یافت،ابو السرایا زمام امور و رهبری ارتش را بهعهده گرفت و حسین بن حسن را بسوی مکه فرستاد که بنام او مردم را برای بیعت با او دعوت کند و پایههای حکومت زیدی را مستحکم سازد.بنا به روایتی ابو السرایا قبل از او محمد بن سلیمان بن داود پسرعموی خود را به مدینه فرستاد و او مدینه را بدون مقاومت فتح کرد.از این پیروزی،ابن الافطس به جرأت آمده با ارتش خود راه مکه را در پیش گرفت و شایع کرد که میخواهد امارت حج را بجای داود بن عیسی انجام دهد (2).
داود هنگامی که از قدوم ابن الافطس،مطلع شد،از مکه فرار کرد و به بغداد رفت.
ابن الافطس از این فرصت استفاده کرد،وارد مکه شد که با مردم حج بگزارد.او بدینوسیله میخواست،عواطف مردم را به خود جلب کند و پایههای حکومت خود را محکم سازد.
از این جهت بود که امامت مردم را در مراسم حج بهعهده گرفت و عده بسیاری از مردم، بخصوص آنها که با عباسیان عداوت داشتند او را یاری کردند (3).ابن الافطس زمانی که وارد مکه شد،با اطرافیان خود،دور کعبه طواف کرد و سه روز در منی اقامت گزید و هرروز با حجاج تماس میگرفت و دستور داد که پرده کعبه تعویض شود و بجای پرده کهنه با دو خز نازک که ابو السرایا برای وی فرستاده بود کعبه را روپوش دهند و در آن پردهها
چنین نوشته شده بود:
ابو السرایا مبلغ آل محمد دستور داد که پرده بیت اله الحرام تعویض شود و پرده ظالمان بنی العباس برداشته شود و از لوث پردهی آنها پاک گردد (1).
پس از آنکه ابن الافطس،پرده قدیمی کعبه را برداشت،آن را میان پیروان خود برای تبرک قطعهقطعه،و تقسیم کرد و هرشئی و امانتی که از عباسیان بود در خانه خود جمع کرد و متصرف شد (2)و به نفع علویان مصادره کرد.باین ترتیب مکه ساقط شد و حکومت عباسیان در آنجا بسال 199 ه با روی کار آمدن ابن الافطس پایان یافت.
در سال 200 ه پس از قتل ابو السرایا،ابن الافطس با اطرافیان خود،در اطراف محمد بن جعفر گرد آمدند (3)و مردم را به بیعت با وی فراخواندند.
محمد،پیرمردی زاهد و عابد بود و از بصره به مکه فرار کرده بود.او،در بصره زید بن موسی ملقب به زیدالنار (4)را که از داعیان بود بجای خود گذاشت تا به دعوت ابن طباطبا بپردازد.هنگامی که از محمد خواستند که بیعت علویان و مردم را بپذیرد، ابتدا بجهت اشتغال به علم و فقه و عبادت بشدت رد کرد،سپس با اصرار فراوان او را به قبول امامت زیدیه،وادار ساختند.او بیعت را پذیرفت و بدینترتیب امیر المؤمنین خوانده شد.آنگاه مردم و در رأس آنها پسرانش علی و حسین با او بیعت کردند (5).
محمد دیباج(بجهت زیبا روئیش به دیباج معروف شده)پیرو مذهب زیدیه و معتقد به خروج با شمشیر بود.همه علویان و زیدیه از جمله فرقه جارودیه که یکی از فرقههای
1) 1) -تاریخ طبری ج 8 ص 536،امرالاصفر بن الاصفر ابو السرایا داعیه آل محمد یکسوه بیت اللّه الحرام و ان یطرح منه کسوة الظلمه من ولد العباس لتطهر من کسوتهم.
2) 2) -تجارب الامم ج 6 ص 625
3) 3) -تاریخ طبری ج 88 ص 547
4) *) -مسعودی مینویسد:زید بن موسی را زید النار از آن جهت گفتند که او،خانههای بنی عباس را در کوفه آتش زد از این جهت او را"زید النار"لقب دادند.
5) 4) -مروج الذهب مسعودی ج 4 ص 27
زیدیه میباشد با او بیعت کردند؛او با پیروانش همگی به نماز میآمدند درحالیکه همه لباس پشم به تن میکردند (1).
کار محمد هرروز بالا میگرفت و بر تعداد پیروان او افزوده میشد تا اینکه دولت عباسی خطر قیام او را درک کرد به همین سبب بود که به سرکردگی اسحق بن موسی بن عیسی عباسی از یمن لشکری برای مقابله با او اعزام داشت.اصحاب محمد پیشنهاد کردند که جهاد اعلام کند و اطراف مکه را خندق بکند (2).اسحق سردار عباسی خود را آماده جنگ کرد و جنگ سختی درگرفت ولی او بعد از جنگ پشیمان شد و معرکه را ترک گفت،اما تصادفا در راه با یکی از سرداران عباسی و رقا بن جمیل و عدهای دیگر از پیروان حکومت مرکزی، مصادف شد که او را به برگشتن و از سرگرفتن جنگ تشویق کردند.اسحق برگشت و میان دو ارتش(زیدی و عباسی)در کنار چاه میمون جنگ سختی درگرفت که درنتیجه لشکر محمد شکست خورد.محمد پس از شکست به ناچار از قاضی مکه امان درخواست کرد.اسحق آنرا پذیرفت و از وی خواست که برای سه روز از مکه بیرون برود تا اوضاع شهر آرام شود.
پس از شکست محمد،زیدیان اطراف مکه پراکنده شدند بجز محمد دیباج که به دستور مأمون همراه عیسی جلودی به بغداد رفت 2.سپس مأمون،برادرش معتصم را فرستاد که با وی حج بگزارد و بعدا او را با خود به مرو بیاورد.از آنجا که مأمون علم و زهد و تقوای محمد را میدانست و به وی احترام میگذاشت او را به خراسان آورد و آنگاه به شهر گرگان فرستاد.محمد در گرگان به سن 59 سالگی بدرود حیات گفت و در آن شهر به سال 200 هجری مدفون گردید.دعوت محمد درست یکسال طول کشید (3).
ولایت یمن در آغاز خلافت عباسی تابع حکومت مرکزی بغداد بود و از همانجا برای اداره یمن،حاکم تعیین میگردید،و هیچگونه شورش و دعوتی در آنجا تا عهد مأمون عباسی اتفاق نیفتاده بود.
سادات علوی براساس ادعای برحق خود،همچنان در اطراف حجاز پراکنده بودند و از حکومت عباسی انتقاد میکردند،تا آنکه محمد بن ابن طباطبا در کوفه
به سال 199 ه دعوت خود را علنی ساخت.از آن پس اکثر علویان با وی بیعت کردند و از جمله آنها ابراهیم بن موسی بن جعفر بود که بعدها بهعنوان یکی از امامان زیدی شناخته و با او بیعت شد (1).
پس از مرگ ابن طباطبا،ابو السرایا مردم را به بیعت محمد بن محمد بن زید دعوت کرد.از آنجا که ابراهیم بیعت محمد بن زید را تبلیغ میکرد محمد وی را برای تبلیغ به رضای آل محمد به یمن فرستاد (2).تمامی مردم یمن بیعت محمد را گردن نهاده و همگی لباس سفید را که سمبل زیدیه بود،پوشیدند.ابراهیم مردی سخی،شریف و شجاع بود.هنگامی که وی عازم یمن شد،اسحق بن موسی از ناحیه مأمون فرمانداری یمن را بهعهده داشت (3).
اسحق همینکه از ورود ابراهیم و زیدیه آگاهی یافت،راضی نشد که با آنها به جنگ بپردازد.این بود که خود از یمن بیرون رفت و امور آن را برعهده ابراهیم گذاشت.ابراهیم مدتی به تنظیم امور یمن پرداخت و ارتش مجهزی را به سرکردگی،یکی از اولاد عقیل بن ابیطالب،سازمان داد و به مکه فرستاد (4)تا با مردم حج بگزارد،اما او به جهت مشکلات جنگی نتوانست به مکه وارد شود (5).
هنگامی که مأمون از فکر ابراهیم مطلع شد،برای مقابله با او،لشکری را به سرداری حمدوبه بن علی بن عیسی بن ماهان را مامور کرد تا با او به نبرد برخیزد؛آنگاه یزید بن محمد را در مکه بجای حنظله مخزومی تعیین کرد (6).بدنبال این جریان،ابراهیم از یمن بیرون آمد تا در مکه به عقیلی بپیوندد و به اتفاق با سپاه عباسیان مصاف دهند،ولی هنگامی به مکه رسید که دور مکه را خندق کنده بودند و سپاه عباسی را فرستاده بودند که ابراهیم را دستگیر کند.ابراهیم با سپاه عباسی مصاف داد و بر یزید بن محمد عامل مامون پیروز شد و وارد مکه گشت.یزید فرار کرد،اما بعضی از اصحاب ابراهیم،او را پیدا کردند و کشتند،آنگاه مانع برطرف شد و ابراهیم توانست به آسانی وارد مکه شود.
حمدویه سردار عباسی،هنگامی که به یمن رسید از جانب اهالی شهر مقاومتی ندید و به آرامی وارد شهر شد،ولی خود طمع ورزید که رشته بنی عباس را از گردن بازنهد
هنگامی که مأمون داستان حمدویه را شنید،ابراهیم بن موسی بن جعفر(ع)را بجای حمدویه منصوب کرد (1).گویند مأمون این کار را از آن جهت انجام داد که حضرت علی بن موسی الرضا علیه السّلام،در خراسان بود و میخواست که رضایت علویان یعنی حضرت رضا(ع) را بدست آورد.این بود که برادر آن حضرت،ابراهیم بن موسی را به حکومت یمن منصوب کرد و این خود سیاست دولت عباسی بود.
از طرف دیگر،مأمون به سردارش عیسی الجلودی که حاکم مکه بود،دستور داد که با سپاه خود مسئله حمدویه را تعقیب کرده و او را مجازات سختی دهد و یمن را دوباره به قلمرو حکومت عباسی بازگرداند.
درواقع،انتصاب ابراهیم با سیاست مأمون هماهنگی داشت،زیرا ابراهیم به جانب یمن حرکت کرد تا آن را تصرف کند و لذا او با حمدویه جنگید و اصحابش را کشت و به شهر صنعاء مسلط گشت،اما حمدویه دوباره بازگشت و با ابراهیم مصاف داد تا آنکه بر وی پیروز شد و ابراهیم به مکه گریخت و دیگربار یمن به تصرف حمدویه درآمد.
عیسی الجلودی سردار عباسی که از جانب مأمون حاکم یمن شده بود با حمدویه مصاف داد و بر حمدویه پیروز گشت و وارد صنعاء شد.گویند حمدویه در لباس یکی از کنیزان خود فرار کرد که او را گرفته و کشتند،و درنتیجه یمن دوباره به قلمرو حکومت عباسی درآمد (2).
ابراهیم تصمیم داشت که از مکه به یمن بازگردد و مردم را به رضای آل محمد فرا بخواند.ابراهیم به مکه آمد،خواست که دوباره ارتش خود را مجهز کرده به یمن برگردد اما دیگر نتوانست،ظاهر قضیه اینست که وفات ابو السرایا و پراکنده شدن اتباع وی،سبب شد که ابراهیم از تصمیم خود منصرف شود.این بود که مأمون درخواست امان کرد و مأمون او را امان داد (3).
روایتی دیگر اینست که برادرش حضرت رضا(ع)از وی پیش مأمون وساطت کرد و مأمون درخواست حضرتش را پذیرفت (4)(5).ابراهیم سپس به بغداد آمد،و تا سال 210 ه
زنده بود که در آن سال مسموم شده،از دنیا رحلت فرمود (1).
از این جریانات روشن میشود که عباسیان در برابر نهضتهای زیدیان آرام نبودند و همیشه موضع قاطعی میگرفتند یا نهضت را به کلی سرکوب و یا خاموش میکردند.
1) 1) -دائره المعارف،فواد البستانی ج 2 ص 142
در زمان معتصم عباسی،به سال 219 ه.محمد بن قاسم،یکی از امامان زیدی،دعوت خود را در طالقان آغاز کرد (1).
هنگامی که خلافت عباسی به حکومت ابراهیم بن موسی در یمن پایان داد، زیدیان نهضت خود را،چه پنهان و چه آشکار،ادامه میدادند تا بتوانند نهضتشان را میان مردم گسترش دهند.
اساسا خلافت عباسی،خطر زیدیه را درست فهمیده بودند،و درنتیجه به انواع وسایل از جمله کشتار و تبعید،میخواستند مانع روند نهضت و دعوت زیدیه شوند.آنها نه تنها زیدیه بلکه همه علویان را بدون استثنا سرکوب میکردند.
در این میان تنها مأمون بود که طبق سیاست منافقانه خود،به علویان در رأس آنها حضرت رضا(ع)احترام میگذاشت و در مقابل رفتارش نسبت به زیدیان صد چندان دژخیمانه بود.مأمون سیاست مسالمتآمیزی را با علویان شروع کرد،چرا که پایتخت خلافت را از بغداد به خراسان مرکز علویان آن روز در شهر مرو،انتقال داد،و لباس سبز پوشید که رسم هاشمیان و علویان بود،و لباس سیاه را که همیشه عباسیان به تن میکردند درآورد و از همه مهمتر حضرت علی بن موسی الرضا را که از امامان شیعه اثناعشری بود، به ولایتعهدی خویش برگزید که کسی قبل از او جرأت این کار را نداشته است،و با این کار مأمون خواست با علویان و شیعیان آنها،کنار بیاید.با اینهمه خود از فرقههای شیعه بودند،باین سیاست منافقانه مأمون اعتماد نکردند و همواره نهضتهای خود را در کوفه مصر،حجاز و یمن ادامه دادند.
ظاهرا،زیدیان سیاست مأمون را در رفتار با علویان باور نداشتند و همواره درباره مأمون بدگمان بودند.از طرف دیگر خلع حضرت رضا از ولایتعهدی شاهد زندهای بر بدگمانی ایشان بود که سرانجام منجر به مسموم شدن آن حضرت به دست مأمون شد.
پس از آنکه مأمون از دنیا رفت و زمام خلافت را برادرش معتصم به دست گرفت، زیدیان فرصت را از دست نداده به رهبری محمد بن القاسم،شورش خود را در طالقان بر ضد خلافت عباسی آغاز کردند.محمد قبل از اینکه به طالقان بیاید،در کوفه زندگی میکرد.وی به زهد،تقوی،علم و فقه معروف بود و همیشه پشم سفید میپوشید و لذا به
1) 1) -سر السلسلة العلویه ص 55
محمد صوفی شهرت یافته بود،و به عدل و توحید (1)که از مبادی عقاید زیدیه و بخصوص فرقه جارودیه است،اعتقاد داشت.او مخفیانه در کوفه مردم را به رضای آل محمد(شعار زیدیان)دعوت میکرد و با اینکه پیروان زیادی گرد او جمع بودند هرگز دعوت خود را بجهت ترس از معتصم علنی نساخت.
از آنجا که محمد کوفه را بخاطر نزدیکی به مرکز خلافت عباسی برای دعوت خود مناسب ندید،با پیروان خود به خراسان که دور از مرکز خلافت و نیز مرکز شیعیان،و آماده انقلاب برضد خلافت عباسی بود،روی آورد،محمد در ولایت خراسان،در یک شهر اقامت نمیکرد،بلکه از شهری به شهر دیگر میرفت:مرو،سرخس،طالقان و نسا.
گویند وی در عراق نیز همین روش را در پیش داشت و از شهری به شهر دیگر،میرفت و دعوت خود را میان شیعیان و زیدیان مخفیانه،تبلیغ میکرد.مدتی در شهر رقه شهرکی در کنار فرات،مسکن قوم مصر و چند ماهی در روز شهرکی دیگر ماند،سپس از آنجا به مرو آمد و توانست 40 هزار از شیعیان را گرد خمع آورد.
پس از جمعآوری قشون 40 هزار نفری،محمد،از مرو به طالقان(40 فرسخی مرو)آمد تا دعوت خود را علنی سازد.وی در سال 219 هجری شورش خود را از طالقان برضد خلافت عباسی آغاز کرد (2).
هنگامی که معتصم از قیام محمد در طالقان آگاه شد والی خراسان عبد اللّه بن طاهر را برای سرکوبی او،مأمور ساخت.عبد اللّه بن طاهر از زمان مأمون بخاطر خوشخدمتی حاکم خراسان بود،این پست در خانواده او نسل بعد از نسل وجود داشت.تا آنکه سامانیان بر آنها مستولی شدند.عبد اللّه،پس از دریافت پیام از جانب معتصم،برای سرکوبی محمد بن القاسم،حسین بن نوح رئیس شهربانی خود را در رأس ارتش برای مقابله با محمد اعزام کرد (3).دو قشون به مقابله پرداختند که درنتیجه،زیدیان،عباسیان را آنچنان شکست دادند که این شکست بر عبد اله بن طاهر سخت گران آمد.لذا او ارتش مجهز دیگری به سرداری نوح بن حیان بن جیلهه را برای مقابله فرستاد و این دفعه نیز محمد بن القاسم
پیروز شد.این رشادتها نشان میدهد که محمد چه مقدار در مواجهه با ارتش عباسیان آمادگی داشته است.اما این پیروزی چندان طولی نکشید و عباسیان برای سرکوبی پیروان محمد بن القاسم سخت تلاش میکردند که سرانجام نیز پیروز شدند.ازاینرو محمد، نتوانست بیشاز 4 ماه در طالقان بماند (1)و همینطور از شهری به شهر دیگر میگریخت تا اینکه در شهر"نسا"مخفی شد.مدتی در آن شهر مخفی ماند تا آنکه فرماندار شهر از وجود محمد باخبر گشت.
طبری میگوید که پدر یکی از اصحابش با گرفتن 10 هزار درهم فرماندار را به مخفیگاه او،هدایت کرده بود (2).نخست او را به نیشاپور بردند و سه روز نگه داشتند (3)، سپس به سامرا پیش معتصم عباسی فرستادند.معتصم دستور داد او را به زندان ببرند.
ابو الفرج اصفهانی میگوید:معتصم دستور داد که او را بدون عمامه به حضورش بیاورند سپس او را به دستهای سپرد که زیر نظرش بگیرند و نگذارند آرام باشد.تا اینکه محمد از دنیا رفت (4).
گویند که معتصم او را مسموم ساخت و در بعضی روایات آمده است که شیعیان وی در طالقان در روز عید فطر که مردم مشغول نماز بودند،به جایگاه او آمدند و او را فراری دادند.
درمورد مرگ او روایات مختلفی وجود دارد.عدهای میگویند که این زجرها و شکنجهها آنچنان در مردم اثر گذاشت که عدهای در اثر غلو و بزرگکردن رهبر نهضتها که اثر طبیعی هررهبریت است به امامت محمد بن القاسم را سال 332 ه.معتقد شدند (5).
دستهای دیگر معتقد بودند که او زنده است و روزی که زمین مملو از ظلم و جور بشود، خواهد آمد و آن را پر از عدلوداد خواهد کرد و او را همان مهدی موعود میپندارند (6).
او شخصی عالم و زاهد بود و به هنگام وفات 53 سال داشت.محمد،از خود، پسری بنام محمد باقی گذاشت که بعدها یکی از امامان زیدیه محسوب شد.سبب شکست محمد بن القاسم را مورخان،بیانضباطی قشون وی دانستهاند (7).
این شکستها و هزیمتهای گاهوبیگاه علویان،هرگز موجب ضعف اراده آنها نگردید بلکه همیشه این قهرمانان مبارز،مبارزات سیاسی خود را بر ضد خلفای عباسی و به جهت استمرار عدل اسلامی و برچیدن ظلم و جور از طبقه مستضعف،مطابق عقاید و مبادی مذهب خود، ادامه میدادند.هرگاه نهضتهای زیدیان را در تاریخ دنبال کنیم پی میبریم که ستاد عملیاتی این حرکتها،شهر کوفه بوده است.این بدان جهت است که از دوره خلافت علی(ع)بیشتر ساکنان این شهر از شیعیان و دوستداران اهلبیت بودهاند.اینست که ما در تاریخ،در آغاز نیمه دوم قرن سوم،با یک نهضت سیاسی بزرگ،به رهبری یحیی بن عمر،از امامان زیدی که مردم را به رضای آل محمد دعوت میکرد،مواجه میشویم.
مورخان اسلامی،اتفاقنظر دارند که سبب قیام یحیی بن عمر،از یک طرف اهانت عباسیان بود که او را مورد تمسخر قرار میدادند و از طرف دیگر ظلمها و ستمهائی بود که عباسیان بر مردم مسلمان روا میداشتند.باید توجه داشت که آل علی(ع)از روز نخست مدافعان عدل و مبارزان بر علیه ظلم و جور بودهاند.
یحیی در دوره معتصم عباسی،قبل از آنکه به کوفه بیاید،با عدهای از پیروان علوی خود سکونت داشت و خلافت بخصوص زیدیان،فضیلت و تقوای یحیی را مورد بحث قرار میدادند.اما پس از مرگ معتصم و آغاز حکومت متوکل عباسی،یحیی خواست که از خراسان به سامرا بیاید و در محیطی آرام در جوار شیعیان زندگی کند.او از این سفر هیچگونه قصد قیام نداشت،اما یک حادثه اسفبار سبب گردید که تصمیم بر قیام بگیرد.
طبری جریان را اینچنین توصیف میکند.در ایام متوکل،یحیی بن عمر را قرضی بس گران سنگینی میکرد،از عمر بن جعفر متولی امور سادات علوی،درخواست کرد که قرض وی را پرداخت نماید.عمر با وی خشونت کرد و این اهانت بر یحیی گران آمد و او را در همان مجلس دشنام داد (1).
عمر نیز دستور داد که او را محبوس کنند؛پس از مدت درازی خویشان یحیی، قرض وی را تکفل کردند و یحیی از زندان آزاد شد.آنگاه او را به مدینه السّلام بغداد آوردند و در آنجا بود که با وضع اسفناکی زندگی میکرد.پس از مدتی دوباره به سامرا
1) 1) -تاریخ طبری ج 9 ص 266
برگشت و با شخصی بنام وصف از مأموران دولتی،ملاقات نمود که باز هم مورد توهین قرار گرفته،با خشونت با وی رفتار شد.
طبیعی است که محرومیت غالبا سبب میشود که شخص محروم سر به طغیان بکشد.
ابو الفرج اصفهانی معتقد است که یحیی بن عمر در ایام متوکل به خراسان آمد، عبد اللّه بن طاهر حاکم خراسان او را رد کرد،لذا متوکل دستور داد که او را به عمر بن المفرج الرجحی،تحویل دهند (1).عمر،ضمن گفتگوئی به یحیی توهین کرد،یحیی فحشهای او را به خودش بازگردانید؛عمر شکایت پیش متوکل برد این بود که متوکل دستور داد او را محبوس کرده کتک بزنند.یحیی مدتی در زندان ماند سپس آزاد شد ولی در بغداد پنهان گردید،تا آنکه در سال 250 هجری در کوفه قیام کرد.
از متون تاریخی،چنین معلوم میشود که اهانت و توهینی که عامل متوکل به او کرده است،سبب گردید تا او تصمیم بر خروج بگیرد.اینست که از بغداد به کوفه رفت و در آنجا پنهان شد تا آنکه متوکل از دنیا رفت و المستعین بالله به خلافت نشست.
یحیی اطرافیان خود را گرد آورد و راه کربلا را در پیش گرفت.آنگاه به خانه ابن صوفی طالبی وارد شد.ابن صوفی غذائی آورد که تناول فرماید و یحیی نخورد و گفت:
ان عشنا اکلنا یعنی اگر باقی ماندیم خواهیم خورد (2).این آغاز قیام وی بوده است که شبانه از آنجا به کوفه آمد و بیعت خود را علنی ساخت و مردم را به رضای آل محمد دعوت کرد.
فرماندار کوفه در آن وقت ایوب بن الحسن(بن موسی بن جعفر بن سلیمان)بود،یحیی در راه کوفه در قصبه فلوجه (3)وی را دید و سپس به قصبه دیگری در نزدیکی کوفه بنام عمد وارد شد.رئیس پست قصبه،از آمدن یحیی باخبر شد،گزارش آن را به فرماندار منطقه عبد اله بن محمد سرخسی داد (4).فرماندار محل نیز ماجرا را به والی کوفه نوشت و او را از قدوم یحیی بن عمر آگاه ساخت که آماده شود.
یحیی سیدی باتقوی و متدین و بسیار مهربان بود (1).این بود که تصمیم بر خروج گرفت و با پیروان خود که بالغ بر دهها هزار نفر میشوند،به کوفه آمد و مردم کوفه نیز از قدوم وی استقبال کردند.هنگامی که رقم پیروانش به یک رقم معتنابه رسید،خروج کرد و زندان کوفه را تصرف نمود و زندانیان را آزاد کرد (2).سپس والی کوفه را گرفت و از شهر بیرون کرد و حکومت خود را اعلام نمود.یحیی با پیروانش به بیتالمال آمد و همه بیتالمال را که بالغ بر 70 هزار درهم و هزار دینار میشد،گرفت،سپس روی به صرافان آورد و همه اموال دولتی را تصاحب کرد (3).
وقتی که خبر خروج یحیی به خلیفه رسید و از انتقام وی آگاه شد عبد اللّه بن محمود را با ارتشی مجهز به تعقیب یحیی فرستاد.اما یحیی با شجاعتی تمام بر او پیروز گشت و آنچه اموال دولتی بود از او گرفت و این سبب شد که حکومتش در کوفه محکمتر گردد.سپس او سپاهی را به اطراف کوفه فرستاد که مردم را به بیعت او فراخوانند.عدهای از زیدیان و دستهای از اهل کربلا و مسیب و واسط (4)به او پیوستند و در مکانی بنام بستان (5)رحل اقامت افکندند.مردم از اطراف دور او جمع شدند و هرروز بر شکوهش افزوده میشد.
یحیی از نفرت مردم نسبت به خلیفه عباسی،بویژه پس از تسلط ترکها بر خلافت و ضعف المستعین بالله به نفع خود بهرهبرداری کرد،و بدینترتیب از آل عباس انتقام گرفت.وقتی که خبر قیام یحیی به بغداد رسید،والی بغداد عبد اله بن طاهر (6)،یکی از نزدیکان خود،حسین بن اسماعیل را همراه یک ارتش مجهز که عدهای از رزمآوران شاخص امثال خالد بن عمران و عبد الرحمن بن الخطاب،معروف به فلس،را با دستهای از خراسانیان برای سرکوبی یحیی گسیل داشت (7).حسین بن اسماعیل در نزدیکی قریهای بنام سور با اطرافیان یحیی مصادف شدند قشون عباسی هرکه را با یحیی بیعت کرده بود،اسیر و آنگاه کشت.هنگامی که خبر قشون به یحیی رسید با هواداران خود به کوفه آمد و با عبد الرحمن بن الخطاب روبرو شد و جنگ آغاز گردید،عبد الرحمن شکست خورد و به طرف
1) 1) -مروج الذهب ج 4 ص 149
2) 2) -تاریخ یعقوبی ج 2 ص 608
3) 3) -تجارب الامم ابن مسکویه ج 6 ص 567 و کامل ابن اثیر ج 7 ص 40
4) 4) -مقاتل الطالبین ص 640
5) *) -بستان ابن معمر،محل پیوستن دو وادی یمانی و شامی هستند و مردم به غلط میگویند بستان ابن عامر(مراصد الاطلاع)البلدان ص 91"مترجمان"
6) 5) -آلاداب السلطانیه ص 165
7) 6) -یعقوبی ج 2 ص 608 و تاریخ طبری ج 9 ص 267
شاهی نزدیکی کوفه عقبنشینی کرد و در آنجا اردو زد که بعدا حسین بن اسماعیل به او پیوست و مشغول سازماندهی لشکر شدند.
یحیی قبل از آنکه با حسین بن اسماعیل سردار عباسی جنگ آغاز کند عبد الرحمن را پیشوا کرد و این کار در کوفه پیچید و این بود که زیدیان از اطراف جمع شدند و به وی پیوستند و دوباره صدای خود را به رضای آل محمد بلند کردند،همه به او پیوستند و از خواص شیعه و آنهائی که در تشیع خود صاحب بصیرت بودند (1)سر به بیعت نهادند،حتی جماعت بغداد نیز از روی ترس بیعت کردند.یحیی سخت به عقیده خود پایبند بود و به فقرا و محرومین محبت میکرد و قوم خود را همیشه بر خود مقدم میداشت (2)یحیی همچنان در کوفه ماند و کارهای خود را مرتب کرد و خود را برای خطرها و حملههای بعدی عباسیان آماده ساخت،تا آنکه دوباره حسن بن اسماعیل و عبد الرحمن بن خطاب خود را برای جنگ با یحیی آماده کردند.و از طرف المستعین بالله یکی از سرداران ترک خود بنام کلک لتکین (3)را همراه عدهای به کمک حسین فرستاد و اینچنین هرروز بر تعداد قشون عباسی افزوده میشد.زمانی اطرافیان یحیی،آنهائی که چندان اطلاعی از فنون جنگی نداشتند از آمدن قشون خلیفه آگاه شدند،به یحیی اصرار کردند که به جنگ حسین بن اسماعیل اقدام کند تا اینکه جلوی خطرهای بعدی را بگیرد.
در شامگاه 13 رجب 250 هجری در کوفه،یحیی با عدهای از یاران کوفی خود که پیشاپیش آنها،هیظم بن علا بن جمهور عجلی از دلاوران بنی اسد قرار داشت،جنگ را آغاز کرد.
جنگ شب شروع شد و تا صبح ادامه داشت،از دو طرف تعداد زیادی کشته شدند ولی از طرف علویان کشتهها زیادتر بود.این بود که زیدیان ضعف خود را در برابر عباسیان احساس کردند و سلاحهای خود را انداختند و از میدان جنگ فرار کردند و فرمانده سپاه هیظم بن علاء اسیر شد،در معرکه بجز یحیی و عدهای از زیدیان کسی نمانده بود تا آنکه یحیی نیز شهید شد.عجیب اینکه مردم ابتدا از شهادت یحیی بیخبر بودند طبری مورخ معروف نقل میکند:پسر خالد بن عمران که خیر نامیده میشد اول یحیی را نشناخت و گمان
کرد که او یکی از اهالی خراسان است سپس معلوم گشت که او یحیی بوده است (1).سعد الضیایی جنازه یحیی را پیش حسن بن اسماعیل آورد در حالیکه صورت او با چند ضربه شمشیر زخمی شده بود (2).بعد یکی از دشمنانش بنام حسن بن المنتاب سرش را جدا کرد و آن را برای والی بغداد عبد اللّه بن طاهر تحفه فرستاد و او دستور داد که آنرا به سامرا مرکز خلافت ببرند و بر دروازه شهر آویزان کنند.این کار خشم مردم را که محبت یحیی را به دل داشتند برانگیخت و میرفت که شورشی بپاخیزد (3)،این بود که دوباره آنرا به بغداد برگرداندند و به مدت کوتاهی مقابل پل بغداد آویزان کردند.اما این کار نیز خشم دوستان یحیی را در بغداد برانگیخت،و بخصوص اینکه وی در بغداد و بصره،پیروان زیادی داشت.ناگزیر سر را پائین آوردند و درون صندوقی در انبار اسلحه گذاشتند.پس از شهادت یحیی حسین بن اسماعیل سر آنهایی را که به شهادت رسیده بودند به بغداد فرستاد که در قصر باب الذهب مدفون ساخته شد.سپس محمد بن عبد اللّه از والی کوفه درخواست کرد که باقیمانده یاران یحیی را ببخشد و شاید این بدانجهت بود که میخواستند رضایت آنها را جلب کنند.مردم دسته دسته میآمدند و قتل یحیی بن عمر را به عبد اللّه بن طاهر تبریک میگفتند (4).در همین مجلس عدهای از اولاد جعفر بن ابیطالب حضور داشتند و سخت از این واقعه متأثر شدند.از میان آنها داود بن الهیثم الجعفری (5)بود که نتوانست نگه دارد و بلند شد و گفت تو در مرگ کسی تهنیت میگویی که اگر رسول اللّه حاضر بود، میبایست بوی تسلیت گفت (6)سپس از مجلس بیرون آمده و گریهکنان این اشعار را میخواند:
ای فرزندان طاهر بخورید گوشت کسی را که دردآور است خوردن او زیرا که گوشت فرزندان رسول،گوارا نخواهد بود.مسلما خونی که خوانخواه آن خدا باشد حقی است که نتیجه آن خواری و زبونی خواهد بود (7).
1) 1) -تاریخ طبری ج 9 ص 269
2) 2) -مقاتل الطالبین ص 643
3) 3) -تجارب الامم ابن مسکویه ج 6 ص 569
4) 4) -تاریخ یعقوبی ج 2 ص 608
5) 5) -کامل ابن اثیر ج 7 ص 41
6) 6) -تاریخ یعقوبی ج 2 ص 608 یا بنی طاهر کلوه دبیا ان لحم البنی غیر مری ان وترا یکون طالبه اللّه هر لوتر بخاصه بالحری
7) 7) -تاریخ طبری ج 9 ص 270 و کامل ابن اثیر ج 7 ص 41
یحیی بخاطر دیانت و معاشرت خود در دل بسیاری جای داشت و این بود که پس از شهادتش خیلیها اندوهگین شده و در شهادتش شعرها سرودند (1).
یکی از شعرا در مرثیه یحیی چنین گفته است (2):
در شهادت یحیی،اسبان(تیزرو در میدان جهاد)گریستند و شمشیر تیز و بران بر مرگ وی اشک ریخت.سرزمین عراق در سوگ یحیی گریه کرد.بهعلاوه قرآن و منزل نیز در غم او به گریه درآمد.او آنچنان محبوب بود که اماکن مقدس در سوگ او به عزا نشستند.
چگونه آسمان و طبیعت بر او گریه نکند و بلا بر ما نازل نشود،آن روزی که گفتند ابو الحسن شهید شده است.با مرگ او خاندان رسول و دختران پیامبر گریانند و سیل اشک در فقدان وی جاری است.صورت زیبای او را شمشیر دشمن بریده است فدای صورت زیبایی گردم که خاطره او همواره در دل من باقی است و همیشه مرا رنج میدهد.مرگ او قتل حسن را بخاطر میآورد زیرا که هردو شهیدند پس سلام و رحمت خدا بر او باد.
1) 1) -مروج الذهب مسعودی ج 4 ص 149
2) 2) -کامل ابن اثیر ج 7 ص 41 و مروج الذهب مسعودی ج 4 ص 149 متن اشعار: بکت الخیل شجوها بعد یحیی و بکاه المنهند المصقول و بکته العراق شرقا و غربا و بکاه الکتاب و التنزیل و المصلی و البیت و الرکن و الحجر جمعا لهم علیه عوبل کیفلم تسقط المساء علینا یوم قالو ابو الحسین قتیل، و بنات النبی یند بن شجوا موجعات دموعهن تسیل قطعت وجهه سیوف الاعادی بابی وجهه الوسیم الجمیل ان یحیی ابقی بقلبی عیلا سوف یودی بالجسم ذلک القتیل قتله مذکر لقتل علی و حسین یوم اودی الرسول فصلاة الاله وقفا علیهم ما بکی موجع وحن ثکول
حتی ابن الرومی شاعر عباسیان نیز در مرثیه وی چنین سرود:
بنگر که کدام راه را انتخاب کردهای زیرا که بیشاز دو راه،راه دیگری نیست خط راست و خط انحرافی.درود و رحمت و برکت خداوندی بر تو باد که همواره در راه او مبارزه کردی.آن سرزمینی که در آن مدفون گشتهای،همچنان مورد رحمت خداوند باد و همواره الطاف خداوندی شامل حال تو باشد (1).
همچنانکه علی بن محمد بن جعفر علوی،متولی امور سادات(نقیب السادات)و شاعر اهلبیت در مرثیه یحیی بن عمر چنین سرود (2).
ای باقیمانده نیاکان صالح و نتیجه سرمایههای اصیل(بنی هاشم)ما در طول زمان همیشه مقتول و یا مجروح شدهایم،چه زیانبار است این روزگار غدار و چه سیماهای نیک و شایستهای را زیر زمین دفن کرده است.
آه از روز شهادت تو ای یحیی که چقدر بر دلهای جریحهدار شیفتگان خود رنجآور است.
تاریخ علویان در طبرستان
طبرستان(گرگان و مازندران امروز)منطقهای کوهستانی است که در کناره دریای خزر قرار گرفته است که از شرق به گرگان و قومس و از غرب به دیلم و از جنوب به ری(تهران امروز) محدود میباشد (1).طبرستان دارای شهرهای متعددی است که از جمله دیلم یکی از آنها است.مهمترین شهرهای طبرستان عبارتند از:آمل،ساری،ترنجه و استرآباد (2).سرزمین طبرستان منطقهای کوهستانی است که به سبب زیباییش آن را مازندران گویند (3).این منطقه بجهت کوهستانی بودن،از دیگر مناطق ایران جدا شده است.که سرزمین مازندران را سرزمین اسپهبد به معنی شاهنشاه میگویند (4).
مذهب مردم طبرستان قرنها زردشتی بوده است و اسلام تا مدتها بعد به آن سرزمین راه نیافته بود.
هنگامی که منصور دوانیقی بسال 144 ه به خلافت رسید،تصمیم گرفت که آن سرزمین را فتح کند (5).وی سردار خود،ابو الخصیب را فرستاد تا طبرستان را از دست فرماندار زرتشتی آن خورشید بن دادمهر بگیرد (6).حمزه اصفهانی میگوید:وقتی که منصور دوانیقی پس از ماجرای ابو مسلم خراسانی،از مرو برمیگشت در راه خود به محلی میان سمنان و اجرین رسید و چشمش به کوههای سر به فلک کشیده قومس و طبرستان افتاد و لحظاتی شگفتزده به آن کوهها نگاه کرد.راوی میگوید:گفتم چه شده است که امیر اینچنین مبهوت شده است.گفت:این کوههای بلند جلب توجهم کرد.گفتم آیا امیر (خلیفه)میداند که هنوز پشت این کوهها به تصرف دولت عباسی نیامده است و هنوز به دست مجوسیها اداره میشود.از این جهت منصور تصمیم گرفت که طبرستان را فتح کند اما پس از فتح،بجهت دوری منطقه و دشواری راه و مواصلات و سرد بودن هوای منطقه چندان اهمیتی در حفظ آن نشان نداد.
هنگامی که مأمون الرشید به خراسان آمد و مرو را پایتخت خود قرار داد،دوباره طبرستان را فتح کرد و مازیار را(که مسلمان شده بود و بنام محمد نامیده میشد)والی آن منطقه قرار داد (1).پس از مرگ مأمون،برادرش معتصم به خلافت نشست و مازیار را در حکومت مازندران تثبیت کرد.اما مازیار برضد معتصم قیام نمود،لذا معتصم عبد اللّه بن طاهر والی خراسان را همراه عمویش حسن بن الحسن برای سرکوبی مازیار(اسپهبد)مأمور ساخت.از طرف دیگر برادر مازیار،فوهیار پسر قارون،به یاری برادرش شتافت و برضد دولت عباسی قیام کرد.عبد اللّه بن طاهر ذو الریاستین ابتدا خواستند که به وی امان دهند اما او فرار کرد و اطاعت نکرد،لذا او را گرفتند و به سامرا فرستادند(225 ه).آنها مازیار و بابک خرمدین را تازیانه زدند،اما فوهیار را گرفته و کشتند.این بود که طبرستان بدست عباسیان افتاد و عبد اله بن طاهر والی آن گردید و بعدا پسرش طاهر بن عبد اله را جانشین خود ساخت و طبرستان به مدت 126 سال به دست عباسیان بود (2)تا اینکه در سال 250 هجری حسن بن زید علوی حکومت بنی عباس را برچید.
تاریخ دولت علویان به مؤسس آن،حسن بن زید (3)(حسن بن زید بن محمد بن اسماعیل بن حسن بن زید بن حسن بن علی)که داعی کبیرش خوانند بازمیگردد که به سال 250 هجری حکومت علویان را بنیانگذاری کرد.
داعی در اصطلاح فرقه زیدیه به یکی از شخصیتهای بزرگ که غیر از امامان زیدی باشد و مردم را به رضای آل محمد دعوت کند،اطلاق میشود.زیرا امام در فرقه زیدیه همانند شیعه امامیه نیست که به نص تعیین شود،بلکه به اختیار و تعیین اصحاب حل و عقد از میان فضلای اهلبیت و از نسل فاطمه،با شرایط خاصی تعیین میشود.بنابراین فرقه زیدیه در شرایطی خاص دعاتی را به رهبری خود انتخاب کردهاند که دارای صفات ویژهای بودهاند و این دعات پیش زیدیه از احترام فراوانی برخوردار بودهاند.شرایط داعی همانند امام داشتن علم،تقوی،شجاعت و حسن سابقه است. (4)به همین دلیل است که
فرقه زیدیه بهواسطه دعات توانستهاند که بدورترین نقاط آن روز از جمله طبرستان نفوذ نمایند و مذهب تشییع و از جمله مذهب زیدی را رواج دهند.از مهمترین دعات زیدی در طبرستان،علاوهبر حسن بن زید و برادرش محمد،ناصر الاطروش بوده است که دولت علویان را در طبرستان و بلاد دیلم تأسیس کرد (1).
حسن بن زید،نخست همراه یحیی بن عمر در دوره مستعین خلیفه عباسی در کوفه میزیست پس از آنکه یحیی به شهادت رسید از جمله کسانی که فرار کردند،حسن بن زید بود که به ری آمد و از آنجا به دیلم پناهنده شد.حسن مدتی در آنجا ماند تا آنکه شرایط اقتضا کرد که به طبرستان رفته حکومت علویان را پیریزی کند.ضرورت این اقدام بدان جهت بود که،عامل طبرستان در آن روز سلیمان بن عبد اله بن طاهر نماینده محمد بن طاهر والی خراسان و دیلم بود.محمد بن اوس بلخی نیز از جانب المستعین بالله مأموریت داشت تا در کنار سلیمان به مامور طبرستان رسیدگی نماید.محمد نمایندگان خود را به اطراف طبرستان میفرستاد که حکومت بنی عباس را محکم کنند و از جمله پسرانش را والی شهرهای بزرگ طبرستان قرار داد.در این میان دو شهر کلار و چالوس از شهرهای طبرستان تحت حکومت محمد و جعفر پسران رستم اداره میشد (2).
هنگامی که المستعین بالله به نهضت یحیی بن عمر خاتمه داد،تمامی اراضی کلار و چالوس و مقدار زیادی از زمینهای اطراف را که ملک اهل آن منطقه بود و به آزادی احشام و مواشی خود را در آن چرا میدادند،غصب کرده آنگاه همه را به عامل خود محمد بخشید.
محمد کاتب نصرانی خود بشیر بن هارون و برادرش جابر بن هارون را فرستاد که این اراضی را تصرف نمایند (3).زمانی که نمایندگان محمد آمدند که زمینهای کلار و چالوس را تصرف کنند،زمینهای موات اطراف را نیز که چراگاه دامهای اهالی منطقه و ملک آنها بود به زور تصرف کرده و به متصرفات خود ملحق کردند.این کار اهالی منطقه را تحریک کرد و چون چراگاه خود را از دست داده بودند کینه اینکار را در دل گرفتند و منتظر فرصتی
بودند تا انتقام خود را از عامل محمد بن اوس بگیرند.از طرف دیگر پسران محمد که حکمران بلاد طبرستان و افرادی کمسن،بیتجربه و احمق بودند سبب رنجش ساکنان محل شده،آنها را به عصیان وا میداشتند (1).همچنین خود محمد بن اوس نیز دست به کشتار و اسارت و اذیت مردم دیلم که مردمانی سالم بودند،میزد اینها،عواملی بود که شرایط را برای یک شورش همگانی آماده ساخت تا مردم طبرستان انتقام خود را از حکام عباسی بگیرند.
از بررسی تاریخ روشن میشود که مردم طبرستان،ابتدا از قدرت چندانی برخوردار نبودند که بتوانند با حکام عباسی مقابله کنند.اما با تشویق محمد و جعفر حکمرانان کلار و چالوس و پسران رستم دیلمی که به شجاعت و سخاوت و حسن اراده معروف بودند تشجیع میشدند که قیام کنند؛بویژه هنگامی که محمد و جعفر از تصرف عدوانی جابر بن هارون نصرانی مطلع شدند،برضد عامل محمد بن اوس شوریدند و او را مجبور به فرار کردند.فرار فرماندار به مردم این جسارت را داد تا همگی قیام کرده،انتقام خود را از ظالمان بنی عباس بگیرند (2).در اثر ظلم حکمرانان بنی عباس،مردم دیلم و طبرستان به فکر افتادند که برای انتقام گرفتن از این ستمگران تاریخ به پیروزی از دشمنان آل عباس یعنی علویان برخیزند.همینکه محمد و جعفر و پسران رستم دیلمی،محمد بن ابراهیم یکی از سادات علوی را که مقیم طبرستان بود برای رهبری نامزد کردند مردم چون تشنگان حقیقت،گرد شمع وجودش جمع شدند تا دستهجمعی برضد عباسیان شورش کنند.محمد بن ابراهیم،مردی عابد،زاهد و مسن بود و از این جهت مردم طبرستان،به اصرار از وی میخواستند که قیام کرده و آنها را از ظلم بنی عباس نجات دهد (3).
واقع قضیه چنین است که علویان همواره بطور متفرق در طبرستان پراکنده بودند و مردم میدانستند که اینها با عباسیان دشمنی دیرینه دارند و نیز عدالت و حسن رفتار زهد و تقوای علویان پیوسته مشهور و زبانزد بود.اینست که مردم طبرستان با اصرار از آنها میخواستند که قیام کرده و عدالت را گسترش دهند.با اینحال اجتماع مردم دیلم محمد بن ابراهیم را قانع نساخت و به آنها اظهار داشت:من سزاوار این نهضت نیستم،
اما داماد شجاعی دارم که بخوبی میتواند از عهده این کار برآید،اگر در ادعای خود صادق هستید بدنبال او بروید (1).از این جهت مردم دیلم،نصیحت و مشورت وی را پذیرفتند و بدنبال حسن بن زید که از سادات شجاع و مدبر بود رفتند و به رهبری وی راضی شدند تا شاید با قیام و رهبری این سید علوی مردم از ظلم و ستم عباسیان رها شوند (2).
حسن بن زید،در مدینه بدنیا آمد؛بعد از بلوغ،راهی عراق شد و در نهضت یحیی بن عمر شرکت کرد.وی پس از شکست یحیی،به ایران فرار کرد و در شهر ری اقامت گزید.
حسن از ابتدا مردی بلندهمت،و صاحب ارادهای بسیار قوی بود،از این جهت مردم به وی اعتماد کردند و هنگامی که مردم دیلم و طبرستان از محمد بن ابراهیم درخواست کردند که از حسن بن زید بخواهد که به طبرستان برود و برضد عباسیان قیام کند به سرعت دعوت مردم را پذیرفت و آماده قیام گشت.بهعلاوه،حسن از آنجا که از ظلم و جور عباسیان رنج میبرد،میخواست همانند اسلاف خود قیام کند.بااینحال حسن مخفیانه در ری زندگی میکرد و هرگز امر خود را آشکار نمیساخت تا آنکه شرایط مقتضی شد که نهضت خود را آغاز کند.از این جهت وقتی که این خبر به دیلم و طبرستان رسید،مردم دستهدسته با وی بیعت کردند و این نخستینبار بود که مذهب زیدی در دیار طبرستان انتشار مییافت.
درنتیجه همه شهرهای طبرستان.کلاردشت،چالوس،و همه اطراف دیلم،با حسن بن زید بیعت نمودند (3).علاوه بر مردم،محمد و جعفر دو پسر رستم که حکمرانان کلاردشت و چالوس بودند،متحد شدند که با بیعت و رهبری حسن،با سلیمان بن عبد اللّه عامل عباسیان به نبرد بپردازند (4).زمانی که سلیمان و محمد بن اوس در ساری خود را برای جنگ با حسن بن زید آماده میکردند،فرمانداران سلیمان از مناطق خود فرار کردند و شهرها در اختیار حسن و اتباع او قرار دادند.این جریان اوضاع را به نفع حسن تغییر داد و طبرستان بدون جنگ تسلیم گشت و حسن بن زید بدون خونریزی بر همه طبرستان مستولی گشت و همه اهالی آن بجز ساکنان کوه فریم که همچنان بر اسپهبد،قارون بن اسفندیار حکمران کوه فریم وفادار ماندند،با وی بیعت کردند (5).
گویند وقتی که محمد بن اوس بلخی شنید که حسن بن زید بطبرستان آمده و میخواهد برضد عباسیان قیام کند،کسی را پیش عبد اللّه بن سعید و محمد بن عبد الکریم که از مشاهیر قلعه کلارستان بودند،فرستاد که بیایند و در برابر هجوم حسن آماده قتال شوند.اما این آرزوی محمد بن اوس برآورد نشد،زیرا آندو قبل از این قضیه فرار کرده و ترک طاعت آل عباس گفته بودند.این بود که حسن بن زید با فراغ خاطر وارد کلاردشت شد و آن دو شخصیت در سعدآباد بسال 250 ه با وی بیعت کردند.
در تاریخ آمده است که مردم طبرستان بیعت خود را با شرائط:عمل به کتاب و سنت و امر به معروف و نهی از منکر انجام دادند.ازاینرو قیام حسن بن زید براساس اجرای احکام قرآن و سنت و اصلاح جامعه از راه امر به معروف و نهی از منکر استوار بود.
حسن مدتی در سعدآباد پیش عبد اللّه بن سعید ماند،سپس از آنجا به شهری(کوشیده نامی) در ساحل دریا آمد که دعوت خود را به مردم برساند.
علی بن اوس،خبر ورود حسن بن زید را به برادرش محمد بن اوس گزارش داد.
حسن راه خود را به شهر کجور که محمد بن ابراهیم پدرزنش در آنجا زندگی میکرد،ادامه داد (1).محمد بن ابراهیم،از ورود دامادش حسن بن زید همراه شیفتگان حکومت آل محمد در 27 رمضان سال 250 هجری استقبال گرمی بهعمل آورد.حسن بن زید مشغول تنظیم امور ارتش خود شد و داعیان خود را برای تبلیغ و اخذ بیعت به چالوس و اطراف فرستاد و خودش بسوی آبادی تاتل و بایدشت که دو قصبه در نزدیکی شهر آمل بود،رفت (2).در پیشاپیش قشون حسن بن زید محمد و جعفر پسران رستم قرار داشتند.آنها همینکه به حوالی آمل رسیدند محمد بن اوس ارتش خود را به فرماندهی محمد اخشید به جنگ قشون زیدی فرستاد؛دو ارتش باهم مصاف دادند و جنگ سختی درگرفت و درنتیجه محمد اخشید سردار عباسی کشته شده سرش را بریدند و برای حسن بن زید داعی زیدی هدیه فرستادند.بهمین ترتیب آمل فتح شد و قشون علوی به شهر وارد شدند و ارتش عباسی پراکنده گشته و محمد بن اوس به جعفر بن شهریار پناهنده شد.
اما حسن بن زید مدتی در بایدشت توقف کرد و از سردار خود محمد بن حمزه درخواست کرد که از دیالمه کمک بطلبد.آنها نیز به کمک حسن شتافتند و 600 نفر از آنها به وی پیوستند سپس دستهجمعی به شهر آمل آمدند.از جمله عواملی که سبب پیروزی حسن بن زید شد این بود که بعضی از فرمانروایان بومی مازندران همچون:بادسبیان مصمعان و خورشید پسر جستان و ویکن به او پیوسته و اعلام وفاداری کردند.او،بعد از این پیروزی سریع،سردار خود محمد بن حمزه را با 20 سواره و 200 پیاده به آمل فرستاد و خودش نیز بعد به آنها پیوست که در آنجا با قشون عباسی روبرو شود.دو ارتش در نزدیکی آمل باهم به نبرد پرداختند؛جنگ آنچنان شدت یافت که بعضی از یاران حسن بن زید از ناگهانی بودن جنگ با وی به مخالفت پرداختند و از وی جدا گشتند.او به تنهائی جنگ را ادامه داد تا آنکه پیروز شد و شهر آمل را فتح نمود (1).حسن با پیروزی وارد شهر شد و عدهای از مخالفان را کشت سپس وارد مسجد شده مردم را به بیعت خود دعوت کرد،و عموم مردم آمل بیعت کردند،سپس او به تنظیم امور شهر پرداخت.پس از آن حسن بن زید فرماندارانی برای شهرها معین کرد و از جمله محمد بن عبد العزیز را حاکم رویان جعفر بن رستم را حاکم کلاردشت و محمد بن ابی العباس را برای چالوس تعیین کرد (2).
از آنجا که مردم آمل جهت زهد،تقوی،و کهولت محمد بن ابراهیم،به او علاقه داشتند از وی تقاضا کردند که به آمل تشریف بیاورد.حسن با احترام فراوان آمل را به محمد بن ابراهیم واگذار کرد و خود به ساری که هنوز در دست عباسیان بود رفت (3).او به شهر توچی در نزدیکی ساری وارد شد و از آنجا به قصبه جمنو رفت.در این شهر بود که از قارون بن شهریار حکمران جبال نامهای دریافت کرد که در آن بیعت خود را اعلام میداشت و از وی اطاعت میکرد.اما این خدعهای بیش نبود زیرا که وی بعدا زیر پیمان خود زد و از اطاعت حسن بن زید خارج شد (4).
هنگامی که سلیمان بن عبد اللّه از لشکرکشی حسن بن زید اطلاع یافت برای مقابله با وی ارتشی به سرداری اسد بن جندان فرستاد تا با وی به مصاف بپردازد.سلیمان در شهر توچی از توابع ساری با حسن بن زید روبرو شد.در ابتدا سلیمان از میدان جنگ فرار کرد اما بعدا ارتش او برگشت و جنگ را ادامه داد.جنگ بشدت میان دو ارتش درگرفت تا جائی که بعضی از اصحاب حسن،به مخالفت برخاستند.بااینحال جنگ به نفع حسن تمام شد و اصحاب وی پیروزمندانه وارد ساری شدند و سلیمان از شهر فرار کرد (1)و پس از آنکه فهمید همه مردم دماوند،اسپهبد،بادوسبیان،از شهرهای طبرستان با حسن بیعت کردهاند تصمیمش به جنگ با حسن بن زید سست گردید و ناچار شد که به استرآباد پناهنده شود.بدنبال این پیروزی بزرگ مردم لاریجان و قصدان از توابع طبرستان بیعت نمودند.
حسن بن زید پس از فتح ساری و دیگر توابع آن،از هواداران خود درخواست کرد که به آمل برگردند زیرا که دیلمیان در جنگ با عباسیان به غنایم بزرگی دست یافته بودند و لازم بود که سهم خود را از آنها بگیرند (2).
سلیمان بن عبد اللّه،بعد از پیروزی بزرگ ارتش حسن بن زید(داعی)به ساری برگشت تا خود را برای جنگ آماده سازد.از طرفی به شهر جمنو رفت تا از اقدامات سلیمان آگاه شود.
این دو در چمنو بهم رسیدند و جنگ سختی درگرفت و بسیاری از طرفداران حسن کشته شدند این بود که داعی فرار کرده،به آمل رفت.اما بدنبال آن سپهبد قارن بن شهریار با سلیمان بن عبد اللّه متحد شده برای دستیابی به حسن به آمل آمدند تا او را دستگیر نمایند ولی داعی از آنجا نیز فرار کرده و به چالوس پناهنده شد و درنتیجه عباسیان دوباره به شهر آمل هجوم آورده و آن را به تصرف خود درآوردند.
محمد بن طاهر حکمران عباسی،خبر این پیروزی را در نامهای به المستعین بالله در بغداد نوشت و او را از شکست ارتش حسن بن زید و استرداد آمل مطلع ساخت.مردم شهر از کار خود پشیمان گشتند و دوباره بیعت خود را با حسن تجدید نمودند.
از طرف دیگر مردم دیلم و گیلان پس از شنیدن گزارشات جنگی به کمک داعی شتافتند و با اعزام قشونی سلیمان و سپهبد را که در شهر بایدشت پناهنده بودند تعقیب کردند.دو قشون دوباره به جنگ پرداختند و جنگ سختی درگرفت در این جنگ علویان پیروز شدند و قشون عباسی شکست خورد و جعفر بن شهریار و عدهای از یارانش کشته شدند این پیروزی جرأت بیشتری به حسن و اطرافیانش داد که دوباره به شهر آمل برگردند.حسن مدتی در آمل ماند و از آنجا نمایندگان خود را به اطراف گسیل داشت.
سلیمان بن عبد اللّه پس از آنکه فرار کرد،خود را به خراسان رساند و با جمعآوری قشونی خود را برای مقابله با داعی آماده ساخت.
حسن غافل از اینکه سلیمان در فکر توطئه دیگری است قشون خود را دستور استراحت داد تا کمی از خستگی جنگ آرام گیرند.درنتیجه این دستور همه دیلمیان با اطمینان خاطر به شهرهای خود برگشتند.بنابراین طبیعی بود که حسن عده کافی برای جنگ در اختیار نداشت.ناگهان سلیمان از طرف ساری به قشون حسن هجوم برد این بود که داعی ناچار شد که آمل را ترک گوید و به چالوس بیاید و در چالوس شنید که رئیس دیلمیان وفات یافته است.بااینحال از اتباع وی 400 نفر دوباره با داعی بیعت کرده و همگی از راه دریا به چمنو آمدند که با سلیمان به جنگ بپردازند.جنگ دوباره شروع شد سلیمان فرار کرد و همه امول خانوادهاش را باقی گذاشت.
حسن با پیروزی به ساری برگشت و زن سلیمان را با عدالت اخلاقی که از صفات بارز وی بود سوار مرکبی کرد و به شهر گرگان فرستاد تا به شوهرش بپیوندد اما اموال و ثروت سلیمان را میان افراد قشون تقسیم کرد (1).طبری مورخ معروف مینویسد که سلیمان بن عبد اللّه خودبخود شکست خورد زیرا احساس کرد که طاهریان(محمد بن طاهر)تشیع را پذیرفتهاند (2).
به همین دلیل،هنگامی که حسن به طبرستان آمد سلیمان از کرده خود پشیمان شد و تشیع خود را اظهار نمود و در مدحش این اشعار را سرود:
شنیدهام که سربازان حسن بن زید روی بسوی ما میآورند و میخواهند که کارهای ما را اصلاح کنند.ای گروه طاهریان اگر گفتهها و اخبار رسیده راست باشد پس وای بر من و بر همه طاهریان با که چگونه بدبخت شدیم اما من در میان شیعیان هنگامی که سرگذشت خود را مطالعه میکنم من در سردسته این شیفتگان قرار گرفتهام.
آیا عذر و معذرت در پیش رسول خدا پذیرفته است؟هنگامی که خونهای خاندان فاطمه برعلیه ما شهادت دهند (1)؟
بدنبال این پیروزی بزرگ سپهبد فارون بن شهریار،با دوسبیان را واسطه قرار داد تا حسن بن زید داعی از تقصیر او درگذرد و او را عفو کند.حسن نیز همچون دیگر بزرگواران آل محمد(ص)او را بخشید و باین ترتیب همه مخالفان حکومت علوی نابود شدند و طبرستان جملگی زیر نفوذ حکومت علویان درآمد.حسن از این بلاد فتح شده نمایندگان خود را برای بیعت گرفتن به رضای آل محمد اعزام نمود.
متن ذکر شده در ذیل،پیماننامهای است که حسن بن زید براساس آن مردم شهرستانها را به بیعت فرامیخواند و این خود سند بسیار ارزنده و زیبائی است که بر حکومت عدل علوی گویا میباشد.
ما صلاح دیدیم که عملکردن تو را برای عمل به کتاب خدا و سنت پیامبر و آنچه از امیر مؤمنان و مولای متقیان علی بن ابیطالب درباره اصول دین و فروع آن نقل شده
1) 1) -کامل ابن اثیر ج 7 ص 42
است،بازیابیم،و اینکه برتری علی(ع)را برهمه امت اظهار کنیم و آنها را از قول به جبر و تشبیه و مکابره و عناد با موحدین که قائل به توحید و عدل میباشند،نهی نمائیم و آنها را دستور دهیم که بسم الله الرحمن الرحیم را بلند گفته و در نماز صبح،قنوت بگیرند و با پنج تکبیر به مرده مسلمان،نماز گزارند و مسحکردن به خفین(کفشها)را ترک گفته و جمله حی علی خیر العمل را در اذان و اقامه اضافه نمایند (1)هرکس از دستور ما سرپیچی نماید،از ما نبوده و هرکه ما را تهدید نماید،خود،عذر ما را در مبارزه پذیرفته است (2).
حسن بن زید،پس از تسلط بر طبرستان و اخراج حاکم عباسی آن(سلیمان)خواست که ری را بجهت اهمیت و موقعیت آن فتح کند (3).لذا با یک حرکت شجاعانه،ری را فتح کرد و فرماندارش محمد بن علی بن طاهر (4)را اخراج و یکی از خویشاوندان محمد بن جعفر را که از سادات علوی بود به حکومت آنجا گماشت (5).
1) *) -آوردن جمله"حی علی خیر العمل"در اذان و اقامه علاوه بر شیعه،از طریق خود برادران اهل سنت نیز وارد شده است.از ابن عمرو ابی امامه بن سهل بن حنیف،نقل شده است که آنها بعد از جمله"حی علی الفلاح"جمله"حی علی خیر العمل را میگویند". برای اطلاع بیشتر مراجعه شود به سیره حلبی و الحلی ابن حزم به نقل از المختصر النافع" ص 52"مترجمان"
2) 1) -تاریخ طبرستان و مازندران تالیف مرعش ص 205
3) 2) -تاریخ طبرستان،مازندران ص 205
4) 3) -البدائه و النهایه ج 11 ص 6
5) 4) -مروج الذهب ج 4 ص 153 و تاریخ سنی الارض ص 170
المستعین بالله خلیفه عباسی پس از شنیدن سقوط ری سردارش وصیف ترکی را همراه مشاور خود،اسماعیل بن فراشه با جمعی به همدان فرستاد تا در آنجا اقامت گزینند و ناظر به اعمال حسن بن زید باشند.محمد بن جعفر نماینده زیدی پس از ورودش به ری کارهای خلاف اخلاقی،مرتکب شد که نفرت مردم را برانگیخت.محمد بن طاهر حکمران خراسان، از وضع ری اطلاع یافت و درنتیجه از فرصت استفاده کرده،قشونی را به سرداری محمد بن میکال برادر شاه بن میکال (1)فرستاد تا بر حکومت محمد بن جعفر پایان دهد.ارتش عباسی در نزدیکی ری با محمد بن جعفر،به جنگ پرداختند که درنتیجه محمد بن جعفر اسیر شد و ری سقوط کرد (2).حسن بن زید همینکه از سقوط ری آگاه شد قشونی را به سرکردگی شخصی بنام واجن از اهالی لاز (3)به مصاف عباسیان فرستاد.دو قشون به جنگ پرداختند و محمد بن میکال به قتل رسید و دوباره ری به تصرف حسن بن زید درآمد.اما ایندفعه حسن یکی از علویان را همراه ادریس بن موسی بن عبد اللّه(یکی از خویشان خود)حکمران ری ساخت که به دعوت آل محمد بپردازد.
این سید علوی.با محمد بن طاهر به جنگ پرداخت و او را مجبور به فرار کرد.
محمد بن طاهر وارد قزوین و از آنجا به بغداد رفت.بدینترتیب سید علوی دوباره به ری آمد تا به تنظیم امور بپردازد.اما محمد بن طاهر ارتش خود را دوباره مجهز ساخت و با علویان جنگ را ادامه داد و درنتیجه علوی و ادریس و چهل نفر دیگر اسیر شدند و محمد بن طاهر این پیروزی را به خلیفه تبریک گفت.
در عهد حسن بن زید،سال 251 هجری حسین بن محمد(ابن حمزه بن عبد اله بن حسن بن علی بن حسن بن علی بن ابیطالب)در کوفه برضد عباسیان قیام کرد.این بود که المستعین بالله به والی بغداد دستور داد که قشونی را به فرماندهی مزاحم بن خاقان (4)ترتیب دهد تا با زیدیان بجنگد،زیرا که سید علوی قبلا فرماندار کوفه احمد بن نصر خزاعی
را از کوفه بیرون کرده و عدهای از اصحاب وی را نیز کشته بود.مزاحم بن خاقان به کوفه آمد و با سید علوی در نزدیکی کوفه جنگ را آغاز کرد و پیروزمندانه وارد کوفه شد.اما مردم کوفه او را سنگباران کردند و با وی به مخالفت پرداختند.مزاحم برای انتقام گرفتن از مردم کوفه،بازار آن را آتش زد و به خانه سید علوی هجوم برد.علوی از کوفه فرار کرد ولی هشام بن ابی دلف عجلی او را دنبال کرد.سردار عباسی پیروزی خود را در کوفه به خلیفه المعتز نوشت اما خلیفه به او دستور داد که به وی ملحق شود (1).
سید علوی دوباره در کربلا دعوت خود را علنی ساخت.وی دستهای از اصحاب یحیی بن عمر را که متواری بودند به دور خود جمع کرد و قیام نمود.هشام بن ابی دلف به مقابله با علوی پرداخت و عدهای از اصحاب وی را کشت.علوی دوباره به کوفه فرار کرد،اما این دفعه مردم کوفه به وی اعتنایی نکردند زیرا که قبلا با معتز خلیفه عباسی بیعت کرده بودند.این بود که دیگر خاموش شد و نهضت وی پایان پذیرفت.هشام بدنبال این پیروزی به بغداد بازگشت و در جستجوی خانههای زیدیان،کتابهای زیادی از حسن بن زید را پیدا کرد.معتز دستور داد که همه این کتابها را با خود به سامراء انتقال دهند (2).
این جریانها بیانگر این واقعیت است که همه قیامهای زیدیان در طول آن سالها،الهام گرفته از قیام حسن بن زید در طبرستان بود.
شگفتآور است که پس از پیروزی حسن بن زید در طبرستان و تشکیل دولت علوی در آن ولایات،خود او نیز با طغیان و شورش هواداران قبلی خود روبرو شد.زیرا هنگامی که حسن بن زید میخواست،حکومت اسلامی را در طبرستان گسترش دهد،با شورش یکی از سادات علوی حسین بن احمد کوکبی مواجه شد.این شخص با نیروهای هوادار خود به قزوین،ابهر و زنجان مسلط شد و به همراه یکی دیگر از سادات علوی،ابراهیم بن محمد برضد هردو حکومت یعنی عباسی و علوی قیام کردند و درنتیجه طاهر بن عبد اللّه حاکم خراسان به جنگ ابن سادات برخاست که درنتیجه ابراهیم در قزوین کشته و حسن بن احمد کوکبی به طبرستان فرار کرد و در آنجا به چنگ حسن بن زید افتاد و کشته شد و
باین ترتیب حکومت علوی از شر وی خلاص شد (1).
حسن بن زید در میان سادات علوی به شجاعت و تواضع و گذشت معروف بود و از این جهت است که شاعران،اشعار زیادی در مدح وی سرودهاند:
روزی شاعری نابینائی وی را با قصیدهای که مطلعش با این مصراع آغاز میشد مدح گفت:
اللّه فرد و ابن زید فرد.خدا تنها و ابن زید نیز تنها است.حسن از این جمله مبالغه آمیز و در حد شرک غضبناک گردید و معترضانه پاسخ داد که چرا چنین نگفتی:
اللّه فرد و ابن زید عبد:خدا تنها است و ابن زید بنده اوست (2).آنگاه دستور داد که شاعر را از مجلس بیرون کنند،اما شاعر دوباره برگشت و اشعاری در عذرخواهی سرود و گفت:
من کسی هستم که زبان او در شعرش عصیان میکند،و ای بسا که زبان عاقلی او را از طغیانش نجات داده باشد.باوجوداین عذرخواهی،حسن بن زید او را بخشید ولی از وی اعراض کرد.جالب است که بدانیم خود حسن بن زید از قریحه شاعری برخوردار بود.روزی شاعری او را چنین توصیف کرد:
لا نقل بشری و لکن بشریان عزه الداعی و سوم المهرجان
حسن بن زید فورا به او اعتراض کرد و چنین پاسخ داد:
غرة الداعی و یوم المهرجان لا نقل بشری و لیکن بشریان
فتوحات دیگر حسن بن زید از آنجا آغاز میشود که وی بعد از پیروزی در طبرستان،قشون مجهزی را برای تصرف شهر گرگان روانه کرد و آنها پس از یک جنگ طولانی آن شهر را
به تصرف خود درآوردند (1).باین ترتیب دامنه حکومت حسن بن زید از حدود طبرستان فراتر رفت ناصر اطروش یکی از امامان زیدی در مدح حسن بن زید دراینباره چنین سرود است:زمانی که ابن زید با همراهان خود راه میرود انگار که آسمانها دور ستاره درخشانی میچرخند.وای بر حال قومی که حق او را پایمال کردهاند و خوشا بحال آنهائی که او در میان آنها میدرخشد.
تا اواخر خلافت المعتز بالله هنوز حکومت طبرستان به دست حسن بن زید باقی بود.معتز در همان سال،مفلح سردار خود را به طبرستان فرستاد تا با حسن بجنگند.مفلح با حسن جنگید و بروی غلبه کرد و خانه حسن را آتش زد و موسی بن بغا را با سپاهی از مردم در طبرستان باقی گذاشت و خود بازگشت(255 هجری).در همین زمان المعتز بالله بدرود حیات گفت و پسرش المهتدی بجای پدر نشست.به امر خلیفه،مفلح سردار عباسی به ری و موسی بن بغا از طبرستان به طرف سامرا حرکت کردند.حسن بن زید از این حرکت استفاده کرده،دوباره به طبرستان برگشت و دیگربار حکومت علوی را برقرار کرد.او علاوه بر طبرستان به دامغان رفت و آنجا را ضمیمه قلمرو خود ساخت و تا سال 257 در آن سامان باقی بود و خلاصه،بجز خراسان همه ولایات طبرستان تحت حکومت علوی بودند (2)
در سال 60-259 یعقوب صفاری با آرمان ناسیونالیستی و حفظ اسم خلیفه برای خود، حکومت خراسان را به دست گرفت.در ابتدا،اگر چه المهتدی او را برای سرکوبی انقلاب علوی (3)اعزام کرده بود،اما هنگامی که از قدرت و نفوذ یعقوب لیث اطلاع یافت از تصمیم خود نادم گردید.یعقوب صفاری وقتی که حکومت خود را در خراسان محکم ساخت برای جنگ با حسن بن زید آماده شد زیرا وی مدعی بود که حسن بن زید،عبد اله سجری
را که با یعقوب لیث بجهت حکومت بر سجستان (1)رقابت شدیدی داشت و به زید ملحق شده بود)به او تسلیم نکرده است.این بود که یعقوب اصرار داشت که باید حسن بن زید، عبد اله سجری را تحویل دهد و حسن از این درخواست سر باز میزد (2).چنین مینماید که این درخواست یعقوب بجهت خارج ساختن طبرستان از حیطه نفوذ طاهریان صورت گرفته باشد.این بهانه سبب گردید تا یعقوب سپاه مجهزی را بسوی ساری به حرکت درآورد.
در همین زمان حسن العقیقی،یکی از پسرعموهای حسن بن زید که حاکم ساری بود از آنجا فرار کرده به شهر آمل که حسن در آنجا زندگی میکرد،وارد شد.درنتیجه یعقوب برای تعقیب حسن به آمل آمد تا حسن را دستگیر کند،و لیکن ریزش بارانهای شدید او را از دسترسی به هدف خود بازداشت و از این جهت نتوانست که به او دست یابد (3)و پشیمان به شهر کیجور بازگشت.
یعقوب،دو سال مالیات شهر را گرفت و ابراهیم بن مسلم خراسانی را حکمران چالوس و رویان قرار داد.اما مردم شهر واکنش نشان دادند و او را کشتند.این عمل حسن انتقامجویی یعقوب را برانگیخت تا به مردم حمله برده خانههای آنها را ویران سازد.
آنگاه به شهر ناتل آمد و شهر را آتش زد (4)
در سال 261 هجری حسن بن زید و برادرش محمد بن زید مردم کلاردشت و عدهای از اهالی دیلم را جمع کردند و یعقوب را از آنجا بیرون راندند و خود در آمل مستقر شد.اما بعد دیلمیان پیمان خود را شکستند و از دور او پراکنده شدند.ازاینرو ابتدا حسن آنان را نصیحت کرد اما وقتی بیتفاوتشان دید،آنان را تنبیه کرد.در سال 266 ه-حسن بن زید با حسن العقیقی حکمران سابق ساری جنگید زیرا برضد او طغیان کرده و مردم را به بیعت خود فراخوانده ادعا میکرد که حسن بن زید را اسیر کرده است.عدهای از مردم نیز سخن او را باور و با وی بیعت کردند.حسن در برابر این طغیان سکوت نکرد و با یک بسیج عمومی او را کشت و در قبرستان یهودیان ساری دفن نمود (5).
بدنبال این پیروزی اوضاع سیاسی آرام شد و حسن در آمل استقرار یافت و برادرش را نیز به حکومت گرگان فرستاد اما بعد از مدتی به علت یک مرض ناگهانی در روز شنبه 30 رجب سال 270 ه از دنیا رفت.
مدت حکومت وی 20 سال بود و با اینکه مردی شجاع بود اما زیدیه به امامت وی معتقد نبودند زیرا که حائز شرایط امامت(علم و زهد،سیاست)نبود.وی صاحب مؤلفات چندی است که از آن جمله است.
کتاب الجامع در فقه و کتاب الحجة در امامت (1).
1) 1) -فهرست ابن الندیم ص 274
داعی کبیر حسن بن زید پسری نداشت که بعد از وفات پدر جانشین وی شود بلکه چند دختر داشت که بعد از مرگ پدر با عموی خود،محمد بن زید حاکم گرگان،بیعت نمودند.در این هنگام یکی از علویان بنام ابو الحسن احمد بن محمد داماد حسن بن زید از مرگ داعی کبیر استفاده کرد و سر به شورش نهاد.او مردم را به بیعت خود دعوت کرد و درنتیجه عدهای از جمله اسپهبد طبرستان که از وی طرفداری میکرد (1)دور او جمع شدند و بدینترتیب وی بر طبرستان تسلط یافت و اموال داعی و خزانه وی را تصرف نمود هنگامی که محمد بن زید از ماجرای احمد بن محمد اطلاع یافت،از راه آمل به ساری آمد و با ابو الحسن و طرفدارانش به ستیز پرداخت که درنتیجه ابو الحسن فرار کرد و به چالوس رفت.ازاینرو داعی صغیر دوباره آمل را به قلمرو حکومت زیدیه برگردانید.محمد رقیب خود،ابو الحسن را تعقیب کرد و او را در ساری گرفت و همه اموالی را که از شخص خود و مردم به غارت رفته بود از او بازگرفت و او را به شهر خوجک و از آنجا به آمل تبعید کرده سپس به علمای شهر و دگر مردم ابلاغ کرد که بیایند و اموال غارت شده خود را بازستانند.
وی پس از آنکه همه اموال مردم را بازگردانید،طبرستان را دوباره به حکومت خود ملحق کرد.داعی صغیر محمد بن زید،شخصی فاضل و شجاع بود که در ادب،شعر و تاریخ شهرت داشت (2).اما در این میان اوضاع سیاسی طبرستان هنوز آرام نبود زیرا مردی بنام اذکوتکین قائممقام قزوین،به سال 271 هجری با چهار هزار سوار،عازم ری شد و قصد داشت که با داعی صغیر مصاف دهد.محمد وقتی که خبر وی را شنید آماده جنگ شد و با عده زیادی از دیلمیان و مردم طبرستان و دستهای از خراسانیان به مقابله با دشمن پرداخت و درنتیجه قشون وی پراکنده شده و اذکونکین پیروز گردید و وارد ری شد و نمایندگان خود را به اطراف فرستاد (3).از طرفی عباسیان که از هرفرصتی برای براندازی و ریشهکنی حکومت علویان استفاده میکردند،یکی از طاهریان بنام رافع بن هرثمه را در خراسان با قشون مجهز آماده ساختند تا برای همیشه به حکومت علویان پایان دهند.
هنگامی که داعی صغیر از قصد عباسیان آگاه شد،آمل را ترک کرد و به شهر کیجور پناه برد (1).از آنجائی که محمد بن زید از نیرویی قوی برای مقابله با عباسیان برخوردار نبود به دیلم فرار کرد تا نیروئی فراهم کرده به مبارزه با عباسیان بپردازد.ازاینرو اهالی کلاردشت را به کمک خود طلبید؛زیرا آنان با محمد بن زید از پیش آشنائی داشتند و بدینترتیب محمد همراه یاران خود به چالوس آمد و نماینده رافع بن هرثمه را به قتل رساند.در تاریخ چنین آمده است که ابتدا اسپهبد رستم و سپهبد با دوسبیان که هردو از یاران محمد بودند با وی اختلاف پیدا کرده او را از راه دریا محاصره نمودند،از این جهت محمد مجبور شد که به کوه واژ فرار کرده مخفی شود در همین هنگام جستان حکمران دیلم پسر رهسوان (2)به رافع وعده داده بود که درهرحال محمد بن زید را مساعدت نکند.آنگاه رافع هجوم آورد و اموال آن دیار را غارت کرد و به طالقان رفت.رافع برای مقابله با داعی صغیر از طالقان به قزوین و از آنجا راهی چالوس شد.اما سپهبد رستم و محمد بن هارون که از طرف رافع برای جنگ با داعی صغیر ماموریت داشتند او را از این کار منع کردند و درنتیجه رافع به شهر ناتل و از آنجا وارد آمل شد.
در این موقع،معتضد بجای الموفق به خلافت نشست و رافع بن هرثمه را عزل کرد و بجایش عمرو بن لیث را تعیین نمود (3).اما این فعل و انفعال باعث گردید تا رافع سر به طغیان بردارد و بنابراین خلیفه برای سرکوبی او قشونی را به فرماندهی بکر بن عبد العزیز بن دلف به مقابله با رافع فرستاد که درنتیجه رافع شکست خورده به خراسان گریخت.از این جهت بکر با داعی صغیر متحد شد،تا رافع را از پای درآوردند و او را به چالوس و رویان (4)فرستادند.
رافع با ارادهای محکم و سرسختانه در برابر دولت عباسی ایستاد و از سپهبد رستم که در طبرستان حکمروایی میکرد کمک طلبید.او اکنون در میان دو نیروی قوی،قرار گرفته بود (5)از یک طرف محمد بن زید با همه اطرافیان خود و از طرف دیگر عمرو بن لیث با پشتیبانی
حکومت مرکزی؛همینکه رافع از سرسختی و دشمنی عباسیان اطلاع یافت،چاره را در آن دید که به سادات علوی بپیوندد.از این جهت اعلام پشیمانی کرد و با محمد بن زید بیعت نمود و ارتشی آماده ساخت که نیشابور را از دست عمر بن لیث درآورد.او با یک حمله شهر را تصرف کرد و بنام محمد بن زید خطبه خواند.
پس از این پیروزی،رافع بن هرثمه از محمد بن زید خواست که وی را حاکم گرگان نماید مشروط بر اینکه هرگز متعرض داعی صغیر نشود،داعی نیز با این تقاضا موافقت کرد (1).
پس از مدتی رافع شنید که حاکم ری وفات کرده است این بود که عازم آن شهر گردید و آنرا تصرف نمود و بعد از چندی دوباره به گرگان بازگشت.بدنبال این کار داعی وی را عتاب کرده و دوباره باهم درافتادند.رافع از آنجا به ساری رفته از اسپهبد رستم طلب کمک کرد تا با داعی صغیر بجنگد.اما نزول بارانهای شدید مانع او شد و درنتیجه جنگ را واگذاشته اعلام وفاداری کرد.آنگاه رافع به استرآباد رفت و تدبیری اندیشید که با حیلهای سپهبد رستم را از پای درآورد.لذا به او اطلاع داد که پس از این دیگر میان او و داعی صغیر هیچگونه پیمانی وجود ندارد و او میتواند همانند سابق با او همکاری کرده با داعی صغیر جنگ نمایند.سپهبد رستم از این فکر استقبال کرد و او را به گرمی در استرآباد استقبال نمود.اما همه این کارها خدعهای بیش نبود چرا که رافع دستور داد که سپهبد رستم را بگیرند و به کوهستان تبعیدش کنند.سپس همه اموال او را مصادره کرد و حکومت استرآباد را به یکی از پیروان خود،ابو نصر طبری واگذار کرد.این ترفند رافع بدان سبب بود که جلوی هرگونه اتحاد و اتفاق میان عمرولیث و سپهبد را بگیرد.(282 هجری)داعی صغیر از این اقدام رافع خوشش آمد و لذا همه مخارج و نفقه قشون را مشروط بر اینکه اولا رافع پرچم سفید زیدیه را برافراشته کند و از مردم گرگان و کوهستان برای او بیعت بگیرد، ثانیا سهم او را از اموال مصادره شده سپهبد رستم بفرستند،پرداخت کند.پس از پیروزی داعی صغیر همراه محمد بن وهسوان و علی بن سرخاب به آمل برگشت (2).اما پس از برگشتن میان او و علی بن سرخاب اختلافی که ناشی از زمانهای دور بود،بروز کرد.این اختلاف سبب شد که آن دو به جنگ بپردازند.نتیجه جنگ پراکنده شدن طرفداران هردو رهبر
و بخصوص اطرافیان علی بن سرخاب بود.ازاینرو علی بن سرخاب مجبور شد که به آمل رفته و از آنجا به شهر تالیکورجان پناهنده شود.آنگاه در میان مردم شایع گردید که علی بن سرخاب سر از اطاعت محمد بن زید،بیرون برده است.اما او این شایعه را تکذیب کرده ولی از همکاری با داعی صغیر خودداری کرد،سپس به ساری آمده و آن شهر را تصرف کرد.
از طرف دیگر رافع بن هرثمه از داعی صغیر استدعا کرد که وی را در مصاف با عمرو بن لیث یاری کند.داعی نیز درخواست را پذیرفت و برای یاری رافع به گرگان رفت.
اما همین که او از طبرستان بیرون رفت مردم به عمرولیث تمایل و بیعت کردند و این نشان میدهد که قدرت داعی در طبرستان رو به ضعف بوده است.
هنگامی که رافع از حرکت عمرو باخبر شد روی به خوارزم نهاد ولی متاسفانه اهالی خوارزم او را گرفته به قتل رساندند و سرش را پیش عمرولیث فرستادند،او هم آنرا پیش خلیفه فرستاد تا رضایت وی را جلب نماید (1).
با وجود اینکه به ظاهر طبرستان از دست داعی صغیر بیرون رفته بود اما هنوز مردم طبرستان و گیلان از داعی صغیر بیعت میکردند.از طرف دیگر استقلال دولت سامانی و بروز جنگ میان اسماعیل سامانی و عمرولیث و سرانجام سقوط صفاریان و اسارت عمرو سبب گردید که داعی از دست یکی از دشمنان خود خلاصی یابد و با فراغ خاطر به تبلیغ و دعوت خود بپردازد و موافقت روسا و حکمرانان شهرها را جلب نماید.ازاینرو محمد بن زید قشونی را برای تصرف خراسان گسیل داشت که از آنجا به ماوراءالنهر برود،بدانگمان که اسماعیل سامانی مانع ورود او به سجستان نخواهد شد (2).
اما بزودی معلوم شد که اسماعیل سامانی طمع حکومت خراسان را دارد و لذا از داعی درخواست کرد که به طبرستان برگردد و خراسان را به او که از طرف خلیفه نمایندگی دارد واگذار نماید.اما داعی از این خواهش سر باز زد،لذا اسماعیل قشونی را به سرکردگی محمد بن هارون برای سرکوبی داعی صغیر فرستاد (3).
از بررسی تاریخ چنین معلوم میشود که خود اسماعیل سامانی،فکر تصرف طبرستان و پایان دادن به حکومت زیدیه را در دل داشت.بنابراین برای مقابله با داعی صغیر قشونی را آماده ساخت.این دو در دروازه گرگان بهم رسیدند (1).داعی صغیر در این جنگ شکست خورد و قشونش پراکنده شدند و خود در اثر ضربات شدیدی که به او رسیده بود کشته شد.او به سال 287 هجری پس از 17 سال حکومت بر طبرستان کشته شد اما اسماعیل سامانی پسرش را احترام کرده آزاد ساخت که به بخارا رفته زندگی خود را ادامه دهد (2).قشون سامانی سرش را بریده همراه پسرش ابی الحسین زید بن محمد به مرو پیش اسماعیل سامانی فرستاد.جسد شریف ابن سید علوی بزرگوار در گرگان نزد قبر محمد دیباج(محمد بن جعفر صادق(ع))مدفون است و باین ترتیب حکومت علویان پایان یافت.محمد بن زید سیدی فاضل،ادیب،شجاع و شاعر بود (3).و با مردم با اخلاق و حسنمعاشرت رفتار میکرد.گویند که روزی دو نفر متخاصم که نام یکی معاویه و دیگری علی بود،برای رفع خصومت پیش وی آمدند.محمد(داعی صغیر)گفت.حکم میان شما خیلی روشن است.معاویه گفت ای امیر،اسم ما شما را مشتبه نسازد زیرا که پدر من از شیعیان بود،مرا معاویه نامیده که با هموطنان سنتی خود مدارا کرده باشد و پدر او(متخاصم دیگر)یکی از نواصب و دشمنان اهلبیت بود و اسم پسرش را علی نهاد که از خصومت شما در امان باشد.محمد خندید و بهردوی آنها نیکی کرد (4).
محمد مردی سخی،کریم،خیرخواه بود و در میان مردم محبوبیتی عجیب داشت اما شرایط سیاسی و جو تبلیغاتی سبب گردید که طبرستان از دست آنها رفته حکومت علویان پایان یابد.بعد از آن طبرستان به قلمرو حکومت سامانیان درآمد.تا آنکه دوباره یکی از امامان زیدی ناصر الاطروش آنرا از دست آنها بازگرفت.
نتیجه خضوع مردم طبرستان بر زیدیه این بوده که حکومت علویان،نخستین حکومت علوی را در آن منطقه تشکیل دهد.حکومتی که مبانی اسلام و تعالیم آئین حنیف آن را که همان عمل به قرآن و سنت پیامبر و امر به معروف و نهی از منکر میباشد در آن سرزمین پیاده کرده و طبرستان را مرکز حکومت اسلامی قرار دهد.
فرمانروایان زیدی با مردم طبرستان با عدل و انصاف رفتار میکردند و از هرگونه ظلم و جور و ستم پرهیز مینمودند و این امتیازی بود که آنها را از ستمگران عباسی جدا میساخت.این بود که مردم طبرستان به راحتی همراه با میل و رغبت،اطاعت حکومت علوی را پذیرفتند.از تاریخ درخشان حکومت علوی میتوان دو نتیجه سیاسی و مذهبی گرفت:
الف-زیدیه توانست با سیاست عادلانه خود،علیرغم حکومت عباسیان،دعوت زیدی را در طبرستان بسط دهد.
ب-مردم طبرستان راحتی زندگی و آسایش و نیز رهایی از بیدادگری ستم عباسیان را در پرتو دادگری حکومت علویان دریابند.
تشکیل حکومت علوی در یمن
کشور یمن از نخستین روزها،دارای تمدنی درخشان و تاریخی طولانی بوده است.
در این سرزمین باستانیترین دولتهای عرب همچون:معینیها و سبائیها و حمیریها شکل یافته است و این موضوع بیانگر آن است که این سرزمین،مهد تمدنهای درخشان بوده؛ تمدنی که در شکلگیری سایر سرزمینهای جزیره العرب و خارج آن تأثیر بسزائی داشته است.موقعیت جغرافیائی و طبیعی یمن که در کنار دریای احمر قرار گرفته، در ظهور تمدن درخشان این سرزمین و آمیخته شدن آن با دیگر تمدنهای وارداتی،عاملی موثر بوده است.این کشور از نظر کشاورزی و بعضی صنایع دستی و حرفهای،از ابتدا معروف میباشد.جاحظ میگوید:"از ویژگیهای یمن ساختن شمشیر و یافتن برد یمانی و داشتن میمون و زرافه است (1).در مثل معروف است که گویند:اگر شمشیر از سرب هندی با ساخت و صیقل و جلای یمنی همراه باشد،از بهترین شمشیرهای دنیا است (2).
مردم یمن پس از ظهور اسلام بزودی اسلام را پذیرفتند،و در طول دو قرن اول و دوم از طرف خلفا اداره میشد (3).در عهد خلفای راشدین عده زیادی از اصحاب و در راس آنها معاذین جبل بر یمن حکومت کردند.همچنین تعداد فرمانروایان یمن در دوره بنیامیه به دو حاکم رسیده است (4).سسفاح اولین خلیفه عباسی،عموی خود داود بن علی(ابن عبد اله بن العباس)را حاکم ولایت مکه و یمن ساخت (5).داود بن علی نیز شخصی بنام عمر بن عبد الحمید را فرماندار یمن کرد.او کارهای زیادی در یمن انجام داد و از جمله مسجد
جامع صنعاء را تعمیر کرد و برای آن درب گذاشت،زیرا قبلا درب نداشت (1).پس از آن، خلیفه شخص دیگری بنام محمد بن عبد اله را حاکم یمن کرد که آل مجذوم را آتش زد (2).
پس از سفاح،ابو جعفر منصور(144 ه)،عبد اله بن ربیع حارثی سپس معن بن زائده شیبانی را حاکم یمن کرد (3).معن مردی شایسته نبود،از این جهت دست به کارهای زشتی زد،و از جمله اینکه دستور داد که شهر معافر را خراب کرده،مردم آن را که تقریبا 2000 نفر بودند به قتل برسانند.همچنین دستور داد که همه طبق رسوم بنی عباس سیاه بپوشند تا به این وسیله بیعت مردم یمن تضمین شود.سپس به عراق رفته پسرش زائده بن معن را بجای خود گذاشت.خلفای بنی عباس همانند خلفای بنیامیه عادت داشتند که با حکومت خلیفه جدید،همه عمال خلیفه قدیم را تعویض کنند تا بدینوسیله حکومت خود را تثبیت نمایند.از این جهت وقتی که مهدی عباسی به خلافت رسید منصور بن یزید بن منصور بن یزید بن منصور را حکمران یمن قرار داد،اما او باین انتصاب راضی نشد،لذا خلیفه وی را عزل کرد و بجایش عبد اله بن سلیمان ربعی را تعیین نمود (4).گاهی اتفاق میافتاد که خلیفه،عمال خود را سریع عوض میکرد تا مبادا حاکمی در منطقه نفوذ کند.
این بود که هارون الرشید ابتدا مصعب بن ثابت بن زبیر را حاکم یمن قرار داد اما هنگامی که نفوذ بر مکیان فزونی یافت وی را عزل کرده محمد بن برمک را حاکم یمن نمود.این حاکم جدید،یمن را آباد ساخته به مردم آن خدمت کرد.او در صنعا پلی ساخت که بنام پل برمکی معروف است،باوجود این نتوانست تهامه را نگه دارد،زیرا که از اطاعت وی خارج شده بود.ازاینجهت هارون،او را عزل کرد و بجایش حماد بربری را نصب کرد.
حماد برخلاف محمد بن برمک با یمنیان بد رفتاری کرد و عده زیادی از مردم را کشت تا بدینوسیله بتواند آنها را ترسانده،مطیع خود کند.مردم از دست وی به هارون الرشید شکایت بردند ولی او به خواست آنها توجهی نکرد.بدنبال این اختناق،هیصم بن عبد المجید با کمک عدهای از مردم یمن برضد حماد قیام کرد؛حماد از هارون کمک خواست تا حرکت را متوقف کند،هارون درخواست او را با فرستادن ده هزار سردار جنگی از عراق و خراسان اجابت کرد و درنتیجه ابراهیم برادر هیصم از حماد حاکم یمن امان خواست
و حماد وی را امان داد.هیصم از تهامه فرار کرد اما حماد وی را گرفته و پیش هارون فرستاد هارون دستور داد که وی را بکشند و طرفدارانش را زندانی کنند (1).آنها همچنان در زندان بودند تا آنکه هارون از دنیا رفت و امین بجای وی نشست و حماد را که قبلا برکنار شده بود مجددا به حکومت یمن برگزید.
مامون وقتی که بر برادرش امین پیروز شد،حماد را از یمن فراخواند و یزید بن جریر(بن زید بن خالد بن عبد اله القسری)را بجای او نشاند،اما بعد بجهت بیلیاقتی عزل شده،عمر بن ابراهیم(بن واقد بن محمد بن زید بن عبد اله بن عمر بن الخطاب) به جای وی منصوب شد.عمر بن ابراهیم،حاکم قبلی را گرفته و زندانی ساخت و خود به عراق آمد و قاسم بن اسماعیل را به جای خود نشانید.مامون نیز همانند اجداد خود، همان سیاست تغییر عمال را دنبال کرد،آنچنانکه این امر باعث شد که هرجومرج و سستی در کارها پدید آید (2).
در این دوره از حکومت مامون،کوفه مرکز انقلاب زیدیها بود و محمد بن ابراهیم طباطبا مبلغان خود را به اطراف جهان میفرستاد و از جمله ابراهیم بن موسی را روانه یمن کرد.او در یمن مدتی حکومت کرد،تا آنکه ابن طباطبا از دنیا رفت.هرروز شوکت زیدیه بیشتر شکوفا میشد تا آنجا که حکومت آنها خطری بزرگ برای حکومت مامون بشمار میآمد و لذا مامون ناچار شد قشونی برای تصرف یمن بفرستد.در این جنگ ابراهیم فرار کرد و مامون دوباره بر یمن تسلط یافت (3)و حمدویه بن علی بن عیسی بن ماهان را حاکم یمن ساخت (4).اما حمدویه خواست که خود حاکم مطلق یمن گردیده حکومت آنجا را از دست بنی عباس بیرون آورد ناگزیر مامون برای سرکوبی وی قشونی بسرکردگی عیسی بن یزید جلودی (5)را روانه یمن کرد.در این جنگ،ابن ماهان که از پشتیبانی 10 هزار جنگجو برخوردار بود شکست خورده و زندانی گشت.پس از این پیروزی جلودی به عراق رفت و حصن بن نهال را نماینده خود در یمن قرار داد.
در سال 202 هجری محمد بن زیاد(از نوادههای ابن زیاد)با گروهی از مردم یمن پیش مامون رفتند و نظر وی را جلب کردند تا حکومت را به محمد بن زیاد واگذار کند و در مقابل او هم یمن را از تسلط علویان در امان بدارد.مامون این پیشنهاد را پذیرفت و کار عمده یمن را بهعهده محمد بن زیاد سپرد.این مرد ابتدا تهامه را فتح کرد و شهر زبید را بنا کرد و غلام خود،جعفر را والی آن شهر نمود.او حضرموت (1)را به دست آورد و دیار کنده (2)را تصرف کرد و آنچنان پیشرفت نمود که مردم او را یکی از تبابعه(پادشاهان قدیمی یمن)به حساب آوردند (3).
یمن همچنان در دست بنی عباس بود تا آنکه در سال 270 ه.قرامطه بر یمن تسلط یافتند و در اثر فتنه آنها مردم یمن به چند دسته و مذهب تقسیم شدند:کوههای یمن در دست شیعیان و دیگر شهرهای آن تحت تسلط سنیها درآمد.در سال 282 ه دوباره قرامطه ظهور کرده امنیت یمن و مغرب و حجاز را به خطر انداختند (4).از آن سال به بعد علی بن الحسین معروف به خفتم حاکم صنعا شد،و هم او بود که نظام بنی عباس را بهم زد،استقلال یمن را تامین کرد.
از متون تاریخی چنین استنباط میشود که آشفتگی اوضاع سیاسی و اقتصادی یمن که در اثر تعویض مکرر حکام و عدم استقرار امنیت بود سبب گردید تا مردم به سادات علوی و زیدیان پناه آورند و یمن سالیان دراز در تسلط علویان بماند.
در فصل پیش اشاره شد که یمن تابع خلافت عباسی بود تا آنکه بعضی از والیان یمن مخالفت خود را با مرکز خلافت آشکار کردند و دم از استقلال زدند و این سبب شد که کشور اسلامی تجزیه گردیده،به کشورهای کوچکی تبدیل گردد (5)و بدنبال این جریانات و آشوبها و حوادث در یمن شروع شد،تا آنجا که بعضی از قبایل با بعضی دیگر به جنگ پرداختند و
1) *) -حضرموت،یکی از شهرهای معروف یمن میباشد و شهر"سباء"در آن دیار واقع شده است.الاعلاق النفیسه،ص 110"مترجمان"
2) **) -دیار کنده،قسمتی از سرزمین یمن است که قبیله معروف کنده در آن دیار سکنی داشتند الاعلاق النفیسه ص 263"مترجمان"
3) 1) -ابن خلدون،العبر ص 134
4) 2) -انباء الزمن ص 24
5) 3) -الیمن و حضاره العرب ص 94
مردم مجبور شدند که برای تأمین امنیت و عدالت از یحیی بن الحسین یکی از امامان زیدی(280 ه)دعوت نمایند که به یمن آمده حکومت علوی را پیریزی کند.
یحیی بن الحسین،یکی از ائمه زیدی و نوه قاسم بن ابراهیم طباطبا است.او در مصر به نفع برادرش محمد بن ابراهیم طباطبا دعوت میکرد و درنتیجه توانست بیعت مردم حجاز و یمن را برای او بگیرد.پس از قتل ابن طباطبا،محمد بن القاسم که به زهد و علم معروف بود به سند (1)فرار کرده (2)و در آنجا مستقر شد تا آنکه در سال 245 هجری بدرود حیات گفت و از او پسری بنام حسین که همچون پدر عالم و زاهد بود،به جای ماند.
در سال 245 ه پسر حسین بدنیا آمد و در حضانت پدر و عموهایش در حجاز تربیت یافت و از آنجا که جد و پدرش عالم و فقیه بودند از علم و تقوی و فضیلت همراه با شجاعت و مردانگی برخوردار شد (3).یحیی که از کثرت زهد لباس پشمی(صوف)به تن میکرد،خود رهبری جهاد را بهعهده گرفت (4).او در ایام المعتضد به سال 280 هجری در صعده یمن خروج کرد.در آن سالها یمن در اثر هرجومرج و آشوبهای داخلی که نتیجه جنگ قبیلگی مردم یمن بود،به رهبری شجاع نیاز داشت تا بتواند اوضاع را آرام کرده، امنیت و عدالت را بازگرداند.از این جهت بود که ابو العتاهیه مدحجی همدانی از یحیی بن الحسین دعوت کرد که به یمن تشریف آورده،زمام امور را به دست گیرد.یحیی از این دعوت استقبال کرد و از مدینه رهسپار یمن شد (5).
بروکلمان )tnamkoreB( در تاریخ ملتهای اسلامی(ج 1 ص 171)چنین مینویسد:یحیی ابتدا خیال داشت که به طبرستان رفته،دعوت زیدیه را دنبال کند،اما پس از آنکه دید محمد بن زید در طبرستان نفوذ دارد و با وجود او نمیتواند کاری از پیش ببرد تصمیم گرفت که به شهرهای جنوبی جزیره العرب رهسپار شود و به هرجومرج و آشوب پایان دهد.
به روایت دیگر،یحیی قبل از آنکه به یمن برود عازم طبرستان گشت و در شهر آمل مقیم شد و خواست که از شیعیان آنجا کمک گرفته و قیام کند،ولی حسن بن هشام وزیر محمد بن زید به وی نوشت که فعالیتهای شما در طبرستان باعث میشود که روابط شما با پسرعمویتان تیره شود.این بود که به یمن آمده حکومت زیدی را گسترش داد (1).
یحیی الهادی حکومت خود را به سال 280 هجری تشکیل داد،زیدیان چنین روایت میکنند که پیامبر اسلام از ظهور وی خبر داده است.پیامبر(ص)درحالیکه با دستش به یمن اشاره میکرد،فرمود:در این ناحیه از یمن مردی از فرزندان من به اسم یحیی ظهور خواهد کرد که امر به معروف و نهی از منکر میکند و خداوند به دست او دین حق را احیا و باطل را نابود خواهد کرد (2).
الهادی،نخستین داعی مذهب زیدی در یمن است.با اینکه در اثر دعوت علویان،مذهب زیدی (3)در مناطق کوهستانی انتشار یافت،ولی در دیگر مناطق یمن،مردم پیرو مذهب شافعی بودند.
الهادی پس از آنکه در صعده یمن استقرار یافت،عمال خود را برای تبلیغ مذهب زیدی به اطراف گسیل داشت و در اندک مدتی مناطق صعده و صنعا و همه اطراف آنها را تصرف کرد و دعوت زیدی را انتشار داد.
در صنعا مرکز یمن،بنی یعفر که از طرف بنی عباس نمایندگی داشتند،حکومت را به دست گرفتند و در ایام اسعد بن یعفر بود که قرامطه بر یمن تسلط یافتند (4).با ورود الهادی به صنعا حکومت از دست اسعد بن یعفر خارج شد اما مردم یمن از الهادی
شهر صعده بیاید (1).و از آنجا به حجاز و بعد موطن اصلی خود،رس وارد شود (2).پس از خروج الهادی،یمن دوباره دچار آشوب شد و هرجومرج و اضطراب بر آنجا حاکم گشت.به سال 283 هجری میان قبایل دو شهر"صعده"و خولان"فتنه عظیمی درگرفت که در اثر آن عدهای نابود شدند و اموالی به غارت رفت.این بود که مردم،پشیمان شده و از الهادی درخواست کردند که دوباره بسوی آنها،بازگردد.چنین مینماید که نیاز مردم به آرامش و پایان دادن به هرجومرج سبب گردید تا مجددا از الهادی دعوت نمایند.ازاینرو وقتی که الهادی به یمن بازگشت،از وی استقبال عظیمی کردند تا آنجا که او مردم را به جهاد دعوت کرد و مردم بیچونوچرا دعوت او را پذیرفتند.لذا او توانست عدهای از قبایل خولان را گرد خود جمع آورد و به نجران برود (3).او به آرامی وارد نجران شد و مردم را دستور داد که فتنه و عداوت را ترک گویند و دستورات شریعت را گردن نهند و از منکرات آن بپرهیزند.از این جهت گروه زیادی از مردم با وی بیعت کردند و او به قریه هجر آمد و در آنجا چند روزی اقامت گزید سپس به صعده برگشت و با نصارای نجران طبق قواعد اسلامی،حکم جزیه را مقرر کرد (4).
الهادی در سال 285 هجری به شهر"برط"یکی از شهرهای یمن لشکر کشید و با مردم آنجا مصاف داده،تا آنکه بیعت کردند.پس از سه روز اقامت از آنجا بازگشت و از جانب خود عبد العزیز بن مروان(یکی از مردم نجران)را به نمایندگی خود برگزید.
الهادی،به عدل و فقه و علم معروف بود (5).او خودش مستقیما به امور مردم رسیدگی میکرد.مدت 3 سال در مکه خطبه بنام وی خوانده شد و سکه بنامش مضروب گشت.
الهادی به گذشت و عفو و تسامح معروف بود (6).
الهادی پس از آنکه پایههای حکومت خود را مستحکم ساخت،صنعا را مرکز حکومت خود قرار داد و به دعوت مذهب زیدی پرداخت.با این حال حکومت وی همیشه مورد تهدید
قرار میگرفت تا آنجا که علی بن فضل قرمطی (1)رهبر فرقهای از شیعه اسماعیلی باطنی،بر بعضی از شهرهای یمن مدیخره(قلعهای محکم در اطراف عدن)تسلط یافته صنعا را تهدید میکرد.الهادی با قرامطه به جنگ پرداخت اما بر اثر کثرت دشمن شکست خورد و شهر صنعا را از دست داد.
پس از پیروزی قرامطه،الهادی قشونی را بسرکردگی پسرش قاسم برای جنگ با قرامطه فرستاد.قاسم با سپاه علی بن فضل قرمطی جنگیده،آنها را در سال 297 هجری از صنعا بیرون کرد.پس از این شکست دوباره،قرامطه،با پسر الهادی،مرتضی در شهر صفار جنگ کرده و آن شهر را به تصرف درآوردند.مرتضی به پدرش که در صنعا اقامت داشت پناه برد و از مردم شهر خواست که وی را یاری دهند تا فتنه قرامطه را دفع کند؛ اما مردم او را کمک نکردند و درنتیجه مجبور شد که به شهر صعده پناهنده شود.
اسعد بن یعفر که قبلا از طرف بنی عباس بر صعده حکومت میکرد از این فرصت (جنگ میان قرامطه و زیدیه)استفاده کرد و دوباره به صعده بازگشت و حکومت را از سر گرفت (2).
حمیری میگوید:در این فرصت احمد بن عبد اللّه بن محمد بن عباد به عراق آمد تا از معتضد خلیفه عباسی برضد یحیی بن الحسین علوی قشون طلب کند.اما با حسرت خاطر دریافت که المعتضد از دنیا رفته و مردم به المکتفی بالله بیعت کردهاند (3)،درنتیجه، قصد خود را با وی در میان گذاشت و المکتفی قشونی را برای سرکوبی یحیی بن الحسین با او فرستاد.در این میان از ابن مزاحم والی حرمین(مکه و مدینه)نامهای رسید یعنی بر اینکه یحیی بن الحسین علوی از صنعا خارج شده حکومت را ترک گفته است.این بود که خلیفه از تصمیم خود منصرف شده مرد یمنی را با حسرت و پشیمانی بازگردانید.
الهادی پس از شکست پسرش مرتضی از صنعا خارج شد و به صعده آمد و ترک حکومت گفت.
چندان مدتی در آن شهر نمانده بود که مریض شده،(11 ذی الحجه)سال 298 هجری،
بسن 78 سالگی از دنیا رفت (1)و در مسجد جامع شهر مدفون گشت.
بعد از مرگ یحیی بن الحسین،فرزندان وی کار پدر را دنبال کرده دعوت زیدی را گسترش دادند (2).
روایت شده است،هنگامی که ناصر الاطروش از امامان زیدی خبر وفات یحیی بن الحسین را در کوه شنید بشدت گریست.فرمود امروز رکن اسلام نابود شد.گویند که الهادی شاعر (3)بوده و قصیدهای سروده است:
عزت و کرامت(مرد)نیست جز استقامتکردن در میدان جنگ هنگامی که شمشیرهای درخشان در آنجا،برق زند.و آیا ملک و سلطنت جز عزت و امر و غنای طبع چیز دیگری است؟و بهترین شما کسی است که خوبیها و سرشتهای پاک او را مهذب کند و کسیکه هنوز زنده است و یکمرتبه انتقام میگیرد و آنکه در حالات مختلف بیدار و آگاه است و در صحنه زندگی"افکار"خود را آشکارا گفته و هنگام فرصتها دنبال هدفهای خود میرود.
یحیی علاوه بر شعر و ادب،در فقه و حدیث و زهد و عبادت نیز معروف بوده و صاحب تالیفاتی بوده است،از جمله:
1-کتاب جامع الفقه و الاحکام
2-المنتخب و الثاقب
3-حسن المعرفه
4-الفنون فی الفقه
5-کتاب التوجیه و المسترشد.
1) 1) -سر السلسله العلویه البخاری ص 17 و عمده الطالب ص 166
2) 2) -تاریخ الشعوب ص 166
3) 3) -المجدی فی النسب،برگ 20 متن اشعار: فما الغز الا الصبر فی ماحوته الوغی اذا برقت فیها السیوف اللوامع هل الملک الا العز و الامر و الغناء و افضلکم من هذبته الطبایع و من لم یزل یحیی و ینقم تاره و من هوفی الحالات یقظان هاجع یقلب بطن الرای منه لظهره و یعضی اذا ما امکنته المقاطع
6-الرد علی اهل الزیغ
7-الرد علی الحنفیه
8-اصول الدین و آلافاق
9-اثبات النبوه
10-اثبات الوصیه (1)
وی همانطور که در فقه صاحب تالیف است،در حدیث نیز صاحب مشی خاصی بوده که به الهادیه معروف میباشد (2).
الهادی وقتی که 19ساله بود،چندین جلد کتاب در حدیث تالیف کرد.ابو بکر بن یعقوب عالم ری میگوید:وقتی که در زندان یحیی بن الحسین را ملاقات کردم چنان تصور کردم که کسی را مثل این مرد(یحیی بن الحسین)که جامع اصول اصحاب باشد سراغ ندارم و اکنون اصرار دارم که با او در فقه مباحثه و مجادله کنم (3).
پس از مرگ یحیی،حکومت را پسرش ابو القاسم محمد مرتضی که همراه پدرش به یمن آمده بود بهعهده گرفت،اما حکومت وی چندان طولی نکشید و معزول گردید و بسال 320 هجری وفات کرد (4).
بعد از او برادرش امام احمد الناصر الدین اللّه به حکومت نشست.وی بسال 301 هجری امامت زیدیه را بهعهده گرفت.او همراه پدرش یحیی در جنگ با قرامطه شرکت داشت و شجاعت وی در آن جهاد بر همگان روشن شده بود.او مانند پدرش دعوت زیدیه را در یمن گسترش داد و قشونی آماده ساخت و در عدن با قرامطه جنگید.
امام احمد مانند اجداد خود،صاحب فضائل نفسانی و علم و تقوی بود و مدت 4 سال در یمن حکومت کرد و به سال 324 هجری از دنیا رحلت فرمود.بعد از وفات
امام احمد،حکومت به دست فرزندان او افتاد و آنها بمدت 130 سال در یمن حکومت کردند.
بعد از آنها حکومت یمن همچنان به دست امامان زیدی بود تا اینکه در سال 1960 میلادی با کودتائی که به وسیله عبد الرحمن آلاریانی و به تحریک جمال عبد الناصر علیه امام یحیی انجام گرفته بود به حکومت زیدی پایان داده شد.
اصول عقاید و فرقه های شیعه زیدی
فرقه زیدی،یکی از فرقههای متعدد مذهب شیعه مانند اثناعشریها،اسماعیلیها و کیسانیها میباشد.شیعیان در آغاز اسلام وحدت نظر داشتند و هیچگونه اختلافی وجود نداشت و همه به رهبری و امامت علی معتقد بودند و به شایستگی علی(ع)بر پست خلافت اسلامی بعد از رسول خدا،بجهت سابقه اسلامی و مجاهدت در راه پیشرفت آن و علم و تقوای زاید الوصف او که از ویژگیهای رهبری و امامت میباشد،سخت اعتقاد داشته و معتقدند که هرگز انشعاب و تجزیه و تفرقهای میان طوایف متعدد این مذهب،حتی بعد از مرگ حضرت علی(ع)و بیعت امام حسن و اختلاف آن حضرت با معاویه و صلح با او و کنارهگیری ظاهری امام،بوجود نیامده است.شیعه بدین عقیده سخت پایبند است.
تنها بعد از شهادت حسین(ع)بود که طوایف شیعه در شرایط امامت و رهبری اسلام باهم اختلاف پیدا کردند.بطوری که هرگروه استدلالاتی بر صحت ادعای خود اظهار داشت که درنتیجه به انشعاب،تفرقه وحدانی آنها منجر گردید.همین مشکل سبب شد که شیعیان به فرقههای متعددی تقسیم شود.
دستهای معتقد شدند که امامت تنها از راه نص صریح مشخص میشود و بنابراین امامت عهدی است که خداوند برعهده هرشخصی نمیگذارد بلکه امانتی است که تنها بوسیله اشخاص معین و مشخص به مقصد میرسد،چرا که این امانت و وصایت بوسیله خود رسول گرامی اسلام بطور صریح تعیین گردیده و در نسل علی(ع)از اولاد فاطمه(س)دختر رسول خدا(ص)تا 12 فرزند از امامان معصوم باقی میماند و نام آخرین آنها،وصی،امام برحق حضرت مهدی موعود علیه السّلام میباشد.این گروه را شیعه اثناعشری یا امامیه مینامند.
در ارتباط با این موضوع،طایفه دیگری از شیعه معتقدند که امامت با نص و انتصاب نبوده است بلکه با انتخاب و گزینش انجام میگیرد.بنابراین ضرورت دارد که امام منحصرا از میان اولاد علی(ع)از نسل فاطمه دختر پیامبر و از سلسله امام حسن و یا
امام حسین انتخاب شود مشروط بر آنکه امام برگزیده با ظلم و جور مبارزه کرده و برضد سلاطین جابر قیام کند.طرفداران این فرقه را زیدیه مینامند که منسوبند به زید بن علی بن الحسین بن علی،علیهم السّلام،نخستین امامی که برضد هشام بن عبد الملک اموی قیام کرده است (1).
این فرقه از شیعه در عصر بنیامیه که عصر ظلمت و تاریکی بشمار میرود،بوجود آمده است.عصری که در آن خلفای بنیامیه در محو احکام و آثار اسلام با یکدیگر به مسابقه برخاسته بودند.آن زمان حضرت زید بن علی برای اصلاح امت اسلامی قیام کرد و جماعت مسلمین برای احیای شریعت که امر مقدسی است به او روی آوردند و از نظریات و افکار زید پشتیبانی کردند و به امامت وی معتقد شدند که بعدها در تاریخ فرق و مذاهب به شیعه زیدی معروف شدند (2).این فرقه در تاریخ اسلام فعالیتهای سیاسی زیادی داشته است و چندین امام پشت سرهم به طریق حضرت زید قیام کردهاند.جز اینکه این فرقه امامت را همانند شیعه اثنیعشری بطریق وراثت که از پدر به پسر انتقال مییابد،نمیدانند بلکه امامت را مشروط به فضل و علم و قیام برضد ظلم میدانند (3).
به دلایل ذکر شده در نظر شیعه زیدی،امامت،بعد از شهادت حضرت حسین بطور مساوی میان اولاد امام حسن و حضرت حسین انتقال یافته است و بدینترتیب امامت در نسل فاطمه دختر پیامبر باقی مانده است.علاوه بر این زیدیه هیچوقت وجود یک امام را در یک عصر ضروری نمیدانند،بلکه معتقد هستند که مانعی ندارد که دو امام در یک عصر در دو مکان مجزا رهبری امات اسلام را بهعهده گیرند.همچنانکه این مسئله(وجود دو امام)در قیام ناصر اطروش در طبرستان و درمورد یحیی بن الحسین علوم و الهادی در یمن تحقق پذیرفت آنهام به علت دوری شهرها و مسافتی که در میان قلمرو حکومتی این دو امام وجود داشته است.
1) 1) -الزینه برگ 245 و مروج الذهب ج 3 ص 230 و البصر فی الدین ص 33
2) 2) -دائره المعارف الاسلامه ماده زیدیه
3) 3) -ناگفته نماند که نویسنده محترم عقیده شیعه اثنیعشری را در باب امامت بدرستی بررسی نکرده است و انتخاب آن را براساس وراثت میداند.حال آنکه به عکس امامت در نظر شیعه اثناعشری،همان عهد الهی است( لاٰ یَنٰالُ عَهْدِی الظّٰالِمِینَ )که بدستور خود حضرت حق بوسیله رسول اکرم ابلاغ شده است.باید توجه داشت که امام حسن و امام حسین برادر هستند که از نظر شیعه اثناعشری هردو امام میباشند و هیچگونه وراثتی در کار نیست و از طرفی امام موسی کاظم،پسر کوچکتر حضرت صادق است نه پسر بزرگ و یا پسر متوسط ایشان.برای اطلاع بیشتر به مجلدات عبقات الانوار میر حامد حسین هندی مراجعه شود."مترجمان"
گویند که ناصر اطروش درباره یحیی بن الحسین،چنین گفته است:
کسی که در منطقه ما بسر میبرد باید از ما تبعیت نماید (1).
بعضی از بزرگان میگویند که علیرغم بعد مسافت میان قلمرو حکومتی آنها میان(ناصر اطروش و یحیی بن الحسین)و،آرای آن دو هماهنگی واضحی آشکار است،ناصر اطروش به فضل و علم و اجتهاد یحیی بن الحسین اعتراف کرده،و از بعضی نظریات وی متأثر شده است.
علاوهبر این هریک از آن دو برای تبلیغ دعوت زیدی فعالیت میکردهاند.
بهرحال فرقه زیدی،یکی از فرقههای شیعه است که طرفدار و دوستدار اهلبیت پیامبر اکرم میباشد و معتقد است که خلافت بعد از پیامبر اسلام حق مسلم علی بن ابیطالب بوده است.
باید توجه داشت که این فرقه چندان افراطی نبوده و موضعگیری خصمانهای در برابر صحابه نگرفتهاند.زیدیه با اینکه خلافت را حق مسلم حضرت علی(ع)میداند،اما هرگز از صحابه پیامبر،ابو بکر و عمر تبری نمیکنند (2)بلکه خلافت خلیفه اول را نیز پذیرفتهاند (3).
لذا میتوان آنها را شیعه معتدل و غیرافراطی به حساب آورد.
در هر صورت شیعه زیدی طایفهای معتبر است اما با فرقه اثناعشری درمورد چند مسئله اعتقادی اختلافنظر دارد.از جمله اینکه.زیدیه معتقد است بعد از امام زین العابدین،پسرش زید بن علی امام است درحالیکه امامیه عقیده دارند که بعد از حضرت زین العابدین پسر بزرگوارش حضرت محمد باقر(ع)امام میباشد و هرگز زید در قیام و خروج خود ادعای امامت و رهبری نکرده است و همواره مردم را تحت عنوان الرضا من آل محمد بطرف حکومت عدل علوی که یک عنوان عمومی است فراخوانده است و این حقیقتی است که خود ائمه اطهار نیز از قبیل حضرت صادق(ع)و امام رضا(ع) بدان تصریح فرمودهاند (4).
در روایتی از حضرت صادق(ع)چنین میخوانیم که فرمود:
هرگز نگوئید که زید خروج کرده است زیرا او عالمی راستگو بوده که هیچوقت شما را به ریاست خود دعوت نکرده است،بلکه آنچه او ادعا کرده عبارت از دعوت به رضای آل محمد بود و اگر پیروز میشد به آنچه وعده داده بود،حتما عمل میکرد (1).همچنین از پسرش یحیی بن زید نقل شده است که به بعضی از شیعیان امامی،چنین فرمود:
پدرم زید عاقلتر از آنست که حقی را ادعا نماید که از آن او نیست آنچه او مردم را بدان فرامیخواند رضای آل محمد بود و پسرعمویش جعفر صادق را در نظر گرفته بود (2). (3)
همچنین زیدیه در مسئله نص بر امامت و تفسیر آن با اثناعشریها اختلاف دارد.آنان میگویند:درمورد امامت هرگز نص نبوده است،بلکه باید آنرا اهل حل و عقد(عقلا و بزرگان جامعه)انتخاب نمایند.باوجوداین آنها به امامت علی(ع)معتقد هستند زیرا فاضلتر از علی(ع)را در زمان رسول خدا سراغ ندارند.علاوهبر این آنها معتقدند که از همه اصحاب عالمتر و زاهدتر بوده و همه از او سئوالاتشان را میپرسیدند و او همیشه در مسائل اسلامی فتوی میداده و هرگز از احدی سئوال نمیکرد (4).
جاحظ دانشمند معروف معتزلی،زهد علی(ع)را چنین توصیف میکند:
علی زاهدترین صحابه بوده زیرا او در خشنی لباس و غذا و قانع شدن به کم و اندک بها دادن به دنیا و نگه داشتن نفس خود از هویوهوسها با اصحاب پیامبر شریک بلکه مقدم بوده است و از این جهت است که او را بعد از پیامبر افضل اصحاب و شایستهترین افراد برای خلافت دانستهاند.چنانچه او را بخاطر زهد،علم و تقوایش از ابو بکر و عمر مقدم دانستهاند (1).
زیدیه با وجود اینکه به شایستگی علی(ع)بر خلافت اذعان دارند اما به خلافت ابو بکر و عمر نیز معتقد هستند و میگویند که امامت مغضول جایز است (2)و باز میگویند:پیامبر خلیفه بعد از خود را نه با اسم بلکه با بیان اوصاف و شرایط معرفی کرده،علی نیز بهعنوان شخص جامع الشرایط و الاوصاف معرفی شده نه آنکه او را بطور معین انتخاب کرده باشند (3)آنها در این عقیده درست نقطه مقابل شیعه اثنا عشری قرار گرفتهاند که خلافت علی(ع)را به نص و تعیین شخص حضرت محمد(ص)میدانند (4).
1) 1) -و کان علی ازهدهم لانه شارکهم فی خشونة"الملبس و خشونه":الماکل و الرضا بالیسرو التبلیغ بالحقیر و ظلف النفس عن الفضول و مخالفه الشهوات فعدوّه افضل الناس بعد الرسول و احقهم بامره کما عدوه افضل من ابی بکر و عمر و لذا قالوا بانه بعد بعد النبی محمد لزهده و علمه و فقهه".سه رساله جاحظ ص 242
2) 2) -الملل و النحل شهرستانی ج 1 ص 218
3) 3) -البصیر فی الدین ص 32
4) *) -شیعیان اثناعشری معتقدند که پیامبر اکرم(ص)در سرزمین غدیرخم در برابر دهها هزار نفر علی ابن ابیطالب(ع)را به جانشینی خود نصب کرد.مرحوم علامه امینی از صدها کتاب معتبر اهل سنت،احادیث مربوط به غدیر را در کتاب پرارج الغدیر نقل فرموده است.برای آگاهی بیشتر به کتابهای عبقات،و الغدیر،النص و الاجتهاد مراجعه شود.برخی میپندارند که در نهج البلاغه به مسئله نص اشارهای نشده و تنها به مسئله صلاحیت و شایستگی اشاره شده است.این تصور صحیح نیست زیرا اولا در خطبه 2 نهج البلاغه چنین میخوانیم:-
بهرحال هردو فرقه زیدی و اثناعشری،با کمی اختلاف،به امامت و شایستگی علی اعتراف داشته،میگویند:لازم بود که بعد از رسول خدا،امت دست از دامان اهلبیت برنمیداشت،از طرفی پیامبر خدا دو امانت بزرگ قرآن و عترت را در میان امت به ودیعت گذاشت (1).
همچنین هردو معتقدند که امامت بعد از رسول خدا حق علی(ع)و بعد از او حق امام حسن و امام حسین و بعد از آنها حق مسلم اولاد فاطمه میباشد (2).درنتیجه امروز کلمه شیعه به فرقههای زیدی اثناعشری و اسماعیلیه اطلاق میشود،فرقههایی که در پهنای جهان اسلام پراکنده شدهاند و در کشورهای ایران،پاکستان،هند،عراق،یمن،لبنان،ترکیه افغانستان،تانزانیا،و اوگاندا و قسمتی نیز در مغرب زندگی میکنند (3).
فرقههای زیدی،چندان اختلاف اساسی با همدیگر ندارند زیرا آنها در اصول عقاید، همچون:اولویت خلافت علی(ع)بعد از رسول خدا،مبارزه با ظلم به رهبری سادات علوی و نشر عدالت در میان امت مسلمان وحدت عقیده دارند.با اینحال میان فرقههای مختلف زیدی درباره مسائل شرعی و بخصوص درمورد خلافت صحابه اختلافنظر وجود دارد.چرا که عدهای از زیدیان خلافت ابو بکر را پذیرفته و دستهای دیگر منکر آن گردیدهاند؛همچنانکه بعضی از آنها امامت عمر بن الخطاب را بعد از ابو بکر قبول دارند (1).
همچنین است درمورد خلافت عثمان عده زیادی از آنها منکر خلافت وی گردیدهاند.با وجود این اختلافنظرها،آنها از طریق طرح اجتهاد آزاد اختلافات را حل کردهاند زیرا زیدیه نیز مانند فرق دیگر به باب اجتهاد معتقد هستند (2).
علمای تاریخ ادیان فرقههای زیدی را به چند دسته تقسیم کردهاند،مثلا نوبختی در کتاب فرق الشیعه آنها را به چهار دسته تقسیم میکند:
الف-اصحاب ابی الجارود و ابی خالد الکابلی
ب-اصحاب هارون بن سعید العجلی
ج-بسریه اصحاب حسن بن صالح بن حی
د-حسینیه (3).
اما مورخان دیگر مانند ملطی در کتاب التنبیه و الرد علی اهل الاهواء ص 32 و اسفرائینی در کتاب التبصیر فی الدین ص 32 و شهرستانی در ملل و نحل ج 1 ص 312 آنها را به سه فرقه تقسیم کردهاند.تنها در این میان مسعودی است که در کتاب مروج الذهب ج 3 ص 220 آنها را هشت فرقه میداند.
اصحاب ابی الجارود زیاد الاعجمی ملقب به ابی النجم (4)که یک کوفی تابعی است.
این فرقه را سرجوبیه نیز مینامند زیرا که ابی الجارود شخصی کور بوده و حضرت باقر وی را سرجوب لقب داده است (1).ابی الجارود یکی از دانشمندان و علمای زیدیه بوده و شیخ طوسی گفته است که او از اصحاب حضرت صادق بوده و از وی روایت نقل کرده است (2).
نجاشی گفته است که ابو الجارود از اصحاب حضرت صادق بوده و از آن حضرت روایت نقل میکرده،اما زمانیکه زید خروج کرد،تغییر عقیده داد،و به زید پیوست (3).او از کوفه به خراسان آمد و مردم را به ولایت جعفر بن محمد باقر دعوت میکرد (4).
هنگامی که با زید ملاقات کرد،افکارش با نظریات زید موافق آمد و از اتباع وی گردید.او میگوید:علی(ع)افضل اصحاب بعد از رسول خدا(ص)است به خلافت از همه اصحاب پیامبر شایستهتر است و هرکسی با وی به مخالفت پردازد و دیگری را بروی مقدم بدارد،کافر است (5).او به امانت زید معتقد بوده و هنگام خروج وی در کوفه با او همکاری میکرد و شعار وی را تبلیغ میکرد (6).ابو الجارود که همراه زید با بنیامیه میجنگید از کسانی بود که به خروج مهدی عقیده داشت (7)و بدینترتیب فرقه جارودیه زیدی پیدا شدند.آنها معتقدند که پیامبر خدا خلافت بلافصل علی ابن ابیطالب را نه با اسم که با وصف و تعریف اوصاف او بیان داشته،منتها این اوصاف تنها در علی ابن ابیطالب جمع بود (8).جارودیه علی را از همه صحابه برتر میدانند و احدی را همشأن او به حساب نمیآورند.همچنین معتقدند که هرکسی علی را از این مقام بالاتر بداند کافر است و امت اسلامی با ترک بیعت علی(ع)گمراه شده و کفر ورزیدند (9)و مردم از وظیفه خود درباره جستجوی شخص معرفی شده و جامع الشرایط خلافت،کوتاهی کرده و ابو بکر را با سوء تعبیر برگزیدند و در آن انتخاب به خطا رفتند (10).
1) 1) -رجال کشی ص 199
2) 2) -فهرست شیخ ص 98
3) 3) -رجال نجاشی ص 129
4) 4) -دلائل الامامه ص 130
5) 5) -الزینه ص 245
6) 6) -مقاتل الطالبین ص 129
7) 7) -
8) 8) -مقالات الاسلامین،الاشعری ص 67 و ملل و نحل شهرستانی ج 1 ص 212
9) 9) -المقالات و الفرق ابو الحسن اشعری قمی ص 18
10) 10) -ملل و نحل شهرستانی ج 1 ص 213
جارودیه بدنبال افراط در عقیده خود،آنچنان تندروی کردند که مسلمانان را به مناسبت انتخاب ابی بکر و ترک بیعت علی(ع)تکفیر کردند (1)و آنها را مستحق نفرین دانستند (2).جارودیه معتقد است که امامت بعد از علی ابن ابیطالب به دو فرزندش حسن و حسین اختصاص دارد آنهم بجهت شرایطی که این دو بزرگوار حائز آن بودند.این شرایط عبارتست از:علم،تقوی،بصیرت در امور دین و سیاست اجتماعی.و بنابراین فرزندان دیگر علی(ع)فاقد این شرایط میباشند (3).و باز معتقدند که امامت بعد از شهادت حسین به فرزندان آن حضرت انتقال یافته است و هرکدام از آنها،اگر قیام کند،همانند علی ابن ابیطالب،امام واجبالاطاعه است و امامت وی تنها بر اهلبیت خود واجب است نه بر دیگر مردم (4).
اینها اصحاب و یاران حسن بن صالح بن حی همدانی،انقلابی معروف کوفی هستند (5)که به ابی عبد اله معروف میباشد و از آنجا که مغیره بن سعید به لقب ابتر مشهور بوده بدینجهت پیروان او را بتریه نامیدهاند.اشتروت مان در دائره المعارف اسلامی در زیدیه چنین میگوید:اینها از آن جهت به تبریه معروف شدند که در نماز در میان دو سوره(فاتحه و سوره دیگر)از بلند گفتن بسم الله ابا داشتند و آن را مخفی میگفتند.از طرف دیگر بعضی از مخالفان آنها چنین میگویند:نسبت بتریه به یاران صالح بن حی از آن جهت است که روزی جماعتی از یاران وی در محضر امام باقر که زید شهید نیز در آن حضور داشت به حضرت باقر چنین عرض کردند:ما خلیفه اول و دوم و علی را دوست داریم و از دشمنان آنها بیزاری میکنیم؛در این هنگام زیدیه به آنها روی کرده و گفت:آیا از فاطمه دختر پیامبر بیزاری میکنید؟در این صورت شما با کار خود کار ما را دمبریده کردید (6).از این جهت این فرقه را بتریه نامیدند.این فرقه میانهروترین
فرقههای زیدیه هستند که خلافت ابی بکر و عمر را پذیرفتهاند و لیکن درمورد عثمان توقف و سکوت را انتخاب کردهاند،نه او را سرزنش میکند و نه وی را میستایند (1).
شهرستانی سبب سکوت آنها را درمورد عثمان چنین توضیح میدهد:وقتی که اخباری را درمورد عثمان روایت شده و او را یکی از اصحاب دهگانه بهشتی میشمارند،گمان میکنیم که او باید مسلمان باشد و کارش دال بر صحت نموده او را از اصحاب بهشتی بدانیم (2).ولی هنگامی که کارهای او را درمورد مسلطکردن بنیامیه و بنی مروان بر مسلمانان و نیز حیفومیل بیتالمال در جهت هویوهوس و امیال نفسانیش را میبینیم،معتقد میشویم این کارها با سنت پیامبر و صحابه توافق ندارد،لذا حکم میکنیم که این شخص کافر است و درنتیجه این دو نظریه افراط و تفریط ما راه سوم را انتخاب کرده و در حق وی توقف و سکوت را انتخاب کردهایم (3).
حسن بن صالح بن حی،رهبر این فرقه زیدی در سال 100 هجری در کوفه متولد شد (4).وی شخصی عابد و زاهد و دانشمندی مطلع (5)و معاصر مهدی عباسی بوده است (6).
شیخ طوسی در کتاب رجال خود(ص 113)او را از اصحاب حضرت باقر شمرده است و میگوید که عیسی بن زید هنگام فراری بودنش در بصره پیش او پنهان بوده است.
ابو جعفر منصور،پس از پایان دادن به نهضت ابراهیم بن عبد اللّه(نفس زکیه)به فکر گرفتن عیسی بن زید افتاد،زیرا عیسی پرچمدار ابراهیم بود.پس از منصور،پسرش مهدی به تعقیب عیسی و ابراهیم پرداخت ولی هرگز موفق نگردید زیرا عیسی همچنان در پیش حسن بن صالح پنهان بوده و حسن دخترش را به نکاح ابراهیم درآورده تا آنکه بدرود حیات گفت.
حسن بن صالح مردی مهربان و دلسوز فقرا بود.ابن سعد در طبقات خود نقل میکند که روزی سائلی پیش وی آمد و اظهار داشت که حاجتمند است،حسن نیز جوراب خود را درآورد به او داد.علاوه بر سخاوت و بزرگواریش،او مردی فقیه و متکلم بود و صاحب چند کتاب میباشد که از جمله:کتاب التوحید در امامت اولاد علی(ع)از نسل فاطمه(س)و کتاب الجامع در فقه میباشد (1).
حسن همانند دیگر شیعیان زیدی،معتقد به قیام مسلحانه برضد ستمگران و ظالمان بود (2).
او دانشمندی بزرگ و مورد اعتماد همگان بود.ابو نعیم میگوید:درباره علم حدیث با بیشاز 800 محدث مکاتبه کردم،کسی را فاضلتر از حسن بن صالح نیافتم (3)و اضافه میکند،حسن از نظر ورع و تقوی و فقه و حدیث پائینتر از سفیان ثوری نبود (4).از این جهت بسیاری از جماعت زیدیه و از جمله:سالم بن ابی خفصه،حکم بن عتیبه،سلمه بن کهیل،و ابو القدام ثابت الحداد روی به او آوردند،همچنانکه دیگر شیعیان نیز پیروی وی را پذیرفتند (5).
کشی در رجال خود میگوید:عمر بن ریاح از اصحاب امام باقر(ع)،ابتدا به امامت حضرت باقر معتقد بود اما بعد از عقیده خود عدول کرد و همرأی فرقه بتریه حسن بن صالح گشت و در سلک پیروان او درآمد.حسن بن صالح از امامان شیعه و همعصر امام جعفر صادق(ع)بود و از حضرتش درمورد بعضی مسائل پرسش میکرد،همچنین بر دوستی خود نسبت به اهلبیت عصمت تاکید میکرد.
ابن شهرآشوب میگوید:روزی حسن بن صالح بر حضرت صادق وارد شد و از حضرتش درمورد آیه أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ سئوال کرد که مراد از آنها (اولو الامر)چه کسانی است؟حضرت پاسخ داد که منظور علما میباشد.وقتی که از اطاق بیرون آمدند،حسن گفت:ما کاری انجام ندادهایم جز اینکه از همین علماء معنی آیه
را پرسیدن،سپس مردم از حضرت صادق دوباره پرسیدند که منظور از علما کیست؟ حضرت فرمود که ما امامان اهلبیت هستیم (1).
حسن،دو برادر داشت علی بن صالح و صالح بن صالح،از فرقه تبریه که هردو به مذهب زیدیه معتقد بودند.هنگامی که عیسی بن زید پس از شش ماه زندگی مخفیانه وفات یافت دست به انتشار عقاید و آراء فقهی خود زد.حسن بن صالح در مدت اختفای عیسی با او بود و بعد از آن خود نزدیک به 7 سال در مخفیگاه بسر برد و در سال 167 هجری (2)در تبعیدگاه وفات یافت و بنابراین مهدی عباسی هرگز نتوانست به او دست یابد.بعد از وفات حسن،پیروانش در نشر افکار و عقاید فقهی و کلامی وی تلاش پیگیری کردند.
این فرقه را سلیمانیه نیز مینامند.این گروه منسوب هستند به سلیمان بن جریر ربی (3)و در عقاید و آراء فقهی به فرقه تبریه نزدیکند ولی با فرقه جارودیه درمورد تکفیر صحابه اختلاف نظر دارند.اینها میگویند که امام علی(ع)امام به حق بود و بیعت با ابی بکر و عمر خطا و اشتباهی بود که امت اسلامی مرتکب آن شدند،اما این اشتباه آنچنان نبود که موجب فسق و کفر آنها گردد،زیرا آنها بیعت را تاویل کردند و از راه تاویل به خطا افتادند (4).جریریه معتقدند که امامت یک امر شورایی است و با قرارداد دو نفر از نیکان مسلمان،منعقد میشود (5).آنها این عقیده خود را چنین توضیح میدهند:
مشورتکردن برای جلوگیری از فساد و فسق که بر امتی اتفاق میافتد امری است ضروری، در این صورت اگر عدهای از اخیار و فضلای امت یا حتی دو نفر از آنها برای این امر مهم یعنی جلوگیری از عدم انسجام امت و فسق و فساد جامعه اقدام کردند و امر رهبری و امامت را بهعهده فردی شایسته گذاشتند،بر دیگر اعضای جامعه و امت اسلامی لازم است تا از
او اطاعت نمایند.بنابراین فرقه جریریه امامت و رهبری مفضول را جایز میدانند؛گرچه عقیده دارند علی(ع)از همه اصحاب به امر امامت و خلافت اولی و شایستهتر بود،و شخص فاضل درهرحال برتری دارد؛ولی از آنجا که امت چنین کاری را امضاء کرده بودند پس مصلحت همه نیز در آن وجود داشت (1).اما درمورد عثمان خلیفه سوم این فرقه از او تبری کرده و او را تکفیر میکنند (2).سلیمان ابن جریر،علی(ع)را از عثمان برتر میدانست و عثمان را بجهت کارهای خلاف اسلام که در عهد خلافتش انجام داده بود،تکفیر میکرد (3).
از این جهت اهل سنت نیز سلیمان بن جریر را تکفیر میکردند،همچنانکه طلحه،زبیر عایشه و معاویه را تکفیر میکردند.این فرقه همه دشمنان علی(ع)را کافر میدانند و میگویند امام علی(ع)امام عادل و معصومی است که اشتباه نمیکند و هرگز کسی او را به گمراهی و ضلالت گواهی نداده است و همه مسلمانان بر پاکی او شهادت دادهاند و این مسئله از طریق روایات و اخبار صحیح به دست ما رسیده است (4).
فرقه سلیمانیه همانند بتریه گروه جارویه را بخاطر تکفیر ابو بکر و عمر و پیروان آنها تخطئه کرده،تکفیر میکنند (5).سلیمان بن جریر رهبر گروه جریریه،شخصی دانشمند و فقیه بوده و درباره خدا صاحب عقیده خاصی است.او میگفت:خداوند به همهچیز داناست،او یکتاست و علمش قائم به ذات خود اوست (6).
از مجموع این مباحث،به این نتیجه میرسیم که زیدیه با فرق مختلفی که دارد در اساس و مبادی عمومی شیعه باهم چندان اختلافی نداشتند.تنها درمورد مشروعیت خلافت ابو بکر و عمر و عثمان و گاهی درمورد رجعت و امامت باهم اختلافی جزئی داشتند،اگر چه همگی در اصول اعتقادی شیعه زیدی باهم مشترکند که در رأس آنها اعتقاد به امامت زید بن علی قرار دارد.
زیدیه بعدها به فرقههای کوچک دیگری نیز منشعب شدند که اهم آنها به قرار زیر است:
الف-یعقوبیه:اصحاب یعقوب بن علی کوفی که منکر رجعت بوده و از ابو بکر و عمر بیزاری نمیکند (1).
ب-عجلیه:اصحاب هارون بن سعد عجلی که معتقدند هرکسی که مردم را به حق آل محمد(ص)دعوت کند،واجب الاطاعه و امام میباشد.حضرت علی(ع)در زمان خود نخستین کسی بوده که باین امر قیام کرد و بعد از او پسرش امام حسین(ع)تا اینکه به قتل رسید و بعد از او زید بن علی شهید (2).
ج-حسینیه:شعبهای از جارودیه میباشند که معتقدند امام حسن بن قاسم نمرده و زنده است و روزی خواهد آمد که زمین را از عدل و داد پر کند،او همان مهدی منتظر است (3).
د-نعیمیه:اصحاب نعیم بن مان هستند که معتقدند امامت تنها شایسته علی(ع)بوده و او فاضلتر و شایستهتر از همه اصحاب بود لیکن امت در انتخاب ابو بکر و عمر آنچنان خطائی مرتکب نگشتند که نابخشودنی باشد بلکه خطایی بود قابل گذشت و لغزشی بود،جبرانپذیر و آن عبارت از ترک افضل بود،این فرقه از عثمان و دشمنان علی(ع)دوری جسته و آنها را کافر میدانستند (4).
ه-صباحیه:اصحاب صباح المزنی میباشند که از ابو بکر و عمر بیزاری میجویند و قائل به رجعت میباشند و معتقدند که علی(ع)افضل مردم بود.
این گروه هنگام خروج زید بن علی در کوفه همراه او قیام کردند و به امامت وی معتقد بودند (5).
و-قاسمیه:اصحاب قاسم بن ابراهیم صاحب سعدیه میباشند.این فرقه را هادویه نیز میگویند (1).
و باینترتیب میبینیم که،از آنجا که باب اجتهاد در فقه زیدی باز بوده،هر دانشمندی طبق درک و اجتهاد خود امامت و عقاید اسلامی را نوعی تفسیر کرده است و همین امر سبب گردیده تا هرفرقهای سر از فرقهای دیگر درآورد.
1) 1) -فهرست ابن الندیم ص 274
اصول آرا و معتقدات شیعه زیدی
میدانیم که شیعه زیدی،یکی از مذاهب مهم اسلامی است که دارای آرائی ویژه کلامی اعتقادی و فقهی میباشد که این فرقه را از دیگر فرق اسلامی جدا میسازد.
زیدیها با اینکه در بسیاری از اصول با شیعه اثناعشری همعقیده هستند اما در بعضی از مسائل اصلی و فرعی نیز با آنها اختلاف دارند.اینک اصول عقاید فرقه زیدیه:
با اینکه زیدیها با شیعیان اثناعشری،در مسئله امامت مشترک هستند باوجوداین در چگونگی آن باهم اختلافاتی دارند.امامت،در نظر شیعیان زیدی از اهم فرایض اسلامی بشمار میآید و هرگز جایز نیست که این فریضه اسلامی در هیچ زمانی مختل گردد، زیرا هیچ قوم و طایفهای نیست که از این اصل بینیاز باشد (1).لذا در نظر زیدیان،کسی که میخواهد امام مسلمین باشد باید دارای شرایطی باشد و آن از دو راه تحقق مییابد.
الف-تعیین:یعنی امام مسلمین باید منحصرا یکی از اهلبیت بوده باشد.
ب-پس از تحقق شرط اول،لازم است که فرد جامعالشرایطی از میان اهلبیت انتخاب گردد،خواه از اولاد امام حسن یا از فرزندان امام حسین باشد.به عقیده زیدیان اگر این فریضه از فرایض اسلامی،لاینحل بماند همه احکام و واجبات و فرایض الهی بهدر رفته است (2).
این عقیده وجه تمایز زیدیه نسبت به دیگر فرق اسلامی میباشد.و مؤسس این فرقه حضرت زید بن علی(ع)باین اصل معتقد است.
زیدیه به امامت حضرت علی بن ابیطالب معتقد است و در این عقیده با شیعه اثناعشریه مشترک است جز اینکه میگویند:امامت علی(ع)از راه یقین و نص پیامبر نبوده بلکه از این جهت است که هنگامی که علی(ع)ادعای امامت فرموده (1)همه شرایط و ویژگیهایش در آن حضرت موجود بود (2).و اینها دلیل برتری علی(ع)بوده است.پس امامت آن حضرت یک فریضه حتمی بوده،آن هم به اقتضای شرایط و اوصافی که در آن حضرت موجود بوده نه اینکه وی را پیامبر باسم تعیین کرده باشد (3).
تعیین و نص که معنی بر چیزی دلالتکردن است،سهگونه میباشد:
الف-نص باسم،مانند نص باسم محمد(ص)در آیه محمد رسول اللّه
ب-نص با اشاره،مانند نص و اشارهای که در حدیث غدیر آمده است که من کنت مولاه فهذا علی مولاه
ج-نص با صفت،همانند نصی که به صفت درمورد علی(ع)موجود است.
و اولو الارحام بعضهم اولی ببعض،پس علی(ع)از عترت اهلبیت و امامت منحصرا در اهلبیت بوده و به اجماع آنها تحقق مییابد،درنتیجه علی(ع)از دیگر صحابه برتری داشته و این برتری است که او را به مقام امامت شایسته کرده است.
از این جهت زیدیه جنگ با علی(ع)را بسختی محکوم میکنند و معتقدند که علی(ع)در راه حق بوده و طلحه و زبیر و معاویه که با آن حضرت میجنگیدند،همگی باطل بوده و مرتکب خطا شدهاند و هرکسی با علی(ع)بجنگد بر دیگر مردم واجب است که با او بجنگ برخیزند (1).
حمیری نقل میکند که از حضرت زید پرسیدند که آیا علی(ع)امام بود؟در پاسخ گفت پیامبر نبی مرسل بوده و احدی از مردم مانند وی نبوده و هنگامی که او زندگی را بدرود گفت علی(ع)تنها کسی بوده است که به امامت مسلمین شایستگی داشت و امام و رهبر مسلمانان در کارهای حلال و حرام بود (2).زیدیه معتقدند که امامت فرع رسالت و نبوت است همچنانکه موضع نبوت بایستی مخصوص و شناخته شده مردم باشد،بهمین جهت امامت نیز باید موضع ویژگی مخصوص داشته باشد تا حجت خدا بر مردم تمام شود.بدنبال این،تحلیل آنها برای انحضار امامت در خاندان رسالت،چنین است:از آنجا که خاندان رسالت نزدیکترین افراد به پیامبر میباشند و دارای ویژگیهای شرافت و عدالت و فضیلت هستند لذا شایسته هستند که مقام والای امامت را حایز باشند (3).
از آنجا که زیدیه امامت را تنها از آن اولاد امام حسن و امام حسین میدانند لذا صحت نماز جمعه و عیدین را در پشتسر غیر اولاد علی از نسل فاطمه،نادرست میدانند (4).بنابراین شیعه زیدی با شیعه اثناعشری در این عقیده مشترکند که امامت را منحصرا از آن بنی هاشم از نسل و ذریه فاطمه میدانند جز اینکه شیعه زیدی آنرا در نسل امام حسن و امام حسین هردو میدانند شیعه اثناعشری آنرا تنها در حق اولاد امام حسین(ع)منحصر ساختهاند.
لذا زیدیه نص و تعیین را در انتخاب امامت،انکار میکنند و از همین طریق با فرقه معتزله همقول هستند که امامت را انتخابی میدانند درحالی که شیعیان اثناعشری امامت بعد از سید الشهداء را حق امام سجاد میدانند که با علم،فضل و تقوی معروف بوده است.و معتقدند که با وجود شخص افضل و اعلم انسان دیگری پائینتر از مقام علمی او بنا به دلایل عقلی،منصوب به امامت نمیشود (5).
به عقیده زیدیه امامت بعد از امام حسن و امام حسین علیهما السّلام به زید بن علی(ع) انتقال یافته است آنهم بجهت فضل و کمالاتی که در این بزرگوار جمع بوده است آنچنان که وی را شهره آفاق کرده و زبانزد خاص و عام زمان خود ساخته بود.علاوه بر زهد و تقوی که دو صفت بارز حضرت زید بوده از علم و تلاوت قرآن حظ وافری داشته است.
آنچنانکه او را حلیف القرآن لقب دادهاند (1).زیدیه حتی قدمی بالاتر گذاشته،برای امامت زید از پیامبر اکرم،روایتی نقل میکنند که حضرتش فرموده:
ای حسین از نسل تو مردی ظهور میکند که او را زید مینامند،او و اصحابش در روز قیامت با چهرههای گشاده و روشن روی شانههای مردم راه میروند (2).
بعضی از مورخان چنین گزارش میدهند که زید در عقاید خود از رهبر معتزله واصل بن عطا الهام گرفته و متأثر شده است،آنجا که واصل درمورد جنگهایی که امیر المؤمنین علی(ع)با طلحه و زبیر و معاویه داشت و حتما یکی از دو گروه در خطا بودهاند (3)و در حقانیت علی(ع)تردید داشته است و لیکن این مسئله شاید چندان صحت نداشته باشد زیرا زید و واصل هردو باهم معاصر بودهاند و آرای فقهی و کلامی خود را بطور متبادل تفاهم میکردند و در بسیاری از مسائل باهم اتفاقنظر داشتند.البته این بدان معنی نیست که زید تمامعیار دنبالرو واصل بوده است زیرا برادرش حضرت باقر(ع)او را از اخذ عقاید کسانی که درباره امیر المؤمنین انتقاد میکردند برحذر داشته بود،علاوه براین خود زید،علی(ع)را امام حق میدانست و او را در کارهای خود محق میشناخت و لیکن از شیخین(ابو بکر و عمر)تبری نمیجست و عقیدهاش چنان بود که میشود با وجود شخص فاضل به شخص پائینتر از او بیعت کرد(جواز امامت مفضول بر فاضل (4))از این جهت از آنجا که زید از صحابه و شیخین تبری نمیکرد اهل سنت مذهب زید را پنجمین مذهب اسلامی دانستهاند (5).
زید،معتقد بود که امت اسلامی بخاطر مصالح بزرگ اسلامی و خاموشکردن آتش فتنه در میان مسلمین و به دست آوردن رضایت مردم،ابو بکر را به خلافت اسلامی انتخاب کردند، گرچه او از علی(ع)پایینتر بود و علی(ع)افضل صحابه و اعلم اصحاب بوده است (1).
او معتقد است که امامت مفضول با وجود شخص فاضل و افضل جایز است و میشود در احکام و قضایای اجتماعی به وی مراجعه کرد (2).
در مسئله امامت،او خروج و قیامکردن را شرط اساسی میدانست و بر همین اساس با برادرش حضرت باقر مناظره داشته است.امام باقر میگوید:اگر شرط امامت خروج و قیام باشد،در آن صورت پدرشان حضرت سجاد امام نخواهد بود،زیرا که او نه قیامی کرده است و نه به آن ابراز تمایل کرده است (3).لذا در عقیده زیدیه هرسید فاطمی که عالم و شجاع و زاهد باشد و بر علیه حکومت ستمگر قیام نماید،امام مفترضالطاعه میباشد که اطاعتش بر هرمسلمان واجب است (4).بیعت با زمامدار مسلمین شرطش قیام با شمشیر و جهاد علیه دشمن اسلام است (5)در این رابطه وقتی که از حضرت زید بن علی از اصالت این شرط (قیام با شمشیر)در مذهب زیدیه پرسیدند،پاسخ داد:در مذهب ما امام آن کسی نیست که در خانهاش ساکت بنشیند و از جهاد با دشمن امتناع ورزد بلکه کسی است که به وظیفه خود عمل کرده و در راه خدا جهاد نماید و از حقوق مردم محروم و حریم احکام اسلام دفاع نماید (6).باز از حضرتش نقل شده است که:بر ما اهلبیت واجب است که اگر یکی از فرزندان فاطمه قیام کنند و مردم را به عمل به کتاب و سنت دعوت کند و در راه خدا جهاد و به شهادت برسد،دنباله راه او را گرفته و مردم را به راه خدا دعوت کند و این وظیفه
باید تا روز قیامت ادامه یابد (1). (2)
به عقیده فرقه زیدیه شمشیر کشیدن و امر به معروف و نهی از منکر نمودن واجب است و تاکید میکنند که اگر توانستیم حکومت ستمگران را با شمشیر ساقط کنیم و حکومت عدل و حق را اقامه نمائیم که بهدف خود نائل شدهایم و اگر نتوانستیم،در آن صورت وظیفه خود را در برابر خداوند ادا کردهایم (3)زیدیه عقیده دارد که اگر نیروهای پشتیبان اسلام به تعداد نفرات اصحاب بدر(313)نفر)برسد،بر امام مسلمین واجب است که قیام کند و برضد سلطان ستمگر طغیان کند (4).و بر این عقیده خود به آیه زیر استدلال میکنند:
فَقٰاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّٰی تَفِیءَ إِلیٰ أَمْرِ اللّٰهِ. با فرقه و گروه ستمگر بجنگید تا اینکه به امر خدا(عدل اجتماعی)برگردند.
زیدیه معتقدند که اگر در یک زمان دو امام در دو منطقه جداگانه حایز شرایط امامت باشد بر مسلمانان واجب است که از آنها اطاعت نمایند و هرکه تخلف ورزد،کافر است (5).از این جهت مورخ معروف بیهقی نقل میکند که زید میگفت:مرا در جنگ با فاسقان یاری دهید و هرکسی با من در راه خدا و ابطال باطل بجنگد،در روز قیامت دست او را گرفته و با خود به بهشت خواهیم برد (6).
بنا به عقیده زیدیه،لازم است که شخص امام علاوه بر ویژگیهای،زیبائی،تناسب اندام و بیعیب بدون،شرایط و اوصاف زیر را نیز دارا باشد:
الف-از فرزندان حضرت زهرا باشد.
ب-شجاع و بیباک باشد.
ج-عالم به ضرورت قیام و شرایط زمان باشد.
د-عابد و زاهد عامل به کتاب و سنت باشد.
ه-سخی و گشادهدست باشد.
و-در نهایت امر به معروف و نهی از منکر کند.
اینها شرایط و اوصافی است که در عقیده زیدیه،باید امام دارا بوده باشد.
1) 1) -عمده الاکیاس برگ 512
2) *) -حق علینا اهل البیت اذا قام الرجل مناید عوالی کتاب اللّه و سنه رسول و جاهد علی ذلک فاستشهد و مضی،ان یقوم آخر تلوه و ید عوالی ما دعی اللّه حجه اللّه عز و جل علی اهل کل زمان،الی ان تنفضی الدنیا.به کتاب تشییع یا اسلام راستین مراجعه شود.
3) 2) -مقالات الاسلامین ص 451
4) 3) -فرق الشیعه نوبختی ص 35
5) 4) -ملل و نحل شهرستانی ج 1 ص 207
6) 5) -اعینونی علی قتال الفاسقین و اعینونی علی جهاد من امرتکم بقتاله فر اللّه من یقاتل معی احدا فانی اخذ بیده یوم القیمه حتی ادخلته الجنه.تنبیه الغافلین برگ 549
عقیده شیعه زیدی درباره خدا،توحید،عدل و صفات ذات،تقریبا با عقیده اثناعشریها و معتزله که مجموعا اصحاب عدل و توحید نامیده میشوند،نزدیک است (1)همه امت اسلامی اجماع دارند که خداوند واحد است،اما زیدیه این وحدت حضرت حق را چنین تفسیر میکند که:مراد از وحدت،نه وحدت عددی است بلکه منظور وحدت ذات مطلق است،زیرا وجود از آن جهت که وجود است،بیشاز یکی نمیتواند باشد که در ذات اجدیت تحقق یافته و احدی را یارای شرکت با آن هستی مطلق نیست (2).آنها بر این توحید ذاتی و صفاتی چنین استدلال میکنند که جمله. اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ در سوره فاتحه اشاره به توحید ربوبی دارد که تنها،از آن خداوند یکتاست و لازمه توحید در عبادت که بجز او موجودی شایسته ستایش نیست،معرفت و شناخت احدیت حضرت حق است (3).
پس دعوت به عبادت ذات خدا و نفی شرک از او(بطور مطلق از ذات اقدسش)را توحید ارادی طلبی مینامند.
زیدیه میگوید:خداوند خود در قرآن کریم،سوره اخلاص به این توحید ذات اشاره فرموده است: قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ، اَللّٰهُ الصَّمَدُ، لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ " آنها عقیده دارند که خداوند شنوا و بینا است،یکی است و چیزی شبیه او نیست،نه جسم است و نه حد و مرز دارد و بر او جایز نیست از جائی به جائی نقل مکان کرده و از حالی به حالی دیگر تحول یابد (4).
در این عقیده اثناعشریها،معتزله،مرجئه و خوارج نیز توافق دارند.زیدیه معتقد است که نخستین عبادت شناخت اللّه است که خدای رازق و رحیم است،او نه شبیه دارد و نه ضدی و اساسا توحید او،نفی هرگونه شرک و تشبیه او به مخلوقات است (5).
زیدیه میگوید:توحید یک معنی اصطلاحی دارد که در علم خداشناسی به توحید ذات، صفات،توحید افعال،تعبیر میشود (1).
زیدیه در تفسیر جمله حضرت علی(ع)درباره توحید که فرموده است."التوحید معناه ان لا تتوهمه و العدل ان لا تتهمه"چنین تفسیر میکنند.توحید عبارتست از اینکه انسان درباره او تصوری نکند،زیرا هرچه درباره او تصور شود،مخلوق و محصول ذهن خود انسان است (2).آنها میگویند:خداوند واحد است،وحدت ذاتییی که نه شریکی دارد و نه مثلی؛واحد است به وحدت فعلی،احدی شریک او نیست و محال است که دو وجود قدیم ازلی و ابدی،وجود داشته باشد؛و این همان عقیدهای است که معتزله هم بر آن توافق دارند.پس خداوند نه جسم است نه عرض؛نه جوهر است و نه عنصر و نه جزء، بلکه خالق همه موجودات است و احدی شبیه او نیست (3).
در عقیده زیدیه عبادت بر سه قسم است:
الف-معرفه اللّه(خداشناسی)
ب-شناخت آنچه خدا را راضی میسازد و آنچه او را به غضب وامیدارد.
ج-پیروی از رضایت خدا و اجتناب از غضب وی،و این کمال عبادت است.
یکی از اصول اساسی مذهب زیدیه که با معتزله و شیعه اثناعشری در آن همرأی، میباشند،عدل است.
در عقیده زیدیه اصولا اسلام،به دو قسم تقسیم شده است:
الف-معرفت(شناخت)ب-طاعت(فرمانبری)معرفت و شناخت خدا اصل و طاعت و فرمانبری از او،فرع به حساب میآید.کسی که درباره معرفت و توحید بحث کند اصولی و کسی که درباره طاعت و شریعت و احکام گفتگو کند فروعی خوانده میشود،لذا زیدیه معتقد است که خداوند عادل است و احدی را ظلم نکرده و کارهای عبث و بیهوده از
او سر نمیزند،او حکیمی است قادر که کارهای جهانی را از روی حکمت تامه انجام میدهد.
آنها به آیه إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ وَ إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبیٰ وَ یَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ،یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ. استدلال میکنند و معتقدند خداوند خود در آیات متعددی امر به عدل کرده،از ظلم و جور نهی فرموده است؛خود،سرچشمه عدل و احسان است و ظلم و عصیان از کارهای شیطان و عمل انسان است و خداوند از هرنقصی پاک و منزه میباشد (1).او هرگز ظلم نمیکند،و کسی را که مرتکب گناهی نشده کیفر نمیدهد؛او فساد را دوست نمیدارد،بندگان خود را آزاد آفریده و هرکسی مسئول کارهای خود میباشد.
خداوند خود فاعل مختار است،یعنی میتواند که عدالت نکند اما هرگز او چنین نمیکند، او میتواند کار قبیح انجام دهد،اما هرگز انجام نمیدهد (2).
در این عقیده شیعه امامیه و معتزله نیز با آنها همنظر هستند.زیدیه همانند شیعه و معتزله معتقدند که خداوند هرگز دیده نمیشود چرا که عقل و قرآن و احادیث صحیح که از طریق ائمه هدی وارد شده است،دلالت بر آن دارد (3).
بطور کلی،عدل عبارت است از تحقق آنچه را که عقل از روی حکمت و مصلحت تمام جایز میداند و در این عقیده معتزله نیز همرأی زیدیان هستند (4).
عقیده زیدیه درباره خدا،همان است که شیعه امامیه نیز بدان معتقدند یعنی صفات او جزء ذات اوست وقتی که گفته میشود،خداوند قادر است یعنی او به ذات خود قادر است و اینکه گفته میشود که قدرت دارد،یعنی اینکه اینقدرت غیر از علمش میباشد بنابراین جایز نیست خدا را بجز با اسماء و صفاتی که خودش خود را به آنها در قرآن توصیف کرده و یا در میان ائمه هدی با آن اسماء خوانده میشود،یاد کنیم (5).
آنها عقیده دارند که کلام خدا(قرآن)حادث است و دراینباره اخبار زیادی از ائمه هدی رسیده است و نیز قرآن مخلوق حضرت حق است که ابتدا نبوده و بعد آفریده شده است.
و این عقیدهای است که معتزله و امامیه نیز با آن همعقیده میباشند (1).
وعده و وعید فعلی از افعال خداوندی است که قابل تخلف نیست.وعد یعنی وعده دادن به ثواب و وعید یعنی تهدیدکردن به عقاب وقتی که خداوند با قدرتش درمورد موضوعی وعده میدهد،هرگز خلاف وعد نکرده و تخلف نخواهد کرد. (إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُخْلِفُ الْمِیعٰادَ) و یا وقتی که میگوید، وَ رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ و إِنِّی لَغَفّٰارٌ لِمَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً ثُمَّ اهْتَدیٰ هم وعده به ثواب و رحمت و عمل صالحی است که او تخلف نکرده و نخواهد کرد.
زیدیه همانند معتزله معتقدند که خداوند مرتکبین گناهان کبیره را با توجه و بازگشت میبخشد و او آنچه را که وعده داده و یا وعید کرده است بطور قطع عمل میکند.
زیدیه ده مسئله از مسائل وعده داده شده را یادآور شده است که قابل ملاحظه است:
الف-خداوند،هرکه را از مؤمنین به ثواب وعده داده است،هرگاه این مؤمن، با ایمان از دنیا نرود،اهل جهنم بوده و در آنجا همیشگی خواهد سوخت.
ب-هرکه را از فاسقان به عذاب،وعیده کرده باشد حتی اگر در حال عشق از دنیا برود اهل جهنم بوده،در آنجا همیشگی است.
پ-مرتکبین گناهان کبیره از امت اسلامی مانند شرابخواران،زناکاران و فاسقین کافر نیستند.
ت-شفاعت پیامبر خدا،در روز قیامت تنها به مؤمنین خواهد رسید.آنها در بهشت از رحمت خداوندی برخوردارند.
ث-بر هرمکلفی امر به معروف و نهی از منکر واجب است و هروقت که بر ابلاغ آنها قدرت پیدا کرد،ضرورت دارد که اقدام کند.
ج-امامت بعد از پیامبر،از آن حضرت علی بن ابیطالب است.
چ-بعد از حضرت علی(ع)،امامت از آن حضرت امام حسن است.
ح-و بعد از او به برادرش حضرت حسین(ع)میرسد.
خ-و بالاخره بعد از این دو بزرگوار بهرکسی که از اولاد امام حسن و حسین قیام کند مسلحانه و مردم را به حق دعوت نماید و جامع صفات امامت باشد،او امام خواهد بود.
1) 1) -مقالات الاسلامین ص 582
اقسام گناهان:میدانیم که گناهان بر دو قسم است:گناهان کبیره و گناهان صغیره گناهان کبیره:گناهانی هستند که آنها به عذاب وعده داده شده است.گناهان صغیره گناهانی هستند که تنها توبیخ دارند،در این مورد تنها فرقه خوارج هستند که معتقدند همه گناهان کبیره میباشند (1).
زیدیه مرتکبین گناهان کبیره را فاسق میدانند یعنی نه مؤمن و نه مسلم هستند (2).و بر این عقیده آیه إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئٰاتِکُمْ: اگر از ارتکاب آن دسته از گناهان کبیره که نهی گردیده است،اجتناب ورزید،خداوند از گناهان و بدیهای شما میگذرد.اگر کسی در حال ارتکاب گناه کبیره از دنیا برود،فاسق از دنیا رفته و در آتش جهنم ابدی خواهد سوخت،در این مورد،معتزله با زیدیه همعقیده میباشند (3)اما جماعت اهلسنت در این موضوع با زیدیه مخالف هستند و میگویند که کفار در آتش جهنم هستند و مؤمنان در بهشت،گرچه مرتکب گناه کبیره شده باشند (4).درباره اصحاب جمل و صفین،زیدیه معتقدند که ناکثین و قاسطین به علت جنگشان با علی،امیر المؤمنین(ع) کافر و اصحاب جهنم بوده و تا ابد معذب میباشند ولی معتزله در این عقیده همرأی زیدیه نبوده و تنها عقیده دارند که آنها فاسق بوده و در آتش خواهند بود (5).
زیدیه اهل کبائر نمازگزار را میان دو پایگاه میدانند(منزله بین المنتزلتین).میان فاسق و فاجر که پایگاهی است میان مؤمنان و کافران (6).لذا این گروه از مسلمانان فاسق،در جامعه اسلامی وضع خاصی دارند و شهادتشان قبول نیست،ازدواج و توارث و ذبیحه آنها جایز است،تا آنکه توبه کرده و بسوی خدا برگردند و لیکن نمیشود آنها را با اسمهایی نظیر کافر،مشرک و منافق فراخواند (7).
به عقیده همه شیعیان جهان،چه زیدی و چه امامی،علی بن ابیطالب نخستین امام حقی است که بر همه صحابه فضیلت و برتری دارد و هیچکسی حق تقدم بر وی را ندارد با اینحال زیدیه در تولیت اصحاب،راه افراط نرفته و آنها را قابل لعن و نفرین نمیداند و بر صحت خلافت آنها رضایت میدهند.
حضرت زید بن علی،اولین کسی بود که این عقیده را اظهار کرد و امامت مفضول را بر شخص فاضل و اعلم جایز شمرد.او گرچه حضرت علی را صحابهای فاضل و شایسته خلافت میداند اما خلافت ابو بکر را تایید کرده و ولایت وی را امضاء نموده است و از این جهت از طرف شیعیان کوفه مطرود شد و زید آنها را رافضیه لقب داده است؛زیرا آنها معتقد بودند که امام،بعد از پیامبر معین گشته و او کسی جز علی(ع)نبوده است و احدی را حق تقدم بر وی نیست و لذا شیخین را غاصب حق علی(ع)دانستهاند (1).آنها معتقدند که امامت همیشه از آن قریش است و هرگز از این طایفه بیرون نخواهد رفت.در این عقیده شیعه،معتزله و مرجئه توافق دارند که با وجود شخص فاضل و اعلم،جایز نیست امامت به شخص غیرفاضل برسد؛ولی زیدیه بر این عقیده هستند که با وجود شخص فاضل،امامت غیرفاضل بخاطر مصلحت امت و خاموشکردن آتش فتنه و فساد بلامانع است و یا به عبارتی امامت شخص مفضول را با وجود شخص فاضل جایز دانستهاند و در این عقیده به آیه شریفه زیر استناد میکنند.و از آیه زیر بر عقیده خود،شاهد آوردهاند:
وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِیسَ أَبیٰ وَ اسْتَکْبَرَ وَ کٰانَ مِنَ الْکٰافِرِینَ: گفتم که ملائکه بر آدم سجده کنند و همگی آنرا بجای آوردند بجز ابلیس که سرباز زده و از کافران گردید.میگویند با اینکه ملائکه از آدم بجهت ملک بودن برتر و افضل بودند،اما خداوند آنها را دستور داده که آدم را سجده نمایند،آنهم شدیدترین خضوع که همان سجده کردن است (2).
جاحظ یکی از علمای طراز اول معتزله،قول علمای زیدی را در برتری و فضل اشخاص،نقل کرده و آنرا به چهار دسته تقسیم میکند:
الف-تقدم اشخاص،که از راه فهم و اندیشه اسلام را پذیرفته باشند.
ب-زهد در دنیا،زیرا کسی که زاهد است،نسبت به دنیا بیرغبت بوده و
بیشتر به کارهای آخرت علاقمند است و لذا شایسته است که او را بر اموال و نفوس مردم امین بدانیم.
ج-فقیه و آشنا به معارف اسلام باشد.
د-قیام و جهاد مسلحانه در راه خدا و تفسیر دین و نبرد با دشمنان آن.
هرگاه این چهار صفت را در شخصی جمع یافتیم برماست که او را بر دیگران مقدم بداریم (1).
زیدیها معتقدند که کسی که در فقه و دیگر رشتههای مهم علمی در سطح پائین باشد و یا مشهور به رذایل اخلاقی باشد نمیتوان او را امام دانست.امام باید در ردیف دانشمندان بزرگ عصر خود باشد اگر چه داناترین آنها نباشد (2).
جریریه و بتریه میگوید:امامت مفضول بر فاضل با شرایط بالا جایز است ولی بهرحال امامت فاضل بهتر و برتر است.ظاهرا همه فرقههای زیدیه امامت مفضول را جایز و امامت فاضل را بهتر و مهمتر میدانند.
قسمتی از آراء فقهی زیدیه به قرار زیر است:
الف-5 تکبیر در نماز
ب-مسح نکردن بر خف که از زید روایت کردهاند:ما فرزندان فاطمه بر خف مسح نمیکنیم (3).
ج-نخوردن ذبیحه اهل کتاب (4)و استدلال میکنند به آیه شریفه لاٰ تَأْکُلُوا مِمّٰا لَمْ یُذْکَرِ اسْمُ اللّٰهِ عَلَیْهِ (5). آنچه که نام خدا بر آن گفته نشده نخورید.آنها میگویند:یهود و نصاری نام خدا را به هنگام ذبح حیوانات بر زبان جاری نمیکنند و اگر نام ببرند نام کسی را میبرند که پسری بنام عزیز و عیسی دارد (6).
د-از دیگر عقاید آنها تحریم ازدواج با زنان یهودی و نصرانی است که استدلال میکنند به آیه لاٰ تَنْکِحُوا الْمُشْرِکٰاتِ حَتّٰی یُؤْمِنَّ: با زنان مشرک ازدواج نکنید تا وقتی که ایمان بیاورند (7).
ه-ازدواج موقت را تجویز نمیکنند (1).
و-در اذان و اقامه نمازهای یومیه چون شیعیان حی علی خیر العمل میگویند:
اینها قسمتی از آرای،فقهی زیدیه است که زیدیها به آنها معتقدند و آنها را از تعالیم جناب زید میدانند (2).
ابراهیم-/23سه
ابراهیم اشتر-36/1
ابراهیم الامام-/14دو
ابراهیم بن اغلب-162/17
ابراهیم بن جعفر زبیدی-131/17
ابراهیم بن حسن بن حسن-118/21
ابراهیم بن مسلم خراسانی-218/11
ابراهیم بن موسی بن جعفر-177/3
ابراهیم بن هشام مخزومی-95/8
ابراهیم حسن-328/7
ابراهیم مضاء-138/18
ابن ابی الحدید-323/6
ابن اثیر-325/20
ابن الافطس-187/13
ابن الرومی-202/1
ابن حجر-20/12
ابن حجر هیثمی مکی-323/17
ابن خضیر-133/18
ابن خلدون-323/22
ابن رسته-64/9
ابن زیاد-/18پانزده
ابن سادات-215/22
ابن شهرآشوب-67/9
ابن صلاح شرفی-315/29
ابن صوفی طالبی-197/13
ابن طاووسی-111/5
ابن طباطبا-169/1
ابن طقطقی-324/19
ابن عبدربه-324/2
ابن قتیبه-زا/یازده
ابن ماهان-228/20
ابن مزاحم-132/17
ابن ملجم-56/2
ابن واضح اخباری-320/3
ابن هبیره-/15ده
ابو اسحق-64/1
ابو اسماعیل ناصر بن طباطبا-327/14
ابو البحتری-166/12
ابو الحسن-201/7
ابو الحسن احمد بن محمد رضا-316/17
ابو الحسن علی بن اسماعیل اشعری-326/23
ابو الحسن علی بن حسین بن علی مسعودی-326/8
ابو الحسن عمری-316/14
ابو الحسن محمد بن احمد بن عبد الرحمن ملطی-321/16
ابو الخطیب-203/11
ابو الشوک-183/4
ابو العباس،شمس الدین احمد بن احمد بن محمد بن ابی بکر بن خلکان-328/20
ابو العتاهیه-230/14
ابو علی احمد بن محمد مسکویه-321/5
ابو الفداء-71/5
ابو الفرج-48/8
ابو الفرج اصفهانی-172/15
ابو الفضل ابراهیم-320/14
ابو القاسم علی بن حسن هیة اللّه بن عبد اللّه بن حسین بن عساکر شافعی-/5سی
ابو القاسم محمد مرتضی-235/12
ابو القدام ثابت الحداد-248/11
ابو المظفر شاپور بن طاهر بن محمد اسفراینی-321/2
ابو بکر-/21نه
ابو بکر بن حسن-118/21
ابو بکر بن سیره-125/4
ابو بکر بن یعقوب-235/8
ابو جعفر بن الحسن-321/11
ابو جعفر بن حسن طوسی-322/11
ابو جعفر رشید الدین محمد بن علی بن شهرآشوب-326/16
ابو جعفر سعد بن عبد اللّه بن ابی خلف اشعری قمی-326/26
ابو جعفر محمد بن جریر بن رستم طبری-320/13
ابو جعفر محمد بن حبیب بغدادی-326/2
ابو جعفر محمد بن حسن بن بابویه-316/2
ابو جعفر محمد بن یعقوب کلنی-318/23
ابو جعفر منصور-227/3
ابو حاتم احمد بن حمدان رازی-315/23
ابو حسین-93/3
ابو حماد ابرص-138/16
ابو حنیفه-/1سه
ابو حنیفه احمد بن داود دینوری-318/10
ابو ذر غفاری-54/13
ابو سعد حسن بن کرامه جشمی بیهقی-315/14
ابو سعید،نشوان بن سعید حمیری-321/23
ابو سفیان-/9هفت
ابو طالب-154/12
ابو عبد اللّه-22/1
ابو عبد اللّه محمد بن عبدوس جهشیاری-327/28
ابو عبد اللّه محمد بن عمر بن حسین رازی-319/2
ابو عبد اللّه،یاقوت بن عبد اللّه حموی-326/19
ابو عبید بن عبد اللّه بن زمعه-110/2
ابو عثمان جاحظ بن بحر-322/18
ابو عکرمه-/15سه
ابو علی احمد بن عمر بن رسته-319/4
ابو علی فضل بن حسین طبرسی-318/4
ابو عمر،احمد بن محمد اندلسی-324/2
ابو عمرو محمد بن عبد العزیز کشی-322/14
ابو عمیره-33/9
ابو فروه-87/20
ابو محمد بن علی بن حزم اندلسی-325/5
ابو محمد حسن بن موسی نوبختی-324/27
ابو محمد،عثمان بن عبد اللّه بن حسن حنفی عراقی-325/2
ابو مخنف-85/4
ابو مخنف،لوط بن یحیی-327/2
ابو مسلم-/18یک
ابو مسلم خلال-/14سیزده
ابو موسی اشعری-52/10
ابو نصر سهل بن عبد اللّه بن داود بن سلیمان بخاری-322/28
ابو نصر طبری-222/17
ابو نعیم-247/7
ابو هاشم-/11سه
ابو هریره-36/4
ابی الجارود-243/12
ابی الحسین زید بن محمد-224/7
ابی السرایا-170/5
ابی الخالد الکاملی-243/12
ابی عبد اللّه-245/11
ابی فروه-138/11
ابی مروان-138/11
ابی النجم-243/19
احجاج طبرسی-318/3
احمد-149/13
احمد الناصر الدین اللّه-235/15
احمد امین-/17سی و چهار
احمد بن احمد یمانی-324/17
احمد بن صالح بن ابی الرجال-315/19
احمد بن عبد اللّه بن محمد رازی-316/8
احمد بن عبد اللّه بن محمد عباد-132/13
احمد بن علی بن عباس نجاشی-322/17
احمد بن علی بن محمد حجر عسقلانی-318/18
احمد بن عیسی-185/17
احمد بن نصر خزاعی-214/21
احمد بن یحیی بلاذری-314/15
ادریس-135/13
اذکوتکین-220/15
اربلی-71/6
اسپهبد رستم-221/6
اسحق بن محمد-161/6
اسحق بن موسی-190/8
اسد بن جندان-210/2
اسعد بن جعفر-231/17
اسفراینی-22/9
اسماء-232/17
اسماعیل-39/14
اسماعیل بن احمد بن علی المتوکلی-314/14
اسماعیل بن طباطبا-156/7
اسماعیل بن فراشه-214/2
اسماعیل بن محمد-34/16
اسماعیل سامانی-223/15
اشتروت مان-245/12
اشجع-132/11
اشعری-21/1
اصفهانی-102/7
اصفهانی ابو الفرج-77/8
افطس-125/6
اکمال الدین-ز 242/1
امین-169/6
امینی علامه-ز*241/
ایوب بن الحسن-197/17
ایوب بن سلمه-76/1
بابک خرمدین-204/9
بادسبیان مصمعان-209/4
باقر-/22دو
باقر العلوم-79/12
بخاری-85/18
برده بن لبید یشکری-141/16
برنهارد دارن-329/2
بروکلمان-230/17
بشیر بن محمد-165/7
بشیر بن هارون-205/19
بشیر رحال-144/23
بشیر فرنس-330/4
بعلبکی منیر-330/10
بغدادی-20/17
بکار بن عبد اللّه-167/8
بکر بن عبد العزیز بن دلف-221/17
بولاق-324/13
بیهقی-315/14
پطرس بستانی-322/2
پطروس-327/20
تاج الدین بن محمد بن حمزه بن زهره-324/12
تالیکور جان-223/2
تقی الدین احمد بن علی بن قادر بن محمد مقریزی-327/17
تمیمی بغدادی-21/4
توچی-209/18
تیمور-314/5
جابر بن عبد اللّه انصاری-ز*79/
جابر بن هارون-205/19
جاحظ-/14ده
جارودیه-/2بیست و دو
جرانفیل،ادوارد-330/8
جرف-131/8
جستان-165/4
جعفر-229/5
جعفر بن ابیطالب-200/14
جعفر بن حنظله-100/7
جعفر بن سلیمان-142/21
جعفر بن محمد باقر-244/6
جعفر بن یحیی برمکی-160/4
جعفر صادق-31/16
جعفر طیار-/12سیزده
جلال الدین بن عبد الرحمن سیوطی-320/10
جمال الدین ابو المحاسن ابن تعزی بردی اتابکی-327/22
جمال الدین احمد بن علی بن حسین بن علی بن مهنان عنبه داودی-324/7
جمال الدین محمد بن مکرم بن منظور انصاری-325/22
جمنو-29/18
جواد-28/17
حافظ ابو نعیم احمد بن عبد اللّه اصفهانی-321/20
حبشی حسن-/5بیست و دو
حجر بن عدی-54/15
حریش-101/1
حریش ابن ابی حریش-100/16
حسن-/15ده
حسن ابراهیم حسن-330/14
حسن الامین-ز 242/3
حسن العقیقی-218/6
حسن المعرفه-234/17
حسن بحر العلوم-321/12
حسن بن اسماعیل-199/10
حسن بن الحسن-204/5
حسن بن المنتاب-200/3
حسن بن زید-/21بیست و یک
حسن بن سهل-171/15
حسن بن صالح-149/4
حسن بن صالح بن حی-243/14
حسن بن قاسم-250/10
حسن بن محمد-154/19
حسن بن معاویه-129/2
حسن بن هدیل-178/9
حسن بن هشام-231/2
حسن سندوبی-322/19
حسن عسکری-18/6
حسن مثنی-77/11
حسن ناصر الحق الاطروش-314/20
حسین-/8یک
حسین بن احمد کوکبی-215/19
حسین بن احمد مرعشی-315/2
حسین بن اسماعیل-198/17
حسین بن بولا-139/14
حسین بن حسن الافطس-187/7
حسین بن سهل-171/7
حسین بن علی-/5یک
حسین بن علی بن حسن بن حسن-153/17
حسین بن نوح-194/19
حصن بن نهال-228/22
حکم بن صلت-86/3
حکم بن عتیبه-248/10
حماد-183/7
حماد بربری-227/18
حماد کند وغوشی-183/5
حمدویه-190/22
حمدویه بن علی بن عیسی بن ماهان-190/15
حمزه اصفهانی-203/12
حمید بن عبد الحمید-171/16
حمید بن قحطبه-130/1
حمیری-13/6
حنظله مخزومی-190/17
حوشب-95/2
خازم بن خزیمه-142/16
خاقان-164/17
خالد-77/17
خالد بربری-157/3
خالد بن عبد اللّه-78/12
خالد بن عمران-198/18
خالد بن یزد بن زید-183/19
خدیجه-48/13
خراش-95/2
خراش بن حوشب-95/6
خفتم-229/12
خورشید-209/5
خورشید بن دادمهر-203/12
خیر-199/23
خیر الدین زرکلی-319/6
دادمهر بن خورشید-203/12
داود-76/3
داود بن الهیثم الجعفری-200/15
داود بن علی-/10چهار
داود بن عیسی بن موسی-187/2
داود بن کیان-90/7
دوایت.م.رونالدسن-330/17
دینار خزاعی-157/6
دینوری-318/10
رازی-1/9
راشد-90/7
رافع بن هرثمه-220/21
ریطه-104/2
ربیعه-/15دوازده
رزام-129/11
رستم-205/14
رسول-پ /13یک
رضا-/7سه
رقا بن جمیل-189/8
رونالدسن-4/2
رهسوان-221/9
ریاح بن عثمان مری-120/1
زائده بن معن-227/7/
زبید-229/5
زبیر-6/6
زراره بن اعین-29/4
زرینکوب-زا/پنج
زکریا بن محمود قزوینی-318/2
زمخشری-/1پانزده
زهرا-257/17
زهری-50/22
زهیر بن مسیب-178/1
زید-پ /21دو
زید النار-188/11
زید بن علی-پ /16دو
زید بن عمر تمیمی-99/22
زید بن موسی-182/14
زین العابدین-/2بیست
سالم-94/12
سالم بن ابی حنصه-248/10
سجاد-/20دو
سدیف بن میمون-140/3
سعد الضیائی-200/1
سعد بن عباده-5/9
سعد بن عباده خزرجی-42/3
سعید بن خیثم-165/8
سعید حمیری-94/19
سناح-/10چهار
سفیان بن ابی واصل-139/10
سفیان بن معاویه بن یزید بن مهلب-138/14
سفیان ثوری-248/9
سفیان مولی بنی دواس-90/11
سلمان فارسی-1/11
سلم بن قتیبه-142/20
سلمه بن کهیل-84/5
سلیمان-156/6
سلیمان بن ابی جعفر-157/8
سلیمان بن جریر بن رقی-162/11
سلیمان بن سراقه بارقی-86/2
سلیمان بن صرد خزاعی-58/9
سلیمان بن عبد اللّه بن طاهر-204/9
سلیمان بن عبد الملک-131/9
سلیمان بن کثیر-/7هفت
سلیمان بن کیسان-89/20
سلیم بن قیس کوفی-323/2
سلیم کوفی-3/3
سمیره مختار اللیثی-ز /3نه
سوره-103/18
سوره بن محمد بن عزیز کندی-103/17
سهل بن حنیف-ز 212/8
سید الشهداء-254/22
السید الضامن بن شدقم-315/11
سید مهدی خرسان-327/15
سیستانی-/7شش
سیلق-181/5
شامی-178/6
شاه بن میکال-214/6
شاهی-199/1
شبیه بن عقال-145/14
شریعتی-/16پنج
شماخ یمانی-162/16
شمر-60/16
شمس الدین ابو عبد اللّه محمد بن احمد بن عثمان بن قایماز ذهبی-320/8
شمس الدین ابو عبد اللّه محمد شافعی مقدسی-318/7
شعبه بن حجاج-146/6
شهاب الدین ابو عبد اللّه،یاقوت حموی-318/15
شهاب الدین احمد بن عبد الرحمن نویری-316/28
شهرستانی-21/13
شیخ صدوق-316/2
شیخ طوسی-321/11
شیخ عباس قمی-زا/پانزده
شیخ محمد ابو زهره-/2سه
شیخ مفید-318/12
صاحب الزمانی،ناصر الدین-ز /3شش
صاحب الزنج-149/15
صاحب فخ-152/1
صادق-/18پانزده
صالح-125/17
صالح بن حی-245/16
صالح بن صالح-248/3
صباح المزنی-250/19
صلاح الدین المنجد-324/22
صلاح الدین خلیل بن ابیک صغدی-327/24
طاهر-171/8
طاهر بن الحسین-171/6
طبرسی-70/19
طبری-/1ده
طلحه-6/6
طه حسین-324/5
ظهیر الدین مرعشی-329/2
عاتکه-159/9
عاملی سید محسن-319/8
عایشه-6/14
عباد بن عوام-146/6
عباس-/14چهار
عباس بن ابی جعفر-157/19
عباس بن سعید مزنی-86/11
عباس بن عبید اللّه-129/4
عباس بن محمد-158/1
عباس بن منصور-139/9
عبد الحلیم نجار-330/6
عبد الحلیم محمود-321/7
عبد الرحمن آلاریانی-236/4
عبد الرحمن بدوی-330/12
عبد الرحمن بن الخطاب-198/18
عبد الرحمن بن سنبطه قنتوربلی-321/27
عبد الرحمن بن محمد-323/22
عبد الرحمن بن محمد بن خلدون خضری-327/7
عبد الصمد-89/14
عبد العزیز بن عبد المطلب خزرجی-126/9
عبد العزیز بن عیسی بن موسی-179/16
عبد العزیز بن محمد-126/12
عبد العزیز بن مروان-232/16
عبد العزیز بن یحیی کنانی-165/7
عبد العزیز دوری-323/24
عبد القادر افندی-/6سی
عبد القاهر بن طاهر بن محمد بغدادی-324/24
عبد اللّه-/18ده
عبد اللّه اشتر-135/10
عبد اللّه افطش-156/6
عبد اللّه بن الحسین-160/1
عبد اللّه بن جعفر بن عبد الرحمن-126/11
عبد اللّه بن حسن بن حسن-110/1
عبد اللّه بن حسن مثنی-/8سه
عبد اللّه بن ربیع-135/7
عبد اللّه بن ربیع حارثی-227/3
عبد اللّه بن زبیر-62/2
عبد اللّه سبا-24/9
عبد اللّه بن سعید-208/2
عبد اللّه بن سعید الحوشی-181/4
عبد اللّه بن سلیمان ربعی-227/12
عبد اللّه بن طاووسی-111/4
عبد اللّه بن طاهر-186/4
عبد اللّه بن عامر-52/13
عبد اللّه بن عبید اللّه-132/17
عبد اللّه بن علی-93/10
عبد اللّه بن قاسم-157/13
عبد اللّه بن قیس بکری-102/22
عبد اللّه بن محمد اشتر-119/6
عبد اللّه بن محمد سرخسی-197/20
عبد اللّه بن محمود-198/8
عبد اللّه بن مصعب-125/5
عبد اللّه بن معاویه-/12سیزده
عبد اللّه سجری-217/19
عبد اللّه محض-123/10
عبد المطلب-92/15
عبد الملک بن محمد بن محمد بن اسماعیل ثعالبی-325/25
عبد الناصر،جمال-236/4
عبد الواسع بن یحیی الیمانی الواسعی-320/25
عبدربه بن علقمه-165/7
عبدوس-180/14
عبید اللّه بن مطیع-60/2
عبیده جراح-42/8
عثمان-6/4
عثمان بن عبد اللّه بن عمر-126/10
عثمان بن محمد بن طالب بن زبیر-126/9
عدنان ترسیس-328/9
عز الدین ابو الحسن علی بن محمد بن عبد الکریم جزری-325/20
عز الدین ابو حامد،عبد اللّه بن هبه اللّه مداینی-323/6
عزی-/11هفت
عزیز-264/19
عقیل-55/2
عقیل بن ابیطالب-190/11
عقیل بن معقل-100/17
عقیلی-190/17
علی-/21شش
علی الخیر-118/21
علی النقی الهادی-28/17
علی بن ابی سعید-171/14
علی بن ابیطالب-19/2
علی بن الحسین-68/1
علی بن انجب بن ساعی-326/6
علی بن اوس-208/12
علی بن حجاج خزامی-165/20
علی بن حسین بن شدقم-322/26
علی بن سابق قلاس-159/17
علی بن سرخاب-222/22
علی بن صالح-149/4
علی بن عبد اللّه-175/5
علی بن فضل قرمطی-233/1
علی بن محمد بن احمد بن عیسی بن زید-149/13
علی بن محمد عبد الرحیم-149/15
علی بن موسی الرضا-191/2
عماد الدین ابو الفداء بن اسماعیل الملک الموید-326/4
عماد الدین اسماعیل بن عمر بن کثیر دمشقی-319/28
عمار بن یاسر-1/11
عمر-10/1
عمر بن ابراهیم-228/7
عمر بن الخطاب-42/13
عمر بن المفرح الرحجی-197/5
عمر بن جعفر-196/19
عمر بن ریاح-248/13
عمر بن سلام-154/19
عمر بن عبد العزیز-55/5
عمر سعد-60/10
عمرو بن حفص-124/14
عمر بن رزاه قسری-102/21
عمرو بن شداد-139/16
عمرو بن عبد الحمید-226/15
عمرو بن لیث-221/15
غنزه-103/18
عیسی-91/14
عیسی بن زید جلودی-228/19
عیسی بن موسی-129/20
غذافیر صیرفی-159/17
غفاری،علی اکبر-318/23
فاطمه-/5هجده
فان فلوتن-330/14
فخر رازی-21/11
فزاره-132/11
فرزدق-60/3
فرعون-128/6
فضل بن سهل ذوالریاستین-170/11/
فضل بن عباس بن عیسی بن موسی-177/9
فضل بن یحیی-165/11
فلس-198/18
فواد البستانی-زا192/
فوهیار-204/6
فئواد افزام بستانی-زا192/
قارون-204/6
قارون بن اسفندیار-207/24
قارون بن شهریار-212/9
قاسم-186/8
قاسم الرسی-185/11
قاسم بن ابراهیم-177/3
قاسم بن ابراهیم الرسی-314/7
قاسم بن ابراهیم طباطبا-230/3
قاسم بن اسماعیل-228/9
قریش-101/6
قصر ابن هبیره-121/10
قطب الدین بن علی الدین صنفی-315/5
قمی-2/6
قیس-99/12
کارل بروکلمان-330/6
کاظم-31/20
کثیر بن حصین-132/5
کثیر بن مطلب-96/1
کرنب ضریر-35/10
کسکر-141/16
کلک لتکین-199/11
کلینی-12/13
کمیت اسدی-94/15
کورکیس عواد-330/4
کیسانی-237/2
کی لسترنج-330/4
لیث-101/14
لیزیک-326/19
ماریه-58/12
مازیار-/16شش
مالک-123/17
مالک بن انس-123/16
مامون-169/6
مامون الرشید-170/9
مبارک ترکی-156/12
متوکل-196/15
مثنی بن حجاج بن قتیبه بن مسلم-165/19
محلی-95/11
محمد-پ /17دو
محمد ابو زهره-319/15
محمد باقر-31/9
محمد باقر بن محمد تقی مجلسی-319/24
محمد بغدادی-324/24
محمد بن ابراهیم-/16ده
محمد بن ابراهیم بن طباطبا-172/17
محمد بن ابراهیم زیدی-169/15
محمد بن ابی العباس-209/14
محمد بن اخشید-208/19
محمد بن ادریس شافعی-165/6
محمد بن اسحاق بن محمد بن اسحاق بن ندیم-325/15
محمد بن القاسم-230/5
محمد بن اوس بلخی-205/10
محمد بن برمک-227/15
محمد بن جریر طبری-322/6
محمد بن جعفر-175/5
محمد بن حصین-139/13
محمد بن حمزه-209/1
محمد بن خالد بن عبد اللّه قسری-119/19
محمد بن زیاد-229/1
محمد بن زید-220/2
محمد بن سعد کاتب واقدی-323/19
محمد بن سلیمان-158/4
محمد بن سلیمان بن داود-187/12
محمد بن عبد الرحیم بن اسلم-/1شانزده
محمد بن عبد العزیز-209/12
محمد بن عبد الکریم-208/2
محمد بن عبد الکریم احمد شهرستانی-327/11
محمد بن عبد اللّه-200/11
محمد بن علی بن طاهر-213/10
محمد بن علی بن طباطبا-324/19
محمد بن علی بن عباس-/19نه
محمد بن علی بن عبد اللّه بن عباس-/10سه
محمد بن عمر-76/3
محمد بن قاسم-193/1
محمد بن محمد بن زید-175/5
محمد بن محمد بن نعمان-318/12
محمد بن میکال-214/5
محمد بن وهسوان-222/22
محمد بن هارون221/11
محمد بن یعقوب کلینی-322/24
محمد تقی الجواد-28/16
محمد جعفر تابنده حقیقی-/14نوزده
محمد جواد مغینه-323/13
محمد حسن آل کاشف الغطاء-318/20
محمد حمید اللّه-319/19
محمد حنیفه-/11سه
محمد دیباج-119/3
محمد رسول اللّه-253/10
محمد رضا المظفر-323/26
محمد زکی ابراهیم-330/14
محمد صادق آل بحر العلوم-322/12
محمد صادق صدر-323/9
محمد صوفی-194/1
محمد محی الدین عبد الحمید-324/25
محمد محی الدین عبد اللّه-320/10
محمد نفس زکیه-7/20
محی الدین ویس-315/20
مختار-33/8
مختار ثقفی-پ /8یک
مدائنی-131/8
مرتضی-223/7
مرتضی عسکری-ز*24/
مروان-113/17
مروان ابن ابی حفضه-166/18
مروان بن محمد-/22سه
مزاحم-215/3
مزاحم بن خاقان-214/20
مزید-95/2
مسرور-167/11
مسعودی-/7سیزده
مسلم-58/16
مسلم بن احوز-103/9
مسلم بن جندب-154/19
مسلم بن عقیل-/17پانزده
مسیب-198/12
مشکور،محمد جواد-ز /2شش
مصطفی-ز 29/11
مصطفی سالم-321/9
مصعب-62/3
مصعب بن ثابت بن زبیر-227/14
مصعب بن عبد اللّه بن زبیر-125/5
مضر-/15دوازده
مطهر بن طاهر مقدسی-319/26
معاذین جبل-226/13
معارف ابن قتیبه-ز 161/6
معافر-227/5
معاویه-/21نه
معاویه بن اسحاق انصاری-/23هفت
معتز[المعتز]215/6
معتصم-18/7
معتضد-221/14
معن بن زائده شیبانی-227/4
مغیره-22/3
مغیره بن سعید-245/11
مغیره بن سعید عجلی-21/21
مغیره بن فزع-138/19
مفلح-217/7
مفلس بن زیاد-103/5
مقداد بن اسود-1/11
مقدسی-2/9
مقریزی-20/12
مکتفی بالله[المکتفی بالله]-233/15
ملطی-26/12
منذر بن محمد-125/4
منصور-/10شش
منصور بن المهدی-181/8
منصور بن یزید بن منصور بن یزید بن منصور-227/10
منصور دوانیقی-/15ده
منقذ عبدی-58/12
موسی-22/14
موسی بن بغا-217/8
موسی بن جعفر-31/18
موسی بن عبد اللّه-129/11
موسی بن یحیی بن خالد برمکی-181/13
موسوی کمال-زا10/
موفق[الموفق]-221/14
مهتدی[المهتدی]-217/10
مهدی بن هادی-315/25
مهدیپور-/15هجده
مهدی عباسی-150/5
مهلب بن ابی صفره ازدی-65/11
میر حامد حسین-ز 238/8
میسره-/8نه
میسره النبال-/15سه
ناصر الاطروش-205/3
نبیه امین فارس-330/10
نجاشی-244/4
نجم الدین عماره بن ابی الحسین یمنی-/27سی
نصر بن خزیمه عیسی-84/8
نصر بن سیار-100/11
نصر بن شبیب طائی-171/3
نصر بن مزاحم-328/5
نعمان بن بشیر انصاری-59/1
نعمان بن ثابت ابو حنیفه-123/20
نعیم بن مان-250/13
نمیله بن مره اسدی-143/4
نوبختی-13/4
نوح-17/17
نوح بن حیان بن جیله-194/22
نور الدین محمد بن علی بن یونس صمدی-316/11
نیلکس-زا114/
واجن-214/9
واصل بن عطا-/1سه
واضح بن منصور-161/4
واقدی-17/12
وصیف-197/1
ولهاوزن-6/20
ولید-91/5
ولید بن عقبه-58/6
ولید بن یزید-91/4
ویسبادن-326/23
ویکن-209/5
هادی-28/18
هادی[الهادی]ابراهیم المفضل بن الوزیر-314/4
هادی بن حسین-/22بیست و یک
هادی عباسی-158/16
هارون-31/5
هارون الرشید-160/3
هارون بن ابی خالد-183/10
هارون بن سعد عجلی-141/15
هاشم بن عتبه بن ابی وقاص-52/8/
هاشم معروف حسین-323/11
هامان-128/11
هانی-/18پانزده
هانی بن عروه-59/8
هرثمه-171/14
هرثمه بن اعین-170/6
هرمز فره-/3ده
هزیل-132/11
هشام بن ابی دلف عجلی-215/5
هشام بن عبد الملک-پ /18دو
هلموت ریتر-326/24
هیثم بن بشیر-146/6
هیصم بن عبد الحمید-227/21
هیظم بن علا بن جمهور عجلی-199/17
یاقوت حمدی-318/15
یحیی-156/6
یحیی الهادی-231/5
یحیی بن آدم-175/4
یحیی بن الحسین-230/3
یحیی بن حسین هادی-316/22
یحیی بن حمید-316/25
یحیی بن زید-/3هشت
یحیی بن عبد اللّه-164/7
یحیی بن عمر-184/14
یزید-7/5
یزید بن جریر-227/5
یزید بن خالد-76/1
یزید بن محمد-190/16
یزید بن هارون-146/6
یعقوب-217/11
یعقوب بن داود بن طهمان-150/7
یعقوب بن علی-250/3
یعقوب صفاری-216/15
یعقوبی-57/10
یقطین بن موسی-158/16
یمانی-/13دوازده
یوسف-76/6
یوسف بن حکم بن قاسم-94/14
یوسف بن عمر-/22هفت
یوسف ثقفی-71/7
یونس بلخی-165/8
آذربایجان-166/13
آفریقا-ز*161/
آلمان-326/19
آمریکا-/11هجده
آمل-203/4
آنکارا-325/3
ابهر-215/20
اجرین-203/14
ادارسه-159/3
استانبول-327/25
استرآباد-203/4
اشب-165/22
افغانستان-242/9
انبار-170/18
انبرو-ز 104/5
اندلس-161/16
اوگاندا-242/9
اهواز-139/13
ایتالیا-321/26
ایران-/3شش
باخمرا-143/18
بادغیس-182/18
بایدشت-208/17
بجیله-33/15
بحرین-ز*51/
بخارا-224/6
برط-232/14
بستان-198/12
بصره-/6نه
بغداد-/10بیست و دو
بلاد جبل-39/8
بلخ-زا/بیست و یک
بلوچستان-ز*124/
بیروت-318/2
بیهق-102/13
پاکستان-ز*124/
پطرزبورغ-329/2
تانزانیا-242/9
تبریز-319/22
تبوک-43/18
ترکستان-164/16
ترکیه-/17هجده
ترنجه-203/4
تلمسان-161/10
تهامه-227/17
تهران-318/22
جزیره العرب-171/4
جزیره فرایته-135/12
جستان-165/4
جنانه-99/17
جنانه سبع-99/2
جوزجان-/15بیست و یک
چالوس-205/13
حبشه-164/6
حجاز-/9بیست
حضرموت-229/5
خلوان-181/11
حله-ز 91/5
حیدرآباد-321/19
حیره-78/5
خانقین-183/4
خراسان-/14سه
خوارزم-223/10
خوجک-220/11
خوزستان-140/2
خولان-232/3
دامغان-217/13
دمشق-325/27
دیارکنده-229/6
دیلم-/17بیست و یک
رامهرمز-139/17
ربذه-54/15
رصافه-77/10
رقا-171/17
روز-194/11
رویان-329/1
ری-ز*103/
زنجان-215/20
ساری-203/4
سامرا-18/7
سباء-زا229/
سجستان-217/1
سرخس-99/21
سعدآباد-208/6
سفیدیج-/8هشت
سقادم-/2ده
سلیمانیه-248/9
سمنان-203/14
سنجه-89/11
سند-230/6
سندیه-/20دو
سودان-186/3
سور-198/19
شام-/11سه
شبه جزیره عربستان-9/1
صعده-230/12
صنعا-314/10
ضفار-233/8
طالقان-103/6
طبرستان-/6چهار
طنجه-161/10
عراق-/14سه
عرفات-/1پانزده
فارس-139/16
فاس-161/10
فخ-135/12
فدک-46/12
فلوجه-197/18
قادسیه-60/6
قاهره-318/15
قزوین-166/13
قصدان-210/9
قم-327/5
قومس-/20بیست و یک
قهستان-ز 214/3
قهندز-101/9
کابل-135/10
کاظمین-315/26
کجور-208/13
کربلا-322/15
کلار-205/13
کلاردشت-207/16
کلارستان-208/3
کناسه-91/1
کوفه-/3سه
کیجور-221/1
گرگان-/7نه
گیلان-223/14
لاریجان-210/9
لاز-214/9
لبنان-326/12
مازندران-ز*/بیست
ماوراءالنهر-223/18
مدائن-/6نه
مدینه-/21نه
مراکش-135/13
مرو-/9هشت
مسکو-327/20
مصر-/9بیست
مغرب-135/13
مکران-ز*124/
مکه-/21نه
منی-187/20
موصل-157/9
میسره-/8نه
ناتل-221/13
نجران-232/9
نجف اشرف-316/14
نسا-194/8
نهروان-183/9
نیشابور-102/20
واسط-141/14/
هاشمه-328/25
هاشمیه-35/11
هجر-232/12
هرات-103/5
همدان-214/2
هند-326/2
یمامه-ز*51/
یمن-/4بیست
آثار البلاد و اخبار العباد-318/1
الارشاد الهادی الی منظومه الهادی فی عقاید الزیدیه-314/3
الارشاد مفید-ز /2یازده
الاصابه فی تمییز الصحابه-318/17
الاعلاق النفسیه-319/3
الاعلام-ز 68/5
الاعلام زرکلی-319/5
البدایه و النهایه-319/27
البناء الزمن-زا146/
انباء ابنا الزمن فی تاریخ الیمن-314/13
اثبات النبوه-235/4
اثبات الوصیه-235/5
احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم-318/6
اخبار العباس-ز 101/3
اخبار العباس و فضائله و مناقبه و فضائل ولده و مناقبهم-314/1
ارشاد الاریب-318/14
الارشاد الهادی-زا259/
اسلام راستین-ز*239/
اصل الشیعه و اصولها-318/19
اصول الدین و الافاق-235/3
اصول العدل و التوحید-186/21
اصول کافی-318/21
الاخبار الطوال-318/9
الاساس فی علم الکلام-186/21
الاغانی-319/9
الامامه و السیاسه-زا/یازده
الحور العین-321/22
اعتقادات فرق المسلمین و المشرکین-319/1
اعیان الشیعه-319/7
اکمال الدین و اتمام النعمه-319/11
انساب الاشراف-314/16
انساب الطالبین-314/17
اوائل المقالات-319/21
بحار الانوار-319/23
البداء و التاریخ-319/25
البساط-314/19
البصر فی الدین-زا237/
البلدان-320/1
بلدان الخلافه الشرقیه-330/3
بلوغ الحرام فی شرح مسلک الختام-315/1
تاج العروس-ز 147/4
تاریخ ابن عساکر-320/4
تاریخ الادب العربی-330/5
تاریخ الادب فی ایران-330/7
تاریخ الاسلام-320/7
تاریخ البرق ایمانی فی الفتح العثمانی-315/4
تاریخ الخلفا-320/9
تاریخ الرسل و الملوک-320/12
تاریخ الشعوب الاسلامیه-330/9
تاریخ المذاهب الاسلامیه-320/20
تاریخ الیمن-320/24
تاریخ سنی الارض و الانبیاء-320/17
تاریخ صنعاء الیمن-315/7
تاریخ طبری-ز 6/3
تاریخ عرب-زا114/
تاریخ فرق اسلام-/20شش
تاریخ یعقوبی-320/22
التبصیر فی الدین-ز 22/5
التبصیر فی الدین و تمیز الفرقه الناجیه عن الفرقه الهالکه-321/1
تجارب الامم-321/4
تحفه الازهار و زلال الانهار فی تسمیه الاطهار-315/10
تشیع-ز*239/
التفکر الفلسفی-ز 8/1
التفکر الفلسفی فی الاسلام-321/7
تکوین الیمن الحدیث-321/8
تلخیص الشافی-321/10
تنبیه الغافلین عن مقاتل الطالبین-315/13
التنبیه و الاشراف-321/13
التنبیه و الرد علی الهواء و البدع-321/15
التنبیه و الرد علی اهل الاهواء-243/15
تهذیب التهذیب-321/17
ثلاث رسائل جاحظ-ز 253/2
جامع الفقه و الاحکام-234/15
جهاد الشیعه-ز /3نه
الحجته-219/7
الحدائق الوردیه فی مناقب الائمة الزیدیه-315/16
حلیه الاولیاء-زا68/
حلیه الاولیاء و طبقات الاصفیاء-321/19
خطط مقریزی-ز 20/4
خلاصه الذهب المسبوک-321/24
الخوارج و الشیعه-330/11
دائره المعارف الاسلامیه-322/1
دلائل الامامه-322/5
دو قرن سکوت-ز /1پنج
دول الاسلام-ز 180/1
دیباچهای بر رهبری-ز /3شش
ربع الابرار-/1پانزده
رحال طوسی-322/10
رجال کشی-322/13
رجال نجاشی-322/16
الرد علی الحنفیه-235/2
الرد علی اهل الریغ-235/1
رساله فی الفرق الاسلامیه-315/19
رسائل جاحظ-322/18
رسائل مفید-322/21
روضه الصفا-ز 172/1
روضه کافی-322/23
زهره المقول فی نسب ثانی فرعی الرسول-322/25
الزینه-315/22
سر السلسله العلویه-322/27
سرزمینهای خلافت شرقی-ز*171/
السقیفه-323/1
سمیره مختار اللیثی-ز /3نه
سه رساله جاحظ-ز 240/3
السیاده العربیه-ز 24/2
شرح نهج البلاغه-323/5
الشمس الخمیره و تنویر البصیره فی اصول الدین-315/25
الشیعه-323/8
الشیعه و التشیع-323/12
الشیعه و الحاکمون-323/14
الصواعق المحرمه فی الرد علی اهل البدع و الزندقه-323/16
طبقات ابن سعد-323/18
العبر-ز 36/5
العبر و دیوان المتداء و الخیر-323/21
عبقات-ز*241/
عبقات الانوار-ز 238/8
العصر العباسی الاول-323/23
عقاید الامامیه-323/25
عقاید الشیعه-323/27
عقاید الغرید-ز 16/4
العقد الغرید-324/1
علی و بنوه-324/4
عمده الاکیاس-315/28
عمده الطالب-ز 234/1
عیون الاخبار-ز /3سه
عیون الاخبار الرضا-326/1
العیون و الحدائق-20/12
غایه الاختصار فی اخبار البیوتات العلویه-324/11
الغتیبه-324/14
الغدیر-ز*241/
غیبت شیخ طوسی-ز 18/1
فتوح البلدان-324/21
فجر اسلام-324/16
الفخری-ز 71/1
الفخری فی الاداب السلطانیه-ز*111/
الفخری فی الاداب السلطانیه و الدول الاسلامیه-324/18
الفرق الاسلامیه-316/4
الفرق الزیدیه فی القرنین الثانی و الثالث-/16هجده
فرق الشیعه-324/26
الفرق المنترفه-ز 30/5
الفراق المنترفه بین اهل الزیع و الزندقه-325/1
الفرق بین الفرق-324/23
الفضل فی الاهواء-ز 23/2
الفضل فی الاهواء و الملل-ز 34/3
الفصل فی الملل و النحل-325/4
الفصول المختاره-325/7
الفصول المهمه فی معرقه احوال الائمه-325/9
الفکر الشیعی-325/12
الفنون فی الفقه-325/18
فهرست ابن ندیم-325/14
فهرست شیخ طوسی-325/16
قره العیون-ز 233/2
قره العیون فی تاریخ الیمن و الیمن-316/
قیام سادات-ز 182/2
کاشف الغطاء-316/14
الکامل-4/1
الکامل فی التاریخ-325/19
کامل مصطفی شبیبی-325/13
کتاب التوحید-247/4
کتاب التوحید و المسترشد-234/19
کتاب الجامع-247/5
لسان العرب-325/22
لطائف المعارف-325/24
ماثر الابرار فی مجملات جواهر الاخبار-316/10
المجالس السنیه فی مناقب و مصایب العتره النبویه-325/26
المجدی فی النسب-316/13
المجد-326/1
المحتف العراقی-314/18
مختصر اخبار الخلفاء-326/5
المختصر فی اخبار البشر-326/2
مروج الذهب-/7سیزده
المسترشد-ز 23/1
المسترشد فی امامه علی بن ابیطالب-326/9
مسند امام زید-326/11
مصباح العلوم فی معرفه الحی القیوم-316/16
مطلع البدور و مجمع البحور-316/18
المعارف-326/13
معالم العلما-326/15
معجم البلدان-326/18
معد الدراسات-314/2
مقالات الاسلامین و اختلاف المصلین-326/22
مقالات الاسلامیین-ز 16/2
المقالات و الفرق-326/25
مقاتل الحسینی-327/1
مقاتل الطالبین-327/20
مقتل الطالبین-327/13
مقدمه ابن خلدون-327/6
مقدمه فی التاریخ الاقتصادی العربی-327/8
ملل و نحل-243/16
مناقب آل ابی طالب-327/3
المنتخب و الثاقب-234/16
المنزله بین المنزلتین-316/21
المواعظ و الاعتبار بذکر الخطط و الاثار-327/16
نبد من کتاب تاریخ الخلفا-327/18
نبیله عبد المنعم-/9بیست و دو
نبیه امین فارس-330/10
النجوم الزاهره فی ملوک مصر و القاهره-327/21
نزهه الانظار فی ذکر الائمه الزیدیه الاطهار-316/24
النص و الاجتهاد-ز*141/
نهایه الارب فی فنون العرب-316/27
الوافی بالوفیات-327/23
الوعد و الوعد-زا262/
وفیات الاعیان-328/1
وقعه صفین-327/4
الحادیه-235/7
الیاده العربیه و الشیعه و الاسرائیلیات-330/13
الیمن البلاد السعیده-328/6
الیمن و حضاره العرب-328/8
مؤلف در پایان به ذکر شرح کلی همه مصادر و منابع کتاب پرداخته که ما در اینجا فشرده آنرا در اختیار خوانندگان گرامی قرار میدهیم.
همچنین لازم به تذکر است که در متن اصلی،شرح کلیه منابع و مآخذ کتاب براساس نام مؤلفین آورده شده بود که ما به جهت سهولت دستیابی،آنرا براساس حروف الفبائی کتابها،در پنج بخش به ترتیب زیر آوردهایم.
1-کتب خطی
2-کتب عربی چاپی
3-کتب عربی تعریب شده(به عربی ترجمه شده)
4-کتب فارسی
5-کتاب آلمانی و انگلیسی
1-اخبار العباس و فضائله و مناقبه و فضائل ولده و مناقبهم:
که یک نسخه آن در"معهد الدراسات الاسلامیه"بغداد،بهشماره 1679 موجود است.
2-الارشاد الهادی الی منظومة"الهادی فی عقاید الزیدیه،نوشته:
الهادی ابراهیم المفضل بن الوزیر،متوفی 822 ه.که نسخهای از آن در"دار الکتب المصریه"بهشماره 587 در بخش"عقاید تیمور"موجود است.
3-الاساس فی علم الکلام عند الزیدیه،نوشته:
قاسم بن ابراهیم الرسی،متوفی 246 ه.که نسخهای از آن در دار الکتب المصریه" بهشماره 384 در بخش"عقاید تیمور"موجود است.
4-اصول العدل و التوحید،تالیف:
قاسم بن ابراهیم الرسی،متوفی 246 ه که نسخهای از آن در کتابخانه متوکلیه صنعا موجود است،که نسخه عکسبرداری شده آن در دار الکتب المصریه بهشماره 167 در بخش"علم الکلام"میباشد.
5-انباء ابنالزمن فی تاریخ الیمن،نوشته:
اسماعیل بن احمد بن علی علی المتوکلی که نسخهای از آن در"دار الکتب المصریه" بهشماره 1347 در بخش تاریخ موجود است.
6-انساب الاشراف،نوشته:
احمد بن یحیی بلاذری،متوفی 279 ه.که نسخهای از آن در"معهدا الدراسات الاسلامیه"بغداد بهشماره 1636 موجود است.
7-انساب الطالبین:
که نسخهای از آن در کتابخانه المتحف العراقی بهشماره 1575 موجود است.
8-البساط،به قلم:
حسن ناصر الحق الاطروش،متوفی 304 ه که نسخهای از آن در دار الکتب المصریه بهشماره 96 در بخش علم کلام موجود است.
9-بلوغ المرام فی شرح مسلک الختام،نوشته:
حسین بن احمد مرعشی متوفی 1318 ه.که نسخهای از آن در کتابخانه المتحف العراقی تحت شماره 1803 موجود است.
10-تاریخ البرق الیمانی فی الفتح العثمانی،به قلم:
قطب الدین بن علی الدین صنفی که نسخهای از آن در"دار الکتب المصریه بهشماره 484 در بخش عقاید تیمور موجود است.
11-تاریخ صنعاء الیمن،به قلم:
احمد بن عبد اللّه بن محمد رازی،متوفی 460 ه که نسخهای از آن در"دار الکتب المصریه بهشماره 5378 بخش تاریخ موجود است.
12-تحفة الازهار و زلال الانهار فی تسمیته الائمه الاطهار،تالیف:
السید الضامن بن شدقم،که تا سال 1088 ه زنده بود،و نسخهای از آن در کتابخانه "المتحف العراقی"بهشماره 1382 موجود است.
13-تنبیه الغافلین عن مقاتل الطالبین،به قلم:
ابو سعد حسن بن کرامه جشمی بیهقی،متوفی 494 ه.که نسخهای از آن در"دار الکتب المصریه"بهشماره 27622 بخش علم کلام موجود است.
14-الحدائق الوردیه فی مناقب الائمه الزیدیه به قلم:
حمد بن احمد یمانی متوفی 652 ه.در دو جلد در کتابخانه المتحف العراقی" بهشماره 1867 در بخش تاریخ موجود است.
15-رسالة فی الفرق الاسلامیه،تالیف:
محی الدین دبس،متوفی 1311 ه که نسخهای از آن در کتابخانه"دار الکتب المصریه" بهشماره 484 در بخش عقاید تیمور موجود است.
16-الزینه"،بقلم:
ابو حاتم احمد بن حمدان رازی،متوفی 324 ه.که نسخهای از آن در"معهد الدراسات الاسلامیه"بغداد بهشماره 599 موجود است.
17-الشمس المنیره"و تنویر البصیره فی اصول الدین،نوشته:مهدی بن هادی
مهدی بن هادی زیدی که نسخهای از آن در کتابخانه شهرستانی کاظمین بهشماره 51 موجود است.
18-عمدة الاکیاس،بقلم:
ابن صلاح شرفی،که نسخهای از آن در"دار الکتب المصریه"بهشماره 183 در بخش عقاید تیمور موجود است.
19-عیون اخبار الرضا،نوشته:
ابو جعفر محمد بن حسین بن بابویه،مشهور به شیخ صدوق،متوفی 381 ه.که نسخهای از آن در"دار الکتب المصریه"بهشماره 2212 در بخش تاریخ موجود است.
20-الفرق الاسلامیه:
که نسخهای از آن در"معهد الدراسات الاسلامیّه"در بغداد بهشماره 1468 موجود است.
21-قره"العیون فی تاریخ الیمنن،الیمن،به قلم:
عبد الرحمن بن علی بن محمد شیبانی دیبع،که نسخهای از آن در کتابخانه"المتحف العراقی بهشماره 1750 در بخش تاریخ موجود است.
22-ماثر الابرار فی مجملات جواهر الاخبار،نوشته:
نور الدین محمد بن علی بن یونس صمدی،متوفی 914 ه.که نسخهای از آن در "دار الکتب المصریه"بهشماره 1354 در بخش تاریخ موجود است.
23-المجدی فی النسب،بقلم:
ابو الحسن عمری،که نسخهای از آن در کتابخانه آل کاشف الغطاء در نجف اشرف بهشماره 783 در بخش تراجم و انساب موجود است.
24-مصباح العلوم فی معرفه"الحی القیوم،تالیف:
ابو الحسن احمد بن محمد رضا ص،که نسخهای از آن در کتابخانه دار الکتب المصریه بهشماره 384 در بخش مجامع تیمور موجود است.
25-مطلع البدور و مجمع البحور،نوشته:
احمد بن صالح بن ابی الرجال،متوفی 1092 ه.در کتابخانه"آل کاشف الغطاء بهشماره 885 در بخش ادبیات در نجف اشرف موجود است.
26-المنزله"بین المنزلتین،تالیف:
یحیی بن حسین هادی،متوفی 298 ه.که نسخهای از آن در"دار الکتب المصریه" بهشماره 392 در بخش مجامع تیمور موجود است.
27-نزهة"الانظار فی ذکر الائمه"الزیدیه الاطهار،نوشته:
یحیی بن حمید که نسخهای از آن در"دار الکتب المصریه"بهشماره 29098 در بخش عقاید تیمور موجود است.
28-نهایه الارب فی فنون العرب،به قلم:
شهاب الدین احمد بن عبد الرحمن نویری،متوفی 733 ه.که نسخهای از آن در دار الکتب المصریه،بهشماره 599 در بخش تاریخ تیمور موجود است.
29-الوعد و الوعید،تالیف:
یحیی بن حسین هادی،متوفی 298 ه.که نسخهای از آن در"دار الکتب المصریه" بهشماره 392 در بخش مجامع تیمور موجود است.
30-آثار البلاد و اخبار العباد،تالیف:
زکریا بن محمود قزوینی،متوفی 1283 میلادی،چاپ بیروت 1380 ه.
31-احجاج طبرسی،تالیف:
ابو علی،فضل بن حسن طبرسی متوفی 548 ه.چاپ 1386 ه.مطبعه مرتضویه نجف اشرف.
32-احسن التقاسیم فی معرفة الاقالیم،تالیف:
شمس الدین،ابو عبد اللّه محمد شافعی مقدسی،معروف به بشاری،متوفی 387 ه.
چاپ لیدن 1906 م.
33-الاخبار الطوال،تالیف:
ابو حنیفه،احمد بن داود دینوری متوفی 282 ه.چاپ اول قاهره 1960 م.
34-ارشاد مفید،تالیف:
محمد بن محمد بن نعمان مشهور به شیخ مفید متوفی 413 و چاپ 1382 ه.مکتبه حیدریه نجف اشرف.
35-ارشاد الاریب،تالیف:
شهاب الدین،ابو عبد اللّه،یاقوت حموی،متوفی 626 ه.چاپ دوم،قاهره 1928 م.به تحقیق مارغلوث.
36-الاصابه فی تمیز الصحابه،تالیف:
احمد بن علی بن محمد بن حجر عسقلانی،متوفی 852 ه.چاپ 1358 ه.مصر
37-اصل الشیعه و اصولها،تالیف:
محمد حسن ال کاشف الغطاء متوفی چاپ اول،نجف اشرف
38-اصول کافی،تالیف:
ابو جعفر،محمد بن یعقوب کلینی،متوفی 328 ه.چاپ 1381 ه.تهران به تصحیح علی اکبر غفاری.
39-اعتقادات فرق المسلمین و المشرکین،تالیف:
ابو عبد اللّه محمد بن عمر بن حسین رازی،متوفی 609 ه چاپ 1356 ه.قاهره
40-الاعلاق النفیسه،تالیف:
ابو علی احمد عمر بن رسته که تا سال 290 ه زنده بود،چای لیدن 1891 م.
41-الاعلام زرکلی،تالیف:
خیر الدین زرکلی از علمای معاصر چاپ دوم 10 جلدی
42-اعیان الشیعه،تالیف:
سید محسن عاملی،متوفی 1952 م.
43-الاغانی،تالیف:ابو الفرج،علی بن حسین
ابو الفرج،علی بن حسین بن محمد بن احمد اصفهانی متوفی 356 ه.جلد هیجدهم چاپ بیروت مطبعه دار النصر.
44-اکمال الدین و اتمام النعمه،تالیف:
ابو جعفر محمد بن علی بن حسین بن بابوبه قمی،مشهور به شیخ صدوق،متوفی 381 ه چاپ بیروت مطبعه دار النصر
45-الامام زید،تالیف:
محمد ابو زهره،از علمای معاصر چاپ اول قاهره
46-الامامه و السیاسته،تالیف:
ابو محمد عبد اللّه بن مسلم بن قتیبه متوفی 276 ه.چاپ دوم،1377 ه.مصر.
47-انساب الاشراف،تالیف:
احمد بن یحیی بن جابر بلاذری،متوفی 379 ه.جلد اول به تحقیق محمد حمید اللّه جلد چهارم چاپ 1936 مصر،جلد پنجم چاپ 1938 مطبقه القدس.
48-اوائل المقالات،تالیف:
محمد بن محمد بن نعمان،مشهور بن شیخ مفید متوفی 413 ه.چاپ 1371 ه.تبریز
49-بحار الانوار،تالیف:
محمد باقر بن محمد تقی مجلسی،متوفی 1111 ه چاپ سنگی تهران 1307 ه.
50-البدء و التاریخ،تالیف:
مطهر بن طاهر مقدسی،متوفی 355 ه.چاپ پاریس 1916 ه.
51-البدایه و النهایه،تالیف:
عماد الدین،اسماعیل بن عمر بن کثیر دمشقی ج 10 و 11 چاپ قاهره مطبعه سعادت.
52-البلدان.
احمد بن ابی یعقوب بن جعفر بن وهب یعقوبی،صاحب تاریخ یعقوبی،معروف به ابن واضح اخباری که در ضمن الاعلاق النفیسه،این رسته چاپ لیدن 1891 م.
53-تاریخ ابن عساکر،تالیف:
ابو القاسم علی بن حسن هبة اللّه بن عبد اللّه بن حسین بن عساکر شافعی،متوفی 571 ه.جلد چهارم،به تصحیح عبد القادر افندی.
54-تاریخ الاسلام،تالیف:
شمس الدین ابو عبد اللّه محمد بن احمد بن عثمان بن قایماز ذهبی،متوفی 748 ه.
چاپ 1960 م مکتبته القدس.
55-تاریخ الخلفاء،تالیف:
جلال الدین بن عبد الرحمن سیوطی متوفی 911 ه.بتحقیق محمد محی الدین عبد اللّه چاپ 1959 م-مطبعه سعادت قاهره.
56-تاریخ الرسل و الملوک تالیف:
ابو جعفر محمد بن جریر بن رستم طبری،متوفی 310 ه.چاپ دار المعارف مصر در 10 جلد به تحقیق ابو الفضل ابراهیم.
57-تاریخ سنی الارض و الانبیاء،تالیف:
حمزه بن حسن اصفهانی متوفی پیش از 360 هجری،چاپ بیروت 1960 م.مکتبه- الحیاه
58-تاریخ المذاهب الاسلامیه،تالیف:
محمد ابو زهره،از علمای معاصر،چاپ اول قاهره.
59-تاریخ یعقوبی،
احمد بن ابی یعقوب بن جعفر بن وهب معروف به ابن واضح اخباری،متوفی 282 ه.
چاپ لیدن 1883 م.
60-تاریخ الیمن،که اسم کامل آن"فرجة العموم فی حوادث و تاریخ الیمن میباشد تالیف:
عبد الواسع بن یحیی الیمانی الواسعی چاپ 1346 ه-مطبعه سلیفه قاهره
61-تاریخ الیمن،تالیف:
نجم الدین عمارۀ بن ابی الحسن یمنی،متوفی 569 ه.چاپ 1957 م.دار الثناء للطباعه،مصر.
62-التبصیر فی الدین و تمییز الفرقه الناجیه عن الفرقه الهالکه"،تالیف:
ابو المظفر شاپور بن طاهر بن محمد اسفراینی متوفی 471 ه.چاپ 1955 م.مکتبه خانچی مصر.
63-تجارب الامم،تالیف:
ابو علی احمد بن محمد مسکویه متوفی 420 ه.که در ضمن العیون و الحدائق چاپ شده است.
64-التفکیر الفلسفی فی الاسلام،تالیف:
عبد الحلیم محمود،از دانشمندان معاصر،چاپ 1955 م.قاهره
65-تکوین الیمن الحدیث،تالیف:
مصطفی سالم،چاپ 1962 م.قاهره
66-تلخیص الشافی،تالیف:
ابو جعفر بن الحسن،مشهور به شیخ طوسی متوفی 460 ه.چاپ نجف مکتبه العلمین به تحقیق حسن بحر العلوم.
67-التنبه و الاشراف،تالیف:
ابو الحسن علی بن الحسن مسعودی،متوفی 346 ه چاپ 1965 م.بیروت،مکتبته الخیاط
68-التنبیه و الرد علی اهل الاهواء و البدع،تالیف:
ابو الحسن محمد بن احمد بن عبد الرحمن ملطی،متوفی 377 ه.چاپ 1388 ه بغداد
69-تهذیب التهذیب،
احمد بن علی بن محمد بن حجر عسقلانی متوفی 852 ه.چاپ 1325 ه.حیدرآباد دکن-هند.
70-حلیته الاولیاء و طبقات الاصفیاء تالیف:
حافظ ابو نعیم احمد بن عبد اللّه اصفهانی،متوفی 430 ه.چاپ 1933 م.مطبعه سعادت مصر.
71-الحور العین،تالیف:
ابو سعید،نشوان بن سعید حمیری،متوفی 573 ه.چاپ اول 1367 ه.مکتبه خانچی
72-خلاصه"الذهب المسبوک،تالیف:
عبد الرحمن بن سنبطه قنتوربلی،چاپ 1885 م.چاپخانه قدیس حاور جیوس ایتالیا
73-دائره المعارف الاسلامیه،تالیف.
پطرس بستانی متوفی 1883 م،چاپ 1887 م.بیروت
74-دائره المعارف،تالیف:
فئواد افرام بستانی،چاپ 1958 م-بیروت.
75-دلائل الامامه"تالیف:
محمد بن جریر طبری،از علمای قرن چهارم،چاپ 1949 م.نجف اشرف.
76-دول الاسلام،تالیف:
شمس الدین،ابو عبد اللّه،محمد بن احمد بن عثمان ذهبی قایماز،متوفی 748 ه.
چاپ دوم 1364 ه-حیدرآباد دکن-هند.
77-رجال طوسی،تالیف:
ابو جعفر بن حسن طوسی،متوفی 460 ه.چاپ اول 1381 ه.نجف اشرف به تحقیق محمد صادق آل بحر العلوم.
78-رجال کشی،تالیف:
ابو عمرو،محمد بن عبد العزیز کشی از علمای قرن چهارم چاپ اعلمی،کربلا.
79-رجال نجاشی،تالیف:
احمد بن علی بن عباس نجاشی،متوفی 450 ه.چاپ مصطفوی،ایران.
80-رسائل جاحظ،سه رساله از:
ابو عثمان جاحظ بن بحر متوفی 255 ه.چاپ 1933 م.قاهره.گردآوری حسن سندوبی.
81-رسائل مفید،چند رساله از:
محمد بن محمد بن نعمان،مشهور به شیخ مفید،متوفی 413 ه.چاپ اول نجف اشرف
82-روضه کافی،تالیف:
محمد بن یعقوب کلینی،متوفی 328 ه.چاپ 1385 ه.نجف اشرف.
83-زهره"المقول فی نسب ثانی فرعی الرسول،تالیف:
علی بن حسن بن شدقم متوفی 1033 ه.چاپ اول 1380 ه نجف اشرف.
84-سر السلسله العلویه،تالیف:
ابو نصر سهل بن عبد اللّه بن داود بن سلیمان نجاری از علمای قرن چهارم که تا سال 341 هجری زنده بود.چاپ 1382 ه نجف اشرف.
85-السقیفه،تالیف:
سلیم بن قیس کوفی،از اصحاب امیر مؤمنان و متوفی 90 هجری.چاپ نجف اشرف مطبعه حیدریه.این کتاب اخیرا بنام اسرار آل محمد(ص)به فارسی ترجمه شده و در اختیار دوستان اهلبیت قرار گرفته است.
86-شرح نهج البلاغه،تالیف:
عز الدین،ابو حامد،عبد الحمد بن هبه اللّه مداینی مشهور به ابن ابی الحدید، متوفی 656 ه.چاپ 1964 م.بیروت مکتبته الحیاه
87-الشیعه،تالیف:
محمد صادق صدر،از علمای معاصر،چاپ 1352 ه.بغداد.
88-الشیعه بین الاشاعره"و المعتزله"،تالیف:
هاشم معروف حسنی،از علمای معاصر،چاپ اول 1964 م.
89-الشیعه و التشیع،تالیف:
محمد جواد مغینه،متوفی 1401 ه.چاپ بیروت
90-الشیعه و الحاکمون،تالیف:
محمد جواد مغینه،متوفی 1401 ه.چاپ اول 1961 م.بیروت
91-الصواعق المحرقه فی الرد علی اهل البدع و الزندقه،تالیف:
ابن حجر هیثمی مکی،متوفی 974 ه.چاپخانه محمدیه قاهره
92-طبقات ابن سعد،تالیف:
محمد بن سعد کاتب واقدی،متوفی 230 ه به تحقیق ادوارد ساخائو،چاپ لیدن 1322 ه.
93-العبر و دیوان المبتداء و الخیر،تالیف:
عبد الرحمن بن محمد،مشهور به ابن خلدون متوفی 808 ه.چاپ ابولاق.
94-العصر العباسی الاول،تالیف:
عبد العزیز دوری،چاپ 1944 م.بغداد
95-عقاید الامامیه،تالیف:
محمد رضا المظفر،متوفی 1382 ه.چاپ 1962 م.دار النعمان نجف اشرف.
96-عقاید الشیعه،تالیف:
محمد رضا المظفر،متوفی 1382 ه.چاپ 1373 ه.مطبعه حیدریه نجف اشرف.
97-العقد الفرید،تالیف:
ابو عمر،احمد بن محمد اندلسی مشهور به ابن عبدربه،متوفی 328 ه.چاپ 1363 1375 ه.قاهره.
98-علی و بنوه(الفتنه الکبری)تالیف:
طه حسین،از علمای معاصر،چاپ 1953 م.دار المعارف مصر.
99-عمدة الطالب فی انساب آل ابی طالب،تالیف:
جمال الدین احمد بن علی بن حسین بن علی بن مهنا بن عنبه داودی،متوفی 828 ه چاپ 1327 ه.نجف اشرف
100-العیون و الحدائق فی اخبار الحقایق،
که مؤلفین شناخته نشده،چاپ 1861 م.لیدن.
101-غایة الاختصار فی اخبار البیوتات العلویه،تالیف:
تاج الدین بن محمد بن حمزه بن زهره که تا سال 753 ه.زنده بود.چاپ اول 1310 بولاق.
102-الغتیبة،تالیف:
ابو جعفر،مشهور به شیخ طوسی،متوفی 460 ه.چاپ دوم 1385 ه.نجف اشرف
103-فجر الاسلام،تالیف:
احمد امین،چاپ هفتم 1955 م.قاهره
104-الفخری فی الاداب السلطانیه و الدول الاسلامیه،تالیف:
محمد بن علی بن طباطبا،مشهور به ابن طقطقی،متوفی 709 ه.چاپ 1927 م.
مطبعه رحمانیه
105-فتوح البلدان،تالیف:
احمد بن یحیی بن جابر بلاذری،متوفی 379 ه چاپ قاهره به تحقیق صلاح الدین المنجد.
106-الفرق بین الفرق،تالیف:
عبد القاهر بن طاهر بن محمد بغدادی،متوفی 429 ه.چاپ قاهره،مطبعه مدنی به تحقیق محمد محی الدین عبد الحمید.
107-فرق الشیعه،تالیف:
ابو محمد حسن بن موسی نوبختی،متوفی 310 ه چاپ نجف اشرف،با حواشی محمد صادق بحر العلوم.
108-الفرق المفترقة بین اهل الزیع و الزندقه،تالیف:
ابو محمد،عثمان بن عبد اللّه بن حسن حنفی عراقی،متوفی 500 ه.چاپ 1961 م ه آنکارا.
109-الفصل فی الملل و النحل،تالیف:
ابو محمد بن علی بن حزم اندلسی متوفی 456 ه.جلد اول چاپ 1317 ه.مصر جلد دوم چاپ 1320 ه.مصر.
110-الفصول المختاره،تالیف:
شیخ مفید،محمد بن محمد بن نعمان متوفی 413 ه.چاپ دوم نجف اشرف.
111-الفصول المهمه فی معرقه احوال الائمه،تالیف:
علی بن محمد بن احمد بن صباغ مالکی مکی،متوفی 855 ه.چاپ 1381 ه.نجف اشرف.
112-الفکر الشیعی و الترعة الصوفیه،تالیف:
کامل مصطفی شبیبی،چاپ اول 1386 ه.بغداد
113-فهرست ابن ندیم،تالیف:
محمد بن اسحاق بن محمد بن اسحاق بن ندیم متوفی 387 ه.چاپ 1348 ه.قاهره
114-فهرست شیخ طوسی،تالیف:
ابو جعفر حسن طوسی متوفی 460 ه چای 1370 ه.نجف اشرف،به تحقیق محمد صادق ال بحر العلوم.
115-الکامل فی التاریخ،تالیف:
عز الدین ابو الحسن،علی بن محمد بن عبد الکریم جزری،مشهور به ابن اثیر،متوفی 630 ه.چاپ مصر.
116-لسان العرب،تالیف:
جمال الدین،محمد بن مکرم بن منظور انصاری متوفی 711،چاپ 1376 ه.بیروت
117-لطائف المعارف،تالیف:
عبد الملک بن محمد بن اسماعیل ثعالبی متوفی 429 ه.چاپ مصر.
118-المجالس السنیه فی مناقب و مصایب العتره النبویه تالیف:
سید محسن جلبل عاملی،متوفی ه.چاپ 1954 م.دمشق.
119-المحبر،تالیف:
ابو جعفر محمد بن حبیب بغدادی،متوفی 245،چاپ 361 ه حیدرآباد دکن.هند.
120-المختصر فی اخبار البشر،تالیف:
عماد الدین ابو الفداء بن اسماعیل الملک المؤید،متوفی 732 ه.چاپ اول بیروت
121-مختصر اخبار الخلفاء،تالیف:
علی بن انجب بن ساعی،متوفی 674 ه.چاپ اول 1309 ه.بولاق
122-مروج الذهب و معادن الجوهر،تالیف:
ابو الحسن علی بن حسین بن علی مسعودی،متوفی 346 ه.چاپ چهارم مصر.
123-المسترشد فی امامة علی بن ابیطالب،تالیف:
ابو جعفر محمد بن جریر طبری،از علمای قرن چهارم،چاپ نجف اشرف.
124-مسند امام زید،تالیف:
زید بن علی بن الحسین(ع)متوفی 122 ه.چاپ 1966 م.لبنان.
125-المعارف،تالیف:
ابو محمد،عبد اللّه بن مسلم بن قتیبه متوفی 276 ه.چاپ 1960 م مصر.
126-معالم العلماء،تالیف:
ابو جعفر رشید الدین بن محمد بن علی بن شهرآشوب،متوفی 588 ه.چاپ 1353 ه تهران به ضمیمه فهرست شیخ طوسی.
127-معجم البلدان،تالیف:
ابو عبد اللّه،یاقوت بن عبد اللّه حموی،متوفی 626 ه چاپ 1867 م.لیزیک-آلمان
128-مقاتل الطالبین،تالیف:
ابو الفرج علی بن حسین بن محمد بن احمد اصفهانی متوفی 356 ه.چاپ 1368 ه.
قاهره.
129-مقالات الاسلامین و اختلاف المصلین،تالیف:
ابو الحسن علی بن اسماعیل اشعری،متوفی 324 ه.چاپ 1963 م.ویسبادن،آلمان به تحقیق هلموت ریتر.
130-المقالات و الفرق،تالیف:
ابو جعفر سعد بن عبد اللّه بن ابی خلف اشعری قمی،متوفی 301 ه.چاپ 1341 ش.
تهران،به تصحیح محمد جواد مشکور.
131-مقاتل الحسین،تالیف:
ابو مخنف،لوط بن یحیی متوفی 170 ه چاپ نجف اشرف.مطبعه حیدریه
132-مناقب ال ابی طالب،
ابو جعفر رشید الدین بن محمد بن علی بن شهرآشوب مازندرانی،متوفی 588 ه.چاپ قم.
133-مقدمه ابن خلدون،تالیف:
عبد الرحمن بن محمد بن خلدون خضری متوفی 808 ه.چاپ 1961 م.بیروت
134-مقدمة فی التاریخ الاقتصادی العربی،تالیف:
عبد العزیز دوری،چاپ اول 1969-بیروت
135-الملل و النحل،تالیف:
محمد بن عبد الکریم بن احمد شهرستانی متوفی 548 ه.چاپ 1320 ه.قاهره در حاشیه الفصل فی الملل و النحل ابن حزم.
136-مقتل الطالبین،تالیف:
ابو اسماعیل،ناصر بن طباطبا،از علمای قرن پنجم،چاپ اول 1388 ه.به تحقیق سید مهدی خرسان.
137-المواعظ و الاعتبار بذکر الخطط و الاآثار،تالیف:
تقی الدین احمد بن علی بن قادر بن محمد مقریزی،متوفی 845 ه.چاپ بولاق.
138-نبدة من کتاب تاریخ الخلفاء
به قلم یکی از علمای قرن یازدهم هجری که نامش بدست نیامده است.چاپ 1967 مسکو،به کوشش پطروس
139-النجوم الزاهره"فی ملوک مصر و القاهره،تالیف:
جمال الدین ابو المحاسن ابن تعزی بردی اتابکی،متوفی 874 ه.چاپ اول قاهره
140-الوافی بالوفیات تالیف.
صلاح الدین خلیل بن ابیک صفدی،متوفی 764 ه.جلد اول چاپ ویسبادان آلمان 1962 جلد دوم دار المعارف استانبول 1949،جلد سوم مطبعه هاشمه دمشق 1953،و جلد چهارم ویسبادان 1959 م.
141-الوزراء و الکتاب تالیف:
ابو عبد اللّه محمد بن عبدوس جهشیاری،متوفی 331 ه.چاپ اول 1357 ه.قاهره.
142-وفیات الاعیان تالیف:
ابو العباس،شمس الدین احمد بن احمد بن محمد ابن ابی بکر ابن خلکان،متوفی 687 ه.چاپ اول 1367 ه.مطبعه سعادت قاهره
143-وقعه صفین،تالیف:
نصر بن مزاحم،متوفی 212 ه.چاپ دوم قاهره 1382 ه.
144-الیمن،البلاد السعیده"تالیف:
ابراهیم حسن،چاپ مصر.
145-الیمن و حضاره"العرب،تالیف:
عدنان ترسیس چاپ بیروت.
146-طبرستان،و رویان و مازندران،تالیف:
سید ظهر الدین بن سید نصیر الدین مرعشی،به اهتمام برنهارد دارن پطرزبورغ 1850 میلادی.
در این بخش منابع غربی کتاب که از طرف خاورشناسان نوشته و مولف از ترجمه عربی آنها استفاده کرده است معرفی میشود:
147-بلدان الخلافه"الشرقیته،تالیف:
کی لسترنج،ترجمه،بشیر فرنس و کورکیس عواد،چاپ 1954 بغداد،مطبعه رابطه.
148-تاریخ الادب العربی،تالیف:
کارل بروکلمان ترجمه،عبد الحلیم نجار،چاپ 1959 قاهره
149-تاریخ الادب فی ایران،تالیف:
ادوارد جرانفیل ترجمه،ابراهیم امین شواربی،چاپ 1954 مصر،مطبعه سعادت.
150-تاریخ الشعوب الاسلامیه
کارل بروکلمان ترجمه،نبیه امین فارس و منیر بعلبکی،چاپ 1949 بیروت
151-الخوارج و الشیعه،تالیف:
یولیوس و لهاوزن،ترجمه،عبد الرحمن بدوی چاپ 1958 مصر
152-الیاده العربیه و الشیعه و الاسرائیلیات،تالیف:
فان فلوتن،ترجمه حسن ابراهیم حسن و محمد زکی ابراهیم.چاپ 1934 مصر مطبعه سعادت.
153-عقیدة الشیعه،تالیف:
دوایت.م.رونالدسن چاپ 1946 قاهره مطبعه سعادت.