ghaemiyeh.com
سرشناسه : مهدیپور، علیاکبر، ۱۳۲۴ -
عنوان و نام پدیدآور : شهید ثالث و دفاع جانانه او از حریم تشیع در مواجهه با فرقههای شیخیه و بابیه / علیاکبر مهدیپور.
مشخصات نشر : قم: رسالت، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری : ۲۲۴ ص.
شابک : ۳۰۰۰۰ ریال : 978-964-6838-44-4
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : برغانی، محمدتقی بن محمد، -۱۲۶۴ق.
موضوع : مجتهدان و علما -- ایران
موضوع : شیعه -- دفاعیهها و ردیهها
رده بندی کنگره : BP۵۵/۳ /ب۳۸م۹ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۹۸
شماره کتابشناسی ملی : ۲۰۴۶۱۸۹
در میان واژگانی که در اسلام قداست دارند ، گلواژه « شهید » قداست خاصّی دارد .
کسی که در عرف اسلامی این واژه را میشنود احساس میکند که هالهای از نور این کلمه را فرا گرفته است .
هر کس به گونهای به درجهی شهادت نایل آید که اسلام بر اساس معیارهای خاصّ خود او را شهید بشناسد ، به یکی از راقیترین و عالیترین درجاتی که یک انسان در سیر صعودی خود ممکن است به آن دست یابد نایل شده است .
در اسلام هنگامی که میخواهند مقام کسی را بالا ببرند میگویند : مقام فلان شخص برابر با مقام شهید است ، مثلاً کسی که در راه کسب دانش بمیرد میگویند : شهید از دنیا رفته است ، یا اگر کسی برای اداره زندگی خانوادهاش به رنج و مشقّت تن بدهد میگویند : پاداش شهید را دارد ، یا اگر کسی در حال انتظار ظهور حضرت ولیّ عصر ( ارواحنا فداه ) از دنیا برود جایگاه شهید را دارد .
همهی کسانی که به نوعی به جهان بشریّت خدمت کردهاند ، بر بشریّت حق دارند ولی هیچکس به اندازه حقّ شهدا بر بشریّت حق ندارد ، زیرا شهدا شمع محفل جهان بشریّتاند ، آنها چون شمع میسوزند و خاکستر میشوند و محیط زندگی انسانها را روشن نگه میدارند ، تا هر گروهی در پرتو نور شهیدان راه خود را بپوید .
همانگونه که چرخ زندگی مادّی انسانها در پرتو نور خورشید در حرکت است ، چرخ زندگی معنوی انسانها نیز در پرتو انوار درخشان شهدا راه تکامل را میپیماید .
شهادت دو رکن دارد :
1 ـ در راه خدا باشد .
2 ـ آگاهانه از آن استقبال کند .
شهادت از این جهت که عملی اختیاری و آگاهانه است ، و از هر گونه انگیزه خودگرایانه منزّه و مبرّا است ، تحسینانگیز و افتخارآمیز است .
هر مرگی به جز مرگ شهادتگونه ، نفله شدن است ، و لذا اصحاب به محضر رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله شرفیاب شده تقاضا میکردند که دست به دعا برافراشته از درگاه باری تعالی بخواهد که خداوند برای آنها شهادت قسمت کند .
مولای متّقیان امیرمؤمنان علیهالسلام میفرمود :
وَإنْ تَکُنِ الأَبدانُ لِلمَوْتِ اُنشِئَتْ فَقَتْلُ امْرِیءٍ للّهِِ بِالسَّیفِ أَفضَلُ
اگر این پیکرها برای مرگ آفریده شدهاند ، پس کشته شدن انسان در راه خدا با
شمشیر برتر است .(1)
پرورش یافتگان مکتب وحی هرگز نمیخواستند که بدنشان نفله شود ، بلکه ترجیح میدادند که در جبههی نبرد در راه خدا به والاترین ارزش برسد .
امیر بیان در یکی از خطبههای جنگ جمل میفرماید :
وَالَّذی نَفسُ عَلِیٍّ بِیَدِهِ ، لاَءَلفُ ضَربَةٍ بِالسَّیْفِ أَهوَنُ عَلَیَّ مِن مَیتَةٍ عَلی فِراشٍ ؛
سوگند به خدایی که جان علی در دست اوست ، هزار ضربتِ شمشیر برای من از یک بار در بستر مردن آسانتر است .(2)
قرآن کریم این نوع مرگ را مرگ نمیداند ، بلکه زندگی جاوید میداند و آثار حیات را بر آن مترتّب میسازد ، آنجا که میفرماید :
« و لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ »
آنان را که در راه خدا کشته شدند ، مرده نشمار بلکه آنها زندگانند و در نزد پروردگارشان روزی خوارند .(3)
قرآن نه تنها شهدا را مرده نمیشمارد ، بلکه تغذیه را که از آثار
موجودات زنده است بر آنها مترتّب میسازد .
مرگ آگانه که از ارکان شهادت است در اسلام به صورت قانونمند درآمده و در فقه اسلامی بابی را به نام « جهاد » به خود اختصاص داده ، که احکام و شرایط خاص خودش را دارد .
سخن در باب جهاد بسیار فراوان است ، به فرازی از بزرگ شهید انسانیّت بسنده میکنیم :
أمّا بَعدُ ، فَإنَّ الجِهادَ بابٌ مِن أَبوابِ الجَنَّةِ ، فَتَحَهُ اللّهُ لِخاصَّةِ أولِیائِهِ ، وَهُوَ لِباسُ التَّقوی ؛
جهاد دری از درهای بهشت است ، خداوند آن را به روی دوستان خاصّ خود گشوده است و آن جامه تقوا است .(1)
هر کسی لیاقت شهادت در راه خدا را ندارد ، جامه شهید جامه تقوا میباشد و لذا در فقه اسلامی باید لباس مرده را درآورند ، بدن را غسل دهند ، سپس با جامه پاکی او را کفن کنند ، ولی شهادت در راه خدا به جسم و روح و جامهی شهید قداست میدهد ، روحش در اعلی علیّین به پرواز درمیآید ، بدنش نیازی به شستوشو ندارد پاک و پاکیزه است ، حتّی جامهاش قداست دارد ، نیازی به تعویض ندارد ، با همان جامهی خونین که مدال افتخار و نشان پاک باختگی او است ، به خاک سپرده میشود .
امام باقر علیهالسلام در این رابطه میفرماید :
1) 1 . نهجالبلاغه ، خطبه 27 .
ما مِنْ قَطْرَةٍ أَحَبُّ إلیَ اللّهِ مِن قَطرَةِ دَمٍ فی سَبیلِ اللّهِ ؛
هیچ قطرهای در نزد خدا از قطره خونی که در راه خدا ریخته شود محبوبتر نیست .(1)
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در یک بیان جامعتر میفرماید :
فَوقَ کُلِّ بِرٍّ بِرٌّ حَتّی یُقْتَلَ الرَّجُلُ فی سَبیلِ اللّهِ ، فَاِذا قُتِلَ فی سَبیلِ اللّهِ عَزّ وَجَلَّ فَلَیسَ فَوقَهُ بِرٌّ ؛
بالاتر از هر کار نیکوئی ، کار نیکویی هست ، تا هنگامی که انسان در راه خدا کشته شود ، چون در راه خدای عزّوجلّ کشته شد ، دیگر بالاتر از آن کار نیکی نیست .(2)
کار شهید تزریق خون در پیکر اجتماع است ، خون شهید تباه نمیشود ، هر قطرهاش به صدها و هزارها تُن خون تبدیل میشود و در پیکر اجتماع وارد میشود ، مخصوصاً آن اجتماعی که دچار کمخونی شده است .
تنها واژهای که با گلواژه شهید برابری میکند و در ترازوی عدل الهی بر واژه شهید برتری دارد ، واژه زیبای « عالم » است .
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در زمینهی مقایسهی خون شهید با مرکّب عالم میفرماید :
إذا کانَ یَومَ القِیامَةِ وُزِّنَ مِدادُ العُلَماءِ بِدِماءِ الشُّهَداءِ ، فَیُرَحَّجُ مِدادُ العُلَماءِ عَلی دِماءِ الشُّهَداءِ ؛
چون روز قیامت فرا رسد مداد ( مرکّب ) علما با خون شهدا سنجیده میشود ، مرکّب علما بر خون شهدا برتری مییابد .(1)
همین بیان از رئیس مذهب امام صادق علیهالسلام نیز روایت شده است .(2)
امیر بیان در یکی از خطبههای خود میفرماید :
وَالعالِمُ أَعْظَمُ أَجْراً مِنَ الصّائِمِ الْقائِمِ الْغازی فی سَبیلِ اللّهِ ؛
پاداش عالم از روزهداری که شبها را به تهجّد پرداخته روزها در راه خدا پیکار کند بزرگتر است .(3)
آری این علمای ربّانی هستند که روح شهادتطلبی را در جامعه تزریق میکنند و افراد مستعدّ را برای جهاد در راه خدا تربیت میکنند و آنها با تزریق خون در پیکر جامعه ، اجتماع خود را از کمخونی نجات میدهند .
و لذا بسیار طبیعی است که جایگاه عالم بالاتر از شهید و مرکّب علما برتر از خون شهدا باشد .
البتّه این مقایسه در مورد شهیدان والا مقامی است که به مرتبهی بلندی از دانش و فضیلت راه نیافته باشند ، امّا شهیدانی که علاوه بر مقام شهادت ، در عرصه علم و فضیلت نیز تلاش کرده به مقام والایی رسیده باشند آنها جایگاه والاتری دارند .
عالمان شیعه ذاتاً مجاهد هستند ، زیرا آنها مرزدارِ کشور ایمان و مرزبان میهن دین هستند ، آنها شب و روز در مرزهای عقیده و ایمان به وظیفهی مرزبانی مشغول هستند و از مرز عقیده نگهبانی میکنند .
امام هادی علیهالسلام از حضرت صادق علیهالسلام روایت میکنند که فرمودهاند :
عُلَماءُ شیعَتِنا مُرابِطُونَ بِالثَّغْرِ الَّذی یَلی إِبْلیسَ وَعَفاریتَهُ ، یَمْنَعُونَهُمْ عَنِ الْخُرُوجِ عَلی ضُعَفاءِ شیعَتِنا ، وَ عَنْ أَنْ یَتَسَلَّطَ عَلَیهِمْ إبلیسُ وَ شیعَتُهُ النَّواصِبُ .
أَلا فَمَنِ انْتَصَبَ لِذلِکَ مِنْ شیعَتِنا کانَ أَفْضَلَ مِمَّنْ جاهَدَ الرُّومَ وَالتُّرکَ وَالْخَزَرَ أَلفَ أَلفَ مَرَّةٍ ، لاِءَنَّهُ یَدْفَعُ عَنْ أَدْیانِ مُحِبّینا ، وَذلِکَ یَدْفَعُ عَنْ أَبْدانِهِمْ ؛
علمای شیعیان ما در مرزی مرزبانی میکنند که شیطان و گماشتگان او در پشت آن مستقرّ شدهاند ، آنان شیاطین را اجازه نمیدهند که در مرز رخنه ایجاد کنند و بر ضعفای شیعیان ما تهاجم کنند .
آنها نمیگذارند که شیطان و پیروان ناصبیاش بر شیعیان ما سیطره پیدا کنند .
آگاه باشید که هر کدام از شیعیان ما این منصب مرزبانی را بر عهده
بگیرد از مجاهدانی که در جبهههای روم ، ترک و خزر پیکار میکنند ، هزار هزار مرتبه برتر هستند ، زیرا آنان از مرز ایمان شیعیان ما دفاع میکنند و اینها از مرز ابدان آنان .(1)
عالم خدمتگزاری که در دوران غیبت امام زمان علیهالسلام از مرز ایمان نگهداری میکند و کشتی ایمان را از غرق شدن در گرداب شبهات و طوفان حوادث محافظت میکند ، اگر در حین انجام وظیفه از سوی کفّار و منافقان مورد تهاجم قرار بگیرد و به شهادت برسد ، بر همهی شهیدان برتری دارد ، که تعبیر : « اُولئِکَ هُمُ الاْءَفْضَلُونَ عِنْدَاللّهِ » از امام هادی علیهالسلام در حق آنها رسیده است .(2)
صدها تن از عالمان فرهیخته و شخصیّتهای برجستهی علمی از اصحاب رسول اکرم ، امیرمؤمنان و دیگر امامان معصوم صلوات اللّه علیهم اجمعین ، در جنگهای مختلف ، در جبهههای حق علیه باطل ، و به دست خلفای جور ، در طول قرون و اعصار به شهادت رسیدهاند که تعداد آنها را جز خداوند منّان نمیداند .
در میان هزاران تن از علمای بزرگ و محقّقان سترک ، که در طول غیبت کبری در سیاه چالها در زیر شکنجه جان سپردند ، یا به جوخهی
اعدام سپرده شدند و یا به دسیسهی دشمنان دین ترور شدند ، صدها فقیه ، محدّث ، مؤلّف ، خطیب و مجاهد دیده میشوند که اگر در مجموعهای گردآوری شوند ، به دهها مجلّد بزرگ خواهد رسید .
علامهی بزرگ آیة اللّه حاج شیخ عبدالحسین امینی ، صاحب دائرة المعارف بزرگ الغدیر ، در عنفوان جوانی ، بیوگرافی کوتاهی از شماری از آنان را در کتاب ارزشمندی گردآورده ، و آن را : « شهداء الفضیلة » نام نهاده است .
علامهی امینی تعداد 130 تن از علمای بزرگی را که از قرن چهارم تا قرن چهاردهم به دست خلفای جور به شهادت رسیدهاند ، در این کتاب معرفی نموده و فرموده :
شهدای فضیلت از علمای شهید در قرنهای اوّل ، دوّم و سوّم هجری در بسیاری از کتب تراجم ذکر شده و لذا ما در این کتاب از آنها نام نبردیم .(1)
همچنین عالمان بزرگی که در حوادث عمومی ، همانند قتل عام بسیاری از شهدا توسّط فدائیان ( اصحاب حسن صباح ) در سال 488 ق ؛ حادثهی مشهد مقدّس به سال 997 ق ، دو فاجعهی بزرگ کربلا به سالهای 1216 و 1258 ق . ، حادثهی جزیره صالح نبی در حومهی بحرین ، در مدرسهی شیخ داود ـ که از آن روز به کربلا شهرت یافته ـ ، فاجعهی احمدپاشا جزّار در جبل عامل ، حادثهی خونبار مسجد زکریّا
1) 1 . علامه امینی ، شهداء الفضیله ، مقدّمه ، دار الشّهاب ، قم ، بیتا .
در حلب ، در عهد سلطان سلیم عثمانی و دیگر فجایع در اقطار و اکناف جهان ، به شهادت رسیدهاند ، در این کتاب نیامده است .(1)
نگارنده سطور ، محقّق بزرگ ترک ، مرحوم پرفسور عبدالباقی گلپنارلی ( 1317 ـ 1403 ق ) را مشاهده میکردم که در کنار مکان مخروبهای در نزدیکی دانشکده الهیّات استانبول میایستاد و با دیدگانی اشکبار فاتحه میخواند ، روزی از محضرشان پرسیدم اینجا چه خبر است ؟ فرمود : در عهد عثمانی تعداد چهل تن از علمای شیعه را با تبر گردن زدند ، جسدشان را به دریا انداخته ، سرهایشان را در اینجا دفن کردند .(2)
آنها و صدها تن دانشمند فرهیختهی عراقی که در عهد طاغوت زمان در سیاهچالهای بغداد به شهادت رسیدند در این آمار نیامده است .
همه ساله در ایّام عزاداری سالار شهیدان گروه صحابه به مجالس عزاداری حمله میکنند ، گلولهباران میکنند ، آتش میزنند و شخصیّتهای شیعی را ترور میکنند که به شمار نمیآیند .
نگارنده سطور با یک تلاش محدود توانست اسامی 840 تن از شخصیّتهای برجستهای را که در چند سال اخیر در ایّام عاشورا در پاکستان توسّط گروههای وابسته به وهّابیان به شهادت رسیدهاند را
شناسایی کند .(1)
بسیاری از مورّخان با افتخار و مباهات از کشتن علمای شیعه یاد کردهاند ، که یکی از آنها « حسن کهویهامی » است که در کتاب خود که به سال 1301 ق . آن را نوشته ، فصلی را به تاراجهای شیعه اختصاص داده و در آن فصل از ده تاراج مهم گزارش داده که چگونه به قصد قربت و برای اجر معنوی به مراکز شیعه تهاجم کرده ، منازل شیعیان را به جرم شیعه بودن تاراج میکردند و علمای شیعه را بدون محاکمه به قتل میرساندند .(2)
وی در بخش دیگری از کتاب خود از کارکرد وهّابیان و کشتن هر عالمی که به پیامبر توسّل بجوید ، مولودی بخواند ، یا پیامبر را با حرف « یا » ندا کند ، گزارش داده است .(3)
بخش دیگری از جنایات وهّابیان در کتاب « تاریخ وهّابیان » گزارش شده است .(4)
علمای بزرگواری که به فرمان استالین در شوروی به جوخهی اعدام سپرده شدند ، در این گزارشها نیامده است .
دانشمندان بسیاری که در سالهای اخیر در عراق ، افغانستان و دیگر کشورها به شهادت رسیدند را نیز اگر به آمار فوق اضافه کنیم به
چند هزار خواهد رسید .
سر سلسلهی علمای ربّانی و شهدای نامی در طول قرون و اعصار ، بر اساس آنچه در عرف عامّه شناخته شدهاند ، به قرار زیر میباشند :
1 . شمسالدّین محمّد بن مکی ( 734 ـ 786 ق ) مشهور به : « شهید اول » .
2 . زینالدّین بن علی ( 911 ـ 966 ق ) مشهور به : « شهید ثانی » .
3 . محمّدتقی برغانی ( 1184 ـ 1264 ق ) مشهور به : « شهید ثالث » .
و اینک اشارهای کوتاه به بیوگرافی اجمالی آنان .
با توجّه به اینکه قهرمان داستان ما علاّمه برغانی به عنوان : « شهید ثالث » شهرت یافته ، لازم است اشارهای هر چند کوتاه به شرح زندگانی شهید اول و دوم بشود .
در میان هزاران دانشمند ارزشمندی که در طول تاریخ به درجهی رفیعهی شهادت رسیدهاند ، لقب شهید اول ، دوم و سوم به این سه فقیه نامی اختصاص یافته است .
شهید اوّل : شمسالدّین محمّد بن مکّی سرآمد فقهای شیعه در قرن هشتم ، بلکه در طول قرون و اعصار بود ، که به جرم تشیّع پس از یک سال تحمّلِ حبس و شکنجه به فتوای قاضی مالکی در حضیرة القدس شام به شهادت رسید .
سید محسن امین گوید : نسبت شهید اوّل به « مطّلب » برادر هاشم نیای پیامبر اکرم » میرسد .(1)
1) 1 . سید محسن امین ، اعیان الشّیعه ، ج 10 ، ص 59 ، دار التّعارف ، بیروت ، 1403 ق .
شیخ حرّ عاملی او را به عنوان : عالم ، ماهر ، فقیه ، محدّث ، مدقّق ، ثبت ، متبحّر ، کامل ، جامع فنون عقلی و نقلی ، زاهد ، عابد ، پارسا ، شاعر ، ادیب ، مبتکر ، یگانهی دهر و بینظیر روزگار ستوده است .(1)
وی به سال 734 ق . در « جزین » متولد شد .
نسبش از طرف مادر به « حارث همدانی » یار باوفای امیرمؤمنان علیهالسلام میرسید .(2)
مقدّمات را در زادگاه خود فرا گرفت ، در 16 سالگی برای ادامه تحصیلات به عتبات عالیات عزیمت نمود .
در سال 751 ق . در حلّه از « فخر المحقّقین » به دریافت اجازه نایل آمد .(3)
در پرتو هوش سرشار و نبوغ فوقالعادهاش در 21 سالگی به برترین رتبهی اجتهاد نایل آمد و از اساتید خود در کربلا : سید عمیدالدّین اعرجی و برادرش سید ضیاءالدّین ( خواهرزادگان علامه حلی ) و سید عالم الدّین موسوی حائری ، اجازهنامه دریافت نمود و در همین مدّت با تدریس و فتوا در کربلا بلند آوازه گردید .
شهید در سال 755 ق که 21 بهار از عمر شریفش میگذشت ، با کولهباری از علم به زادگاه خود بازگشت ، آنگاه به سیر و سیاحت در مصر ، فلسطین ، شام ، مکّه ، مدینه و بغداد پرداخت و از چهل تن از
علمای عامّه اجازه دریافت نمود ، چنان که خود در اجازهنامهاش به « ابن خازن » به آن تصریح نموده است .(1)
فخرالمحقّقین در سال 756 ق . که شهید 22 ساله بود ، در اجازهای که به وی داده مینویسد :
بر من قرائت نمود مولانا ، امام ، علامّه اعظم ، افضل علمای عالم ، سیّد فضلای بنیآدم ، مولانا شمسالحقّ والدّین ، محمّد بن مکّی ... .(2)
این تعبیرات بلند از استادی ارجمند ، که خود از شخصیّتهای برجستهی جهان تشیّع بود ، با توجّه به سنّ وی ( 682 ـ 771 ق ) که در 74 سالگی به شاگرد جوان 22 سالهاش نوشته ، خیلی معنی دارد .
در سال 448 ق . حوزه علمیّهی نجف اشرف توسّط شیخ طوسی قدسسره تأسیس گردید .
پس از حملهی مغول و فاجعهی بغداد ، به سال 656 ق . مهاجرت به نجف اشرف با مشکلات جدّی مواجه شد ، از این رهگذر دلباختگان معارف اهلبیت به منطقهی جبل عامل رفته ، از خرمن علمی شخصیّتهای برجستهی آن سامان کسب فیض مینمودند و لذا جبل
عامل مهد معارف و مرکز حوزههای جهان تشیّع گردید .
بزرگترین حوزه علمیهی قرن هشتم در سال 771 ق . به دست شهید اوّل در « جزین » تأسیس گردید .(1)
جزین زادگاه شهید و خاستگاه صدها فقیه فرهیخته در طول تاریخ میباشد .
در جزین مسجد جامع و مدرسهی علمیّهای تأسیس شد که 12 استاد مبرّز در آنجا به تدریس اشتغال داشتند .(2)
تعداد فقیهان برجستهای که در جزین پرورش یافتند به قدری زیاد بود که در تشییع جنازه یکی از رجال جزین 70 نفر مجتهد حضور داشت .(3)
با شکوفا شدن حوزه علمیه جزین دلهای دشمنان اهلبیت پر از کینه و حسد شد ، بر اثر احقاد بدر و حنین دو تن از مزدوران مرتدّ به نامهای : تقیّالدّین جبلی خیّامی و یوسف بن یحیی ، فتاوای خلافی به شهید نسبت دادند و طوماری تهیّه کردند و آن را به امضای 70 تن از مردم جبل و 1000 تن از دیگر مناطق رسانیده ، به نزد قاضی عباد بن جماعه بردند ، او بر اساس مذهب شافعی شهید را یک سال تمام در
یکی از قلعههای دمشق با وضع بسیار فجیعی حبس کرد ، سپس او را مجبور به توبه نمود ، که وی امتناع ورزید .(1)
پس از یک سال تحمّل حبس و شکنجه او را به فتوای برهان الدّین مالکی به شهادت رسانیدند .
بسیار جالب توجّه است که قاضی برخاست ، وضو گرفت ، دو رکعت نماز خواند ، سپس با قصد قربت فتوا به هدر بودن خون او صادر کرد .
در اثر فتوای قاضی :
ـ نخست او را گردن زدند !
ـ سپس به دار آویختند !
ـ آنگاه پیکر مبارکش را سنگباران کردند !
ـ سرانجام بدن شریفش را آتش زدند !(2)
این فاجعهی دلخراش روز پنجشنبه نهم جمادیالاولی ، به سال 786 ق . اتّفاق افتاد .(3)
احقاد بدر و حنین سابقهای بس طولانی دارد ، گاهی در مدینه ، در کوچههای بنیهاشم خودنمایی میکند ، گاهی خیمههای آل اللّه را در دشت کربلا طعمهی حریق میسازد ، گاهی شعلههای آن کتابخانهی شیخ طوسی را در کرخ بغداد میسوزاند ، هنگامی کتابخانههای جبل
عامل را طعمهی آتش میکند و هنگامی حرم مطهر عسکرییّن علیهماالسلام را در سامرّا نشانه میرود .
کیفیّت شهادت شهید را علاّمه مجلسی از روی دستنویس فاضل مقداد ( شاگرد شهید ) و دست نوشتهی شیخ علی ( فرزند شهید ) به گونهای که نقل شد ، نقل فرموده است .(1)
شهید در عمر کوتاه 52 سالهاش با آن همه مشکلات و گرفتاری ، بیش از یکصد اثر تألیفی از خود به یادگار نهاده که از آن جمله است : اربعین ، الفیّه ، بیان ، دروس ، ذکری ، لمعه ، نفلیّه و ... .(2)
شهید روایات اهلبیت عصمت و طهارت را از بیش از یکهزار طریق از علمای شیعه و روایات عامّه را از چهل محدّث اهل سنت روایت کرده است .(3)
شهید طبعی رسا و قریحهای گیرا داشت ، اشعار نغز و پر مغزی سروده که شماری از آنها در بایگانی حافظهها مانده و تعدادی از آنها در
کتب سیره و تراجم یاد شده است .(1)
پس از تأسیس حوزه علمیّهی جزین و تعیین اساتید مبرّز ، مرحوم شهید بیشتر در دمشق حضور داشت و طالبان علم را در پایتخت امویان از معارف علویان سیراب میکرد و شاگردان نمونهای در هر رشته تربیت میکرد .
با توجه به رشتههای مختلفی که شهید در آنها سرآمد بود ، دلباختگان علوم از هر منطقهای به دمشق سرازیر شده ، در حوزه درسی شهید حضور مییافتند .
اگرچه منزل وی از سوی دولت وقت تحت مراقبت بود ، ولی سفیران کشورهای مختلف ، رجال سیاسی و مذهبی به خدمتش میرسیدند و از سرچشمه زلال معارف اهلبیت سیراب میشدند .
نفوذ روزافزون شهید در میان اقشار مختلف دولت وقت را به وحشت انداخته بود ، آنها تصوّر میکردند که شهید در صدد ایجاد حکومت شیعی از لبنان تا عراق میباشد ، زیرا میدیدند که سران اسماعیلیّه ، نصیریّه ، دروز ، علویان و سایرین به محضرش میرسیدند و از ارشادهایش پیروی میکردند .
1) 1 . سید محسن امین ، اعیان الشیعه ، ج 10 ، ص 61 ـ 64 .
شهید قدسسره در چندین جبهه با سردمداران کفر و نفاق به صورت مداوم میجنگید .
یکی از فتنههای بزرگ عصر شهید وجود یک عدّه غُلات به نام « مالوشی » بود ، شیخ محمّد مالوشی از شیعیان کُرد عراق بود که افکار انحرافی داشت ، صفات الهی را به امامان معصوم نسبت میداد و در این مورد به شدّت غلوّ میکرد .
شهید هنگامی که از هدایت او مأیوس شد او را تکفیر کرد .
مالوشی سپاهی از غالیان جبل را گرد آورد و آماده نبرد با طرفداران شهید شد .
شیعیان جبل با او پیکار کردند و در نواحی نبطیّه او را شکست دادند .
مالوشی که شخصاً پیروانش را رهبری میکرد در این نبرد کشته شد .
پس از مالوشی خلیفهاش « تقی الدّین جبلی خیّامی » با دوستش « شیخ یوسف بن یحیی » طوماری تهیّه کرده ، شهید را به فتاوای خلاف متّهم کرده ، قاضی ابن جماعه را بر علیه او شورانیدند .
خیّامی برای این طومار 70 امضاء از غالیان و بیش از 1000 امضا از سنّیان فراهم کرده ، آن را به ابن جماعه تسلیم نمود .
ابن جماعه از فتوا دادن به قتل شهید امتناع کرد ، قاضی برهان الدین آن را بر عهده گرفت .
در آن ایّام سلطان « برقوق » در رأس حکومت و « بیدر » در رأس دولت بود .(1)
شهید در میان فقهای بزرگی که در طول قرون و اعصار توسّط سلاطین جور به قتل رسیدهاند ، نخستین فقیهی بود که به « شهید » مشهور شد .
پس از شهادت « زینالدّین بن علی » او به عنوان : « شهید اول » و « زینالدّین » به عنوان : « شهید ثانی » مشهور شد .
1) 1 . شیخ حرّ عاملی ، امل الآمل ، ج 1 ، ص 182 .
پس از شهادت مظلومانهی شهید اوّل ، حوزه علمیهی « جزین » کم فروغ شد ، سپس درگیرهای مختلف در جبههی داخل و خارج درگرفت و موجب شد که جزین مرکزیّت خودش را از دست بدهد ، و این دفعه حوزه دیگری در « جُباع » تأسیس گردید .
این حوزه را یکی دیگر از تبار شهیدان بنیاد نهاد ، او نیز سرانجام به خیل شهیدان پیوست و در تاریخ عنوان : « شهید ثانی » را به خود اختصاص داد .
او سرآمد فقهای شیعه ، نابغهی زمان ، نادره دوران ، استوارترین استوانهی فقاهت : زینالدّین ، بن علی ، بن احمد ، بن محمّد ، بن جمال الدّین ، بن تقیّ الدّین بن صالح عاملی جبعی ، مشهور به : « شهید ثانی » میباشد .(1)
نیاکان ششگانهاش همگی از بزرگان دانش و تقوا و از چهرههای
1) 1 . شیخ حرّ عاملی ، أملالآمل ، ج 1 ، ص 85 .
ماندگار تاریخ تشیّع بودند و نیای ششم ایشان « شیخ صالح » از شاگردان مبرّز علاّمهی حلّی بود .(1)
دوازده تن از نوادگان او نیز از علمای برجستهی جهان تشیّع بودند که به « سلسلة الذّهب » شهرت یافتند .(2)
شهید ثانی به سال 911 ق . در جُبَع دیده به جهان گشود ، مقدّمات را از محضر پدر بزرگوارش فرا گرفت .
بیش از چهارده بهار از عمرش نگذشته بود که از نعمت پدر محروم شد .
به دنبال ارتحال پدر در سال 925 ق . به « میس » رفته ، در محضر شوهر خالهاش « علی بن عبدالعالی » مشهور به « محقّق کرکی » به ادامهی تحصیل پرداخت .(3)
وی در اواخر 933 ق . از میس به « کَرَک » رفته ، از سید حسن بن سید جعفر ، صاحب « المحجّة البیضاء » استفادهها برد .(4)
یک سال بعد به زادگاه خود بازگشت ، سپس به دمشق رفته ، در سال 938 ق . به جُبَع بازگشت .
چهار سال بعد به دمشق مراجعت نموده ، صحیح بخاری و صحیح مسلم را در نزد « ابن طولون » خوانده ، از او به دریافت اجازه روایتی
نایل آمد .(1)
آنگاه به مصر رفته ، از شانزده تن از علمای تسنّن اجازه روایتی دریافت کرد ، که اسامی آنها را محدّث نوری بر شمرده است .(2)
پس از هجده ماه توقف در مصر به زیارت خانهی خدا مشرّف شد ، بعد از ادای مناسک به زادگاه خود مراجعت نمود .
با ورود ایشان به « جُبَع » حوزه علمیهی نیرومندی در آنجا تأسیس شد و علاقمندان به معارف اهلبیت از همه جا به آنجا روی آوردند .
در آن هنگام شهید 33 سال داشت و به عالیترین مراحل اجتهاد نایل آمده بود .
شهید به شدّت در کتمان آن میکوشید ، ولی تأسیس حوزه علمیّه و تدریس فقه استدلالی موجب شد بر سر زبانها بیفتد و دیگر کتمان سودی نداشت .(3)
از دیگر مسافرتهای پربار او سفر به استانبول بود که از او گواهینامهی قاضی صیدا را مطالبه کردند ، او به مدّت 18 روز در منزل نشست ، کتابی در مورد ده مسأله از مسائل پیچیده و مشکل رشتههای مختلف علوم نوشت ، آن را به نزد قاضی استانبول فرستاد و گفت : این گواهینامهی من است .
قاضی استانبول گواهینامهی ارزشمندی به او داد و کرسی تدریس
بعلبک را به او سپرد .
شهید پس از سه ماه توقّف در استانبول به عتبات عالیات مشرّف شد ، عرفه را در کربلا ، غدیر را در نجفاشرف و روز مباهله را در کاظمین درک نموده ، رهسپار بعلبک شد و به مدّت 5 سال در مدرسهی نوری به تدریس فقه در مذاهب پنجگانه پرداخت .(1)
در مدّت تدریس شهید در بعلبک آوازهاش در سراسر منطقه پیچید و موجبات تحریک احقاد بدر و حنین گردید .
علمای اهل سنّت طومارهایی تهیّه کرده به استانبول ارسال نمودند .
سلطان سلیمان قانونی ( جلوس 926 ق ) حکم دستگیری او را صادر نمود .
راز اصلی شهادت شهید ثانی همان احقاد بدر و حنین بود که در اثر توسعهی حوزه علمیهی جُبَع و گستره نفوذ شهید در میان مذاهب پنجگانه و رجوع شیعیان منطقه در تقلید به ایشان و بر ملا شدن اجتهاد او در میان علمای بلاد و حسد علمای منطقه طومارها تهیه شده به دربار عثمانی سرازیر شد .
با توجّه به اعتقاد اکثریّت اهل تسنّن به مسدود بودن باب اجتهاد ، همواره فقهای شیعه سعی میکردند که اجتهاد خود را مخفی بدارند ،
1) 1 . سید محسن امین ، اعیان الشّیعه ، ج 7 ، ص 152 .
شهید نیز به شدّت در کتمان آن میکوشید .
سیّد شرفالدّین سمّاک در کنار حرم مولای متّقیان از شهید در مورد اجتهادش پرسید ، هنگامی که ناگزیر از ابراز آن شد ، از او تعهّد خواست که به احدی نگوید ، آنگاه حقیقت امر را بر او اظهار نمود .(1)
عامل ظاهری این حسد و کینه این بود که دو نفر به عنوان مرافعه به نزد شهید آمدند ، کسی که بر علیه او داوری شد ، خشمگین شده شکایت به نزد قاضی صیدا برد .
قاضی صیدا که « معروف » نام داشت به سلطان سلیمان قانونی نوشت :
در شامات مردی پیدا شده که مذهب جدیدی آورده ، از چهار مذهب رسمی پیروی نمیکند .
پادشاه عثمانی دستور داد او را به استانبول بفرستند تا با علمای پایتخت گفتگو کند و حقیقت مذهبش معلوم شود .(2)
در همین مقطع به « رستم پاشا » وزیر دربار عثمانی خبر میرسد که شهید ادّعای اجتهاد میکند و جمعی از علمای شیعه به نزد او رفت و آمد میکنند و در صدد توسعه و ترویج مذهب شیعه هستند .
با توجّه به جنگ عثمانیها با صفویّه و فتوای « شیخ نوح » به هدر بودن خون شیعیان(3)رستم پاشا نیز حکم جلب شهید را صادر میکند .(4)
مأمور عثمانی برای جلب شهید وارد « جُبَع » میشود ، شهید در یکی از باغهای انگورش مشغول تألیف بوده ، مردم شهر به مأمور میگویند که وی مسافرت رفته است . هنگامی که این خبر به گوش شهید میرسد او رهسپار مکّهی معظّمه میشود .
مأمور در مسیر حجّ به او میرسد و حکم را ابلاغ میکند ، شهید پیشنهاد میکند که با هم به حج مشرّف شده ، پس از ادای فریضهی حج به استانبول بروند ، مأمور موافقت میکند .
پس از مناسک حج او را در یکی از خانههای مکّه به مدّت چهل روز زندانی میکنند ، سپس او را از طریق دریا به استانبول میبرند .(1)
شیخ بهائی از پدرش نقل میکند که روزی به محضر شهید ثانی رفتم او را در حال تفکّر دیدم ، پرسیدم در چه اندیشهای فرو رفتهاید ، فرمود :
گمان میکنم که من دوّمین شهید خواهم بود .(2)
سپس توضیح داد :
دیشب در عالم رؤیا دیدم که سید مرتضی علمالهدی ضیافتی تشکیل داده ، همهی علمای شیعه را در آن محفل جای داده است .
هنگامی که من داخل شدم ، سید مرتضی برخاست ، به من
خوش آمد گفت ، سپس به من گفت : فلانی در کنار شیخ شهید بنشین و من در کنار شهید نشستم .
این رؤیا دلالت دارد بر اینکه من به دنبال او به شهادت میرسم .(1)
شیخ علی نوه شهید ثانی مینویسد :
نخستین بار که شهید به استانبول رفته بود ، به مکانی رسیده بود که بعدها در آنجا به شهادت رسید ، رنگش دگرگون شده بود ، از علّتش جویا شده بودند ، فرموده بود :
دراین نقطه مردی بلند جایگاه کشته میشود .
چهارده سال بعد شهید در همان نقطه به شهادت رسید .(2)بعدها آن را به صورت مکتوب از شیخ حسین ، پدر شیخ بهایی پرسیدند ، او نوشت :
آری ، حقیقت همین طور بود و آن روز شهید این سخن را خطاب به من فرمود .(3)
سید نعمت اللّه جزایری نیز این مطلب را در کتاب « المقامات » از
روی دست نوشتهی شیخ حسین ( پدر شیخ بهائی ) نقل کرده است .(1)
روی این بیان مرحوم شهید 14 سال پیش از شهادتش دقیقاً محلّ شهادتش را به همراهان خود نشان داده است و این بیگمان کرامت بزرگی است .
کرامت دیگری که از شهید ثانی قدسسره به طور متواتر نقل شده به روز شهادت او مربوط میشود .
شب بعد از شهادتِ شهید ثانی ، عدّهای از ترکمنها مشاهده کردند که انوار درخشانی از آسمان به سوی نقطهای در کرانهی دریای مرمره فرود میآید ، چون به آن نقطه نزدیک شدند ، با جسد شهید مواجه شدند و دیدند که آن انوار به این جسد مربوط است .
پس آن را در کنار دریای مرمره دفن کردند و قبّهای بر فراز آن بنیاد نهادند .(2)
سید نعمتاللّه جزایری مینویسد :
مقبره شهید هم اکنون به نام « مزار زینالدّین ولی » در همان نقطه معروف است .(3)
نگارنده گوید :
در ایّام اقامت خود در استانبول پس از تحقیق محلّ دفن شهید را یافتیم ، این محلّ در ساحل مرمره در کنار خیابانی قرار دارد که مسیر فرودگاه استانبول است ، و دقیقاً در پشت تپّهای قرار دارد که آن سوی تپّه منطقهی « بیازید » ( بایزید ) و مسجد بایزید است .
پس آنچه در برخی منابع در مورد محل شهادت او : « قریهی بایزید » آمده(1)منظور همان محلّهی بایزید است ، که قریهی بایزید در استان « آغری » و در نزدیکی مرز ایران قرار دارد ، ولی محلّهی بایزید مرتفعترین نقطهی استانبول ، به نام سلطان بایزید ، هشتمین پادشاه عثمانی ، پسر سلطان محمّد فاتح ، نخستین پادشاهی است که در استانبول بر تخت نشست و پایتخت عثمانی را به استانبول انتقال داد و مسجد بایزید به دستور او در همین نقطه ساخته شد .(2)
تولّد شهید ثانی روز سهشنبه(3)13 شوال 911 ق .(4)برابر با 1505 م .(5)در « جُبَع » اتّفاق افتاد .
شهادت او نیز روز جمعه(1)در ماه رجب(2)به سال 966 ق .(3)برابر 1559 م .(4)در حال تلاوت قرآن(5)در محلّهی بایزید ، در ساحل دریای مرمره رخ داد .
از شیخ حسن ( پسر شهید ثانی ) به سال 965 ق . نقل شده(6)ولی سال 966 ق . صحیحتر است و مادّه تاریخی که از شیخ بهائی نقل شده ( الجنّة مستقرّه واللّه ) با آن تطبیق میکند .
یکی از دشمنان اهلبیت در استانبول از مأمور میپرسد که این شخص کیست ؟ او در پاسخ میگوید : او یکی از بزرگان علمای شیعه است که به نزد پادشاه میبرم .
آن فاسق میگوید : آیا نمیترسی که او در نزد پادشاه از تو شکایت کند و بگوید : در حق من کوتاهی کرده است و پادشاه تو را ادب کند ؟ !
اینجا شیعیان زیاد هستند ، ممکن است پادشاه را بشورانند و موجبات هلاکت تو را فراهم کنند .
1) 1 . امین ، أعیان الشیعة ، ج 7 ، ص 157 .
2) 2 . کحّاله ، معجم المؤلّفین ، ج 4 ، ص 193 ، داراحیاء التّراث ، بیروت ، 1376 ق .
3) 3 . تفرشی ، نقد الرّجال ، ص 145 ، الرسول المصطفی ، قم ، بیتا .
4) 4 . زرکلی ، الأعلام ، ج 3 ، ص 64 .
5) 5 . محدّث نوری ، مستدرک وسائل ، ج 3 ، ص 428 ، چاپ سنگی .
6) 6 . شیخ علی ، الدّر المنثور ، ج 2 ، ص 189 .
مأمور تحت تأثیر سخنان او شهید را به کنار دریا برده ، سَر مقدّسش را از تن جدا کرده ، سرش را به نزد پادشاه برد .(1)
این جنایت هولناک در عهد سلطان سلیمان قانونی دهمین پادشاه عثمانی ( جلوس : 974 ق ) اتفاق افتاد .(2)
پادشاه از عملکرد او به سختی برآشفت و به پیشنهاد سید عبدالرحیم عبّاسی دستور داد او را گردن زدند .(3)
سید عبدالرّحیم عبّاسی صاحب « معاهد التّنصیص » از علمای شیعه بود که در سفر قبلی شهید به سال 952 ق . در استانبول به خدمتش رسیده بود و با عظمت علمی و قدرت فقهی او آشنا بود .(4)
حوزه علمیهی جباع پس از آثار تألیفی ، مهمترین اثر ماندگار شهید ثانی بود که تداومبخش حوزه علمیهی جزین و بزرگترین آکادمی علمی شیعه در قرن دهم هجری بود .
برای آشنایی با عظمت این حوزه نیرومند و یادگار ماندگار این شهید ارجمند ، به گزارش زیر توجّه فرمایید :
شاه اسماعیل صفوی ، بنیانگذار صفویان هنگامی که آیین تشیّع را
در کشور ایران به عنوان مذهب رسمی کشور اعلام کرد ، به شماری از علمای برجسته برای اداره حوزههای علمیّه احساس نیاز کرد ، تا علاوه بر تدریس و تهذیب طلاّب دینی ، برای مدارس کتاب درسی بنویسند ، در میان مردم فتوا دهند و قضاوت کنند .
از این رهگذر از حوزه علمیّهی جباع گروهی فقیه و مجتهد دعوت کرد تا این خلأ بزرگ را پر کنند .
یکی از دانشمندان بزرگی که در آن مقطع به دعوت شاه اسماعیل به ایران مهاجرت کرد شیخ حسین عاملی ( پدر شیخ بهائی ) بود ، که شاگرد برجستهی شهید ثانی و فارغ التحصیل زبردست حوزه علمیهی جباع بود .
شیخ حسین فرزند کوچک خود « بهاءالدین » را نیز به همراه خود به ایران آورد که بعدها به نام « شیخ بهائی » شهرت یافته ، سمت شیخ الاسلامی اصفهان را به خود اختصاص داد .(1)
نگارنده در مورد دستآورد حوزههای علمیّهی : « جزین » و « جباع » تحقیق گستردهای دارد که علاقمندان را به مطالعهی آن توصیه میکند .(2)
شهید ثانی بیگمان آیتی از آیات پروردگار بود ، آثار ارزشمندی که
از خود به یادگار نهاده با توجّه به مشکلات فراوانی که دامنگیر او بود ، به جز با عنایت الهی امکانپذیر نبود .
کتاب « شرح لمعه » که از کتب درسی حوزههاست و حوزویان آن را در طول چند سال میخوانند ، مرحوم شهید آن را در شش ماه و شش روز تألیف کرده است .(1)
کتاب « مسالک » که به نظر برخی از مراجع دقیقترین کتاب فقهی شهید میباشد ، شهید آن را در طول 9 ماه تألیف نموده است .(2)
شهید در ادبیّات ، فقه ، حدیث تفسیر ، هیئت ، هندسه ، کلام و غیر آنها سرآمد زمان خود بود و در همهی این رشتهها آثار سودمندی از خود به یادگار نهاده و نخستین عالم شیعی است که در « درایةالحدیث » کتاب نوشته است .(3)
اوّلین اثر او « روض الجنان » در شرح ارشاد الاذهان علامهی حلی و آخرین اثر او « شرح لمعه » است که در طول قرون و اعصار از کتب درسی حوزههای علمیه است .(4)
شیخ حرّ عاملی از 70 کتاب پر ارج شهید ثانی نام برده(5)و مدرّس
خیابانی از 83 اثر گرانبهای وی نام برده است .(1)
شیخ حرّ عاملی مینویسد : کتابی به خطّ شهید ثانی دیدم که در آن بیش از یکهزار حدیث بود ، شهید آنها را از کتاب « مشیخه » حسن بن محبوب برگزیده بود .(2)
2000 جلد کتاب از خود به یادگار نهاد که 200 جلد آن به خط شریف خودش بود .(3)
شهید بیشتر اوقات ناگزیر به اختفاء بود ، چون هرگز از شرّ متعصّبین اهل سنّت در امان نبود و در عین حال همهی نیازهای خود و خانوادهاش را شخصاً انجام میداد ، شبها برای اهل و عیالش هیمه میآورد ... .
با همهی این گرفتاریها وقتی در مجلس درس مینشست مانند دریا موج میزد و جواهرات گرانبهایی را به ساحل میانداخت ، نکات و دقایقی اظهار میکرد که بیرون از افکار معمولی فحول بود و تألیفات منیفهاش اکابر هر عصری را رهین قلم خود کرده است .(4)
صاحب روضات در این رابطه مینویسد :
تا به امروز که تاریخ 1263 ق . است ، احدی از دانشمندان بزرگ را از نظر جلالت قدر ، سعه صدر ، عظمت شأن ، بلندی جایگاه ، دقّت نظر ، متانت در تصمیم ، حسن سلیقه ، استحکام رأی ، نظم در تحصیل ، کثرت اساتید ، لطافت طبع ، ظرافت روش ، معنویّت گفتار و تمامیّت تألیفات سراغ ندارم که همانند او باشد .
او در تخلّق به اخلاق الهی نزدیک است که تالی تلو مقام معصومین علیهمالسلام باشد .
او همانند نقطهی پرگار است که گردش همهی علوم ، فنون و فضایل به دور اوست .(1)
این بود کوتاه سخن پیرامون شهید اول و شهید ثانی که به عنوان مدخل بر شرح حال شهید ثالث به رشتهی تحریر درآمد .
1) 1 . خوانساری ، روضات الجنّات ، ج 3 ، ص 352 .
پس از شهیدین در میان صدها شخصیت علمی بزرگ که به دست دشمنان دین به شهادت رسیدهاند ، عنوان « شهید ثالث » به شخصیت بینظیر دوران ، ابوذر زمان ، اسوه تقوا و فضیلت ، مجاهد نستوه ، آیةاللّه حاج میرزا محمّدتقی برغانی ، که در تاریخ 1264 ق . در حال سجده و در حال تلاوت مناجات خمسةعشر امام سجّاد علیهالسلام ، به دست اشرار متشکّل از دو فرقه گمراه « شیخیّه » و « بابیّه » در محراب عبادتش به شهادت رسید ، اختصاص یافت .
شهید ثالث در خاندانی آکنده از فقه و فقاهت ، علم و جهاد ، از پدری مجتهد و مادری پارسا در روستای « بَرَغان » دیده به جهان گشود .
برغان در غرب استان تهران ، در 28 کیلومتری شمال باختری کرج ، از توابع شهرستان « ساوجَبُلاغ » در 70 کیلومتری مرکز شهرستان ، در 24 کیلومتری شرق جاده اتوبان تهران ـ قزوین ، در منطقهای خوش آب و
هوا قرار دارد و جزو 22 روستای گردشگری استان تهران میباشد .
در ساوجبلاغ آثار باستانی فراوان ، از جمله مسجد اعظم ، حسینیّهی باستانی و درخت یک هزار ساله وجود دارد ، ولی آنچه موجب شده « بَرَغان » در تارک روستاهای تاریخ ایران زمین جای بگیرد ، علمای اعلام ، مردان بزرگ و چهرههای برجستهی فراوانی است که از این سرزمین برخاسته ، به همهی حوزههای علمیّه نورافشانی کرده ، بر غنای فرهنگ شیعه افزوده ، الگوی خوبی فرا راه عاشورائیان تاریخ تشیّع گردیدهاند .
در تاریخ سرزمین ایران زمین دو نقطه به نامِ : « برغان » ثبت شده :
1 ) « بَرغان » از روستاهای « اردکان » شیراز ، در دامنهی کوه شش پیر ، از بلوکات قشقایی فارس .(1)
2 ) « بَرَغان » زادگاه شهید ثالث در شهرستان ساوجبلاغ .
زرکلی آن را « بُرغان » به ضمّ اول ضبط کرده ،(2)کحّاله نیز از او پیروی کرده(3)ولی بیگمان « بَرَغان » به فتح اوّل و دوّم میباشد .(4)
برخی از خاورشناسان نیز آن را « بُرقان » با قاف نوشتهاند که بیگمان
اشتباه است ، آنچه مسلّم است این است که سه موضع به نام : « برقان » با قاف وجود دارد :
1 ) « بِرقان » از دهات گرگان ، که شماری از محدّثان از آنجا برخاستهاند .(1)
2 ) « بَرقان » از روستاهای « کاث » در نواحی خوارزم ، بر کرانهی شرقی رود جیحون ، در دو منزلی « جرجانیّه » از بلاد خوارزم .(2)
3 ) « بُرقان » نام محلّی در بحرین که از مراکز شیعهنشین است ، مسعود بن ابی زینب خارجی در آنجا کشته شد .(3)
مسعود بر علیه اشعث بن عبداللّه بن جارود خروج کرد ، 19 سال بر یمن و بخشی از یمامه حکومت کرد ، به سال 105 ق . بر علیه سفیان بن عمرو عقیلی ـ حاکم یمن ـ شورش کرد و در « بُرقان » کشته شد .(4)
گفته میشود نسب شهید ثالث به « آل بویه » دولت مقتدر شیعی ، ایرانی تبار دیلمی ، که از سال 320 تا 448 ق . در جنوب ایران و عراق به طور مستقل حکومت کردند ، میرسد .
مشهورترین نیای وی و اوّلین شخصیّت شناخته شده خاندان او :
« محمّد کاظم طالقانی » متوفای 1094 ق . میباشد ، که از فضلای عصر خود و استاد برجستهی مدرسهی « نوّاب » در قزوین بود .(1)
او پدر « محمّد جعفر طالقانی » نیایِ دوّم شهید ثالث بود .(2)
پسرش محمّد جعفر طالقانی ، متوفّای 1133 ق . از علامه مجلسی در سال 1095 ق . به دریافت اجازه نایل شده است .(3)
مجلسی از او و پدرش به نیکی یاد کرده است .(4)
مدفن او در طالقان مورد توجّه خاصّ و عام میباشد .
پسرش : « محمّدتقی » همنام و نیای شهید ثالث و متوفّای 1161 ق . نیز از عالمان فرهیختهی قزوین بود که در آستانهی شاهزاده حسین قزوین مدفون است .
ملا محمّد ملائکه ، متوفای 1200 ق . پدر شهید ثالث اوّلین شخص این خاندان است ، که به « بَرَغانی » مشهور شده است .
وی علوم حوزوی را از پدرش محمّدتقی طالقانی ، سید نصراللّه حائری ( مستشهد 1158 ق . در استانبول ) ، شیخ اسماعیل خواجویی ( متوفای 1173 ق ) و دیگر بزرگان آن زمان فرا گرفت .
او به جهت زهد عجیبش به « ملائکه » شهرت داشت .
او سالها در کربلا تدریس کرد سپس به زادگاهش قزوین بازگشت
و زعامت حوزه مقتدر قزوین را بر عهده گرفت .
به هنگام درگیری شدید اخباری ـ اصولی ، او با صاحب حدایق ( متوفای 1184 ق ) در مجلسی که آکنده از علمای هر دو گروه بود ، به بحث نشست و صاحب حدایق را مجاب کرد ، از آن موقع صاحب حدایق از موضع حادّ خود برگشت و یک اخباری معتدل شد .
ولی طرفداران او به خانهی شیخ محمّد ملائکه تهاجم کردند ، او را نیافتند و لذا خانهاش را آتش زدند و همهی کتابهای خطّی و نفیس او طعمهی حریق شد .
رجال دولت مداخله کردند و او را ناگزیر کردند که به روستای نیاهایش « برغان » مهاجرت کند .(1)
او تا پایان عمر به تحقیق ، تألیف ، تدریس ، ترویج دین و تربیت طلاب پرداخت ، مسجد جامع برغان را تجدید بنا کرد و توسعه داد و خود به اقامهی جمعه و جماعت در آن پرداخت .
او به سال 1200 ق . در برغان درگذشت و در آنجا مدفون شد ، قبر شریفش زیارتگاه اهالی منطقه میباشد . وی آثار تألیفی گرانبهایی از خود به یادگار نهاد ، که از آن جمله است :
1 . تحفة الأبرار ، در تفسیر قرآن .
2 . الدّر الثمین ، در امامت .(2)
ملا محمّد ملائکه ( پدر شهید ثالث ) سه فرزند دانشمند داشت که عبارت بودند از :
1 ) ملاّ محمّد صالح برغانی ( 1174 ـ 1271 ق )
2 ) ملاّ محمّد علی برغانی ( 1175 ـ 1269 ق )
3 ) ملاّ محمّد تقی برغانی ( 1184 ـ 1264 ق )
که هر سه از رجال برجسته و شخصیتهای علمی آن روز بودند که اینک با بیوگرافی فشرده آنان آشنا میشویم :
برادر بزرگتر شهید ثالث ، ملا محمّد صالح برغانی به سال 1174 ق . در روستای برغان ، از روستاهای ساوجبلاغ ، در شمال باختری کرج ، در خاندان تقوا و فضیلت دیده به جهان گشود ، مقدمات را در محضر والد معظم خود ملا محمّد ملائکه فرا گرفت ، از کودکی تحت تربیت پدر دانشمند خود قرار گرفت ، قرآن و نهجالبلاغه را در سنین کودکی حفظ کرد ، سپس راهی قزوین شده ، سطوح عالیه را در حوزه نیرومند قزوین از اساتید مبرّز آموخت ، آنگاه به اصفهان رفته علوم عقلی را در نزد ملا محمّد بیدآبادی متوفای 1197 ق . تلمّذ نمود .
آنگاه به عتبات عالیات مشرف شده به حوزه درسی وحید بهبهانی ( متوفای 1205 ق ) پیوست ، با شیوع وبا در عراق به ایران بازگشت ، مدتی از محضر پدرش استفاده کرد ، آنگاه به قم مشرف شده از خرمن علمی میرزا ابوالقاسم قمی ، صاحب قوانین ( متوفای 1231 ق ) خوشهچینی نمود .
سپس به اصفهان رفته علوم عقلی را در محضر فیلسوف معروف
زمان ملا علی نوری ( متوفای 1246 ق ) فرا گرفت .
آنگاه برای آستانبوسی امام رضا علیهالسلام به مشهد مقدس مشرف شده ، مدتی در مشهد توقف نموده ، از حوزه درسی میرزا مهدی خراسانی ( مستشهد 1217 ق ) برخوردار گشته ، مجدّداً به عتبات عالیات شرفیات شده ، در نجف اشرف مستقر شده ، از خرمن علمی شیخ جعفر کاشف الغطاء ( متوفای 1228 ق ) خوشهها چیده ، به حوزه کربلا منتقل شده ، از محضر صاحب ریاض ( متوفای 1231 ق ) بهرهها برده به درجه عالی اجتهاد نایل گشته ، با کولهباری از دانش و فضیلت در حدود 1220 ق . به ایران بازگشته ، در تهران مستقر گردید و کرسی تدریس و فتوا را به خود اختصاص داد .
در ایام اقامت شیخ محمّد صالح برغانی در تهران شماری از ولایات شمال ایران به اشتغال روسها درآمد و دخالت مستقیم انگلیس در امور داخلی ایران بالا گرفت .
شیخ محمّد صالح فتوای مشهور خود دایر بر اینکه : « صلح ، جنگ ، قرارداد آتش بس ، ترک مخاصمه و هر گونه مذاکره با دولتهای خارجی باید به اذن فقها باشد » را صادر نمود .
صدور این فتوا شاه را با چالشهای جدّی مواجه نمود ، لذا از تعدادی از علمای طراز اول تهران دعوت به عمل آمد که در کاخ گلستان در حضور شاه جلسهای تشکیل شود و پیامدهای این فتوا مورد بررسی
قرار گیرد .
در این محفل شهید ثالث نقش فقها را در عصر غیبت بیان کرد ، یکی از درباریان با وی به جدل برخاست ، شهید از مجادله پرهیز کرد ، شیخ محمّد صالح با وی درگیر شد و کار به جای حسّاس کشید و شاه قاجار دستور تبعید هر سه برادر ( محمّد صالح ، محمّدتقی ، محمّدعلی برغانی ) را به عراق صادر نمود .
ملا محمّد صالح از عراق راهی حجاز شده ، در مکه رحل اقامت انداخت و به تدریس فقه و عقاید پرداخت .
وی هر دو رشتهی فقه شیعه و معارف اهلبیت را تحت پوشش یکی از مذاهب چهارگانه که هماهنگی با مسأله طرح شده داشت ، مطرح میکرد .
در ایام اقامتش در مکّهی معظّمه به تجدید بنای زائرسرای قزوینیها پرداخت .
این زائرسرا توسط « ابو منصور خمارتاش بن عبداللّه قزوینی عمادی » متوفای حدود 510 ق . بنیاد شده بود .
خمارتاش آثار خیریّهی فراوانی از خود به یادگار نهاد ، که از آن جمله است :
1 . مقصوره مسجد جامع قزوین و صحن آن که در سال 500 ق . آن را بنیاد نهاده و به سال 509 ق . به پایان رسیده است .
2 . مدرسه خمارتاش در قزوین .
3 . قنات خمارتاش ، که وقف بر اهل قزوین ، ابهر ، روستای پنبهریسه و شهرستان بود .
4 . بنای خمارتاش در منی .
5 . زائرسرای خمارتاش در مکّه در جوار مسجدالحرام برای سکونت حجّاج قزوینی .
خمارتاش معادل 4000 تومان ـ به پول آن روز ـ به شریف مکّه داد که اجازه بدهد پنجرهای از این زائرسرا به سوی مسجدالحرام باز شود ، تا حجّاج قزوینی از داخل زائرسرا کعبهی معظمه را مشاهده کنند .(1)
ملا محمّد صالح این زائرسرا را که بیش از 7 قرن از بنیاد آن میگذشت ، تجدید بنا کرد .(2)
به هنگام بازگشت از مکهی معظمه پادشاه حلب مجلس ضیافتی به افتخار او برپا میکند ، در این محفل پادشاه از او در مورد خلافت بلا فصل امیرمؤمنان علیهالسلام سؤال میکند .
وی نخست از پاسخ طفره میرود ، شاه میگوید : من میدانم که شما شیعه هستید ، من این مجلس را برای آگاهی از دلایل شما بر این عقیده
برپا نمودهام .
شاه شخص مطّلعی بود ، هر دلیلی که او اقامه میکند ، شاه رد میکند .
سرانجام مرحوم برغانی به ائمّهی اطهار متوسّل میشود ، مشمول عنایت اهلبیت قرار میگیرد ، دلیلی اقامه میکند که شاه مجاب میشود و سکوت میکند .
فردا صبح از سوی شاه برای مرحوم برغانی و همراهان هدایائی شامل : شال ترمه ، ماهوت و شیرینی ارسال میشود و برای ایشان یک درازگوش مصری هدیه میکند که در همان جا به چهل تومان میفروشد .(1)
برغانی به عتبات بازگشت و مدّتی در نجف و کربلا به تدریس و فتوا اشتغال داشت .
استادش شیخ جعفر کاشف الغطاء عازم ایران بود ، مقرر شد که تابستان را در برغان توقّف کند ، از این رهگذر اخوان برغانی در خدمت ایشان به میهن بازگشتند و در روستای خوش آب و هوای برغان از استاد خود پذیرایی کردند .
مرحوم کاشف الغطاء که از کدورت حادّ برغانیها با فتحعلی شاه
1) 1 . تنکابنی ، قصص العلماء ، ص 95 ، انتشارات حضور ، قم ، 1380 ش .
آگاه بود ، در نزد شاه قاجار شفاعت نمود ، شاه شفاعت او را پذیرفت ، مشروط بر اینکه در تهران اقامت کنند .
از حوادث حادّ دوران برغانی اختلاف شدید پیروان شیخ احمد احسائی با دیگر گروههای شیعی بود .
در آن ایام غالب شهرها به دو جناح شیخی و متشرّعی تقسیم شده بود .
در سال 1237 ق . به دنبال مرگ دولت شاه ، شیخ احمد احسائی وارد قزوین شده ، مدتی در آن شهر اقامت نمود و به اختلاف شیخی ـ متشرّعی دامن زد .
ملا محمّد صالح برغانی با تعیین وقت قبلی ، برای مناظره با شیخ احمد ، جمعی از علمای طراز اوّل منطقه را به خانهی برادرش شهید ثالث دعوت نمود .
پس از مناظره با شیخ احمد با بیان اینکه اعتقادات او بیرون از شرع مقدس میباشد و چون بر عقاید خود اصرار میورزد ، حکم به تکفیر وی نمود .(1)
به دنبال فتنهی شیخیّه فتنهی باب در گرفت .
1) 1 . در مورد شیخ احمد احسائی و عقاید انحرافیاش در فصل جداگانهای سخن خواهیم گفت .
پس از مرگ سید کاظم رشتی ( متوفای 1259 ق ) شاگرد و جانشین شیخ احمد احسائی ، یکی از شاگردان رشتی ، به نام علیمحمّد شیرازی ادعای جانشینی سید کاظم رشتی ، سپس ادّعای بابیّتِ حضرت ولیعصر ارواحنا فداه ، سرانجام دعوی قائمیّت ، رسالت و الوهیت نمود .
ملا محمّد صالح و برادرش شهید ثالث با نبردی بیامان به مبارزه با این فتنه پرداختند و فتوا به کفر علیمحمّد باب دادند ، که به تفصیل در این رابطه سخن خواهیم گفت .
با سیری گذرا در سیره و سلوک مرحوم برغانی نقش برجستهی ایشان در عرصهی مبارزه با فرقههای انحرافی اخباریها ، صوفیها ، شیخیها و بابیها روشن میشود ، و معلوم میشود که او همانند برادرش شهید ثالث همچون سربازی جانباز آماده مرزداری از کشور ایمان و مرزبانی از حریم آیین حق و مبارزه با منحرفان از هر فرقه و در هر جامهای بود ، روحش شاد ، راهش پر رهرو باد .
از مرحوم برغانی گذشته از آثار علمی ، تألیفات گرانبها ، شاگردان و خدمات دینی ، مجموعهای به یادگار مانده که شامل : مسجد ، مدرسه بزرگ ، مدرسهی کوچک و مدرسه میانی است که به دست خود آن را تأسیس کرده به مردم قدردان و حوزویان پر تلاش تقدیم نموده است .
این مجموعه که به مدرسه و مسجد صالحیه شهرت یافته ، به سال 1248 ق . پایان یافته ، نزدیک دو قرن است که شاگردان مکتب امام
صادق علیهالسلام در آن تربیت شده به حوزههای علمیّه مهاجرت نموده ، بر غنای علمی حوزهها افزودهاند .
در پرتو تلاشهای طاقتفرسای مؤسس و اساتید مبرّزی چون کاشفالغطاء ، شهید ثالث ، ملاّ آقا حکمی ، ملا یوسف حکمی ، ملا صفرعلی لاهیجی و خود مؤسّس ، شاگردان خوبی از اطراف و اکناف به این مرکز روی آورده ، در این مرکز پرورش یافتهاند .
« دوگوبینو » که در آن زمان سفیر فرانسه در ایران بود در کتاب خود از این مدرسه یاد کرده و نوآوریهای آن را ستوده است .(1)
در این مدرسه به پیروی از دانشگاه رئیس مذهب امام صادق علیهالسلام رشتههای مختلفی ، چون : فلسفه ، عرفان ، فقه ، اصول ، تفسیر ، حدیث ، طب ، ادبیات و دیگر رشتهها تدریس میشد و بخشی به بانوان اختصاص داشت .
طلاّب این مدرسه در عصر مؤسّس به 700 نفر بالغ میشد و تا آغاز مشروطیت رونق خاصی داشت .
همواره یکی از فرزندان ملا محمّد صالح و یا یکی از اولاد شهید ثالث در این مسجد امامت میکردند .
در مناسبتهای مذهبی ، به ویژه در دههی عاشورا ، مجلس سوگواری با شکوهی در مدرسه برگزار بود که از اول آفتاب تا ظهر وعظ و تبلیغ و تعزیهداری ادامه داشت . در وسط حیاط مدرسه حوض
1) 1 . دوگو بینو ، مذاهب و فلسفه در آسیای میانه ، ص 87 .
سنگی بزرگی بود که آب قنات خمارتاش از سوی غربی داخل حوض شده از جانب شرقی خارج میگردید .
طبقهی زیرین به حوض و باغچههای سرسبزی که با انواع گلها ، درختان چنار و میوه مزیّن شده بود ، مشرف بود و به جهت مجاورت با حوض و باغچهها حجرات این طبقه مرطوب بود و عمده طلاّب در طبقههای دوّم و سوّم سکونت داشتند .(1)
از مشهورترین فارغ التّحصیلان این مدرسه آیةاللّه میرزا محمّد حسن مجدّد شیرازی ـ مشهور به میرزای شیرازی ـ صاحب فتوای معروف پیرامون تنباکو ـ ، میرزا کوچکخان جنگی ، مشهور به سردار جنگل ، سید جمالالدین اسدآبادی و سید اشرفالدّین قزوینی ، صاحب نسیم شمال میباشد .(2)
از مرحوم برغانی آثار تألیفی ارزشمندی بر جای مانده که تعداد مجلّدات آن به 300 میرسد ، اسامی این آثار در ضمن 54 عنوان در مقدمه « موسوعة البرغانی » آمده است .
که به ذکر چند عنوان بسنده میکنیم :
1 . در تفسیر قرآن :
1 ) اسرار القرآن ، 2 جلد
2 ) بحرالعرفان و معدن الایمان ، 17 جلد
3 ) کنزالعرفان فی تفسیر القرآن ، 27 جلد
4 ) معدن الأنوار و مشکاة الأسرار ، 1 جلد
5 ) مفتاح الجنان فی حلّ رموز القرآن ، 8 جلد
6 ) ناسخ و منسوخ ، 1 جلد
2 . سیره و تراجم :
1 ) کنزالواعظین در احوال ائمّهی طاهرین ، 4 جلد
3 . فقه :
1 ) غنیمة المعاد ، در شرح ارشاد ، 14 جلد
2 ) فنّ الفقاهه ، 1 جلد
3 ) مسلک الرّاشدین ، 3 جلد
4 ) مسلک السّداد ، 3 جلد
5 ) مسلک النّجاة ـ رسالة عملیه ـ 2 جلد
4 . پند و اندرز :
1 ) کنز المواعظ
5 . مقتل :
1 ) کنز البکاء
2 ) کنز الباکین
3 ) کنز المصائب
4 ) مجمع المصائب
5 ) مخزن البکاء
6 ) معدن البکاء
7 ) مفتاح البکاء
8 ) منبع البکاء
یکی از موفقیّتهای ملا محمّد صالح برغانی درک محضر اساتید بزرگی است که از محضر آنها استفادههای شایان برده که از آن جمله است :
1 . در برغان ، پدر بزرگوارش ملا محمّد ملائکه
2 . در قم ، میرزای قمی ، صاحب قوانین
3 . در نجف ، کاشف الغطاء
4 . در کربلا ، وحید بهبهانی ، صاحب ریاض و پسرش سید محمّد مجاهد .
5 . در اصفهان ، ملا محمّد بیدآبادی و ملا علی نوری
6 . در مشهد ، میرزا مهدی خراسانی
این بود سیری گذرا در شرح احوال ، خدمات ، تألیفات ، تأسیسات و مبارزات آیةاللّه ملا محمّد صالح برغانی ، برادر بزرگوار شهید ثالث .
ملا محمّد صالح برغانی پس از یک عمر تحصیل ، تدریس ، تأسیس مسجد و مدرسه ، تربیت طلاب ، تهذیب نفس ، مبارزه با شیطان و شیطان صفتان ، ترویج شرع نبوی ، تبلیغ معارف علوی ، اقامهی
مجالس حسینی ، مبارزه بیامان با فرقههای منحرفی چون : بابیّه ، شیخیّه ، صوفیّه و اخباریّه ، شرکت در میدان جنگ با روس به همراهی برادر وزیر فرماندهی استادش سید محمّد مجاهد ( پسر صاحب ریاض ) و اطمینان خاطر از روند مسجد و مدرسهاش در قزوین ، به شهر معشوق رفت و در کوی محبوب مأوی گزید ، سرانجام :
عصر روز جمعه ، در حرم سالار شهیدان ، در حال مناجات با خالق منّان ، در طرف بالای سر حضرت سیدالشهداء در حالی که دستهایش در ضریح شش گوشهی آن حضرت قرار داشت ، به صورت ناگهانی منادی آسمانی فریاد : « ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً » برآورد و روح پاکش در بهترین نقطهی عالم به سوی جنان پر کشید .
پس از تجهیز در همان نقطه ، طرف بالای سر ، در کنار ضریح مقدس به خاک سپرده شد .
و این سعادت جاودان در عصر روز جمعه ، 27 جمادی الثّانیه ، به سال 1271 ق . نصیب وی گردید .(1)
عاش سعیداً ومات حمیداً
رادمردی که دهها مجلّد کتاب تفسیری ، دهها مجلّد کتاب فقهی و دهها مجلّد کتاب در معارف اهلبیت نوشته ، آنگاه هشت مجلّد در مقتل تألیف کرده ، چه پاداش نیکویی از مولایش در همین دنیا ـ پیش از
1) 1 . سید محسن امین ، اعیان الشیعه ، ج 9 ، ص 370 .
آخرت ـ دریافت نموده است . « هنیئاً له » .
از وی چندین رقبه موقوفات بر جای مانده که درآمد آنها را به استنساخ آثارش وقف کرده است .(1)
وی از سید عبداللّه شبّر ( متوفای 1242 ق ) و برخی دیگر از اساتیدش به اجازه اجتهاد نایل آمده بود .
از ملا محمّد صالح برغانی فرزندان صالح و بافضیلتی بر جای مانده که هر یک از ستارگان فروزان این خاندان میباشند که به ترتیب تاریخ وفاتشان عبارتند از :
1 . میرزا محمّد ، متوفای 1240 ق .
2 . میرزا حسن ، متوفای 1281 ق .
3 . میرزا عبدالوهّاب ، متوفای 1294 ق .
4 . میرزا رضا ، متوفای 1308 ق .
5 . میرزا حسین ، متوفای 1309 ق .
یکی دیگر از برادران شهید ثالث ملا محمّد علی ، مشهور به : « ملا علی برغانی » میباشد ، که در حدود 1175 ق . در برغان دیده به جهان گشود ، مقدمات را در محضر پدر بزرگوارش ملا محمّد ملائکه فرا گرفت ، و در سنین کودکی قرآن و نهج البلاغه را حفظ کرد. سپس راهی
1) 1 . تهرانی ، الکرام البررة ، ج 2 ، ص 661 .
قزوین شده سطوح متوسطه و عالیه را در محضر دو برادرش شهید ثالث و ملا محمّد صالح تلمّذ نمود .
آنگاه به اصفهان رفته ، معقول را از ملا علی نوری فرا گرفته ، به عتبات عالیات مشرف شده ، از محضر اساتید بزرگی چون : وحید بهبهانی ، صاحب ریاض و شیخ جعفر کاشف الغطاء خوشهچینی کرده ، به مرتبهای از اجتهاد نایل شده ، به ایران بازگشته ، در تهران اقامت نمود .
پس از مخالفت برادرانش با فتحعلی شاه به عراق تبعید شده ، در کاظمین رحل اقامت افکند و علوم غریبه را در نزد میرزا محمّد اخباری ( مقتول 1232 ق ) فرا گرفته ، از خواص اصحاب او گردید .
پس از کشته شدن استادش به کربلا رفته به یاران شیخ احمد احسائی ( متوفای 1242 ق ) پیوست ، در سفر و حضر از او جدا نشد ، و از او اجازهای دریافت نمود که در نزد نوادگانش موجود است .(1)
او نامزد جانشینی استادش شیخ احمد احسائی شد ولی به جهت احتیاطی که از پدر به ارث برده بود قبول نکرد .
او سالیان متمادی در کربلا ، نجف ، کرمانشاه و قزوین به تدریس و فتوا اشتغال داشت و در مجلس تکفیر شیخ احمد احسائی ( به سال 1240 ق ) در قزوین حضور داشت و سعی میکرد که طرفین نزاع را به اعتدال دعوت کند . وی از شیخ احمد خواست که رسالهای در تعدیل نظریات خود بنویسد ، او رسالهای نوشت که به « توبه نامه » مشهور شد ،
1) 1 . دائرة المعارف تشیع ، ج 3 ، ص 182 .
ولی مشکل حل نشد .
ملا علی برغانی بنیانگذار مکتبی بین شیخیّه و متشرّعه است که این روش در کتاب « لسان العارفین » وی منعکس است .(1)
او در این کتاب به شدّت از حکما و فلاسفه به جهت تأویل نصوص قرآنی و حدیثی انتقاد میکند و راه را منحصر به تمسّک به قرآن و اهلبیت معرفی کرده ، با استمداد از حدیث ثقلین ، راه حکما و فلاسفه را قابل اعتماد نمیداند و اختلافات مشّائیّین و اشراقیّین را دلیل عدم اعتماد به روش آنان میشمارد .
شیوه اعتدالی او موجب چالشهای جدیدی در میان متشرّعه شد و بسیاری از پیروان شیخ احمد ، به ویژه پس از درگذشت سید کاظم رشتی ( متوفای 1259 ق ) به سوی او گرایش یافتند .
او شاگردان برجستهای تربیت نمود که مشهورترین آنها ملا حسینقلی همدانی ( متوفای 1311 ق ) میباشد .
از او دو پسر به نامهای عبدالحسین و عبدالحسن بر جای ماند که هر دو از عالمان خدمتگزار و فقهای نامدار بودند .
از ملا علی برغانی آثار فراوانی بر جای مانده که شماری از آنها به قرار زیر است :
1) 1 . برغانی ، لسان العارفین ، چاپ بمبئی ، 1306 ق .
اسرار الحجّ ، اسرار الصّلاة ، الاعتقادات ، تذکرة العارفین ، الحقّ الیقین ، حیاة الایمان ، رموزات العارفین ، روضة الاصول ، ریاض الاحزان ـ 12 مجلد ـ ، ریاض الکونین ، الصّراط المستقیم ، صوت الایمان ، ضوابط الاصول ، طور سینا ، غرائب الاسرار ، غنائم العارفین فی تفسیر القرآن المبین ، فردوس العارفین ، لسان العارفین ، گلزار اسرار ، مشکاة العارفین ، معراج العارفین ، منهج السّالکین ، هموم العارفین و اکسیر الصّادقین .(1)
از بررسی سیر سلوکی ملا علی برغانی و جذب شدنش به شیخ احمد احسائی ، در حالی که در مکتب پدرش ملا محمّد ملائکه و برادرانش شهید ثالث و ملا محمّد صالح تربیت یافته بود ، سختی آزمون الهی و سختی موضعگیری شهید ثالث را در برابر شیخیّه و بابیّه و مشکلات فراوان آن روز را تا حدّی میتوان احساس کرد و به میزان فداکاری و جانبازی او در جبهههای مختلف : جبههی روس ، جبههی اخباریها ، جبههی صوفیّه ، جبههی شیخیّه و سرانجام جبههی بابیّه میتوان پی برد .
ملا علی برغانی سالهای آخر عمر در کربلای معلّی رحل اقامت افکند ، سرانجام در بامداد یکشنبه 12 ربیع الثانی 1269 ق . در کربلا درگذشت و در جوار سالار شهیدان مأوی گزید .
1) 1 . سید حسن امین ، مستدرکات اعیان الشّیعه ، ج 2 ، ص 299 .
سوّمین فرزند ملا محمّد ملائکه ، ملا محمّد تقی برغانی مشهور به : « شهید ثالث » میباشد .
وی در میان هزاران فقیه نامدار که در طول قرون و اعصار به دست اشرار به درجهی رفیعهی شهادت نایل آمدهاند ، عنوانِ « شهید ثالث » را به خود اختصاص داده است .
با توجّه به اینکه این عناوین از سوی فرد یا گروه خاصّی اعطاء نمیشود ، بلکه به طور طبیعی از سوی جامعهی شیعه بر فردی اطلاق میشود و با گذشت زمان در فرهنگ عمومی داخل میشود و مقبولیّت عام پیدا میکند ، شخصیّت والای این بزرگوار در میان هزاران فقیه نامدار آشکار میشود .
قبل از ایشان شخصیّتهای بینظیری چون قاضی نوراللّه شوشتری ( مستشهد 1019 ق ) به شهادت رسیدهاند ، ولی این مدال افتخار در بایگانی تاریخ برای این شهید بزرگوار ذخیره شده است .
بعد از ایشان نیز مردان ، بافضیلتی چون شیخ فضل اللّه نوری
( مستشهد 1327 ق ) بر سر دار رفتهاند ، ولی عنوان « شهید رابع » نیز برای آنها رواج نیافته است .
در مورد محلّ تولّد شهید ثالث اختلافی نیست ، همهی مورّخان و سیرهنویسان محلّ ولادت او را در « بَرَغان » ثبت کردهاند .
در مورد تاریخ تولّد ایشان اقوال مختلفی گفته شده :
1 ) 1172 ؛
2 ) 1183 ؛
3 ) 1184 ؛
4 ) 1194 ؛
از این رهگذر غالب سیرهنویسان به تاریخ تولّد او اشاره نکردهاند .(1)
زرکلی آن را به سال 1184 ق . ضبط کرده است .(2)
کحّاله نیز به پیروی از او 1184 ق . را ثبت نموده است .(3)
در این صورت ایشان باید از دو برادر دیگرش کوچکتر باشد ، در حالی که تنکابنی در قصص العلماء ، مدرّس خیابانی در ریحانة الادب و سیرهنویسان از آل برغانی او را با قاطعیّت بزرگتر ثبت کردهاند(4)در حالی
1) 1 . همانند علامه امینی ، علامه تهرانی ، خیابانی و صاحب نجوم السّماء .
2) 2 . زرکلی ، الأعلام ، ج 6 ، ص 63 ، دارالعلم ، بیروت ، 1980 م .
3) 3 . کحاله ، معجم المؤلفین ، ج 9 ، ص 134 ، داراحیاء التّراث ، بیروت ، 1376 ق .
4) 4 . تنکابنی ، قصص العلماء ، ص 54 ؛ خیابانی ، ریحانة الادب ، ج 1 ، ص 248 ؛ عبدالحسین شهیدی ، دائرة المعارف تشیع ، ج 3 ، ص 181 .
که سال ولادتش را گاهی 1183 ق . و گاهی حدود 1180 ق . ثبت کردهاند .(1)
از این رهگذر 1184 ق . به واقع نزدیکتر مینماید ، زیرا در مواردی شهادت ایشان را در 80 سالگی ثبت کردهاند ، که دقیقاً با 1184 ق . منطبق میشود .
و از سویی دیگر نمیتوان تصریح تنکابنی را نادیده گرفت که معاصر و معاشر بود و سالها در درس ایشان شرکت کرده بود ، که در آن صورت باید قول 1172 ق . را پذیرفت ، در این صورت به هنگام شهادت 92 ساله خواهد بود .
به هر حال در خانهی تقوا و فضیلت دیده به جهان گشوده ، در تحت مراقبت و تربیت پدری مجتهد و مادری متدیّن دوران صباوت را سپری میکند ، در سنین کودکی قرآن و نهجالبلاغه را حفظ میکند ، مقدّمات و قسمتی از سطوح را در نزد پدر بزرگوارش فرا میگیرد ، راهی اصفهان شده ، حکمت و فلسفه را از محضر ملا محمّد بیدآبادی و ملا علی نوری کسب کرده ، به عتبات عالیات شرفیاب میشود ، به زمره شاگردان وحید بهبهانی در کربلا میپیوندند ، به هنگام شیوع وبا در عراق به ایران باز میگردد .
در ایران تحصیلات خود را در حوزههای قم ، اصفهان و مشهد مقدس پی میگیرد ، سپس به عتبات عالیات بازگشته ، از درس صاحب
1) 1 . شهیدی ، دائرة المعارف تشیع ، ج 10 ، ص 149 .
ریاض استفاده کرده ، به حلقهی درس شیخ جعفر کاشف الغطاء میپیوندند ، تا از اساتیدش به اجازه اجتهاد نایل میشود .
در جنگ اول ایران و روسیه که در سال 1218 ق . اتفاق افتاد و شماری از ولایات ایران به اشغال روس درآمد ، و به معاهدهنامه گلستان انجامید ، شهید ثالث و برادرش ملا محمّد صالح به شدّت خشمگین شدند و خشم خود را در حضور فتحعلی شاه ابراز نمودند و در یک دیدار رسمی ، با یکی از منسوبین دربار ، به نام ملا محمّد علی جدلی ، مشهور به جنگلی به شدّت درگیر شدند و به دنبال آن به عراق تبعید شدند .
شهید ثالث در آخر کتاب « ارث » که به سال 1253 ق . از تألیف آن پرداخته ، حکومت زمان خود ( محمّد شاه قاجار ) را غیر شرعی و از مصادیق دولتهای « ظَلَمه » دانسته است .
در این دوره از درس صاحب ریاض حداکثر استفاده را نموده به دریافت اجازه اجتهاد از او نایل آمد ، سپس ملازم پسرش سید محمّد مجاهد شده ، از او نیز اجازه اجتهاد دریافت نمود .
شهید ثالث در دوران تبعید در کربلا رحل اقامت افکنده به تحصیل ، تدریس و افتاء پرداخت و مسجدی در باب السّلامه کربلا تأسیس کرد که در آن به اقامهی جماعت پرداخت .
این مسجد به نام مسجد برغانی و پس از شهادت او به عنوان مسجد شهید ثالث شهرت یافت .
هنگامی که استادش شیخ جعفر کبیر با توصیهی پزشکان برای تغییر
آب و هوا عازم ایران شد و تصمیم گرفت که مدّتی در برغان از هوای لطیف آن برخوردار شود ، شهید ثالث و دو برادر دیگرش در خدمت ایشان به ایران آمدند ، مرحوم کاشف الغطاء در نزد شاه قاجار وساطت نمود و آن کدورت بین فتحعلی شاه و برادران برغانی تخفیف یافت .
از آن پس شهید ثالث مرکز نهضت علمی خود را در قزوین قرار داد .
شهید ثالث مبارزه با انحرافات را از پدرش به ارث برده بود ، او از دوران نوجوانی مبارزات پدرش را با اخباریگری ، صوفیگری و دیگر انحرافات مذهبی دیده بود و با آن خو گرفته بود .
در عهد وی چندین انحراف مذهبی پیدا شد که وی در همهی موارد موضعگیریهای سختی گرفت و با تمام توان با آنها مبارزه کرد که به هر یک از آنها فقط اشاره میکنیم :
در عهد شهید ثالث نهضت صنعتی اروپا آغاز شد ، ماشین بخار اختراع شد ، کمپانی هند شرقی از سوی دولت انگلیس تأسیس شد ، هیئتهای تبشیری گروه ، گروه به سوی مشرق زمین سرازیر شدند و ضمن تبلیغات تبشیری خود لبهی تیز حملات خود را متوجه تشیع نمودند ، هنگامی که کتاب هنری مارتین مبلّغ انگلیسی تبار منتشر شد ، شهید ثالث کتاب مستقلی در ردّ اتهامات وی منتشر نمود .
یکی دیگر از فرقههای انگلیسی تبار که در عهد شهید ثالث اختراع شد ، فرقهی وهابیّت بود که توسط یکی از عمّال انگلیس به نام « محمّد بن عبدالوهاب » متولد 1115 و متوفای 1206 ق . در عهد شهید ثالث شکل گرفت .
سعود بن عبدالعزیز در رأس لشکری بزرگ متشکّل از اشرار سعودی به کربلای معلّی حمله نمود ، روز عید غدیرخم 1216 ق . که همهی جوانان و مردان کربلا برای زیارت غدیر به نجف اشرف مشرف بودند ، شهر کربلا را قتلعام نمود و هزاران زن و کودک را بر اساس کینههای بدر و حنین کشت و همهی طلاجات و جواهرات حرم مطهر سالار شهیدان را به یغما برد و ضریح مقدس را طعمهی آتش نمود .
آنگاه برای قتلعام نجف اشرف به سوی حوزه کهنسال شیعیان عزیمت نمود .
پس از انتشار خبر قتلعام کربلا غالب اهل نجف از نجف فرار کردند ، مرجع بزرگ و مقتدر زمان آیةاللّه شیخ جعفر کاشف الغطاء تدبیرات مهمی انجام داد ، همهی جواهرات حرم را که بار 20 استر بود به بغداد منتقل کرد که به دست وهابیها نیفتند ، خود لباس رزم پوشید ، شخصیتهای علمی بزرگ چون : شیخ حسین نجف ، سید جواد عاملی ( صاحب مفتاح الکرامه ) ، شیخ خضر شلاّل ، شیخ مهدی ملاّ کتاب و امثال آنان لباس رزم پوشیدند و آماده دفاع از حریم نجف
اشرف شدند .
مرحوم کاشف الغطاء در منزل خود سرداب بسیار عمیقی کَند ، که زنان و کودکان در آن مختفی شوند ، که اگر وهّابیان ددمنش وارد شهر شدند ، زنان و کودکان مورد تعرّض قرار نگیرند .
این سرداب طوری حفر شده بود که کسی از بیرون نمیتوانست به آن راه یابد و به مقدار یک ماه آذوقه در آن تعبیه شده بود .
با حسن تدبیر مرحوم کاشف الغطاء حملههای مکرّر وهابیان دفع شد و شهر مقدّس نجف اشرف مورد تاخت و تاز قرار نگرفت .
وی همچنین کتاب ارزشمندی تألیف کرده ، به عنوان نامه به عبدالعزیز بن سعود ارسال کرده ، پاسخ تشکری از وی دریافت نمود .
این کتاب بعدها با نام « منهج الرّشاد لمن اراد السّداد » منتشر شد .
مشروح حملهی وهابیان به نجف اشرف و دفاع سرسختانهی مرحوم کاشف الغطاء توسط حفید گرامیاش آیةاللّه شیخ محمّد حسین کاشف الغطاء ( متوفای 1373 ق ) گزارش شده است .(1)
در آن ایام شهید ثالث مشغول تحصیل و مقیم کربلا بود ، او نیز به فرمان استادش لباس رزم پوشیده برای بیرون راندن وهابیها از کربلا تلاش فراوان نمود .
1) 1 . کاشف الغطاء ، العبقات العنبریّه فی الطبقات الجعفریه ، نشر بیان ، بیروت ، 1418 ق . ص 108 ـ 118 .
فرقهی دیگری در عهد شهید ثالث در سرزمین حجاز از سوی انگلیس پدیدار گردید که در تمام مراحل اعتقادی دقیقاً بر خلاف وهّابیان بود و آن فرقهی شیخیّه بود که توسط شیخ احمد احسائی ( 1166 ـ 1241 ق . ) به وجود آمد .
انگلیس بر اساس شیوه باستانی خود از شعار « فَرِّقْ تَسُدْ » ؛ « اختلاف بینداز و حکومت کن » دو فرقهی متضادّ در یک کشور در یک زمان به وجود آورد و در صفهای به هم فشرده مسلمانان رخنه کرد ، که پس از گذشت دو قرن هنوز هم شاهد چالشهای فراوانی در میان امّت اسلامی توسّط این فرقهها هستیم .
جنایات وهابیان در این صفحات نمیگنجد ، برای آگاهی از عقاید و جناجات وهابیان به کتابهای تدوین شده در این زمینه مراجعه فرمایید .(1)
همهی حملات انتحاری که در عراق انجام میشود ، جوانان ، پیران ، زنان و کودکان را بر خاک سیاه مینشاند و چهره اسلام را مشوّش جلوه میدهد ، به دست همین فرقهی گمراه انجام میشود .
در مورد ارتباط این گروه با استعمار انگلیس به یادداشتهای مستر
1) 1 . یکی از آثار ارزشمندی که پرده از جنایات وهابیان برداشته ، کتاب « تاریخ وهابیان » از دریادار سرتیب ایّوب صبری میباشد که توسط نگارنده به فارسی برگردان شده و در پایان آن 350 عنوان از آثاری که در ردّ وهابیان نوشته شده معرفی شده است ، ترجمهی عربی آن نیز به نام « تاریخ الوهابیّه » از سوی انتشارات هدف قاهره منتشر شده است .
همفر مراجعه شود .(1)
شیخ احمد احسائی نیز ایران را بستر مناسبی برای نشر افکار انحرافی خود میدید ، به ایران مسافرت کرده با فتحعلی شاه روابط صمیمانهای پیدا کرد و حقوق مستمری برای او تعیین شد .
وی به حوزه فلسفی قزوین روی آورد ، در مدرسه صالحیّه مشغول تدریس شد .
قزوین همانند دیگر بلاد کشور به دو جناح شیخی و متشرّعی تقسیم شده بود .
عالمان دین به انحراف شیخ احمد در مسائل اعتقادی باور داشتند ، جز اینکه به دلیل حمایت فتحعلی شاه از وی ، انتقادهای خود را با احتیاط طرح میکردند .
اول کسی که مخالفت صریح خود را با وی اعلام کرد شهید ثالث بود . وی مجلس مناظرهای با تعیین وقت قبلی در منزل خود ترتیب داد و از علمای فریقین برای شرکت در این گفتمان دعوت نمود .
در این گفتمان گذشته از فقها و محدّثین ، آخوند ملاّ آقا حکمی و آخوند ملا یوسف حکمی به عنوان کارشناس فلسفهی الهی شرکت داشتند .
مجلس مناظره در وقت مقرّر آغاز شد .
1) 1 . مستر همفر ، خاطرات همفر ، امیرکبیر ، تهران ، 1362 ش . ؛ همو ، دستهای ناپیدا ، گلستان کوثر ، تهران ، 1378 ش . ؛ همو ، مذکّرات مستر همفر ، بیروت ، 1973 م .
علمای شرکت کننده در این گفتمان شهید ثالث را به عنوان رئیس علمای شیعه برگزیدند .
شهید ثالث تلاش فراوان نمود که شیخ احمد را قانع کند که از آرای انحرافی خود برگردد ولی ایشان بر عقاید خود اصرار ورزید ، سرانجام شهید ثالث به تکفیر او حکم کرد .
بعد از شیخ احمد ، شاگرد و جانشین او سید کاظم رشتی نیز مورد طعن شهید ثالث بود .
در مورد آراء و عقاید انحرافی وی به تفصیل سخن خواهیم گفت .
از دیگر فرقههای الحادی و انحرافی که در عهد شهید ثالث توسط استعمارگران در کشور ایران پدید آمد ، فرقهی بابیّه بود که توسط « علیمحمّد شیرازی » از شاگردان سید کاظم رشتی به وجود آمد .
علیمحمّد یک سال بعد از فوت استادش ، به سال 1260 ق . ادعای بابیّت ، سپس قائمیت ، آنگاه رسالت و در پایان الوهیت نمود .
شهید ثالث با قاطعیّت به کفر او فتوا داد و با تمام قدرت در برابر فتنهی باب ایستاد و سرانجام در همین راستا به شهادت رسید .
شهید ثالث از معدود فقهایی است که لباس رزم پوشیده در جبههی جنگ حضور یافته است .
نخستین جنگ ایران و روسیه در سال 1218 ق . آغاز شده بود که تعدادی از ولایت شمال ایران به اشغال روسها درآمد .
شهید ثالث و برادرش به شدت به سیاست فتحعلی شاه اعتراض کردند که به تبعیدشان منتهی شد .
در جنگ دوّم ایران و روس که به سالهای 1241 ـ 1243 روی داد ، شهید ثالث و برادرش ملا محمّدتقی در خدمت سید محمّد مجاهد در جبههی جنگ حضور یافت .
از این شیوه سلوکی شهید معلوم میشود که روح سلحشوری او منحصر به قلم و بیان نیست ، بلکه در میدان جنگ نیز حضور یافته آماده دفاع از کشور اسلامی در برابر نظام متجاوز کافر میباشد .
شهید ثالث نه تنها با فرقههای شیخی و بهایی ، بلکه فرقههای صوفی نیز درگیر بود ، به شدت از صوفیه انتقاد میکرد و به همین دلیل میرزا آقاسی صدراعظم محمّدشاه از او آزرده خاطر بود .
شهید ثالث در امر به معروف و نهی از منکر بسیار جدّی بود و در بیان احکام الهی از احدی نمیهراسید .
او در خطبههای نماز جمعه با بیان رسا و نطق گویا اهل خانقاه را به شدت مورد انتقاد قرار میداد .
سخنرانیهای او روشنگر بود و هر انحراف و کژی که در هر فرقهای سراغ داشت ، بر فراز منبر برملا میکرد .
در پرتو روشنگریهای او حوزه علمیهی قزوین در عهد او پرچمدار مبارزه با فرقههای منحرف بود .
او روزها مشغول تدریس ، تألیف ، تحقیق ، تبلیغ ، ترویج دین ، اشاعهی فرهنگ اسلام و توسعهی معارف اهلبیت بود و شبها تا به سحر مشغول گریه ، مناجات ، تهجّد و عبادت بود .
او همه شب از نیمههای شب بر میخاست ، به مسجد میرفت ، تا صبح به عبادت و مناجات میپرداخت .
او در قزوین به زعامت عامّه و ریاست تامّه رسید ، و در اثر زهد بینظیر ، ایمان قوی ، توکّل شدید و تنفّر خاصّی که از زرق و برق دنیا داشت ، جایگاه رفیعی در دلها پیدا کرد .
شهید ثالث مناجات خمسةعشر امام سجاد علیهالسلام را از حفظ داشت ، همه شب آنها را در سجده میخواند .(1)
شهید ثالث در این رابطه مینویسد : روزی مرحوم کاشف الغطاء وارد قزوین شد ، وقت خواب فرا رسید ، همه خوابیدند ، چون پاسی از شب گذشت ناگهان صدایی به گوشم خورد ، به دنبال صدا رفتم ، دیدم شیخ به گریه و تضرّع و مناجات مشغول است ، صدای مناجات ایشان چنان در دلم اثر گذاشت که از آن شب تاکنون که 25 سال میگذرد ، هر
1) 1 . محدث قمی ، فوائد رضویّه ، ص 439 .
شب برمیخیزم و به مناجات میپردازم .
بابیها که در اثر فتوای صریح وی بر کفر و نجاست آنها ، خوار و ذلیل شده بودند ، انجمنها کردند و توطئهها نمودند ، سرانجام تصمیم گرفتند تا نیمه شبی به مسجد ریخته ، مرحوم برغانی را در خلوت شب ، در محراب عبادت به شهادت برسانند .
در نیمه شبی که وی در محراب عبادت در حال سجده مشغول تلاوت مناجات خمسةعشر بود و با خدای خود حالی داشت شیخ صالح شیرازی که قبلاً شیخی ، سپس بابی شده بود ، با جمعی از اشرار بابیه وارد مسجد شده ، بنده صالح خدا را در حال سجده یافتند ، نخست نیزهای از پشت گردنش فرو کردند ، چون از سجده برخاست نیزه دیگری بر دهانش ، پس هشت نیزه بر بدن مبارکش وارد کردند ، او شتاب میکرد که خود را به بیرون مسجد برساند ، تا مسجد خونی نشود ، ولی پیش از آنکه به در مسجد برسد از پای افتاد و در خون خود غلطید ، اهل و عیالش مطلع شدند و او را به منزل بردند ، دو روز بعد روح شریفش به ملکوت اعلی پر کشید .
در اثر نیزهای که به گلویش وارد کرده بودند ، قدرت سخن گفتن نداشت ، به شدت تشنه بود ، ولی در اثر جراحت گلو قدرت آب نوشیدن نداشت ، همهاش به یاد تشنگی امام حسین علیهالسلام سیل اشک بر
صورتش روان بود .(1)
این جنایت هولناک در بامداد 15 ذیقعدةالحرام 1264 ق . اتفاق افتاد .
1 . در شرح حال شیخ انصاری نقل شده که ایشان در حال احتضار بود و از بدنش رطوبت بیرون میآمد ، حاضران او را رو به قبله میکردند و او پاهایش را جمع میکرد . وقتی پرسیدند پس چه کنیم ؟
ایشان فرمود : من به وظیفهی خودم عمل میکنم ، شما نیز به وظیفهی خودتان عمل کنید .
در آن لحظات سکرات مرگ ایشان توجه داشت که نباید رو به قبله باشد و لذا پاهایش را جمع میکرد و متوجه بود که دیگران وظیفه دارند که او را رو به قبله کنند ، از این رهگذر خود به وظیفهاش عمل میکرد و آنان را به انجام وظیفهی خود دستور میداد .
شهید ثالث نیز در آن لحظه به فکر جان خود نبود ، بلکه تلاش میکرد که خود را به بیرون مسجد برساند تا مسجد خونی نشود .
2 . آیةاللّه حاج شیخ محمّد خادمی به نگارنده فرمود : شبی در عالم رؤیا به محضر مقدس حضرت بقیةاللّه رسیدم ، فرمودند : از قول من به
1) 1 . تهرانی ، الکرام البررة ، ج 1 ، ص 227 ؛ علامه امینی ، شهداء الفضیلة ، ص 324 ؛ تنکابنی ، قصص العلماء ، ص 57 .
آقای شیخ بهاءالدین سلام برسانید و از ایشان تشکر کنید که دیشب به یاد جدّ بزرگوارم اشک فراوان ریخته است .
میفرمود : بین الطّلوعین به محضر آیة اللّه حاج شیخ بهاءالدّین محلاّتی رسیدم و پرسیدم دیشب چه عمل مهمّی انجام دادهاید ؟ فرمود : هیچ .
سلام و پیام حضرت را ابلاغ نمودم . به شدّت گریست و فرمود : دیشب جایی مهمان بودم غذای چرب خوردم ، نیمههای شب بیدار شدم به شدّت تشنه بودم ، به سوی یخچال رفتم ، آب خنکی خوردم ، خیلی چسبید ، به یاد عطش حضرت ابا عبداللّه علیهالسلام افتادم و مدّتی در کنار یخچال نشستم و برای عطش آن بزرگوار گریه کردم .
مرحوم شیهد ثالث نیز با آن جراحات وارده و سوزش زخمهای بدن خود ، هرگز به یاد خود نبود ، بلکه به یاد عطش سالار شهیدان اشک چشمش بر چهره خون آلودش روان بود .
3 . بیگمان این جنایت هولناک در اثر فتوای صریح او بر کفر و نجاست بابیها بود ، چنان که در همهی کتب سیره و تراجم ثبت شده است(1)ولی تلاشهای بیدریغ ایشان در مبارزه با شیخیّه در این جنایت بیتأثیر نبود ، و لذا مباشر قتل در میان گروه اشرار ، شیخ صالح شیرازی ، از متعصّبین شیخیه و از معتقدین پا برجای علیمحمّد باب بود .(2)
4 . تاریخ شهادت شهید ثالث را غالب سیره نگاران به سال 1264 ق . ثبت کردهاند(1)ولی برخی آن را به سال 1263ق . ثبت کرده(2)و کلمهی : « بَرَغانی » را مادّه تاریخ او دانستهاند که با عدد 1263 مطابق میباشد .(3)
5 . چند روز پیش از شهادت او شخصی به نام « جواد ناجی » به خدمتش میرسد ، میفرماید : من از تو التماس دعا دارم ، میگوید : خداوند همهی نعمتهایش را به شما تکمیل کرده است . آیا آرزوی دیگری برای شما مانده ؟ میفرماید : من آرزوی شهادت دارم . او میگوید : به نص کلام نبوی مداد علما از دماء شهدا برتر است .
میفرماید : بلی چنین است ولی من طالب شهادت به معنای آغشته شدن در خون میباشم .(4)
6 . در شب شهادتش چون عازم مسجد میشود همسرش میگوید : امشب و این شبها رفتن به مسجد را ترک کنید .
میفرماید : مگر میترسید که مرا بکشند ؟ من بسیار طالب شهادت هستم ولکن دور است که چنین سعادتی به من نصیب شود .(5)
7 . همهی مردان الهی میخواهند لحظهی دیدارشان با محبوب یکی
1) 1 . زرکلی ، الاعلام ، ج 6 ، ص 63 ؛ کحّاله ، معجم المؤلفین ، ج 9 ، ص 134 ؛ تنکابنی ، قصص العلماء ، ص 68 ؛ کشمیری ، نجوم السماء ، ص 436 ؛ امینی ، شهداء الفضیلة ، ص 324 ؛ خیابانی ، ریحانة الادب ، ج 1 ، ص 247 .
2) 2 . تهرانی ، الکرام البررة ، ج 1 ، ص 226 .
3) 3 . محدث قمی ، فوائد رضویه ، ص 439 ؛ سید محسن امین ، اعیان الشیعه ، ج 9 ، ص 197 .
4) 4 . کشمیری ، نجوم السماء ، ص 434 .
5) 5 . تنکابنی ، قصص العلماء ، ص 68 .
از بهترین حالات آنها در طول زندگی باشد :
برخی از اولیای الهی تلاش کردهاند که در تمام لحظات بیداری با وضو باشند تا در لحظهی ملاقات با ربّ الأرباب با طهارت باشند .
برخی از بندگان صالح خدا ، به جز دو روز فطر و اضحی همهی ایّام سال روزه گرفتهاند ، به این امید که در لحظات واپسین با دهان روزه با خدا ملاقات کنند .
در میان بندگان صالح خدا به ندرت اتّفاق افتاده که عوامل عاقبت به خیری به کسی اینگونه فراهم شود :
1 ) در خانهی خدا باشد
2 ) در حال سجده باشد
3 ) در حال مناجات با قاضی الحاجات باشد
4 ) در ماه حرام ( ذیقعدة الحرام ) باشد
5 ) در بهترین ساعات شب ( به هنگام سحر ) باشد
6 ) در شب نیمهی ماه باشد
7 ) در سن کهولت ( 80 ـ 90 ) باشد
8 ) آگاهانه به استقبال شهادت رفته باشد
9 ) رسماً در جبههی جنگ حضور یافته باشد
10 ) با کولهباری از علم ، جهاد ، خدمات اجتماعی ، تأسیس مساجد و مدارس ، مبارزه بیامان با عوامل انحراف ، دهها مجلّد اثر تألیفی ، از مصادیق « مداد العلماء أفضل من دماء الشّهداء » به دست بدترین و پستترین اشرار ، به لقای پروردگار بشتابد و با انتخاب شهادت آگاهانه
خطّ بطلان بر مکتب و مرام دشمنان خونآشام از فرقههای : صوفی ، بابی ، شیخی ، وهّابی و دیگر فرقههای باطلگرا بکشد .
8 . گفتیم که تاریخ شهادت شهید ثالث را به سال 1264 ق . ثبت کردهاند ، ولی برخی آن را به سال 1263 ق . ثبت نموده ، کلمهی : « بَرَغانی » را مادّه تاریخ شهادت او دانستهاند .(1)
اخیراً مصادف شدیم که مادّه تاریخ دیگری برای تاریخ شهادت ایشان گفتهاند و آن : « شهید ثانیِ محراب اسلام » است ، که آن نیز با 1263 ق . منطبق میشود .(2)
پرواضح است که منظور از « شهید ثانی » در این جمله ، دوّمین شهید محراب است ، که مرحوم شهید ثالث همانند مولا و مقتدای خود امیرمؤمنان علیهالسلام در محراب عبادت به شهادت رسید .
9 . مقبره شهید ثالث دارای دو طبقهی زیرزمین و همکف میباشد .
در طبقهی زیرزمین مدفن شهید ثالث و خاندان بهشتی و سالنی به شکل سرداب ، و در طبقهی همکف فضای مربّعی با اطاقهای جنبی وجود دارد که سنگ قبر شهید به خط ملک محمّد در این فضا قرار دارد .
10 . شهید ثالث همانند همهی شهیدان راه فضیلت به ابدیّت پیوسته و در جدول شهدای ماندگار به ثبت رسیده است .
در زیارتنامهی مأثور که از محضر مقدس امام صادق علیهالسلام رسیده ، خطاب به سالار شهیدان عرض میکنیم :
أَشْهَدُ أَنَّ دَمَکَ سَکَنَ فِی الْخُلْدِ ؛
من شهادت میدهم که خون تو به ابدیّت پیوسته است .(1)
آری هرگز خون شهید تباه نمیشود ، به ابدیّت میپیوندد ، ولی برخی از این شهدا به دلایلی به عنوان « شهید ماندگار » در لیست شهدای جاوید روزگار به ثبت رسیدهاند ، آنها شهیدانی هستند که به دلایلی پیکر پاکشان به صورت تر و تازه مشاهده شده و جزو « اجساد جاویدان » قرار گرفتهاند ، که شهید ثالث نیز از این شهیدان میباشد .
1) 1 . ابن قولویه ، کامل الزّیارات ، ص 199 ، چاپ نجف ، 1356 ق .
یکی از آثار تألیفی نگارنده « اجساد جاویدان » نام دارد که نگارش این اثر او را به قلمزنی پیرامون زندگانی شهید ثالث واداشته است .
به هنگام تألیف کتاب « کریمه اهلبیت » به گزارش مستندی پیرامون سالم ماندن پیکر پاک سه تن از بانوان خاندان عصمت و طهارت ، در حرم حضرت معصومه علیهاالسلام پس از گذشت بیش از 12 قرن برخورد نمود .
درج این گزارش او را به تحقیقی فشرده پیرامون علل و انگیزههای این رویداد حاکم بر قوانین طبیعی نمود .
در ضمن این تحقیق به دهها مورد گزارش مستند پیرامون اجساد پیامبران ، امامان ، امام زادگان ، شهیدان ، عالمان و صالحان برخورد ، که درج آنها را در یک کتاب مستقل سودمند دید .
یکی از این بندگان صالح خدا که پیکر پاکش پس از گذشت سالیان متمادی در دل خاک تر و تازه مانده است « شهید ثالث » بود .
پیکر هر موجود زنده پس از قرار گرفتن در دل خاک ، در اثر یک سلسله فعل و انفعال میپوسد و متلاشی میشود ، در این میان یک استثناء در قانون طبیعت مشاهده میشود و آن تغییر نیافتن پیکر برخی از اولیای خدا با گذشت قرون و اعصار ، به قدرت حضرت احدیّت میباشد .
بیگمان چنین افرادی از بندگان شایستهی خداوند میباشند و این استثناء یکی از کرامتهای آنها میباشد .
پیامبر گرامی اسلام تغییر نیافتن اجساد پیامبران را یکی از امتیازات آنان برشمرده میفرماید :
إِنَّ اللّهَ حَرَّمَ لُحُومَنا عَلَی الاْءَرْضِ ، فَلا یَطْعَمُ مِنْها شَیْئَاً ؟
خداوند گوشتهای ما را بر زمین حرام کرده ، زمین چیزی از آن را نمیخورد .(1)
و در حدیث دیگری فرمود :
إِنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ حَرَّمَ عَلَی الاْءَرضِ أَنْ تَأکُلَ أَجسادَ الاْءَنْبِیاءِ ؛
خداوند متعال بر زمین حرام کرده که پیکر پیامبران را بخورد .(2)
1) 1 . شیخ صدوق ، الفقیه ، ج 1 ، ص 121 .
2) 2 . حاکم ، المستدرک علی الصیّحیحین ، ج 4 ، ص 560 ؛ احمد حنبل ، المسند ، ج 4 ، ص 8 ؛ ابن ماجه ، السّنن ، ج 1 ، ص 345 ؛ بیهقی ، السّنن الکبری ، ج 3 ، ص 249 ؛ الطّبرانی ، المعجم الکبیر ، ج 1 ، ص 217 ؛ ذهبی ، میزان الاعتدال ، ج 2 ، ص 99 ؛ ابن کثیر ، البدایة والنهایة ، ج 5 ، ص 276 .
رئیس مذهب امام به حق ناطق حضرت جعفر صادق علیهالسلام در این رابطه میفرماید :
إِنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ حَرَّمَ عِظامَنا عَلَی الاْءَرضِ وَحَرَّمَ لُحُومَنا عَلَی الدُّودِ أَنْ یَطعَمَ مِنْها شَیئاً ؛
خداوند استخوانهای ما را بر زمین و گوشتهای ما را بر کرمها حرام کرده ، آنها هرگز چیزی از گوشت ما را نمیخورند .(1)
پس آنچه مسلّم است این است که پیکر پاک پیامبران و امامان هرگز نمیپوسد .
در این میان چند گروه دیگر نیز از این قانون عمومی طبیعت مستثنی هستند که پیکر آنها نیز در قبر نمیپوسد که در حدیثی به عنوان ده طائفه یاد شدهاند :
ابوالحسین سعید بن هبة اللّه راوندی ، مشهور به « قطب راوندی » متوفای 573 ق . که قبر شریفش در صحن مطهّر حضرت معصومه علیهاالسلام زیارتگاه خاص و عام است چنین روایت میکند :
لا تَبْلی عَشَرَةٌ : اَلْغازِی ، وَالْمُؤَذِّنُ ، وَالْعالِمُ ، وَحامِلُ الْقُرآنِ ، وَالشّهیدُ ، وَالنَّبِیُّ ، وَالْمَرْأَةُ إِذا ماتَتْ فی نِفاسِها ، وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُومَاً ، وَمَنْ ماتَ یَوْمَ الْجُمُعَةِ أَوْ لَیْلَتَها ؛
پیکر 10 طائفه در قبر نمیپوسد :
1) 1 . شیخ صدوق ، الفقیه ، ج 1 ، ص 121 .
1 . مجاهدان
2 . اذانگویان
3 . دانشمندان
4 . حاملان قرآن
5 . شهیدان
6 . پیامبران
7 . بانوانی که در حال زایمان بمیرند
8 . مقتولانی که به ستم کشته شوند
9 . کسانی که در روز جمعه بمیرند
10 . آنان که در شب جمعه بمیرند(1)
جالب توجّه است که 5 عنوان از این عناوین دهگانه بر شهید ثالث منطبق بود :
1 . او مجاهدی نستوه بود که در چندین جبهه ، از جمله جبههی جنگ حضور یافته بود .
2 . او دانشمندی بزرگ و فقیهی سترگ بود که به بالاترین مرحلهی اجتهاد نایل شده بود .
3 . او حامل و حافظ قرآن بود .
4 . او شهیدی گلگون کفن بود که آگاهانه به استقبال شهادت رفته بود .
1) 1 . محدّث نوری ، مستدرک وسائل ، ج 2 ، ص 50 ، چاپ آل البیت ، قم ، 1407 ق . به نقل از قطب راوندی ، در کتاب « لُبُّ اللُّباب » .
5 . او از روشنترین مصادیق مقتول به ستم بود که بسیار مظلومانه به دست اشرار به شهادت رسید .
نکتهای که لازم به تذکّر است این است که این استثناء در مورد پیامبران و پیشوایان معصوم ، مسلّم و قطعی است ، در مورد دیگر گروهها به عنوان یک زمینه است ، اگر دیگر اعمال شخص نیز همسو و هماهنگ با این کرامت الهی باشد ، اراده پروردگار در حقّ او منجّز میشود ، ولی اگر دیگر اعمالش همسو نباشد ، این زمینه را از کار میاندازد .
در کتاب « اجساد جاویدان » 136 مورد از اولیای الهی را که بعد از دهها سال ، صدها سال و در مواردی هزاران سال بدن مبارکشان تر و تازه مشاهده شده ، به صورت مستند نقل کردهایم .
تعدادی از این افراد به شهیدان در راه حق اختصاص دارد ، که از آن جمله است :
1 . جناب حمزه سیّدالشهداء ، از شهدای احد
2 . عمرو بن جموح ، از شهدای احد
3 . عبداللّه بن عمرو ، از شهدای احد
4 . حرّ بن یزید ریاحی ، از شهدای کربلا
5 . حبیب بن مظاهر ، از شهدای کربلا
6 . شاه سلطانعلی ، مشهد اردهال
7 . شاهچراغ ، شیراز
8 . علاءالدین حسین ، شیراز
9 . شاهزاده علی اصغر ، زرآباد
10 . شاه شهیدان ، دیلمان
11 . حاج سید مهدی شهید ، مشهد مقدس
12 . شهید ثالث ، قزوین
بیگمان آنچه از پیکر پاک انبیا و اولیا تا کنون مشاهده شده کمتر از یک هزارم آنهاست ، زیرا تردیدی نداریم که پیکر پاک 124000 پیامبر هرگز نپوسیده است ، ولی آنچه تا کنون از آنها مشاهده شده به تعداد انگشتان نمیرسد .
با توجّه به حرمت نبش قبر ، آنچه از پیکر پاک اولیای الهی مشاهده شده به دلایل خاصّ بوده و آن بیگمان کمتر از یک هزارم آنها است .
اما علّت پدیدار شدن جسد مقدّس شهید ثالث این بود که او را به عنوان امانت در مقبره میرزا ابوالقاسم شیرازی دفن کردند تا سرِ فرصت به عتبات عالیات انتقال دهند .
هنگامی که خواستند پیکر پاک او را به عتبات منتقل کنند شهر قزوین یکپارچه تعطیل شد ، اهالی قدردان و با ایمان دار المؤمنین قزوین در اطراف مقبره آن بزرگوار اجتماع کردند ، شماری از بزرگان شهر در داخل مقبره حضور یافته ، قبر را نبش کردند ، مشاهده کردند که صندوق پوسیده و پیکر پاک شهید پدیدار گشته است .
هنگامی که خواستند بدن را از داخل صندوق بیرون آورده در
صندوق دیگری جای دهند ، مشاهده کردند که بدن تر و تازه است و گذشت زمان کوچکترین تأثیری در بدن این شهید ماندگار پدید نیاورده است .(1)
چون اهالی مؤمن و متدیّن شهر از این واقعه مطّلع شدند از انتقال دادن آن به شدّت جلوگیری کردند و سرانجام در همان مقبره به خاک سپرده شد .
این مقبره را مرحوم حاج میرزا ابوالقاسم شیرازی برای خودش ساخته بود ، هنگامی که شهید ثالث به شهادت رسید ، جنازه آن فقید سعید به رسم امانت در آن مدفون شد و سرانجام آرامگاه ابدی آن شهید سعید گردید .
فاصلهی زمانی خاکسپاری اوّل با پدیدار شدن جسد آن بزرگوار به دقت ثبت نشده است ، مرحوم خیابانی مینویسد :
پس از چندین سال که اراده تعمیر قبرش نمودند جسد شریفش ظاهر گشت ، به طوری که گویا در همان روز دفن شده است .(2)
مرحوم تنکابنی مینویسد :
بعد از چند ماه و یا چند سال قبرش را برای تعمیر شکافتند ، همان بدن اطهر همانند ایّام زندگانی به احوال خود باقی بود .(3)
مرحوم گلریز مینویسد :
جنازه او را امانت گذاشتند ، بعد از 10 ـ 15 ماه که خواستند به عتبات عالیات حمل کنند ، بنا به مرقومهی حاج میرزا ابوتراب شهیدی تعطیل عمومی شد ، چون دیدند پیکر ایشان همچنان تر و تازه است و هیچگونه تغییری نکرده است ، مردم از حمل او جلوگیری کردند و در مقبره سابق الذّکر به خاک سپرده شد .(1)
از بررسی تعبیرات فوق به این نتیجه میرسیم که متن گزارش مرحوم تنکابنی دقیقتر به نظر میرسد ، ایشان مینویسند :
خواستند که جسد مبارک را به جانب ارض اقدس عتبات نقل دهند ، اهل قزوین راضی نشدند و هجوم عامّ کردند و بدنش را در قزوین در جوار شاهزاده حسین در مقبره منفرده که حاجی میرزا ابوالقاسم شیرازی برای خودش تعمیر کرده بود به خاک سپردند و بعد از چند ماه ، یا چند سال ، برای تعمیر قبرش را شکافتند ، همان بدن اطهر مانند ایّام زندگانی به حال خود باقی بوده ، اکنون آن مرقد مزار است .(2)
در خیابان سلامگاه قزوین در حاشیهی سلامگاهِ « شاهزاده حسین »(3)تابلویی در سمت راست نظر زائران را به سوی خود جلب میکند که
1) 1 . گلریز ، مینودر ، ج 1 ، ص 719 .
2) 2 . تنکابنی ، قصص العلماء ، ص 69 .
3) 3 . ادب ایجاب میکرد که به مناسبت خاکسپاری شهید ثالث در آستانهی « شاهزاده حسین » پیرامون این غنچهی نشکفتهی گلستان امامت به تفصیل سخن بگوییم ، برای رعایت محدود بودن صفحات از آن صرف نظر نموده علاقمندان را به کتاب : « اجساد جاویدان » ص 83 ـ 89 ارجاع میدهیم .
از شهید ماندگار و بزرگوار آثار ماندگار فراوان در عرصههای مختلف بر جای مانده که از آن جمله است :
1 ) دیات در فقه ـ فارسی ـ
2 ) رساله در طهارت ـ فارسی ـ
3 ) رساله در نماز جمعه ـ فارسی ـ
4 ) رساله در نماز و صوم ـ فارسی ـ
5 ) رسالة فی صلاة الجمعة ـ عربی ـ
6 ) رسالة فی عدم وجوب هبةالولی مدّة منقطعة المولّی علیه ـ عربی ـ
7 ) رسالة فی قضاء الصلوات ـ عربی ـ
8 ) رسالة القضاء عن الاموات ـ عربی ـ
1) 1 . آخرین بار که توفیق زیارت قبر شریفش را پیدا کردم به هنگام نگارش این سطور ، روز سوّم شعبان امسال ( 1429 ق . ) 15 / 5 / 87 ش . بود .
9 ) شرح بر معالم الاصول ـ فارسی ـ
10 ) شرح الروضة ـ عربی ـ
11 ) شرح الشرایع ـ عربی ـ
12 ) عیون الاصول ـ عربی ـ در دو مجلّد ، که عمدتاً به نقد آرای استادش میرزای قمی در قوانین پرداخته است .
13 ) مجالس المتقین ، شامل 80 مجلس ، در احکام ، عقاید ، حکایات ، مناقب و مصائب .
14 ) ملخّص العقاید ـ عربی ـ یک دوره کلام به طور فشرده .
15 ) منهج الاجتهاد ـ عربی ـ در 24 مجلد ، شرح مزجی شرایع شامل همهی ابواب فقه .
با توجّه به اشتغالات فراوان مؤلف ، از قبیل : اقامهی نماز جمعه و جماعت ، رسیدگی به مرافعات مردم ، جلسات درس ، حلقات بحث ، مجالس وعظ و خطابه ، تألیف یک دوره فقه استدلالی 24 جلدی موفقیّت بسیار شایان توجّهی است .
از توفیقات مهم شهید ثالث تأسیسات مهم و ماندگار ایشان در عرصههای مختلف است ، از جمله :
1 ) تأسیس مسجد بزرگی در کربلا در محلّهی باب السلام که شخصاً آن را تأسیس کرده و خود به اقامهی نماز در آن میپرداخت و هم اکنون به نام « مسجد شهید ثالث » معروف است .
2 ) تأسیس مسجدی در محلّهی « دیمج » قزوین که خود در محراب آن به شهادت رسید و به مسجد شهیدی معروف است .
3 ) تأسیس مدرسهای در شمال مسجد یاد شده ، در سه طبقه که هم اکنون به نام آن فقید سعید مشهور است .
تربیت شاگردان فراوان در حوزههای قزوین ، کربلا و نجف که هر کدام صدقهی جاریه و تداومبخش راه آن فقید سعید در عرصهی جهاد و اجتهاد بود .
اساتید شهید ثالث به ترتیب تاریخ وفاتشان از این قرار میباشند :
1 . ملا آقا بیدآبادی ، متوفای 1197 ق .
2 . پدر بزرگوارش محمّد ملائکه ، متوفای 1200 ق .
3 . وحید بهبهانی ، متوفای 1205 ق .
4 . کاشف الغطاء ، متوفای 1228 ق .
5 . میرزای قمی ، متوفای 1231 ق .
6 . صاحب ریاض ، متوفای 1231 ق .
7 . سید محمّد مجاهد ، متوفای 1242 ق .
8 . ملاعلی نوری ، متوفای 1246 ق .
مشایخ اجازهاش عبارتند از :
1 . کاشف الغطاء
2 . صاحب ریاض
3 . سید محمّد مجاهد
1 . شیخیّه
2 . بابیّه
با توجّه به شهادت شهید ثالث به دست قدّاره بندهای بابیّه ضروری مینمود که بحثی کوتاه پیرامون « فرقهی بابیه » تقدیم گردد .
پیش از شروع بحث « بابیّه » لازم به نظر رسید که بحث کوتاه دیگری در مورد « فرقهی شیخیّه » تقدیم شود ، زیرا اوّلاً : همهی انحرافات بابی ، بهایی ، ازلی و ... از « شیخیّه » نشأت گرفته و در واقع شیخیّه خاستگاه همهی فرقههای گمراه میباشد .
ثانیاً : مباشر قتل شهید ثالث یکی از متعصّبین شیخ احمد احسائی و معتقدین علیمحمّد باب بود .
فرقهی گمراه شیخیّه را به جهت پیروی از « شیخ احمد احسایی » به عنوان « شیخیه » در مقابل « متشرّعه » مینامند .
شاگرد مبرّز شیخ احمد احسائی و جانشین بلا منازع او سید کاظم رشتی نیز آنان را « کشفیّه » مینامید و میگفت : آنها را از این جهت کشفیّه خوانند که حجاب جهل از آنها برداشته شده است .(1)
صاحب اعیان گوید : از آن جهت آنها را کشفیّه گویند که شیخ مدّعی کشف و الهام بود و پیروانش نیز برای او ادّعای کشف و الهام نمودهاند .
آنها اساس کشف خود را از راه تعمّق و تدبّر در ظواهر شرع و ادّعای کشف بر اساس آن ، همانند ادعاهای صوفیان میپندارند .
این راه اگر مستند به نصّ قطعی و برهان جلی از صاحب شریعت نباشد ، به نابودی دین و آیین میانجامد ، زیرا هر کسی بر اساس خواستههای درونیاش ادّعا میکند که من این را از باطن شرع به دست
1) 1 . سید کاظم رشتی ، دلیل المتحیّرین ، ص 16 ، چاپ سعادت ، کرمان ، بیتا .
آوردم و بر تو حجّت است ، چون تو باطن شرع را نمیدانی .(1)
در ادامه مینویسد : برای شیخ احمد شطحیات و خرافات فراوان ، همانند شطحات صوفیه هست ، سپس به برخی از آنها اشاره میکند که در شرح زیارت جامعهی شیخ دیده است .(2)
سپس نقل میکند که در رسالهی کوچکی در پاسخ پرسش از وجود حضرت مهدی علیهالسلام نوشته : « اگر کاف کینونیّه با باء بینونیّه ملاقات کند ، پاسخ پرسش تو روشن شود » ! !(3)
مرحوم فلسفی از یکی از علمای شیخیّه کتباً خواسته بود که آنها خود را « شیخی » ننامند و از شیعیان امامی خود را جدا نکنند ، او در پاسخ نوشته بود :
این اسامی به وضع خاصّی از طرف ما نیست ، بر زبان خاص و عام اینطور جاری شده است و خداوند اینطور خواسته ، ... تا دنیا دنیاست هر جا مردم ببینند کسی به آن شیخ بزرگوار اظهار اخلاص میکند ، میگویند : شیخی است .(4)
یکی دیگر از اسامی شیخیّه : « پایین سری » است ، شیخیّه در حرم سالار شهیدان هرگز در طرف بالای سر نماز نمیخوانند ، بلکه پشت سرِ حضرت میخوانند و خود را « پایین سری » مینامند و به کسانی که
شیخ احمد احسائی و سید کاظم رشتی را تکفیر کنند « بالا سری » میگویند .(1)
احساء نام یکی از استانهای عربستان سعودی است . احساء استان شرقی عربستان ، شامل قطیف ، جُبَیل و چند شهر کوچک است .
شهرت « أحساء » به جهت دو فرقهی گمراهی است که از این سرزمین برخاستهاند :
1 . قرمطیها
2 . شیخیها
قرامطه گروهی از ملاحده بودند که به امامت و قائمیّت محمّد بن اسماعیل ( نوه امام صادق علیهالسلام ) معتقد بودند ، او را زنده و در حال غیبت میدانستند ، سپس به رسالت او معتقد شدند و او را از پیامبران اولوالعزم شمردند .(2)
قرامطه همانند دیگر باطنیها قائل به اباحه و نسخ شرایع بودند ، نکاح محارم را جایز میشمردند و عقاید فاسدی داشتند که قلم از نقل آن شرم دارد .(3)
این گروه به جهت انتساب آنها به « حمدان قرمط » به قرمطی مشهور
شدند .(1)
قرامطه بعد از امام صادق علیهالسلام به امامت محمّد بن اسماعیل معتقد شده ، هر کس به امامت حضرت موسی بن جعفر علیهالسلام معتقد باشد خونش را هدر میدانند .(2)
فرید وجدی بحث جامع و دقیقی از تاریخ و عقاید آنان نموده ، علاقمندان را به بحث علمی و جامع ایشان ارجاع میدهیم .(3)
قرامطه پس از سیطره به مغرب به حجاز رفته ، بر احساء ، قطیف و بحرین تسلّط یافتند ، زنان و کودکان آنها را اسیر گرفتند ، مساجد و مصاحف را طعمهی حریق ساختند .
در سال 311 ق . به حجّاج حمله کرده ، غالب حجاج را قتلعام کردند .
در سال 317 ق . وارد مکه شده 3000 نفر را در حال طواف کشتند ، حجر الاسود را از کعبه کندند و به بحرین بردند ، تا در سال 339 ق . به جای خود عودت داده شد .
قرامطه در حدود یک قرن حکومت کردند ، در این مدّت جنایتها کردند ، ابوالفضل مجوسی را خدای خواندند و در برابرش سجده کردند و سرانجام به قتلش رسانیدند .(4)
1) 1 . شریف یحیی ، معجم الفرق الاسلامیه ، ص 192 ، دارالأضواء ، بیروت ، 1406 ق .
2) 2 . نوبختی ، فرق الشیعة ، ص 76 ، حیدریه ، نجف اشرف ، 1355 ق .
3) 3 . وجدی ، دائرة المعارف القرن العشرین ، ج 7 ، ص 713 ـ 734 ، دارالفکر ، بیروت .
4) 4 . ذهبی ، تاریخ الاسلام ، ج 25 ( 331 ـ 350 ق ) ص 16 ، دارالکتاب العربی ، چ دوم ، بیروت ، 1415 ق .
ابو طاهر قرمطی را مهدی ، نبی و خدایش خواندند .(1)
شهر « هفوف » فعلی در مرکز احساء پایتخت آنها به شمار میآمد ، برای توسعهی حکومت خود حملات فراوان کردند که غالباً با شکست مواجه شدند .
سرانجام مسلمانان به قلع و قمع آنان کمر بستند ، ابو طاهر از آنها امان خواست و در مقابل « حجرالاسود » را به آنان تسلیم کرد .(2)
حجرالاسود طی مراسمی در سال 339 ق . به جای خود نصب گردید .
قطب راوندی داستان نصب حجرالاسود را به دست مبارک حضرت بقیة اللّه ارواحنا فداه به نقل از ابن قولویه آورده است .(3)
کسانی که بخواهند پیرامون قرامطه تحقیق کنند به عناوین زیر مراجعه فرمایند :
1 . ابو طاهر قرمطی
2 . ابو سعید جنّابی
3 . ابوالفضل مجوسی
4 . حمدان قرمط
5 . حجرالاسود
6 . هَجَر
7 . قرامطه
8 . میمون بن قدّاح
9 . ابن ابی زکریّا طامی
10 . عناوین : اسماعیلیّه ، بابکیّه ، باطنیّه و خرّمیّه .
در عناوین بالا در کتب تاریخ ، سیره ، تراجم ، ادیان و مذاهب و دائرة المعارفها مطالب فراوان در مورد قرامطه یافت میشود .
ایّوب صبری ارتباط قرامطه را با وهابیّت نیز بررسی کرده و اثبات کرده که وهابیّت از قرامطه نشأت گرفته است .(1)
روی این بیان یکی از علل اشتهار نام أحساء در تاریخ حکومت قرمطیها در این منطقه بود .
عامل دوّم پدیدار شدن فرقهی منحرف دیگری به نام شیخیّه در این منطقه و تولد بنیانگذار این فرقه در این سامان میباشد .
شیخ احمد احسائی در زندگینامه خود نگاشتهی خود نسبش را به این شرح آورده :
احمد بن زین الدّین ، بن ابراهیم ، بن صقر ، بن ابراهیم ، بن داغر .
نیاکانش بادیهنشین و از سنّیهای متعصّب عربستان بودند ، به دنبال درگیری شدید بین داغر و پدرش رمضان ، داغر از منطقهی اجدادیاش
1) 1 . ایوب صبری ، تاریخ وهّابیان ، نشر طوفان ، تهران .
کوچ میکند و در روستایی به نام « مطیرفی » از روستاهای « لحسا » سکونت میکند .
اهالی مطیرفی شیعه بودند ، پدران شیخ احمد نیز به تشیّع میگرایند .
شیخ احمد در رجب 1166 ق . در روستای مطیرفی دیده به جهان میگشاید .
به سال 1168 ق . سیل بنیان کنی میآید و روستا را به کلی ویران میکند .
شیخ احمد و فرزندانش در شرح زندگانی وی مبالغههای فراوان کردهاند ، دایر بر اینکه در 5 سالگی چقدر اهل تفکّر و تدبّر بوده ، اهالی روستا اهل لهو و لعب بودند و وسائل لهو را در خانههای خود میآویختند و به آن افتخار میکردند ، جلساتی تشکیل داده ، از طبل ، مزمار ، طنبور ، تار ، رباب ، عود و انواع سرودها هیچ کدام را فروگذار نبودند ، این طفل معصوم در گوشهای نشسته ، همهاش به عالم بالا میاندیشید ، چون تنها میشد خلوت گزیده به حال خویش میگریست .(1)
ولی خلیفهاش حاج محمّد کریمخان مینویسد :
شیخ در موسیقی استاد بود ، او حقیقت علم موسیقی را از افلاک و موازین ستّه بیان میفرمود .(2)
ما نمیدانیم دُم خروس را باور کنیم یا سوگندهای مزوّرانهی شیخ را ؟ !
اگر او اهل ملاهی نبود ، چرا در مجلس لهو شرکت میکرد ، و اگر اهل لهو نبود ، چگونه موسیقی را با موازین ستّهاش آموخته بود ؟ !
شیخ میگوید : من هنوز طفل بودم پسر عمویم که به اعمال جهّال مبتلا بود ، نزد من آمد و گفت : پسر عمو ! اشعاری سرودهام که میخواهم از تو یاری بجویم ، پس اوراقی درآورد که در آنها ابیاتی منسوب به شیخ علی بن حماد بحرینی در مدح ائمهی اطهار علیهمالسلام بود و گفت : کسی که نحو نمیداند نمیتواند شعر بسراید .
و لذا تصمیم گرفتم که تحصیل نحو کنم .(1)
پس عوامل جرجانی و شرح اجرومیه را تهیّه کرده مشغول تحصیل میشود .
پسر عمو چقدر جاهل بوده که از طفل مکتب نرفته برای سرودن شعر یاری میطلبید ؟ !
از اینجا پیشرفت روزافزون ایشان آغاز میشود ، هر شب خواب میبیند و در خواب الهاماتی به او میشود و هر شب ره یک ساله را میپیماید ! !
در خواب اول جوان 25 سالهای را میبیند که کتابی آورده آیهی شریفهی :« الَّذِی خَلَقَ فَسَوّی »را برای او شرح میدهد و میگوید : « اصل هر چیز یعنی هیولای آن » .
1) 1 . زندگی شیخ ، ص 7 .
جالب توجه است که نخستین الهامبخش شیخ آیهی قرآن را با واژه یونانی تفسیر کرده و راه یونان را در پیش پای شیخ نهاده است .
در خواب دوم چیزی را مشاهده میکند که جسمی بلورین و شفاف است ، از آسمان به سوی زمین آویخته ، به قدری صاف است که از شدت صفا قریب به خفا میباشد و شبیه حلقههای زره میباشد و جز او کسی نمیتواند به آن دست پیدا کند .
در این خواب نیز چیزی شبیه هور قلیا برای او ارایه شده که شاگردش کرمانی میگوید :
خداوند به برکت ساداتمان ما را در علم تفسیر به چیزهایی مخصوص گردانیده که در نزد غیر ما یافت نمیشود .
در خواب سوم میبیند که کوه بلندی است ، احدی نمیتواند از آن بالا برود و او در یک لحظه به قلّهی آن صعود میکند .(1)
هر روز شیخ خواب جدیدی دیده ، بر بال خیال سوار شده ، در عالم وهم و خیال از مقام « قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی » گذشته ، در همهی علوم استاد الکلّ فی الکلّ شده ، چنان که شاگردش حاج محمّد کریمخان کرمانی مینویسد :
1 ) علمش عالم را فرا گرفته !
1) 1 . شرح زندگانی خود نگاشتهی شیخ احمد .
2 ) بیش از 300 کتاب در علوم متفرقه از آن جناب در نزد من موجود است !
3 ) از علوم ایشان چیزی به مردم نرسیده ، در نزد حاملان ایشان سپرده است ، تا خورده ، خورده اظهار کنند !
4 ) در علم نحو ، سیبویه أدنی شاگرد ایشان نمیشد !
5 ) در علم صرف ، خلیل ابجدخوان مدرسهاش بود !
6 ) در هندسه اقلیدوس به کمتر پایهی او نمیرسید !
7 ) در علم طب استاد افلاطون و ارسطو بود !
8 ) در علم تفسیر بیبدیل بود !
9 ) در علم حدیث رئیس محدثین بود !
10 ) در علم عجایب البلدان اعلم ناس بود !
11 ) در علم « هیمیا » افضل علما بود !
12 ) در علم « لیمیا » استاد حکما بود !
13 ) در علم « ریمیا » سرور فضلا بود !
14 ) در علم طلسمات کاشف معضلات بود !
15 ) در معرفت « سیمیا » رئیس استادان بود !
16 ) در علم تجوید وحید و فرید بود !
17 ) در علم تطبیق کتب علم رمل و قرائات و تکلّمات و لغات و در حفظ اشعار ، چشم بشر مانند او را ندیده !
18 ) آنچه کتمان فرمودهاند اضعاف و اضعاف اینها بود !(1)
بسیار جای خوشوقتی است که کرمانی دانش بیکران او را به شکلی ستوده که احدی در آن به تردید نمیافتد و همه اعتراف میکند که همهاش دروغ است و چیزی از حقیقت با آن نیامیخته است .
جالب توجه است که شیخ این مقامات را در عالم ظاهر به دست نیاورده ، بلکه در عالم خواب و خیال به آنها دست یافته ، و برای اینکه به این خوابها رنگ قداست بدهد و در نظر عوام آنها را خواب رحمانی جلوه دهد ، ادّعا میکند که :
در اوایل امر به خدمت امام حسن مجتبی علیهالسلام رسیده ، مسائلی چند از آن حضرت پرسیده ، آنگاه دهان مبارکش را بر دهانش نهاده ، آب دهانش در دهانش ریخته ، از شهد لذیذتر ، جز اینکه گرم بوده است ، به مقدار نیم ساعت به این منوال گذشته است ! !(2)
آنگاه شبی به محضر مقدس پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله مشرّف شده ، از آب دهانش سیراب شده ، این دفعه از شهد شیرینتر بوده ، از برف سردتر بوده است ! !(3)
آنگاه گامی فراتر نهاده ادّعا میکند که خاتم پیامبران مطالبی به او
القاء میکند که خود تشخیص میدهد ، که شایستهی این مقام نیست ، پس میپرسد که چرا این کلام را برای من القاء کردی ؟ و آن حضرت میفرماید : بدون سبب ، زیرا که مأمور هستم ! !(1)
جالب است که همهی این خوابها در نوجوانی او بوده و پیش از آنکه به 20 سالگی برسد ، طومار این خوابها بسته میشود .
با نگاهی گذرا به مقدّمهی فتوحات مکّیه روشن میشود که همهی کسانی که با یدک کشیدن عنوان « عارف » در صدد منحرف ساختن امّت اسلامی برآمدهاند ، از این شطحیّات بافته ، از این خوابها در بیداری ساخته ، خود را به مرکز وحی مرتبط قلمداد نمودهاند ! !
محیالدین عربی مینویسد :
در روزهایی که این خطبه را مینوشتم پیامبر اکرم را در عالم مثال مشاهده کردم در محضر حضرت ذوالجلال ، با کشف قلبی در حضرت غیبی ، که همهی پیامبران در گرداگرد حضرتش صف کشیدهاند ، و فرشتگان موکّل به عرش در پیرامون وجودش ... پس مرا از پشت « ختم » دید و دستور داد که منبری نهادند و خطاب به عثمان فرمود :
« اینْ نظیر تو ، پسر تو و دوست تو میباشد » ! !
سپس به من فرمود :
« ای محمّد برخیز به من و فرستنده من حمد و ثنا به جا آور ، که مویی از من در تو میباشد ... » ! !
1) 1 . همان .
روی منبر نوشته بود : « این مقام محمّدی اطهر است » .
سپس ادّعا میکند که به جای پای آن حضرت گام نهادم ... با روح القدس مؤیّد شدم ... .
سرانجام ادّعا میکند که آنچه در این کتاب نوشتهام پیک وحی القاء نموده ، من به قلم کشیدهام ! ! !(1)
در مورد ترفندهای ابن عربی به کتابهایی که مستقلاًّ در این رابطه تألیف شده مراجعه شود .(2)
شاگرد نسخه برابر با اصل او شیخ احمد احسائی نیز با اختلاف مشربی که با او دارد ، پا جای پای او نهاده میگوید :
من هرچه تحقیق دارم از ائمّه اطهار اخذ کردهام ، و لذا هرگز هیچ اشتباهی به سخنان من راه نیافته ، چون هرچه در کتابهایم درج کردهام ، از آنها دریافت کردهام و آنها از هر لغزشی معصوم هستند و هر کس از آنها اخذ کند به جهت پیروی از آنها دچار لغزش نمیشود .(3)
جای شگفت است که او با این ترفندها سخنان پوچ و بیپایهاش را برگرفته از معصومین و چیزی در حدّ مصون از هر لغزش و خطا
1) 1 . ابن عربی ، فتوحات مکّیه ، ج 1 ، ص 15 ـ 24 ، دارصادر ، بیروت ، 1424 ق .
2) 2 . ر . ک : داود الهامی ، داوریهایی متضادّ درباره محیالدّین عربی ، چاپ مکتب اسلام ، قم ، 1379 ش . و مرتضی رضوی ، محیالدّین در آیینه فصوص ، انتشارات فخردین ، قم ، 1383 ش .
3) 3 . ابوالقاسم کرمانی ، فهرست کتب مشایخ عظام ، ص 246 ، چ سعادت ، کرمان ، بیتا .
معرّفی میکند ولی آنجا که با شهید ثالث مواجه میشود و مورد تکفیر قرار میگیرد توبهنامه مینویسد و هنگامی که در اصفهان در حضور عالمان فرهیخته با ملاّعلی نوری روبهرو میشود و سخنان سخیف خودش را در ردّ ملاصدرا بیان میکند ، ملاعلی نوری میگوید :
« تو که سخنان ملاصدرا را نمیفهمی چرا خلط میکنی ؟ »
آنگاه نظرش برمیگردد .(1)
ولی پیروانش میگویند : چون در احساء کسی پیدا نکرد که سخنانش را بفهمد ، بلکه برای بیان یک هزارم آن اسرار الهی و حِکَم نامتناهی اهلی نیافت ، آهنگ مسافرت کرد و راه عتبات را پیش گرفت تا مگر اهلی برای امر خویش پیدا کند ! !(2)
این مهاجرت به سال 1186 ق . یعنی در 20 سالگی شیخ رخ داد و جواب کارشناسی ملاعلی نوری پس از تکمیل تحصیلات عتبات و در کهولت سنّ اتّفاق افتاد .
همهی رهبران باطل با ادّعاهای پوچ خود و مبالغههای گزاف پیروان در جهان مطرح شدهاند .
تا 20 سالگی در زادگاه خود اقامت داشت ، در این مدّت تنها از دو
کتاب « اجرومیّه » و « عوامل جرجانی » یاد شده که در کودکی آنها را فرا گرفته و در فن موسیقی رشد کرده ، دیگر از هیچ استادی یاد نکرده ، تا پیروانش علم او را لدنّی و خودش را امّی بدانند ! در این مدت تنها با خواب و خیال زندگی کرده است .
در 20 سالگی آشوبهای وهّابیان در احساء پدیدار شد ، او که سعادت شهادت نداشت و حال مبارزه ، به سوی عتبات رفت و در دروس شخصیّتهای دوران ، چون : کاشف الغطاء ، بحرالعلوم ، وحید بهبهانی ، میرزا مهدی شهرستانی ، سید علی صاحب ریاض ، شیخ احمد و شیخ حسین آل عصفور ، شیخ احمد بحرانی دمستانی و شیخ موسی پسر کاشف الغطاء حضور یافت .(1)
پیروان احسایی میگویند که شیخ احمد از غالب اساتیدش چون سید مهدی بحرالعلوم اجازه روایتی دریافت کرده ، در حالی که خود مینویسند : سید بحرالعلوم گفت : امر شیخ بر من مبهم شد ، ولی هنگامی که او را به خوبی شناخت در تکفیر او تردیدی به خود راه نداد .(2)
پیروان شیخ از صاحب جواهر به عنوان کسی که از شیخ احمد اجازه دریافت کرده نام بردهاند ، که او نیز یکی از کسانی است که به تکفیر شیخ فتوا داد .(3)
20 سال تمام در عتبات به سر برد و در دروس اساتید بزرگ حضور یافت ، جز اینکه به خوشهچینی از خرمن علمی آنها نپرداخت ، بلکه در این جلسات به صورت آزمایشی ـ به تعبیر مریدها ـ شرکت میکرد تا دانش آنها را بیازماید .
پیش از آنکه از این آزمونها نتیجهای حاصل کند به سال 1208 ق . در عراق بیماری طاعون شایع شد و ایشان به زادگاه خود بازگشت ، چهار سال در وطن مألوف اقامت نموده در سال 1212 ق . به عتبات عالیات بازگشت و در بصره اقامت گزید ، در حدود 10 سال در روستاهای مختلف بصره اقامت کرد ، مدتی در زورق ، سپس در صفاوه اقامت نمود ، با حاکم بصره اختلاف پیدا کرد ، به سال 1221 ق . از آنجا اخراج گردید و عازم نجف اشرف شد .
آنگاه به قصد زیارت حضرت ثامن الحجج علیهالسلام راهی مشهد مقدس شد ، در مسیر مشهد مدتی در یزد اقامت نمود با فتحعلیشاه باب مکاتبه را گشود ، آنگاه برای دیدار با شاه به تهران شتافت و در سال 1223 ق . اخلاص و ارادت خود را به شاه قاجار در طبق اخلاص نهاده ، به عنوان کتاب « خاقانیّه » تحریر نموده به او تقدیم نمود .(1)
به یزد بازگشته مدتی در یزد اقامت نموده ، به سال 1229 ق . عازم
1) 1 . تهرانی ، الذّریعه ، ج 7 ، ص 135 .
عتبات شده ، در کرمانشاه با محمّد علی میرزا ، حاکم کرمانشاه دیدار نموده ، در حدود 10 سال در آنجا اقامت نموده ، که در این مدت از محمّد علی میرزا حقوق دریافت میکرد و هزینهی زندگیاش از سوی او تأمین میشد .
در مکتب احمد احسائی چیزی به اندازه طاغوتهای زمان مورد احترام نمیباشد ، آنچه در گزارش بالا ملاحظه شده ، تنها گوشهای از این شیوه مستمرّه میباشد .
برای درک عقیده شیخ در رابطه با سلاطین به نوشتهی صریح و قاطع تداومبخش راهش محمّد کریمخان استناد میجوییم :
او اطاعت سلاطین را واجب و مخالفت با سلاطین را حرام میداند .
ایّام این دولتها پیش از او ( حضرت ولی عصر ) میباشد ، خدا خواسته است که ترتیب حکمت چنین باشد والاّ قدرت ایشان بر مشیّت خدا غالب نمیآمد .
حال که مشیّت او چنین است ، مکابره و مخالفت با این سلاطین مکابره با خدا است . ! ! !
مخالفت با ایشان خود را به هلاکت انداختن است و حرام است و منهیٌّ عنه ، باید مشیّت خود را تابع مشیّت خدا کرد و
آنچه خدا خواست تو هم بخواهی والاّ هلاک میشوی .(1)
در همین رابطه مینویسد :
خدا انقراض این دولتها را قبل از ظهور امام علیهالسلام نخواسته است .
به جز شخص بیدین ، فاسق ، فاجر ، حریص در دنیا و احمق ، کسی با این دولتها منازعه نمیکند ، اگر منازعه حلال بود خود امام ظهور میفرمود .
علامت مرد عالم ، متدیّن ، زاهد و عابد امروز گوشهگیری و انزوا و اعراض از مردم میباشد .(2)
جا دارد این سخنان را با آب طلا نوشته بر درِ کاخ سفید و کرملین و همهی طاغوتهای زمان نصب شود ، تا احدی با آنها مخالفت نکند و جان خود را به هلاکت نیندازد .
اگر این فلسفه از صدر اسلام تبیین میشد جنگ جمل ، صفّین ، نهروان ، فاجعهی عاشورا و دیگر معارضهها با طاغوتها انجام نمیشد ، چون خدا خواسته که این دولتها باشند . ـ نعوذ باللّه ـ
تا جایی که ما اطّلاع داریم این عقیده توسّط معاویه در جامعه رواج داده شده ، در طول زمان توسّط وعّاظ السّلاطینها توسعه یافته ، به دست محمّد کریمخان مستندسازی شده است .
او در مقام ردّ بر علیمحمد باب مینویسد :
او در زمان غیبت امر به جهاد میکند در حالی که به اجماع علما در زمان غیبت جهاد حرام است .(1)
لذا فتحعلیشاه و دیگر شاهزادگان قاجار به شدّت از او حمایت کردند ، ولی عالمان دین و مرزبانان آیین با وی به مخاصمه و مخالفت پرداختند و سرانجام او را تکفیر نمودند .
به دنبال انتشار سخنان مبهم ، گنگ ، مخدوش و نامفهوم وی پیرامون : معاد ، معراج ، تفویض و دیگر شؤون امامان ، بسیاری از علما مردم را از او بر حذر داشتند و چون او بر عقاید انحرافی خود اصرار ورزید ، جمعی از فقهای نامدار شیعه او را کافر دانستند .
نخستین کسی که علناً او را تکفیر نمود ، شهید ثالث بود .
شهید ثالث همانند دیگر علمای قزوین به هنگام ورود شیخ احمد به قزوین از او تجلیل کرد و حریم او را حفظ نمود ، ولی در مجلسی که احسائی به بازدید او رفته بود ، از معاد جسمانی سخن رفت ، شهید به او اعتراض کرد و به مجادله انجامید .
رکنالدّوله علینقی میرزا ـ حاکم قزوین ـ محفلی برای آشتی ترتیب داد و علمای قزوین را دعوت نمود ، در این محفل سخن بالا
1) 1 . همان ، ص 35 .
گرفت و به تکفیر وی منتهی شد .
فقهای نامدار شیعه که فتوا به کفر شیخ احمد احسائی و پیروان او دادهاند ، به قرار زیر است :
1 . ملاّ آقا دربندی
2 . سید ابراهیم قزوینی
3 . شهید ثالث
4 . ملا محمّد جعفر استرآبادی
5 . شیخ محمّد حسن صاحب جواهر
6 . شیخ محمّد حسین صاحب فصول
7 . ملا عبدالوهاب قزوینی
8 . ملا محمّد مازندرانی ، مشهور به شریف العلماء
9 . سید مهدی کربلائی ، پسر صاحب ریاض(1)
پسر صاحب ریاض مرحوم شریف العلماء ، مرحوم استرآبادی و سید کاظم رشتی را طلبید ، دستور داد که شریف العلماء و استرآبادی در حضور او با سید کاظم مناظره کنند ، آنها مواردی از کتاب شیخ احمد احسایی را برای سید کاظم خواندند و گفتند که این عبارتها ظاهرش
1) 1 . مصلحالدین مهدوی ، تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان ، ج 1 ، ص 209 ، الهدایة ، قم ، 1367 ش .
کفر است ، سید کاظم گفت : آری ظاهر این عبارتها کفر هست ، لکن شیخ چیز دیگری از اینها اراده کرده است و برای آنها تأویلی هست .
سید مهدی به او فرمود : تو بنویس که ظاهر این عبارتها کفر است ، او نیز نوشت و با مهر خود آن را مهر زد .(1)
روی این بیان میتوان سید کاظم رشتی را نیز دهمین شخصی بدانیم که شیخ احمد را تکفیر کرده است .
تنکابنی مینویسد : در سبزوار به خدمت حاج ملا هادی سبزواری رسیدم ، از ملاّ آقا دربندی سخن به میان آمد ، گفت : من او را ندیدهام ، او را مرد فاضلی میدانستم ، شنیدم که کتاب شرح الزیاره شیخ احمد را تدریس میکند ، فتوری در اعتقادم حاصل شد ، شیخ احمد را آن پایه و مایه نیست که کتاب او را شخص فاضلی تدریس کند .(2)
تأثیر این فتاوا در مورد کفر احسائی به قدری روشن بود که حاج محمّد کریمخان در مورد تأثیر فتوای سید مهدی پسر صاحب ریاض مینویسد :
مردم عوام عادت کرده بودند که از آن خانواده اخذ علم کنند و همیشه علما و فضلا از آن خانه برخاسته بود و مرجع عوام و
خواص بود ، از ایشان پذیرفتند .(1)
یکی از نویسندگان معاصر پس از تشریح زندگانی شیخ احمد در مورد تأثیر آثار شیخ در تحریک عثمانیها و تهاجم آنان به شهر کربلا و بست بودن خانهی شیخ و شاگردش سید کاظم در این حملات ، به این نتیجه میرسد که محمّد بن عبدالوهاب و شیخ احمد احسائی ، از یک مرکز مأموریّت داشته و برای یک سازمان خدمت کردهاند و در یک خط موازی پیش رفتهاند ، اگرچه ابزار مختلف بوده و شیوه کار متفاوت ، آنگاه دلایل خود را برمیشمرد .(2)
بزرگان شیخیّه اعتراف دارند که موجب حملهی داود پاشا به کربلا مشاهده کتاب « شرح الزیاره » شیخ بود که در آن به خلفا لعن کرده بود .(3)
به مدت 11 ماه کربلا در محاصره بوده ، زائران و مقیمان قتل عام شدند ، 12000 گلوله به داخل حرم رسید .(4)
ولی شیخ احمد بدون کوچکترین آسیبی به سوی مکه معظّمه حرکت کرد ، در اثنای راه بیمار شد و سرانجام روز یکشنبه 21
ذیقعدة الحرام 1241 ق . درگذشت و جنازهاش به مدینه منتقل شده ، پشت دیوار قبور ائمّه به خاک سپرده شد .(1)
اینجا نیز پیروان شیخ دست به دامن خواب شده ، ادّعا میکنند که حاکم مدینه پیامبر را در خواب میبیند و میفرماید : یکی از محبّان ما وفات کرده برای تشییع جنازه تسریع نمایید .
او نیز به استقبال جنازه میآید و جنازه را در دو منزلی مدینه تحویل میگیرد و میبرد در قبرستان بقیع با احترام دفن میکند .(2)
در مورد شرح حال شیخ احمد احسائی به همین مقدار بسنده کرده به اشارهای کوتاه در مورد علل تکفیر او میپردازیم .
مهمترین عامل تکفیر شیخ احمد احسائی اعتقاد او به : « هور قلیا » میباشد .
حاجی سبزواری از تنکابنی میپرسد : چرا شیخ احمد را تکفیر کردند ؟ او در پاسخ میگوید : برای اینکه به جسم « هور قلیائی » قائل است .(1)
تنکابنی این واژه را « هُوَر قلیائی » با ضمه هاء و فتحه واو تلفّظ میکند ، حاجی سبزواری میگوید :
« هُور » به سکون واو است .
تنکابنی میگوید : من از یکی از شاگردان ملاّ علی نوری شنیدم که آخوند ملاّ علی نوری میگفت :
« هُور » به سکون واو غلط مشهور است و صحیح آن « هُوَر »به فتح واو میباشد .
1) 1 . تنکابنی ، قصص العلماء ، ص 45 .
وی اضافه میکند که ملا علی نوری میگفت :
« هُوَر قلیا » لفظ یونانی است به معنای عالم دیگر .(1)
دهخدا نیز آن را « هُوَر قلیا » ضبط کرده و گفته :
این کلمه ظاهراً از کلمهی عِبریِ : « هبل قرنیم » به معنای تشعشع بخار گرفته شده است .(2)
دکتر معین نیز همان احتمال را استظهار کرده جز اینکه در ضبط آن ، « هَوَر قلیا » را صحیحتر دانسته است .(3)
شهید ثالث به استناد اینکه معاد جسمانی است و بازگشت انسان در روز رستاخیز با همین بدن عنصری است ، نه هُوَر قلیائی ، و این از ضروریّات دین مقدّس اسلام است ، به کفر شیخ احمد فتوا داد ، آنگاه سیدمهدی پسر صاحب ریاض ، ملاّ محمّد جعفر استرآبادی ، صاحب فصول و سرانجام صاحب جواهر به کفر ایشان فتوا دادند .(4)
تا جایی که ما سراغ داریم اول کسی که واژه « هور قلیائی » را به کار برده ، شیخ شهاب الدّین سهروردی ، متوفای 587 ق . میباشد .(5)
آنگاه شیخ احمد احسائی آن را به کثرت در آثار خود به کار برده است .(6)
1) 1 . همان ، ص 46 .
2) 2 . دهخدا ، لغتنامه ، حرف هاء ، ص 335 .
3) 3 . معین ، فرهنگ معین ، ج 4 ، ص 5221 ؛ تبریزی ، برهان قاطع ، ج 4 ، ص 2391 .
4) 4 . تنکابنی ، قصص العلماء ، ص 44 .
5) 5 . سهروردی ، حکمة الاشراق ، ص 254 ، چ تهران ، 1331 ش .
6) 6 . جوامع الکلم ، ج 5 ، قسمت اول ، ص 122 ؛ ج 3 ، قسمت دوم ، ص 119 ، 124 و 134 ؛ ج 2 ، قسمت دوم ، ص 103 ، چاپ سنگی .
آنچه از توضیحات شیخ احمد ، کرمانی و هانری کوربن استفاده میشود این است که :
منظور از هور قلیا مثال قالبی است نه جسد عنصری .(1)
در اینکه هور قلیا از چه زبانی اقتباس شده چندین نظر ابراز شده است :
1 ) یونانی ؛که آن را تنکابنی از ملا علی نوری نقل کرده است .(2)
ابراهیمی نیز آن را یونانی دانسته است .(3)
ادوارد براون در ترجمهی انگلیسی مقالهی سیّاح مینویسد :
این جسم لطیفی که شیخ احمد آن را جسم هور قلیائی مینامد و فرض شده که کلمهی یونانی است و تصور کرده که در جوهر شبیه است به اشکال عالم مثال .
جمالزاده مینویسد :
اگر این کلمه اصلش یونانی بود ، ادوارد براون که یونانی را میداند ، آن را متوجه میشد و تعبیر فرض شده را
نمیآورد .(1)
2 ) سریانی ؛که شیخ احمد به آن تصریح کرده میگوید :
و آن « هور قلیا » به تعبیر « سریانی » میباشد .(2)
شیخ احمد در پاسخ ملا حسین اناری نیز به آن تصریح کرده است .(3)
3 ) عبری ؛دکتر محمّد معین در ضمن یک مقاله محقّقانه آن را عبری معرّفی کرده است .(4)
جمالزاده مینویسد : کاظمزاده ایرانشهر نیز مدّتی در این وادی تلاش کرده و به این نتیجه رسیده که این واژه عبری میباشد و از همان کلمهی « هبل قرنئیم » گرفته شده و به معنای اجسام لطیفه است و در علوم مخفیّه یکی از تجلّیات هفتگانهی اجسام است .(5)
4 ) فارسی ـ عربی ؛برخی تصوّر کردهاند که ترکیبی از « هُور » فارسی به معنای خورشید و « قلیای » عربی به معنای « اَشخار » یعنی قلیای خورشیدی میباشد .
دکتر معین بر اساس اشتقاق آن از « هبل قرنئیم » آن را : « هَوَر قَلیائی » ضبط کرده است .(6)
1) 1 . جمالزاده ، قصه قصهها ، ص 26 ، پروین ، تهران ، 1320 ش .
2) 2 . احسائی ، جوامع الکلم ، ج 1 ، ص 71 .
3) 3 . رشتی ، رسائل ، رساله شیخ به اناری ، ص 71 ، چ تبریز ، 1277 ق .
4) 4 . معین ، مجله دانشکده ادبیات ، سال اول ، شماره 2 ، فروردین 1333 ش . ص 81 .
5) 5 . جمالزاده ، قصه قصهها ، ص 27 .
6) 6 . معین ، همان ، ص 89 .
شیخ احمد احسایی که نشر دهنده این واژه در آثار خود میباشد(1)در پاسخ اناری مینویسد :
لفظ هورقلیا به معنای « ملک آخر » است ، زیرا مراد عالم برزخ متوسط بین عالم ملک و ملکوت است و آن عالم آخر است ، پس آن ملک آخر باشد ، یعنی : عالم اجسامْ عالم ملک است و این عالمْ ملکی آخر بود و وی در اقلیم هشتم است از جانب اسفل آن ، بر محدّب محدّد الجهات ، در رتبه نه در جهت ، زیرا چیزی وراء محدّب محدّد الجهات نیست ، و آن را ورائی نیست . امّا عالم هور قلیابخشِ اسفل آن بر بخش اعلای فلک اطلس است در رتبه و صورتی که در آیینهبینی از اسفل این عالم است .(2)
آنگاه در تشریح جسم قلیائی و فرق آن با جسد معمولی مینویسد :
انسان را دو جسم و جسد است :
1 ) جسم اوّل که مرکب از عناصر زمانیّه است ، این جسد مانند جامهای است که انسان آن را میپوشد و از تن بیرون میآورد ، آن را نه لذّتی است و نه المی ، نه طاعتی و نه
معصیتی ...
2 ) جسد دوم که جسد باقی است و آن طینتی است که انسان از آن آفریده شده است و در گور باقی میماند . آنگاه که زمین جسد عنصری را بخورد و هر جزء از وی پراکنده گردد و به اصل خویش برگردد ، پس بخش آتشی به آتش پیوندند ، بخش هوایی به هوا ، بخش آبی به آب و بخش خاکی به خاک بازگردد ، جسد مزبور مستدیراً باقی ماند ... دیدگان حسّی آن را نبیند .(1)
ظاهراً شکی برای هیچ منصفی باقی نمیماند که معاد هور قلیائی و معراج هور قلیائی هیچ ربطی به معاد جسمانی و معراج جسمانی ندارد ، چون به نصّ کلام شیخ چهار عنصر تشکیل دهنده بدن عنصری ( آب و آتش و خاک و باد ) از آن جدا شده ، چیزی از آن میماند که با چشم قابل رؤیت نیست .
روی این بیان کسانی که عقاید او را بر خلاف ضرورت دین و آیین تشخیص دادهاند ، ظاهراً مقصّر نیستند .
جالب توجّه است که شیخ احمد احسائی پوسیدن جسد در گور را حتّی شامل امامان و پیامبران دانسته میگوید :
حکم تباهی کالبد در قبر درباره پیامبر و امامان نیز صادق است ، امّا این کالبد از جسم اصلی ایشان که در غایت لطافت
1) 1 . احسائی ، شرح الزّیاره ، ص 365 ، چ تبریز ، 1376 ق .
است جدا است و امری است عارضی ، که دیدار و استفاده اشخاص را از آنها امکانپذیر ساخته است .
زمانی که خداوند در ابقای صورت ملموس آنها مصلحتی نبیند ، قالب خاکی با مرگ تجزیه میشود و از میان میرود .(1)
پس اگر در احادیث از بقای اجساد امامان در قبر سخن رفته است ، مقصود جسدی است بدون صورت عنصری ، یعنی همان جسد هور قلیائی که این جسد تنها برای امامان قابل مشاهده است .(2)
کرمانی نیز در مورد مؤمن خالص و کافر خالص مینویسد :
هر گاه بدن ما حض الایمانها و ما حض الکفرها بمیرد نفس برزخی و اخروی دارند ، پس در غیبت این عالم که عالم هورقلیاست و عالم مثال باشد ... .(3)
در شرح و تفسیر واژه هورقلیا به همین مقدار بسنده میکنیم ، زیرا هر صاحب انصافی از این تعبیرهای صریح شیخ و پیروانش یقین پیدا میکند که هورقلیا ربطی به جسم ندارد و تا همهی اجزای تشکیل دهنده عناصر از آن جدا نشود به آن هورقلیا نمیگویند . پس هر کس معاد یا معراج را هورقلیائی بداند ، آن را جسمانی ندانسته و بر خلاف اعتقاد مسلمانانْ عقیده دیگری اخذ نموده است .
پس از داستان « هورقلیا » مهمترین مشکل شیخیّه داستان « رکن رابع » است .
پیروان شیخ احمد احسائی اصول دین را در چهار رکن منحصر کردهاند :
1 . رکن اوّل ، شناخت خدا
2 . رکن دوّم ، شناخت پیامبر خدا
3 . رکن سوّم ، شناخت امامان معصوم
4 . رکن چهارم ، شناخت انسان کاملی کا باید در هر عصری باشد و واسطهی فیض باشد .
شیخ احمد احسائی ، سید کاظم رشتی ، خانهای کرمانی هر یک در عصر خود رکن رابع هستند که اگر کسی آنها را نشناسد ، شناخت خدا و پیامبر و امامان او را سودی نخواهد بخشید و خود اعتراف دارند که در گذشته چیزی به نام « رکن رابع » وجود نداشت ! .
شیخ محمود عراقی ( 1240 ـ 1306 ق ) در شمار مدّعیان دورغین نیابت خاصّه در عهد غیبت کبری مینویسد :
سوّم از ایشان جماعت « رکنی »اند و مراد از ایشان کسانیاند که خود را رکن چهارم دین ، و معرفت خود را از اصول دین ، و منکر خود را کافر و بیدین میدانند و تعبیر از آن « رکن رابع » میکنند و میگویند :
اصول دین چهار است :
1 ) خدا
2 ) رسول
3 ) امام
4 ) رکن
پس معرفت رکن همانند معرفت امام و خدا و رسول بر عامّهی مکلّفین واجب باشد و به انکار او شخص از دین خارج شود ، مانند انکار آن سه اصل دیگر .
بلکه صریح کلام بعضی آن است که انکار رکن بدتر از انکار باقی میباشد .
مراد از « رکن » بنابر آنچه از مجموع کلمات این طایفه مستفاد میشود ، کسی است که به منزلهی سفراء در زمان غیبت صغری ، و مدّعی سفارت و وکالت و بابیّت امام باشد در غیبت کبری .
از این جهت طایفهای از این جماعت تعبیر از این شخص به « باب » نمودهاند و دیگران چون این تعبیر را بد و قریب به انکار دیدند ، آن را
به عنوان : « رکن رابع » تغییر دادند .(1)
آنگاه فرازهایی از خان کرمان نقل کرده میافزاید :
خان کرمانی پس از نقل این کلام میگوید :
پس از آنکه شیخ بزرگوار دار فانی را وداع نمود معاندین چنین پنداشتند که نور خدا خاموش میشود ، تا آنکه دیدند که نور خدا روز به روز در تزاید است و باز حاملی از برای آن « علم لَدُنّی » پیدا شد .(2)
بعد از نقل فرازهای دیگر از خان کرمان ، از او نقل میکند که در هدایة الطّالبین مینویسد :
شیخ احمد قطب زمان بود ، به جهت تصریح پیامبر در حق او که تو قطب هستی ...
پس شیخ بزرگوار آن کسی است که به او عبادت رحمان و کسب جنان میشود ...(3)
آنگاه خان کرمان خطاب به سید کاظم رشتی مینویسد :
پس شما نایب ایشان میباشید به نصّ جلی ایشان و چون نایب در حدّ منوبٌ عنه باشد ، پس شما آن کسی هستید که با او رحمان عبادت میشود و جنان با او کسب میشود .
پس توئی « باب اللّه و سبیل اللّه الّذی لا یؤتی الاّ منک » .(4)
خان کرمان در ادامه میگوید :
چنان که در خواب از خود شما شنیدم ، الآن مدّت سه سال بلکه زیاده میباشد که تو را در وقت دعا و نماز پیش روی خود قرار میدهم .(1)
خان کرمان به تدریج پردهها را کنار میزند و خطاب به محبوب و معبود خود سید کاظم رشتی مینویسد :
به درستی که من اعتقاد دارم که هر کسی که شیخ زمان خود را نشناسد و هر کس امام زمانش را نشناسد : « ماتَ مَیتَةً جاهِلِیّة » .
اگر برای تو حادثهای دست دهد ولیّ امر بعد از تو کی خواهد بود ؟
هر شیخ باید نایب خود را معرّفی کند یا آنکه خود آن شیخ بعد از آنکه صدق او معلوم شود اظهار نماید .
خدا بر ما منّت نهاده ، تو را شناختهایم به سبب آثار ، به طوری که اگر جایز بود پیغمبری بعد از پیغمبر ما و تو ادّعا مینمودی ، از تو طلب معجزه مینمودیم .
بلکه واللّه با این حال هم ، اگر ادّعای نبوّت بلکه اعظم و اعظمنمایی قبول مینمایم و تصدیق مینمایم ! ! ! بدون معجزه ! ! !(2)
از خوانندگان گرامی تقاضا میشود لحظهای این تعبیرها را مورد توجّه قرار دهند ، آیا گزافه بالاتر از آن یافت میشود ؟ !
به یک فرد شیّاد و حقّهباز خطاب میکند و میگوید : « با این حال » یعنی اگرچه نبوّت ختم شده ، در عین حال اگر ادّعای نبوّت بلکه اعظم واعظمنمایی ، یعنی ادّعای الوهیّتنمایی ، بدون معجزه قبول مینمایم ! !
امیدوارم آن عدّه از شیخیها که هنوز قدرت تشخیص و تحقیق را از دست ندادهاند ، در سخنان این شخص تأمّل کنند و چنین کسی را به انسانیّت قبول نکنند ، کجا رسد به اسلامیّت و رکن رابع و انسان کامل و رهبر دین .
فرازهایی که از محقّق دقیق و ناقد بصیر ، نقل کردیم برای هر فرد با انصافی حجّت را تمام میکند .
مرحوم عراقی آن شخصیّت برجستهای است که کتاب « هدایة الطّالبین » خان کرمان را کلمه به کلمه نقد کرده و کتاب ارزشمندی به نام « کفایة الرّاشدین » در ردّ گزافههای آن تألیف نموده است .
در این جا سخنان مخدوش ، مغلوط ، بیاساس ، بیپایه و در مواردی ضد و نقیض سران شیخیّه را در اینجا میآوریم تا خوانندگان گرامی بیش از پیش با استدلالهای بیاساس و خلط مبحثهای عمدی آنان آشنا شوند :
در هر عصری بالغ کاملی که به حقیقت معرفتْ عارف و به حقیقت
عبادتْ بندگی نماید ، باید باشد ، تا خلقت لغو نباشد و از فضل عیش او سایر خلق برقرار باشند .(1)
بعد از حجّتهای خدا واسطههایی باید باشند که دین خدا را در اطراف زمین و اشخاص عباد پهن کنند ، تا حجّت بر همه کس تمام شود .
با همان وجود امام در شهر مدینه بر مردم حجّت تمام نمیشود ، مگر به توسّط واسطههایی ، چنان که عریضه نوشتند به حضرت بقیّةاللّه علیهالسلام که چون به شما دسترسی نداریم ، در حوادثی که واقع میشود چه کنیم ؟ فرمود :
امّا الحوادث الواقعة فارجعوا فیها إلی رواة حدیثنا ، فانّهم حجّتی علیکم وأنا حجّة اللّه ؛
در حوادثی که رخ میدهد به راویان حدیث ما مراجعه کنید که آنها حجّت من بر شمایند و من حجّت خدا هستم .
پس راویان اخبار و دانشمندان آثار ، حجّتهای خدایند بر خلق .(2)
خان کرمان از این حدیث بدون هیچ رابطهای نتیجه میگیرد که معرفت دین بر معرفت این چهار بستگی دارد :
1 . خدا
2 . پیامبر
3 . امام
4 . راویان اخبار .
آنگاه برای اینکه کسی مطالبهی دلیل نکند ، ادّعای بداهت کرده مینویسد :
اگر از علمای هر ملّتی ، از یهود ، نصاری و مجوس استفتا کنید ، میگویند : معرفت این چهار واجب ا ست ، و این چهارْ چهار رکن دینند . که اگر یکی نباشد بنیاد دین منهدم گردد .
حال نمیدانم که لفظ « رکن » چرا سبب وحشت است ؟ یا چهار بودن چرا سبب اضطراب شده است ؟ بلکه اساس عیش آدم بر این چهار است ، زیرا شکی نیست که پادشاه ظلّ خدا است ! !(1)
بسیار جالب توجّه است که به هنگام استفتا ، از علمای اسلام نام نمیبرد ، زیرا خود اشاره دارد که علمای اسلام چنین مغلطه کاری نمیکنند .
علمای اسلام از لفظ رکن واهمه ندارند که همواره ارکان کعبه را استلام میکنند و ارکان نماز را به جا میآورند .
از عدد چهار هم هیچ اضطرابی ندارند که ارکان کعبه چهارتاست .
از همه جالبتر استدلال ایشان است که اساس عیش آدمی بر این چهار است ، زیرا که شکی نیست که پادشاه ظل خداست ! چه ربطی بین فقرات این جمله پیدا میشود ؟ !
احتمالاً منظور ایشان از چهار رکن عیش آدمی : خون و بلغم و صفرا
1) 1 . همان .
و سودا میباشد ، که با یادآوری سلاطین تغییراتی در این اسباب عیش حاصل میشود ، که سعدی گفته :
چون یکی زین چهار شد غالب جان شیرین برآید از قالب
بعد از استدلالهای پوچ فراوان بر ضرورت رکن رابع مینویسد :
جمیع انوار عالیه در رکن رابع است ، آنها اسم هستند و این مسمّی ، آنها صفت هستند و این صاحب صفت .
و در پایان میافزاید :
معرفت رکن رابع مخصوص « فؤاد » است و فؤاد واقعیّت دارد و آنها محض حکایت میباشند .(1)
رکن رابع اصل غرض است و این اسم اعظم است و سایر شروط ایمان از فروع و ا صول همه متفرّع بر همین است .
پس علّت غایی ملک همین است ولا غیر .(2)
آنگاه پردهها را بالا زده چهرههایی را به عنوان رکن رابع معرّفی کرده میگوید :
شیخ احمد و سید کاظم رکن رابع بودند ، اعلم بودند و اتقی بودند .
آنگاه برای خلط مبحث مینویسد :
ولی به آنها منحصر نبود ، بلکه اشخاص عدیده بودهاند .
تعدّد رکن رابع را شیخ در شرح جامعه کبیره و سید در شرح قصیده اشاره کردهاند .(1)
سپس برای گمراه کردن اذهان مینویسد :
این هم افترائی عظیم است که بر ما بستهاند و گفتهاند که رکن رابع یک شخص معیّن است ، و اعتقاد ما آن است که رکن رابع ایمانْ علما و اکابر شیعهاند و ایشان در هر عصر متعدّدند و از احادیث بر میآید که در هر عصر بیش از هفتاد نفرند .(2)
آنگاه از شیخ احمد چاشنی آورده مینویسد :
شیخ با آن علم و شأن به چیزی بَتّ ( قطع ) نفرمودهاند ، ضرورت برپاست که رُوات احادیث هستند ، در هر عصری : یک ، دو ، ده و ... چه دخل به ضرورت اسلام دارد .
مردم همه که بیچاره عوامند ، سخنی میشنوند و به حسن ظن قبول میکنند ، آن وقت بر مسلمانی رد میکنند .(3)
و اینک چند فراز بر خلاف این ادّعاء :
به اجماع علمای شیعه در غیبت کبری ، هر کس ادّعای نیابت خاصّه کند از زمره مسلمانان خارج است ، ولی شیخیّه هم ادّعا میکنند، هم
اصرار میکنند و هم پذیرش آن را بر همگان واجب میشمارند و اینک به سخنان خان کرمانی گوش فرا دهید :
به جهت تأکید عرض میکنم که از برای امامْ نایب خاصّ هست ، به همان تفصیل که سید رشتی در « حجّت بالغه » فرمودهاند و همیشه هست و هرگز نیست که نایب خاص نباشد .
ولی میشود که ظاهر و مشهور باشد ، چنان که در اوّل غیبت بود ، و میشود که خائف و مقهور باشد ، مثل امروز . و چون مقهور است ، معرفت شخصیّهاش بر همه کس واجب نیست .
ولی اگر ظاهر باشد معرفتش واجب و اطاعتش بر همه کس حتم میشود .(1)
آنگاه برای اینکه هیچ فقیهی تصوّر نکند که او نیز میتواند رکن رابع یا نایب خاص باشد میگوید :
علم رکن رابع درسی و کسبی نیست ، بلکه خدادادی است .(2)
آنگاه برای اینکه کسی از رکن رابع معجزه طلب نکند میافزاید :
کمال در این نیست که از انسان خارق عادت سر بزند .(3)
شناخت رکن رابع را ضروری دانسته میگوید :
اطاعت و معرفت رکن رابع بالذّات لازم است ، همان گونه که
اطاعت و معرفت امام .(1)
آنگاه با صراحت هرچه تمامتر اعلام میکند :
منکر رکن رابع از منکر توحید ، نبوّت و امامت بدتر است .(2)
آنگاه گاهی به نعل زده گاهی به میخ و فرموده :
ما نگفتهایم که کامل یکی است و نگفتهایم که هر کس امروز ایشان را نشناسد کافر است ... ولی هیچ نفی نفرمودهاند که امام یک نفر نایب خاصّ دارد که فیوض از امام به واسطهی او به خلق میرسد . ابداً چنین نفیی نشده است .(3)
آنگاه در مقام اثبات آن میگوید :
چنین شخصی در ملک خدا هست که نایب خاصّ امام است و بر همه کس تسلیم امر او فرض است . هر کس از او تخلّف ورزد از دوستی امام خارج و کافر است ! ! مثل سایر کفّار ! !(4)
پس از آن همه داد و بیداد که ما هرگز نگفتهایم که رکن رابع یک نفر است ، میفرماید :
و این نایب خاص مسلّماً یک نفر است ، حال ما اصطلاح
کردهایم که اسم او را « ناطق »بگذاریم ، تو میخواهی اسم دیگر بگذار .
این ناطق است نسبت به سایر خلق ، اگرچه صامت است نسبت به امام .
آنچه برهان حکم میکند این است که ایشان باید یکی از نقبا باشد ، بلکه قطب نقبا باشد و قطب هر دائره مسلّم یکی است .(1)
کسی نیست از این شخص بپرسد : کدام برهان ، کدام نقیب ، کدام قطب ، کدام دایره ؟ ! !
آنگاه برهان دیگری اقامه کرده میگوید :
هر کس نشناسد ـ یا اعتراف نکند ـ که در میان شیعیان در هر عصری یک نفر پیرو حقیقی امام وجود دارد که به حقیقت از آن حضرت پیروی میکند ، در شناخت امام گمراه شده ، زیرا به امامتِ امامی بدون مأموم معتقد شده است .(2)
ابوالقاسم خان داستان ناطق را با دلایل هندسی اثبات کرده مینویسد :
برای هر عصری سلمانی لازم است که در اصطلاح او را ناطق گویند ، زیرا که فرد اکمل در میان متعدّدین میباشد .
نقطهی مرکز و قطب آنها یکی است ، تعدّد مرکز محال است ، نسبت مرکز نقطه به جمیع اطراف محیط علی السّویّه است .
آن نقطه به منزلهی قلب است که اشرف اعضاء میباشد .(1)
اوّل کسی که در میان رعیّت فرمان امام به او میرسد و اوّل کسی که از اراده امام مطّلع میشود آن ناطق واحد است .(2)
این شخص نایب خاصّ امام ، ناطق واحد و باب امام است .(3)
باز هم برای خلط مبحث میافزاید :
اما شخص ناطق واحد ، یعنی باب اعظم و نایب خاصّ امام هیچ وقت مشایخ ما نفرمودهاند که ایشانند یا غیر ایشان .
فقط وجود چنین شخصی را در هر زمان با ادلّهی زیادی اثبات میکنند ، نه معرفت شخصی او را ، زیرا مکلّف به معرفت چنین شخصی به طور معیّن در زمان غیبت نیستیم .(4)
آنگاه بر اساس اعتقاد ملاحده که با هر امامی 12 نقیب و 30 داعی معتقدند ، ایشان نیز این اعداد را از آنها گرفته ، بر اساس شرکت سهامی خدایان مسیحیان که وحدت در تثلیث را معتقدند ، معجونی درست کرده مینویسد :
حدیث دلالت میکند که با هر امام 12 نفر یا 30 نفر نقیب و 100 نفرنجیب است ، و حدیثی هم دلالت میکند بر جماعت کاملین که حال ذکر اسامی ایشان را ندارم ، صوفیّه هم جمعی را میشمارند که قول ایشان محلّ اطمینان نیست .
خلاصه اینکه کسی منکر علما و فقها نیست ، ایشان هم هستند ، ولکن نایب خاصّ امام یک نفر است و در سلسلهی ما حامل علم شیخ هم یک نفر است .(1)
حاج زین العابدین کرمانی تلاش کرده که احادیثی جعل کرده ، احادیثی را تأویل نموده ، احادیثی را به هم خلط کند ، تا این موضوع را به پیشوایان معصوم نسبت دهد و لذا به امام صادق علیهالسلام نسبت داده که فرمودهاند :
1 ) برای امامان 12 باب است که مؤمنین از آنها وارد علم امام شوند .
1) 1 . کرمانی ، مجمع الرسائل فارسی ـ رساله به دوستان همدان ـ ص 234 .
2 ) هر کس بابی را انکار کند ، خداوند هیچ فدیهای از او نمیپذیرد .
3 ) برای ما با هر ولیّی گوش شنوا ، چشم بینا و زبان گویایی هست .(1)
ابراهیمی در ادامهی سخنان او گوید :
البته امام زمان هم بابهایی دارد .
امام بینایب نمیشود .
خانه بدون در معنی ندارد .
سپس گامی فراتر نهاده میگوید :
امام بدون مأموم نمیشود .
مأموم امام امثال ماها نیست .
ما اقتدا به امام ننمودهایم .
مأموم واقعی کسی است که از هر جهت اقتدا نموده باشد و نماینده صفات امام شده باشد .
اگر این چنین اشخاصی در ملک نباشند معلوم میشود که وجود امام ـ العیاذ باللّه ـ خاصیّتی نبخشیده و وجود امام لغو میشود .
محال است که امام باشد و مظهر و نمایندهای نداشته باشد .(2)
در مقام اشاره به تعیین مصداق گوید :
همهی دوستان اهلبیت ، خاصّه علمای اعلام و فقهای کرام و محدّثین عظام ، معرفت همهی آنها از رکن رابع است ، چه مانعی دارد که معرفت عالم شیخی نیز از رکن رابع باشد .(1)
وی در جای دیگر با صراحت میگوید :
باب اعظم بلا واسطه از امام میگیرد و به دیگران میرساند .(2)
آنچه در مورد رکن رابع و ناطق واحد تقدیم شد ، کلاًّ پوچ و بیاساس بود و همهاش ضدّ و نقیض ، از این رهگذر هیچ نیازی به نقیض و ابرام ندارد ، ولی مناسب به نظر رسید که به نگاه دوگانهی شیخیّه به مسألهی بابیّت اشاره شود :
محمّد کریمخان در ردّ علیمحمّد باب مینویسد :
اگر جاهلی بگوید این نایب خاصّ است اوّلاً : نایب خاصّ ، نصّ خاصّ میخواهد و آن در زمان غیبت ممکن نیست ، به جهت اینکه هیچ کس به خدمت امام نمیرسد .(3)
اگر نایب خاص نصّ خاصّ میخواهد و آن در زمان غیبت ممکن نیست ، پس چگونه شیخ احمد و سید کاظم را نایب خاصّ میدانید و به
خواب و خیال استدلال میکنید ؟ !
اگر در زمان غیبت هیچ کس به خدمت امام نمیرسد ، پس چگونه میگویید : باب اعظم بلاواسطه از امام میگیرد و قبل از همه از اراده امام مطّلع میشود ؟ ! !
با توجّه به تناقض صریح اقوال رهبران شیخیّه نیازی به ردّ و نقد احساس نمیشود ، مخصوصاً محمّد کریمخان در ردّ علیمحمّد باب به صراحت مینویسد :
ابداً در آثار اهلبیت دیده نشده که در زمان غیبت نایب خاصّی خواهد آمد .(1)
و به این وسیله به همهی ادّعاهای ناطق واحد و نایب خاص و رکن رابع که خود پای فشرده خط بطلان کشیده است .
با توجّه به پردازش خاصّ « واحد ناطق » و « رکن رابع » از سوی کریمخانها ، شیخیهای احقاقی سعی میکنند که از آن دور بمانند و لذا میرزا موسی اسکویی ـ پدر میرزا علی و میرزا حسن احقاقی ـ در این رابطه مینویسد :
منظور از ناطق واحد در نظر کسانی که به آن معتقدند ، این
1) 1 . همان ، ص 95 .
است که باید در هر زمانی به جز امام زمان یک نفر به عنوان ناطق باشد که از هر جهت فرد کامل باشد ، به همهی دانشها واقف باشد ، به فرمان امام زمان در جهان تصرّف کند ، بین امام و رعیّت واسطه باشد ، فیضهای تشریعی و تکوینی را از امام بگیرد و به مردم برساند و باید همهی دیگران به او رجوع کنند و هیچ عالمی با وجود او حق ندارد که ادّعای اجتهاد و استقلال نماید ، بلکه واجب است که همگان را به سوی او دعوت کنند .
شناخت او بر همگان واجب است و اگر کسی او را نشناسد و از دنیا برود به مرگ جاهلی از دنیا رفته و مردهاش کفر است و نفاق . چنین شخصی را در کتابهای خود با نامهایی چون ناطق و امام مینامند .(1)
پس از آنکه این واژهها در سخنان شیخ احمد و سید کاظم آمده ، اینگونه قضاوت از سوی احقاقیها به دور از انصاف است و اینک چند فرازی از شیخ احسائی :
شیخ احمد احسائی در شرح فراز : « وجعلنی من خیار موالیکم » مینویسد :
زیرا برای بقای نظام هستی یک نفر لازم است که « قطب » و « غوث » باشد ، که مورد توجّه خدا باشد از خلقت جهان ، که
1) 1 . میرزا موسی ، احقاق الحق ، ص 167 ، چاپ نجف اشرف ، 1343 ق .
یکی از ارکان چهارگانه میباشد .
آنچه وحی والهام و تدبیر عالم است ، از خلقت ، روزی ، حیات ، ممات و تکلیف ، مربوط به او میباشد ، گفتیم که قطب خزانهدار خداوند است ، آنچه خدا بخواهد در جهان پدیدار سازد ، بیافریند ، زنده کند ، بمیراند ، روزی دهد ، تکلیف کند و هر اراده دیگری بکند ، همهی اینها را به وسیلهی قطب عالم انجام میدهد . ارکان چهارگانه از او اخذ میکنند و مطابق آنچه خداوند برای ولیّ خود تعیین کرده ابلاغ میکنند .(1)
سپس با سلسله اسنادش از کتاب « انیس السّمراء و سمیر الجلساء »(2)روایت میکند که امام زین العابدین علیهالسلام به جابر بن یزید جعفی فرمود :
ای جابر آیا میدانی که شناخت چیست ؟
شناخت عبارت است از :
1 ) اثبات توحید
2 ) شناخت معانی
3 ) شناخت ابواب
4 ) شناخت امام
5 ) شناخت ارکان
6 ) شناخت نقباء
7 ) شناخت نجباء و ...
سپس توضیح میدهد که منظور از امام همان قطب است و منظور از ارکان ، ارکان چهارگانه است و منظور از نقباء همانها هستند که گفته میشود چهل نفر میباشند .(1)
و در یک بیان کافی و شافی در شرح فراز « مؤمنٌ بشاهدکم » مینویسد :
یعنی امامان یازدهگانه و « غائبکم » یعنی : حضرت حجّت علیهالسلام .
یا « شاهدکم » یعنی : ناطق از امامان که همان قطب زمان است و هدف خدا از آفرینش جهان ، که در اصطلاح صوفیان « غوث » گویند ، افلاطون او را « مدبّر جهان » مینامد ، ارسطو او را « انسانِ مدینهی فاضله » و او همان « فارقلیطا »یعنی مظهر ولایت است . ... و « غائبکم » یعنی امام صامت ، که باید در هر زمانی امامی صامت و امامی ناطق باشد .(2)
سید کاظم رشتی نیز از ارکان سخن گفته مینویسد :
ارکان چهار نفر هستند که هرگز تغییر نمییابند ، آنها بر همه چیز سیطره دارند ، حتّی بر نقباء و این بالاترین درجه و مقام
میباشد .
سپس نقبا هستند که 30 نفر هستند و بر همه چیز سیطره دارند .
اینها به وسیلهی ارکان با غوث اکبر و سرّ اعظم ارتباط دارند و آنچه بخواهند در هر چیزی انجام میدهند .
هر یک از آنها انسان کامل و شخص واصل میباشد ، که نفس ناطقهی قدسی در آنها ظهور یافته ، هر کس آنها را بشناسد خدا را شناخته ، و هر کس آنها را نشناسد خدا را نشناخته است .(1)
روی این بیان واژههایی چون رکن ، ناطق ، صامت ، نقیب و نجیب در کلمات شیخ احمد و سید کاظم آمده است .
1) 1 . رشتی ، شرح قصیده ، ص 182 ، چاپ تهران ، 1270 ق .
از دیگر عوامل تکفیر شیخیه اعتقاد آنها به غلوّ و تفویض است . قرآن کریم به اهل کتاب خطاب میکند و میفرماید :
« یا أَهْلَ الْکِتابِ لا تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ وَ لا تَقُولُوا عَلَی اللّهِ إِلاَّ الْحَقَّ » ؛
هان ای اهل کتاب در دین خود غلوّ نکنید و از برای خدا جز حق نگویید .(1)
غلوّ به معنای افراط و تجاوز از حدّ است . در فرهنگ اسلامی غالیان کافر و نجس میباشند . به کسانی که در مورد پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله و یا أمیرمؤمنان علیهالسلام جنبهی الوهیّت قائل شدهاند غالی میگویند .
بخشی از غلوّ تفویض نامیده میشود ، مفوّضه به کسی گفته میشود که معتقد باشد خداوند امور خلق را به دست کسی سپرده و خود در جهان تأثیرگذار نمیباشد .
1) 1 . سوره نساء ، آیه 171 .
فقهای امامیه غُلات و مفوّضه را کافر میدانند . از امام رضا علیهالسلام در مورد غُلات و مفوّضه پرسیدند ، فرمود :
غُلات کافر هستند و مفوّضه مشرکند ، هر کس با آنها معاشرت ، مجالست و مؤانست کند ، به آنها دختر بدهد ، از آنها دختر بگیرد ، با آنها مشورت کند ، با آنها سرِ یک سفره بنشیند ، به آنها اعتماد کند ، گفتار آنها را تصدیق کند ، یا با شطر کلمهای آنها را یاری کند ، از ولایت خداوند و ولایت پیامبر اکرم و ولایت ما اهلبیت بیرون میرود .(1)
امیرمؤمنان علیهالسلام در این رابطه فرمود :
از هرگونه غلوّ در حقّ ما پرهیز کنید ، ما را بنده پروردگار بدانید ، آنگاه در فضیلت ما هرچه خواستید بگویید .(2)
با توجّه به موضعگیری امامان معصوم علیهمالسلام در برابر غُلات و مفوّضه عرضه میداریم :
هر دو عنوان غلوّ و تفویض بر شیخیّه منطبق است که در اینجا به شماری از سخنان غلوّآمیز بزرگان شیخیّه اشاره میکنیم .(3)
میرزا موسی احقاقی ـ سر سلسله احقاقیها ـ میگوید :
بدان که چیزی در زمین و آسمان جز با چهار علّت پدیدار نشود و آنها عبارتند از : مادّه ، صورت ، علّت فاعلی و علّت غایی .
ظاهراً هیچ اشکالی نیست در اینکه ائمّه علیهمالسلام علت مادّی پیامبران و شیعیان از انس هستند ، اشکال در این است که آیا علّت مادی همهی موجودات عالم از پیامبران تا جمادات هستند یانه ؟(1)
شیخ احمد احسائی در شرح فراز « السّلام علی الدّعاة إلی اللّه » به تفصیل بحث میکند که ائمّه علیهمالسلام علّت فاعلی ، علت غائی ، علت مادّی و علّت صوری عالم هستند .(2)
احقاقی مینویسد : اگر بگوییم میکائیل روزی را تقسیم میکند ، عزراییل میمیراند ، جبراییل میآفریند و اسرافیل به اذن خدا زنده میکند ، کسی وحشت نمیکند ، در حالی که آنها خدمتگزاران ائمّه هستند ، ولی اگر بگوییم حضرت علی علیهالسلام میآفریند ، روزی میدهد ، زنده میکند و میمیراند ـ به اذن خدا ـ به آسمان میپرند و به زمین
میافتند ، گویی عقل خود را از دست دادهاند .(1)
در مقام اثبات علم حضوری امامان میگوید :
چون ائمه علیهمالسلام علّت فاعلی جهان هستند ، آنچه از جواهر ، اعراض ، ذوات ، صفات ، کلیّات ، جزئیّات ، از آنچه قلمِ ایجاد بر آنها جاری شده ، از آنها نشأت گرفته و به دست آنها جریان یافته است .(2)
به صراحت میگوید :
برای تو ظاهر شد که علم آنها به عنوان ـ حضوری ـ بر همه چیز احاطه دارد ، چون آنها بر همه چیز گواه هستند ، این علم به صورت حضوری و عیانی هست ، نه حصولی و التفاتی .
ای کاش میدانستم که اشیاء عالم کی از آنها غایب بود تا علم آنها به صورت حصولی بر آنها حاصل شود ؟ کی غافل بودند تا التفات پیدا کنند ؟(3)
و در جای دیگر مینویسد :
علم چهارده معصوم به عالم غیب ، به آنچه در گذشته بوده ، به آنچه هست و به آنچه خواهد شد ، به صورت احاطه و حضوری میباشد ، که
آنها بر هر چیزی که قلم ایجاد بر آن جاری شده احاطه دارند .(1)
چون ثابت شد که آنها بر همه موجودات عالم حجّت هستند ، باید بر همهی آنها احاطه داشته باشند .(2)
شیخ مفید قدسسره میفرماید :
از شرایط پیامبران این نیست که بر همهی موجودات عالم احاطه داشته باشند(3)و لذا احقاقی به شدّت بر او جسارت میکند و سخنان گستاخانه سر میدهد .(4)
آیةاللّه خویی قدسسره میفرماید :
با اعتقاد به بدا فرق علم الهی و علم مخلوقین معلوم میشود ، اگرچه پیامبر یا وصی پیامبر باشد ، زیرا آنها بر همهی آنچه علم خدا احاطه دارد ، احاطه ندارند .(5)
مرحوم سید عبدالاعلی سبزواری قدسسره میفرماید :
علم حضوری حقیقی اختصاص به پروردگار دارد .(6)
علامه کراجکی گوید :
خداوند معجزات فراوان به دست آنها جاری نمود ، بر مسائل
غیبی و حوادث آینده آنها را آگاه ساخت ولی به همهی آنچه خداوند احاطه دارد علم آنها احاطه ندارد .(1)
قرآن کریم میفرماید :
« هُوَ اللّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ » ؛
او خداوند آفریدگار ، ایجادگر و تصویرگر میباشد .(2)
ولی سید کاظم رشتی حضرت علی علیهالسلام را آفریدگار ، ایجادگر و تصویرگر میداند .(3)
احسائی گوید : امامان برای شکل هر فردی از خود او شایستهتر هستند ، زیرا این شکل را آنها به افراد دادهاند و اگر بخواهند خود به همان صورت ظاهر میشوند ، لکن به زیباترین صورت ظاهر میشوند تا نزدیکتر به اعتدال باشد .
این در مورد دوستان است ، اما برای دشمنان اگر بخواهند به وحشتناکترین صورت ظاهر شوند .(4)
شیخ احمد در شرح فراز « وأجسادکم فی الأجساد » مینویسد :
علی علیهالسلام برای دوستان در زیباترین صورتها و برای دشمنان در ترسناکترین صورتها ظاهر میشود و این مقتضای حُبّ و بُغض است .(1)
احقاقی میگوید :
اگر امامان در چهره اصلی خود ظاهر شوند مردم نمیتوانند به آنها نگاه کنند و لذا به صورت بشری ظاهر میشوند که مردم بتوانند با آنها انس بگیرند .
سپس اضافه میکند :
آنها با همین صورت بشری میتوانند به آسمان صعود کنند و یا به اعماق زمین بروند ، چون در نهایت لطافت هستند .
به همین جهت آنها میتوانند از دیوار عبور کنند و از درهای بسته وارد شوند .(2)
قبل از او پدر بزرگش گفته :
اگر آنها بخواهند به صورت خلقت اصلی خود ظاهر شوند ، هیچ پیامبر مرسل و ملک مقرّبی نتواند تحمّل کند ، زیرا از شدّت نور آنها آتش میگیرند ، میسوزند و نابود میشوند .(3)
سید کاظم رشتی اسامی پروردگار را در میان پیشوایان تقسیم کرده ، در شرح خطبهی تطنجیّه مینویسد :
نام « اللّه » به پیامبر و نام « رحمان » به وصیّ پیامبر اختصاص یافت .(1)
در حالی که به اجماع علمای امّت : تعبیر اللّه و رحمان به خداوند اختصاص دارد ، هرگز نمیتوان غیرخدا را با این نامها صدا کرد .
شیخ احمد احسائی میگوید :
جبرئیل که پیک وحی است و معلّم پیامبران ، هرچه دارد از علی علیهالسلام آموخته است .(2)
آنگاه شاگردش سید کاظم گامی فراتر نهاده میگوید :
جبرئیل و دیگر فرشتهها از عالم غیب میگیرند و به عالم شهود میرسانند و این علی علیهالسلام است که در عالم شهود به رسول خدا تعلیم کرده است .(3)
سید کاظم پرده را بالاتر زده مینویسد :
حتّی یک بار هم نشد که پیک وحی بدون اجازه علی علیهالسلام بر پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرود آید ، زیرا همهی عالم مُثلُ هستند برای علی علیهالسلام .
احقاقی با مشاهده سخنان شیخ احمد و سید کاظم به پرواز درآمده ، در عالم وجد و سرور دُرافشانی میکند :
بدن امام و پیامبر کلّی است ، شخصی و جزئی نیست ، آن امام و پیامبری که در کوچههای مکه و مدینه و کوفه راه میروند ، بر فراز منبر صعود میکنند ، در میدان نبرد شمشیر میزنند ، در کنار سفره میخورند و در بستر میخوابند ، آن پیامبر واقعی و امام واقعی نیستند ، بلکه أشباح و أعراض آن امام و پیامبری هستند که با وجود کلّی خود همهی جهان را پر کردهاند .(1)
این بود نمی از یم ، مشتی از خروار و اندکی از بسیار سخنان سخیف و بیمعنای پیشوایان شیخیّه که به عنوان نمونه در این صفحات منعکس گردید و مطالب به قدری سخیف بود که نیازی به ردّ و نقد احساس نشد .
1) 1 . احقاقی ، میرزا موسی ، احقاق الحق ، ص 61 .
در پایان این مقال به برادران احسائی و احقاقی و کریمخانی یادآور میشوم که کشّاف الحقایق امام جعفر صادق علیهالسلام در یک جملهی کوتاه و کاربردی هشدار جالبی داده میفرماید :
اِیّاکَ أَنْ تَنْصِبَ رَجُلاً دُونَ الْحُجَّةِ ، فَتُصَدِّقَهُ فی کُلِّ ماقالَ ؛
مبادا کسی را که حجّت نیست به جای حجّت قرار دهی ، پس هر آنچه بگوید تصدیقش کنی .(1)
همه میدانیم که از شیخ احمد احسائی تا آخرین پیروان راه او هیچ کدام از سوی پروردگار برای ما به عنوان حجّت تعیین نشدهاند و هر مقامی که برای خود ادّعا کردهاند ، دلیلی جز خواب و خیال نیاوردهاند .
مبادا که سخن آنها را بدون دلیل و منطق باور کنیم و در دادگاه عدل الهی عذری نداشته باشیم .
1) 1 . کلینی ، اصول کافی ، ج 2 ، ص 298 ، دارالأضواء ، بیروت .
مهمترین فرقهی منحرفی که از فرقهی شیخیّه نشأت گرفت ، فرقهی بابیّه بود .
این فرقه گمراه در نیمهی دوم سدهی 13 ق . / 19 م . به دست یکی از شاگردان سید کاظم رشتی به نام سید علیمحمد شیرازی ( 1235 ـ 1266 ق ) با دستیاری امپراطوری روسیّه و حمایت مستقیم آنها به وجود آمد .
با توجّه به شهادت شهید ثالث توسّط « فرقهی بابیّه » لازم به نظر رسید که تاریخچهی فشردهای از بنیانگذار این فرقهی منحرف به خدمت خوانندگان گرامی تقدیم شود :
نخستین روز محرم سال 1235 قمری، در شیراز طفلی به دنیا آمد که والدینش او را علیمحمّد نامیدند . چندی نگذشت که پدرش سید محمّدرضا رخت از این جهان بربست و وی را با مادرش فاطمهبگم تنها گذاشت.
سیّد علیمحمّد پس از مرگ پدر به سرپرستی دایی خود حاج سیدعلی درآمد و چون به هفت سالگی رسید، نزد شیخ عابد معلم که نام اصلیاش محمد و از گروه شیخیه بود ، به تحصیل پرداخت، او در کتاب بیان به یاد دوران تحصیلش میگوید :
«یا محمّد یا معلّمی لاتضربنّی فوق حدٍّ معیّن» ؛
ای محمّد، ای آموزگار من، مرا بیش از حدّ معیّن مزن.
سالیانی بدین منوال گذشت تا اینکه او جوانی هفده ساله شد و به همراه داییاش حاج سید علی به منظور بازرگانی رهسپار بوشهر گردید . نزدیک پنجسال در آن شهر اقامت گزید، ولی در خلال این مدت هیچگاه به کارهای بازرگانی روی خوش نشان نداد و بیشتر
اوقات خود را در گوشه حجره یا پشتبام با ذکر، دعا، نماز، زیارت عاشورا و با نوشتن جزواتی پیرامون این امور و یا در مدح و منقبت اهل بیت عصمت علیهمالسلام گذرانید ؛ به حدّی که کمکم در میان مردم به سیّد ذکر معروف گردید .
در بیست و دو سالگی که بساط تجارت را برچید و به شیراز بازگشت، بیکار ننشست و رهسپار عتبات عالیات شد و مدت دو سال یا قدری کمتر و بیشتر در کربلا از درس سیدکاظم رشتی استفاده نمود.
پیروان سیّد علیمحمّد درس خواندن او را نزد سیدرشتی پائینتر از شأن او یافته و چنین پنداشتهاند که اگر دانسته شود او به منظور ادامه تحصیلات به عتبات رفته و مدت دو سال در کربلا به درس سید رشتی حاضر شده دیگر نمیتوان گفت اگر گفتههای باب از جانب خدا نبود پس چگونه میتوانست مرد بیسواد فارسیزبان با واژههای تازی سخن گوید یا چیزی نویسد؟ از این رو ، به چارهجویی برخاسته، گروهی از مسافرت او به عتبات و اینکه وی در این مدت کجا بوده و چه میکرده ، اصلاً سخنی به میان نیاوردهاند .
البته برخی هم گفتهاند مسافرت او به عراق به منظور زیارت اعتاب مقدسه بوده ، نه تحصیل و درس، و با سیدرشتی نیز بیش از چندبار ملاقات نکرده است . یکی از مریدان متعصب باب به نام حاج میرزا جانی در کتاب خود نوشته است:
باب به درس سید رشتی حاضر نمیشد، بلکه به مجلس موعظه او میرفت ؛ آنهم برای افاضه نه استفاضه.
بهاییان باید بدانند استفاده سیّد علیمحمّد از سید رشتی چیزی نیست که بتوان آن را انکار نمود . زیرا کسی که از سخنان، سبک تأویلات، مطالب و طرز تفکر شیخ احمد احسایی و سیّد کاظم رشتی مطلع باشد و نوشتههای باب مانند احسنالقصص و صحیفه عدلیّه و بیان را خوانده باشد ، خیلی زود میفهمد که بیشتر مطالب این نوشتهها از تفکرات و تخیّلات آنان سرچشمه گرفته و سیّد علیمحمّد مرهون و مدیون آن دو نفر بوده است و این خود دلیل روشنی بر استفاده و دنبالهروی باب از آنان میباشد.
این موضوع به اندازهای روشن است که نویسندگان بهایی از ترس رسوایی نه تنها نوشتههای او را زینتبخش صفحات کتابهایشان قرار ندادهاند، بلکه شرم داشتهاند که حتّی چند جمله از آن را به عنوان نمونه نقل کرده ، سند و گواه گفته خویش قرار دهند .
اگر شما مقاله شخصی سیاح، الکواکبالدّریه، تلخیصتاریخ نبیل، نظر اجمالی به دیانت بهایی و کتاب فرائد که همه پر از تعریف و تمجید آیات باب است و دیگر کتب بهاییان را بنگرید، یک آیه از آیات باب را نمیتوانید در آنها بیابید .
جالبتر آنکه شما هیچ فرد بهایی را نمییابید که از آثار و کتب باب کوچکترین اطلاعی داشته، یا حداقل آنها را دیده باشد و اگر بپرسید چگونه شما با این کتب و آثار ناآشنایید ، در حالی که پایه آیین شما بر اینها استوار است، زیرا حسینعلی بهاء خود را منصوب از سوی باب میداند و مظهریت باب هم بستگی به ثبوت و حجیت این آیات دارد ؛
در پاسخ میگویند : آنها هرچه بود نسخ شده و آیات و احکام بهاء جای آنها را گرفته است، دیگر چه نیازی بدانها داریم .
گاهی قدم فراتر نهاده ، در انتساب این کتابها و الواح به باب تردید کرده، یا به کلّی آن را منکر شده ، میگویند : آثار قلمی و آیات و الواح حضرت اعلی (!) در غایلههای اوایل بابیه از میان رفته است.
ما ناگزیر کاری را که آنان میبایست انجام دهند انجام داده ، نمونهای از آیات برجسته باب را به نقل از دلائل سبعه او در اینجا میآوریم:
بسم اللّه الفرد ذی الافراد، بسم اللّه الفرد ذی الفراد، بسم اللّه الفراد ذی الفرده، بسم اللّه ذی الفوارد،بسم ذی الفرادین، بسم ذی المتفارد، بسم الفرداء، باللّه اللّه ذی الفرداء ... .
سال 1259 بود که سیدکاظم رشتی، سرسلسله شیخیها از جهان رخت بربست و برای خویشتن جانشین معرفی نکرد، پیروانش برای یافتن رکن رابع و شیعه خالص به تکاپو افتادند . پس از مدّتی، چندی از آنان دور حاج محمّد کریمخان کرمانی که از شاگردان رشتی و تا اندازهای مرد مطلعی بود گردآمدند. برخی دیگران را انتخاب کردند و گروهی متحیّر بودند، تا اینکه در سال 1260 سیّد علیمحمّد به دستیاری ملاّ حسین بشرویهای خود را رکن رابع و جانشین سیدرشتی و سرانجام بابِ امام غایب خواند واین گروه را پیرامون خود گردآورد. به درستی معلوم نیست آیا سیّد علیمحمّد از آغاز هوای مهدویّت
و قائمیّت و سودای رسالت و پیامبری در سر میپروراند و دنبال موقعیت مناسب میگشته تا آنچه در دل خویش پنهان ساخته علنی و آشکار سازد ، یا چنین منظوری نداشته و در ابتدا همه خواستهاش همان بابیّت بوده که بر زبان میرانده ، و سرانجام درگیریها و حوادث پیشبینی نشده این فکر را در وی پدید آورد و مسیر او را عوض نمود ، تا آنجا که خود را قائم، مهدی، نقطه، رب و خدا نامید!
آنچه مسلم است وی در اوایل ، فقط مدعی بابیّت بود و خود را از ناحیه حضرت قائم عجلاللّه تعالی فرجه الشّریف مأمور قلمداد مینمود و همه گفتهها و نوشتههای خود را به طور علنی به آن حضرت نسبت میداد و از مهدویت و قائمیت و نسخ احکام اسلام و تأسیس آیین جدید هیچ سخنی به میان نمیآورد . این حقیقت را دلائلی چند به اثبات میرساند .
1 ـ باب در کتاب احسنالقصص که در آن دوره تألیف نموده، در سوره ملک که نخستین سوره آن کتاب است چنین میگوید:
«اللّه قد قدر أن یخرج ذلک الکتاب فی تفسیر احسن القصص من عند محمد بن حسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب علی عبده لتکون حجةاللّه من عند الذکر علی العالمین بلیغا.»
و نیز در پنجاه و هشتمین سوره همین کتاب گوید:
«یا سیدالاکبر ما أنا شیء الا قد اقامتنی قدرتک علی الامر
ما اتکلت فی شیء الا الیک و ما اعتصمت فی الامر الا علیک. و انت الکافی بالحق واللّه الحق من ورائک المحیط، یا بقیةاللّه قد افدیت بکلی لک و رضیت السب فی سبیلک و ما تمنیت الاّ القتل فی محبتک.»
باب در این گفته با صراحت تمام و بدون هرگونه اجمال و ابهام، خود را مأمور از جانب بقیةاللّه میداند و مطالب و گفتههای خود را به وی نسبت میدهد و او را با نام و نام پدر و نیاکان بزرگوارش تا علی بنابیطالب علیهالسلام معرفی مینماید.
2 ـ اشراق خاوری در کتاب تلخیص تاریخ نبیل صفحه 130 مینویسد.
باب در مراجعت از مکه چند روزی در بوشهر اقامت نمود و قدوس را پیش از خود فرستاد و رسالهای به او داد و دستور داد به چیزهایی که در آن رساله نوشته شده عمل کند . از جمله دستورها این بود :
بر اهل ایمان واجب است در اذان نماز جمعه «اشهد ان علیا قبل نبیل باب بقیةاللّه» را اضافه کنند ؛ یعنی: گواهی میدهم علی پیش از نبیل (چون نبیل و محمّد هر دو به حساب ابجد 92 هستند ، باب صلاح دانسته از علیمحمّد به علی پیش از نبیل تعبیر کند) بابِ بقیةاللّه است.
3 ـ در صفحه 317 همین کتاب چنین آمده است:
« در شب دوم پس از وصول حضرت باب به تبریز ، جناب عظیم را احضار فرمودند و علنا در نزد او قائمیت اظهار نمودند . عظیم
چون این ادعا را شنید در قبول متردد شد، حضرت باب به او فرمودند : من فردا در محضر ولیعهد و حضور علما و اعیان ادعای خود را علنی خواهم کرد و برای اثبات ادّعا به آیات ، تحدّی خواهم نمود و به جز آیات به سایر مطالب متمسّک نخواهم شد، عظیم گفت من آن شب تا صبح نخوابیدم . بالأخره پس از فکر و تأمل به قائمیت او ایمان آوردم. چون باب چنین دید ، گفت: ببین امر چقدر مهم است که امثال عظیمها به شک میافتند.
آیتی در الکواکبالدّریّه صفحه 49 مینگارد:
اینجا لازم است گفته شود که در ابتدای طلوع ، عموما از کلمه باب چنین استنباط میشد که مراد از باب کسی است که واسطه بین آن حجت موعود و خلق است، و نیز از کلمه مبشّر ظهور که گاهی در حق او گفته میشد و در کلمات اولی نیز زیاد گفته شده گمان میرفت که مراد مبشّرِ ظهور محمّد بنالحسن یا اینکه مبشر ظهور مهدی است.
وی تا رویداد مجلس ولیعهد در تبریز، یعنی سال 1263 ه .ق ادعایی جز بابیّت نداشت و هیچ کس حتّی نزدیکترین یاران و اصحاب باب، نه تنها ادعای قائمیت را از وی نشنیده بودند، بلکه احتمال چنین چیزی را هم نمیدادند . چنانکه عظیم در این تاریخ برای اولین بار، آن را شنید و متردد و حیران گردید و هرچه درباره بعثت او در همین کتابها و غیر اینها نوشته شده دروغ، افسانه و کاملاً بیاساس است.
به عنوان نمونه یکی از آن دروغها این است که آیتی در الکواکب
الدّریّه مینویسد:
«شب جمعه پنجم جمادیالاولی سنه 1260 هجری نقطه اولی بغتةً در منزل خود نزد ملاّ حسین بشرویهای اظهار مقصد خود نمود ، در حالی که از شب سه ساعت و یازده دقیقه گذشته بود و از سن شریفش بیست و پنج سال و بالجمله نزد ملاّ حسین ، مهدویت و قائمیت اظهار نمود.
در پیامد ادعای بابیّت و نیابت خاصه حضرت قائم ـ عجّلاللّه تعالی فرجه ـ گروهی از شیخیان که شمارشان از هیجده نفر تجاوز نمیکرد، دعوت باب را پذیرفته، به وی گرویدند. او آنان را حروف حیّ نامید .
چون در روایات وارد شده که حضرت قائم علیهالسلام از مکه خروج کرده به پشت کوفه (نجف) خواهد آمد و در این هنگام پرچمهای سیاهی از جانب خراسان بلند خواهد شد . باب چنین اندیشید که اگر به مکه رفته ، جنجالی به راه اندازد و از آنجا به نجف آید و بشرویهای را به خراسان فرستد تا پرچمهای سیاهی به حرکت آورد ؛ وضع او با روایات منطبق شده، اذهان عوام برای پذیرش دعوتش مهیا خواهد شد.
تذکر این نکته لازم است که اصلِ رفتن باب به مکه محل تأمل است و پژوهشگران این سفر را تکذیب کردهاند .
بدین منظور بشرویهای را به مشهد فرستاد و خود عازم مکه شد و به سایر پیروانش گفت در عتبات منتظر او باشند.
چون به مکه رسید از کثرت جمعیت مرعوب شده، اوضاع را نامساعد دید و از فکر خود به کلی منصرف گشت، به طوری که نه در آنجا سخنی به لب آورد و نه به عتبات مسافرت نمود ، بلکه راه ایران را پیش گرفته، یکسره از راه دریا وارد بوشهر گردید.
آیتی در « الکواکب الدّریة » مینویسد:
باب نزد خانه کعبه داعیه خود را علنی نموده ، بدین نغمه بدیعه تغنی نمود: انا القائم الذی تنتظرون : ای مردم من همان قائمم که انتظار او را میکشید! و چون این ندا به گوش عام و خاص رسید در اطراف پیچید!
عبدالحمید اشراق خاوری نیز در کتاب خود از این تغنی و همهمه نامی نمیبرد و فقط میگوید:
باب در نزد حجرالاسود به میرزا محیط کرمانی از تلامذه سیّد رشتی اظهار مقصد خود نمود و او را به دین خود دعوت کرد . او نیز قول داد از باب پیروی کند ، ولی بعدها به وعدهاش وفا ننمود. باب نامهای هم به شریف مکه نوشت و چون شریف مشغول کارهای دنیایی بود به نامه باب توجهی ننمود .
ناگفته پیداست زیرگوشی با میرزا محیط سخن گفتن و نامه سر به مهر به شریف مکه نوشتن را ـ اگر از اصل دروغ نباشد و ما تردید نداریم که این هم یکی از صدها دروغی است که در نوشتهها وارد کردهاند ـ نمیتوان ادعای علنی قائمیت نامید.
در تلخیص تاریخ نبیل ، صفحه 142 ، چاپ دوم آمده است:
حضرت باب قبلاً در ضمن توقیعی به پیروان خویش فرموده بودند: پس از سفر مکه هیکل مبارک به عتبات تشریف میآورد. لذا جمعی از مؤمنین در آن اقلیم منتظر بودند.
نیز نوشته است:
باب به بشرویهای گفت: پس از اتمام برنامه مسافرت خراسان به عراق مسافرت کن. من هم پس از اتمام اعمال حج به عراق مسافرت میکنم.
و سرانجام چنین نوشته است:
در مدت قلیلی که از نوروز سال 61 سپری شد ، توقیعی از حضرتاعلی از طریق بصره برای احبابی که در عراق منتظر بودند رسید . در آنجا تصریح کرده بود: آمدن من به عتبات ممکن نیست و احبّاء در اصفهان بمانند تا تعلیمات لازمه به آنها برسد .
خلاصه باب از مسافرت عتبات منصرف شد و به سوی شیراز حرکت نمود . چون به بندر بوشهر رسید به دستور والی فارس حسینخان، مأمورین حکومت دستگیرش نموده، تحتالحفظ به شیراز آورده، محبوسش ساختند. سپس با حضور علما مجلسی آراسته، درباره گفتههای باب به بازجویی پرداختند و چون جز چند جمله غلط و بیپایه چیزی از وی شنیده نشد، محفلیان به ریشخندش گرفتند و حکومت بنابر تنبیهش گذاشت. باب که اوضاع را نامساعد دید ، چاره را در تسلیم دانست و نخست در مجلس حاکم، سپس در
مسجد وکیل بر بالای منبر ، گفتههایش را پس گرفت و همه را انکار نمود و با این تدبیر خود را از چنگ میرغضبان حاکم خلاص کرد و پس از آنکه قول داد دیگر ساکت و آرام نشیند و دوباره جنجال راه نیندازد به خانه خود شتافت . با همه اینها باز هم آسوده ننشست و پنهانی به کارهای خود مشغول بود.
باب که در شیراز اوضاع و احوال را نامساعد و خود را در نظر اشخاص منفور و در دست حکومت محدود دید، به فکر مسافرت افتاد و چون با معتمدالدوله والی اصفهان روابط پنهانی داشت ، تصمیم گرفت به اصفهان رود و در پی فرصت میگشت که منظورش را عملی سازد.
در شوال سال 1262 ه .ق شیوع نابهنگام بیماری وبا در شیراز، هر کس را به خود مشغول ساخته، چنین فرصتی را نصیب باب کرد . او نیز راه اصفهان را پیش گرفت و با همراهی سیدکاظم نامی پا به فرار گذاشت.
چون به نزدیکی اصفهان رسید نامهای به معتمدالدوله نوشته، او را از آمدن خود آگاه ساخت. معتمدالدوله چند نفر را به استقبال باب فرستاد تا او را با احترام وارد شهر کنند.
آیتی و اشراق خاوری نوشتهاند :
معتمدالدوله امام جمعه را وادار کرد در منزل خود از باب پذیرایی نماید، او نیز گفته معتمدالدوله را پذیرفته، در آغاز باب را به منزل
خود راه داد و چهل روز از او پذیرایی نمود. باب که خود را در حمایت خان حاکم و در خانه امام جمعه از مخاطرات مصون دید، حس موقعیت طلبیاش برانگیخته شد و به تعقیب هدفش پرداخت و در نتیجه در اصفهان نیز مانند شیراز سخن او بر سر زبانها افتاد و احساسات مردم مسلمان علیه او تحریک شد .
باب در اصفهان به حمایت معتمدالدوله در حرمسرای وی به خوشی میزیست . میزبان همه وسائل آسایش و خوشی را برای میهمان عزیز فراهم ساخته ، با گرمی و صمیمیت از وی پذیرایی مینمود، به طوری که دختر یا زنی را در همان روزها به ازدواج او درآورد . وضع بدین منوال میگذشت تا اینکه پس از چهار ماه معتمدالدوله جان سپرد .
وی منوچهرخان گرجی از اهالی تفلیس قفقاز است که در یک خانواده مسیحی چشم به جهان گشوده است . گفته میشود او برخلاف برادرش میرزا ابراهیم که تا پایان عمر مسیحی باقی ماند، از آیین خود برگشته و به اسلام مشرف شده بود .
منوچهر خان در دوره فتحعلی شاه به دستگاه حکومت و دربار ایران راه یافت و در تاریخ 1242 ه .ق به منصب ایشک آقاسی ارتقا یافت و به لقب معتمدالدوله مفتخر گشت.
در ربیع الاول 1263 ه .ق افسانه زندگی معتمدالدوله به پایان رسید و او از این جهان رخت بربست.
حاج میرزا آقاسی نامهای به علمای اصفهان نوشت که قسمتی از آن چنین است:
در خصوص شخص شیرازی که خود را باب و نائب امام نامیده چون ضال و مضل است، برحسب دین و دولت باید مورد سیاست واقع شود .
و در آخر نامه مینویسد:
بلی من حقیقت احوال او را بهتر میدانم که گفتههای او همه از نشئه حشیش است و در نتیجه مداومت با چرس و بنگ است و من فکری که برای سیاست او کردهام این است که او را به ماکو بفرستم و در قلعه ماکو حبس مؤبد گردد.
در اواخر رجب 1263 باب را در ماکو تحویل علی خان نامی دادند و او هم به دستور مرکز ، وی را در قلعهای که در کوه و دور از آبادی قرار داشت، زندانی نمود.
مؤلّفِ نقطةالکاف مدت اقامت باب را در قلعه ماکو نزدیک به یک سال مینویسد و میگوید:
پس به دستور یحیی خان حاکم رضاییه او را از ماکو به چهریق برده ، محبوس نمودند . عبدالبهاء مدت اقامت باب را در قلعه ماکو نه ماه دانسته ، در مقاله سیاح نوشته : پس از نُه ماه او را به قلعه چهریق بردند و پس از سه ماه توقف در قلعه چهریق به دستور مرکز به تبریزش آوردند.
آواره در الکواکب الدریه و اشراق خاوری در تلخیص تاریخ نبیل از
میرزا عباس پیروی کرده و نه ماه را تأیید نمودهاند.
در هر صورت در مدتی که باب در قلعه ماکو و چهریق محبوس بود، مشغول نوشتن کتاب بیان به فارسی و عربی شد، لیکن نتوانست آن را تکمیل نماید و این خود موجب گفتگو میان بابیان و غیربابیان و همچنین بهاییان و ازلیان شده است.
باب در مدت اقامتش در قلعه ماکو با رئیس زندان که علیخان نام داشت سازش کرد و علی خان به دولت متبوع و ملت خود خیانت ورزیده ، باب را در قلعه آزاد گذاشت، هرکسی میخواست پیش او میرفت و به هر کسی میخواست نامه مینوشت و شب و روز مشغول فعالیت بود.
دستیاران خیالپرور و سوداگرش، مانند ملاّ حسین بشرویهای (بابالباب) حاج ملامحمدعلی بارفروش (قدّوس) ، قرةالعین، پسران میرزا بزرگ نوری (میرزا حسینعلی و میرزا یحیی) و غیر اینها با شور و شوق توصیفناپذیر، سرگرم تحریک و تهییج مردم بودند.
هرج و مرج اوضاع عمومی ایران و سررشته داری حکمرانان نالایق و از خود راضی، شیرازه امور کشور را از هم گسیخته ، زمینه مساعدی برای دخالت همه جانبه سیاستهای استعماری فراهم ساخته بود.
محمدشاه و حاج میرزا آقاسی خطر را احساس کرده بودند، اما مبارزه با همه مشکلات و سامان دادن به اوضاع را در توان خود نمیدیدند، به ناچار در حوادث جاری کشور و پیشآمدهای نابهنگام با شتابزدگی و بدون کمترین دوراندیشی فرمانهایی صادر مینمودند و این گونه
دستورهای زیانبار، خود مشکلی بر مشکلات میافزود.
از جمله این سیاستهای غلط ، رویّهای بود که درباره باب و بابیان پیش گرفتند. اگر باب را آزاد میگذاشتند و مردم میتوانستند با وی ملاقات کرده، سخنانش را بشنوند رفتهرفته معلوم میشد که این مهدی موعود یا پیامبر تازه به دوران رسیده یا خدای از عرش فرود آمده، هیچ بهرهای از فضل و کمال ندارد و تنها مزیّتش بر دیگران این است که جملاتی غلط به عربی میسازد و مهملاتی میبافد . به تدریج دروغ او فاش میشد و زمینه تبلیغ و ماجراجویی وی به کلی از بین میرفت.
اگر تردیدی در گفته ما دارید این شما و این مشتی از سخنان باب:
«الحمدللّه الذی قد اظهر ذاتیات الحمدانیات باطراز طرز الطراز الطرزانیة واشرق الکینونات اللذاتیات باشراق شوارق شراقیة و الاح اللذاتیات البازخیات بطوالع بدایع وقایع منایع مجد قدس متناعیة و اظهر انوار نیات متلائحات بظهورات آیات فردانیة، استحمده حمدا ما حمده احد من قبل و لایستحمده احد من بعد حمدا اطلع و اضاع و تشعشع و اشرق و انار و برق فابارفارتفع و تسطع و فامتنع حمدا شراقا ذوالاشتراق، براقا ذوالابتراق شقاقا ذوالاشتقاق رقاقا ذوالارتقاق براقا ذوالارتیاق رفاقا ذوالارتفاق حقاقا ذوالاحتقاق سباقا ذوالاستباق فراقا ذوالافتراق حداقا ذوالاحتداق علاقا ذوالاقتداق.
مردم هرچه سادهاندیش باشند با این مهملات کسی را امام یا پیغمبر نمیدانند. تنها آن زندانها و تبعیدها بود که باب را در انظار برخی امام مظلوم یا پیغمبر محکوم جلوه داد و کار را به جایی رسانید که انقلاباتی به وقوع پیوست و خونهایی ریخته شد.
در مدتی که باب در زندان ماکو و چهریق به سر میبرد از طرف هواخواهان وی در نقاط مختلف کشور اغتشاشاتی به وقوع پیوست و چنانکه اشاره شد محمدشاه و حاج میرزا آقاسی تدابیری برای فرو نشاندن انقلابات اندیشیدند و به کار بستند. از آن تدابیر یکی نامهای بود که ولیعهد ( ناصرالدین میرزا ) از طرف شاه و وزیر دریافت نمود. در آن نامه آمده بود: عدهای از مردم که نیک و بد را تشخیص نمیدهند ، از دور و نزدیک فریفته میرزا علیمحمّد باب شده و باعث اغوا و ضلالت گشتهاند. هم اکنون دستور ده تا او را از قلعه چهریق به درگاه آورند و علما شهر را انجمن کن تا به سخنان او گوش فرا دهند.
ولیعهد برطبق دستور، باب را از قلعه چهریق به تبریز آورد و در خانه کاظم خان فراشباشی بازداشت نمود و فردای آن روز جلسه مباحثه تشکیل گردید.
داستان گفتگوی باب با علمای تبریز بسیار جالب توجه است. جوان شیرازی که بپاخاسته و نام خویش را بر سر زبانها انداخته بود ؛ گاهی خود را نماینده ویژه امام غایب شیعیان قلمداد کرده و نوشتاری به نام احسنالقصص نگاشته بود و آن را به جای قرآنی که برطبق معتقدات شیعه در نزد امام زمان عجلاللّه تعالی فرجه به ودیعت گذاشته شده، به رخ مردم میکشید و زمانی نغمه دیگری ساز کرده ، پیغمبری ـ یا به تعبیر خود مظهریت ـ ادعا نموده، دم از تأسیس کیش جدید و پایان یافتن دوران اسلام میزد، و هنگامی که زمینه را مساعد دیده قدم فراتر گذاشته ، خود را ربّ جلیل و خداوند حیّ و قیّوم معرفی مینمود و چنان سماجت به خرج میداد که به هیچ وجه حاضر نبود از گفتههایش دست بردارد.
در این آشفتگی ، حکومت مرکزی برای فرونشاندن آتش انقلاب و آرامش مردم سید باب را که از شیراز به اصفهان فرار کرده بود، از اصفهان به ماکو و از ماکو به زندان چهریق فرستاد، تا شاید بتواند با این اقدام جلو هیجانات عمومی را گرفته ، پیروان باب را مرعوب سازد تا دست از آشوبگری بردارند.
این اقدامات دور از تدبیر چنانکه گفتیم نه تنها سودی نبخشید، بلکه نتیجه معکوس داد، در مراحل نهایی زمامداران چاره را در این دیدند که محفلی آراسته، علما و دانشمندان و رجال سرشناس را گردآورند و به باب فرصت دهند سخنان خود را بدون هرگونه ترس و واهمه بازگوید و دانشمندان محضر با استدلال و برهان با او روبرو
شوند و اغلاط گفتههایش را به او گوشزد کنند و باب به پرسشهای آنان پاسخ گوید، و این بدین منظور بود که باب را از راه دلیل و منطق قانع سازند و سخنان او را در معرض افکار عمومی گذاشته ، صاحبان انصاف را به داوری بخوانند.
عالی جنابان آخوند ملاّ محمّد مامقانی و حاج مرتضیقلی مرندی (علمالهدی) و جناب حاج میرزا علیاصغر (شیخالاسلام) و حاج ملامحمود نظامالعلما و سیدکمال در مجلس حضرت شاهزاده معظم حضور یافته ، و پس از مدتی پرسش آغاز گردید.
نظام العلما :
حکم اعلی حضرت شاهنشاهی چنان است که شما ادعای خود را در حضور علمای اسلام بیان نمایید تا تصدیق و تکذیب آن محقق گردد. اگرچه من اهل علم نیستم و مقام ملازمت دارم و خالی از غرضم ، تصدیق من خالی از فایده نخواهد بود و مرا از شما سه سؤال است:
اولاً: آیا این کتبی که بر سنّت و سیاق قرآن و صحیفه و مناجات در اکناف و اطراف ایران منتشر شده از شماست یا نه؟ و آیا آنها را شما تألیف کردهاید و یا به شما بستهاند؟
باب: از خدا است.
نظام العلما : من چندان سواد ندارم، اگر از شما است بگویید آری والاّ نه.
باب: از من است.
نظام العلما : آیا معنی کلام شما که گفتید از خدا است این است که
زبان شما مثل شجره طور است؟
روا باشد انا الحق از درختی چرا نبود روا از نیکبختی
این همه آوازها از شه بود؟
باب: رحمت به شما، همینطور است.
نظام العلما : شما را باب میگویند، چه کسی ، کی و کجا بر شما این اسم را گذاشته است؟ معنی باب چیست؟ و آیا شما به این اسم راضی هستید یا نیستید؟
آنگاه نظام العلما از علوم قرآنی ، حدیثی ، کلامی ، عقیدتی ، فقهی ، اصولی و غیره مطرح نمود ، باب در همه آنها فرو ماند ، به ناچار از صرف و نحو پرسش به عمل آمد ، باب پوزش طلبید که در کودکی خوانده ولی فراموش کرده ، از شکیات نماز پرسید ، باز هم پاسخ منفی بود ، سرانجام باب ناگزیر از نوشتن توبه نامه شد .
مذاکره مجلس ولیعهد هرچه بود و به هر کجا انجامید سرانجام ولیعهد برخاست و رفت و مأموران ، باب را به منزل خود برگرداندند.
پس از این رویداد، نوکران به دستور ولیعهد، باب را احضار کردند و به زمین انداختند و کتک مفصلی به او زدند. باب که سختی کتک و تلخی چوب و شلاق را چشید و نتوانست سختجانی کند، ناچار از در توبه و انابه وارد شده ، عفو طلبید .
فداک روحی، الحمدللّه کما هو اهله و مستحقه که ظهورات فضل و رحمت خود را در هر حال بر کافه عباد خود شامل گردانیده، بحمداللّه ثمّ حمدا له که مثل آن حضرت را ینبوع رأفت و رحمت خود فرموده که به ظهور عطوفتش عفو از بندگان و تسترّ بر مجرمان و ترحّم بر یاغیان فرموده ، اُشهداللّه مِن عنده ، که این بنده ضعیف را قصدی نیست که برخلاف رضای خداوند عالم و اهل ولایت او باشد . اگرچه بنفسه وجودم ذنب صرف است، ولی قلبم چون موقن به توحید خداوند جلّ ذکره و نبوت رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله و ولایت اهل ولایت اوست و لسانم مقرّ بر کلّ ما نزل من عنداللّه است، امید رحمت او را دارم و مطلقا خلاف رضای حق را نخواستهام و اگر کلماتی که خلاف رضای او بوده از قلم جاری شده، غرضم عصیان نبوده و در هر حال مستغفر و تائبم حضرت او را . و این بنده را مطلق علمی نیست که منوط به ادعایی باشد. استغفراللّه ربّی و اتوب الیه من ان ینسب إلیّ أمر و بعضی مناجات و کلمات که از لسان جاری شده دلیلش بر هیچ امری نیست و مدعی نیابت خاصه حضرت حجةاللّه علیهالسلام را محض ادّعای مبطل و این بنده را هیچ ادّعایی نبوده و نه ادعای دیگر . مستدعی از الطاف حضرت شاهنشاهی و آن حضرت چنان است که این دعاگو را به الطاف و عنایات بساط رأفت و رحمت خود سرافراز فرمایند، والسلام.
سیّد علیمحمّد شیرازی ! شما در بزم همایون و محفل میمون در حضور نواباشرف والا ولیعهد دولت بیزوال ایدهاللّه و سدّده و نصره و حضور جمعی از علمای اعلام اقرار به مطالب چندی کردی که هر یک جداگانه باعث ارتداد شما است و موجب قتل . توبه مرتد فطری مقبول نیست و چیزی که موجب تأخیر قتل شما شده است شبهه خبط دماغ است که اگر آن شبهه رفع شود بلاتأمل احکام مرتد فطری بر شما جاری میشود.
حرره خادم الشریعة المطهّرة
ابوالقاسم الحسین الحسینی
علیاصغر الحسین الحسینی
پس از پایان گفتگو، ولیعهد نامهای به شاه نوشته ، ماجرا را گزارش داد و نامه خود را چنین آغاز نمود:
به حکم همایونی ، محمل فرستاده باب را با زنجیر از ارومیه آورده، به کاظمخان سپرده شد.
سپس مشروح گفتگو را نوشت و در خاتمه چنین نگاشته:
چون مجلس تمام شد جناب شیخالاسلام را احضار کرده ، باب را چوب مضبوط زده و تنبیه معقول نموده و از غلطهای خود توبه و استغفار کرده و التزام پا به مهری سپرد که دیگر این غلطها را نکند و فعلاً نیز محبوس است . منتظر حکم اعلی حضرت اقدس شهریار روحالعالمین فداه است.
پس از این جریانات باب را دست بسته به قلعه چهریق برگردانده ،
محبوسش ساختند . در دوران زندانی بودن باب، ماجراهایی به دست دستیاران وی به وقوع پیوست و فتنههایی برانگیخته شد.
ناصرالدین شاه و صدراعظم (امیرکبیر) چون دیدند هر روز در گوشهای از کشور آشوبی برپا شده ، بلوایی راه میافتد و دانستند تا باب زنده است این فتنهانگیزیها و آتشافروزیها پایان نخواهد یافت، ناچار به والی تبریز دستور کشتن باب را دادند. او نیز به حسب دستور ، باب و چند نفر یارانش را از قلعه چهریق به تبریز آورد و حبس نمود و پس از سه روز ، فتوای ارتداد و حکم قتل او را از علما گرفته، تصمیم به کشتن باب گرفتند.
پیش از ظهر روز چهارشنبه 28 شعبان 1266 باب را با محمدعلی زنوزی به چوب بستند که تیرباران نمایند. به هنگام شلیک ، طناب چوب در اثر برخورد تیر پاره شده باب رها گشت و از دود تفنگ استفاده کرده ، پنهان شد و پس از جستجو وی را در یکی از حجرات سرباز خانه پیدا کرده ، بار دیگر به چوب بسته ، تیرباران نمودند.
سیّد علیمحمّد در نوشتههای خود، پیامبران را میپذیرد و همه را مظاهر اسماء و صفات خدا میداند و خود را از زمره آنان، بلکه برتر و
بالاتر از پیامبران پیشین و نسخ کنندؤ آیینهای سابق و کتابهای آسمانی قلمداد میکند.
سیّد علیمحمّد، خویشتن را پیغمبر مستقل و صاحب کتاب و شریعت مانند انبیای اولوالعزم چون ابراهیم، موسی، عیسی و محمّد صلیاللهعلیهوآله میشمارد. گاهی میگوید من همان رسول اللّه هستم که رجعت نمودهام و بار دیگر خود را آدم بدیع و فطرت اوّل دانسته میگوید : انگشتری من که در دست من است همان انگشتری است که در دست آدم بود و آیؤ نگین انگشتر من همان آیه نگین انگشتر اوست . ولی مانند این است که آدم در مقام نطفه بود و رفتهرفته بلوغ و رشد پیدا کرد . زیرا هر ظهور پسین، درجه اکمل ظهور پیشین است. الآن من که هستم مثل این است که همان شخصم در سنین دوازده سالگی و من یظهرهاللّه که پس از من میآید محبوب چهارده ساله جهانیان خواهد بود.
باب گوید:
رجوع محمّد و مظاهر نفس او به دنیا شد و ایشان اوّل عبادی بودند که بین یدی اللّه در یوم قیامت حاضر شدند و اقرار به وحدانیت او نموده ، آیات باب او را به کل رسانیدند و خداوند به وعدهای که فرموده در قرآن « وَنُریدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ
أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ »(1)ایشان را ائمه گردانید و به همان دلیل که نبوت محمد از قبل ثابت است رجوع ایشان به دنیا عنداللّه و عند الوا العلم ظاهر است و آن دلیل آیات اللّه است که ما علی الارض از اتیان مثل او عاجز میباشند.(2)
حضرت حجت ظاهر شد به آیات و بینات به ظهور نقطه بیان که بعینه ظهور نقطه فرقان است.(3)خداوند عالم ـ عزّ شانه ـ در هر کور به آنچه اعلی علوّ اهل آن کور است، تفاخر مینمایند، حجت را نازل میفرمایند ؛ چنانکه در زمان نزول قرآن افتخار کل به فصاحت کلام بود از این جهت خداوند قرآن را به اعلی علوّ فصاحت نازل فرمود و او را معجزه رسول اللّه قرار داد ... و شبهه نیست که در کور نقطه بیان افتخار اولوا الالباب به علم توحید و دقایق معرفت و شؤونات ممتنعه نزد اهل ولایت بود . از این جهت خداوند عالم حجت او را مثل حجت رسول خدا در نفس آیات قرار داده.(4)
او که شب و روز میخوانده اللهم اعطنی کتابی بیمینی، حال که خداوند عطا فرموده، نمیگیرد بلکه معطی را که رسولی است از رسولان او اگر بتواند از آنچه قلم حیا
میکند در حق او مرتکب میشود و حال آنکه کتاب، کتاب خدای او بوده و رسول، رسول او.(1)
از این گفتهها به خوبی پیدا است که باب خود را رسول مستقل دارای شریعت ، و نوشتههای خویش را آیات خدا و کتاب آسمانی میداند . همچنین مدعی است که رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله و مظاهر نفس و ائمه دوازدهگانه و حضرت زهرا علیهمالسلام و نواب چهار گانه حضرت حجت عجلاللّه تعالی فرجه رجعت نمودهاند ، و خود را رجعت رسول اللّه و ظهور حضرت حجت معرفی کرده ، گروندگان اولیه هجدهگانهاش را که از آنان به حروف حیّ تعبیر مینماید رجعت ائمه و نواب اربعه مینامد.
باید پرسید این اصحاب هجدهگانه که با خودِ باب 19 نفرند، چگونه با رسول اللّه و حضرات معصومین و نواب اربعه که تعدادشان 18 نفر است تطبیق مییابد؟ اگر باب و هر یک از حروف حیّ را رجعت یکی از حضرات معصومان و نواب اربعه حساب کنیم ؛ یکی باقی میماند و به این قسمت نه باب و نه حروف حیّ راضی نخواهند بود . افزون بر این ، باب که به یک مقام قناعت نورزیده، خود را دارنده دو مقام رجعت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله و ظهور حضرت حجت علیهالسلام میداند. پس آن 18 نفر حروف حیّ چگونه رجعت شانزده نفر را انجام دادهاند؟ حل این اشکال به عهده طرفداران باب است . مگر اینکه بگوییم چون رجعت امر مشکل و پرزحمتی است دو نفر دست به دست هم داده و رجعت یک نفر را فراهم کردهاند! باب هم چون حساب را نادرست دیده است فقط
1) 1 . بیان، واحد سوم ، باب 14.
اسامی یکایک ائمه علیهمالسلام و نواب اربعه را شمرده و گفته است اینان رجوع کردهاند. دیگر از تطبیقشان با حروف حیّ سخنی به میان نیاورده است.
نوشتهها و کتابهای حسینعلی نیز آکنده از ادعای نبوت و چگونگی نزول وحی بر وی و آغاز کار و سرانجام او و پیامبران پیشین است که آمدن او را وعده دادهاند که پس از او تا هزار سال پیامبری نخواهد آمد و هر کس چنین ادعایی کند دروغ است و نباید پذیرفت و ...
عقیده مسلمین به خاتمیت رسول اکرم و اینکه پیغمبر اسلام آخرین پیامبر ، و دین اسلام آخرین دین الهی است و تا پایان جهان باقی و جاوید خواهد بود ؛ سخنی نیست که به دلخواه گفته شده و بر حدس و گزافه مبتنی باشد، بلکه عقیدهای است که ریشه محکم قرآنی و روایتی دارد. ما در اینجا به برخی از آیات و روایاتی که در اینباره است اشاره مینماییم:
در سورؤ احزاب آیه 40 چنین آمده است:
« ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبآ أَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَلـکِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَالنَّبِیّینَ »(1)
1) 1 . خاتَم در لغت، چیزی که به وسیله آن چیزی را پایان میدهند. به همین علت به انگشتر، خاتم گفته شده است . زیرا بر روی نگین انگشتر، نام یا عنوان مخصوصی حکّ میکردند و در پایان نامه آن را به جای مهر روی نامه میزدند.
محمّد پدر هیچ یک از مردان شما نیست . همانا او فرستاده خدا و پایان دهنده پیامبران است.
و در سوره مائده آیه 3 میخوانیم:
« اَلْیَوْمَ اَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَ رَضیتُ لَکُمُ الاْءسْلامَ دیناً »
امروز دین شما را به کمال رسانده، نعمت خود را بر شما تمام نمودم و خشنود شدم که اسلام دین شما (جهان بشریت) باشد.
در سوره انعام ، آیه 115 میفرماید:
« وَ تَمَّتْ کَلِمَتُ رَبِّکَ صِدْقاً وَ عَدْلاً لامُبَدِّلَ لِکَلِماتِه »
سخن راستین و موزون پروردگارت تمام شد. کسی را توانایی تغییر دادن آنها نیست.
توجه به یک نکته، دلالت این آیات بر خاتمیت صریحتر و روشنتر میسازد و آن این که از مسلمات قرآن است که از آغاز تا انجام در جهان بیش از یک دین نبوده و همؤ پیامبران مردم را به سوی آن خواندهاند .
این امر در منطق قرآن ؛ اسلام (تسلیم بودن در برابر خداوند) نامیده شده است، چنانکه در سوره بقره ، آیه 132 میفرماید:
یعقوب به فرزندان خود سفارش نمود خداوند برای شما این دین را انتخاب کرده است. پس البته با اسلام از دنیا بیرون روید .
در سوره آل عمران ، آیه 67 میفرماید:
ابراهیم یهودی و نصرانی نبود، ولکن مسلمان حنیف بود.
همچنین در آیه 13 سوره شوری به مسلمانان چنین خطاب میکند:
خداوند برای شما دینی قرار داده است که در پیش، به نوح و عیسی و موسی توصیه نموده بود.
هرچند احکام ادیان با هم اختلاف داشته، لیکن از آنجا که ماهیت و هدف و اصول کلی یکی بوده است ؛ این اختلاف در وحدت ادیان تأثیری نداشته است، بلکه اختلاف آنها مانند اختلاف مرتبه ناقص یک چیز است با رتبؤ کامل آن.
جای تردید نیست که دین رفتهرفته مراحل تکامل خود را پیموده تا اینکه در دوران رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله به کمال و تمامیت خود رسیده و دیگر نیازی به آمدن پیغمبر جدید نبوده است .
سخنان پیغمبر اکرم برای پیروانش ، حجیت و قطعیت کامل داشت و طبق آیه قرآن ؛
او از روی هوا و هوس سخنی نمیگوید و هر چه گوید از طرف خدا و به دستور اوست .(1)
هرچه میفرمود از طرف خدا میفرمود . ایشان نه تنها اسمی از پیامبر و دین آینده نبرده، بلکه در روایات متعدد به پایان یافتن دوران
1) 1 . سوره النجم ( 53 )، آیه 2 ـ 4.
تشریع و خاتمیت خویش تصریح نموده است.
در حدیث منزلت میفرماید:
ای علی ، نسبت تو به من مانند نسبت هارون است به موسی، جز اینکه هارون دارای مقام نبوت بود، ولی پس از من پیامبری نخواهد بود .
در حدیث دیگر میفرماید:
مَثَل من در میان پیامبران مانند آن است که کسی خانه بسیار خوب و زیبا و کاملی بسازد، ولی خشت آخرین را نگذارد . هرکس آن خانه را ببیند میگوید : خانؤ خوبی است، فقط جای این خشت باقی است. من همان خشت آخرینم و با من پیامبران ختم شدند.
علیمحمّد با این اصل مسلم اسلامی مخالفت ورزیده و خود را ظهور مستقل خوانده، دوران اسلام را سپری شده دانسته و قرآن را منسوخ معرفی نمود.
سید علیمحمّد میگفت:
ظهورات را نه ابتدایی است و نه انتهایی. الی ما لانهایة، شمس حقیقت طالع و غارب میگردد و از برای او بدئی و نهایتی نبوده و نیست ولم یزل ولایزال این شأن بوده و عنداللّه خواهد بود(1)و قبل
1) 1 . بیان، واحد سوم، باب پانزدهم و نیز واحد چهارم، باب چهاردهم.
از آدم عوالم و اوادم مالانهایة بوده(1)و بعد از من یظهرهاللّه ظهورات دیگر خواهد بود مالانهایة .(2)هر ظهور بعدی اشرف از ظهور قبل و مقام بلوغ آن میباشد و هر ظهور بعدی ظهور قبل را دارد با آنچه خود دارد . چنانکه غین دارد نهصد ظاء را ولی ظاء هزار غین را ندارد.(3)هیئت اولیه در هر ظهور بعدی بنحو اقوی و اکمل از ظهور قبل ظاهر میشود . مثلاً آدم در مقام نطفه بوده و نقطه بیان در مقام جوانی دوازده ساله و من یظهرهاللّه در مقام جوانی چهارده ساله .
سید علیمحمّد برای اینکه راه را برای پیغمبر واپسین هموار سازد ، درباره او بشارتها داده و مدیحهسراییها نموده و بارها پیروانش را سفارش مینمود که مواظب باشند هنگام ظهور من یظهرهاللّه تأخیر و تعلل نورزند و همگی بیدرنگ به او بگروند والاّ نیستِ صرف خواهند بود.
او احتمال نمیداد که به این زودیها کسی پیدا شود و دعوی من یظهره اللهی کند و دین او را نسخ نماید و نامش را از سر زبانها بیندازد . از اینرو میگفت:
پس از این معلمها در مکتبخانهها بچهها را نزنند، زیرا من یظهرهاللّه در میان آنان خواهد بود.
و گاهی میگفت:
چون من یظهرهاللّه به شکل من در اصلاب پدرانش است خداوند به احترام او همه زمینها را پاک گردانید و گاهی از عدد غیاث (1511) یا مستغاث (2001) یا اسم اللّه الاغیث (1501) سخن میراند.
در باب هفدهم از واحد دوم بیان فارسی چنین گوید:
اگر در عدد غیاث ظاهر گردد و کل داخل میشوند ، احدی در نار نمیماند ، الا آنکه کل مبدل میگردند به نور .
نیز در باب پانزدهم از واحد سوم بیان فارسی چنین گوید:
امید از فضل خداوند عطوف رؤف این است که در حین ظهور من یظهرهاللّه به اوامر عالیه خود در الواح خود، کل عباد خود را از رقد بیدار نماید و نگذارد الی امر محکم بیان که یا غیاث یا مستغاث شده در نار بمانند.
غیر از اینها نیز عبارات زیادی در بیان هست که دلالت میکند بر اینکه جناب باب وعده ظهور من یظهرهاللّه وعده میداده و میگفته که غیر خدا کسی از وقت ظهور او اطلاعی ندارد. هرچند پیشبینی میکرده که این فرد پس از سالیان درازی ، مثلاً هزار سال یا دو هزار سال، پیدا شود.
برخلاف نظر باب، گروهی از پیروان نگذاشتند آب کفن باب خشک شود و یکی پس از دیگری دعوی من یظهرهاللهی کردند. همچون : میرزا اسداللّه تبریزی که باب او را کاتب آیات ازل قرار داده و او را به
اسم اللّه الدیان لقب داده بود، و میرزا عبداللّه غوغا و حسین میلانی و سید حسین اصفهانی و محمّد نبیل زرندی و شیخ اسماعیل و ملاهاشم و غیر اینها .
فِرَق مختلف مسلمین بویژه شیعه عقیده دارد به این که پس از آنکه آلودگی و فساد و تباهی سراسر روی زمین را فراگرفت و آشوب و اغتشاش و اضطراب و نگرانی و ستم جای آسایش و آرامش و عدل را گرفت ؛ خداوند ، مصلح بزرگ و پیشوای بلندمرتبهای را برمیانگیزد تا با تشکیل حکومت جهانی خود در سایه حقّ و عدالت به کالبد بیجان جوامع بشری روح تازه بخشد و درهای سعادت و صلح و صفا و آرامش را به روی بشریت بگشاید. اوضاع نکبت بار و نابسامان را سامان بخشد و وحشت و نگرانی را برطرف سازد .
نام مبارک این شخص نام رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ، کنیهاش ابوالقاسم، فرزند برومند امام حسن العسکری علیهالسلام و او دوازدهمین پیشوای شیعیان است که در سال 255 هجری در روز نیمه شعبان ، هنگام طلوع فجر ، از رحم نرگس خاتون در شهر سامرا متولد شده و پس از فوت پدرش در سال 260 از نظرها ناپدید گشته و خداوند او را برای چنان روزی ذخیره نموده است .
علیمحمّد در آغاز جز بابیّت داعیه دیگری نداشت، یا آن را ابراز نمیکرد و تنها میگفت : من از طرف امام غایب به دعوت برخاستهام و گفتههای من از طرف اوست . گواه این سخن آنکه او در همان وقت خود به احکام اسلام عمل مینمود . چنانکه برای ادای مناسک حج به مکه رفت و نمازهای پنجگانه را میخواند . کتاب نقطة الکاف از نمازهای او به هنگام رفتن به آذربایجان داستانها نقل میکند. همچنین پیروانش مانند ملاّ حسین بشرویهای ـ که عقل منفصل او و به اصطلاح باب الباب بود ـ تا دم مرگ نمازهای شبانهروز را هرچند در ظاهر میخواندند . اولین کتابی هم که از قلم باب صادر شد ، احسن القصص است که در شرح و تفسیر سوره یوسف قرآن نوشته شده، و این خود گواه است بر این که او خود را پیرو قرآن میدانسته ، وگرنه معنی ندارد که کسی خود را پیامبر صاحب شریعت بداند و قرآن را کتاب منسوخ معرفی کند کتابش عبارت باشد از شرح یکی از سورههای قرآن و خود در آن کتاب حتّی یک کلمه درباره نسخ قرآن و رسیدن دوران کتاب دیگر دم نزده باشد.
در همان کتاب درباره امام غایب ، نالهها سر داده و نام او و نام پدرش را طبق معتقدات شیعیان محمّد بن الحسن العسکری علیهالسلام گفته و نیاکان او را تا علی بن ابیطالب علیهالسلام شمرده است.
باید دانست که ادعای بابیّت در آن دوره چندان دشوار نبود . زیرا با
بدآموزیهای شیخ احمد احسایی که به پیروان خود میگفت باید در هر دورهای شیعه خالصی باشد که به حضور امام برسد و از او کسب فیض کند و آن را به مردم برساند ؛ پذیرش بابیت تا حدّی هموار شده بود . او پیوسته جمله سمعت عن الحجة را میگفت و بدین وسیله به پیروان خود تلقین میکرد که به حضور حضرت میرسد و کسب فیض مینماید .
لیکن این مرد به این ادعا (بابیّت) کفایت نکرد و چنانکه نوشتیم در تبریز باصراحت کامل و سماجت عجیبی مدعی مقام مهدویت شد و پس از آن بارها میگفت : من همان مهدی موعود آل محمّد هستم که مدتها انتظار او را میکشیدید . وی میگفت :
حضرت حجت علیهالسلام ظاهر شد به آیات و بینات ، به ظهور نقطه بیان که عین ظهور نقطه فرقان است.(1)اگر مؤمنین به رسول اللّه و کتاب او یقین کنند که ظهور قائم علیهالسلام و بیان، همان ظهور رسول اللّه است به نحو اشرف در آخرت، و این کتاب بعینه همان فرقان است که به نحو اشرف نازل شده در آخرت، احدی از مؤمنین به قرآن خارج از دین خود نشده، و اقرب از لمح بصر ایمان آورده و تصدیق بیان مینمودند . آنچه خداوند بر عیسی نازل فرموده ، تحفهای بود من قبل اللّه از برای محمد رسول اللّه و آنچه بر رسول اللّه نازل فرموده تحفهای بود من اللّه به سوی قائم آل محمّد علیهالسلام و آنچه در بیان متکون میشود تحفهای است از قبل نقطه بیان به سوی من
1) 1 . بیان، باب 15 از واحد اوّل.
یظهرهاللّه.(1)
حسینعلی هم در تأیید این سخن میگوید :
نفسی از اهل سنت و جماعت در جهتی از جهات، ادعای قائمیت نموده، الی حین قریب صدهزار نفر اطاعتش نمودند و به خدمتش قیام کردند. قائم حقیقی به نور الهی در ایران قیام بر امر فرمود، شهیدش نمودند و بر اطفای نورش همت گماشتند.(2)
مقصود میرزا از آن نفس ، غلام احمد قادیانی است که در هندوستان ادعای مهدویت کرد و مقصودش از قائم حقیقی سید علیمحمّد باب است. میرزا با این سخن خواسته هم حقانیت باب و باطل بودن رقیبش غلام احمد را برساند و هم دلسوزی کند که مردم چگونه سخن شخصی را که باطل است به جان و دل پذیرفتند و حق را تنها گذاشته ، در حقش ستم روا داشتند .
او چون خواسته راه را برای مهدویت حضرت مبشر هموار سازد وارد تحقیقات علمی که تنها شایسته مقام ربوبیت و الوهیت وی میباشد گشته و با یک دلیل دندانشکن وجود حضرت محمّد بنالحسن را از اساس منکر میشود و میگوید :
قسم به آفتاب حقیقت که از اعلی افق عالم اشراق نموده ، لوجه اللّه میگویم تو آگاه نیستی . در قبل تفکر نما که راوی وجود قائم یکی از اناث بوده، چند از اهل عمائم با او اتفاق نموده و جعفر را تکذیب نمودند و ناحیه مقدسه جابلقا و جابلسا ترتیب دادند و ناس بیچاره را از نفحات وحی ربانی در ایام الهی محروم نمودند.
خود وی در کتاب احسنالقصص و تفسیر کوثر و نیز در بیان فارسی، (محمّد بنالحسن) را در زمره امامان دوازدهگانه شمرده و حتّی دوران غیبت صغرای او و نواب چهارگانهاش را پذیرفته و یکایک را نام برده است. همچنین میرزا جانی کاشانی که از بابیان متعصب و معاصر باب بوده و نامش در این کتاب زیاد ذکر شده است ؛ در کتاب نقطة الکاف، در صفحه 85 مینویسد :
خلاصه شمس ولایت در دوازده برج طالع گردید . اول آن شاه ولایت بوده و آخر ایشان محمّد بن الحسن العسکری بوده علیهمالسلام .
و در صفحه 86 همین کتاب تصریح کرده که :
تاریخ تولد حضرت قائم علیهالسلام عدد «نور»، دویست و پنجاه و شش از هجرت میشود .
سپس دوره غیبت صغری و کبری و تاریخ نواب اربعه از حسین بن روح و دیگران را نقل میکند و میگوید:
دوره غیبت کبری هزار سال شد.
بعد میگوید:
علیمحمّد همان محمّد بنالحسنالعسکری است !
به همین سبب آیتی در کشفالحیل میگوید :
بابیهای قدیم معتقد بودند که حضرت حسن عسکری فرزند داشت، ولی بعدها منکر شدند.
آری ، اول خیال میکردند میشود گفت محمّد بن الحسن العسکری علیهالسلام وجود داشته و او همان علیمحمّد باب است که بعدها خروج کرد. لیکن وقتی دیدند این سخن از بیپایگی به حدّ مسخره رسیده است، ناچار شدند بگویند که حسن عسکری اصلاً فرزندی نداشت و راوی وجود حضرت ، تنها یک زن است .
هر کس اهل اطلاع باشد میداند که راوی وجود قائم یک زن نیست، بلکه روایاتی که تنها در کتابهای سنّیان درباره این موضوع نوشته شده خیلی بیش از همه نوشتههای بها است . چنانکه برخی از آنها را بعضی از دانشمندان جمع کرده و فهرستنامههای بزرگی تألیف نمودهاند.(1)
روایاتی که در کتابها و نوشتههای شیعیان است خود چندین برابر روایات اهل تسنن بوده و دهها مجلد شده است . تنها مطالعه جلد سیزدهم بحار الأنوار برای پی بردن به حقیقت کافی است .
1) 1 . صدر ( آیةاللّه ) ، سید صدر الدین ، کتابالمهدی ؛ صافی ( آیةاللّه ) ، لطف اللّه ،منتخبالاثر .
گذشته از این که همهی فرقههای انحرافی یک نوع پیوند ماهوی با یکدیگر دارند و به اصطلاح : « الکفر ملّة واحدة » در میان شیخیّه و بابیّه رابطهای تنگاتنگ هست ، زیرا شیخیّه سرچشمه ومنشأ بابیّه میباشد .
« ادوارد بروان » استاد دارالفنون « کمبریج » انگلستان در مقدّمهی محقّقانهای که بر کتاب : « نقطة الکاف » نوشته ، مینویسد :
میرزا علیمحمّد باب و رقیب او حاجی محمّد کریمخان کرمانی ، که هنوز ریاست شیخیّه در اعقاب اوست ، هر دو از این فرقه ( شیخیّه ) بودند .
بنابر این اصل و ریشهی طریقهی بابیّه را در بین معتقدات و طریقهی شیخیّه باید جستوجو کرد .(1)
آنگاه اصول عقاید شیخیّه را میشمارد و با قاطعیّت میگوید :
1) 1 . ادوارد براون ، مقدمه نقطة الکاف ، ص « یح » ، مطبعه بریل لیدن ، هلند ، 1910 م .
معاد جسمانی وجود ندارد و فقط چیزی که بعد از انحلال بدن عنصری از انسان باقی میماند جسم لطیفی است که به اصطلاح ایشان جسم هور قلیائی است .(1)
سپس نتیجه میگیرد :
بنابر این شیخیّه فقط به چهار رکن از اصول دین معتقدند ، از این قرار :
1 ) توحید ؛
2 ) نبوّت ؛
3 ) امامت ؛
4 ) اعتقاد به شیعهی کامل .(2)
سپس میگوید :
ولی شیخیّه در عوضْ یک اصل دیگر که آن را « رکن رابع » خوانند در باب اعتقاد به شیعهی کامل که واسطهی دائمی فیض بین امام و امّت است ، بر اصول دین افزودهاند .(3)
سپس میافزاید :
شکّی نیست که شیخ احمد احسائی و بعد از او حاجی سید کاظم رشتی در نظر شیخیّه « شیعهی کامل » و واسطهی فیض بودهاند .
بعد از فوت حاجی سید کاظم رشتی در سنه 1259 ق . ابتدا معلوم نبود که جانشین وی ، یعنی « شیعه کامل » بعد از او که خواهد بود ؟
ولی طولی نکشید که دو مدّعی برای این مقام پیدا شد :
یکی حاجی محمّد کریمخان کرمانی ، که رئیس کلّ شیخیّه متأخّرین گردید .
و دیگر میرزا علیمحمّد شیرازی که خود را به لقب « باب »( یعنی : در ) میخواند .(1)
بابیها داستانها ساختهاند از اینکه شیخ احمد و سید کاظم چه اشارات و ارشادات در مورد باب داشتهاند ، مثلاً میگویند : سید کاظم در رساله « حجة البالغه » در مورد او گفته :
یا صغیر السنّ یا رطب البدن یا قریب العهد من شرب اللّبن(2)
از خواص اصحاب رشتی نقل کردهاند که گوید :
روزی به خلوت جناب سید وارد شدم دیدم که حضرت باب در صدر مجلس نشسته و جناب سید در ظلّ رحمت آن حضرت مستظلّ !(3)
در حالی که تنکابنی مینویسد :
من به درس رشتی میرفتم ، علیمحمّد نیز میآمد ، قلم و
دواتی به همراه داشت ، هر رطب و یا بسی که او میگفت مینوشت و ریش خود را میتراشید .(1)
باب اول خود را پیرو شیخ احمد وسید کاظم رشتی معرفی میکرد ، سپس لقب « ذکر » بعد لقب « باب » معادل رکن رابع برگزید ، و لذا بسیاری از شیخیّه به او گرویدند .
سپس در تأویل پیش رفت ، تأویلات ملاحده ( اسماعیلیه ) را پیش گرفت ، چون شیخیّه با این تأویلات آشنا بودند پذیرفتند .
علمای شیخیّه با او مقابله کردند و این تأویلات را ردّ کردند ، محمّد کریمخان به قدری در ردّ باب تند رفت که حسینعلی او را دجّال نامید .(2)
ادوارد براون نیز در این رابطه مینویسد :
شیخیّه و بابیّه که خود از یک ریشهاند با یکدیگر مخالفت کردند و مناقشهی سختی آغاز کردند ، تا حدّی که یکی از علمایی که در اواخر باب را در تبریز محاکمه کرد ، ملاّ محمّد ممقانی بود که خود از شیخیّه محسوب بود .(3)
روی این بیان تردیدی نیست که ریشهی عقاید باب را باید در تعالیم شیخ احمد احسائی و سید کاظم رشتی جستوجو کرد ولی برخی پا فراتر نهاده آیین او را معجونی از ادیان الهی و زمینی دانستهاند :
زعیم الدوله که قدیمیترین کتاب را در ردّ باب نوشته ، عقاید
علیمحمّد را ریشهیابی کرده مینویسد :
علیمحمّد دعوت خود را بر اساس معجونی از عناصر اسلامی ، نصرانی ، یهودی و بتپرستی تنظیم کرده ، خود را « باب » نامید ، سپس « نقطه » و ...(1)
او مینویسد : پس از انتشار کتاب « بیان » از او پرسیدند که کتاب شما چرا از نظر اعراب این همه غلط دارد ؟
در پاسخ گفت :
حروف و کلمات در گذشته معصیت کرده بودند پس از باب عقوبت به وسیلهی اعراب در بند کشیده شده بودند ، چون بعثت من برای رحمت به عالمیان بود ، همه گنهکاران ، از جمله حروف و کلمات را رها کردم !(2)
در پایان لازم به نظر رسید که اشارهای کوتاه به همزه وصل شیخیّه و بابیّه شود ، او کسی جز « زرّین تاج » دختر ملا محمد صالح و عروس ملا محمد تقی برغانی نبود .
سید کاظم رشتی در نامههایش به او « قرّة العین » خطاب میکرد و لذا در میان احباب به « قرّة العین » شهرت یافت .(3)
صاحب ناسخ فصلی از عشوهگریهایش را برشمرده که ما صفحات کتاب را از نقل آن تنزیه میکنیم .(1)
او به تدریج شمع جمع شد و محور حروف « حیّ » و چون در میان مردم رفتار نازیبایش منتشر شد ، باب او را « طاهره » نامید ، تا از آنچه در دشت « بَدَشت » رخ داد ، گردی بر چهره او ننشیند .
آنگاه برای اینکه احباب که خود شاهد صحنههای فضاحت بار « بَدَشت » بودند ، باور کنند ، گفت :
من چه گویم در مورد کسی که ذات کبریائی او را طاهره لقب داد ! !(2)
علیمحمد باب کتابی دارد به نام « تفسیر سوره یوسف » این کتاب دستمایهایست برای علیمحمد که عشق درونش را در قالب تفسیر قرآن به معشوق و محبوب خود ابراز کند و اینک چند فراز :
1 ) ای قرّة العین تو سپیده صبح پس از شب تار عاشورایی ، تو نماز وَتر بعد از شَفع هستی . خدا در امّالکتاب اینگونه مقدّر نموده ! ( سوره 25 )
2 ) ای قرّة العین خدا دو چشمهی کوثر و کافور را در دو دست تو قرار داده ! ( سوره 22 )
3 ) ای قرّة العین خدا ترا برای من برگزیده ، پس به آنچه از
سوی خداوند اعلی وحی میشود گوش فرا ده ! ( سوره 78 )
نه تنها علیمحمد بلکه همهی احباب دل در گرو قرّةالعین داشتند ، در این میان « میرزا صالح شیرازی » بیش از همه سرسپرده بود و در راه وصل به لیلی مجنونوار رفتار میکرد و لذا « قرتیه » مشهور شده بود .(1)
قرةالعین عروس عمویش شهید ثالث بود و از پسرعمویش سه فرزند داشت ، و لذا عمو را مانع بزرگ این وصال میدید ، از این رهگذر قَطاموار او را به قتل عمو تشویق نمود .
میرزا صالح قبلاً شیخی بود و بعداً در حومهی مغناطیسی قرّةالعین قرار گرفته به احباب پیوسته بود ، با جمعی به قزوین آمده ، نقشهی قتل شهید را کشید .
مورّخان تصریح کردهاند که دستور قتل شیهد توسّط قرّةالعین صادر شد به دست ملاصالح شیرازی به اجرا درآمد .(2)
قرةالعین به عتبات رفته ، در کربلا بساط فتنهگری راه انداخته و دلداگان رشتی را دور خود گردآورده ، با نگاه نافذ ، بیان جاذب و دیگر
فنون شیطانی ، شمع محفل احباب شده ، مایهی تسلّی اصحاب در سوک سید رشتی گردیده بود .
اصحاب غذای بازار نمیخوردند ، زیرا اهالی کربلا بر اساس فتوای مراجع زمان شیخ احمد را لعن میکردند و آنها معتقد بودند که اگر کسی « شیعه کامل » را سبّ کند ناصبی و نجس میباشد .
از این رهگذر قرةالعین چارهای اندیشید و گفت :
من مظهر فاطمه علیهاالسلام هستم ، چشم من حکم چشم او را دارد ، به هرچه من نظر کنم طاهر میشود ، آنچه از بازار میخرید بیاورید من نظر کنم تا حلال شود .(1)
اگر بخواهیم دیگر مسائل مربوط به قرّةالعین را نقل کنیم کتابْ قداست خود را از دست میدهد و احیاناً روح شهید ثالث از ترسیم آن آزرده میشود .
از این رهگذر به همین مقدار بسنده کرده دفتر از گفتههای پریشان میشوییم .
شایسته به نظر میرسید که در پایان پیرامون فرقههایی چون : بهایی ، ازلی و دیگر انشعابات شیخی و بابی سخن بگوییم ، ولی چون همهی آنها پس از شهادت شهید ثالث به وجود آمدهاند ، وارد این بحث نشدیم .
حوزه علمیه قم
علیاکبر مهدیپور
شعبان 1429 ق .
1) 1 . میرزاجانی ، نقطة الکاف ، ص 140 .
1 ـ ابو ریحان بیرونی / چاپ دوّم / دارالتبلیغ اسلامی / قم.
2 ـ اجساد جاویدان / چاپ دوم / نشر حاذق / قم.
3 ـ ارزیابی تمدن غرب / چاپ سوّم / انتشارات رسالت / قم.
4 ـ ارمغان صافی / چاپ اول / انتشارات دلیل ما / قم.
5 ـ ارمغان مجلسی / چاپ یازدهم / انتشارات رسالت / قم.
6 ـ اسرار نماز / چاپ چهارم / انتشارات رسالت / قم.
7 ـ اعتقادات علاّمهی مجلسی / چاپ دوّم / انتشارات رسالت / قم.
8 ـ اماکن زیارتی منتسب به امام زمان / سلسله مقالات / انتظار / قم.
9 ـ او خواهد آمد / چاپ یازدهم / انتشارات رسالت / قم.
10 ـ با دعای ندبه در پگاه جمعه / چاپ اول / نشر موعود / تهران.
11 ـ بانوی اسلام / چاپ اوّل / دارالتّبلیغ اسلامی / قم.
12 ـ تاریخ شیعهی زیدیّه / چاپ اوّل / دانشگاه شیراز.
13 ـ تاریخ وهابیان / چاپ اول / نشر طوفان / تهران.
14 ـ تاریخچهی عاشورا / ترکی استانبولی / انتشارات زمان / استانبول.
15 ـ ترجمهی مصوّر سورهی رعد / به سه زبان / دفتر نشر/ تهران.
16 ـ ترجمهی مصوّر سورهی الرّحمن / به چهار زبان / انتشارات اوس / استانبول.
17 ـ تشرفات در میان نفی و اثبات / سلسله مقالات / موعود / تهران.
18 ـ تشیّع یا اسلام راستین / چاپ ششم / بنیاد بعثت / تهران.
19 ـ جزیرهی خضراء / چاپ دوازدهم / انتشارات رسالت / قم.
20 ـ جغرافیای کشورهای اسلامی / سلسله مقالات / نسل نو / قم
21 ـ چهل حدیث از غیبت فضل بن شاذان / چاپ اوّل / نشر حاذق / قم.
22 ـ چهل حدیث پیرامون نور یزدان / چاپ اوّل / نشر حاذق / قم.
23 ـ چهل حدیث پیرامون یوسف زهرا / چاپ اوّل / نشر حاذق / قم.
24 ـ چهل حدیث در مناقب اوّلین پیشوا / چاپ اوّل / انتشارات رسالت / قم.
25 ـ چهل حدیث در مناقب امّ ابیها / چاپ اوّل / انتشارات رسالت / قم.
26 ـ حضرتمهدیو رابطةالعالمالاسلامی /ترکی/انتشارات زمان/ استانبول.
27 ـ دانشگاه امام صادق علیهالسلام / چاپ اوّل / دارالتّبلیغ اسلامی / قم.
28 ـ دراسة عن حیاة فاطمة علیهاالسلام / عربی / چاپ اوّل / بحرین.
29 ـ در حریم حضرت معصومه علیهاالسلام / چاپ دوم / انتشارات رسالت / قم.
30 ـ راهنمای قبله / ترکی استانبولی / انتشارات زمان / استانبول.
31 ـ روزگار رهائی / چاپ سوّم / نشر آفاق / تهران.
32 ـ روزه در اسلام / ترکی استانبولی / انتشارات زمان / استانبول.
33 ـ رهبری در اسلام / ترکی استانبولی / انتشارات زمان / استانبول.
34 ـ زندگانی کریمه اهلبیت / نشر حاذق / قم.
35 ـ زمینهسازان حکومت امام زمان / نشر توحید / تهران.
36 ـ زیارت عاشورا وآثار معجزآسایآن / چاپپنجم / انتشارات رسالت / قم.
37 ـ زیارتنامه حضرت معصومه / چاپ دوم / نشر حاذق / قم.
38 ـ سند حدیث کساء / چاپ دوّم / انتشارات رسالت / قم.
39 ـ سیری در ترجمههای قرآن / سلسله مقالات / نسل نو / قم.
40 ـ سیمای مدینه / سلسله مقالات / میقات / تهران.
41 ـ طول عمر امام زمان علیهالسلام / چاپ سوّم / انتشارات طاووس بهشتیان / قم.
42 ـ عاشورا چه روزیست؟ / ترکی استانبولی / انتشارات زمان / استانبول.
43 ـ علاّمهی اقبال در مدینه / چاپ اوّل / دارالتّبلیغ اسلامی / قم.
44 ـ علی اول / چاپ دوم / نشر موعود / تهران.
45 ـ علی و فلسفهی الهی / چاپ اوّل / بنیاد علاّمهی طباطبائی / قم.
46 ـ قرآن معجزهی جاویدان / ترکی استانبولی / انتشارات زمان / استانبول.
47 ـ قربانیان الکلیسم / سلسله مقالات / نسل جوان / قم.
48 ـ کتابنامه حضرت مهدی علیهالسلام / انتشارات الهادی / قم.
49 ـ کرامات معصومیه / چاپ دوم / انتشارات حاذق / قم.
50 ـ کریمه اهلبیت / چاپ اوّل / انتشارات حاذق / قم.
51 ـ معارف اسلامی / ترکی استانبولی / انتشارات زمان / استانبول.
52 ـ میثم تمّار / چاپ اوّل / انتشارات توحید / تهران.
53 ـ میلاد نور / چاپ اوّل / مسجد صدریّه / تهران.
54 ـ نبراس الزائر / چاپ اول / انتشارات دلیل ما / قم.
55 ـ نبراس الفائزین / چاپ اول / انتشارات مولود کعبه / قم.
56 ـ نقش امام زمان در جهان هستی / چاپ سوّم / دارالتّبلیغ اسلامی / قم.
57 ـ نقش روزه در درمان بیماریها / به هشت زبان / کعبه / تهران.