ghaemiyeh.com
سرشناسه:رضایی، مصطفی، ۱۳۷۱ -
عنوان و نام پدیدآور:ستارههای شب/مولف مصطفی رضایی.
مشخصات نشر:قم: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود( عج)، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۲۴ ص.
شابک:978-600-7120-33-0
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:داستانهای فارسی -- قرن ۱۴
رده بندی کنگره:1393 2س2217ص/8345 PIR
رده بندی دیویی:62/3فا8
شماره کتابشناسی ملی: ۳۵۸۳۵۱۰
بسم الله الرحمن الرحیم
ستارههای شب
مؤلف: مصطفی رضایی
ناشر: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)
ویراستار: سیده زیتون هاشمی
صفحه آرا: داوود هزاره
طراح جلد: امیر تدین
نوبت چاپ: اول- پاییز 1393
شابک: 978-600-7120-33-0
شمارگان: هزار نسخه
قیمت: 600 تومان
تمامی حقوق© محفوظ است.
قم: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج) / خیابان شهدا/ کوچه آمار(22)/ بن بست شهید علیان/ پ: 26/ همراه: 09109678911/ تلفن: 37749565 و 37737801(داخلی117و116)/37841130 (فروش)/ 37841131 (مدیریت)/ فاکس:37737160 و 37744273
تهران: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)/ تلفن: 88959049/ فاکس: 88981389/ ص.پ:355ـ15655
www.mahdi313.com
www.mahdaviat.ir
info@mahdaviat.ir
Entesharatbonyad@chmail.ir
ستارههای شب
بسم الله الرحمن الرحیم
«ستارههای شب»
برای برادرش نوشت: «یا سودای مجاهد بودن را در سر نپروران و یا همچون حبیب باش!چرا که مجاهد حق باید از سر و جان بگذرد. برای یک مبارزه طولانی و مشکل، محتاج به ایمان قوی هستیم. بامدادان فردا، آفتاب آزادی برخواهد دمید و این تیره شب را مسلّم بدان سحری به دنبال است.»
هر پنجشنبه، بر سر مزار شهدا در اهواز، آنقدر میماند تا هوا تاریک میشد. در کنار مزار شهدای گمنام مینشست و گریه میکرد. میگفت: این مزارها بوی حضرت زهرا علیها السلام میدهد!
آن شب که شناسایی در کانالهای عراق به پایان رسید، ناگهان متوجه حضور تعدادی افراد شدم. خبر داشتم که گروه های دیگر هم به شناسایی آمدهاند. جلوتر رفتم. دیدم روی زمین به حالت سجده افتادهاند! تعجّب کردم. یکی از بچهها میگفت: عادت اینهاست که بعد از هر شناسایی موفق، همانجا سجده شکر به جا میآورند.
آنها در قنوت شبهای تاریکشان چه خواسته بودند که اینگونه پیمان شهادت بستند؛ پیمان شهادت در شب تاریک!
دو تا از بچههای واحد شناسایی از گروه جدا شدند. با لباس غواصی در آبها جلو رفته بودند. هر چه معطل شدیم برنگشتند. به ناچار قبل از روشن شدن هوا به مقرّ برگشتیم. حسین گفت: بچهها شهید شدهاند! جنازههایشان را امشب آب به ساحل میآورد!
به حرف او مطمئن بودم. شب نزدیک ساحل ماندم. آخر شب نگهبان ساحل تماس گرفت و گفت: چیزی روی آب پیداست!
وقتی رفتیم دو پیکر...
در آن غروب، غروب شبی که قرار بود عملیات آغاز شود، پشت فرمان نشسته و هالهای از معنویّت سیمای ملکوتیاش را فرا گرفته بود. طبیعت به سکوت فرو رفته بود و ما هر لحظه به آغوش سیاهی شب میرفتیم. ماشین از پیچ و خم جادّه خاکی میگذشت.
گاهی جرقهای در سیاهی شب، سکوت را در هم میشکست.
یک باره ماشین ایستاد! بیآنکه چیزی بگوید آهسته در را گشود و کنار جادّه، به نماز ایستاد؛ نمازی که بیتکلّف بر فرش وسیع خاک بود. من حیران آن نجوای عاشقانه و صورتی که بر خاک بود! گویا همه وجودش را گریه فرا گرفته بود. صدای ضجهها چنان بند دلم را برید که به ناگاه چشمانم راهی دیار باران شد.
به او مینگریستم که در آن تاریکی میگفت: «خدایا! امشب چشم امید ما به توست و از تو کمک میجوییم و به عنایتت متوسّلیم. پس پذیر ایمان
باش ای خدای بزرگ!» و باز اشک بود و خیسی سجّاده...
نماز که تمام شد، احساس کردم به سختی خودش را از زمین کَنْد و به طرف ماشین آمد. نور مناجات بر سجاده خاکی، چه زیبا بر پیشانیاش نقش بسته بود.
دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بی خود از شعشعهی پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلّی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
گفت: «من در اینجا یا شهید میشوم یا زخمی، آن هم یا سحر یا شب.»
و دوباره خواند:
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
جدیتش برایم آنقدر عجیب بود که با سخنانش همان لحظه دلم لرزید. همیشه با خود فکر میکردم چگونه او با دل مطمئن و آرامش و با کلام دلنشینش آتشی به دلم میاندازد و اینگونه زیر و رویم میکند.
همانطور که میخواست پَر زد، پَری شبانه! شبهاآنقدر اشک می ریخت و پرهایش را میگشود که با پرپر شدن به پرواز درآمد!
رَسم ستاره بودن برای شبهای هشت ساله چه رسمی است؟ پیمانی است که محکم بر آن ایستادهاند! احساس میکنم آنها در شب، که همه عصا به دست به دنبال سوسوی نوری هستند، رعدآسا گذشتند و رفتند. خط پرنور گذرشان از گذرگاه وابستگیها، تجمّلها و هر چه که در راه و رسم عاشقی جایی برایش وجود نداشت...
آن شب که شب عید قربان بود، وقتی از گروه غوّاصان تقاضای نیرو میشود، او به عنوان آر.پی.جیزن به نیروها پیوست.عدّه بسیاری از بچهها در این عملیات، دچار تکِ سنگین دشمن
شدند و به شهادت رسیدند. برای رهگیری تانکهای دشمن، خود را به کنار ریل راهآهن میرساند. صدای دعوت و دستان یار به او مژده دیار نور را میرساند؛ مژده آب گوارا از دستان آشنا.
تکتیرانداز عراقی گلولهای به سمت راست سینه او شلیک میکند.
زمانی که بالای سرش رسیدم، دیدم لبهایش تکان میخورد و با کسی صحبت میکند. باند را که برای پانسمان روی سینه او گذاشتند، گفت: «خلوتم را به هم نزنید!»
بار دیگر که سخن از رفتن به میان آمد؛ رفتن عاشقانه، رفتنی با همه وجود، بدون چشمداشت به هر آنچه که همه مجذوبش هستند: «خداحافظ دنیا! ما تو را با همه زرق و برقت رها میکنیم و میرویم. مقصد ما دیار باقی...»
با چنین زمزمهای که از اعماق وجودشان به گوش میرسید، شب را انتخاب میکنند؛ شبی که برای درخشیدن و به آغوش آسمان رسیدن، برای
دل سپردن، مانندی ندارد. اشکها مانند مروارید از چشمها روانه بود و دستها آسمان را نشانه داشت و زبانها یار را سراغ میگرفت: «ما در این شب، مثل ستاره، آماده آمدنیم. آیا در کوی شما،ما را جایی هست و از دعای شما بهرهای؟»
شب عجیبی بود. سکوت، خاموشی و خلوت همه جا را فرا گرفته بود. این فرمانده گردان بود که صحبت میکرد. عجیب بود. همه گریه میکردند. پس از چند لحظه گلوی فرمانده را بغض فشرد. حلقه اشک چشمانش از یاد رفتنی نیست.
ـ بچهها! شاید این آخرین دیدار باشد. بیایید یکدیگر را حلال کنیم. اگر کسی شهید شد، قول بدهد دیگران را شفاعت کند...
هیزم دلها، آن شب آنقدر شعله داشت که نیازی به باد برای افروختنش نبود. گویا این سخنان خود خرمنی از آتش بود به دلهای بیقرار ما. صدای گریهی بچهها بلند میشد. حالتها چشمگیر بود. کافی بود مقداری گوش بدهی تا این زمزمه را بارها و بارها از زبانها به دفتر دل نقش ببندی: «اللّٰهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک».
این زمزمه چهقدر آشناست! همان زمزمهای که شبها در کنار سنگرها و در دل بیابانها فضای جبهه را آکنده از گل نرگس میکرد، همان شبها که ناله «یابن الحسن یابن الحسن«شان بر خاکهای بیابان با خیسی چشمانشان پیوند میخورد و وجودشان را با امامشان همسفر میکرد.
زمزمه رفتن را سر میدادند؛ امّا رفتن با او. از لحظههای آخر یاد میکردند اما در کنار او. مشتاق بوی عِطْر بودند، بوی خوش گل نرگس. در عکسهای دلشان هر چه مینگریستی، عکسی غیر از او حک نشده بود. دفتر مشق شبهای عاشقیشان با نام او شروع میشد و با او به پایان میرسید. برایم سنگین و دشوار است که بدانم چگونه در بازار عاشقی آنها کالایی جز امام خود را طالب نبودند و جان خود را به بهایی کمتر از او نمیفروختند. شنیده بودم که آنها خیلی بیشتر از پیرزن مصری میدانند؛ میدانند که برای خرید یوسف باید خود را فروخت، خود را خادم او دانست نه اینکه نخ آورد و خود را خریدار دانست.
«ما یوسف عالم را با هر چه که هستیم و داریم خواستاریم...»
از این پس هر شب جمعه از دور، کسی بر سر قبر دوستان خود نشسته و با آنها نجوایی دارد، زمزمههای صدایش به گوش میرسد که میگوید:
رفیقان میروند نوبت به نوبت
خوشا آن دم که نوبت بر من آید
در کربلای پنج، همه بیطاقتی او را میدیدند. به هر کسی میرسید با او خداحافظی میکرد و میگفت: «شاید این آخرین دیدار ما باشد...»
خاطرات آخرین شب بودنش چرا از یادم نمیرود. آن شب را پلک بر هم نگذاشت.
همه شب صدای مناجات و قرآنش به گوش میرسید. همیشه اینگونه است که آنچه انتظارش رانداری، فراقهایی را که نمیتوانی تحمّل کنی، زود به مهمانیت میآیند. این بار سرخی گلهای لاله بر روی تابوت شهیدان با قنوتهای نیمهشب او و دعاهای رفتنش گره خورد. آن شب در سجده
دستهایش را باز گذاشته، رو به آسمان زمزمههایی داشت و مهر خیس از اشک چشمانش، شاهد بیقراری روزها و بیتابیاش بود. چه صحنههایی! اشک در شب، تبسّم در روز و بدن پرخون او...
آفتاب کمکم میرفت تا در پس مغرب پنهان شود و شب کمکم سایه خود را بر همهجا میگسترانید. گاهگاه صدای انفجار گلولههای خمپاره، سکوت غمگین غروب شلمچه را میشکست. بچهها در این غروب دلگیر مشغول وضو گرفتن بودند و از دل زمزمههایی سر می دادند. برای لحظهای بوی باروت همه فضا را گرفت و لکههای خون لالهها زمین را سرخ رنگ کرد. سکوت همه جا را گرفت و شب که چشمانتظار مسافران همیشگی خود بود به مقصود رسید. چه استقبال و چه شوقی برای دیدار آنان داشت! چرا اینگونه نباشد؟ مگر او شبی بدون ستاره ماند یا لحظهای توانسته خاطره ستارههایش را از یاد ببرد؟
همان روز درباره نحوهشهادتش گفت:
«حالا که وقت مناسب است، بگذارید بگویم؛ تیر به سر و چند جای بدنم میخورد، جسدم چند روز در بیابان میماند، وقتی جسدم را پیدا میکنید، میبینید سر ندارم...»
جنب و جوش او چندین برابر ما بود. دیرتر از همه آب و غذا میخورد و دیرتر از همه میخوابید. شب قبل ازحمله در مراسم دعا، شعار «یا زیارت یا شهادت» را با هیجان زیادی تکرار میکرد!
شبهای رفتنشان چه ولولهای بر پا بود. شب عملیات هویزه حال عجیبی در سپاه دیده میشد. بعضی از بچهها قلم به دست بودند و وصیتنامه می نوشتند. بعضی نماز میخواندند و بعضی در خلوت خود چشم به قرآن دوخته بودند و با او نجوای عاشقی سر میدادند! صحنههایی همچون شب عاشورا...
بچهها به دنبال آب برای غسل شهادت بودند؛ ولی آب به اندازه کافی وجود نداشت. بعضیها حتی به شستن سر هم کفایت میکردند، تا امشب وقت پرواز...
وصیتنامههای شب عملیات حکایت دیگری دارد: «من دوست دارم در کربلای شلمچه، روح از بدن خاکیام جدا شود و بدن ناقابلم مانند بدن پاک و نورانی امام حسین علیه السلام تکّه تکّه شود تا در زمره یاران آنحضرت قرار بگیرم.»
دیگری چنین نگاشته بود: «دوست دارم تیر سرخ دشمن به سرم بخورد و ندای مظلومیت مولایم علی علیه السلام در محراب مسجد کوفه را سر دهم: فزت و ربّ الکعبة.
کبوتری دیگر در انتظار آشیانه، اشک بر چشم و آتش بر دل، زیر لب زمزمهکنان میگفت و مینوشت: «دوست دارم گمنام و بینشان در کربلای شلمچه همنشین ملکوتیان شوم...»
این شبها چه زود میگذرد. خاطرهها گویا قصد ماندن دارند و دل را رهسپار یارانی نموده که دل به دار دنیا ندادند. عجیب بود، بال پروازشان همیشه برای پرواز در آسمان آماده بود. وقت رفتن چه زیبا به لب نجوا داشتند و باکی از سبکبالی خود
در سر نداشتند. خوب دانستند برای اوج گرفتن باید سبک بود؛ از هر چه بوی غیر آسمان را میدهد، از هر چه مسیر رفتن را تیره و تنگ میکند. با سبکباری در شب تیره، نور آسمان را چنان به قلب خود میگیرد که خورشید وجود خود را بیرونق میبیند.
شبهای عملیات، شبهای وداع، هر کس سَرِ رازی دارد؛ رازی دراز که خود میداند و خدای خود. نمیدانم در آن شبها چه گفتند، چه شنیدند، چه دیدند و چگونه با او سخن گفتند. از دوریاش پرسیدند؟ از درد فراقش؟ از قنوتها و راز و نیازهایش؟ آقا! اسم ما را هم در دانههای تسبیحت جا بده. به چشمهای ما اشک بده. خیسی صورت و دستان پر از نیاز...
یاد رفتنت و زمان آمدنت؛ زمانی که بیایی و تاریکی برود، زمانی که انتظار شبها به پایان رسد. کی میشود که تو ما را ببینی و ما شما را؟
سلام بر تو آنگاه که شب فرا میرسد؛ آنگاه که شبهای غیبت و دوری ات به سختی میگذرد.
گفتم شبی به مهدی، بُردی دلم ز دستم...
وقت وداع فرا رسیده.
باید گذشتن از دنیا به آسانی گذشتن از تاریکی شب. رفتنی شبانه. شبانه رفتند و ندیدند در دنیا چه خبر بود.
از لذتهای دیگران، از دلخوشیهای آنان خبر نداشتند؟ احساس نداشتند؟ یا دیدند به لذتهای دنیا نمیرسیدند که قصد سفر کردند؟
نه... نه... نه...؛ شب آنها با شب ما فرق میکرد؛شب و روزشان در روزگاری دیگر بود؛ روزگار با او بودن، روزگار روشنایی زمین، روزگار روزهای همیشه بهار. زندگیشان تکآوایی بود: «او» که میآید و شبهاپر از نور میشود...
تیرها دل آسمان را میشکافد. هر لحظه با صدایی، ستارهای نقش بر زمین میشود. امشب ستارهباران شده. شاید شب دیده که بچهها تشنه
لب، قمقمههای خود را خالی کردهاند و بر لبهایشان جز تَرَکها دیده نمیشود.
چه زیباست اگر کسی در این شب، عزم سفر کند میشود مسافری گمنام! کسی نمیداند چگونه رفت و کجا دست و پا را پیش از خود به قربانگاه فرستاد.
هوا را گرد و غبار فرا گرفته؛ امّا نیروها دل شب را نشانه گرفتهاند و بیباک به پیش میروند؛ تا کجا؟ مقصد سفرشان به کدام سرزمین و به سوی کدام میزبان است؟ همه آنها از دیر شدن سفرشان ترس دارند.
میگفت: قبل از عملیات برای شناسایی به ارتفاعات «سورن» رفته بودیم.قرار شد روی غاری که در آنجا بود، دوری بزنیم. آن روز، شناسایی تا غروب آفتاب طول کشید. مجبور شدیم شب را در آن غار بمانیم. هر یک از بچهها مقداری آذوقه به همراه خود داشتند. نماز را که خواندیم، همه از فرط خستگی خوابمان برد. آن شب باران شروع به باریدن کرده بود. آب، از یکی از شیارهای غار به
داخل میریخت. گویا این پیامی بود از طرف یار، دعوت و درخواست دیدار که وقت وضو گرفتن فرا رسیده، وقت سجدهای طولانی و اشکی روان در تاریکی شب در دل غار با رایحه باران تا بشوید تیرگی قلبمان.
حاجی هم از فرصت استفاده کرد و وضویی گرفت و به طرف قبله ایستاد. با آن همه تنگی جا، به هر صورت نماز شبش را خواند. روز بعد چه غریبانه حرکت را شروع کرده بود، مانند پرنده بیقراری که تا رسیدن به بیکرانهها بال زد و پرواز کرد؛ از دیدار خواند و جان سپرد. پیکرش در خون نشسته بود و خون پاکش جاده را رنگ و رویی دیگر بخشیده بود؛ رنگ شهادت، رنگ پرواز و رنگ خدا...
آن روز هوا سرد بود. داخل سنگر جایی برای استراحت نبود. قبل از اذان صبح دوباره خوابش نمیبرد. دید یک نفر نماز میخواند و در کنار آتش در آن سرما، مشغول مناجات است. خیلی آرام سرش را تکان میدهد و با خود ذکری را نجوا
میکند. حالتی داشت که هر کس او را میدید به حالش غبطه میخورد. شاید همه متوجه شده بودند که دعوتی در انتظار اوست. چشمانش خبر از روزهای بعد میداد.
آن روز کنار سنگر ماشینی ایستاد. عقب آن چیزی بود؛ پتویی رویش کشیده بودند. وقت آوردنش کنار همان سنگری که آن شب در آن مناجات میکرد، شعلههایی مانند آتش آن شب در دلم زبانه کشید.
چه شبها که با او همدم شدند و صدای پای آمدنش را در دفترچه خاطرات دل خود ثبت کردند. باز هم با آغوشی باز با رایحه سرزمین نور، سرزمینی که همه عالم در آرزوی اوست، در آرزوی وصالش و قدم گذاشتن تا خیمه او، خیمهای سبز که نورش به آسمان ساطع است و زیباییاش هر دلی را از فرسنگهاراه شیفته خود کرده است، به سوی خیمهاش راهی شدند تا از او بخواهند که بیاید. چه خوب میشد که هماکنون میرسیدی و به ما با نظر مهربانت نگاه میکردی؛ ما تو را میدیدیم
و تو به ما مینگریستی؛ صبح میکردیم با تو شبی را و شب را با نور تو پر از امید میساختیم.
زمزمهها همچو شب عاشوراست مانند آن سالهاست که دیده نمیشود.
ای که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
هر کس اگر در عالم به دنبال گمگشتهای باشد، بازار شهدا فقط یک گمگشته دارد، گمگشتهای که یوسف کنعان نیز به دنبال اوست و برای آمدنش دعا میکند.
ماسهها، یادگار اشکهایی است که در فراق او ریخته شده و دیدهها پُر از روشنی از دیدار روی او.
پس از گذشت سال هاوقتی لباس خاکیشان به دستمان میرسد، تنها نام اوست که به چشم میخورد. دعای عهد کوچکی که یادگار میثاق با محبوبشان است و تسبیحی که با آن نامش را زمزمه کردهاند، برای سلامتیاش نذر کردهاند و ذکر هر نماز خود را به دیار پرنور او رهسپار
ساختهاند. بیخود نیست که در شبها ترس و واهمهای به دل نداشتند.
شبهای آنهاو شب تاریک کجا! چه قدر فرق است بین قلب های آنها و ما. ستارههای آن شبها با ماه خود چه نجوایی میکردند؟
یکی از آنها در نامهاش نوشته بود: «به خدا قسم! من خجالت میکشم که چرا تاکنون زندهام، در حالی که بهترین دوستان و رفیقانم به شهادت رسیدهاند و چند تن از آنان در هنگام شهادت سر به سجده گذاشتند...»
او شهادتی را آرزو داشت که سر به خاک به سوی یار پرواز کند. در عملیات والفجر8، از بالای دکل دیدهبانی که چهل متر ارتفاع داشت، مورد اصابت گلوله توپ قرار گرفت و با ذکر «یا صاحبالزمان» به زمان افتاد و در حال سجده، به سوی عاشقان پر کشید.
آنان نشان دادند که میشود ستارهای برای شام تار دیگران و آسمان تیره دنیا بود؛ میتوان در کنار ماه ماند، با او آمد یا رفت؛ قدم جای پای او گذاشت.
هر کدام که بر زمین میافتادند ستارهای شهاب مانند فرو میافتاد.
با ذکر او پرکشیدند، غیر از او را نخواستند و انتظار را حتی به ماسهها، ریگها و خاکریزها آموختند.
آنگاه که تیری کمانه میکرد و قلبی را میشکافت، تپش قلبهای آنان نیز تپشی دیگر داشت!
چرا آنها با همه فرق داشتند؟ همه خوبیهارا در خود جمع کرده بودند؟
از آنها که میپرسی، راز آن را در یک کلمه میدانند و هر جمله خود را با آن میسازند: «امام عصر...»