ghaemiyeh.com
سرشناسه:رضایی، مصطفی، ۱۳۷۱ -
عنوان و نام پدیدآور:من و تو/ مصطفی رضایی.
مشخصات نشر:قم: موسسه بنیاد فرهنگی مهدی موعود (عج)، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۹۶ص.
شابک:978-600-7120-45-3
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:داستانهای فارسی -- قرن ۱۴
رده بندی کنگره:1393 8م 2217ض/8345 PIR
رده بندی دیویی:62/3فا8
شماره کتابشناسی ملی: ۳۶۰۰۲۷۹
بسم الله الرحمن الرحیم
من و تو
مؤلف: مصطفی رضایی
ناشر: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)
ویراستار: سیده زیتون هاشمی
صفحه آرا: داوود هزاره
طراح جلد: امیر تدین
نوبت چاپ: اول- پاییز 1393
شابک: 978-600-7120-45-3
شمارگان: هزار نسخه
قیمت: 3000 تومان
تمامی حقوق© محفوظ است.
قم: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج) / خیابان شهدا/ کوچه آمار(22)/ بن بست شهید علیان/ پ: 26/ همراه: 09109678911/ تلفن: 37749565 و 37737801(داخلی117و116)/37841130 (فروش)/ 37841131 (مدیریت)/ فاکس:37737160 و 37744273
تهران: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)/ تلفن: 88959049/ فاکس: 88981389/ ص.پ:355ـ15655
www.mahdi313.com
www.mahdaviat.ir
info@mahdaviat.ir
Entesharatbonyad@chmail.ir
من و تو
فهرست مطالب:
منزل اول5
منزل دوم25
منزل سوم37
منزل چهارم69
منزل پنجم81
بسم الله الرحمن الرحیم
(1)
ـ الو، الو اگه میتونی خودتو سریعتر برسون خونه. بابا حالش خوب نیست. اگه نبودیم بیا بیمارستان.
ـ آقای دکتر! وضعیت پدرمون چه جوریه؟ دوباره لازمه بستری بشن؟ از صبح تا حالا زیاد سرفه میکنند. سرفهها هم همه خونیه.
ـ ظاهراً کپسول اکسیژن پدرتون موقع خرید استاندارد نبوده و همین باعث شده به
خاطر کمبود اکسیژن، حملههای شدید عصبی سراغ ایشون بیاد. باید کپسول عوض بشه.
ـ ما به خاطر وضعیت بد اقتصادیمون، نتونستیم بهتر از اون رو بخریم؛ ولی سعی میکنیم هر طور شده بهتر از اون رو تهیه کنیم.
خوب یادمه حدود بیست سال پیش وقتی بابا از سفر برمیگشت، به راحتی با پاهای خودش وارد حیاط خونه میشد. وقتی میاومد، من و محمدرضا و مامان رو صدا میزد و میگفت: کسی اینجا نیست؟ صاحبخونه! مهمون ناخونده نمیخوای؟!
نگام توی چشمای زیباش که میافتاد، همه غم و غصههام میرفت. دستاشو که میدیدم یاد کبوتری میافتادم که زیر بال گرمش بچههاش رو جمع میکنه. راحت حرف میزد، سرفه نمیکرد! اما بابا حالا... مجبوره همیشه عنیک دودی رو چشماش بذاره. توی آخرین
عملیاتشون وقتی صدام از بمبهای شیمیایی استفاده کرد، چشمای بابا شدیداً آسیب دید. دکتر بهش گفته بود اگه چشمات تخلیه نشه، عفونت شدیدی میکنه. درسته الآن نمیتونم چشماشو ببینم، ولی نمیدونم چرا احساس میکنم هنوز که هنوزه بابا منو میبینه. دو دست و یکی از پاهاش رو به گفته خودش امانتی بود که پس داده. حرفاش خیلی شمردهتر شده و به سختی نفس میکشه. هیچ وقت نشده از دوستاش بگه و بتونه حرفشو تموم کنه.
ـ محمدرضا! از صبح تا حالا کجا بودی؟ میدونی با چه سختی تونستیم بابا رو برسونیم بیمارستان. ناسلامتی تو پسر بزرگ این خونهای!
ـ خب میگی چیکار کنم؟ درس داشتم رفتم دانشکده. بابا هم خیلی وقته که اینجوری شده؛ باید برامون عادی بشه. تازه،
منم روم نمیشه بابا رو روی ویلچر ببرم و بیارم؛ ناسلامتی برای خودم یه شخصیتی هستم؛ وقتی میرم دانشکده همه دست به سینه جلوم بالا و پایین میشن.
ـ چی شده مامان؟ محمدرضا! به فاطمه چی گفتی؟
ـ هیچی مامان. این دختر تو هم نمیشه باهاش حرف بزنی. تا چیزی گفتی میزنه زیر گریه.
ـ محمدرضا! این جوری ناراحتش نکن.
ـ میگی چی کار کنم مامان؟ نازنازی بارش آوردید دیگه. بابا کجاست؟
ـ بعد از این که از بیمارستان آوردیمش، بردیمش توی اتاق خودش تا استراحت کنه. دکتر گفته به خاطر شوکی که امروز بهش وارد شده باید تا چند روز زیر سرم بمونه. راستی مثل این که بابا کارت داره. داشت سراغتو میگرفت.
ـ سلام بابا!
ـ سلام پسرم! دانشکده خوب بود؟
ـ آره بابا! ولی کاش منم مثل دوستام یه ماشین برای خودم داشتم. آخه وقتی با ماشینشون میریم بیرون، احساس میکنم از اونا یه چیزی کم دارم. به من میخندند و میگن: محمدرضا! تو 23 سالته، هنوز یه ماشین درسته حسابی نداری؟ پسر! شاید میخوای قرون وسطایی زندگی کنی! میخوای امیر برات یه اسب بخره، منم نعلشو میخرم، ناصر هم قول میده یه افسار خوب و خوشگل برا اسبت پیدا کنه!
ـ بابا! فعلاً دستمون تنگه. هر وقت پولی دستمون اومد چشم؛ اولین کاری که میکنیم یه ماشینی برات دست و پا میکنیم.
ـ ای بابا! شما هم که سالهاست کفگیرتون به ته دیگ خورده. همیشه میگید پول نداریم. کاش نمیرفتید جنگ، مثل باباهای دیگه
کارای تجارتی میکردید. میدونید اون وقت وضعمون چی میشد؟ جنگ چی بهتون داد؟ سالم رفتید، با یه ریه خراب و دست و پای معلول برگشتید. هی... هی...!
پدر به علیرضا گفت:
ـ سال 59 وقتی صدام جنگ رو شروع کرد، «طارق عزیز» معاون نخست وزیر وقت عراق، اعلام کرد: «چند ایران کوچک بهتر از ایران واحد است! ما از شورش قومیتهای مختلف حمایت میکنیم و همه سعی خود را در تجزیه ایران به کار خواهیم بست.» ارتش عراق از خشکی، دریا و هوا به ایران تازید درست مثل روز عاشورا...
حسین علیه السلام قدری بر زمین نشست و به خواب رفت. سپس بیدار شد و فرمود: خواهرم! هم اکنون جدّم محمد صلی الله علیه و آله و سلم، پدرم علی علیه السلام، مادرم فاطمه علیها السلام و برادرم حسن علیه السلام را دیدم که میگفتند: ای حسین! به زودی نزد ما خواهی آمد...
عمر سعد پا پیش گذاشت و تیری به سوی لشکر حسین علیه السلام انداخت و گفت: نزد امیر گواهی دهید که من اولین تیرانداز بودم.
سپس از آن لشکر مانند باران تیر روانه شد. حضرت به یارانش فرمود: «خدا رحمتتان کند، به سوی مرگ به پا خیزید؛ به سوی مرگی که گریزی از آن نیست. این پیکهای این قوم است به سوی شما...»
سپس دست به محاسن خویش کشید و چنین فرمود: «خشم الهی آن گاه بر یهودیان سخت شد که برای خدا فرزندی قرار دادند؛ بر مسیحیان هنگامی که او را سومین خدای خود دانستند؛ بر مجوسیان وقتی که به جای او، خورشید و ماه را پرستیدند و خشم او بر این قوم از این رو شدت یافت که همگی بر کشتن فرزند دختر پیامبرشان متحد شدهاند!»
مادر به دنبال نوزاد خود میدوید؛ شاید جایی آرمیده دور از چشم او، اما چرا پیدا
نمیشود؟ مادر میگفت: از شدت انفجار به بیرون از اتاق دویدم، اما متوجه شدم که فرزندم را در اتاق جا گذاشتم. چند دقیقه بعد چشمانم گفت که دیگر دیر شده نوزاد آرام آرمیده...
بیمارستان گنجایش حجم زخمیها را ندارد. کشتهها هنوز در راههای خروجی شهر، خیابانها و... ماندهاند. فقط میتوانیم به بیماران موجود برسیم. موشکی درست به وسط بیمارستان اصابت میکند. هواپیماهای دشمن آمبولانسها و مراکز درمانی را هدف قرار میدهند. شاید دیگر نیازی به مرخص کردن بعضی از مریضها نباشد. کسی چشم انتظار خالی شدن بیمارستان نیست.
(2)
امروز محموله جدیدی از بمبهای شیمیایی آلمان به عراق وارد شد. عراق تسلیحات خود را از 150 شرکت آلمانی،
آمریکایی و انگلیسی تهیه کرده است. بر اساس گزارشها، دولت عراق از سال 1975، از هشتاد کمپانی آلمانی، 24 شرکت آمریکایی، حدود دوازده شرکت انگلیسی و چند شرکت سوئیسی، ژاپنی، ایتالیایی، فرانسوی، سوئدی، برزیلی و آرژانتینی تجهیزات دریافت کرده است. آمریکا و آلمان با 27 شرکت، بیشترین کمک را به عراق انجام داده اند.
«هاوارد تیچر» مشاور بخش خاورمیانه شواری امنیت ملی آمریکا:
ـ ما تمام آسیب پذیریهای ایران را در خطوط دفاعی، تشخیص دادیم و عراقیها را از این نقاط مطلع کردیم. ما میدانیم که اگر این کار را نمیکردیم ارتش ایران تا بغداد پیش میرفت.
ـ قربان! صدام قابل پیش بینی نیست. ممکن است از تجهیزات اتمی علیه خودمان استفاده کند!
ـ بله درست است! ولی از آنجا که آمریکا مایل است عراق یک نیروی تثبیت کننده در خاورمیانه و جانشین منافع آمریکا در ایران شود، از اعتراض به فروش بمبهای هستهای فرانسه به عراق خودداری میکند.
کارمند سرویس اطلاعاتی:
ـ ببینید دوستان! باید پیشرفت اسلامی را متوقف کنیم؛ باید از هر لنگه کفش برای لیس زدن استفاده کنیم و عراق این لنگه کفش است. سیاستهای راه بردی آمریکا علیه ایران و انقلاب آیتالله خمینی، روز به روز تشدید میشود. آمریکا از تصویب قطعنامههای سازمان ملل علیه عراق، در استفاده از سلاحهای شیمیایی ممانعت میکند و استفاده از این سلاحها را قابل درک میداند.
(3)
پادشاه اردن به نمایندگی از سران کشورهای عرب شروع جنگ را به صدام
تبریک میگوید. او از داخل یک تانک اولین گلوله را به طرف ایران شلیک کرد!
در سال 1986 حسنی مبارک هنگام دیدار بوش پدر:
مصر آمادگی دارد به کانالی برای صدور انواع فناوریهای موشکی ناتو به عراق تبدیل گردد.
ـ ما خوشخدمتی شما را به فال نیک میگیریم.
عربستان سعودی کماکان به پیش قدم بودن ادامه میدهد. خبرگزاری رویترز به نقل از ملک فهد اعلام کرد: «ارزش وامهای بیبهره و سایر کمکهایی که به شکل محمولههای نفتی یا تجهیزات به عراق، بیش از 5/27 میلیارد دلار است. علاوه بر این، یک ماه پیش از آغاز جنگ، زمامداران عربستان سعودی به هنگام استقبال از صدام، گزارش کاملی از وضعیت اقتصادی، نظامی و اجتماعی
ایران و حتی تعداد نفرات ارتش، مواضع و تجهیزات قابل بهره برداری نظامی ایران و اطلاعات محرمانه جمعآوری شده توسط دستگاههای سرّی آمریکا را به صدام دادند. به راستی این همه مهماننوازی از صدام، برای چیست؟ جواب میدهند: «ایران تهدید جدیدی برای اسرائیل و شرکای عرب آمریکا از جمله عربستان، کویت و دیگر دولتهای میانهروی خلیج فارس است.
مجله «الیوسف» از قاهره در مصاحبه با رئیسجمهور وقت سودان «جعفر نمیری»:
«اعزام نیرو به عراق از تصمیمات کنفرانس سران عرب است. در همین راستا، علاوه بر سودان که صدها تیپ از سربازان ارتش خود را امسال راهی جنگ علیه ایران کرده، یمن نیز تیپ پیاده «العروبه» و اردن نیروی «الیرموک» را به کمک عراق گسیل داده.»
مجله الیوسف: «آیا وجود جمهوری اسلامی ایران برای کل جهان زنگ خطر است؛ زنگ خطری برای جهان دو قطبی روسیه و آمریکا؟!»
رئیس جمهور سودان: «برای اولین بار جنگ با ایران عامل اتحاد دو قدرت مخالف برای سرنگونی حکومتی نوپا است!»
(4)
من، روح الله خمینی امروز آغوش خود را برای تیرهای بلا و در برابر همه توپها و موشکهای دشمن باز کردهام و برای درک شهادت روزشماری میکنم.
حملات حضرت امام به اسرائیل روز به روز شدت میگیرد: «یکی از جهاتی که ما را در مقابل شاه قرار داده است، کمک او به اسرائیل است.
دولتهای ممالک نفت خیر! لازم است از نفت و دیگر امکاناتی که در اختیار دارید به عنوان حربه علیه اسرائیل استفاده کنید.»
امام در جدیدترین سخنان خود افزود:
«یک اسرائیلی پایش را بگذارد ایران، بر مردم واجب است که اینها را از بین ببرند. اسرائیلی میآید؟ غلط میکند که اسرائیلی میآید! امروز هدف ایران است، فردا خدای ناخواسته سوریه و...»
خبرنگاران از نقاط مختلف جهان برای سخنرانی امام گردهم آمدهاند. صحبتهای او برای همه تعجبآور است. او به چه قدرتی تکیه دارد؟ به کجا نگاه میکند که این گونه بیباک، همه را علیه اسرائیل بسیج میکند و او را مجری برنامههای آمریکا در خاورمیانه میداند؟
(5)
برق چشمان محمدرضا، نشان از حرص و علاقه بیشتر به صحبتهای پدر بود؛ حجتهایی که شاید هیچ وقت از جانباز شیمیایی خونه نشنیده بود.
ـ اوایل که رفته بودیم، سلاح سنگینمان یک مسلسل کالیبر بود. حتی آر.پی.چی هم نداشتیم.
یکی از فرماندهها میگفت: «هر جور شده باید مشکل تجهیزاتمون رو حل کنیم.» خیلی فکر کردیم. توی ساختمون دخانیات، لوله بخاری زیاد داشتیم. همان را رنگهای مخصوص زدیم، سرهایشان را از لبه بام طوری بیرون دادیم که هر کس از دور میدید فکر میکرد قبضه خمپاره است!
ـ فرمانده توی جاده، یک کیلومتر جلوتر از نیروها حرکت میکرد. اسلحهاش را آماده گرفته بود. مثل یک باز شکاری، هوای اطراف را داشت. نگرانش بودم. رفتم پیشش بهش گفتم: «فرمانده! خطرناکه. این قدر جلو نرو.»
گفت: «لازمه که من جلوتر برم.» گفتم: «آخه برای چی؟»
گفت: «تو چشم بچهها، ابهت اونها باید بشکنه.»
با صلابت قدم برمیداشت، گویی حاکمیت و تثبیت نظام را هم با خودش پیش میبرد!
پس از عملیات، شصت هفتاد تا کشته گرفتیم، سه چهار تا شهید دادیم. شب، روی یکی از ارتفاعات مجبور شدیم بمانیم. شهدا رو آوردیم پیش خودمون. فرمانده جلو بود. وقتی اومد بالا، گفت: «جنازه شهدا رو کجا گذاشتین؟»
نشانش دادیم. رفت سراغشان. نشست. چه لحظهای شده بود! دل آسمون هم طاقت دیدن این صحنهها رو نداشت.
یکی یکی بوسیدشون، زمزمه کرد باهاشون، گریه هم کرد. توی تاریکی شب، وقتی میخواست بره از صداش معلوم بود خیلی غمگینه. بچهها میگفتند: «کار همیشگی شه، بعد از هر عملیات اگه وقت کنه حتماً می یاد سراغ شهدا.»
(6)
«یک لشکر را یک جوان 24 ساله اداره میکنه، در حالی که در هیچ جای دنیا یک افسر به این جوانی پیدا نمیشه که یک لشکر را اداره کنه.»
فرمانده جوان ما، در آموزش نقشه خوانی، نوآوری زیادی داشت. یکیش این بود که صبح زود نیروها رو در دستههای چند نفری، در دل مناطق کوهستانی یا بیابانی رها میکرد. قبلش به هر گروه یک نقشه و یک قطبنما میداد و به هر نفر یک قوطی کنسرو، یک قمقمه آب، یک سرنیزه و چند تا گرا هم بهشان میداد. نیروها باید با این گراها تا قبل از غروب، خودشون رو به نقطه معلوم شدهای میرسوندند. با کیفیتی که کلاسهای تئوری او داشت اکثراً از پس این کار برمیآمدند. آنها هم که میماندند شب سختی را در دل کوهستان میگذروندند؛ سختیای که باعث میشد میزان تلفات در عملیاتها کمتر شود...
همه فن حریف بود. توی سپاه کم داشتیم افرادی رو که به کار کردن با قبضههای توپ و خمپاره به صورت عملی وارد باشند.
اون روز رو فراموش نمیکنم؛ مانور تکاوری بود. باید با طناب از هلیکوپتری که در حال پرواز بود، میآمدیم پایین. در کشورهای مطرح دنیا به لحاظ نظامی، ارتفاع پرواز توی چنین مانورهایی، 30 تا 35 متر بود ولی ما به پیشنهاد او باید از ارتفاع 120متری میآمدیم پایین! مربّیها خیلی روی این موضوع کار کرده بودند. تمرینهای سختی هم به بچهها داده شده بود.
روز مانور:
ـ خلبان! چرا بالاتر نمیروی؟
ـ قربان! من از ارتفاع 85 متری بالاتر نمیروم، همینش هم خیلی خطرناک و غیر استاندارده!
از اون بالا کافی بود یک نگاه به زمین بکنی تا سرت گیج بره و ترس همه وجودت رو بگیره و از خیر همه چی بگذری.
ـ فرمانده! حقیقتش پایین رفتن از این ارتفاع دل شیر میخواد و پایین رفتن به عنوان نفر اول چند تا دل شیر میخواد!
اون روز فرمانده جوان ما اولین نفری بود که این کار را کرد. طناب رو گرفت و خودش رو بین زمین و آسمون معلّق کرد. وقتی پایین رسید نصف جون شدیم!
(1)
ـ بابا! پس کردستان چیه؟ اینا که دوستای شما میگن همش...
چند ماه قبل از حمله عراق، کردستان (شمال سقز):
ـ حاجی! هدفشون اداره کشاورزی است. اینا یه پاشون توی شهره و یه پاشون توی کوه و کمر. اگه هوا پس بشه، زود دُمشون رو میذارن روی کولشون و میزنند به کوه.
ـ باید هر چه سریعتر خودمون رو برسونیم اداره کشاورزی. شما سه نفر بالای
ساختمون بایستید و هر کدوم چهار پنج نوع سلاح بردارید. با همه این سلاحا کار کنید و از جاهای مختلف به سرشون آتیش بریزید. میخوام فکر کنن همه نیروهامون همین جان!
اون روز خودش با ده، دوازده نفر دیگه رفتند ضد انقلابها رو که درگیر همون سه نفر شده بودند، دور زدند. بیشترشون یا کشته شدن یا مجروح و یا اسیر. در پی تلفات اونها پیام ضد انقلاب، در منطقه بوکان صادر شد: «شما آروزی گرفتن بوکان رو دیگه باید به گور ببرید.»
ـ فرمانده! نزدیک بوکان سدّی هست. اونا کلی دینامیت بستهاند بهش. گفتند اگر بیایین طرف بوکان، سد رو میفرستیم رو هوا! اگه اون سد منفجر بشه روستاها و مزرعهها با اهالیشونو از بین میبره.
ـ امشب با بچههای اطلاعات عملیات میریم شناسایی.
بچهها میگفتند فرمانده توی شناسایی حسابی از خودش مایه گذاشت. بالاخره چند تا موقعیت خالی پیدا کرد.
ـ از همین جاها میشه رخنه کرد به دژشون.
شب عملیات چنان رو سرشون خراب شدند که دست و پاشون رو گم کردند، قبل از اینکه بتونند دینامیتها رو منفجر کنند.
ـ حاجی! بچههای صدا و سیما اومدند بوکان سراغ شما رو میگیرن.
ـ سراغ منو چرا؟
ـ میگن با فرماندهتون میخواهیم صحبت کنیم. آخه ما بهشون گفتیم برین سراغ فرمانده عملیات، کلید پیروزی ما اون بود.
محمود را که دیدند، ماتشان برد، باور نمیکردند همه کاره عملیات این آدم بود. اون وقتا محمود هنوز ریش و سبیل نداشت. باید دقیق میشدی توی صورتش تا بتونی چیزی پیدا کنی!
کومله و دمکرات، پدر مردم رو درآورده بودند؛ جنایتهایی میکردند که نظیرش کمتر پیدا میشد. برای سر فرماندههای ما جایزه میگذاشتند و هر روز هم قیمتش رو بیشتر میکردند. با بیرون کردن اونا از کردستان، دشمن از یه ابزار دیگه باید استفاده میکرد، مثل قبل از اون...
ـ بابا ! مگه قبل از کوملهها هم توی کشور کاری کرده بودند؟
(2)
تهران، 13 آبان 1358
ـ امروز لانه جاسوسی آمریکا توسط دانشجویان ایرانی محاصره و تعداد زیادی از اسناد سرّی برای فروپاشی حکومت اسلامی ایران کشف و ضبط شد.
کاخ سفید، 23 آبان 1358
ـ کارتر: «تمام داراییهای ایران در همه بانکهای آمریکایی و شعب خارجی را مصادره کنید.»
ـ قربان! منافع وسیع ما تا دیروز توسط دو پشتوانه محکم محافظت میشد: اسرائیل و ایران. ایران، ژاندارمری ما در خلیج فارس بود؛ اما کمکم باید از آن چشم بپوشیم.
ـ با خرید زیادی که شاه از سال 51 تا 54 از ما کرده، اسلحههای زیادی در دست حکومت خمینی است که این برای حضور ما در منطقه خطرناکه.
آن روز در سازمان «سیا» تصمیم گرفته شد برای اعاده حیثیت جهانی آمریکا و شکستن ابهت ایران، عملیات دلتا طرحریزی شود.
باید در این عملیات، گروگانهای آمریکایی، هرطور که شده آزاد شوند. هر چه زودتر لیست تعداد افراد شرکت کننده و
تجهیزات لازم در این عملیات رو به دستم برسون. عجله کن! ترس من از شکلگیری بلوک جدیدی در مقابل غرب و شرق هست؛ جمهوری اسلامی...
ـ قربان! ژنرال اجازه ورود میخوان.
ـ بگو بیاد تو.
ـ خب ژنرال! چی شد؟
ـ قربان! توی این عملیات با برنامه ریزیهایی که انجام شده، قراره 132 نظامی با هشت بالگرد و سه هواپیمای باربری شرکت کنند.
15 اردیبهشت 1359، صحرای طبس
ـ به فرمانده گزارش بدید طوفان شن شدیدی به راه افتاده، دید ندارم، کنترل بالگرد از دستم خارج شده.
ـ جواب بده، خلبان...
ـ ژنرال از آمریکا منتظر گزارشه قربان! عملیات شکست خورد؛ هشت نفراز نیروها سوختند. ما باید هر چه زودتر فرار کنیم.
12 اردیبهشت 1358
آیت الله مطهری در مسیر برگشت به منزل مورد اصابت گلوله قرار گرفتند و به شهادت رسیدند.
«اینجانب به اسلام و اولیای عظیم الشأن و ملت اسلام و خصوص ملت مبارز ایران، ضایعه اسفانگیز شهید بزرگوارو متفکر و فیلسوف و فقیه عالی مقام مرحوم آقای حاج شیخ مرتضی مطهری قدس سرّه را تسلیت و تبریک عرض میکنم.»
امام در پیام خود چنین ادامه میدهند: «من فرزند بسیار عزیزی را از دست دادهام و در سوگ او نشستم. وی از شخصیتهایی بود که حاصل عمرم محسوب میشد.»
اینها ترورهایی بود که برای متوقّف کردن حرکت انقلاب صورت میگرفت. مگر
این بهشتی مظلوم چه کار کرده بود که توی تاکسیها هم درباره او بدگویی میکردند. پس از شهادت آیت الله بهشتی رحمة الله ملّت دریافتند که چه کسی را از دست دادهاند و چگونه حربه دشمن به نشانه نشست.
شهریور1360، نماز جمعه تهران
نماز جمعه اقامه شد. در فاصله دو نماز، چون نتوانسته بودم به خطبهها گوش دهم، سریع بلند شدم تا نماز ظهر رو بخونم. در قنوت بودم که صدای مهیبی اومد. برای چند ثانیه گیج شدم. انفجار؛ آن هم در نماز جمعه!؟ ناگهان غوغا شد. نمازم را قطع کردم و در سیل مردمی که به محل انفجار هجوم میبردند، جلو دویدم. اوضاع به هم ریخته بود. عده ای هم از آنجا دور میشدند. من جزو اولین کسانی بودم که به صف اول رسیدم. امام جمعه محبوبمان «آیتالله مدنی» غرق در خون و پاره پاره در محراب، روی
زمین افتاده بود. صدای فریاد و شیون از هر سو بلند بود؛ انگار کسی نمیدانست چه باید بکند. شیشههای مغازههای پشت جایگاه شکسته و تکههای بدن شهید بزرگوار در اطراف محراب پخش شده بود. با اضطراب و اندوه در حالی که اشکهایم سرازیر بود، نایلونی برداشتم و هر جا که تکههای بدن مطهر شهید را میدیدم جمع کردم توی کیسه. طرحهای دشمن، روز به روز پیچیدهتر میشود.
طرح جدید آمریکا برای فروپاشی جمهوری اسلامی، راهیابی بنیصدر در رأس کشور بود. اون روز قرار بود از طرف ارتش و سپاه برنامه عملیات رو در حضور بنیصدر تشریح کنند. نماینده سپاه «سردار باقری» بود؛ جوانی لاغر و ضعیف با صورتی بدون مو!
چشم به صورت بنیصدر دوخته بود. با دیدن او پوزخندی زد و با نگاه تحقیرانه ای شروع کرد به تشریح کردن.
اگر سردار، از پس تشریح به خوبی بر نمیآمد وضعیت بنیصدر و سپاه از این که بود، بدتر میشد. هر چه به آخر نزدیکتر میشدیم اخم در صورت او بیشتر نمایان میشد. آخر طاقت نیاورد، دست سردار رو گرفت و تحسین کرد ...
ـ خبر امروز رو شنیدی؟ امام، بنیصدر رو از فرماندهی کلّ قوا عزل کرد.
ـ الآن کجاست؟
ـ خبرهای رسیده نشون میده که اون با لباس مبدّل از کشور خارج شده.
کاخ سفید با دقت اوضاع کشور را زیر نظر دارد.
ـ این روزها برای ما بسیار خوشایند است. با ورود این افراد به نقاط قدرت ایران، روزهای سرگردانی آمریکا رو به سپری شدن است.
ـ بله! یعنی از این پس باید شاهد فروپاشی ستونهای این نظام سرکش و مهارناشدنی باشیم، هه هه!...
ـ طرح سازمان ردخور ندارد؛ ایجاد گروهکهای ضدانقلاب داخلی برای متشنّج کردن اوضاع کشور خمینی!
(1)
در یکی از مأموریتهای شناسایی اش توی کردستان، یکی از کردهای ضد انقلاب رو اسیر کرده بود. چند ساعت که راه مییان، هوا تاریک میشه. شب را توی مقرّ نیروهای خودی استراحت میکنه. نیمههای شب طبق معمول از خواب بیدار میشه.
اسیری که اون شب با ایشون بود، میگفت: «حال و هوای دیشب و اون گریههای سر نمازش منو زیر و رو کرد. راستش رو بخوای من اصلاً فکر نمیکردم شماها این قدر روح لطیفی داشته باشید!»
صدای انفجاری از داخل جاده خاکی شنیده شد. یک خودروی عراقی روی مین رفت و منهدم شد.
ـ بچهها! اون طرف تپه رو ببینید، جیپ عراقی داره میاد طرف ما. وقت برای تصمیمگیری نیست، سریع سنگر بگیرید و شلیک کنید.
یک افسر عالی رتبه عراقی و راننده او کشته شده بودند. فقط بیسیمچی اونها، مجروح روی زمین افتاده بود و مرتب آه و ناله میکرد.
ـ فرمانده! داری چی کار میکنی؟
ـ باید اُونَم همراه خودمون برگردونیم عقب والّا تلف میشه.
ـ میدونید تا مواضع خودی سیزده کیلومتری توی کوه راه داریم!
پس از هفت ساعت کوهپیمایی، به خط مقدم رسیدیم. توی راه با اسیر عراقی حرف میزد، او هم مرتب از فرمانده تشکر میکرد.
ـ موقع اذان صبحه، باید یه محل امن برای نماز پیدا کنیم.
اسیر عراقی هم با ما نمازشو به جماعت خوند. اونجا بود که فهمیدیم اونم شیعه هست!
ـ اسیر عراقی گفت: «توقع این برخورد خوب رو نداشتم. من ابوجعفر، شیعه و ساکن کربلا هستم.»
با بچهها به مقرر رسیدیم. فرمانده به خاطر فشاری که توی مسیر بهش وارد شده بود راهی بیمارستان شد! تا اینکه عصر، یکی از بچههای قدیمی گروه به دیدن من اومد و با خوشحالی گفت: «خبر جالبی برات دارم، ابوجعفر همون اسیر عراقی، توی مقر تیپ بدر مشغول فعالیت شده!»
ـ اگه حاضرید بریم یه سر مقر تیپ بدر برای دیدنش.
هنگام ورود به ساختمان تیپ، با صحنهای برخورد کردیم که باورکردنی نبود؛ تصاویر شهدای تیپ روی دیوار نصب شده بود.
ـ دیدی عکس رو؟
ـ بله!
تصویر ابوجعفر در میان شهدای آخرین عملیات تیپ بدر مشاهده میشد! سرم داغ شده بود، حال خوبی نداشتم...
(2)
محمدرضا زُل زده بود تو چشمای بابا.
ـ بابا! بعضی از دوستام میگن ما توی جنگ بدون برنامه حمله و عملیات برگزار میکردیم، آموزشهای نظامی بلد نبودیم...
ـ سلام حاجی! شما منو صدا زده بودید؟
ـ بله. ابراهیم! باید همه روشهای استتاری که دشمن به کار میبره رو به نیروها یاد بدید!
گاهی ابتکارات او همه رو به تعجب میانداخت. در مسیر یک مانور، چند تا گودال به عمق هشتاد نود سانتی متر کند. خودش به همراه بقیه مربیها، توی این گودالها سنگر گرفتند و پنهان شدند. در کار کندن و استتار کردن خیلی مهارت به خرج داده بود. یک گروهان از نیروهای آموزشی از روی این گودالها رد شدند؛ اما متوجه آنها نشدند! چند متر که از گودالها دور شدند، یک دفعه فرمانده و مربیها پریدند بیرون و با گلولههای مشقی شروع کردند به تیراندازی!
ـ باید این قدر از این تمرینها به نیروها بدید تا در مناطق جنگی همیشه شش دنگ حواسشون جمع باشه!
ـ حرفتون درسته، این نامه رو بدید به بچههای گروه فنی و آزمایشگاه.
اون روز با کمک چند تا از نیروهای متخصص، صفحهای کاملاً انعطافپذیر و نشکن درست شد. برای نوشتن اعداد و درجههای روی اون هم از مادهای ترکیبی
استفاده کردند. خصوصیت این ماده این بود که در هیچ شرایطی پاک نمیشد و از بین نمیرفت.
برای دیدن مرحله پایانی طراحی جدید ماشین «هدایت آتش» به کارگاه رفتیم.
ـ حافظه ماشینهای قبلیمون آسیب پذیر بود. اینو چند نفری ساختید؟
ـ پنج نفری سرهنگ! این ماشین جدید هدایت آتش حجم و اندازه بسیار کوچکتر و سبکتر از ماشینهای قبلی دارد؛ یک ماشین حساب کاسیواف ایکس 602 است که یک برنامه جدید و حساب شده به او داده شده. با کمک همین برنامه میشه همه کارهای ماشین هدایت آتش رو بسیار دقیقتر و سریعتر و با نیروی انسانی کمتری انجام داد! خصوصیت دیگرش این است که حافظهاش روی یک نوار کاست ضبط میشه، هر بار که حافظه اون آسیب میبینه بلافاصله نوار رو
روی ضبط میذاریم و برنامه به مدت سی ثانیه دوباره به حافظه ماشین حساب داده میشه...!
این خاطرات، پدر محمدرضا رو به کجا برده؟
(3)
ـ محمدرضا! یکی از دوستام وقتی که تیر خورد، فقط ذکر «یا مهدی» ازش میشنیدم، تا وقتی که گلوله آرپی جی اومد روی سینه اش و دست چپش رو با خودش برد.
هر کس توی این قافله پای رفتن نداشت، موند.
اسماعیل شتاب زده داخل قایق دوید و برادر شفیعی رو صدا زد. موقع حرکت ذکر خدا بر لب داشت و از پیروزیای که در عملیات نصیب بچهها شده بود خوشحال بود. حدود ششصد متر به دنبال سیلبند به طرف الصخره رفتیم و من از آبراه کمیل و یاسر برای اونا تعریف میکردم. ناگهان انفجاری کنار قایق رخ داد و آن چهار نفر کف قایق خوابیدند. سه نفرشان بلند شدند ولی اسماعیل با صورت کف قایق خوابیده بود. به یکی از بچهها گفتم: «اون رو بلند کن.» گفت: «زخمی شده و نمیتونه بلند شه.» دیدم دست چپ او از بازو و دست راستش از آرنج قطع شده و دو ترکش به سینه اش اصابت کرده.
میخواستیم وارد آبراه مسلم بشیم که طناب معبر به موتور قایق گیر کرد. مدتی که سکّان دار، طناب رو باز کرد، اسماعیل گفت: «میخواهم بشینم.» او رو بلند کردیم. رنگش
کمکم داشت سفید میشد. دستهای قطع شدش دیگه... مقداری خون از دهان اسماعیل بیرون اومد و دیگه حرفی نزد...
ـ بابا! بابا! چی شده؟ چرا خون از دهان و بینیات داره میاد بیرون؟ مامان! بیا، بابا حالش خوب نیست.
ـ محمدرضا! تو و خواهرت برید خونه، خودم اینجا میمونم.
(4)
رسیدم به خونه، رفتم سراغ وسایل بابا. چه بویی میداد. چرا تا حالا توجه نکرده بودم! آلبوم بابا پر از عکسهای خاطرهانگیز بود. هنوز که هنوزه لباس جبههاش تمیز و تا کرده کنار چفیه و سربند و پلاکشه؛ سربند «از ولایت تا شهادت».
این دفتر، چیه؟!
«بسم الله الرحمن الرحیم. پسرم، محمدرضا! بابا خیلی وقته که میخوام باهات صحبت کنم. ترسیدم برم و حرفامون بمونه. ببخش بابا رو. مجبور شدم بنویسم و گوش بدی. کاش یه وقتی میشد منم حرفاتو گوش میدادم...
توی همین حال و هوا، یکهو صدای آژیر قرمز بلند شد. طولی نکشید که ضدهواییهای جماران به کار افتادند. زمین زیر پایم شروع کرد به لرزیدن. صدای گوشخراش و کرکننده شلیک ضدهواییها، رعب و وحشت ایجاد میکرد.
اولین بار بود چنین شرایطی رو در جماران تجربه میکردیم. با خودم گفتم الآن حتماً امام میرن توی پناهگاه؛ ولی امام این کار رو نکردن. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده، همان طور آروم قدم میزدند، فقط رادیو را به گوششون چسباندند! به دوستم گفتم: «ابراهیم! انگار یادت رفته توی چه وضعی هستیم.»
اما اون انگار اصلاً نمیشنید؛ محو تماشای امام شده بود! کمی بعد گفت: «قلب مطمئن یعنی این!»
میگفت: «روزای اولی که رفتم جماران، خیلی دوست داشتم با دوربین خودم یک عکس از امام بگیرم تا اون رو یادگاری داشته باشم. چند بار خواستم این موضوع رو به امام بگم، ولی هیبتشون مانعم میشد! یک روز بالاخره کار خودم رو کردم، بدون این که به امام بگم، از ایشون عکس گرفتم. شاید باورت نشه، توی همه عکسای اون دوربین، فقط
همون عکس بود که سوخته بود! همون جا بود که فهمیدم نباید به فکر عکس گرفتن از امام باشم، باید به فکر استفاده کردن از باطن و از معنویت ایشون باشم.»
بچهها مثل پروانه اطراف امام پر میزدند. اگه میشنیدند امام گفته باید این منطقه حفظ بشه، خودشون رو به آب و آتیش میزدند تا از اونجا محافظت کنند.
یکی از فرماندهها همیشه میگفت: «من اهمیت نمیدهم درباره ما چه میگویند. من میخواهم دل ولایت را شاد کنم.»
کم کم صفحه جنگ برگشت و عزم بچهها داشت کار خودشو میکرد.
8 اردیبهشت
ـ عملیات «والفجر 8» با استعانت از خداوند و با رمز مقدس «یا زهرا علیها السلام» در منطقه عمومی بصره شروع شد. من فرمانده گردان یکم تیپ 419 بودم و به همراه
نیروهای تحت امرم، در خرمشهر استقرار داشتم. هنگامی که عملیات آزادی خرمشهر از سوی رزمندگان اسلام آغاز شد، زمین زیر پایمان به لرزه در آمد و ابری سرخ رنگ، سقف آسمان را پوشاند و اضطراب سربازان عراقی را دو چندان کرد؛ سربازانی که پس از مدت زمانی کوتاه به اجسادی مفروش بر زمین تبدیل شده بودند.
ـ امروز مهمان سرهنگ عراقی «عبدالعظیم الشکرچی» هستیم. خاطراتی که بیان شد و در ادامه گفته میشود وقایع و حقایقی تازه از زبان ایشان است:
شب قبل از عملیات روحیه ای بسیار عالی داشتیم. صدام حسین به دیدارمان آمده بود. او میگفت: مطمئن باشید که روی زمین هیچ قدرتی وجود ندارد که بتواند خرمشهر را از ما پس بگیرد.
همه تحت تأثیر سخنان او قرار گرفته بودند و برایش کف میزدند! اما به فاصله یک روز خرمشهر به دست صاحبان اصلیاش افتاد و ضربهای گیجکننده به صدام وارد آمد.
ـ تلفات تیپ شما چقدر بود؟
ـ بیش از 1500 کشته، 500 زخمی و 1000 اسیر بود. من سریعاً در خودرویی نشستم و از مهلکه گریختم...
رژیم عراق پس از شکست در خرمشهر، فرمانده سپاه سوم عراق، معاونان او و تعدادی از فرماندهان تیپها را اعدام کردند.
ـ از مقر، اطلاع دادند برای گوش دادن به سخنان فرمانده لشکر باید همگی در مقر جمع بشید.
اون روز فرمانده لشکر نهم به ما گفت: «امروز بر هر یک از ما واجب است که در راه دفاع از عراق جان خود را فدا کنیم.»
شکست در خرمشهر باعث شد که چشمان سربازان عراقی تا حدودی برای درک حقایق، باز شود و به افسران عراقی نیز شوکی وارد شد تا واقعیتها را دقیقتر بفهمند.
فرمانده تیپ «سرهنگ وسام البغدادی» در حال سرکشی از مواضع تیپ بود. او به من گفت: «ابوضرغام! فعلاً دنیا به ما پشت کرده و فرماندهی عراق، درگیر این مسئله است و نمیداند که چه برخوردی برای مقابله با ایرانیها مناسب است!»
گفتم: «اما قربان! فرماندهی کل در مورد پایان دادن به جنگ، اختیار تام دارد.»
گفت: «اختیار و انتخابی جز به کارگیری سلاح شیمیایی وجود ندارد.»
ـ قربان! آیا ارتش شما میتواند به چنین سلاح مرگباری پناه ببرد؟!
ـ بله! در جلسه اخیر که در روز جمعه، 11 رمضان 1982 (1361هـ .ش) با فرمانده لشکر داشتیم، او صراحتاً گفت که وزیر دفاع «عدنان خیرالله» به ضرورت استفاده از سلاح شیمیایی تأکید دارد و به فرماندهان لشکرها دستور داده که در این مرحله از جنگ باید سلاح شیمیایی به کار گرفته شود. مخصوصاً پس از آزادی خرمشهر توسط ایرانیها، به کارگیری این سلاحها، ضرورت بیشتری دارد!»
پیشرویها بیشتر میشود. شهر بصره فاصلهای چند کیلومتری با خط مقدم داشت. مناطق اطراف بصره را شعلههایی از آتش در برگرفته بود. موشکها فقط اماکن نظامی و دولتی شهر بصره را هدف قرار داده بود. سرهنگ ستاد «عمر عبدالکریم الدلیمی» میگفت: «واقعاً ضربههای ایرانیها با کمال دقت انجام میشود!» این اوضاع، گیجی ما رو بیشتر میکرد.
ـ سروان «عبدالزهره یعقوب» فرمانده گروهان یکم هستم. قربان! ما توانایی مقاومت نداریم. ایرانیها با روحیه عالی به ما حمله میکنند و هیچ اسلحه و مانعی سدّ راهشان نیست...
ـ شما ترسوها گمان میکنید که توان مقابله و ایستادگی در برابر یورش ایرانیها رو دارید؟ بدونید که اونا به زودی شما و رئیس احمقتون رو جارو خواهند کرد!
مدتی بعد، لشکر نهم رو در محاصره خودشون گرفتند و تارومار کردند.
من بعضی از ایرانیها رو میدیدم که برادران شهید خودشون رو، رو به قبله گذاشته بودند و خود به حرکت جسورانه ادامه میدادند. این منظره چنان هراسی در دلهای ما انداخت که حتی همان اندک روحیه موجود در تکتک سربازان از بین رفت. آنچه میدیدم باور کردنی نبود.
تلفات سنگینی به ارتش عراق وارد شد: 120 تانک لشکر پنجم در آتش سوخت، 60 دستگاه خودروی نظامی، منهدم شد و قریب به 800 نفر از نیروهای ما کشته شده بودند. باید اعتراف کنم که این عملیات بسیار غافلگیرکننده و سریع بود!
ـ قربان! زخمیهای زیادی در منطقه، نقش بر زمین شدهاند و ما میخواهیم ابتدا آنها رو تخلیه کنیم؛ پس از آن که راه باز شد، تانکها رو به جلو حرکت دهیم.
ـ نیازی به تخلیه مجروحان نیست.
ـ ولی قربان! وجود اونها باعث کندی حرکت زره پوشهای ما میشه.
ـ با تانکها و زره پوشها به جلو حرکت و از روی اجساد عبور کنید! این دستوری است که باید آن را از جانب صدام حسین حساب کنید!
30/5/1361
نیروهای ایرانی به سمت مواضع ما پیشروی کردهاند و نبرد بسیار سختی در گرفته.
ـ قربان! گزارش رسیده عدنان خیرالله، وزیر دفاع در منطقه حاضر شده و دستور اعدام تعداد زیادی از افسران رو صادر کرده!
با شنیدن این خبر لرزه بر اندامم افتاد. در همان لحظه آرزوی فرار از عراق را کردم؛ اما یاد و خاطره زن و فرزند از این فکر بازم داشت! ایرانیها چنان با روحیه عالی پیشروی میکردند که برایم قطعی شد اگر به همین منوال ادامه دهند، امشب بصره سقوط خواهد کرد.
اوضاع کاملاً به هم ریخته است. نیروهای ما قلع و قمع شدهاند و ایرانیها 180 کیلومتر مربع در خاک ما نفوذ کردهاند! آمار تلفات چقدر است؟
ـ 800 تانک منهدم شده، بیش از 2100 نفر کشته و حدود 3000 نفر اسیرشدهاند. قربان! صدام پشت خطه.
اون روز صدام در مکالمه تلفنی به فرمانده سپاه عراق گفت: «اگرنتونی جلوی پیشروی ایرانیها رو بگیری، باید خودکشی کنی!»
بنا به گفته بعضی از حاضران، او پس از دیدن آن منظره به گریه افتاد! میگفت من برای اولین بار بود که صدام رو این گونه گریان میدیدم؛ در حالی که به ما میگفت چرا در مقابل این هجومها، از سلاح شیمیایی استفاده نمیکنید؟
فرمانده سپاه عراق: «قربان! به کارگیری سلاح شیمیایی در این وضعیت غیرممکن است.»
گویا در منطقه ای زلزله خیز یا در مجاورت آتشفشانی در حال فوران بودیم. بعضی از افراد فریاد میزدند: نجاتمان دهید! و بعضی دیگه آشکارا به صدام فحش میدادند! تانکها انبوه اجساد کشتهها و زخمیها را بیاعتنا له میکردند! با هر مصیبتی بود، توانستیم جان خود رو از مهلکه نجات بدهیم. بلندگوهای توجیه سیاسی ارتش عراق، با شعارها و آوازهای حماسی، به استقبال ما آمده بودند و دروغهای خود را با این جملهها به صدا در میآوردند: «لشگریان ظفرمند صدام حسین! خوش آمدید! دلاور مردان...!»
برخی از سربازان شکست خورده و فراری، آب دهانشون رو روی خودروی تبلیغات میانداختند و میگفتند: «دروغ و نفاق بسه،
ای فریبکار ترسو!» انگار ما همه چیز را باخته بودیم؛ انگار کمکهای جهانی بیاثر شده بود.
7 مهرماه 1361
در یک شب مهتابی، نیروهای فرماندهی در اتاق عملیات، نقشهها و محاسبه جدولهای حرکت ماه و ساعات غروب آن را بررسی میکردند. ناگهان حادثهای عجیب رخ داد و ماه پشت ابری بزرگ و سیاه پنهان شد. تاریکی بر همه جا چتر انداخت؛ طوری که هیچ نقطه و تحرکی مشخص و دیدنی نبود. فرماندهان در تعجب و حیرت فرو رفتند!
به این ترتیب نیروهای ایرانی توانستند با استفاده از فرصت به دست آمده، افراد و مهمّات لازم رو به نزدیکی خط مقدم برسانند و از این فرصت حداکثر استفاده رو ببرند،. حتی فرماندهان عالی رتبه عراق نیز اقرار کردند که این پیشامد، چیزی جز یاری خداوند به رزمندگان اسلام نیست!
8/7/1361
همه چیز خبر از خطری پنهانی میداد. تیپهای جدید داشتند به منطقه میآمدند: تیپ 16 نیروهای ویژه، تیپ یکم کوماندویی، تیپ 46 زرهی و مکانیزه، تیپ گارد ریاست جمهوری و...
در طول مسیر چهره افسرده و محزون سربازان را در نظر داشتم و میدانستم که اکنون همگی به نجات خود و چگونگی فرار از مهلکه میاندیشند. در حالی که اونها رو از آینه خودرو نگاه میکردم، ناگهان مسئله عجیبی توجّهم رو جلب کرد:
ـ سروان! چرا بند کفشهای سربازا کاملاً بازه چرا بعضی شون اصلاً کفشاشون بند نداره؟!
ـ قربان! این کار برای آمادگی و سرعت فرار در مقابل هجوم رزمندگان است، تا وقتی که ایرانیها حمله کردند پوتینهاشون رو درآورده با پای برهنه فرار کنند!
این طرح از ستوان یکم «صاحب دحیل» بود. او دیشب در حالی که فریاد مرگ بر حزب بعث سر میداد، اعدام شد. ترس همه جا رو فراگرفته بود.
ـ قربان! میخواهم عقبنشینی کنم!
ـ هرگز. در این موقعیت، چیزی به اسم عقبنشینی معنی ندارد.
ـ قربان! خواهش میکنم، ایرانیها در حال نزدیک شدن به موقعیت ما هستند.
ـ بله، میدونم. تو در همان نقطه مقاومت کن. ما به زوی به سوی تو میآییم و پشتیبانی لازم رو انجام میدهیم.
ـ قربان! هیچ پشتیبانی و حمایتی کارساز نیست، ایرانیها به همه گروههای گردان ما مسلّط شدهاند... من تنها ماندهام.
ـ بس کن، دیگه صحبت نکن.
اینها مکالمات من با فرماندهی تیپ بود که در آخرین لحظههای سقوط گردان انجام
شد. گردانهای دیگه در حال عقبنشینی بودند و بسیاری از فرماندهان اونا کشته شده بودند. در همین حال خمپارهای به خودروی فرمانده تیپ اصابت کرده و او به همراه بیسیم چی، محافظ و رانندهاش کشته شدهاند! با شنیدن این خبر، از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم! سرباز وظیفه «عبدالسلام یعقوب» که رانندهام بود، به من گفت: «قربان! ایرانیها به نزدیکی مقر ما رسیدهاند.»
ـ سرباز به دست من شلیک کن!
گلوله در استخوان دستم نشست و خون فواره زد. حق قانونی فرار رو پیدا کرده بودم؛ برای همین سوار خوردو شدم و راننده با سرعت به سمت پشت جبهه حرکت کرد.
آن شب مردانی به مصاف ما آمده بودند که خستگی را نمیشناختند و با ترس بیگانه بودند. آنان همچون کوهها شکستناپذیر بودند و بلند همت؛ مردانی که برای پیروزی،
با ارادههای پولادین خود، سلاح دشمنانشان را بیاثر کرده بودند. با خود گفتم: «باید فرار کرد!» این سربازان ما بودند که با عجز و التماس از راننده میخواستند که پدال گاز را بیشتر فشار دهد تا با سرعت بیشتری از میدان بگریزند! بعضی از اونا با پای برهنه و بدون اسلحه فرار میکردند. توی اون لحظهها آرزو داشتم ای کاش صدام حسین اینجا بود و روحیه ارتش خود رو شخصاً میدید!
سعدون حمادی: «درخواست تشکیل سریع اجلاس شورای امنیت و شورای کشورهای عربی داریم.»
او در نامهای که به شورای امنیت سازمان ملل ارسال کرد، نوشت: «عراق در معرض تهدیدی جدّی قرار گرفته است و ایرانیها اینک در نزدیکی بغداد مستقر شدهاند!»
این اخبار، موجب نگرانی برخی از رؤسای کشورهای عربی از جمله ملک فهد، حسنی مبارک و ملک حسین شد تا آنجا که ملک
فهد در نامهای خطاب به صدام حسین چنین نوشت: «همه اموال پادشاهی سعودی در اختیار شماست!»
موفقیتهای روز به روز رزمندگان، معادلات جنگ را عوض کرد.
«کارتر» که اوضاع را به سود صدام نمیدید، اعلام کرد: «ما یقیناً با هرگونه تجزیه ایران مخالف هستیم!»
آن چه که این روزها آرزوی صدام است خلاصی از باتلاقی است که با دست خود در آن گرفتار شده؛ تا آنجا که در شبکه تلویزیونی حاضر شد و گفت: «عراق حاضر به عقب نشینی از خاک ایران میباشد، مشروط به اینکه ایران تضمین کند به خاک عراق تجاوز نکند!»
(7)
تویش مانده و نمیداند چکار کند، هی فریاد میزند بیایید دیگر صلح کنیم. او فکر امپراطوری بر اعراب رو در سر میپروراند.»
امام از حمله به خاک عراق اهداف خاصی را دنبال میکند: «این پیشرفتی که در کشور عراق میشود برای دفاع است. دفاع از کشور خودمان، دفاع از کشور اسلامی عراق... ما راهمان این است که باید از راه شکست عراق، به دنبال لبنان برویم. ما میخواهیم که «قدس» را نجات بدهیم؛ لکن بدون نجات کشور عراق از این حزب منحوس نمیتوانیم. ما لبنان را از خود میدانیم؛ لکن مقدمه این که لبنان را نجات بدهیم، این است که عراق را نجات بدهیم.»
از درون فشارها برای قطعنامه صلح بر امام روز به روز بیشتر میشود. امام پذیرش قطعنامه 598 را «نوشیدن جام زهرآلود» نامید و فرمود: «قطعنامه 598 را قبول کردم؛
ولی به واسطه حوادثی و عواملی که از ذکر آن فعلاً خودداری میکنم و به امید خداوند در آینده روشن خواهد شد...»
تو ای شهادت! مرز مردن و تو، خون نیست؛ خود است. تو داستان ماندگاری هستی برای آنانی که دانستند دنیا جای ماندن نیست. تشنگی شرط توست و تشنه کامی زینتت. میان ما و تو عهدی است برای رفتن. فقط آنان که بر پیوندشان با تو ماندند، با تو خواهند رفت.
به آنان که خدا را میبینند، تو را میدهند، نه به آنان که خدا را میدانند.
ما که ماندیم، رفتیم و آنان که رفتند، ماندند.
هر که تو را دید، خدا را خواهد دید؟ یا هر که خدا را دید تو را خواهد دید؟
برای رسیدن به تو بال لازم نیست، حال میخواهد. بال را پس از رسیدن به تو میدهند نه پیش از آن...
(1)
طاقتم طاق شد. نوشتههای پدر رو بر داشتم و رفتم کنار خودش بمونم. پشت شیشه، دستامو گذاشتم روی صورتش. یک عمر بود که همچین احساسی نداشتم! خدایا کمکم کن...
ـ دیشب امامو دیدی؟
ـ آره دیدمشون.
ـ داشتن چه کار میکردند؟
ـ امام توی اون لحظات هم مشغول قرآن خوندن بودند. آرامش همیشگیشون رو توی اون لحظات بیشتر احساس میکردم...
کشور، سراسر غرق گریه و عزاداری است. تهران میزبان حضور عاشقان امامِ پر کشیده است. هلیکوپتر حامل پیکر امام، جایی برای نشستن پیدا نمیکند. مردم اجازه دفن امام را نمیدهند. کفن امام از فشار جمعیت پاره شده...
اون روز امام، با کفن آیت الله خامنهای(حفظه الله) دفن شد و چند روز بعد مجلس خبرگان ایشان را به عنوان رهبری ملت انتخاب کرد.
آقا میفرمود: «من میدانستم که امکان دارد به خاطر عنایتی که اعضا به بنده دارند،
بخواهند مرا انتخاب کنند؛ لذا شب قبل از آن، با تضرّع به درگاه خداوند، از او خواستم که این امر محقّق نشود.»
فضای خالی شده برای رخنه، یک بار دیگر با انتخاب صحیح مجلس خبرگان پر شد. سیاستمداران کاخ سفید گفتند: «متخصّصین ما سالها برنامهریزی میکنند اما رهبر ایران با یک سخنرانی همه آنها رو نقش بر آب میکنه. رهبر ایران با شخصیت پیچیده و ناشناخته... رهبر ایران محبوبترین رهبر دنیا... غرب به دنبال حرکتهای جدید...»
(2)
«ما با تبادل فرهنگی مخالف نیستیم؛ اما با تهاجم فرهنگی باید مقابله شود.» جبهه فرهنگی متلاطم است. هر روز امواج سهمگین از دشمن به بدنه کشورهای اسلامی وارد میشود.
بعد از این که هواپیما در جده نشست، وارد سالن بسیار بزرگی شدیم. روبهرویمان رستوانهای بزرگ صف کشیدهاند؛ به سبک اروپا. نوشابههای رنگ وارنگ پپسی و سفن آب، میراندا، والسی کولا حتی تا نزدیکی بقیع!
دوشنبه 27/2، بقیع
مدینه یک دست سفید پوشیده است. ساختمانها بیشتر سفید رنگاند و چند طبقه از جنس سیمان و گاه سنگ؛ با آرمهای غربی و تبلیغات فراوان! کم مانده بنویسند: «سونی اعمال خوشی را برایتان آرزو میکنند!» توی مکه هم نزدیک حرم یک ویدیو کرایهای بود با فیلمهای غربی و هندی!
اونجا بود که مثل فیلم حرفهای آقا از جلوی چشمام رد میشد. شاید تا دقت نکنی، معنی تهاجم رو متوجه نشی و شاید هم باید طرز دیدن خودت را عوض کنی.
میفرمود: «آن چه که موجب میشود ما الگوی غربی را برای پیشرفت جامعه خودمان ناکافی بدانیم، در درجه اول این است که نگاه جامعه غربی و فلسفههای غربی به انسان، با نگاه اسلام به انسان به کلی متفاوت است؛ یک تفاوت بنیانی و ریشهای دارد...»
واقعاً چرا نباید از غرب و فرهنگ آنها تقلید کنیم؟
«بعضی از کشورها مقلّدند از غرب، از سازندگان تمدّن مادی یک چیزی را گرفتهاند، زندگی خودشان را بر اساس آن شکل دادهاند. اینها تمدنساز نیستند، اینها آسیبپذیرند. اگر چنان چه یک طوفانی به وجود بیاید، اینها از بین خواهند رفت...»
انگار صدای رهبرمون هنوز توی گوشمه: «من به شما در یک جمله عرض میکنم که تجربه غرب، تجربه ناموفق است. محصول تجربه غربی در نظامهای اجتماعی یکی
فاشیسم است [حکومت نازی] یکی کمونیسم است [حکومت بلوک شرق سابق] یکی هم لیبرالیسم است [حاکمیت مطلق العنان امروز دنیا که مظهرش آمریکاست و نورچشمی و عزیزکرده اش اسرائیل]. همه جنایتهایی که تقریباً در طول 150 سال اخیر انجام شده، محصول تجربه غرب است. یک قلم آن، دو جنگ جهانی است که میلیونها کشته بر ملتها تحمیل کرد...»
(3)
سخنرانی هانتینگتون، نظریهپرداز آمریکایی:
ـ آمریکا میتواند منافع قابل ملاحظهای برای کشورهایی که رهبریاش را بپذیرند، فراهم سازد.
ـ چرا «جهانیسازی» که موضوع بحث امروز کنفرانس است، معادل با «آمریکاییسازی» است؟
ـ در این راستا (آمریکاییسازی) اموری مد نظر ماست که از جمله آنها: فشار بر کشورهای دیگر برای پذیرش ارزشهای آمریکایی؛ بازداشتن سایر کشورها از توانمندی نظامی که برتری آمریکا را به چالش بکشد؛ درجهبندی کشورها بر حسب سازگاری شان با استانداردهای آمریکایی؛ اعمال تحریم علیه کشورهای مخالف با استانداردهای ما و تهدید به اقدام نظامی علیه عراق.
دولت آمریکا اعلام کرد که رژیم عراق از تروریسم پشتیبانی میکند و با داشتن سلاحهای کشتار جمعی، تهدیدی جدّی برای صلح و امنیت بینالمللی به شمار میرود. بر این اساس، حقوقدانان آمریکایی حمله نظامی «پیشگیرانه» را مطرح کردهاند.
آیا تاریخ مصرف صدام به پایان رسیده بود یا...؟!
جرج بوش در پیامی چهار دقیقهای اعلام کرد: «آغاز جنگ را اعلام میکنم و در این جنگ، 35 کشور جهان، آمریکا را یاری میکنند.»
عراق به چهار منطقه نظامی تقسیم و دفاع از هر یک از مناطق به یکی از افراد وفادار صدام سپرده میشود. به دنبال کشاندن جنگ به درگیریهای شهری، تلفات بیشتری بر
مردم وارد میشود. موشکهای کروز، بمبهای زمین به زمین و بمبهای هدایت شونده، شب و روز بر خانههای مردم بیگناه ریخته میشود. شبها در اینجا با روز فرقی نمیکند؛ هر لحظه بمبی...
روز بیستم، بصره و بغداد سقوط کردند و روز بیست و یکم روز سقوط حکومت صدام حسین!
پسرم! روزی که ناوهای آمریکایی در خلیج فارس، ناوها و حتی هواپیمای مسافربری ما رو میزدند هنوز فراموش نشده. اعراب و غرب که در جنگ صدام با ما برای او سنگ تمام گذاشتند، الآن به دنبال اربابشان آمریکا
ذلیلانه حرکت میکنند و سرمایههای کشوری و مردمیشان رو برای خواستههای آمریکا میسوزانند.
کنفرانس «ورشو» به ساعتهای پایانی خودش نزدیک میشه. در پاسخ به سؤال هانتینگتون، یکی از نظریهپردازها میگفت: «ما نمیتوانیم ایالات متحده رو به عنوان پلیس جهان بپذیریم.»
به گفته آقا: «دولت آمریکا در هیچ کشوری و در میان هیچ ملتی یک وجهه عمومی نداره. «مرگ بر آمریکا» جزء شعارهای اختصاصی ملت ایران دیگر نیست... یک دولت طرفدار ظلم، طرفدار جنگ، طرفدار انبار تسلیحات، طرفدار زورگویی، طرفدار دخالت در امور کشورها...»
پیشرفتهای روز به روز کشور، رژیم صهیونیستی رو به دنبال پیدا کردن راه چاره انداخته. آنها در جدیدترین مواضع خود،
ادامه این روال پیشرفت رو تهدیدی علیه خودشون ارزیابی کردهاند: «او [ایران] در چند سال آینده خطرناکترین دشمن استراتژیک ما خواهد بود.»
امروز 20 فروردین، روز رسیدن کشور به فناوری هستهای و شروع ترس بیش از پیش آمریکا و متحدان او در مقابل حرکتهای جمهوری اسلامی است. پس از آن که جریان کوی دانشگاه 78 راه به جایی نبرد، تلاشی دیگر بر زمین ماند و طرح فروپاشی شوروی در ایران موفقیتآمیز نشد! باید دید که چه برنامه دیگری در انتظار کشور است!
(1)
سال 1388
رهبری انقلاب: «این حوادث، سناریویی از قبل طراحی شده است و جامعه اسلامی، با جنگ نرم دشمنان و با فتنهای عمیق مواجه شده است.»
آموزش هواداران و عناصر ضدانقلاب، در کشورهای مورد نظر، بخش مهمی از سناریوی «براندازی نرم» یا «انقلاب مخملی» است که در این سالها توسط مراکزی که طراحی و هدایت این اقدامات را بر عهده داشتهاند،
انجام شده است. از چندین ماه پیش از انتخابات دهم، جزوهها و کتابهای آموزشی با عنوان «مبارزه بدون خشونت» یا «راهنمای انقلاب نرم» به طور گسترده، به شکل الکترونیکی یا به صورت تکثیر شده توزیع میشود!
جمعه شب 22/3/88
یکی از نامزدها در حالی که هنوز بخشی از مردم در صف رأی دادن بودند و شمارش آرا شروع نشده بود، با رسانهها مصاحبه کرد و خود را به عنوان پیروز انتخابات معرفی نمود!
دوشنبه 25/3/88
دعوت به تجمّع هواداران و حرکت به سمت میدان انقلاب
نزدیک غروب جمعیتی حدود 200 ـ 300 نفر به منظور تصرّف حوزه مقاومت بسیج 117، به سمت این حوزه حرکت میکنند و به آن هجوم میبردند. آنها با پرتاب سنگ و
کوکتل مولتوف سعی دارند که آن مقر را سقوط دهند! در آن درگیری هفت نفر از جمله یک مادر و دختر که در مهد کودکی در آن نزدیکی بودند، کشته شدند.
به دنبال این وقایع، رهبری از مواضع نابهجا و سکوت خواص انتقاد شدید کردند. «أین عمّار...»
(2)
«محمد علی ابطحی» در دادگاه گفت: «تقلّب، اسم رمز آشوب شده است که در آن لشکرسازی برای تقلب وجود داشت و تمرین
پهن شدن مردم در خیابانها هم در آن موجود است.»
استفاده از جمله «شهیدسازی» از جمله اقدامات فتنهگران برای مظلومنمایی و فریب افکار عمومی بود. «سعیده پور آقایی» از جمله این شهدای ساختگی بود که سران فتنه برای وی مجلس ختم برگزار کردند؛ اما بعداً معلوم شد که وی زنده است و به دروغ، فرزند جانباز شهید معرفی شده است!
جمعیتی که به اصطلاح برای برگزاری راهپیمایی سکوت به خیابانها آمده بودند، ولی با دست نوشتههای «فلسطین رو رها کن، فکری به حال ما کن» به آشوبگری و تخریب اموال عمومی پرداختند.
نیمه شب 1948 میلادی
انگلیسیها خاک فلسطین را ترک کردند. یهودیان با عنوان دولت جدید اسرائیل، در خاک فلسطین اعلان استقلال کردند. یک
میلیون آواره فلسطینی چاره ای جز گریختن به کشورهای دیگر ندارند.
بر اساس برنامهریزی دقیق و همه جانبه، مهاجرت گسترده یهودیان از کشورهای جهان، به ویژه از اروپای مرکزی و شرقی به سوی فلسطین آغاز میشود...
سال1984، کنفرانس شیعه شناسی، تلاویو
در این کنفرانس، صدها مسشترق شیعهشناس و عوامل اطلاعاتی و امنیتی ائتلاف «صلیب و صهیون» حضور دارند. برنامهریزیهای عمیق و درازمدت برای از بین بردن مسلمانها و حرکت به سمت جهان تکقطبی آمریکایی طراحی شده است. یهودیها در حال برنامهریزی برای ادامه طرح نیل تا فرات هستند.
استفاده کنیم. خاورمیانه نقطه حساسی برای کشور اسرائیل و آمریکا است. این منطقه، لولای سه قاره آسیا، اروپا و آفریقا جداکننده این سه قاره از روسیه است.»
با حمایت هم جانبه آمریکا، حملات پی در پی اسرائیل به لبنان و کشتارهای هزار نفری برای رسیدن به اسرائیل بزرگ، خواستههای خود، نابودی کامل مسلمانان و بردن منافع نفتی کشورهای عربی و ایران، شروع میشود.
امام میگفت: «من نزدیک به بیست سال است که خطر صهیونیسم بین الملل را گوشزد کردهام... هر کدام اگر یک سطل آب میریختند، او را آب میبرد...»
(3)
دایههای دل سوزتر از مادر، این روزها آستین همت بالا زدهاند و یکی پس از دیگری ابراز همدردی میکنند: «ایران نباید تظاهرکنندگان را سرکوب کند و ما از این
بابت نگران هستیم. آنها بدانند صدایشان شنیده میشود و اقدامات سرکوب گرانه دولت ایران علیه مردمی که برای حقوق دموکراتیک تلاش میکنند، از دید آمریکا پنهان نیست. آمریکا همیشه در کنار کسانی که به دنبال آزادی هستند، خواهد ایستاد؛ از جمله ایران، میانمار و زیمبابوه.
همینهایی که داراییهای کشور ما رو مسدود کردند و برای آشوب، تشنّج و تجزیه کشور از هر راهی استفاده میکردند، امروز با لالاییهای دلخراششون لجنزاری درست کردهاند که قصد دارند خواسته کثیفشون رو از اون بگیرند؛ هر چند هزاران تن رو در داخل به کشتن بدند. به قول خودشون سعی کردند به افرادی امتیاز بدهند که در ایران موج تازهای بر پا کنند و مصمّم باشند طومار حکومت اسلامی را در هم بپیچند و روزهای تلخ سرگردانی آمریکا را سپری کنند تا از این
پس شاهد فرو ریختن ستونهای این نظام سرکش و مهارناشدنی باشند.
پسرم! شاید الآن که این نوشته رو میخونی، بابات پیشت نباشه و شاید هم وقت رفتنش نزدیک... اما گوشهای پدرت هنوز صدای فرماندهشو توی شب عملیات میشنوه: «در راهی که فقط برای خدا میپیماییم، اگر مؤمن لحظهای احساس ناامیدی کند، آن لحظه، لحظه کفر و شرک انسان است؛ چرا که همه وجود ما، همه توان ما و همه هستی ما به دست خداست و همیشه بایستی امیدوار و مطمئن بوده و توکل به خدا داشته باشیم. این
صحنه همیشه محل آزمایش است. چهار صباحی زندهایم؛ بیست سال، سی سال، چهل یا پنجاه سال. آخر هم از دنیا میرویم. در این چهار صباحی که زندهایم، همیشه آزمایش میشویم. هر لحظه و ثانیه عمر ما آزمایش است، شکست هست، پیروزی هست، سختی هست، راحتی هست، همه چیز هست؛ ولی آنچه بیش از همه مطرح است، آزمایش خداست. برای خدا کاری ندارد که یک لحظه صدام را از روی کره زمین بردارد؛ لیکن خداوند، صدام را در کفرش آزمایش میکند و ما مؤمنان را در ایمانمان؛ چرا که در جنگ مان در مقابل عراق، چیزی غیر از ایمانمان بر دشمن غلبه نکرد. از نظر ابزار ضعیفیم، از نظر امکانات ضعیفیم، از نظر کمکهای بیگانه ضعیفتریم. هر چه شیطان و شیطانک هم هست، پیرو صداماند و ما غیر از خدا هیچ کس را نداریم.»
پدرت هنوز از صفحه چشمانش پاک نشده که شب عملیات مسلم بن عقیل علیه السلام اوضاع خیلی به هم ریخته بود و نیروها به شدت دستورهای فرماندهان خود را اجرا میکردند. در همین گیر و دار، ناگهان چشمم به فرمانده افتاد. دیدم ساکت و آرام همین طور که به آسمان نگاه میکند، اشک میریزد. تعجب کردم، گفتم: «حتماً مشغول راز و نیاز با خداست و داره از خدا برای پیروزی توی عملیات مدد میگیره.» کنجکاوی باعث شد که بروم سراغش. از او پرسیدم: «چیه حاجی! چرا گریه میکنی؟» به آسمون اشاره کرد و گفت: «به ماه نگاه کن.» نگاهی به ماه انداختم و گفتم: «خب چی شده؟» گفت: «ماه لحظه به لحظه بچهها رو همراهی میکنه؛ هر جا اونا توی دید دشمن قرار میگیرن، ماه میره زیر ابر و جایی که از دید دشمن بیرون میان و نیاز به روشنایی دارند، ماه بیرون میاد و همه جا رو روشن میکنه. میبینی لطف خدا رو که
چهطور شامل حال ما میشه؟ حالا فهمیدی برای چی اشکم دراومده؟» او این امداد غیبی رو از پشت بیسیم به اطلاع فرمانده گردانها رسوند. دقایقی بعد صدای گریه همشون از پشت بیسیم شنیده میشد.
دشمن یک بار دیگه صحنههای روز عاشورا رو تکرار کرد. یکی از سران خارج نشین فتنه در مصاحبه با شبکه VOA آمریکا درباره محرم میگوید: «...اما نکته چهارمی که میخواستم بگویم مسئله محرم و تظاهرات تاسوعا و عاشوراست. فرصت کمی داریم؛ بنابراین از امروز و فردا تا روز اول محرم اصل بحث ما غیر از یک مرور کوتاه روی خبرها، روی آکسیون بزرگ محرم متمرکز خواهد شد... در ده شب اول محرم و با پرچم سبز «یاحسین» و عزاداری برای شهدای جنبش و شهدای عاشورا، میتوانیم در سطح کشور حرکت داشته باشیم...»
بارها و بارها از خود پرسیدهام آیا آن روز درست دیده بودم؟
«سروش» در سایت خود، خطاب به مقام عظمای ولایت، چنین نوشت: «آقای خامنهای ! ایران سبز دیگر آن ایران سیاه و ویران نیست. شما گفتید که حرمت نظام هتک شد و آبروی آن به یغما رفت؛ باور کنید که در تمام عمر خود خبری بدین خوشی از کسی نشنیده بودم!»
عاشورای سال 61، با رزمندهای جانباز که نه چشم دارد، نه دست و پای سالم و نه ریهای برای تنفس، امروز تو را بهتر درک میکند.
حضرت ایستاد و با صدای بلند ندا داد: «شما را به خدا سوگند میدهم آیا مرا میشناسید؟ گفتند: آری به خدا! تو فرزند رسول خدا هستی.
فرمود: شما را به خدا سوگند میدهم آیا میدانید جدّم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است؟ گفتند: آری، به خدا!
ـ آیا میدانید مادرم، فاطمه دختر محمّد، برگزیده خداست؟
ـ آری به خدا!
ـ پس به چه دلیل خون مرا حلال میشمارید؛ در حالی که پدر من کسی است که فردای قیامت، عدهای را از حوض کوثر میراند؛ همان گونه که شتر را از نوشیدن آب
بازمیدارند و روز قیامت پرچم حمد و ستایش به دست پدرم است.
گفتند: همه اینها را میدانیم، ولی تو را رها نمیکنیم تا با تشنگی جان دهی. هنگامی که کار امام پایان یافت، فرشتگان ضجه زدند و گفتند: «پروردگارا! این حسین فرزند برگزیده تو و فرزند پیامبر توست.»
خداوند سایه حضرت قائم(عج) را نمایان ساخت و فرمود: «به وسیله این شخص، انتقام خواهم گرفت.»
در این هنگام در آسمان غباری شدید و تاریک به پا خاست و همراه آن باد سرخی وزید که در آن چشم، چشم را نمیدید...
«ای سید ما! ای مولای ما! ما آن چه باید بکنیم، انجام میدهیم. آن چه باید هم گفت هم گفتیم و خواهیم گفت. من جان ناقابلی دارم، جسم ناقصی دارم، اندک آبرویی هم دارم که این را هم خود شما به ما دادهاید؛
همه اینها را من کف دستم گرفتم، در راه این انقلاب و در راه اسلام فدا خواهم کرد؛ اینها هم نثار شما باشد.
سید ما! مولای ما! دعا بکن برای ما. صاحب ما تویی، صاحب این کشور تویی، صاحب این انقلاب تویی، پشتیبان ما شما هستید. ما این راه را ادامه خواهیم داد؛ با قدرت هم ادامه خواهیم داد. در این راه ما را با دعای خود، با حمایت خود، با توجه خود، پشتیبانی بفرما...».
ـ محمدرضا! مادر چرا صورتت خیسه؟ داشتی گریه میکردی؟
ـ سلام مامان! چیزی نیست.
ـ بابات حالش چطوره؟
ـ خانم ببخشید، همراه جانبازی که توی اتاق سی.سی.یو بود، شمایید؟
ـ بله. چی شده مگه؟
ـ حالش خیلی وخیمه. انگار شوکی بهش وارد شده. ما سعی خودمونو میکنیم. بقیه اش با خداست.
چهل دقیقه بعد، نزدیک غروب آفتاب
ـ مامان! آقای دکتر داره از اتاق سی.سی.یو بیرون مییاد.
ـ آقای دکتر! چی شد؟
ـ شما فرزند شون هستید؟
ـ بله!
ـ متأسفم ما تمام سعیمون رو کردیم، تسلیت میگم...