ghaemiyeh.com
سرشناسه:رضایی، مصطفی، ۱۳۷۱ -
عنوان و نام پدیدآور:جنگ روانی/مولف مصطفی رضایی ؛ ویراستار سیدهزیتون هاشمی.
مشخصات نشر:قم: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود (عج)، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۴۷ ص.؛ 5/9×۱۹سم.
شابک:978-600-7120-42-2
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:جنگ روانی -- جنبههای قرآنی
موضوع:جنگ روانی
موضوع:تبلیغات ضد اسلامی
شناسه افزوده:هاشمی، سیده زیتون، ویراستار
رده بندی کنگره:1393 65و882ج/104 BP
رده بندی دیویی:159/297
شماره کتابشناسی ملی: ۳۵۹۵۱۲۱
بسم الله الرحمن الرحیم
جنگ روانی
مؤلف: مصطفی رضایی
ناشر: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)
ویراستار: سیده زیتون هاشمی
صفحه آرا: داوود هزاره
طراح جلد: امیر تدین
نوبت چاپ: اول- پاییز 1393
شابک: 978-600-7120-42-2
شمارگان: هزار نسخه
قیمت: 1500 تومان
تمامی حقوق© محفوظ است.
قم: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج) / خیابان شهدا/ کوچه آمار(22)/ بن بست شهید علیان/ پ: 26/ همراه: 09109678911/ تلفن: 37749565 و 37737801(داخلی117و116)/37841130 (فروش)/ 37841131 (مدیریت)/ فاکس:37737160 و 37744273
تهران: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)/ تلفن: 88959049/ فاکس: 88981389/ ص.پ:355ـ15655
www.mahdi313.com
www.mahdaviat.ir
info@mahdaviat.ir
Entesharatbonyad@chmail.ir
جنگ روانی
بسم اللّه الرحمن الرَّحیم
جنگ روانی
نمایشگاهی بزرگ با عنوان «جنگ روانی و جنگ نرم از دیدگاه قرآن» برپا شده بود که دو غرفه داشت: جنگ روانی داخلی و خارجی. هر غرفه هم به راهروهای متعدّدی تقسیم میشد.
روی کارت ورودی طرّاحی شده برای مهمانان، نوشته شده بود: «بسم اللّه الرحمن الرحیم. هدیً للمتقین»
قرآن تنها راهبر فردی و اجتماعی: جامعه برای خارج شدن از طرحهای پشت صحنه دشمن باید چند قدم پیشتر از کمینهای آنها حرکت کند و قبل از ورود آنها، سنگرسازی کرده باشد. بی شک، قرآن ـ که سراسر کتاب جنگ نور و ظلمت است راههای برونرفت از این جنگ را نشان داده است، اما همانطور که گفته شد باید به محیط آن وارد شد تا بتوان به سایه پر آرامشش رسید و شرط ورود «تقوا» است.
با خطی بزرگ و زیبا، بر سر درِ غرفه نوشته شده: «جنگ روانی داخلی». جنگ روانی که از داخل جامعه به آن دامن زده میشود به مراتب میتواند اثرات خطرناکتری داشته باشد، چون راهگشایی
دشمن با نفوذ از درون، بر سهولت تصرّف کردن مواضع میافزاید و بین لایههای اجتماع، شکافهایی از جنس آنها قرار میدهد.
دشمن قبل از آن که نیروی گسترده خود را صرف هجوم از بیرون مرزها کند، ابتدا از همان مهره همرنگ داخلی استفاده میکند؛ مهرهای که یا حال و هوای رقّاصی و پایکوبی کُفر را چون نسیم دلنوازی درون خود میپروراند و حاضر است برای رسیدن سپاه آنها از هر پایِ رفتنی به قلب مؤمنین، دریغ نکند؛ پاهایی که طبق تجربه، با آهنگ خارجیها هدایت میشود و با انگشت اشارههای آنها جهت میگیرد یا چون قدرت فعلیِ داخلی را متناسب با برنامههای خود نمیبیند، به دورخیزی بلند برای شکستن همه ستون فقرات نظام در جامعه
روی میآورند. حرصِ قدرت، به دست آوردن امتیازها، زخمهایی که خوردهاند و... همه و همه میتواند عواملی باشد که دوستان داخلی، به راهزنان کاروان در حال حرکت جامعه تبدیل شوند.
در هر راهرو، سه یا چهار تابلو تعبیه شده که به بررسی راهکارهای معمولِ آنها برای «براندازی» پرداخته است.
از مهمترین ابزار شکستن حصارهای حفاظتی داخلی که از همبستگی مردم و حکومت پدید آمده، روز پنداشتن شب و به دنبال چراغ گشتن در روز، زیرِ سؤال بردن وضعیّت مناسب و در مواقعی، دامن زدن به آمارهای غیر واقعی و نادیده گرفتن پیشرفتها است.
یک لشکرکشی همه جانبه دشمن در پایین آوردن پرچم پرعزّت جامعه اسلامی، با استفاده از عنصر نارضایتی مردم در شرایطی که طیف گستردهای از آنها از جزئیات دقیق حوادث بیخبرند، منحرف کردن اعداد و ارقام، کوبیدن بر طبلِ عقبماندگی و آلودگی آسمان کشور، حرکتی چندان مشکل برای تغییر زاویه دیدها نخواهد بود.
حضرت موسی علیه السلام بهترین و لایقترین را به فرماندهی جامعه توحیدی منصوب کردند، نیرومندترین فرد در ایمان، با بدنی پرصلابت و علمی نافذ قدرت راهبری سپاه ایمانی را تا آخرین قدم به مقصد، داراست؛ ولی قِشر ثروتمند جامعه که فقط به جیبهای فربه شده خود نظر دارند، نه قلبهای تپیدهای که شوق منزل یار را
میکشند، همه امتیازات والای او را نادیده گرفته و فریاد بیکفایتی و شعار جدایی از او را سر میدهند که ما صاحب مالهایی هستیم وسیع!
دیدن آب، نویدی است برای به سر رسیدن عطش و خشکسالی و صدای پرشورِ پرندگان خبر از آمدن بهار میدهد؛ ولی آنکه از زمستان سود میبرد و درگِل و لای بر اسب روزگار میتازد، باید هر آنچه هست را نبیند و دستان سیاه خود را بر چشمانِ پرخواب حلقه کند تا نبیند که تاریکیها و زردی برگها رو به پایان است.
تحصیلکردگان اهل کتاب، موقعیت فعلی خود را مدیون رفت و آمدها و نذرهای مردمیاند که به خاطر کتاب و لباسشان به نان و نوایی رسیدهاند.
نباید گذاشت مردم بدانند پیامبری که سالها نام او را برایشان زمزمه میکردند هماکنون از کوههای مکّه به عالم میتابد.باید این قسمت از کتاب را دیگر برایشان نخواند، نام «احمد»...
حتی این مقدار هم کافی نیست. از امروز متون تغییر داده میشود و میگوییم: «این را که برایتان میخوانیم از نزد خداست»؛ ولی وای به حال کسانی که با قلم خود مینویسند و نگارنده را خداوند مینامند.
چه میشود کرد؟ جنگی تمام عیار لازم است تا توجّهها، پیکان سکّهها و هدیهها از علمای اهل کتاب دور نشود. دریافتهاند که اگر محمد صلی الله علیه و آله و سلم دیده شود، از دستان وعدههای پوشالیشان کاری ساخته نیست. اگر این سفره پرنعمت و پر نور پهن شود، چه کسی یارای برخاستن دارد؟ بوی عطری
که از هزاران فرسخ در کوچهها پیچید، با کدام دست میتوان بر آن سرپوش گذاشت؟!
]هر لحظه بر تعداد بازدیدکنندگان افزوده میشود.[
رفاهمحوری، پاها را در میدان جنگ با دشمن سست میکند، دستها یارای پیکار را ندارد و چشمها به جای اینکه به دشمن باشد، به راههای فرار و رها شدن از ترس رویارویی و کشته شدن است. اینجاست که برای گریختن دلیلی پیدا باید کرد و افرادی را با خود همراه ساخت تا ضایعات این آبروریزی برایشان کمتر شود. صدایی برمیآورد که: ما طاقت جنگیدن با آنها را نداریم. باید نیروی خود را ناچیز وانمود کرد
و چشمها را پر از پیاده و سواره نظام دشمن کرد، در هر گوشی خواند که نمیشود با اینها جنگید، مگر تعداد ما و ابزار آنها را نمیبینید؟ تنها راه، فرار است. باید چنان به سمت شهر دوید که حتی پای باد هم به چند قدمیمان نرسد.
در آن گوشه، آنهایی که نمیخواهند در چارچوب ایمان قرار بگیرند و تصویرشان سندی بر عهدشان باشد، با گامهایی لرزان به همراه پیامبرشان موسی علیه السلام به راه میافتند. در مسیر حرکت، زمزمههایی به دل دارند که اگر به کوه رسیدیم، چه بهانههایی برای همراهی نکردن با او بر زبانها بیندازیم. همراهی با او سختی و جنگ دارد. محرومیّت از عیش و شرابهای گوارا را نمیشود تحمّل کرد. باید تقاضایی از او کرد که از برآوردنش عاجز باشد: «ای
موسی! خدایت را به ما نشان بده. ما تا او را با چشمانمان نبینیم، به سخنان تو و راهت ایمان نمیآوریم!»
جرقّهای که ایمان را بر باد داد و روان افراد زیادی را درگیر خود کرد:«درست میگوید. ما باید خدایی داشته باشیم که مانند ما جسم داشته باشد تا بشود او را دید. ای موسی! برای ما هم خدایی مانند این بتها قرار بده تا به دور او حلقه بزنیم!»
خدایی که با دستان خود ساخته بودند. خدای ضعیفی که نه میتواند آسیبی از خود دفع کند نه جاهلانی که اطرافِ او را گرفتهاند! خدایانی که از جنس قلبهای تراشندگانشان هستند. خدای سنگی که احساسی ندارد و نمیفهمد. نه میبیند، نه میتواند گوش بدهد.
وقتی نمیخواهند همراهی کنند با چه زبانی بگویند که از آمدن با تو پشیمان شدهایم، دلمان برای کاخ ابرقدرتی فرعون تنگ شده، ما نمیتوانیم در بیابان راه بیفتیم، خستگی بکشیم، گرما ببینیم و کمخوابی را تحمّل کنیم امّا خم به ابرو نیاوریم. ما طاقت گرسنگی را نداریم.
موسی! چگونه چشم میتواند میوههای خوشرنگ را فراموش کند؟ ما نمیتوانیم در راحتی نباشیم. آنچه که تو امروز برایمان مهیّا کردهای، بخشی از نیازهای ماست.
ای موسی! برای ما بنیاسرائیل، خوردن کباب پرندگان، سخت است! از خدایت بخواه که برای ما غذاهای گوناگون بفرستد، از آنچه که زمین میرویاند، انواع سبزیجات
و حبوبات و هر آنچه که سلیمان به آن سمت است. قومی که هر روز غذا، بیش از مقدار نیاز، از آسمان برایشان نازل میشود اکنون...
]انگشتهای ابهام حاضرین از دندانها جدا نمیشود. چگونه میشود با چند جمله، اوضاع مطلوب و هوای دلانگیز را وخیم و آشفته جلوه داد؛ جلوهدادنی که همه را همراه خود کند. از اینجا به بعد تابلوها به رنگ قرمز درآمده است؛ رنگی که شباهت زیادی به رنگ خون دارد. گویا در ادامه مسیر خبرهایی در راه است، پس باید با دقت به انتظار نشست.[
در حلقه انسجام بین داخل و نیازهای دشمن و چشمهای بیگانگانی که همه جا حضور دارند و به دنبال اشغال سِمَتهای
مناسب داخلی برای پیشرفت بیشتر هستند، بهتر میتوانند نقشههای طراحی شده را عملی کنند؛ طرحهایی که اگر قرار باشد به خودی خود از بیرون شروع شود، سالها زمان میبرد و هزینههای هنگفتی را از خزانه دشمن خالی میکند.
باید به دنبال ستونی بود که همرنگ با درون، حتی پررنگتر از آنها بر صفحههای حوادث ظاهر شوند تا اذهان را برای ریختن زهر نهایی کاملاً آماده کنند. باید رخنه و نفوذی داشته باشند که هیچ شکّی را نیاورد و جای حتی نقطه خالی در دل دیوارها به خاطر این نفوذ باقی نماند.
ستونی به ظاهر برای تقویت دوست، ولی قبری برای فرو پاشیدن ستونهای دیگر است. چه خوب میتوانند به جنگ روانی دامن بزنند، از دشمن بگویند و از قدرتش،
از کم و کاستیهای خودمان؛ یعنی بزرگ نشان دادن امور ناچیز و استتار مجازی، نقاط قابل نفوذ و ضربهپذیر؛ یعنی دور کردن اذهان از خطرها و خطرناک معرفی کردن محیطهای صلح و پرآرامش! ضربه زدن به نیروهای کارآمد و زیر سؤال بردن ایمانشان، تخصصشان و هر نقطه قوّتی که ستاد فرماندهی دشمن از آن هراس دارد. چه بسا بهتر از دشمنان پرمهر داخلی، حرکتی زیرپوستی و کاملاً مخفیانه، تا لشکر و جامعه به خود بیاید دشنهای در شکم فرمانده کل فرو کردهاند و قتل را بر گردن دستهای پاک فرماندهان دلسوختهای میاندازند که عمر خود را در فرمانبرداری از ولیّ خود صرف کردهاند.
تا زمانی که بین نخها گره محکم باشد، سردی هوا قدرت رسوخ به بدن را نخواهد داشت. پس آثار شکاف را باید از لباس دور کرد تا گرمای حیات را از دست نداد.
جوامع، به حسب روحی که در آنها شکل گرفته، استحکامات مختلف، توان و مقاومتهای متفاوتی دارند. در این بین، جامعه ایمانی، پرصلابتترین لایههای حفاظتی را به خود اختصاص داده است؛ لایههایی که پس از فرود آمدن هزاران ضربه خارجی نمیتوان، بر دیواره آن اثری از آسیب پیدا کرد؛ لایههایی که همیشه دندانهای غیظ دشمن را به هم فشرده و نگذاشته که مشت گرهکرده عصبانیتشان واشود.
در این رهگذر، چگونه باید بر در هجوم برد، دیوارهای به هم تنیده را فرو ریخت و
بر حصارهای سر به فلک کشیده آن فائق آمد؟ چگونه میشود از بین این دستهای به هم گرهخورده که بادها و طوفانها تزلزلی در آن به وجود نمیآورند، گذر کرد و برای ضربه زدن مهیّا شد؟ راهی هست یا چشمهای پر از خونشان را باید ببندند، به عقب برگردند و منتظر روزی باشند که حلقهای از این تنیدگی مفقود شود یا به آنها بپیوندد؟ آیا آن روز دیر نیست؟
وقت کم است و زهر بسیار. نمیشود در پشت دیوارهای قلعه، دستها را بر هم گذاشت و سرود فروپاشی را خواند. نمیشود به پیشروی فکر نکرد. آنها هر روز مواضع خود را گسترش
میدهند و با بوی آشنای خود، دلهای غرق در بیمعنایی جهنمیان را به سویِ خود میکشند و جرعههای حیات را پیش روی آنها مینوشند، نشانشان میدهند که باید نشانها را یافت و ما سالهاست که نشان از دیارِ دوستی را به خاطر سپردهایم و به سویش رهسپار شدهایم.
این چه وضعیتی است؟ چرا نمیشود گامهایشان را کنترل کرد؟ هماکنون به چند قدمی مواضع ما رسیدهاند. همینطور پیش بروند همه آتش خانهما را تبدیل به گلستانی میکنند و بوی تعفّنمان را با رایحهای از بهار، به گور میفرستند.
آگاه باشید! نباید به آن اجازه حرکتی بیشتر داده شود، نباید جلوتر بیایند.، وسوسهها و دسیسههایتان را، هر آنچه برای فتنهانگیزی در چشم، زبان و دستهایتان دارید به کار ببندید. سوزاندن یک درخت هم از رسیدن زودتر بهار جلوگیری میکند، از همه قدرت سیاهی و آتشکده خود بهره ببرید.
دشمن، با تمام نیرو آماده راه اندازی فتنهای درونی شده است؛ شکاف و گودی که حتی ایام دیدگان روزگار هم در کام آن قرار میگیرند. این فتنه از درون اداره میشود: ایجاد مسجدی برای اتّحاد و مأمنی برای پناه، ولی در واقع سنگی بزرگ بر پیشانی جامعه و خاری هدفدار بر چشمان بیخواب نگهبانان؛ ایجاد مسجد «ضرار» در مدینه، در قلب جامعهی اسلامی؛ مسجدی برای هماهنگی و ساماندهی حرکتهای شورشی و اعتراضی. برنامهریزیها در اینجا انجام میشود. چه انتخابی! چه هوشی! مجال شک کردن به رفت و آمدهای مسجد را نمیدهد. چه کسی میتواند از ورود به آن اعتراض کند؟ برنامهها برای وارد کردن ضربهای سهمگین به ستون فقرات پیکر پرنور ایمان، آماده شده است. لحظهای
فرصت لازم است تا کار را تمام کنند و پس از آن پایههای خیمه خود را محکم بر زمین میکوبند، کنترل اوضاع را به دست میگیرند و هر حرکتی مخالف را محکوم و سرکوب میکنند.
این نبی صلی الله علیه و آله و سلم است که فرمان نابود کردن این کمینگاه را صادر میکند: «این مرکز فساد و تحرّکات بر ضدّ جامعه اسلامی است یا مسجد و محلّ ائتلاف قلوب؟»
وقتی تیرهای کمان آن چنان که باید هدف را از پای در نمیآورد، باید به تحریک تیر انداز پرداخت تا از ابزار هلاککننده دیگر، استفاده کند: هدف را برای او خطرناک ترسیم کرد و شخصیّت او را به عنوان عامل فساد و به همریزی شاکلهها جا زد.
درباریان فرعون میبینند که با ادامه فعالیت حضرت موسی علیه السلام جایی برای شنای آنها در گنجینههای فرعونی باقی نمیماند، همه را باید به صاحبانشان برگرداند. بدنی که سالها به این شنا خو گرفته و بوی آن خوشبوترین رایحه را برایش رقم زده، چگونه میتواند با قبول توحید و ایمان به رسالت، بر همه کشتههای چندینسالهاش پشت کند و پا به تخت قوم ریاست و ثروت بزند؟
ـ ای فرعون! نمیخواهی فکری به حال کشورت کنی؟ موسی و پیروانش همه آن را به فساد و تباهی کشاندهاند.
ـ تباهی؟ مگر چه کار کردهاند؟
ـ مردم را تشویق به پرستش خدای خود و رویگردانی از خدایگان بزرگ مصر و فرعون، میکند.
ـ دستها و پاهایشان را قطع میکنم، فرزندانشان را میکُشم و...
]زمزمههایی بین جمعیّت است. هر کدام به چشمان دیگری نگاه میکند. لبخندی از سرور و شاید هم از نسیم دلانگیز کوی «قرآن» بر گونهها نقش بسته...[
ـ فکر میکردیم نمایشگاه خستهکننده باشد، ولی...
ـ من هم چنین تصوّری داشتم، اما چشمانم در این دقایق هر لحظه، به خاطر احساس اولیهام سرزنش میکردند...
دیگری به دوستش میگفت:
ـ همیشه از خواندن «قرآن» شانه خالی میکردم، ولی چرا... همیشه کنارم بود، امّا قدر او را نمیدانستم...
ـ به جمعیت نگاه کردی؟ دیدی چه طور مجذوب آیات شدهاند و پلک به هم نمیزنند؟!
برای لحظهای چشمانم به قدمهایشان افتاد. انگار در اختیار خودشان نبود. چه عجلهای داشتند! گذر زمان را احساس نمیکردند.
راهنمای نمایشگاه، توضیحات مختصری درباره غرفهی دوّم داد و از جمعیت درخواست کرد از محورهای آن، غرفه«جنگ روانی خارجی» با دیوارهایی از کیسههای شنی و سنگرچی بازدید کنند.
ـ دیر شده است. فرصت در حال گذر است. کارشکنیهای داخلی، تقویتها و حمایت از سپاه نفاق در داخل چنگی به دل نزده و ستونهای کشور ایمان، همچنان استوار و پابرجاست. این درخت ریشهدارتر از این است که با چند ضربه تبر، خشک شود و این چراغ، پرفروغتر از آن است که با دم کثیف دهانشان خاموش شود؛ چراغی
که نور خود را از کسی به عاریت نگرفته و بدون تماس با آتش، شعلهاش همیشه پرفروز است.
هماکنون باید چنگال تیز کرد و آنقدر بر صورت او خدشه انداخت که چشم او امکان دیدن و گوشش فرصت شنیدن را نداشته باشد.همه ادراکات او باید از کار انداخته شود. با کور کردن چشم این پیکر و آلوده کردن بدنش از سموم کشنده، میشود به نابودی او امیدوار بود. اگر هزینههای سرسامآور هم صرف شود، باز به هزینه و بیحیثیّتی جنگ نظامی برتری دارد و میارزد. جنگ نظامی، حضور فیزیکی در میدان جنگ و در مقابل چشمان رقیب، محکومیت بینالمللی در پی دارد و مرز بین دوست و دشمن قابل تشخیص میشود. باید کار محرمانه پیش رود، به طوری که
دوستدار از کینهتوز قابل شناخت نباشد و نشود خطوط مرزی را شناسایی کرد؛ هر چه غیر محسوستر، تلفات کمتر و شناسایی کندتر خواهد بود. تازه میشود در لباس میش، دندان گرگین را تیز کرد تا در اوّلین غفلت، معدهننگینشان را از خون سیراب کنند.
جنگ روانی خارجی پس از شکست فعالیتهای نفوذی داخلی، میتواند بهترین گزینه روی میز برای تغییر جهتها و جلب یارهای جدید باشد. با این راهکار میشود خطوط آنها را پاک کرد و پیشروی نمود، بقیه داخلیها را گرفت و آن را از ادامه مقاومت کنار زد و لوای بدنامی آنها را بلند کرد، تا بیبصیرتان داخلی، شعار مرگ بر او سر دهند و سرود نیستی اش را بسرایند.
]سالن جنگ پیچیده نرم[
آیینهای که به راستی و با صداقت تصویر را به تو نشان دهد، در زلالی او جای شکّی نیست، امّا آیا همیشه برای دیدن، فاصلهها از تصویر تا آینه است؟
آنجا که نور کم باشد و مسافری در حال آمدن، نمیشود از او پرسید کیست، از کجا آمده، آذوقهای دارد یا نه. در لشکر ایمان همیشه برای همه نور حکومت نمیکند؛گاهی چشمها، سایه را به جای نور میپندارد. آنگاه اشیا را به رنگ حقیقی خود نمیبیند. شک میکند که او چه رنگی است؟ سفید یا سیاه؟
همیشه این جابهجایی تا مرز سایهها نیست؛ گاهی شب جای روز را میگیرد و
آنگاه دیگر نمیشود حرکت کرد، راه درست را درست شناخت، سنگهای راه را دید و از جراحتها و آسیبها جلوگیری کرد.
این محیط و دگرگونی همانی است که یاران سیاهی آرزویش را دارند و چشم انتظار فرا رسیدنش دوزانو نشستهاند!
سپاه کفر آماده میشود که چشمها را به اشتباه بیندازد و زمینههای سقوطی همیشگی به درّه نیستی را فراهم کند؛ درّهای که یک جامعه و قافله را به کام خود و به درون آتش میکشد.
ـ یاران شیطان! برای حرکت آماده باشید.تا میتوانید دود به پا کنید تا جایی که چشمها نیز همدیگر را نیابد. در این فضا میشود ادّعای خدایی کرد و صدای «أنا ربکم الأعلی» از حنجره نمرود، سر داد و کسی حتی اجازه سؤال کردن نداشته باشد.
چه میشود کرد؟ وقتی نور رخت بست، لاجرم سیاهی بر اریکه فرمانرواییاش تکیه میزند و وقتی حق پوشیده شد، باطل لباس رنگین خود را به رخ میکشاند و زینتهای قلابی و بدلی خود را آشکار میکند.
آنجا که نمرود به موسی علیه السلام رو کرده و با درشتی میگوید: «موسی! خدای تو، چه از دستش برمیآید؟»
ـ خدای من، همان خدایی است که میمیراند و زنده میکند.
ـ چه حرف گزافی! این که کاری ندارد. نگهبانها! سر آن زندانی را بزنید و دیگری را آزاد کنید. موسی! دیدی من هم میمیرانم و زنده میکنم.
ـ ای فرعون! پروردگار من خورشید را از مشرق میتاباند و از مغرب باز میگرداند.
اگر یارای مقابله داری، تو از مغرب بتابان و از مشرق باز گردان.
فرعون زبان به دندان گرفت و در منجلاب پر از سمّ خود فرو رفت. این موسی است که لکهها بر او تأثیری ندارد و روشنایی در دلش افول نمیکند اما دیگران چه؟
به راستی موسی علیه السلام چه هدفی را در پیش گرفته، چه نیّتی را در ذهن میگذراند و چه نهالی را در دل میپروراند؟
غیر از این بوده که از او جز صلاح و نویدی جز فلاح شنیده نشده است؟! او که برای نجات امّتی از بردگی و رها کردن از قفس تنگ اسارت، جانِ خود را پیشاپیش گرفته و به دربار فرعون میرود. چه هدفی
غیر از رهایی و رسیدن به قلّه پر از امید توحید را دنبال میکند؟ او که نیازی به اسیران دستِ فرعون ندارد.
کلام او به پایان میرسد. فرعون که دانسته است چه خطری حکومتش را تهدید میکند و سخن موسی علیه السلام چگونه دلها را ربوده، چارهای جز منحرف کردنِ اهداف این نهضت ندارد:
«تو موسی! برای رسیدن به حکومت پا به این شهر گذاشتهای؟ آمدهای تا سلطنت من را بربایی و خود به این تخت تکیه بزنی؟»
چقدر این تیر که از چلّه رها شد، مؤثر آمد! قلبها را که سوسویی از نور گرفته بود را چنان متلاشی کرد که شب دوباره فرا رسید.
]سه ساعت است که در نمایشگاه مشغول بازدید هستیم، امّا اثری از خستگی در چهرهها مشاهده نمیشود.[
«ای مردم! هیچ کس به بهشت نخواهد رفت مگر اینکه از ما باشد؛ نصرانی یا یهودی...!!»
این شعاری است که با شروع دعوت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در گوشها زمزمه میکنند. باید خود را آنقدر جلوه بدهیم که قلبی مسیر غیر خانه ما را طی نکند.
هر آنچه هست، نزد ماست. اگر مال و ملک را میخواهید به ما بپیوندید و اگر بهشت را طالبید در زمره ما باشید. این یهود و مسیح است که خود را ماه جلوه میدهد و
ابر بر پیشانیِ پرنور نبیّ عالمین میگیرد تا سرچشمه نور دیده نشود. باید هم اینگونه باشد تا یارانی جذب کنند و شوکتی به خود بگیرند.
چشمی که همیشه در اتاقی تاریک زیر نور فانوس بوده، نور او را، فراتر از نور دیدهها میپندارد و برای از دست ندادن آن، هر رنجی را به جان میخرد. پس باید دلربایی شد، کلام را موزون و آراسته ادا کرد تا چشمها خیره شوند و خاطرهها حروف آن را به خاطر بسپارند؛ آنگاه کینهها را رو کرد، دشت پر از شکوفههای بهاری را به آتش کشید، آبها را در این قحطی بیابان ریخت و دلفریفتگان را در کوهها و وحشتها تنها رها کرد و به آغوش مرگ فرستاد. فقط خدا میداند که در دل آنها چه میگذرد.
دلی که پر از آتش بود چنان به خرمن ذخیره شده آویخت که دود، تبسّم را از لبان آسمان گرفت. این گوشهای از روانگردانهای خونین رنگِ دشمن بود که روشنی چشم را ربود و ما همچنان در خواب!
ترس، عامل مهم لرزیدن گامها و تغییر در جهت حرکت است؛ حرکتی و دورخیزی گسترده برای بازگشت به مواضع سابق؛ حتی عقبنشینی بیشتر و سپردن همه سنگرها به دشمن. آن گاه میشود پیشروی کرد و نهضتها را سرکوب کرد.
صداهای وحشتزا، عربدههای پیاپی میتواند اهداف را خیلی زودتر رقم بزند و هیچ چشمی را به جادّه انقلاب منتظر
نگذارد. در«یاوری با سلاح»، «صلاح» پا پیش نمیگذارد.این روزها خانهها چقدر میهمان دارد و فضا آرزوی فریاد قیام و به پیش رفتن را در دل میپرواند.
دیر زمانی است که فرعون با یک سلاح کوبنده به استبداد خود ادامه میدهد؛ سلاحی که نه خون میریزد و نه مشقتی را به قیام میاندازد سلاح «ترس، رعب و خوف».
مردم همیشه باید بدانند حریفِ این شیر درنده نمیشوند. شیر شبانهروز بارها چنگالهای خود را تیز کرده و به معرض نمایش میگذارد. حتی اگر لازم باشد رژهای با حضور او در سطح شهر برگزار میشود و از همه دعوت میشود در جشن ترس پراکنی شرکت کنند؛ ببینند و بفهمند که نباید هوایِ برپایی نهضت به سرشان بزند،
همیشه باید جیرهخوار بمانند، همیشه بدبخت و محتاجِ چند تکّه نان خشک که فقط برای زنده ماندن جلو آنها میاندازند!
سرها به نشانه تعظیم با دیدن درباریان، در حالِ فرو رفتن در زمین است و قلبها دائم از تپیدن، ترس و در جایی حبس شدن خبر میدهند: «میترسیم که از او، بلایی بر سرمان بیاید، خانهمان را آتش بزنند یا شمشیرهایشان را در قلبمان فرو کنند و نیزهها را برای عبرت دیگران از خونمان سیراب کنند».
ترس همه جا را فرا گرفته است.
]افراد به فکر فرو رفتهاند و هر کس به افقی میاندیشد و با کنجکاوی در پی راهروی بعدی روان است. در کلمه و جملهها چه بادقت کند و کاو میکند![
«اگر به دین سابق برنگردید، حتی اجازه یک لحظه ماندن در این سرزمین، به شما داده نمیشود! تو و همراهانت را از این دیار اخراج خواهیم کرد...»
تهدید، فرصتی برای گرفتن امتیازات موجود است: مال، مقام و... در مسیرِ آب سنگ بزرگی میگذارند تا تسهیلات قبلی قطع شود. لبخند دوستی و همکاری از لبان آنها رخت برخواهد بست و پیماننامهها لغو خواهد شد.
در وهله اول شاخ و برگ و شاید ریشه را قطع میکنند؛ همان که بارها و بارها به پیامرسانان الهی در هر زمان گفته شد، کسانی که گاهی تکذیب و به دروغ گویی متهم میشدند و گاهی هم تهدید؛ تهدید به
اخراج، به کشتن. اگر از آیین ما دست بکشید، دست و پایتان را قطع میکنیم و بر تنه درختان خرما به صلیب میکشیم تا مردم ببینند، عبرت بگیرند و فکری غیر از آنچه که ما میخواهیم، به ذهنشان خطور نکند.
شهر را وحشت فرا گرفته است: نکند ما را از خانههامان بیرون کنند، نکند با ما داد و ستد نکنند، نکند بر ما تنگ بگیرند و معاشرتشان را با ما قطع کنند؛ اگر اینگونه شود، ما به کجا پناه ببریم و شکم گرسنهمان را چگونه سیر کنیم؟ گریه بچهها را چه کار باید کرد؟ این روزها چشمها نبودن را بیشتر از بودن، میبینند. هر کسی غصه از دست دادن امتیاز و رفاه را میخورد و ترس خود را به گونهای از پیش آمدن شرایط بحرانی، ابراز میکند.
تصوّر این است که این جا بنبست عالم است و با این محدودیّتها، مرگ بیشک آنها را محاصره خواهد کرد و جانشان را خواهد گرفت؛ امّا از آن طرف ادارهکنندگان جنگ روانی، تصوّر نمیکردند این حربه اینقدر کاری باشد و مردم تا این حدّ از تهدید ترس داشته باشند و از سختیهایی که برای رهایی از اسارت لازم است فراری باشند. تصوّر نمیکردند که آنها اینگونه به شهر و دیار خود دلبسته باشند که به خاطر آن، ایمان و امام خود را جا بگذارند و به خانههایشان بروند!
با تضعیف روحیه، انگیزهها نیز افت میکند و رغبت برای ادامه کار از بین میرود. وسعت کار هر چه بیشتر باشد به انگیزه و رغبت بیشتری نیازمند است؛
انگیزهای که بتواند شخص را با همه مشکلات و رنجهای راه، پیش ببرد و در همه منزلهای مبارزه سربلند بیرون آورد؛ اما اگر در این سپاه ایمانی، چند نفر متزلزل شدند، مقدّمهای برای لرزش همه میشود.
اوّلین برنامه این است که به آنها بگویید: «دینتان شما را مغرور و فریفته ساخته است. فکر میکنید تحفهای آوردهاید و قدرتی پیدا کردهاید؟ خیر، این طور نیست. شما همان قوم ضعیفی هستید که حرفهای ما را با جان و دلتان قبول میکردید و لام تا کام حرف نمیزدید. مگر دینتان قدرت ایستادگی در برابر عظمت کاخ و لشکریان ما را دارد؟
در برنامهای دیگر چنین میگویند:«ای کسانی که عقل خود را به دستِ «شعیب» سپردهاید! او شما را به بدبختی و ذلّت
میکشاند. بدانید اگر به دنبال او به راه افتادید چیزی جز خسران و گرفتاری نصیب شما نخواهد شد. او مشکلی از شما را که درمان نمیکند هیچ، بار سنگینی نیز بر دوشتان میگذارد. پس از اطراف او متفرّق شوید و او را رها کنید. شما ضعیفتر از این حرفها هستید که بخواهید با قدرت چندین و چند ساله ما مقابله کنید. ما او را در سفاهت و جهالت آشکاری میبینیم. خود را که به کشتن میدهد هیچ، میخواهد هر که را که به دستش میرسد نیز به دنبال خود به سوی کشتن بکشاند.»
و اینچنین میشود که حق، همچنان در مظلومیّت خود میماند و سیاهدلان و سرخ چشمان کفر به سرعت بر اسبهای خود میتازند و هر چه بیشتر به غارت و تاراج میپردازند؛ هر چه را که دستشان برسد
میبرند و هر چه بر زمین ماند نابود میکنند. آثارِ کثافتشان هنوز در کوچهها شنیده میشود و دلها از قدرت پوشالی آنها از ترس به دور خود پیچیدهاند.
]این آخرین راهرویی است که باقی مانده است.[
7.تمسخر و ابزار تبلیغات گسترده: «وکلّما مرّ علیه ملأ من قومه سخروا منه»
اشراف قوم نوح علیه السلام که از کنار او میگذشتند، انگشت اشاره تمسخر به سوی او نشانه میگرفتند و سخنان، کارها و پیروانش را به باد سخره میگرفتند: «تو هم بشری مانند ما هستی. آنها که دور تو را گرفتهاند و پیروانت میخوانی، اراذلی از ما بودند که آن را به حساب نمیآوردیم. شما با این سر و وضعتان چه فضل و برتری بر ما دارید؟ هیچ، تنها دروغگویانی بیش نیستند.»
این راه و روش دیرینه آنهاست که هنگام روبهرویی با شکست، از تبلیغات و گزافه گویی بهره میبرند؛ نوح علیه السلام را مسخره میکنند، ابراهیم علیه السلام را به آتش میاندازند و به نبی ما بُهتان سحر و جنون میزنند. این راهی است که از آن به کِشت کثافت خود پرداخته و درخت خبیثه را به بار نشاندهاند.
]پلی ساخته شده از طرف ما به طرف دیگری از نمایشگاه. پس از گذر از پل چشمم به تابلویی بزرگ میافتد با عنوان «جنگ روانیِ امروز»[
امروز همچون گذشته، در داخل سیاهنمایی میکنند، خدمات را زیر سؤال میبرند، اوضاع رو به پیشرفت را وخیم نشان میدهند و وقفه به راه میاندازند.
از هجمههای خارجی کاسته که نشده هیچ، روز به روز افزوده شده است. هر که عَلَم مخالفت با آنها بردارد؛ تابلوی تحریم و تهدید را در پیش رویش قرار میدهند، واقعیّات را وارونه جلوه میدهند و ترس را در پوست و استخوان جهانیان جا میکنند تا به عمر رو به پایان استعمار و سلطه جهانی شان حتی اگر شده دقیقهای، بیفزایند.
با همین تبلیغات، شوروی را به فروپاشی رساندند و خود پرچم کدخدایی را به دوش گرفتند. «ایوانویچ» از اعضای شورای عالی اتحاد شوروی میگوید: «آنها، تا سال 1985 ما را به جنگ سرد کشاندند تا بدینوسیله از مصرف بودجهی ما در زمینه آموزش و سلامت جوانان جلوگیری کنند.»
امروز نیز آمریکا با غول تبلیغاتی خود «هالیوود»، که 78 درصد سینماهای جهان از
آن تغذیه میکنند، همه توان خود را برای وارونه جلوه دادن چهره منجی هستی (عج)به صحنه کشانده و با ساختن فیلمهایی همچون «مردی که فردا را دید» و... به تخریب چهره ایشان روی آورده است. این همان سیرهی شیطان است و این اولاد و جیرهخواران اویند؛ همان کسانی که دست از تبلیغات خود حتی تا ظهور ولی زمان هم برنمیدارند. در زمانی که ندایی از آسمان به سمت بیعت با حضرت فرا میخواند، چند دقیقه نگذشته صدایی از جانب او بلند میشود و بیعت را مخصوص خود مینامد...