ghaemiyeh.com
سرشناسه:رضایی، مصطفی، ۱۳۷۱ -
عنوان و نام پدیدآور:باد سوزان/مولف مصطفی رضایی.
مشخصات نشر:قم: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود (عج)، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۳۱ص.
شابک:978-600-7120-35-4
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:داستانهای فارسی -- قرن ۱۴
رده بندی کنگره:1393 2ب2217ض/8345 PIR
رده بندی دیویی:62/3 فا8
شماره کتابشناسی ملی: ۳۵۸۹۴۲۲
بسم الله الرحمن الرحیم
باد سوزان
مدرنیته و غربت انسان
مؤلف: مصطفی رضایی
ناشر: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)
ویراستار: سیده زیتون هاشمی
صفحه آرا: داوود هزاره
طراح جلد: امیر تدین
نوبت چاپ: اول- پاییز 1393
شابک: 978-600-7120-35-4
شمارگان: هزار نسخه
قیمت: 1000 تومان
تمامی حقوق© محفوظ است.
قم: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج) / خیابان شهدا/ کوچه آمار(22)/ بن بست شهید علیان/ پ: 26/ همراه: 09109678911/ تلفن: 37749565 و 37737801(داخلی117و116)/37841130 (فروش)/ 37841131 (مدیریت)/ فاکس:37737160 و 37744273
تهران: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)/ تلفن: 88959049/ فاکس: 88981389/ ص.پ:355ـ15655
www.mahdi313.com
www.mahdaviat.ir
info@mahdaviat.ir
Entesharatbonyad@chmail.ir
باد سوزان
مدرنیته و غربت انسان
مصطفی رضایی
بسم الله الرحمن الرحیم
در گرمای سوزان بیابان، حرارت هر لحظه بیشتر میشود. بیابان چیزی در خود ندارد؛ نه آبی، نه سایهای و نه پناهگاهی برای در امان ماندن از درندگان.
نفسها به شماره افتاده و پاها رمق رفتن ندارد. گوشها نیز صدای سراب میشنوند!؛ صدای شُرشُرِ آب زلال از لابهلای سنگهای کوهستان به گوش میرسد؛ آبی خنک و گوارا
که سالها آتش تشنگی را خاموش نگه میدارد. پاها هم مثل چشمها آنقدر به سمت سرابها دویدهاند که دیگر رمقی در آنها نمانده، حتی برای یک قدم. مجبورم که بنشینم و انتظار رهایی را بکشم.چشمها به آسمان آبیرنگ خیره شده و از درماندگی، قطرههای اشک ازآن به راه افتاده است. دستها به دعا برداشته شده و زمزمههایی سوزناک، بیابان را پر کرده است. صدای گریه کودکان ساعتهاست که به گوش میرسد. جوانها پیر شدهاند و پیران رفتن را بر قرار ترجیح میدهند؛ خلاصی از این درماندگی.
ناگهان نوری از آسمان میتابد و همه عالم را فرا میگیرد. برگها پس از زردی و خشکی
به سبزی و طراوت میگرایند و درختان پس از بیثمری بارور میشوند. باران شروع به باریدن کرده و سبزهها، بهاری باورنکردنی را دامنکشان، دامنکشان به همراه خود میآورند.
به راستی چه خبر شده؟این نوراز کجا آمده که همهی چشمها را به خود خیره کرده است؟
عمریست که چشمانمان به تاریکی خو گرفته و روشنی را از یاد برده است. سالهاست که زمین با دلی شکسته جز کلوخهای کویری را در دل خود نمیپروراند. چه روزهایی که قلم برای توصیف بهار، ننوشت! ذهنها از خاطرههای بهاری خالی
بود و مشامها جز بوی مردابها چیزی حس نمیکرد.
هماکنون چه شده که با آن نور آسمانی، همه آنها رخت بربستند و دیار ما سرزمین آرزوها شد؟
صدایی از آسمان به گوش میرسد: «خداوند بر شما منت گذاشت که رسولی را از خودتان، برایتان فرستاد. نوری که سختیها و غُل و زنجیرها را از گردن شما کند. کسی که از مادر بر شما مهربانتر است.»
او کیست؟ رسولی از جانب خداست یا...؟
در همین حین، صدایی دیگر جهان را فرا میگیرد و کنگرههای آتشپرستی ویران میگردد:
«او محمّد است؛ همان کسی است که عیسی وعده آمدنش را داد. نامش «احمد» است و دنیا را به سرانجام میرساند.»
روز به روز بر پیروان او افزوده میشود. دوستدارانش حتی نمیگذارند آب وضویش بر زمین ریخته شود؛ موی او را برای تبرّک نزد خود نگه میدارند! بوی عطرش پس از مدتها، در کوچهها به مشام میرسد و قدمهای متین و استوارش دل عالمیان را میبرد.
راستگویی اش انگشتان تعجب را به دندانها دوخته و صدای زیبایش دل ابیسفیانها را به تاراج برده و شبانی به درِ خانه خود میکشاند! عبادتش ملائکه را خادم
کویش ساخته و صبرش ایّوب را درگاهنشین آستانش کرده و جمالش یوسف را حیران نموده است.
ناگهان ابرهای تیره حرکت کردند و دیگراثری از نور... چند روزی است اثری از خورشید و نور طلوع کرده، دیده نمیشود. دنیا را چه شده؟ چرا همه جا تاریک است؟ حتی جای گام گذاشتن هم دیده نمیشود! چشمها در حدقه باز ایستاده و فکرها توان درک این حادثه را ندارد!
چه شد که نور، باران و آسمان پاک را از دست دادیم؟ چه شد که زمین زیباییهایش را بلعید و قطرههای باران دیگر... آب زلال آن روزها کجا و منجلاب سیاه امروز کجا؟!
کاش کسی پیدا میشد بگوید چه خبر شده. هیچ کس نه انتظار این روزها را داشت و نه آرزویش؛ پس چرا دنیا به این بیماری مبتلا شد؟ طبیبی نیست که درمانگر این درد و زخم عمیق باشد...
چه چیزی میخواهد سیاهی دل زمین را بعد از باران، درمان کند؟
بعد از حرف و حدیثها و زمزمهها، ندایی پس از سالها، دوباره هستی را فرا گرفت، امّا این بار با صدایی متفاوت: «مردم، پس از پیامبر، به جاهلیت بازگشتند. خداوندا! به تو از دوری نبیّت شکوه میکنیم و درد و رنج خود را به محضر تو میآوریم.»
تازه، گیجیها رو به سر آمدن است و دلها دانستهاند چه بر سر آنها آمده. دوری از امام و راهنما و خانهنشین کردن او، راه
تنفّس را بست و جهان راخفه کرد. روزگار، شبی خواب آرام به چشم نمیبیند. ترس، وحشت و ناامیدی گریبان او را رها نمیکند و صورت سیاه دنیا جایی برای روزنهای از نور نگذاشته است. جهان را تاریکی در بر گرفته. پس از مدتها اگر نور امام بتابد قدمها شروع به حرکت میکنند و هر زمان که این رایحه آسمانی قطع شود، پاها در زمین میخکوب میشود و دندانها از وحشت بر یکدیگر ساییده میشود. امان از لرزش دستها...
سالها میگذرد و ابرهای تیره همچنان بر زمین سایه انداختهاند. از بلندی که به شهر مینگری، جز خفقان و وحشت، چیزی را نمیبینی. این جا شب و روز با هم فرقی
ندارد. عجیب است، چرا آسمان شبهای این شهر بیستاره است؟! چرا صدای جیغ و داد و وحشت خاموش نمیشود؟!
صدایش از گوش بیرون نمیرود؛ وقتی داشت تمنّای مرگ میکرد. خودکُشی رسم عادی آنها شده و خوردن لجنزارها بهترین غذای مهمانیشان! کاش میدانستم این بلا از کجا نازل شده است. همه چیز بوی خون و مرگ میدهد و چهرهها عبوس و در هم کشیده است. همه خستهاند و محزون. کسی به فکر دیگری نیست و از حال آشنایان خبری ندارند. هر روز یکجایِ شهر، در آتش میسوزد و روزها و گاه ماهها شعلههایش زبانه میکشد. انسانها همچون حیوانها درندهخویند و کسی به کسی ترحّم و مهربانی نمیکند.
یکی میگوید: «نمیشود به کسی اعتماد کرد؛ حتی به چشمانت!» اگر احساس کردی چشمانت نیز فریبت میدهند، حقِ بودن را از آنها بگیر. دیگری از همه هستی مینالد: «چرا امروز این طور شد؟ چرا من به لذتهایم نمیرسم؟ چرا آرزوهایم نقش بر آب میشود؟»
شعلههای آتش از فرسنگها راه دیده میشود و به سرعت زبانهکشان زمین را طی میکند. همه ناامید به دنیا مینگرند. صدای منجی و رهایی به گوش نمیرسد. هیچ چیز سر جای خودش نیست. افسردگی، فشار و ناراحتی غذای سفرهها شده است و پوچی و دلخستگی در دیدهها موج میزند.
قرن شانزده میلادی است؛ زمانی که چرخها به راه افتادهاند تا آیندهای جدید را برای مردم آواره و بیهدف رقم بزنند؛ آرمان شهری در دنیا برپا کنند که نظیر آن به ذهنی خطور نکرده باشد و زبانی هم، یارای توصیفش را نداشته باشد. رفت و آمدها زیاد شده و سعی بر دگرگون کردن هر ساختاری است که با تکنولوژی آنها سازگار نیست. گویا اینها میخواهند زمین را همان سرزمین موعود قرار دهند و خط بطلان بر مرگ بکشند!
نقشهها بر روی میز آماده اجرا شدن است.در عصر سرعت، همه باید بدوند و بدوند؛ امّا به کجا چنین شتابان؟ آیا ایستگاه تأمّلی هم هست؟ لباسها رنگ دیگری به
خود گرفته و مردم طور دیگری محبت میکنند. طبیعت،لباس رفتن را به تن کرده است. گویا خوب دانسته که او باید، اولین فدایی این مدینه فاضله باشد. ارّهها هر روز جنگلها و درختان بیشتری را در تیررس خود نابود میکنند. صدای پای جنگ و انتقام،گوشها را کَر کرده و دستهای یاری خشک و بیرمق شده است. شکمها پر از آتش است و عجیبتر آنکه سوزش آن را احساس نمیکنند. نمیدانند هر روز چه میبلعند و به زبان خود چه زبانههایی از آتش را هدیه میدهند. کاش برای چند ثانیه باران میبارید تا میدانستند که در چه جهنمی زندگی میکنند.
اگر آسمان بخواهد درد دل دیرینه خود را انشا کند، طوماری به بلندای آسمان، سرشار
از سرشک حسرت و در به دری گوشه به گوشه آن را فرا میگیرد!
مگر میشود که باران نظری به این شهر کند؛ شهری که جز دود و هراس و مرگ یادگار دیگری ندارد و چشمان ماه به جز تباهی چیزی از مردمان آن ندیده است.
نامهای در گوشهای از شهر، روی شاخه خشکیده درختی، دردهارا چنین حکایت میکرد:
خدا میداند که برای یک لحظه، آرزوی دیدن آن ایّام را دارم. روزهایی که رفت و ما به گرد پای گردش هم نرسیدیم. تا آن نور بود قدرش را ندانستیم و به هوایش از هواهایمان نگذشتیم؛ ولی امروز همچو
مارگزیدگان در پشیمانی از دست دادنش میسوزیم. مادر میگفت: او برای ما مادر بود، آب زمزمه میکرد: کجایی که روشنی و صفا و زلالیام از تو بود...
ستارگان افول کردهاند. گذاشتیم که زمان بگذرد و او را در گذشت زمانه به فراموشی سپردیم! حاضرم هر چه دارم بدهم تا بار دیگر محبتش را، صمیمیت و نور پرآرامشش را ببینم؛ ولی افسوس که پشیمانیها چه دیر به سراغ دلها میآیند! دوستت دارم و تو را من چشم در راهم...
این هدیه غرب بود با کادویی رنگارنگ؛ ولی با باز کردن آن، تله انفجاری میپرد و جان هزاران نفر را میگیرد. بمبی ساعتی که گلوی نفسها و ساعتهای میلیونها انسان را
گرفت و فشرد. دستان مخملین او، چهرهای مهربانانه در دلها کاشت و وعدههای افسانهایاش فرزند را از آغوش مادر گرفت و چه کودکانی را بیپدر کرد! دشمنی که قرنها با چتر رنگین خود، هزار بمب خوشهای را حواله خانهها و آشیانهها کرد و صدای هواپیماها، دیوار صوتی دل کودکان را لرزاند و مهر یتیمی بر پیشانی آنها زد.
زمین به جای خاک و گیاهان، پشتی سخت به خود گرفته و طبیعت جای خود را به چند مجسّمه و وسایل پلاستیکی نفتی داده است.
همه چیز در این شهر، ساختگی است. دیگر نمیشود از صدای پرندگان لذت برد. دیگر نمیشود طراوت گلهای بهاری را
احساس کرد. سایه درختان و رایحه برگهای سبز آن، جای خود را به سایه غولها و آسمانخراشها داده که چیزی جز سنگ بیجان نیست؛ سنگ سختی که ذهن را فقط به یاد سختیها و گرفتاریهای زندگی میاندازد و به جای این که باری را از دوش بردارد، خود باعث غم و سرباری میشود. هتلهای چند صد طبقه و زندگی ماشینی... گذر زمان در هالهای از ابهام است. بیخبری از زندگی و آنچه که بر ما میگذرد... شلوغیها حتی اجازه یک دقیقه فکر کردن به خود را، از ما گرفته است. همه زندگی ما در مسیر رفت و برگشت از خانه تا محیط کار خلاصه میشود؛ مسیری که تا چشم کار میکند، مملو از افراد تنپرور که هر کدام در
رنج خود فرصت فکر به رهایی را ندارند. کسی برای دیگری وقتی ندارد. اینجا فقط یک جمله تکرار میشود: «دیرمان شده!»
خواب از چشمها ربوده شده و شلوغی شهرها و سرمایهداری، گروهی را کارتونخواب و گروهی را مسافر سفرهای فضایی کرده است.
بیماری سرطان، عادی و بر سر زبانها شده؛ کلینیکهای پزشکی و روانی مملو از بیمار است و داروخانهها سرشار از مراجعهکننده؛ ریهها برای تنفّس نیاز به دستگاههای مصنوعی دارد و دلها برای زدودن زنگارهای خود در این جا چیزی را نمییابند.
باران، به جای شفا و آرامش، مژده سرطان و صدها بیماری دیگر را به ارمغان میآورد. از بارانهایی اسیدی غیر از این چه انتظار میرود. ناله میوهها هم به آسمان برخاسته است؛ تزریقات شیمیایی برای باروری آنها، طراوتی و رنگی خیالی... سم، جای نمک غذا را پر کرده و بدنها به چاقی مفرط دچار شدهاند؛ رشد هورمونی و غیر واقعی!
بار دیگر باید به شهر برگشت و صدای بوق ماشینها و ترافیک دیوانهکننده را دید و شنید؛ دودکشهای کارخانهها شاخهای در دهان مردم دارد و شاخهای در دریاها... هزاران هزار ماهی به خاطر آلودگیهای نفتی، به ساحل آمدهاند و از بیگناهی خود مینالند. چگونه گلهای مصنوعی میتواند فضای
پارکها و خانهها را معطّر کند؟! چهطور آهن و بتون میتواند به انسان دردمند تسکین بدهد؟
دل آسمان از این درد دلها گرفته است. زمین، خشک و دریا بیتاب شده و پرورشگاهها جای دستان مهربان مادر را گرفته است. چشمها خسته، اعصابها پر فراز و نشیب، لبخندها تلخ و دلها پر از کینه و ناامیدی شده است.
چه در انتظار این دنیاست؟ همه دانستهاند که فریب خوردهاند، همه فهمیدهاند که ضرر کردهاند. مردم خوب میدانند چه را به رایگان فروختند و مرگ را به بهای سنگین خریداری کردند! فرهنگ، فرهنگ وادی شیطان است و عربدهها در
گوشه کنار خیابانها نشان از مستی دیگری در میهمانی ابلیس است. همه ماسک بر صورت گذاشتهاند. چهرهها در پس خروارها دروغ پنهان شده است.
بس نیست؟ تا کجا باید پیش رفت؟ کی خواهیم دانست که این هدیه نبوده، کلیدی است برای جشنواره جهانی مرگ. فرهنگ غرب، دربهدری است و آوارگی و کابوسهای شبانه. دستان غرب، پر از سیاهی است و قتل و جنگ و غارت. چشمان او پر از خون غضب است و شهوت و عصیانگری. برهنگی در کوچه و بازار جزو فرهنگ بالای اوست و شکستن گلدان خانواده، از افتخارها و مدالهای قهرمانی او. شبکههای باغ وحش او، هر روز به فرکانسهای خود وسعت
میدهد و برنامههای جذّاب بیشتری به کام جُذامیها میریزد. اجازه تصمیمگیری به هیچ کس نمیدهد. هیچکس نباید حتی برای ثانیهای فکر کند که کجاست و چه خبر شده؟
«معترضین را اعدام و نیک خواهان را بدنام کنید.» این شعار بینالمللی آنهاست که هر کس جلوی ما ایستاد، باید متحجّر و بیفرهنگ نامیده شود؛ باید امنیت را از او گرفت و اموالش را مصادره کرد!
میگویند: «ما آمادهایم تا زندگی رؤیایی برایتان فراهم کنیم، ما آزادی و لذّت شما را میخواهیم. نمیخواهیم دیگر عقبمانده باشید. تکنولوژی ما، شما را به سرزمین آرزوها خواهد رساند و ماشینهای پیشرفته ما
قادر است آرامش واقعی را برایتان به ارمغان آورد!...»
گرگ برای دریدن گله چه فلسفهبافیها و ترفندهایی دارد، با صورتی پر از لبخند، امّا چنگالی تیز در آستین!؛
«ما باید به سرمایههامان برسیم و بالشتی از اسکناسهای چندهزار دلاری زیر سر داشته باشیم. اهمیتی ندارد که دیگران آواره شوند یا بمیرند، مهم کامجوییهای ماست!»
این همان «باد سوزانی» است که به جای خنکای پرطراوت بهار به ما تحمیل کردند، امّا افسوس که ندانستیم و هر جا که اشاره کردند دویدیم. امروز پشیمانیم و راه خروج را گم کردهایم. دوست داریم فرصتی دوباره
داشته باشیم تا این منزل را از نو بسازیم. فرصتی دوباره پیش بیاید تا به گلهای باغ، بیشتر برسیم و با آسمان مهربانتر باشیم. قدر زمان را بدانیم و خط تیره بر غریبی، آوارگی و وحشتِ با غرب بودن بکشیم.
آه خسته، نشان از شوق بازگشت دارد و چشمان خیس، گواه این پشیمانی است. دستهامان جهتی غیر آسمان را نمیشناسد و صدایمان جز فریاد استغاثه، هر سخنی را به فراموشی سپرده است. گوشمان نوایی دیگر را
میطلبد؛ صدایی آشنا که غمهای یک عُمر پریشانی را بزداید. زمین نیز بیقرار است و از این زندگی، سخت رنجور.
قفسهای تنگ مجال نفس کشیدن را نمیدهد و پرنده خیال، پروازی دیگر را میطلبد؛ پروازی در آسمان زیبای آرزوها. از آن سرزمین میسراید و نغمه بیقراری سر میدهد؛ بیقرار از هر آنچه هست، از تنهایی و سکوت، از خفقان و سیاهی، بیقرار از...
آیا فریادرسی هست؟ کسی هست که به فریاد تشنگان در گرمای سوزان این بیابان، پاسخ بدهد؟
در قعر چاه دنیا، دستهای نیاز دراز شده است: ما را دریابید. مُردیم بسکه نیش مارها و عقربها به جانمان نشست.
اگر لحظهای گوش فرا دهی، فریاد دادرسی و کمک، همه عالم را پر کرده است. هر دم نالههای بیشتری به گوش میرسد. بیقراری و اضطراب دلها، زمزمه «أمّن
یجیب المضطرّ إذا دعاه و یکشف السوء» در هر کوی و برزنی طنینانداز شده است.
بشارتدهندهای میرسد و این ندا را سَر میدهد: «ما در زبور عهد کردهایم که زمین را صالحان به ارث میبرند و عاقبت در انتظار متّقین است.»
صدایی امیدبخش که همچو آبی خنک، آرامشی به دلهای محزون و سوخته میدهد و بار دیگر لبخند امیدواری را به لبها مینشاند.
خورشید آخرالزمان رو به طلوع است. آن نور همیشگی میآید و زمین را به آرزوهایش میرساند. آرامش همه جا حاکم میشود و دلها با او همچو پارههای آهن، از هیچ قدرت باطلی واهمه نخواهد داشت. مردم بینیاز
میشوند و رغبتی به دینارها و درهمها نخواهد داشت. آسمان بار دیگر پیمان صمیمیت و دوستی با زمین میبندد و بتهای کفر از بتکده دلها شکسته و نابود میشود. باد سوزان دیگر صورتها را نمیسوزاند. عطر گلها هر مشامی را پُر میکند و محبت، دوستی و صلح همیشگی را به ارمغان میآورد. آن منجی و فریادرس همیشه منتظر، لحظهای از یاد ما غافل نمیشود و دست از یاریمان برنمیدارد؛ امّا ما چگونهایم؟ آیا آمادهایم در رَهَش جانبازی کنیم و حق عاشقی و رهروی را به جا آوریم؟ خوب فهمیدهایم که عمریست باد سوزان، جان و توانی برایمان باقی نگذاشته و جگرها را پاره پاره کرده است. خوب دانستهایم که بی نور در کوری و ظلمت، بیچاره و آوارهایم و بیرمق
باید در گوشهای نشسته و به انتظار روزنهای از امید باشیم. روزی نوری به عالم زندگی بخشید و راه پرواز را به همه آموخت؛ ولی به او پشت کردیم و صدایش را نشنیدیم. هر چه فریاد یارخواهی زد، به روی خودمان نیاوردیم و او را در دامان خون آشامها رها کردیم.
پیغامی از جانب یار آمده که امام مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف ) ظهور نخواهد کرد مگر آن که قلبهای شما یکپارچه شود و او را بخواهید و در کنارش بمانید. با او جهان پر از نور میشود. او را دور میپندارند، ولی نزدیک است و خواهد آمد....