ghaemiyeh.com
سرشناسه:رضایی، مصطفی، ۱۳۷۱ -
عنوان و نام پدیدآور:چهل روز تا میقات/مولف مصطفیرضایی.
مشخصات نشر:قم: موسسه بنیاد فرهنگی مهدی موعود ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۵۹ ص.
شابک:978-600-7120-36-1
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:داستانهای فارسی -- قرن ۱۴
موضوع:داستانهای مذهبی -- قرن ۱۴
رده بندی کنگره:1393 9چ2217ض/8345 PIR
رده بندی دیویی:62/3فا8
شماره کتابشناسی ملی: ۳۵۸۹۲۹۰
بسم الله الرحمن الرحیم
چهل روز تا میقات
مؤلف: مصطفی رضایی
ناشر: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)
ویراستار: سیده زیتون هاشمی
صفحه آرا: داوود هزاره
طراح جلد: امیر تدین
نوبت چاپ: اول- پاییز 1393
شابک: 978-600-7120-36-1
شمارگان: هزار نسخه
قیمت: 1800 تومان
تمامی حقوق© محفوظ است.
قم: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج) / خیابان شهدا/ کوچه آمار(22)/ بن بست شهید علیان/ پ: 26/ همراه: 09109678911/ تلفن: 37749565 و 37737801(داخلی117و116)/37841130 (فروش)/ 37841131 (مدیریت)/ فاکس:37737160 و 37744273
تهران: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)/ تلفن: 88959049/ فاکس: 88981389/ ص.پ:355ـ15655
www.mahdi313.com
www.mahdaviat.ir
info@mahdaviat.ir
Entesharatbonyad@chmail.ir
چهل روز تا میقات
فهرست مطالب
«اشاره اول»5
«اشاره دوم»27
«اشاره سوّم»39
«اشاره چهارم»51
بسم الله الرحمن الرحیم
در باغی بود که هر چه آن را بیشتر طی میکرد، برای رسیدن به انتهای آن نا امیدتر میشد. باید از زبان خود او شنید: زیباییهایی در آن مدّت دیدم که تاکنون مانند آن را به یاد ندارم. عجیبتر از همه همنشینیام با افرادی بود که تاکنون اسمشان را در کتابها دیده بودم: سلمان، مقداد، ابوذر و... بودن با آنها لذت بیشتری برایم داشت تا زیباییهایی که اطرافم را کاملاً فرا گرفته بود.
دائم از خود میپرسیدم: «من اینجا چه کار میکنم؟ از کجا و چگونه به اینجا آمدهام؟» خادمی که آنجا بود، با لحنی آرام و زیبا رو به من کرد و گفت: «اگر یادت باشد، شب قدر به حضرت زهرا علیها السلام متوسّل شدی و از ایشان درک حقانیت ولایت را درخواست کردی. شما به دستور ایشان چهل روز در اینجا مسافری، امّا بقیه تصوّر میکنند که در کُما به سر میبری. برای رسیدن به درخواستی که داشتی، در اینجا کسی به شما چیزی نمیگوید.حضورتان در این مکان مقدّس کافیست که به این حقیقت برسید. هر شب چند آیه از قرآن را بخوان.چهل شب تا میقات...»
(1)
در ابتدای شب اوّل به اتاقی که در وسط باغ برایم مهیّا شده بود، برگشتم و قرآنی که علاوه بر
آیات، تفسیرها و... در آن وجود داشت، برداشتم. چیزی در قلبم القا شد که شروع کن به خواندن؛ هر جا از آیه که لازم باشد، همان جا متوقف میشوی. اتفاقاً همین طور بود:((اهدِنَـا الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ )).
احساس کردم فهمم نسبت به آیه خیلی متفاوت شده است. قلمی و کاغذی که از قبل آماده شده بود را برداشتم و شروع کردم به نوشتن: «هادی کسی است که لحظهای به سوی خود فرا نخواند، چیزی از خود ندارد، سراسر وقف محبوب است و با او بودن تو را لحظهای از هدف دور نمیکند. او کسی است که به بالاترین قرب به حق رسیده: ((فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَی، دنواً واقتراباً من العلیّ الاعلیٰ)) حاضر شده که ظلم، آوارگی، قتل و... را تحمّل کند، ولی برای دستگیری ما به دادمان برسد. با نزدیکی
هر چه بیشتر به محبوب، در امواج سهمگین دنیا، راهی جز او وجود ندارد، کشتیای جز کشتی او به ساحل آرامش هدایت نمیشود و کهفی جز او، پناهگاه محکمی برای مأوا گزیدن نیست. او راهی است که رهرو را درون خود به کام مرگ نمیسپارد. او صراط مستقیم است؛ پس باید خود را در دامان او انداخت که اگر چنین کنیم آنها تا انتهای مقصد لحظه به لحظه همراه توأند و در مقصد هم یار و انیس تو: محمّد، علی، فاطمه، حسن و حسین.
روز دوّم که در باغ قدم میزدم، انتظار و شوق عجیبی برای رسیدن شب داشتم. بعد از نماز نمیدانم چگونه خود را به اتاق رساندم. قبل از برداشتن قرآن، متوجه چیز جدیدی در اتاق شدم: یک شاخه گل نرگس کنار قرآن گذاشته شده بود. بوی آن به قلبم که هیچ، به همه
وجودم طراوت بخشید. امشب چه شبی میتواند باشد؟
((هدیً للمتّقین، الّذین یؤمنون …ن ))
قرآن باطنی دارد که به هر اندازه به عمقش برسیم به هدایتش دست پیدا کردهایم. امام در جایگاهی است که قرآن آیینه تمامنمای اوست.
برای همراهی با این کتاب شرایطی لازم است: ایمان، نماز، زکات، انفاق. امام دستمان را گرفته و از عالم دنیا به عالم غیب و حقیقت میبرد. چگونه میشود با فراری بودن از عالم غیب در آن به سفر پرداخت؟!
امیرالمؤمنین علیه السلام ساربان و همراه همیشگی در این سفر است. نماز و زکات با او معنی پیدا میکند. رفتن هدف نیست، همنوا با مسیر، حرکت کردن شرط رستن از ظلمتهاست.
او این سفر را رفته و سختیها را گذرانده: ((انّک مبتلیٰ و مبتلیٰ به)) چگونه میشود کسی خود، طریق باشد؟ ((أین السبیل وبعد السبیل)) چه راهی است جز رها کردن خود در آغوش او؟
روزها که قدم میزدم، هر روز نسبت به دیروز احساس آرامش و سبکی بیشتری داشتم. مصرعی توجّهم را به خودش جلب کرده بود؛ مصرعی که بر روی لباس افراد با خطّی زیبا و بارنگی که تاکنون ندیده بودم، حک شده بود: «ما با تو و تو با ما غیر تو را چه حاجت»...
امشب گلهای نرگس به سه شاخه رسید. با آرامش بیشتری قرآن را باز میکنم. اینجا جایی است که در دنیا مثل آن را ندیده بودم.((آمِنُواْ کَمَا آمَنَ النَّاسُ)) ایمان با محبّت و رسوخ به جان معنی مییابد. ایمان بدون ریشه دیر یا زود
دگرگون خواهد شد و جان به نفاق مبتلا میشود. راستی به چه کسی باید ایمان آورد؟ ایمان محرّک اعضاو هدایتکننده افکار است. قرآن به چه کسانی دستور ایمان میدهد؟ به سوی روزنه غیب: (یؤمنون بالغیب). مگرمیشود کسانی غیب را در نور دیده و برای رهبری آمده باشند، ولی دستور ایمان را به قلبهای ما بدهند؟! در حضور نبی سکوت معناداری داشتند، امّا وقتی که از آنها درخواست ایمان حقیقی میشد، روی بر میتافتند و بر این طبل میزدند که هر کسی به او [امیرالمؤمنین] ایمان آورده سفیه است! آیا ما هم مانند آنها باشیم؟! به راستی آیا حرکت به سوی غیب سفاهت است یا رو برتافتن از آن؟! ایمان به «علی» نادانی است!
«خال حبیب دیدم، دل شد برون ز دستم» این مصرع را بر سر در اتاقم دیدم. چطور از روزی که به این جا آمده بودم توجّهی به آن
نداشتم؟ اینجا اثری از سرما و گرما نیست و عجیبتر اینکه در این مدت نه احساس گرسنگی داشتم و نه تشنگی. کسی را هم ندیدم که مشغول غذا خوردن باشد. اینها سؤالاتی است که هر روز جای بیشتری در ذهنم باز میکند، امّا نمیدانم کی به جوابشان میرسم؟
قرآن را قبل از باز کردن بر قلبم گذاشتم و آرام آرام صفحهای را باز کردم:(( یَا أَیُّهَا النَّاسُ اعْبُدُواْ رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ و...))
عبودیّت از همه خواسته شده، عبودیتی فراگیر نه عبادتی همگانی. آیا پروردگار هستی را رها کرده و از آنان خواسته که بدون سرپرست و رهبر این مسیر را طی کنند؟ هر چه عظمت یک امر بیشتر باشد، شناخت آن مشکلتر میشود. آیا عبودیّت، بدون شناخت خداوند ممکن هست؟ اگر نه، پس چه وسیلهای قرار داده
شده؟((یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَابْتَغُواْ إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ ))وسیله باید خود معبود را به درستی شناخته باشد تا بتواند رابطی بین ما و او شود و همه بشر را به عبودیت برساند. برای رسیدن به چنین عبودیتی باید در همه عرصهها همراه و همه گام با وسیله بود چرا که «راه تاریک و دزدان در کمین». جز علی، حسن، حسین و... چه کسی است که دستهایمان را با کمال محبّت بفشارد و در همه ابعاد این مسیر همراه و همدوشمان باشد؟
امروز به یاد آیهای بودم که دیشب خواندم. چگونه میشود عبادتی انجام داد و به مقصد رسید، ولی بدون ائمه اطهار؟ امیدوارم امشب آیهای این راه را برایم روشنتر کند، همان طور که هر شب نسبت به شب قبل این حالت را داشتم.
((وَالَّذِینَ یَنقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ...)) زمانی که خداوند از انسانها پیمان عبودیت گرفت، همه این پیمان را با «قالوا بلیٰ» محکم کردند؛ امّا برخی این پیمان را زیر پا گذاشتند. به راستی این پیمان چگونه پیمانی بود؟
آیا پیمان عبودیت، پیمان راه رسیدن به آن نیست؟! و آنچه که امر به وصل کردن آن شد، ولی قطع کردند، چه رابطهای با طریق عبودیت داشت؟ بدون پایبندی به طریق واحد، چطور میتوان به مقصد رسید؟
طریق حق، راهی است که سالک را در مهلکهها رها نکند و به دام ظلمات نیندازد. طی این طریق، همان عهدی است که خداوند متعال از انسان گرفت، اما ((إنّه کان ظلوماً جهولاً)). ظلمی که به امیرالمؤمنین شد، شکستن این میثاق بود و عالم را از صراط مستحکم و حبل
متین و عروة الوثقای خود منحرف کرد و در دریای طوفانی دنیا، بیکس و کار رها کرد.
کاش میدانستم چرا ولایت کنار زده شد؟ شنیده بودم که ائمه فرموده بودند: «ولایت ما از نور خورشید نیز واضحتر است.» پس چرا...
عجیب بود؛ از صبح که بیدار شدم، این جمله وِرد زبانم شده: «ای نگار نازنین فاطمه». شیرینی این جمله باعث شده که حتی تا لحظهها از دلم رخت نبندد ارتباط این جملهها با هم چیست: «نگار فاطمه» و «ما با تو و تو با ما» و...
اینجا چه خبراست؟ با گفتن این جملهها، احساس میکنم دلم مثل ابر بهاریست. چه غم عجیبی! غمی که دلم را به دست خودش گرفته و آتش فراغی به جان زده که با هیچ چیز قابل قیاس نیست. انگار سالهاست که با این محیط انس دارم. آشنای دیرینه یا شاید منزل پنهان،
اما راز این آشنایی چیست؟ چرا دلم نمیخواهد از اینجا بروم؟ این چه کششی است که قلبم را به تسخیر درآورده؟
قلم دلم روی دفترش تند و تند مینویسد: «شاخهای گل نرگس است در دستم. وجود تو را احساس میکنم، اما تو کیستی؟»
صبا به لطف رسان آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را
آن موکه برانید قرار از سر هستی
بر ما بزند ولوله و آتش و شوری...
روز ششم است. با اطمینان میگویم در منزلی هستم که بیشک بوی محفل یار را میدهد؛ یار است که هر شب آیهای بر دلم حک کرده، بعد هم بر آینه دل شروع به نوشتن میکند. آیه امشب:((وَإِذْ آتَیْنَا مُوسَی الْکِتَابَ وَالْفُرْقَانَ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ)).
چشم بستن و تا پرتگاه رفتن، نابودی است. چشم را باید گشود و قدم را باید هدایت کرد. صداهای زیادی به گوش میرسد؛ امّا کدام قریب و کدامین غریب است؟ کدام به یار و کدامین به خار میرسد؟ در این شب تاریک، «فرقان» و راهنمای مسیر «کتاب» لازم است. اوست که نور را از تاریکی جدا میکند؛ اوست که ترس شب را به طمأنینه وصال میرساند، امّا آیا فرقان بدون «هادی» نیز فرقان است؟
مسیر طولانی، وقت کم و گرسنگی امان رهروان را بریده است. سردی هوا دندانها را به هم گره زده و دست را به شانه چسبانده است.تا چشم کار میکند، سیاهی است. فرقان مسیر را مشخص کرده؛ اما بدون راهنمایی که مسیر را طی کرده، خود را به دامان مرگ سپردن است. ساده بگویم: او نور مسیر است؛ شاید خود مسیر
«أین السبیل بعد السبیل». با نور موسی است که میشود در «طور» جان به راه افتاد و به سرمنزل رسید. هر چه منزل دورتر و راه سختتر شود، نیاز به نوری بیشتر است؛ نوری که بالاتر از او نوری نیست و آن، همان نور محمد صلی الله علیه و آله و سلم است و نور آنان که نفسشان از، خون و گوشت اوست: «علی، فاطمه، حسن، حسین و تسعة من ذریة الحسین».
پس میخوانم: «اللهم صلّ علی فاطمة و أبیها وبعلها و بنیها و السرّ المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک.»
قرآن را میبندم، به قلبم میچسبانم و میفشارم.
(2)
روزهای قبل از آمدن به اینجا، هوای دیگری در سر داشت؛ هوایی که زود، او را به هوا میبرد و زود هم از هوا به زمین میزد. خیلی پیش میآمد که از زندگی و گاهی هم از خودش متنفّر و خسته شود. ((وَمَا ظَلَمُونَا وَلـکِن کَانُواْ أَنفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ)) راه را هر قدر با آنها به پیش رویم، امید رسیدن، در چراغ دل، بیشتر روشنایی میگیرد و سردی سردرگمی کمکم رو به گرمای محبت آنها میرود. آنها و دست یاریشان را اگر رها کنیم، از نور خورشید ذرّهای کاسته نمیشود. آمدند در حالی که به ما نیازی نداشتند. همراهی ما یا نیامدنمان چیزی به نورشان نمیافزاید.
نور کمسویی که هر لحظه به آخر بودن خود نزدیک میشود، اگر سریعتر خودش را به
سرچشمه نور نرساند، با نابودیاش فقط به خود ستم کرده، خود را از بین برده و خط سیاهی بر واژه بودنش کشیده؛ آن نور الهی که سالها قبل از خلقت ما وجود داشته؛ محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و اهلبیت او...
در این روزها، معنی زنده بودن و زندگی کردن را خوب میفهمم، و حسرت میخورم بر گذشتهام که از دستم رفت، ولی حتی دنبال بازمانده آن هم نرفتم! نرفتم که ببینم آیا راه بازگشتی هست؟ برای پایین آمدن از این بام وحشتناک نردبانی پیدا میشود که حداقل چند قدمی مرا به بودن برساند و فاصلهام را از نیستی زیادتر کند؟
امروز روز هفتم بود. صبح روز بعد باید چه بر لوح دل بنگارم و از کدام چاه، چقدر به ماه نزدیک شوم؟
(وَقُولُواْ حِطَّةٌ نَّغْفِرْ لَکُمْ...) بنیاسرائیل در کنار امام خود بود، ولی قدر بودن او را چگونه به جا آورد؟ با بت پرستی، آن هم گوساله را به خدایی گرفتن!
خداوند فرمود: به خاطر دورشدنتان از مرکز هستی زمانی که به این شهر وارد میشوید با خضوع کامل، گناهان را از خود جدا کنید و سجدهکنان از در «حطّة» باریختن گناهان همچو برگهای پاییزی، داخل شوید. دری برای مراجعه، برای پاکی و راه یافتن قرار داده شده، دری که اگر با رغبت، دلشکستگی و اطاعت، به آن داخل شوید، غبارهای چندساله به یکبار از پیشانیها کنار میرود، دوران دربهدری تمام میشود و میتوان در سر شوری دیگر پیدا کرد. در «علی»، همان که خداوند و رسول او فرمودند: «آن درِ من و آمدن به سوی من است.» باید آنجا رفت و دری را زد که بیشترین عطر از عطر نایاب
الهی را بشود در آنجا استشمام کرد؛ عطری که سالها زودتر به مشام میرسد؛ عطر ولایت.
او در خاطرات خود نوشته بود: با آنکه در آنجا چندان کسی را نمیدیدم، اما هیچگاه ترس از تنهایی به سراغم نیامد. هیچگاه نشد که دلتنگ شوم و مثل گذشته همیشه به دنبال یکی مثل خودم، برای محبت در رفت و آمد باشم...
وارد اتاق که میشوم بوی عطر گل نرگس که همه فضا را پُر کرده، به مشامم میرسد و با بوییدن هر لحظه نو میشوم!
راستی، گفتم: «هر لحظه...»؛ چند روزیست که وقتی در این باغ قدم میزنم، خود به خود این حالات و دنیای جدیدم را با گذشتهام مقایسه میکنم. چقدر این دو، متفاوت هستند. یکی، آرزوی خلاص شدن از او را داری و دیگری تمنّای خالص شدن برای او!
نهمین شاخه گل، مقدمهای است برای نهمین صفحه از دفتر مشعل راه.
((قَالَ أَتَسْتَبْدِلُونَ الَّذِی هُوَ أَدْنَی بِالَّذِی هُوَ خَیْرٌ))
آیا میشود خوب را رها کرد و بد را انتخاب نمود؟ زاویه دید را آنقدر محدود کردکه حقایق با تیرگی و تاری مشاهده شود؟
نفهمید فرق آسمان و زمین را؟ نفهمید در مسیر، نیاز به راهی هموار و راهنمایی راهبلد است که لحظهای بدون او ممکن است در این سفر، پا به جاهایی غیر آشنا و پر از سموم کشنده گذاشت؛ سمومی که فقط کمی از آن برای مهر بر زمین ماندن و از آسمان جا ماندن، کافی باشد. کافی است ذرّهای از حسین علیه السلام دور شویم، تا بفهمیم روشناییای در این شهر تاریک وجود ندارد؛ تا ببینیم که ذرّهای از او دور ماندن، ما را به چه درّهای میکشاند و تا کجا میبرد. اولش با سقوطی عمیق و آخرش...
شاخههایی بر سرم افتاده که بوی برگهای تازه آن، هوش از سر میبرد. اینجا با هر جا که رفته بودم، فرق میکند. به یاد ندارم قبل از این روزها که به مناطق سبز کشور میرفتم، چنین طراوتی را دیده باشم!
روزشمار دلم امروز را روز دهم بودنم نگاشته، ولی کاش روز اوّلم در اینجا بیپایان بود.
((وَعَمِلَ صَالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ)) دنیا صحنه خوف و حزن و از دست دادن دوستداشتنیها و لذتهاست؛ به سان سایهای است که هر چه میدوی به آن نمیرسی و همچو سرابی است که در فرهنگنامه او سیرابی بیمعناست.
ولی در این شب تار ناامیدی جایِ امید هنوز باقی است. آن هم چه امیدی؛ امیدی که اگر میهمان ما شود، دیگر امیدها کولهبار خود را برداشته و از این سرزمین میروند!
اگر به تشنه آب رسد چه خوفی و چه حزنی بر او باقی است؟ جان، به دنبال آرامشی است که خود آن را گم کرده و هماکنون در کوچهها به راه افتاده و گم گشتهاش را صدا میزند. در آن شب رسیدن و بودن با علی، فاطمه، حسن و حسین آرزوی اوست...
حزن به خاطر از دست دادن داشتهها است. وقتی با ایشان باشی، دل به خود میگوید: «هر چه خوبان همه دارند، تو یکجا داری»؛ یعنی با همراهی آنها همه چیز را به دست آوردهای. برای او غم معنایی ندارد. غم چه؟
قرآن را به آرامی میبندد. قدمها را شمرده برمیدارد و با نشستن بر صندلی کنار خود، به فکر فرو میرود: «چرا تاکنون به اینها فکر نکرده بودم؟ چرا به هر داروخانه که سر زدم دارو نیافتم، به درِ خانه طبیب نیامدم؟ چرا...»
(1)
دل ندارد به خدا، هر که خریدار تو نیست...
((فَلَوْلاَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ لَکُنتُم مِّنَ الْخَاسِرِینَ)) رحمت او که سراسر هستی را فرا گرفته، بارانی همیشگی است بر سرزمین دل ما که اگر حاصلخیز باشد، بذر رشد و رسیدن را در خود پرورش میدهد و به درخت رهایی میرساند؛ درختی که ارتباطش با آسمان قطع نمیشود. زیبایی آسمان از لابهلای شاخههای او چه جلوهای به طبیعت عالم داده! نهری در کنار
او جاری است؛ نهری که تشنگی این درخت را به سیرابی همیشگی رسانده.
اینها برای کسی است که در زیر زبالهها خود را پنهان نکند و قدر باران را بداند و خودشان فرمودند: «ما برای همراهی شما آمدهایم تا به جای باران معطر و پرطراوت، به دنبال زبالهدانها به راه نیفتید.» دنبال چرکها رفتیم و خواستیم عطش خود را با آنها برطرف کنیم! امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: «من مظلومترین شخص عالم هستم. به هیچکس به اندازه من ظلم نشده؛ ظلمی که از تعداد ریگهای بیابان نیز...»
آیا با بودن آب شیرین و گوارا، به سراغ غیر او رفتن ظلم نیست؟ تاکنون چقدر ظلم کردهایم؟ آیا باید باز هم به ظلم ادامه دهیم؟!
با آمدن روزی دیگر باید به احوال خودم و چشمبستنهایم بیشتر آشنا شوم؛ شاید موجی از دریای بیکران به سنگ سخت دل بخورد؛ شاید در گوشهای از آن، به چشم بیاید.
((وَإِذْ أَخَذْنَا مِیثَاقَ بَنِی إِسْرَائِیلَ لاَ تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّهَ...)) به یاد دارم که چند ساعت پیش بر روی تنه درختی در باغ، این جمله را خواندم: «در دلم هستی و بین من و تو فاصلههاست.» اگر بر سر عهد بمانم، او همیشه در دل میماند.گرچه فاصلهها بین من و او باشد، اما بایدعهدی که هر صباح نو بشود، را بخوانم که «ز تو چه عهد بود در دل من.» عهد رهایی با بودن با خدا، امّا چگونه؟ بدون حسین علیه السلام باید زودتر خود را به سفینه رساند. طوفان پرتلاطم در راه است.
دست، پا، سر و چشمها همگی احساس دیگری دارند؛ احساس نو شدن و بیداری. درد
سابق رفته! آنها میخواهند مرا به سیزدهمین تصویر از کتاب خلقت ببرند. چه شور و چه هوایی در دل آنهاست!
((أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکِتَابِ وَتَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ)) صفحههای کتاب، هر کدام کتابی از قصه پرواز است؛ قصهای که کم شنیده شده... گوشهایمان نه با مقصدش آشناست و نه با وسیله پرواز!پس باید خوب گوش فرا داد و چشم را با خاک رَهی جلا داد تا در صفحه این کتاب دید به کجا قصد سفر داریم؛ چند ساعت، روز یا سال باید مسافر آن باشیم. سفر، راهنمایی دارد و نقشهای برای یافتن. راهنمای همه راهها و پیچهای سخت این کوه مرتفع و پرشیب، خاندانی است که همچو کبوتری بالهای محبت را بر سر در راهماندگان گستردهاند. برای گذر از شیبها باید با آنها رفت. هر پیچ سرنوشت را میتواند
به گونهای دیگر رقم بزند. باید با آنها رفت تا به نقطه پرواز رسید و از کنارشان فاصله نگرفت؛ نه جلوتر و نه عقبتر. اهالی آسمان هم به سان یتیمانی به کمک آنها نیاز دارند.
((وأیّدناه بروح القدس...))روز احد، علی علیه السلام چنان جان بر کف از سرور و مولای خود دفاع میکند که جبرئیل از جانفشانی در حیرت مانده و به رسول عالم صلی الله علیه و آله و سلم گفت: «علی چگونه در راه خدا، برای حفظِ جان شما، فداکاری میکند!» حضرت رسول فرمود: «جای تعجب ندارد. من و علی از یک نور آفریده شدهایم.» جبرئیل هم رو به حضرتشان چنین گفت: «من هم از نور شمایم.»
یعنی من هم برای رفتن، به راهنمایی شما محتاجم. خداوند از آنها عهد گرفته که بر یاری رسول او و خاندانش همیشه حاضر و جاننثار
باشد؛ حاضر بودنی که او را به آن جا که بخواهد میرساند.
قدمها چهارده منزل را تا به دیروز طی کرده است. هر منزلی پلهای است به سمت آشنایی؛ حرکتی به سوی اوج گرفتن.
روز پانزدهم چه هدیهای در انتظار اوست؟ خطوط امروز چه راهی را میخواهند برایش ترسیم کنند؟
(( وَهُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِّمَا مَعَهُم))حقّ، ثابت، همیشگی و... همگی از این مقصد است. چه خوب مقصدی است آن که همیشه باشد و با رسیدن به او هر چه را طالب هستیم، بدهد؛ هر چه را که عمری گم و نایاب شده بود، تقدیم نماید، ولی این حق را باید در جای خودش پیدا کرد؛ حقّی که حقهای گذشته را تأیید میکند و ما را به سمت حق کامل حرکت میدهد؛ حقی که
نمیشود به او رسید مگر با آنان که حق هستند و حق چون پروانه به دور شمع وجودشان پر و بال میزند. رایحه معطر حق از منزل آنها برمیخیزد؛ منزل امیرالمؤمنین علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السلام را میگویم.
(2)
کشتند بی حضورِ تو، جدّت حسین را ای خطبه شهادت زینب، طلوع کن
((لَوْ یَرُدُّونَکُم مِّن بَعْدِ إِیمَانِکُمْ کُفَّاراً حَسَداً...))
کافران و راهزنان راه همیشه در کمین انتقام از سبک پروازیِ مرغان این راهند. دانههای خوش خط و خال در بیابان دنیا میریزند و آن را دام و طعمهای قرار میدهند برای به دام انداختن هر مرغی که از گرسنگی به آن جا رسیده.
شیطان همیشه آرزو دارد اهل این کاروان را از ساربان خود حسین دور کند؛ چراکه میداند با او، رسیدن حتمی است و ماندن با او لذتی دیگر دارد!او در روز عاشورا به خاطر حسادتش به راه یافتن گروهی از مرغان به سرزمین موعود، زهر خود را ریخت و از حرکت بر این پل محکم بازداشت و گروهی از سربازان خود را نیز مأمور به خرابی کرد. پس باید حرکت کرد و از رفتن نترسید که این خواسته راهزنان است.
((الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاَوَتِهِ))
برای حرکت و شروع، باید نگاهی به نقشه انداخت و در طول مسیر، چشم از آن برنداشت؛ چراکه یک مسیر را اشتباه طی کردن، حرکت را تغییر میدهد و مقصد را عوض میکند.
آنها که خوب در حرکتند، گام بر گامهای راهنما میگذارند و نقشه را که همان زندگی راهنماست، به دقّت مرور میکنند. آنقدر
میخوانند تا همچو او شوند. قدر و ارزش با او شدن را شناختهاند. دانستهاند گام بر جای پای امیرالمؤمنین علیه السلام گذاشتن، به سلمان خستگی که نمیدهد هیچ، او را سرشار از لذتِ چون او شدن، میکند.
روزشمار دل را ایستاده ورق میزند.پانزده شاخه گل را بر روی میز دارد. بله، 16، 17... و فردا نوبت به شاخه هجدهم است. شاخهای که از حالا هوای رسیدن به آن را در سر دارد. میخواهد بماند و زمان حرکت نکند. بودنی متفاوت با گذشته را احساس کرده و از طرفی مشتاق بوی شاخه گل فردا است و آن شاخه:
(( یَا بَنِی إِسْرَائِیلَ اذْکُرُواْ نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَأَنِّی فَضَّلْتُکُمْ عَلَی الْعَالَمِینَ )) بنیاسرائیل با حضرت موسیٰ به آنجا رسید که نعمت از آسمان شب و روز برایشان سرازیر میشد و به خوانِ پرنعمت آنها مینشست. بزرگ ترین خوشبختی آنها، بودن با اوشد. زندگی
برایشان پرمعنی و زیبا بود، امّا قدر نعمت را کسی دانست که او را در دل طواف کرد.
نعمت با حسن و حسین علیهم السلام بودن نعمتی است که همه نعمتهای بهشتی از نور آنها آفریده شده است. آنها خود نعمتی بالاتر هستند؛ همان نعمتی که حتی موسیٰ نیز به دنبال و در آرزوی اوست؛ در آروزی شیعه بودن، در آرزوی شهادت با امام، در آرزوی...
پرنده آرزوهای ما در کدام سرزمین پَر میزند؟ اصلاً تاکنون به این دیار آمده؟ هوایش را دیده، آبش را چشیده و بر شاخه درختش از شب تا صبح آواز خوانده و خسته نشده است؟!
عاقبت یک روز مغرب محو مشرق میشود
عاقبت غربیترین دل نیز عاشق میشود
((قُولُواْ آمَنَّا بِاللّهِ وَمَآ أُنزِلَ إِلَیْنَا...))
«حدیث دوستی را اعلام کنید. چراغ در شب خاموش، حجتی آشکار است. اگر بگویی که به او علاقه داری، دوستیتان استوارتر میشود؛ پس
بگویید: خداوندا! تو را دوست داریم و دوست میداریم هر آنچه را که تو دوست داری. میدانیم این محمد صلی الله علیه و آله و سلم و آل اوست که محبوبترین نزد تواند. خود بارها فرمودهای که اگر فلک گردان، دریای جوشان و... را بیافریدم، فقط به خاطر آنها و محبت آنهاست؛ محبّتی که فقط او، همان راه است و باید فقط در آن قدم گذاشت؛ راهی که اگر در آن قدم گذاشتیم، قدرش را بهتر بشناسیم و از آن جا بیراههها را با گوشه نظر دیگری میبینیم.»
چند روز است که در این جا هستم.فرق حاضر بودن و غایب بودن را دریافتهام؛ فرق زلال و کدر بودن؛ فرق دوستی که برای خودش مرا دوست داشته وعاقبت مرا به همراه خودش روزی نابود میکند.
بویی در باغ پیچیده. به هر جا که سر میزند و هر شاخه و هر علفزاری را که میبوید این بو را میدهد. چه بویی؟ از کجا آمده؟
((صِبْغَةَ اللّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً...))
«کاش میشد رنگها را همانگونه که هست، دید. کاش میشد فاصله بین زیبایی و آرامش و تیرگی را در رنگها دریافت. گویا هر رنگی برای نقشی است و هر نقشی برای نقّاشی. رنگها به سمت رنگی واحد اشاره میکنند که ما همه برای دیدن او میرویم و لحظهای از رفتن به کوی او از حرکت نمیایستیم؛ رنگی که اصحاب او چه زیبا دیدند و در شب رفتن از آن گفتند؛ رنگ همیشگی، پرنشاطترین رنگ؛ رنگ جان در رکاب او دادن. سلام بر حسین و علی بن الحسین و اولاد حسین و اصحاب حسین.
(1)
سحر روز بیست و یکم، حدود دو ساعت مانده به اذان صبح، بیدار شده، پس از وضو گرفتن، سجادهاش را پهن کرد. بوی دیروز هنوز هم با همان عطر...! در میزنند. این وقت سحر...؟!
پشت در، همان خادمی بود که روزهای آمدنش، او را دیده بود. دو پاکت همراهش بود.
ـ این دو پاکت برای شماست.
ـ برای من؟!
ـ دیروز خبر بودن شما به گوش بچههای خادم رسید. دو گروه ده نفری، هر گروه یک نامه به دستم دادهاند که برای شما بیاورم! ادامه کار شما تا وقتی که اینجا هستید، با این نامه پیش میرود. این پاکت را باید اوّل بخوانید.
با تعجب اوّلین پاکت را باز میکند. پشت پاکت چنین نوشته: «دلم خوش است میان شکنجه پاییز! چه باشم و چه نباشم بهار در راه است...»
شروع به خواند نمیکند. هر آیه،آینه یک روز.
((وَکَذَلِکَ جَعَلْنَاکُمْ أُمَّةً وَسَطاً))
«شما را امتی میانه قرار دادیم؛ امّتی که نه عقب مانده و نه به سمت هلاکتها سرعت و پیشی گرفته. شما همان حق، همان نور و همان بودن هستید. راز اینگونه بودنتان از جایی است
که شاید قرنهاست قدر او را نشناختهاید. محمد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود که شما را از بیثمری و زردرنگی پاییز درآورد وفرمود: ناخدای این کشتی نجات است که مثل او، بلکه عین اوست، علی علیه السلام که بارها دستان او را بالا برد برای امام بودنِ او در این مسیر وحشتناک، برای رسیدن به نقطهای امن، اعلام کرد: هر کس که من مولای اویم، این علی مولای اوست.»
و اینچنین ادامه یافت ((لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَیْکُمْ حُجَّةٌ...))
آن روز هر کس به صدایی از کوه مکّه، صدایی که در آسمان، آشناتر بود تا زمین، پاسخ داد و فریاد لبّیک را در پیشگاه نبی زمزمه کرد، آنقدر که غنچه معطر آن در دلش رویید. دانست اگر دیر شود، از مسیر و مقصد دور میشود و وقت برای آمدن و بازگشت تنگ است.
دانست تا وقتی که با رسول است پیروزی را در جانماز خود به دوش کشیده و قدم در راه گذاشته و فهمید که پس از رسول نیز بی علی، فاطمه، حسن و حسین نمیتواند بر فراز عالم در پرواز باشد و هیچ گمراهی بر او چیره نشود. کاش همگان این زمزمه را چون زمزم، از چشمه چشم و دل میجوشاندند. کاش...
صبحها از اتاق بیرون نمیرود. قرآن را در کنار خود گذاشته و به آن چشم دوخته است. شمرده شمرده میگوید: «داروخانه پیشت باشد ولی در به در یک مقدار دارو!دریا در کنارت ولی لَه لَه زدن برای جرعهای آب! راه در پیش و به دنبال دالانی...»
((رسولاًیتلواعلیکم آیاتنا...))
«بیت به بیت اشعار رسیدن، خواندنی است. واژههایش جلوه دیگری دارد. او برای آنها که
قصد رفتن را داشتند، از راه میگفت و از چاه؛ از آب و از سراب. رؤوف بود و رحیم، آنقدر که خدایش فرمود: نزدیک است از غصّه آنها قالب تهی کنی، ما تو را فقط برای دستگیری فرستادهایم. حزن بر خود راه مده.
سنگها و ضربههای شمشیر را به دوش کشید و فرمود: «اللهم اهدِ قومی فانّهم لایعلمون؛ خدایا! برای آنها آمدهام امّا...»
علی نیز در حدیث غمش اینچنین میگفت: «آن قدر که به شما گفتهام، از گفتن و نیامدن شما خسته شدهام ولی چرا...»
صحرای غم گرفته ما را بهار نیست
با این دلِ شکسته ما غمگسار نیست
((وَالَّذِینَ آمَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا لِّلّهِ))
علاقه داشتن با عاشق شدن متفاوت است. امام راه فرمود: «خوش به حالِ کسی که به عبادت عشق بورزد و او را در آغوش بگیرد.»
نهایت جانبازی در علاقه از مال یا وقت گذاشتن است؛ ولی عشق، با خود جان و روان را میبرد؛ به جان، جان میدهد و روان را روان میسازد.خداوند، دوستانی دارد که در هیچ لحظهای، حتّی ذرّهای برای غیر او نیستند.
حسین علیه السلام نیز فداییانی داشت که در شب رفتن، پیمان ماندن را در خیمه امام خود، تازه کردند. قلبشان میگفت:
«بدون عشق حسین و فرزندان او نمیشود ماند؛ نمیشود از زمین به آسمان رفت. نردبانها شکسته است و درهای آسمان، بدون آنها بر رویمان بسته. این در به روی غیر او باز نشود. پس شرط ورود مانند او شدن است و مثل او ماندن.»
25 آیه از کتاب در روز بیست و پنجم حضور، به پایان میرسد، او مانده با صفحه امروز و فقط پانزده روز تا میقات، تا رسیدن و رهیدن.
((وَلَـکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ))
«از دیگران شنیده بودم روز قیامت، همه در حال فرارند؛ پدر از فرزند، فرزند از مادر و...!پس به چه کسی باید تکیه کرد، میدانم که نیاز به تکیهگاهی دارم که در ترسها با او همراه شوم و به او پناه برم؛ پناهی که همه به سمت او میآیند و شوق با او بودن را ابراز میکنند.
التماس در آن زمان، دشت را فرا میگیرد؛ التماس به محمد صلی الله علیه و آله و سلم و خاندان او. حتی نوح، موسی، ابراهیم، عیسی علیه السلام و...همه، شما را و اسمتان را میخوانند: خدایا! به حقّ...»
(2)
به یاد دوستانم افتادهام. برخی چون من، تشنه بودند در پی چشمه. آب جاری اینجاست و باید چشم از چشمههای دیگر بست. باید چشم بر آنها بست تا راه چشمه زندگی گُم نشود.
((یرید اللّٰه بکم الیُسر))
پیدا کردن آب در بیابان خشک سخت است؟ اگر در پشت همین کوه نزدیک، دریایی زلال و سرریز از آب شیرین باشد، چه؟
خداوند عالم، راحتی را در جای خود قرار داده؛ امّا اگر ما به کج راهه برویم و از او دور شویم و به دور خود، دور بزنیم، خستگیاش به حساب کیست؟ او بارها گفته چشمهای در همین نزدیکی است، چشمهای که آلوده نمیشود و تمامی ندارد؛ او همان دریاست و آن دریا امیرالمؤمنین است که...
بر آستانِ هر دری در اینجا نوشتهای است که همان نوشته 27 روز اوست؛ نوشتهای که راهگشاست.
((وَأْتُواْ الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا ))
ما را چه شده که قرنهاست برای آمدن به این خانه، از پشت بام و دیوارها به داخل وارد میشویم؟ پس از آن به جای صاحبخانه، به سراغ علفهای هرز باغچه میرویم؛ علفهای هرزی که برای منزلی دیگر است! حسن علیه السلام را آنچنان رها میکنیم که حتی معاویه آن را در خواب نیز نمیتوانست ببیند! چند سکه و کمی تملّق و چاپلوسی شد بهای امام ما!
پس به درگاه الهی از این مصیبت دست برداشته:
(( رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً وَفِی الآخِرَةِ حَسَنَةً))
«هم آخرت را میخواست و هم دنیا را! هر کجا رفته بود، گفته بودند این دو با هم جمع نمیشود، یکی را انتخاب کن و از دیگری بگذر. خسته در گوشهای نشسته بود.
به او گفته شده: «ما برای گروهی هم دنیا و هم آخرت دادهایم هم خیر آن و بهره و خیر دیگر؛ ولی شرط دارد. شرطش با امام بودن است، با پدران و خاندان او.»
در دنیا، تو را به راحتی از هر گردنهای عبور میدهند و تو را به سرزمین آرزوها میرسانند، سرزمینی که در آن گلها پژمرده نمیشوند و دلها افسردگی ندارند!سرزمین «امام» همان سرزمین موعود است که با دعوتِ او، میشود برای همیشه میهمان شد!برای همیشه به همراه او در دنیا خوش بود و در آخرت در کنار او.
او به ما نیازی ندارد ولی ما چه؟
((وَمِنَ النَّاسِ مَن یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاء مَرْضَاتِ اللّهِ ))
مشرکین در نیمههای شب، از هر قبیلهای چند نفر، به در خانه رسول امین ریختهاند. هدف از بین بردن اوست.
به هر قیمتی باید امشب کار را تمام کرد.
کیست که در این امتحان سخت مردود نشود و شاگرد ممتاز کلاس نبی گردد؟ جوانی که از کودکی دوش به دوش رسول بود؛ در صحرا به هنگام چرای گوسفندان، در غار به هنگام عبادت با معبود.
اوست که امشب جان خود را برای رضای الهی فروخته و برای ماندن جان خود، یعنی نبیّ خدا، از قطعه قطعه شدن و نابودی با شمشیرهای برنده قریش، اندکی هم واهمه ندارد. آیا غیر او، کسی لیاقت پُر کردن جای رسول را دارد؟
فرشتگان الهی به او افتخارمیکنند.
در سحر روز سوم به او متوسّل شده و به نام او صفحه آخر از این پاکت را ورق میزند.
(( لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فِیمَا اخْتَلَفُواْ فِیهِ))
در بدن اگر حکومتی نباشد، جسم هیچگاه به سرمنزل خود نخواهد رسید. پا فرمان روایی خود را دارد. دست، هر چه از دستش برآید، انجام میدهد. دل، به سوی وادی خود راه میافتد و...راهها زیاد است. اختلافها گمراهکنندهاند، و دوراهیها باعث انحراف از راه رسیدن میشود.
باید کسی را داشته باشیم که در دفتر بزرگراهها، برایمان مُهْر راه اصلی را بزند. امیرالمؤمنین علیه السلام همان کسی است که هم راه را بهتر از خود آن میشناسد و هم راهرو را. باید همچودانههایی در نخ، امام را پیش رو قرار داد و به دنبال او به راه افتاد تادر همه جا، در همه وقت و تا در همه زمان از همه اختلافها در امان ماند.
او هست، ولی ما دلمان با او همراهی نمیکند!
(1)
دیوانه دل ماست که هر جمعه به یادت
صد بار بنا گشت و دگر باره فرو ریخت
این شعری بود که در نامه دوّم نوشته شده و عجیبتر داخل آن، در بین برگهها پر از برگهای ریزریز گل نرگس!
((وَزَادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ))
بنیاسرائیل به پیامبر خود گفتند: رهبری برای ما قرار ده تا با او بتوانیم راه را بپیماییم و از پرتگاهها به راحتی عبور کنیم.
حضرت موسی فرستادهای برای آنها قرار داد. برای طی کردن این راه پرتلاطم باید کسی باشد که نیروی پایداری در گردنهها باشد، بتواند همه را به مقصد برساند. نبی ماکسی را جانشین قرار داد که نیروی او در جنگها، گامهای شیطان را به عقب راند و در علم...
امامی با حقیقت علم، قرنها در انتظار ماست که: ای در راه ماندگان! هم علم و هم نیروی بردن شما را دارم. من همان مهدی وعده داده شده هستم، همان کسی که...
پس باید زیر پرچم او به راه افتاد و همه جا فرمانبردار او بود.
((وَمَن لَّمْ یَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّی))
لشکر، خسته و تشنه، به آب رسید. فرمانده آنها گفت: «بیش از مقدار اندکی، کسی نباید آب بخورد.» همه از شدت تشنهکامی بیش از آن
مقدار آب نوشیدند، مگر 313 نفر. «طالوت» گفته بود که اگر کسی بیش از آن آب بخورد از من نیست؛ یعنی از مسیر آمدن و از نور خارج شده و به سوی تاریکیها در حرکت است.
فرمانده شیعه و منجی هستی هم در شکوهای، به ما چنین فرمود: «شیعیان ما، ما را، حتّی به اندازه آب خوردن هم نمیخواهند.»
بله، همین آب خوردنی که برای ما، خیلی ساده است، ولی اگر در اوج تشنگی پس از روزها بیآبی، آبی خنک به ما بدهند ولی بگویند: امامت که تو را بیشتر از خودت دوست دارد، فرموده: «از این آب نخور!» چه کار میکنیم!
((فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَیَ لاَ انفِصَامَ لَهَا))
جمع ما منتظران را که سراسر نقص است
آخر از پرده برون آید و تکمیل کند
در چاهی گیر افتادهایم که عقربی از دیواره آن و ماری از ته چاه هر لحظه به ما نیش میزند. بدنمان پر از سمّ شده و هر لحظه ممکن است، این نَفَس، نَفَس آخرمان باشد. ناگهان از آسمان، ریسمانی محکم به درون چاه میافتد و صدایی شنیده میشود : «بگیر این ریسمان را که گسستنی در آن نیست. هیچ سم بر آن تأثیر نمیگذارد. این ریسمان، همان حبل محکم دوستی و همان دستان امامی است که همه انبیا چشم به راه او بودهاند. همانکه به ما التماس میکند این طناب را بگیریم و خودمان را از این چاه وحشتزا نجات دهیم، امّاما حاضریم هر لحظه به قعر آن نزدیک شویم.»
او میتواند ما را به وادی آرامش برساند.
((اللّٰه ولیّ الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات إلی النّور))
«وادی ظلمت، هر زمانش غصّه و غم است؛ هر لحظهاش ترس و اضطراب از درماندگی و در راه ماندن. آن هم چه در راهماندنی که هر چه بیشتر پیش میروی، راه را بیشتر گُم میکنی و هر چه سعیت افزونتر میشود، نتیجهاش کمتر. با هر گام، از مقصد دورتر میشوی و با هر رعدی در این بیابان، دستها را پناه گوش قرار میدهی. اگر نوری به این تاریکخانه، تابید، پیش میروی و وقتی که نوری نبود، همانجا مینشینی و به حال خود، غصّه میخوری؛ در حالی که آن نور، همان نوراست که خاموشی ندارد، خود، دست یاری دراز کرده و ما در تاریکی، از وحشت، به سمت مرگ در حرکتیم!
چاره کن درد کسی
کز همه ناچارتر است...
تا امروز 34 گل نرگس برای او هدیه آوردهاند.
هیچیک پژمردگی ندارد. به راستی شاید رازِ گلهای نرگس همین بود که برای این روزهای آخر او را آماده کند، روزهای آخری که نور امامت به کمال رسیده، و وقت فراگیری آن است. وقت آن است که او بیاید و...
((وَمَن یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْرًا کَثِیراً))
با او بودن، حکمت میآورد. حکمت یعنی استواری در هر لغزشگاه، یعنی محکم ماندن پس از همه فشارها، یعنی سوار راه. کدام راه؟راهیکه با او پیدا شده. با او میشود بهترین و کوتاهترین راه را برگزید و از آفات و خطرها در امان ماند. اگر با او بودی، حکمت همچو آبی روان بر همه وجودت سرازیر میشود و از سر تا پا را در بر میگیرد.
غیبت، حضور یا ندیدنش؟
او هست ولی ما راه را گم کردهایم.
(2)
((هُنَّ أُمُّ الْکِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ))
آنها پایهها و ستون خیمه زندگی هستند.
((قُلْ إِن کُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی))
با آنها بودن، عشق به آنهاست و محبتشان تنها راه رسیدن به خدا.
((إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِإِبْرَاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَهَـذَا النَّبِیُّ وَالَّذِینَ آمَنُوا))
مهدی است که ابراهیم برای دیدن او، ثانیهها را شمارش میکند.
پیامهای آخر، کوتاه و مختصر هستند. شاید برای رهایی یک حرف بس است؛ چرا که پس از 35 روز، او از اهل خانه شده، اهل خیمه امام عصر؛خیمهای که شاید در «ذی طوی» است یا کوههای «رضوی»یا...
دو شاخه گل نرگس تا میقات باقی است.
((لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ))
ای دشمنان مهدی، او روزی خواهد آمد و عیسیٰ، نبیّ شما، در کنار کعبه به او اقتدا خواهد کرد. «اللّٰه اکبر...اشهد...»
چه بیخیال نشستیم نه کوششی نه وفایی
[[
فقط نشسته و گفتیم: خدا کند که بیایی
((تَعَالَوْاْ إِلَی کَلَمَةٍ سَوَاء بَیْنَنَا وَبَیْنَکُمْ))
این بود چهل روز سفر تا میقات.
اوست میقات؛ کلمه پرواز، کلمه آسمان، کلمه روشنایی و کلمه حیات.....
خواهر، کنار تخت برادرِ خود، در بیمارستان نشسته و پس از چهل روز انتظار، به او نظارهگر است. نه زخمی، نه بیماری، نه... پس برادرم! چرا چهل روز...؟
انگشتان دستش به آرامی تکان میخورد.
ـ مادر بیا.
برادرم همین الآن دستانش حرکت کرد. لبهایش هم زمزمهای آهسته دارد:
ماه کنعانی ما از پس هجران و فراق
زود روزی ز نهانخانه به در میآید
شبِ تاریک و سیاهی و اسیری به ره!
رخت بندید ز در، نورِ سحر میآید