ghaemiyeh.com
سرشناسه : طیّبنیا ، محسن
عنوان و پدیدآور : سیمای جهانتاب : حکمتنامه امیرالمؤمنین علیهالسلام / سید محسن طیّبنیا
مشخصات نشر : قم : رسالت ، 1393 .
مشخصات ظاهری : 720 ص .
شابک :ISBN : 978 - 964 - 6838 - 62 - 8
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه : ص 703 ـ 720
موضوع : علی بن ابیطالب علیهالسلام ، امام اوّل ، 23 قبل از هجرت ـ 40 ق .
موضوع : علی بن ابیطالب علیهالسلام ، امام اوّل ، 23 قبل از هجرت ـ 40 ق ـ ـ احادیث .
موضوع : علی بن ابیطالب علیهالسلام ، امام اوّل ، 23 قبل از هجرت ـ 40 ق ـ ـ نظر صحابه .
موضوع : احادیث شیعه ـ ـ احادیث اهل سنت .
رده بندی کنگره : 1393 9 س 92 ط / 35 / 37 Bp
رده بندی دیویی : 951 / 297
شماره کتابشناسی ملی : 3483349
سیمای جهانتاب
سید محسن طیّبنیا
چاپ دوم ( با اضافات ) / 1393 / 1500 نسخه / 720 صفحه / چاپخانه گلوردی
شابک : 8 ـ 62 ـ 6838 ـ 964 ـ 978
قیمت : 25000 تومان
تلفن مرکز پخش قم : 37735256 ـ 37832332 ( 025 )
کلیه حقوق این اثر برای مؤلّف محفوظ میباشد
صندوق الکترونیکی مؤلف : mohsentayyeb110@gmail.com
ستایشنامه··· 9
مقدمه··· 19
ارادت نامه··· 25
حکمت اوّل : تولد علی علیهالسلام در کعبه··· 29
حکمتنامهی اوّل : خلقت نوری اهل بیت علیهمالسلام قبل از ایجاد عالم··· 37
تتمهی حکمتنامه··· 63
نکته فوق العاده مهم··· 68
حکمت دوم : علی علیهالسلام سبقت گیرنده در دین خدا··· 71
حکمتنامهی دوم : علی علیهالسلام پیشگام در پذیرش اسلام در مصادر اهل سنّت··· 83
حکمت سوم : معرفی علی علیهالسلام در ابتدای رسالت به عنوان خلیفه توسط پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ··· 95
حکمتنامهی سوم : اعلام جانشینی علی علیهالسلام در بدو رسالت از مصادر اهل سنّت··· 107
حکمت چهارم : خاندان علی علیهالسلام حجج الهی بر مردمان··· 117
حکمتنامهی چهارم : مناقب اهل بیت علیهمالسلام ··· 135
حکمت پنجم : شیعیان علی علیهالسلام رستگاران روز قیامت··· 167
حکمتنامهی پنجم : مناقب امیرمؤمنان علیهالسلام و شیعیان آن حضرت··· 175
حکمت ششم : فداکاری و جانبازی علی علیهالسلام در « لیلة المبیت »··· 187
حکمتنامهی ششم : علی علیهالسلام در لیلة المبیت و مقایسهی آن با همراهی ابوبکر در غار··· 193
تتمهی حکمتنامه··· 197
حکمت هفتم : علی علیهالسلام برادر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در دنیا و آخرت··· 201
حکمتنامهی هفتم : حدیث « طیر » و حدیث « مؤاخاة » و حدیث « سدّ الابواب »··· 207
حکمت هشتم : علی علیهالسلام ملازم دائم با حق··· 217
حکمتنامهی هشتم : حدیث « علی مع الحق » و توضیح آن··· 225
حکمت نهم : عزت یافتن اسلام به برکت رشادت علی علیهالسلام در جنگ بدر··· 231
حکمتنامهی نهم : سلام فوج فوج ملائکهی الهی قبل از جنگ بدر به امیرمؤمنان علیهالسلام ··· 235
حکمت دهم : فرخندهترین پیوند عالم ، پیوند علی علیهالسلام با فاطمه علیهاالسلام ··· 239
حکمتنامهی دهم : احادیثی در شأن امیرمؤمنان علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام و مهدی علیهالسلام ··· 243
حکمت یازدهم : جانفشانی علی علیهالسلام در جنگ احد و حیرت جبرائیل علیهالسلام ··· 247
حکمتنامهی یازدهم : شجاعت علی علیهالسلام در جنگ احد و فرار مدعیان خلافت··· 255
حکمت دوازدهم : اعتراف خورشید به مقامات علی علیهالسلام ··· 259
حکمتنامهی دوازدهم : حدیث « رد الشمس » در منابع اهل سنّت··· 263
حکمت سیزدهم : رشادت علی علیهالسلام در جنگ احزاب و حفظ اسلام به برکت آن رشادت··· 269
حکمتنامهی سیزدهم : ضربت علی علیهالسلام برتر از عبادت انس و جن تا قیامت··· 277
حکمت چهاردهم : علی علیهالسلام قسمتکننده بهشت و جهنم در قیامت··· 281
حکمتنامهی چهاردهم : حدیث « علیٌّ قسیم الجنة والنار » در مصادر اهلسنّت··· 285
حکمت پانزدهم : علی علیهالسلام شیر خدا و خیبرشکن··· 295
حکمتنامهی پانزدهم : رشادت علی علیهالسلام در فتح خیبر با استنادات اهلسنّت··· 301
حکمت شانزدهم : حدیث منزلت و مقامات علی علیهالسلام ··· 307
حکمتنامهی شانزدهم : حدیث « منزلت » و حدیث « ابلاغ سورهی برائت »··· 213
حکمت هفدهم : غدیر خم و اکمال دین به برکت امارت علی علیهالسلام بعد از نبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم ··· 323
حکمتنامهی هفدهم : اسناد غدیر خم و پاسخ به شبهات مخالفان··· 337
حکمت هجدهم : علی علیهالسلام امیر مؤمنین و صدیق اکبر و فاروق اعظم··· 349
حکمتنامهی هجدهم : چند واقعهی مهم در جریان غدیر خم··· 355
تتمهی حکمتنامه··· 361
حکمت نوزدهم : جان سپردن پیامبر خاتم صلیاللهعلیهوآلهوسلم در آغوش علی علیهالسلام ··· 365
حکمتنامهی نوزدهم : اهانت یکی از صحابه به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم هنگام رحلت آن حضرت··· 375
حکمت بیستم : صبر الهی علی علیهالسلام بعد از رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در برابر غاصبان خلافت··· 383
حکمتنامهی بیستم : حملهی دستگاه خلافت به بیت علی علیهالسلام و شهادت بانوی دو عالم··· 403
تتمهی حکمتنامه··· 419
حکمت بیست و یکم : علی علیهالسلام همواره دلسوز و خیرخواه امت··· 427
حکمتنامهی بیست و یکم : غصب فدک ، دلائل صبر امیرمؤمنان علیهالسلام ··· 437
تتمهی حکمتنامه : بادهنوشی خلفا··· 447
حکمت بیست و دوم : علم اولین و آخرین در سینه علی علیهالسلام ··· 451
اما آن یک دلیل··· 459
حکمتنامهی بیست و دوم : احادیثی در رابطه با عظمت علم امیرمؤمنان و اهلبیت علیهمالسلام ··· 463
تتمهی حکمتنامه··· 471
حکمت بیست و سوم : لزوم اطاعت از علی علیهالسلام در کلام خداوند··· 475
حکمتنامهی بیست و سوم : آیهی « الواالامر » و « انما ولیکم اللّه ... » در اثبات امامت··· 483
حکمت بیست و چهارم : اتمام حجت بر مردمان با پذیرش حکومت توسط علی علیهالسلام بعد از قتل خلیفه سوم··· 497
حکمتنامهی بیست و چهارم : استنادات··· 505
حکمت بیست و پنجم : نبرد علی علیهالسلام با شورشیان پیمانشکن جهت اقامه عدالت··· 507
حکمتنامهی بیست و پنجم : جنگ جمل و رفتار عایشه با امیرمؤمنان علیهالسلام ··· 523
حکمت بیست و ششم : نبرد علی علیهالسلام با معاویه برای احیای حق و ابطال باطل··· 527
حکمتنامهی بیست و ششم : مباحثی در رابطه با جنگ صفین··· 549
حکمت بیست و هفتم : بشارت حضرت موسی علیهالسلام و حضرت عیسی علیهالسلام بر امامت علی علیهالسلام ··· 553
حکمتنامهی بیست و هفتم : نامگذاری امام حسن و امام حسین علیهماالسلام توسط خداوند··· 563
حکمت بیست و هشتم : نبرد علی علیهالسلام با خوارج··· 565
حکمتنامهی بیست و هشتم : نامهی محمّد بن ابیبکر به معاویه و جواب معاویه··· 579
تتمهی حکمتنامه··· 580
حکمت بیست و نهم : بیان برخی از معجزات و کرامات علی علیهالسلام ··· 585
حکمتنامهی بیست و نهم : ذکر برخی از معجزات امیرمؤمنان علیهالسلام با اسناد آن··· 599
تتمهی حکمتنامه··· 603
حکمت سیام : معارف ناب توحیدی در چشمههای جوشان علم علی علیهالسلام و خاندان مطهر وی··· 607
حکمتنامهی سیام : بیان معصومین علیهمالسلام در تباین خداوند با مخلوقات و نقد صوفیه··· 625
حکمت سی و یکم : زهد و بیرغبتی علی علیهالسلام به دنیا و مظاهر آن··· 631
حکمتنامهی سی و یکم : استنادات··· 643
حکمت سی و دوم : پایداری علی علیهالسلام تا آخرین لحظات زندگانی بر میثاق الهی··· 645
حکمتنامهی سی و دوم : استنادات··· 661
حکمت سی و سوم : شهادت علی علیهالسلام و تابش سیمای وی تا ابد··· 665
حکمتنامهی سی و سوم : مرقد مطهر امیرمؤمنان علیهالسلام و بروز کرامات··· 679
تتمهی حکمتنامه : اجتهاد و عدالت صحابه ، جنایات خالد بن ولید در قتل عام قوم مالک بن نویره به بهانهی ارتداد ایشان··· 685
منابع و مآخذ··· 703
ای خدای من، ای خدای جان، و ای خدای جهان! ستایش بیکران مخصوص تو میباشد.
از عظمت ، قدرت و شوکت و زیبایی و مهربانی تو چه بگویم ؛ که هر چه بگویم و هر چه دیگر سخنوران بگویند تو برتر و والاتراز آنی که میگوییم .
ستایش بیمنتها مخصوص تو میباشد که با لطف و کرمت ما را آفریدی و انواع و اقسام نعمتها را بیمنت در اختیارمان قرار دادی .
البته ما بندگان هرگز نمیتوانیم شکر و سپاس تو را به جای آوریم ، که اگر تمام وجودمان دهان شود و دائم روز و شب به ستایش و سپاس تو مشغول گردیم ؛ هرگز نخواهیم توانست شکر یکی از الطافت را به جای آوریم !
پس ای خدای مهربان ! تو خود ما را ببخشای که بندگانی ناسپاس و درماندهایم .
آری ، آری ، تو ما را از عدم به صحنهی گیتی آوردی و فراوان نعمت بخشیدی ،در حالی که هیچ به ما نیازمند نبودی .
سپاس فراوان و بیکران تو راست که ذره ذره عالم امکان ، نشان از قدرت و عظمت و پاکی توست . تویی که غنی مطلقی و همه خلائق گدایان درگاه تواند .
ابتدای هرکاری به اذن تو و انتهای هر امری به سوی توست . تویی آن خدای یگانه بیمِثل و نظیر که هیچ شباهتی با مخلوقات خویش نداری .
کران تا کران عالم هستی ، ابداع توست ، و تمام اشیاء تجلیگاه قدرت توست .
تویی که حیات میبخشی و میمیرانی و میخندانی و میگریانی ، و تویی که پرندگان را در هوا نگه میداری و دانه را میشکافی و بادها را به حرکت در میآوری ؛ و تویی که بعد از ناامیدی ، باران رحمتت را بر سرزمینهای تشنه سرایز میسازی و زمین را با درختان پر ثمر و گلها و گیاهان خوش بو زینت میدهی .
و تویی که مردگان را ـ برای برپایی عدالت و مجازات بدکاران و پاداش نیکوکاران ـ از درون قبرها در قیامت کبری زنده میگردانی .
سپاس و ستایش مخصوص توست که تنها قدرتمند عالم هستی و هیچ موجودی را توانای ایستادن در مقابل تو نیست و هر قدرتی در مقابل تو زبون است و هر عزتمندی در مقابل تو ذلیل !
سراسر عالم امکان در حمد و ستایش توست « وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ وَلَکِن لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُم » ؛(1)... و هیچ موجودی نیست مگر اینکه خداوند را حمد وستایش میکند ؛ ولیکن شما آنان را درک نمیکنید . اگر انسان دل را از زنگار گناه پاک گرداند ، آنگاه صدای تسبیح موجودات را میشنود ، آنگاه میفهمد که صدای آواز پرندگان ، صدای ریزش آبشار ، صدای وزش بادها و همه و همه چیزی جز حمد و ستایش و ذکر تو نیست .
اگر پرندگان با بال زدنهای ناز و زیبایشان در هوا پرواز میکنند ؛ و اگر رودها با خروش سرشارشان لحظهای توقف ندارند ، و اگر مرغان سحرگاهان نغمهسرایی میکنند ، و اگر خورشید فروزان هر صبحگاه با سلامت رخسار زیبا و گرمگونش را هویدا میسازد ، و اگر زمین و سایر کرات آسمانی در مداری منظم در حرکتند ؛ جملگی به اذن و قدرت توست .
ای خدا ! ای خدای مهربان بیمثال ! تویی که با الطافت شب و روز را با لطافت برای ما تقدیر و منظم نمودی ، تا هم زندگی کنیم و از اوقات در شب و روز بهرهمند
1) سورهی اسراء ، آیهی 44 .
گردیم ، و هم عظمت تو را در این دو پدیدهی شگرف مشاهده کنیم و متوجه ذات اقدس لا یزال تو گردیم .
وای بر غافلان ! وای بر غافلان ! همان غافلانی که با آن همه ادّلهی قدرت و عظمت تو ، از تو روی گردانند . از شگفتیهای قدرت و عظمت تو در آسمانها چه بگویم؟ ! که هر آنچه بشر تاکنون کشف نموده و یا با چشمهای مسلح و تلسکوپهای بسیار قوی مشاهده نموده ، که آن میلیاردها ستاره و سیاره میباشند و برخی از آنها ملیونها بار بزرگتر از زمین است ؛ فقط نقطهای از عظمت آفرینش تو را در آسمان معلوم داشته و عقلها و هوشها را ربوده و به تحیّر کشانیده !
پس باید گفت « اللّه اکبر ، اللّه اکبر و للّهِِ الحمد » و دیگر دهان را فرو بست و سر بر زمین افکند و هایهای گریست و العفو العفو را بر زبان جاری کرد !
آری ، سپاس مخصوص توست که رازق بشر و تمام موجوداتی ؛ چه بسیار ارزاق پاکیزه را برای بشر خلق نمودی تا بخورد و لذت ببرد و تو را سپاس گوید و بندگی تو کند ؛ اما غالب انسانها میخورند و لذت میبرند ؛ لیکن سپاسگزار تو نیستند که خود در کلام جاویدت فرمودی « وَقَلِیلٌ مِنْ عِبَادِیَ الشَّکورُ » ؛ ... و کمی از بندگان من شکرگزارند.
تو ای خدای سبحان ! نیازمند سپاسگزاری و بندگی ما هیچ نیستی ؛ لیکن این وظیفهی ما بندگان است در قبال آن همه نعمتهای فراوان که به ما عطا فرمودی ، تو را سپاس گوییم و بندگی کنیم ؛ و اما باز هم تو بر ما لطف نمودی و پاداش بیکران ، برای عبودیّت و سپاسگزاری بندگانت مقرر فرمودی و آن پاداش بیکران ، بهشت جاوید و پرواز در ابدیت است .
از ارزاق و نعمتهای سرشارت سخن گفتم ؛ آری ، هزاران نوع خوراکیها و آشامیدنیها را برای ما آفریدی تا با اشتها و میلمان ـ بدون اسراف ـ از پاکیزهها تناول کنیم و لذت شهد و شیرینی و نیز ترشی ارزاقت را بر کام خود حس نماییم و بهرهمند شویم .
چه خوشطعم و چه زیبا ! انواع میوهها ، سیبها ، با طعم و اندازههای مختلف ،
هم شیرین آن و هم ترش آن ، و حبوبات و سبزیجات و انواع لحم پرندگان و حیوانات حلالگوشت و آب شیرین گوارا و اقسام گوناگون نوشیدنیها ، که سرد آن در فصل تابستانِ گرم ، بسیار فرحبخش و گوارا است و گرم آن نوشیدنی در زمستان سرد دلچسب و لذیذ !
و تو ای خدای مهربان ! با آن همه نعمت و زیباییهایی را که در دنیا برای بشر خلق نمودی ؛ لیکن دنیا را محل بقای ما قرار ندادی و فرمودی : « وَالاْآخِرَةُ خَیْرٌ وَأَبْقَی » ؛(1)... آخرت بسی بهتر و پا برجاتر است ، و دنیا را در برابر نعمتهای بیمنتهای آخرت بسیار ناچیز معرفی فرمودی .
بار الها ! سپاس سزاوار توست که با الطافت چهار فصل با عظمت و زیبا را برای بشر روی زمین تقدیر نمودی ، تا بشر هم از هر فصل بهرهمند شود و هم قدرت تو را ببیند و متوجه تو گردد . کوهها را با صلابت و استوار و با رنگهای گوناگون و زیبا ، بر زمین میخکوب کردی ؛ تا بشر از ذخائر و منافع فراوان آن بهرهمند گردد . همان کوههای سر به فلک کشیدهای که چشمها را با صلابتشان خیره میکند ؛ لیکن بشر را قدرت دادهای تا بر فراز آن صعود کند و بر بلندای آن تمام قد و استوار بایستد و با صدای بلند بگوید : ای کوه با صلابت ! زیر گامهایمی !
آری ، تو با لطف و کرمت زمین را مسخّر انسان نمودی تا بهرهمند شود و چیزی جز عبودیت از او نخواستی که آن هم سودش فقط به خود انسان باز میگردد .
ستایش تو را که هیچ چیز در آسمانها و زمین از تو پوشیده و مخفی نیست ، و علم بیکران تو بر ذره ذره موجودات عالم حاکم است .
آری ، تو از همه چیز آگاهی ، هم تعداد ستارگان آسمانها را میدانی ، و هم تعداد ریگهای بیابانها و ماسههای دریاها ، و هم تعداد آبزیان اقیانوسها و هم میدانی در ذهن و قلب هفت میلیارد انسان روی زمین چه میگذرد و چه وسوسههایی در آن خطور میکند که خود در کلام جاویدت فرمودی : « وَلَقَدْ خَلَقْنَا الاْءِنسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ
1) سورهی اعلی ، آیهی 17 .
نَفْسُهُ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ » ؛(1)... ما آدمی را آفریدهایم و از وسوسههای نفس او آگاه هستیم ، زیرا از رگ گردنش به او نزدیک تریم .
بر روی این کرهی خاکی که هر لحظه میلیاردها میلیارد دانه میشکافد و سر از خاک بر میآورد و میروید ، تو میدانی ؛ زیرا خالق آن دانه و تمام موجودات عالم تو هستی و چگونه ممکن است از مخلوقاتی که خود به عرصهی وجود آوردهای غافل باشی؟ !
حیات و مرگ به دست توست ،و تویی که دائم در حال حیات بخشیدن و میراندنی ؛ همان گونه که قدرت و عظمت و ربوبیت تو در حیات بخشیدن به موجودات هویداست ؛ در میراندن موجودات نیز قدرت و عظمت و ربوبیّتت هویداست .
آری ، آری ، تو همان زمانی که جانهای انسانها را میستانی و جمجمهها و بدنها را درون قبرها متلاشی میکنی ، هزاران انسان دیگر را حیات میبخشی ؛ و همان زمان که چشمها را در حفره تاریک قبرها با خاک پر میکنی و زبانهای فصیح را در دهان مردگان خشک و بیحرکت میگردانی ؛ همان لحظه هزاران چشم را بینا و هزاران زبان را گویا میگردانی .
و نیز آن گاه که صورتهای متکبّران را بر زمین میکوبی و آنان را به خاک ذلّت میکشانی ؛ همان دم هزاران زمین خورده را با دستان مهربانت ، دست میگیری و آنان را بلند میکنی و رفعت میدهی .
آری ، تویی پروردگار جهانیان و سپاس و ستایش مخصوص توست . تو مهربانی ، بزرگی ، بزرگواری ، صبور و حلیم و با گذشت و توبهپذیری ؛ اما عذاب و انتقام تو بر کافران و معاندان و دشمنانت نیز بسیار سخت است که خود در کلامت فرمودی : « إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ » ؛(2)... حقیقتاً پروردگار تو در کمین گاه کافران و مجرمان است.
خدایا ! در اینجا میخواهم ذرّهای از الطاف بیکرانت را نسبت به خود بازگو کنم !
ای خدای بزرگوار ! ای خدای مهربان ! تو با الطافت مرا آفریدی و به من اعطای وجود نمودی ، در حالی که پیش از آن معدوم و هیچ بودم .از همان ابتدای کودکی سایه مهربانی و لطفت را بر سرم گسترانیدی و مرا از بلایا و حوادث و آفتها حفظ نمودی و مرا با نعمتهای بیشمارت به دوران بلوغ رساندی . من در زندگانی خود از تو جز حلم و بردباری و الطاف سرشار و مهربانی چیز دیگری ندیدهام .
لیکن هرگاه به خود نگاه میکنم شرمسار میشوم ؛ زیرا هرگز بندهای شکرگزار نبودهام و خود را نمک خوردهای میدانم که بارها نمکدان را شکسته است !
چه بسیار از خطاهای من درگذشتی و آبروی مرا حفظ نمودی و نعمتهای فراوانت را از من دریغ نفرمودی !
آری ، همواره از تو وفا ، مهربانی ، حلم و بردباری و بخشش ، و از من بیوفائی و عهد شکنی ، بیصبری و امساک .
اما ای خدای مهربان ! ای خدای بردبار ! ای خدای آمرزنده ! از عمق جان میگویم :
اگر به خاطر گناهان و خطاهایم به گونهای با صورت بر زمینم زنی که صورتم پایمال قدمهای دیگران شود ، به عزّت و جلالت قسم ، بینشم دربارهی تو تغییر نیابد و همان دم با تمام وجود امید آن دارم که تو دستم را بگیری و از زمین بلندم کنی !
و اگر چنین نکنی و جان مرا در آن حال بستانی ؛ باز هم تو را یگانه آمرزنده و مهربان عالم میدانم و سراسر وجودم از امید به آمرزش تو لبریز است که در قیامت مرا بیامرزی و در دوزخ سرنگون نگردانی !
و اگر چنین نکنی و مرا در آتش خشمت در قعر دوزخ سرازیر سازی ـ همان دوزخی که من توان تحمّل یک لحظهی بسیار کوتاه آن را ندارم ـ باز هم تو را با یا غفّار و یا ارحم الرّاحمین میستایم و با همان حالت خواری و ذلت ، قلبم متوجّه مهربانی و بخشش تو است که مرا از آتش دوزخ آزاد سازی و رفعت دهی !
بار الها ! تو خود به لطف و کرم بیانتهایت از تقصیرات ما درگذر و ما را بیامرز و توفیق معرفت و بندگی را به ما عنایت بفرما .
و سلام و درود تو بر تمام انبیاء و رُسُل باد ، بالأخص سید و سالار ما ، محبوب قلوب ما ، شفیع ذنوب ما ، مولانا و سیّدنا ابوالقاسم المصطفی محمّد صلیاللهعلیهوآله ، همان محبوبی که در بین مخلوقاتت بالاترین رتبه را داراست ، و هیچ موجودی به مقام و منزلتش نمیرسد . و سلام و درود تو بر خاندان پاک وی ـ بالأخص دروازهی علم نبی صلیاللهعلیهوآله و اولین وصیّ او ، مولانا علی بن ابیطالب علیهالسلام ـ همان خاندان معصومی که شجرهی طیبه قرآنند و راه هدایت و رستگاری بعد از وجود مقدس پیامبر صلیاللهعلیهوآله در وجود مبارکشان ساری و جاری گشته و ولایت آنان کشتی نجات بشریت است .
نُقِلَ فِی کِتَابِ لؤلؤ و مرجان در شرط پلّهی اوّل و دوّم منبر روضه خوانان لِلْمُحَدِّثِ النُّورِیِّ رَحِمَهُ اللّهُ ، عَنْ کِتَابِ عَیْنِ الْحَیَاةِ لِلْعَلاَّمَةِ الْمَجْلِسِیِّ رَحِمَهُ اللّهُ ، قَالَ : رُوِیَ فِی بَعْضِ الْکُتُبِ الْمُعْتَبَرَةِ الاْءِمَامِیَّةِ ، عَنِ الاْءِمَامِ مُحَمّد التَّقِیِّ علیهالسلام ، أَنَّهُ قَالَ : قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلیاللهعلیهوآلهوسلم : ذِکْرُ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیهالسلام عِبَادَةٌ ، وَ مِنْ عَلاَمَاتِ الْمُنَافِقِ أَنْ یَتَنَفَّرَ عَنْ ذِکْرِهِ ، وَ یَخْتَارَ اسْتِمَاعَ الْقِصَصِ الْکَاذِبَةِ ، وَ أَسَاطِیرِ الْمَجُوسِ ، عَلَی اسْتِمَاعِ فَضَائِلِهِ . ثُمَّ قَرَأَ علیهالسلام : « وَ إِذا ذُکِرَ اللّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالاْآخِرَةِ وَ إِذَا ذُکِرَ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِ إِذَا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ » .(1)فَسُئِلَ صَلَوَاتُ اللّهِ عَلَیْهِ عَنْ تَفْسِیرِهَا ، قَالَ : أَمَا تَدْرُونَ أَنَّ رَسُولَ اللّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ کَانَ یَقُولُ : « اذْکُرُوا عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ علیهالسلام فِی مَجَالِسِکُمْ فَإِنَّ ذِکْرَهُ ذِکْرِی وَ ذِکْرِی ذِکْرُ اللّهِ » ؟ فَالَّذِینَ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُهُمْ عَنْ ذِکْرِهِ ، وَ اسْتَبْشَرُوا مِنْ ذِکْرِ غَیْرِهِ ، أُولَئِکَ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالاْآخِرَةِ ، وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ .
علاّمه مجلسی رحمهالله میفرماید در بعض از کتب معتبره شیعه امامیّه نقل شده است از امام محمّد تقی علیهالسلام که از جدّش رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل میکند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمودند : یاد کردن علی بن ابیطالب علیهالسلام عبادت است . سپس حضرت باقر علیهالسلام افزودند : از نشانههای منافق این است که از ذکر خدا بیزار بوده و شنیدن قصّههای دروغ و افسانههای مجوسیان را به جای شنیدن فضائل علی بن ابی طالب بر میگزیند .
1) سورهی زمر ( 39 ) ، آیهی 45 .
پس آن حضرت سخن خداوند متعال را بیان فرمود که میفرماید :
منافقان هرگاه یاد خدا را بشنوند قلوبشان مملوّ از نفرت میشود و آنگاه که یاد غیر از خدا ( بتها و طاغوتیان و ... ) شود دل شاد میگردند .
آنگاه از تفسیر این آیه از حضرت باقر علیهالسلام سؤال شد و امام باقر علیهالسلام فرمود : مگر غیر از این است که از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم روایت شده است که در مجالستان از علی بن ابیطالب یاد کنید که یاد کردن او یاد کردن من است و یاد کردن من یاد کردن خداست ؟
پس کسانی که از یاد و ذکر علی بن ابیطالب علیهالسلام متفّرند ، از یاد و ذکر غیر او شاد میشوند ، و هم آنانند که ایمان به آخرت ندارند و برای آنان [ در روز قیامت ] عذاب خوارکننده میباشد .
الحمد للّه رب العالمین والصلاة والسلام علی محمّد وآله الطاهرین
واللعن علی اعدائهم اجمعین ...
در یکی از روزها که مشغول مطالعهی نهجالبلاغه بودم ، به خطبهی 182 آن رسیدم ؛ یکی از یاران امام علی علیهالسلام نقل میکند که امیرالمؤمنین علیهالسلام در سال 40 هجری در اواخر زندگی خود در شهر کوفه بر روی سنگی ایستاد ، در حالی که پیراهنی خشن از پشم بر تن ، و شمشیری با لیف خرما بر گردن ، و کفشی از لیف خرما در پای و بر پیشانی او پینه از کثرت سجود آشکار بود برای مردم خطبه خواند .
در این خطبهی غم بار و سوزناک ، امیرمؤمنان علیهالسلام بعد از ستایش خداوند و بیان معارف توحیدی و سفارش مردم به تقوا ، با دلی پر خون از نافرمانی و کوتاهی یاران بیوفا در شتافتن به سوی جهاد با معاویه ، از یاران با وفای خویش که در جنگ صفین شربت شهادت نوشیدند یاد میکند و میفرماید :
« ... آری ! آن دسته از برادرانی که در صفین خونشان ریخت ، هیچ زیانی نکردهاند ؛ گرچه امروز نیستند تا خوراکشان غم و غصه ، و نوشیدنی آنها خونابه دل باشد .
به خدا سوگند ! آنها خدا را ملاقات کردند ، که پاداش آنها را داد و پس از دوران ترس ، آنها را در سرای امن خود جایگزین فرمود .
کجا هستند برادران من که بر راه حق رفتند ، و با حق درگذشتند؟ کجاست عمّار؟ و کجاست پسر تیهان؟ و کجاست ذوالشّهادتین؟ و کجایند همانند آنان از برادرانشان که پیمان جانبازی و شهادت بستند ، و سرهایشان را برای ستمگران فرستادند؟ »
راوی سپس میگوید که آنگاه امیرمؤمنان علیهالسلام دست به محاسن مبارک گرفت و زمانی طولانی گریست و فرمود :
« دریغا ! از برادرانم که قرآن را خواندند ، و بر اساس آن قضاوت کردند ، در واجبات الهی اندیشه کرده و آنها را برپا داشتند ، سنتهای الهی را زنده و بدعتها را نابود کردند ، دعوت جهاد را پذیرفته و به رهبر خود اطمینان داشته و از او پیروی کردند » .
سپس امیرمؤمنان علیهالسلام با صدای بلند به مردم فرمود :
« جهاد ! جهاد ! بندگان خدا ! من امروز لشکر آماده میکنم ، کسی که میخواهد به سوی خدا رود همراه ما خارج شود » .
در ادامهی خطبه مرحوم سید رضی ( مؤلّف نهجالبلاغه ) مینویسد :
نوف بکّالی ( از یاران امام علیهالسلام ) گفت : برای حسین علیهالسلام دههزار سپاه ، و برای قیس بن سعد دههزار سپاه ، و برای ابو ایّوب خالد بن سعد ده هزار سپاه قرارداد ، و برای دیگر فرماندهان نیز سپاهی معیّن کرده و آماده بازگشت به صفیّن بود که قبل از جمعه ، ابنملجم ملعون به امام ضربت زد ، و لشکریان به خانهها بازگشتند و ما چون گوسفندانی بودیم که شبان خود را از دست داده ، گرگها از هر سو برای آنان دهان گشوده بودند .
این کلام حزنناک ـ که مظلومیت امیرمؤمنان علیهالسلام را در اوج اقتدار خویش بیان میدارد ـ در وجودم چنان تاثیر گذاشت که بیاختیار از چشمانم قطراتی اشک بر صفحهی کاغذ فرو ریخت !
تصمیم گرفتم برای آرامش دل خود ، چند صفحه با مخاطب ساختن امیرمؤمنان علیهالسلام ، مطلب بنویسم و مظلومیت آن حضرت را بازگو نمایم .
آری خواستم با امیرمؤمنان علیهالسلام نجوا کنم و بگویم :
یا مولا ! اگر مردمان عصر تو ، تو را رها کردند و قدر تو را نشناختند ؛ لیکن اکنون در سراسر جهان عاشقانی داری که خاک پای تو را با شوق سرمهی دیدگان خود میکنند ؛ و خواستم بگویم :
یا امیرمؤمنان ! تمام ما و دودمانمان فدای تو باد ! تو که اول مسلِم و پیشگام در جهاد و تمام ارزشهای والای الهی بودی ، تو که برادر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و باب علم و حکمت او و خلیفهی بر حق او بودی ؛ اما مردمان با تو بد رفتار نمودند ... .
چند روز این جملات فکرم را مشغول داشته بود و میاندیشیدم که این چند صفحه درد دل با امیرمؤمنان علیهالسلام را چگونه بنویسم و از کجا شروع کنم !
در همین گیر و دار بارقهای به ذهنم خطور کرد که زندگانی امیرمؤمنان علیهالسلام را از ابتدای ولادت تا زمان شهادت ، به صورت مخاطب ساختن آن حضرت به رشته تحریر درآورم ؛ بنابراین تصمیم گرفتم که روی این موضوع بیشتر فکر کنم و بهتر جوانب گوناگون این کار را در نظر آورم .
روزهای متوالی سپری میگشت و من فکرم مدام مشغول طراحی این مجموعه بود . با وجود این که عزم راسخ جهت نوشتن مجموعه داشتم ؛ لیکن در چند مورد به شدت عزمم سست گردید وارادهام متزلزل گشت !! و علت این بود که به خود نهیب میزدم : تو کجا و بیان مناقب و فضائل مولا علی علیهالسلام کجا !! تو شخص حقیر و کوچک مگر کیستی که میخواهی از مناقب امیرمؤمنان علیهالسلام دم بزنی؟! این کار را رها کن و پا را از گلیم خود فراتر نگذار !!
به گونهای این وساوس بر من هجوم آورده بود که در بعضی اوقات با قاطعیّت تصمیم میگرفتم که نوشتن مجموعه فوق را فراموش کنم ؛ اما به دنبال آن وساوس ، ندایی از درون دل به گوشم میرسید که مدام میگفت : ای فلانی ، بنویس ! بنویس ، هرچند حقیری ! بنویس ، هرچند کوچکی ! بنویس ، هرچند پُرخطایی !
بالأخره ندای دل بر وساوس غالب آمد و بعد از چندین هفته اندیشیدن روی
مجموعهی فوق ، در شامگاهی بسم اللّه را گفتم و قلمم را به حرکت درآوردم .
در ابتدا کار به کُندی و سختی فراوانی پیش میرفت ؛ اما بعد از دو سه هفته ، فرجی حاصل شد و به لطف خدا کار کم کم سرعت گرفت ، تا آنجا که روزی چند صفحه به نگارش در میآوردم . کار را هر روز تا پاسی از شب ادامه میدادم و در برخی ایام تا پانزده ساعت پشت میز تحریر مشغول مطالعه و نوشتن بودم . آن مدت زمانی را که برای نوشتن مجموعهی فوق در نظر گرفته بودم حدود یکسال بود ؛ اما به لطف خدا مجموعه را کمتر از چهار ماه ـ که هرگز باور نمیکردم ـ به پایان رساندم . در این مدت چهار ماه که تقریباً تمام کارهای دیگر را تعطیل نموده بودم به چند صد منابع تاریخی و روایی مراجعه نمودم و از آن کتب در به تحریر درآوردن کتاب فوق ، بهرهها گرفتم .
امیدوارم که خداوند متعال و حبیب او رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ، این کار کوچک را از این حقیر سراپا تقصیر بپذیرند .
در اینجا برای آشنایی بهتر خوانندگان ارجمند به این کتاب ، برخی از ویژگیهای آن را ذکر میکنم :
1 ـ بیان یک دوره زندگانی امیرمؤمنان علیهالسلام به صورت نیمه ادبی و در قالب مخاطب ساختن وجود مقدس آن حضرت .
2 ـ به کارگیری گسترده از بیان ذوقی و احساسی و استفاده از صناعات ادبی به صورت نسبتاً محاورهای .
3 ـ بیان مناقب امیرمؤمنان علیهالسلام با استفاده مکرر به منابع مشهور اهل تسنن و سپس تشیّع . ( شاید بتوان گفت که تقریباً کلیّات تمام مناقبی را که اهل تسنن و تشیع دربارهی امیرمؤمنان علیهالسلام نقل نمودهاند در مجموعهی فوق آمده است ) .
4 ـ استناد مکرر به تواریخ قدیمی و معتبر اسلامی و بیان نکات دقیق و جالب آن .
5 ـ تبیین مقام والای امامت و پاسخ به برخی از شبهات مخالفان .
6 ـ مطرح نمودن بسیاری از مطالب متنوّع و خواندنی در حکمت نامهها .
7 ـ استدلال بر آیات و روایات در اثبات حقّانیت خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام .
8 ـ اشاراتی به مباحث توحید و خداشناسی از لسان مبارک امیرمؤمنان علیهالسلام و بیان برخی از دیدگاههای انحرافی در عرصهی خداشناسی .
9 ـ آشنا شدن خوانندگان محترم ـ با مطالعهی مجموعهی فوق ـ به چند صد منبع تاریخی و حدیثی .
10 ـ بیان گوشههایی مهم از تاریخ زندگانی پیامبر بزرگوار اسلام صلیاللهعلیهوآله در خلال مباحث .
از خوانندگان محترم تقاضا مینمایم که این مجموعه را از ابتدا تا انتهای آن مطالعه نمایند تا إن شاء اللّه نافع گردد .
در پایان از جناب حجت الاسلام علی عزیزپوریان و جناب حجت الاسلام علی صالح که این حقیر را در ساماندهی منابع و مصادر یاری رساندند و نیز جناب آقای محمّد جواد اسلامی ، مدیر مسئول انتشارات رسالت ، که مجموعهی فوق را با زحمات فراوان و به نحو احسن آماده نمودند ، کمال تشکر و امتنان را مینمایم .
سلام بیپایان خدا بر تو باد یا مولا ،یا امیرالمؤمنین ، یا ابالحسن !
سلام ملائکه و انبیاء و رُسُل و تمام نیکان و پاکان و صالحان عالم بر تو باد !
ای امیرالمؤمنین ، و ای برادر حبیب خدا ، و ای دروازهی علم پیامبر خاتم صلیاللهعلیهوآله ، و ای محبوبترین خلق خدا !
سلام بر توباد !
سلام بر تو ای پرچم حقانیت انکار ناپذیر حق ! ای یکپارچهترین مردان قرون دیرین ! ای دست خدا ، دست آسمان ، دست زمین ، سلام بر تو ای امیرالمؤمنین ! ای انسان فناناپذیر ، انسان جاودانی ، ای مرد تکرار ناپذیر تاریخ !
تو شمشیر برهنه در دست ، در وحشیترین ادوار تاریخ ، به خاطر نجات بشر از چنگ ظلمت ، به خاطر رهایی بندگان گمنام بیگناه خدا از سیاهچال زندگی ، متین و مطمئن و سرافزار ، سینهی بازت را پناهگاه ، قلب محبت پرورِ نغمهپردازت را تپش به تپش به پای حقیقت ریختی .
تو در تاریکترین شبی که طولانیترین سیاهی اعصار را با خود داشت و آدمی را به زیر خروارها ستم و انحراف به گور سرد خاموشی و فراموشی خوابانده بود ، در کنار برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به پا خاستی و برای احیای کرامت بشر تمام وجود نازنینت
را در طبق اخلاص نهادی و برای اعتلای کلمهی توحید فدا نمودی .
ای رفعت یافتهی خدا ! ای مجاهد خستگیناپذیرِ بیبدیل بشریّت ! ای فاتح برتر تمام قلههای ارزشهای والای جاودان الهی ! سلام بر تو باد .
تویی آن انسان خدا گونهی آسمانی که عشّاقت در آسمانها بسیار بیشتر از عاشقانت در زمینند !
تویی آن خورشید جهان تاب آسمانها ، و تویی آن سیمای عالمتاب گیتیافروز ! ملائکهی آسمانها همواره مشتاقند که بالهای خویش را بگشایند و زیر قدمهایت قرار دهند تا فرش راه تو کنند !
ای آرام بخش قلب رسول خاتم صلیاللهعلیهوآله ، ای نَفْس رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ؛ ای ویرانکنندهی کاخهای کفر ، ای قِوام و ستونِ دین ، ای آیه آیه و کلمه کلمه و حرف حرف قرآن کریم ، سلام بر تو باد !
هر چند مردمان بیمعرفت آن زمان ، تو را نشناختند و خنجرهای آتشین بر قلب مهربانت زدند ، و دشمنانت ـ که کافرترین و ددمنشترین خلایق عالم بودند ـ با تمام ترفندها و نیرنگها خواستند نور تو را خاموش کنند ؛ اما وجودِ تو چون هزاران هزار خورشید در پهنای آسمانگیتی درخشید و سیمای جهانتاب تو با انواری به وسعت ابدیت عالم را منوّر ساخت .
آری ، آن کافرکیشان نابکار ناپاک زاد ، خود خاموش شدند و خداوند روز به روز بر رفعت و مقام تو افزود . یا امیرالمؤمنین ! آرزوی همهی عاشقان عارف دلباختهات این است : ای کاش در آن زمان بودند و صورتهایشان را ردیف ردیف کنار هم قرار میدادند تا آن را فرش گامهای تو کنند !
ای امیرالمؤمنین ! ای شیرخدا ! ای افتخار دین ! ای طراوت بهشت جاوید خدا ! همهی ما فدای خاک پای تو ، همان خاک پایی که سزاوار است تمام جهانیان بر آن بوسه زدنند و تبرّک گیرند ، که روزی برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به تو فرمود :
یا علی ! اگر بیم آن نداشتم که طوایفی از امّتم آنچه را که مسیحیان دربارهی
عیسی بن مریم گفتهاند ( که او خداست ) دربارهی تو بگویند ، دربارهات سخنی میگفتم که هیچگاه بر گروهی نگذری مگر آنکه خاک زیر پای تو را برای تبرّک برگیرند .(1)
و سلمان فارسی صحابی والامقام رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و یار وفادار تو نیز روزی به یکی از یارانت عرض کرد :
پیامبر صلیاللهعلیهوآله دربارهی علی به من چنین فرمود :
اگر نبود که امتم دربارهی برادرم علی افراط کنند ، مانند افراط مسیحیان دربارهی عیسی بن مریم ، سخنی دربارهی او میگفتم که مردم در پی آثار قدمهای او بر خاک میافتادند و آن را میبوسیدند .(2)
هرگاه عاشقانِ عارف به مقام تو ، هر جای قرآن را ورق زنند ، عطر محمدی تو به مشامشان میرسد که تو روح قرآنی و قرآن با تو معنا مییابد .
ای امیرالمؤمنین ! ای قهرمان قهرمانان عالم ! عاشقان دلباختهات ، آن کفش کهنه و پر وصلهات را به تمام عالم معاوضه نمیکنند ؛ همان کفش پر وصلهای که روزی به یکی از یارانت گفتی :
چقدر میارزد ؛
و وی جواب داد :
یا امیرالمؤمنین ! آنقدر مندرس و پر وصله است که هیچ نمیارزد و قیمتی ندارد !
اما ما با عشق میگوییم :
لبهای ما بوسه زند بر کف آن کفشهای پر وصلهات !
ای کاش تاریخ به عقب باز میگشت و در زمان تو میزیستیم و هزاران بار جان ناقابلمان را عاشقانه به پای تو میریختیم ، تا با فدا کردن جان خود کمی از غم و غصههایت را ـ که
صابرانه در وجود خود نگه میداشتی ـ تسکین دهیم ، و یا مرحمی ناچیز بر آن دل پر زخمت گردیم ؛ اما هزار افسوس که لایق نبودیم ؛ و لیکن تمام افتخار ما این است که امام ما امیرالمؤمنین است ؛ البته ما شرمسار تو میباشیم که هرگز شیعهی خوبی برای تو نبودهایم ؛ و امید داریم که خداوند به لطف و کرم خویش و به حرمت و مقام تو ما را بیامرزد و در قیامت ما را در صفوف شیعیان مخلصت داخل گرداند .
حکمت اوّل :گواهی میدهم تولّدت معجزهای بزرگ بود .
از تو چه بگویم و چه بنویسم که حق سخن دربارهات ادا کنم ؟ ! اما مگر میشود دربارهات به گونهای سخن گفت که حق مقامت ادا شود ؟ ! چه اگر تمام درختان قلم شوند و دریاها مرکب و انسانها و دیگران حسابگر و نویسنده گردند ، نمیتوانند مناقب و فضایلت را شمارش کنند !1 اما منِ کوچک چگونه سخن بگویم و بسرایم و بنویسم که بزرگان در این وادی عظیمِ بیپایان ، متحیر و کوچکاند .
چه حصر کردنِ فضل علی علیهالسلام مُیَسَّر نیست سخن بس است ، دگر کُن به عجز خود اقرار
حدیث فضل علی علیهالسلام را نتوان کرد بیان اگر مداد شود أبحر و قلم شود اشجار
گمان مکن که در این گفتگو بود اغراق چنین به ما خبر آمد ، ز احمد مختار صلیاللهعلیهوآلهوسلم
آری! نه بشر توان توصیف مناقبت را دارد و نه فوق بشر، جز آن خدایی که تو را آفرید و رفعت داد .
از طلوعت در عالم نور هیچ نمیتوان سخن گفت جز آنچه خود و برادرت و فرزندان
پاکت فرمودهاید که : ما هزاران سال قبل از ایجاد آسمان و زمین و ملک موجود بودیم به صورت نور در عالم نور و عابد و ساجد خالق نور !2
اما از شکفتنت در زمین شاید قدری بتوان گفت که :
آب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر تشنگی باید چشید
مولای من ! زیباترین طلوع و شکفتن در زمین از آن تو است ؛ زیرا در حرمی متولد شدهای که شریفترین و پاکترین مکان است و ساجدان با روی نمودن به آن از خاک ، سوی افلاک پر میکشند .
خداوند پاکِ هستی بخش ، اراده نمود که تولدت معجزه و نشانهای بزرگ باشد تا جهانیان اگر اهل اندیشهاند در آن بیندیشند !
آنگاه که سلالهای از پاکان زنان عالم که از مدت حملش بر تو نه ماه میگذشت ، به طرف کعبه آمد و مشغول طواف و یاد خدا شد که همان دم درد زایمان او را فرا گرفت و در کنار کعبه چنین دعا کرد :
« خدایا من به تو ایمان دارم و به آنچه که از سوی تو مانند رسولان و کتابهای آسمانی آمدهاند ، باور دارم و سخن جدّم ابراهیم خلیل علیهالسلام را تصدیق میکنم و او کعبه را بنا نهاد ، به حق آن کس که خانهی کعبه را بنا کرد و به حق این مولودی که در رحم دارم ، وضع حمل را بر من آسان کن ! »
شاهدان میگویند : « ناگاه دیوار کعبه از جانب پشت شکافته شد و مادرت وارد کعبه گردید و از نظر پنهان شد و آن شکاف به هم پیوست ، خواستیم قفل در خانهی کعبه را باز کنیم ولی هر چه کوشش کردیم باز نشد ، فهمیدیم که این جریان از جانب خداست » .
مادرت سه روز در میان کعبه بود و روز چهارم از خانه کعبه بیرون آمد در حالی که وجود آفتاب گسترت در دستان او بود ، چنین گفت :
« من بر زنان پیشین برتری یافتم ؛ زیرا آسیه بنت مزاحم ( همسر فرعون ) مخفیانه خدا را عبادت کرد ، در آن جایی که عبادت کردن خدا جز در هنگام
ضرورت جایز نیست ( چون کاخ فرعون غصبی بود ) و مریم دختر عمران هنگام زایمان به راه دوری رفت3 و سرانجام درخت خشکی از خرما دید با دستش درخت خرمای خشک را حرکت داد تا اینکه خرمای مرغوب و تازه برای او فرو ریخت و از آن خورد ؛4 ولی من وارد خانه خدا شدم و از میوهها و غذاهای بهشتی که در آنجا بود ، خوردم و هنگامی که خواستم از داخل کعبه بیرون آیم هاتفی ندا داد : ای فاطمه ! نام کودکت را علی بگذار ، او علی ( یعنی دارای مقام عالی ) است و خداوند علیّ اعلی میفرماید : من نام او را از نام خودم اقتباس کردم و او را با آداب خودم تربیت نمودم و او را بر مسائل مشکل علمی خودم آگاه ساختم . او کسی است که بتها را در خانهام میشکند و بر بالای کعبه اذان میگوید و مرا تقدیس و تمجید میکند . خوشا به سعادت آن کس که او را دوست بدارد و از او اطاعت کند و وای بر کسی که با او دشمنی کند و از او نافرمانی نماید » .5
خداوند شکافنده است و دائما میشکافاند تا خدائیش و عظمتش را ـ جهت عبرت ـ به جهانیان بنمایاند . خدا هر روز ، صبح را از دل شب میشکافد تا مردمان بدانند جهان را خالق و مدبّری است .6 خدا لحظه به لحظه در این زمین دانه را میشکافد تا حیات را در زمین بقا دهد ؛7 زیرا اگر دانه به امر خدا نشکافد و نروید چهارپایان و حیوانات و انسانها و حتی ماهیان و آبزیان ته اقیانوسها همه میمیرند . از این روست که در کلامت آمده است : « قسم به خدایی که دانه را شکافت » .
خدا سنگها را میشکافد و آب جاری میکند .8 و آن زمان که منکران ، نشانهای را از پیامبرشان خواستند ، کوه را هم شکافت و ماده شتری از آن خارج نمود تا عظمتش را منکران ببینند و تسلیم او شوند ؛9 اما خدا خانهی خود را شکافت تا عظمت تو را به جهانیان بنمایاند .
نمیدانم آن زمانی که نورت از کعبه طلوع کرد بر زمین و زمان و آسمان چه گذشت ؟ ! آیا جان آسمان از شوقت به نفس نفس افتاده بود ؟ ! و قلب زمین از اشتیاقت به تپش تپش ؟ ! نمیدانم ملائکه در آسمانها اشک میریختند یا مشتاقانه میخندیدند ؟ ! اما یقینا
تسبیح ملائکه آن زمان ذکر تو بود که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
ذکر علی عبادت است .10
تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک11
نمیدانم چه بگویم !
آیا با تولدت عشق رنگ و بویی دیگر گرفت ؟ ! آیا عشق تفسیر شد ؟ ! یا عشق و جنون یکی شد ؟ ! یا عشق از آن زمان تاریخ تولد یافت ؟ ! یا اصلاً باید بگویم واژهها در آن زمان در مقابلت بیمعنا شدند ! !
هرچه بود عطر این تولد پاک که بسی خوشبوتر از عطر تسنیم بهشت است ،12 زمین و آسمان و ملکوت را پر کرد و این عطر تا ابد مشام مشتاقان دلسوختهات را پر نموده است ! به یمن این تولد چه اشکها جاری گشت چون رود در زمانها ، و چه قلبها تپششان استوار و موزون گشت تا اوج تصرفشان !
تو خود میدانستی چه دلدادگان شیدایی که از جام ولای تو شراب ناب نوشیدند ، چگونه پا را از هستی خویش فراتر خواهند گذارد و مرزهای جنون را هم در خواهند نوردید ! !
به من بگو کدام عاقل یا عاشق است که دست بسته پای چوبهی دار اشک شوق بریزد ؟!
کدام عاشق است که با میخ مصلوب نخل شود و دست و پا و زبان خود را بریده ببیند اما در آن حال بخندد ؟ !
کدام مجنون است که میداند دست بسته او را به سوی مسلخ میبرند تا چون گوسفندان سر ببرند اما لبخند بر لب دارد ؟ !
آری ! چه پاکانی که به دست ناپاک دشمنان پاکیها فقط به جرم دوست داشتنت هم سر دادند و هم بر بالای دارها چون پرچم به اهتزاز درآمدند !13 از این سخن در گذرم که اکنون ناله خامهام به گوش رسیده و دیگر تحمل چنین حکایاتی را ندارد !
با تولدت چشمهای بسیاری به جمالات منوّر شد .
پدر بزرگوار و موحّدت14 شاد شد ، بزرگان بنیهاشم شاد شدند ؛ اما تو خود بهتر
میدانی شادترین قلب در آن موقع کدام قلب بود ؟ ! آری ! همان کس که زیباترین نام را در بین مخلوقات خدا دارد و وجودش را خدا سراسر رحمت برای عالمیان قرار داده است .15 اگر او را « سرور و آقایت » نام برم راست گفتاری است که خودت در جواب کسی که گفت : مقام تو بالاتر است یا رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم ؟ با تندی به وی فرمودی : من غلامی از غلامان محمدام !16 و اگر بگویم « برادرت » باز سخنی درست است که محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم در مقابل چشمان هزاران نفر تو را در آغوش گرفت و فرمود : علی برادر من در دنیا و آخرت است .17 و اگر بگویم همان عزیزی که تو قسمتی از وجود او هستی ، باز سخنی به گزاف نگفتهام که آن عزیز خدا فرمود : من و علی از یک درختیم و سایر مردمان از درختان دیگر .18
آری ، آری ؛ شاید بتوان گفت زیباترین ملاقات بر روی این کرهی خاکی تا آن زمان ملاقات تو و رسول خدا بود ! رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با نخستین بار ملاقات تو در عالم خاکی ، تو را به آغوش گرفت و بوسید و بوئید وصورت بر صورت تو نهاد و زیباترین لبخند به وسعت تمام زمانها در سیمای مبارکش نمایان شد .
یا علی !
قبل از تولدت در عالم خاک ، تو در عالم نور و افلاک چه معاملهها با خدا کردی که از بدو تولدت چنین رفعت و مقام و منزلتی را خدا مختصّ تو نمود ؟ ! و اما در این سرای دنیا زیباترین و عالیترین معاملهها را با خدا نمودی ، و همیشه بعد از رسول خاتم صلیاللهعلیهوآلهوسلم اول بودی و دیگر یاران رسول رحمت صلیاللهعلیهوآلهوسلم با فاصلهای بیشتر از فاصلهی آسمان اول تا هفتم در پشت سر تو تا ابد خواهند بود .
یا علی ! سرّ این همه مواهب و مناقب و عظمت و مقام از جانب حضرت حق سبحانه برای تو چیست ؟ ! ما نمیدانیم و خدا میداند !
ولادت مبارک و سراسر نورت در کعبه برای غیر ستمگران بر نفس، خویش پیامها دارد.
کعبه نخستین خانهای است که برای عبادت خدا ساخته شد ، و هیچ مرکزی پیش از آن مرکز نیایش و پرستش پروردگار نبوده است .19 خداوند کعبه را مکانی امن
معرفی و آن را پربرکت و مایهی هدایت جهانیان نامیده است .20 خداوند زیارت خانهی خود را واجب کرده است و فرمان داده است که بندگانش در هر کجای این زمین هستند برای زیارت کعبه بشتابند .21
ولادتت در کعبه لااقل پنج پیام دارد : پیام توحید ، پیام هدایت ، پیام امنیت ، پیام برکت و پیام شتافتن و سبقت گرفتن .
1 ـ « لا إله ألاّ اللّه » شعار توحید است ؛ که خدا فرمود : « کلمه لا اله الاّ اللّه قلعه من است ، پس هرکس وارد قلعهام شود ، از عذاب من ایمن خواهد شد » .22
و خداوند در سخنی دیگر پذیرش ولایت تو را راه ورود به قلعهی خود بیان داشت و در حدیث قدسی فرمود : « ولایت علی بن ابیطالب قلعه من است و هرکس وارد آن شد ، از عذاب من در امان است »23 و برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : « علی ستون دین است »24 و نیز فرمود : « ای علی ! تو ، به « قل هواللّه احد » میمانی »25 و خود در توصیف مقام الهیات نیز فرمودی : « من حجت خدایم ، خلیفه خدایم ، دروازه خدایم و خزانه دار علم خدایم ، من امین راز خدایم ، من بعد از بهترین آفریدگان ، محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم پیامبر رحمت ، پیشوای مردمان هستم » و فرمودی : « من همان یادی هستم که به فراموشی سپرده شد و همان راهی هستم که از آن منحرف شدهاند و همان ایمانی هستم که به آن کفر ورزیده شده و همان قرآنی هستم که مهجور مانده است و همان دینی هستم که تکذیبش کردهاند و همان صراطی هستم که از آن روی گرداندهاند » .26
2 ـ هدایت دست خداست ؛ که فرمود : « و خداوند هر که را بخواهد به راه راست هدایت میکند » .27
هدایت سنت خداوند است ؛ اما خداوند ظالمان را هدایت نمیکند که فرمود : « بگو چه تصور میکنید اگر قرآن از جانب خدا باشد و شما به آن کافر شوید در صورتی که از بنی اسرائیل شاهدی بر مثل قرآن گواهی دهد و ایمان آورد و شما تکبر ورزید و ایمان نیاورید که خدا البته مردم ظالم و ستمکار را هدایت نخواهد کرد » .28 و فرمود : « چه کسی ستمکارتر است از آن کس که بر خدا دروغ بسته در حالی که
دعوت به اسلام میشود ؟ ! خداوند گروه ستمکاران را هدایت نمیکند » .29
و فرمود : « وصف حال آنان که تحمل تورات کرده و خلاف آن عمل نمودند در مَثَل به حماری ماند که بار کتابها برپشت کشد و از آن هیچ نفهمد ؛ آری ! قومی که مثل حالشان این است که آیات خدا را تکذیب کردند ، بسیار مردم بدی هستند و خداوند هرگز ظالمان را هدایت نخواهد کرد » .30
ای مولا !
تویی قرآن ناطق و ستون دین و راه استوار خدا که هرکس به آن تمسک جوید هدایت یابد ، و منکران مقامت و استواری راهت ، بیشک همان ظالماناند و گمراهان ، هر چند قرآن را از بر بخوانند ! برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهات فرمود : « اگر علی را به ولایت و سرپرستی گیرید خواهید دید که رهنما و رهیافته است و شما را به راه راست میبرد »31 و فرمود : « آیا شما را به چیزی راهنمایی کنم که هرگاه بر آن توافق کنید ، هدایت یابید و به هلاکت در نیفتید ؟ ! همانا ولی شما خدا و امامتان علی بن ابیطالب است ؛ پس خیرخواه و مخلص او باشید و تصدیقش کنید همانا این مطلب را جبرئیل به من خبر داد » .32
3 ـ اجتماع مردم در تمسک به حبل ولای تو سعادت است و امنیت ؛ که برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : « اگر مردم بر محبت علی یکدل میشدند خداوند جهنم را خلق نمیکرد »33 و نور چشم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و پارهی تن او34 صدیقه کبری علیهاالسلام نیز فرمود : « پدران این امت محمد و علی هستند ؛ اگر از آن دو اطاعت کنند ، کژیهای آنان را اصلاح میکنند و از عذاب دردناکشان نجات میبخشند و همراهی با آن دو ، نعمت جاودان ـ بهشت ابد ـ را ارزانیشان میدارد » .35
و تو و خاندان پاکت امان و امنیت ساکنان زمین هستید که خود فرمودی : « من و خاندانم مایهی امنیت مردم روی زمین هستیم ، همچنان که ستارگان مایه امان اهل آسمان هستند » .36
4 ـ اگر همهی مردمان ، اهل ایمان و مطیع بیچون و چرایِ خدا بودند ، خداوند برکات گستردهاش را از آسمان و زمین بر مردم نازل مینمود ؛ اما مردمان چنین نیستند ! !
خداوند در کلام نورانیاش فرمود : « و چنانچه مردم شهر و دیار همه ایمان آورده و پرهیزکار میشدند ، همانا ما درهای برکات آسمان و زمین را بر روی آنان میگشودیم و لیکن تکذیب کردند و ما هم آنان را به کیفر کردار زشتشان رسانیدیم » .37
و کدام ایمان و تقوایی بالاتر از اقرار به مقامت و اطاعت از اوامرت که خدا فرمود : « ای اهل ایمان ، فرمان خدا و رسول و أولوالأمرتان ( صاحبانتان ) را اطاعت کنید » .38 و برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بارها در جمع یارانش تو و فرزندانت را مصداق کامل « أولوالأمر » معرفی نمود و نیز فرزندت باقر علیهالسلام پنجمین ستارهی هدایت بشر فرمود : « اسلام بر پنج پایه استوار است نماز ، زکات ، روزه ، حج و ولایت و برای هیچ چیز به اندازهی ولایت نداء داده نشده است » .39
5 ـ خداوند همگان را تشویق نموده که بشتابند به سوی آمرزش و مغفرت وی و بهشت ابدی که وعدهی انسانهای صالح نموده است : « و بشتابید به سوی مغفرت پروردگار خود و به سوی بهشتی که پهنای آن همهی آسمانها و زمین را فرا گرفته و مهیّا برای پرهیزکاران است » .40
و برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم محبت به تو را سبب آمرزش گناهان بیان فرموده است .41 و در روز غدیر خم ، رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بعد از بیان مقام و منزلتت و اعلام خلافت و امامتت فرمود : « هر که با علیبیعت نماید با خداوند عزّ و جلّ بیعت نموده است و دست قدرت خداوند بالاترین دستهاست ... ای مردم ! آنهایی که برای بیعت با علی سبقت گیرند و او را دوست بدارند و او را « امیرالمؤمنین » بخوانند به نعم الهی در بهشت سرافراز خواهند شد » .42
آری ! ای امیرمؤمنان !
هرگز میسر نمیشود شتافتن سوی مغفرت و بهشت ابد خدا ؛ مگر اینکه انسانها ابتدا به سوی تو مشتاقانه بشتابند .
ای بزرگی که خدای لم یزلی لباس عظمت را بر تن تو پوشاند و برای نشان دادن بینظیریت نام تو را از نام خود اقتباس نمود ، عاشقانه با فخر بر جهانیان میگوئیم : امام ما امیرالمؤمنین علیهالسلام است .
حکمتنامهی اوّل :خلقت نوری علی علیهالسلام و اهل بیت نبی علیهمالسلام قبل از خلقت عالَم ، با استناد به منابع اهل سنّت و مباحث متعدد دیگر .
1 ـ ناصر بن ابی المکارم الخوارزمی از ابن عباس نقل میکند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
« لو أن الغیاض أقلام و البحر مداد و الجنّ حسّاب و الإنس کتّاب ، ما أحصوا فضائل علیّ بن أبی طالب » .
اگر تمام درختان قلم شوند و دریاها مرکب و جنّیها حسابگر و انسانها نویسنده ؛ هرگز نمیتوانند فضائل علی بن ابیطالب را جمع نمایند .
( میزان الاعتدال ، ذهبی ، ج 3 ، ص 466 ؛ مناقب خوارزمی ، ص 32 )
2 ـ در احادیث فراوانی ـ از محدثان شیعه و سنی ـ نقل شده است که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و اهل بیت ایشان علیهمالسلام قبل از اینکه خداوند عالم را خلق کند ،ایشان علیهمالسلام را به صورت نور خلق نموده بود . اینک به چند روایت از منابع شیعه و سنی در این زمینه توجه فرمائید :
احمد حنبل از پیشوایان عامّه در کتاب مسند خود از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل میکند که فرمود :
« من و علی از نور واحد خلق شدهایم و خداوند روح من و علی را قبل از خلقت عالم خلق نموده بود » .
ابن مغازلی شافعی در کتاب « مناقب » از قول رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مینویسد :
« من و علی نوری بودیم در خدمت حضرت حق ، و این نور ، حضرت حق را تسبیح میگفت و تقدیس میکرد ، قبل از آنکه آدم خلق شده باشد » .
شیخ سلیمان حنفی قُندوزی در کتاب «ینابیع المودة»، ج 2 ، ص 307 از رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل میکند:
« خلقت أنا و علی من نور واحد قبل أن یخلق اللّه آدم بأربعة آلاف عام فلمّا خلق
اللّه آدم رکب ذلک النور فی صلبه فلم یزل شیئا واحدا حتّی افترقنا فی صلب عبدالمطلب فَفِیَّ النبوّة و فی علی الوصیّة » .
من و علی از نور واحدی آفریده شدهایم قبل از چهار هزار سال که خداوند آدم را بیافریند ؛ چون خداوند آدم را آفرید آن نور را در صلب او قرار داد و پیوسته همین طور آن نور در اصلاب آباء و اجداد بود تا در صلب عبدالمطلب به دو نیمه گشت . پس نبوت در من قرار گرفت و وصایت در علی واقع شد .
ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه ، ج 2 ، ص 250 از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل میکند :
« کنت أنا و علی نورا بین یدی اللّه عزّوجلّ قبل أن یخلق آدم بأربعة عشر ألف عام ، فلمّا خلق آدم قسم ذلک فیه و جعله جزئین فجزء أنا و جزء علی » .
من و علی نور واحدی بودیم در نزد خدای عزّوجلّ قبل از چهار ده هزار سال که خداوند آدم را بیافریند و چون آدم را آفرید آن نو را قسمت کرد و آن نور را دو جزء نمود : جزئی را من و جزئی را علی قرار داد .
و سپس ابن ابی الحدید در ادامه میافزاید : این حدیث را احمد بن حنبل در مسند خود روایت نموده است .
همچنین احادیثی در این زمینه در کتاب « شواهد التنزیل لقواعد التفضیل » ، ج 1 و 2 ، اثر محدث بزرگ اهل سنت حاکم نیشابوری نیز ا ز رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل نموده است .
علامه مجلسی در « بحارالانوار » ، ج 35 ، ص 34 از رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل میکند :
« خُلِقْتُ أنا وَ علی من نورٍ واحدٍ » .
من و علی از یک نور آفریده شدهایم .
علامه مجلسی از امام محمد باقر علیهالسلام نقل میکند که ایشان فرمود :
« خداوند متعال چهارده هزار سال قبل از خلقت آدم ، چهارده نور از نور عظمتش را خلق نمود ؛ پس آن چهارده نور ارواح ما بود » . جابر میگوید از امام علیهالسلام دربارهی اسماء آن چهارده نور سؤال کردم ؛ ایشان فرمودند : « محمد ، علی ، فاطمه ، حسن ، حسین علیهمالسلام و نه تن از فرزندان حسین علیهمالسلام که نهمین آنان قائم ایشان است » .
( بحارالانوار ، ج 25 ، ص 4 )
امام باقر علیهالسلام در حدیثی دیگر میفرماید :
« ای جابر ! اول مخلوقی که خداوند خلق فرمود ، محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و عترت هدایت شدهی آن حضرت بودند ؛ پس آنان اشباح نور در برابر خداوند بودند » .
جابر میگوید : به حضرت عرض کردم اشباح چیست ؟ فرمود :
« سایهی نور ، بدنهای نوری بدون روح که مؤید به یک روح یگانه و واحد بودند و آن روح القدس بود » .
( کافی ، ج 1 ، ص 442)
حدیث معروفی با عنوان « معرفتی بالنورانیّة » از امام علی علیهالسلام نقل شده است که به ذکر بخشی از آن اکتفا مینمائیم :
« ابوذر غفاری از سلمان فارسی پرسید : ای ابا عبداللّه [ کُنیهی سلمان ] معرفت امیرمؤمنان علیهالسلام به نورانیت چیست ؟ سلمان گفت : ای جندب [ نام ابوذر ] بیا تا برویم و آن را از خود حضرت علیهالسلام بپرسیم . به محل آن حضرت علیهالسلام رفتیم و او را نیافتیم ، ابوذر گفت : پس به انتظار ایشان ماندیم تا آن حضرت علیهالسلام تشریف آوردند ؛ حضرت فرمود : چه امری شما را به اینجا کشانیده است ؟ ابوذر و سلمان گفتند : ای امیرمؤمنان ! به نزد شما آمدیم تا در مورد معرفتتان به نورانیت سؤال کنیم . حضرت فرمود : آفرین بر شما دو دوست وفادار به خویش ، که کوتاهی نمیکنید !
معرفت من به نورانیت ، معرفت خداوند عزّوجلّ است و آن همان دین خالص است که خداوند میفرماید :
« وَ مَا اُمِروُا اِلاّ لِیَعبُدُوا اللّه مُخلِصینَ لَهُ الدّینَ »
( سوره بینه ، آیه 5 )
ما را به مثابهی خدایان قرار ندهید [ یعنی به ما مقام خدایی ندهید ] و دیگر هر چه میخواهید در فضیلت ما بگویید به کنه و حقیقت و منتهای آنچه در ما وجود دارد نمیرسید ... من و پیامبر یک نور بودیم او محمد مصطفی گردید و من وصی او علیمرتضی شدم ؛ منم صراط مستقیم و نبأ عظیم . . » .
( بحارالانوار ، ج 26 ، ص 2 )
از مجموع روایات فهمیده میشود که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم و اهل بیت ایشان علیهمالسلام دارای وجود نورانی قبل از خلقت هر چیز دیگری بودهاند ؛ لیکن این خلقت نورانی ، منافاتی با خلقت جسمانی آنها در دنیا و در زمان و مکان خاص ندارد . در مرحلهی جسمانی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و اهل بیت علیهمالسلام همچون دیگر انسانها متولد میشوند و در کوران زندگی و طی فراز و نشیبهای آن مانند دیگران زندگی میکنند و با طی مراحل زندگی و شرکت در صحنههای صبر و جهاد و عبادت است که قابلیت را با اختیار خود به ظهور و فعلیت میرسانند و از این
جهت الگوی انسانها میباشند ؛ بنابراین حضرت محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و اهل بیت علیهمالسلام دارای دو حقیقت میباشند : اول حقیقت نورانی ایشان که نور بوده است و در مرتبهی دوم ، وجود جسمانی شان ، که مانند دیگر مردمان عالم است .
3 ـ حضرت مریم علیهاالسلام آنگاه که در بیت المقدس بود و وضع حملش فرا رسید ، ندایی شنید که به وی گفت : « أُخرجی عن البیت فإنّ هذه ، بیت العبادة لا بیت الولادة » .
( ریاض الأبرار ، ج 2 ، ص 136 )
4 ـ « فَحَمَلَتْهُ فَانتَبَذَتْ بِهِ مَکَانًا قَصِیًّا * فَأَجَاءهَا الْمَخَاضُ إِلَی جِذْعِ النَّخْلَةِ قَالَتْ یَا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هَذَا وَکُنتُ نَسْیًا مَّنسِیًّا * فَنَادَاهَا مِن تَحْتِهَا أَلاَّ تَحْزَنِی قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیًّا * وَهُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَیْکِ رُطَبًا جَنِیًّا *فَکُلِی وَاشْرَبِی وَقَرِّی عَیْنًا فَإِمَّا تَرَیِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَدًا فَقُولِی إِنِّی نَذَرْتُ لِلرَّحْمَنِ صَوْمًا فَلَنْ أُکَلِّمَ الْیَوْمَ إِنسِیًّا »
ترجمه : پس مریم به آن پسر بار برداشت و با او به مکانی دور خلوت گزید ؛ آنگاه درد زایمان او را به کنار درخت خرمایی کشانید و گفت : ای کاش من پیش از این مرده بودم و از صفحهی عالم به کلی نامم فراموش شده بود . پس از زیر آن درخت روح القدس او را ندا کرد که غمگین مباش که خدای تو از زیر قدم تو چشمهی آبی جاری کرد ؛ شاخ درخت را به سوی خود حرکت ده تا از آن بر تو رطب تازه فرو ریزد ، پس تناول کن و بیاشام و چشم خود روشن دار ، و هرکس از جنس بشر که ببینی با او بگو : برای خدای رحمان نذر روزه کردهام و امروز با هیچ انسانی سخن نخواهم گفت . ( سوره مریم ، آیات 22 ـ 26)
5 ـ مرحوم شیخ عباس قمی در کتاب « منتهی الآمال » ، ج 1 ، ص 171 از شیخ صدوق و ایشان از یزید بن قعنب و عباس عموی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل میکند .
سخن فاطمه بنت اسد : رَبِّ إِنّی مؤمنة بک وبما جاء من عندک من رُسُلٍ وکتب وإنّی مُصَدّقة بکلام جدّی إبراهیم الخلیل وانّه بنی البیت العتیق فبحقّ الذی بنی هذا البیت وبحق المولود الذی فی بطنی لما یَسَّرتَ عَلَیَّ ولادَتی .
( علل الشرایع ، ج 1 ص 135 ـ 136 ، باب 116 ، ح 3 ؛ معانی الأخبار ، ص 62 ، باب 28 ، ح 10 ؛ أمالی صدوق ، مجلس 27 ، ح 9 ؛ روضة الواعظین ، ج 1 ، ص 76 ؛ بحارالأنوار ، ج 35 ، ص 8 ، باب ولادت امیرالمؤمنین علیهالسلام ، حدیث 11 )
ولادت امیرمؤمنان علی بن ابیطالب علیهماالسلام از جمله موضوعاتیاست که هر دو طایفهی شیعه وسنی بر آن اتفاق نظر دارند .احادیث فراوان دانشمندان بزرگ اهل سنت این موضوع را نقل کردهاند که به برخی از آنها اشاره میشود :
حافظ ابو عبداللّه محمد بن عبداللّه مشهور به حاکم نیشابوری ( متوفای 405 ه . ق ) در کتاب
معروفش « مستدرک صحیحین » مینویسد : « روایات متواتر است که فاطمه بنت اسد ، امیرمؤمنان علی بن ابیطالب ( کرم اللّه وجه ) را در خانهی کعبه به دنیا آورد » .
حافظ ابوعبداللّه محمد بن یوسف قرشی ، معروف به گنجی شافعی ( متوفای 658 ه . ق . ) در کتاب « کفایة الطالب » مینویسد : « امیر مؤمنان علی بن ابیطالب در مکهی معظمه در درون بیت اللّه الحرام ، به شب سیزده رجب سی سال گذشته از عام الفیل دیده به جهان گشود و هرگز مولود دیگری پس از او یا بعد از او در خانهی کعبه زاده نشده است ، و این ولادت مسعود کرامت و فضیلتی برای او و فضیلت و شکوهیبرای خانهی خداست » .
حافظ شمس الدین ، ابو عبداللّه محمد بن احمد ذهبی ( متوفای 848 ه . ق ) در کتاب « تلخیص مستدرک » متن گفتهی حاکم نیشابوری را آورده است و میگوید : « اخبار به حد تواتر رسیده است که علی بن ابیطالب در درون کعبه دیده به جهان گشود » .
شاه ولی اللّه احمد بن عبدالرحیم دهلوی ( متوفای 1174 ه . ق ) در کتاب « إزالة الخلفاء » مینویسد : « بیگمان روایات متواتر است که فاطمه بنت اسد ، امیر مؤمنان علی بن ابیطالب [ سلام اللّه علیه ] را در درون کعبه به دنیا آورد ، بدون تردید او در روز جمعه سیزدهم رجب سی سال گذشته از عام الفیل در خانهی کعبه به دنیا آمده است و هرگز پیش از او یا بعد از او کسی در خانهی کعبه زاده نشده است » .
شهاب الدین ابوالثناء سید محمد آلوسی ، صاحب تفسیر آلوسی ، شرح مفصلی بر قصیدهی عینیّه عبد الباقی افندی عمری نوشته است ؛ وی در شرح بیت :
أنت العلی الذی فوق العلی رفعا ببطن مکّة عند البیت إذ وضعا
مینویسد : « ولادت امیرمؤمنان ، ـ کرم اللّه وجه ـ در درون کعبه ، در سراسر دنیا مشهور است و در کتابهای هر دو فرقه ( سنی و شیعه ) روایت شده و هرگز در مورد غیر ایشان ، چنین فضیلتی ثابت نشده است .
آری ! چقدر شایسته است که پیشوای پیشوایان در جایی متولد شود که آنجا قبلهی مؤمنان است . سپاس و ستایش از آن خداوندی است که هر چیزی را در جای شایستهی خود قرار میدهد و او فرزانهی فرزانگان است » .
علامه لکهنودی در کتاب « مرآة المؤمنین » عین گفته حاکم نیشابوری را آورده و تصریح نموده که ولادت امیرمؤمنان علیهالسلام در درون کعبه متواتر است و این فضیلت ویژهی آن حضرت میباشد .
علامه سعید گجراتی از بزرگان اهل سنت در کتاب « الإعلام بأعلام مسجد الحرام » در پاسخ برخی از دشمنان اهل بیت علیهمالسلام که زادگاه امیرمؤمنان علیهالسلام را از روی عناد در دامنهی کوه « ابوقبیس » نوشتهاند ، مینویسد : « خدایا ! تو خود میدانی که این سخن بهتانی بزرگ است
و آن را دشمنان اهل بیت علیهمالسلام جعل کردهاند ؛ زیرا روایات متواتر دلالت میکند بر اینکه تولد آن حضرت در درون کعبه بوده است » .
ابوالحسن علی بن محمد بن محمد واسطی مشهور به ابن مغازلی ( متوفای 483 ه . ق ) از دانشمندان متقدم اهل سنت ، واقعهی تولد علی علیهالسلام را در کعبه در کتاب « مناقب » به صورت مشروح با سلسله سند خود از امام زین العابدین روایت کرده است .
حافظ گنجی شافعی در کتاب « الکفایة » مینویسد : « به دنیا آمدن امیرمؤمنان علی بن ابیطالب به مکه در بیت اللّه الحرام در شب جمعه سیزدهم ماه رجب سال سیام عام الفیل ، و پیش از او و بعد از او نوزادی در بیت اللّه الحرام به دنیا نیامد ، و این برای بزرگداشت اوست و برای احترام به مقام او در بزرگی و شرافت » .
أبی الحسن علی بن حسین مسعودی هذلی ـ از علمای قرن چهارم اهل سنت ـ در کتاب « مروج الذهب » داستان این ولادت فرخنده را در کعبه بیان میدارد .
و دهها کتاب دیگر از علمای اهل سنت که این ماجرا را نقل کردهاند که خوانندگان محترم برای آگاهی بیشتر به کتاب « الغدیر » اثر ارزشمند علامه امینی ، جلد 6 مراجعه نمایند .
و اما دانشمندان شیعه از همان اوایل عصر غیبت کبری تا کنون در صدها کتاب خود این واقعهی نورانی را نقل نمودهاند .
6 ـ « فَالِقُ الإِصْبَاحِ وَجَعَلَ اللَّیْلَ سَکَنًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ حُسْبَانًا ذَلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ »
ترجمه : خدا شکافندهی پردهی صبحگاهان است و شب را برای آسایش خلق مقرر داشته است و ماه و خورشید را به نظمی معین به حرکت در آورده است . این تقدیر خدای مقتدر و داناست . ( سوره انعام ، آیه 96 )
« الآرآ تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ وَقُرْآنٍ مُّبِینٍ »
ترجمه : الف لام راء ، این آیات ، آیات کتاب الهی و قرآن روشنگر است . ( سوره حجر ، آیات 2 و 1)
« وَالضُّحَی »
ترجمه : سوگند به ابتدای روز . ( سوره ضحی ، آیه 1 )
« وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا »
ترجمه : سوگند به خورشید و گسترش روشنیاش . ( سوره شمس ، آیه 1 )
« وَالنَّهَارِ إِذَا تَجَلَّی »
ترجمه : سوگند به روز هنگامی که آشکار شود . ( سوره لیل ، آیه 2 )
خداوند در روز قیامت نیز آسمان را میشکافد تا عظمتش را آشکارتر گرداند :
« إِذَا السَّمَاء انفَطَرَتْ * وَإِذَا الْکَوَاکِبُ انتَثَرَتْ * وَإِذَا الْبِحَارُ فُجِّرَتْ * وَإِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ »
ترجمه : هنگامی که آسمان بشکافد و هنگامی که ستارگان پراکنده شوند و هنگامیکه دریاها شکافته شوند و هنگامی که قبرها زیر و رو شوند . ( سوره انفطار ، آیات 1 ـ 4 )
« إذَا السَّمَاء انشَقَّتْ * وَأَذِنَتْ لِرَبِّهَا وَحُقَّتْ * وَإِذَا الاْءَرْضُ مُدَّتْ * وَأَلْقَتْ مَا فِیهَا وَتَخَلَّتْ * وَأَذِنَتْ لِرَبِّهَا وَحُقَّتْ * یَا أَیُّهَا الاْءِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحًا فَمُلاَقِیهِ »
ترجمه : هنگامی که آسمان بشکافد و فرمان پروردگارش را اطاعت کند . [ و به این اطاعت سزاوارتر گردد ] و هنگامی که زمین گسترده شود ، و آنچه را در درون دارد ، بیرون افکند و تهی گردد و فرمان پروردگارش را اطاعت کند [ و به این اطاعت سزاوارتر گردد ] ای انسان ! یقینا تو با تلاش و کوشش به سوی پروردگارت در حرکتی و او را دیدار میکنی . ( سوره انشقاق ، آیات 1 ـ 6 )
7 ـ « إِنَّ اللّهَ فَالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوَی یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَمُخْرِجُ الْمَیِّتِ مِنَ الْحَیِّ ذَلِکُمُ اللّهُ فَأَنَّی تُؤْفَکُونَ »
ترجمه : بیتردید خدا شکافندهی دانه و هسته است ؛ زنده را از مرده بیرون میآورد و بیرون آورندهی مرده از زنده است ، این است خدا ؛ پس چگونه منصرفتان میکنند ؟ ( سوره انعام آیه 95 )
8 ـ حمد اللّه و معرفته تعالی :
نَحْمَدُهُ عَلَی ما أخَذَ وَأعْطَی وَعَلَی ما أبْلَی وَابْتَلَی ، الْباطِنُ لِکُلِّ خَفِیَّةٍ ، وَالْحاضِرُ لِکُلِّ سَرِیرَةٍ ، الْعالِمُ بِما تُکِنُّ الصُّدُورُ ، وَما تَخُونُ الْعُیُونُ ، وَنَشْهَدُ أنْ لا إِلَهَ غَیْرُهُ ، وَأنَّ مُحَمَّدا نَجِیبُهُ وَبَعِیثُهُ ، شَهادَةً یُوافِقُ فِیهَا السِّرُّ الاْءِعْلانَ ، وَالْقَلْبُ اللِّسانَ .
ذکر الموت :
و مِنها : فَإِنَّهُ وَاللَّهِ ! الْجِدُّ لا اللَّعِبُ ، وَالْحَقُّ لا الْکَذِبُ ، وَما هُوَ إِلا الْمَوْتُ ، أسْمَعَ دَاعِیهِ ، وَأعْجَلَ حادِیهِ ، فَلا یَغُرَّنَّکَ سَوادُ النّاسِ مِنْ نَفْسِکَ ، وَقَدْ رَأیْتَ مَنْ کانَ قَبْلَکَ مِمَّنْ جَمَعَ الْمالَ وَحَذِرَ الاْءِقْلالَ ، وَأمِنَ الْعَواقِبَ ـ طُولَ أمَلٍ وَاسْتِبْعادَ أجَلٍ ـ کَیْفَ نَزَلَ بِهِ الْمَوْتُ ، فَأزْعَجَهُ عَنْ وَطَنِهِ ، وَأخَذَهُ مِنْ مَأْمَنِهِ ، مَحْمُولاً عَلَی أعْوَادِ الْمَنایا ، یَتَعاطی بِهِ الرِّجالُ الرِّجا ، حَمْلاً عَلَی الْمَناکِبِ وَإِمْساکا بِالاْءنامِلِ . أما رَأیْتُمُ الَّذِینَ یَأْمُلُونَ بَعِیدا ، وَیَبْنُونَ مَشِیدا ، وَیَجْمَعُونَ کَثِیرا ، کَیْفَ أصْبَحَتْ بُیُوتُهُمْ قُبُورا ، وَما جَمَعُوا بُورا ، وَصارَتْ أمْوالُهُمْ لِلْوارِثِینَ ، وَأزْواجُهُمْ لِقَوْمٍ آخَرِینَ ، لا فِی حَسَنَةٍ یَزِیدُونَ وَلا مِنْ سَیِّئَةٍ یَسْتَعْتِبُونَ .
الأسلوب الأمثل فی مواجهة الدنیا :
فَمَنْ أشْعَرَ التَّقْوی قَلْبَهُ بَرَّزَ مَهَلُهُ ، وَفازَ عَمَلُهُ ، فاهْتَبِلُوا هَبَلَها ، وَاعْمَلُوا لِلْجَنَّةِ عَمَلَها ،
فَإِنَّ الدُّنْیا لَمْ تُخْلَقْ لَکُمْ دارَ مُقامٍ ، بَلْ خُلِقَتْ لَکُمْ مَجازا لِتَزَوَّدُوا مِنْهَا الاْءعْمالَ إِلَی دارِ الْقَرارِ ، فَکُونُوا مِنْها عَلَی أوْفازٍ ، وَقَرِّبُوا الظُّهُورَ لِلزِّیَالِ .( للزوال ) .
ترجمه : ستایش پروردگار :
خدا را ستایش میکنیم بر آنچه گرفته و آنچه بخشیده و بر نعمتهایی که عطا کرده و آزمایشهایی که انجام داد .
خداوندی که بر هر چیز پنهانی آگاه و در باطن هر چیزی حضور دارد ؛ به آنچه در سینههاست آگاه و بر آنچه دیدهها دزدانه مینگرد ، داناست و گواهی میدهم که خدا یکی است و جز او خدایی نیست و گواهی میدهم که حضرت محمد برگزیده و فرستادهی اوست ، آن گواهی که درون و بیرون ، قلب و زبان با آن هماهنگ باشد .
ضرورت مرگ :
به خدا سوگند این که میگویم بازی نیست ، جدی و حقیقت است ، دروغ نیست و آن چیزی جز مرگ نیست ؛ که بانگ دعوت کنندهاش رسا و به سرعت همه را میراند ؛ پس انبوه زندگان و طرفداران تو را فریب ندهند .
همانا گذشتگان را دیدی که ثروتها اندوختند و از فقر و بیچارگی وحشت داشتند و با آرزوهای طولانی فکر میکردند در اماناند و مرگ را دور میپنداشتند . دیدی چگونه مرگ بر سرشان فرود آمد و آنان را از وطنشان بیرون راند ؟ ! و از خانهیامن کوچشان داد ؟ که بر چوبهی تابوت نشستند و مردم آنان را دست به دست میکردند و بر دوش گرفته و با سرانگشت خویش نگاه میداشتند ؟
آیا ندیدید آنان را که آرزوهای دور و دراز داشتند و کاخهای استوار میساختند ، و مالهای فراوان میاندوختند ، چگونه خانههایشان گورستان شد ؟ و اموال جمعآوری شدهشان تباه و پراکنده و از آنِ وارثان گردید ؟ و زنان آنان با دیگران ازدواج کردند ؟ نه میتوانند چیزی به حسنات بیفزایند و نه از گناه توبه کنند !
تقوا و روش برخورد با دنیا :
کسی که جامهی تقوا بر قلبش بپوشاند ،کارهای نیکوی او آشکار شود و در کارش پیروز گردد ؛ پس در به دست آوردن بهرههای تقوا فرصت غنیمت شمارید
و برایرسیدن به بهشت جاویدان رفتاری متناسب با آن انجام دهید ؛ زیرا دنیا برایزندگی همیشگی شما آفریده نشده است ، گذرگاهی است تا در آن زاد و توشهیآخرت بردارید .
پس با شتاب ، آمادهی کوچ کردن باشید و مرکبهای راهوار برای حرکت مهیّا دارید .
( نهج البلاغه خطبه 132 )
9 ـ اشاره دارد به قوم بت پرست صالح علیهالسلام که این پیغمبر بزرگ الهی هرچه قوم خویش را نصیحت و دعوت به خداپرستی نمود ، آنان توجهاینکردند و از حضرت صالح معجزهای خواستند و گفتند : اگر در ادعای خود صادقی و تو از جانب خداوند مأموری ، به خدا بگو تا شتر مادهای را از دل کوه خارج سازد ! صالح دعا نمود و کوه به امر خداوند شکافته شد و ماده شتری از آن خارج گشت . صالح علیهالسلام به آنان گفت : اینک این شتر آیت بزرگ خداست ، پس قصد سوئی نسبت به شتر نکنید ؛ اما قوم مشرک صالح علیهالسلام نه تنها با این معجزه بزرگ ایمان نیاورند ؛ بلکه آن ناقه ( شتر ماده ) را کشتند و خداوند بر آنان بلا نازل نمود و هلاکشان ساخت .
خداوند در قرآن در سوره اعراف میفرماید :
« وَإِلَی ثَمُودَ أَخَاهُمْ صَالِحًا قَالَ یَا قَوْمِ اعْبُدُواْ اللّهَ مَا لَکُم مِّنْ إِلَهٍ غَیْرُهُ قَدْ جَاءتْکُم بَیِّنَةٌ مِّن رَّبِّکُمْ هَذِهِ نَاقَةُ اللّهِ لَکُمْ آیَةً فَذَرُوهَا تَأْکُلْ فِی أَرْضِ اللّهِ وَلاَ تَمَسُّوهَا بِسُوَءٍ فَیَأْخُذَکُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ * وَاذْکُرُواْ إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفَاء مِن بَعْدِ عَادٍ وَبَوَّأَکُمْ فِی الأَرْضِ تَتَّخِذُونَ مِن سُهُولِهَا قُصُورًا وَتَنْحِتُونَ الْجِبَالَ بُیُوتًا فَاذْکُرُواْ آلاء اللّهِ وَلاَ تَعْثَوْا فِی الأَرْضِ مُفْسِدِینَ * قَالَ الْمَلأُ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُواْ مِن قَوْمِهِ لِلَّذِینَ اسْتُضْعِفُواْ لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ أَتَعْلَمُونَ أَنَّ صَالِحًا مُّرْسَلٌ مِّن رَّبِّهِ قَالُواْ إِنَّا بِمَا أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ * قَالَ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُواْ إِنَّا بِالَّذِیَ آمَنتُمْ بِهِ کَافِرُونَ * فَعَقَرُواْ النَّاقَةَ وَعَتَوْاْ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ وَقَالُواْ یَا صَالِحُ ائْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِن کُنتَ مِنَ الْمُرْسَلِینَ * فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُواْ فِی دَارِهِمْ جَاثِمِینَ »
ترجمه : به سوی ( قوم ) ثمود ، برادرشان صالح را ( فرستادیم ) ؛ گفت : ای قوم من ! ( تنها ) خدا را بپرستید ، که جز او ، معبودی برای شما نیست . دلیل روشنی از طرف پروردگارتان برای شما آمده : این « ناقه » الهی برای شما نشانهای است ؛ بگذارید در زمین خدا به چرا مشغول شود و هیچ گونه آزاری به آن نرسانید ، که عذاب دردناکی شما را خواهد گرفت ! و به خاطر بیاورید هنگامی که شما را جانشینان قوم « عاد » قرار داد ، و در زمین مستقر ساخت ؛ که در دشتهایش ،
قصرها برای خود بنا میکنید و در کوهها ، برای خود خانهها میتراشید ؛ بنابراین نعمتهای خدا را متذکّر شوید و در زمین ، به فساد نکوشید . ( ولی ) اشراف مستکبر قوم او ، به مستضعفانی از آنها که ایمان آورده بودند ، گفتند : آیا ( به راستی ) شما یقین دارید که صالح از طرف پروردگارش فرستاده شده است ؟ ! آنها گفتند : ما به آنچه او برای آن فرستاده شده ، ایمان آوردهایم . مستکبران گفتند : ( ولی ) ما به آنچه شما به آن ایمان آوردهاید ، کافریم . سپس « ناقه » را پی کردند ، و از فرمان پروردگارشان سرپیچیدند ؛ و گفتند : ای صالح ! اگر تو از فرستادگان ( خدا ) هستی ، آنچه را ( از عذاب الهی ) به ما وعده میدهی ، بیاور ! سرانجام زمین لرزه آنها را فرا گرفت و صبحگاهان ، در خانههایشان به رو افتاده و مرده بودند .
( سوره اعراف ، آیات 73 ـ 78 )
« إِنَّا مُرْسِلُو النَّاقَةِ فِتْنَةً لَّهُمْ فَارْتَقِبْهُمْ وَاصْطَبِرْ * فَنَادَوْا صَاحِبَهُمْ فَتَعَاطَی فَعَقَرَ * فَکَیْفَ کَانَ عَذَابِی وَنُذُرِ * إِنَّا أَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ صَیْحَةً وَاحِدَةً فَکَانُوا کَهَشِیمِ الْمُحْتَظِرِ »
ترجمه : ( به صالح گفتیم : ) ما « ناقه » را برای آزمایش آنها میفرستیم ؛ در انتظار پایان کار آنان باش و صبر کن و به آنها خبر ده که آب ( قریه ) باید در میانشان تقسیم شود ، ( یک روز سهم ناقه ، و یک روز برای آنها ) و هر یک برای سهم خود باید حاضر شوند . ( ولی سرانجام ) یکی از یاران خود را ( برای از بین بردن ناقه ) صدا زدند ، او به سراغ این کار آمد و ( ناقه را ) پی کرد . پس ( بنگرید ) عذاب و انذارهای من چگونه بود ! ما فقط یک صیحه ( آسمانی ) بر آنها فرستادیم .
( سورهی قمر ، آیات 27 ـ 31 )
« کَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوَاهَا * إِذِ انبَعَثَ أَشْقَاهَا * فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ نَاقَةَ اللَّهِ وَسُقْیَاهَا * فَکَذَّبُوهُ فَعَقَرُوهَا فَدَمْدَمَ عَلَیْهِمْ رَبُّهُم بِذَنبِهِمْ فَسَوَّاهَا * وَلاَ یَخَافُ عُقْبَاهَا »
ترجمه : قوم « ثمود » بر اثر طغیانشان ، ( پیامبر خود را ) تکذیب کردند ، آنگاه که شقیترین آنها به پاخاست و پیامبر خدا ( صالح ) به آنان گفت : ناقه ( و معجزه ) خداوند را با آبشخورش واگذارید ( و مزاحم آن نشوید ) ؛ ولی آنها او را تکذیب و ناقه را پی کردند ( و به هلاکت رساندند ) از این رو پروردگارشان آنها ( و سرزمینشان ) را بخاطر گناهشان درهم کوبید و با خاک یکسان کرد . و او هرگز از فرجام مجازات ستمگران ، باک ندارد .
( سوره شمس ، آیات 11 ـ 15 )
10 ـ رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
« ذکرُ علیٍّ عبادةٌ » .
ذکر علی عبادت است .
شیخ سلیمان حنفی قندوزی ـ که از علمای اهل سنت است ـ در کتاب ارزشمند خویش به نام « ینابیع المودة » این حدیث شریف را از تعدادی از دانشمندان و کتب اهل سنت نقل میکند .
11 ـ از حافظ شیرازی .
12 ـ « تسنیم » نام رودی در بهشت است که بسیار خوش طعم و خوش بوست و مقرّبان و اولیاء خداوند از آن مینوشند ودیگر بهشتیان شرابشان آمیزهای از طعم تسنیم است . خداوند در سوره مبارکه مطففین میفرماید :
« عَلَی الاْءَرَائِکِ یَنظُرُونَ * تَعْرِفُ فِی وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعِیمِ * یُسْقَوْنَ مِن رَّحِیقٍ مَّخْتُومٍ * خِتَامُهُ مِسْکٌ وَفِی ذَلِکَ فَلْیَتَنَافَسِ الْمُتَنَافِسُونَ * وَمِزَاجُهُ مِن تَسْنِیمٍ * عَیْنًا یَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ »
ترجمه : بر تختهای زیبای بهشتی تکیه کرده و ( به زیباییهای بهشت ) مینگرند . طراوت و نشاط فزونی نعمت را در چهرههایشان میبینی و آنها از شراب طهور دست نخورده و مهر شدهای سیراب میشوند ؛ مُهری که بر آن نهاده شده از مشک است و مشتاقان باید برای این ( نعمتهای بهشتی ) بر یکدیگر پیشی گیرند . این شراب ( طهور ) آمیخته با « تسنیم » است ، همان چشمهای که مقرّبان از آن مینوشند .
( سوره مطففین ، آیات 23 ـ 28 )
13 ـ حمایت از حق پیامدهایی چون شهادت هم دارد ولی برای حامیان حق سعادتی بالاتر از آن نیست ؛ چرا که عشقشان به ارزشهای متعالی و ماندگار الهی ، آنان را از تعلّقات دنیوی آزاد ساخته است و برای سعادت ابدی به آسانی حاضرند تا نقد جان را در میدانهای ایثار و فداکاری ومبارزه ، به خالق جان بفروشند و به لقای او در بهشت جاوید برسند .
اینک به سرگذشت چند تن از عاشقان امیرمؤمنان علیهالسلام که در دفاع از حق و ارزشها جان دادند ، توجه فرمائید :
میثم تمار
یکی از جانبازان راه دین و فداکار راه ولایت بود . میثم در کوفه مورد احترام بود . از سفر حج به سوی کوفه برمیگشت که ابن زیاد دستور دستگیری او را قبل از رسیدن به شهر صادر کرد .
میثم گرچه در آن روز پیرمرد سالخوردهای بود که بر استخوانهایش جز پوستی نمانده بود و از نظر جسمی تحلیل رفته بود ؛ اما از نظر شهامت ، قوت قلب ، قدرت روحی ، ارادهی استوار ، زبان گویا و فصیح و ایمان راسخ در حدی بود که ابن زیاد را با آن همه قدرت و مأمور به وحشت افکنده بود ، به همین سبب برای بازداشت این پیرمرد جوان دل ، مجبور به گسیل صد مأمور شده بود .
مأموران میثم را دستگیر و به کوفه وارد کردند . به عبید اللّه بن زیاد خبر دادند که میثم گرفتار شده است و در معرفی میثم به ابن زیاد گفتند که او نزدیکترین و برگزیدهترین یاران علی علیهالسلام است .
میثم را نزد ابن زیاد آوردند . او به میثم گفت : باید از علی تبری بجویی و ابراز تنفر کنی یا او را به زشتی یاد کنی وگرنه دستها و پاهایت را بریده و بر دار میآویزمت !
میثم در مقابل این تهدید گفت : علی علیهالسلام به من خبر داده که مرا به دار میآویزی و دست و پا و زبانم را قطع میکنی !
ابن زیاد گفت : برای اینکه سخن علی درست نیاید تو را به دار میزنم و دست و پایت را قطع میکنم اما زبانت را نمیبرم !
میثم گفت : چگونه ؟ در حالی که این خبر را علی علیهالسلام از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و او از جبرئیل و جبرئیل از طرف خداوند بیان کرده است . به خدا سوگند ! از مکانی هم که در آن به دار آویخته میشوم ،به خوبی آگاهم که در کجای کوفه است !
ابن زیاد با عصبانیت گفت : به خدا قسم دست و پایت را قطع کرده و زبانت را رها میسازم تا دروغ مولایت و تو آشکار شود .
( شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید ، ج 2 ، ص 393 )
میثم را به درخت نخل میخکوب کردند و دست و پایش را بریدند . میثم بر بالایدار با صدای رسا فریاد سر میداد و از مناقب علی علیهالسلام میگفت و از خبائث خاندان اموی و فسق و فجور یزید و عبیداللّه بن زیاد .
به ابن زیاد خبر دادند که میثم بر بلندای دار غوغایی به پا کرده و الآن است که مردم شورش کنند .
ابن زیاد فریاد زد : زبانش را قطع کنید .
پس از آن زبان حق گوی او ـ که برای کافران برندهتر از شمشیر بود ـ بریدند . آن کسی که مأمور بریدن زبانش بود ، به میثم گفت : هر چه میخواهی بگو ! امیر فرمان داده است زبانت را قطع کنم .
میثم گفت : فرزند زن بدکاره ( ابن زیاد ) خیال کرده است میتواند من و مولایم را دروغ گو معرفی کند ... این است زبان من .
و بدین سان میثم بر دار بود تا به شهادت رسید .
( رجال کشّی ، ص 86 ؛ شرح نهج البلاغه ، ابن ابیالحدید ، ج 2 ، ص 394 )
حجر بن عدی :
از صحابهی پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود و همچنین از رزمندگان وفادار مولا علی علیهالسلام و از خواص ایشان محسوب میشد . او ضرب المثل شجاعت ، تقوا ، زهد و بندگی بود تا آنجا که او را « حجر الخیر » نامیدند .
( سیر أعلام النبلاء ، ج 3 ، ص 463 )
او در سیر و سلوک تا آنجا پیش رفته بود که مستجاب الدعوه بود .
( الإصابه ، ج 1 ، ص 314 )
او مجسمهی غیرت دینی بود و هرگز در برابر باطل و منکر آرام نمیگرفت . او در تمام جنگهای امیرمؤمنان علیهالسلام حضور داشت و نقش حساسی را به عهده میگرفت .
( أُسد الغابه ، ج 1 ، ص 697 )
او از عاشقان بیقرار مولا بود و عاقبت جانش را در راه عشق به علی علیهالسلام از دست داد .
به هنگام شهادت به حجر و یارانش گفتند اگر از علی برائت جسته و او را لعن کنید ، از مجازات اعدام رهایی خواهید یافت و آزاد خواهید شد . آنها گفتند : ما چنین نمیکنیم . دستور دادند زنجیرها را از آنها باز کردند و آنان آن شب را تا به صبح عبادت کردند . صبح روز بعد مأموران معاویه به آنها گفتند : دیشب حال خوشی در نماز و دعا داشتید ، بگوئید نظرتان دربارهی عثمان چیست ؟ آنها گفتند : او کسی است که ستم را در حکومت رواج داد و به ناحق عمل کرد !
پس برای آخرین بار گفتند : حاضرید از علی برائت بجوئید ؟ آنها گفتند : هرگز ! ما علی علیهالسلام را دوست داریم !
سپس معاویه دستور داد همهی آنان را بر دار زدند .
( کامل ابن اثیر ، ج 3 ، ص 323 ؛ أُسد الغابه ، ج 1 ، ص386 )
کمیل بن زیاد نخعی :
او نیز از شهیدان عشق به مولا علی علیهالسلام است . در جنگ صفین به همراه مردم کوفه شرکت کرد ! امیر مؤمنان او را عامل و فرماندار « هیئت » ( از شهرهای عراق ) قرار داد ؛ لکن به علت توان اجرایی ضعیف مورد ملامت مولا قرار گفت .( نهج البلاغه ، نامه 61 )
لکن این ملامتها ذرهای از عشق او به مولا نکاست که عاشقان بیقرار علی علیهالسلام چنیناند ؛ سرانجام حجاج بن یوسف ـ جلاد خون ریز معروف عرب ـ او را دستگیر کرد . کمیل به او گفت : دندانهایت را علیه من تیز نکن و مرا تهدید منما که از عمرم چیزی باقی نمانده ! هر کاری میخواهی بکن که موعد من و تو روزی است که در پیشگاه خداوند حاضر میشویم و بعد از قتل من باید پاسخگو باشی و امیر مؤمنان علیهالسلام به من خبر داد که تو قاتل من خواهی بود ؛ سپس حجاج بن یوسف دستور داد گردن کمیل را زدند .
( تاریخ طبری ، ج 4 ، ص 440 ؛ تاریخ دمشق ، ج 5 ، ص 256 )
قنبر غلام امیرمؤمنان علیهالسلام :
گویند روزی حجاج بن یوسف گفت : مردی از یاران علی را به دست آورده ، خونش را ریزم و بدین وسیله تقرّب به خدا جویم !
گفتند : در میان اصحاب علی هیچ یک به اندازهی قنبر به مصاحبت وی مفتخر نیامده .
حجاج دستور داد تا او را حاضر ساختند . چون حضور یافت ، پرسید : تو قنبری ؟ گفت : آری ! پرسید : از قبیلهی همدانی ؟ گفت : آری ! پرسید : دوست و بندهی علی بن ابیطالب هستی ؟ گفت : خدا مولای من است و امیر مؤمنان علی علیهالسلام ، ولینعمت من است . گفت : از دین علی بیزاری بجو ! گفت : هرگاه از دین او بیزاری جستم ، تو مرا به دین بهتر از آن هدایت خواهی کرد ؟ ! حجاج گفت : من اکنون عزیمت کشتن تو را دارم ، هرگونه قتلی که دوست داری بگو تا تو را به همان طریق بکشم !
قنبر گفت : من این کار را به عهدهی خودت گذاشتم . گفت : برای چه ؟ گفت : برایاینکه به هر طریقی مرا بکشی ، به همان طریق ( در قیامت به عنوان قصاص ) تو را خواهم کشت و آقای من علی علیهالسلام به من اطلاع داده است که تو را به ستم و ناحق میکشند . حجاج بن یوسف دستور داد سر از بدنش جدا کردند .
( بحارالأنوار ، ج 42 ، ص 126 ؛ ارشاد ، شیخ مفید ، ج 1 ، ص 348 )
14 ـ حضرت ابوطالب علیهالسلام از معدود کسانی بود که قبل از اسلام بر آئین یگانه پرستی و بر دین حضرت ابراهیم علیهالسلام بود و در زمانی که مردم بت میپرستیدند ، او هرگز سر به سوی بتها خم نکرد و موحد و خداپرست بود .
ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه در مورد عقاید دوران جاهلیت میگوید :
« آنها اصناف مختلفی بودند :
گروهی رستاخیز و آفریدگار را انکار میکردند .
گروهی دیگر به آفریدگار معتقد بودند اما رستاخیز را انکار میکردند .
دستهای دیگر به آفریدگار و نوعی زندگی پس از مرگ اعتقاد داشتند ولی رسالت و نبوت را منکر بودند و بت میپرستیدند و آنها را شافعان خویش نزد خدا میدانستند .
گروهی معتقد به تناسخ ارواح بودند .
در مورد بتها نیز عقاید عجیب و غریبی داشتند :
بعضی آنها را شریک خدا میدانستند .
بعضی دیگر آنها را وسیلهی میان خود و خالق میشمردند .
... اما خداپرستان و موحّدان عرب گروه کمی بودند که عبدالمطلب و ابوطالب و عبداللّه از آنان میباشند » .
( اقتباس از شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید ، ج 1 ، ص 117 ـ 120 )
ابن ابی الحدید دربارهی شخصیت پدر علی علیهالسلام دراشعارش میگوید :
و لولا أبوطالب و ابنه لما مثل الدین شخصا و قاما
فذاک بمکّة آوی وحامی وهذا بیثرب جسّ الحماما
ترجمه : هرگاه ابوطالب و فرزند او نبود ، هرگز دین قد راست نمیکرد .
وی در مکه پناه داد و حمایت کرد [ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را ] و فرزند او در یثرب در گردابهای مرگ فرو رفت .
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه ، ج 14 ، ص 84 مینویسد : یک نفر از علمای شیعه کتابی دربارهی ایمان ابوطالب نوشته بود و آن را پیش من آورد که من تقریظی بر آن بنویسم . من به جای تقریظ ، این اشعار را که شمارهی آنان به هفت میرسد ، بر پشت آن کتاب نوشتم .
ابوطالب علیهالسلام چهل و دو سال تمام پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را یاری نمود و خصوصا در ده سال آخر زندگانی خود که مصادف با بعثت و دعوت آن حضرت بود ، جانبازی و فداکاری بیش از حد در راه پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از خود نشان داد .
یگانه عاملی که او را تا این حد استوار و پابرجا ساخته بود ، همین نیروی ایمان و عقیدهی خالص اونسبت به ساحت مقدس پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بوده است .
وی در راه حفظ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از پای ننشست و سه سال دربدری و زندگی در شکاف کوه و اعماق درّه در شعب ابیطالب را بر ریاست و سیادت مکه ترجیح داد ؛ تا آنجا که این آوارگی سه ساله ، او را فرسوده ساخت و مزاج خود را از دست داد و چند روز پس از نقض
محاصرهی اقتصادی که به خانه و زندگیبازگشت ، بدرود زندگی گفت .
ایمان او به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به قدری محکم بود که راضیبود تمام فرزندان گرامی وی کشته شوند ولی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم زنده بماند ، علی علیهالسلام را در رختخواب وی میخوابانید تا اگر سوء قصدیدر کار باشد به وی اصابت نکند ؛ بالاتر از آن روزی حاضر شد تمام سران قریش به عنوان انتقام کشته شوند و طبعا تمام قبیلهی بنی هاشم نیز کشته میشدند .
( فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، جعفر سبحانی ، ص 165 )
اما با این همه اخلاص و ایمان ابوطالب علیهالسلام ، گروهی از مغرضین تاریخ پیوسته بر ضد ابوطالب علیهالسلام کار کردند و تمام فضیلتهای او را انکار کردند ؛ زیرا میدیدند که وی پدر علی علیهالسلام است و ایمان پدر وی فضیلت بارزی دربارهی او حساب میشود در حالی که کفر و شرک پدران خلفاء ، موجب کسر شأن آنان بود !
حتی گروهی به تکفیر وی برخاسته و ادّعا کردهاند که آیاتی دربارهی ابوطالب علیهالسلام که حاکی از کفر اوست ، نازل شده است ! که در رأس آنها دستگاه تبلیغاتی اموی و عباسی قرار داشته است .
( فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، ص 164 )
امام صادق علیهالسلام دربارهی ایمان ابوطالب علیهالسلام میفرماید :
« إنّ أبا طالب من رفقاء النبیین والصدّیقین والشهداء والصالحین وحسن اولئک رفیقا ».
ابوطالب همنشین پیامبران ، صدیقین ، شهیدان و صالحان است و اینان چه نیکو دوستانی هستند .
( بحارالانوار ، ج 35 ، ص 111 ؛ الغدیر ، ج 7 ، ص 393 ؛ الحجة علی الذاهب إلی تکفیر أبی طالب ، سید فخار معد ، ص 82 )
و در حدیث دیگری حضرت صادق علیهالسلام میفرماید :
« إنّ ایمان أبی طالب لو وضع فی کفة میزان و ایمان هذا الخلق فی کفة میزان ، لرجح ایمان أبی طالب علی ایمانهم » .
اگر ایمان ابوطالب در کفهای از ترازو قرار گیرد و در کفهی دیگر ایمان این مردم گذارده شود ، ایمان ابوطالب برتر خواهد بود .
( بحارالانوار ، ج 35 ، ص 112 ؛ الغدیر ، ج 7 ، ص 390 ؛ مدینة المعاجز ، ج 7 ، ص 535 )
امام رضا علیهالسلام در خطاب به یکی از اصحاب خود در مورد ایمان ابوطالب علیهالسلام این چنین فرمود :
« وإنّک إن لم تقرّ بایمان أبی طالب کان مصیرک إلی النار » .
آگاه باش که اگر اقرار نکنی به ایمان ابوطالب ، جایگاه و منزلگاه تو در آتش است !
( الغدیر ، ج7 ، ص 381 )
آنگاه که شخصی ناآگاه در حضور امیرمؤمنان علیهالسلام به مقام ابوطالب علیهالسلام اتهام ناورایی زد و ایمان وی را زیر سؤال برد ، حضرت علیهالسلام در حالی که آثار خشم در چهرهاش ظاهر گشت ، فرمود :
« مه ! فضّ اللّه فاک ، و الذیبعث محمّدا بالحقّ نبیّا لو شفع أبی فی کلّ مذنبٍ علی وجه الأرض لشفعه اللّه » .
ساکت باش ! خدا دهانت را بشکند ، سوگند به خداوندی که محمد را به پیامبری برانگیخت ، اگر پدرم بخواهد شفاعت هر گناهکاری را بر عهده بگیرد ، خداوند او را شفیع میگرداند .
( الحجة علی الذاهب إلی تکفیر أبی طالب ، ص 73 ، سید فخّار بن معد )
از حضرت ابوطالب علیهالسلام اشعاری در کتب تاریخی ثبت است که حاکیاز ایمان قوی ایشان به تمام پیامبران الهی است .
به چند بیت از این اشعار توجه کنید :
لیعلم خیار الناس أنّ محمّدا نبی کموسی و المسیح بن مریم
أتانا بهدی مثل ما اتیا به فکلّ بأمر اللّه یهدی و یعتصم
ترجمه : اشخاص شریف و فهمیده بدانند که محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم پیامبر است ، بسان موسی و مسیح علیهماالسلام .
همان نور آسمانی را که آن دو نفر در اختیار داشتند ، او نیز دارد . و تمام پیامبران به فرمان خداوند ، مردم را راهنمایی میکنند و از گناه باز میدارند .
( مجمع البیان ، ج 7 ، ص 37 ؛ مستدرک حاکم نیشابوری ، ج 2 ، ص 623 )
تمنّیتم أن تقتلوه و إنّما أمانیّکم هذی کأحلام النائم
نبیّ أتاه الوحی من عند ربّه فمن قال لا یقرع بها سنّ نادم
ترجمه : سران قریش ! تصور کردهاید که میتوانید بر او دست یابید ؟ ! در صورتیکه آرزویی در سر میپرورانید که کمتر از خوابهای آشفته نیست !
او پیامبر است ، وحی از ناحیهی خدا بر او نازل میگردد و کسی که بگوید نه ، انگشت پشیمانی به دندان خواهد گرفت .
( دیوان ابوطالب ، ص 32 )
ألم تعلموا أنّا وجدنا محمّدا نبیّاً کموسی خطّ فی أوّل الکتاب
و أنّ علیه فی العباد محبّة ولا خیر ممّن خصّه اللّه بالحبّ
ترجمه : قریش ! آیا نمیدانید که ما او را مانند موسی علیهالسلام ، پیامبر یافتهایم و نام و نشان او در کتابهای آسمانی قید گردیده است .
و بندگان خدا محبت مخصوصی به وی دارند و نباید دربارهی کسی که خدا محبت او را در دلهایی به ودیعت گذارده است ، ستم کرد .
( سیره ابن هشام ، ج 1 ، ص 373)
واللّه لن یصلوا إلیک بجمعهم فی أوسد فی التراب دفینا
فامضی لأمرک ما علیک غضاضة وأبشر وبذلک قرّ منک عیونا
ودعوتنی و علمت أنّک ناصحی فلقد صدقت وکنت فدم أمینا
وعرضت دیناً قد عرفت بأنّه من خیر أدیان البریّة دینا
ترجمه : برادر زادهام ! هرگز قریش به تو دست نخواهند یافت و تا آن روز که لحد را بستر کنم و در میان خاک بخوابم ، دست از یاری تو بر نخواهم داشت .
به آنچه مأموری آشکار کن ، از هیچ کس مترس و بشارت ده و چشمانی را روشن ساز .
مرا به آئین خود خواندی و میدانم تو نیز پند دهندهی من هستی و در دعوت خود امین و درستکاری .
حقا که کیش محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم از بهترین دینهاست .
( تاریخ ابن کثیر ، ج2 ، ص 42 )
از امام علی علیهالسلام دربارهی پدرش سؤال شد که آیا او معذّب در آتش است یا خیر ؟ حضرت فرمود : ساکت شو ! خداوند دهانت را بشکند ، قسم به کسی که محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به حق مبعوث کرد ، اگرپدرم تمام گناهکاران رویزمین را شفاعت کند ، خداوند شفاعت او را میپذیرد . آیا پدر من در آتش جهنم است در حالی که فرزندش تقسیم کنندهی بهشت و دوزخ است ؟ !
( بحارالانوار ، ج 35 ، ص110 ؛ کنز الفوائد ، ج 10 ، ص 183 )
15 ـ « وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ »
ما تو را جز برای رحمت جهانیان نفرستادیم . ( انبیاء ـ 107 )
16 ـ روزی یکی از افراد که متحیر مناقب وجلوههای بینظیر امیر مؤمنان علیهالسلام بود ، از علی علیهالسلام پرسید : آیا مقام تو بالاتر است یا پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ؟ ! امیر مؤمنان به او فرمود : ساکت باش ؛ « أنا عبد من عبید محمّد » .
( کافی ، ج 1 ، ص 90 )
17 ـ در تواریخ متعدد آمده : آنگاه که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به مدینه هجرت نمودند ، میان مهاجرین
و انصار به صورت دو به دو عقد اخوّت برقرار نمود و در آخر که علی علیهالسلام تنها ماند به وی فرمود : تو لایق برادری با من هستی ، و سپس به مردم فرمود : علی برادر من در دنیا و آخرت است .
( تاریخ دمشق ، ج 1 ، ص 105 و ج 1 ، ص108 ؛ ینابیع المودة ، ج 1 ، ص 226 ؛ سیره ابن هشام ، ج 2 ، ص123 و ... )
18 ـ پیامبر بزرگوار اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم درباره علی علیهالسلام فرمود :
« أنا و علی من شجرة واحدة و الناس من أشجار شتّی »
من و علی از یک درختیم و سایر مردم از درختان گوناگون .
( ینابیع المودة ، ص 235 ؛ بحارالانوار ، ج 3 ، ص 309 )
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به علی علیهالسلام فرمود :
« یا علی ! خلق اللّه الناس من أشجار شتّی و خلقنی و أنت من شجرة واحدة ، أنا أصلها و أنت فرعها فطوبی لمن تمسّک بأصلها و أکل من فرعها » .
یا علی ! خداوند مردم را از درختان متفاوت خلق نمود و من و تو را از یک درخت ، من اصل و ریشهی آن درختم و تو شاخه و ثمرات آن ، پس خوشا به حال آن کسی که تمسک جوید به اصل آن و از ثمرات آن نیز تناول کند .
( امالی شیخ طوسی ، ص 324 )
مرحوم مجلسی از« عیون اخبارالرضا » نقل میکند که رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم به علی علیهالسلام فرمود :
« النّاسُ مِنْ أَشجارٍ شتّی وأنا وأنتَ مِنْ شجرةٍ واحدةٍ » .
( بحارالانوار ، ج 35 ، ص 35 )
19 ـ « إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبَارَکًا وَهُدًی لِّلْعَالَمِینَ »
نخستین خانهای که برای مردم ( و نیایش خداوند ) بنا نهاده شد ، همان است که در سرزمین مکّه است ؛ که پربرکت ، و مایه هدایت جهانیان است .( سوره آل عمران ، آیه 96 )
« جَعَلَ اللّهُ الْکَعْبَةَ الْبَیْتَ الْحَرَامَ قِیَامًا لِّلنَّاسِ وَالشَّهْرَ الْحَرَامَ وَالْهَدْیَ وَالْقَلاَئِدَ ذَلِکَ لِتَعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ یَعْلَمُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ وَأَنَّ اللّهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ »
خداوند کعبه بیت الحرام را وسیلهای برای استواری و سامان بخشیدن به کار مردم قرار داده ؛ و همچنین ماه حرام ، و قربانیهای بینشان ، و قربانیهای نشاندار را ؛ این گونه احکام بخاطر آن است که بدانید خداوند ،آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است ، میداند ؛
و بدانید خدا بر هر چیزی داناست .
« وَإِذْ یَرْفَعُ إِبْرَاهِیمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَإِسْمَاعِیلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّکَ أَنتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ »
و ( به یاد آورید ) هنگامی را که ابراهیم و اسماعیل ، پایههای خانه کعبه را بالا میبردند ؛ ( و میگفتند : ) پروردگارا ! از ما بپذیر ، که تویی شنوا و دانا . ( سوره بقره ، آیه 127 )
20 ـ « وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثَابَةً لِّلنَّاسِ وَأَمْنًا وَاتَّخِذُواْ مِن مَّقَامِ إِبْرَاهِیمَ مُصَلًّی وَعَهِدْنَا إِلَی إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ أَن طَهِّرَا بَیْتِیَ لِلطَّائِفِینَ وَالْعَاکِفِینَ وَالرُّکَّعِ السُّجُودِ »
( به یاد آورید ) هنگامی که خانه کعبه را محل بازگشت ( و اجتماع ) مردم و مرکز امن قرار دادیم . و ( به مردم گفتیم : ) از مقام ابراهیم ، عبادتگاهی برای خود انتخاب کنید . و از ابراهیم و اسماعیل پیمان گرفتیم که : خانه مرا برای طواف کنندگان و مجاوران و رکوع کنندگان سجدهگزار [ نماز گزاران ] پاکیزه سازید . ( سوره بقره آیه 125 )
ـ « إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبَارَکًا وَهُدًی لِّلْعَالَمِینَ »
ترجمه : نخستین خانهای که برای مردم ( و نیایش خداوند ) بنا نهاده شد ، همان است که در سرزمین مکّه است ؛ که پربرکت ، و مایه هدایت جهانیان است . ( سوره آل عمران آیه 96 )
21 ـ « قُلْ مَن کَانَ عَدُوًّا لِّجِبْرِیلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَی قَلْبِکَ بِإِذْنِ اللّهِ مُصَدِّقًا لِّمَا بَیْنَ یَدَیْهِ وَهُدًی وَبُشْرَی لِلْمُؤْمِنِینَ »
ترجمه : ( آنها میگویند : ما با جبرئیل ، پیک وحی خدا بر تو ، دشمن هستیم . ) بگو : کسی که دشمن جبرئیل باشد ( دشمن خداست ، چرا که ) او به فرمان خدا ، قرآن را بر قلب تو نازل کرده است ؛ در حالی که با کتب آسمانی پیشین هماهنگ بوده ؛ و هدایت و بشارت است برای مؤمنان . ( سوره بقره آیه 97 )
« وَأَذِّن فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجَالاً وَعَلَی کُلِّ ضَامِرٍ یَأْتِینَ مِن کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ * لِیَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ وَیَذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِی أَیَّامٍ مَّعْلُومَاتٍ عَلَی مَا رَزَقَهُم مِّن بَهِیمَةِ الاْءَنْعَامِ فَکُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْبَائِسَ الْفَقِیرَ »
ترجمه : و در میان مردم برای [ ادای ] حج بانگ برآور تا [ زایران ] پیاده و [ سوار ] بر هر شتر لاغری که از هر راه دوری میآیند به سوی تو روی آورند ؛ تا شاهد منافع خویش باشند و نام خدا را در روزهای معلومی بر دامهای زبانبستهای که روزی آنان کرده است ببرند پس از آنها بخورید و به درمانده مستمند بخورانید . ( سوره حج آیات 28 و 27 )
22 ـ در احادیث قدسی آمده است که خداوند میفرماید :
« کلمةُ لا إله إلاّ اللّه حِصنی فَمن دخل حَصنی أمِن من عذابی » .
کلمهی لا اله الا اللّه قلعهی من است و هرکس وارد قلعهام شود ، از عذاب قیامت در امان خواند بود .
( بحارالانوار ، ج 49 ، ص 123 ؛ معانی الأخبار ، ص 371 ، ج 3 ، ص 144 ؛ عیون اخبارالرضا ، ج 2 ، ص 135 )
23 ـ شیخ صدوق از علی بن بلال و وی از امام رضا علیهالسلام و آن جناب با سند خود از آباء گرامیش از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از جبرئیل علیهالسلام از لوح و از قلم نقل فرمود که خداوند متعال میفرماید :
« ولایةُ علیّ بن أبی طالب حِصنی فمَن دخل حصنی أمِن مِن عذابی »
( عیون اخبارالرضا، ج 2 ، ص 136 ؛ بحارالانوار، ج 39، باب 87 ، ص 246 )
24 ـ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
« علیٌ عمود الدین » .
علی ستون دین است .
( غایة المرام ، ج 4 ، ص 269 ؛ اصول کافی ، ج 1 ، ص 294 )
25 ـ رسول خدا ص صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
« یا علی ! مَثَلُکَ مثل « قل هواللّه أحد » ؛ من أحبّک بقلبه فکأنّما قرأ ثلث القرآن و من أحبّک بقلبه و أعانک بلسانه فکأنّما قرأ ثلثی القرآن و من أحبّک بقلبه و أعانک بلسانه و نصرک بیده فکأنّما قرأ القرآن کلّه » .
ای علی ! تو به قل « هواللّه احد » میمانی ؛ هرکس قلبا تو را دوست داشته باشد ، مثل این است که یک سوم قرآن را خوانده باشد و هرکس تو را در دل دوست بدارد و به زبان یاریت رساند ، گویا دو سوم قرآن را خوانده باشد و هر که تو را در دل دوست بدارد و به زبان کمکت کند و با عمل یاریت رساند ، چنان است که همهی قرآن را خوانده باشد .
( خصال ، صدوق ، ج 2 ، ص 580 ؛ تفسیر نور الثقلین ، ج 5 ، ص 701 )
26 ـ امام علی علیهالسلام میفرماید :
« أنا الذکر الذی عنه ضَلّ و السبیل الذی عنه مال ، و الایمان الذی به کفر و القرآن الذی ایّاه هجر والدین الذی به کذب والصراط الذی عنه نکب » .
من همان یادی هستم که به فراموشی سپرده شده است و همان راهی هستم که از آن منحرف شدهاند و همان ایمانی هستم که بدان کذب ورزیده شده و همان
قرآنی هستم که مهجور مانده است و همان دینی هستم که تکذیبش کردهاند و همان صراطی هستم که از آن روی گرداندهاند .
( تفسیر نور الثقلین ، ج 4 ، ص 12 )
27 ـ « سَیَقُولُ السُّفَهَاء مِنَ النَّاسِ مَا وَلاَّهُمْ عَن قِبْلَتِهِمُ الَّتِی کَانُواْ عَلَیْهَا قُل لِّلّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ یَهْدِی مَن یَشَاءُ إِلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ »
ترجمه : به زودی مردم سبک مغز میگویند : چه چیز آنها [ مسلمانان ] را ، از قبلهای که بر آن بودند ، بازگردانید ؟ ! بگو : مشرق و مغرب ، از آنِ خداست ، خدا هرکس را بخواهد ، به راه راست هدایت میکند . ( سوره بقره ، آیه 142 )
« لَیْسَ عَلَیْکَ هُدَاهُمْ وَلَکِنَّ اللّهَ یَهْدِی مَن یَشَاءُ وَمَا تُنفِقُواْ مِنْ خَیْرٍ فَلأنفُسِکُمْ وَمَا تُنفِقُونَ إِلاَّ ابْتِغَاء وَجْهِ اللّهِ وَمَا تُنفِقُواْ مِنْ خَیْرٍ یُوَفَّ إِلَیْکُمْ وَأَنتُمْ لاَ تُظْلَمُونَ »
ترجمه : هدایت آنها بر تو نیست ، ولی خداوند ، هر که را بخواهد ، هدایت میکند . و آنچه را از اموال نیکو انفاق میکنید ، به سود خودتان است ( و خدا به آن نیازی ندارد ) ولی جز برای رضای خدا ، انفاق نکنید و آنچه از اموال نیکو انفاق میکنید ، ( پاداش آن ) به طور کامل به شما بازگردانده میشود و به شما ستم نخواهد شد . ( سوره بقره ، آیه 272 )
« یَهْدِی بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلاَمِ وَیُخْرِجُهُم مِّنِ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِهِ وَیَهْدِیهِمْ إِلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ »
ترجمه : خداوند به برکت آن ، کسانی را که از رضای او پیروی کنند ، به راههای سلامت و امنیت ، هدایت میکند و به فرمانش ، آنان را از ظلمتها خارج ساخته به سوی نور میبرد و آنها را به سوی راه راست ، هدایت مینماید . ( سوره مائده آیه 16 )
« وَمَا کُنَّا لِنَهْتَدِیَ لَوْلا أَنْ هَدَانَا اللّهُ لَقَدْ جَاءتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ وَنُودُواْ أَن تِلْکُمُ الْجَنَّةُ أُورِثْتُمُوهَا بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ »
ترجمه : و آنچه در دلها از کینه و حسد دارند ، برمی کَنیم ( تا در صفا با هم زندگی کنند ) و از زیر ( قصرهای ) آنها ، نهرها جاری است میگویند : « ستایش مخصوص خداوندی است که ما را به این ( همه نعمتها ) رهنمون شد و اگر خدا ما را هدایت نکرده بود ، ما ( به اینها ) راه نمییافتیم . مسلّما فرستادگان پروردگار ما حق را آوردند . و) در این هنگام ) به آنان ندا داده میشود که : این بهشت را در برابر اعمالی که انجام میدادید ، به ارث بردید . ( سوره اعراف ، آیه 43 )
28 ـ « کَیْفَ یَهْدِی اللّهُ قَوْمًا کَفَرُواْ بَعْدَ إِیمَانِهِمْ وَشَهِدُواْ أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَجَاءهُمُ الْبَیِّنَاتُ وَاللّهُ
لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ »
ترجمه : چگونه خداوند گروهی را هدایت میکند که بعد از ایمان و گواهی به حقّانیّت پیامبر و رسیدن نشانههای روشن به آنها ، کافر شدند ؟ و خدا ، گروه ستمکاران را هدایت نخواهد کرد ! ( سوره آل عمران ، آیه 86 )
« یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَتَّخِذُواْ الْیَهُودَ وَالنَّصَارَی أَوْلِیَاء بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاء بَعْضٍ وَمَن یَتَوَلَّهُم مِّنکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللّهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ »
ترجمه : ای کسانی که ایمان آوردهاید ! یهود و نصاری را دوست و تکیه گاه خود ، انتخاب نکنید . آنها اولیای یکدیگرند و کسانی که از شما با آنان دوستی کنند ، از آنها هستند ؛ خداوند گروه ستمکاران را هدایت نمیکند . ( سوره مائده ، آیه 51 )
« ذَلِکَ أَدْنَی أَن یَأْتُواْ بِالشَّهَادَةِ عَلَی وَجْهِهَا أَوْ یَخَافُواْ أَن تُرَدَّ أَیْمَانٌ بَعْدَ أَیْمَانِهِمْ وَاتَّقُوا اللّهَ وَاسْمَعُواْ وَاللّهُ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ »
ترجمه : این کار ، نزدیکتر است به این که ( از خدا بترسند و ) گواهی به حق دهند ، یا بترسند که ( دروغشان نزد مردم فاش گردد ) و سوگندهایی جای سوگندهای آنها را بگیرد . از ( مخالفت ) خدا بپرهیزید ، و گوش فرا دهید . و خداوند ، گروه فاسقان را هدایت نمیکند . ( سوره مائده ، آیه 108 )
« وَمِنَ الإِبْلِ اثْنَیْنِ وَمِنَ الْبَقَرِ اثْنَیْنِ قُلْ آلذَّکَرَیْنِ حَرَّمَ أَمِ الأُنثَیَیْنِ أَمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَیْهِ أَرْحَامُ الأُنثَیَیْنِ أَمْ کُنتُمْ شُهَدَاء إِذْ وَصَّاکُمُ اللّهُ بِهَذَا فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَی عَلَی اللّهِ کَذِبًا لِیُضِلَّ النَّاسَ بِغَیْرِ عِلْمٍ إِنَّ اللّهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِین »
ترجمه : و از شتر دو زوج و از گاو هم دو زوج ؛ بگو : آیا خداوند نرها را حرام کرده یا مادهها را ؟ ! یا آنچه را شکم مادهها در برگرفته ؟ ! یا هنگامی که خدا شما را به این موضوع سفارش کرد ، شما گواه ( بر این تحریم ) بودید ؟ ! پس چه کسی ستمکارتر است از آن کس که بر خدا دروغ میبندد ، تا از روی جهل ، مردم را گمراه سازد ؟ ! خداوند هیچ گاه گروه ستمکاران را هدایت نمیکند . ( سوره انعام ، آیه 144 )
« أَجَعَلْتُمْ سِقَایَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ کَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِی سَبِیلِ اللّهِ لاَ یَسْتَوُونَ عِندَ اللّهِ وَاللّهُ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ »
ترجمه : آیا آب دادن به حاجیان ، و آباد ساختن مسجدالحرام را ، همانند ( عمل ) کسی قرار دادید که به خدا و روز بازپسین ایمان آورده ، و در راه او جهاد کرده است ؟ ! ( این دو ، ) نزد خدا یکسان نیستند . و خداوند گروه ستمکاران را هدایت نمیکند . ( سوره توبه ، آیه 19 )
29 ـ « وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ الْکَذِبَ وَهُوَ یُدْعَی إِلَی الاْءِسْلاَمِ وَاللَّهُ لاَیَهْدِیالْقَوْمَ الظَّالِمِینَ »
ترجمه : چه کسی ستمکارتر است از آن کس که بر خدا دروغ بسته در حالی که دعوت به اسلام میشود ؟ ! خداوند گروه ستمکاران را هدایت نمیکند . ( سوره صف آیه 7 )
30 ـ « مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوهَا کَمَثَلِ الْحِمَارِ یَحْمِلُ أَسْفَارًا بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ »
ترجمه : داستان کسانی که مکلّف به تورات شدند ولی حق آن را ادا نکردند ، مانند داستان درازگوشی است که کتابهایی حمل میکند ، ( امّا چیزی از آن نمیفهمد . ) چه بد است مثل گروهی که آیات خدا را انکار کردند ، و خداوند قوم ستمگر را هدایت نمیکند . ( سوره جمعه آیه 5 )
31 ـ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم میفرماید :
« إن تولّوا علّیا تجدوه هادیا مهدّیا ، یسلک بکم الطریق المستقیم » .
اگر علی را به وصایت و سرپرستی گیرید ، خواهید دید که رهنما و ره یافته است و شما را به راه راست میبرد .
( علی بن حسام الدین مشهور به متقی هندی ـ از علمای مشهور اهل سنت ـ حدیث فوق را از منابع اهل سنت در کتاب « کنز العمال » حدیث شمارهی 32966 نقل میکند ) .
32 ـ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم میفرماید :
« ألا أدلّکم علی ما إن تسالمتم علیه لم تَهلکوا ؟ ! إن ولیّکم اللّه و إن إمامکم علیّ بن أبی طالب فناصحوه و صدّقوه فإنّ جبرئیل أخبرنی بذلک » .
آیا شما را به چیزی راهنمایی کنم که هرگاه بر آن توافق کنید به هلاکت در نیفتید ؟ ! همانا ولیّ شما خداوند و امامتان علی بن ابی طالب است پس خیرخواه و مخلص او باشید و تصدیقش کنید . همانا این مطلب را جبرئیل به من خبر داد .
( شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید معتزلی ، ج 3 ، ص 98 )
33 ـ شیخ سلیمان حنفی قندوزی در کتاب « ینابیع المودة » ، ج 2 ، ص 290 از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل میکند که فرمود :
« لو اجتمع الناسُ علی حبّ علیّ بن أبی طالب ، لما خلق اللّه النار » .
اگر مردم بر محبت و دوستی علی بن ابیطالب اجتماع میکردند ، هرگز خداوند آتش جهنم را خلق نمیکرد .
موفق بن احمد خوارزمی ـ یکی دیگر از علمای اهل سنت ـ نیز حدیث فوق را از ابن عباس در کتاب « مقتل الحسین » از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل نموده است .
همچنین حدیث فوق را محمد صالح حنفی در کتاب « الکوکب الدری » ، صفحه 132 از عمر بن خطاب نقل نموده است .
34 ـ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی دخت گرامیشان حضرت زهرا علیهاالسلام میفرماید :
« إنّ فاطمة بضعة منّی و هی نور عینی و ثمرة فؤادی یسوؤنی ما ساءها ویسرّنی ما سرّها و إنّها أوّل من یلحقنی من أهل بیتی » .
همانا فاطمه علیهاالسلام پارهی وجود من است . او نور دیده و میوهی دل من است ، آنچه او را غمگین کند مرا نیز غم زده میکند و آنچه او را شاد سازد مرا شاد میکند . او نخستین فردی از خاندان من است که به من میپیوندد .
( امالی شیخ صدوق ، ص 487 )
35 ـ بانوی دو عالم علیهاالسلام فرمودند :
« أبوا هذه الأمّة محمّد و علی ، یقیمان اودهم و ینقذان من العذاب الدائم إن أطاعوهما و یبیحانهم النعیم الدائم إن وافقوهما » .
پدران این امت ، محمد و علی هستند ، اگر از آن دو اطاعت کنند ، کژیهایآنان را اصلاح میکنند و از عذاب دردناکشان نجات میبخشند و همراهی با آن دو نعمت جاودان ( بهشت ابد ) را ارزانیشان میدارد .
( البرهان ، ج 4 ، ص 307 ؛ تفسیر امام حسن عسکری علیهالسلام ، ص 330 )
36 ـ امام علی علیهالسلام فرمودند :
« أنا و أهل بیتی أمان لأهل الأرض ، کما أنّ النجوم أمان لأهل السماء » .
من و خانوادهام مایهی امنیت مردم روی زمین هستیم ، همچنان که ستارگان مایهی امان اهل آسمان هستند .
( کنز العمال ، ج 12 ، ص 96 ؛ غررالحکم ، ص 262 )
در احادیث فراوانی ـ که شیعه و سنی نقل نمودهاند ـ از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و ائمهی اطهار علیهمالسلام آمده : ایشان مایهی امنیت زمین میباشند و به برکت ایشان زمین ساکنان خود را محفوظ میدارد ، که إن شاء اللّه در مباحث آینده برخی از این احادیث نقل میشود .
37 ـ « وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی آمَنُواْ وَاتَّقَواْ لَفَتَحْنَا عَلَیْهِم بَرَکَاتٍ مِّنَ السَّمَاءِ وَالأَرْضِ وَلَکِن کَذَّبُواْ فَأَخَذْنَاهُم بِمَا کَانُواْ یَکْسِبُونَ »
ترجمه : و اگر اهل شهرها و آبادیها ، ایمان میآوردند و تقوا پیشه میکردند ، به یقین برکات آسمان و زمین را بر آنها میگشودیم ؛ ولی ( آنها حق را ) تکذیب کردند ، ما هم آنان را به کیفر اعمالشان مجازات کردیم . ( سوره اعراف ، آیه 96 )
38 ـ « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنکُمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَالرَّسُولِ إِن کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ ذَلِکَ خَیْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِیـلاً »
ترجمه : ای کسانی که ایمان آوردهاید ! اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر ( خدا ) و پیشوایان ( معصوم ) خود را .
و هر گاه در امری نزاع داشتید ، آن را به خداو پیامبر باز گردانید ( و از آنها داوری بطلبید ) اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارید . این ( کار برای شما ) بهتر ، و عاقبت و پایانش نیکوتر است . ( سوره نساء ، آیه 59 )
در روایات متعددی از شیعه و سنی آمده که « أولو الأمر » علی و فرزندان ایشان از ائمهی اطهار علیهمالسلام میباشند که در مباحث آینده از آنان بحث خواهد شد .
39 ـ امام باقر علیهالسلام میفرماید :
« بنی الإسلام علی خمس : علی الصلاة و الزکاة و الصوم و الحجّ و الولایة و لم ینادِ بشیء کما نودی بالولایة » .
اسلام بر پنج پایه استوار است : نماز ، زکات ، روزه ، حج و ولایت و برای هیچ چیز به اندازهی ولایت فریاد زده نشده است .
( اصول کافی ، ج 2 ، ص 18 )
40 ـ « وَسَارِعُواْ إِلَی مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّکُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ »
ترجمه : و شتاب کنید برای رسیدن به آمرزش پروردگارتان و بهشتی که وسعت آن ، آسمانها و زمین است و برای پرهیزگاران آماده شده است . ( سوره آل عمران ، آیه 133 )
« سابِقُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُها کَعَرْضِ السَّماءِ وَ الاْءَرْضِ أُعِدَّتْ لِلَّذِینَ آمَنُوا بِاللهِ وَرُسُلِهِ ذلِکَ فَضْلُ اللهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ وَاللهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ »
ترجمه : به پیش تازید برای رسیدن به آمرزش پروردگارتان و بهشتی که پهنه آن مانند پهنه آسمان و زمین است و برای کسانی که به خدا و پیامبرانش ایمان آوردهاند ، آماده شده است ، این فضل خداوند است که به هرکس بخواهد میدهد و خداوند دارای فضل عظیم است . ( سوره حدید ، آیه 21 )
41 ـ رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
« حبُّ علیّ یَأکل الذنوب کما یأکل النار الحطب » .
دوستی علی گناهان را فرو میخورد ، همانگونه که آتش هیمه را .
( علی بن حسام الدین متقی هندی در کتاب « کنز العمّال » حدیث فوق را ذیل حدیث شماره 33021 از منابع پیشین اهل سنت نقل مینماید )
42 ـ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در قسمتی از خطبهی غدیر خم فرمودند :
« من بایع فإنّما یبایع اللّه عزّ و جلّ ید اللّه فوق أیدیهم ... معاشر الناس ! السابقون إلی مبایعته و موالاته والتسلیم علیه بأمرة المؤمنین اولـئک هم الفائزون فی جنّات النعیم » .
هرکه با علی بیعت نماید با خداوند عزّ و جلّ بیعت نموده است و دست قدرت خداوند بالاترین دست هاست .ای مردم آنهایی که برای بیعت با علی سبقت گیرند و او را دوست بدارند و او را امیرالمؤمنین بخوانند به نعم الهی در بهشت سرافراز خواهند شد .
احتجاج ، طبرسی ، ج 1 ، ص 66
الیقین ، ص 343 ، باب 127
التّحصین ، ص 578 ، باب 29
الإقبال ، ص 456
روضة الواعظین ، ج 1 ، ص 89
نزهة الکرام ، ج 1 ، ص 186
و ...
1 . مقام مادر علی علیهالسلام
فاطمه بنت اسد مادر علی علیهالسلام از با تقواترین زنان زمان خود بود . او قبل از ظهور اسلام بر آئین پاک ابراهیمی بود و هرگز به بتپرستی و شرکآلوده نگشت . بعد از وفات عبدالمطلب ، پدر بزرگ پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم که ابوطالب سرپرستی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به عهده گرفت و وی را به خانه خویش برد ، فاطمه بنت اسد سلام اللّه علیها او را مانند فرزند خود
دوست میداشت و او را در دامان خود بزرگ کرد . پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، هم نسبت به این بانوی بزرگوار احترام خاصی قائل بود و وی را مانند مادر دوست میداشت .
در اینجا برای پی بردن به مقام مادر امام علی علیهالسلام روایتی را نقل میکنیم که در برخی از منابع اهل سنّت نیز آمده :
عن الزبیر بن سعید القرشی قال کنا جلوسا عند سعید بن المسیب فمر بنا علی بن الحسین [ علیهما السلام ] ولم أر هاشمیا قط کان أعبد للّه منه فقام إلیه سعید بن المسیب وقمنا معه فسلمنا علیه فرد علینا فقال له سعید یا أبا محمد أخبرنا عن فاطمة بنت أسد بن هاشم أم علی بن أبیطالب [ علیهم السلام ] قال نعم حدثنی أبی قال سمعت أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب [ علیهما السلام ] یقول لما ماتت فاطمة بنت أسد بن هاشم [ علیها السلام ] کفنها رسول اللّه صلی اللّه علیه وآله فی قمیصه وصلی علیها وکبر علیها سبعین تکبیرة ونزل فی قبرها فجعل یؤمی فی نواحی القبر کأنه یوسعه ویسوی علیها وخرج من قبرها وعیناه تذرفان وحثّا فی قبرها فلما ذهب قال له عمر بن الخطاب یا رسول اللّه رأیتک فعلت علی هذه المرأة شیئا لم تفعله علی أحد . فقال : یا عمر ! إنّ هذه المرأة کانت أمی التی ولدتنی إنّ أبا طالب کان یصنع الصنیع وتکون له المأدبة وکان یجمعنا علی طعامه فکانت هذه المرأة تفضل منه کله نصیبنا فأعود فیه وإنّ جبریل علیهالسلام أخبرنی عن ربی عز وجل أنّها من أهل الجنة وأخبرنی جبریل علیهالسلام أنّ اللّه تعالی أمر سبعین ألفا من الملائکة یصلون علیها .
از زبیر بن سعید قرشی نقل است که گفت : در نزد سعید بن مسیّب نشسته بودم ، در آن هنگام علی بن الحسین ( امام زین العابدین علیهالسلام ) از کنار ما عبور کرد که در میان بنیهاشم از او عابدتر و با تقواتر یافت نمیشد . سعید بن مسیّب به سوی او برخاست ، ما هم همراه او برخاستیم و سلام بر او کردیم و او هم به ما جواب سلام داد . سپس سعید به او گفت : ای ابا محمّد ( کنیه امام چهارم علیهالسلام ) از فاطمه بنت اسد [ سلام اللّه علیها ] مادر علی بن ابیطالب [ علیهما السلام ] به ما خبر ده . فرمود : پدرم به من فرمود که حضرت علی [ علیه السلام ] فرمود : زمانی که فاطمه بنت اسد [ علیها السلام [فرزند هاشم وفات کرد ، رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم او را در لباس خود کفن کرد و بر پیکر او نماز خواند و هفتاد تکبیر بر او فرستاد و وارد قبر وی شد و به نواحی اطراف قبر اشاره میکرد ، گویا میخواهد قبر را وسیع و مساوی گرداند . و از قبر خارج شد در حالی که از چشمانش اشک جاری بود .
پس زمانی که رفت ، عمر بن خطاب به وی گفت : یا رسول اللّه ! دیدم که آنچنان به این زن رفتار کردی که به هیچ کس تا به حال چنین نکردی ! رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : ای عمر ! همانا این زن مادر من بود که من از او متولّد شدم . همانا ابوطالب [ علیه السلام ] به کارهای خود رسیدگی میکرد و برای او سفرهای بود و ما را بر آن سفره جمع میکرد ، و این زن [ بر اثر محبّت شدیدی که به من داشت ] همیشه بیشتر از سهم من به من غذا میداد و همانا جبرئیل [ علیه السلام ]از پروردگارم به من خبر داد که او اهل بهشت است و جبرئیل [ علیه السلام ] به من خبر داد که خداوند تعالی امر کرد که هفتاد هزار فرشته بر او نماز بخوانند .
( مستدرک حاکم نیشابوری ، ج 2 ، ص 108 ؛ اعیان الشیعة ، ج 8 ، ص 388 ؛ قادتنا کیف نعرفهم ؟ ، ج 1 ، ص 33 )
مقام و منزلت والای مادر امیر مؤمنان علیهالسلام در این حدیث شریف ـ که اهل سنّت آن را نیز نقل نمودهاند ـ کاملاً هویداست ؛ امّا نکته مهم و جالب توجّهی که در حدیث فوق آمده این است که رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم در مورد فاطمه بنت اسد علیهاالسلام فرمودند :
« إنّ هذه المرأة کانت أمّی الّتی ولدتنی »
این زن مادر من بود که از او متولّد شدم .
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در این سخن فاطمه بنت اسد علیهاالسلام را مادر حقیقی خود بیان میدارد .
چه رازی در این سخن پیامبر است ؟ !
آری ! خدا بهتر میداند .
در اینجا دو حدیث از کتاب « حیوة القلوب » مرحوم علاّمه مجلسی نقل میکنیم شاید معنا کمی برای اهل بصیرت واضح شود :
از معاذ بن جبل نقل میکند که حضرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : بدرستی که حقّ تعالی خلق کرد من و علی و فاطمه و حسن و حسین را پیش از آنکه دنیا را خلق نماید به هفت هزار سال . معاذ عرض کرد : پس در کجا بودید ای رسول خدا ؟ فرمود : در پیش عرش تسبیح و تمجید و تقدیس خدا میکردیم . گفت : به چه مثال و مانند بودید ؟ فرمود : شبحی چند بودیم از نور ، پس حقّ تعالی خواست صورت ما را خلق نماید ما را عمودی از نور گردانید و در صلب آدم علیهالسلام جا داد . پس بیرون آورد ما را به سوی صلبهای پدران و رحم هایمادران و به ما نجاسات شرک و پلیدیهائی که در زمان کفر بود نرسیده ، پس گروهی چند در
هر زمانی به وسیله ایمان آوردن به ما سعادتمند میشدند و گروهی چند با ایمان نیاوردن به ما شقی میشدند . پس چون ما را به صلب عبدالمطلب در آورد آن نور را به دو نصف کرد ، پس نصف را در صلب عبداللّه جای داد و نصف دیگر را در صلب ابوطالب . پس آن نصف که از آن من بود به سوی رحم آمنه منتقل شد و نصف دیگر به رحم فاطمه بنت اسد منتقل شد ، پس من از آمنه به هم رسیدم و علی از فاطمه به هم رسید . پس تمام عمود نور به من برگشت و فاطمه از من به هم رسید . پس باز تمام عمود نور به علی بازگشت و حسن و حسین از دو نصف نور به هم رسیدند . پس نور من در امامان از فرزندان حسین میگردد تا روز قیامت .
( حیوة القلوب ، ج 2 ، ص 6 )
به سند از ابوذر نقل میکند که حضرت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
من و علی بن ابیطالب از یک نور آفریده شدیم و تسبیح خدا میگفتیم در جانب راست عرش ، پیش از آن که خدا آدم را بیافریند به دو هزار سال . پس چون خدا آدم را آفرید آن نور را در پشت او جای داد و چون در بهشت ساکن شد ، ما در پشت او بودیم ، و چون نوح در کشتی سوار شد ، ما در پشت او بودیم ، چون ابراهیم را به آتش انداختند ما در پشت او بودیم و پیوسته حقّ تعالی ما را از اصلاب پاکیزه منتقل میگردانید به رحمهای پاک و مطهّر ، تا رسیدیم به سوی عبدالمطلب ؛ پس از آن ، نور را به نیم کرد . مرا در صلب عبداللّه گذاشت و علی را در صلب ابوطالب گذاشت . و به من پیغمبری و برکت داد و به علی فصاحت و شجاعت داد . و از برای ما دو نام از نامهای مقدّس اشتقاق نمود . پس خداوند صاحب عرش محمود است و من محمّدم . و خداوند بزرگوار اعلی است و برادرم علی است . پس مرا برای رسالت و پیغمبری مقرّر فرمود و علی را برای وصایت و امامت و حکم کردن به حقّ در میان مردم .
( همان مدرک )
البته مضمون این دو روایت در منابع اهل سنّت ـ همان گونه که بیان شد ـ فراوان یافت میشود .
مضمون این روایات دلالت صریح بر این مطلب دارد که اصل و هویّت و حقیقت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و امام علی علیهالسلام یکی است ؛ لذا به این علّت بود که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بارها
درباره امام علی علیهالسلام میفرمودند :
علی از من است و من از علی .
علی برادر من در دنیا و آخرت است .
من و علی از یک درختیم و سایر مردم از درختان دیگر .
علی برای من مثل سر است برای پیکرم .
گوشت و خون علی گوشت و خون من است .
و امثال این گونه احادیث نورانی که در منابع اهل سنّت به تواتر یافت میشود که ان شاء اللّه در مباحث آینده به صورت گسترده مصادر و منابع اهل سنّت را در این باره میآوریم .
اکنون از منصفان اهل سنّت سؤالی دارم :
با این گونه احادیث ـ که در منابع شما به وفور یافت میشود ـ چگونه به خود اجازه میدهید که دیگران را در مسأله خلافت بر امیر المؤمنین امام علی بن ابیطالب علیهماالسلام مقدّم بدارید ؟!!
2 . یکی از علمای بزرگ اهل سنّت ـ محقّق دوانی ـ در رساله « نور الهدیة » ص 22 نقل میکند :
وقتی حضرت علی علیهالسلام در شکم مادر خود فاطمه بنت اسد بود ، چون حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم فاطمه بنت اسد را میدیدند ، اگر فاطمه نشسته بود بیاختیار از جای خود برمیخواست . وقتی آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم از فاطمه بنت اسد سؤال میکردند چرا تو با حمل بچّهای که داری باز برمیخیزی ؟ میگفت : حالت عجیبی در خود میبینم ، هر وقت شما را میبینم بچّه در رحمم به حرکت میآید و متوجّه میشوم که فرزندم قیام نموده ؛ لهذا بیاختیار بر میخیزم .
و نیز فاطمه بنت اسد به مردم چنین میگفت :
هرگاه محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم در پیش من از طرفی به طرف دیگر میرود فی الفور جنین من نیز به همان سمت به حرکت در میآید ، بنابراین من ناچارم روی خود را بدان طرف نمایم .
در ادامه محقق دوانی میافزاید :
لذا حضرت علی علیهالسلام در شکم مادر از مقام و مرتبت حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم آگاه بوده و این نیست مگر از خواص نفس قدسی .
( نقل است که محقّق دوانی ـ متوفّای 908 ه . ـ در اواخر عمر خویش شیعه گردید )
آری ، این است مقام و منزلت مولایمان علی بن ابی طالب علیهماالسلام که در شکم مادر خویش به حقّانیت نبی اکرم اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم گواهی داده و این در حالی بود که در همان زمان غاصبان خلافت بت میپرستیدند !
3 . مرحوم شیخ طوسی در کتاب امالی ص 80 نقل میکند :
آن شبی که امیر المؤمنین علیهالسلام به دنیا آمد ، در آسمان نور افشانی شد و نور ستارگان چند برابر بود ، قریش با دیدن این منظره غیر منتظره ، دیدگان را به تعجّب گشودند و مردم هیجان زده از خانههای خود بیرون ریختند و با یکدیگر گفتگو میکردند و میگفتند : امشب در آسمان چه حادثهای به وقوع پیوسته که این چنین شده است ؟
4 . مرحوم علاّمه مجلسی در بحار الأنوار ، ج 42 ، ص 18 و دیگران نقل میکند :
حضرت علی علیهالسلام دوران کودکی را میگذرانید و روزی پدرش ابو طالب نزد همسرش فاطمه بنت اسد آمد و گفت : علی علیهالسلام را دیدم که بتهای بتپرستان را میشکند ، میترسم که بزرگان قریش با خبر شوند و به او آسیب برسانند . فاطمه مادر علی علیهالسلام گفت : شگفتا ! من خبری عجیبتر از این به تو بدهم . آن زمانی که علی علیهالسلام در شکم من قرار داشت روزی کنار کعبه رفتم و به طواف کعبه مشغول شدم . بتپرستان ، بتهای خود را در محلّی در کنار کعبه گذاشته بودند ، وقتی که در طواف به روبروی آن محلّ رسیدم ، علی علیهالسلام در رحمم آنچنان دو پای خود را فشار میداد که من از نزدیک شدن به جایگاه بتها ناتوان میشدم . [ یعنی طوافشان را از محلّی دورتر از بتها ادامه میدادند ] .
( الخرائج و الجرائح ، قطب راوندی ، ج 2 ، ص 741 ، ح 57 ؛ مدینة المعاجز ، سیّد هاشم بحرانی ، ج 3 ، ص 147 ، ح 804 )
هرچند خداوند متعال در بدو تولّد حضرت امام علی علیهالسلام فضائلی را به آن حضرت عنایت فرمود ؛ امّا باید توجّه داشت که مقامات بسیار رفیع آن حضرت در بین مخلوقات خداوند ، فقط به خاطر آن فضائل نیست ؛ بلکه عمده دلائل پیشی گرفتن امیرمؤمنان علیهالسلام در مقامات از تمام مخلوقات خداوند ـ به جز پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم ـ به خاطر فداکاریها و رشادتهای بینظیرش در راه اعتلای دین و تبعیّت بیچون و چرا از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و لگدکوب کردن
تمام خواهشهای نفسانی با اختیار خویش و پیشگامی در تمام ارزشهای الهی و ...
میباشد ؛ بنابراین اگر امیر مؤمنان علیهالسلام اهل رشادتها و مجاهدتها و از خودگذشتگیهای بیمانندش نبود ، چه بسا مرتبت و مقام او در حدّ یک انسان عادی جامعه بود ؛ امّا مولا علی علیهالسلام در این دنیای فانی ، عالیترین معاملهها را با خدا نمود و خداوند متعال نیز عالیترین مقامات را به ایشان عنایت و مرحمت فرمود .
حکمت دوم :گواهی میدهم که تو سبقت گیرنده در دین خدا و محور حق میباشی .
باز این قلم سرگشته میخواهد از تو بنویسد ، اما چگونه تو را یارای وصف تواند بود ؟ ! زیرا در وجود مبارکت ارزشهای الهی چنان رفعت یافتهاند که چشمهای عالمیان هرگز توان نظر کردن به آن را نخواهند یافت !
سراسر شرق وغرب در طول تاریخ روزگار ، کسی را چون تو فاتح قلهی ارزشها ـ بعد از برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ـ ندیده است .
آری ! تویی آن روح جاودان ارزشهای عالم که تمام قلهها را فتح نمودهای و بهترین عالمیان در دامنههای آن به سر میبرند . پیشگامی تو در تمام ارزشهای الهیسبب شد که محبوبترین خلق خدا شوی و این سخن برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم است که تو را محبوبترین خلق خدا نامید .1
ای مولا و امیر قلبهای پر تپش عاشقان دلسوخته !
تو آن چنان در قلّهی عالی ارزشهای الهی دارای مقامات هستی که درجات پائین آن را هم نمیتوان پیمود !
دشمنانت چه بسیار سعی نمودند که فضائلت را بپوشانند و تمام ترفندها و نیرنگها را برای خاموش کردن نورت ـ که پرتویی از نور خداست ـ به کار بردند ؛ اما
خود خاموش شدند و تو چون خورشیدی فروزان در پهنهی آسمان دلهای عاشقانت درخشیدی .
آری ! نور خدا جاودانه است : « کافران میخواهند تا نور خدا را به گفتار باطل خاموش کنند و البته خدا نور خود را هر چند کافران خوش ندارند ، تمام و محفوظ خواهد داشت » .2
آری !
کافران و نابکاران هرگز نخواهند توانست خورشید فروزان را که در نیمهی روز در آسمان میدرخشد ، با کف دست بپوشانند !
تو و خاندان مطهّرت همان شجرهی طیبهای هستید که ریشههای استوار در زمین علم و یقین ، و شاخههای ستبر و بلند در آسمان معرفت و توحید دارید .3 و دشمنان شما همان شجرهی خبیثهای هستند که ریشههای آن چون در لجن زار شرک و نفاق روئیده ، هیچ قراری ندارد و ثمرهای جز میوههای متعفّن برای آن نمیباشد .4
آن تفالههای شجرهی خبیثه اموی هرچند هفتاد سال مزدوران حرام خوار خود را اجیر نمودند که بر منابر به تو ناسزا گویند ؛5 اما چون رفعت و مقامت از جانب خدا بود ، هرگز ذرهای از محبت تو در دلهای عاشقان دلباختهی بیقرارت کم نشد ؛ بلکه افزون گشت !
آن خاندان پست ، آن خاندان نابکار ، آن خاندان ناپاکزاد که اولشان کافر ، اوسطشان کافر و آخرشان کافر بودند کجا و خاندان پاک تو که اولشان محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم اوسطشان محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و آخرشان محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم کجا ؟ !6
اکنون مهر تو در دلها میجوشد و آتش عشق زبانه میزند و دلباختگانت در جای جای عالم نام تو قبله گاه قلبشان است ؛ اما چه شد آن شجرهی خبیثه ، آن مزدوران شیطان که مدّعی مقام خلافت بودند ؟ همانهایی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در خواب خود آنان را بوزینههایی دیده بود که هفتاد سال بر منبر او بالا و پائین میشدند !!7
آری !
حق پایدار است و باطل نابود شدنی است .8 و تو در قلبهای عارفان جاودان شدی ، که جاودانگی ثمرهی اخلاص بیمثال تو است .
از همان روز اول که متولد شدی مورد توجه خاص حبیب و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم قرار گرفتی ، چند سال از عمر مبارکت نگذشته بود که برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم تو را به منزل خویش برد و سرپرستی تو را به عهده گرفت ؛ هر چند برخی از تاریخ نگران نوشتهاند که چون پدرت در تنگنای مالی قرار گرفته بود ، رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم
برای جبران زحمات و کمک به پدر بزرگوارت تو را به خانهی خویش برد !9 اما با توجه به قرائن تاریخی، این همهی سخن نمیباشد؛ زیرا تو از همان ابتدای ولادتت محبوب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی همان گونه که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم محبوب تو بود . رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، تو را به منزل خویش برد که تو را با آداب خاص الهی تربیت کند و خود در کلامت فرمودی :
« شما [ آن دسته از یاران پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم که بعد از رحلت ایشان از راه حق منحرف شدند ] از خویشاوندی نزدیک من با رسول خدا و موقعیت خاصی که با آن حضرت داشتم آگاهاید و میدانید موقعی که من خردسال بودم ، پیامبر مرا در آغوش میگرفت و به سینهی خود میفشرد و مرا در بستر خود میخواباند ، به طوری که من بدن او را لمس میکردم و بوی خوش او را استشمام مینمودم و او غذا در دهان من میگذاشت .
من همچون بچهای که به دنیال مادرش میرود ، همه جا همراه او میرفتم ، هر روز یکی از فضائل اخلاقی خود را به من تعلیم میکرد و دستور میداد که از آن پیروی کنم » .10
آری ! تو مدام با رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی و آنگاه که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم قبل از رسالت برای عبادت به غار حرا میرفت ، تو با او بودی و با او خدا را عبادت میکردی و این در حالی بود که آن کسانی که بعدا مقامات تو را مدعی شدند ، بت میپرستیدند !!
اما تو در همان سن خردسالی خدا را عبادت میکردی و آنگاه که جبرائیل امین علیهالسلام در روز بعثت بر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نازل شد و وحی را به وی ابلاغ نمود ، تو شاهد بودی و اولین مؤمن به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی .
آری ! تو در آن زمان که برای بار اول در غار حرا وحی بر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نازل شد همراه وی بودی و نالهی شیطان را شنیدی و نور رسالت را دیدی و آن هنگام به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ابراز ایمان نمودی که خود در کلامت فرمودی :
« پیامبر هر سال در کوه حرا به عبادت میپرداخت و جز من کسی او را نمیدید ... هنگامی که وحی بر آن حضرت نازل شد ، صدای نالهی شیطان را شنیدم ، به رسول خدا عرض کردم : این ناله چیست ؟ فرمود : این نالهی شیطان است و علت نالهاش این است که او از اینکه در روی زمین اطاعت شود ، ناامید گشته است . آنچه را من میشنوم تو نیز میشنوی و آنچه را میبینم تو نیز میبینی جز اینکه تو پیامبر نیستی ، بلکه وزیر من و بر خیر و نیکی هستی » .11
تو از همان ابتدای طلوع اسلام ، گوی سبقت را از همه ربودی و آن چنان پیش افتادی که دیگر مؤمنان به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با هزاران هزار کیلومتر فاصله پشت سر تو قرار گرفتند .
تو آن کسی هستی که خداوند متعال از پیشگام بودنت در عرصهی ایمان و ارزشها و جهاد ، ستایش نموده و فرموده :
« پیشگامان ، پیشگامان ، آنان مقرّباناند » .12
البته آن زمان که با طلوع اسلام پیشگام در پذیرش آن شدی13 ، ایمان و اسلامت مانند دیگران نبود ؛ بلکه ایمانت را به ظهور رساندی ، زیرا تو از همان خردسالی یکتاپرست بودی و این در حالی بود که سایر یاران پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم چنین نبودند !
ای عصارهی عطر محمدی ! ای آیهی تمام نمای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ای آیه آیهی آیات الهی ! ای کلمه کلمه و حرف حرف قرآن مجید ! ای خورشید فروزان ارزشهای
انسانی تا قیام قیامت ! ای طلوع صبحی روشن به وسعت تمام افقهای عالم ! ای تفسیر کنندهی اسماء و صفات الهی ! ای عطر کلام خدا !
ایمان تو از همان ابتدا چون صبح صادقی بود که روشنایی ابدی را برای بشریت به ارمغان آورد که آن هرگز غروب نمیکند و هرگز تیرگی و سیاهی حتی به صورت رگه یا ذره در آن پدیدار نمیگردد !
آری ، آری !
آن ایمانی ارزشمند است که پایدار باشد و چه بسیار افرادی که ایمان آوردند اما پایدار در ایمان نبودند و ایمانشان را با ظلم ویران کردند ! اما تو نه تنها در سختترین شرایط از ایمانت کاسته نشد ؛ بلکه سختیها و دشواریها بر ایمانت افزود و آن خورشید وجودت که در کعبه طلوع کرد با ایمان و پایداری و مجاهدتهایت در چنان وسعتی از افق قرار گرفت که تا ابد برای رهپویان راه خدا نور افشانی میکند و ظلمات را میشکافد .
آنان که مقام و جایگاه تو را مدّعی شدند ، سالها بلکه بخش عمدهی حیاتشان را در بتپرستی و شرابخواری و قمار بازی به سر میبردند ؛14 حتی اگر ابراز و اظهار اسلامشان را هم صادق بدانیم و نه از روی طمع ؛ اما در ایمان پایدار نبودند ؛زیرا آنچه را که شایستهی مقام آنان نبود ، مدعی شدند و جایگاهی را برای خود غاصبانه گرفتند که مقام و منزلت توبود ! تو خود در کلامت فرمودی :
« اولی جامهی خلافت را به تن کرد در حالی که میدانست جایگاه من نسبت به حکومت اسلامی چون محور آسیاب است به آسیاب که دور آن حرکت میکند .
و فرمودی که :
او میدانست سیل علوم از دامن کوهسار من جاری است و مرغان دور پرواز اندیشهها به بلندای ارزش من نتوانند پرواز کرد ... » .15
اما تو با وجود اینکه میدیدی چگونه نااهلان میراث الهی تو را به غارت میبرند ، برای رضای خدا استخوان در گلو و خار در چشم صبر نمودی و مشمول این آیهیکریمهی خدا شدی که میفرماید :
« حقیقتا ما اجر صابران را بیحساب خواهیم داد » .
تویی آن صراط مستقیم الهی ،16 تویی آن نبأ عظیم ،17 تویی آن چشمهی جوشان حکمت و توحید الهی که ظالمان وتبهکاران هرگز توفیق نوشیدن قطرهای از آن را هم نخواهند داشت .
آری !
تویی آن محبوب و عزیز رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم که دربارهات فرمود :
« هر که میخواهد دانش آدم را ببیند و بینش نوح را و بردباری ابراهیم را و پارسایی یحیی بن زکریا را و خشم موسی بن عمران ( در مقابل ظالمان ) را ، به علی ابن ابیطالب بنگرد » .18
باید تأسف خورد بر مردمانی که دامان تو و خاندان مطهّرت که حبل اللّه المتین میباشید را رها کرده و دامان کسانی را گرفتهاند که خود نیازمند هدایتِ هدایت یافتگان بودند و خداوند متعال چه زیبا و رسا و قاطع فرموده است :
« آیا کسی که هدایت به سوی حق میکند ، برای پیروی شایستهتر است ، یا آن کسی که خود هدایت نمیشود مگر آنکه هدایتش کنند ؟ شما را چه میشود ؟ ! چگونه داوری میکنید ؟ ! »19
وا اسفا بر مردم روزگار تو ! که چگونه خورشید فروزان وجودت را رها کردند و سایهنشین ظلمات شدند ، و این در حالی بود که از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بارها شنیده بودند که دربارهات فرمود :
« علی همیشه با حق است و حق همیشه با علی است و حق دور علی میگردد
هر کجا که باشد »20
و نیز فرمود :
« علی با حق و قرآن است و حق و قرآن با علی و از هم جدانشوند تا کنار حوض کوثر نزد من آیند » .21
وا اسفا بر مردمان آن زمان ! که چگونه با تأکیدات رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی تو
و حقانیت تو دچار ارتجاع شدند و به عقب برگشتند ، گویا شیطان گوشهای آنان را کر و چشمهای آنان را نابینا کرده بود که تو را رها کردند و دامان غیر را گرفتند ! !
البته شیطان همیشه در غیاب پیامبران الهی علیهمالسلام عزم خود را جزم مینمود تا راه حق را بپوشاند و انحرافات و بدعتها در میان امت پیامبران ایجاد کند و با اشاعهی جهل و بدل سازی خلافت الهیه ، مردمان را از صراط مستقیم به ضلالت و انحراف بکشاند .
خداوند در قرآن کریم بعد از داستان پیامبران الهی که چگونه آمدند و با مجاهدتهایشان شرک را از امتها زدودند و عدل را برپا کردند میفرماید : « سپس بعد از [ پیامبران ] قومی جانشین شدند که نماز را ضایع کردند و شهوات نفس را پیرویکردند و اینها به زودی کیفر گمراهی را خواهند یافت » .22 و داستان حضرت موسی علیهالسلام و قوم بنی اسرائیل نیز گواه این مطلب است که چگونه قوم موسی علیهالسلام در غیاب وی ، فریب سامری منحرف را خوردند و بت پرست شدند23 در حالی که موسی از آنان پیمان گرفته بود که جز خدای یکتا را نپرستند و نیز از آنان پیمان گرفته بود که در غیاباش مطیع بیچون و چرای خلیفه و جانشین وی یعنی برادر گرامیاش هارون علیهالسلام باشند ؛24 اما در غیاب موسی علیهالسلام شیطان امت موحد موسی علیهالسلام را فریب داد و آنان را به ضلالت و انحراف کشانید و فریادهای هارون علیهالسلام هم نتوانست آنان را از ضلالت باز دارد ؛ تا آنجا که نزدیک بود هارون علیهالسلام را بکشند ، و آنگاه که موسی علیهالسلام از
سفر باز آمد و دید قومش گوسالهپرست شدهاند به برادر و جانشینش گفت : ای هارون ! مگر تو در میان امت نبودی ؟ ! هارون نبی علیهالسلام به برادرش گفت : ای برادر مرا مورد مؤاخذه قرار مده که این قوم حرف مرا گوش ندادند و مرا ضعیف کرده و نزدیک بود بکشند ! !25 و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم هم در غیاب خود تو را جانشین قرار داد و فرمود :
« ای علی ! آیا راضی نمیشویکه به تو بگویم که منزلت تو نسبت به من همان منزلت هارون است نسبت به موسی جز اینکه تو پیامبر نیستی » .26
و تو خود نیز یاد داری که در یکی از راههای مدینه به همراه پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی ، تا اینکه به باغ زیبایی رسیدید ... به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم گفتی : یا رسول اللّه ! چه باغ زیبایی است !
و رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم به تو فرمود : چه زیباست !
ولی برای تو در بهشت زیباتر از این هست . به باغ دیگریرسیدید ؛ به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم گفتی : یا رسول اللّه ، چه باغ زیبایی است !
فرمود : چه زیباست ! ولی برای تو در بهشت زیباتر از این هست ؛ تا آنکه از هفت باغ گذشتید . در هر عبور میگفتی : یا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم چه زیباست ! و حضرت به تو میفرمود : آری ، زیباست ولی برای تو در بهشت از این زیباتر است تا اینکه راه خلوت شد ؛ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم تو را در آغوش گرفت و در حالی که میگریست ، فرمود : پدرم فدای شهید تنها !به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم گفتی : یا رسول اللّه ! چرا گریه میکنی ؟ فرمود : از کینههایی که در دل اقوامی است و آن را برایت ظاهر نمیکنند مگر بعد از من ، و آن کینههای بدر و خونهای اُحُد است .
تو آنگاه به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم گفتی : آیا دینم در آن هنگام سلامت خواهد بود ؟ رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به تو فرمود : دینت در سلامت خواهد بود .
شگفتا ! شگفتا از این همه عظمت و بزرگی !
تو آن زمان که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از غصب مقامت و ستم قوم با تو سخن گفت از مظلومیت و ستمهای قوم به تو و خاندانت ، به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شکوه نکردی ؛ بلکه از سلامتی دین و ایمانت پرسیدی !
آری ! چنین ایمانی است که تا ابد میدرخشد و ظلمات را میشکافد و راه را نشان میدهد .
سپس پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به تو فرمود :
« یا علی ! بشارت باد تو را که زندگی و مرگ تو با من است و تو برادر و جانشین من هستی ، توانتخاب شدهی من و وزیرم و وارثم و اداءکننده از جانب من هستی ؛ تو قرض مرا اداء میکنی و وعدههای مرا از جانب من وفا مینمایی و امانت مرا باز میگردانی و طبق سنت من با ناکثین و قاسطین و مارقین از امتم میجنگی . تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسی هستی و تو از هارون اسوه و روش خوبیخواهی داشت ، آن هنگام که قومش او را ضعیف شمردند و نزدیک بود او را بکشند .
سپس به تو فرمود :
پس بر ظلم قریش و اتحادشان در مقابلت صبر کن ؛ چرا که تو همچون هارون نسبت به موسی هستی و آنان همچون گوساله و پیروانش هستند . هنگامی که موسی ، هارون راجانشین خود در قومش قرار داد به او چنین دستور داد که اگر گمراه شدند و او یارانی پیدا کرد به کمک ایشان با آنها جهاد کند و اگر یارانی پیدا نکرد دست نگه دارد و خونش را حفظ کند » .27
و تو چون ـ بعد از رحلت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم ـ مردم را از دور خود پراکنده دیدی ، برای رضای خدا صبر کردی در حالی که گویا خار در چشم و استخوان در گلو داشتی و میدیدی که چگونه نااهلان میراثت را به غارت میبرند .
قسم به خدا ! هنوز هم ندای پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بلند است که میفرماید :
ای مردم ! ای مردم ! حق با علی است و علی با حق است .
ای مردم ! ای مردم ! راه علی راه حق است .
ای مردم ! ای مردم ! به کجا چنین شتابان میروید در حالی که نشانههای استوار یقین ـ که علی و اولادش میباشند ـ در میان شماست .
و این ندای جاوید پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را همواره حق طلبان ـ در هر زمان و مکانی ـ میشنوند .
تو نعمت بزرگ خداوند بر خلایق و آیهی کبرای او در میان مردم بودی و هستی و خداوند میفرماید :
« آنان که کافر شدند و آیات خدا را تکذیب کردند ، آنها اهل جهنم خواهند بود » .28
نور ولایت تو شکافندهی ظلمات است و منکران تو محبوس در ظلماتاند و خداوند میفرماید : « آنان که آیات خدا را تکذیب کردند ، کر و گنگ در ظلمات جهل به سر میبرند و مشیت الهی هرکس را بخواهد [ یعنی لایق باشند ] گمراه سازد و هر که را بخواهد [ یعنی لیاقت هدایت را داشته باشد ] به راه راست هدایت کند » .29 و برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم تو و خاندانت را ریشه و اصل هر هدایتی از طرف خدا
معرفی نمود و فرمود :
« حقیقتا خداوند علی و همسرش و فرزندانش را حجت و دلیل خلائق قرار داده است و آنان درهای علم در میان امتم میباشند ، هرکس به وسیلهی آنان هدایت یافت در صراط مستقیم قرار گرفته است » .30
و بالاتر از سخن رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، سخن خداست که برادرت رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم و تو را همان راه حق و مستقیمی معرفی نمود که افراد بیدار دل و با بصیرت در آن گام مینهند : « ای رسول ما ، امت را بگو طریقهی من و پیروانم همین است که خلق را به خدا با بینایی و بصیرت دعوت کنم و خدا را از شرک و شریک منزّه دانم وهرگز به خدا شرک نیاورم » .31
و اما آن کوردلانی که تو را رها کردند و مناقب و فضایلِ چون خورشید آشکارت را چشمپوشی نمودند ، خداوند در وصفشان میفرماید :
« هرکس در دنیا نابینا است در عالم آخرت نیز نابینا و گمراهتر خواهد بود » .32
و تو بارها برای هدایت مردمان ندا کردی و فریاد زدی :
« رسول گرامی اسلام ، در میان شما مردم ، جانشینانی برگزید که تمام پیامبران گذشته برای امتهای خود برگزیدند ؛ زیرا آنها هرگز انسانها را سرگردان رها نکردند و بدون معرفی راهی روشن و نشانههای استوار ، از میان مردم نرفتند » .33
و نیز فرمودی :
« عترت پیامبر جایگاه اسرار خداوندی و پناهگاه فرمان الهی و مخزن علم خدا و مرجع احکام اسلامی و نگهبان کتابهای آسمانی و کوههای همیشه استوار دین خدایند ؛ خداوند به وسیلهی خاندان پیامبر ، پشت خمیدهی دین را راست نمود و لرزش و اضطراب آن را از میان برداشت » .34
و باز با دلسوزی تمام برای هدایت مردمان به خدا قسم خوردی و فرمودی :
« به خدا سوگند ! هرگز کلمهای از حق را نپوشاندم وهیچ گاه دروغی نگفتهام ؛ از روز نخست به مقام خلافت الهیه خبردار شدهام .
آگاه باشید ! همانا گناهان چون مرکبهای بد رفتارند که سواران خود را عنان رها شده در آتش دوزخ میاندازند » .35
و چه گناهی بزرگتر از انکار حجت خدا ، انکار لطف خدا ، انکار موهبت و نعمت بیپایان خدا ؟ !
و تویی حجت خدا ، تویی لطف خدا و تویی موهبت و نعمت بیپایان خدا !
وبرادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم برای بشارت به تو و دوستدارانت فرمود :
« ای علی ! زمانی که روز قیامت بر پاشود ، تو با پردهای از نور وارد میشوی و بر سر تو تاجی از نور قرار دارد که از شدت نور نزدیک است چشمهای اهل محشر ربوده شود ؛ در آن هنگام ندایی از طرف خداوند میآید که کجاست وصی محمد ؟ ! سپس تو میگویی من هستم ! منادی ندا میدهد آن کس که تو را دوست میدارد وارد بهشت شود و آن کسی که دشمن تو است وارد جهنم شود . ای علی ! تو تقسیم کنندهی بهشت و دوزخی » .36
آری !
دوستداران تو در بهشت جاوید الهی خواهند بود ؛ البته آن کسی که تو را حقیقتا دوست بدارد ، هرگز دیگری را بر تو مقدم نمیداند .
و باز رسول رحمت صلیاللهعلیهوآلهوسلم ـ که تو را خوب میشناسد ـ دربارهی مناقب و مقامت به تو چنین فرمود :
« ای علی ! تو وصی من هستی ؛ جنگ با تو ، جنگ با من است و صلح با تو صلح با من است .
ای علی ! تو امام هستی و پدر یازده امام که همگی آنان پاک و معصوماند ، و از آنها مهدی است که زمین را پر از قسط و عدل میکند ... پس وای بر دشمنانشان !
ای علی ! اگر کسی تو و اولاد تو را به خاطر خدا دوست بدارد ، همانا خدا او را با تو و اولادت در قیامت محشور میکند و تمام شما در درجات بالا با من هستید و تو قسمت کنندهی بهشت و جهنمی که دوستدارانت وارد بهشت میشوند و دشمنانت وارد جهنم » .37
یا علی !
توچه معاملهای با خدای خود کردهای که صحنهی رستاخیز در دستان تو میباشد و هیچ کس به بهشت و دوزخ وارد نشود مگر بعد از تقسیم تو ؟ !38
آری !
توئی آن نور هدایت الهی در تمام اعصار که هرگز خدا را نشناخت آن کس که تو را منکر شد و خدا را شناخت ، آن کس که تو را شناخت .
تویی آن کس که در افلاک ، ملائکه به تو مباهات میکنند و در آسمانها مشهورتری تا در زمین !
ای کسی که دشمنانت ددمنشان عالماند و عارفانت پاکان عالم !
و ای نور هدایت الهی در تمام اعصار !
و ای طراوت کلام خدای جهان آفرین که بارها ملائکه به امرخدا به پاس ایمان و مجاهدتهایت برای تو در آسمانها ندا دادند : آفرین ! آفرین !
اعتراف داریم که آن کس که تو را منکر شد هرگز خدا را نشناخت و آن کس که تو را تصدیق نمود و شناخت ، خدا را شناخت و از خداوند مهربان میخواهیم که پرتویی از معرفت و شناخت تو را به ما عنایت فرماید که در پرتو آن شناخت ، بندهی خدا گردیم .
حکمتنامهی دوم :علی علیهالسلام اوّلین مسلم و مصادر آن در منابع اهل سنّت و مباحث متعدد دیگر .
1 ـ احادیث متعددی در منابع شیعه و سنی موجود است که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، علی علیهالسلام را بهترین و محبوبترین خلق خدا معرفی نموده است ؛ برای نمونه :
شیخ سلیمان حنفی قندوزی ـ از علمای اهل سنت ـ این سه حدیث را از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در کتاب ینابیع المودة نقل میکند :
یا علیّ ! أنت خیر البشر ، ما شکّ فیه إلاّ کافر .
حذیفه نقل میکند :
علی خیر البشر و من أبی فقد کفر .
از جابر بن عبداللّه :
علیّ خیر البشر من شکّ فیه فقد کفر .
علیّ بن أبی طالب خیر هذه الأمة بعدی .
( شرح احقاق الحق ، ج 4 ، ص 251 ؛ غایة المرام ، ج 5 ، ص 10 )
هو خیر أمتی .
( مناقب محمد بن سلیمان کوفی ، ج 1 ، ص 387 )
أنت خیر أمتی فی الدنیا و الآخرة .
( شرح احقاق الحق ، ج 15 ، ص 281 )
2 ـ « یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ »
ترجمه : میخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند و حال آنکه خدا گر چه کافران را ناخوش افتد نور خود را کامل خواهد گردانید . ( سوره صف ، آیه 8 )
3 ـ « أَلَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَ فَرْعُهَا فِیالسَّمَاءِ * تُؤْتِی أُکُلَهَا کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا وَیَضْرِبُ اللّهُ الاْءَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ »
ترجمه : آیا ندیدی چگونه خداوند « کلمه طیّبه » ( و گفتار پاکیزه ) را به درخت پاکیزهای تشبیه کرده که ریشه آن ( در زمین ) ثابت ، و شاخه آن در آسمان است ؟ ! هر زمان میوه خود را به اذن پروردگارش میدهد . و خداوند برای مردم مثلها میزند ، شاید متذکّر شوند و پند گیرند . ( سوره ابراهیم ، آیات 25 و 24 )
4 ـ « وَ مَثَلُ کَلِمَةٍ خَبِیثَةٍ کَشَجَرَةٍ خَبِیثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الاْءَرْضِ مَا لَهَا مِنْ قَرَارٍ »
ترجمه : و « کلمه خبیثه » ( و سخن ناپاک ) را به درخت ناپاکی تشبیه کرده که از زمین ریشه کن شده ، و قرار و ثباتی ندارد . ( سوره ابراهیم ، آیه 26 )
5 ـ بدعت لعن و سبّ امیرمؤمنان علی علیهالسلام میراث شوم معاویه ( لعنة اللّه علیه ) بود . معاویه که پس از شهادت امیرمؤمنان علیهالسلام ـ در سال 40 ه . ق ـ کاملاً بر اوضاع مسلط شده بود ، تصمیم گرفت با ایجاد تبلیغات و شعارهای مخالف ، علی علیهالسلام را به صورت منفورترین مرد عالم اسلام معرفی کند ! او برای این کار ، از یک سو دوستداران و پیروان امیرمؤمنان علیهالسلام را زیر فشار قرار داد و با زور شمشیر و سرنیزه از نقل فضائل امیرمؤمنان علیهالسلام به شدت جلوگیری کرد و اجازه نداد حتی یک حدیث ،یک حکایت و یا یک بیت شعر در مدح علی علیهالسلام نقل شود .
و از طرف دیگر ، برای آنکه چهرهی درخشان علی علیهالسلام را وارونه جلوه دهد ، محدثان و جیرهخواران دستگاه حکومت اموی را وادار نمود احادیثی بر ضد علی علیهالسلام جعلکنند ، از این رهگذر احادیث بیشماری جعل شد و درمیان مردم شایع گردید .
معاویه به این هم اکتفا نکرد ، بلکه دستور داد در سراسر کشور پهناور اسلامی در روزهای جمعه بر فراز منابر لعن و دشنام علی علیهالسلام را ضمیمهی خطبه نماز جمعه کنند ! این بدعت شوم ، رایج و عملی گردید و در افکار عمومی اثر بخشید و به صورت امر ریشه داری در آمد ، به گونهای که کودکان با کینهی علی علیهالسلام بزرگ شدند و بزرگترها با احساسات ضد علی علیهالسلام از دنیا رفتند !
بعد از معاویه ، دیگر خلفای اموی نیز این روش را ادامه دادند و این بدعت تا اواخر سدهی اول هجری که عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید ، ادامه داشت .
( شرح نهج البلاغه ، ابن ابیالحدید معتزلی ، ج 3 ، ص 57 )
6 ـ امام صادق علیهالسلام فرمودند : أوّلنا محمّد ، أوسطنا محمّد ، آخرنا محمّد .
( غیبت نعمانی ، ص 86 ؛ بحار الأنوار ، ج 26 ، ص 3 )
7 ـ مناقب ابن شهر آشوب ، ج4 ، ص 36 ؛ تفسیر فخر رازی ، ج 20 ، ص52 ؛ الدر المنثور سیوطی ذیل آیه 60 سوره إسراء .
مدارک در این زمینه در منابع اهل سنت فراوان است .
8 ـ « وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقا »
ترجمه : و بگو : حق آمد ، و باطل نابود شد ؛ زیرا باطل نابود شدنی است . ( سوره اسراء ، آیه 81 )
9 ـ مورخان نوشتهاند :
یک سال قحطی بزرگی در مکه رخ داد ، آن زمان ابوطالب عموی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دارای عائلهی زیاد و هزینه سنگینی بود . حضرت محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم به عموی دیگر خود عباس که از ثروتمندترین افراد بنی هاشم بود ، پیشنهاد کرد که هر کدام از ما یکی از فرزندان ابوطالب را به خانهی خود ببریم تا فشار مالی ابوطالب کم شود ؛ عباس موافقت کرد و هر دو نزد ابوطالب رفتند و موضوع را با او در میان گذاشتند . ابوطالب با این پیشنهاد موافقت کرد ؛ در نتیجه عباس ، جعفر و حضرت محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، علی علیهالسلام را به خانهی خود برد . علی علیهالسلام همچنان در خانهی آن حضرت بود تا آنکه خداوند او را به نبوت مبعوث نمود و علی علیهالسلام او را تصدیق کرد و از او پیروی نمود .
( الکامل فی التاریخ ، ج 2 ، ص 58 ؛ تاریخ طبری ، ج 2 ، ص 212 ؛ شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید معتزلی ، ج13 ، ص 119 ؛ السیره النبویّة ، ابن هشام ، ج1 ، ص262 )
پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم پس از گرفتن علی علیهالسلام فرمود :
من همان را برگزیدم که خدا او را برای من برگزید .
( مقاتل الطالبیین ، ابوالفرج اصفهانی ، ص 51 )
10 ـ قسمتی از خطبه 192 نهج البلاغه مشهور به خطبه قاصعه .
11 ـ قسمتی از خطبه قاصعه .
12 ـ « وَ السّابِقُونَ السّابِقُونَ * أُولئِکَ الْمُقَرَّبُون »
ترجمه : و ( سوّمین گروه ) پیشگامان پیشگاماند ، آنها مقربا ناند . ( سوره واقعه ، آیات 11 و 10 )
در منابع متعدد اهل سنت آمده است که آیه فوق درباره علی علیهالسلام و پیروان ایشان میباشد ؛ برای نمونه :
تاریخ دمشق ، ج 42 ، ص333
مناقب خوارزمی ، فصل 9 ، ص 111
ینابیع المودة ، ج 2 ، ص 78
فضائل الخلفاء ، عمر بن عیسی خطیبی ، ص148
ذخائر العقبی ، طبرسی ، ص 135
شواهد التنزیل ، حاکم نیشابوری ، ج 2 ، ص 185
سنن ترمذی ، ج 13 ، ص 167
مناقب ، خطیب بغدادی ، ص 187
13 ـ این از مسلّمات تاریخ است که اولین کسی که به پیامبراسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم ایمان آورد ، علی بن ابیطالب علیهالسلام بود . بسیاری از مورخان و محدثان بزرگ اهل سنت نیز به این جریان تاریخی تصریح نمودهاند که برای نمونه به تعدادی از مدارک آنان اشاره میشود :
ابن اثیر مینویسد :
علیّ بن أبی طالب [ علیهما السلام ] أوّل من أسلم .
( أُسد الغابة ، ج 3 ، ص 259 )
ابن کثیر مینویسد :
أوّل ذکر آمن برسول اللّه صلی اللّه علیه [ و آله ] وسلّم و صلّی معه و صدقه علیّ بن أبی طالب [ علیهما السلام ] .
( البدایة و النهایة ، ج 3 ، ص 26 )
یعقوبی مینویسد :
کان أوّل من أسلم خدیجة بنت خویلد من النساء و علیّ بن أبی طالب [ علیهما السلام ] من الرجال .
( تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 23 )
مسعودی مینویسد :
بسیاری از مردم بر این عقیدهاند که علی بن ابیطالب [ علیه السلام ] هرگز به خدا شرک نورزید بلکه در همه کارهایش پیرو پیامبر خدا صلی اللّه علیه [ و آله [ وسلّم بود و وی نخستین مسلمان است .
( مروج الذهب ، ج 2 ، ص 283 )
از زید بن ارقم روایت شده است که :
أوّل من أسلم و صلّی مع رسول اللّه ( صلی اللّه علیه [ و آله ] وسلّم )علیّ بن أبیطالب [ علیه السلام ] .
( سبل الهدی ، ج2 ، ص 302 )
عزالدین ابن اثیر در کتاب کامل مینویسد :
قال ابن عباس : أوّل من صلّی علی [ علیه السلام ] .
و قال جابر بن عبداللّه :
بعث النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم الإثنین و صلّی علی [ علیهما السلام ] یوم الثلاثا .
و قال زید بن أرقم :
أوّل من أسلم مع النبی ، علی [ علیهما السلام ] .
( الکامل فی التاریخ ، ج 2 ، ص 57 )
احمد ابن حنبل در مسند خود از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل میکند :
إنّه لأوّل أصحابی إسلاما و أقدم أمتی سلما .
( مسند احمد ، ج 5 ، ص 26 )
ابن ابی الحدید از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل میکند :
هذا أوّل من آمن بیو صدّقنی و صلّی معی .
( ینابیع المودّة ، ج 1 ، ص 197 ؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ، ج 13 ، ص 227 )
علامه کراچکی میگوید :
بعد از علی [ علیه السلام ] جعفر بن أبی طالب دومین کسی بود که اسلام آورد .
( کنز الفوائد ، ج 1 ، ص 270)
ابن اثیر مینویسد :
چند روزی از بعثت پیامبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] وسلّم ) نگذشته بود که ابوطالب همراه فرزندش جعفر به خانهی رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله [ وسلّم ) رفتند ، آنگاه دیدند که علی [ علیه السلام ] در سمت راست پیامبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] وسلّم ) در حال اقامهی نماز است . جعفر هم بدون درنگ در سمت چپ پیامبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] وسلّم ) به نماز ایستاد ؛ ابوطالب از مشاهدهی این صحنه بسیار مسرور شد و اشعاری در تحریص فرزندانش به
حمایت از پیامبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] وسلّم ) سرود ، از این رو جعفر بن ابیطالب دومین مردی است که پس از برادرش علی [ علیه السلام ] به پیامبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] وسلّم ) ایمان آورد .
( أُسد الغابة ، ج 1 ، ص287 )
حاکم نیشابوری از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل میکند :
أوّلکم ورودا علی الحوض أوّلکم إسلاما علیّ بن أبی طالب [ علیهما السلام ] .
( تاریخ مدینه دمشق ، ابنعساکر ، ج 42 ، ص 40 ؛ مستدرک ، حاکم نیشابوری ، ج 3 ، ص 136 )
از عایشه نقل شده که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
یا عایشة ! دعی لی أخی فإنّه أوّل الناس بی إسلاما .
( فضائل الخمسة [ علیهم السلام ] من الصحاح الستة ، ج 1 ، ص 208 )
از محمد بن ابی بکر نقل شده که در نامهای که به معاویه ( لعنة اللّه علیه ) مینویسد ، آورده است :
فکان أوّل من أجاب و أناب و صدق و وافق فأسلم و سلّم أخوه و ابن عمّه علیّ بن أبی طالب [ علیه السلام ] فصدقه بالغیب المکتوم .
( شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ، ج 3 ، ص 188 )
ابن شهر آشوب در کتاب مناقب خود فهرستی از سابقین در اسلام ارائه داده است که اسامی ده نفر نخست به ترتیب از این قرار است :
علی علیهالسلام ، خدیجه علیهاالسلام ، جعفر بن ابیطالب ( علیهماالسلام ) ، زید بن حارثه ، عمرو بن عنبسة ، خالد بن سعید ، سمیه ، یاسر ، عبیدة بن حارث ، حمزه .
( مناقب آل ابیطالب علیهمالسلام ، ج 2 ، ص 4 )
مرحوم علامه امینی در کتاب گرانسنگ الغدیر ، جلدهای 3 و4 حدود یک صد حدیث از منابع اهل سنت از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و امام علی علیهالسلام و برخی از صحابه آورده که علی علیهالسلام اولین مسلمان به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بوده است .
14 ـ طبری در تاریخش نقل کرده است که ابوبکر بعد از پنجاه نفر ایمان آورد :
« لقد أسلم قبله أکثر من خمسین رجلاً » .
( البدایة والنهایة ، ابنکثیر ، ج 3 ، ص 39 ؛ تاریخ طبری ، ج 2 ، ص 60 )
ابن سعد در کتاب طبقات الکبری نقل میکند که عمر بعد از چهل و اندی اسلام آورد .
( الطبقات الکبری ، ج3 ، باب اسلام عمر ، ص 203 )
15 ـ بخشی از خطبه 3 نهج البلاغه مشهور به شقشقیه .
16 ـ در روایت متعدد در منابع شیعه و سنی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل شده که صراط مستقیم راه محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و علی علیهالسلام و اهل بیت ایشان علیهمالسلام میباشد .
17 ـ پیامبر بزرگوار اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم به علی علیهالسلام فرمود :
أنت النبأ العظیم و الصراط المستقیم و أنت المثل الأعلی .
( شواهد التنزیل ، حاکم نیشابوری ، ج1 ، ص 76 ؛ عیون اخبار الرضا علیهالسلام ، شیخ صدوق ، ج 1 ، ص 6 )
18 ـ من أراد أن ینظر الی آدم فی علمه و الی نوح فی فهمه و الی ابراهیم فی حلمه و الی یحیی بن زکریا فی زهده والی موسی بن عمران فی بطشه ، فلینظر الی علیّ بن ابیطالب .
( شواهد التنزیل ، ج 1 ، ص 103 )
19 ـ « وَ ما کانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ یُفْتَری مِنْ دُونِ اللهِ وَ لکِنْ تَصْدیقَ الَّذی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ تَفْصیلَ الْکِتابِ لارَیْبَ فیهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمین »
ترجمه : ممکن نبود که این قرآن ، بدون وحی الهی به خدا نسبت داده شود ؛ بلکه با کتب آسمانی پیشین هماهنگ است و شرح و تفصیل کتاب ( الهی ) است ، که هیچ شکی در آن نیست و از سوی پروردگار جهانیان است . ( سوره یونس ، آیه 37 )
حاکم نیشابوری از علمای اهل سنت ، شأن نزول آیه را در مورد علی علیهالسلام میداند و مینویسد :
إختصم قوم إلی النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم فأمر بعض أصحابه أن یحکم بینهم فحکم [ أبوبکر ] فلم یرضوا به ، فأمر علیّا [ علیه السلام ] أن یحکم بینهم ، فحکم بینهم فرضوا به ، فقال لهم بعض المنافقین : حکم علیکم فلان [ أبوبکر ] فلم ترضوا به و حکم علیکم علی فرضیتم به ؟ بئس القوم أنتم ! فأنزل اللّه تعالی فی علی [ علیه السلام ]أفمن یهدی إلی الحقّ ؟ إلی آخرها و ذلک أنّ علیّا [ علیه السلام ] یوفّق لحقیقة القضاء ، من غیر أن یعلّم .
( شواهدالتنزیل ، ج 1 ، ص 341 )
امام باقر علیهالسلام میفرمایند :
من یهدی إلی الحقّ فهم محمّد و آل محمّد من بعده و أمّا من لایهدی إلاّ أن یهدی فهو من خالف من قریش و غیرهم اهلبیته من بعده.
( تفسیر قمی ، ج 1 ، ص312 ؛ تفسیر البرهان ، ج 3 ، ص 30 )
20 ـ قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
علیٌّ مع الحقّ والحقُّ مع علیًّ یدور معه حیثما دار .
حدیث فوق از بسیاری از مفسران و محدثان اهل سنت از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در کتب خود نقل نمودهاند ، از جمله :
مجمع الزوائد ، ابن حجر هیثمی ، ج7 ، ص 235
المعیار و الموازنة ، اسکافی ، ص 35
تاریخ بغداد ، یوسف بن یعقوب ، ج 14 ، ص322
تاریخ دمشق تحقیق علی شیری ، ج 42 ، ص 449
کنز العمّال ، متقی هندی ، ج 5 ، ص 30
ینابیع المودة ، شیخ سلیمان حنفی قندوزی ، ج 1 ، ص 173
الإمامة و السیاسة ، ابن قتیبه دینوری
مناقب ، ابنمردویه ، ص 115
و ...
21 ـ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
علی مع الحقّ والقرآن، والحقّ والقرآن مع علی ولن یفترقا حتّی یردا علَیَّ الحوض.
( منهاج البراعة فی شرح نهجالبلاغه ، ج 4 ، ص 151 )
حدیث فوق در منابع اهل سنت نیز آمده است .
22 ـ « فخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوْفَ یَلْقَوْنَ غَیّا »
ترجمه : امّا پس از آنان ، فرزندان ناشایستهای جای آنها را گرفتند که نماز را تباه کرده ، و از شهوات پیروی نمودند و به زودی ( مجازات ) گمراهی ( خود ) را خواهند دید ! ( سوره مریم ، آیه 59 )
23 ـ « وَ اتَّخَذَ قَوْمُ مُوسی مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِیِّهِمْ عِجْلاً جَسَدا لَهُ خُوارٌ أَ لَمْ یَرَوْا أَنَّهُ لا یُکَلِّمُهُمْ وَ لایَهْدیهِمْ سَبیلاً إِتَّخَذُوهُ وَکانُوا ظالِمینَ »
ترجمه : قوم موسی بعد از ( رفتن ) او ، از زیورهای خود مجسمه گوسالهای ساختند ، که صدایی همچون صدای گوساله داشت . آیا آنها نمیدیدند که با آنان سخن نمیگوید و به راه ( راست ) هدایتشان نمیکند ؟ ! آن را ( خدای خود ) انتخاب کردند ، و ستمکار بودند . ( سوره اعراف ، آیه 148 )
24 ـ « وَ واعَدْنا مُوسی ثَلاثینَ لَیْلَةً وَأَتْمَمْناها بِعَشْرٍ فَتَمَّ میقاتُ رَبِّهِ أَرْبَعینَ لَیْلَةً وَقالَ مُوسی لاِءَخیهِ
هارُونَ اخْلُفْنی فی قَوْمی وَأَصْلِحْ وَ لاتَتَّبِعْ سَبیلَ الْمُفْسِدینَ »
ترجمه : و ما با موسی ، سی شب وعده گذاشتیم ؛ سپس آن را با ده شب ( دیگر ) تکمیل نمودیم ؛ به این ترتیب ، میعاد پروردگارش ( با او ) ، چهل شبِ تمام شد . و موسی به برادرش هارون گفته بود : در میان قومم جانشین من باش . و ( امور آنها را ) اصلاح کن . و از روش مفسدان ، پیروی منما . ( سوره اعراف ، آیه 142 )
25 ـ « وَ لَمّا رَجَعَ مُوسی إِلی قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفا قالَ بِئْسَما خَلَفْتُمُونی مِنْ بَعْدی أَ عَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّکُمْ وَأَلْقَی الاْءَلْواحَ وَأَخَذَ بِرَأْسِ أَخیهِ یَجُرُّهُ إِلَیْهِ قالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونی وَکادُوا یَقْتُلُونَنی فَلا تُشْمِتْ بِیَ الاْءَعْداءَ وَ لاتَجْعَلْنی مَعَ الْقَوْمِ الظّالِمینَ »
ترجمه : و هنگامی که موسی خشمگین و اندوهناک به سوی قوم خود بازگشت ، گفت : پس از من ، بد جانشینانی برایم بودید ( و آیین الهی را ضایع کردید ) . آیا در مورد فرمان پروردگارتان ( و تمدید مدّت میعاد او ) ، عجله نمودید ( و زود قضاوت کردید ) ؟ ! سپس الواح را افکند ، و سر برادر خود را گرفت ( و با عصبانیّت ) به سوی خود کشید ، ( برادرش ) گفت : فرزند مادرم ! این گروه ، مرا در فشار گذاردند و ناتوان کردند و نزدیک بود مرا بکشند ؛ پس کاری نکن که دشمنان مرا سرزنش کنند و مرا در زمره ستمکاران قرار مده . ( سوره اعراف ، آیه 150 )
26 ـ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به امیر مؤمنان علیهالسلام فرمود :
أما ترضی أن تکون منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی .
حدیث فوق از احادیث متواتری است که دانشمندان اهل سنت نقل کردهاند که به تعدادی از آنها اشاره میشود :
صحیح بخاری ، ج 4 ، باب مناقب مهاجرین ، ص 208 ، و ج 5 ، باب غزوهی تبوک ، ص129
سنن ، ابن ماجه ، ج 1 ، باب فضل علی [ علیه السلام ] ، ص 43
سنن ، ترمذی ، ج 5 ، باب مناقب علی علیهالسلام ، ص302
مستدرک ، حاکم نیشابوری ، ج 2 ، ص 337
مسند ، احمد ابن حنبل ، ج 1 ، ص 170
مجمع الزوائد ، هیثمی ، ج9 ، باب منزلت علی [ علیه السلام ] ، ص 109
تاریخ طبری ، ج 2 ، ص 368
التنبیه و الاشراف ، مسعودی
البدایة و النهایة ، ج5 ، ص 11
27 ـ حدیث فوق در این منابع ذکر شده است :
کتاب حدیث سلیم بن قیس هلالی ، حدیث 2
بحار الأنوار ، ج28 ، ص 54
کمال الدین شیخ صدوق ، ج 1 ، ص262
مناقب ابن شهر آشوب ، ج 1 ، ص 185
احقاق الحق ، قاضی نوراللّه تستری ، ج 6 ، ص 180
شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید ، ج 1 ، ص 323
28 ـ « وَ مَنْ یَکْفُرْ بِالاْءیمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَهُوَ فِی الاْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرینَ »
ترجمه : و کسی که آنچه را باید به آن ایمان بیاورد ، انکار کند اعمال او تباه میگردد و در سرای دیگر ، از زیانکاران خواهد بود . ( سوره مائده ، آیه 5 )
29 ـ « وَالَّذینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا صُمٌّ وَبُکْمٌ فِی الظُّلُماتِ مَنْ یَشَأِ اللهُ یُضْلِلْهُ وَ مَنْ یَشَأْ یَجْعَلْهُ عَلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ »
ترجمه : کسانی که آیات ما را تکذیب کردند ، کر و لالهایی هستند که در تاریکیها قرار دارند . هر کس را خدا بخواهد ،گمراه میکند و هر کس را بخواهد ( و شایسته ببیند ، ) در راه راست قرار خواهد داد . ( سوره انعام ، آیه 39 )
در تفسیر العسکری در ذیل آیه قبل آمده است که :
الدّالاّت علی صدق محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم علی ما جاء به من اخبار القرون السالفه ما ادّاه إلی عباد اللّه من ذکر تفضیله لعلی سلام اللّه علیه و آله الطیبین علیهمالسلام .
ابن مغازلی مینویسد :
یعنی بالولایة بحقّ علی [ علیهالسلام ] و حقّ علی [ علیهالسلام ] واجب علی العالمین .
( المناقب ، ابن مغازلی شافعی ، نسخة مکتبة صنعاء ، ص117 )
30 ـ قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
إنّ اللّه جعل علیّا و زوجته و ابناءه حجج اللّه علی خلقه و هم أبواب العلم فی أمّتی ؛ من اهتدی بهم ، هُدِیَ إلی صراط مستقیم .
( شواهد التنزیل ، حاکم حسکانی نیشابوری ، ج 1 ، ص 76 )
31 ـ « قُلْ هَذِهِ سَبِیلِی أَدْعُو إِلی اللهِ عَلی بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی وَ سُبْحَانَ اللهِ وَ مَا أَنَا مِنْ الْمُشْرِکِینَ »
ترجمه : بگو این راه من است ! من و پیروانم با بصیرت کامل ، به سوی خدا دعوت میکنیم . منزّه است خدا و من از مشرکان نیستم . ( سوره یوسف ، آیه 108 )
حاکم حسکانی نیشابوری در ذیل این آیه چنین نقل میکند :
( أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی ) هو علی [ علیه السلام ] .
( شواهد التنزیل ، ج 1 ، حدیث 393 و حدیث 392 ، ص 373 )
ابن مردویه از امام صادق علیهالسلام نقل میکند :
( أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی ) علیّ بن أبیطالب و آل محمّد .
( کشف الغمّة ، اربلی ، ج 1 ، ص 317 )
32 ـ « مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمی فَهُوَ فِی الاْآخِرَةِ أَعْمی وَ أَضَلُّ سَبِیلاً »
ترجمه : امّا کسی که در این جهان ( از دیدن چهره حق ) نابینا بوده است ، در آخرت نیز نابینا و گمراهتر است . ( سوره إسراء آیه 72 )
از امام باقر علیهالسلام روایت شده که به جابر بن عبداللّه فرمود :
یا جابر ! وما من أحد خالف وصیّ نبی إلاّ حشره اللّه أعمی یتکبب فی عرصات القیامة .
( تفسیر البرهان ، ج 2 ، ص 412 ؛ مدینة المعاجز ، سید هاشم بحرانی ، ج2 ، ص 98 ؛ بحار الأنوار ، ج 27 ، ص 307 )
33 ـ وَ خَلَّفَ فِیکُمْ ما خَلَّفَتِ الاَنْبِیاءُ فِی اُمَمِها اِذْ لَمْ یَتْرُکُوهُمْ هَمَّلاً ،بِغَیْرِ طَرِیق واضِحٍ ،وَ لا عَلَمٍ قائِمٍ .
( نهج البلاغه ، خطبه اول )
34 ـ هُمْ مَوْضِعُ سِرِّهِ وَ لَجَأ أمرِهِ وَ عَیْبَةعِلْمِهِ وَ مَوئِلُ حُکْمِهِ وَ کُهُوفُ کُتُبِهِ ،وَجِبالُ دِینِه ، بِهِمْ أَقامَ انْحِناءَ ظَهْرِهِ وَ أذْهَبَ إرْتِعادَفَرائِصِهِ . ( نهج البلاغه ، خطبه 2 )
35 ـ قسمتی از خطبه 16 نهج البلاغه .
36 ـ شیخ سلیمان حنفی قندوزی ـ از علمای اهل سنت ـ در کتاب ینابیع المودة از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل میکند :
إذا کان یوم القیامة یؤتی بک یا علی ! بسریر من نور و علی رأسک تاج قد أضاء نوره و کاد یخطف أبصار أهل الموقف ، فیأتی النداء من عنداللّه جلّ جلاله أین وصی محمّد رسول اللّه ؟ فتقول : ها أنا ذا فینادی المنادی : ادخل من أحبّک الجنّة و أدخل من عادک فی النار ، فأنت قسیم الجنّة و النار .
( ینابیع المودة ، ج 1 ، ص 249 )
37 ـ شیخ سلیمان حنفی قندوزی از برخی از منابع اهل سنت نقل میکند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به علی علیهالسلام فرمود :
یا علی ! أنت وصیّ ، حربک حربی و سلمک سلمی و أنت الإمام و أبو الأئمّة الإحدی عشر ، الذین هم المطهّرون المعصومون و منهم المهدی الذی یملأ الأرض قسطا و عدلا؛ً فویل لمبغضیهم .
یا علی ! لو أنّ رجلاً أحبّک و أولادک فی اللّه ، لحشر اللّه معک و مع أولادک وأنتم معی فی الدرجات العلی و أنت قسیم الجنّة و النار ، دخل محبّیک الجنّة ومبغضیک النار .
( ینابیع المودة ، ج 1 ، ص 253 )
38 ـ در احادیث فراوان شیعه و سنی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل کردهاند که روز قیامت بهشت و جهنم توسط علی علیهالسلام تقسیم میگردد که در مباحث آینده به آن پرداخته میشود .
حکمت سوم :گواهی میدهم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در ابتدای رسالت خویش ، تو را به عنوان خلیفه معرفی نمود .
خداوند تعالی برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را خاتم پیامبران و رحمت برای عالمیان ، و تو را شاهد و گواه صدق نبوت و دعوت ایشان قرار داده است و در کلام جاویدش میفرماید : « آیا آن کس که دلیل آشکاری از پروردگار خویش دارد ، و به دنبال آن ، شاهدی [ از سوی خدا ] آمده ، و پیش از آن ، کتاب موسی که پیشوا و رحمت بوده [ گواهی بر آن میدهد ، همچون کسی است که چنین نباشد ]؟! آنها به او ایمان میآورند . و هر کس از گروههای مخالف به او کافر شود ، آتش وعده گاه اوست . پس تردیدی در آن نداشته باش که آن حقّ است از پروردگارت ؛ ولی بیشتر مردم ایمان نمیآورند » .1
آری !
تو از همان ابتدای ظهور اسلام یار و یاور پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی و نخستین کسی بودی که به ندای او لبیک گفتی و در تمام مراحل شدائد و سختیها با او بودی و لحظهای از فداکاری و جان فشانی در راه محبوب قلبت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دست نکشیدی و تا آخرین نفس در حمایتش کوشیدی !
آنگاه که خداوند وحی کرد : « نخست خویشان نزدیک خود را [ از عواقب شرک ]
بترسان2 و پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مأموریت یافت که ابتدا خویشان و بستگان خود را به اسلام دعوت کند و سپس دیگر مردمان را .
تو در آن سن نوجوانی مدافع سرسخت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودیدر حالی که بسیاری از بزرگان قوم ، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را انکار نموده و به وی خندیدند .
تو خود بهتر از همه میدانی که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بعد از نزول آیه و بررسی جوانب ، به عزیزترین عزیزانش و مطمئنترین یارش و تکیه گاهش که تو باشی دستور داد تا غذایی آماده کنی و تو در آن زمان که حدود سیزده سال از عمر مبارکت سپری گشته بود مقداری غذا با شیر تهیه نمودی ؛ سپس برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم چهل و پنج تن از سران بنیهاشم را دعوت نمود و تصمیم گرفت در ضمن پذیرایی از میهمانان ، آنان را به اسلام دعوت کند ، ولی متأسفانه ـ آن گونه که خود شاهد بودی ـ ، یکی از عموهایتان به نام ابولهب با آنکه پیرمردی بود با سخنان سبک و بیاساس خود آمادگی مجلس را برای طرح موضوع رسالت و وصایت از بین برد . برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مصلحت دید که طرح موضوع را به فردا موکول سازد ؛ سپس فردا برنامهی خود را تکرار کرده و به ترتیب یک ضیافت دیگر پرداخت ؛ پس از صرف غذا ، رو به سران فامیل نمود و سخن خود را با ستایش خدا و اعتراف به وحدانیت وی چنین آغاز کرد :
به راستی هیچ گاه راهنمای یک جمعیت به کسان خود دروغ نمیگوید !
به خدایی که جز او خدایی نیست ، من فرستاده شدهی خدا به سوی شما و به عموم جهانیان هستم .
هان ای خویشان من ! شما بسان خفتگان میمیرید و همانند بیداران ، زنده میگردید و طبق کردار خود مجازات میشوید و این بهشت دائمی خداست برای نیکوکاران و دوزخ همیشگی اوست برای بدکاران .3
سپس برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم افزود :
هیچ کس از مردم برای کسان خود چیزی بهتر از آنچه من برای شما آوردهام ، نیاورده است ؛ من برای شما خیر دنیا و آخرت را آوردهام . خدایم به من فرمان
داده که شما را به جانب او بخوانم ، کدام یک از شما پشتیبان من خواهد بود تا برادر و وصی و جانشین من میان شما باشد ؟4
تو خود شاهد بودی که وقتی سخن حضرت به این نقطه رسید ، سکوت مطلق همهی مجلس را فرا گرفت و هر کدام از آنها در فکری فرو رفتند ؛ اما ناگهان تو برخاستی و سکوت مجلس را در هم شکستی و با شجاعت هر چه تمامتر و ایمانی راسخ به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله گفتی : ای پیامبرخدا من آمادهی پشتیبانی از شما هستم !
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دستور داد تا بنشینی و سپس گفتار خود را تا سه بار تکرار نمود ، جز همان قدمهای راسخ ـ که خداوند به ما توفیق دهد روزی خاک پای آن شویم ـ قدمی راسخ نشد !
آنگاه برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم رو به خویشاوندان نمود و فرمود :
مردم ! این جوان برادر و وصی و جانشین من است میان شما ! به سخن او گوش دهید و از او پیروی کنید .5
در این هنگام مجلس پایان یافت و حضار با حالت خنده و تبسم رو به پدرت ـ که در آن وقت ایمانش را کتمان کرده بود ـ گفتند : محمد دستور داد که از پسرت پیرویکنی و از او فرمان ببری و او را بزرگ تو قرار داد ! !6
آری !
تو در همان سنین نوجوانی باز از آزمون الهی سرافراز بیرون آمدی و مدافع رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم گشتی و آبرو و عزت خدادادی وی را حفظ کردی ؛ هرچند شیوخ و بزرگان ریش سفید قوم در آن آزمون مردود شدند و به تو و پدر بزرگوارت ریشخند زدند . تو در همان ابتدای نوجوانی ثابت کردی که بالیدن و افتخار به ریش بلند و سن زیاد نیست ؛ بلکه افتخار و بالیدن به معرفت است که تو از همان ابتدا عالیترین شکل آن را دارا بودی و دیگران ذرهای از آن را نداشتند . تو ثابت کردی که اگر خدا به کسی عنایت کند و نظر افکند ، در همان کودکی معرفتی را کسب میکند که بزرگان و شیوخ از درک ذرهای از آن هم عاجزند .
دریغ و صد دریغ ! آه و صد آه ! آن بیمعرفتانی که با آن همه سفارشات پیامبر صلیاللهعلیهوآله دربارهی جایگاه تو ، مقام تو و رفعت تو ، تو را رها کردند و خود را مشمول این آیه نمودند که خدا میفرماید :
« هیچ ندیدی حال مردمی را که نعمت خدا را به کفر مبدّل ساخته و خود و قوم خود را به دیار هلاک رهسپار کردند » .7
و خود در ذیل آیهی فوق فرمودی :
« ای مردم !
شما را چه میشود که سنت و سفارش پیامبر را تغییر میدهید و از وصیت رسول خدا اعراض میکنید ؟ ! آیا نمیترسید که عذاب خداوند بر شما نازل شود ؟ !
و سپس فرمودی :
من هستم نعمت خداوند متعال بر شما » .8
و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از قبل از جانب خداوند فرموده بود :
« حجت من بر ستمگران از امت تو که ولایت علی و فرزندان بعد از او را رها کنند ، کامل شده است ؛ زیرا در وجود آنان ( اهل بیت علیهمالسلام ) سنت تو و سنت پیامبران قبل از تو است . و آنان گنجینههای علم من بعد از تو میباشند » .9
آری ! آری !
آن کسان که با آن همه سفارشات رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم پیروی از خط شیطان نموده و تو را رها کردند ، در حقیقت دلیل و حجتشان چیزی جز کهولت و ریش بلند نبود ! در حالی که سزاوار بود به معرفت و ریشه توجه کنند ، که نکردند و در ضلالت سرنگون شدند !
آری !
تو ریشه داری و ریشهات به درخت تناور انبیاء الهی باز میگردد . تو از سلالهیابراهیم خلیلی ، تو برادر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم هستی ، تو و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از یک درخت میباشید و دیگر مردمان از درختان دیگر .10
آری !
تو صفای بهشت و شجرهی طوبایی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهات فرمود :
« علی را نامی است که بر هر حجاب و پردهای در بهشت نوشته شده است ؛ پروردگارم به من بشارت داده است » .11
و باز هم در بیان عظمت مقامت فرمود :
« علی در آسمان هفتم مانند آفتاب در زمین هنگام روز است و در آسمان دنیا مانند ماه در زمین هنگام شب است . خداوند تعالی به علی نصیبی از فضیلت عطا کرده که اگر در زمین قسمت شود ، همه را در بر میگیرد و به او نصیبی از فهم عطا کرده که اگر بر اهل زمین قسمت شود ، همه را شامل میشود » .12
آری ! آری !
تو صفای بهشت جاودان خدایی ، تو طراوت و عطر کلام لایزالی ! تو برگ برگ قرآنی ! تو آن کسی هستی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهات فرمود :
« نگاه کردن به چهرهی علی عبادت است »13
و در کلام دیگری فرمود :
« ذکر علی عبادت است » .14
تویی که تو را دوست ندارند جز پاکان و تو را دشمن ندارند ، جز پلیدان ، و دشمنانت همگی منافقاناند که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
« ای علی ! تو را دوست نمیدارد مگر مؤمن وتو را دشمن نمیدارد مگر منافق »
و خداوند متعال در کلام جاویدش ، پستترین موجودات را منافقان معرفی میکند و میفرماید :
« حقیقتا منافقان در پستترین درجات آتش جهنم قرار دارند و هرگز یار و یاوری نخواهند داشت » .
تو مظهر پاکیها ، خوبیها ، صداقتها ، رشادتها ، مجاهدتها ، مهربانیها و غضب
و خشم در برابر دشمنان خدا هستی و دشمنانت همگی دشمنان پاکیها و خوبیها هستند ؛ پس دشمنانت پستترین پستهایند . و اصحاب مخلص رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم منافقان را به دشمنی با تو میشناختند ، و نقل است که برخی از اصحاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مردان ناپاک زاد را به بغض و دشمنی با تو میشناختند !15
عاشقان دلباختهات آن سخنان زیبایت را که در جمع یارانت فرمودی فراموش نمیکنند ؛ آنگاه که فرمودی : من در رابطه با پیامبر ، ده خصلت دارم .
یاران به تو عرض کردند : یا امیرمؤمنان ! آنها را برای ما بیان فرما .
آنگاه لبهای زیبایت را باز نمودی و با صوتی زیباتر از ترنم ریزش آبشار در بهشت بیان فرمودی :
پیامبر به من فرمود : ای علی ! تو برادرمنی و تو دوست منی و تو وصی و وزیرمنی ، تو جانشین منی . منزلت تو نسبت به من همچون منزلت من نزد پروردگارم است ؛ تو جانشین در امتم هستی ، دوست تو دوست من و دشمن تو دشمن من است ، تو امیرمؤمنان و آقای مسلمانان بعد از من هستی .
آنگاه با نگاه مهربانت ـ که لطف و مهربانی خدا را به دنبال داشت ـ رو به اصحاب کردی و فرمودی :
ای یاران !
به خدا قسم به هیچ کاری اقدام نکردم مگر آنچه پیامبر دربارهی آن با من عهد و پیمان کرده بود . خوشا به حال کسی که محبت ما اهل بیت در قلب او رسوخ داشته باشد ! ایمان در قلب چنین کسی ثابتتر از کوه احد در مکانش خواهد بود و هر کس که دوستی ما در قلب او جای نگیرد ، ایمان در قلب او مانند ذوب شدن نمک که در آب ذوب میشود ، میباشد .16
یا مولا !
تو را باید خدا و رسولش توصیف کنند وگرنه ما و امثال ما فقط نام مبارک تو را شنیدهایم و بس !
مخلصترین یاران رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم که دست پروردهی او بودند و بعد از تو ـ البته با فاصلهای بیش از زمین تا خورشید ـ در فتح ارزشها و کمالات والا در پشت سر تو قرار گرفتند ؛ یعنی سلمان و مقداد و ابوذر همانهایی که بعد از رحلت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در پایبندی به میثاق الهی ـ که ولایت تو باشد ـ پایدار بودند نیز تو را تا حدودی شناختند .
نقل است که از ابوذر غِفاری دربارهی مناقب و فضائلت فرمود :
از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنیدم که میفرمود : در اطراف عرش نود هزار ملائکه هستند که تسبیح و عبادتی جز اطاعت از علی بن ابیطالب علیهالسلام و برائت از دشمنان و طلب مغفرت برای شیعیان ندارند . خداوند جبرئیل و میکائیل و اسرافیل را به اطاعت علی علیهالسلام و برائت از دشمنان او و استغفار برای شیعیانش اختصاص داده است .
و ابوذر در ادامه افزود : از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنیدم که میفرمود :
اگر من و علی نبودیم ، خدا شناخته نمیشد و اگر من و علی نبودیم خدا عبادت نمیشد و اگر من و علی نبودیم ، ثواب و عقابی نبود .
آنگاه سؤال کننده از مقداد دربارهی فضائلت پرسید و مقداد گفت : از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شندیم که میفرمود :
خداوند در پادشاهی خود یگانه است ، او خود را به انوارش شناسانید و سپس دستورات خود را به آنان سپرد و بهشتش را بر ایشان مباح نمود . هرکس از جن و انس که خدا بخواهد قلب او را پاک گرداند ، ولایت علی را به او میشناساند و هرکس که خدا بخواهد بر قلب او پرده بکشد ، معرفت علی بن ابیطالب را از او امساک میکند .
قسم به خدایی که جانم به دست اوست ! آدم مستوجب آن نشد که خدا او را خلق کند و از روحش در او بدمد و نیز توبهی او را بپذیرد و او را به بهشتش بازگرداند مگر به خاطر نبوت من و ولایت علی بعد از من .
قسم به آنکه جانم به دست اوست ! ملکوت آسمانها و زمین به ابراهیم نشان
داده نشد و خداوند او را دوست خود قرار نداد مگر به خاطر نبوت من و اقرار به ولایت علی بعد از من ...
او چشم بینندهی خداوند و گوش شنوای او و زبان گویای او در خلقش و دست باز او به رحمت بر بندگانش و وجه او در آسمانها و زمین است . او طناب قوی و محکم و ریسمان قابل اعتماد است که از هم گسیختگی ندارد و باب خداوند است که از آن باید وارد شد و خانهی خداست که هرکس داخل آن شود در امان خواهد بود . او عَلَم خداوند بر صراط در روز برانگیختن مردم خواهد بود . هرکس او را بشناسد به سوی بهشت نجات خواهد یافت ، و هرکس او را انکار کند به سوی آتش سقوط خواهد کرد .17
و سلمان محمدی نیز در بیان مناقبت گفته است :
علی بابی است که خداوند آن را باز کرده است ، هر کس داخل آن شود مؤمن و هر کس از آن خارج شود ، خارج از دین است .18
آری !
خداترسان و با معرفتان تو را تصدیق کردند و پیرو تو شدند ؛ اما آن مؤمنانِ زبانی ، که ایمان در قلبشان رسوخ نیافته بود تو را رها کردند ، همانهایی که هنگام جهاد بهانه میآوردند و از شرکت در آن شانه خالی میکردند و خداوند در وصفشان فرمود :
« ای مؤمنان ! از جهت چیست که چون به شما امر شود که برای جهاد در راه خدا بیدرنگ خارج شوید [ مانند وزنهای سنگین ] به زمین میچسبید ؟ ! آیا راضی به زندگانی دنیا عِوَض آخرت شدید ؟ ! در حالی که مطاع دنیا در پیش عالم آخرت اندک و ناچیز است . بدانید که اگر در راه یاری دین خدا برای جهاد بیرون نشوید ، خدا شما را به عذابی دردناک دچار خواهد کرد و قومی دیگر به جای شما میآورد و شما به خدا زیانی نرسانیدهاید و خدا بر هر چیز تواناست » .19
مخالفان تو آن کسانی بودند که هرگاه دستور جهاد از طرف خدا و پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم صادر میشد با بهانههای واهی ـ جهت شرکت نکردن در جنگ ـ عذر میآوردند
و خداوند دربارهی آنها میفرماید :
« تنها آنانی که به خدا و روز قیامت ایمان نیاورده و دلهایشان در شک و ریب است ، از تو اجازهی معافی از جهاد میخواهند و آن منافقان پیوسته در تیرگی شک و تردید خواهند ماند » .20
و مخالفان تو همان کسانی بودند که در نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ادب را رعایت نمیکردند و صدایشان رابالا میبردند که خداوند آنان را در کلام جاویدش بیشعور و بیعقل معرفی مینماید :
« ای کسانی که ادعای ایمان دارید ! فوق صدای پیامبر ، صدا بلند مکنید که اگر چنین کنید اعمال نیکتان محو و باطل میشود و شما شعور و فهم نکنید ... به حقیقت آن کسانی که تو را از پشت حجرهات با صدای بلند صدا میزنند ، اکثر آنان مردمی بیخرد و بیشعورند » .21
مخالفان و دشمنان تو آن کسانی بودند که چون رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با تو خلوت مینمود و با تو هم صحبت میشد ، آنان به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم اهانت کرده و به او گفتند : رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم گوش [ یعنی زود باور ] است .
« و از آنان [ که مدعی ایماناند ] کسانی هستند که پیامبر را میآزارند و به وی میگویند او گوش است ... آنان که پیامبر خدا را آزار میدهند بدانند که برای آنها عذاب دردناکی مهیاست » .22
و دشمنان و مخالفان تو آن کسانی بودند که کارهایشان آمیختهی فراوان با ریا بود و نمازشان با کسالت ؛ خداوند دربارهی آنان فرموده است :
« ای پیامبر ! به آنان بگو که شما هر چه انفاق کنید ، چه از روی میل و چه از روی کراهت ـ به خاطر نفاقتان ـ هرگز از شما پذیرفته نخواهد شد ؛ شما مردمی هستید که سخت به گناه و فسق خو گرفتهاید . و هیچ مانعی از قبول نفقات آنها نبود جز آنکه به خدا و رسول او کافر بودند و به نماز نمیایستادند مگر به حالت اکراه و کسالت ، و انفاق نمیکنند جز آن که سخت کراهت دارند » .23
و هم چنین مخالفان و دشمنان تو آن کسانی بودند که بر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم هنگام تقسیم صدقات و غنائم خرده میگرفتند و خداوند در وصفشان فرموده است :
« و بعضی از آن مردم منافق در تقسیم صدقات بر تو اعتراض و خردهگیری میکنند ؛ اگر به آنها مال بسیاری عطا کنی از تو رضایت داشته و الاّ سخت خشمگین شوند . و چقدر بهتر بود اگر آنها به آنچه خدا و رسول به آنها عطا کرد ، راضی بودند و میگفتند که خدا ما را کفایت است » .24
و همچنین آن مردمانی که مدعی ایمان بودند ، اما در جنگ احد پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در میان خیل دشمنان رها کرده و گریختند ، خداوند در وصفشان فرموده است :
« هنگامی که [ در نبرد احد ] رو به هزیمت گذاشته و چنان گریختید که توجه به احدی نداشتید تا آن جا که پیامبر که شما را به یاری دیگران در صف کارزار میخواند ، توجه نکردید . . » .25
و تو در همان نبرد احد تا پای جان از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دفاع نموده و جنگیدی و دشمنان تو همان سران شجرهی خبیثهای بودند که تا توان داشتند ، علیه اسلام جنگیدند ؛ اما آن گاه که در فتح مکه شمشمیر اسلام زیر گلوی آنها قرار گرفت از ترس جانشان به دروغ ایمان آوردند و تاکتیک و شیوه شان را جهت مقابله با اسلام در پوشش نفاق عوض نمودند .
آری !
آن کسانی که بعد از رحلت رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم سفارش وی را در ولایت و امامت تو زیر پا گذاشتند یا عناصر دنیا پرست و سست ایمان بودند یا منافقان ؛ اما آن مؤمنان راستین که ایمان در قلبشان قرار یافته بود ـ همچون سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار ـ هر چند در اقلیت به سر میبردند ، امّا لحظهای تو را رها نکردند و با تو بودند ؛ همین سلمان یار مصدّق تو بود که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهاش فرمود :
« هر که میخواهد به مردی بنگرد که خداوند قلبش را به ایمان درخشان کرده ، به سلمان بنگرد » .26
و دربارهی ابوذر نیز فرمود :
« آسمان سایه نیفکنده بر سر کسی که چون ابوذر ، صدیق باشد » .27
آری !
تصدیق کنندگان و یاوران تو همگی پاکان و خوبان عالم بودند و مفتخرند که امامشان امیرمؤمنان است !
حکمتنامهی سوم :اسناد این واقعه ( اعلام جانشینی علی علیهالسلام در ابتدایِ رسالت ) در منابع اهل سنّت و مباحث متعدد دیگر .
1 ـ « أَفَمَن کَانَ عَلَی بَیِّنَةٍ مِّن رَّبِّهِ وَیَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِّنْهُ وَمِن قَبْلِهِ کِتَابُ مُوسَی إَمَامًا وَرَحْمَةً أُوْلَئِکَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَمَن یَکْفُرْ بِهِ مِنَ الأَحْزَابِ فَالنَّارُ مَوْعِدُهُ فَلاَ تَکُ فِی مِرْیَةٍ مِّنْهُ إِنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّکَ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یُؤْمِنُونَ »
ترجمه : آیا آن کس که دلیل آشکاری از پروردگار خویش دارد ، و به دنبال آن ، شاهدی از سوی خدا آمده ، و پیش از آن ، کتاب موسی که پیشوا و رحمت بوده ( گواهی بر آن میدهد ، همچون کسی است که چنین نباشد )؟ ! آنها به او ایمان میآورند . و هر کس از گروههای مخالف به او کافر شود ، آتش وعده گاه اوست . پس تردیدی در آن نداشته باش که آن حقّ است از پروردگارت ؛ ولی بیشتر مردم ایمان نمیآورند . ( سوره هود ، آیه 17 )
روایات متعددی در منابع سنی و شیعه از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و امام علی علیهالسلام و ائمهی اطهار علیهمالسلام و صحابهی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آمده که منظور از شاهد ، حضرت علی علیهالسلام است .
در روایات آمده است که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرموده است :
« أَفَمَن کَانَ عَلَی بَیِّنَةٍ مِّن رَّبِّهِ » ، أنا « وَیَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِّنْهُ » ، علی .
روایت فوق در منابع ذیل اهل سنت آمده است :
الجامع لأحکام القرآن ، قرطبی ، ج 9 ، ص 16
مجمع البیان طبرسی ، ج 2 ، ص 14
البحر المحیط ، ابوحیان اندلسی ، ج 5 ، ص 211
الدر المنثور ، جلال الدین سیوطی در تفسیر آیه 17 سوره هود
المناقب المرتضویّة ، محمد صالح ترمذی حنفی ، ص 123
ینابیع المودة ، قندوزی ، ج2 ، ص 308
سیوطی در تفسیرش و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه از امیرمؤمنان علیهالسلام نقل میکنند :
ما من رجل من قریش إلاّ نزل فیه طائفة من القرآن .
فقال له رجل : ما نزل فیک ؟
قال [ علیه السلام ] : أما تقرأ سورة هود :
« أَفَمَن کَانَ عَلَی بَیِّنَةٍ مِّن رَّبِّهِ وَیَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِّنْهُ » ؛ رسول اللّه « عَلَی بَیِّنَةٍ مِّن رَّبِّهِ » و أنا « شَاهِدٌ مِّنْهُ » .
( شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید ، ج 7 ، ص 220 )
حاکم حسکانی نیشابوری نیز در کتاب خویش « شواهد التنزیل » ، احادیثی در این زمینه ـ که منظور از شاهد علی علیهالسلام است ـ نقل میکند .
( شواهد التنزیل ، ج 1 ، ص 307 )
در منابع شیعه احادیث در این زمینه فراوان است .
2 ـ « وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الاْءَقْرَبِینَ »
ترجمه : و ( نخست ) خویشاوندان نزدیکت را انذار کن . ( سوره شعرا ، آیه 214 )
3 ـ إن الرّائد لا یکذب أهله و اللّه الذی لا إله إلاّ هو إنّی رسول اللّه إلیکم خاصّة و إلی الناس عامّة و اللّه لتموتنّ کما تنامون و لتبعثنّ کما تستیقظون و لتحاسبنّ بما تعلمون و الجنّة ابدا و النار ابدا .
( سیرهی حلبی ، ج 1 ، ص 321 )
4 ـ فأیّکم یوازرنی علی هذا الأمر علی أن یکون أخی و وصییّ و خلیفتی فیکم ؟ !
5 ـ إنّ هذا أخی و وصییّ و خلیفتی علیکم فاسمعوا له و أطیعوه .
6 ـ روایت فوق که معلوم میدارد پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از همان ابتدای رسالت خویش ، علی علیهالسلام را جانشین خود معرفی نموده است ، به صورت فراوان در منابع اهل سنت آمده است ، در این جا به این امید که برادران اهل سنت متذکر شوند و در راه حق قدم بردارند ، برخی از آن مدارک را نقل میکنیم :
طبری ، ابن اثیر ، قوشچی ، ابن ابی الحدید ، احمد ابن حنبل ، یعقوبی و ... از رسولخدا صلیاللهعلیهوآله نقل میکنند :
... یا بنی عبدالمطلّب ، إنّی و اللّه ! ما أعلم شابّا فی العرب جاء قومه بأفضل ممّا جئتکم به ، قد جئتکم بخیر الدنیا و الآخرة ، و قد أمرنی اللّه تعالی أن أدعوکم إلیه ، فأیّکم یوازرنی علی هذا الأمر علی أن یکون أخی و وصیی و خلیفتی من بعدی ؟
و قال علی علیهالسلام : أنا یا نبی اللّه أکون وزیرک . فأخذ برقبتی ، ثمّ قال صلیاللهعلیهوآلهوسلم إنّ هذا أخی و وصیی و خلیفتی فیکم فاسمعوا له و أطیعوا .
مدارک :
تفسیر طبری ، ج 19 ، ص 75 و 74
تفسیر ابن کثیر ، ج3 ، ص 561
شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید ، ج 13 ، ص 210 ـ 212
السیرة الحلبیة ، ج 1 ، ص 461
الکامل فی التاریخ ، ابن اثیر ، ج 2 ، ص 63
تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 27
اما در برخی از منابع ، مدافعان حکومت اموی حقیقت مطلب را تغییر دادهاند ، ابن کثیر مینویسد :
قال النبی : أیّکم یوازرنی علی هذا الأمر علی أن یکون أخی و کذا و کذا .
( البدایة و النهایة ، ج 3 ، ص 38 )
همچنین حاکم حسکانی نیشابوری در کتاب شواهد التنزیل ، جلد 1 ، صفحه 542 و ثعلبی در کتاب الکشف و البیان ، جلد 7 ، صفحه 182 و قوشچی در شرح تجرید ، صفحه 327 و شیخ الاسلام حموینی در فرائد السمطین ، جلد 1 این گونه نقل میکند :
لما نزلت الآیة « و أنذر عشیرتک الأقربین » و جمع النبی صلی اللّه علیه [ و آله ] وسلّم عشیرته ، قال النبی صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم لهم : أسلموا و أطیعونی تهتدوا و من یؤاخینی منکم و یوازرنی و یکون ولیّی و وصیّی بعدی و خلیفتی ویقضی دینی ؛ فسکت القوم و أعاد ذلک ثلاثا کلّ ذلک یسکت القوم و یقول علی : أنا ، فقال النبی صلیاللّه علیه [ و آله ] و سلّم : أنت .
و همچنین ابن عبد البرّ در کتاب استیعاب و سیوطی در کتاب الدر المنثور ، جلد 3 ، صفحات105 و 106 و طبری در تاریخش ، جلد 9 ، صفحه 312 اینگونه نقل مینمایند :
... و قال لهم فأیّکم یوازرنی علی هذا الأمر علی أن یکون أخی و وصیّی و خلیفتی فیکم ؟ فقال لهم النبی لما رأی منهم الخذلان و منه النصر ، و شاهد منهم المعصیة ومنه الطاعة و عاین منهم الاباء و منه الإجابة : هذا أخی و وصیّی و خلیفتی من بعدی؛ فقاموا یسخرون ویضحکون ویقولون لأبی طالب : أطع ابنک فقد امّره علیک.
آری ! ولایت و امامت علی بن ابیطالب 7 در منابع اهل سنت از روز آشکارتر است !
7 ـ « أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَةَ اللّهِ کُفْرا وَأَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِ * جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَهَا وَبِئْسَ الْقَرَارُ »
ترجمه : آیا ندیدی کسانی را که ( شکر ) نعمت خدا را به کفران تبدیل کردند ، و قوم خود را به سرای نیستی و نابودی کشاندند ؟ ! ( سرای نیستی و نابودی ، همان ) دوزخ است که آنها در آتش آن وارد میشوند ؛ و چه بد قرارگاهی است ! ( سوره ابراهیم ، آیات 28 و29 )
8 ـ قال امیرالمؤمنین علیهالسلام :
ما بال أقوام غیّروا سنّة رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم و عدلوا عن وصیه لا یتخوّفون أن ینزل بهم العذاب ثمّ تلا هذه الآیة ... ثمّ قال : نحن النعمة الّتی أنعم اللّه بها علی عباده .
( اصول کافی ، ج 1 ، ص 217 ؛ تفسیر نورالثقلین ، ج 2 ، ص 542 )
9 ـ اصول کافی ، ج 1 ، ص 193
10 ـ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
أنا و علی من شجرة واحدة و الناس من أشجار شتّی .
( تاریخ مدینة دمشق ، ابنعشاکر ، ج 42 ، ص 65 ؛ کنز العمّال ، متقی هندی ، حدیث 32936 )
11 ـ کتاب حدیث سلیم بن قیس هلالی ، حدیث 92 ؛ الأنوار النعمانیّة ، ج 1 ، ص 24 ، به نقل از شیخ صدوق .
12 ـ همان .
13 ـ در منابع اهل سنت از ابن مسعود نقل شده است که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
النظر إلی علیّ عبادة .
( کفایة الطالب ، گنجی شافعی ، ص 123 ؛ مناقب خوارزمی ، ص 32 ؛ کنز العمّال ، متقی هندی ، ج 11 ، ص 601 ؛ تاریخ دمشق، ابن عساکر ، ج 2 ، ص 224 ؛ مستدرک حاکم ، ج 3 ، ص 141 ؛ مناقب ابن مغازلی شافعی ، ص 211 ؛ تاریخ بغداد ، خطیب بغدادی ، ج 5 ، ص 91 ؛ فرائد السمطین ، حموینی ، ج 1 ، ص 19 ؛ میزان الإعتدال ، ذهبی ، ج 3 ، ص 467 و ... )
14 ـ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
ذکر علی عبادة .
( مختصر تایرخ دمشق ، ابنمنظور ، ج 18 ، ص 8 ؛ ینابیع المودة ، شیخ سلیمان حنفی قندوزی )
15 ـ مالک بن انس عن محبوب بن أبی الزناد ، قال :
قالت الأنصار : إن کنّا لنعرف الرجل إلی غیر أبیه ببغضه علیّ بن أبی طالب [ علیه السلام ] .
و رواه ابن عساکر باسناد آخر فی الحدیث .
( تاریخ دمشق ، ابن عساکر ، ج 2 ، ص 234 ، حدیث 738 ؛ الغدیر ، ج 4 ، ص 322 )
16 ـ کتاب حدیث سلیم بن قیس هلالی ، حدیث 40 ؛ بحار الأنوار ، ج 39 ، ص 352 ؛ امالی صدوق ، ص 68 ؛ امالی شیخ طوسی ، ص 85
17 ـ کتاب حدیث سلیم بن قیس هلالی ، حدیث 46 ؛ بحار الأنوار ، ج 40 ، ص 95
18 ـ اصول کافی ، ج 2 ، ص 338 ؛ ارشاد القلوب ، ص 179 ؛ بحار الأنوار ، ج 40 ، ص 76 ؛ کتاب حدیث سلیم بن قیس هلالی ، حدیث 47
19 ـ « یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا ما لَکُمْ إِذا قیلَ لَکُمُ انْفِرُوا فی سَبیلِ اللهِ اثّاقَلْتُمْ إِلَی الاْءَرْضِ أَ رَضیتُمْ بِالْحَیاةِ الدُّنْیا مِنَ الاْآخِرَةِ فَما مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا فِی الاْآخِرَةِ إِلاّ قَلیلٌ * إِلاّ تَنْفِرُوا یُعَذِّبْکُمْ عَذابا أَلیما وَیَسْتَبْدِلْ قَوْما غَیْرَکُمْ وَلا تَضُرُّوهُ شَیْئا وَاللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ »
ترجمه : ای کسانی که ایمان آوردهاید ! چرا هنگامی که به شما گفته میشود در راه خدا حرکت کنید بر زمین سنگینی میکنید ( و سستی به خرج میدهید )؟ ! آیا به زندگی دنیا به جای آخرت راضی شدهاید ؟ ! با این که متاع زندگی دنیا ، در برابر آخرت ، جز اندکی نیست . اگر حرکت نکنید ، شما را مجازات دردناکی میکند و گروه دیگری را جایگزین شما خواهد ساخت و هیچ زیانی به او نمیرسانید و خداوند بر هر چیزی تواناست . ( سوره توبه ، آیات 38 و 39 )
20 ـ « إِنَّما یَسْتَأْذِنُکَ الَّذینَ لایُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الاْآخِرِ وَ ارْتابَتْ قُلُوبُهُمْ فَهُمْ فیرَیْبِهِمْ یَتَرَدَّدُونَ »
ترجمه : تنها کسانی از تو اجازه میگیرند که به خدا و روز بازپسین ایمان ندارند ، و دلهایشان با شک و تردید آمیخته است از این رو ، آنها در تردید خود سرگردانند . ( سوره توبه ، آیه 45 )
21 ـ « یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاتَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ وَ لاتَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُکُمْ وَ أَنْتُمْ لاتَشْعُرُونَ * إِنَّ الَّذِینَ یَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللّهِ أُولئِکَ الَّذِینَ امْتَحَنَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوی لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِیمٌ * إِنَّ الَّذِینَ یُنادُونَکَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ أَکْثَرُهُمْ لایَعْقِلُونَ »
ترجمه : ای کسانی که ایمان آوردهاید ! صدای خود را از صدای پیامبر بالاتر نبرید ، و در برابر او بلند سخن مگوئید ( و او را بلند صدا نزنید ) آن گونه که بعضی از شما در برابر بعضی بلند صدا میکنند ، مبادا اعمال شما نابود گردد در حالی که نمیدانید . به یقین کسانی که صدای خود را نزد پیامبر خدا پایین میآورند همان کسانی هستند که خداوند دلهایشان را برای تقوا
خالص نموده ، و برای آنان آمرزش و پاداش عظیمی است . ( ولی ) کسانی که تو را از پشت حجرهها بلند صدا میزنند ، بیشترشان نمیفهمند . ( سوره حجرات ، آیات 2 ـ 4 )
22 ـ « وَ مِنْهُمُ الَّذینَ یُؤْذُونَ النَّبِیَّ وَیَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَیْرٍ لَکُمْ یُؤْمِنُ بِاللهِ وَ یُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنینَ وَرَحْمَةٌ لِلَّذینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَالَّذینَ یُؤْذُونَ رَسُولَ اللهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ »
ترجمه : از آنها کسانی هستند که پیامبر را آزار میدهند و میگویند : او آدم خوش باوری است ! بگو : خوش باور بودن او به نفع شماست ؛ ( ولی بدانید ) او به خدا ایمان دارد و ( تنها ) مؤمنان را تصدیق میکند و رحمت است برای کسانی از شما که ایمان آوردهاند . و آنها که پیامبر خدا را آزار میدهند ، برای آنها عذاب دردناکی است . ( سوره توبه ، آیه 61 )
23 ـ « قُلْ أَنْفِقُوا طَوْعا أَوْ کَرْها لَنْ یُتَقَبَّلَ مِنْکُمْ إِنَّکُمْ کُنْتُمْ قَوْما فاسِقینَ * وَ ما مَنَعَهُمْ أَنْ تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقاتُهُمْ إِلاّ أَنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللهِ وَ بِرَسُولِهِ وَ لا یَأْتُونَ الصَّلاةَ إِلاّ وَ هُمْ کُسالی وَ لا یُنْفِقُونَ إِلاّ وَ هُمْ کارِهُونَ »
ترجمه : بگو : انفاق کنید ؛ خواه از روی میل باشد یا اکراه ، هرگز از شما پذیرفته نمیشود ؛ چرا که شما گروه فاسقی بودهاید . هیچ چیز مانع قبول انفاقهای آنها نشد ، جز این که آنها به خدا و پیامبرش کافر شدهاند ، و نماز به جا نمیآورند جز با کسالت ، و انفاق نمیکنند مگر با کراهت . ( سوره توبه ، آیات 34 و 35 )
24 ـ « و مِنْهُمْ مَنْ یَلْمِزُکَ فِی الصَّدَقاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْها رَضُوا وَ إِنْ لَمْ یُعْطَوْا مِنْها إِذا هُمْ یَسْخَطُونَ * وَلَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا ما آتاهُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ قالُوا حَسْبُنَا اللهُ سَیُؤْتینَا اللهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ رَسُولُهُ إِنّا إِلَی اللهِ راغِبُونَ »
ترجمه : و در میان آنها کسانی هستند که در ( تقسیم ) غنایم به تو خرده میگیرند ؛ اگر سهمی از آن ( غنایم ، ) به آنها داده شود ، راضی میشوند و اگر چیزی به آنها داده نشود ، خشمگین میشوند . ( در حالی که ) اگر به آنچه خدا و پیامبرش به آنان داده راضی میشدند و میگفتند : خداوند برای ما کافی است ؛ و بزودی خدا و پیامبرش ، از فضل خود به ما میبخشند و ما تنها رضای خدا را میطلبیم . ( سوره توبه ، آیات 58 و 59 )
25 ـ « اِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ عَلی أَحَدٍ وَالرَّسُولُ یَدْعُوکُمْ فی أُخْراکُمْ فَأَثابَکُمْ غَمّا بِغَمٍّ لِکَیْلا تَحْزَنُوا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا ما أَصابَکُمْ وَاللهُ خَبیرٌ بِما تَعْمَلُونَ »
ترجمه : ( به خاطر بیاورید ) هنگامی را که از کوه بالا میرفتید و ( یا در بیابان پراکنده میشدید و از وحشت ، ) به هیچ کس ( از عقب ماندگان ) نگاه نمیکردید ، در حالی که پیامبر از پشت سر ، شما را صدا میزد ؛ سپس اندوهها را یکی پس از دیگری به شما جزا داد ، این به
خاطر آن بود که دیگر نه برای از دست رفتن چیزی ( مانند غنایم جنگی ) غمگین شوید ، و نه بخاطر مصیبتهایی که بر شما وارد میگردد . و خداوند از آنچه انجام میدهید ، آگاه است . ( سوره آل عمران ، آیه 153 )
26 ـ احتجاج طبرسی ، ج 1 ، ص 150
27 ـ سلمان فارسی از صحابهی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و یار وفادار امام علی علیهالسلام میباشد . سلمان کسی است که بعد از رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر میثاق و عهد خود نسبت به امامت و ولایت علی علیهالسلام تا هنگام مرگ پایدار بود . او شخصیتی بسیار والا و عظیم داشت . احادیث فراوانی از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و امامان معصوم علیهمالسلام دربارهی ایمان ، علم و عظمت این مرد بزرگ در منابع سنی و شیعه نقل شده است که برای نمونه به تعدادی از آنها اشاره میشود :
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرموده است :
سلمان دریای علم است که نمیتوان به عمق آن رسید .
( اختصاص شیخ مفید ، ص 222 )
جابر بن عبداللّه انصاری از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل میکند :
همانا اشتیاق بهشت به سلمان بیش از اشتیاق سلمان به بهشت است و بهشت به دیدار سلمان عاشقتر از دیدار سلمان به بهشت است .
( بحار الأنوار ، ج 22 ، ص341 )
هنگامی که امیرمؤمنان علی [ علیه السلام ] احوال برخی از یاران رسول خدا صلیاللّه علیه [ و آله ] و سلّم را بیان میکند ، وقتی به نام سلمان فارسی میرسد ، میفرماید :
به به ! سلمان از ما خانواده است ، شما همانند سلمان را کجا مییابید ؟ ! او همچون لقمان حکیم است و علم اول و آخر را میداند ، سلمان دریای بیکرانی است .
( شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید ، ج 18 ، ص 36 )
امام صادق علیهالسلام میفرماید :
ایمان ده درجه دارد ، مقداد در درجهی هشتم ، ابوذر در درجهی نهم و سلمان در درجهی دهم است .
( بحار الأنوار ، ج 22 ، ص 341 )
امام صادق علیهالسلام نقل میکند :
روزی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به یاران خود فرمود: کدام یک از شما تمام روزها را روزه میدارد؟
سلمان گفت : من یا رسول اللّه !
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم پرسید : کدام یک از شما تمام شبها را به عبادت میگذراند ؟
سلمان گفت : من یا رسول اللّه !
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم پرسید : آیا کسی از شما هست که روزی یک ختم قرآن کند ؟
سلمان گفت : من یا رسول اللّه !
یکی از حاضرین که از جوابهای سلمان ناراحت شده بود و آن را بر خودستاییو فخرفروشی سلمان عجمی حمل میکرد ، برای رد سخنان سلمان گفت : روزها دیدهام که سلمان روزه نیست و بیشتر شب هم میخوابد و بیشتر روز هم به سکوت میگذراند ؛ پس چگونه همیشه روزه است و هر شب به نیایش خدا بیدار میماند و روزی یک ختم قرآن میکند ؟ !
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با تندی به وی فرمود : ساکت باش ! تو را با مثل لقمان ( یعنی سلمان که لقمان زمان است ) چه کار ؟ ! اگر میخواهی ، چگونگیاش را از خودش بپرس تا خبر دهد !
سلمان در توضیح ادعای خود ، اظهار کرد :
در ماه ، سه روز روزه میگیرم و خداوند فرموده است ، هرکس عمل نیکی انجام دهد پاداش ده برابر دارد ؛ بنابراین چنان است که سی روز روزه گرفتهام . از طرف دیگر روز آخر شعبان را روزه گرفته و آن را به روزهی رمضان متصل میکنم و هرکه چنین کند ، پاداش روزهی همیشه را دارد . از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم هم شنیدم که فرمود : هرکس با طهارت بخوابد ، ثواب او چنان است که همهی شب راعبادت کرده باشد و اما ختم قرآن ، از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی علی بن ابیطالب علیهالسلام شنیدم که به او فرمود : مَثَل تو همچون « قل هواللّه أحد » است ؛ هر که یک بار آن را بخواند ، پاداش یک سوم ختم قرآن را دارد و هر که دوبار بخواند ، مثل آن است که دو سوم قرآن را خوانده و هر که سه بار بخواند ، گویا یک ختم قرآن کرده است . یا علی ! هرکس هم تو را با زبان دوست بدارد ، یک سوم ایمانش کامل شده ، هر که با دل و زبان دوست بدارد ، دو سوم و هر که با دل و زبانش دوست بدارد و با دست هم یاریات کند ، ایمانش تمام است .
( بحار الأنوار ، ج 22 ، ص 317 )
کسی به عیادت سلمان میآید ، سلمان میگرید ، آن شخص میپرسد : چرا گریه میکنی ، در
صورتی که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم هنگام وفات از تو راضیبود ؟ ! سلمان جواب میدهد : به خدا قسم گریهام از ترس مرگ یا طمع به دنیا نیست بلکه به خاطر سخن پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم است که میفرمود :
باید نصیب هر یک از شما از دنیا ، همچون ره توشهی یک مسافر باشد ؛ اینک من در حالیاز دنیا میروم که این همه وسایل پیرامون من هست . ( در حالی که در کنارش وسایل اندکی مانند چند کاسه و کوزه و گلیم بود ) آن مرد از سلمان میخواهد که او را نصیحتی کند ، سلمان میگوید : در هر حکمی که میکنی ، در هر تصمیمی که میگیریو برای دست دراز کردن برای هر تقسیمی ، خدا را در نظر بیاور .
( طبقات ابن سعد ، ج4 ، ص 91 )
نقل است ابن عباس ، سلمان را در خواب دید و از او پرسید : در بهشت ، پس از ایمان به خدا و رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، چه چیز برتر است ؟ سلمان پاسخ داد : پس از ایمان به خدا و پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم هیچ چیز با ارزشتر و برتر از دوستی و ولایت علی بن ابیطالب علیهالسلام و پیروی از او نیست .
( بحار الأنوار ، ج 22 ، ص 341 )
28 ـ ابوذر غفاری از یاران با معرفت و مخلص رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود . او کسی بود که بعد از رحلت نبی مکرم اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر بیعت و امامت علی بن ابیطالب علیهالسلام پایدار و مدافع بسیار سخت ایشان در امر ولایت وخلافت بود . ابوذر هر جا که میرفت با صدای بلند از حقانیت علی علیهالسلام سخن میگفت و همین امر سبب شد تا دستگاه خلافت نتواند ویرا تحمل کند . آن دستگاه غیر مشروع عاقبت ابوذر را به ربذه تبعید نمود و ابوذر در همانجا رحلت نمود .
سخنان متعددی از پیامبر بزرگوار اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم در منزلت و مقام ابوذر در منابع شیعه و سنی نقل است . در این سخنان گهربار ابوذر در پاکی و نجابت به عیسای زمان مثال زده شده و در درستی و صداقت صادقترین شخص معرفی شده است ؛ برای نمونه :
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرموده است :
ما اظلّت الخضراء و لا أقلت الغبراء علی ذی لهجة أصدق من أبی ذر ، یعیش وحده و یموت وحده و یبعث وحده و یدخل الجنة وحده و هو الهاتف بفضایل وصی رسول اللّه ، علی .
آسمان و زمین ، کسی را راستگوتر از ابوذر به خود ندیدهاند ، ابوذر تنها زندگی میکند و تنها میمیرد و تنها مبعوث میشود و تنها داخل بهشت میگردد . این ابوذر است که فضایل وصی رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم یعنی علی علیهالسلام را فریاد میکند .
( مسند احمد ، ج 2 ، ص 163 ؛ سیره حلبی ، ج 3 ، ص 108 )
حکمت چهارم :گواهی میدهم خاندان تو حجتهای خداوند بر خلائق و پاکان هدایتشدهی هدایتگرند .
سرزمین مبارک و پاک ، گیاهان پر برکت و خوشبو و پاک را خارج میسازد و سرزمین شوم و ناپاک ، روئیدنیهایش نیز شوم و ناپاکاند . خداوند در کلامش میفرماید :
« زمین پاک نیکو ، گیاهش به اذن خدا نیکو بر میآید و زمین خشن ناپاک ، بیرون نیاورد جز گیاه اندک و بیبرکت و کم ثمر . ما اینگونه آیات خود را برای قومیکه اهل شکرگذاریاند ، بیان میداریم » .1
تو و خاندان پاکت همان درختان پاکی هستید که در سرزمین نبوت و رسالت و عصمت محمدی صلیاللهعلیهوآلهوسلم که دلرباتر وسرسبزتر و با صفاتر و پاکتر و معطرتر از بهشت است ، رشد و نمو یافتهاید .
شما به لطف و عنایت الهی اصل و اساس و سرچشمهی همهی زیبائیها و خوبیهای عالماید . پاکان عالم ، با صفایان عالم ، زیبا رویان عالم ، خوش بویان عالم ، زیبا کلامان عالم ، زیبا نگاهان عالم ، در برابر پاکی شما ، صفای شما ، سیمای زیبایشما ، عطرخوشبوی شما ، کلام جذاب شما و نگاههای دریاسان موج آفرین زیبای شما خاندان به کلی رنگ باختهاند !
در تمام عالم خاندانی چون خاندان شما یافت نشود ؛ زیرا صاحب خانهای چون صاحب خانهی شما یافت نشود ، همان صاحب خانهای که شمّهای از برکات « میمش » عالم را معطر نمود و پرتویی از ضیاء وجه نازنینش خورشید و ستارگان آسمان را منوّر نمود !
منِ حیرت زدهیِ مضطربِ قلم بشکستهیِ ناتوانِ خاک نشین چه تواند بگوید از پرندگان بزرگ بالان افلاک نشین ! !
با خود میگویم :
ای مگس ! عرصهی سیمرغ نه جولانگه توست عِرض خود میبری و زحمت ما میداری2
اما قلم بشکستهی سر عریان چنین مینالد :
طمع در آن لب شیرین نکردم اولی ولی چگونه مگس از پی شکر نرود3
خدا از تو و خاندان پاکت سخن گفته و دیگران دگر کیستند ؟ و خدا از پایداری حق با کلمات خود در زمین و زمان در فرقانش دُر سُفته و دیگران نیستند ! !4
از قرآن بگویم تا حق مطلب دربارهی تو و خاندانت ادا شود ، خداوند در کلام جاویدش شما خاندان نبوت را پاک و مطهر از تمام رجس و گناهان معرفی نموده ودر وصفتان میفرماید :
« خدا چنین میخواهد که هرگونه رجس و پلیدی را از شما خاندان بزداید و شما را از هر عیب و نقص پاک و منزّه گرداند » .5
آری !
خداوند ارادهی پاکی شما نمود چون تو و خاندانت حجتهای خدا و ستارگان روشنی بخش هدایت بشریت میباشید و حجت و راهنمایان الهی باید از هر رجس و گناهی پاک باشند که خود در کلامت فرمودی :
« همانا خداوند تبارک و تعالی ما را پاک و معصوم قرار داده و ما را شاهدان
بر خلقش و حجت خود در روی زمین قرار داده است و ما را با قرآن و قرآن را با ما قرار داده ، نه ما از قرآن و نه او از ما جدا میشود » .6
و خود دربارهی آیهی شریفه فرمودی :
« من در خانهی امّ سلمه در خدمت رسول خدا بودم که آیهی « إنّما یرید اللّه ... » نازل شد به من فرمود : این آیه دربارهی تو و فرزندانت حسن و حسین و امامانی که از نسل تو به وجود میآیند ، نازل شده است .
آنگاه به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم عرض کردی :
یا رسول اللّه بعداز تو چند نفر به امامت میرسند ؟
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به تونظر کرد و فرمود :
بعد از من تو امام میشوی ، بعد از تو حسن و بعد از حسن ، حسین و بعد از حسین ، فرزندش علی و بعد از علی ، فرزندش محمد و بعداز محمد ، فرزندش جعفر و بعد از جعفر ، فرزندش موسی و بعداز موسی ، فرزندش علی و بعد از علی ، فرزندش محمد و بعد از محمد ، فرزندش علی و بعد از علی ، فرزندش حسن و بعداز حسن ، فرزندش حجت به امامت میرسند ؛ نامهای ایشان به همین ترتیب بر ساق عرش نوشته شده بود . از خدا پرسیدم اینها کیستند ؟ فرمود : امامهای بعد از تو میباشند پاک و معصوماند و دشمنانشان ملعون هستند » .7
و خود فرمودی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم هر روز صبح به درب منزل شما تشریف آورده و میفرمود :
خدا شما را رحمت کند برای نماز برخیزید و سپس آیهی فوق را میخواند : « إنّما یرید اللّه ... »8
آری !
پیامبر بعد از نزول این آیه تا نُه ماه هر روز صبح این کار را ادامه میداد تا مصداق اهل بیت برای همهی مردم مشخص شود .9
اما از آنجا که نور آفتاب برای نابینایان در حکم عدم است ، گروهی آمدند و در مسیر شادباشی خط امویان حرکت نموده و معانی آیه را به گونهای دیگر تفسیر نمودند و گفتند : آیهی فوق دربارهی دیگران نازل شده است ! !10
و در آیهی دیگری خداوند مزد زحمات رسالت برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را مودّت و محبّت به تو و همسر و فرزندانت بیان فرموده است :
« ای پیغمبر ! بگو من مزدی از شما در برابر رسالت جز ابراز محبت به خاندانم نمیطلبم » .11
آری !
شما خاندان پاک همان ذوی القربای پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم هستید که مردم توصیه شدهاند تا شما را دوست بدارند ؛ زیرا با این رشتهی محبت است که مردم توفیق کسب میکنند تا به شما پیوند یابند و از سخنان و معارف و نورانیتتان بهرهمند گردند .
اما مردمان بعد از شهادت پیامبر رحمت صلیاللهعلیهوآلهوسلم با ذویالقربای او چه کردند ؟ ! آیا مزد رسالت او را خوب دادند ؟ ! همان پیامبری که به آنان عزت بخشید و از خفت رهانید !
آنان با دختر ارجمندش علیهاالسلام که بانوی دو عالم و همسر عزیز تو بود چه کردند ؟
آنان با مُحسن شش ماهی تو ، چه کردند ؟ آنان با حسن علیهالسلام تو چه کردند ؟ آنان با حسین علیهالسلام تو چه کردند ؟
آنان با تو چه کردند ؟ ! مگر تو برادر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نبودی ؟ ! مگر تو نخستین مؤمن به رسول نبودی ؟ ! مگر تو باب علم رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم نبودی ؟ ! مگر تو وزیر و خلیفهی رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم نبودی ؟ ! مگر تو همان کسی نبودی که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
من و علی دو پدر این امتیم ؟ !
مگر تو همان کسی نبودی که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
نگاه کردن به صورتت عبادت است ! !12
مگر تو همان کسی نبودی که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهاش فرمود :
ذکر علی عبادت است .
مگر آن زمان چند علی در میان امت بود ؟ ! !
مگر تو همان کسی نبودی که برای نجات جان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در بسترش خوابیدی و خطر به جان خریدی تا پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم زنده بماند ؟ ! مگر تو همان کس نبودی که در فتح مکه پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به تو فرمود که گام بر دوشش گذاری و بتهای بالای کعبه را پائین اندازی ؟ !13
مگر تو آن کس نبودی که در جنگ خندق با ضربهی ذوالفقارت عمر بن عبدوَد را کشتی ؟ ! و پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
ضربهی علی در روز خندق برتر است از عبادت جن و انس تا روز قیامت ! !14
مگر تو همان کس نبودی که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم سر بر سینهات گذاشت و به جهان ابد سفر نمود ؟ !15 مگر تو آن کس نبودی که پیامبر تو را مأمور کرد که او را غسل دهی و کفن نمایی و بر وی نماز گذاری ؟ !16
پس چرا ریسمان بر گردنت انداختند ؟ ! پس چرا تو را ـ با لشکری تا دندان مسلح ـ دست بسته و کِشان کِشان برای بیعت اجباری به مسجد بردند ؟ ! چرا همسرت علیهاالسلام که قصد دفاع از تو را داشت تازیانه زدند و مضروبه نمودند تا مظلومانه به شهادت رسید ؟!17
آیا رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نفرموده بود :
هر که فاطمه را بیازارد ، مرا آزرده است و هر کس مرا بیازارد خدا را آزده است ؟!18
آیا نفرموده بود :
فاطمه پارهی تن من است ؟ !19
آنان با حسین تو چه کردند ؟ ! با نور چشم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم چه کردند ؟ ! با میوهی دل تو چه کردند ؟ ! مگر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نفرموده بود :
حسین از من است و من از حسینام ؟ !20
گناه حسین تو چه بود که او را تشنه سر بریدند ؟
آن کافران با شما چه کردند ؟ ! آن شجرهی متعفّن خبیثه که دودمانشان ناپاکزادگان حرام خواران بودند ، با فرزندان تو چه کردند ؟ ! آن دودمان ناپاک فرزند هند جگرخوار شکم آکنده از حرام با تو و فرزندانت چه کردند ؟ !
آری ! آری !
آنچه که از ظلم بر شما روا داشتند بر کفر خود افزودند و نتوانستند شعشعهی سیمای جهان تاب تو و فرزندانت را خاموش کنند ، ولی شما درخشیدید چونان هزاران هزار خورشید در عالم و میدرخشید تا ابد تا ابد .
شما عزت الهی و جاودانه یافتید و خداوند دربارهی ظالمانِ به شما میفرماید :
« و البته گمان نکنید آنان که به راه کفر رفتند ، مهلت دادن ما ایشان را به حال آنان بهتر خواهد بود، بلکه به آنان مهلت میدهیم تا بر سرکشی و طغیان و کفر خود بیفزایند و آنان را در قیامت عذابی رسد که به آن سخت خوار و ذلیل شوند » .21
و نیز فرموده است :
« و به زودی کافران و ظالمان خواهند دانست که به چه کیفرگاهی و دوزخ انتقامی بازگشت میکنند » .22
و اما عاشقانتان و ارادتمندانتان و نوکرانتان و خاک کف پایتان همیشه بودهاند و خواهند بود .
آری ! مالک اشترها ، میثمها ، حبیب بن مظاهرها ، غلام سیاهها ، قنبرها و ... همیشه سرها را آماده و گردنها را کشیده دارند تا در راه شما از تن جدا شود که فرزند عزیزت حسین علیهالسلام فرمود :
مرگ با عزت بسی بهتر است از حیات با ذلت !23
و امید عالم در رگهای پیروانتان جاری است تا فرزندت مهدی ( عجل اللّه تعالی فرجه الشریف ) ظهور یابد و ریشهی امویان تاریخ را برکند و جهان را پر از عدل و داد نماید که برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم چنین مژدهای را بارها داده بود .24
عشق ورزیدن و محبت به شما گنجی است که خدا به هر بیسر و پایی ندهد ؛ بلکه آن را به کسی میدهد که ایمانش را با ظلم آلوده نکرده باشد که در کلام جاویدش میفرماید :
« آنانکه به خدا ایمان آورده و ایمان خود را به ظلم و ستم نیالودند ، ایمنی آنها راست و هم آنها به حقیقت هدایت یافتهاند » .25
چه زیبا ! چه زیبا ! برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم برکات محبت به شما خاندان عصمت و طهارت را بیان فرموده است :
« هرکس با محبت آل محمد بمیرد ، شهید از دنیا رفته است .
آگاه باشید ! هرکس با محبت آل محمد از دنیا رود ، خداوند او را مورد عفو و بخشش خویش قرار میدهد .
آگاه باشید ! هرکس با محبت آل محمد از دنیا رود ، با توبه از دنیا رفته است .
آگاه باشید ! هرکس با محبت آل محمد از دنیا رود ، مؤمن کامل الایمان از دنیا رفته است .
آگاه باشید ! هرکس با محبت آل محمد از دنیا رود ، فرشتهی مرگ او را بشارت به بهشت میدهد .
آگاه باشید ! هرکس با محبت آل محمد از دنیا رود ، او را به احترام به بهشت برند ، آنگونه که عروس به خانهی داماد .
آگاه باشید ! هرکس با محبت آل محمد از دنیا رود ، در قبر او دو در به سوی بهشت گشوده شود .
آگاه باشید ! هرکس با محبت آل محمد از دنیا رود ، خداوند قبر او را زیارتگاه فرشتگان رحمت قرار میدهد .
آگاه باشید ! هرکس با محبت آل محمد از دنیا رود ، بر سنت و جماعت اسلام از دنیا رفته است .
آگاه باشید ! هرکس با عداوت آل محمد از دنیا رود ، روز قیامت در حالی وارد
عرصهی محشر میشود که در پیشانی او نوشته شده : مأیوس از رحمت خدا .
آگاه باشید ! هرکس با عداوت آل محمد از دنیا رود ، کافر از دنیا رفته است .
آگاه باشید ! هرکس با عداوت آل محمد از دنیا رود ، بوی بهشت را استشمام نخواهد کرد » .26
آری !
این است برکات وجودی تو و فرزندانت که خدا به عاشقان شما خاندان عنایت نموده است ؛ همانهایی که با معرفت شما را دوست دارند و در راه شما گام بر میدارند و با دشمنان شما دشمن هستند .
تو و همسر و فرزندان گرامیات همان کسانی هستید که خداوند متعال در کلام جاویدش ـ به خاطر ایثار و از خود گذشتگی بزرگتان ـ به شما مباهات نموده و به بزرگی از شما یاد کرده است ؛ آن گاه که نذر نمودید سه روز روزه بگیرید و در هر افطار که مسکین و یتیم و اسیر باب منزلتان را کوبیدند تمام غذای خود را با آنکه نیاز فراوان به آن داشتید همه را در راه خدا انفاق کردید و تو و همسر و دو فرزندت فقط با آب افطار نمودید !
آنگاه جبرئیل بر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نازل شد و گفت : ای محمد ! این سوره را بگیر خداوند با چنین خاندانی به تو تبریک و تهنیت میگوید ؛ سپس سورهی « هل أتی » را بر او خواند . در این سورهی شریفه در بخشی از آیات خداوند از تو و خاندانت تمجید کرده و به شما وعدهی بهشت جاوید را داده است .27
در قسمتی از این سوره خداوند دربارهی آن فداکاری بزرگتان میفرماید :
« آنان ( اهل بیت ) به نذر خود وفا میکنند و از روزی که عذابش گسترده است میترسند . و غذای خود را با اینکه به آن نیاز دارند به مسکین و یتیم و اسیر میدهند و میگویند : ما شما را برای خدا اطعام کنیم و هیچ پاداش وتشکری از شما نمیخواهیم ؛ ما از پروردگارمان خائفیم در آن روزی که عبوس و شدید است » .28
این گذشت و فداکاری شما قلبها را فرو میریزد و اشکها را جاری میکند ، آخر سه روز فقط با آب افطار نمودید تا جواب « نه » به فقیران ندهید . شما با انفاق
چند قرص نان در قرآن جاوید شدید ؛ و انفاق این چند قرص نان برتری یافت بر تمام انفاقهای عالم ! چرا ؟ چون با تمام اخلاص و فقط و فقط برای رضای خدا انفاق نمودید ؛ آن هم تمام خوراکتان را .
چه بسا انفاقهای هزاران هزار تُنی که پشیزی ارزش نداشته باشد ، چون با ریا و منیتها توأم گشته ؛ اما شما برای خشنودی خدایتان خوراک را به نیازمندان دادید و به آنان گفتید از ما تشکر نکنید که برای رضای خدا شما را اطعام نمودیم .
اینجاست که خداوند در قرآن به جهت آفرینش چنین موجودی آفرین گفته است :
« پس آفرین باد بر خدایی که بهترین آفرینندگان است » .29
و اینجاست که خدا با آن علم بینهایتش آنگاه که ملائکه به خدا گفتند :
« انسان روی زمین فساد میکند و خون میریزد ، فرمود : من چیزی میدانم که شما نمیدانید » .30
و اینجاست که با نظر کردن در سیمای خاندان عصمت و طهارت هدف آفرینش انسان معلوم میشود که :
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت و از همین بیت مقدس و نورانی فرزندی خارج میشود که وقتی به وی آن ناپاک زاد گفت : بیعت کن یا مرگ را بپذیر ! آن فرزند عزیز ، آن خون خدا ، آن نور چشم مصطفی صلیاللهعلیهوآلهوسلم که حسین علیهالسلام تو باشد ، فرمود :
مرگ با عزت را میپذیرم و تن به ذلّت نمیدهم که مرگ با عزت ، شرف است و ذلت از ما خاندان عصمت و طهارت به دور است .31
تو و خاندان پاک و مطهرت همانهایی هستید که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم برای مباهله با نصارایِ نجران با خود به میعادگاه برد و این آیه در شأن شما خاندان است :
« ای رسول ! هرگاه بعد از علم و دانشی که دربارهی مسیح ( که او فرزند خدا نیست ) به تو رسید ، باز کسانی ( مسیحیانی که حق را نپذیرفتند ) با تو به
محاجّه و ستیز برخیزند ؛ به آنها بگو : بیائید ما فرزندان خود را دعوت کنیم و شما هم فرزندان خود را و ما زنان خویش را دعوت نمائیم و شما هم زنان خود را و ما از نفوس خود دعوت کنیم و شما هم از نفوس خود ، آن گاه مباهله کنیم ( یعنی نفرین بر دروغ گو کنیم ) و بگوئیم لعنت خداوند بر دروغگویان باد ».32
و به دنبال نزول این آیه پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم تو و همسرت علیهاالسلام و دو فرزند عزیزت حسن و حسین علیهماالسلام را با خود به مباهله برد و هیچ یک از صحابه را با خود نبرد و تو در این آیهی فوق از طرف خداوند متعال « أنفسنا » یعنی نفس پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم معرفی شدهای و این تازگی نداشت که از قبل پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرموده بود :
« علی از من است و من از علی »33
و فرموده بود :
« من و علی از یک درختیم و مردمان از درختان دیگر »34
و آنگاه که شما به مباهله رفتید و مسیحیان چهرهی نورانی تو و خاندانت را مشاهده نمودند ، به وحشت افتادند و به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم عرضه داشتند : ما حاضریم تو را راضی کنیم ، ما را از مباهله معاف بدار !
و نیز در برخی از نقلها آمده است :
زمانی که تو با برادرت و دو فرزندت و همسرت به میعادگاه رفتید ، بزرگ مسیحیان به آنان گفت : من صورتهایی را میبینم که اگر از خداوند تقاضا کنند کوهها را از جا برکند ، چنین خواهد کرد ؛ هرگز با آنان مباهله نکنید که هلاک خواهید شد و یک نصرانی تا روز قیامت بر صفحهی زمین باقی نخواهد ماند .35
و تو و فرزندان پاک و مطهرت همان صادقانی هستند که خداوند متعال در کلام جاویدش همگان را امر کرده که بیچون و چرا تابعتان باشند :
« ای کسانی که ایمان آوردهاید ! تقوای الهی پیشه کنید و با صادقین باشید » .36
تو و همسر گرامیت وخاندان پاک و مطهرت ، همانهایی هستید که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در
آخرین خطبهاش نسبت به شما سفارشی مهم نمود و در کنار قرآن قرار داد و با صدای بلند فرمود :
« ای مردم ! من در بین شما دو چیز گرانبها را به یادگار میگذارم : کتاب خدا و خاندانم را ؛ تا زمانی که به این دو تمسک جوئید ، گمراه نمیشوید و بدانید که این دو هرگز از هم جدا نمیشوند تا در قیامت بر حوض کوثر بر من وارد شوند » .37
چه سخن گرانسنگ و عظیمی است این سخن پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ! شما را برادر قرآن معرفی نمود و هدایت امت را با تمسک به هر دو بیان فرمود .
آن تبهکار که گفت : ما را قرآن بس است ، دروغی بس بزرگ گفت ؛ زیرا پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در آن سخن ارزشمندش فرموده بود : قرآن و اهل بیت هرگز از هم جدایی ندارند !
و آنان هم که با پیروی از آن تبهکار ، تو و خاندانت را رها نمودهاند و باز فریاد میزنند : که ما را قرآن بس است ، آنان هم دروغ گویند و هیچ بهرهای از قرآن ندارند ؛ هرچند آن را با صوتی زیبا و از حفظ بخوانند !
قرآن دائما با تو و خاندان پاکت میباشد و شما هرگز از هم جدائی ندارید تا در روز قیامت بر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر حوض کوثر وارد شوید .
آن کس حقیقتا از قرآن بهره میبرد که دامن تو و خاندان مطهرت را بگیرد ؛ که شما قرآن ناطقاید و برگ برگ آن .
تو و خاندانت مفسران واقعی قرآناید ؛38 تو و خاندان مطهرت علیهمالسلام همان اهل ذکری هستید که خداوند فرمان داده که از آنان بپرسید ، اگر نمیدانید ؛39 تو و خاندان معصومت علیهمالسلام همان راسخان در علماید که خدا فرموده است :
تأویل قرآن را نمیدانند مگر خدا و راسخان در علم .40
آن تبهکار به چه جهت گفت : کتاب خدا ما را کافی است ؟ مگر از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نشنیده بود که قرآن و خاندان عصمت و طهارت هرگز از یکدیگر جدا نیستند ؟
آری !
شنیده بود اما شیطان ، حب ریاست را بر آنان چنان عظیم جلوه داده بود که حاضر شدند تمام حقایق را زیر پا بگذارند .
و در سخن دیگری پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شما خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام را به کشتی نوح تشبیه نمود و فرمود :
« ای امت ! بدانید مَثَل اهل بیت در میان شما مثل کشتی نوح است هرکس بر آن سوار شد ، نجات یافت و هرکس از آن تخلف و سرپیچی نمود ، غرق و هلاک گشت » .41
سلیم بن قیس هلالی ـ که از یاران گرامی و شیعیان مخلص توست ـ ، میگوید :
« در موسم حج در مکه بودم که ابوذر غفاری حلقهی در کعبه را گرفته و با صدای بلند میگوید :
آهای مردم ! آهای مردم ! هرکس که مرا میشناسد که میشناسد و هرکس مرا نمیشناسد من خود را معرفی میکنم ، من جندب بن جناده ، ابوذر هستم از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شما شنیدم که فرمود :
ای مردم ! به هوش باشید که خاندان من در میان شما همان کشتی نوح است که هرکس سوار آن شد ، نجات یافت و هرکس سر باز زد ، نابود گشت » .42
چه مثال زیبا و گویایی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم برای معرفی تو و خاندانت بیان نموده است ! شما کشتی نجاتید ؛ شما شکافندهی موجهای فتنه و شبهاتید ؛ شما مسافران دنیا را با کشتی مستحکم پربهایتان با سلامت از گردابهایخردکنندهی دنیا به ساحل سلامت بهشت میرسانید . چه کشتی زیبا و با عظمتی ! چه کشتی وسیع و پرامکاناتی !
بهای سوار شدن بر این کشتی با عظمت چیزی جز ایمان خالص ـ که آمیزهای از صداقت و معرفت است ـ نیست .
سؤالاتی از عقلای جهان دارم :
آیا نوشیدن آب لجن زدهی خون آلود بهتر است یا آبی خنک و شیرین و گوارا ؟ !
آیا استعمال بوی متعفّن و تهوع آور مردار کرم زدهی حیوانی حرام گوشت خوشایند است یا استعمال عطر گل محمدی و مریم و نرگس ؟ ! آیا زندگی در سیاه چالی که روزنهای به خارج ندارد و زندانی در مدفوعات و تعفنات خود غوطهور است ، بهتر است یا زندگی در مکانی مرتفع و سرسبز با چشمه سار و هزاران نوع درخت و گل و گیاه ؟ ! آیا گزینش همسری تمام بدن سوخته با صورتی جذامی و با چشمهایی کور بهتر است یا همسری که زیبایی و مهربانی بیمثالش فقط یک هزارم کمالات وجودیاو میباشد ؟ ! آیا داشتن بدنی فلج با چشمانی کور و روانی نا سالم که لحظهای آرامش و سکوت و خواب ندارد ، بهتر است یا بدنی کاملاً سالم و به دور از هرگونه مرض و آفت و روانی شاد که لحظهای هم غبار اندوه و غم روی آن ننشسته است ؟ !
من یقین دارم که همهی عاقلان عالم میگویند : معلوم است ، همان موارد دومی ؛ ولیکن بسیاری نمیدانند که گرفتار موارد اولی میباشند و خود غافلاند .
تو و خاندان گرامیات علیهمالسلام ، انسانها را از تعفنات و ظلمات و آفات ، با سفینهی نجاتتان خارج نموده و به معطّرات و روشناییها و صحّت و زیباییها داخل میگردانید .
راه درست و مستقیم با دستگیری شما خاندان ارجمند علیهمالسلام میسّر است و آنان که راه دیگران را برگزینند ، از معرفت خدا و صراط مستقیم خارجاند که فرمودی :
« خداوند اگر میخواست خود را بیواسطه بر بندگانش معرفی میکرد ولی چنین نخواست ، بلکه ما را در راه معرفت خودش واسطه قرار داد . آنان که از ولایت ما روی گردانند و دیگران را ترجیح دهند ، از صراط مستقیم خارجاند » .43
و برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در جمع یاران فرمود :
« ای مردم ! بدانید که برای خداوند بابی است که هرکس از آن داخل شود ، از آتش جهنم و از فزع بزرگ در امان است » .
در آن هنگام ابوسعید خدری برخاست و عرض کرد : ای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ما را به آن باب ، هدایت کن تا آن را بشناسیم .
فرمود :
« او علی بن ابیطالب ، سید الأوصیاء و امیر مؤمنان ، برادر رسول خدا و خلیفهیخدا بر همهی مردم است ... ای مردم ! هرکس که از اقتدای به من خشنود میشود باید به ولایت علی بن ابیطالب و امامانی که از ذریّهی من میآید ، در آید ؛ زیرا آنان خزائن علم من هستند » .44
و در سخنی دیگر از برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آمده است که شما اهل بیت علیهمالسلام همان باب حِطّهی بنیاسرائیل هستید که هرکس داخل آن شود ، مشمول رحمت و آمرزش پروردگار قرار میگیرد .45
تو و خاندان مطهرت سبب امن و امان زمین و زمینیان هستید که برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
« ستارگان امان و امنیت ساکنان آسمانها هستند ؛ پس زمانی که ستارگان از بین روند ، اهل آسمان هم از بین میروند و اهل بیت من امان برای ساکنین زمیناند ، اگر اهل بیت من نباشند تمام اهل زمین از بین میروند » .46
آری !
شمائید برکات زمین ، شمائید امنیت زمین و شمائید کوههای همیشه استوار یقین که هیچ کس را نمیتوان با شما خاندان پاک مقایسه کرد ، که خود فرمودی :
« کسی را با خاندان رسالت نمیشود مقایسه کرد و آنان که پروردهی نعمت هدایت اهل بیت پیامبرند هیچ کس با آنان برابر نخواهد بود . عترت پیامبر اساس دین و ستونهای استوار یقین میباشند ؛ شتاب کننده باید به آنان بازگردد و عقب مانده باید به آنان بپیوندد زیرا ویژگیهای حق ولایت به آنها اختصاص دارد و وصیت پیامبر نسبت به خلافت مسلمین و میراث رسالت ، به آنها تعلق دارد » .47
و نیز فرمودی :
« خاندان پیامبر ، بهترین خاندانها و اهل بیتش بهترین اهل بیتها
و شجرهاش بهترین شجرهها است که در حرم روئیده و در بوستان مجد و شرافت رشد کرده است ، و آن شجرهها شاخههایی دراز دارد و آن را میوهای است که دست هر کس به آن نرسد » .48
و باز برای هدایت مردم دلسوزانه فریاد زدی :
« ای مردم ! به اهل بیت پیامبرتان بنگرید ، از آن سو که گام بر میدارند ، بروید . قدم جای قدمشان بگذارید ؛ آنها شما را هرگز از راه هدایت بیرون نمیبرند و به پستی و هلاکت باز نمیگردانند . اگر سکوت کردند سکوت کنید و اگر قیام کردند ، قیام کنید ؛ از آنها پیشی نگیرید که گمراه میشوید و از آنها عقب نمانید که نابود میگردید » .49
یا مولا !
پاکان و راستان ، پیرو تو هستند نه تبهکاران و نابکاران .
در عجبم که با آن همه سفارشات رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهیتو و جایگاهت و جایگاه خاندانت علیهمالسلام ، چگونه عدهای که خود را پیرو رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم میدانستند ، دامان دیگران را گرفتند ! ؟
و بیشتر در عجبم از سخن انسانی یا بهتر بگویم انساننمای نابکاری از تبار نابکاران ! که میگوید : « به درستی که تفکر مقدم داشتن اهل بیتِ رسول خدا از آثار جاهلیت است که بستگان رؤسا را مقدم میداشتند » .50
یا امیرمؤمنان ! با اجازهی شما چند کلام به این نابکار جواب گویم :
ای نابکار ! آن زمان که مولایمان علی علیهالسلام در سن کودکی ابراز ایمان نمود ، آن سروران تو چه میکردند ؟ ! آیا خدا را میپرستیدند یا بتها را ؟
ای نابکار ! آیا پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی مولایمان علی علیهالسلام فرمود که او دروازهی علم و حکمت من است یا دربارهی آن سرورانت ؟
ای نابکار ! پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به چه کس گفت که او بعد از من عالمترین امت است ؟ ! آیا به مولایمان علی علیهالسلام گفت یا به سروران تو ؟
ای نابکار ! پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم چه کسی را نفس خود و از خود نامید ؟ ! مولایمان علی علیهالسلام یا سروران تو را ؟
ای نابکار ! پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم چه کسی را در کنار خود ، پدر این امت معرفی نمود ؟ ! آیا مولایمان علی علیهالسلام یا سروران تو را ؟
ای نابکار ! پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در غدیر خم به امر خدا چه کسی را جانشین خود معرفی نمود ؟ ! آیا مولایمان علی علیهالسلام یا آن سروران تو را ؟
ای نابکار ! پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در آخرین خطبهای که برای مردم خواند ، چه کسانی را در کنار قرآن قرار داد ؟ آیا مولایمان علیهالسلام و خاندانش و یا سروران تو را ؟
ای نابکار ! پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم چه کسانی را کشتی نجات معرفینمود ؟ آیا مولایمان علی علیهالسلام و خاندانش ، یا سروران تو را ؟
ای نابکار ! پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم چه کسانی را ستارگان هدایت و سبب امنیت زمین معرفی نمود ؟ آیا مولایمان علی علیهالسلام و خاندانش ، یا سروران تو را ؟
البته از چون تویی که تمام وجودش با نفاق آبیاری شده توقع چنین سخنانی میرود !
و اما از پیروانت که از تو نابکارتر و تبهکارترند هم کمی بگویم :
همین را بدان که کشورهای اسلامی را به آتش کشیدهاند ؛ آنان با تفکرات باطلشان ـ که از تو به ارث بردهاند و بر آن افزودهاند ـ همهی مسلمانان به ویژه پیروان اهل بیت علیهمالسلام را متهم به کفر میکنند و خون و جان و مال و نوامیس آنان را مباح میدانند ! آن پیروانت هزاران نفر از مسلمانان و شیعیان کشورعراق و پاکستان و سوریه و دیگر جاها را با بمبگذاری به خاک و خون کشیدهاند ؛ آن تبهکاران با انجام عملیات انتحاری ، خود را در مساجد و حسینیهی شیعیان منفجر میکنند تا با کشتن دهها نفر از کودک و زن و مرد و پیر و جوان بیگناه به خدا تقرّب جویند !!
ای نابکار ! این را نیز بشنو !
چند سال پیش که یکی از این موجودات انسان نما را که قصد انفجار خود با بمب در یکی از مساجد شیعیان عراق را داشت و موفق نشد و او را دستگیر کردند ، او
چونان باران بهاری گریه میکرد که چرا موفق نشده بود با عملیات انتحاری ، خود و دهها نفر دیگر را پاره پاره کند تا خود به بهشت رود و نماز عصر خود را پشت سر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در بهشت بخواند ! !و دیگران ـ یعنی همان کودکان و زنان و مردان بیگناه که صد پاره میشدند ـ راهی جهنم شوند ! !
ببین که طرفدارانت چگونه به قهقرا رفتهاند !
اکنون هم شاهدیم این گروه از خدا و قیامت بیخبر که ادعای مسلمانی دارند ، چگونه همگام با دشمنان اسلام در کشور سوریه برای منافع آمریکا و اسرائیل دست به آشوب و جنایت و ویرانی میزنند ؛ تا آنجا که برخی از بزرگان این گروه تکفیری به یارانشان فتوا میدهند و میگویند :
در این نبرد چون شما مجاهدان فی سبیل اللّه هستید و علویان و شیعیان و مدافعان نظام سوریه کافرند ، کشتن فرزندانشان و تجاوز به نوامیسشان مباح میباشد ! !51
یارانت کشتن انسانها بیدلیل شرعی ـ که در اسلام از بزرگترین گناهان شمرده شده است ـ را مباح میدانند ! و تجاوز به نوامیس مسلمین را جایز !
و دیگری فتوا میدهد و میگوید :
دشمن اصلی ما اسرائیل نیست !52
آری !
این است گوشهی کوچکی از انحرافاتی که توسبب آن شدی وعلتش دوری تو از خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام بود .
از امیرمؤمنان علیهالسلام عذر خواهی میکنم که سخن دربارهی این نابکار کمی طولانی شد .
یا امیرمؤمنان !
در پایان این فصل، هم برای تبرک بیشتر و هم کوری چشمان دشمنانت و کوری چشمان حاسدان به حقانیت و مقامت، بخشی از سخن زیبایت در نهج البلاغهات را میآورم :
دربارهی مقام خود و خاندانت فرمودی :
« کجایند کسانی که پنداشتند دانایان علم قرآن آنان میباشند نه ما ؟ ! که این
ادّعا را بر اساس دروغ و ستمکاری بر ضد ما روا داشتند . خدا ما اهل بیت پیامبر را بالا آورد و آنان را پست و خوار کرد ، به ما عطا فرمود و آنها را محروم ساخت ، ما را در حریم نعمتهای خویش داخل و آنان را خارج کرد که راه هدایت به وسیلهی ما طلب میشود و به وسیلهی ما بینایی را از گمراهی میجویند . همانا امامان [ دوازده گانه ] همه از قریش بوده که درخت آن را در خاندان بنی هاشم کاشتهاند ، مقام ولایت و امامت در خور دیگران نیست و دیگر مدعیان زمامداری ، شایستگی آن را ندارند » .53
حکمتنامهی چهارم :مناقب اهل بیت علیهمالسلام در منابع اهل سنّت و مباحث متعدد دیگر .
1 ـ « وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَالَّذی خَبُثَ لایَخْرُجُ إِلاّ نَکِدا کَذالِکَ نُصَرِّفُ الاْآیاتِ لِقَوْمٍ یَشْکُرُونَ »
ترجمه : سرزمین پاکیزه ( و مستعد ) ، گیاهش به فرمان پروردگار میروید ؛ امّا سرزمینهای ناپاک ( و شوره زار ) ، جز گیاه اندک و بیارزش ، از آن نمیروید ؛ این گونه آیات ( خود ) را برای گروهی که شکرگزارند ، شرح میدهیم . ( سوره اعراف آیه 58 )
2 ـ دیوان حافظ ، غزل 449
3 ـ همان ، غزل 224
4 ـ « وَ إِذْ یَعِدُکُمُ اللهُ إِحْدَی الطّائِفَتَیْنِ أَنَّها لَکُمْ وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَیْرَ ذاتِ الشَّوْکَةِ تَکُونُ لَکُمْ وَیُریدُ اللّهُ أَنْ یُحِقَّ الْحَقَّ بِکَلِماتِهِ وَیَقْطَعَ دابِرَ الْکافِرینَ * لِیُحِقَّ الْحَقَّ وَ یُبْطِلَ الْباطِلَ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُجْرِمُونَ »
ترجمه : ( به یاد آرید ) هنگامی را که خداوند به شما وعده داد که یکی از دو گروه [ کاروان تجاری ، یا لشکر مسلح قریش ] نصیب شما خواهد بود ؛ و شما دوست میداشتید که کاروان ( غیر مسلح ) برای شما باشد ؛ ولی خداوند میخواهد حق را با دستورات خود تقویت ، و ریشه کافران را قطع کند ؛ ( از این رو شما را برخلاف میلتان ، با لشکر قریش درگیر ساخت ) . تا حق را تثبیت کند ، و باطل را از میان بردارد ، هرچند مجرمان کراهت داشته باشند . ( انفال ، آیهی 7 و 8 )
در روایات متعدد از منابع اهل سنت آمده : از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم سؤال شد : آن کلماتی که خداوند به آدم القا نمود و با آن توبهی آدم را پذیرفت ، چیست ؟ رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم
فرمود :
آدم نامهای مقدس محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین را از خداوند دریافت نمود و سپس خدا را با این کلمات قسم داد و خداوند توبهی وی را پذیرفت .
برخی از منابع اهل سنت که روایت فوق را از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل نموده است :
مناقب ابن مغازلی ، ص 63
ینابیع المودة ، قندوزی ، صص 239 و 97
الدر المنثور ، سیوطی ، ج 1 ، ص 60
فردوس الأخبار ، دیلمی ، ج3 ، حدیث 4401 ، ص 151
دلائل النبوّة ، بیهقی ، ج 5 ، ص481
سیرة الحلبیّة ، ج 1 ، ص 219
تفسیر اللوامع ، ج 1 ، ص 219
5 ـ « إِنَّما یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرا »
ترجمه : خداوند فقط میخواهد پلیدی ( گناه ) را از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد . ( سوره احزاب ، آیه 33 )
آیهی فوق در شأن اهل بیت علیهمالسلام نازل شده که بیانگر پاکی و عصمت آنهاست . طبق احادیث فراوانی که از طریق شیعه و سنی وارد شده ، آیهی تطهیر دربارهی پیامبر و علی و زهرا و حسن و حسین و نه نفر از فرزندان حسین علیهمالسلام نازل شده است . در کتب معتبر اهل تسنن از قبیل صحیح مسلم ، مسند احمد ، الدرالمنثور ، مستدرک ، جامع الاصول ، سنن ترمذی ، نور الابصار ، مناقب خوارزمی و ... احادیث فراوانی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دراین باره موجود است .
نفی هر گونه رجس و پلیدی و تطهیر مطلق که خداوند در این آیهی شریفه در مورد اهل بیت علیهمالسلام فرموده است ، همان مقام عصمت است .
شیعه با استاد به آیات و روایات عقیده دارد امام باید بسان نبی از همهی رذائل و گناهان ظاهری و باطنی ، عمدی و سهوی ، از کودکی تا مرگ مصون و مبرّا باشد ، ؛ زیرا امامان همانند نبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم حافظ شریعت و زنده کنندهی آن هستند و شؤون امام مانند پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم است ، جز در تلقی وحیکه مخصوص نبی است ؛ پس او نیز باید معصوم باشد زیرا بدون عصمت ، توان آن را ندارد که در مقام نبی بنشیند و به وظایف او عمل کند ، وظایفی چون هدایت خلق به سوی مصالح واقعی ، تزکیه آنان ، تربیت خلق برای کمالی که شایسته آنان است ، حفظ شریعت از تحریف به زیاده و نقصان و ... .
اشکال اهل تسنن دربارهی این آیه :
برخی گفتهاند که آیهی تطهیر دربارهی زنان پیغمبر نازل شده است ؛ زیرا آیات قبل و بعد این آیه نیز دربارهی زنان پیغمبر است ، یا لااقل زنان پیغمبر هم مشمول آیهی تطهیر میشوند .
جواب به اشکال :
اینکه قائل شویم آیه برای عصمت اهل بیت نیست ، اجتهاد در مقابل نص است ؛ زیرا احادیث زیادی دربارهی این آیه در منابع معتبر شیعه و سنی است و تمام روایات بیان میدارند که این آیه دربارهی عصمت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و فاطمه علیهاالسلام و علی علیهالسلام و فرزندانشان از ائمهی اطهار علیهمالسلام نازل شده است ؛ حتی در برخی از روایات که همسران پیامبر ناقل آن میباشند خود اعتراف کردهاند که آیهی فوق در شأن نامبردگان است نه در شأن خودشان .
اگر آیهی شریفه دربارهی زنان پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود ، باید آیه به صورت خطاب مؤنث آمده باشد ، چنانکه آیات قبل همگی به صورت مؤنث آورده شده ولی در این قسمت از آیه ضمیر « کُم » که نشانهی جمع مذکر است ، در کلمهی « عنکم » و « یطهّرکم » آورده شده که این خود دلیل بسیار گویایی است که آیه هیچ ارتباطی با زنان پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ندارد ؛ زیرا اگر آیه دربارهی زنان پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود ، باید خداوند این چنین میفرمود : إنّما یرید اللّه لیذهب عنکنّ الرجس أهل البیت و یطهّرکنّ تطهیرا .
در ادامه برخی از احادیثی که در منابع اهل سنت آمده ـ برای نمونه ـ مطرح میشود :
عطاء بن سیار از أمّ سلمه نقل میکند که آیهی شریفهی « إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ ... » در خانهی من نازل شد . او میگوید :
آنگاه پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم علی ، فاطمه ، حسن و حسین علیهمالسلام را حاضر کرد و فرمود : اینها اهل بیت من هستند .
( المستدرک علیالصحیحین ، ج3 ، حدیث 470 ، ص158 )
صفیه دختر شیبه از عایشه نقل میکند که گفت :
پیامبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] وسلّم ) بامداد خارج شد در حالی که پوشش پشمینقش داری از موی سیاه بر تن داشت ، پس حسن بن علی آمد [ علیهماالسلام ] و پیامبر او را در زیر آن جای داد ؛ سپس حسین [ علیه السلام [ آمد و داخل شد ، در پی او فاطمه [ سلام اللّه علیها ] آمد که پیامبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) او را نیز در زیر پوشش خود جای داد و سرانجام علی [ علیه السلام ]
آمد که پیامبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) او را نیز در زیز پوشش خود جای داد و سپس فرمود : « إِنَّما یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ ... »
( صحیح مسلم ، ج 4 ، حدیث 2424 ، ص 1883 )
ابوسعید خدری به نقل از امّ سلمه میگوید :
این آیه « إِنَّما یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ ... » در خانهی او نازل شده است . امّ سلمه میگوید : من بر در خانه نشسته بودم ، عرض کردم یا رسول اللّه ! آیا من از اهل بیت هستم ؟ فرمود : تو به سوی خیر روانهای ! تو از همسران پیامبری . ( یعنی همسران پیامبر شامل این آیه نمیشوند ) .
ام سلمه میگوید : این در حالی بود که پیامبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) و علی [ علیه السلام ] و فاطمه [ سلام اللّه علیها ] و حسن [ علیه السلام ] و حسین [ علیه السلام ] در خانه بودند .
( تفسیر طبری ، ج 12 ، جزء 22 )
« شهر بن حوشب » از أمّ سلمه نقل میکند :
پیامبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) عبایی بر علی [ علیه السلام ] حسن [ علیهالسلام ] حسین [ علیه السلام ] و فاطمه [ سلام اللّه علیها ] افکند و سپس فرمود :
بار خدایا ! اینان اهل بیت من و خواص من هستند ، خدایا ! هرگونه پلیدی را از آنان دور کن و کاملاً پاکشان گردان .
أمّ سلمه گفت : آیا من از ایشانم ؟
پیامبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) فرمود : ( نه ،اما ) تو به سوی نیکی و خیر هستی .
( مسند احمد بن حنبل ، ج10 ، ص228 )
احادیث فوق ـ که بیان میدارند آیهی تطهیر در شأن محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام و حسن علیهالسلام و حسین علیهالسلام و امامان معصوم میباشد ـ نه زنان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ـ در این منابع اهلسنت نیز آمده است :
شواهد التنزیل ، حاکم حسکانی ، ج 2 ، ص 124
خصائص ابن بطریق ، حدیث 36 ، ص 71
صحیح مسلم ، ج 5 ، ص 37
السیرة الحلبیة ، ج3 ، ص 212
تفسیر زمخشری در تفسیر آیهی مباهله
سنن الکبری ، بیهقی ، ج 2 ، ص 149
سنن ترمذی ، ج 2 ، ص 319
أُسد الغابة ، ج4 ، ص 110
کنز العمّال ، متقی هندی ، ج 7 ، ص 103
ما نزل من القرآن فی علی [ علیه السلام ] أبو نعیم اصفهانی ، ذیل آیهی شریفه .
مشکل الآثار ، طحاوی ، باب 106 ، حدیث 774
معجم الکبیر ، طبرانی ، ج 9 ، ص 11
العقد الفرید ، ابن عبد ربّه ، ج 4 ، ص 311
الدر المنثور ، سیوطی ، ج 5 ، ص 198
خصائص نسائی ، ص 249
و دهها منبع دیگر
قرطبی از علمای اهل سنت میگوید :
و کان ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) بعد نزول هذه الآیة « و أمر أهلک بالصلاة » یذهب کلّ صباح إلی بیت فاطمة و علی ـ رضوان اللّه علیهما ـ فیقول : الصلاة .
( تفسیر الجامع لأحکام القرآن ، ج 11 ، ص263 )
فخر رازی ـ که از بزرگترین مفسران اهل سنت است ـ میگوید :
إنّ الآیة تدلّ أنّ هؤلاء الخمسة محمد ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) و علی [ علیه السلام ] و فاطمة [ سلام اللّه علیها ] و الحسن [ علیه السلام ] و الحسین [ علیه السلام ] مطهّرون من الذنوب الصغیرة و الکبیرة .
( تفسیر کبیر ، فخر رازی ، ج2 ، ص 700 )
با توجه به این دلایل متواتر ، به قطع و یقین باید گفت که آیهی تطهیر هیچ رابطهایبا زنان پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ندارد و فقط در شأن خاندان عصمت و طهارت محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام و فرزندانشان از ائمه اطهار علیهمالسلام نازل شده است .
جالب توجه اینجاست که همین مطلب را مسلم ـ که از بزرگترین محدثان اهل سنت است ـ در صحیح خودش نقل میکند :
فقلنا من أهل بیته ، نساؤه ؟
قال : لا و أیم اللّه تعالی ، إنّ المرأة تکون مع الرجل العصر من الدهر ، ثمّ یطلقها فترجع إلی أبیها و قومها ، أهل بیته أصله و عصبته ، الذین حرّموا الصدقة بعده .
( صحیح مسلم ، تحقیق محمد فؤاد عبدالباقی ، ج 5 ، ص181 )
6 ـ قال امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیهالسلام :
« إن اللّه تبارک و تعالی طهّرنا و عصمنا و جعلنا شهدا ء علی خلقه و حجّته فی أرضه و جعلنا مع القرآن و جعل القرآن معنا لا نفارقه و لا یفارقنا » .
( اصول کافی ، کتاب الحجة ، ج 1 ، ص 191 )
7 ـ غایة المرام ، محدّث بحرانی ، ص293
8 ـ غایة المرام ، ص215
9 ـ انس بن مالک میگوید :
دیدم که رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) تا مدت شش ماه هنگام نماز به خانهی زهرا [ سلام اللّه علیها ] میرسید و میفرمود : ای اهل بیت برای نماز برخیزید ؛ « إِنَّما یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ ... »
( جامع الأصول ، ج 1 ، ص 110 )
10 ـ متأسفانه با وجود روایات متعدد از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم که بیان میدارد آیهی فوق در شأن اهل بیت علیهمالسلام نازل شده است ، بسیاریاز اهل سنت میگویند : آیه دربارهی زنان پیامبر است !
11 ـ « قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِیها حُسْنا إِنَّ اللهَ غَفُورٌ شَکُورٌ »
ترجمه : بگو : من هیچ گونه اجر و پاداشی از شما بر این دعوت درخواست نمیکنم جز دوست داشتن نزدیکانم [ اهل بیتم ] ؛ و هر کس کار نیکی انجام دهد ، بر نیکیاش میافزاییم ؛ چرا که خداوند آمرزنده و قدردان است . ( سوره شوری ، آیه 23 )
در منابع متعددی از اهل سنت از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم روایت شده که « ذی القربی » ، علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام و فرزندانشان علیهمالسلام میباشند ؛ برای نمونه :
قال الرازی و العسقلانی و الواحدی :
قالوا یا رسول اللّه ! من قرابتک الذین افترض اللّه تعالی علینا مودّتهم ؟
قال رسول اللّه ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) : علی [ علیه السلام ] و فاطمة [ سلام اللّه علیها ] و ولدهم ؛ یقولها ثلاث مرّات .
حدیث فوق در این کتابهای اهل سنت آمده است :
مستدرک علی الصحیحین ، حاکم نیشابوری ، ج 3 ، حدیث 4802 ، ص 188 .
الصواعق ، ابن حجر عسقلانی ، ص 102
شواهد التنزیل ، ج 2 ، ص 196
التفسیر الوسیط ، واحدی ، ج2 ، ص 196
تفسیر کبیر ، فخر رازی ، ج 10 ، ص 3276
تاریخ دمشق ، ابن عساکر ، ج 3 ، ص 87
المعجم الأوسط ، طبرانی ، ج 3 ، ص 87
الفصول المهمّة ، ابن صباغ مالکی ، ص 158
کنز العمّال ، متقی هندی ، ج 1 ، ص 251
الذخائر ، محبّ الدین طبری ، ص 25
سیوطی در تفسیرش در ذیل آیهی شریفه و ثعلبی در تفسیرش ذیل آیهی کریمه ، زمخشری در تفسیرش ذیل آیهی شریفه .
و دهها منبع دیگر از اهل سنت .
ابن عباس میگوید :
فلما نزل ذلک اجتمع الناس إلی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، فقالوا : یا رسول اللّه من قرابتک الذین فرض اللّه عزّ و جلّ علینا مودّتهم ؟
فقال صلیاللهعلیهوآلهوسلم : علی و فاطمة و ولدهما .
( ولایة علی علیهالسلام فی القرآن من کتب السنة ، نجاح طائی ، ج 7 ، ص 75 )
شیخ سلیمان حنفی قندوزی نقل میکند : اصحاب پیامبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) عرض کردند : ذی القربی چه کسانی هستند ؟ من هؤلاء الذین وجبت علینا مودّتهم ؟ قال ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) :
علی [ علیه السلام ] و فاطمة [ سلام اللّه علیها ] و ولدهما .
( ینابیع المودة ، قندوزی ، ص 368 )
ابوالفرج اصفهانی نقل میکند که حسن بن علی علیهماالسلام خطبهای برایمردم خواند و فرمود :
أنا من أهل البیت الذین أذهب اللّه عنهم الرجس و طهّرهم تطهیرا ، و الذین افترض اللّه مودّتهم فی کتابه إذ یقول : « وَ مَنْ یَقْتَرِف حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فیها حُسْنَا »فاقتراف الحسنة مودّتنا أهل البیت .
( مقاتل الطالبیین ، ص 52 )
امام شافعی از ائمهی چهارگانه اهل سنت در اشعارش میگوید :
یا آل بیت رسول اللّه حبّکم فرض من اللّه فی القرآن أنزله
یکفیکم من عظیم الفخر إنّکم من لم یصلّ علیکم لا صلاة له
( ینابیع المودة ، ج 2 ، ص 434 )
12 ـ قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
النظر إلی علی عبادة .
حدیث فوق در منابع متعددی از اهل سنت آمده است ؛ برای نمونه :
کفایة الطالب ، گنجی شافعی ، ص 123
المناقب ، خوارزمی ، ص 32
مائة منقبة ، ابن شاذان کنزالعمال ، متقی هندی ، ج 11 ، حدیث 328 ، ص 610
تاریخ دمشق ، ابن عساکر ، ج 2 ، حدیث 729 ، ص 244
المستدرک ، حاکم نیشابوری ، ج 3 ، ص 141
الجامع الصغیر ، سیوطی ، ج 1 ، حدیث 433 ، ص 665
تاریخ بغداد ، خطیب بغدادی ، ج2 ، ص 51
مناقب ، ابن مغازلی ، حدیث 254 ، ص211
میزان الاعتدال ، ذهبی ، ج 3 ، ص467
و ...
13 ـ مرحوم علامه امینی در کتاب گرانسنگ « الغدیر » جلد 7 در صفحات 10 ـ 13 منابع متعددی از اهل سنت را در مورد واقعهی ذیل بیان میدارد :
زمانی که مکه توسط پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و یارانش فتح شد ، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در خانهی کعبه اقدام به شکستن بتها نمود ، قسمتی از بتهای نصب شده بر داخل کعبه و یا بیرون آن به وسیلهی علی علیهالسلام سرنگون شد . پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به علی علیهالسلام فرمود :
علی ! بنشین تا من بر دوش تو قرار گیرم و بتهای بالای کعبه را سرنگون کنم .
علی علیهالسلام در حالی که کنار دیوار کعبه قرار گرفته بود ، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را بردوش گرفت ولی احساس سنگینی نمود ، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از وضع علی علیهالسلام آگاه شد ، دستور داد تا علی بر دوش او قرار گیرد ؛ علی علیهالسلام بر دوش پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم قرار گرفت و بت بزرگ قریش را که از مس بود ، بر زمین افکند آن گاه به انداختن دیگر بتها پرداخت .
14 ـ حاکم نیشابوری ـ دانشمند معروف اهل سنت ـ از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل میکند :
لمبارزة علیّ بن أبی طالب لعمرو بن عبدوَد یوم الخندق أفضل من أعمال أمتی إلی یوم القیامة .
( مستدرک حاکم ، ج 3 ، ص32 )
خطیب بغدادی از دیگر دانشمندان اهل سنت در تاریخ بغداد ، ج 13 ، ص 19 روایت میکند که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
لمبارزة علیّ بن أبی طالب لعمرو بن عبدوَد یوم الخندق أفضل من عمل أمتی إلی یوم القیامة .
فخر رازی در تفسیر کبیر ، ج 32 ، ص 31 در ذیل آیه : « إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ » میگوید : ولم یبیّن قدر الخیریّة و هذا کقوله ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) :
لمبارزة علی مع عمرو بن عبدوَد أفضل من عمل أمتی إلی یوم القیامة .
فلم یقل مثل عمله بل قال أفضل .
علی بن برهان الدین حلبی در سیرهی حلبیه ، جلد 2 ، صفحه 340 روایت میکند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
قتل علی لعمرو بن عبدوَد أفضل من عبادة الثقلین .
15 ـ شخصی از ابن عباس پرسید : پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در آغوش چه کسی جان سپرد ؟ ابن عباس گفت : پیامبر گرامی صلیاللهعلیهوآلهوسلم در حالی که سر او در آغوش علی بود ، جان سپرد . همان شخص افزود که عایشه مدعیاست که سر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر سینهی او بود که جان سپرد . ابن عباس گفتهی او را تکذیب کرد و گفت : پیامبر در آغوش علی علیهالسلام جان داد و علی و برادر من ، « فضل » او را غسل دادند .
( طبقات ابن سعد ، ج 2 ، ص 263 ؛ الکامل فی التاریخ ، ابن اثیر ، ج 2 ، ص 219 )
16 ـ امیرمؤمنان علیهالسلام پیکر مطهر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را غسل داد و کفن کرد ؛ زیرا پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرموده بود که نزدیکترین فرد مرا غسل خواهد داد .
( طبقات کبری ، ج 2 ، ص 57 ؛ طبقات ابن سعد ، ج 2 ، ص 247 )
سلیم بن قیس هلالی نقل میکند : هنگامی که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از دنیا رفت به علی علیهالسلام وصیت کرد که غسلش را غیر او بر عهده نگیرد ... علی علیهالسلام عرض کرد : یا رسول اللّه ! چه کسی مرا در غسل تو کمک میکند ؟ حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : جبرئیل با گروهی از ملائکه .
و چنین شد که « علی » علیهالسلام آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم را غسل میداد و فضل بن عباس آب میریخت و ملائکه بدن آن حضرت را آن طور که علی علیهالسلام میخواست ، میگردانیدند .
( کتاب حدیث سلیم بن قیس هلالی ، حدیث 3 )
امام علی علیهالسلام در قسمتی از احتجاجاتش در بین گروهی از مهاجرین و انصار فرمود : آیا اقرار میکنید که پیامبر به من دستور داد او را غسل دهم و به من خبر داد که جبرئیل مرا بر غسل او کمک میکند ؟ گفتند : آری به خدا قسم .
( کتاب حدیث سلیم بن قیس هلالی ، حدیث 11 ؛ غیبت نعمانی ، ص 52 ؛ فرائد السمطین ، ج 1 ، ص 392 ؛ احتجاج ، طبرسی ، ج 1 ، ص 210 )
17 ـ در حکمت بیستم ماجرای حمله به خانهی وحی و بیعت اجباری علی علیهالسلام و شهادت صدیقهی کبری علیهاالسلام به صورت مفصل و با منابع و مآخذ اهل سنت بیان شده است .
18 و 19 ـ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی دخترمکرمش علیهاالسلام فرمود :
فاطمة بضعة منّی من سرّها فقد سرّنی ومن سائها فقد سائنی فاطمة اعزّ الناس علیَّ.
( بحارالانوار ، ج43 ، ص 23 )
إنّ فاطمة بضعة منّی و هی نور عینی و ثمرة فؤادی یسوؤنی ما ساءها و یسرّنی ما سرّها و إنّها أوّل من یلحقنی من أهل بیتی .
( امالی شیخ صدوق ، ص 487 )
إنّ اللّه لیغضب لغضب فاطمة و یرضی لیرضاها .
( بحار الأنوار ، ج 43 ، ص 54 )
مضامین احادیث فوق به صورت فراوان در منابع اهل سنت یافت میشود .
20 ـ قال الرسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
حسین منّی و أنا منه أحبّ اللّه من أحبّ حسینا .
در روایت آمده است که جمعی با رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به میهمانی میرفتند و آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم پیشاپیش آنان حرکت میکرد ؛ در اثنای راه حسین علیهالسلام را دید و خواست او را در آغوش بگیرد و حسین علیهالسلام به این سو و آن سو میدوید ، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از مشاهدهی این حالت تبسم میکرد تا آنکه او را در آغوش گرفت و یک دست خود را پشت سر و دست دیگر را به زیر چانهی او نهاد و لبهای مبارکش را بر لبهای حسین علیهالسلام قرار داد و بوسه زد و فرمود : حسین از من است و من از اویم ؛ خداوند دوست دارد کسی که او را دوست بدارد .
( طبقات ابن سعد ، زندگینامهی امام حسین [ علیه السلام ] ، ص 27 )
متقی هندی از علمای اهل سنت از یکی از صحابهی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل میکند :
به خدمت رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) شرفیاب شدم و دیدم که حسن و حسین [ علیهما السلام ] روی دوش اویند ، عرض کردم : ای رسول خدا ! آیا این دو را دوست میداری ؟ فرمود : برای چه دوست نداشته باشم در حالی که این دو گلهای مناند از باغ دنیا .
( کنز العمّال ، ج 13 ، حدیث 37711 ، ص 671 )
21 ـ « وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلی لَهُمْ خَیْرٌ لاِءَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْما وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ »
ترجمه : آنها که کافر شدند ، ( و راه طغیان پیش گرفتند ، ) گمان نکنند مهلتی که به آنان میدهیم ، به سودشان است . ما به آنان مهلت میدهیم فقط برای این که بر گناهان خود بیفزایند و برای آنها ، عذاب خوارکنندهای ( آماده شده ) است . ( سوره آل عمران ، آیه 178) .
22 ـ « ... وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنقَلَبٍ یَنقَلِبُونَ »
ترجمه : و به زودی خواهند دانست به کدام بازگشتگاه برخواهند گشت . ( سوره شعرا ، آیه 227 )
23 ـ امام حسین علیهالسلام در عراق قبل از ورود به سرزمین کربلا برای یاران ـ بعد از حمد و ثنای الهی و درود بر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ـ چنین فرمود :
إنّه قد نزل من الأمر ما قد ترون و أنّ الدنیا قد تغیّرت و تنکرت و أدبر معروفها و استمرّت جدّا فلم یبق منها الاّ صبابة کصبابة الإناء و خسیس عیش کالمری الوبیل . ألا ترون أنّ الحقّ لا یعمل به و أنّ الباطل لا یتناهی عنه . لیرغب المؤمن فی لقاء اللّه محقّا فإنّی لا أری الموت الاّ الشهادة . [ فی بعض النسخ : إلاّ السعادة [و لا الحیاة مع الظالمین الاّ برما .
آنچه را که روی داد و پیش آمده است ، میبینید و دنیا دگرگون شد ، آنچه نیکو بود از آن روی گردانده و از آن نمانده است مگر ته ماندهای همانند آن آب که در ته ظرفی بماند و آن را دور ریزند و زندگی پست و ناچیز است مثل چراگاه ناگوار ؛ مگر نمیبینید که به حق عمل نمیشود و از باطل پرهیز نمیکنند ، در چنین شرایطیسزاوار است که مؤمن مایل به لقای پروردگار باشد . مرگ را من جز شهادت [ سعادت ] نمییابم و زندگانی با ستمکاران را غیر از ننگ و خفّت نمیدانم .
( تاریخ طبری ، ج5 ، ص403 )
24 ـ بیش از پانصد حدیث مستند ـ در کتب اهل تسنن و تشیع ـ از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی ظهور حضرت مهدی ( عجل اللّه تعالی فرجه الشریف ) آمده است که برای نمونه تعدادی را از منابع اهل سنت میآوریم :
رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
أبشری یا فاطمة فإنّ المهدیّ منک .
( کنز العمّال ، متقی هندی ، حدیث 3428 ، ج 14 )
رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
أبشروا بالمهدی رجل من قریش من عترتی یخرج فی اختلاف من الناس و زلزال فیملأ الأرض قسطا و عدلاً کما ملئت ظلما و جورا .
( کنز العمّال ، حدیث 38652 )
رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
لا تقوم السّاعة حتّی تمتلیء الأرض ظلما و عدوانا ثمّ یخرج رجل من عترتی فیملؤها قسطا و عدلاً کما ملئت ظلما و عدوانا .
( کنز العمّال ، حدیث 38691 )
رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
لا تقوم السّاعة حتّی یلی رجل من أهل بیتی یواطیء اسمه اسمی .
( کنز العمّال ، حدیث 38692 )
رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
یخرج فی آخر أمتی المهدی یسقیه اللّه الغیث و تخرج الأرض نباتها و یعطی المال صحاحا و تکثر الماشیة و تعظم الامّة .
( کنز العمّال ، حدیث 38700 )
25 ـ « اَلَّذینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إیمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِکَ لَهُمُ الاْءَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ »
ترجمه : ( آری ، ) آنها که ایمان آوردند ، و ایمان خود را با هیچ ستم ( و شرک ) نیالودند ، ایمنی تنها از آن آنهاست ؛ و آنها هدایت یافتگاناند . ( سوره انعام آیه 82 )
26 ـ من مات علی حبّ آل محمّد مات شهیدا .
ألا و من مات علی حبّ آل محمّد ، مغفورا له .
ألا و من مات علی حبّ آل محمّد ، مات تائبا .
ألا و من مات علی حبّ آل محمّد ، مات مؤمنا مستکمل الایمان .
ألا و من مات علی حبّ آل محمّد ، بشّره ملک الموت بالجنّة ثمّ منکر و نکیر .
ألا و من مات علی حبّ آل محمّد ، تزف إلی الجنّة کما تزف العروس إلی بیت زوجها .
ألا و من مات علی حبّ آل محمّد ، فتح له فی قبره بابان إلی الجنّة .
ألا و من مات علی حبّ آل محمّد ، جعل اللّه قبره مزار ملائکة الرحمة .
ألا و من مات علی حبّ آل محمّد ، مات علی السنّة و الجماعة .
ألا و من مات علی بغض آل محمّد، جاء یوم القیامة مکتوب بین عینه آیس من رحمةاللّه.
ألا و من مات علی بغض آل محمّد ، مات کافرا .
ألا و من مات علی بغض آل محمّد ، لم یشم رائحة الجنة .
( تفسیر کشّاف ، زمخشری ، ج 4 ، ص 220 ؛ تفسیر فخر رازی ، ج 27 ، ص 167 ؛ تفسیر قرطبی ، ج 8 ، ص 5843 )
27 ـ در روایات متعددی از کتب شیعه و اهل سنت چنین آمده است :
حسن و حسین علیهماالسلام بیمار شدند ؛ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با جمعی از یارانشان به عیادتشان آمدند و به علی علیهالسلام گفتند : ای اباالحسن ! خوب بود نذری برای شفای فرزندان خود میکردی . علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام و فضّه ـ که خادمهی آنها بود ـ نذر کردند که اگر آنها شفا یابند ، سه روز روزه بگیرند . ( طبق برخی از روایات حسن و حسین علیهماالسلام نیز نذر کردند ) چیزی نگذشت که هر دو شفا یافتند ، در حالی که از نظر غذایی دست خالیبودند . علی علیهالسلام سه من جو تهیه نمود و فاطمه علیهاالسلام ، یک سوم آن را آرد کرد و نان پخت . هنگام افطار سائلی بر در خانه آمد و گفت : السلام علیک یا اهل بیت محمد ! مستمندی از مستمندان مسلمین هستم ، غذایی به من بدهید خداوند به شما از غذاهای بهشتی مرحمت کند ؛ آنها همگی مسکین را بر خود مقدم داشته و سهم خود را به او دادند و آن شب جز آب ننوشیدند . روز دوم همچنان روزه گرفتند ؛ موقع افطار وقتی غذا را آماده کرده بود ( همان نان جوین ) یتیمی بر در خانه آمد ، آن روز نیز ایثار کردند و غذای خود را به او دادند و بار دیگر به آب افطار کردند و روز بعد را نیز روزه گرفتند ؛ در سومین روز اسیری به هنگام غروب آفتاب بر در خانه آمد ، باز هم سهم غذای خود را به او دادند . هنگامی که صبح شد علی علیهالسلام دست حسن و حسین علیهماالسلام را گرفت و خدمت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم آورد ؛ هنگامی که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم آنها را مشاهده کرد ، دید از شدت گرسنگی میلرزند . فرمود : این حالی را که در شما میبینم برای من بسیار گران است ؛ سپس برخاست و با آنها حرکت کرد ؛ هنگامی که وارد خانهی فاطمه علیهاالسلام شد ، دید در محراب عبادت
ایستاده ، در حالی که از شدت گرسنگی شکم به پشت او چسبیده است و چشمهایش به گودی نشسته . پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ناراحت شد در همین لحظه جبرئیل نازل گردید و گفت : ای محمد ! این سوره را بگیر ، خداوند با چنین خاندانی به تو تهنیت میگوید ! سپس سورهی « هل اتی » را بر او خواند .
آنچه ذکر شد ، نصّ حدیثی است که با کمی اختصار در الغدیر به عنوان قدر مشترک میان روایات زیادی است که در این باره نقل شده است . مرحوم علامه امینی در همان کتاب از 34 نفر از علمای اهل سنت نام میبرد با ذکر نام کتاب و صفحهی آن که این حدیث را در کتابهای خود آوردهاند .
( الغدیر ، ج 3 ، ص 111 ـ 107 )
مرحوم قاضی نوراللّه شوشتری در کتاب احقاق الحق ، جلد 3 ، صفحات 171 ـ 157 حدیث فوق را از 36 نفر از دانشمندان اهل سنت با ذکر مأخذ نقل میکند که همگی بیان کردهاند که این آیات سورهی دهر در شأن اهل بیت علیهمالسلام نازل شده است .
28 ـ « یُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ یَخافُونَ یَوْما کانَ شَرُّهُ مُسْتَطِیرا * وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکِینا وَیَتِیما وَ أَسِیرا * إِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللهِ لا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا شُکُورا * إنّا نَخافُ مِنْ رَبِّنا یَوْما عَبُوسا قَمْطَرِیرا »
ترجمه : آنها به نذر خود وفا میکنند و از روزی که شرّ و عذابش گسترده است میترسند و غذای خود را با این که به آن علاقه ( و نیاز ) دارند ، به « مستمند » و « یتیم » و « اسیر » اطعام میکنند . ( و میگویند : ) ما شما را به خاطر خدا اطعام میکنیم ، و هیچ پاداش و سپاسی از شما نمیخواهیم . ما از پروردگارمان خائفیم در آن روزی که عبوس و سخت است . ( سوره دهر ، آیات 10 ـ 7 )
29 ـ « ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاما فَکَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْما ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقا آخَرَ فَتَبارَکَ اللهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ )
ترجمه : سپس نطفه را بصورت علقه [ خون بسته ] و علقه را بصورت مضغه [ چیزی شبیه گوشت جویده شده ] و مضغه را بصورت استخوانهایی درآوردیم و بر استخوانها گوشت پوشاندیم ؛ سپس آن را آفرینش تازهای بخشیدیم ، پس بزرگ و پر برکت است خدایی که بهترین آفرینندگان است ! ( سوره مؤمنون آیه 14 )
30 ـ « وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الاْءَرْضِ خَلیفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فیها مَنْ یُفْسِدُ فیها وَیَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ »
ترجمه : ( به یاد آور ) هنگامی را که پروردگارت به فرشتگان فرمود : من بر روی زمین ،
جانشینی [ نمایندهای ] قرار خواهم داد . فرشتگان گفتند : ( پروردگارا ! ) آیا کسی را در آن قرار میدهی که فساد و خونریزی کند ؟ ! حال آن که ما تسبیح و حمد تو را به جا میآوریم ، و تو را تقدیس میکنیم ( و برای جانشینی شایستهتریم ) . فرمود : من حقایقی را میدانم که شما نمیدانید . ( سوره بقره ، آیه 30 )
31 ـ عبیداللّه بن زیاد ( لعنة اللّه علیه ) قبل از ورود امام حسین علیهالسلام به کربلا ، طی نامهای به امام علیهالسلام نوشت : تو دو راه بیشتر نداری یا باید بیعت کنی و یا کشته شوی ! امام حسین علیهالسلام خطاب به آن ناپاک زاد ، به یارانش فرمود :
ألا إنّ الدّعی ابن الدّعی قد رکزنی بین اثنتین بین السلّة والذلّة؛ و هیهات منّا الذلّة.
این ناپاک زاد فرزند ناپاک زاد ،مرا بین دو راه قرار داده است بین مرگ و ذلت و دور است از ما ذلت .( لهوف ، سید بن طاووس ، ص 59 )
32 ـ « فَمَنْ حَاجَّکَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَکُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَکُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللهِ عَلَی الْکاذِبینَ »
ترجمه : هر گاه بعد از علم و دانشی که به تو رسیده ، ( باز ) کسانی درباره مسیح با تو به ستیز برخیزند ، بگو : بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم ، شما نیز فرزندان خود را ؛ ما زنان خویش را دعوت نماییم ، شما نیز زنان خود را ؛ ما از نفوس خود ( و کسی که همچون جان ماست ) دعوت کنیم ، شما نیز از نفوس خود ؛ آنگاه مباهله ( و نفرین ) کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم . ( سوره آل عمران ، آیه 61 )
داستان مباهلهی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با نصارای نجران از این قرار است :
اسلام مکه را فتح کرده بود و تقریبا سراسر شبه جزیرهی عربستان را رام ساخته و صدای خویش را حتی به گوش امپراطور روم و خسرو ایران رسانده بود که باید تسلیم خدا گردند .
اسقفهای نجران در اندیشه بودند که چگونه با آن روبرو شوند و با چه بیان قاطعی به وی ثابت کنند که عیسی خدایی است تجسم یافته نه بندهای فرستاده که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم پیش دستی نمود و طی نامهای به آنان اعلام فرمود :
بسم اللّه إله إبراهیم و إسحاق و یعقوب . مِن محمّد رسول اللّه إلی أسقف نجران وأهل نجران ؛ إن أسلمتم فإنّی أحمد إلیکم ، اللّه إله إبراهیم و إسحاق و یعقوب .
أمّا بعد ؛ فانّی أدعوکم إلی عبادة اللّه من عباده العباد و أدعوکم إلی ولایة اللّه من ولایة العباد ، فإن أبیتم فالجزیة و إن أبیتم فقد أذّنتکم بالحرب . والسلام .
به نام خدا ، معبود ابراهیم و اسحاق و یعقوب ؛ از سوی محمد فرستادهی خدا به
سوی کشیش بزرگ نجران و گروه نجرانیان .
اگر اسلام را بپذیرید ، سپاسگزاری آن را از خدا ، معبود ابراهیم و اسحاق و یعقوب ، به شما ابلاغ میکنم .
اما بعد ؛ من شما را دعوت میکنم که خدا را بپرستید نه بندگان را و فرمان خدا را گردن نهید نه فرمان بندگان را . و اگر امتناع ورزید پس جزیه و اگر از آن هم سرباز میزنید ، پس جنگ را اعلام کردید . والسلام .
( تفسیر الدر المنثور ، ج 2 ، ص 38 ، در داستان مباهله )
وقتی اسقف نامه را خواند ، سخت به وحشت افتاد و تصمیم گرفت هیئتی برایملاقات با پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم عازم مدینه کند .
نصارای نجران وقتی برای شرفیابی حضور رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم حرکت میکردند ، سه نفر از بزرگانشان به نام « اهتم » ، « عاقب » و « سید » با آنان همراهی نمودند . به شهر مدینه وارد شدند و وقتی که موقع نمازشان رسید ناقوس نواختند و به نماز ایستادند .
اصحاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم عرضه داشتند : یا رسول اللّه ! این مسجد تو است ، مسجد اسلام است ، چرا باید در اینجا ناقوس بنوازند ؟ ! رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : کاری به کارشان نداشته باشید . بعد از آنکه از نمازشان فارغ شدند به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نزدیک شده پرسیدند : مردم را به چه دینی دعوت میکنی ؟
حضرت فرمود : به شهادت دادن به اینکه جز اللّه معبودی نیست و اینکه من فرستادهی خدایم و اینکه عیسی بندهای است مخلوق که میخورد و مینوشید و سخن میگفت .
پرسیدند : اگر مخلوق و بنده بود ، پدرش که بود ؟ در اینجا به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم وحی شد که بگو : شما دربارهی آدم علیهالسلام چه میگویید ؟ آیا بندهای مخلوق بود و میخورد و مینوشید و سخن میگفت و عمل زناشویی انجام میداد یا نه ؟ رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم همین سؤالات را از آنها کرد . جواب دادند : بله بندهای مخلوق بود و کارهایی که برشمردید ، میکرد .
حضرت فرمود : اگر بنده بود و مخلوق ، پدرش که بود ؟ مسیحیان مبهوت و مغلوب شدند . ( زیرا مسیحیان اعتقاد دارند چون عیسی علیهالسلام بدون پدر به دنیا آمده ، پس او فرزند خداست و با این اقرار اعتقاد خود را زیر سؤال بردند ) . و خدای متعال این آیه را نازل کرد :
« اِنَّ مَثَلَ عیسی عِنْدَ اللهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ »
مَثَل ( خلقت ) عیسی در نزد خدا ، همچون آدم است ؛ که او را از خاک آفرید ، و سپس به او فرمود : موجود باش ! و ( بی درنگ ) موجود شد .
( سوره آل عمران ، آیه 59 )
بنابراین ولادت مسیح بدون پدر هرگز دلیل بر الوهیت یا فرزند خدا بودن وی نیست .
آن مسیحیان با آن دلیل قاطع قرآنی زیر بار حق نرفتند و دست از عقیدهی خود برنداشتند .
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به آنان فرمود : پس با من مباهله کنید ؛ اگر من صادق بودم ، لعنت خداوند بر شما نازل شود و اگر کاذب باشم ، لعنتش بر من نازل شود . مسیحیان گفتند : با ما از در انصاف در آمدی . قرار گذاشتند همین کار را بکنند . وقتی به اقامتگاه خود برگشتند با هم مشورت کردند و گفتند اگر خودش با امتش بیایند مباهله میکنیم چون میفهمیم که او پیغمبر نیست و اگر خودش با اهل بیتش به مباهله بیایند مباهله نمیکنیم ، چون هیچ کس علیه زن و بچه و خاندان خود اقدامی نمیکند مگر اینکه ایمان و یقین داشته باشد که بر حق است .
فردا صبح به طرف رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم روانه شدند ، دیدند که تنها رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام و حسن و حسین علیهماالسلام برای مباهله آمدهاند . نصارا از اشخاص پرسیدند : اینان چه کسانی هستند ؟ گفتند : این مرد علی علیهالسلام پسر عم و وصیو داماد اوست و این دخترش فاطمه علیهاالسلام و این دو کودک دو فرزندش حسن و حسین علیهماالسلام هستند . نصارا سخت دچار وحشت شدند و به رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم عرضه داشتند : ما حاضریم تو را راضی کنیم ، ما را از مباهله معاف بدار ! رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با ایشان به جزیه مصالحه کرد و نصارا به دیارشان برگشتند .
( تفسیر قمی ، علی بن ابراهیم قمی ، ج 1 ، ص 104 )
و در روایتی آمده است زمانی که اهل بیت علیهمالسلام برای مباهله به میعادگاه رفتند ، بزرگ مسیحیان به آنان گفت : من صورتهایی را میبینم که اگر از خداوند تقاضا کنند کوهها را از جا برکند ، چنین خواهد کرد ؛ هرگز با آنان مباهله نکنید که هلاک خواهید شد و یک نصرانی تا روز قیامت بر زمین نخواهد ماند .
( تفسیر نمونه ، ج 2 ، ص 550 به نقل از تفسیر مجمع البیان )
قاضی نوراللّه شوشتری ـ از علمای شیعه ـ در جلد سوم کتاب نفیس « احقاق الحق » چنین میگوید : مفسران در این مسئله اتفاق نظر دارند که در آیهی فوق ( 61 آل عمران ) « أبنائنا » اشاره به حسن علیهالسلام و حسین علیهالسلام و « نساءنا » اشاره به فاطمه علیهاالسلام و « أنفسنا » اشاره به علی علیهالسلام دارد ؛ سپس در پاورقی کتاب مذکور ، حدود شصت نفر از بزرگان اهل سنت ذکر شدهاند که تصریح نمودهاند آیهی مباهله دربارهی پنج تن آل عبا نازل شده است .
از جمله شخصیتهای سرشناس اهل تسنن که این مطلب از آنها نقل شده ، افراد زیر هستند :
مسلم بن حجاج نیشابوری در صحیح مسلم ، ج 7 ، ص120
احمد بن حنبل در کتاب مسند ، ج 1 ، ص185
طبری در تفسیر معروفش ذیل همین آیه
حاکم نیشابوری در کتاب مستدرک ، ج3 ، ص 150
ابونعیم اصفهانی در کتاب دلائل النبوة ، ص 379
واحد نیشابوری در کتاب اسباب النزول ، ص 74
فخر رازی در تفسیر کبیر ، ج 8 ، ص 85
ابن اثیر در کتاب جامع الأصول ، ج9 ، ص 470
ابن جوزی در تذکرة الخواص ، ص 17
زمخشری در کشّاف ، ج1 ، ص 193
بیهقی در سنن ، ج 7 ، ص 63
ترمذی در سننش ، ج 4 ، ص 293
و دهها منبع دیگر .
33 ـ قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
علی منّی و أنا من علی .
( فضائل الخمسة [ علیهم السلام ] فی الصحاح الستة ، ج1 ، ص337 ؛ صحیح بخاری و سنن ترمذی فی فضائل علی علیهالسلام )
قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم لعلی علیهالسلام :
أنت منّی و أنا منک .
( صحیح بخاری ، کتاب الصلح ، ج 3 ، ص 168 ؛ مستدرک حاکم ، ج 3 ، ص 120 ؛ سنن الکبری ، بیهقی ، ج8 ، ص 50 و ... )
34 ـ أنا و علی من شجرة واحدة و الناس من أشجار شتّی .
( کنز العمّال ، متقیهندی ، حدیث 32936 )
35 ـ فقال أسقف نجران :
یا معشر النصاری ! إنّی لأری وجوها لو دعت اللّه أن یزیل جبلاً من مکانه لأزاله بها فلا تباهلوا فتهلکوا و لا یبقی علی وجه الأرض نصرانیّ إلی یوم القیامة .
( تفسیر غرائب القرآن و رغائب الفرقان، بهامش تفسیر طبری، ج 3 ، ص 213 )
36 ـ « یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَ کُونُوا مَعَ الصّادِقینَ »
ترجمه : ای کسانی که ایمان آوردهاید ! از)مخالفت فرمان ) خدا بپرهیزید و باصادقان و راستگویان باشید . ( سوره توبه ، آیه 119 )
صادقین که قرآن برای وارد شدن در مدار تقوا امر به تبعیت از آنان کرده ، اهل بیت علیهمالسلام میباشند ؛ برای اثبات این ادّعا دو دلیل ذکر میکنیم که در آیهی فوق مصداق صادقین جز خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام کسی دیگر نمیتواند باشد :
خداوند در این آیهی شریفه به طور مطلق و بدون هیچ قید و شرطی دستور فرموده است که تابع صادقین باشید ؛ وقتی خداوند تبعیت از صادقین را به طور قطع لازم بشمرد ، حتما باید معصوم باشد ، زیرا اگر معصوم از گناه و خطا نباشد در هنگامیکه مرتکب اشتباهی میشود ، خداوند تبعیت از او را لازم شمرده و پیروی از او را در انجام خطا لازم دانسته و این خود یک تضاد در حکم الهی ایجاد میکند ، زیرا از یک طرف انجام آن عمل ممنوع است و از طرف دیگر خداوند پیروی از صادقین را لازم شمرده و این موجب اجتماع امر و نهی میشود ؛ بنابراین از یک طرف میبینیم خداوند پیروی از صادقین را بدون هیچ قید و شرطی لازم دانسته و ازطرف دیگر اگر صادقین غیر از معصوم باشد ، چنین فرمانی صحیح نیست .
در نتیجه صادقین که در آیهی فوق دستور به تبعیت از آنان داده شدهاند ، حتما باید معصوم باشند و این خود بهترین قرینه است از اینکه مصداق آن فقط اهل بیت علیهمالسلام میباشند . مفسر معروف اهل تسنن فخر رازی این حقیقت را پذیرفته و میگوید :
« خداوند مؤمنان را به همراه بودن با صادقین دستور داده ؛ بنابراین آیه دلالت بر این دارد که آنها که جائز الخطا هستند باید به کسی اقتدا کنند که معصوم است تا در پرتو او از خطا مصون بمانند و این معنی در هر زمانی خواهد بود و هیچ دلیلی بر اختصاص آن به عصر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نداریم » .
ولی بعد میافزاید :
« قبول داریم که مفهوم آیه این است و در هر زمانی باید معصومی باشد ، اما ما این معصوم را مجموع امت میدانیم نه یک فرد ؛ به تعبیر دیگر این آیه دلیل برحجت اجماع مؤمنین و عدم خطای مجموع امت است .
( تفسیر فخر رازی ، ج 16 ، ص 220 )
فخر رازی نیمی از راه را صحیح پیموده، اما در نیمهی دوم ـ به علت تعصبات مذهبی ـ گرفتار اشتباه شده است . اگر او به یک نکته که در متن آیه است توجه میکرد ، نیمهی دوم راه را نیز به طور صحیح میپیمود و آن اینکه : اگر منظور از صادقین مجموع امت باشد ، خود این « پیرو » نیز جزء آن مجموع است و در واقع پیرو جزئی از پیشوا میشود و اتحاد تابع و متبوع خواهد شد در حالی که ظاهر آیه این است که پیروان از پیشوایان و تابعان از متبوعان جدا هستند .
احادیثی از شیعه و سنی روایت شده است که بیان میدارند منظور از صادقین ، اهل بیت ـ امامان معصوم علیهمالسلام ـ هستند .
سلیم بن قیس هلالی چنین نقل میکند که روزی امیرمؤمنان علی علیهالسلام با جمعی از مسلمانان گفتگو داشت ؛ از جمله فرمود :
شما را به خدا سوگند میدهم آیا میدانید هنگامی که خدا « یا أیّها الذین آمنوا اتقو اللّه و کونوا مع الصادقین » را نازل کرد ، سلمان گفت : آیا منظور از آن عام است یا خاص ؟ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : مأمورین به این دستور همهی مؤمناناند و اما عنوان صادق مخصوص برادرم علی علیهالسلام و اوصیاء بعد از او تا روز قیامت است .
هنگامی که علی علیهالسلام این سؤال را نمود ، حاضران گفتند : آری این سخن را از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنیدیم .
( تفسیر برهان ، ج 2 ، ص 170)
نافع از عبداللّه بن عمر در تفسیر آیه چنین نقل میکند که خداوند نخست به مسلمانان دستور داد که از خدا بترسند، سپس فرمود: « کونوا مع الصادقین » یعنی مع محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم وأهل بیته علیهمالسلام .
( تفسیر برهان ، ج 2 ، ص 170 )
نویسندهی تفسیر برهان نظیر این مضمون را از طریق اهل تسنن نقل کرده است :
هو علیّ بن أبی طالب علیه السلام .
سپس میگوید : همین مطالب را عبدالرزاق ( از دانشمندان اهل سنت ) در کتاب « رموز الکنوز » نیز آورده است .
از دلائلی که ذکر شد چنین نتیجه میگیریم که آیهی فوق دلالت بر وجود معصوم در هر عصر و زمان دارد .
37 ـ حدیث فوق ـ که در منابع شیعه و سنی متواتر است ـ به حدیث « ثقلین » معروف است . در این حدیث بسیار ارزشمند و مهم و راهگشا ، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، قرآن کریم و اهل بیت علیهمالسلام را به عنوان دو یادگار جاوید در میان امتش معرفی میکند . ابتدا این حدیث نورانی را از منابع اهل سنت نقل میکنیم و سپس به تحلیل آن میپردازیم .
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمودند :
إنّی تارک فیکم الثقلین خلیفتین ، کتاب اللّه و عترتی أهل بیتی ، ما إن تمسکتم بها لن تضلّوا بعدی ، و أحدهما أکبر من الآخر ، و إنّ اللطیف الخبیر أنبأنی أنّهما لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض . فلا تقدّموا فتهلکوا ، و لا تعلموهم فإنّهم أعلم منکم .
این حدیث شریف در صدها کتاب اهل سنت آمده است ؛ برای نمونه :
صحیح مسلم ، ج7 ، حدیث 2408 ، ص 122
سنن ترمذی ، ج 50 ، حدیث 3876 ، ص 329
سنن نسائی ، ج 5 ، حدیث 3876 ، ص 130
المستدرک ، حاکم نیشابوری ، ج 3 ، ص 148
السنن الکبری ، نسائی ، ج 5 ، حدیث 8175 ، ص 51
تفسیر ثعلبی ، ج9 ، ص 186
مسند ، أبی یعلی ، ج 2 ، ص 297
مسند ، احمد بن حنبل ، ج 3 ، ص 17 و ج3 ، ص 59
صحیح ، ابن خزیمة ، ج 4 ، ص 63
الطبقات الکبری ، ابن سعد ، ج 2 ، ص 194
تفسیر کبیر ، فخر رازی ، ج 8 ، ص172
السنن الکبری ، بیهقی ، ج 7 ، ص 30
مجمع الزوائد ، هیثمی ، ج 9 ، ص 163
سیرأعلام النبلاء ، ذهبی ، ج9 ، ص 365
التنبیه و الاشراف ، مسعودی ، ص 221
تفسیر الدر المنثور ، سیوطی ، ج7 ، ص 349
مشکل الآثار ، طحاوی
تاریخ الخلفاء ، سیوطی ، ص 114
تاریخ بغداد ، ج 7 ، ص 377
الصواعق المحرقة ، ابن حجر عسقلانی ، صص 89 و 26
کنز العمّال ، متقی هندی ، ج9 ، ص 167
سیر أعلام النبلاء ، ذهبی ، ج1 ، ص142
سیرهی ابن هشام ، ج 4 ، ص 163
الکامل فی التاریخ ،ج 2 ، ص 278
تاریخ طبری ، ج 2 ، ص368
و ...
دانشمند بزرگ شیعه مرحوم میر حامد حسین در کتاب گرانسنگ « عبقات الأنوار » 500 کتاب از کتب اهلسنت را با اسم مؤلفین آن نام میبرد که حدیث فوق را از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل نمودهاند.
و اما مفاد و مضامین این حدیث شریف :
الف ـ اهل بیت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم معصوماند ؛ زیرا اولاً آن کسانیکه دائم با قرآن باشند و یک لحظه از آن جدا نشوند ، معصوماند ؛ ثانیا طبق حدیث شریف ، مردم باید تابع اهل بیت علیهمالسلام باشند و آن کسانی که مردم دستور دارند از آنها بدون چون و چرا تبعیت مطلق نمایند ، به حکم عقل باید مصعوم باشند .
ب ـ طبق مفاد این حدیث که اهل بیت علیهمالسلام از قرآن جدایی ندارند ، باید گفت : آن کسانی که اهل بیت علیهمالسلام را رها میکنند و مدّعی معارف قرآن میشوند ، کاذب میباشند هرچند حافظ قرآن باشند .
ج ـ مردم باید در تمام امور ، از اهل بیت علیهمالسلام متابعت نمایند ، چه در مسائل دینی و چه در مسائل سیاسی و چه در مسائل اجتماعی و تربیتی ؛ بنابراین تنها اهل بیت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم سزاوار جانشینی وی هستند ؛ زیرا در این حدیث شریف پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در تمام امور ـ از جمله خلافت ـ آنان را جانشین خویش معین نموده است .
د ـ آن کسانی که دیگران را بعد از نبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم خلیفه میدانند ، در حقیقت اهل بیت علیهمالسلام را رها کردهاند ؛ بنابراین آنان قرآن را هم رها کردهاند ؛ زیرا طبق سخن نبی مکرم اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم این دو از هم جدایی ندارند .
ل ـ از مفاد این حدیث شریف ـ که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم اهل بیت علیهمالسلام را در کنار قرآن قرار داده است ـ معلوم میشود که آنان مفسران حقیقیقرآناند و دیگران باید در تفسیر و علوم قرآنی فقط به آنان مراجعه نمایند .
م ـ با توجه به این نکتهی مهم که اهل بیت علیهمالسلام و قرآن تا ابد با هم بوده و جدایی ندارند پس سخن خلیفهی دوم که گفت : « حسبنا کتاب اللّه » در واقع فریبی بیش نبوده است ؛ زیرا پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم هر دو را کنار هم قرار داده است و یکی منهای دیگری گمراهی است .
ن ـ چون سخن پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم برای تمام اعصار تا روز قیامت است پس معلوم میشود باید در هر عصری مصداقی از اهل بیت علیهمالسلام در بین مردم باشد تا مردم با تمسک به وی هدایت شوند و این خود دلیل بسیار روشنی است بروجود امام حیّ در هر عصر .
و ـ مسلمین تا زمانی که متمسک به هر دو ( حقیقتا نه اسما ) شوند ، از گمراهی و فلاکت رهایی مییابند ؛ ولی اگر اسمشان شیعه و پیرو ثقلین باشند اما در عمل کوتاهی کنند نیز در هلاکت هستند .
ه ـ نه تنها در فقه و حکومت و عمل باید تابع اهل بیت علیهمالسلام بود ؛ بلکه در معارف توحیدی
نیز باید تبعیت از آنان کرد ؛ بنابراین آن کسانی که اسمشان را شیعه میگذارند و ادّعای متابعت از اهل بیت علیهمالسلام را دارند ، ولی در معارف توحیدی دامان کسانی را میگیرند که از معارف اهل بیت علیهمالسلام بیگانه هستند ـ چون اهل تصوف ـ آنان نیز در گمراهی هستند .
ی ـ راه رسیدن به رستگاری ابد ـ ورود به بهشت جاوید الهی ـ فقط با تمسک به این دو گوهر گرانبها میسّر است آن هم به صورت متابعت واقعی توأم با معرفت .
38 ـ همانگونه که مطرح شد چون اهل بیت علیهمالسلام همیشه با قرآناند ؛ بنابراین تنها آنان مفسران واقعی قرآناند .
39 ـ « وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّ رِجالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاتَعْلَمُونَ »
ترجمه : و پیش از تو ، جز مردانی که به آنها وحی میکردیم ، نفرستادیم . اگر نمیدانید ، از آگاهان بپرسید . ( سوره نحل ، آیه 43 )
روایات متعددی در منابع شیعه و سنی آمده است که « أهل الذکر » که خدا فرموده مورد مراجعه مردم قرار بگیرند ، اهل بیت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم میباشند ؛ در اینجا برای نمونه چند حدیث از منابع اهل سنت را بیان میداریم :
حاکم نیشابوری و طبری و قرطبی و آلوسی و ابن کثیر میگویند :
أنّها نزلت فی أهل بیت : محمد ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلم ) و علی [ علیه السلام ] وفاطمه [ سلام اللّه علیها ] و الحسن و الحسین [ علیهما السلام ] .
( طبری ذیل آیه فوق در تفسیر خود ج 14 ، ص 19 ؛ حاکم در شواهد التنزیل ج 1 ، ص 334 ؛ قرطبی در تفسیرش ج 11 ، ص 272 ؛ ابن کثیر در تفسیرش ذیل آیه ج 2 ، ص 57 ؛ آلوسی در تفسیرش ذیل آیه ج 14 ، ص 134 و ... )
قال الإمام علی علیهالسلام :
واللّه إنّا لنحن أهل الذکر و نحن أهل العلم و نحن معدن التأویل و التنزیل و لقد سمعت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم یقول : أنا مدینة العلم و علیٌّ بابها فمن أراد العلم فلیأته من بابه .
( تفسیر ثعلبی ، ج 6 ، ص 270 ؛ شواهد التنزیل ، ج 1 ، ص 436 ؛ مستدرک الصحیحین ، حاکم نیشابوری ، ج 3 ، ص 126 ؛ الإستیعاب ، ابن عبد البرّ ، ج 3 ، ص 1102 ؛ جامع الصغیر ، سیوطی ، ج 1 ، ص 415 ؛ کنز العمّال ، ج 13 ، ص148 و ... )
در اصول کافی آمده است که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
الذکر أنا و الائمة أهل الذکر .
( اصول کافی ، ج 1 ، ص 121 )
حافظ محمد بن موسی الشیرازی از ابن عباس در ذیل آیهی فوق نقل میکند :
هم محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و علی علیهالسلام و فاطمة علیهاالسلام و الحسن و الحسین علیهماالسلام ، هم أهل الذکر والعلم و العقل و البیان و هم أهل بیت النبوّة و معدن الرسالة و المختلف الملائکة و اللّه ما سمّی المؤمن مؤمنا إلاّ کرامة لأمیرالمؤمنین علیهالسلام .
( ولایة علی علیهالسلام فی القرآن من کتب السنة ، نجاح طائی )
امام رضا علیهالسلام میفرماید :
نحن أهل الذکر و نحن المسؤولون .
( تفسیر نورالثقلین ، ج3 ، ص 55 )
امام باقر علیهالسلام میفرماید :
« الذِّکْرِ » القرآن ، و آل الرسول « أَهْلَ الذِّکْرِ » و هم المسؤولون .
( تفسیر نورالثقلین ، ج 3 ، ص 88 )
40 ـ « هُوَ الَّذی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْویلِهِ وَ ما یَعْلَمُ تَأْویلَهُ إِلاَّ اللهُ وَ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما یَذَّکَّرُ إِلاّ أُولُوا الاْءَلْبابِ »
ترجمه : او کسی است که این کتاب آسمانی را بر تو نازل کرد که بخشی از آن ، آیات محکم و روشن است که اساس این کتاب میباشد ( و پیچیدگی آیات دیگر ، را بر طرف میکند ) و بخشی دیگرمتشابه ( و پیچیده ) است ؛ امّا آنها که در قلوبشان انحراف است ، به دنبال آیات متشابهاند ، تا فتنه انگیزی کنند ( و مردم را گمراه سازند ) و تفسیر ( نادرستی ) برای آن میطلبند در حالی که تفسیر آنها را ، جز خدا و راسخان در علم ، نمیدانند . ( آنها که به دنبال درک اسرار آیات قرآناند ) میگویند : ما به آن ایمان آوردیم ، تمامی آن از جانب پروردگار ماست . و جز خردمندان ، متذکّر نمیشوند ( و این حقیقت را درک نمیکنند ) . ( سوره آل عمران ، آیه 7 )
در معنای تأویل گفته شده است :
ارجاع الکلام و صرفه عن معناه الظاهری إلی معنی أخفی عنه .
( مجمع البحرین ، ج1 ، ص 132 )
طبق روایات وارده تأویل قرآن ( بیان معنای باطنی آیات ) را فقط خدا میداند و آنان که راسخ در علم هستند ؛ یعنی خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام .
امام صادق علیهالسلام میفرماید :
نحن الراسخون فی العلم و نحن نَعلمُ تأویله .
( اصول کافی ، کتاب الحجة ، ج 1 ، ص 213 )
بنابراین هرکس که بیاید و از سوی خود ادّعای بیان باطن قرآن نماید ، کاذب است ؛ مانند بسیاری از طوایف صوفیه که بیان میدارند باطن و مغز دین و قرآن نزد آن هاست ! ! و آنگاه معانی و تفسیرهایی را به عنوان تأویل بیان میدارند که کاملاً مخالف با ظاهر قرآن و عقل و نقل است که نمونهی گستردهی این تأویلات بیاساس در کتاب فصوص الحکم ابن عربی موجود میباشند .
آری !
قرآن ظاهری دارد و باطنی ؛ اما سؤال اینجاست که باطن قرآن را چه کسی باید بیان بدارد ؟ !
طبق معارف شیعی باطن قرآن را کسانی باید بیان دارند که ملازمت دائمی با قرآن دارند و آنان جز خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام نمیباشند ؛ زیرا پیامبر در حدیث ثقلین فقط این بزرگواران را در کنار قرآن تا روز قیامت قرار داده است .
اما همانگونه که بیان شد صوفیه ـ که هدفشان دور کردن مردم از خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام است ـ با دغل کاری خود ، را مفسران واقعی قرآن معرفی نمودند و به تأویل آیات قرآن پرداختند ؛ به عنوان نمونه مولوی در مثنوی میگوید :
ما ز قرآن مغز را برداشتیم پوست را بهر خران بگذاشتیم
وی در مقدمهی مثنوی ادعا دارد که کتاب مثنوی او اصولِ اصولِ اصولِ دین میباشد ؛ این در حالی است که اشتباهات و انحرافات فراوانی در این کتاب موجود است ؛ هرچند سخنان قابل استفاده فراوان نیز دارد .
مثلاً مولوی در مقدمهی دفتر پنجم مثنوی مدّعی است آنگاه که سالک به حقیقت پیوست ، شریعت از وی ساقط میشود در حالی که این سخن مخالف با اجماع مسلمین است؛ همچنین وی در مثنوی دفتر دوم با برداشت غیر صحیح از توحید افعالی ، ابن ملجم مرادی ملعون را از جنایتش تبرئه میکند و او را فقط آلتی میداند که فاعل آن خداست و سپس او را لایق شفاعت امیرمؤمنان علیهالسلام میبیند و از قول علی علیهالسلام به ابن ملجم ملعون ابد میگوید :
آلت حقی تو فاعل دست حق کی زنم بر آلت حق طعن و دق
لیک بیغم شو شفیع تو منم خواجهی روحم نه مملوک تنم
و وحشتناکتر از سخنان مولوی سخنان ابن عربی است که به بهانهی بیان تأویل و باطن قرآن ، تفسیر و معنایی را ارائه میدهد که با روح تمام ادیان الهی مغایر است ؛ برای نمونه :
وی در کتاب فصوص الحکم فص هارونیه ، هارون نبی علیهالسلام را متهم به نقص معرفت میکند و با کمال وقاحت میگوید : علت برخورد موسی علیهالسلام با برادرش هارون علیهالسلام ـ آنگاه که از سفر برگشت و مشاهده نمود که قوم گوساله پرست شدهاند ـ به این علت بود که هارون علیهالسلام مخالف جریان گوساله پرستی بوده و مانع آن شده بود که عدهای گوساله را بپرستند و سپس میافزاید : عارف ، حق را در هر چیزی میبیند ؛ بلکه خدا را عین هر چیزی میبیند .
وی در کتا ب فصوص الحکم فصّ موسویه ادعا دارد که فرعون پاک و پاکیزه و موحد از دنیا رفت و این درحالی است که خداوند فرعون را کافر و طغیانگری نام میبرد که تا دم مرگ از کفر دست نکشید .
وی در همان کتاب در فص نوحیه ، قوم بت پرست نوح را تبرئه میکند و میگوید : منظور از غرق شدن آنان در دریا ، غرق شدن در دریای علم و معرفت میباشد .
جالب اینجاست که ابن عربی در مقدمهی فصوصش مدعی است که این کتاب را در عالم شهود از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دریافت نموده است ! ! وی در همین کتاب مدعی است که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم رحلت کرد و جانشینیمعین ننمود و همچنین مدعی است که پدر امام علی علیهالسلام کافر بوده است !
آری !
بر هر صاحب بصیرتی آشکار است که ادعای ابن عربی مبنی بر اخذ کتاب از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در عالم کشف و شهود کذب محض است ؛ اما متأسفانه برخی که ادعای تشیع دارند ، مرید وی شدهاند و معارف سر تا پا اشتباه او را توجیه میکنند ، که جای بسی تأسف است .
( نویسنده این مجموعه ، دربارهی ابن عربی و انحرافات وی در کتاب « ابن عربی از نگاهی دیگر » مفصل به بحث پرداخته است . )
41 ـ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
ألا إنّ مثل أهل بیتی فیکم مثل سفینة نوح من رکبها نجا و من تخلّف عنها غرق .
حدیث فوق که به حدیث سفینه مشهور است از احادیث متواتری است که شیعه و سنی آن را از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل کردهاند . حدیث سفینه پس از حدیث غدیر و ثقلین از شهرت عظیمی میان محدّثان برخوردار است . دانشمند بزرگ شیعه مرحوم میر حامد حسین
مؤلف کتاب « عبقات الأنوار » آن را از نود دانشمند اسلامی که همگی از مشاهیر اهل سنت هستند ، نقل کرده است .
مفاد حدیث سفینه :
از این حدیث که مقام و موقعیت خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را با ترسیم مَثَلی ( کشتی نوح ) بیان نموده است ، برمی آید که پیروی از اهل بیت علیهمالسلام مایهی نجات و مخالفت با آنها مایهی نابودی است ؛ همچنین با استفاده از این حدیث ، عصمت اهل بیت علیهمالسلام را میتوان اثبات کرد ؛ زیرا یک فرد خطا کار و یا گناهکار خود بر لب پرتگاه سقوط و وادی نابودی است ، پس چگونه میتواند ناجی دیگران و هادی گمراهان گردد ؟
و نکتهی دیگری که از مفاد حدیث معلوم میشود ، مرجعیت اهل بیت علیهمالسلام در تمام امور و شؤونات دینی ، اجتماعی و سیاسی و ... است و همچنین تبعیت مطلق و بیچون و چرا از این بزرگواران میباشد ؛ زیرا ترجیح دادن دیگران در امور سیاسی و دینی و اجتماعی و غیره به این معناست که ما سوار کشتی نجات نوح نشدهایم و این یعنی هلاکت و نابودی .
همانگونه که مطرح شد نزدیک به صد کتاب مرجع و مهم اهل سنت ، حدیث سفینه را نقل نمودهاند که در اینجا چند مورد را برای نمونه ذکر میکنیم :
مجمع الزوئد ، هیثمی ، ج 9 ، باب فضل اهل بیت [ علیه السلام ] ص 168
المعجم الأوسط ، طبرانی ، ج 4 ، ص 10 و ج 6 ، ص85
نظم درر السمطین ، زرندی حنفی
الجامع الصغیر ، جلال الدین سیوطی ، ج2 ، ص 177
کنز العمّال ، متقی هندی ، ج 11 ، باب فضائل علی [ علیه السلام ] ص693
فیض القدیر ، مناوی ، تصحیح احمد عبدالسلام ، ج 4 ، ص 469 ، حرف العین .
المعجم الصغیر ، طبرانی ، ج 1 ، ص 140
ینابیع المودة ، شیخ سلیمان حنفی قندوزی
مستدرک ، حاکم نیشابوری ،ج 3 ، ص151
و دهها منبع دیگر .
42 ـ احتجاج ، طبرسی ، صفحه 228 از کتاب سلیم بن قیس هلالی روایت میکند .
43 ـ قال امیرالمؤمنین علی علیهالسلام :
إنّ اللّه تبارک و تعالی لو شاء لعرّف العباد نفسه ، ولکن جعلنا أبوابه و صراطه
و سبیله و الوجه الذی یؤتی منه ، فمن عدل عن ولایتنا ، أو فضّل علینا غیرنا فإنّهم عن الصراط لناکبون .
( اصول کافی ، ج1 ، ص184 )
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
معاشر الناس ! إعلموا أنّ للّه تعالی بابا ، من دخله أمن من النار و من الفزع الأکبر .
فقام إلیه أبوسعید الخدری ، فقال : یا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم ! إهدنا إلی هذا الباب حتّی نعرفه .
قال صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
هو علیّ بن أبی طالب سید الوصیّین و أمیرالمؤمنین و أخو رسول اللّه ربّ العالمین و خلیفة اللّه علی الناس أجمعین .
معاشر الناس !
من أحبّ أن یتمسّک بالعروة الوثقی الّتی لا انفصام لها فلیتمسّک بولایة علیّ بن أبی طالب ، فإنّ ولایته ولایتی و طاعته طاعتی .
معاشر الناس !
من أحبّ أن یعرف الحجّة بعدی ، فلیعرف علیّ بن أبی طالب .
( غایة المرام ، محدّث بحرانی ، مقصد اول ، حدیث 2 ، ص 244 )
45 ـ داستان باب حطّهی بنی اسرائیل از این قرار است :
بعد از اینکه بنی اسرائیل با نابودی فرعون از مصر خارج شدند ، خداوند به آنان امر نمود که وارد سرزمین مقدس ( شامات ) شوند و هنگام ورود از دروازهی آن و ورود به شهر ، به سجده در آیند وبگویند « حطّةٌ » ( یعنی خدایا گناهان ما را بیامرز ) . تا خداوند آنان را بیامرزد ؛ اما برخی سخن خداوند را به مسخره گرفتند و سخن دیگریرا گفتند و خداوند به خاطر این نافرمانی بر آنها بلایی از آسمان فرو فرستاد .
خداوند در قرآن میفرماید :
« وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْیَةَ فَکُلُوا مِنْها حَیْثُ شِئْتُمْ رَغَدا وَ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّدا وَ قُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَکُمْ خَطایاکُمْ وَسَنَزیدُ الْمُحْسِنینَ * فَبَدَّلَ الَّذینَ ظَلَمُوا قَوْلاً غَیْرَ الَّذیقیلَ لَهُمْ فَأَنْزَلْنا عَلَی الَّذینَ ظَلَمُوا رِجْزا مِنَ السَّماءِ بِما کانُوا یَفْسُقُونَ »
ترجمه : و ( یاد کنید ) زمانی را که گفتیم : در این شهر [ بیت المقدس ] وارد شوید و از نعمتهای فراوان آن ، از هرجا میخواهید بخورید و از در ( معبد بیت المقدس ) با
خضوع وارد گردید و بگویید : خداوندا ! گناهان ما را بریز ؛ تا خطاهای شما را ببخشیم و به نیکوکاران پاداش بیشتری خواهیم داد امّا افراد ستمکار ، این سخن را به غیر آنچه به آنها گفته شده بود ، ( به صورتی استهزا آمیز ) تغییر دادند ؛ لذا بر ستمکاران ، در برابر این نافرمانی ،عذابی از آسمان فرستادیم . ( سوره بقره ، آیات 58 و59 )
و در روایات از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل نمودهاند که خاندان وی همان باب حطّه بنی اسرائیل است که هرکس بر آن در آمد ، آمرزیده شد و هرکس سرپیچی نمود ، دچار عقوبت الهی شد .
در منابع اهل سنت ـ برای نمونه ـ آمده که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
مثل أهل بیتی فیکم مثل باب حطة فی بنی إسرائیل .
( مجمع الزوائد ، ج 9 ، ص 168 ؛ جامع الصغیر ، سیوطی ، ج 2 ، ص 177 ؛ کنز العمّال ، ج 11 ، ص 603 و ... )
46 ـ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
النجوم أمان لأهل السماء فإذا ذهبت النجوم ذهب أهل السماء و أهل بیتی أمان لأهل الأرض فإذا ذهب أهل بیتی ذهب أهل الأرض .
( ینابیع المودة ، قندوزی حنفی ، ج 1 ، ص 71 ؛ احمد بن حنبل ، فصل، مناقب اهل بیت [ علیهم السلام ] و ... )
حدیث فوق در منابع متعدد اهل سنت فراوان یافت میشود .
47 ـ لا یُقاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍ صلیاللهعلیهوآلهوسلم مِنْ هذِهِ الامَّة أحَدٌ وَ لا یُسوَّی بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ عَلَیْهِ أبَدا ، هُمْ أساسُ الدِّینِ ، وَ عِمادُ الْیَقینِ ، إ لَیْهِمْ یَفِیءُ الْغالِی ، وَ بِهِمْ یِلْحَقُ التّالِی وَ لَهُمْ خَصائِصُ حَقِّ الْوِلایَةِ ، وَ فِیهِمْ الْوَصِیَّة وَ الْوِراثَةُ .
( نهج البلاغه ، خطبه 2 )
48 ـ عِتْرَتُهُ خَیْرُ الْعِتَرِ ، وَ أسْرَتُهُ خَیْرُ الاُْسَرِ ، وَ شَجَرَتُهُ خَیْرُ الشَّجَرِ ، نَبَتَتْ فِی حَرَمٍ ، وَ بَسَقَتْ فِی کَرَمٍ ، لَها فُرُوعٌ طِوالٌ ، وَ ثَمَرٌ لاینالُ .
( نهج البلاغه ، خطبه 94 )
49 ـ انْظُرُوا اهْلَ بَیْتِ نَبِیِّکُمْ فَالْزَمُوا سَمْتَهُمْ ، وَاتَّبِعُوا أثَرَهُمْ ، فَلَنْ یُخرِجُوکُمْ مِنْ هُدًی ، وَ لَنْ یُعِیدُوکُمْ فِی رَدیً ، فَإ نْ لَبَدُوا فَالْبُدُوا ، وَ إ نْ نَهَضُوا فَانْهَضُوا ، وَ لا تَسْبِقُوهُمْ فَتَضِلُّوا ، وَ لا تَتَأخَّرُوا عَنْهُمْ فَتَهْلِکُوا .
( نهج البلاغه ، خطبه 97 )
50 ـ ابن تیمیه رئیس فرقهی وهابیت میگوید :
« إنّ فکرة تقدیم آل الرسول هی من أثر الجاهلیّة فی تقدیم أهل بیت الرّؤساء » .
( منهاج السنة ، ابن تیمیّه ، ج 3 ، ص 269 )
احمد بن تیمیهی حرانی دمشقی از شخصیتهای منتسب به اهل سنت در سال 662 ه . ق در منطقهای به نام حرّان به دنیا آمد و در سال 726 قمری در زندان دمشق دیده از جهان فرو بست . وی از سال 698 ه . ق . به بعد به نشر افکار خود ـ که مخالف با اجماع مسلمین بود ـ پرداخت .
برخی از آراء و اندیشههای وی از این قبیل است : حرمت زیارت اهل قبور ، حرمت توسل به اولیاء خدا ، حرمت ساختن بنا بر مقابر اولیای خدا ، حرمت تبرک به آثار اولیاء خدا و ... .
وی آنگاه که تفکرات خود را مطرح نمود به شدت توسط دانشمندان اهل سنت مورد انتقاد قرار گرفت و دانشمندان عصرش دربارهی وی تا مرز تکفیر پیش رفتند .
مناظرات علما با وی سبب شد که اندیشههایش در انزوا قرار گیرد و نتواند حرکت چشمگیری را پدید آورد و افکار وی جز در لابلای کتابهای او و نوشتههایشاگردش « ابن قیّم جوزیه » در جایی یافت نشود . بالاخره با مخالفت جمعی از علمای اهل تسنن حکومت عثمانی وی را دستگیر و در دمشق زندان نمود و وی در همان زندان مرد .
با مردن ابن تیمیه افکار انحرافی وی فقط در کتابهایش باقی ماند ، تا اینکه چهار قرن بعد شخصی به نام محمد بن عبدالوهاب نجدی (1116 ـ 1206 ه . ق ) به تجدید حیات فکری ابن تیمیه پرداخت و با پشتیبانی خاندان آل سعود فرقهی وهابیت را تأسیس نمود .
51 ـ شیخ محمد بدیع موسی ، شیخ وهابی سوری و یکی از اعضای جماعت اخوان المسلمین این کشور اعلام کرد : ارتش آزاد سوریه ! ( آشوب گرانی که از چندین کشور و با پول و حمایت غرب برای سرنگونی نظام سوریه آمدهاند ) با ارسال نامههایی به شیوخ و مفتیهای این جماعت از آنان دربارهی تعرّض و تجاوز به زنان علویه و کشتار کودکان این طایفه و حمله به خانه و مراکز سکونت آنها استفتاء کردهاند . شیخ بدیع موسی میافزاید : شیوخ و مفتیهای جماعت اخوان المسلمین [ که همگی وهابی سلفی میباشند ] تمام این موارد را مباح و حلال اعلام کرده و تأکید کردهاند که ما بیانیهای صادر کردهایم و ضمن اینکه به وفاداری طایفهی علوی به نظام حاکم بر سوریه و نفرت دیگر طوایف سوریه از آنها اشاره کردیم ، تأکید نمودیم که ریختن خون آنها و تعرض
به زنان آنها و کشتن کودکان آنها و حمله به محل سکونت آنها مجاز و حلال است و همهی طوایف سوریه میخواهند که از دست علویان خلاص شوند .
شیخ محمد بدیع موسی هم اکنون در عربستان تدریس میکند .
خوانندگان محترم ملاحظه نمودند که چگونه این حیوانهای انسان نما که خود را عالم اسلامی میدانند حرام آشکار خدا را که بدترین حرامها میباشد ، با آن نفسهای شیطانیشان جایز و حلال میدانند ! ! آن گروه پست که هم اکنون جاده صاف کن آمریکا و اسرائیل و غربیها شدهاند ، به اسم اسلام کودکان را سر میبرند و به زنان تجاوز میکنند .
وای از این مصیبت بر اسلام که چگونه این کافر کیشان جنایت میکنند و چهرهیتابناک اسلام را زشت بر جهانیان معرفی مینمایند !
52 ـ شیخ عبداللّه تمیمی مفتی وهابی و از مدافعان شورشیان و جنایتکاران سوری در مصاحبه با شبکهی دوم تلویزیون اسرائیل گفته است :
واقعیت آن است که اسرائیل دشمن واقعی ما نیست و هرگز دشمن واقعی ما نخواهد بود . وی در ادامه میافزاید : همهی ما میدانیم که ما اکنون در یک جبهه با اسرائیل در برابر این قاتلان وحشی ( نظام سوریه ) قرار داریم ؛ ما از اسرائیل میخواهیم که از خواستهها و حقوق سنیها در سوریه و لبنان حمایت کند .
شیخ تمیمی ارتش و مردم سوریه که وظیفه دارند با تروریستها و شورشیان ـ برای حفظ تمامیت و آرامش کشور ـ مبارزه کنند را وحشی میخواند ، اما از کشتارها و تجاوزهای شورشیان هیچ سخن نمیگوید بلکه اگر هم بگوید آن را جهاد و حلال میداند ! !
آری !
این است عاقبت انحراف از مسیر مستقیم خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام که چگونه به جای مقابله با بزرگترین دشمن اسلام ـ اسرائیل ـ او را دوست و مدافع خود میبینند ! !
در عربستان سعودیِ وهابی ، به امام جماعت مساجد دستور میدهند که در قنوت نمازهایشان برای مجاهدین سوری یعنی جنایتکاران دعا کنند !
اما در کشور ایران به لطف خداوند و پیروی مردم از اهل بیت عصمت و طهارت علیهمالسلام مردم ،اسرائیل را دشمن درجه یک اسلام میدانند و هرگز حاضر نیستند با آن حکومت جنایتکار و غاصب کنار آیند و همگی مطیع رهبر فرزانه و مجاهد عزیزشان حضرت آیة اللّه سید علی خامنهای ( حفظه اللّه ) میباشند .
53 ـ أیْنَ الَّذِینَ زَعَمُوا أنَّهُمُ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ دُونَنا ؟ کَذِبا وَ بَغْیا عَلَیْنا ، أنْ رَفَعَنَا اللَّهُ وَ وَضَعَهُمْ ، وَ أعْطانا وَ حَرَمَهُمْ ، وَ أدْخَلَنا وَأخْرَجَهُمْ ، بِنا یُسْتَعْطَی الْهُدَی ، وَیُسْتَجْلَی الْعَمَی . إِنَّ الاْءئِمَّةَ مِنْ قُرَیْشٍ غُرِسُوا فِی هَذا الْبَطْنِ مِنْ هاشِمٍ ، لا تَصْلُحُ عَلَی سِواهُمْ ، وَ لا تَصْلُحُ الْوُلاةُ مِنْ غَیْرِهِمْ .
( نهج البلاغه ، خطبه 144 )
حکمت پنجم :گواهی میدهم که پیروان راستین تو هدایت شدگان و سعادتمنداناند .
در سرزمین پاک پر آب معتدل ، گیاهان سرسبز وخوشبو و پاک میروید و در سرزمین خشک کویری نمک زار گیاهی نمیروید مگر خار وخس . گلهای زیبای معطر در سرزمین معتدل و پر باران میروید و میزبان پروانههای زیباست و در سرزمین باتلاقی که بوی تعفنش بسیاری از حشرات را نیز از خود دور میکند ، میزبان میکروبها و انگل هاست .
درختانی که ریشههای مستحکم در سرزمینی حاصل خیز پر باران دارند ، ثمراتشان پر و سالم و خوشبو و پر آب است و آن درختانی که بهرهی چندانی از خاک حاصل خیز و آب ندارند ، میوههای آن اندک و بیبرکت و خشک و تلخ میباشد .
این یک اصل است که همیشه خوبان به خوبان و بدان به بدان ملحق میشوند . همواره یاران وفادار پیامبران از پاکان و مخلصان بودهاند و یاران بیوفا و دشمنانشان از ناپاکان و مشرکان .
یا علی !
تو آن کسی هستی که برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به تو فرمود :
« تو امیر مؤمنان و سلطان دین و امام و پیشوای متقین و رهبر پیشانی سفیدان عالم میباشی » .1
و تو آن رهبر و امام و مولایی هستی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در حق تو و یارانت دعا کرد و فرمود :
« هرکس من مولای اویم ، علی هم مولای اوست . بارالها ! هرکس علی را به ولایت بپذیرد ، دوست بدار و هرکس او را به ولایت نپذیرد ، دشمن بدار و هرکس او را یاری کرد ، یاری کن و هرکس او را خوار شمرد ، خوار و ذلیلش گردان » .
سپس رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در ادامهی کلامش دربارهی تو به امتش فرمود :
« ای امت ! آگاه باشید اگر به علی تمسک جوئید ، هرگز گمراه نمیشوید » .2
و بارها دربارهی جایگاه و مقامت و مقام خاندانت به مردم فرمود :
« خداوند انبیاء را از درختان مختلفی آفرید ؛ ولی من و علی را از درختی واحد آفرید . من اصل آنم و علی شاخهی آن و فاطمه موجب باروری آن است و حسن و حسین میوههای آن و شیعیان ما برگهای آناند » .
و سپس افزود :
« اگر کسی خدا را در میان صفا و مروه هزار سال و سپس هزار سال و از آن پس هزار سال عبادت کند ، تا همچون مشک کهنه شود ؛ اما محبت ما را نداشته باشد ، خداوند او را با صورت در آتش میافکند » .3
و دربارهی معرفت و علم تو فرمود :
« من شهر علمم و علی دروازهی آن میباشد ، پس هرکس جویای علم باشد باید از دروازهی آن وارد شود » .4
و باز دربارهات فرمود :
«علی صراط مستقیم است و حقیقتا در روز قیامت دربارهی ولایت او سؤال میشود».5
و باز فرمود :
« ای علی ! منزلت و مقام تو نسبت به من همان مقام و منزلت هارون است نسبت به موسی مگر اینکه بعد از من پیامبری نیست » .6
و باز دربارهی عزت و عظمت و مقامت فرمود :
« من و علی نوری بودیم در پیشگاه الهی و او را تسبیح و تقدیس مینمودیم ، هزار سال قبل از آنکه خداوند آدم را خلق نماید ؛ آنگاه که آدم را آفرید ، آن نور را در صلب وی قرار داد و من و علی همواره یک نور بودیم تا اینکه در صلب عبد المطلب از هم جدا شدیم و خداوند نبوت را مخصوص من گردانید و خلافت را مخصوص علی » .7
و باز دربارهات فرمود :
« هان ای امت ! آیا شما را به چیزی راهنمایی کنم که هرگاه بر آن توافق کنید ، به هلاکت در نیفتید ؟ ! همانا ولی شما خداوند و امامتان علی بن ابیطالب است ؛ پس خیرخواه و مخلص او باشید و تصدیقش کنید . همانا این مطلب را جبرئیل به من خبر داد » .8
وباز ندا سر داد و دربارهات فرمود :
« هان ای امت ! اگر علی را به ولایت و سرپرستی گیرید ، خواهید دید که راهنما و رهیافته است و شما را به راه راست میبرد » .9
و باز فرمود :
« علی برای من مانند سر من است برای پیکرم » .10
و در جمع یاران بارها به تو فرمود :
« ای علی ! تو را جز مؤمن دوست ندارد و جز منافق دشمن ندارد » .11
و اینجا بود که برخی از یاران مخلص و و با معرفت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم که به مقام ومنزلت بیبدیلت پی بردند ، چون پروانههای عاشق به دور خورشید وجودت چرخیدند و در لسان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به شیعیان علی شهرت یافتند .
آری !
یاران و پیروان تو همان یاران با بصیرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ـ همچون سلمان ، ابوذر ،
مقداد و عمار ـ بودند که تو را تصدیق نمودند و خاضع مقام و منزلتت شدند .
آن با معرفتان مخلص کسانی بودند که هرگز ایمانشان را با ظلم نیالودند و هرگز وجودشان را از خورشید تابناک ولایتت بینیاز ندیدند .
یا مولا !
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم چه کسی را از اهل بیت خود خواند12 و فرمود : علم او چون دریایی است که نمیتوان به عمق آن رسید ؟13
یا مولا !
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی کدام یک ازصحابه فرمود که بهشت مشتاق دیدار اوست ؟14
یا مولا !
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم کدام یک از یاران خود را اینگونه توصیف نمود که آسمان و زمین ، کسی را راستگوتر از او ندیده است ؟15
آری ! سلمان
آری ! ابوذر
همان پاکان ، همان مجاهدان ، همان مخلصان !
آری ! آری !
از همان ابتدا پاکان و خوبان عالم عاشق تو بودند .
پیروان راستین تو که مصائب را در راه حفظ دین حق ، به جان خریدند همواره در طول تاریخ اسلام ، پیشگامان ایمان و معرفت بودهاند . چه بسیار از پیروان راستین تو در راه احیای حق جان خود را در طبق اخلاص تقدیم دوست نمودند تا ارزشهای والای دین محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم حفظ شود . پیروان راستین تو که از جام ولایتت ، شراب ناب محمدی صلیاللهعلیهوآلهوسلم نوشیدند و در سرزمین پاک علوی روئیدند ، همواره آزادگان جهان بودهاند . تو در ایمان پیشگام و پایدار بودی و پیروانت نیز پیشگامان و پایداراناند ؛ تو در میدان نبرد با دشمنان خدا ، شیر و قهرمان بودی و پیروانت نیز قهرمان و شیراناند ؛ تو نسبت به دنیا بیرغبت بودی و مشتاق لقای خدا و پیروان راستین تو نیز بیرغبتان و مشتاقاناند .
از این رو رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی تو و شیعیانت به تو فرمود :
« ای علی ! تو و شیعیانت رستگاران روز قیامتاید » .16
پیروانت نه تنها در آخرت اهل نجات و رستگاراناند در دنیا نیز رستگاراند ؛ چون تو را دارند .
یا علی ! علی یعنی چه ؟ !
یعنی تمام پاکیهای خدا در عالم ؛ یعنی تمام زیباییهای خدا در عالم ؛ یعنی تمام لطافتهای خدا درعالم ؛ یعنی تمام شادی و سرورهای خدا در عالم ؛ یعنی تمام گنجهای خدا در عالم ؛ یعنی تمام رازهای خدا در عالم ؛ یعنی تمام نعمتها و بخششهایخدا در عالم !
یا علی ! علی یعنی چه ؟ !
یعنی غضب و انتقام و عذابهای الهی در عالم ! !
مگر خدا بهشت جاویدش را برای مؤمنان راستین ، محل پاکیها و سرور و شادیها و رحمت و فضل بیکرانش قرار نداده است ؟ !
و مگر خداوند جهنم جاویدش را برای کافران و معاندان ، محل غضب و انتقام و عذابش قرار نداده است ؟ !
و مگر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به تو نفرمود : « یا علی ! تو در قیامت بهشت و جهنم را تقسیم میکنی » ؟17
آری !
همهی اینها در تو هست و تو اینها نیستی و برتری و فقط خداوند که خالق تو است ، تو را میشناسد .
تو قبل از تولدت چه مقام و منزلتی در عالم نور ، در پیشگاه الهی داشتی که ابراهیم خلیل علیهالسلام از خداوند در خواست نمود که او را شیعهی تو کند و خداوند درخواست وی را پذیرفت و در کلامش فرمود :
« همانا از شیعیان او ابراهیم است » .18
و نیز برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی شیعیانت به تو فرموده است :
« ای علی ! ... این دوستم جبرئیل از جانب خدای عزّ و جلّ به من خبر میدهد که به دوستدار و پیروان تو هفت خصلت داده است : آسانی در هنگام مردن ، همدمیدر تنهایی ، نور در تاریکی ، امنیت در هنگام ترس ، برابری کفهی میزان اعمال ، گذر از صراط و وارد شدن به بهشت به هشتاد سال پیش از ورود دیگر مردمان » .19
و نیز آنگاه که ابن عباس از برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی این آیه پرسید : « و پیشتازان پیشی گیرنده ، آنان مقرّباناند » ؛ حضرت فرمود : جبرئیل به من گفت : آنها علی و شیعیان اویند ، آنان پیشتازان به سوی بهشتاند و به سبب لطف و کرامت خداوند به او نزدیکاند .20
و برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی پیروان راستینت به تو بشارت داد :
« در روز قیامت شیعیان تو سیراب و غیر تشنه وارد میشوند و دشمنانت تشنه کام وارد میگردند و آب میطلبند و کسی به آنها آب نمیدهد » .21
و خداوند دربارهی تو و پیروانت در قرآن جاویدش فرموده است :
« آنان که ایمان آوردند و نیکوکار شدند ، آنان به حقیقت بهترین اهل عالماند » .22
جابر صحابی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی تو و شیعیانت میگوید : نزد پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودم که علی علیهالسلام از دور نمایان شد ، پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
« سوگند به کسی که جانم در دست اوست ،این شخص و شیعیانش در قیامت رستگار خواهند بود » .23
تو و پیروان راستینت مصداق این آیهی کریمهی خداوند میباشید :
« آنانکه به خدا ایمان آورده و نیکوکار شدند ، خوشا به حال آنان و مقام نیکویشان ! »24
آری ! آنان که خداوند قلبشان را به نور ایمان و یقین روشن بگرداند هرگز دامن غیر تو را نمیگیرند .
یا علی !
دشمنان شیعیان تو همان بیمعرفتانی هستند که غرور نفس آنان را از صراط مستقیم بازداشته است . برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم صراط مستقیم را راه تو معرفی نمود و فرمود : شیعیان تو در صراط مستقیماند .25 وهمچنین برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از ایجاد فرقههای متعدد در بین مسلمین و اختلاف خبر داد و راه نجات را فقط راه تو معرفی نمود و فرمود :
« به زودی امت من به هفتاد و سه فرقه تقسیم میشوند ؛ همهی آنان در جهنماند مگر پیروان علی » .26
خدا تو را برای هدایت مردمان امام مقرر فرمود و به پیامبرش صلیاللهعلیهوآلهوسلم امر نمود تا به همهی مردمان بگوید که تابع تو باشند27 و شیعیانت کسانیهستند که به ندای الهی لبیک گفتند و دعوت وی را اجابت نمودند و خداوند به آنان وعدهی بهشت جاوید را داده است و منکرانت دعوت خدا را اجابت نکردهاند و عاقبتی ناگوار در انتظارشان میباشد که خداوند میفرماید :
« آنان که دعوت حق را اجابت کرده و به خدا ایمان آوردند ، بر آنها بهترین پاداش و خوشترین زندگانی است و آنان که اجابت نکردند ، اگر مالک دو برابر آنچه روی زمین است ، باشند و آن را فدیه دهند [ از آنها پذیرفته نمیشود ]
و آنان را حساب سخت و جایگاه دوزخ باشد که بسیار بد آرامگاهی است » .28
آن کس که مدّعی معرفت است و کمال و شهود و گروهی را پشت سر خود در مسیری ناصحیح مجذوب خویش کرده ؛ اما به شیعیانت فحاشی میکند و ناسزا میگوید ، حقیقتا وی از معرفت تهی است و غرور و خودخواهی بر او حاکم و امام است .29
پیروان راستین تو حقیقتا اهل تقوا و پاکی میباشند ؛ پیروان راستین تو اهل عبادت
خالصانه و به دور از ریا میباشند . شیعه به اسم و نام نیست ؛ بلکه به ایمان و عمل است و پیروان راستین تو اهل ایمان و عملاند ؛ شیعیان واقعی تو اهل نماز اول وقت میباشند و آن را بر هر کاری ترجیح میدهند ؛ شیعیان راستین تو مدام کلام خدا را میخوانند و تفکر میکنند ؛ شیعیان راستین تو همان مجاهدان راه خدا میباشند که هرگز با دشمنان خدا و دشمنان دین حق لحظهای کنار نمیآیند ، و شیعیان راستین تو همان منتظراناند ، منتظران فرزندت مهدی ( عجل اللّه تعالی فرجه ) ، تا ظهور نماید و در رکاب او برای احیای دین حق جانشان را نثار کنند .
حکمتنامهی پنجم :
مناقب امیرالمؤمنین علیهالسلام و شیعیان آن حضرت در منابع اهل سنّت و مباحث متعدد دیگر .
1 ـ قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم لعلی علیهالسلام :
أنت أمیرالمؤمنین و یعسوب الدین و امام المتقین و قائد الغرّ المحجّلین .
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به امیر مؤمنان علی علیهالسلام فرمود :
تو امیرمؤمنین و سلطان دین و امام متقین و رهبر پیشانی سفیدان میباشی .
مضمون حدیث فوق که مقام و عظمت و حقانیت و امامت امیر مؤمنان را میرساند در منابع و مآخذ اهل سنت به صورت متواتر وجود دارد ؛ از جمله :
صحیح بخاری ، ج 4 ، باب مناقب مهاجرین ، ص 208 و ج 5 ، ص 129
سنن ابن ماجه ، ج 1 ، باب فضائل علی [ علیه السلام ] ص 43
سنن ترمذی ، ج 5 ، باب مناقب علی [ علیه السلام ] ص302
مستدرک حاکم ، ج 2 ، ص 337
مسند احمد حنبل ، ج1 ، ص 170
السنن الکبری ، بیهقی ، ج 9 ، باب ما علی الوالی من أمر الجیش ، ص 40
مجمع الزوائد ، هیثمی ، ج 9 ، باب منزلت علی [ علیه السلام ] ص 109
فتح الباری ، مناقب علی [ علیه السلام ] ج7 ، ص60
نظم درر السمطین ، زرندی حنفی ، مناقب امیرالمؤمنین [ علیه السلام ] ص 95
سیر أعلام النبلاء ، ذهبی ، ج1 ، ص 143
سیره ابن هشام ، ج 4 ، ص 163
کنز العمّال ، متقی هندی ، ج 9 ، کتاب الصحبة ، ص167
تاریخ طبری ، ج 2 ، ص 368
التنبیه و الأشراف ، مسعودی ، ص236
و منابع دیگر .
2 ـ پیامبر بزرگوار اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم در غدیر خم در جمع دهها هزار نفر از مردمان علی علیهالسلام را به عنوان امام و جانشین معرفی نمود و فرمود :
« من کنت مولاه فهذا علی مولاه ؛ اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله ؛ إن تمسّکتم به لن تضلّوا بعده ابدا » .
حدیث فوق در منابع اهل سنت به صورت متواتر ( فراوان و مستند ) آمده است ؛ از جمله :
سنن ترمذی ، ج 2 ، مناقب علی [ علیه السلام ] حدیث 3797 ، ص297
سنن ابن ماجه ، تحقیق فؤاد عبدالباقی ، ج 1 ، ص 430
مستدرک حاکم، حاکم نیشابوری، ج 9، باب وصیة النبی ( صلیاللّه علیه [ وآله ] وسلّم )، ص 103
سنن نسائی ، ج 5 ، ص 130
المعجم الکبیر ، طبرانی ، ج 5 ، حدیث 4969 ، ص166
مجمع الزوائد ، ج 9 ، ص103
تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 112
مناقب خوارزمی ، ص16
تفسیر فخر رازی ، ج 12 ، ص 49
مسند أبی یعلی موصلی ، ج 1 ، حدیث 567 ، ص 429
و منابع متعدد دیگر
3 ـ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
إنّ اللّه خلق الأنبیاء من أشجار شتّی ، و خلفت أنا و علی من شجرة واحدة ؛ فأنا أصلها وعلی فرعها وفاطمة لقاحها والحسن والحسین ثمارها وأشیاعنا أوراقها . لو أنّ عبدا عبَد اللّه بین الصفاء و المروة ألف عامٍ ، ثمّ ألف عامٍ ، ثمّ ألف عامٍ حتّی یصیر کالشن البالی ، ثمّ لم یدرک محبّتنا کبّه اللّه علی منخریه فی النار .
( مجمع البیان ، ج 9 ، ص 29 ؛ تاریخ مدینة دمشق ، ج 41 ، ص 335 )
حدیث فوق را مرحوم طبرسی مفسر معروف شیعی از کتاب شواهد التنزیل حاکم حسکانی که از مفسّران و محدثان معروف اهل سنت است ، نقل میکند .
4 ـ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
أنا مدینة العلم و علی بابها ، فمن أراد العلم فلیأت بالباب .
حدیث فوق از احادیث بسیار مشهوری است که علاوه بر محدثان شیعه جمع کثیری از محدثان اهل سنت در کتب خود نقل نمودهاند ؛ از جمله :
دفع الإرتیاب عن حدیث الباب ، سید علی بن محمّد علوی ( این کتاب که از مصادر حدیثی اهل سنت میباشد در اثبات صحّت حدیث مدینة العلم نوشته شده است ) .
مستدرک الصحیحین ، حاکم نیشابوری ، ج2 ، ص 126
الإستیعاب ، ابن عبد البرّ ، ج3 ، ص1102
المعجم الکبیر .، طبرانی ، تحقیق حمدی السلفی ، ج 11 ، ص 55
الجامع الصغیر ، سیوطی ، ج 1 ، حرف همزه ، ص481
کنز العمّال ، متقی هندی ، ج 13 ، باب فضائل علی [ علیه السلام ] ص 148
فیض القدیر ، المناوی ، تحقیق احمد عبد السلام ، ج 3 ، ص60
أُسد الغابة ، ابن اثیر ، ج4 ، ص 22
الصواعق المحرقة ، ، ابن حجر ، ص 76
تاریخ بغداد ، خطیب بغدادی ، ج 3 ، ص 181
تاریخ دمشق ، ابن عساکر ، ج9 ، ص20
تهذیب التهذیب ، ابن حجر عسقلانی ، ج7 ، ص296
و دهها منبع دیگر .
مفاد حدیث :
به وضوح میرساند که رسیدن به علوم ناب نبوی صلیاللهعلیهوآلهوسلم را جز از طریق علی بن ابیطالب علیهالسلام میسّر نمیداند و کسانی که راه غیر او را برگزیدند ، بیبهره از معارف الهی میشمارد . این حدیث شریف حقانیت و خلافت بلافصل امام علی علیهالسلام را اثبات میکند ؛ زیرا آن کس که باب علم دین است شایستهی جانشینی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم است نه دیگران .
5 ـ عن ابن عباس : قلت للنبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم : یا رسول اللّه ! أ للجنّة جواز ؟ قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم : نعم . قلت : و ما هو ؟ قال صلیاللهعلیهوآلهوسلم : حبّ علیّ بن أبی طالب .
( تاریخ بغداد ، ج 3 ، ص 161 ؛ تاریخ دمشق ، ج 42 ، ص 244 )
قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم لعلی علیهالسلام :
أنت النبأ العظیم و الصراط المستقیم و أنت المثل الأعلی .
( تفسیر برهان ، ج 5 ، ص 565 ؛ عیون أحبار الرّضا علیهالسلام ، صدوق ، ج 2 ، ص 6 )
قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
لا یجوز أحد الصراط إلاّ من کتب له علی جواز .
( ینابیع المودة ، ج 3 ، ص 230 ؛ الصواعق المحرقة ، هیثمی ، ص 192 )
ذکر البیهقی عن الحاکم النیشابوری ، بأسناده عن رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم
إذا جمع اللّه الأوّلین و الآخرین یوم القیامة و نصب الصراط علی جسر جهنّم ، لم یجزها أحد إلاّ من کانت معه براءة بولایة علیّ بن أبی طالب .
( البیهقی ، محبّ الدین طبری فی الریاض ، ج 2 ، ص 172 )
قال ابن عباس : دخل الإمام علی علیهالسلام علی النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم و عنده عائشة ، فجلس بین النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم وعائشة ؛ فقالت ما کان لک مجلس غیر فخذی ؟
فضرب النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم علی ظهرها و قال :
مه لا تؤذینی فی أخی ، فأنّه أمیر المؤمنین و سید المسلمین و قائد الغر المحجّلین یوم القیامة ، یقعد علی الصراط المستقیم فیدخل أولیاءه الجنّة و یدخل أعداءه النار .
( کنز العمّال ، ج 11 ، ص 619 ؛ جواهر المطالب ، ابن دمشقی ، ج1 ، باب 49 ، ص349 ؛ ینابیع المودة ، قندوزی حنفی ، ج 1 ، باب 14 ، ص 221 ؛ شرح المقاصد ، تفتازانی ، ج 2 ، ص291 ؛ شرح نهج البلاغه ، ابن ابیالحدید ، ج 9 ، ص 169 ؛ الإصابة ، ابن حجر عسقلانی ، ج 4 ، ص 170 ؛ مناقب ابنمردویه ، ص 62 و ... )
6 ـ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به علی علیهالسلام فرمود :
أنت منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی .
حدیث فوق به صورت متواتر در منابع مشهور اهل سنت موجود است ؛ از جمله :
صحیح بخاری ، ج 4 ، باب مناقب مهاجرین ، ص208
صحیح مسلم ، ج 7 ، باب فضائل عل [ علیه السلام ] ص120
سنن ابن ماجه ، ج1 ، باب فضل علی [ علیه السلام ] ص 430
مسند احمد حنبل ، ج 1 ، ص 170
مجمع الزوائد ، هیثمی ، ج 9 ، باب منزلت علی [ علیه السلام ] ص 109
و ...
7 ـ قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
کنت أنا و علی نورا بین یدی اللّه عزّ و جلّ ، یسبح اللّه ذلک النور و یقدّسه قبل أن
یخلق اللّه آدم بألف عام ، فلمّا خلق اللّه آدم رکب ذلک النور فی صلبه ، فلم یزل فیشی ء واحد حتّی افترقنا فی صلب عبد المطلب ، ففیّ النبوّة و فی علی الخلافة .
مضمون حدیث فوق در منابع اهل سنت آمده است ؛ از جمله :
مناقب ابن مغازلی ، ص 88
تاریخ دمشق ، ابن عساکر ، ج 1 ، ص351
ینابیع المودة ، قندوزی حنفی ، باب اول در سبقت نور رسول ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلم ) ص 47
شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید ، ج 2 ، ص 45
مودّة القربی ، علی بن شهاب الدین الحسینی الهمدانی الشافعی ، ص 82
الفردوس ، دیلمی ، ج 2 ، ص 5
و ...
8 ـ ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه ، جلد 3 ، صفحه 98 از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل میکند :
ألا أدلّکم علی ما إن تسالمتم علیه لم تهلکوا ؟ ! إنّ ولیّکم اللّه و إنّ إمامکم علیّ بن أبی طالب [ علیه السلام ] فناصحوه و صدّقوه فإنّ جبرئیل أخبرنی بذلک .
9 ـ متقی هندی در کتاب کنزالعمال با توجه به منابع اهل سنت از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل میکند که فرمود :
إن تولّوا علیّا تجدوه هادیا مهدیّا ، یسلک بکم الطریق المستقیم .
( کنزالعمال ، حدیث 32966 )
10 ـ قال الرسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
علیّ منّی بمنزلة رأسی من بدنی .
( مناقب ، ابنمردویه ، ص 107 ؛ کنزالعمال ، ج 4 ، ص 32914 )
11 ـ قال الرسول صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم لعلی [ علیه السلام ]
لا یحبّک إلاّ مؤمن و لا یبغضک إلاّ منافق .
( سنن نسائی ، ج 8 ، ص 16 ؛ کنز العمّال ، حدیث 32878 )
12 و 13 ـ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم سلمان فارسی را از اهل بیت خود خواند و فرمود :
سلمان دریایی از علم است که نمیتوان به عمق آن رسید .
( اختصاص شیخ مفید ، ص322 )
14 ـ جابر بن عبداللّه از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل میکند که فرمود :
همانا اشتیاق بهشت به سلمان بیش از اشتیاق سلمان به بهشت است .
( بحار الأنوار ، ج 22 ، ص341 )
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی ابوذر فرمود :
ما أظلّت الخضراء و لا أقلّت الغبراء من ذی لهجة أصدق و لا أوفی من أبی ذر ، شبه عیسی بن مریم .
( سنن ترمذی ، حدیث 3802 ، در منقبت ابی ذر )
و در حدیث دیگری ترمذی نقل میکند :
ابوذر یمشی فی الأرض بزهد عیسی بن مریم .
( سنن ترمذی ، باب مناقب ابوذر )
16 ـ قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم لعلی علیهالسلام :
یا علی ! أنت و شیعتک الفائزون یوم القیامة .
مضمون حدیث فوق ـ که بیانگر حقانیت امام علی علیهالسلام و شیعیانش میباشد ـ در منابع اهل سنت به صورت گسترده موجود میباشد ؛ از جمله :
الدر المنثور ، سیوطی ، ج 6 ، ص379
فتح القدیر ، شوکانی ، ج 5 ، ص477
شواهد التنزیل ، حاکم نیشابوری ، تحقیق محمد المحمودی ، ج 1 ، ص 500
تفسیر آلوسی ، ج 30 ، ص 207 ، ذیل تفسیر آیه خیر البریة
تاریخ دمشق ، تحقیق علی شیری ، ج 42 ، ص 332
الکامل ، ابن کثیر ، ج 7 ، ص 312
المعجم الأوسط ، طبرانی ، تحقیق دار الحرمین ، ج 6 ، ص 354
مجمع الزوائد ، ابن حجر هیثمی ، ج 9 ، باب فی من یحبّه و فی من یبغضه ، ص 131
نظم درر السمطین ، زرندی حنفی ، باب مناقب امام علی [ علیه السلام ]
و منابع متعدد دیگر .
17 ـ قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم لعلی بن أبی طالب علیهالسلام :
یا علی ! إنّک قسیم الجنّة و النّار و أنت تقرع باب الجنّة و تدخلها أحبّائک بغیر حساب .
( ینابیع المودة ، حنفی قندوزی ، ج 1 ، ص 249 )
حدیث فوق به صورت فراوان در منابع اهل سنت موجود است که در فصلیجداگانه به آن پرداخته میشود .
18 ـ « وَ إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لاَءِبْراهِیمَ »
ترجمه : و از پیروان او ابراهیم بود . ( سوره صافات ، آیه 83 )
قال الرجل لعلی بن الحسین علیهماالسلام : أنا من شیعتکم المخلص .
فقال الإمام له : فإذن أنت کإبراهیم الخلیل الذی قال اللّه تعالی :
« وَ إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لاَءِبْراهِیم * إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ » فإن کان قلبک کقلبه فأنت من شیعتنا و إن لم یکن قلبک کقلبه و هو طاهر من الغش و الغلّ فأنت من محبّینا ، و إلاّ فإنّک إن عرفت أنّک بقولک کاذب فیه أنّک لمبتلی بفالج لایفارقک إلی الموت ، أو جذام لیکون کفارة لکذبک هذا .
( تفسیر العسکری ، ص 309 ، حدیث 155 ؛ تفسیر برهان ، ج 4 ، ص 603 )
و قال الصادق علیهالسلام :
قوله عزوجل : و إنّ من شیعة لإبراهیم ، أی إنّ ابراهیم علیهالسلام من شیعة النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم فهو من شیعة علیّ علیهالسلام و کلّ من کان من شیعة علیّ فهو من شیعة النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم .
( تفسیر برهان ، ج4 ، ص600 )
19 ـ قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم لعلی علیهالسلام :
یا علی ! هذا حبیبی جبرئیل یخبرنی عن اللّه جلّ جلاله أنّه قد أعطی محبّک و شیعتک سبع خصال : الرفق عند الموت و الأنس عند الوحشة و النّور عند الظلمة و الأمن عند الفزع و القسط عند المیزان و الجواز علی الصّراط و دخول الجنّة قبل سائر الناس من الأمم بثمانین عاما .
( امالی ، صدوق ، ص 336 ؛ بحار الأنوار ، ج 65 ، ص 9 )
20 ـ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
و قد سأله ابن عباس عن قول اللّه جل جلاله : « و السابقون السابقون اولئک المقرّبون » .
قال صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
قال لی جبرئیل ، ذاک علی و شیعته هم السابقون إلی الجنّة المقرّبون من اللّه بکرامته لهم .
( کشف الغمّة ، اربلی ، ج 1 ، ص 306 ؛ امالی شیخ طوسی ، ص 77 )
21 ـ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم لعلیّ علیهالسلام :
ترد شیعتک یوم القیامة رواءً غیر عطاش و یرد عدوّک عطاشا یستسقون فلا یسقون .
( عیون اخبار رضا علیهالسلام ، ج 2 ، ص 60 ؛ بحارالأنوار ، ج 8 ، ص 20 )
22 ـ « إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ »
ترجمه : ( امّا ) کسانی که ایمان آوردند واعمال صالح انجام دادند ، بهترین خلق ( خدا ) هستند . ( سوره بینه ، آیه 7 )
در ذیل آیهی فوق روایات متعددی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در منابع اهل سنت نقل است که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : بهترین خلایق علی علیهالسلام و شیعیان وی میباشند ؛ برای نمونه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به علی علیهالسلام فرمود :
أنت یا علی و شیعتک خیر البریّة .
نظم درر السمطین ، زرندی حنفی ، ص99
جامع البیان طبرسی ، ج30 ، ذیل آیه فوق ، ص 335
شواهد التنزیل ، ج2 ، ص45
مناقب خوارزمی ، فصل 17 ، ص 266
تفسیر آلوسی ، ج30 ، ص 207
الکامل ، ابن کثیر ، ج7 ، ص213
تاریخ بغداد ، ج12 ، ص 284
23 ـ عن جابر بن عبداللّه :
کنّا عند النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم فأقبل علی بن أبی طالب علیهالسلام فقال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم قد أتاکم أخی ، ثمّ التفت إلی الکعبة فضربها بیده ، ثمّ قال : و الّذی نفسی بیده ! إن ّ هذا و شیعته هم الفائزون یوم القیامة .
( ینابیع المودة ، ج 2 ، باب 58 ، ص 357 ؛ ولایة علی علیهالسلام فی القرآن من کتب السنة ، نجاح طایی ، ج9 ، ص 190 ؛ شواهد التنزیل ، ج2 ، ص 459 مناقب خوارزمی ، ص 111 )
24 ـ « ألَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ طُوبَی لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ »
ترجمه : کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند ، برای آنها پاکیزهترین ( زندگی ) و سرانجام نیک است . ( سوره رعد ، آیه 29 )
حاکم حسکانی نیشابوری از ابی جعفر ، امام باقر [ علیه السلام ] نقل میکند :
سئل رسولاللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم عن قوله تعالی : « طُوبَی لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ » .
قال صلیاللهعلیهوآلهوسلم : هی شجرة فی الجنّة أصلها فی دار علی و فرعها علی أهل الجنّة .
فقیل له صلیاللهعلیهوآلهوسلم : سألناک عنها یا رسول اللّه ، فقلتَ : أصلها فی داری ، ثمّ سألناک مرّة أخری فقلتَ : شجرة فی الجنّة أصلها فی دار علی و فرعها علی أهل الجنّة !
فقال صلیاللهعلیهوآلهوسلم : إنّ داری و دار علی واحدة .
( شواهد التنزیل ، ج1 ، ص 305 )
شبیه این معنا در برخی کتب دیگر اهل سنت آمده است :
مناقب ، ابن مغازلی ، ص 268
الدر المنثور ، سیوطی ، ج4 ، ص 59
تفسیر قرطبی ، ج9 ، ص 317
قال ابن عباس : لمّا نزلت هذه الآیة ، قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم لعلی علیهالسلام :
تأتی أنت و شیعتک یوم القیامة راضیین مرضیّین و یأتی أعداؤک غضابا مقمحین .
مناقب ، ابن مردویه ، ص 346
الدر المنثور ، سیوطی ، ج 6 ، ص 376
کنز العمّال ، متقی هندی ، ج11 ، ص 323
مجمع الزوائد ، ابن حجر هیثمی ، ج 9 ،ص 131
المعجم الکبیر ، طبرانی ، ج 1 ، ص 319
تفسیر آلوسی ، ج 30 ، ص 207
تاریخ بغداد ، خطیب بغدادی ، ج12 ، ص 284
و ...
عن علی علیهالسلام قال لی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
ألم تسمع قول اللّه تعالی : « إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُوْلَئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ » ، هم أنت وشیعتک و موعدی و موعدکم الحوض إذا جاءت الأمم للحساب یدعون غرّا محجّلین .
شواهد التنزیل ، ج 2 ، ص 459
ینابیع المودة ، قندوزی حنفی ، ج 2 ، باب 58 ، ص 357
فتح القدیر ، شوکانی ، ج 5 ، ص477
بشارة المصطفی ، محمد بن علی الطبری ، ص296
و ...
قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم لعلی علیهالسلام :
یا أباالحسن ! أما إنّک و شیعتک فی الجنّة .
مجمع الزوائد ، هیثمی ، ج 9 ، باب فضل اهل بیت [ علیهم السلام ] ص 173
المعجم الأوسط ، ج 6 ، ص 355 و ج 7 ، ص 343
کنز العمّال ، ج 1 ، ص 223
تفسیر ثعلبی ، تحقیق محمد عاشور ، ج9 ، ص67
قال ابن سیرین عن الآیة :
« طُوبَی لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ » : هی شجرة فی الجنّة ، أصلها فی حجرة علی و لیس فی الجنّة حجرة إلاّ و فیها غصن من أغصانها .
المناقب ، ابوبکر بن مردویه ، ص 268
ینابیع المودة ، قندوزی حنفی ، ج 1 ، باب 24 ، ص 287
الجامع لأحکام القرآن ، ج 9 ، ص 317
تاریخ بغداد ، ج 9 ، ص 317
قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
أما علمت أنّ منزلی و منزل علی فی الجنّة واحد و قصری و قصر علی فی الجنّة واحد و سریری و سریر علی فی الجنّة واحد .
( شواهد التنزیل ، حاکم نیشابوری ، ج 1 ، ص 306 )
25 ـ قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم لعلی علیهالسلام :
أنت النبأ العظیم و الصراط المستقیم و أنت المثل الأعلی .
( عیون اخبار الرضا علیهالسلام ، شیخ صدوق ، ج 1 ، ص 9 )
26 ـ در منابع شیعه و اهل سنت از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل شده است :
تنقسم أُمتی إلی ثلاث و سبعین فرقة کلّهم فی جهنّم إلاّ علی و شیعته .
( مناقب خوارزمی حنفی ، ص331 ؛ تفسیر الدر المنثور ، سیوطی ، ج 3 ، ص 149 ؛ شواهد التنزیل ، ج 1 ، ص 204 ؛ مناقب ابن مردویه ، ص 244 ؛ کفایة الأثر ، ابنخزّاز قمی ، ص 155 و ... )
27 ـ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در غدیر خم فرمود :
من کنت مولاه فهذا علی مولاه .
منابع حدیث فوق ـ که به حد تواتر است ـ در فصل مخصوص خود ذکر خواهد شد .
28 ـ « لِلَّذِینَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمُ الْحُسْنَی وَ الَّذِینَ لَمْ یَسْتَجِیبُوا لَهُ لَوْ أَنَّ لَهُمْ مَا فِیالاْءَرْضِ جَمِیعا وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لاَفْتَدَوْا بِهِ أُوْلَئِکَ لَهُمْ سُوءُ الْحِسَابِ وَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهَادُ »
ترجمه : برای آنها که دعوت پروردگارشان را اجابت کردند ، پاداش نیکو است ؛ و کسانی که دعوت او را اجابت نکردند ، ( آنچنان در وحشت عذاب الهی فرو میروند ، که ) اگر تمام آنچه در روی زمین است و همانندش ، از آنِ آنها باشد ، همه را برای رهایی از عذاب فدیه میدهند . ( ولی از آنها پذیرفته نخواهد شد . ) برای آنها حساب بدی است و جایگاهشان جهنم ، وچه بد جایگاهی است ! ( سوره رعد ، آیه 18 )
29 ـ ابن عربی از صوفیان اهل سنت که طرفدارانش وی را پدر عرفان اسلامیمعرفی میکنند ، عداوت شدیدی نسبت به پیروان امیرمؤمنان علی علیهالسلام دارد ؛ وی در آثارش میکوشد به وسیلهی فحاشی و ناسزاگویی و تهمت زدن ، کینهی خود را نسبت به آنان ابراز کند . او در یکی از آثار مشهورش به نام « الفتوحات المکیه » کلمهی خنزیر را که حاوی خبائث ظاهری و باطنی است به این منظور انتخاب کرده و برای اینکه بهتر در نفوس مؤثر افتد ، حیلهای اندیشیده و آن را به عنوان یک مکاشفه از رجال اللّه مطرح میکند و میگوید :
« و منهم [ رجال اللّه ] الرجبیون و هم أربعون نفسا فی کلّ زمان لا یزیدون و لا ینقصون و هم رجال حالهم القیام بعظمة اللّه و هم رکن الأفراد و هم أرباب القول الثقیل من قوله تعالی : « إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً » [ سوره مزمل آیه 5 ] لقیت واحدا منهم ... و کان هذا الذی رأیته ... کشف الروافض من أهل الشیعة فکان یراهم خنازیر ... فإذا مرّ علیه یراه فی صورة خنزیر فیستدعیه و یقول له تب إلی اللّه فإنّک شیعیّ رافضیّ ... » .
رجبیون گروهی از رجال اللّه هستند که در هر زمان چهل نفر از آنان وجود دارند ؛ عدد آنان نه کم میشود و نه زیاد . آنان قائم به عظمت الهی هستند ، آنان رکن افرادند ، آنان ارباب قول ثقیل در آیهی شریفهی « إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً » [ سوره مزمل آیه 5 ] میباشند . یکی از آنان را ملاقات کردم ، آن کس را که من دیدم باطن شیعیان رافضی را کشف کرده بود ، آنان را به صورت خوک میدید . هرگاه به یکی از آنان میگذشت ، او را به صورت خوک میدید و میگفت تو شیعهی رافضیهستی توبه کن !
( الفتوحات المکیه ، ج 2 ، باب الثالث و السبعون ، ص 8 )
حضرت امام خمینی ( رحمة اللّه علیه ) جوابی دندان شکن به یاوههای ابنعربی میدهد وی در کتاب تعلیقات بر شرح فصوص الحکم مینویسد :
« بل قد یشاهد السالک المرتاض نفسه و عینه الثابتة فی مرآة المشاهد لصفاء عین المشاهد ، کرؤیة بعض المرتاضین من العامّة الرّفضة بصورة الخنزیر بخیاله ، و هذا لیس مشاهدة الرفضة کذا ؛ بل لصفاء مرآة الرافضی رأی المرتاض نفسه الّتی هی علی صورة الخنزیر فیها فتوهّم أنّه رأی الرافضی ، و ما رأی إلاّ نفسه » .
بعضی از نفوس از آنجا که صفحهی وجودشان در اثر صفای باطنی هم چون آئینه مصقّل میباشد ، ممکن است سالک مرتاض عین ثابت نفوس خویش را در آینهی وجود او مشاهده نماید ؛ نظیر مشاهدهی شیعیان به صورت خنزیر توسط بعضی مرتاضین اهل سنت که گمان کردهاند آن صورت واقعی شیعیان بوده ؛ بلکه به واسطهی صفای آینهی شیعیان ، مرتاض صورت خود را که به شکل خنزیر ( خوک ) بوده در آینهی او مشاهده نموده و گمان کرده است که صورت رافضی ( شیعه ) بوده ؛ حال آنکه فقط صورت خود را دیده است !
( تعلیقات علی شرح فصوص الحکم و مصباح الأنس ، ص 221 )
البته بعضی از پیروان عقاید ابن عربی سعی میکنند سخن وی را به دو گونه توجیه کنند :
الف ـ چنین موردی جزو تحریف آثار ابن عربی است .
ب ـ ابن عربی تقیه کرده است .
جواب :
اولاً : این سخن در تمام نسخههای قدیمی خطی ابن عربی موجود است ؛ پس نمیتواند تحریف باشد .
ثانیا : فحاشی و ناسزاگویی هیچ شبیه تقیه نمیباشد .
ابن عربی در جاهای دیگری هم به شیعیان فحاشی نموده است ، مثلاًوی در همین کتاب ( الفتوحات المکیه ) ، ج 1 ، ص 281 ، باب الخامس و الخمسون انواع تهمتها را بدون مدرک به شیعیان میزند و میگوید : منحرفترینشان شیعیان دوازده امامی هستند !
یکی از طرفداران عقاید وی به نام سید جلال الدین آشتیانی به این حقیقت اعتراف کرده و میگوید : « ابن عربی خصم ألَدّ شیعهی امامیه [ دوازده امامی [است » .
( مقدمه بر شرح قیصری ، ص 44 )
حکمت ششم :
گواهی میدهم که تو برای رضای خدا و برای حفظ جان برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با آغوش باز به استقبال مرگ رفتی .
تو همیشه در آزمونهای الهی مقدم و سرافراز و پیروزمند بودی ؛ نه تنها همیشه در ایمان ممتازترین رتبهها را کسب نمودی ، همچنین در ایثار و فدکاری و بذل جان نیز پیشگام بودی و سایر مؤمنان مخلص با فاصلهای بسیار زیاد پشت سر تو قرار داشتند .
تو در بهار جوانی خود حاضر شدی که تمام هستی خود ـ که جان ارزشمندت باشد ـ را برای حفظ نهال اسلام در راه حق فدا کنی و در راه خدا با آغوش باز به استقبال مرگ رفتی و هیچ نترسیدی و ایثار و جانبازی تو نه برای بهشت یا نجات از دوزخ بود بلکه فقط برای کسب رضای الهی بود .
داستان رشادت و فداکاری بزرگت در سال سیزدهم بعثت را مورخان چنین نوشتهاند :
در سال دوازدهم و سیزدهم بعثت کفار قریش متوجه شدند که خطر بزرگی پیکرهی آنها را تهدید میکند ؛ زیرا بسیاری از مسلمانان مکه پنهانی برای در امان ماندن از آزار و اذیت قریش به مدینه هجرت میکردند ؛ خبر به کفار قریش رسید که مسلمانان مهاجر در مدینه توانستهاند توجه عدهی زیادی از مردم مدینه را به اسلام جلب کنند و از مردم مدینه برای پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم بیعت بگیرند . آنها فهمیدند که اگر
محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم به مدینه هجرت کند ، مدینه تبدیل به پایگاه مهمی برای پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم خواهد شد و در نتیجه موقعیت همهی آنها به خطر خواهد افتاد .
بزرگان قریش جلسهای در محلی به نام « دار الندوه » منعقد کردند تا با تبادل افکار چارهای بیندیشند . در آن جلسه پیشنهاد برای زندانی کردن پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم یا او را دست و پا بسته سوار بر شتری چموش کردن و در صحرا رها نمودن رد شد و نهایتا به این نتیجه رسیدند که تنها راه جلوگیری از نفوذ اسلام قتل پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم است .
قرآن مجید آن جلسه را چنین بیان میفرماید :
« هنگامی که آنان که کفر ورزیدند ،برای تو نیرنگ میورزیدند که یا زندانیت کنند یا بکشند و یا بیرونت کنند ؛ آنان مکر میکنند و خداوند نیز [ در جوابشان ] مکر میکند و خداوند بهترین مکر آوران است » .1
بنابراین از هر قبیله شخصی جنگجو را مشخص کردند تا شبانه به منزل پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم هجوم برند و وی را به قتل رسانند تا خون او در میان قبائل پخش شود و بنیهاشم نتوانند با تمام قبایل به نبرد بپردازند و به پرداخت خون بها راضی شود . چهل نفر از افراد انتخاب شدند و قرار شد چون شب فرا رسد آن افراد مأموریت خود را انجام دهند . پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از طریق وحی از نقشهی خطرناک کفار قریش باخبر شد و تصمیم گرفت شبانه به سوی مدینه هجرت کند و برای کور کردن خط تعقیب دشمن کسی را مشخص کند که در بسترش بخوابد تا مشرکان تصور کنند که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بیرون نرفته و درون خانه است . فایده این کار این بود که بستر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را خالی نمیدیدند و راهها را آزاد میگذاشتند و پیامبر صلیاللهعلیهوآله میتوانست به نقطهای امن پناه برد .
حالا باید دید چه کسی حاضر میشود در بستر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ـ که قرار است چهل شمشیر برنده بر آن فرود آید ـ بخوابد و جان خود را فدای وی کند ؟ !
آری یا امیرمؤمنان !
آن شخص فداکار تو بودی ؛ تو بودی اولین مؤمن به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و تو بودی
که همواره چونان پروانهای به دور خورشید وجود پیامبرمی گشتی و آنگاه که برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم موضوع را با تو در میان گذاشت ، بدون کوچکترین تردید پذیرفتی و به او گفتی : ای پیامبر خدا ! آیا باخوابیدن من در آن جا شما سالم خواهید ماند ؟ و پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : آری ! سالم خواهم ماند .
آنگاه با چشمانی اشکبار و تبسمی زیبا خود را روی زمین انداختی و سجدهی شکر به جای آوردی و برخاستی و گفتی : آن چه را مأمور گشتهای انجام ده که چشم و گوش و سویدای قلبم فدای تو باد ! فرمانم ده به هر آنچه میخواهی که همانند دستیار شما هستم ، همان گونه که مراد شماست در آن وارد میشوم و موفقیتم فقط از ناحیهی خداست .2
چه زیبا ! چه زیبا !
تو در آن بهار جوانی ـ که هر جوانی مشتاق زندگی است ـ از زندگی و سلامتی خود هیچ نپرسیدی و فقط و فقط از زندگی و سلامتی برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم پرسیدی و آنگاه که وی مژدهی سلامتش را به تو داد ، مشتاقانه بر خاک افتادی و خدا را شکر نمودی .
آری !
بیجهت نبود که محبوب رسول خدا شدی و عزیزترین کس در نزد ایشان ؛ تا آن جا که دربارهات فرمود :
« همانا گوشت علی از گوشت من است و خون او از خون من »3
و نیز دربارهات فرمود :
« علی برای من مانند سر من است برای پیکرم »4
و بارها نسبت به تو سفارش کرد و فرمود :
« علی از من است و من از علی و هرکس علی را بیازارد ، مرا آزرده است » .
تو همواره عزیز و محبوب قلب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی ؛ اما با این فداکاری بزرگت در پیشگاه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و ملائکهیآسمانها عزیزتر شدی .
تو از آغاز شب ، در بستر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم خوابیدی و پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در موقعیتی مناسب از
منزل خارج شد . همین که تو در آن شب خطرناک در بستر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم خوابیدی خداوند به دو فرشتهی عزیز خود جبرائیل و میکائیل فرمود : کدامیک از شما حاضرید فدای دیگری شوید؟! هیچ کدام از آنها حاضر نشدند . خداوند فرمود : اینک مشاهده کنید که چگونه علی بن ابیطالب حاضر است جان خود را فدای رسول خدا کند !5
آری یا امیرمؤمنان !
پاسی از شب گذشته بود که به وسیلهی چهل نفر محاصرهی خانهی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم آغاز شد ؛ آنان از شکاف در به خانه نگاه میکردند و وضع را عادی میدیدند . صبحگاهان که مهاجمان به خانهی وحی هجوم بردند و گرداگرد بستر حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم را محاصره کردند ، تو یا امیرمؤمنان ! از جای برخاستی و به مهاجمان گفتی : چه میخواهید ؟ ! آنان با عصبانیت و فریاد به تو گفتند : پسرعمویت محمد کجاست ! ؟ و تو شجاعانه جواب دادی : مگر شما مرا نگهبان او قرار داده بودید ؟ ! آن نابکاران از سخن تو بسیار خشمناک شدند و به آزار و اذیت تو پرداختند .
تو یا امیرمؤمنان !
برای حفظ جان برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم حاضر شدی که عاشقانه بدن مبارکت را در معرض شمشیرهای برّان قرار دهی تا در رأس تمام عاشقان عالم قرار گیری و با نثار جان خود در راه حبیبت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به ابدیت پیوند خوری ! هر چند تو در این واقعه جان سالم به در بردی ولی ارزش کار تو به این خاطر است که از خطر نهراسیدی و با آغوش باز و مشتاقانه برای دفاع از حق به استقبال مرگ رفتی . این جانبازی تو به اندازهای ارزش داشت که خداوند متعال در کتاب جاویدش آن را ستوده و آن را فقط در راه کسب رضای الهی نامیده است : « و بعضی از مردم برای کسب خشنودی خدا جان خود را میفروشند و خداوند نسبت به بندگان مهربان است » .6
یا امیرمؤمنان !
آن شب که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مأمور گشت که از مکه بیرون رود و تو در بستر وی خوابیدی ،
طبق نقل برخی از تواریخ ، همان کس ـ که بعدا مدعی خلافت بعد از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شد ـ در پیمودن راه همراه پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود .7
با یک مقایسه میتوان تا حدودی به عظمت روح و درخشش ایمان بیمثالت پی برد .
بستر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم یعنی جایگاهی که در انتظار شمشیرهاست ، آن هم نه تنها مقابله با شمشیر ؛ زیرا مقابله با شمشیر اگر در کارزار باشد ، انسان دفاع میکند و با وسایل دفاعی ، شمشیر را از خود دور میکند و دشمن را به عقب میراند ؛ اما تو یا امیرمؤمنان ! باید در بستر بخوابی و عبای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را بر سر بکشی و خود را در لباس پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم عرضه بداری تا شمشیرها بر تو فرود آیند تا برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم زنده بماند .
اما آن شخص که همراه پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود در آن هنگام در غار پنهان شد و با وجود تارهای عنکبوت بر در غار تنیده ، دشمن حتی احتمال حضور کسی در غار را هم نمیداد ؛ اما باز هم از ترس سعی به سر و صدا و متوجه ساختن مشرکین را داشت ، به همین سبب پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم او را نهیب داد : « زمانی که به همراهش گفت نترس ! »8
آری !
تو در آن سن از شمشیرهای برّان که میخواست پیکرت را پاره پاره کند نترسیدی ، اما آن شخص ـ با وجود همراهی با رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و معجزهی تنیده شدن تار عنکبوت بر دهانهی غار ـ باز هم ایمان نیاورد و به نفاقش ادامه داد .
پیروان آن شخص با این معیّت و همراهی وی با پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر افضلیت او بر دیگران استدلال میکنند ! ! و حال اینکه همان شب تو چنان ایثار و جانبازی از خود نشان دادی که خداوند سبحان به آن مباهات میکند .
آری !
آن شب که تو در بستر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم خوابیده بودی ، خداوند به جبرائیل و میکائیل وحی کرد که من مرگ را بر یکی از شما مقدّر کردهام ، کدام یک از شما مواسات میکند و خود را در مرگ مقدم میدارد ؟ هر دو حیات و زندگی را انتخاب کردند . وحی آمد
که چرا همچون علی بن ابیطالب نیستید که او را با محمد برادر قرار دادیم و عمر یکی را بیش از دیگری مقدّر کردیم ، اما علی مرگ را انتخاب کرد و در بقا محمد را مقدم داشت و در بستر او خوابید تا زنده بماند ؟ ! بروید و از دشمنان حفظش کنید ! هر دو فرود آمدند و یکی بالای سر و دیگری پائین پایش نشستند که از دشمنان حفظش کنند و سنگ را از او دور میکردند ؛ جبرئیل میگفت که آفرین بر مثل تو پسر ابوطالب ! خدا بر ملائکه هفت آسمان به تو افتخار و مباهات میکند .9
نه تنها تو در آن شب نترسیدی ، بلکه در طول بیست و سه سال دوران رسالت پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم همواره در ایثار و جهاد درخشیدی و همواره در آغوش خطرها بودی و یک بار هم نلغزیدی و برای یک بار هم ضعفی از خود نشان ندادی .
اما از آنجا که مناقب بیکرانت همیشه خاری در چشمان ناپاک منافقان بود ، همواره تلاش میکردند که آن را بپوشانند ؛ اما نتوانستند و تو باقی ماندی و آنان چیزی جز فلاکت و بدنامی را به یادگار نگذاشتند .
یکی از این منافقان و تبهکاران تاریخ که از بزرگان شجرهی ملعونه میباشد به کاسهلیسان و جیره خواران حرام خوار خود چهار هزار درهم پول داد تا بگویند آیه فوق (آیه 207 سوره بقره) ـ که در رشادت و ایثار تو از جانب خدا نازل گشته ـ در شأن شقیترین انسان از اولین تا آخرین یعنی ابن ملجم مرادی ـ لعنة اللّه علیه ـ نازل شده است .10
آن تبهکار همان کسی است که با پدرش تا توان داشتند برای نابودی اسلام در لشکر کفار جنگیدند و آنگاه که شمشیر اسلام زیر گلویشان قرار گرفت در ظاهر ابراز اسلام نمودند و در باطن بر کفر خود باقی ماندند و پس از رحلت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم کینههای خود را با شهید کردن فرزندان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ابراز نمودند .
و او همان کسی است که با قبضه کردن حکومت و تبدیل آن به پادشاهی و کسرائی ، قصد آن داشت تا « أشهد أنّ محمد رسول اللّه » را به خیال باطل خود از سر مأذنهها محو کند ؛ اما خود و خاندان پلیدش محو شدند و روز به روز بر عزت برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و خاندان پاکش افزوده گشت .11
حکمتنامهی ششم :
خوابیدن علی علیهالسلام در بستر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و مقایسه آن با همراهی ابوبکر با پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در غار ثور.
1 ـ « و إِذْ یَمْکُرُ بِکَ الَّذینَ کَفَرُوا لِیُثْبِتُوکَ أَوْ یَقْتُلُوکَ أَوْ یُخْرِجُوکَ وَ یَمْکُرُونَ وَ یَمْکُرُ اللهُ وَ اللهُ خَیْرُ الْماکِرینَ »
ترجمه : ( به خاطر بیاور ) هنگامی را که کافران برای تو نقشه میکشیدند که تو را به زندان بیفکنند ، یا به قتل برسانند ، و یا ( از مکّه ) بیرون کنند ، آنها توطئه میکردند و خداوند هم تدبیر میکرد و خدا بهترین تدبیرکنندگان است . ( سوره انفال ، آیه 30 )
2 ـ امض لما اُمرت ؛ فداک سمعی و بصری و سویداء قلبی و مرنی بما شئت أکن فیه کمسرّتک وأقع منه بحیث مرادک و إن توفیقی إلاّ باللّه .
( امالی شیخ طوسی ، ص 465 )
3 ـ قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
إنّ علیّا لحمه من لحمی و دمه من دمی .
(تاریخ مدینة دمشق ، ج 42 ، ص 42 ؛ کنز العمّال ، متقی هندی ، حدیث 32936 )
4 ـ قال الرسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
علیّ منّی بمنزلة رأسی من بدنی .
( کنز العمّال ، حدیث 32914 )
و فرمودند :
أنّ علیّا منّی و أنا منه و هو ولیّ کلّ مؤمن .
( سنن ابن ماجه ، ج 1 ، ص 44 ؛ کنز العمّال ، حدیث 32938 )
5 ـ اُسد الغابة ، ج2 ، ص 25 ؛ شواهد التنزیل ، ج1 ، ص 98 ؛ مستدرک ، حاکم نیشابوری ، ج3 ، ص 132 ؛ تفسیر کبیر ، فخر رازی ، ج 5 ، ص 204
6 ـ « وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشْری نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللهِ وَ اللهُ رَئُوفٌ بِالْعِبادِ »
ترجمه : بعضی از مردم [ با ایمان و فداکار ، همچون علی علیهالسلام در« لیلة المبیت » به هنگام خفتن در جایگاه پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ] جان خود را بخاطر خشنودی خدا میفروشند و خداوند نسبت به همه بندگان مهربان است . ( سوره بقرة ، آیه 207 )
در منابع متعددی از اهل سنت آمده که آیهی فوق در شأن امام علی علیهالسلام در لیلة المبیت نازل شده است که در بستر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم خوابید تا پیامبربتواند از منزل خارج و به مدینه هجرت نماید ؛ از جمله منابع اهل سنت :
احمد حنبل در مسندش ، ج1 ، ص221
ثعلبی در تفسیرش ، ج 2 ، ص 276
أُسد الغابة ، ج 4 ، ص 25
تفسیر طبری ، ج 9 ، ص 140
تفسیر قرطبی ، ج 3 ، ص 74
شافعی گنجی در کفایة الطالب ، ص 114
محبّ الدین طبری در ذخائر العقبی ، ص 88
واحدی در اسباب النزول ، ج 1 ، ص 42
و منابع متعدد دیگر .
7 ـ طبق برخی از نقلها آنگاه که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به سمت غار ثور برای پنهان شدن حرکت نمود ، ابوبکر را در راه دید و وی را با خود همراه نمود ؛ اما به روایت طبری جلد 2 ، صفحه 374 ابوبکر سراغ پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را از علی علیهالسلام گرفت ؛ ایشان او را به غار ثور راهنمایی کرد .
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم سه شب در غار ثور بود و امیرمؤمنان علیهالسلام اخبار قریش را به آن حضرت میرساند و به نقل ابن عساکر در تاریخ دمشق جلد 42 صفحه 68 علی علیهالسلام غذا به غار میبرد و همو بود که وسایل سفر حضرت را فراهم نمود . آن گاه پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در شب چهارم ربیع الأول سال چهاردهم بعثت همراه ابوبکر و عامر بن فهیره و عبداللّه بن اریقط به سوی مدینه حرکت کرد .
8 ـ « إِلاّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذینَ کَفَرُوا ثانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُما فِی الْغارِ إِذْ یَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللهَ مَعَنا فَأَنْزَلَ اللهُ سَکینَتَهُ عَلَیْهِ وَ أَیَّدَهُ بِجُنُود لَمْ تَرَوْها وَ جَعَلَ کَلِمَةَ الَّذینَ کَفَرُوا السُّفْلی وَ کَلِمَةُ اللهِ هِیَ الْعُلْیا وَ اللهُ عَزیزٌ حَکیمٌ »
ترجمه : اگر او [ پیامبر ] را یاری نکنید ، خداوند او را ( در سختترین لحظات ) یاری کرد ، آن هنگام که کافران او را ( از مکّه ) بیرون کردند ، در حالی که یکی از دو نفر بود ( و یک نفر بیشتر همراه نداشت ) ، در آن هنگام که آن دو در غار بودند ، و او به همسفر خود میگفت : غم مخور ، خدا با ماست ! آنگاه خداوند آرامش خود را بر او ـ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ـ فرستاد و با لشکرهایی که مشاهده نمیکردید ، او را تأیید نمود و گفتار ( و خواسته ) کافران را پایینتر قرار داد ، ( و آنها را با شکست مواجه ساخت ) و تنها سخن خدا ( و آیین او ) ، برتر ( و پیروز ) است و خداوند توانا و حکیم است . ( سوره توبه ، آیه 40 )
علمای اهل سنت آیهی فوق را که به داستان غار اشاره میکند از دلایل معروف فضائل ابوبکر میدانند و ابوبکر را به عنوان یار غار خواندهاند و برای تأیید خلافت او به آن نکته تکیه مینمایند و شعرای آنها با یاد آوری همین عنوان ، او را میستایند ؛ مثلاً سعدی میگوید :
ای یار غار و سیّد و صدّیق و راهبر مجموعهی فضایل و گنجینهی صفا
مردان قدم به صحبت یاران نهادهاند لیکن نه همچنان که تو در کام اژدها
( بوستان سعدی آغاز قصاید فارسی )
در جواب میگوئیم :
مصاحبت ابوبکر با پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به تنهایی نمیتواند سبب فضیلت ابوبکر باشد . ابوبکر در کنار پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در غار از مرگ میترسید و این در حالی بود که به وسیلهی معجزهی الهی دهانه غار کاملاً با تار عنکبوت مسدود شده بود تا کافران حتی احتمال ورود پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به آنجا را هم ندهند ، ولی باز او میترسید ؛ گویا نسبت به وعدههای الهی در نجات جان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و پیروزی اسلام بر کفار تردید داشت ! ! اما امیرمؤمنان علی بن ابیطالب علیهالسلام با آغوش باز به استقبال شمشیرهایبرّان رفت و ذرهای ترس و تردید به خود راه نداد ؛ بنابراین فداکاری حضرت علی علیهالسلام در لیلة المبیت با مصاحبت ابوبکر با پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در غار ، اصلاً قابل مقایسه نمیباشد ؛ بلکه تفاوت از زمین تا آسمان است .
9 ـ در تاریخ یعقوبی و برخی دیگر از منابع اهل سنت چنین آمده است :
إنّ اللّه عزّ و جلّ أوحی فی تلک اللیلة إلی جبرائیل و میکائیل : أنّی قضیت علی أحدکما بالموت فأیّکما یواسی صاحبه ؟ ! فاختار الحیاة کلاهما ؛ فأوحی اللّه إلیهما هلا کنتما کعلیّ بن أبی طالب آخیت بینه و بین محمّد و جعلت عمر أحدهما أکثر من الآخر فاختار علیّ الموت و آثر محمّد بالبقاء و نام فی مضجعه اهبطا فاحفظاه من عدوّه فهبط جبرائیل و میکائیل فقعد أحدهما عند رأسه و الآخر عند رجلیه یحرسانه
من عدوّه و یصرفان عنه الحجارة و جبرائیل یقول : بخ بخ لک یا ابن أبی طالب من مثلک یباهی اللّه بک ملائکة سبع سموات !
( تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص23 )
10 ـ در جلد چهارم شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید معتزلی صفحه 73 آمده است که معاویه ( لعنة اللّه علیه ) چهار هزار درهم پول داد تا بگویند آیه 207 سوره مبارکه بقره در شأن ابن ملجم مرادی ( لعنة اللّه علیه ) نازل شده است .
11 ـ معاویة بن ابی سفیان ( لعنة اللّه علیه ) در زمان حکومت خود در یک شب نشینی با « مغیرة بن شعبه » ( یکی از استانداران و نزدیکان خود ) آرزوی خود را مبنی بر نابودی اسلام با وی در میان گذاشت ؛ این جریان توسط « مطرّف » پسر مغیره فاش شد . مطرّف میگوید : با پدرم مغیره در دمشق مهمان معاویه بودیم . پدرم به کاخ معاویه زیاد تردد میکرد و با او به گفتگو میپرداخت و در بازگشت به اقامتگاهمان از عقل و درایت او یاد میکرد و وی را میستود ؛ اما یک شب که از کاخ معاویه برگشت دیدم بسیار اندوهگین و ناراحت است ، فهمیدم حادثهای پیش آمده که موجب ناراحتی او شده است ، وقتی علت آن را پرسیدم ، گفت : پسرم ! من اکنون از نزد پلیدترین مردم روزگار میآیم ! گفتم : مگر چه شده است ؟ گفت :
امشب با معاویه خلوت کرده بودم ، به او گفتم : اکنون که به مراد خود رسیدهای و حکومت را قبضه کردهای ، چه میشد که در این آخر عمر با مردم با عدالت و نیکی رفتار میکردی و با بنیهاشم این قدر بدرفتاری نمینمودی ؟ چون آنها بالأخره خویشان تو هستند و بعلاوه اکنون [ با شهادت امام علی علیهالسلام و شهادت امام حسن علیهالسلام ] در وضعیتی نیستند که خطری از ناحیهی آنها متوجه حکومت تو گردد .
معاویه گفت : هیهات هیهات ! ابوبکر خلافت کرد و عدالت گستری نمود و پس از مرگش فقط نامی از او باقی ماند . عمر نیز به مدت ده سال خلافت کرد و زحمتها کشید ، پس از مرگش جز نامی از او نماند . سپس برادر ما عثمان که کسی در شرافت نسب به پای او نمیرسید ، به حکومت رسید ؛ اما به محض آنکه مرد ، نامش نیز دفن شد ؛ ولی هر روز در جهان اسلام پنج بار نام این مرد هاشمی [ پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم ] را فریاد میزنند و میگویند : « أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه » اکنون با این وضع چه راهی باقی مانده است جز آن که نام او نیز بمیرد و دفن شود ؟
این گفتار معاویه که به روشنی از کفر وی پرده بر میدارد ، زمانی که از طریق راویان حدیث به گوش « مأمون » ـ خلیفهی عباسی ـ رسید ، او طی بخشنامهایدر سراسر کشور اسلامی دستور داد تا مردم معاویه را لعن کنند .
( مروج الذهب ، مسعودی ، ج 3 ، ص 454 در شرح حال مأمون )
همان گونه که مطرح شد اهل تسنّن آیه چهل سوره مبارکه توبه ـ که به داستان غار ثور اشاره میکند ـ را از دلائل معروف فضائل ابو بکر میدانند ؛ اینک به این مناظره توجّه بفرمائید :
علاّمه طبرسی در کتاب « احتجاج » و کراجکی در « کنز الفوائد » از شیخ ابوعلی حسین بن رِقّی ، نقل میکنند که شیخ مفید رحمهالله فرمود :
شبی در خواب دیدم گویا به راهی میروم ، ناگهان چشمم به جمعیّتی افتاد که به گرد مردی حلقه زده بودند و آن مرد برای آنها قصّه میگفت . پرسیدم آن مرد کیست ؟ گفتند عمر بن خطّاب است . من نزد عمر رفتم دیدم مردی با او سخن میگوید ؛ امّا من سخن آنها را نفهمیدم . سخنانشان را قطع کرده و به عمر گفتم : بگو دلیل برتری ابوبکر ، در آیه غار چیست ؟ عمر گفت : شش نکتهای که در این آیه وجود دارد بیانگر فضیلت ابوبکر است . آنگاه شش نکته را چنین برشمرد :
1 ـ خداوند در قرآن ( آیه 40 توبه ) از پیامبر [ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ] یاد کرده ، و ابوبکر را دوّمین نفر قرار داده است . « ثانی اثنین » .
2 ـ خداوند در آیه فوق آن دو ( پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و ابوبکر ) را در کنار هم ، در یک مکان یاد کرده است ، و این بیانگر پیوند آن دو است . ( إذ هما فی الغار ) .
3 ـ خداوند در آیه مذکور ، ابوبکر را به عنوان صاحب ( همنشین ) پیامبر [ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم [یاد نموده که حاکی از درجه بالای ابوبکر است . ( إذ یقول لصاحبه ) .
4 ـ خداوند از مهربانی پیامبر [ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ] به ابوبکر خبر داده آنجا که طبق آیه مذکور ، پیامبر [ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ] به ابوبکر میگوید : غمگین نباش . « و لا تحزن » .
5 ـ پیامبر [ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ] به ابوبکر خبر داده که خداوند یاور هر دوی ما به طور مساوی ، و مدافع ما است . « إنّ اللّه معنا » .
6 ـ خداوند در این آیه از نازل شدن سکینه و آرامش به ابوبکر خبر داده است ؛ زیرا پیامبر [ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ] همیشه دارای آرامش بود ، و نیازی به فرود آمدن آرامش برای ایشان نیست . « فأنزل اللّه سکینته علیه » .
این شش نکته از آیه مذکور ، بیانگر برتری ابوبکر است که برای تو و دیگران قدرت بر ردّ آن نیست .
شیخ مفید میگوید : به او گفتم : به راستی حقّ رفاقت با ابوبکر را خوب ادا کردی ؛ ولی من به یاری خدا به همه آن شش نکته پاسخ میدهم ، مانند باد تندی که در روز طوفانی ،
خاکستر را میپراکند و آن این است :
1 ـ دومین نفر قرار دادن ابوبکر ، دلیل فضیلت او نیست ، زیرا مؤمن با مؤمن ، و همچنین مؤمن با کافر ، در یک جا قرار میگیرند ، وقتی که انسان بخواهد یکی از آنها را ذکر کند میگوید دوّمین آن دو . « ثانی اثنین » .
2 ـ ذکر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و ابوبکر در کنار هم ، نیز دلالتی بر فضیلت ابوبکر ندارد ؛ زیرا یکجا جمع شدن ، دلیل بر خوبی نیست ، چه بسیار مؤمن و کافر در یکجا جمع میشوند ؛ چنانکه در مسجد پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، که شرافتش از غار ثور بیشتر است مؤمن و منافق و ... میآمدند و در آنجا کنار هم اجتماع میکردند ، از این رو در قرآن ( آیه 36 و 37 معارج ) میخوانیم « فما للّذین کفروا قبلک مهطعین * عن الیمین و عن الشمال عزین » : این کافران را چه میشود که با سرعت نزد تو میآیند . و از راست و چپ گروه گروه ) .
و همچنین در کشتی نوح علی نبیّنا و آله و علیه السلام هم پیغمبر بوده و هم شیطان و حیوانات . پس اجتماع در یک مکان ، دلیل فضیلت نیست .
3 ـ امّا در مورد مصاحبت ، این نیز دلیل فضیلت نیست ؛ زیرا مصاحب به معنی همراه است و چه بسا کافر با مؤمن همراه باشد ؛ چنانچه خداوند در قرآن میفرماید :
« قال له صاحبه و هو یحاوره أکفرت بالّذی خلقک من تراب ... » :(1)دوست با ایمان او ( به ثروتمند مغرور بیایمان ) که با او به گفتگو پرداخته بود گفت : آیا به خدائی که تو را از خاک آفریده کافر شدی ؟
4 ـ امّا این که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به ابوبکر فرمود : « لا تحزن » ( محزون نباش ) این دلیل خطای ابوبکر است نه دلیل فضیلت او ؛ زیرا حزن ابوبکر یا اطاعت بوده یا گناه ، اگر اطاعت بوده پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از آن نهی نمیکرد ، پس گناه بود که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از آن نهی کرد .
5 ـ امّا اینکه پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : « إنّ اللّه معنا » ( خدا با ماست ) دلیل آن نیست که منظور هر دو باشند ؛ بلکه منظور شخص پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به تنهائی میباشد ، و پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از خودش به تعبیر جمع یاد میکند ؛ چنانکه خداوند در قرآن از خود با لفظ جمع یاد کرده و میفرماید :
« إنّا نحن نزّلنا الذکر و إنّا له لحافظون » :(2)ما قرآن را فرو فرستادیم و آن را حافظیم .
6 ـ امّا اینکه گفتی سکینه و آرامش بر ابوبکر نازل شده ، با ظاهر و سیاق آیه ، مخالف است ؛ زیرا سکینه بر آن کس نازل شد که طبق قسمت آخر آیه ؛ لشکر نامرئی خدا به یاری او
شتافت ، که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم باشد . اگر بخواهی بگوئی هر دو ( سکینه و یاری لشکر نامرئی ) برای ابوبکر بود ، باید پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در اینجا از نبوّت خارج سازی ، پس سکینه بر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، فرود آمد ؛ زیرا او در این مورد ( در غار ) تنها کسی بود که شایستگی آرامش داشت ؛ ولی در قرآن در مورد دیگر که مؤمنین در شمول سکینه ( آرامش ) با پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شرکت داشتند ، نام هر دو آمده است ؛ چنانکه در قرآن ( 26 توبه ) میخوانیم :
« فأنزل اللّه سکینته علی رسوله و علی المؤمنین » : خداوند آرامش خود را بر رسول و بر مؤمنان فرو فرستاد .
بنابراین اگر با این جمله ( آیه غار ) برای رفیقت استدلال نکنی بهتر است .
شیخ مفید میگوید : عمر نتوانست پاسخ مرا بدهد ، و مردم از دورش پراکنده شدند و من از خواب بیدار شدم .
حکمت هفتم :
گواهی میدهم که فخر عالمیان صلیاللهعلیهوآلهوسلم تو را برادر خود در دنیا و آخرت معرفی نمود .
ایثار و فداکاری در راه هدف متعالی ، شیوهی مردان بزرگ تاریخ است . تو در آن سن جوانی که کاملاً از دنیا و تعلقات آن رها بودی ، به عالمیان نشان دادی که برای دفاع از ارزشهای متعالی و یاری دین خدا باید ارزشمندترین سرمایهی وجودی خویش را که جان شیرین باشد ، فدا کرد و تو جان ارزشمندت را در طبق اخلاص نهادی و با چشمانی اشکبار با دو دستان خویش به محضر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم تقدیم نمودی .
تو محبوب و عزیز رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی و در چشمان او محبوبتر و عزیزتر شدی ! بارها از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنیده بودند که تو را برادر خویش صدا میزد و میفرمود : برادرم علی را صدا زنید !
آنچنان محبوب قلب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی که در بین یاران تو را محبوبترین خلق خدا معرفی نمود ؛ آنگاه که مرغی بریان خدمت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم هدیه آوردند و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دست به آسمان بلند نمود و چنین دعا کرد : بارالها ! محبوبترین خلق خود را برسان تا در این خوراک شریک من گردد ! آن گاه درب خانهی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم کوبیده شد و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : در را بگشائید که محبوبترین خلق خدا رسید ، و آنگاه که درب منزل رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را گشودند ، قامت دلربای تو
چشمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را منور و قلب مطهرش را شاد ساخت و تو را به میهمانی خود فرا خواند و فرمود : تو محبوبترین خلق خدا هستی .1
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم هنگام هجرتش از مکه به یثرب به تو وصیت کرده بود تا امانتهای مردم را به ایشان بازگردانی و سپس همراه بستگان و زنان هاشمی به مدینه هجرت نمایی و تو پس از مهاجرت رسول گرامی صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، در نقطهی بلندی از مکه ایستادی و گفتی : هرکس پیش محمّد امانت و سپردهای دارد بیاید از ما بگیرد .2 کسانی که پیش پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم امانتی داشتند آمدند و با دادن نشانه ، آن امانتها را از تو گرفتند . آنگاه طبق وصیت پیامبرهمراه دختر گرامی پیامبر فاطمه علیهاالسلام و فاطمه دختر زبیر و مادر بزرگوارت ، فاطمه بنت اسد ، و مسلمانانی که تا آن روز موفق به مهاجرت نشده بودند ؛ به سمت مدینه حرکت نمودید .3
اما جاسوسان قریش از مسافرت دسته جمعی شما آگاه شدند ، از این رو به تعقیبتان پرداختند و در منطقه « ضجنان » راه را بر تو و همراهانت بستند و شما را تهدید نمودند . زنان و کودکان شیون سر دادند و تو با شجاعت تمام برای دفاع از حریم اسلام و مسلمانان فریاد زدی : هرکس که میخواهد بدن او قطعه قطعه گردد و خون او ریخته شود ، نزدیک آید .4 آثار خشم و غضب در سیمای مبارکت آنچنان وحشتی در دل مأموران قریش افکند که چارهای جز تسلیم و بازگشت ندیدند .5
برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بعد از چند روز راهپیمایی به روستای قبا در دو فرسخی مدینه رسید و در آنجا در منزلی توقف کرد تا تو به او ملحق شوی و با هم وارد شهر یثرب گردید .6
آری !
آن چند روز که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در قبا در انتظار آمدن تو و همراهانت بود ، مردم یثرب مشتاقانه منتظر ورود رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به آنجا بودند ؛ اما رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به احترام تو در آنجا ماند تا به وی محلق شوی .
و آنگاه که وارد قبا شدی پاهای تو مجروح و خونین بود . به برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم
خبر دادند که علی آمده ، ولی قدرت ندارد ، خدمت شما بیاید . رسول گرامی صلیاللهعلیهوآلهوسلم بلافاصله به نقطهای که تو در آنجا بودی آمد و تو را مشتاقانه در آغوش گرفت و هنگامی که چشمانش به پاهای مجروح تو افتاد ، قطرات اشک از دیدگان او سرازیر گشت .7
بعد از التیام یافتن پاهایت با پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به سمت یثرب حرکت نمودید و با استقبال و اشتیاق مردم وارد شهر شدید .
برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آنگاه که در یثرب ـ که اکنون به یمن ورود حضرت رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم مدینة النبی نام گرفته است ـ استقرار یافت ، به یاران دستور داد که مسجدی بنا کنند و تو دوشادوش پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و دیگر یاران بنای مسجدی ساده و کوچک را به پایان رساندید .
وقتی ساختمان سادهی مسجد به پایان رسید برخی از مهاجران خانههای خود را اطراف مسجد بنا کردند و از خانههای خود دربی به سوی مسجد باز نمودند تا هنگام نماز از منزل خود مستقیم وارد مسجد شوند . چندین روز بدین منوال گذشت ؛ ناگهان دستوری از سوی پروردگار جهانیان رسید که باید تمام درهای خصوصی که از خانهها به سمت مسجد باز میشود ، بسته شود ؛ جز درب خانهی تو و علی !8
این عمل سر و صدایی در میان برخی به وجود آورد و گمان کردند که این استثناء جنبهی عاطفی و فامیلی داشته است که برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم برای روشن کردن اذهان مردم فرمود : به خدا قسم ! من چیزی را نبستم و چیزی را نگشودم ، فقط فرمان خدا را اطاعت کردم .9
آری !
تو از چنان مقامی در پیشگاه خداوند بهرهمند بودی که خداوند متعال فقط به تو و برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم اجازه داد تا درب منزلتان به سویمسجد گشوده باشد و دیگر دربها مسدود گردد .
از اقدامات مهمی که برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در ابتدایورود به مدینه انجام داد ،
بستن پیمان اخوت و برادری در بین یاران خویش بود ؛ وی از طرف خدا مأمور گشت تا جهت نزدیکی بیشتر قلوب مسلمانان با یکدیگر مهاجرین و انصار را با یکدیگر برادر کند ، از این رو روزی در یک انجمن عمومی به یاران خود فرمود : دوتا دوتا با یکدیگر برادر دینی شوید .10 و سپس رو به مسلمانان میکرد و میفرمود : تو برادر فلانی هستی تا اینکه پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم سیصد نفر از مهاجرین و انصار را با یکدیگر برادر اعلام نمود .
آنگاه که کار اُخوّت به پایان رسید تو با چشمهای اشکبار به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم گفتی :
یا رسول اللّه ! بین یاران خود عقد اخوت برقرار کردی اما میان من و دیگری برقرار نفرمودید ؟
آنگاه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با چهرهای خندان رو به تو کرد و فرمود :
ای علی ! پیمان برادری تو را به تأخیر نینداختم مگر اینکه تو را برادر خود کنم که تو فقط سزاوار منی و تو برادرم در دنیا و آخرت میباشی .11
آنگاه آغوش مشک بارش را گشود و تو را در آغوش خویش ـ که وسعتش فراتر از سرزمین بهشت میباشد ـ گرفت و به تو فرمود :
« دو هزار سال قبل از آفرینش آسمانها و زمین بر سر در بهشت نوشته شده بود ، محمد فرستادهی خدا و علی برادر رسول خداست » .12
خدا میداند آنگاه که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با تمام شور و عشق و اشتیاق تو را در آغوش گرفت ، یکی از زیباترین صحنههای عالم خلقت جلوهگر شد . در آن هنگام قلبهای یاران مخلص رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم از شادیلبریز گشت و ملائکه در آسمانها بر نام تو و برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم که ثبت آسمان هاست گلهایی از جنس نور پاشیدند و صلوات سر دادند .
آنگاه که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم تو را در آغوش خویش گرفت ، بوی معطر بدنش را استشمام نمودی ـ که خوشبوتر از شراب تسنیم بهشت13 بود ـ و او نیز بوی معطر بدنت
را ـ که خوشبوتر از نهر سلسبیل بهشت14 بود ـ استشمام نمود و این بوی خوش عقد اخوت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با تو ، برایهمیشه در دنیا و برزخ و آخرت و بهشت ، مشام عارفان دلسوختهی شما خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام را معطر نموده است .
آری !
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم خواست تا با این عقد برادری به همه بفهماند که تو نه تنها عزیزترین عزیزان رسول خدا هستی ؛ بلکه در تمامی مراتب و مقامات ـ به جز مقام رسالت ـ با وی شریک و همسانی ، همانگونه که در کلام دیگری دربارهات فرمود :
« ای علی ! آیا راضی نمیشوی که بگویم مقام و منزلت تو نسبت به من همان مقام و منزلت هارون است نسبت به موسی ؛ مگر اینکه تو پیامبر نیستی ؟ »15
و نیز دربارهات فرمود :
« تو از منی و من از توهستم » .16
و فرمود :
« هرکس علی را آزارد ، مرا آزار داده است » .17
و فرمود :
« نگاه کردن به چهرهات عبادت است » .18
و به دشمنان و مخالفان تو هشدار داد که هرکس با عداوت و بغض علی بمیرد ، بر دین یهودی و یا نصرانی خواهد مرد نه بر دین اسلام .19
و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم تو را صدیق اکبر نام نهاد .20
و دربارهات فرمود :
« علی امام نیکان است و کشندهی دشمنان خدا و یاری کنندهی وی پیروز و دشمنان و بد خواهان او خوار وذلیلاند » .21
و به تو فرمود :
تو وصی من در خاندانم و خلیفهام در امتم میباشی .22
و دربارهی فضایل خدادادی و بیکرانت فرمود :
« اگر درختان قلم شوند و دریاها جوهر آن و جن و انس حسابگر آن ، نمیتوانند فضایل علی بن ابیطالب را جمع کنند » .23
و نیز به دشمنان قسم خوردهات و به منکران فضایل و مقام خدادادهات وعده داده است که روز قیامت محشور میشوند با طوقی از شعلههای آتش در گردنشان به پای حساب و میزان الهی !24
حکمتنامهی هفتم :
حدیث « طیر مشوی » و حدیث « مؤاخاة » و حدیث « سدّ الأبواب » در منابع اهل سنّت و مباحث متعدد دیگر .
1 ـ عن انس بن مالک قال : کان عند النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم طیر فقال :
اللهمّ ائتنی بأحبّ خلقک إلیک یأکل معی هذا الطیر فجاء علی ، فأکل معه .
( سنن ترمذی ، حدیث 3721 ، باب مناقب علی بن ابیطالب [ علیه السلام ]
نسایی در سننش در باب خصائص امیرمؤمنان علی بن ابیطالب علیهالسلام از انس بن مالک نقل میکند :
إنّ النبی صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم کان عنده طائر ، فقال : اللّهمّ إئتنی بأحبّ خلقک إلیک یأکل معی من هذا الطیر فجاء أبوبکر فردّه فثمّ جاء عمر فردّه ثمّ جاء علی فأذن له .
مرحوم علامه امینی در کتاب الغدیر جلد 4 ، صفحه 219 ، حدیث فوق را از منابع اهل سنت نقل نموده و میفرماید که حدیث فوق در میان اهل سنت به حد متواتر است .
مرحوم علامه میر حامد حسین لکنهویی نیشابوری ( متوفای 1306 ه . ق ) از علمای بزرگ شیعه در کتاب ارزشمند عبقات الانوار ، جلد چهارم را اختصاص به این حدیث داده و صحت حدیث و تواتر آن را از طریق اهل سنت به اثبات رسانیده است .
2 ـ من کان له قبل محمّد أمانة أو ودیعة فلیأت فلنؤد إلیه أمانته .
( الفصول المهمه ، ابن صباغ ، ج 1 ، ص 303 ؛ فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام ، جعفر سبحانی ، ص 204 )
طبری در تاریخ خود مینویسد :
علی علیهالسلام سه روز پس از مهاجرت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در مکه اقامت گزید و بنا بر وصیت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم سپردههای مردم را به صاحبان خود بازگردانید .
( تاریخ طبری ، ج1 ، ص 106 )
3 ـ فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام ، جعفر سبحانی ، ص 204 ؛ درسنامهی آشنایی با تاریخ اسلام ، سید علی میر شریفی ، ج 1 ، ص 151
4 ـ فمن سره ان اُفری لحمه و أهریق دمه فلیدن منّی .
( البرهان ، ج 2 ، ص 677 )
5 ـ شیخ طوسی در امالی خود صفحه 470 مینویسد :
جاسوسان قریش از مسافرت دستهجمعی علی علیهالسلام آگاه شدند ، از این رو در تعقیب علی علیهالسلام برآمدند و در منطقهی « ضجنان » با او روبرو گردیدند ؛ سخنان زیادی میان آنان و علی علیهالسلام رد و بدل گردید . شیون زنان در آن میان به آسمان بلند بود . او مشاهده کرد جز دفاع از حریم اسلام و مسلمانان چارهی دیگری ندارد ؛ رو به آنان کرد و گفت : هرکس میخواهد بدن او قطعه قطعه گردد و خون او ریخته شود ، نزدیک آید . آثار خشم و غضب در سیمای وی آشکار بود ؛ مأموران قریش مطلب را جدی تلقی کرده و از در مسالمت وارد شدند و از راهی که آمده بودند ، بازگشتند .
علی علیهالسلام که جوانی بیست و سه ساله بود زنان را سوار بر مرکب کرد و خود پیاده راه پیمود و به لحاظ طولانی بودن مسافت پاهای مبارک وی به سختیمجروح و از آنها خون جاری شد . او همراه کاروان کوچک خود ، شبها راه میرفت و روزها پنهان میشد تا سرانجام روز پانزدهم ربیع الاول به دهکدهی قبا رسید .
6 ـ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در روز دوازدهم ربیع وارد قبا گردید و علی علیهالسلام در نیمهی همان ماه به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم پیوست .
به روایت طبرسی در اعلام الوری صفحه 66 :
ابوبکر شب هنگام از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم جدا و وارد مدینه شد و به منزل یکی از انصار رفت . پس از چندی ابوبکر به قبا بازگشت و به پیامبرعرض کرد : آیا داخل مدینه نمیشوید ؟ مردم منتظر شما هستند . حضرت فرمود :
« لا أریم من هذا المکان حتّی یوافی أخی علی » : از این مکان تکان نخواهم خورد تا برادرم علی بیاید .
ابوبکر گفت : گمان نمیکنم علی به این زودی بیاید !
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
« بلی ما أسرعه إن شاء اللّه » : بلکه إن شاء اللّه به زودی خواهد آمد .
به روایت کلینی در کافی ، جلد 8 ، صفحه 340 ، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
« کلاّ ! ما اُسرعه و لست اریم حتّی یقدم ابن عمّی و أخی فی اللّه عزّ و جلّ و أحبّ
أهل بیتی إلیّ ، فقد وقانی بنفسه من المشرکین »
ترجمه : هرگز ! او به زودی خواهد آمد . من از اینجا تکان نمیخورم تا پسر عمویم و برادرم در راه و محبوبترین فرد خاندانم نزدم بیاید ، او با قرار دادن جان خود در برابر مشرکان مرا حفظ کرد .
7 ـ ابن اثیر در کامل ، جلد 2 ، صفحه 75 و ابن شاکر در عیون التواریخ ، جلد 1 ، صفحه 102 نقل میکنند :
هنگامی که علی علیهالسلام با پاهای مجروح و زخمی وارد قبا گردید ، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : علی را بخوانید نزد من آید . گفتند : نمیتواند راه برود . خود حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم نزد علی علیهالسلام رفت و وی را در آغوش گرفت و چون ورم و زخمهای پایش را دید گریه کرد ؛ آن گاه با دستان مبارک خود آب دهانش را به پای علی علیهالسلام مالید و او را دعا کرد ؛ امیر مؤمنان از آن به بعد تا هنگامی که به شهادت رسید ، از درد پا شکوه نکرد .
در مدتی که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در قبا بود ، مسجدی بنا کرد ؛ گویند این نخستین مسجدی بود که در اسلام ساخته شد .
8 ـ این موضوع در تاریخ اسلام به « سدّ الأبواب » مشهور است . این جریان را بسیاری از علمای اهل تسنن و تشیع نقل کردهاند ؛ برای نمونه :
عن ابنعباس قال: إنّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم أمر بسدّ الأبواب إلاّ باب علی [ علیه السلام ].
( سنن تزمذی ، ج 5 ، ص 305 ؛ ینابیع المودة ، حنفی قندوزی ، ج 1 ، ص 257 )
فی مسند أحمد بن حنبل عن زید بن أرقم قال : کان لنفر من الصحابه أبواب شارعة فی المسجد ، فقال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
سدّوا هذه الأبواب إلاّ باب علی ، فقال بعضهم فیه ، فقال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم ما سددت شیئا ولا فتحته ؛ ولکنّی أمرت بشیء فاتّبعته .
( مسند أحمد ابن حنبل ، باب مناقب علی [ علیه السلام ]
ابن مغازلی ... عن ابن عباس و عن ابن عمر قال : فخرج رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم إلی المسجد فقال :
إن اللّه أوحی إلی نبیّه موسی أن ابن لی مسجدا طاهرا لایسکنه إلاّ موسی وهارون ، و إنّ اللّه أوحی إلیّ أن أبنی مسجدا طاهرا لا یسکنه إلاّ أنا و علی و ابنا علی .
( مناقب ابن مغازلی شافعی ، ص 205 )
ترمذی از بزرگان محدثین اهل سنت نقل میکند :
عن ابن عباس : أنّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم أمر بسدّ الأبواب إلاّ باب علی .
( سنن ترمذی ، باب مناقب علی [ علیه السلام ] حدیث 3733 )
در روایات آمده است که در زمان خلافت عثمان دویست تن از مهاجرین و انصار در مسجد پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم جمع شده بودند و هر یک مناقب خویش را مطرح مینمودند ؛ در این میان حضرت امیر مؤمنان علیهالسلام سکوت اختیار کرده بودند تا اینکه برخی به ایشان عرض کردند چرا سخن نمیگویی ؟ !
سپس امیرمؤمنان علیهالسلام یکی یکی فضایل و مناقب خود را مطرح نمودند و تمام حاضران در جلسه به صحّت و حقانیت آن شهادت دادند ؛ یکی از مناقبی که امیرمؤمنان علیهالسلام مطرح فرمود ، این بود :
آیا اقرار میکنید که پیامبر محل مسجد خود را خرید و آن را بنا کرد و سپس در اطراف آن ده خانه بنا کرد که نه خانه برای خود و دهمی را در وسط آنها برای من قرار داد و هر دری که به مسجد باز میشد ، به جز درب خانهی مرا مسدود کرد ؟ آنگاه در این باره بعضی ، سخنانی گفتند و پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : من در خانههای شما را نبستم و نه در خانهی او را باز گذاردم ؛ بلکه خداوند به من دستور بستن در خانههای شما و بازگذاردن در خانهی او را داد . همچنین پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم همهی مردم را جز من نهی کرد از اینکه در مسجد بخوابند و من در مسجد جنب میشدم و منزل من و پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در مسجد یکی بود .
گفتند : آری به خدا قسم !
[ باید توجه داشت که این مطلب ـ جنب شدن در مسجد ـ اختصاص به آن دو بزرگوار به خاطر عصمتشان و پاکی طینتشان از هر گونه خبث و ناپاکی است و شامل غیر معصومان نمیشود ؛ این مطلب در منابع اهل سنت نیز نقل شده است ؛ از جمله ترمذی از ابوسعید و او از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم چنین نقل میکند :
قال رسول اللّه ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) لعلی علیهالسلام : یا علی ! لا یحلّ لأحد یجنب فی هذا المسجد غیری و غیرک .
( سنن ترمذی ، مناقب علی [ سلام اللّه علیه ] حدیث 3727 ) ]
امام علی علیهالسلام در ادامه فرمود :
آیا اقرار میکنید که عمر اصرار داشت شکافی به قدر چشم از خانهاش به مسجد باز کند ؛ ولی حضرت اجازه نداد و فرمود : خداوند به حضرت موسی علیهالسلام دستور داد
تا مسجد پاکیزهای بنا کند که جز او و هارون و دو پسرش در آن سکونت نکنند ؛ به من هم دستور داده مسجد پاکیزهای بنا کنم که جز من و برادرم و دو پسرش در آن سکونت نکنند .
گفتند : آری به خدا قسم !
( کتاب حدیث سلیم بن قیس هلالی ، حدیث دهم )
9 ـ « و إنّی و اللّه ! ما سددت شیئا و لا فتحته ولکنّی أمرت بشیء فاتّبعه » .
( مسند أحمد بن حنبل ، ج 4 ، ص 369 ؛ سیرة حلبی ، ج 3 ، ص 346 ؛ تذکرة الخواص ، سبط بن جوزی ، ص 46 ؛ و دیگران )
در بحار الأنوار جلد 39 ، صفحه 23 روایت کرده است که وقتی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دستور مسدود کردن درهای رو به مسجد را صادر فرمود ، عمر بن خطاب آمد و گفت :
یا رسول اللّه ! من دوست دارم آنگاه که شما برای نماز میروید به شما نگاه کنم ، به من اجازه دهید پنجرهای داشته باشم تا از آن به شما نگاه کنم .
فرمود : خدا اجازه نداده است .
گفت : پس به اندازهای که صورتم را در آن قرار دهم ؟
فرمود : خدا اجازه نداده است .
گفت : به اندازهای که دو چشمم را در آن قرار دهم ؟
فرمود : خدا اجازه نداده است و و اگر بگویی به قدر یک سر سوزن ، باز هم به تو اجازه نخواهم داد . قسم به آن که جانم به دست اوست ! من نه شما را خارج کردهام و نه او را داخل نمودهام ؛ بلکه خداوند او را داخل نموده و شما را خارج کرده است .
10 ـ تآخوا فی اللّه أخوین أخوین .
( سیرة حلبی ، ج 2 ، ص 91 )
ابن عساکر در تاریخ دمشق ترجمهی امام علی علیهالسلام ، جلد 1 ، صفحه 108 نقل میکند :
الإمام علی علیهالسلام للنبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
لمّا آخی بین أصحابه ـ لقد ذهب روحی و انقطع ظهری حین رأیتک فعلت بأصحابک ما فعلت غیری . فإن کان هذا من سخط علیّ العتبی و الکرامة !
فقال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
و الذی بعثنی بالحقّ ما أخّرتک إلاّ لنفسی و أنت منّی بمنزلة هارون من موسی ، غیر أنّه لا نبیّ بعدی و أنت أخی و وارثی .
11 ـ ترمذی از علمای مشهور اهل سنت در صحیحش از ابن عمر نقل میکند :
آخَی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم بین أصحابه ، فجاء علی [ سلام اللّه علیه ] تدمع عیناه فقال : یا رسول اللّه ! آخیت بین أصحابک و لم تؤاخ بینی و بین أحد ، فقال له رسول اللّه صلی اللّه علیه وآله وسلّم : أنت أخی فی الدنیا و الآخرة .
( سنن ترمذی ، حدیث 3720 ، باب منقبت علی [ علیه السلام ]
داستان برادری رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با امیرمؤمنان علی علیهالسلام در منابع متعدد اهل سنت آمده است ؛ از جمله :
المستدرک علی الصحیحین ، حاکم نیشابوری ، ج 3 ، ص 14
أُسد الغابة ، ابن اثیر ، ج 5 ، ص 300
مجمع الزوائد ، هیثمی ، ج 9 ، ص 112
فتح الباری ، ج7 ، ص 211
تاریخ بغداد ، ج 12 ، ص 263
کنز العمّال ، متقی هندی ، ج 13 ، ص 140
ینابیع المودة ، حنفی قندوزی ، ج 3 ، ص 392
نظم در السمطین ، صص 95 و 94
أنساب و الأشراف ، ص145
و دهها منبع دیگر .
12 ـ ابن مغازلی در کتاب مناقب صفحه 91 نقل میکند که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
مکتوب علی باب الجنّة قبل أن یخلق اللّه السماوات و الأرض بألفی عام : محمّد رسول اللّه و علیّ أخو رسول اللّه .
13 ـ تسنیم نام چشمهای جوشان در بهشت است که خواص اولیای خداوند از آن مینوشند و سایر بهشتیان ، شرابشان آمیزهای از تسنیم است :
« إنَّ الاْءَبْرارَ لَفِی نَعِیمٍ * عَلَی الاْءَرائِکِ یَنْظُرُونَ * تَعْرِفُ فِی وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعِیمِ * یُسْقَوْنَ مِنْ رَحِیقٍ مَخْتُومٍ * خِتامُهُ مِسْکٌ وَ فِی ذلِکَ فَلْیَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ * وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنِیمٍ * عَیْنا یَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ »
مسلّما نیکان در بهشت پر نعمتاند ، بر تختهای زیبای بهشتی تکیه کرده و ( به زیباییهای بهشت ) مینگرند . طراوت و نشاطِ فزونی نعمت را در چهرههایشان میبینی و آنها از شراب طهور دست نخورده و مهر شدهای سیراب میشوند .
مُهری که بر آن نهاده شده از مشک است و مشتاقان باید برای این ( نعمتهای بهشتی ) بر یکدیگر پیشی گیرند . این شراب ( طهور ) آمیخته با « تسنیم » است ، همان چشمهای که مقرّبان از آن مینوشند .
( سوره مطففین ، آیات 28 ـ 22 )
14 ـ سلسبیل نام رودی خوش طعم و معطر در بهشت است که بهشتیان از آن مینوشند :
« وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِیرا * مُتَّکِئِینَ فِیها عَلَی الاْءَرائِکِ لا یَرَوْنَ فِیها شَمْسا وَ لا زَمْهَرِیرا * وَ دانِیَةً عَلَیْهِمْ ظِلالُها وَ ذُلِّلَتْ قُطُوفُها تَذْلِیلاً * وَ یُطافُ عَلَیْهِمْ بِآنِیَةٍ مِنْ فِضَّةٍ وَ أَکْوابٍ کانَتْ قَوارِیرَا * قَوارِیرَا مِنْ فِضَّةٍ قَدَّرُوها تَقْدِیرا * وَ یُسْقَوْنَ فِیها کَأْسا کانَ مِزاجُها زَنْجَبِیلاً * عَیْنا فِیها تُسَمّی سَلْسَبِیلاً »
ترجمه : و در برابر صبرشان ، بهشت و لباسهای حریر ( بهشتی ) را به آنها پاداش میدهد . در آنجا بر تختهای زیبا تکیه کردهاند ، نه آفتاب ( سوزان ) را در آن جا میبینند و نه سرما را . و در حالی است که سایههای آن ( درختان بهشتی ) بر آنها فرو افتاده و چیدن میوههایش بسیار آسان است . و در گردا گرد آنها ظرفهایی سیمین و قدحهایی بلورین میگردانند ، ( پر از بهترین غذاها و نوشیدنیها ) ،
ظرفهای بلورینی از نقره ( شفاف ) ، که آنها را به اندازه مناسب آماده کردهاند . و در آن جا از جامهایی سیراب میشوند لبریز ( از شراب طهوری ) که آمیخته با زنجبیل است ، از چشمهای در آنجا که نامش سلسبیل است .
( سوره دهر ، آیات 18 ـ 12)
15 ـ قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم لعلی علیهالسلام :
أنت منی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی .
این حدیث که نبی مکرم اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم تمام مقامات و منزلتهای خود را ـ به جز نبوت ـ برای علی علیهالسلام ثابت مینماید ، از مهمترین ادلّهی اثبات خلافت و امامت بلافصل مولای متقیان امیرمؤمنان علی بن ابیطالب ( صلوات اللّه علیه ) میباشد .
حدیث فوق در منابع اهل سنت به صورت متواتر یافت میشود ؛ از جمله :
صحیح بخاری ، ج 4 ، ص 208
صحیح مسلم ، ج 7 ، ص 120
سنن ابن ماجه ، ج 1 ، باب فضل علی [ علیه السلام ] ص 43
سنن ترمذی ، ج5 ، باب مناقب علی [ علیه السلام ] ص 302
مستدرک ، حاکم نیشابوری ، ج 2 ، ص 337
مسند ، احمد ابن حنبل ، ج 1 ، ص 170
مجمع الزوائد ، هیثمی ، ج 9 ، باب منزلت علی [ علیه السلام ]
السنن الکبری ، بیهقی ، ج 9 ، باب ما علی الوالی من أمر الجیش ، ص 40
و دهها منبع دیگر .
16 ـ قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم لعلی علیهالسلام :
أنت منّی و أنا منک .
حدیث فوق به تنهایی میتواند ولایت و خلافت بلافصل امام علی بن ابیطالب علیهالسلام را اثبات کند ؛ زیرا در این حدیث وجود مبارک علی علیهالسلام همان وجود پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم معرفی شده است ؛ بنابراین با فقدان و رحلت حضرت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم آن کس که به مثابهی وجود نبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم میباشد سزاوار خلافت و جانشینی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم است ؛ همانگونه که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بارها نسبت به جانشینی علی علیهالسلام سخن گفت به ویژه در حجة الوداع در غدیر خم حجت را بر مردمان با ابلاغ ولایت و خلافت امام علی علیهالسلام تمام نمود .
حدیث فوق ( أنت منّی و أنا منک ) در منابع متعدد اهل سنت فراوان موجود است ؛ از جمله :
صحیح بخاری ، ج 3 ، کتاب صلح ، ص 168 و ج 4 ، باب مناقب مهاجران ، ص207
المستدرک ، حاکم ، ج 3 ، ص 120
السنن الکبری ، بیهقی ، ج 8 ، باب الخالة ، ص 50
فتح الباری ، ج 7 ، باب مناقب علی [ علیه السلام ] ص 57
السنن الکبری ، نسائی ، ج 5 ، ص 127 ؛ قول النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم : علیّ کنفسی .
و منابع متعدد دیگر .
17 ـ قال الرسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم : من آذی علیّا فقد آذانی .
( حاشیه شواهد التنزیل ، ج 1 ، ص96 ؛ مسند ، احمد ابن حنبل ، ج 3 ، ص 483 ؛ مجمع الزوائد ، ج 9 ، ص 129 )
18 ـ قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
النظر إلی علی عبادة .
( کفایة الطالب ، گنجی شافعی ، ص 123 ؛ مناقب خوارزمی ، ص 32 ؛ کنز العمّال ، ج 11 ، ص 601 و ... )
19 ـ قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم لعلی علیهالسلام :
یا علی ! لا یبالی من مات و هو یبغضک مات یهودیا أو نصرانیا .
( مناقب آل ابیطالب ، ج 3 ، ص 10 ؛ الفردوس ، دیلمی ، ج 2 ، حدیث 315 ، ص 244 ؛ الصراط المستقیم ، ج 1 ، ص 153 ؛ مناقب ، ابنمغازلی ، ص 63 )
20 ـ أخذ النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم العهد عن الأمة بحفظ علی علیهالسلام و قوله أنّه الصدیق الأکبر .
سنن ابن ماجه ، تحقیق محمد جواد فؤاد ، ج 1 ، ص 44
المستدرک ، حاکم نیشابوری ، ج 3 ، ص 111
مجمع الزوائد ، هیثمی ، ج 9 ، باب فی کنیّته ، ص 102
الریاض النضرة ، ج 2 ، ص 155
مناقب ، ابن مغازلی ، ص 269
الدر المنثور ، سیوطی ، ج 5 ، ص 328
شواهد التنزیل ، ج1 ، صص 155 و 154
و منابع متعدد دیگر
21 ـ قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
علی إمام البررة و قاتل الفجرة ؛ منصور من نصره و مخذول من خذله .
المستدرک علی الصحیحین ، حاکم نیشابوری ، ج 3 ، ص 126
تاریخ بغداد ، ج 4 ، ص 441
تاریخ دمشق ، ابن عساکر ، ج 42 ، . 226
الکامل ، ابن عدی ، ج 1 ، ص 192
الصواعق المحرّقة ، الهیثمی ، ص 193
و منابع متعدد دیگر .
22 ـ قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم فی علی علیهالسلام :
أنت وصیّی فی أهلی و خلیفتی فی أمّتی .
مضمون حدیث فوق که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به صراحت جانشینی علی علیهالسلام را بیان میدارد ، به صورت متعدد در منابع اهل سنت یافت میشود ؛ از جمله :
تاریخ دمشق ، ابن عساکر ، تحقیق علی شیری ، ج 42 ، ص 42
لسان المیزان ، ابن حجر ، ج3 ، ص 283
میزان الإعتدال ، ذهبی ، ج 2 ، ص 3
مناقب علی بن ابیطالب [ علیه السلام ] ابن مردویه ، تحقیق عبدالرزاق محمد ، ص 26
السنن الکبری ، نسائی ، ج 5 ، ذکر قول النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم فی علی [ علیه السلام ] ص 112
الکامل ، عبداللّه بن عدی ، ج 4 ، ص 229
مجمع الزوائد ، ج8 ، ص 205
و منابع متعدد دیگر .
23 ـ قال الرسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
لو أنّ الریاض أقلام و البحر مداد و الجنّ حساب و الإنس کتّاب ما أحصوا فضائل علیّ بن أبی طالب .
المستدرک ، حاکم ، ج 3 ، ص 107
مناقب ، خوارزمی حنفی ، ص 32
ینابیع المودة ، قندوزی حنفی ، ج 1 ، حدیث 713 ، ص 364
لسان المیزان ، ابن حجر ، ج 5 ، ص 62
الفردوس ، دیلمی ، ص 241
میزان الإعتدال ، ذهبی ، ج 3 ، ص 466
و منابع دیگر .
24 ـ ابن مردویه عن ابن عباس عن النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم أنّه قال :
یحشر الشّاک فی علی من قبره و فی عنقه طوق من نار فیه ثلاث مأة شعلة ، علی کلّ شعلة شیطان یلطخ وجهه حتّی یوقف موقف الحساب .
( مناقب علی بن أبی طالب [ علیه السلام ] و ما نزل من القرآن فی علی [ علیه السلام ] ابوبکر احمد بن موسی بن مردویه ، ص 717 ؛ مناب خوارزمی ، ص 329 )
حکمت هشتم :
گواهی میدهم که تو دائم با حق و حق نیز دائم ملازم تو است .
در کلام جاوید خداوند ، حق همیشه پیروز است و باطل نابود شدنی1 و برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در کلام ارزشمندش تو را ملازم با حق و حق را ملازم دائم با تو بیان فرموده است :
« علی با حق است و حق با علی ؛ هرجا علی بگردد او هم با علی میگردد » .2
راه استوار راه توست ، بیان استوار بیان توست ، راه تو همان صراط مستقیم است3 که ما مسلمین موظفیم هر روز در نمازهایمان ده مرتبه از خداوند متعال درخواست نمائیم .
مردمان دو گونهاند : یا در راه حقاند و یا در راه باطل ؛ آن کس که تو را برگزید در راه حق مسیر میپیماید و آن کس که از تو روی گردان شد ، خواسته یا ناخواسته در مسیر باطل به سمت دوزخ در حرکت است .
آن کسانی که مدّعی تمسک به قرآناند و ولایت تو را رها نمودهاند ، بدانند بهرهای از کلام خداوند ندارند که برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی تو و رابطهات با قرآن فرمود :
« علی با حق و قرآن است و حق و قرآن با علی و از هم جدا نشوند تا کنار حوض کوثر نزد من آیند » .4
و خود نیز در کلام نورانیت فرمودی :
« من قرآن ناطقم » .5
اهل باطل قرآنها را بر سر نیزه زدند و در مقابل تو ایستادند و گروهی نیز فریب آنان را خوردند و در باطل سرنگون شدند6 ، در حالی که روح و حقیقت قرآن در میانشان بود .
و هم اکنون نیز با ترفندهای نو ، قرآنهای زیبا و زرین و خوش خط ـ توسط دشمنان ولایتت ـ بر سر نیزههاست و گروهی از مردمان ، چشم بسته مشایعت میکنند و غافلاند که قرآن با تو و در قلب تو است و همواره ندای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در تاریخ میپیچد که : هان ای مردم ! بدانید که علی با حق و قرآن است و قرآن و حق دائما با علی است .
اما افسوس که بسیاری از گوشها چون دروازه هاست و با وجود ندای جاوید رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در غدیر که فرمود :
« هرکس من مولای اویم ، علی مولای اوست »7
باز مشایعت مردمان در پی قرآنهای زرینی است که بر بالای نیزه هاست !
و خود نیز فرمودی :
« من همان یادی هستم که به فراموشی سپرده شده است و همان راهی هستم که از آن منحرف شدهاند و همان ایمانی هستم که به آن کفر ورزیده شده و همان قرآنی هستم که مهجور مانده است و همان دینی هستم که تکذیبش کردهاند و همان صراطی هستم که از آن روی گردانیدهاند » .8
تو همواره مردم را به حق و راستی دعوت میکردی و چون برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دلسوز مردم بودی و پیوسته آنان را به ترس از خدا و یاد آوری روز سخت قیامت هشدار میدادی :
« ای مردم ! شما را به پرهیزکاری سفارش میکنم که عامل کنترل و مایهیاستوار شماست پس به رشتههای تقوا [ کتاب خدا و اهل بیت علیهمالسلام ]
چنگ زنید و به حقیقتهای آن پناه آورید تا شما را به سر منزل آرامش و جایگاههای وسیع و پناهگاههای محکم و منزلگاههای پر عزّت برساند ، در روزی که چشمها خیره میشود و همه جا در نظر انسان تاریک و گلههای شتر و مال و اموال فراوان فراموش میگردد ؛ زیرا به هنگام قیامت که در صور اسرافیل میدمند ، قلبها از کار میافتد ، زبانها باز میایستد ، کوههای بلند و سنگهای محکم فرو میریزد و قسمتهای سخت آن نرم چون سرابی میماند ، کوهستانها با زمین هموار میگردد چنان که نه پستی و نه بلندی موجود است ، پس در آن هنگام نه شفاعت کنندهای است که شفاعت کند و نه دوستی که نفع رساند و نه پوزش خواستن سودی دارد » .9
و باز برای تذکر مردمان نسبت به هویت دنیا و آخرت دلسوزانه فرمودی :
ای مردم ! دنیا سرای گذرا و آخرت خانهی جاودان است ؛ پس از گذرگاه خویش برای سر منزل جاودانه توشه برگیرید و پردههای خود را نزد کسی که بر اسرار شما آگاه است ، پاره نکنید . ( یعنی خداوند ناظر است نافرمانی و گناه نکنید ) پیش از آن که بدنهای شما از دنیا خارج گردد ، دلهایتان را خارج کنید ؛ شما را در دنیا آزمودهاند و برای غیر دنیا آفریدهاند .کسی که بمیرد ، مردم میگویند : چه باقی گذاشت ؟ اما فرشتگان میگویند : چه پیش فرستاد ؟
و باز فرمودی :
« شما را از دنیا پرستی میترسانم ؛ زیرا منزلگاهی است برای کوچ کردن ، نه منزلی برای همیشه ماندن است . دنیا خود را با غرور زینت داده و با زینت و زیبایی میفریبد .
خانهای است که نزد خداوند [ در مقایسه با بهشت وسرای ابد ] بیمقدار است زیرا که حلال آن با حرام و خوبی آن با بدی و زندگی در آن با مرگ و شیرینی آن با تلخیها در آمیخته است ، خداوند آن را برای دوستان انتخاب نکرد و در بخشیدن آن به دشمنان دریغ نفرمود . خیر دنیا اندک و شر آن آماده و فراهم ، آمادهاش پراکنده و ملک آن غارت شده و آبادانی آن رو به ویرانی نهاده است .
چه ارزشی دارد خانهای که پایههای آن در حال فرو ریختن است و عمر آن چون زاد و توشه پایان میپذیرد ؟ و چه لذتی دارد زندگانی که چونان مدت سفر ، به آخر میرسد ؟ »11
تو همیشه با حق و قرآنی و کلام تو در مذمت دنیا پرستی چیزی نیست جز تفسیر کلام خداوند متعال ، که در مذمت دنیا گرائی در قرآنش میفرماید :
« محققا در مَثَل ، زندگانی دنیا به آبی ماند که از آسمانها فرو فرستادیم تا با آن باران ، انواع مختلف گیاه زمین از آنچه آدمیان و حیوانات تغذیه کنند ، بروید تا آنگاه که زمین از خرمی و سرسبزی به خود زیور بسته و آرایش کرده و مردمش خود را بر آن قادر و متصرف پندارند که ناگاه فرمان ما به شب یا روز در رسد و آن همه زیور را درو کند و چنان خشک شود که گویی دیروز در آن هیچ نبوده است ؛ اینگونه خدا آیاتش را روشن برای اهل فکرت بیان میکند » .12
و فرموده است :
« مردم ( کوته بین دنیا پرست ) آرایش حبّ شهوات نفسانی که عبارت از میل به زنها وفرزندان و همیانهای زر و سیم و اسبهای با نشان نیکو و چهارپایان و مزارع است ، جلوهگر شده لیکن اینها همه متاع زندگانی فانی دنیوی است و نزد خداست همان منزلگاه نیکو ( که بهشت جاودان الهی است ) » .13
و فرموده است :
« و بدانید که زندگانی دنیا چیزی جز سرگرمی و بازیچه و تفاخر و خودستایی و حرص افزودن مال و فرزندان ( برای شما دنیا پرستان ) نیست و در مثل مانند بارانیاست که فراوان ببارد و گیاهی در پی آن از زمین بروید که برزگر را به شگفت آرد و سپس بنگری که زرد و خشک شود و بپوسد و در عالم آخرت دنیا طلبان را عذاب سخت جهنم و مؤمنان را آمرزش و خشنودی حق نصیب است و باری بدانید که دنیا جز متاع فریب و غرور چیزی نیست » .14
و تو باز با بیانی بسیار رسا و تکاندهنده ، مردمان را هشدار دادی که از مردگان و در گور
خفتگان درس بگیرند که چگونه مرگ آنان را در کام خود فرو برد و شما بر مزار آنها گام بر میدارید :
« ... شما به روی کاسههای سر آنها راه میروید و به روی جسدهایشان زراعت میکنید و آنچه به جا گذاشتهاند ، میخورید و بر خانههای ویران آنها مسکن گرفتهاید و روزگاری که میان آنها و شماست بر شما گریه و زاری میکند ، آنها پیش از شما به کام مرگ فرو رفتند و برای رسیدن به آبشخور از شما پیشی گرفتند .
در حالی که آنها دارای عزّت پایدار و درجات والای افتخار بودند . پادشاهان حاکم یا رعیت سرافراز بودند که سرانجام به درون برزخ راه یافتند ، و زمین آنها را در خود گرفت و از گوشت بدنهای آنان خورد و از خون آنان نوشید پس در شکاف گورها بیجان و بدون حرکت پنهان ماندهاند ؛ نه از دگرگونی نگرانند و نه از زلزلهها ترسناک و نه از فریادهای سخت هراسی دارند ... گویا بودند و لال شدند ، شنوا بودند و کر گشتند و حرکاتشان به سکون تبدیل شد . چنان آرامیدند که گویا بیهوش بر خاک افتاده و در خواب فرو رفتهاند .
همسایگانی هستند که با یکدیگر انس نمیگیرند و دوستانیاند که به دیدار یکدیگر نمیروند ... خطرات آن جهان را وحشتناکتر از آنچه میترسیدند ، یافتند و نشانههای آن را بزرگتر از آنچه میپنداشتند ، مشاهده کردند .
مردم !
اگر آنها را در اندیشهی خود بیاورید یا پردهها کنار رود ، مردگان را در حالتی مینگرید که حشرات گوشهایشان را خورده ؛ چشمهایشان به جای سرمه پر از خاک گردیده و زبانهایی که با سرعت و فصاحت سخن میگفتند ، پاره پاره شده ؛ قلبها در سینهها پس از بیداری به خاموشی گراییده و در تمام بدن پوسیدگی تازهای آشکار شده و آنها را زشت گردانیده است ، همه تسلیم شدهاند ؛ نه دستی برای دفاع و نه قلبی برای زاری دارند .
آه !
زمین چه اجساد عزیز و خوش سیمایی را که با غذاهای لذیذ و رنگین زندگی میکردند و در آغوش نعمتها پرورانده شدند به کام خویش فرو برد . . » . .15
و سخن پر اندرز و تکان دهندهات ، آنگاه که از جنگ صفین با یاران خود بر میگشتی و وارد قبرستان پشت دروازهی کوفه شدی و با صدای بلند با مردگان سخن گفتی :
« ای ساکنان خانههای وحشت زا و محلّههای خالی و گورهای تاریک ! ای خفتگان در خاک ! ای غریبان ! ای تنها شدگان ! ای وحشت زدگان ! شماپیش از ما رفتید و ما در پی شما روانیم و به شما خواهیم رسید ؛ اما خانههایتان ! دیگران در آن سکونت گزیدند و اما زنانتان ! با دیگران ازدواج کردند و اما اموال شما ! در میان دیگران تقسیم شد ؛ این خبری است که ما داریم ، حال شما چه خبر دارید ؟ ! »
سپس به یاران خود رو کردی و فرمودی :
« بدانید که مردگان اگر اجازهی سخن داشتند ، شما را خبر میدادند که : بهترین توشه تقواست » .16
تو همیشه مشتاق هدایت مردمان بودی و همواره آنان را جهت رسیدن به رستگاری ابدی دلسوزانه نصیحت میکردی ؛ حتی نسبت به دشمنان قسم خورده و کور دلت نیز ناصح بودی تا حجت را بر آنان تمام کنی ؛ در یکی از نامههایت به فرزند هند جگر خوار چنین نصیحت کردهای :
« پس از یاد خدا و درود ! همانا خداوند سبحان دنیا را برای آخرت قرار داد و مردم را در دنیا به آزمایش گذاشت تا روشن دارد کدام یک نیکوکارتر است . ما را برایدنیا نیافریدهاند و تنها برای دنیا به تلاش فرمان داده نشدیم ؛ به دنیا آمدیم تا در آن آزمایش گردیم و همانا خداوند مرا به تو ، و تو را با من آزمود و یکی از ما را بر دیگریحجت قرار داد . تو با تفسیر دروغین قرآن به دنیا روی آوردی و چیزی از من درخواست میکنی که دست و زبانم هرگز به آن نیالود [ قتل عثمان ] تو و مردم شام آن دروغ را ساختید و به من تهمت زدید تا آگاهان شما مردم ناآگاه را و ایستادگان شما زمین گیر شدگان را بر ضد من تحریک کنند .
معاویه !
از خدا بترس و با شیطانی که مهار تو را میکشد ، مبارزه کن و به سوی آخرت
که راه من و تو است بازگرد و بترس از خدا که به زودی با بلایی کوبنده ریشهات را بر کند و نسل تو را براندازد » .17
و در کلام ارزشمندت چه زیبا مردمان را برای رسیدن به سر منزل ـ بهشت ابد ـ تشویق نمودهای :
« قیامت پیش روی شما است و مرگ در پشت سر ، شما را میراند ؛ سبکبار شوید تا [ به بهشت ابد ] برسید . همانا آنان که رفتند در انتظار رسیدن شمایند » .18
خداوند در کلام جاویدش میفرماید :
« آیا گمان کردید شما را بیهوده آفریدهایم و به سوی ما باز نمیگردید »19
و میفرماید :
« ما آسمان و زمین و آنچه را میان آن هاست بیهوده نیافریدیم ، این گمان کافران است ؛ وای بر کافران از آتش دوزخ ! »20
و میفرماید :
« و ما جن و انس را نیافریدم جز برای آنکه مرا بپرستند »21
آری !
خداوند متعال نظام آفرینش را هدفمند معرفی میکند و رشد و کمال انسانها را در عبودیت بیان میفرماید ، و تو دائما مردمان را به این دو امر مهم تذکر میدادی :
« ای بندگان خدا ! از خدا بترسید و با اعمال نیکو به استقبال اجل بروید ... خدای سبحان شما را بیهوده نیافرید و به حال خود وا نگذاشت ، میان شما تا بهشت یا دوزخ ، فاصلهی اندکی جز رسیدن مرگ نیست . . » .22
آری !
راه تو راه حق و صراط مستقیم و کلام نورانیت روشنی بخش قلبهای مؤمنان راستین است . تو شکافندهی ظلمات و برطرف کنندهی شک و تردیدها میباشی ؛
زیرا همیشه با حقّی و حق هم دائما با تو است و آن کس که دامان تو را گرفت ، هدایت یافت و بهشت جاودان خدای متعال را نصیب برد که برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
« اگر علی را به ولایت و سرپرستی گیرید ، خواهید دید که رهنما و رهیافته است و شما را به راه راست میبرد » .23
حکمتنامهی هشتم :
حدیث « علی مع الحقّ » در مصادر اهل سنّت و مباحث متعدد دیگر .
1 ـ « وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقا »
ترجمه : و بگو : حق آمد و باطل نابود شد زیرا باطل نابود شدنی است . ( سوره اسراء ، آیه 81 )
لما ألقی علی [ علیه السلام ] صنم هبل من علی ظهر الکعبة إلی الأرض نزل قوله تعالی : « وَقُلْ جاءَ الْحَقُّ » یعنی قول لا إله الاّ اللّه محمد رسول اللّه ، « وَ زَهَقَ الْباطِلُ »یعنی ذهاب عبادة الأصنام . « إنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقا » یعنی ذاهبا .
( شواهد التنزیل ، حاکم حسکانی نیشابوری حنفی ، ج 1 ، ص453 )
2 ـ حدیث فوق در منابع اهل سنت به تواتر یافت میشود که برای نمونه بخشی از آن احادیث نبوی صلیاللهعلیهوآلهوسلم را ذکر میکنیم :
قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
علی مع الحقّ و الحقّ مع علی یدور معه حیثما دار .
مجمع الزوائد ، ابن حجر هیثمی ، ج 7 ، فی یوم الجرعة ، ص 235
المعیار والموازنة ، الإسکافی ، ص 35
شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید ، ج 2 ، ص 297
تاریخ بغداد ، یوسف بن یعقوب ، ج 14 ، ص 322
کنز العمّال ، متقی هندی ، ج 5 ، ص 30
مناقب علی [ علیه السلام ] ابوبکر بن مردویه ، فصل ثامن ، ص 113
تاریخ دمشق ، ج 42 ، ص 449
ینابیع المودة ، شیخ سلیمان حنفی قندوزی ، ج 1 ، باب 9 ، ص 173
قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
رحم اللّه علیّا ! اللّهمّ أدر الحقّ معه حیث دار .
خدا رحمت کندعلی را ! خدایا حق را با علی بگردان آنجا که او میگردد .
( سنن ترمذی ، ج 2 ، باب مناقب علی [ علیه السلام ] ص 298 ؛ حاکم نیشابوری در مستدرک علی الصحیحین ج 3 ، ص 124 )
خطیب بغدادی در تاریخ بغداد ، ج 14 ، ص 321 به سند خود از ابوثابت مولای ابوذر چنین آورده است :
روزی به خانهی امّ سلمه رفتم و دیدم میگرید و از علی [ علیه السلام ] یاد میکند و میگوید : از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم چنین شنیدم که فرمود :
علی مع الحقّ و الحقّ مع علی و لن یفترقا حتّی یردا علَیّ الحوض یوم القیامة .
ابوالحسن نور الدین الهیثمی در مجمع الزوائد و منبع الفوائد ، جلد 7 ، صفحه 235 به سند خود از محمد بن ابراهیم تمیمی چنین روایت کرده است :
چون معاویه در سفر حج به مدینه آمد مردم به سلام او رفتند . سعد بن ابی وقاص از آن جمله بود ؛ معاویه چون او را دید ، گفت : این است آنکه ما را در حقمان علیه باطل یاری نکرد ! ( سعد در جنگ صفین بیطرف بود ) سعد سکوت کرد و چیزی نگفت . معاویه گفت : چرا حرف نمیزنی ؟ گفت : فتنه و ظلمی برانگیخته شده بود و من به حکم خدا به شترم گفتم : « اخ ،اخ » و او را تا رفع فتنه بر جای خواباندم . مردیگفت : من کتاب خدا را از اول تا آخر خواندهام و در آن « اخ اخ » ندیدهام . سعد گفت : این سخن که گفتم از آن است که از رسول خدا صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم شنیدم : علی مع الحقّ و الحقّ مع علی حیث کان . گفت : چه کسی این حدیث را شنیده است ( که شهادت به صحت آن دهد ) سعد گفت : رسول اللّه صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم این سخن را در خانهی امّ سلمه فرمود . معاویه کسی را به خانهی ام سلمه فرستاد و دراین باره پرسش نمود . امّ سلمه گفت : به تحقیق که این سخن را رسول خدا صلی اللّه علیه [ و آله [و سلّم در خانهی من فرمود . آن مرد به سعد گفت : هرگز مانند این ساعت نزد من لئیم جلوه نکردهای ! سعد گفت : چرا ؟ گفت : اگر چنین سخنی را من از رسول خدا صلی اللّه علیه [ وآله ] و سلّم شنیده بودم ، تا دم مرگ خادم علی [ علیه السلام [باقی میماندم .
هیثمی در جای دیگر کتاب مجمع الزوائد ، جلد 9 ، صفحه 134 به روایت طبرانی از امّ سلمه آورده است که میگفت :
کان علی [ علیه السلام ] علی الحقّ ؛ من اتّبعه اتّبع الحقّ و من ترکه ترک الحقّ .
در مجمع الزوائد ، جلد 7 ، صفحه 234 به روایت ابو سعید خدری و همچنین در کتاب کنز العمّال ، جلد 12 ، صفحه 125 از ابو سعید آمده است که :
کنّا عند بیت النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم فی نفر من المهاجرین و الأنصار ... ( إلی أن قال ) و مرّ علیّ بن أبی طالب [ علیه السلام ] فقال صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
الحقّ مع ذا ، الحقّ مع ذا .
علاء الدین متقی هندی ، در کنز العمّال ، جلد 12 ، صفحه 1256 به روایت طبرانی در المعجم الکبیر آورده است که : رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
تکون بین الناس فرقه و اختلاف فیکون هذا وأصحابه علی الحقّ یعنی علی .
در کتب اهل سنت از عمار بن یاسر و ابو ایوب انصاری در این باب حدیثی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به شرح ذیل نقل کردهاند :
یا عمار !
إن رأیت علیّا قد سلک وادیا و سلک الناس وادیا غیره فاسلک مع علی و دع الناس ، إنّه لن یدلّک علی ردی و لن یخرجک من الهدی .
ای عمار ! اگر دیدی علی از راهی میرود و همهی مردم از راهی دیگر ، تو با علی برو و سایر مردم را رها کن و یقین بدان او هرگز تو را به راه هلاک نمیبرد و تو را از هدایت خارج نمیسازد .
( کنز العمّال ، ج 12 ، ص 1212 ؛ تاریخ بغداد ، خطیب بغدادی، ج 2 ، ص 88 ؛ ریاض النضرة ، طبری ، ج 2 ، ص 193 ؛ کنوز الحقایق ، مناوی ، ص43 ؛ تاریخ مدینة دمشق ، ج 42 ، ص 672 )
3 ـ قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم لعلی علیهالسلام :
أنت النبأ العظیم و الصراط المستقیم و أنت المثل الأعلی .
( عیون اخبار رضا علیهالسلام شیخ صدوق ، ج 2 ، ص 6 ؛ بحارالأنوار ، ج 38 ، ص 111 )
قال سید الرسل صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
تنقسم أمتی إلی ثلاث و سبعین فرقة کلّهم فی جهنّم إلاّ علی وشیعته .
( مناقب ، خوارزمی حنفی ، ص 331 ؛ تفسیر الدر المنثور ، سیوطی ، ج 3 ، ص 149 ؛ فتح الباری ، ابن حجر ، ج 13 ، ص46 و ... )
4 ـ علی مع الحقّ و القرآن و الحقّ و القرآن مع علی و لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض .
( الغدیر ، ج 3 ، ص 178 ؛ ربیع الأبرار ، زمخشری ، ج 2 ، ص 173 )
5 ـ قال الإمام علی [ علیه السلام ] :
أنا القرآن الناطق .
( مناقب ابنمغازلی ، ص 50 ؛ ینابیع المودة ، قندوزی حنفی ، ج 1 ، باب 14 ، ص 214 )
6 ـ به نبرد امام علی علیهالسلام با معاویه ( لعنة اللّه علیه ) در صفین اشاره شده است که با بروز شکست در لشکر معاویه و تار و مار شدن آنان توسط سپاه امیرمؤمنان علیهالسلام ، عمرو عاص ـ مشاور معاویه ـ به معاویه گفت که برای فریب لشکریان علی علیهالسلام قرآنها را بر سر نیزه بزنیم و بگوئیم جنگ و خونریزیبس است و قرآن بین ما حاکم باشد . آنان قرآنها را بر سر نیزه زدند و گروهی از یاران سست ایمان لشکر امام علی علیهالسلام فریب خوردند و هرچه امام علیهالسلام فرمود فریب نخورید ، آنان در معرض نابودی میباشند و میخواهند با این ترفند خود را نجات دهند و قرآن ناطق منم ؛ اما آنان گوش ندادند و جریان به حکمیت کشیده شد و در آن حکمیت نیز با خدعههای عمر و عاص جریان به سود لشکریان معاویه به پایان رسید !
7 ـ « من کنت مولاه فهذا علی مولاه » .
این سخن پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در غدیر خم که بیانگر امامت و خلافت علی علیهالسلام است در منابع اهل سنت به صورت متواتر موجود میباشد که در بخشهای بعدی به آن پرداخته میشود .
8 ـ أنا الذّکر الذی عنه ضلّ ، و السبیل الذی عنه مال ، و الایمان الذی به کفر ، و القرآن الذی إیّاه هجر و الدین الذی به کذب و الصراط الذی عنه نکب .
( تفسیر نور الثقلین ، ج 4 ، ص 12 )
9 ـ نهج البلاغه ، قسمتی از خطبه 195 .
10 ـ همان ، خطبه 203 .
11 ـ همان ، قسمتی از خطبه 113 .
12 ـ « إِنَّما مَثَلُ الْحَیاةِ الدُّنْیا کَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الاْءَرْضِ مِمّا یَأْکُلُ النّاسُ وَ الاْءَنْعامُ حَتّی إِذا أَخَذَتِ الاْءَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّیَّنَتْ وَ ظَنَّ أَهْلُها أَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَیْها أَتاها أَمْرُنا لَیْلاً أَوْ نَهارا
فَجَعَلْناها حَصیدا کَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالاْءَمْسِ کَذالِکَ نُفَصِّلُ الاْآیاتِ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ »
ترجمه : مَثَل زندگیِ دنیا ، همانند آبی است که از آسمان نازل کردهایم ؛ که در پی آن گیاهان ( گوناگونِ ) زمین که مردم و چهارپایان ( از آن ) میخورند ( میروید ) و در هم فرو میرود ؛ تا زمانی که زمین ، زیبایی خود را یافته و آراسته گردید و اهلِ آن مطمئن شدند که میتوانند ( بیهیچ مانعی ) از آن بهرهمند گردند ، ( ناگهان ) فرمان ما ، شب هنگام یا در روز ، فرا میرسد ؛ ( و سرما یا صاعقهای را بر آن مسلّط میسازیم ) و آنچنان آن را درو میکنیم که گویی دیروز هرگز ( چنین کشتزاری ) نبوده است ! این گونه ، آیات خود را برای گروهی که میاندیشند ، شرح میدهیم . ( سوره یونس ، آیه 24 )
13 ـ « زُیِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنینَ وَ الْقَناطیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَالْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالاْءَنْعامِ وَالْحَرْثِ ذالِکَ مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ اللهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ »
ترجمه : محبّت امور مادی ، از ( قبیل ) زنان و فرزندان و اموال فراوان از طلا و نقره و اسبهای ممتاز و چهارپایان و زراعت ، در نظر مردم جلوه داده شده است ( تا در پرتو آن ، آزمایش و تربیت شوند ولی ) اینها وسایل گذران زندگی دنیا است ( و هدف نهایی نمیباشد ) و سرانجام نیک ( و زندگی والا و جاویدان ) ، نزد خداست . ( سوره آلعمران ، آیه 14 )
14 ـ « اِعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکاثُرٌ فِی الاْءَمْوالِ وَ الاْءَوْلادِ کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعْجَبَ الْکُفّارَ نَباتُهُ ثُمَّ یَهِیجُ فَتَراهُ مُصْفَرّا ثُمَّ یَکُونُ حُطاما وَ فِی الاْآخِرَةِ عَذابٌ شَدِیدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللهِ وَ رِضْوانٌ وَ مَا الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاّ مَتاعُ الْغُرُورِ »
ترجمه : بدانید زندگی دنیا تنها بازی و سرگرمی و تجمّل پرستی و فخرفروشی در میان شما و افزون طلبی در اموال و فرزندان است ، همانند بارانی که محصولش کشاورزان را در شگفتی و سرور فرو میبرد ، سپس خشک میشود به گونهای که آن را زرد رنگ میبینی ؛ سپس تبدیل به کاه میشود . ( آری دنیا نیز به همین سرعت میگذرد ) و در آخرت ، عذاب شدید است و ( یا ) آمرزش و رضای الهی ؛ و زندگی دنیا چیزی جز متاع فریب نیست . ( سوره حدید ، آیه 20 )
15 ـ نهج البلاغه ، قسمتی از خطبه تکان دهندهی 221 .
ابن ابی الحدید معتزلی میگوید :
از روزی که این خطبه را یافتم تا کنون که پنجاه سال است حدود هزار بار آن را خواندهام و در هر بار در دلم ترس ، لرزش و پند پذیری تازهای به وجود میآید .
( شرح نهج البلاغه ، ج11 ، ص 153 )
16 ـ یَا أهلَ الدِّیارِ المُوحِشةِ وَ المَحالِّ المُقفِرةِ ، وَ القُبُور المُظلِمَةِ ، یَا أهلَ الترُّبةِ ، یَا أهلَ الغُربَةِ ، یَا أهلَ الوَحدَةِ ، یَا أهلَ الوَحشَةِ ؛ أنتُم لَنا فَرَطٌ سابِقٌ وَ نَحنُ لَکُم تَبَعٌ لاحُقٌ ؛ أمَّا الدُّور فَقَد سُکِنَت وَ أمَّا الأَزواجُ فَقَد نُکِحَت وَ أمَّا الأَموالُ فَقَد قُسِمَت . هذَا خَبَرُ مَا عِندَنا ، فَما خَبَرُ مَا عِندَکُم ؟ ثُّمّ التفت إلی أصحابه فقال : أمَّا لَو أُذِنَ لَهُم فِی الکَلامِ لاَءَخبَرُوکُم أَنَّ « خَیرَ الزادِ التَّقوَی » .
( نهج البلاغه ، حکمت 130 )
17 ـ همان ، نامه 55 .
18 ـ فَإنَّ الْغَایَةَ أمَامَکُمْ ،وَ إ نَّ وَرَاءَکُمُ السَّاعَةَ تَحْدُوکُمْ ،تَخَفَّفُوا تَلْحَقُوا ،فَإنَّمایُنْتَظَرُ بِأوّلِکُمْ آخِرُکُمْ .
( همان ، خطبه 21 )
مرحوم سید رضی ـ گرد آورندهی سخنان امام علی علیهالسلام در نهجالبلاغه ـ در عظمت این کلام امام علی علیهالسلام میگوید :
این سخن امام علیهالسلام پس از سخن خدا و پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با هر سخنی سنجیده شود ، بر آن برتری دارد و از آن پیشی میگیرد و از جملهی « سبکبار شوید تا برسید » کلامی کوتاهتر و پر معنیتر شنیده نشده ! چه کلمهی ژرف و بلندی ! چه جملهی پرمعنی و حکمت آمیزی ، که تشنگی را با آب حکمت میزداید .
( کلام مرحوم سید رضی در شرح خطبه 21 نهج البلاغه )
19 ـ « أفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثا وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ »
ترجمه : آیا گمان کردید شما را بیهوده آفریدهایم ، و به سوی ما بازگردانده نمیشوید ؟ ! ( سوره مؤمنون ، آیه 115 )
20 ـ «وَما خَلَقْنَا السَّماءَ وَالاْءَرْضَ وَما بَیْنَهُما باطِلاً ذلکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ النّارِ»
ترجمه : ما آسمان و زمین و آنچه را میان آنهاست بیهوده نیافریدیم ؛ این گمان کافران است ، وای بر کافران از آتش ( دوزخ ) ! ( سوره ص ، آیه 27 )
21 ـ « وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاْءِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ »
ترجمه : من جنّ و انس را نیافریدم جز برای این که مرا پرستش کنند ( و از این راه تکامل یابند و به من نزدیک شوند ) . ( سوره ذاریات ، آیه 56 )
22 ـ نهج البلاغه ، قسمتی از خطبه 64 .
23 ـ علاء الدین متقی هندی ـ از علمای اهل سنت ـ در کتاب کنز العمّال از منابع پیشین علمای اهل سنت ، از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل میکند :
إن تولّوا علیّا تجدوه هادیا مهدیا یسلک بکم الطریق المستقیم .
( کنز العمّال ، حدیث 32966 )
حکمت نهم :
گواهی میدهم رشادت بینظیرت و تیغ شمشیرت در جنگ بدر اسلام را عزت بخشید .
جنگ بدر نخستین جنگ مهم مسلمانان با کفار قریش بود ؛ در این جنگ که در سال دوم هجرت واقع شد با وجود اینکه سپاه اسلام یک سوم سپاه کفار بود ، با رشادتهای بینظیرت یا علی و همچنین پایداری یاران رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و امدادهای غیبی ملائکه ، سپاه کفار دچار شکست سختی شد و با دادن هفتاد کشته و هفتاد اسیر پا به فرار گذاشتند .
خداوند به سبب این پیروزی مسلمانان را عزیز و سربلند کرد و کفار قریش را خوار و ذلیل و سرشکسته ساخت .
تو که همیشه در بین یاران رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شجاع ترین ، ایثارگرترین و مخلصترین بودی و هیچ گاه از مرگ نترسیدی و همواره آرزوی فدا کردن جانت را در راه خدا داشتی ؛ صحنههایی از رشادت در آن نبرد خونین خلق کردی که هرگز قلم نمیتواند شرح آن را بیان کند .
شجاعت شگفت انگیزت از همان ابتدای نبرد ، سران کفر را به خاک و خون کشید ؛ آن چنان تیغ شمشیرت جمجمههای کافران ـ که شیاطین در آن لانه کرده بودند ـ را متلاشی نمود که از هر طرف ناله و فغان کفار به آسمان بلند گشته بود و برخی از آنان به
یگدیگر فریاد میزدند :
« این پسر فاطمه بنت اسد است که با سر بریدن ، شما را نابود کرد و حال آنکه تندرست و سالم راه میرود و کشته نمیشود » .1
در آن نبرد با آن قدرت اعجاز گونهات حدود نیمی از کشته شدگان جنگ ، با شمشیر تو به دوزخ روانه شدند .2 و آنگاه بود که کفار قریش با آن همه نیرو و تجهیزات پا به فرار گذاشتند و شکستی خفت بار را پذیرا شدند .
تو در آن واقعه آن چنان عزیز خدا بودی که خداوند آنگاه که ملائکهی خویش را برای امداد به قلوب مؤمنین فرستاد به امر خدا آنان اول بر تو سلام کردند .
خودت فرمودی که :
من در جنگ بدر در حال آب کشیدن از چاه بودم که سه مرتبه باد بسیار شدیدی وزید که تا آن روز مانندش را ندیده بودم ، اولی جبرائیل بود با هزار فرشته نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرود آمد ، دومی میکائیل بود با هزار فرشته در جناح راست و سومی اسرافیل بود با هزار فرشته در جناح چپ فرود آمد ؛ [ و فرمودی که ] سه بار وزیدن باد شدید سلام کردن این سه گروه فرشتگان به من بود .3
خودت گویا و زیبا ، بخشی از این واقعه رابیان فرمودهای که برای شعف دلدادگانت آن را میآوریم :
« شب پیش از جنگ بدر ، جناب حضرت خضر را در خواب دیدم ؛ از او خواستم دعایی به من بیاموزد که وسیلهی نصرت و پیروزی بر دشمنان و مشرکان گردد . پس گفت : یا من لا هو إلاّ هو . همین که صبح شد به محضر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شرفیاب شدم و خواب شب گذشته را برایش گفتم . فرمود : علی ! اسم اعظم را به تو آموختهاند . این دعا در روز بدر پیوسته ورد زبانم بود » .4
« ما در حالی جنگ بدر را اداره کردیم که غیر از تعداد اندکی ، هیچ یک از ما صاحب اسب نبود . آن شب تمامی اصحاب و مسلمانان در خواب بودند ؛ غیر از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم که در زیر درختی با تمام قامت ایستاده بود و تا صبح یا نماز خواند یا دعا کرد » .5
« در روز بدر مقداری با دشمن جنگیدم ؛ سپس نزد رسول خدا بازگشتم تا ببینم چه میکند ، دیدم آن حضرت سر بر خاک نهاده و در حال سجده میگوید : یا حی یا قیوم » .6
« در جنگ بدر ، من از تهوّر و بیباکی قریش شگفت زده شدم و این در حالی بود که « ولید بن عتبه » را کشته بودم و عمویم حمزه ، عتبه را به هلاکت افکنده بود و من در کشتن « شیبه » ( فرزند دیگر عتبه ) سهیم بودم . هنگامی که حنظلة بن ابی سفیان بر من حملهور شد ، به او مهلت ندادم و با یک ضربت که بر سر او فرود آوردم ، چشمهایش از حدقه بیرون افتاد و نقش بر زمین شد و در دم به هلاکت رسید » .7
« در روز بدر پس از آنکه آفتاب بالا آمد و همه جا روشن شد و نبرد بین ما و سپاه دشمن بالا گرفت و صف ما با صف دشمن در هم آمیخت ، من به منظور تعقیب و دست یافتن بر مردی از سپاه دشمن از معرکه خارج شدم ؛ در این بین چشمانم به « سعد بن خیثمه » افتاد که با تنی از مشرکان در جنگ و ستیز بود . نبرد بین این دو در حالی صورت میگرفت که هر دو بر فراز تپهای از ریگ و شن قرار داشتند ؛ اما دیری نپائید که سعد ، با زخم تیغ دشمن از پای در آمد و شهید شد .
مشرک فاتح که سر تا پا در حصاری از آهن و پوششی از زره و سوار بر اسب بود ، همین که مرا دید ، شناخت و از اسب به زیر آمد و مرا به نام صدا زد و گفت : ای پسر ابوطالب ! پیش آی تا با هم به نبرد بپردازیم ! من به جانب او رفتم و او نیز به پیش آمد . من به سبب آنکه قامتم کوتاهتر بود و از طرف دیگر او در بلندی قرار داشت خود را به عقب کشیدم تا از یک تساوی نسبی برخوردارباشیم ، آن بیچاره این حرکت مرا بر ترس و فرار حمل نموده بود از این رو گفت : ای پسر ابوطالب ! آیا فرار میکنی ؟ ! گفتم : دور شده به زودی باز میگردد ! وقتی که من جای پای خود را محکم میکردم و بر خود مسلط و آمادهی کارزار میشدم ، او ضربتی بر من حواله کرد که با سپر آن را دفع کردم ، شمشیر او در سپر من گیر کرد و درحالی که برای رهایی تلاش میکرد ، من ضربتی بر کتف او فرود آوردم که از شدت و سنگینی آن به لرزه در آمد
و زرهاش از هم گسست ؛ من پنداشتم که از شدت زخم آن ضربت ، کار او تمام شده است ؛ ناگاه برق شمشیری از پشت سرم ظاهر شد ، من به سرعت سر خود را پائین کشیدم و آن شمشیر فرود آمد و چنان بر سر مشرک اصابت کرد که جمجمهی او را همراه با کلاه خودش به هوا پرتاب کرد و گفت : بگیر منم فرزند عبدالمطلب ! دیدم ضارب عمویم « حمزه » و مقتول هم « طعیمة بن عدی » است » .8
آری یا امیرمؤمنان !
تو در آن نبرد شگفتیها آفریدی و سبب فخر و مباهات برای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و ملائکهی آسمانها شدی ؛زیرا با شمشیرت سران کفر را به درک واصل نمودی و پرچم افتخار و عزت توحید را برکشتههای کافران به اهتزاز در آوردی .
تو در آن نبرد کمر سران شجرهی خبیثه را شکستی ، در نبردی تن به تن « ولید بن عتبه » ـ دایی معاویه ـ را کشتی و در کشتن « شیبه » نیز مشارکت کردی و « حنظلة بن ابی سفیان » ـ برادر معاویه ـ را هم به دوزخ فرستادی .
و تو بعدها در یکی از نامههای خود به معاویه با اشاره به این حادثه نوشتی : « ای معاویه ! شمشیری که آن را در جنگ بدر بر جد تو ( عتبه ) و دایی تو ( ولید ) و برادرت ( حنظله ) فرود آوردم ، هم اکنون نزد من است ! »9
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در آن نبرد ، پرچم را به دست تو داده بود و این در حالی بود که پرچم سپاه کفر در دست همان پدر و فرزند کافر بود .10
تو در راه خدا جهاد کردی و در راه خدا کشتی و منافقان که تفکرات جاهلیت بر آنان حاکم بود ، چون دیدند که بستگانشان توسط تو کشته شدهاند ، کینهی تو را در دل نگاه داشتند و بعد از رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم که شرایط را برایانتقام مساعد دیدند ، تو را از راه و حق مسلّمت بازداشتند و فرزندانت را به انتقام کشتههای بدر به شهادت رساندند .
اما رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی تو از قبل فرموده بود : « علی امام نیکان است و کشندهی دشمنان خدا و یاری کنندهی وی پیروز و دشمنان و بد خواهان او خوار و ذلیلاند » .11
حکمتنامهی نهم :
سلام فوج فوج ملائکه الهی قبل از جنگ بدر به امیرالمؤمنین علیهالسلام .
1 ـ شیخ مفید در کتاب ارشاد ، ج 1 ، ص 77 روایت میکند : « اُسید بن أبی أیاس » با اشعار خود مشرکان را بر کشتن امام علی علیهالسلام تحریص میکرد ، که یکی از آنها این است :
هذا ابن فاطمة الّذی أفناکم ذبحا و یمشی سالما لم یذبح
2 ـ شیخ مفید در ارشاد ، ص 13 نوشته است : شیعه و سنی اتفاق دارند که سی و شش نفر از قهرمانان و سران شرک را علی علیهالسلام به تنهایی کشت .
ابن شهر آشوب در مناقب ، جلد 2 ، صفحه 82 میگوید : گفته شده چهل و چند نفر را او ( علی علیهالسلام ) به قتل رساند ؛ البته این غیر از آن تعدادی است که آن حضرت [ علیه السلام ] در کشتن آنان شرکت داشته است .
3 ـ دلائل النبوّة ، بیهقی ، ج 3 ، ص 55 و بحار الأنوار ، ج 17 ، ص 306
در مناقب مغازلی شافعی چنین آمده است :
قال [ علیه السلام ] : فأنشدکم باللّه !
هل فیکم أحدٌ سلّم علیه فی ساعةٍ واحدةٍ ثلاثةُ آلافٍ من الملائکةِ فیهم جبرئیل و میکائیل و إسرافیل ، حیث جئت بالماء إلی رسول اللّه ( صلی اللّه علیه [ و آله ] وسلّم ) من القلیب ، غیری ؟
قال اللّهمّ لا !
4 ـ عن أمیرالمؤمنین علیهالسلام قال :
رأیت الخضر فی المنام قبل بدر بلیلة فقلت له : علّمنی شیئا أنصر به علی الأعداء .
فقال : قل یا هو یا من لا هو إلاّ هو ، فلمّا أصبحت قصصتها علی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم . فقال لی : یا علی ! علمت الاسم الأعظم وکان علی لسان یوم بدر .
( بحار الأنوار ، ج 3 ، ص222 )
5 ـ لقد حضرنا بدرا و ما فینا فارس غیر المقداد بن أسود و لقد رأیتنا لیلة بدر و ما فینا إلاّ من نام غیر رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم فأنّه کان منتصبا فی أصل شجرة یصلّی فیها و یدعو حتّی صباح .
( ارشاد ، شیخ مفید ، ج 1 ، ص 73 )
6 ـ لما کان یوم بدر قاتلت شیئا من قتال ثمّ جئت إلی رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم انظر ما صنع ؟ فإذا هو ساجد یقول : یا حیّ یا قیّوم ... .( العمدة ، ابن بطریق ، ص 300 ؛ ارشاد ، شیخ مفید ، ج 1 ، ص 73 )
7 ـ لقد تعجّبت یوم بدر من جراه القوم و قد قتلت « الولید بن عتبة » و قتل عمّی حمزة « عتبة » و شرکته فی قتل « شیبة » إذ اقبل إلی « حنظلة بن أبیسفیان » فلمّا دنا منّی ضربته ضربة بالسیف فسالت عیناه و لزم الأرض قتیلاً .
( ارشاد ، شیخ مفید ، ج 1 ، ص 75 ؛ بحار الأنوار ، ج 19 ، ص 280 )
8 ـ إنّی یومئذ بعد ما متع النهار و نحن و المشرکون قد اختلطت صفوفنا و صفوفهم ، خرجت فی أثر رجل منهم فإذا رجل من المشرکین علی کثیب رمل و سعد بن خیثمه و هما یقتتلان حتّی قتل المشرک سعدا و المشرک فی الحدید و کان فارسا فاقتحم عن فرسه فعرّفنی و هو معلّم فنادانی : هلمّ یابن أبی طالب إلیّ البراز ! فعطفت علیه فانحط إلی مقبلاً و کنت رجلاً قصیرا فانحططت راجعا لکی ینزل إلی کرهت أن یعلونی ؛ فقال : یا بن أبی طالب ! فررت ؟ فقلت : « قریب مفر ابن الشترا » ؛ فلمّا استقرّت قدمای و ثبت ، أقبل فلمّا دنا منّی ضربنی فاتقیت بالدرقة ، فوقع سیفه فلحج فضربته علی عاتقه و هو دارع فارتعش و لقد قطّ سیفی درعه فظننت أن سیفی سیقتله ، فإذا بریق السیف من ورائی فطاطات رأسی و وقع السیف فاطن قحف رأسه بالبیضه و هو یقول : خذها و أنا ابن عبد المطلّب . فلتفت فإذا هو « حمزة » عمّی والمقتول « طعیمة بن عدی » .
( بحار الأنوار ، ج 19 ، ص 338 )
9 ـ وَ عِنْدِی السَّیْفُ الَّذِی أغْضَضْتُهُ بِجَدِّکَ وَ خَالِکَ وَ أخِیکَ فِی مَقَامٍ وَاحِد .
( نهج البلاغه ، نامه 64 )
10 ـ امام علی علیهالسلام در سه جنگ بدر و احد و احزاب پرچم دار سپاه اسلام بود و معاویه و پدرش ابوسفیان در هر سه جنگ پرچم دار سپاه کفار بودند .
( شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید معتزلی ، ج 6 ، ص 285 به بعد )
11 ـ قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
علی إمام البررة و قاتل الفجرة منصور من نصره و مخذول من خذله .
الکامل ، ابن عدی ، ج 1 ، ص 192
الصواعق المحرقة ، هیثمی ، ص 193
تاریخ دمشق ، ابن عساکر ، ج 42 ، ص 226
المستدرک علی الصحیحین ، ج 3 ، ص 126
و ... .
حکمت دهم :
گواهی میدهم فرخندهترین و پر برکتترین پیوند در عالم ، ازدواج تو با دختر مکرّم پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود .
عزیزترین اشخاص در نزد برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، دو کس بودند : یکی دختر عزیز و ارجمندش فاطمهی زهرا علیهاالسلام که دربارهی او فرمود :
« فاطمه پاره تن من است ، هر که او را شاد سازد ، مرا شاد کرده و هر که او را غمین کند ، مرا غمزده کرده است ؛ فاطمه عزیزترین فرد برای من است » .1
و نیز فرمود :
« همانا فاطمه پارهای از وجود من است و او نور دیده و میوهی دل من است ؛ آنچه او را غمین کند ، مرا نیز غمزده میکند و آنچه او را شاد سازد ، مرا شاد میکند » .2
و دیگری تو یا علی ! که بارها دربارهات فرمود :
« علی از من است و من از علی »3
و فرمود :
« هرکس علی را بیازارد ، مرا آزرده است » .4
برای جگر گوشهی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم خواستگاران متعددیآمدند ؛ اما همهی آنان جواب
رد شنیدند ؛ زیرا هیچ کدام از آنها لایق و هم شأن فاطمه ـ که معصوم و هدیهی خدا به رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود ـ نبودند .
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از طرف خداوند مأمور بود که در پاسخ خواستگاران بگوید ازدواج فاطمه علیهاالسلام باید به فرمان خدا صورت بگیرد ؛ اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نیز فهمیدند که جریان ازدواج فاطمه علیهاالسلام سهل و آسان نیست و هر فردی ـ در هر موقعیت مادی و معنوی که باشد ـ نمیتواند با وی ازدواج کند ؛ جز یک نفر که محبوب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم است .
و تو یا مولا !
در فرصتی محضر مبارک رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شرفیاب شدی ؛ حجب و حیاء سراسر وجودت را فرا گرفته بود ، سر به زیر افکنده بودی ؛ گویا میخواهی مطلبی را بگویی ولی شرم مانع از گفتن آن میشد !
پیامبر گرامی صلیاللهعلیهوآلهوسلم تو را وادار به سخن گفتن کرد و تو با ادایچند جمله مقصود خود را به او رساندی .
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در چهرهات نگاهی عمیق کرد و با لبخندی با تقاضای تو موافقت نمود و فرمود : شما مقداری صبر کنید تا من این موضوع را با دخترم در میان بگذارم . وقتی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم خواستگاری تو را با دخترش در میان گذاشت ، زهرا علیهاالسلام سکوت کرد . پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم برخاست و فرمود :
« اللّه اکبر ! سکوت دخترم موافقت اوست » .5
آری !
صدیقهی کبری به تو جواب مثبت داد ؛ زیرا کسی جز تو لایق بانوی دو عالم نبود .
زهرا علیهاالسلام لایق تو بود و تو لایق زهرا علیهاالسلام ، و این مطلبیبود که ملائکهی آسمانها هم نیک میدانستند ؛ زیرا نام تو و زهرا علیهاالسلام از هزاران سال قبل به عنوان زوج معصوم ، بر عرش الهی با نور نقش بسته بود .
آری !
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم پارهی وجودش را به تو تزویج نمود که خداوند به وی فرموده بود :
« نور را به تزویج نور در آور » .6
و عقد تو و فاطمه علیهاالسلام در آسمانها در حضور فرشتگان بسته شد .
تو در آن هنگام از مال دنیا چیزی نداشتی جز یک شمشیر و زره ، از طرف رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مأمور شدی که زره خود را بفروشی و مقدمات و مخارج عروسی را فراهم آوری . تو با کمال صمیمیت زره خود را فروختی و پول آن را به خدمت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آوردی ؛ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم قدری از آن پول را بیآن که بشمارد به « بلال » و « عمار » داد که برای دخترش مقداری عطر و لوازم زندگی تهیه نمایند ، آنان به دستور پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم برخاستند و اشیاء مختصری را که در حقیقت جهیزیهیزهرا علیهاالسلام بود ، خریداری نمودند و به محضر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم آوردند .7
تو و فاطمه علیهاالسلام با آن امکانات بسیار مختصر ، زندگی مشترک خود را شروع کردید .
در شب ازدواجتان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دخترش را تا منزل تو همراهی نمود و آنگاه که خواست خارج شود و شما را تنها بگذارد ، دست دخترش را در دستان تو قرار داد و چنین دعا فرمود :
« پروردگارا ! این دختر من و محبوبترین مردم نزد من است ، پروردگارا ! علینیز گرامیترین مسلمان نزد من است ، خداوندا ! رشتهی محبت آن دو را استوار فرما ! »8
آنگاه که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از منزلتان خارج شد و هر دو تنها شدید ، همسر عزیز و گرامیات را مضطرب و نگران دیدی و به او عرض کردی : ای دختر رسول خدا !
چرا نگرانی ؟ !
صدیقهی کبری ، آن نور خدا و شفیعهی روز جزا علیهاالسلام به تو چنین عرض کرد :
« ای علی !
در پیرامون حال و وضع خود اندیشیدم و پایان عمر و منزلگاه قبر را به یاد
آوردم و انتقال از خانهی پدر به منزل خودم ، مرا به یاد ورود به قبر انداخت !
ای علی !
تو را به خدا بیا تا در آغاز زندگی مشترک به نماز برخیزیم و امشب را تا صبح به عبادت خدا بپردازیم » .9
و تو با همسر بزرگوارت از سر شب تا صبح دعا کردید و نماز خواندید و منزلتان محل هبوط خیل ملائکه و تبرک جستن به نور تو و فاطمه علیهاالسلام شد .
آری !
منزلتان تا صبح نور باران بود و ملائکه عطر خدا را به وسیلهی بالهایشان با هبوط در منزلتان در آسمان میپاشیدند .
چنین ازدواج پر برکتی را عالم به خود ندیده بود و هرگز نخواهد دید . تو و زهرا علیهاالسلام دو دریای بزرگ الهی بودید که خدا شما را به واسطهی رسولش صلیاللهعلیهوآلهوسلم به هم پیوند داد10 و حاصل این پیوند خجسته عزیزیچون سید الشهدا علیهالسلام گردید که احیای دین مرهون خون مقدس وی است .
و فرزند عزیزت مهدی موعود ( عجل اللّه تعالی فرجه الشریف ) نیز از برکات این پیوند الهی است ، همو که ظهور خواهد کرد و با ندای حق و شمشیر ذوالفقارت جهان را پر از عدل و داد خواهد نمود ؛ همو که برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بارها مژدهی ظهور پر برکتش را داده بود .11
آری !
او از فرزندان تو و فاطمه علیهاالسلام است که با اقتدای به تو و فرزندت حسین علیهالسلام پرچم توحید را در سراسر جهان به اهتزاز در میآورد .
حکمتنامهی دهم :
احادیثی در شأن و مقام امیرالمؤمنین علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام و مهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف از منابع اهل سنّت .
1 ـ قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
فاطمة بضعة منّی من سرّها فقد سرّنی ومن سائها فقد سائنی، فاطمة أعزّ الناس علَیّ .
( بحار الأنوار ، ج 43 ، ص 22 )
2 ـ إنّ فاطمة بضعة منّی و هی نور عینی و ثمرة فؤادی ، یسوؤنی ما ساءها و یسرّنیما سرّها و إنّها أوّل ما یلحقنی من أهل بیتی .
( امالی ، شیخ صدوق ، ص 487 )
دو حدیث فوق در منابع اهل سنت نیز موجود است .
3 ـ قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
« علی منّی و أنا منه » و « أنت منّی و أنا منک » .
دو حدیث فوق در منابع مشهور اهل سنت به وفور آمده است ؛ برای نمونه :
صحیح بخاری ، باب فضائل علی [ علیه السلام. ]
مسند ، احمد ابن حنبل ، باب فضائل علی [ علیه السلام. ]
مناقب المهاجرین ، ج 5 ، ص 85
مستدرک ، حاکم نیشابوری ، ج3 ، ص120
فتح الباری ، ج 7 ، ص 57
السنن الکبری ، نسائی ، ج 5 ، ص 127
سنن ترمذی ، باب مناقب علی [ علیه السلام. ]
4 ـ قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
من آذی علیّا فقد آذانی .
( مسند احمد ، ج 3 ، ص 483 ؛ مستدرک ، حاکم نیشابوری ، ج 3 ، ص 122 ؛ مجمع الزوائد ، هیثمی ، ج 9 ، ص 129 و ... )
5 ـ اللّه اکبر ! سکوتها ! إقرارها .
( بحار الأنوار ، ج 43 ، ص 93 )
6 ـ طبق نقل بحار الأنوار ، جلد 36 ، صفحه 361 خداوند به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
زوّج النور من النور .
7 ـ بحار الأنوار ، ج 43 ، ص 94 ؛ کشف الغمّة ، ج 1 ، ص 359
8 ـ اللّهمّ! هذه ابنتی وأحبّ الخلق إلیّ ، اللّهمّ! وهذا أخی وأحبّ الخلق إلیّ اللّهمّ! اجعله لک ولیّا ... .
( بحار الأنوار ، ج 43 ، ص 96 )
9 ـ حضرت علی علیهالسلام در شب ازدواج ، همسرش را نگران دید و علت آن را پرسید ، حضرت زهرا علیهاالسلام فرمود :
تفکّرت فی حالی و أمری عند ذهاب عمری و نزولی فی قبری ، فشبّهت دخولی فی فراشی بمنزلی کدخولی إلی لحدی و قبری فأنشدک اللّه أن قمت إلی الصلاة فنعبد اللّه تعالی هذه اللیلة .
در پیرامون حال و وضع خود اندیشیدم و پایان عمر و منزلگاه قبر را به یاد آوردم و انتقال از خانهی پدر به منزل خودم مرا به یاد ورود به قبر انداخت ! ( یا علی ) تو را به خدا ! بیا تا در آغاز زندگی مشترک به نماز برخیزیم و امشب را ( تا صبح ) به عبادت خدا بپردازیم .
( شرح احقاق الحق ، ج 6 ، ص 481 )
10 ـ عن أنس بن مالک فی قوله تعالی :
« مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیَانِ » قال : علی و فاطمة [ علیهما السلام ] « یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَالْمَرْجَانُ »قال : الحسن و الحسین [ علیهما السلام ] .
( الفصوص المهمة ، ابن صباغ مالکی ، ج 1 ، ص150 ؛ تفسیر الدر المنثور ، ج6 ، ص 142 )
و قال الثعلبی فی قول اللّه عزّ و جلّ :
« مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیَانِ بَیْنَهُمَا بَرْزَخٌ لاَّ یَبْغِیَانِ » قال : فاطمة وعلی [ علیهما السلام ]
« یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَالْمَرْجَانُ » قال : الحسن و الحسین [ علیهما السلام ] . و روی هذا القول أیضا عن سعید بن جبیر و قال « بَیْنَهُمَا بَرْزَخٌ »محمّد ( صلی اللّه علیه [ وآله و ] سلّم ) .
( الکشف و التبیان ، ص296 )
الحسکانی الحنفی :
نزلت الآیة فی النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله و ] سلّم ) وعلیّ [ علیهالسلام ] زوّج ( صلی اللّه علیه [ و آله ] وسلّم ) فاطمة علیّا وهو ابن عمّه وزوج ابنته ، کان نسبا وکان صهرا .
( شواهد التنزیل ، ج 1 ، صص 538 )
قال الجمهور :
قال ابن عباس : « مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیَانِ » علی و فاطمة [ علیهما السلام [« بَیْنَهُمَا بَرْزَخٌ لاَّ یَبْغِیَانِ » النبی صلی اللّه علیه [ وآله ] وسلّم ، « یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَالْمَرْجَانُ » الحسن والحسین [ علیهما السلام ] و لم یحصل لغیره هذه الفضیلة .
( الدر المنثور ، ج 6 ، ص 142 ؛ روح المعانی ، ج 27 ، ص 93 ؛ مناقب ابن مغازلی ، ص 339 ؛ نور الأبصار ، ص 101 ؛ ینابیع المودة ، ص 118 و ... )
11 ـ چند حدیث در باب مهدویت از منابع اهل سنت :
رسول اللّه صلی اللّه علیه [ وآله ] وسلّم :
أبشری یا فاطمة ؟ فإنّ المهدیّ منک .
( کنز العمّال ، ج 14 ، حدیث 3428 )
رسول اللّه صلی اللّه علیه [ وآله ] وسلّم :
أبشروا بالمهدیّ ، رجل من قریش من عترتی یخرج فی اختلاف من الناس و زلزال ؛ فیملأ الأرض قسطا و عدلاً کما ملئت ظلما و جورا .
( کنز العمّال ، ج 14 ، حدیث 38652 )
الإمام علی [ علیه السلام ] : المهدیّ رجل منّا من ولد فاطمة .
( کنز العمّال ، ج 14 ، حدیث 39675 )
رسول اللّه صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم :
المهدیّ رجل من ولدی وجهه کالکوکب الدّریّ .
( کنز العمّال ، ج 14 ، حدیث 38666 )
رسول اللّه صلی اللّه علیه [ وآله ] وسلّم :
لو لم یبق من الدّهر إلاّ یوم لبعث اللّه رجلاً من أهل بیتی یملؤها عدلاً کما ملئت جورا .
( کنز العمّال ، ج 14 ، حدیث 38675 )
رسول اللّه صلی اللّه علیه [ وآله ] وسلّم :
لا تذهب الدنیا و لا تنقضی حتّی یملک رجل من أهل بیتی یواطیء اسمه اسمی .
( کنز العمّال ، ج 14 ، حدیث 38655 )
علاء الدین متقی هندی در کتاب کنز العمّال دهها حدیث در باب ظهور مهدی ( عجل اللّه تعالی فرجه الشریف ) از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با توجه به کتب پیشین اهل سنت مخصوصا صحاح سته نقل میکند .
حکمت یازدهم :
گواهی میدهم در نبرد احد در پی جانفشانیات در حفظ جان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم جبرائیل ندا داد : نیست جوانمردی جز علی و نیست شمشیری جز ذوالفقار !
در جنگ بدر که عمدتا با رشادتهای تو کفار قریش دچار شکست سخت و ذلت باری شدند ، تصمیم گرفتند برای جبران آن و اعادهی حیثیت از دست رفتهی خود در بدر درصدد انتقام برآیند ؛ از این رو همهی سران کفر توافق کردند مال التجارهای را که ابوسفیان در جنگ بدر سالم به مکه رسانده بود ، صرف هزینهی انتقام از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و مسلمانان کنند .1
سپاه شرک متشکل از سه هزار مرد جنگی با اسبان متعدد و تجهیزات فراوان نظامی به فرماندهی ابوسفیان راهی مدینه شد .
سپاه قریش پنجم ماه شوال سال سوم هجرت به دامنهی کوه احد رسید .
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نیز با کمتر از هزار رزمنده به منطقهی احد وارد شد . پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم سه پرچم بست ؛ پرچم مهاجران را به تو داد و پرچم اوسیان و خزرجیان را به دو نفر از قبیلهی خودشان داد .2
برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم لواء ( بزرگترین پرچم ) را هم به دست « مصعب بن عمیر » سپرد و پس از شهادت مصعب لواء را نیز به تو سپرد و در آن نبرد هم رایت و هم لواء
در دستان با کفایت تو قرار گرفت .3
البته تو در تمام جنگها پرچم دار سپاه اسلام بودی .4
مشرکان قوای خود را صف آرایی نمودند و پرچم را به دست « طلحة بن ابیطلحه » دادند و او را در مقدمهی سپاه فرستادند .5
برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نیز سپاه خود را بیاراست و پنجاه نفر تیر انداز به فرماندهی « عبداللّه بن جبیر » بر فراز شکافی در کوه احد قرار داد و با تأکید بسیار فرمود : سواران دشمن را با تیراندازی از ما دفع کن تا از پشت سر به ما حمله نکنند و چه پیروز شویم و چه شکست بخوریم تو در جای خود استوار بمان .6
اما ای کاش آن گروه سخن برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را گوش میدادند و به طمع غنائم ، پست فوق العاده مهم خود را ترک نمینمودند و پیروزی قطعی مسلمین به شکست تبدیل نمیگشت .
در آغاز نبرد طلحة بن ابی طلحه ـ پرچمدار سپاه کفر ـ بانگ زد : چه کسی با من مبارزه میکند ؟
تو با آن غرّش شیر گونهات به وی پاسخ دادی : فرزند ابیطالب آمادهی پیکار با توست !
و سپس با تکبیر پا به میدان گذاشتی و در مقابل آن مشرک قرار گرفتی و قبل از آنکه او ضربتی را به سوی تو حواله کند ، پیش دستی نمودی و با ضربتی محکم فرق وی را تا محاسنش به دو نیم کردی و او را نقش بر زمین نمودی .7
با کشته شدن پرچم دار سپاه کفر توسط تو ترسی بر جان آن سپاه افکنده شد . پس از کشته شدن طلحه برادر او پرچم را به دست گرفت و وارد میدان شد و او نیز توسط عمویت حمزه به جهنم واصل شد .
تو در ادامهی نبرد جانانهات پرچم داران سپاه کفر را یکی بعد از دیگری به هلاکت رساندی . خودت بعدها در احتجاجی با آن کس که حق تو را مدّعی شده بود ، فرمودی :
« آیا در میان شما جز من کسی هست که در میدان مبارزه در احد نه تن از « بنی عبد الدار » را کشته باشد که هر کدام یکی پس از دیگری پرچم را به دست
میگرفت تا آن که « صوأب جُشَمی » غلام آنان به میدان آمد ؛ او میگفت به خدا سوگند در عوض سرورانم جز محمد کس دیگر را نخواهم کشت ! گونههایش بر آمده و چشمهایش سرخ شده بود ، شما از او ترسیدید و کناره گرفتید ؛ هنگامی که نزدیک آمد مانند گنبد پا بر جایی بود ، دو ضربه بین من و او رد و بدل شد و من او را دو نیم کردم » .8
آنگاه که پرچم داران سپاه کفر توسط تو یکی پس از دیگری کشته شدند سپاه خود را شکست خورده دیدند و با رها کردن مقادیر زیادی از سلاحهای خود پا به فرار گذاشتند .
مسلمین که خود را پیروز معرکه دیدند ـ بدون توجه به بازگشت دشمن ـ با خیال آسوده مشغول جمع آوری غنائم شدند و تو در آن هنگام در کنار رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی که نکند دشمن طی نقشهای بیمحابا حمله کند و جان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در مخاطره قرار گیرد .
« خالد بن ولید » ـ از فرماندهان سپاه کفر ـ بسیار تلاش کرد که از پشت سر به مسلمین حمله کند اما آن پنجاه نفر با تیراندازی مانع عبور وی و سپاهیانش شدند ؛ اما زمانی که تیر اندازان ـ جز عده کمی که ده نفر بودند ـ همگی به گمان پیروزی ، به پائین کوه جهت عقب نماندن از جمع آوری غنائم ، سرازیر شدند ، « خالد بن ولید » با تعداد زیادی از لشکریان شرک به مسلمانان حمله نمودند و آن ده نفر را به شهادت رساندند و به دل سپاه اسلام که مشغول جمع آوری غنائم بودند ، تاختند .
در این موقع مسلمین از جلو و عقب مورد تهاجم دشمنان واقع شدند و شیرازهیسپاه از هم پاشیده شد . در این هنگام « عمره » دختر علقمه از این موقعیت استفاده کرد و پرچم واژگون شدهی قریش را به دست گرفت و افراد فراری را به بازگشت و پایداری فرا خواند ، فراریان با دیدن پرچم برافراشته بار دیگر به میدان آمدند و لشکر خود را سامان داده و مسلمین را محاصره کردند .9
در این میان شخصی به نام « عبداللّه بن قمیئه لیثی » که میخواست پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به قتل برساند ، مصعب بن عمیر را که وقتی زره میپوشید شبیه آن حضرت میشد ، کشت و فریاد زد : محمد را کشتم !
شایعهی قتل رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شیرازهی سپاه مسلمین را به طور کلی به هم ریخت و مسلمانان روحیهی خود را از دست دادند و از صحنه گریختند .10
گروهی به مدینه فرار کردند و داخل شهر شدند ، زنها خاک بر روی آنان میپاشیدند و میگفتند : از نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرار کردید !
و گروه زیادی نیز به سوی کوه احد گریختند و در آن جا حیران و سرگردان بودند و چند نفر نیز همراه پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ماندند .11
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مسلمانان در حال فرار را با صدای بلند صدا میزد ولی احدی به پشت سر خود نگاه نمیکرد و همه در حال فرار بودند .12
خداوند در کلام جاویدش به این فرار اشاره کرده و میفرماید :
« به یاد آورید هنگامی که روی به هزیمت گذاشته و با سرعت به بالای کوه میگریختید و به احدی توجه نمیکردید تا آن جا که به پیامبر هم که شما را به پایداری فرا خواند ، توجه نکردید » .13
در آن گیر و دار گروهی از کفار هم قسم شدند که یکپارچه به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم حمله کنند و وی را به قتل برسانند .
اما تو یا علی !
در آن کارزار سخت یک قدم هم عقب نشینی نکردی و چنان رشادتی برای حفظ جان برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از خود نشان دادی که اهل زمین و آسمان حیرت زده شدند !
تو در آن پیکار سخت چون صد شیر دور پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم میچرخیدی و ضربات را از وی دفع مینمودی و مهاجمان را به هلاکت میرساندی . آنگاه که دستهای از « بنی کنایه » و گروهی از قبیلهی « بنی عبد مناة » که در میان آنان چهار جنگجوی نامور به چشم میخورد به سوی برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم یورش بردند ، تو به مقابلهی آنان رفتی و قهرمانانشان را کشتی و بقیه را متفرق ساختی . در این هنگام برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : علی از من است و من از علی و در این هنگام صدایی
از آسمان شنیده شد که میگفت :
لا فتی إلاّ علی و لا سیف إلاّ ذوالفقار !
باز پنجاه نفر از کافران دسته جمعی به برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم حمله کردند و تو با فریادهایت به دل پنجاه تن زدی و تعدادی از آنان را کشتیو بقیه هم از ترس پا به فرار گذاشتند و مجددا آن ندا در آسمان پیچید :
لا فتی إلاّ علی و لا سیف إلاّ ذوالفقار !
در آن میان جبرئیل به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم گفت : راستی که علیفداکاری میکند و فرشتگان از فداکاری او به شگفت آمدهاند ؛ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : چرا چنین نباشد ؟ ! او از من و من از اویم !
در آن روز مکرر از آسمان صدایی شنیده میشد که میگفت : لا فتی إلاّ علی و لا سیف إلاّ ذوالفقار و گوینده دیده نمیشد .از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم سؤال کردند که گوینده کیست ؟ فرمود : جبرئیل است .14
تو جانانه جنگیدی و از جان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دفاع کردی در حالی که بدنت از شدت زخمها و جراحات غرق خون بود اما فقط در فکر نجات جان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی .
عجبا !
همان کسانی که بعدا ادعای جایگاهت را نمودند جزو اولین کسانی بودند که از ترس جانشان صحنهی جنگ را ترک نموده و گریختند و هرچند ندای پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را که فریاد میزد : « مسلمانان نگریزید » ، را نیز شنیدند اما توجه نکردند و پا به فرار گذاشتند .15
اما تو در آن نبرد کاملاً نا برابر در حالی که پیکرت بیش از شصت زخم کاری برداشته بود ، چون شیر میغرّیدی و از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دفاع میکردی .16
فریادهای مکرر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و رشادتهای بینظیر تو و همچنین مقاومت چند تن دیگر از یاران رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، سبب شد که گروهی از مسلمین که فرار کرده بودند ، بازگردند و کفار را به عقب رانده و پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به جای امنی منتقل نمایند .
در این جنگ حدود هفتاد نفر از مسلمین از جمله حمزه عموی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به شهادت رسیدند .
کفار قریش که خود را فاتح جنگ میدیدند و از طرف دیگر میترسیدند که سپاه اسلام مجددا با تدابیر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم انسجام و انتظام یابند و دوباره به معرکهی جنگ وارد شوند ـ با دادن بیست و هشت نفر کشته ـ به مکه بازگشتند .
از این بیست و هشت نفر ،بیش از دوازده نفر آنان با ذوالفقار تو کشته شدند .17
هنگامی که تو با برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از میدان احد به مدینه برگشتید ، فاطمه علیهاالسلام در حالی که ظرفی پر از آب در دستش بود به استقبال پدر شتافت و صورت خون آلود پدر را شست و آنگاه که تو وارد شدی و در دستت شمشیر ذوالفقار بود و دستت تا شانه غرق در خون بود به فاطمه علیهاالسلام فرمودی :
« ای فاطمه !
این شمشیر را که مورد سرزنش نیست بگیر و من ترسو نیستم و نه اینکه مورد ملامت واقع شوم .
سوگند به جانم ! تا آخرین درجهی امکان به یاری محمّد شتافتم و در راه اطاعت خدای آگاه به بندگان ، گام برداشتم .
خون دشمن را از این شمشیر پاک کن ، شمشیری که دودمان پرچمداران دشمن را جام حمیم دوزخ آشاماند » .18
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در این هنگام فرمود :
« ای فاطمه !
این شمشیر را بگیر که شوهرت آنچه سزاوارش بود ، ادا کرد و با آن شمشیر گردنکشان قریش را به خاک هلاکت افکند » .19
آنگاه پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم أمّ سلمه و أمّ عطیه را دستور داد تا زخمهای تو را مداوا کنند ؛ آنان خدمت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم رسیدند و گفتند : ما هر جای او را درمان میکنیم ، جای دیگر سرباز میکند و لذا ما بر جان وی بیمناکیم !
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به اتفاق مسلمانان به عیادت تو آمدند در حالی که تو غرق در جراحت روی زمین خوابیده بودی ؛ حضرت رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم دست به زخمهای تو میکشید و آنها بهبود مییافت و میفرمود :
همانا مردی که این چنین در راه خدا بلا ببیند بیشک تلاش خود را کرده و معذور است .
تو در آن هنگام گفتی :
سپاس خدای را که فرار نکردم و به دشمن پشت ننمودم .20
و سپس افزودی :
اما افسوس که از فیض شهادت محروم شدم !
برادرت به تو فرمود :
آن را نیز إن شاء اللّه در پیش داری .21
آری !
تو مجددا در آزمون سخت الهی رو سفید و پیروز گشتی و از مرگ نترسیدی و در راه دوست جانت را در طبق اخلاص قرار دادی و محبوب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی و محبوبتر شدی ، و این در حالی بود که برخی از مدّعیان ، از آن آزمون الهی سرافکنده خارج شدند .
تو سبب حیرت ملائکهی آسمانها شدی ، آنان از بالا به تو مینگریستند و بر تو و رشادتهایت درود میگفتند و آفرین نثارت میکردند و جبرائیل امین آن چنان مبهوت رشادت و جانفشانیهایت گشته بود که در آسمان و زمین مکرر ندا سر میداد :
لا فتی إلاّ علی و لا سیف إلاّ ذوالفقار .
مردمان دامان این و آن را گرفتند و ما مفتخریم که اماممان علی علیهالسلام است .
حکمتنامهی یازدهم :
شجاعت امام علی علیهالسلام در جنگ أُحُد و فرار ابوبکر و عمر و عثمان در آن نبرد با استناد به منابع اهل سنّت .
1 ـ المغازی ، محمد بن عمر واقدی ، ج 1 ، ص204
2 ـ المغازی ، ج 1 ، ص 215 ؛ الریاض النضرة ، محبّ الدین طبری ، ج 3 ، ص 137
3 ـ ارشاد ، شیخ مفید ، ص 43
4 ـ الریاض النضرة ، ج 3 ، ص 137
همچنین محب الدین طبری در ذخائر العقبی میگوید : در جنگ احد دست علی علیهالسلام آسیب دید و پرچم از دستش افتاد . پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : پرچم را در دست چپ او بگذارید زیرا او در دنیا و آخرت پرچمدار من است .
5 ـ سیرهی ابن هشام ، ج 3 ، ص 70
6 ـ همان .
7 ـ المغازی ، محمد بن عمر واقدی ، ج 1 ، ص 225
8 ـ خصال ، شیخ صدوق ، ص 560
9 ـ سیرهی ابن هشام ، ج 3 ، ص83
10 ـ همان ، ص77
11 ـ تاریخ الخمیس ، دیار بکری ، ج 1 ، ص430
12 ـ المغازی ، واقدی ، ج 1 ، ص 237
13 ـ « إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ عَلی أَحَدٍ وَ الرَّسُولُ یَدْعُوکُمْ فی أُخْراکُمْ فَأَثابَکُمْ غَمّا بِغَمٍّ لِکَیْلا تَحْزَنُوا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا ما أَصابَکُمْ وَ اللهُ خَبیرٌ بِما تَعْمَلُونَ »
ترجمه : ( به خاطر بیاورید ) هنگامی را که از کوه بالا میرفتید و ( یا در بیابان پراکنده
میشدید ؛ و از وحشت ، ) به هیچ کس ( از عقب ماندگان ) نگاه نمیکردید ؛ در حالی که پیامبر از پشت سر ، شما را صدا میزد . سپس اندوهها را یکی پس از دیگری به شما جزا داد ، این بخاطر آن بود که دیگر نه برای از دست رفتن چیزی ( مانند غنایم جنگی ) غمگین شوید و نه به خاطر مصیبتهایی که بر شما وارد میگردد . و خداوند از آنچه انجام میدهید ، آگاه است . ( سوره آل عمران ، آیه 153 )
14 ـ شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید معتزلی ، ج 14 ، ص251 ؛ مناقب خوارزمی ، ص 223 ؛ تاریخ کامل ، ابن اثیر ، ج 2 ، ص 107 ؛ ارشاد ، شیخ مفید ، ص44
15 ـ واقدی در کتاب المغازی ، جلد 1 ، صفحه 295 نقل میکند :
عمر همواره میگفت : خبر کشته شدن پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم که پخش شد من مانند بز کوهی از کوه بالا میرفتم !
فخر رازی در تفسیر کبیر ، ج 9 ، ص 61 میگوید :
سه روز پس از جنگ احد در حالی که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و علی علیهالسلام مشغول شستشوی شمشیر وسلاح خود بودند ، همسر عثمان نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم آمد و سراغ وی را گرفت ، علی علیهالسلام گفت : بدان که آن روز عثمان روزگار را مفتضح کرد ! وقتی عمر و دو دوستش نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آمدند به آنان فرمود : شما از صحنهی جنگ خیلی دور شدید .
شیخ مفید در ارشاد ، ج 1 ، ص 83 از « زید بن وهب » نقل میکند که او از « عبداللّه بن مسعود » پرسید : واقعا مردم از نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرار کردند تا آنجا که جز علی بن ابیطالب علیهالسلام و « ابودجاجه » و « سهل بن حنیف » کسی نماند ؟
ابن مسعود گفت : سپس « طلحة بن عبید اللّه » هم به آنان پیوست .
گفتم « ابوبکر » و« عمر » کجا بودند ؟ گفت : آنان نیز از کسانی بودند که از جنگ کنارهگیری کردند .
گفتم : عثمان کجا بود ؟
گفت : او پس از سه روز آمد ! رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به او فرمود : عثمان خیلی دور رفتی !
از ابن مسعود پرسیدم : تو کجا بودی ؟ !
گفت : من هم جزو کسانی بودم که از جنگ کناره گیری کردم .
گفتم : استواری علی علیهالسلام در این جا خیلی شگفت است .
گفت : اگر تو از آن در شگفتی بیشک فرشتگان نیز از آن در شگفت بودند ، آیا نمیدانی که جبرائیل علیهالسلام در آن روز، در حالیکه به آسمان میرفت میگفت: لاسیف إلاّ ذوالفقار لافتی إلاّ علی.
واقدی ( از تاریخ نویسان متقدم اهل سنت ، متوفای 207 ه . ق ) در کتاب مشهورش به نام المغازی ، جلد 1 ، صفحه 269 مینویسد :
یکی از زنانی که شجاعانه از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم دفاع کرد و تحسین آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم را برانگیخت ، « نُسَیبه » دختر کعب معروف به امّ عماره بود ؛ او که برای آب رساندن به مجروحان در احد ، همراه همسر و دو فرزندش شرکت کرده بود ، وقتی جان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در معرض خطر دید لباس خود را به کمر بست و شمشیر به دست گرفت و به دفاع از آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم پرداخت . رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم چون جانفشانی وی را دید ، فرمود : امروز مقام نسیبه دختر کعب بیشتر از مقام فلانی و فلانی است .
متأسفانه واقدی به خاطر ملاحظاتی نام آن دو نفر را به اسم ذکر نکرده است .
ابن ابی الحدید مینویسد :
راوی حدیث ، نسبت به پیامبر صلی اللّه علیه [ وآله ] وسلّم خیانت ورزیده است زیرا صریحا نام آن دو نفر را که پیامبر صلی اللّه علیه [ وآله ] وسلّم اسم آنها را برده ، ذکر نکرده است .
( شرح نهج البلاغه ، ج 14 ، صص267 ـ 265 )
ابن ابی الحدید مینویسد :
در مجلسی در سال 608 ه . ق در بغداد کتاب مغازی واقدی را نزد دانشمند بزرگ « محمد بن معد علوی » میخواندم ، هنگامی که مطلب به این نقطه رسید که : محمد بن مسلمه که صریحا نقل میکند : من در روز احد با چشمهای خود دیدم که مسلمانان از کوه بالا میرفتند ( فرار میکردند ) و پیامبر ( صلی اللّه علیه [ وآله ] وسلّم ) آنها را به نامهای مخصوص صدا میزد و میفرمود : إلیَّ یا فلان ! و هیچ کس به ندای رسول خدا صلی اللّه علیه [ وآله [وسلّم جواب مثبت نمیداد !
استاد به من گفت : منظور از فلان و فلان ، همان کسانی هستند که پس از پیامبر صلی اللّه علیه [ وآله ] وسلّم مقام و منصب به دست آوردند و راوی از ترسی که از تصریح به نام آنها داشت و احترامی که نسبت به آنها قائل شد ، صریحا نخواسته اسم آنها را بیاورد .
( شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید ، ج 15 ، صص 23 و 24 )
16 ـ مجمع البیان ، طبرسی ، ج 2 ، ص 512
17 ـ شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید ، ج 15 ، ص45
18 ـ أ فاطمه ! هاک السیف غیر ذمیم فلست برعدید و لا بملیم
لعمری ! لقد اعذرت فی نصر أحمد و طاعة ربّ بالعباد علیم
أمیطی دماء القوم عنه فإنّه سقی آل عبد الدار کأس حمیم .
( ارشاد شیخ مفید ، ج 1 ، ص 90 )
19 ـ خذیه یا فاطمة ! فقد أدّی بعلک ما علیه و قد قتل اللّه بسیفه صنادید قریش .
( ارشاد شیخ مفید ، ج 1 ، ص 90 )
20 ـ مجمع البیان ، طبرسی ، ج 2 ، ص 512
21 ـ سعد السعود ، سید بن طاووس ، ص 12
حکمت دوازدهم :
گواهی میدهم که خورشید ، گویای مناقبت و خاضع مقامت بوده است .
خداوند متعال انسان را در برترین جایگاه بیافرید1 و وی را اشرف مخلوقات خویش قرار داد و کرامت بخشید .2
و از میان انسانها ، افرادی را برگزید که آراسته به صفات خویش و حجت بر مردمان و خلایقاند .
و خداوند متعال زمین و آسمان را مسخر و فرمانبردار حجت خویش قرار داد .3
حجت خداوند به اذن او دخل و تصرف در هستی میکند ؛ که عالم مطیع و فرمانبردار وی است .
عیسی علیهالسلام که حجت خدا بود به اذن خداوند در مجسمه گِلی پرنده میدمید و آن را حیات میبخشید و مردهی خفته در قبر را زنده میکرد .4
و تو یا امیر المؤمنین !
بعد از برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم تو سرور تمام حجتهایخدا میباشی و زمین و زمان و آسمان و خورشید مسخر تو است .
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم چه زیبا دربارهات فرمود :
علی در آسمان هفتم مانند آفتاب در زمین روز است و در آسمان دنیا مانند ماه در زمین هنگام شب است .
و فرمود :
خداوند تعالی به علی نصیبی از فضیلت عطا کرده که اگر بر اهل زمین قسمت شود همه را در برمی گیرد و به او نصیبی از فهم عطا کرده که اگر بر اهل زمین قسمت شود همه را شامل میشود .
و فرمود :
علی را نامی است که بر هر حجاب و پردههای بهشت نوشته شده است ، پروردگارم به من بشارت داده است .5
تویی مخلوق برتر خدا ، تویی حجت خدا ، تویی انسان متکامل و تویی مظهر اسماء و صفات الهی !
در کتب معتبر ، منقبتی را از تو خواندم که ابتدا سبب شگفتی و تحیّرم شد و آن سلام خورشید فروزانِ خداوند به تو میباشد ؛ اما بعد به خود گفتم : هیچ جای تعجب و تحیّر نیست ، مولا علی علیهالسلام عالم مسخر اوست و تکلّم خورشید با وی ، ذرهای از عظمت و مقام اوست که خورشید که خاضع حجت خداست به آن اعتراف نموده است .
ابوذر غفاری ، صحابی مخلص و صدیق رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل میکند که برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شبی به تو فرمود : فردا به کوههای بقیع برو و بر مکان بلندی از زمین بایست ، وقتی خورشید طلوع کرد بر آن سلام کن ، خداوند تعالی به او دستور داده به تو با صفاتی که داری جواب دهد .
فردا تو بیرون آمدی در حالی که تعدادی از مهاجرین و انصار ـ و آن دو نفر که بعد از رحلت رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم حق تو را مدّعی شدند ـ همراه تو بودند . تو و همراهان به بقیع رسیدید و بر مکانی مرتفع قرار گرفتید ؛ همین که خورشید طلوع کرد به خورشید گفتی : سلام بر تو ای خلق جدید خدا که مطیع او هستی !
صدایی از آسمان شنیده شد که میگفت : سلام بر تو ای اول و ای آخر و ای ظاهر و ای باطن و ای کسی که بر هر چیزی عالم هستی !
وقتی همراهان سخن خورشید را شنیدند از هوش رفتند ، آنان بعد از چند ساعت به هوش آمدند در حالی که تو از آن مکان رفته بودی .
همگی خود را به حضور برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم رسانیدند و عرض کردند : شما میگویی علی بشری مثل ما است ؛ اما خورشید او را با سخنانی مخاطب قرار داد که خداوند خود را با آن مخاطب قرار داده است !6
برادرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم به آنان فرمود : از او چه شنیدید ؟ گفتند : از خورشید شنیدیم که میگفت : سلام بر تو ای اول !
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : راست گفته است ، او اول کسیاست که به من ایمان آورده است . گفتند : از خورشید شنیدیم که میگفت : ای آخر !
برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به آنان فرمود : راست گفته است ، او آخرین کسی است که با من تجدید دیدار میکند ، او مرا غسل و کفن میکند و مرا داخل قبر مینماید .
گفتند : از خورشید شنیدیم که میگفت : ای ظاهر !
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به آنها فرمود : راست گفته است ، همهی علم من بر او ظاهر شده است . گفتند : از خورشید شنیدیم که میگفت : ای باطن !
برادرت به آنان فرمود : راست گفته است ، همه اسرارم در باطن اوست . گفتند : از خورشید شنیدیم که میگفت : ای کسی که بر هر چیزی عالم هستی !
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : راست گفته است ، اوست عالم به حلال و حرام و واجبات و مستحبات و آنچه از این قبیل است .
هنگامی که سخن رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی مقام و مناقب تو ـ که خورشید معترف آن بود ـ به پایان رسید ، آنان برخاستند و گفتند :
محمد ما را در ظلمت انداخت ! ! بعد از درب مسجد بیرون رفتند .7
آری !
خورشید تابان الهی ، معترف مقام تو و حقانیت تو بود ؛ اما تأسف بر آن کسانی که عظمت تو را باور ندارند و دامان آنانی را گرفتند که از صراط مستقیم به کلّی دور بودند .
و دیگر منقبت تو ـ که گویای خاضع بودن خورشید به اذن خداوند ـ در برابر تو است ، این داستان است :
هم در کتب پیروانت و هم در کتب مخالفان خلافت و وصایت بلا فصلت ، فراوان از اسماء بنت عمیس نقل شده است که :
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نماز ظهر را در« صهباء » از اراضی خیبر گذارد ، آنگاه تو را به سوی کاری فرستاد ؛ وقتی از آن کار بازگشتی برادرت رسول خدانماز عصر را گذارده بود .
سپس پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم سر خود را در دامن تو نهاد و به خواب رفت و تا غروب خورشید برنخاست . تو به احترام برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به همان حال نشسته بودی در حالی که نماز عصر را به جای نیاورده بودی ؛ آنگاه که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از خواب بیدار گشت و متوجه وضع و حال تو شد ، این چنین به درگاه خدا دعا نمود : بار پروردگارا ! بندهی تو علیبرای پیامبرش خویشتن داری کرد ، تو هم فروغ خورشید را بر او بازگردان .
اسماء بنت عمیس که شاهد ماجرا بود ، میگوید : ناگاه خورشید طالع شد تا جایی که آفتاب برفراز کوهها بر آمد ! و تو برخاستی و وضو ساختی و نماز عصر را خواندی و خورشید غروب کرد .8
آری ! اینها مقامی است که خداوند به تو عنایت کرده است ؛ زیرا خالصترین بودی ، مجاهدترین بودی و در راه احیای حق و اعتلای کلمهی توحید ایثار گرترین بودی و خیلی چیزهای دیگر بودی که ما نمیدانیم و خدا و برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم میدانند !
سلمان فارسی میگوید پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی تو به من چنین فرمود :
« اگر نبود که امتم دربارهی برادرم علی افراط کنند مانند افراط مسیحیان درباره عیسی بن مریم ، سخنی دربارهی او میگفتم که مردم در پی آثار قدمهای او بر خاک میافتادند و آن را میبوسیدند » .9
یا مولا !
خداوند توفیقمان دهد که روزی به مقام خاک پای تو نائل شویم .
حکمتنامهی دوازدهم :
حدیث « ردّ الشمس » در منابع اهل سنّت .
1 ـ « لَقَدْ خَلَقْنَا الاْءِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْویمٍ »
ترجمه : به راستی ما انسان را در بهترین صورت و نظام آفریدیم . ( سوره تین ، آیه 4 )
2 ـ « وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِیلاً »
ترجمه : ما فرزندان آدم را گرامی داشتیم و آنها را در صحرا و دریا ، ( بر مرکبهای راهوار ) سوار کردیم و از نعمتهای پاکیزه به آنان روزی دادیم وآنها را بر بسیاری از موجوداتی که خلق کردهایم ، برتری بخشیدیم . ( سوره اسراء ، آیه 7 )
3 ـ « وَ سَخَّرَ لَکُمْ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الاْءَرْضِ جَمِیعا مِنْهُ إِنَّ فِی ذلِکَ لاَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ »
ترجمه : او آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است همه را از جانب خویش مسخّر شما ساخته ، در این نشانههای ( مهمّی ) است برای کسانی که اندیشه میکنند . ( سوره جاثیه ، آیه 13 )
« خَلَقَ السَّماواتِ وَ الاْءَرْضَ بِالْحَقِّ یُکَوِّرُ الَّیْلَ عَلَی النَّهارِ وَ یُکَوِّرُ النَّهارَ عَلَی الَّیْلِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ کُلٌّ یَجْرِی لاِءَجَلٍ مُسَمًّی أَلا هُوَ الْعَزِیزُ الْغَفّارُ »
ترجمه : آسمانها و زمین را به حق آفرید ؛ شب را بر روز میپیچد و روز را بر شب ، و خورشید و ماه را مسخر ( فرمان خویش ) قرار داد ؛ هر کدام تا سرآمد معینی به حرکت ( خود ) ادامه میدهند . آگاه باشید که او توانا و آمرزنده است . ( سوره زمر ، آیه 5 )
« وَ سَخَّرَ لَکُمُ الَّیْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّراتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِی ذلِکَ لاَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ »
ترجمه : او شب و روز و خورشید و ماه را مسخّر شما ساخت و ستارگان نیز به فرمان او
مسخّر ( و در خدمت شما ) هستند ؛ در این نیز نشانههایی است ( از عظمت خدا ) برای گروهی که میاندیشند . ( سوره نحل ، آیه 16 )
« أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اللهَ سَخَّرَ لَکُمْ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الاْءَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یُجادِلُ فِی اللهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدیً وَ لا کِتابٍ مُنِیرٍ »
ترجمه : آیا ندیدید خداوند آنچه را در آسمانها و زمین است مسخّر شما کرده ، و نعمتهای آشکار و پنهان خود را به طور فراوان بر شما ارزانی داشته است ؟ ! ولی بعضی از مردم بدون هیچ دانش و هدایت و کتاب روشنگری درباره خدا مجادله میکنند . ( سوره لقمان ، آیه 20 )
4 ـ « وَ رَسُولاً إِلی بَنی إِسْرائیلَ أَنِّی قَدْ جِئْتُکُمْ بِآیَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ أَنِّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فیهِ فَیَکُونُ طَیْرا بِإِذْنِ اللهِ وَ أُبْرِئُ الاْءَکْمَهَ وَ الاْءَبْرَصَ وَ أُحْیِ الْمَوْتی بِإِذْنِ اللهِ وَ أُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فی بُیُوتِکُمْ إِنَّ فی ذلِکَ لاَآیَةً لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ »
ترجمه : و به سوی بنی اسرائیل فرستاده خواهد شد ( تا به آنها بگوید : ) من نشانهای از طرف پروردگار شما برایتان آوردهام ؛ من از گِل چیزی به شکل پرنده میسازم سپس در آن میدمم و به اذن خدا ، پرندهای میگردد . و به اذن خدا ، کور مادر زاد و مبتلا به بیماری پیسی را بهبودی میبخشم و مردگان را به اذن خدا زنده میکنم و به شما خبر میدهم از آنچه میخورید و آنچه را در خانههای خود ذخیره میکنید ؛ به یقین در این ( معجزات ) نشانهای برای شماست ، اگر ایمان داشته باشید . ( سوره آل عمران ، آیه 49 )
5 ـ برگرفته از کتاب حدیث سلیم بن قیس هلالی ، حدیث 92 .
6 ـ مراد آیه 3 سوره مبارکه حدید است که خداوند خود را چنین وصف میکند :
« هُوَ الاْءَوَّلُ وَالاْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ »
7 ـ اسرار آل محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، سلیم بن قیس هلالی ، حدیث 72 .
همچنین روایت فوق در کتب ذیل نیز موجود است :
فضائل شاذان ، ص 69
بحارالانوار ، ج41 ، ص 181
تفسیر برهان ، ج 4 ، ص 287
ارشاد القلوب ، دیلمی ، ج 2 ، ص 64
فرائد السمطین ، باب 38
مناقب ، خوارزمی ، ص 68
ینابیع المودة ، ص 140
8 ـ حدث فوق که به حدیث « ردّ الشمس » مشهور است در منابع تشیع و تسنن فراوان موجود است ؛ بزرگان اهل سنت در کتب خود با نقل مفصل حدیث فوق ، اذعان به صحت و اعتبار حدیث فوق نیز نمودهاند .
برخی از علمای اهل سنت که حدیث رد الشمس را در کتب خود ذکر کردهاند به قرار ذیل است :
دیار بکری از اسماء بنت عُمیس نقل میکند :
إنّ النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم کان یوحی إلیه و رأسه فی حجر علی علیهالسلام ولم یصلّ العصر حتّی غربت الشمس . فقال له رسول اللّه صلی اللّه علیه [ و آله ] وسلّم : أ صلّیت یا علی ؟ !
قال : لا !
فقال رسول اللّه صلی اللّه علیه [ و آله ] وسلّم : اللّهمّ إنّه کان فی طاعتک و طاعة رسولک فاردد علیه الشمس .
قالت أسماء : فرأیتها غربت ثمّ رأیتها طلعت بعد ما غربت و وقعت علی الجبل و ذلک فی الصهباء فی خیبر .
( تاریخ الخمیس ، ج 2 ، ص 58 )
دیگر کتب اهل سنت که مضمون حدیث فوق را نقل کردهاند :
مناقب آل ابیطالب ، ج 2 ، ص 353
الشفا بتعریف حقوق المصطفی ، قاضی عیاض ، ج 1 ، ص 548
مناقب ، أخطب خوارزم ، حدیث 301 ، ص 306
المعجم الکبیر ، طبرانی ، ج 24 ، حدیث 382 ، ص 145
عرائس المجالس ، ثعلبی ، ص 249
أعلام النبوّة ، ماوردی ، ص132
مشکل الآثار ، طحاوی ، ج2 ، ص 11
تذکرة الخواص ، سبط بن جوزی ، ص 53
السیرة النبویّة ، احمد زینی دحان ، ج 1 ، ص 201
کفایة الطالب ، گنجی شافعی ، ص 381
فرائد السمطین ، شیخ الإسلام الحموینی ، ج 1 ، حدیث 146 ، ص183
فتح الباری ، ابن حجر عسقلانی ، ج 6 ، ص 222
عمدة القاری ، الإمام العینی ، ج 15 ، ص43
کنز العمّال ، متقی هندی ، ج 12 ، حدیث 35353 ، ص 348
و منابع متعدد دیگر .
خوارزمی در کتاب مناقب خود از ابن عباس روایت میکند که به ابن عباس گفتند : دربارهی علی [ علیه السلام ] چه میگویی ؟
پاسخ داد : علی [ علیه السلام ] کسی است که قبل از دیگران شهادتین گفت و به دو قبله نماز گذارد و دو بیعت با پیامبر صلی اللّه علیه [ و آله ] وسلّم کرد ، به او سبطین عطا شده او پدر دو سبط پیغمبر صلی اللّه علیه [ و آله ] وسلّم حسن و حسین [ علیهما السلام ] است ، او کسی است که خورشید بعد از آنکه از دیدهی جن و انس نهان شد ، برای او بازگشت .
ابن رومی متوفی 283 ه . ق در یک بیت از شعرش میگوید :
رُدَّت علیه الشمس بعد غروبها بیضاء تلمع و قدت وتأجّجا
ترجمه : خورشید بعد از غروب بر او ( علی علیهالسلام ) بازگشت در حالی که به شدت میدرخشید و لهیب شعلههایش بالا گرفته بود .
( مناقب ، ابن شهر آشوب ، ج 1 ، ص 531 )
و شاعر دیگری گوید :
ردّت الشمس و الشروق علیه لعلی حتّی یتمّ الأداء
ثم ولّت لها صریر و هذا لفراق له الوصال دواء
ترجمه : خورشید پرتو درخشانش را ، برای اینکه علی علیهالسلام نمازش را به طور اداء بگذارد ، برگردانید .
آنگاه با آهنگی ناشی از فراقی که دارویش وصال است ، روی بازگردانید .
( الغدیر ، ج 3 ، ص 137 )
سبط ابن جوزی از علمای عامه متوفای 654 ه . ق در کتاب « التذکرة الخواص » بعد از نقل روایت ردّ الشمس میافزاید :
و مراد از ردّ الشمس بازداشت و توقف خورشید از سیر معمولی است ، نه بازگشت حقیقی و اگر واقعا هم برگشته باشد ، جای شگفتی نیست زیرا این معجزه پیغمبر خدا صلی اللّه علیه [ و آله ] وسلّم و کرامت علی [ علیه السلام [ است و به اتفاق مسلمین خورشید برای یوشع متوقف شد .
و این خالی از دو وجه نیست : یا معجزهی موسی [ علیه السلام ] بوده است و یا کرامت یوشع [ علیه السلام اگرمعجزهی موسی [ علیه السلام ] بوده پیغمبر صلی اللّه علیه [ و آله ] وسلّم ما از او افضل است و اگر کرامت یوشع [ علیه السلام ] بوده علی علیهالسلام افضل از یوشع [ علیه السلام ] است؛ زیرا پیغمبر صلی اللّه علیه [ و آله ]وسلّم
فرمود : علمای امت من ، مانند انبیاء بنی اسرائیلاند . این سخن در حق هر فردی از علما صادق است چه رسد به علی [ علیه السلام ]
آنگاه سبط ین جوزی با استدلال دربارهی افضلیت علی علیهالسلام بر انبیای بنیاسرائیل پرداخته و سپس میگوید :
در اینجا داستان عجیبی است که گروهی از بزرگان ما در عراق آن را برای من حکایت کردهاند ؛ میگویند : أبا منصور مظفر بن اردشیر عبادی واعظ را دیدم که در ناحیه مدرسهای در باب « برز » ( محلهای واقع در بغداد ) بعد از وقت عصر نشسته بود و داستان حدیث [ ردّ الشمس ] را بیان میکرد و با عبارات مخصوص خود و روش زیبایش توضیح میداد ، آن گاه فضائل اهل بیت [ علیهم السلام ] را متذکر شد ، ناگاه ابری پدید آمد و چهرهی خورشید غروب کرد . ابومنصور بر منبر ایستاد و اشاره به خورشید کرد و این اشعار را خواند :
ای خورشید ! تا مدحم را دربارهی آل مصطفی صلی اللّه علیه [ و آله ] وسلّم و فرزندش به آخر نرسانم ، غروب مکن !
عنان خود را از رفتن وقتی میخواهم مدحشان را بگویم ، بازمگردان ! مگر فراموشت شده که به این منظور توقف کردی ؟ !
اگر ایستادنت به امر مولی بوده است برای خیل و حشم او نیز باید بایستی .
گویند در این موقع پردهی ابرها از چهرهی خورشید به یک سو رفت و خورشید ظاهر شد .
عبدالرحیم بن عبدالرحمان عباسی ( از دانشمندان اهل تسنن متوفای 963 ه . ق ) در کتاب معاهد التنصیص ، ج 2 ، ص 190 این اشعار را نقل کرده است .
فیا لها من آیة مبصرة أبصرها طرف الرّقیب فامتری
و اعتورته شبهه فضلّ عن تحقیق ما أبصره و ما اهتدی
و ظنّ أنّ الشمس قد عادت له فانجاب جنح اللیل عنها وانجلی
و الشمس ما ردّت لغیر یوشع لمّا غزا و لعلیّ إذ غفا
ترجمه : شگفتا ! از معجزهی روشنی که رقیب با گوشهی چشم میبیند باز شک میکند . شبههای او را عارض شده ، از تحقیق آنچه دیده بود گمراه شد و هدایت نیافت .
گمان کرد بازگشت خورشید برای او بوده که پرده تاریک شب را به روشنایی روز شکافته است .
در حالی که خورشید برای کسی جز یوشع هنگام جنگ و جز علی [ علیه السلام ] هنگام خواب بازنگشته است .
9 ـ کتاب حدیث سلیم بن قیس هلالی ( اسرار آل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم ) ، حدیث 58 ، ص 592 ؛ بحارالأنوار ، ج 68 ، ص 137
حکمت سیزدهم :
گواهی میدهم که رشادتت در روز خندق ، برتری یافت بر عبادت جن و انس تا روز قیامت .
اسلام از همان ابتدای ظهورش با حمایت و رشادتهای بیمانند تو گره خورده است . همواره پرچم عزت دین خدا در دستان با کفایتت برافراشته بود و دشمنان دین حق در مقابل گامهای با صلابتت و بازوان الهی و تیغ ذوالفقارت همواره در خون خود غوطهور بودند .
هیچ کس در میان یاران مخلص رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نبود که در تمام میدانها و آزمونهای دشوار ، همچون تو همواره قهرمان ، همواره پیروز و همواره سر بلند و سبب فخر اسلام و بهجت قلب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و مباهات فرشتگان آسمان باشد .
یکی از آزمونهای بسیار سرنوشت ساز و مهم که مسلمین با آن روبرو شدند ، نبرد خندق ( یا احزاب ) است .
در سال پنجم هجری احزاب و گروههای مختلف دشمنان اسلام ـ اعم از مشرکان قریش و مشرکان قبایل دیگر و یهود ـ که با پیشرفت اسلام منافع نامشروعشان به خطر افتاده بود هم پیمان شدند که نبردی همه جانبه علیه اسلام به راه اندازند ؛ آنان عاقبت توانستند با ده هزار نیرو و امکانات فراوان برای نبرد با مسلمین ـ و به خیال
باطلشان نابودی اسلام ـ به سمت مدینه حرکت کنند .
آنگاه که برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از حرکت لشکر دشمن به سمت مدینه آگاه گشت ، با یاران خود جهت مقابله با دشمنان به مشاوره نشست ؛ در آن مشاوره پیشنهاد یار مخلص تو و برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم یعنی سلمان فارسی به تصویب رسید . سلمان فارسی پیشنهاد داد که در جلو مدینه خندقی بلند و عمیق حفر شود تا دشمنان نتوانند به شهر نفوذ کنند . در طی چند روز تو و دیگر یاران رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم حفر خندق را به پایان رساندید و آنگاه که سپاه عظیم دشمن آمد پشت خندق متوقف شد و گروهی از آنان نیز مدینه را به محاصره در آوردند .1
در اینجا بود که فراوانی نیروی دشمن بسیاری از مسلمانان را در هراس انداخت و برخی نیز لغزیدند و نسبت به وعدههای الهی ـ که پیروزی حق بر باطل است ـ دچار تردید شدند .
خداوند متعال در این باره در کلام جاویدش میفرماید :
« ای اهل ایمان ! به یاد آورید نعمتی را که خدا به شما عطا کرد وقتی که لشکر بسیاری از کافران ، علیه شما جمع شدند ، پس ما برای مدد و یاری شما بادی تند و سپاهی ( از فرشتگان ) که به چشم نمیدیدید ، فرستادیم و خداوند به اعمال شما آگاه بود . یاد آرید وقتی را که لشکر کفار از بالا و زیر بر شما حملهور شدند و چشمهای شما ( از ترس ) حیران شد و جانها به گلو رسید و به وعدهی خدا گمانهای مختلف کردید .
در آنجا مؤمنان امتحان شدند ( و ضعیفان در ایمان ) سخت متزلزل گردیدند . و نیز در آن هنگام منافقان و آنان که در دلهایشان شک و ریب بود با یکدیگر میگفتند آن وعده نصرتی که خدا و رسول به ما دادند غرور و فریبی بیش نبود .
و در آن وقت طایفهای از آنان گفتند : ای یثربیان ! دیگر شما را در مدینه جای ماندن نیست ، بازگردید و در آن حال گروهی از آنها برای رفتن از پیغمبر اجازه خواسته و میگفتند خانههای ما دیوار و حفاظی ندارد ، در صورتی که دروغ میگفتند و قصدشان چیزی جز فرار نبود . و اگر لشکر احزاب به شهر
وارد میشدند و سپس از آنان تقاضای بازگشت به کفر و شرک مینمودند اجابت میکردند و در حالی که آنان از قبل با خدا عهد محکم بسته بودند که به جنگ پشت نکنند و به عهد خدا وفادار باشند »2
و اما تو یا امیرمؤمنان !
با دیدن کثرت سپاه دشمن نه تنها ذرهای نترسیدی و در تحقق وعدههای الهی در نصرت مؤمنان کوچکترین تردیدی به خود راه ندادی ؛ بلکه مقاومتر و راسختر در دفاع از دین حق گشتی و خداوند درباره تو و آن یاران مخلص رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم که در آن آزمون سخت رو سفید شدند میفرماید :
« و آنگاه که مؤمنان لشکر و نیروهای کفار را به چشم دیدند گفتند : این همان وعدهای است که خدا و رسول او از پیش به ما وعده دادند ( که حق بر باطل پیروز است ) و خدا و رسول او راست گفتند و آنان را جز ایمان و اطاعت نیفزود » .3
خداوند متعال در این نبرد ، کفار را منکوب کرد . آنان که نتوانستند از خندق عبور کنند چند روز پشت خندق ماندند ؛ در آن میان طوفانی سخت به فرمان خدا وزیدن گرفت و خیمهی کفار را در هم ریخت و رعب و وحشت شدیدی در قلب آنان افکند و نیروهای غیبی فرشتگان را به یاری مسلمانان فرستاد و همچنین کشته شدن قهرمان آنان « عمرو بن عبدود » به دست تو یا علی ! بر ترس آنها افزود و مشرکان بیآنکه بتوانند کاری انجام دهند پا به فرار گذاردند .
آری ! رشادت بینظیر تو سبب شد که دشمن روحیهی خود را به کلی ببازد و فکر بازگشت به مکه نماید .
لشکر احزاب زورمندترین دلاوران عرب را به همکاری در این جنگ دعوت کرده بود ، از میان آنها عمرو بن عبدوَد و چهار تن دیگر لباس رزم پوشیدند و از نقطهی باریکی از خندق که از تیررس سپاهیان اسلام نسبتا دور بود ، با اسب خود به جانب دیگر خندق پرش کردند و در برابر لشکر اسلام حاضر شدند که از میان آنها عمرو بن عبدود از همه نام آورتر بود .
از میان پنج تن وی جلو آمد و رسما مبارز طلبید ، او لحظه به لحظه صدای خود را بلندتر کرده و نعره میکشید و ندای « هل من مبارز » در سرتاسر میدان طنین افکنده بود .
نعرههای پی در پی عمرو چنان رعب و ترسی در دلهای مسلمانان افکنده بود که در جای خود میخکوب شده وقدرت حرکت و عکس العمل از آنان سلب شده بود .4
سکوت مسلمانان جسارت او را بیشتر کرده و میگفت : مدّعیان بهشت کجایند ؟ مگر شما نمیگویید که کشتگان شما در بهشت و کشتگان ما در جهنماند ؟ آیا یک نفر از شما حاضر نیست که مرا به دوزخ بفرستد یا او را روانهی بهشت سازم ؟ !
و در اینجا اشعار معروفش را خواند :
بس که فریاد کشیدم در میان جمعیت شما و مبارز طلبیدم ، صدایم گرفت !
من هم اکنون در جایی ایستادهام که شبه قهرمانان از ایستادن در موقف قهرمانان جنجگو ترس دارند !
آری ! بزرگوای و شجاعت در جوانمردان بهترین غرائز است !5
در اینجا پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمان داد یک نفر برخیزد و شرّ این مرد را از سر مسلمانان کم کند ؛ اما جز تو یا مولا کسی آمادهی این جنگ نشد .
آری !
هر بار که فریاد جسارت وار عمرو برای مبارزه بلند میشد ، فقط تو بودی که برمیخاستی و از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم اذن میخواستی که به میدان بروی ، ولی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم موافقت نمیکرد .
این کار چند بار تکرار شد و آخرین بار که تو باز اجازه مبارزه خواستی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به تو فرمود : این عمرو بن عبدود است ! و تو به برادرت عرض کردی : من هم علی هستم !6
سرانجام برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم موافقت کرد و ذوالفقار را به دست تو داد و عمامه بر سرت بست و این گونه برایت دعا کرد :
خداوندا ! او را از پیش رو و پشت سر و از راست و چپ و از بالا و پائین حفظ کن .7
آنگاه که به میدان نبرد رهسپار شدی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
تمام اسلام در برابر تمام کفر قرار گرفته است .8
این بیان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به خوبی نشان داد که پیروزی یکی بر دیگری پیروزی کفر بر ایمان و یا ایمان بر کفر بود و به تعبیر دیگر ، کارزاری بود سرنوشت ساز که آیندهی اسلام و شرک را مشخص میکرد .
تو با سرعت به وسط میدان آمدی در حالی که این اشعار را در پاسخ اشعار عمرو میخواندی :
شتاب مکن که پاسخگوی نیرومند دعوت تو فرا رسید !
آن کس که نیتی پاک و بصیرتی شایسته و صداقتی که نجات بخش هر انسان نیرومند است ، دارد .
من امیدوارم که فریاد نوحه گران را بر کنار جنازهات بلند کنم ؛ از ضربهیآشکاری که صدای آن بعد از میدان جنگ باقی میماند و در همه جا میپیچد .9
تو پیاده به طرف عمرو شتافتی و چون با او رو در رو قرار گرفتی ، گفتی : تو با خود عهد کرده بودی که اگر مردی از قریش یکی از سه چیز را از تو بخواهد آن را بپذیری .
عمرو پاسخ داد : آری ! چنین است .
به وی گفتی : نخست درخواست من این است که اسلام را بپذیری !
عمرو گفت : از این درخواست بگذر .
به وی گفتی : بیا از جنگ صرف نظر کن و از این جا برگرد و کار محمّد را به دیگران واگذار !
او جواب داد : زنان قریش هرگز از چنین کاری سخن نخواهند گفت . ( راضی نخواهند شد ) ؛ من نذر کردهام که تا انتقام خود را از محمد نگیرم بر سرم روغن نمالم .
به وی شجاعانه گفتی که : پس برای جنگ از اسب پیاده شو !
عمرو پاسخ داد : گمان نمیکنم هیچ عربی از من چنین تقاضایی بکند ، من دوست ندارم تو به دست من کشته شوی زیرا پدرت دوست من بود ، برگرد تو جوانی !10
و تو مقتدرانه و جسورانه به او گفتی : ولی من دوست دارم تو را بکشم !
عمرو از گفتار تو خشمگین شد و با غرور از اسب پیاده شد و اسب خود را پی کرد و به طرف تو حمله کرد .
جنگ سختی در گرفت و هر دو با هم درگیر شدید و گرد وغبار فضا را پر کرده بود ، به طوری که خوب دیده نمیشدید و تماشاگران از وضع تو و عمرو بیخبر بودند ، تنها صدای ضربات شمشیر که بر روی آلات دفاعی از سپر و غیره میخورد ، به گوش آنها میرسید .
عمرو در یک فرصت مناسب ضربت سختی را متوجه سر تو کرد و تو ضربت او را با سپر دفع کردی ، ولی سپر به دو نیم گشت و قسمتی از سرت شکافت و خون بر محاسن مبارکت جاری شد .
در همین لحظه فرصت را غنیمت شمردی و ضربتی محکم به او فرود آوردی و نقش بر زمینش ساختی .
گرد وغبار میدان مانع از آن بود که دو سپاه نتیجهی مبارزه را از نزدیک ببینند ، ناگهان صدای تکبیر تو بلند شد . غریو شادی از سپاه اسلام برخاست و همگان فهمیدند که تو قهرمان بزرگ عرب را به جهنم فرستادهای !11
تو در حالی که خون از سرت میچکید آرام آرام به سوی لشکر گاه بازگشتی و لبخند پیروزی بر لب داشتی و پیکر عمرو بن عبدود بیسر در گوشهای از میدان افتاده بود .
کشته شدن قهرمان معروف عرب به دست تو ضربهی غیر قابل جبرانی بر لشکر احزاب و امید و آرزوهای آنان وارد ساخت ؛ ضربهای بود که روحیهی آنان را سخت تضعیف کرد و آنها را از پیروزی مأیوس ساخت و به همین دلیل برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی کار بیمثالت به تو فرمود :
اگر این کار تو را امروز با اعمال جمیع امت مقایسه کنند بر آنها برتری خواهد داشت ، چرا که با کشته شدن عمرو خانهای از خانههای مشرکان نماند مگر اینکه ذلتی در آن داخل شد و خانهای از خانههای مسلمین نماند مگر اینکه عزتی در آن وارد گشت .12
و نیز فرمود :
مبارزهی علی بن ابیطالب با عمروبن عبدود در روز جنگ خندق افضل است از اعمال امت من تا روز قیامت .13
فلسفهی این سخن پیداست ؛ چرا که در آن روز اسلام و قرآن ظاهرا بر لب پرتگاه قرار گرفته بود و بحرانیترین لحظات خود را میپیمود ، کسی که با فداکاری خود بیشترین فداکاری را در میدان نشان داد و اسلام را از خطر حفظ کرد و تداوم آن را تا روز قیامت تضمین نمود ، یا علی تو بودی !
و اسلام از برکت فداکاریهای تو ـ بعد از برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ـ ریشه گرفت و شاخ و برگ بر سر جهانیان گسترد ؛ بنابراین عبادت همگان مرهون رشادتهای توست .
آری ! در آن آزمون دشوار الهی ـ که بسیاری لرزیدند و سست شدند ـ تو از نمرهی بیست در پیشگاه خدا و رسول وی صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، نمرهی هزار گرفتی و باز هم ملائکه در آسمانها بر نام تو گل پاشیدند و بر تو آفرین گفتند .
این نکته هم در تاریخ آمده است که وقتی خواهر عمرو بر کنار کشتهی برادر رسید و زره گران قیمت او را دید که تو از تن او بیرون نیاورده بودی ، گفت : من اعتراف میکنم که هماورد و کشندهی او مرد بزرگواری بوده است .14
تو هرگز ذرهای از عهد خداوند را نقض نکردی و همواره تا پای جان در راه اعتلای کلمهی توحید چون کوه استوار بودی و منتهای آرزویت بذل جان در راه دین خدا بود .
خداوند در کلام جاویدش میفرماید : در میان مؤمنان مردانی هستند که بر سر عهدی که با خدا بستند ، صادقانه ایستادهاند ؛ بعضی پیمان خود را به آخر بردند ( به شهادت رسیدند ) و بعضی دیگر در انتظارند و هرگز تغییر و تبدیلی در عهد و پیمان خود ندادهاند .15
و خود فرمودی که :
« آیهی فوق دربارهی ما نازل شده است و من به خدا همان کسی هستم که
انتظار شهادت را میکشم . [ و قبلاً مردانی از ما همچون حمزه شربت شهادت را نوشیدند ] و من هرگز در روش خود تغییر نداده و بر سر پیمانم ایستادهام » .16
تو در نبرد بدر صنادید عرب را به خاک و خون کشیدی و در جنگ احد که بسیاری پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را رها کردند و از ترس جان گریختند ، جانانه از رسو ل خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دفاع کردی و در آن نبرد نا برابر که سراسر پیکر مبارکت مجروح و خونین شد ، لحظهای تردید به خود راه ندادی و این در حالی بود که بسیاری از مدعیان ایمان و نیز کسانی که مدعی مقامت شدند ، از کوه چونان بز کوهی بالا میرفتند و از صحنهی جنگ میگریختند .17
و در این نبرد احزاب نیز با وجود اینکه عمرو بن عبدود عربده میکشید و به مسلمین ناسزا میگفت ، فقط تو تسلیم امر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شدی و به مقابله با او برخاستی و آن مدعیان یا به منزل گریختند یا خود را از ترس پشت سر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم پنهان کردند !
یا مولا ! دیگران دامان غیر را گرفتند و ما مفتخریم که مولایمان تویی !
حکمتنامهی سیزدهم :
رشادت علی علیهالسلام در جنگ خَندق از مصادر اهل سنّت .
1 ـ سیرهی ابن هشام ، ج 3 ، ص230
2 ـ « یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جاءَتْکُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ رِیحا وَ جُنُودا لَمْ تَرَوْها وَ کانَ اللهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرا * إِذْ جاؤُکُمْ مِنْ فَوْقِکُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْکُمْ وَ إِذْ زاغَتِ الاْءَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللهِ الظُّنُونَا * هُنالِکَ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزالاً شَدِیدا * وَ إِذْ یَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللهُ وَ رَسُولُهُ إِلاّ غُرُورا * وَ إِذْ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ یا أَهْلَ یَثْرِبَ لا مُقامَ لَکُمْ فَارْجِعُوا وَ یَسْتَأْذِنُ فَرِیقٌ مِنْهُمُ النَّبِیَّ یَقُولُونَ إِنَّ بُیُوتَنا عَوْرَةٌ وَ ما هِیَ بِعَوْرَةٍ إِنْ یُرِیدُونَ إِلاّ فِرارا×ًو لَوْ دُخِلَتْ عَلَیْهِمْ مِنْ أَقْطارِها ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لاَآتَوْها وَ ما تَلَبَّثُوا بِها إِلاّ یَسِیرا * و لَقَدْ کانُوا عاهَدُوا اللهَ مِنْ قَبْلُ لایُوَلُّونَ الاْءَدْبارَ وَ کانَ عَهْدُ اللهِ مَسْئُولا »
ترجمه : ای کسانی که ایمان آوردهاید ! نعمت خدا را برخود به یاد آورید آنگاه که ( در جنگ احزاب ) لشکرهایی ( عظیم ) به سراغ شما آمدند ؛ ولی ما باد و طوفان سختی بر آنان فرستادیم و لشکریانی که آنها را نمیدیدید ( و به این وسیله آنها را در هم شکستیم ) و خداوند همیشه به آنچه انجام میدهید بینا است . ( به خاطر بیاورید ) زمانی را که آنها از طرف بالا و پایین ( شهر ) بر شما هجوم آوردند ( و مدینه را محاصره کردند ) و زمانی را که چشمها از شدت وحشت خیره شده و دلها به گلوگاه رسیده بود ، و گمانهای گوناگون بدی به خدا میبردید . آن جا بود که مؤمنان آزمایش شدند و تکان سختی خوردند و ( نیز به خاطر آورید ) زمانی را که منافقان و بیماردلان میگفتند : خدا و پیامبرش جز وعدههای دروغین به ما ندادهاند . و ( نیز به خاطر آورید ) زمانی را که گروهی از آنها گفتند :
ای اهل یثرب ! ( ای مردم مدینه ) این جا جای ماندن شما نیست ؛ به خانههای خود باز گردید . و گروهی از آنان از پیامبر اجازه ( بازگشت ) میخواستند و میگفتند : خانههای ما بیحفاظ است . در حالی که بیحفاظ نبود ، آنها فقط میخواستند ( از جنگ ) فرار کنند ؛ در حالی که اگر دشمنان از اطراف مدینه بر آنان وارد میشدند و پیشنهاد بازگشت به فتنه ( و سوی شرک ) به آنان می کردند میپذیرفتند ، و جز مدّت کمی ( برای انتخاب این راه ) درنگ نمیکردند ، با اینکه آنان قبل از این با خدا عهد کرده بودند که پشت به دشمن نکنند ؛ و عهد الهی مورد سؤال قرار خواهد گرفت ( و در برابر آن مسؤولند ) . ( سوره احزاب ، آیات 15 ـ 8 )
3 ـ « وَ لَمّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الاْءَحْزابَ قالُوا هذا ما وَعَدَنَا اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ ما زادَهُمْ إِلاّ إِیمانا وَ تَسْلِیما »
ترجمه : ( امّا ) مؤمنان وقتی لشکر احزاب را دیدند گفتند : این همان چیزی است که خدا و پیامبرش به ما وعده داده ، و خدا و پیامبرش راست گفتهاند . و این ( موضوع ) جز بر ایمان و تسلیم آنان نیفزود . ( سوره احزاب ، آیه 22 )
4 ـ واقدی ـ تاریخ نگار بزرگ جهان اسلام ـ در کتاب مغازی جلد 2 صفحه 470 مینویسد :
هنگامی که عمرو مبارز میطلبید ، سکوت بر همهی مسلمانان حکمفرما بود : وکأنّ علی رؤسهم الطّیر .
5 ـ و لقد بححت من النداء بجمعکم هل من مبارز !
و وقفت إذ جبن الشجاع موقف الخصم المناجز !
أنّ السماحة و الشجاعة فی الفتی خیر الغرائز !
6 ـ شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید ، ج 13 ، ص 248 ؛ تفسیر قمی ، ج 2 ، ص 183 ؛ عیون التواریخ ، محمد بن شکار کُتبی ، ج 1 ، ص 200
7 ـ اللّهمّ احفظه من بین یدیه و من خلفه و عن یمینه و عن شماله و من فوقه و من تحته .
( تفسیر قمی ، ج 2 ، ص 182 )
8 ـ برز الایمان کلّه إلی الشرک کلّه .
( ابن ابی الحدید ، ج 13 ، ص361 ؛ إحقاق الحقّ ، ج 6 ، ص 9 ؛ بحار الأنوار ، ج 20 ، ص 215 ؛ إعلام الوری ، طبرسی ، ص 194 )
9 ـ لا تعجلنّ فقد اتاک مجیب صوتک غیر عاجز !
ذو نیّة و بصیرة و الصدق منجیّ کلّ فائز
إنّی لأرجوا أن أقیم علیک نائحة الجنائز !
من ضربة نجلاء یبقی صوتها بعد الهزاهز
( شرح نهج البلاغه ، ج 6 ، ص 63 )
10 ـ ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه ، جلد 19 ، صفحه 64 مینویسد :
استاد ما « ابو الخیر مصدّق بن شبیب نحوی » میگفت : به خدا سوگند پیشنهاد بازگشت برای زنده ماندن علی [ علیه السلام ] نبود ؛ بلکه از ترس بود ، زیرا او از کشتههای علی [ علیه السلام ] در بدر و احد اطلاع داشت و میدانست که اگر با وی به نبرد بر خیزد ، کشته خواهد شد ؛ چون خجالت میکشید ترس خود را اظهار کند ، چنین گفت و هر آینه دروغ میگفت .
11 ـ المغازی ، محمد بن عمر بن واقدی ، ج 2 ، ص 471
ابن شهر آشوب در مناقب جلد 2 ، صفحه 115 مینویسد :
چون علی [ علیه السلام ] روی سینهی عمرو نشست تا سرش را جدا کند او به مادر حضرت [ علیه السلام ] دشنام داد و آب دهان به صورتش افکند ؛ حضرت خشمناک شد و از بیم آن که مبادا او را برای انتقام خویش بکشد ، برخاست و وی را رها کرد ؛ بعد از آنکه خشمش فروکش کرد ، سر عمرو را برای رضای خدا از بدن جدا کرد .
12 ـ بحار الأنوار ، ج 20 ، ص 216 ؛ مستدرک ، حاکم ، ج30 ، ص 32
13 ـ لمبارزة علیّ بن أبی طالب لعمرو بن عبدود یوم الخندق أفضل من أعمال أمّتی إلی یوم القیامة .
( المستدرک علی الصحیحین ، ج 3 ، ص 32 )
مرحوم طبرسی در مجمع البیان از رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل میکند :
لضربة علی یوم الخندق أفضل من عبادة الثقلین .
خطیب بغدادی در تاریخ بغداد ، جلد 13 ، صفحه 19 روایت میکند که پیغمبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) فرمود :
لضربة علی یوم الخندق أفضل من عبادة الثقلین .
علی بن برهان الدین حلبی در سیرهی حلبیه ، جلد 2 ، صفحه 340 روایت میکند که پیغمبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) فرمود :
قتل علی لعمرو بن عبدود أفضل من عبادة الثقلین .
فخر رازی در تفسیرکبیر ، جلد 32 ، صفحه 31 در ذیل آیه « لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ » میگوید :
ولم یبیّن قدرالخیریّة وهذا کقوله ( صلی اللّه علیه [ وآله ] وسلّم ) لمبارزه علی مع عمرو بن عبدود أفضل من عمل أمتی إلی یوم القیامة ، فلم یقل مثل عمله بل قال « أفضل » .
خداوند در آیه بیست و پنج سوره احزاب میفرماید : « وَ کَفَی اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتَالَ » قمی در تفسیرش ، ج 2 ، ص 189 و حاکم حسکانی در شواهد التنزیل ، ج 2 ، ص 3 گفتهاند : مقصود خداوند این است که به وسیلهی علی علیه السلام مؤمنان را از جنگ بینیاز ساخت .
شیخ صدوق در خصال ، ص 368 از لسان امیرمؤمنان علیهالسلام نقل میکند : قهرمان عرب و قریش در آن روز عمرو بن عبدود بود که مانند شتر مست فریاد میکشید و مبارز میطلبید ، هیچ کس به مبارزه اقدام نکرد . خداوند عزّ و جلّ او را به دست من کشت ؛ در حالی که عرب را عقیده این بود که هیچ پهلوانی با عمرو برابرینتواند کرد . خداوند قریش و عرب را به سبب این قتلی که من در بینشان انجام دادم ، شکست داد .
جابر بن عبداللّه انصاری که از نزدیک صحنه را مشاهده میکرد ، گفته است : همان گونه که داوود باعث شکست سپاه جالوت گشت ، علی علیهالسلام نیز باعث شکست سپاه شرک شد .
( درسنامهی آشنایی با تاریخ اسلام ، سید علی میر شریفی ، ج2 ، ص 34 )
14 ـ مستدرک ، حاکم ، ج 30 ، ص 33
15 ـ « مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً »
ترجمه : در میان مؤمنان مردانی هستند که بر سر عهدی که با خدا بستند صادقانه ایستادهاند ؛ بعضی پیمان خود را به آخر بردند ( و در راه او شربت شهادت نوشیدند ) و بعضی دیگر در انتظارند و هیچ گونه تغییری در پیمان خود ندادند . ( سوره احزاب ، آیه 23 )
16 ـ مجمع البیان ذیل آیه 23 سوره احزاب .
17 ـ واقدی در کتاب مغازی ، جلد 1 ، صفحه 295 مینویسد :
عمر همواره میگفت : خبر کشته شدن پیامبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) که پخش شد من مانند بز کوهی از کوه بالا رفتم .
و در جلد 1 ، صفحه 237 میگوید :
رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) مردم را صدا میزد ولی احدی به پشت سر خود نگاه نمیکرد ، همه در حال فرار بودند .
حکمت چهاردهم :
گواهی میدهم در روز قیامت تو بهشت و جهنم را تقسیم میکنی .
از تو چه بگویم که هر چه بگویم والاتر از آن میباشی ! عظمت و مقام بیمثالت چشم ساکنان آسمانها را خیره کرده و ما بندگان خاکی چه میتوانیم از تو بگوئیم ؟
در دنیا مردمان بیمعرفت تو را نشناختند ؛ لیکن در قیامت و در روز رستاخیز ، خداوند متعال عظمتت را آشکار میسازد .
و در آنجا مردمان و منکران میفهمند که علی کیست !
در دنیا بسیاری تو را انکار نمودند و تو را زجرها دادند و خاندان پاک و مطهرت را به شهادت رساندند ؛ اما در روز رستاخیز ، تو به اذن خداوند همه کارهای . خداوند به پاداش ایمان خالص و بیمانندت و رشادتها و جانفشانیهای تحیر آفرین و بیمثالت در نابودی کفر و اعتلای کلمهی توحید ، به تو مقام و منزلتی عطا میکند که فقط مخصوص تو است .
آری !
فقط مخصوص تو است و آن تقسیم کنندهی بهشت و جهنم برای همهی مردمان از اولین تا آخرین است .
برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در سخنان مکرر خود فرمود : علی روز قیامت بهشت و جهنم را تقسیم میکند .
و فرمود : هیچ کس وارد بهشت و جهنم نمیشود مگر بعد از تقسیم علی .
و بارها نیز به تو فرمود : یا علی ! تو در روز قیامت بهشت و دوزخ را بین مردمان تقسیم میکنی و وارد بهشت نمیشوند جز عارفان به مقامت و وارد جهنم نمیشوند جز منکران و دشمنان تو .
و خود نیز بارها در کلامت فرمودی : که من قسمت کنندهی بهشت و جهنمم .1
این سخن سخنی است بسیار سنگین و عظیم که عقل بشر هرگز به عمق معنای آن نمیرسد .
این سخن رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نشانگر این است که عرصهیرستاخیز به اذن خداوند متعال در دستان تو است .
خوشا به حال عارفانت و خوشا به حال پیروان راستینت که بهشت جاوید خداوند را نصیب میبرند .
به برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم گفتند : ای رسول خدا ! آیا برایرهایی از آتش جهنم جواز میخواهد ؟
فرمود : آری ! و آن حب علی بن ابیطالب است .2
آنگاه که یکی از همسران رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم که زبان به ملامت تو گشود ، حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : برادرم را میازار ! که او امیر مؤمنان و آقای مسلمانان و بزرگ عابدان در روز قیامت است و او در روز قیامت بر صراط مینشیند و دوستانش را وارد بهشت و دشمنانش را وارد جهنم میکند .3
آری !
خداوند به هرکس بخواهد مقامات عالیه و عزت بیمانند میدهد و خداوند به تو عزت و مقامات بیمانند را عنایت فرمود ، و خداوند میداند و دیگران نمیدانند و خداوند اراده میکند و انجام میدهد و هیچ موجودی توان ایستادن در مقابل ارادهی الهی را ندارد !
آری ! روز قیامت ، عرصهی محشر به دست توست و تو قسمت میکنی بهشت و جهنم را برای مردمان .
و اما دشمنان تو و منکران امامت تو !
دشمنان تو ـ که حتی تحمل شنیدن نام مبارکت را ندارند ـ با این بیان بروند و سر خود را بر دیوار سنگی بکوبند و متلاشی کنند ! !
و منکران خلافت و امامت الهیهات ! همانهایی که آنچنان محبت دیگران در قلبشان ریشه دوانیده که برایشان بسی سخت است چنین منقبتی را دربارهات بشنود ، بروند و از غصه دق کنند و بمیرند !4
و پیروان آن نابکار5 که هم اکنون جنایتها به اسم اسلام میکنند و پیروانت را کافر میدانند و با بمب گذاری در مساجد و اماکن ، پیروانت از پیر و جوان و کوچک و بزرگ را برای تقرّب به خدا !! تکه تکه میکنند6 ، بروند خود را حلقه آویز نمایند که برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی شیعیانت فرمود : آنان رستگاران روز قیامتاند .7
و تو و اهل بیت پاک و مطهرت همان اصحاب اعراف میباشید که خداوند در قرآن فرموده است : آنان مؤمنان را از سیمایشان میشناسند و به آنان بشارت بهشت میدهند و به اذن خداوند تو و خاندانت مؤمنان راستین را از دیگر مردمان خارج نموده و آنان را وارد بهشت میگردانید .8
و آنگاه که در قیامت نامههای اعمال خلائق گشوده میشود و مؤمنان راستین ـ که پیروان تو باشند ـ نامهی اعمال خود را میگشایند ، درخشانترین و برجستهترین عنوان اعمال ، عشق و محبت به توست ؛ که برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
برجستهترین عنوان در کارنامهی مؤمنان در روز رستاخیز ، محبت و عشق به علی بن ابیطالب است .9
برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم اشرف مخلوقات خداوند و رحمت برای عالمیان است و تو نیز در مقامات الهی سایه نشین برادرت میباشی که روزی به تو فرمود :
یا علی ! مردمان از درختان گوناگوناند و من و تو از یک درختیم .10
و نیز فرمود :
همانا خداوند علی و همسرش و فرزندان او را حجتهای خود بر خلائق قرار
داده است و آنان بابهای علم در امتم میباشند . هرکس توسط آنان هدایت شد در صراط مستقیم قرار دارد .11
تو قسمت کنندهی بهشت و جهنمی و این فضیلتی است که خداوند به تو اختصاص داده است ؛ خوشا به حال عارفان و پیروانت که نصیبشان بهشت ابد است و بدا به حال دشمنان و منکرانت که بهرهی آنان دوزخ است .
ولایت و امامت تو چیزی نو ظهور نبود ؛ بلکه درکتب انبیاء قبل از تو نیز ثبت بوده است که فرمود : ولایت علی بن ابیطالب در جمیع کتب انبیاء نوشته شده است و هیچ پیغمبری مبعوث نشد مگر به اقرار به نبوت محمد و خلافت و وصایت علی .12
تویی آیه عظمای الهی و نعمت جاوید خداوند بر جمیع مخلوقات خویش !
حکمتنامهی چهاردهم :
حدیث « علی قسیم الجنّة و النار » در مصادر اهل سنّت و توضیح آن و مباحث متعدد دیگر .
1 ـ احادیث فراوانی از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم در منابع شیعه و سنی موجود است ، دال بر این معنا که در روز رستاخیز علی بن ابیطالب علیهالسلام برای مردمان بهشت و دوزخ را تقسیم میکند . در این احادیث آمده که هیچ کس وارد بهشت یا جهنم نمیشود مگر بعد از تقسیم آن توسط علی بن ابیطالب علیهالسلام .
در این قسمت چند نمونه از احادیث که در منابع اهل سنت آمده است ، آورده میشود :
قال النبی صلی اللّه علیه وآله وسلّم :
علی یوم القیامة علی الحوض لا یدخل الجنّة إلاّ من جاء بجواز من علیّ بن أبیطالب .
( مناقب ، ابن مغازلی شافعی ، ص 119 ؛ غریب الحدیث ، ابن قتیبه ، ج 1 ، ص 377 ؛ تاریخ دمشق ، ج42 ، ص 299 و ... )
قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم لعلی علیهالسلام :
یا علی ! إنّک قسیم الجنّة و النّار و أنت تقرع باب الجنّة و تدخلها أحبّائک بغیر حساب .
( ینابیع المودة ، قندوزی حنفی ، ج 1 ، ص 249 )
عن علی علیهالسلام :
أنا قسیم النار .
( الفایق فی غریب الحدیث ، زمخشری ، ج 3 ، ص 97 )
روی أیضا عن الأعمش عن موسی بن طریف عن عبایة قال : سمعت علیّا و هو یقول :
أنا قسیم النار .
( شرح نهج البلاغه ، ج 2 ، ص 26 و ج 11 ، ص 140 )
عن عبایة عن علی [ علیه السلام ] قال :
أنا قسیم النار ، إذا کان یوم القیامة قلت هذا لک و هذا لی .
( البدایة و النهایة ، ج 7 ، ص 392 )
قال رسول اللّه ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) لعلی [ علیه السلام ]
إذا کان یوم القیامة یؤتی بک یا علی بسریر من نور و علی رأسک تاج قد أضاء نوره و کاد یخطف أبصار أهل الموقف ، فیأتی النداء من عنداللّه جلّ جلاله : أین وصیّ محمّد رسول اللّه ؟ فتقولها أنا ذا ، فینادی المنادی : أدخل من أحبّک الجنّة وأدخل من عاداک فی النار ، فأنت قسیم الجنّة و النار .
( ینابیع المودة ، ج 1 ، ص 249 )
ما تنکرون من هذا الحدیث ؟ ! أ لیس روینا أنّ النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) قال لعلی [ علیه السلام ] لا یحبّک إلاّ مؤمن و لا یبغضک إلاّ المنافق ؟ فقلنا بلی . قال : فأین المنافق ؟ قلنا فی¨النار . قال : فعلیّ قسیم النار .
( کفایة الطالب ، ص 72 ؛ طبقات الحنابله ، ج1 ، ص 330 )
إنّ علیّا [ علیه السلام ] قال للستّة الذین جعل عمر الأمر شوری بینهم کلاما طویلا ً من جملته :
أنشدکم باللّه ! هل فیکم أحدٌ قال رسول اللّه یا علی ! أنت قسیم النار و الجنّة یوم القیامة غیری ؟ قالوا : اللّهمّ لا .
( الصواعق المحرقة ، ج 2 ، ص 361 ؛ سمط النجوم العوالی ، عاصمی شافعی ، ج 3 ، ص 63 ؛ ینابیع المودة ، ج 1 ، ص 250 )
عن أبی سعید خدری : قال رسول اللّه ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) :
إذا کان یوم القیامة قال اللّه تعالی لمحمّد و علی : أدخلا الجنّة من أحبّکما و أدخلا النار من أبغضکما ، فیجلس علی علی شفیر جهنّم فیقول لها : هذا لی و هذا لک !
( شواهد التنزیل ، حکام حسکانی ، ج 2 ، ص 264 )
قال رسول اللّه ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) :
إذا کان یوم القیامة فأنّ اللّه تبارک و تعالی قال لی و لعلی : ألقیا فی النار من أبغضکما و أدخلا الجنّة من أحبّکما .
( شواهد التزیل ، ج 2 ، ص 262 )
و برخی دیگر از کتب اهل سنت که حدیث فوق ( علی قسیم الجنّة و النار ) را روایت کردهاند ،
به شرح ذیل میباشد :
غریب الحدیث ، ابن قتیبه ، ج 1 ، ص 377
النهایة فی غریب الحدیث ، ابن اثیر ، ج4 ، ص 61
المناقب ، خوارزمی ، ص 41
کنز العمّال ، متقی هندی ، ج13 ، ص 152
تاریخ مدینه دمشق ، ج 42 ، ص 299
تاج العروس ، زبیدی ، ج17 ، ص 569
لسان العرب ، ابن منظور ، ج 12 ، ص 479
امالی ، جرجانی ، ج 1 ، ص 177
أساس البلاغة ، زمخشری ، ج 1 ، ص507
غریب الحدیث ، ابن جوزی ، ج 2 ، ص 93 و ...
و اما برخی از منابع شیعه که حدیث فوق را نقل کردهاند :
عن عبداللّه بن عباس قال : قال رسول اللّه صلی اللّه علیه وآله وسلّم :
معاشر الناس ! إنّ علیّا قسیم النار لا یدخل النار ولی له و لا ینجو منها عدوّ له ؛ إنّه قسیم الجنّة ، لا یدخلها عدوّ له و لا یزحزح عنها ولّی له .
( امالی ، صدوق ، ص 31 )
قال علی بن موسی الرضا علیهالسلام : قال رسول اللّه صلی اللّه علیه وآله وسلّم :
یا علی ! إنّک قسیم الجنّة و النار .
( عیون اخبار الرضا علیهالسلام ، ج 1 ، ص 30 )
قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم لعلی علیهالسلام :
یا علی ! أنت قسیم الجنّة و النار ، لا یدخل الجنّة إلاّ من عرفک و عرفته و لا یدخل النار إلاّ من أنکرک و أنکرته .
( امالی ، شیخ مفید ، ص 213 )
و در منابع دیگر تشیع نیز مشابه روایات فوق آمده است از جمله :
اصول کافی ، ج 4 ، ص 570
مناقب ، ابن شهر آشوب ، ج 2 ، ص8
احتجاج ، طبرسی ، ج 1 ، ص 209
الطرایف ، سید بن طاووس ، ص 76
و ...
دلیل نامگذاری :
عن محمد بن سنان ، عن المفضل بن عمر قال : قلت لأبی عبداللّه جعفر بن محمد ( سلام اللّه علیهما ) : لم صار أمیر المؤمنین علیّ بن أبی طالب علیهالسلام قسیم الجنّة والنار ؟
قال علیهالسلام :
لأنّ حبّه ایمان و بغضه کفر و إنّما خلقت الجنّة لأهل الایمان و خلقت النار لأهل الکفر ، فهو قسیم الجنة و النار ، لهذه العلّة ؛ فالجنّة لا یدخلها إلاّ أهل محبّته و النار لا یدخلها إلاّ أهل بغضه .
از مفضل بن عمر نقل شده است که گفت : به امام صادق علیهالسلام عرض کردم : به چه علت به امیر مؤمنان علی ابن ابیطالب علیهالسلام قسمت کنندهی بهشت و جهنم گفته شده است ؟
حضرت علیهالسلام فرمود : به خاطر اینکه دوست داشتن او ایمان و دشمن داشتن او کفر است و همانا بهشت برای اهل ایمان آفریده شده است و جهنم برای اهل کفر خلق شده است ؛ علی به این علت قسیم الجنة و النار است ؛ بنابراین در بهشت وارد نمیشود مگر اهل محبت و دوستی با علی و وارد آتش نمیشود مگر اهل دشمنی با او .
( علل الشرایع ، شیخ صدوق ، ج 1 ، ص 162 )
حدّثنا تمیم بن عبداللّه بن تمیم القرشی قال : حدّثنی أبی عن أحمد بن علی الأنصاری عن أبی الصلت الهروی قال : قال المأمون یوما للرضا علیهالسلام یا أبا الحسن ! أخبرنی عن جدّک أمیر المؤمنین علیهالسلام بأیّ وجه هو قسیم الجنّة و النار و بأیّ معنی فقد کثر فکری فی ذلک ؟
فقال له الرضا علیهالسلام : ألم ترو عن أبیک عن آبائه عن عبداللّه بن عباس أنّه قال : سمعت رسول اللّه یقول : حبّ علیّ ایمان و بغضه کفر ؟
فقال : بلی .
فقال الرضا علیهالسلام : فقسمة الجنّة والنار ، إذا کانت علی حبّه و بغضه فهو قسیم الجنّة و النار .
( عیون اخبار الرضا علیهالسلام ، ج2 ، ص 86 )
ترجمه : اباصلت هروی نقل کرده است که روزی مأمون به امام رضا علیهالسلام گفت : یا ابا الحسن !
ما را از پدرت امیرمؤمنان علیهالسلام آگاه ساز که به چه علت قسیم الجنة و النار خوانده شده است و این به چه معناست ؟ که این مطلب فکر مرا مشغول ساخته است !
امام رضا علیهالسلام به او فرمود : ای مأمون ! آیا تو از پدرت و او از پدرانش از ابن عباس از رسول خدا نقل نکردید که گفت : از رسول خدا شنیدم میفرماید : حب علی ایمان و دشمنی با علی کفر است ؟
مأمون پاسخ داد : آری !
سپس حضرت علیهالسلام فرمود : بنابراین تقسیم میکند بهشت و دوزخ را زمانی که ایمان و کفر براساس حب و بغض علی باشد ؛ پس او قسیم الجنة و النار است .
شاعران زیادی در طول قرون متمادی از این روایت در شعر خود استفاده کردهاند؛ برای نمونه:
قسیم النار ذو خیر و خیر یخلصنا الغداة من السعیر
فکان محمّد فی الدین شمسا علی بعده کالبدر المنیر
( خاتمه مستدرک ، میرزای نوری ، ج 3 ، ص 80 )
ترجمه : علی علیهالسلام تقسیم کنندهی دوزخ صاحب خیر است و چه خوب است که فردای قیامت از جهنم نجات مییابیم !
پس محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم در دین خورشید است و بعد از او علی علیهالسلام ماه درخشنده است .
البشنوی :
فمدینة العلم الّتی هو بابها أضحی قسیم النار یوم مآبه
فعدوّه أشقی البریّة فی لضی و ولیّه المحبوب یوم حسابه
( مناقب ، ابن شهر آشوب ، ج 1 ، ص 314 )
ترجمه : پس شهر علمی که او در آن است روشن است که تقسیم کنندهی دوزخ روز بازگشتش خواهد بود .
پس دشمن او شقیترین خلق در قیامت است و دوست او مورد محبت در روز حسابرسی است .
عمار بن ثعلبه :
علی حبّه جُنّة قسیم النار و الجَنّة
وصیّ المصطفی حقّا إمام الإنس و الجِنّة
( مدینة المعاجز ، علامه بحرانی ، ج 1 ، ص 260 )
ترجمه : حب علی علیهالسلام سپر در برابر آتش است و او تقسیم کنندهیجهنم و بهشت است .
او جانشین و وصی به حق محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم است و او پیشوای جن و انس است .
حافظ شیرازی در یکی از رباعیات خود میگوید :
قسّام بهشت و دوزخ آن عقده گشای ما را نگذارد که در آییم ز پای
تا چند بود این گرگ ربایی ، بنمای سر پنجهی دشمن افکن ای شیر خدای
ـ عن ابن عباس :
قلت للنبی ( صلی اللّه علیه وآله وسلّم ) : یا رسول اللّه ( صلی اللّه علیه وآله وسلّم ) ! أ للجنّة جواز ؟ قال : نعم ! قلت : و ما هو ؟
قال : حبّ علیّ بن أبی طالب .
( تاریخ بغداد ، ج 3 ، . 161 ؛ تاریخ دمشق ، ج 42 ، ص 244 )
قال رسول اللّه ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) :
لکلّ شیء جواز و جواز الصراط حبّ علیّ بن أبی طالب .
( مقتل الحسین ، خوارزمی ، ج1 ، ص 39 ؛ فرائد السمطین ، حموینی ، ج 1 ، ص292 ؛ کشف الغمّة ، ج 1 ، ص103 ؛ مناقب ، ابن شهر آشوب ، ج 2 ، ص 156 ؛ بحارالأنوار ، ج 39 ، ص 202 )
قال النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) :
لا یجوز أحد الصراط إلاّ من کتب له علیهالسلام علی الجواز .
( الصواعق المحرقه ، هیثمی ، ص193 )
« صراط الذین انعمت علیهم » قال النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) :
علیّ بن أبیطالب علیهالسلام و شیعته .
( شواهد التنزیل ، حاکم حسکانی ، ج1 ، ص66 )
قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
إذا کان یوم القیامة یقعد علیّ بن أبی طالب علی الفردوس ، و هو جبل قد علا علی الجنّة ، و فوقه عرش ربّ العالمین و من سفحه تتفجّر أنهار الجنّة و تتفرّق فی الجنان و هو جالس علی کرسیّ من نور یجری بین یدیه التسنیم ، لا یَجُوُز أحد الصراط إلاّ و معه براءة بولایته و ولایة أهل بیته یُشرِفُ علی الجنّة ، فیدخل محبّیه الجنّة و مبغضیه النار .
( کنز العمّال ، ج11 ، ص621 ؛ مناقب ، خوارزمی ، ص71 ؛ مقتل الحسین ، خوارزمی حنفی ، ج1 ، ص39 ؛ فرائد السمطین ، حموینی ، ج1 ، ص292 ؛ غرر الأخبار ، ص 48 و 200 )
3 ـ قال ابن عباس :
دخل الإمام علی [ علیه السلام ] علی النبی صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم و عنده عائشة ، فجلس بین النبی صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم و عائشة . فقالت : ما کان لک مجلس غیر فخذی ؟ فضرب النبی صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم علی ظهرها و قال : مه ! لا تؤذینی فی أخی ، فإنّه أمیر المؤمنین و سیّد المسلمین و قائد الغر المحجّلین یوم القیامة ، یقعد علی الصراط المستقیم فیدخل اولیاءه الجنّة و یدخل أعداءه النار .
( کنز العمّال ، ج 11 ، ص 619 ؛ جواهر المطالب ، ابن دمشقی ، ج 1 ، باب 49 ، ص 349 ؛ ینابیع المودة ، ج1 ، باب 14 ، ص 221 ؛ شرح المقاصد ، تفتازانی ، ج2 ، ص 291 ؛ شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید ، ج 9 ، ص 169 ؛ بحارالأنوار ، ج 37 ، ص 297 )
4 ـ عن شریک بن عبداللّه قال : کنّا عند الأعمش فی مرضه الذی توفّی فیه ، فدخل علیه « أبو حنیفة » و « ابن أبی لیلی » و « ابن شبرمه » و کان الأمام أکبرهم . فبدأ بالکلام و قال : إتّق اللّه فإنّک فی أوّل یوم من الآخرة و قد کنت تحدّث عن علی« رضی اللّه عنه » بأحادیث لو أمسکتها لکان خیرا لک !
فقال الأعمش : أسندونی لمثلی یقال هذا حدّثنی « أبو المتوکل الناجی » عن « أبی سعید الخدری » قال : قال رسول اللّه ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) إذا کان یوم القیامة قال اللّه تعالی لی ولعلی بن أبی طالب أدخلا الجنّة من أحبّکما و أدخلا النار من أبغضکما و ذلک قول اللّه تعالی : « أَلْقِیَا فِی جَهَنَّمَ کُلَّ کَفَّارٍ عَنِیدٍ » .
قال الإمام [ ابوحنیفه ] قوموا حتّی لا یجیء ، بأطم من هذا قال فوَ اللّه ماجزنا الباب حتّی مات .
( الجواهر المضیّة فی طبقات الحنفیّة ، ج 2 ، ص 501 )
ترجمه : آخرین کلام اعمش به ابو حنیفه قبل از وفات :
شریک بن عبداللّه میگوید : در نزد اعمش بودم آنگاه که در بستر وفات افتاده بود . « ابو حنیفه » و « ابن ابی لیلی » و « ابن شبرمه » بر او وارد شدند ؛ ابوحنیفه کلام را آغاز کرد و به اعمش گفت : از خدا بترس که تو همواره از علی حدیث میگفتی که اگر نمیگفتی برایت بهتر بود ! اعمش گفت : مرا بشناسید به دوستداریعلی [ علیه السلام ] و بشنوید که ابو سعید خدری از رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) نقل میکند : زمانی که روز قیامت فرا رسد ، خداوند به من و به علی بن ابیطالب میگوید : وارد بهشت کنید دوستدارانتان را و وارد جهنم نمائید دشمنانتان را و این است معنی قول خداوند تعالی : « أَلْقِیَا فِی جَهَنَّمَ کُلَّ کَفَّارٍ عَنِیدٍ » . ( سوره ق ، آیه 24 )
ابو حنیفه گفت : بلند شوید تا برویم و بیشتر از این نشنوید !
به خدا قسم به در خانه نرسیده بودیم که اعمش از دنیا رفت .
5 ـ ابن تیمیه مؤسس فرقهی وهابیت .
6 ـ وهابیون سلفی تکفیری ، شیعیان علی علیهالسلام را کافر میدانند و با بمبگذاری در مساجد و حسینیهها و اماکن آنان در کشورهای عراق ، پاکستان ، سوریه و ... آنان را به شهادت میرسانند . آنان این عمل را سبب ورود به بهشت میدانند ! !
7 ـ قال سید الرسل صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
یا علی ! أنت و شیعتک الفائزون یوم القیامة .
الدر المنثور ، سیوطی ، ج 6 ، ص 379
شواهد التنزیل ، ج 1 ، ص 500 و ج 2 ، ص 459
تاریخ دمشق ، ج 42 ، ص 332
الکامل ، ابن عدی ، ج 7 ، ص 213
المناقب ، موفق خوارزمی ، فصل 9 ، ص113
مجمع الزوائد ، هیثمی ، ج 9 ، ص 131
المعجم الأوسط ، طبرانی ، ج 6 ، ص 354
کنز العمّال ، ج 11 ، ص 323
و منابع متعدد دیگر .
8 ـ « وَ بَیْنَهُما حِجابٌ وَ عَلَی الاْءَعْرافِ رِجالٌ یَعْرِفُونَ کُلاًّ بِسیماهُمْ وَ نادَوْا أَصْحابَ الْجَنَّةِ أَنْ سَلامٌ عَلَیْکُمْ لَمْ یَدْخُلُوها وَ هُمْ یَطْمَعُونَ »
ترجمه : و در میان آن دو [ بهشتیان و دوزخیان ] حجابی است ؛ و بر « اعراف » مردانی هستند که هر یک از آن دو گروه را از چهرههایشان میشناسند و بهشتیان را صدا میزنند که : درود بر شما باد ! امّا داخل بهشت نمیشوند ، در حالی که امید آن را دارند . ( سوره اعراف ، آیه 46 )
روی الحافظ القندوزی الحنفی فی ینابیع المودة ، بأسناده المذکور عن سلمان الفارسی قال : سمعت رسول اللّه ( صلی اللّه علیه و آله و سلّم ) یقول لعلی [ علیه السلام [أکثر من عشر مرّات :
یا علی ! إنّک و الأوصیاء من ولدک أعراف بین الجنّة و النار ، لا یدخل الجنّة إلاّ من عرفکم و عرفتموه و لا یدخل النار إلاّ من انکرکم و انکرتموه .
( ینابیع المودة ، قندوزی ص 452 )
و قال الإمام علی علیهالسلام لابن الکواء :
نحن أصحاب الأعراف نعرف أنصارنا بسیماهم و نحن الأعراف یوم القیامة بین الجنّة و النار و لا یدخل الجنّة إلاّ من عرّفنا و عرّفناه و لا یدخل النار إلاّ من انکرنا و أنکرناه و ذلک بأنّ اللّه عزّ و جلّ لو شاء عرّف للناس نفسه حتّی یعرفوه وحده ، و یأتوه من بابه ، و لکنّه جعلنا أبوابه و صراطه و بابه الّذی یؤتی منه ، فقال فیمن عدل عن ولایتنا و فضّل علینا غیرنا فإنّهم « عن الصراط لناکبون » .
( احتجاج ، طبرسی ، ج1 ، ص 228 )
9 ـ قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
عنوان صحیفة المؤمن حبّ علیّ بن أبی طالب .
برخی از منابع اهل سنت که حدیث فوق را نقل نمودهاند :
کنز العمّال ، ج 11 ، ص 601
فیض القدیر ، مناوی ، ج 4 ص 481
تاریخ بغداد ، ج 5 ، ص 177
تاریخ دمشق ، ج 5 ، ص 230
ینابیع المودة ، ج 1 ، ص 272
مناقب ، ابن مغازلی ، حدیث 243 ، ص 243
الصواعق المحرقة ، هیثمی ، ص193
لسان المیزان ، ج 4 ، ص 471
10 ـ قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
یا علی ! الناس من شجر شتّی و أنا و أنت یا علی من شجرة واحدة .
مستدرک ، حاکم ، ج 2 ، حدیث 2949 ، ص241
تاریخ مدینه دمشق ، ج 42 ، ص64
الصواعق المحرقة ، ص 73
تاریخ الخلفاء ، ص 171
ذخائر العقبی ، ص 16
الدر المنثور ، ج 4 ، ص 44
و ...
11 ـ عن جابر بن عبداللّه قال : قال رسول اللّه صلی اللّه علیه [ و آله ] وسلّم :
إنّ اللّه جعل علیّا و زوجته و أبناءه حجج اللّه علی خلقه و هم أبواب العلم فی إمّتی ، من اهتدی بهم هدی إلی صراط مستقیم .
( شواهد التنزیل ، ج 1 ، ص 58 )
القرطبی و السیوطی و ابن حجر : قال الإمام موسی الکاظم [ علیه السلام ] :
ولایة علی مکتوبة فی جمیع صحف الأنبیاء لم یبعث اللّه رسولاً إلاّ بنبوّة محمّد و وصیّه علی .
منابع اهل سنت که مضمون روایت فوق را آوردهاند :
الصواعق المحرقة ، ابن حجر ، ص 149
الدر المنثور ، سیوطی ، ج 3 ، ص 290 در تفسیر سوره مائده آیه 55
شواهد التنزیل ، حاکم حسکانی ، ج 2 ، حدیث 787 ، ص161
مناقب خوارزمی ، حدیث 256 ، ص 275
تفسیر طبری ، ج 10 ، ص 96
فرائد السمطین ، حموینی ، ج 1 ، ص 79
میزان الإعتدال ، ج 3 ، ص 118
تاریخ بغداد ، ج 8 ، ص 95
فضائل الخمسة ، فیروزآبادی ، ج1 ، ص 328
ینابیع المودة ، ج 1 ، ص 334
و ...
حکمت پانزدهم :
گواهی میدهم که با فتح خیبر اسلام را عزت افزودی و قلب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را شاد نمودی!
هرکس تاریخ صدر اسلام را بخواند ، بالاترین رشادتها و ایثار و از خود گذشتگیها در راه اعتلای کلمهی توحید و دین حق را ـ بعد از برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ـ از تو میبیند . تو همواره سبب افتخار اسلام و روشنیچشم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی .
همواره نام مبارکت لرزه بر اندام پهلوانان کافران میانداخت و صدای رسایتکبیرت در میدان نبرد ، قلوب قهرمانان سپاه کفر را مملو از وحشت مینمود .
تو شیر خدا و قهرمان قهرمانان در صحنههای نبرد حق علیه باطل بودی و در راه هدف متعالیات لحظهای سست نگشتی و پشت به دشمن ننمودی ؛ که خود در کلام حماسه آفرینت فرمودی : همانا من هرگز از میدان جنگ و جهاد نگریختهام و هیچ کس به پیکار من نیامد مگر آنکه زمین را از خونش سیراب کردم .1
تو در تمام میدانهای نبرد که ملازم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودیدر یک دستت پرچم اسلام را برافراشتی و در دست دیگر ، ذوالفقارت سینهاش را چاک داشته تا بیمحابا سرهای سران کفر را از بدن با ضربتی بردارد و سپس کافران از ترس با انداختن پرچم و سلاح خویش بر زمین پا به فرار بگذارند !
و خود در کلام نورانیت دربارهی خویش فرمودی : من یار و برادر پیامبر خدایم و پیشگام در اسلام و شکنندهی بتها و ستیزنده با کافران و براندازندهی دشمنان دین .2
تو در جنگها ملازم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی و رأیت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در همهی غزوات در دست تو بود .3
از برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم پرسیدند : روز قیامت چه کسی رأیت تو را در دست خواهد داشت ؟ فرمود :
چه کسی بهتر از آن که آن را در دنیا در دست دارد ؛ یعنی برادرم علی بن ابیطالب .4
تو در ادامهی رشادتهایت ، افتخاری را نصیب اسلام نمودی که این فخر عظیم تا ابد به نام تو ای شیر خدا ثبت است !
فاتح خیبر ، خیبر گشا و خیبر شکن از القاب تو میباشد .
آری ! تو قلعهی مستحکم دشمنان اسلام را در منطقهی خیبر با نبردی بینظیر به تصرف سپاه اسلام در آوردی و قلب برادرت رسول خدارا شاد کردی .
قبل از نبرد تو در خیبر ، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم برخی از اشخاص را با تعدادی رزمنده برای فتح آن منطقه ارسال نمود ؛ اما آنان شکست خورده بازگشتند تا آنکه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم تو را مأمور فتح قلعهی بسیار بلند و مستحکم خیبر نمود و تو در آن نبرد حماسهای آفریدی که برای همیشه در صفحهیتاریخ اسلام باقی خواهد ماند ؛ تو با کشتن پهلوان و سردار یهود به نام مرحب حمیری و برادرش یاسر و چند پهلوان دیگر یهود و با نمایش قدرت الهی فوق بشری خود در پرش از خندق و کندن در سنگین و بزرگ قلعه و به کار بردن آن به جای سپر و هجوم برق آسا به داخل قلعه و نابود کردن فوری همهی مقاومتها ، چنان رعب و هیبتی در دل خیبریان افکندی که قدرت هرگونه دفاع را از آنان سلب نمودیو آنان ناچار بدون قید و شرط تسلیم گشتند . با این فتح عظیم ثروت بسیار و ملک و سلاح فراوان به دست دولت اسلام افتاد و مسلمانان یک باره از حالت پریشانی به در آمدند .5
بعد از این فتح بزرگ بود که روحیهی مسلمانان تقویت گردید و توانستند مکه را فتح کنند و اسلام را بر سراسر جزیرة العرب مسلط سازند .
مشروح آن فتح عظیم و رشادت بینظیرت ـ که در معتبرترین کتب تاریخ اسلامیثبت است ـ چنین است :
خیبر سرزمین حاصل خیز و جلگهی سرسبزی بود که در حدود بیست و پنج فرسنگی شمال مدینه در سر راه شام قرار داشت . تعداد جنگجویان و ساکنان خیبر را تا بیست هزار نفر نوشتهاند .6
یهودیان خیبر در هفت قلعه مستحکم سنگی که بالای کوه بنا شده بود ، زندگی میکردند .7 داخل قلعهها چاه آب و مواد غذایی به مقدار زیادی وجود داشت و ساکنان آنها میتوانستند داخل دژها سنگر گرفته و تا یک سال در مقابل دشمن مقاومت کنند .8
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نامهای به یهود خیبر نوشته و آنان را به اسلام دعوت کرد ، ولی آنان نپذیرفتند . رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم که از توطئهی یهودیان منطقهی خیبر علیه اسلام دل نگران بود ،9 تصمیم گرفت به جنگ آنان رود تا تسلیم و مطیع دولت اسلامی شوند . پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با هزار و چهار صد نفر و دویست اسب در سال هفتم هجری رهسپار خیبر گردید .10
سپاه اسلام بعد از چند روز به منطقهی خیبر رسید . یهودیان همگی به قلعههای مستحکم و سنگی خود رفتند و حالت تدافعی به خود گرفتند .
یهودیان که میدانستند سقوط خیبر پایان حیات یهود حجاز است ، سرسختانه به دفاع از کیان خود پرداختند و در همان روز اول با تیر اندازی گسترده حدود پنجاه نفر از مسلمانان را مجروح ساختند . فتح قلعهها به دلیل استحکام آنان و غیر قابل نفوذ بودن به سختی صورت میگرفت . مسلمانان روزها میجنگیدند و شبها به اردوگاه خود ـ که در حوالی قلعهها بود ـ بر میگشتند .
قلعههای خیبر یکی پس از دیگری ـ به جز قلعه قموص ـ فتح شد ؛ قلعهیقموص مستحکمترین و بزرگترین دژهای خیبر به شمار میرفت .11 تمام جنگجویان خیبر
در قلعهی قموص با هم مجتمع شدند و سرسختانه از قلعه دفاع میکردند . مسلمانان هر چه حمله میکردند و هجوم میآوردند ، با تیراندازی شدید یهودیان مواجهه گشته و با دادن کشته و مجروح عقب نشینی مینمودند . در همین ایام پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم سر درد داشت و نمیتوانست در جنگ شرکت کند ،12 از این رو فرماندهی را به ابوبکر سپرد و پرچم را به دست او داد . ابوبکر همراه سپاه رفت ولی نتوانست کاری انجام دهد و شکست خورده بازگشت . روز بعد فرماندهی و پرچم را به عمر سپرد اونیز با تیراندازی یهود نتوانست کاری از پیش برد و فرار کرد و به اردوگاه بازگشت .
شب هنگام پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : فردا پرچم را به مردیخواهم سپرد که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست دارند ؛ خداوند به دست وی قلعه را فتح میکند ، او پی در پی حمله میبرد بدون آنکه فرار کند .13
مسلمانان چشم انتظار دیدن آن شخص بودند و هریک آرزو میکرد که فرد مورد نظر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم باشد . رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بامداد فردا فرمود : علی بن ابیطالب کجاست ؟ مردم گفتند : او چشم درد دارد به طوری که جلوی پای خود را نمیبیند .
سپس یا امیرمؤمنان ! پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم عمار یاسر را به دنبال تو فرستاد و تو با همان حالت چشم درد به نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آمدی . برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با آب دهان مبارک خود چشمان تو را درمان نمود و فرمود : خدایا ! علی را از سرما و گرما نگهدار . آنگاه زره آهنین خود را به تو پوشاند و ذوالفقار را به آن بست و پرچم را به دست تو داد و فرمود : پیش برو بیآن که به پشت سر خود توجه کنی تا آنکه خداوند پیروزت گرداند .14
تو یا امیرمؤمنان ! کمی پیش رفتی ، آن گاه بدون آن که سرت را برگردانی صدا زدی : ای رسول خدا ! بر چه چیز با آنان بجنگم ؟ ! برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : با آنان جنگ کن تا گواهی دهند که خدایی جز خدای یکتا نیست و محمد فرستادهی اوست ؛ هنگامی که چنین کردند جان و مال خود را حفظ نمودهاند و سپس به تو فرمود : به خدا سوگند ! این که خدا یک نفر را به دست تو هدایت کند ، بهتر از آن است که شتران سرخ موی داشته باشی .
تو در آغاز روز که خورشید در حال طلوع بود ، هروله کنان با سپاه خود به کنار قلعه قموص ـ بدون اینکه آنان متوجه شوند ـ فرود آمدی ؛ یهودیان زمانی متوجه حضور تو و سپاهیانت شدند که کاملاً در محاصره قرار گرفته بودند .
تو نخست یهودیان را به اسلام فرا خواندی ولی نپذیرفتند ، سپس به پرداخت جزیه ( مالیات ) دعوت کردی آن را نیز رد کردند و آنگاه تو آنان را به مبارزه فرا خواندی .
در این هنگام یهودیان ، قهرمان و جنگاور نامدار خود را به نام « مرحب » به مصاف تو برای نبرد تن به تن فرستادند .
مرحب به سرعت از قلعه خارج شد ؛ او دارای هیکلی بزرگ بود و در حالی که دو زره بر تن و دو شمشیر همراه و کلاه خود سنگی بر سر داشت ، این رجز را میخواند :
خیبر میداند که من مرحبم ! غرق در سلاح و پهلوانی کارآزموده ؛ گاهی نیزه فرو کوبم و گاهی شمشیر میزنم .15
مسلمانان با دیدن او وحشت کردند و از مقابل او گریختند .
اما تو ای قهرمان قهرمانان عالم ! بیدرنگ در پاسخ او فرمودی :
من آنم که مادرم مرا حیدر ( شیر مرد ) نامیده است ، همان شیر بیشهها ؛ دارای چهرهای مهیبم ؛ بیدرنگ با شمشیرم شما را نابود خواهم کرد .16
آنگاه مرحب با غرّش به سوی تو حمله کرد و شمشیر خود را بالا برد تا ضربتی بر تو فرود آورد ؛ اما تو با چالاکی شگرفی بر او پیشی جستی و با ذوالفقارت ضربتی بس محکم بر سر او نواختی که تمامی لشکریان اسلام صدای آن را شنیدند .17
مرحب با اینکه سپر بر سر گرفته بود ولی ذوالفقارت سپرش را برید و کلاه خودش را نیز پاره کرد و سرش تا به دندانها شکافت و نقش زمین گردید .
و تو پس از آنکه مرحب را کشتی برای ورود سپاه به درون قلعه ، دست در حلقهی در سنگی بزرگ کردی و با قدرتی الهی در بسیار سنگین را از جا کندی و به روی خندقی که در جلو قلعه بود ، انداختی و سپاه اسلام از روی آن عبور کردند و وارد قلعه شدند و بعد از نبردی اندک تمام جنگجویان قلعه تسلیم تو و سپاهیانت گشتند .18
آری ! تو با رشادتت قلعهی مستحکم خیبر را فتح نمودی و پرچم اسلام را بر بام آن به اهتزاز درآوردی .
تو مظهر قدرت خدا بودی که توانستی در عظیم قلعهی خیبر را ـ که هفتاد نفر نتوانستند به راحتی آن را از جای بلند کنند19 ـ با یک دست بکنی و به روی خندق پرتاب کنی ؛ که خود در این باره فرمودی :
به خدا سوگند ! من در خیبر را با نیروی جسمانی از جای نکندم ؛ بلکه با نیروی الهی از جای در آوردم .20
آنگاه که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم خبر پیروزی تو را بر یهود شنید به سوی قلعه حرکت کرد و تو را در راه دید و به تو فرمود : خبر قابل تشکر و کار ارزشمند تو به من رسید ؛ همانا خداوند از تو خشنود است و من نیز از تو خشنودم !
آن زمان که برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به تو چنین گفت ، گریستی و اشک از چشمان مبارکت بر محاسن زیبایت جاری گشت .
برادرت از تو پرسید : برای چه میگریی ؟ و تو که قلبت وسیعتر از آسمانهای هفتگانه است ، عرض کردی : از شادی این که خدا و رسولش از من خشنوداند !21
تو همیشه فقط و فقط معامله با خدا میکردی ، و هیچ گاه ذرهای ، ذرهای در راه خواهشهای نفس گام برنداشتی و همواره جانت را بر دستانت برافراشته داشتی تا در راه اعتلای کلمه اللّه نثار دوست کنی و به خاطر اینها و هزاران هزار حسن بیمثال دیگرت محبوب خدا و رسول او شدی !
یا امیر المؤمنین ! دست ما و دامان تو !
حکمتنامهی پانزدهم :
رشادتهای علی علیهالسلام در فتح خیبر با استنادات اهل سنّت .
1 ـ إنّی لم أفرّ من الزّحف قطّ و لم یبارزنی أحد إلاّ سقیت الأرض من دمه .
( تفسیر نورالثقلین ، ج 2 ، ص139 )
2 ـ أنا صنو رسول اللّه و السابق إلی الإسلام و کاسر الأصنام و مجاهد الکفار و قامع الأضداد .
( غرر الحکم ، ص 261 ، حدیث 2 )
3 ـ اعیان الشیعه ، سید محسن امین ، ج 1 ، ص377
4 ـ کنز العمّال ، متقی هندی ، ج 12 ، ص 1301 و ج 15 ، ص 342
5 ـ عمر میگفت :
بعد از این فتح توانستیم غذای سیر بخوریم و عایشه میگفت : حالا میتوانیم هر چه میخواهیم خرما بخوریم .
( السیرة النبویّة ، ابن هشام ، ج 2 ، ص 316 )
6 ـ طبرسی در اعلام الوری ، ص 99 تعداد ساکنان خیبر را چهارده هزار نفر نوشته است ؛ واقدی در المغازی ، ج 2 ، ص 634 و دیگران گفتهاند : ده هزار نیروی جنگجو و هزار زرهپوش در خیبر وجود داشت ؛ یعقوبی در تاریخش ، ج 2 ، ص 56 تعداد جنگجویان آنان را بیست هزار نفر نوشته است .
7 ـ نام قلعههای خیبر عبارت بودند از : ناعم ، قموص ، شِقّ ، نطات ، وطیح ، کتیبه و سلالم .
( معجم البلدان ، یاقوت حموی ، ج 2 ، ص 409 )
8 ـ قلعههای سنگی نفوذ ناپذیر و جمعیت زیاد و سلاح فراوان و حتی منجنیق ، خیبر را به قدرت بزرگی تبدیل کرده بود ؛ به طوری که کلیهی یهودیان حجاز تحت نفوذ آنان بودند
و چشم امید به آن جا داشتند و اکثر جنگها و شورشهایی که یهودیان و حتی قریش بر ضد حکومت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم راه میانداختند ، به نوعی با خیبر ارتباط داشت . شکست یا پیروزی خیبر در مصاف با مسلمانان برای قریش بینهایت مهم و سرنوشت ساز بود تا آن جا که سران قریش مانند صفوان ، سهیل و ابوسفیان برای این امر شرط بندی کردند .
( آشنایی با تاریخ اسلام ، سید علی میر شریفی ، ج 2 ، ص 95 )
9 ـ رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نامهای به یهود خیبر نوشت و آنان را به اسلام دعوت کرد ولی آنان نپذیرفتند .
( سیرهی ابن هشام ، ص 193 )
واقدی در کتاب المغازی ، ج 2 ، ص 530 مینویسد : چون خبر اعدام بنیقریظه ( طایفهای از یهود مدینه که علیه اسلام توطئه کردند ) به خیبر رسید ، یهودیان گرد هم آمدند ؛ رئیس آنان « سلاّم بن مِشکم » گفت : محمد از کار یهودیان مدینه آسوده گشت و اینک به سوی شما خواهد آمد . پرسیدند : چاره چیست ؟ گفت : باید با تمامییهودیان خیبر که شمارشان هم زیاد است با او به جنگ برخیزیم و از یهود تیماء ، فدک و وادی القری کمک بگیریم .
10 ـ سیرهی ابن هشام ، ج2 ، ص342
11 ـ الرّوض المعطار ، حِمْیری ، ص 228
12 ـ مسند ، احمد حنبل ، ج 5 ، ص 333 ؛ دلائل النبوة ، بیهقی ، ج 4 ، ص 205 ؛ اعلام الوری ، طبرسی ، ج 1 ، ص 99
13 ـ لأعطینّ الرّأیة غدا رجلاً یحبّ اللّه و رسوله و یحبّه اللّه و رسوله ، یفتح اللّه علی یدیه ؛ کرّارا غیر فرّار .
( صحیح مسلم ، کتاب فضائل الصحابه ، حدیث 3702 )
در کتاب مناقب علی ابیطالب علیهالسلام مغازلی شافعی نیز چنین آمده است :
قال [ علیه السلام ] فأنشدکم باللّه !
هل فیکم أحدٌ قال له رسول اللّه : لأعطینّ الرایة غدا رجلاً یحبّ اللّه و رسوله و یحبّه اللّه و رسوله ، لایرجع حتّی یفتح اللّه علی یدیه منهزماً ؛ غیری ؟ قالوا : اللّهمّ لا !
14 ـ صحیح مسلم ، باب فضائل علی بن ابیطالب [ علیه السلام ] ج 4 ، ص 1872 ؛ امالی ، شیخ طوسی ، ص380
15 ـ قد علمت خیبر أنی مرحبٌ ! شاکی السلاح بطل مُجَرّب
إذ اللیوث أقبلت تلهّب أطعن احیانا و حینا اضرب
( العمدة ، ابن بطریق ، ص 157 ؛ عیون التواریخ ، ابن شاکر کتبی ، ج 1 ، ص 266 )
16 ـ همان .
17 ـ تاریخ طبری ،ج 3 ، ص 12
18 ـ تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 506
در سیرهی ابن هشام ، ج 3 ، ص 349 و سیرهی حلبی ، ج 3 ، ص37 آمده است که :
در ابتدای درگیری ، مرحب ضربهای به امیرمؤمنان [ علیه السلام ] زد ، سپر آن حضرت [ علیه السلام ] از دستش افتاد ، بیدرنگ به طرف در قلعه رفت و آن را از پاشنه کند و به جای سپر به کار برد .
19 ـ یعقوبی در تاریخش ، ج2 ، ص 56 میگوید :
در قلعه سنگی به طول چهار ذرع و عرض دو ذرع و ضخامت یک ذرع بود .
ابو رافع آزاد شدهی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم گوید :
با هفت نفر که من هشتمین آنان بودم کوشیدیم تا آن در را از جای بلند کنیم ، اما نتوانستیم .
( طبقات ابن سعد ، ج1 ، ص 80 )
قسطلانی در المواهب اللدنیه ، ج 2 ، ص 386 میگوید :
هفتاد نفر به راحتی نتوانستند آن را از جای بلند کنند .
شیخ مفید در ارشاد ، ص 68 از علی علیهالسلام نقل میکند که فرمود :
برای من وزن آن در به اندازهی سپرم بود و هیچ تفاوتی با آن نداشت .
20 ـ و اللّه ما قلعت باب خیبر بقوّة جسمانیّة و لکن قلعتها بقوّة ربّانیّة .
( تاریخ الخمیس ، دیار بکری ، ج 2 ، ص 51 ؛ کشف المراد ، علامه حلی ، ص 383 )
21 ـ اعلام الوری ، طبرسی ، ص 100 از امام باقر علیهالسلام نقل میکند .
در منابع فراوانی از کتب اهل سنت رشادت مولی علی علیهالسلام در فتح خیبر مطرح شده که چند نمونه را نقل میکنیم :
ابن اسحاق سیره نویس و مورخ قدیم اسلام ، حدیث ذیل را از سلمة بن عمر صحابی روایت کرده است که پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم رأیت خویش را به ابوبکر داد و او را به یکی از قلعههای خیبر فرستاد . او برفت و منتهای کوشش را به کار برد اما توفیقی به دست نیاورد و فتح ناکرده بازگشت . روز دیگر عمر را فرستاد او هم برفت و جهد بسیار کرد ، اما کاری از پیش نبرد و برگشت . آن گاه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم
فرمود : لأعطین الرأیة غدا رجلاً یحبّ اللّه و رسوله یفتح اللّه علی یدیه لیس بفرّار ؛ پس علی علیهالسلام را بخواند و او به درد چشم مبتلا بود، پس رشحهای از آب دهان خویش در چشمان او چکانید و گفت : خذ ! هذه الرأیة فامض بها حتّی یفتح اللّه علیک .
علی علیهالسلام با آن رأیت از نزد رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم بیرون آمد . به سرعت میدوید و نفس نفس میزد ما هم در پی او رفتیم تا این که رأیت خود را در زیر دیوار قلعه بر کومهای از سنگ نشاند ؛ جهودی از فراز قلعه سر برآورد و گفت : تو کیستی ؟ گفت : علی بن ابیطالب . جهود گفت : سوگند به کتابی که بر موسی نازل شد ! غلبه کردید .
سلمة بن عمر میگوید :
علی علیهالسلام تا خدا خیبر را به دست او نگشود ، از آن جنگ برنگشت .
( سیرهی ابن هشام ، ج 2 ، ص 334 ؛ مسلم و بخاری و ابن ماجه هر یک در صحیح خود در باب مناقب مهاجرین ؛ سبط بن جوزی در تذکرة الخواص ؛ حاکم نیشابوری در مستدرک ، ج 3 ، ص 37 و ج 4 ، ص 356 ؛ هیثمی در مجمع الزوائد ، ج 9 ، ص 108 ؛ محبّ طبری در الریاض النضرة ، ج 25 ، ص 203 )
ابو لیلی انصاری حدیث را از پدرش و او از امیرمؤمنان علیهالسلام به صورت ذیل آورده است :
پدرم در حالی که با علی علیهالسلام راه میرفت ، به او گفت : در تو چیزی هست که موجب شگفتی و پرسش مردم شده است ، تو در سرمای زمستان با دو لنگ نازک بیرون میآیی و در گرمای تابستان لباس ضخیم میپوشی ! علی علیهالسلام گفت : مگر تو در غزوهی خیبر با ما نبودی ؟ گفت : آری ! بودم . علی علیهالسلام گفت : رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم لوایی برای ابوبکر بست و او را به جنگ فرستاد اما او برگشت بعد لوایی برای عمر بست و او را مأمور فرمود او هم بینتیجه برگشت ؛ سپس فرمود : رأیت خود را به مردی خواهم داد که خدا و رسول او را دوست دارند و او نیز خدا و رسول را دوست دارد و او هرگز به دشمن پشت نمیکند . آن گاه به دنبال من فرستاد و من به درد چشم مبتلا بودم ، او رشحهای از آب دهان در چشمهای من فشاند و گفت : اللّهمّ احفظه من أذی الحرّ و البرد ، ( خدایا ! او را از آسیب گرما و سرما حفظ کن ) بعد از آن هرگز از گرما و سرما احساس ناراحتی نمیکنم .
( احمد بن حنبل در مسند ، ج 1 ، ص 23 ؛ متقی هندی در کنز العمّال ، ج 5 ، ص 284 ؛ حافظ ابونعیم در حلیة الاولیاء ، ج 4 ، ص356 ؛ فضائل الخمسة ، ج2 ، ص 161 )
قتیبة بن سعید از یعقوب بن عبدالرحمان زهری از ابوحازم و او از سهل بن سعد ساعدی حدیث رأیت خیبر را چنین آورده است :
در روز خیبر پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : این رأیت را فردا به مردی خواهم داد که خدا این دژ را به دست او میگشاید ، او خدای و رسول را دوست دارد و خدای و رسول او هم او را دوست دارند ! چون بامداد روز دیگر شد مردم نزد پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم گرد آمدند ، همه امیدوار دریافت رأیت بودند ؛ آن حضرت فرمود : علی بن ابیطالب کجاست ؟ گفتند : یا رسول اللّه ! او از درد چشم رنج میبرد . فرمود : کسی را دنبالش بفرستید ؛ پس علی علیهالسلام را نزد پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم آوردند ، وی رشحهای از بزاق خود در چشمانش چکاند و برای او دعا کرد . علی علیهالسلام در دم از آن درد شفا یافت به طوری که گویی دردی نداشته است ! پس رأیت را بدو داد و علی علیهالسلام گفت : ای رسول خدا آیا باید آن قدر با آنان بجنگم که مثل ما شوند ؟ فرمود : راه بیفت و تا پای قلعه پیش برو ، آنگاه آنان را به اسلام دعوت کن و آن چه را از سوی خدا برایشان واجب است به همه خبر بده ، زیرا اگر خدای تنها یک نفر را به وسیلهی تو به راه راست هدایت کند برای تو از آن سودمندتر است که شتران سرخ موی داشته باشی .
( ابن سعد در طبقات ، ج 1 ، ص 80 ؛ خطیب بغدادی در تاریخ بغداد ، ج 8 ، ص 5 ؛ علی بن سلطان قاری در مرقاة المفاتیح ، ج 5 ، ص 566 و ... )
ابن اسحاق به اسناد خود از ابو رافع خادم و پیشکار رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم چنین روایت کرده است :
با علی بن ابیطالب علیهالسلام در حالی که رأیت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در دست داشت به سوی یکی از قلعههای خیبر رفتیم ؛ همین که علی علیهالسلام نزدیک قلعه رسید ، اهل آن بیرون آمدند و به جنگ پرداختند . در گیراگیر نبرد یکی از جهودان ضربتی بر او وارد آورد که سپر از دستش بیفتاد ، پس علی علیهالسلام دست یازیده در قلعه را از جای بر کند و چون سپری در پشت آن به جنگ پرداخت و آنقدر کوشید که خدای قلعه را بر او فتح کرد . وقتی جنگ تمام شد و علی علیهالسلام آن را از دست بیانداخت من و هفت تن دیگر جهد بسیار کردیم تا آن را بجنبانیم و برگردانیم که نتوانستیم .
( طبقات ابن سعد ، ج 1 ، ص 80 ؛ میزان الإعتدال ، ذهبی ، ج2 ، ص 218 ؛ فتح الباری ، ابن حجر عسقلانی ، ج 9 ، ص 18 ؛ الریاض النضرة ، محبّ طبری ، ج 2 ، ص 188 و ... )
امام فخر رازی در تفسیر کبیر ذیل آیهی « أمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَبًا » ( کهف آیه 9) آورده است :
هرکس بر احوال غیب وقوف بیشتر داشته باشد ، قلبی قویتر و اعصابی محکمتر و مسلطتر دارد ، از این روست که علی بن ابیطالب [ علیه السلام [ میفرماید : به خدا سوگند ! در خیبر را با نیروی بدنی نکندم ؛ بلکه آن را با نیروی ملکوتی و الهی از جایدر آوردم .
حدیث رأیت و خیبر در منابع شیعه نیز به صورت فراوان آمده است ؛ به عنوان مثال سید محسن امین عاملی در اعیان الشیعه ، جلد 1 ، صفحه 377 به بعد اکثر مضمونهای مختلف ( البته اختلافات جزئی است ) این حدیث را ذکر کرده است .
برخی از صحابه که حدیث رأیت را نقل کردهاند :
عبداللّه بن عباس ، عمربن خطاب ، عایشه ، بریدة بن الحصیب أسلمی ، انس بن مالک ، جابر بن عبداللّه انصاری ، سهل بن ساعدی و ...
مضمون این حدیث و شرح شجاعتهای امام علی علیهالسلام در غزوهیخیبر در ادب و هنر و عرفان همهی زبانهای اسلامی به نثر و نظم از دیرباز جلوه گر است . در زبان فارسی « فاتح خیبر » و « خیبر گشا » و « خیبر شکن » از القاب علی علیهالسلام است .
به عنوان نمونه ، سعدی میگوید :
کس را چه زور و زهره که وصف علی کند جبار در مناقب او گفته هل أتی
زور آزمای قلعهی خیبر که بند او در یکدگر شکست به بازوی لا فتی
خواجوی کرمانی میگوید :
هر که او چون حلقه نبود بر در حیدر مقیم رهروان راه دین ، چون حلقهاش بر در زنند
مؤمنان حیدری را میرسد کز بهر دین حلقهی ناموس حیدر بر در خیبر زنند
ره به منزل برد هر کو مذهب حیدر گرفت آب حیوان یافت آن کو خضر را رهبر گرفت
حافظ شیرازی میگوید :
مردی ز کَنندهی در خیبر پرس اسرار کرم ز خواجهی قنبر پرس
گر طالب فیض حق به صدقی حافظ سرچشمهی آن ز ساقی کوثر پرس
حکمت شانزدهم :
گواهی میدهم که تو منزلتهای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به جز مقام نبوت و رسالت را دارا میباشی .
نمیتوان از ایمان و اخلاص سخن به میان آورد و از تو سخن نگفت که تو قلّهی ایمان و اخلاصی ، و نمیتوان از ایثار و رشادت سخن به میان آورد و از تو نگفت که تمام ایثارها و رشادتها با نام تو تفسیر میشود ، و نمیتوان از قرآن و معارف بلند آن و عظمتش گفت ، ولیکن از تو نگفت که تو برگ برگ قرآنی ؛ بلکه آیه آیه و حرف حرف قرآنی و نمیتوان از پیامبر خاتم صلیاللهعلیهوآلهوسلم و رحمة للعالمین و نور خدا سخن گفت ؛ اما از تو هیچ نگفت که تو به شهادت خدا نفس رسول خدایی1 و به شهادت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم پارهای از وجود او هستی که فرمود : من و علی از یک درختیم و سایر مردمان از درختان دیگر2 و نیز فرمود : علیاز من است و من از علی .
دربارهی تو ـ چون برخی از منحرفان ـ غلو نمیکنم و نمیگویم تو خدایی ؛ اما تو مظهر اسماء خدایی : هم مظهر قدرت و عظمت خدا ، هم مظهر لطافت و جمال خدا ، هم مظهر رئوفت و مهربانی خدا و هم مظهر غضب و خشم خدا .2
آری !
نمیشود از خوبیها و پاکیها و زیباییها و رشادت و جان فشانیها سخن به میان
آورد و از فرزند ابیطالب علیهالسلام سخن نگفت که این واژگان بدون نام تو بیمعناست !
غلو نمیکنم و بیجا هم نمیگویم : که اصلاً نمیشود از خدا سخن به میان آورد و از تو نگفت که خدا با تو شناخته میشود و این سخن من نیست .3
تو حجت خدایی ، تو برادر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و جانشین تمام مناقب و منزلتهای او به جز مقام رساتلی .
تو امام خلائقی ، تو گوهر تابناک آفرینش خدایی ، تو خلیفهی خدا و مسجود ملائکه در تمام زمانهایی ، تو خورشید آسمانها و ستارهی هدایت برای ساکنان زمینی ، تو دریای بیکرانی ، تو و خاندان مطهرت سبب امنیت زمیناید .4
مسیحیان دربارهی عیسی علیهالسلام غلو کردند و گفتند : عیسی خداست و کافر شدند !5 من نمیگویم تو خدایی ؛ تو عبد خدایی ، عبد وارستهی الهی که عالیترین مقامات را خداوند به تو اعطا نمود .
آری !
خداوند به هر که بخواهد مقامات بیکران میدهد و خدا این مقامات بیکران را به محبوب خود که او محبوب محبوبترین خود نیز میباشد ، عنایت فرمود .6
تو نفس رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم هستی ، تو برادر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم هستی ، تو و برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از یک درختاید و دیگر مردمان از درختان دیگر و تو از رسول خدایی و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از توست .
تو آن عزیز رسول خدایی که در فتح مکه به امر رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم گام بر شانههای مبارک وی گذاشتی و بت بزرگ قریش را از بام کعبه فرو افکندی .7
بارها برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از منزلتت به اصحاب سخن گفت و به راههای گوناگون ارزش و جایگاهت را در پیشگاه الهی تذکر داد ، که اندکی از یارانْ تو را شناختند و بسان پروانه به دور خورشید جهانتاب وجودت دائم در طواف بودند و منافقان حسادت ورزیدند و کینهی تو را در دل مخفی نمودند تا زمانی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دنیا را ترک نمود و به رحمت خدا پیوست ، کینهها را بیرون ریختند و با دروغ و القاء شبهه ،
حق الهی و مسلّمت را غصب نمودند و مردم را از صراط تو که همان صراط مستقیم خداست بازداشتند .
و عدهی کثیری نیز غفلت بر چشمانشان پرده افکند و بعد از رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نان را به نرخ روز خوردند و تورا رها کردند .
بعد از رحلت برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نابکاران تو را انکار کردند و آزار نمودند در حالی که بسیاری از آنان شنیده بودند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرموده بود :
« ای مردم !
هرکس علی را مورد آزار قرار دهد مرا آزار داده ؛ همانا علی اولین کسی است که ایمان آورد و وفادارترین شما نسبت به عهد خدا میباشد .
بدانید که هرکس علی را اذیت کند در روز قیامت یهودی یا نصرانی مبعوث میشود » .8
اما آن قوم با بیتوجهی به سخنان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر تو جفا روا داشتند و به همسر عزیزت و فرزندان گرامیات فراوان ظلم کردند .
آیا برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به قوم خود نفرموده بود که :
« ای مردم !
شما را نسبت به اهل بیتم سفارش میکنم که آنان دائم با حق و حق دائم با آن هاست و آنان امامان رشید بعد از من میباشند ، آنان امناء امت و معصوماند و عددشان به تعداد نقباء بنیاسرائیل9 و حواری عیسی است ؛ نه نفر از آنان از صلب حسین است و مهدی امت نیز از ایشان است » .10
همهی امت این جریان را شاهد بودند :
در سال نهم هجرت آنگاه که چند آیه اول سوره مبارکه توبه بر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نازل شد ، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ابوبکر را مأمور ساخت که به مکه برود و در ایام حج آن را برای اهالی مکه با صدای بلند قرائت کند تا اتمام حجتی برای مشرکان باشد !
منکران امیرمؤمنان علیهالسلام شاد نشوند که داستان به اینجا ختم نشد ، پس بقیه را هم بشنوند !
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از آن کار هدفی داشت و میدانست که چه به وقوع خواهد پیوست !
ابوبکر خوشحال و شاد مرکب خود را به سمت مکه به حرکت در آورد و چه بسا گمان مینمود که مورد تأیید خدا و رسول وی است !
اما غافل از این که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم میخواهد به مردم مجددا تذکر دهد که چه کسی لایق است و چه کسی لایق نیست .
میخواهد بگوید آن کس که از جانب خدا لایق ابلاغ چند آیه به مردم نمیباشد ، چگونه میتواند بر جایگاه سرور کائنات ، رسول خاتم صلیاللهعلیهوآلهوسلم بنشیند !
آری !
با حرکت ابوبکر به سوی مکه ، جبرئیل امین بر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نازل شد و به وی فرمود : ای رسول ! خداوند میفرماید : از جانب تو کسی حق رساندن پیام ندارد مگر کسی که از خودت باشد .
برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم که منتظر چنین پیامی از جانب خدا بود ، با شور و شعف تو را صدا زد و مرکبش11 را به تو داد و فرمود : ای علی ! سریع حرکت کن و آیات سورهی توبه را از ابوبکر بگیر و او را به مدینه باز گردان و خود پیغام را ابلاغ کن که این دستور خداست .
تو بلافاصله حرکت کردی و با سرعت خود را به ابوبکر رساندی و به او گفتی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرموده است که من باید پیام را ابلاغ کنم و تو باید برگردی . او ناراحت شد و مقاومت کرد ، اما تو آیات را از او ستاندی و به طرف مکه حرکت کردی و ابوبکر با ناراحتی به مدینه بازگشت و علّت را از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم جویا شد ، برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به وی فرمود : امر خدا بود .12
این جریان که تقریبا یک سال قبل از رحلت پیامبر مکرم اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم به وقوع پیوست به اهل معرفت و بصیرت نشان داد که چه کسی نفس پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم است و منزلت او را دارا میباشد و شایستگی آن را دارد که خلیفهی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و اشرف مخلوقات خدا شود .
در سال نهم هجرت ، برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم برایگسترش اسلام لشکری مهیا نمود که با امپراطوری روم به جنگ بپردازد . خداوند شرح مفصل این غزوه که آخرین غزوه پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و در تاریخ اسلام به « غزوهی تبوک » مشهور است را در سورهی مبارکهی توبه بیان فرموده است .
در این سورهی شریفه آمده است که جریان نفاق ـ که در اواخر عمر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم گسترش یافته بود ـ چگونه اخلال و کار شکنی مینمود .13
سفر به منطقهی شامات برای نبرد ـ به خاطر بعد مسافت ـ چند ماه به طول میانجامید ومنافقان مترصد بودند که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و لشکریانش از شهر فاصله بگیرند تا آنان مدینه را تصرف کنند و اوضاع را دگرگون سازند .
اما برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از توطئهی منافقان به خوبی آگاه بود و برای جلوگیری از نقشهی شوم آنان تدبیری اندیشید که همهیمنافقان را مأیوس نمود و آن تدبیر گذاشتن تو در مدینه بود .
آری !
تو در تمام جنگها ملازم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و پرچم دار او بودی و تنها در جنگ تبوک به امر برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در شهر ماندی و مراقب اوضاع بودی .
منافقان که دیدند با حضور حیدر کرار نقشه شان نقش بر آب است ، شروع به شایعه سازی کردند و منتشر نمودند که تو به خاطر دوری راه و گرمای هوا قصد ملازمت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در این نبرد نداری ! !
آنان قصد داشتند با این شایعات و اکاذیب ـ به خیال باطلشان ـ غیرت تو را به جوش آورند تا با پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از شهر خارج شوی و آنان به این وسیله به مقاصد شومشان برسند .
متأسفانه برخی از مردمان ساده لوح نیز حرفهای منافقان را به یکدیگر بازگو مینمودند .
تو شنیدی و ناراحت شدی و با چشمان گریان به محضر برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم رسیدی و گفتی : مردم میگویند من به علت دوری راه و گرمای هوا از مشارکت در جنگ
سرباز زدهام ! و نیز برخی میگویند که از چشمان تو یا رسول خدا صلیاللهعلیهوآله افتادهام که تو مرا در شهر قرار دادهای !
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم عاشقانه به چهرهی دلربایت نظر افکند و با بیانی بسیار مهربانانه جملهی جاویدش را در مقام و منزلت تو بیان فرمود :
ای علی !
غمگین نباش و بازگرد که مدینه به تو احتیاج دارد !
ای علی !
آیا راضی نیستی که نسبت به من همانند منزلت هارون نسبت به موسی را داشته باشی ؟ ! جز آن که پس از من پیامبری نیست .
و تو گفتی : همانا راضی شدم ! و در پی آن به مدینه بازگشتی .14
آری !
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با این سخن جاودانهاش باز تصریح نمود که تو برادر او و جانشین بر حق او میباشی ؛ همان گونه که هارون علیهالسلام ، برادر موسی علیهالسلام و جانشین وی بود .
آنانی که دامن غیر تو را گرفتند ، به کجا میروند ؟ ! به کجا میروند ؟ ! تو امام بر حقی ، تو خلیفهی رسول خدایی ، تو حجت خدایی ، توصراط مستقیم خدایی !
ای منکران به کجا میروید ، به کجا میروید ؟ !
ای خردمندان عالم ! بشتابید که علی علیهالسلام وصی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم است ؛ ای هوشیاران عالم ! بشتابید که علی علیهالسلام ریسمان مستحکم الهی است ؛ ای خداطلبان عالم ، ای دوستداران پاکیها و ای کسانی که خواهان هدایتاید ! بشتابید که علی علیهالسلام در مقابل درهای بهشت منتظر است ، منتظر ! ...
حکمتنامهی شانزدهم :
حدیث « منزلت » و حدیث « ابلاغ سورهی برائت » در مصادر اهل سنت و توضیح آن و مباحث متعدد دیگر .
1 ـ طبق نقلهای متعدد شیعه و سنی در آیهی مباهله ( سوره آل عمران ، آیه 61) منظور از « أنفسنا » وجود مقدس امیر مؤمنان علی بن ابیطالب علیهالسلام است که مشروح آن در حکمت چهارم گذشت .
2 ـ قال الرسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
أنا و علی من شجرة واحدة و الناس من أشجار شتّی .
در منابع اهل سنت حدیث فوق فراوان آمده است ؛ از جمله :
مستدرک ، حاکم ، ج 2 ، حدیث 2949 ، ص 241
تاریخ مدینه دمشق ، ج 42 ، ص64
تاریخ الخلفاء ، ص 171
ذخائر العقبی ، ص 16
الدّر المنثور ، ج 4 ، ص 44
الجامع لأحکام القرآن ، ج 9 ، ص 823
کنز العمّال ، حدیث 32936
و ...
3 ـ در احادیث متعددی آمده است که شناخت خداوند بدون شناخت خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام ممکن نیست ؛ از جملهی این احادیث :
... فقام علیّ بن أبی طالب علیهالسلام فقال یا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم أنسبنی من أنا لتعرف الناس قرابتی منک .
فقال صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
یا علی ! ... ما عرف اللّه إلاّ بیثمّ بک .
( بحار الأنوار ، ج 22 ، ص 147 )
قال الصادق علیهالسلام :
الأوصیاء هم أبواب اللّه عزّ و جلّ الّتی یؤتی منها و لولا هم ما عُرف اللّه عزّ و جلّ .
( کافی ، ج 1 ، ص 193 )
قال الصادق علیهالسلام :
لولا نحن ، ما عرف اللّه .
( بحار الأنوار ، ج 3 ، ص237 )
ابن عباس گفت : از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنیدم که فرمود :
ای مردم ! بدانید که برای خداوند بابی است که هرکس از آن داخل شود از آتش جهنم و از فزع بزرگ ، در امان است . ابوسعید خدری برخاست و عرض کرد : ای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ! ما را به آن باب هدایت کن تا آن را بشناسیم .
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
او علی بن ابیطالب ، سید اوصیاء و امیر مؤمنان ، برادر رسول خدا و خلیفهی خدا بر همهی مردم است .
ای مردم ! هرکس میخواهد که به دستاویز و ریسمان استواری چنگ زند که گسستن ندارد ، باید به ولایت علی بن ابیطالب بیاویزد ؛ زیرا ولایت و پیروی از او ولایت و پیروی من است .
ای مردم ! هرکس که به شناخت حجت بعد از من دل بسته است باید علی بن ابیطالب را بشناسد .
ای مردم ! هرکس که از اقتدای به من خشنود میشود ، باید به ولایت علی بن ابیطالب و امامانی که از ذریهی من میآیند ، درآید زیرا آنان خزائن علم من هستند .
در این هنگام جابر بن عبداللّه انصاری برخاست و عرض کرد : ای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ! تعداد امامان چند است ؟
حضرت رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
خدا تو را رحمت کند که از همهی اسلام پرسیدی ! تعداد آنان به اندازهی شمار ماههاست . از روزی که خداوند آسمانها و زمین را خلق کرده بود ، عدد آنان
نزد خداوند دوازده تا بود . شمار آنان به قدر چشمههایی است که برای حضرت موسی جوشیده بود ، آنگاه که عصای خویش را بر سنگ زد و دوازده چشمه از آن جوشید و هم چنین شمار امامان به عدد نقبای بنیاسرائیل است ؛ خداوند در این باره فرمود : « وَلَقَدْ أَخَذَ اللّهُ مِیثَاقَ بَنِی إِسْرَائِیلَ وَبَعَثْنَا مِنهُمُ اثْنَیْ عَشَرَ نَقِیبًا » ؛ خداوند از بنیاسرائیل پیمان گرفت و از میان آنان دوازده نقیب ( سرپرست و رئیس قوم ) برانگیختیم . ( سوره مائده ، آیه 12 )
ای جابر ! امامان دوازده نفرند ، اول آنان علی بن ابیطالب وآخرشان قائم است .
( حدیث فوق را علامه محدث بحرانی در کتاب غایة المرام ص 224 از مناقب ابن شاذان نقل میکند )
امام علی علیهالسلام میفرماید :
خداوند اگر میخواست خود را بیواسطه به بندگانش معرفی میکرد ولی چنین نخواست ؛ بلکه ما را در راه معرفت خودش واسطه قرار داد ، آنان که از ولایت ما روی گردانند و دیگران را ترجیح دهند از صراط مستقیم خارجاند .
( کافی ، ج 1 ، ص 184 )
4 ـ قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
النجوم أمان لأهل السماء فإذا ذهبت ذهبوا ، و أهل بیتی أمان للأرض فإذا ذهب أهل بیتی ذهب أهل الأرض .
حدیث فوق در منابع متعددی از اهل تسنن آمده است ؛ از جمله :
مستدرک ، حاکم ، ج2 ، ص 448 و ج 3 ، ص 149
میزان الإعتدال ذهبی ، ج 1 ، حدیث 296 ، ص 82
لسان المیزان ، ابن حجر ، ج 1 ، حدیث 425 ، ص 136
دعائم الإسلام ، قاضی مغربی ، ج 1 ، . 363
ینابیع المودة ، حنفی قندوزی ، ج 1 ، ص 71
5 ـ « لَقَدْ کَفَرَ الَّذینَ قالُوا إِنَّ اللهَ هُوَ الْمَسیحُ ابْنُ مَرْیَمَ قُلْ فَمَنْ یَمْلِکُ مِنَ اللهِ شَیْئا إِنْ أَرادَ أَنْ یُهْلِکَ الْمَسیحَ ابْنَ مَرْیَمَ وَ أُمَّهُ وَ مَنْ فِی الاْءَرْضِ جَمیعا وَ لِلّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الاْءَرْضِ وَ ما بَیْنَهُما یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ اللهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ »
ترجمه : کسانی که گفتند : خدا همان مسیح بن مریم است ، به یقین کافر شدند . بگو : اگر خدا بخواهد مسیح بن مریم و مادرش و همه کسانی را که روی زمین هستند هلاک کند ، چه
کسی میتواند مانع شود ؟ ( آری ، ) حکومت آسمانها و زمین و آنچه میان آن دو قرار دارد از آن خداست ؛ هر چه بخواهد ، میآفریند و خدا بر هر چیزی تواناست . ( سوره مائده ، آیه 17 )
6 ـ محبوب خود یعنی علی علیهالسلام و محبوبترین خود یعنی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و محبوب محبوبترین یعنی علی علیهالسلام که محبوب رسول خداست .
7 ـ تاریخ الخمیس ، دیار بکری ، ج2 ، ص 86
مدارک این فضیلت امیر مؤمنان علیهالسلام در کتاب الغدیر ، علامه امینی ، ج 7 ، صص13 ـ 10 وارد شده است .
8 ـ قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
یا أیّها الناس ! من آذی علیّا فقد آذانی ، إنّ علیّا أوّلکم ایمانا و أوفاکم بعهد اللّه .
یا أیّها الناس ! من آذی علیّا ، بعث یوم القیامة یهودیّا أو نصرانیّا .
( حاشیه شواهد التنزیل ، ج1 ، ص 96 )
احمد بن حنبل در مسندش ، ج 3 ، ص 483 از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل میکند که فرمود :
من آذی علیّا ، فقد آذانی .
9 ـ نقباء جمع نقیب ، به معنای سر پرست قوم است . خداوند در قرآن بنی اسرائیل زمان موسی علیهالسلام را دوازده نقیب معرفی میکند .
10 ـ قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
أیّها الناس ! اوصیکم فی عترتی و أهل بیتی خیرا فإنّهم مع الحقّ و الحقّ معهم و هم الأئمّة الراشدون بعدی و الأمناء المعصومون عدد نقباء بنی اسرائیل و حواریّ عیسی ، تسعة من صلب الحسین و منهم مهدیّ هذه الأمّة .
( کفایة الأثر ، الخزّاز القمی ، ص 104 ؛ غایة المرام ، محدث بحرانی ، ج 2 ، ص 285 )
11 ـ شتری به نام عضباء بود .
12 ـ مرحوم مجلسی در بحار الأنوار ، ج 35 ، ص 295 ، از امام صادق علیهالسلام چنین روایت کرده است که :
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم سوره برائت ( توبه ) را به دست ابوبکر فرستاد تا در مراسم حج برای مردم بخواند ؛ جبرئیل نازل شد که : از جانب تو جز علی حق ابلاغ ندارد . آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، علی علیهالسلام را فرا خواند و دستور داد که بر شتر عضباء سوار شود و خود را به ابوبکر برساند ، سوره برائت را از او بگیرد و در مکه در مراسم حج برای مردم بخواند .
در کتاب حدیث سلیم بن قیس هلالی آمده است که علی علیهالسلام در یکی از احتجاجهای خود در بین مهاجرین و انصار فرمود : آیا اقرار میکنید که پیامبر مرا برای ابلاغ سورهی برائت فرستاد و غیر مرا ( که ابوبکر بود ) برگردانید بعد از آنکه او را فرستاده بود و این به خاطر وحی الهی بود که فرمود : خداوند علیّ اعلی میفرماید : از جانب تو کسی حق رساندن پیام ندارد مگر کسی که از خودت باشد ؟ !
گفتند : آری به خدا قسم !
( قسمتی از حدیث یازدهم کتاب سلیم بن قیس هلالی )
حدیث فوق در منابع اهل سنت چنین ذکر شده است :
روی أحمد بن حنبل بسنده عن الإمام علی [ علیه السلام ] قائلاً : لمّا نزلت عشر آیات من سورة براءة علی النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) : دعا النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) أبابکر فبعثه بها ، ثمّ دعانی النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) فقال لی :
أدرک أبابکر ، فحیثما لحقته فخذ الکتاب منه ، فأذهب به إلی مکّة ، فاقرأه علیهم ، فلحقته بالجحفة فأخذت الکتاب منه . و رجع أبوبکر إلی النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله [ و سلّم ) فقال : یا رسول اللّه ! هل نزل فیّ شیء ؟ قال النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) لا ! و لکن جبرائیل جاءنی فقال : لن یؤدی عنک إلاّ أنت أو رجل منک .
( مسند ، احمد بن حنبل ، ج 1 ، ص 3 )
روی الحاکم عن ابن عمر حدیثا قال فیه : أنّ رسول اللّه ( صلی اللّه علیه [ و آله ] وسلّم ) بعث أبابکر و عمر ببراءة إلی أهل مکة فانطلقا ، فإذاهما براکب فقال : مَن هذا ؟ قال : أنا علی ، یا أبابکر ! هات الکتاب الذی معک ، فأخذ الإمام علی [ علیه السلام ] الکتاب فذهب به و رجع أبوبکر و عمر إلی المدینة فقالا : ما لنا یا رسول اللّه ؟ قال النبی ( صلیاللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) : ما لکما إلاّ خیر ! و لکن قیل لی لا یبلغ عنک إلاّ أنت أو رجل منک .
( شواهد التنزیل ، ج1 ، ص318 )
انتصر النبی فی معرکة خیبر فی السنة السابعة ، و فتح النبی ( صلی اللّه علیه [ وآله ] و سلّم ) مکة فی السنة الثامنة للهجرة ، ثمّ انتصر فی معرکة حنین ثم نزلت هذه السورة فیالسنة التاسعة تعلن البراءة من المشرکین و تنذرهم جمیعا بالحرب
إن لم یسلموا ، عندها دفع النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) السورة إلی أبی بکر لیقرأها علیالحجّاج فی مکة فی السنة التاسعة للهجرة ؛ لکن اللّه تعالی بعث جبرئیل إلیالنبی ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) طالبا منه ، اُخذ السورة من أبی بکر و إعطائها إلی الإمام علی [ علیه السلام ] فذهب الإمام علی [ علیه السلام ] للحجّاج و قرأ سورة التوبة علیالمشرکین فی مکة .
و رجع أبوبکر إلی النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) فقال : یا رسول اللّه ! هل نزل فیّ شیء ؟
قال النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) لا ! و لکن جبرئیل جائنی فقال : لن یؤدیعنک إلاّ أنت أو رجل منک و نقله فی الکنز عن أبی الشیخ و ابن مردویه و نحوه فی الکشاف أیضا .
( ولایة علی علیهالسلام فی القرآن من کتب أهل السنة ج3 ، ص 113 )
و قد روی عودة أبی بکر و بکاءه و ذهاب الإمام علی بن أبی طالب [ علیه السلام [ أمیرا علی الحجّ محمد بن إسحاق و أحمد بن حنبل و أبو یعلی من روایة أبی إسحاق عن یزید بن منبع عن أبی بکر و ابن مردویه و صاحب تفسیر البرهان و ابن شهر آشوب و الطبرسی و البلاذری و الترمذی و الواقدی و الشعبی و السدّی و الثعلبی و الواحدیو القرطبی و القشیری و السمعانی و ابن بطّة و الأعمش و سماک بن حرب فی کتبهم عن عروة بن الزبیر و أبی هریرة و أنس و أبی رافع و زید بن نفیع و ابن عمر و ابن عباس .
( ولایة الإمام علی علیهالسلام من کتب السنة ، النجاح الطائی ، ج 3 ، ص114 )
و برخی از کتب اهل سنت ـ که جریان ابلاغ سورهی برائت توسط علی علیهالسلام و بازگشت ابوبکر ـ را نقل نمودهاند :
کنز العمّال ، متقی هندی ، ج2 ، ص 417
تاریخ ابی زرعة ، عبد الرحمان بن عمرو النصری ، ص298
تفسیر ابن کثیر ، ج2 ، ص 347
ذخائر العقبی ، ص 96
خصائص ، نسائی ، ص 20
سنن ترمذی ، ج 2 ، ص 46
الدرالمنثور ، ج 10 ، ص 46
مستدرک علی الصحیحین ، ج 3 ، ص 51
تذکرة الخواص ، سبط بن جوزی ، ج 1 ، . 43
تاریخ یعقوبی ، ج2 ، ص 76
تاریخ طبری ، ج 2 ، ص 382
13 ـ عمدهی مضامین سورهی مبارکه توبه دربارهی جریان جنگ تبوک میباشد . در این سوره آمده است که گروهی از منافقان به بهانهی نداشتن امکانات یا تنها ماندن خانواده ، در مدینه ماندند تا توطئه کنند و البته با حضور امیرمؤمنان علیهالسلام نتوانستند ؛ همچنین گروهی دیگر از منافقان در این جنگ همراه پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شدند تا هم در سپاه اسلام خلل ایجاد کنند و هم جاسوسی برای منافقان مدینه ؛ که در این سوره به آن اشاره شده است .
و تعدادی از همین منافقان در راه برگشت از جنگ در منطقهای کوهستانی که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با دو نفر تنها بود ، خواستند که شتر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را رم دهند و او را در دره بیندازند و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به قتل برسانند که نتوانستند .
سورهی توبه بیانگر این است که جریان نفاق در اواخر عمر شریف پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم منسجم وگسترده شده بود وهمین جریان بود که بعد از رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آن مصیبت بزرگ را برای اسلام به بار آورد و نگذاشت اسلام در مسیر مستقیم حرکت کند .
14 ـ پیامبر بزرگوار اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم در جریان جنگ تبوک ـ که علی علیهالسلام را جانشین خود در مدینه قرار داده بود ـ فرمود :
أما ترضی أن تکون منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی .
آیا خشنود نمیشوی که بگویم مَثَل تو نسبت به من مَثَل هارون است نسبت به موسی ، جز اینکه پس از من پیامبری نیست . ( همان طور که او وصی و جانشین موسی بود ، تو نیز جانشین و خلیفهی پس از من هستی . )
حدیث فوق که به « حدیث منزلت » مشهور است در منابع اهل سنت به حد تواتر است ؛ از جمله این منابع :
صحیح بخاری ، ج 4 ، باب مناقب مهاجرین ، ص 208 و ج 5 ، باب غزوه تبوک ، ص 129
سنن ، ابن ماجه ، ج 1 ، باب فضل علی [ علیه السلام ] ص 43
سنن ترمذی ، ج 5 ، باب مناقب علی [ علیه السلام ] ص 302
فضائل الصحابه ، نسائی ، باب فضائل علی [ علیه السلام ] ص 13
المستدرک ، حاکم حسکانی ، ج 2 ، ص 337
مسند احمد ، ج 1 ، ص 170
مجمع الزوائد ، هیثمی ، ج 9 ، باب منزلت علی [ علیه السلام ] ص 109
فتح الباری ، ج 7 ، باب مناقب علی [ علیه السلام ] ص60
کنز العمّال ، ج 9 ، کتاب الصحبه ، ص 167 و ج 13 ، باب فضائل علی [ علیه السلام ] ص 106
الکامل ، ابن عدی ، ج 3 ، ص 207
تاریخ دمشق ، ج 21 ، ص 415
سیر أعلام النبلاء ، ذهبی ، ج 1 ، ص 142
تاریخ طبری ، ج2 ، ص 368
و ...
در صحیح مسلم از عامر بن سعید بن ابی وقاص از پدرش سعد روایت کرده است که گفت :
معاویة بن ابی سفیان [ که لعنت خدا و ملائکه و اولیای الهی تا ابد بر خودش و پدرش و فرزندش باد ] به سعد دستور داده بود که علی بن ابیطالب [ علیه السلام ] را دشنام دهد و او امتناع ورزید . روزی معاویه ـ لعنة اللّه علیه ـ از او پرسید : چه چیزی تو را از دشنام به علی [ علیه السلام ] باز میدارد ؟ سعد گفت : من تا چندی که از رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) سه تا جمله را به یاد دارم ، علی بن ابیطالب [ علیه السلام ] را دشنام نخواهم داد . سه جمله است که اگر یکی از آنها را دربارهی من گفته بود از هر نعمت گران بها محبوب ترش میداشتم : اول اینکه از رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) در روزی که به بعضی از جنگهایش میرفت و علی [ علیه السلام ] را جانشین خود در مدینه کرده بود و علی [ علیه السلام ] ( به خاطر پارهای زخمزبانهای دشمنان ) عرضه داشت : مرا در میان زنان وکودکان جانشین کردی ؟ شنیدم که فرمود : آیا راضی نمیشوی به این که نسبت به من به منزلهی هارون باشی نسبت به موسی با این تفاوت که بعد از من هیچ پیغمبری نیاید و نبوتی نخواهد بود ؟
دومش این که در روز جنگ خیبر شنیدم فرمود : به زودی رأیت و پرچم جنگ را به دست مردی میدهم که خدا و رسولش را دوست میدارد وخدا و رسول او نیز او را دوست میدارند . فردا همه گردن کشیدیم تا شاید آن شخص ما باشیم ولی به هیچ یک از ما نداد و فرمود : علی را برایم صدا بزنید ! رفتند و علی [ علیه السلام ] را در حالیکه درد چشم داشت ، آوردند ؛ پس پیامبر ( صلی اللّه علیه [ وآله ] و سلّم )
آب دهان در چشمش انداخت و رأیت جنگ را به دستش سپرد و خدای تعالی قلعهیخیبر را به دست او فتح کرد .
سوم این که وقتی آیهی مباهله « ... فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا ... » نازل شد ، رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) ، علی و فاطمه و حسن و حسین [ علیهم السلام ] را احضار نمود و فرمود : بارالها ! اینها اهل بیت من هستند .
( این روایت در سنن ترمذی باب منقبت علی علیهالسلام نیز نقل شده است . )
البته این نکته را هم باید گفت که مراد از حدیث نمیتواند تنها جانشینی امام علی علیهالسلام در مدینه ـ در هنگام جنگ تبوک ـ باشد ؛ چنان چه اهل سنت چنین بر حدیث استدلال میکنند و بیان میدارند که حدیث منزلت فقط بیانگر جانشینیعلی علیهالسلام در مدینه در هنگام جنگ تبوک است و خلافت و امامت وی را نمیرساند .
در جواب باید گفت که چنین استدلالی صحیح نمیباشد ؛ زیرا ظاهر و معنایحدیث این را میرساند که همهی منزلتهای هارون برای مولا علی علیهالسلام ثابت است ، البته غیر از نبوت ؛ و پیامبر با این سخنشان خواستند که جانشین خود را معرفی کنند .
به علاوه پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم حدیث فوق را در مواقع متعدد دیگری نیز فرموده است که مؤید مطلب فوق است ؛ به عنوان مثال در کتب اهل سنت آمده است که روزی ابوبکر و عمر و ابوعبیده جرّاح در حضور پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودند که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دست بر شانه علی علیهالسلام زد و فرمود :
یا علی ! أنت أوّل المؤمنین ایمانا و أوّلهم إسلاما و أنت منّی بمنزلة هارون من موسی .
( کنز العمّال ، ج 6 ، حدیث 60320 ، ص 295 )
همچنین در نخستین روزهای هجرت که پیامبر گرامی صلیاللهعلیهوآلهوسلم مهاجر و انصار را با هم برادر کرد و گروهی به فرمان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دو تا ، دو تا با هم برادر شدند ، علی علیهالسلام با دیدهی گریان به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم عرض کرد : از من خطایی سر نزده است ، چگونه برای هر فردی برادری تعیین نمودی و کسی را برای من معین نکردی ؟ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به وی فرمود :
والذی بعثنی بالحقّ ! ما اخّرتک إلاّ لنفسی و أنت منّی بمنزلة هارون من موسی غیر أنّه لا نبیّ بعدی و أنت أخی و وارثی .
( منتخب کنز العمّال ، ج 5 ، ص 31 )
حکمت هفدهم :
گواهی میدهم که خداوند با اعلام خلافت و امامتت در غدیر خم توسط برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دین خود را به اکمال رسانید .
سلام بر تو ای برادر رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم و حجت خدا و امام عالمین ! سلام بر تو یا امیرمؤمنان ! که حیات قلوب خاکیان افلاک نشینانی و فخر کرّوبیان آسمانها .
در این حکمت میخواهم از غدیر بگویم ، از آن چشمهی جوشان و زلال معرفت که تا ابد میجوشد و کام تشنگان معارف ناب را سیراب میکند .
غدیر برکه نیست ؛ اقیانوسی است که عرض آن از وسعت بهشت جاوید خدا فراختر است .
در این اقیانوس بیکران صورت هزاران هزار خورشید میدرخشد ؛ ولی انوار شکافندهی آنان نتوانسته است عمق آن اقیانوس عظیم را درنوردد .
غدیر ظاهری دارد و باطنی : ظاهر آن اعلام خلافت و امامت بلافصلت از جانب خدا توسط برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم است ؛ و اما باطن این اقیانوس بیکران را ما نمیدانیم و خدا و رسولش صلیاللهعلیهوآلهوسلم میدانند !
در غدیر خم در سال آخر عمر با برکت برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، او به مردمان
با صدای بلند اعلام کرد :
ای مردم ! علی خلیفهی من است ، ای مردم ! علی حجت خداست ، ای مردم ! دنبال رو علی باشید بعد از من تا هرگز گمراه نگردید !
و پیامبر رحمت صلیاللهعلیهوآلهوسلم که دلسوز و خیرخواه عالمیان است ندا سر داد و فریاد کشید :
هان ای مردم ! هرکس من مولای اویم ، علی نیز مولای اوست .
و باز تکرار فرمود ـ تا در آن جمع صد هزار نفره مردم آویزهی گوش کنند ـ :
هان ای مردم ! علی از من است و من از علی1 ، ای مردم ! من و علی از یک درختیم و مردمان از درختان دیگر ،2 ای مردم ! اگر بر امامت علی توافق کنید هرگز به هلاکت درنیفتید ،3 ای مردم ! علی همیشه با حق است و حق همیشه با علی است ،4 ای مردم ! پس از من علی بن ابیطالب داناترین فرد امت است .5 ای مردم ! دوستی علی گناهان را فرو میخورد ؛ همچنان که آتش هیزم را ،5 ای مردم ! من سرای حکمتم و علی در آن ،6 ای مردم ! همانا علی از گوشت من است و خون او از خون من ،7 ای مردم ! علیبرای من مانند سر من است برای پیکرم .8 ای مردم ! علی و پیروان او همان رستگاران در روز رستاخیزند ،9 ای مردم ! هرکس علی را بیازارد من را آزرده است ،10 و ای مردم ! سرلوحهی کارنامه مؤمن دوستی علی بن ابیطالب است .11
همچنین فرمود :
هرکس دوست دارد که زندگانی او چون زندگانی من باشد و مرگ او نیز چون مرگ من ، و در بهشت خداوند که سرای جاوید است ، ساکن شود پس باید علی را به ولایت برگزیند و از امامان بعد از او که از خاندان من و طینت من میباشند ، پیروی کند ؛ زیرا خداوند فهم و علم مرا رزق آنان نموده است ؛ و وای بر تکذیب کنندگان مقام آنان ، که حق مرا دربارهی خاندانم رعایت نکنند که از شفاعت من در روز قیامت بیبهرهاند .12
غدیر تجلی گاه ارادهی خداست !
خداوند اراده نمود که تو جانشنی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و امام خلائق شوی که او به هر کس بخواهد عزّت و شرف میدهد و خداوند به تو شرف و عزّت بیکران عنایت فرمود ، چرا که تو محبوب او و محبوب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی .
تو پیشگام در اسلام و فاتح تمام قلههای ارزشهای الهی بودی ، تو عابدترین بودی ، تو با رشادتترین و ایثار گرترین ـ بعد از برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ـ بودی ، در صحنههای نبرد که بسیاری از ترس جانشان میگریختند و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در میان خیل عظیم دشمنان رها میکردند تو شیر خدا ! یک قدم هم به عقب برنگشتی و میغریدی و یکه و تنها فوج فوج کافران را به خاک و خون میکشیدی و جان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را حفظ مینمودی .
گوشهی کوچکی از رشادتهای بینظیرت را در این مجموعه به تصویر کشیدم ؛ اینک میخواهم قبل از ورود به شرح واقعهی غدیر از یکی دیگر از حماسههایت ـ که یک سال قبل از غدیر به وقوع پیوست و سبب شد دین اسلام ابقا گردد و کافران ذلیل و نابود شوند ـ ، سخن به میان آورم و آن رشادتت در « غزوهی حنین » است .
قبایل هوازن و ثقیف ـ که در حوالی طایف ساکن بودند ـ هنگامی که شنیدند برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با تو و سپاه خویش از مدینه ( برایفتح مکه ) حرکت کرده ، گمان کردند به جنگ آنان میآید از این رو نیروهایخود را جمع کردند ؛ برخی از قبایل دیگر نیز با هوازن و ثقیف همراه شدند .13
آنان با تمام تجهیزات و نیرو به دره حنین رسیدند و در بالای آن موضع گرفتند . رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم پس از فتح مکه که در روز جمعه ، بیستم ماه مبارک رمضان سال هشتم هجرت رخ داد ، پانزده روز در آن جا توقف کرد آنگاه تصمیم سرکوبی مشرکان هوازن و ثقیف ـ که از پذیرش اسلام سرباز زدند ـ را گرفت .
سپاه اسلام زمانی که به منطقهی آنان رسید و همگی وارد آن دره شدند تا عبور نمایند ، با حملهی غیر منتظره و غافلگیر کنندهی دشمن مواجهه شدند و نتوانستند تعادل و ثبات خود را حفظ کنند . دشمن از بالای دره با تمام قوا بر سر مسلمین تیر
و سنگ میانداخت ، مسلمانان وحشت زده همگی پشت کردند و در آن معرکه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را تنها گذاشته و فرار نمودند !
عدهای تا مکه گریختند و مردم را از جنگ رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مطلع ساختند ، عدهای از مردم مکه خوشحال شدند و برخی نیز گفتند : عرب به دین پدران خود بر میگردد .14
همه در آن جنگ ـ که دوازده هزار نفر بودند و به زیادی خود میبالیدند ـ فرار کردند ؛ جز چهار نفر !15 و طبق برخی از نقلها جز ده نفر !16
در این هنگام گروهی از سران قریش که هنگام فتح مکه اجبارا ابراز اسلام نموده و در باطن بر کفر باقی مانده بودند ، زبان به شماتت گشودند ؛ ابوسفیان بن حرب که چند روزی از ابراز اسلام ظاهریش نمیگذشت ، با فرار مسلمانان با خوشحالی فریاد زد :
ای هوازن و ای ثقیف ! مسلمانان تا کنار دریا میگریزند .
کَلدة بن حنبل گفت :
امروز سحر باطل شد !
صفوان یکی از صحابه به او تندی کرد و گفت : خدا دهانت را بشکند !
شیبة بن عثمان عبدری که پدرش در جنگ احد کشته شده بود ، گفت :
امروز انتقام خون پدرم را میگیرم ، امروز محمد را میکشم !17
دشمن چون دید مسلمانان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را رها کردند و گریختند از بالای دره به پائین آمدند تا پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به قتل برسانند .
و تو ای شیر خدا ! ای اسد اللّه الغالب ! تو ای فرزند ابیطالب ! در حالی که پرچم عزت اسلام در یک دست و ذوالفقار در دست دیگر داشتی ، دور خورشید وجود برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم میگردیدی و چون شیر میغرّیدیو هرکس به سمت برادرت میآمد ، سرش را با ذوالفقارت متلاشی مینمودی .
پرچمدار بیباک سپاه دشمن به نام « ابو جرول » سوار بر شتر سرخ موی شد و با تعداد
زیادی به سمت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم هجوم آوردند ؛ او با یارانش نزدیک آمد و چنین رجز خواند : من ابو جرولم ! میدان جنگ را رها نخواهم کرد تا که امروز اینان را نابود کنم و یا خود نابود شوم .18
تو بلافاصله به سمت او رفتی و ضربتی بر پشت او زدی و او را نقش بر زمین ساختی ؛ سپس با ضربتی دیگر او را به دو نیم کردی . با کشته شدن ابو جرول سپاه دشمن رو به هزیمت گذاشت .19
در این هنگام برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به عباس که صدای بلندی داشت دستور داد تا مسلمانان فراری را صدا بزند ؛ عباس فریاد میزد :
ای اهل پیمان شجره ! ای اصحاب بقره ! کجا فرار میکنید ؟ !20
فریادهای مکرر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم سبب شد که تعدادی از مسلمانان فراری بازگردند و در درهی حنین با دشمن گلاویز شوند ؛ در این هنگام خداوند متعال برای یاری رسول خود صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، فوجی از ملائکه را به مدد مسلمین فرستاد و عاقبت با رشادتهای تو ای امیرمؤمنان ! و نزول فرشتگان ، مشرکان زن و فرزندان و اموال خود را در میدان جنگ بر جای گذاشته ، عدهای از آنان کشته شده و عدهای اسیر و عدهای هم پا به فرار گذاشتند .21
از سپاه دشمن هفتاد تن کشته شدند که تو به تنهایی یا امیر مؤمنان ! چهل نفر از جنگاوران آنان را از پای درآوردی .22
آری !
تو در آن آزمون الهی باز نمرهی بیست گرفتی و نزد خدا و رسول او صلیاللهعلیهوآلهوسلم عزیزتر گشتی و این در حالی بود که مدعیان ایمان ، رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در معرکهی جنگ در میان خیل دشمنان رها کردند و گریختند .
فضل بن عباس میگوید : پدرم در آن هنگام که مردم همگی فرار کرده بودند ، نگاهی کرد ، علی علیهالسلام را در بین ثابت قدمان ندید ، با ناراحتی گفت : آیا در مثل این موقع باید
پسر ابوطالب جان خویش را از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دریغ ورزد ؟ و حال آن که او همیشه در مواقع سخت و بحرانی تنها یاور پیامبر بود !
گفتم : این چه سخنانی است که دربارهی برادر زادهات میگویی ؟ ! آیا او را نمیبینی که در میان گرد و غبار جنگ است ؟ ! عباس ( عموی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ) گفت : پسرم نشانی او را برایم بگو ! گفتم : او چنین و چنان است . گفت : آن برق چیست ؟ گفتم : آن برق ذوالفقار اوست که در بین پهلوانان دشمن میچرخد و آنان را به خاک و خون میکشد .
عباس گفت : خود جوانمرد است و پسر جوانمرد ! عمو و دایی فدایش باد !
فضل گوید : علی بن ابیطالب علیهالسلام در آن روز چهل مرد جنگجو را از میان به دو نیم کرد و ضربات او سخت کشنده بود .23
آری !
اسلام مدیون فداکاریهای تو است که با رشادتهایت آن را حفظ نمودی و تو نیز مدیون اسلام و پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم میباشی که در دامان چنین مکتبی پرورش یافتی .
امّ سلیم ـ از زنان قهرمان عرصهی حنین ـ به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم گفت : یا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم ! دیدی اینان چگونه تو را تسلیم دشمن کرده و فرار کردند و شما را تنها گذاشتند ! هنگامی که به آنان دسترسی پیدا کردیعفوشان مفرما و آنان را همانند مشرکان بکش ! پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : خداوند خود کفایت میکند و عافیت الهی گستردهتر از این است .24
عجبا از روزگار ! همان کسانی که برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در میان دشمنان رها نمودند و خود از ترس پا به فرار گذاشتند ، بعد از رحلت ویخود را صاحب کمالات و مقامات میدیدند ! !
عجبا ! آن موقع شجاعتشان گل کرد و برای استحکام پایههای خلافت غاصبانهی خود به خانهی تو و فاطمه علیهاالسلام هجوم آوردند و به آتش کشیدند و حرمت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را زیر پای گذاشتند !25
از رشادتت در سریه « ذات السلاسل » هم بگویم و سپس به غدیر آن اقیانوس بیکران الهی بازگردم :
در هنگام فتح مکه به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم خبر رسید که تعدادی از اعراب هم پیمان شدهاند که با تمام نیرو و توان به مدینه یورش برند . پیامبرابوبکر را با گروهی اعزام کرد ، او بدون آنکه بتواند کاری از پیش ببرد به مدینه بازگشت ؛ سپس عمر را فرستاد ، او نیز مانند ابوبکر بدون نتیجه بازگشت . عمروعاص که تازه اظهار اسلام نموده بود ، عرض کرد : یا رسول اللّه ! جنگ نیرنگ است ، مرا بفرست تا کار را اصلاح کنم ؛ او نیز رفت ، اما سرنوشت فرماندهان قبلی را داشت .
سرانجام رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم تو را یا امیر مؤمنان ! به فرماندهیمنصوب کرد ؛ تو به خانه رفتی و پارچهی مخصوصی را که هنگام سختیها و دشواریهای جنگ بر سر میبستی ، بر سر خود بستی سپس به سوی دشمن ـ در شمال مدینه ، نرسیده به منطقهی تبوک ـ حرکت کردی . تو با کاربرد اصول دقیق نظامی از قبیل استتار و اختفاء ، دشمن را غافل گیر کردی و با کشتن هفت نفر از دلاوران و جنگاوران آنان ، عدهای را نیز اسیر کردی و دست بسته به مدینه آوردی . رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم همراه صحابه در خارج مدینه به استقبال تو آمد ، هنگامی که چشم تو به برادرت افتاد برای احترام از اسب پیاده شدی ، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
سوار شو که همانا خدا و رسولش از تو خشنود هستند !
تو از شادی گریستی که خدا و رسولش از تو راضیاند ؛ آنگاه برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به تو فرمود :
« یاعلی !
اگر بیم آن را نداشتم که طوایفی از امتم آن چه را که نصارا دربارهی عیسی بن مریم گفتهاند ، بگویند امروز دربارهات سخنی میگفتم که هیچ گاه بر گروهی نگذری مگر آنکه خاک زیر پای تو را برای تبرک برگیرند » .26
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با ردای خود غبار از صورتت پاک کرد و پیشانیتو را بوسید و در حالی که میگریست به اصحاب فرمود :
ای یاران ! مرا برای علاقهام به علی بن ابیطالب سرزنش نکنید ! همانا علاقهی من به علی از ناحیهی خداست ، خداوند مرا فرمان داد تا علی را دوست داشته باشم و مقرّب بدارم .27
بازگردیم به غدیر ؛ به آن اقیانوس بیکران الطاف خداوند به بشریت !
یا امیر مؤمنان !
اعلام ولایت و امامتت در غدیر خم مطلب تازهای نبود ؛ بارها برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از مقام و جایگاهت و خلافتت بعد از وجود مقدسش به یاران سخن گفته بود ؛ اما غدیر عظمت دیگری داشت و دارد !
ماجرای غدیر خم که بر پیکرهی تاریخ حک گشته از این قرار است :
برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در سال دهم هجرت ـ آخرین سال حیات مبارکش ـ به مکه عزیمت نمود تا فریضهی حج به جای آورد . زمانی که مسلمانان با خبر شدند که برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم عازم حج میباشد ، عدهی کثیری از نقاط مختلف حجاز عازم حج شدند تا در رکاب رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم حج را انجام دهند .همراهان پیامبر در این سفر تا صد و بیست هزار نفر نقل نمودهاند .28
تو یا امیرمؤمنان !
آنگاه که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم برای شرکت در مراسم حج عازم مکه شده بود ، از جانب وی با سپاهی برای مأموریتی در یمن بودی و زمانی که متوجه عزیمت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به حج شدی ، با سربازان خود برای ملحق شدن به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به سوی مکه حرکت کردی و در نزدیکی مکه خدمت برادرت رسیدی ، وی با دیدن تو بسیار خوشحال گرددید و از تو پرسید : چگونه نیت کردی ؟ ! تو گفتی : من موقع احرام به نیت شما احرام بستم و گفتم : بار الها ! به همان نیتی که پیامبر تو احرام بسته است من نیز احرام میبندم .29
تو با برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و همراهان وارد مکه شدید و اعمال حج را به تبعیت از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به جای آوردید .
برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در عرفات خطبهای ایراد فرمود و به مردم بیان نمود که ارتحال وی نزدیک است ، وی در این خطبه نسبت به حرمت خانهی خدا و ماههای حرام و واجبات و احکام الهی برای مردم سخن گفت29 و سپس فرمود : این دین قدرتمند و آشکار است تا آن که دوازده خلیفه حکومت کنند که تمامشان از قریش هستند .30
مسلمانان اعمال و مناسک حج را زیر نظر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به پایان رسانده و به دستور آن حضرت راهی سرزمین مدینه و سرزمین خود شدند ؛ هنگامی که کاروان به سرزمین « رابغ » که در سه میلی « جحفه » ـ یکی از میقاتهای احرام است ـ رسید ، جبرائیل امین در نقطهای به نام غدیر خم فرود آمد و برادرت را با آیهی ذیل مورد خطاب قرار داد :
ای رسول ! آنچه که از طرف خدا فرستاده شد بر مردم ابلاغ کن و اگر ابلاغ نکنی رسالت خود را تکمیل نکردهای ، خداوند تو را از شر مردم ( بدخواهان ) حفظ میکند .31
لحن آیه سخن از مأموریتی سنگین داشت که با ترک آن رسالت ناقص میشد و قطعا دربارهی توحید و مبارزه و نماز و روزه وغیره نبود ؛ زیرا قبلاً احکام این مسائل کاملاً بیان شده بود ؛ پس این مأموریت سنگین چیست یا امیرمؤمنان ! که ترک آن یعنی بینتیجه بودن رسالت ؟ !
آری ! با توجه به اینکه آیه در سال آخر عمر با برکت برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نازل شده ، بدون تردید مربوط به مسئلهی خلافت و جانشینی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم است .
آری !
چه مسئلهای بالاتر از اینکه در دیدگان بیش از صد هزار نفر برادرت مأموریت یابد که خلیفه و امام بعد از خود را معرفی کند ؟ !
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دستور توقف را صادر نمود و فرمود کسانی که جلو کاروان هستند ، باز ایستند و آنان که در عقب کارواناند ، سریعتر خود را ملحق سازند .
وقت ظهر بود و هوا به شدت گرم ؛ برای برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم سایبانی به وسیلهی چادر که بر روی درخت افکنده بودند ، درست کردند و پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نماز ظهر را با جماعت خواند و سپس در حالی که جمعیت گرد او حلقه زده بودند ، بر روی نقطهی بلندی که از جهاز شتر ترتیب داده بودند ، قرار گرفت و با صدای بلند و رسا خطبهای خواند :
حمد و ثنا مخصوص خداست ، از او یاری میطلبیم و به او ایمان داریم و بر او توکل میکنیم .
... هان ای مردم ! نزدیک است من دعوت حق را لبیک گویم ...
سپس برادرت فرمود :
من دو چیز گران مایه در میان شما به یادگار میگذارم ، یکی کتاب خدا و دیگریاهل بیتم که این دو تا قیامت با هماند و از هم جدایی ندارند ... هان ای مردم ! بر قرآن و عترت من پیشی نگیرید و در عمل به هر دو کوتاهی نورزید که هلاک میشوید .32
در این لحظهی حساس که تمام چشمها به دهان مبارک رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دوخته شده بود ، تو را صدا زد و تو از جهاز شتران بالا رفتی و در کنار برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ایستادی ، و مردم همه به تو خیره شدند که جریان چیست که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم تو را در کنار خود فرا خوانده است ؟
در آن زمان حساسترین و عالیترین و پر مخاطرهترین صفحهی تاریخ بشریت به وقوع پیوست ؛ رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دستان تو را در دستان خود برافراشت و با ندای بلند به مردمان فرمود :
ای مردم ! سزاوارتر بر مؤمنان از خود آنان کیست ؟
همگی گفتند : خدا و پیامبر او سزاوارتراند بر مؤمنان .
آنگاه برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
خدا مولای من و مولای مؤمنان است و من برآنها از خودشان اولی و سزاوارترم .
هان ای مردم ! هرکس من مولای اویم ، علی هم مولای اوست .
و سپس برایت دعا کرد و فرمود :
خداوندا ! کسانی که علی را دوست دارند ، دوست بدار و کسانی که او را دشمن دارند ، دشمن بدار ...33
و فرمود :
حاضران این خبر را به غائبان برسانند .
آنگاه که تو از منبر جهاز شتران پائین آمدی ، همه به سمت تو هجوم آوردند و با تو بیعت نمودند . همان دو نفری که بعد از رحلت پیامبرمقام تو را غصب نمودند ، در آن جمع با تو بیعت کردند و به تو تبریک گفتند .34
هلهله و شادی در بین مردم موج میزد و همه بر تو آفرین میگفتند . سه روز در غدیر خم به امر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، جشن و شادی بر پا بود و همه با تو بیعت کردند ؛ هرچند برخی در دل ناراحت و پریشان خاطر بودند ؛ اما ظاهر را حفظ نموده و با تو بیعت کردند.
در همان هنگام جبرائیل بر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نازل شد و از طرف خداوند پیغام آورد که امروز دینتان را کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام کردم و راضی شدم که اسلام دین شما باشد .35 و برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بیدرنگ بانگ زد :
اللّه اکبر ! سپاس خدای را بر کامل شدن دین و اتمام نعمت و رضایت پروردگار به رسالت من و ولایت علی بعد از من .36
« حسان بن ثابت » فرصت را مغتنم شمرد و با کسب اجازه از محضر برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی این حادثهی جاودانه چنین سرود :
روز غدیر در سرزمین خم پیامبرشان ندا در داد ، و چه نیکو پیام میرساند رسول خدا هنگامی که ندا سر میدهد .
فرمود : کیست فرمانروا و سرپرست شما ؟ بدون آن که اظهار دشمنی کنند ، پاسخ دادند :
خدایت فرمانروای ما و تو سرپرست مایی ، تو هرگز امروز از ما کسی را نافرمان نخواهی یافت .
آن گاه فرمود : ای علی ! برخیز که همانا من راضی شدم پس از من پیشوا و راهنما باشی .
هرکه را من فرمانروایم ، این علی سرپرست اوست ، پس شما یار صمیمی و دوست وی باشید .
در آن جا دعا کرد : بار خدایا ! دوست دار دوستانش را و با کسی که دشمن علی است ، دشمن باش .37
آری ! رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ولایتت را در آن عرصهی عظیم به مردم ابلاغ نمود و هیچ کس جز معاندان دین ، منکر آن نخواهند بود .
واقعهی غدیر جاودانه است زیرا قرآن جاودانه و ابدی است و نزول دو آیهی ( 3 و 67 سوره مائده ) از آیات قرآن ، پیرامون این واقعه غدیر را جاودانه ساخته است ؛ هرچند منافقان بعد از رحلت برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم امور را دگرگون کردند و نگذاشتند امور مسلمین در دستان خدایی تو باشد ، اما تو همواره امام و حجت خدا بودی هر چند بسیاری منکر تو شدند .
تو آن خورشید فروزان آسمان امامت و هدایت امت میباشی که خفّاشان طاقت دیدن نور و جمالت را ندارند . پاکان عالم همه صورتهای خود را بر آستان غدیر بر زمین میگذارند تا گرد و غبار آن سرزمین که با قدمهای تو و برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و ملائکهی خدا متبرک شده است را سرمه دیدگان خود کنند .
نوشیدن جرعهای از شراب غدیر ، انسان را در ابدیت پرواز میدهد و همنشین پیامبران و فرشتگان میگرداند .
آنان که محتوای غدیر را منکر شدند ، خود را از ابدیت طیّبه محروم ساختند . تعجبم از آن گروهی است که خود را تابع قرآن و رسول خدامی دانند ؛ اما خلافت تو ـ که سفارش قرآن و رسول خداست ـ را منکرند ! و عجیب سخن آنان است که میگویند : پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در غدیر خم فقط سفارش دوستی با علی را مطرح نمود
و فرمود : هرکس من دوست اوهستم ، علینیز دوست اوست و اصلاً در آن صحنه سخن از خلافت و جانشینی وی نبود ! !
به دلایل متعددی واقعا این سخن مردود است و قائلان آن خود را فریب میدهند و بدانند که حقیقت با انکار منکران هرگز تغییر نمییابد و محو نمیشود .
آیا نزول دو آیه از آیات قرآن کریم پیرامون آن واقعه فقط به خاطر دوستی تو یا امیرالمؤمنین بود ؟ !
آیا اگر برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دوستی تو را به مردم ابلاغ نمینمود ، رسالتش ناقص بود ؟ !
آیا معقول است پیامبری که ـ به گفتهی قرآن ـ از روی هوا و هوس سخن نمیگوید ، در آن بیابان سوزان و گرمای شدید هزاران نفر را معطل کند تنها برای اینکه بگوید هرکس من دوست او هستم تو را نیز باید دوست بدارد ؟ آیا این چیز تازهای بود و مردم نمیدانستند و لازم بود با آن تشریفات بیان شود ؟ !
آیا اکمال دین و مأیوس شدن کافران ـ که در آیهی 3 سورهی مائده آمده ـ همه به خاطر این بود که برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم تو را به دوستیمعرفی کرد ؟ !
آیا پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از اعلام دوستی نسبت به تو دلهره داشت که خداوند به وی فرمود : خداوند تو را از مردم حفظ میکند ؟ !38
به علاوه آنان که خلافت الهیه تو را بعد از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نپذیرفتند و گفتند و میگویند : پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم هیچ کس را به عنوان جانشین معرفی ننمود و کار را به امت واگذاشت ، آیا حقیقت ولایت در دین خدا را فهمیدهاند ؟ ! !
چگونه روا میدارند این سخن را بگویند ؟ ! مگر میشود پیامبران امت را بدون جانشینان لایق رها کنند ؟
هر چه به تاریخ نظر میافکنیم میبینیم که تمام پیامبران قبل از وفاتشان پاکترین و عالمترین انسانهای زمان خود را به عنوان جانشین در میان امتشان معرفی نمودند . شاید آنان میپندارند فقط این مسئله در امت اسلام مستثنی شده و کار جانشینی به مردم واگذار شده است !!!
یا امیر مؤمنان ! اینان چه میگویند ؟!!
آیا نمیدانند با این سخنانشان به ساحت مقدس رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم اهانت میکنند ؟!
آیا پیامبری که از مدینه خارج نمیشد ـ حتی برای چند روز ـ مگر اینکه برایخود جانشینی معین میکرد ، حال چگونه میتوان پذیرفت امت را بعد از وفاتش به حال خود رها کند و خودش سبب ایجاد اختلاف و فتنه و فساد در امتش گردد ؟!
هیهات ، هیهات !
یا امیرمؤمنان ! اینان چه میگویند ؟ ! !
عجیب اینجاست که آنان این گونه قضاوت را دربارهی خلفای خود هرگز روا نمیدانند و مطرح میکنند که ابوبکر چون دلش به حال امت میسوخت ، آنان را به حال خود رها ننمود و عمر را به جانشینی خود منصوب نمود و عمر نیز که بعد از مرگ خود نسبت به امت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نگران بود ، شورای شش نفرهای را تشکیل داد تا یک نفر حتما به عنوان خلیفه برای مردم مشخص شود ! !39
و نیز تمام خلفای بنیامیه و بنیعباس ـ که آنان بسیاری از خلفای اموی و عباسی را بر حق میدانند ـ به فکر آیندهی امت اسلام بودند و قبل از مرگشان خلیفه معین نمودند ! !
ویا در نظر اینان فقط در میان امت اسلام یک نفر به فکر آیندهی امت نبود و آن برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود ! !
پناه برخدا ! از این افتراءات که بر ساحت مقدس پیامبر خاتم صلیاللهعلیهوآلهوسلم میبندند ؛ البته پاکان عالم همواره دامان تو و فرزندانت را میگیرند و دل به تولایتان سپردهاند !
تو بعد از رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در موارد متعددی با اشاره به واقعهی غدیر بر خلافت خود استدلال نمودی و از حق خود دفاع کردی .40
و تو حجت خدایی هرچند بسیاری تو را منکر شدند و البته ندای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم تا قیامت باقی است که فرمود :
من کنت مولاه فهذا علی مولاه !
هر چند بسیاری انگشتان دست در گوشهایشان کنند تا آن ندای جاوید را نشنوند ! !
حکمتنامهی هفدهم :
واقعه عظیم و شکوهمند غدیر خم در مصادر اهل سنّت و توضیح آن و پاسخ به شبهات مخالفان و مباحث متعدد دیگر .
1 ـ قال النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) :
علی منّی و أنا من علی .
قال النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) :
یا علی ! أنت منّی و أنا منک .
( صحیح بخاری ، کتاب صلح ، ج 3 ، ص 168 ؛ مستدرک الصحیحین ، حاکم نیشابوری ، ج 3 ، ص 120 ؛ سنن الکبری ، بیهقی ، ج 8 ، ص 50 و ... )
2 ـ قال النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) :
أنا و علی من شجرة واحدة و الناس من أشجار شتّی .
( مستدرک الصحیحین ، حاکم نیشابوری ، ج 2 ، ص 241 ؛ تاریخ دمشق ، ج 42 ، ص 64 ؛ ذخائرالعقبی ، ص16 ؛ تفسیر الدر المنثور ، ج 4 ، ص 44 و ... )
3 ـ إن تولّوا علیّا تجدوه هادیا مهدیّا ، یسلک بکم الطریق المستقیم .
( کنز العمّال ، حدیث 32966 و ... )
4 ـ علی مع الحقّ و الحقّ مع علی یدور معه حیثما دار .
( کنز العمّال ، ج 5 ، ص 30 ؛ تاریخ بغداد ، ج 14 ، ص322 ؛ مجمع الزوائد ، ج 7 ، ص 235 ؛ تاریخ دمشق ، ج 42 ، ص 449 ؛ مناقب ، علی ابن مردویه ، ص 113 و ... )
5 ـ أعلم أمّتی من بعدی ، علیّ بن أبی طالب .
( کنزالعمال ، حدیث 32997 )
5 ـ حبّ علیّ یأکل الذنوب کما تأکل النار الحطب .
( کنزالعمال ، حدیث 32021 و ... )
6 ـ أنا دار الحکمة و علیّ بابها فمن أراد العلم فلیأته بالبابه .
( الجامع الصغیر ، سیوطی ، ج 1 ، ص 451 ؛ فیض القدیر ، مناوی ، ج 3 ، ص 60 ؛ ذخائر العقبی ، ص 83 ؛ أُسد الغابة ، ج 4 ، ص 22 ؛ لسان المیزان ، ج 1 ، ص432 و ... )
7 ـ إنّ علیّا لحمه من لحمی و دمه من دمی .
( کنز العمّال ، حدیث 32936 )
8 ـ علیّ منّی بمنزلة رأسی من بدنی .
( کنز العمّال ، حدیث 32914 و ... )
9 ـ شیعة علی هم الفائزون یوم القیامة .
یا علی ! أنت و شیعتک الفائزون یوم القیامة .
( الدر المنثور ، سیوطی ، ج 6 ، ص 397 ؛ فتح القدیر ، شوکانی ، ج 5 ، ص 477 ؛ شواهد التنزیل ، حاکم نیشابوری ، ج 1 ، ص 500 ؛ مناقب خوارزمی ، ص 113 ؛ کنز العمّال ، ج 11 ، ص 323 ؛ المعجم الکبیر ، طبرانی ، ج 6 ، ص 354 و ... )
10 ـ من آذی علیّا فقد آذانی .
( مسند، احمد بن حنبل، ج 3، ص 483 ؛ مستدرک، حاکم، ج 3 ، ص 122 و ... )
11 ـ عنوان صحیفة المؤمن حبّ علیّ بن ابیطالب .
( الصواعق المحرقه ، هیثمی ، ج 1 ، ص 193 ؛ مناقب ، ابن مغازلی ، ص 243 ، حدیث 290 ؛ تاریخ دمشق ، ج 5 ، ص 230 ؛ فیض القدیر ، مناوی ، ج 4 ، ص 481 و ... )
12 ـ من سرّه أن یحیا حیاتی و یموت مماتی و یسکن جنّة عدن الّتی غرسها ربّی فلیوال علیّا من بعدی ، ولیوال ولیّه و لیقتد بالائمة من بعدی فإنّهم عترتی خلقوا من طینتی رزقوا فهما و علما و ویل للمکذبین بفضلهم من أمّتی القاطعین فیهم صلتی لا أنا لهم اللّه شفاعتی .
( ینابیع المودة ، قندوزی ، ج 1 ، باب 43 ، ص 380 ؛ حلیة الأولیاء ، أبونعیم ، ج 1 ، ص 86 ؛ شرح نهج البلاغه ، ابن ابیالحدید معتزلی ، ج2 ، ص 450 و ... )
13 ـ تاریخ طبری ، ج 3 ، ص 70 ؛ معالم التنزیل ، بغوی ، ج 2 ، ص 261 ؛ نهایة الارب ، نویری ، ج 17 ، ص 324
14 ـ سبل الهدی ، محمد بن یوسف صالحی شامی ، ج 5 ، ص 437
15 ـ ابن ابی شیبه در المصنّف ، ج 8 ، ص 553 میگوید : در جنگ حنین جز چهار نفر همهی مسلمانان گریختند .
16 ـ بسیاری از مورخان نوشتهاند که در جنگ حنین همه فرار کردند جز ده نفر .
17 ـ سیرهی ابن هشام ، ج4 ، ص 86
18 ـ أنا أبو جرول لا براح حتّی نبیح الیوم أو نباح
( ارشاد ، شیخ مفید ، ج 1 ، ص 143 )
19 ـ همان
20 ـ سیرهی ابن هشام ، ج 4 ، ص 86
21 ـ خداوند دربارهی جنگ حنین و امداد غیبی ملائکه میفرماید :
« لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللهُ فی مَواطِنَ کَثیرَةٍ وَ یَوْمَ حُنَیْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْکُمْ شَیْئا وَ ضاقَتْ عَلَیْکُمُ الاْءَرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّیْتُمْ مُدْبِرینَ * ثُمَّ أَنْزَلَ اللهُ سَکینَتَهُ عَلی رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤْمِنینَ وَ أَنْزَلَ جُنُودا لَمْ تَرَوْها وَ عَذَّبَ الَّذینَ کَفَرُوا وَ ذالِکَ جَزاءُ الْکافِرینَ »
ترجمه : خداوند شما را در مواضع بسیاری یاری کرد ( و بر دشمن پیروز شدید ) و در روز حنین ( نیز یاری نمود ) ، در آن هنگام که فزونی جمعیّتتان شما را مغرور ساخت ؛ ولی ( این فزونی جمعیّت ) مشکلی را از شما حل نکرد و زمین با همه وسعتش بر شما تنگ شد ؛ سپس پشت ( به دشمن ) کرده ، فرار نمودید . سپس خداوند « آرامش » خود را بر پیامبرش و بر مؤمنان نازل کرد و لشکرهایی فرستاد که شما آنها را نمیدیدید و کافران را مجازات کرد ؛ و این است جزای کافران ! ( سوره توبه ، آیات 25 و 26 )
22 ـ امتاع الاسماع ، مقریزی ، ص 408 ؛ کافی ، ج 8 ، ص 376 ؛ ارشاد ، شیخ مفید ، ص 76
محمد بن یوسف صالحی شامی در سبل الهدی ، ج 5 ، ص 487می گوید : علی علیهالسلام در روز حنین قهرمانانهتر در کنار پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم جنگید .
23 ـ امالی ، شیخ طوسی ، ص 575 ؛ امتاع الاسماع ، ص 408
24 ـ مغازی ، واقدی ، ج 3 ، ص 903
25 ـ جریان هجوم ناجوانمردانهی خلفای غاصب به خانهی علی علیهالسلام و به آتش کشیدن آن در حکمتنامهی بیستم از منابع اهل سنت نقل خواهیم نمود .
26 ـ ارشاد ، شیخ مفید ، ص 88 ؛ بحار الأنوار ، ج 21 ، ص 66
اهل سنت سریه « ذات السلاسل » را به گونهای دیگر نقل نمودهاند .
طبرسی در مجمع البیان ، ج 10 ، ص528 میگوید :
علی علیهالسلام در آن نبرد عدهای را اسیر کرد و دست بسته به مدینه آورد . به این لحاظ که اسیران را به صف کشیده و با طناب دستهایشان را مانند این که به زنجیر کشیده باشند ، بستند به این جنگ « ذات السلاسل » میگویند .
27 ـ معاشر أصحابی لا تلومونی فی حبّی علیّ بن أبی طالب ، فإنّما حبّی علیّا من أمر اللّه و اللّه أمرنی أن أحبّ علیّا و أدنیه .
( تفسیر فرات کوفی ، ص598 )
28 ـ امتاع الاسماع ، مقریزی ، ج 1 ، ص 512 ؛ سیرهی زینی دَحلان ، ج 3 ، ص 3
29 ـ فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام ، جعفر سبحانی ، ص506
30 ـ المغازی ، ج3 ، ص1111
31 ـ احمد بن حنبل در مسند ، ج5 ، ص 99 ، از جابر بن سمره نقل میکند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در عرفات برای مردم خطبه خواند و شنیدم که میگفت : همواره این دین قدرتمند و آشکار است تا آنکه دوازده نفر حکومت کنند که تمامشان ... در این هنگام مردم سخن گفتند و سر و صدا کردند به گونهای که من سخن آن حضرت را نفهمیدم . از پدرم که از من به رسول خدا صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم نزدیکتر بود ، پرسیدم : پس از کلمهی تمامشان چه فرمود ؟ پدرم گفت : فرمود : تمامی آنان از قریش ( بنی هاشم ) هستند .
اخبار فراوانی در این معنا که امامان دوازده نفرند و همگی از قریش ( بنی هاشم ) میباشند در کتب اهل سنت موجود است ، مراجعه شود به صحیح مسلم ، ج 3 ، کتاب الإمارة .
32 ـ « یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللهَ لایَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرینَ »
ترجمه : ای پیامبر ! آنچه از طرف پروردگارت برتو نازل شده است ، به طور کامل ( به مردم ) ابلاغ کن و اگر چنین نکنی ، رسالت او را انجام ندادهای . خداوند تو را از مردم حفظ میکند و خداوند گروه کافران ( لجوج ) را هدایت نمیکند . ( سوره مائده ، آیه 67 )
بسیاری از مفسران و مورخان و محدثان بزرگ اهل سنت مطرح نمودهاند که آیهی فوق در غدیر خم نازل شده است ؛ از جمله :
محمد بن جریر طبری ، متوفای 310 ه . ق . در کتاب « الولایة » از زید بن ارقم نقل میکند که گفت : لما نزل النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) بغدیر خم فی رجوعه من حجة الوداع ، و کان فی وقت ضحی و حرّ شدید ، أمر بالدوحات فأقیمت ، و نادی الصلاة جامعة فاجتمعنا
فخطب بالغة ثم قال : إنّ اللّه تعالی أنزل إلیّ : « یا أیّها الرّسولُ بلّغ ما أنزل إلیک ... »
حافظ ابو عبداللّه المحالی ، متوفای 330 ه . در کتاب امالی از ابن عباس نقل میکند .
حافظ ابوبکر فارسی ، متوفای 407 ه . ق در کتاب ما نزل من القرآن فی أمیر المؤمنین با استناد به ابن عباس نقل میکند .
ابو اسحاق ثعلبی نیشابوری ، متوفای 427 ه . ق در تفسیر الکشف و البیان .
حافظ ابو سعید سجستانی ، متوفای 477 ه . ق در کتاب الولایة .
حافظ حسکانی در شواهد التنزیل .
ابو القاسم ابن عساکر شافعی ، متوفای 571 ه . ق از ابو سعید خدری نقل میکند .
فخر رازی متوفای 606 ه . ق در تفسیر کبیر ج3 ، ص 363 میگوید : نزلت الآیة فی فضل الإمام علی [ علیه السلام ] و لما نزلت هذه الآیة أخذ بیده و قال : من کنت مولاه فعلیّ مولاه .
شیخ الإسلام ابواسحاق حموینی ، متوفای 722 ه . در فرائد السمطین با اسنادش از ابوهریره نقل میکند : إنّ الآیة نزلت فی الإمام علی [ علیه السلام ]
سید علی همدانی ، متوفای 786 ه . ق در مودّة القربی از براء بن عازب نقل میکند : أقبلت مع رسول اللّه ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) فی حجة الوداع ، فلما کان بغدیر خم نودی الصلاة جامعة ، فجلس رسول اللّه ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) تحت شجرة و أخذ بید الإمام علی [ علیه السلام ] و قال : ألست أولی بالمؤمنین من أنفسهم ؟
قالوا : بلی یا رسول اللّه !
فقال : ألا من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه .
و تعداد زیاد دیگری از علمای اهل سنت که اعتراف نمودهاند آیهی فوق در غدیر خم ـ قبل از معرفی امام علی علیهالسلام ـ نازل شده است .
33 ـ إنّی أوشک أن أدعی فأجیب و إنّی تارک فیکم الثقلین ، کتاب اللّه و عترتی ، کتاب اللّه حبل ممدود من السماء إلی الأرض و عترتی إهل بیتی و أنّ اللطیف الخبیر أخبرنی أنّهما لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض ، فانظروا ماذا تخلفونی فیهما .
حدیث فوق در بسیاری از منابع اهل سنت آمده است ؛ مانند : صحیح مسلم باب مناقب اهل بیت [ علیهم السلام ] سنن ترمذی باب مناقب مهاجرین ؛ مسند احمد ابن حنبل ، ج 3 ، ص 14 و ...
34 ـ من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه ، اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله ، إن تمسّکتم به لن تضلّوا بعدی أبدا .
حدیث فوق که به حدیث غدیر مشهور است در منابع اهل سنت به صورت گسترده موجود است ؛
از جمله :
سنن ترمذی ، ج 2 ، حدیث 3797 ، ص 297
سنن ابن ماجه ، ج 1 ، باب فضل علی علیهالسلام ، ص 43
مستدرک حاکم ، ج 9 ، ص 103 باب وصیة النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم )
سنن نسائی ، ج5 ، حدیث 8464 ، ص 130
خصائص نسائی ، باب قول النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) من کنت ولیّه ، ص 94
مصنّف ، ابن ابی شیبه ، ج 7 ، ص 503
المعجم الکبیر ، طبرانی ، ج5 ، حدیث 4969 ، ص 166
مجع الزوائد ، هیثمی ، ج 9 ، ص 103
تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 112
أُسد الغابة ، ابن اثیر ، ج 4 ، ص 108
تفسیر کبیر ، فخر رازی ، ج12 ، ص 190
مسند احمد بن حنبل ، ج4 ، ،ص 281
البدایة و النهایة ، ابن کثیر ، ج 5 ، ص 231
مناقب خوارزمی ، ص 160
مسند ، أبی یعلی موصلی ، ج 1 ، حدیث 567 ، ص 429
صحیح ابن حبان ، ج 15 ، ص 376
الإستیعاب ، ابن عبد البر ، ج 3 ، ص 1069
فیض القدیر ، مناوی ، ج4 ، ص 2
الدّر المنثور ، سیوطی ، ج 2 ، ص 259 و ...
بنابراین حدیث غدیر در منابع اهل سنت از قطعیات است .
35 ـ ابوبکر و عمر جزو اولین کسانی بودند که در واقعهی غدیر با امام علی علیهالسلام بیعت نمودند .
در منابع اهل سنت آمده است که آنان به امیرمؤمنان علیهالسلام گفتند :
بخّ بخّ لک یا بن أبی طالب أصبحت و أمسیت مولای و مولی کلّ مؤمن و مؤمنة .
برخی از کتب اهل سنت که جملهی فوق را از آن دو نفر آوردهاند :
تاریخ البخاری ، ج3 ، ص 96
صحیح مسلم ، باب فضایل علی[ علیه السلام ]
مسند احمد بن حنبل ، ج 3 ، ص 17 و ج 4 ، ص 366
مستدرک حاکم ، ج 3 ، ص 109
خصائص علی [ علیه السلام ] بیهقی ، ص 96
المعیار و الموازنة ، اسکافی ، ص 212
تاریخ بغداد ، ج 8 ، ص 254
تاریخ دمشق ، ج42 ، ص 221
الصواعق المحرقه ، ابن حجر عسقلانی ، ص 26
مناقب خوارزمی ، ص 97
الریاض النضره ، ج 2 ، ص 224 و ...
مرحوم علامهی امینی در کتاب الغدیر تبریک و تهنیت ابوبکر و عمر را از شصت کتاب از علمای اهل سنت نقل کرده است .
هیچ عقل سلیمی نمیپذیرد که شادباش و تبریکهایی که در غدیر خم به امام علی علیهالسلام گفته شد برای دوستی علی علیهالسلام بود ؛ بلکه عقل حکم میکند مقام و منصب بزرگ الهی به امام علی علیهالسلام رسیده بود که همگی به وی تبریک گفتند .
36 ـ « ... الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الإِسْلاَمَ دِینًا » » ( سوره مائده ، آیه 3 )
بسیاری از علمای اهل سنت مطرح نمودهاند که آیهی فوق بعد از انتصاب امام علی علیهالسلام به عنوان خلیفه در غدیر خم بر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نازل شده است .
در این قسمت برخی از متون و منابع اهل سنت ـ که دلائل گویایی است بر حقانیت خلافت و امامت علی علیهالسلام ـ را نقل میکنیم :
قال ابو نعیم الاصفهانی و ابن عساکر عن أبی سعید الخدری دعا النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله ] وسلّم ) الناس فی غدیر خم إلیه فأخذ بضبع علی [ علیه السلام [حتّی بان بیاض ابط رسول اللّه ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) ثمّ لم یتفرّقوا حتّی نزلت تلک الآیة .
فقال الرسول ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) : اللّه اکبر ! علی إکمال الدین و إتمام النعمة و رضی الربّ برسالتی و بالولایة لعلی من بعدی فقال من کنت مولاه فعلی مولاه .
( المعجم الکبیر ، طبرانی ، ج 5 ، حدیث 4969 ، ص 166 ؛ مجمع الزوائد ، هیثمی ، ج 9 ، ص 103 ؛ المستدرک ، حاکم ، ج 9 ، ص 103 ؛ مناقب خوارزمی ، ص 190 و ... )
موفق بن احمد خوارزمی از ابو سعید خدری نقل میکند :
إنّ النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) دعا الناس إلی علی فی غدیر خم ، أمر بما کانت تحت الشجرة من الشوک فقمّ وکان ذلک یوم الخمیس ثمّ دعا الناس إلی علی فأخذ بضبعه ، ثمّ رفعه حتّی نظر الناس إلی بیاض إبطیهما ؛ ثمّ لم یتفرقا حتّی نزلت هذه الآیة :
« ... الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی ... » فقال رسول اللّه ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) : اللّه اکبر ! علی إکمال الدین و إتمام النعمة و رضا الربّ برسالتی و الولایة لعلی .
وی در ادامه میافزاید :
و روی هذا الحدیث من الصحابة : عمر و علی [ علیه السلام ] و البراء بن عازب وسعد بن أبی وقاص و طلحة بن عبیداللّه و الحسین بن علی [ علیهما السلام ] و ابن مسعود و عمّار بن یاسر و أبوذر و أبو أیوب و ابن عمر و عمران بن حصین و بریدة بن الخضیب و أبو هریرة و جابر بن عبداللّه و أبو رافع و ... .
( مقتل الحسین ، خوارزمی حنفی ، ج 1 ، صص 48 ـ 47 )
فخر رازی در تفسیر کبیر ، ج 3 ، ص 529 میگوید که آیهی فوق در غدیر خم نازل شده است .
محمد بن جریر طبری در کتاب الولایة با اسنادش از زید بن ارقم نقل میکند که آیهی فوق ( مائده آیه 3) در روز غدیر خم نازل شده است .
آلوسی در روح المعانی ، ج 6 ، ص 55 از ابو سعید خدری نقل میکند : إنّ هذه الآیة نزلت بعد أن قال النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) لعلی ( کرم اللّه وجهه ) فی غدیر خم : من کنت مولاه فعلی مولاه ، فلما نزلت قال : اللّه اکبر ! علی إکمال الدین و إتمام النعمة و رضی الربّ برسالتی و ولایة علیّ بعدی .
سیوطی از ابن عساکر و او از ابوسعید خدری نقل میکند : لما نصب رسول اللّه ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) علیّا ً یوم غدیر خم ، فنادی له بالولایة هبط جبرئیل علیه بهذه الآیة : « ... الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی ... » .
( الدرالمنثور ، ج 2 ، ص 259 )
ابن عساکر در تاریخ دمشق ، ج 2 ، ص 86 نزول آیه را در غدیر خم مطرح مینماید .
شهرستانی در الملل و النحل ، ص 70 نزول آیه را در غدیر خم نقل میکند .
حموینی در فرائد السمطین ، ج1 ، ص 158 و همچنین خطیب بغدادی در تاریخ بغداد ، ج 8 ، ص 290 نزول آیه را در غدیر خم روایت میکنند .
و ...
37 ـ حافظ ابو نعیم اصفهانی در کتاب « ما نزل من القرآن فی علی [ علیه السلام ] از ابو سعید خدری نقل کرده است که پیامبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) در غدیر خم علی [ علیه السلام ] را به عنوان ولی به مردم معرفی کرد و مردم متفرق نشده بودند تا اینکه آیه : « ... الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی ... » نازل شد ؛ در این موقع پیامبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) فرمود : اللّه اکبر ! علی إکمال الدین و إتمام النعمة و رضی الربّ برسالتی و بالولایة لعلی من بعدی ، ثمّ قال : من کنت مولاه فعلی مولاه ... .
38 ـ ینادیهم یوم الغدیر نبیّهم بخمّ و أسمع بالرسول منادیا
و قال فمن مولاکم و ولیّکم فقالوا و لم یبدوا هناک التّعادیا ً
إلهک مولانا و أنت ولیّنا و لن تجدن منّا لک الیوم عاصیا
فقال له قم یا علی ّ فإنّنی رضیتک من بعدی إماما و هادیا
فمن کنت مولاه فهذا ولیّه فکونوا له أنصار صدق موالیّا
هناک دعا اللّهمّ وال ولیّه و کن للّذی عادی علیّا معادیا
( مناقب خوارزمی ، ص 136 ؛ تذکرة الخواص ، سبط بن جوزی ، ج 1 ، ص 33 ؛ ارشاد ، شیخ مفید ، ج 1 ، ص 177 و ... )
39 ـ میتوان دلیل نگرانی و دلهرهی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از معرفی امام علی علیهالسلام را در این چند جمله خلاصه کرد :
وصایت و جانشینی علی علیهالسلام که بیش از سی و سه سال از عمر او نگذشته بود ، بر گروهی که از او مسنتر بودند ، بسیار سخت و دشوار بود ؛ خصوصا در میان ملت عرب که پیوسته مناصب بزرگ از آن ریش سفیدان قبیله بود و برای جوانان ـ به بهانهی این که گرمی و سردی روزگار را نچشیدهاند ـ موقعیتی قائل نبودند و لذا هنگامی که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم « عتاب بن اسید » را فرماندار مکه و « اسامة بن زید » را فرماندهی لشکر قرار داد ، از طرف پیروان خود مورد اعتراض قرار گرفت . بسیاری از آنان که هنوز چندان فاصلهای از تعصبات جاهلیت نگرفته بودند ، دیگر به این مطلب توجه نداشتند که حساب جوانی مانند علی علیهالسلام از دیگر جوانان جداست و در پرتو ایمان به خدا و عنایات الهی به مقامی رسیده
است که هیچ کدام از آنها این مقام را دارا نیستند و او از هرگونه لغزش و خطا مصونیت دارد ؛ زیرا انتخاب شده از طرف خدا و تأیید شده از جانب اوست .
در طول نبردها و جنگها ، خون بستگان همین افراد که دور پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را گرفته بودند ، در صحنههای نبرد به دست توانای امام علی علیهالسلام ریخته شده بود و برای آنان بسیار گران بود به خاطر تعصبات جاهلیت و روحیهی کینه توزانهای که داشتند ، ببینند جانشین پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم قاتل نزدیکانشان میباشد .
علاوه بر این امام علی علیهالسلام پسر عموی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و داماد وی بود ؛ تعیین چنین فردی برای خلافت در نظر افراد کوتاه بین سبب میشد که آن را یک نوع تعصب فامیلی حمل کنند و با پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مخالفت کنند ؛ ولی با این همه ارادهی حکیمانهی خداوند بر این تعلق گرفته بود که رسالت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را با جانشینی امام علی علیهالسلام تکمیل گرداند .
40 ـ عمر بن خطاب در اواخر عمرش دستور تشکیل شورای شش نفرهای را صادر کرد که آنان از بین خود خلیفهای انتخاب کنند و او امام علی علیهالسلام را نیز یکی از اعضای شش نفرهی شورا قرار داد !!
ترکیب اعضاء شورا به گونهای بود که امام علی علیهالسلام رأی نیاورد و این تدبیر خلیفهی دوم بود ! و شورا بالاخره عثمان را به عنوان خلیفه انتخاب نمود !
حضرت امیرمؤمنان علیهالسلام در خطبهی 3 نهج البلاغه دربارهی شورایشش نفره عمر میفرماید : ... سپس عمر خلافت را در گروهی قرار داد که پنداشت من همسنگ آنان میباشم ! پناه بر خدا از این شورا ! در کدام زمان در برابر شخص اولشان در خلافت مورد تردید بودم تا امروز با اعضای شورا برابر شوم ؟ که هم اکنون مرا همانند آنها پندارند ؟ و در صف آنان قرارم دهند ؟ ناچار باز هم کوتاه آمدم و با آنان هماهنگ گردیدم ، یکی از آنها [ سعد ابن ابی وقاص ] با کینهای که از من داشت ، روی برتافت و دیگری دامادش را [ عبدالرحمان بن عوف ، شوهر خواهر عثمان که حق وتو از جانب عمر داشت ، طرف عثمان را گرفت ] بر حقیقت برتری داد و آن دو نفر دیگر که زشت است آوردن نامشان [ طلحه و زیبر که از رذالت و پستی بر امام شوریدند ] تا آنکه سومی به خلافت رسید ، دو پهلویش از پرخوری باد کرده و همواره بین آشپزخانه و دستشویی سرگردان بود ...
41 ـ امام علی علیهالسلام در موارد متعددی با حدیث غدیر بر حقانیت و خلافت خود استدلال نموده است و هر وقت موقعیت را مناسب میدید ، حدیث غدیر را به رخ مخالفان میکشید و از حق دفاع میکرد .
در اینجا به نمونههایی از این احتجاجات اشاره میشود :
امیر مؤمنان علیهالسلام در روز شورا ( شورای شش نفره که به دستور عمر ، برای تعیین خلیفهی بعد از وی تشکیل شده بود ) هنگامی که گوی خلافت از طرف عبد الرحمان بن عوف به سوی عثمان پرتاب شد ، امام علی علیهالسلام برای ابطال رأی شورا شروع به سخن کرد و گفت : من بر شما با سخنی احتجاج میکنم که هیچ کس نمیتواند آن را انکار کند تا آنجا که فرمود : شما را به خدایتان سوگند میدهم ! آیا در میان شما کسی هست که پیامبر دربارهی او گفته باشد : من کنت مولاه فهذا علی مولاه اللّهمّ وال من والاه و انصر من نصره لیبلغ الشاهد الغائب ؟ در این موقع اعضای شورا به تصدیق امام علی علیهالسلام برخاستند و گفتند این فضیلت را جز تو کسی ندارد .
( مناقب خوارزمی ، ص 217 )
روزی امیرمؤمنان علیهالسلام در کوفه سخنرانی مینمود ، در ضمن سخنان خود رو به جمعیت کرد و گفت : به خدایتان سوگند میدهم ! هر کس در غدیر حاضر بود و به گوش خود شنید که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مرا به جانشینی خود برگزید ، بایستد و شهادت بدهد ؛ ولی تنها آنان که این مطلب را به گوش خود از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنیدهاند ، برخیزند نه آنان که از دیگران شنیدهاند . در این موقع سی نفر از جا برخاستند و به شنیدن حدیث غدیر گواهی دادند .
( علامه امینی مصادر فراوان این احتجاج را از منابع اهل سنت در کتاب الغدیر ، ج 1 ، صص 171 ـ 153 آورده است )
در آن تاریخ متجاوز از بیست و پنج سال از واقعهی غدیر میگذشت و برخی از اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در کوفه نبودند و یا پیش از آن درگذشته بودند و نیز برخی از آنان به عللی از شهادت کوتاهی میورزیدند .
در دوران خلافت عثمان دویست تن از شخصیتهای مطرح مهاجرین و انصار در مسجد پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دور هم گرد آمده بودند و پیرامون موضوعات مختلفی بحث و گفتگو مینمودند ، در طول این جلسه که از نخستین ساعات روز برگزار شده بود و تا ظهر ادامه داشت و شخصیتهایی در آن سخن میگفتند ، امیر مؤمنان علیهالسلام فقط به سخنان مردم گوش میداد و سخن نمیگفت ؛ در این موقع ناگهان جمعیت به وی روی آوردند و از ایشان درخواست نمودند که زبان به سخن بگشاید ، امام علیهالسلام به اصرار مردم برخاست و دربارهی پیوند خود با خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و سوابق درخشان خود به طور گسترده سخن گفت تا آنجا که فرمود :
به خاطر دارید که روز غدیر خداوند به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مأموریت داد که همان طور که نماز
و زکات و مراسم حج را برای آنان روشن کرده است ، مرا پیشوای مردم قرار دهد و برای انجام این کار پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم خطبهای به شرح زیر خواند و فرمود : خداوند انجام کاری را بر من گذارده است و من از آن میترسیدم که مردم مرا در ابلاغ پیام الهی تکذیب کنند ؛ ولی خداوند امر فرمود که آن را برسانم و نوید داد که مرا از شر مردم حفظ کند . هان ای مردم ! میدانید خداوند مولای من و من مولای مؤمنان و از خود آنان به خودشان اولی هستم ؟ همگی گفتند : بلی ! در این موقع پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : علیبرخیز ! و من برخاستم و او رو به جمعیت کرد و گفت : من کنت مولاه فهذا علی مولاه اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه .
در این موقع سلمان از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم پرسید : علی [ علیه السلام ] چگونه بر ما ولایت دارد ؟ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : ولایت علی بر شما بسان ولایت من است بر شما ، هرکس من بر جان وی اولویت دارم ، علینیز بر جان او اولویت دارد .
( فرائد السمطین ، باب 58 )
امیر مؤمنان علاوه بر این سه مورد ، در کوفه در روزی به نام « یوم الرحبه » و در روز « جنگ جمل » و در حادثهای به نام « حدیث الرکبان » و در « جنگ صفین » با حدیث غدیر بر امامت خویش استدلال نموده است .
( رهبری امت ، جعفر سبحانی ، ص217 )
حکمت هجدهم :
گواهی میدهم که تو امیرالمؤمنین و صدیق اکبر و فاروق اعظم میباشی .
لقب « امیرمؤمنان » فقط مختص تو است نه دیگران ؛ زیرا خداوند متعال این لقب را فقط برای تو معین کرده و به کسی اجازه نداده است تا آن را بر خود نهد .1
روزی برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در بین اصحابش به تو فرمود :
ای علی ! تو امیرمؤمنانی ، تو پیشوای دینی ، تو امام متقین و رهبر پیشانی سفیدان و عابدانی .2
و نیز فرمود :
خداوند سه مرتبه بر من وحی نمود که « آقا » و « امیر » و « سید مسلمین » و « امام پرهیزکاران » و « رهبر عابدان و پیشانی سفیدان » ، برادرم علی میباشد .3
و برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم تو را « صدیق اکبر » نامید4 و خود نیز در کلام نورانیت فرمودی :
من بندهی خدا و برادر رسول خدا و صدیق اکبر میباشم .5
و نیز فرمودی :
هرکس بعد از من این القاب را به خود نسبت دهد دروغگو میباشد .6
و برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به امت خویش تذکر داد و فرمود :
در آیندهی نزدیک بعد از من فتنهای اتفاق میافتد ، پس هرگاه آن زمان فرا رسید از علی بن ابیطالب پیروی کنید ، همانا او نخستین کسی است که به من ایمان آورد و اول کسی است که در روز قیامت با من مصافحه میکند ؛ علی صدیق اکبر و فاروق اعظم [ جدا کنندهی حق از باطل ] این امت است .7
و یا مولا !
از نشانههای مظلومیت تو این است که القاب مختص به تو را نااهلان غصب نمودند !
آنان حق نداشتند خود را « امیرمؤمنان » بخوانند ، آنان اجازه نداشتند خود را « صدیق » و « فاروق » معرفی کنند و هیچ کس هم از امت اجازه نداشت غیر تو را امیرمؤمنان و صدیق و فاروق بخواند .
اما نااهلان و حامیان نااهلان بر تو جفا نمودند و دیگران را امیرمؤمنان و صدیق و فاروق خواندند ! !
برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
ای امت ! بدانید که صدیقان سه نفرند : « حبیب نجار » مؤمن آل یاسین ، « حزقیل » مؤمن آل فرعون و « علی بن ابیطالب » که سومین و برترین آنهاست .8
و نیز فرمود :
در شب معراج به هر دری از درهای بهشت نظر میکردم روی آن نوشته بود : علی بن ابیطالب از هفتاد هزار سال پیش از خلقت آدم امیرمؤمنان بوده است .
زمانی که نااهلان مقام تو را غصب کردند و اولی خود را امیرمؤمنان خواند تو فرمودی :
به خدا قسم ! زمانی طولانی نگذشته است که این مطلب فراموش شود که این نام جز برای من صلاحیت ندارد و آن دو نفر نیز از رسول خدا شنیدند که این لقب مختص من است .9
و از همه مهمتر این که خود روزی به عباس ـ عموی تو و پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ـ فرمودی :
در واقعهی غدیر خم پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم هشتاد نفر که چهل نفر از عرب و چهل نفر از عجم بودند و این دو نفر هم در میان آنان بودند ، انتخاب کرد و آن عده به امر پیامبر به عنوان امیر المؤمنین بر من سلام کردند .10
در روز غدیر خم ، آن روز با شکوه جاوید الهی ، علاوه بر اینکه پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم تو را از جانب خدا امام و رهبر امت معرفی نمود و به مردمان فرمود که بر تو سلام کنند ، تاج عظمت و سربلندی و سروری خویش را نیز بر سر تو قرار داد ؛ برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در آن روز عمامهی خود را که نام آن « سحاب » بود با دستان مبارک خود در آن اجتماع عظیم بر سر تو نهاد تا همهی عالمیان بدانند تو جانشین بر حق او میباشی و سپس برای چندمین بار تکرار فرمود :
هرکس من مولای اویم ، علی نیز مولای اوست ؛ خدایا ! دوست بدار دوستداران او و دشمن بدار دشمنان او .11
در آن روز مؤمنان حقیقی خوشحال شدند و منافقان کینهی تو را در سینه پنهان داشتند و گروهی نیز که ایمان پا برجایی نداشتند ، به مقام و منزلت تو حسادت بردند .
یک نفر از این منافقان نتوانست نفاق خود را در دل نگه دارد و به برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم اعتراض کرد و گفت : به ما از طرف خدا امر کردی که خدا را بپرستیم و نماز بخوانیم و روزه و حج را انجام بدهیم ، همهی اینها را از تو پذیرفتیم ؛ اما تو به اینها اکتفا نکردی تا اینکه بازوی پسر عمت را گرفتی و بلند کردیو او را بر ما برتری و سروری دادی ! !
بگو بدانم ! آیا این امر از طرف خداست یا خودت ؟
و برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به آن منافق فرمود : قسم به خدایی که معبودی جز او نیست این امر از جانب خداوند است و سخن و امر من نیست .
آن شخص نابکار پس از شنیدن سخن برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به طرف شتر خود
رفت در حالی که میگفت : بار خدایا ! اگر آنچه محمد میگوید راست است بر ما سنگی از آسمان فرود آر ! آن شخص هنوز به مرکب خود نرسیده بود که سنگی از آسمان فرود آمد و او را هلاک کرد .12
تو همواره روشنی چشم مؤمنان بودی و تیری در قلب کافران و منافقان . همان گونه که کافران و منافقان با شنیدن کلمهی جلاله « اللّه » ناراحت میشدند و با شنیدن نام بتها خوشحال و مسرور میگردیدند ، نام مبارک تو نیز همواره قلب مؤمنان راستین را شاد و قلب کافران و منافقان را محزون میگرداند .
تو حجت خدا و امام مسلمین و صراط مستقیم الهی میباشی که خداوند به برکت ولایت تو و فرزندانت دین خویش را به اکمال رسانید ؛ هر چند بسیاری از تو رویگردان شدند و وصایای برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را خیلی زود فراموش کردند ؛ اما همواره گواهی خدا و رسول خدادربارهی حقانیت تو ، امامت تو و مقام و عظمت تو بر صفحات عالم باقیاست و تا ابد باقی خواهد ماند .
تو در روز قیامت ساقی و صاحب حوض کوثر میباشی و مؤمنان راستین را با دستان مبارک خود از آن آب سیراب میکنی و در آن روز پیروانت دامان تو و فرزندان تو را میگیرند و وارد بهشت میشوند ؛ که برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم این مژده را به تو و پیروانت داده است .
صحابی مخلص رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم جابر بن عبداللّه انصاری میگوید :
روزی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نزد ما آمد در حالی که در دستش چوبهای تازه از درخت خرما بود و ما در مسجد آن حضرت جمع بودیم . حضرت ما را میزد و میفرمود : در مسجد نخوابید .
جابر در ادامه میگوید :
ما بیرون رفتیم و علی علیهالسلام نیز خواست با ما بیرون آید ، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : برادرم ! کجا خارج میشوی ؟ ! برای تو در مسجد حلال است آنچه برای من حلال است ؛ تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسی هستی ، خداوند
به موسی دستور داد تا مسجد پاک و پاکیزهای بنا کند که در آن جز خود و دو پسرش شبر و شبیر همراه او کسی ساکن نشود .
برادرم ! قسم به آنکه جانم در دست اوست ! تو دور کنندهی ( نااهلان ) از حوضم به دست خود هستی . همان طور که کسی شترهای بیمار را از شتران خود دور میکند ؛ گویی مقام تو را کنار حوض میبینم که همراهت عصایی از چوب عوسج است .13
و از هم اکنون یا مولا ! یا امیرمؤمنان ! دست ما به سوی دامان تو دراز است تا در آن روزی که به قول خداوند مال و فرزندان نفعی به انسان نمیرساند و هر کس در بند اعمال خویش است ، تو به فریاد ما رسی که ما تو را فریاد رس خود ـ به اذن خداوند ـ در برزخ و قیامت میدانیم !
حکمتنامهی هجدهم :
بیان چند واقعه مهم در جریان غدیر خم و جعلی بودن القاب خلفا با مستندات اهل سنّت .
1 ـ در احادیث متعدد از امامان معصوم علیهمالسلام نقل شده است که این لقب فقط مختص حضرت امام علی علیهالسلام است و کسی حق ندارد آن را روی خود بگذارد ؛ به عنوان نمونه :
شخصی بر امام صادق علیهالسلام وارد شد و گفت : سلام بر تو ایامیرالمؤمنین ! امام صادق علیهالسلام ایستادند و فرمودند : همانا این اسم تنها مختص مولا علی بن ابیطالب است و هیچ کس صلاحیت آن را ندارد که به آن لقب نامیده شود ... .
( مستدرک الوسائل ، ج1 ، ص 400 ؛ بحار الأنوار ، ج 37 ، ص 231 )
2 ـ قال النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) لعلی [ علیه السلام ] : أنت أمیر المؤمنین و یعسوب الدین و امام المتقین و قائد الغرّ المحجّلین .
( فتح الباری ، ج 7 ، ص 60 ؛ السنن کبری ، بیهقی ، ج 9 ، ص 40 ؛ مجمع الزوائد ، هیثمی ، ج 9 ، ص 109 ؛ سیر أعلام النبلاء ، ذهبی ، ج 1 ، ص 10 ؛ کنز العمّال ، ج 9 ، ص 167 ؛ تاریخ دمشق ، ج 21 ، ص 15 و ... )
3 ـ اوحی الیّ فی علی ثلاث : إنّه سیّد المسلمین و امام المتّقین و قائد الغرّ المحجّلین .
( مستدرک ، حاکم ، ج 3 ، ص 138 ؛ المواقف ، عضد الدین ایجی ، ج 3 ، ص 603 ؛ ینابیع المودة، ج 2 ، ص 162 ؛ جواهر المطالب، ابن دمشقی، ج 1 ، ص 105 و ... )
4 ـ قوله ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) : إنّه الصدیق الأکبر .
و أخذ النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) العهد عن الأمّة بحفظ علی [ علیه السلام ]
( سنن ابن ماجه ، ج 1 ، ص 44 ؛ مجمع الزوائد ، ج 9 ، ص 102 ؛ شواهد التنزیل ، ج 1 ، ص 152 ؛ الدر المنثور ، ج 5 ، ص 328 ؛ مناقب خوارزمی ، ص 7 و ... )
5 ـ قال امیرالمؤمنین الإمام علی علیهالسلام : أنا عبد اللّه و أخو رسول اللّه و أنا الصدیق الأکبر .
( سنن ابن ماجه ، ج 1 ، ص 44 ؛ المعیار و الموازنة ، اسکافی ، ص 185 ؛ المصنّف ، ابن ابی شیبه ، ج 7 ، ص 498 ؛ مجمع الزوائد ، ج 9 ، ص 102 ؛ مستدرک حاکم ، ج 3 ، ص111 ؛ ینابیع المودّة ، ج 1 ، ص 189 و ... )
6 ـ لا یقولها بعدی إلاّ کاذب ، آمنت قبل الناس بسبع سنین .
( همان مدارک قبلی )
7 ـ از منابع دیگر اهل سنت که حدیث فوق را روایت کردهاند :
الإستیعاب ، ابن عبد البر ، ج 4 ، ص 169
أُسد الغابة ، ابن اثیر ، ج 5 ، ص 287
الإصابة ، ابن حجر عسقلانی ، ج7 ، ص 293
مجمع الزوائد ، هیثمی ، ج 9 ، ص 101
مختصر تاریخ دمشق ، محمد بن مکرم ، ج 7 ، ص 306 و ج 8 ، ص 46
8 ـ الصدیقون ثلاثة : « حبیب النجار » مؤمن آل یاسین ، و « حزقیل » مؤمن آل فرعون و « علیّ بن أبی طالب » ثالث و هو أفضلهم .
( مناقب ابن مردویه ، ص 331 ؛ تفسیر بحر المحیط ، ج 7 ، ص 16 ؛ الجامع الصغیر ، سیوطی ، ج 2 ، ص 115 ؛ فیض القدیر ، مناوی ، ج 4 ، ص 313 ؛ مناقب ابن مغازی ، ص 200 و ... )
9 ـ سلیم بن قیس هلالی در کتاب حدیث خود ، در حدیث شمارهی چهار از سلمان فارسی نقل میکند که بعد از رحلت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و غصب خلافت توسط ابوبکر ، عمر به ابوبکر گفت : سراغ علی بفرست که باید بیعت کند و تا او بیعت نکند ما صاحب مقامی نیستیم و اگر بیعت کند از جهت او آسوده میشویم .
ابوبکر [ کسی را ] نزد علی علیهالسلام فرستاد که : خلیفهی پیامبر را جواب بده ! فرستاده نزد حضرت علیهالسلام آمد و مطلب را عرض کرد . حضرت علیهالسلام فرمود : سبحان اللّه ! چه زود بر پیامبر دروغ بستید ! او و آنان که اطراف او هستند میدانند که خدا و رسولش غیر مرا خلیفه قرار ندادهاند . فرستاده آمد و آنچه حضرت علیهالسلام فرموده بود ، رسانید .
ابوبکر گفت : برو به او بگو : امیر المؤمنین ابوبکر را جواب بده ! او هم آمد و آنچه گفته بود به حضرت علیهالسلام خبر داد .
علی علیهالسلام فرمود : سبحان اللّه ! به خدا قسم زمانی طولانی نگذشته است که فراموش شود ، به خدا قسم او میداند که این نام جز برای من صلاحیت ندارد .
پیامبر به او که هفتمین آنان بود ، امر کرد و به عنوان امیر المؤمنین بر من سلام کردند ؛ او و رفیقش عمر از میان هفت نفر سؤال کردند و گفتند : آیا حقی از جانب خدا و رسولش است ؟ پیامبر به آن دو فرمود : آری ! حق است ، حقی از جانب خدا و رسولش که او امیر مؤمنان و آقای مسلمانان و صاحب پرچم سفید پیشانیان شناخته شده است ، خداوند عزّ و جلّ او را در قیامت بر کنار صراطی نشاند و او دوستانش را به بهشت و دشمنانش را به جهنم وارد میکند ... .
( اسرار آل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، ص 224 )
10 ـ در کتاب حدیث سلیم بن قیس در قسمتی از حدیث چهارده آمده است که امام علی علیهالسلام در احتجاجی در جمع برخی از صحابه چون عباس عموی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
... از همهی اینها مهمتر اینکه پیامبر هشتاد نفر که چهل نفر از عرب و چهل نفر از عجم بودند [ در غدیر خم ] جمع کرد و این دو نفر [ عمر و ابوبکر ] هم در بین آنان بودند و آن عده به عنوان امیر المؤمنین بر من سلام کردند ؛ سپس پیامبر فرمود : من شما را شاهد میگیرم که علی برادر من و وزیرم و وارث من و خلیفهام در امتم و وصی من در خاندانم و صاحب اختیار هر مؤمنی بعد از من است ، به او گوش فرا دهید و او را اطاعت کنید .
در میان آن عده ، ابوبکر و عمر و عثمان و طلحه و زیبر و سعد بن ابی وقاص و عبدالرحمان بن عوف و ابوعبیدة و سالم و معاذ بن جبل و عدهای از انصار بودند ؛ سپس فرمود : من خدا را بر شما شاهد میگیرم ... .
( اسرار آل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، ص 352 )
11 ـ همان طور که بیان شد امام علی علیهالسلام در روز غدیر خم از طرف خداوند متعال توسط پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم صاحب مقام شامخ خلافت معرفی شد و مقام ولایت عهد نبوی بدو واگذار گردید . اکنون همان طور که سیرهیملوک و پادشاهان است ، شایسته و سزاوار بود که مراسم تاج گذاری نیز انجام پذیرد ؛ عرب این رسم را به وسیلهی عمامه انجام میداد ؛ لذا از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم رسیده است : عمامهها به منزلهی تاج عرب است .
مرتضی حنفی زبیدی در جلد 8 صفحه 410 کتاب تاج العروس گوید : بر سبیل مجاز گفته میشود « عُمّم » عمامه بر سر او نهاده شد ، به معنی « سَوّدَ » سروری یافت ؛ زیرا « تاجهای عرب عمامهها است » و رسم در میان عرب چنین بود هنگامی که مردی را به سروری و آقایی منصوب میداشتند ، عمامه سرخی بر سر او مینهادند .
چند حدیث از منابع اهل سنت در مورد تاج گذاری امام علی علیهالسلام در غدیر خم :
شبلنجی در نور الأبصار ، صفحه 25 « صاحب التاج » را از القاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ذکر نموده
و سپس گفته است : مراد عمامه است یعنیدارندهی عمامه زیرا عمامهها تاجهای عرب است ؛ بنابراین در آن روز [ غدیر ] رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) عمامه بر سر علی [ علیه السلام ] گذارد و به هیبت خاصی که نشانگر عظمت و جلال بود ، به دست مبارک خود در آن اجتماع عظیم ، علی[ علیه السلام ] را تاجگذاری فرمود و با این عمل اِشعار به این معنی فرمود که شخص تاجگذاری شده به مقام امارت نظیر امارت خود ، برانگیخته و منصوب گشته است ؛ با این فرق که علی[ علیه السلام ] از رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله [ و سلّم ) ابلاغ میکند و قائم مقام آن حضرت است بعد از او .
ابن شاذان روایت کرده است که : همانا پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به دست خود عمامه بر سر امام علی علیهالسلام نهاد و گوشهی آن از پشت سر و از جلویاو در آورد و در جلو و عقب او دنباله قرار داد ؛ سپس پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به او فرمود : با من روبرو شو ! اطاعت کرد ، در این موقع پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم رو به اصحاب نمود و فرمود : تاجهای فرشتگان چنیناند .
شیخ الاسلام حموینی در باب دوازدهم از کتاب فرائد السمطین از امام علی علیهالسلام روایت نموده است که رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) فرمود : « همانا خداوند عزّ و جلّ مرا در بدر و حنین به فرشتگان یاری نمود که چنین عمامهای بر سر داشتند و این عمامه سد و حائلی است بین مسلمین و مشرکین » ، این سخن را پیغمبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) هنگامی به علی [ علیه السلام ] فرمود که در روز غدیر عمامه بر سر آن حضرت نهاد و طرفی از آن را به دوش آن جناب افکند .
جمال الدین زرندی حنفی در کتاب نظم در السمطین و جمال الدین شیرازی در کتاب اربعین روایت کردهاند که : رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) عمامهی خود ( موسوم به سحاب ) را بر سر علی بن ابیطالب [ علیه السلام ] نهاد و دو طرف آن را از جلو و عقب او افکند ، سپس فرمود : رو به من کن ! آن حضرت رو نمود ، بعد فرمود : پشت کن ! آن حضرت پشت نمود ، سپس فرمود : فرشتگان به نزد من چنین آمدند ، سپس فرمود : من کنت مولاه فعلی مولاه اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصر و اخذل من خذله .
برای آگاهی بیشتر به کتاب گرانسنگ الغدیر ، ج 1 ، صص 293 ـ 290 مراجعه شود .
بنابراین روز غدیر که روز تاجگذاری امام علی علیهالسلام است ، فرخندهترین روز در اسلام است و بزرگترین روز جشن و سرور است برای دوستداران امیرالمؤمنین علیهالسلام ، همانطور که برای دشمنان و بد اندیشان روز غم و غصه و کینه اندوزی است .
12 ـ جریان فوق در منابع اهل سنت به صورت گسترده بیان شده است ؛ در اینجا برخی از منابع ذکر میشود :
حافظ ابوعبید هروی که در سال 223 ه . ق . در مکه درگذشته است در تفسیر خود به نام غریب القرآن میگوید :
پس از آنکه رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) در غدیر خم تبلیغ فرمود آنچه را که مأمور بدان بود ، این امر در بلاد شایع و منتشر شد .
جابر بن نضر بن حارث آمد و خطاب به پیغمبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) نموده و گفت : به ما از طرف خداوند امر کردی که گواهی به یگانگی خداوند و رسالت تو بدهیم و نماز و روزه و حج و زکات را امتثال کنیم ، همه را از تو پذیرفتیم و قبول کردیم و تو به اینها اکتفا ننمودی تا این که بازوی پسر عمّت را گرفتی و بلند نمودیو او را بر ما برتری دادی و گفتی : « من کنت مولاه فعلی مولاه » ؛ آیا این امر از طرف تو است یا از طرف خداوند ؟ !
رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) فرمود : قسم به خداوندی که معبودی جز او نیست این امر از جانب خداوند است . نامبرده پس از شنیدن این سخن به طرف شتر خود روان شد در حالی که میگفت : بار خدایا ! اگر آن چه محمد میگوید راست و حق است ، بر ما سنگی از آسمان ببار یا عذاب دردناکی بر ما برسان ! هنوز به شتر خود نرسیده بود که سنگی از فراز بر سر او آمد و از دُبُر ( پشت ) او خارج شد و او را کشت و خداوند این آیات را نازل فرمود :
« سَأَلَ سائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ * لِّلْکافِرِینَ لَیْس لَهُ دَافِعٌ * مِّنَ اللهِ ذِی الْمَعَارِجِ »
ترجمه : تقاضا کنندهای تقاضای عذابی کرد که انجام میگیرد . ( این عذاب ) برای کافران است و هیچ کس نمیتواند آن را دفع کند ، از سوی خداوندی که فرشتگانش بر آسمانها صعود میکنند . ( سوره معارج ، آیات 3 ـ 1 )
ابو اسحاق ثعلبی نیشابوری متوفای 427 ه . در تفسیر خود به نام الکشف و البیان در ذیل آیات سوره معارج گوید :
چون رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) به غدیر خم رسید پس از گرد آمدن مردم ، در حالی که دست علی [ علیه السلام ] را گرفته بود به مردم ابلاغ نمود و فرمود : من کنت مولاه فعلی مولاه ، پس این خبر در بلاد شایع و منتشر گشت و به گوش حرث بن نعمان فهری رسید ؛ نامبرده نزد رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) آمد در حالی که بر ناقهای سوار بود تا به ابطح رسید ، در آن جا از ناقهی خود فرود آمد و آن را خوابانید و به
رسول ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) خطاب نمود و گفت : ای محمد ! از طرف خداوند ما را امر کردی که به یکتایی خدا و رسالت تو شهادت دهیم ، قبول کردیم و ما را به پنج نماز امر نمودی و پذیرفتیم و ما را به دادن زکات امر کردی ، اطاعت کردیم و به ما امر کردی که یک ماه روزه بداریم ، قبول نمودیم و ما را به حج امر کردی ، پذیرا شدیم ؛ اما به این امر اکتفا ننمودی تا بازوان پسر عمّت را گرفتی و او را بلند کردی و بر ما برتری و فضیلت دادی و گفتی : « من کنت مولاه فعلی مولاه » ؛ آیا این امر از شخص تو است یا از طرف خداوند است ؟ !
رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) فرمود : قسم به آن خداوندی که معبودی جز او نیست ! این امر از طرف خداوند است .
حرث بن نعمان پس از شنیدن سخن پیامبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) به طرف مرکب خود روان شد در حالی که میگفت : بار خدایا ! اگر آنچه محمد میگوید راست و حق است بر ما سنگی از آسمان ببار یا عذاب دردناکی بر ما نازل کن ! هنوز به مرکب خود نرسیده بود که خداوند سنگی از فراز بر سر او فرود آورد که از دُبُر او خارج شد و خداوند این آیات را نازل فرمود : « سَأَلَ سائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ * لِلْکافِرِینَ لَیْس لَهُ دَافِعٌ * مِّنَ اللهِ ذِی الْمَعَارِجِ »
حاکم ابوالقاسم حسکانی در کتاب دعاة الهداة إلی أداء حقّ الموالاة از حذیفة بن یمان روایت کرده است که گفت :
رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) دربارهی علی در غدیر فرمود : من کنت مولاه فهذا علی مولاه ؛ « حرث بن نعمان فهری » گفت :
این چیزی است که از خود میگویی یا پروردگارت به آن امر کرده است ؟
رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) فرمود : از خود نمیگویم بلکه پروردگارم امر فرمود . نامبرده گفت : بار پروردگارا ! بر ما فرو فرست سنگی از آسمان ، هنوز به مرکب خود نرسیده بود که سنگی به سوی او آمد و او را خونین نمود و افتاد و هلاک گشت ؛ سپس خداوند آیات فوق را نازل نمود .
شمس الدین ابو المظفّر سبط بن جوزی حنفی متوفای 654 ه . ق در کتاب تذکرة الخواص در ص19 این روایت را ذکر کرده ، گوید : این حدیث از ابو اسحاق ثعلبی در تفسیر خود با اسنادش از پیغمبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) روایت نموده که چون پیغمبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) ولایت علی [ علیه السلام ] را اعلام نمود ، این خبر به اطراف منتشر شد و به « حرث بن نعمان فهری » رسید ، نامبرده بر ناقهایسوار شد و آمد درب مسجد و داخل شد و در برابر رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) زانو زد و با تصریح به نام ، خطاب
به آن حضرت نموده و گفت : همانا تو ما را امر کردی که شهادت به یکتایی خداوند و رسالت تو بدهیم ، ما این را از تو پذیرفتیم و تو ما را امر کردی که پنج بار در شب و روز نماز کنیم و رمضان را روزه بداریم و خانهی خدا را زیارت کنیم و مال خود را با دادن زکات پاک گردانیم ، ما اینها را از تو قبول نمودیم ؛ اما به اینها اکتفا نکردی تا بازوان پسر عمّت را گرفتی و بلند نمودی و او را بر مردم برتری و فضیلت دادی و گفتی : « من کنت مولاه فعلی مولاه » ؛ آیا این امر از طرف خودت بوده یا از جانب خدا ؟ !
رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) در حالی که چشمانش [ از خشم ] سرخ شده بود ، فرمود : قسم به خدایی که جزاو معبودی نیست ! این از طرف خدا بوده و من پیش خود چنین امری ننمودم و این سخن را سه بار تکرار فرمود ؛ در این هنگام حرث برخاست در حالی که میگفت : خداوندا ! اگر آنچه محمد میگوید حق است ، پس سنگی از آسمان بر ما بفرست و یا عذاب دردناکی بر ما وارد کن ! گوید : به خدا قسم هنوز به ناقهی خود نرسیده بود که خداوند سنگی از آسمان فرستاد و بر سر او اصابت کرد و از دُبُر او بیرون شد و نامبرده هلاک گردید و خداوند آیات فوق را نازل فرمود .
مرحوم علامه امینی مؤلف کتاب گرانسنگ الغدیر در ج1 ، صص 246 ـ 239 این داستان و شرح نزول را از 30 کتاب و دانشمند اهل سنت نقل میکند .
13 ـ نقل از کتاب حدیث سلیم بن قیس هلالی حدیث پنجاه .
حدیث فوق در منابع اهل سنت نیز آمده است ؛ مانند : مناقب خوارزمی ، ص60 ؛ مستدرک ، حاکم ، ج 3 ، ص 138
1 ـ در برخی از کتب اهل سنت روایاتی را به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نسبت دادهاند که وی ابوبکر را صدیق و عمر را فاروق معرفی نموده است که همهیاین روایات از جعلیات امویان و دشمنان خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام میباشد .
بسیاری از علمای اهل سنت نیز اعتراف کردهاند که این دو لقب از القاب ابوبکر و عمر نیست و احادیث آن جعلی میباشد .
« ابن حبّان » از بزرگان علم رجال اهل سنت در کتاب المجرمین ، ج 2 ، ص 116 میگوید : شکی در جعلی بودن این گونه احادیث نیست و همانند این گونه احادیث در کتب اهل سنت بسیار است .
و برخی دیگر از علمای اهل سنت که به جعلی بودن احادیث نام گذاری ابوبکر به صدیق و عمر به فاروق اتفاق نظر دارند ، از قرار ذیل است :
سبط بن جوزی در کتاب الموضوعات ، ج 1 ، صص 323 و 336
ذهبی در میزان الإعتدال ، ج 1 ، ص 540
ابن کثیر در البدایة و النهایة ، ج 7 ، ص 230
2 ـ در رجال برقی ( از کتب رجالی قدیمی و معتبر شیعه ) آمده است : دوازده نفر از بزرگان صحابه در اولین جمعه بعد از روز سقیفه بنی ساعده یکی بعد از دیگری در مسجد پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم برخاستند و ابوبکر را مخاطب ساختند و سوابق درخشان امام امیر مؤمنان علیهالسلام را برشمردند و صریحا شایستگی آن حضرت علیهالسلام را برای خلافت اسلامی بازگو کردند .
این دوازده تن ، شش نفر از مهاجرین و شش نفر از انصار بودند ؛ مهاجرین عبارت بودند از : ابوذر غفاری ، سلمان فارسی ، خالد بن سعید بن عاص ، مقداد بن أسود ، بریده أسلمی ، عمار یاسر و اما انصار عبارت از : حزیمة بن ثابت ، سهل بن حنیف ، ابو الهیثم بن تیهان ، قیس بن عباده خزرجی ، اُبیّ بن کعب و ابو ایوب انصاری بودند .
آنان بر ابوبکر خرده گرفتند و از امیرمؤمنان علیهالسلام دفاع کردند و تصریح نمودند که خلافت حق ایشان است نه دیگران .
از جمله سلمان گفت : ای ابوبکر ! آیا میخواهی پیشوای کسی باشی که از تو داناتر است ! ؟ ای ابوبکر ! مقدم بدار در این امر کسی را که خدا و پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در زمان حیاتش مقدم داشتند .
بریده أسلمی از جمله گفت : ای ابوبکر ! فراموش کردهای یا خود را به فراموشیمی زنی که پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در زمان حیاتش به ما فرمان داد برویم و بر علی علیهالسلام سلام کنیم و بگوییم : السلام علیک یا امیر المؤمنین ؟
( رجال برقی ، در آغاز رجال ابن داوود ؛ به نقل از علی دوانی ، غدیرخم ، حدیث ولایت ، ص 41 )
3 ـ سلیم بن قیس میگوید : در زمان حکومت عمر بن خطاب نزد سلمان و ابوذر و مقداد نشسته بودم ، مردی از اهل کوفه آمد و برای درخواست ارشاد و هدایت نزد آنان نشست ، آنها به او گفتند : بر تو باد به کتاب خداوند که ملازم آن باشی و به علی بن ابیطالب که او با کتاب خداست و از آن جدا نمیشود ؛ ما شهادت میدهیم از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنیدیم که میفرمود : علی با قرآن و با حق است ، به هر سو بگردد ، میگردد ؛ او اول کسی است که به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ایمان آورد و اول کسی است که در روز قیامت با من مصافحه میکند ؛ او صدیق اکبر و فاروق
( جدا کنندهی حق از باطل ) است . او وصی من و وزیرم و خلیفهام در امتم است و طبق سنّت من میجنگد .
آن مرد به آنان گفت : پس چرا مردم ابوبکر را صدیق و عمر را فاروق مینامند ؟ ! سلمان و ابوذر و مقداد به او گفتند : مردم نام غیر آنان را بر آنها گذاردهاند ، همان طور که خلیفه پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و امیرالمؤمنین بودن را به آنان نسبت میدهند ؛ در حالی که این نام برای آنان نیست و اسم غیر آنان است .
علی علیهالسلام خلیفهی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و امیرالمؤمنین است . پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ما را و آن دو را نیز به همراه ما دستور داد و بر علی علیهالسلام به عنوان امیرالمؤمنین سلام کردیم .
( کتاب حدیث سلیم بن قیس هلالی ( اسرار آل محمد ) ، حدیث 52 ؛ احتجاج طبرسی ، ج 1 ، ص 230 ؛ فضائل ، ابن شاذان ، ص 145 ؛ مناقب ، ابن شهر آشوب ، ج 3 ، ص 62 )
4 ـ و من طریق المخالفین ما رواه عبد اللّه بن أحمد بن حنبل فی مسند أبیه أحمد بن حنبل ، عن الهیثم بن خلف ، قال : حدّثنا محمّد بن أبی عمر الدوری قال : حدّثنا شاذان ، قال : حدّثنا جعفر بن زیاد ، عن مطر ، عن أنس ، یعنی ابن مالک ، قال : قلنا لسلمان : سل النبیّ صلیاللهعلیهوآلهوسلم من وصیّه ؟ فقال له سلمان : یا رسول اللّه من وصیّک ؟ فقال صلیاللهعلیهوآلهوسلم : یا سلمان من کان وصیّ موسی ؟ فقال یوشع بن نون ، قال : قال صلیاللهعلیهوآلهوسلم : وصیّی و وارثی من یقضی دینی ، و ینجز موعدی ، علیّ بن أبی طالب علیهالسلام .
( فتح الباری ، إبن حجر عسقلانی ، ج 8 ، ص 114 ؛ فضائل الصحابة ، أحمد بن حنبل ، ج 2 ، ص 615 ، ح 1052 ؛ نهج الإیمان ، لابن جبر ، ص 197 ؛ ینابیع المودّة لذوی القربی ، القندوزی ، ج 1 ، ص 234 ، ح 4 ؛ شواهد التنزیل لقواعد التفضیل ، ج 1 ، ص 99 ؛ الریاض النضرة فی مناقب العشرة ، محبّ الدین طبری ، ج 3 ، ص 138 ؛ غایة المرام حجّة الخصام فی تعیین الإمام من طریق الخاصّ و العامّ ، ج 2 ، ص 144 ؛ کتاب الأربعین ، ملاّ محمّد طاهر قمّی ، ص 36 ؛ مناقب الإمام أمیر المؤمنین علیهالسلام ، محمّد بن سلیمان کوفی ، ص 341 ، ح 267 ؛ حلیة الأبرار فی أحوال محمّد و آله الأطهار علیهمالسلام ، ج 2 ، ص 442 ، ح 2 ؛ نقض المقالة الفاطمیّة فی نقض الرسالة العثمانیّة ، ص 427 ؛ بهجة النظر فی إثبات الوصایة والإمامة للأئمّة الإثنی عشر ، ص 50 ؛ بحار الأنوار ، ج 38 ، ص 19 ، ح 35 ) .
حکمت نوزدهم :
گواهی میدهم که برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم تا آخرین لحظات حیات مبارکش به فکر تو و نگران تو و امتش بود و در آغوش تو جان سپرد .
از این قسمت به بعد باید از مظلومیت تو گفت ، باید از بیمعرفتی مردمان نسبت به حق تو گفت ! تا برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در حیات بود ، وجود مقدسش نمیگذاشت تا کسی به توبی حرمتی کند و وجود مقدسش مانع از آن بود تا منافقان کینههای خود را نسبت به مقام و منزلتت ـ که سخت به آن حسادت میورزیدند ـ بیرون ریزند .
تو از همان ابتدا بزرگترین حامی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نیز بزرگترین حامی تو بود .
در واقعهی عظیم غدیر خم برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم خبر رحلت خود را به مردم اعلام نمود و سختترین وسنگینترین مأموریت خویش را هم در آن مکان به نحو شایسته و کامل به پایان رسانید و آن مأموریت ابلاغ خلافت و امامت تو بود .
تقریباً دو ماه بعداز بازگشت از غدیر خم برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در بستر بیماری افتاد و به تو خبر داد که عروجش نزدیک است . تو در آن مدت که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در بستر بیماری بودند ، چون پروانه به دور خورشید وجود رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم میگردیدی و جز در کارهایضروری لحظهای حضور بر بالین وی را ترک نمیکردی .
تو خود شاهد بودی که چهرهی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم غمناک و محزون بود و دائم با آن قلب پر اندوهش به صورت تونگاه میکرد .
آری ! برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم میدانست که چه توطئههایی در شرف وقوع است ؛ او میدانست که بعد از رحلتش چگونه مزد رسالتش را میدهند و به تو و خاندانش جورها روا میدارند !!
آری ! قلب رسول خدا در روزهای آخر عمر مبارکش محزون بود و با آن حزن در آغوش تو در حالی که سر مبارکش را به سینهی تو نشانده بود ، به ملکوت اعلی سفر نمود .
یا امیر مؤمنان ! بازگو کردن آن وقایع ناگوار قلبهای عاشقان را جریحه دار میکند ، اما باید گفت تا مظلومیت برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ـ که تمام هستیاش را برای هدایت امت صرف نمود ؛ لیکن آنان با او و خاندانش بد کردند ـ بر جهانیان آشکار شود .
در همان ایام بیماری رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم امر نمود تا سپاهی تشکیل شود و برای نبرد با امپراطوری روم از مدینه خارج شوند .1 برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم اسامه بن زید را فرماندهی سپاه نمود و به همهی اصحاب ـ جز تو ـ دستور داد که از شهر خارج شوند و روانهی منطقهی شامات گردند .
سپاه بزرگی تشکیل شد ؛ اما به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم خبر رسید که چند نفر با اخلال در سپاه مانع حرکت آن شدهاند و آنان بهانه شان این است که چون اسامه بن زید جوانی نوزده ساله است وی سزاوار فرماندهی لشکر نیست .2
برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بسیار ناراحت گردید ؛ در حالی که حولهای بر دوش انداخته و دستمالی بر سر بسته بود ، آهنگ مسجد کرد تا از نزدیک با مسلمانان سخن بگوید و آنان را از خطر این تخلّف بیم دهد .
برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با آن شدت تبی که داشت بالایمنبر قرار گرفت و پس از حمد الهی چنین فرمود : هان ای مردم ! من از تأخیر حرکت سپاه سخت ناراحتم ! گویا اسامه بر گروهی از شما گران آمده و زبان به انتقاد گشودهاید ، ولی اعتراض و سرپیچی شما تازگی ندارد ، قبلاً هم از فرماندهی پدر او ( در نبرد موته ) انتقاد
میکردید . به خدا سوگند هم پدر او شایستهی این منصب بود و هم فرزندش برای این مقام لایق و شایسته است . مردم دربارهی او نیکی نمائید و دیگران را در حق او به نیکی سفارش کنید .3
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم سخنان خود را در همین جا به پایان رسانید و از منبر پائین آمد و با تب شدید در بستر بیماری افتاد . و به کسانی که از بزرگان صحابه به عیادت وی میآمدند ، میفرمود : سپاه اسامه را حرکت دهید و پیوسته این سخن را میفرمود .4
اما باز به برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم خبر رسید که چند نفر سپاه را به سستی کشاندهاند و سپاه از اردوگاه خود حرکت نکرده است . پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با دلی پرخون آهی کشید و فرمود : خدا لعنت کند آن کسانی را که از سپاه اسامه تخلف ورزند .5
عاقبت سپاه حرکت نکرد و فرمان جدّی و مؤکّد برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر زمین ماند!
چرا برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم اصرار بر آن داشت که همهی صحابه جز تو ، با اسامه حرکت کنند و از شهر خارج شوند ؟ !
آری ! وجود مقدسش میدانست که عدهای توافق بر توطئهی بعد از رحلتش نمودهاند تا خلافت را غصب کنند ؛ لذا برادرت رسول خدامدام به آنان میفرمود از شهر خارج شوید و حرکت کنید !
اما توطئه گران که میدانستند پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در شرف رحلت است با بهانه کردن فرماندهی اسامه و سپس بیماری پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم سخن پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را گوش ندادند و از مدینه خارج نگشتند .6
در همان ایام بیماری رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم تو زیر بغل برادرت را میگرفتی و او را به مسجد میبردی و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با سختی نماز جماعت را به پایان میرسانید ، اما وقتی بیماری وی شدت نمود ، دیگر نتوانست به مسجد برود و تو به امر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم جهت اقامهی نماز به مسجد میرفتی .
در یکی از این روزها بلال اذان گفت و مردم را به نماز فرا خواند ؛ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم
فرمود : امروز شخص دیگری با مردم نماز بخواند که من دچار بیماریم . عایشه گفت : به ابوبکر بگوئید برود ، حفصه گفت : به عمر بگویید برود ؛ چون برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم این سخن را شنید ، برخاست ؛ تو و فضل بن عباس دستهای مبارک آن حضرت را گرفتید و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با تکیه به شما دو نفر در حالی که پاهایش به زمین کشیده میشد به مسجد رفت ، با اشاره دست خود ابوبکر را از محراب به عقب راند و نماز را از اول شروع کرد و چون به پایان رساند به خانه بازگشت .
آن گاه ابوبکر و عمر را خواست و به آنان فرمود : مگر من به شما نگفتم با لشکر اسامه بیرون بروید ؟ ! گفتند : آری ! حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : پس چرا نرفتید ؟ ابوبکر گفت : من رفتم ولی دوباره آمدم تا دیدار با شما را تازه کنم ! عمر گفت : ای رسول خدا ! من اصلاً نرفتم زیرا دوست نداشتم احوال شما را از مهاجران بپرسم !7
آن دو حرف رسول خدا را ـ به بهانهی نگران بودن نسبت به حال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم ـ پشت گوش انداختند و دیگران هم با تبعیت از این دو نفر از مدینه خارج نگشتند و سپاه حرکت نکرد این در حالی بود که آنان سخن خداوند را شنیده بودند که : هرکس اطاعت رسول خدا کند ، اطاعت خدا را نموده است .8 و نیز شنیده بودند که خداوند میفرماید :
هرگز آنان به ایمان حقیقی نمیرسند مگر اینکه در تمام کارها و مشاجرات تسلیم محض تو باشند .9
اما آنان تسلیم خدا و رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم نبودند ! زیرا اگر مطیع میبودند هرگز سخن پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به پشت سر نمیانداختند .
اما تو همیشه تسلیم خدا و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی و برای یک لحظه هم نسبت به فرامین خدا و رسولش تردید نکردی و همیشه جان نازنینت رادر طبق اخلاص بر دستان داشتی تا تقدیم خدا و رسول وی کنی و به همین جهت بود که عزیز خدا وملائکهی وی و رسول او شدی .
و آنگاه که برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در بستر بیماری بود و یاران به عیادت او میرفتند ،
بسیار این سفارش را تکرار میکرد : ای مردم ! آگاه باشید که من در میان شما دو چیز گرانبها را به جای گذاشتم : کتاب خدا و عترت و اهل بیتم را ، بر ایشان پیشی نگیرید که پراکنده خواهید شد و در حق آنان کوتاهی نکنید که هلاک میشوید .10
اما از جریانی بگویم که برای اهل بصیرت بسیار دردناک و اسفناک است :
در آخرین پنج شنبهی عمر مبارک برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم که بیماری وی تشدید شد و گروهی از صحابه به عیادت آن حضرت آمده بودند ، فرمود :
برایم دوات و ورقی بیارید تا برای شما مطلبی بنویسم ( املاء کنم ) که پس از من هرگز گمراه نشوید .
اما ناگهان عمر بن خطاب ندا سر داد و گفت : قلم و دوات نیاورید که این مرد به خاطر مرضش دارد هذیان میگوید ، کتاب خدا در بین ما کفایت میکند ! ! در این هنگام گروهی موافق آوردن قلم و دوات گشتند و گفتند : به حرف رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم گوش دهید ، و گروهی دیگر حرف عمر را تأیید نمودند و گفتند : کتاب خدا ما را کافی است .11
چون مشاجره بالا گرفت ، رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بسیار غمگین گشت و فرمود :
برخیزید و از نزد من بروید که سزاوار نیست در نزد پیامبر اینگونه منازعه شود .12
سپس برخی که در خانه بودند ، ابراز پشیمانی کردند و گفتند : اگر بخواهید برایتان قلم و کاغذ بیاوریم ؟
برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : آیا پس از این سخنان که گفتید ؟ ! نه ! ولی شما را به نیکی به اهل بیتم سفارش میکنم .13
آنگاه روی مبارکش را از آنان برگردانید و مردم برخاسته و رفتند و فقط تو و چند نفر از نزدیکان حضرت ماندید .
فرزند عباس عموی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم همواره از این واقعه یاد مینمود و با چشم گریان میگفت : روز پنج شنبه چه روز پنج شنبهای ! تمام مصیبت از آن جا شروع شد که با سر و صدا و جنجال مانع از نوشتن رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شدند و به محضر مبارک رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم اسائهی ادب نمودند .14
آری ! بزرگترین اسائهی ادب را به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نمودند و آن حضرت را متهم به هذیان گویی کردند ! ! همان پیامبری که خداوند دربارهاش میفرماید :
او هرگز از روی هوا و هوس سخن نمیگوید و آنچه میگوید جز وحی الهی نیست .15
آنان به رسول مهربان و پدرِ بزرگ بشریت صلیاللهعلیهوآلهوسلم اهانت کردند ! همان عزیزی که امت سر تا پا غرق شرک و خرافات و آلودگیها را از بند ذلت نجات داد و عزت بخشید . آری ! آنان این گونه از زحمات و دلسوزیهای پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم قدردانی نمودند ! !
در همان ایام بود که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم متوجه شد که برخی از همسران خود که دختران آن دو نفر بودند ، درصدد فتنه هستند و گزارشات بیت وی را به پدران خود میرسانند .
آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم با کمک تو در حالی که تبی شدید چهرهیمبارکش را سوزان نموده بود وارد مسجد گشت و رو به مردم کرد و گفت :
ای مردم ! آتش برافروخته شده و فتنه مانند پارههای شب تاریک ، روی آورده است و شما هیچ نوع دستاویزی بر ضد من ندارید ؛ من حلال نکردم جز آنچه را که قرآن حلال کرده و تحریم ننمودم جز آنچه را که قرآن آن را تحریم نموده است .16
برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در آن وضعیت سخت بیماریخویش از آینده و سرنوشت اسلام بعد از خود بسیار نگران بود و میدانست که در خارج از خانهی او برای قبضه کردن خلافت عدهای توطئه کردهاند ؛ و آنگاه که خواست با املاء کردن مطلبی در باب لزوم تبعیت از وصی و خلیفهی بر حق او ـ که تو باشی یا امیرمؤمنان ! ـ چیزی بر جای گذارد ، آنان مانع شدند و نگذاشتند که سندی زنده پیرامون موضع خلافت به یادگار بماند .17
در یکی دو روز آخر حیات دنیوی برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم که حال او دگرگون شد و ملاقات با او محدود شد ، تو همواره در کنار بستر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی و جز
برای کار ضروری آن حضرت را ترک نمیکردی ؛ یک بار که برای کاری بیرون رفته بودی ، حال پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دگرگون شد و از هوش رفت ، به هوش که آمد تو را ندید ، فرمود : برادر و دوست مرا نزد من فرا خوانید !18 همه فهمیدند که مقصود پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، علی علیهالسلام است . تو را صدا زدند و در کنار بستر وی نشستی ، برادرت خواست کمی از بستر برخیزد که تو پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را از بستر بلند نمودی و بر سینهی خود تکیه دادی .19
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به تو فرمود :
یا علی ! سرم را بر دامنت بگذار که امر خدا فرا رسید ، هنگامی که جان از تنم رفت ، خودت کار تجهیز مرا بر عهده بگیر و پیش از همهی مردم بر من نماز بگذار و تا مرا در قبرم دفن نکردی ، از من جدا مشو و از خداوند متعال یاری جوی .20
تو سر مبارک برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را روی زانوی خود گذاشتی و گوش خود را نزدیک لبهای مبارک او بردی ، برادرت رسول خدا مدّت طولانی با تو سخن گفت و وقتی از تو پرسیدند پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به تو چه گفت ؟ پاسخ دادی : هزار باب دانش به من آموخت که هر باب هزار باب دیگر میگشود و به چیزی وصیت کرد که إن شاء اللّه به آن عمل خواهم کرد .21
چیزی نگذشت که علائم احتضار در وجود شریف رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم پدیدار گشت و تو سر مبارک آن حضرت را بر سینهی خود چسباندی و پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم لبهای خود را به ذکر خداوند حرکت میداد . سکوتی آمیخته با حزن و نگرانی همه جا را فرا گرفته بود و مهاجرین و انصار در بیرون خانه اجتماع کرده بودند و بیصبرانه نگران حال رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودند که ناگهان لبهای پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از حرکت باز ایستاد و روی هم افتاد و تو صورت را از صورت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم برداشتی و در حالی که از چشمانت اشک جاری شده و بغض گلویت را فشرده بود ، فرمودی :
خداوند پاداش شما را در مصیبت پیامبرتان زیاد گرداند !
و این گونه بود که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مهر و رحمت و برترین مخلوق خدا با ترک دنیای
خاکی به جایگاه ابد خود عروج نمود و با رحلت جانگداز وی باب رسالت تا ابد مسدود گشت .
برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به تو وصیت کرده بود که او را غسل دهی و کفن کنی و اولین بار به تنهایی بر او نماز گذاری ، و تو به وصیت پیامبرعمل کردی ،پیکر مقدس او را غسل دادی و حنوط کردیو خودت به تنهایی بر او نماز گذاردی و سپس صحابه را اذن دادی تا بر او گروه گروه نماز بخوانند .22
در کلام شریف خویش در کتاب نهج البلاغه فرمودی :
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در حالی که سرش به روی سینهام بود ، قبض روح گردید و جان او در کف من روان شد آن را بر چهرهی خویش کشیدم .
متصدی غسل پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم من بودم و فرشتگان مرا یاری میکردند ، گویا در و دیوار خانه فریاد میزد . گروهی از فرشتگان فرود میآمدند و گروهی دیگر به آسمان پرواز میکردند . گوش من از صدای آهستهی آنان که بر آن حضرت نماز میخواندند ، پر بود ؛ آنگاه او را در حجرهاش دفن کردیم ، چه کسی با آن حضرت در زندگی و لحظات مرگ از من سزاوارتر است ؟ ...23
تو در سوگ برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ـ آنگاه که پیکر مطهر او را غسل میدادی ـ با چشمان گریان چنین سوگواری نمودی :
پدر و مادرم فدای تو ای رسول خدا ! با مرگ تو رشتهای پاره شد که در مرگ دیگران این گونه قطع نشد ، با مرگ تو رشتهی پیامبری و فرود آمدن پیام و اخبار آسمانی گسست !
مصیبت تو دیگر مصیبت دیدگان را به شکیبایی وا داشت و همه را در مصیبت تو یکسان عزادار کرد . اگر به شکیبایی امر نمیکردی و از بیتابی نهی نمیفرمودی ؛ آنقدر اشک میریختم تا اشکهایم تمام شود و این درد جانکاه همیشه در من میماند و اندوهم جاودانه میشد ، که همهی اینها در مصیبت تو ناچیز است .
چه باید کرد که زندگی دوباره را نمیتوان باز گرداند و مرگ را نمیشود مانع
شد . پدر و مادرم فدای تو ! ما را در پیشگاه پروردگارت یاد کن و در خاطر خود نگه دار !24
تو با دستان خودت پیکر مقدس و مطهر برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در قبر قرار دادی25 و خود لحد بر روی آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم چیدی و تو بودی که آخرین نگاه را بر چهرهی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم انداختی آنگاه که آخرین سنگ لحد را بر او قرار دادی .
سلام بر برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم که بینظیرترین و برترین فرد بشر بود !
سلام بر برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم که خاتم انبیاء و گل سر سبد آفرینش و عصارهی هستی و بهترین و شریفترین مخلوق خدا بود !
و سلام بر تو یا ابا الحسن ! که بعد از برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، تو برترین و عزیزترین مخلوق خدا بودی !
تو همیشه مطیع محض رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی و خود را خادم آن حضرت میدانستی و همواره قلب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از تو شاد بود و چشمان مبارکش با دیدن تو مسرور .
تو مقامات عالیه را با تبعیت مطلق از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و غلامی آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم به دست آوردی ؛ زیرا کاملاً آگاه بودیکه اطاعت از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم همان اطاعت الهی است .
تو قدر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را دانستی و برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم هم قدر تو را دانست و به مردم تذکر داد ؛ اما بیشتر مردمان نه قدر رسول خدارا دانستند و نه قدر و منزلت تو را !
برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، همان خورشید جاودانهی الهی است که تا ابد میدرخشد و نور میافشاند و تو چون ماه پر فروغ بیزوالی که در پرتو نور رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم برای همیشه در آسمان هدایت بشریت برتر از هزاران هزار خورشید کهکشانها میدرخشی و نور میافشانی .
سعادتمند و خوشبخت کسی است که دامان هر دوی شما را گیرد و خاک پای شما را سرمهی دیدگان خود کند .
حکمتنامهی نوزدهم :
جسارت عمر بن خطّاب به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم هنگام رحلت آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم با استنادات اهل سنّت و مباحث متعدد دیگر .
1 ـ المغازی ، واقدی ، ج3 ، ص 1117 ؛ سیره حلبی ، ج 3 ، ص 207 ؛ سبل الهدی ، محمد بن یوسف ، ص 3786
2 ـ تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص113 ؛ ارشاد ، شیخ مفید ، ص 98 ؛ سیرهی حلبی ، ج 3 ، ص 207 ؛ طبقات ابن سعد ، ج 2 ، ص 120
3 ـ طبقات ابن سعد ، ج 2 ، ص 190
4 ـ فأنفذوا جیش أسامة ؛
یعنی : سپاه اسامه را حرکت دهید !
( تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 113 )
5 ـ به نقل شهرستانی در الملل و النحل ، ج 1 ، ص 23 و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه ، ج 6 ، ص 52 فرمود :
لَعَنَ اللّهُ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهُ !
6 ـ ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه ، ج 1 ، ص 261 و شیخ مفید در ارشاد ، ص 196 میگویند : مقصود رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از این همه تأکید این بود که مدینه از وجود کسانی که طمع خلافت و ریاست دارند ، خالی شود و کار امامت بدون مشکل به ایشان منتقل گردد .
امام علی علیهالسلام نیز به روایت شیخ صدوق در خصال ، ص 371 به این امر تصریح کرده است .
7 ـ ارشاد ، شیخ مفید ، ص 97 ؛ أعلام الوری ، طبرسی ، ص 134
این نظر علمای شیعه دربارهی آخرین نماز رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود ؛ اما گروهی از مورخان اهل سنت از جمله ابن هشام در سیرهی خود ، ج 4 ، ص 301 و مقریزی در امتاع الاسماع ،
ج 1 ، ص 548 نقل کردهاند که ابوبکر به دستور پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر مردم نماز گزارد . تعداد زیادی از ایشان نیز از جمله مالک بن انس در موطّأ ، ج 1 ، ص 136 ؛ بخاری در صحیح ، ج 1 ، ص 162 ؛ ترمذی در سنن ، ج 2 ، ص 197 روایت کردهاند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به صورت نشسته نماز را اقامه کرد و ابوبکر ایستاد و به آن حضرت اقتدا نمود ؛ یعنی ابوبکر واسطهی اتصال بین پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و مردم بود ! !
در بین اهل سنت دربارهی این که خود پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم آخرین نماز جماعت را اقامه کرد و یا ابوبکر به دستور آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم و یا با تمهیدات عایشه ، ابوبکر بر مردم نماز خواند ، اختلاف زیاد است ؛ اما ابن ابیالحدید در شرح نهج البلاغه ، ج 9 ، ص 198 از استاد خود شیخ ابو یعقوب یوسف بن اسماعیل لمعانی معتزلی نقل میکند که علی [ علیه السلام [ فرموده است : تعیین ابوبکر برای امامت نماز با تمهیدات و زمینه سازیهای عایشه بود ولی رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) متوجه و از منزل خارج شد و با کنار گذاردن ابوبکر از محراب جلوی انجام این کار را گرفت .
ابن سعد در طبقات ، ج 2 ، ص 191 میگوید : اسامه به جُرف [ محل فرماندهی ] لشکرگاه سپاه اسلام آمد و درصدد حرکت بود که پیکام ایمن رسید و خبر داد حال پیامبر ( صلی اللّه علیه و[ آله [ و سلّم ) دگرگون شده و رحلت آن حضرت نزدیک است ؛ از این رو اسامه و سپاه او توقف کردند و افراد بهانه جو از این مأموریت ( که تأکید پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر حرکت سپاه در هر شرایطی بود ) سرباز زدند و آرزوی رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله ] وسلّم ) جامهی عمل نپوشید .
8 ـ « یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ لا تُبْطِلُوا أَعْمالَکُمْ »
ترجمه : ای کسانی که ایمان آوردهاید ، اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر را ، و اعمال خود را باطل نسازید . ( سوره محمد ، آیه 3 )
« یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللهَ وَ رَسُولَهُ وَ لاتَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُونَ »
ترجمه : ای کسانی که ایمان آوردهاید ! خدا و پیامبرش را اطاعت کنید و از فرمان او سرپیچی ننمایید در حالی که ( سخنان او را ) میشنوید . ( سوره انفال ، آیه 20 )
« وَ أَطِیعُوا اللهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّیْتُمْ فَإِنَّما عَلی رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبِینُ » ترجمه : اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر را ، و اگر روی گردان شوید پیامبر ما جز ابلاغ آشکار وظیفهای ندارد . ( سوره تغابن ، آیه 12 )
9 ـ « فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتّی یُحَکِّمُوکَ فیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فیأَنْفُسِهِمْ حَرَجا مِمّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلیما »
ترجمه : به پروردگارت سوگند که آنها ایمان نخواهند آورد ، مگر این که در اختلافات خود ، تو را به داوری طلبند و سپس از داوری تو ، در دل خود احساس ناراحتی نکنند و کاملاً تسلیم باشند . ( سوره نساء ، آیه 65 )
10 ـ این حدیث که به حدیث ثقلین مشهور است ، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در موارد متعددی بیان فرمود و یکی از این موارد در بستر احتضار بود ، که این حدیث را فرمود .
( ارشاد ، شیخ مفید ، ص 96 ؛ ینابیع المودة ، ج 1 ، ص 40 )
دربارهی اعتبار این حدیث در منابع اهل سنت کافی است که بگوئیم در صحاح ستّهی آنان ـ به جز صحیح بخاری ـ حدیث فوق آمده است .
11 ـ ابن سعد در طبقات خود ، ج 2 ، ص 242 ؛ مسلم در صحیح خود ، ج 3 ، ص 1259 ؛ طبرسی در اعلام الوری و دیگران روایت کردهاند که روز پنج شنبه بیماریرسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم سخت شد ، فرمود :
ؤُئتونی بدواة و صحیفة أُکتب لکم کتابا لا تضلّوا بعده أبدا :
برایم دوات و ورقیبیاورید تا برای شما مطلبی بنویسم که پس از آن هرگز گمراه نشوید .
عمر مانع شد و گفت : إنّ رسول اللّه قد غلب علیه الوجع و عندکم القرآن ، حسبنا کتاب اللّه : همانا درد بر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم چیره گشته ، قرآن نزد شماست و کتاب خدا برای ما کافی است .
خفاجی در نسیم الریاض فی شرح للقاضی عیاض و بسیاری دیگر گویند که عمر در آن هنگام گفت : إنّ النبی یهجر : همانا پیامبر هذیان میگوید .
برخی از منابع اهل سنت که سخن اهانتآمیز خلیفهی دوم به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را نقل نمودهاند ، به قرار ذیل است :
صحیح بخاری ، کتاب المرض ، ج 2 ، باب 17 ، ص7 و کتاب جهاد ، ج2 ، باب 172 ، ص 178 و کتاب جزیه ، ج 2 ، باب 6 ، ص 202
المغازی ، ابن واقدی ، ج 3 ، باب 78 ، ص91
صحیح مسلم ، ج 5 ، باب الأمر بقضاء النذر ، ص76
فتح الباری ، ج 8 ، باب مرض النبی صلی اللّه علیه و[ آله ] و سلّم ، ص101
المعجم الکبیر ، طبرانی ، ج 11 ، ص 352
المصنّف ، ابن ابی شیبه ، باب المغازی
تاریخ طبری ، ج 2 ، ص 436 و ج 4 ، باب الخبر عن مراسلة الکوفیین الحسین [ سلام اللّه علیه ] ص 271
الکامل ، ابن اثیر ، ج 2 ، باب مرض رسول اللّه صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ، ص 320
الشفا بتعریف حقوق المصطفی ، قاضی عیاض ، ج 2 ، ص 192
شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید معتزلی ، ج 3 ، ص 114
تاریح ابن اثیر ، ج 2 ، ص 320
تذکرة الخواص ، سبط بن جوزی ، ص 26
سیره ابن هشام ، ج 4 ، ص 301
مسند ، احمد حنبل ، ج 1 ، ص 325
و ...
12 ـ ابن سعد در طبقات ، ج 2 ، ص 242 ؛ ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه ، ج 6 ، ص 51 و دیگران میگویند : افرادی که نزد پیامبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) بودند ، اختلاف کردند : گروهی گفتند دوات و ورق بیاورید بنویسد ، سخن همان سخن پیامبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) است و برخی گفتند حرف همان حرف عمر است . چون اختلاف زیاد شد و رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) اندوهگین گشت و فرمود :
قوموا عنّی ، أنّه لا ینبغی لنبیّ أن یختلف عنده هکذا :
برخیزید از نزد من بروید که سزاوار نیست نزد پیامبر این گونه منازعه شود .
13 ـ ابن سعد در طبقات ، ج 2 ، ص 242 ؛ شیخ مفید در ارشاد ، ص 98 ؛ طبرسی در اعلام الوری ، ص 135 و دیگران نوشتهاند : پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بعد از ابراز پشیمانی بعضی از صحابه فرمود :
أبعد الّذی قلتم ! لا و لکنّی اوصیکم بأهل بیتی خیراً .
14 ـ صحیح مسلم ، ج 3 ، ص 1259
أبان بن أبی عیاش از سلیم بن قیس نقل میکند که گفت : من نزد عبداللّه بن عباس در خانهاش بودم و نزد او گروهی از شیعیان بودند ؛ آنها از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و وفات آن حضرت یاد کردند ، ابن عباس گریه کرد و گفت : پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم روز دوشنبه و چه بود روز دوشنبه ! ! که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از دنیا رفت ؟ در حالی که اهل بیتش و سی نفر از اصحابش کنار او بودند فرمود : کتفی [ منظور از « کتف » استخوان کتف شتر یا چارپایان دیگر است که به خاطر پهن بودن برای نوشتن روی آن مورد استفاده قرار میگرفت ] بیاورید تا برایشما چیزی در آن بنویسم که بعد از من گمراه نشوید و اختلاف نکنید .
فرعون این امت آنان را از آوردن کتف منع کرد و گفت : پیامبر خدا هذیان میگوید ! !
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم غضب کرد و فرمود : میبینم در حالی که زنده هستم با من مخالفت میکنید ، پس
بعد از مرگ من چه خواهید کرد ؟ ! و کتف را رها کرد .
سلیم میگوید : سپس ابن عباس رو به من کرد و گفت : ای سلیم ! اگر نبود آن چه آن مرد گفت ، حضرت برای ما نوشتهای مینوشت ( املاء میکرد ) که احدی گمراه نشود و اختلاف نکند .
مردی از جمعیت گفت : آن مرد که بود ؟ ابن عباس گفت : راهی به این مطلب نیست !
سلیم میگوید : بعد از آن که مردم برخاستند ، در خلوت از ابن عباس پرسیدم ، پاسخ داد : او عمر بود . گفتم : راست میگویی ! من از علی علیهالسلام و سلمان و ابوذر و مقداد هم شنیدم که
میگفتند او عمر بود .
ابن عباس گفت : ای سلیم ! این مطلب را کتمان کن مگر برای کسانی که از برادران دینیات که به آنان اعتماد داری ، چرا که قلبهای این امت از محبت این دو سیراب شده است ... .
( کتاب حدیث سلیم بن قیس هلالی ، حدیث 27 ؛ بحار الأنوار ، ج 22 ، حدیث 44 ، ص 497 . )
سلیم بن قیس هلالی ـ در کتاب حدیثش ـ میگوید : از سلمان شنیدم که میگفت : بعد از آن که آن مرد ( عمر ) آن سخن را گفت و پیامبرغضبناک شد و کتف را رها کرد ، از امیرمؤمنان علیهالسلام شنیدم که فرمود : آیا از پیامبر نپرسیم چه مطلبی میخواست در کتف بنویسد که اگر آن را مینوشت احدی گمراه نمیشد و دو نفر هم اختلاف نمیکردند ؟
من سکوت کردم تا کسانی که در خانه بودند ، برخاستند و فقط امیر المؤمنین علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام و حسن علیهالسلام و حسین علیهالسلام باقی ماندند ؛ من و دو رفیقم ابوذر و مقداد هم خواستیم برخیزیم که علی علیهالسلام به ما فرمود : بنشینید .
حضرت میخواست از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم سؤال کند و ما هم میشنیدیم ؛ ولی خود پیامبر ابتدائا فرمود : برادرم ! نشنیدی دشمن خدا چه گفت ؟ ! جبرئیل کمی قبل از این نزد من آمد و به من خبر داد که او سامری این امت است و رفیقش گوسالهی آن است ، و خداوند تفرقه و اختلاف را بعد از من بر امتم نوشته است ؛ لذا جبرئیل به من دستور داد بنویسم آن نوشتهای را که میخواستم در کتف بنویسم و این سه نفر را بر آن شاهد بگیریم ، برایم ورقهای بیاورید .
برای حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم ورقهای آوردند .پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نام امامان هدایت کنندهی بعد از خود را یکی یکی املاء فرمود و علی علیهالسلام به دست خویش مینوشت .
همچنین فرمود : من شما را شاهد میگیرم که برادرم و وزیرم و وارثم و خلیفهام در امتم علی بن ابیطالب است و سپس حسن و بعد حسین و بعد از آن نه نفر از فرزندان حسین هستند .
سپس پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : من میخواستم تا این را بنویسم ، سپس آن را به مسجد ببرم
و عموم مردم را دعوت کنم و آن را برایشان بخوانم و آنان را بر آن شاهد بگیرم ولی خداوند نخواست و آنچه را اراده کرده بود ، مقدر نمود .
سلیم میگوید : در زمان حکومت عثمان با ابوذر و مقداد ملاقات کردم و آنان همین مطلب را برایم نقل کردند .
سپس امیرالمؤمنین علیهالسلام و امام حسن علیهالسلام و امام حسین علیهالسلام را در کوفه ملاقات کردم ، آنان هم به طور سرّی همین مطلب را برایم نقل کردند و هیچ کم و زیادی نکردند ، گویی با یک زبان سخن میگفتند .
( کتاب حدیث سلیم بن قیس هلالی ( اسرار آل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم ) ، حدیث 49 ، صص577 ـ 575 )
15 ـ « وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی * إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی »
ترجمه : و هرگز از روی هوای نفس سخن نمیگوید ؛ آنچه میگوید چیزی جز وحی ( الهی ) که بر او القا شده نیست . ( سوره نجم ، آیات 4 و 3 )
16 ـ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از حرکات زننده و فعالیت سری عایشه و حفصه آگاه گردید و با تبی شدید ، وارد مسجد شد و در کنار منبر ایستاد و با صداییبلند به طوری که صدای وی از بیرون مسجد شنیده میشد ، رو به مردم کرد و فرمود :
أیّها الناس ! سعرت النار ، و اقبلت الفتن کقطع اللیل المظلم و إنّی و اللّه ! ما تمسکون علَیّ بشیء إنّی لم أحل إلاّ ما أحلّ القرآن و لم أحرم إلاّ ما حرّم القرآن .
ای مردم ! آتش ( فتنه ) بر افروخته شده و مانند پارههای شب تاریک رویآورده است و شما هیچ نوع دستاویزی بر ضد من ندارید . من حلال نکردم مگر آنچه را که قرآن حلال نموده و تحریم ننمودم مگر آنچه را که قرآن آن را تحریم نموده است .
( سیرهی ابن هشام ، ج 2 ، ص 654 ؛ طبقات ، ابن سعد ، ج 2 ، ص 216 )
17 ـ همان گونه که مطرح شد قرائن به خوبی نشان میدهد که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم میخواست نسبت به ولایت امیرمؤمنان علیهالسلام و امامان علیهمالسلام بعدی سندی مکتوب بر جای گذارد که عمر نگذاشت .
18 ـ ارشاد ، شیخ مفید ، ص 99 ؛ طبقات ، ابن سعد ، ج 2 ، ص 247 ؛ کامل ، ابن اثیر ، ج 2 ، ص219
19 ـ طبقات ، ابن سعد ، ج2 ، ص 247 ؛ کامل ، ابن اثیر ، ج 2 ، ص 219
20 ـ ضع رأسی یا علیّ ! فی حجرک ، فقد جاء أمر اللّه عزّ و جلّ ؛ فإذا فاضت نفسی فتولّ أمری و صلّ علَیَّ أوّل الناس و لا تفارقنی حتّی توارینی فی رمسی و استعن باللّه تعالی .
ترجمه : یا علی ! سرم را بر دامن بگذار که امر خدا فرا رسید ؛ هنگامی که جان از تنم رفت ، خودت کار تجهیز مرا بر عهده بگیر و پیش از همهی مردم بر من نماز گذار و تا مرا در قبرم دفن نکردی ، از من جدا مشو و از خداوند تعالی یاری جوی !
( ارشاد ، شیخ مفید ، ج 1 ، ص 186 )
21 ـ علّمنی ألف باب فتح لی کلّ باب ألف باب و وصّانی بما أنا قائم به إن شاء اللّه .
( تاریخ دمشق ، ابن عساکر ، ج 42 ، ص 385 ؛ البدایة و النهایة ، ابن کثیر ، ج 7 ، ص 359 ؛ ارشاد ، شیخ مفید ، ص 99 )
22 ـ امیر مؤمنان [ علیه السلام ] جسد مطهر پیامبر اعظم ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) را بنا بر وصیتش غسل داد و کفن کرد و بر او نماز گزارد ؛ سپس یاران پیامبر ( صلی اللّه علیه [ و آله [وسلّم ) دسته دسته بر جسد مطهر او نماز گزاردند و این مراسم تا ظهر سه شنبه ادامه داشت ، سپس تصمیم بر این شد که جسد مطهر پیامبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) را در همان حجرهای که در گذشته بود ، به خاک سپارند و مراسم دفن به وسیلهی امیرمؤمنان انجام گرفت .
( طبقات ، ابن سعد ، ج 2 ، ص 281 ؛ شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید ، ج10 ، صص 186 ـ 185 ؛ تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 114 ؛ اعلام الوری ، طبرسی ، ص 138 و ... )
23 ـ وَ لَقَد قُبِضَ رَسُولُ اللّهِ وَ أنَّ رَأسَهُ لَعَلی صَدرِی . وَ لَقَد سَالَت نَفسُهُ فی کَفِّی ، فَأَمرَرتُها عَلی وَجهِی . وَ لَقَد وُلِّیتُ غُسلَه وَالمَلائِکَةُ أَعوَانی ، فَضَجَّتِ الدّارُ وَالأَفنِیةُ : مَلاَءُیَهبِطُ وَ مَلاَءُ یَعرُجَُ وَمَا فَارَقَت سَمعی هَینَمَةٌ مِنهُم ، یُصَلُّونَ عَلَیهِ حَتّی وَارَیناهُ فِی ضَریحِهِ .
( نهج البلاغه ، خطبه 197 )
در طبقات ابن سعد ، ج 2 ، ص 263 آمده است که : شخصی از ابن عباس پرسید : پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در آغوش چه کسی جان سپرد ؟ ابن عباس گفت : پیامبر گرامی صلیاللهعلیهوآلهوسلم در حالی که سر او در آغوش علی علیهالسلام بود ، جان سپرد . همان شخص افزود : عایشه مدّعی است که سر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر سینهی او بود که جان سپرد !
ابن عباس گفتهی او را تکذیب کرد و گفت : پیامبر در آغوش علی علیهالسلام جان داد و علی علیهالسلام و برادر من « فضل » او را غسل دادند .
24 ـ بِأَبی أَنتَ وَ أُمّی یَا رَسُولَ اللهِ ! لَقَد اِنقَطَعَ بِمَوتِکَ مَا لَم یَنقَطِع بِمَوتِ غَیرِکَ مِنَ النُبُوَّة وَ الإِنبَاءِ وأَخبارِ السَّماءِ. خَصَّصتَ حَتَّی صِرتَ مُسَلِّیا عَمَّن سِواکَ وَعَمَّمتَ حَتّی صَارَ الناسُ فِیکَ سَواءً. وَلَو
لاَ أَنَّکَ أَمَرتَ بِالصَّبرِ وَ نَهَیتَ عَنِ الجَزَعِ ، لاَءنفَدنَا عَلَیکَ ماءَ الشُّؤُون ، وَ لَکانَ الدّاءُ مُماطِلاً ، وَ الکَمَدُ مُحالِفا وَ قَلاّ لَکَ ! وَ لکِنّهُ مَا لا یُملَکُ رَدُّهُ ،وَ لاَ یُستَطَاعُ دَفعُهُ ! بِأَبی أنتَ و أُمّی ! أذکُرنَا عِندَ رَبِّکَ وَ اجعَلنَا مِن بَالِکَ !
( نهج البلاغه ، خطبه 235 )
25 ـ تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص114 ؛ أعلام الوری ، طبرسی ، ص 138 ؛ ارشاد ، شیخ مفید ، ص 100
و ...
حکمت بیستم :
گواهی میدهم که بعد از رحلت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نالایقان حق تو را غصب کردند و به تو و خاندان مطهرت ظلمها نمودند ؛ اما تو برای رضای خدا صبر کردی .
سلام بر تو یا امیرالمؤمنین یا اباالحسن ! که مظلومترین فرد در میان بشر هستی !
با آن همه سفارشات برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی تو و خاندان تو چه زود فرامین رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را فراموش کردند و به شما ظلمها نمودند ! تو که همیشه در هنگام حیات رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم محترم و عزیز بودی ، اما وای ، و صد وای ! به محض رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آن قوم ، عزت و حرمت تو را شکستند ! برای دو روز زندگانی پست دنیا ، حق مسلّمت را غصب نمودند ، به خانهات هجوم آوردند و آن را به آتش کشیدند ! خاک عالم بر سر روزگار باد ! آنان به نور چشم رسول خدا یعنی همسر ارجمند و گرامیات ، بانوی دو عالم هم رحم نکردند و با مضروب نمودن آن حضرت علیهاالسلام وی را به شهادت رسانیدند .
به خدا قسم بیان کردن این وقایع بسیار سخت است ! مصیبت آن چنان سنگین است که بیان آن قلبهای عاشقانت را پرخون میکند ، اما باید گفت تا مظلومیتت آشکار شود و جهانیان بفهمند که نابکاران با قرآن ناطق ، محور حق و برادر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم چه کردند !
باید گفت تا عالمیان بفهمند که نابکاران با اولین مسلم ، پرچمدار سپاه اسلام و باب علم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و وصی او چه کردند !
اکنون با قلبی آکنده از اندوه و چشمانی اشک بار با مستندات معتبر تاریخی این وقایع را به تحریر میآورم و مظلومیتت را بازگو میکنم ؛ هر چند بیان این حقایق بر متعصّبان بسیار ناگوار است !
همهی عالمیان دیدند که پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم در غدیر خم تو را به جانشینی خود معرفی نمود ؛ اما همین که برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم چشم از دنیا فرو بست و به سرای ابد رحلت فرمود ، تو در حالی که با تعدادی از یاران رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مشغول غسل و کفن پیکر مطهر آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی ، گروهی مخفیانه در مکانی جمع شدند و خود سر برای جامعهی اسلامی خلیفه تعیین نمودند و با این کارشان سفارشات پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به پشت سر انداخته و اولین پایههایانحراف را در دین خدا بنا نهادند .1
آری !
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به تو وصیت کرده بود که او را غسل دهی و کفن کنی و بر او نماز بخوانی و پیکر مطهرش را به خاک بسپاری و نیز به تو فرموده بود که تا این اعمال را انجام ندادی به کاری اقدام ننمائی ؛ تو مشغول عمل کردن به وصیت برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی که توطئه گران فرصت را غنیمت شمردند و در غیاب تو تجمع کردند و خودسرانه خلیفه انتخاب نمودند و سپس با تهدید و تطمیع از مردمان بیعت گرفتند !2
برخی از یاران رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم که همراهی آن گروه را نکردند سریعاً به تو خبر دادند که یا علی ! چه نشستهای که در سقیفه بنی ساعده گروهی با ربودن مناقب تو به نفع خودشان در صدد توطئهای بزرگ هستند ، تو به آنان جواب دادی که نمیتوانم وصیت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را نادیده بگیرم و پیکر مطهرش را رها کنم و از خانه خارج شوم و سپس فرمودی : پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به من گفته بود که بعد از رحلتش امت این چنین به قهقرا بر میگردند .
اما تو هرگز سکوت نکردی و برای اتمام حجت شب هنگام همسر گرامیات را سوار بر مرکبی نمودی و دست دو پسرت را گرفتی و هیچ یک از مهاجران و انصار را باقی نگذاشتی مگر آنکه به خانههایشان آمدی و حق خود را بر ایشان یادآور شدی و از آنان ـ جهت باز پس گرفتن حق خود ـ یاری طلبیدی .
اما از میان امت فقط چهل و چهار نفر برای یاری تو اعلام آمادگی نمودند و با تو قرار گذاشتند که صبح با سرهای تراشیده در حالی که اسلحههایشان را به همراه دارند به درب منزل تو آیند و تا سر حد مرگ از حق دفاع کنند و استوار بمانند ؛ اما وقتی صبح شد جز چهار نفر با سرهای تراشیده و سلاح بر دست نیامدند !3 تو دو شب دیگر هم نزد آنان رفتی و آنان را به استمداد فرا خواندی ، آنان گفتند صبح حتما برای یاری تو خواهیم آمد ، اما دوباره جز آن چهار نفر کسی نیامد !
وقتی تو عهد شکنی و بیوفایی آنان را دیدی ، خانه نشینی اختیار کردی و به قرآن رو آوردی و مشغول تنظیم و جمع آن شدی و از خانهات خارج نشدی تا آنکه آن را جمعآوری نمودی در حالی که قبلاً در اوراق و تکه چوبها و پوستها به صورت پراکنده بود . وقتی که مشغول نوشتن قرآن با دستان مبارک خود طبق تنزیل و تأویلش و ناسخ و منسوخش بودی ، دستگاه خلافت به دنبال تو فرستاد که بیرون روی و با غاصبان خلافتت بیعت کنی ! تو جواب دادی : من مشغول هستم و با خود قسم یاد کردهام که عبا بر دوش نیندازم جز برای نماز تا آن که قرآن را تنظیم و جمع نمایم .
بعد از گذشت چند روز که از کتابت کلام خدا فارغ گشتی ، آن قرآن را بر دست گرفتی و به مسجد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم رفتی و با صدای بلند فرمودی :
ای مردم ! من از روزی که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از دنیا رفته به غسل و تجهیز آن حضرت و سپس به قرآن مشغول بودهام تا آنکه همهی آن را جمع آورینمودم . خداوند بر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم آیهای نازل نکرده مگر آن که آن را جمع آوری کردهام و آیهای از قرآن نیست مگر آنکه برای پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم خواندهام و تأویلش را به من آموخته است .
سپس فرمودی :
برای آنکه فردا نگوئید : ما از این مطالب بیخبر بودیم و در روز قیامت نگوئید : من شما را به یاری خویش دعوت نکردم و حق را برایتان یاد آور نشدم .
عمر گفت : ما از قرآن تو بینیازیم !
سپس تو به خانه باز گشتی .
عمر به ابوبکر گفت :
سراغ علی بفرست که باید بیعت کند و تا او بیعت نکند ما صاحب مقامی نیستیم و اگر بیعت کند از جهت او آسوده میشویم .
ابوبکر کسی را نزد تو فرستاد که : خلیفه رسول خدا را جواب بده !
و تو فرمودی :
سبحان اللّه ! چه زود دروغ بستند !
عمر به رفیقش گفت :
باید سراغ او بفرستی تا بیعت کند ، چرا که کسی جز او و اهل خانهاش و این چهار نفر باقی نمانده مگر آنکه بیعت کردهاند !
ابوبکر گفت :
چه کسی را سراغ او بفرستیم ؟ عمر گفت : « قُنْفُذ » را میفرستیم که او مردیتند خو و غلیظ و خشن و از آزادشدگان است .
ابوبکر قنفذ را با عدهای سراغ تو فرستاد . او آمد و تو به او اجازهی ورود ندادی ، وی برگشت .
آنان به نزد ابوبکر و عمر برگشتند در حالی که در مسجد نشسته بودند و مردم اطراف آن دو بودند ، گفتند : به ما اجازه داده نشد .
عمر گفت :
بروید ؛ اگر به شما اجازه داد ، وارد شوید و گرنه بدون اجازه وارد شوید !
آنها آمدند و اجازه خواستند ؛ همسر گرامیات ، بانوی دو عالم علیهاالسلام فرمود :
به شما اجازه نمیدهم وارد خانهی من شوید !
همراهان او برگشتند ؛ ولی قنفذ ملعون آن جا ماند .
آنان به ابوبکر و عمر گفتند : فاطمه چنین گفت و ما از این که بدون اجازه وارد خانهاش شویم ، خودداری کردیم .
عمر عصبانی شد و گفت : ما را با زنان چه کار است ! !
سپس به مردمی که اطرافش بودند دستور داد تا هیزم بیاورند ؛ آنان هیزم برداشتند و خود عمر نیز همراه آنان هیزم برداشت و آنها را اطراف خانهی تو و همسرت و فرزندانت قرار دادند !
سپس عمر ندا کرد به طوری که همهی شما که در خانه بودید ، شنیدید :
به خدا قسم ای علی ! باید خارج شوی و با خلیفهی پیامبر بیعت کنی وگرنه خانه را با اهلش به آتش میکشم !
باید روزگار تا قیامت بگرید از این سخن ! او چه میگفت ؟ ! خانهی چه کسی را میخواهد به آتش بکشد ؟ ! ! خانهی تو و همسر و فرزندانت را ؟!!! همان خانهای که جبرائیل امین بارها از ساکنین آن یاد کرده و به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نسبت به داشتن چنین خانوادهای تبریک گفته ؟ !4
آن خانهای که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بعد از نزول آیهی : « إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا » تا نه ماه هر روز صبح بعد از نماز بر ساکنان آن سلام میفرستاد ؟!5 خانهی امید رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و خانهی وحی ؟! میخواهد آن را به آتش بکشد ؟!!!
همان خانهای که برادر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در آن است ! همان خانهای که پارهی وجود رسول خدا در آن است ؟ همان خانهای که دو نور چشم رسول خدا در آن است ؟!!6
خداوند متعال در قرآنش میفرماید : ای پیامبر ! به امتت بگو که من در قبال رسالتم از شما اجری نمیخواهم مگر مودّت و نیکی به خاندانم .7
اما آنان میخواهند مزد زحمات بیشمار برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را بدهند ؟ ! همان عزیزی که آنان را از کفر و شرک و خرافات خارج نمود و عزت بخشید ، حال میخواهند پاداش زحماتش را این گونه بدهند ؟ !
« أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ »8
اف بر شما و بر آنچه غیر از خدا میپرستید ! مگر نمیاندیشید ؟
بعد از آن تهدید ، همسر گرامیات علیهاالسلام فرمود :
ای عمر ! ما را با تو چه کار است ؟
جواب داد :
در را باز کن و گرنه خانه تان را به آتش میکشم !
بانوی دو عالم علیهاالسلام فرمود :
ای عمر ! از خدا نمیترسی که به خانهی من وارد میشوی ؟ !
اما او توجهی نکرد و آتش طلبید و آن را بر در خانه شعلهور ساخت و سپس در نیمسوخته را با ضربهای باز کرد در حالی که بانوی دو عالم علیهاالسلام در پشت در قرار داشت .
او با همراهانش وارد شد و همسرت علیهاالسلام که در آن واقعهی عظیم خود را فدایی جان تو کرده بود در مقابل او در آمد و فریاد زد : یا ابتاه ، یا رسول اللّه !
آن از خدا بیخبر در مقابل چشمان تو و فرزندانت غلاف شمشیر را محکم بر پهلوی حضرت زد و بانوی دو عالم ناله کرد : یا ابتاه ! عمر تازیانه را بلند کرد و به بازوی او زد و بانوی دو عالم علیهاالسلام صدا زد :
یا رسول اللّه ! ابوبکر و عمر با بازماندگانت چه بد رفتاری کردند !
تو که همسر بزرگوارت علیهاالسلام نگذاشته بود پشت در آیی ، بلافاصله از جا برخاستی و گریبان عمر را گرفتی و او را به شدت کشیدی و بر زمین زدی و بر بینی و گردنش کوبیدی و خواستی او را بکشی ؛ ولی سخن و وصیت برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به یاد آوردی که تو را دعوت به صبر در برابر این مصیبت و بلا کرده بود !
به او گفتی :
ای فرزند خطّاب ! قسم به آنکه محمّد را به پیامبری مبعوث نمود ، اگر نبود مقدّری که از طرف خداوند گشته و عهدی که پیامبر با من نموده است ، میدانستی که تو نمیتوانی به خانهی من داخل شوی .
او نور چشم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را تازیانه زد در حالی که خود از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنیده بود که فرمود : هرکس فاطمه را بیازارد من را آزرده است !
و شنیده بود که برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی دختر گرامیاش فرمود :
براستی که خداوند با غضب فاطمه غضبناک میشود .10
آنان با این کارشان خدا را به غضب آوردند و لعن و نفرین ابدی را شامل خود نمودند .
عمر فرستاد و کمک خواست ؛ مردم هم هجوم آوردند و داخل خانهی تو شدند ، تو هم سراغ شمشیرت رفتی ، ولی آنان زودتر به شمشیرت رسیدند و با عدهی زیادشان بر سر تو ریختند و عدهای از آن مأموران با شمشیر بر تو حملهور شدند و تو را گرفتند و بر گردنت طنابی انداختند و سپس آن مأموران تو را کشان کشان به مسجد بردند تا به زور از تو بیعت برای ابوبکر بگیرند .
آن قوم نابکار بر گردن برادر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ریسمان افکندند ، همو که قرآن ناطق و دروازهی علم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در میان امت بود !
در حالی که آنان از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنیده بودند که فرمود : علی از من است و من از علی .
در حقیقت آن قوم بر گردن رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ریسمان انداختند !9
چه کسی باور میکرد که روزی با پرچمدار سپاه توحید چنین رفتاری کنند ؟ ! چه کسی باور میکرد روزی شیر خدا را کشان کشان با تازیانه به مسجد برند ؟ !
اما تو باز هم برای رضای خدا صبر کردی و خشم خویش را بروز ندادی که مردان الهی این گونهاند .
ای روزگار ! ای زمان ! و ای تاریخ ! چگونه تاب آوردید و راوی چنین حادثهی تلخ و دردناکی شدید ؟ !
چگونه نالههایتان بر آسمانها نرفت و باران خون از دیدگانتان سرازیر نگشت ؟ !
چه بسا اگر روزگار و زمین و زمان به سخن در آیند ، بگویند :
ما نالهها سر دادیم و خون جگرها از دیدگان چون سیل روان ساختیم ؛ اما گوشها و چشمهای مردمان آن زمان ، چون کر و کور بود ، چیزی را درک نکردند !
اگر ملائکه آسمانها آنگاه که در اوایل هجرت ،رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مردمان را دو به دو برادر کرد و در آخر کار ، تو را در آغوش گرفت و به مردمان گفت : هان ای مردم ! بدانید علی برادر من در دنیا و آخرت است ، از شور و شعف بر نام تو و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم که با نور در آسمانها نوشته شده بود ، گل باریدند اکنون همان ملائکه با دیدن چنین صحنهی جانگدازی در آسمانها ناله و شیون سر دادند !
چه کسی تصور میکرد که روزی یکی از سران شجرهی خبیثه ـ که در اکثر جنگها پرچم دار سپاه کفار بود ـ به نام خلیفهی مسلمین بر مسند حکومت بنشیند و تو را با ذکر آن واقعه مورد طعن قرار دهد !
معاویة بن ابی سفیان ـ که لعنت خدا بر او و پدرش و فرزندانش باد ـ سی سال بعد از آن واقعه در نامهای به تو چنین نوشت :
... تا آنجا که دستگاه خلافت ، تو را مهار کرد و بسان شتری سرکش برای بیعت سوق داد .10
و تو در پاسخ نامهی آن ملعون ابد گفتی :
در نامهی خود نوشته بودی که « من بسان شتری سرکش برای بیعت سوق داده شدم » ، به خدا سوگند خواستی که از من به بدی یاد کنی ، ولی در واقع مرا ستودی ! و خواستی رسوا کنی ، اما خود رسوا شدی ؛ و هرگز بر مسلمانی ایرادی نیست که مظلوم واقع شود .11
آن گروه تو را بردند در حالی که به شدت میکشیدند تا آنکه نزد ابوبکر رسانیدند
و این در حالی بود که عمر بالای سر ابوبکر با شمشیر ایستاده بود و « خالد بن ولید » و « ابو عبیده بن جرّاح » و « سالم مولی ابی حذیفه » و « معاذ بن جبل » و « مغیره بن شعبه » و « اسید بن حضیر » و « بشیر بن سعید » و سایر مردم در اطراف ابوبکر نشسته بودند و اسلحه همراهشان بود .
آنان تو را وارد مسجد کردند و تو با صدای بلند به آنان گفتی :
به خدا قسم !
اگر شمشیر در دستم قرار میگرفت میدانستید که هرگز به این کار دست نمییابید .
به خدا قسم !
خود را در جهاد با شما سرزنش نمیکنم و اگر چهل نفر برایم ممکن میشد ، جمعیت شما را متفرق میساختم ؛ ولی خدا لعنت کند اقوامی را که با من بیعت کردند و سپس مرا خوار نمودند .
ابوبکر تا چشمش به تو افتاد فریاد زد : او را رها کنید !
تو فرمودی : ای ابوبکر ! چه زود جای پیامبر را ظالمانه غصب کردید ! تو به چه حقی و با داشتن چه مقامی ، مردم را به بیعت خویش دعوت مینمایی ؟ آیا دیروز به امر خدا و پیامبر با من بیعت نکردی ؟
عمر در این هنگام با تندی گفت : بیعت کن و این اباطیل را رها کن !
تو فرمودی : اگر انجام ندهم شما چه خواهید کرد ؟ !
گفتند : تو را با ذلت و خواری میکشیم !
تو فرمودی : در این صورت بندهی خدا و برادر پیامبرش را کشتهاید !
ابوبکر گفت : بندهی خدا بودن درست است ، ولی به برادر پیامبر بودن اقرار نمیکنیم !
به او فرمودی : آیا انکار میکنی که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بین من و خودش برادری قرار داد ؟
گفت : آری !
سپس رو به جمعیت کردی و گفتی : ای گروه مسلمانان و ای مهاجرین و ای انصار ! شما را به خدا قسم میدهم که آیا در روز غدیر خم از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نشنیدید که
فرمود : هرکسی من بر او ولایت دارم ، علی نیز بر او ولایت دارد ؟ !
آنگاه از آنچه پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی مقام و جایگاهت فرموده بود چیزی باقی نگذاشتی جز آن که یادآور شدی و مردم سخنان تو را تصدیق کردند .
وقتی ابوبکر ترسید که مردم تو را یاری کنند ، به تو گفت : آنچه گفتی حق است که با گوش خود شنیدهایم و قلب هایمان آن را در خود جای داده است ؛ و لکن بعد از آن
از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنیدیم که میگفت : ما اهل بیتی هستیم که خداوند ما را انتخاب کرده و ما را بزرگوار داشته و آخرت را برای ما بر دنیا ترجیح داده است و خداوند برای ما اهل بیت ، نبوت و خلافت را جمع نخواهد کرد .
شگفتا ! چگونه او بر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دروغ بست در حالی که به خوبی میدانست هر که بر پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دانسته دروغ بندد ، جایگاهش دوزخ است !
خداوند در کلام جاویدش میفرماید :
و زندگانی دنیا جز بازی و سرگرمی و لهو و لعبی بیش نیست ،12 و آخرت بسیار برتر و پابرجاتر است .13
مگر این دو روز حیات پست دنیا چه میزان ارزش دارد که انسان برای رسیدن به آن هرگونه حقی را باطل کند و باطلی را حق ؟ !
آنگاه که وی چنین سخنی را گفت ، تو فرمودی : آیا کسی از اصحاب پیامبر هست که با تو در این مطلب حضور داشته و آن را تأیید کند ؟
عمر گفت : خلیفهی پیامبر راست میگوید ؛ من هم از پیامبر شنیدم آن چه را ابوبکر گفت ! ابوعبیده جرّاح و سالم مولی ابی حدیفه و معاذ بن جبل هم گفتند : راست میگوید ما این مطلب را از پیامبر شنیدیم .
زمانی که چند نفر با دروغ ، دروغِ اولی را تأیید نمودند ، به آنان فرمودی :
وفا کردید به صحیفهی ملعونهای که در کعبه بر آن هم پیمان شدید که : اگر خداوند جان پیامبر را بگیرد ، خلافت را از ما اهل بیت بگیرید .14
این مطلب را پیامبر به من فرمود و من به رسول خدا گفتم : یا رسول اللّه ! در آن زمان چه کنم ؟
پیامبر به من فرمود :
اگر یارانی علیه آنان یافتی با آنها جهاد کن و اعلام جنگ نما و اگر یارانی نیافتیبیعت کن و خون خود را حفظ نما .
و سپس فرمودی :
به خدا قسم ! اگر آن چهل نفر که با من بیعت کردند وفا مینمودند در راه خدا با شما جهاد میکردم ، ولی به خدا قسم ! بدانید که احدی از نسل شما تا روز قیامت به خلافت دست پیدا نخواهد کرد .
تو دلیل دروغ بودن سخنانشان را با استناد به کلام خدا ثابت کردی و فرمودی :
دلیل کذب محض بودن سخنی که به پیامبر نسبت دادید ، کلام خداوند متعال است که میفرماید :
آیا بر مردم حسد میبرند بر آنچه خداوند از فضلش به آنان داده است ؟ ما به ابراهیم کتاب و حکمت دادیم و به آنان حکومت بزرگ دادیم .15
کتاب یعنی نبوت و حکمت یعنی سنت و حکومت یعنی خلافت و ما آل ابراهیم هستیم .
در این هنگام ابوذر و مقداد و سلمان ـ این سه یار مخلص رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ـ برخاستند و گفتند :
یا علی ! اگر امر بفرمایی شمشیر میزنیم و تا آخرین قطرهی خون از تو دفاع میکنیم !
تو به آن سه یار مخلص و جان بر کف فرمودی : خودداری کنید و وصیتی که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به شما کرده ، به یاد آورید .
عمر ، در حالی که ابوبکر بالای منبر نشسته بود به او گفت :
چطور بالای منبر نشستهای در حالی که این مرد روی جنگ دارد و برنمی خیزد با تو بیعت کند ؛ دستور بده گردنش را بزنیم !
سخن آن شخص در حالی بود که دو فرزند عزیزت امام حسن و امام حسین ( سلام اللّه علیهما ) ایستاده بودند ؛ وقتی گفتهی وی را شنیدند به گریه افتادند . تو آن دو نور چشم را به سینه چسباندی و فرمودی :
گریه نکنید ! به خدا قسم بر قتل پدرتان قدرت ندارند !
امّ ایمن پرستار پیامبر16 آمد و گفت :
ای ابوبکر ! چه زود حسد و نفاق خود را ظاهر ساختید ! عمر دستور داد تا او را از مسجد بیرون کردند و گفت : ما را با زنان چه کار است !
« بریده اسلمی » ـ از صحابه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ـ شجاعانه برخاست و گفت : ای عمر ! آیا بر برادر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم حمله میکنی ؟ تو در میان قریش آن کسی هستی که تو را آن طور که باید میشناسیم ! آیا شما دو نفر همان کسانی نیستید که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به شما فرمود : نزد علی بروید و به عنوان امیرالمؤمنین بر او سلام کنید ؟ شما هم گفتید : آیا این از امر خداست ؟ فرمود : آری !
ابوبکر گفت :
چنین بود ؛ اما بعد پیامبر فرمود : برای اهل بیت من ، نبوت و خلافت جمع نمیشود !
بریده گفت :
به خدا قسم پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم این را نگفته است . به خدا قسم ! در شهری که تو در آن امیر باشی ، سکونت نمیکنم .
عمر دستور داد تا او را هم زدند و بیرون کردند .
سپس عمر به تو گفت :
برخیز ای فرزند ابیطالب و بیعت کن !
تو فرمودی :
اگر انجام ندهم چه خواهید کرد ؟
گفت :
به خدا قسم در این صورت گردنت را میزنم !
تو سه مرتبه سخنت را تکرار کردی و همان جواب را شنیدی و سپس بدون آنکه کف دستت را باز کنی دستت را دراز کردی و ابوبکر هم روی دست تو زد و به همان مقدار قانع شد .
تو در همان هنگام که در گردن مبارکت ریسمان بود متوجه قبر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شدی و فرمودی :
ای پسر عمو ! این قوم مرا خوار کردند و نزدیک بود مرا بکشند .
تو آن سخنی را فرمودی که حضرت هارون علیهالسلام به برادرش موسی علیهالسلام گفت : ای فرزند مادرم ! ( در غیاب تو که به طور رفتی و آنان بت پرست شدند ) مرا خوار کردند و ( آنگاه که آنان را نصیحت کردم که دست از گوساله پرستی بردارند ) نزدیک بود مرا بکشند !17
به « زبیر » گفتند که بیعت کند ، او بیعت نکرد ؛ عمر و خالد بن ولید و مغیرة بن شعبه با عدهای از مردم به او حمله کردند و شمشیرش را از دستش خارج کردند و بر زمین زدند و شکستند و او را کشان کشان آوردند .
عمر روی سینهی او نشست و گفت : بیعت کن و گرنه کشته خواهی شد !
زبیر به او گفت : به خدا قسم اگر شمشیر در دستم بود از من فاصله میگرفتی ! سپس بیعت کرد .
آنان سپس متوجه سلمان شدند و محکم بر گردن او کوبیدند و وی را بر زمین زدند
و دستش را گرفتند و پیچاندند و او به اجبار بیعت کرد .
و سپس ابوذر و مقداد را تهدید به مرگ کردند و آنان نیز به اجبار بیعت کردند .
سلمان رو به آنان کرد و گفت : با این کارتان خود را در هلاکت افکندید ، آیا میدانید چه عملی را مرتکب شدهاید ؟ !
عمر گفت :
ای سلمان ! حال که رفیقت بیعت نمود و تو نیز بیعت کردی ، هرچه میخواهی بگو و رفیقت هم هر چه میخواهد بگوید !
سلمان در جوابش گفت : گناه همهی امت تا روز قیامت بر گردن تو و رفیقت است !
عمر گفت :
هر چه میخواهی بگو ! آیا چنین نیست که بیعت نمودی و خداوند چشمت را روشن نساخت که رفیقت خلافت را بر عهده بگیرد ؟ !
دوباره سلمان جوابش را با آیات قرآن داد و تو به آن یار وفادار فرمودی : ایسلمان ! تو را قسم میدهم که ساکت باشی .
ابوذر گفت :
ای عمر ! ما را به محبت آل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و احترام آنان سرزنش میکنی ؟ ! خدا لعنت کند هرکس آنان را دشمن بدارد !
عمر گفت :
آمین ، خداوند لعنت کند هرکس را که به حق آنان ظلم کند ! ولی به خدا قسم ! آنان را در خلافت حقی نیست و آنان با سایر مردم یکساناند !
تو به عمر فرمودی : ای عمر ! ما را در خلافت حقی نیست ولی برای تو و رفیقت حقی است ؟ وای بر تو ! اگربدانی چه جنایتی بر خود روا داشتهای !
عمر به تو گفت : ای اباالحسن ! اکنون که بیعت کردی دگر بس کن ؛ چرا که عموم مردم به رفیق من رضایت دادند و به تو رضایت ندادند ، پس گناه من چیست ؟ !
ابوبکر گفت :
ای عمر ! حال که با ما بیعت کرده و از شر او و حملهی ناگهانی و فسادش در کارمان در امان شدیم ، بگذار هر چه میخواهد بگوید .
تو در ادامه ، آن چه برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی آنان و جایگاهشان در عذاب قیامت فرموده بود ، همه را گفتی و سپس ریسمان را از گردن خارج ساختی و به گوشهای پرتاب نمودی و از مسجد خارج شدی و به سمت منزل حرکت کردی .18
تو وقتی که به خانهی نیم سوختهات وارد شدی ، همسر عزیز و ارجمندت را مشاهده کردی که در اثر ضربهی آن نابکاران در بستر افتاده است ؛ با چشمانی اشک بار و قلبی
پر از آه و اندوه بر بالین همسرت علیهاالسلام وارد شدی و آن حضرت علیهاالسلام با آن وضعیت وخیم جسمانیاش تو را دلداری میداد .
آنان پارهی تن رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را کتک زدند و در نیم سوخته را بر پهلوی او کوبیدند و حرمت بانوی دو عالم را شکستند . مگر گناه صدیقهی کبری چه بود که آنان چنین برخوردی را با آن حضرت کردند ؟ !
گناه او دفاع از حق تو بود ، گناه او رسوا کردن ظالمان بود و گناه او راهنمایی مردم به صراط مستقیم الهی بود !
آن بانوی بزرگوار علیهاالسلام بعد از رحلت پدرش رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم برای جلوگیری از انحراف امت در مسجد پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر جایگاه پدر بزرگوارش قرار گرفت و با صدایی رسا به مردمان فرمود :
ای مردم !
آگاه باشید و بدانید که پدران این امت محمّد و علی علیهماالسلام هستند ؛ اگر از آنان اطاعت کنید کژیهایتان را اصلاح میکنند و از عذاب دردناک جهنم نجاتتان میبخشند و همراهی با آن دو ، نعمت جاودان ( بهشت ) را نصیبتان میکند .19
و نیز به امت فرمود :
به خدا سوگند ! اگر حق را به اهلش واگذار مینمودند و از عترت پیامبر پیروی میکردند ، حتی دو نفر دربارهی [ دین ] خدا اختلاف نمینمودند .20
آری ! حق گویی بانوی دو عالم و دفاع از حق مسلّم تو ، گناه او در چشمان غاصبان خلافت بود !
آن بانوی بزرگوار علیهاالسلام ، چنان قلب مطهرش ـ که به وسعت عرش خداست ـ آزردهی آن قوم گشت که به تو وصیت نمود ، وی را شبانه غسل و کفن کنیو به خاک بسپاری20 زیرا آن حضرت علیهاالسلام نمیخواست که ظالمان در مراسم تشییع و تدفین او شرکت کنند .21
تو به وصیت همسر گرامیات عمل کردی و پس از شهادت وی ، به دور از چشمان
مردمان ، او را غسل و کفن نمودی و در دل شب به خاک سپردی و آنگاه که پیکر مطهر صدیقهی کبری علیهاالسلام را در قبر قرار دادی با دلی پر زخم و چشمانی اشکبار متوجه قبر رسول خدا شدی و چنین با او درد دل کردی :
« سلام بر تو ای رسول خدا ! سلامی از طرف من و دخترت که هم اکنون در جوارت فرود آمده و شتابان به شما رسیده است !
ای پیامبر خدا ! صبر و بردباری من با از دست دادن فاطمه کم شده ، و توان خویشتنداری ندارم . این من بودم که با دست خود تو را در میان قبر نهادم و جان گرامی تو میان سینه و گردنم پرواز کرد .
پس امانتی که به من سپرده بودی برگردانده شد و به صاحبش رسید . از این پس اندوه من جاودانه و شب هایم ، شب زنده داری است . به زودی دخترت تو را آگاه خواهد ساخت که امت تو چگونه در ستمکاری بر او اجتماع کردند ، از فاطمه بپرس و احوال اندوهناک ما را از او خبر گیر ؛ که هنوز روزگاری سپری نشده و یاد تو فراموش نگشته است » .22
از آن زمان تا اکنون قبر مطهر همسر گرامیات علیهاالسلام مخفی مانده است و این به خاطر وصیتی بود که آن حضرت به تو کرد .
قبر او مخفی است تا همهی عالمیان از خود سؤال کنند :
چرا قبر دُردانهی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و نور چشم او باید مخفی باشد ؟ !
تا همهی عالم از خود سؤال کنند :
چرا باید دختر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به تو وصیت کند که در دل تاریکی شب وی را به خاک بسپاری ؟
و بیان این مظلومیتهای تو و همسرت دروغ نیست ، بلکه حق است ومنکران امامت و خلافتت نیز آن را در کتب خویش نقل نمودهاند .23
سخن نانجیبی که مدّعی مسلمانی است مرا به شگفتی واداشته است ! چگونه آن نانجیب ادعای مسلمانی میکند در حالی که حملهی وحشیانه به خانهی تو ـ که محل
هبوط ملائکه است ـ را از افتخارات و رشادتهای دستگاه خلافت میداند و با بیشرمی نسبت به برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آن را در اشعار متعفّنش چنین میآورد :
« چه نیکو سخنی عمر به علی زد ، شنوندهی این کلام را گرامی بدار و گویندهاش را بزرگ بدار !
که به آتش میکشم خانهات را و نمیگذارم در آن بمانی ، در صورتی که بیعت نکنی ؛ اگر چه دختر محمد در آن خانه باشد !
چه کسی غیر از عمر میتوانست در مقابل شهسوار دودمان عدنان و مدافع آنان چنین سخنی بگوید » .24
با اجازه از محضر مقدست یا امیرالمؤمنین ! چند کلام با این نانجیب سخنی دارم :
هرچه فکر میکنم نمیدانم به تو چه بگویم و چه واژهای برای تو استعمال کنم ای نانجیب ! که لایق آن باشی و حق مطلب را دربارهی تو ادا کنم ! ؟
تو فقط اسم امیرالمؤمنین را شنیدهای و مغز کوچکتر از فندقات نتوانست قطرهای از دریای بیکران مولانا امیرالمؤمنین علیهالسلام را درک کند !
تو سبب مباهات و افتخار میدانی حملهی وحشیانه به خانهی وحی را ؟ !
به همان خانهی مقدسی که جبرائیل امین با رخصت و اجازه وارد آن میگشت ؟ !
تو که خود را مسلمان میدانی !
آیا کلام خدا را خواندهای که میفرماید :
« ای پیامبر ! به امت بگو که من مزدی جز محبت به اهل بیتم از شما نمیخواهم ».25
در کلامت از حماسه و رشادت عمر بن خطاب سخن گفتهای !!
: « چه کسی غیر از عمر میتوانست در مقابل شهسوار دودمان عدنان چنین سخنی بگوید ! »
ای نانجیب !
آیا این شجاعت و حماسه است که گروهی تا دندان مسلح به خانهی وحی حمله کنند و زنان و کودکان را بترسانند و کتک بزنند و خانه را به آتش بکشند !
آیا در مرام تو نام این اعمال ناجوانمردانه شجاعت و رشادت است !
از شجاعت فلانی دم میزنی ؟ ! !
نمیدانی یا خودت را به نفهمی میزنی ؟ !
همان کسی را که تو با آب و تاب در اشعارت از رشادتش دم میزنی ، در جنگ احد از ترس جانش به سپاه دشمن پشت کرد و پا به فرار گذاشت و این در حالی بود که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم او و دیگران را ـ که پا به فرار گذاشته بودند ـ صدا میزد و به مقاومت فرا میخواند اما او و بسیاری دیگر از ترس جانشان میگریختند !
و اما مولایمان علی بن ابیطالب علیهالسلام در آن نبرد سخت تا پای جانش از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دفاع نمود و در همان جنگ پیکر مبارکشان ، دهها زخم و جراحت به خود دید .
در جنگ حنین نیز او و بسیاری دیگر از ترس جانشان گریختند و مولایمان علی علیهالسلام چون صد شیر میغرّید و از جان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دفاع مینمود .
و اگر نمیدانی این را هم بدان !
در جنگ خندق آنگاه که عمرو بن عبدود با چند تن دیگر از کفار از خندق عبور کرد و با ندای بلند ، عقاید مسلمین را به مسخره گرفته بود ، او و رفیقش از ترس ، خود را پشت سر نبی مکرم اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم پنهان نمودند و هرچه پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به آنان و دیگر یاران میفرمود : یکی جلو رود و شر او را کم کند ،کسی پیش نرفت و همان کس که تو از رشادتش دم میزنی ، جرأت نکرد قدمی به جلو بردارد و در جای خویش میخکوب گردید .
و این مولایمان علی بن ابیطالب علیهالسلام بود که با تکبیر قدم به میدان نهاد و با ضربتی عمرو بن عبدود را به جهنم واصل نمود و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را شاد ساخت و دربارهی رشادتش فرمود :
ضربت علی بن ابیطالب در روز خندق افضل است از عبادت جن و انس تا روز قیامت !
شنیدهام که این اشعار کثیف را در جلسهای در حضور بزرگان ادبا و دیگران با آب و تاب و هیجان خواندهای و حضّار هم با سوت و کف تو را مورد تشویق خود قرار دادهاند ؟ !26
شاد مباش که نکتهای به تو خواهم گفت که صورتت را به خاک مذلت میکشد ! !
سخن مشهور رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به امیرمؤمنان علیهالسلام را بر تو بازگو میکنم که فرمود :
علی را جز مؤمن دوست نمیدارد و جز منافق به او بغض نمیورزد .27
و سخن دیگر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را هم بشنو که به علی علیهالسلام فرمود :
ای علی ! هرکس با دشمنی تو بمیرد ، یهودی یا نصرانی میمیرد .28
و این سخن را نیز بشنو که بزرگان خودتان در کتب خود آوردهاند که :
برخی از اصحاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم انسانهای ناپاکزاد را با دشمنی به علی بن ابیطالب علیهالسلام میشناختند !29 آری ، دوباره هم بشنو : برخی از اصحاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآله انسانهای ناپاکزاد را با دشمنی به علی بن ابیطالب میشناختند !
و این را هم بشنو که از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل شده است که :
شکّاکان نسبت به علی از قبر خویش محشور میشوند در حالی که در گردنشان طوقی از آتش است که آن طوق دارای سی صد شعله میباشد و بر سر هر شعله شیطانی است که صورت وی را میسوزاند تا آن هنگامی که برای حساب رسی در پیشگاه الهی حاضر میشود .30
خداوند متعال ما را با امیر مؤمنان علیهالسلام محشور بدارد و تو و مشوّقانت و همفکرانت را با همان کسان !
سلام خدا بر تو باد یا اباالحسن ، یا امیرالمؤمنین !
ای پرچم هدایت و بزرگ مرد تاریخ بشریت و ای باب رحمت خدا تا ابد ؛ اگر انسانهایی قدر تو را نشناختند و به تو و خاندانت ظلمها روا داشتند ؛ لیکن ای محبوب خدا و رسول وی صلیاللهعلیهوآلهوسلم ! تو عاشقانی داری که هرگاه نام مبارکت را میشنوند ، قلبهایشان فرو میریزد و اشکها از دیدگانشان جاری میشود .
اگر به خانهی تو حمله کردند و به ساحت مقدس تو و اهل بیت تو علیهمالسلام جسارت روا داشتند ، اما عاشقانی داری که شیدا و واله تو هستند و خود را خاک پای تو و فرزندان پاک و مطهرت هم نمیدانند !
ای گرد وغبار کوی تو سرمهی دیدگانمان ! ای صورتهای ما بر زمین ، فرش پایتو ! ای نور ! ای خورشید ! ای باب پرواز در ابدیت از آستان تو ! ای قبله گاه توحید و ای خورشید و ستارگان و آسمانها خاضع مقام تو ! ...
سلام بر همسرت صدیقهی کبری علیهاالسلام و نور خدا ، سلام بر حسنت علیهالسلام میوهی قلب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و سلام بر حسینت علیهالسلام خون خدا ... .
سلام بر دختر دریا دلت زینب کبری علیهالسلام و سلام بر ابوالفضل رشیدت فخر آزادگان عالم ... .
ای تمام هستی و وجودمان فدای شما ! و ای تمام فرزندان و عزیزانمان قربانی چو گوسفندان به پای شما ...
ای اوج افتخار ما رسیدن به مقام خاک پای تو ! ...
ای فدای خاک پای حسین و ابوالفضلت علیهماالسلام تمام ما و نسل ما تا قیام قیامت ! ...
حکمتنامهی بیستم :
حمله دستگاه خلافت به بیت امیرالمؤمنین علیهالسلام و به آتش کشیدن آن و شهادت حضرت زهراء علیهاالسلام با استنادات فراوان به منابع اهل سنّت و مباحث متعدد دیگر .
1 ـ آن زمانی که وجود مقدس رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم رحلت فرمود ، گروهی از انصار و چند تن از مهاجرین در غیاب امام علی علیهالسلام که مشغول غسل و کفن آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم بنابر وصیتش بود ، در مکانی به نام « سقیفهی بنی ساعده » به صورت پنهانی جمع شدند و خلیفه و جانشین پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را انتخاب نمودند .
اهل سنت این انتخاب و بیعت را شرعی میدانند و مدعی هستند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نسبت به جانشین بعد از خود هیچ گونه سخنی بیان نفرموده است ! آنان میگویند امت اسلام بعد از رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم همگی بر خلافت ابوبکر اجماع نمودند .
جواب ما :
اول اینکه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مانند همهی پیامبران گذشته برای امت خود جانشین معرفی نمود که مشروح آن در مباحث پیشین بیان شد .
دوم اینکه در انتخاب ابوبکر هیچ اجماعی صورت نگرفت ؛ بلکه آن انتخاب یک کار پنهانی و عجولانه بود ؛ تعدادی از مهاجرین و انصار در مکانی به نام سقیفهی بنیساعده دور هم جمع شده و ابوبکر را انتخاب کردند و سپس به مردم معرفی نمودند که برخی با وی بیعت کردند و برخی مانند بنی هاشم و در رأس آن حضرت امیرمؤمنان علیهالسلام بیعت نکردند و برخی هم با تهدید و زور مجبور به بیعت شدند و برخی نیز مانند « سعد بن عباده » و « مالک بن نویره » که از بیعت کردن با ابوبکر شانه خالی نمودند ، توسط دستگاه خلافت به بهانهی افساد یا ارتداد به قتل رسیدند !
عمر بن خطاب خود دبارهی انتخاب ابوبکر به عنوان خلیفهی اول میگوید :
کانت بیعة الناس لأبی بکر فلتة من فلتات الجاهلیّة ، وقی اللّه المسلمین شرّها ؛ فمن عاد إلیها ، فاقتلوه .
بیعت مردم با ابوبکر یک قضیهی بیمبنا و بیریشهی جاهلیت بود ، امید است که خداوند مسلمانان را از شر این قضیه حفظ کند و هرکس این گونه رفتار کند از این به بعد حتما او را بکشید .
اما مصادر این سخن در مصادر اهل سنت :
مصنّف ، ابن ابیشیبه ، ج 5 ، ص 442
مسند ، احمد بن حنبل ، ج 1 ، ص55 و ج 6 ، ص 55
صحیح بخاری ، کتاب الحدود ، باب رجم الحبلی من الزنا ، ج 8 ، ص 208
تاریخ طبری ، ج 2 ، صص 210 و 205 ، 200
سیرة النبویّة ، ابن هشام ، ج 4 ، ص 226
أنساب الأشراف ، بلاذری ، ج5 ، ص 15
کامل ، ابن اثیر ، ج 2 ، ص 327
شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید ، ج 2 ، صص 34 و 29 ، 27 ، 26 ، 23 و ج 20 ، ص 21
تاریخ ابن کثیر ، ج 5 ، ص 246
صواعق المحرقه ، ابن حجر ، ص 5
تاج العروس ، زبیدی ، ج1 ، ص 568
لسان العرب ، ابن منظور ، ج 2 ، ص 371
الملل و النحل ، شهرستانی ، ج 1 ، ص 24
کنز العمّال ، متقی هندی ، ج 3 ، ص139 و ج 5 ، ص 651
سیرة الحلبیّة ، برهان الدین شافعی ، ج 3 ، ص 360
تاریخ الخلفاء ، سیوطی ، ص 67
و منابع متعدد دیگر .
2 ـ در این جا جریان سقیفهی بنی ساعده را از منابع اهل سنت میآوریم تا حقیقت طلبان بدانند در غیاب وصی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مولا علی بن ابیطالب علیهالسلام چگونه تعدادی مخفیانه گرد هم آمدند و خلیفه انتخاب کردند ! لطفا توجه فرمائید .
روز وفات رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، امیر مؤمنان علیهالسلام مشغول غسل و تجهیز رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم است ،
ابوبکر نیز در خانه است و جمعی از مسلمین نیز در خانهی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم تجمع کردهاند که عمر پنهانی به گونهای که دیگران متوجه نشوند ابوبکر را از خانه صدا میزند تا او را برای سقیفه ببرد .
ابن اثیر مورخ مشهور اهل سنت مینویسد :
وأتی عمر الخبر فأقبل إلی منزل النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) فأرسل إلی أبی بکر ، وأبوبکر فی الدّار و علی بن أبی طالب [ علیه السلام ] دائب فی جهاز رسول اللّه ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) فأرسل إلی أبی بکر أن أخرج إلیِّ . فأرسل إلیه إنّی مشتغل ،فأرسل الیه أنّه قد حدث أمر لا بدّ لک من حضوره ، فخرج إلیه فقال : أ ما علمت أنّ الأنصار قد اجتمعت فی سقیفة بنی ساعده ؟
( الکامل فی التاریخ ، ج 2 ، ص 13 ؛ تاریخ الطبری ، ج 2 ، ص 456 )
ترجمه : چون خبر اجتماع انصار در سقیفه به گوش عمر رسید به سوی خانهیپیامبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) آمد ، ابوبکر در خانهی پیامبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) بود و علی [ علیه السلام ] به جد مشغول تجهیز رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) بود . عمر کسی را سراغ ابوبکر فرستاد که بیرون آید .ابوبکر گفت : برو بگو من مشغول کاری هستم و نمیتوانم بیرون بیایم . عمر پیغام فرستاد که کاریپیش آمده که حتما باید تو را ببینم . ابوبکر از خانه بیرون آمد و عمر به او گفت : آیا نمیدانی که انصار در سقیفه اجتماع کردهاند ؟
ابوبکر و عمر همراه ابو عبیده جرّاح با سرعت به سقیفه رفتند ، دیدند که انصار قصد دارند خلیفه را در بین خود انتخاب کنند . زمانی که عمر با چند نفر از مهاجرین وارد شدند و مدعی شدند خلافت حق مهاجرین است نه انصار ، « حباب بن منذر » که از انصار بود به عمر و همراهانش گفت :
فإنّه بأسیافکم و ان لهذا الدین من دان ممّن لم یکن بدین .
( الکامل فی التاریخ ، ابن اثیر ، ج 2 ، ص 3 ؛ تاریخ طبری ، ج 2 ، ص 443 )
ترجمه : اینان همان کسانی هستند که حاضر نبودند در مقابل این دین سر تسلیم فرود آوردند و از ترس شمشیرهای شما ( انصار ) بود که تسلیم شدند .
در اینجا مشاجرات لفظی بین عمر بن خطاب و حباب بن منذر آغاز شد . عمر فریاد زد : خدا تو را بکشد ! حباب بن منذر گفت : بلکه خدا تو را بکشد ! عمر او را گرفت و لگدی به وی زد و دهان او را پر از خاک کرد .
فأخذ و وطیء فی بطنه و دسوا فی فیه [ أی : فمه ] التراب .
( السقیفه ، ابوبکر جوهری ، ص 64 )
طبری مینوسید :
فحامله عمر فضرب یده فندر السیف فأخذه ثمّ وثب علی سعد وثبوا علی سعد و تنابع القوم علی البیعة .
عمر به جانب حباب بن منذر حمله برد و بر دست او ضربهای زد که شمشیر از دست او افتاد ، عمر شمشیر او را برداشت و از روی سعد بن عباده پرید و دست بیعت به ابوبکر داد و بقیه نیز از روی سعد پریدند و چنین میکردند .
( تاریخ طبری ، ج 2 ، ص459 )
طبری ادامه میدهد :
فبایعه عمر و بایعه الناس ؛ فقالت الأنصار : لا نبایع إلاّ علیّا !
پس عمر با طرفدارانش با ابوبکر بیعت کردند ؛ اما انصار گفتند : ما جز با علی با کس دیگری بیعت نخواهیم کرد .
( تاریخ طبری ، ج 2 ، ص 443 )
و در ادامه ماجرا مینویسد :
فلمّا ذهبا لیبایعاه ، سبقهما إلیه « بشیر بن سعد » فبایعه .
ناگهان بشیر بن سعد از قبیلهی خزرج در مخالفت و رقابت با پسر عمویش ( سعد بن عباده ) برای بیعت با ابوبکر برخاست .
پس حباب بن منذر فریاد برآورد : ای بشیر بن سعد چرا چنین کردی ؟ آیا نمیخواستی بر پسر عمویت امارت کنی ؟
فناداه الحباب بن المنذر : یا بشیر بن سعد ! عققت عقاق ، ما احوجک إلی ما صنعت ، انفست علی ابن عمّک الأماره ؟
طبری در ادامه مینویسد :
ولما رأت الأوس ما صنع بشیر بن سعد ، قال بعضهم لبعض : و اللّه لأنّ ولّیتها الخزرج علیکم مرّة لا زالت لهم علیکم بذلک الفضیلة و لا جعلوا لکم معهم فیها نصیبا أبدا ، فقوموا فبایعوا أبابکر .
هنگامی که قبیلهی اوس بیعت بشیر بن سعید را دیدند ، به یکدیگر گفتند : اگر قبیلهی خزرج به واسطهی این بیعت بر شما برتری یابند نمیگذارند نصیبی از حکومت به شما برسد ، لذا بپا خواستند و با ابوبکر بیعت کردند .
( تاریخ طبری ، ج2 ، ص 458 )
فقال ناس من أصحاب سعد : اتقوا سعدا لا تطؤه . فقال عمر اقتلوه قتله اللّه ! ثمّ قام علی رأسه ، فقال : لقد هممت أن أطاک حتّی تندر عضوک .
جمعی که اطراف سعد بن عباده بودند ، فریاد زدند : مواظب سعد باشید که سعد را لگد مال نکنید ! عمر بانگ برآورد : سعد را بکشید ! خدا او را بکشد ! آنگاه بر بالین سعد ایستاد و گفت : من میخواهم چنان تو را پایمال کنم که اعضایت در هم بشکند !
( تاریخ طبری ، ج2 ، ص 459 )
سرانجام سعد بن عباده انصاری به جرم بیعت نکردن با ابوبکر ترور شد .
( العقد الفرید ، ابن عبد ربه ، ج 5 ، ص 14 ؛ أنساب الأشراف ، بلاذری ، ج 1 ، ص 558 )
دربارهی کشته شدن سعد بن عباده در تاریخ آمده است :
سعد بن عباده بعد از جریان سقیفهی بنی ساعده برای بیان اعتراض به شام رفت . عمر شخصی را به شام فرستاد و به وی دستور داد که : از سعد بن عباده به هر نحو ممکن بیعت بگیر و اگربیعت نکرد از خداوند [ در کشتن سعد ] یاری بخواه !
آن مأمور به سمت شام حرکت کرد و سعد را در میان باغی یافت و وی را به بیعت دعوت نمود . سعد گفت : هرگز با فردی از قریش بیعت نخواهم کرد ، فرستاده گفت : اگر بیعت نکنی تو را میکشم ! سعد گفت : حتی اگر مرا بکشی . مأمور گفت : مگر تو از آنچه ملت بر آن توافق کردهاند ، بیرونی ؟ سعد پاسخ داد : اگر منظور تو بیعت با ابوبکر است ، آری ! پس مأمور تیری رها نمود و سعد را کشت .
در حالی که هنوز جسد مطهر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دفن نشده بود ، برخی از مهاجرین با همدستی جمعی از انصار به هر شکل ممکن برای ابوبکر از مردم بیعت گرفتند .
ابن ابی الحدید معتزلی مینویسد :
فلما بویع أبوبکر اقبلت الجماعة الّتی بایعته تزفه زقا إلی مسجد رسول اللّه ( صلی اللّه علیه [ و آله ] وسلّم ) ... .
چون بیعت با ابوبکر انجام شد ، ابوبکر را بر دوش خود سوار نموده و با هلهله و شادی به مسجد رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) آوردند ... .
( شرح نهج البلاغه ، ج 6 ، ص 19 )
خوانندگان محترم با گذری به مباحث تاریخ سقیفه متوجه شدند که انتخاب ابوبکر برای
خلافت ، کار خودسر و عجولانهی تعدادی از مهاجرین و انصار بود نه اجماع امت اسلام .
همچنین در کتب ذیل نیز واقعهی سقیفهی بنی ساعده نقل شده است :
صحیح بخاری ، ج 4 ، ص 119
سیرهی ابن هشام ، ج 4 ، ص 225
کنز العمّال ، ج 3 ، ص139
تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 103
در تاریخ اسلام دو حادثهی مهم رخ داده است که در دسته بندی درونی نظام اسلامی تأثیر به سزایی داشته و هر دو در ماههای پایانی عمر پیامبر واقع شده است ؛ این دو واقعهی مهم عبارتند از :
الف ـ غدیر خم در 18 ذی الحجه سال دهم هجری
ب ـ سقیفه بنی ساعده ؛ کمتر از سه ماه بعد از واقعهی غدیر
این دو حادثه شباهتها و تفاوتهایی دارند که به آنها اشارهای میکنیم :
شباهتها :
هر دو حادثه در اواخر عمر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم رخ داده است .
هر دو واقعه دربارهی مسئلهی جانشنین و زعامت و پیشوایی امت اسلامی پس از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم است .
هر دو واقعه با مردم ارتباط پیدا کرده و آنان از طریق تأیید و بیعت ، حضور خود را اعلام نمودهاند .
هر دو حادثه ، اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم حضور داشتهاند .
در هر دو حادثه ، محور موضوع به یکی از اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم برای تصدی جانشینی بر میگردد و هر دو از قبیلهی قریش بودهاند .
هر دو واقعه ، مبدأ پیدایش دسته بندی مذهبی بعدی در اسلام و پیدایش دو نظام امامت و خلافت در تقابل با یکدیگر در تاریخ اسلام شده است .
تفاوتها :
اجتماع غدیر به صورت عام و گسترده از همهی قبایل و شهرهای اسلامی که در سفر حج ( حجة الوداع ) پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، حضور داشته و در راه بازگشت بودند برگزار گردید ؛ در حالی که اجتماع سقیفه بلافاصله بعد از رحلت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم از سوی انصار برپا شد و سپس چند تن از مهاجران در آن اجتماع حضور یافتند ؛ بنابراین رنگ قبیلهای داشت و هرگز مجمع عمومی نبود .
زمان واقعهی غدیر و ابلاغ موضوع امامت در ایام یکی از مراسم باشکوه مذهبی ، یعنی سفر
حج بوده است در حالی که اجتماع سقیفه در اندوهناکترین شرایط یعنی زمان درگذشت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم که مردم به ویژه بنیهاشم بر بالین پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در حزن و اندوه بودند ، واقع شده است.
محل برگزاری اجتماع غدیر خم در محل جحفه بود که به گروه خاصی تعلق نداشت و در فضایی باز و وسیع بود ، اما مکان اجتماع سقیفه به گروهی خاص ، یعنیبنی ساعده از انصار وابسته بود ؛ بنابراین رنگ قبیلهای داشت .
برگزار کنندهی غدیر شخص پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با مأموریت و انگیزههای الهی بود ، اما برگزارکنندهی اجتماع سقیفه برخی از بزرگان قبائل و با انگیزه تصاحب خلافت بر اساس رقابت قبیلهای بود .
در غدیر ، مسئله ولایت و جانشینی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با معیارهایدینی و با ابلاغ خدا به رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم به عموم مردم اعلام شد و موجب اکمال دین و اتمام نعمت و یأس کفار گردید ؛ ولی در سقیفه ، مسئلهی خلافت با معیارهایی قبیلهای و بیان تفاخرات به انگیزهی رقابت با یکدیگر مطرح شد و تنازع نیروهای درون نظام اسلام را در پی داشت .
مسئلهی غدیر به نص بود ، اما مسئلهی سقیفه به شورا و رایزنی شرکت کنندگان واگذار شد .
واقعهی غدیر بسیار شفاف و با سخنرانی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و معرفی حضرت علی علیهالسلام به جمع حاضر و سپس اعلام خلافت و امامت او انجام گرفت و مردم حاضر آشکارا شنیدند و تبریک گفتند و قرار شد به غائبان هم برسانند ؛ اما اجتماع سقیفه عجولانه ، مخفیانه و با پیش دستی انصار برای تعیین زمامدار از میان خود برگزار گردید ، در حالی که کاندیدای مورد نظر نیز به وضوح مشخص نبود . با رسیدن سه تن از مهاجران ( ابوبکر ، عمر ، ابوعبیده جراح ) اختلاف شدید شد و گفت و گوهای بعدی و اختلاف میان انصار موجب انتخاب ابوبکر گردید . روز بعد خلیفه را به مسجد آورده و از مردم خواستند بر کار انجام شده ، بیعت نمایند ؛ حال آنکه گروه بسیاری از مسلمانان که در مدینه بودند ، در اجتماع سقیفه حضور نداشتند .
شخصی که در غدیر به مردم معرفی شد از نظر سن جوان ، نمایندهی روح پویا و پر تحرک اسلام بود ؛ اما انتخاب سقیفه ، متأثر از نظام شیوخیت قبیلهای به شمار میآمد و از سن بالا برخوردار بود و عمر او پس از انتخاب بیش از دو سال نپائید .
3 ـ چهار نفر عبارت بودند از : سلمان ، ابوذر ، مقداد و زبیر .
4 ـ در شأن نزول سورهی دهر که در مقام اهل بیت علیهمالسلام نازل گشته است ، حضرت جبرائیل امین ـ در پی آن فداکاری خاندان پاک و مطهرش ـ به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود که خدا به اهل بیت تو علیهمالسلام بر ملائکه مباهات میکند ؛ که جریان آن درحکمت چهارم گذشت .
5 ـ بعد از نزول آیهی شریفه : « إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا » ( سوره احزاب ، آیه 31) پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم برای اینکه مصداق اهل بیت علیهمالسلام را به مردم بفهماند ، طبق روایات متعدد تا 6 ماه و طبق برخی از نقلها تا 9 ماه هر روز صبح ، بعد از نماز به خانهی فاطمه و علی علیهماالسلام وارد میگشت و بر آنها سلام مینمود و سپس آیهی فوق را قرائت میکرد .
( تفسیر در المنثور ، سیوطی ، ج 6 ، ص 606 )
6 ـ منظور امام حسن و امام حسین علیهماالسلام است که رسول خدا ( صلیاللّه علیه وآله وسلّم ) آنان را دو نور چشم خویش معرفی نموده است .
7 ـ « قُل لاَّ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی » ( سوره شوری ، آیه 23 ) طبق روایات متعددی که در منابع اهل سنت و شیعه وارد شده است ، ذوی القربی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، فاطمه علیهاالسلام ، علی علیهالسلام ، حسن و حسین علیهماالسلام میباشند که همان کسانی بودند که دستگاه خلافت به خانه آنها حمله کردند و خانه را به آتش کشیدند و مزد رسالت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را این گونه دادند . ( منابع اهل سنت را در ادامه میآوریم )
8 ـ « أُفٍّ لَکُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ »
ترجمه : اف بر شما و بر آنچه جز خدا میپرستید ! آیا نمیاندیشید ؟ ! ( سوره انبیاء ، آیه 67 )
9 ـ قال النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم علی منّی و أنا منه . و در حدیث دیگری آمده که به امیر مؤمنان فرمود : أنت منی و أنا منک .
( نگاه کنید به فضایل علی علیهالسلام در صحیح بخاری و سنن ترمذی ؛ مسند احمد ابن حنبل ؛ خصائص نسائی ؛ تاریخ طبری ؛ کنز العمّال ؛ کنوز الحقایق ؛ فضایل الخمسه فی الصحاح الستّة و دهها منبع دیگر اهل سنت که در بخشهای قبلیبرخی از آنان ذکر گردید . )
10 ـ متن نامهی معاویه ( لعنة اللّه علیه ) را ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه جلد 15 ، صفحه 186 نقل کرده است .
11 ـ وَ قُلْتَ : إِنِّی کُنْتُ أقادُ کَما یُقادُ الْجَمَلُ الْمَخْشُوشُ حَتّی أبایِعَ ، وَ لَعَمْرُ اللَّهِ لَقَدْ أرَدْتَ أنْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ ، وَأنْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْتَ !وَ ما عَلَی الْمُسْلِمِ مِنْ غَضاضَةٍ فِی أنْ یَکُونَ مَظْلُوما .
( نهج البلاغه ، نامه 28 )
12 ـ « اِعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکاثُرٌ فِی الاْءَمْوالِ وَ الاْءَوْلادِ کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعْجَبَ الْکُفّارَ نَباتُهُ ثُمَّ یَهِیجُ فَتَراهُ مُصْفَرّا ثُمَّ یَکُونُ حُطاما وَ فِی الاْآخِرَةِ عَذابٌ شَدِیدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللهِ وَ رِضْوانٌ وَ مَا الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاّ مَتاعُ الْغُرُورِ »
ترجمه : بدانید زندگی دنیا تنها بازی و سرگرمی و تجمّل پرستی و فخر فروشی در میان شما
و افزون طلبی در اموال و فرزندان است ، همانند بارانی که محصولش کشاورزان را در شگفتی و سرور فرو میبرد ، سپس خشک میشود به گونهای که آن را زرد رنگ میبینی ؛ سپس تبدیل به کاه میشود . ( آری دنیا نیز به همین سرعت میگذرد ) و در آخرت ، عذاب شدید است یا آمرزش و رضای الهی ؛ و زندگی دنیا چیزی جز متاع فریب نیست . ( سوره حدید ، آیه 20 )
13 ـ « بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا * وَ الاْآخِرَةُ خَیْرٌ وَ أَبْقی »
ترجمه : ولی شما زندگی دنیا را مقدّم میدارید ، در حالی که آخرت بهتر و پایدارتر است . ( سوره اعلی ، آیه 17 )
14 ـ تفصیل داستان « صحیفهی ملعونه » در بحار الأنوار ، جلد 28 ، صفحات 96 ـ 111 از حذیفه نقل شده که خلاصهی آن چنین است :
اول کسانی که بر غصب خلافت هم پیمان شدند ، ابوبکر و عمر بودند و اساس و پایهای که طبق آن پیمان بستند و سایر پیمانهایشان هم بر آن پایه بود این بود که اگر محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم بمیرد یا کشته شود ، این امر خلافت را از اهل بیتش علیهمالسلام بگیریم به طوری که تا ما هستیم احدی از آنان به خلافت دست نیابند .
بعد از آن « ابوعبیده جرّاح » و « معاذ بن جبل » و در آخر « سالم مولیابی حذیفه » هم به آنان پیوستند و پنج نفر شدند و داخل کعبه رفتند و در این باره نوشتند که : اگر محمد بمیرد یا کشته شود ... .
بعد از واقعهی غدیر خم که امیر مؤمنان علیهالسلام از طرف خداوند به خلافت و امامت منصوب شد ، آن عده وقتی که وارد مدینه شدند با چند نفر دیگر که با ولایت امام علی علیهالسلام مخالف بودند ( از جمله : معاویه ، عمرو عاص ، مغیرة بن شعبه ، سعد بن ابی وقاص ، عبد الرحمان بن عوف ) در خانهی ابوبکر جمع شدند و در بین خود نوشتهای نوشتند و آنچه دربارهی خلافت امیر مؤمنان علیهالسلام تعهد کرده بودند ، در آن نامه عهد شکستند و همگی با هم ، همرأی شدند که بعد از رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم هرگز نگذارند علی بن ابیطالب علیهالسلام به خلافت برسد و نیز نوشتند که خلافت بین خودشان باشد .
این صحیفهی دوم را سی و چهار نفر امضاء کردند که هر کدام از اینان جمعیتی را به دنبال خود داشتند و از آنان اطاعت میکردند . ( مرحوم علامهی مجلسی نام تمام افراد را در کتاب بحار الأنوار جلد 28 از صفحه 96 به بعد آورده است و یک سری مطالب دیگری را مستند بیان نموده است که ما به خاطر مصالحی آنها را در این جا مطرح نکردیم . )
نویسندهی این صحیفه « سعید بن عاص اموی » بود و در محرم سال یازدهم هجرت آن را
نوشت ؛ سپس به ابوعبیده جراح ( دلاّل سقیفهی بنی ساعده ) سپردند و او آن را به مکه فرستاد ؛ آن صحیفه همچنان در کعبه مدفون بود تا زمان عمر که آن را از محلش بیرون آورد .
15 ـ « أَمْ یَحْسُدُونَ النّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنا آلَ إِبْراهیمَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ آتَیْناهُمْ مُلْکا عَظیما »
ترجمه : یا این که نسبت به مردم بر آنچه خدا از فضلش به آنان بخشیده ، حسد میورزند ؟ ! ما به خاندان ابراهیم ، کتاب و حکمت دادیم و حکومت عظیمی در اختیار آنها قرار دادیم . ( سوره نساء ، آیه 54 )
16 ـ امّ ایمن پس از وفات مادر گرامی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم رسیدگی به امور حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به عهده داشت که اصطلاحا چنین زنی را « حاضنه »می گویند .
17 ـ حضرت در اینجا سخنی را فرمود که حضرت هارون علیهالسلام به حضرت موسی علیهالسلام گفت : ؟ « یا ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَکَادُواْ یَقْتُلُونَنِی » ( سوره اعراف ، آیه 150 )
18 ـ روایت فوق مضمون احادیثی است که در منابع اهل تشیع آمده است ؛ از جمله :
کتاب حدیث سلیم بن قیس هلالی ، حدیث چهار .
بحار الأنوار ، ج 28 ، صص261 ، 54 ، و 23 و ج 43 ، حدیث 29 ، ص 197 و ج 81 ، حدیث 18 ، ص 256 و ج 92 ، ص 40
عوالم العلوم ، جلد حضرت زهرا علیهاالسلام ، حدیث 2 ، ص 220
کتاب الیقین ، سید بن طاووس ، باب 115
روضهی کافی ، حدیث 541 ، ص 343
احتجاج طبرسی ، ج 1 ، ص 105
إثبات الوصیّة ، علامه حلی ، ص 7
و ...
اما این داستان غم انگیز در منابع اهل سنت نیز به صورت مختصرتر نقل شده است ؛ در اینجا به برخی از نقلها اشارهای میشود :
ابن قتیبه دینوری در کتاب الإمامة و السیاسة جلد 1 ، صفحه 13 مینویسد : « عمر و اطرافیانش در پشت در خانهی فاطمه [ سلام اللّه علیها ] جمع شدند و تهدید کردند ، مردم با شنیدن صدای فاطمه [ سلام اللّه علیها ] شروع به گریه کردند و سپس متفرق شدند ؛ اما عمر و عدهای همانجا ماندند و علی [ علیه السلام ] را به زور از خانه خارج نموده و به طرف ابوبکر کشاندند و به او گفتند : بیعت کن ! علی [ علیه السلام ] گفت : اگر بیعت نکنم چه میکنید ؟
گفتند : به خدایی که جز او خدایی نیست گردنت را خواهیم زد ! »
بلاذری در أنساب الأشراف جلد 1 ، صفحه 587 مینویسد : « ابوبکر ، عمر را به دنبال علی [ علیه السلام ] فرستاد و به وی دستور داد : علی [ علیه السلام ] را با بدترین صورت نزد من حاضر کن ! »
مسعودی در اثبات الوصیه صفحه 142 میآورد : « آنها میخواستند از علی[ علیه السلام ]بیعت بگیرند اما علی [ علیه السلام ] ممانعت کرد ، پس به وی گفتند : تو را میکشیم . علی [ علیه السلام ] گفت : اگر مرا بکشید همانا بندهی خدا و برادر رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ وآله ] و سلّم ) را کشتهاید . در این هنگام دست علی [ علیه السلام ] را در حالی که مشت کرده بود و باز کردنش برای آنها سخت بود ، به طرف ابوبکر کشیده و بالاخره دست ابوبکر را به دست علی [ علیه السلام ] کشیدند و این در حالی بود که دست علی مشت و بسته بود » .
ابن کثیر در سیرة النبویّة ، جلد 4 ، صفحه 495 مینویسد : « ابوبکر در مسجد پیامبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) بر بالای منبر رفته ، نگاهی به چهرههای مردم انداخت و علی [ علیه السلام [ را ندید ، پس پرسید : علی [ علیه السلام ] کجاست ؟ در این هنگام عدهای از انصار برخاستند و او را حاضر کردند .
ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه ، جلد 2 ، صفحه 121 به بعد و جلد 6 ، صفحه 68 نقل میکند : « عمر با همراهان داخل خانهی علی [ علیه السلام ] شد و به علی گفت : برخیز و بیعت کن ! علی [ علیه السلام ] از بلند شدن خودداری کرد و سپس به زور علی [ علیه السلام [را به خارج خانه کشاندند و او و کسانی را که از بیعت سرباز زده بودند به صورتی بسیار بد میکشاندند تا با ابوبکر بیعت کنند و این در حالی بود که کوچههای مدینه پر از جمعیت بود » .
آری ! این است واقعهی تلخی که جگرهای عاشقان را پاره پاره میکند و اشکها را از دیدگان روانه !
علی علیهالسلام برادر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم که بوی عطر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را میداد ، همو که همیشه پرچمدار سپاه اسلام بود و امید بخش قلب رسول خداهمو که همیشه در نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم عزیزترین عزیزان بود ؛ اما چند روز بعد از رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم همهی مناقب و خدمات وی نادیده گرفته میشود و دستگاه خلافت با لشکری تا دندان مسلح به خانهی وی حمله میکند و ریسمان در گردنش میاندازد .
عبد الفتاح عبد المقصود ـ از علمای اهل سنت ـ در کتاب السقیفه و الخلافة مینویسد : « مورخان مهم و معتبر نقل کردهاند که علی [ علیه السلام ] از بیعت با ابوبکر خودداری نمود
تا اینکه به زور با ریسمانی که بر گردنش آویختند او را کشان کشان جهت بیعت کردن بردند » .
در شمارههای بعدی داستان آتش زدن خانهی علی علیهالسلام که در منابع اهل سنت آمده است را کاملتر خواهیم آورد .
19 ـ أبوا هذه الأمّة محمّد و علیّ یقیمان أودهم و ینقذانهم من العذاب الدائم إن أطاعوهما ، و یبیحانهم النعیم الدّائم إن وافقوهما .
( تفسیر منسوب به امام حسن عسکری علیهالسلام ، ص 330 ؛ تفسیر البرهان ، ج 4 ، ص 307 )
20 ـ أما و اللّه لو ترکوا الحقّ علی أهله و اتبعوا عترة نبیّه ، لما اختلف فی اللّه اثنان .
( کفایة الأثر ، ص 199 ؛ تفسیر البرهان ، ج 4 ، ص 855 )
21 ـ بانوی دو عالم ، صدیقهی کبری علیهاالسلام به همسر گرامیاش امام علی علیهالسلام چنین وصیت کرد :
حنّطنی و غسّلنی و کفّنّی باللیل و صلّ علَیّ و ادفنّی باللیل و لا تعلم أحدا و استودعک اللّه و اقرء علی ولدی السلام إلی یوم القیامة .
ای علی ! مرا شبانه حنوط کن و غسل بده و شبانه مرا کفن کن و نماز بر من بخوان و شبانه مرا به خاک بسپار و به هیچ کس خبر نده ، تو را به خدا میسپارم و به فرزندانم تا روز قیامت سلام برسان .
نگاهی بر زندگانی چهارده معصوم علیهمالسلام ( ترجمهی کتاب انوار البهیّه ، محدّث قمی ، ص 72 )
22 ـ مرحوم محدث قمی چنین روایت میکند :
با منتشر شدن خبر شهادت حضرت زهرا علیهاالسلام مردم از هر سو آمدند و به گرد هم نشستند و منتظر شدند که جنازهی مطهر حضرت زهرا علیهاالسلام از خانه بیرون آید و با هم بر آن جنازه نماز بخوانند . ابوذر از خانهی علی علیهالسلام بیرون آمد و به مردم گفت : پراکنده شوید ، زیرا حرکت دادن جنازهی حضرت زهرا علیهاالسلام تا شب به تأخیر افتاد . مردم برخاستند و پراکنده شدند ... هنگامی که چشمها در خواب فرو رفت و پاسی از شب گذشت ، امام علی علیهالسلام ، حسن و حسین علیهماالسلام با عمّار ، مقداد ، عقیل ، زبیر ، ابوذر ، سلمان ، بریده و چند نفر از خواص بنی هاشم جنازهی حضرت زهرا علیهاالسلام را از خانه بیرون آورده و بر آن نماز خواندند و در دل شب جنازهی او را به خاک سپردند .
حضرت علی علیهالسلام در اطراف قبر حضرت زهرا علیهاالسلام صورت هفت قبر دیگر ساخت [ و به نقلی صورت چهل قبر را در قبرستان بقیع ساخت ] .
هنگامی که امام علی علیهالسلام جنازهی بانوی دو عالم علیهاالسلام را به خاک سپرد ، زمین قبر را مساوی با زمین مجاور نمود .( نگاهی بر زندگانی چهارده معصوم ، شیخ عباس قمی ، صص 75 ـ 73 )
22 ـ نهج البلاغه ؛ خطبه 202
23 ـ بسیاری از اهل سنت جریان حملهی دستگاه خلافت به بیت فاطمه علیهاالسلام و شهادت وی را انکار میکنند ؛ اما حقیقتا این واقعه دروغ نیست و بسیاری از مورخان و محدثان طراز اول اهل سنت آن را نقل نمودهاند که در این جا برخی از نوشتههای آنان را نقل میکنیم تا مخالفان تشیع بدانند که حملهی دستگاه خلافت به خانهی بانوی دو عالم علیهاالسلام و شهادت وی جعلی نمیباشد .
ما در اینجا ترجمهی این متون را ـ که دربارهی این واقعهی جگر سوز است ـ بدون کم و زیاد میآوریم :
ابن هشام متوفای 218 ه . ق . در کتاب خود به نام « السیرة النبویة » جلد 4 ، صفحه 306 با عنوان « امر السقیفة بنی ساعده » ( در سقیفهی بنی ساعده چه گذشت ) اشاره به اجتماع حضرت علی علیهالسلام و زبیر و طلحه در خانهیحضرت فاطمه علیهاالسلام میکند و میگوید :
زمانی که پیامبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) رحلت کرد ، عدهای از انصار در سقیفهی بنی ساعده اطراف سعد بن عباده جمع شدند ؛ لکن علی بن ابیطالب و زیبر بن عوام و طلحة بن عبیداللّه در خانهی فاطمه علیهاالسلام از جمع کنارهگیری کردند .
ابو محمد عبد اللّه بن مسلم بن قتیبه دینوری ( معروف به ابن قتیبه ) متوفای سال 276 ه . ق . در کتاب خود به نام « الإمامة و السیاسة » جلد 1 ، صفحه 12 ، تحت عنوان « کیف کانت بیعة علی بن ابیطالب [ علیه السلام ] با ذکر سند از عبد اللّه بن عبد الرحمان انصاری روایت کرده که گفت :
همانا روزی ابوبکر از عدهای که از بیعت با او سرپیچی کرده و نزد علی [ علیه السلام ] جمع شده بودند ، سؤال کرد . پس عمر را به دنبال آنها که در خانهی علی [ علیه السلام ] جمع شده بودند فرستاد . پس آنان از خارج شدن از خانه خودداری نمودند ، در این هنگام عمر دستور داد که هیزم حاضر کنید و خطاب به اهل خانه گفت : قسم به آن کس که جان عمر در دست اوست ! باید خارج شوید و الاّ خانه را با اهلش به آتش میکشم .
شخصی به وی گفت : آیا میدانی فاطمه [ سلام اللّه علیها ] در این خانه است ؟ !
عمر گفت : اگر چه فاطمه در خانه باشد .
همچنین ابن قتیبه در صفحه 13 همان کتاب با ذکر سند میگوید : ... تا آنکه [ عمر و اصحابش ] پشت در خانهی فاطمه [ سلام اللّه علیها ] جمع شدند و در زدند ، پس چون مردم فریاد و گریهی فاطمه [ سلام اللّه علیها ] را شنیدند ، در حالی که گریه میکردند ، متفرق شدند .
ابن قتیبه در همان کتاب جلد 1 ، صفحه 18 میگوید : ... . ابوبکر دو سال و چند ماه حکومت کرد که مریض شده و در همان مرضی که مرد گفت : ... . به خدا قسم بر هیچ چیز دنیا تأسف نمیخورم مگر سه چیز که انجام دادم و ای کاش که انجام نداده بودم ... ای کاش خانهی علی [ علیه السلام ] را به حال خود وا میگذاشتم اگر چه با من اعلان جنگ میکردند .
یعقوبی مورخ مشهور اهل سنت متوفای 284 ه . ق . در کتاب تاریخ خود جلد 2 ، صفحه 123 ، تحت عنوان « گزارشی از سقیفهی بنی ساعده و بیعت با ابوبکر » میگوید :
... عدهای نزد علی بن ابیطالب[ علیه السلام ] جمع شدند تا که با او بیعت کنند ، [ علی علیه السلام ] در جواب آنها گفت : فردا برای بیعت ـ در حالی که سرهایتان را تراشیدهاید ـ آماده شوید ؛ پس چون که صبح فردا رسید کسی حاضر نبود مگر سه [ چهار ] نفر .
چون خبر اجتماع عدهای از مهاجرین و انصار به حمایت از علی [ علیه السلام [ در خانهی فاطمه [ سلام اللّه علیها ] دختر پیامبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) به ابوبکر و عمر رسید ، با عدهای روانهی خانهی فاطمه [ سلام اللّه علیها ] شدند و به خانهیفاطمه [ سلام اللّه علیها ] هجوم بردند ... .
همچنین در جلد 2 ، صفحه 137 تاریخ خود میگوید : زمانی که ابوبکر مریض شد و در همان مرضی که مرد ، عبد الرحمان بن عوف به عیادت او رفته و از او پرسید : ایخلیفهی پیامبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) ! حالت چگونه است ؟ ابوبکر گفت : همانا من بر هیچ چیز تأسف نمیخورم مگر بر سه چیز که انجام دادم و ای کاش انجام نداده بودم ... ای کاش قلادهی خلافت را به گردن نینداخته بودم ... .
ای کاش خانهی فاطمه [ سلام اللّه علیها ] را تفتیش نکرده و مورد هجوم آن عده قرار نداده بودم ؛ هرچند با من اعلان جنگ میکردند .
احمد بن یحیی معروف به بلاذری متوفای 721 ه . ق . در کتاب أنساب الأشراف ، جلد 1 ، صفحه 586 تحت عنوان گزارشی از سقیفه در حدیث شماره 1184 میگوید :
ابوبکر برای بیعت گرفتن از علی [ علیه السلام ] به دنبال وی فرستاد . علی [ علیه السلام ] بیعت نکرد . در این هنگام عمر با شعلهای آتش روانهی خانهی علی [ علیه السلام ] شد . فاطمه [ سلام اللّه علیها ] در پشت درب با او مواجه شده و گفت : ای پسر خطاب ! آیا تو را در حال آتش زدن خانهام میبینم ؟ !
عمر گفت : آری ! و آن چنان به این عمل مسرّ و محکم هستم چنان که پدرت بر دینی که آورده بود محکم بود .
محمد بن جریر طبری ، متوفای سال 310 ه . ق در کتاب تاریخ خود جلد 2 ، صفحه 443 ، در بیان حوادث سال 11 هجری میگوید :
زمانی که طلحه و زبیر و عدهای از مهاجرین در خانهی علی [ علیه السلام [ جمع شده بودند ، عمر بن خطاب به آن جا آمد و گفت : به خدا قسم ! برای بیعت خارج شوید و إلاّ خانه را بر شما میسوزانم .
ابوالحسن علی بن حسین بن علی مسعودی متوفای 346 ه . ق در کتاب خود به نام مروج الذهب چاپ مصر جلد 2 ، صفحه 194 میگوید :
ابوبکر پانزده روز قبل از آنکه از دنیا برود ، مریض شد . چون به حالت احتضار رسید ، گفت : ... ای کاش خانهی فاطمه [ سلام اللّه علیها ] را مورد تفتیش قرار نداده بودم ! ... .
همچنین مسعودی در کتاب دیگر خود به نام إثبات الوصیة ، صفحه 142 میگوید :
... روایت شده زمانی که پیامبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) از دنیا رحلت فرمود ، عباس ( رضی اللّه عنه ) نزد علی [ علیه السلام ] رفت و گفت : دستت را بده تا با تو بیعت کنم ... پس علی [ علیه السلام ] با عدهای از پیروانش دست به مبارزه زدند ، چون پیامبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] وسلّم ) به وی چنین دستور داده بود ؛ در این هنگام عدهای به خانهاش حمله رو شده و درب خانهاش را به آتش کشیدند و او را به زور از خانه خارج کردند ، آنان سیدهی زنان [ فاطمه علیهاالسلام [ را پشت درب فشار سختیدادند به حدی که محسن را سقط کرد .
آنها میخواستند از وی بیعت بگیرند ، لیکن علی [ علیه السلام ] ممانعت کرده و گفت : هرگز چنین کاری نخواهم کرد ، پس به وی گفتند : تو را میکشیم . علی [ علیه السلام ] گفت : اگر مرا کشتید همانا بندهی خدا و برادر رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) را کشتهاید . در این هنگام دست علی [ علیه السلام ] را در حالی که مشت کرده بود و باز کردنش برای آنها سخت بود به طرف ابوبکر کشیده ، تا این که بالاخره دست ابوبکر را به دست علی [ علیه السلام ] کشیدند در حالی که دست علی [ علیه السلام ] بسته بود .
محمد بن عبد الکریم بن ابی بکر احمد شهرستانی متوفای 548 ه . ق . در کتاب الملل و النحل ، جلد 1 ، صفحه 57 از قول نظّام معتزلی میگوید :
... همانا عمر چنان ضربهای به شکم فاطمه [ سلام اللّه علیها ] در روز بیعت زد که فاطمه جنین خود را از شکم انداخت .
محب الدین طبری متوفای 691 ه . ق در کتاب « ذخائرالعقبی » ، صفحه 55 میگوید :
فاطمه [ سلام اللّه علیها ] برای او حسن و حسین و محسن علیهمالسلام را به دنیا آورد ،
« فهلک محسن صغیرا » اما محسن در کودکی از دنیا رفت .
ذهبی مورخ مشهور اهل سنت متوفای 748 ه . ق . در « لسان المیزان » جلد 1 ، صفحه 268 میگوید :
محمد بن احمد حماد کوفی ( از حافظین حدیث اهل سنت ) میگوید : بدون شک عمر چنان لگدی به فاطمه [ سلام اللّه علیها ] زد که محسن او سقط شد .
صلاح الدین خلیل بن ایبک صفدی متوفای 764 ه . ق در کتاب خود به نام « الوافی بالوصیّات » ، جلد 1 ، صفحه 17 از قول نظّام معتزلی میگوید :
بدون شک عمر در روز بیعت چنان فاطمه علیهاالسلام را زد که محسن را از شکم انداخت .
ابی الحسن احمد بن یحیی معروف به بلاذری متوفای 279 ه . ق در کتاب خود به نام « أنساب الأشراف » ، جلد 1 ، صفحه 45 با ذکر سند میگوید :
فاطمه [ سلام اللّه علیها ] در شب دفن شد . علی [ علیه السلام ] فاطمه [ سلام اللّه علیها ] را در شب دفن نمود .
و منابع متعدد دیگری از اهل سنت که این جریان جگر سوز را نقل کردهاند .
24 ـ و قوله لعلیّ قالها عمر أکرم بسامعها أعظم بملقیها
حرّقت دارک لا أبقی علیک بها إن لم تبایع و بنت المصطفی فیها
ما کان غیر أبی حفص یفوه بها أمام فارس عدنان و حامیها
( دیوان محمد حافظ ابراهیم ، ج 1 ، ص 82 ، قصیدهی عُمَریّه )
25 ـ « قُل لاَّ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی » ( سوره شوری ، آیه 23 )
26 ـ محمد حافط ابراهیم این قصیدهی خود را در کنفرانس شورای مصر که در اوایل سال 1918 میلادی در مصر برگزار شد در مقابل تمام اهل سنت میخواند و همه او را مورد تشویق قرار میدهند و بزرگان از اهل سنت چون احمد امین و احمد الزین و ابراهیم الابیاری و علی جارم و علی امین و خلیل مطران و غیر اینها همت به چاپ و شرح نویسی بر آن میگمارند و از شاعر ، بسیار تمجید و قدردانی میکنند و دیوان او را برای چندمین بار مورد چاپ قرار میدهند .
( الغدیر ، علامه امینی ، ج 7 ، ص 86 )
27 ـ لا یحبّک إلاّ مؤمن و لا یبغضک إلاّ منافق .
( کنز العمّال ، حدیث 32878 )
28 ـ یا علی ! لا یبالی من مات و هو یبغضک مات یهودیا ً أو نصرانیا .
( مناقب آل ابیطالب [ سلام اللّه علیهم ] ج 3 ، ص 10 ؛ الفردوس ، دیلمی ، ج 2 ، حدیث 315 ، ص 244 ؛ الصراط المستقیم ، ج 1 ، ص 153 )
29 ـ ... مالک بن انس عن محبوب بن أبی الزناد ، قال : قالت الأنصار : إن کنّا لنعرف الرجل إلی غیر أبیه ببغضه علی علیّ بن أبی طالب .
( تاریخ دمشق ، ابن عساکر ، ج 2 ، حدیث 738 ، ص 224 ؛ الغدیر ، ج 4 ، ص 322 )
30 ـ ابن مردویه ، عن ابن عباس ، عن النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) أنّه قال : یحشر الشاک فی علی من قبره و فی عنقه طوق من نار فیه ثلاث مأة شعلة ، علی کلّ شعلة شیطان یلطخ وجهه حتّی یوقف موقف الحساب .
( مناقب علی بن ابیطالب [ علیه السلام ] ابوبکر احمد بن موسی ابن مردویه ، ص717 )
1 ـ در منابع اهل سنت احادیث فراوانی در مورد مقام و شأن حضرت فاطمه علیهاالسلام از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل شده است ؛ در اینجا به تعدادی از آنها اشارهای میکنیم :
حضرت فاطمه علیهاالسلام در شکم مادر با وی صحبت میکرد . ( برایمنابع این حدیث از کتب اهل سنت ، رجوع کنید به کتاب احقاق الحق ، قاضی نوراللّه شوشتری ، ج 10 ، ص 12 ) .
موقع ولادت حضرت فاطمه علیهاالسلام حضرت حوا ، آسیه ، کلثوم و مریم حاضر شدند . ( برای یافتن منابع این حدیث در کتب اهل سنت ، رجوع کنید به کتاب احقاق الحق ، ج 10 ، ص 13 )
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
نطفه فاطمه از میوههای بهشتی منعقد گردید و همانا فاطمه حوریهای به صورت انسان است که نه خون حیض میبیند و نه خون زایمان .
( احقاق الحق ، ج 10 ، ص 16 )
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
همانا فاطمه فاطمه نامیده شد ، چرا که خداوند او و دوستدارانش و ذریهاش را از آتش دور گردانیده است .
(برای مصادر از اهلسنت رجوع کنید به کتاب احقاق الحق ، ج 10 ، ص 19)
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
همانا فاطمه ، صدیقه است و او برگزیدهی خداوند است .
( برای منابع این حدیث از کتب اهل سنت ، رجوع کنید به فضائل الخمسة [ سلام اللّه علیهم ] ج 3 ، ص 180 )
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
فاطمه سیدهی زنان عالمیان است .
( احقاق الحق ج 1 ، ص41 ؛ فضائل الخمسة [ سلام اللّه علیهم ] ج 3 ، ص 169 )
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
فاطمه بهترین زنان ، از اولین و آخرین میباشد .
( احقاق الحق ، ج 10 ، ص 42 )
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
همانا خداوند غضب میکند هرگاه فاطمه غضب کند و راضی میشود هرگاه فاطمه راضی شود .
( برای منابع این حدیث در کتب اهل سنت ؛ رجوع کنید به احقاق الحق ، ج 10 ، ص 116 و فضائل الخمسة ، ج3 ، ص 189 )
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
اول کسی که داخل بهشت میشود ، فاطمه است .
( احقاق الحق ، ج 10 ، ص 135 و فضائل الخمسة [ سلام اللّه علیهم ] ج 3 ، ص 204 )
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
دوستی فاطمه در صد جا سود دارد که کمترین آنها هنگام مرگ است .
( برای یافتن اسناد این حدیث در منابع اهل سنت رجوع کنید به کتاب احقاق الحق ، ج 10 ، ص 166 )
هرگاه فاطمه علیهاالسلام بر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم وارد میشد ، حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم به تمام قامت جلوی او میایستاد ، سپس او را میبوسید و او را در مکانی که خود مینشست ، جای میداد .
( برای مصادر در کتب اهل سنت رجوع کنید به کتاب فضائل الخمسة [ سلام اللّه علیهم ] ج 3 ، ص 158 و الغدیر ، ج 3 ، ص 18 )
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
فاطمه روح من است ، آن روحی که در سینهی من قرار دارد .
( احقاق الحق ، ج 10 ، ص 184 )
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
فاطمه پارهای از وجود من است ، ناراحت میکند مرا آنچه او را ناراحت کند و خوشحال میکند مرا آنچه او را خوشحال کند .
( برای مصادر آن در منابع اهل سنت ، مراجعه شود به الغدیر ، ج 3 ، ص 21 و احقاق الحق ، ج 10 ، ص 200 )
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
فاطمه اولین کسی است از اهل بیتم که به من ملحق میشود .
( احقاق الحق ، ج 10 ، صص 451 و 452 ؛ فضائل الخمسة [ سلام اللّه علیهم ] ، ج 3 ، ص 192 )
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
خداوند لعنت کند کسی را که نسبت به فاطمه بغض و دشمنی ورزد .
( برای مصادر در کتب اهل سنت مراجعه کنید به فضائل الخمسة [ سلام اللّه علیهم ] ، ج3 ، ص 180 )
آری !
این کلمات و گفتارها قطرهای بود از دریای بیکران عظمت بانوی دو عالم علیهاالسلام آن هم از سخن برترین مخلوق خدا و عصارهی خلقت وی یعنی محمد مصطفی صلیاللهعلیهوآلهوسلم .
اما این امت ، با فاطمه علیهاالسلام چه کردند ! ؟
ابن عبد ربّه اندلسی از بزرگان اهل سنت متوفای 445 ه . ق نقل میکند :
بعث إلیهم أبوبکر ، عمر بن الخطاب لیخرجهم من بیت فاطمة [ سلام اللّه علیها ] و قال انّه ابوا فقاتلهم فأقبل بقبس من النار علی أن یضرم علیهم الدار فلقیته فاطمة [ سلام اللّه علیها ] فقالت : یابن الخطاب ! أ جئت لتحرق دارنا ؟ فقال نعم ، أو تدخلوا فیما دخلت فیه الأمّة .
ابوبکر ، عمر را در پی کسانی که در خانهی فاطمه زهرا [ سلام اللّه علیها ] متحصن شده بودند ، فرستاد تا وی آنها را از خانه خارج کند و اگر نپذیرفتند آنها را بکشد . وی پارهای آتش برداشت و به منزل فاطمه [ سلام اللّه علیها ]
رفت . حضرت فاطمه [ سلام اللّه علیها ]وقتی که وی را دید به او گفت : ای پسر خطاب ! آیا برای آتش زدن خانهی ما آمدهای ؟ گفت : اگر بیعت نکنید ، آری !
( عقد الفرید ، ج 4 ، ص 260 ؛ تاریخ ابوالفداء ، ج 1 ، ص156 )
2 ـ اهل سنت با نادیده گرفتن تمام مستندات تاریخی ـ دربارهی ظلم دستگاه خلافت به خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام ـ میگویند : چگونه ممکن است آن یارانیکه همیشه مطیع رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودند و در جنگها برای اسلام جان فشانی میکردند ، وصیت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در مورد خلافت امام علی علیهالسلام نادیده بگیرند و به خاندان او ظلم کنند ؟ ! !
جواب :
غصب مقام امام علی علیهالسلام و حمله به خانهی فاطمه علیهاالسلام در منابع مهم اهل سنت به صورت گسترده بیان شده است ؛ بنابراین نمیتوان آنها را نادیده گرفت .
در زمان حیات رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم هم بارها اصحاب وی از آن حضرت سرپیچی و نافرمانی کردند ؛ مانند فرار از میدان جنگ « احد » و « حنین » با آن که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با صدای بلند آنان را فرا میخواند ، گریختند .
در اواخر عمر مبارک پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم که وی در بستر بیماریبود و طلب کاغذ و قلم کرد ، گروهی از صحابه با اسائهی ادب به محضر مبارک آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، وی را متهم به هذیان گویی کردند و گفتند : ما را کتاب خدا کافی است .
در معتبرترین و مهمترین کتاب حدیثی اهل سنت که صحیح بخاری و صحیح مسلم باشد ،
آمده است که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به یکی از یاران خود فرمود :
روز قیامت شما را به سوی شمال میبرند ، من میگویم : آنها را کجا میبرید ؟ گفته میشود : به خدا به سوی جهنم ! پس من میگویم : بارالها ! اینان اصحاب مناند ، گفته میشود : تو نمیدانی که پس از وفاتت چه بدعتها گذاشتند ! از لحظهای که از آنان جدا شدی همچنان مرتد و به جاهلیت بازگشتند . پس من میگویم : دورباد ، دور باد از رحمت الهی ! کسی که پس از من تبدیل و تحریف کرد و نمیبینم از آنان رهایییابند جز به اندازهی چند شتر رها شده از گله .
( صحیح بخاری ، ج7 ، ص 209 ؛ صحیح مسلم ، ج 7 ، ص 66 )
داستان قوم موسی علیهالسلام نیز گواه خوبی است : موسی چهل روز از آنها فاصله گرفت و آن قوم در غیاب موسی علیهالسلام از دین برگشتند و گوساله پرست گردیدند ؛ این در حالی بود که
موسی علیهالسلام چهل سال آنان را به توحید دعوت نموده بود و اقسام معجزات بزرگ را به آنان نمایانده بود !
3 ـ اهل سنت در جریان بیعت اجباری دستگاه خلافت از امیرمؤمنان علیهالسلام ایجاد تشکیک میکنند و میگویند : چگونه ممکن است آنان طناب به گردن کسی بیندازند که در جنگ خیبر با یک دست ، در بزرگ سنگی را از جا کند و سپر خود قرار داد ؟ چگونه ممکن است این چنین مردی را با آن حالت به مسجد برای بیعت اجباری کشان کشان ببرند ؟ !
جواب :
آری !
امیر مؤمنان علیهالسلام یگانه قهرمان میادین نبرد با کفار بود ؛ اما باید توجه داشت که کندن در سنگی و عظیم خیبر به دستان مبارک مولانا امیر المؤمنین علیهالسلام با قدرت عادی وی نبود ، بلکه امام علی علیهالسلام با معجزهی الهی و قدرت خدادادی آن را از جا کند و آن حضرت در آن شرایط چنین اجازه و مأموریتیداشت ؛ اما بعد از رحلت نبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم او مأمور چنین کاری نبود .
الحاقیهی تتمهی حکمت نامه :
بعد از جریان هجوم دستگاه خلافت به بیت امیر مؤمنان علیهالسلام و بیعت اجباری آن حضرت با ابوبکر در مسجد پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، با وجود این که آن حضرت علیهالسلام برای جلوگیری از خونریزی و فتنه ؛ از حقّ خود چشم پوشی نمودند و با مسلمین هماهنگ شدند ؛ لیکن دستگاه خلافت نامشروع ، باز درصدد ترور و قتل امیرمؤمنان علیهالسلام بر آمد !
اینک این واقعه تأسّف بار را از متون روائی بشنوید :
سلیم بن قیس هلالی و دیگران نقل میکنند که دستگاه خلافت در بین خود نقشه کشیدند و گفتند :
تا این مرد زنده است هیچ کار ما به درستی انجام نخواهد شد !
ابوبکر گفت : برای قتل او چه کسی مناسب است ؟ عمر گفت : خالد بن ولید !
سراغ خالد فرستادند و گفتند : ای خالد نظرت درباره کاری که میخواهیم بر عهده تو بگذاریم چیست ؟ خالد گفت : هرچه میخواهید بر عهدهام بگذارید . بخدا قسم اگر قتل پسر ابوطالب را بر عهدهام قرار دهید انجام میدهم ! گفتند : بخدا قسم ، تصمیم غیر از این نداریم . گفت : من برای این کار حاضرم .
ابوبکر گفت : وقتی به نماز صبح ایستادیم تو کنار علی بایست در حالی که شمشیر همراهت
باشد ، و وقتی سلام نماز را دادم گردن او را بزن ! گفت : باشد . و با این تصمیم از یکدیگر جدا شدند .
ابوبکر درباره دستوری که به قتل علی علیهالسلام داده بود به فکر فرو رفت و تشخیص داد که اگر چنین کاری انجام دهد جنگی شدید و فتنهای طولانی بپا خواهد شد ، لذا از دستوری که به خالد داده بود پشیمان شد و آن شب تا صبح خوابش نبرد . سپس به مسجد آمد در حالی که صفهای نماز برپا بود . جلو رفت و برای مردم نماز خواند و در همان حال به فکر فرو رفته بود و نمیدانست چه میگوید .
خالد بن ولید در حالی که شمشیر به کمر بسته بود آمد و کنار امیر المؤمنین علیهالسلام ایستاد ، و آن حضرت متوجّه قضیّه شده بود .
همین که ابوبکر تشهّد نماز را تمام کرد قبل از آن که سلام دهد فریاد زد : ای خالد ! آنچه به تو دستور دادم انجام مده ، که اگر انجام دهی تو را به قتل میرسانم ، و سپس از راست و چپ سلام نمازش را داد !
امیر المؤمنین علیهالسلام از جا حرکت کرد و گریبان خالد را گرفت و شمشیر را از دستش بیرون آورد ، سپس او را بر زمین زد و روی سینهاش نشست و شمشیرش را گرفت تا او را بکشد .
اهل مسجد جمع شدند تا خالد را خلاص کنند ، ولی نتوانستند . عبّاس گفت : او را به حقّ قبر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم قسم دهید که دست بردارد . آن حضرت را به قبر رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم قسم دادند و حضرت او را رها کرد . او هم برخاست و به منزلش رفت .
در این هنگام زبیر و عبّاس و ابوذر و مقداد و بنیهاشم با شمشیرهای برهنه بپا خاسته و فریاد زدند :
بخدا قسم اگر دست از کارهایتان برندارید با شما به مقابله بر میخیزیم !
در اینجا بین مردم مناقشه ایجاد شد و در مسجد پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم سر و صدا به راه افتاد .
زنان بنیهاشم ـ آنگاه که بر توطئه دستگاه خلافت بر جان علی علیهالسلام آگاه شدند ـ با فریاد بیرون آمدند و گفتند :
ای دشمنان خدا ، چه زود دشمنی با پیامبر و اهل بیتش را ظاهر ساختید . دیر زمانی بود که چنین تصمیمی را درباره پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم داشتید ولی نتوانستید .
دیروز دختر او را کشتید ، و امروز میخواهید برادر و پسر عمویش و وصیّش و پدر فرزندانش را به قتل برسانید ؟ به خدای کعبه قسم ! شما به قتل او دست نخواهید یافت .
غوغا به گونهای بالا گرفت که نزدیک بود درگیری بپا شود ؛ امیر مؤمنان علیهالسلام بنیهاشم و یاران خویش را آرام نمود .
( المسترشد فی إمامة علی بن أبی طالب علیهالسلام ، طبری امامی کبیر ، ص 452 ؛ بحار الأنوار ، ج 29 ، ص 137 ؛ الأصول الستة عشر ـ کتاب أبی سعید عباد العصفری ـ ، ص 143 ؛ کتاب سلیم بن قیس الهلالی ، ج 2 ، ص 679 ، ح 14 و ج 2 ، ص 872 ، ح 48 ؛ اسرار آل محمّد علیهمالسلام ، ص 570 ؛ تفسیر قمی ، ج 2 ، ص 159 ؛ علل الشرائع ، ج 1 ، ص 192 ؛ الخرائج و الجرائح ، قطب راوندی ، ج 2 ، ص 757 ؛ البرهان فی تفسیر القرآن ؛ ج 4 ، ص 348 ؛ مدینة المعاجز ، سیّد هاشم بحرانی ، ج 3 ، ص 149 ، ح 806 ؛ تفسیر نور الثقلین ، ج 4 ، ص 189 ؛ تفسیر کنز الدقائق و بحر الغرائب ، ج 10 ، ص 208 ؛ جامع أحادیث الشیعة ، آیت اللّه بروجردی ، ج 30 ، ص 262 ؛ رجال الکشی ، ص 395 ؛ الیقین ، سیّد ابن طاووس ، باب 115 ، عوالم العلوم و المعارف و الأحوال من الآیات و الأخبار و الأقوال ، شیخ عبداللّه بحرانی ، ج 11 ـ بخش حضرت زهراء علیهاالسلام ـ ، ص220 )
و در احتجاج مرحوم شیخ طبرسی ، ج 1 ، ص 69 نیز این چنین آمده است :
و روی : أن أبا بکر و عمر بعثا إلی خالد بن الولید فواعداه و فارقاه علی قتل علی علیهالسلام و ضمن ذلک لهما فسمعت ذلک الخبر أسماء بنت عمیس امرأة أبی بکر فی خدرها فأرسلت خادمة لها و قالت ترددی فی دار علی و قولی له الملأ یأتمرون بک لیقتلوک ففعلت الجاریة و سمعها علی علیهالسلام فقال رحمها اللّه قولی لمولاتک فمن یقتل الناکثین و المارقین و القاسطین ؟
و وقعت المواعدة لصلاة الفجر إذ کان أخفی و اختیرت للسدفة و الشبهة فإنهم کانوا یغلسون بالصلاة حتی لا تعرف المرأة من الرجل و لکن اللّه بالغ أمره و کان أبو بکر قال لخالد بن الولید إذا انصرفت من صلاة الفجر فاضرب عنق علی فصلی إلی جنبه لأجل ذلک و أبو بکر فی الصلاة یفکر فی العواقب فندم فجلس فی صلاته حتی کادت الشمس تطلع یتعقب الآراء و یخاف الفتنة و لا یأمن علی نفسه فقال قبل أن یسلم فی صلاته یا خالد لا تفعل ما أمرتک به ثلاثا و فی روایة أخری لا یفعلن خالد ما أمر به فالتفت علی علیهالسلام فإذا خالد مشتمل علی السیف إلی جانبه فقال یا خالد ما الذی أمرک به ؟ قال بقتلک یا أمیرالمؤمنین قال أ و کنت فاعلا ؟ فقال إی و اللّه لو لا
أنه نهانی لوضعته فی أکثرک شعرا فقال له علی علیهالسلام کذبت لا أم لک من یفعله أضیق حلقة است منک أما و الذی فلق الحبة و برأ النسمة لو لا ما سبق به القضاء لعلمت أی الفریقین « شر مکانا و أضعف جندا » .
نقل است که ابوبکر و عمر طی مذاکرهای با خالد بن ولید از او خواستند که حضرت علی علیهالسلام را به قتل برساند و او نیز پذیرفت ، در گوشه خانه ؛ همسر ابوبکر اسماء بنت عمیس متوجه این جریان شد ، و فوراً پیکی را روانه خانه علی علیهالسلام نموده و به او گفت : به او بگو گروهی قصد جان شما را دارند ، چون حضرت این مطلب را شنید فرمود :
رحمت خدا بر بانویت اسماء ، به او بگو [ اگر ایشان به این هدف نائل خواهند شد [پس چه کسی ناکثین و مارقین و قاسطین را میکشد ؟
و قرار شد خالد بن ولید هنگام نماز صبح که هوا تاریک است از فرصت استفاده نموده و خود را مخفی سازد [ زیرا رسم بر این بود که نماز صبح را در چنان تاریکی بجای میآوردند که زن و مرد از هم تمیز داده نمیشدند ] و لیکن خدا کار خود را رساننده است ، و أبو بکر به خالد گفته بود : هر وقت نماز صبح را به پایان بردم نقشهات را درباره علی عملی ساز ، به همین خاطر خالد در صف نماز در کنار علی نشست ، و ابوبکر با اینکه در نماز بود ناگاه به فکر عواقب آن عمل شنیع افتاده و از فتنه پس از آن ترسید که نکند جان خودش نیز در خطر باشد ، پس پیش از سلام نماز سه بار گفت : « ای خالد آنچه مأموریت داشتی انجام مده » ، و در نقل دیگر خبر آمده است که گفت : « آنچه را که دستور داده بودم خالد انجام ندهد » .
و آن حضرت علیهالسلام رو به خالد نموده و دید با شمشیر برهنه در کنار او است ، فرمود : ای خالد تو را به چه چیز مأمور ساخته بود ؟ گفت : به کشتن تو ، فرمود :
آیا واقعاً این کار را میکردی ؟ گفت : به خدا قسم اگر او مانع نشده بود شمشیر را بر فرق سرت فرود میآوردم .
حضرت علی علیهالسلام فرمود : ای بیمادر دروغ گفتی ، آنکه مرا میکشد ... است ! قسم به آنکه دانه از زمین بیرون آورده و انسان را خلق نمود اگر قضای الهی به نوع دیگری قلم خورده بود نیک در مییافتی که از میان این دو گروه کدامیک شرورتر و ضعیف تر است !
حکمت بیست و یکم :
گواهی میدهم که هر چند نا اهلان حق مسلّمت را نادیده گرفتند ؛ اما تو با صبری جمیل همواره خیر خواه و دلسوز امت بودی .
تاریخ بشر مظلومی چون تو یا امیرالمؤمنین به خود ندیده است ! هر انسان آزادهای که ایام زندگانی تو را مورد بررسی قرار دهد ، به این مسئله اعتراف میکند . تو نخستین کسی بودی که به ندای پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم لبیک گفتی و اول کسی بودی که به حضرت در نماز اقتدا کردی و تو اول کسی بودی که چون سایه همراه پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی و از او دفاع کردی .
تو تنها کسی بودی که در « یوم الإنذار » به ندای مولایت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم لبیک گفتی و آشکارا در برابر چهل نفر از بستگان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ایمان آوردی و در همان جا مورد تمسخر برخی قرار گرفتی .
تو ـ همراه پدر ارجمندت ـ تنها کسی بودی که در « شعب ابو طالب » چون پروانه به دور خورشید وجود پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم میگشتی و از آن بزرگوار پاسداری میکردی و خواب را در آن جا بر خود جایز نمیشمردی و تا سه سال این جانفشانی ادامه داشت .
تو تنها کسی بودی که در« لیلة المبیت » بدون هیچ ترسی در بستر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم
خوابیدی و جانت را در خطر مرگ قرار دادی تا جان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم حفظ شود و با سلامت به مدینه هجرت نماید .
در تمام جنگهای کوچک و بزرگ تنها شیر میدان نبرد تو بودی که مردانه میجنگیدی و با آنکه در برخی از جنگها بدن مبارکت دهها جراحت و زخم را به خود میدید ، یک قدم هم به عقب برنگشتی و سپر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در برابر دشمنان بودی و این در حالی بود که بسیاری از ترس جان فرار مینمودند و پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در میان دشمنان رها میکردند .
تو تنها کسی بودی که هرگاه در صحنهی نبرد حاضر میشدی ، دشمنان با دیدن تو به خود میلرزیدند و فرار میکردند و یا در مصاف تو سرهای خود را از دست میدادند .
تو در میان عالمیان تنها کسی بودی که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شایستهات دانست که برترین زنان عالم و پارهی وجود خودش ـ حضرت صدیقهی کبری علیهاالسلام ـ را به تزویج تو در آورد و دهها بار تو را به عنوان وزیر ، جانشین و امام بعد از خودش به مردم معرفی کرد .
اما با این همه پس از رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آنگاه که طبق وصیت وی مشغول غسل و کفن و دفن برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی ، عدهای در غیاب تو با تجمع در سقیفهی بنیساعده شخصی را خود سر به عنوان خلیفه انتخاب نمودند و خلافت تو را غصب کردند و آنگاه که با آنان بیعت نکردی به خانهات حملهور شدند و آن را به آتش کشیدند و همسرت را مضروب کردند و محسنت را در رحم همسرت کشتند و سرزمین فدک ـ که هدیهیرسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به دخترش علیهاالسلام بود ـ را به ظلم از او گرفتند و به دروغ گفتند که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرموده است : ما جمعیت انبیاء هیچ درهم و دیناری و مالی را به ارث نمیگذاریم !1
آنان تو را ـ که بحر موّاج و خروشان کمالات الهی و باب مدینهی علم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی ـ رها کردند و ربع قرن خانه نشین نمودند و نگذاشتند که حقایق ناب و معارف بلند الهی ـ که در سینهی اقیانوس گونهات تجمع یافته بود ـ را به مردم برسانی .
اما تو صبر کردی در حالی که خار در چشم و استخوان در گلو داشتی ؛ که خود فرمودی :
« صبر کردم در حالی که به کسی میماندم که خاشاک چشمش را پر کرده و استخوان راه گلویش را گرفته و با چشم خود میدیدم که میراثم را به غارت میبرند » .2
در یکی از روزها ـ در زمان خلافتت ـ که برای مردم سخن میگفتی ، مرد عربی وارد مجلس شد و میگفت : وای بر ظلمی که به من شده است ! تو به او فرمودی : جلو بیا ! وقتی آن مرد نزدیک آمد به او فرمودی : ای مرد عرب ! به اندازهی شنها و ریگها و کرک حیوانات به من ظلم شده است .3
تو دائم ملازم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی و برای پیش برد اسلام و دفاع از دین رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بزرگان وسابقه داران عرب ـ که سدّ راه اسلام بودند ـ را به خاک و خون کشیدی و منافقان که نتوانستند از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم انتقام بگیرند بعد از رحلت آن حضرت تمام عقدهها و کینههای خود را ـ در برابر خون ناپاک اجداد مشرک خود ـ بر سر تو ریختند و با کنار زدنت از متن جامعه از تو انتقام گرفتند4 و اگر صبر جمیل تو نبود آنان تو را به قتل میرساندند ؛ که تو خود بعد از بیست و پنج سال از ماجرای سقیفهی بنیساعده از این حقیقت پرده برداشتی و فرمودی :
« نگاه کردم دیدم که برای گرفتن حق خود یاوری جز خاندان خویش ندارم و اگر اقدام میکردم همه کشته میشدند و لذا به مرگ آنان راضی نشدم . چشمهای پر از خاشاک را فرو بستم و با همان گلویی که گویا در آن استخوانی گیر کرده [ جرعه حوادث ] را نوشیدم و با اینکه تحمل گلو گرفتگی و نوشیدن جرعهی حوادث از حنظل هم برای من تلختر بود ، اما شکیبایی کرده و صبر نمودم »5
تو آنگاه که دیدی استدلالها و احتجاجهایت هیچ سودی ندارد و دستگاه خلافت و هوادارانشان در حفظ قدرت خود مصرّاند ، با ارزیابی اوضاع و احوال جامعهی اسلامی به این نتیجه رسیدی که اگر اصرار به قبضه کردن حکومت و ایفای حق خودنمایی وضعیتی پیش میآید که زحمات پیامبراسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم و خونهایی که در این راه برای
آبیاری نهال اسلام ریخته شده است ، به هدر میرود ؛ از این رو برای حفظ اصل اسلام6 ردای خلافت را رها ساختی و سالها بعد فرمودی :
« من ردای خلافت را رها ساختم و دامن خود را از آن در پیچیدم ؛ در حالی که در این اندیشه فرو رفته بودم که آیا با دست تنها ( بدون یاور ) بپا خیزم ( و حق خودم را بگیرم ) و یا در این محیط پر خفقان و ظلمی که پدید آوردهاند ، صبر کنم ؟ محیطی که پیران را فرسوده و جوانان را پیر و مردان با ایمان را تا واپسین دم زندگی به رنج وا میدارد ؛ عاقبت دیدم بردباری و صبر ، به عقل و خرد نزدیکتر است ، لذا شکیبایی ورزیدم ولی به کسی میماندم که خار در چشم و استخوان در گلو دارد ، با چشم خود میدیدم میراثم را به غارت میبرند .7
هر چند تو میدیدی که امت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ـ با روی گردانی از تو ـ از صراط مستقیم خارج شدهاند ؛ اما تا آن جا که به تو مجال و فرصت میدادند ، دلسوزانه مددکار و راهنمای آنان بودی ؛ خصوصا هنگامی که برخی از یهودیان و مسیحیان و مردمان دیگر ملل برای تحقیق و پژوهش دربارهی اسلام رهسپار مدینه میشدند و سؤالاتی را از خلفاء و صحابه مطرح مینمودند و آنان توان پاسخ گویی را نداشتند ، چارهای نمیدیدند جز آنکه آنان را به تو ارجاع دهند و تو که دروازهی علم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی ، براساس تورات و انجیل و قرآن پاسخ آنان را میدادی و شادمانی و شگفتی عظیمی در چهرهی خلفا که بر جای پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نشسته بودند و دیگر مردمان پدیدار مینمودی !8
هنگامی که دستگاه خلافت در مسائل سیاسی و پارهای از مشکلات با بن بست روبرو میشد و آنان چارهای جز رجوع به تو در حل مشکلات نمیدیدند ، تو با بزرگواری خود ـ که قلم توان وصف آن را ندارد ـ جوابگوی آنان بودی و آنان را از بن بست و معضلات خارح میساختی .
خصوصا در زمان خلافت عمر بن خطاب که با فتوحات و کشورگشاییهای لشکر اسلام ، مشکلات و مسائل متعددی به وقوع میپیوست و آن خلیفه توان حل آن را نداشت ، به تو مراجعه مینمود و تو وی را راهنمایی میکردی تا آن جا که عمر بن خطاب بارها
گفت : اگر علی نبود [ در حل مشکلات و معضلات حکومت ] عمر هلاک میگشت !9
بزرگواری یا مولا ! بزرگوارتر از وسعت تمام آسمانهای هفتگانه !
آری ! تو معضلات و مشکلات همان شخصی را برطرف میکردی که دستور داد به خانهات حمله کنند و آن را به آتش بکشند و همسر گرامیات را مضروب نمایند !
سلام بر تو باد !
ای بزرگوار و جوانمردی که اوج قلههای بزرگواری و جوانمردی را فتح نمودهای و تمام بزرگواران و جوانمردان عالم ، اوج صعودشان در بزرگواری و جوانمردی ، رسیدن به ابتدای دامنهی کوه جوانمردی و بزرگواری تو است !
یکی از دشمنان سرسخت اسلام ، امپراطوری روم بود که پیوسته مرکز حکومت اسلام را از شمال تهدید میکرد ، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در سال نهم بعد از هجرت برای نبرد با رومیان با سپاهی گران عازم تبوک گردید ، ولی بدون آنکه با سپاه دشمن روبرو شود ، به مدینه بازگشت ؛ اما خطر امپراطوری روم همیشه فکر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به خود مشغول میداشت ، به همین جهت در آخرین لحظات زندگی در حالی که در بستر بیماری بود ، سپاهی از مهاجرین و انصار ترتیب داد که رهسپار شام شوند . این سپاه به عللی ( که در حکمت نوزدهم به آن اشارهایشد ) مدینه را ترک نگفت و پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در حالی که سپاه اسلام در چند کیلومتری مدینه اردو زده بود ، چشم از جهان فرو بست و سپس آن وقایع دردناک ...
بعد از آن که ابوبکر خلافت را به دست گرفت ، در اجرای فرمان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ( نبرد با رومیان ) کاملاً دو دل بود ، از این رو با گروهی از صحابه مشاوره کرد ؛ اما آن مشاوره ـ به علت آن که هرکس نظری میداد ـ ابوبکر را از دو دلیخارج ننمود . سرانجام به سوی تو آمد و از تو مشورت خواست و تو به او فرمودی : اگر نبرد کنی پیروز خواهی شد . خلیفه از شنیدن چنین سخنانی از تو خوشحال شد و گفت : فال نیکی زدی و به خیر بشارت دادی .10
در زمان عمر بن خطاب در سال چهارده هجری در سرزمین « قادسیه » نبرد سختی
میان سپاه اسلام و نظامیان ایران رخ داد . سعد وقّاص ، فرمانده قوای اسلام نامهای به عمر نوشت و خلیفه را از خطرات دشمن و هجوم یکپارچهی آنان به مرکز حکومت خبر داد و افزود سپاه اسلام آمادهاند که نبرد را آغاز کنند پیش از آنکه دشمن شروع به جنگ کند .
عمر بن خطاب به مسجد رفت ، سران صحابه را جمع کرد و آنان را از تصمیم خود مبنی بر اینکه میخواهد مدینه را ترک گوید و در منطقهای میان بصره و کوفه فرود آید و از آن منطقه رهبری سپاه را به دست بگیرد ، آگاه ساخت .
در این موقع طلحه برخاست و خلیفه را بر این کار تشویق کرد و سخنانی گفت که بوی تملّق و چاپلوسی به خوبی از آن استشمام میشد .
پس از او عثمان برخاست و نه تنها خلیفه را به ترک مدینه تشویق کرد ؛ بلکه افزود : به سپاه شام و یمن بنویس که همگی منطقهی خود را ترک کنند و به تو بپیوندند تا تو با این جمع انبوه بتوانی با دشمن روبرو شوی .
در این موقع که تو در مسجد بودی ـ برای پیروزی و پیشرفت سپاه اسلام ـ برخاستی و فرمودی :
« پیروزی و شکست این امر ( اسلام ) بستگی به فزونی نیرو و کمی جمعیت نداشته است ، این دین خداست که آن را پیروز ساخت و سپاه اوست که خود آن را آماده و یاری کرد .
موقعیت زمامدار همچون رشتهی مهره هاست که آنها را گرد آورده ، به هم پیوند میدهد ؛ اگر رشته از هم بگسلد مهرهها پراکنده میشوند و سپس هرگز نمیتوان آنها را جمع آوری کرد و از نو نظام بخشید .
امروز اگر چه عرب از نظر تعداد کم است اما با نیروی اسلام و در پرتو اجتماع و اتحاد و هماهنگی ، عزیز و نیرومند است ؛ بنابراین تو [ خلیفه ] همچون محور سنگ آسیاب ، جامعه را به وسیلهی مسلمانان به گردش درآور و با همکاری آنان در نبرد ، آتش جنگ را برای دشمنان شعلهور ساز ؛ زیرا اگر شخصا از این سرزمین خارج شوی ، عرب از اطراف و اکناف سر از زیر بار
فرمانت بیرون خواهند برد و آنگاه آنچه پشت سر گذاشتهای ، مهمتر از آن خواهد بود که در پیش روی داری .
[ یعنی اگر مرکز خلافت را ترک کنی ، ممکن است در غیاب تو برخی از اشخاص قیام و شورش کنند و نظام امت اسلام را به هم بریزند و این خطر شورش داخلی بدتر از خطر دشمنان خارجی خواهد بود . ]
و نیز اگر فردا [ در میدان جنگ ] چشم عجمها بر تو افتد ، خواهند گفت : این اساس و ریشهی عرب است ، اگر ریشهی این درخت را قطع کنید ، راحت میشوید و این فکر ، آنان را در مبارزه با تو و طمع در نابودی تو حریصتر و سختتر خواهد ساخت .
اما اینکه گفتی آنان برای جنگ با مسلمانان آماده میشوند و از این موضع نگرانی ، بدان که خداوند بیش از تو این کار را ناخوش دارد و او بر تغییر آنچه میپسندند ، تواناتر است .
و اما اینکه به فزونی تعداد سربازان دشمن اشاره کردی ، بدان که ما در گذشته در نبردها روی تعداد افراد تکیه نمیکردیم بلکه به یاری و کمک خداوندی حساب میکردیم و پیروز میشدیم » .11
عمر بن خطاب بعد از شنیدن سخنان تو ، نظرت را پسندید و از رفتن منصرف شد12 و گفت : به خدا پناه میبرم که مشکلی پیش بیاید و ابو الحسن [ علی علیهالسلام ] برای حل آن حضور نداشته باشد .13
اگر تو شخصی قدرت طلب و فرصت طلب بودی ، به عمر بن خطاب میگفتی : که با سپاهیان در جنگ همراهی کن ! تا او در جنگ کشته شود و قدرت را تو در مدینه در دست بگیری و اگر او در جنگ هم کشته نمیشد در غیاب وی و سپاهیانش ، مرکز خلافت را در دست میگرفتی و او را کنار میزدی و در جایگاه خلافت ـ که حق شرعی و قانونی تو بود نه دیگران ـ قرار میگرفتی .
اما تو هرگز برای رسیدن به حق خود ، از حربهی نیرنگ و خدعه استفاده نکردی ؛ بلکه بزرگوارانه ـ به خاطر مصالح جامعهی اسلامی ـ از حق خود صرفه نظر نمودی
و مدام ـ در آن ایامی که تو را از حقّت کنار زدند ـ امت را راهنما و گرهگشا بودی .
البته این گونه نبود که حقایق را کتمان کنی ؛ بلکه در اولین فرصتی که بعد از مرگ خلیفهی سوم مردم به تو هجوم آوردند و با تو بیعت کردند ، به آنان گفتی که آن سه تن خلیفهی بر حق رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نبودند ، بلکه غاصبان آن مقام الهی بودند !
آری ! چنین در کلام جاویدت فرمودی و حقایق را آشکار ساختی :
« آگاه باشید ! به خدا سوگند !
ابابکر ، جامهی خلافت را بر تن کرد در حالی که میدانست جایگاه من نسبت به حکومت اسلامی ، چون محور آسیاب است به آسیاب ، که دور آن حرکت میکند . او میدانست که سیل علوم از دامن کوهسار من جاری است و مرغان دور پرواز اندیشه ها ، به بلندای ارزش من نتوانند پرواز کرد ... تا اینکه خلیفهی اول به راه خود رفت و خلافت را به پسر خطاب سپرد ...
شگفتا ! ابابکر که در حیات خود از مردم میخواست عذرش را بپذیرند ، [ ابوبکر بارها میگفت مرا رها کنید و از خلافت معذور بدارید زیرا من بهتر از شما نیستم [چگونه در هنگام مرگ ، خلافت را به عقد دیگری درآورد ؟
هر دو از شتر خلافت سخت دوشیدند و از حاصل آن بهره مند گردیدند ؛ سرانجام اولی حکومت را به راهی درآورد و به دست کسی [ عمر ] سپرد که مجموعهای از خشونت ، سختگیری ، اشتباه و پوزش طلبی بود .
زمامدار مانند کسی است که بر شتری سرکش سوار است اگر عنان محکم کشد ، پردههای بینی حیوان پاره شود و اگر آزادش گذارد ، در پرتگاه سقوط میکند .
سوگند به خدا !
مردم در حکومت دومی ، در ناراحتی و رنج مهمی گرفتار آمده بودند و دچار دو روییها و اعتراضها شدند و من در آن مدت طولانی محنت زا و عذاب آور چارهای جز شکیبایی نداشتم تا آن که روزگار عمر هم سپری شد .
سپس عمر خلافت را در گروهی قرار داد که پنداشت من همسنگ آنان میباشم ! پناه بر خدا از این شورا ! ! در کدام زمان در برابر شخص اولشان در
خلافت مورد تردید بودم تا امروز با اعضاء شورا برابر شوم ، که هم اکنون مرا همانند آنان پندارند و در صف آنها قرار دهند ؟
ناچار باز هم کوتاه آمدم و با آنان هماهنگ گردیدم . یکی از آنان با کینهای که از من داشت روی برتافت [ سعد بن ابی وقاص که یکی از شورای شش نفره بود ] و دیگریدامادش را بر حقیقت برتری داد [ عبد الرحمان بن عوف ، شوهر خواهر عثمان که بنابر دستور عمر در شورا حق وتو داشت ! ] و آن دو نفر دیگر که زشت است آوردن نامشان . [ طلحه و زبیر که از رذالت و پستی بر امام شوریدند و جنگ جمل را به وجود آوردند ] تا آنکه سومی [ عثمان ] به خلافت رسید ، دو پهلویش از پرخوری باد کرده ، همواره بین آشپزخانه و دستشویی سرگردان بود و خویشان پدری او از بنی امیه به پا خاستند و همراه او بیت المال را خوردند و بر باد دادند ، چون شتر گرسنهای که به جان گیاه بهاری بیفتد ، عثمان آنقدر اسراف کرد که ریسمان بافتهی او باز شد و اعمال او مردم را برانگیخت و شکم بارگی او نابودش ساخت ... » .14
سلام خدا باد بر تو یا اباالحسن ! که خورشید فروزانی و شاه ستارهی هدایت و امام عارفان !
سلام خدا بر تو باد که بزرگواری و جوانمردی با نام تو تفسیر میشود و مقام والای صبر با تو تبیین میگردد !
حکمتنامهی بیست و یکم :
غصب سرزمین فدک توسّط دستگاه خلافت ، دلائل صبر امیرالمؤمنین علیهالسلام در برابر غاصبان خلافت ، باده نوشی ابوبکر و عمر قبل و بعد ازاظهار اسلامشان با استنادات اهل سنّت و مباحث متعدد دیگر .
1 ـ دستگاه خلافت برای گرفتن فدک از حضرت فاطمهی زهرا علیهاالسلام این سخن را جعل کرد و به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نسبت داد :
« نحن معاشرالأنبیاء لا نورث درهما و دینارا »
روایت شده که عایشه و حفصه از جمله کسانی بودند که شهادت دادند پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم چنین چیزی را فرموده است !
( شرح نهج البلاغه ، ابن ابیالحدید ، ج 16 ، صص 220 ـ 221 )
فدک سرزمین حاصلخیزی بود در سرزمین حجاز نزدیک خیبر که میان آن و مدینه دو یا سه روز راه بود و در آن سرزمین چشمههای جوشان و نخلهای فراوان بود .
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بعد از آنکه از فتح خیبر بازگشت ، خداوند رعب و وحشت را در قلوب اهل فدک که از یهودیان سرسخت بودند افکند و آنها کسی را خدمت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرستادند و با او صلح کردند ، در برابر اینکه نیمی از سرزمین حاصلخیز فدک را به آن حضرت واگذار کنند . پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم هم خواستهی آنان را پذیرفت و صلح نامه را امضاء فرمود .
به این ترتیب فدک خاصهی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شد ؛ زیرا طبق تصریح آیهی قرآن چیزی که بدون جنگ به دست مسلمین بیفتد منحصرا حق پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم است و به صورت غنائم جنگی تقسیم نمیشود :
« وَ مَا أَفَاء اللَّهُ عَلَی رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمَا أَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْلٍ وَلاَ رِکَابٍ وَلَکِنَّ اللَّهَ یُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلَی مَن یَشَاءُ وَاللَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ * مَّا أَفَاء اللَّهُ عَلَی رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَی فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِی الْقُرْبَی وَالْیَتَامَی وَالْمَسَاکِینِ وَابْنِ السَّبِیلِ کَیْ لاَ یَکُونَ دُولَةً بَیْنَ الاْءَغْنِیَاء مِنکُمْ آتَاکُمُ
الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقَابِ »
ترجمه : و آنچه را خدا از آنان به رسم غنیمت عاید پیامبر خود گردانید [ شما برای تصاحب آن [اسب یا شتری بر آن نتاختید ولی خدا فرستادگانش را بر هر که بخواهد چیره میگرداند و خدا بر هر کاری تواناست * آنچه خدا از [ دارایی [ساکنان آن قریهها عاید پیامبرش گردانید از آن خدا و از آن پیامبر [ او ] و متعلق به خویشاوندان نزدیک [ وی ] و یتیمان و بینوایان و در راه ماندگان است تا میان توانگران شما دست به دست نگردد و آنچه را فرستاده [ او ] به شما داد آن را بگیرید و از آنچه شما را باز داشت بازایستید و از خدا پروا بدارید که خدا سختکیفر است . ( سوره حشر ، آیات 7 و 6 )
مورخان نوشتهاند که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در حیات خود فدک را به بانوی اسلام ، حضرت فاطمه علیهاالسلام بخشید ؛
به عنوان نمونه مفسّر معروف اهل سنت « جلال الدین سیوطی » در تفسیر الدر المنثور در ذیل آیه « فَآتِ ذَا الْقُرْبَی حَقَّهُ » ( سوره روم ، آیه 38) ، از ابوسعدی خدری نقل کرده است که چون این آیه نازل شد ، رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) فاطمه علیهاالسلام را طلبید و فدک را به او بخشید ؛ عبارت حدیث چنین است :
لمّا نزّل قوله تعالی : « فَآتِ ذَا الْقُرْبَی حَقَّهُ » ، أعطی رسول اللّه ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) فاطمة فدکا .
در ذیل همان آیه ، روایت دیگری از ابن عباس به همین مضمون نقل شده است .
( الدر المنثور ج 4 ، ص 177 )
ابن ابی الحدید معتزلی ـ دانشمند معروف اهل سنت ـ در شرح نهج البلاغه مینویسد : من از استادم علی بن فارقی سؤال کردم : آیا فاطمه [ سلام اللّه علیها [در ادعای مالکیت فدک صادق بود ؟ گفت : آری !
گفتم : پس چرا ابوبکر فدک را به او نداد ، در حالی که فاطمه نزد او راستگو بود ؟ !
او تبسمی کرد و کلام لطیف و طنزگونهای بیان کرد ، در حالی که هرگز عادت به شوخی نداشت و سخن او این بود که گفت : « لو أعطاها الیوم فدکا بمجرّد دعواها لجائت إلیه غدا و أدّعت لزوجها الخلافة و زحزحته عن مقامه و لم یمکنه الإعتذار و المدافعة بشیء لأنّه یکون قد سجّل علی نفسه بأنّها صادقة فیما تدّعیه ، کائنا ما کان من غیر حاجة إلی بیّنة » .
ترجمه : اگر ابوبکر آن روز فدک را به مجرد ادعای فاطمه [ سلام اللّه علیها ] به او میداد ، فردا به سراغش میآمد و ادعای خلافت رابرای همسرش میکرد و وی را از مقامش کنار میزد
و او هیچ گونه عذر و دفاعی از خود نداشت ؛ زیرا با دادن فدک پذیرفته بود که فاطمه [ سلام اللّه علیها ] هرچه را ادعا کند ، راست میگوید و نیازی به بینه و گواه ندارد .
سپس ابن ابی الحدید میافزاید :
این یک واقعیت است ، هر چند استادم آن را به عنوان مزاح مطرح کرد .
( شرح نهج البلاغه ، ج 4 ، ص 78 )
مولانا امیرالمؤمنین علیهالسلام دربارهی فدک میفرماید :
« بَلَی کَانَتْ فِی أیْدِینَا فَدَکٌ مِنْ کُلِّ مَا أظَلَّتْهُ السَّمَاءُ ، فَشَحَّتْ عَلَیْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ وَ سَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ آخَرِینَ ، وَ نِعْمَ الْحَکَمُ اللَّهُ » .
آری ! تنها از آنچه آسمان بر آن سایه افکنده ، فدک در دست ما بود ولیگروهی بر آن بخل ورزیدند ؛ در حالی که گروه دیگری سخاوت مندانه از آن چشم پوشیدند و بهترین قاضی و داور خداست .
( نهج البلاغه ، نامه 45 )
2 ـ ... فَصَبْرَتُ وَ فِی الُعَیْنِ قَذیً ، وَ فِی الْحَلْقِ شَجا ، أری تُراثیِ نَهْبا ... .
( قسمتی از خطبه سوم نهج البلاغه ، مشهور به شقشقیه )
3 ـ لقد ظلمت عدد المدد والوبر
( مستدرک علی الصحیحین ، حاکم نیشابوری ، ج 3 ، ص 142 ؛ کنز العمّال ، ج 6 ، ص 157 )
در حدیث دیگری آمده است که :
شخص عربی در مسجد کوفه بر امام امیر المؤمنین علیهالسلام وارد شد و گفت :
یا علی ، مظلومم ! حضرت به او فرمود : جلو بیا ! مرد عرب جلو آمد . فرمود : چه میگویی ؟ گفت : یا امیر المؤمنین ، مظلومم ! فرمود : باز هم جلو بیا ! مرد عرب جلو آمد ، به قدری که حضرت علیهالسلام دست خود را روی زانوی او گذاشت و فرمود : چیست آن ظلمی که بر تو شده است ؟
مرد عرب از ظلمی که به او شده بود لب گشود و شکایت کرد ؛ سپس حضرت علیهالسلام فرمود : ای مرد عرب ! من از تو بیشتر مورد ظلم قرار گرفتهام ... به مقدار خاکها و موهای حیوانات به من ظلم شده است ، خانهای در عرب نیست جز اینکه مظلمهی من بر آن هاست ، من همیشه مظلوم بودهام تا همین جا که نشستهام .
( الجرایح و الخرائج ، راوندی ، ج 1 ، ص180 )
در بیان دیگری امیرمؤمنان علیهالسلام میفرماید :
ما زلت مظلوما منذ قبض اللّه تعالی نبیّه إلی یوم الناس .
از روزی که پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بدرود حیات گفت و قبض روح شد تا امروز همیشه مظلوم هستم .
( شافی ، سید مرتضی ، ج3 ، ص 223 ؛ سفینة البحار ، محدث قمی ، ج 2 ، ص 108 )
4 ـ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم روزی به امیرمؤمنان علیهالسلام فرمود :
یا علی ! اتّق الضغائن الّتی فی صدور من لا یظهرها إلاّ بعد موتی اولئک یلعنهم اللّه و یلعنهم اللاّعنون .
ای علی ! بترس از حقّهها و کینههایی که در سینهی افرادی هست که تا من زندهام اظهار نمیکنند و پس از مرگ من ، آن کینهها را اظهار خواهند کرد ؛ خداوند آنها را لعنت میکند و تمام لعنت کنندگان عالم آنها را لعنت خواهند کرد .
سپس پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شروع کرد به گریه کردن ، کسی عرض کرد : برای چه گریه میکنید ؟ فرمود :
أخبرنی جبرئیل إنّهم یظلمونه و یمنعونه حقّه و یقاتلونه و یقتلون ولده ویظلمونهم بعده .
جبرائیل مرا خبر داد که آن قوم به او ستم میکنند و از حق خودش او را منع میکنند ، با او میجنگند ، بچههایش را میکشند و در حق فرزندان پس از خودش هم ستم روا میدارند .
( بحار الأنوار ، ج 28 ، ص 45 )
ابن ابی الحدید معتزلی ـ که از دانشمندان اهل سنت است ـ نیز میگوید : رسم عرب بر این بود که هرگاه کسی از آنها کشته میشد ، انتقام خون او را باید از قاتلش میگرفتند و اگر آن قاتل میمرد یا نمیتوانستند خون مقتول را از او مطالبه کنند ، از کسی که به او از همه نزدیکتر بود ، انتقام میگرفتند ؛ این عادت سیّئه و این روش احمقانه در مورد پیغمبر ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) و علی [ علیه السلام ] هم مصداق پیدا کرد ؛ زیرا رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) برای پیشبرد اسلام هر خونی از ناپاکان را که مانع و سدّ راه خدا بودند به وسیلهی شمشیر علی [ علیه السلام ] و دیگران ریخت و چون نتوانستند از پیامبر خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) انتقام بگیرند ، تمام عقدهها و کینههای خود را ، در برابر خون ناپاک اجداد مشرک خود ، بر سر علی [ علیه السلام ] ریختند و از او انتقام گرفتند ؛ زیرا کسی از علی بن
ابیطالب [ علیه السلام ] به پیامبر اکرم ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) نزدیکتر نبود تا بتوانند انتقام آن خونهای ناپاک را بگیرند ؛ لذا بغضها ، عداوتها و کینههایدرونی 23 ساله بعثت تا وقت بدرود حیات پیامبر اکرم ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) را بر سر علی [ علیه السلام ] خالی کردند .
( شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید ، ج 13 ، ص 30 )
باز ابن ابی الحدید میگوید :
از ابی جعفر یحیی بن ابی زید سؤال کردم : من تعجب میکنم که چطور شد با آن که دلهای عرب از کینهی علی [ علیه السلام ] شعلهور بود باز هم علی [ علیه السلام [زنده ماند و توانست سی سال پس از رسول خدا صلی اللّه علیه [ و آله [و سلّم بماند و آنها او را نکشتند ؟ !
در پاسخ به من گفت : آری علی [ علیه السلام ] مشی خود را عوض کرد ، شمشیر را کنار گذاشت و در خانه نشست و سر بر خاک نهاد و مشغول نماز و عبادت شد و مانند بیابان گردان و راهبان گردید و مردم رفتند به دنبال دیگران و آنها [ دستگاه خلافت ] هم انگیزهای برای قتل علی [ علیه السلام [نداشتند ؛ لذا علی [ علیه السلام [مصون و محفوظ ماند و اگر نبود این حالت ، او کشته میشد .
( شرح نهج البلاغه ، ج 13 ، ص 301 )
5 ـ فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَیْسَ لِی مُعِینٌ إِلاّ أهْلُ بَیْتِی فَضَنِنْتُ بِهِمْ عَنِ الْمَوْتِ وَ أغْضَیْتُ عَلَی الْقَذَی وَ شَرِبْتُ عَلَی الشَّجَی وَ صَبَرْتُ عَلَی أخْذِ الْکَظَمِ وَ عَلَی أمَرَّ مِنْ طَعْمِ الْعَلْقَمِ .
( نهج البلاغه ، خطبه 26 )
6 ـ حضرت امیر مؤمنان علیهالسلام بعد از رحلت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم که حقّ مسلم او را غصب نمودند ، هرگز سکوت نکرد و در مجامع به دفاع از خود برمیخاست و سفارشات و وصایای پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به مردم بازگو میکرد ؛ اما وقتی دید که امت زیر بار نمیروند و نتیجهای ندارد از اقدام به قیام مسلحانه ـ برای گرفتن حق خود ـ خودداری نمود .
ممکن است سؤال شود چرا امیرمؤمنان علیهالسلام برای ایفای حق خود دست به قیام مسلحانه نزد ؟
جواب :
در آن شرایط اگر امیر مؤمنان علیهالسلام قیام مسلّحانه بر علیه دستگاه غاصبانهی خلافت به راه میانداخت ، خطرهای بزرگی اصل اسلام را مورد تهدید و نابودی قرار میداد که میتوان چنین دسته بندی کرد :
اگر امام با توسل به قدرت و قیام مسلحانه در صدد قبضهی حکومت و خلافت بر میآمد ،
بسیاری از عزیزان خود را که از جان و دل به امامت و رهبری او معتقد بودند ، از دست میداد . علاوه بر اینها گروه بسیاری از صحابهی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم که به خلافت امام راضی نبودند ، کشته میشدند . این گروه ، هر چند در مسئلهی رهبری در نقطهی مقابل امام موضع گرفته بودند و روی کینهها و عقدههایی که داشتند ، راضی نبودند زمام امور در دست علی علیهالسلام قرار بگیرد ، ولی در امور دیگر اختلافی با امام نداشتند و با کشته شدن این عده که به هر حال قدرتی در برابر شرک و بت پرستی و مسیحی گری و یهودی گری به شمار میرفتند ، قدرت مسلمانان در مرکز به ضعف میگرایید .
امام علیهالسلام هنگامی که برای سرکوبی پیمان شکنان ( طلحه و زبیر ) عازم بصره میگردید ، خطبهای ایراد کرد و در آن انگشت روی این موضوع حساس گذاشت و فرمود :
هنگامی که خداوند پیامبر خود را قبض روح کرد قریش با خودکامگی ؛ ،خود را بر ما مقدم شمرده و ما را که به رهبری امت از همه شایستهتر بودیم ، از حق خود باز داشت ؛ ولی من دیدم که صبر و بردباری بر این کار ، بهتر از ایجاد تفرقه میان مسلمانان و ریخته شدن خون آن هاست زیرا مردم به تازگی اسلام را پذیرفته بودند و دین مانند مشکی مملو از شیر بود که کف کرده باشد : کوچکترین سستی و غفلت آن را فاسد میسازد و کوچکترین فرد ، آن را وارونه میکند .
( پژوهشی عمیق پیرامون زندگی علی علیهالسلام ، جعفر سبحانی ، ص 222 ، به نقل از شرح نهج البلاغهی ابن ابی الحدید )
از آنجا که بسیاری از گروهها و قبائلی که در سالهای آخر عمر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مسلمان شده بودند ، هنوز آموزشهای لازم اسلامی را ندیده بودند و نور ایمان کاملاً در دل آنان نفوذ نکرده بود ؛ هنگامی که خبر درگذشت پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم در میان آنان منتشر گردید ، گروهی از آنان پرچم ارتداد و بازگشت به بت پرستی را برافراشتند و عملاً با حکومت اسلامی در مدینه مخالفت نمودند و حاضر به پرداخت مالیات اسلامی نشدند و با گردآوری نیروی نظامی ، مدینه را به شدت مورد تهدید قرار دادند ، به همین جهت نخستین کاری که حکومت جدید انجام داد این بود که گروهی از مسلمانان را برای نبرد با مرتدان و سرکوبی شورش آنان بسیج کرد و سرانجام آتش شورش آنان با تلاش مسلمانان خاموش گردید .(1)
1) البته این سخن هرگز به معنای صحّه گذاشتن بر تمامی عملکردهای حکومت ابوبکر ، خصوصا قتل مالک بن نویره و یاران او نیست ؛ زیرا مالک بن نویره و قوم ویکه به ابوبکر زکات پرداخت نکردند ، نه به این علت بود که اصل زکات را منکر بودند ؛ بلکه حکومت را حق علی علیهالسلام میدانستند و پرداخت زکات به ابوبکر را مشروع نمیدانستند ؛ اما توسط دستگاه خلافت حکم ارتداد آنان صادر شد و خالد بن ولید پس از امان دادن به مالک بن نویره و یارانش همگی آنان را گردن زد . در همان شب سرهای آنان را زیر دیگ قرار داد و با آن آش پخت و خالد بن ولید در همان شب با زن مالک بن نویره در چادر خود مرتکب عمل شنیع زنا گردید !! مشروح این واقعهی تأسف بار با استناد به منابع متعدد اهل تسنن در جلد هفتم کتاب الغدیر آمده است .
در چنین موقعیتی که دشمنان ارتجاعی اسلام ، پرچم ارتداد را برافراشته و حکومت اسلامی را تهدید میکردند ، هرگز صحیح نبود که امام علیهالسلام پرچم دیگری به دست بگیرد و قیام کند .
امام علیهالسلام در یکی از نامههای خود که به مردم مصر نوشته است ، به این نکته اشاره میکند و میفرماید :
... به خدا سوگند هرگز فکر نمیکردم و به خاطرم خطور نمیکرد که عرب بعد از پیامبر امر امامت و رهبری را از اهل بیت او بگردانند و خلافت را از من دور سازند ! تنها چیزی که مرا ناراحت کرد ، اجتماع مردم در اطراف فلانی ( ابوبکر ) بود که با او بیعت کنند . ( وقتی که چنین وضعی پیش آمد ) دست نگه داشتم تا اینکه به چشم خود دیدم گروهی از اسلام باز گشته و میخواهند دین محمد را نابود سازند . ( در اینجا بود ) که ترسیدم اگر اسلام و اهلش را یاری نکنم باید شاهد نابودی و شکاف در اسلام باشم که مصیبت آن برای من از محروم شدن از خلافت و حکومت بر شما بزرگتر بود .
( نهج البلاغه ، نامه 62 )
همچنین امام علیهالسلام در نخستین روزهای خلافت خود طی خطبهای این موضوع را یادآوری نمود . عبداللّه بن جناده میگوید : من در نخستین روزهای زمامداری علی علیهالسلام از مکه وارد مدینه شدم ، دیدم همهی مردم در مسجد پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دور هم گرد آمدند و انتظار ورود امام را میکشند ، ناگهان علی علیهالسلام در حالی که شمشیر خود را حمایل کرده بود از خانه بیرون آمد ، دیدهها به سوی او خیره شد ، او در مسند خطابه قرار گرفت و سخنان خود را پس از حمد و ثنای خداوند چنین آغاز کرد :
هان ای مردم ! آگاه باشید روزی که پیامبر گرامی از میان ما رخت بر بست ، فکر میکردیم کسی با ما دربارهی حکومتی که او پی افکنده بود ، نزاع و رقابت نمیکند و به حق ما چشم طمع نمیدوزد ؛ زیرا ما وارث و ولی و عترت او بودیم ؛ اما برخلاف انتظار ، گروهی از قوم ما به حق ما تجاوز کرده و خلافت را از ما سلب کردند و حکومت به دست دیگران افتاد .
... به خدا سوگند ! اگر ترس از ایجاد شکاف و اختلاف در میان مسلمانان نبود ، و بیم آن نمیرفت که بار دیگر کفر و بت پرستی به سرزمین اسلام بازگردد و اسلام محو و نابود شود ، با آنان به گونهای دیگر رفتار میکردیم .
أمّا بعد ، فإنّه لما قبض اللّه نبیّه قلنا : نحن أهله و ورثته و عترته و أولیائه دون الناس ، لا ینازعنا سلطانه أحد ، و لا یطمع فی حقّنا طامع ، إذا انبری لنا قومنا فغصبونا سلطان نبیّنا فصارت الإمارة لغیرنا .
... وایم اللّه ! لولا مخافة الفرقة بین المسلمین ، و ان یعود الکفر و یبور الدین لکنّا علی غیرما کنالهم علیه .
( شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید ، ج 1 ، ص 307 )
علاوه بر خطر مرتدین ، مدعیان نبوت و پیامبران دروغین مانند : « مسیلمه » و « طُلیحه » و « سجّاح » نیز در صحنه ظاهر شده و هر کدام طرفداران و نیروهایی دور خود گرد آوردند و قصد حمله به مدینه را داشتند که با همکاری و اتحاد مسلمانان پس از زحماتی نیروهای آنان شکست خوردند .
خطر حملهی احتمالی رومیان نیز میتوانست مایهی نگرانی دیگری برای جبههی مسلمین باشد ؛ زیرا تا آن زمان مسلمانان سه بار با رومیان رو در رو یا درگیر شده بودند و رومیان مسلمانان را برای خود خطری جدی تلقی میکردند و در پی فرصتیبودند که به مرکز اسلام حمله کنند .
اگر علی علیهالسلام دست به قیام مسلحانه میزد ، با تضعیف جبههی داخلیمسلمانان ، بهترین فرصت به دست رومیها میافتاد که از این ضعف استفاده کنند .
با در نظر گرفتن نکات فوق ، به خوبی روشن میشود که چرا امام علیهالسلام صبر را بر قیام ترجیح داد و چگونه با صبر و تحمل و تدبیر و دوراندیشی ، جامعه اسلامی را از خطرهای بزرگ نجات داد و اگر علاقه به اتحاد مسلمانان نداشت و از عواقب وخیم اختلاف و دو دستگی نمیترسید ؛ هرگز اجازه نمیداد رهبری مسلمانان از دست اوصیاء و خلفای راستین پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم خارج شود و به دست دیگران افتد .
( سیرهی پیشوایان ، مهدی پیشوایی ، صص 66 ـ 70 )
7 ـ ... فَسَدَلْتُ دُونَها ثَوْبَا وَ طَوَیْتُ عَنْها کَشْحا ، وَ طَفِقْتُ أرْتَئی بَیْنَ أن أصُولَ بِیدٍ جَذّاءَ ،أوْ أصْبِرَ عَلَی طَخْیَهٍ عَمْیاءَ یَهْرَمُ فِیهَا الْکَبِیرُ وَ یَشِیبُ فِیهَا الصَّغِیرُ ، وَ یَکْدَحُ فِیها مُومِنٌ حَتّی یَلْقی رَبِّهُ ، فَرَأیْتُ أنَّ الصَّبْرَ عَلی هاتا أحْجی فَصَبْرَتُ وَ فِی الُعَیْنِ قَذیً ، وَ فِی الْحَلْقِ شَجا ،أری تُراثیِ نَهْبا .
( نهج البلاغه ، خطبه سوم )
8 ـ در منابع تاریخی شیعه و سنی فراوان نقل شده است که یهودیان و مسیحیان از خلفاء سؤالاتی را میکردند و آنان نمیتوانستند جواب دهند و به ناچار از علی علیهالسلام استمداد میجستند .
مرحوم علامه مجلسی در جلد 3 صفحه 309 بحار الأنوار ، از کتاب ارشاد شیخ مفید و احتجاج طبرسی نقل میکند که یک شخص یهودی به مدینه آمد و از ابوبکر پرسید : خدای شما در کجاست ؟ آیا در آسمان است یا در زمین ؟ ابوبکر پاسخ داد : در آسمان و بر عرش است .
یهودی جواب داد : پس در دیدگاه شما مسلمین زمین خالی از خداست و او در یک جا هست و در یک جا نیست !
ابوبکر با عصبانیت به او گفت : این حرف زنادقه است ، زود او را از من دور کنید و گرنه او را میکشم !
یهودی از مسجد بیرون میرود درحالی که عقاید مسلمین را به مسخره میگیرد . او در راه مسجد به امیر مؤمنان علیهالسلام برخورد میکند و امام علیهالسلام به وی جواب میدهد : « إنّ اللّه أیّن الأین فلا أین له » ترجمه : خداوند خود مکان را مکان قرار داده و او محتاج به مکان نمیباشد .
آن شخص یهودی با چنین جوابی قانع میشود و میگوید : شهادت میدهم که جواب تو همان حق آشکار است و تو سزاوارتری بر اینکه بر جای پیغمبر خود بنشینی نه آن کس که
اکنون بر شما چیره گشته است !
و در منابع ذیل نیز نمونههای مشابه داستان بالا آمده است :
بحار الأنوار ، ج 10 ، ص 26 از کتاب فضائل فضل بن شاذان .
همان ، ص1 از خصال شیخ صدوق .
همان ، ص18 از توحید صدوق .
همان ، ص 23 از غیبت نعمانی .
همان ، ص 52 از احتجاج .
و ...
که بیان میدارند اشخاصی از ادیان مختلف به مدینه میآمدند و از خلفاء سؤالاتیمی کردند و آنها بعد از اظهار عجز و درماندگی به امیر مؤمنان علیهالسلام ارجاع میدادند و ایشان به تمام آنان جواب علمی و قانع کننده میفرمود .
9 ـ عمر بن خطاب که در جواب سؤالات دینی و رفع معضلات سیاسی و اجتماعی در موارد متعددی درمانده میگشت ، ناچارا به امیر المؤمنین علی علیهالسلام مراجعه مینمود و از وی جواب میشنید و از معضلات نجات مییافت .
وی بارها گفت : اگر علی نبود ، عمر هلاک میگشت .
و میگفت : اگر علی نبود ، عمر مفتضح میگشت .
و میگفت : خدایا ! مرا در سرزمینی قرار مده که ابو الحسن [ علی علیهالسلام ] در آن نباشد .
اکنون سخنان فوق را از منابع اهل سنت میآوریم :
لولا علی [ علیه السلام ] لهلک عمر .
( الکفایة ، حافظ گنجی ص 96 ؛ الفصول الهمّة ، ابن صباغ مالکی ، ص 18 ؛ الإستیعاب ، ابن عبد البرّ ، ج 3 ، ص 1102 و ... )
اللّهمّ لا تبقنی لمعضلة لیس لها ابن أبی طالب [ علیه السلام ].
( نظم درر السمطین ، زرندی حنفی ، ص 132 ؛ مناقب خوارزمی ، ص 97 و ... )
عجزت النساء أن یلدن مثل علیّ بن أبی طالب [ علیه السلام ] .
( ینابیع المودة ، ج3 ، باب 65 ، ص146 و ... )
ردّوا قول عمر إلی الإمام علی [ علیه السلام ] لولا علی [ علیه السلام ] لهلک عمر .
( تأویل مختلف الحدیث ، ابن قتیبه ، ص152 ؛ الإستیعاب ، ج 3 ، ص 1103 ؛ ذخائرالعقبی ، ص 82 ؛ تفسیر فخر رازی ، ج 28 ، ص 15 و ... )
لولا علی [ علیه السلام ] لضلّ عمر .
( تمهید ، باقلانی ، ص 199 و ... )
لولاک لأفتضحنا .
( شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید ، ج 19 ، ص 158 )
یا أبا الحسن ! لا أبقانی اللّه لشدّة لست فیها و لا فی بلد لست فیه .
( کتاب الأذکیاء ، سبط ابن جوزی ، ص 18 ؛ کنز العمّال ، ج 3 ، ص 179 ؛ ذخائر العقبی ، ص 80 و ... )
لا أبقانی اللّه بأرض لست فیها یا أبا الحسن .
( مستدرک حاکم ، ج 1 ، ص 457 ؛ الجامع الکبیر ، سیوطی ، ج 3 ، ص 35 ؛ عمدة القاری ، عینی حنفی ، ج 4 ، ص 606 و ... )
10 ـ إن فعلت ظفرت ، فقال بشرت بخیر .
( تاریخ یعقوبی ، ج 3 ، ص 39
11 ـ نهج البلاغه ، صبحی صالح ، خطبه 146 .
12 ـ الکامل ، ابن اثیر ، ج 3 ، ص 8 ؛ تاریخ طبری ، ج 4 ، ص 237 ؛ البدایة و النهایة ، ابن کثیر ، ج 7 ، ص 107
13 ـ الإصابة فی تمییز الصحابه ، ابن حجر عسقلانی ، ج 2 ، ص 509 ؛ الإستیعاب ، ابن عبد البرّ ، ج 3 ، ص 39
14 ـ نهج البلاغه ، خطبه سوم ، مشهور به « شقشقیه » از معروفترین خطبههای امام علی علیهالسلام در نهج البلاغه میباشد .
ابن ابی الحدید از علمای قرن هفتم اهل سنت از « ابن خشاب » میگوید :
به خدا قسم این خطبه را در کتابهایی مطالعه کردم که 200 سال قبل از تولد سید رضی ( رحمة اللّه علیه ) ( مؤلف نهج البلاغه ) نوشته شده بود .
( شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید ، ج 1 ، ص 206 )
مرحوم علامهی امینی نیز در جلد هفتم الغدیر مدارکی را برای اثبات ادعای فوق از منابع اهل سنت نقل مینماید .
شایان ذکر است که سید رضی ( رحمة اللّه علیه ) مؤلف نهج البلاغه ، از علمای شیعهی قرن چهارم هجری میباشد .
تتمّه حکمت نامه :
همانگونه که مطرح شد حضرت امام علی بن ابیطالب علیهالسلام در سنّ کودکی نخستین مؤمن به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود و بر وجود مقدّسشان هرگز ذرّهای از آلودگیهای زمان جاهلیّت ننشست . و این در حالی بود که دیگران قبل از اسلامشان آلوده به بتپرستی و شراب خواری و قمار بازی و دیگر گناهان بودند . اکنون نمونههائی را ـ فقط از منابع اهل سنّت ـ نقل میکنیم :
ابن عبّاس میگوید :
مردم در دوران جاهلیّت بر سر اموال و حتّی زنان خود قمار میکردند و جصّاص ( متوفّای 371 ه . ) در ذیل عبارت ابن عبّاس مینویسد : ابوبکر نیز از جمله قماربازان آن دوره ( زمان جاهلیّت ) بود .
( احکام القرآن ، جصّاص ، ج 1 ، ص 388 )
عکرمه میگوید :
ابوبکر با اُبیّ بن خلف و غیر آن از مشرکین قمار بازی میکرد .
( کشف الغُمّة ، شعرانی ، ج 2 ، ص 154 )
البته باید گفت که این اعمال صحابه قبل از اسلامشان ، نمیتواند دلیل بر مذمّت نمودن یا
توبیخ کردن آنان باشد ؛ زیرا اسلام ـ به شرط پذیرش صادقانه آن ـ گناهان را محو و گذشته را جبران مینماید .
امّا برخی از آنان بعد از اسلامشان نیز به شرابخواری و میگُساری مبادرت میورزیدند .
به عنوان نمونه :
تاریخنویسان اهل سنّت نقل میکنند یکبار ابوبکر شراب خورد و مست شد ، و این شعر را خواند :
تُحَیِّی بالسَّلامَةِ أُمُّ بَکْرِ و هَلْ لَکِ بعد قَومِکِ من سَلامِ؟
ای مادر بکر ، درودی توأم با صلح و آرامش بر تو باد ، آیا میپنداری بعد از کشته شدن بستگان تو ( کشته شدگان جنگ بدر از مشرکین ) برای من آسایشی مانده است .
زمانی که این خبر به گوش پیامبر [ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ] رسید ، حضرت در حالیکه جامهاش به زمین کشیده میشد ، نزد ابوبکر رفت و او را با عمر یافت ، پیامبر [ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ] با چهره برافروخته و سرخ شده به ابوبکر نگاه کرد ، ابوبکر گفت : از غضب رسول خدا به خدا پناه میبرم .
( الإصابة ، ابنحجر ، ج 4 ، ص 23 )
این روایت را برخی از علمای اهل سنّت نقل کردهاند ، ( برای مصادر آن از اهل سنّت به کتاب الغدیر ، ج 7 مراجعه شود ) ولی برای حفظ آبروی خلیفه روایت را تحریف کرده و نوشتهاند این قضیّه در زمان جاهلیّت بوده است . غافل از اینکه در این روایت ابوبکر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را « رسول خدا » خطاب میکند چطور ممکن است این واقعه در زمان جاهلیّت و قبل از بعثت حضرت به پیامبری اتّفاق افتاده باشد . در ثانی شعری که ابوبکر میخواند ، در مورد کشتگان بدر است ، پرواضح است که این واقعه بعد از جنگ بدر بوده است .
همچنین اهل سنّت نقل کردهاند که روزی عمر شراب بسیار تندی خورد و مست شد ، و استخوان فکّ شتری را گرفت وبر سر عبد الرحمان بن عوف زد و سر او را شکست سپس نشست ، و برای کشتههای روز بدر ( از کفّار ) مرثیه سرائی کرد ... .
( ربیع الأبرار ، زمخشری ، ج 4 ، ص 51 ؛ المستطرف ، ابشیهی ، ج 2 ، ص 260 ؛ الغدیر ، ج 6 ، ص 251 )
همچنین نقل میکنند در زمان خلافت عمر ، در راه مدینه ، یک اعرابی به خیال اینکه در کوزه عمر آب هست ، کوزه وی را برداشت و از آن نوشید ، غافل از این که در کوزه خلیفه ، شراب است نه آب ، اعرابی پس از خوردن شراب مست شد ، عمر دستور داد وی را 80 تازیانه بزنند ! ! اعرابی پس از آنکه حدّ برایش جاری شد به عمر گفت : ای امیر المؤمنین ! من از
شرابی خوردم که خودت میخوری ! عمر مقداری آب در شراب ریخت و گفت : [ من تو را به دلیل شراب خوردن نزدم ؛ بلکه به دلیل مست کردن زدم ] اگر میترسید شراب شما را مست کند ، تندی آن را با آب بشکنید .
( احکام القرآن ، ج 2 ، ص 565 ؛ جامع مسانید ابی حنیفه ، ج 2 ، ص 192 ؛ کنز العمّال ، ج 3 ، ص 110 ؛ الغدیر ، ج 6 ، ص258 )
( سخن عمر در حالی است که خداوند متعال در سوره مبارکه مائده آیه 90 قاطعانه خوردن شراب را مطلقا پلید و حرام نموده است )
همچنین محدّثان و مورّخان بزرگ اهل سنّت نقل میکنند :
در سال فتح مکّه مجلس میگُساری که در خانه ابو طلحه پسر سهل بود یانزده نفر شرکت داشتند و أَنَس که آن موقع جوانی هجده سالهای بود ساقی آن جمع بود و ابوبکر و عمر هم جزء آن گروه بودند .
( فتح الباری ، ج 10 ، ص 30 ؛ مسند احمد ، ج 3 ، ص 227 ، ح 181 ؛ تفسیر طبری ، ج 7 ، ص 14 ؛ الغدیر ، ج 7 ، ص 100 )
با توجّه به این استنادات که از اهل سنّت مطرح شد ، اهل بصیرت به دو نتیجه مهم میرسند :
1 ) آنان هرگز نمیتوانند جانشین و خلیفه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم باشند ؛ زیرا خلافت و امامت از عهد خداوند میباشد که میفرماید :
« وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماما قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ » :(1)
و [ یاد کنید ] هنگامی که ابراهیم را پروردگارش به تکالیفی [ بسیار مهم [ آزمایش کرد ، پس او همه را به طور کامل به انجام رسانید ، پروردگارش [ به خاطر شایستگی او [فرمود : من تو را برای همه مردم پیشوا قرار دادم . ابراهیم گفت : و از دودمانم [ نیز پیشوایانی برگزین ] . [ پروردگار ] فرمود : پیمان من [ که امامت و پیشوایی است ] به ستمکاران نمیرسد .
و خداوند در آیه فوق فرموده که عهد من به ظالمین نمیرسد ؛ و از آنجا که خوردن مسکرات از جمله گناهان کبیره و ظلم به خویشتن است ، هرگز آنان سزاوار جانشینی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نبودهاند ؛ بلکه آن جایگاه متعلّق به کسی بود که وجودش را ذرّهای به گناه و ظلم آلوده نساخته بود و آن شخص مولای تمام خلائق امیرمؤمنان علی بن ابیطالب علیهماالسلام بود .
1) سورهی بقره ، آیهی124 .
2 ) کسانی که در زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با وجود نهی خداوند از شرابخوری ، باز این عمل را مرتکب میشدند ، برای آنان هیچ ایرادی نخواهد بود که بعد از رحلت پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم مسیر خلافت الهیّه را تغییر دهند و به خانه وحی حملهور شوند و آن را به آتش بکشند و صدیقه کبری علیهاالسلام را به شهادت برسانند .
حکمت بیست و دوم :
گواهی میدهم که خداوند متعال علم اولین و آخرین را در سینهی کهکشان گونهات به ودیعت نهاده است .
از علم تو نمیتوان چندان سخن گفت که آن اقیانوسی است بیکران !
تو بعد از برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم عالمترین مخلوق خدایی و پس از وجود مقدس ایشان ، هیچ ملک مقرب و نبی مرسل و هیچ موجودی در آسمانها و زمین همانند علم تو را ندارند ؛ بلکه آنچه از علم ، خداوند متعال به تو عنایت کرده است ، بسیار بیشتر از علمی است که به تمام ملائکه و انبیاء خود عنایت فرموده است .
این سخن غلو نیست ! بلکه حقیقتی است که از لسان مبارک برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم جاری گشته است که فرمود :
« علم شش قسمت است ،(1)پنج ششم آن متعلق به علی است و یک ششم آن در اختیار مردم است ، علی در آن نیز با مردم شریک است به طوری که در یک ششم نیز از آنان بالاتر است » .
برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم عصارهی عالم خلقت و سر حلقهی سلسلهی عالم امکان
1) یعنی تمام علومی که خداوند به مخلوقات خویش داده است .
و به ساحت قرب حق از همهی موجودات نزدیکتر است ؛ که خداوند دربارهی وی میفرماید :
« سخن پیامبر جز وحی و معارف الهی چیز دیگری نیست [ و [خداوند بسیار توانا به وی علم آموخته است » .1
و آن حضرت به رموز عالم امکان و اسرار کائنات بیش از هرکسی ـ حتی ملائکهی مقرب ـ آگاه بوده است و علم تو مقتبس از علوم الهی آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم است که فرمود :
من شهر علمم و علی در آن ؛ پس هرکس علم بخواهد باید از در آن وارد شود .2
و فرمود :
من سرای حکمتم و علی در آن .3
آری !
تو دروازهی علم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم هستی و اصلاً میسر نمیشود کسب علم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، مگر اینکه دامان تو گرفته شود !
تو وارث علوم تمام پیامبران و رسولان خدایی که خود فرمودهای :
« از من از اسرار غیب بپرسید که من وارث تمام علوم پیامبران و رسولان الهی میباشم » .4
خداوند در کلام جاویدش میفرماید :
« آیا کسانی که میدانند با کسانی که نمیدانند برابرند [ البته که برابر نیستند ] و متذکر نمیشوند مگر خردمندان » .5
تو وارث علم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم هستی ، تو وارث علوم انبیایی ، تو عالم به اسرار و رموز عالمی و هرگز با دیگران برابر نیستی !
اولی چگونه به خود اجازه داد تا خویشتن را بر تو مقدم بدارد در حالی که میدانست چشمههای جوشان حکمت از کوهسار علم تو جاری است !6
دومی که به اعتراف خودش « همه از او فقیهتراند حتی زنهای پشت پرده »7
چگونه به خود اجازه داد تا خود را بر تو مقدم بدارد در حالی که میدانست پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی تو فرموده است :
« پس از من علی بن ابیطالب داناترین فرد امت من است » .8
آیا کسانی که در سادهترین مسائل دینی و علمی درمانده میگشتند ، سزاوار خلافت و جانشینی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودند یا تو که باب علم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی و هستی و خواهی بود ؟ !
مردمان آن زمان چگونه و بر اساس چه ملاکی تابع آنان شدند در حالی که خداوند میفرماید :
« آیا آنان که میدانند با آنان که نمیدانند برابرند ؟ ! »
آیا آن کسی که خود محتاج هدایتِ هدایت گران است ، سزاوار است بر جای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم قرار گیرد یا آن کس که خداوند به او عنایت کرده و علم آموخته و نه تنها در صراط مستقیم قرار دارد ، بلکه خود صراط مستقیم است ؟ !9
خدا و رسول او صلیاللهعلیهوآلهوسلم چنین اجازهای ندادند و آنان خودسر جایگاه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را گرفتند و مردمان نیز خودسر تابع شدند !
امت بیمعرفت که تو را کنار زدند ، خود را از برکات بینهایتت محروم ساختند .
بارها فرمودی :
« ای مردم ! بیائید و از من پرسش کنید تا در میان شما باقی هستم و بدانید که من راههای آسمانها را بهتر از راههای زمین میشناسم » .10
تو در این سخن نورانیت به مردمان اعلام کردی که همه چیز را میدانی و به اسرار آفرینش آگاهی و میدانی در عمق آسمانها چه خبر است ؛ اما افسوس که قدر و منزلتت را ندانستند .
بعد از رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، تو را از متن جامعه به حاشیه کشاندند و مردم را از سیمای جهانتاب وجودت بیبهره کردند !
تو در آن سالهای پر درد و محنت به عبادت خالصانهی خدا مشغول گشتی و قسمتی از وقت ارزشمندت را در احداث چاهها و ایجاد نخلستانها گذراندی . هرچند با این کار به بینوایان کمک مینمودی و چیزی را برای خود و فرزندان گرامیات جمع ننمودی ؛ اما آیا سزاوار بود کسی که راههای آسمانها را بهتر از راههای زمین میشناسد و به اسرار ملک و ملکوت آگاه است وقت خود را به کشاورزی بگذراند ؟ !
اگر به تو مجال میدادند چه علوم را که منتشر نمیکردی و چه اسرار را که هویدا نمینمودی و چه باب معرفت را که به سوی خلق نمیگشودی !
هر چند معترفم همان مقدار علوم و معارفی که از تو بر جای مانده اقیانوسی است وسیع که جرعهای از آن طالبان معارف الهی را کامیاب و سیراب مینماید .
همیشه آرزومند آن بودی که شخص با معرفت و صاحب کمالی پیدا کنی تا از مشکلات علوم و اسرار آفرینش با او سخن بگویی و بارها به سینهی مبارک خود اشاره کرده و میفرمودی :
در سینهی من دریای خروشان علم در تموّج است ، اما افسوس که کسی جویای آن نیست !11
روزی در مسجد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در حالی که به ستون مسجد تکیه داده بودی ، فرمودی :
« ای بیخبران ! و ای ترک کنندگان فرامین الهی !
بدانید که از تمامی کارهایتان بازخواست میشوید ! شما را چه شده است که از راه خدای روی گردانید و به غیر او گرایش دارید ؟
... سوگند به خدا ! اگر بخواهم میتوانم هر کدام از شما را از آغاز و پایان کارش ، و از تمام شئون زندگیاش آگاه سازم ... آگاه باشید که من این اسرار گران بها را به یاران راز دار و مورد اطمینان خود میسپارم .
سوگند به خدایی که محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به حق برانگیخت و او را برگزید ؛ جز به راستی سخن نگویم ! پیامبر اسلام همهی معلومات را به من سپرده است و از
محل هلاکت آن کس که هلاک میشود و جای نجات کسی که نجات مییابد و پایان این حکومت ، همه را به من خبر داده و مرا آگاهانده است . هیچ حادثهای بر من نگذشت جز آن که در گوشم نجوا کرد و مرا مطلع ساخت .
ای مردم ! سوگند به خدا من شما را به هیچ طاعتی وادار نمیکنم مگر آن که پیش از آن ، خود عمل کردهام و از هیچ معصیتی شما را باز نمیدارم جز آن که پیش از آن ، ترک گفتهام » .12
آری !
وجود مقدس رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم که مخزن علم الهی است معلم تو بود و تو وارث علم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی وهستی که خود فرمودی :
برادرم رسول خدا در آخرین لحظات عمر مبارک خویش سر بر گوش من نهاد و هزار باب دانش به من آموخت که از هر باب هزار باب دیگر گشوده میگشت .13
تویی دریای بیکران و تویی خورشید نوربخش جاودان ! و این سخن برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم است .
ابوهریره میگوید :
نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودم که ناگهان علی وارد شد ، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : میدانی کیست ؟
عرض کردم :
علی بن ابیطالب است .
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
او دریایی بیکران است ، خورشیدی نوربخش است ، از فرات سخیتر است ، قلب او از دنیا وسیعتر است ، لعنت خدا بر دشمنان او !14
و نیز ابن عباس میگوید : پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
[ در شب معراج ] جبرئیل علیهالسلام ، دُرنوکی ( نوعی گلیم ) از بهشت برای من آورد و بر روی آن نشستم وقتی در محضر پروردگار جای گرفتم ، با من سخن گفت و نجوا کرد ؛ هرچه فرا گرفتم به علی منتقل نمودم ، از این رو علی
باب علم من است ؛ سپس علی را خواست و فرمود : ای علی ! آشتی با تو آشتی با من است و جنگ با تو ، جنگ با من است ؛ بعد از من بین من و امتم نشانهی هدایت هستی .15
روزی برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به برخی از یاران خود ـ دربارهی علم تو ـ چنین فرمود :
« خداوند آن قدر از فهم و علم و دانش به او ( علی ) عطا فرموده که اگر فهم و دانش او را بین زمینیان تقسیم کنند ، همه را در بر خواهد گرفت » .16
سرعت ادراک و انتقال و تیزهوشی تو به قدری بود که همه را متحیّر و متعجب میساخت ، چنان چه عمر بن خطاب ـ آنگاه که جواب سؤالش را بزرگوارانه دادی و وی را از هلاکت نجات بخشیدی ـ به تو گفت :
تعجب من از این که تو بر تمام مسائل علمی و قضایی و فقهی احاطه داری ، نیست ؛ بلکه تعجب من از این است که تو هرگونه سؤال مشکلی را در هر موردی که باشد ، بلافاصله و فوری و بدون اندیشه و تأمل جواب میدهی !
به او گفتی :
ای عمر ! دست من چند انگشت دارد ؟
او گفت :
پنج انگشت .
فرمودی :
پس چرا تو در پاسخ این سؤال اندیشه نکردی ؟
گفت :
این واضح و معلوم است و احتیاجی به اندیشه ندارد .
فرمودی :
کلیهی مسائل در نظر من مانند پنج انگشت در نظر توست .17
خداوند متعال ملکوت آسمانها و زمین را به حضرت ابراهیم علیهالسلام نشان داد ، چنان که در کلام جاویدش میفرماید :
« و ما ملکوت و باطن آسمانها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم تا به مقام یقین برسد » .18
طبق اخبار وارده ، خداوند یک مرتبه ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم علیهالسلام نشان داد ، اما تو دائما ـ به اذن خدا ـ شاهد ملکوت آسمانها و زمین بودی و همواره قلب مطهرت عالیترین مقامات یقین را دارا بود .
روزی در مسجد کوفه بر منبر نشسته بودی و با صدای بلند و رسا به مردم فرمودی : ای مردم ! از من بپرسید تا در میانتان هستم و بدانید که من راههای آسمان را بهتر از راههای زمین میشناسم !
در این هنگام مردی در مسجد تا این حرف را از تو شنید ، پرسید :
بگو ببینم ، اکنون جبرئیل امین کجاست ؟
تو به او فرمودی :
بگذار تا نگاه کنم . سپس به طرف بالا و پائین و چپ و راست نظر افکندی و آنگاه به همان شخص رو کردی و فرمودی : تو خود جبرائیل امین هستی !
همین که این حرف از دهان مبارکت خارج شد ، جبرائیل امین از وسط مردم به طرف آسمان بالا رفت .
مردم از دیدن این جریان با صدای بلند تکبیر گفتند و از تو پرسیدند :
یا امیر المؤمنین ! از کجا دانستی این مرد جبرائیل است ؟ !
فرمودی :
وقتی به آسمان نگاه کردم ، تا بالای عرش را دیدم و به زمین که نگاه کردم تمام داخل آن را آشکار یافتم و در چپ و راست هر چه مخلوق بود ، نظر کردم ؛ اما جیرائیل در میان آنان نبود ؛ دانستم که سؤال کننده خود جبرائیل است .19
همان گونه که لقب « امیرالمؤمنین » خاص تو است و هرکس جز تو این لقب را بر خود بگذارد و خود را با این لقب بخواند ، دروغگوست ؛ این سخن که « از من بپرسید تا در میانتان میباشم . . » . نیز تنها مختص تو است و هرکس چنین ادعایی کند خدا وی را رسوا میکند ، چنانچه برخی چنین ادعایی کردند و رسوا شدند .20
علم تو در برابر علم بشر و مخلوقات دیگر خداوند متعال نامحدود است و عقل هیچ یک از مخلوقات خداوند ، ذرهای توان تصور علم تو را ندارند ، هرچند علم تو در برابر علم خداوند متعال محدود است .
تو ملکوت و باطن آسمانها و زمین را میبینی و میدانی در آنها چه چیز است و چه میگذرد و تو میدانی چند ستاره در آسمان و چند فرشته در عالم است !
تو میدانی وزن کوهها چه قدر است و حجم آب دریاها چه میزان است ! هیچ برگی از درخت نیفتد و هیچ دانهای از زمین نشکافد مگر این که تو به اذن خدا میدانی .21
هر چند اسرار عالم غیب نزد خداست ،22 لیکن خدا خود فرمود :
به هرکس از بندگان و فرستادگان خود که اراده کنیم ، علم غیب عطا مینمائیم .23
و خداوند به تو علم غیب و معلومات عالم را عنایت فرمود ؛ زیرا تو وصی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و دروازهی شهر علم او میباشی .
هر چند این گونه سخنان ، دشمنان و منکرانت را برآشفته میکند ؛ اما بدانند که عزت مخصوص خداست و به هرکس بخواهد عنایت میکند و کسی نمیتواند به خدا اعتراض کند ؛ و خداوند به تو عزتی در عالم عنایت فرمود که به احدی از موجودات عالم امکان ـ جز به برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ـ اعطا ننمود و خداوند هرچه صلاح بداند و بخواهد انجام میدهد .
البته اگر کسی دلیل آن همه عظمت و عزت را که خداوند به تو عنایت فرموده را بخواهد ، میگوئیم : هزار و یک دلیل دارد که ما فقط یکی از آنها را میدانیم و بقیه را فقط خدا میداند .
تو پیشگام در ایمان بودی ؛ تو ایثارگرترین بودی ؛ تو مخلصترین بودی ؛ تو زاهدترین بودی ؛ تو شجاعترین بودی ؛ تو آزادهترین بودی ؛ تو عابدترین بودی ؛ تو مدافعترین بودی ؛ تو خاضعترین بودی ؛ تو خاشعترین بودی ؛ تو کریمترین بودی ؛ تو مهربانترین بودی ؛ تو مجاهدترین بودی ؛ توکوبندهترین بودی ؛ تو باتقواترین بودی ؛ تو سخاوتمندترین بودی ؛ تو صادقترین بودی ؛ تو صبورترین بودی ؛ تو خداترسترین بودی ؛ تو نیکوکارترین بودی ؛ تو ذاکرترین بودی ؛ تو صائمترین بودی ؛ تو سارعترین بودی ؛ تو سابقترین بودی ؛ تو عهد نگهدارترین بودی ؛ تو امانت دارترین بودی و هزاران هزار چیز دیگر که جمعا میشوند یک دلیل از آن هزار و یک دلیل و اگر آن هزار و یک دلیل را کنار بگذاریم ، باز میگوئیم :
عظمت و عزّت مخصوص خداست و به هرکس که بخواهد ، عنایت میکند و خداوند خواست تا عظمت و عزت را به فرزند ابیطالب علیهالسلام اعطا کند و چنین کرد !
تو تمام علم کتاب ( علم به کتاب آسمانی که مجمع آن قرآن کریم است ) را در قلب خود جای دادی ؛ که خداوند در کلام جاویدش میفرماید :
« ( ای رسول ! ) کافران بر تو اعتراض کنند که تو رسول نیستی ، بگو تنها گواه بین من و شما ، خدا و کسی که علم کتاب نزد اوست ، کافی خواهد بود ...(1)» .24
آری تو تمام علم کتاب را در سینهات انباشته داری .25
بخشی از حقیقت این کلام با توجه به این داستان قرآنی معلوم میگردد :
خداوند به سلیمان نبی علیهالسلام حکومتی وسیع و قدرتمند عنایت فرمود تا آن جا که حیوانات ، جنیها و قوای طبیعت به اذن خداوند متعال خادم سلیمان علیهالسلام بودند .
1) یعنی شهادت خداوند و کسی که علم کتاب نزد اوست [ یعنی علی علیهالسلام ] برای اثبات حقانیت رسالت تو کافی خواهد بود .
هدهد برای سلیمان خبر آورد : در کشور یمن زنی مشرک ، پادشاه است که خورشید را میپرستد و مردم را نیز به پرستش خورشید وادار نموده است .
سلیمان علیهالسلام نامهای به وی نوشت و او را دعوت به پذیرش آئین حق نمود . « بلقیس » پادشاه یمن ، بعد از مشاوره با وزرای خود تصمیم گرفت که هدایایی برای سلیمان علیهالسلام بفرستد تا سلیمان کاری به آنان نداشته باشد .
وقتی مأموران بلقیس هدایا را نزد سلیمان آوردند ، او با عصبانیت هدایا را رد کرد و گفت : به زودی با لشکری گران به سرزمینتان حمله میکنیم و شما را از آن خارج میسازیم .
آنان برگشتند تا تهدید سلیمان علیهالسلام را به پادشاه برسانند . حضرت سلیمان علیهالسلام به وزرای خود رو کرد وگفت : آنگاه که این خبر به گوش بلقیس و اطرافیانش برسد ، از ترسشان با سرعت ـ برای ابراز ایمان و تسلیم ـ به کشور ما روانه خواهند شد .
سپس افزود : چه کسی میتواند قبل از اینکه بلقیس به کاخ من وارد شود تخت بزرگ پادشاهی او را اینجا حاضر گرداند ؟26 ( تا او به شوکت خدادای سلیمان علیهالسلام بیشتر پی ببرد . )
در اینجا عفریت جنّی برخاست و گفت : من میتوانم قبل از اینکه از جایت برخیزی تخت بزرگ بلقیس را اینجا حاضر گردانم !27 سلیمان فرمود : آیا کسی هست که زودتر بتواند این کار را انجام دهد ؟
در این هنگام وزیر حضرت سلیمان علیهالسلام به نام « عاصف بن برخیا » برخاست و گفت : من میتوانم در یک چشم بر هم زدن تخت را بیاورم ! سلیمان علیهالسلام پذیرفت و عاصف بن برخیا در یک چشم بر هم زدنی تخت بزرگ پادشاهی بلقیس را نزد سلیمان علیهالسلام حاضر نمود و سلیمان علیهالسلام بلافاصله گفت : این از الطاف خداوند متعال به من است .28
خداوند عاصف بن برخیا را به دارا بودن قسمتی از علم کتاب توصیف میکند و وی با داشتن چنین علمی توانست تخت بزرگ بلقیس را از چند هزار کیلومتر آن طرفتر آن هم با یک چشم بر هم زدن در کاخ سلیمان حاضر گرداند !
و تو تمام علم کتاب را در سینه کهکشان گونهات مجتمع داری و خداوند میداند که اگر اراده کنی چه کارها میتوانی ـ به اذن الهی ـ در عالم انجام دهی که آن کار خارقالعاده عاصف بن برخیا در مقابل اراده و کار تو ناچیز خواهد بود .29 البته تو در کارهایت همیشه رضای خداوند را در نظر داشتی .
همگی شما خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام وارث علم پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم میباشید و شما گنجینه و خزانه داران علم الهی هستید که هیچ کس در علم و فضائل بر شما برتری ندارد و شما امامان معصوم علیهمالسلام حجت بر تمام خلایقاید .30
سلام خدا بر تو باد یا اباالحسن ! ای عزیز و محبوب خدا و رسول او ! سلام بر تو باد و بر خاندان پاک و مطهرت و بر مظلومیتت ! سلام خدا بر تو باد ! که دروازهی علم رسول خدایی و بعد از برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم یگانه صراط مستقیم الهی میباشی .
یا اباالحسن !
تمام وجودمان فدای گرد و غبار کوی تو و خاندان پاکت باد !
ای بزرگ مرد خدا و ای رفعت یافتهی وی و ای برگ برگ و آیه آیهی کلام الهی ، سلام بر تو باد ، سلام بر تو باد !
حکمتنامهی بیست و دوم :
احادیثی در رابطه با عظمت علم امیرالمؤمنین علیهالسلام از منابع اهل سنّت و مباحث متعدد دیگر .
1 ـ « إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی * عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوی »
ترجمه : آنچه میگوید چیزی جز وحی ( الهی ) که بر او القا شده نیست . آن کس که قدرت عظیمی دارد [ جبرئیل امین ] او را تعلیم داده است . ( سوره نجم ، آیات 5 و 4 )
2 ـ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
« أنا مدینة العلم فعلیّ بابها فمن أراد العلم فلیأت الباب »
حدیث فوق از احادیث مشهوری است که در منابع اهل سنت به وفور یافت میشود ؛ در اینجا برای نمونه به تعدادی از این منابع اشارهای میشود :
صحیح ، حاکم نیشابوری ، ج 3 ، ص126
الإستیعاب ، ابن عبد البرّ ، ج 3 ، ص 1102
نزهة النواظر ، حلوانی ، ص 9
شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید ، ج 7 ، ص 219
المعجم الکبیر ، طبرانی ، ج 11 ، ص 55
الجامع الصغیر ، سیوطی ، ج1 ، ص 415
کنز العمّال ، متقی هندی ، ج 13 ، ص 148
شواهد التنزیل ، حاکم حسکانی نیشابوری ، ج 1 ، ص 104
تاریخ خلفاء ، سیوطی ، ص 171
أُسد الغابة ، ابن اثیر ، ج 4 ، ص 22
الصواعق المحرقه ، ابن حجر عسقلانی ، ص 76
تاریخ بغداد ، خطیب بغدادی ، ج 3 ، ص 181
تذکرة الحفّاظ ، ذهبی ، ج 4 ، ص 1231
فیض القدیر ، مناوی ، ج3 ،ص60
المناقب ، ابن مردویه ، ص 85
تهذیب التهذیب ، ابن حجر عسقلانی ، ج 7 ، ص 296
البدایة و النهایة ، ابن کثیر ، ج 7 ، ص 395
و دهها منبع دیگر که حدیث فوق را از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل نمودهاند .
3 ـ أنا دارالحکمة و علی بابها .
( سنن ترمذی ، حدیث شماره 3723 ؛ کنز العمّال ، حدیث 32889 ؛ ینابیع المودة ، ج 1 ، باب 14 ، ص 217 )
4 ـ سلونی عن أسرار الغیوب فإنّی وارث علوم الأنبیاء والمرسلین .
( شرح احقاق الحق ، ج 7 ، ص 620 ؛ ینابیع المودة ، حنفی قندوزی ، باب 16 ، ص 69 )
5 ـ « هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لایَعْلَمُونَ إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا الاْءَلْبابِ »
ترجمه : آیا کسانی که میدانند و کسانی که نمیدانند یکساناند ؛ تنها خردمنداناند که پند پذیرند . ( سوره زمر ، آیه 9 )
6 ـ امام علی علیهالسلام در خطبهی 3 نهج البلاغه میفرماید :
« آگاه باشید ! به خدا سوگند ! ابوبکر ، جامهی خلافت را بر تن کرد در حالی که میدانست جایگاه من نسبت به حکومت اسلامی ، چون محور آسیاب است به آسیاب ، که دور آن حرکت میکند . او میدانست که سیل علوم از دامن کوهسار من جاری است و مرغان بلند پرواز اندیشهها ، به بلندای ارزش من نتوانند پرواز کرد » .
7 ـ در منابع اهل سنت آمده است که :
روزی عمر بن خطاب خطبه میخواند ، گفت : هر که بر مهریهی زن زیاده رویکند و از چهارصد درهم بیشتر مهر نماید او را حد میزنم و آنچه را بر چهار صد درهم افزون باشد داخل بیت المال میکنم !
پیرزنی در آن جا بود ، برخاست و گفت : ای عمر ! کلام تو اولی ( بهتر ) به قبول است یا کلام خداوند تبارک و تعالی ؟
عمر گفت : کلام خداوند ! پیر زن گفت : حق تعالی در قرآن میفرماید : « ... وَ آتَیْتُمْ إِحْداهُنَّ
قِنْطارا فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَیْئا ... » ( سوره نساء ، آیه 20 ) ترجمه : اگر مال بسیاری را مهر زن کردید نباید چیزی را از او باز گیرید .
عمر گفت : « کلّکم أفقه من عمر حتّی المخدّرات فی الحجال » ترجمه : همهیشما از عمر دانشمندتر هستید حتی زنهای پشت رده !
برخی از منابع اهل سنت که سخن فوق را نقل نمودهاند :
سیرهی عمر بن خطاب ، سبط بن جوزی ، ص 129
تفسیر ابن کثیر ، ج 1 ، ص467
تفسیر کشاف ، ج 1 ، ص 357
تاریخ بغداد ، ج3 ، ص 257
مجمع الزوائد ، هیثمی ، ج4 ، ص 284
الدر المنثور ، سیوطی ، ج 2 ، ص 133
فتح القدیر ، مناوی ، ج 2 ، ص 8
8 ـ أعلم أمتّی من بعدی علیّ بن أبی طالب
( کنز العمّال ، متقی هندی ، حدیث 32977 ؛ ینابیع المودة ، شیخ سلیمان حنفی قندوزی ، ج1 ، ص 264 و ... )
9 ـ قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم عن علی علیهالسلام : إنّه الصراط المستقیم و إنّه الذی یسأل عن ولایته یوم القیامة .
( نهج الحق و کشف الصدق ، علامه حلی ، ص 205 )
و قال النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) لعلی [ علیه السلام ] أنت النبأ العظیم و الصراط المستقیم و أنت المَثل الأعلی .
( شواهد التنزیل ، حاکم حسکانی ، ج 1 ، ص 79 ؛ مناقب آل ابیطالب [ علیهم السلام ] ابن شهر آشوب ، ج 2 ، ص 272 و ... )
10 ـ أَیُّهَا الناسُ ! سَلُونی قَبلَ أَن تَفقِدُونی ، فَلاَءَنَا بِطُرُق السَّماءِ أَعلَمُ مِنّی بِطُرُق الأَرضِ .
( نهج البلاغه ، خطبه 189 )
11 ـ إنّ ههنا لعلما جمّا( تفسیر عیّاشی ، ج 2 ، ص 382 ؛ توحید صدوق ، ص 93 )
12 ـ نهج البلاغه ، خطبه 175
13 ـ علّمنی ألف باب فتح لی کلّ باب ألف باب ... .
( تاریخ دمشق ، ابن عساکر ، ج 42 ، ص385 ؛ البدایة و النهایة ، ابن کثیر ، ج 7 ، ص 359 ؛ ارشاد ، شیخ مفید ، ص 99 و ... )
14 ـ عن ابن شاذان عن أبی هریره قال : کنت عند النبی ( صلی اللّه علیه[ وآله ]وسلام ) إءذ أقبل علیّ
بن أبی طالب فقال : أتدری مَن هذا ؟ قلت : علی بن أبی طالب . فقال النبی ( صلی اللّه علیه[ وآله [ وسلّم ) : هذا البحر الزاخر ، هذا الشمس الطالعة ، أسخی من فرات کفّا و أوسع من الدنیا قلبا ، فمن أبغضه فعلیه لعنة اللّه !
( مائة منقبة ، ابنشاذان ، ص 32 ؛ غایة المرام ، بحرانی ، باب 25 ، ص 510 ؛ بحارالأنوار ، ج 2 ، ص 238 )
15 ـ محدث بحرانی از ابن مغازلی شافعی در کتاب مناقب وی ، با اسناد خود از ابن عباس نقل میکند که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
أتانی جبرئیل علیهالسلام بدرنوک من درانیک الجنّة فجلست علیه ، فلمّا صرت بین یدی ربّی کلّمنی و ناجانی ، فما علمت شیئا إلاّ علّمته علیّا فهو باب علم مدینتی [ فی نسخة مدینة علمی ] ، ثمّ دعاه إلیه . فقال صلی اللّه علیه وآله وسلّم : یا علیّ ! سلمک سلمی و حربک حربی و أنت العلم فیما بینی و بین أمّتی بعدی .
( مناقب ابنمغازلی ، ص 50 ؛ غایة المرام ، باب 25 ، ص 510 )
16 ـ بحار الأنوار ، ج 39 ، ص 37
17 ـ همانگونه که مطرح شد عمر بارها در سخنش میگفت : اگر علی نبود عمر نابود میگشت .
18 ـ « وَ کَذالِکَ نُری إِبْراهیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الاْءَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنینَ »
ترجمه : و این گونه ، ملکوت آسمانها و زمین ( و حاکمیت مطلق خداوند بر آنها ) را به ابراهیم نشان دادیم تا ( به آن استدلال کند و ) اهل یقین گردد . ( سوره انعام ، آیه 75 )
19 ـ انوار نعمانیه ، سید نعمت اللّه جزایری ، ص 11
محدث بحرانی از ترمذی ـ از علمای اهل سنت ـ نقل میکند که ابن عباس گفت :
العلم ستّة أسداس ، لعلیّ منها خمسة أسداس ، للناس سدس و لقد شارکنا فیه حتّی هو أعلم به منّا .
علم شش قسمت است ، پنج ششم آن متعلق به علی است و یک ششم آن در اختیار مردم است ؛ علی در آن نیز با مردم شریک است به طوری که در یک ششم نیز از آنان بالاتر است .
( مناب ، ابن شهرآشوب ، ج 2 ، ص 31 ؛ غایة المرام ، باب 25 ، ص 514 )
در حدیث دیگری از منابع اهل سنت آمده که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
« حکمت به ده جزء تقسیم شده ، نه جزء آن به علی اعطا گردیده و یک جزء آن به بقیهی مردم و علی در آن یک جزء هم اعلم مردم است » .
( ینابیع المودة ، شیخ سلیمان حنفی قندوزی ، باب 14 ، ص70 ؛ کشف الغمّة ، إربلی ، ص 33 )
20 ـ سبط ابن جوزی ـ از دانشمندان قرن هفتم اهل سنت ـ روزی در بالای منبر گفت : سلونی قبل أن تفقدونی !
ناگاه بانویی از پای منبر چنین سؤال کرد :
به من خبر بده آیا این حدیث درست است که نقل شده وقتی که جمعی از مسلمانان ، عثمان را کشتند ، جنازهاش [ سه روز ] بر زمین ماند و کسی نرفت تا جنازهیاو را بردارد و به خاک بسپارد ؟
سبط ابن جوزی گفت : آری درست است !
آن بانو ادامه داد : آیا این حدیث نیز درست است که وقتی سلمان [ فارسی ] در مدائن از دنیا رفت ، امام علی علیهالسلام از مدینه به مدائن رفت [ طی الأرض نمود ] و بر جنازهی سلمان نماز خواند و به احترام او در مراسم کفن و دفن او شرکت نمود و نگذاشت جنازهی او بر زمین بماند و سپس بازگشت ؟
سبط ابن جوزی جواب داد : آری درست است !
بانو گفت : بنابراین ، چرا علی علیهالسلام هنگام مرگ عثمان ، با اینکه در مدینه بود ، در کنار جنازهی عثمان نرفت تا آن را بردارد و به خاک بسپارد ؟ در این صورت یا علی علیهالسلام خطاکار است که از دفن جنازهی عثمان اهمال نمود ! و یا عثمان غیر مؤمن است که علی علیهالسلام خود را از دخالت در جنازهی عثمان معاف داشت !
[ تا اینکه روز سوم مخفیانه او را در پشت قبرستان بقیع در قبرستان یهودیان دفن کردند ، چنانچه طبری در تاریخ خود جلد 9 ، صفحه 143 نقل کرده است ] .
سبط ابن جوزی در برابر این سؤال فرو ماند ؛ چرا که دید اگر هر کدام از آن دو را خطاکار بداند ، برخلاف عقیدهی خود سخن گفته است ؛ زیرا او هر دوی آنها را خلیفهی برحق میدانست ، از این رو گفت :
ای زن ! اگر با اجازهی شوهرت از خانه بیرون آمدهای و در برابر نامحرمان ، این گونه با من بحث میکنی که لعنت خدا بر شوهرت باد و اگر بدون اجازهی او آمدهای ، خدا تو را لعنت کند !
آن بانوی هوشمند بیدرنگ گفت : آیا عایشه که به جنگ امیر المؤمنین علیهالسلام بیرون آمده بود ، با اجازهی شوهرش رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بیرون آمده بود یا بدون اجازهی او ؟ !
سبط ابن جوزی در پاسخ این سؤال نیز درمانده شد ! زیرا اگر میگفت : بدون اجازه شوهرش بیرون آمده است ، عایشه را تخطئه میکرد و اگر میگفت : با اجازه شوهرش بیرون
آمده است ، علی علیهالسلام را تخطئه میکرد و هر کدام از این دو پاسخ با عقیدهاش سازگار نبود . به ناچار درمانده گردید و از بالای منبر پائین آمد و به خانهاش رفت .
( صراط مستقیم ، طبق نقل بحار الأنوار ، چاپ قدیم ، ج 8 ، ص 183 )
از جمله کسان دیگری که این ادعا را کرد و رسوا شد و آبرویش رفت ، شخصی به نام قتاده بود .
روزی در مسجد کوفه منبر رفت و گفت : علی بن ابیطالب در همین مسجد گفت : سلونی قبل أن تفقدونی ، من هم چنین جملهای را میگویم .
مردی در بین جمعیت داخل آن مسجد پرسید : بگو ببینم ! مورچهای که با سلیمان حرف زد نر بود یا ماده ؟ !
قتاده متحیر شد و نتوانست جواب آن مرد را بدهد و رسوا شد .
21 ـ مفضّل میگوید : روزی امام صادق علیهالسلام به من فرمود : ای مفضل ! آیا کنه معرفت محمّد ، علی ، فاطمه ، حسن و حسین را میدانی ؟
عرض کردم : ای آقای من ! آن را به من بشناسان !
فرمود :
ای مفضّل ! بدان که آنها میدانند که خداوند عزّ و جلّ چه چیزهایی را خلق کرده است . بدان که آنان کلمهی تقوا و خزینهی آسمانها ، زمینها ، کوهها ، بیابانها و دریاها هستند . بدان که آنها میدانند چند ستاره و فرشته در آسمان است و وزن کوهها چه قدر است . حجم آب دریاها و نهرها و چشمهها چه قدر است و هیچ برگی از [ درختی ] نمی افتد مگر آنکه آنها میدانند و هیچ دانهای در ظلمات زمین و هیچ رطوبت و خشکی که در کتاب مبین آمده است ، نیست مگر که آنها [ همه ] را میدانند .
( بحار الأنوار ، ج 26 ، ص 116 )
22 ـ « وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْبِ لا یَعْلَمُها إِلاّ هُوَ وَ یَعْلَمُ ما فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاّ یَعْلَمُها وَ لا حَبَّةٍ فی ظُلُماتِ الاْءَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلاّ فی کِتابٍ مُبینٍ »
ترجمه : کلیدهای غیب ، تنها نزد اوست و جز او ، کسی آنها را نمیداند . او آنچه را در خشکی و دریاست میداند . هیچ برگی ( از درختی ) نمیافتد ، مگراین که از آن آگاه است و هیچ دانهای در تاریکیهای زمین ، و هیچتر و خشکی وجود ندارد جز این که در کتابی آشکار [ در کتاب علم خدا [ثبت است . ( سوره انعام ، آیه 59 )
23 ـ « عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ أَحَدا * إِلاّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَدا »
ترجمه : دانای غیب اوست و هیچ کس را بر اسرار غیبش آگاه نمیسازد ؛ مگر پیامبرانی که ( آنان را برگزیده و ) از آنها راضی است و مراقبینی از پیش رو و پشت سر برای آنها قرار میدهد . ( سوره جن ، آیات 26 و 27 )
24 ـ « وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفَی بِاللهِ شَهِیدا بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ »
ترجمه : آنها که کافر شدند میگویند : تو پیامبر نیستی ! بگو : کافی است که خداوند ، و کسی که علم کتاب ( و آگاهی بر قرآن ) نزد اوست ، میان من و شما گواه باشند . ( سوره رعد ، آیه 43 )
25 ـ روایات متعددی در کتب اهل سنت آمده که منظور از کسی که علم کتاب به تمام نزد اوست ، وجود مقدس امام علی علیهالسلام است :
ثعلبی در تفسیر خود جلد ، 5 صفحه 302 از امام باقر علیهالسلام نقل میکند که او علی بن ابیطالب علیهالسلام است :
عن المفضّل بن یسار ، عن الباقر [ علیه السلام ] : هذه الآیة نزلت فی علی [ علیه السلام ] إنّه عالم هذه الأمّة .
قرطبی و سبط ابن جوزی نیز این مضمون را نقل نمودهاند .
( تفسیر قرطبی ، ج 9 ، ص 336 ؛ زاد المسیر ، ج 4 ، ص 251 )
شیخ سلیمان حنفی قندوزی در کتاب ینابیع المودة جلد 1 ، صفحه 306 از امام صادق علیهالسلام نقل میکند :
« علم الکتاب ـ کلّه ـ عندنا و ما أعطی وزیر سلیمان بن داوود [ علیه السلام [إنّما عنده حرف واحد من الاسم الأعظم و علم بعض الکتاب کان عنده » .
آلوسی در تفسیر خود ذیل آیهی شریفهی فوق میگوید :
قال محمد بن الحنفیه و الباقر [ علیه السلام ] : المراد علی ( کرّم اللّه تعالی وجهه ) .
( روح المعانی ، آلوسی ، ج 13 ، ص 158 )
حاکم حسکانی نیشابوری در شواهد التنزیل ، جلد 1 ، صفحه 400 نیز علی بن ابیطالب علیهالسلام را مراد از آیهی فوق معرفی مینماید .
در منابع شیعه احادیث در این باره متعدد است ؛ برای نمونه :
علی بن ابراهیم قمی در تفسیر خود جلد 1 ، صفحه 367 از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که فرمود :
الّذی عنده علم الکتاب هو أمیر المؤمنین علیهالسلام . و سئل عن الذی عنده علم من
الکتاب أعلم أم الذی عنده علم الکتاب ؟ فقال علیهالسلام : ما کان علم الّذی عنده علم من الکتاب عند الذی عنده علم الکتاب إلاّ بقدر ما تأخذ البعوضة بجناحها من ماء البحر .
کسی که تمام علم کتاب در نزد اوست علی بن ابیطالب علیهالسلام است .
سپس از امام صادق علیهالسلام سؤال شد : آیا عاصف بن برخیا که مقداری از علم کتاب را دارا بود عالمتر است یا آن کس که علم کتاب ( امیرالمؤمنین ) نزد اوست ؟ فرمودند : علم عاصف بن برخیا در مقابل علم امیرالمؤمنین مانند رطوبتی است که از آب دریا بر بال مگسی مینشیند .
( یعنی میزان علم عاصف بن برخیا که قسمتی از علم کتاب را میداند در برابر امیر مؤمنان علیهالسلام که تمام علم کتاب نزد اوست کمتر از قطرهای است در مقابل دریا )
26 ـ « قالَ یا أَیُّهَا الْمَلَؤُا أَیُّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ یَأْتُونِی مُسْلِمِینَ »
ترجمه : ( سلیمان ) گفت : ای بزرگان ! کدام یک از شما تخت او را برای من میآورد پیش از آن که به حال تسلیم نزد من آیند ؟ ( سوره نمل ، آیه 38 )
27 ـ « قالَ عِفْرِیتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِکَ وَ إِنِّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ أَمِینٌ »
ترجمه : فرد نیرومندی از جنّ گفت : من آن را نزد تو میآورم پیش از آن که از جایگاهت برخیزی و من نسبت به این امر ، توانا و امینم . ( سوره نمل ، آیه 39 )
28 ـ « قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرّا عِنْدَهُ
قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی أَ أَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ وَ مَنْ شَکَرَ فَإِنَّما یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ »
ترجمه : کسی که دانشی از کتاب ( آسمانی ) داشت گفت : من پیش از آن که چشم بر هم زنی ، آن را نزد تو خواهم آورد ! و هنگامی که ( سلیمان ) آن ( تخت ) را نزد خود ثابت و پابرجا دید گفت : این از فضل پروردگار من است ، تا مرا آزمایش کند که آیا شُکر او را به جا میآورم یا کفران میکنم ؟ ! و هر کس شکر کند ، به نفع خود شکر میکند و هر کس کفران نماید ( به خودش زیان رسانده است ) چرا که پروردگار من ، بینیاز و بخشنده است . ( سوره نمل ، آیه 40 )
29 ـ زیرا علم عاصف بن برخیا در برابر علم امام علی بن ابیطالب علیهالسلام مانند قطره در برابر دریاست ؛ چنانچه از مضمون حدیث امام صادق علیهالسلام که مطرح شد چنین استفاده میشود .
30 ـ امام صادق علیهالسلام میفرماید :
« نحن خزّان علم اللّه و نحن تراجمة وحی اللّه و نحن الحجّة البالغة علی من دون
السماء و من فوق الأرض » .
ما ولی امر ، گنیجنهی علم و مخزن وحی خدا هستیم ، بر هر که در زیر آسمانها و روزی زمین است .
( اصول کافی ، ج 1 ، ص 192 )
امام باقر علیهالسلام میفرماید :
« نحن خزّان علم اللّه و نحن تراجمة وحی اللّه و نحن الحجّة البالغة علی من دون السماء و من فوق الأرض » .
ما خزائن علم ، ترجمان وحی و حجتهای روشن اوئیم ، بر هر که در زیر آسمانها و روی زمین است .
( اصول کافی ، ج 1 ، ص 192 )
امام صادق علیهالسلام میفرماید :
« الأوصیاء هم أبواب اللّه عزّ و جلّ الّتییؤتی منها و لولا هم ما عرف اللّه عزّ و جلّ ، و بهم احتجّ اللّه تبارک و تعالی علیخلقه » .
اوصیای پیامبر ابواب توجه به سوی خدای عزّ و جلّ هستند ، اگر ایشان نبودند مردم خدای عزّ و جلّ را نمیشناختند و خدای تبارک و تعالی با ایشان بر مردم احتجاج میکند .
( اصول کافی ، ج 1 ، ص 193 )
1 ـ به این حدیث بسیار زیبا و جامع در بیان علم إلهی أمیر المؤمنین علیهالسلام توجّه فرمائید :
اصبغ بن نباته ـ از یاران خاصّ امیرالمؤمنین علیهالسلام ـ میگوید : امیرالمؤمنین هنگامی که به خلافت نشست به مسجد کوفه تشریف آوردند و بر منبر قرار گرفتند ، در حالی که عمامه پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر سر و بُردِ یمانی او بر تن داشت فرمودند :
یا معشر النّاس ! سلونی قبل أن تفقدونی ، سلونی فإنّ عندی علم الأوّلین و الآخرین ، أما و اللّه لو ثنّی لی الوسادة لحکمت بین أهل التّوراة بتوراتهم ، و بین أهل الإنجیل بإنجیلهم ، و بین أهل الزّبور بزبورهم ، و بین أهل القرآن بقرآنهم حتّی ینهی کلّ کتاب من هذه الکتب و یقول : « یا ربّ إنّ علیّا قضا بقضائک ، و اللّه إنّی لأعلم بالقرآن و تأویله من کلّ مدّع علمه ، و لو لا آیة فی کتاب اللّه تعالی لأخبرتکم بما یکون إلی یوم القیامة » ثمّ قال : « سلونی قبل أن تفقدونی ، فو الّذی فلق الحبّة
وبرأ النّسمة ، لو سألتمونی عن آیة آیة لأخبرتکم بوقت نزولها و فیما نزلت ، وأنبأتکم بناسخها من منسوخها ، و خاصّها من عامّها ، و محکمها من متشابهها ، ومکّیها من مدنیها ، و اللّه ما فئة تضلّ أو تهدی إلاّ و أنا أعرف قائدها و سائقها وناعقها إلی یوم القیامة .
ای مردم ! از من سؤال کنید پیش از آنکه مرا در بین خود نیابید . سؤال کنید از من که نزد من علوم گذشتگان و آیندگان است . از اوّل دنیا تا انقراض آن ، سوگند به خدا اگر مسند علمی برای من بگسترانند که بر آن جایگاه فرود آیم ، هر آینه حکم میکنم به اهل تورات به توراتشان و به اهل انجیل به انجیلشان و پیروان زبور به زبورشان و همچنین به اهل قرآن به قرآنشان تا آنجا که هر کدام اگر به زبان آید گوید : پروردگارا ! این علی آنچه را که تو نازل فرمودی در این کتاب همه را به حقّ و درستییاد فرمود . سپس فرمود :
سوگند به خدا من داناترم به قرآن و تأویل آن از هرکسی که ادّعای علم و اطّلاع به قرآن بنماید و چنانچه یک آیه در قرآن نبود « یمحو اللّه ما یشاء و یثبت »(1)هر آینه به شما خبر میدادم آنچه را که از الآن تا انقراض دنیا رُخ میدهد .
سپس فرمود :
سوگند به خدائی که دانه را در زیرزمین شکافت و باد را برای تلقیح نباتات فرستاد ، اگر از من بپرسید از یک یک آیاتی که در قرآن است من به شما خبر میدهم که آن آیه چه وقت نازل شده و برای چه نازل شده ، و من به شما ناسخ را از منسوخ و خاصّ را از عامّ و محکم را از متشابه و آیات مکّی را از آیات مدنی خبر میدهم . سوگند به خدا ، هیچ گروه و دستهای نیستند که هدایت شوند و یا به گمراهی بیفتند مگر این که من داناترم به رئیس و رهبر آن گروه تا روز قیامت .
( المستجاد من کتاب الإرشاد ـ ضمن مجموعه نفیسه ـ ، علاّمه حلّی ، ص 233 ؛ أمالی ، شیخ صدوق ، ص 341 ، ح 1 ؛ توحید ، شیخ صدوق ، ص 304 ، ح 1 ؛ الإرشاد فی معرفة حجج اللّه علیالعباد ، شیخ مفید ، ج 1 ، ص 35 ؛ روضة الواعظین ، إبن فتّال نیشابوی ، ج 1 ، ص 118 ؛ الإحتجاج علی أهل اللجاج ، شیخ طبرسی ، ج 1 ، ص 258 ؛ إرشاد القلوب ، دیلمی ، ج 2 ، ص 374 ؛ حلیة الأبرار فی أحوال محمّد وآله
1) سورهی رعد ، آیهی 93 .
الأطهار علیهمالسلام ، علاّمه سیّد هاشم بحرانی ، ج 4 ، ص 38 ، ح4 ؛ بحار الأنوار ، ج 10 ، ص 118 ؛ منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة ، میرزا حبیب اللّه هاشمی خوئی ، ج 7 ، ص 78 )
2 ـ ابن عبّاس میگوید :
شبی از شبها علی علیهالسلام به من فرمود : وقتی نماز عشاء را خواندی پیش من بیا تا به تو فائدهای دهم . ابن عبّاس میگوید : خدمت علی علیهالسلام رسیدم ، شبی مهتابی و بسیار روشن بود . علی علیهالسلام از من سؤال کرد ابن عبّاس ! تو تفسیر الف الحمد را میدانی ؟ عرض کردم : یا علی این تو هستی که میدانی . ابن عبّاس میگوید : علی علیهالسلام شروع کرد به تفسیر الف ؛ و یک ساعت به تفسیر الف پرداخت ، آنگاه مجدّدا از من سؤال فرمود : ( فما تفسیر اللام من الحمد ) آیا تفسیر لام الحمد را میدانی ؟ جواب همان دادم و علی علیهالسلام یک ساعت دیگر در تفسیر حرف لام سخن گفت ، پس حای الحمد نیز به همین منوال و در میم نیز همان طور و در دال نیز به همان شکل ؛ چون از تفسیر این حروف فارغ گشت فجر صبح صادق از مشرق سر بر آورد ، در اینجا بود که علی علیهالسلام فرمود :
لو شئت لأوقرت سبعین بعیرا من تفسیر سورة الفاتحة .
اگر میخواستم هفتاد شتر از تفسیر سوره حمد بار میکردم .
( مناقب آل أبیطالب ، إبن شهر آشوب ، ج 2 ، ص 43 ؛ کشف الغُمّة فی معرفة الأئمّة علیهمالسلام ، اربلی ، ج 1 ، ص 130 ؛ مشارق أنوار الیقین فی أسرار أمیر المؤمنین علیهالسلام ، حافظ رجب بُرسی ، ص 348 ؛ الصراط المستقیم إلی مستحقّی التقدیم ، نباطی بیاضی ، ج 1 ، ص 219 ؛ عوالی اللئالی العزیزیّة ، إبن أبی جمهور احسائی ، ج 4 ، ص 102 ، ح 150 ؛ البرهان فی تفسیر القرآن ، علاّمه سیّد هاشم بحرانی ، ج 1 ، ص 4 ، ح 5 ؛ بحار الأنوار ، علاّمه مجلسی ، ج 40 ، ص 157 ؛ منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة ، میرزا حبیب اللّه هاشمی خوئی ، ج 2 ، ص 222 ؛ سعد السعود للنفوس منضود ، سیّد ابن طاووس ، ص 285 ؛ بحار الأنوار ، ج 89 ، ص 104 )
حکمت بیست و سوم :
گواهی میدهم که خداوند اطاعت و ولایتت را در قرآن واجب نموده است .
سراسر قرآن بیان گر مقام و عظمت تو است . قرآن با « بسم اللّه الرحمن الرحیم »آغاز میشود و تو نقطهی « باء » آن میباشی .1 قرآن با وجود تو معنا مییابد و رسا میشود که خود فرمودی :
من قرآن ناطقم .2
قرآن جامع معارف الهی و قانون خداوند متعال جهت تکامل بشر است و بشر هرگز به معارف بلند آن نمیرسد مگر از راه پذیرش ولایت تو و ولایت فرزندان مطهرت علیهمالسلام که جملگی روح قرآن و هادیان بشر میباشید .
خداوند در طول تاریخ برای هدایت مردم ، پیامبران را پی در پی به سوی آنان فرستاد تا وفاداری به پیمان فطرت را از آنان باز جویند و نعمتهای فراموش شده را به یاد مردمان آورند و آنان را از پرستش بتها و طاغوتها باز دارند و به سوی خداوند رهنمون سازند که خود در کلام گرانسنگت فرمودی :
« خدا پیمان وحی را از پیامبران گرفت تا امانت رسالت را به مردم برسانند ، آنگاه که در عصر جاهلیتها بیشتر مردم ، پیمان خدا را نادیده انگاشتند و حق پروردگار را نشناختند و برابر او به خدایان دروغین روی آوردند و شیطان
مردم را از معرفت خدا باز داشت و از پرستش او جدا کرد ، خداوند پیامبران خود را مبعوث فرمود و هر چند گاه مناسب با خواستههای انسانها ، رسولان خود را پی در پی اعزام کرد تا وفاداری به پیمان فطرت را از آنان بازجویند و نعمتهای فراموش شده را به یاد آورند و با ابلاغ احکام الهی ، حجت را بر آنها تمام نمایند و توانمندیهای پنهان شدهی عقلها را آشکار سازند و نشانههای قدرت خدا را [ در عالم ] معرفی کنند » .3
آری ! خداوند هرگز انسانها را به حال خود رها ننمود و در همهی اعصار برایهدایت آنان رسولانی را فرستاد تا معرفت خدا را به آنان بیاموزند و مردمان را تربیت کنند تا این که قرنهای متوالی گذشت و خداوند با بعثت برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم وفای به عهد را کامل گردانید و با رسالت پیامبر خاتم صلیاللهعلیهوآلهوسلم جامعترین دین را به انسانها اعطاء نمود که خود در ادامهی کلام ارزشمندت فرمودی :
« تا این که خدای سبحان ، برای وفای به عهد خود و کامل کردن دوران نبوت ، حضرت محمد را مبعوث کرد ؛ پیامبری که از همهی پیامبران پیمان پذیرش نبوت او را گرفته بود ، نشانههای او شهرت داشت و تولدش بر همه مبارک بود . در روزگاریکه مردم روی زمین دارای مذاهب پراکنده ، خواستههای گوناگون و روشهای متفاوت بودند ، عدهای خدا را به پدیدهها تشبیه کرده و گروهی نامهای ارزشمند خدا را انکار و به بتها نسبت میدادند و برخی به غیر خدا اشاره میکردند . پس خدای سبحان مردم را به وسیلهی محمد از گمراهی نجات داد و هدایت کرد و از جهالت رهاییبخشید ؛ سپس دیدار خود را برای پیامبر برگزید و آنچه نزد خود داشت برای او پسندید و او را با کوچ دادن از دنیا ، گرامی داشت و از گرفتاریها و مشکلات رهاییبخشید و کریمانه قبض روح کرد » .
و همان گونه که خداوند مردمان را در طول تاریخ رها ننمود و برای هدایتشان رسولان را فرستاد ، بعد از رحلت برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نیز با برگزیدن انسانهای متکامل به عنوان امام و جانشینان بر حق رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، دینش را اکمال و نعمتش را تمام نمود .
آری !
خداوند هرگز بعد از رسول خاتم صلیاللهعلیهوآلهوسلم مردم را بیرهبر و بیامام رها نکرد و پاکترین انسانها را از طریق پیامبرش صلیاللهعلیهوآلهوسلم به مردم معرفی نمود که خود در کلام نورانیت فرمودی :
« رسول گرامی اسلام ؛ در میان شما مردم جانشینانی برگزید [ از طرف خداوند اعلام نمود ] که تمام پیامبران گذشته برای امتهای خود برگزیدند ؛ زیرا آنان هرگز انسانها را سرگردان رها نکردند و بدون معرفی راهی روشن و نشانههای استوار ، از میان مردم نرفتند » .4
آنان که گمان میکنند برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در حالی از دنیا چشم بر بست که هیچ نسبت به خلفای بعد از خود سفارشی نکرد و سخنی نگفت ، در اشتباه بزرگ و مُهلکی به سر میبرند !
آری !
تمام پیامبران خدا نسبت به معرفی جانشینان بعد از خود اهتمام ورزیدند و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نیز بارها از تو و فرزندانت که منتخبان خدا میباشید ، سخن به میان آورد و شما عزیزان پاک و برگزیده را به امت خویش معرفی نمود .5
آن مخالفان چگونه روا میدارند که دربارهی برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم این گونه قضاوت کنند که وی دربارهی جانشینان بعد از خود هیچ نگفت ، در حالی که خود معترفاند که خلیفهی اول در هنگام مرگش نسبت به بعد از خود نگران بود و عمر بن خطاب را به عنوان خلیفه برای مردم معین و معرفی نمود و خلیفهی دوم نیز در هنگام مرگش دستور داد که شورایی شش نفره تشکیل شود و آن شورا خلیفهی سوم را از میان خودشان انتخاب نمایند ؛ اما رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم هیچ نگفت و نسبت به آیندهی مسلمین نیز هیچ نگران نبود ! ! این چگونه قضاوتی است که میکنند ؟ !
قسم به خدایی که دانه را شکافت و آسمان را برافراشت و بادها را به حرکت درآورد اینگونه نبود ؛ بلکه پاکترین و مجاهدترین و مخلصترین فرد بشر را که تو
باشی یا امیرالمؤمنین ! به مردم معرفی نمود و از آنان در اطاعت نمودن از تو پیمان گرفت ؛ اما بعد از رحلتش بسیاری عهد و پیمان را بشکستند !
بلکه خداوند در کلام جاویدش اطاعت از تو و خاندان پاک تو را در کنار اطاعت خود و رسولش صلیاللهعلیهوآلهوسلم قرار داده است که فرمود :
« ای کسانی که ایمان آوردهاید ! از خدا و رسول او و صاحبان امرتان اطاعت کنید » .6
آری !
تو و خاندانت همان صاحبان امر میباشید که خداوند در کلام خود اطاعت از شما را همانند اطاعت از خود و رسولش صلیاللهعلیهوآلهوسلم واجب نموده است .7
در روایت آمده است :
هنگامی که آیهی فوق نازل شد ، یکی از صحابی ارجمند رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به نام جابر بن عبداللّه انصاری ، از برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم پرسید :
ای رسول ! این صاحبان امر ، که اطاعتشان مقرون به اطاعت شما شده ، چه کسانی هستند ؟
آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمودند :
ای جابر ! آنان خلفای من و امامان مسلمین بعد از من میباشند ؛ اول آنان علی بن ابیطالب ، سپس حسن و پس از وی حسین و پس از وی علی بن حسین و پس از وی محمد بن علی که در تورات به باقر مشهور است و تو او را به زودی میبینی ، پس هرگاه او را دیدی ، از جانب من بر او سلام برسان ، پس از وی صادق جعفر بن محمد ، پس از وی موسی بن جعفر ، پس از وی علی بن موسی ، پس از وی محمد بن علی ، پس از وی علی بن محمد ، پس از وی حسن بن علی و سپس آخرین امام مهدی امت است که هم نام من است و او باقی ماندهی حجت خدا در میان خلائق است .8
و نیز آیهی دیگری در کلام خدا که تو را به مردم معرفی نموده و ولایتت را بر آنان
لازم شمرده است ؛ آن جا که میفرماید :
« جز این نیست که سرپرست و ولی شما خداست و رسول او و آنان که ایمان آوردهاند ، همان ایمان آورندگانی که نماز را به پا میدارند و در حالت رکوع زکات میدهند » .9
و طبق روایات متعدد این آیه دربارهی تو نازل شده است ؛ زیرا تو بودی که در حال رکوع انگشتری خود را به فقیر دادی .10
آری !
خداوند در این آیهی شریفه با تأکید ، ولایت و امامتت را به مردمان اعلام نموده و تبعیت از تو را واجب کرده است .
در کتب معتبر چنین نقل شده است :
روزی عبداللّه بن عباس ـ صحابی ارجمند رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ـ در کنار چاه زمزم نشسته بود و برای مردم از قول پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم حدیث نقل میکرد ، ناگهان مردی که عمامهای بر سر داشت و صورت خود را پوشیده بود ، نزدیک آمد و هر مرتبه که ابن عباس از پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم حدیث نقل میکرد او نیز با جملهی « قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم » حدیث دیگری از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل مینمود .
ابن عباس او را قسم داد تا خود را معرفی کند ، او صورت خود را گشود و صدا زد :
ای مردم !
هرکس مرا نمیشناسد بداند من ابوذر غفاری هستم ! با این گوشهای خودم از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنیدم و اگر دروغ میگویم هر دو گوشم کر باد ! و با چشمان خود این جریان را دیدم و اگر دروغ میگویم هر دو کور باد ! که پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
علی پیشوای نیکان است و کشندهی کافران ؛ هرکس او را یاری کند ، خدا یاریش خواهد کرد و هرکس دست از یاریش بردارد ، خدا دست از یاری او برخواهد داشت .
سپس ابوذر اضافه کرد :
ای مردم !
روزی از روزها با رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در مسجد نماز میخواندم ، سائلی وارد مسجد شد و از مردم تقاضای کمک کرد ولی کسی چیزی به او نداد او دست خود را به آسمان بلند کرد و گفت : خدایا تو شاهد باش که من در مسجد رسول تو صلیاللهعلیهوآلهوسلم تقاضای کمک کردم ؛ ولی کسی جواب مساعد به من نداد ؛ در همین حال علی علیهالسلام که در حال رکوع بود با انگشت کوچک دست راست خود اشاره کرد ، سائل نزدیک آمد و انگشتر را از دست حضرت علیهالسلام بیرون آورد ، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم که در حال نماز بود این جریان را مشاهده کرد ، هنگامی که از نماز فارغ شد سر به سوی آسمان بلند کرد و چنین گفت :
خداوندا ! برادرم موسی از تو تقاضا کرد که روح او را وسیع گردانی و کارها را بر او آسان سازی و گره از زبان او بگشایی تا مردم گفتارش را درک کنند و نیز موسیدرخواست کرد هارون را که برادرش بود وزیر و یاورش قرار دهی و به وسیلهی او نیرویش را زیاد کنی و در کارهایش شریک سازی .
خداوندا ! من محمد پیامبر و برگزیدهی توأم ! سینهی مرا گشاده کن و کارها را بر من آسان ساز . از خاندانم علی را وزیر من گردان تا به وسیلهی او پشتم قوی و محکم گردد .
ابوذر میگوید :
هنوز دعای پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم پایان نیافته بود که جبرئیل نازل شد و به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم گفت : بخوان ! پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : چه بخوانم ؟ گفت : بخوان !
« جز این نیست که ولی و سرپرست شما خداست و رسول او و آنان که ایمان آوردهاند ، همان ایمان آورندگانی که در حال رکوع زکات میدهند » .11
تو همان خورشید فروزان هدایت گری هستی که خداوند در کلام جاویدش میفرماید :
« تو ای پیامبر ! تنها بیم دهندهای و برای هر امتی هدایت کنندهای است » .12
وقتی که آیهی فوق تازل شد ، برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دست خود را بر سینهاش نهاد و فرمود :
من منذرم ! آنگاه دست بر شانهی تو نهاد و فرمود : ای علی ! تو هادی هستی و هدایت یافتگان بعد از من به وسیلهی تو هدایت میشوند .13
با آن همه تأکیدات خداوند متعال بر ولایت تو ، لیکن بسیاری تو را تنها گذاشتند و به مدت بیست و پنج سال تو را خانه نشین نمودند !
برخی نیز به تو بغض ورزیدند و کینههایی که در سینه داشتند و نتوانستند در دوران زندگانی برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آن را بیرون بریزند ، با رحلت آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر تو و خاندانت فرو ریختند ، خصوصا آن خاندان خبیث اموی ـ که هیچ یک از آنان اسلام را با رضایت قلب پذیرا نگشتند ـ بعد از شهادتت تو را بر بالای منابر ناسزا گفتند و شیعیانت را هر کجا میدیدند ، به قتل میرسانیدند .14
برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم روزی به تو فرمود :
ای علی ! هرکس از این امت با بغض و عداوت نسبت به تو بمیرد ، یهودی و مسیحی میمیرد .15
آن چنان دشمنان به تو بغض ورزیدند که حتی آن کودکانی که نام تو را بر خود داشتند نیز از کشته شدن توسط آن دژخیمان در امان نبودند .
روزی تو و برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با همسر و دو فرزند گرامیات علیهمالسلام درون خیمهای بودید و مردم در بیرون آن ؛ برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ندا کرد و فرمود :
ای مردم !
بدانید که من با کسانی که با اهل این خیمه در صلح و آشتی باشند ، در صلح و آشتیهستم و هرکس که با آنان سر جنگ داشته باشد ، من با آن گروه سر جنگ خواهم داشت و دوست میدارم هرکس که آنان را دوست بدارد و دشمن میدارم هرکس که به آنان دشمنی کند ؛ دوست نمیدارد اهل این خیمه را جز انسان سعادتمند و پاکزاد و دشمن نمیدارد آنان را جز شقی ناپاکزاد .16
و دربارهی تو باز هم فرمود :
هرکس دوست دارد که از پل صراط ( در قیامت ) سبکبال چون باد عبور کند و بدون حساب وارد بهشت گردد ، پس دوست بدارد ولی و وصی و خلیفهی من علی بن ابیطالب ، و هرکس که میخواهد در آتش جهنم سقوط کند ولایتش را ترک کند .
و بارها برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به خداوند متعال قسم خورد و فرمود :
ای مردم !
قسم به عزّت خداوند و مقام و جلال او ، علی همان بابی است که فقط به سوی خدا گشوده میشود و او صراط مستقیم است .17
و در سخن دیگری فرمود :
این جبرائیل است که به من خبر رسانده از پروردگار عالمیان که حقیقتا تمام سعادت مخصوص کسی است که علی را در زمان حیاتش و بعد از مرگش دوست بدارد و حقیقتا تمام شقاوت و بدبختی برای کسی است که به علی بغض بورزد ؛ چه در زمان حیاتش و چه پس از آن !18
آری !
آنان که توفیق عشق ورزی به تو و خاندانت را داشته باشند ، سعادتمنداند و هماناناند که مؤمن واقعی میباشند ؛ و اما کسانی که قلبشان خاضع مقام الهی تو نیست و محبت تو را در قلب ندارند ، هماناناند که در زیان و فلاکتاند .
آنان که توفیق عشق ورزی به تو و خاندانت را از خداوند هدیه گرفتند سعادت را به ارمغان بردند و هماناناند که ایمان در قلبشان رسوخ یافته و هرگز آن را به ظلم نیالودند .19
حکمتنامهی بیست و سوم :
توضیح آیه « اولی الأمر » و « إنّما ولیّکم اللّه ... » در اثبات امامت امیرالمؤمنین علیهالسلام و استنادات آن از منابع اهل سنّت و مباحث متعدد دیگر .
1 ـ قال الإمام علی علیهالسلام : أنا نقطة تحت باء البسملة .
( ینابیع المودة ، حنفی قندوزی ، ج1 ، ص 213 )
آلوسی میگوید :
هو باب مدینة العلم و النقطة تحت الباء .
( جلاء العیون ، ص 70 )
حلبی شافعی میگوید :
إعلم أنّ جمیع أسرار الکتب السماویّة فی القرآن و جمیع ما فی القرآن فی الفاتحة و جمیع ما فی الفاتحة فی البسملة و جمیع ما فی البسملة فی باء البسملة و جمیع ما فیباء البسملة فی النقطة الّتی هی تحت الباء .
( ولایة علی علیهالسلام فی القرآن من کتب السنة ، نجاح طائی ، ج 1 ، ص 10 )
شیخ سلیمان حنفی قندوزی از امام علی علیهالسلام نقل میکند :
أنا النقطة الّتیتحت الباء .
( ینابیع المودة ، ج 1 ، باب 14 ، ص 213 )
2 ـ قال الإمام علی علیهالسلام :
أنا القرآن الناطق .
( ینابیع المودة ، ج 1 ، باب 14 ، ص 216 )
3 ـ خطبه اول نهج البلاغه .
4 ـ وَ خَلَّفَ فِیکُمْ ما خَلَّفَتِ الاَنْبِیاءُ فِی اُمَمِها اِذْ لَمْ یَتْرُکُوهُمْ هَمَلا ، بِغَیْرِ طَرِیق واضِحٍ ، وَ لا عَلَمٍ قائِمٍ .
( همان ، خطبه اول )
5 ـ ابن عباس از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل میکند که فرمود :
من سرّه أن یحیا حیاتی و یموت مماتی و یسکن جنّة عدن غرسها ربّی فلیوال علیّا من بعدی و لیوال ولیّه و لیقتد بالأئمّة من بعدی ، فإنّهم عترتی خلقوا من طینتی ، رزقوا فهما و علما و ویل للمکذّبین بفضلهم من أمّتی القاطعین فیهم صلتی لا أنالهم اللّه شفاعتی .
( ینابیع المودة ، ج 1 ، باب 43 ، ص 380 ؛ حلیة الأولیاء ، ج1 ، ص 86 ؛ شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید ، ج 2 ، ص 450 )
6 ـ « یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الاْءَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَ الْیَوْمِ الاْآخِرِ ذالِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْویلاً »
ترجمه : ای کسانی که ایمان آوردهاید ! اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر ( خدا ) و پیشوایان ( معصوم ) خود را و هر گاه در امری نزاع داشتید ، آن را به خدا و پیامبر باز گردانید ( و از آنها داوری بطلبید ) اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارید . این ( کار برای شما ) بهتر ، و عاقبت و پایانش نیکوتر است . ( سوره نساء ، آیه 59 )
7 ـ در منابع متعددی از اهل سنت آمده است که : « أولو الأمر » در آیهی فوق علی بن ابیطالب علیهالسلام و خاندان مطهر او علیهمالسلام میباشند ، برای نمونه :
حاکم حسکانی نیشابوری در شواهد التنزیل ، جلد 1 ، صفحه 191 میگوید :
نزلت فی أمیر المؤمنین خلفه رسول اللّه بالمدینه فقال أما ترضی أن تکون منّی بمنزلة هارون من موسی حین قال له : « أخلفنی فی قومی وأصلح » و فقال اللّه : « و أولی الأمر منکم » قال : علیّ بن أبی طالب ولاه اللّه الأمر بعد محمّد فی حیاته حین خلفه رسول اللّه بالمدینة ، فأمر اللّه العباد بطاعته و ترک خلافه .
وی در ادامه تعدادی از احادیث را از منابع اهل سنت میآورد که در همهی آنها أولو الأمر به علی علیهالسلام تطبیق داده شده است .
در کتاب تاریخ مختصر دمشق ، جلد 18 ، صفحه 11 از ابن عباس نقل شده است : نزلت فی علی علیهالسلام .
ابوحیان اندلسی مغربی در تفسیر البحر المحیط در میان اقوالی که دربارهی أولو الأمر
میآورد از چند نفر از مفسران میآورد که آنان ائمه اهل بیت علیهمالسلام میباشند .
محمد بن مؤمن شیرازی در رسالهی اعتقاد و شیخ سلیمان حنفی قندوزی در ینابیع المودة نقل میکنند : آنگاه که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم علی علیهالسلام را در جریان غزوهی تبوک در مدینه جانشین قرار داد ، آیهی فوق نازل گردید .
تعداد دیگری از اهل سنت که در کتابهایشان نقل نمودهاند آیهی فوق دربارهیعلی علیهالسلام نازل شده از این قرار است :
حافظ ابونعیم اصفهانی در کتاب ما نزل من القرآن فی علی [ علیه السلام ] ص 29
ابوالحسن واحد نیشابوری در اسباب النزول ، ص 150
ابن صباغ مالکی در فصول المهمّة ، ص27
جلال الدین سیوطی در الدر المنثور ، ج 2 ، ص298
قاضی شوکانی در فتح القدیر ، ج 3 ، ص57
شهاب الدین آلوسی شافعی در تفسیر روح المعانی
بدرالدین حنفی در عمدة القاری فی شرح صحیح بخاری ، ج8 ، ص 584
شیخ محمد عبده در تفسیر المنار ، ج 6 ، ص 46
و ...
همهی مفسران شیعه در این زمینه اتفاق نظر دارند که منظور از « أولو الأمر » امامان معصوم علیهمالسلام میباشند که رهبری مادی و معنوی جامعهی اسلامیدر تمام شئون زندگی از طرف خداوند و پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به آنها سپرده شده است و غیر آنها را شامل نمیشود .
آیهی فوق دلالت بر عصمت « أولو الأمر » دارد ؛ زیرا خداوند متعال اطاعت از أولو الأمر را بدون قید و شرط در کنار اطاعت از خود و رسولش قرار داده است و آن کس که اطاعتش بدون قید و شرط باشد ، حتما معصوم است .
جالب توجه این که بعضی از دانشمندان معروف اهل تسنن از جمله مفسر معروف فخر رازی در آغاز سخنش در ذیل این آیه به این حقیقت اعتراف کرده و میگوید :
« کسی که خدا اطاعت او را به طور قطع و بدون چون و چرا لازم بشمرد ، حتما باید معصوم باشد زیرا اگر معصوم از خطا نباشد ، به هنگامی که مرتکب اشتباهی میشود ، خداوند اطاعت او را لازم شمرده و پیروی از او رادر انجام خطا لازم دانسته است و این خود یک نوع تضاد در حکم الهی ایجاد میکند ؛ زیرا از یک طرف انجام آن عمل ممنوع است و از طرف دیگر پیروی از أولو الأمر لازم است و این
موجب اجتماع « امر » و « نهی » میشود ؛ بنابراین از یک طرف میبینیم خداوند اطاعت أولو الأمر را بدون هیچ قید و شرطی لازم دانسته و از طرف دیگر اگر أولو الأمر معصوم از خطا نباشد ، چنین فرمانی صحیح نیست . از این مقدمه چنین استفاده میکنیم که أولو الأمر که در آیهی فوق به آن اشاره شده ، حتما باید معصوم باشد » .
( تفسیر فخر رازی ، ج 10 ، ص 144 )
فخر رازی سپس ادامه میدهد که این معصوم یا مجموع امت است و یا بعضی از امت اسلام ، احتمال دوم قابل قبول نیست زیرا ما باید این بعض را بشناسیم و به او دسترسی داشته باشیم ؛ در حالی که چنین نیست و چون این احتمال از بین میرود ، تنها احتمال اول باقی میماند که معصوم مجموع این امت است و این خود دلیلیاست بر اینکه اجماع و اتفاق امت حجت و قابل قبول است و از دلایل معتبر محسوب میشود .
همان طور که میبینیم فخر رازی نیمی از راه را به خوبی رفته ؛ اما در نیمهی دوم راه ـ یعنی مصداق أولو الأمر ـ دچار خطا گشته است . وی از آنجا که آشنایی با مکتب اهل بیت علیهمالسلام نداشته ، این احتمال را که أولو الأمر اشخاص معینی از امت بوده باشند را نادیده گرفته است و به ناچار اولوالامر را مجموع امت دانسته است !
این احتمال قابل قبول نیست به این سه دلیل :
اتفاق نظر در مسائل اجتماعی در موارد بسیار کمی روی میدهد و بنابراین یک بلا تکلیفی و نابسامانی در غالب شئون مسلمین به طور دائم وجود خواهد داشت و اگر آنها نظریهی اکثریت را بپذیرند ، این اشکال پیش میآید که این اکثریت هیچ گاه معصوم نیستند و بنابراین اطاعت از آن به طور مطلق لازم نمیباشد .
اینکه مجموع امت مصعوماند ، سخنی نادرست میباشد و ما هیچ گونه دلیلی بر معصوم بودن مجموع امت ( منهای امام معصوم ) در دست نداریم و چنین نیست که اگر مجموع امت بر مسئلهای اتفاق نظر کنند حتما حکم خداست .
احادیث متعددی که صحابه از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقل نمودهاند که أولو الأمر علی علیهالسلام و فرزندان او علیهمالسلام میباشند ، کاملاً مصداق را برای امت مشخص نمودهاند ؛ بنابراین دیگر جایی برای این گونه سخنان نیست .
در منابع اهل سنت صحابی ذیل ، این روایت را نقل نمودهاند :
ابوسعید خدری ، زید بن ارقم ، جابر بن عبداللّه انصاری ، ابن عباس ، براء بن عازب ، حذیفه ، ابوهریره ، ابن مسعود و عامر بن لیلی و برخی دیگر .
8 ـ ینابیع المودة ، ص 494 ؛ غایة المرام ، محدث بحرانی ، ج 10 ، ص267 ؛ اثبات الهداة ، شیخ حر عاملی ، ج 3 ، ص 123 و ...
طبق پیشگویی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم جابر تا امامت حضرت باقر علیهالسلام زنده ماند و سلام رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به ایشان ابلاغ نمود .
در کتاب غایة المرام ، جلد 3 ، صفحه 265 از ابوبصیر نقل شده است که گفت :
دربارهی آیهی أولو الأمر از امام صادق علیهالسلام سؤال کردم ، فرمود : در شأن علی بن ابیطالب و حسن و حسین و نه نفر از فرزندان حسین نازل شده است .
عرض کردم :
مردم میگویند چرا قرآن کریم علی و اهل بیتش را به نام معرفی نکرده است ؟
فرمود :
به ایشان بگو آیهی نماز که نازل شد اسمی از سه رکعت و چهار رکعت نبرد و این رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود که آن را برای مردم تفسیر کرد و همچنین آیات زکات و حج و ... ، این آیه را هم میبایست پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم برای مردم تفسیر کند و این چنین فرمود : « من کنت مولاه فعلیّ مولاه » و نیز فرمود : « اوصیکم بکتاب اللّه و أهل بیتی ، فإنّی سألت عن اللّه عزّ و جلّ أن لا یفرّق بینهما حتّی یوردهما علَیّ الحوض ، فأعطانی ذلک » .
ترجمه : شما را سفارش میکنم به ملازمت کتاب خدا و اهل بیتم . همانا من از خدای عزّ و جلّ درخواست کردم که میان قرآن و اهل بیتم جدایی نیندازد تا در حوض کوثر ایشان را بر من وارد سازد و خدای متعال درخواست من را اجابت کرد .
شیخ سلیمان حنفی قندوزی که از دانمشندان اهل تسنن است در کتاب ینابیع المودة ، صفحه 116 نقل میکند که روزی مردی به خدمت امام علی [ علیه السلام ] آمد و پرسید :
کمترین چیزی که انسان در پرتو آن جزو مؤمنان خواهد شد چه چیز است ؟ و نیز کمترین چیزی که با آن جزو کافران و یا گمراهان میگردد کدام است ؟
امام علی [ علیه السلام ] فرمود :
اما کمترین چیزی که انسان به سبب آن در زمرهی گمراهان در میآید این است که حجت و نمایندهی خدا و شاهد و گواه او را که اطاعت و ولایت او لازم است ، نشناسد .
آن مرد گفت :
یا امیرالمؤمنین ! آنها را برای من معرفی کن . امام علی علیهالسلام فرمود : همانهایی که خداوند در ردیف خود و پیامبر ( صلی اللّه علیه [ و آله و سلّم ) قرار داده و فرموده : « یا ایها الذین آمنوا
اطیعوا اللّه و اطیعو الرسول و اولی الامر منکم »
آن مرد گفت :
فدایت شوم باز هم روشنتر بفرما .
حضرت فرمود :
همانهایی که رسول خدا در موارد مختلف و در خطبهی روز آخر عمرش از آنها یاد کرده و فرمود : من در میان شما دو چیز به یادگار گذاشتم که اگر دست به دامن آنها بزنید هرگز بعد از من گمراه نخواهید شد : کتاب خدا و خاندانم .
9 ـ « إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَهُمْ راکِعُونَ »
ترجمه : سرپرست و ولیّ شما تنها خداست و پیامبر او و کسانی که ایمان آوردهاند ، همانها که نماز را بر پا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند . ( سوره مائده ، آیه 55 )
10 ـ در بسیاری از کتب اسلامی و منابع اهل سنت روایات متعددی وجود دارد که بیان میدارد ، آیهی فوق در شأن علی علیهالسلام نازل گردیده که در حال رکوع انگشتری به سائل داد .
فخر رازی در تفسیر کبیر ؛ زمخشری در تفسیر کشاف ؛ ثعلبی در الکشف و البیان ؛ بیضاوی و بیهقی و نظیری و کلبی در تفاسیرشان ؛ طبری در خصائص ؛ خوارزمی در مناقب ؛ احمد بن حنبل در مسند و ... تا جایی که تفتازانی و قوشچی ادعای اتفاق مفسرین را کردهاند .
اکنون به ذکر برخی از منابع اهل سنت به صورت مشروح میپردازیم :
بغوی در کتاب خود به نام « معالم التنزیل فی تفسیر القرآن » صفحه 272 در ذیل آیهی فوق میگوید :
قال السدی : قوله تعالی : « الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکاة و هم راکعون » أراد به علیّ بن أبی طالب علیهالسلام ، مرّ به سائل و هو راکع فی المسجد فأعطاه خاتمه .
زمخشری در تفسیر کشاف ، جلد 1 ، صفحه 623 میگوید :
أنّها نزلت فی علی [ علیه السلام ] حین سأله سائل و هو راکع ، فطرح له خاتمه و هو راکع .
فخر رازی در تفسیر کبیرش ذیل آیه فوق نقل میکند :
روی عکرمة ، عن ابن عباس أنّها فی علی [ علیه السلام ] . روی عن عبداللّه بن سلام قال : لما نزلت هذه الآیة قال : یا رسول اللّه ! أنا رأیت علیّا تصدق بخاتمه علی محتاج و هو راکع فنحن نتولاّه .
خوارزمی حنفی در مناقب ، صفحه 186 از ابن عباس نقل میکند :
نزول آیه « إنما ولیکم اللّه ... » در شأن علی بن ابیطالب علیهالسلام است .
ابن کثیر در تفسیرش ، جلد 2 ، صفحه 113 در ذیل آیه نقل میکند :
لما نزلت الآیة ، جاء النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) إلی المسجد فرأی سائلاً فسأله : هل أعطاک أحد شیئا ؟ قال : نعم ! قال النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله [و سلّم ) : ماذا ؟ قال : خاتم فضّة . قال النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) :مَن أعطاک ؟ قال : ذلک القائم . قال النبی ( صلیاللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) : علی أی حال أعطاک ؟ قال : و هو راکع و إذا هو بعَلی بن أبی طالب [ علیه السلام ] فکبّر رسول اللّه ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) .
تفسیر قرطبی ، ج 6 ، ص 221
المعجم الأوسط ، طبرانی ، ج 7 ، حدیث 6228 ، ص 130
الدر المنثور ، سیوطی ، ج 3 ، ص 105
تاریخ مدینه دمشق ، ابن عساکر ، ج ، ص 305
الریاض النضرة ، ج 3 ، ص 182
و منابع متعدد دیگر .
این مسئله به قدری روشن و آشکار بود که « حسّان بن ثابت » شاعر معروف عصر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مضمون روایت فوق را در اشعار خود چنین آورده است :
فأنت الذی أعطیت إذ کنت راکعا زکاتا فدتک النفس یا خیر راکع
فأنزل فیک اللّه خیر ولایة وبیّنها فی محکمات الشرایع
ترجمه : تو بودی که در حال رکوع زکات بخشیدی ، جان به فدای تو باد ای بهترین رکوعکنندگان !
و به دنبال آن خداوند بهترین ولایت را دربارهی تو نازل کرد و در قرآن مجید آن را اثبات نمود .
اشکال تراشی نسبت به آیهی ولایت و پاسخ آن :
جمعی از مفسران اهل تسنن اصرار دارند که ایرادهای متعددی به نزول آیه در مورد امام علی علیهالسلام و همچنین به تفسیر « ولایت » به عنوان « سرپرستی و امامت » بنمایند که ما بعضی از آنها را در اینجا مورد بررسی قرار میدهیم :
بعضی از اهل تسنن چون دیدهاند که این احادیث به صورت گسترده در منابع خودشان
موجود است و نمیشود همهی آنها را نفی کرد ( زیرا منابع خودشان زیر سؤال میرود ) میگویند :
ما میپذیریم که این آیه در شأن علی بن ابیطالب علیهالسلام نازل شده است ؛ ولی ولایت و امامت او را در این آیه نمیپذیریم ؛ زیرا در این آیه کلمه « ولی » به معنای دوست است نه به معنای امام و صاحب اختیار مردم .
جواب :
اولا : لفظ « ولی » به حسب وضع لغوی و استعمال عرفی در ولایت و صاحب اختیار بودن است . در این آیهی شریفه چون قرینهای وجود ندارد که بیانگر این باشد که معنای « ولی » دوست است ، طبق اصل و قاعده باید حمل بر معنای لغوی و اصلی شود که آن همان ولایت و صاحب اختیاری است .
ثانیا : در این آیه کلمهی « إنّما » برای حصر است و دوستی و یاوری منحصر به خدا و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و علی علیهالسلام نمیباشد ؛ بلکه جمیع مؤمنین با یکدیگر دوست میباشند . خداوند میفرماید : « و المؤمنین و المؤمنات بعضهم من بعض »
پس با توجه به این دو نکته « ولی » حتما به معنای ولایت و رهبری است .
برخی ایراد کردهاند که امام علی علیهالسلام با آن توجه خاصی که در حال نماز داشت و غرق مناجات پروردگار بود ، ( تا آنجا که معروف است که پیکان تیر از پایش بیرون آوردند و توجه پیدا نکرد ) چگونه ممکن است صدای سائلی را شنیده باشد و به او توجه کرده باشد ؟ !
جواب :
امام علی علیهالسلام در حال نماز کاملاً متوجه خداست و از خودش و امور مادی که با روح عبادت سازگار نیست بر کنار بوده است ؛ ولی شنیدن صدای فقیر و کمک کردن به او توجه به خویشتن نیست ؛ بلکه عین توجه به خداست و به عبارت دیگر کار آن حضرت عبادت در ضمن عبادت است . به علاوه غرق شدن در توجه به خداوند این نیست که اختیار خود را از دست بدهد و یا بیاحساس شود ؛ بلکه با ارادهی خویش توجهی خود را از آنچه در راه خدا و برای خدا نیست ، بر میگیرد .
اینجا نماز عبادت و زکات نیز عبادت است و هر دو در مسیر رضای خداست ؛ بنابراین توجه حضرت علی علیهالسلام برای خدا بوده است و مهمترین دلیل ، نزول آیهی فوق میباشد که خداوند چنین شخصی را به عنوان ولی و سرپرست و الگو برای همهی مردم معرفی میکند .
از جمله اشکالاتی که نسبت به نزول آیهی فوق در مورد امام علی علیهالسلام گرفتهاند این است که با
توجه به کلمهی « الذین » که برای جمع است ، قابل تطبیق بر یک فرد نیست و به عبارت دیگر این آیه میگوید « ولی » شما آنهایی هستند که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند ، این عبارت چگونه بر یک شخص قابل تطبیق است ؟ !
جواب :
در ادبیات عرب مکرر دیده میشود که از فرد به لفظ جمع ، تعبیر آورده شده است ؛ مثلاً در آیه 52 سوره مائده میخوانیم : « یقولون نخشی أن تصیبنا دائرة » در حالی که در این آیه لفظ جمع آورده شده ولی منظور عبداللّه بن أبَی است ؛ همچنین در آیهی اول سوره ممتحنه و آیه 8 سوره منافقون و آیات 215 و 272 سوره بقره تعبیراتی دیده میشود که عموما به صورت جمع است ولی طبق آن چه در شأن نزول آنها آمده است ، منظور از آن یک نفر بوده است .
میگویند : این تفسیر با آیات قبل و بعد سازگار نیست ؛ زیرا در آنها ولایت به معنی « دوستی » آمده است .
جواب :
آیات قرآن چون تدریجا و در وقایع مختلف نازل گردیده ، همیشه پیوند با حوادثی دارد که در زمینهی آنها نازل شده است و چنان نیست که آیات یک سوره با آیاتی که پشت سر هم قرار دارند ، همواره پیوند نزدیک از نظر مفهوم و مفاد داشه باشد ؛ لذا بسیار میشود که دو آیه پشت سر هم نازل شده اما در دو حادثهی مختلف بوده است و مسیر آنها به خاطر پیوند به آن حوادث از یکدیگر جدا میشود . با توجه به اینکه آیهی فوق به گواهی شأن نزولش در زمینهی زکات دادن علی علیهالسلام نازل شده و آیات گذشته و آینده در حوادث دیگری نازل شده است و نمیتوانیم روی پیوند آنها زیاد تکیه کنیم .
به علاوه آیهی مورد بحث اتفاقا تناسب با آیات گذشته و آینده نیز دارد ؛ زیرا در آنها سخن از ولایت به معنای یاری و نصرت و آیهی مورد بحث سخن از ولایت به معنی رهبری و تصرف میباشد و شک نیست که شخص ولی و سرپرست و متصرف ، یار و یاور پیروان خویش نیز خواهد بود و به عبارت دیگر یار و یاور بودن یکی از شئون ولایت است .
میگویند : انگشتری با آن قیمت گزاف که در تاریخ نوشتهاند ، علی علیهالسلام از کجا آورده بود ؟ ! به علاوه پوشیدن انگشتری با این قیمت فوق العاده سنگین آیا اسراف محسوب نمیشود ؟ ! آیا اینها دلیل بر عدم صحت تفسیر فوق نیست ؟
جواب :
مبالغههایی که دربارهی قیمت آن انگشتر کردهاند به کلی بیاساس است و هیچ گونه دلیل
قابل قبولی بر گران قیمت بودن آن انگشتر نداریم و این که در روایت مخدوشی قیمت آن معادل خراج شام ذکر شده به افسانه شبیهتر است تا واقعیت ! میتوان گفت برای بیارزش نشان دادن این مسئله جعل شده است و در روایات صحیح معتبر که در زمینهی شأن نزول آیه ذکر کردهاند ، اثری از این افسانه نیست ؛ بنابراین نمیتوان یک واقعیت تاریخی را با این گونه سخنان پرده پوشی کرد .
11 ـ مرحوم طبرسی در تفسیر مجمع البیان ، جلد 3 ، صفحه 324 با سلسله اسناد از « عبایة بن ربعی » نقل میکند :
عبداللّه بن عباس جالس علی شفیر زمزم یقول رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم إذ أقبل رجل متعمّم بعمامة فجعل ابن عباس لا یقول قال رسول اللّه إلاّ قال الرجل قال رسول اللّه ، فقال ابن عباس سألتک باللّه ! مَن أنت فکشف العمامة عن وجهه و قال یا أیّها الناس من عرفنی فقد عرفنی و من لم یعرفنی فأنا أعرفه بنفسی : أنا جندب بن جنادة البدری أبوذر الغفاری سمعت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم بهاتین و إلا فصمتا و رأیته بهاتین و إلاّ فعمیتا یقول صلی اللّه علیه وآله وسلّم : علیّ قائد البررة و قاتل الکفرة ، منصور من نصره مخذول من خذله ؛ أما أنّی صلّیت مع رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم یوما من الأیام صلاة الظهر فسأل سائل فی المسجد فلم یعطه أحد شیئا ، فرفع السائل یده إلی السماء و قال : اللّهمّ أشهد أنّی سألت فی مسجد رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم فلم یعطنی أحد شیئا و کان علیّ راکعا فأومأ بخنصره الیمنی إلیه و کان یتختّم فیها ، فأقبل السائل حتّی أخذ الخاتم من خنصره و ذلک بعین رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم فلما فرغ النبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم من صلاته رفع رأسه إلی السماء و قال اللّهمّ إنّ أخی موسی سألک ف« قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی * وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی * وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِی * یَفْقَهُوا قَوْلِی * وَاجْعَل لِّی وَزِیرًا مِّنْ أَهْلِی * هَارُونَ أَخِی * اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی * وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی » فأنزلت علیه قرآنا ناطقا « سنشدّ عضدک بأخیک و نجعل لکما سلطانا فلا یصلون إلیکما » اللّهمّ و أنا محمّد نبیّک و صفیّک اللّهمّ فاشرح لی صدری و یسّر لی أمری و اجعل لی وزیرا من أهلی علیّا أشدد به ظهری . قال أبوذر فواللّه ! ما استتم رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم الکلمة حتّی نزل جبرائیل من عند اللّه ، فقال : یا محمّد ! إقرأ و ما أقرأ ، قال إقرأ : « إنّما و لیّکم اللّه ورسوله و الذینَ آمنوا ... »
12 ـ « وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْلا أُنزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ إِنَّمَا أَنْتَ مُنذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هَادٍ »
ترجمه : کسانی که کافر شدند میگویند : چرا آیه ( و معجزهای ) از پروردگارش بر او نازل
نشده ؟ تو فقط بیم دهندهای و برای هر گروهی هدایت کنندهای است . ( سوره رعد ، آیه 7 )
13 ـ تفسیر الدر المنثور ، ج 4 ، ص 45
حاکم نیشابوری در کتاب مستدرک جلد 1 صفحه 381 از ابی بریده اسلمی روایت کرده که رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) دستور داد آب بیاورند در حالی که علی بن ابیطالب [ علیه السلام ] نزد او بود . رسول خدا ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) بعد از آنکه وضو گرفت ، دست علی [ علیه السلام ] را گرفته به سینهی خود چسباند و خواند : « إنّما أنت منذر » و آن گاه دست علی را به سینهی خود گذاشت و خواند « و لکلّ قوم هاد » آنگاه به او فرمود : تو مشعل فروزان خلائق و غایت هدایت و امیر قرّائی و من بر این شهادت میدهم که تو چنینی .
فخر رازی در ذیل همین آیه از ابن عباس نقل میکند :
وضع رسول اللّه ( صلی اللّه علیه [ و آله [و سلّم ) یده علی صدره فقال أنا المنذر ، ثمّ أومأ إلی منکب علی و قال : أنت الهادی یا علیّ بک یهتدی المهتدون بعدی .
( تفسیر کبیر ، ج19 ، ص 14 )
میر غیاث الدین نویسندهی کتاب حبیب السیر در جلد دوم کتاب خود مینویسد :
به طرق متعددی نقل شده هنگامی که آیه « إنّما أنت منذر » نازل شد ، پیامبر ( صلی اللّه علیه [ و آله [و سلّم ) به علی [ علیه السلام ] فرمود : من منذرم و تو هادی هستی ای علی ! به وسیلهی تو هدایت یافتگان هدایت میشوند .
و برخی دیگر از منابع اهل سنت که مضمون حدیث فوق را در ذیل آیه شریفه 7 سوره رعد آوردهاند :
فرائد السمطین ، حموینی ، ج 1 ، حدیث 112 ، ص 148
کنز العمّال ، متقی هندی ، ج 11 ، حدیث 33012 ، ص 620
ینابیع المودة ، شیخ سلیمان حنفی قندوزی ، ج 2 ، ص 246
الفصول المهمّة ، ابن صباغ مالکی ، ص 116
کفایة الطالب ، گنجی شافعی ، ص 232
فتح القدیر ، شوکانی ، ج 3 ، ص 70
نور الأبصار ، شبلنجی ، ص87
کنوز الحقایق ، مناوی ، ج 1 ، حدیث 21 ، ص 171
لسان المیزان ، ابن حجر ، ج 2 ، ص 169
مختصر تاریخ دمشق ، ابن منظور ، ج 18 ، ص 9
14 ـ معاویه ( لعنة اللّه علیه ) در زمان حکومت خویش بر فراز منبر حضرت امیر المؤمنین [ علیه السلام ] را لعن کرد . ( عقد الفرید ، ابن عبد ربّه ، ج 4 ، ص366 ؛ شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید ، ج 1 ، ص356) و به تمام عمّال خود که در بلاد اسلامی مستقر بودند ، نوشت که بر فراز منبرها آن حضرت [ علیه السلام [را لعن نمایند .
( شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید ، ج 4 ، ص 56 ؛ صحیح مسلم ، ج 2 ، ص 360 ؛ سنن ترمذی ، ج 5 ، حدیث 3808 ، ص 301 ؛ تاریخ مدینه دمشق ، ابن عساکر ، ج1 ، حدیث 271 ، ص 206 و ... )
بسیاری از مردم که تحت حکومت معاویه بودند ، به این کار مبادرت ورزیدند در حالی که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرموده بود :
« من سبّ علیّا فقد سبّنی و من سبّنی فقد سبّ اللّه و من سبّ اللّه اکبّه اللّه علی منخریه فی النار » .
کسی که علی را دشنام بدهد ، مرا دشنام داده و کسی که مرا دشنام بدهد ، خدا را دشنام داده و کسی که خدا را دشنام دهد ، خدا او را به رو در آتش جهنم میافکند .
( نور الأبصار ، شبلنجی ، ص 100 ؛ مناقب خوارزمی ، ص 81 ؛ کفایة الطالب ، گنجیشافعی ، ص 83 ؛ فصول المهمّة ، ابن صباغ مالکی ، ص 111 و ... )
ابن اثیر در تاریخ خود مینویسد :
زیاد بن أبیه از طرف معاویه والی کوفه بود ؛ او مردم را در مسجد گرد میآورد و از آنها میخواست که به امام علی [ علیه السلام ] دشنام و ناسزا بگویند و فقط در یک روز دست هشتاد نفر از شیعیان را به خاطر لعن و سب نکردن به آن حضرت در مسجد قطع نمود .
( الکامل ، ابن اثیر ، ج 3 ، ص 317 ؛ مروج الذهب ، مسعودی ، ج3 ، ص 35 ؛ شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید ، ج 3 ، ص199 )
ابن اثیر مینویسد :
معاویه ، « عبدالرحمان بن حسان » را به خاطر این که از امام امیرمؤمنان علی [ علیه السلام ]تعریف کرده بود ، به نزد زیاد بن ابیه فرستاد و امر کرد که او را به بدترین وجه بکشد . زیاد نیز او را زنده به گور کرد و به این کیفیت او را کشت .
( الکامل ، ابن اثیر ، ج 3 ، ص 366 )
معاویه زمانی که زیاد بن أبیه(1)را امیر کشور عراق ( مرکز شیعیان امیر مؤمنان علیهالسلام ) کرد و وی در دارالاماره کوفه مستقر شد ، نامهای برای او نوشت :
ای زیاد ! نخست کسانی را که دینشان مانند دین علی [ علیه السلام ] است ، به قتل برسان و سپس آنها را مثله ( قطعه قطعه ) کن .
( المحبر ، محمّد بن حبیب بغدادی ، ص479 )
عمّال معاویه از مردم خواستند که امام علی [ علیه السلام ] را لعن کنند و هرکس که از این کار خودداری میکرد ، گردنش زده میشد و خانهاش ویران میگردید .
( مروج الذهب ، مسعودی ؛ شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید ، ج 3 ، ص 199 )
15 ـ قال النبی ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) لعلی [ علیه السلام ] :
من مات من أمّتی و هو یبغضک ، مات یهودیّا أو نصرانیّا .
( مناقب ، ابن مردویه ، ص 717 )
16 ـ خوارزمی با اسناد خود از ابوبکر نقل میکند :
رأیت رسول اللّه ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) خیم خیمة و هو متّکیء علی قوس عربیّة و فی الخیمة علی علیهالسلام و فاطمة [ سلام اللّه علیها ] و الحسن و الحسین [ علیهما السلام ] فقال رسول اللّه ( صلی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم ) : یا معشر المسلمین ! أنا سلم لمن سالم أهل هذه الخیمة و حرب لمن حاربهم و ولی لمن والاهم و عدوّ لمن عاداهم ؛ لا یحبّهم إلاّ سعید الجدّ طیّب المولد ، و لا یبغضهم إلاّ شقیّ الجدّ ردیء الولادة .
( مناقب خوارزمی ، ص 211 ؛ الاربعون حدیثاً ، رازی ، ص 19 )
17 ـ ... فوعزّة ربّی و جلاله إنّه لباب اللّه الّذی لا یؤتی إلاّ منه و إنّه الصراط المستقیم .
( شواهد التنزیل ، حاکم حسکانی ، ج 1 ، ص 59 ؛ تفسیر قمی ، ج 1 ، ص199 )
18 ـ هذا جبرئیل یخبرنی عن ربّ العالمین أنّ السعید کلّ السعید من أحبّ علیّا فی حیاته و بعد موته و إنّ الشقی کلّ الشقی من أبغض علیّا فی حیاته و بعد موته .
( مناقب خوارزمی ، ص 37 ؛ بحارالأنوار ، ج 32 ، ص 276 )
19 ـ خداوند در سوره انعام آیه 82 میفرماید :
« أَلَّذینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إیمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِکَ لَهُمُ الاْءَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ »
1) چون مادر وی بدکاره بود و پدرش مشخص نشد ، به او زیاد بن ابیه ( پسر پدرش ) گفتند .
( آری ! ) آنها که ایمان آوردند و ایمان خود را با هیچ ستم ( و شرک ) نیالودند ، ایمنی تنها از آن آنهاست و آنها هدایت یافتگانند .
امام صادق علیهالسلام میفرماید :
بما جاء به محمّد من الولایة و لم یخلطوها بولایة فلان و فلان فهو الملبّس بالظلم ، اولئک لهم الأمن فی الدنیا و الآخرة و هم مهتدون .
( اصول کافی ، کلینی ، ج 1 ، ص2469 )
حاکم حسکانی نیشابوری با اسناد از ابن عباس نقل میکند :
« الذین آمنوا » یعنی : صدقوا بالتوحید هو علیّ بن أبی طالب [ علیه السلام ] .
« ولم یلبسوا » یعنی : لم یخلطوا ، نظیرها « لم تلبسون الحقّ بالباطل » یعنی : لم تخلطون ؟ و لم یخلطوا « ایمانهم بظلم » یعنی الشرک .
قال ابن عباس :
و اللّه ! ما آمن أحد إلاّ بعد شرک ما خلا علیّا فإنّه آمن باللّه من غیر أن یشرک به طرفة عین . « اولئک لهم الأمن » من النار و العذاب « و هم مهتدون » یعنی : مرشدون إلی الجنّة یوم القیامة بغیر حساب ، فکان علیّ أوّل من آمن به .
( شواهد التنزیل ، ج 1 ، ص 197 )
حکمت بیست و چهارم :
گواهی میدهم که تو برای اعتلای کلمهی اللّه و دفاع از حق و اتمام حجت بر مردمان ، حکومت را پذیرا شدی .
از صبر تو چه بگویم که صبر در برابر عظمتت خمیده است ! تو به مدت بیست و پنج سال از حقت به کلّی دور بودی ؛ لیکن همواره راضی به رضای حق و تسلیم فرمان او بودی .
خودت فرمودی :
پس از وفات پیامبر و بیوفایی یاران ، به اطراف خود نگاه کرده یاوری جز اهل بیت خود ندیدم که اگر مرا یاری کنند ، کشته خواهند شد ؛ پس به مرگ آنان رضایت ندادم . چشم پر از خار و خاشاک را ناچار فرو بستم و با گلویی که استخوان شکسته در آن گیر کرده بود ، جام تلخ حوادث را نوشیدم و خشم خویش را فرو خوردم و بر نوشیدن جام تلختر از گیاه حنظل ، شکیبایی نمودم .1
هر چند تو را از حق مسلّمت کنار زدند ؛ اما تو برای رضای خدا صبر کردی و عالیترین اجری که خداوند به صابران میدهد را نصیب بردی که خداوند در کلام جاویدش میفرماید :
« به درستی که خداوند پاداش صابران را بیحساب ( بی منت و بیحد و مرز ) میدهد » .2
و تو امام صابرانی و در قلّهی رفیع مقام صبر قرار داری و تمام صابران عالم در عالیترین مقامات صبرشان ، در ابتدای دامنهی آن قرار دارند .
تو برادر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و اولین مسلم و پرچمدار او در نبردها بودی ؛ لیکن خانه نشینت کردند . تو عالمترین انسان بعد از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی ؛ لیکن تو را از متن جامعه به حاشیه کشاندند . تو همان کسی بودی که راههای آسمانها را بهتر از راههای زمین میدانستی ؛ اما تو را سالها رها کردند و از دور تو پراکنده شدند و تو وقت گرانسنگت را به کشاورزی و برخی امور دیگر مشغول داشتی !
به هر حال بیست و پنج سال چون خار در چشم و استخوان در گلو برای تو سپری شد و دوران آن سه تن نیز گذشت .
بعد از قتل خلیفهی سوم مردمان یکپارچه به سمت تو هجوم آوردند و ملتمسانه از تو درخواست نمودند که خلافت را بپذیری ؛ اما تو هیچ رغبتی به در دست گرفتن خلافت نشان ندادی و به آنان فرمودی : مرا رها کنید و آنان گفتند : ما کسی جز تو را قبول نخواهیم کرد و به جز در اطراف تو دور هیچ کس دیگری جمع نخواهیم شد .3
آنان دست خود را برای بیعت جلو میآوردند و تو دستت را به عقب میکشیدی ؛ اما آنان دست تو را میقاپیدند و با تو بدون رضایتت بیعت میکردند ! خلافت از همان ابتدا حق تو بود ؛ حقی که خداوند به تو داده بود ؛اما تو در آن موقع مقاومت کردی و عدم رغبتت را نسبت به پذیرش خلافت و حکومت بر مردم به صراحت اعلام داشتی .
زیرا تو میدانستی که آنان تاب تحمل عدالتت را ندارند و کاملاً ـ بعد از رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ـ دگرگون شدهاند .
زیرا تو میدانستی ارزشهای والای الهی در طول این بیست و پنج سال به کناریرفته و بازگرداندن آن ارزشها به متن جامعه هرگز به مذاق آنان خوشایند نخواهد بود .
تو میدانستی که آنان تا آنجا با تو خواهند بود که منافع آنان را تأمین کنی ! اما اگر در برابر منافع نامشروعشان بایستی ، آنان در برابر تو خواهند ایستاد .
پس به آنها گفتی : صرف نظر کنید ، مشاورتان باشم برای شما بهتر است ؛ اما آنان بر بیعتشان با تو اصرار ورزیدند .
و آنگاه که حکومت را در دست گرفتی و خواستی طبق کتاب خدا و سنت رسول وی صلیاللهعلیهوآلهوسلم عمل کنی ، در مقابلت ایستادند !
اینک وصف روز بیعت را از لسان مبارک خودت بشنویم :
« مردم همانند شتران تشنهای که به آب نزدیک شده و ساربان رهایشان کرده و عقال ( پای بند ) از آنها گرفته ، بر من هجوم آوردند و به یکدیگر پهلو میزدند و فشار میآوردند چنان که گمان کردم مرا خواهند کشت ، یا بعضی به وسیلهی بعض دیگر میمیرند و پایمال میگردند »4
« روز بیعت فراوانی مردم چون یالهای پر پشت کفتار بود ، از هر طرف مرا احاطه کردند ، تا آن که نزدیک بود حسن و حسین لگدمال گردند ؛ و ردای من از دو طرف پاره شد . مردم چون گلههای انبوه گوسفند مرا در میان گرفتند ؛ اما آن گاه که به پا خاستم و حکومت را به دست گرفتم ، جمعی پیمان شکستند و گروهی از اطاعت من سرباز زده از دین خارج شدند و برخی از اطاعت حق سر برتافتند » .5
« دست مرا برای بیعت میگشودید و من میبستم ، شما آن را به سوی خود میکشیدید و من آن را میگرفتم . سپس چونان شتران تشنه که به طرف آبشخور هجوم میآورند بر من هجوم آوردید ، تا آن که بند کفشم پاره شد و عبا از دوشم افتاد و افراد ناتوان پایمال گردیدند . آن چنان مردم در بیعت با من خشنود بودند که خردسالان شادمان و پیران برای بیعت کردن ، لرزان به راه افتادند و بیماران بر دوش خویشان سوار و دختران جوان بینقاب به صحنه آمدند » .6
و در کلام دیگرت دربارهی روز بیعت فرمودی :
« پس از این که عثمان به قتل رسید ، به سوی من آمده و گفتید که میخواهید با من بیعت کنید . من گفتم : این کار را نمیخواهم ، من دست خود را به عقب کشیدم و شما آن را جلو کشیدید ، من دست خود را از شما ربودم ولی شما آن
را قاپیدید و گفتید که ما کسی را جز تو قبول نخواهیم کرد و به جز در اطراف تو دور هیچ کس دیگر جمع نخواهیم شد ؛ مانند شترهایی که در روز آب ، نگهبان آنان را ـ که افسارشان باز است ـ رها میکند ، دور من ازدحام کردید ، تا این که تصور کردم که میخواهید مرا بکشید ، یا کسی از شما دیگری را به قتل رساند . بدین ترتیب همهی شما با من بیعت کردید و طلحه و زبیر نیز چنین کردند » .7
تو زمانی که هجوم و اشتیاق و اصرار مردمان را دیدی با آن که میدانستی بسیاری از آنان تحمل عدالت تو را نخواهند داشت ؛ اما برای اتمام حجت ، بیعت آنان را پذیرا شدی که خود در کلامت فرمودی :
« سوگند به خدایی که دانه را شکافت و جان را آفرید ! اگر حضور فراوان بیعت کنندگان نبود و یاران حجت را بر من تمام نمیکردند و اگر خداوند از علماء عهد و پیمان نگرفته بود که برابر شکم بارگی ستمگران و گرسنگی مظلومان سکوت نکنند ، مهار شتر خلافت را بر کوهان آن انداخته ، رهایش میکردم و آخر خلافت را با کاسهی اول آن سیراب میکردم ، آنگاه میدیدید که دنیای شما نزد من از آب بینی بزغالهای بیارزشتر است » .8
و باز هم برای اتمام حجت به آنان گفتی :
« آگاه باشید که اگر دعوت شما را اجابت کنم ، بر طبق علم خویش با شما رفتار خواهم کرد و به سخن این و آن و سرزنش ملامتگران گوش فرا نخواهم داد ؛ اما اگر مرا رها کنید ، من هم مانند یکی از شما خواهم بود ؛ شاید من شنواتر و مطیعتر از شما نسبت به خلیفهی منتخب شما باشم ، و من وزیر و مشاورتان باشم بهتر از آن است که امیر و رهبرتان گردم » .9
تو امام عالمیان بودی هر چند بعد از رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مردم از تو روی گردان شدند و دیگری را خلیفه دانستند ؛ اما تو خلیفهی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی .
و اگر در آن زمان هم که مردم به تو هجوم آوردند و با تو بیعت کردند ، بیعت را پذیرا نمیگشتی ، باز هم تو امام عالمیان و خلیفهی بلافصل رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی .
آنگاه که مردم با هجومشان با تو بیعت کردند نه به این نیت بود که تو خلیفهی بلافصل رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم هستی و در این بیست و پنج سال حق تو ضایع گشته است ؛ بلکه با این نیت با تو بیعت کردند که تو خلیفهی چهارم خواهی بود ! و إلاّ مؤمنان حقیقی از همان ابتدای رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فقط تو را خلیفهی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم میدانستند و دیگران را غاصب .
تو بعد از اصرار مردم و سرازیر شدن گروه گروه آنان به خانهات ، احساس تکلیف نمودی و بزرگوارانه ـ هر چند میدانستی چه عواقبی پیش روی خواهد بود ـ پذیرفتی و به آنان گفتی :
« اگر ناگزیر باید چنین شود ، پس در مسجد ؛ زیرا بیعت من مخفیانه نیست و جز با رضایت مسلمانان آن هم در ملأ عام و جماعت مردم نخواهد بود » .10
تو صبح روز بعد در مسجد پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از منبر بالا رفتی و در میان انبوه جمعیت که در داخل و بیرون مسجد اجتماع کرده بود ، با صدای بلند فرمودی :
مردم !
همگی توجه دارید ؟ ! این است امر شما . هیچ کس در آن حقی ندارد ، مگر کسی را که شما تعیین کنید . ما دیروز با این قرار از هم جدا شدیم ؛ اگر خواستید ، آماده به دست گرفتن آن میشوم وگرنه هیچ کینهای نسبت به دیگری که آن را قبول کند ، به دل نمیگیرم .11
مردم یکپارچه فریاد برآوردند :
آری ! ما بر همان تصمیم دیروز خود به هنگام جدا شدن هستیم .
سپس تو فرمودی :
آگاه باشید که من نسبت به امر خلافت اکراه دارم ، ولی شما خواستید که من بر شما امیر باشم ... اکنون راضی هستید ؟
جمعیت فریاد برآوردند :
با تو بیعت میکنیم بر طبق کتاب خدا .12
مردم در مسجد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مجددا گروه گروه آمدند و دستانشان را در دستان مبارک تو قرار دادند و با تو به عنوان خلیفهی جامعهی اسلامیبیعت کردند .
از همان ابتدای خلافتت مهمترین دغدعهی فکری تو عدالت اجتماعی بود ، همان عدالتی که سالها به کناری زده شده بود خصوصا اموال فراوان بیت المال که در زمان خلیفهی سوم بین خاندان وی تقسیم شده بود ؛ لذا در روز دوم خلافت برایمردم سخن گفتی و فرمودی :
به خدا سوگند !
بیت المال تارج شده را هر کجا بیابم به صاحبان اصلی آن باز میگردانم ، گرچه با آن ازدواج کرده و یا کنیزانی خریده باشند ؛ زیرا در عدالت گشایش برای عموم است و آن کس که عدالت بر او گراناید ، تحمل ستم برای او سختتر است .13
آری !
مهمترین دغدغهی تو مسئلهی عدالت بود و در روز دوم حکومتت با این سخنرانی به همه فهماندی که روابط و دوستی و خویشاوندی هیچ تأثیری در تو ـ برای دریافت امکانات ـ ندارد و همه باهم برابرند و از این رو به برخی از اشخاص که به طمع پست و مقام با تو بیعت کرده بودند ، فهمیدند که تو اهل مماشات و سازش با اشخاص نامدار در جامعه و صاحب قدرت و ثروت نیستی .
تو در همان روزهای نخست حکومتت به مردم اعلام کردی که اهل مصلحت طلبی نیستی و آنچه را به عهده گرفتی و تعهد نمودی نسبت به آن پایبندی و همچنین گفتی که مردم باید دگرگون شوند و تغییر یابند و به ارزشهای صدر اسلام بازگردند ، آری ! به آنان فرمودی :
آن چه میگویم به عهده میگیرم و خود به آن پای بندم ؛ کسی که عبرتها برای او آشکار شود و از عذاب آن پند گیرد ، تقوا و خویشتن داری او را از سقوط در شبهات نگه میدارد . آگاه باشید تیره روزها و آزمایشها ، همانند
زمان بعثت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بار دیگر به شما روی آورد . سوگند به خدایی که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به حق مبعوث نمود ، سخت آزمایش میشوید چون دانهای که در غربال ریزند یا غذایی که در دیگ گذارند به هم خواهید ریخت ! زیرو رو خواهید شد تا آن که پائین به بالا و بالا به پائین رود ، آنان که سابقهای در اسلام داشتند و تا کنون منزوی بودند بر سر کار آیند و آنها که به ناحق پیشی گرفتند عقب زده خواهند شد .14
تو از همان ابتدای خلافتت ، راه و روش و خط خود را به مردم نشان دادی ، راه و روش تو همان راه و روش برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ـ که بیست و پنج سال رها گشته بود ـ بود و خط تو عدالت همگانی .
آری !
در خلافت تو نام و رسم و شهرت ـ که در قبل ملاک برخورداری از امکانات بود ـ دیگر جایگاهی نداشت و همهی مردم در استفاده از بیت المال در نزد تو مساوی بودند . در خلافت تو خویشاوندی و زد و بندها و روابط اجتماعی در گرفتن پستها و مسئولیتها هیچ دخیل نبود ؛ بلکه تقوای الهی و قابلیت و شایستگیها تنها ملاک تو برای واگذاری پستها و مناصب بود ؛ لذا آنگاه که برخی مناصب را به اشخاص غیر معروف سپردی و به رجال مشهور جامعه ـ به علت دگرگونی آنان و دنیا طلبی در رفتار بعد از رحلت نبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم ـ ندادی ، آنان بیعت خود را شکستند و در برابر تو ایستادند و آشوب برپا کردند .
اما تو مرد خدا بودی !
هرگز در اهدافت سست نگشتی ، مماشات ننمودی ، میدان را ترک نکردی و قاطعانه در برابر دنیا طلبان منحرف ایستادی .
تو ذرهای دلبستگی به دنیا نداشتی و تمام وجودت را وقف دین خدا نمودی و اگر بیعت مردم و خلافت بر مسلمین را پذیرفتی فقط برای دفاع از مظلوم و ایستادگی و مقابله در برابر ظالمان و مفسدان بود ؛ و آن حکومت که بسیاری برایش میمردند
و حاضر بودند برای رسیدن به آن هر حقی را باطل و هر باطلی را حق کنند ـ چنانکه از قبل چنین کردند ـ در نزد تو از آب بینی بزغاله بیارزشتر بود که خود فرمودی :
سوگند به خدایی که دانه را شکافت و جان را آفرید !
اگر حضور فراوان بیعت کنندگان نبود و یاران حجت را بر من تمام نمیکردند و اگر خداوند از علما عهد و پیمان نگرفته بود که در برابر شکمبارگی ستمگران و گرسنگیمظلومان سکوت نکنند ، مهار شتر خلافت را بر کوهان آن انداخته رهایش میساختم و آخر خلافت را به کاسهی اول آن سیراب میکردم ، آن گاه میدیدید که دنیای شما نزد من از آب بینی بزغاله بیارزشتر است .15
حکمتنامهی بیست و چهارم :
استنادات .
1 ـ فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَیْسَ لِی مُعِینٌ إِلا أهْلُ بَیْتِی فَضَنِنْتُ بِهِمْ عَنِ الْمَوْتِ وَ أغْضَیْتُ عَلَی الْقَذَی وَ شَرِبْتُ عَلَی الشَّجَا وَ صَبَرْتُ عَلَی أخْذِ الْکَظَمِ وَ عَلَی أمَرَّ مِنْ طَعْمِ الْعَلْقَم .
( نهج البلاغه ، خطبه 26 )
2 ـ « إنّما یُوَفَّ الصّابِرونَ أجرَهُم بِغَیرِ حِسابٍ » . ( سوره زمر ، آیه10 )
3 ـ عقد الفرید ، ابن عبد ربّه ، ج 4 ، ص371
4 ـ فَتَداکُّوا عَلَیَّ تَدَاکُّ الإبِل إلهِیم یَومَ وِردِهَا وَقَد أَرسَلَهَا رَاعِیهَا وَ خُلِعَت مَثَانِیهَا ، حَتّی ظَننتُ أَنَّهُم قَاتِلی أَو بَعضُهُم قَاتِلُ بَعضٍ لَدَیَّ .
( نهج البلاغه ، خطبه 54 )
5 ـ فما راعَنِی الا وَ النّاسُ الَیَّ کَعُرْفِ الضَّبُع یَنْثالُونَ عَلَیَّ مِنْ کُلِّ جانِبٍ ، حَتّی لَقَدْ وُطِی ءَ الْحَسَنانِ ، وَ شُقَّ عِطافِی ، مُجْتَمِعِینَ حَوْلِی کَرَبِیضَهِ الْغَنَم فَلَمّا نَهَضتُ بِالاْءمْرِ نَکَثَتْ طائِفَهٌ وَ مَرَقَتْ أُخْری وَ قَسَطَ آخَرُونَ ... .
( همان ، خطبه 3 )
6 ـ وَ بَسَطتُم یَدی فَکَفَفتُهَا وَ مَدَدتُمُوهَا فَقَبَضتُهَا ثُمَّ تَداکَکتُم عَلَیَّ تَدَاکَّ الإِبِل إلهِیمِ عَلَی حِیَاضِهَا یَومَ وِردِهَا ، حَتّی انقَطَعَتِ النَّعلُ وَ سَقَطَ الرِّدَاءُ ،وَ وَطِئَ الضَّعیفُ وَ بَلَغَ مِن سُرُورِ النَّاسِ بِبَیعَتِهِم إِیّایَ أَنِ ابتَهَجَ بِهَا الصَّغیرُ وَ هَدَجَ إلَیهَا الکَبیرُ ، وَ تَحَامَلَ نَحوَهَا العَلِیلُ ، وَحَسَرَت إِلَیهَا الکِعَابُ .
( همان ، خطبه 229 )
7 ـ عقد الفرید ، ابن عبد ربّه ، ج 4 ، ص 318
8 ـ أما وَ الَّذِی فَلَقَ الحَبَّهَ ، وَ بَرَأ النَّسَمَة !
لَوْ لا حُضُورُ الْحاضِرِ وَ قِیامُ الْحُجَّهِ بِوُجُودِ النّاصِرِ ، وَ ما أخَذَ اللّهُ عَلَی الْعُلَماءِ أنْ لا یُقارُّوا عَلی کِظَّهَ ظالِم وَ لا سَغَبِ مَظلُومٍ لاْلَقْیْتُ حَبْلَها عَلی غارِبها وَ لَسَقَیْتُ آخِرَها بِکَأسِ اوّلِها ، وَ لالْفَیْتُمْ دُنْیاکُمْ هذِهِ أزْهَدَ عِنْدی مِنْ عَفْطَهِ عَنْزٍ .
( همان ، خطبه 3 )
9 ـ ... وَ اعلَمُوا أنّی إِن أَجَبتُکُم رَکِبتُ بِکُم مَا أَعلَم وَ لَم اُصغِ إلَی قَولِ القَائِلِ وَ عَتبِ العَاتِبِ ، وَ إِن تَرَکتُمُونی فَأَنَا کَأَحَدِکُم وَ لَعَلِّی أَسمَعُکُم وَ أَطوَعُکُم لِمَن وَلَّیتُمُوهُ أَمرَکُم وَ أَنَا لَکُم وَزِیرا ، خَیرٌ لَکُم مِنّی أَمیرا .
( همان ، خطبه 92 )
10 ـ امام علی بن ابیطالب علیهالسلام ، عبد الفتاح مقصود ، ترجمهی محمد مهدی جعفری ، ج 1 ، ص328
11 ـ همان ، ص239
12 ـ همان ، ص340
13 ـ وَ اللَّهِ لَوْ وَجَدْتُهُ قَدْ تُزُوِّجَ بِهِ النِّسَاءُ وَ مُلِکَ بِهِ الاْءِمَاءُ لَرَدَدْتُهُ ، فَإِنَّ فِی الْعَدْلِ سَعَةً ، وَ مَنْ ضاقَ عَلَیْهِ الْعَدْلُ فَالْجَوْرُ عَلَیْهِ ضْیَقُ .
( همان ، خطبه 15 )
14 ـ ذِمَّتِی بِمَا أقُولُ رَهِینَةٌ ،وَ دنَا بِهِ زَعِیمٌ ، إِنَّ مَنْ صَرَّحَتْ لَهُ الْعِبَرُ عَمَّا بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْمَثُلاَتِ حَجَزَتْهُ التَّقْوی عَنْ تَقَحُّمِ الشُّبُهاتِ ،ألاَ وَ إِنَّ بَلِیَّتَکُمْ قَدْ عَادَتْ کَهَیْئَتِهَا یَوْمَ بَعَثَ اللَّهُ نَبِیَّه .
وَ الَّذِی بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَةً ،وَ لَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَةً ،وَ لَتُسَاطُنَّ سَوْطَ الْقِدْرِ ، حَتَّی یَعُودَ أسْفَلُکُمْ أعْلاَکُمْ وَ أعْلاَکُمْ أسْفَلَکُمْ ، وَ لَیَسْبِقَنَّ سَابِقُونَ کَانُوا قَصَّرُوا ، وَ لَیُقَصِّرَنَّ سَبَّاقُونَ کَانُوا سَبَقُوا .
( همان ، خطبه 16 )
15 ـ همان ، خطبه 3
نکته :
البته این را هم باید توجه داشت که حضرت امام علی علیهالسلام اگر ابتدا بیعت را پذیرا نگشت و بعد از اصرار فراوان مردمان مشروط پذیرفت ؛ و همچنین ایشان روز بعد در مسجد مجددا نظر مردم را نسبت به رضایت به خلافتش جویا شد و همه گفتند که ما همان نظر روز گذشته را داریم و به تو راضی هستیم ، از این جهت بود که اکثریت قاطع مردم آن حضرت علیهالسلام را به عنوان خلیفهی بعد از عثمان یعنیخلیفهی چهارم میخواستند و اصلاً ملتفت مسئلهی امامت و خلافت بلافصل امام علیهالسلام نبودند ، و إلاّ علی علیهالسلام امام و خلیفهی بر حق پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود و رأی مردم هیچ در این مسئله دخلی ندارد .
حکمت بیست و پنجم :
گواهی میدهم که تو برای اقامهی عدالت ، با شورشیان پیمان شکن به جنگ پرداختی و آنان را منهزم ساختی .
سلام خدا باد بر تو یا اباالحسن ! یا مظلوم بزرگ تاریخ بشریت ! سلام خدا بر صبر و استقامت بیکرانت !
تو تنها در طول بیست و پنج سال خانه نشینیات مظلوم نبودی ؛ بلکه آن گاه که امت با تو بیعت کردند نیز در مظلومیت به سر میبردی ! چه بسا بتوان گفت که مظلومیتت در مدت پنج سال خلافتت ، بیش از مظلومیتت در آن مدت بیست و پنج سال خانه نشینیات بوده است !
اگر بعد از رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به خانهات حمله کردند و آن را به آتش کشیدند ؛ اما در مدت پنج سال خلافتت ، سه جنگ خونین را بر تو تحمیل نمودند و بسیاری از یارانت را کشتند .
اگر تو در آن مدت بیست و پنج سال در گوشهای مشغول عبادت و راز و نیاز به درگاه الهی ـ هرچند با خار در چشم و استخوان در گلو ـ بودی ؛ و لیکن در مدت پنج سال خلافتت آن چنان جگرت را پر از خون کردند که درد دلت را با چاه میگفتی و آرزوی شهادت از درگاه الهی مینمودی .
خلافت و زمامداری تو که سراسر عدل و دادگری و احیای سنتهای اصیل اسلامی بود ، بر بسیاری سخت و گران آمد و در برابرت با شمشیر به مقابله برخاستند . تو هنگامی که به حاکمیت رسیدی ، با جامعهای مواجه گشتی ـ که بیست و پنج سال بعد از رحلت نبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم ـ از ارزشهای اسلامی به کلی فاصله گرفته بود . با جامعهای مواجه گشتی که سرشار از نفرتها و کینههایقبیلهای و قومی و تبعیض ، که حاصل حاکمیت چندین ساله بر سرزمینی وسیع با ملل و اقوام گوناگون بود .
در آن جامعه ، بسیاری از بزرگان که در مکه و مدینه بودند با برخورداری از غنایم سرشار کشورگشائیها و ثروت بیت المال به زندگی اشرافی روی آورده و ارزشها الهی در بین آنان کاملاً رها شده بود و در مقابل خیل کثیری از مردم در فقر و تنگدستیبه سر میبردند ؛ لذا وقتی که تو ـ در آغاز حکمرانیات ـ شعارهای اصیل اسلامی را مطرح نمودی و سخت به دنبال پیاده کردن آن در اجتماع بودی ، آنان در مقابل تو بپا خاستند .
تو در همان سال نخست خلافتت دچار فتنهای شدی و آن فتنه ، پیمانشکنی برخی از بزرگان صحابه و شورش مردم بصره علیه تو بود .
بعد از قتل عثمان که مردم به تو هجوم آوردند و با تو بیعت کردند ، ازجمله کسانیکه اصرار بر خلافت تو داشتند و با تو بیعت نمودند و مردم را نیز تشویق به بیعت کردند ، طلحه و زبیر ـ دو صحابی مشهور رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ـ بودند . آنان تقاضای فرمانروایی بصره و کوفه را داشتند ، لیکن چون آنان را شایستهی این مقام نمیدانستی با درخواست آنان موافقت نکردی . آنان سرانجام مخفیانه مدینه را به عزم مکه ترک کردند و در آن جا با استفاده از بیت المال غارت شده توسط امویان ، و با حمایت و همراهی عایشه ـ که از کینهی تو سرشار بود ـ ارتشی تشکیل داده و رهسپار بصره شدند و آن جا را تصرف نموده و بعد از کشتن کارگزارانت در بصره ،1 بسیاری از اهالی آن دیار را برای مقابله با حکومتت بسیج نمودند .
آری !
طلحه و زبیر که روزی از یاران فداکار پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودند ، گذشت زمان و غرق شدن در تجملات ، آنان را چنان دگرگون ساخته بود که دربرابر تو که قرآن ناطق بودی ، ایستادند !
آنان که برای بیعت شکنی و شورش بهانهای نداشتند ، تو را متهم به قتل عثمان نمودند و گروهی از مردم بیخرد و یا کینهتوز را برای مقابله با حکومت نوبنیانت به دور خود جمع نمودند .
ماجرا را مفصلتر بیان میدارم :
در همان روزهای اول خلافتت طلحه و زبیر که خود را بینصیب میدیدند ، به تو اعتراض کردند و تو قاطعانه به آنان فرمودی :
« به اندک چیزی خشمناک شدید و خوبیهای فراوان را از یاد بردید ! ممکن است به من خبر دهید که کدام حق را از شما بازداشتهام ؟ یا کدام سهم را برای خود برداشتهام و بر شما ستم کردهام ؟ و کدام شکایت حقی پیش من آورده شده که ضعف نشان دادهام ؟ و کدام فرمان الهی را آگاه نبوده و آن را به اشتباه پیمودهام ؟
به خدا سوگند !
من به خلافت رغبتی نداشته و به ولایت بر شما علاقهای نشان نمیدادم و این شما بودید که مرا به آن دعوت کردید و آن را بر من تحمیل کردید . روزی که خلافت به من رسید در قرآن نظر افکندم هر دستوری که داده و هر فرمانی که فرموده بود ، پیرویکردم و به راه و رسم پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم اقتدا کردم .
و آنگاه که آن دو بر تو خرده گرفتند و گفتند : چرا در امور با ما مشورت نمیکنی ؟
به آنان پاسخ دادی :
« من هیچ نیازی به حکم و رأی شما و دیگران ندارم ، هنوز چیزی پیش نیامده که حکم آن را ندانم و نیاز به مشورت شما و دیگران داشته باشم ، اگر چنین بود از شما و دیگران روی گردان نبودم [ و مشورت میکردم ] و اما اعتراض شما که چرا با همه به تساوی رفتار کردم باید بگویم : این روشی نبود که به رأی
خود و یا با خواستهی دل خود انجام داده باشم ؛ بلکه من و شما این گونه رفتار را از دستورالعملهای پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم آموختیم که چه حکمی آورد و چگونه آن را اجرا فرمود . پس در تقسیمی که خدا به آن فرمان داد به شما نیازی نداشتم .
سوگند به خدا !
نه شما و نه دیگران را بر من حقی نیست که زبان به اعتراض گشایند . خداوند قلبهای شما و ما را به سوی حق هدایت فرماید و شکیبایی و استقامت را به ما و شما الهام کند . خدا رحمت کند آن کس را که حقی را بنگرد و یاری کند ، یا ستمی مشاهده کرده آن را نابود سازد و حق را یاری داده تا به صاحبش بازگردد » .2
اما آن دو به نصایح تو گوش ندادند و پنهانی از مرکز خلافتت ـ که آن موقع در مدینه بود ـ خارج شده و به مکه رفتند .
آنان در مکه عایشه ـ که کینهها و عداوتهای دیرینه با تو داشت ـ و گروهی از امویان ساکن در مکه و برخی از مخالفانت را دور خود جمع کرده و با بهانهی خونخواهی عثمان ، برای جمعآوری نیرو علیه حکومت تو ، راهی سرزمین عراق و شهر بصره شدند .
آنان تو را متهم به قتل عثمان نمودند ؛ در حالی که مظنونترین اشخاص در قتل عثمان خودشان بودند .3
آنگاه که طلحه و زبیر و هوادارانشان ، پرچم مخالفت را برافراشتند ، به مردم فرمودی :
آگاه باشید که همانا شیطان حزب و یارانش را بسیج کرده و سپاه خود را از هر سو فراهم آورده است تا بار دیگر ستم را به جای خود نشاند و باطل به جایگاه خویش پایدار شود .
سوگند به خدا !
ناکثین ( پیمان شکنان ) هیچ گناهی از من سراغ ندارند و انصاف را بین من و خودشان رعایت نکردند ! آنها حقی را میطلبند که خود ترک کردند و انتقام خونی را میخواهند که خود ریختند ! اگر شریک آنان بودم ، پس آنها نیز در
این خونریزیسهم دارند و اگر تنها خودشان خون عثمان را ریختند ، پس کیفر مخصوص آن هاست . مهمترین دلیل آنها به زیان خودشان است .
میخواهند از پستان مادری شیر بنوشند که خشکیده ، بدعتی را زنده میکنند که مدتها است مرده ؛ و چه دعوت کنندهای ! و چه اجابتکنندگانی !
همانا من به کتاب خدا و فرمانش دربارهی ناکثین خشنودم ؛ اما اگر از آن سرباز زدند ، با شمشیر تیز پاسخ آنها را خواهم داد که برای درمان باطل و یاری دادن حق کافی است .4
آن شورشیان بیوجدان وارد شهر بصره شدند و عثمان بن حنیف نماینده و امیر تو در بصره را با هفتاد نفر از یارانش که نگهبان بیت المال بودند ، با مکر و حیله اسیر کردند و آنان را نزد عایشه آوردند . عایشه دستور داد همه را بکشند . آنان هم مانند گوسفند یارانت را سر بریدند و گفته شده که عددشان چهارصد نفر بود و این اولین باری بود که گروهی از مسلمانان صابرانه گردن زده میشدند .5
تو آنگاه که خبر دار شدی که شورشیان منحرف ، دست به چنین جنایتی در بصره زدهاند برای مردم خطبه خواندی و فرمودی :
منحرفان ، شیطان را معیار کار خود گرفتند و شیطان نیز آنها را در دام خود قرار داد و در دلهای آنان تخم گذارد و جوجههای خود را در دامانشان پرورش داد . با چشمهای آنان مینگریست و با زبانهای آنان سخن میگفت ؛ پس با یاری آنها بر مرکب گمراهی سوار شد و کردارهای زشت را در نظرشان زیبا جلوه داد ؛ مانند رفتار کسی که نشان میداد در حکومت شیطان شریک است و با زبان شیطان سخن باطل میگوید .
تو خیلی سعی کردی که شورشیان را به صراط مستقیم برگردانی ؛ اما آنان هر روز که میگذشت بر مواضعشان ـ در مخالفت با حکومت تو ـ استوارتر میشدند .
لذا زمانی که دیدی نصیحت به آن منحرفان دیگر فایدهای ندارد مردم حجاز رابرای نبرد با آن شورشیان بسیج نمودی و فرمودی :
آگاه باشید که شیطان حزب خود را جمع کرده و سواره و پیادههای لشکر خود
را فرا خوانده است ! اما من آگاهی لازم را به امور دارم ؛ نه حق را پوشیده داشتم و نه حق بر من پوشیده ماند .
سوگند به خدا !
گردابی برای آنان به وجود آورم که جز من نتواند آن را چاره سازد ؛ آنها که در آن غرق شوند ، هرگز نتوانند بیرون آیند و آنان که بگریزند ، خیال بازگشت نکنند .6
تو لشکرت را از مدینه به قصد سرزمین عراق ـ برای نبرد با شورشیان ـ حرکت دادی و بعد از چندین روز راهپیمایی وارد آن سرزمین شدید و در منطقهای نزدیک شهر بصره برای استراحت سپاهیان و تدارکات توقف نمودید .
برای تو خیمهای برپا کردند و تو وارد آن خیمه شدی . ابنعباس وارد خیمهی تو شد و با دیدن صحنهای بسیار متعجب گشت ، او دید که تو نشستهای و کفش خود را پینه میزنی !
شاید او به خود میگفت : در این موقعیت حساس چه جای نشستن و کفش پینهزدن است !
تو به او گفتی : ای ابن عباس ! این کفش چه قدر ارزش دارد ؟ او نگاه تیزی به آن کفش نمود و سپس گفت : یا امیرالمؤمنین ! آنقدر بر این کفش وصله خورده است که هیچ بهایی ندارد !
تو ای مولای عارفان و آزادگان جهان ! به وی فرمودی :
به خدا سوگند همین کفش بیارزش نزد من از حکومت بر شما محبوبتر است ؛ مگر اینکه حقی را با آن به پا دارم یا باطلی را دفع نمایم .
آن گاه از خیمه بیرون آمدی و برای مردم چنین خطبه خواندی :
همانا خداوند هنگامی محمّد را مبعوث فرمود که هیچ کس از عرب سواد خواندن کتابی را نداشت و ادعای پیامبری نمیکرد . پیامبر مردم جاهلی را تا به جایگاه کرامت انسانی پیش برد و به رستگاری رساند که سرنیزههایشان
کندی نپذیرفت و پیروز شدند و جامعهی آنان استحکام گرفت .
به خدا سوگند !
من از پیشتازان لشکر اسلام بودم تا آنجا که صفوف کفر و شرک تار و مار شد ؛ هرگز ناتوان نشدم و نترسیدم ، هم اکنون نیز همان راه را میروم ، پردهی باطل را میشکافم تا حق را از پهلوی آن بیرون آورم .
ما را با قریش چه کار ! به خدا سوگند آن روز که کافر بودند با آنها جنگیدم و هم اکنون که فریب خوردهاند با آنها مبارزه میکنم . دیروز با آنها زندگی میکردم و امروز نیز گرفتار آنها میباشم .
به خدا سوگند ! قریش از ما انتقام نمیگیرد جز به آن علت که خداوند ما را از میان آنان برگزید و گرامی داشت .7
آری ! تو هیچ دلبسته به دنیا و حکومت کردن بر مردم نبودی . تو عبد صالح و وارسته و مخلص خدا بودی که تمام کارهایت فقط برای رضای الهی بود .
تو گفتی که حکومت کردن بر مردمان ارزشش از کفش پاره پاره و پر وصلهات بیارزشتر است ؛ مگر برای احقاق حق و ابطال باطل !
تو خواستی با این سخنت به مردم بفهمانی که اگر رهسپار جنگ شدهای نه به خاطر قدرت و رسیدن به حکومت است ؛ بلکه برای بر پا داشتن حق و دفع کردن باطل است .
تو ستارهی فروزان هدایتگر بشریت میباشی و بشر تا ابد محتاج تعالیم تو است .
بشری که غرق دنیا شده و برای رسیدن به یک میز و یا یک پست چه جنایتها و حق کشیها که نمیکند !
اما تو دنیا را سه طلاقه کرده بودی و با آن که در آن زمان حدود یک سوم از دنیا ( تمام عربستان ، ایران باستان ، عراق ، قسمتی از آفریقا و ... ) تحت سیطرهی حکومت تو بود ، ذرهای تو را به مخالفت با فرمان الهی نکشاند و همواره مطیع محض مولایت بودی .
تو گفتی که حکومت کردن بر مردمان ارزشش از کفش پر وصلهات کمتر است ؛ لیکن آنان که شورش کردند و در برابرت ایستادند ، آن چنان شیطان ، دنیا و زیورآلات کاذبش را در چشمانشان زیبا جلوه داده بود که حاضر شدند برای رسیدن به حکومت تعداد زیادی از بیگناهان را به راحتی گردن بزنند .
اما تو همان بزرگی بودی که فرمودی : اگر تمام دنیا را به من بدهند تا پرکاهی از دهان مورچهای به ستم بستانم هرگز این کار را نمیکنم !
آری !
تو پر کاه را هم حاضر نبودی از دهان مورچهای بستانی و لیکن آن نابکاران حاضر شدند برای رسیدن به دو روز حکومت کردن گردن مسلمانان بیگناه را قطع کنند !
اما دربارهی آن کفش پاره پاره و پر وصلهات که ابنعباس گفت : هیچ نمیارزد و تو فرمودی : حکومت بر شما برای من از این کفش بیارزشتر است ، باید بگویم :
یا مولا !
به خدا قسم آن کفش پر وصلهات برای عاشقان و عارفانت ارزشش از تمام دنیا و بهشت بالاتر است !
سخن برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را فراموش نکردهایم که روزی دربارهی تو فرمود :
ای علی ! اگر بیم آن را نداشتم که طوایفی از امتم آنچه را که نصارا دربارهی عیسی بن مریم گفتهاند ، بگویند ، دربارهات سخنی میگفتم که هیچ گاه بر گروهی نگذری مگر آن که خاک زیر پای تو را [ برای تبرک ] برگیرند .8
گرد و غبار کوی تو سرمهی دیدگان ما و لبهای ما بوسه زند بر کف آن کفش پر وصلهات!
آن گاه که سپاه تو به نزدیکیهای شهر بصره ـ محل اجتماع شورشیان ـ رسید ، سپاه طلحه و زبیر و عایشه را با جمعیتی بیش از سی هزار نفر و با ساز و برگ فراوان مشاهده نمودی .
تو همواره دلسوز امت بودی و این بار هم دل بزرگ و مهربانت برای آنان سوخت
و به ابن عباس گفتی که برود و آنان را نصیحت کند ، به این امید که سران فتنه از کارشان پشیمان شوند تا جنگ و خونریزی شکل نگیرد .
به ابنعباس چنین فرمودی :
با طلحه دیدار مکن ! زیرا در برخورد با طلحه او را چون گاو وحشی مییابی که شاخش را تابیده و آمادهی نبرد است ، سوار بر مرکب سرکش میشود و میگوید : رام است ؛ بلکه با زبیر دیدار کن که نرمتر است . به او بگو ، پسر دایی تو میگوید : در حجاز مرا شناختی و در عراق مرا نمیشناسی ؟ ! چه شد که از پیمان خود بازگشتی ؟!9
ابنعباس به پیش شورشیان رفت و آنان را نصیحت کرد که دست از شورش بردارند و سبب خونریزی مسلمانان نگردند ؛ اما زبیر و دیگر شورشیان حرفهای باطل خود را تکرار کردند و گفتند : علی قاتل عثمان است و باید محاکمه شود !
ابن عباس به سوی تو بازگشت و گفت که آنها حرف منطق سرشان نمیشود و دوای دردشان چیزی جز شمشیر نیست !
تو سپس در حالی که پیراهن پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به تن کرده و ردای آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم را بر دوش افکنده بودی ، بدون زره و سلاح میان دو سپاه قرار گرفتی و با صدای بلند زبیر را صدا زدی . یارانت به تو گفتند : زبیر سلاح جنگ پوشیده و تو حربه نداری . فرمودی : باکی نیست ، به زبیر بگویید بیاید با او کاری دارم .
زبیر به سوی تو حرکت کرد و عایشه فریاد زد : بیچاره اسماء ( همسر زبیر ) بیوه شد ! به او گفتند : نترس ! علی کسی را که امان دهد نمیکشد .
زبیر نزدیک تو شد ؛ به او گفتی : آیا میدانید چه میکنید ؟ ! خودتان عثمان را کشتید و اکنون مرا قاتل میدانید ؟ !
ای زبیر ! تو را به خدا سوگند !
آیا پیغمبر به تو نفرمود که آیا علی را دوست میداری و تو گفتی : آری علی را دوست دارم ، سپس پیامبر به تو فرمود : روزی میرسد که تو بیرون آئی و با او مخالفت کنی
و تو یقین بدان که آن روز ظالم و ستمکار باشی . آیا پیامبر این را به تو نگفت ؟
زبیر به تو پاسخ داد :
این سخن راست و درست است .
باز به او فرمودی :
روز دیگر را یاد داری که پیامبر به من سلام کرد و من خندیدم و تو گفتی : چرا تو سلام نکردی و تکبر نمودی ؟ پیامبر به تو فرمود : علی متکبر نیست و روزی برسد که تو بر او ظالم باشی ؟
زبیر گفت :
آری چنین است ای ابالحسن ! من آن سخن را فراموش کرده بودم ، اکنون که به یادم آمد ، میدانم که حق با تو است و اکنون باز میگردم و هیچ حرکتی نکنم که بر خاطرت غبار نشیند .
زبیر این سخن را بگفت و از معرکهی جنگ خارج شد . عایشه به او گفت : ای زبیر تو را چه شده است ! زبیر گفت : من در مقابل علی متحیر شدم و هرگز جنگ نمیکنم .
عبداللّه پسر زبیر که هیزم بیار معرکه بود ، پدر را تحقیر و سرزنش کرد ؛ زبیر حملهی شجاعانه بدون ضربت زدن کرد و بیرون رفت .
پنجاه سوار او را تعقیب کردند ، اما او همه را پریشان ساخت و رفت تا به وادی « سباع » رسید . مردی از قبیلهی بنی عقیم او را شناخت . برای او میوه و شیر آورد . زبیر شیر و میوه را بخورد و مشغول نماز شد و سپس خوابید ؛ چون زبیر خفت آن مرد تمیمی با شمشیر زبیر را بکشت و سلاح و انگشتری او را برای تو آورد .
تو با شنیدن خبر کشته شدن زبیر بسیار ناراحت شدی و فرمودی : من از پیغمبر شنیدم که فرمود : کشندهی زبیر را بشارت دهید به آتش دوزخ ! آنگاه شمشیر را گرفتیو به آن نگاه کردی و در حالی که میگریستی فرمودی : این شمشیر کسی است که در راه خدا بسیار جهاد کرد و قلب پیامبر را شاد نمود .
سپاه عایشه خود را برای حمله آماده کردند ، تو رو به لشکر خود نمودی
و فرمودی :
ای مردم !
چشمها فرو خوابانید و دل بر جنگ نهید و خدای سبحان را یاد کنید ، سخن مگوئید و نعره نکشید که نشانهی بد دلی است .11
عایشه بر لشکر خود بانگ زد : مهیای جنگ شوید ! تیرهای فراوانی به سمت لشکر تو سرازیر شد و یارانت شمشیرها را کشیدند تا با فرمان تو به سپاه شورشیان بتازند ؛ اما تو آرام و صابرانه ایستاده بودی !
یاران به تو گفتند : یا امیرالمؤمنین ! چرا فرمان حمله نمیدهی ؟
تو فرمودی :
خواستم ببینم میشود از خونریزی جلوگیری کرد ، اکنون میبینم نصیحت بر آنان اثری نکرده و از لشکر ما مجروح و زخمی شدهاند دیگر عذری نیست ، من نخواستم پیش قدم باشم .
آن گاه زره بر تن کردی و شمشیر خود را حمایل کردی و بر سر عمامه بستی و مهیای تاختن به سپاه طاغیان شدی ؛ اما هنوز در دل مهربانت صلح و سازش بود ، لذا قرآن به دست گرفتی و به یارانت فرمودی :
کدام یک از شما میتواند این قرآن را بگیرد و به سوی این قوم برود و آنان را با اوامر و نواهی قرآن یاد آوری کند ؟ [ و قرآن را حاکم میان ما و آنان قرار دهد ]
غلامی از قبیلهی مجاشع بیرون آمد و گفت :
یا امیرالمؤمنین !
من میتوانم بدین کار قیام کنم .
تو به او گفتی :
ای جوان ! اگر این قرآن را پیش این قوم ببری و تو را بکشند ، باز حاضری ؟
او به تو پاسخ داد :
قربانی قرآن شدهام .
به او فرمودی :
اول دستهای تو را قطع میکنند و بعد تو را میکشند . آن جوان گفت :
چون رضای خدا باشد حاضرم .
تو به او اجازه دادی و با دعا بدرقهاش کردی .
آن جوان قرآن را از تو بگرفت و برای اتمام حجت نزد آن گروه رفت و گفت :
این پسر عم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و وصی اوست ! این قرآن آسمانی است ، ببینید و بترسید ، مخالفت نکنید و خود را به کشتن ندهید !
یکی از غلامان عایشه آمد ، شمشیری به او زد و هر دو دست او را قطع کرد . او قرآن را به سینه نگه داشت . آخر شمشیری بر سینهی او زدند و او را کشتند .12
تو چون چنین صحنهای را دیدی حالت غضب در چهرهی مبارکت هویدا شد و پرچم جنگ را به دست فرزندت محمد حنفیه دادی و فرمودی :
اگر کوهها از جای کنده شوند تو ثابت و استوار باش ، دندانها را بر هم بفشار ، کاسهی سرت را به خدا عاریت ده ، پای بر زمین میخکوب کن ، به صفوف پایانیلشکر دشمن بنگر ، از فراوانی دشمن چشم بپوش و بدان که پیروزی از سوی خدای سبحان است .13
تو به سپاه دشمن زدی و هرکس که به مقابلت میآمد او را با ذوالفقارت به دو نیم میکردی .
لشکر تو بیمهابا از جلو و راست و چپ به سپاه عایشه حمله کردند و جنگ سختی در گرفت . فریاد از دو سپاه بر آسمان بلند بود و برق شمشیرها که بر بدنهاییکدیگر فرود میآمد ، چشمها را خیره ساخته بود . دستها و سرها بود که از بدن جدا میگشت و زمین غرقاب خون گشته بود .
بعد از چند ساعت نبرد ، یاران تو سپاه شورشیان را در محاصرهی خود گرفتند و با حملات مکرر ، آنان را به خاک و خون کشیدند . طلحه با اصابت تیری به او کشته شد و فرماندهان سپاه دشمن یکی پس از دیگری با شمشیر تو و یارانت از پای درآمدند
و سپاه عایشه رو به هزیمت گذاشت .
تعداد زیادی از آنان کشته شدند و بسیاری پا به فرار گذاشتند و جمعی نیز به اسارت سپاه تو در آمدند .14
عایشه سوار بر شتری بود و تو فرمان دادی که شتر را پی کنید ، شتر عایشه را پیکردند و هودج بر زمین افتاد .15
تو خود را به عایشه رساندی و به او فرمودی :
ای عایشه !
بس نیست خونهایی که ریختی ؟ !
او به تو پاسخ داد :
ای علی ! ظفر یافتی نیکویی کن !
تو روی به محمد ابی بکر ـ از یاران مخلصت که برادر عایشه بود ـ کردی و فرمودی :
خواهرت را دریاب و جز تو کسی به هودج او نزدیک نشود .
محمد نزدیک رفت و دست عایشه را گرفت .
عایشه گفت :
تو کیستی ؟
جواب داد :
من برادرت هستم ، ای خواهر ! این چه کاری بود که کردی و آبروی خود را بردی ؟ !16
تو سپس دستور دادی عایشه را توسط گروهی از زنان ـ که مسلح بودند و لباس مردان و صورت را پوشیده بودند ـ به مدینه ببرند .
تو خیلی سعی کردی که جنگ و خونریزی نشود ، لیکن آنان گوش ندادند . تو آنان را به اوامر و نواهی قرآن فرا خواندی و قرآن را حاکم میان خود و آنان دانستی ؛ اما آن شورشیان نابکار نپذیرفتند .
آری !
آنان قرآن را نپذیرفتند و به آن پشت کردند و فتنهای بزرگ را سبب شدند .
پس از ظفر بر اصحاب جمل وارد شهر بصره شدی و با سخنانت مردم بصره را ـ که پذیرای شورشیان شدند ـ به شدت مورد ملامت قرار دادی ، فرمودی :
شما سپاه یک زن و پیروان حیوان [ شتر عایشه ] بودید ! تا شتر صدا میکرد ، میجنگیدید و تا دست و پای او قطع گردید فرار کردید . اخلاق شما پست و پیمان شما از هم گسسته ، دین شما دو رویی و آب آشامیدنی شما شور و ناگوار است . کسیکه میان شما زندگی کند به کیفر گناهانش گرفتار میشود و آن کس که از شما دوری گزیند ، مشمول آمرزش پروردگار میشود .
خاک شهر شما بد بوترین خاک هاست ... .17
عقلهای شما سست و افکار شما سفیهانه است ، پس شما نشانهای برای تیرانداز و لقمهای برای خورنده و صیدی برای صیاد میباشید .18
و سپس در معرفی طلحه و زبیر و سپاه عایشه فرمودی :
چون رعد خروشیدند و چون برق درخشیدند ؛ اما کاری از پیش نبردند و سرانجام سست گردیدند ! ولی ما این گونه نیستیم ، تا عمل نکنیم رعد و برقی نداریم و تا نباریم سیل جاری نمیسازیم .19
تو سپس وارد ساختمان بزرگ بیت المال بصره شدی و جمع زیادی از یاران نیز همراه تو وارد بیت المال شدند . در بیت المال ، اموال فراوانی انباشته شده بود و در قسمتی از آن مکان ، سکههای طلا چون تپهی کوچکی روی هم انباشته گشته به گونهای که چشمهای همه را خیره ساخته بود ! تو آنگاه که چشمان نازنینت به سکههای روی هم انباشته شده افتاد ، چندین بار آهسته فرمودی : غرّی غیری غرّی غیری ! یعنی : ای سکههای طلا بروید و غیر علی را فریب دهید !
سپس به چند نفر از یارانت فرمودی : این سکهها را بین همهی یاران حاضر تقسیم نمائید و به هر کدام پانصد عدد بدهید .
ابوالأسود دوئلی ـ از یاران تو و راوی این حدیث ـ میگوید :
قسم به خدایی که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به حق مبعوث نمود ! بعد از تقسیم سکهها بین حاضرین ، هیچ سکهای نه کم آمد و نه زیاد ! گویا امام علی علیهالسلام میدانست مقدار سکهها و تعداد دقیق نفرات را ! تعداد افراد دوازده هزار نفر بود و به هر یک از آنان پانصد عدد سکه رسید که جمعا شش میلیون سکه در بیت المال بصره بود .20
تو بعد از فرو نشاندن غائله شورشیان بصره ، به سمت شهر کوفه حرکت کردی و بعد از طی چند روز وارد شهر کوفه گشتی ، مردم به استقبال تو آمدند و به حضور تو در آن شهر خوشامد گفتند . تو وارد مسجد جامع کوفه شدی و دو رکعت نماز خواندی و سپس به سخنرانی پرداختی که قسمتی از آن بیانات ارزشمندت چنین است :
ای مردم !
همانا بر شما از دو چیز میترسم : هواپرستی و آرزوهای طولانی ؛ اما پیروی از هوای نفس انسان را از حق باز میدارد و آرزوهای طولانی ، آخرت را از یاد میبرد .
آگاه باشید !
دنیا به سرعت پشت کرده و از آن جز باقیماندهی اندکی از ظرف آبی که آن را خالیکرده باشند ، نمانده است .
بهوش باشید که آخرت به سوی ما میآید . دنیا و آخرت هر یک فرزندانی دارند ؛ بکوشید از فرزندان آخرت باشید نه دنیا ؛ زیرا در روز قیامت هر فرزندی به پدر و مادرش باز میگردد . امروز هنگام عمل است نه حسابرسی ، و فردا روز حسابرسیاست نه عمل .21
تو از آن به بعد در کوفه ماندی و مرکز خلافتت را از مدینه به آنجا منتقل ساختی ؛ زیرا سرزمین کوفه در منطقهای حساس قرار داشت و تو از آن مکان بهتر میتوانستی بر سرزمینهای اسلامی تسلط یابی و بر آنها نظارت کنی .
در همان ایام ، یکی از یارانت نزد تو آمد و گفت :
دوست داشتم برادرم در نبرد جمل با ما بود و میدید که چگونه خدا تو را بر دشمنانت پیروز کرد !
تو در جواب وی فرمودی :
آیا فکر و دل برادرت با ما بود ؟
گفت : آری !
سپس به او فرمودی :
پس او هم در این جنگ با ما بود ؛ بلکه با ما در این نبرد شریکاند آنهایی که حضور ندارند ، در صلب پدران و رحم مادران میباشند ولی با ما هم عقیده و آرماناند ، به زودی متولد میشوند و دین و ایمان به وسیلهی آنان تقویت میگردد .21
سلام خدا باد بر تو یا اباالحسن ! کاش ما آنجا بودیم و جان ناقابلمان را فدای راه تو میکردیم .
یاد تو و نام تو در دلهای ماست و منتهای آرزوی ما فدا شدن در راه تو است .
ای صورتهای ما بر زمین تا شوند فرش گامهای تو !
حکمتنامهی بیست و پنجم :
توضیحاتی در رابطه با جنگ جمل و رفتار عایشه با امیر مؤمنان علیهالسلام .
1 ـ تاریخ نگاران میگویند :اصحاب عایشه ، عثمان بن حنیف والی بصره را با هفتاد نفر از یارانش که نگهبان بیت المال بودند ، با مکر و حیله اسیر کردند و آنان را نزد عایشه آوردند . عایشه دستور داد همه را بکشند . آنها هم مانند گوسفند این مؤمنین را سر بریدند و گفته شده است که عددشان چهار صدنفر بود و این اولین باریبود که گروهی از مسلمانان صابرانه گردن زده میشدند .
( تاریخ طبری ، ج4 ، ص 473 ؛ شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید ، ج 9 ، ص 222 )
2 ـ نهج البلاغه ، خطبه 205
3 ـ طلحه و زبیر و عایشه بیشترین سهم را در آشوبی که منجر به قتل عثمان شد ، داشتند . در این باره منابع اهل سنت گزارشهای زیادی از صحابه آوردهاند ؛ مثلاً سعد بن ابی وقاص در نامهای به ابن العاس نوشته است :
دربارهی قتل عثمان از من پرسیدهای ، او با شمشیری کشته شد که عایشه آن را کشید و طلحه آن را صیقل داد .
( امام علی بن ابیطالب علیهالسلام ، عبد الفتاح مقصود ، ترجمه محمد مهدی جعفری ، ج 3 ، ص 361 )
4 ـ نهج البلاغه ، خطبه 22
5 ـ در مورد رفتار عایشه با امیرالمؤمنین علیهالسلام پژوهشگران امر عجیبیرا میبینند ، همانا تاریخ چنان دشمنی و کینهای را برای او نسبت به امام علی علیهالسلام ثبت کرده است که مثل و مانندی
برایش شناخته نمیشود . او آنقدر کینه داشت که حتی توان شنیدن نام علی علیهالسلام را هم نداشت . ( صحیح بخاری ، ج 1 ، ص 162 ) و پس از آنکه شنید مردم بعد از قتل عثمان ، با علی علیهالسلام بیعت کردهاند ، گفت : ای کاش آسمان بر زمین میآمد و علی به خلافت نمیرسید ! و وقتیخبر شهادتش را به او دادند ، به سجده رفت و خدا را شکر کرد .
( از آگاهان بپرسید ، محمد تیجانی ، ج 1 ، ص 193 )
خداوند سبحان به همسران پیامبرش صلیاللهعلیهوآلهوسلم دستور میدهد که در منزل بمانند « وَقَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ » و بیحجاب از خانه بیرون نروند و امر میکند که قرآن بخوانند و نماز را بر پا کنند و زکات بپردازند و از خدا و رسولش صلیاللهعلیهوآلهوسلم اطاعت نمایند ( سوره احزاب آیه 33 ) و پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نیز قبل از وفاتش هشدار داد و فرمود : کدام یک از شما سوار بر شتر میشود و سگهای « حوأب » بر او پارس میکنند ؟
به هر حال تمام زنان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم امر رسولش را اطاعت کردند و سر تسلیم فرود آوردند جز عایشه که همهی این اوامر را نادیده گرفت .
مورخین نقل میکنند که حفصه دختر عمر میخواست با عایشه خارج شود و به جنگ علی علیهالسلام بپردازد ، ولی برادرش هشدار داد و آیه را بر او تلاوت کرد : « وَقَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ » ، پس او از تصمیمش بازگشت ؛ ولی عایشه سوار بر شتر شد و سگهای منطقهی حوأب نیز بر او پارس کردند .
( از آگاهان بپرسید ، ج 1 ، ص 197 )
مورخین نقل کردهاند که عایشه در جنگ جمل فرماندهی کل قوا بود و خود عزل و نصب میکرد و اوامر را صادر مینمود ؛ تا اینکه طلحه و زبیر در امامت نماز اختلاف کردند و هریک میخواست با مردم نماز بخواند . عایشه دخالت کرد و هر دو را عزل نمود و به جای آنها خواهرزادهاش عبداللّه بن زبیر را برای امامت نماز تعیین کرد و او بود که نمایندگانی را با نامههایش به کشورها میفرستاد و از آنان میخواست که او را علیه علی علیهالسلام یاری دهند و حمیت جاهلیت را در آنان بر میانگیخت .
6 ـ نهج البلاغه ، خطبه 10
7 ـ همان ، خطبه 33
8 ـ ارشاد ، شیخ مفید ، ص 88 ؛ کتاب سلیم بن قیس هلالی ( اسرار آل محمد صلیاللّه علیه وآله وسلّم ) ، حدیث 62
9 ـ نهج البلاغه ، خطبه 31
10 ـ برگرفته از کتاب تاریخ مفصل اسلام ، حسین عماد زاده ، ص 169
11 ـ تاریخ مفصل اسلام ، ص170
12 ـ همان
13 ـ نهج البلاغه ، خطبه11
14 ـ جنگ جمل در سال 36 ه . ق در حوالی بصره رخ داد . سپاهیان عایشه سیهزار نفر و سپاهیان امام علی علیهالسلام بیست هزار نفر بودند . از سپاهیان عایشه نه هزار نفر و از سپاهیان امام علی علیهالسلام کمتر از دو هزار نفر کشته شدند . ( تاریخ مفصل اسلام ، ص172 )
15 ـ تاریخ مفصل اسلام ، ص171
16 ـ همان
17 ـ نهج البلاغه ، خطبه 13
18 ـ همان ، خطبه 14
19 ـ همان ، خطبه 9
20 ـ قال ابوالأسود الدوئلی :
لمّا ظهر علیّ علیهالسلام یوم الجمل دخل بیت المال بالبصره فی ناس من المهاجرین و الأنصار و أنا معهم . فلمّا رأی کثرة ما فیه قال علیهالسلام : غرّی غیری ! ... مرارا ، ثمّ نظر إلی المال و صعد فیه بصره و صوّب و قال علیهالسلام : اقسموا بین أصحابی خمسائة ، خمسائة . فقسم بینهم ؛ فلا والذی بعث محمّدا بالحقّ ! ما نقص درهما و لا زاد درهما ؛ کأنّه کان یعرف مبلغه و مقداره و کان ستّة آلاف ألف درهم و الناس إثنی عشر ألفا .
( شرح نهج البلاغه ، ابن ابیالحدید ، ج 1 ، ص 249 ؛ اعیان الشیعة ، سید محسن امین ، ج 1 ، ص 462 )
21 ـ نهج البلاغه ، خطبه 44
حکمت بیست و ششم :
گواهی میدهم که تو برای رضای خدا و مقابله با باطل ، با معاویه و پیروانش به جنگ پرداختی .
تو در همان روزهای اول خلافتت معاویة بن ابی سفیان را از امارت بر سرزمین شام خلع نمودی . معاویه در زمان خلیفهی دوم به عنوان امیر شام منصوب شد و در زمان خلیفهی سوم ـ عثمان ـ که خود از خاندان اموی بود ، امارت معاویه در آن سرزمین مهم بسیار مستحکمتر شد .
تو معاویه را از حکومت شام خلع نمودی ؛ زیرا او انسانی فاسد و تبهکار بود . او و پدرش ابوسفیان از منافقان سپاه اسلام بودند . آنان قبل از فتح مکه تا توانستند علیه اسلام به مقابله و جنگ برخاستند ؛ اما با فتح مکه که شمشیر اسلام زیر گلوی آن دو قرار گرفت ، برای حفظ جان خود اظهار اسلام نمودند و در باطن مخالف و دشمن دین خدا بودند .
معاویة بن ابوسفیان همان کسی بود که در سه جنگ بدر ، احد و خندق پرچم دار سپاه کافران بود و تو در آن سه نبرد پرچمدار سپاه اسلام بودی .1
تو او را خوب میشناختی و میدانستی که او در باطن هیچ عقیدهای به خدا و روز قیامت ندارد .
معاویه و پدرش و خاندان وی همان شجرهی خبیثهای هستند که خداوند در کلام جاویدش از آنان چنین یاد کرده است :
و مثل کلمهی خبیث ، مانند درخت پلیدی است که ریشهی استواری ندارد .2
آن گاه که تو معاویه را از امارت شام خلع نمودی ، او زیر بار نرفت و با تو به مخالفت برخاست ؛ اما تو بر تصمیم خود در خلع معاویه از امارت مصرّ بودی و حاضر نشدی حتی برای یک روز هم او از طرف تو امارت شام را عهده دار باشد .
تو یکی از یارانت را به نام « جریر بن عبداللّه » به شام فرستادی تا پیغام تو را به معاویه برساند . معاویه به او گفت : به علی بنویس که شام و مصر را برای من قرار دهد و زمانی که درگذشت ، بیعت کسی را بر عهدهی من نگذارد ؛ در این صورت من کار را به او وا میگذارم و او را خلیفه میشناسم .
جریر پیشنهاد معاویه را به تو نوشت و تو پاسخ دادی : مغیره [ از امویان و یار معاویه ] در مدینه به من این پیشنهاد را داد و من قبول نکردم ؛ من چنین نخواهم کرد و خداوند مرا به گونهای نخواهد دید که گمراه کنندگان را بازوی خود سازم .3
بعد از پایان یافتن جنگ جمل ، معاویه در بین مردم شام به طور گستردهای علیه تو مشغول به تبیلغ شد و همه جا فریاد میکشید که خلیفهی سوم مظلومانه کشته شد و قاتل او علی است ! مزدوران وی در تمامی مناطقی که نفوذ داشتند مردم را علیه تو تحریک نمودند و آنان را مهیای جنگ با تو ساختند .
در همان اوضاع و شرایط ، معاویه نامهای به تو نوشت و تو را تهدید به جنگ نمود ؛ تو در جواب آن ملعون نوشتی :
پس از یاد خدا و درود !
نامهی شما رسید که در آن نوشتید خداوند محمد را برای دینش برگزید و با یارانش او را تأیید کرد . راستی روزگار چه چیزهای شگفتی از تو بر ما آشکار کرده است ! تو میخواهی ما را از آنچه خداوند به ما عنایت فرمود ، آگاه کنی ؟ و از نعمت وجود پیامبر با خبرمان سازی ؟ ! داستان تو داستان کسی ماند که خرما
به سرزمین پر خرمای « هجر » برد !(1)یا استاد خود را به مسابقه دعوت کند ! !
و پنداشتی که برترین انسانها در اسلام فلان کس و فلان شخص است .(2)
چیزی را یاد آوردهای که اگر اثبات شود هیچ ارتباطی با تو ندارد و اگر دروغ هم باشد ، به تو مربوط نمیشود ؛ تو را با انسانهای برتر و غیر برتر ، سیاستمدار و غیر سیاستمدار چه کار است ؟ ! اسیران آزاد شده ،4 و فرزندانشان را چه رسد به تشخیص امتیازات میان مهاجران نخستین و ترتیب درجات و شناسایی منزلت و مقام آنان ! هرگز ! خود را در چیزی قرار میدهی که از آن بیگانهای ، حال کار بدینجا کشید که محکوم حاکم باشد ؟ ای مرد چرا بر سر جایت نمینشینی ؟ و کوتاهی کردنهایت را یاد نمیآوری ؟ و به منزلت عقب ماندهات باز نمیگردی ؟ برتری ضعیفان و پیروزی پیروزمندان در اسلام با تو [ که بیگانهای [چه ارتباط دارد ؟ تو همواره در بیابان گمراهی سرگردان و از راه راست روی گردانی !
آنچه میگویم برای آگاهاندن تو نیست ! برای یادآوری نعمتهای خدا میگویم .
آیا نمیبینی جمعی از مهاجر و انصار در راه خدا به شهادت رسیدند ؟ و هر کدام دارای فضیلتی بودند ؟ اما آنگاه که شهید ما حمزه شربت شهادت نوشید ، او را سیدالشهداء خواندند ، و پیامبر در نماز بر پیکر او به جای پنج تکبیر ، هفتاد تکبیر گفت ؟ آیا نمیبینی ؟ گروهی که دستشان در جهاد قطع شد و هر کدام فضیلتی داشتند ، اما چون بر یکی از ما [ جعفر طیار ] ضربتی وارد شد و دستش قطع گردید ، طیارش خواندند ؟ که با دو بال در آسمان بهشت پرواز میکند ! و اگر خداوند نهی نمیفرمود که مرد خود را بستاید ، فضایل فراوانی را بر میشمردم که دلهای آگاه مؤمنان آن را شناخته و گوشهای شنوندگان با آن آشناست .
معاویه !
دست از این ادّعا بردار ، که تیرت به خطا رفته است ! همانا ما دستپرورده
و ساختهی پروردگار خویشیم و مردم تربیت شدگان و پروردههای مایند . شما چگونه با ما برابرید که پیامبر از ماست و دروغگوی رسوا ( ابوجهل ) از شما ؛ حمزه شیر خدا از ماست و ابوسفیان اسد الأحلاف از شما5 ؛ دو سید جوانان اهل بهشت از ما و کودکان در آتش افکنده شده از شما6 ؛ و بهترین زنان جهان از ما و زن هیزمکش دوزخیان ( زن ابولهب ؛ عمهی معاویه ) از شما ؛ از ما این همه فضیلتها و از شما آن همه رسوایی هاست .
گفتهای [ که بعد از رحلت رسول خدا صلی اللّه علیه وآله وسلّم ] مرا چونان شتر رها کرده به سوی بیعت میکشاندند . سوگند به خدا ! خواستی نکوهش کنی اما ستودی ؛ خواستی رسوا سازی که خود را رسوا کردهای . مسلمان را چه باک که مظلوم واقع شود ، مادام که در دین خود تردید نداشته و در یقین خود شک نکند ، این دلیل را آوردهام ؛ حتی برای غیر تو که پند گیرند و آن را کوتاه آوردم به مقداری که از خاطرم گذشت .
سپس کار مرا با عثمان به یاد آوردی ، [ مرا متهم به قتل او کردی ] تو باید پاسخ دهیکه از خویشاوندان او میباشی ! راستی کدام یک از ما دشمنیاش با عثمان بیشتر بود ؟ ! و راه را برای کشندگان او فراهم آورد ؟ آن کس که به او یاری رساند و از او خواست به جایش بنشیند [ مراعات کند ] و به کار مردم برسد ؟ [ یعنی امام علی علیهالسلام ] یا آن کس که از او یاری خواست و دریغ کرد ؟ و به انتظار نشست تا مرگش فرا رسد ؟ [ یعنی معاویه ... ] .
من ادعا ندارم که در مورد بدعتهای عثمان ، بر او عیب نمیگرفتم ؛ نکوهش میکردم و از آن عذر خواه نیستم .
نوشتهای که چارهی من و یاران من چیزی جز شمشیر ( جنگ ) نیست ! در اوج گریه ، انسان را به خنده وا میداری ! فرزندان عبدالمطلب را در کجا دیدی که پشت به دشمن کنند ؟ و از شمشیر بهراسند ؟ پس کمی صبر کن که همآورد تو به میدان میآید .
آن را که میجویی به زودی تو را پیدا خواهد کرد و آنچه را که از آن میگریزی در نزدیکی خود ، خواهی یافت . و من در میان سپاهی بزرگ ، از مهاجران و انصار و تابعان به سرعت به سوی تو خواهم آمد ؛ لشکریانی که جمعشان به هم
فشرده و به هنگام حرکت ، غبارشان آسمان را تیره و تار کند .
کسانی که لباس شهادت بر تن و ملاقاتِ دوست داشتنی آنان ملاقات با پروردگار است ، همراه آنان فرزندانی از دلاوران بدر و شمشیر هاشمیان میآیند که خوب میدانی لبهی تیز آن بر پیکر برادر و دایی و جد و خاندانت [ در جنگ بدر توسط امام علی علیهالسلام [چه کرد ! »6
تو جواب دندان شکنی به یاوههای معاویه دادی ؛ هر چند میدانستی او هرگز زیر بار حق نخواهد رفت .
معاویه دست از خباثت خود برنداشت و با شایعهی قتل عثمان توسط تو ، لشکر بزرگی را مهیا ساخت تا به بهانهی خون خواهی عثمان به عراق حمله کند .
مأموران جیره خوار معاویه در شهرها و بلاد شایعه ساختند که علی ، قاتل عثمان است ؛ تو برای پاسخ دادن به این شایعات خطبهای خواندی و فرمودی :
« اگر به کشتن عثمان فرمان داده بودم ، قاتل بودم و اگر از آن باز میداشتم از یاوران او به شمار میآمدم با این همه ، کسی که او را یاری کرد ، نمیتواند بگوید که از کسانی که دست از یاریاش برداشتند ، بهترم7 و کسانی که دست از یاریاش برداشتند نمیتوانند بگویند یاورانش از ما بهترند . من جریان عثمان را برایتان خلاصه میکنم : عثمان استبداد و خودکامگی پیشه کرد و شما بیتابی کردید و از حد گذراندید و خدا در خودکامگی و ستمکاری و در بیتابی و تندروی حکمی دارد که تحقق خواهد یافت » .8
عاقبت معاویه توانست با تحریک احساسات مردم شام ، در قصاص قاتل عثمان و وعدههای امارت مناطق مختلف به سران قبایل شام در صورت پیروزی بر تو ،
عدهیفراوانی را در لشکر خود جمع کند .
آری !
او توانست با خدعه و نیرنگ تعداد صد و بیست هزار نفر از مردم شام را برای نبرد با حکومت تو مهیا سازد .
تو آن گاه که دیدی معاویه با لشکری انبوه به سمت عراق در حرکت است ، با فراخواندن فرماندهان خود از آنان خواستی که سریع مجهز شوند و به سمت مرز شام حرکت کنند .
سرانجام با خطابههای مکرر تو در لزوم جهاد با دشمن و تلاشهای سردار رشید لشکرت مالک اشتر ، نود هزار نفر آمادهی حرکت به طرف شام شدند که اکثر آنان از شهرهای مختلف حجاز ، عراق و ایران بودند .
معاویه آنگاه که با سپاهیانش به سمت عراق حرکت کرد در نامهای منظوم برای تو نوشت :
« ای علی ! تو گمان نکن که من غافل نشستهام ؛ اکنون با قشون بسیار قوی عازم کوفه برای نبرد با توأم » .9
تو در جواب وی نوشتی :
من چون تو احمق نبودم که به شام حرکت کنم .
تو بر سرزمین آمدی که خون مردم را بریزی .
و هم اکنون نودهزار رزمنده و تیرزن به شما جواب میدهد .
و این ماه محرم و سال مرگ بسیاری از اصحاب توست .10
تو بلافاصله برای مردم خطبه خواندی و به لشکریانت فرمودی که هر چه زودتر به راه افتند و در مرز شام در منطقهی صفین جلو لشکر دشمن را بگیرند تا نتوانند وارد عراق شوند .
لشکریان تو با تجهیزات فراوان همراه تو به راه افتادند و بعد از چندین روز راه پیمایی به منطقهی صفین رسیدند . به تو خبر دادند که معاویه زودتر به آنجا رسیده و خیمه گسترانیده و با در اختیار گرفتن رودخانهی فرات ، آب را بسته است .
تو با شنیدن این خبر خطبهای خواندی و فرمودی :
« شامیان با بستن آب شما را به پیکار دعوت کردند .11 اکنون بر سر دو راهی قرار دارید : یا به ذلت و خواری بر جای خود بنشینید و یا شمشیرها را از خون
آنها سیراب سازید تا از آب سیراب شوید ؛ پس بدانید که مرگ در زندگی توأم با شکست و زندگی جاودان در مرگ پیروزمندانهی شماست . آگاه باشید ! معاویه گروهی از گمراهان را همراه آورده و حقیقت را از آنان میپوشاند تا کورکورانه گلوهایشان را آماج تیر و شمشیر کنند » .12
با این خطابهی رسای تو ، یارانت شمشیر کشیدند و به سمت فرات حرکت کردند . نبردی صورت گرفت که نتیجهی آن آزاد شدن آب فرات و عقب نشینی لشکر معاویه از آن منطقه بود .
آن گاه که آب فرات آزاد شد ، برخی به تو گفتند که ما هم متقابلاً آب را بر معاویه و سپاهیانش ببندیم تا بر اثر تشنگی توان نبرد از آنان گرفته شود .
تو یا امیرالمؤمنین ! که روحت از آسمانهای هفت گانه هم وسیعتر است به آنان فرمودی : ما این کار را نمیکنیم زیرا این آب را خدا برای همهی مخلوقات خویش حتی کافران نیز حلال نموده است .
آری !
تو در آن شرایط که میتوانستی آب را بر آنان ببندی تا تسلیم شوند ، جوانمردی نمودی و آب را نبستی .
اما معاویه و دودمان او بویی از جوانمردی و انسانیت نبرده بودند ، تو به آن نابکار خبیث و لشکریانش رحم کردی و آب را بر آنان نبستی ؛ اما فرزند آن نابکار ، در دشت کربلا ، آب را بر روی فرزندت حسین علیهالسلام بست و نگذاشت که قطرهای از آب فرات به او و فرزندان خردسالش برسد .
آری ! آن شجرهی خبیثه بویی از انسانیت نبرده بودند .
با ورود سپاهیانت به سرزمین صفین ماههای حرام آغاز گشت و دو لشکر به مدت سه ماه در برابر هم در اردوگاه خود قرار گرفتند .
تو در این مدت بسیار سعی نمودی که مردم شام را از جنگ و خونریزی بر حذر بداری ؛ اما آنان مصرّ بر جنگ و خونریزی بودند .
تو در این مدت سه ماه ، نامههای متعددی به معاویه نوشتی تا حجت را بر او تمام کنی و از جنگ خونین وی را منصرف سازی ؛ اما آن نابکار ذرهای از پند و نصیحت دلسوزانهی تو را پذیرا نشد و مرتب تو را به دست داشتن در قتل عثمان متهم مینمود و تنها راه جنگ نکردن با تو را واگذاری خلافت به وی مطرح مینمود .
اکنون برخی از نامههایی را که به معاویه نوشتی میآوریم :
در همان ایام به او نوشتی :
« ای معاویه !
چه خواهی کرد ، آنگاه که جامههای رنگین تو کنار رود ؟ ! جامههایی که به زیباییهای دنیا زینت شده است ؟ دنیا تو را با خوشیهای خود فریب داده تو را به سوی خود خواند و تو به دعوت آن پاسخ دادی ؛ فرمانت داد و اطاعت کردی . همانا به زودی تو را وارد میدان خطرناکی میکند که هیچ سپر نگه دارندهای نجاتت نمیدهد .
ای معاویه !
از این کار ( جنگ ) دست بکش و آمادهی حساب باش و آمادهی حوادثی باش که به سراغ تو میآید . به گمراهان فرومایه [ چون عمروعاص [گوش مسپار ! اگر چنین نکنی به تو اعلام میدارم که در غفلت زدگی قرار گرفتهای . همانا تو نازپروردهای هستی که شیطان بر تو حکومت میکند و با تو به آرزوهایش میرسد و چون روح و خون در سراسر وجودت جریان دارد .
ای معاویه !
مرا به جنگ خواندهای ؟ اگر راست میگویی مردم را بگذار و خودت تنها به جنگ من بیا ( جنگ تن به تن ) و دو لشکر را از کشتار بازدار تا بدانی پردهی تاریک بر دل کدام یک از ما کشیده شده و دیدهی چه کسی پوشیده است ؟
ای معاویه ! از چه زمانی شما ( امویان ) زمامداران امت و فرماندهان ملت بودید ؟ ! نه سابقهی درخشانی در دین و نه شرافت والایی در خانواده دارید ! پناه به خدا میبرم از گرفتار شدن به دشمنیهای ریشه دار ! تو را میترسانم از این که به دنبال آرزوها تلاش کنی و آشکار و نهانت یکسان نباشد .
من ابوالحسن ! کشندهی جدّ و دایی و برادر تو در روز نبرد بدر میباشم13 که سر آنان را شکافتم ؛ امروز همان شمشیر با من است و با همان قلب ، دشمنانم را ملاقات میکنم ؛ نه بدعتی در دین گذاشته و نه پیامبر جدیدی برگزیدهام ، من بر همان راه راست الهی قرار دارم که شما با اختیار رهایش کرده و با اکراه پذیرفته بودید .
خیال کردی به خونخواهی عثمان آمدهای ؟ ! در حالی که میدانی خون او به دست چه کسانی ریخته شده است !
اگر راست میگویی از آنها مطالبه کن ! [ نه من که بیگناهم ] همانا من تو را در جنگ مینگرم که چونان شتران زیر بار سنگین مانده ، فریاد و ناله سر میدهی و میبینم که لشکریانت با بیصبری از ضربات پیاپی شمشیرها و بلاهای سخت و بر خاک افتادن مداوم تنها ، مرا به کتاب خدا میخوانند در حالی که لشکریان تو کافر و بیعت کنندگان پیمان شکنند » .14
و در نامهی دیگری به وی نوشتی :
« ای معاویه !
گروهی بسیار از مردم را به هلاکت کشاندی و با گمراهی خود فریبشان دادی و درموج سرکش دریای جهالت خود غرقشان کردی ؛ که تاریکیها آنان را فرا گرفت و در امواج شبهات غوطهور گردیدند که از راه حق به بیراهه افتادند و به دوران جاهلیت گذشتگان روی آوردند و به ویژگیهای جاهلی خاندانشان نازیدند ، جز اندکی از آگاهان که مسیر خود را تغییر دادند و پس از آن که تو را شناختند از تو جدا شدند و از یاری کردن تو به سوی خدا گریختند ؛ زیرا تو آنان را به کار دشواری وا داشتی و از راه راست منحرفشان ساختی .
ای معاویه !
در کارهای خود از خدا بترس و اختیارت را از کف شیطان در آور که دنیا از تو بریده و آخرت به تو نزدیک شده است » .15
و در نامهای دیگر به آن نابکار نوشتی :
« پس از یاد خدا !
همانا خداوند سبحان دنیا را برای آخرت قرار داد و مردم را در دنیا به
آزمایش گذاشت تا روشن دارد کدام یک نیکوکارتر است . ما را برای دنیا نیافریدهاند و تنها برای دنیا به تلاش فرمان داده نشدیم ، به دنیا آمدیم تا در آن آزمایش گردیم ؛ و همانا خداوند مرا به تو و تو را با من آزمود و یکی از ما را بر دیگری حجت قرار داد .
تو با تفسیر دروغین قرآن به دنیا روی آوردی و چیزی به من نسبت میدهی ( قتل عثمان ) که دست و زبانم هرگز به آن نیالود . تو و مردم شام ، آن دروغ را ساختید و به من تهمت زدید تا آگاهان شما مردم نا آگاه را و ایستادگان شما زمین گیر شدگان را بر ضد من تحریک کنند .
ای معاویه !
از خدا بترس و با شیطانی که مهار تو را میکشد ، مبارزه کن و به سوی آخرت که راه من و تو است ، بازگرد و بترس از خدا که به زودی با بلایی کوبنده ریشهات را برکند و نسل تو را براندازد .
همانا برای تو به خدا سوگند میخورم ، سوگندی که بر آن وفا دارم ! اگرروزگار من و تو را در یک جا گرد آورد ، همچنان بر سر راه تو خواهم ماند تا خدا میان ما داوریکند که او بهترین داوران است » .16
اما نصایح تودر دل تاریک او هیچ اثری نکرد و در جواب نامههای تو مدام خزعبلاتش را تکرار مینمود .
تا آن که ماههای حرام سپری شد و روز اول ماه صفر (37 ه . ق . ) رسید . تو سپس به لشکریانت فرمودی :
« ما به دو جهت در جنگ توقف میکردیم : اول اینکه ماه حرام بود و دوم سعی میشد بلکه ترک پیکار کنند و متابعت نمایند ؛ اکنون که آنها بر ضلالت و گمراهی خود باقی هستند و ماه حرام هم گذشته ، مصمم گشتهایم با حملات جوانمردانه شما به جنگ خاتمه دهیم و کار این قوم بسازیم و ما یقین داریم بر حقّیم و با ایمان راسخ میجنگیم » .17
آن گاه تو فرماندهان بخشهای مختلف لشکرت را مشخص نمودی و همهی لشکریان
تو مهیای پیکار شدند . معاویه نیز خبردار شد و صفها را آراست . سپس رو به سپاهیان خویش کردی و فرمودی :
« هر کدام از شما در صحنهی نبرد با دشمن در خود شجاعت و دلاوری احساس کرد و برادرش را سست و ترسو یافت به شکرانهی این برتری باید از او دفاع کند ، آن گونه که از خود دفاع میکند ؛ زیرا اگر خدا بخواهد او را چون شما دلاور و شجاع گرداند .
همانا مرگ به سرعت در جستجوی شماست ، آنها که در نبرد مقاومت دارند و آنها که فرار میکنند ، هیچ کدام را از چنگال مرگ رهایی نیست و همانا گرامیترین مرگها کشته شدن در راه خداست .
سوگند به آن کس که جان پسر ابوطالب در دست اوست !
هزار ضربت شمشیر بر من آسانتر از مرگ در بستر استراحت ، در مخالفت با خداست ! گویی شما را در برخی از حملهها در حال فرار ، ناله کنان چون گلهای از سوسمار مینگرم که نه حقی را باز پس میگیرید و نه ستمی را باز میدارید !
اینک این شما و این راه گشوده ، نجات برای کسی است که خود را به میدان افکنده به مبارزه ادامه دهد و هلاکت از آن کسی است که سستی ورزد » .18
آنگاه دست به سوی آسمان بلند کردی و با پروردگارت چنین نجوا نمودی :
« ای خدای آسمان برافراشته و فضای نگاه داشته که آن را زمینهی پیدایش شب و روز و جریان گردش ماه و خورشید و مسیر آمد و شد ستارگان سیّار قرار دادهای و جایگاه گروهی از فرشتگانت ساختهای که از عبادت تو خسته نمیگردند !
ای پروردگار این زمین ؛ که آن را جایگاه سکونت انسانها و مکان رفت و آمد حشرات و چارپایان و پدیدههای دیدنی و نادیدنی غیر قابل شمارش قرار دادهای !
و ای پروردگار کوههای بلند و پا برجا ؛ که آن را برای زمین چونان میخهای محکم و برای مخلوقات تکیه گاهی مطمئن ساختهای !
اگر بر دشمن پیروزمان ساختی ، ما را از تجاوز بر کنار دار و بر راه حق استوار فرما و چنانچه آنها را بر ما پیروز گرداندی شهادت نصیب ما فرما و از فتنهها ما را نگه دار ! »
سپس مجددا رو به سپاهت کردی و فرمودی :
« کجایند آزاد مردانی که به حمایت رهبر خویش برخیزند ؟ ! کجایند غیور مردانی که به هنگام نزول بلا و مشکلات مبارزه کنند ؟ !
هان مردم ! ننگ و عار پشت سر شما و بهشت در پیش روی شماست » .19
ابتدا جنگ تن به تن آغاز شد و تو ذوالفقارت را از نیام خارج ساختی و به سمت پهلوانان سپاه دشمن حرکت نمودی ؛ هرکدام از آنان که به مقابل تو میآمد ، تو با ضربهای جمجمهی آنان را خرد مینمودی و آنان را به هلاکت میرساندی .
مالک اشتر ، ابو ایوب انصاری و حسین بن منذر یکی پس از دیگری حریفان خود را به خاک و خون کشیدند .
طبل حملهی گروهی نواخته شد و دو سپاه به یکدیگر حمله کردند و کشتار وحشتناکی آغاز شد . دستها و سرها بود که از تن جدا میگشت و روی زمین میافتاد ؛ جوی خون در تمام سرزمین صفین سرازیر شد . تو بیمهابا به قلب سپاه دشمن میزدی و هرکس که به مقابل تو میآمد ، بدنش را به دو نیم میکردی و این در حالی بود که معاویه از ترس جانش از خیمهی فرماندهی یک قدم هم خارج نگشت .
نبرد روز اول تا پاسی از شب ادامه یافت و هزاران نفر از دو طرف کشته و مجروح گشتند .
چندین روز این نبرد پر کشتارِ خونین ادامه داشت و یاران تو با تمام توان به سپاه دشمن میزدند و عدهای را به خاک و خون میکشیدند تا آن جا که آثار شکست در سپاه معاویه هویدا شد .
معاویه در این میان بسیار سعی کرد که فرماندهان سپاهت را ـ با پول و وعدهی حکمرانی بر مناطق متصرفه ـ بخرد اما هر چه به آنان نامه نوشت ، موفق به این کار نشد .20
هر روز جنگ بیشتر شدت میگرفت و تعداد بیشتری از شامیان به هلاکت میرسیدند .
در همان هنگامهی کشتار ، معاویه نامهای به تو نوشت :
« اما بعد ؛ چون کار این جنگ به طول کشید و هر روز جمعی کشته میشوند ،
رشتهی خصومت و پیکار تشدید یافته ، من قبلاً از تو خواهش و التماس کرده بودم که ولایت شام را به من بدهی و از من بیعت نخواهی و مرا بر خلافت و اطاعت و تبعیت از تو مطلبی ، امروز هم بر سر آن مقصود خود باقی هستم که مرا در شام آزاد بگذاریتا این خصومتها بر طرف گردد و جنگ پایان یابد و السلام » .21
آری !
آن دغلکار که به بهانهی انتقام گرفتن از قاتل عثمان مردم شام را علیه تو بسیج نموده بود ، آن گاه که آثار شکست را در سپاه خود مشاهده کرد ، خون عثمان را فراموش کرده و ملتمسانه درخواست سازش از تو مینمود ! تو در جواب آن نابکار نوشتی :
« اما بعد ؛ ای معاویه !
نامهی تو به من رسید و مندرجات آن معلوم شد ؛ نوشتهای جنگ به طول کشید و بسیاری از اخیار کشته شدند و اشرار باقی ماندند ، اگر این طور است بدان که بیش از این طول خواهد کشید تا آنان که در میدان معرکهاند کشته شوند . آنچه تو دیدی قطرهای از دریا بوده و شعلهای از دوزخ است .
التماس کردهای که سرزمین شام را به تو واگذار کنم ؛ این کار بر پسر ابیطالب محال است که پیشوای قومی باشد و مردم را به دست جباری [ چون تو [بسپارد .
اما اینکه نوشتهای ما هر دو فرزندان عبد مناف هستیم ، بدان که هیچ گاه « امیه » چون « هاشم » نبود و « حرب » با « عبدالمطلّب » برابرینداشت . ابوسفیان کجا و ابوطالب کجا ! آزاد کرده کجا و مهاجر کجا و فداکار کجا ؟ ! هیچ گاه باطل با حق نخواهد بود و السلام » .22
جنگ سخت همچنان ادامه داشت ؛ آن چنان از سپاه دو طرف کشته شدند که هر کجای آن دشت وسیع نظر افکنده میشد ، انبوهی از سرها و دستها و پاهای قطع شده روی هم انباشته گشته بود .
معاویه که دید بسیاری از یارانش با حملههای برق آسای تو و سردار لشکرت مالک اشتر کشته شدهاند دستور داد تا مزدورانش فریاد زنند ما همه مسلمان
و برادریم ، دیگر برادرکشی بس است ! بیائید صلح کنیم تا جبههی خود را در برابر غیر مسلمانان تقویت نمائیم .
گریهی مردم شام بر کشتههایشان بلند بود و مدام تقاضای توقف جنگ را میدادند .
اما تو به لشکریانت گفتی که فریب نیرنگهای معاویه را نخورید که ظفر نزدیک است :
« ای اصحاب من ! قضا و قدر ما را بدین جا کشانیده است ؛ هر کاری که میکنیم و هر نفسی که میکشید و هر سخنی که میگوئیم کم یا زیاد ، آشکارا یا پنهان ، از علم خداوند مخفی نیست و علم او به ما محیط است .
ای اصحاب من ! فردا باید جنگید ، امشب را قدری بیدار باشید و از او استعانت بجوئید ، نماز بخوانید ، قرآن تلاوت کنید و ظفر و نصرت را از خدا بخواهید .
بدانید که از دشمنان شما رمقی بیش باقی نمانده و مرتب در پی اصلاح و التماس صلح به خدعه و حیله هستند . اول کار ، جدیت و کوشش و شجاعت نشان دادند ؛ اکنون که آخر کار است باید قدرت و قوت قلب نشان دهید . فردا صبحگاه روی به جنگ میآوریم تا خدا بین ما حکم فرماید » .23
آری !
تو صلح را چون خدعهی معاویه میدانستی ، نپذیرفتی تا ریشهی « شجرهی خبیثه » را بخشکانی .
آن خطبه در دل اصحابت سخت اثر بخشید ، آن شب با خدا به راز و نیاز و نماز و قرآن گرائیدند و مهیای کارزار در ابتدای صبح شدند .
آفتاب طلوع کرد و تو زره پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را پوشیدی و شمشیر او را دست گرفتی و گفتی : به خدا سوگند که اگر برای ارشاد و هدایت این قوم نبود که از راه ضلالت و گمراهی بروند در میدان جنگ قدم نمیگذاشتم ! ولی چه کنم که جز جنگ راه اصلاحی نیست و سپس فرمان حمله دادی .24
آن روز سختترین و پرکشتارترین روز جنگ بود ؛ ده هزار نفر از سه طرف به طرف خیمهی معاویه حملهور شدند و سر و دست و پای بریده بود که روی زمین میریخت .
تا شب جنگ خونین ادامه یافت و تو از یک طرف و مالک اشتر از طرف دیگر و بقیهی فرماندهان از جانب دیگر حمله میکردند . آن شب که از شبهای مشهور تاریخ است به « لیلة الهریر » مشهور است ، سختترین و خونبارتین ساعات جنگ در صحنهی صفین در آن شب رقم خورده شد ، که هزاران نفر از دو طرف کشته شدند .
در آن شب سوارهها پیاده شدند ، شمشیرها شکسته شد ، علمها افتاد ، تیرها تمام شد و نماز فوت شد ! آن چنان دو سپاه با هم در تاریکی شب درگیر شدند که نیزهها و شمشیرهایشان شکسته شد و با چنگ و دندان یکدیگر را پاره پاره میکردند و میکشتند . در آن شب چون مردم شام با دادن کشتههای فراوان همانند « گربه » گریه میکردند لذا آن شب را « لیلة الهریر » نام نهادند .
تو در آن تاریکی چون شیر میغرّیدی و با ضربهات پیکر دشمنان را دو نیم میکردی .
تو در آن شب و نبرد سخت خونین ، پانصد و بیست و سه تکبیر گفتی و به هر تکبیری مردی از شامیان را میکشتی .25
صحرای صفین در آن شب پر از جنازهی کشتگان ، شده بود و لشکر شام رو به هزیمت گذارده و آخرین نفسهای خود را میکشید .
شب رو به پایان بود و مالک اشتر تا نابودی معاویه چند قدم بیشتر فاصله نداشت .
معاویه هراسان عمروعاص را صدا زد و به او گفت : حیله کن که علی دمار از روزگار لشکر برداشت و تا صبح دیگر کسی باقی نمیماند .
عمروعاص گفت : قرآن را سر نیزه کنیم و بگوئیم ما مسلمان هستیم و شما هم مسلماناید ، با هم جنگ نکنیم و بیائیم قرآن را بین خود و شما حاکم قرار دهیم .
معاویه خدعهی عمروعاص را پذیرفت و دستور داد تمام قرآنها را برگ برگ سازند و سربازان بر سر نیزه کنند و همگی فریاد زنند : جنگ و کشتار بس است ، بیائید قرآن را بین خود حاکم سازیم .
« اشعث بن قیس » چون قرآن را سر نیزه دید ، از میدان برگشت و به تو گفت : همه روزه میگفتی به کتاب و سنت عمل کنیم ، آنها هم امروز همین را میگویند ! تو به
اشعث و دیگران فرمودی : این حیله و نیرنگ است ؛ اکنون که شکست خوردهاند و به هزیمت افتادهاند به قرآن متوسل شدهاند .
حیلهی عمروعاص کار خود را کرد و گروهی از سپاهیانت در آن موقعیت سرنوشت ساز دست از جنگ کشیدند .
آنان رو به تو کردند و گفتند : ما با اهل شام برای آن جنگ میکردیم که از قرآن منحرف بودند ، اکنون که متکی به قرآن شدند چرا جنگ کنیم !
در آن میان گروهی از یارانت شمشیر بر کف گرفته و گفتند : یا امیرالمؤمنین ! ما تا فتح و ظفر و پیروزی نهایی به فرمان تو میجنگیم .
اما در مقابل آنان ، فریب خوردگان عمروعاص شمشیر کشیدند و به تو گفتند : ما عثمان را کشتیم که به قرآن عمل نمیکرد و اکنون که این طایفه حاضر به اطاعت قرآن هستند چرا با آنان جنگ کنیم ، اگر تو هم آنها را اجابت نکنی تو را بگیریم و تحویل معاویه دهیم !
این اشخاص که بعدا خوارج خوانده شدند به تو اصرار کردند که مالک را از میدان نبرد برگردانی ، تو به آنان گفتی : ای قوم ! شما میدانید اول کسی که به قرآن تسلیم شد من بودم و از اول کار تا کنون با این قوم بر سر قرآن سخن میگوئیم ، اما آنها با این حیله میخواهند از دست ما رهایی یابند و اکنون هم به کاری که کراهت دارید ، تکلیف نمیکنم ؛ اما بدانید سعادت شما در اطاعت است و بعد این حقیقت بر شما روشن خواهد شد .26
آنان که نزدیک به بیستهزار نفر بودند بر خواستهی خود پافشاری کردند و تو مجبور شدی که جنگ را متوقف سازی . به یکی فرمودی که برود و به مالک بگوید دست از جنگ بکشد و برگردد .
او خود را به سردار رشید لشکرت رسانید و به او گفت : علی علیهالسلام میگوید دست از جنگ بکش و بازگرد . مالک گفت : این چه وقت دست از جنگ کشیدن است ؛ مگر نمیبینی چگونه لشکر معاویه منهزم و پریشان شدهاند و تا رسیدن به خیمهی معاویه چند قدم بیشتر نمانده است !
آن شخص که خود از خوارج بود به سردار لشکرت گفت : ای مالک ! اگر دست نکشی تا برگردی علی را زنده نخواهی دید . مالک گفت : لعنت بر این کار باد ، و اللّه ! اگر علی نباشد دنیا نباشد ! مالک اشتر خشمناک شد ، شمشیر را انداخت و برگشت .27
مالک ؛ آن یار وفادارت به سوی تو برگشت و مشاهده کرد که لشکر تو به دو گروه تقسیم شدهاند : گروهی موافق جنگ و گروهی مخالف . به آنان گفت : ای اهل ذلّت و نفاق ، این چه وقت دست کشیدن از جنگ بود ، گفتند : دیروز برای خدا جنگ میکردیم و امروز برای خدا ترک جنگ میکنیم .
تو به آه و اندوه به مالک گفتی : ای مالک ! دیگر نصیحت به حال این قوم سودی ندارد .
عاقبت آن انسانهای بیبصیرت و بیمعرفت فریب معاویه را خوردند و نگذاشتند مالک اشتر ریشهی « شجرهی خبیثه » را از بیخ و بن در آورد و به دور افکند .
خدا میداند یا مولا ! آن موقع چه طوفانی در دلت بر پا بود و چه خونهایی در جگرت موج میزد ! تو امام بودی و واجب الإطاعه ، لیکن آن گروه ـ که بعدا از دشمنان تو شدند ـ هیچ به سخن تو توجه نکردند و حرف دشمنان خدا را پذیرفتند !
دل تو از آنان پرخون بود ؛ زیرا میدیدی که چگونه یاران معاویه در باطل خود متحداند و آنان که در سپاه تو بودند ، در راه حق متفرّق و پراکندهاند !
تو آه بلندی کشیدی و به معاویه نوشتی :
ای معاویه ! اینک این قرآن و تو ، میخواهی چه کنی ؟
او در جواب تو نوشت :
به حکمیت قرآن بین ما و شما راضیام .
نامههای متعددی بین تو و معاویه ردّ و بدل شد و قرار شد قاریان هر دو گروه جمع شوند و در حکم خدا تدبر کنند و قضاوت نمایند . آنان بعد از گذشت دو ماه به این توافق رسیدند که دو حَکَم انتخاب شود و هر چه آن دو گفتند و مصلحت دیدند دو گروه قبول نمایند و به آنها یکسال وقت دهند .
غرض معاویه از این مرور زمان طولانی ، تأمین بودجه و قشون بود تا راهی برای تسلط خود بیابد .
اهل شام گفتند که ما عمروعاص را انتخاب میکنیم . اشعث بن قیس و خوارج گفتند : رأی ما ابوموسی اشعری است .
تو به آنان فرمودی : من به ابوموسی اشعری راضی نیستم ؛ زیرا او حریف عمروعاص نیست و به علاوه او در غیبت من دشنام میداده و مردم را از اطاعت من باز میداشته است .
معاویه با ترک جنگ در قشون علی علیهالسلام راه یافت و مردم را با پول و مقام و وعده وعید فریفت تا آنان به انتخاب ابوموسی اشعری پافشاری کنند .
تو به لشکریانت فرمودی : اگر چارهای جز انتخاب حکم نیست ، من « عبداللّه بن عباس » را انتخاب میکنم . آنان گفتند : شما هر دو یکی هستید . به آنان فرمودی : اگر به عبداللّه بن عباس راضی نیستید ، مالک اشتر را انتخاب میکنم ؛ اما آنان با مالک هم مخالفت کردند .
هر چه تو گفتی و اصرار کردی آنان نپذیرفتند ! به ناچار به آنان گفتی : من صلاح نمیدانم و عاقبت آن را وخیم میدانم ، ولی مسئولیت کار به عهدهی خود شما باشد . سپس با پروردگارت چنین نجوا کردی : خداوندا ! آگاه باش که من از این قوم بیزارم .
در آن میان پیرمردی به نام « عبداللّه بن حریث طایی » پیش آمد و به تو گفت : یا علی ! آخر عمر من است ، یک سخن دارم و آن این است که آیا حکمی پس از قرآن هست ؟ به او فرمودی : نه واللّه ! گفت : پس چرا با این قوم صلح کردی ؟ ! با آنها بجنگ تا کارت پایان یابد . به او فرمودی : آنچه به این قوم گفتم ، نمیشنوند . خوارجی که آنجا بودند خاک به دهان آن پیرمرد پاشیدند و وی سه روز بعد هم در گذشت .28
همه سلاح را بر زمین گذاشتند و قرار شد که معاویه با چند تن از هوادارانش بیایند و با تو قرارداد صلح بنویسند .
« عبداللّه بن ابی رافع » ـ از یارانت ـ به عنوان منشی معین شد . به او فرمودی که
بعد از نام خدا بنویس : این قراردادی است بین علی بن ابیطالب ، امیرالمؤمنین و معاویة بن ابی سفیان .
اما آن خبیث به تو گفت : ای علی ! اگر تو را امیرمؤمنان میدانستم که با تو به جنگ برنمیخاستم !
تو در جواب آن ملعون ابد فرمودی :
اللّه اکبر و صدق رسول اللّه !
ای معاویه ! در آن روز که پیامبر فرمود صلح نامهی حدیبیه را من بنویسم ، فرمود : بنویس بسم اللّه الرحمن الرحیم ، این صلح نامهای است که محمد رسول اللّه با اهل مکه برقرار مینماید ، در آن هنگام پدرت ابوسفیان گفت : اگر من بر رسالت تو اقرار داشتم با تو جنگ نمیکردم . بفرمای نام تو و پدرت و نام من و پدرم را بنویسند ؛ حضرت رسول اللّه فرمود : یا علی ! بنویس آن طور که او میگوید ! آن گاه رسول خدا به من فرمود : یا علی ! روزی بر تو خواهد آمد همان طور که من با پدر صلح نامه نوشتم ، تو با پسر بنویسی .
سپس به منشیات فرمودی : آن گونه که معاویه میخواهد بنویس .
عمروعاص به تو گفت : ای علی ! آیا ما را با کفار قیاس میکنی ؟ !
به او فرمودی : ساکت شو ! تو دوست مشرکان بودی و دشمن مؤمنان . آن پدر ( ابوسفیان ) بود که با خاتم النبیین جنگ کرد و بیست و سه سال فتنه و آشوب نمود و این پسر ( معاویه ) است که به کمک تو این همه فتنه و آشوب بر پا کردید و خونها ریختید .
در این هنگام جمعی از یاران مخلصت مانند « عبداللّه بن حناب » و « صعصة بن صوحان » و دیگران برخاستند و گفتند : یا امیرالمؤمنین ! ما به همان ایمان و عقیدهای که داشتهایم باقی هستیم ، دلهای ما در اطاعت تو است و هر چه فرمان دهی آن میکنیم ، و تو آنان را به صبر و آرامش دعوت نمودی .
عاقبت صلح نامه چنین نوشته شد :
این قرارداد است بین علی بن ابیطالب و معاویة بن ابی سفیان و اهل حجاز و شام
که ایشان راضی شدند بر حُکم خداوند تعالی از آغاز تا انجام که هر چه را قرآن زنده میدارند ، زنده بدارند و هر چه را قرآن بمیراند ، بمیرانند . و این جمع ابو موسی اشعری و عمروعاص را حکم قرار دادهاند تا به هر نحو [ با توجه به قرآن [حکم کنند ، قبول نمایند و اگر آن حکم در قرآن نباشد ، به سنت پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم عمل کنند . ابوموسی و عمروعاص از قشون ایمن باشند و هر دو لشکر اعتراض به آن نکنند .
صلح نامه بدین ترتیب نوشته شد و تو و معاویه آن را امضاء کردید و قرار شد اهل عراق به عراق و اهل شام به شام برگردند تا قبل از تمام شدن یک سال آن دو نفر نتیجه را اعلام کنند .
تو به لشکریانت فرمودی که آمادهی حرکت به سمت کوفه شوند . در این میان مردی از قبیلهی ربیعه از اصحاب تو با شمشیر کشیده بیرون آمد و بر سپاه معاویه حمله نمود و چند نفر را مجروح ساخت ، سپس به لشکر تو حمله کرد وچند نفر را مجروح نمود ، گفت : من از علی و معاویه بیزارم و از قبول حکمیت آنها متنفرم و هیچ حکمی نیست جز حکم خدا !
آن مرد به دست یارانت کشته شد و او اولین کسی بود که از خوارج کشته شد .29
ابوموسی اشعری و عمروعاص به طرف « دومة الجندل » ، همان مکانی که برای حکمیت مشخص شده بود ، حرکت کردند و تو با دلی پرخون همراه با سپاهیانت به سمت کوفه حرکت نمودی .
آری !
همان قومی که تو را بیست و پنج سال خانه نشین نمودند و حق مسلمت را نادیده گرفتند بعد از بیعت کردن با تو بدتر و عمیقتر بر جگرت خنجر زدند !
جنگ صفین بعد از چند ماه به پایان رسید و تعداد زیادی از یاران مخلص و عزیزت چون « عمار یاسر » و « اویس قرنی » به شهادت رسیدند و تو در غم هجران آن یاران وفادار بسیار محزون بودی .30
تو دلسوز واقعی امت اسلام بودی و از هر موقعیتی برای تذکر و پند و اندرز دادن
به مردمان استفاده میکردی ؛ بنابراین قبل از وارد شدن به شهر کوفه ـ که مقرّ حکومت تو بود ـ وارد قبرستان کوفه ـ « وادی السلام » ـ شدی و یاران و همراهان نیز با تو وارد قبرستان شدند .
تو به قبرها نظر افکندی و سپس با صدای رسا گفتی :
« ای ساکنان خانههای وحشت زا و محلههای خالی و گورهای تاریک ، ای خفتگان در خاک ، ای غریبان ، ای تنها شدگان ، ای وحشت زدگان ! شما پیش از ما رفتید و ما در پی شما روانیم و به زودی به شما ملحق خواهیم شد .
من علی بن ابیطالب میخواهم از دنیای شما به شما گزارشی دهم ؛ اما خانههایتان ! بدانید که دیگران در آن ساکن شدند ، و اما زنانتان ! با دیگران ازدواج کردند و اما اموال شما ! در میان وارثان تقسیم شد . آری ! این است خبر دنیای شما [ که در بند آن و دلبستهی آن بودید ]
ای مردگان ! حال شما به من بگوئید چه خبر است ؟ ! [ آیا وعدههای الهی را راست یافتید ؟ ] » .
از قبرها صدایی بلند نشد و تو رو به اصحاب خود کردی و فرمودی :
« بدانید که آنها هم شنیدند ؛ اما اجازهی سخن گفتن نداشتند و اگر خداوند به آنان اجازهی سخن گفتن میداد به شما خبر میدادند : به درستی که بهترین زاد و توشه شما برای سفر آخرت تقوا است » .31
سلام خدا باد بر تو و بر مظلومیت تو یا اباالحسن !
حکمتنامهی بیست و ششم :
مباحثی در رابطه با جنگ صفّین .
1 ـ شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید معتزلی ، ج 6 ، ص287
2 ـ « وَ مَثَلُ کَلِمَةٍ خَبِیثَةٍ کَشَجَرَةٍ خَبِیثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الاْءَرْضِ مَا لَهَا مِنْ قَرَارٍ »
ترجمه : و « کلمه خبیثه » ( و سخن ناپاک ) را به درخت ناپاکی تشبیه کرده که از زمین ریشه کن شده ، و قرار و ثباتی ندارد . ( سوره ابراهیم ، آیه 26 )
شجرهی خبیثه یعنی شرک و کفر و نفاق ، در روایات متعددی آمده است که آن خاندان اموی است .
و نیز مقصود از شجرهی ملعونه در آیهی ذیل خاندان اموی است :
« وَ إِذْ قُلْنا لَکَ إِنَّ رَبَّکَ أَحاطَ بِالنّاسِ وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتِی أَرَیْناکَ إِلاّ فِتْنَةً لِلنّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما یَزِیدُ هُمْ إِلاّ طُغْیانا کَبِیرا »
ترجمه : ( به یاد آور ) زمانی را که به تو گفتیم : پروردگارت احاطه ( و آگاهی کامل ) به مردم داردو رؤیایی را که به تو نشان دادیم و درخت نفرین شده را که در قرآن ذکر کردهایم ، فقط برای آزمایش مردم بود . و ما آنها را بیم میدهیم ؛ امّا جز طغیان شدید ، چیزی بر آنها نمیافزاید ! ( سوره اسراء ، آیه 60 )
سُئل الإمام علی علیهالسلام عن الآیة ، فقال : هما الأفجران من قریش بنوأمیة و بنوالمغیرة و دارالبوار دارالهلاک و الشجرة الملعونة فی القرآن بنوأمیّة .
( مجمع البیان ، ج6 ، ص 313 ؛ بحار الأنوار ، ج31 ، ص508 ؛ تفسیر برهان ، ج2 ، ص425 )
3 ـ واقعهی صفین ، نصر بن مزاحم منقری ، تحقیق عبدالسلام هارون ، ص52 ؛ الفتوح ، ابومحمد احمد بن اعثم کوفی ، ج2 ، ص392
4 ـ ابوسفیان و فرزندانشان در روز فتح مکه تسلیم شدند که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم آنها را آزاد گذاشت ، خطاب به آنها فرمود : إذهبوا فأنتم الطلقاء . ( بروید شما آزاد هستید . )
5 ـ چون ابوسفیان قبایل گوناگون را سوگند داد تا با رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم بجنگند او را به مسخره « شیر سوگندها » نامیدند .
6 ـ نهج البلاغه ، نامه 28
7 ـ آن شخص مروان است که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم او را تبعید کرد ؛ اما عثمان او را به مدینه آورد و داماد او شد و در انحراف و کشته شدن او نقش داشت .
و نیز آنگاه که خانهی عثمان توسط شورشیان محاصره شد ، وی نامهای به معاویه نوشت و از او طلب استمداد کرد ؛ اما معاویه آن قدر معطل نمود تا او را کشتند .
8 ـ نهج البلاغه ، خطبه 30
9 ـ لا یحسبنّی یا علی غافلاً لأوردنّ الکوفه القنابلا
والمشرفی والقنا الذوابلا من عامنا هذا وعاما قابلا
( بحارالأنوار ، ج 34 ، ص 437 ؛ تاریخ مفصل اسلام ، حسین عمادزاده ، ص 179 )
10 ـ أصبحت ذا حمق تمنی الباطلا لأوردنّ شامک الصوا هلا
أصبحت أنت یابن هند جاهلاً لأرمینّ منکم الکواهلا
تسعین ألفا رامحا و نابلاً یزدحمون الحزن و السواهلا
بالحقّ و الحقّ یزیح الباطلا هذا لک العام و ذرنی قابلاً
( بحارالأنوار ، ج 34 ، ص 437 ؛ تاریخ مفصل اسلام ، حسین عمادزاده ، ص 171 )
11 ـ پیش از آنکه سپاه علی علیهالسلام به صحرای صفین برسد ، سربازان معاویه به فرماندهی « ابوالأعور » رودخانهی فرات را در اختیار گرفتند ، امام علی علیهالسلام « صعصعة بن صوحان » را به سوی معاویه فرستاد که چرا شریعهی فرات را بستهاند ؟ معاویه با یاران خود مشورت کرد . ولید بن عقبه و عبداللّه بن سعید گفتند : آب را همچنان بسته نگه دارید تا سپاه کوفه از تشنگی بمیرند ، ولیعمروعاص گفت : علی مردی نیست که تشنه بماند ، او همان مردی است که میگفت اگر چهل نفر یاور داشتم حق خود را پس از سقیفه میگرفتم ؛ اکنون که بزرگان عراق و حجاز همراه او میباشند !
معاویه دستور داد که آب را بسته نگه دارند . به فرمان امام علی علیهالسلام خط شکنان سپاه به فرماندهی امام حسن علیهالسلام حمله کردند ، آب را در اختیار گرفته ، سپاه معاویه را کنار زدند ؛ اما امام علی علیهالسلام دستور داد که آب برای هر دو لشکر آزاد باشد . این عمل جوانمردانهی امام علیهالسلام ، باعث بیداری برخیاز شامیان شد و برخی از آنان به سپاه امام پیوستند .
12 ـ نهج البلاغه ، خطبه 51
13 ـ جدّ معاویه « عتبة بن ربیعه » و دایی او « ولید بن عتبه » و برادر او « حنظلة بن ابی سفیان » در آغاز نبرد در جنگ بدر به میدان آمدند ، علی علیهالسلام در برابر دایی معاویه ولید قرار گرفت و کار او را ساخت ، سپس به کمک عبیده رفت که با عتبه جد معاویه سخت درگیر بود ، او را نیز از پای درآورد و در ادامهی نبرد برادر معاویه را کشت .
14 ـ نهج البلاغه ، نامه 10
15 ـ همان ، نامه 32
16 ـ همان ، نامه 55
17 ـ تاریخ مفصل اسلام ، حسین عماد زاده ، ص185
18 ـ نهج البلاغه ، خطبه 123
امام علی علیهالسلام در حین جنگ صفین به یارانش فرمود :
من خوش ندارم که شما دشنام دهنده باشید ؛ اما اگر کردارشان را تعریف و حالات آنان را بازگو میکردید به سخن راست نزدیکتر و عذرپذیرتر بود ؛ خوب بود به جای دشنام آنان میگفتید : خدایا ! خون ما و آنان را حفظ کن ، بین ما و آنان اصلاح فرما و آنان را از گمراهی به راه راست هدایت کن تا آنان که جاهلاند حق را بشناسند و آنان که با حق میستیزند ، پشیمان شده به حق بازگردند .
( نهج البلاغه ، خطبه 206 )
19 ـ همان ، خطبه 171
20 ـ روزها از جنگ صفین گذشت ، کشتارهای متوالی اسباب نگرانی معاویه شد . عمروعاص را برآن داشت که نامهای به بزرگان اصحاب علی علیهالسلام بنویسد و با تبلیغات سوء آنها را بفریبد . مکاتبات شروع شد ؛ عمروعاص به برخی از یاران علی علیهالسلام نامه نوشت ؛ اما آنان جواب دندان شکنی به وی دادند . ( تاریخ مفصل اسلام ، ص 193 )
21 ـ همان
22 ـ همان
23 ـ همان ، ص196
24 ـ همان ، ص197
25 ـ همان
26 ـ همان ، ص199
27 ـ همان
28 ـ همان ، ص200
29 ـ همان ، ص201
( کتاب فوق از منابع دست اول تاریخ اسلام نقل میکند . )
30 ـ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم روزی به عمار یاسر فرمود : تو به دست فرقهای تجاوزگر کشته خواهی شد .
( أنساب الأشراف ، بلاذری ، ج3 ، ص312 )
با شهادت عمار یاسر در صفین این حدیث در میان سپاه امام علیهالسلام و سپاه معاویه منتشر شد ؛ یاران امام علی علیهالسلام چون دیدند برحقاند ، خوشحال شدند و بسیاری از یاران معاویه سست گردیدند .
31 ـ و قال علیهالسلام : وَ قَد رَجَعَ مِن صِفِین ، فَأشرَفَ عَلیَ القُبُور بِظَاهِر الکُوفَة : یَا أهلَ الدِّیارِ المُوحِشةِ وَ المَحالِّ المُقفِرةِ ، وَ القُبُور المُظلِمَةِ ، یَا أهلَ الترُّبةِ ، یَا أهلَ الغُربَةِ ، یَا أهلَ الوَحدَةِ ، یَا أهلَ الوَحشَةِ ؛ أنتُم لَنا فَرَطٌ سابِقٌ وَ نَحنُ لَکُم تَبَعٌ لاحُقٌ ؛ أمَّا الدُّور فَقَد سُکِنَت وَ أمَّا الأَزواجُ فَقَد نُکِحَت وَ أمَّا الأَموالُ فَقَد قُسِمَت . هذَا خَبَرُ مَا عِندَنا ، فَما خَبَرُ مَا عِندَکُم ؟ ثُّمّ التفت إلی أصحابه فقال : أمَّا لَو أُذِنَ لَهُم فِی الکَلامِ لاَءَخبَرُوکُم أَنَّ ؟خَیرَ الزادِ التَّقوَی ؟ .
( نهج البلاغه ، حکمت 130 )
حکمت بیست و هفتم :
گواهی میدهم که حضرت موسی علیهالسلام و حضرت عیسی علیهالسلام به خلافت و امامتت بشارت دادهاند .
در جریان جنگ صفین حوادث و رویدادهای گوناگونی به وقوع پیوست که برخی از آن رویدادها بیان کنندهی عظمت و حقانیت تو بود . در این فصل به دو مورد از آن اشارهای میکنم که عاشقان و دلباختگانت با خواندن آن شاد شوند .
این دو رویداد ، یکی هنگام عزیمت به صفین و دیگری در بازگشت از صفین میباشد .
چون تو و لشکریانت به سمت سرزمین صفین حرکت کردید ، بعد از گذشت چند روز در مکانی فرود آمدید که آنجا آب نبود در حالی که سپاهیان و چهارپایانتان سخت تشنه بودند . یاران جهت یافتن آب به اطراف رفتند اما آب نیافتند ، به پیش تو آمدند و به تو گفتند :
یا امیرالمؤمنین !
در این نواحی هیچ آب نیست و همگی تشنه هستیم ، تدبیر شما چیست ؟
تو سوار بر مرکب خویش شدی و به لشکر فرمودی :
همراه من بیائید !
تو راهی یک مسیر فرعی شدی و بعد از ساعاتی مسیر پیمودن ، دیری از دور در بیابان
پیدا شد ؛ تو و یارانت به سمت آن دیر حرکت کردید تا به آن جا رسیدید . سپس به یارانت دستور دادی که راهب آن دیر را صدا کنید . صدایش زدند و او از دیر خارج شد .
تو به او گفتی :
ای راهب ! آیا در این نزدیکی آبی هست که این قوم و چهارپایانشان از آن بخورند ؟
راهب به تو گفت :
از اینجا تا آب ، بیش از دو فرسنگ راه میباشد و جز آن ، اینجا آبی نیست و اگر دوستانم به اندازهی حاجت برایم آب نیاورند من در این بیابان هلاک میشوم .
یاران به تو گفتند :
یا امیرالمؤمنین !
اگر صلاح میدانی تا آنجا برای رسیدن به آب برویم که هنوز رمقی در ما باقی مانده است .
تو به آنها فرمودی :
نیازی نیست به آنجا برویم ، سپس دستان مبارکت به جانب قبله ، مکانی را نشان دادی و فرمودی :
آنجا را بکنید که آب است !
مردم شتافتند و بیل و کلنگ برگرفتند و زمین را ـ در همان مکان که نشان داده بودی ـ کندند . سنگ سفیدی در ریگ پدید آمد . دور و بر آن سنگ سپید بزرگ را کندند تا سنگ را بردارند و یا به کناری بکشند ؛ اما نتوانستند .
تو به آنان فرمودی :
زیر این سنگ سپید آب است !
تعداد زیادی از یارانت هر چه سعی کردند نتوانستند آن سنگ را جا به جا کنند .
گفتند :
یا امیرالمؤمنین ! با توان و قدرت ما سنگ تکان نمیخورد .
تو آنگاه از اسب پیاده شدی و آستین خود را بالا زدی و سنگ را با دو دستان
مبارکت گرفتی و ابتدا به آن حرکتی دادی و سپس سنگ بزرگ را بلند کردی و چند گام به آن طرفتر پرتاب نمودی .
یاران تو تکبیر فرستادند . از زیر آن آبی پدید آمد از برف سردتر و بسیار گوارا !
همگی آب خوردند و مشکهای خود را پر کردند و چهارپایان نیز خود را از آن آب زلال سیراب نمودند .
راهب از آن بالا تمام جریان را با تعجب نگاه میکرد .
تو سپس سنگ را برداشتی و بر جای خود قرار دادی و فرمودی که خاک بر آن بریزند تا اثر آن ناپدید گردد .
آن گاه با لشکریانت به سمت صفین راه افتادید ، اما راهب با صدای بلند آواز داد :
بایستید ؛ بایستید !
لشکر ایستاد و او با عجله خود را به تو رساند و گفت :
تو پیغمبر مرسلی ؟
فرمودی :
نه !
گفت :
تو ملک مقرّبی ؟
فرمودی :
نه ! ولیکن وصی رسول اللّه پیامبر خاتم میباشم .
راهب گفت :
دستت را بگشا تا با تو بیعت کنم .
تو دستت را گشودی و او دستانت را گرفت و گفت :
اشهد أن لا اله الاّ اللّه و أنّ محمد رسول اللّه وانک وصی رسول اللّه و أحقّ الناس بالأمر من بعده .
تو سپس احکام و شرایط اسلام را بر او گفتی و عرض فرمودی :
چه چیزی سبب شد که بعد از سالها که بر دین موسی بودی ، امروز مسلمانی را اختیار کنی ؟
گفت :
ای امیرالمؤمنین !
این دیر را که در این مکان بنا کردهاند بر طلب و امید تو بنا کردهاند و بسیاری از علماء این دیر مُردند و این توفیق را نیافتند که تو را زیارت کنند و خداوند تعالی مرا روزی کرد و سبب آن بود که در کتب ما نوشته است : که این حوالی چشمهای است که سنگی سپید و بزرگ بر سر آن نهاده شده و پیدا نشود مگر به دست پیامبری یا وصی بر حق پیامبری و نیز نوشته شده که روزی آن چشمه به دست ولیی از اولیاء خدا پیدا شود . من دانستم که تو یا پیغمبری و یا وصیّ پیغمبری ، لا جرم بر دست تو اسلام آوردم و به حق ولایت تو معترف شدم .
آنگاه تو بگریستی به گونهای که محاسن مبارکت از آب چشمانتتر شد ، سپس فرمودی :
سپاس آن خدای را که مرا فراموش نکرد و ذکر مرا در کتب پیشین یاد کرد .1
و بعد رو به یاران کردی و فرمودی :
شنیدید این برادر شما چه گفت ؟
گفتند :
آری شنیدیم و خدا را بر این نعمت شکرگزاریم .
راهب مسلمان شده دیگر در آن مکان نماند و با تو به جنگ صفین آمد و در آن پیکار به شهادت رسید ؛ تو خود بر او نماز خواندی و به خاک سپردی .2
تو در فتح خیبر با ندای بلند تکبیر ، به اذن الهی درب سنگی بسیار سنگین قلعهیآن را کندی و به طرفی پرتاب نمودی و بعد از گذشت سی سال از آن واقعه باز
هم بازوان قدرتمند الهی تو آن کار را تکرار نمود و سنگ بزرگی را برداشت و به طرفی پرتاب کرد !
آن کارت در خیبر معجزه بود و این کارت نیز در کنار دیر راهب معجزه بود .
و اما رویداد دوم که در هنگام بازگشت از صفین رخ داد به شرح ذیل است :
با لشکر خود به یک صومعه رسیدید ، از صومعه پیر مرد سالخورده ، زیبا و خوش رو و خوش سیما بیرون آمد در حالی که کتابی در دستش بود .
آن پیرمرد به نزدیک تو آمد و به تو گفت :
« السلام علیک یا خلیفه رسول اللّه ! »
تو در پاسخ آن راهب فرمودی :
مرحبا ای برادر شمعون فرزند حمون حالت چطور است ؟ ! خدا تو را رحمت کند !
او پاسخ داد :
به خیر است ای امیرالمؤمنین و ای آقای مسلمین و ای وصی رسول رب العالمین !
من از نسل مردی از حواریین برادرت عیسی بن مریم علیهماالسلام هستم . من از نسل شمعون بن یوحنّا وصیّ حضرت عیسی بن مریم علیهماالسلام هستم که از بهترین دوازده نفر حواریین آن حضرت و محبوبترین آنان نزد او و مقدّم آنان در پیشگاه او بود و عیسی بن مریم علیهماالسلام به او وصیت کرد و کتابها و علم و حکمتش را به او سپرد و خاندانش همچنان بر دین او ثابت ماندند و به آئین او پایدار بودند و کافر نشدند و تبدیل و تغییری ندادند .
آن کتابها که املاء عیسی بن مریم علیهماالسلام و دست خط پدرمان است ، نزد من است ؛ در آنها هر کاری که مردم بعد از او انجام میدهند با ذکر یک یک پادشاهان و این که هر یک چقدر پادشاهی میکنند و در زمان هر کدام چه وقایعی اتفاق میافتد ، آمده است تا آنجا که خداوند مردی از عرب از فرزندان اسماعیل بن ابراهیم خلیل الرحمان از سرزمینی که « تهامه » ( حجاز ) خوانده میشود از آبادی ای به نام « مکه » مبعوث نماید که به او
احمد گفته میشود ، گشاده رو و زیبا چشم و ابروانش پیوسته است و دوازده اسم دارد .
سپس مبعث و میلاد و هجرت آن پیامبر را و کسانی که با او میجنگند و آنان که او را کمک میکنند و کسانی که با او دشمنی مینمایند و مقدار عمر او و آنچه امتش بعد از او تفرقه و اختلاف مینمایند ، در آن کتاب ذکر شده است ؛ همچنین نام هر امام هدایت و امام ضلالت تا روزی که خدا ، عیسی بن مریم علیهماالسلام را از آسمان نازل کند ، مذکور است .
در آن کتاب نام سیزده نفر از فرزندان حضرت اسماعیل بن ابراهیم خلیل الرحمان مذکور است و آنان بهترین کسانی هستند که خدا خلق کرده و محبوبترین خلق خدا به پیشگاه او هستند .
خداوند دوستدار کسانی است که ایشان را دوست بدارند و دشمن کسانی است که با ایشان دشمن باشند ؛ هرکس از ایشان اطاعت کند ، هدایت مییابد و هرکس از ایشان سرپیچی کند ، گمراه میشود . اطاعت ایشان اطاعت خدا و معصیت ایشان معصیت خداست . در آن کتاب است نام این امامان و نسب ایشان و صفت آنان و اینکه هر کدام از آنها یکی پس از دیگری چقدر عمر میکنند و چند نفر از آنان دین خود را پنهان مینمایند و از قوم خود کتمان میکنند و چند نفر از آنان دین خود را اظهار میکند و کدام به حکومت میرسد و مردم در مقابل او سر تسلیم فرود میآورند تا هنگامی که خداوند عیسی بن مریم علیهماالسلام را بر آخرین آنها نازل کند . عیسی پشت سر او نماز میگذارد و میگوید :
شما امامانی هستید که سزاوار نیست کسی بر شما تقدم جوید .
امام زمان ( عجل اللّه تعالی فرجه الشریف ) پیش میرود و نماز را بر مردم اقامه میکند در حالی که حضرت عیسی علیهالسلام پشت سر او در صف اول است .
اولین آن سیزده نفر ، حضرت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم افضل آن هاست و آخرین ایشان مثل اجر همهی آنها و اجر آنان که اطاعت ایشان را کرده و به هدایت ایشان هدایت شدهاند ، را دارد .
آن راهب سپس کتابی را که در دستش بود ، گشود و خواند :
بسم اللّه الرحمن الرحیم
احمد پیامبر خداست و نام او محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و یاسین و طه و نون و فاتح و خاتم و عاقب و ماحی است . او پیامبر خدا و حبیب خدا و دوست خدا و برگزیدهی او و امین او و منتخب اوست . خداوند انتقال او را در سجده کنندگان میدیده است [ یعنی در صلب پیامبران ] و با او به رحمت خویش تکلم کرده است . هرگاه خدا یاد شود او هم یاد میشود ؛ او بزرگوارترین خلق خدا در پیشگاه او و محبوبترین آنها نزد اوست . خداوند هیچ خلقی را خلق نکرده ـ چه ملائکه مقرّب و چه پیامبر مرسل از آدم تا دیگران ـ که نزد او بالاتر و محبوبتر از او باشند . خداوند در روز قیامت او را بر عرش خود مینشاند و دربارهی هرکس که شفاعت کند میپذیرد .
به نام او و به یاد او قلم در لوح محفوظ در امّ الکتاب جاری گشته است . او محمد رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم است .
سپس برادرش صاحب پرچم او در روز قیامت و روز محشر کبری است ، او برادر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و وصی او و وزیرش و خلیفهی او در امتش است .
محبوبترین خلق خداوند نزد او بعد از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، علیبن ابیطالب علیهالسلام صاحب اختیار هر مؤمن بعد از اوست .
سپس یازده امام از فرزندان [ علی علیهالسلام به امامت میرسند ]
اولین نفر از دوازده امام ؛ یعنی علی علیهالسلام که دو نفر از آنان [ یعنی دو فرزند علی علیهالسلام ] هم نام دو پسر هارون شَبَر و شُبَیر هستند .3
و نه نفر دیگر ، از اولاد کوچکتر این دو برادر که حسین [ سلام اللّه علیه ] است ، یکیپس از دیگری خواهند بود . آخرین آنها کسی است که عیسی بن مریم علیهماالسلام پشت سر او نماز میگذارد .
در این کتاب نام هر کدام از این امامان که به حکومت میرسد و آنان که دین خود را پنهان یا ظاهر میکنند ، آمده است ؛ اول کسی که دین خود را ظاهر میکند کسی است
که همهی شهرهای خداوند را از عدل و داد پر میکند و بر ما بین مشرق و مغرب حکومت میکند تا آنجا که خداوند او را بر همهی ادیان غالب کند .
سپس آن راهب کتاب را بست و به تو گفت :
وقتی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مبعوث شد ، پدرم زنده بود و او را تصدیق کرد و به او ایمان آورد و شهادت داد که پیامبر خداست . پدرم پیرمرد سالخوردهایبود که قدرت برخاستن نداشت ، او وقتی از دنیا میرفت به من گفت : وصی محمد [ صلیاللّه علیه وآله وسلّم ] و جانشین او که نام و صفت او در این کتاب است به زودی از کنار [ صومعهی ] تو عبور میکند ، آن هنگام که سه نفر از امامان ضلالت و دعوت کنندگان به آتش که با نامشان و نام قبائلشان و صفتشان و اینکه هر یک از آنان چقدر حکومت میکنند در این کتاب ذکر شدهاند ، یعنی فلان و فلان و فلان ،4 در گذشته باشند ؛ هرگاه عبورش بر تو افتاد نزد او برو و با او بیعت کن و همراه او با دشمنش جنگ کن ، چرا که جهاد همراه او همچون جهاد همراه محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم است و دوستدار او همچون دوستدار محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و دشمن او همچون دشمن محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم است .
ای امیرالمؤمنین !
در این کتاب آمده است که دوازده امام از قریش از قوم پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با اهل بیتش دشمنی میکنند و حق ایشان را مانع میشوند و آنان را میکشند و طرد مینمایند و محروم میکنند و از آنان بیزاری میجویند و ایشان را میترسانند . نام یک یک آنان به اسم و صفتشان در این کتاب آمده است و این که هر کدام از آنان چه مدت زمانی و در چه وسعتی حکومت میکنند و آنچه به فرزندان تو و یاران و شیعیانت از قتل و خوف و بلا از ناحیهی آنان میرسد و این که چگونه خداوند بار دیگر شما را جانشین آنها و اولیاء و انصارشان مینماید و آنچه از ذلت و جنگ و بلا و خواری و قتل و ترس که از جانب شما اهل بیت خواهند دید .
آن گاه راهب به تو گفت :
یا امیرالمؤمنین !
دستت را بگشا تا با تو بیعت کنم . من شهادت میدهم که خدایی جز اللّه نیست و محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم بنده و پیامبر او است و تو خلیفهی پیامبر خدادر امت او و وصی و شاهد او بر مردم و حجت او در زمین هستی ، اسلام دین خداست و من از هر دینی که مخالف اسلام باشد ، بیزارم ؛ چرا که اسلام دینی است که خداوند برای خود برگزیده است و برای اولیایش به آن راضیشده است و آن دین عیسی بن مریم علیهماالسلام و پیامبران و رسلی است که قبل از او بودهاند و همین دین است که پدران گذشتهی من به آن معتقد بودهاند .
من ، تو و او و دوستان تو را دوست دارم و از دشمن تو بیزارم ؛ یازده امام از فرزندان تو را دوست دارم و از دشمنانشان و مخالفین آنها و از کسانی که از آنان بیزار باشند و حقشان را ادعا کنند و به آنان ظلم کنند ـ از اولین و آخرین ـ بیزاری میجویم .
سپس دست داد و با تو بیعت کرد .
تو به آن راهب فرمودی :
کتابت را به من بده .
و او هم داد ؛ سپس به یکی از اصحابت فرمودی :
برخیز با این مرد و مترجمی پیدا کن که سخن را بفهمد و مطالب کتاب را به زبان عربی واضح برای تو بنویسد ، او هم کتاب را که به عربی نوشته شده بود ، آورد .
وقتی آن را آورد به پسرت امام حسن علیهالسلام فرمودی :
پسرم ! کتابی را که به تو سپرده بودم ، بیاور !
حضرت آن را آورد .
فرمودی :
پسرم ! تو این کتاب را بخوان و تو ای فلانی ـ که اظهار نادانی میکنی ـ در نسخهیاین کتاب نگاه کن که دست خط من و املاء پیامبر است .
فرزند عزیزت علیهالسلام کتاب را خواند ؛ حتی یک حرف ، مخالف آن نبود و تقدیم و تأخیری در کلمات نداشت ؛ گویی یک شخص بر دو نفر املاء کرده است .
آن گاه تو حمد و ثنای الهی رابه جای آوردی و فرمودی :
سپاس خدایی را که اگر میخواست امت اختلاف نمیکردند و متفرق نمیشدند ؛ شکر خدایی را که مرا به فراموشی نسپرد و امر مرا رها نکرده است و یاد مرا نزد خود و دوستانش خاموش نکرده است !
از این جریان شیعیان تو که حاضر بودند ، خوشحال شدند و شکر به جا آوردند ، از سوی دیگر موجب ناراحتی بسیاری از کسانی که اطراف تو بودند ، شد ، به طوری که اثر ناراحتی در صورتشان و رنگهایشان پیدا بود .4
حکمتنامهی بیست و هفتم :
استنادات ، نام گذاری امام حسن و امام حسین علیهماالسلام توسّط خداوند متعال .
1 ـ الحمد للّه الذی لم أکن عنده منسیّا ، الحمد للّه الذی ذکرنی فی کتبه .
2 ـ برگرفته از تفسیر روض الجنان و روح الجنان ، ابوالفتوح رازی ، ج 15 ، ص 119
3 ـ شیخ صدوق از امام سجاد علیهالسلام روایت میکند :
هنگامی که فاطمه علیهاالسلام حسن علیهالسلام را به دنیا آورد ، به علی علیهالسلام گفت : برایش اسم بگذار . علی علیهالسلام فرمود : من پیش از پیامبر خدا نامی روی او نمیگذارم . پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آمد ... سپس به علی علیهالسلام فرمود : آیا برایش اسم گذاشتهای ؟ عرض کرد : در نامگذاری او بر شما پیشی نمیجویم. پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : من نیز در نامگذاری او بر پروردگارم پیشی نمیگیرم . پس خداوند تبارک و تعالی به جبرئیل وحی فرمود که برای محمد فرزندی زاده شده است ، برو به او سلام برسان و تبریک گفته ، بگو : علی برای تو همچون هارون است برای موسی ؛ پس نام فرزند هارون را بر این نوزاد بگذار ! جبرئیل فرود آمد و از جانب خدای عزّ و جلّ به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم تبریک گفت و آن گاه گفت : خدای بزرگ به تو دستور میدهد که نام فرزند هارون را به این نوزاد بگذاری ، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : نام فرزند هارون چه بود ؟ جبرئیل گفت : شبر . پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : زبان من عربی است . جبرئیل گفت : او را حسن بنام ، پس پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نام حسن را بر او گذاشت . چون حسین علیهالسلام به دنیا آمد ، جبرئیل فرود آمد و از جانب خدای تعالی تولد او را تبریک گفت و سپس گفت : علی برای تو مانند هارون است برای موسی ؛ بنابراین نوزاد را به نام فرزند هارون نامگذاری کن ! پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم پرسید : نام او چیست ؟جبرئیل گفت : شبیر ، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم گفت : زبان من عربی است . جبرئیل گفت : او را حسین بنام ، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم هم نام او را حسین گذاشت .
( امالی ، شیخ صدوق ، ج 3 ، ص 116 )
4 ـ برگرفته از کتاب حدیث سلیم بن قیس هلالی ؛ ( اسرار آل محمد ) ، حدیث 16 ، حدیث فوق در منابع ذیل هم آمده است :
بحار الأنوار ، ج15 ، ص 236 ؛ اثبات الهداة ، شیخ حر عاملی ، ج 1 ، ص 204 ؛ غیبت ، نعمانی ، ص 48 ؛ ارشاد القلوب ، ج2 ، ص 298 ؛ فضائل ، ابن شاذان ، ص 142
حکمت بیست و هشتم :
گواهی میدهم که تو بعد از اتمام حجت برای مقابله با انحرافات و تحجر ، خوارج را از دم تیغ گذراندی .
تو و لشکرت از نبرد صفین بدون نتیجه به کوفه بازگشتید . در این مدت در همهی محافل از حکمین ( عمروعاص و ابوموسی اشعری ) سخن میرفت و مردم حجاز و عراق و شام منتظر حصول نتیجه رأی حکمین بودند . جمعی از هواخواهان ، اطراف دو حکم جمع میشدند و تشویق و ترغیب به نفع خود میکردند . روزها و ماهها گذشت و آن دو در « دومة الجندل » با هم تبادل افکار میکردند و در نقشهیفریب یکدیگر بودند . تلقین افراد خارجی در تقویت روحیهی هر یک اثری عمیق داشت ولی یک اصل بین هر دو مسلم بود و آن اصالت و شرافت و بزرگواری تو و دنیا خواهی و مکاری معاویه !
هیچ کس چون تو نگران نبود ؛ زیرا میدانستی که عاقبت این حکمیت چیست و چه توطئهها و دسیسههایی پشت این جریان است . تو خون دل میخوردی و صبر میکردی ، صبری سختتر از آن زمان که خار در چشم و استخوان در گلو داشتی !
اما چه میتوانستی انجام دهی ؟ ! مردمان تابع تو نبودند ؛ ولیکن تو همواره خیرخواه و دلسوز امت بودی .
بعد از واقعهی صفین در یکی از خطبههایت فرمودی :
ستایش میکنم خداوند را ! برای تکمیل نعمتهای او و تسلیم بودن برابر بزرگی او و ایمن ماندن از نافرمانی او و در رفع نیازها از او یاری میطلبم ؛ زیرا آن کس را که خدا هدایت کند ، هرگز گمراه نگردد و آن را که خدا دشمن دارد ، هرگز نجات نیابد و هر آن کس را که خداوند بینیاز گرداند نیازمند نخواهد شد ... .
و شهادت میدهم که محمد بندهی خدا و فرستادهی اوست . خداوند او را با دینی آشکار و نشانهای پایدار و قرآنی نوشته شده و استوار و نوری درخشان و چراغی تابان و فرمانی آشکار کننده فرستاد تا شک و تردیدها را نابود سازد و با دلائل روشن استدلال کند و با آیات الهی مردم را پرهیز دهد و از کیفرهای الهی بترساند .
خداوند ، پیامبر اسلام را زمانی فرستاد که مردم در فتنهها گرفتار شده ، رشتههای دین پاره شده و ستونهای ایمان و یقین ناپایدار بود ؛ در اصول دین اختلاف داشته و امور مردم پراکنده بود ، راه رهایی دشوار و پناهگاهی وجود نداشت ؛ چراغ هدایت بینور و کور دلی همگان را فرا گرفته بود ؛ خدای رحمان معصیت میشد و شیطان یاری میگردید ؛ ایمان بدون یاور مانده و ستونهای آن ویران گردیده و نشانههای آن انکار شده ، راههای آن ویران و جادههای آن کهنه و فراموش گردیده بود . مردم جاهلی شیطان را اطاعت میکردند و به راههای او میرفتند و در آبشخور شیطان سیراب میشدند ... .
سپس برای هوشیاری مردم و شناخت راه حق از مقام و جایگاه خاندان عصمت و طهارتت سخن به میان آوردی :
عترت پیامبر جایگاه اسرار خداوندی و پناهگاه فرمان الهی و مخزن علم خدا و مرجع احکام اسلامی و نگهبان کتابهای آسمانی و کوههای همیشه استوار دین خدایند . خدا به وسیلهی اهل بیت پشت خمیده دین را راست نمود و ارزش و اضطراب آن را از میان برداشت ، برابر فاسدانی که تخم گناه افشاندند [ یعنی امویان ]و با آب غرور و فریب آبیاری کردند و محصول آن را که جز عذاب و بدبختی نبود ، برداشتند !
کسی را با خاندان نبوت نمیشود مقایسه کرد و آنان که پروردهی نعمت هدایت اهل بیت پیامبرند ، با آنان برابر نخواهند بود . عترت پیامبر اساس دین و ستونهای استوار یقین میباشند . شتاب کننده باید به آنان باز گردد و عقب مانده باید به آنان بپیوندد ؛ زیرا ویژگیهای حق ولایت به آنها اختصاص دارد و وصیت پیامبر نسبت به خلافت مسلمین و میراث رسالت به آنها تعلق دارد . هم اکنون [ که خلافت به من سپرده شد ] حق به اهل آن بازگشت و دوباره به جایگاهی که از آن دور مانده بود ، باز گردانده شد .1
و در هشدار دیگری به مردمان بعد از صفین فرمودی :
همانا آغاز پدید آمدن فتنهها هوا پرستی و بدعت گذاری در احکام آسمانی است . نو آوریهایی که قرآن با آن مخالف است ؛ پس اگر باطل با حق مخلوط نمیشد بر طالبان حق پوشیده نمیماند و اگرحق از باطل جدا و خالص میگشت زبان دشمنان قطع میگردید ؛ اما قسمتی از حق و قسمتی از باطل را میگیرند وبه هم میآمیزند ، آنجاست که شیطان بر دوستان خود چیره میگردد و تنها آنان که مشمول لطف و رحمت پروردگارند ، نجات خواهند یافت .2
تو میدانستی که چه فتنهای در دومة الجندل در حال شکل گیری است و عمروعاص چگونه با حیله و دروغ در صدد فساد در جامعهی اسلامی است ، لذا در مذمت حیله و نیرنگ فرمودی که :
ای مردم !
وفا همراه راستی است ، که سپری محکمتر و نگهدارندهتر از آن سراغ ندارم . آن کس که از بازگشت خود به قیامت آگاه باشد ، خیانت و نیرنگ ندارد ؛ اما امروز در محیط و زمانهای زندگی میکنیم که بیشتر مردم حیله و نیرنگ را ، زیرکی میپندارند و افراد جاهل آنان را اهل تدبیر میخوانند .
چگونه فکر میکنند ؟ خدا بکشد آنها را !
چه بسا شخصی تمام پیش آمدهای آینده را میداند و راههای مکر و حیله را میشناسد ولی امر و نهی پروردگار مانع اوست [ که نیرنگ به کار برد ] و با اینکه
قدرت انجام دادن آن را دارد ، آن را به روشنی رها میسازد ؛ اما آن کس که از گناه و مخالفت با دین پروا ندارد ، از فرصتها برای نیرنگ بازی استفاده میکند .3
عاقبت خدعهی معاویه در ابوموسی اشعری اثر کرد و فریب آن دغل کار را خورد . عمروعاص به او گفت : آیا صلاح میدانی که من معاویه را خلع کنم و تو علیرا [ و این گونه به اختلاف پایان دهیم ؟ ] آنگاه هر دو به عبداللّه بن عمر رأی دهیم ؟
ابوموسی اشعری گفت : چه نیکو گفتی !
سپس با هم قرار گذاشتند که روز دوشنبه در جمع مردم رأی حکمین را اعلام کنند . دوشنبه فرارسید ، ابوموسی اشعری با چندین نفر حاضر شد و عمروعاص هم با جمعی حاضر گردید ، مجلس رسمی بود .
ابوموسی به عمروعاص گفت :
برخیز معاویه را از خلافت معزول کن تا من هم علی را معزول کنم من بر آن توافق دیروز باقی هستم .
عمروعاص با مکر و حیله گفت :
پناه بر خدا که من قبل از تو سخن گویم تو بزرگتر و مقدم بر من در ایمان و مهاجرت هستی ، پیش قدم شو ، من هم دنبال تو میباشم .
ابوموسی بر پاخاست ، حمد و ثنای الهی گفت و رو به حضار کرد و گفت : ای مردم بهترین خلق خدا آن کس است که در حفظ نفس خویشتن نکوشد و فکر مردم باشد . من در این جنگ دیدم که بسیاری کشته شدند . من با عمروعاص صلاح بر آن دیدیم که برای فرو نشاندن آتش فتنه ، علی و معاویه را از خلافت خلع کنیم و کار خلافت را به شوری بگذاریم و اکنون بدانید که من علی را از خلافت خلع کردم همان قسم که این انگشتر را از انگشت خود بیرون آوردم .
سپس عمروعاص بر پای ایستاد و گفت : ای مردم ! ابوموسی اشعری کسی است که از جانب رسول اللّه به یمن رفته و او صاحب مقام ابوبکر و عامل عمر بن خطاب
و حَکَم اهل عراق است و اکنون او علی را از خلافت خلع کرد و من اکنون معاویه را به خلافت نصب کردم چنان چه این انگشتر را در دست چپ نمودم !
این سخن را گفت و نشست . ابوموسی از این امر نامنتظره برآشفت و به او گفت : واللّه ! سخن و قرار ما بر این نبوده ؛ لعنت خدا بر تو باد ای فاسق مکار و ای فاسق جبار !
عمروعاص با کمال خونسردی گفت :
تو هرچه که میخواهی بگو !
در آن جلسه طرفداران معاویه خوشحال با عمرو عاص پیروزمندانه به شام بازگشتند .
معاویه که با التماس از تو تقاضای امارت شام را میکرد ، پس از حَکَمیت ، خود را خلیفهی بلامنازعهی جوامع اسلامی دانست و شروع کرد به حمله کردن به مناطق در دست حکومت تو !
تو بلافاصله بعد از این جریان برای مردم چنین خطبه خواندی :
« خدا را سپاس !
هر چند که روزگار دشواریهای فراوان و حوادثی بزرگ پدید آورد ، شهادت میدهم جز خدای یگانه و بیمانند خدایی نباشد و جز او معبودی نیست و گواهیمی دهم محمد بنده و فرستادهی او است .
پس از حمد و ستایش خدا ؛ بدانید که نافرمانی از دستور نصیحت کنندهی مهربان دانا و با تجربه ، مایهی حسرت و سرگردانی و سرانجامش پشیمانی است . من رأی و فرمان خود را نسبت به حکمیت به شما گفتم و نظر خالص خود را در اختیار شما گذاردم ولی شما همانند مخالفانی ستمکار و پیمان شکنانی نافرمان ، از پذیرش آن سر باز زدید ؛ تا آنجا که نصیحت کننده در پند دادن به تردید افتاد و از پند دادن خودداریکرد ! داستان من و شما چنان است که برادر هوازنی سروده است : در سرزمین مُنعَرِج ، دستور لازم را دادم اما نپذیرفتند که فردا سزای سرکشی خود را چشیدند » .5
تو صراحتا مخالفت خود را با حُکم حکمین اعلام نمودی و از مردم خواستی تا برای نبرد با معاویه مهیا شوند و در اردوگاه نظامی برای حرکت به شام اجتماع کنند .6
اما گروهی به مخالفت با تو برخاستند و گفتند :
چرا در صفین حکمیت را پذیرفتی تا کار به اینجا کشیده شود ؟ !
آنان همان کسانی بودند که تو را مجبور به پذیرش حکمیت کردند ؛ اما بعد تو را عامل فتنه معرفی کردند !
آنان ـ که خوارج نام گرفتند ـ گفتند :
علی با پذیرش حکمیت از دین خارج شده است ! !
آن موقع که تو مشغول جمع نیرو و تجهیز آنان برای نبرد مجدد با معاویه و اهل شام بودی ، برای مخالفت با تو از سپاه تو خارج شدند و در نیم فرسنگی کوفه در محلی به نام « حرورا » اردو زدند .
شعار آنان این بود ؟ « لا حکم إلاّ للّه » ؟ حکم فقط مخصوص خداست و آنان تو را متهم نمودند که تو با پذیرش حکمیتِ اشخاص در برابر قرآن ـ که میگوید حکم مخصوص خداست ـ ایستادهای و کافر شدهای !7
آنان به تو میگفتند ما در صورتی به سپاه تو ـ برای جنگ با معاویه ـ ملحق میشویم که توبه کنی و به ایمان بازگردی ! !
و تو آنها را نصیحت کردی و گفتی :
بر کدام گناه توبه کنم !
آنان که تعدادشان بیش از دوازده هزار نفر بود همواره بر اعتراضات و شبهه افکنی دربارهی دین تو ادامه میدادند و تو در برابر آنان صبر مینمودی و در جواب شعارشان که میگفتند :
حکم فقط مخصوص خداست ، فرمودی :
« سخنی حق است ، که از آن اراده باطل میشود ! آری ! درست است ، فرمانی جز فرمان خدا نیست ؛ ولی اینها ( خوارج ) میگویند زمامداری جز برای خدا نیست در حالی که مردم به زمامداری ـ نیک یا بد ـ نیازمندند ، تا مؤمنان در سایهی حکومت به کار خود مشغول و کافران هم بهره مند شوند و مردم در استقرار حکومت
زندگیکنند ؛ به وسیلهی حکومت بیت المال جمع آوری میگردد و به کمک آن با دشمنان میتوان مبارزه کرد ؛ جادهها امن و امان و حق ضعیفان از نیرومندان گرفته میشود ، نیکوکاران در رفاه و از دست بدکاران در امان میباشند » .8
آنان در صفین تو را مجبور به پذیرش حکمیت کردند ؛ و آن گاه که حکمیت به افتضاح کشیده شد ، تو را مقصّر دانستند و گفتند که تو حکم خدا را پشت سر انداختیو به حکم بشر راضی شدی و در نهایت گفتند که حکومت از آن خداست و بشر حق ندارد بر کسی حکومت کند !
آری !
آنان این چنین به انحرافات عمیق و تحجر کشیده شدند . آن گروه منحرف همچنان بر عقاید خویش پای میفشردند و تو در مقابل آنان مدارا و صبر میکردی و در جواب یارانت که میگفتند با آنها برخورد نظامی شود ، میفرمودی :
اگر تبلیغ کردند و صرفا سخن گویند ما در برابر با آنها سخن خواهیم گفت ، اما اگر دست به شمشیر برند و علیه ما شورش و طغیان کنند ، با آنها نبرد خواهیم کرد .9
تو با استناد به آیات قرآن با بزرگان آنان احتجاج نمودی ؛ ولی آنان نپذیرفتند و حرف خود را مدام تکرار مینمودند .
یکی از رهبران گروه خوارج به تو گفت : تا زمانی که به کار خود در جمل و صفین یقین داشتی ، در کنار تو جنگیدیم ؛ اما حال که شک کردهای ، باید توبه کنی و شهادت دهی که گمراه شدهای ؛ در این صورت با تو خواهیم بود .
تو به آن گروه فرمودی :
من از لحظهای که اسلام را پذیرفتم ، ذرهای در آن تردید نکردم ؛ اساساً خداوند شما را به وسیلهی ما هدایت کرده و از کفر نجات داده است ! من گفته بودم که دو حَکَم باید بر اساس کتاب خدا حکم کنند و اگر جز این کردند ، حکم آنان برای من ارزشیندارد .10
آن منحرفان نابکار تو را که اساس ایمان و یقین بودی متهم به کفر نمودند و پافشاری میکردند که باید توبه کنی و به اسلام بازگردی ! !
تو ، اولین مسلمان ، برادر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم پرچم دار اسلام ، محور حق ، باب علم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، نفس رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، قسمت کنندهی بهشت وجهنم ، قرآن ناطق ، صراط مستقیم ، وصی و خلیفهی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودی و زمین و زمان و آسمان گواه حقانیت تو بود ؛ به خدا قسم ! شنهای بیابانها و ریگهای ته اقیانوسها و برگ برگ درختان ، همه و همه گواه ایمان والای تو بودند و هستند .
با این وجود تو باز هم برای آنان دل میسوزاندی و مشتاق هدایتشان بودی ؛ لذا دو نفر از یاران با وفایت ـ عبداللّه بن عباس و صعصعة بن صوحان ـ را به اردوگاه آنان اعزام داشتی تا نصیحتشان کنند ، به این امید که باز گردند و تو را شاد سازند ؛ اما آنان گفتند :
تا علی توبه نکند با او همراهی نخواهیم کرد !11
از دیدگاه آنان پذیرش حکمیت مساوی با کفر بود ، از همین رو آن منحرفان ، از تو میخواستند که بر کفر خود شهادت داده و از آن توبه کنی ! !
البته به تدریج آنان عقاید افراطی دیگری یافتند ، تا بدانجا که معتقد شدند گناه کبیره باعث از بین رفتن همهی اعمال خوب و ایمان میشود و مرتکب گناه نیز باید توبه کند تا وارد اسلام شود وگرنه کافر به شمار میرود !
تو روزی که برخی از خوارج به تو نهیب زدند که به اسلام بازگرد و توبه کن ، فرمودی :
« سنگ حوادث و بلا بر شما ببارد ، چنان که اثری از شما باقی نگذارد ! آیا پس از ایمانم به خدا و جهاد کردنم در رکاب رسول خدا به کفر خویش گواهی دهم ! ؟ اگر چنین کنم گمراه شده و از هدایتشدگان نخواهم بود » .12
برخی از یارانت مدام به تو میگفتند : این گروه گمراه زبانی جز شمشیر نمیفهمند ، و تو در پاسخشان تکرار فرمودی : تا زمانی که آنان دست به اسلحه نبرند ، برخورد نظامی با آنان نخواهیم داشت .
تو روزی تصمیم گرفتی برای اتمام حجت به اردوگاه آنان روی و نصیحتشان کنی ، به همین سبب به اردوگاه آنان در خارج از شهر کوفه در منطقه « حروراء » رفتی و خطاب به آنان فرمودی :
آیا همهی شما در جنگ صفین بودید ؟
گفتند که بعضی بودیم و بعضی نبودیم .
فرمودی : به دو گروه تقسیم شوید ، تا متناسب با هر کدام سخن کنم .
آنان دو دسته شدند ، سپس ندا دادی :
« ساکت باشید ! به حرفهای من گوش فرا دهید و با جان و دل به سوی من توجه کنید و هرکس را برای گواهی سوگند دادم با علم گواهی دهد .
بگوئید ببینم ! آن گاه که شامیان در گرماگرم جنگ و در لحظهی پیروزی ما با حیله و نیرنگ و مکر و فریبکاری قرآنها را بر سر نیزه بلند کردند شماها نگفتید که :
شامیان برادران ما و هم آئین ما هستند ؟ از ما میخواهند از خطای آنان بگذریم و راضی به حاکمیت کتاب خدا شدهاند ، نظر ما این است که حرفشان را قبول کنیم و از جنگ دست برداریم ؟
اما من به شما گفتم که :
این توطئه ، ظاهرش ایمان و باطن آن دشمنی و کینه توزی است ، آغاز آن رحمت و پایان آن پشیمانی است ، پس در همین حال مبارزه را ادامه دهید و از راهی که در پیش گرفتهاید ، منحرف نشوید و در جنگ دندان بر دندادن فشارید و به ندای ندا دهندهای [ از شامیان ] گوش ندهید ؛ زیرا اگر پاسخ داده شوند ، گمراه کنندهاند و اگر رها گردند خوار و ذلیل شوند ، که همواره چنین بود .
اما دریغ !
شماها را دیدم که به خواستههای شامیان گردن نهادید و حکمیت را پذیرفتید .
سوگند به خدا !
اگر از آن سرباز میزدم مسئول پیامدهای آن نبودم و خدا گناه آن را در پروندهی من نمیافزود .
به خدا سوگند !
اگر هم حکمیت را میپذیرفتم به این کار سزاوار پیروی بودم ؛ زیرا قرآن با من است ، از آن هنگام که یار قرآن گشتم از آن جدا نشدم .
و سپس به آنان گفتی :
ما با پیامبر بودیم و همانا جنگ و کشتار گرداگرد پدران ، فرزندان ، برادران ، خویشاوندان ما دور میزد ؛ اما از وارد شدن هر مصیبت و شدتی جز بر ایمان خود نمیافزودیم ، و بیشتر در پیمودن راه حق و تسلیم بودن در برابر امر الهی و شکیباییبر درد جراحتهای سوزان ، مصمم میشدیم .
اما امروز با پیدایش زنگارها در دین ، کژیها و نفوذ شبههها در افکار ، تفسیر و تأویل دروغین در دین ، با برادران مسلمان خود به جنگ خونین کشانده شدیم ؛ پس هرگاه احساس کنیم چیزی باعث وحدت ماست و به وسیلهی آن به یکدیگر نزدیک میشویم و شکاف را پر و باقیماندهی پیوندها را محکم میکنیم ، به آن تمایل نشان میدهیم ، آن را گرفته و دیگر راه را ترک میکنیم .13
آن گروه نهایت حجت و جوابشان بر تو این بود :
ای علی !
اگر ما توقف جنگ را خوستار بودیم از این جهت بود که قرآن حَکَم باشد نه اشخاص ، و تو رضایت به حکمیت اشخاص دادی و قرآن را نادیده گرفتی ، پس تو مقصّری ! توبه کن تا همگی به سپاهت برای نبرد با معاویه بازگردیم .
به آنان فرمودی :
اگر من اجبارا حکمیت اشخاص را پذیرفتم به این خاطر بود که آنان طبق قرآن حکم کنند نه نظر شخصی خودشان ؛ که چنین نکردند !
و تو آنگاه که دیدی آن قوم منطق سرشان نمیشود ، از اردوگاهشان خارج شدی و به کوفه بازگشتی .
در این گیرو دار متوجه شدی که معاویه که خود را پیروز حکمیت دانسته و خود را خلیفهی مسلمین میپندارد ، دست به تجاوزگری گستردهای زده و دائم مزدورانش به شهرهای تحت سیطرهی حکومت تو حمله میکنند و مردم را میکشند و اموال را غارت مینمایند .
تو سریعا برای مردم خطبه خواندی و مردم را برای جنگ با معاویه تشویق نمودی و بعد از گذشت چند روز شصت هزار نفر مهیای حرکت به سوی شام شدند .14
لشکر شصت هزار نفری مهیای حرکت به سمت شام بودند که خبردار شدی که خوارج دست به اسلحه بردهاند و چند نفر از یارانت را به طرز فجیعی به قتل رسانیدهاند ؛ حتی آنان زن بارداری که هوادار تو بود را کشتند و جنینش را از شمکش خارج ساختند و برای اعلام جنگ با تو بر نیزه زدند .15
تو دیگر حجت را بر آن قوم منحرف ، تمام شده میدانستی ، پس به یارانت فرمودی : ابتدا تکلیف خودمان را با این شورشیان مشخص میکنیم و سپس به جنگ معاویه میرویم .
خطر آن گروه منحرف به مراتب بیشتر از خطر معاویه و یارانش بود ؛ زیرا معاویه و یارانش سر حکومت با تو جنگ داشتند ؛ اما خوارج با اصل دین در ستیز بودند ! لشکرت را به سمت نهروان ـ که خوارج جهت جنگ در آن جا جمع شده بودند ـ حرکت دادی . به هنگام حرکت ( در ماه صفر سال 38) شخصی(1)با پیشگویی از راه شناخت ستارگان به تو گفت :
اگر در این ساعت حرکت کنید ، پیروز نمیشوید و من از راه علم ستاره شناسیاین محاسبه را کردم .
تو به او پاسخی فرمودی که برای همیشه درس است برای کسانی که خود را
1) برادر اشعث بن قیس منافق .
پیشگو میدانند و یا تحت تأثیر پیشگویان قرار گرفتهاند ! فرمودی :
« گمان میکنی تو از آن ساعت آگاهی که اگر کسی حرکت کند زیان نخواهد دید ؟ ! و میترسانی از ساعتی که اگر کسی حرکت کند ، ضرری دامنگیر او خواهد شد ؟ ! کسی که گفتار تو را تصدیق کند ، قرآن را تکذیب کرده است و از یاری طلبیدن خدا در رسیدن به هدفهای دوست داشتنی و محفوظ ماندن از ناگواریها ، بینیاز شده است !
گویا میخواهی به جای خداوند ، تو را ستایش کنند ! چون به گمان خود مردم را به ساعتی آشنا کردی که منافعشان را به دست میآورند و از ضرر و زیان در امان میمانند » .
سپس رو به مردم کردی و فرمودی :
« ای مردم !
از فرا گرفتن علم ستاره شناسی برای پیشگوییهای دروغین بپرهیزید ، جز آن مقدار از علم نجوم که در دریا نوردی و صحرا نوردی به آن نیاز دارید ؛ چه اینکه ستاره شناسی شما را به غیب گویی و غیب گویی به جادوگری میکشاند و ستاره شناس چون غیب گو و غیب گو چون جادوگر و جادوگر چون کافر و کافر در آتش جهنم است » .
آن گاه به یاران فرمودی :
با نام خدا حرکت کنید .16
از کوفه با لشکرت خارج شدی و به سمت قرار گاه شورشیان در کنار رود نهروان حرکت نمودی ؛ شخصی به تو گفت :
خوارج از پل نهروان عبور کردهاند .
فرمودی :
« قتلگاه خوارج این سوی نهر است . به خدا سوگند از آنها جز ده نفر باقی نمیماند و از شما نیز ده نفر کشته نخواهد شد » .17
تو و یارانت به لشکر دوازده هزار نفری خوارج در کنار رود نهروان رسیدید .
آنگاه با صدای بلند آخرین سخنت را با آنان گفتی :
« شما را از آن میترسانم ! مبادا صبح کنید در حالی که جنازههای شما در اطراف نهروان و زمینهای پست و بلند آن افتاده باشد ، بدون آن که برهان روشنی از پروردگار و حجت و دلیل قاطعی داشته باشید از خانهها آواره گشته و به دام قضا گرفتار شده باشید . من شما را از این حکمیت نهی کردم ولی با سرسختی مخالفت کردید تا به دلخواه شما کشانده شدم .
شما ای بیخردان ، ای ناکسان و بیپدران ! من که این فاجعهی حکمیت را به بار نیاوردم و هرگز زیان شما را نخواستم » .18
آنان در جواب تو گفتند :
چون تو راضی به حَکَم شدی ، مرتدّی ، تا توبه نکنی با تو سخن نمیگوئیم .19
تو به یاران فرمودی :
نُخیله را مرکز سپاه قرار دهید . سپس میمنه لشکر را به « حجر بن عدیکندی » سپردی و میسره را به « شبث بن ربعی » دادی و « ابوایوب انصاری » را بر سواران امیر کردی و « ابوقتاده » را بر پیادهگان .20
آنگاه دستور دادی پرچمی بلند برافراشته سازند و به امر تو دو هزار نفر از یارانت در یک نقطه زیر آن پرچم قرار گرفتند و فرمودی :
هرکس از مخالفین زیر این پرچم درآید در امان است .
باز هم به اتمام حجت پرداختی ، در اثناء این مواعظ یکی از رؤسای خوارج به نام « قرقرة بن نوقل اشجعی » تحت تأثیر سخن تو قرار گرفت و گفت : من نمیدانم با علی علیهالسلام برای چه جنگ میکنم ، او ولی خدا و وصی پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم است ، این را بگفت و با پانصد نفر از مارقین از میان خوارج جدا شود و به طرف کوفه رفتند . با بیرون رفتن او یک طایفهی دیگر هم به طرف کوفه رهسپار شدند . یک فوج هم به طرف پرچم امان رفته و پناه گرفتند . از دوازده هزار نفر ، هشت هزار نفر رفتند و فقط چهار
هزار نفر که مدام فریاد میزدند ؟لا حکم الاّ للّه ؟ باقیماندند .21
عبداللّه بن وهب ـ یکی از سرکردگان خوارج ـ شمشیر کشید و به میدان آمد و تو را به مبارزه خواست . تو ذوالفقارت را از غلاف خارج ساختی و به طرف او رفتی و با یک ضربت او را کشتی . خوارج بر سپاه تو حمله کردند و یارانت نیز شمشیرها را کشیدند و بر سپاه خوارج تاختند و آن قدر از آنان را کشتند که نه نفر بیشتر باقی نماند ، که آن نه نفر نیز فرار کردند . تو به یارانت دستور دادی آنان را تعقیب نکنند .22
آن گاه رو به یاران کردی و فرمودی :
قومی از دین بیرون روند چون تیری که از کمان رود اگر چه قرآن میخوانند ولیقرآن از حلق ایشان نگذرد . به حق خدایی که جان من در قبضهی قدرت اوست ! پیغمبر مرا از خروج خوارج و جنگ آنها خبر داده بود ، فرمود :
نشان آنها این است که در آن قوم مردی هست به جای یک دست در منکب او گوشت پاره چون پستان زنان دارد که مو بر آن روئیده ، آن موها چون سبیل گربه است و آن شخص نامش « ذوالثدیه » است .
او را در میان کشته شدگان یافتند .23
فتنه خوارج با کشته شدن آنان خوابید ؛ اما عقیدهی باطل آنها که گریخته بودند در اجتماع باقی ماند و دست به تبلیغ زدند و فرقههای عظیمی از آنها پیدا شد .
و هنگامی که شخصی به تو گفت :
ای امیرالمؤنین ! خوارج همه نابود شدند .
فرمودی :
« نه ! سوگند به خدا هرگز ! آنها نطفههایی در پشت پدران و رحم مادران خواهند داشت ،هرگاه شاخی از آنان سر برآورد ، قطع میگردد » .24
حکمتنامهی بیست و هشتم :
استنادات ، نامه محمّد بن ابیبکر به معاویه و جواب معاویه .
1 ـ نهج البلاغه ، خطبه 2
2 ـ همان ، خطبه 50
3 ـ همان ، خطبه 41
4 ـ تاریخ مفصل اسلام ، حسین عماد زاده ، صص203 و 202
5 ـ نهج البلاغه ، خطبه 35
6 ـ الإمامة و السیاسة ، ابن قتبیه ، ج1 ، ص144
7 ـ أنساب الأشراف ، بلاذری ، ج2 ، ص342
8 ـ نهج البلاغه ، خطبه 40
9 ـ تاریخ طبری ، ج5 ، ص73
10 ـ درسنامهی سیره و تاریخ امامان ، جمعی از مؤلفان ، ص55
11 ـ أنساب الأشراف ، بلاذری ، ج2 ، ص375
12 ـ نهج البلاغه ، خطبه 58
13 ـ همان ، خطبه 122
14 ـ تاریخ مفصل اسلام ، ص208
15 ـ محمد بن جریر طبری در تاریخ خود جلد 5 صفحه 81 مینویسد : عبداللّه بن خبّاب ، فرماندر مدائن که با همسر باردارش عازم محل خدمت بود به طرز فجیعیبه دست خوارج کشته شدند .
16 ـ نهج البلاغه ، خطبه 79
17 ـ همان ، خطبه 59
البته باید توجه داشت که پیشگویی پیامبران و امامان علیهمالسلام چون از جانب وحی است قابل قبول است .
نهروان نام دامنهی رودخانهای در نزدیکی کوفه ، در صحرای حروراء میان کوفه و بغداد است ، به همین علت خوارج را حروریه مینامیدند ؛ رئیس آنها « حرقوص بن زهیر » بود که به « ذوالثدیه » معروف شد .
18 ـ نهج البلاغه ، خطبه 36
19 ـ تاریخ مفصل اسلام ، ص208
20 ـ همان
21 ـ همان
22 ـ نهج البلاغه ، خطبه 61
23 ـ تاریخ مفصل اسلام ، ص209
24 ـ نهج البلاغه ، خطبه 60
محمّد بن ابیبکر یکی از شیعیان خاصّ امیرالمؤمنین علیهالسلام است. وی هر چند فرزند ابوبکر میباشد، ولیکن معترف به امامت آن حضرت علیهالسلام بوده و پدرش را غاصب مقام امیرالمؤمنین علیهالسلام میداند .
محمّد بن ابی بکر در دامان مولا علی علیهالسلام تربیت یافته و امیرالمؤمنین علیهالسلام نیز بسیار به وی علاقهمند بود .
آن حضرت علیهالسلام محمّد بن ابی بکر را امیر و فرماندار سرزمین وسیع مصر میگرداند . وقتی محمّد بن ابیبکر به مصر میرسد نامهای به معاویه مینویسد و در آن نامه امیرالمؤمنین علیهالسلام را وصی و وارث رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم معرّفی میکند و بسیاری از مناقب امیر المؤمنین علیهالسلام را برای معاویة بن ابیسفیان شرح میدهد و همچنین سوابق امیرمؤمنان علیهالسلام را در اسلام و دشمنی معاویه و پدرش ابوسفیان با رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را بازگو مینماید و در آخر معاویه را بر حذر میدارد از دشمنی با امیرالمؤمنین علیهالسلام و خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام .
متن کامل این نامه در این کتب اهل سنّت آمده است :
شرح نهج البلاغة ، إبن ابی الحدید ، ج 3 ، ص 188
وقعة الصفّین ، نصر بن مزاحم ، ص 119
مروج الذهب ، مسعودی ، ج 3 ، ص 25
امّا معاویة بن ابی سفیان ( لعنة اللّه علیهما ) ـ که خود بزرگترین دشمن امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه است ـ در جواب محمّد بن ابیبکر ـ اینگونه حقائق را آشکار نموده و ـ مینویسد :
مکتوب تو به دستم رسید که شامل بر ثنای الهی و درود بر پیغمبر بود و کلماتی چند که هم رأی تو را تضعیف میکند و هم پدرت را سرزنش . در نامه ات از حقّ علی [ علیه السلام ] و سابقه او در اسلام و قرابت او به رسول خدا [ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ] و همراهی او با رسول در تمام مشکلات سخن به میان آوردهای . تو در این نوشتار به فضل دیگران احتجاج و افتخار میکنی نه به فضل خود !
منّت خدای را که این فضیلت را از تو مصروف کرد و به دیگری مخصوص داشت . ما در زمان رسول خدا [ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ] وقتی که پدرت با ما بود ، حقّ علی [ علیه السلام ] را واجب میدانستیم و فضل او را مبرّز میدیدیم . چون پیغمبر [ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم [بدرود جهان فانی گفت ، پدر تو و عمر اوّل کسی بودند که حقّ وی را گرفتند و مخالفت او نمودند . آن دو و دیگران بر مخالفت با علی [ علیه السلام ] همدست شدند و او را [ به اجبار [به بیعت خود دعوت کردند .
علی [ علیه السلام ] کُندی کرد و آن دو در حقّ او خیالاتی کردند و در صدد قتل او برآمدند . چون چنین دید بیعت کرد و مطیع گشت . و آن دو او را نه در امری شریک کردند و نه بر سرّی اطّلاع نمودند ... . و این پدر تو بود که سلطنت مرا استوار نموده است . اگر آن چه ما میکنیم با علی [ علیه السلام ] ثواب است ، پدرت اوّل کس بوده و اگر ظلم و جور است ، پدرت اصل آن بوده و ما به یاری او این کار را کردیم و ما طریقه او را اختیار کردیم و به کردار او اقتداء نمودیم . پس پدر خودت را عیب جوئی کن یا این گفتار ( عیب جوئی معاویه ) را ترک کن . ( همان منابع )
معاویه عاقبت با حلیه و تزویر محمّد بن ابی بکر را با وضع بسیار فجیع در مصر به شهادت میرساند . بعد از شهادت محمّد بن ابی بکر ، امیر مؤمنان علی علیهالسلام مالک اشتر ، سردار رشید و قهرمان لشکرش را به امارت مصر منصوب میگرداند ، امّا مالک اشتر نیز در بین راه با حیله و نیرنگ معاویه مسموم میشود به شهادت میرسد .
و امّا متن کامل دو نامه اینگونه است :
و کتب محمد بن أبی بکر إلی معاویة :
بسم اللّه الرحمن الرحیم من محمد بن أبی بکر إلی الغاوی بن صخر سلام علی أهل طاعة اللّه ممن هو مسلم لأهل ولایة اللّه أما بعد فإن اللّه بجلاله و عظمته و سلطانه
و قدرته خلق خلقا بلا عنت و لا ضعف فی قوته و لا حاجة به إلی خلقهم و لکنه خلقهم عبیدا و جعل منهم شقیا و سعیداً و غویا و رشیداً ثمّ اختارهم علی علمه فاصطفی و انتخب منهم محمداً صلیاللهعلیهوآلهوسلم فاختصه برسالته و اختاره لوحیه و ائتمنه علی أمره و بعثه رسولاً مصدقا لما بین یدیه من الکتب و دلیلاً علی الشرائع فدعا إلی سبیل ربه بالحکمة و الموعظة الحسنة فکان أول من أجاب و أناب و صدق و وافق و أسلم و سلم أخوه و ابن عمه علی بن أبی طالب علیهالسلام فصدقه بالغیب المکتوم و آثره علی کل حمیم فوقاه کل هول و واساه بنفسه فی کل خوف فحارب حربه و سالم سلمه فلم یبرح مبتذلا لنفسه فی ساعات الأزل و مقامات الروع حتی برز سابقا لا نظیر له فیجهاده و لا مقارب له فی فعله و قد رأیتک تسامیه و أنت أنت و هو هو المبرز السابق فی کل خیر أول الناس إسلاما و أصدق الناس نیة و أطیب الناس ذریة و أفضل الناس زوجة و خیر الناس ابن عم و أنت اللعین ابن اللعین ثمّ لم تزل أنت و أبوک تبغیان الغوائل لدین اللّه و تجهدان علی إطفاء نور اللّه و تجمعان علی ذلک الجموع و تبذلان فیه المال و تخالفان فیه القبائل علی ذلک مات أبوک و علی ذلک خلفته و الشاهد علیک بذلک من یأوی و یلجأ إلیک من بقیة الأحزاب و رؤس النفاق و الشقاق لرسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم و الشاهد لعلی مع فضله المبین و سبقه القدیم أنصاره الذین ذکروا بفضلهم فی القرآن فأثنی اللّه علیهم من المهاجرین و الأنصار فهم معه عصائب و کتائب حوله یجالدون بأسیافهم و یهریقون دماءهم دونه یرون الفضل فی اتباعه و الشقاء فی خلافه فکیف یا لک الویل تعدل نفسک بعلی و هو وارث رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم و وصیه و أبو ولده و أول الناس له اتباعا و آخرهم به عهدا یخبره بسره و یشرکه فی أمره و أنت عدوه و ابن عدوه فتمتع ما استطعت بباطلک و لیمدد لک ابن العاص فی غوایتک فکأن أجلک قد انقضی و کیدک قد وهی و سوف یستبین لمن تکون العاقبة العلیا و اعلم أنک إنما تکاید ربک الذی قد أمنت کیده و أیست من روحه و هو لک بالمرصاد و أنت منه فی غرور و باللّه و أهل رسوله عنک الغناء و السلام علی من اتبع الهدی .
فکتب إلیه معاویة :
بسم اللّه الرحمن الرحیم من معاویة بن أبی سفیان إلی الزاری علی أبیه محمد بن أبی بکر سلام علی أهل طاعة اللّه أما بعد فقد أتانی کتابک تذکر فیه ما اللّه أهله فی قدرته و سلطانه و ما أصفی به نبیه مع کلام ألفته و وضعته لرأیک فیه تضعیف
و لأبیک فیه تعنیف ذکرت حق ابن أبی طالب و قدیم سوابقه و قرابته من نبی اللّه [ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ] و نصرته له و مواساته إیاه فی کل خوف و هول و احتجاجک علی بفضل غیرک لا بفضلک فاحمد إلها صرف الفضل عنک و جعله لغیرک و قد کنا و أبوک معنا فی حیاة من نبینا [ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ] نری حق ابن أبی طالب لازما لنا و فضله مبرزا علینا فلما اختار اللّه لنبیه [ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ] ما عنده و أتم له ما وعده و أظهر دعوته و أفلج حجته قبضه اللّه إلیه فکان أبوک و فاروقه أول من ابتزه و خالفه علی ذلک اتفقا و اتسقا ثم دعواه إلی أنفسهم فأبطأ عنهما و تلکأ علیهما فهما به الهموم و أرادا به العظیم فبایع و سلم لهما لا یشرکانه فی أمرهما و لا یطلعانه علی سرهما حتی قبضا و انقضی أمرهما ثم قام بعدهما ثالثهما عثمان بن عفان یهتدی بهداهما و یسیر بسیرتهما فعبته أنت و صاحبک حتی طمع فیه الأقاصی من أهل المعاصی و بطنتما له و أظهرتما و کشفتما عداوتکما و غلکما حتی بلغتما منه مناکما فخذ حذرک یا ابن أبیبکر فستری وبال أمرک و قس شبرک بفترک تقصر عن أن تساوی أو توازی من یزن الجبال حلمه و لا تلین علی قسر قناته و لا یدرک ذو مدی أناته أبوک مهد مهاده و بنی ملکه و شاده فإن یکن ما نحن فیه صوابا فأبوک أوله و إن یک جورا فأبوک أسسه و نحن شرکاؤه و بهداه أخذنا و بفعله اقتدینا و لو لا ما سبقنا إلیه أبوک ما خالفنا ابن أبیطالب و أسلمنا له و لکنا رأینا أباک فعل ذلک فاحتذینا بمثاله و اقتدینا بفعاله فعب أباک ما بدا لک أو دع و السلام علی من أناب و رجع عن غوایته و تاب .
در این دو کتاب معتبر شیعه نیز متن دو نامه فوق نقل شده است :
الإحتجاج علی أهل اللجاج ، ج 1 ، ص 183
بحار الأنوار ، ج33 ، ص 575 ، ح 723
حکمت بیست و نهم :
گواهی میدهم که تو به اذن خداوند متعال ، صاحب معجزات و کرامات بزرگ هستی .
خداوند متعال در کلام جاویدش پیامبران خود را صاحب معجزات معرفی نموده است . آنان برای اثبات حقانیت خود ، به اذن الهی کارهایی را انجام میدادند که بشر از انجام آن عاجز بود ؛ به عنوان نمونه : حضرت موسی علیهالسلام عصای خود را میانداخت و آن تبدیل به ماری بزرگ میگشت ،1 و عیسی علیهالسلام از گِل مجسمهی پرنده میساخت و در آن میدمید و مجسمه زنده میشد و پرواز میکرد و همچنین آن حضرت علیهالسلام مرده را از قبر زنده میگردانید .2 برادر تو رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نیز دارای معجزات متعدد بزرگی بود ؛ مثل : شق القمر ( شکافتن ماه )3 و معراج و صعود آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم به آسمانها .4 تو خود راوی یکی از معجزات بزرگ برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم هستی ، در یکی از خطبههای خود در این باره فرمودی :
« من با پیامبر بودم آنگاه که سران قریش نزد او آمدند و گفتند :
ای محمد ! تو ادعای بزرگی کردی که هیچ یک از پدران و خاندانت نکردند ! ما از تو معجزهای میخواهیم اگر پاسخ مثبت داده و انجام دهی ، میدانیم تو پیامبر و فرستادهی خدایی و اگر از انجام آن سرباز زنی ، خواهیم دانست که ساحر و دروغ گویی .
برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به آنان فرمود : شما چه میخواهید ؟ گفتند : آن درخت را بخوان تا از ریشه کنده شده و در پیش تو بایستد . برادرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : خداوند بر همه چیز تواناست ؛ حال اگر خداوند این کار را بکند آیا ایمان میآورید و بر حق شهادت میدهید ؟ گفتند : آری ! پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : من به زودی نشانتان میدهم آنچه را که درخواست کردید و همانا بهتر از هرکس میدانم که شما به خیر و نیکی باز نخواهد گشت ؛ زیرا در میان شما کسی است که کشته شده و در چاه [ بدر [دفن خواهد شد و کسی است که جنگ احزاب را تدارک خواهد کرد .5
سپس برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به درخت اشاره کرد و فرمود : ای درخت ! اگر به خدا و روز قیامت ایمان داری و میدانی من پیامبر خدایم ، از زمین با ریشههایت درآی و به فرمان خدا در پیش روی من قرار بگیر .
سوگند به پیامبری که خدا او را به حق مبعوث کرد ، درخت با ریشههایش از زمین کنده شد و پیش آمد که با صدای شدید چونان به هم خوردن بال پرندگان یا به هم خوردن شاخهی درختان ، جلو آمد و در پیش روی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ایستاد که برخی از شاخههای بلند خود را بر روی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و بعضی دیگر را روی من انداخت و من در طرف راست پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ایستاده بودم ، وقتی سران قریش این منظره را مشاهده کردند با کبر و غرور گفتند : به درخت فرمان ده ، نصفش جلوتر آید و نصف دیگر در جای خود بماند . پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمان داد . نیمی از درخت با وضعی شگفت آور و صدایی سخت به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نزدیک شد گویا میخواست دور آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم بپیچد ؛ اما سران قریش از روی کفر و سرکشیگفتند : فرمان ده این نصف بازگردد و به نیم دیگر ملحق شود و به صورت اول درآید . پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دستور داد و چنان شد . من گفتم : لا إله الاّ اللّه ، ای رسول خدا من نخستین کسی هستم که به تو ایمان آوردم ! و نخستین فردی هستم که اقرار میکنم که درخت با فرمان خدا برای تصدیق نبوت و بزرگداشت دعوت رسالت ، آنچه را خواستی انجام داد ؛ اما سران قریش همگی گفتند : او ساحری است دروغگو ، که سحری شگفت آور دارد و سخت با مهارت است . و خطاب به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم گفتند : آیا نبوت تو را کسی جز امثال علی باور میکند » .6
و تو یا امیرالمؤمنین !
خلیفه و وصی بر حق پیامبر خاتم صلیاللهعلیهوآلهوسلم میباشی . تو مقامت از تمام پیامبران الهی ـ جز برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ـ بالاتر است . و تو نیز مانند پیامبران الهی صاحب معجزات بزرگی هستی . ای وصیّ رسول خدا ! و ای صدّیق اکبر ! و ای فاروق اعظم ! معجزات و کرامات فراوانی در کتب معتبر تاریخی از تو نقل نمودهاند که در اینجا برای چشم روشنی عاشقانت چند مورد از آن معجزات را نقل میکنم :
تو با علم خدادای و معجزهات ، آبروی دختری را حفظ کردی و جلوی فتنهی بزرگی را گرفتی .
« عمار یاسر » و « زید بن ارقم » ـ دو یار وفادار تو ـ میگویند :
در حضور باصفای امام علی علیهالسلام در مسجد کوفه نشسته بودیم و ایشان در جایگاه قضاوت نشسته بودند .
تو به عمار فرمودی :
ای عمار شمشیر ذوالفقار مرا بیاور !
او شمشیر تو را آورد و تو آن را از غلافش درآوردی و روی زانوهای خویش گذاشتی . ناگهان فریاد بلندی گوشها را پر کرد .
فرمودی :
ای عمار ! امروز غم و اندوه مردم کوفه را بر طرف مینمایم . ای عمار ! کسانی را که پشت در هستند وارد کن .
عمار بیرون رفت و پشت در زنی را دید که بر شتر قرار گرفته و فریاد میزند :
ای دادرس درماندگان ! به سوی تو روی آوردم و توسل جستم ، پس رویم را سفید کن و گره از امر مهم من بگشا .
اطراف این بانو را هزار اسب سوار گرفته بودند با شمشیرهایی از نیام کشیده ، گروهی طرفدار و گروهی دیگر علیه او سخن میگفتند . آن زن از شتر پائین آمد و اطرافیانش
نیز از مرکبهایشان پائین آمدند و وارد مسجد شدند . آن زن در برابر تو ایستاد و گفت : ای علی [ علیهالسلام ] ! به سوی تو آمدم زیرا تو دانای به آنچه شده و تا قیامت خواهد شد ، هستی !
تو رو به عمار کردی و فرمودی :
برو به مردم کوفه بگو به مسجد آمده و شاهد این قضاوت باشند .
عمار رفت و مردم را خبر کرد و مسجد کوفه از جمعیت پر شد .
سپس فرمودی :
ای گروهی که از شام آمدهاید ، مشکلتان را مطرح کنید !
در این هنگام پیرمردی برخاست و گفت :
سلام بر تو ای گنج فقیران ! این کنیزی که در برابر تو است دختر من است ؛ او شوهر نکرده ، ولی اینک در خانهی من حامله شده است ، به راستی او آبروی مرا در میان خانوادهام برده است . من به دلیری و کمال و عقل مشهورم ، شجاعت من در میان عرب کم نظیر است ، با این حال در کار خود متحیر ماندهام و سرگردانم و موجب غم و اندوهم گشته است .
تو سپس رو به دختر نمودی و فرمودی :
ای دختر ! نظر تو دربارهی آنچه پدرت اظهار میدارد ، چیست ؟
دختر گفت :
من دوشیزه هستم و راست میگویم ، ولی اینکه من حامله هستم ، به خدا سوگند من هرگز خیانتی نکردهام . تو جانشین رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و وارث او هستی ، تو میدانی که من در ادعایم دروغ نمیگویم و چیزی بر تو پنهان نیست ، مشکل مرا حل کن !
در این هنگام تو بالای منبر رفتی و گفتی :
اللّه اکبر ! قابله شهر را خبر کنید .
زنی به نام « خولا » که قابلهی زنان کوفه بود ، آمد .
به او فرمودی :
میان خود و مردم پردهای بزن و ببین این دختر حامله است یا نه ؟
قابله دستور را اجرا کرد و آمد و گفت :
بله ، او هم حامله و هم دوشیزه است ! !
تو سپس ندا کردی :
یا اهل الکوفه !
أین الائمّه الذین ادّعوا منزلتی ؟ ! أین من یدّعی فی نفسه أنّه له مقام الحقّ فیکشف هذه الغمّه : کجایند آن پیشوایان که مقام مرا ادّعا کردند ؟ ! کجاست آن کسی که میپنداشت مقام حق با اوست تا این مشکل و غم را برطرف کند ؟ !
« عمرو بن حریث » ( از منافقان ) به مسخره گفت :
این مشکل فقط به دست تو است ، امروز امامت تو بر ما ثابت میشود ! !
تو به پدر دختر فرمودی :
ای ابا الغضب ( مرد غضبناک ) آسیب دیدهای ! آیا تو از شهر دمشق نیستی ؟
گفت : آری !
آیا تو از روستایی به نام « أسعار » نیستی ؟
گفت : آری !
فرمودی :
آیا در میان شما کسی است که همین الآن بتواند تکهای یخ بیاورد ؟
گفت :
یخ در روستای ما زیاد است ؛ ولی هم اکنون توانایی حاضر نمودن آن را نداریم !
به او فرمودی :
فاصلهی میان شهر ما و شهر شما دویست و پنجاه فرسنگ است ؟
گفت : آری مولای من !
سپس به جمعیت داخل مسجد نظر افکندی و فرمودی :
أیّها الناس !
اُنظروا إلی ما أعطی اللّه علیّا ! من العلم النبویّ الذی أودعه اللّه و رسوله من العلم الرّبانیّ : ای مردم ! بنگرید به آنچه خداوند از علم پیامبر به علی عنایت فرموده است .
تو همان گونه که بر بالای منبر بودی دست مبارک خود را دراز کردی ، ناگهان قطعهی یخی ـ که آب از آن میچکید ـ در دستت ظاهر شد ؛ در این هنگام مردم فریاد زدند و موج فریاد و شادی ، جمعیت مسجد را فرا گرفت . تو به مردم فرمودی :
اُسکتوا ! و لو شئت أتیت بجباله : آرام باشید ، اگر اراده کنم کوه یخ را حاضر میکنم !
آنگاه به قابله فرمودی :
این تکه یخ را بگیر و به همراه دختر از مسجد بیرون رو و آن گاه تشتی زیر او بگذار و این تکه یخ را در نزدیک رحم او قرار بده ، زالویی بیرون خواهد آمد که وزن آن پنجاه و هفت مثقال و دو دانق است .
قابله چنین کرد که تو فرموده بودی ؛ ناگاه زالوی بزرگی داخل تشت افتاد و آن را وزن کردند همان اندازه بود که تو فرموده بودی . آن را به مسجد آوردند ؛ تو آیاتی از کلام خدا تلاوت فرمودی و گفتی :
ای ابا الغضب ! دخترت زنا نکرده ، جز آنکه در ده سالگی در جایی وارد آب شده و این زالو وارد رحم او گشته و از آن موقع تا حالا در رحم او بوده و خون خورده و بزرگ شده است ! !
در این هنگام پدر دختر برخاست و گفت :
گواهی میدهم که تو میدانی آنچه را که در رحمهاست و آگاه از ضمائری !7
آری !
تو با علم خداییات و کرامت و معجزهات ، مشکل بزرگی را بر طرف و آبروی دختر پاک دامنی را حفظ نمودی !
سلام بر تو باد یا اباالحسن !
ای نور خدا !
تو همیشه پشتیبان قلبهای مظلومان بودی وفریاد رس آنان . آنگاه که قطعهی یخ را از روستای أسعار با اشارهای آوردی و هلهله و فریاد و شادی فضای مسجدت را پر کرد ؛ فرمودی : اگر اراده کنم کوه یخ را هم اینجا حاضر میگردانم !
من با تمام وجودم صداقت سخن تو را تأیید میکنم ! قسم به خدایم که تأیید میکنم ! زیرا مقام تو بسیار بالاتر از مقام « عاصف بن برخیا » وزیر حضرت سلیمان نبی علیهالسلام است . او توانست تخت با عظمت بلقیس را از کشور همسایه ـ یمن ـ در یک چشم بر هم زدنی حاضر کند ؛ زیرا او عالم به قسمتی از علم کتاب بود و شهادت میدهم که تمام علم کتاب در سینهی مبارک تو است .
اگر عاصف بن برخیا با دارا بودن بخش بسیار کمی از علم کتاب خدا توانست تخت بلقیس را در کاخ سلمیان علیهالسلام حاضر کند ، تو که تمام علم کتاب در نزد تو است و برای تو اصلاً کاری ندارد که با ارادهی خود در یک چشم بر هم زدنی کوه یخ را از قطب جنوب ـ که هزاران کیلومتر با مسجد کوفه فاصله دارد ـ در مسجد بزرگ کوفه حاضر گردانی ! به خدا قسم میتوانی ! که تو خلیفهی خدا هستی .
خداوند در قرآن جاویدش از پیامبر عزیزش عیسی بن مریم علیهاالسلام سخن به میان آورده و فرموده است که او به اذن خداوند مردگان را زنده مینمود . تو حجت خدایی و مقامت از عیسی علیهالسلام بالاتر است .
یکی از معجزاتی که در چندین موارد از تو نقل شده است ، زنده کردن مردگان است که در اینجا دو مورد از آن را بازگو میکنیم :
1 ـ میثم تمّار ـ آن یار با وفایت ـ نقل میکند :
من در حضور مولایم بودم و مردم زیادی در اطراف ایشان بودند ؛ ناگاه مرد بلند بالایی که قبای خاکستری به تن داشت و عمامه بر سر گذاشته بود و با دو شمشیر مسلح بود بدون اینکه سلامی بکند وارد شد ؛ مردم از اطراف برای دیدن او گردن کشیدند ولی مولایمان علی علیهالسلام سر مبارکش را بلند نکرد .
مرد با صدای بلند گفت :
کدام یک از شما به شجاعت برگزیده شده و زرهی از قناعت پوشیده ؟ کدام یک از شما در خانهی خدا تولد یافته ؟ کدام یک از شما پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در دورانش یاری نموده است ؟ !
تو یا امیرالمؤمنین فرمودی :
من هستم ای سعد بن فضل بن ربیع بن مدرکة بن طیب بن اشعث بن ابی سمع بن احبل بن خزارة بن دعبل بن عمرو دوینی !
او به تو گفت : لبیک یا علی !
به او فرمودی :
آنچه میخواهی پرسش کن که من گنج انسانهای اندوهناکم ! منم به نیکوکاری موصوف ! منم کسی که به دستور من ابر باران بارید ! منم کسی که در هر کتاب [ آسمانی ] توصیف شدهام ! من طور و سینایم ! من صراط مستقیمم !
عرب گفت : به ما چنین رسیده که در روی زمین تویی که مردگان را زنده کرده ...
به او فرمودی : مشکلت را بگو !
گفت :
من نمایندهی شصت هزار جمعیت از قبیلهی عقیمه هستم . شخصی از آنها مدتی است مرده و آنان در علت مرگش با هم اختلاف دارند ؛ اکنون جسد مرده را به همراه من فرستادهاند که اینک پشت در مسجد است ، اگر او را زنده نمایی خواهیم دانست که تو راستگو ، نجیب زاده و شریف هستی و یقین میکنیم که تو حجت خدا در روی زمین هستی و اگر نتوانی او را زنده کنی او را به میان قبیلهاش برگردانده و میفهمیم که ادعای تو غیر صحیح است و آنچه را که توانایی انجام آن نداری اظهار مینمایی !
تو رو به میثم تمار کردی و فرمودی :
ای ابا جعفر ! سوار مرکبی شو و کوچهها و محلات کوفه را دور بزن و ندا بده : کسی که میخواهد فضیلت و برتری و علم و دانشی که خدا به علی برادر رسول خدا
و شوهر فاطمهی زهرا داده بنگرد ، فردا به صحرای نجف آید .
میثم تمار مأموریتش را انجام داد و برگشت . تو به او فرمودی : این عرب را میهمان کن . میثم او را با تابوتی که در آن مردهای به همراه داشت ، به خانه برد و در خدمتش بود .
فردا صبح هنگامی که نماز صبح را خواندی ، به سوی نجف راه افتادید ؛ مردم کوفه همه به صحرای نجف آمدند .
به میثم فرمودی :
ای ابا جعفر ! اعرابی را با مردهای که همراه دارد بیاور .
او هر دو را حاضر ساخت ؛ تو سپس رو به مردم کوفه کردی و فرمودی :
ای مردم کوفه ! آنچه از ما مشاهده میکنید در بارهی ما بگوئید و آنچه از ما میشنوید به دیگران روایت کنید .
آن گاه فرمودی :
جسد مرده را با کمک عدهای از مسلمانان بیرون بیاورید .
مرد عرب تابوت را باز کرد ، پارچهای از دیباج سبز بود آن را هم باز کرده در میان آن جوانی بود که گیسوانش همانند زنان زیبا بود .
تو رو به اعرابی کردی و فرمودی :
چند روز است که این جوان مرده ؟
گفت : چهل و یک روز .
فرمودی : علت مرگش چه بوده ؟
اعرابی گفت :
خانوادهی او میخواهند تو او را زنده نمایی تا بگوید چه کسی او را کشته است ؟ زیرا که او صحیح و سالم شب خوابیده و بامدادان گردن او گوش تا گوش بریده شده است .
فرمودی : چه کسی خون او را میخواهد ؟
گفت : پنجاه نفر از خویشان او در پی خون او هستند .
به او فرمودی :
عمویش او را کشته است ! زیرا دختر خود را به ازدواج او در آورد ، ولی این جوان او را رها کرد و زن دیگری اختیار نمود ، لذا عمویش از کینه او را کشت .
اعرابی گفت :
ما با این سخن راضی و قانع نمیشویم و میخواهیم این جوان خودش شهادت دهد که چه کسی او را کشته و آتش فتنه خاموش گردد .
تو برخاستی و خدای متعال را حمد و سپاس گفتی و بر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم درود فرستادی و فرمودی :
ای مردم کوفه ! به راستی ارزش گاو بنی اسرائیل در نزد پروردگار از علی برادر رسول خدا بالاتر نیست ، همانا خداوند متعال به وسیلهی او مردهای را پس از هفت روز زنده کرد .
سپس کنار جسد مرده رفتی و فرمودی :
همانا گاو بنی اسرائیل عضوی از بدنش را به مرده زدند و او زنده شد . من عضویاز بدنم را به این مرده میزنم ، چرا که عضوی از بدن من نزد خدای متعال بهتر از آن گاو است .
آن گاه با پای راستت او را تکان دادی و فرمودی :
ای مدرکه بن حنظلة بن غسان بن بحرین بن فهم بن سلامة بن طیب بن مدرکه بن اشعث بن اخرص بن داهلة بن عمر بن فضل بن حباب ! برخیز که علی به اذن خداوند تو را زنده نمود !
در این هنگام جوان از تابوت برخاست که سیمایش از آفتاب زیباتر و از مهتاب درخشندهتر بود و رو به تو کرد و گفت :
لبیک لبیک ! ای زنده کنندهی استخوانها !
به او گفتی : چه کسی تو را کشته بود ؟
گفت : عمویم ، حُریث مرا به قتل رسانده است .
سپس به او فرمودی : به سوی خانوادهات برگرد .
جوان گفت : من نیازی به خویشاوندانم ندارم .
به اوفرمودی : چرا ؟
گفت : میترسم دوباره مرا بکشند و شما در میان این امت نباشید ، پس چه کسیمرا زنده مینماید ؟ !
تو رو به اعرابی کردی و فرمودی : تو به سوی خانوادهات بازگرد . اعرابی گفت :
من تا زندهام به همراه تو و این جوان هستم .
آنان نزد تو ماندند تا اینکه هر دو در جنگ صفین به فیض شهادت نائل شدند .8
2 ـ از یار با وفایت سلمان فارسی نقل شده است :
زنی از انصار به نام « امّ فروه » که از دوستداران تو بود کشته شد . تو هنگام کشته شدن آن زن در آنجا نبودی ، بعد از شنیدن خبر کشته شدن امّ فروه به بالای قبر او رفته و سرت را به سوی آسمان بلند کرده و عرض کردی :
اللّهمّ یا محیی النفوس بعد الموت و یا منشیء العظام الدارسات بعد الفوت أحی لنا « أمّ فروه » و اجعلها عبرة لمن عصاک : پروردگارا ! ای کسی که جانها را بعد از مردن زنده میکنی و ای رویانندهی استخوانهای پوسیده ! « امّ فروه » را برای ما زنده کن تا عبرتی برای کسانی باشد که نافرمانی تو را کردهاند .
به یکباره صدایی از آسمان آمد که میگفت : ای امیرالمؤمنین ! به آنجایی که دعا کردی برو .
تو مجددا به بالای قبر امّ فروه رفتی و فرمودی : ای بندهی خدا ، به اذن خدا به پا خیز !
امّ فروه از قبر با گریه بیرون آمد و گفت : ای امیرالمؤمنین ! خواستند که نور تو را خاموش کنند ولی خداوند اراده کرد که نورت را درخشانتر کند و یاد و نامت را بالا برد ، اگرچه کافران از آن کراهت داشتند .
سپس تو آن زن را به شوهرش برگرداندی و بعد از زنده شدن دو پسر به دنیا آورد و تا شش ماه بعد از شهادتت زنده بود .9
اگر خداوند هفتاد نفر از بنی اسرائیل را با دعای حضرت موسی علیهالسلام زنده کرد ،10 تو سزاوارتری به اینکه دعایت به اجابت برسد ؛ که تو مقامت عالیتر از موسی علیهالسلام است .
و اگر حضرت عیسی علیهالسلام به اذن خداوند متعال مردگان پوسیده را از قبرها بر میانگیخت ؛ تو سزاوارتری به اذن یافتن از جانب خدا ؛ که عیسی علیهالسلام زیر سایهی ولایت تو صاحب مقام گردید .
تو خلیفهی خدا در عالم و محبوبترین خلق وی بعد از رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم و آیت عظمای الهی هستی که خدا را هرگز نشناخت آن کس که تو را انکار کرد .
خداوند در کلام جاویدش دربارهی سلیمان میفرماید : ما به او سخن گفتن با پرندگان را آموختیم11 و نیز داستان تکلم هدهد با وی12 و تکلم وی با مورچه13 در قرآن کریم آمده است .
تو نیز به اذن خداوند متعال عالِم به منطق حیوانات بودی ، این داستان جالب را یار ارجمندت عمار یاسر نقل میکند :
من با امیرالمؤمنین علیهالسلام در مسجد جامع کوفه بودیم و کسی غیر از من نزد آن حضرت نبود .
او از تو شنید که فرمودی :
او را باور کن ، او را باور کن !
عمار به اطراف نگاه کرد و کسی را ندید و بسیار تعجب کرد !
تو به عمار فرمودی : ای عمار ! مثل اینکه با خودت میگویی که من با چه کسیحرف میزنم ؟
او گفت : بله چنین است .
به او فرمودی : سرت را بلند کن .
عمار سرش را بلند کرد و دو کبوتر را دید که با هم حرف میزنند .
به او فرمودی : ای عمار ! میدانی که چه میگوید ؟
عمار گفت : نه ، ای امیرالمؤمنین !
فرمودی : کبوتر ماده به کبوتر نر میگوید که تو به غیر از من ، دل بستهای و از من دوری گزیدهای ؟ و کبوتر نر سوگند خورده و میگوید : چنین نیست !
ماده در پاسخ او گفت : که من حرف تو را باور نمیکنم ! نر به او گفت که سوگند به حق کسی که در این قبله است من به غیر تو به کس دیگری دل نبستهام !
ای عمار ! من به کبوتر ماده گفتم : او را باور کن ، گفتههای او را باور کن .
عمار به تو عرض کرد : ای امیرالمؤمنین ! من کسی را غیر از سلیمان بن داوود نمیشناسم که به زبان پرندگان آشنایی داشته باشد !
به او فرمودی :
ای عمار ! همانا سلیمان به حق ما اهل بیت از خداوند درخواست کرد و به زبان پرندگان آشنایی یافت .14
از دلدادگی و عاشق شدن پرندگان به هم نوع خود ،ما نباید تعجب کنیم که خداوند در کلام جاویدش میفرماید : پرندگان نیز مانند شما امتهایی هستند .15
آری !
مقام تو بسیار بالاتر از سلیمان نبی علیهالسلام است ، اگر او میتوانست با پرندگان سخن بگوید ، تو به اذن خداوند میتوانی با تمام حیوانات سخن بگویی که تو عالِم به مخلوقات خداوند در آسمان و زمین میباشی !
امام و خلیفه و حجت خداوند روی زمین ، هم بر انسانها حجت و امام است و هم بر طایفهی جنّیها ؛ در کتب تاریخی این داستان را نقل کردهاند :
روزی تو در مسجد کوفه بر بالای منبر خطبه میخواندی ، ناگهان ماری عظیم الجثه از یکی از درهای مسجد که اکنون به باب الفیل16 مشهور است وارد شد و به سمت منبر تو حرکت کرد ؛ مردمان همه ترسیدند و مهیای دفع آن شدند ، تو به آنان اشاره کردی که کاری نکنند و به حال خود باشند .
آن مار به نزدیکی تو آمد و از منبر تو بالا رفت . تو سر مبارک خود را به جانب آن مار بردی و او دهان خود را بر گوش تو نهاد و صیحهای زد و مردم همه ساکت
و متحیر بودند ؛تو سپس لبهای مبارک خود را حرکت دادی و مار گوش میکرد . سپس پائین آمد و از همان راهی که آمده بود ، بازگشت و از دیدههای غایب شد !
آنگاه تو به خطبهی خویش بازگشتی و آن را به پایان رساندی . بعد از فراغ از خطبه و نزول از منبر ، مردم نزد تو جمع شدند و از موضوع سؤال کردند . فرمودی : حاکمی از حاکمان جنیان بود که خود را به صورت مار ظاهر نموده بود ، قضیهای بر او مشتبه شده بود و حکم آن را نمیدانست ، نزد من آمد و از من سؤال کرد ، من حکم را به او یاد دادم ، او دعا کرد و به سوی قوم خویش بازگشت .
آری !
تو حجت خداوند و امام جن و انس میباشی :
علی حبّه جُنّة قسیم النار والجَنّة
وصیّ المصطفی حقّا إمام الإنس والجِنّة
ترجمه : حبّ علی بن ابیطالب علیهالسلام سپر از آتش است و او تقسیم کنندهی جهنم و بهشت است .
و او جانشین و وصی به حق محمد مصطفی صلیاللهعلیهوآلهوسلم است و او پیشوا و امام جن و انس است !17
سلام خدا بر تو باد یا اباالحسن ! ای کسی که حجّت عظمای الهی بر خلائق هستی و تویی آن آیت کبرای الهی در آسمان و زمین .
ای صورتهای ما بر زمین ، فرش گامهای تو و ای جانهای ناقابل ما فدای آن کفش نازنین پر وصلهی تو !
ما را در نزد برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شفاعت کن .
حکمتنامهی بیست و نهم :
ذکر برخی از معجزات و کرامات امیرالمؤمنین علیهالسلام و استنادات آن .
1 ـ « و أَوْحَیْنا إِلی مُوسی أَنْ أَلْقِ عَصاکَ فَإِذا هِیَ تَلْقَفُ ما یَأْفِکُونَ ، فَوَقَعَ الْحَقُّ وَ بَطَلَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ ، فَغُلِبُوا هُنالِکَ وَ انْقَلَبُوا صاغِرینَ ، وَ أُلْقِیَ السَّحَرَةُ ساجِدینَ ، قالُوا آمَنّا بِرَبِّ الْعالَمینَ رَبِّ مُوسی وَ هارُونَ »
( ما ) به موسی وحی کردیم که عصای خود را بیفکن . ناگهان ( به صورت مار عظیمی در آمد و ) وسایل دروغین آنها را ( به سرعت ) بلعید . ( در این هنگام ) حق آشکار شد و آنچه آنها انجام میدادند ، باطل گشت . و در آن جا ( همگی ) مغلوب شدند و خوار و حقیر گشتند . و ساحران بیاختیار به سجده افتادند . و گفتند : ما به پروردگار جهانیان ایمان آوردیم ؛ همان پروردگار موسی و هارون . ( سوره اعراف آیات ، 117 ـ 122 )
2 ـ « و رَسُولاً إِلی بَنی إِسْرائیلَ أَنِّی قَدْ جِئْتُکُمْ بِآیَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ أَنِّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فیهِ فَیَکُونُ طَیْرا بِإِذْنِ اللهِ وَ أُبْرِئُ الاْءَکْمَهَ وَ الاْءَبْرَصَ وَ أُحْیِ الْمَوْتی بِإِذْنِ اللهِ وَ أُنَبِّئُکُمْ بِماتَأْکُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فی بُیُوتِکُمْ إِنَّ فی ذالِکَ لاَآیَةً لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ »
ترجمه : و به سوی بنی اسرائیل فرستاده خواهد شد ( تا به آنها بگوید : ) من نشانهای از طرف پروردگار شما ، برایتان آوردهام ؛ من از گِل ، چیزی به شکل پرنده میسازم سپس در آن میدمم و به اذن خدا ، پرندهای میگردد . و به اذن خدا کور مادر زاد و مبتلا به بیماری پیسی را بهبودی میبخشم و مردگان را به اذن خدا زنده میکنم و به شما خبر میدهم از آنچه میخورید ، و آنچه را در خانههای خود ذخیره میکنید ؛ به یقین در این ( معجزات ) نشانهای برای شماست ، اگر ایمان داشته باشید . ( سوره آل عمران ، آیه 49 )
3 ـ از جمله معجزات پیامبر بزرگوار اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم شقّ القمر است . روزی کافران مکه از آن
حضرت انجام آن را خواستند ، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با اشارهی انگشت به سمت ماه ، ماه را به دو نیم کرد و سپس با اشارهایدیگر به هم متصل شد . دربارهی این معجزه بزرگ قرآن میفرماید :
« اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ » ( سوره قمر ، آیه 1 )
4 ـ پیامبر بزرگوار اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم در شبی به اذن الهی از مسجد الحرام به مسجد الاقصی عروج نمود . ( سیر و معراج عرضی ) و سپس از آن مکان به آسمانها صعود نمود ( معراج طولی ) که خداوند در سوره « إسراء » و « النجم » به آن اشاره میفرماید :
« سُبْحانَ الَّذِی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الاْءَقْصَی الَّذِیبارَکْنا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیاتِنا إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ »
ترجمه : پاک و منزّه است آن کس که بندهاش را در یک شب ، از مسجد الحرام به مسجد الأقصی ـ که گرداگردش را پر برکت ساختهایم برد ، تا برخی از نشانههای خود را به او ارائه دهیم ؛ چرا که او شنوا و بیناست . ( سوره اسراء ، آیه 1 )
« وَ النَّجْمِ إِذا هَوی ، ما ضَلَّ صاحِبُکُمْ وَ ما غَوی ،وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی ، إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی ، عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوی ، ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوی ، وَ هُوَ بِالاْءُفُقِ الاْءَعْلی ، ثُمَّ دَنا فَتَدَلّی ، فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی ، فَأَوْحی إِلی عَبْدِهِ ما أَوْحی ، ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأی ، أَ فَتُمارُونَهُ عَلی ما یَری ، وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْری ، عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهی ، عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوی ، إِذْ یَغْشَی السِّدْرَةَ ما یَغْشی ، ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغی ، لَقَدْ رَأی مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْکُبْری »
ترجمه : و هرگز از روی هوای نفس سخن نمیگوید ؛ آنچه میگوید چیزی جز وحی ( الهی ) که بر او القا شده ، نیست . آن کس که قدرت عظیمی دارد [ جبرئیل امین [او را تعلیم داده است همان کس که توانایی فوق العاده دارد ؛ آنگاه او [ پیامبر ] به حدّ کمال رسید ، سپس نزدیک و نزدیکتر شد تا آن که فاصله او ( با جبرئیل ) به اندازه فاصله دو قوس کمان یا کمتر بود ؛ در این جا خداوند آنچه را وحی کردنی بود به بندهاش وحی نمود . قلب ( پاک او ) در آنچه دید هرگز دروغ نگفت . آیا با او درباره آنچه ( با چشم خود در معراج ) دیده مجادله میکنید ؟ ! و بار دیگر نیز او را مشاهده کرد ، نزد « سدرة المنتهی » ، که « بهشت جاویدان » در آن جاست . در آن هنگام که چیزی [ نور خیره کنندهای ] سدرة المنتهی را پوشانده بود ، چشم او هرگز منحرف نشد و طغیان نکرد ( آنچه دید واقعیّت بود ) به یقین او بزرگترین نشانههای پروردگارش را ( در آن سفر آسمانی ) دید . ( سوره نجم ، آیات 18 ـ 1 )
5 ـ این پیشگویی از آینده به جنگ بدر ( چاهی بین مکه و مدینه ) اختصاص دارد که جسد « عتبه » و « شیبه » ، پسران « ربیعه » و « امیه » و پسران « عبدشمس » و « ابوجهل »
و برخی دیگر در آن ریخته شد و دسته جمعیدر آن دفن شدند .
این شخص ابوسفیان است که جنگ احزاب را تدارک دید و سرانجام شکست خورد ؛ که این حوادث در سالهای پس از هجرت اتفاق افتاد .
6 ـ نهج البلاغه ، خطبه 192 ، مشهور به خطبه قاصعه .
7 ـ برگرفته از کتاب ارزشمند « القطرة » تألیف علامه سید احمد مستنبط ، بخش اول ، داستان اول ، مترجم : محمد ظریف .
مرحوم سید احمد مستنبط داستان فوق را از منابع متعدد معتبر قدیمی نقل میکند .
8 ـ همان ، داستان دوم
9 ـ الثاقب فی المناقب ، ابن حمزه محمد بن علی ، ص236
الخرائج و الجرائح ، قطب الدین راوندی ، ج2 ، ص548
10 ـ آنگاه که موسی علیهالسلام با هفتاد نفر از سران بنی اسرائیل به وادی طور رفت ، آن گروه درخواست کردند که خدا را ببینند ؛ صاعقهای بر آنها نازل شد و همگی مردند ؛ سپس موسی دعا کرد و خداوند دعای وی را به اجابت رسانید و آن هفتاد نفر را زنده نمود .
این داستان در دو جای در قرآن آمده است :
« وَ إِذْ قُلْتُمْ یا مُوسی لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتّی نَرَی اللهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْکُمُ الصّاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ * ثُمَّ بَعَثْناکُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ »
ترجمه : و ( نیز به یاد آورید ) هنگامی را که گفتید : ای موسی ! ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد مگر این که خدا را آشکارا ( با چشم خود ) ببینیم ، پس صاعقه شما را گرفت درحالی که تماشا میکردید ؛ سپس شما را پس از مرگتان ، حیات بخشیدیم شاید شکرگذاری کنید . ( سوره بقره ، آیه 56 )
« وَ لَمّا جاءَ مُوسی لِمیقاتِنا وَ کَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِنی أَنْظُرْ إِلَیْکَ قالَ لَنْ تَرانی وَ لکِنِ انْظُرْ إِلَی الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکانَهُ فَسَوْفَ تَرانی فَلَمّا تَجَلّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکّا وَ خَرَّ مُوسی صَعِقا فَلَمّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنینَ »
ترجمه : و هنگامی که موسی به میعادگاه ما آمد ، و پروردگارش با او سخن گفت ، عرض کرد : پروردگارا ! خودت را به من نشان ده ، تا تو را ببینم . گفت : هرگز مرا نخواهی دید ولی به کوه بنگر ، اگر ( تاب بیاورد که ) در جای خود ثابت بماند ، مرا خواهی دید . امّا هنگامی که پروردگارش بر کوه تجلی نمود ، آن را همسان خاک قرار داد و موسی مدهوش به زمین افتاد . چون به هوش آمد ، عرض کرد : خداوندا ! منزّهی تو ( از این که با چشم تو را ببینم ) من
به سوی تو بازگشتم و من نخستین مؤمنانم . ( سوره اعراف ، آیه 143 )
« وَ اخْتارَ مُوسی قَوْمَهُ سَبْعینَ رَجُلاً لِمیقاتِنا فَلَمّا أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ قالَ رَبِّ لَوْ شِئْتَ أَهْلَکْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ إِیّایَ أَ تُهْلِکُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنّا إِنْ هِیَ إِلاّ فِتْنَتُکَ تُضِلُّ بِها مَنْ تَشاءُ وَ تَهْدی مَنْ تَشاءُ أَنْتَ وَلِیُّنا فَاغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا وَ أَنْتَ خَیْرُ الْغافِرینَ »
ترجمه : موسی از قوم خود ، هفتاد تن از مردان را برای میعادگاه ما برگزید و هنگامی که زمین لرزه آنها را فرا گرفت ( و هلاک شدند ) گفت : پروردگارا ! اگر میخواستی ، آنها و مرا پیش از این هلاک میکردی . آیا ما را به آنچه بیخردان ما انجام دادهاند ، ( مجازات و ) هلاک میکنی ؟ ! این ، جز آزمایش تو ، چیز دیگری نیست ؛ هر کس را بخواهی ( و سزاوار ببینی ) ، بوسیله آن گمراه میسازی و هر کس را بخواهی ، هدایت میکنی . تو ولیِّ مایی ، پس ما را بیامرز و بر ما رحم کن ، و تو بهترین آمرزندگانی . ( سوره اعراف ، آیه 155 )
11 ـ « وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ وَ قالَ یا أَیُّهَا النّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّیْرِ وَ أُوتِینا مِنْ کُلِّ شَیْءٍ إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِینُ »
ترجمه : و سلیمان وارث داود شد ، و گفت : ای مردم ! زبان پرندگان به ما تعلیم داده شده ، و از هر چیز به ما عطا گردیده ؛ به یقین این فضیلت آشکاری است . ( سوره نمل ، آیه 16 )
12 ـ « وَ تَفَقَّدَ الطَّیْرَ فَقالَ ما لِیَ لا أَرَی الْهُدْهُدَ أَمْ کانَ مِنَ الْغائِبِینَ ،لاَءُعَذِّبَنَّهُ عَذابا شَدِیدا أَوْ لاَءَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَیَأْتِیَنِّی بِسُلْطانٍ مُبِینٍ ، فَمَکَثَ غَیْرَ بَعِیدٍ فَقالَ أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُکَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ یَقِینٍ »
ترجمه : ( سلیمان ) جویای حال پرندگان شد و گفت چرا هُدهُد را نمیبینم ، آیا او از غایبان است ؟ !به یقین او را کیفر شدیدی خواهم داد ، یا او را ذبح میکنم ، مگر آن که دلیل روشنی ( برای غیبتش ) برای من بیاورد . چندان درنگ نکرد ( که هُدهُد آمد و ) گفت : من بر چیزی آگاهی یافتم که تو بر آن آگاهی نیافتی ، من از سرزمین « سبا » خبری قطعی برای تو آوردهام . ( سوره نمل ، آیات 22 ـ 20 )
13 ـ « حَتّی إِذا أَتَوْا عَلی وادِ النَّمْلِ قالَتْ نَمْلَةٌ یا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساکِنَکُمْ لا یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ ، فَتَبَسَّمَ ضاحِکا مِنْ قَوْلِها وَ قالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَ عَلی والِدَیَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحا تَرْضاهُ وَ أَدْخِلْنِی بِرَحْمَتِکَ فِی عِبادِکَ الصّالِحِینَ »
ترجمه : ( سپس حرکت کردند ) تا به سرزمین مورچگان رسیدند ؛ مورچهای گفت : ای مورچگان ! به لانههای خود بروید تا سلیمان و لشکرش شما را پایمال نکنند در حالی که نمیفهمند . ( سلیمان ) از سخن او تبسّمی کرد و خندید و گفت : پروردگارا ! شکر نعمتهایت را که بر من و پدر و مادرم ارزانی داشتهای به من الهام کن ، ( و توفیق ده ) تا عمل
صالحی که موجب رضای توست انجام دهم ، و مرا به رحمت خود در زمره بندگان صالحت وارد کن . ( سوره نمل آیات ، 18 و 19 )
14 ـ بحارالأنوار ، ج 42 ، ص 56 ؛ مشارق انوار الیقین ، حافظ رجب برسی .
15 ـ « وَ ما مِنْ دابَّةٍ فِی الاْءَرْضِ وَ لا طائِرٍ یَطیرُ بِجَناحَیْهِ إِلاّ أُمَمٌ أَمْثالُکُمْ ما فَرَّطْنا فِیالْکِتابِ مِنْ شَیْءٍ ثُمَّ إِلی رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ »
ترجمه : هیچ جنبندهای در زمین ، و هیچ پرندهای که با دو بال خود پرواز میکند ، نیست مگر این که امّتهایی همانند شما هستند . ما هیچ چیز را در این کتاب ، فروگذار نکردیم ؛ سپس ( همگی ) به سوی پروردگارشان محشور میگردند . ( سوره انعام ، آیه 38 )
16 ـ اسم سابق آن ، « باب ثُعبان » بود ، اما سالهای بعد بنی امیه ، برایفراموش شدن فضائل امیرالمؤمنین علیهالسلام چند فیل از کشور هند آوردند و در کنار درب مسجد بستند تا آن در بین مردم به « باب الفیل » شهرت یابد .
17 ـ شعر از « عمار بن ثعلبه » میباشد که وی با توجه به مضامین احادیث نبوی صلیاللهعلیهوآلهوسلم دربارهی مناقب امام علی علیهالسلام سروده است .
1 ـ در منابع متعدد از حضرت صدیقهی کبری علیهاالسلام نقل است :
در زمان خلافت ابوبکر زلزلهی شدیدی در مدینه رخ داد به طوری که عموم مردم ترسیدند و نزد ابوبکر و عمر رفتند . مردم مشاهده کردند آن دو نفر باشتاب به حضور امیر المؤمنین علیهالسلام میروند . مردم هم به تبعیّت آنها حضور آن حضرت رسیدند .
امیرالمؤمنین علیهالسلام از منزل خارج شدند ، ابوبکر و عمر و عموم مردم در عقب آن حضرت رفتند . آن حضرت بر روی زمین نشست . مردم هم اطراف او نشستند . هرگاه زمین لرزه مجدّدا آغاز میگشت دیوارهای مدینه مانند گهواره حرکت میکرد . اهل مدینه از شدّت ترس صداهای خود را بلند کرده و فریاد میزدند : یا علی به فریاد ما برس ! ما هرگز چنین زمین لرزهای ندیدهایم .
لبهای آن حضرت به حرکت در آمد و با دست به زمین زد و فرمود : ای زمین ! آرام و قرار بگیر . زمین به اذن خدا ساکت شد و قرار گرفت ، مردم از اطاعت زمین از امیر المؤمنین علیهالسلام تعجّب کردند ، آنگاه حضرت فرمود : شما تعجّب کردید که زمین اطاعت امر من نمود وقتی به او گفتم قرار بگیر ؟
عرض کردند : بلی یا علی !
فرمود : من همان کسی هستم که خداوند در قرآن میفرماید : « و قال الإنسان ما لها » من به زمین میگویم : بیان کن برای من حوادث و اخباری را که بر روی تو انجام شده و به من بگو کارهائی را که مردم در روی تو بجا آوردهاند .
سپس حضرت فرمود :
اگر این زمین لرزه همان زمین لرزهای بود که خداوند در سوره زلزله ( زلزال ) میفرماید ، زمین به من اخبار خود را میداد ؛ ولی این زلزله ، آن زلزله نیست .
( علل الشرائع ، شیخ صدوق ، ج 2 ، ص 556 ، ح 8 ؛ دلائل الإمامة ، طبری کبیر امامی ، ص 66 ؛ تأویل الآیات الظاهرة فی فضائل العترة الطاهرة علیهمالسلام ، استرآبادی ، ص 806 ؛ تفسیر الصافی ، ملاّ محسن فیض کاشانی ، ج 5 ، ص 357 ؛ إثبات الهداة بالنصوص والمعجزات ، شیخ حرّ عاملی ، ج 3 ، ص 458 ، ح 80 ؛ البرهان فی تفسیر القرآن ، سیّد هاشم بحرانی ، ج 5 ، ص 727 ، ح 11828 ؛ مدینة المعاجز ، سیّد هاشم بحرانی ، ج 2 ، ص 99 ، ح 423 ؛ مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول علیهمالسلام ، علاّمه مجلسی ، ج 26 ، ص 239 ؛ بحار الأنوار ، علاّمه مجلسی ، ج 41 ، ص 254 ، ح 14 ؛ تفسیر نور الثقلین ، حویزی ، ج 5 ، ص 648 ، ح 7 ؛ عوالم العلوم و المعارف و الأحوال من الآیات و الأخبار و الأقوال ، شیخ عبداللّه بحرانی ، ج 11 ، ص 872 ، ح 57 ) .
2 ـ حسن بن ذکوان فارس میگوید : من نزد علی علیهالسلام بودم که عدّهای نزد آن حضرت آمده و از زیادی بیش از اندازه آب فرات به سبب طغیان به او شکایت کردند و گفتند که مزارع آنها از این زیادی آب آسیب دیده است . از حضرت خواستند تا دعا کند آب کمتر شود .
حضرت برخاست و به داخل خانه اش رفت و همه مردم منتظر بودند تا اینکه بعد از لحظاتی آن حضرت ، در حالی که لباس و عمامه و عبای پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را بر تن و عصای پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را دست داشت خارج شد و سوار بر اسب شده و حرکت کرد . فرزندان او و مردم هم او را همراهی میکردند و من هم با آنها راه افتادم . آن حضرت کنار فرات ایستاد و از اسب پیاده شد .
سپس دو رکعت نماز مختصری خواند ، آنگاه چوبی به دست گرفت و با حسن و حسین علیهماالسلام روی پل رفت و من هم به همراه آنها رفتم و بقیّهی مردم ایستاده و نظارهگر بودند . حضرت آن چوب را به آب زد و بلافاصله آب به مقدار یک ذراع پائین رفت . حضرت رو به مردم کرد و فرمود : آیا کافی است ؟ گفتند : نه یا امیرالمؤمنین ! حضرت بار دیگر با چوب اشاره به آب کرد و به اندازه یک ذراع دیگر آب کم شد . تا اینکه یکبار دیگر بر اثر خواهش مردم همین کار
را تکرار کرد و وقتی که آب به مقدار سه ذرع کم شد مردم گفتند : بس است و این اندازه بیضرر است . حضرت سوار بر اسب شد و به منزل خود بازگشت .
( کشف الغُمّة فی معرفة الأئمّة علیهمالسلام ، اربلی ، ج 1 ، ص 275 ؛ بحار الأنوار ، ج 41 ، ص 249 ، ح 3 ؛ مدینة المعاجز ، سیّد هاشم بحرانی ، ج 2 ، ص 110 ، ح 434 ؛ الفضائل ، إبن شاذان قمّی ، ص 106 ؛ الخرائج و الجرائح ، ج 1 ، ص 173 ؛ محجة البیضاء ، ملاّ محسن فیض کاشانی ، ج 4 )
همان گونه که مطرح شد کرامات و معجزات متعدّدی در منابع تاریخی و حدیثیاز وجود مقدّس امیرمؤمنان علیهالسلام نقل شده که در این حکمت بخش کوچکی از آن مطرح شد .
حکمت سیام :
گواهی میدهم که معارف ناب توحیدی فقط در چشمههای جوشان معارف تو و خاندانت یافت میشود .
عالیترین ، گرانبهاترین و زیباترین معارف توحیدی و الهی را در کلام شما خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام باید جستجو کرد که تو و خاندان پاک و مطهرت علیهمالسلام خزائن و گنجینههای توحید میباشید .
هر کس جویای معارف ناب و بیانحراف باشد ، باید بیاید و بر سر سفرهی معارف تو ـ که قطرهای از آن چون اقیانوس است ـ بنشیند ؛ زیرا علم شما خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام برخاسته از معارف و تجربیات بشر ـ که خطا پذیر است ـ نمیباشد ؛ بلکه آموزهها و تعالیم بیواسطه یا با واسطهی الهی است .
چه بسیار اندیشمندانی از بشر که آمدند و داعیه دار معارف الهی شدند و کتابها و رسائل گوناگون و فراوان نوشتند ؛ اما نتوانستند ذرهای از معارف ناب توحیدی را تبیین کنند !
اصولاً هر گونه معارف و تعالیمی که از چشههای جوشان معارف شما خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام خارج نشده باشد ، انحراف و انحطاط است که خود به کمیل فرمودی :
ای کمیل ! معارف را جز از ما مگیر که از ما باشی .1
و در سخن دیگری فرمودی :
به خدا قسم !
رساندن پیامهای تبلیغی و اتمام وعدهها و تمام کلمات و علوم و معارف الهی به من تعلیم شده و ابواب حکمت و روشنیهای امر دین و دنیا نزد ما اهل بیت است .2
فرزند بزرگوارت امام صادق علیهالسلام میفرماید :
دروغ میگوید آن که خود را شیعهی ما پنداشته و در عین حال تمسّک به غیر ما جسته و رو به سوی غیر ما نماید .3
آری !
شیعیان واقعی شما ، معارف را فقط از چشمهی جوشان شما خاندان علیهمالسلام دریافت مینمایند و عطش شما را دارند و قلوبشان خاضع سخنان و معارف راه گشای شماست و هرگز دنبال این و آن « راهزنان عقاید » نمیافتند .
راهزنان عقاید چه کسانی هستند ؟ ! !
همان کسانی که آمدند و دربرابر معارف نورانی شما خاندان عصمت و طهارت، معارف پر اشتباه و غلط و منحرفانه عرضه نمودند و خیل کثیری از مردمان را به دنبال خودشان از صراط مستقیم توحید خارج ساخته و به وادی فتنهها رهسپار نمودند ؛ همانهایی که در برابر نصوص قرآنی مطالبی را عرضه نمودند و آن اباطیل را باطن و مغز دین معرفی کردند و علمای مبارز و مجاهد شما خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام را ـ که با آن عقاید مقابله مینمودند ـ به نفهمی و قشری گری متهم ساختند ! ! آیا آن کس که داعیهی عالیترین معارف الهی را دارد و در کتابش مینویسد : علت برخورد موسی علیهالسلام با هارون علیهالسلام ، آن گاه که از سفر برگشت و دید قوم او گوساله پرست شدهاند ، این بود که هارون علیهالسلام مانع از گوسالهپرستی جمعی شده بود و نگذاشته بود آن عدهی قلیل هم گوساله را بپرستند ! ! به این علت موسی علیهالسلام برادرش را مورد مؤاخذه قرار داد و موی پیشانیاش را کشید ! !4 تو را به خدا یا امیر المؤمنین ! این اباطیل معارف عالیه
الهی است ؟ ! مطالبی که کاملاً در برابر نصوص قرآن قرار میگیرد !
آیا قرآن میگوید سامری منحرف بود یا هارون نبی ؟ !
آقایان میگویند هارون معرفت نداشت که جلوی گوساله پرستی را گرفت ؛ زیرا گوساله پرستان هم خدا را میپرستیدند ! !
یا امیر المؤمنین !
تو قرآن ناطقی و تمام معارف قرآنی در قلب تو است ؛ آیا فرعون تبهکار ، پاک و مؤمن از دنیا رفت ؟ !
همین اشخاص که مدعی معارف ناباند میگویند : فرعون پاک و مطهر قبض روح شد ! !5
به خدا قسم من آن سخنان را باور نمیکنم !
زیرا به کلام خداوند متعال یقین دارم که دربارهی فرعون میفرماید :
« فرعون گفت من پروردگار اعلای شما هستم ، پس خداوند او را دچار عذاب آخرت و دنیا نمود » .6
و در جای دیگر قرآن میفرماید :
« فرعون پیشاپیش قومش وارد دوزخ میشود » .7
و مدعی میباشند آن گاه که شخص به یقین رسد ، شریعت از وی باطل میگردد .8
و آن صوفی تهی از معرفت ، قاتل تو ـ که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم او را شقیترین اشقیاء از اول تا آخر معرفی میکند ـ را تبرئه میکند و فاعلیت وی را بر آن جنایت بزرگ نفی میکند و به خدا نسبت میدهد و از او تمجید مینماید ! !9
یا دیگری که پیروانش او را عارف میدانند ، در مقام بت پرستی میگوید :
مسلمان گر بدانستی که بت چیست یقین کردی که دین در بتپرستی است10
طبق معارف آنان همه چیز رشحهای از ذات الهی است ؛ بنابراین بت هم جدا از ذات خداوند نیست ، پس بت پرست هم خدا را میپرستد ! !
یکی از شارحان این اباطیل میگوید :
یعنی اگر مسلمان که قائل به توحید است و انکار بت مینماید ، بدانستی و آگاه شدی که فی الحقیقه بت چیست و مظهر کیست و ظاهر به صورت بت چه کسی است ، بدانستی که البته دین حق در بتپرستی است زیرا که بت مظهر هستی مطلق است که حق است ؛ پس بت من حیث الحقیقه حق باشد و دین و عادت مسلمانی حق پرستیاست و بت پرستی عین حق پرستی ، پس هر آینه دین در بت پرستی باشد .
سپس میگوید :
بتپرستان را تویی مطلوب جان هست از بت روی تو محبوب جان11
یا امیرالمؤمنین !
این اشخاص به صراحت میگویند بت پرست خدا را میپرستد ؛ زیرا بت همان ذات خداست که این گونه روی زمین ظهور نموده است ! !
دیگری در این مقام میگوید :
در بت کدهها غیر تو را مینپرستند آن کس که برد سجده بر سنگ و گل و چوب
ز اصنام سومنات ز حسن تو چنین جلوه کرد شد بت پرست عابد اصنام سومنات
لات و منات را ز سر شوق سجده کرد کافر چو دید حسن تو را از منات و لات12
یا مولای عارفان حقیقی !
اینان و پیروانشان مدعیاند که این سخنان متعفّن که کاملاً مغایر با وحی الهی و مکتب انبیاء است ، را هر کسی نمیفهمد ! میگویند : دقیقترین و ظریفترین نکات توحیدی در این سخنان است ! !
یا امیر مؤمنان !
من بیزاری خودم را از این سخنان متعفّن و باطل اعلام میدارم ؛ زیرا پذیرش این گونه معارف مساوی است با انکار شما و معارف خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام .
در معارفی که شما عرضه نمودهاید ، خدا مباین با تمام مخلوقات خویش است و هیچ گونه سنخیتی بین پدیدهها و خداوند متعال نمیباشد ؛ ولی آنان میگویند تمام اشیاء ظهور خود خداست و این خداست که به صورتهای گوناگون درآمده است و آن دیگری میگوید : این خداست که به صورت حمار ( الاغ ) ظاهر شده است .13
پناه میبرم بر خدا از این سخنان پوچ و باطل !
البته علمای وارستهی مکتب تو یا امیرالمؤمنین ! همواره در طول تاریخ با قلمشان عقاید این راهزنان عقاید را ابطال نمودهاند .14
و این مواردی که ذکر شد ذرهای بود از خروارها معارف باطلی که اینان مطرح نمودهاند ؛ زیرا دامان تو و خاندانت را رها کردند و به سیر و سلوک و تجربیات شخصی خود در جهت رسیدن به معارف اکتفا نمودند و این چنین دچار لغزشی بزرگ گردیدند .
من گواهی میدهم که هر راه و مسیری جز راه و مسیر تو و خاندانت به ناکجا آباد ختم میگردد ! !
معارف پیش شماست زیرا تمام حق پیش شماست .
در این قسمت برخی از سخنان ارزشمندت که در توحید و خداشناسی و معارف الهی است را میآورم که مشتاقانت از این گنجهای بیمانند بهرهمند گردند .
سپاس خداوندی را که سخنوران از ستودن او عاجزند و حسابگران از شمارش نعمتهای او ناتوان و تلاش گران از ادای حق او درماندهاند ؛ خدایی که افکار ژرفاندیش ، ذات او را درک نمیکنند و دست غواصان دریای علوم به او نخواهد رسید ؛ پروردگاری که برای صفات او حد و مرزی وجود ندارد وتعریف کاملی نمیتوان یافت و برای خدا وقتی معین و سرآمدی مشخص نمیتوان تعیین کرد .
مخلوقات رابا قدرت خود آفرید و با رحمت خود بادها را به حرکت در آورد و به وسیلهی کوهها اضطراب و لرزش زمین را به آرامش تبدیل کرد .
سرآغاز دین ، خداشناسی است و کمال شناخت خدا ، باور داشتن او و کمال باور
داشتن خدا ، شهادت دادن به یگانگی اوست و کمال توحید ، اخلاص و کمال اخلاص ، خدا را از صفات مخلوقات جدا کردن است ، زیرا هر صفتی نشان میدهد که غیر از موصوف و هر موصوفی گواهی میدهد که غیر از صفت است ؛ پس کسی که خدا را با صفت مخلوقات تعریف کند او را به چیزی نزدیک کرده [ همتایی برای خدا تصور کرده است [و با نزدیک کردن خدا به چیزی ، دو خدا مطرح شده ، و با مطرح شدن دو خدا ، اجزا برای او تصور نموده و با تصور اجزا برای خدا ، او را نشناخته است .
و کسی که خدا را نشناسد ، به سوی او اشاره میکند و هر کس به سوی خدا اشاره کند ، او را محدود کرده ، به شمارش آورد و آن کس که بگوید : خدا در چیست ؟ او را در چیز دیگری پنداشته است و کسی که بپرسد : خدا بر روی چه چیزی قرار دارد ؟ به تحقیق جایی را خالی از او در نظر گرفته است ، در صورتی که خداوند همواره بوده و از چیزی به وجود نیامده است . با همه چز هست ، نه اینکه همنشین آنان باشد ؛ و با همه چیز فرق دارد نه اینکه از آنان دور و بیگانه باشد .
انجام دهندهی همهی کارهاست بدون حرکت و ابزار و وسیله ، بیناست حتی در آن هنگام که پدیدهای وجود نداشت ، یگانه و تنها است زیرا کسی نبوده تا با او انس گیرد و یا از فقدانش وحشت کند .
موجودات را خلق کرد ، بدون نیاز به فکر و اندیشهای یا استفاده از تجربهای ، بیآنکه حرکتی ایجاد کند و یا تصمیمی مضطرب در او راه داشته باشد . برای پدید آوردن موجودات وقت مناسبی قرار داد و موجودات گوناگون را هماهنگ کرد و در هر کدام ، غریزهی خاص خودش را قرار داد و غرائز را همراه آنان گردانید . خداوند پیش از آن که موجودات را بیافریند ، از تمام جزئیات وجوانب آنها آگاهی داشت و حدود و پایان آنها را میدانست و از اسرار درون و بیرون پدیدهها آشنا بود .15
ستایش خداوندی را سزاست که از اسرار نهان آگاه است و نشانههای آشکاری در سراسر هستی بر وجود او شهادت میدهند ، هرگز برابر چشم بینندگان ظاهر نمیگردد . نه چشم کسی که او را ندیده میتواند انکارش کند و نه قلبی که او را شناخت میتواند
مشاهدهاش نماید . در والایی و برتری از همه پیشی گرفته ؛ پس از او برتر چیزی نیست ، و آنچنان به مخلوقات نزدیک است که از او نزدیکتر چیزی نمیتواند باشد .
مرتبهی بلندش ، او را از پدیدههایش دور نساخته و نزدیکی او با پدیدهها ، او را مساوی چیزی قرار نداده است . عقلها را بر حقیقت ذات خود آگاه نساخته ، و انسانها را از معرفت و شناسایی خود باز نداشته است ؛ پس اوست که همهی نشانههای هستی بر وجود او گواهی میدهند و دلهای منکران را بر اقرار به وجودش واداشته است ، خدایی که برتر از گفتار تشبیهکنندگان و پندار منکران است .16
ستایش خداوندی را سزاست که صفتی بر صفت دیگرش پیشی نگرفته تا بتوان گفت پیش از آن که آخر باشد ، اول است و قبل از آن که باطن باشد ، ظاهر است . هر واحد و تنهایی جز او اندک است ، هر عزیزی جز او ذلیل و هر نیرومندی جز او ضعیف و ناتوان است ؛ هر مالکی جز او بنده و هر عالمی جز او دانش آموز است ؛ هر قدرتمندی جز او ، گاهی توانا و زمانی ناتوان است ؛ هر شنوندهای جز خدا در شنیدن صداهای ضعیف کر و برابر صداهای قوی ، ناتوان است و آوازهای دور را نمیشنود .
مخلوقات را برای تقویت فرمانروایی ، و یا برای ترس از آینده ، یا یاری گرفتن در مبارزه با همتای خود و یا برای فخر و مباهات شریکان و یا ستیزهجویی مخالفان نیافریده است ، بلکه همه آفریدههای او هستند و در سایهی پرورش او ، بندگانی فروتن و فرمان بردارند .
خدا در چیزی قرار نگرفته تا بتوان گفت در آن جاست و دور از پدیدهها نیست تا بتوان گفت از آنها جداست . [ یعنی خداوند غیر از اشیاء است ؛ اما سیطرهی تمام بر همهی موجودات دارد ]
آفرینش موجودات او را در آغاز ناتوان نساخته ، و از تدبیر پدیدههای آفریده شده باز نمانده است . نه به خاطر آنچه آفریده قدرتش پایان گرفته و نه در آنچه فرمان داد و مقدر ساخت دچار تردید شد ؛بلکه فرمانش استوار و علم او مستحکم و کارش بیتزلزل است .
خدایی که به هنگام بلا و سختی به او امیدوار و در نعمتها از او بیمناکاند .17
گواهی میدهم که خدایی نیست جز خدای یکتا ؛ آغاز اوست که پیش از او چیزی نیست و پایان همه اوست که بینهایت است .
پندارها برای او صفتی نمیتوانند فراهم آورند و عقلها از درک کیفیت او در ماندهاند ؛ نه جزئی برای او میتوان تصور کرد و نه تبعیض پذیر است و نه چشمها و قلبها میتوانند او را به درستی فرا گیرند .18
خداوند از اسرار پنهانی مردم و از نجوای آنان که آهسته سخن میگویند و از آنچه در فکرها به واسطهی گمان خطور میکند و تصمیمهایی که به یقین میپیوندد و از نگاههای رمزی چشم که از لابلای پلکها خارج میگردد ، آگاه است .
خدا از آنچه در مخفی گاههای دلها قرار دارد و از اموری که پشت پردهی غیب نهان است و آنچه را که پردههای گوش مخفیانه میشنود ، و از اندرون لانههای تابستانی مورچگان و خانههای زمستانی حشرات ، از آهنگ اندوهبار زنان غمدیده و صدای آهسته قدمها ، آگاهی دارد .
خدای سبحان از جایگاه پرورش میوه در درون پردههای شکوفهها و از مخفیگاه غارهای حیوانات وحشی در دل کوهها و اعماق درّهها ، از نهان گاه پشهها بین ساقهها و پوست درختان ، از محل پیوستگی برگها به شاخسارها و از جایگاه نطفهها در پشت پدران آگاه است .
خدا از آنچه پردهی ابر را به وجود میآورد و به هم میپیوندد و از قطرات بارانیکه از ابرهای متراکم میبارند و از آنچه که گردبادها از روی زمین برمی دارند ، و بارانها با سیلاب آن را فرو مینشانند و نابود میکنند ، از ریشهی گیاهان زمین که میان انبوه شن و ماسه پنهان شده است ، از لانهی پرندگانی که در قلهی بلند کوهها جای گرفته و از نغمههای مرغان در آشیانههای تاریک ، از لؤلؤهایی که در دل صدفها پنهان است و امواج دریاهایی که آنها را در دامن خویش پروراندند ، آگاهی دارد .
خدا از آنچه که تاریکی شب آن را فرا گرفته است و یا نور خوشید بر آن تافته
و آنچه تاریکیها و امواج نور ، پیاپی آن را در بر میگیرد و از اثر هر قدمی ، از احساس هر حرکتی ، و آهنگ هر سخنی و جنبش هر لبی و مکان هر موجود زندهای و وزن هر ذرهای و نالهی هر صاحب اندوهی اطلاع دارد .
خدا هر آنچه از میوهی شاخسار درختان و برگهایی که روی زمین ریخته و از قرارگاه نطفه و بسته شدن خون و جنین که به شکل پارهای گوشت است و پرورش دهندهی انسان و نطفه آگاهی دارد و برای این همه آگاهی ، هیچ گونه زحمت و دشواری برای او وجود ندارد و برای نگهداری این همه از مخلوقات رنگارنگ که پدید آورده دچار نگرانی نمیشود و در تدبیر امور مخلوقات ، سستی و ملالی در او راه نمییابد ، بلکه علم پروردگار در آنها نفوذ یافته و همهی آنها را شماره کرده است و عدالتش همه را در بر گرفته و با کوتاهی کردن مخلوقات در ستایش او ، باز فضل و کرمش تداوم یافته است .19
سپاس خداوندی را که بیآن که دیده شود ، شناخته شده و بیآنکه اندیشهای به کار گیرد آفریننده است ، خدایی که همیشه بوده و تا ابد خواهد بود ، آن جا که نه از آسمان دارای برجهای زیبا و نه از پردههای فرو افتاده اثری به چشم میخورد ، نه شبی تاریک و نه دریایی آرام ، نه کوهی با راههای گشوده ، نه درّهای پر پیچ و خم ، نه زمین گسترده و نه آفریدههای پراکنده وجود داشت ... .
اوست خدایی که با همهی وسعتی که رحمتش دارد ، کیفرش بر دشمنانش سخت است و با سختگیری که دارد ، رحمتش همهی دوستان را فرا گرفته است . هر کس که با او به مبارزه برخیزد ، بر او غلبه میکند و هر کس دشمنی ورزد ، هلاکش میسازد . هر کس با او کینه و دشمنی ورزد ، تیره روزش کند و بر دشمنانش پیروز است .
هر کس به او توکل نماید ، او را کفایت کند و هر کس از او بخواهد ، میپردازد و هر کس برای خدا به محتاجان قرض دهد وامش را بپردازد و هرکه او را سپاس گوید ، پاداش نیکو دهد .20
سپاس خدایی را سزاست که نبخشیدن بر مال او نیفزاید و بخشش او را فقیر نسازد ؛
زیرا هر بخشندهای جز او ، اموالش کاهش یابد و جز او هر کس از بخشش دست کشد ، مورد نکوهش قرار گیرد ... .
خدا اوّلی است که آغاز ندارد ، تا پیش از اوچیزی بوده باشد و آخری است که پایان ندارد تا چیزی پس از او وجود داشته باشد .
چشمها او را درک نمیکند ؛ زمان بر او نمیگذرد تا دچار دگرگونی گردد و در مکانی قرار ندارد تا پندار جا به جایی نسبت به او روا باشد ... .
در پیش او آنقدر از نعمتها وجود دارد که هر چه انسانها درخواست کنند تمامی نپذیرد ؛ چون او بخشندهای است که درخواست نیازمندان چشمهی جود او را نمیخشکاند و اصرار و درخواستهای پیاپی ، او را به بخل ورزیدن نمیکشاند ... .
اوست خدای توانایی که اگر وهم و خیال انسانها بخواهد برای درک اندازهی قدرتش تلاش کند ، و افکار بلند و دور از وسوسههای دانشمندان ، بخواهد ژرفای غیب ملکوتش را درنوردد و قلبهای سراسر عشق مشتاقان ، برای درک کیفیت صفات او کوشش نماید وعقلها با تلاش وصف ناپذیر از راههای بسیار ظریف و باریک بخواهند ذات او را درک کنند ، دست قدرت بر سینهی همهی نواخته ، باز گرداند ؛ که با فکر و عقل نارسای بشری نمیتوان او را درک کرد و اندازهی جلال و عزّت او در قلب اندیشمندان راه نمییابد . خدایی که پدیدهها را از هیچ آفرید ، نمونهای در آفرینش نداشت تا از آن استفاده کند یا نقشهای از آفرینندهای پیش از خود ، که از آن در آفریدن موجودات بهره گیرد .
و نمونههای فراوان از ملکوت قدرت خویش و شگفتیهای آثار رحمت خود ، که همه با زبان گویا به وجود پروردگار گواهی میدهند را به ما نشان داده که بیاختیار ما را به شناخت پروردگار میخوانند .21
سپاس خدا را که اول است و چیزی پیش از او وجود نداشت و آخر است و پس از او موجودی نخواهد بود ، چنان آشکار است که فراتر از او چیزی نیست و چنان مخفی و پنهان است که مخفیتر از او یافت نمیشود .22
ستایش خدایی را سزاست که با آفرینش مخلوقات ، بر انسان تجلّی کرد و با برهان و دلیل ، خود را بر قلبهایشان آشکار کرد .
مخلوقات را بدون نیاز به فکر و اندیشه آفرید ؛ که فکر و اندیشه مخصوص کسانیاست که دلی درون سینه داشته باشند و او چنین نیست ، که علم خداوندی ژرفای پردههای غیب را شکافته است و به افکار و عقاید پنهان احاطه دارد .23
ستایش خداوندی را که با آفرینش بندگان ، بر هستی خود راهنمایی فرمود و آفرینش پدیدههای نو ، بر ازلی بودن او گواه است و شباهت داشتن مخلوقات به یکدیگر دلیل است که او همتایی ندارد و حواس بشری ذات او را درک نمیکند و پوششها او را پنهان نمیسازد ، زیرا سازنده و ساخته شده ، فرا گیرنده و فرا گرفته ، پروردگار و پرورده ، یکسان نیستند .
یگانه است نه از روی عدد ؛ آفریننده است نه با حرکت و تحمل رنج ؛ شنواست بدون وسیلهی شنوایی و بیناست بیآنکه چشم گشاید و بر هم نهد ؛ در همه جا حاضر است نه آن که با چیزی تماس گیرد و از همه چیز جداست ، نه اینکه فاصلهی بین او و موجودات باشد ؛ آشکار است نه با مشاهدهی چشم ؛ پنهان است نه به خاطر کوچکیو ظرافت ؛ از موجودات جدا و با آنان مباین است و بر آنها چیره و تواناست و هر چیزی برابرش خاضع و بازگشت همه به سوی خداست .
آن که خدا را وصف کند [ با اوصاف مخلوقات ] محدودش کرده و آن که محدودش کند ، او را به شمارش آورده و آن که خدا را به شمارش آورد ، ازلیت او را باطل کرده است .
کسی که بگوید خدا چگونه است ؟ او را توصیف کرده و هر که بگوید خدا کجاست ؟ مکان برای او قائل شده است .
خداوند عالم بود ، آنگاه که علومی وجود نداشت ؛ پرورنده بود آنگاه که پدیدهاینبود و توانا بود آنگاه که توانایی نبود .24
سپاس خداوندی را سزاست که آفرینندهی بندگان و گسترانندهی زمین
و جاریکنندهی آب در زمینهای پست و رویانندهی گیاه در کوهها و تپههای بلند میباشد ، نه اول او را آغازی و نه ازلی بودن او را پایانی است ؛ آغاز هر چیزی و جاودان است و پایدار و ماندگار بدون مدت و زمان است .
پیشانی بندگان برابر عظمت او به خاک افتاده و لبها در اعتراف به یگانگی او در حرکتاند . به هنگام آفرینش ، برای هر پدیدهای حد و مرزی قرار داد تا برای وجود بینهایت او همانندی نباشد .
گمانها خدا را به اندازهها و حرکتها و اندامها و آلتها نمیتوانند اندازهگیری نمایند .
نمیتوان گفت خدا از کی بود ؟ وجود آشکاری است که نمیتوان پرسید از چیست ؟ و حقیقت پنهانی است که نمیتوان پرسید در کجاست ؟ نه جسم است که او را نهایتی باشد و نه پوشیدهای که چیزی او را در بر گرفته باشد ؛ به موجودات آن قدر نزدیک نیست که به آنها چسبیده و آن قدر دور نیست که جدا و بریده باشد .25
هیچ کاری خدا را از کار دیگر باز نمیدارد و گذشت زمان در او دگرگونی ایجاد نمیکند و مکانی او را در بر نمیگیرد ؛ هیچ زبانی قدرت وصف او را ندارد و چیزی از خدا مخفی و پنهان نیست ؛ نه تعداد قطرات فراوان آبها و نه ستارگان انبوه آسمان و نه ذرّات خاک همراه با گردبادها در هوا و نه حرکات مورچگان بر سنگهای سخت و نه استراحتگاه مورچگان ریز زیر شبهای تار ؛ خدا از مکان ریزش برگ درختان و حرکات مخفیانه چشمها آگاه است .26
دیدهها هرگز او را آشکار نمیبینند ، اما دلها با ایمان صادق او را در مییابند . خدا به همه چیز نزدیک است نه آن که به اشیاء چسبیده باشد ؛ از همه چیز دور است نه آن که از آنها بیگانه باشد ؛ گوینده است نه با اندیشه و فکر ؛ اراده کننده است نه از رویآرزو و خواهش ؛ سازنده است نه با دست و پا ؛ لطافت دارد نه آن که پوشیده و مخفی باشد ؛ بزرگ است نه با ستمکاری ؛ بیناست نه با حواس ظاهری ؛ مهربان است نه با نازک دلی ؛ سرها و چهرهها در برابر عظمت او به خاک افتاده و دلها از ترس او بیقرارند .27
خدا از کسی متولد نشد تا در عزت و توانایی دارای شریک باشد ، فرزندی ندارد
تا وارث او باشد ، وقت و زمان از او پیشی نگرفت و زیادی و نقصان در او راه ندارد ؛ خدا با نشانههای تدبیرِ استوار ، و خواستههای حکیمانه در خلقِ نظام ، در برابر غفلتها ، آشکارا جلوه کرده است .28
ستایش خداوندی را سزاست که حواس پنجگانه او را درک نکنند و مکانها او را در برنگیرند ، دیدگان او را ننگرند و پوششها او را پنهان نسازند ، با « حدوث آفرینش » ازلی بودن خود را ثابت کرد و با پیدایش انواع پدیدهها ، وجود خود را اثبات فرمود و با همانند داشتن مخلوقات ثابت شد که خداوند همانندی ندارد .
خدا در وعدههای خود راستگو ، و برتر از آن است که بر بندگان ستم روا دارد ؛ میان مخلوقات به عدل و داد رفتار کرد و در اجرای احکام عادلانه فرمان داد ، حادث بودن اشیاء ، گواه بر ازلیت او و ناتوانی پدیدهها ، دلیل قدرت بیمانند او و نابودی پدیدهها ، گواه دائمی بودن اوست .
خدا یکی است نه با شمارش ، همیشگی است نه با محاسبهی زمان ، برپاست نه با نگهدارندهای ، اندیشهها او را « اثبات » میکنند نه اینکه ذات او « قابل شناسایی » است ؛ نشانههای خلقت به او گواهی میدهند نه به حضور مادی ، فکرها و اندیشهها بر ذات او احاطه ندارند ، که با آثار عظمت خود بر آنها تجلی کرده است و نشان داد که او را نمیتوانند تصور کنند و داوری این ناتوانی را بر عهدهی فکرها و اندیشهها نهاد .
بزرگی نیست دارای درازا و پهنا و ژرفا ، که از جسم بزرگی برخوردار باشد . و با عظمتی نیست که کالبدش بینهایت بزرگ و ستبر باشد ؛ بلکه بزرگی خدا در مقام و رتبت و عظمت او در قدرت و حکمت اوست .29
کسی که کیفیتی برای خدا قائل شد یگانگی او را انکار کرده و آن کس که همانندی برای او قرار داد به حقیقت خدا نرسیده است . کسی که خدا را به چیزیتشبیه کرد به مقصد نرسید . آن کس که به او اشاره کند یا در وهم آورد ، خدا را بینیاز ندانسته است ... . سازندهای غیر محتاج به ابزار ، اندازه گیرندهای بینیاز از فکر و اندیشه ، و بینیاز از یاری دیگران است . با زمانها همراه نبوده و از ابزار و وسائل
کمک نگرفته است . هستی او برتر از زمان ، و وجود او بر نیستی مقدم است و ازلیت او را آغازی نیست . با پدید آوردن حواس ، روشن میشود که حواسی ندارد و با آفرینش اشیاء متضاد ، ثابت میشود که دارای ضدّی نیست و با هماهنگ کردن اشیاء دانسته میشود که همانندی ندارد ... .
خدایی که حدّی ندارد و با شماره محاسبه نمیگردد که همانا ابزار و آلات ، دلیل محدود بودن خویشاند و به همانند خود اشاره میشوند .
اینکه میگوئیم موجودات از فلان زمان پدید آمدهاند پس قدیم نمیتوانند باشند و « حادث »اند و این که میگوئیم حتما پدید آمدند ، « ازلی » بودن آنها رد میشود و اینکه میگوئیم اگر چنین بودند کامل میشدند ، پس در تمام جهات کامل نیستند .
خدا با خلق پدیدهها در برابر عقلها جلوه کرد و از مشاهدهی چشمها برتر و والاتر است ، و حرکت و سکون در او راه ندارد ؛ زیرا او خود حرکت و سکون را آفرید ، چگونه ممکن است آنچه را که خود آفریده در او اثر بگذارد ؟ یا خود از پدیدههای خویش اثر پذیرد ؟30
و صدها سخن نورانی و بسیار عالی و پر بها و بینظیر که از تو یا امیرالمؤمنین ! باقی مانده است ، که هر کدام از آنها چشمهی پر آب جوشانی است که کام طالبان معارف ناب الهی را سیراب میکند .
در این معارف عالی ، خداوند متعال به گونهای تعریف شده است که هیچ گونه تجانس و تسانخ با مخلوقات خویش ندارد .
آری !
در تعالیم نورانی شما خاندان طهارت ، خداوند مباین با پدیدههای خویش است و هیچ وجه تشابه و سنخیتی با اشیاء ندارد ؛ در حالی که در تفکرات بشری کمال سنخیت و تشابه را بین خالق و مخلوق قائلاند ؛ بلکه در مواردی پا را فراتر میگذارند و میگویند :
«عارف کسی است که خداوند را در هر چیز ببیند؛ بلکه او را عین هر چیز ببیند».31
در کلام نورانی تو که گذشت ، خداوند خالق اشیاء است و او تنها ذات ازلی و قدیم است و تمام موجودات دیگر مسبوق به عدم ( موجود نبودند سپس خداوند آنها را خلق نمود ) و حادث میباشند .
در معارف نورانی تو ، تنها موجود قدیم خداوند متعال است و سایر موجودات مخلوق خدا هستند که او بدون نقشه و طرح و بدون مواد اولیه آنان را ایجاد کرده است .
میتوان گفت که مهمترین اصل شما خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام در تبیین معارف توحیدی ، اصل « تباین ذاتی خداوند متعال با اشیاء » میباشد ، به این معنا که خداوند مطلقا هیچ شباهتی با مخلوقات خویش ندارد و به قدر ذرهای مشابهت و سنخیت بین او و پدیدههایش وجود ندارد ؛ همچنین خداوند متعال در صفات خود نیز بینظیر و بیشبیه است ، به این معنا که آن صفاتی که در مخلوقات موجود است ، مخلوقِ خدا و اعطای الهی به آنان میباشد ، نه این که : « صفات مخلوقات همان صفات الهی است با این تفاوت که در وجود خداوند قویتر و نامحدود است و در وجود مخلوقات ضعیف شدهی آن ومحدود » .
تفکر فوق ، تفکری است که از معارف بشری برخاسته است و معارف پر بار و نورانی شما خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام غیر از اینها را بیان میدارد ؛ به عنوان نمونه چند سخن ارزشمند از فرزندانت که در تباین مطلق خداوند با مخلوقات بیان فرمودهاند را نقل میکنم :
فرزندت امام باقر علیهمالسلام میفرماید :
ذات خداوند از ذات خلق تهی و خالی است و ذات خلق هم از ذات خداوند تهیو خالی است ؛ هر شیئی مخلوق است جز خداوند که خالق اشیاء است .32
فرزندت امام صادق علیهالسلام میفرماید :
مخلوقاتش در او نیست ( یعنی مخلوقات خصوصیات او را ندارند ) و او در مخلوقاتش نیست .
و میفرماید :
هر که پندارد که خدا از چیزی است یا در چیزی است یا بر چیزی است ، کافر شده است .33
و میفرماید :
کُنه او تفاوت است میان او و مخلوقاتش ، و این که خداوند غیر از مخلوقاتش است ، او را حد نمیزند ؛ بلکه دیگر اشیاء حد میخورند .34
و میفرماید :
خداوند مباین و غیر از مخلوقاتش است ؛ یعنی غیریت تام با مخلوقاتش دارد .
فرزندت امام رضا علیهالسلام میفرماید :
پس هر چه که در مخلوقاتش است آن در خدا پیدا نمیشود و آنچه که در مخلوقات است ممتنع و محال است که در خدا باشد .35
و خود نیز فرمودی :
خداوند کسی است که از آفریدگانش جدا و مباین میباشد و هیچ چیز مانند او نیست .36
و صدها سخن گهربار دیگر از شما خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام که به صراحت مباینت خداوند متعال را با اشیاء مطرح فرمودهاید ؛ و این در حالی است که در تفکرات بشری مدام از تشابه و سنخیت کامل خداوند با اشیاء سخن میگویند .
یکی از آنان که بسیار مشهور است و جمع زیادی را پشت سر خود به ناکجا آباد کشانده ، میگوید :
در عالم جز وجود حق متعال وجود دیگری نیست و این خود خداست که به صورتها و احوالات گوناگون که به آنها ممکنات و مخلوقات گفته میشود ، ظهور نموده است .37
و میگوید :
وقتی که خدا را مشاهده میکنیم ، در حقیقت خود را میبینیم ؛ زیرا ذات ما ، عین ذات اوست و تفاوتی بین ما و او نیست مگر از نظر تعین و محدودیت و اطلاق و وقتی که خداوند ما را دید ، در حقیقت خود را دیده است چون ذات اوست که با تعین و شخصیت پذیری به صورت ما در آمده است .38
و نیز میگوید :
مسیحیان با گفتن « مسیح خداست » از این جهت کافر نشدند که خدا را با عیسی متحد شمردند ؛ بلکه کفر آنان برای این بود که قائل به الوهیت عیسی به تنهاییبودند و این خطا بود ؛ زیرا خداوند هم عیسی است و هم هر چیز دیگری که ما در این عالم میبینیم .39
و فراوان از این عقادی باطل که در آثار او و پیروانش فراوان یافت میشود ؛ اما پیروان راستین تو دل خوش و شاداند که تو را دارند که تو سرچشمهی تمام معارف الهی هستی و مطمئن دل به تو میسپارند و از زلال معارف شما خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام بهرهمند میشوند .
آنان صدای برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم که فرمود : علیهمیشه با حق است و حق همیشه با علی است ، را در همه اعصار میشنوند و جز دامان تو و خاندان پاک و مطهرت علیهمالسلام دامان کسی را نمیگیرند .
در پایان این حکمت فرازهایی از مناجات زیبا ، روح بخش و ملکوتی تو ـ که در مسجد کوفه خواندی ـ را میآورم تا قلبهای مشتاقانت از آن جلا یابند ؛ همان مناجاتی که قلبها را فرو میریزد و اشکها را جاری میسازد :
ای آقای من ، ای آقای من ! تو مولایی و من بندهام و آیا در حق بنده چه کسی جز مولایش ترحم خواهد کرد ؟ !
ای آقای من ، ای آقای من ! تویی مالک وجود من و من مملوک توأم و آیا در حق مملوک جز مالکش که ترحم خواهد کرد ؟ !
ای آقای من ، ای آقای من ! تویی مقتدر و با عزت و من بندهی ذلیل توأم و آیا در حق شخص ذلیل جز ذات با عزت و اقتدار که ترحم خواهد کرد ؟ !
ای آقای من ، ای آقای من ! تویی آفریننده و من مخلوق توأم و آیا در حق مخلوق جز آفرینندهی او چه کسی ترحم خواهد کرد ؟ !
ای آقای من ، ای آقای من ! تویی خدای بزرگ و من بندهی حقیر ناچیز و آیا چه کسی در حق بنده ناچیزی جز خدای بزرگ ترحم خواهد کرد ؟ !
ای آقای من ، ای آقای من ! تویی قوی و توانا و من ضعیف و ناتوانم و آیا در حق ضعیفی ناتوان جز شخصی قوی و توانا که ترحم خواهد کرد ؟ !
ای آقای من ، ای آقای من ! تویی بینیاز و غنی بالذّات و من فقیرم و آیا در حق فقیری محتاج جز غنی بینیاز که ترحم خواهد کرد ؟ !40
سلام خدا بر تو باد یا اباالحسن !
که تویی میزان و صراط مستقیم و باب معرفت خداوند رب العالمین .
حکمتنامهی سیام :
بیان برخی از احادیث معصومین علیهمالسلام در مباینت خداوند با مخلوقات خویش و نقد تفکّرات صوفیانه .
1 ـ یا کمیل ! لا تأخذ إلاّ عنّا تکن منّا .
( تحف العقول ، ابن شعبه حرّانی ، ص119 )
2 ـ تَاللهِ لَقَد عُلِّمتُ تَبلِیغَ الرِّسَالاتِ ، وَ إِتمَامَ العِداتِ ،وَ تَمَامَ الکَلِماتِ . وَ عِندَنا ـ أَهلَ البَیتِ ـ أَبوَابُ الحُکمِ وَ ضِیَاءُ الأَمرِ .
( نهج البلاغه ، خطبه 120 )
3 ـ کذب من زعم أنّه من شیعتنا و هو متمسّک بعروة غیرنا .
( وسائل الشیعه ، شیخ حر عاملی ، ج 11 ، ص84 )
4 ـ ابنعربی که طرفدارانش وی را پدر عرفان اسلامی میدانند ، در بیان داستان موسی علیهالسلام و هارون علیهالسلام و سامری ادعا دارد : زمانی که موسی علیهالسلام به سوی قوم خود بر گشت و قوم خویش را گوساله پرست دید و برادر خود را مورد مؤاخذه قرار داد ، به این علت بود که وی انکار عبادت گوساله ( بت ) را میکرد و قلب او مانند قلب موسی علیهالسلام وسعت نداشت تا بداند که گوسالهپرستی هم خداپرستی است ! !
متن جملهی وی چنین است :
و کان موسی [ علیه السلام ] أعلم بالأمر من هارون [ علیه السلام ] لأنّه علم ما عبده أصحاب العجل ، بأنّ اللّه قد « قضی ألاّ یعبد إلاّ إیّاه » و ما حکم اللّه بشیء إلاّ وقع ؛ فکان عتب موسی [ علیه السلام ] أخاه هارون [ علیه السلام ] لما وقع الأمر فی إنکاره و عدم اتّساعه ؛ فإنّ العارف من یری الحقّ فی کلّ شیء ، بل یراه عین کلّ شیء .
ترجمه و شرح : موسی [ علیه السلام ] به واقع و نفس الامر و به امر توحید اعلم از
هارون [ علیه السلام ] بود ؛ چه اینکه میدانست اصحاب عجل ( گوسالهپرستان ) چه کسی را پرستش میکردند . [ یعنی موسی علیهالسلام میدانست که گوسالهپرستان هم در واقع خدا پرستند و هارون علیهالسلام نمیدانست ! [زیرا او عالم بود که خداوند حکم فرموده که جز او پرستش نشود . [ ابن عربی « قضی » در آیه فوق را قضای تکوینی گرفته ، در حالی که تمام مفسران میگویند قضای تشریعی است ] و آنچه را حکم فرموده ، غیر آن نخواهد شد ؛ پس جمیع عبادتها [ حتی بت پرستی [ عبادت حق تعالی است ؛ اما « ای بسا کس را که صورت راه زد » بنابراین عتاب موسی [ علیه السلام ] به برادرش هارون [ علیه السلام ] از این جهت بود که هارون [ علیه السلام ] انکار عبادت عجل مینمود و قلب او چون موسی [ علیه السلام [ اتساع نداشت ؛ چه اینکه عارف ، حق را در هر چیزی میبیند ، بلکه او را عین هر چیزی میبیند .
( ممدالهم در شرح فصول الحکم ، حسن حسنزاده آملی ، ص 514 )
5 ـ ابن عربی در کتاب فصوص الحکم ، فصّ موسویه میگوید :
فقبضه طاهرا مطهّرا لیس فیه من الخبث لأنّه قبضه عند ایمانه .
6 ـ « فَحَشَرَ فَنادی ، فَقالَ أَنَا رَبُّکُمُ الاْءَعْلی ، فَأَخَذَهُ اللهُ نَکالَ الاْآخِرَةِ وَ الاْءُولی »
ترجمه : و ( ساحران را ) جمع کرد و ( مردم را ) دعوت نمود و گفت : من پروردگار برتر شما هستم . از این رو خداوند او را به عذاب آخرت و دنیا گرفتار ساخت . ( سوره نازعات ، آیه 25 )
7 ـ « یَقْدُمُ قَوْمَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النّارَ وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ * وَ أُتْبِعُوا فی هذِهِ لَعْنَةً وَ یَوْمَ الْقِیامَةِ بِئْسَ الرِّفْدُ الْمَرْفُودُ »
ترجمه : روز قیامت ، او در پیشاپیش قومش خواهد بود و ( به جای چشمههای زلال بهشت ) آنها را وارد آتش میکند و چه بد آبشخوری است ( آتش ) ، که بر آن وارد میشوند ! آنان در این جهان و روز قیامت ، لعنتی به دنبال دارند و چه بد عطایی است ( لعن و دوری از رحمت خدا ) ، که نصیب آنان میشود . ( سوره هود ، آیات 98 و 99 )
8 ـ مولوی در مقدمهی دفتر پنجم مثنوی مینویسد : « إذا وصلت الحقایق بطلت الشرایع ؛ یعنی : آنگاه که انسان [ با سلوکش ] به حقایق رسید ؛ حکم شریعت برای او باطل میشود !! » ، سپس برای اثبات مدعای خود مثالهایی میزند .
9 ـ مولوی در دفتر دوم مثنوی دربارهی ابن ملجم ( لعنة اللّه علیه ) میگوید :
آلت حقی تو ، فاعل دست حق کی زنم بر آلت حق ، طعن و دق
سپس از قول امیر المؤمنین علیهالسلام میگوید :
لیک بیغم شو شفیع تو منم مالک روحم نه مملوک تنم !
با این سخن مولوی نه تنها ابن ملجم ( لعنة اللّه علیه ) از جنایت بزرگش تبرئه میشود ؛ بلکه دست و شمشیر و آستین او دست و شمشیر و آستین خدا میشود ! !
10 ـ گلشن راز ، شیخ محمود شبستری .
11 ـ شرح گلشن راز ، محمدلاهیجی ، صص539 و 538
12 ـ دیوان مغربی ، ص75
13 ـ داوود قیصری در شرح سخنان ابن عربی میگوید :
إنّ لکلّ شیء جمادا کان أو حیوانا ، حیاة و علما و نطقا و إرادة و غیرها ممّا یلزم الذات الإلهیّة ، لأنّها هی الظاهرة بصور الحمار و الحیوان .
برای هر چیزی چه جماد ، چه حیوان باشد ، حیات ، علم ، نطق و اراده و صفاتی مانند آن است که آن صفات از خصائص ذات الهی است ، پس خود خداوند است که به صورت الاغ و حیوان ظاهر شده است .
( شرح فصوص قیصری ، ص 252 )
14 ـ مرحوم شیخ حر عاملی کتاب « الإثنی عشریّة فی الردّ علی الصوفیّة » را در رد مبانی صوفیه به نگارش در آورد .
مرحوم مقدس اردبیلی کتاب « حدیقة الشیعة » را در رد عقاید آنان نوشت .
مرحوم علامه مجلسی در بسیاری از مجلدات کتاب بحارالأنوار با ادلهی عقلی و شرعی مبانی صوفیه را رد کرده است .
15 ـ نهج البلاغه ، خطبه 1
16 ـ همان ، خطبه 49
17 ـ همان ، خطبه 65
18 ـ همان ، خطبه 85
19 ـ همان ، خطبه 91
20 ـ همان ، خطبه 90
21 ـ همان ، خطبه 91
22 ـ همان ، خطبه 96
23 ـ همان ، خطبه 108
24 ـ همان ، خطبه 102
25 ـ همان ، خطبه 163
26 ـ همان ، خطبه 178
27 ـ همان ، خطبه 179
28 ـ همان ، خطبه 182
29 ـ همان ، خطبه 185
30 ـ همان ، خطبه 186
31 ـ ابن عربی در کتاب فصوص الحکم ، فصّ هارونیه میگوید :
فإنّ العارف من یری الحقّ فی کلّ شیء بل یراه عین کلّ شیء .
32 ـ امام باقر علیهالسلام :
إنّ اللّه خِلْوٌ مِن خلقِه و خلقَه خِلْوٌ منه و کلّ ما وقع علیه اسم شیء فهو مخلوق ما خلا اللّه .
( اصول کافی ، ج1 ، ص240 )
امام صادق علیهالسلام :
لا خلقه فیه و لا هو فی خلقه .
( اصول کافی ، ج1 ، ص264 )
33 ـ امام صادق علیهالسلام :
من زعم أنّ اللّه من شیء أو فی شیء أو علی شیء فقد کفر .
( اصول کافی ، ج1 ، ص368 )
34 ـ امام صادق علیهالسلام :
و کنهه تفریق بینه و بین خلقه و غیوره تحدید لما سواه .
( بحار الأنوار ، ج4 ، ص227 )
35 ـ امام رضا علیهالسلام :
فکلّ ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه و کلّ ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه .
( بحار الأنوار ، ج4 ، ص230 )
36 ـ امام علی علیهالسلام :
الذی بان من الخلق فلا شیء کمثله .
( توحید صدوق ، ص32 )
37 ـ ابن عربی میگوید :
ولیس الوجود إلاّ وجود الحقّ ، بصور أحوال ما هی علیه الممکنات فی أنفسها وأعیانها .
( فصوص الحکم ، فصّ یعقوبی ، ص96 )
38 ـ فإذا شهدناه شهدنا نفوسنا لأنّ ذواتنا عین ذاته لا مغایرة بینهما إلاّ بالتعیّن و الإطلاق . و إذا شهدنا ، أی الحقّ ؛ شهد نفسه ، أی ذاته الّتی تعیّنت و ظهرت فی صورتنا .
( شرح فصوص قیصری ، ص 85 )
39 ـ فصوص الحکم ، فصّ پانزدهم .
اینکه آنان گفتند خداوند مسیح بن مریم علیهماالسلام است از جهت تعین هویت حق به صورت عیسی علیهالسلام ،راست گفتهاند ؛ همچنین ، این که عیسیبن مریم است ، علیهماالسلام راست گفتهاند ؛ ولکن حصر حق تعالی در صورت عیسی علیهالسلام نادرست و باطل است ؛ زیرا همهی عالم چه غیب و چه شهود صورت حق است نه عیسای فقط !
( ممدالهمم در شرح فصول الحکم ، حسن حسن زاده آملی ، ص521 )
40 ـ بخشی از مناجات امیرالمؤمنین علیهالسلام در مسجد کوفه :
مولای یا مولای ! أنت المولی و أنا العبد و هل یرحم العبد إلاّ المولی !
مولای یا مولای ! أنت المالک و أنا المملوک و هل یرحم المملوک إلاّ المالک !
مولای یا مولای ! أنت العزیز و أنا الذلیل و هل یرحم الذّلیل إلاّ العزیز !
مولای یا مولای ! أنت الخالق و أنا المخلوق و هل یرحم المخلوق إلاّ الخالق !
مولای یا مولای ! أنت العظیم و أنا الحقیر و هل یرحم الحقیر إلاّ العظیم !
مولای یا مولای ! أنت القویّ و أنا الضعیف و هل یرحم الضعیف إلاّ القویّ !
مولای یا مولای ! أنت الغنیّ و أنا الفقیر و هل یرحم الفقیر إلاّ الغنیّ !
( المزار الکبیر ، ابن مشهدی ، ص 174 ؛ المزار ، شهید اوّل ، ص 249 ؛ بحارالأنوار ، ج 91 ، ص 110 ؛ مفاتیح الجنان ، شیخ عباس قمی )
حکمت سی و یکم :
گواهی میدهم که دنیا با تمام زیورآلاتش نتوانست ذرهای تو را بلغزاند و تو در این دار فنا ذرهای از مسیر خدا خارج نگشتی .
تو بارها در سخنان خویش فرمودی که دنیا محل گذر است نه بقا و فرمودی که ارزش انسانها بهشت جاودان خداست نه دنیای پست که آمیخته با دردها ، رنجها و نقصان هاست و بارها به مردم فرمودی که ای مردم ! وجود شما که لایق بهشت است را به دنیا ارزان نفروشید .
و خود همیشه زاهدترین انسان بودی و آن دنیایی که در نزد غالب انسانها بسیار زیبا و دلربا بود ، در نزد تو هیچ رنگ و بو و جلوهای نداشت .
تو در اواخر عمر مبارکت در همان دوران حکمرانیات که مناطق وسیعی از خاک زمین در سیطرهی حکومت تو بود نیز زاهدترین انسان روی زمین بودی و نه تنها ذرهای از بیتالمال مسلمین را در جهت رفاه و معیشت خود هزینه نکردی ،بلکه در این دوران پنج ساله بسیار بر خویشتن سخت گرفتی و نه یک بار لباس نو و فاخری پوشیدی و نه یک بارغذای لذیذ خوردی و این در حالی بود که تقریبا یک سوم از جهان آن روز زیر سیطرهی حکمرانی تو بود .1
و اما از منزل و محل سکونتت بگویم ! !
آری ، خانهای کوچک و گِلی در کنار مسجد کوفه !همان مسجدی که هر روز بدان جا میرفتی و با مردم اقامهی جماعت میکردی و آنان را به سوی خدا ارشاد مینمودی و شبها هنگامی که همهی دیدگان در خواب بود به محراب آن وارد میشدی و سر را بر زمین میگذاردی و با چشمانی پر از اشک و با نالههایت ، مولاییا مولای را نجوا مینمودی .
آری ، خانهی تو خانهای کوچک و گلی بود و اسباب و وسایل منزل تو ،جز دو سه فرش از حصیر و گلیم و چند کوزه و ظرف سفالی و یک آسیاب دستی و دو پیراهن مندرس ویک کفش پر وصله و مانند اینها چیز دیگری نبود .
و این در حالی بود که آن دشمن خدا و رئیس شجرهی خبیثه که به نام اسلام و قرآن بسیاری را علیه تو ، دور خود جمع نموده بود ، در کاخها و قصرهای مجلل و بزرگ زندگی میکرد و پیوسته شکمش را با لذیذترین غذاهای آن زمان پر مینمود و لباسهای ابریشمی بر تن میکرد .
یا مولا ! نمیخواهم بگویم که عاشقان دلباختهات یک نخ موی سر تو را به تمام عالم عوض نمیکنند ؛ بلکه میگویم عاشقانت گردی از خاک پایت و غباری از خشت منزل تو را با هزاران هزار عالَم نیز معاوضه نمیکنند .
تو لذیذترین غذاها را به یتیمان ونیازمندان میدادی ، اما خود نان جو میخوردی .
روزی مردی برای تو خوراکی خوشمزه و شیرینی به نام « پالوده » آورد و تو به آن خوراک نگریستی و آن را تناول ننمودی و فرمودی :
به خدا سوگند !تو غذاییخوش بو و خوش رنگ و با طعمی دل انگیز داری ولی من دوست ندارم نفسم را به چیزی عادت دهم که بدان عادت ندارد .2
روزی در فصل سرما عبائی را بر دوش افکنده بودی که کامل تو را از سرما محفوظ نمیداشت . یکی از یارانت به تو عرض کرد که یا علی ! خداوند در بیت المال برای شما و اهل بیتتان سهمی قرار داده ولی با خود چنین میکنی ؟
به وی فرمودی :
به خدا سوگند !من از اموال شما چیزی بر نمیگیرم و این عبا را نیز از مدینه با خود آوردهام .3
تو به تمام فرماندارانت نیز سفارش کرده بودی که با زهد و تقوا زندگی کنند و بسیار مراقب بیت المال باشند و در مصرف آن با همهی مردمان برابر باشند .
روزی خبر دار شدی که یکی از کارگزارانت که از طرف تو فرماندار بصره بود ، دعوت میهمانی سرمایه داران و ثروتمندان را پذیرفته و در مجلسی شرکت نموده که در آن همه ثروتمندان حضور داشتهاند ؛تو ناراحت شدی و با نامهای وی را مورد مذمت قرار دادی :
پس از یاد خدا و درود ! ای پسر حنیف ، به من گزارش دادهاند که مردی از سرمایه داران بصره ، تو را به میهمانی خویش فرا خوانده و تو به سرعت به سوی آن شتافتی ، خوردنیهای رنگارنگ برای تو آوردند و کاسههای پر از غذا پی در پی جلوی تو نهادند ، گمان نمیکردم میهمانی مردمی را بپذیری که نیازمندانشان با ستم محروم شده و ثروتمندانشان بر سر سفره دعوت شدهاند ، اندیشه کن در کجایی ؟و بر سر کدام سفره میخوری ؟
پس آن غذایی که حلال و حرام بودنش را نمیدانی ،دور بیفکن و آنچه را به پاکیزگی و حلال بودنش یقین داری ، مصرف کن .
سپس افزودی :
آگاه باش ! هر پیرویی را امامی است که از او پیروی میکند و از نور دانشش روشنی میگیرد ؛ آگاه باش !امام شما از دنیای خود به دو جامه فرسوده و دو قرص نان رضایت داده است ، بدانید که شما توانایی چنین کاری را ندارید ، اما با پرهیزکاری و تلاش فراوان و پاکدامنی و راستی ؛ مرا یاری دهید .
سوگند به خدا ! من از دنیای شما طلا و نقرهای نیندوخته و ازغنیمتهای آن چیزی ذخیره نکردهام ؛ بر دو جامهی کهنهام جامهای دیگر نیفزودهام و از زمین دنیا حتی یک وجب در اختیار نگرفتم و دنیای شما در چشم من از دانهی تلخ درخت بلوط ناچیزتر است .
من نفس خود را با پرهیزکاری میپرورانم ، تا در روز قیامت که هراسناکترین روزهاست ، در امان و در لغزشگاههای آن ثابت قدم باشم .
من اگر میخواستم ، میتوانستم از عسل پاک و از مغز گندم و بافتههای ابریشم برای خود غذا و لباس فراهم آورم ؛ اما هیهات که هوای نفس بر من چیره گردد و حرص و طمع مرا وادارد که طعامهای لذیذ برگزینم در حالی که در حجاز یا یمامه کسی باشد که به قرص نانی نرسد و یا هرگز شکمی سیر نخورد ، یا من سیر بخوابم و پیرامونم شکمهایی که از گرسنگی به پشت چسبیده و جگرهای سوخته وجود داشته باشد .
آیا به همین رضایت دهم که مرا امیرالمؤمنین خوانند و در تلخیهای روزگار با مردم شریک نباشم ؟ و در سختیهای زندگی الگوی آنان نگردم ؟
آفریده نشدهام که غذاهای لذیذ و پاکیزه مرا سرگرم سازد ، چونان حیوان پرواری که تمام همت او علف و یا چون حیوان رها شده که شغلش چریدن و پر کردن شکم بوده و از آیندهی خود بیخبر است .
آیا مرا بیهوده آفریدهاند ؟ آیا مرا به بازی گرفتهاند ؟ آیا ریسمان گمراهی در دست گیرم ؟ و یا در راه سرگردانی قدم بگذارم ... .
سپس فرمودی :
ای دنیا از من دور شو ، مهارت را بر پشت تو نهاده و از چنگالهای تو رهایی یافتم و از دامهای تو نجات یافته و از لغزشگاههایت دوری گزیدهام ... .
از برابر دیدگانم دور شو ، سوگند به خدا رام تو نگردم که خوارم سازی و مهارم را به دست تو ندهم که هرکجا خواهی مرا بکشی ؛ به خدا سوگند ، سوگندی که تنها ارادهی خدا در آن است ، چنان نفس خود را به ریاضت وادارم که به یک قرص نان ، هرگاه بیابم شاد شود و به نمک به جای نان خورش قناعت کند ... .
ای پسر حنیف ! از خدا بترس و به قرصهای نان خودت قناعت کن ، تا تو را از آتش دوزخ رهایی بخشد .4
روزی برادرت عقیل به عنوان میهمان به خانهات وارد شد . تو به فرزندت حسن علیهالسلام اشاره کردی که جامهای به عمویش هدیه دهد . امام حسن علیهالسلام یک پیراهن و یک ردا
از مال شخصی خود به عموی خویش اهدا کرد .شب فرا رسید و هوا گرم بود .تو و برادرت به پشت بام دارالاماره رفته و مشغول گفتگو شدید . موقع صرف شام رسید . عقیل که خود را میهمان دربار خلافت میدید ، طبعا انتظار سفرهی رنگینی داشت ولی بر خلاف انتظار وی سفرهی بسیار ساده و فقیرانهای آورده شد . با کمال تعجب از تو پرسید : غذا هر چه هست ، همین است ؟
به او گفتی : مگر این نعمت خدا نیست ؟ من که خدا را بر این نعمتها بسیار شکر میکنم و سپاس میگویم .
عقیل گفت : پس باید حاجت خویش را زودتر بگویم و مرخص شوم . من مقروضم و زیر بار قرض ماندهام ، دستور فرما هرچه زودتر قرض مرا ادا کنند و هر مقدار میخواهی به برادرت کمک بکن تا زحمت را کم کرده و به خانهی خویش روم .
تو به او گفتی : چقدر مقروضی ؟
گفت : صدهزار درهم .
گفتی : صد هزار درهم ! چقدر زیاد ! اما متأسفم برادر جان که این قدر ندارم که قرضهای تو را بدهم ولی صبر کن موقع پرداخت حقوق برسد ، از سهم خودم به تو میدهم .
او به تو گفت : چی ؟ ! صبر کنم تا وقت پرداخت حقوق برسد ؟ بیت المال و خزانهی کشور در دست تو است و به من میگویی صبر کن تا هر موقع پرداخت سهمیهها برسد ، تو هر اندازه بخواهی میتوانی از خزانه و بیت المال برداری !
برادرت عقیل مدام اصرار میکرد که مقداری از پول بیت المال را به او بدهی تا مشکلاتش بر طرف شود .
آنجا که نشسته بودید به بازار کوفه مشرف بود . صندوقهای پول تجار و بازاریها از آن جا دیده میشد ، عقیل همچنان اصرار میکرد .به او گفتی : اگر باز هم اصرار داری و سخن مرا نمیپذیری ، پیشنهادی به تو میکنم ، اگر عمل کنی تمام قرض خویش را بپردازی و بیش از آن هم داشته باشی .
عقیل گفت : چه کار کنم ؟
گفتی : در این پائین صندوقهایی است . همین که خلوت شد و کسی در بازار نماند ، برو و صندوقها را بشکن و هرچه میخواهی بردار !
گفت : صندوقها مال کیست ؟
گفتی : مال این مردم کسبه است ، اموال نقدینهی خود را در آنجا میریزند .
عقیل با تعجب رو به تو کرد و گفت : عجب !به من پیشنهاد میکنی که صندوق مردم را بشکنم و مال مردم را بردارم و بروم ؟
به او فرمودی : پس تو چطور به من پیشنهاد میکنی که صندوق بیت المال مسلمین را برای تو باز کنم ؟ مگر این مال متعلق به کیست ؟ این هم متعلق به مردمی است که اکنون در خانههای خویش خفتهاند . اکنون پیشنهاد دیگری میکنم . اگر میل داری این پیشنهاد را بپذیر .
گفت : چه پیشنهادی ؟
گفتی : اگر حاضری شمشیر خویش را بردار ، من نیز شمشیر خود را بر میدارم ؛ در نزدیکی کوفه شهر « حیره » است ، در آنجا بازرگانان عمده و ثروتمندان بزرگی هستند . شبانه دو نفری میرویم و بر یکی از آنها شبیخون میزنیم و ثروت کلانی را میربائیم و میآوریم .
او با تعجب بیشتری به تو گفت :
ای برادر جان ! من برای دزدی نیامدهام که تو این حرفها را میزنی . من میگویم از بیت المال و خزانهی کشور که در اختیار تو است اجازه بده پولی به من بدهند تا من قرضهای خود را بدهم .
تو آنگاه نگاهت را متوجه چهرهی او ساختی و فرمودی :
اتفاقا اگر مال یک نفر را بدزدیم بهتر است از اینکه مال صدها هزار نفر مسلمان را بدزدیم . چه طور شد که ربودن مال یک نفر با شمشیر دزدی است ، ولی ربودن مال عموم مردم دزدی نیست ؟ تو خیال کردهای که دزدی فقط منحصر است به اینکه کسی
حمله کند و با زور مال او را از چنگالش بیرون بیاورد ؟ ! شنیعترین اقسام دزدی همین است که تو الآن به من پیشنهاد میکنی .5
تو به شدت نسبت به بیت المال مسلمین حساس بودی و دستان بسیاری را که میخواستند به ناحق از آن توشه بردارند ، قطع نمودی .
روزی یکی از یارانت به نام عبداللّه بن زمعة از بیت المال درخواست مالی نمود ، به او فرمودی :
این اموالی که میبینی نه مال من و نه از آن توست ... غنیمتی گرد آمده از مسلمانان است که با شمشیرهای خود به دست آوردند ، اگر تو در جهاد همراهشان بودی ، سهمی چونان سهم آنان داشتی و گرنه دست رنج آنان خوراک دیگران نخواهد بود .6
تو در نامهای که به زیاد بن ابیه ، جانشین فرماندار بصره نوشتی به او هشدار از خیانت به بیت المال دادی و فرمودی :
همانا من به راستی به خدا سوگند میخورم ، اگر به من گزارش کنند که در اموال عمومی خیانت کردی کم یا زیاد ، چنان بر تو سخت میگیرم که کم بهره شده و در هزینهی عیال ،درمانده و خوار وسرگردان شوی .7
به یکی از کارگزارانت که اموالی را از بیت المال به یکی از بستگانش اهدا کرده بود ، چنین نامه نوشتی :
گزارشی از تو به من دادهاند که اگر چنان کرده باشی ، خدای خود را به خشم آوردهای و امام خویش را نافرمانی کردهای . خبر رسیده که تو غنیمت مسلمانمان را که نیزهها و اسبهایشان گرد آورده و با ریخته شدن خونهایشان به دست آمده ، به اعرابیکه خویشاوند تواند ، میبخشی ! به خدایی که دانه را شکافت و پدیدهها را آفرید ، اگر این گزارش درست باشد ، در نزد من خوار شده و منزلت تو سبک گردیده است ! پس حق پروردگارت را سبک مشمار و دنیای خود را با نابودی دین آباد مکن ؛ که زیانکارترین انسانی .
آگاه باش ، حق مسلمانانی که نزد من یا پیش تو هستند ،در تقسیم بیت المال مساوی است ،همه باید به نزد من آیند و سهم خود را از من گیرند .8
و در نامهای دیگر به یکی از فرماندارانت که از بیت المال مسلمین سوء استفاده نموده بود ، نوشتی :
... دشمنت بیپدر باد ، گویا میراث پدر و مادرت را به خانه میبری ! سبحان اللّه !! آیا به معاد ایمان نداری ؟ و از حسابرسی دقیق قیامت نمیترسی ؟ ای کسی که در نزد ما از خردمندان به شمار میآمدی ، چگونه نوشیدن و خوردن را بر خود گوارا میداری در حالی که میدانی حرام میخوری ! و حرام مینوشی !
چگونه با اموال یتیمان و مستمندان و مؤمنان و مجاهدان راه خدا ، کنیزان میخری و با زنان ازدواج میکنی ؟
پس از خدا بترس و اموال آنان را بازگردان و اگر چنین نکنی و خدا مرا فرصت دهد تا بر تو دست یابم ، تو را کیفر خواهم کرد و با شمشیری تو را میزنم که به هرکس زدم ، وارد دوزخ گردید .
سوگند به خدا ، اگر حسن و حسین [ علیهما السلام ] چنان میکردند که تو انجام دادی ، از من روی خوش نمیدیدند و به آرزو نمیرسیدند تا آن که حق را از آنان باز پس ستانم و باطلی را که به ستم پدید آمده ، نابود سازم .
به پروردگار جهانیان سوگند ، اگر آنچه که تو از اموال مسلمانان به ناحق بردی ، بر من حلال بود ، خشنود نبودم که آن را میراث بازماندگانم قراردهم ؛ پس دست نگهدار و اندیشه نما ، فکر کن که به پایان زندگی رسیدهای و در زیر خاک پنهان شده و اعمال تو را بر تو عرضه داشتند ، آنجا که ستمکار با حسرت فریاد میزند و تباه کنندهی عمر و فرصتها ، آرزوی بازگشت دارد اما راه فرار و چاره مسدود است .9
عدالت ، محوریترین اصول حکومت و سیاست تو بود ، تو در برپایی عدالت به هیچ تسامح و مصلحت اندیشی قائل نبودی و در تقسیم بیت المال همه را یکسان
میدانستی و این در حالی بود که بعد از رحلت پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم روز به روز بر بیعدالتیها و تبعیضها افزوده میشد ؛ اما در دوران خلافت تو همان سیرهی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مجددا احیا گردید که البته این روش تو در حکومت سبب کینهتوزیها و دشمنیهای شدیدی نسبت به تو گردید .
یکی از نگاههای نادرستی که بعد از رحلت برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شکل گرفت ؛ برتری طلبی و امتیازخواهی انصار و مهاجرین بود که مسیریانحرافی را در اشرافیت جدید و امتیاز طلبیها باز کرد .
تو با این امتیاز طلبیهای بیجا برخورد نمودی و اجر و پاداش مسلمانان پیشین از انصار و مهاجرین را از امتیاز طلبی و سهم خواهی در مقام و مال جدا ساختی و به مردم فرمودی :
آگاه باشید ! هرکس از مهاجرین و انصار از اصحاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم که به خاطر همنشینی با پیغمبر خود را برتر از دیگران میداند ، برتری را فردا در پیشگاه خدا مطرح کند ، اجر و ثوابش به عهده خداست . بدانید هرکس که دعوت خدا و رسولش را اجابت کرد و در دین ما داخل شد و رو به سوی قبلهی ما آورد ، او سزاوار برخورداری از حقوق و حدود اسلام است .10
سیاست تو در ادارهی کشور مبتنی بر اخلاق و کاملاً دور از خدعه و تزویر بود و این در حالی بود که معاویه هر روز با فریبکاری و دغل بازی و تجاوز ، امنیت و ثبات را از جامعه سلب کرده بود ؛ اما تو هیچ گاه حاضر نشدی در مقابله با آن قوم تبهکار از حدود انسانی و اخلاقی تجاوز کنی ، از این رو در مقابل اشخاصی که انتظار داشتند تو هم در تقابل با معاویه از حربهی نیرنگ در سیاست استفاده کنی ؛ فرمودی : به خدا سوگند معاویه زیرکتر از من نیست ؛ لیکن شیوهی او ،پیمان شکنی و گنهکاری است . اگر پیمان شکنی ناخوشایند نمینمود ، زیرکتر از من کسی نبود اما هر پیمانشکنی گناه برانگیز است و هرچه گناه بر انگیزد ، دل را تاریک گرداند .11
تو بندهی وارسته و بینظیر خدا بودی و وجودت تماما صداقت ، عدالت ، اخلاص ،
جوان مردی ، یقین ، شجاعت و مهرورزی در برابر بندگان خدا بود .
تو نه تنها حاضر نبودی که دانهای را به ستم از دهان مورچهای بستانی ؛ بلکه اگر همهی عالم را به تو میدادند نیز این کار را نمیکردی که خود فرمودی :
« به خدا سوگند ! اگر اقلیمهای هفت گانه را با آن چه در زیر آسمان است در اختیار من قرار دهند که خداوند را با گرفتن پوست جوی از دهان مورچهای نافرمانی کنم ، این کار را هرگز انجام نخواهم داد و دنیای شما از برگ جویده دهان ملخی نزد من بیارزشتر است » .12
تو مساوات و عدالت را برای همه میخواستی نه فقط برای اقشاری از مردم !
در زمان خلافتت در کوفه ، زرهات گم شد . پس از چندی آن را نزد یک مرد مسیحی یافتی . تو او را به محضر قاضی بردی و اقامهی دعوی کردی که این زره از آن من است ؛ نه آن را فروختهام و نه به کسی بخشیدهام و اکنون آن را نزد این مرد یافتهام .
قاضی ـ که منصوب تو بود ـ تا تو را دید با احترام به تو نگریست و خواست که بلافاصله بگوید که تو امیرمؤمنانی و آن مرد زره را به تو بازگرداند ؛ اما تو به او اشاره نمودی که مثل یک انسان معمولی تو را ببیند و طبق موازین دادرسی و قضاوت ، حکم کند .
قاضی به فرد مسیحی گفت : خلیفه ادعای خود را اظهار کرد ، تو چه میگویی ؟
مسیحی گفت : این زره مال خود من است و در عین حال گفتهی مقام خلافت را تکذیب نمیکنم ( ممکن است خلیفه اشتباه کرده باشد )
قاضی رو به تو کرد و گفت :
یا علی ! تو مدعی هستی و این شخص منکر است ، بنابراین طبق اصول قضاوت و دادرسی باید تو بر ادعای خود شاهد بیاوری .
تو لبخندی زدی و فرمودی : قاضی راست میگوید ، اکنون میبایست که من شاهد بیاورم ، ولی من شاهد ندارم .
قاضی روی این اصل که مدعی شاهد ندارد ، به نفع مسیحی حکم کرد و او هم زره را برداشت و روان شد .
مرد مسیحی که خود بهتر میدانست که زره مال کیست ، پس از آن که چند گامی پیمود ، وجدانش بیدار شد و برگشت و به تو گفت : این طرز حکومت و رفتار از نوع رفتارهای بشری نیست . از نوع حکومت انبیاست و زره را به تو باز گرداند .
طولی نکشید که او را دیدند که مسلمان شده و با شوق و ایمان در زیر پرچم تو در جنگ نهروان میجنگد .13
تو تا آخرین حد توان خویش به فکر نیازمندان و بیچارگان به ویژه یتیمان بودی و چه بسیار شبها دور از چشم مردمان به صورت ناشناس انواع و اقسام خوراکیها را به آنان میرساندی و هیچ کس این جریان را متوجه نبود تا آنگاه که به دست دشمن خدا به شهادت رسیدی .
روزی از یکی از کوچههای شهر کوفه عبور میکردی ، مشاهده نمودی زنیمشک آب را به دوش میکشد و نفس نفس زنان به سوی خانهاش میرود . مشک را از او گرفتی و به دوش کشیدی و آن را به در منزل زن رساندی . در خانه باز شد و چند کودک خارج شدند و به استقبال مادرشان آمدند . تو مشک آب را زمین گذاشتی و از زن پرسیدی معلوم است که مردی نداری که خودت زحمت آب کشی را متحمل شدهای ، چطور شد که بیکس ماندهای ؟
آن زن گفت : شوهرم سرباز حکومت بود . علی بن ابیطالب او را به یکی از مرزها فرستاد و در آنجا کشته شد . اکنون منم و چند طفل خردسال .
تو دیگر حرفی نزدی و سر را به زیر انداختی و با زن و فرزندانش خداحافظی نمودی و رفتی .
اما در آن روز تمام فکرت آن زن و فرزندانش بود و شب نیز نتوانستی راحت بخوابی . صبح زود زنبیلی برداشتی و مقداری آذوقه از گوشت و آرد و خرما در آن ریختی و یکسره به طرف خانهی زن و فرزندان یتیمش رفتی و در زدی . زن از پشت در گفت : کیست ؟
گفتی : همان بندهی خدا ی دیروز هستم که مشک آب را آوردم . حال مقداری غذا برای بچهها آوردهام .
زن در را گشود و به تو گفت : خدا از تو راضی شود و بین ما و علی بن ابیطالب هم خدا خودش حکم کند .
تو به او گفتی : میخواهم ثوابی کرده باشم . اگر اجازه بدهی خمیر کردن و پختن نان یا نگهداری از اطفال را من بر عهده گیرم .
زن گفت : بسیار خوب ، ولی من بهتر میتوانم خمیر کنم و نان بپزم . تو بچهها را نگهدار تا من از پختن نان فارغ شوم .
زن به دنبال خمیر کردن نان رفت و تو فورا مقداری از گوشتی که آورده بودی را کباب کردی و با خرما با دستان خود به بچهها خوراندی و به دهان هر کدام که لقمهای میگذاشتی میگفتی : فرزندم ! علی بن ابیطالب را حلال کن اگر در کار شما کوتاهی کرده است .
خمیر آماده شد . زن تو را صدا کرد : ای بندهی خدا تنور را آتش کن .
تو رفتی و تنور را آتش کردی . شعلههای آتش زبانه میکشید ، آنگاه صورت خود را نزدیک آتش آوردی و با خود گفتی : حرارت آتش را بچش ، این است کیفر آن کس که در کار یتیمان و بیوه زنان کوتاهی میکند .
در همین حال بود که زنی از همسایگان به آن خانه سرکشید و تو را شناخت . به صاحب خانه گفت : وای به حالت ! این مرد را که کمک گرفتهای نمیشناسی ؟ ! این مرد علی بن ابیطالب است .
زن جلو آمد و گفت : ای هزار خجلت و شرمساری از برای من ! من از تو معذرت میخواهم .
تو به او گفتی : نه ،من از تو معذرت میخواهم که در کار تو و فرزندانت کوتاهی کردم .14
سلام خدا باد بر تو یا اباالحسن یا امیرالمؤمنین . سلام خدا بر آن قلب مهربانت باد که وسعتش بیش از آسمان هاست .
حکمتنامهی سی و یکم :
استنادات .
1 ـ به جز منطقهی شامات که معاویه در اختیار داشت ، بقیهی ممالک اسلامی زیر سیطرهی حکومت علی علیهالسلام بود . مانند : تمام شبه جزیرهی عربستان ، عراق ، یمن ، ایران سابق که چند برابر زمان کنونی بود ،کشور مصر و قسمتی از قارهی آفریقا و اروپا و ...
2 ـ درسنامهی سیره و تاریخ امامان ، ص72
3 ـ همان
4 ـ نهجالبلاغه ، نامه 45 نامهی حضرت به عثمان بن حنیف والی بصره در سال 36 ه . ق
5 ـ داستان راستان ، ج 1 ، داستان 38 به نقل از بحارالانوار ، ج 9 ، ص 613
6 ـ نهج البلاغه ، خطبهی 232
7 ـ نهج البلاغه ، نامه 20 ، نامه به زیاد بن ابیه ، جانشین فرماندار بصره . ابن عباس از طرف امام علیهالسلام فرماندار بصره بود و بر حکومت اهواز و فارس و کرمان و دیگر نواحی ایران نظارت داشت .
8 ـ نهج البلاغه ، نامه 43 ، نامهی امام علیهالسلام به مصقلة بن هبیره شیبانیفرماندار فیروزآباد از شهرهای فارس ایران که در سال 38هجری نوشته شد .
9 ـ نهج البلاغه ، نامه 41 ، این نامه طبق نقل طبری در سال 40 هجری نوشته شد .برخی نوشتهاند این نامه به عبداللّه به عباس نوشته شد و برخی دیگر مقام و شأن ابن عباس را والاتر از این مسائل میدانند و میگویند به برادر ایشان عبیداللّه بن عباس نوشته شد .
10 ـ امام علی بن ابیطالب علیهالسلام ج2 ص345 و 349
11 ـ وَاللهِ مَا مُعَاوِیةُ بِأَدهَی مِنّی ، وَ لکِنَّهُ یَغدِرُ وَ یَفجُرُ وَ لَولاَ کَرَاهِیَةُ الغَدرِ لَکُنتُ مِن اَدهَی النّاسِ .
( نهج البلاغه ،خطبه 200 )
12 ـ وَاللهِ لَو اُعطیتُ الاَقالِیمَ السَّبعَة بِمَا تَحتَ اَفلاَکِها عَلی أَن أَعصَی اللهَ فِی نَملَةٍ أَسلُبُهَا جُلبَ شَعِیرَةٍ مَا فَعَلتُهُ ، وَ إنَّ دُنیَاکُم عِندی لاَءَهوَنُ مِن وَرَقَةٍ فِی فَمِ جَرَادةٍ .
( نهج البلاغه ، خطبهی 224 )
13 ـ بحارالانوار ، ج 9 ، ص 598 ؛ الامام علی علیهالسلام ، صوت العدالة الانسانیة ، ص 63
14 ـ داستان راستان به نقل از بحارالانوار ، ج 7 ، ص 593
حکمت سی و دوم :
گواهی میدهم که تو تا آخرین لحظهی زندگانیات در دنیا ، بر میثاق و عهد الهی پایدار ماندی و سخن خداوند که به ملائکه فرمود : « من چیزی میدانم که شما نمیدانید » را به منصهی ظهور رسانیدی .1
تو آن گاه که از خوارج آسوده خاطر گشتی و کار آنان را تمام نمودی ، تصمیم گرفتی که از همان جا با سپاهیانت به طرف شام ـ برای نبرد با معاویه و در آوردن ریشهی شجرهی خبیثه ـ حرکت کنی ؛ تعدادی از آنان گفتند :
یا امیر المؤمنین !
ما خسته و فرسودهایم ! شمشیرهای ما کند شده ، اجازه بده به کوفه برسیم و روزی چند استراحت کنیم و مجهّز شویم و سپس به طرف شام حرکت کنیم .2
تو پذیرفتی و لشکر به کوفه بازگشت ؛ اما آنان سپس در آمادگی و تجهیز ، سستی به خرج داده و تعلل میکردند .
تو مدام در خطابههای خود مردم را به جهاد دعوت میکردی و میفرمودی :
همانا جهاد در راه خدا ، دری از درهای بهشت است که خدا آن را به روی دوستان مخصوص خود گشوده است ؛
جهاد لباس تقوا و زره محکم و سپر محکم خداوند است ؛ کسی که جهاد را
ناخوشایند داشته و ترک کند ، خدا لباس ذلّت و خواری بر او میپوشاند و دچار بلا و مصیبت میشود و کوچک و ذلیل میگردد ، دل او در پردهی گمراهی مانده و حق از او روی میگرداند ، به جهت ترک جهاد به خواری محکوم و از عدالت محروم است .3
روزی بر بالای منبر کوفه مشغول موعظهی مردم و دعوت آنان به جهاد بودی ، « اشعث بن قیس » به یکی از مطالب آن اعتراض کرد و گفت :
این سخن به زیان شماست نه سودتان !
تو نگاه دردمندانهی خود را به او دوختی و به آن نابکار گفتی :
چه کسی تو را آگاهاند که چه چیزی به سود یا زیان من است ؟ ! لعنت خدا و لعنت لعنتکنندگان ، بر تو باد ! ای متکبر متکبرزاده ، ای منافق پسر کافر !
سوگند به خدا !
تو یک بار در زمان کفر و بار دیگر در حکومت اسلام ، اسیر شدی و مال و خویشاوندی تو ، هر دو بار نتوانست به فریادت برسد . آن کس که خویشان خود را به دم شمشیر سپارد و مرگ و نابودی را به سوی آنها کشاند ، سزاوار است که بستگان او بر وی خشم گیرند و بیگانگان به وی اطمینان نداشته باشند .4
اشعث بن قیس همان کسی بود که در جنگ صفین ـ آن گاه که عمروعاص قرآنها را بر سر نیزه زد ـ گفت : ما به جنگ قرآن نمیرویم . و او بسیاری را با خود هم عقیده نمود و عاقبت جریان به حکمیت کشیده شد و افتضاحات بعدی !
امثال این اشخاص منافق در سپاه تو متعدد بودند که دائم مردم را به سستی میکشاندند .
در همان حین ( اواخر سال 39 و اوایل سال 40 ه . ق . ) مرتب به تو خبر میرسید که مزدوران معاویه به روستاها و شهرهای تحت سیطرهی حکومت تو حمله نموده و مردمان را قتل عام و اموال را غارت کردهاند .
با قلبی پر از خون و گلویی مملو از بغض هر روز برای مردم خطبه میخواندی و آنان را امر به جهاد علیه معاویه مینمودی ؛ اما آنان با دلایل واهی و بهانههای گوناگون از زیر بار جنگ شانه خالی میکردند .
روزی بر فراز منبر مسجد کوفه به آنان گفتی :
« آگاه باشید ! من شب و روز ، پنهان و آشکار ، شما را به مبارزه با شامیان دعوت کردم و گفتم پیش از آن که آنان با شما بجنگند با آنان نبرد کنید .
به خدا سوگند !
هر ملتی که درون خانهی خود مورد هجوم قرار گیرد ، ذلیل خواهد شد ؛ اما شما سستی به خرج دادید و خواری و ذلت پذیرفتید ، تا آن جا که دشمن پی در پی به شما حمله کرد و سرزمین شما را تصرف نمود . و اینک فرماندهی معاویه مرد غامدی ( سفیان بن عوف غامدی ) با لشکرش وارد شهر انبار شده و فرماندار من « حسّان بن حسّان بکری » را کشته و سربازان شما را از مواضع مرزی بیرون رانده است .
به من خبر رسیده که مردی از لشکر شام به خانهی زنی مسلمان و زن غیر مسلمان که در پناه حکومت اسلام بوده وارد شده و خلخال و دست بند و گردن بند و گوشوارههای آنها را به غارت برده ، در حالی که هیچ وسیلهای برای دفاع ، جز گریه و التماس کردن نداشتهاند .
لشکریان شام با غنیمت فراوان رفتند بدون اینکه حتی یک نفر از آنان زخمی بردارد و یا قطرهی خونی از او ریخته شود ، اگر بر این حادثهی تلخ ، مسلمانیاز روی تأسف بمیرد ، ملامت نخواهد شد و از نطر من سزاوار است !
سپس با همان خون جگر و غم و اندوه فراوانت گفتی :
شگفتا ! شگفتا ! به خدا سوگند !
این واقعیت قلب انسان را میمیراند و دچار غم و اندوه میکند که شامیان در باطل خود وحدت دارند و شما در حق خود متفرقاید .
زشت باد روی شما و از اندوه رهایی نیابید که آماج تیر بلا شدید ! به شما حمله میکنند ، شما حمله نمیکنید ؟ با شما میجنگند ، شما نمیجنگید ؟ ! !
این گونه معصیت خدا میشود و شما رضایت میدهید ؟ !
وقتی در تابستان فرمان حرکت به سوی دشمن میدهم ، میگوئید : هوا گرم است مهلت ده تا سوز گرما بگذرد و آن گاه که زمستان فرمان جنگ میدهم ،
میگوئید هوا خیلی سرد است مهلت ده تا سرما برود ؛ آیا همهی این بهانهها برای فرار از سرما و گرما بود ؟
وقتی شما از گرما و سرما فرار میکنید ، به خدا سوگند که از شمشیر بیشتر گریزانید !
ای مرد نمایان نامرد !
ای کودک صفتان بیخرد که عقلهای شما به عروسان پرده نشین شباهت دارد ! چقدر دوست داشتم که شما را هرگز نمیدیدم و هرگز نمیشناختم ! شناسایی شما ـ سوگند به خدا ـ جز پشیمانی حاصلی نداشت و اندوهی غم بار سرانجام آن شد . خدا شما را بکشد که دل من از دست شما پر خون و سینهام از خشم شما مالامال است !
کاسههای غم و اندوه را جرعه جرعه به من نوشاندید و با نافرمانی و ذلّت پذیری ، رأی و تدبیر مرا تباه کردید تا آنجا که قریش دربارهی من گفت :
بیتردید پسر ابیطالب دلیر است ولی دانش نظامی ندارد .
خدا پدرشان را مزد دهد ، آیا یکی از آنها تجربههای جنگی سخت و دشوار مرا دارد ؟ ! یا در پیکار توانست از من پیشی بگیرد ؟ هنوز بیست سال نداشتم که در میدان نبرد حاضر بودم ؛ هم اکنون که از شصت سال گذشتهام ؛ اما دریغ ! آن کس را که فرمانش را اجرا نکنند ، رأیی نخواهد داشت » .5
تو به آنان گفتی : کاش شما را هرگز ندیده بودم !
اما ای مولا !
کاش ما آنجا بودیم و صورت هایمان را فرش گامهایت و جانهایمان را هزاران بار فدای راهت مینمودیم .
آنان لیاقت تو را نداشتند و إلاّ سزاوار بود که خاک کف پای تو را ببوسند و ببویند .
اگر مولایت خدا ، تاریخ را به عقب برگرداند و ما را هم به آن زمان درآورد و به ما بفرماید که یک دعا کنید تا به اجابت برسانم ، میگوئیم : خدایا ما را هزاران جان عطا کن تا هزاران بار آن را پیش پای فرزند ابیطالب بیاندازیم و فدا سازیم !
یا امیر المؤمنین !
ای شادی قلب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ! ما یک نظر کردن به سیمای نورانی و مبارکت را به دو دنیا عوض نخواهیم کرد .
و باز آنگاه که به تو خبر رسید که یکی از افسران معاویه به نام « نعمان بن بشیر » به سرزمین « عین التّمر » ( سرزمین آباد قسمت غربی فرات ) حمله کرده ، فرمودی :
« گرفتار کسانی شدهام که چون امر میکنم فرمان نمیبرند و چون آنها را فرا میخوانم اجابت نمیکنند .
ای مردم بیاصل و ریشه !
در یاری [ دین ] پروردگارتان برای چه در انتظارید ؟ ! آیا دینی ندارید که شما را گرد آورد ؟ ! یا غیرتی ندارید که شما را به خشم آورد ؟ !
در میان شما به پا خواسته و فریاد میکشم و عاجزانه از شما یاری میخواهم ؛ اما به سخنان من گوش نمیسپارید و فرمان مرا اطاعت نمیکنید تا آن که پیامدهایناگوار آشکار شد ؛ نه با شما میتوان انتقام خونی را گرفت و نه با کمک شما میتوان به هدف رسید .
شما را به یاری برادرانتان میخوانم ؛ مانند شتری که از درد بنالد ، ناله و فریاد سر میدهید و یا مانند حیوانی که پشت آن زخم باشد ؛ حرکتی نمیکنید . تنها گروه اندکیبه سوی من آمدند که آنان نیز ناتوان و مضطرب بودند ، گویا آنان را به سوی مرگ میکشانند و مرگ را با چشمانشان مینگرند » .6
در اواخر عمر مبارکت به تو خبر رسید که « عبیداللّه بن عباس » و « سعید بن نمران » ، فرمانداران تو در کشور یمن از فرماندهی خون ریز معاویه « بسر بن ابی أرطاة » شکست خورده و به کوفه برگشتند ، خطبه خواندی و فرمودی :
« اکنون جز شهر کوفه در دست من باقی نمانده است که آن را بگشایم یا ببندم . ای کوفه ! اگر فقط برای من باشی آن هم برابر این همه مصیبتها و طوفانها ، چهرهات زشت باد !
به من خبر رسیده بسر بن ارطاة7 بر یمن تسلط یافته ، سوگند به خدا !
میدانستم که مردم شام بر شما غلبه خواهند کرد ؛ زیرا آنان در یاری باطل خود وحدت دارند و شما در دفاع از حق متفرقاید ! شما امام خود را در حق نافرمانی کرده و آنها امام خود را در باطل فرمان بردارند ! آنها نسبت به رهبر خود امانت دار و شما خیانتکاراید .
خدایا ! من این مردم را با پند و تذکرهای مداوم خسته کردم و آنها نیز مرا خسته نمودند . آنها از من به ستوه آمده و من از آنان به ستوه آمده ، دل شکستهام ، به جایآنان افرادی بهتر به من مرحمت بفرما و به جای من بدتر از من بر آنها مسلط کن » .8
در یکی از روزهای سال 40 ه . ق . در اواخر زندگیات در شهر کوفه بر روی سنگی ایستادی ، در حالی که پیراهنی خشن بر تن و شمشیری بالیف خرما بر گردن و کفشی از لیف خرما در پا ، و بر پیشانیت پینه که از کثرت سجود آشکار بود ، فرمودی :
« ... ای مردم ! من پند و اندرزهایی که پیامبران در میان امتهای خود داشتند در میان شما نشر دادم و وظایفی را که جانشینان پیامبران گذشته در میان مردم خود به انجام رساندند ، تحقق بخشیدم .
با تازیانه شما را ادب کردم ، نپذیرفتید ؛ به راه راست نرفتید و با هشدارهای فراوان شما را خواندم ولی جمع نشدید .
شما را به خدا !
آیا منتظرید رهبری جز من با شما همراهی کند و راه حق را به شما نشان دهد ؟ !
آگاه باشید !
آنچه از دنیا روی آورده بود ، پشت کرد و آنچه پشت کرده بود ، روی آورد و بندگان نیکوکار آمادهی کوچ کردن شدند و دنیای اندک و فانی را با آخرت جاودان تعویض کردند .
آری !
آن دسته از برادرانی که در جنگ صفین خونشان ریخت ، هیج زیانی نکردهاند ، گرچه امروز نیستند تا خوراکشان غم و غصه و نوشیدنی آنها خونابهی دل باشد .
به خدا سوگند !
آنها خدا را ملاقات کردند که پاداش آنها را داد و پس از دوران ترس ، آنها را در سرای امن خود جایگزین فرمود .
آن گاه با حالت غم و اندوه فراوان فرمودی :
کجا هستند برادران من که به راه حق رفتند و با حق درگذشتند ؟ ! کجاست عمار ؟ !9 و کجاست پسر تیهان ؟ !10 و کجاست ذوالشهادتین ؟11 و کجایند همانند آنان از برادرانشان که پیمان جانبازی و شهادت بستند و سرهایشان را برای ستمگران فرستادند .
سپس دست به محاسن مبارک گرفتی و زمانی طولانی گریستی و فرمودی :
دریغا ! از برادرانم که قرآن را خواندند و براساس آن قضاوت کردند ، در واجبات الهی اندیشه کرده و آنها را بر پا داشتند ، سنتهای الهی را زنده و بدعتها را نابود کردند ، دعوت جهاد را پذیرفته و به رهبر خود اطمینان داشته و از او پیروی کردند .
سپس سر را بالا گرفتی و با صدای بلند فرمودی :
جهاد ! جهاد ! من امروز لشکر آماده میکنم ، کسی که میخواهد به سوی خدا رود ، همراه ما خارج شود » .12
تو گریستی چنان که محاسن مبارکت از آب چشم خیس شد ! اشکهای نازنینت بر زمین ریخت ، همان اشکهایی که همواره سجادهی نمازت را در دل شب خیس میکرد ، همان اشکهایی که شبها ماه خود را در آن شناور میساخت تا از عطر سرشارش جانی تازه بگیرد ، همان اشکهایی که در آن روز ـ هنگام گریستنت ـ قبله گاه خورشید گشت !
همان اشکهایی که ستارگان آسمان مشتاق دیدنش و زمین همواره مست از آن بود !
تو گریستی و با آن اشکهای سوزبار ، کمی درون پرگدازت را تسکین نمودی ؛ بعد از آن خطبه بسیاری از مردم کوفه و نقاط دیگر آمادهی حرکت به سوی شام شدند .
بیش از شصت هزار نفر آمادگی خود را برای نبرد با معاویه اعلام نمودند و تو قصد حرکت به سوی شام را داشتی که در شب نوزدهم ماه رمضان سال 40 ه ، پلیدترین انسان عالم ، ابن ملجم مرادی ـ لعنة اللّه علیه ـ در مسجد کوفه هنگامی که مشغول خواندن نماز صبح بودی ، با شمشیر زهر آلودش فرق مبارکت را شکافت و دو روز بعد بر اثر آن زخم عمیق ، به شهادت رسیدی و به لقای حضرت حق و برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نائل شدی .
مشروح آن قضیهی خونین و جانگداز از این قرار است :
سه نفر از خوارج به نامهای « حجاج بن عبداللّه » ، « عمرو بن بکر تمیمی » و « ابن ملجم مرادی » که از جنگ نهروان جان سالم به در برده بودند ، در مکه جمع شدند و بر کشتگان نهروان گریستند . آنان به هم گفتند که تمام مفاسد جامعهی اسلامی از سه کس میباشد ، و آن سه کس معاویه ، عمروعاص و علی است .
آنان با یکدیگر عهد بستند که در شب نوزدهم ماه رمضان ، هر یک از آنان ، یکی از این سه را بکشد تا جامعهی اسلامی سر و سامان بگیرد .
ابن ملجم لعین گفت : علی را من میکشم . حجاج بن عبداللّه ، کشتن معاویه را به ذمهی خویش نهاد و عمرو بن بکر تمیمی قتل عمروعاص را به عهده گرفت .
سپس حجاج بن عبداللّه به سمت شام و عمرو بن بکر تمیمی به سمت مصر و ابن ملجم ملعون به سمت کوفه حرکت نمود .
هر سه با شمشیر زهرآلود ـ شب نوزدهم رمضان 40 ه . ق . ـ در مسجد جامع حاضر شدند . حجاج بن عبداللّه در نماز به معاویه حمله کرد ؛ اما دستش لرزید و ضربهی خنجرش را به پای معاویه وارد ساخت و وی را زخمی نمود و معاویه مداوا شد و از مرگ نجات یافت ؛ حجاج بن عبداللّه کسی را که به جای عمرو عاص براینماز صبح آمده بود ، کشت ؛ زیرا در آن روز عمروعاص مریض بود و کس دیگری را به جای خود فرستاد که او با شمشیر حجاج بن عبداللّه کشته شد ؛ اما ابن ملجم مرادی ملعون ، به کوفه آمد و در سحرگاه ، شمشیر زهرآلودش را بر فرق مولا علی علیهالسلام در حین نماز زد و آن حضرت علیهالسلام را به شهادت رساند .
ابن ملجم مرادی ملعون در بیستم شعبان سال 40 ه . ق . وارد کوفه شد ؛ وی به همراه « شبیب بن بجره اشجعی » ، که از همفکران او بود و هر دوی آنان از سوی« قطام بنت علقمه » تحریک و تحریث شده بودند ، در سحرگاه شب نوزدهم ماه مبارک رمضان در مسجد اعظم کوفه کمین کرده و منتظر ورود مولا علی علیهالسلام بودند .13
همچنین قطام شخصی به نام « وردان بن مجالد » را که از افراد طایفهاش بود ، به یاری آن دو نفر فرستاد .14
اشعث بن قیس منافق نیز از جریان باخبر گشت و آنان را پشتیبانی و تقویت روحی مینمود .15
تو یا امیر المؤمنین !
در شبهای ماه مبارک رمضان ، یک شب میهمان فرزندت حسن علیهالسلام و یک شب میهمان فرزندت حسین علیهالسلام و یک شب میهمان دخترت زینب علیهاالسلام و یک شب میهمان دختر دیگرت امّ کلثوم علیهاالسلام بودی .16
تو در آن شب حادثه ، میهمان دخترت امّ کلثوم علیهاالسلام بودی و در آن شب حالی عجیب داشتی به گونهای که دخترت علیهاالسلام متعجب شده بود .
در آن شب بر سر سفرهی افطار دخترت علیهاالسلام نان و نمک و شیر بود . تو قبل از اینکه سر سفرهی افطار بنشینی به نماز ایستادی و چند رکعت نماز خواندی ، سپس به دخترت علیهاالسلام فرمودی :
ای دخترم ! برای من سر سفره دو نوع غذا قرار دادهای ؟ ! مگر نمیدانی که من متابعت برادرم رسول خدا میکنم ؟ !
ای دخترم ! هرکس که خوراک و پوشاک او در دنیا نیکوتر [ کمتر [است ، ایستادن او در روز قیامت در پیشگاه حق تعالی آسانتر است !
سپس به دخترت گفتی :
به خدا سوگند افطار نکنم تا از این دو خوراک یکی را برداری .
پس دخترت امّ کلثوم ، شیر را برداشت و تو با نان و نمک افطار نمودی .17
بعد از تناول غذا برخاستی و مجددا به نماز ایستادی و پیوسته مشغول رکوع و سجود بودی ؛ پس از خواندن نماز و تضرّع و راز و نیاز مشغول قرائت قرآن ـ سوره مبارکه یاسین ـ شدی و میگفتی :
اللّهمّ بارک لی فی الموت :
خدایا ! مرگ مرا مبارک قرار بده .
سپس از منزل خارج شدی و به آسمان نگاه کردی و مدام میگفتی :
« إنّا للّه و إنّا إلیه راجعون » « لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه العلی العظیم » .
تو در آن شب تماما بیدار بودی و با تضرع خاصی خدا را مناجات میکردی .
ام کلثوم به تو عرض کرد :
ای پدر ! این بیداری و اضطراب شما در این شب چیست ؟
فرمودی :
به خدا قسم که دروغ نمیگویم و به من دروغ گفته نشده است ! این همان شبی است که مرا وعدهی شهادت دادهاند .18
دخترت با نگرانی به تو گفت :
بفرمایید دیگری به مسجد برود و با مردم نماز گزارد !
تو به او فرمودی :
از قضای الهی نمیتوان گریخت .
سپس آهنگ مسجد کردی . به حیاط خانه آمدی ؛ مرغابیان چند که در خانه بودند به پیش روی تو در آمدند و بالهای خویش گشودند تا راه را بر تو سد کنند ؛ برخیخواستند آنان را برانند که تو فرمودی :
به حال خودشان بگذارید که آنان از پی من نوحه میخوانند .19
امام حسن علیهالسلام که خود را به در خانه رسانده بود ، عرض کرد :
ای پدر چرا فال بد میزنی ؟ !
فرمودی :
فال بد نمیزنم اما دل شهادت میدهد که کشته میشوم .
چون به در خانه رسیدی قلاب در ، به کمربند تو گیر کرد و کمربند از کمر مبارکت گشوده شد و اشعاری چند با این مضمون سرودی :
« ای علی ! کمربند خود را محکم ببند و برای مرگ مهیا شو .
همانا مرگ تو را ملاقات خواهد نمود و جزع مکن از مرگ وقتی که نازل شود به منزل تو و مغرور مشو به دنیا هر چند با تو موافقت نماید » .20
دخترت امّ کلثوم علیهاالسلام از شنیدن چنین سخنانی فریاد وا ابتاه ! و واغوثاه ! برداشت و فرزندت حسین علیهالسلام پشت سر تو از خانه به دنبالت بیرون رفت ؛ چون به تو رسید عرض کرد : میخواهم با تو باشم . به او فرمودی : تو را سوگند میدهم به حقی که از برای من است بر تو که برگردی ! او به منزل بازگشت و با امّ کلثوم علیهاالسلام محزون و غمگین نشست .
تو وارد مسجد کوفه شدی ، قندیلهای مسجد خاموش بود و تو در آن تاریکی مشغول نماز و مناجات شدی ، آن گاه بر بام مسجد آمدی و دستان مبارکت را بر گوش نهادی و بانگ اذان سر دادی ؛ سپس از بام مسجد به صحن آن وارد شدی و ندا دادی : « الصلاة ، الصلاة » و خفتگان در صحن را برای اقامهی نماز بیدار نمودی ؛ ابن ملجم ملعون نیز در میان خفتگان به روی در افتاده بود و شمشیر مسموم خود را در زیر جامه داشت ، چون به او رسیدی ، فرمودی : برخیز برای نماز و چنین مخواب که خواب شیطان است .21
تو سپس برای اقامهی نماز به درون محراب رفتی و آن ملعون ابد نیز پشت سر تو در صف جماعت قرار گرفت و « وردان » و « شبیب » نیز در گوشهایخزیدند . چون در رکعت اول سر از سجده برداشتی ، شبیب بن بجره شمشیر کشید و به تو حمله کرد در حالی که فریاد میزد : حکم خاص خداوند است ، تو نتوانی از جانب خود حکم کنی و کار دین را به داوری حکمین بازگذاری و شمشیرش را بالا برد تا بر فرق
نازنینت فرود آورد ؛اما شمشیرش به طاق برخورد کرد ؛ بلافاصله ابن ملجم ملعون شمشیر کشید و فریاد برداشت : للّه الحکم یا علی ، لا لک و لا لأصحابک : ای علی ! حکم برای خداست نه برای تو و یارانت ، و سپس شمشیر خویش را بر فرق نازنینت فرود آورد و سر مبارکت را تا به محل سجده گاهت شکافت .22
خون از سرت سرازیر شد و محاسن و پیراهن و محراب را رنگین نمود و تو در محراب مسجد افتادی و در همان هنگام فرمودی :
بسم اللّه و باللّه و علی ملّه رسول اللّه فزت و ربّ الکعبه ،
به خدای کعبه رستگار شدم .
و فرمودی :
هذا ما وعدنا اللّه و رسوله :
این همان وعدهای است که خدا و رسولش به ما دادهاند .
در آن هنگام زمین به لرزه در آمد و دریاها موّاج و آسمانها متزلزل شدند و درهای مسجد به هم خوردند و خروش از فرشتگان آسمانها بلند شد و باد سیاهی وزید ، به طوری که جهان را تاریک ساخت و جبرائیل در میان آسمان و زمین ندا در داد چنان که مردمان شنیدند که میگفت :
به خدا سوگند ! ستونهای هدایت در هم شکست و نشانههای تقوا محو شد و دستاویز محکمی که میان خالق و مخلوق بود ، گسیخته گردید ، پسر عمّ مصطفی کشته شد ، علی مرتضی به شهادت رسید و بدبختترین اشقیاء او را شهید نمود .23
نماز گزاران مسجد کوفه برخی در پی شبیب و ابن ملجم رفته تا آنها را بیابند و برخی در اطراف تو گرد آمده و بر سر و صورت خود میزدند و گریه میکردند . صدای مردم شهر به ناله و زاری بلند گشت ، دو فرزند عزیزت حسنین علیهماالسلام به سمت مسجد دویدند و خود را بر بالین تو رسانیدند و دیدند که پدر بزرگوارشان در میان
محراب در خون در افتاده است ، تو خواستی که بلند شوی و نماز بخوانی اما نتوانستی و فرزندت امام حسن علیهالسلام را به جای خود گذاشتی که با مردم نماز گذارد و خود نمازت را نشسته تمام کردی .
چون فرزندت حسن علیهالسلام از نماز فارغ شد ، سر تو را در آغوش گرفت و با گریه گفت : ای پدر ! پشت مرا شکستی !
تو چشمهای مبارکت را گشودی و فرمودی :
از این پس پدرت را دیگر رنج و المی نیست ، اینک جد تو مصطفی و جدهی تو خدیجهی کبری و مادر تو و حوریان بهشت حاضرند و انتظار پدر تو را دارند .
با ردای خودت زخم سرت را بستند و تو را از محراب به میان مسجد آوردند ، تو به آسمانها نگاه میکردی و مدام ذکر خدا میگفتی .
پس زمانی بیهوش شدی ، فرزندت حسن علیهالسلام بگریست و از قطرات اشکش که بر صورت نازنین تو ریخت به هوش آمدی و چشم گشودی و به فرزندت فرمودی :
ای فرزندم !
چرا میگریی و جزع میکنی ، همانا تو بعد از من با زهر شهید میشوی و برادرت حسین با تیغ و هر دو تن به جد و پدر و مادر خود ملحق خواهید شد .24
آن گاه به فرزندت فرمودی :
همان گونه که نشسته بودم ، خواب چشمانم را ربود ، رسول خدا را دیدم ، پس به او گفتم : ای رسول خدا ! از امت تو چه تلخیها دیدم و از لجبازی و دشمنی آنها چه کشیدم !
پیامبر فرمود : نفرینشان کن .
گفتم : خدا بهتر از آنان را به من بدهد و به جای من شخص بدی را بر آنها مسلط گرداند .25
ابنملجم ملعون را دستگیر و به مسجد آوردند و مردم او را میزدند و آب دهان بر روی نحسش میافکندند .
او را نزد فرزندت امام حسن علیهالسلام آوردند . وقتی نظر فرزندت بر آن ملعون ابد افتاد ، فرمود : ای ملعون کشتی امیر المؤمنین و امام مسلمین را ! همان کس که به تو پناه داد و عطایا عنایت فرمود .
آن ملعون سر به زیر افکنده بود و هیچ نمیگفت و مردم به او هجوم آوردند و آن ملعون را با مشت و لگد میزدند .
تو با صدای ضعیف و آهستهات فرمودی : با او مدارا کنید !
سپس سفارش آن ملعون را به فرزندت حسن علیهالسلام کردی و فرمودی :
ای پسر !
با اسیر خود مدارا کن و طریق شفقت و رحمت پیش دار ، آیا نمیبینی چشمهایاو را که از ترس چگونه گردش میکند و دلش چگونه مضطرب است ؟ !
فرزندت به تو گفت :
این ملعون تو را کشته است و دل ما را به درد آورده است ، امر میکنی که با او مدارا کنیم ؟ !
فرمودی :
ای فرزندم !
ما اهل بیت رحمت و مغفرتیم ، پس بخوران به او آنچه خود میخوری و بیاشام او را آنچه خود میآشامی ؛ پس اگر من از دنیا رفتم او را قصاص کن و بکش ؛ اما پیکر او را مُثله ( قطعه قطعه ) نکن و اگر زنده ماندم من خودم داناترم که با او چه کار کنم .26
از تو چه میتوان گفت با این قلم ، با این زبان ؟ !
ای جوانمرد ! ای بزرگ ! ای بزرگوار ! تو آنگاه که ضربت خوردی و به خون خویش در محراب غلطیدی ، فقط ذکر خدا را میگفتی و لحظهای ننالیدی و شکوه ننمودی ؛ تو حتی دل برای آن ملعون ابد سوزاندی و به مردمان فرمودی که با وی مدارا کنند !
یا علی !
تو کیستی ؟ تو کیستی ؟ خدا که نیستی ، پس کیستی ؟ ! همان خدایی که تو را خلق
نمود و رفعت و عظمت و عزت بخشید میداند تو کیستی !
سلام خدا بر آن تکبیر آخرت ، سلام خدا بر آن نماز آخرت ، سلام خدا بر آن لبهای مبارکت که لحظهای از یاد و ذکر خداوند باز نایستاد ، سلام بر آن فرق نازنینت که در راه احیای حق و عدالت و ارزشهای الهی شکافته شد و سلام بر آن قطرات فراوان خون که از فرق مبارکت بر محراب مسجد ریخت و آن را سرخ نمود !
سلام خدا بر آن نفسهای قدسیات که در آخرین لحظات حیاتت به شمارش افتاده بود ؛ سلام خدا بر آن چشمهای مهربانت که در آن شب ، پر از خون سر و نیمه باز گردیده بود !
سلام خدا بر آن لباس کهنهات که با خون مبارک سرت رنگین شده بود و سلام خدا بر صبر و استقامت و پایداریات که ملائکهی آسمانها را به تحیر وا داشته بود !
سلام خدا بر تو باد یا اباالحسن ! ای خورشید هدایت بشریت تا ابد !
حکمتنامهی سی و دوم :
استنادات .
1 ـ آن گاه که خداوند متعال به ملائکه فرمود که میخواهد بشری را خلق کند که جانشین وی باشد ، آنان گفتند : آیا میخواهی انسانی راخلق کنی که روی زمین خون بریزد و فساد کند ، و خداوند به آنان فرمود : من چیزی دربارهی این موجود میدانم که شما نمیدانید . ( سوره بقره ، آیه 30 )
ملائکه فقط یک روی سکه را دیدند ، و آن بعد منفی انسان و شقاوت وی بود ؛ اما آن بعد ملکوتی انسان که « رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند * بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت » را ندیدند و خداوند متعال میدانست که با خلقت بشر ، هر چند بسیاری از آنان راه فسق و فجور را میپیمایند ؛ لیکن در این میان اشخاصی پیدا میشوند که عالیترین قلههای ارزشهای الهی را فتح میکنند و وجود مبارک امیرالمؤمنین علیهالسلام این گونه بود .
اگر ملائکه میدانستند که در میان همین بشر نا سپاس و گنه کار انسانی چون فرزند ابیطالب علیهالسلام پا به عرصهی دنیا میگذارد و برای یک لحظه هم جز برایرضای الهی گام نمینهد ، هرگز به خدا نمیگفتند : چرا بشری را میخواهیخلق کنی که خون میریزد و فساد میکند .
2 ـ تاریخ مفصل اسلام ، حسین عمادزاده ، ص 211
3 ـ نهج البلاغه ، خطبه 27
4 ـ نهج البلاغه ، خطبه 19
منظور امام علیهالسلام این است که « اشعث بن قیس » یک بار وقتی که کافر بود اسیر شد و بار دیگر آن گاه که مسلمان شد و شمشیرها را به سوی قبیلهاش راهنمایی کرد ، مربوط به جریانی
است که اشعث قبیلهی خود را فریب داد تا خالد بن ولید آنها را غافلگیر کند و از دم شمشیر بگذراند پس از آن خیانت او را با لقب « عرف النار » ( چیزی که آتش را بپوشاند ) مینامیدند و این لقبی بود که به نیرنگ باز میدادند .
5 ـ نهج البلاغه ، خطبه 27
6 ـ همان ، خطبه 39
7 ـ « بسر بن ارطاة » از فرماندهان خون ریز و سفاک معاویه بود که به کسیرحم نمیکرد و به کاروان حاجیان خانهی خدا حمله میکرد ، و هر جا شیعیان امام علی علیهالسلام را مییافت میکشت ، به شهر یمن حمله برد و کودکان ابن عباس را سر برید و سرانجام دیوانه شد و مرد .
( ترجمه نهج البلاغه ، محمد دشتی ، ص71 )
8 ـ نهج البلاغه ، خطبه 25
9 ـ عمار فرزند یاسر از نخستین مسلمانان بود که در تمام نبردها شرکت داشت ، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم روزی به وی فرمودی : تو به دست شقیترین قوم کشته خواهی شد . عمار در جنگ صفین در رکاب امام علی علیهالسلام جنگید تا به دست شامیان به شهادت رسید .
10 ـ « مالک بن تیهان » از بزرگان بود ، درجنگ بدر شرکت داشت و در صفین به شهادت رسید .
11 ـ « خزیمة بن ثابت انصاری » که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم او رالقب ذوالشهادتین داد . شهادت او به جای شهادت دو نفر به حساب میآمد .
12 ـ نهج البلاغه ، خطبه 182
یکی از یاران امام علیهالسلام به نام « نوفل بکّالی » نقل کرد که امام علیهالسلام در سال 40 ه . ق در اواخر زندگی خود در شهر کوفه بر سنگی که جعدة بن هبیره مخزومی ( خواهرزادهی امام علیهالسلام و از طرف وی استاندار خراسان بود ) آماده کرد ، ایستاد ، در حالی که پیراهنی خشن از پشم بر تن و شمشیری با لیف خرما بر گردن و کفشی از لیف خرما در پا و بر پیشانی او پینه از کثرت سجود آشکار بود ، آن گاه خطبهی فوق را خواند .
مرحوم سید رضی ـ مؤلف نهج البلاغه ـ در پایان خطبهی فوق مینویسد :
نوفل گفت : امام علی علیهالسلام برای حسین علیهالسلام ده هزار سپاه و برای قیس بن سعد ده هزار سپاه و برای ابوایوب ( ابوایوب خالد بن سعد از قبیلهی خزرج ، از یاران شجاع امام علیهالسلام ) ده هزار سپاه قرار داه و برای دیگر فرماندهان نیز سپاهی معین کرد و آمادهی بازگشت به صفین بود که قبل از جمعه ، ابنملجم ملعون به امام علیهالسلام ضربت زد و لشکریان به خانهها بازگشتند و ما چون گوسفندانی بودیم که شبان خود را از دست داده و گرگها از هر سو برای آنان دهان گشوده بودند .
13 ـ منتهی الآمال ، شیخ عباس قمی ، ص204
14 ـ همان ، ص206
15 ـ همان
16 ـ همان ، ص203
17 ـ همان ، ص207
18 ـ همان
19 ـ همان
20 ـ همان ، ص208
21 ـ همان ، ص209
22 ـ همان ، ص210
23 ـ تهدمت و اللّه ! أرکان الهدی و انطمست أعلام التقی و انفصمت العروة الوثقیقتل ابن عمّ المصطفی قتل الوصی المجتبی قتل علی المرتضی قتله أشقی الأشقیاء .
( بحارالأنوار ، ج 42 ، ص 282 ؛ منتهی الآمال ، ص 210 )
24 ـ همان ، ص211
25 ـ نهج البلاغه ، خطبه 70
26 ـ منتهی الآمال ، ص27
حکمت سی و سوم :
گواهی میدهم که با شهادتت خورشید وجودیِ عالم تابِ بیکرانت ، در افقی بالاتر ، تا ابد برای عالمیان نورافشانی میکند .
همهی دلسوختگان عالم فدای خاک پای تو شوند یا امیرالمؤمنین ! تو را در حالیکه صورت و لباست غرق خون بود ، در گلیمی گذاشتند و چهار طرف آن را گرفتند و تو را به خانهی گِلی کوچکت بردند .
خاک عالم بر سر عالمیان باد ! چه کسی فکر میکرد که روزی کَنندهی در قلعه خیبر را در گلیمی قرار دهند و به منزل برند !
ای زمین ، ای آسمان ، ای تاریخ و ای زمان ! متعجبم که چگونه آن صحنهی عالم گداز را شاهد بودید و نمردید و هنوز نفس میکشید ! !
شاید زمین بگوید : من آن موقع مست قدمهای علی بر صورتم بودم ، و آسمان بگوید : من آن موقع مدهوش نگاههای علی در سینهام بودم ، تاریخ بگوید : من آن موقع متحیر گفتار علی علیهالسلام ـ فزت ورب الکعبه ـ بودم و زمان بگوید : من آن موقع محو مناجات علی علیهالسلام بودم!
تو را وقتی که به خانه بردند بیهوش بودی ؛ وقتی به هوش آمدی به دو فرزند عزیزت حسن و حسین علیهماالسلام باز فرمودی :
ابنملجم را زندانی کنید ، غذا و آب به او برسانید و با او خوشرفتاری کنید . اگر من از این زخم شفا یافتم و زنده ماندم ، خود بهتر میدانم که با او چه کنم ، اگر
خواستم از او فدیه میگیرم و او را آزاد میکنم و اگر خواستم او را میبخشم و اگر از دنیا رفتم ، اختیار او با شماست ؛ هرگاه به کشتن او تصمیم گرفتید ، او را مثله نکنید .1
همهی فرزندانت در حالی که گریه میکردند و بر سر و سینهی خود میزدند ، دور تو جمع شده بودند . مردم کوفه که همه از آن جریان با خبر شده بودند ، دور منزلت اجتماع نموده ، گریه میکردند و شیون میزدند .
همهی فرزندان و کودکان یتیم کوفه ـ که توهر شب برایشان آذوقه میبردی و دلهایشان را شاد میکردی ـ دور کلبهی کوچکت حلقه زده بودند و میگریستند ؛ زیرا میدانستند که حقیقتا الآن یتیم شدهاند !
فرزند عزیزت حسن علیهالسلام از خانه بیرون آمد و به مردم فرمود :
ای مردم ! پدرم وصیّت فرمود که کار ابن ملجم ( لعنة اللّه علیه ) را تا بعد از وفات او تأخیر بیندازم ، اگر پدرم از دنیا رفت ، اختیار او در قصاص با ماست و گرنه خودش دربارهی او فکری خواهد کرد . از اینجا به خانههای خود باز گردید ، خدا شما را رحمت کند !
همهی مردم حرف تو را گوش دادند و به خانه بازگشتند جز یکی از یارانت به نام « أصبغ بن نباته » !
فرزندت بار دیگر از خانه خارج شد ، وقتی که چشمش به او افتاد ، فرمود :
ای اصبغ ! مگر سخن پدرم را که من آن را ابلاغ کردم نشنیدی ؟
او گفت :
شنیدم ، ولی من حال جانسوز آن حضرت علیهالسلام را دیدم ، مشتاق هستم تا با او ملاقات کنم و از او حدیثی بشنوم ، خدا تو را بیامرزد ! برای من از آن حضرت اجازه بگیر تا به محضرش برسم .
فرزندت علیهالسلام وارد خانه شد و جریان را به تو عرض کرد . تو به اصبغ اجازه دادی که
داخل خانهات شود و تو را زیارت کند .
او وارد خانه شد و کنار بستر تو قرار گرفت و دید که دستمال زردی روی زخم سرت بستهاند ولیکن زردی چهرهات از زردی دستمال بیشتر بود .
تو بر اثر شدت جراحت ضربت و اثر بسیار زهر ، از این زانو به آن زانو میشدی ، آنگاه به اصبغ نظر افکندی و با همان صدای آهستهات به وی فرمودی :
ای اصبغ ! آیا سخن مرا که توسط حسن علیهالسلام به تو ابلاغ شد ، شنیدی ؟
او عرض کرد :
ای امیرمؤمنان !
سخن شما را شنیدم ولی شما را در حالی دیدم که مشتاق شدم بار دیگر با شما ملاقات نموده و حدیثی از شما بشنوم .
تو با همان لحن مهربانت در حالی که صدایت بسیار ضعیف شده بود به او فرمودی :
بنشین ! گمان نمیکنم که بعد از این ، از من حدیثی بشنوی .
بدان ای اصبغ ! پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بستری بود ، به عیادت آن حضرت رفتم ، همانگونه که تو به عیادت من آمدی ، پیامبر به من فرمود : بیرون برو و مردم را به اجتماع برای نماز فرا بخوان . دستور پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را اجرا کردم ، مردم در مسجد اجتماع کردند . پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به من فرمود : بالای منبر برو و یک پله پائینتر از جایگاه من قرار بگیر و به مردم چنین بگو :
آگاه باشید ! آن کس که با پدر و مادرش بدرفتاری کند ، لعنت خدا بر او باد !
آگاه باشید ! غلام و بندهای که از مولای خود فرار کند ، لعنت خدا بر او باد !
آگاه باشید ! آن کس که به اجیر خود در مورد مزدش ظلم کند ، لعنت خدا بر او باد .2
ای اصبغ ! دستور حبیبم پیامبر خدا را اجرا نمودم .
مردی از نقطهی آخر مسجد برخاست و گفت :
ای ابوالحسن ! سه جمله را با اختصار گفتی ، آن را برای ما شرح بده !
به او پاسخی ندادم تا به حضور رسول خدا رفتم و عرض کردم مردی شرح این سخن را از من خواسته است .
سپس تو در آن هنگام دست اصبغ را گرفتی و به او فرمودی : دستت را بگشا !
اصبغ دستش را گشود . تو یکی از انگشتان وی را گرفتی و فرمودی :
ای اصبغ ! همین گونه که من انگشت تو را گرفتم ، برادرم رسول خدا انگشتم را گرفت و فرمود :
ای ابوالحسن !
اعتنا نکن و آگاه باش ! همانا من و تو دو پدر این امت هستیم ، کسی که به ما جفا کند ، لعنت خدا بر او باد .
آگاه باش ! همانا من و تو آقای این امت میباشیم ، کسی که از ما فراری شود ، لعنت خدا بر او باد .
آگاه باش ! همانا من و تو دو اجیر این امت هستیم کسی که در اجرت ما ظلم نماید ، لعنت خدا بر او باد . سپس خود آن حضرت آمین گفت و من نیز آمین گفتم .3
در آن حال تو از شدت درد بیهوش شدی و پس از لحظاتی به هوش آمدی و اصبغ را هنوز بر بالین خود دیدی و به او فرمودی : ای اصبغ ، هنوز نشستهای ؟
او عرض کرد : آری ! ای مولای من .
فرمودی : میخواهی حدیث دیگری را برای تو بازگو کنم ؟
او گفت :
آری ! خداوند نعمتهای شما را افزون سازد .
فرمودی :
ای اصبغ ! روزی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از یکی از کوچههای مدینه عبور میکرد ، مرا دید که غمگین بودم و آثار اندوه از چهرهام دیده میشد . فرمود :
ای ابوالحسن ! تورا غمگین مینگرم ، آیا میخواهی تو را به حدیثی خبر دهم که بعد از من هرگز غمگین نشوی !
گفتم :
آری ای رسول خدا !
فرمود :
هنگامی که روز قیامت بر پا شود ، خداوند منبری را که بر منبرهای پیامبران و شهیدان بلندتر است ، نصب میکند ، سپس به من امر میکند که بالای منبر بروم ، سپس به تو امر میکند که بالای آن منبر بروی و در یک پله پائینتر از جایگاه من قرار بگیری ، سپس به دو فرشته فرمان میدهد که هر کدام در پلهی پائینتر از جایگاه تو بنشینند ، وقتی که ما در جایگاههای خود قرار گرفتیم ، تمام مردم از پیشینیان و آیندگان حاضر میگردند ، آن گاه آن فرشته که یک پله پائینتر از تو بود ، فریاد میزند :
ای گروه مردم ! هرکس مرا میشناسد که نیازی به معرفی خودم برای او نیست ، و هرکس که مرا نمیشناسد ، خود را به او میشناسانم : من رضوان ، مأمور بهشت هستم ، آگاه باشید ! خداوند به نعمت سرشار و فضل و کرم و جلال خود به من فرمان داده تا کلیدهای بهشت را به محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم بدهم و محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم به من فرمان داده تا آن کلیدها را به علی علیهالسلام بدهم ، گواه باشید که من مأموریت خود را انجام دادم .
سپس فرشتهای که یک پله از فرشتهی اول پائینتر قرار گرفته ، برخاسته و فریاد میزند به گونهای که همهی اهل محشر ، صدای او را میشنوند ، میگوید :
ای مردم ! هر کس مرا میشناسد که نیازی به معرفی برای او نیست ، و هرکس مرا نمیشناسد ، من خود را معرفی میکنم ، من مالک ، مأمور دوزخ هستم . آگاه باشید خداوند به نعمت سرشار و فضل و کرم و جلالش به من فرمان داده تا کلیدهای دوزخ را به محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم بدهم و محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم به من فرمان داده تا این کلیدها را به علی علیهالسلام بدهم ، گواهی دهید که من مأموریت خود را انجام دادم ، آنگاه کلیدهای بهشت و دوزخ را میگیرم .
سپس پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
ای علی ! تو بالای دامن مرا میگیری و اهل بیت تو [ امامان معصوم علیهمالسلام ] بالای دامن تو را میگیرند و شیعیان تو بالای دامن آنها را میگیرند .
سپس به اصبغ فرمودی :
هنگامی که سخن پیامبر به اینجا رسید ، من دستم را روی دستم زدم و عرض کردم : ای رسول خدا ! آیا پس از این به بهشت میرویم ؟
فرمود :
سوگند به پروردگار کعبه آری !4
پس از گفتن این حدیث و وخیمتر شدن حال تو ، اصبغ با دلی محزون از خانهات بیرون رفت .
آری !
روز قیامت کلید بهشت و جهنم در دستان تو است ، و بارها برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به تو فرمود :
یا علی ! در روز قیامت ، تو بهشت و دوزخ را تقسیم میکنی .
و نیز فرمود :
تو ، دوستدارانت را بیحساب وارد بهشت میگردانی و دشمنانت با صورت در آتش جهنم سرنگون میشوند .
آری یا مولا !
تو آن قدر پیش خدا و رسول او صلیاللهعلیهوآلهوسلم عزیزی که عرصهی قیامت در دستان تو است .
دشمنان خواستند تا با کشتن تو ، نور تو را خاموش کنند ، اما آن تبهکاران نمیدانستند آن نوری که هرگز خاموش نشود ، نور خداست .5
تو هیچ گاه ذرهای از مرگ ترس نداشتی ؛ زیرا کسی که به خدا و وعدههای او یقین دارد ، هرگز دل به دنیا نمیبندد تا ترس جدایی از آن را داشته باشد و تو در رفیعترین قلّهی ایمان و یقین قرار داشتی و تمام به یقین رسیدگان ، در دامنههای آن قلّه قرار دارند .
تو آن شیر خدا و قهرمانی بیبدیل و بینظیری بودی که فرمودی :
به خدا سوگند !
اگر تنها با دشمنان روبرو شوم ، در حالی که آنان تمام روی زمین را پر کرده
باشند ، نه باکی داشته و نه میهراسم . من به گمراهی آنان و هدایت خود که بر آن استوارم آگاهم و از طرف پروردگارم به یقین رسیدهام و همانا من برای ملاقات پروردگار مشتاق و به پاداش او امیدوارم .6
چه کسی جز فرزند ابوطالب علیهالسلام میتواند این گونه سخن بگوید که : اگر تمام مردم دنیا در مقابلم جمع شوند نه باکی داشته و نه میهراسم !
آری !
کسی که اشتیاق وافر به مرگ دارد میتواند چنین سخنی بگوید و آن شخص تو بودی که مشتاق مرگ بودی که خود فرمودی :
سوگند به خدا !
انس و علاقهی فرزند ابیطالب به مرگ [ در راه خدا ] از علاقهی طفل به پستان مادر بیشتر است .7
تو عاشق کشته شدن در راه محبوبت بودی و روزی برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به تو آن مژده را داد ، خود فرمودی :
آنگاه که خداوند آیات 1 و 2 سوره عنکبوت را نازل کرد که : « آیا مردم خیال میکنند چون که گفتند ایمان آوردیم ، بدون آزمایش رها میشوند ؟ » دانستم که تا پیامبر در میان ما است دچار فتنه و آزمایش نمیگردیم . از آن حضرت پرسیدم :
ای رسول خدا !
این فتنه و آزمایش کدام است که خدا شما را بدان آگاهی داده است ؟
فرمود :
ای علی !
پس از من امت اسلامی به فتنه و آزمون دچار میگردند .
گفتم :
ای رسول خدا !
مگر جز این است که در روز احد گروهی از مسلمانان به شهادت رسیدند و شهادت
نصیب من نشد و سخت بر من گران آمد ، تو به من فرمودی :
ای علی !
مژده باد تو را که شهادت در پی تو خواهد آمد .
پیامبر به من فرمود :
همانا این بشارت تحقق میپذیرد ، در آن هنگام صبر تو چگونه است ؟
گفتم :
ای رسول خدا !
چنین موردی جای صبر و شکیبایی نیست، بلکه جای مژده شنیدن و شکرگزاری است.
و پیامبر به من فرمود :
ای علی !
همانا این مردم به زودی با اموالشان دچار فتنه و آزمایش میشوند و در دینداریبر خدا منت میگذارند ، با این حال انتظار رحمت او را دارند و از قدرت و خشم خدا خود را ایمن میپندارند ، حرام خدا را با شبهات دروغین و هوسهای غفلت زا حلال میکنند ، شراب را به بهانهی اینکه آب انگور است و رشوه را که هدیه است و ربا را که نوعی معامله است حلال میشمارند .
گفتم :
ای رسول خدا !
در آن زمان مردم را در چه پایهای بدانم ؟ آیا در پایهی ارتداد ؟ یا فتنه و آزمایش ؟ پاسخ فرمود : در پایهای از فتنه و آزمایش .8
حال تو ساعت به ساعت وخیم و وخیمتر میگشت و چهرهی پر فروغت نورانیتر !
پزشکان و جراحان کوفه را برای درمان شکاف عمیق سرت جمع کردند و هیچ کدام از آنها حاذقتر و آگاهتر از « اثیر بن عمرو بن هانی » نبود ؛ او طبیب ماهری بود و کرسی طبابت داشت و جراحات را درمان میکرد .
اثیر بن عمرو بر بالین تو آمد ، به محل زخم سرت نگریست . شُشِ گوسفندی را که
تازه و گرم باشد ، طلبید ، شُش را حاضر کردند ، او رگی از آن بیرون آورد و آن را در درون زخم نهاد و آن را مکید و سپس آن را بیرون آورد و به آن نگاه کرد ، دید سفیدی اجزای مغز در آن دیده میشود ، عرض کرد :
ای امیرمؤمنان !
وصیتهای خود را بکن زیرا ضربت دشمن خدا به مغز رسیده است .9
آری !
وعدهی خدا در عروجت به سوی اعلاترین مراتب ملکوت نزدیک است ، برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مشتاقانه انتظار تو را میکشد که تو را سخت در آغوش بگیرد و ببوسد و دردهایت را تسکین دهد . همسر بزرگوارت صدیقهی کبری علیهاالسلام ، نور خدا ، مشتاقانه منتظر تو است تا در چشمان نازنینت نگاه کند و مرحم غمهایت شود . تمام پیامبران و اولیاء خدا به امر خدا ، مشتاقانه در صفوفی منظم ایستادهاند که هنگام مصافحهات با برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، با ذکر صلوات ، گلبرگهای بهشت را بر سرتان ریزند . ملائکهی خدا در بهشت ، دقیقه شماری میکنند تا با گام نهادن تو در بهشت ، بالهای خود را با تبرک جستن به خاک پایت تا ابد معطر گردانند .
سراسر سرزمین بهشت ، زیباترین زیورهای خویش را آشکار نموده تا تو را عاشقانه بر دیدگان خود جای دهد .
و از همه مشتاق تر ، مشتاق تر ، خدای تو است !
و آنگاه که آثار رحیل و پرواز به اعلی مرتبهی ملکوت در سیمایت هویدا شد با همان صوت بیرمقت وصیت خود را نمودی ، همان وصیتی که اوج بندگی و وارستگی و آزادگی و عدالت در آن موج میزند ، همان وصیتی که اگر هر یک از افراد بشر آن را سرلوحهی حیات خود قرار دهد نه تنها در دنیا سعادتمند میشود ؛ بلکه با مرگ خود یک سره در ابدیت و رَوْح و ریحان الهی پرواز میکند !
وصیتی که برای همهی بشر تا روز قیامت سودمند است ، فرمودی :
شما را به ترس از خدا سفارش میکنم ، به دنیا پرستی روی نیاورید ، گرچه به
سراغ شما آید و بر آنچه از دنیا از دست میدهید اندوهناک مباشید ؛ حق را بگوئید و برایپاداش الهی عمل کنید و دشمن ستمگر و یاور ستمدیده باشید .
شما را و تمام فرزندان و خاندانم را و کسانی را که این وصیت به آنها میرسد ، به ترس از خدا و نظم در امور زندگی و ایجاد صلح و آشتی در میانتان سفارش میکنم ؛ زیرا من از جد شما [ جد امام حسن و امام حسین ( علیهما السلام ) ] شنیدم که فرمود :
اصلاح دادن بین مردم از نماز و روزهی یک سال برتر است .
خدا را ! خدا را !
دربارهی یتیمان ، نکند آنان گاهی سیر و گاهی گرسنه بمانند و حقوقشان ضایع گردد .
خدا را ! خدا را !
دربارهی همسایگان ، حقوقشان را رعایت کنید که وصیت پیامبر شماست ، همواره به خوش رفتاری با همسایگان سفارش میکرد تا آن جا که گمان بردیم برایآنان ارثی معین خواهد کرد .
خدا را ! خدا را !
دربارهی قرآن ، مبادا دیگران در عمل کردن به دستوراتش از شما پیشی گیرند .
خدا را ! خدا را !
دربارهی نماز ؛ چرا که ستون دین شماست .
خدا را ! خدا را !
دربارهی خانهی خدا ، تا هستید آن را خالی مگذارید ؛ زیرا اگر کعبه خلوت شود ، مهلت داده نمیشوید .
خدا را ! خدا را !
دربارهی جهاد با اموال و جانها و زبانهای خویش در راه خدا .
برشما باد به پیوستن با یکدیگر و بخشش همدیگر ؛ مبادا از هم روی گردانید و پیوند دوستی را از بین ببرید .
امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید که بدهای شما بر شما مسلط میگردند ، آن گاه هر چه خدا را بخوانید ، جواب ندهد !
ای فرزندان عبدالمطلّب !
مبادا پس از من دست به خون مسلمین فرو برید و دست به کشتار بزنید و بگوئید ، امیرمؤمنان کشته شد ؛ بدانید جز کشندهی من کس دیگری نباید کشته شود . درست بنگرید ! اگر من از ضربت او مردم ، او را تنها یک ضربت بزنید و دست و پا و دیگر اعضای او را مبرید ، من از رسول خدا شنیدم که فرمود :
بپرهیزید از بریدن اعضای مرده ، هرچند سگ دیوانه باشد .10
آن گاه صدایت ضعیف و ضعیفتر شد و فقط ذکر خدا میگفتی ، مانند همان موقعی که سر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر سینهات در حال احتضار بود ، که لبهای مبارکش آهسته آهسته حرکت مینمود و ذکر خدا میگفت ؛ تا آن که آن لبها از حرکت باز ایستاد و تو آنگاه با چشمان پر از اشک سر را بالا گرفتی و به دخترش فاطمه علیهاالسلام و همسرانش و آنان که در کنار بسترش بودند ، فرمودی : خدا در مصیبت رحلت رسول خدا به شما اجر دهد ؛ همچنین لبهای تو هم از حرکت باز ایستاد و فرزندت امام حسن علیهالسلام سر را بالا گرفت و به برادر و خواهرش و برخی از یارانت که بر بالینت با چشمانی پر از اشک جان دادن تو را نظاره گر بودند ، تسلیت گفت .
آری !
تو چشم از دنیا بربستی و به سوی رضوان الهی سفر نمودی ؛ اما سیمای جهانتاب تو تا ابد در صحنهی گیتی نورافشانی میکند و قلبهای مستعد را با نور خدا منوّر میگرداند .
آری !
تو زندهای ، تو زندهی جاویدی ! مرده دشمنان توأند ، مرده منکران توأند .
سلام خدا بر تو باد در همان روزی که در بیت اللّه الحرام متولد شدی و نیز همان روزی که در خانهی خدا ضربت خوردی و نیز در همان روزی که برانگیخته میشوی !
تو نسبت به دفن پیکر مقدست به حسنین علیهماالسلام فرموده بودی :
وقتی از دنیا رفتم ، جنازهام را در تابوت بگذارید و از خانه [ در هنگام شب که همه خوابند ] بیرون ببرید ، سپس قسمت عقب تابوت را بگیرید ؛ قسمت جلو تابوت
خود به خود حرکت میکند ، آن گاه مرا به سرزمین غری ( نجف ) ببرید ؛ در آن جا سنگ سفیدی را مینگرید که میدرخشد ، جای همان سنگ را حفر کنید آن گاه فضای وسیعی را در آن جا مییابید ، مرا در همان جا دفن کنید .
فرزندانت علیهمالسلام و چند نفر از یاران خاصّ تو مطابق سفارشت ،شب هنگام جنازهی تو را از خانه بیرون آوردند و قسمت جلو جنازه خود به خود حرکت میکرد و آنان در مسیر راه پیوسته صدائی همانند وزش باد و پریدن پرندگان را میشنیدند تا به سرزمین نجف رسیدند ؛ در آن جا سنگ سفید درخشندهای دیدند ، جای آن را حفر کردند ، به فضای وسیعی رسیدند ، دیدند در آنجا روی سنگ نوشته شده است :
این قبری است که نوح علیهالسلام آن را برای علی بن ابیطالب علیهالسلام ذخیره کرده است .
جنازهی مقدس تو را در آنجا دفن کردند و به خانهی خود بازگشتند و آن یاران ، از اکرام و تجلیل خداوند به تو شادمان بودند .
آن تعداد از یاران ـ که در تشییع جنازه و دفن پیکرت حاضر بودند ـ با جمعی از شیعیان تو که در آن مراسم تشییع حاضر نبودند ، برخورد کردند و جریان تجلیل خداوند به تو را دربارهی پیکر و قبرت برای آنان بیان کردند ، آنان گفتند :ما دوست داریم آنچه شما با چشم دیدید ، ما نیز ببینیم !
به آنان گفتند : محل قبر آن حضرت علیهالسلام ، مطابق وصیتش از دیدهها پنهان شد .
آنها رفتند و بازگشتند و گفتند : زمین را کندهاند ولی چیزی نیافتهاند .11
تو به این خاطر وصیت فرمودی که در دل شب تشییع و دفنت کنند که قبرت مخفی بماند ؛ زیرا خوارج گفته بودند که قبر مطهر تو را نبش میکنند و به پیکرت توهین مینمایند !
در مظلومیت تو بعد از مرگت همین بس که قبر مطهرت بیش از صد سال مخفی بود و در زمان فرزندت امام صادق علیهالسلام بود که آن قبر مطهر به شیعیان معرفی شد .12
سلام بر تو ای پرچم حقانیت انکار ناپذیر حق ! ای یکپارچهترین مردان قرون دیرین ! ای دست خدا ، دست آسمان ، دست زمین ، سلام بر تو ای امیرالمؤمنین !
ای انسان فنا ناپذیر ، انسان جاودانی ، ای مرد تکرار ناپذیر تاریخ !
تو شمشیر برهنه در دست ، در وحشیترین ادوار تاریخ زندگی به خاطر نجات بشر از چنگ ظلمت ، به خاطر رهایی بندگان گمنام بیگناه خدا از سیاه چال زندگی ، متین و مطمئن و سرافراز ، سینهی بازت را پناهگاه ، قلب محبت پرور نغمه پردازت را تپش به تپش به پای حقیقت ریختی !13
سلام خدا باد بر تو یا اباالحسن !
ای گنجینهی گرانبار مواهب الهی ، ای عنصر بیپایان فضیلت ، ای شخصیت بینظیر و جاودانهی عالم ، ای تابناکترین مظهر عبودیت خدا ، ای فروغ جهانتاب ابدیت ، ای سرچشمهی سخا و کرم و جوانمردی ، ای شیر خدا و قهرمان میدان توحید و معرفت و ای پیشتاز پیشتازان عالم در وصول به حق ، سلام خدا بر تو باد ، سلام خدا بر تو باد !
یا امیرالمؤمنین ! این مجموعه ، بعد از صد و ده روز کار تمام وقت ، به لطف خدا در شبی بسیار عزیز ، شب میلاد فرزند عزیزت ، حضرت حجة بن الحسن العسکری ( ارواحنا له الفداء ) به پایان رسید .
البته من شرمندهی توأم که نتوانستم آن چنان که شایسته است ابراز ارادت به ساحت مقدس تو بنمایم ؛ اما امیدوارم که نگارش این مجموعه ـ که قطرهای از مناقب و مظلومیت تو را مطرح نموده است ـ سبب شادی قلب برادرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و فرزند عزیزت امام عصر ( عجل اللّه تعالی فرجه الشریف ) گردیده باشد .
قسم به همان خدایی که به تو عزت و عظمت بخشید !
این مجموعه را نه برای پاداش و ثواب اخروی نوشتهام و نه برای به دست آوردن اسم و شهرت ؛ بلکه فقط محبت و عشق تو بود که سبب گردید قلمم به حرکت درآید و در شرایطی بس دشوار این مجموعه را به سرانجام برسانم .
و امیدوارم که خداوند متعال این بندهی پر گناه و پر خطا را به حرمت تو و خاندان پاک و مطهرت علیهمالسلام بیامرزد و عاقبتم را ختم به خیر بدارد ؛ و امید من این است که
چهرهی مبارکت را در هنگام جان دادن ببینم که خود فرمودی : هر کس که میمیرد مرا میبیند .14 و امیدوارم که در برزخ و قیامت کبری خداوند به حرمت و مقام تو ما را بیامرزد و تو فریاد رس ما باشی !
و در پایان این نوشتار یا مولا !
من یک عذرخواهی به شما بدهکارم و عذرخواهی من به خاطر بزرگتر از شأن خویش سخن گفتن است ؛ زیرا در چند جای این مجموعه چنین گفتهام : خداوند روزی مرا به مقام خاک پای تو برساند ! آخر خاک پای تو کجا و شأنیت ما کجا ؟ ! !
با عرض معذرت از محضر مقدستان ، گفتار خویش را چنین اصلاح میکنم : خداوند منت بر سرم گذارد و روزی مرا به مقام خاک پای غلام تو قنبر و غلام سیاه فرزندت حسین علیهالسلام ـ جَون ـ برساند .15
الحمد للّه الذی جعلنا من المتمسکین بولایه أمیرالمؤمنین
و الأئمة المعصومین ( سلام اللّه علیهم أجمعین )
و صلی اللّه علی محمدٍ و آله الطاهرین .
شیراز سومین حرم اهل بیت علیهمالسلام در ایران
دوم تیر ماه 1392
مصادف با نیمهی شعبان المعظم سال 1434
ساعت یک و سیزده دقیقهی بامداد
حکمتنامهی سی و سوم :
مرقد مطهّر امیرالمؤمنین علیهالسلام و بروز کرامات در آن مکان، اجتهاد و عدالت صحابه، جنایت بزرگ خالد بن ولید در قتل عام قوم مالک بن نویره به بهانه ارتداد ایشان و مباحث متعدد دیگر .
1 ـ نگاهی بر زندگی چهارده معصوم علیهمالسلام ، ترجمهی کتاب أنوار البهیّة ، شیخ عباس قمی ، مترجم محمد مهدی اشتهاردی ، ص 100
2 ـ ألا من عقّ والدیه فلعنة اللّه علیه ؛ ألا من أبق من موالیه فلعنة اللّه علیه ، ألا من ظلم أجیرا فلعنة اللّه علیه .
( نگاهی به زندگانی چهارده معصوم علیهمالسلام ( أنوار البهیّة ) ، ص102 )
3 ـ یا أباالحسن ! ألا و إنّی و أنت أبوا هذه الأمّة ، فمن عقّنا فلعنة اللّه علیه ، ألا و إنّی و أنت مولیا هذه الأمّة ، فعلی من أبق عنّا لعنة اللّه علیه ، ألا و إنّی و أنت أجیرا هذه الأمّة ، فمن ظلمنا اجرتنا فلعنة اللّه علیه ؛ ثمّ قال آمین ، فقلت آمین .
( بحارالأنوار ، ج 40 ، ص 450 ؛ أنوار البهیّة ، شیخ عباس قمی ، ص102 )
4 ـ ترجمهی کتاب أنوار البهیّة ، ص104
5 ـ در حدیثی از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم آمده است که آن حضرت صلیاللهعلیهوآلهوسلم به امیرمؤمنان علی علیهالسلام فرمود : قاتل تو شقیترین مردمان است .
و این حدیث را بسیاری از علماء اهل سنت به عنوان حدیث صحیح در کتب خود نقل کردهاند ؛ از جمله :
حاکم نیشابوری در مستدرک علی الصحیحین ، ج3 ، صص140 و 113
احمد بن حنبل در مسند ، ج4 ، ص262
خطیب خوارزمی در مناقب ، فصل 26 ص380
و ...
یکی از بزرگان اهل سنت به نام « ابن حزم » کتابی در فقه دارد به نام « المحلّی » و نیز کتاب دیگری دارد به نام « الفصل فی الملل و الأهواء و النحل » وی در این دو کتاب از قاتل امام علی علیهالسلام تمجید میکند و او را به عنوان مجتهد معرفی مینماید ، سپس به حضرت امام حسن علیهالسلام اعتراض میکند و میگوید :
حسن بن علی [ علیهما السلام ] تحت عنوان قصاص خون علی [ علیه السلام [حق کشتن ابن ملجم [ لعنة اللّه علیه ] را نداشته است، به دلیل این که ابن ملجم مجتهد بود و اجتهاد کرده بود که باید علی [ علیه السلام ] را کشت و این کار خود را حق میدانست.
نظر ابن حزم این است که :
اگر ابن ملجم در این اجتهاد خود اشتباه کرده باشد ، نزد خدا یک اجر دارد و اگر اشتباه نکرده باشد ، دو اجر دارد .
( المحلّی ، ابن حزم ، ج1 ، باب قصاص ، صص482 و 484 ، و کتاب الفصل فی الملل و الأهواء و النحل ، ج4 ، ص161 )
وی در کتاب « الفصل فی الملل و الأهواء و النحل » میگوید :
عمار یاسر از کسانی است که در بیعت رضوان شرکت داشته است و خداوند به نیت پاکی که او در قلب داشته ، شهادت داده است و عمار از کسانی است که خداوند از آنها راضی بوده است .
سپس میگوید :
ابو الغادیة یسار بن سبع السلمی ، عمار را در صفین کشته است و ابو الغادیه که خداوند از او راضی باد ، مجتهدی بوده که در اجتهاد خود اشتباه کرده است و برایکشتن عمار یک اجر نزد خدا دارد .
( الفصل فی الملل و الأهواء و النحل ، ابن حزم ، ج4 ، ص161 )
بسیاری از اهل سنت با قائل شدن به اجتهاد صحابه ، تمام جنایتها و کارهایخلاف شرع بسیاری از آنان که نام صحابی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با خود یدک میکشیدند را توجیه مینمایند ! !
قائل شدن به اجتهاد صحابه ( توجیه جنایت آنان ) از مهمترین ارکان پوشاندن حق و تقویت باطل میباشد .
اکنون باید از ابن حزم ـ که مدافع ابن ملجم و تبهکاران است ـ پرسید :
آیا ابن ملجم حق دارد که اجتهاد کند و خلیفهی خدا و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را بکشد ، ولی امام حسن مجتبی علیهالسلام نمیتواند به حکم صریح قرآن عمل کند و او را قصاص نماید ؟ ! !
تو به عنوان یک فقیه اهل سنت چگونه آیات قصاص را در قرآن نادیده میگیری و اینگونه به امام حسن مجتبی علیهالسلام اعتراض مینمایی ؟ ! !
تمامی فرق اهل سنت امام امیرالمؤمنین علی علیهالسلام را به عنوان خلیفهی چهارم قبول دارند ، پس تو اگر از اهلسنت هستی ، چگونه از کشته شدن کسی که او را به عنوان خلیفهی چهارم قبول داری متأثر نمیشوی ؛ بلکه قاتل او را مجتهد و مأجور نزد خداوند میدانی ؟ ! !
این چه اجتهادی است که کار را به جایی میکشاند که قتل امامی که اطاعت از او واجب است را لازم میدانند ؟ ! !
این چه اجتهادی است که اجازه میدهد که قتل وصی و جانشین پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را مهریهی یک زن به نام قطّامه که عاشق او شده بود ، قرار دهد ؟ ! !
اگر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمودهاند که قاتل امام علی علیهالسلام شقیترین مردم از اولین تا آخرین است ، دیگر در مقابل این فرمایش پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم چه جایی برای اجتهاد است ؟ !
اگر قرار باشد که هر جنایتی که از شقاوتمندی سر میزند را اجتهاد نام بگذاریم و او را مأجور و معذور بدانیم ، پس باید ـ نعوذ باللّه ـ بگوئیم که تمام قاتلین انبیاء و خلفاء و جانشینان آنها مجتهد بودهاند و نزد خدا اجر دارند ! !
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود :
عمار را قومی ستمکار خواهند کشت .
( تهذیب التهذیب ، ابن حجر عسقلانی ، ج7 ، ص358 و ... )
پس تو ای ابن حزم نابکار !
در مقابل این فرمایش پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم چه میگویی ؟ آیا قومی را که رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم ستمکار معرفی کرده است را مجتهد میدانی و برای آنان اجر و ثواب قائل هستی ؟؟!!
( سؤالات ما ، حسین تهرانی ، صص994 و 995 )
از جمله مظلومیتهای دیگر امیرمؤمنان علیهالسلام این است که دشمنان آن حضرت علیهالسلام از قاتل او ابن ملجم ملعون تمجید به عمل آوردهاند ؛ به عنوان نمونه « عمران بن حطّان »ملعون که از رؤسای خوارج و از فقهاء و خطبایآنان بوده است ، در اشعاری معروف بغض و عداوت خود را نسبت به برادر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آشکار کرده و از قاتل او ستایش کرده است ؛ او در شعر خود میگوید :
یا ضربة من تَقِیّ ! ما أراد بها إلاّ لیبلغ من ذی العرش رضوانا
إنّی لاذکره حینا فأحسبه أو فی البریّة عند الرحمان میزانا
ترجمه :
بنازم بر آن ضربتی که از یک مرد پرهیزکار [ ابن ملجم ملعون ] به وقوع پیوست ، که آن ضربت هدفی جز رضای پروردگار نداشت !
من هر وقت به یاد او و آن ضربتش میافتم ، اقدام او را آن چنان مهم میدانم که فکر میکنم میزان اعمال نیک وی ، از میزان تمام مردم سنگینتر خواهد گردید !
( شرح نهج البلاغه ، ابن ابیالحدید ، ج5 ، ص93 و ج13 ، ص24 ؛ الأغانی ، ابوالفرج اصفهانی ، ج18 ، ص 117 ؛ الإستیعاب ، ابن عبد البرّ ، ذیل ترجمهی علی بن ابیطالب علیهالسلام و ... )
با وجود این همه خباثت و رذالت در وجود عمران بن حطّان ، یکی از علمای اهل سنت به نام « عجلی » وی را شخصی موثق و مورد اطمینان در احادیث دانسته است ! !
( تاریخ الثقات ، ص377 ، شماره 1300 )
از این بالاتر « عمران بن حطان » ملعون ؛ از جمله کسانی است که بخاری در کتاب صحیح خود از او به عنوان فرد دیندار و موثق روایت نقل میکند .
( صحیح بخاری ، ج 7 ، کتاب اللباس ، باب نقص الصور )
بخاری یکی از علمای طراز اول اهل سنت است و اهل سنت کتاب او ( صحیح بخاری ) را بعد از قرآن از صحیحترین کتب میشمارند . بخاری معتقد است که در کتاب خود فقط از افراد دیندار و مورد اطمینان روایت نقل کرده است و به همین جهت نام کتاب خود را « صحیح » گذارده است ؛ مع هذا از عمران بن حطّان به عنوان یک فرد دیندار و موثق روایت نقل میکند ! !
و این در صورتی است که در معتبرترین منابع اهل سنت از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به صورت متواتر نقل شده که دشمن امام علی علیهالسلام منافق است ؛ و بدون شک بخاری از این گونه احادیث آگاهی داشته است ولی با این وجود عمران بن حطان ملعون را موثق میداند !
( صحیح بخاری ، ج7 ، کتاب اللباس )
آری !
دشمنان امام علی علیهالسلام در طول تاریخ تمام سعی خود را به کار بردند تا نور آن حضرت علیهالسلام را به هر نحو ممکن ( اجتهاد صحابه ، تمجید از قاتل آن حضرت و ... ) خاموش کنند ؛ اما آن نابکاران نمیدانستند آن چه خاموش نشدنیاست نور خداست !
6 ـ نهج البلاغه ، نامه 62
7 ـ وَ اللَّهِ لاَبْنُ أبِی طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْیِ أمِّهِ .
( همان ، خطبه 5 )
8 ـ همان ، خطبه 156
9 ـ نگاهی بر زندگی چهارده معصوم علیهمالسلام ( أنوار البهیّة ) ، شیخ عباس قمی ، ص105
10 ـ نهج البلاغه ، نامه 47
11 ـ نگاهی بر زندگی چهارده معصوم علیهمالسلام ( انوار البهیه ) ، ص107 )
12 ـ نجف یکی از شهرهای شیعه نشین عراق است که در نیمهی جنوبی کشور عراق در 180 کیلومتری جنوب بغداد و در نزدیکی شهر کوفه واقع شده و دارای آب و هوای گرم و خشک میباشد .
پیشینهی این شهر مقدس به شبی باز میگردد که فرزندان امیرالمؤمنین علیهالسلام به همراه چند تن از اصحاب خاص حضرت علیهالسلام ، پیکر مطهر ایشان را از ترس اهانت دشمنان مخفیانه تشییع کرده و در این مکان مقدس به خاک سپردند .
در دوران خلافت سفاح ( خلیفهی عباسی که از سال 132 ـ 136 ه . ق خلافت کرد ) امام صادق علیهالسلام در حیره ( نزدیکی کوفه ) به زیارت قبر امیرالمؤمنین علیهالسلام آمد و این مکان مقدس را به بعضی از شیعیان معرفی کرد .
بعد از سال 170 هجری هارون الرشید به هنگام شکار ، با مشاهدهی کرامتی از قبر امیرالمؤمنین علیهالسلام دستور داد بقعهای بر روی آن قبر بسازند .
( بحار الأنوار ، ج42 ، ص329)
و به تدریج بر توجه مردم به این سرزمین مقدس افزوده شد و به برکت قبر مطهر امیرالمؤمنین علیهالسلام شهر نجف به وجود آمد .
( هارون الرشید ، به هنگام شکار مشاهده کرد هنگامی که آهوها به تپهای پناه میبرند ، سگهای شکاری دست از تعقیب آنها برمیدارند ، وقتی از ساکنین منطقه دربارهی این تپه سؤال کرد ، گفتند : اینجا قبر علی علیهالسلام است . )
13 ـ کارو ، شاعر مسیحی ایرانی .
14 ـ امام علی علیهالسلام به یکی از یاران خود به نام « حارث همدانی » فرمود :
أبشرک یا حارث ! لتعرفنّی عند الممات و عند الصراط و عند الحوض و عند المقاسمة .
بشارت باد بر تو ای حارث ! تو مرا خواهی شناخت هنگام مرگ و نزد صراط و نزد حوض کوثر و هنگام قسمت نمودن ( بهشت و دوزخ ) .
( امالی ، شیخ مفید ، ص 3 ؛ امالی ، شیخ طوسی ، ص625 )
امام باقر علیهالسلام میفرماید :
لیس من أحد من جمیع الأدیان یموت إلاّ رأی رسول اللّه و امیرالمؤمنین حقّا من الأوّلین و الآخرین .
( تفسیر عیاشی ، ج1 ، ص284 ؛ بحار الأنوار ، ج6 ، ص189)
15 ـ ابو علی در کتاب رجالش نقل کرده است که « جون بن ابی مالک » از اهل « نوبه » و حضرت علی علیهالسلام او را به یکصد و پنجاه دینار خریده و او را به ابوذر غفاری بخشیده بود ، و چون ابوذر به دستور عثمان به ربذه تبعید شد ، او به همراه ابوذر به ربذه رفت و در سال 32 هجری هنگامی که ابوذر وفات یافت ، به مدینه بازگشت و در خدمت حضرت علی علیهالسلام و سپس نزد فرزندش حسن علیهالسلام و پس از آن همراه امام حسین علیهالسلام از مدینه به مکه و از آنجا به عراق آمد .
( وسیلة الدارین ، ص115 )
او بندهی سیاه چردهای بود که در روز عاشورا به خدمت امام حسین علیهالسلام رسید و برای مبارزه اجازه خواست ، امام حسین علیهالسلام فرمود : تو از جانب ما مأذونی و برای عافیت همراه ما آمدهای ، خود را در مشقت مینداز !
جون گفت :
من در راحتی باشم و در سختی شما را تنها بگذارم ؟ ! به خدا سوگند ! هرچند که بوی بدن من بد است و حسب من رفیع نیست ، ولی امام بزرگواری چون تو بوی مرا خوش و بدنم را مطهر و رنگ روی مرا سفید میکند و به بهشتم مژده میدهد ، به خدا سوگند ! که از شما جدا نگردم تا خون سیاه من با خون شریف شما آمیخته گردد !
بعد شروع به رجز خوانی کرد و شجاعانه به جنگ با دشمن پرداخت و 25 نفر از آنان را به قتل رساند تا اینکه شهید شد .
امام حسین علیهالسلام بر بالین او حاضر شد و فرمود : خدایا ! روی او سفید و بوی او را خوش و او را با نیکان محشور کن و با محمد و آل محمد آشنا و معاشر گردان !
از امام باقر علیهالسلام روایت شده که :
هر کس کشتهی خود را از میدان بیرون میبرد و به خاک میسپرد ، اما جون کسیرا نداشت تا او را از میدان بیرون برد ، به همین جهت پیکر پاره پارهی او را پس از ده روز دیدند در حالی که بوی مشک از بدنش به مشام میرسید .
( نفس المهموم ، ص290 )
همان گونه که مطرح شد امام امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیهالسلام پس از عروج روح ملکوتیاش ؛ ـ بنا بر وصیت خویش ـ مخفیانه به خاک سپرده شد ، اما با هدایت و راهنمایی معصومین علیهمالسلام محلّ دقیق قبر آن بزرگوار مشخص گردید . سرزمین غریّ ( نجف اشرف ) توسط امامان معصوم علیهمالسلام به عنوان مدفن امیرالمؤمنین اعلام شد .
علت مخفی بودن قبر امام علی علیهالسلام گروه خوارج و امویان بودند ؛ زیرا این دو گروه که دشمنان امیرمؤمنان بودند ، قصد آن را داشتند که قبر حضرت علیهالسلام را بشکافند و به پیکر امام علیهالسلام جسارت کنند .
در دوران امامت امام صادق علیهالسلام با توجه به تغییر شرایط سیاسی ، برای ایشان محرز گردید که اگر مرقد مطهر مشخص گردد جز تعظیم و تجلیل از سوی مردم اثر نخواهد داشت . به همین دلیل محل دقیق آن را مشخص نمودند و افراد مختلف را به سوی آن هدایت فرمودند و همچنین ترس از نبش قبر توسط خوارج نیز منتفی شده بود .
از همان شبی که حضرت مخفیانه به خاک سپرده شد ، گفت و گو میان مردم دربارهی محل خاک سپاری ایشان آغاز شد و هرکس چیزی میگفت و با گذشت زمان عدهای با این که نسبت به محل دفن امام علی علیهالسلام علمی نداشتند ، نظراتی دادند و مانند اجتهاد فقهی ،به استنباط و نتیجه گیری پرداختند و مکانهای مختلفی را دربارهی مدفن امیرالمؤمنین علیهالسلام مطرح نمودند و جهل خویش را علم پنداشتند ؛ در حالی که باید گفت اهل بیت امام علی علیهالسلام نسبت به حل این مسئله از دیگران اولی هستند و آنان در روایات متعدد به صراحت فرمودهاند که مدفن امیرمؤمنان در نجف اشرف واقع شده است و محل دقیق آن را نیز مشخص نمودهاند .
در اینجا برای اثبات این مسئله دلایل مستحکمی را ذکر مینمائیم که این دلایل شامل گواهی ائمهی اطهار علیهمالسلام و تاریخ نگاران و بروز کرامات و معجزات متعدد از محل دفن امیرمؤمنان علیهالسلام میباشد :
ابوعمر زاهد در کتاب « یواقیت » به نقل از ثعلبه مینویسد :
اهل بیت علی[ علیه السلام ] و شیعیان او اتفاق نظر دارند که مرقد مطهر امیرمؤمنان در غریّ ( نجف اشرف ) واقع شده است و برای آن نیز نشانههایی می آورند که دلالت بر درستی گفتارشان دارد و به مانند حجتی علیه منکرین عمل میکنند ، کسانی که تمام تلاش و همتشان این است که اثبات کنند مرقد
امیرمؤمنان [ علیه السلام ] در جایی غیر از نجف اشرف واقع شده است ، عجیب این که اگر شخصی بالای قبری بایستد و بگوید این قبر ، قبر پدر من است ؛ ادعایش مقبول میافتد و به گفتهاش اعتماد میشود و از آن لحظه به بعد آن قبر به این عنوان شناخته میشود و شنونده کوچکترین شک و شبههای در آن نمیکند ، در حالی که اهل بیت علی[ علیه السلام ] که در بزرگواری و راستگویی شان تردیدی نیست ، میگویند مرقد پدر ما علی[ علیه السلام ] در غریّ واقع شده است ؛ ولی مورد توجه برخی قرار نمیگیرد ، گو این که بیگانگان و اجانب به این موضوع آگاه ترند ؛ در حالی که اهل بیت حضرت از دو جهت مزیت دارند : یکی این که امام و معصومند و دیگر این که اولاد امیرمؤمنان علیهالسلام هستند .
( معجم رجال حدیث ، ج4 ، ص81 و82 ، فرحة الغری ، ص79 )
ابراهیم بن علی دینوری از علمای اهل سنت مینویسد :
مردم در باب مرقد امیرمؤمنان علی[ علیه السلام ] نظرات گوناگونی دارند ؛ ولی سخن درست این است که ایشان در غریّ به خاک سپرده شد و هم اکنون محل زیارت دوستداران حضرت است . مردم از دورترین نقاط دنیا و با هر رنگ و زبانی به سوی آن میشتابند . کرامتها و معجزههایی که در این مکان مقدس به عیان دیده شده ، قابل شمارش نیست . من خود شاهد یکی از این کرامات بودم ، شب چهارشنبه ، سیزدهم ذی الحجه 597ق در نجف و در حرم مطهر امیرمؤمنان بودم ، شب به نیمه رسیده بود که دیدم ستونی از نور بالای حرم در حال گردش است که طول آن بیست یا سی ذراع بود . این نورافشانی حدود دو ساعت ادامه داشت تا این که در نهایت بر روی گنبد فرود آمد و پخش شد . از کسی که کنارم ایستاده بود ، خواستم سؤال کنم که آن چه را من دیدهام ، او نیز دیده یا نه ، دیدم زبانش بند آمده و بهت زده میلرزد . چند لحظه بعد که حالش بهتر شد به من گفت که آن ستون نور را دیده و از دیدن آن نور و هیبت آن به لرزه افتاده است .
( فرحة الغری ، السید عبدالکریم بن طاووس ، متوفای 693ق ، ص152 )
سید بن طاووس بعد از تأیید این داستان مینویسد :
در این باب سخن فراوان است و مجال اندک ، و ما در نقل همه آنچه که به
دستمان رسیده ، ناتوانیم . اتفاقات خارق العادهای در طول زمان و در این مکان رخ داده که بخشی از آن به ما رسیده و چه کسی از امیرمؤمنان[ علیه السلام ] سزاوارتر است .
( همان )
محمد بن علی شلمغانی ـ از عالمان اهل سنت ـ میگوید :
امیرمؤمنان علی[ علیه السلام ] نزدیک کوفه به خاک سپرده شده است ؛ چرا که حضرت به امام مجتبی[ علیه السلام ] چنین وصیت نمود و فرمود که شما انتهای تابوت را بگیرید ، جلوی آن به هدایت الهی و مدد فرشتگان به پیش میرود . هرجا تابوت بر زمین قرار گرفت ، همان جا را حفر کرده و مرا دفن کنید .
( فرحة الغری ، سید بن طاووس ، ص153 )
یاقوت حموی ـ از علمای دیگر اهل سنت ـ در کتاب « معجم البلدان » در معرفی شهر نجف چنین مینویسد :
شهری که مرقد علی بن ابیطالب[ علیه السلام ] آن جا واقع شده است .
( معجم البلدان ، ج1 ، ص 16 )
ابن ابی الحدید معتزلی ـ از دانشمندان قرن هفتم اهل سنت ـ نیز میگوید :
قبر علی بن ابیطالب[ علیه السلام ] در غری ( نجف ) واقع شده و دیگر اقوال در مدفن ایشان باطل است ، چرا که اهل بیت علی بن ابیطالب[ علیه السلام ] به مرقد پدرشان آگاهتر از اجانب هستند و این قاعده کلی در مورد هر فرد دیگری نیز صدق میکند که فرزندان به محل تدفین پدر عالم ترند . این را نیز باید گفت که شخصیتهای بزرگی چون جعفر بن محمدالصادق [ علیه السلام ] علی بن ابیطالب [ علیه السلام ] را در این محل ( نجف ) زیارت کردهاند .
( شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید ، ج3 ، ص 199 )
کمال الدین قرشی شافعی در کتاب « مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول » مینویسد :
زمانی که علی بن ابیطالب از دنیا رفت ، حسن و حسین [ علیهما السلام ] به همراه محمد حنفیه ایشان را غسل دادند و کفن کردند و حضرت علی [ علیه السلام [ در تاریکی شب در غریّ ( نجف ) دفن شد .
ابوالفرج اصفهانی در کتاب « مقاتل الطالبیین » مینویسد :
ابن ابی عمیر میگوید : از امام مجتبی[ علیه السلام ] سؤال شد که امیرمؤمنان
[ علیه السلام ] را در کجا به خاک سپردید ؟ امام فرمودند : ما ایشان را در تاریکی شب از خانه بیرون آوردیم و به سرزمین غریّ رسیده و دفن نمودیم .
( مقاتل الطالبیین ، ص42 )
ابن صباغ مالکی مینویسد :
حسن بن علی [ علیه السلام ] بر علی بن ابیطالب [ علیه السلام [نماز خواند ؛ آن گاه ایشان را در نهایت پنهانی در غریّ به خاک سپردند ، مکانی که اکنون زیارتگاه مردم است .
( الفصول المهمة فی معرفة الائمة ، ج1 ، ص264 )
ابن جوزی حنفی مورخ بزرگ اهل سنت در کتاب « تذکرة الخواص » نظرات گوناگونی در مورد مرقد امیرمؤمنان علیهالسلام نقل میکند ؛ اما در پایان میگوید :
نظر صحیح آن است که علی بن ابیطالب [ علیه السلام ] در نجف مدفون است ، همین محلی که امروزه مزار مردم شده است و در صحّت آن قول شکی نیست .
( تذکرة الخواص ، ص163 )
شیخ احمد داوودی ـ یکی دیگر از علمای سرشناس اهل سنت ـ نیز میگوید :
زمانی که علی بن ابیطالب [ علیه السلام ] چشم از جهان فرو بست ، نیمه شب دفن شد و مردم در مدفنش اختلاف پیدا کردند ؛ ولی باید دانست که ایشان در مکان مشهور کنونی در نجف اشرف به خاک سپرده شد . مکانی که امروز پناهگاه مشتاقان ایشان است ... . از عبداللّه بن جعفر بن ابیطالب سؤال شد که علی] علیه السلام ] را در کجا به خاک سپردید ؟ پاسخ داد : از شهر بیرون رفتیم تا به غریّ رسیدیم و ایشان را همان جا دفن کردیم .
( عمدة الطالب فی انساب آل ابیطالب )
محمد بن بطوطه ـ از علمای قرن هشتم اهل سنت ـ در سفرنامهی خود به نام « تحفة النظّار فی غرائب الأمصار » در بیان بازگشت خود از مکه به نجف اشرف در بارگاه حضرت امیرمؤمنان علیهالسلام مینویسد :
درِ آستانه به مدرسهی بزرگی باز میشود که در آن مدرسه ، طلاب و اهل معرفت و پارسایان شیعه سکونت دارند .هرکسی که به آن مدرسه مقدسه وارد گردد ، تا سه روز میهمان است و با نان و گوشت و خرما ، در هر روز دو بار پذیرایی میشود .
و از این مدرسهی علمیه دری به طرف حرم گشوده میشود که در کنار آن در ، دربانان و خدّام حرم و مقامات تولیت آستانه حضور دارند . هنگامی که زیارت کننده وارد حرم میگردد ، یکی از آن مقامات یا همهی آنان به تناسب زائران بسیار ، به پیش میآیند و نزدیک در میایستند و اذن دخول برای زائر میطلبند و چنین میگویند :
به امر شما ای امیرمؤمنان ، این بندهی ناتوان اجازه میخواهد تا به حرم ارجمند و مقدس شما وارد گردد ، اگر اجازه میفرمائید که وارد گردد و گرنه مراجعت نماید ، اگر او شایستگی برای ورود به این حرم شریف را ندارد ، ولی شما اهل کرم و گذشت و پردهپوشی هستید .
سپس به زائر دستور میدهند که آستانه را که از نقره است ، ببوسد . همچنین دو جانب چهارچوب در را ببوسد ، و سپس زائر وارد حرم کنار ضریح میشود . حرم مطهر به انواع قالیهای ابریشمی و غیر آن فرش شده و قندیلهای طلا و نقرهی بزرگ و کوچک آویخته شده است و در وسط قبه ،ضریح چهار گوشی قرار دارد که با چوب پوشیده شده و بر بالای آن صفحهها ی طلائی منقوش و محکم با میخهاینقرهای کوبیده شده که روی همهی چوب را پوشانده ، آن گونه که چیزی از چوب پیدا نیست .
ارتفاع ضریح کمتر از قامت انسان است و در آن ضریح سه قبر وجود دارد که معتقدند یکی از آنها قبر آدم علیهالسلام و دومی قبر نوح علیهالسلام و سومیقبر علی علیهالسلام است و بین این قبرها طشتهای طلا و نقره وجود دارد که در میان آنها گلاب و مشک و انواع عطرها ریخته شده که زائر دست خود را در آن فرو برده و چهرهاش را به عنوان تبرک خوشبو میکند .
آن قبّه مطهر ، درِ دیگری دارد که چهارچوبش از نقره است و پردههای حریر رنگارنگ بر آن آویخته شده است و این در ، به مسجدی گشوده میشود که آن مسجد به فرشهای زیبا مفروش شده و دیوارها و سقف آن به پردههای حریر پوشیده شده است . این مسجد ، چهار در دارد که آستانهی آنها از نقره است و پردههای حریر بر روی آنها آویخته شده است .(1)
مردم این شهر ( نجف اشرف ) همگی رافضی ( شیعه ) هستند و در این بارگاه کراماتی ظاهر شده که برای رافضیها ( شیعیان ) با بروز این کرامات ، ثابت شده
1) ناگفته نماند که این گزارش مربوط به قرن هشتم است و اکنون تغییرات کلی در حرم مطهر به وجود آمده است .
که قبر علی [ علیه السلام ]همان جا است .
یکی از این کرامات این بود که : در شب 27رجب که در نزد آنها « لیلة المحیاء » ( شب زندگی ) نام دارد ، مردم بیمارهای زمین گیر را از کوفه و بصره و خراسان و شهرهای فارس به آن جا آوردند که تعدادشان به چهل نفر رسید و در آخرهای شب آنان کنار ضریح مقدس قرار گرفتند و مردم که در حال نماز و خواندن قرآن بودند و به تماشای ضریح اشتغال داشتند ؛ منتظر ماندند آن بیماران زمین گیر شفا یابند و برخیزند . وقتی که نیمی از شب یا دو سوم شب میگذرد ؛همهی آن بیماران در حالیکه سلامتی خود را بازیافته بودند بدون هیچ گونه رنج برخاستند و همه با هم گفتند :
لا إله إلاّ اللّه ، محمد رسول اللّه ، علی ولی اللّه .
این کرامت ، بین شیعیان بسیار معروف و مشهور است و من آن را از افراد موثّق شنیدهام ، ولی در آن شب خودم حاضر نبودهام . در مدرسهای که در آن از میهمانان پذیرایی میشود ، سه نفر مرد زمینگیر را که یکی اهل روم و دیگری اهل اصفهان و سومی اهل خراسان بود دیدهام . از حال آنها جویا شدم ، به من گفتند که آنها شب محیا ( شب 27رجب ) را درک نکردهاند و در انتظار آن شب ، در سال آینده هستند . در چنین شبی مردم از شهرهای مختلف در حرم علی [ علیه السلام ] به گرد هم میآیند و اهل نجف در این ایام برای خرید و فروش ؛ به مدت ده روز بازار بزرگی تشکیل میدهند .
ابن بطوطه در سفرنامهی خود میافزاید :
در ناحیهی غربی بیابان کوفه محلی بسیار سیاه را دیدم که در فضای سفید قرار داشت ، به من خبر دادند که این جایگاه سیاه ، محل قبر بدبخت روزگار ، ابن ملجم ( لعنة اللّه علیه ) است . مردم کوفه هر سال هیزم بسیار در آن جا جمع میکنند و روی قبر او هفت روز آتش روشن مینمایند .
تمام علمای شیعه اجماع نظر دارند که قبر مطهر امیرمؤمنان علیهالسلام در شهر نجف میباشد و این به خاطر احادیث فراوانی است که از ائمه اطهار نقل شده است که در این جا به چند نمونه از آن احادیث اشارهای میشود :
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم به امیرمؤمنان علیهالسلام فرمود : ای علی ! زمین کوفه با قبر تو شرافت
پیدا میکند . امیرمؤمنان سؤال کرد : منظورتان کوفه در عراق است ؟ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود : آری !
( فرحة الغری ، سید بن طاووس ، ص569 )
در روایتی حضرت امیرمؤمنان فرمودند :
مکه حرم خدا ، مدینه حرم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و کوفه حرم من است .
( کافی ، ج4 ، ص563 )
از داوود بن فرقد نقل شده که میگوید : امام صادق علیهالسلام به من فرمود : در حومه کوفه مزاری است که هر گرفتاری چهار رکعت نماز در کنار آن به جای آورد ، خداوند حاجتش را برآورده میسازد و گرفتاریش را بر طرف میسازد . داوود میگوید : عرض کردم : این قبر ، قبر حسین بن علی ( علیهما السلام ) شهید نینواست ؟امام فرمود : خیر . پرسیدم : قبر جدتان امیرمؤمنان علیهالسلام است ؟ فرمود : بلی .
( کامل الزیارات ، ابن قولویه قمی ، ص167 )
امام باقر علیهالسلام میفرماید :
با پدرم امام زین العابدین علیهالسلام به زیارت قبر امیرمؤمنان علیهالسلام در کوفه رفتیم . وقتی رسیدیم ،پدرم آن قدر گریست که محاسن شریفش غرق اشک شد . پدرم این گونه با جدش نجوا میکرد : السلام علیک یا امین اللّه فی ارضه و حجته علی عباده ، اشهد أنک یا امیرالمؤمنین جاهدت فی اللّه حق جهاده ... . .
امام باقر در ادامه روایت میفرماید :
هرکس از شیعیان این زیارت نامه کوتاه ( زیارت امین اللّه ) را در نزد قبر امیرالمؤمنین علیهالسلام بخواند ، خداوند او را در حافظی از نور نگه خواهد داست و باطنی پاک و زلال همچون باطن رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را پیدا میکند و در زمان ظهور حضرت مهدی ( عجل اللّه تعالی فرجه الشریف ) ایشان را در کمال سرور و شادی ملاقات خواهد کرد .
( فرحة الغری ، ص73 )
سید بن طاووس نقل میکند :
روزی امام سجاد علیهالسلام وارد مسجد کوفه شد و با ابوحمزه ثمالی ملاقات کرد . امام به ابوحمزه فرمود : آیا میخواهی به اتفاق یکدیگر به زیارت قبر جدم علی بن ابیطالب برویم ؟ ابوحمزه عرض کرد : بلی . ابوحمزه میگوید : با امام زینالعابدین علیهالسلام همراه
شدم . در راه با هم صحبت میکردیم تا به غریِ رسیدیم . امام از مرکب پیاده شدند و چند قدم جلو رفته و صورت خود را روی خاک گذاشته و به من فرمود : این قبر جدم علی بن ابیطالب علیهالسلام است .
( فرحة الغری ، ص77 )
صفوان جمال میگوید : امام صادق علیهالسلام را در کاروانی که به سوی عراق میبردم ، همراهی میکردم . چون به غریّ ( نجف ) رسیدیم ، امام فرمود : ای صفوان ! اندکی جلوتر برویم . رفتیم تا این که امام از مرکب پیاده شد و وضو گرفت و نماز به جا آورد . بعد از نماز از امام پرسیدم : این قبر کیست فدایت شوم ؟ امام فرمود : این قبر جدم امیرمؤمنان علی بن ابیطالب علیهالسلام است .
صفوان جمال میگوید : من از آن روز به بعد ، هر وقت به عراق میرفتم ، برای زیارت قبر امیرمؤمنان به همان منطقه میشتافتم .(1)
تا قبل از آشکار ساختن قبر مطهر توسط امام صادق علیهالسلام به مردم ، آن قبر مطهر هیچ اثری که مشخص کند آن قبر مطهر قبر امام علی علیهالسلام است را نداشت و بعد از معرفی آن قبر مطهر به مردم ، بقعهای روی آن ساخته شد .
( کافی ، ج1 ، ص456 )
امروزه حرم مطهر امیرمؤمنان از آثار آل بویه و صحن از آثار صفویه و مجموعهی این دو از شاهکارهای معماری اسلامی در جهان به شمار میرود . در زمان شاه عباس صفوی با طرح و نقشه و مهندسی مرحوم شیخ بهائی صحن امیرمؤمنان علیهالسلام به شکل کنونی در آمد .
در سال 1156 ق هنگامی که نادرشاه افشار به زیارت نجف رفت ، دستور داد که به جای کاشیهای سبز رنگ ـ که در زمان صفویان به طرح شیخ بهائی گنبد و دو گلدسته را تزئین کرده بود ـ همه را طلا کنند . وی هزینهی سترگ صرف تعمیر آستانه نمود و هدیههای بیشمار به خزانهی علوی پیشکش کرد .
نقل کردهاند که نادرشاه افشار به واسطهی نذری که کرده بود ، فرمان داد گنبد و گلدسته و ایوان حضرت امیرمؤمنان علی علیهالسلام را به هزینهی او به خشت طلا ، زرنگار بنمایند و بعد خود با تشریفات سلطنتی به طرف نجف اشرف برای بازدید و زیارت آن حضرت مشرف شد ، زمانی که به درب دروازهی نجف رسید برخی از اهل تسنن به وی گفتند : شیعیان علی علیهالسلام عقیده دارند
1) باید توجه داشت که در زمان امام صادق علیهالسلام قبر مطهر امیرمؤمنان علیهالسلام به طور رسمی به مردم معرفی شد و قبل از آن امامان معصوم علیهمالسلام و برخی از خواص شیعیانشان به صورت مخفی به زیارت قبر آن حضرت شرفیاب میشدند .
که شراب و سگ در شهر نجف اشرف ( محدودهی حرم مطهر ) وارد نمیشود . نادرشاه گفت : باید آزمایش کنم . فرمان داد شیشهی شرابی حاضر کنند و سگی به زنجیر طلا ببندند و چون به سمت مرقد امام علی علیهالسلام حرکت نمودند ، هر چه کردند سگ به طرف حرم رهسپار نشد و آخر الامر زنجیر طلا را پاره نمود و فرار کرد . نادرشاه گفت : زنجیر طلا را به گردن من قرار دهید و من به شکل سگ به نام « کلب علی » وارد حرم مقدس میگردم و این شعر را سرود :
کلب درگاه امیرالمؤمنین نادر قلی آنکه در هر کار امیدش به توفیق خداست
نقل کردهاند وقتی نادرشاه خواست داخل صحن امیرمؤمنان علیهالسلام شود و امر کرد زنجیر طلا به گردنش افکند و او را مانند سگ بکشند ، احدی جرأت نکرد اقدام به این عمل بنماید چون میترسیدند که بعدا دستور قتل وی را صادر کند ، ناگاه دیدند شخصی از بیابان آمد و زنجیر طلا را به گردن نادرشاه انداخت و او را کشید و به درب صحن مقدس رسانید . نادرشاه مشرف شد و زیارت کرد و برگشت ، بعد هر چه تجسس کردند که آن شخص را بیابند ، موفق نشدند .
نادرشاه آن گاه به شیشه شراب نظر افکند و دید که شراب تبدیل به سرکه شده ، ندیم نادرشاه چون دید شراب تبدیل به سرکه شده بالبداهه این شعر را سرود :
در خاک نجف « ندیم » آسوده بخواب اندیشه مکن ز پرسش روز حساب
جایی که بدل به سرکه گردد میناب بیشک که شود گنه مبدل به ثواب
( منتخب التواریخ ، ملاهاشم خراسانی ، ص119 )
وقتی که سلطان مراد که از سلاطین عثمانی بود خواست به زیارت نجف اشرف قبر امام علی علیهالسلام مشرف شود ، در سر چهار فرسخی چشمش به گنبد شریف افتاد از اسب پیاده شد . امراء دولت هم از اسب پیاده شدند . علت را از او پرسیدند ، گفت : چون چشمم به گنبد حضرت افتاد ، اعضایم به لرزه افتاد . بنابراین قصد کردم که تا حرم مطهر پیاده راه بپیمایم . در این هنگام یکی از وزرای سلطان مراد که از ناصبیان بود به وی گفت : ای سلطان ! تو سلطان و امیر زنده هستی و علی[ علیه السلام ]مرده ، سزاوار نیست که این گونه عمل کنی !
سلطان گفت : به قرآن تفألی میزنیم و هرچه که امر فرمود انجام میدهیم .
تفألی به قرآن زدند و این آیات آمد :
« فلَمّا أَتاها نُودِیَ یا مُوسی * إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوًی » ( سورهی طه 11 و 12 )
هنگامی که نزد آتش آمد ، ندا داده شد که : ای موسی ! من پروردگار تو هستم . کفشهایت را بیرون آر ، که تو در سرزمین مقدّس « طوی » هستی .
سلطان مراد دستور داد که همه کفشها را از پا در آورند و با پای برهنه به سمت حرم مطهر حرکت کنند و آن ناصبی رسوا گردید .
داستان مُرّة بن قیس از داستانهای مشهور است . مرّة بن قیس از اعیان و اشراف عرب و صاحب قبیلهی بزرگی بود . او چند هزار نفر لشکر مسلّح داشت . مهمترین خصوصیت او دشمنی با امام امیرالمؤمنین علیهالسلام بود . یک روز صحبت از آباء و اجدادش شد . به او گفتند : تمام آنها را امیرالمؤمنین در جنگ به قتل رسانده است . وی گفت : میروم و گنبد و بارگاه او را خراب کرده و قبر او را محو مینمایم .او با لشکریانش به طرف نجف اشرف به راه افتاد .
وی بعد از شش روز که با اهالی شهر نجف در بیرون از شهر جنگید ، بالاخره با فرار مردم نجف داخل شهر شد . مرة بن قیس یک سره میان روضهی مقدسه رفت و گفت : ای علی ! تو پدران و اجداد مرا کشتی ، پس من قبرت را نبش میکنم . همین که خواست این کار را انجام دهد ، دو انگشت مثل ذوالفقار از میان ضریح مطهر بیرون شد و به کمر ملعون زد و او را به دو نیم کرد و آن دو نیم همان دم تبدیل به دو قطعه سنگ سیاه گردید . اهل نجف آن دو قطعه سنگ سیاه را بردند و پشت شهر نجف انداختند و مردم اهانت زیادی به جسد سیاه او میکردند و حتی حیوانات بر او بول میکردند .
( کرامات العلویه ، علی میر خلفزاده )
داستان مرة بن قیس گرچه در منابع و کتب کم ذکر شده ، اما شهرت آن نزد اهالی شهر نجف و شیعیان بسیار زیاد است و بر کسی پوشیده نمیباشد و شیعیان آن واقعه را از معجزات امیرمؤمنان علی علیهالسلام میدانند .
در حرم مطهر امام علی علیهالسلام و داخل ضریح مبارک جایگاه دو انگشت در جهت جنوبی صندوق قبر مطهر ، نزدیک بالای سر قرار دارد . در این مکان مجموعهای از سنگهای قیمتی و جواهر آلاتی که از طرف پادشاهان و افراد سرشناس به حرم مطهر اهدا شده است قرار دارد . بر چهارچوب رو به روی جایگاه دو انگشت این آیه از قرآن کریم نقش بسته است : « إنّ الذین یبایعونک إنّما یبایعون اللّه ، یداللّه فوق ایدیهم » . ( سورهی فتح ، آیه 10 )
ماجرای جایگاه دو انگشت در برخی از منابع تاریخی ذکر شده است . محدّث نوری این ماجرا را ذکر میکند و میگوید : داستان مرة بن قیس گرچه در منابع و کتب معتبر ذکر نشده ، اما شهرت آن نزد شیعیان بسیار زیاد است و بر کسی پوشیده نمیباشد ، بلکه معجزهای میباشد که به شهرت رسیده است .
حکیم فردوسی از شعرای قرن پنجم و حکیم سنائی غزنوی از شعرای قرن ششم در حدیقهی
خود آن را ذکر کردهاند . سنائی گفته است این ماجرا یکی از مناقب مسلم میباشد . مولی حسن الکاشی از معاصران علامه حلّی در این باره قصیدهای سروده است .
عالم وارسته سید نصراللّه حائری از مولی عبدالکریم از کتاب تبصرة المؤمنین و سید محمد صالح الترمذی متخلّص به « الکشفی » از علمای اهل تسنن در کتاب المناقب این ماجرا را نقل میکنند و الکشفی میگوید این ماجرا طبق اسناد صحیح و معتبر قابل اثبات است .
( تاریخ النجف الاشرف ، محمد حسین حرزالدین ، ص445 و 446 )
چند حدیث در ثواب و فضیلت زیارت مرقد امام علی علیهالسلام :
مقام والای امیرالمؤمنین علیهالسلام سبب شده زیارت آن حضرت یکی از با ارزشترین عبادات به شمار آید و قبر آن حضرت یکی از مقدسترین مکانها و مورد توجه وعنایت خاص حضرت حق تعالی و ملائکهی الهی و محل زیارت انبیاء و اولیاء باشد :
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم به امیرمؤمنان علیهالسلام فرمود :
یا علی !کسی که تو را در حیاتت یا پس از مرگ زیارت نماید ، ضمانت میکنم او را از سختیهای قیامت نجات داده و در کنار خود قرار دهم .
( کافی ، ج4 ، ص579 ، حدیث 2 )
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
کسی که امیرالمؤمنین را زیارت کند ، برخود لازم میدانم در قیامت از او دیدن کنم و او را از گناهانش نجات دهم .
( کامل الزیارات ، ابن قولویه قمّی ، ص36 ، روایت 3 )
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
به خدا قسم خدا قدمهایی را که در راه زیارت امیرالمؤمنین علیهالسلام غبار آلوده شده مبتلا به آتش جهنم نمیکند .
( بحارالانوار ، ج100 ، ص260 ، روایت 10 )
امام صادق علیهالسلام :
هر روز هفتاد هزار ملک ، بیت المعمور و کعبه را طواف میکنند سپس به زیارت قبر مطهر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم آمده و بر آن حضرت سلام میکنند ، پس از آن به زیارت قبر مطهر امیرالمؤمنین علیهالسلام آمده و بر آن حضرت نیز سلام میکنند و سپس به زیارت امام حسین علیهالسلام رفته و بعد از سلام بر آن حضرت بالا میروند .
( بحارالانوار ، ج100 ، ص257 ، روایت 1 )
امام صادق علیهالسلام :
در کنار اهل کوفه قبری است که هرگاه غمگینی به آن پناه آورد خداوند متعال غمش را زایل و دعایش را مستجاب میکند و او را شادمان به اهلش بر میگرداند .
( بحارالانوار ، ج100 ، ص263 ، روایت 15 )
امام صادق علیهالسلام :
کسی که امیرالمؤمنین علیهالسلام را بدون تکبر در حالی که عارف به حق است زیارت کند ، خداوند او را ایمن از سختیهای قیامت قرار داده و حساب را بر او آسان میکند .
( بحارالانوار ، ج100 ، ص257 )
امام صادق علیهالسلام :
کسی که پیاده به زیارت امیرالمؤمنین برود ، خداوند برای هر قدمش یک حج و یک عمره مینویسد و اگر پیاده بر گردد ، برای هر قدمش دو حج و دو عمره مینویسد .
( بحارالانوار ، ج10 ، ص260 ، روایت 9 )
امام صادق علیهالسلام :
هنگامی که زائر امیرالمؤمنین علیهالسلام دعا میکند ، دربهای آسمان برای او گشوده میشود .
( کامل الزیارات ، ص35 ، روایت 2 )
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم :
تنها صدیقان امت من ، علی را زیارت میکنند .
( کامل الزیارات ، ص 68 ،، روایت 4 )
امام رضا علیهالسلام :
فضیلت زیارت قبر امیرالمؤمنین علیهالسلام بر زیارت قبر امام حسین علیهالسلام مانند فضیلت امیرالمؤمنین بر امام حسین است .
( بحارالانوار ، ج100 ، ص261 ، روایت 14 )
الحاقیهی تتمّهی حکمت نامه :
همان گونه که مطرح شد اهل سنّت برای موجّه جلوه دادن کارهای خلاف شرع برخی از صحابه به مسأله « اجتهاد صحابه » قائل شدهاند . آنان بر این باورند چون تمام صحابه پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم اهل تقوا و عادل میباشند ، کارهای خلافیکه از این اشخاص سر زده ـ خصوصا بعد از رحلت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم که بر روی یکدیگر شمشیر کشیدند و یکدیگر را کشتند ـ هیچ منافاتی با عدالت و تقوای آنان ندارد ؛ زیرا آنان مجتهد بودند و طبق اجتهادشان عمل کردند نه طبق هواینفس خویش !!!
مثلاً آنان معاویه را هم از جمله اصحاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم میدانند و نبرد معاویه با مولانا علی علیهالسلام را اینچنین توجیه میکنند ! !
میگویند : اگر معاویه با علی علیهالسلام درگیر شد نه از جهت هوای نفس بوده ؛ بلکه با اجتهاد خویش به این نتیجه رسیده بود که باید با امام علی علیهالسلام به جنگ بپردازد ؛ بنابراین معاویه چون طبق اجتهاد خود عمل کرده نه تنها خلاف شرع انجام نداده ؛ بلکه مأجور درگاه الهی نیز میباشد ! !
البته بسیاری از آن میگویند که حقّ با علی علیهالسلام بود و معاویه در اجتهاد خویش دچار اشتباه گردیده بود ؛ امّا اجر معاویه محفوظ است ؛ زیرا مجتهد اگر حکمش به واقع اصابت کند دو اجر دارد و اگر به واقع اصابت نکند یعنی در اجتهاد خودش خطا کند ، یک اجر دارد . لذا علی علیهالسلام در اجتهاد خویش خطا نکرد ، بنابراین در نبرد با معاویه دو اجر دارد ؛ ولیکن معاویه چون در اجتهاد خود خطا نمود در آن نبرد ( جنگ صفّین ) یک اجر دارد ! !
اهل سنّت به این نکته بسیار مهم بیتوجهاند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در احادیث متعدّدی امیرمؤمنان علیهالسلام را محور حق معرّفی نموده و دشمنان آن حضرت را از جمله منافقان و منحرفان بیان فرموده است .
بنابراین ، امیر مؤمنان علیهالسلام که محور حقّ میباشد هرکس در مقابل او قرار بگیرد باطل محض است .
بر هر صاحب بصیرتی مخفی نیست که مسأله اجتهاد صحابه ـ که اهل سنّت مطرح نمودهاند ـ هیچ ملاک عقلی و شرعی ندارد و در واقع موجّه جلوه دادن کارهای خلاف شرع برخی از آنانی است که نام صحابه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را با خود یدک میکشیدند .
اکنون خوانندگان محترم به این واقعه بسیار اسف بار و دردناک تاریخی که توسّط برخی از صحابه اتّفاق افتاده توجّه فرمایند :
« خالد بن ولید » در زمان خلافت ابوبکر فرماینده کلّ نیروهای مسلّح میشود . وی به فرمان ابوبکر به قوم « مالک بن نُویره » از صحابی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به بهانه ارتداد ایشان حمله میکند و بعد از آن که مالک بن نویره و قومش تسلیم میشوند همه آنان را گردن میزند و سرهای بریده آنان را به جای هیزم زیر دیگ میگذارد و برای لشکریانش آش میپزد ، و در همان شب زن مالک بن نویره را به چادر خود میآورد و با او عمل شنیع زنا را مرتکب میشود . و آنگاه که خلیفه میشنود میگوید : کاری به خالد نداشته باشید ؛ زیرا وی طبق اجتهاد خود عمل کرده است ! !
قبل از این که این واقعه اسفبار را از تواریخ و منابع اهل سنّت به صورت مفصّلتر نقل کنیم ، کمی درباره شخصیت خالد بن ولید سخن میگوئیم :
خالد بن ولید در کنار ابوسفیان و معاویه و دیگر کفّار تا توان داشت علیه اسلام شمشیر زد و جنگید . وی در جنگ اُحُد فرمانده بخشی از سپاه کفّار بود و آنگاه که مسلمین برای جمع آوری غنائم شکاف بین دو کوه را ترک کردند ، خالد بن ولید دستور داد تا لشکر کفّار از پشت به مسلمین حملهور شوند و پیروزی آنان را مبدّل به شکست کنند .
خالد بن ولید در سال هشتم هجرت ـ که ارتش اسلام بسیار قوی شده بود ـ برای حفظ جان خویش با عوض کردن تاکتیک همراه ابوسفیان و معاویه در ظاهر ابراز اسلام نمود . وی پس از رحلت پیامبر بزرگوار اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم در تقویت حکومت ابوبکر و تضعیف موقعیت امیرمؤمنان علیهالسلام و دشمنی سر سخت با آن حضرت نقش بسیار مهمّی را ایفا نموده بود و از این جهت بود که ابوبکر وی را فرمانده لشکر خویش گردانید .
تمام مورّخان بزرگ اهل سنّت از قبیل : طبری ، إبن أثیر ، إبن کثیر ، و یعقوبی و دیگران در کتب خویش به صورت مفصّل این واقعه را به نگارش در آوردهاند :
این ماجرا در بطاح ( نقطهای از سرزمین مالک بن نویره ) واقع شد . خالد بن ولید در میان قبیله مالک ، نه تنها مسلمانان را پس از امان دادن کشت ؛ بلکه کشتگان را مُثله کرد . و زنان با ایمان را اسیر نمود ، و اموال و نوامیسی که خدا حرام کرده بود ، مباح دانست ! احکام و حدود شرعی را تعطیل نمود و جنایاتی مرتکب شد که میتوان ادّعا کرد در زمان جاهلیّت هم نظیر نداشت .
امّا درباره شخصیت مالک بن نُویره که مورّخان نوشتهاند :
وی سر آمد اشراف قبیله بنیتمیم و مرد با نفوذ از عرب اصیل بود ، مالک از کسانی بود که از لحاظ شخصیّت ، سخاوت و پاکی و دلیری و جوانمردی ، به او مثل میزدند . وقتی مالک مسلمان شد ، کلیّه قبیله بنی یربوع به وسیله او اسلام اختیار کردند و پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم نیز چون به وی اعتماد داشت ، وی را متصدّی امر زکات قوم خود نمود .
تنها جرم مالک ، خودداری از پرداخت زکات به حکومت ابوبکر بود ؛ زیرا مالک حکومت ابوبکر را مشروع نمیدانست ، و مقام خلافت را لایق آن فردی میدانست که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در روز غدیر خم معرّفی نموده بود ، خلاصه علّت کشته شدن مالک همان علّتی بود که بواسطه آن خانهی وحی را به آتش کشیدند و امانت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را پَرپَر نمودند ! ! آنگاه که خبر به ابوبکر رسید که مالک زکات به حکومت نمیدهد ، دستگاه خلافت خالد بن ولید را با لشکری انبوه روانهی سرزمین بطاح ـ که سرزمین مالک ابن نویره بود ـ نمود .
وقتی افراد خالد به آنجا رسیدند کسی را در آنجا نیافتند ؛ چون مالک قبلاً قوم خود را متفرّق کرده بود و توصیه کرده بود که بر دین اسلام باقی مانند و از برخورد با خالد پرهیز نمایند ، تا خداوند پراکندگی را گرد آورد . خالد نفرات خود را به تعقیب مالک و قوم ایشان فرستاد .
سربازان ، مالک بن نویره و تعدادی از بنی یربوع را آوردند ، و به خالد تسلیم نمودند ، سپس قوم مالک را به صورت اسیر دست بسته در حالی که « لیلی » زن مالک بن نویره نیز که در میان ایشان بود ، نزد خالد آوردند . « لیلی دختر منهال » به گفته مورّخین در زیبائی به ویژه زیبائی چشم و تناسب اندام از مشهورترین زنان عرب بود .
در حالی که میان خالد و مالک گفتگو در گرفته بود ، زن مالک نیز در کنار او بود ، سرانجام خالد بن ولید گفت : ای مالک تو را خواهم کشت . مالک گفت : آیا ابوبکر چنین فرمانی به تو داده است ؟ ای خالد ما را پیش ابوبکر بفرست تا او خود در مورد ما تصمیم بگیرد . « عبداللّه بن عمر » و « ابوقتاده انصاری » به حمایت از مالک اصرار کردند و از خالد خواستند مالک و همراهانش را نزد خلیفه گُسیل دارد ، ولی خالد گفت : امکان ندارد که از کشتن وی دست بردارم . سپس به « ضرار بن اوزر اسدی » دستور داد تا مالک را گردن زند . در این هنگام مالک نگاه به زن خود کرد و به خالد گفت : این است که مرا به کشتن داد ! ( یعنی تو به خاطر چشم داشتن به زنم میخواهی مرا بکشی ) .
آنگاه که ضرار گردن مالک بن نویره را زد ، خالد بن ولید سر مالک را برداشت و در اجاقی که غذا میپختند در آتش نهاد . آنگاه خالد ، زن خالد را به خیمه خود برد و همان شب به وی تجاوز کرد ! !
خالد بقیّه قوم مالک را نیز دستگیر کرد و آنان را در شبی بسیار سرد حبس نمود . سپس با ترفندی همه آنان را گردن زد و پیکرهای آنان را مُثله نمود . خالد پس از قتل عام قوم مالک بن نویره ، دستور داد تا همه سرهای آنان را زیر دیگهای غذا قرار دهند و به جای هیزم در پختن آش استفاده نمایند ! !
اکنون خوانندگان ارجمند عکسالعمل ابوبکر را نسبت به این جنایت بزرگ بشنوند :
ابوقتاده انصاری به همراهی متمّم ابن نویره ( برادر مالک که موفّق به فرار شده بود ) به سوی مدینه حرکت کردند ، وقتی این دو به مدینه رسیدند ، ابوقتاده در حالی که سخت غضبناک بود به ملاقات ابوبکر رفت و ماجرا را برای او نقل کرد که چگونه خالد ، مالک و قومش را پس از امان دادن کشت و با لیلی زن مالک همبستر شد .
متمّم ابن نویره هم مطالبی گفت و آنقدر گریست که بیهوش نقش بر زمین شد ؛ امّا ابوبکر که سر مست نقش خالد در پیروزیها و نبردهای خالد بود هیچ اعتنائی به شکایات ابوقتاده نکرد .
در تاریخ ابی الفداء آمده که ابوبکر گفت : من هرگز خالد را نخواهم کشت ؛ زیرا وی در اجتهادش به خطا رفته و من هرگز شمشیری را که خدا بر آنان از نیام کشده ، در نیام نخواهم کرد .
و در کتاب وَفَیات الأعیان و کنز العمّال و دیگر منابع اهل سنّت آمده که ابوبکر در جواب کسانی که میگفتند مالک را باید سنگسار بنمائیم ، پاسخ داد : من او را سنگسار نمیکنم او اجتهاد کرده و در اجتهاد خود مرتکب اشتباه شده است .
عمر به ابوبکر گفت : پس او را از پست فرماندهی بردار ، ابوبکر گفت : من شمشیری را که خداوند برکشیده است ، غلاف نمیکنم .
و امّا برخی از مصادر مهمّ اهل سنّت که این واقعه اسفبار را نقل نمودهاند :
الفائق فی غریب الحدیث والأثر ، ج 3 ، ص 157
لسان العرب ، مادة القتل
تاج العروس ، مادة القتل
تهذیب اللغة ، ج9 ، ص63
نسب قریش ، ج1 ، ص321
محض الصواب ، ج3 ، ص 1002
الاصابة ، ج2 ، ص 218
فوات الوفیات ، ج 3 ، ص 233
سیر اعلام النبلاء ، ج 1 ، ص 378
تاریخ الاسلام ذهبی ، ج 2 ، ص 24
تاریخ دمشق ، ج 16 ، ص 274
ثقات ابن حبّان ، ج 2 ، ص 165
حیاة الصحابة ، ج 3 ، ص 158
البدایة و النهایة ، ج 9 ، ص 462
تاریخ ابن الوردی ، ج 1 ، ص 135
المختصر فی اخبار البشر
کتاب الردة ، ج 1 ، ص 107
کنز العمال ، ج 5 ، ص 619
صواعق المحرقة ، ج 1 ، ص 91
و تفصیل ماجرا و مصادر بیشتر از کتب اهل سنّت را نیز میتوانید در کتاب شریف الغدیر تألیف علاّمه شیخ عبدالحسین امینی رحمهالله به دست آورید .
این بود یکی از جنایات دستگاه خلافت غاصبانه که به عنوان اجتهاد صحابه آن را توجیه میکنند .
آری ، خالد بن ولید مسلمانان را به جرم ارتداد میکشد و با زن مالک زنا میکند ؛ ولی ابوبکر هیچ عکسالعملی نشان نمیدهد ؛ حتّی این شخص را که قرآن فاسقش خوانده از منصبش عزل نمیکند ؛ زیرا خالد بن ولید مخالفان او را سرکوب میکند و او در تحت شمشیر خالد و امثال وی حقّ امام علی علیهالسلام را غصب نموده و بر مسند خلافت تکیه زده است ! آری ، این است ثمرات حکومت غیر معصوم و کسانیکه مست مقام ریاستاند . و این جنایات دستگاه خلافت در حالی بود که برادر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و باب مدینه علم وی و قرآن ناطق را خانهنشین نمودند ، و آنگاه که مولانا امیر المؤمنین علیهالسلام خلافت غاصبانهی آنان را به رسمیت نشناخت ، با لشکری تا دندان مسلّح به خانهی ایشان حمله ور شدند و آن را به آتش کشیدند و ریحانه رسول خدا صدّیقه کبری علیهاالسلام را به شهادت رسانیدند .
اکنون گذری کنیم بر حکومت امیرالمؤمنین علیهالسلام ، تا واضح شود چه ظلمهائی به خاطر غصب مقام مسلّم امام علی علیهالسلام بر انسانیت شد ، و چه خونهائی به ناحقّ ریخته شد .
وقتی به حضرت امیر مؤمنان علیهالسلام خبر میرسد که عُمّال معاویه ( لعنة اللّه علیه ) بر شهر انبار تاختهاند ، و خلخال و دستبند از دست یک زن غیر مسلمان ربودهاند ، حضرت چنین فرمود :
به من خبر رسیده که مردانی از سپاه آنان بر زن مسلمان و غیر مسلمان که معاهده زندگی در جوامع اسلامی ، آسایش او را تأمین نموده است ، هجوم برده و خلخال از پا و دستبند از دست آنان در آوردهاند . گردنبند و گوشواره آنان را به یغما بردهاند ، این بینوایان در برابر غارت گران جز خواندن نام خدا و سوگند دادن به رحم یا طلب رحم و تحریک دلسوزی آنان چارهای نداشتند ...
اگر پس از این حادثه دلخراش مرد مسلمان از شدّت تأسّف بمیرد ، مورد
ملامت نخواهد بود ؛ بلکه در نظر من مرگ برای انسان مسلمان به جهت تأثیر از این فاجعه امری شایسته و بایسته است .
( نهج البلاغة ، خطبه 27 )
دستگاه خلافتِ غاصبانه برای بدست آوردن قدرت و ریاست چند روزهی دنیا حاضر شدند هر جنایتی را مرتکب شوند ؛ ولیکن مولایمان علی بن ابیطالب علیهماالسلام ندا میدهد : به خدا قسم اگر حکومت اقالیم هفت گانه را با آنچه در زیر افلاک است به من دهند در برابر این که خدا را با کشیدن پوست جوئی از دهان مورچهای معصیت کنم ، من این کار را نخواهم کرد .
( نهج البلاغة ، خطبه 224 )
آری ،
امام علی بن ابی طالب علیهماالسلام آن نور جاودان الهی است که در آسمانها و زمین درخشید و اکنون هم در آسمانها و زمین میدرخشد و تا ابد نیز در آسمانها و زمین خواهد درخشید .
در دو عالم نور حق مولا علیست در مصاف کافران یکتا یَلیست
ساقی کوثر امیر اولیا وارث احمد بود در کیش ما
او بود در سابقون السابقون رایت دشمن زتیغش سرنگون
راه او همسان راه مصطفاست هر که در آن ره رود مرد خداست
بوی عطر مصطفی صلیاللهعلیهوآلهوسلم انفاس اوست آفتاب کربلا عباس اوست
آن که نوشد جرعهای از جام او کیمیا دان تربت اقدام او
شیعیانِ او همه آزادگان آبرومند زمین و آسمان
گرچه بیت اللّه بود ما را هدف لیک باشد قبلهی جانها نجف
دشمن ار سازد سرم از تن جدا بهر عشق حیدر آن شیر خدا
بانگ بر آرم که ای دیوانِ پست آرزویم این چنین جان دادنست
تا که هستم عبد عبدِ بوتراب ایمنم از وحشت روز حساب
گرچه « محسن » پر گناه و پر خطاست لیک در محشر شفیعش مرتضاست
1 . قرآن کریم
2 . نهج البلاغه ، ترجمهی محمّد دشتی .
3 . الإتقان فی علوم القرآن ، جلال الدین سیوطی ، تحقیق ابوالفضل ابراهیم ، مصر .
4 . إثبات الوصیّة ، علی بن حسین مسعودی ، انتشارات انصاریان ، قم ، 1384 ش .
5 . إثبات الهداة ، شیخ حر عاملی .
6 . الإحتجاج ، احمد بن علی طبرسی ، طبع نجف اشرف .
7 . الإحتجاج ، احمد بن علی طبرسی ، تحقیق محمّدباقر خرسان ، نشر مرتضی ، مشهد ، 1403 ق .
8 . إحقاق الحق ، سید نوراللّه تستری ، تعلیق سید شهاب الدین مرعشی ، مکتبة السید المرعشی ، قم .
9 . احکام القرآن ، احمد بن علی رازی جصّاص ، دار الکتاب العربی ، بیروت .
10 . الإختصاص ، شیخ مفید محمد بن محمد النعمانی ، منشورات جامعه مدرسین ، قم .
11 . اربعین ، جمال الدین شیرازی .
12 . الإرشاد ، شیخ مفید محمد بن محمد النعمانی ، مؤسسه آل بیت ، قم .
13 . إرشاد الساری لشرح صحیح البخاری ، ابوالعباس شهابالدین احمد بن محمّد بن ابیبکر قسطلانی ، چاپ اول ، 1990 م ، دارالفکر ، بیروت .
14 . إرشاد القلوب ، ابومحمد الحسن بن محمد الدیلمی ، منشورات الشریف الرضی ، قم .
15 . الإرشاد فی معرفة حجج اللّه علی العباد ، شیخ مفید ، کنگره شیخ مفید ، قم ، 1413 ق .
16 . از آگاهان بپرسید ، سید محمّد تیجانی ، بنیاد معارف اسلامی ، چاپ اول ، قم .
17 . إزالة الخلفاء ، شاه ولی اللّه احمد بن عبدالرحیم دهلوی .
18 . أساس البلاغة ، ابوالقاسم محمود بن عمر زمخشری ، دار و مطابع الشعب ، قاهره ، 1960 م .
19 . أسباب النزول ، جلال الدین سیوطی ، دار الهجرة ، بیروت .
20 . أسباب النزول ، واحد نیشابوری .
21 . الإستغاثه من بدع الثلاثه ، ابو القاسم علی بن احمد کوفی .
22 . الإستیعاب فی أسماء الأصحاب ، ابوعمر یوسف بن عبداللّه بن عبد البرّ اندلسی ، دار صادر ، بیروت .
23 . أسرار آل محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، ترجمه کتاب سلیم ابن قیس هلالی ، اسماعیل انصاری زنجانی ، انتشارات دلیل ما ، چاپ چهارم .
24 . الإصابة ، احمد بن علی بن حجر عسقلانی ، دار الکتب العلمیّة ، بیروت .
25 . الإصابة فی تمییز الصحابة ، أبو الفضل أحمد بن علی بن محمد بن أحمد بن حجر العسقلانی ، دار الفکر ـ بیروت .
26 . الأصول الستة عشر ، جمع من العلماء ، دار الشبستری للمطبوعات ، قم المقدّسة ، 1363 ه . ش ، طبع اوّل .
27 . الأصول الستة عشر ، جمع من العلماء ، مؤسّسة دار الحدیث الثقافیّة ، قم المقدّسة ، 1423 ه . ق ، طبع اوّل .
28 . أعلام النبوّة ، ماوردی .
29 . أعلام الوری ، ابی علی فضل بن حسن طبرسی، انتشارات اسلامیه ، تهران ، 1390 ق .
30 . الأعلام باعلام مسجد الحرام ، سعید گجراتی .
31 . أعیان الشیعه ، سید محسن امین ، دارالتعارف للمطبوعات ، بیروت ، 1983 م .
32 . الأغانی ، ابو الفرج اصفهانی .
33 . الإقبال ( اقبال الاعمال ) ، سید علی بن موسی بن طاووس ، دارالکتب الإسلامیة ، تهران ، 1409 ق .
34 . الأمالی ، محمّد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی ( شیخ صدوق ) ، کتابچی ، 1376 ق .
35 . الأمالی ، شیخ طوسی ابوجعفر محمد بن حسن طوسی ، مؤسسه نشر اسلامی ، قم .
36 . الأمالی ، شیخ مفید ، جامعه مدرسین ، قم ، 1410 ه . ق .
37 . امالی ، المرشد باللّه یحیی بن موفّق باللّه شجری جرجانی .
38 . امامت و رهبری ، جعفر سبحانی ، چاپ اول ، قم .
39 . امام علی ابن ابیطالب ( سلام اللّه علیه ) ، عبدالفتاح مقصود ، ترجمه محمد مهدیجعفری .
40 . الإمامة و السیاسة ، ابن قتیبه عبد اللّه بن مسلم دینوری ، شرکة الحلبی ، مصر .
41 . إمتاع الأسماع ، تقی الدین احمد بن علی مقریزی ، تحقیق محمود محمد شاکر ، لجنة والتألیف و النشر ، مصر .
42 . أنساب الأشراف ، احمد بن یحیی بن جبار بلاذری ، تحقیق محمودی ، مؤسسة الأعلمی ، بیروت .
43 . الأنوار النعمانیّة ، سید نعمت اللّه جزایری طبع دار القارئ و دارالکوفة، بیروت ، 1429 ق .
44 . أُسد الغابه ، ابن اثیر علی بن محمد جزری ، دار إحیاء التراث العربی ، بیروت .
45 . بحار الأنوار ، محمد باقر مجلسی ، مؤسسة الوفاء ، بیروت .
46 . بحارالأنوار ، محمّد باقر مجلسی ، چاپ سوم ، دار احیاء التراث العربی ، 1983 م ، بیروت .
47 . البحر المحیط ، محمّد بن یوسف بن علی بن حبّان نغری غرناطی اندلسی .
48 . البدایة و النهایة ، ابن کثیر اسماعیل بن کثیر دمشقی ، مؤسسة التاریخ العربی ، بیروت .
49 . البدایة والنهایة ، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر القرشی البصری ثم الدمشقی ، دار هجر للطباعة والنشر والتوزیع والإعلان .
50 . البدایة والنهایة ، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر القرشی البصری ثم الدمشقی ، دار الفکر .
51 . البدر الطالع ، محمّد بن علی شوکانی ، چاپ اول ، مطبعة السعادة ، قاهره .
52 . بشارة المصطفی ، محمد بن علی طبری ، مؤسسه نشر اسلامی ، طبع اول ، قم ، 1420 ه . ق .
53 . بهجة النظر فی إثبات الوصایة و الإمامة للأئمّة الإثنی عشر سیّد هاشم بحرانی ، متوفّای 1107 ه . ق ، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی ، مشهد الرضا علیهالسلام ، طبع دوّم ، 1427 ه . ق .
54 . پژوهشی عمیق پیرامون زندگی علی ( سلام اللّه علیه ) ، جعفر سبحانی .
55 . تاج العروس فی شرح قاموس ، محمد زبیدی ، دار مکتبة لحیاة ، بیروت .
56 . تاریخ ، اسماعیل بن کثیر دمشقی .
57 . تاریخ ابن الوردی ، عمر بن مظفر بن عمر بن محمد ابن أبی الفوارس ، أبو حفص ، زین الدین ابن الوردی المعری الکندی ، دار الکتب العلمیة ، لبنان ـ بیروت .
58 . تاریخ ابی زرعة ، عبدالرحمن بن عمرو النصری .
59 . تاریخ الإسلام ( تاریخ ذهبی ) ، محمد بن احمد ذهبی ، دار الکتاب العربی .
60 . تاریخ الإسلام ووفیات المشاهیر والأعلام ، شمس الدین أبو عبداللّه محمد بن أحمد بن عثمان بن قَایْماز الذهبی ، المکتبة التوفیقیة .
61 . تاریخ الأمم و الملوک ، أبی جعفر محمد بن جریر طبری ، مؤسسة الأعلمی ، بیروت .
62 . تاریخ الثقات ، احمد بن عبداللّه عجلی .
63 . تاریخ الخلفاء ، جلال الدین سیوطی ، دار التعاون ، مکه مکرمه .
64 . تاریخ الخمیس فی أحوال أنفس نفیس ، محمد دیار بکری ، مؤسسه شعبان ، بیروت .
65 . تاریخ النجف الأشرف ، محمّد حسین حرزالدین .
66 . تاریخ بغداد ، ابوبکر احمد بن علی خطیب بغدادی ، دار الکتب العلمیّة ، بیروت .
67 . تاریخ طبری ، محمد بن جریر طبری ، دار احیاء التراث العربی ، بیروت .
68 . تاریخ مدینه دمشق ، تحقیق علی شیری ، دار الفکر ، بیروت .
69 . تاریخ مفصل اسلام ، حسین عماد زاده ، انتشارات اسلام ،چاپ ششم ، 1367 .
70 . تاریخ یعقوبی ، احمد بن ابی یعقوب بن جعفر ، دار السجاد ، بیروت .
71 . تاریخ یعقوبی ، احمد بن ابی یعقوب بن جعفر ، دار صادر ، بیروت ، 1375 ه . ق .
72 . تأویل الآیات ، شرفالدین سید علی حسینی استرآبادی ، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم ، 1409 ق .
73 . تأویل مختلف الحدیث ، ابن قتیبه دینوری .
74 . التّحصین ، سید علی بن موسی بن طاووس ، تحقیق ، انصاری زنجانی ، نشر دارالکتاب ، قم ، 1413 ق .
75 . تحف العقول ، ابن شعبه حرّانی ، جامعه مدرسین ، قم ، 1404 ه . ق .
76 . تحفة النّظّار فی غرائب الأمصار ، محمّد بن بطوطه .
77 . تذکرة الحفّاظ ، ذهبی ، دار إحیاء التراث العربی ، بیروت .
78 . تذکرة الخواص ، سبط بن جوزی حنفی ، بیروت .
79 . تفسیر آلوسی ( روح المعانی ) ، آلوسی ، دار إحیاء التراث العربی ، بیروت .
80 . تفسیر البرهان ، سید هاشم بن سلیمان بحرانی .
81 . تفسیر الخازن ، علاءالدین علی بن محمّد بن ابراهیم شیخی بغدادی خازن ، دار المعرفة ، بیروت .
82 . تفسیر القرآن العظیم ، ابن کثیر ، دار إحیاء التراث العربی ، بیروت .
83 . التفسیر الکبیر ، فخر رازی ، دار إحیاء التراث العربی ، بیروت .
84 . تفسیر المنار ، محمد عبده ، دار المعرفة ، بیروت .
85 . تفسیر النسفی ، عبداللّه بن احمد بن محمود نسفی ، دار الفکر ، بیروت .
86 . تفسیر الوسیط ، علی بن احمد واقدی نیشابوری ، دار الکتب العلمیّة ، بیروت .
87 . تفسیر بیضاوی، ناصرالدین عبداللّه بن عمر بن محمّد شیراز بیضاوی، دارالکتب العلمیّة، بیروت .
88 . تفسیر ثعلبی ( الکشف و البیان ) ، ثعلبی ، دار إحیاء التراث ، طبع اول ، بیروت .
89 . تفسیر روض الجنان و روح الجنان ، ابوالفتوح رازی ، آستان قدس رضوی ، مشهد ، 1371 .
90 . تفسیر طبری ، محمد بن جریر طبری ، دار المعرفة ، بیروت .
91 . تفسیر عیاشی ، محمد بن عیاش السلمی .
92 . تفسیر عیاشی ، محمّد بن مسعود عیّاشی ، طبع المطبعة العلمیّة ، طهران ، 1380 ه . ق ، طبع اوّل .
93 . تفسیر غریب القرآن ، حافظ ابو عبید هروی .
94 . تفسیر فرات ، فرات بن ابراهیم کوفی ، مرکز نشر وزارت ارشاد اسلامی ، تهران ، 1409 ق .
95 . تفسیر قرطبی ( الجامع لأحکام القرآن الکریم ) ، قرطبی ، تحقیق مصطفی سقا ، دار إحیاء التراث ، بیروت ، 1405 ه . ق .
96 . تفسیر قمی ، علی بن ابراهیم قمی ، طبعة النجف .
97 . تفسیر کشّاف ، جار اللّه زمخشری ، منشورات بلاغت ، قم .
98 . تفسیر مجمع البیان ، ابی علی فضل بن حسن طبرسی ، مکتبة العلمیّة ، تهران .
99 . تفسیر منسوب به امام حسن عسکری علیهالسلام ، مدرسه امام مهدی علیهالسلام ، قم ، 1409 ق .
100 . تفسیر نمونه ، ناصر مکارم شیرازی .
101 . تفسیر نور الثقلین ، عبد علی بن جمعة عروسی حویزی ، مؤسسه اسماعیلیان ، قم ، 1415 ق .
102 . تلخیص مستدرک ، حافظ شمس الدین ابو عبداللّه محمد بن احمد ذهبی .
103 . تمهید الأوائل ، محمّد بن طیّب باقلانی ، نشر مؤسسة الکتب الثقافیّة ، بیروت ، 1414 ق .
104 . تنبیه الخواطر و نزهة النواظر ، ورام بن أبی نؤاس مالکی ، دار التعارف ، بیروت .
105 . التنبیه و الاشراف ، علی بن الحسین المسعودی ، طبع دار صعب ، قاهره .
106 . التوحید ، شیخ صدوق ، تحقیق هاشم حسینی تهرانی ، جامعه مدرسین ، قم .
107 . تهذیب التهذیب ، ابن حجر عسقلانی ، دار الفکر ، بیروت .
108 . تهذیب اللغة ، محمد بن أحمد بن الأزهری الهروی ، أبو منصور ، دار إحیاء التراث العربی ـ بیروت .
109 . الثاقب فی المناقب ، ابن حمزه محمد بن علی .
110 . الثقات ، محمد بن حبان بن أحمد بن حبان بن معاذ بن مَعْبدَ ، التمیمی ، أبو حاتم ، الدارمی ، البُستی ، دائرة المعارف العثمانیة بحیدر آباد الدکن الهند .
111 . جامع الأصول ، مجدالدین بن اثیر .
112 . جامع البیان ، محمّد بن جریر طبری عامی ، نشر دارالفکر ، بیروت ، 1415 ق .
113 . الجامع لأحکام القرآن الکریم ، تحقیق مصطفی سقا ، دار إحیاء التراث العربی ، بیروت ، 1405 .
114 . الجرح و التعدیل ، عبدالرحمن بن أبی حاتم ، دار إحیاء التراث العربی ، بیروت .
115 . جواهر المطالب ، ابوالبرکات محمّد بن احمد دمشقی باعونی شافعی ، مجمع احیاء الثقافة الإسلامیة ، قم 1415 ق .
116 . الحجة علی الذاهب إلی تکفیر أبیطالب ، فخار بن معد موسوی، نشر سیدالشهداء، قم، 1410 ق.
117 . حلیة الأبرار فی أحوال محمّد و آله الأطهار علیهم السلام ، سیّد هاشم بحرانی ، متوفّای 1107 ه . ق ، مؤسّسة المعارف الإسلامیّة ، قم المقدّسة ، طبع اوّل ، 1411 ه . ق .
118 . حلیة الاولیاء و طبقات الأصفیاء ، ابونعیم احمد بن عبداللّه اصفهانی ، چاپ پنجم ، دارالکتاب العربی ، 1987 م ، بیروت .
119 . حیاة الصحابة ، محمد یوسف بن محمد إلیاس بن محمد إسماعیل الکاندهلوی ، مؤسسة الرسالة للطباعة والنشر والتوزیع ، بیروت ـ لبنان .
120 . الخرائج و الجرایح ، سعد بن هبةاللّه قطبالدین راوندی ، مدرسه امام مهدی علیهالسلام ، قم ، 1409 ق .
121 . خصائص الوحی المبین ، ابن بطریق ، یحیی بن حسن ، دارالقرآن الکریم ، قم ، 1417 ق .
122 . خصائص امیرالمؤمنین علیهالسلام ، ابوعبدالرحمن احمد بن شعیب بن علی نسائی ، تحقیق احمد میرین بلوشی ، کویت .
123 . خصائص علی [ سلام اللّه علیه ] ، احمد بن حسین بن علی بیهقی .
124 . خصائص فضائل امیرمؤمنین ( سلام اللّه علیه ) ، نسائی ، طبع مصر .
125 . الخصال ، شیخ صدوق محمد بن علی بن بابویه قمی ، منشورات نشر اسلامی ، قم .
126 . خطبه پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآلهوسلم در غدیر خم ، انتشارات حسینیه عماد زاده ، اصفهان .
127 . داستان راستان ، مرتضی مطهری ،انتشارات صدرا ،چاپ هفتادم .
128 . داستان صاحبدلان حماسه ذوالفقار ، محمد مهدی اشتهاردی .
129 . الدر المنثور ، جلال الدین سیوطی ، دار المعرفة ، بیروت .
130 . درس نامه آشنایی با تاریخ اسلام ، سید علی میر شریفی ، مؤسسه فرهنگی هنریمسقر ، چاپ اول ، 1389 .
131 . درس نامه سیره و تاریخ امامان ( سلام اللّه علیهم ) ، جمعی از مؤلفان ، مؤسسه انتشاراتی زراره ، چاپ اول ، 1386 .
132 . دعائم الإسلام ، القاضی أبوحنفیه النعمان المغربی ، دار إحیاء التراث العربی ، بیروت ، 1985 م .
133 . دلائل الإمامة ، محمد بن جریر طبری ، مؤسسة الأعلمی ، بیروت ، 1408 ه . ق .
134 . دلائل الصدق ، محمد حسن مظفر ، دار إحیاء التراث العربی ، بیروت .
135 . دلائل النبوة ، احمد بن حسین بیهقی ، دار الکتب العلمیّة ، بیروت .
136 . دلائل النبوة ، احمد بن عبداللّه ابو نعیم اصفهانی ، تحقیق محمد ورّاس ، دار النفائس ، چاپ سوم ، بیروت ، 1412 ه . ق .
137 . دلائل النبوة و معرفة أحوال صاحب الشریعة ، احمد بن حسین بیهقی ، تحقیق عبدالمعطی ، دار الکتب العلمیّة ، چاپ اول ، بیروت ، 1405 ه . ق .
138 . دولة الرسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم فی المدینة ، صالح احمد علی ، شرکة المطبوعات للتوزیع و النشر ، چاپ اول ، بیروت ، 2001 م .
139 . دیوان سعدی شیرازی ، نشر طلوع ، چاپ ششم ، 1379 .
140 . دیوان غزلیات حافظ ، به کوشش خلیل خطیب رهبر ، تهران ، چاپ سی و چهارم ، 1382 .
141 . دیوان محمد حافظ ابراهیم ، بیروت .
142 . دیوان مغربی .
143 . ذخائر العقبی ، محبّ الدین احمد بن عبداللّه طبری ، مکتبة القدسی ، قاهره ، افست نشر جهان ، تهران .
144 . رجال ، کشی ( اختیار معرفة الرجال )، ابوعمرو محمّد بن عمر کشی، دانشگاه مشهد، 1409 ق .
145 . الردة مع نبذة من فتوح العراق وذکر المثنی بن حارثة الشیبانی ، محمد بن عمر بن واقد السهمی الأسلمی بالولاء ، المدنی ، أبو عبد اللّه ، الواقدی ، دار الغرب الإسلامی ، بیروت .
146 . روح المعانی ( تفسیر آلوسی ) ، آلوسی ، دار إحیاء التراث العربی ، بیروت .
147 . الروض الأُنف فی شرح السیرة النبویّة لابن هشام ، عبدالرحمن بن عبداللّه سهیلی ، دار إحیاء التراث العربی ، چاپ اول ، بیروت .
148 . الروض المعطار ، محمّد بن عبدالمنعم حمیری ، تحقیق احسان عباس ، مکتبة لبنان ، بیروت ، 1975 م.
149 . روضة الواعظین ، محمّد بن احمد فتّال نیشابوری ، قم 1376 ش .
150 . رهبری امت ، جعفر سبحانی .
151 . ریاض الأبرار فی مناقب الأئمّة الأطهار علیهمالسلام ، سیّد نعمة اللّه جزائری ، متوفّای 1112 ، مؤسّسة التاریخ العربی ، بیروت ، 1427 ه . ق ، طبع اول .
152 . الریاض النضرة ، محبّ الدین احمد بن عبداللّه طبری ، دار الندوة الجدید ، بیروت ، 1408 ه . ق .
153 . زاد المسیر ، ابوالفرج عبدالرحمن بن علی بن محمّد جوزی قرشی بغدادی ، دارالفکر ، بیروت ، 1407 ق .
154 . سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد ، محمد بن یوسف صالحی شافعی ، المجلس الأعلی للشؤن الإسلامیّة ، مصر ، 1972 م .
155 . سعد السعود ، علی بن موسی بن طاووس ، منشورات رضی ، قم ، 1363 .
156 . سفینة البحار ، عباس قمی ، دار الأسوة ، قم .
157 . السقیفه و فدک ، ابوبکر جوهری ( احمد بن عبدالعزیز جوهری بصری ) مکتبة نینوا ، تهران .
158 . سمط النجوم العوالی ، عاصمی شافعی .
159 . سنن ابن ماجه ، محمد بن یزید ، دار الفکر ، بیروت .
160 . سنن الترمذی ، مکتبة التربیة العربی ، لدول الخلیج ، 1408 ه . ق .
161 . السنن الکبری ، احمد بن الحسین البیهقی ، دار الفکر ، بیروت .
162 . السنن الکبری ، نسائی ، دارالکتب العلمیّة ، بیروت ، 1411 ق .
163 . سنن ترمذی ، محمد بن عیسی الترمذی ، دار الفکر بیروت .
164 . سیر أعلام النبلاء ، شمس الدین ذهبی ، مؤسسة الرسالة ، بیروت ، 1413 ه . ق .
165 . سیره پیشوایان ، مهدی پیشوایی .
166 . سیره حلبی ( انسان العیون فی سیرة الأمین المأمون ) ، نور الدین علی بن ابراهیم حلبی ، المکتبة الإسلامیّة ، بیروت .
167 . سیره عمر بن خطاب ، سبط بن جوزی .
168 . سیرة ابن هشام ، عبد الملک بن هشام ، مطبعة صبیح ، مصر .
169 . سیرة ابن هشام ( السیرة النبویّة ) ، عبدالملک بن هشام حمیری، دار إحیاء التراث العربی، بیروت.
170 . السیرة الحلبیه ، ابوالفرج نورالدین علی بن ابراهیم بن احمد حلبی شافعی ، المکتبة الاسلامیة ، بیروت .
171 . سیرة الحلبیّة ، علی بن برهان الدین الحلبی الشافعی ، دار إحیاء التراث العربی ، بیروت .
172 . سیرة النبویّة ، ابوحاتم محمد بن احمد التمیمی ، دار الکتب العلمیّة ، بیروت .
173 . سیرة زینی دحلان ( السیرة النبویّة و الآثار المحمدیّة ) ، سید احمد بن زینی دحلان ، المکتبة الإسلامیّة ، بیروت .
174 . سؤالات ما ، حسین تهرانی ، نشر حاذق ، چاپ دوم ، 1427 ه . ق .
175 . الشافی ، سید مرتضی ، نشر مؤسسه اسماعلیان ، قم ، 1410 ق .
176 . شرح المقاصد ، تفتازانی ، دار المعارف النعمانیّة ، پاکسان ، 1401 ق .
177 . شرح تجرید الإعتقاد ، قوشجی .
178 . شرح فصوص الحکم ، داوود قیصری ، تصحیح و مقدمه سید جلال الدین آشتیانی ، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی ، چاپ اول ، تهران ، 1375 .
179 . شرح گلشن راز ، الهی اردبیلی ، مرکز نشر دانشگاهی ، تهران ، 1376 .
180 . شرح گلشن راز ، شمس الدین محمد لاهیجی ، انتشارات زوار ، چاپ دوم ، 1374 .
181 . شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید معتزلی ، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم ، مصر .
182 . شرح نهج البلاغه ، ابن ابیالحدید معتزلی ، کتابخانه آیت اللّه مرعشی ، قم .
183 . الشفا بتعریف حقوق المصطفی ، قاضی عیاض .
184 . شواهد التنزیل ، الحاکم الحسکانی الحنفی ، تحقیق محمد المحمودی ، طبع اول ، قم ، 1411 ه . ق .
185 . شواهد التنزیل ، حاکم نیشابوری ، تحقیق محمد المحمودی ، وزارت ارشاد ، چاپ اول ، تهران ، 1990 م .
186 . صحیح ، ابن حبان ، نشر مؤسسة الرسالة ، بیروت ، 1414 ق .
187 . صحیح ، ابن خزیمه ، نشر المکتب الإسلامی ، بیروت ، 1412 ق .
188 . صحیح بخاری ، محمّد بن اسماعیل بخاری ، شرح دکتر مصطفی دیب بُغا ، مطبعة الهندی ، 1976 م ، دمشق .
189 . صحیح بخاری ، محمد بن اسماعیل ، دار العلم ، بیروت .
190 . صحیح مسلم ، مسلم بن حجّاج نیشابوری ، دار الفکر ، بیروت .
191 . صحیح مسلم ، مسلم بن حجّاج قشیری نیشابوری ، تحقیق و تعلیق دکتر موسی شاهین و دکتر احمد عمر هاشم ، چاپ اول 1987 م ، مؤسسة عزالدین ، بیروت .
192 . الصواعق المحرقه ، ابن حجر ، مصر ، 1385 ه . ق .
193 . الصوت العدالة الانسانیة ،جرج جرداق مسیحی .
194 . طبقات الحنابلة ، قاضی ابی یعلی ، دار المعرفة ، بیروت .
195 . الطبقات الکبری ، ابن سعد ، دار صادر ، بیروت .
196 . عبقات الأنوار ، میر حامد حسین کهنویی نیشابوری .
197 . عرائس المجالس ، ثعلبی .
198 . العقد الفرید ، ابن عبد ربّه اندلسی ، دار إحیاء التراث العربی ، بیروت .
199 . العقد الفرید ، ابن عبد ربّه اندلسی ، دار مکتبة الهلال ، بیروت .
200 . علل الشرایع ، شیخ صدوق ، کتابفروشی داوری ، قم ، 1966 م .
201 . عمدة الطالب فی انساب آل ابیطالب ، شیخ احمد داوودی .
202 . عمدة القاری فی شرح صحیح البخاری ، بدرالدین محمود بن احمد العینی ، احیاء التراث ، بیروت .
203 . عمر بن الخطاب ، فاروق القائده ، محمود الشیث ، دار مکتبة الحیاة ، بیروت .
204 . عوالم العلوم و المعارف و الأحوال من الآیات و الأخبار و الأقوال ، العلاّمة الشیخ عبداللّه بن نور اللّه البحرانی الإصفهانی رحمهما اللّه ، محقّق : العلاّمة السیّد محمّد باقر بن العلاّمة السیّد مرتضی الموحّد الأبطحی رحمهما اللّه ، مؤسّسة الإمام المهدی عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف ، قم المقدّسة .
205 . عیون أخبار الرضا علیهالسلام ، ابو جعفر محمد بن علی بن بابویه قمی شیخ صدوق ، منشورات اعلمی ، تهران .
206 . عیون التواریخ ( السیرة النبویّة ) ، محمد بن شاکر کُتبی ، به کوشش حسام الدین قدسی ، دار الأنصار ، قاهره .
207 . غایة المرام ، سید هاشم بحرانی ، قم .
208 . الغدیر ، عبدالحسین امینی ، مؤسسة الأعلمی ، بیروت ، 1414 .
209 . غرر الحکم و درر الکلم ، آمدی ، نشر دارالکتب الإسلامی ، قم ، 1410 ق .
210 . غریب الحدیث ، ابن جوزی .
211 . غریب الحدیث ، ابن قتیبه ، نشر دارالکتب العلمیّة ، بیروت ، 1408 ق .
212 . الغیبة ، محمد بن ابراهیم النعمانی ، تحقیق غفاری ، مکتب صدوق ، تهران .
213 . الفائق فی غریب الحدیث والأثر ، أبو القاسم محمود بن عمرو بن أحمد الزمخشری جار اللّه ، دار المعرفة ـ لبنان .
214 . فتح الباری فی شرح البخاری ، ابن حجر عسقلانی ، دار المعرفة ، طبع دوم ، بیروت .
215 . فتح القدیر ، قاضی شوکانی ، دار المعرفة ، بیروت ، 1416 .
216 . الفتوح ، احمد بن اعثم کوفی ، دار الکتب العلمیّة .
217 . الفتوحات المکّیّة ، ابن عربی ، دار إحیاء التراث العربی ، بیروت .
218 . فتوح البلدان ، احمد بن یحیی البلاذری ، تحقیق محمد رضوان محمد ، دار الکتب العلمیه ، بیروت .
219 . فرائد السمطین ، حموینی ، دار الحبیب ، قم ، طبع اوّل .
220 . فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم ، جعفر سبحانی .
221 . فرحة الغری ، سید عبدالکریم بن طاووس ، منشورات الرضی ، قم .
222 . الفردوس ، دیلمی ، دار الکتاب العربی ، بیروت .
223 . فردوس الأخبار ، ابن شیرویه دیلمی ، دار الکتاب العربی ، بیروت .
224 . الفصل فی الملل و الأهواء و النحل ، ابو محمد علی بن سعید بن حزم الظاهریالأندلسی .
225 . فصوص الحکم ، ابن عربی ، تعلیقات ابوالعلاء عفیفی ، انتشارات الزهرا ، چاپ دوم ، تهران ، 1370 .
226 . الفصول المهمّة فی معرفة الائمّة ، ابن صباغ مالکی ، دار الحدیث ، طبع اول ، قم .
227 . فضائل الخلفاء ، عمر بن عیسی خطیبی .
228 . فضائل الصحابه ، نسائی ، دارالکتب العلمیّة ، بیروت .
229 . فضائل الصحابة ، احمد بن محمّد بن حنبل ، تحقیق وصی اللّه بن محمّد بن عبّاس ، چاپ اول ، مؤسسة الرسالة ، 1983 م ، مکه مکرمه .
230 . فوات الوفیات ، محمد بن شاکر بن أحمد بن عبد الرحمن بن شاکر بن هارون بن شاکر الملقب بصلاح ، دار صادر ـ بیروت .
231 . فیض القدیر ، مناوی ، دار الکتب العلمیّة ، بیروت .
232 . قادتنا کیف نعرفهم ؟ ، سیّد محمّد هادی حسینی میلانی ، قم ، سال 1428 ه . ق ، طبع دوّم .
233 . القطره ، سید احمد مستنبط ، مترجم محمد ظریف ، چاپ اول ، قم ، 1381 .
234 . الکافی ، ابو جعفر محمد بن یعقوب بن اسحاق کلینی ، دار الکتب العلمیّة ، تهران .
235 . الکافی ، ابو جعفر محمد بن یعقوب بن اسحاق کلینی ، مؤسسه الأعلمی ، بیروت .
236 . الکامل ، عبداللّه بن عدی ، دار الفکر بیروت ، چاپ سوم ، 1988 م .
237 . کامل الزیارات ، ابنقولویه قمی ، تشر دار المرتضویّة ، نجف اشرف ، 1356 ش .
238 . الکامل فی التاریخ ، ابن اثیر ، دار إحیاء التراث العربی ، بیروت .
239 . کتاب الأذکیاء ، ابن جوزی .
240 . کتاب الأربعین ، ملاّ محمّد طاهر قمّی شیرازی ، متوفّای 1098 ه . ق ، ناشر سیّد مهدی رجائی ، طبع اوّل ، 1418 ه . ق .
241 . کتاب الیقین ، سید بن طاووس ، تحقیق انصاری زنجانی ، نشر دارالکتاب ، قم ، 1413 ق .
242 . الکتاب : تاریخ الإسلام وَوَفیات المشاهیر وَالأعلام ، شمس الدین أبو عبداللّه محمد بن أحمد بن عثمان بن قَایْماز الذهبی ، دار الغرب الإسلامی .
243 . کتاب سلیم بن قیس هلالی ، تحقیق اسماعیل انصاری ، نشر هادی ، قم .
244 . کرامات العلویه ، علی میر خلفزاده .
245 . کشف الغمّه ، اربلی ، عراق ، نجف ، 1384 .
246 . کشف المراد ، علامه حلی ، نشر جامعه مدرسین حوزه علمیّه قم ، 1417 ق .
247 . الکشف و البیان ( تفسیر ثعلبی ) ، ثعلبی ، دار إحیاء التراث ، طبع اول ، بیروت .
248 . کفایة الأثر ، حافظ گنجی شافعی .
249 . کفایة الطالب ، حافظ ابو عبداللّه محمد بن یوسف قرشی معروف به گنجی شافعی .
250 . کفایة الطالب ، علی بن شهاب الدین الحسنی الهمدانی الشافعی ، دار إحیاء التراث اهل بیت ( سلام اللّه علیهم ) ، تهران .
251 . کمال الدین و تمام النعمة ، ابو جعفر محمد بن علی بن بابویه قمی شیخ صدوق ، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم .
252 . کمال الدین و تمام النعمة ، شیخ صدوق ، انتشارات اسلامیّه ، تهران ، 1395 ق .
253 . کنز العمّال ، علاء الدین علی متقی هندی ، مؤسسه الرساله ، بیروت .
254 . کنز الفوائد ، ابوالفتح محمد بن علی کراجکی ، دار الأوضاء ، بیروت ، 1405 ه . ق .
255 . کنوز الحقائق ، محمّد عبدالرؤوف بن علی مناوی .
256 . الکوکب الدری ، محمد صالح حنفی .
257 . گلشن راز ، محمد شبستری ، انتشارات عطار ، تهران ، 1381 .
258 . لسان العرب ، ابن منظور محمد بن مکرم ، مطبعة أدب الحوزة ، 1407 ه . ق .
259 . لسان العرب ، ابن منظور جمالالدین ابوالفضل محمّد بن مکرم بن علی افریقی مصری ، تحقیق علی شیری ، دارالاحیاء التراث العربی ، بیروت .
260 . لسان المیزان ، ابن حجر عسقلانی ، مؤسسة الأعلمی ، بیروت .
261 . مائة المنقبة من مناقب امیرالمؤمنین علیهالسلام ، محمد ابن احمد معروف به ابن شاذان قمی .
262 . ما نزّل فی القرآن فی علی ( سلام اللّه علیه ) ، احمد بن عبداللّه ابو نعیم اصفهانی ، تدوین محمد باقر محمودی ، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، چاپ اول ، 1406 ه . ق .
263 . مثنوی معنوی ، جلال الدین محمد رومی .
264 . مجمع الأمثال ، احد بن محمّد بن احمد میدانی ، تحقیق محمّد ابوالفضل ابراهیم ، دارالجبل ، بیروت .
265 . مجمع الزوائد ، ابن حجر هیثمی ، دار الکتب العلمیّة ، بیروت .
266 . المحجّة البیضاء فی تهذیب الإحیاء ، محمد بن مرتضی مولی محسن فیض کاشانی ، تحقیق اکبر غفاری ، انتشارات اسلامی ، چاپ دوم ، قم .
267 . محض الصواب فی فضائل عمر بن الخطاب ، یوسف بن حسن بن أحمد بن حسن ابن عبدالهادی الصالحی ، جمال الدین ، ابن المبرد الحنبلی ( المتوفی : 909 ه . ) ، عمادة البحث العلمی بالجامعة الإسلامیة ، المدینة النبویة ، المملکة العربیة السعودیة .
268 . المُحلّی ، ابو محمد علی بن سعید بن حزم الظاهری الأندلسی ، نشر دارالفکر ، بیروت .
269 . مختصر تاریخ دمشق ابن عساکر ، محمد بن مکرم ابن منظور ، دار الفکر ، بیروت .
270 . المختصر فی أخبار البشر ، أبو الفداء عمادالدین إسماعیل بن علی بن محمود بن محمد ابن عمر بن شاهنشاه بن أیوب ، الملک المؤید ، صاحب حماة ، المطبعة الحسینیة المصریة .
271 . مدینة المعاجز ، سید هاشم بحرانی ، نشر مؤسسة المعارف الإسلامیة ، قم ، 1413 ق .
272 . مرقاة المفاتیح ، علی بن سلطان قاری .
273 . مروّج الذهب ، علی بن الحسین المسعودی ، دار الأندلس ، بیروت .
274 . المزار ، شهید اوّل ، مدرسه امام مهدی علیهالسلام ، قم ، 1410 ق .
275 . المزار الکبیر ، محمّد بن جعفر بن مشهدی ، جامعه مدرسین حوزه علمیّه قم ، 1419 ق .
276 . المستدرک صحیحین ، حاکم محمد بن عبداللّه نیشابوری ، دار المعرفة ، بیروت .
277 . المستدرک علی الصحیحین ، محمّد بن عبداللّه حاکم نیشابور ، تحقیق مصطفی عبدالقادر عطا ، چاپ اول ، دارالکتب العلمیّة ، 1990 م ، بیروت .
278 . المستطرف فی کلّ فنّ مستظرف ، محمّد بن أحمد ابشیهی ، دار و مکتبة الهلال ، بیروت ، سال 2000 م ، طبع اوّل .
279 . المسند ، احمد بن حنبل ، دار صادر ، بیروت .
280 . مسند ابی یعلی موصلی ، حمزة بن عبدالعزیز الطبرستانی الدیلمی ، تحقیق حسین سلیم ، دار المأمون ، طبع دوم ، بیروت .
281 . مشارق أنوار الیقین ، حافظ رجب برسی ، متوفّای 813 ه . ق ، ناشر اعلمی ، بیروت ، سال 1422 ه . ق ، طبع اوّل .
282 . مشکل الآثار ، طحاوی .
283 . المصنّف ، ابن ابی شیبه ، دار الفکر ، طبع اول ، بیروت ، 1989 .
284 . المصنّف ، عبدالرزاق ، بن همّام صنعانی ، المجلس العلمی ، بیروت .
285 . المصنّف فی الأحادیث و الآثار ( مصنّف ابن أبی شیبة ) ، عبداللّه بن محمد أبیشیبة ، دار التاج ، بیروت ، 1409 ه . ق .
286 . مطالب السؤول ، محمد بن طلحة بن محمد بن الحسن القرشی الشافعی ، تحقیق ماجد بن احمد عطیّة .
287 . معانی الأخبار ، ابوجعفر محمد بن علی بن بابویه شیخ صدوق ، مؤسسه نشر اسلامی ، قم .
288 . معاهد التنصیص ، عبدالرحیم بن عبدالرحمن عباسی .
289 . المعجم الأوسط ، طبرانی ، تحقیق دار الحرمین ، 1415 ه . ق .
290 . معجم البلدان ، شهاب الدین یاقوت بن عبداللّه حموی ، دار إحیاء التراث العربی ، بیروت ، 1399 ه . ق .
291 . المعجم الصغیر ، طبرانی ، دارالکتب العلمیّه ، بیروت .
292 . المعجم الکبیر ، ابوالقاسم سلیمان بن احمد طبرانی ، إحیاء التراث العربی ، طبع دوم ، بیروت ، 1987 م .
293 . معجم رجال حدیث ، سید ابوالقاسم خویی .
294 . المعیار و الموازنه ، اسکافی .
295 . المغازی ، محمد بن عمر واقدی ، دار المعرفة الإسلامیّة ، 1405 ه . ق .
296 . المغازی ، محمد بن عمر واقدی ، تحقیق مارسدن جونس ، مؤسسة أعلمی ، بیروت ، 1409 ه . ق .
297 . مفاتیح الجنان ، شیخ عباس قمی .
298 . مقاتل الطالبیین ، ابو الفرج اصفهانی ، المکتبة الحیدرّة ، طبع دوم ، نجف .
299 . مقتل الحسین ( سلام اللّه علیه ) ، خوارزمی حنفی .
300 . المقنعه ، شیخ مفید ، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم ، 1410 ه . ق .
301 . الملل و النحل ، محمد بن عبدالکریم شهرستانی ، به کوشش سید محمد گیلانی ، دار المعرفة ، بیروت .
302 . ممد الهمم در شرح فصوص الحکم ، حسن حسن زاده آملی ، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، چاپ اول ، 1378 .
303 . المناقب ، موفق بن احمد خوارزمی حنفی ، مؤسسه نشر اسلامی ، طبع اول ، قم ، 1420 ه . ق .
304 . مناقب ، موفق خوارزمی ، نشر جامعه مدرسین حوزه علمیه قم ، 1414 ق .
305 . مناقب ، خطیب بغدادی .
306 . مناقب ، آل ابیطالب ، ابن شهر آشوب .
307 . مناقب الإمام أمیر المؤمنین علیهالسلام ، محمد بن سلیمان الکوفی ، زنده در قرن سوّم ه . ق ، مجمع إحیاء الثقافة الإسلامیة ، قم المقدّسة ، طبع اوّل ، 1412 ه . ق .
308 . المناقب المرتضویّه ، محمد صالح ترمذی .
309 . مناقب علی بن ابیطالب [ سلام اللّه علیه ] ، ابوالحسن علی بن محمد بن محمد واسطی معروف به ابن مغازلی شافعی ، وزارة ارشاد ، قم ، 1415 ه . ق .
310 . منتخب التواریخ ، ملاّ هاشم خراسانی .
311 . منتهی الآمال ، شیخ عباس قمی ، انتشارات مطبوعاتی حسینی ، 1372 .
312 . من لایحضره الفقیه ، محمد بن علی بن بابویه قمی شیخ صدوق ، جامعه مدرسین ، قم .
313 . منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغه ، میرزا حبیب اللّه هاشمی خوئی ، مکتبة الإسلامیة ، تهران ، 1400 ق .
314 . منهاج السنة ، ابوالعبّاس احمد بن عبدالحلیم بن تیمیّة حرّانی ، دارالکتب العلمیة ، بیروت .
315 . المواقف ، عضدالدین ایجی ، نشر داراجلیل ، تحقیق عبدالرحمن عمیره ، 1417 ق .
316 . المواهب اللدنیّة ، احمد بن محمّد قسطلانی ، قاهره .
317 . مودة القربی ، علی بن شهاب الدین الحسینی الهمدانی الشافعی .
318 . موسوعة الإمام علی بن ابیطالب ( سلام اللّه علیه ) ، سید جعفر مرتضی عاملی .
319 . الموضوعات ، سبط ابن جوزی ، المکتیة السلفیه ، مدینه .
320 . الموطّأ ، مالک بن انس ، إحیاء التراث العربی ، بیروت .
321 . میزان الإعتدال ، محمد بن احمد بن عثمان ذهبی ، دار المعرفة ، بیروت .
322 . میزان الحکمة ، محمد محمدی ری شهری ، دارالحدیث ، قم .
323 . نزهة الکرام ، سید مرتضی ، ملقّب به علم الهدی .
324 . نسب قریش ، مصعب بن عبد اللّه بن مصعب بن ثابت بن عبداللّه بن الزبیر ، أبو عبداللّه الزبیری ، دار المعارف ، القاهرة .
325 . نسیم الریاض فی شرح شفا القاضی عیاض ، احمد بن محمّد خفاجی مصری .
326 . نظم درر السمطین ، زرندی حنفی ، طبع اول ، بیروت ، 1988 .
327 . نفس المهموم ، شیخ عباس قمی ، انتشارات بصیرتی ، قم .
328 . نقض المقالة الفاطمیّة فی نقض الرسالة العثمانیّة ، سیّد احمد بن موسی ابن طاووس ، متوفّای 673 ه . ق ، مؤسّسة آل البیت لإحیاء التراث ، قم المقدّسة ، طبع اوّل ، 1411 ه . ق .
329 . نگاهی بر زندگی چهارده معصوم ( سلام اللّه علیهم ) ، محمد مهدی اشتهاردی ، ( ترجمه کتاب انوار البهیّه شیخ عباس قمی ) ، چاپ سپهر ، قم ، 1376 .
330 . نور الأبصار ، مؤمن بن حسن شبلنجی ، دار الفکر ، بیروت .
331 . النهایة فی غریب الحدیث ، مبارک بن محمد بن اثیر جزری ، طبع اسماعیلیان ، چاپ چهارم ، قم ، 1364 ه . ق .
332 . نهج البلاغه ، سخنان امیرالمؤمنین علیهالسلام ، صبحی صالح .
333 . نهج الحق و کشف الصدق ، علامه حلی ، نشر دار الکتب لبنانی ، 1982 م .
334 . الوافی بالوفیّات ، صلاح الدین خلیل بن ایبک صفدی .
335 . وسائل الشیعه ، محمد بن الحسن الحرّ العاملی ، ،دار إحیاء التراث العربی ، بیروت .
336 . وسیلة الدارین ، موسوی ، مؤسسة الأعلمی ، بیروت .
337 . وفیات الأعیان ، ابوالعبّاس شمسالدین احمد بن محمّد خلّکان برمکی إربلی ، تحقیق احسان عبّاس ، دارالثقافة ، 1970 م ، بیروت .
338 . وقعة صفّین ، نضر بن مزاحم منقری . تحقیق عبدالسلام هارون ، مؤسسة العربیّة الحدیثة، قاهره .
339 . وقعة صفّین ، نصر بن مزاحم ، محقّق : عبد السلام محمّد هارون ، مکتبة آیة اللّه المرعشی النجفی ، قم المقدّسة ، 1404 ه . ق ، طبع دوّم .
340 . الولایة ، حافظ ابو سعید سجستانی .
341 . ولایة علی ( سلام اللّه علیه ) فی القرآن من کتب أهل السنّة ، نجاح طائی ، إحیاء التراث ، چاپ اول ، بیروت ، 1341 ه . ق .
342 . ینابیع المودة ، سلیمان حنفی قندوزی ، دار الکتب العراقیّة ، 1358 ه . ق .
343 . ینابیع المودة ، سلیمان حنفی قندوزی ، تحقیق حسینی ، طبع اسوه ، قم ، 1416 ه . ق .