ghaemiyeh.com
سرشناسه : آبادیان، حسین، ۱۳۳۷ -
عنوان و نام پدیدآور : زندگینامه سیاسی دکتر مظفر بقایی/حسین آبادیان.
وضعیت ویراست : ویراست ۲
مشخصات نشر : تهران: موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۸۰۰ ص.
شابک : ۷۰۰۰۰ ریال:978-964-5645-654
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه: ص. ۵۹۱ - ۵۹۸؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : بقائیکرمانی، مظفر، ۱۲۹۱ - ۱۳۶۶.
موضوع : سیاستمداران ایرانی -- قرن ۱۴.
موضوع : ایران -- تاریخ -- پهلوی، ۱۳۲۰ - ۱۳۵۷.
موضوع : ایران -- سیاست و حکومت، ۱۳۲۰ - ۱۳۵۷.
شناسه افزوده : موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
رده بندی کنگره : DSR۱۴۸۶/ب۷ ۱۳۸۶آ۲
رده بندی دیویی : ۹۵۵/۰۸۲۴۰۹۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۰۳۰۵۹۸
کتاب زندگینامه سیاسی دکتر مظفر بقائی، از همان بدو انتشار مورد توجه علاقهمندان به موضوعات سیاسی و مباحث تاریخ معاصر ایران واقع شد. البته بدیهی است هرکس از موضع و موقفی خاص داوری و ارزیابی خود را از آن ارائه نمود، عدهای با انگیزههای از پیش تعیین شده سیاسی، در تلاش برای تخطئه کتاب برآمدند و به جای اینکه در نقد مطالب آن حجت آورند و برهان اقامه نمایند، از راه شناخته شده و مرسوم قضاوت بدون مطالعه وارد گردیدند. عدهای دیگر آن را در راستای مواضع سیاسی خود مورد ارزیابی قرار دادند و عدهای هم به جای اینکه وقت خود را صرف اینگونه مباحث نمایند، آن را به عنوان منبعی موثق در باب یکی از سرشناس ترین چهرههای سیاسی تاریخ معاصر ایران، به مثابه یک منبع و مأخذ مورد توجه قرار دادند. کتاب زندگینامه سیاسی دکتر مظفر بقائی از چند جهت منحصر به فرد است: نخست اینکه این کتاب، تنها منبع بیوگرافیک است که همه مستند به اسناد و منابع تاریخی است. معمولاً در سنت تاریخنویسی حتی در مغرب زمین، آنگاه که سخن از زندگینامه رجلی سیاسی به میان میآید، به منابع ارجاع نمیدهند و مطالب عمدتاً به شکلی نوشته میشوند تا خواننده را صرفاً به ادامه مطالعه تشویق نمایند و به همین دلیل انواع و اقسام افسانه پردازیها و مطالب غیرمستند در این کتابها یافت میشوند.
ویژگی دوم کتاب حاضر این است که زندگی یک رجل سیاسی را در بستری تاریخی ارزیابی کرده، مقاطع گوناگون و فراز و نشیبهای زندگی او را کاویده و برای فهم عناصر و مختصات گرایشهای سیاسی او حتی به دوره مشروطه رجعت کرده است. هدف از این روش کشف عناصر تعیینکننده در جهتگیریهای سیاسی دکتر مظفر بقائی
بوده و بهعبارت بهتر تبار رفتار سیاسی بقائی در بستر تاریخ واکاوی گردیده است. طرح پرسش در علم تاریخ حداقل انجام نیمی از طرح تحقیقاتی را تسهیل میکند، بهعبارت بهتر اگر کسی نتواند از حوادث تاریخی و علل حدوث وقایع پرسش کند، قادر به هیچگونه تحقیقی نیست. در سنت اندیشه تاریخی، پرسش به صورت ماتأخر و بعد از حدوث واقعه تاریخی بروز و ظهور میکند، یعنی اینکه ابتدا حادثهای تاریخی روی میدهد و آنگاه موضوع شناسائی مورخ و محقق واقع میشود. تاریخ، بررسی و تحلیل عقلانی حوادث جزئی گذشته است، نه به منظور اینکه انبانی برای ذهن ایجاد کند، بلکه برای اینکه راز و رمز تحولات تاریخی را روشن سازد و در پرتو مصالح ملی؛ چراغی باشد فرا راه نسل بعد تا تجربیات شکستخورده گذشتگان را تکرار ننمایند. امام علی (ع) در خطبه شانزدهم نهج البلاغه توشه گرفتن از حوادث و وقایع تاریخی را عاملی برای در نغلتیدن به شبهات می داند. پس اگر کمترین فایده تاریخ را فهم تجربیات گذشتگان بدانیم، آنگاه به اهمیت موضوع بیشتر وقوف حاصل خواهیم کرد.
بقائی برای بسیاری از ایرانیان نسل انقلاب مردی شناخته شده بود، اما این شناخت عمدتاً از حد شنیدن نام او تجاوز نمیکرد. برای کسانی که در تاریخ ایران معاصر تعمق میکردند، پرسشهای زیادی در مورد انگیزههای سیاسی بقائی وجود داشت. بهعبارتی رفتار سیاسی بقائی از دهه بیست شمسی به بعد ذهن عدهای را همیشه به خود مشغول میداشت، اما پاسخی در خور به ریشهها، علل و عوامل فعالیتهای او داده نمیشد. این کتاب در صدد آن بود تا نشان دهد به واقع بقائی در جستجوی چه بود و زیگزاگ زدنهای متوالی و متناوب او را با چه محک و معیاری میتوان توجیه کرد؟ کتاب حاضر مورد توجه بسیاری از محققین قرار گرفت، بحث در مورد آن در کنفرانسهای متعدد داخلی و خارجی شروع شد و این کتاب مبنائی گردید تا آثار دیگری به بازار آیند. روزنامهها و نشریات متعدد از آن برای تفسیر برخی تحولات تاریخ معاصر کشورمان استفاده کردند و نقدهائی هم بر آن نوشته شد. بعد از انتشار کتاب حاضر در داخل و خارج کشور، تلاش شده تا کتابی جدید به بازار روانه کنند، لیکن تا آنجائی که نگارنده اطلاع دارد، این کار هنوز انجام نشده است. از بدو انتشار این کتاب، «مسئله بقائی» به عنوان یکی از «مسائل تاریخ معاصر ایران»، مورد توجه واقع شده و اینک کمتر کتابی است که در مورد حوادث دهههای بیست تا پیروزی انقلاب نوشته شود و از این منبع
استفاده ننماید.
نویسنده کتاب همیشه از منتقدین خواسته است اگر مدعائی در دست دارند که میتواند روایتی دیگر از زندگی بقائی ارائه کند، از انجام آن استقبال مینماید. عدهای از محققین نقدهائی جزئی و البته شکلی به کتاب داشتند که تلاش شده در چاپ حاضر بر طرف شوند. نگارنده گرچه تا کنون و با منابع موجود اعم از اسناد و نشریه و کتاب، در صحت داوری تاریخی خود شبههای ندارد و همه مستنداتی که بعد از انتشار این کتاب هم ارائه شدهاند، مؤید نظراتی است که در کتاب حاضر مطرح شدهاند، اما از هر گونه نقدی بر این کتاب استقبال کرده و هنوز هم استقبال میکند.
در چاپ حاضر کتاب تغییرات کمی و کیفی فراوانی صورت گرفته است: نخست اینکه از سایر اسناد فارسی و انگلیسی که بعداً یافته شدند و از طریق همکاران و دوستان دانشگاهی به این جانب داده شده، استفاده گردیده است. ظاهراً اسنادی که به بقائی و حزب زحمتکشان اختصاص دارند، به وفور در آرشیوهای امریکا و انگلیس قابل دستیابیاند، لیکن متأسفانه تا کنون فرصتی برای شخص نگارنده فراهم نشده تا آنها را بررسی کند. دوم فصولی به کتاب اضافه شده تا بستر تحولات تاریخ معاصر ایران بهتر روشن شود. سوم فهرست تفصیلی، مقدمه و نتیجه گیری جدیدی به کتاب افزوده شده است. نیز فهرستی از منابع و مأخذی که در تدوین این اثر مورد استفاده واقع گردیدهاند، به بخش پایانی کتاب افزوده شده است. چهارم در پاورقیها توضیحات کافی و فراوانی جهت تکمیل مباحث کتاب و اطلاع بیشتر خوانندگان افزوده گردیده است. پنجم کتاب مجدداً ویرایش شده و سهوهای احتمالی و لغرشهای آن برطرف شدهاند. تلاش شده کلیه انتقادات مورد توجه واقع گردد و در چاپ حاضر یا توضیحات کافی داده شود و یا اگر در جائی انتقادی وارد بوده، نویسنده اشتباه خود را اصلاح نماید. ششم اینکه در چاپ حاضر از منابع و مآخذ منتشر شده اعم از کتاب و نشریه، و یا بیانیه و تحلیل سیاسی هم بهرهبرداری به عمل آمده است. نگارنده مثل گذشته از نقدهای عالمانهای که بر این کتاب وارد شده و میشود، استقبال مینماید و هر مطلبی که در ارتقاء سطح درک سیاسی جوانان این مرز و بوم مؤثر واقع گردد، البته فینفسه فارغ از حب و بغضها ستودنی است.
در ضمن برای آشنائی جوانان و یا دانشجویانی که عمدتاً با مراکز اسناد خارجی و یا نامها و نیز اختصارات رایج در متون تاریخ معاصر ایران آشنائی ندارند، بلافاصله بعد از مقدمه صفحهای به نام اختصارات افزوده شده است.
و ما توفیقی الا بالله علیه توکلت و الیه انیب
حسین آبادیان ـ 29/12/1385
طرح بحث
دکتر مظفر بقائی کرمانی یکی از مشهورترین رجال سیاسی تاریخ ایران معاصر است که نام او با وقایع و حوادث فراوانی در هم تنیده شده است. از هر منظری به تحولات تاریخ ایران دهههای بیست شمسی به این سو نظر افکنیم، نمیتوانیم نام او را حذف نمائیم. در مورد بقائی قضاوتهای فراوانی صورت گرفته که در تحلیل نهائی هیچ کدام آنها نمیتواند طرحی جامع از رفتار و کردار سیاسی او ارائه کند، زیرا لایههای تشکیلدهنده شخصیت و رفتار سیاسی بقائی پیچیده و متعدد است. این مقوله از سوئی با پیچیدگی تاریخ معاصر ایران مرتبط است که لاجرم شخصیتهای پیچیده سیاسی بین المللی بازیگران آن بودهاند، و از سوئی دیگر نیازمند شناسائی فرایندها و شخصیتهای موازی دیگری است تا فهم رفتار سیاسی رجالی مثل بقائی را تسهیل نماید.
انواع و اقسام تعابیر در وصف زندگی و رفتار و کردار سیاسی بقائی به کار گرفته شده که به نظر ما بهترین آن تعبیری است که جواد جعفری با عنوان «مرد شگفتانگیز سیاست ایران» به کار برده است. شگفتی رفتار سیاسی بقائی امری است که حتی صدیق ترین وفاداران او در مقاطع گوناگون تاریخی آن را به نحوی از انحا بیان داشتهاند. برای شناخت مرد شگفتانگیز مورد نظر ما، البته تأملات و مطالعات زیادی لازم است که از عهده کسانی معدود بر میآید. لازمه هرگونه مطالعه و تأمل در تحقیق تاریخی «فاصله گرفتن» از موضوعی است که تحقیق در مورد آن انجام میشود. بدون فاصله گرفتن به مفهوم علمی، راه بر شناسائی مسدود میشود، زیرا از نظر فلسفی هر پدیدهای وقتی میتواند مورد شناسائی قرار گیرد که «موضوع» شناسائی واقع شود، در این مسیر البته
باید تعلقات و وابستگیها جای خود را به دید خشک علمیدهد، چه در غیر این صورت شناختی ظهور نخواهد کرد.
گرچه بقائی چهرهای آشنا برای سیاستمداران، مورخان و محققان تاریخ معاصر ایران بوده، لیکن هیچ اثر مستقل و در خور توجهی چه از سوی مخالفان و چه از سوی طرفداران او منتشر نگردیده است. به همین دلیل و به رغم شهرت فراوان، هنوز قضاوتهای سطحی در مورد او فراوانند، عدهای به دلیل نام حزب او که زحمتکشان ملت ایران نام دارد، وی را سیاستمداری چپگرا میدانند، عدهای دیگر به دلیل همین عنوان حتی وی را تودهای تلقی میکنند؛ غافل از اینکه بقائی هرچه بود، تمام عمر از حزب توده نفرت داشت. عدهای دیگر بقائی را رجلی آزادیخواه و لیبرال تلقی مینمایند و گروهی هم وی را مردی میدانند که در فعالیت سیاسی خود از انگیزههای مذهبی بهره میگرفته است. علت این قضاوتها همه در آن است که بقائی رجلی بود که در مقاطع گوناگون تاریخی و بسته به موقعیت از ابزارهای لازم برای پیشبرد اهداف سیاسی خود بهره میگرفت، نمیتوان هیچ اصل ثابتی را در فعالیتهای او مفروض گرفت و مدعی شد او در مقطعی خاص به فلان اصل ثابت باور داشته است.
یکی از علل پیچیدگیهای رفتار سیاسی بقائی این است که وی با جریانها، رجال سیاسی، نهادهای اطلاعاتی نظامی و غیر نظامی، روزنامه نگاران، هنرمندان و حتی باندهای سیاه مرتبط بوده و از هر کدام از آنان در راستای هدفی خاص بهره برده است. پس بدون شناخت این جریانها راه بر تحلیل شخصیت و رفتار سیاسی او بسته است. اما اگر تمام اطلاعات لازم در این زمینه هم به دست آیند، باز هم پیچیدگی رفتار او به قوت خود باقی است. علت در این نکته نهفته است که نظر و عمل بقائی در مقاطع مهمی از زندگی سیاسی او با هم تناقض دارند، کشف راز و رمز این تناقضها کلید ورود به هزار توی فعالیتهای او به شمار میآید. بقائی اغلب اوقات در مقام سخن چیزی را به زبان میآورد که آن سخن با رفتار عملی او تمایز و حتی همانطور که گفتیم تناقض داشت. چطور ممکن بود اجتماع نقیضین در شخصیتی سیاسی در لحظهای واحد ظهور کند و از او شخصیتی شگفتانگیز خلق ننماید؟ برای کسی که در مورد زندگی رجال سیاسی ایران و هر جای دیگر جهان تحقیق میکند، کشف تناقض در نظر و عمل یکی از مهمترین گامهاست؛ بهعبارت بهتر وظیفه مورخ نشان دادن تناقضات موجود در امری
تاریخی و یا شخصیتی سیاسی است. وجود تناقض در هر امری نشان از ظهور امری خلاف آمد و شکل گیری مقولهای است خلاف عادت. برای یک انسان معمولی وانمود ساختن خویش به عنوان موجودی که حقیقتاً چیز دیگری است، امری است ناممکن؛ لیکن برای یک سیاستمدار حرفهای این نخست گام عرصه سیاست است. بدون تردید بقائی مرد میدان این عرصه بود، او در مقاطع فراوانی از زندگی سیاسی اش، خویش را به گونهای خاص معرفی میکرد؛ اما در نفسالامر و دنیای حقیقی چیز دیگری بود. کشف علل و عوامل و راز این رفتار نخستین گام در شناسائی کردار سیاسی دکتر مظفر بقائی است.
اما نکته مهمتر دیگری هم وجود دارد و آن ارتباطات پیچیده بقائی است با محیط سیاسی پیرامون خود. شناخت محیط سیاسی که بقائی در آن تنفس میکرد، یکی از مراحل عمده برای فهم کردار سیاسی اوست، کما اینکه شناخت شبکه یاران و دوستان او ضرورت درجه نخست در کشف شخصیت شگفتانگیز او دارد. در هر مقطع از زندگی سیاسی بقائی، شبکهای از یارانش او را احاطه کرده بودند: از عوامل اداره آگاهی شهربانی گرفته تا روزنامه نگاران، از عوامل رکن دو ارتش تا عناصری از باندهای تبهکار، از عناصر سیاسی که همیشه در سخن مورد حمله بقائی قرار میگرفتند تا دربار محمدرضا پهلوی؛ اینها همه و همه باعث پیچیدگی بیشتر رفتار سیاسی او میشدند. این موضوع در منابع منتشر شده و اسناد بازتاب فراوانی داشته است. رفتار سیاسی او به هیچ وجه قابل پیش بینی نبود، کسی نمیدانست او تا دقایقی دیگر چه واکنشی نشان میدهد، این امر بزرگترین نقیصه برای یک سیاستمدار است. درست است که در غرب جدید از ماکیاوللی تا مترنیخ و بعد گفتهاند سیاستمدار کسی است که در دل چیزی داشته باشد و در عمل خلاف آن را انجام دهد؛ اما این سخن به هیچ وجه به مفهوم زیر پا نهادن قراردادها و موازین مرسوم و مورد قبول نبوده و نیست. بقائی استاد شکستن پیمانها بود، او به راحتی سوگند میشکست و به تعهدات خود پشت پا میزد، به آسانی مبدل به شخصیتی تهاجمی میشد و در طرفه العینی مخالف سیاسی خویش را چنان آماج حمله و تحقیر قرار میداد که در نوع خود بی نظیر بود.
به واقع بقائی دو شخصیت داشت: شخصیتی آشکار که از او مردی سخنور، آراسته، مبادی آداب، سیاستمدار و روزنامه نگار ارائه میداد، و شخصیتی پنهان که قدرت
تخریب آن شگفتانگیز بود. شخصیت پنهان بقائی او را به عملیات پنهان میکشانید، موضوعی که در امر سیاست بدیهی است، اما بقائی تا آن اندازه این عملیات را به افراط میکشانید که همه او را موجودی دسیسه گر میدیدند. بقائی همیشه یارانی داشت که او را در این لحظات یاری میدادند، آنها وی را به گود سیاست پرتاب مینمودند، اگر انگیزه خود را از دست میداد، او را به ادامه راه تشویق مینمودند و خلاصه اینکه بر شخصیت و کردار و رفتار او کنترلی وصف ناشدنی اعمال مینمودند. آنها از جسارت و تهور بقائی سود میجستند تا مقاصد سیاسی خویش را برآورده نمایند، و وقتی به مقصود میرسیدند او را به حال خود رها میساختند. پس برای شناسائی و فهم رفتار پیچیده سیاسی بقائی باید به این دسته جریانها و اشخاص و اهداف آنها هم پرداخت، به این شکل است که میتوان محور مختصات رفتار او را به درستی ترسیم نمود.
گرچه شاید بتوان از طریق کتابها و مقالات منتشر شده، وجه آشکار رفتار سیاسی او را تا اندازهای فهمید، لیکن شناخت وجه پنهان رفتار سیاسی او، نیازمند ابزارها و صلاحیتهای دیگری است. تا کنون کتابهای زیادی یا در مورد بقائی نوشته شده و یا به نحوی از انحا بحثی در مورد او مطرح کردهاند، لیکن هیچ کدام آنها جای خالی تحقیقی جداگانه در مورد زندگی او را نمیگیرند. به همین دلیل سطح منابع مورد استفاده در مورد زندگی او باید کیفاً و کماً ارتقاء یابد. کتاب حاضر مدعی است چنین کاری را توانسته است انجام دهد.
نگاهی به منابع
منابع این تحقیق مفصلاند و مشروح، میزان اعتبار این منابع یکسان نیست و هردسته از آنها جایگاهی خاص خود دارند. فهرست مشروح منابعی که مستقیم و غیرمستقیم به حوادث دوره زندگی بقائی پرداختهاند، در بخش منابع آمده است، لیکن در اینجا به اجمال مهمترین آنها را مورد بررسی قرار میدهیم:
الف. اسناد
مهمترین دستمایه تحقیق حاضر اسنادند. این اسناد بهطور کلی به دو دسته تقسیم میشوند: اسنادی که به خود بقائی مربوطند و اسنادی که با حوادث تاریخ دهه بیست به
بعد ایران مربوط میشوند و برای فهم زندگی سیاسی بقائی مفیدند. اسنادی که به خود بقائی ارتباط دارند باز هم دو دستهاند: اسناد شخصی و اسناد ساواک. اسناد شخصی عبارتند از اسنادی که متعلق به خود او بودهاند و مکاتبات، دستنوشتهها، یادداشتهای کوتاه و گزارشها را در بر میگیرند. نیز اسنادی که به دوستان و همفکران بقائی تعلق دارد در این مجموعه جای میگیرد. در کنار اینها میتوان به اسناد دیگری مثل اسناد خانه سدان و نیز اسنادی که متعلق به سایر احزاب، گروهها و شخصیتهای سیاسی است، اما بههر دلیلی به دست بقائی رسیده است اشاره کرد. این اسناد یا سیاسیاند و یا اجتماعی؛ در مورد دوم میتوان به اسناد جنگل قائم کرمان و یا عریضههائی که برای انجام کاری و یا تقاضائی به او نوشته شدهاند، اشاره کرد. بخشی از این اسناد پیشتر در مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی نگهداری میشد، تصور میرود نگارنده آخرین فردی باشد که این اسناد را دیده باشد. بهعبارت واضحتر، اینها به هیچ وجه من الوجوه اسناد محرمانه تلقی نمیشوند، پیش از راقم این سطور این اسناد بعلاوه عکس ها برای نوشتن کتابی در مورد دکتر بقائی در اختیار دیگران هم قرار گرفته بود، اما عملاً هیچ اثری منتشر نشد. اسناد دکتر عیسی سپهبدی، حسین خطیبی و علی زهری در این بخش قرار دارند.
بخشی دیگری از این اسناد یعنی اسناد شخصی بقائی، در مرکز اسناد انقلاب اسلامی نگهداری میشوند. اسناد این مرکز هم یا سیاسیاند و یا اجتماعی. مهمترین اسناد سیاسی مربوط است به استراتژی بقائی در مورد نحوه برخورد با احزاب ملیون و مردم و نیز اسنادی بسیار مهم که نحوه رویکرد و برخورد بقائی را با انقلاب اسلامی نشان میدهد. این اسناد طبق روال معمول مرکز اسناد انقلاب اسلامی، در اختیار محققین قرار گرفته و میگیرد و باز هم به هیچوجه مراجعه به آنها انحصاری نبوده و نیست.
بخش دیگر اسناد مربوط به بقائی همان اسناد ساواک است. نگارنده در نگارش این متن چندان به این اسناد ارجاع نداده است، بهعبارت واضحتر اسناد این مجموعه همه شخصیاند. اسناد ساواک مربوط به بقائی هم چندی پیش توسط مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات در دو جلد منتشر
شدهاند. در کنار اینها باید به اسناد آیتالله سید ابوالقاسم کاشانی اشاره کرد که توسط همان مرکز و باز هم در دو جلد منتشر شدهاند.
اسناد انگلیسی این کتاب شاید عمدتاً با شخص بقائی ارتباطی نداشته باشد، لیکن این اسناد برای فهم دوره حیات سیاسی بقائی در مقطعی خاص در دهه بیست مفید و مؤثر میباشد و شاید بتواند انگیزه ورود بقائی را به صحنه سیاست روشن سازد. این اسناد هم یا منتشر شدهاند و یا اینکه بخش هائی از آنها توسط همکاران دانشگاهی که امکات توقف طولانی مدت را در امریکا و انگلستان داشتهاند، در اختیار این جانب قرار گرفته است. تعداد این اسناد البته خیلی کم است، اما از نظر کیفی مهم ارزیابی میشوند. اما مهمترین متن انگلیسی که در اختیار این جانب بود، مکاتبات وزارت خارجه امریکاست که با عنوان عمومی «روابط خارجی ایالات متحده امریکا»(1)منتشر شدهاند. بدون تردید مهمرین اینها جلد دهم است که دورههای مقدمات ملی شدن نفت تا بعد از کودتای 28 مرداد را در برمیگیرد. جلدهای پنجم و هفتم نیز مورد استفاده مکرر نگارنده واقع گردیده است. این مجلدات حوادث دورهای مهم که از نخستوزیری قوام تا تکاپوهای رزمآراء را دربر میگیرد، شامل میشود.
ب. بیانیهها و اعلامیهها
بخش مهمی از منابع کتاب حاضر عبارتند از بیانیهها و اعلامیههای حزب زحمتکشان. برخی از این بیانیهها که مفصل هستند، در همان زمان انتشار به صورت جزوه منتشر گردیدند. بهطور نمونه میتوان از بیانیه بقائی در انتقاد از لایحه امنیت اجتماعی مصدق یاد کرد و یا بیانیهای که در تیرماه سال 1342 بعد از پانزده خرداد منتشر گردید. به اینها بیانیه بقائی با عنوان «من نماینده مردم کرمان هستم» را باید افزود که بعد از ماجرای قتل افشارطوس و پیش از رفراندوم انحلال مجلس هفدهم منتشر گردید. اما بدون تردید مهمترین بخش این بیانیهها، آنهائی است که در سالهای 1356 و 1357 منتشر شدند و مواضع بقائی را در مورد انقلاب اسلامی بازتاب میدادند. به اینها باید متن دستنوشته مذاکرات بقائی با شاه اشاره کرد، کلیه این دسته بیانیهها از آرشیوهای مختلف به دست آمده و دستنوشتهها در مورد انقلاب اسلامی نیز در مرکز
1) 1. Foreign Relations of United States of America.
اسناد انقلاب اسلامی نگهداری میشوند.
ب. روزنامهها
نشریات و روزنامهها در زمره مهمترین اسناد و ارجاعات یک مورخ تاریخ معاصرند. استفاده از روزنامهها در بین محافل دانشگاهی رایج نیست، حال آنکه روزنامهها آینه تمام نمای بخشی از دوره تاریخ معاصر یک ملتند. بدون تردید مهمترین روزنامهای که مورد استفاده نگارنده واقع شده، روزنامه شاهد است که توسط خود بقائی منتشر میشد. روزنامههای دیگر به ویژه نشریات حزب توده نقش مهمی در نشان دادن فضای سیاسی این دوره تاریخ ایران داشته و دارند. موازنه نیروهای دو حزب توده و زحمتکشان میتواند نقش بسیار مؤثری در فهم تحولات دورهای خاص از تاریخ ایران داشته باشد که از دهه بیست تا کودتا را شامل میشود. روزنامههای دیگری که مورد استفاده واقع شدهاند عبارتند از باختر امروز، اطلاعات، کیهان، داد و خواندنیها که گزیدهای از مطالب سایر نشریات را هفتهای دو بار منتشر میکرد. فهرست نشریاتی که مورد استفاده واقع شدهاند، در بخش منابع ذکر شده است.
ت. کتابها
کتابها طیف گستردهای از منابع این تحقیق را در برمیگیرند. مهمترین منابع تحقیق حاضر در در درجه اول عبارتند از در شناخت حقیقت و چه کسی منحرف شد؟ که متن بیانیهها، نطقها و مطالب خود دکتر بقائی است. در مرحله بعد خاطرات دکتر مظفر بقائی کرمانی را باید نام برد که گفتگوهای اوست با حبیب لاجوردی مسئول بخش تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد. کتابهائی که به حمایت از بقائی نوشته شدهاند در این طیف جای میگیرند. در مرحله بعد خاطرات رجال سیاسی، مورخان، تک نگاریها و تحلیلهای سیاسی را باید نام برد که فهرست کامل آن باز هم در بخش منابع و مآخذ ذکر شده است. یکی از منابع مهم برای شناخت رفتار سیاسی بقائی، کتابی است که حاصل گفتگوی جواد جعفری برادر حسن جعفری متهم به قتل احمد دهقان مدیر تهران مصور است با مصاحبهگر. این کتاب در امریکا با عنوان «گفت و شنفت» منتشر شده و متأسفانه به هنگام تدوین این کتاب در دسترس نگارنده نبود. لیکن بخشهائی از
آن در کتابی دیگر با عنوان «بیگناهی که به دار آویخته شد»، ذکر شده که بسیار مفید است. از کتاب فوق که توسط دکتر ابوالقاسم تفضلی یکی از وکلای مدافع جعفری نوشته شده هم استفاده لازم به عمل آمده است.
کتاب حاضر محصول مطالعات فراوان از سالهای اولیه انقلاب تا کنون است، لیکن بدون تردید اسناد بودند که زمینههای لازم را برای انتشار این اثر فراهم نمودند. لازم است از مسئولین محترم مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی و اشخاصی که در تدوین نهائی این کتاب این جانب را همراهی کردند، تشکر و قدردانی نمایم.
حسین آبادیان
29/12/1385
علائم و اختصارات
D.C, Washington District Columbia
Department of State وزارت امور خارجه امریکا
F.O, Foreign Office اسناد وزارت خارجه بریتانیا
F.R, Foreign Relations of the United States
اسناد منتشر شده با نام عمومی روابط خارجی ایالات متحده امریکا
HSTL, Harry S. Truman Library
اسناد منتشر نشده مربوط به ایران در کتابخانه هاری اس. ترومن در میسوری
N.J, New Jersey
N.S.C, National Security Council شورای امنیت ملی
N.Y, New York
NSD, National Security Documents اسناد امنیت ملی
NSF, National Security Files, آرشیو امنیت ملی
PRO. Public Record Office اداره اسناد عمومی بریتانیا
R. G, Record Group اسناد منتشر نشده وزارت خارجه امریکا
Secretary of State(در امریکا) وزیر امور خارجه
TPF, Truman Presidency Filesاسناد منتشر نشده دوره ریاست جمهوری ترومن Undersecretary of Department of State معاون وزارت خارجه امریکا
با سقوط محمدعلی شاه و استیلای نیروهای متحد سپهسالار تنکابنی و سرداراسعد بختیاری بر تهران (جمادیالثانی 1327ق.)، دوره جدیدی از حیات سیاسی مردم ایران آغاز شد. کمی بعد، در ذیقعده 1327ق.، مجلس دوم آغاز به کار کرد. این مجلس عرصه تعارض دو حزب جدیدالتأسیس دمکرات و اعتدالی بود. در حزب دمکرات چهرههایی چون سیدحسن تقیزاده، سلیمانمیرزا اسکندری، حسینقلیخان نواب و وحیدالملک شیبانی دیده میشدند(1). حزب اعتدالی نیز کانون تجمع بسیاری از رجال مشروطه، از جمله دو روحانی نامدار تهران آیتالله طباطبایی و آیتالله بهبهانی، بود.
حزب دمکرات از همان آغاز انفکاک کامل قوة سیاسی از قوة روحانی را در برنامه خود قرار داد و با طرح شعارهای اصلاحطلبانه از قبیل مخالفت با مجلس سنا، تقسیم املاک بین رعایا، منع احتکار و اجباری کردن تعلیم اجباری، کوشید تا در میان مردم، بهویژه اقشار جوان و تحصیلکرده، پایگاهی به دست آورد؛(2)در حالیکه در عمل به این شعارها پایبند نبود.
حزب دمکرات به سرعت تشکیلاتی منسجم بر پا کرد و شعب خود را در شهرهای مهم ایران تأسیس نمود و از جمله شعبهای در کرمان تأسیس کرد. کرمان طی سالیان مدید از سلطه شاهزادگان قاجار از یکسو و خاندان وکیل الملک از سوی دیگر آسیبهای فراوان دیده بود و لذا محیط مناسبی برای طرح شعارهای عوامفریبانه
دمکراتها به شمار میرفت. طولی نکشید که برخی از شخصیتهای سیاسی موجه و غیرموجه این خطه به شعبه فرقه دمکرات پیوستند. سید مصطفی خان کاظمی، محمود درگاهی (دبستانی)، آقا مهدی رئیس بلدیه، حاج حسین یاسائی، عبداللهخان پامناری، محمدمیرزا ابوالفتح، آقاسید جواد و برادرش میرزاشهاب، ناظمالتجار، آقامیرزا غلامحسین، احمد دهقان (بهمنیار)، ابوالقاسم (معروف به ابوالقاسم شمر)، علی کاکو و میرزاحسینخان رئیس نظمیة کرمان از این گروه بودند. فرزندان یاسایی، میرزاشهاب و بهمنیار تا سالها بعد روابط صمیمانة خود را حفظ کردند و مظفر بقایی بعدها با آنان روابط نزدیک داشت.
پریشانی سیاسی پس از فتح تهران به کرمان نیز سرایت کرد. والیان کرمان (قوامالملک، صارم الملک و جلال الدوله مسعود) در سالهای 29-1328 قمری عملاً اقتداری نداشتند و در این زمان دمکراتها یکی از عوامل مهم ایجاد تشنج سیاسی در منطقه بودند. در این دو سال بلوچستان از حوزة اقتدار حکمرانان کرمان خارج شد. سعیدخان، یاغی سرشناس بلوچ، اینک داعیه سیاسی داشت و تاراجگریهای خود را در این پوشش پنهان میساخت. خفیهنویسان انگلیس از قول او نقل کردند که در نامهای خطاب به قوامالملک شیرازی گفته است: «چون دولت ایران بی قدرت و امورات مغشوش است، بلوچ ها نمیدانند چه کنند.»2(1)بدینسان، اغتشاش سیاسی در کرمان به اوج خود رسید.
سِر کلارمونت اسکرین، کنسول انگلیس در مشهد و کرمان، دمکراتهای کرمان را نیروی سومی بین شیخیه و خاندان وکیلالملک میدانست.(2)این نیروی سوم در اندک زمانی چنان نیرومند شد که رقبا را از میدان به در کرد. رئیس نظمیه، که خود از دمکراتها بود، زمینة قدرت یابی اعضای این گروه را مهیا مینمود و اقدامات علیه آنان را از پیش نقش بر آب میکرد. با آغاز نیابت سلطنت ابوالقاسمخان ناصرالملک قراگوزلو اوضاع دگرگون شد. دمکراتها، که در گذشته حامیان ناصرالملک بودند، اینک با او میانهای نداشتند و مستوفیالممالک را برای تصدی این سمت ترجیح میدادند. معهذا، با حمایت سردار اسعد بختیاری و رأی تمایل مجلس دوّم، سرانجام در
هشتم صفر 1329ق. ناصرالملک نیابت سلطنت را به دست گرفت.
در همین زمان حکومت کرمان به نصرتالله خان امیراعظم (امیرخان سردار)، از نوادگان فتحعلیشاه قاجار و برادرزاده عینالدوله، تفویض شد. مقارن با ورود امیراعظم، میرزاحسینخان، رئیس نظمیه و از سران فرقه دمکرات کرمان، روانة گرمسیر شد تا از سعیدخان رودباری و ضرغام السلطنه مالیات بگیرد. در این ایام، این دو بر جیرفت و رودبار مسلط بودند و مالیاتی نمیپرداختند. میرزا حسینخان در کویر بم و نرماشیر با فردی بهنام رفعتنظام نرماشیری دیدار نمود.
این رفعت نظام مدتها در دارالتحریر ایالتی کرمان سمت منشی گری داشت. مقارن با حوادث مشروطه، او نیز، که در آن ایام در بلوچستان میزیست، مشروطهخواه شد. رفعت نظام به بهانة اینکه احتمال حملة بلوچ ها به نرماشیر وجود دارد، وجوهی از خوانین جمع کرد، عدهای را به دور خود گرد آورد و قدرتی شد. در دوره مجلس اول رفعت نظام بر بم چیره شد و در دوره موسوم به «استبداد صغیر» با تفنگچیان خود از مشروطه طلبان حمایت میکرد. این عنصر یاغی در ذیقعدة 1327ق. از بم به تهران احضار شد. ولی بهناگاه اهالی دکانها را بستند، در تلگرافخانه بست نشستند و اعلام کردند نمیگذارند رفعت نظام حرکت کند زیرا وی مانع تهاجم بلوچ ها به منطقه است.(1)معهذا، رفعتنظام به تهران رفت، در مرکز با برخی از سران حزب دمکرات دیدار کرد و در بازگشت بار دیگر زد و خوردی میان او و خوانین محلی درگرفت. وی با اجیر کردن تعدادی بلوچ قصد تصرف بم را داشت.
درست در این ایام، میرزا حسینخان برای دریافت مالیات از خوانین رودبار و جیرفت به منطقه آمد. او با رفعت نظام طرح دوستی ریخت و هر دو متفقاً برای جمعآوری مالیات به جیرفت رفتند. امیراعظم نیز عدهای را برای دریافت پول از خوانین به آن سو حرکت داد. خوانین رودبار و جیرفت نامهای از حسینخان دریافت کردند که آنها را به اتحاد برای مبارزه علیه امیراعظم، حاکم کرمان و نماینده دولت مرکزی، دعوت میکرد. بدینسان، اتحادی از خوانین و حسینخان پدید شد و طرفین عزم نبرد کردند. رفعت نظام به میرزاحسینخان اعلام کرد که میتواند بلوچءها و بمیها را
1) 1. کتاب آبی، ج 1، به کوشش سردار اسعد بختیاری، (تهران: انتشارات باقروف، 1333ق.) ص 417.
رهبری کند و او را یاری دهد. از سوی دیگر حسینخان معینالممالک، یوسفخان سنجری، سعیدخان رودباری و ضرغامالسلطنه به او قول مساعد دادند. بهزودی بلوچها، نرماشیریها، بمیها و رودباریها متحد شدند و روانة بافت شدند. تفنگچیان حسینخان و رفعت نظام همراه با اخراج خوانین از راه بردسیر رو به کرمان نهادند.
نمایندة کنسولگری انگلستان در کرمان با مهاجمین وارد گفتگو شد. مضمون گفتگو این بود که اگر شهر سقوط کند آیا خطری خارجیها را تهدید خواهد کرد یا خیر؟ به گزارش کتاب آبی، دمکراتهای کرمان یاغیان را به اشغال شهر کرمان تشویق میکردند. امیراعظم از مقام خود دست کشید و به کنسولگری انگلیس پناهنده شد، لیکن انگلیسیها او را تشویق کردند که به کرمان رفته و به وظایف خود مشغول شود.(1)براساس این گزارش ها، امیراعظم همانقدر که از یاغیان میترسید، از دمکراتها نیز بیم و وحشت داشت.(2)در تهران میرزا حسینخان نصرتالسلطنه (سردارنصرت)، نوه وکیلالملک بزرگ، به این تشنجات دامن میزد. او قبلا نایب الایاله کرمان بود. عدلالسلطان، برادر سردارنصرت که در کرمان حضور داشت، تلگرافهای عدیدهای از تهران دریافت میکرد که مضمون آن حمایت از دمکراتها بود.(3)در این ایام دمکراتها از حمایت نایب حاجیابراهیم، فراش حکومتی، نیز برخوردار شدند. این مرد با چماقداران خود به شدت از دمکراتها پشتیبانی میکرد. ائتلاف خاندان وکیلالملک، فراشان حکومتی، خوانین محلی و دمکراتها عجیب مینمود.
هیک لیوتنان، کنسول انگلیس در کرمان، به خوبی از جمع نامتجانس یاغیان آگاه بود. در بین این «آزادیخواهان» کسانی حضور داشتند که صرفاً به دلیل اهمال در پرداخت مالیات به شورش پیوسته بودند.
بههر روی، در نبردی که میان امیراعظم و حسینخان درگرفت، حسینخان شکست خورد و این در حالی بود که پیش از این در صفوف متحدان او رخنه افتاده بود. این حادثه مصادف با جمادیالثانی 1330ق. است.(4)میرزا حسینخان و رفعت نظام توسط
دوستان خود دستگیر و تحویل مقامات محلی شدند؛ اما درست در همین زمان نامه عزل امیراعظم از حکومت کرمان به دست او رسید. بهرغم این، امیراعظم عزم جزم کرده بود تا قلع مادة حسینخان کند. پس در جلسهای که برای مذاکره با سرجنبانان مخالف خود در باغ بهادرالملک (برادر میرزاآقاخان نوری) ترتیب داد رهبران مخالف، از جمله میرزا حسینخان و رفعتنظام، را دستگیر کرد. به زودی سایر سران فرقه دمکرات نیز دستگیر شدند. از میان آنها، میرزاحسینخان و رفعت نظام به دار آویخته شدند.
پس از امیراعظم، مدت کوتاهی امیرمفخم و سپس غلامحسینخان سردار محتشم بختیاری والی کرمان شدند. در این دوره دمکراتها، از جمله ناظم التجار، به شدت تحت تعقیب قرار گرفتند. این ایام مطابق با دوره نیابت سلطنت ناصر الملک است که با دمکراتها خصومت میورزید و آنان را مشتی عناصر آشوبگر میشناخت.
در شوال آن سال (1333ق.) فرمان انتخابات دورة سوم مجلس شورای ملی صادر شد. در این انتخابات نیز آشوبگری دمکراتها تداوم یافت. آنان به بهانه تقلب انتخاباتی در تلگرافخانة کمپانی تلگراف هند و اروپا متحصن شدند. این همان تلگرافخانه انگلیس است. ناظمالتجار از رهبران دمکراتها، که خود کاندیدای نمایندگی از بم بود، این تحصن را هدایت میکرد. والی دستور داد ناظم التجار را در بم دستگیر و به کرمان اعزام کنند. پس از وصول خبر، ناظم التجار در تلگرافخانه متحصن شد و متحصنین که مسلح بودند از او حمایت کردند. سرانجام، با هدایت یک افسر سوئدی، متحصنین متفرق شدند و ناظمالتجار دستگیر شد.
کمی بعد، جنگ اول جهانی آغاز گردید. پس از شش ماه سردار محتشم به حکمرانی اصفهان رفت و سردار ظفر بختیاری به جای او به حکومت کرمان منصوب شد.(1)در این ایام یکی از عمده ترین مراکز فعالیت دمکراتها مدارس جدید بود. میرزاشهاب راوری از گردانندگان این مدارس بود.
در زمان آغاز جنگ جهانی، دمکراتها به ظاهر سیاست طرفداری از آلمان را در پیش گرفتند. نقطة مقابل آنها میرزا حسینخان سردارنصرت (نوة وکیلالملک بزرگ)
1) 1. دکتر نورالله دانشور علوی (مجاهد السلطان)، تاریخ مشروطه ایران و جنبش وطن پرستان اصفهان و بختیاری، (تهران: بی نا، بی تا)، با توضیحات حسین سعادت نوری، صص 127-128.
بود که از تهران به کرمان بازگشته و ریاست قشون را نیز بر عهده داشت. سردارنصرت، که پیشتر در تهران در زمره حامیان دمکراتها جای داشت، اینک جبههای یا نقشی دیگر را برگزید و آشکارا جانب انگلیس را گرفت. تلاش های هیئت آلمانی به سرپرستی زوگمایر برای جلب حمایت سردارنصرت و سردار ظفر به جایی نرسید. روزی در خارج شهر نارنجکی در پیش پای این سردارنصرت منفجر شد، اسب او پاره پاره شد ولی سردار جراحت مختصری برداشت.(1)یکی از همراهان او را برشانه گذاشت و نجات داد. گفته میشد این کار دمکراتهاست. در جمادیالاول 1334ق. سفارت روسیه در تهران اطلاع یافت که دمکراتها توپخانه و ارگ را به تصرف درآوردهاند. در همان ماه سرپرسی سایکس، سرکنسول سابق بریتانیا درکرمان، در رأس یک هیئت سیاسی و نظامی به بندرعباس وارد شد. 26 افسر انگلیسی و هندی همراه با عدهای تفنگدار ژنرال سایکس را همراهی میکردند. سایکس که قشون انگلیسی ایرانی موسوم به «پلیس جنوب» (اس. پی. آر.) را تشکیل داده بود، همراه با سردار ظفر به آلمانیها هجوم برد. عدهای گریختند و دکتر بیاخ اسیر شد.(2)در طول جنگ اول جهانی سیرجان یکی از عمده ترین مراکز زد و خورد بین طرفداران آلمان و قوای انگلیس بود. در 24 جمادیالاول 1334ق. دمکراتها خود را تسلیم قوای بختیاری کردند. این گروه همراه با عدهای دیگر مدتها در شیراز نزد قوامالملک زندانی بودند، ولی با ورود میرزاعبدالحسینخان فرمانفرما بهتدریج آزاد شدند.
در شعبان 1334ق. نصرتالسلطنه (عموی احمد شاه) به حکومت کرمان منصوب شد. به زودی میان او و سردارنصرت اختلاف بروز کرد. در این اختلاف دمکراتها در جبهه نصرتالسلطنه جای داشتند. با حمایت دمکراتها، به زودی سردارنصرت معزول و به تهران احضار شد. سِر چارلز مارلینگ، وزیر مختار انگلیس، به دلیل اصرار سِر کلارمونت اسکرین، خواستار آزادی سردارنصرت شد و این کار انجام گرفت.(3)بار دیگر گروهی از سران حزب دمکرات کرمان دستگیر و به فارس فرستاده شدند. آنان مدتها در
ارگ کریمخانی زندانی بودند و در رمضان 1335ق. آزاد شدند.
از این سال فعالیت دمکراتهای کرمان گستره و حدت بیشتر یافت. جلسات هفتگی مرتباً برگزار میشد. رابطه با کمیتة مرکزی فرقه در تهران بیشتر شد. در آستانة انتخابات مجلس چهارم، حزب دمکرات در بسیاری از شهرستانهای کرمان شعبه خود را دایر کرده بود. این مصادف با 1296 شمسی است. سه سال بعد که کودتای رضاخان میرپنج در تهران رخ داد، بسیاری از دمکراتها از آن حمایت کردند(1).
از زمان سقوط محمدعلی شاه تا پایان سلطنت خاندان پهلوی، اعقاب دوتن از مقتدرترین مردان کرمان از عهد فتحعلیشاه به بعد، یعنی ابراهیم خان ظهیرالدوله و محمد اسماعیل خان وکیلالملک، همچنان موقعیت خود را حفظ کردند.
از خاندان ظهیرالدوله، لقمان نفیسی (محاسب الدوله) بعدها به نمایندگی دوره هیجدهم و نزهت نفیسی دختر او به نمایندگی دوره بیست و یکم مجلس شورای ملی رسیدند. اعضای خاندان نفیسی، از جمله همین لقمان، از دکتر مظفر بقایی کرمانی، پسر میرزاشهاب، و سیاستهای او حمایت جدی میکردند. منصور رفیعزاده، که با او آشنا خواهیم شد، در زمان تحصیل در آمریکا با لقمان رابطه داشت و نظرات او را به بقایی اطلاع میداد. تا واپسین سالهای حکومت پهلوی، تعدادی دیگر از بستگان خاندان ظهیرالدوله نیز به نمایندگی مجلس دست یافتند. خانوادههای ابراهیمی و امیر ابراهیمی از بستگان و اولاد و احفاد ظهیرالدوله هستند.
محمد اسماعیلخان وکیلالملک (وکیلالملک اول) ابتدا پیشکار کیومرثمیرزا داماد ناصرالدینشاه بود. او و پسرش مرتضیقلی خان (وکیلالملک دوم) سالیان مدید با اقتدار تمام بر کرمان حکومت کردند. از خاندان وکیلالملک نیز افراد زیادی در دوره پهلوی در زمره رجال متنفذ جای داشتند. یکی از آنها میرزا حسینخان اسفندیاری (سردارنصرت)، نوة وکیلالملک بزرگ، بود که در مجلس پنجم حضور داشت. خاندان وکیلالملک در دورههای بعد نیز نمایندگانی در مجلس شورای ملی داشتند. مهم ترین آنها حسنخان مرآت اسفندیاری (مرآتالسلطنه)، فرزند میرزا حسینخان سردارنصرت،
1) 1. برای تحلیلی در زمینه آشوب آفرینیهای دمکراتها در دوره بعد از سقوط مشروطه و زمینه سازی آنان در حوادث منجر به کودتای سوم اسفند به فرماندهی رضاخان نک: حسین آبادیان: ایران؛ از سقوط مشروطه تا کودتای سوم اسفند، (تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1385).
بود. او در ادوار ششم تا چهاردهم نمایندة مجلس بود. این مرآتالسلطنه نیز از دوستان نزدیک بقایی و پدرش بود و به سان بقایی در حزب اتحاد ملی سهامالسلطان بیات عضویت داشت. خاندان وکیلالملک تا واپسین سالهای حکومت پهلوی همیشه نمایندهای در مجلس شورای ملی داشت. خانوادههای اسفندیاری و سالار بهزادی از خویشاوندان خانواده وکیلالملکاند.
بنابراین، «مشروطه کرمان» به معنای اقتدار روزافزون خاندانهایی بود که بیش از یکصد و پنجاه سال بر این خطه حکومت میکردند. برای نمونه، فرزندان سردارنصرت، این چهرة سرشناس استعمار انگلیس در کرمان، یکی پس از دیگری روانة مجلس میشدند. سردارنصرت خود نمایندة مجلس پنجم بود؛ مجلسی که در آن میرزاشهاب دمکرات نیز شرکت داشت و البته هر دو به تغییر سلطنت قاجار رأی مساعد دادند.
نقش تعیین کنندة خاندان وکیلالملک در رشد فرقه دمکرات کرمان انکارناپذیر است. فرزندان سردارنصرت در عهد پهلوی نیز موقعیت سیاسی خود را کماکان حفظ کردند. پس از شهریور 1320، در حزب اتحاد ملی، که به عنوان حزبی «نگلوفیل» شهرت داشت، تعداد کثیری از این خانواده عضویت داشتند. از دوره سوم مجلس شورای ملی نیز همیشه حداقل یکی از اعضای این خاندان در مجلس حضور داشت. مرآتالسلطنه، فرزند سردارنصرت، از مهم ترین این عناصر بود. او در دورة رضاشاه با میرزاشهاب راوری روابط خود را حفظ کرد. بعدها این گروه بیشترین حمایتها را از مظفر بقایی کرمانی به عمل آوردند.
میرزاشهاب راوری، پدر دکتر مظفر بقایی کرمانی، پسر میرزا عبدالله قاضی است. پدر این میرزا عبدالله در کسوت روحانی میزیست و دلیل شهرت میرزا عبدالله به قاضی این بود که در راور از مضافات کرمان قاضی بود. میرزا عبدالله دختر فردی بهنام میرزا بقا را به زنی گرفت. این میرزا بقا هم در کسوت روحانیت بود و با قدرت حکومتی نیز بستگی داشت. میرزا بقا برادر بزرگ میرزا شفیع خان راوری، حاکم راور و مضافات در عهد فتحعلیشاه، است. خانوادههای شفیعی، نواب زاده، وزیرزاده و معتمد شفیعی در کرمان از نسل او هستند. این میرزا شفیع خان ظاهراً مردی شرور، سفاک و خونریز بود.(1)میرزا عبدالله قاضی دو بار ازدواج کرد. میرزا جواد، بزرگترین فرزند ناتنی او، 35 سال با برادر ناتنیاش میرزاشهاب فاصله سنی داشت. همسر اول مادر بزرگ مادری بقائی به روایت او مردی بود سید ابوالحسن نام، پس علت اینکه عموی وی سید جواد نام داشت این بود که پدرش از سادات به حساب میآمد. برادر میرزاشهاب را سید جواد علامه هم میخواندند که از رهبران دمکراتهای کرمان بود. پدر مادر بقائی هم آقاسید عبدالباقی رزاقی کوهبنانی بود که در کوهبنان کرمان سمت اجتهاد و در عین حال طبابت داشت. در حقیقت پس از سقوط محمدعلی شاه بود که در خطه کرمان نام میرزا جواد و برادرش میرزاشهاب بر سر زبانها افتاد.
میرزاشهاب به سن یازده سالگی پدرش را از دست داد، مادربزرگش او را به کرمان فرستاد تا در مدرسه ابراهیم خان تحصیل کند. ظاهراً تحصیل کردگان مدرسه یاد شده
1) 1. دستنوشتههای مظفر بقایی کرمانی، بی تا، مجموعة اسناد دکتر مظفر بقایی، کارتن 75، ش 15 ـ 58.
به روایت خود بقائی همه پیروان شیخیه بودند. میرزاشهاب در مدرسه یادشده تحصیلات مرسوم آن زمان را انجام داد، علاوه بر آن در فقه، اصول، ادبیات، ریاضیات و هیئت هم اطلاعاتی به دست آورد. میرزاشهاب بر خلاف برادر بزرگ خود سید جواد، هیچ گاه لباس روحانی نپوشید، وی ابتدا کشاورزی و اجارهکاری میکرد و سپس وارد حرفه ساعتسازی شد. مقارن اعلان مشروطیت، یک گروه پانزده نفری از مشروطه خواهان کرمان تصمیم گرفتند مدرسهای بر اساس الگوی مدارس نوین احداث نمایند. در پی این تصمیم مدرسهای بنا نهاده شد، که آن را مدرسه نصرت ملی نام گذاشتند. این مدرسه به سال 1324 قمری افتتاح شد، ریاست آن در ابتدای تأسیس با آقاسید جواد بود. آقاسید جواد بعد از مشروطه نخستین رئیس عدلیه کرمان شد، به همین دلیل در بین کرمانیها مشهور بود به آقاسید جواد رئیس.
اداره مدرسه نصرت ملی با میرزاشهاب بود، به همین دلیل به وی میگفتند آقا میرزاشهاب مدیر. میگویند آقاسید جواد به دلیل مسمومیت به سال 1337 قمری درگذشت، پس ریاست مدرسه هم به آقامیرزاشهاب رسید. به روایت بقائی پدر و مادر او که دختر دائی و پسر عمه بودند،(1)یک «زندگی خیلی متوسط» داشتند. میرزاشهاب در این زمان به عنوان رئیس و مدیر مدرسه نصرت ملی ماهی سی تومان حقوق میگرفت. تا زمان مشروطه، میرزاشهاب ادارة موقوفات فخریة راور را هم به عهده داشت که شامل یک باغ و تعدادی نهر و قنات بود. در دوره پس از مشروطه، میرزاشهاب سرپرستی تعدادی از مدارس جدید به نامهای «شهاب»، «سعادت» و «مدرسة ملی» را هم به دست گرفت.
چنانکه گفتیم، پس از تأسیس مجلس دوم، شعبهای از حزب دمکرات در کرمان دایر شد. در میان اسناد دکتر مظفر بقایی مجموعهای نفیس و ارزشمند از اسناد میرزاشهاب راوری موجود است که بخش مهمی از آنها بایگانی و صورتجلسات شعبه حزب دمکرات در کرمان است. این اسناد منحصر به فرد میتواند شمایی گویا از فعالیتهای این حزب در دوره تاریخی فوق به دست دهد.
طبق این اسناد، شعبة حزب دمکرات کرمان مجمع احیاء نفوس یا مجمع 108 نام
1) 1. مادر بقائی دختر آقاسید عبدالباقی دائی میرزا شهاب بود.
داشت. ابتدا حاجی مهدیخان وکیلالدوله، از چهرههای سرشناس کرمان، ریاست کمیته ایالتی کرمان را به دست داشت و نصرت السلطان معاون او بود. تعدادی از اعضا، در تهران به حزب ملحق شده بودند. رهبر واقعی دمکراتهای کرمان محمدحسن سیرجانی(1)مشهور به شیخالملک(2)بود. این شیخالملک صاحب امتیاز معادن فیروزة کرمان بود و قصد داشت آن را به کمپانیهای انگلیسی واگذار کند. ظاهراً مجمع احیاء نفوس سازمان مرکزی حزب دمکرات در تمامی منطقه محسوب میشد و شعبه حزب در اصفهان نیز تابع آن به شمار میرفت. شیخالملک در نامه مورخ 15 مهر 1329ق.، برادران ارمنی یانس، میرزا عبدالحسین سیدالعراقین، میرزااحمد دولتآبادی، میرزامهدی دولتآبادی، آقاشیخ محمدباقر (پسر آقانجفی)، امینالتجار، شاهزاده رضا میرزا، میرزا مهدیخان کلانتر (رئیس بلدیة اصفهان)، رئیس مجاهد اصفهانی، ارباب جمشید زرتشتی (مدیر تجارتخانة جمشیدیان)(3)، ارباب خدارحم زرتشتی (مدیر تجارتخانة چهارمحال و بختیاری) و آقامیرزا عبدالرحیم خان (معاون عدلیه) را برای عضویت در مجمع معرفی کرد.(4)یکی از اعضای این مجمع در آن زمان میرزاشهاب بود که مدیریت مدرسة مبارکة ملی را بر عهده داشت.
در دهم صفر 1329ق. شیخالملک طی نامهای به مجمع از فعالیتهای آن تقدیر کرد. در این نامه از اعضأ مجمع احیاء نفوس خواسته شده که مردم را با مقاصد دولتخواهان همراه نمایند و «در هر موقع که مساعدت لازم باشد، از برادران ایالات و ولایات داخله و خارجه هم استعانت» بخواهند.(5)
تشکیلات مجمع احیاء نفوس کاملاً مخفی بود و با اینکه بعد از فتح تهران و سقوط محمدعلی شاه شکل گرفته بود، جنبة سری جلسات و تصمیمگیریها همچنان حفظ میشد. طبق مادة هفدهم اساسنامه، مجمع باید با شعب دیگر که در شهرستانهای
1) 1. ما بر اساس اسناد مجمع احیاء نفوس نام شیخ الملک را محمدحسن ذکر کردیم، در برخی روایات شفاهی نام او محمدرضا سیرجانی هم ذکر شده است.
2) 2. این فرد با شیخ الملک قمی که در دوره مشروطه نشریه طنز موسوم به استبداد را منتشر میکرد متفاوت است، از این نشریه شانزده شماره منتشر گردیده که در آرشیو مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران موجود است.
3) 3. در مورد اهمیت و نقش تاریخی ارباب جمشید جمشیدیان در تحولات دوره مشروطه و مناسبات او با دمکراتها و گروههای قدرت پشت پرده سیاست ایران در آن زمان نک: بحران مشروطیت در ایران، ص213 به بعد.
4) 4. شیخالملک به مجمع احیاء نفوس، 15 مهرماه 1329 قمری، پروندة مجمع احیاء نفوس، کارتن 151، پوشة C.
5) 5. شیخالملک به مجمع احیاء نفوس، 10 صفر 1329 قمری، پروندة مجمع احیاء نفوس، ش 110 ـ 13.
کرمان تشکیل شده بود، ارتباط منظم برقرار میکرد و از طریق مکاتبه از اوضاع سایر شهرها اطلاع حاصل مینمود. دستور داده شده بود که برای مخابرة حوادثی که در شهرستانها رخ میداد، از رمز استفاده شود. شعب مجمع در اخذ تصمیمگیریها از کمیتة ایالتی کرمان استفسار میکردند و کمیتة ایالتی نیز بهنوبة خود با اعضای شهرستانها مشورت و رایزنی مینمود. اگر بین اعضای مجمع اختلافی بروز میکرد، «اخوان» باید «شرعاً و عرفاً» ابتدا شکایت خود را در مجمع مطرح میکردند ولی اگر به جایی نمیرسید، حق داشتند به محاکم عدلیه و ادارات دولتی مراجعه کنند.(1)
کمیتة ایالتی کرمان با شعب یزد، کاشان، اصفهان و شیراز ارتباط داشت و اخبار آنها رد و بدل میشد: «روز گذشته عدة اخوان شیراز به دوازده [تن] رسید و مدیر و معاون یعنی نایب مدیر به اکثریت ارا انتخاب و معین گردید.» در نامهای که با امضای محمدحسن شهابی سیرجانی(2)در دست است، از مجمع کرمان خواسته شده باب مکاتبه با انجمن ایالتی شیراز را بگشاید و در مواقع لازم و در امور مهم ایشان را طرف مشورت قرار داده و موجبات اصلاحات و اقدامات را مهیا نمایند. در این ایام به جز افرادی که تاکنون نام برده شده، سلیمانمیرزا اسکندری، سردارنصرت بختیاری و مؤیدالاسلام کرمانی نیز در مجمع احیاء نفوس عضویت داشتند. بعدها به پیشنهاد این مجمع، شعبی در بم و سیرجان نیز تشکیل شد.(3)در دوره نیابت سلطنت ناصرالملک این مجمع همچنان به فعالیت خود ادامه میداد. مرآت السلطنة اسفندیاری در همین دوره پس از مراسم تحلیف وارد تشکیلات شد.(4)
مجمع هفتهای دو بار تشکیل جلسه میداد و با حضور 23 تن از اعضا جلسه رسمیت پیدا میکرد. طبق مادة یازدهم مرامنامة داخلی، هرگاه یکی از «برادران» کسی را برای عضویت حائز شرایط میدید، میتوانست او را در جلسه معرفی کند. شرط ورود به مجمع تصویب به اکثریت آرا بود. همیشه دو نفر از اعضای مجمع مأمور «تجسس احوالات» شخص متقاضی عضویت میشدند و تا یک هفته بعد باید اطلاعات خود را
1) 1. مرامنامة داخلی مجمع احیاء نفوس، پروندة میرزاشهاب کرمانی، دفتر حاجی مهدیقلی خان، ش C، 112 ـ 13.
2) 2. این فرد همان شیخ الملک مشهور است، که بالاتر از او نام بردیم.
3) 3. صورتجلسة پنجشنبه دهم ذیقعدة 1332، پوشة مجمع احیاء نفوس، ش C، 115 ـ 13.
4) 4. صورتجلسة لیلة پنجشنبه، 24 ذیقعدة 1332، همان منبع.
در جلسة مجمع مطرح میکردند. اگر با عضویت فرد متقاضی موافقت میشد، یکی از دو نفر مأمور تجسس باید حسن اخلاق و رفتار او را نسبت به مجمع ضمانت میکرد و مأموریت پیدا میکرد با فرد متقاضی دربارة «مسلک مجمع» گفتگو کند، ولی حق معرفی اعضا را نداشت.
طبق مادة یازدهم، «اعضا مجمع را باید حتیالامکان از طبقات و طوایف و ادارات مختلف انتخاب نمایند تا مفیدتر باشد.» ورود افراد هم مسلک به مجمع احیاء نفوس، ولو اینکه قبلاً در انجمن دیگری بوده باشد، بلااشکال بود، اما اگر فردی از اعضای مجمع میخواست در مجمع دیگری عضو شود باید به اطلاع اعضا میرسانید.(1)
به هنگام افتتاح دورة سوم مجلس شورای ملی، دو تن از اعضای مجمع احیاء نفوس وارد مجلس شدند. شیخالملک از رفسنجان و مؤیدالاسلام از کرمان. حزب دمکرات ایران، تشکیلات تهران، در نامهای به معین الشریعه، میرزاغلامحسین مدیر جریدة کرمان، آقاسیدجواد مدیر مدرسة ملی، آقا میرزاشهاب ناظم مدرسة ملی، آقا علیاکبر خان نخعی، حاج شیخ محمدباقر قندهاری و آقامهدی رئیس بلدیة سابق دستور داد کمیتة حزبی شعبة کرمان تشکیل شود تا برای انتخابات مجلس آماده شوند: «البته اطلاع دارید که از چندی به این طرف تشکیلات فرقة دمکرات در مرکز و ایالات و ولایات دایر و با وجود تشبثات مخالفین در تولید مشکلات خوشبختانه قوای نیرومند دمکراسی با عزم و استقامت خللناپذیری فعالیت خود را ظاهر ساخته و سلسله تشکیلات خویش را با یک انتظام ثابتی بهم اتصال داده است...» فرقة دمکرات گزارش داد که کمیته در تمام ایالات و ولایات برای تدارک انتخابات آماده شدهاند.(2)
در پی دستور کمیتة مرکزی حزب دمکرات، مجمع احیاء نفوس دور جدیدی از فعالیت خود را آغاز کرد. کمیسیون تشکیلات فرقة دمکرات شعبة کرمان دستور داد که حوزههای حزبی تشکیل شوند و «راپورت تشکیل حوزة خود را به کمیسیون ارسال فرمایند.» هم چنین دستور داده شده بود که اعضا موارد زیر را مورد توجه قرار دهند:
1- جلسات حوزه و مذاکرات باید در نهایت اختفا بوده احدی مسبوق نباشد،
2- با هیچ کس برای دخول در حوزه قبل از معرفی به کمیسیون داخل مذاکره نشده و احدی را از اقوالات خود مستحضر ندارند،
3- برای معرفی اشخاص مناسبات خصوصی یا اغراض شخصی را به نظر نیاورده فقط سابقة اعمال هر کس و عقیدة ثابت او را در نظر بگیرند.(1)
میرزاشهاب ریاست حوزة هشتم از حوزههای هشتگانة حزبی را عهدهدار بود. وی علاوه بر آن بر حوزههای دیگر نیز نظارت میکرد. برای نمونه، در نخستین جلسة حوزة شماره یک، که در اواخر ذیقعدة 1335ق. در خانه میرزاشهاب تشکیل شد، او به عنوان یکی از اعضای هیات رئیسه انتخاب شد. میرزاشهاب ناظم، غلامحسینخان منشی و آقامیرزا یحیی تحویلدار حوزه شدند که در حقیقت اعضای هیئت رئیسه به شمار میرفتند. میرزاشهاب نامههای حزبی را با نام مستعار «رعیت» امضاء میکرد و معینالشریعه، که رئیس حوزه دیگر بود، از نام مستعار «فلاح زاده» استفاده مینمود.(2)
در این دوره، ریاست کمیته ایالتی حزب دمکرات کرمان را میرزاجواد راوری، برادر بزرگ میرزاشهاب، به دست داشت. این شعبه تا سال 1297ش. (دو سال پیش از کودتای رضاخان میرپنج) توسط میرزا جواد اداره میشد. از این سال میرزاشهاب ادارة حزب را به دست گرفت. از آن پس جلسات اکثراً در خانه او برگزار میشد.(3)
شواهد نشان میدهد که حتی در دوره وزارت میرزا جواد بر تشکیلات فرقه دمکرات کرمان نیز میرزاشهاب بر فعالیتهای حوزههای حزبی اشراف داشت. برای نمونه، در نامهای از حوزة شمارة 7 به کمیسیون تفتیش فرقة دمکرات چنین آمده است:
چرا کمیسیون محترم برای جواب عرایض و مکاتیب حوزهها ترتیب صحیحی نمیدهند که باید برای اخذ جواب عرایض خارج از هیأت کمیسیون درب منزل جناب آقای آقا میرزاشهاب بروند و ایشان هم وقت دادن جواب نداشته باشند.(4)
در چهارم محرم 1336ق. میرزاشهاب برای تفتیش به حوزة نمرة 7 مراجعه کرد. در نامه دیگر چنین آمده است: «هممسلک محترم آقای آقا میرزاشهاب هم بر حسب مأموریتی
1) 1. صورتجلسة کمیسیون تشکیلات فرقة دمکرات شعبه کرمان، 26 ذیقعدة 1335، ش D، 66 ـ 13.
2) 2. صورتجلسة سلخ ذیقعدة 1355، جلسة حوزة نمرة 1، پروندة مجمع احیاء نفوس، D 69 ـ 13.
3) 3. دستنوشتههای بقایی، 6 فروردین 2537 (1357)، مجموعة اسناد بقایی، کارتن 75، 60 ـ 58.
4) 4. از حوزة نمرة 7 به کمیسیون تشکیلات، 12 ذی الحجة 355، مجمع احیاء نفوس، B40 ـ 13.
که داشته به حوزه تشریف فرما شده، تفتیشات لازم به عمل آوردند.»(1)
نتیجه میگیریم که میرزاشهاب عضو کمیسیون تفتیش فرقة دمکرات کرمان و از گردانندگان اصلی این حزب بود.
اسناد مجمع احیاء نفوس نشان میدهد فردی که مکاتبات خود را با نام مستعار «ایران دوست» امضاء میکرد، در این سازمان مخفی از قدرت فراوان برخوردار بود. برای نمونه، او به کمیسیون تشکیلات اطلاع میدهد که سالار مظفر در جلسات حزبی شرکت میکند و نیز تقاضا کرده است که نایب اکبر حسینی «مدیر محبس نظمیه» وارد حزب شود. در این نامه «ایران دوست»، پس از اظهار امیدواری که «به همت و اقدامات آن ذوات به زودی عقیدة دمکراسی در تمام این صفحه منتشر گردد»، خاطرنشان ساخته است: «از قرار مسموع آقا نصرتالسلطان به وسایل چند خیال دخول در تشکیلات را دارند.» آنگاه ادامه میدهد که وی با آقا کربلایی علی که «یکی از هم مسلکان وشخص جدی و صمیمی است» اختلاف دارد و جرم کربلائی علی اعتقاد به دمکراسی است: «جداً از مقام محترم آن اعضأ در خواست مینمائیم که ایشان را رد کرده و راضی نشوند که یک نفر ظالم باعث ننگین کردن جماعتی بشود.»(2)
یکی دیگر از اعضای فرقه دمکرات کرمان، فردی با نام مستعار «خونین جگر» است. او در نامهای تذکر میدهد که روابط دوستانه و ملاحظات شخصی باعث نشود که تجربیات گذشته فراموش شود و «اشخاصی که در ایام فترت [دورة نیابت سلطنت ناصرالملک بعد از سقوط مشروطه] امتحانات سوء داده و بر اخلاقشان اطلاع و بصیرت کامل دارید و مضرات دخول آنها را به خوبی میدانید، از معرفی و دخول آنها احتزاز فرمائید.»(3)
میرزاشهاب در جریان انتخابات مجلس سوّم نقش فعال داشت. مؤید الاسلام در نامهای به تشکیلات فرقة دمکرات کرمان خاطرنشان ساخت که کاندیداهای فرقه از کرمان برای مجلس تعیین شدند. در این زمان، اعضای شعبة فرقه در کرمان مرکب از 8
نفر بودند که هفت تن از آنها قندهاری، آقامحمود، آقاسیدجواد، میرزاشهاب، علیاکبرخان نخعی، میرزاغلامحسین و رئیس بلدیة کرمان بودند. نفر هشتم احتمالاً شیخالملک است. از بین افراد یاد شده، در برابر نام میرزاشهاب نوشته شده: «به ملاحظة سابقه در فرقه و غیره.» این هشت تن به پیشنهاد آقا محمود به کمیته مرکزی فرقه در تهران معرفی شدند و اساساً پیشنهاد تأسیس شعبة حزب در کرمان از آقا محمود بوده است.
مؤیدالاسلام دستور داده بود که تحرکات سیاسی مجمع محرمانه باقی بماند:
با وضع حاضرة کرمان هرچه بتوانید محرمانه و رسمی کار کنید بهتر است. لذا آقایان را دعوت فرموده، محرمانه کاغذ را قرائت کرده، با صورت احصائیه و ترتیبات دیگر که آقای آقا میرزاشهاب کاملاً مسبوق هستند شروع به تأسیس حوزه میفرمائید که انشاالله تعالی تا وقت انتخابات تشکیلات حزبی مرتب و صحیح باشد هم در شهر و [هم در] بلوکات. فوراً به بلوکات هم دستور تشکیلات را بفرستید که مشغول شوند با نهایت متانت و فعالیت شروع به کار کنید که روز همت و مردانگی امیدوارم موفق شوید شش نفر دمکرات را انتخاب نمائید و نگذارید مرتجعین کرسیهای بهارستان را که به خون احرار استوار شده... اشغال کنند.(1)
در این نامه به لحاظ سوابق فعالیت در فرقه، برشخصیت میرزاشهاب تأکید زیاد شده است. این نامه نشانگر آن است که تجدید سازمان و فعالیت فرقه کرمان در این مرحله بیشتر به منظور شرکت در انتخابات مجلس چهارم است.
سرشناسترین چهرههای فرقه شیخالملک، افضلالملک، آقا سید جواد، آقا میرزا محمود خان، سلیمانمیرزا و آقاشیخ آقا بودند که اعضای حوزة 4 کمیتة ایالتی کرمان بودند. به دنبال اولتیماتوم روسیه و مهاجرت نمایندگان به قم و سپس کرمانشاه، میرزاشهاب نمایندة مهاجرین کرمان بود که با این گروه به یزد رفت. نامهای توسط فردی به نام محمدقلی خان، که ظاهراً کارمند تلگرافخانة یزد است، مخابره شده و پشت آن نوشته شده: «حضور مبارک حضرت مستطاب اجل آقای آقا میرزاشهاب مدیر، نمایندة مهاجرین کرمان دام اقباله، تشرف پذیرد.» این نامه شرح شکایت مردم بم از پر
1) 1. نامة مؤید الاسلام، 11 ذی قعدة 1335، اسناد مجمع احیاء نفوس، C ـ 136 ـ 13.
شدن شش رشته قنات است که تقاضا شده برای دایر کردن مجدد آنها اقداماتی انجام پذیرد.(1)شهرت میرزاشهاب به «مدیر» به خاطر آن بود که وی از سال 1329 قمری مدیریت مدارس سعادت، مبارکة ملی، فخریه و نصرت ملّیة کرمان رابه عهده داشت. «مدرسة نصرت ملّیه «بعداً به» مدرسة شهاب» تغییر نام داد.
از سال 1297ش. میرزاشهاب جلسات حزبی را غالباً در خانه خود تشکیل میداد و ازاین زمان فرزند خردسالش مظفر نیز گاه در معیّت پدر به جلساتی که در دیگر جاها تشکیل میشد میرفت. در ایام کودتای رضاخان، میرزاشهاب همچنان در کرمان به سر میبرد. او در سال 1300 ش. به دورة چهارم مجلس شورای ملی راه یافت؛ به همراه خانوادهاش به تهران کوچید و تاپایان عمر، به مدت 13 سال، در این شهر اقامت گزید. انتخاب میرزاشهاب در مجلس چهارم به جای حسن مشارالملک انجام گرفت که از نمایندگی سیرجان استعفا داده بود، حسن مشار از نزدیکان وثوقالدوله بود که به شدت مورد حملات جناح افراطی دمکراتها قرار داشت. در طول مسیر از کرمان تا تهران سواران سردار اسعد بختیاری به دستور او کالسکه میرزاشهاب را اسکورت میکردند.(2)
سالها بعد مظفر بقایی از فعالیتهایی که پدرش در حوالی سالهای 1300 به نفع آمریکاییها در ایران نموده بود، سخن به میان آورد. وی در ملاقات با دکتر هنری گریدی، سفیر آمریکا در اواخر دهة 1320ش.، به تفصیل از تعلق خاطر پدرش به آمریکاییها و دوستی او با میلسپو سخن به میان آورد، مقولهای که البته منحصر به میرزاشهاب نبود و بسیاری از دیگر رجال سیاسی ایران برای برقراری تعادل بین روس و انگلیس از مشارکت آمریکائیها در عرصههای سیاسی و اقتصادی ایران حمایت میکردند.
در اوایل سال 1301ش. میرزاشهاب به همراه سلیمانمیرزا اسکندری و عدهای دیگر «حزب سوسیالیست» را تأسیس کرد.(3)حزب سوسیالیست در تکوین قدرت رضاخان و رسیدن او به سلطنت نقش مهمی ایفا نمود. به هنگام انتقال سلطنت از سلسله قاجار به پهلوی، میرزاشهاب نمایندگی دورة پنجم مجلس را عهدهدار بود. معهذا، وی بسان
برخی دیگر از فعالین سیاسی ضد حکومت قاجار، در دوره شکلگیری سلطنت پهلوی از نظر دستیابی به مقامات سیاسی رشدی نداشت و عملا از گردونه سیاست روز به کنار رفت. یکی از دلایل این امر را اختلافات او با عبدالحسینخان تیمورتاش، وزیر دربار رضاشاه، میدانند. در دوره مشروطه تیمورتاش به جناح میانه رو تعلق داشت و به همین دلیل هدف کینه دمکراتها واقع میشد، تیمورتاش حتی توسط کمیته مجازات که مورد حمایت جناح افراطی دمکراتها بود، به قتل تهدید شده بود. در اوایل سلطنت رضاخان حزبی که در به قدرت رسانیدن او سهمی مؤثر داشت، به دستور وی منحل گردید لیکن معاشرت میرزاشهاب با سلیمانمیرزا همچنان ادامه داشت.
مظفر، نخستین و تنها فرزند ذکور میرزاشهاب، در چهارم تیرماه 1290 ش./ رجب 1329ق. و به روایتی در هشتم شعبان سال 1330 قمری مطابق با اول سرطان 1291 شمسی در شهر کرمان به دنیا آمد. میرزاشهاب به پسرش علاقه بسیار داشت بهگونهای که حتی به هنگام شرکت در جلسات حزبی او را با خود همراه میبرد. وی مقدمات حساب و الفباء را در نزد پدر آموخت و در شش سالگی وارد کلاس اول مدرسه نصرت ملی شد. تحصیلات مظفر تا سوم ابتدایی در همین مدرسة نصرت ملی (شهاب بعدی) سپری شد.
وجه تسمیه مدرسه این بود که در آن زمان عبدالحسینمیرزا فرمانفرما، والی کرمان بود، او فرزند خویش شاهزاده نصرتالدوله فیروز را به نیابت حکومت کرمان گمارد. چون نصرتالدوله به تأسیس مدرسه کمک کرد، نام مدرسه را نصرت ملی گذاشتند. زمین مدرسه خانهای بود وقفی متعلق به خاندان اسفندیاری، متولی مدرسه در آن زمان سردارنصرت پدربزرگ امانالله خان عامری بود که در دوره هیجدهم به نمایندگی مجلس دست یافت.
سردارنصرت رئیس خانواده اسفندیاری بود، آن خانه هم به رایگان در اختیار مدرسه نهاده شد. بعدها ادعا میشد که وجه تسمیه مدرسه نصرت ملی به دلیل نام همین سردارنصرت است، اما همانطور که بالاتر توضیح دادیم وجه تسمیه مدرسه به دلیل نام نصرتالدوله فیروز است. مظفر تا کلاس سوم ابتدائی در مدرسه نصرت ملی درس خواند.
در سال 1300ش. که میرزاشهاب به مجلس چهارم راه یافت، مظفر نیز با او به تهران
آمد. ماجرا از این قرار بود که در این دوره مجلس پیشتر مشارالملک از حوزه انتخابیه سیرجان انتخاب شده بود، انتخابات هم حدود چهار سال پیش از این در دوره ریاست وزرائی وثوقالدوله برگزار گردید، اما بههر دلیلی این مشارالملک را مجبور به استعفا کردند و انتخابات حوزه انتخابیه سیرجان را تجدید نمودند. در این انتخابات دوم، میرزاشهاب انتخاب گردید، وی در اسفند سال 1299 با کالسکه از کرمان به سوی تهران حرکت کرد.
در این سفر مظفر که حدود هشت یا نه سال داشت، پدر را همراهی میکرد، حال آنکه مادر و خواهرانش در کرمان بودند. نوروز سال 1300 میرزاشهاب و فرزندش در اصفهان بودند و سپس از آنجا به سوی تهران عزیمت کردند. مظفر کلاسهای چهارم تا هفتم را در مدرسة سیروس که در ابتدای خیابان شاه آباد (جمهوری فعلی) قرار داشت، به اتمام رسانید و کلاسهای هشتم و نهم را در مدرسة ادب. مدرسه ادب هم در سرچشمه ابتدای کوچه مساوات قرار داشت. در کلاس دهم بقائی راهی دارالفنون شد.
مظفر در 18 سالگی (سال 1308) در دورة دوم کنکور اعزام محصلین به خارج شرکت کرد و همراه با عیسی سپهبدی که مقدر بود بعدها نقش بسیار مهمی در زندگی سیاسی او ایفا کند و نیز خسرو وارسته، علی اصغر سروش مترجم سرشناس بعدی، غلامحسین صدیقی از رهبران بعدی جبهه ملی، مجیر شیبانی و علیاکبر بینا استاد بعدی علوم سیاسی دانشگاه تهران راهی فرانسه شد. او دو سال پایانی دبیرستان را در مدرسة سن لویی فرانسه سپری کرد. برای اعزام مظفر به اروپا دوستان نزدیک میرزاشهاب او را یاری کردند. سهم عمده در این میان با یحیی خان اعتماد الدوله قراگوزلو بود.
در دورهای که مظفر در فرانسه اقامت داشت، میرزاشهاب که در دیوانعالی تمیز از ادارات وزارت عدلیه کار میکرد بطور متوسط هر سه روز یک نامه برای او ارسال مینمود. این نامهها و پاسخهای مظفر بقایی موجود است و از زاویه ترسیم فضای سیاسی و فرهنگی آن زمان مجموعهای ارزشمند به شمار میرود.
در این نامهها نظرات میرزاشهاب درباره برخی از رجال سیاسی دوره رضاشاه مندرج است. میرزاشهاب به نصرتالدوله فیروز و عبدالحسین تیمور تاش نفرت میورزید و نمیتوانست شعف خود را از گرفتاری آنها پنهان دارد.
این اختلافات دنباله خصومتهای عصر مشروطه بود که در یک طرف آن وثوقالدوله
قرار داشت و در سوی دیگرش گروه افراطی دمکراتهای ضدتشکیلی(1)میرزاشهاب اندکی پس از سفر مظفر به فرانسه در نامهای از دستگیری فیروز خبر داد:
راجع به فیروز کار از شوخی گذشته جداً تعقیب میشود و حدس صائب این است که محکوم شود. دوشنبه پس فردا در محکمه برای تعیین وکیل حاضر میشود، برطبق اصول محاکمات جزائی..... در 6 یا 8 اردیبهشت محاکمه میشود. در هر حال اردیبهشت بر او اردیجهنم شده است ولی این اتهام و این محکومیت در قبال جنایات او خیلی کم است.(2)
به یاد داشته باشیم که هم نصرتالدوله فیروز و هم تیمورتاش پیشتر مورد بغض و عداوت کمیته مجازات هم قرار داشتند، رضاخان با آراستن دسیسههائی که جای بحث آنها در اینجا نیست، بالاخره جانشان را گرفت. درست در همین زمان بود که تیم افراطی حزب دمکرات از جمله حسینقلیخان نواب و دیگر کسانی که در سقوط مشروطه و تبدیل آن به حکومت قزاقان نقش مهمی ایفا کرده بودند، چه آشکار و چه نهان سیاستهای خود را پیش میبردند.
اما مظفر در فرانسه به سیاست علاقهای نداشت. وضع تحصیلی او نیز چندان رضایتبخش نبود. مثلاً به سال 1309 نوشت که نمرات تاریخ و جغرافی او 12، معرفه النفس 10 و ریاضیات 14 است.(3)مظفر در نامههایش نوشت گاهی اوقات به کازینو میرود و کازینو یک «نوع قهوه خانهای است که موزیک دارد و مردم آنجا میرقصند.»(4)در نامه دیگر، که از ایتالیا نوشته، خاطرنشان ساخت که «نمازها را به خدا قرض دادهام که در برگشتن بخوانم!!!»[کذا](5)
در این زمان مظفر در برخی موارد آشکارا و صریحاً روحانیون را بر باد دهندة اساس مذهب معرفی میکرد. برای نمونه، چنین مینویسد:
اگر کسی بخواهد طابق النعل بالنعل از روی یک کتابی مثل جامع عباسی مسلمان باشد از خدا روزهای 50 ساعتی درخواست کند، زیرا فقط برای....[ کذا] هر دفعه
1) 1. در مورد این موضوع نک: ایران، از سقوط مشروطه تا کودتای سوم اسفند، صص293-334.
2) 2. میرزاشهاب به مظفر بقایی، 30/1/1309، مجموعه نامههای میرزاشهاب، ش ـ 275 ـ 4.
3) 3. مظفر بقایی به میرزاشهاب، 10 ژوئیه 1930 م، مجموعه نامههای بقایی، کارتن 137: 81، 134 ـ 57.
4) 4. مظفر بقایی به میرزاشهاب، 14/8/1930 م، مجموعه نامههای بقایی، ش 137 ـ 57.
5) 5. مظفر بقایی به میرزاشهاب، 7/1/1349 ق./ 1309 ش، مجموعه نامههای بقایی، ش 135 ـ 57.
از روی این دستورات سه ساعت وقت لازم است.
در این نامه، که خطاب به پدر است، مطالب توهینآمیزی علیه روحانیون شیعه دیده میشود. مینویسد: «راستی من یقین دارم هزارنفر از دشمنان اسلام برای حراج مذهب به قدر یکی از این آخوندها نمیتواند کاری بکند.» و در بخشی دیگر خواهش کرده که میرزاشهاب یک جلد از کتاب رکن رابع اثر شیخ احمد احسایی را برای او ارسال کند: «علت آن را در وقت فرصت عرض خواهم کرد.»(1)ظاهر قضیه این است که مظفر در خانوادهای شیخی به دنیا آمده بود و بنابراین تمسخر شریعت شیعه توسط او امری دور از انتظار نبود. ولی واقعیت این است که بقایی حتی به موازین مورد قبول شیخیه نیز اعتقادی نداشت.
بههر حال وقتی بقائی میخواست به دانشگاه رود، در دو رشته امتحان داد و پذیرفته شد: تعلیم و تربیت و تاریخ و جغرافیا. پس به دانشسرای مقدماتی لیموژ اعزام گردید که در منطقه «رن» قرار داشت. این شهر در جنگ دوم جهانی نخستین شهری بود که توسط متفقین از آلمان ها بازپس گرفته شد و در شمالغربی فرانسه قرار دارد. بعد از مدتی به مدرسه سن کلو رفت، دو سالی هم در آنجا دوره دید و در ضمن در سوربن ثبت نام کرد تا در رشته فلسفه ادامه تحصیل دهد. او بالاخره توانست دیپلم اکول نرمال را که معادل لیسانس بود اخذ نماید. در سوربن حول سه محور عمده درسی یعنی اخلاق و زیبائیشناسی، روانشناسی و تاریخ مذاهب کار میکرد. به قول خود بقائی در هر سه رشته هم قبول شد و شروع به نوشتن رساله کرد.
در دورهای که مظفر در پاریس اقامت داشت، تعدادی از دانشجویان به دلیل عدم توانایی در گذرانیدن امتحان به ایران برگشت داده شدند. غلامحسین وکیلی، شمسالدین امیرعلایی، جواد کمالیان، عبدالحسین نوشین، احمد و عباس پرویز ـ که بعدها هر یک نقش فرهنگی و سیاسی مهمی در ایران ایفا کردند ـ از این زمرهاند.(2)در این ایام مظفر هنوز در دبیرستان درس میخواند. در یکی از همین نامهها میرزاشهاب از فرزندش خواست تحقیق کند ایرج میرزا اسکندری، برادرزادة شاهزاده سلیمانمیرزا، در
کجاست، زیرا از وی هیچگونه اطلاعی در دست نیست.(1)در واقع ایرج اسکندری، که پدرش یحییمیرزا نیز چون میرزاشهاب از فعالین انجمنهای سری در دوره مبارزه با حکومت قاجار بود و به سان مظفر برای ادامة تحصیل به اروپا اعزام شده بود، اینک به مجامع کمونیستی پیوسته و در انتشار نشریه پیکار شرکت داشت.
در آذرماه 1309ش. با حکم علیاکبرخان داور، میرزاشهاب ارتقاء پیدا کرد و از کفالت معاونت دیوانعالی تمیز به کفالت مستشاری دیوانعالی تمیز نائل شد و به جای میرزا محمدخان لواسانی در سمت جدید قرار گرفت.(2)داور با میرزاشهاب روابط صمیمانه داشت و در مسافرتی که به برن کرد مظفر بقایی با او ملاقات نمود.(3)یک سال بعد به پیشنهاد تقیزاده (وزیر مالیه)، میرزاشهاب از وزارت عدلیه به آن وزارتخانه منتقل شد و ریاست محکمة تجدید نظر را به دست گرفت.(4)
از آنجا که میرزاشهاب در دوره سلطنت رضاشاه از نظر نیل به مقامات عالی سیاسی ترقی چندان نکرد، همیشه آرزو داشت روزی مظفر به جای او مدارج پیشرفت را بپیماید. او در نامهای نقل کرد سرتیپ ناصرالدوله فیروز کفیل وزارت طرق شده است. مادر ناصرالدوله کرمانی بود و از نظر میرزاشهاب نیمهکرمانی محسوب میشد و چون کفیل وزارتخانه شد که نصف وزارت است، نتیجه گرفت که ربع وزارت به کرمانیها رسیده است:
امید است که شما به سلامتی با تحصیلات عالیه و اخلاق مهذب بمانید، انشاءالله یک وقتی تمام وزارت را اشغال کنید که لااقل در عمر دنیا یک نفر کرمانی به وزارت رسیده باشد.(5)
تا سال 1310، میرزاشهاب به جز مظفر، متکفل ادارة دخترانش به نامهای ملکه، تاجی، مریم، رابعه، ایراندخت و اختر نیز بود. اختر، کوچکترین فرزند میرزاشهاب، بعدها در آمریکا ادامه تحصیل داد. میرزاشهاب، که خود در جریان تحولات مشروطیت در منطقة کرمان فعال بود و در ایام انتقال سلطنت در مجلس پنجم حضور داشت،
1) 1. میرزاشهاب به مظفربقایی، 13/9/1309 نامههای میرزاشهاب، پوشة A، ش: 169 ـ 4.
2) 2. میرزاشهاب به مظفربقایی، 13/9/1309 نامههای میرزاشهاب، پوشة A، 50 ـ 4.
3) 3. میرزاشهاب به مظفربقایی، 2/11/1309 نامههای میرزاشهاب، پوشة A، 195 ـ 4.
4) 4. میرزا شهاب به مظفر بقائی، 2/11/1310، نامههای میرزا شهاب، پوشه A.
5) 5. میرزاشهاب به مظفربقایی، 25/4/1311، نامههای میرزا شهاب، پوشه A، 185-4.
بهخوبی میدانست که مشروطة ایران از اساس بیبنیاد است، به همین دلیل از بیاعتنایی رضاشاه به اصول مشروطه چندان شگفتزده نمیشد:
دیروز جمعه عید مشروطیت ایران بود، که مشروطیت ایران معلوم میشود اینقدر نافع به حال مردم نیست که حتی یک روز تعطیلی هم ندارد، مثلاً مصادف با جمعه میشود. دیشب هم در مجلس جشن بود. من هم دعوت داشتم رفتم و قصدم از رفتن ملاقات بعضی که کار به آنها داشتم بود و الا !!(1)[کذا]
در نامهای دیگر نوشت: «سیاست بافی هم که دامنة وسیعی دارد متروک شده و من هم برکنارم !!» [کذا](2)
میرزاشهاب، که روزی از ارکان فرقة دمکرات به شمار میرفت و در خطه کرمان نفوذ و شهرتی داشت، اینک ناچار بود به عنوان کارمند دولت از 8 صبح تا ظهر و از 5/2 تا 6 عصر کارکند و طرفه آنکه وقتی چراغ نمیسوخت و هوا تاریک بود باید عاطل و باطل مینشست و در وقت اداری حتی جرئت نگاشتن یک نامه برای فرزندش را نداشت. این اوضاع، او را که در عین حال بیمار بود، به شدت سرخورده کرد. در برخی نامهها برخلاف گذشته که آرزو میکرد مظفر به وزارت نایل شود، نسبت به استخدام در دستگاه دولتی ابراز انزجار میکرد:
هرچه بر عمر استخدام من میگذرد، بیشتر از استخدام دولت متنفر میشوم. راستی باز هم شما را وصیت میکنم که فکری بکنید که در مراجعت محتاج به استخدام دولت نباشید و بتوانید شغلی آزاد ولو اینکه نجاری یا آهنگری باشد داشته باشید... بهرحال من برای استخدام دولت عاقبت خوشی نمیبینم.(3)
اسناد موجود نشان میدهد تا این تاریخ، که حدود سه سال از رفتن مظفر به فرانسه میگذشت، او هنوز موفق نشده بود دیپلمش را اخذ کند. میرزاشهاب، نگران از تحصیل فرزند، با وزیر معارف به گفتگو نشست. وزیر پیشنهاد کرد که مظفر به ایران بازگردد، دیپلم متوسطه را بگیرد و آنگاه به اروپا برود تا بتواند در دانشکده ادامه تحصیل دهد،
زیرا کسی که دیپلم ایران را نداشت حتماً باید امتحانات مربوطه را انجام میداد.(1)آنچه بر نگرانی میرزاشهاب میافزود، گفتههای ضد و نقیض مظفر بود. او نوشت مشغول تحصیل در رشتة ادبیات فرانسه است. اندکی بعد، با صوابدید وزیر معارف، گفت که تغییر رشته داده و حقوق میخواند. بعدها معلوم شد که تحصیل در رشته تعلیم و تربیت و فلسفه را در دانشگاه آغاز کرده است. میرزاشهاب در این ایام در جلساتی با دوستان دیرینش شرکت میکرد که از دوره مشروطه به عنوان محفل ادب شناخته میشد، این محفل شعبهای از حزب دمکرات به شمار میرفت. این جلسات شب های یکشنبه تشکیل میشد و میرزاشهاب در نامههایش از شرکت کنندگان به عنوان «رفقای شب یکشنبه»(2)یاد میکرد. وکیلالدوله، سعید نفیسی، سیدحسن تقیزاده و دکتر محمود افشار یزدی از معاشرین نزدیک میرزاشهاب در این محفل بودند.
از یاران نزدیک میرزاشهاب در این دوره، آقاحسین آقاتهرانی بود که بعدها نام خانوادگی «پرویز» را برخود نهاد. حسین پرویز، فرزند آقا میرزا محمدعلی، از کسانی بود که در دوره موسوم به «استبداد صغیر» با عدهای از مخالفین محمدعلی شاه مهاجرت کرد و به همراه علیاکبر دهخدا و معاضدالسطنه پیرنیا در شهر ایوردون سویس به انتشار نشریه صوراسرافیل پرداخت. در واقع، صوراسرافیل ارگان جناح تندرو مشروطه در خارج از کشور بود. پرویز پس از سقوط محمدعلیشاه به ایران بازگشت و در تشکیلات فرقة دمکرات فردی بسیار مؤثر شد. مخصوصاً او برای انتشار روزنامة ایران نو، ارگان فرقه، فعالیت زیاد کرد. اما بعدها مانند میرزاشهاب از سیاست کناره گرفت و با مشارکت سیدحسن تقیزاده «کتابخانة تهران» را تأسیس کرد. او تا پایان عمر (حوالی 1335ش.) این کتابخانه را اداره میکرد. کتابخانة تهران از دورة رضاشاه تا زمان مرگ پرویز محل تجمع اهل ادب با هر مسلک و مراسم بود،(3)لیکن در حقیقت میعادگاه اعضای پیشین فرقة دمکرات به شمار میرفت.
در اواخر سال 1311 که زمزمة الغاء امتیازنامة دارسی برسرزبانها افتاد، میرزاشهاب نسبت به این حادثه خوشبین بود. او اخبار این جریان را به اطلاع فرزندش میرسانید:
مأمورین ایران شاید تاکنون به ژنو رسیده باشند، البته شما زودتر از ما از مذاکرات مستحضر خواهید شد. امید است که کار به موفقیت دولت ایران تمام شود. عجالتاً یک شعف بیاندازه در تمام ایران و ایرانیها موجود است و همه امیدوارند که قضیه به نفع خودمان تمام شود و این سیل طلا که از معادن نفت ایران به بریتانیا جاری است قدری مسدود شده و مقداری هم به خود ایران برسد. باید از خدا توفیق آقای داور و آقای علا را خواست تا حق گذاری جامعه چه کند.(1)
هشت روز بعد باز هم میرزاشهاب اطلاع داد که در ایران خبری مهمتر از خبر نفت جنوب نیست. او نوشت این اوضاع تمام ایران، بلکه دنیا، را به حیرت انداخته است: «امید است همان طور که میل شاه و تمام ایرانیان است به نفع کامل ایران خاتمه یابد.» او باز هم خبرداد که داور و علا به اروپا رفتهاند و همه منتظرند تا بشنوند در جلسة 23 ژانویة 1933 مجمع اتفاق ملل چه حکمی صادر خواهد شد.(2)انتظار دیری نپائید. سیدحسن تقیزاده، وزیر مالیة رضاخان که میرزاشهاب کارمند وزارتخانة او بود، امتیازنامة دارسی را بار دیگر تمدید کرد و سیطرة شرکت نفت انگلیس بر نفت ایران، آنهم به شکلی بلامنازع، حداقل تا دو دهة دیگر ادامه یافت. به این ترتیب، فصلی دیگر از تاریخ نفت ایران آغاز شد. در حاشیه این تحولات بود که کسانی مثل نصرتالدوله فیروز و از آن بالاتر عبدالحسین تیمورتاش قربانی شدند. به تیمورتاش که پیگیر مسئله نفت بود اتهام زدند برای شورویها جاسوسی میکند، به همین اتهام واهی او را دستگیر کردند و به دستور رضاخان جانش را ستاندند. همزمانی تقریبی تمدید قرارداد دارسی و دستگیری تیمورتاش در خور تأمل است و البته باید در جائی مناسب به آن پرداخته شود.
تیمورتاش البته مردی بود زنباره، سرویس اطلاعاتی بریتانیا از این نقطه ضعف او به نحو مطلوبی استفاده کرد. انگلیسیها که بههر دلیلی و در صدر همه به دلیل مسئله نفت میخواستند تیمورتاش را فروگیرند،زنی آسوری را که منشی او بود؛ برای رسیدن به اهداف خود مورد استفاده اطلاعاتی قرار دادند. این زن زیبا، همیشه همراه تیمورتاش بود و گزارشهای مکرری در مورد او به اینتلیجنس سرویس میداد. روزی که تیمورتاش
از مأموریت نفت در لندن باز میگشت، توسط این زن؛ کیف نامهها و اسناد محرمانه او را ربودند و در اختیار سفارت بریتانیا در مسکو قرار دادند. سفارت بریتانیا کپی این نامهها و اسناد را برای رضاخان فرستاد،به این منظور که اتهام جاسوسی او را به نفع شوروی مسجل سازند. در این میان مردی به نام آقابکوف که ظاهراً مأمور سرویس اطلاعاتی شوروی موسوم به گ. پ. او در تهران بود، به بحرانیتر ساختن فضا کمک میکرد. آقابکوف بعدها به غرب پناهنده شد و خاطراتی منتشر کرد که به احتمال قریب به یقین باید جعلی باشد،این خاطرات در آستانه انقلاب در ایران هم به نام خاطرات آقابکوف ترجمه و منتشر شد. در این کتاب ادعا شده است که تیمورتاش اطلاعات محرمانه را در اختیار مأمورین اطلاعاتی شوروی قرار میداده است.(1)بههر روی ماجرا هرچه بود، تیمورتاش حتی بعد از ربوده شدن کیفش به تهران بازگشت؛ همین موضوع نشان میدهد که شایعه جاسوسی او به نفع شوروی دروغ بوده است. تیمورتاش به محض اینکه وارد ایران شد، دستگیر گردید و به دستور رضاشاه کشته شد. معجونی از تصفیه حسابهای حزبی و شخصی به جای مانده از دوره مشروطه با دسیسههای اینتلیجنس سرویس و شرکت نفت انگلیس و ایران باعث شدند تیمورتاش جان خود را از دست بدهد. چندسالی بعد آقابکوف هم که به غرب پناهنده شده بود، در اسپانیا به قتل رسید.
نکته این است که میرزاشهاب پیگرد و محاکمة تیمور تاش را نیز با خوشوقتی پیگیری میکرد. او اطلاع داد محاکمه رسمی وزیر دربار سابق رضاشاه از پنجشنبه 25 اسفند 1311 آغاز شده است. به تقاضای مدعیالعموم دیوان جزا، یا در واقع به دستور شخص رضاشاه، محاکمه سری بود و احدی از مذاکرات اطلاعی نداشت: «مردم هم بیصبرانه انتظار محکومیت این عنصر با شرافت ناموس پرست را که خدماتش به مملکت و شاه ضرب المثل است!! [کذا] دارند.»(2)میرزاشهاب مشتاقانه تصفیه حسابهای خونین رضاخان را با گروهی از عوامل به قدرت رسیدنش نظاره میکرد. دعوای اعتدالی و دمکرات دوره مشروطه اینک در سیمائی جدید بروز و ظهور مییافت، تصفیه حسابهای خونین رضاخان با کسانی مثل تیمورتاش البته ریشهای پایدار در دسیسههای برخی
بازیگران عصر مشروطه داشت. بهطور مشخص این حسینقلیخان نواب بود که در مقام رئیس بانک ملی به تیمورتاش اتهام اختلاس زد و این اتهام در کنار دسیسههای ریز و درشت دیگر راه را بر محو حریفان قدیمی فراهم ساخت.
بهار سال 1313 میرزاشهاب برای دیدن فرزندش به فرانسه رفت. میرزاشهاب در طول اقامتش در فرانسه مطلع شد که یک پزشک آلمانی به نام پرفسور فن برگمان در کار خود تخصص فراوان دارد. ابوالقاسم نجم مشهور به نجمالملک از هم مسلکان قدیمی میرزاشهاب و وزیر مختار ایران در آلمان، از دمکراتهای عصر مشروطه بود. او برای میرزاشهاب وقت گرفت. دو هفته بعد او به پزشک معالج مراجعه کرد. مظفر همراه پدر از پاریس به بروکسل رفت و این دو یک هفته در آنجا اقامت گزیدند. در طول اقامت آنها، میرزایحیی دولت آبادی مرتب به دیدار میرزاشهاب میآمد. دو دوست قدیمی با یکدیگر درد دل میکردند و به روایت بقائی از اوضاع ایران انتقاد مینمودند.
اندکی از بازگشت میرزاشهاب به ایران نگذشته بود که بیماریش شدت گرفت و سرانجام در همان سال 1313، به سن 56 سالگی، از دنیا رفت. زندگی میرزاشهاب تأثیری ژرف بر روحیات مظفر به جا گذاشت. او که از نزدیک شاهد ناکامی پدر در کسب مناصب اداری درخور شأن پدر بود، بعدها جاه طلبی خود را به اوج رسانید.
حدود چهار سال بعد در بهمن ماه 1317 یک روزنامه فکاهی در فرانسه مطلبی درباره رضاشاه نوشت و با چاپ کاریکاتوری وی را به تمسخر گرفت. به این دلیل روابط دو کشور قطع شد و هفت روز به ایرانیان مقیم فرانسه مهلت داده شد تا به ایران بازگردند. مظفر از راه لهستان و شوروی به ایران مراجعت کرد. او میبایست تا اواسط سال 1318 در پاریس میماند تا بتواند از رسالة دکتریش دفاع کند، اما ناچار شد به ایران باز گردد. او در ایران با کمال تعجب متوجه شد سلیمانمیرزا اسکندری به هنگام وفات پدر نه تنها به دیدن خانوادهاش نیامده بلکه حتی از ارسال پیام تسلیت خودداری کرده است. سلیمانمیرزا به دیدن مظفر نیز نیامد.
در این زمان، مظفر؛ رضاشاه را به عنوان «دیکتاتور مصلح» میپسندید و برای آتاتورک احترام قایل بود. او به روایت خودش از ترجمه فارسی کتاب درسی تاریخ اروپا اثر آلبرماله به شدت برآشفت زیرا به نادرشاه لقب «قلدر شرقی» داده بود، و در صدد برآمد به دلیل این عبارت «سخت اعتراض» کند. وی به هنگام اقامت در فرانسه،
پیشرفت هیتلر را با خشنودی نظاره میکرد. زمانیکه هیتلر به ریاست جمهوری آلمان رسید، مظفر در برلین اقامت داشت و ملاحظه کرد هیتلر با رأی بسیار بالایی انتخاب شد. در اواخر پائیز همان سال مظفر در کنگرهای از نمایندگان دانشجویان شرقی مقیم اروپا، که به دعوت موسولینی در رم تشکیل شد، شرکت کرد.(1)این نوع نگاه به قدرت سیاسی بعدها در زندگی بقایی نقشی بسیار مؤثر ایفا کرد. معهذا، مظفر تا این دوره هرگز فردی سیاسی به شمار نمیرفت.
در بهمن ماه 1317 بقایی نامهای از وزارت فرهنگ دریافت کرد. در نامه آمده که وی باید نسخة دستنویس پایان نامة تحصیلی خود را هرچه زودتر به ادارة آموزش عالی وزارت فرهنگ ارسال کند. بقایی پاسخ داد از اوایل سال 1937 [اواخر 1315] طبق اجازه نامة مورخة 14 ژانویة 1937 صادره از دانشکدة ادبیات پاریس مشغول تهیة رساله در مورد اخلاق از نظر ابوعلی مسکویة رازی بود و نسخهای از آن جزء کتابهایش توسط ادارة سرپرستی دانشجویان به ایران ارسال شده است. نظر به اینکه محمولة مزبور هنوز نرسیده بود، مظفر اعلام کرد فعلاً تقدیم رساله ممکن نیست.(2)ظاهراً مظفر نسبت به ارزیابی مدارک تحصیلی خود اعتراض داشت و به همین دلیل رئیس ادارة آموزش عالی وزارت فرهنگ از او خواسته بود به ادارة مزبور مراجعه کند.(3)
از 7 فروردین 1318 تا اول مهر همان سال بقایی به شغل دبیری اشتغال داشت.(4)در اواخر این سال نامهای از ادارة اوقاف دریافت کرد. طبق این نامه او باید نمایندة رسمی خود را برای محاسبة قسمتی از موقوفة فخریه، که در آن زمان به وسیلة فرهنگ کرمان اداره میشد، به اداره فوق معرفی میکرد تا پس از تسویه حساب، رقبات موقوفه به او واگذار شود و بودجة آن طبق آئیننامه تدوین و تنظیم گردد.(5)پس از این ماجرا، موقوفات راور به موضوع نزاع میان مظفر و پسرعموهایش بدل شد. آنان مدعی بودند در دوره طولانی غیبت میرزاشهاب و مظفر مانع اتلاف موقوفات شدهاند و خروج آنها را از دست خود روا نمیدیدند.
1) 1. دستنوشتههای مظفر بقایی، 28-15 فروردین 2537 (1357)، کارتن 75، 75 ـ 58.
2) 2. وزارت فرهنگ به بقایی : 269149/11/1317، اسناد دانشگاهی بقایی، کارتن 410، ش: 496 ـ 18.
3) 3. رئیس ادارة آموزش عالی به بقایی، 3/6/18-3163، اسناد دانشگاهی بقایی، ش: 410 ـ 18.
4) 4. پرونده ادارة آموزش بقایی، 13708-31/4/1326 ش: 365ـ18.
5) 5. ادارة اوقاف به بقایی : 2/12/1318-29094 ، کارتن 192، ش: 189 ـ 17.
از اول مهرماه 1318 بقایی به خدمت سربازی اعزام شد. در رونوشت کتابچة خدمت او تخصصاش فلسفه و ادبیات ذکر شده است. درجة او ستوان دوم وظیفه بود و در بخش مالی وزارت جنگ به خدمت وظیفه مشغول شد. خصوصیات شخصی او در پادگان به این شرح ذکر شده است: اخلاق خوب، رفتار خوب، قابلیت نظامی دارد، استعداد فرماندهی دارد، روحیات نظامی دارد، ارزش افسری دارد، یک روز توقیف شده است، دو روز زندانی بوده است، 244 ساعت ناخوشی داشته و 29 ساعت از مرخصی استفاده کرده است. این ارزیابی فقط مربوط به یکسال نخست سربازی اوست و معدل کل نمراتش 20/15 است.(1)
بقایی تحصیلات عالی خود را در دانشسرای مقدماتی شهر لیموژ فرانسه آغاز کرده و بعداً وارد دانشسرایعالی سن کلو شده و در سوربن به تحصیل در رشتة فلسفه پرداخته بود، اما اینک ملاحظه میکرد به دلیل ناتمام ماندن پایان نامهاش، وزارت فرهنگ مدرک او را درجة لیسانسیه تعلیم و تربیت ارزیابی کرده است. خدمت سربازی او نیز بر پایة همین ارزیابی با درجة ستوان دومی وظیفه به اتمام رسید. در سال نخست سربازی، مظفر در جستجوی شغلی برای آینده دست به اقداماتی زد. وی در نامهای خطاب به رئیس ادارة فنی وزارت دادگستری نوشت «به موجب تشخیص شورای عالی فرهنگ لیسانس در فلسفه و زبان و ادبیات فرانسهاست» و اکنون مشغول انجام خدمت سربازی است، علیهذا مایل به قبول شغلی در آن اداره است. در خاتمه خواهش کرده بود «در صورت امکان بنده را با ارجاع کاری مفتخر نمائید.»(2)
در پی تلاش برای جلب حمایت یاران دیرین پدرش، در 28 مرداد 1318 نامهای از ادیبالسلطنة سمیعی، رئیس تشریفات دربار رضاشاه، به دست مظفر رسید. در این نامه تواضع و احترام فراوان نسبت به مظفر 27 ساله ابراز شده است:
آقای عزیزم. مراسلة گرامی رسید و از مندرجات آن خیلی مسرور و ممنون و خوشوقتم از اینکه از مرحوم آقا میرزاشهابالدین طاب ثراه آن یگانه مرد برجسته و مبرز مانند شما یادگاری به جا مانده است که مایة روشنی دل و دیدة دوستان و علاقمندان به آن مرحوم است. به ملاقات شما هم با کمال مسرت اشتیاق دارم و
اگر بتوانید برای ساعت 8 صبح جمعه 31 [/5/1318] به درب منزل بنده تشریف بیاورید خیلی خوشوقت میشوم. حسین سمیعی.(1)
روی پاکت نوشته شده: «توسط آقای مؤید احمدی نمایندة محترم مجلس شورای ملی، آقای مظفر بقایی فرزند ارجمند مرحوم میرزاشهاب کرمانی.»
قاعدتاً به دلیل چنین حمایتهایی بود که پس از شهریور 1320، در دوره ریاست فرهنگ دکتر غلامحسین صدیقی، درجه دکتری مظفر بقایی تصویب شد. بقایی بعدها در نامهای به همسرش نوشت: «اگر دکتر صدیقی روی کار نیامده بود و دکتری من تصویب نشده بود من مجبور بودم که معلم دبیرستان باشم و در دانشکده و دانشگاه راهی نداشتم.»(2)
پایان سربازی بقایی درست مصادف با اشغال ایران توسط متفقین و خروج رضاشاه است. وی بعدها در خاطراتش نوشت از زمان شروع بحران شهریور 1320 هر یک از افسران به نوبت کشیک 24 ساعتی داشتند و 24 ساعت بعد را در مرخصی میگذرانیدند. روز 25 شهریور نوبت کشیک بقایی بود و محل خدمت او بین پل چوبی و پادگان عشرتآباد: «ساعت ده صبح از خانه به راه افتادم تا به موقع به محل خدمت برسم. از سه راه فخرآباد گذشتم. با تعداد زیادی سرباز برخوردم که بدون پاگن و کمربند به اطراف متفرق میشدند. بعضی خوشحال و خندان، عدة بیشتری به حال بیتفاوتی و تعداد کمتری هم متأثر و اشکریزان. پس از تفحّص معلوم شد که کلیة سربازان لشکر را مرخص کردهاند.»(3)
بعد از خاتمه دوره سربازی در سال 1320 بقایی به عنوان متصدی ارزیابی خسارت در شرکت «بیمه ایران» شاغل بود و در عین حال به وکالت دعاوی هم اشتغال داشت. شاید لازم به گفتن باشد که سپهبدی هم مدتی در شرکت بیمه ایران کار میکرد و برخی از نامهها و مکاتباتش روی کاغذهائیکه آرم شرکت یادشده را دارند؛ نوشته شدهاند. بقائی کمی بعد با دریافت پروانة مترجمی رسمی از وزارت دادگستری توانست دفتری برای ترجمه از فارسی به فرانسه و بالعکس دایر کند. او در 12/9/1320 یک
آگهی در روزنامه دید دال بر استخدام یک دانشیار فلسفه در دانشگاه تهران. روز بعد تقاضای استخدام کرد و از 15 آذر همان سال مشغول به کار شد. موضوع تدریس بقایی دروس زیبایی شناسی و اخلاق بود که تا زمان بازنشستگی به تدریس این دو درس اشتغال داشت. لازم به یادآوری است که بقایی در اواخر سال 1319 با دختر وکیلالدوله ابراهیمی، یکی از دوستان قدیمی پدرش، ازدواج کرد.
به نوشته بقایی، در اواخر پائیز 1320 جوانی از طرف سلیمانمیرزا اسکندری به دیدار او آمد و خود را از منسوبین سلیمانمیرزا و گویا خواهرزادهاش معرفی کرد. این فرد، ضمن ابلاغ احوالپرسی سلیمانمیرزا، خبر داد که او حزبی تأسیس کرده که دنبالة همان حزب اجتماعیون (سوسیالیست) است که با مشارکت پدر بقایی ایجاد شده بود. سلیمانمیرزا نظر به روابط دوستی قدیم با میرزاشهاب از مظفر بقایی خواسته بود به باشگاه حزب تازه تأسیس توده ایران برود و با آنها همکاری کند. بقایی تقاضا کرد اندکی به او مهلت داده شود تا فکر کند. بقایی از دوره نوجوانی به کتابهای سه تفنگدار و کنت مونت کریستو، که توسط محمدطاهر میرزا پدر محسنمیرزا و پدر بزرگ سلیمانمیرزا ترجمه شده بود، علاقه داشت و تعلق او به سلیمانمیرزا، غیر از دوستی با پدرش، همین امر بود. در آن زمان سلیمانمیرزا غالباً به خانه میرزاشهاب میآمد و مظفر چندبار با پدر به منزل سلیمانمیرزا واقع در خیابان دوشان تپه (ژالة بعدی) رفته بود. بعدها رضاخان دستور انحلال حزب سوسیالیست را داد، لیکن روابط میرزاشهاب و سلیمانمیرزا اسکندری تا پایان عمر ادامه داشت. معهذا، چنانکه گفتیم، بعد از مرگ میرزاشهاب، به استناد قول بقائی، سلیمانمیرزا حتی از ارسال پیام تسلیت خودداری کرد و در بازگشت وی از فرانسه به دیدار او هم نرفت. بقایی به قول خودش به این دلایل به درخواست سلیمانمیرزا دال بر پیوستن به حزب توده پاسخ منفی داد؛ بقائی جزو معدود تحصیل کردگان جوان این دوره بود که از همان آغاز با حزب توده مرزبندی مشخص داشت. اما او با نویسندگانی مثل صادق هدایت که ظاهراً به حزب تعلق خاطری داشتند رفت و آمد میکرد، ولی حتی در جلسات ادبی که حس میکرد
وابسته به حزب توده است شرکت نمینمود، لیکن به گفته خودش علیه این حزب نیز اقدامی انجام نمیداد. بجز صادق هدایت، پرویز محمود (پسر محمود محمود از دوستان قدیم پدرش در حزب دمکرات) و سعید نفیسی در زمره دوستان اهل ادب بقایی بودند. باز هم به روایت خود بقائی تنها از سال 1327 و در پی مذاکرات با مقامات آمریکایی بود که مبارزه سخت و علنی خود را با حزب توده آغاز کرد.(1)این سخن واقعیت ندارد، زیرا نوع فعالیتهای سیاسی بقائی در آن روزها مواضع او را به روشنی مشخص میسازد.
نخستین حزب سیاسی که بقایی در آن شرکت کرد حزب اتحاد ملی است. پس از خروج رضاشاه از ایران، در مجلس شورای ملی، که انتخابات آن در زمان دیکتاتوری رضاشاه انجام گرفته بود، چند فراکسیون تشکیل شد که یکی از آنها فراکسیون میهن نام داشت. در فراکسیون میهن 32 نماینده عضویت داشتند و در مجلس سیزدهم وزنهای مهم به شمار میآمدند. اعضای این فراکسیون در یک جلسه مهم تصمیم گرفتند یک حزب سیاسی تشکیل دهد. حزب اتحاد ملی محصول این توافق است.
در این حزب گروهی از رجال سیاسی به همراه برخی از چهرههای ادبی، که عموماً به عنوان شخصیتهای راستگرا شهرت داشتند، گرد آمده بودند. در رأس این حزب سهامالسلطان بیات قرار داشت که در زمان رضاشاه نمایندة مجلس بود. در زمره گردانندگان این حزب نام حسن اسفندیاری، سید محمدصادق طباطبائی، غلامحسین مصاحب، دکتر مهدی ملکزاده، سید محمد محیط طباطبایی، فضلالله زاهدی، ارباب رستم گیو و مظفر بقایی دیده میشود. نیز عیسی سپهبدی دوست دیرین و بسیار صمیمی بقائی در این حزب عضویت داشت، اینان به واقع جوانترین اعضای حزب بودند که در کنار رجال سیاسی بازمانده از دوره قاجار و رضاشاه به تجربهاندوزی سیاسی مشغول بودند. ارباب رستم از بقایای انجمن سری دوره مشروطه بود که در آن اردشیر ریپورتر و دوست نزدیک او ملکالمتکلمین (پدر دکتر مهدی ملکزاده) شرکت داشتند. شعار این حزب، که در نیمة نخست سال 1321 تشکیل شد، «همه برای حزب، حزب برای وطن» بود.(2)
در اسناد دکتر مظفر بقایی مجموعهای ارزشمند از اسناد حزب اتحاد ملی موجود
است. طبق این اسناد، بقایی در یازدهمین جلسة هیئت مؤسسان حزب ـ همراه با ناصر زمانی، دکتر ایزدی، حسن فرزان، استخر، بهمنیار و غلامحسین مصاحب ـ به عضویت کمیسیون فرهنگ درآمد.(1)مدتی بعد بقایی خزانهدار حزب شد. انتصاب بقایی به عنوان خزانهدار حزب در نوزدهمین جلسة هیئت مدیرة حزب اتحاد ملی به تصویب رسید.(2)اندکی بعد بقایی مأمور ایجاد سازمان زنان حزب شد، اندیشه تأسیس سازمان زنان در یک حزب راستگرا بعد از آن مطرح گردید که حزب توده برای نخستین بار در تاریخ احزاب سیاسی ایران، این تشکیلات را راهاندازی کرد و مریم فیروز (فرمانفرمائیان) همسر نورالدین کیانوری را به ریاست آن تشکیلات گماشت. تشکیلات زنان حزب توده بعد از درگذشت نخستین رهبر حزب یعنی سلیمانمیرزا اسکندری که به شدت مخالف دخالت زنان در مسائل سیاسی بود، راهاندازی شد. در حزب اتحاد ملی از دکتر حسین پیرنیا و دکتر جلال عبده برای کار در کمیتة اجرائی دعوت به عمل آمد و محمود محمود نیز عضو این حزب بود. بقایی با حسن معاصر، وکیل پایة یک دادگستری، دوستی نزدیکی داشت. حسن معاصر مسئولیت ادارة کلوپ حزب را عهدهدار بود. او همان کسی است که بعدها بر مبنای اسناد وزارت خارجة انگلیس کتابی درباره تاریخ مشروطه ایران تألیف کرد.
به روایت ژرژ لنچافسکی در کتاب شوروی و غرب در ایران، حزب اتحاد ملی با حمایتهای سفارت بریتانیا برای مقابله با تحرکات حزب توده شکل گرفت. بهعبارت بهتر بعد از تأسیس حزب توده، احزاب دیگر برای مقابله با آن سازماندهی شدند. نکته بسیار مهم در این تحرکات آن است که احزاب سیاسی ایران در این مقطع تاریخی، به مثابه سخنگویان منافع قدرتهای بزرگ آن روز در صحنه سیاسی و اقتصادی کشور به میدان آمدند؛ و نه مدافعان حق حاکمیت ملی و مصالح عمومی کشور. بهعبارت بهتر در آن دوره راه نجات، یا الحاق ایران به بلوک غرب به رهبری انگلستان شناخته میشد و یا بلوک شرق به رهبری اتحاد شوروی. عدهای دیگر هم البته برای حفظ توازن بین قدرتهای انگلیس و شوروی به قدرتی نوظهور یعنی امریکا چشم امید دوخته بودند تا به مثابه «نیروی سوم» بتواند نقش چکش تعادل را بین شوروی و انگلیس ایفا نماید.
بهعبارت دقیقتر مفهوم استقلال سیاسی امری بود ناشناخته. بههر حال بر خلاف حزب توده، حزب اتحاد ملی نتوانست موفقیتی در جلب نظر اقشاری از مردم به دست آورد، ولی به عنوان یک کانون قدرت توانست نقش مهمی در تحرکات سیاسی آن زمان ایفا کند. 32 نمایندگان عضو حزب اتحاد ملی در مجلس سیزدهم در ثبات یا عدم ثبات دولتها موثر بودند و اهمیت این گروه تا بدانجا بود که سهامالسلطان بیات، رئیس هیئت مدیرة حزب، به نخستوزیری رسید. بیات خواهرزاده دکتر محمد مصدق بود.
بقایی مدتی بعد از حزب اتحاد ملی جدا شد و به عضویت حزب کار، که توسط حسن مشرفالدوله نفیسی تأسیس شد، درآمد. حسن مشرف نفیسی در دوره تحصیلات شاه در سوئیس سرپرستی او را بر عهده داشت، وی در بین رجال سیاسی آن زمان مردی انگلوفیل شناخته میشد؛ بهعبارت بهتر او قائل به نزدیک شدن بیشتر ایران به بلوک تحت رهبری انگلستان بود. در این دوره بقائی در روزنامة پند، ارگان این حزب، شروع به نوشتن مقاله کرد. گفتیم در آن دوره، نفیسی، چون سهامالسلطان بیات، به عنوان چهرهای «انگلوفیل» شهرت داشت. نفیسی وزیر دارایی کابینة فروغی بود و حزب او درست در ایام اشغال ایران توسط متفقین تشکیل شد، در عین حال نفیسی مشاور حقوقی شرکت نفت انگلیس و ایران هم بود. تنها دختر خانم فخرالدوله (مادر دکتر علی امینی)، به نام معصومه، همسر وی بود. از اقدامات مشرفالدوله در دورة وزارت دارایی تنزل نرخ ریال در برابر پوند انگلیس بود. نرخ پوند، که پیش از آن چهارتومان و دو ریال خرید و فروش میشد، بهناگاه به سیزده تومان و دو ریال رسید و در نتیجه ارتش انگلیس مستقر در ایران با یک پوند چهار برابر مایحتاج خود در گذشته را میخرید. به این ترتیب، مخارج انگلیسیها در ایران که سالیانه پانزده میلیون پوند بود، به سه و نیم میلیون پوند کاهش یافت. در آن دوره دو تن بیش از دیگران به وابستگی به شرکت نفت انگلیس شهرت یافتند؛ یکی مصطفی فاتح از مدیران ایرانی شرکت نفت و دیگری همین مشرفالدولة نفیسی.
در سال 1323 بقایی به کمک سردار فاخر حکمت به ریاست فرهنگ کرمان منصوب شد. او در دوره ریاست فرهنگ کرمان تعدادی از دوستان سابق پدر و بستگان خود را گردآورد و هستهای را تشکیل داد که در حوادث بعدی این خطه نقش مهمی ایفا کرد. از جمله این افراد محمدعلی یاسائی است. یاسائی از سال 1299ش. معلم بود
و با میرزاشهاب روابط نزدیک داشت. در سال 1305ش. او را به محلی دور افتاده منتقل کردند و میرزاشهاب به تلافی این اقدام آنقدر تلاش کرد تا رئیس فرهنگ کرمان را عوض نمود.(1)یاسائی بعدها دبیر کمیتة ایالتی حزب دمکرات قوام در کرمان شد، حزبی که بقائی هم در آن صاحب مسئولیت بود.
نقطه عطف تاریخی در حیات سیاسی بقائی دریافت نامهای است از فردی به نام ب. شفازند. این نام مستعار است و از قرائن اینگونه بر میآید که باید متعلق به بهرام شاهرخ باشد. این نامه وسوسه انگیز در آبان ماه 1323 برای بقائی ارسال شد. در این نامه چنین آمده است:
عزیزم، نمیدانم در کرمان به چه اقداماتی دست زدهای و در چه راه فعالیت خود را صرف میکنی؟ به نظر من باید از موقع استفاده کنی و بههر نحوی هست با دادن کنفرانسها و تشکیل مجامع و تراشیدن دوست «اگرچه ناجور باشد»(2)زمینه را برای دورة پانزدهم [مجلس] حاضر کنی. چیزی که از دست من در این راه بر میآید دو کار است. اول آنکه اهالی جوپار را که از اقوام من هستند و در آنجا نفوذ کامل با ماست متوجه این امر بکنم (راستی نمایندة فرهنگ آنجا هم گمان میکنم هنوز محمد شهیدی باشد. او هم از فامیل من است. به وسیلة او این مقصود به خوبی به عمل خواهد آمد.) دوم آنکه از اقدامات اساسی که در کرمان در زمینة فرهنگ میکنی با درج در روزنامة بیداری برای من به آدرس منزل... بفرست تا من با تهیة مقدمه و چیدن شاخ و برگ لازم آنها را در رادیو تهران پخش کنم و این خود بهترین وسیلة تبلیغ برای کاندید شدن است. میترسم فکرت در جاهای دیگر در فضای خیال و ایدهآل سیر کند و به نوشتة من بخندی! [کذا](3)
شفازند در خاتمه توصیه کرد بقایی از نرخ خرید و فروش در بازار اطلاع حاصل کند تا «در حدود دو سه هزار تومان جنس از تهران به کرمان فرستاده شود و در عوض از کرمان بعضی اجناس و کالاها به تهران ارسال گردد. شاید از این راه چیزی عایدمان شود.» در پایان، نویسنده سلام دکتر هشترودی و دکتر سپهبدی و نبوی را به او ابلاغ کرده
است. این ب. شفازند که در رادیو تهران هم نفوذ داشت کیست؟ او در چه موضعی قرار داشت که بقائی را که خود به شهادت همین نامه چندان امیدی به پیشرفت سیاسی خود نداشت، تشویق به فعالیت مینمود؟ تا آنجائی که ما اطلاع داریم، تنها فردی که در آن زمان در اداره رادیو نفوذ تمام داشت و البته فعالیت سیاسی میکرد، بهرام شاهرخ بود. شاهرخ در این زمان ریاست اداره تبلیغات دولت را بر عهده داشت که رادیو هم بخشی از آن به شمار میآمد. در همین زمان نامههایی با حروف رمز از طرف بقایی به وزارت فرهنگ در تهران ارسال میشد. یکی از نامهها پس از کشف رمز در همان زمان چنین خوانده شد: «برای تدریس انگلیسی به وسیلة دبیر هندی کنسولگری انگلیس در یکی از آموزشگاهها غیر از مواقع درس، آنها اجازه میخواهند در یکی از کلاسهای انجمن فرهنگی ایران و انگلیس کلاس دایر نمایند.»(1)معلوم نیست برای تشکیل یک کلاس عادی درسی چه نیازی به نگارش نامه به حروف رمز است، مگر اینکه همین امر را هم در پرتو رقابتهای دو قدرت بزرگ شوروی و انگلستان یا مسئلهای دیگر از این دست ارزیابی کنیم.
در دوره ریاست بقایی بر فرهنگ کرمان یکی از دوستان او به نام علینقی بهمنیار رئیس بازرسی ادارة فرهنگ کرمان شد. این بهمنیار خوشنام نبود و در روزنامة بیداری، که به مدیریت محمد هاشمی در کرمان به چاپ میرسید، گاهی سرمقاله مینوشت. در یکی از این سرمقالهها با عنوان «گردش و تفریح عمومی» از «فساد تربیت دینی» سخن گفت و روحانیون را به شرابخواری و آوازهخوانی متهم کرد.(2)این بهمنیار هم ظاهراً پیرو فرقه شیخی بود، اما نکته این است که حتی در دوره اوج مشروطیت شیخیها چنین تعابیری در مورد روحانیان به کار نمیبردند. این امر زمینهای شد برای برخی تنشهای محلی؛ بهطور مثال برخی از دبیران کرمان معتقد بودند بقایی اقوام خود را به دور خویش جمع کرده و به قول آنها کارها را به شیخیها سپرده است. آنها بقایی را متهم میکردند که شیخیها را بر «مسلمانها»، که قاعدتاً منظورشان پیروان شریعت بود، ترجیح میدهد. گفته میشد بهمنیار در زمان ریاست فرهنگ مایل تویسرکانی، رئیس سابق فرهنگ، در امتحانات از والدین دانشآموزان پول میگرفته و «اطفال مردم را از
پسر و دختر در مدرسه بیناموس کرده» است تا بدانجا که مایل تویسرکانی از دست او به ستوه آمد و او را طرد کرد. گفته میشد «این بچه شیخی به درد فرهنگ کرمان نمیخورد.»(1)اینها همه در حاشیه رقابتهای تاریخی بالاسری و پائینسری یا دعوای شیخیها و متشرعین در کرمان صورت میگرفت و گرنه صحت و سقم اینگونه سخنان بر ما دانسته نیست.
بقایی در دورة ریاست فرهنگ کرمان با بستگان خود روابط یکسانی نداشت. او که با برخورداری از این اهرم قدرت در واقع به پرورش هستههای یک حرکت سیاسی اشتغال داشت، عناصری را برمیگزید که در آینده برای او مفید باشند. او متملقّان و ریاکاران را ترجیح میداد. یک نمونه را در برخورد دوگانه او با دو پسرعمویش مییابیم: قاسم راوری و ناصر بقایی. قاسم راوری فرزند میرزا حسین بقایی راوری است. وضع مالی این خانواده بسیار بد بود و به همین دلیل قاسم چند نامه به مظفر نوشت و تقاضا کرد شغلی به او ارجاع شود و از عایدات موقوفات فخریه چیزی به پدرش که زمینگیر شده بدهد و امکانی برای ادامة تحصیل او فراهم نماید.(2)مادر قاسم هم حال و روز بسیار بدی داشت و ظاهراً نابینا بود. قاسم متضرعانه تقاضای کمک میکرد. در نامهای قاسم مجدداً تقاضاهای خود را مطرح کرد و از اینکه مظفر توجهی به خانوادة عمویش نمیکند گلایه نمود. باز هم استدعا شد که مظفر به او کمک کند تا دورة ابتدایی را تمام کند و بتواند کمک آموزگار شود. قاسم تا کلاس پنجم درس خوانده بود و فقط یکسال دیگر تا پایان دورة ابتدایی فاصله داشت.(3)مظفر به این مستدعیات توجهی نکرد.
در برابر، ناصر بقایی به خوبی از روحیات پسرعمو آگاه بود. او به جای تضرع و التماس، شیوة سالوس و ریا را در پیش گرفت و به کمک این روش توانست تا مقطع دکتری ادامه تحصیل دهد و این همه بدون کمک مظفر غیرممکن بود. ناصر در یکی از نامههایش چنین مینویسد:
خدا میداند بقدری دلباختة حسن نیت و مرام عالی و مقدس شما شدهام که...
نوشتن مطالب را فراموش میکنم و میخواهم ولو در یک جمله دست و پا شکسته هم که باشد احساسات خود را ابراز دارم. هرچه جستجو میکنم چنین جملهای را نمیتوانم به یاد بیاورم. فقط بدانید در نظر من دکتر بقایی نابغة قدرت نفس و مجسمة اصلاحطلبی و پاکدامنی است و مسلماً من در نظر او مظهر ریا و تملق و ربالنوع تظاهر میباشم. هرچه باشد باک ندارم ولی میخواهم که در زندگی از او سرمشق بگیرم.(1)
در این ایام شیخ احمد بقایی، پدرناصر، سرپرستی موقوفات فخریه را به دست داشت و این امر اسباب گلایة قاسم بود.
عبدالحسین آیتی، نویسنده معروف که ترجمهای از قرآن را منتشر کرده بود، نیز از بقایی گلایه داشت که چرا کرمانیها از ترجمه او استقبال نکردهاند و چرا آموزگاران برای دریافت آن مشترک نشدهاند: «اگر مرحوم آقا میرزاشهاب در حیات بودند، با لطف مخصوصی که به مخلص داشتند... در این موقع هم مساعدت شایان میفرمودند. ولی افسوس رجال خوش عقیده رفتند.»(2)
در اواخر سال 1323 مظفر نامهای بدون امضاء دریافت کرد. لحن این نامه شدید و غلیظ بود. نویسنده به رفتار سوء بقایی در دورة تصدی ریاست فرهنگ کرمان، که «بالاخره نیک نامی پدر» را از بین میبرد، حمله کرده است. او بقایی را متهم میکند که به شیخیها در فرهنگ میدان داده و حقوق آنها زودتر از متشّرعان پرداخت میگردد: «این بدرفتاری عاقبت خیلی بدی برایتان فراهم مینماید. من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم.»(3)در این مقطع زمانی از جمله کسانی که با بقایی در ارتباط مدام بودند، دکتر عیسی سپهبدی است؛ یار دوره فرانسه مظفر و کسی که ـ چنانکه خواهیم دید ـ بیشترین نقش را در زندگی سیاسی او داشت. نامهها و دستنوشتههای سپهبدی نشان میدهد او بود که بقائی را به گود سیاست پرتاب کرد. سپهبدی در نامهای که مضمون آن با نامهای که احتمال دادیم از بهرام شاهرخ باشد مشابه است، چنین مینویسد:
مظفر عزیزم، تصدقت گردم. مدتی است ما را فراموش کردهای. امیدوارم در عین
گرفتاری شاد و خرم باشی. ولی در تمام احوال باید صددرصد متوجه هدف اصلی خود باشی زیرا نمیدانی دنیا به دست چه اشخاصی اداره میشود.(1)
گفتیم مضمون این نامه درست شبیه به نامهای است که با نام مستعار ب. شفازند نوشته شده، هر دو نامه بقائی را تشویق میکردند به «هدف اصلی» یعنی گام نهادن در میدان سیاست بیندیشد. خط نامهای که با نام شفازند امضاء کرده مثل نامه سپهبدی است. غیر از این نامه کسی با نام شفازند در زندگی سیاسی بقائی حضوری ندارد. نکته دیگر اینکه هر دو نامه در آبان ماه سال 1323 ارسال شدهاند، اما چرا سپهبدی باید به چنین اقدامی مبادرت میورزید؟
هر چه هست ظاهراً سفارش سپهبدی به بقایی در کرمان، کادرسازی برای انتخابات دورة پانزدهم مجلس شورای ملی بود. لذا، وی در سال 1324 به تهران بازگشت و در کنار تدریس در دانشگاه در آموزشگاه ایرانشناسی، وابسته به انجمن ایرانشناسی، به کار مشغول شد. در آموزشگاه ایرانشناسی دروس زبانهای باستانی، تاریخ زبان و ادبیات ایران باستان، فرهنگ ایران باستان، تاریخ ایران باستان، باستانشناسی و زبانشناسی تدریس میشد و دورة آن سه ساله بود. همانطور که میبینیم محور کلیه دروس فرهنگ، تاریخ و ادبیات ایران پیش از اسلام بود. در زمرة استادان این مؤسسه نام ابراهیم پور داوود، دکتر ماهیار نوابی از خانواده مشهور نواب، دکترمحمدجواد مشکور و دکتر محمد معین دیده میشود. رابین زینز استاد برجسته فرهنگ ایران باستان و استاد بعدی دانشگاه آکسفورد، با این انجمن همکاری میکرد. زینر همراه با خانم آن. ک. س. لمبتن وابسته فرهنگی سفارت بریتانیا در دوره جنگ دوم جهانی و زمانی که سر ریدر بولارد سفیر کبیر بریتانیا در ایران بود، عملیات شناسائی و تعقیب عوامل آلمانی مقیم ایران را به عنوان مأموران امنیتی سرویس اطلاعاتی بریتانیا انجام میدادند. این دو تن بعدها از برجستهترین ایرانشناسان بریتانیا شدند. اطلاعات گمراه کننده و گزارشهای اغراقآمیز اینان از توان ستون پنجم و نیز جواسیس آلمانی مقیم ایران، نقش اساسی در نقض تمامیت ارضی و اشغال کشور به دست قدرتهای بیگانه داشت. از همان زمان زینر همراه با لمبتون شبکهای قدرتمند و متنفذ سازماندهی کرد که بعداً در عملیات کودتای
1) 1. عیسی سپهبدی به بقایی، 30 آبان 1323، پروندة سپهبدی، کارتن 168. N، ش: 82 ـ 122.
28 مرداد 1332 بسیار منشاء اثر بود. غیر از این دو ارنست پرون دوست دوره دانشآموزی شاه در سوئیس نیز یک سر این طیف را تشکیل میداد. پرون با لژ فراماسونی روشنائی همکاری بسیار نزدیکی داشت. مجموعه تجربیات جنگ دوم جهانی بعداً موارد استفادههای فراوان دیگری یافت، از جمله بزرگ نمائی خطر کمونیسم در ایران. به واقع همانطور که با استراتژی جنگ روانی و ارائه ضداطلاعات با عنوان نزدیکی ایران به آلمان هیتلری متفقین را به ایران کشانیدند، به همان سیاق با بزرگ نمائی دشمنی دیگر یعنی کمونیسم عملیات براندازی نهضت ملی شدن نفت ایران را سازماندهی نمودند؛ به این مهم در جای خود اشاره خواهیم کرد.
بالاخره توصیه و تأکیدهای سپهبدی مؤثر واقع شد، بقائی یک سالی بعد از بازگشت به تهران، به «هدف اصلی» یعنی ورود به گود سیاست و تلاش برای راهیابی به مجلس پانزدهم میاندیشید. در 8 مه 1945 م./ 18 اردیبهشت 1324ش. با تسلیم ارتش آلمان جنگ دوم جهانی به پایان رسید ولی بحران ناشی از جنگ در ایران ادامه یافت. طبق مفاد کنفرانس یالتا نیروهای اشغالگر باید ظرف شش ماه بعد از خاتمه جنگ، خاک ایران را ترک میکردند ولی چنین نشد. مقارن با خاتمة جنگ، اتحاد شوروی حمایت خود را از فرقة دمکرات آذربایجان به رهبری سید جعفر پیشه وری شدت بخشید. در 21 آذر 1324 فرقه در آذربایجان حکومت خودمختار اعلام کرد و با اتکاء به نیروهای شوروی زمام امور این منطقه را به دست گرفت. در 22 دی 1324 حسین علا، نمایندة ایران در سازمان ملل، شکایتی دال بر عدم تخلیة خاک ایران از طرف قوای شوروی تسلیم سازمان ملل کرد و متعاقب آن در اول بهمن 1324 دولت ابراهیم حکیمی(حکیمالملک) ناچار به استعفا شد. در 6 بهمن 1324 احمد قوام (قوامالسلطنه)، به رغم مخالفت جناح «انگلوفیل» مجلس چهاردهم، به نخستوزیری رسید و در نخستین اقدام برخی عناصر بدنام مشهور به رابطه با انگلستان ـ مانند سیدضیاءالدین طباطبائی، علی دشتی، جمال امامی و دکتر ابوالقاسم طاهری ـ را بازداشت کرد. احمد قوام تمایلات آشکاری به طرف سیاستهای آمریکا داشت و در واقع او بود که در اواخر سال 1942 م. با ورود ارتش آمریکا به ایران موافقت کرده بود،(1)ولی در آن ایام به
1) 1. اطلاعات، مورخة 8 مهر 1324، اعلامیة سفارت آمریکا.
دلیل اقتدار مجلس سیزدهم، که اکثر عناصر آن از طرفداران سیاست انگلیس بودند، نتوانست قراردادی به سود نیروهای نظامی آمریکا در ایران منعقد نماید. احمد قوام پیش از این از شرکتهای استاندارد اویل نیوجرسی و سینکلر آمریکا دعوت کرده بود در ایران سرمایه گذاری کنند. ولی آنان به دلیل مواجهه با عملیات پیچیدة شرکت نفت انگلیس و ایران نتوانستند کاری از پیش ببرند.(1)به واقع قوام تلاش داشت با استفاده از قدرت امریکا، بین دو رقیب دیرین در عرصههای سیاسی ایران یعنی روس و انگلیس تعادلی ایجاد نماید، امری که البته ممکن نشد.
قوام که رجلی زیرک و سیاستمداری برجسته بود، برای حل معضل آذربایجان ترفندی ماهرانه به کار بست. او طی پیامی به استالین، رهبر مقتدر اتحاد شوروی، برای مسافرت به شوروی و مذاکره با آن دولت اعلام آمادگی کرد. در 29 بهمن 1324 قوام عازم آن کشور شد ولی مذاکرات در مورد مسئلة نفت شمال، بحران آذربایجان و خروج نیروهای شوروی از ایران به جایی نرسید. با این وجود مذاکرات ادامه یافت. قوام در سیاست داخلی کوشید تا حمایت شوروی را به سود خود جلب کند و لذا برای اولین و آخرین بار در تاریخ ایران وزرای کمونیست (تودهای) را به عضویت هیئت دولت درآورد. او وزارت بهداری را به دکتر مرتضی یزدی، وزارت فرهنگ را به دکتر فریدون کشاورز و وزارت پیشه و هنر را به دکتر ایرج اسکندری داد. از سوی دیگر، قوام طبق یک برنامه سنجیده به رهبری ناصرخان قشقایی و برادرانش موجی را در جنوب ایران شکل داد که به «نهضت جنوب» شهرت دارد. قشقاییها، ظاهراً به رغم و در تعارض با دولت تهران، خواستار شدند کلیه امتیازاتی که به فرقه دمکرات آذربایجان داده میشود به آنان نیز اعطا گردد. این پیامی بود به اتحاد شوروی که تجزیه آذربایجان به معنای تجزیه فارس و جنوب ایران، به سود بلوک غرب خواهد بود. از سوئی قوام به شکلی دیگر سیاست هویج و چماق خود را به کار برد، او به رغم طرح قانونی آذرماه 1323، که مذاکره در باب نفت را منوط به اجازة مجلس میکرد، موافقت نامهای با سادچیکف، سفیر وقت شوروی، به منظور تأسیس یک شرکت مختلط نفت امضاء کرد. با این وجود نیروهای شوروی خاک ایران را تخلیه نکردند و در نتیجه ترومن، رئیسجمهور آمریکا،
1) 1. برای بحثی در این زمینه بنگرید به: حسین آبادیان: «آمریکا، نفت و سیاست در ایران 1300-1304ش»، در اطلاعات سیاسی-اقتصادی، ش 223-224، بهار 1385.
اولتیماتوم داد اگر شورویها نیروهای خود را در ایران نگه دارند، ناوگان آمریکا وارد خلیج فارس خواهد شد، نیز شوروی به جنگ اتمی تهدید شد. اولتیماتوم آمریکا در پی عرضحال حسین علا سفیر ایران در سازمان ملل بود که از عدم تخلیة خاک ایران توسط شورویها شکایت کرده بود. ظاهراً قوام از این اقدام علاء بی اطلاع بود و به همین دلیل وی را مورد عتاب و خطاب قرار داد. در 5 فروردین 1325/ 24 مارس 1946، چهار روز بعد از اولتیماتوم آمریکا، اتحاد شوروی نیروهای خود را از ایران فراخواند. در 19 اردیبهشت 1325 خاک ایران کاملاً از نیروهای شوروی تخلیه شد.
قوامالسلطنه انتخابات دورة پانزدهم را، که باید در آن قرارداد قوام ـ سادچیکف مطرح میشد، به بهانة اینکه باید انتخابات در محیطی آرام و در شرایط تخلیة کامل ایران انجام گیرد، به تعویق انداخت. در اوایل خرداد ماه 1325 او حزب دمکرات ایران را تأسیس کرد و در دهم تیرماه کابینة ائتلافی را با شرکت حزب دمکرات ایران، حزب ایران و حزب توده ایران تشکیل داد. کابینة ائتلافی بیش از 75 روز نپائید. قرارداد قوام-سادچیکف، تشکیل کابینه ائتلافی با حزب توده و نیز بر پا ساختن غائله «نهضت جنوب»، نقشی اساسی در تخلیه خاک ایران از سوی قوای شوروی داشت. به محض اینکه نیروهای شوروی از ایران خارج شدند، دولت تحت رهبری قوام به فرماندهی سپهبد حاجیعلی رزمآراء نیروهای فرقه دمکرات را تحت تعقیب قرار داد و صدها تن از آنان را اعدام کرد. فجایعی که روی میداد اینک دیگر حتی اعتراض دولت شوروی را هم در پی نداشت، زیرا آن دولت منافع خود را تأمین شده میدید و دیگر به قوای پیشه وری نیازی احساس نمیکرد.
بدینسان، اهمیت دوره تاریخی فوق و حساسیت انتخابات مجلس پانزدهم کاملاً آشکار است. در 14 مهر 1325 فرمان انتخابات مجلس صادر گردید و به وزارت کشور دستور داده شد تا نیمة آذر انتخابات را به اتمام رساند. از اوایل آذرماه فرقة دمکرات در برابر نیروهای دولت مرکزی وادار به عقب نشینی شد. در اول همین ماه بار دیگر اعلامیهای در مورد انتخابات صادر شد و در 21 آذر ارتش سراسر آذربایجان را از قوای فرقة دمکرات تهی ساخت. پس از سرکوب فرقة دمکرات آذربایجان و به دنبال آن کردستان، قوام درصدد برآمد انتخابات مجلس را برگزار کند. قبل از انتخابات، کمیتههای ایالتی حزب دمکرات برای به دست آوردن اکثریت پارلمانی تشکیل شده
بود. اندکی پس از اعلام تأسیس حزب، در مرداد ماه همان سال دکتر مظفر بقایی مأموریت یافت شعبة حزب دمکرات را در کرمان دایر کند.
در 19 مرداد 1325، یعنی حدود دو ماه پس از تاسیس حزب دمکرات در تهران، علیاکبر موسوی، رئیس کمیسیون تشکیلات حزب، به مظفر بقایی دستور داد که بنا به پیشنهاد کمیسیون تشکیلات حزب و تصویب کمیتة مرکزی باید شعبة حزب را در کرمان تأسیس کند: «خواهشمند است هرچه زودتر وسایل حرکت خودتان را تهیه کرده و به سوی [محل] مأموریت عزیمت نمائید.»(1)عضویت بقایی در حزب دمکرات سرآغاز فعالیت منسجم سیاسی و تشکیلاتی اوست. از این زمان است که بقایی بتدریج، در مدتی کوتاه و به طرزی شگفت به یکی از چهرههای درجه اول سیاسی ایران و شاید جنجالیترین آنها بدل شد. پیش از این، به هنگام ریاست فرهنگ کرمان، بقایی تعدادی از طرفداران خود را گرد آورده بود. برادران هنرمند، محمدعلی یاسایی و ناصر بقایی در زمرة این افراد بودند. برادران هنرمند در کرمان کارخانة قالیبافی داشتند و در تحولات سیاسی آن خطّه نقش مهمی ایفا میکردند.
در اوان فعالیت بقایی در حزب دمکرات شعبه کرمان حادثهای رخ داد که به سود او تمام شد. در این زمان خبری در کرمان پخش شد دال بر اینکه به زودی سردار فاخر حکمت به عنوان استاندار جدید وارد کرمان خواهد شد. خبر استانداری حکمت، جناحی از متنفذین کرمان را به شدت برآشفت. مخالفین حکمت در زمرة امرای ارتش در منطقه بودند. آنان مترصد فرصت بودند تا اوضاع را به نفع خود تغییر دهند. از سوی دیگر، موافقین حکمت تصمیم گرفتند استقبال با شکوهی از استاندار جدید به عمل آورند. این حادثه مصادف با به اصطلاح «نهضت جنوب» بود و سردار فاخر حکمت برای مشارکت در حل مسائل فوق به شیراز رفته بود.
استانداری حکمت به سود بقایی بود و روشن بود که با آمدن حکمت کفة ترازو به نفع بقایی سنگینی خواهد کرد. لذا، به دستور بقایی کمیتة ایالتی حزب دمکرات تصمیم گرفت استقبال مجللی از سردار به عمل آورد. به زودی طرح احداث یک طاق نصرت بزرگ با 32 پایه تصویب شد که باید درخیابان تهران شهر کرمان ساخته میشد. شعبة
1) 1. موسوی زاده به مظفر بقایی، 19/5/1325، اسناد حزب دمکرات ایران، کارتن 41 ـ N ، ش: 52.
حزب دمکرات در باغ ملی در نزدیکی این خیابان قرار داشت. سرتیپ قدر که با رئیس ستاد ارتش یعنی رزمآراء همسوئی داشت و بنا بر این در طیف گروه مخالف سرلشکر حسن ارفع رقیب دیرین رزمآراء قرار داشت، ریاست پادگان کرمان را در این زمان عهدهدار بود. او چون با ارفع و گروه همکاران وی در ستاد ارتش رابطه حسنهای برقرار نمیکرد، بهطور طبیعی با دوستان ارفع از جمله بقائی که به شدت با رزمآراء ضدیت میکرد، میانهای نداشت. رکن دوم یعنی اداره جاسوسی و ضدجاسوسی ارتش، در این دوره کانون رقابتهای دو جناح نظامی رزمآراء و ارفع بود، در حاشیه این رقابتها تحولات شگفتانگیزی در کشور رخ داد که در سرنوشت آتی ایران سهم تعیین کنندهای داشت. از سوئی سرتیپ قدر میانة خوبی با اعضای حزب دمکرات قوام هم نداشت و بنابراین برای بیاعتبار کردن حکمت دست به ترفندی زد. هنگامیکه طاق نصرت ساخته میشد، او به وسیلة عدل اسفندیاری فرماندار کرمان رسماً پیغام داد که سردار فاخر فقط اسمش سردار است و در جنگی فاتح نشده که برایش طاق نصرت میسازند و گفت بهتر است این کار تعطیل شود. بقایی در پاسخ به اسفندیاری گفت این طاق نصرت ربطی به جنگ و صلح ندارد و سیاست حزب اینگونه اقتضا کرده است و به کسی ربطی ندارد که در آن دخالت کند.
پس از اینکه طاق نصرت ساخته شد شایع گردید سرتیپ قدر استاندار کرمان شده زیرا به دستور نخستوزیر حکمت مأمور حل و فصل غائله جنوب شده است. مراسمی برای معارفة سرتیب قدر انجام گرفت که بقایی هم در آن شرکت کرد. لیکن از وی به سردی استقبال شد، چون با گروه رقیب یعنی گروه ارفع رفاقت و همکاری داشت. تیمسار قدر با اکراه از جای خود بلند شد، اما حتی قدمی به استقبال بقائی نیامد. سرهنگ گیویان، رئیس شهربانی، که هر روز صبح «برای عرض اخلاص و کسب دستور» به در منزل بقایی میرفت و هر روز عصر همین مراسم را در محل حزب انجام میداد، حتی از روی صندلی تکان نخورد و به قول بقائی فقط پای خود را جابه جا کرد و سرش را به عنوان سلام کمی خم کرد. در این مراسم سرهنگ گیویان به شدت به صادق نواب، شهردار کرمان، حمله کرد و او را متهم نمود که شهرداری را در اختیار حزب دمکرات قرار داده است. بقایی که فکر میکرد «رئیس شهربانی بهطور خیلی خیلی محرمانه با تودهایها سروسری داشت و در بعضی معاملات هم دستیار یا شریک
رئیس قشون بود»، آیندة امید بخشی را پیش بینی نمیکرد. منظور از رئیس قشون هم البته رزم آراست. لازم به یادآوری است که گروه ارفع، رزمآراء را متهم به مماشات با تودهایها میکردند، آنها از طریق عوامل خود در رکن دوم ارتش، اینگونه گزارش میدادند که رزمآراء با شبکهای از افسران تودهای به ویژه خسرو روزبه ارتباط دارد و تبلیغ میکردند که او در صدد است کودتا کند و رژیم سلطنتی را منقرض نماید. این تبلیغات تا زمان قتل رزمآراء ادامه داشت.
بههر حال چند روز بعد سرتیب قدر برای جنگ علیه اشرار از کرمان خارج شد. سران حزب دمکرات در این اندیشه بودند که سرتیپ قدر موقع بازگشت مورد استقبال مردم قرار میگیرد و از زیر طاق نصرت عبور میکند. برای اینکه این امر تحقق نیابد بقائی به یکی از کارمندان شهرداری به نام زابلی دستور داد طاق نصرت را خراب کند. زابلی به اتفاق جمعی به منظور خراب کردن طاق نصرت روانه شد که ناگاه خبر رسید سردار فاخر حکمت در آستانة ورود به شهر است. صادق نواب به سرعت بقایی را مطلع کرد. در واقع سردار فاخر حکمت پس از عملیات شیراز بدون خبر قبلی به کرمان آمده بود. معلوم شد که سرتیپ قدر حتی کفیل استانداری نشده بلکه چون تصوّر شده بود مأموریت حکمت به طول میانجامد فقط به او ابلاغ شده بود امور استانداری را زیر نظر بگیرد. بقائی مینویسد قدر از سادگی عدل اسفندیاری فرماندار سوءاستفاده کرده و بدون اینکه حکم انتصاب خود را نشان دهد خویش را به عنوان استاندار یا کفیل جا زده بود.(1)با ورود حکمت موقعیت بقایی تثبیت شد و مسجّل گردید در دور آیندة انتخابات به مجلس راه خواهد یافت.
در آستانه انتخابات مجلس پانزدهم، قوامالسلطنه با سیاست بازیهای ماهرانه سعی داشت اکثریت پارلمانی را به کاندیداهای حزب خود اختصاص دهد تا بتواند با اتکا به اکثریت نمایندگان و حمایتهای علنی آمریکا مخالفتهای جناح نفتی انگلیسی را خنثی کند و در منصب نخستوزیری باقی بماند. دکتر محمد مصدق، نمایندة مجلس چهاردهم، که قبل از این موفق شده بود لایحة عدم واگذاری امتیاز نفت به شرکتهای خارجی بدون مشورت با مجلس را به تصویب برساند، در زمرة معدود افرادی بود که با
1) 1. دستنوشتههای مظفربقایی، اردیبهشت 1347، صص 10-1، کارتن 137ـ N، 125 ـ 57.
اقدامات قوام به مخالفت برخاست و تشکیل حزب در آستانة انتخابات را محکوم کرد. در 22 دی ماه 1325 مصدق همراه با عدهای از نمایندگان طبقات مختلف مردم به دربار رفت و در اعتراض به عدم آزادی انتخابات در آنجا متحصن شد. با این وصف انتخابات برگزار شد و تعدادی از طرفداران قوام و از جمله مظفر بقایی به مجلس پانزدهم راه یافتند. لیکن این بار توطئه علیه نخستوزیر از سوی طرفدارانش ادامه داشت به گونهای که قوام قبل از افتتاح مجلس از نمایندگان با قید قسم خواست از او حمایت کنند. بیاعتمادی قوام به اعضای حزب طبیعی بود. در واقع، اعضای حزب دمکرات معجونی در هم جوش بود از جاه طلبان و ماجراجویان سیاسی و وابستگان سیاستهای خارجی که فقط در مقابله و خنثی کردن فعالیتهای حزب توده و رزمآراء اشتراک نظر داشتند. معاونت سیاسی کابینه قوام با مظفر فیروز بود که برخی از اعضای حزب او را متمایل به سیاستهای شوروی میدانستند. مظفر فیروز از طریق مریم فیروز با نورالدین کیانوری یکی از رهبران حزب توده، نسبت داشت و شاید همین موضوع بدبینیها را نسبت به او افزایش میداد. فیروز به دلیل شخصی هم که شده با دربار پهلوی چندان میانهای نداشت،(1)زیرا پیش از این برخی از اعضای خاندان فرمانفرما از جمله نصرتالدوله پدر مظفر در زندان رضاشاه کشته شدند و شخص عبدالحسینمیرزا فرمانفرما هم تحقیر شده بود. به یاد داشته باشیم که میرزاشهاب پدر بقائی این روند را با رضایت پیگیری میکرد.
در 14 تیرماه 1326 مظفر بقایی سوگند یاد کرد از حزب دمکرات حمایت کند، به شخص قوامالسلطنه وفادار بماند، در پشتیبانی از او صمیمی باشد و «با اشخاص فاسد و تبهکاری که باعث ضعف و شکست حزب مقدس دمکرات ایران شده و میشود در مجلس و خارج از آن مخالفت و مبارزه نماید.»(2)یازده روز بعد از امضای این سوگندنامه، مجلس پانزدهم در 25 تیرماه 1326 پس از 16 ماه فترت آغاز به کار کرد. حدود یک ماه بعد از افتتاح مجلس، بقایی آغاز به بهانهتراشی برای خروج از حزب دمکرات نمود. او و برخی دیگر از اعضای حزب، به دلایلی که هنوز مورد تحلیل جدی قرار نگرفته است، ادامة عمر سیاسی قوام را نمیپسندیدند. بقایی علیرغم سوگندنامه
خود، در نامهای به قوام نوشت که بسیاری از اعضای حزب «در جامعه به نادرستی و بیایمانی و حادثهجویی شهرتی بسزا دارند» و تشکیل حزب دمکرات را «برای خود دستاویزی محکم و سنگری قوی» میپندارند که «در پناه آن بتوانند با وسعت مجال و فراغ بال بیش از پیش در راه ارضای مطامع خود بکوشند.» و لذا به دلیل «تقویتی که عوامل حساس حزب بدون هیچگونه پردهپوشی از این قبیل عناصر میکنند»، از حزب استعفا میدهد. در همین نامه بقایی از فراکسیون پارلمانی حزب نیز استعفا داد.(1)
بیتردید این استعفا زنگ مرگ سیاسی قوامالسلطنه بود. دیری نگذشت که حزب دمکرات دچار چند دستگی شد. قوام تلاش محتضرانهای برای ابقای خود انجام داد لیکن حریف او را وادار به عقبنشینی کرد. در آذر 1326 دولت قوام پس از بیست و دو ماه سقوط کرد. عباس شاهنده و خسرو هدایت(2)، دو چهره سرشناس سیاسی آن روز، به همراه عدهای دیگر کلوپ مرکزی حزب را اشغال کردند و سازمانهای وابسته به آن را در هم کوبیدند. این عملیات در حمایت آشکار از دربار که به شدت از قوام نفرت داشت و نیز همسو با سیاستهای بریتانیا صورت گرفت. بریتانیائیها نسبت به تحرکات امریکائیان در ایران حساسیت داشتند و البته قوام یکی از طراحان نظریه ورود نیروی سوم به صحنه سیاسی ایران را عامل کاهش نفوذ خود و تهدیدی علیه شرکت نفت انگلیس و ایران به حساب میآوردند. قوام از پیش از دوره تشکیل سلسله پهلوی مخالفت خود را با انحصار نفتی شرکت نفت انگلیس و ایران نشان داده بود و بدیهی است اگر فرصتی مناسب مییافت، طرح پیشین خود را ادامه میداد. در کنار این موضوع باید از همان پدیده مظفر فیروز یاد کرد که متهم به حمایت از شوروی بود و در مقام معاون سیاسی قوام حساسیتهائی را برانگیخت.
به دنبال برکناری قوام، بقایی همراه با محمدعلی مسعودی، مهندس احمد رضوی، دکتر عبدالحسین راجی، جواد گنجهای و مهندس خسرو هدایت ادارة حزب دمکرات را به دست گرفت. محمدعلی مسعودی موظف شد اعلامیة هیئت اجرائی موقت را برای چاپ در نشریة پیک تهران ارگان حزب تهیه کند. در همین ایام بقایی دبیر هیئت
اجرائی موقت حزب شد. سایر اعضای هیئت اجرائی را افراد فوقالذکر تشکیل میدادند.(1)عمدهترین وظیفة بقایی آن بود که به همراه جواد میراحمدیان(2)، فاضل سرجوئی، و دکتر افخم حکمت، فوراً به وضعیت افراد مؤثر حزبی رسیدگی کند و کسانی را که باید اخراج شوند به هیئت اجرائیه معرفی کند تا پس از تصویب، مراحل اخراج انجام گیرد. عملیات این «هیئت سری تصفیه» کاملاً محرمانه بود. در نخستین «جلسة محرمانه هیئت سری تصفیه»، که بلافاصله در 23 آذر تشکیل شد، «پس از مذاکرات لازمه با در نظر گرفتن افکار عمومی هممسلکان و مصالح عالیه حزبی و با رعایت تمام جهات اخلاقی» عدم صلاحیت اعزاز نیکپی، مهدی مشایخی، حسن ارسنجانی، زینالعابدین فروزش و حسن مکرم تصویب شد. تقاضا شد «در اسرع اوقات برکناری نامبردگان از عضویت حزب تصویب و به اطلاع عموم» رسانیده شود.(3)از بین اینان حسن ارسنجانی بهطور مشخص از سیاست ورود نیروی سوم به صحنه سیاسی ایران حمایت میکرد، او از نزدیکترین یاران قوام به شمار میآمد. در دوره نخستوزیری علی امینی در اوایل دهه چهل بار دیگر ارسنجانی و مشایخی وارد صحنه شدند، در آن روز ارسنجانی وزیر کشاورزی و مشایخی شهردار تهران شدند، اما دولت آنها باز مستعجل بود.
با سقوط قوام، شاه نفسی به راحتی کشید. شاه از اینکه شهرت داشت قوام ابتکار عمل در خروج نیروهای شووروی از آذربایجان و دفع جمهوری خودمختار آنجا را بر عهده داشته احساس حقارت میکرد. نیز او از رجلی چون قوام که از قبل از تولد او سکان برخی تحولات سیاسی را عهدهدار بود، هراس داشت. شاه در مقابل قوام احساس کوچکی میکرد، قوام هم بر این باور بود که شاه باید سلطنت کند و نه حکومت. شاه طبق عادتی که بعدها هم تکرار شد، وقتی از نظر سیاسی حریف کارگزاران رژیم خود نمیشد، سعی میکرد چوب لای چرخ آنها بگذارد. برایش هم مهم نبود که از این طریق چه زیانهائی متوجه منافع و مصالح عمومی کشور میشود، او
1) 1. اسناد حزب دمکرات ایران، صورتجلسة 23/9/1326، ش: 39.
2) 2. میراحمدیان بعدها جزو وکلای مدافع پرونده احمد دهقان شد، او در مقابل بقائی که ظاهراً دفاع از حسن جعفری را عهدهدار بود ولی در واقع به این بهانه با رزم آراء تسویه حساب میکرد، به وکالت از طرف همسر و فرزند احمد دهقان در جلسات دادگاه شرکت میکرد.
3) 3. اسناد حزب دمکرات ایران، صورتجلسة 24/9/1326، ش: 28.
فقط میخواست قدرت فائقه را داشته باشد؛ پس بههر ترفندی قوام را از صحنه حذف کرد و خویش را قهرمان نجات آذربایجان خواند، بدون اینکه حتی کوچکترین نامی از قوام و رزمآراء در میان باشد. بعدها هم در جریان ملی شدن صنعت نفت و اصلاحات ارضی، شاه خود را قهرمان آن تحولات خواند و ابداً از کسانی مثل مصدق، حسن ارسنجانی و حتی دکتر علی امینی نه تنها نامی در میان نبود، بلکه انواع اتهامات به آنان بسته میشد. حوادث دهه بیست شمسی مصادف بود با تحرکات بی سابقه سیاسی امریکا در ایران، پس برای فهم تحولات آتی کشور ضروری است سیاست امریکا در قبال تحولات ایران تا مقطع نخستوزیری مصدق ارزیابی شود، تا فراز و نشیبهای این دوره بهتر قابل فهم باشد.
درست بعد از خاتمه جنگ دوم جهانی بود که سفارت امریکا در تهران به شکلی بی سابقه در بسیاری از تحولات داخلی ایران مشارکت جست و تازه این همه در حالی انجام میگرفت که امریکا برای خود در ایران رسالتی قائل نمیشد. بحث علل و انگیزههای تعلق خاطر ایالات متحده به مسئله ایران در این مقطع تاریخی، میتواند پرتوی بر مباحث آتی بیفکند، بنابراین در این فصل به ناگزیر سیاست امریکا در قبال تحولات ایران از نیمه دوم دهه بیست تا به قدرت رسیدن مصدق را به اجمال بررسی میکنیم. شاید یکی از مهمترین تحولات این مقطع، روی آوردن شاه به جرج آلن سفیر وقت امریکا در تهران برای خلاص شدن از دست قوام و واکنش آلن در قبال این ماجراها بود. آلن احتمالاً از دوستان نزدیک شاه به شمار میرفت و شاه هم به وی اعتماد میکرد، با این وصف سفیر به استقرار دمکراسی در ایران با وجود شخصیتی مثل قوام، امیدواری نشان میداد. آلن به شاه توصیه میکرد قابلیتهای قوام را نادیده نگیرد و البته در گزارشهای خود به واشنگتن تذکر میداد روال اوضاع در ایران به گونهای است که میتوان امیدوار بود نوعی دمکراسی در این کشور شکل گیرد. اینک دوره مجلس چهاردهم خاتمه یافته و قوام برای به دست گرفتن اکثریت پارلمانی در مجلس پانزدهم به منظور به دست آوردن اختیارات؛ حزب دمکرات خود را تشکیل داده بود. اینجا بود که برخی حرکات عجیب شکل پیدا کرد که شاید به تحریک و آنتریک جائی بخصوص صورت میگرفت. توضیح اینکه وقتی انتخابات مجلس پانزدهم برگزار شد و
حزب قوام اکثریت پارلمانی را به دست گرفت، برخی نمایندگان به سفارت امریکا مراجعه کردند و تقاضای حضور بیشتر مقامات این کشور را در امور داخلی ایران نمودند. آلن توضیح داد دخالت بیگانه در ایران مشکلاتی تولید خواهد کرد؛ او گفت سیاست خارجی امریکا در ایران معطوف به حمایت از استقلال این کشور است و قصد ندارد برای خود موقعیتی ویژه کسب کند.(1)این نکتهای شگفتانگیز بود که به این شکل در تاریخ معاصر ایران تجلی نیافته بود، حتی تحولاتی که بعدها با هدایت مستقیم سفارت امریکا انجام شد و منجر به شکل گیری کانون مترقی گردید، قابل قیاس با این حرکت آنهم از سوی نمایندگان مجلس نبود. اما اینکه آلن از اجرای تقاضای این دسته افراد طفره رفت، بیشتر یک ژست دیپلماتیک بود و گرنه سفارت تحت اداره او به شکلی کاملا بدیع وارد در منازعات سیاسی و کشمکش های درونی جناحهای گوناگون کشور میشد. در این دوره امریکا همگام با سیاستهای خارجی برخی کشورهای دیگر، آگاهانه یا ناآگاهانه دست به اقداماتی میزد که مقتضی سرشت سیاست در این گوشه از جهان بود. این اقدامات مشتمل بر سیاستهای نهان روشی و مشارکت در عملیات دسیسهگرانهای بود که مقدر بود در آتیه کشور نقشی بسیار اساسی ایفا نماید. یکی از عوامل اجرائی این سیاست مردی بود به نام جرالد دوهر.(2)رفتار دوهر که در آن مقداری عملیات توطئهآمیز و دسیسه گرانه به چشم میخورد، کاملا با اوضاع سیاسی ایران در این مقطع تاریخی هماهنگ بود و بیشتر به کارهای کسانی شباهت داشت که در خدمت دستگاه دیپلماسی بریتانیا بودند. او اصلا ایرلندی بود، در سه سالگی همراه با والدین خود به امریکا رفت، و درست در بحبوحه جنگ دوم جهانی به ایران آمده و در تبریز سمت کنسولیاری داشت. کار در تبریز با اقدامات ماجراجویانه وی بسیار انطباق داشت. به یاد آوریم که آذربایجان در دوره جنگ کانون عملیات جاسوسی آلمانیها، شورویها و انگلیسی ها بود، نیز به یاد آوریم نماینده اطلاعاتی انگلیس در آنجا رابین زینر بود که وظیفه ارسال ضد
اطلاعات را بر عهده داشت و در منطقه هم به وظیفه تهیه گزارشهای اطلاعاتی اشتغال داشت. دوهر که از دوره جنگ دوم جهانی در ایران اقامت داشت، در سالهای 1326 تا 1329 به عنوان وابسته عشایری در سفارت امریکا در تهران کار کرد، وظیفه او تماس با گروههای عشایری و ارسال اطلاعات جامع و دقیقی از تکاپوهای آنان در ایران بود. به واقع دوهر برای تشکیل ستون پنجم سرویس اطلاعاتی امریکا بین عشایر ایران فعالیت میکرد، این مهم وقتی ارزش تاریخی خود را به دست میآورد که توجه کنیم در این مقطع زمانی امریکا درگیر در عملیات جاسوسی و ضدجاسوسی علیه شوروی بود و تشکیل ستون پنجم برای پیش گرفتن عملیات پارتیزانی و جنگ و گریز در صورت حمله احتمالی شوروی یکی از مهمترین استراتژیهای امریکا را در این مقطع زمانی تشکیل میداد. دوهر از سیاست نفوذ در ارگانهای غیرقابل رخنه به نحو کامل استفاده میکرد، او حتی قادر بود از اقدامات و تصمیمگیریهائی سر در آورد که از ارزش اطلاعاتی فوقالعاده ذیقیمتی برخوردار بودند. دوهر از اختلافات بین شاه و قوام، وضعیت عشایر جنوب ایران به ویژه قشقائیها، وضعیت کردستان و ارتش ایران اطلاعات بسیار ارزشمندی به دست آورد و به مقامات مافوق خود در آژانسهای اطلاعاتی و وزارت خارجه امریکا گزارش داد.(1)او به سال 1326 از ایران رفت و از سوی وزارت خارجه مأموریتی در سین کیانگ چین به دست آورد که اینک در وضعیت انقلابی بود. با این وصف دوهر شخصاً هم چنان ایران را برای کار کردن ترجیح میداد. به همین دلیل چند ماهی بعد دوباره به ایران آمد و به سفارت کشورش پیشنهاد داد نوشتن گزارشهای سیاسی را به او محول نمایند. این ایام مصادف بود با تعویض آلن و تعیین جان وایلی به سفارت امریکا در تهران. وایلی که از محل مأموریت خود اطلاعی دقیق نداشت، دوهر را که به زبان فارسی مسلط بود و به وضع کشور آشنائی داشت به همکاری برگزید. یکی از مهمترین اقدامات دوهر دست یازیدن به اقداماتی نسنجیده به منظور اختلاف افکندن بین قوام و نمایندگان مجلسی بود که از طریق حزب دمکرات نخستوزیر به مجلس راه یافته بودند. در این راه او از سردار فاخر حکمت یکی از اعضای حزب دمکرات قوام و از راه یافتگان حزب او به مجلس پانزدهم سود جست.
1) 1. See: Mission to Iran, in: R. G, 59, 891,00/ 26 March 1947, Papers of George V. Allen, Box 1, Chapter 2, Harry S. Truman Library, (hereafter HSTL).
در اندک زمانی بین نمایندگان عشایر ایران و نیز کثیری دیگر از نمایندگان مجلس که مهر انگلیسی بودن بر پیشانی داشتند- مثل خسرو هدایت رئیس اتحادیه سندیکاهای کارگری ایران موسوم به اسکی- به هم خورد و دوهر از این اختلافات به نحو کامل بهره برد. این اختلافات منجر به تضعیف قوام و عزل او از نخستوزیری شد، در این جریان دوهر و سفارت امریکا آشکارا جانب درباری را گرفتند که به شدت از قوام نفرت داشت.
ماجرا از اینجا آغاز گردید که گزارشهای دوهر و جرج آلن در مورد امتیاز طلبی شوروی در باب امتیاز نفت شمال که مصادف با دوره نخستوزیری قوام بود، در بخش خاور نزدیک وزارت خارجه طوفانی به پا کرد. دوهر تعمداً و با علم به سیاست زیرکانه قوام(1)، گزارش میداد که ایران عنقریب به دامن کمونیسم فرو خواهد غلتید. کار به جائی رسید که مسئول این بخش پیشنهاد کرد بار دیگر موضوع ایران و شوروی به سازمان ملل متحد ارجاع شود. ماجرا از این جا آغاز گردید که شورویها به سال 1323 تقاضای واگذاری نفت شمال ایران را مطرح کردند. در آن ایام به جز شوروی ها، شرکتهای امریکائی و انگلیسی و نیز شرکتهای فراملیتی هم در این باب مشغول گفتگو بودند. مذاکرات هیئت کافتارادزه فرستاده شوروی به ایران ناکام ماند، درست در زمانی که فرقه دمکرات آذربایجان جمهوری خودمختار خود را تشکیل داده بود، در بهمن ماه سال 1324 قوام بار دیگر به نخستوزیری رسید. پیشتر توضیح دادیم او بازی ماهرانهای با شورویها به منظور حل مسئله آذربایجان به راه انداخت. ابتدا کابینهای ائتلافی تشکیل داد و سه وزیر تودهای را وارد کابینه کرد. دیگر اینکه مسافرتی به شوروی نمود و مذاکراتی با استالین آغاز کرد. به دنبال این مذاکرات بین او و سادچیکف سفیر شوروی در تهران، قراردادی موسوم به قرارداد قوام- سادچیکف امضا شد. طبق این قرارداد نفت شمال ایران به مدت پنجاه سال در اختیار شوروی قرار میگرفت، در بیست و پنج ساله اول سهام به شکل 51 و 49 درصد به ترتیب بین طرف شوروی و ایران تقسیم میشد و در بیست و پنج ساله دوم، این معامله به صورت تساوی پنجاه ـ پنجاه ادامه مییافت. درست در همین جا بود که دوهر وارد کار شد و
1) 1. در مورد سیاست قوام در ارتباط با شوروی که منجر به تخلیه خاک کشور از حضور نیروهای این کشور شد نک: گذتشه چراغ راه آینده است، (تهران: انتشارات ققنوس، 1381)، ص364 به بعد.
پیشنهاد ارجاع موضوع را به سازمان ملل متحد کرد. جرج مارشال وزیر خارجه امریکا و معاونش رابرت لووت(1)از این اقدام طفره رفتند. دلیل امر این بود که باز هم درست در همین زمان وضع یونان و ترکیه به شدت به هم ریخته بود. امریکا اولویت خود را استقرار آرامش در این دو کشور به منظور جلوگیری از نفوذ کمونیسم ارزیابی کرد، به همین دلیل حاضر نشد در قبال ایران مسئولیتی به عهده گیرد. مارشال در نامهای خطاب به حسین علاء سفیر ایران در واشنگتن خاطر نشان کرد نمیتواند در مورد امتیاز نفت شمال ایران ابراز عقیده کند، او میدانست در ماه مارس آن سال یعنی 1947، مطابق با اسفند 1325، استالین رهبر شوروی و ارنست بوین وزیر خارجه انگلیس موضوع را بررسی کرده اند و شاید به همین علت دلیلی برای دخالت خود در موضوع مشاهده نکرد.(2)با این وصف آلن سفیر امریکا و دوهر وابسته عشایری سفارت در مذاکره با قوام و شاه نسبت به واگذاری امتیاز نفت شمال ایران به شوروی ابراز مخالفت کردند. از سوئی آلن بریتانیا را متهم کرد که بیشتر در صدد است با واگذاری امتیاز نفت شمال ایران به شوروی از امتیاز خود در شرکت نفت انگلیس و ایران دفاع کند. در این بین آلن اقدام دیگری هم انجام داد: روز بیستم شهریور سال 1326 او در انجمن ایران و امریکا در تهران سخنرانی کرد، در این سخنرانی با عنوان اینکه ایران حق دارد از ثروتهای طبیعی خود بدون مداخله بیگانه بهرهبرداری کند؛ با امتیاز نفت شمال مخالفت کرد. این سخنرانی باعث تشجیع نمایندگان مجلس شد، اندکی بعد از این سخنرانی بود که نمایندگان مجلس پانزدهم به شدت با این امتیاز مخالفت کردند(3)و زمینه سقوط قوام را فراهم آوردند.
شاه در این ایام و نیز سالهای بعد، تلاش میکرد خود را از سیطره افرادی مثل قوام خارج سازد، بعد از سقوط قوام او تلاش کرد بر اوضاع مسلط شود و قدرت را در دستان خود قبضه نماید. آلن و جانشین او جان وایلی بارها در مورد خصوصیات روحی شاه گزارش میدادند، طبق این گزارشها شاه مرد ایستادگی نبود و به آسانی عقبنشینی میکرد. اینان میخواستند اعتماد به نفس را به او بازگردانند، شاه خود
میخواست از آن وضعیت خارج شود و مبدل به سلطانی مقتدر گردد، او میخواست بههر نحوی شده قدرتمند شود و در این راستا سفرای امریکا به کمکش میشتافتند.(1)روشی که شاه به کار میگرفت خیلی عجیب بود، او که قادر نبود موقعیت خود را به عنوان مهمترین شخصیت کشور تثبیت کند، تلاش میکرد نمایندگان مجلس را به جان هم اندازد و اراده خود را بر آنان تحمیل کند. وقتی میدید نمیتواند کاری انجام دهد، تلاش میکرد کارهای دیگران را هم ناکام گذارد. شاه و دربارش خود اوضاع سیاسی را بیش از آن چیزی که بود به هم میریختند، مانع از سامان یافتن اقتصاد کشور میشدند و خلاصه اینکه مخالفین را از راههای مافیائی در هم میکوبیدند.(2)نکته اینکه اشخاصی مثل دوهر شاه را در اتخاذ این روش تشویق هم میکردند.
اندکی بعد از سقوط قوام، آلن که همراه با رجال انگلوفیل مأموریت اصلی خود یعنی سقوط قوام را به خوبی انجام داده بود، به امریکا بازگشت، به جای او جان وایلی(3)در مقام سفیر به ایران فرستاده شد. آلن همراه با دوهر که در برانگیختن اعتراضات عشایر جنوب علیه قوام نقش بسیار مؤثری داشت، با اقدام نسجیده خود در تضعیف موقعیت نخستوزیر و قدرت بخشیدن به دربار گامهای اساسی برداشتند. اگر این اقدامات نبود، چه بسا آینده سیاسی ایران به گونهای دیگر رقم میخورد. اما اشتباه بزرگتر را وزارت امور خارجه امریکا مرتکب شد که به جای آلن شخصی را به ایران فرستاد که هیچگونه آشنائی با تحولات کشور نداشت و این شخص همین جان وایلی بود. وایلی به محض ورود به ایران، دوهر را طرف مشورت خود قرار داد، متعاقب این قضیه به سرعت مواضع دیپلماتیک شدیدی علیه شوروی اتخاذ کرد. او نخبگان سیاسی ایران را دعوت میکرد آشکارا و بیمهابا علیه شوروی موضع گیری کنند و در گزارشهای رسمی که به وزارت خارجه میفرستاد، به شدت علیه این کشور موضع
میگرفت.
طبق این گزارشها شوروی روزی در ایران اعمال نفوذ خواهد کرد و چه بسا این عمل از طریق ارسال نیروی نظامی صورت گیرد. عاملی که به کمک وایلی آمد تغییر وزیر خارجه امریکا بود، دین آچسن در سال 1328 به جای مارشال به وزارت امور خارجه امریکا تعیین شد. اگر مارشال ترکیه و یونان را در اولویت کاری خود قرار داده بود، اینک آچسن موضع فعالتری در قبال مسئله ایران در پیش میگرفت. درست وقتی آچسون به وزارت خارجه راه یافت، وایلی به امریکا رفت، او با علاء سفیر ایران در واشنگتن و نصرالله انتظام رئیس هیئت نمایندگی ایران در سازمان ملل متحد گفتگو کرد. نتیجه این شد که انتظام و علاء به منظور جلب حمایت انگلیس و امریکا در صورت حمله شوروی به ایران مطلبی تهیه کردند و در آن قید نمودند اگر تهدید شوروی عملی شود، ایران به سازمان ملل شکایت خواهد برد و تقاضای اقدام مناسب خواهد کرد. با این وصف آچسن دریافت سفیر مسئله تهدید شوروی را خیلی بیش از اندازه بزرگ کرده است، او در نامهای به وایلی نوشت دیگر اینهمه در مورد خطر قریب الوقوع سرخ سخن نگوید زیرا این امر تأثیرات نامطلوبی در ایران بر جای خواهد گذاشت و توصیه نمود سفیر رفتار خود را با سیاست رسمی ایالات متحده در مسئله ایران هماهنگ کند.(1)
رفتارهای خالی از مسئولیت فقط منحصر به سفرا و مأمورین اطلاعاتی امریکا نبود، این رفتار در مستشار ژاندارمری یعنی ژنرال نورمن شوارتسکف(2)هم زبانزد بود. زمانی که در بحبوحه بحث امتیاز نفت شمال، قوام نخستوزیری را عهدهدار بود؛ ریاست ستاد ارتش با سپهبد حاجیعلی رزمآراء بود. رزم آرا افسری جدی و مردی آگاه در مسائل نظامی بود، او فردی است که نخستین نقشههای جغرافیائی ارتش را تدوین کرد و اطلاعات دقیقی از راههای کشور به دست آورد نیز کتابهائی در جغرافیای سیاسی ایران تدوین نمود. در دوره نخستوزیری قوام، رزمآراء میخواست نیروی ژاندارمری و ارتش را با هم یکی کند، اما قوام تمایل داشت این نیرو یعنی ژاندارمری را در اختیار خود داشته باشد؛ زیرا نه تنها نخستوزیر بود بلکه وزارت کشور را نیز در دست
داشت. قوام با امرای ارتش که مستقیم با شخص شاه در ارتباط بودند رابطهای سرد داشت، در این میان فقط رابطه او و شوارتسکف حسنه بود.(1)اعتبار قرارداد هیئت مستشاری امریکا در ژاندارمری ایران تا سال 1327 بود، به همین دلیل وقتی مهلت قرارداد به سر رسید، شوارتسکف که اینک مورد خشم شاه قرار داشت، باید ایران را ترک میکرد. برای رفتن او نه جلسه تودیعی برگزار شد و نه تشریفاتی رعایت گردید. شاه حتی حاضر نشد با او عکس بگیرد، هیچ نشان دولتی به منظور قدردانی به او ندادند، حتی در فرودگاه هم نه تنها از سوی دربار یا وزارت امور خارجه برای مشایعت وی نیامدند، بلکه حتی گارد احترامی از ژاندارمری هم برای وی در نظر نگرفتند. جان وایلی از این رفتار ناراحت و شگفتزده شد.(2)شاید این رفتار شاه با شوارتسکف ناشی از این موضوع باشد که وی حس جاهطلبانه شاه را در مورد خرید جنگ افزارهای پیشرفته به هیچ میانگاشت. واقع امر این است که به جز دیپلماسی رسمی و مرسوم، در این دوره امریکا هم و غم خود را بیشتر متوجه اروپای غربی بعد از جنگ کرده بود؛ جائی که شوروی میتوانست پیشرفتهای قابل توجهی داشته باشد به ویژه بعد از سقوط برلین که نیروهای ارتش سرخ میتوانستند به سادگی در اعماق خاک اروپا پیشروی کنند. به واقع این امریکا بود که مانع از نفوذ بیشتر شوروی در اروپای بعد از جنگ شد. از سال 1326 تا 1328 دولتهای امریکا سرگرم استقرار امنیت در این منطقه بودند، طرحهای سه گانه مارشال، اصل چهار ترومن و نیز تشکیل سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) همه در این راستا قابل تبیین است. حتی جرنگان که مسئولیت بخش یونان، ترکیه و ایران را در وزارت امور خارجه عهدهدار بود، توجه کمتری به ایران مبذول میداشت و اولویت نخست وی یونان و ترکیه بود تا آن کشورها را از نفوذ کمونیسم ایمن نگه دارد. شاید مسئله ایران از نظر مقامات امریکائی بیشتر به انگلستان مربوط میشد، اما بدون تردید بیحمایت امریکا، انگلیس هم نمیتوانست با آن سابقه استعماری موفقیتی در محافل سیاسی مخالف ایران که هر روز هم در حال رشد بودند؛ پیدا کند.
کانون توجه وایلی در غالب گزارشهایش بحث شرکت نفت انگلیس و ایران بود. او
همیشه میگفت این شرکت به واقع دولتی در درون دولت ایران تشکیل داده است. او شرکت نفت را متهم میکرد که بدون توجه به ملاحظات بین المللی فعالیت میکند، وایلی که تلاشهای شرکت را زیر نظر داشت به دقت در مورد فعل و انفعالات درونی ایران در ارتباط با بحث نفت گزارشهائی تهیه و به وزارت خارجه دولت متبوع خود ارسال میکرد. وایلی بر این باور بود که دیگر همه میدانند مأموران اینتلیجنس سرویس که در زمان جنگ در ایران فعالیت میکردند، اینک بخش مهمی از مدیران شرکت نفت را تشکیل میدهند.(1)سخن وایلی درست بود، حداقل اریک دریک و جانشین او آرچی چیزوم از مدیران شرکت نفت انگلیس و ایران، مأموران اطلاعاتی بودند. این نکتهای بود که حتی در مطبوعات ایران هم بازتاب مییافت. همزمان فلیچر مأمور چیرهدست اطلاعاتی انگلستان در کردستان مشغول فعالیت بود، تهران هم بهشت جاسوسان انگلستان به شمار میرفت. رابین زینر و میس لمبتون تنها دو تن از مشهورترین آنها بودند. ارنست پرون هم در دربار شاه مأموریتی مشابه داشت. به واقع هیچ چیز از نگاه تیزبین مأمورین اینتلیجنس سرویس خارج نبود.
از سوئی وایلی تلاش داشت جاذبههای امریکا را به شاه بنمایاند، وایلی میخواست نفوذ ایالات متحده را در ایران، به رغم میل بریتانیا تشدید نماید. او تصور میکرد اگر شاه ایران با این جاذبهها آشنا شود، تأثیر زایدالوصفی در زندگی سیاسی او و هم چنین آینده روابط دو کشور بر جای خواهد گذاشت. در همین ارتباط او تلاش کرد مسافرتی تدارک بیند تا ضمن آن شاه ایران فرهنگ امریکائی را از نزدیک مشاهده کند. وایلی نامههای فراوانی در همین ارتباط به وزارت امور خارجه کشور متبوعش ارسال کرد، تا ضرورت این مسافرت را توجیه کند. او با شاه جلسات مشترک تشکیل میداد و وی را با تاریخ امریکا آشنا مینمود. او حتی از وزیر امور خارجه خواست کتابهائی در مورد تاریخ امریکا برای مطالعه شاه به سفارتخانه ارسال کند. وایلی بر این باور بود که باید به شکلی غیر مستقیم شاه را تحتتأثیر پیشرفتهای امریکا قرار دهند، زیرا شاید این اقدامات نقطه آغازی در زندگی شاه و تحول رابطه با امریکا شود.(2)بالاخره قرار شد شاه در 14 نوامبر سال 1949 مصادف با 24 آبانماه سال 1328 به امریکا مسافرت کند. قبل
از مسافرت دو تحول مهم روی داد: نخست اینکه شاه برای کنترل رزمآراء که تصور میکرد شاید در غیاب او دست به کودتا زند، سرلشکر فضلالله زاهدی را به ریاست شهربانی منصوب کرد. زاهدی دشمن پابرجای رزمآراء و مدافع همیشگی شاه بود. توهم کودتای رزمآراء به کرات از سوی مسئولین و البته برادر شاه شاهپور عبدالرضا برجسته میشد. زاهدی پیشتر با ژنرال شوارتسکف رئیس هئیت مستشاری ژاندارمری همکاری کرده بود.(1)ضدیت با رزمآراء وجه مشترک بسیاری از امرای ارتش و سیاستمدارن ایران بود، در این مقوله بقائی با این گروه نه تنها همسو بود، بلکه توهم کودتای رزمآراء را همیشه حفظ میکرد و جزو هدایت کنندگان این جریان به حساب میآمد. از طرفی بقائی با زاهدی رفاقت داشت و اینان در حوادث دهه بیست با هم همسو بودند. دومین حادثه مهم قتل عبدالحسین هژیر وزیر دربار شاه در روز چهاردهم آبان ماه آن سال یعنی درست ده روز قبل از مسافرت شاه بود.
قتل هژیر وزیر دربار در 13 آبانماه سال 1328 روی داد. ضارب یکی از اعضای فدائیان اسلام به نام بود، این فرد کسی بود که در بیستم اسفند ماه سال 1324 سید احمد کسروی را به قتل رسانید. هژیر تا سال 1312 شخصیتی شناخته شده نبود، او را سیدحسن تقیزاده به وزارت دارائی منتقل کرد و موضوع حل و فصل مسئله نفت را به وی سپرد. علیاکبر خان داور به هنگامیکه وزیر مالیه بود در برکشیدن هژیر نقش بیشتری داشت، از این به بعد هژیر به عنوان بازرس دولت در بانک ملی ایران روی اسکناسها را امضاء میکرد و به همین دلیل بسیاری از مردم او را میشناختند. وقتی در سال 1325 احمد قوام کابینه خود را ترمیم کرد، هژیر را به جای سهامالسطان بیات به وزارت دارائی معرفی نمود. او در کابینه قوام به واقع خبرچین دربار بود و اخبار هیئت دولت را به شاه و اشرف گزارش مینمود. مشهور بود که هژیر متکی به سیاستهای انگلستان است، وی را مردی جاه طلب و کم شخصیت خواندهاند. عباسقلی گلشائیان میگوید به او اتهام بهائیگری زدند، اما این واقعیت نداشت و روزی که به قتل رسید در جیبش یک جلد قرآن بود. همو معتقد است که هژیر اهل رشوه ستاندن نبود، او در خانهای اجارهای متعلق به سید ابراهیم صراف غدیری زندگی میکرد و باغچهای
1) 1. R.G 59, 891/00, Wiley to Jernegan, 22 August 1949.
کوچک در نیاوران داشت که محل پذیرائی اشرف پهلوی بود، او غیر از این باغچه چیزی نداشت.(1)هژیر بهطور مشخص بعد از دوره جنگ به شخص شاه و اشرف تکیه داشت و رشد خود را مدیون آنان بود. فردی که بعداً هژیر را به قتل رسانید، به پیشنهاد شخص او که در کابینه قوام وزیر بود، آزاد گردید. به قول ایرج اسکندری در کابینه قوام که خود او هم به مدت 75 روز یکی از اعضایش بود، شبی نامهای آوردند و گفتند علما تقاضای آزادی امامی را کردهاند. عدهای از وزیران با این پیشنهاد مخالفت کردند، اما هژیر معتقد بود کسروی مهدورالدم بوده است و باید قاتل او از زندان آزاد شود. وقتی کابینه ترمیم شد علیاکبر موسویزاده جانشین الهیار صالح وزیر دادگستری شد، صالح مخالف آزادی امامی بود؛ اما موسوی زاده او را از زندان آزاد ساخت.(2)همین سیدحسین امامی در آبان ماه 1328 هژیر را ترور کرد.
به دنبال قتل هژیر، سر جان لوروژتل(3)سفیر بریتانیا در تهران، از وایلی خواست به شاه بگوید مسافرت خود را به فرصتی دیگر موکول کند، لیکن وایلی با تعویق مسافرت موافقت نکرد، زیرا برای انجام آن تلاشهای فراوانی کرده بود.(4)بههر حال این مسافرت در موعد مقرر انجام شد، ترومن هواپیمای اختصاصی خود به نام Independent یعنی استقلال را در اختیار شاه قرار داد، و هواپیمای دیگری را هم برای حمل اثاثیه شاه ارسال کرد. روز 26 آبانماه سال 1328 ترومن از شاه استقبال کرد و پذیرائیهای رسمی آغاز شد. مطبوعات امریکا میگفتند شاه ایران به امریکا آمده است تا به قول آنها شیوه حکومت دمکراتیک را از بزرگترین دمکراسی عالم فراگیرد. در این مسافرت علیرغم توصیه امریکائیها که اصلاحات اجتماعی و اقتصادی را برای رشد ایران تجویز میکردند، شاه ابراز تمایل کرد برای امنیت ایران مقادیری سلاح و کمک نظامی در اختیار وی قرار داده شود. گرچه هم ترومن و هم دین آچسون از مورد انقلاب چین در مورد ضرورت اصلاحات موردنظر خود سخن به میان آوردند و سقوط چیانگ کایچک رهبر چین را به عنوان بیفایده بودن صرف تسلیحات برای حفظ امنیت کشور مورد
توجه او قرار دادند، اما بدیهی است که شاه از این سخنان متقاعد نشد. شاه در ملاقات با فرماندهان پنتاگون دائما در مورد خطر شوروی و خط سیر احتمالی آن کشور در صورت تجاوز به ایران صحبت کرد، شاه در این گفتگوها نشان داد تا چه اندازه از مسائل نظامی بیخبر است، فرماندهان با ملالت به سخنان او گوش دادند و شاه هم تصور کرد توضیحات او مورد قبول فرماندهان واقع شده است.(1)به واقع این مسافرت دستاورد در خور توجهی برای شاه نداشت، توافق مهمی بین طرفین صورت نگرفت و کار بیاعتنائی به شاه به جائی رسید که حسین علاء سفیر ایران در واشنگتن گوشزد کرد تیم همراه شاه مقدار فراوانی اثاثیه دارند که باید از رم با هواپیمائی دیگر برده شوند. بهعبارتی علاء میخواست دولت امریکا را ترغیب کند کلیه اثاثیه و همراهان شاه را به رم و از آنجا به تهران انتقال دهند. وزارت خارجه امریکا از این کار طفره رفت و در نتیجه شاه و همراهانش با هواپیمای کرایه شرکت K. L. M به ایران بازگشتند.(2)به این ترتیب مسافرت نخست شاه به امریکا تأثیر معکوسی بر جای نهاد، امریکا حتی حاضر نشد هواپیمای انتقال شاه به کشور را در اختیار او قرار دهد و این امر بازتابهای منفی فراوانی در این مقطع زمانی بر جای نهاد.
با این وصف شاه موفق شد در بین تودههای مردم امریکا که سخنانش را گوش کرده بودند، به عنوان مردی که پیشگام مبارزه علیه کمونیسم است شناخته شود. او حتی خارج ساختن نیروهای شوروی از آذربایجان و شکست جمهوری خود مختار آنجا را در زمره اقدامات خود عنوان کرد. شاه در نزد برخی از سیاستمداران امریکائی و بهطور خاص از حزب جمهوریخواه به مثابه یکی از متحدین نزدیک ایالات متحده شناخته شد. مهمتر اینکه مسافرت شاه به امریکا نه تنها وی را به الزامات دمکراسی باورمند نساخت، بلکه به گزارش نیوزویک بر عکس نتیجه مخالفی از آن عاید گردید.(3)دلیل امر این بود که امریکا با تقاضاهای او به سردی برخورد نمود و شاه میرفت تا به
1) 1. R.G 319 ( Records of the Army Staff), 091 Iran, Evans to General Bolte & R.G 59, Records of the Military Advisor to the Office of Near Eastern, South Asian, and African Affairs, Box No. 1, 18 November 1949, “Shah’s Strategic Plan.”
2) 2. F.R 1949, Vol. 6, pp. 585-588, also: Ala to Chief of Protocol, 24 December 1949, HSTL, Shah of Iran Folder.
3) 3. Newsweek, 28 November 1949 & 19 December 1949.
دیکتاتوری تمام عیار مبدل شود، او به این باور دست یافت که باید حکومت مطلقه را به دست گیرد و به دور از معیارهای مورد پذیرش امریکائیها سیاستهای خود را بر کشور تحمیل نماید؛ تحقیری که از امریکائیها دیده بود این روند را شدت بخشید.
با این وصف ایران کشوری نبود که به آسانی از سوی امریکا نادیده گرفته شود. جان وایلی با ارسال سلسله گزارشهای خود همیشه تأکید میکرد باید بههر نحو ممکن مانع از نفوذ شوروی در ایران شد، امری که به صورت بیمارگونه بر آن پای می فشرد. دین آچسن که به دنبال مارشال وزارت امور خارجه امریکا را تصدی میکرد، بر خلاف وایلی مخالف اعطای کمکهای فوری به ایران بود. او میگفت مهم نیست به چه میزانی به رژیم ایران کمک میشود، مهم این است که همه پولها و یا تجهیزاتی که در اختیار این کشور قرار میگیرد به هدر خواهد رفت. در این ایام مجلس شانزدهم روز بیستم بهمن ماه سال 1328 تشکیل شده بود، طبق سنت پارلمانی نخستوزیر وقت یعنی محمد ساعد مراغهای استعفا داد و روز 28 اسفند آن سال رجبعلی منصور به نخستوزیری منصوب گردید. پیش از این در اواخر فوریه سال 1950 مصادف با روزهای پایانی اسفند ماه سال 1328 شمسی وزارت امور خارجه امریکا ویلیام راونتری(1)قائم مقام رئیس بخش یونان، ترکیه و ایران را برای بررسی وضعیت ایران به این کشور اعزام کرد. راونتری اصلا کارمند وزارت دارائی بود که به وزارت خارجه منتقل شده بود، او در دوره جنگ کارشناس مسائل اقتصادی خاورمیانه شده بود و با منطقه نیز آشنائی داشت. زمانی که دکتر هنری گریدی سفیر امریکا در یونان شد، او معاون اقتصادی اش گردید. راونتری ضمن این مسافرت و توقف دو هفتهای در تهران، گزارشی تهیه کرد که مورد توجه مقامات وزارت خارجه واقع شد. او تأئید کرد که نگرانی وایلی از بیم نفوذ کمونیسم در ایران صحیح است، اما توضیح داد عواملی مثل کمبود غلات در آذربایجان، برنامه جاه طلبانه هفت ساله اول، عدم تصویب لایحه الحاقی گس ـ گلشائیان که طبق آن اندکی به میزان عایدات ایران افزوده میشد و شرکت نفت متعهد میگردید میزان استخراج نفت را کاهش دهد و نیز فروش نرفتن کالاهای وارداتی تجار به دلیل افلاس اقتصادی کشور؛ عوامل مهم این وضعیت هستند.
1) 1. William Rountree.
او گزارش داد دهها کشاورز بیکار به تهران سرازیر شدهاند و بر مشکلات دولت میآفزایند. سی هزار تن از این کشاورزان مبدل به اقشار حاشیه نشین شده بودند و در خارج تهران در چادر زندگی میکردند؛ دولت تلاش داشت این افراد را در کارهائی مثل جاده سازی و خطوط راه آهن به کار گیرد. راونتری گزارش داد در این شرایط حزب توده با حمایت سفارت شوروی و ایستگاههای رادیوئی و فعالیتهای فراوان خود بر وخامت اوضاع دامن میزند.(1)علت این گزارشها را باید تلاشهای هماهنگ مخالفین شرکت نفت انگلیس و ایران و طرفداران شکسته شدن انحصار نفتی انگلیس بر منابع نفت ایران و نیز هواخواهان ملی شدن صنعت نفت ایران دانست که توانسته بودند نمایندگانی را وارد مجلس شانزدهم سازند.
بههر حال این تحلیل باعث شد جورج مک گی(2)معاون دین آچسون گزارشی تهیه نماید و ضمن آن هشدار دهد ممکن است زمان زیادی تا فروپاشی تمام عیار ایران و سقوط آن به دامن شوروی باقی نمانده باشد. او گوشزد کرد اگر دولت امریکا به ایران کمکی کند احتمالاً باعث پیشرفت اصلاحات و جلوگیری از سقوط کشور خواهد شد، نیز تذکر داده شد امریکا باید به شاه بگوید ترجیح میدهد شخص شاه دولت را در کنترل خود داشته باشد. شاید این نخستین باری بود که بعد از سرکوب جمهوری خود مختار آذربایجان دولت ایالات متحده آشکارا بر تهدید شوروی تأکید مینمود.(3)با این وصف آچسون نوعی خونسردی ظاهری در برابر این گزارشها در پیش گرفته بود، او نمیخواست ایالات متحده بیش از آن چیزی که لازم است در این گوشه دنیا مسئولیت پذیرد. با این وصف کمتر کسی تردید داشت که باید اقدامی هم صورت گیرد، بالاخره توافق شد یک هیئت اقتصادی به ایران اعزام شود، کاندیدای وزارت امور خارجه دکتر هنری گریدی سفیر امریکا در یونان بود. این انتخابی درست بود، گریدی تجارب درخشانی داشت و کادر وزارت خارجه به وی احترام میگذاشتند. او استاد تجارت بینالمللی و مالیه در دانشگاه سیتی نیویورک و هم چنین استاد و رئیس دانشگاه معتبر
برکلی واقع در کالیفرنیا بود. او در بین تجار و بازرگانان امریکا هم محبوبیت داشت. گریدی در زمان جنگ خدمات شایانی به دلیل تخصص خود به وزارت امور خارجه کشورش انجام داده بود، بعد از جنگ مدتی رئیس کمیته دولتی در زمینه مسائل مربوط به فلسطین(1)شد. طرح مربوط به تقسیم فلسطین به دو منطقه خودمختار یهودی و عربی با یک دولت مرکزی از آن گریدی بود، این طرح همانطورکه انتظار میرفت با مخالفت شدید یهودیان مواجه شد، به همین دلیل صهیونیستها او را آماج حملات خود قرار دادند و چنان بحرانی شکل گرفت که ترومن او را از خود راند. حتی بعدا وقتی آچسون او را برای ریاست کمیسیون خاورمیانه وزارت امور خارجه پیشنهاد کرد، ترومن به دلیل مخالفت یهودیان امریکا که بر این باور بودند او در حق یهودیان فلسطین بی انصافی کرده است، این پیشنهاد را رد کرد. با این وصف گریدی مردی نبود که نادیده گرفته شود، او به سال 1947 سفیر امریکا در کشور تازه استقلال یافته و آشوب زده هند شد؛ حدود یکسال بعد گریدی به یونان فرستاده شد که اینک در معرض جنگ داخلی قرار داشت. وقتی گریدی به تهران اعزام شد، مردی به نام لسلی رود(2)هم در مقام مشاور همراه او بود؛ این رود پیشتر در مسائل فلسطین و یونان هم در مقام مشاور گریدی را همراهی میکرد.
به واقع تا قبل از ورود گریدی به ایران، سفارت امریکا از تحولات داخلی کشور اطلاع دقیقی در دست نداشت و آنچه ارسال میشد بیشتر محصول فکر دوهر و وایلی بود تا واقعیتهای کشور. هر دو تن یاد شده بیشتر ترجیح میدادند وارد در دسیسههای سیاسی و اعمال نفوذ پشت پرده بر اوضاع سیاسی ایران شوند. هم دوهر و هم وایلی در اوخر دهه بیست شمسی با نظامیان وابسته به دربار بیشتر گرم میگرفتند تا سیاستمداران ایرانی. علت این بود که آنان میپنداشتند در صورت وقوع حملهای از جانب شوروی، این ارتش است که میتواند با پشتوانه حمایت ایالات متحده از تمامیت ارضی کشور دفاع نماید، امری که زائیده تخیلات آنان بود تا حقایق جاری کشور. وقتی این تحولات به وقوع میپیوست دیگر روزنامههای ایرانی هم از اینهمه دسیسه گری پرده بر میداشتند و به این شکل بیش از پیش بین سفارت امریکا و سیاستمدارانی که محبوب
مردم بودند جدائی افتاد. حمایت بی چون و چرای وایلی و دوهر باعث شده بود شاه به راستی احساس کند تنها فردی است که میتواند کشور را به سوی سعادت رهنمون شود. آنها توانستند ستاد مشترک ارتش امریکا و شخص ژنرال برادلی(1)و وزیر دفاع جانسون(2)را قانع کنند که باید کمک های نظامی در اختیار شاه قرار دهند. اوایل سال 1328 ژنرال کولینز(3)از فرماندهان ستاد مشترک ارتش امریکا مأموریت یافت برای تحقیق در باب اوضاع ایران به این کشور مسافرت نماید. شاه با هواپیمائی که خود هدایت میکرد او را به آذربایجان برد تا توجیهات خود در مورد احتمال حمله شوروی از این نقطه را به وی القا نماید. ژنرال ترسید مبادا شاه اشتباه کرده و او را به داخل مرزهای شوروری ببرد.(4)به واقع در این زمان سیاست امریکا در برابر کشورهائی مثل ایران روشنتر شده بود، امریکا به بهانههائی از این دست که توسط شاه و دربارش در اختیار گردانندگان دیپلماسی این کشور قرار میگرفت، تلاش میکرد هژمونی خود را بیش از پیش گسترش دهد، امریکا میخواست قابلیتهای نظامی خود را در کشوری مثل ایران هم به آزمون گذارد. وقتی آهنگ ملی شدن نفت شدت یافت، حتی قراردادی نظامی بین دو کشور بسته شد و مقرر گردید مقداری اسلحه در اختیار دولت ایران قرار گیرد. هم زمان در ایران تحولاتی دیگر در جریان بود. منصور نخستوزیر وقت که به جای ساعد نشسته بود، مشهور به دفاع از سیاستهای انگلستان بود، وزارت خارجه انگلیس منصور را مردی با هوش و زیرک میدانست اما در عین حال به سوء شهرت او در امانت و درستکاری هم اشاره میشد. شاه وقتی با مخالفت روز افزون مردم و سیاستمداران مخالف با دولت وقت منصور روبرو شد، تصمیم گرفت او را تعویض نماید، مسئله این بود که منصور حاضر نبود قرارداد الحاقی گس- گلشائیان را به دلیل شرایط خاص کشور و تمایل عموم مردم به ملی کردن نفت به تصویب مجلس برساند، او بر این باور بود که این لایحه از سوی دولت ساعد به مجلس تقدیم شده و حال مجلس باید در مورد آن تصمیم گیرد، او میگفت نمایندگان مجلس شانزدهم مطالعه کنند اگر این لایحه به نفع کشور است تصویب نمایند و گرنه آن را مردود سازند.(5)اینک در بسیاری از محافل سیاسی و بین تودههای مردم یک نام دهان به دهان میگشت، و این نام هم کسی جز حاجیعلی رزمآراء رئیس قدرتمند ستاد ارتش نبود. کسانی که متمایل به بریتانیا بودند امیدواری داشتند با آمدن رزمآراء بحران نفت که در اثر قرارداد الحاقی گس- گلشائیان به اوج خود رسیده و دولت منصور هم از اجرائی کردن آن فرومانده بود، به نتیجهای برسد و تودههای مر دم هم انتظار داشتند نوعی نظم و انضباط شکل گیرد و آرامش در عرصههای گوناگون برقرار شود.
1) 1. General Omar N. Bradley.
2) 2. Louis Johnson.
3) 3. General J. Lawton Collins.
4) 4. R.G 59, Records of the Military Advisor to the Office of Near Eastern, South Asian and African Affairs, Box 1, 10 February 1950 also see: F.R 1950, Vol: 5, pp. 473-475.
5) 1. محمد علی موحد: خواب آشفته نفت، جلد اول، (تهران: نشر کارنامه، 1378)، ص101.
روی کار آمدن رزمآراء بیشتر محصول سیاست جدید امریکا به شمار میرفت. رزمآراء مردی بود جاه طلب که در مقام ریاست ستاد ارتش دشمنی بسیاری از نزدیکان شاه و دربار را به جان خریده بود. شاه از او واهمه داشت و میترسید روزی سلطنتش را فرو بگیرد. سرلشکر حسن ارفع و تیم افسران توطئه گری مثل سرلشکر حسن اخوی، سرتیپ حبیبالله دیهیمی فرمانده رکن دو ارتش، سرهنگ بهرام آریانا، سهپبد امیر احمدی و سرلشکر زاهدی از دشمنان پابرجای او بودند. در همین ارتباط تیمی از سیاستمداران و کسانی که از پشت پرده بر تحولات آشکار کشور تأثیر مینهادند، به ویژه دکتر مظفر و دوست دسیسه گر و دیرینه اش دکتر عیسی سپهبدی که در عین حال رزمآراء شوهر خواهرش بود، برای فروگرفتن او از هیچ امری فروگذار نمیکردند. تیمی از وابستگان سفارت بریتانیا هم با نخستوزیری رزمآراء مخالف بودند، علت این مخالفتها بیش از همه در این شایعه نهفته بود که گویا وی با شوروی ها هم سر و سری دارد و میخواهد به زودی مسائل مرزی دو کشور را از طریق مذاکره حل و فصل نماید. مسائل دیگری هم وجود داشت: شاه به رزمآراء ظنین بود، میگفتند او با حزب توده رابطه دارد. شاهد مدعا را این میدانستند که وقتی ارفع رئیس ستاد ارتش بود، خسرو روزبه افسر توپخانه با حمایت وی مقالاتی را علیه مفاسد سران ارتش و شخص ارفع نوشته و در این راه از رزمآراء کمک گرفته است، این مقالات بعداً با عنوان اطاعت
کورکورانه منتشر شد. حتی شایع بود که رزمآراء در ماجرای ترور پانزده بهمن سال 1327 علیه شاه که باعث جراحت وی گردید، دخالت داشته است و بالاتر اینکه بعدها گفته میشد رزمآراء سران حزب توده را که به جرم توطئه علیه جان شاه در زندان به سر میبردند فراری داده است. این عوامل همه دست به دست هم میدادند و باعث افشاندن بذر وحشت در سینه شاه و برخی سیاستمداران از اقدامات احتمالی او میگردیدند.
اینک فردی که بیش از همه در این تصمیم گیریها مؤثر بود، ماکس تورنبورگ دلال نفتی و کارشناس مسائل اقتصادی خاورمیانه بود که نقش دوهر را ایفا میکرد. او از وزارت امور خارجه امریکا خواست از نخستوزیری رزمآراء به منظور انجام پارهای اصلاحات حمایت نماید. میگفتند او برای این کار نیازمند است تا برخی از موانع را از سر راه بردارد و احتمالاً کسانی را بازداشت نماید. تورنبورگ این سیاست را به شاه اطلاع داد، شاه هم پذیرفت مخالفتی نکند مشروط به اینکه امریکا از شخص او حمایت نماید. وزارت امور خارجه این تصمیم را موکول به نظر دکتر هنری گریدی کرد که در راه رسیدن به تهران بود. گریدی بعد از ورود به ایران با رزمآراء روی موافق نشان داد و به این شکل با حمایت سفارت امریکا سیاستهای دولت وقت ایالات متحده در راستای حمایت از اقدامات رزمآراء عینیت یافت.(1)با این وجود دولت انگلیس ترجیح میداد فردی مطمئن مثل سید ضیاءالدین طباطبائی نخستوزیری را بر عهده گیرد، سید ضیاء مورد حمایت شاه هم بود؛ اما او بدنام تر از آن بود که بتواند در این زمان قدرت را به دست گیرد. امریکا هم موافق انتصاب سید ضیاء نبود، او بیش از آن چیزی که تصور میشد مشهور به وابستگی به سیاستهای انگلیس بود. به واقع امر دایر بود بر انتخاب گروهی از نخبگان جدید سیاسی که در جبهه ملی و در اطراف دکتر محمد مصدق جمع آمده بودند و البته در بین آنان هم طیف های بسیار متنوع و حتی افراد مرموزی وجود داشتند؛ و یا انتخاب رزمآراء. رزمآراء مثل بسیاری از دیگر رجال ایران با اشرف هم سر و سری داشت، به همین دلیل شوهر اشرف یعنی احمد شفیق چشم دیدن او را
1) 1. F.O 371/Persia, No. 91613, EP 1531/2188, 15 November 1951, Memorandum by Max Thornburg to British Government.
نداشت.(1)امریکا در آن مقطع تاریخی از برخی نیروهای جبهه ملی حمایت نمیکرد، زیرا آنان را بیگانه ترس(2)میدید. اما رزمآراء هم فردی مطلوب شاه نبود، به قول کیانوری او از شاه نفرت داشت.(3)با این وصف جرالد دوهر و گریدی که در راه رسیدن به ایران بود، از او حمایت میکردند و حتی اعطای کمک های نظامی به ایران را موکول به روی کار آمدن او نموده بودند. چون رزمآراء قول داده بود ساختار قراردادهای نفتی را به میزان همان مقدار درآمدی که در سایر کشورهای خاورمیانه وجود دارد حفظ خواهد کرد(4)، انگلیسی ها هم از روی کار آمدن او حمایت میکردند.
روز پنجم تیرماه سال 1329 رزمآراء با موافقت شاه به نخستوزیری رسید. او روز سیزدهم تیرماه آن سال به رغم مخالفت جبهه ملی و شخص مصدق از مجلس رأی اعتماد گرفت. روزی که رزمآراء به نخستوزیری رسید یک هیئت اقتصادی به ریاست دکتر هنری گریدی سفیر جدید امریکا وارد ایران شد.(5)نام گریدی سیاست کمک اقتصادی و نظامی امریکا را به ذهن متبادر میکرد، زیرا وی قبل از این مأموریت کمک های فراوانی برای یونان از دولت خود دریافت کرده بود. اما اینک موضوعی دیگر بر دلمشغولی های امریکا در کنار مسئله چین افزوده شده بود، مسئله این بود که از بیست و پنجم ژوئن 1950 مصادف با پنجم خرداد ماه سال 1329 جنگ کره پیش آمد و این ذهنیت را در بین مقامات کاخ سفید قوت بخشید که کمونیسم با قدرت در آسیا در حال پیشرفت است. با اینکه بعد از نخستوزیری رزمآراء از شدت بحرانهای اقتصادی کاسته شد و با اینکه بالاخره دولتی روی کار آمد که از حمایت امریکا برخورداری داشت؛ اما همه چیز تحتتأثیر جنگ کره واقع گردید. امریکا از رزمآراء حمایت کرد تا بلکه با سیاستی نوین و مثلا از طریق مذاکره مانع نفوذ روز افزون شوروی در ایران گردد، اما هر چه جنگ کره ادامه مییافت نگرانیهای واشنگتن در مورد نقشههای آتی
1) 1. برای اطلاع از روابط رزم آراء و اشرف به نامههای رزم آراء به او در نشریه کارنامک مورخه زمستان 1366 رجوع شود.
2) 2. Xenophobia.
3) 3. خاطرات نورالدین کیانوری، (تهران: انتشارات دیدگاه، 1371)، ص201.
4) 4. Richard W. Cottam: Iran and USA, A Cold War Case Study, (NJ: University of Pittsburg Press, 1988), p. 88.
5) 5. روزنامه اطلاعات، 15تیر ماه 1329.
شوروی بیشتر میشد. ترومن به اعضای شورای امنیت ملی(1)امریکا دستور داد به این مهم بپردازند و آن را مورد بررسی قرار دهند که وقایع کره چه تأثیری بر اوضاع آتی کشورهای همسایه بر جای خواهد گذاشت. ژنرال مک آرتور(2)که از دوره بعد از جنگ همه کاره ژاپن بود و به واقع در آن کشور حکومتی نظامی راه انداخت و در این زمان فرمانده آسیای شرقی قوای امریکا بود، اظهار نظر کرد که بعد از کره قربانی بعدی ایران است.(3)اما اول ژوئیه سال 1950 مصادف با یازدهم تیرماه سال 1329 گزارش رسمی شورای امنیت ملی خلاف این دیدگاه را ارائه کرد. در این گزارش آمده بود شوروی در صورتی به کشورهای همسایه حمله ور خواهد شد که بخواهد جنگ سوم جهانی را آغاز کند. این احتمال که شوروی از وقوع جنگی جهانگیر استقبال کند بعید دانسته شد. در این گزارش آمده بود شوروی برای برقرار ساختن توازن قدرت با امریکا از کشورهای اقماری خود در اروپای شرقی به عنوان اهرم فشار استفاده خواهد کرد، کاری که در کره نیز انجام داده بود. گزارش صریحا عنوان میکرد با اینکه ایران یک هدف است، اما این هدفی است که دسترسی شوروی به آن در وضعیت فعلی غیر ممکن به نظر میرسید؛ با این حساب ترس واشنگتن هیچ محلی از اعراب نمیتوانست داشته باشد. گزارشهای دیگر حاکی از آن بود که شوروی در قفقاز و دریای خزر مشغول جابجائی نیرو و انجام تاکتیکهای رزمی است و مانور نظامی انجام میدهد. شورای امنیت ملی بر این نظر بود که این عملیات نوعی تاکتیک اعمال فشار است و نه چیزی بیش از آن. گزارش حکایت از این داشت که ایران میتواند دو سناریو در پیش گیرد: نخست اتخاذ یک سیاست بی طرفی و دیگری احتمال وقوع بحرانی داخلی که موجب سرنگونی رژیم گردد. در هر دو حال نتیجه یکی بود: امریکا هیچ کاری نمیتوانست انجام دهد مگر اینکه همسایههای ایران یعنی ترکیه و عراق را تقویت نماید و مانع سقوط آن دو کشور شود.(4)این گزارش توصیه میکرد امریکا تلاش خود را معطوف به برقراری ثبات داخلی در ایران نماید و بر اهمیت هیئت گریدی که به تازگی
وارد ایران شده بود تأکید مینمود. به واقع سیاست امریکا در این زمان و ادوار بعدی حمایت بی چون و چرا از شخص شاه بود. شاید به دلیل این سیاست بود که وقتی گریدی وارد ایران شد، تا ده ماه بعد حتی مصدق را که عملاً رهبری اپوزیسیون را عهدهدار بود، ندید. از آن سوی جرج مک گی معاون وزارت خارجه، حتی تا مدتها بعد، سخنرانیهای بیهوده، تهدیدآمیز و تندی در باره جنگ سرد انجام میداد، او همیشه به صراحت سیاست بی طرفی را رد میکرد و میگفت کشورهای جهان باید سمت و سوی سیاستهای خود را مشخص سازند و یک طرف؛ یا شرق و یا غرب را برگزینند. با این وصف اتخاذ سیاست بی طرفی از سوی دولت ایران از نظر ایالات متحده پذیرفته شده نبود، در عوض باید کشور در مسیر منافع دنیای غرب مورد حمایت اکید قرار میگرفت و ثبات داخلی کشور با اتکاء به نیروی نظامی آمریکا محقق میشد. اما سیاستمداران مستقل کشورهای منطقه از جمله ایران به دلیل اینکه ایالات متحده؛ بریتانیا را در زمره رهبران دنیای آزاد نام میبرد شگفتزده و ناراحت بودند، از آن سوی برخی از محافل داخلی با حمایت دولت ترومن از دولت جدیدالتأسیس اسرائیل مخالفت میورزیدند. برخی از سیاستمداران ایرانی با اینکه نسبت به توسعه مناسبات همه جانبه با امریکا به عنوان «نیروی سوم» تأکید میکردند، اما قرار دادن انگلستان با فهرست بلندی از سابقه استعماری را در ردیف رهبران دنیای آزاد بر نمیتابیدند. این دسته از سیاستمداران تاریخ روابط ایران و انگلیس را تاریخی مشحون از زیر پا گذاشتن حقوق اولیه ایرانیان به شمار میآوردند و بلافاصله غارت منابع نفتی کشور توسط شرکت نفت انگلیس و ایران را به عنوان شاهدی بر مدعا ذکر مینمودند.
بههر حال رزمآراء توانست مناسبات ایران و شوروی را تا حدی بهبودی بخشد. در دوره او برای نخستین بار بعد از جنگ دوم جهانی سطح روابط دو کشور تا حدی ارتقاء یافت و انتظار میرفت این مناسبات گسترش بیشتری یابد. از همه مهمتر اینکه ایران در جنگ کره و کشمکش های آن کشور اعلان بی طرفی کرد، رزمآراء از اعزام نیرو به آسیای شرقی خودداری نمود. از آن سوی شوروی نیز گامهائی برای بهبود روابط با ایران برداشت، در ایران تبلیغات فراوانی صورت میگرفت که طبق آن روابط دو کشور شوروی و ایران بیش از حدی که تصور میرفت، نزدیک نشان داده میشد. رزمآراء با اتخاذ سیاست بی طرفی در منازعه قدرت بین شوروی و غرب به واقع
میخواست ایران را در شمار کشورهائی که بعدها غیرمتعهد خوانده شدند، در آورد. این سیاستی نبود که مورد حمایت واشنگتن باشد، زیرا از دید آنان سیاست بی طرفی باعث تحکیم نفوذ شوروی در ایران خواهد شد.(1)وضعیت ایران به گونهای مخاطرهآمیز تلقی شد که در اواخر اکتبر سال 1950 دو کشور امریکا و انگلستان مذاکرات نظامی مشترکی را در واشنگتن آغاز کردند. آنان به این موضوع پرداختند که اگر شوروی به خاک ایران حمله برد، دو کشور متحداً در خوزستان نیرو پیاده نمایند و اگر حتی کمونیستها در شمال غربی کشور به قدرت دست یافتند همین عملیات در دستور کار قرار گیرد. اما این دیدگاه با نظرات فرماندهان نظامی امریکا مخالف بود؛ آنان از پذیرش مسئولیت نظامی در ایران خودداری مینمودند. بریتانیا در برابر موج دائم التزاید خواستههای مردمی در ایران مبنی بر ملی شدن نفت به شدت مقاومت میکرد، این دولت میخواست به صورت اقدامی پیش گیرانه به بهانه احتمال حمله نظامی شوروی به ایران، به خوزستان نیروی نظامی اعزام دارد؛ امری که مورد موافقت شاه نیز قرار داشت. امریکائیها میگفتند این اقدامی خطرناک است و میتواند بحرانی مهار نشدنی به ارمغان آورد.(2)از آن سوی رئیس سیا، دریادار هایلن کوتر(3)که از فروکش کردن تبلیغات ضد دولت ایران توسط شوروی نگران شده بود، روز بیست و هفتم ژوئیه سال 1950 یادداشتی برای ترومن تهیه کرد و توضیح داد در جنگ سردی که بین شرق و غرب وجود دارد و با وجود دولت رزمآراء، ایران سیاست بی طرفی پیشه خواهد کرد؛ بدیهی است این سیاست مورد رضایت دولت امریکا نبود، زیرا از نظر دستگاه سیاست خارجی امریکا کشورهای جهان یا در اردوگاه غرب قرار داشتند و یا مخالف آن؛ و غیر از این شق ثالثی نمیتوانست متصور باشد. سیاست موازنه مثبت البته طرفداران فراوانی در ایران داشت، مراد از موازنه مثبت سمت گیری سیاستهای کلان ایران در چارچوب اصول پذیرفته نظامهای سرمایهداری غرب بود. این سیاست، از حمایت افرادی مثل دکتر مظفر بقائی برخوردار بود، به واقع راز و رمز مخالفتهای شدید و اکید بقائی با رزمآراء را باید در این چارچوب مورد بررسی قرار داد. وزارت امور خارجه امریکا در کنار سیا، نگرانیهای مشابهی ابراز کرد، دین آچسن از وزارت دفاع خواست برای اینکه ایران از نظر اقتصادی وابسته به شوروی نشود بازارهائی در آسیای شرقی برای افزایش مبادلات بازرگانی ایران و کشورهای منطقه بیابد.(4)به واقع بین برخی مقامات سیا و وزارت خارجه، با عدهای دیگر از آنان اختلاف نظر وجود داشت. عدهای از سیاستهای رزمآراء حمایت میکردند و عدهای دیگر به وی ظنین بودند، از جمله کسانی که در ایران بیش از هر کسی دیگر از رزمآراء حمایت کرد، باید از دکتر هنری گریدی نام برد، به همین جهت گریدی همیشه مورد نفرت بقائی قرار داشت.
در چنین فضای سیاسی بود که گریدی با تشریفات رسمی وارد ایران شد، صفی منظم از مأمورین وزارت امور خارجه همراه با گارد احترام پذیرائی شایانی از وی به عمل آوردند. چند ماهی بعد از ورود او به ایران، نخستین تقاضای دولت رزمآراء برای دریافت مبلغ 25 میلیون دلار وام در تاریخ 17 سپتامبر سال 1950 مصادف با 27 شهریور سال 1329 به واشنگتن رسید. گریدی با این تقاضا موافق بود و به نوبه خود تقاضا کرد این وام نخستین قسط از وامی یکصد میلیون دلاری تلقی شود که قرار بود در اختیار دولت ایران قرار داده شود تا اصلاحات اقتصادی خود را انجام دهد. این وام باید از محل بانک صادرات و واردات امریکا مشهور به اکزیم بانک(1)پرداخت میشد. وزارت امور خارجه امریکا از حمایت از این پیشنهاد خودداری کرد: گفته شد جنگ کره هزینههائی را بر دولت امریکا تحمیل کرده است مضافاً اینکه معلوم نیست ایران بتواند این وام را در محل صحیح خود سرمایه گذاری کند و به احتمال زیاد حیف و میل خواهد شد. بهعبارت بهتر با اینکه امریکائیها در مورد احتمال بلعیده شدن ایران توسط غول کمونیسم یکسره شعار میدادند، اما در مقام عمل پای خود را از میدان کنار میکشیدند. در این دوره تاریخی انگلیسیها علیرغم میل امریکائیها در مسئله کره فعالیت چندانی از خود نشان نمیدادند و در مقابل دولت امریکا هم مسئله ایران با شرکت نفت انگلیس و ایران را مقولهای میدانست که باید توسط خود انگلیسی ها به
1) 2. Export-Import Bank (Exim Bank).
سرانجامی میرسید، بهعبارتی از دید سیاستمداران دولت امریکا دلیلی نداشت این کشور پول خود را در جائی هزینه کند که نفع آن عاید شرکت انگلیسی میشد. بنا بر این بحران ایران از دید برخی سیاستمداران امریکائی مسئلهای بود که به انگلیس ربط داشت و نه به آنان، انگلیس باید تمهیدی برای حفاظت از منافع نفتی خود در ایران پیدا میکرد. همانطور که خواهیم دید این دیدگاه بود که باعث شد دولت وقت انگلیس تصور کند امریکا در کنار ایرانیان از ملی شدن نفت کشور حمایت میکند، تصوری که بنیاد استواری نداشت.
از سوی دیگر گفته میشد تورم در ایالات متحده بالا رفته است و هزینههای غیر مترقبه نرخ تورم را افزایش خواهد داد. جواب قاطع این بود که دولت امریکا در وضعی نیست که بتواند با اعطای وام و یا دیگر اعتبارات به کمک دولت رزمآراء بشتابد. بریتانیا هم که حاضر نبود اعتبارات مشابه در اختیار دولت ایران قرار دهد، بهعبارتی در مقام عمل وزارت امور خارجه امریکا دنباله رو سیاستهای بریتانیا شده بود.
بریتانیا نیز حمایتی از رزمآراء نمیکرد، نه فقط به این دلیل که روی کار آمدن او را محصول سیاستهای امریکا میدانست؛ بلکه به این دلیل که وی حاضر نبود قرارداد الحاقی را به مجلس تقدیم کند. به واقع از دید وی دفاع از لایحه قرارداد الحاقی ربطی به او نداشت، این اداره امتیازات شرکت نفت بود که باید مسئولیت دفاع از این لایحه را میپذیرفت. رزمآراء احساس میکرد مسئلهای را که به او ربطی ندارد به گردنش انداختهاند و او هم حال یا به دلیل عدم اعتقاد و یا به دلیل بیم از واکنش کمیسیون نفت مجلس که ریاست آن با مصدق بود؛(1)از دفاع از لایحه خودداری میکرد. تا شهریور سال 1329 این مشکلات تداوم یافت و تازه در این ماه بود که جرج مک گی، به لندن رفت تا بریتانیا را به نرمش در برابر رزمآراء وادارد. رزمآراء از دولت انگلیس مطلب
1) 1. اعضای کمیسیون نفت عبارت بودند از: دکتر محمد مصدق رئیس، جواد گنجهای و میرسید علی بهبهانی نواب رئیس، دکتر حسن علوی و خسرو قشقائی منشی، حسین مکی مخبر کمیسیون، و عبدالرحمن فرامرزی، جمال امامی، اللهیار صالح، دکتر سیدعلی شایگان، ابوالحسن حائریزاده، ناصر ذوالفقاری، جواد عامری، دکتر نصرتالله کاسمی، فقیهزاده دزفولی، سرتیپ زاده، پالیزی، دکتر محمدعلی هدایتی به عنوان اعضا. اغلب این افراد با سفارت بریتانیا و شرکت نفت روابط حسنهای داشتند. از بین اینان دکتر حسن علوی پزشکی بود که با محافل اطلاعاتی بریتانیا در ایران همکاری میکرد. علوی تحصیل کرده لندن و با مصدق مخالف بود و به قول وودهاوس همیشه از ترس او یک تپانچه با خود حمل میکرد. عملیات چکمه، ص27؛ این سخن وودهاوس در مورد علت حمل اسلحه توسط علوی، بی پایه است.
خیلی عجیبی تقاضا نکرده بود، او در درجه نخست خواسته بود طرف انگلیسی اجازه دهد برنامهای تدوین شود تا نفت ایران به مدت ده سال به دست خود ایرانیان اداره گردد. دوم اینکه ایران حق داشته باشد به دفاتر شرکت نفت مراجعه کند. سومین تقاضای رزمآراء که بسیار بدیهی مینمود این بود که نفت مورد نیاز برای مصارف داخلی ایران به قیمت نازلتری عرضه شود. در همین ارتباط خواسته شده بود اطلاعات لازم راجع به نحوه معامله با خریداران نفت صادراتی در اختیار دولت ایران قرار داده شود. تقاضای چهارم این بود که مقداری پول بهطور علی الحساب و بر اساس قرارداد الحاقی گس-گلشائیان به دولت ایران پرداخت گردد تا در جریان برنامه عمرانی هفت ساله دست دولت ایران باز باشد.(1)علیرغم توصیههای مک گی دولت بریتانیا حاضر نبود در برابر این تقاضاها کوتاه آید.
بههر حال این اوضاع باعث شد رزمآراء هم به دلیل مشکلات داخلی خود و هم به دلیل سیاستهای بریتانیا از تسلیم قرارداد نفتی به مجلس خودداری کند. از سوی دیگر وی با خصومت مجلس هم مواجه بود، نمایندگانی مثل حسین مکی، بقائی و برخی دیگر از کسانی که به جبهه ملی تمایل داشتند، اجازه نمیدادند امور با آرامی و در مجرای صحیح خود اداره شود. در چنین شرایطی بانک صادرات و واردات امریکا بالاخره به دلیل هشدارها و استدلالهای گریدی قانع شد وامی هر چند اندک در اختیار رزمآراء قرار دهد اما پرداخت وام موکول به تصویب مجلسی شد که با نخستوزیر مخالفت میکرد. از سوی دیگر گفته میشد دولت باید محل تأدیه سود وام را مشخص سازد و بالاتر اینکه کارشناسان امریکائی باید بر نحوه هزینه شدن وام نظارت میکردند. گریدی بر آشفت که امریکا وقتی صدها میلیون دلار به یونان کمک کرد اینهمه شرط و شروط قائل نشد و از دولت آن کشور نخواست تمام شروط تعیین شده را اجرا کند. یک هیئت ایرانی برای مذاکرات مربوط به وام به واشنگتن رفتند، بیتالغزل مذاکرات ایرانیها این بود که کشورشان در دوره جنگ بهطور ناخواسته وارد جنگ شده و توان اقتصادی آن فرسوده گردیده است. اگر ایران نبود پیروزیهای متفقین در جبهه شوروی هم نمیتوانست محقق شود. با این وصف ایران کمتر از میزان استحقاق خود از
1) 1. خواب آشفته نفت، ص110.
حمایتهای بین المللی برخوردار شده و کشورهائی مثل افغانستان، ترکیه و اندونزی که به واقع استحقاق کمتری برای دریافت کمک ها داشتهاند، به مراتب بیش از ایران از اعتبارات جهانی و به ویژه امریکا بر خوردار گردیده اند.(1)رزمآراء بدون پشتیبان مانده بود، امریکا به راحتی او را سر می دوانید. اینک دیگر حتی شاه نیز از این رفتار امریکا انتقاد میکرد. شاه با علم به اینکه رزمآراء بدون یار و یاور مانده است دست به ترفندی زیرکانه زد. او مثل مواردی از این دست در تلاش بر آمد تا نخستوزیرش را که مردی مقتدر بود بهطور کلی از توش و توان بیندازد؛ مثل مواردی از این دست او که حریف مردی مثل نخستوزیر نبود، از راه تحریک و آنتریک وارد گردونه شد.
روز ششم آذر ماه سال 1329 شاه از اینکه امریکا اعطای کمکهای خود را به ایران به تعویق انداخته و بهعبارتی در این زمینه تعلل میورزد انتقاد کرد. او در گفتگوئی با خبرگزاری رویتر فاش ساخت امریکا مقداری تجهیزات نظامی به ایران داده است که تازه سود این تجهیزات هم خیلی بالاست. شاه از تکرار این نکته از سوی امریکائیها که در ایران فساد و دیکتاتوری وجود دارد، برآشفت و از رفتار غیر عادلانه امریکا در قبال ایران در قیاس با ترکیه و یونان یاد کرد. شاه این مصاحبه را به نیتی خاص انجام داد و هدف اصلی او نه انتقاد از سیاستهای امریکا، بلکه خالی کردن پشت رزمآراء بود. این مصاحبه به سرعت در تهران سر و صدا ایجاد کرد، مجلس که اکثریت نمایندگانش به واقع مطیع شاه بودند از این مصاحبه اینگونه استنباط کرد که تصویب قرارداد وام دولت رزمآراء از بانک صادرات و واردات امریکا را کان لم یکن نماید(2)، اگر وامی نمیرسید رزمآراء از پس حل مشکلات اقتصادی بر نمیآمد و به سرعت سرنگون میشد. به واقع این همان سیاست چوب لای چرخ گذاشتن شاه در مورد سیاستمدارانی بود که حریف آنان نمیشد، شاه وقتی میدید از طریق معمول و مرسوم نمیتواند خواسته خود را پیش برد سیاستهای کسانی را که رقیب خود میانگاشت خنثی میکرد، درست است که از این راه به اهداف خود میرسید، اما از سوی دیگر ضربات جبران ناپذیری بر روندهای عمومی کشور هم وارد میساخت. اما برای شاه که البته با نظر مشاورین نزدیکی مثل سید ضیاء سخنانی از این دست مطرح میکرد مهم نبود سخنانش چه
تبعاتی بر اوضاع سیاسی کشور بر جای میگذارد، مهم این بود که وی به این شکل اهداف کوتاه مدت خود را که همانا رها شدن از دست رقبای تخیلیاش بود، عملی مینمود. جالب اینکه این سخنان زمانی گفته شد که بالاخره بانک صادرات و واردات امریکا پذیرفته بود وامی در اختیار دولت ایران قرار دهد.
دولت بریتانیا هم در این مسیر به گمان اینکه امریکاست که در پشت سر تقاضاهای رزمآراء قرار دارد، به سیاست تضعیف هر چه بیشتر دولت وقت ایران روی آورد. امریکا که درگیر در جنگ کره بود، امیدوار بود با عدم قبول مسئولیت در مسائل داخلی ایران و واگذاری امور این کشور به بریتانیا، حمایت این کشور را در جنگ کره به دست آورد. اما امریکا در این زمینه ناکام ماند. وقتی بریتانیا مطلع شد بانک صادرات و واردات امریکا روز ششم اکتبر به دولت ایران وعده داده است وامی در اختیارش قرار میگیرد، به شدت ناراحت شد. حتی بخش اعظم تهیه تجهیزات کشاورزی که قرار بود از محل این وام از سوی لندن به ایران واگذار شود، اینک طبق وعدهای مستقیما از سوی امریکا به ایران ارسال میشد. سفیر بریتانیا در تهران گزارش داد ماکس تورنبورگ فهرستی از اقلام و تجهیزات مورد نظر ایران تهیه کرده و برای تنظیم قرارداد خرید در اختیار دوستان خود در امریکا قرار داده است. این تحولات دست به دست هم داد و باعث سمپاشی فراوان سر فرانسیس شپرد سفیر کبیر وقت بریتانیا در تهران علیه هنری گریدی شد. او طی گزارشی مدعی شد امریکا به دلیل ناتوانی در اعطای وام به دولت ایران به شدت صدمه دیده و ایران برای تهیه ملزومات مورد نیاز خود بار دیگر به سوی بریتانیا روی آورده است.(1)
از آن سوی شاه طبق سیاست همیشگی خود در برابر رجال مقتدری مثل رزمآراء، دست به اقدامی جدید زد. او نخستوزیر را وادار کرد غلامحسین فروهر را که دست نشانده اش بود، به عنوان وزیر کار وارد کابینه کند. فروهر توانست علیه دکتر تقی نصر وزیر دارائی مورد علاقه رزمآراء وارد دسیسه شود و او را از کابینه بیرون کند و خود به جایش نشیند.(2)رزمآراء هم این اقدام فروهر را که مورد حمایت شاه بود به این شکل جبران کرد که ابوالحسن ابتهاج مهره مورد اعتماد انگلیسی ها و دربار را از سمت
ریاست بانک ملی ایران برکنار ساخت. رزمآراء شاید نخستین فردی بود که توانست با مردی مثل ابتهاج که از نظر سخت سری و یکدندگی شهره بود، اینگونه بر خورد نماید. به واقع برخورد رزمآراء با ابتهاج در راستای حمایت نخستوزیر از تقی نصر صورت گرفت. رقابتی فشرده بین نصر و ابتهاج بر سر نظارت بر مسائل مالی برنامه هفت ساله اول جریان داشت و معادله بالاخره به نفع تیم رزمآراء خاتمه یافت. تنها بر اثر اصرار شخص شاه بود که نخستوزیر موافقت کرد ابتهاج را به سمت سفیر ایران در پاریس منصوب نماید.(1)
از آن سوی رزمآراء در راستای اجرای برنامههای خود که مورد حمایت تیم گریدی هم بود، اقدامی جدید را سرلوحه کار قرار داد. او کمیتهای برای مبارزه با فساد تشکیل داد و نام صدها تن از رجال سیاسی کشور را که بین آنان نام سردار فاخر حکمت رئیس مجلس هم دیده میشد به عنوان مصادیق فساد ذکر کرد، اما طرح مزبور به نتیجهای نرسید. در همین حال دربار مبارزه خود علیه وی را تشدید کرد. ابوالحسن ابتهاج از فرانسه همراه با رجالی مثل عبدالرضا برادر شاه و نیز حسین علاء نماینده مجلس سنا، شروع به دسیسه علیه وی نمودند. علاء در دیداری محرمانه با گریدی به او توپید و دوهر و وایلی سفیر پیشین را متهم کرد که عامل به قدرت رسیدن رزمآراء بودهاند. گریدی مراتب را به راونتری معاون وزارت خارجه کشور خود اطلاع داد. با این وصف ابتکار عمل هنوز در دست نخستوزیر بود. او اینک با نزدیکی بیشتر به شوروی تلاش داشت امریکا و اردوگاه غرب را بترساند و کمک بیشتری از آنان دریافت نماید.
در راستای اجرای این سیاست رزمآراء در واکنش به سیاستهای دولت امریکا که هنوز در مورد پرداخت وام به ایران تردید داشت، دست به اتخاذ سیاستهای خشمگینانهای زد. او دستور داد رادیو صدای امریکا را که از طریق امواج رادیو تهران در ایران قابل شنیدن بود قطع نمایند. شایعه سازان رزمآراء را متهم به اقدام خطرناک دیگری هم کردند: گفته میشد پیش از این او دستور داده است ده تن از سران حزب توده را که از زمان ترور نافرجام شاه در روز پانزده بهمن سال 1327 در زندان بودند،
1) 1. F. O. 371/75486, E12185/1103/34, 4 October 1949.
فراری دهند. این تبلیغات به شدت از سوی عوامل رکن دو ارتش که همسو با ارفع بودند، دامن زده میشد. مقامات امریکا این شایعات را پذیرفتند، پس در صدد راه چارهای برآمدند.
امریکا برای اینکه مانع نزدیکی بیشتر شوروی و ایران شود، در دی ماه سال 1329 یک محموله نظامی به ایران ارسال کرد. اما رزمآراء اجازه نداد خبرنگاران این موضوع را مبدل به سوژهای تبلیغاتی برای امریکا نمایند؛ او حتی با درشتی به یکی از کارکنان سفارت امریکا گفت وقتی کشورش به گندم احتیاج دارد واشنگتن سلاح ارسال مینماید.(1)
امریکا به درستی سیاست هوشمندانه رزمآراء را دریافته بود. روز 22 ژانویه سال 1951 مطابق با یازدهم دی ماه 1329، دین آچسن وزیر امور خارجه امریکا در نامهای به هنری گریدی این سیاست رزمآراء را توضیح داد. او در تلگرافی به کلی سری یادآوری کرد که رزمآراء تلاش دارد یک قدرت بزرگ را علیه یک قدرت بزرگ دیگر به منظور دست یافتن به برخی امتیازات به بازی گیرد. نوشته شد نخستوزیر ایران در سه ماه گذشته نوعی احساسات ضد امریکائی را به صورتی تعمدی هدایت کرده است تا امتیازات بیشتری از دولت امریکا به دست آورد. هشدار داده شد بین محافل امریکائی و سازمانهای اطلاعاتی این کشور دیدگاه یاد شده به شدت در حال رواج است و اگر این دیدگاه اصلاح نشود شانس نخستوزیر برای دریافت کمک از امریکا کاسته خواهد شد.(2)روز بعد سفیر تلگرافی سری و فوری ارسال نمود و یادآوری کرد شاه ایران نحوه به قدرت رسیدن خویش را به یاد میآورد به همین دلیل از هیچ نخستوزیر توانمندی دفاع نمیکند و سیاست ناتوان کردن دولت رزمآراء را ادامه خواهد داد. او هم به نقل از یکی از منابع اطلاعاتی خود یاد آوری نمود، نخستوزیر به شوروی ها اطلاع داده است با جلوگیری از کمکهای امریکا به ایران میخواهد مانع افزایش نفوذ و اعتبار این کشور در ایران گردد. در همین گزارش گریدی آورده بود برای مهار بحران، نخستوزیر دو راه بیشتر در پیش رو ندارد: یا به دیکتاتوری متوسل شود و مجلس را منحل کند و چند ماه دیگر به همین شکل کجدار و مریز به حکومت
خود ادامه دهد، یا اینکه به رجال قدیمی روی آورد. مسئله انحلال مجلس احتمالاً به آشوب منجر میشود و به نفع شوروی تمام خواهد شد، به ویژه اینکه انتخابات باید ظرف سه تا پنج ماه دیگر تجدید شود و معلوم نیست منتخبین آن زمان تفاوتی با نمایندگان فعلی داشته باشند. از سوئی اگر او استفعاء دهد جایش را نخستوزیرانی از گروه قدیمیها خواهند گرفت که باز هم فایدهای ندارد. گریدی بر این باور بود که دولت رزمآراء اندک اندک و به شکلی مستمر در معرض فروپاشی قرار گرفته است.(1)اما با تمام این احوال قضاوت در مورد نخستوزیر در ایران با آنچه در محافل خارجی وجود داشت متفاوت بود.
با وصف بدبینی قدرتهای خارجی به دولت ایران؛ رزمآراء به شدت مورد حمله مخالفینش در مجلس شانزدهم قرار داشت. دکتر مصدق در مجلس علیه قدرت فردی و استبداد رأی نخستوزیر سخن میگفت. او از جنگ کره مثال میآورد و عقب نشینیهای امریکا از این کشور را با وجود حمایت واشنگتن از رژیم سینگمان ری(2)متذکر گردید. مصدق گفت امریکا در سال 1327 به امید اینکه رژیم نظامی ری با تکیه به اسلحه امریکائی میتواند کره را هم چنان در مسیر غرب اداره نماید، نیروهای خود را از این کشور بیرون برد. اما این امر به افزایش بحران کره و جنگ داخلی آن منجر شده و کره در دامن کمونیسم افتاده است. او به امریکائیها هشدار داد که از تجربه چین درس گیرند و به یاد آورند اسلحه و دلارهای امریکائی برای صیانت کشورها از فرو افتادن در دامن کمونیسم کافی نیست، بلکه ضرورت درجه اول آن است که دولتها متکی بر حمایت مردمی باشند.(3)از آن سوی سیاست رزمآراء در اتخاذ بی طرفی بین شرق و غرب باعث شد امریکا تکیه خود را بر شاه متمرکز کند. واشنگتن که مطلع بود شاه به چه میزان به اسلحه علاقهمند است، شروع به ارسال تانک و خمپاره به کشورکرد تا شاه را خوشنود سازد. در این حال ماکس تورنبورگ که مشغول مذاکره با کنسرسیوم نفتی امریکائی ماوراء بحار بود تا پای آن را به ایران بکشاند در مذاکرات خود ناموفق ماند. بدیهی است تلاشهای کنسرسیوم نفتی مزبور نمیتوانست در ایران قرین موفقیت
باشد، زیرا فعالیتهای آن با سد سدید شرکت نفت انگلیس و ایران همراه بود. هفدهم دی ماه سال 1329 رزمآراء مذاکرات با کنسرسیوم مذکور را کان لم یکن ساخت و به این شکل تورنبورگ را هم از خود رنجانید، اما در عین حال تورنبورگ، گریدی را عامل بر هم خوردن مذاکرات خود میدانست و بر این باور بود که سفیر به روابط نزدیک او با رجال سیاسی ایران حسادت میورزیده است. پیش از این تورنبورگ امریکائی مورد اعتماد رزمآراء در مذاکرات نفتی به منظور رسیدن به نوعی مصالحه بود. سر ویلیام فریزر رئیس هیئت مدیره شرکت نفت در لندن با تورنبورگ به سردی رفتار میکرد و او را از خود میراند و یا اینکه با لحنی تهدید آمیز به دلیل امتناع رزمآراء از پذیرفتن سریع لایحه الحاقی گس- گلشائیان میگفت رزمآراء شکست خورده است و باید برود.(1)گریدی توسط شرکت نفت انگلیس و ایران متهم میشد جانب ایران را گرفته است و یک طرفه قضاوت میکند. از آن سوی تصور میشد گریدی طرف ایرانی را به مقاومت در برابر قرارداد الحاقی گس- گلشائیان تشویق میکند. در همین اکتبر 1950 بود که ایران قرارداد اصل چهار ترومن را امضاء کرد و به این شکل گروه جدید، اما جوانی از نخبگان سیاسی ایران وارد در عرصههای گوناگون کشور شدند، گروهی که بعدها در دهههای چهل و پنجاه قدرت بالفعل را به دست گرفتند. این همه در سمت و سوی تحولات کشور تأثیر خیلی جدی داشت، با این تفاوت که شخص رزمآراء که با حمایت امریکا قدرت را به دست گرفته بود، به قول یکی از مورخین ایالات متحده اینک ضد امریکائی شده بود.(2)رزمآراء موفق شده بود تشنجات در روابط ایران و شوروی را به حد اقل ممکن تنزل دهد و این بالاترین موفقیت سیاسی او بود. موفقیت دیگر او این بود که شرکت نفت انگلیس و ایران را وادار کرده بود از قرارداد الحاقی دست بردارد و مثل قرارداد شرکت نفت آرامکو با دولت عربستان سعودی که قراردادی بر اساس تنصیف عواید نفتی به شکل پنجاه- پنجاه منعقد کرده بود، به این الگو تن در دهد.
موضوع تنصیف عواید نفتی به شکل مساوی پیش از این از سوی شرکتهای امریکائی در مورد نفت ونزوئلا عملی شده بود. رزمآراء میخواست حتی پیش از اینکه
این قرارداد در عربستان عملی شود؛ آن را در ایران اجرا کند. این موضوع امری نبود که مورد غفلت حتی تندروترین سران جبهه ملی واقع شود، به گونهای که مهندس کاظم حسیبی و حتی دکتر مصدق در مقطعی از این نظر جانبداری میکردند. مصدق بعدها گفت علت اینکه موضوع نفت ایران به یک بحران تبدیل شده این است که شرکت نفت انگلیس و ایران حاضر نبود به تنصیف عواید نفتی تن در دهد. به دید او اگر شرکت انگلیسی در مجلس پانزدهم به این موضوع علاقه نشان داده بود، هیچ اختلافی بروز نمیکرد و این را به «یقین» اعلام نمود. اما شرکت سماجت کرد و میخواست از منابع نفتی ایران مثل گذشته استفاده نامشروع کند و به طرف ایرانی که صاحب حق بود، هیچ ندهد.(1)به دید مصدق همین سماجت استعماری انگلیس باعث راه افتادن موج جنبش ملی شدن صنعت نفت گردید، جنبشی که دیگر قابل برگشت نبود.
تا زمان شروع بحث ملی شدن نفت ایران وضع به این صورت بود که وقتی یک شرکت خارجی امتیازی میگرفت، خود را دارای اختیار مطلق میانگاشت تا بههر صورت که خود میخواهد امتیاز را به اجرا گذارد. فقط مبلغی بابت حق الامتیاز(2)به کشور دارای منابع نفتی پرداخت میشد. طبق فرمول پنجاه – پنجاه شرکتهای امریکائی تعهد میکردند نیمی از منافع خود را به دولت طرف قرارداد مثل ونزوئلا بپردازند. این امر به زیان کمپانیهای نفتی نبود، زیرا آنان پولی را که به کشور نفت خیز می پرداختند از حساب مالیات خود در امریکا کسر میکردند. به واقع بخشی از مالیاتی که باید به دولت امریکا می پرداختند به دولت ونزوئلا میدادند؛ اما از نظر دولت امریکا صرف مشارکت شرکتهای امریکائی در منابع نفتی کشورهای نفت خیز غیر از ایالات متحده؛ به قدری اهمیت داشت که حتی تحمیل زیان و ضرر بر خزانهداری امریکا را توجیه میکرد.(3)
بعد از ونزوئلا این فرمول در خاورمیانه آزموده شد، و دولت عربستان نخستین دولتی بود که با این فرمول وارد قرارداد با شرکتهای امریکائی شد. از دید سیاستمداران امریکا همانطور که طرح مارشال باعث شد اروپای غربی و ژاپن در برابر کمونیسم بیمه
شوند، دولتهای نفت خیز هم باید با اتکاء به درآمدهای نفتی خود در اردوگاه غرب باقی میماندند و این مهم از طریق هزینه کردن پول نفت برای اصلاحات اقتصادی میسر بود. فرمول پنجاه-پنجاه طبق مقررات مردود ساختن مالیات مضاعف در امریکا انجام شد، یعنی اینکه شرکتی که بایستی مالیات می پرداخت؛ اگر این مالیات را به یک دولت خارجی پرداخته بود میتوانست آن را از مبلغ مالیات نهائی خود که باید به خزانهداری امریکا می پرداخت، کم کند. هدف دیگر این طرح حفظ امنیت و ثبات رژیم های منطقه از پیامدهای نفوذ کمونیسم بود. نیز این طرح باعث تحکیم پایههای نفوذ شرکتهای امریکائی در خارج از ایالات متحده میشد. این طرح به واقع دستورالعملی بود که از سوی شورای امنیت ملی امریکا تدوین شده بود. درست در این شرایط روز سوم دیماه سال 1329 رزمآراء در جلسه خصوصی مجلس شورای ملی شرکت کرد و صریحاً مخالفت خود را با طرح ملی شدن نفت اعلام داشت. در آن روز رزمآراء گفت ایران دارای آن قدرت صنعتی نیست که بتواند نفت استخراج کند و در بازارهای دنیا بفروشد. او به صراحت اعلام کرد ایرانی حتی نمیتواند یک کارخانه سیمان را با نیروهای خود اداره کند، نیز توضیح داد نیروهای بومی کشور به دلیل نداشتن قدرت فنی کارخانجات را به صورتی ناگوار درآورده اند و این کارخانهها ضرر میدهند. او استدلال کرد وقتی نیروهای داخلی از اداره کارخانههای کوچک هم ناتوانند، با کدام وسائل و تجهیزات میخواهند نفت را استخراج کنند؟
چند روز بعد از این مذاکرات، قرارداد تنصیف عواید نفتی عربستان با آرامکو در نهم دی ماه 1329 مصادف با سیام دسامبر 1951 به امضا رسید. رزمآراء میخواست همین فرمول را در ایران اجرا کند، اما از اظهارنظر علنی خودداری میکرد و البته همین امر به زیان او تمام شد. همه تصور میکردند او قرارداد الحاقی را به رسمیت میشناسد، حال آنکه نخستوزیر به دنبال فرمولی بود که بالاتر از آن یاد کردیم؛ اما میخواست همه را در موعد مقتضی غافلگیر کند. اگر وی منویات و مکنونات ذهنی خود را علنی میکرد چه بسا سرنوشت او و بحث ملی شدن نفت چیز دیگری میشد.
رزمآراء به صورت پنهانی با شرکت نفت انگلیس و ایران وارد مذاکره شد تا بحث تنصیف عواید نفتی را به جائی برساند. او حتی روز دوم اسفند ماه در حضور اعضای کمیسیون نفت گفت با بحث ملی کردن نفت مخالفتی ندارد، اما شتابزدگی در این
مسئله و ملی شدن بدون مطالعه را به مصلحت نمیداند. در همین ایام او غفلت بزرگی کرد: وی در گفتگو با سر فرانسیس شپرد سفیر بریتانیا در تهران گفت میخواهد طرحی را در کمیسیون نفت به تصویب رساند که طبق آن دولت اجازه یابد ضمن مطالعه برای ملی کردن نفت ایران یک قرار موقتی بر اساس تنصیف عواید نفتی را به اجرا گذارد. شاید رزمآراء میخواست حریف را به موضوع تنصیف عواید نفتی نزدیک کند و سخن گفتن از ملی شدن نفت برای ترسانیدن طرف بود. شاید هم این سخن اجرای همان سناریوی به جان هم انداختن قدرتها برای حفظ مصالح ملی ایران و رسیدن به هدف بود. اما انگلیسی ها به شدت با طرح بحث ملی شدن نفت توسط نخستوزیر مخالفت کردند، آنها اینک قصد داشتند موضوعی را که حل آن از دست دولت خارج شده بود مهار نمایند و به همین دلیل با موضوع تنصیف روی خوش نشان دادند. رزمآراء باز هم تصمیم دولت انگلیس را به نمایندگان مجلس شانزدهم اطلاع نداد، انگلیسیها خشمگین بودند که چرا وی در برابر مجلس از حسن نیت شرکت نفت انگلیس و ایران سخنی به میان نیاورده و آنان را از طرح مزبور بی اطلاع نگه داشته است. رزمآراء توضیح داد مصلحت نمیداند طرح خود را افشا کند، زیرا بیم دارد مخالفان هیاهو راه اندازند و مانع اجرای آن گردند. اما طرح تنصیف عواید نفتی با شرکت نفت انگلیس و ایران البته نه تنها مورد مخالفت رجال خوشنام و کسانی که به مصالح ایران میاندیشیدند واقع شد، بلکه شرکتهای رقیب نفتی اعم از امریکائی و یا فراملیتی هم که به چیزی کمتر از شکستن انحصار نفتی انگلیس فکر نمیکردند، با آن مخالفت میورزیدند. بههر حال انگلیسیها از دست رزمآراء به شدت خشمگین بودند، آنان تصور میکردند اگر رزمآراء طرح تنصیف عواید نفتی را زودتر به مجلس ارائه میداد، تب ملی شدن نفت فروکش میکرد، اینک ناآرامیها به اندازهای بود که هیچ چیز غیر از اصل ملی شدن نمیتوانست التهابات را بخواباند، اصلی که در مورد نحوه اجرائی شدن آن هم ابهام وجود داشت. سخنان و مذاکرات رزمآراء با سفیر انگلیس روز دوازدهم اسفند ماه 1329 انجام گرفت، اما پیش از این تحولاتی دیگر هم صورت یافته بود.
روز اول اسفند سال 1329 رزمآراء با برخی از اعضای کمیسیون نفت مجلس شانزدهم ملاقات کرد و تقاضا کرد بر مبنای تنصیف عواید نفتی به او اختیار داده شود با شرکت نفت انگلیس و ایران مذاکره کند. کمیسیون نفت مجلس این اختیار را به او نداد، دولت انگلستان هم نارضائی خود را از دولت رزمآراء به این دلیل که نتوانسته با مجلس به توافقی دست یابد اعلام کرد. عصر روز دوازدهم اسفند؛ یعنی همان روزی که با سفیر گفتگو شده بود، رزمآراء بار دیگر در کمیسیون نفت مجلس حضور یافت. او گفت موضوع نفت را به عدهای از متخصصین ارجاع داده است و نباید بدون مطالعه در این زمینه اقدام کرد. روز سیزدهم اسفند یعنی یک روز بعد از گفتگو با شپرد، رزمآراء باز هم در کمیسیون نفت مجلس حضور یافت و صریحا گفت زمان برای ملی کردن نفت مناسب نیست و به همین دلیل طرفداران ملی کردن را خائن دانست.(1)اندکی بعد از این ملاقات روز شانزدهم اسفند ماه سال 1329 رزمآراء به ضرب گلوله به قتل رسید.(2)
به دنبال قتل رزمآراء وزارت خارجه امریکا از گریدی خواست از شاه حمایت کند. وب، معاون وزارت خارجه در تلگرافی خطاب به گریدی، حذف رزمآراء از صحنه سیاسی ایران را باعث پیش آمدن وضعیت خطرناکی میدانست که دو سویه دارد: یا کمونیستها قدرت را قبضه خواهند کرد و یا اینکه دستانی نیرومند مورد نیاز خواهد بود که رهبری کشور را به دست گیرد. از دید وزارت امور خارجه امریکا تنها کسی که در آن شرایط میتوانست سکان اداره کشور را به دست گیرد شخص شاه بود. وب معاون وزارت خارجه خاطر نشان کرد ایالات متحده و بریتانیا متحدا بههر نحوی شده از شاه حمایت میکنند و او را تشویق مینمایند که با قاطعیت و نیرومندی بحران کشور را مهار نماید.(3)در پاورقی همین گزارش آمده است قتل رزمآراء ظاهراً به این علت بوده که فدائیان اسلام به این نتیجه رسیدهاند او از اقدامات کمونیستی حمایت میکند و در مسئله نفت به سود بیگانگان عمل مینماید. از سوئی آلن دالس قائم مقام سیا، بورتون
1) 1. F.O 371/Persian, 91522, EP 1531/41, 10 February 1951.
2) 2. در مورد مسائل پشت پرده ترور رزم آراء بنگرید به: کهنه سرباز، خاطرات سیاسی و نظامی سرهنگ ستاد غلامرضا مصور رحمانی، (تهران: مؤسسه خدمات فرهنگی رسا، 1366)، صص 355-356؛ نیز نک: مجموعهای از مکتوبات، سخنرانیها و پیامهای آیتالله کاشانی، گرد آورنده محمد دهنوی، (تهران: انتشارات چاپخش، 1362)، ص162.
3) 3. F.R. From Web (Undersecretary of Department of Stat) to Grady, Top Secret, Priority, 7 March 1951.
بری(1)قائم مقام جرج مگ گی در وزارت امور خارجه، همراه با ویلیام راونتری و ادوین رایت(2)در دفتر کار دالس با او ملاقات کردند. در این ملاقات کرمیت روزولت(3)و فرانک وایزنر(4)هم حضور داشتند، این دو تن از مقامات سیا در امور خاورمیانه بودند. در این ملاقات دالس از وزارت خارجه خواست هر سیاستی را که خود لازم میداند در ارتباط با تحولات ایران در پیش گیرد و وزارت خارجه هم تقاضا کرد سیا مأموران بیشتری به ایران اعزام دارد. کرمیت روزولت به عنوان رابط سیا و وزارت امور خارجه انتخاب شد و مسئولیت کاری او کنترل اوضاع ایران شمرده شد.
حتی بعد از سقوط علاء که نخستوزیری را به دنبال قتل رزمآراء به دست گرفته بود، و وقتی که مصدق به نخستوزیری رسید، آچسن باز هم مراتب اعتماد خود را نسبت به شاه ابراز داشت و او را بهترین امید ایالات متحده برای برقرای ثبات و ایجاد رهبری متمرکز عنوان کرد. این اعتماد به حدی بود که وقتی شاه تقاضای ارسال تانک از امریکا کرد، وزارت امور خارجه بدون توجه به اعتراضات نظامیان به وی جواب مثبت داد، صرفا به این دلیل که اقدام مزبور شاه را خوشحال خواهد کرد.(5)
از آن سوی تورنبورگ بعد از شنیدن خبر قتل رزمآراء از بحرین که محل اقامتش بود به تهران آمد و با حسین علاء نخستوزیر جدید ملاقات کرد و در خواست همکاری نمود. از سوئی او با برخی رهبران جبهه ملی مثل حسین مکی و دکتر مظفر بقائی هم ارتباط داشت. گریدی به تورنبورگ که به دنبال یافتن راه حلی برای خاتمه مسئله نفت بود، یاد آوری کرد که دولت امریکا مایل نیست شهروندانش بهطور مستقیم با این مسئله مواجه شوند، زیرا این امر به منافع ایالات متحده لطمه خواهد زد. تورنبورگ با ترغیب سفیر به بحرین بازگشت. جان وایلی که اینک سفیر امریکا در پاناما شده بود، نامهای به معاون دائمی وزارت خارجه فریمن ماتیوز(6)نوشت و به او هشدار داد مواظب تورنبورگ باشد. وایلی بر این باور بود که تورنبورگ از اوضاع جاری ایران
احتمالاً به نفع شخصی خود استفاده خواهد کرد. از آن سوی اچسون در نامهای به گریدی نوشت شک دارد تورنبورگ بتواند خارج از موضوع نفت باقی بماند.(1)بهعبارت بهتر خود مقامات امریکا بیم داشتند او در مسائل سیاسی ایران دخالت کند و وضع را بیش از آن چیزی که بود، وخیم سازد. در همین اوضاع و احوال کارشناسان شورای امنیت ملی امریکا در تحلیلی بدون تاریخ، جایگاه ایالات متحده نسبت به مسئله ایران را در دستور کار خود قرار دادند، این سند طبقه بندی به کلی سری داشت و در جلد دهم اسناد روابط خارجی امریکا درج شده است. در این سند با تحلیلی از وضعیت ایران بعد از قتل رزمآراء، به صراحت قید شده که از دید این کارشناسان از دست رفتن تولید نفت ایران، تأثیر نامطلوبی بر منافع اقتصادی غرب بر جای خواهد گذاشت و بهطور خاص فعالیتهای صنعتی کشورهای اروپای غربی را تحتالشعاع خود قرار خواهد داد.
با چنین تحلیلی هدف اصلی سیاست خارجی امریکا در ایران در درجه نخست جلوگیری از نفوذ کمونیسم ارزیابی شد که این استراتژی باعث میشود ایران در مدار منافع دنیای غرب قرار گیرد. امریکا تلاش میکرد روابط ایران با آن دسته از کشورهای عضو سازمان ملل را که به استقلال ایران اهمیت میدهند، سرلوحه فعالیت دیپلماتیک خود قرار دهد. از سوی دیگر به دید کارشناسان شورای امنیت ملی امریکا باید ثبات سیاسی و امنیت داخلی ایران تأمین میشد و به این ترتیب مانع بهانه جوئی شوروی برای دستاندازی به خاک ایران میشدند. حتی به این شکل میخواستند راه تجاوز غیر مستقیم شوروی را در ایران از طریق خرابکاری داخلی تضمین نمایند. باید اصلاحات اجتماعی و اقتصادی در کشور به منظور کاستن از نارضایتی ها سرلوحه کار دولتهای ایران واقع میشد.(2)در این حال لرد مونت باتن(3)نایب السلطنه سابق هند که به نحوه گفتگو با سران کشورهای آسیائی وقوف داشت به دولت بریتانیا پیشنهاد کرد قبل از آنکه مجلس ایران قانون ملی شدن نفت را تصویب کند، هیئتی را به این کشور اعزام کند تا به صورت مسالمتآمیز مسئله نفت را حل و فصل نماید. شاید او خود را برای
این منظور کاندیدا کرده بود، اما موریسون وزیر خارجه وقت انگلیس توضیح داد، اینک بدون مذاکره با واشنگتن هیچ اقدامی صورت نخواهد گرفت و امریکا هم ترجیح میدهد به جای اعزام هیئت، بهطور خصوصی با حسین علاء نخستوزیر ایران گفتگو شود.(1)
روز سیام فرودین ماه سال 1330 در دوره نخستوزیری علاء، جلسهای مهم با حضور سر الیور فرانکس سفیر بریتانیا در واشنگتن، جرج مک گی معاون وزارت امور خارجه امریکا، ویلیام راونتری مدیر اداره یونان، ترکیه و ایران و تعدادی دیگر از مقامات امریکائی و انگلیسی به منظور یافتن راهحلی برای بحران نفت ایران، تشکیل شد. راونتری بر این باور بود هر تصمیمی که مغایر با تمایلات ایرانیان در جهت ملی شدن نفت کشورشان باشد، به زیان اردوگاه غرب تمام خواهد شد. مک گی هم بر این باور بود که مخالفت با ملی شدن نفت در ایران باعث میشود احتمالاً کمونیستها را که به گمان او بر امواج هیجانات ملی سوارند، در موقعیتی نیرومند قرار دهد.(2)این قضاوت بسیار شگفتانگیز بود؛ زیرا نه تنها شوروی بلکه حتی حزب توده هم روند تحولات ایران را در این دوره با عینک بدبینی مورد ارزیابی قرار میدادند و بهطور مشخص شخص دکتر مصدق را عامل امپریالیسم میدانستند. اینکه منظور از کمونیستهائی که بر موج احساسات ملی سوارند چه کسانی هستند، در اسناد وزارت خارجه امریکا مشخص نیست. اما آنچه مشخص است این است که کمونیستها حتی واژه ملی را ابزاری برای تأمین منافع غرب ارزیابی میکردند و این دیدگاه بهطور مشخص در نشریات حزب توده به وفور به چشم میخورد.
برای اینکه میزان صداقت امریکائیها را در این ارزیابیها درک کنیم لازم است بر اساس جراید خود حزب توده به مواضع آنان در این مقطع تاریخی اشاره نمائیم. حقیقت این است حتی پیش از اینکه رزمآراء کشته شود و درست در ایامی که وی بر سریر قدرت بود، روزنامه به سوی آینده ارگان حزب توده از «بلوک استعماری انگلو امریکن» یاد میکرد که گروههای کاذب اصلاح طلبی را به وجود آورده است که ظاهر مترقی دارند ولی در باطن ارتجاعی و استعماری اند. حزب توده از جبهه ملی به عنوان
دستهبندی «ارتجاعی و کثیف» یاد میکرد که مصداقی از روشهای استعماری انگلو امریکن است. این جبهه یک جریان دروغین رفورمیستی خوانده میشد که با شعارهای متقلبانه در صدد انحراف افکار عمومی ملت ایران است. واژههائی مثل «پلید» در مورد سلسله جنبانان این جبهه امری متعارف از سوی جراید حزب توده بود، حزب بر این باور بود که این دسته اشخاص برای به زنجیر کشیدن ملت آماده میشوند. «بند و بست مبتذل و کثیف» عنوان دیگری بود که بر طرفداران ملی شدن نفت از سوی حزب توده اطلاق میشد. با اینکه گفته میشد میان افراد جبهه ملی سنخیت کامل وجود ندارد و نمیتوان همه را به یک چوب راند، اما در اینکه این جبهه مجری نظریات استعماری است تردیدی نمیکردند.(1)
وقتی که مصدق هم دولت خود را تشکیل داد، باز حزب توده در جراید خود دولت او را ضد ملی، ملت کش، فاشیست، دروغگو و مطیع سیاستهای استعماری امریکا میدانست. از توطئه بزرگی سخن به میان میآمد که «دکتر مصدق با الهام از منابع امپریالیستی بر ضد منافع ملت ایران چیده است.» نیز «راه دولت دکتر مصدق راه ملت کشی، راه توسل به عملیات فاشیستی، راه دروغ پراکنی، گوبلس(2)منشی، راه بند و بست با امپریالیسم امریکا و انگلیس و راه فدا کردن منافع ملت ایران در مورد نفت»(3)دانسته میشد. شواهدی از این دست بسیار فراوانند و ذکر آنها ضرورتی ندارد، هدف از ذکر فقرات بالا نشان دادن این موضوع است که در مقطع زمانی مورد نظر، یعنی دوره بعد از قتل رزمآراء که حتی مصدق در منصب نخستوزیری قرار نداشت شایعه هدایت اوضاع به دست کمونیستها برای تولید وحشت عمومی و توجیه حضور استعماری انگلیس و امریکا در کشور صورت میگرفت و گرنه در آن شرایط کمونیستها با شعار ملی شدن نفت به شدت مخالفت میکردند و آن را نظریهای استعماری میدانستند.
1) 1. به سوی آینده، ش 174، مورخه 8/9/1329، مقاله« جبهه ملی یا عامل رسوای استعمار.»
2) 2. گوبلس وزیر تبلیغات آلمان نازی که معتقد بود دروغ هر چه بزرگتر باشد بیشتر میتواند مردم را گول زند تا آن را درست بپندارند.
3) 3. شجاعت به جای به سوی آینده، ش 1، مورخه 26/4/1330، سر مقاله. لازم به یاد آوری است این مقاله بعد از ورود هریمن به ایران و وقوع کشتار 23 تیر ماه آن سال نوشته شد. جالب اینکه بر عکس حزب توده رادیو لندن حوادث این روز را به کمونیستها نسبت میداد.
بههر حال در چنین فضائی بود که روز هفتم اردیبهشت سال 1330 دکتر محمد مصدق به پست نخستوزیری دست یافت. یازده روز بعد هنری گریدی گزارشی از تهران به وزارت امور خارجه دولت متبوع خود ارسال کرد. او نوشت شاه از موضوع قانون ملی شدن صنعت نفت و انتخاب مصدق به نخستوزیری بسیار غمناک است. شاه بر این باور بود که مصدق مدت زیادی در موضع قدرت نخواهد بود و شخص شاه نسبت به حل مسئله نفت بدبین است. در همین گزارش آمده بود حسین علاء گفته است مصدق به او پیشنهاد کرده پست وزارت امور خارجه را بپذیرد، اما چون او با سیاست موازنه منفی مصدق مخالف است؛ نتوانسته پیشنهاد او را قبول کند. علاء طرفدار راسخ حمایت از بلوک غرب بود، اما به گزارش گریدی مصدق در تلاش بود شوروی را آرام و راضی کند، به همین دلیل بین این دو اختلاف وجود داشت و علاء تصدی منصب وزارت خارجه را رد کرد.(1)در این زمان علاء سناتور بود و گریدی با او و تیمی متشکل از سیدحسن تقی زاده، رضازاده شفق، محمدعلی مسعودی و مستشارالدوله صادق که همه سناتور بودند، در باب مسئله نفت گفتگو میکرد.
سیاست موازنه منفی همانطور که حملات حزب توده را
1) 1. F.R. Vol. X, Grady to Department of Stat, Secret, Tehran, 7 May 1951.
به ارمغان آورد، محافل وابسته به غرب را نیز آشفته ساخت. از آن سوی ایالات متحده رسما علیه این سیاست واکنش نشان داد. آچسن در نامهای خطاب به گریدی یادآوری کرد وزارت امور خارجه سیاست بیطرفی اتخاذ شده از سوی مصدق را «به عنوان جدی ترین خطر» تلقی میکند. آچسن نوشت دلیل نگرانی او این است که شاید مصدق دست به اقدامی زند که بهطور جدی امنیت ایران را تهدید نماید و محقق شدن سیاستهای ایالات متحده را در ایران با دشواری مواجه کند و یا امکان اجرای این سیاستها را غیر ممکن سازد. وزارت خارجه امریکا مدعی شد شواهدی در این زمینه وجود دارند، از جمله تقاضای حزب توده از مصدق برای اخراج مستشاران نظامی امریکا از ایران و پایان دادن به سیاست کمک نظامی ایالات متحده به دولتهای کشور، تقاضای مصدق برای کاستن از بودجه نظامی کشور و شایعاتی مبنی بر اینکه احتمال دارد مصدق فعالیت حزب توده را قانونی اعلام کند. خبر تقلیل بودجه ارتش از سوی یک «منبع موثق» از درون جبهه ملی در اختیار گریدی قرار گرفته بود. طبق تصمیمی که ظاهرا مصدق اتخاذ نمود قرار بود بودجه ارتش به دو سوم تقلیل داده شود.
وزارت خارجه امریکا بر این باور بود اگر بودجه ارتش نقصان یابد، نیروهای نظامی توانائی برقراری آرامش را بعد از اغتشاشهائی که قطعاً به دست حزب توده ایجاد میگردد، نخواهند داشت. حتی گفته میشد این وضعیت زمینه را برای تحقق یک کودتا مهیا میسازد. از سوی دیگر احتمال داده میشد اگر مصدق مستشاران نظامی امریکائی را اخراج کند؛ کنگره این اقدام را سیاستی در جانبداری از شوروی تلقی خواهد کرد. آچسون ابراز امیدواری کرد مصدق به رغم سیاستش در برابر شرکت نفت انگلیس و ایران، مانع صدور جریان نفت به غرب نشود، او بر این باور بود مصدق با سیاست خود امنیت ایران را در معرض تزلزل قرار میدهد و به نظر وزارت خارجه در چنین صورتی «دست یازیدن به تدابیر سیاسی فوقالعاده» برای جلوگیری از جدائی ایران از غرب ضرورت مییابد. به شاه هم توصیه شد در برابر روشهای «شتابزده و غیر عقلانی» مصدق، نوعی اعتماد به نفس و بازگشت به آرامش در پیش گیرد و از مخاطرات وخیم آنچه در کشور میگذرد آگاه باشد. حتی به گونهای پیشنهاد میشد شاه به دلیلی غیر از ملی کردن نفت، مصدق را از نخستوزیری عزل کند و کسی را که بیشتر مورد اعتماد وی است به این سمت منصوب نماید. توصیه شد سفیر با شاه ملاقات کند و به او تفهیم نماید که سیاست امریکا مبتنی بر استقلال ایران تحت رهبری شاه است و دولت ایالات متحده نگران است با اقدامهای ضدخارجی کنونی اوضاع یکسره به هم ریزد. نیز از سفیر خواسته شد احتمالاًت ذکر شده در مورد وضعیت ایران را که در این تلگراف ذکر شده، مورد بررسی قرار دهد و تفسیری فوری از آن ارائه نماید.(1)گریدی دو روز بعد به آچسن پاسخ داد، او نوشت وزارت امور خارجه بیهوده از امور ایران نگران است، اگر نگرانی جدی در ایران وجود داشته باشد سفیر خود آن را اعلام خواهد کرد.(2)
به واقع نگرانی اصلی نه گرایش ایران به سوی شوروی بلکه چیز دیگری بود که در
تلگراف روز بعد وزیر خارجه امریکا هویدا شد. وزیر نوشت مطبوعات انگلیسی موضع ملایم امریکا را ناشی از حمایت قلبی آنان از اصل ملی شدن میدانند، حال آنکه حقیقت این است شرکتهای امریکائی ابراز نگرانی میکنند که مبادا موضع ملایم کشورشان در مورد لغو یک جانبه امتیاز نفت باعث شود وضعیت آنان و منافعشان در خاورمیانه به مخاطره افتد.(1)بهعبارت بهتر نگرانی ایالات متحده و شرکتهای نفتی این کشور آن بود که مبادا الگوی ملی شدن نفت ایران در سایر کشورهای نفت خیز خاورمیانه به ویژه عربستان اجرا شود و منافع آنان را با خطر جدی مواجه سازد. به همین دلیل بود که روز 31 مه آن سال ترومن به کلمنت اتلی نخستوزیر دولت کارگری انگلیس نوشت به خوبی آگاه است که حفظ استقلال ایران و ادامه جریان نفت این کشور به سوی غرب ضرورت اساسی دارد.(2)
روز هیجدهم مه سال 1951 بیانیه مطبوعاتی امریکا در مورد مسئله نفت ایران صادر شد. در این بیانیه ضمن تأکید بر روابط و دوستی پایدار بین امریکا و هر دو کشور انگلیس و ایران؛ یادآوری شد که ایالات متحده حق ایران را برای کنترل بیشتر منابع نفتی خود به رسمیت میشناسد و این را به طرف انگلیسی هم اطلاع داده است. اما امریکا نقض یک جانبه قرار دادهای نفتی را نمیتواند بپذیرد و در این شرایط شرکتهای امریکائی در ایران سرمایه گذاری نخواهند کرد. ابراز امیدواری شده بود اختلافات از طریق مذاکره حل و فصل شود. سه روز بعد دولت ایران به موضع یاد شده اعتراض کرد و آن را دخالت در امور داخلی خود دانست. روز 23 مه مطابق با دوم خرداد 1330، آچسون در یک مصاحبه مطبوعاتی از واکنش ایران ابراز شگفتی کرد و نگرانی خویش را در باب یافتن راهی مسالمتآمیز به منظور حل مسئله نفت بیان داشت. سه روز بعد از این اظهار نظر، در 26 مه مطابق با پنجم خرداد آن سال بار دیگر وزیر خارجه امریکا بر ضرورت دست یابی به راه حلی مسالمتآمیز برای پایان دادن به اختلافات تأکید نمود و مذاکره را تنها راه حل مشکل دانست.(3)انگلستان مایل نبود
مسئله نفت حل شود، زیرا بر این باور بود حتی اگر این معضل هم به نحو رضایت بخشی حل و فصل گردد، باز اعتمادی به افق پیش روی تحولات ایران نیست. انگلستان بر این باور بود ایران به سرعت از گردونه منافع بلندمدت بریتانیا و جهان غرب دور میشود، پس حتی اگر مسئله نفت حل و فصل شود، باز هم آینده سیاسی این کشور به نفع بلوک شرق رقم خواهد خورد. دولت بریتانیا بدون جلب حمایت امریکا نمیتوانست کاری از پیش ببرد، پس تلاش میکرد اختلافات خود با دولت ایران را در مسئله نفت خلاصه نکند. انگلستان برای اینکه آمریکا را وادار به اتخاذ سیاستی فعال علیه مصدق کند، بحث نفوذ کمونیسم را پیش کشید و به طرف امریکائی هشدار میداد ایران بعد از کره نخستین سنگر مقدم شوروی برای دست اندازی به این کشور خواهد بود. این سیاست بعداً از طرف وودهاوس هم تعقیب گردید، او مصدق به رغم مسئله نفت باید از کار برکنار شود، زیرا اگر شوروی بخواهد از کودتائی توسط حزب توده حمایت کند، مصدق قادر به مقابله با آن نخواهد بود.(1)
در این شرایط بود که امریکا و انگلیس مذاکرات مشترک را برای رسیدن به توافقی برای مهار بحران، شدت بخشیدند. انگلیسیها بر این باور بودند که برای حفاظت از منابع نفتی خوزستان باید به زور متوسل شد و نیروی نظامی در این نقطه از کشور پیاده کرد. اما امریکا دیدگاهی خلاف این موضع داشت و بر این باور بود که توسل به زور میتواند باعث وخیم ترین شدن مشکلات شود. والتر گیفورد(2)سفیر امریکا در لندن که پست خود را تا بعد از کودتای بیست و هشتم مرداد یعنی تا دی ماه سال 1332 حفظ نمود، در تلگرافی خاطرنشان کرد نوعی سوء تفاهم بین انگلیسیها در مورد موضع امریکا در مسئله ایران بروز کرده است. ماجرا از این قرار بود که طرفین توافق کرده بودند اگر احتمالاً حزب توده توانست به کودتا دست زند و یا وخامت اوضاع باعث گردد که سمت و سوی تحولات به طرف قدرت گرفتن این حزب گرایش یابد؛ دولتین باید امکان به کارگیری زور را به منظور جلوگیری از افتادن منابع نفتی کشور به دست این حزب مورد ارزیابی قرار دهند. البته این سناریو در صورتی است که راه دیگری وجود نداشته باشد. اما گیفورد در عین حال نوشت بریتانیائیها گمان میبرند بین آنان
و طرف امریکائی در زمینه توسل به زور تفاوت چندانی وجود ندارد و احتمالاً تفاوتهای اندک هم میتواند رفع و رجوع شود.(1)حال آنکه موضع واقعی بخشی از مقامات امریکا این نبود. طبق گزارشهای گریدی دلیلی برای هراس از به قدرت رسیدن حزب توده وجود نداشت و امکان کودتای نظامی حزب توده نیز خیلی بعید بود. به راستی حزب توده با کدامین عده و عده میتوانست دست به کودتا زند و توان نظامی این حزب در آن شرایط تاریخی به چه میزانی بود که حتی امکان انجام یک کودتا را به ذهن متبادر نماید؟ این بزرگنمائی هدفی دیگر داشت: ترسانیدن مردم و محافل سیاسی از امکان به قدرت رسیدن کمونیستها در ایران، برای این منظور میلیونها دلار خرج میشد و مطبوعاتی خاص به شکلی هماهنگ با این تولید وحشت همسوئی و همکاری میکردند. ایالات متحده برای اینکه هژمونی خود را برای تسلط بر ایران توجیه کند نیازمند یک بهانه بود، این بهانه هم نمیتوانست چیزی جز افشاندن بذر توهم نفوذ کمونیسم در ایران و خطر کودتای نظامی حزب توده باشد. به واقع این سناریوئی بود که مدتها پیش از کودتای بیست و هشتم مرداد در مورد آن کار و تحقیق همه جانبه صورت گرفت و به محض مهیا شدن زمینه اقدام لازم با توسل به زور به منظور بازگردانیدن آب مسئله نفت به سرچشمه قبل از کودتا صورت گرفت.
بهترین شاهد مدعا گزارشهای خود وزارت امور خارجه امریکا و نیز بیانیههای شورای امنیت این کشور است. روز هشتم تیر ماه سال 1330، شورای امنیت ملی امریکا حفظ استقلال و حاکمیت ملی ایران و بستگی آن را به دنیای غرب دارای اهمیت حیاتی دانست. این اهمیت به دلیل موقعیت کلیدی و استراتژیک کشور، منابع نفتی و درجه آسیب پذیری آن در برابر شوروی و امکان براندازی سیاسی تلقی شد و اینطور توضیح داده شد که ایران همواره یکی از اهداف توسعهطلبانه شوروی بوده است و از دست رفتن ایران را به مثابه یکی از احتمالاً ممکن باید همیشه در نظر داشت. به دید شورای امنیت ملی امریکا اگر ایران از دست برود، کلیه منطقه خاورمیانه همراه با هند و پاکستان دستخوش آشوب خواهد شد. از سوئی بدون دسترسی به نفت ایران دنیای غرب از تمام نفت خاورمیانه محروم خواهد گردید، به این دلیل که الگوی ایران در
1) 1. Ibid, Gifford to Secretary of State, Telegraph, No. 888.2553/5-1651, Top Secret, Priority, London 16 May 1951.
صورت موفقیت میتواند به سایر کشورهای نفت خیز تسری پیدا کند. محرومیت از نفت ایران بهطور خاص بر صنایع اروپای غربی تأثیر مخرب خواهد گذاشت، این تأثیر گذاری هم مربوط به دوره صلح و هم زمان جنگ است؛ علت این است که صنایع اروپای غربی به شدت به نفت ایران وابستهاند. از سوئی ایران یکی از مهمترین کانالهای ارتباطی امریکا و بریتانیاست در منطقه؛ و از دست دادن آن به منزله تهدید خطوط ارتباطی دنیای غرب با بخش های دیگر آن در خاورمیانه محسوب میشود. دیگر اینکه تضعیف موقعیت ایالات متحده میتواند باعث تضعیف اراده مقاومت کشورهای منطقه در برابر کمونیسم شود، اگر باعث نابودی تمام عیار آنها نگردد. از نظر سیاست رسمی امریکا رویدادهای مربوط به ملی شدن نفت ایران، در زمره تحولاتی است که میتواند بهطور جدی منافع ایالات متحده را مورد تهدید قرار دهد. بنابراین ایالات متحده باید کلیه تدابیر لازم را به منظور جلوگیری از سقوط ایران در دامان کمونیسم مبذول دارد. شورای امنیت ملی امریکا بر این باور بود تحولات ملی شدن نفت در غایت خود باعث از دست رفتن ایران و قطع ارتباط آن با دنیای غرب خواهد شد؛ این احتمال یا از راه یک قیام کمونیستی و یا از راه تسلط کمونیستها بر نهضت ملی نفت ایران میسر خواهد شد. برای امریکا این مهم است که در ایران دولتی وجود داشته باشد که حلقههای ارتباطی کشور را با غرب تحکیم بخشد و توانائی لازم برای امنیت داخلی به منظور مقاومت در برابر تجاوز شوروی را داشته باشد.
استراتژی امریکا در این مقطع زمانی مشتمل بر حمایت بدون قید و شرط از شاه به مثابه تنها کسی که استعداد رهبری کشور در مسیر منافع غرب را دارد، بود. باید در این راستا کمکهای نظامی، اقتصادی، سیاسی و فنی لازم در اختیار او قرار میگرفت. این امر باعث تقویت ثبات داخلی ایران میشد و رهبری شاه را نیز تضمین میکرد. به نظر شورای امنیت ملی امریکا اگر این کار محقق میشد؛ توانائی لازم در بین مردم ایران برای مقابله با کمونیسم افزایش. در همین راستا کمونیستها نمیتوانستند اقدام براندازی را در دستور کار خود قرار دهند. مهمتر اینکه ایالات متحده باید این سیاست را به جز موارد خاصی که به زیان منافع و سیاستهای این کشور میشد، از نزدیک با بریتانیا هماهنگ میکرد و حمایت این کشور را جلب مینمود. در این راستا باید به طرف ایرانی تفهیم میشد که امریکا حق حاکمیت کشورها را بر منابع طبیعیشان به رسمیت
میشناسد اما برای روابط بینالمللی ناشی از قراردادها هم اهمیت قائل است. دولت ایران باید در اولین فرصت اصلاحات مالی، قضائی، اداری و امثالهم را صورت میداد. دولت ترکیه و سایر دولتهائی که ممکن است نفوذشان در کشور مهم باشد، باید سیاست فعالانهتری در برابر تحولات ایران بر عهده میگرفتند تا دولت ایران تشویق شود روابط مستحکم تری با ملل غرب بر قرار نماید.(1)
لازم به یادآوری است کلیه مواردی را که ما تحت عنوان ملل غرب، کشورهای غربی و یا امثالهم در این کتاب به کار میبریم؛ در اصل اسناد امریکائی جهان آزاد، ملل آزاد و امثال آن است. بهعبارتی از منظر سیاستمداران امریکائی دو جهان بیشتر وجود نداشت: جهان آزاد به رهبری امریکا و انگلیس و جهان بسته که عبارتند از کشورهائی که به رهبری شوروی پشت دروازههای آهنین(2)زندگی میکنند. با این دیدگاه نظریهای به نام سیاست موازنه منفی، یا سیاست بی طرفی و یا همان روشی که سیدحسن مدرس از آن به عنوان سیاست موازنه عدمی نام میبرد محلی از اعراب نمیتوانست داشته باشد. از دید امریکا نخبگانی که از بسط روابط کشورشان با ایالات متحده و اردوگاه سرمایهداری حمایت
1) 1. N.S.Council Files, Seri 107, Top Secret, Washington 27 June 1951, Quoted in: F.R, Vol. X.
2) 2. دروازه آهنین که به زبان آلمانی Eisernen Tor خوانده میشود، به تنگهای در رود دانوب بین شمال یوگسلاوی و جنوب غربی رومانی اطلاق میشد که سه کیلومتر طول دارد. منظور از پشت دروازههای آهنین سرزمینهای واقع در اروپای شرقی و اتحاد جماهیر شوروی سابق بود که زیر سیطره کمونیسم روسی قرار داشت، در برابر این اصطلاح مفهوم جهان آزاد برای نامگذاری اردوگاه سرمایه داری مشتمل بر اروپای غربی، امریکای شمالی و حتی ژاپن وضع شده بود. تعابیری مثل اطلاق «جامعه باز» برای غرب سرمایه داری و «جامعه بسته» برای اردوگاه شرق، محصول این تقسیم بندی بود که مشخصا از سوی اندیشمندان سیاسی طرفدار نظامهای سرمایه داری غرب مثل سر آیزایا برلین و کارل پوپر به کار گرفته میشد. این تقسیم بندیها محصول دوره جنگ سرد بود و پوپر و برلین متفکران «جنگ سرد فرهنگی» نامیده میشدند.
میکردند، به اردوگاه جهان آزاد تعلق داشتند و کسانی که حتی از عدم تعهد و یا بیطرفی سخن به میان میآوردند در تحلیل نهائی از سرچشمه اردوگاه شرق سیراب میشدند. مفهوم استقلال از دید امریکائیها گرایش نخبگان سیاسی کشور به سوی غرب بود؛ هر کس که اندیشهای خلاف این در سر می پرورد دشمن غرب به حساب میآمد، حتی اگر به شوروی هم گرایشی اصولی نداشت. این بود کلید روابط ایالات متحده با نخبگان کشورهائی مثل ایران، کلیدی که از جنگ دوم جهانی به این طرف مورد استفاده قرار گرفت و بالاخره سر از دولت وابستهای در آورد که با حمایت مستقیم سفارت امریکا در اواخر دهه سی شمسی در تهران راهاندازی شد و در دهههای چهل و پنجاه قدرت خود را تثبیت نمود.
از سوئی به واقع طبق گزارش گیفورد سفیر امریکا در لندن، انگلستان برنامه دراز مدتی برای مسئله ایران در سر داشت و منتظر فرصت مناسب بود تا آن را عملی سازد. به نظر هربرت موریسون(1)وزیر امور خارجه انگلیس، شاه باید مصدق را از نخستوزیری عزل میکرد و مجلس شانزدهم را منحل میساخت. اما مسئله این بود که به نظر وزیر خارجه انگلیس شاه این شجاعت را ندارد. سر فرانسیس شپرد(2)چندین بار با شاه در این زمینه گفتگو کرده بود، اما شاه جرأت نداشت دست به این اقدام زند و نیز توانائی تغییر در وضعیت کشور را هم نداشت. به نظر بریتانیا اگر شاه شجاعت لازم را داشت، ارتش ایران کاملاً از او حمایت مینمود، گرچه شاید در ردههای پائین تر ارتش کسانی باشند که تحت نفوذ حزب توده واقع شدهاند.(3)
به واقع این سخنان به تأکید دکتر هنری گریدی هیچ کدام واقعیت نداشت. گریدی در نامهای خطاب به آچسون توضیح داد که سراسر پائیز و زمستان سال گذشته که رزمآراء در موضع قدرت بود تلاش کرد شرکت نفت انگلیس و ایران را وادار کند تا با لحاظ مصلحت همه جانبه در برابر شوروی، سیاست خود را اندکی در ارتباط با ایران عوض کند. او بارها با مقامات انگلیس و به ویژه فرانکس سفیر این کشور در امریکا مذاکره و گفتگو کرد. تلاشهای گریدی برای جلب حمایت وزارت خارجه انگلیس از اقدامات رزمآراء حتی حمایت غیر مالی، بدون نتیجه ماند و همیشه وزارت خارجه حاضر نشد از نفوذ خود روی شرکت نفت انگلیس و ایران برای رسیدن به یک مصالحه استفاده کند. او خطاب به وزیر خارجهاش توضیح داد موریسون وزیر خارجه انگلیس همان سیاست لجاجت و سخت سری را به کار گرفته است و همان تاکتیکهای قدیمی را برای نجات حزب کارگر از مخمصه به کار میگیرد. او توضیح داد مصدق از حمایت 95 تا 98 درصد ملت ایران برخوردار است و سعی در بر کنار
کردن او چیزی جز حماقت محض نیست؛ اما اگر نخستوزیر ایران خود سقوط کند آن امری است علیحده. گریدی توضیح داد هر گاه مصدق نرمش نشان میدهد وزارت امور خارجه انگلیس آن را نشانهای بر ضعیف شدن او میشمارد و سخت گیری را ادامه میدهد. به نظر گریدی مصدق آماده بود روند صدور نفت را از سر گیرد، در این زمینه مشکلی وجود نداشت. از سوئی اگر طرف انگلیسی برای نشان دادن حسن نیت و انعطاف، مبلغ ده میلیون لیره استرلینگ و افزایش آن تا میزان بیست و یا بیست و پنج میلیون لیره به دولت مصدق برای حل مشکلات عاجل خود بپردازد، امکان دارد فضای مساعدی برای از سرگیری مذاکرات به وجود آید. او گفت تعطیل کردن پالایشگاه آبادان که به نظر انگلیسی ها اقدامی است تنبیهی که میتواند دولت مصدق را سر عقل آورد، کاری است خطرناک و تبعات ناشی از بیکاری گسترده را به ارمغان خواهد آورد. او گفت کسانی که در لندن به سیاست سازی مشغولند ظاهرا فکر میکنند تعطیلی پالایشگاه منجر به سقوط مصدق میشود، اما در این امر تردید فراوان وجود دارد. او شانسی برای جانشینی فردی دیگر به جای مصدق در آن شرایط نمیدید. اگر این سیاست بریتانیا ادامه یابد، به قول گریدی چیزی جز فروپاشی همه جانبه نصیب کشور و تبعات ناگوار آن نمیتوانست قابل انتظار باشد. او از وزیر خارجه و رئیس جمهور امریکا خواست وی را در ادامه سیاست مسالمت جویانهاش یاری دهند، این سیاست به کار بستن منطق در شرایط فوقالعاده و قابل انفجار بود.(1)
روز بیست و هشتم ژوئن سال 1951 مطابق با هشتم تیر ماه سال 1330 مصدق نامهای خطاب به ترومن ارسال داشت. در این نامه قید شده بود با وجود شور و شعف مردم ایران به منظور ملی شدن صنعت نفت، هیچگونه تهدید جانی و یا مالی اتباع انگلیس را مورد مخاطره قرار نمیدهد، این بدان مفهوم بود که مردم ایران با مردم انگلیس خصومتی نداشتند. در این نامه مصدق هم چنین ضمن بر شمردن روابط دیرین و صمیمانه دو کشور ایران و امریکا، اطمینان داده بود هیچ عاملی باعث به هم خوردن روابط دو کشور دوست نخواهد شد. او ملت امریکا را پشتیبان نیرومند آزادی و حاکمیت ملتها خواند و گواه این قضاوت را فداکاری ملت امریکا در دو جنگ بزرگ
1) 1. Ibid, Grady to Acheson, Telegraph No. 888. 2553/7-151, Secret, Priority, Tehran, 1 July 1951.
جهانی به نفع مردم ایران دانست.(1)
بههر حال این نامهها چه آنها که از سوی گریدی نوشته میشد و چه آنهائی که از سوی مقامات ایرانی و شخص مصدق نوشته شده بود، تأثیر فوری خود را بر جای نهاد. آچسون تلگراف گریدی را به نزد ترومن برد و به او توضیح داد وزارت امور خارجه سیاستی جدید در ارتباط با بحران ایران در پیش گرفته است و میخواهد یک میانجی را برای حل و فصل منازعه به ایران اعزام کند. از سوی دیگر ترومن در هیجده تیر سال 1330 نامهای محبتآمیز به مصدق نوشت و صمیمانه آرزو کرد تا آنجائی که ممکن است در این اوضاع و احوال مددکار او باشد. او از مصدق خواست اورل هریمن(2)مشاور نزدیک او را که از نزدیکترین یارانش هم میباشد، بپذیرد تا در مسئله نفت با نخستوزیر رایزنی کند.(3)این نامه کاملا محترمانه نوشته بود و ترومن به نخستوزیر ایران اطمینان داده بود به رفاه و آسایش مردم ایران میاندیشد. مصدق با اینکه پیشنهاد اعزام هریمن را خیلی دیر میدانست و با اینکه توضیح داد شرکت نفت هنوز اصل ملی کردن را نپذیرفته است، اما از آمدن فرستاده رئیس جمهور امریکا استقبال کرد.
اما هریمن وقتی به ایران آمد، ضمن مذاکره با مصدق و یارانش مثل کاظم حسیبی و الهیار صالح، با تیم حسین علاء وزیر دربار و سناتور های همفکر او هم ملاقات نمود. در این ملاقات که به همراهی والتر لوی(4)مشاور وزیر دفاع امریکا و رایزن اقتصادی نفت و نیز ویلیام راونتری مسئول اداره یونان، ترکیه و ایران و ژنرال لندری دستیار ویژه رئیس جمهور در نیروی هوائی انجام شد، لوی به حسیبی و صالح توضیح داد بدون کمک شرکت نفت انگلیس و ایران آنها نخواهند توانست نفتی صادر نمایند، مضافا اینکه ناچار به کاهش بهای نفت خواهند شد و حتی اگر این امر هم محقق شود کسی نفت ایران را در آن شرایط نخواهد خرید و قطع صادرات ایران از طریق منابع دیگر جبران خواهد شد. در کنار مذاکره با مصدق و تیم یارانش، مذاکراتی هم با علاء و دوستانش انجام شد. علاء توضیح داد شاه مسائل و مخاطرات موجود را تشخیص
میدهد، اما قادر نیست بدون قبول خطر دست به اقدام زند. او گفت کشور به صورت یکپارچه و نیرومند پشت سر مصدق است و در حال حاضر احدی قادر نیست تأئید مردم را به منظور توافق با انگلیسی ها به دست آورد. علاء به رفتار دیپلماتها و مقامات نفتی انگلیس اشاره کرد و گفت آنان باید از اعمال نفوذ در امور ایران خودداری نمایند و نیز به وابسته نظامی آن کشور توصیه شود از سفرهای شکار خود که برای تماس با سران عشایر به منظور ایجاد بلوا انجام میشود، خودداری ورزد.(1)
میدانیم که چنین نشد، مذاکرات عدیده در زمینه حل وفصل منازعات نفتی سرانجامی نیافت حتی مسافرت مصدق به امریکا هم نتیجهای نداد و بالاتر آنکه سیاست دولت امریکا در جهت استقرار دولتی که مورد اعتماد غرب باشد با انجام کودتای بیست و هشتم مرداد سال 1332 به نتیجه قطعی خود رسید. وقتی کودتا در زمان جمهوریخواهان و دوره ریاست جمهوری دوایت آیزنهاور(2)به نتیجه رسید، ایالات متحده حمایتهای همه جانبهای از شاه مبذول داشت. درست بعد از کودتا امریکا مبلغ شصت میلیون دلار کمک در اختیار دولت کودتا قرار داد، این مبلغ بیش از دو برابر مبلغی بود که در ده سال گذشته در اختیار دولتهای ایران قرار داده شده بود. سال 1333 این کمکها دو برابر شد، اینک واشنگتن مطمئن شده بود در ایران ثباتی به منظور صیانت از منافع غرب و رویاروئی با تهدیدات شوروی شکل گرفته است. در همین سال شاه برای دومین بار وارد امریکا شد و مورد استقبال گرم آیزنهاور قرار گرفت. مطبوعات امریکا شاه را قهرمان مبارزه با کمونیسم خطاب کردند و بالاخره دولت وقت امریکا شاه را در راحت شدن از شر زاهدی هم کمک کرد و او را به سال 1334 زمانی که مأموریت خود را به نحو رضایت بخشی انجام داده بود، بر کنار کردند. حتی در دوره راه یابی تیم کندی به کاخ سفید همین سیاست ادامه یافت، دین راسک(3)وزیر امور خارجه و جولیوس هولمز(4)سفیر امریکا در تهران باز هم مستقیماً از شاه حمایت کردند و بار دیگر هشدار دادند که هر گونه تحول سیاسی در ایران ممکن است به تغییر رژیم
منجر شود.(1)به این ترتیب امریکائیها بر خلاف وعده و وعیدهائی که در مورد اصلاحات دادند هرگز حتی از کاندیداهای مورد حمایت خود از جمله دکتر علی امینی هم چندان حمایتی نکردند. اما آنان تا توانستند از تیمی که گراتیان یاتسویچ رئیس پایگاه سیا در تهران درست کرده بود و نام کانون مترقی داشت حمایت همه جانبه نمودند، تشکیلاتی که بعدا به حزب ایران نوین تغییر نام داد. امریکائیها شاید برای نخستین بار در ایران تشکیلاتی را روی کار آورند که متعلق به نسلی از نخبگان سیاسی کشور بودند که بدون چون و چرا ایران را در مدار منافع ایالات متحده در منطقه قرار دادند. این افراد از انواع کمک های دولتهای وقت امریکا بهرهمند شدند و روابط دو جانبه دو کشور در دوره صعود این دسته از نخبگان به اوج اعتلای خود رسید. این دسته از نخبگان با وعده اصلاحات روی کار آمدند، اما طنز تاریخ این بود که دوره حکومت آنان به یکی از تاریکترین ادوار تاریخ سیاسی و اجتماعی کشور مبدل شد. بحث فراز و نشیب سیاست امریکا در قبال تحولات ایران، به واقع مقدمهای است واجب در ادامه بحث کنونی این دفتر. به واقع بدون فهم این سیاست، درک منطق رفتار بسیاری از رجال و گروههای سیاسی ایران غیرممکن است؛ با این توضیح بار دیگر به بحث اصلی این دفتر باز میگردیم.
1) 1. F.R, National Security Files, Meeting and Memoranda, National Security Action Memoranda, 228, May 1963, John F. Kennedy Library.
با سقوط احمد قوام، ابراهیم حکیمی، با اختلاف یک رأی در برابر دکتر محمد مصدق به نخستوزیری رسید. حکیمی بلافاصله پس از تصدی پست نخستوزیری پیشنهاد کرد برای افزایش قدرت شاه مجلس سنا، که نیمی از اعضای آن انتصابی بود، تشکیل شود. پیشنهاد تأسیس این مجلس، که تا آن زمان شکل نگرفته بود، مورد حمایت سیدحسن تقیزاده، که زمانی از مخالفین تشکیل آن بود، قرار گرفت. سیدحسن تقیزاده و ابراهیم حکیمی از دوره نهضت مشروطیت با یکدیگر همفکری و همکاری داشتند. بقایای گردانندگان و فعالین انجمن های سری دوره محمدعلی شاه و احمدشاه ـ چون تقیزاده، حکیمی، ابوالقاسم نجم (نجم الملک) و رجبعلی منصور (منصورالملک) ـ تأثیر فراوان بر روند تحولات ایران در دهههای 1320 و 1330 داشتند. کسانی که تا دیروز ظاهراً تشکیل سنا را نمادی از تسلط اشرافیت قاجار بر مقدرات امور کشور میدانستند، اما باطناً تلاش داشتند با ایجاد بحرانهای پی در پی مقدمات تشکیل دولتی نظامی را فراهم آورند، اینک در راستای تقویت دیکتاتوری شاه از تشکیل آن مجلس حمایت مینمودند.
همزمان تحولاتی دیگر در عرصههای بین المللی در جریان بود که در تقدیر شکل گیری دیکتاتوری شاه تأثیر مضاعف داشت. در حقیقت از سال 1947 با «دکترین ترومن» و «طرح مارشال»، که دخالت فعال ایالات متحده آمریکا در امور جهانی را میطلبید، دیپلماسی نفوذ و خنثی کردن رقیبان آغاز شد. آمریکا برای مشروعیت بخشیدن به مداخلات خود بهانة عامهپسند جلوگیری از نفوذ کمونیسم را سرلوحة کار خود قرار داده بود، مقولهای که البته انگلیسیها پیشتر از دوره جنبش جنگل آن را آزموده
و به منشاء اثر بودن آن کاملاً وقوف داشتند. همزمان با این سیاست در اوایل سال 1326 ایستگاه سازمان اطلاعاتی آمریکا (CIA) در سفارت آمریکا در تهران دایر شد. از این پس عملیات پنهانی که قبلاً توسط وابستة نظامی، عشایری و سایر مقامات سفارت انجام میگرفت، توسط رئیس این ایستگاه هدایت میشد. عملیات سیا در ایران در ظاهر تنها صبغه ضدکمونیستی داشت و مشتمل بود بر:
1ـ تشکیل ستون پنجم در بین عشایر،
2ـ بررسی راههای فرار و حمله در صورت تجاوز شوروی،
3ـ استفاده از نیروی ارامنه و آذربایجانیها برای جاسوسی علیه شوروی،
4ـ ردیابی عملیات جاسوسی شوروی در ایران،
5ـ تشکیل شبکهای برای تبلیغ و ایجاد جنگ روانی به منظور تضعیف نفوذ شوروی و حزب توده.
معهذا، چنانکه حوادث بعدی ثابت نمود، هدف تکاپوی اطلاعاتی آمریکاییها در ایران تنها مقابله با نفوذ کمونیسم نبود. این شبکه از طریق پخش نشریات، کتاب، روزنامه و اعلامیه به بزرگنمایی نقش حزب توده میپرداخت و تودههای مردم را از خطر نفوذ کمونیسم میترسانید. این شبکة مرموز و پیچیده از رمز عملیات «بدامن» استفاده میکرد و به همین دلیل به شبکة بدامنBEDAMN)) شهرت یافت. این چهره اطلاعاتی امریکا در ایران آن زمان بود. نام اصلی این شبکه TPBEDAMN بود، TP نشان دهنده عملیات پنهان و به قول گازیوریوسکی مخفف نام حزب توده یا Tudeh Party است. به واقع واژههائی مثل TPBEDAMN، TPAJAX و امثالهم به منظور مقابله با نفوذ حزب توده و شوروی در ایران انجام میشد. به نظر میرسد تی پی بدامن از سه جزء تشکیل شده باشد: TP که مخفف حزب توده است، BE که بر ما دانسته نیست چه مفهومی دارد و یا مخفف چیست، و واژه DAMN که به معنای محکوم کردن و سزاوار جهنم دانستن است. نیز این واژه به معنای لعنت و فحش است. در واقع برای سهولت تلفظ در زبان فارسی است که غلط مصطلح دمن را به کار بردیم و گرنه اگر بخش DAMN در این واژه همان معنائی را داشته باشد که ما توضیح دادیم و در کلیه فرهنگ لغات از جمله فرهنگ لغات آکسفورد هم هست، پس N آن نباید تلفظ شود.
چهره دیگر سیاست ایالات متحده آمریکا در این زمان رقابت نفتی دولت آن کشور
با استعمار بریتانیاست. در واقع، آمریکا برای مشارکت در بهرهبرداری از منابع سرشار شرکت نفت با انگلیس در رقابت بود و حتی میکوشید در صورت امکان سهام کمپانی نفت انگلیس را خریداری کند.(1)کمپانیهای امریکائی از دوره مشروطه بخت خود را در زمینه احتمال مشارکت در منابع نفتی ایران آزموده بودند، لیکن هر بار توسط شرکت نفت انگلیس و ایران شکست خوردند. جنگ دوم جهانی و ظهور پدیده نوین سهم ایالات متحده در تحولات داخلی ایران، رقابتهای یادشده را تشدید کرد. اینک تحت پوشش فعالیتهای نفتی انواع و اقسام شبکههای جاسوسی و ضدجاسوسی شکل گرفت، البته هدف غائی یافتن جای پائی در منابع نفتی ایران و ادغام تمام عیار ایران در نظام مسلط سرمایهداری جهانی بود.
عامل متنفذ دیگر در حوادث ایران کمپانی جهانوطنی رویال داچ شل بود که آن شرکت نیز در پی شکستن انحصار شرکت نفت انگلیس و ایران و تجدید تقسیم منافع نفتی منطقه بود. این کمپانی در ایران گاه به عنوان یک شرکت هلندی یا انگلیسی شناخته میشد ولی در واقع منافعی مستقل از شرکت نفت انگلیس و دولت بریتانیا، و نیز کمپانیهای آمریکایی، داشت. رویال داچ شل هم از بدو تأسیس شرکت نفت انگلیس و ایران به رقابت با آن پرداخت، از همان عصر مشروطه صاحبان سهام این کمپانی تلاش کردند انحصار نفتی شرکت نفت انگلیس و ایران را از بین ببرند و سهمی در این منابع غنی انرژی به دست آورند؛ در حاشیه این رقابتها دسیسههای فراوانی شکل گرفت که ظهور و سقوط پی در پی کابینهها، ترورهای سیاسی و آشوبهای خیابانی تنها موارد معدود تبعات آن به شمار میرفت. بههر روی، مجموعه این تعارضها، که در کانون آن مسئله نفت قرار داشت، به ظهور و سقوط دولتهای متعدد و مستعجل انجامید و سرانجام نوبت به دولت محمد ساعد مراغهای رسید. از این زمان به بعد حداقل سه خط سیاسی به موازات هم در تکاپو بودند: نخست گروهی که همسو با کمپانیها فراملیتی و امریکائی میخواستند آنها را هم در منابع نفتی ایران سهیم سازند. دوم گروهی که همچنان از منافع نامشروع شرکت نفت انگلیس و ایران حمایت میکردند و تلاش مینمودند بههر نحو ممکن با افزودن مبلغی ناچیز به حقالسهم ایران،
1) 1. نبرد امروز، ارگان موقتی حزب ایران، ش 29، مورخه 28/11/1326
تسلط انحصاری آن شرکت بر مقدرات امور ایران را بیش از پیش مسجل سازند و به این شکل پای حریفان خارجی را قطع نمایند. اما گروه سوم نفت را ابزاری برای تحقق حق حاکمیت ملی ایران به شمار میآورد، از دید این گروه نفت متعلق به ملت ایران است و ایرانیان هستند که باید در مورد سرنوشت آن تصمیم گیرند. بین این خط و خط نخست تفاوتهای ظریفی وجود داشت که در دوره ملی شدن نفت به اوج خود رسید، آنگاه بود که سمت و سو و انگیزههای شخصیتها و جریانهای گوناگون سیاسی علنی شد و بسیاری از نیات پشت پرده از تاریکی بیرون آمد.
دولت ساعد از جمله حامیان راه حل دوم بود، او قصد داشت به بهانة «اجرای پارهای از مواد امتیازنامه» نفت که به سود ایران است مشروعیت شرکت نفت انگلیس و ایران را تثبیت کند.(1)این سیاست مطلوب آن کانونهایی نبود که در پی الغاء قرارداد و درهم شکستن انحصار شرکت نفت انگلیس و ایران بودند، همانطور که اهداف آنان با آمال و خواستههای جناح سوم هم مغایرت تمام داشت. در دورة ساعد مهمترین اقدام تهیة لایحه الحاقی گس ـ گلشائیان بود و نخستین بار که بقایی نقش موثری در سیاست ایفا کرد در همین رابطه بود. بقایی که بعداً در صفوف فراکسیون اقلیت مجلس پانزدهم جای گرفت به همراه عبّاس اسکندری، ابوالحسن حائریزاده، عبدالقدیر آزاد، حسین مکّی و غلامحسین رحیمیان از رویة دولت ساعد و قصور آن در مسئله نفت انتقاد میکرد و لبه تیز حملات او متوجه «دیکتاتوری» و فقدان آزادی در کشور بود که البته منظور وی رئیس ستاد ارتش، سرلشکر حاجیعلی رزمآراء بود که در عین حال به عنوان رقیبی برای محمد رضا پهلوی تلقی میشد.
دکتر محمد مصدق، که در مجلس پانزدهم عضویت نداشت، از اقلیت خواست به دولت رأی منفی دهند و ثابت کنند نماینده افکار ملت ایران هستند.(2)در اوایل بهمن 1327 حتی سخن از الغاء امتیازنامة نفت جنوب به میان آمد و به امضای ده تن از نمایندگان رسید، لیکن پنج امضای دیگر لازم بود تا لایحه در دستور کار مجلس قرار گیرد.(3)بقایی این ماده واحده را امضاء نکرد. نمیتوان به ضرس قاطع کسانی را که از
موجودیت شرکت نفت انگلیس و ایران دفاع میکردند یکسره مزدوران انگلیس دانست، همانطور که قضاوت در مورد سایرین یعنی مخالفین آن شرکت هم به این سادگی نیست. به واقع از سال 1323 بود که عدهای از رجال سیاسی و نمایندگان مجلس به دلیل بحرانهای ناشی از شرایط جنگ به این نتیجه رسیدند که تجدید نظر در قراردادهای منعقده بین شرکت نفت انگلیس و دولت ایران ضروری است. در آن شرایط انواع بیماریهای واگیردار همزمان با قحطی های منطقهای و البته کسری بودجه دولت، همه را به این نتیجه رسانید که تنها راه حل؛ افزایش حقالسهم ایران از عایدات شرکت نفت انگلیس و ایران است. امریکائیها در این دوره در ونزوئلا و عربستان سعودی قرارداد تسهیم عواید نفتی را به صورت 50-50 انجام میدادند، این فرمول در ایران البته طرفدارانی داشت. امریکائیان غارت وحشیانه و قرن نوزدهمی منابع انرژی ایران را عامل گسترش فقر و فاقه و زمینهای برای نفوذ کمونیسم ارزیابی میکردند و خواستار آن بودند که انگلستان در قراردادهای نفتی خود تجدید نظر کند. در پس این تقاضا البته بحث ضرورت مشارکت کمپانیهای نفتی امریکائی به وضوح قابل مشاهده بود. امریکا در آن زمان با عدول از سیاست انزواگرایانه دکترین مونروئه در امور کشورهای غیر امریکائی، به این نتیجه دست یافت که کمپانیهای نفتی میتوانند در غیاب حضور مؤثر امریکا نقش کلیدی در بسط نفوذ این کشور ایفا نمایند. دولتهای امریکا از زمان جنگ دوم جهانی تصمیم گرفتند برای گسترش نفوذ خود در کشورهای نفت خیز و نقاطی که تا پیش از این در آنها حضوری نداشتند، از ابزار تسهیم عواید نفتی به صورت پنجاه پنجاه حمایت کنند. اگر شرکتی میتوانست با دولتی خارجی به توافقی در زمینه اجرای فرمول یادشده دست یابد، مورد حمایت خزانهداری امریکا واقع میشد. خزانهداری این دسته از شرکتها را از پرداخت مالیات معاف میکرد، بهعبارت بهتر از نظر خزانهداری نفس حضور شرکتهای امریکائی در سایر نقاط دنیا این ارزش را داشت که دولت امریکا از دریافت مالیات از آنها خودداری کند یا مالیاتی کمتر دریافت نماید. حضور شرکتهای نفتی امریکائی در کشورهائی مثل ایران که ایالات متحده تا پیش از این در آنها نفوذی نداشت، زمینه گسترش مناسبات دو کشور را فراهم میساخت، انگلیس که تسلط بر منابع نفتی و اوضاع سیاسی ایران را حق خود میدانست از این تحرکات آگاه بود و عامدانه جلو نفوذ این شرکتها سنگ اندازی
میکرد، انگلیس تلاش داشت ایران را همچنان در مدار منافع خود حفظ نماید و در این راستا رقابتی امپریالیستی را با امریکا در پیش رو داشت.
به زودی معلوم شد که سِر نویل گس، نمایندة شرکت نفت انگلیس و ایران، و عباسقلی گلشائیان، وزیر دارایی، مذاکرات مربوط به نفت را در راستای افزایش حقالسهم ایران دنبال کردهاند. با ورود سِر ویلیام فریزر، رئیس هیئت مدیرة شرکت نفت انگلیس به تهران مذاکرات ادامه یافت. در دوم تیرماه 1328 طرح الحاقی گس ـ گلشائیان برای ضمیمه شدن به قرارداد 1933 از طرف دولت به امضاء رسید و در حالیکه ده روز بیشتر از عمر مجلس باقی نمانده بود برای تصویب به مجلس شورای ملی برده شد. طرح الحاقی، قرارداد 1933 و تمدید 33 سالة آن را قانونی میدانست.(1)بقایی در کنار عبدالقدیر آزاد، حسین مکّی و حائریزاده به این لایحه الحاقی اعتراض کرد و این چهارتن دولت ساعد را استیضاح کردند. آنها با سخنرانیهای طولانی خود وقت مجلس را گرفتند و شخص بقایی آنقدر هیاهو به راه انداخت تا دورة پانزدهم خاتمه یافت و لایحه تصویب نشد. بقایی از آن روز شهرتی فراوان به دست آورد و به یکی از جنجالی ترین چهرههای سیاسی ایران بدل شد.
در اسناد دکتر مظفر بقایی مجموعهای از مکاتبات و یادداشتهای دکتر عیسی سپهبدی موجود است که ارزشمندترین و عجیبترین بخش این اسناد به شمار میرود. در میان این اسناد یکی از مهمترین آنان متن پیشنویس نطق بقایی در آخرین جلسه استیضاح دولت ساعد است به خط دکتر عیسی سپهبدی. این سند، نشان میدهد نطقهای بقایی در استیضاح دولت ساعد به وسیله سپهبدی تنظیم میشد و بقایی تنها ناقل این متون بود؛ این نکته در اسناد دایره تجسس شهربانی هم وجود دارد که مقالات و نطقهای بقائی را به واقع سپهبدی مینویسد.(2)سند پیش گفته همچنین تصویر یک سناریوی از پیش طراحی شده را از جلسات استیضاح دولت ساعد به نمایش میگذارد. مضمون این مطالب در جلسات استیضاح ساعد عیناً توسط بقائی ارائه شد.(3)به
بخشهایی از این سند که توسط سپهبدی نوشته شده است، توجه کنیم:
«[به هنگام استیضاح] از طرف رئیس [مجلس] اعلام خواهد شد که وقت شما طبق قولی که دادهاید تمام است، باید به استیضاح خود خاتمه بدهید.
[وقتی اینگونه شد] حمله اول [theatre de Coup] از سوی نمایندگان صورت خواهد گرفت(1).
فوراً باید بگویی (با اعتراض): من غلط کردهام قول داده ام(2). من حق نداشتهام قول بدهم. من که جان خود را فدای ملت کردهام قول خودم را که شریف ترین خصلت من است فدای اراده ملت میکنم و به استیضاح خود ادامه میدهم.
حمله دوم [از سوی نمایندگان صورت خواهد گرفت]
[بقائی ضمن هیاهوی مجلس باید ادامه دهد] به علاوه پشت همین تریبون به قرآن مجید قسم یاد کردهام... به استیضاح خودم اگر به قیمت خونم تمام شود ادامه خواهم داد.
(اعتراضات)
حمله سوم [از سوی نمایندگان صورت خواهد گرفت]
[بقایی باید چنین ادامه دهد:] در هر حال آقایان من تا این دقیقه فقط دو قسمت از استیضاح خودم را بیان کردهام... هیچ قوه و قانونی حق ندارد مرا از ادامه گفتار تا خاتمه استیضاح باز دارد. بنابراین به استیضاح خود ادامه خواهم داد و اینک شروع میکنم. (اعتراضات و تشنج)
حمله چهارم [از سوی نمایندگان صورت خواهد گرفت]
(در مقابل اعتراضات رئیس و عدم رضایت مجلس به ادامه استیضاح مثل برج باید ایستاد) [بقائی باید بگوید:] با تمام این تشنجات و اعتراضات من حقاً و وجداناً نمیتوانم به استیضاح خود خاتمه دهم و در برابر ملت ایران مسئولم....»(3)
1) 1. یعنی این دسته از نمایندگان بهطور از پیش تعیین شده به رئیس مجلس حمله می کنند و عدهای هم با آنان مخالفت مینمایند.
2) 2. به لحن نگارش متن توجه شود که حتی به بقائی یعنی نفر دوم ملی شدن نفت رهنمود میدهد بگوید غلط کرده قول داده است. بقائی هم عین این جملات را در جلسه استیضاح بر زبان آورد که در مطبوعات و صورت مذاکرات مجلس پانزدهم بازتاب یافت.
3) 3. عین این سناریو به خط سپهبدی در بخش ضمایم موجود است.
چنانکه میبینیم این بیشتر به سناریوی یک نمایشنامه میماند تا پیشنویس یک نطق. نه تنها سخنان بقایی بلکه حتی حملات نمایندگان و رئیس مجلس به او نیز از پیش کاملاً طراحی شده است. باید بیفزاییم که رئیس مجلس در این زمان کسی نیست جز رضا حکمت (سردار فاخر) که قبلا در باره روابط نزدیک او و بقایی سخن گفتهایم. اگر اهمیت استیضاح دولت ساعد در تحولات سیاسی آن زمان را در نظر بگیریم، جذابیت این سند تاریخی بیشتر روشن خواهد شد.
علاوه بر عیسی سپهبدی، چهره مرموز دیگری که در فعالیتهای سیاسی بقایی بیشترین نقش را داشت علی زهری است. به واقع گرچه بقائی چهرهای جسور در صحنه سیاسی کشور بود، اما تا دهه سی شمسی سه عقل منفصل داشت: سپهبدی، علی زهری و حسین خطیبی که بهطور مشروح در آینده با اقدامات او هم آشنا خواهیم شد. علی زهری در سال 1293ش. در رشت به دنیا آمد. پدر او رضا و مادرش ظهیرالملوک نام داشت. دوره تحصیل را در بلژیک گذرانید و سپس به ایران آمد. ابتدا در بانک کشاورزی و سپس مانند سپهبدی در بخش فرهنگی سفارت فرانسه به کار پرداخت. در زمان دولت ساعد، زهری مسئول چاپ و انتشارات انجمن فرهنگی ایران و فرانسه بود. او مانند بقایی از همسرش جدا شد و تا پایان عمر تنها زیست. زهری در این زمان از صمیمیترین دوستان بقایی بود و تا پایان عمر زهری (4 خرداد 1339) این رابطه حفظ شد.
گرچه بقائی و زهری از پیش همدیگر را میشناختند، لیکن دوره ارتباط منظم آنها مربوط است به پایان دوره مجلس پانزدهم. اندکی پس از خاتمه دورة پانزدهم مجلس، بقایی در صدد برآمد برای انتشار افکار خود روزنامهای دایر کند ولی ظاهراً موفق به کسب مجوز نشد. در همین اوان بود که او نامهای از زهری دریافت کرد:
بقایی عزیزم. دوره حرف را باید تمام شده دانست. به تو اجازة انتشار روزنامه داده نشد ولی من یک روزنامه دارم که با کمک معنوی و مادی چند نفر از دوستانم که دوستان تو هم هستند منتشر میکنیم. با هم مفصلاً صحبت کردهایم. روزنامة محترمی است. عجالتاً بیش از دو صفحه ندارد. ما که مقصودمان پرحرفی نیست، پرحرف نبوده و نیستیم. مأیوس هم نیستیم. اگر حرفمان از دل خیزد به دل نشیند. مردم هم برخلاف تصورات برخی از بزرگان احمق نیستند. همه چیز را خوب
میفهمند و کمتر در تشخیص خود به خطا میروند. چون اهل فحش و تهمت نیستیم و با کسی خرده حساب شخصی نداریم از مسئولیتی که قبول میکنم هراسی ندارم.
میدانی؟ یأس یعنی مرگ. همیشه عقیده داشتم و دارم که اگر هر فرد سهم خود را از مسئولیت اوضاع به عهده بگیرد اوضاع قطعاً در جهت مطلوب تحول پیدا خواهد کرد و بالاخره این مردم موفق خواهند شد خود را از شر چند دوجین زالو صفت راحت سازند. تیتر و سمت رسمی در این روزنامه نمیتوانم تقدیمت کنم ولی ما که یکدیگر را خوب میشناسیم، نمیتوانیم سیاست متفاوتی داشته باشیم. بسمالله. آنچه را که میخواستی در روزنامة خودت بنویسی اینجا بنویس. صدایت را دوباره به گوش مردم برسان. ع. ز.(1)
طبق اسناد اداره تجسس شهربانی آن زمان، دبیر تحریریه شاهد دکتر عیسی سپهبدی بود.
این پیشنهاد آغازگر دورهای تازه در زندگی سیاسی بقائی بود. تا این زمان شاهد؛ روزنامهای که زهری مدیریت آن را به عهده داشت و به بقائی پیشنهاد همکاری با آن داده بود، به صورت هفتگی به کمک بخش فرهنگی سفارت فرانسه و حسن پاکروان و مادر فرانسویش امینه پاکروان، منتشر میشد. این حسن پاکروان کسی نیست جز سرلشکر پاکروان بعدی رئیس سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک). پاکروان نیز تا پایان عمر از دوستان صمیمی بقایی و زهری بود و زمانیکه زهری درگذشت اعلان مرگ او در جراید با امضای مشترک دو نفر منتشر شد: دکتر مظفر بقایی و سرلشکر حسن پاکروان. بقایی نخستین شماره دوره جدید شاهد را در یک هزار نسخه منتشر کرد. او در انتشار شاهد از حمایت سردار فاخر حکمت، مورخالدوله سپهر، حسن پاکروان و امینه پاکروان برخوردار بود. مدیر مسئول شاهد تا پایان علی زهری بود. طبق نوشته شمس قناتآبادی که روابطی گسترده با بقائی داشت، «اصولاً مقالات نوشته شده به وسیله بقائی را علی زهری بهطور جدی سانسور میکرد. وقتی روزنامه شاهد را منتشر میکرد و جرء روزنامهنویسها شده بود تمام ریزه کاریها و ظرافتهای شاهد را
1) 1. علی زهری به بقایی، ظاهراً مرداد یا اوایل شهریور 1328، مجموعه نامههای زهری، کارتن 248 ـ N، ش: 95 ـ 130.
علی زهری تدارک مینمود ولی به اسم بقائی در میرفت.»(1)
این پایان ماجرا نبود، سپهبدی این دوست دیرین بقائی بار دیگر از او خواست وارد معرکه گردد. شواهد نشان از این دارند که بقائی بعد از پایان مجلس پانزدهم عمر سیاسی خود را خاتمه یافته میدید، لیکن این زهری و سپهبدی بودند که او را دلگرم میساختند و به ادامه راه تشویقش میکردند. سپهبدی لحنی به مراتب تند و تیزتر از زهری داشت و مکاتبات او نشان میدهد که از موضعی بالا با بقائی برخورد میکرده است. نامه زیر که توسط سپهبدی نگاشته شد و حول و حوش همین زمان به دست بقایی رسید، نمونهای گویاست؛ ضمن اینکه نوع نگارش متن استیضاح قرارداد گس-گلشائیان را نباید فراموش کرد:
«دکتر جان. در جلسة سه نفری [بقایی، سپهبدی، علی زهری] خاص منزل علی که دیگر تجدید نشد، خودت به ما برات عمومیصادر کردی که هر وقت خطا کنی یا قصور کنی ما انتقاد خودمان را به صورت (2)gifle و شلاق بنوازیم حالا یکgifle طلب من. تو از لحاظ مصلحت عمومی و مبارزه نفت در حال قصور بیمجوزی هستی و مثل اینکه روحیه[ات] قدری پائین افتاده و آنطور که آرزوی دوستان صمیمی است اعتماد به نفس و قوت معنوی را در خود حس نمیکنی. تصدقت عیسی.»(3)در حاشیة نامه به زبان فرانسه نوشته شده: «لازم میدانم سیلیات بزنم!» ملاحظه میکنیم که در سوق دادن بقایی به تشدید فعالیت سیاسی در زمینه نفت زهری و سپهبدی نقش مؤثر و اساسی داشتند. در حقیقت اگر این دو تن نبودند، معلوم نبود ادامة حیات سیاسی بقایی به چه شکلی رقم میخورد.
بههر حال نخستین شمارة دوره جدید شاهد با شعار «ما برای راستی و آزادی قیام کردهایم»، که ظاهراً ساخته عیسی سپهبدی است، در تاریخ 22 شهریور 1328/ 12 سپتامبر 1949 منتشر شد. مشی شاهد بسیار شبیه به آن چیزی است که از تبلیغات شبکة «بدامن» میدانیم. مواضع شاهد مبتنی بر بزرگنمایی خطر کمونیسم و حزب توده بود و مقالات شدیداللحن علیه انحصار شرکت نفت انگلیس و ایران به رشتة تحریر درمیآمد.
پیشتر هم گفتیم که اعتراض علیه عملکرد شرکت نفت انگلیس و ایران منحصر به عدهای خاص نبود، حتی در دربار، شخص شاه بر این باور بود باید در قرارداد با آن شرکت تجدیدنظر صورت گیرد، رجالی مثل محمد ساعد مراغهای هم البته به قرارداد اعتراضاتی داشتند؛ پس دید انتقادی نسبت به عملکرد شرکت نفت انگلیس و ایران تازگی نداشت. مسئله این است که منتقدین از چه موضعی وارد درگیریهای رایج بر سر مسئله نفت ایران شدند؟ آیا مثل ساعد میخواستند در چارچوب همان قرارداد 1933 اندکی بر میزان عایدات نفتی ایران بیفزایند یا اینکه خواستار لغو انحصار شرکت نفت انگلیس و ایران بودند؟ تازه آنهم از چه موضعی صورت میگرفت: تشکیل یک کنسرسیوم نفتی متشکل از شرکتهای بزرگ و رقیب بین المللی یا اعمال حق حاکمیت ملت ایران بر منابع انرژی خود. مقالات روزنامه شاهد نشان دهنده این نکته است که نویسندگان آن از فرمول نخست حمایت میکردند. شاهد در مقالات خود به شدت علیه شرکت نفت انگلیس و ایران موضع گیری میکرد، همزمان تحولاتی دیگر هم در شرف وقوع بود. یکی از این موارد تمایل برخی از امریکائیان مقیم ایران برای ملاقات با بقائی بود، با ذکر این توضیح که در آن زمان امریکا به مثابه کشوری امپریالیستی در نظر تودههای مردم شناخته نمیشد.
به قول خود بقائی پس از استیضاح ساعد، تماسهای علنی آمریکائیان با او آغاز گردید. مقامات سفارت آمریکا که از استیضاح بقایی خشنود بودند، اظهار تمایل کردند با وی ارتباط مستقیم برقرار نمایند. این خشنودی البته در چارچوب تلاش امریکائیان برای مشارکت در استحصال نف ایران قابل فهم است. به یاد داشته باشیم که جرالد دوهر وابسته عشایری سفارت امریکا، با بقائی مرتبط بود، این موضوعی است که خود بقائی هم در خاطراتش آن را ذکر کرده است. نیز سفیر وقت امریکا در این زمان جان وایلی بود که گفتیم از رزمآراء حمایت میکرد، اما بقائی همیشه از او به همین دلیل نفرت داشت و بارها نام او را در کنار رزمآراء به بدی ذکر میکرد. باز هم به قول خود بقائی سرانجام، به مناسبت ورود چند خانم آمریکایی که ظاهراً به منظور بازدید از آثار باستانی ایران آمده بودند، دعوتی از او در مقر کاردار سفارت آمریکا در تهران به عمل آمد. پس از پذیرایی، سفیر آمریکا به طرف بقایی رفت و این دو در بخش نهارخوری حدود نیم ساعت گفتگو کردند. بیشترین رضایت آمریکاییها از بخشی از استیضاح
بقایی بود که به کمونیسم مربوط میشد. سفیر یعنی جان وایلی مطالبی از خاطرات خود در شوروی تعریف کرد. او مدت 12 سال در مسکو مأموریت داشت. یکی از زنان حاضر در میهمانی از سوابق استعماری روس و انگلیس در ایران سخن گفت و از بقایی درباره موقعیت تودهایها سئوالاتی کرد. بقایی از دامنة اطلاعات یک «پیرزن سیاح» شگفتزده شد.
شوهر آن پیرزن دوست نزدیک و همکار تئودور روزولت بود که قبل از جنگ اول جهانی رئیس جمهور آمریکا بود. پیرزن که مادام پینچو نام داشت، مشاور عالی رئیسجمهوری آمریکا یعنی ترومن بود. چند روز بعد ملاقاتی دیگر برگزار شد. برخلاف ملاقات اول که ناصر خان قشقائی واسطه بود، این بار بقایی دوست نزدیک خود عیسی سپهبدی را همراه برد. بقایی دوستش را به مادام پینچو معرفی کرد. چند روز بعد پیرزن این دو تن را بار دیگر دعوت کرد. در جلسة سوم که سپهبدی، پینچو را دعوت کرده بود، بقایی هم در جلسه شرکت داشت.
در این بین ویلیام داگلاس، قاضی بلندپایه آمریکایی که به ایران سفر کرده بود، بقایی را دعوت کرد به ملاقات او برود. در جلسهای که پینچو سمت مترجمیداشت و در سفارت آمریکا برگذار شد، ملاقات انجام گرفت.
چند روز پس از انتشار شاهد، بقایی در مقالهای موضع خود را نسبت به آمریکا تشریح کرد، این مقاله نقش مهمی در فهم مواضع بعدی او دارد. بقائی نوشت در «دنیای امروز بیطرفی ممکن نیست» و «نمیبایستی موقعیت سیاسی خود را مفت از دست بدهیم»؛ بقائی طرفدار سیاست موازنه مثبت و ادغام تمام عیار ایران در بلوک غرب بود. در ادامه بقایی در مورد پیوستن دولت دانمارک به پیمان آتلانتیک شمالی و پرداخت سیصد میلیون دلار کمک آمریکا به آن کشور مطالبی نوشت و اعلام کرد:
من به جرئت ادعا میکنم که کشور یک وجب در یک وجبی دانمارک یک هزارم موقعیت و حساسیت کشور ما را از لحاظ سیاست بینالمللی ندارد. اگر آمریکا به دانمارک سیصد میلیون [دلار] کمک میکند، باید لااقل سیصد هزار میلیون یعنی سیصد میلیارد دلار [به ایران] کمک کند.
ولی همانطوری که سابقاً نوشتم، خر را هر قدر بار ببرد بار میکنند. دولت آمریکا نذری نکرده است. اگر میتوانست پیوستن دانمارک را به پیمان آتلانتیک مجاناً
تحصیل کند، البته خرج نمیکرد. اگر رجال ما هم فهمیدهتر بودند، از هول حلیم توی دیگ نمیافتادند. اگر دلشان را فقط به این خوش نمیکردند که یک روز جمعه با سفیر آمریکا نهار بخورند و یک صبح شنبه با سفیر انگلیس بگذرانند، البته قبل از تعیین خط مشی سیاسی ایران شرایطی را که به نفع ایران میبود تحمیل میکردند و کمکهای لازمه را میخواستند و بعد از اطمینان کامل وارد عمل میشدند. ولی افسوس، هزار افسوس.
در ادامه مقاله بقایی نوشت همانطور که دول باختری به ترک ها کمک میکنند، سیاستمداران ایران هم اگر از فرصت استفاده میکردند میتوانستند از آن کمکها بهرهمند شوند. لیکن امروز آمریکا برای اعطای کمک به ایران بهانهتراشی کند:
بهانههایی که آمریکا میآورد البته منطقی است: بهانة اول آمریکا این است که به دستگاه حاکمة اولیای امور ایران اعتماد و اطمینان ندارد و نمیخواهد تجربة چین را تکرار کند.(1)در این قسمت کاملاً هم حق دارد زیرا از طرفی نافهمی و بیعلاقگی آنها را درک کرده و فهمیده است که آنها حاضرند مجاناً برقصند و از طرف دیگر البته آمریکاییان نظیر ضربالمثل قدیم ایرانی را در زبان خودشان دارند که «آنکه با مادر خود زنا کند با دیگران چهها کند.
بهانة دوم آمریکا این است که عدة زیادی از رجال ما تابع سیاست یک طرفی هستند و با اینکه آمریکا با دولت فخیمة انگلستان دوست است، معذلک میل ندارد پولهای او را دستنشاندگان انگلیس خرج کنند و لوطیخور نمایند، یا اینکه اسلحة آمریکا را روزی با کمال بیعرضگی تحویل اتحاد جماهیر شوروی بدهند. زیرا کسانیکه امروز سنگ انگلیس را به سینه میزنند هیچ تضمینی نمیتوانند بسپارند که در موقع دیگر نوکر روسها نشوند و امروز هم میدانیم که بعضیها چند دفعه ارباب عوض کردهاند. همه میدانند که بعضی پیشخدمتهای امروزی سفارت انگلیس دیروز در سفارت روس آشپزی میکردند و هم اکنون سعی دارند به شوفری سفارت آمریکا گماشته شوند.
بهانة سوم که از همه قویتر به نظر میرسد این است که دولت آمریکا میخواهد
1) 1. حکومت چین در دوره قبل از انقلاب مورد حمایت اکید امریکا بود، اما علیرغم این حمایتهای رژیم چیانگ کای چک سرنگون شد و جای آن را یک دولت کمونیستی گرفت.
فقط به کشورهای دمکرات کمک کند. با در نظر گرفتن روح آزادیخواهی آمریکاییان این بهانه از همه منطقیتر به نظر میرسد و مستر ترومن هم صراحتاً این موضوع را در یکی از سخنرانیهای اخیر خود اعلام داشته است. اینجا مجبورم به عنوان یک فرد ایرانی چند کلمه با جناب مستر ترومن رئیسجمهور آمریکا صحبت کنم:
جناب آقای ترومن!
اگر دستگاه حاکمه ایران مورد اعتماد و اطمینان شما و ما نیست تقصیر کیست؟
اگر عدهای از رجال ما طرفدار نظریات و پیرو دستورات داونینگ استریت(1)هستند، گناه از کیست؟ و اگر دمکراسی واقعی در ایران حکمفرما نیست تقصیر ملت ایران چیست؟
تا موقعی که مزدوران شمالی و جنوبی در این کشور حکفرمایی میکردند خواهی نخواهی یک نوع سیاست موازنه در این کشور پیدا شده بود و با وجود رقابت آنها برای این ملت ستمدیده امید فرجی بود. طرفداران متحد و دوست شما به کمک خود شما موفق شدند طرفداران رقیب خود را از بین ببرند و آزادانه همه چیز را در دست بگیرند. شما هم سیاستتان اقتضا میکرده که ساکت بنشینید و تماشا کنید. آیا میتوانید بگوئید که در این جریان هیچ تقصیری متوجه شما نیست؟
حضرت آقای رئیسجمهور آمریکا! اگر دمکراسی حقیقی در این کشور حکمفرما نیست آیا وجداناً شما میتوانید ادعا کنید که هیچ چیزی در این سوء جریان دامن شما را نمیتواند بگیرد؟
وانگهی در زمانی که مرحوم روزولت اعلامیة تهران را امضاء میکرد آیا هیچ قید و شرطی برای کمک به ایران و حفظ استقلال و تمامیت آن کرد یا نه؟ آیا صحبتی از دمکراسی و عدم دمکراسی بود یا خیر؟... اگر آزادی را در این مملکت میکشند تقصیر ملت بینوا چیست؟ بالاخره آیا شما میتوانید وجداناً ادعا کنید که به هیچ غیردمکراتی کمک نکرده و نمیکنید؟ یقین دارم که نه؟
ما در موقع خود کمکهایی را که شما به ترکیه کردهاید یادآوری خواهیم کرد و موقعیت ایران را هم با ترکیه خواهیم سنجید. اکنون فقط تذکر میدهم که این
1) 1. Dawnining Street خیابانی در لندن که مقر نخستوزیری و برخی از دوایر اداری انگلستان در آن واقع است.
بهانههای شما را مردم بیطرف نمیپذیرند. شما باید توجه داشته باشید که سوءاستفاده از ضعف و نفهمی مقامات مسئول امور این کشور برای شما زیبنده نیست و برای حفظ منافع خودتان، برای حفظ اعتبار امضای خودتان و برای حفظ شرافت و مردانگی خودتان، شما باید همان کمکی را به این کشور بکنید که اگر سیاستمدارانی نظیر سیاستمداران ترکیه و دانمارک داشتیم اجبارا میکردید. فقط با این قسمت شما میتوانید موقعیت و محبوبیت خود را در ایران حفظ کنید، زیرا ملت ایران با هیچ کدام از ملل خارجی دشمنی بخصوص ندارد و دوستی بیجهت هم نمیورزد و تا این دقیقه هم چون از دولت متحدة آمریکا هیچگونه آزار و صدمهای ندیده است، کینهای از او در دل ندارد. ولی اگر شما به همین بهانههای یک جانبه و دور از عدالت ملت ایران را محروم کنید، دور نیست از شما نیز مکدر و دل چرکین شود. دیگر خود دانید و وجدانتان.»(1)
در این مقاله بقائی حول چند محور مانور داده بود: نخست اینکه به رجال امریکا و شخص رئیسجمهور ترومن نشان داد ایران دارای جایگاه استراتژیکی بسیار مهمی است که این کشور را از منظر صلح بینالملل در موقعیتی به مراتب بالاتر از ترکیه و دانمارک قرار میدهد، مضافاً اینکه ایران در طول جنگ خدماتی به جامعه جهانی ارائه داده، حال آنکه ترکیه و دانمارک کمترین کاری در قبال آن مهم انجام ندادهاند، حال چرا باید آن دو کشور از کمکهای امریکا در چارچوب طرح مارشال و اصل چهار ترومن بیش از ایران بهرهمند شدهاند؟ دوم اینکه علیرغم موقعیت تاریخی ایران، این رجال نالایق هستند که نمیتوانند از اوضاع جهانی به نفع مصالح کشور استفاده نمایند. وی البته گناه بحرانها و ناکامیهای ایران را به گردن انگلیس و عوامل آن در کنار عوامل شوروی افکند. بقائی از امریکا به عنوان کشوری که نه تنها سابقه استعماری ندارد بلکه خود مستعمره انگلستان هم بوده است دعوت کرد تا به کمک ایران شتابد و این کشور را در مدار منافع اردوگاه غرب حفظ نماید. همان موضوعی که این زمان مقامات سیا و وزارت خارجه امریکا را به خود مشغول داشته بود، یعنی مسئله چین؛ ذهن سیاستمداران ایرانی و از جمله بقائی را هم به خود مشغول میداشت. او هشدار میداد
1) 1. شاهد، شمارة 5، مورخة 27 شهریور 1328.
که امکان تکرار وضعیت چین در ایران هم وجود دارد. او در نامه به ترومن نوشت اگر چین با آنهمه کمک تسلیحاتی و اقتصادی و سیاسی امریکا بالاخره به اردوگاه شرق پیوست، این احتمال در مورد ایران هم البته بعید نیست. وی در راستای طرحهای مبارزه با کمونیسم از مقامات امریکا انتظار کمک داشت. اما یک اختلاف نظر جدی وجود داشت: امریکائیان شخص شاه را به دلیل مخالفتش با هرگونه اصلاحی مقصر تلقی میکردند و افرادی مثل بقائی رجال و سیاستمدارانی را که از منافع انگلیس حمایت مینمودند به باد انتقاد میگرفتند. جان وایلی از استقرار دولتی مقتدر که بتواند اصلاحات لازم را پیش برد حمایت میکرد، او بعدها از رزمآراء حمایت نمود؛ حال آنکه بقائی به شدت با رزمآراء خصومت میورزید. این مقاله حدود دوماهی قبل از سفر شاه به امریکا نوشته شد.
علیرغم این هشدارها و به رغم شرایط جهانی، رجال و سیاستمداران عمده ایران بهطور سنتی به سوی انگلستان گرایش داشتند. انتخابات مجلس شانزدهم نشان داد که انتظار هرگونه اصلاحی از این دسته افراد بیهوده است: به دنبال برگزاری انتخابات شانزدهمین دورة مجلس شورای ملی، دولت ساعد که قصد داشت لایحه الحاقی گس ـ گلشائیان را به تصویب برساند، تلاش کرد نمایندگانی از رجال «انگلوفیل» وارد مجلس شوند. تقلبات انجام گرفته غیرقابل انکار بود و علیرغم کوششهای دولت انتخابات تهران و چند شهرستان دیگر به بوتة محاق افتاد.
روز 18/7/1328 عدهای از معترضین به نحوة انجام انتخابات در منزل دکتر محمد مصدق گرد آمدند و با انتخاب یک کمیسیون هفت نفری تصمیم گرفتند در کاخ شاه متحصن شوند. روز 22 مهر 1328 نوزده نفر در دربار متحصن شدند و تقاضا کردند انتخابات ملغی شود و دولت بینظری که آزادی انتخابات را تأمین کند، تعیین گردد. به این تقاضاها وقعی نهاده نشد. متحصنین نامهای اعتراضآمیز به عبدالحسین هژیر وزیر دربار نوشتند و از تحصن خارج شدند. اول آبانماه همان سال، نوزده نفر متحصن دربار که در بین آنها بقایی نیز دیده میشد، در منزل دکتر مصدق بار دیگر تشکیل جلسه دادند و موجودیت جبهة ملی ایران را اعلام کردند. پس از کوششهای جبهة ملی در نیمة دوم آبانماه انتخابات تهران و حومه باطل اعلام شد. در همین ایام شاه به دعوت
ترومن به آمریکا رفت.
جبهه ملی معجونی درهم جوش بود از رجالی مثل دکتر محمد مصدق که از دوره مشروطه در صحنه سیاسی ایران مردی شناخته شده به حساب میآمد و مدتی هم در دوره رضاشاه مغضوب واقع شده بود، تا کسانی مثل احمد ملکی و ارسلان خلعتبری و عمیدی نوری و امثالهم. جبهه ملی را انگیزه سیاسی واحدی هدایت نمیکرد، به واقع هر کدام از تشکیلدهندگان آن با هدف خاصی وارد میدان شده بودند. برخی از اینان سودای قدرت داشتند، برخی به حاکمیت ملی کشور میاندیشیدند و برخی دیگر همسو بودند با شرکتهای بزرگ فراملیتی. روی آوردن آنان به مصدق هم البته دلایلی کاملاً خاص خود داشت: آنان میخواستند از نام او برای پیشبرد اهداف خود استفاده کنند با این اندیشه که مصدق مردی است پیر و بیمار و به همین دلیل خود رأساً توان اداره امور را ندارد و آنان را بر اریکه قدرت خواهد نشانید. در کنار اینان البته باید از بقائی نام برد، بقائی در این زمان به عنوان سخنرانی متهور شناخته میشد که با وضوح تمام منویات خود را بیرون میریخت. هدف اصلی او جلوگیری از نفوذ کمونیسم بود و اعتقاد داشت عملیات غارتگرانه شرکت نفت انگلیس و ایران زمینههای این نفوذ را بیش از پیش فراهم ساخته است. نوک تیز حملات او همیشه متوجه رجال سیاسی بود از ساعد تا قوام و هژیر. او برخی را نوکر انگلیسی ها میدانست، عدهای را باعث کاهش قدرت شاه قلمداد میکرد مثل قوام، و عدهای دیگر را مشتی رجال بی کفایت عنوان مینمود. بقائی هرگز نظام سلطنت را مورد حمله قرار نمیداد، او به شخص شاه کاملاً وفادار بود و البته برای تضمین سلطنت شاه راه حل های خاص خود را هم همیشه ارائه میداد. بقائی بر این باور بود که بهترین نظام سیاسی برای ایران همان نظام سلطنتی است، عمری را در بیم از نفوذ کمونیسم در ایران سپری کرد و برای تضمین سلامت سیاسی کشور در برابر شبح سرخ به تصریح خودش تا آخرین روزهائی که نظام سلطنت برقرار بود به آن وفادار باقی ماند؛ در حالیکه راه حل هایش برای حفظ سلطنت هرگز جدی گرفته نشد.
بههر حال یکی از گروههای تشکیلدهندة جبهة ملی «سازمان نظارت بر آزادی انتخابات» بود که رهبری آن را مظفر بقایی به دست داشت. سازمان مزبور در دور دوم انتخابات مجلس شانزدهم با هدف جلوگیری از تقلب در انتخابات تأسیس شد. شعار سازمان عبارت بود از «صنعت نفت باید ملی شود»، در این زمان وزارت دربار ایران در
دست عبدالحسین هژیر دوست نزدیک اشرف پهلوی بود. بحث ملی شدن نفت به صورت جدی در این زمان انجام شد، امری که شمس قنات آبادی در خاطرات خود به صراحت بر آن تأکید میگذارد. نکته بسیار مهم این است که در این ایام حتی فردی مثل سید ضیاءالدین طباطبائی در خارج از مجلس از بحث ملی شدن نفت حمایت میکردند.(1)سید ضیاء به شدت علیه هژیر هم فعال بود. قنات آبادی تصریح میکند وقتی بحث ملی شدن نفت به صورت جدی مطرح گردید، و زمانی که تظاهرات علیه شرکت نفت انگلیس و ایران شدت یافت، حتی اقلیت مجلس مثل بقائی و حائری زاده و عبدالقدیر آزاد هم در آن مشارکتی نداشتند.(2)بقایی دستور داده بود طرفداران سازمان وی که «اکثریت افرادش اعضای مجمع مسلمانان مجاهد بودند»،(3)از طرح ملی شدن نفت حمایت کنند. بقائی دستور داد طرفدارانش آرم «صنعت نفت باید ملی شود» را به سینة خود بچسبانند. یکی از شعبی که باید در آن انتخابات مجدد انجام میگرفت کرمان بود. بقایی آرم مزبور را برای کرمانیها هم فرستاده بود.
قوای انتظامی کرمان اعلام کردند هر کس این آرم را به سینة خود بزند به زندان خواهد افتاد. جوانانی که در شعبة کرمان سازمان فعال بودند از این تهدید ترسیدند و آرم را به سینة خود نمیزدند مگر در جایی که پلیس نباشد. چند روز بعد خبر رسید که بقایی برای مبارزة انتخاباتی به کرمان میآید. یک روز پیش از ورود بقایی، که «رهبر» خطاب میشد، همه مصمم شدند از آرم سازمان استفاده کنند. دویست نفر از اعضای سازمان آرم را به سینة خود زدند و از محل آن خارج شدند. در این بین پلیس وارد معرکه شد و بهوسیلة باطوم طرفداران بقایی را کتک زد. اکثر افراد شرکت کننده گریختند و تعدادی اندک مقاومت کردند که روانة زندان شدند. در نزاع با پلیس دانشآموزی بهنام منصور رفیعزاده نقش درجه اول داشت. دو روز بعد بقایی، که به کرمان رسیده بود، رفیعزاده را تنها به دفتر خود خواست. این جوان جویای نام تصور میکرد که به سبب شجاعت و مقاومت در برابر پلیس، که منجر به بازداشت او شد، از
طرف «رهبر» تشویق خواهد شد:
ولی هنگامی که به اتاق او رفتم بسیار خونسرد نشسته بود و از من خواستند ماجرای زد و خورد با پلیس را تعریف کنم. پس از شنیدن شرح ماجرا خطاب به من گفتند شما لطمه بزرگی به نهضت مردم کرمان زدهاید و اگر تکرار شود ناچارم از سازمان... بخواهم شما را محاکمه نموده و برای مدتی عضویت شما را لغو کنند.
رفیعزاده مدتی گنگ و مات و مبهوت به بقایی خیره شد، پس از آن با صدایی لرزان گفت که او چه لطمهای به نهضت زده است:
رهبر استدلال کردند که مبارزة ما مبارزه علیه ظلم و علیه دیکتاتوری است. این مبارزه هیچ گاه به ثمر نخواهد رسید مگر اینکه صلحآمیز بوده و در چهارچوب قانون باشد. سازمان ما با خشونت مخالف است. مبارزة ما مبارزة منفی است. شما با دویست نفر از ساختمان سازمان خارج شدهاید، به واسطة مقاومت پلیس 190 نفر فرار کرده، چند نفر هم بازداشت شدهاند و با این ترتیب شما مردم را از مبارزه ترسانیدهاید. از آن گذشته پلیس هم شهری شماست، ماهی فلان مبلغ میگیرد و دستور دولت وقت را اجرا میکند. او چه تقصیر دارد؟ اگر شما خشونت به خرج نمیدادید مردم زیادتری به صفوف شما میپیوستند. پلیس باخبر میشد، از کلانتریهای دیگر کمک میخواست، افراد کمکی هم که میآمدند جز این چارهای نداشتند که بگویند «اسلحه به روی مردم بیسلاح نمیکشیم» و کتک هم نمیزنیم و با این روش کمکم افراد قوای انتظامیبه نهضت مردم خواهند پیوست. استدلال رهبر سازمان برای من بسیار ثقیل بود ولی کوشش کردم آنها را خوب درک کنم.(1)
این گفتگو ادعای امروز منصور رفیعزاده است. در نمونه افشارطوس خواهیم دید که بقایی به «مبارزه منفی» اعتقادی نداشت و زمانیکه ضروری میدید از خشنترین روشهای تروریستی برای پیشبرد مقاصد خود بهره میجست.
بقایی بعدها در گفتگوهای خود با حبیب لاجوردی ضمن بیان خاطرات خود مدعی شد که در ایام تشکیل جبهة ملی ایران توجه بیشتر برای تصدی رهبری این سازمان به طرف او بود، لیکن از آنجا که وی جوان بود و تجربة سیاسی لازم را نداشت آمادگی
1) 1. دستنوشتة خاطرات منصور رفیعزاده، صص 26-23، کارتن 19 ـ N، ش: 11/19 ـ 110.
رهبری نهضت را در خود نمیدید. او مدعی شد داوطلب بعدی رهبری حائریزاده بود. لیکن بقایی او را هم مناسب تشخیص نمیداد. او روزی با حسین مکّی در این زمینه گفتگو کرد و با تذکر این نکته که رجال صدر مشروطه با تشکیل مجلس مؤسسان امتحان خود را دادهاند، پیرامون معرفی فردی برای رهبری نهضت گفتگو کرد. مکی، دکتر مصدق را پیشنهاد کرد و ایرادهایی را که بقایی در مورد مصدق وارد میدانست رد کرد. به دنبال استیضاح در مجلس پانزدهم، یک روز مکی نامة تشویقآمیز مصدق را برای او آورد. در جواب نامه قرار شد به دیدن او بروند. بقایی، مصدق را در دوره کودکی دیده بود و این نخستین ملاقات با مصدق بعد از آغاز فعالیت سیاسی بقایی به شمار میرفت. بعد از هفت یا هشت روز مصدق به بازدید بقایی آمد. در موضوع پیشنهاد مکّی با مصدق به گفتگو پرداخت. روزی به منزل مصدق رفتند و جریان را تشریح کردند. مصدق موافقت کرد برای نهضت ملی شدن نفت مسئولیت رهبری را بپذیرد. قرار شد از روزنامهنگاران دعوت به عمل آید. روزنامهنگاران در روزنامة شاهد جمع شدند و تصمیم به تحصن در دربار به منظور اعتراض به انتخابات دورة شانزدهم در همانجا گرفته شد. مراجعة بقایی و دوستانش به دکتر مصدق از سر ارادت و اخلاص به این رجل خوشنام نبود. آنها سایر رجال عهد مشروطه را آزموده بودند و میدانستند که مردم به آنها هیچ گونه اعتمادی ندارند و بسیاری شان به عنوان چهرههای «انگلوفیل» شهرت دارند. آنها به شخصیت خوشنام و موجهی احتیاج داشتند که در موقع مقتضی به راحتی او را از میان بردارند و سناریوی قوام را بار دیگر تکرار نمایند. به یاد آوریم که چگونه مسعودی و بقائی همراه با خسرو هدایت با اسب تروای قوام به میدان آمدند و بلافاصله او را سرنگون ساختند. همانگونه که خواهیم دید مصدق به زودی شخصیت مستقل خود را، بهویژه در برابر دربار پهلوی، نشان داد و نهضت ملی شدن صنعت نفت ابعادی یافت که به هیچوجه مطلوب بقایی نبود. مصدق ثابت کرد که قوام نیست، هرچند قوام هم سیاستمداری بزرگ و برجسته بود.
باید بیفزاییم که در آن ایام مصدق نیز اعتقاد داشت برای برقراری موازنه در مناسبات خارجی و برای پائین کشیدن «رجال انگلوفیل» از مسند قدرت باید به ایالات متحده آمریکا متکی بود که زمام آن در این زمان به دست حزب دمکرات بود. حزب دمکرات شعار توسعة اقتصادی، آزادیهای دمکراتیک و حقوق بشر سرمیداد و بنابراین
در بین گروهی از رجال ملی ایران، از جمله مصدق، این تصور وجود داشت که گویا میتوان با قدرت آمریکا حریف کهنهکار را از میدان به در کرد. بنابراین، سیاست و طرز تفکر مصدق در این زمینه در واقع نگرشی تاکتیکی بود، یعنی او میخواست از رقابت امپریالیستها به نفع منافع ملی بهرهبرداری کند هر چند، چنانکه آینده نشان داد، تردیدی نیست که مصدق بیش از حد به «آمریکای دمکرات» خوشبین بود و بیش از حد تعارض دو قدرت امپریالیستی ایالات متحده و انگلستان را جدی میانگاشت. لیکن بقایی در مسیری کاملاً متضاد با این طرز تفکر گام برمیداشت.
در این زمان، بقایی، حائریزاده، آزاد و مکی اعضای کمیسیون تبلیغات جبهة ملی بودند که بعداً دکتر حسین فاطمی و عباس خلیلی نیز به آن پیوستند. در کوران حوادث بعدی، از این میان فاطمی به مواضع شدید ضد دربار پهلوی سوق یافت و پس از کودتای 28 مرداد قربانی کینهتوزی دربار شد.
درست در چنین اوضاع و احوالی بود که مانور آمریکا برای حضور موثر در عرصة سیاسی ایران در سفر شاه به آمریکا بازتاب یافت. در زمانی که شاه در آمریکا به سر میبرد، محمدعلی یاسائی از کرمان نامهای به بقایی نوشت. از مضمون نامهاینگونه استنباط میشد که بقایی به تحولاتی در ساختار سیاسی دولت امیدوار بوده است. یاسائی هم آرزو میکرد بقایی در ردیف «مؤتمنالملکها و دکتر مصدقها» قرار گیرد:
«بهطوری که خودتان نوشتهاید و من خودم هم قبلاً از اخبار رادیو و مذاکرات شاه در آمریکا استنباط میکردم، چنین به نظر میرسد پس از مراجعت اعلیحضرت فشار دولت خیلی کاسته شود. یعنی اینقدر خوشبین و معتقدم که باید پس از تشریففرمایی اعلیحضرت به تهران سیاست دولت به طرفداری اقلیتها متمایل شود. امیدوارم که چنین باشد. همانطور که اگر یادتان باشد روزی که در اتاق میهمانخانه منزل بنده تشریف داشتید و عرض کردم دلم میخواهد شما در ردیف مؤتمنالملکها و دکتر مصدقها قرار بگیرید و الحمدالله بهطوریکه شنیدهام و خودتان مرقوم داشتهاید به آرزوی خود رسیدهام. امیدوارم در این قسمت هم همینطور باشد.»(1)
برخلاف امیدواری بقایی، پس از بازگشت شاه از این سفر اوضاع به روال سابق
1) 1. یاسائی به بقایی، 8/10/1328، مجموعه نامههای یاسائی، کارتن، 172 ـ N، ش 158.
ادامه یافت. تقلب آشکار در انتخابات سبب گردید که اکثریت نمایندگان مجلس شانزدهم را همان گروههای سابق قدرت تشکیلدهند. لیکن افتضاح انتخاباتی به اندازهای گسترده بود که انتخابات تهران و برخی شهرستانها باطل اعلام گردید و در اواخر 1328 بدون حضور نمایندگان تهران مجلس شانزدهم افتتاح شد. خبرنگار روزنامة نیویورک تایمز گزارشی از وضع ایران ارسال کرد. رادیو «صدای آمریکا» پس از افتتاح مجلس عین مقاله را به عنوان نظر دولت آمریکا در مورد ایران پخش کرد. مخبر نیویورک تایمز از «وجود یک جبهة نیرومند هزار فامیلی که از ملاکین و بازرگانان و خوانین مرتجع و نفعپرست تشکیل گردیده، [ و] هر نوع پیشرفتی را متوقف و راکد گذارده است»، سخن گفت. خبرنگار در ادامه از سلطة بیچون و چرای این هزار فامیل بر مقدّرات ایران به شدت انتقاد کرد، کسانی که «به کمک مشتی رعایا و نوکران خود داخل مجلس گردیدهاند» و باعث و بانی فساد در مملکت شدهاند. آمریکا که از تجربة چین به شدت آشفته بود، نگرانی خود را از سرنوشت ایران مخفی نمیکرد. کانونهای اطلاعاتی آمریکا هشدار میدادند اگر اوضاع به این روال ادامه یابد، خطر کمونیسم ایران را نیز تهدید خواهد کرد. آنها با تأکید بر نقش حزب توده و اتحاد شوروی معتقد بودند «تهران اینک از سرنوشت چین کومین تانگ(1)بیمناک است. این تشویش بیشتر به مسافرت شاه به آمریکا و اینکه نتوانسته است کمکی از آمریکا بگیرد ارتباط دارد.» استدلال وزارت خارجة آمریکا این بود که «ایران چین دیگری است که با همان روش فساد و ارتشا که رژیم کومینتانگ را تحتالشعاع قرار میدهد، اداره میشود.» گفته میشد این جمله سخنگوی دولت آمریکا خطاب به نمایندة کومینتانگ که آمریکا حاضر نیست پولهایش را به سوراخ موشها بریزد، با وضع تهران منطبق است.(2)اینک آمریکا چشم امید خود را به ارتش دوخته بود.
از سوی دیگر فشار به متحدان آمریکا مضاعف شد. بقایی و برخی از همفکرانش
1) 1. یعنی حزب ملی، حزبی که توسط دکتر سون یات سن تشکیل شد و نخستین انقلاب را علیه نظام سلطنتی چین به سال 1911 رهبری کرد. بعد از دکتر سون یات سن با اینکه نظام سیاسی چین جمهوری شد، لیکن فساد سابق ادامه یافت. در این زمان چیانگ کای چک رهبری چین را به دست داشت و او با حمایت امریکا در رأس حزب کومین تانگ کشور را اداره میکرد. حزب کومین تانگ با انقلاب کمونیستی به رهبری مائو تسه تونگ به سال 1948 از قدرت سرنگون شد.
2) 2. باختر امروز، ش 179، مورخه 13/12/1328.
به جرم مشارکت در قتل هژیر بازداشت شدند لیکن به زودی آزاد گردیدند. آمریکاییان این تحرکات را به خوبی زیر نظر داشتند. عوامل اطلاعاتی آمریکا نفوذ کمونیسم را در ایران مورد تأکید قرار میدادند و از اینکه باند سنّتی انگلیسی با اقدامات خود راه را برای اشاعة کمونیسم در ایران فراهم میکند، سخن میگفتند. اندکی بعد بقایی به جرم نگاشتن مقالهای علیه سرهنگ برخوردار، رئیس سررشته داری ارتش، که در آن به ارتشاء وی اشاره کرده بود بازداشت شد. مصدق پیش از این بعد از قتل هژیر به احمدآباد تبعید گردیده بود و اوضاع برای تسلط طرفداران تجدید نظر مختصر در قرارداد 1933 شرکت نفت انگلیس و ایران بهمنظور تصویب لایحه الحاقی گس ـ گلشائیان آماده گردید. تبعید مصدق در راستای بررسی پروندة ترور هژیر انجام گرفته بود. مصدق در احمدآباد از توقیف بقایی مطلع گردید و نامه زیر را برای جبهة ملی ایران ارسال کرد:
نامة آقایان محترم در باب توقیف جناب آقای دکتر بقایی شرف وصول ارزانی داشت. از این پیشامد غیرمترقبه جز اظهار تأسف چه میتوان کرد. البته مردم طهران روزنامة شاهد و مقالهای را که به عنوان اهانت به ارتش موجب توقیف آقای بقایی شده خوانده و قضاوتی را که میبایست بکنند کردهاند. بنده هم در آن مقاله چیزی که توهین به ارتش تلقی شود اصلاً و ابداً نیافتم.
تعجب فرموده بودید که چطور یک نفر استاد دانشگاه و نمایندة سابق مجلس را که در انتخابات اخیر طهران مورد توجه عامة مردم بوده، بدون علت توقیف کردهاند. از آقایان دوستان محترم تعجب میکنم. مگر بالاخره آقایان برای تبعید خود بنده به احمدآباد علت و موجب قانونی توانستهاند پیدا کنند؟ تا وقتی که اولیأ امور معتقد به قانون و دمکراسی نشوند اینگونه کارها باید از امور جاری محسوب شود. اگر حرف بنده مسموع بود میگفتم فوراً آقای دکتر بقایی را با عذرخواهی آزاد و روزنامه [شاهد] را هم از توقیف خارج کنند و باعث نشوند افکار عمومی بیش از پیش از امکان اجراء قانون و عدالت در این مملکت مأیوس و فاصلة ملت و دولت زیادتر شود.
از طرف دیگر باید عرض کنم آقایان از زندانی شدن دکتر بقایی و امثال ایشان نباید نگران باشند، زیرا اشخاصی که داعیة خدمت به مملکت دارند و خود را
سرباز راه آزادی میدانند باید طبعاً برای همهگونه فداکاری و از خود گذشتگی حاضر باشند. و آنچه به خاطر دارم همین آقای دکتر بقایی و رفقای ایشان هنگامیکه در پشت تریبون مجلس نطقهای آزادیخواهانة خود را به نفع مملکت و ملت ایراد میکردند، چنین روزهایی را پیشبینی مینمودند. البته آزادی و دمکراسی به آسانی به دست نمیآید.
ترک مال و ترک جان و ترک سر در ره محبوب اول منزل است.
حال فرض بفرمائید که برخلاف قضاوت عامه و برخلاف انصاف و عدالت دکتر بقایی را محکوم کنند و به این وسیله یکی از سربازان راه آزادی را از میدان مبارزه برکنار نمایند. این حکم و محکومیت چه وزنی در افکار عمومیخواهد داشت؟! محکومیتی که باید ملیّون و آزادیخواهان از آن نهراسند، محکومیت در محکمة افکار عمومی است و خوشبختانه تا کسی سالک راه آزادی و دمکراسی است و در خیر و صلاح جامعه قدم میزند افکار عمومی او را محکوم نخواهد کرد.
اگر انتخابات طهران انشاءالله آزاد بود تأثیر این توقیف را در آرا آقای دکتر بقایی و رفقای ایشان ملاحظه خواهید فرمود و اگر هم خدای نخواسته آرزوی ملیّون در آزادی انتخاب به عمل نیامد توقیف و حبس دکتر بقایی و امثال او سنگهای شالوده بنای مشروطیت ایران خواهد بود و آنها باید مفتخر باشند که در پی افکندن کاخ رفیع آزادی سهم خود را پرداختهاند. در خاتمه از آقایان دکتر شایگان، ابوالفضل لسانی، دکتر شاهکار و دکتر محمدعلی هوشیار که وکالت آقای دکتر بقایی را پذیرفتهاند صمیمانه تشکر میکنم.(1)
روز بعد دکتر مصدق در نامهای به جبهة ملی ایران خاطرنشان ساخت با وجود حکومت نظامی در تهران نمیتواند به آنجا بازگشت نماید. جبهة ملی درخواست کرده بود مصدق به تهران بازگردد، لیکن وی پاسخ داد:
حضرات آقایان محترم و همکاران عزیزم. از اینکه چند بار به بازگشت شهر دعوتم فرمودهاید و به واسطة وجود حکومت نظامی در طهران باز در احمدآباد ماندهام بسی متأسفم و حقیقت امر این است با وجود حکومت نظامی در حفظ حقوق ملت
1) 1. مصدق به جبهة ملی، احمدآباد، 19/10/1328، اسناد مصدق و کاشانی، کارتن 146 ـ N، ش 138 ـ 209.
و صیانت آزادیهای ملت هیچ نوع اقدامی نمیتوان به عمل آورد. چه حکومت نظامی تعطیل عملی مشروطیت است و با وجود آن حقوق و آزادیهایی که به موجب قانون اساسی برای ملت شناخته شده، چنانکه به تجربه دیدهام کان لم یکن میشود. در ممالکی که دولت علاقمند به قانون اساسی و اجرای اصول مشروطیت است بر فرض لزوم حکومت نظامی ادامه پیدا نمیکند. ولی در این مملکت کافی است که دولت بهانهای به دست آورد و به واسطة برقراری حکومت نظامی ماهها و سالها مشروطیت را تعطیل کند...(1)
در این مقطع تاریخی صفوف گوناگون و خطوط مختلف و بسیار پیچیده سیاسی درگیر در امر ملی شدن نفت مشهود نبود، همانطور که پیشتر هم گفتیم بین رهبران جبهه ملی از هر نظر تفاوتهای اساسی وجود داشت. بقایی همانطور که در مقاله شاهد او دیدیم اعتقادی به «موازنة منفی» نداشت، در آن روزگار جهان به دو بلوک شرق و غرب تقسیم میشد، بقائی در زمره افرادی بود که اعتقاد داشت حفظ منافع ایران در گرو اتحاد با بلوک غرب است؛ علت امر هم البته واهمه او از مسئله نفوذ کمونیسم بود که به مثابه شمشیر داموکلس از سوی اردوگاه سرمایهداری بر فراز سر سیاستمداران ایرانی نگه داشته میشد. بدیهی است که بقائی در این دیدگاه خود تنها نبود، در امریکا رئیس جمهور ترومن به بحثی به نام سیاست بی طرفی یا موازنه منفی همیشه به دیده تردید مینگریست، او بر این باور بود که دولتهای دنیا از دو حال خارج نیستند، یا با امریکا و سایر دول بزرگ جهان سرمایه داری هستند و یا در نقطهای مقابل آنها طی طریق مینمایند.
در این میان مصدق گرچه در ابتدای امر به نقش آمریکا در حل و فصل مسئله نفت ایران خوشبین بود، اما بعدها که متوجه شد سیاست موازنه منفی او تا چه اندازه محافل دمکرات و جمهوریخواه امریکا هر دو را برآشفته ساخته، تا حدی تلاش کرد در سیاست خارجی خود و نگاه به مسائل جهانی تجدیدنظر نماید. با همه این اوصاف بدیهی است که مصدق هرگز اعتقاد نداشت آمریکا باید جای انگلیس را در ایران اشغال کند، او هم مثل برخی پیشینیان خود و البته با تفاوتهای بارز و آشکار فراوان با کسانی
1) 1. مصدق به جبهة ملی، احمدآباد 20/10/1328، اسناد مصدق و کاشانی، ش 139 ـ 209.
حتی مثل قوامالسلطنه، به قدرت امریکا به منزله نیروئی تعادل بخش بین شوروی و انگلیس مینگریست و نه چیزی بالاتر از آن. علت این اشتباه تاریخی در آن بود که مصدق گمان نمیبرد امریکا در راستای حفظ منافع خود در ایران و تثبیت برتری اقتصادی و نظامی غرب در برابر اردوگاه شرق، منافع بلند مدت مردم ایران را قربانی نماید، زیرا اختلافات مقطعی اردوگاه غرب بر سر مسائلی از جمله ایران را خیلی جدی گرفته بود. بقایی، مصدق را تنها یک سکوی پرش به سوی قدرت میشناخت، مثل کاری که با قوام کرد. او تصور نمیکرد مصدق به علت کهولت سن تا پایان راه دوام آورد و لاجرم خود وی سکاندار عرصة سیاست ایران خواهد شد. این تفاوت دیدگاههای مصدق و بقایی از تفاوت وکلای مدافعی که برای بقایی در نظر گرفته شده بود شناخته میشود. در حالیکه برخی افراد خوشنام، که در نامة مصدق نام آنها آمده، وکالت بقایی را پذیرفته بودند، در اوایل بهمن ماه 1328 دکتر عیسی سپهبدی طی نامهای پیشنهاد کرد بقایی از بین چهار نفر زیر یکی را به عنوان وکیل مدافع انتخاب کند: «1ـ دکتر عبدالحسینخان علیآبادی استاد دانشکدة حقوق، 2ـ دکتر عالمی استاد دانشکدة حقوق، 3ـ تیمسار سرلشکر حسن ارفع (بازنشسته)، 4ـ سرکار همردیف سروان اسدالله سپهبدی (بازنشسته).
البته موضوع ارفع را باید در ذهن خود حلاجی کرد ولی این موضوع یعنی معرفی او و پدرم [سروان سپهبدی] چندین وضعیت دارد. اولاً چون وضعیت کوشون [کذا: قشون] متزلزل است(1)حضور ارفع در محکمه بزرگترین دندانی است که میتوان به او [ رزمآراء] نشان داد و گفتار و دفاع او دربارة وقایع سوم شهریور و بارزانی(2)و رویهمرفته در باب ارتش بزرگترین حجت و سند خواهد بود. حال میرویم سر خود ارفع: اگر قبول کرد که فبها و اگر قبول نکرد روش تو با او روشن خواهد شد.»(3)
سپهبدی در مورد پدرش خاطر نشان میکند که او شیخوخیت دارد و به دلیل اینکه دادرسان ارتش او را میشناسند، معرفی او به عنوان وکیل مدافع منافع زیاد دارد. اگر بقایی سروان سپهبدی را وکیل مدافع خود میکرد، در حقیقت دوست نزدیکش دکتر
عیسی سپهبدی از پشت پرده دفاع او را بر عهده میگرفت. لیکن شخص سپهبدی هم مایل بود که ارفع پای در میدان گذارد. پیوند بقایی و سپهبدی با ارفع مسئله سادهای نیست. این رابطه و اهمیت آن را بعدها بیشتر خواهیم شناخت. سرلشکر حسن ارفع، که در رقابت با رزمآراء چند بار از طرف شاه به سمت رئیس ستاد ارتش انتخاب شد، رهبر حزب آریا بود که برخی از اعضای آن از عوامل حزب سومکای(1)داوود منشیزاده بودند. البته رهبر اسمی حزب هادی سپهر بود. ارفع در منزل خود تعدادی از افسران نظامی را گرد میآورد که تعداد قابل ملاحظهای از آنها افسران ارشد ارتش بودند. یکی از اینان حبیبالله دیهیمی بود که در سمت رئیس رکن 2 ستاد ارتش به کار مشغول بود. مغز متفکر حزب آریا حسن اخوی (سرلشکر بعدی) بود و سرهنگ بهرام آریانا (منوچهری آن زمان و ارتشبد آریانای بعدی) هم در آن عضویت داشتند. این گروه متنفذ به ظاهر برای مقابله با خطر کمونیسم در ایران تشکیل شده بود و این مبارزه بزرگترین دغدغه آن گروه را تشکیل داد. ولی این پوششی بود که اهداف خود را به سود دربار پهلوی پیش میبردند. ارتشبد حسین فردوست در خاطراتش برای اخوی جایگاهی برجسته قایل است و او را از مهمترین عوامل حوادثی میداند که منجر به کودتای 28 مرداد 1332 شد. سرلشگر ارفع و اخوی به بقایی تعلق خاطر داشتند و حتی در واپسین روزهای رژیم پهلوی به امید نخستوزیر شدن او فعالیت کردند. بههر حال سپهبدی میخواست به عنوان دفاع از بقائی، رئیس وقت ستاد ارتش یعنی رزمآراء را آماج حمله قرار دهد. حکومت نظامی هم به دستور رزمآراء و به دنبال قتل هژیر در تهران اعلام شده بود.
بههر حال اندکی بعد، بقایی تبرئه شد و به دنبال رهایی از بازداشت نامهای خطاب به شاه که تازه از سفر امریکا بازگشته بود، در روزنامه شاهد منتشر کرد. در این نامه سرگشاده، بقایی اوضاع داخلی ایران را تشریح کرد، ضرورت تحول اساسی در دستگاه سیاسی را خاطرنشان نمود و موارد مختلف تخلف دولت را به شاه تذکر داد:
1) 1. داوود منشی زاده فرزند ابراهیم منشی زاده از رهبران کمیته مجازات دوره مشروطه بود. حزب او سومکا نام داشت که مخفف سوسیالیسم ملی کارگران ایران است. سوسیالیسم ملی برگردانی است از ناسیونال سوسیالیسم که ایدئولوژی هیتلر و یارانش بود و مخفف آن هم به زبان آلمان «نازی» است. بهعبارت بهتر منشی زاده وانمود میکرد حزبش حزبی است فاشیستی، لیکن این حزب در مدار شرکتهای فراملیتی فعالیت میکرد و از عوامل اصلی تشنج و آشوب در مقطع دهههای بیست و سی شمسی بود.
اکنون که اعلیحضرت شاه به سلامتی و میمنت از مسافرت طولانی مراجعت فرمودهاند، مقامات مختلفه گزارشهایی راجع به جریان اوضاع در مدت غیبت ایشان به عرض رسانیدهاند. ولی بطوریکه از سوابق امور به تجربه آموختهایم بسیاری از حقایق را مسلماً گزارش دهندگان در پردة اختفا مستور داشتهاند و یا اینکه برعکس جلوه دادهاند. از نظر نمایندگی مردم و وظیفة روزنامه نگاری، خود را موظف میدانیم که بعضی از جریانات را به عرض اعلیحضرت برسانیم:
اعلیحضرتا! در این کشور اشخاصی هستند که بعضی مقامات حساس را اشغال کردهاند و هر کار دلشان میخواهد میکنند. این اشخاص اینقدر جسور و بیشرم شدهاند که حتی برخلاف منویات ملوکانه و وعدههایی که از طرف اعلیحضرت راجع به آزادی انتخابات داده شده بود رسماً در انتخابات مداخله کردند(1). در بعضی شهرستانها اشخاص فرومایه و بد سابقهای را به نام کاندید دولتی از صندوق بیرون آوردند(2)و در بعضی شهرستانهای دیگر مقدمات همین خیانت را فراهم کردهاند.
در تهران مرتکب اعمالی شدند که امیدوارم تاکنون به استحضار خاطر مبارک رسیده باشد. پس از تمام تخلفات و تقلباتی که درانتخابات تهران به جای آوردند چون افتضاح کارشان بالا گرفت مجبور شدند انتخابات تهران را ابطال نمایند ولی هیچ تعقیبی از کسانیکه در انتخابات مرتکب تقلب و جعل شده بودند، نکردند.
بقایی در ادامه دستگیری نمایندگان اقلیت دوره پانزدهم را به جرم مشارکت در قتل هژیر خاطرنشان کرد و تبعید «بزرگترین مرد سیاسی وطنپرست ما یعنی دکتر مصدق» را به احمدآباد یادآوری نمود. او همچنین از دستگیری خود مطلبی به میان آورد و اعلام کرد که قصد از دستگیری وی این بوده است «که مردم را از دخالت در امور اجتماعی» بترساند:
زیرا این شیادان به خوبی پی بردهاند که اگر مردم به امور اجتماعی علاقمند شدند، اگر در کارها اظهارنظر و دخالت بکنند و مخصوصاً اگر همة مردم در رأی دادن
برای انتخابات شرکت کنند دیگر دست این دزدان اجتماعی خواه ناخواه از کارها کوتاه خواهد شد و دیگر نخواهند توانست در این کشور سواری کنند. دیگر نخواهند توانست که بیتالمال را چپاول کنند. آقازادهها و برادرزادهها و دامادهای خودشان را به عناوین مختلف به اروپا و آمریکا بفرستند. دیگر نخواهند توانست از شرکت نفت دستور بگیرند و قرارداد الحاقی برای ما درست کنند. دیگر نخواهند توانست از قاچاقچیهای خوزستان سهم بگیرند و موضوع آن را ماستمالی کنند.
بقایی نوشت هنگامیکه «اعلیحضرت همایونی در آمریکا تشریف داشتید و آزادی و عدالت اجتماعی را در آنجا ملاحظه میفرمودید ما هم در زندان به عقل و شعور کسانی که ما را دستگیر کرده بودند میخندیدیم... راستی اعلیحضرتا! آیا در آمریکا به متهمین فحش میدهند و آنها را در آگاهی کتک میزنند؟ آیا در آمریکا دستبند قپانی هنوز وجود دارد؟ آیا در آمریکا اشخاص را به جرم نوشتن مقاله محکوم به حبس میکنند؟»(1)تمام این جملات به رزمآراء اشاره داشت.
بقائی، سپهبدی و رزمآراء
در دورهای که بقایی این مقاله را نوشت، دولت ایالات متحده آمریکا توجه بیشتری به ایران معطوف میداشت. از اواخر سال 1328 تعداد کارکنان سفارت آمریکا در تهران افزایش یافت و تعداد افسرانی که در ایستگاه «سیا» مستقر در سفارت آمریکا کار میکردند آشکارا بیشتر شد. در این زمان دکتر هنری گریدی، سیاستمدار برجستهای که در دوره جنگ داخلی یونان سفیر آمریکا در آن کشور بود، به عنوان سفیر به تهران آمد. انتصاب گریدی زیرک و کارکشته به جای جان وایلی نشان از توجه روزافزون آمریکا به ایران داشت. سفیر سابق، جان وایلی، نسبت به رزمآراء رویهای دوستانه داشت و بر این باور بود که برای مقابله با خطر کمونیسم و کنترل اوضاع ایران باید قدرت در دست او متمرکز شود. بقایی امیدوار بود با حضور گریدی در ایران این سیاست تغییر کند. او در نامهای خطاب به گریدی و در خصومت با رزمآراء چنین نوشت:
آقای جان وایلی و همکارانشان که فریب تظاهرات ریاکارانه یک فرد نظامی را که
1) 1. دستنوشتة بقایی خطاب به شاه بیتا، مجموعه اسناد ملی شدن نفت، کارتن 48 ـ N، ش: 22/48 ـ 219.
هر روز در دامان یک سیاست خارجی است خورده بودند، با تمام قدرت خود به نفع دیکتاتور آیندة ایران در امور داخلی ما مداخله میکردند و بدون پروا برای روی کار آوردن این فرد نظامی که از نظر ضدیت با آزادی، بیاعتنایی به افکار عمومی، مخالفت با مصالح ملت و نادرستی خود را به خوبی به ملت ایران معرفی نموده و کوس رسوایی او بر سر بازار زده شده است فعالیت نموده از هیچ توصیه و تقویت خودداری نمینمودند.»(1)
بقائی ننوشت رزمآراء چه خیانتی به مردم ایران انجام داده است؟ او همسو با باند سرلشکر حسن ارفع، رزمآراء را به شدیدترین وجه ممکن آماج حمله قرار داد.
این مطالب ضمن اینکه خصومت بقائی را بههر دلیلی علیه رزمآراء نشان میدهد، حسن نظر مقدماتی وی را نسبت به سیاستهای منطقهای امریکا هم به نمایش میگذارد، با این توضیح که در آن مقطع تاریخی کمتر رجل سیاسی بود که در این حسن نظر با او اشتراک نداشته باشد. بقائی خود میگوید با این وصف او برای اینکه بهانهای به دست تودهایها ندهد، در روزنامة شاهد گاه نام آمریکا را در ردیف انگلیس و شوروی میآورد.
در آغاز سال 1329 اقلیت منسجمی از نمایندگان جبهة ملی ایران در مجلس حضور داشت. به دنبال انتخابات مجدد شهر تهران مصدق و بقایی به عنوان نمایندگان اول و دوم به مجلس راه پیدا کرده بودند. ساعد از پست نخستوزیری کنار گذاشته شده و رجبعلی منصور به جای او گمارده شده بود. هدف از روی کار آوردن منصور، تصویب لایحة الحاقی گس - گلشائیان بود. به زودی کمیسیون نفت به منظور بررسی پروندة نفت و اظهار نظر درباره آن و ارسال نتیجة مطالعات به مجلس تشکیل شد. اما منصور نیز نتوانست کاری از پیش ببرد.
بقایی از زمان استیضاح دولت ساعد اختلاف خود را با رزمآراء علنی کرده و در حقیقت به بهانة استیضاح لبه تیز حملات را متوجه رئیس ستاد ارتش نموده بود. در این زمان جرالد دوهر، مأمور عالیرتبه اطلاعاتی آمریکا که در پوشش وابستة عشایری سفارت آمریکا کار میکرد، با بقایی ملاقات نمود. روزی دکتر حسین فاطمی، که آن ایام
1) 1. بقایی به هنری گریدی، اوایل سال 1329، اسناد روابط با آمریکائیان، کارتن 110، ش: 75 ـ 128.
مدیریت باختر امروز را داشت و به آمریکاییها با نظر مساعد مینگریست، از بقایی بهطور خصوصی دعوت کرد یک روز بعد از ظهر به منزلش برود. در منزل فاطمی، بقایی، دوهر را با دو آمریکایی دیگر ملاقات کرد. هدف از این ملاقات زمینهچینی برای نخستوزیری رزمآراء بود. بقایی مدعی است که مدتها بعد از این هدف اطلاع پیدا کرد. آمریکاییها به خوبی میدانستند اگر بقایی با این امر موافقت کند خواهد توانست نظر موافق جبهة ملی را نیز به دست آورد. دوهر وجوه مثبت رزمآراء را برشمرد. بقایی بخشی از سخنان او را تأئید کرد لیکن معایب رزمآراء را نیز تذکر داد. از نظر او نخستوزیری رزمآراء زمینه را برای دیکتاتوری نظامی مهیا میکرد. بقایی آشکارا با نخستوزیری رزمآراء مخالفت کرد.
رزمآراء ساده لوحانه کوشید تا سپهبدی برادر همسر خود را واسطة بین خویش و بقایی قرار دهد تا شاید از این طریق نظر موافق بقایی جلب شود. رزمآراء نمیدانست سپهبدی خود عامل اصلی تحریک بقایی علیه اوست. روز شنبه 20 خرداد 1329، حوالی ظهر، از ستاد ارتش به سفارت فرانسه تلفن شد و سرهنگ غضنفری، منشی مخصوص رزمآراء، با سپهبدی صحبت کرد. گفته شد: «تیمسار رئیس ستاد تقاضا کردهاند سرکار [ سپهبدی] در ظرف امروز یا فردا چند دقیقه نزد ایشان تشریف بیاورید.» سپهبدی قول داد که «با کمال میل» عصر یکشنبه ساعت 6 بعدازظهر به ملاقات خواهد رفت. سپهبدی گزارش مشروح این ملاقات را چنین به اطلاع بقایی رسانیده است:
روز یکشنبه 21 خرداد ساعت 6 و پنج دقیقه تا به ستاد رسیدم سرهنگ غضنفری فوراً از اطاق خودش، که معمولاً محل انتظار اصحاب ملاقات میباشد، بیرون آمد و در همان راهرو با کمال احترام و صمیمیت مرا به اطاق انتظار رئیس ستاد هدایت کرد... سرهنگ میرافضلی که با من سابقة آشنایی داشت و یک سرگرد منتظر بودند. میرافضلی برای خداحافظی آمده بود برود فرنگ. به محض اینکه نشستم غضنفری حضور مرا اعلام کرد. تیمسار تمام قد در جای خود مثل ملاقاتهای سابق برخاست و با تبسم از من پذیرایی کرد. شاید یک ذره اضطراب هم در قیافة او هویدا بود. من هم خیلی کم مضطرب بودم. فشار دست متوسط و ملایم بود. (در جلسات قبل اتفاق افتاده بود که با فشار محکم دست وی مواجه شوم.) مثل معمول
روی صندلی دست چپ نشستیم. با تبسم احوالپرسی [ کرد.] احوال خانم و بچهها را پرسید.(1)از طرف من اظهار تعارفات به عمل آمد. هر دو خونسرد بودیم و هیچگونه اضطراب و التهابی نداشتیم.
بلافاصله عنوان کرد، اینکه مزاحم سرکار شدم برای این بود که کلنل شاونن(2)دو سه روز پیش اینجا بود و اظهار کرد که اخیراً با آقای دکتر سپهبدی مواجه شدم خیلی صحبت از دیکتاتوری تیمسار میکرد. میدانید کلنل شاونن بامن دوست است! این بود که دلم خواست ـ چون شما را دوست دارم و به شما ارادت دارم ـ قدری با شما صحبت کنم (با حال تبسم و خنده). من گفتم بلی، گاهگاهی کلنل شاونن از اطاق من عبور میکند و از اوضاع میپرسد، با هم صحبت میکنیم. در جریان قتل دهقان(3)یک دفعه صحبت کردیم او گفت چه دلیل دارد که در افکار عمومی همه چیز را به تیمسار نسبت میدهند و در خیال او فکر دیکتاتوری را قوت میدهند. من هم اظهارنظرهایی کردم ولی دربارة دیکتاتوری تیمسار اظهار بخصوصی نکردم. گفت بلی مطلب همین است. دوستان شما هم کاملاً دربارة من اشتباه میکنند و من همین را میخواهم تصریح کنم.
من گفتم البته مراتب ارادت من به تیمسار همان است که بود و از لحاظ شخص به شخص همان عوالم قدیم سمپاتی باقی است. ولی میدانید که من از لحاظ کار سیاسی یک نسبت نزدیکی با آقای دکتر بقایی پیدا کردم و چون به ایشان عرض کرده بودم که تیمسار اظهار علاقه به دیدار من فرمودهاند به من گفتهاند که مطلب را حضورتان تصریح کنم:
اول اینکه جلسة ملاقات روی زمینة سمپاتی صورت گرفت و خاتمه یافت. من با کسی که آنتیپاتی داشته باشم هیچوقت راضی به ملاقات او نمیشوم. مخصوصاً
1) 1. همسر اول سپهبدی خواهر دکتر شمس الدین امیرعلائی و همسر دوم وی که سالها بعد از کودتای 28 مرداد با او ازدواج کرد و اساساً دانشجویش بود، خواهر برادران بزرگمهر بود. همسر دوم وی چند سالی بعد به بیماری سرطان درگذشت.
2) 2. ظاهراً وابسته نظامی سفارت فرانسه در تهران.
3) 3. احمد دهقان مدیر تهران مصور که به طرز مشکوکی به قتل رسید و حسن جعفری را عامل قتل او اعلام کردند. در مورد حوادث مرتبط با این قتل نک: ابوالقاسم تفضلی: بیگناهی که به دار آویخته شد، (تهران: دفتر ادبیات داستانی حوزه هنری، 1374).
اگر با او در مبارزة سیاسی و اصولی باشم (تذکر راجع به دکتر اقبال). به همین دلیل سمپاتی با تیمسار ملاقات حاصل شد ولی با خودمان عهد و پیمان کرده بودیم که این ملاقات را افشاء نکنیم. من (یعنی دکتر بقایی) گله شدید از تیمسار دارم که این موضوع را افشاء فرمودهاند زیرا دیهیمی(1)دو سه مرتبه این موضوع را به روی ما آورده و ما کتمان کردهایم.
نکته دوم اینکه من (یعنی دکتر بقایی) به تیمسار به عنوان شخص به شخص هیچگونه آنتیپاتی ندارم و حتی عقیده دارم برای کار نظامی و ادارة ارتش ایران، همانطور که معروف است، هیچ افسر ارشدی نمیتواند با تیمسار رقابت کند. ولی در زمینة اصولی میدانید که من اعلام کردهام «برای آزادی قیام کردهایم» و روی همان زمینه صحبتهای استیضاح من با تیمسار مبارزة اصولی دارم. من فطرتاً از حکومت دیکتاتوری نظامی و ضدآزادی بدم میآید و با آن میجنگم و این رویه که تا به حال ملاحظه کردهاید با شدت ادامه خواهد یافت و پروندة آن با پروندة سمپاتی شخصی جداست. تا روزی که تیمسار میخواهید از حدود وظایف نظامی تجاوز کنید و نخستوزیر شوید و حکومت را به دست بگیرید من این را مخالف آزادی میدانم. زیرا اگر تیمسار آمدند ناگزیر برای برقراری نظم و اوضاع کارهای تند و خلاف آزادی خواهد کرد که جنبة دیکتاتوری خواهد داشت.
در ضمنی که مطلب اول یعنی افشای ملاقات را طرح میکردم تیمسار قدری تغییر حالت در قیافه داد و بعد از تقریرات کامل من شروع به صحبت کرد و گفت: نه، من به شما راست میگویم، ملاقات را افشاء نکردهام. دیهیمی ممکن است بو برده باشد و به شما یک دستی زده است. من که عادت دارم همه چیز را به اعلیحضرت میگویم این موضوع را حتی به ایشان عرض نکردم. دلیل نداشت جای دیگر بگویم. نخیر مطمئن باشید من (2)Coungre را نشکستهام و دلیل ندارد به شما دروغ بگویم.
و اما دربارة قسمت دوم. حالا که خودتان صحبت کردید من عرض میکنم همین
جا اشتباه است. اگر منظور شما خدمت به مملکت است من هم همین هدف را دارم. البته ملاحظه میفرمائید که وضع فعلی به هیچ وجه قابل دوام نیست و رو به انقلاب میرویم و انقلاب حتماً به نفع روسها است. من هم تلاش میکنم. البته من چندان مهم نیستم ولی میدانید که اسمی در اسمها دارم و شاید اول هدف انقلاب شوم. بنابراین من اگر میخواهم حکومت کنم برای اصلاح است. من برنامه دارم و میگویم باید تحول بشود؛ سه تحول: تحول اداری، اتونومی(1)در شهرستانها به دست مردم، تحول اقتصادی، تحول سیاسی. شما و دوستانتان در اشتباهید. موضوع دیکتاتورشیپ نیست، موضوع لیدرشیپ است. یک کسی میخواهد جلوی بینظمی را بگیرد و بیاعتدالی را حذف کند. بله، من هم در همان مملکتی که شما درس خواندهاید [فرانسه] درس خواندهام. صحبت روی منطق و استدلال است. ما با هم بیشتر میتوانیم تفاهم داشته باشیم و شما نمیتوانید با احمدی گفت و شنود کنید. مبارزه شما با مبارزه آتش(2)فرق دارد. آتش برای احمدی و نیکپورها(3)و به پول آنها میجنگد و شما بدون اینکه خودتان تشخیص دهید به نفع آنها میجنگید چون شما آنها را میدانم نمیبینید. آنها یعنی 150 نفر از آمدن من میترسند زیرا بیاعتدالی آنها و بیکفایتی دولتها که از آنها طرفداری میکنند از من میترسند و میدانند که من به کار آنها خاتمه خواهم داد.
انگلیسها و آمریکاییها که به من اقبال کردند برنامه مرا پسندیدهاند و مرام مرا میدانند. آنها دیگر دیکتاتورشیپ نمیپسندند. رل من این است که هدایت کنم (لیدر شیپ). آنها یک کسی را میخواهند [که] نظم و انتظام بدهد. شما بگوئید که میخواهد این کار را بکند؟ دکتر مصدق بکند؟ یا دیگری؟ اگر کسی را معرفی میکنید که بتواند، من هم به دنبال او خواهم آمد. من طرفدار نظم هستم، مخالف آزادی نیستم. مجلس باید بماند. اقلیت محترم است.
در هر صورت این خواهد شد. من باید بیایم و من با جوانهای تحصیلکرده کار
1) 1. اتونومی به معنی خودمختاری است ولی منظور رزم آراء اداره امور شهرهای ایران به دست اهالی همان شهر است، بهعبارت بهتر او تشکیل نوعی انجمن ایالتی و ولایتی را مورد بحث قرار میداد.
2) 2. روزنامه آتش به مدیریت مهدی میراشرافی که به شدت علیه رزم آراء فعالیت میکرد و شخص میراشرافی از یاران نزدیک بقائی بود.
3) 3. نیکپور نائینی مدیر روزنامه خبر.
خواهم کرد. با احمدیها و نیکپورها خواهم جنگید. آن وقت آقایان باید بیائید از من معذرت بخواهید. چون من نظر و فکر شما را انجام خواهم داد و هنگامیکه احتمال دادم و پیش رفتم دیگر خود به خود دکتر مصدق، دکتر بقایی وجود نخواهد داشت.
نخیر! من نمیخواهم شاه بشوم، دیکتاتور بشوم. ملاحظه کردید و میکنید که مبارزة آتش و مبارزة شما و ادعای شما در شاه هیچ تأثیری نکرد و خودش موافق است باید از انقلاب جلوگیری کرد و باید این وضع اصلاح شود. من با استدلال و منطق صحبت میکنم و شما میتوانید مرا بفهمید. همه بیائید بنشینید صحبت کنیم. اگر کسی را معرفی کردید من هم دنبال او میآیم.
ساعت هفت و ربع کم غضنفری آمد گفت دکتر [عبدالحسین]راجی میگویند به من ساعت شش و نیم وقت دادید. تیمسار گفت به او بگوئید الان که ملاقات من با دکتر تمام شد ایشان تشریف بیاورند.
در آخر دوباره گفت خدمت آقای دکتر بقایی سلام برسانید بگوئید من ملاقات با شما را افشاء نکردم (دوباره هم تکرار) من عادت دارم همه چیز را به اعلیحضرت میگویم و این موضوع را به ایشان هم نگفتم. دلیل ندارد به جای دیگر گفته باشم. و از سرکار [سپهبدی] خیلی متشکرم که به دیدن من تشریف آوردید. خدمت خانم سلام مرا برسانید. تمامقد بلند شد. من هم تشکر کردم و گفتم با دکتر بقایی راجع به این موضوعات مصاحبة مفصلی خواهم کرد. (وعده جواب ندادم و یا ملاقات دیگری ندادم) با تبسم این دفعه دست مرا محکم فشرد و من بیرون آمدم.
سپهبدی بقیه سخنان رزمآراء به این شکل شرح میدهد:
«شما چرا از نظامی میترسید؟ اتفاق افتاده است که وزیر خارجه آمریکا نظامی بوده و وزیر دفاع ملی بوده. مگر نظامی نمیتواند کار دیگر بکند؟ بفرمائید من لباس سیویل هم میپوشم. از زیر کتابچه یک عکس قشنگ با لباس سیویل مشکی، پیراهن آهاری و پاپیون سیاه با نشاط و خنده بیرون آورد به دست من داد (مثل بچهای که از یک اسباببازی ذوق بکند). در ضمن من گفتم من تیمسار را با لباس سیویل دیدهام وقتی بر کنار بودید. [گفت:] بلی من لباس سیویل هم میپوشم. (میشود حدس زد که با این لباس شب ضیافت یکی از سفارتخانهها که به موفقیت او شامپانی خوردهاند حضور
داشته است و لباس نخستوزیری او خواهد بود.)
تبصره: هیچ راجع به روزنامه [شاهد]، به مفاد مقالات [آن روزنامه]، به قتل دهقان و بحث تحلیلی که امضاء کرده بودم اشارهای نشد. به هیچ وجه.»(1)شاید باز هم لازم به توضیح باشد که خواهر دکتر عیسی سپهبدی همسر رزمآراء بود، یعنی وی برادر همسر رزمآراء به شمار میآمد.
در این مقطع از تاریخ ایران رزمآراء با شعار مبارزه علیه هزار فامیل و فساد اقتصادی با حمایت آشکار جناحی در سفارت امریکا برای تصدی منصب نخستوزیری در تکاپو بود، شخص شاه بیش از همه از این تکاپوها میهراسید. شاه از رزمآراء که در زمان نخستوزیری قوام و مسئله آذربایجان ریاست ستاد ارتش را بر عهده داشت، میهراسید؛ اساساً شاه از هر مرد قدرتمندی که میتوانست کشور را اداره کند هراس داشت و به همین دلیل برای اینکه چنین شخصی موفق نشود در راه او سنگ میانداخت هر چند اغلب اوقات این سنگ اندازی به زیان شخص او تمام میشد. روز پنجم تیرماه 1329، در حالیکه حدود دو هفته از مذاکرات رزمآراء با بقایی از طریق سپهبدی میگذشت، دولت منصور به شکل غیرمنتظره و بیسابقهای استعفا داد. چند ساعت بعد رزمآراء کابینة خود را معرفی کرد و طی سخنانی تلویحاً گفت که به نظارت خود بر ارتش همچنان ادامه خواهد داد. نخستوزیری رزمآراء درست همزمان بود با حمله کره شمالی به کره جنوبی و آغاز جنگ کره که تا حدود سه سال بعد ادامه داشت. تصور بر این بود که یک نظامی اگر در ایران قدرت را به دست گیرد، میتواند نظم و آرامش را برقرار سازد و مانع از تکرار تجربه کره شود. آلیبون راس، خبرنگار نیویورک تایمز، گزارش داد اگر در کره جلو روسها گرفته شود و در برابر شوروی بخواهد از حزب توده برای وارد کردن ضربة متقابل در ایران استفاده کند، رزمآراء تنها کسی است که میتواند جلو آنها را سد کند: «در این نکته شکی نیست که اگر اوضاع ایجاب کند رزمآراء لایق آن است که برای جلوگیری از متلاشی شدن و تجزیة حکومت ایران حکومت دیکتاتوری برقرار کند.»(2)
دکتر هنری گریدی، که از 15 خرداد 1329 به جای جان وایلی منصوب شد،
برخلاف تصور یا آرزوی بقایی، دولت رزمآراء را مورد حمایت قرار داد. او در مصاحبهای مطبوعاتی در یونان اعلام کرد آمریکا در صورتی به ایران کمک نظامیخواهد داد که دولتی مورد تأئید آن کشور در ایران استقرار پیدا کند. گریدی در یونان صاحب اختیاراتی مشابه اختیارات ژنرال مکآرتور در ژاپن بود و تعیین سیاست دولت یونان حتی عزل و نصب نخستوزیر و وزرا توسط او انجام میگرفت. باختر امروز گزارش داد گریدی قبل از اینکه استوارنامة خود را تقدیم شاه کند سخنان تندی علیه وی گفته و خاطرنشان ساخته بود که شاه نباید در سیاست داخلی کشور دخالت کند.(1)این نکته پرده از مخالفتهای بقائی و دیگر یاران او علیه رزمآراء بر می دارد. در همین جا باید افزود که مخالفت با رزمآراء منحصر به بقائی نبود، در آن زمان هر گروه و جناحی از موضع خاص خود رزمآراء را آماج حمله قرار میداد: عدهای از این مخالفین در دربار به سر میبردند، اینان از بیم آنکه مبادا رزمآراء با حمایت امریکا قدرت مطلقه شاه را محدود سازد با او مقابله میکردند، در این مقابله خواهر دو قلوی شاه یعنی اشرف پهلوی البته نقش درجه اول را داشت. گروه دوم مخالفین کسانی مثل همین بقائی بودند که از موضع حمایت از قدرت شاه علیه رزمآراء وارد گود شدند. گروه سوم کسانی بودند که تصور میکردند نخستوزیری رزمآراء عاملی خواهد بود برای جلوگیری از حل و فصل نهائی مسئله نفت، دکتر مصدق در بین این دسته از مخالفین قرار داشت. گروه چهارمی هم در این بین وجود داشت که عبارت بود از نیروهای جمعیت فدائیان اسلام به رهبری سید مجتبی میرلوحی مشهور به نواب صفوی. غیر از اینان باید از مجمع مسلمانان مجاهد نام برد که به واقع انشعابی بود از جمعیت فدائیان اسلام، رهبری اینان به دست شمس قنات آبادی بود که از او با عنوان آقا شمس یاد میشد. این گروه اخیر البته با دربار از سوئی و گروه دکتر بقائی از طرف دیگر ارتباط سازمان یافته داشتند.
شعار اصلی رزمآراء مبارزه با فساد و ارتشاء بود، این شعار از سوی حزب حاکم امریکا یعنی حزب دمکرات حمایت میشد. بدیهی است که در رأس مفسدان اقتصادی گروهی قرار داشتند که به هزار فامیل ارتباط داشتند و پیوند آنها همه به نوعی به دربار
1) 1. باختر امروز، ش 320، مورخه 6/6/1329.
منتهی میشد. مبارزه با فساد اقتصادی شرط امریکا برای اعطای کمکهای فنی به ایران بود. گفته میشد باندهای هزار فامیل به مثابه چاهی هستند که تمام امکانات کشور را میبلعند، پس باید دست اینان را کوتاه کرد تا بودجهها و کمکها در جای خود هزینه شوند. رزمآراء به محض اینکه قدرت را به دست گرفت، هیئتی را مأمور کرد تا کارمندان دولت را طبقهبندی نمایند، افراد فاسد و ناشایستی که میبایست از خدمات دولتی اخراج شوند مشمول «بند ج» قرار میگرفتند. از طرف دیگر ویلیام داگلاس قاضی عالیرتبه آمریکایی، که با بقایی نیز ملاقات کرده بود، در ملاقاتی با شاه ضرورت اصلاحات ارضی را مورد تأکید قرار داد. گفته میشود که داگلاس برای شناسایی مناطق عشایری ایران به منظور آمادگی برای شرکت در یک جنگ احتمالی علیه شوروی وارد ایران شده بود.(1)تردیدی نیست که تشکیل دولت رزمآراء محصول توافق هیئتهای حاکمه آمریکا و انگلیس بود و تردیدی نیست که اگر رزمآراء لایحة الحاقی را میپذیرفت سلطة بلامنازع شرکت نفت انگلیس و ایران همچنان حفظ میشد. رزمآراء به سرعت دریافت که امکان اجرای قرارداد الحاقی گس- گلشائیان در آن برهه تاریخی غیر ممکن است، او بر این باور بود که البته اداره تأسیسات عظیم نفت به دست نیروهای داخلی هم امری است محال؛ زیرا کارشناسان ذی ربط وجود نداشتند. درست در این شرایط بود که طرح تنصیف عواید نفتی به شکل پنجاه پنجاه که از سوی شرکتهای امریکائی در ونزوئلا و عربستان سعودی در حال انجام بود، مورد قبول ضمنی انگلیسیها هم واقع شد. مذاکرات رزمآراء با انگلیسیها در حال نتیجه دادن بود، اما نکته این است که طرف انگلیسی همچنان اصرار داشت قرارداد الحاقی در صدر اولویتهای دولت قرار گیرد، دولت امریکا در وحشت از بحث ملی شدن نفت که کلیه قراردادهای شرکتهای امریکائی را هم زیر سؤال میبرد، تلاش نمود تا طرح پنجاه پنجاه را پیش برد. اما موضوع این است که رزمآراء به دلیل فضای سنگین ناشی از شعار ملی شدن نفت، نخواست یا نتوانست به موقع این موافقت را به اطلاع نمایندگان مجلس برساند.
در چنین فضایی مبارزه فراکسیون اقلیت مجلس با رزمآراء آغاز شد و به استیضاح دولت او کشید. در 4 آذر 1329 نمایندگان جبهة ملی ایران پیشنهاد زیر را برای تصویب
1) 1. باختر امروز، ش 335، مورخه 23/6/1329.
به کمیسیون نفت مجلس فرستادند: «به نام سعادت ملت ایران و به منظور کمک به تأمین صلح جهانی امضاء کنندگان ذیل پیشنهاد مینمائیم که صنعت نفت ایران در تمام نقاط کشور بدون استثنا ملی اعلام شود. یعنی تمام عملیات اکتشاف، استخراج، و بهرهبرداری در دست دولت قرار گیرد. حائریزاده، اللهیار صالح، دکتر شایگان، دکتر محمدمصدق، حسین مکی.»(1)بهطوری که میبینیم در این اسامی نام بقائی دیده نمیشود. این دومین باری بود که بحث ملی شدن نفت ایران مطرح میشد: بار نخست توسط غلامحسین رحیمیان نماینده قوچان در مجلس چهاردهم این بحث به میان آمد اما در آن زمان به دلایل عدیده چندان جدی گرفته نشد و بار دوم در همین مجلس شانزدهم که به جد تعقیب گردید.
به دنبال این نامه، کمیسیون نفت مجلس به ریاست مصدق قرارداد الحاقی گس ـ گلشائیان را برای استیفای حقوق ملت ایران کافی ندانست و مخالفت خود را با آن اعلام کرد.(2)به زودی نامهای با امضای مکی، بقایی، اللهیار صالح و عبدالقدیر آزاد به کمیسیون نفت فرستاده شد که در آن آمده بود:
امضاءکنندگان ذیل پیشنهاد مینمائیم گزارش کمیسیون نفت به شرح ذیل اصلاح گردد: مجلس شورای ملی قرارداد الحاقی گلشائیانـ گس را کافی برای استیفای حقوق ایران نمیداند و با اعلام مخالفت با آن تنها راه استیفای حقوق ایران را در ملی شدن صنایع نفت تشخیص میدهد. بنابراین تصویب مینماید که کلیة عملیات استخراجی و اکتشاف و بهرهبرداری و ادارة نفت در سراسر کشور منحصراً در دست دولت قرار گیرد.(3)
به منظور جلوگیری از تصویب لایحة ملی شدن صنعت نفت، غلامحسین فروهر، وزیر دارایی کابینة رزمآراء، تلاشهایی انجام داد و شخص رزمآراء خطاب به طرفداران ملی شدن نفت گفت که آنها حتی نمیتوانند یک کارگاه آفتابه سازی(4)را اداره نمایند، پس چگونه میتوانند نفت را استخراج و ملی کنند. این بار هم رزمآراء با شرکت نفت
محرمانه وارد گفتگو شد. وقتی فشار افکار عمومی برای ملی شدن اوج گرفت و هنگامی که امریکائیها از این شعار وحشت زده شدند، اهرمهای فشار مضاعفی علیه شرکت نفت انگلیس و ایران به کار گرفته شد که امریکائیها در آن نقش اساسی داشتند. سرانجام انگلیسیها حاضر شدند مثل شرکت آرامکوی آمریکا که نفت عربستان را به شکل 50-50 استحصال میکرد با ایران وارد گفتگو شوند و حتی پنج میلیون پوند به ایران وام دهند تا از عواید آتی نفت پرداخت گردد. اما رزمآراء همانطور که گفتیم این پیشنهاد را به موقع به مجلس اطلاع نداد. سرفرانسیس شپرد، سفیر انگلیس در ایران، از اینکه رزمآراء پیشنهاد شرکت نفت را مبنی بر علنی کردن قرار جدید به اطلاع مردم نرسانیده، برآشفته شده بود.(1)دکتر گریدی پیشنهاد کرد حاضر است در مورد عواید نصف نصف شرکت نفت بین انگلیس و ایران وساطت کند، اما شرکت نفت انگلیس خود پیشدستی کرد و پیشنهاد مزبور را به رزمآراء داد. روز چهاردهم اسفند رزمآراء برای اینکه نمایندگان مجلس را قانع سازد که با طرح او موافقت نمایند به مجلس رفت. او توضیح داد هدف اصلی اش به واقع همان چیزی است که طرفداران ملی شدن نفت میخواهند، اما مسئله این است که از نظر کارشناسی و مالی اجرای طرح ملی شدن نفت غیر ممکن است. از نظر کارشناسی ایران نیروی متخصص چندانی برای اداره تأسیسات عظیم نفت ندارد و از نظر مالی هم چیزی در بساط نیست و دولت عملاً ورشکسته است. او تقاضا کرد طرح تنصیف عواید نفتی به مدت مثلاً ده سال اجرا گردد و از این طریق هم به عواید کشور افزوده شود و هم اینکه در این فاصله نیروهای کارشناس تربیت شوند تا بتوانند طرح ملی شدن نفت را اجرا سازند. مجلس البته با این طرح مخالفت کرد، خبر این مذاکرات به سرعت به سر فرانسیس شپرد سفیر کبیر انگلیس در تهران رسید، او از این اظهارات رزمآراء به شدت بر آشفته شد. بههر حال قبل از اینکه این پیشنهاد یعنی تنصیف عواید نفتی بین ایران و شرکت نفت انگلیس و ایران صورت عمل به خود گیرد، رزمآراء در روز 16 اسفند 1329 در مسجدشاه به ضرب گلولة خلیل طهماسبی، عضو جمعیت فدائیان اسلام، به قتل رسید. این قتل همه را خلع سلاح کرد و وحشتی بی سابقه در صفوف آن دسته از نمایندگان مجلس که
1) 1. مصطفی فاتح، پنجاه سال نفت ایران، (تهران: چهر، 1335)، صص 407-406.
مخالف ملی شدن نفت بودند به وجود آورد. جبهه ملی به نوعی از این قتل استقبال نمود و خلاصه اینکه فردای قتل رزمآراء کمیسیون مخصوص نفت به اتفاق آرا ملی شدن نفت را در ایران تصویب و به مجلس شورای ملی تقدیم کرد. مجلس این پیشنهاد را در 24 اسفند 1329 تصویب و در 29 همان ماه مجلس سنا نیز آن مصوبه را تصویب نمود. در تصویب این لایحه البته قتل رزمآراء نقش اساسی داشت که جرأت نمایندگان را از مخالفت با اصل ملی شدن زایل نمود. پیش از این بقایی در میتینگی که به مناسبت رأی کمیسیون نفت و در دفاع از آن تشکیل شده بود، سخنرانی کرد و از جمله گفت: «من از دستجاتی که با ما در این میتینگ باعظمت شرکت کردهاند تشکر میکنم، مخصوصاً از آقای [محمدرضا] جلالی نائینی(1)، مدیر روزنامه کشور، که همیشه محل خود را در اختیار ما گذاشته است.»(2)
از آن طرف با قتل رزمآراء بهای سهام شرکت نفت انگلیس و ایران تنزل کرد. سهام شرکت نفت یک چهارم از قیمت عادی پائینتر آمد و چون دولت بریتانیا بخش اعظم این سهام را در تملک داشت، میلیونها پوند متضرر شد.(3)
در سالهای منتهی به جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران، بقائی همیشه تأکید میکرد بدبختیهای ایران از نفت ریشه میگیرد و از مسلمانان و اقلیتهای دینی دعوت میکرد در این راه تلاش نمایند و مانع استمرار این وضع شوند.(4)اسناد نشان دهندة این واقعیت هستند که بقائی از طرق مختلف فعالیتهای داخلی شرکت نفت را کنترل میکرد و منابع وی اطلاعات لازم را برایش فراهم میکردند.(5)این تلاشها در سراسر دورة ملی شدن نفت موجود بود؛ باید اذعان کرد که بقائی اطلاعاتی درجه اول از تحرکات شرکت نفت در این دوره در اختیار داشت.
این اطلاعات منحصر به شرکت نفت نبود بلکه دوستان وی در شرکتهائی مثل راه
1) 1. جلالی نائینی خواهرزاده سیدحسین فاطمی بود.
2) 2. اسناد نفت، سخنرانی 18/12/1329، مجموعه اسناد بقایی، کارتن 16، ش: 14 ـ 3.
3) 3. باختر امروز، ش 476، مورخه 21/12/1329.
4) 4. یهودا به بقائی ، مورخة 26/9/1329، ش68/758.
5) 5. مثلاً فردی به نام عبدالله اصلانی در این شرکت اخبار لازم را از تحرکات شرکت انگلیسی در اختیار بقائی قرار میداد: نگا ک: عبدالله اصلانی به بقائی، مورخة 26/10/1329، ش29/758.
آهن و نظایر آن نیز در این زمینه اطلاعاتی در اختیار وی مینهادند.(1)درست همزمان با این تحولات حملات شدیداللحنی علیه شوروی انجام میشد، به تقلید از سناتور مک کارتی کشورهای بلوک شرق به عنوان کشورهائی که در پشت دروازههای آهنین قرار دارند نام برده میشدند، بقائی همیشه هشدار میداد که خطر سرخ ایران را تهدید میکند و کشور در آستانة غلتیدن به این ورطه یعنی کمونیسم است. بقائی در زمرة شخصیتهای منحصربه فردی بود که بر این مقوله همیشه تأکید میکرد و همیشه در این مورد هشدار میداد، مقولهای که در چارچوب بررسی روابط شرق و غرب در دوره جنگ سرد قابل فهم است. از این به بعد بقایی گامهای دیگری را برای ارضای تمایلات سیاسی خود برداشت، او دیگر وارد هیچ ائتلافی نشد و اینک آنقدر با فراز و نشیب سیاست در ایران آشنا شده بود که در پناه رجال زمان خود سنگر نگیرد و رأسا دست به اقدام زند.
بقائی و پرونده قتل احمد دهقان
قتل احمد دهقان مدیر مجله هفتگی تهران مصور یکی از جنجالی ترین پروندههای جنائی محاکم قضائی ایران در تاریخ معاصر کشور است. دهقان مردی بود بلند بالا و خوش برخورد. او اصلاً اصفهانی بود و به سال 1287 یا 1290 به دنیا آمد. دورههای کودکی و نوجوانی را در زادگاه خود گذرانید و سپس به تهران آمد. به سال 1309 در «آموزشگاه آرتیستی سینما» نام نویسی کرد، این آموزشگاه به مدیریت آوانس اوگانیانس تأسیس شده بود. در این آموزشگاه هنرپیشگی، فیلمبرداری، موسیقی، ادبیات و ژیمناستیک تدریس میشد. دهقان در زمره دوازده نفری بود که در دوره اول آموزش این مؤسسه فارغالتحصیل شد و برای نخستین بار در فیلم کمدی آبی رابی ایفای نقش کرد. او در کار خود موفق بود و به همین دلیل به زودی در زمره اعضای هیئت مدیره
1) 1. به طور مثال فردی به نام اکبر آذرین در این زمینه بسیار فعال بود و اخباری را در زمینةهای گوناگون در اختیار بقائی میگذاشت . در این دوره که مقارن با ایام نخستوزیری رزم آراء بود چهل لوکوموتیو از انگلستان برای راه آهن سراسری ایران خریداری شد ، مهندس شریفامامی در این زمان معاون وزیر راه بود و در این زمینه دست به افشاگری زد، بقائی که به دنبال بهانههای لازم برای منکوب ساختن رزم آراء بود به نحو کاملاً مقتضی از این فرصت نیز استفاده کرد و افشاگریهای شریف امامی را بهانهای برای حمله علیه رزم آراء نمود. جالب اینکه بقائی بعدها موضوع لوکوموتیوها را سوژهای ساخت برای حمله علیه خود شریف امامی.
آموزشگاه درآمد. به سال 1313 در فیلمی به نام بوالهوس ایفای نقش کرد، بعدها تآتر دائمی تهران را در ساختمان قدیمیگراند هتل در خیابان لاله زار دایر نمود و نشریه اش را به نام تهران مصور در همانجا مدیریت میکرد. تآتری که او تأسیس کرده بود، بعد از قتل وی به تآتر دهقان تغییر نام داده شد.(1)دهقان نماینده خلخال در مجلس شورای ملی دورههای پانزدهم و شانزدهم و یکی از مدافعین پر و پا قرص دربار و دیکتاتوری محمدرضا پهلوی و یکی از دشمنان پابرجای حزب توده و شوروی بود، به همین دلیل قتل او موضوع شایعات و تجزیه و تحلیلهای فراوانی گردید که راه را تا امروز بر تبیینی دقیق از شرح آنچه اتفاق افتاده مسدود کرده است. احمد دهقان در ساعت هفت و نیم بعد از ظهر روز ششم خرداد ماه سال 1329 در دوره دولت رجبعلی منصور به قتل رسید، در آن زمان رزمآراء ریاست ستاد ارتش را به عهده داشت. اینکه چرا وی کشته شد موضوع بحث ما نیست، بحث در این است که در باره این قتل انواع و اقسام تحلیلها صورت گرفته و مشهورترین آنها این است که وی توسط جوخه ترور حزب توده کشته شده است.
احمد دهقان مدافع منافع بریتانیا در ایران به شمار میآمد، نیز مشهور بود او در درج مطالب ضدشوروی خود از طرف شرکت نفت انگلیس و ایران مورد حمایت مالی قرار میگیرد. از سوئی امروز مطالب احمد دهقان و مجله اش را جزئی از سناریوی جنگ روانی دستگاه اطلاعاتی امریکا در مورد نفوذ کمونیسم در ایران ارزیابی میکنند، به همین دلیل او را در زمره کسانی میدانند که جزئی از طرح بدامن به حساب میآمد. حتی قبل از اینکه بحث ملی شدن نفت به میان آید و درست در زمانی که عباس اسکندری به سال 1327 ضرورت لغو امتیاز نفت جنوب را مطرح کرد، دهقان به شدت علیه او حمله برد و از شرکت نفت دفاع کرد. کیانوری، دهقان را در مقایسه با محمد مسعود، «بدتر، کثیف تر و بدنام تر» میدانست که «در میان مردم واقعاً بدنامی داشت»(2)، اما با تمام این وجود قتل دهقان به دست جوخه نظامی حزب توده را مردود میشمارد. قتل دهقان در زمانی روی داد که رهبران حزب توده در زندان یزد بودند و عدهای از آنها به شوروی پناهنده شده بودند. این وضعیت در اثر ترور نافرجام شاه در پانزده
بهمن 1327 روی داد که عدهای آن ترور را به حزب توده نسبت دادند و عدهای دیگر رزمآراء را عامل این کار معرفی نمودند.
دهقان با رزمآراء و دربار دوستی و روابط صمیمانه داشت، زمانی که رزمآراء ریاست ستاد ارتش را به دست داشت، سرلشکر حسن ارفع همراه با دکتر احمد هومن معاون وزارت دربار، مورخالدوله سپهر، علی دشتی و خواجه نوری جمعیتی تشکیل داده و علیه او فعالیت میکردند. روزنامه داریا هم که توسط حسن ارسنجانی منتشر میشد در آن زمان سلسله مقالاتی منتشر میکرد و هشدار میداد «کودتای رزمآراء در شرف وقوع است.» دهقان در روز جمعه شانزدهم بهمن 1326 در تهران مصور سندی را چاپ کرد که طبق آن ارفع و یارانش به تحریک و دسته بندی علیه رزمآراء مشغول بودند. بعدها عدهای مدعی شدند دهقان این سند را به نفع رزمآراء جعل کرده است. این سند با تیتر «آسیا گروه توطئه میکند»، در تهران مصور چاپ شد، آسیا گروه نام جمعیتی بود که ارفع از طریق آن علیه رزمآراء دسیسه چینی میکرد. این امر نشان از صمیمیت دهقان و رزمآراء داشت، اما با این وصف روابط دهقان با دربار و بهطور مشخص دفتر اشرف پهلوی خیلی بیشتر بود.
بههر روی روزی که دهقان به قتل رسید، جوانی به نام حسن جعفری در دفتر او حضور داشت، در آن زمان حسن جعفری کارمند شرکت نفت انگلیس و ایران در آبادان و نیز تحصیل کرده مدرسه شرکت نفت در خوزستان بود. قرار بود او برای ادامه تحصیل به انگلستان اعزام شود، لیکن ظاهراً به دلیل شرکت در اعتصابات شرکت نفت، از این امتیاز محروم شد. با این وصف و علیرغم اینکه بعد از مدتی زندانی شدن، به وساطت دریادار عبدالله ظلی به کار خود بازگشت، لیکن موفق به اعزام به انگلستان نشد. خود جعفری در دفاعیات خویش در روز پانزدهم شهریورماه 1329 گفت «دستگاه دقیق شرکت نفت» یقین حاصل کرده بود وی در اعتصابات و اقداماتی که علیه شرکت انجام میشد مداخلهای نداشته است، لیکن با تمام این اوصاف هرگاه فرماندار آبادان عوض میشد، فرماندار جدید باز هم او را احضار میکرد و اجازه نمیداد به تحصیلات خود ادامه دهد.(1)وی روز اول خرداد 1329 با استفاده از یک مرخصی
1) 1. بی گناهی که به دار آویخته شد، ص57.
طولانی مدت به تهران آمد و روز ششم خرداد آن سال در دفتر احمد دهقان حضور یافت. علت حضور او در دفتر تهران مصور به اظهار خودش، تسلیم نامهای به دهقان بود. همان روز دهقان در جلو چشمان او به قتل رسید، او خودش در دادگاه اظهار میداشت قاتل ستوان حسین قبادی(1)از اعضای سازمان نظامی حزب توده بوده است که بعد از شلیک گلوله گریخته و وی که هاج و واج مانده بود، توسط مردم و کارکنان تماشاخانهای که متعلق به دهقان بود و دفتر مجله اش هم در اتاقی از آن قرار داشت، دستگیر شده است.
قتل دهقان به صورت یک راز باقی ماند، عدهای حزب توده را متهم به این قتل میکردند،(2)عدهای دیگر نوک تیز حمله را متوجه مهندس عبدالله والا معاون دهقان در تهران مصور مینمودند که بلافاصله بعد از قتل دهقان از همان حوزه انتخابیه او یعنی خلخال به نمایندگی مجلس انتخاب شد و کلیه اموال او را که دارائیهای هنگفتی بود به نام خود نمود و حتی مدیریت تهران مصور را به دست گرفت. گروهی دیگر رزمآراء را متهم به این قتل میکردند، دکتر مظفر بقائی یکی از این افراد بود(3).
1) 1. قبادی از اعضای سازمان مخفی نظامی حزب توده بود، او در 24 آذر سال 1329 هنگامی که رهبران حزب توده به زندان قصر منتقل شده بودند، با همکاری افسر جوان دیگری به نام ستوان رفعت محمدزاده آنها را فراری داد. در این زمان حسن جعفری که متهم به قتل احمد دهقان بود در زندان قصر زندانی و حکم اعدام او پیشتر صادر شده بود. عدهای بر این باورند که حکم ترور دهقان توسط جوخه ترور خسرو روزبه صادر شده است، اما در زمان قتل دهقان، روزبه هم زندانی بود.
2) 2. سالها بعد دکتر فریدون کشاورز در جائی از کتابی که علیه دستگاه رهبری حزب توده و بهطور خاص کیانوری نوشته بود، مدعی شد در زندان قصر کیانوری همیشه وعده میداده که جعفری را از زندان فراری خواهد داد و به همین دلیل قتل را منتسب به حزب توده کرده است، نک: فریدون کشاورز: من متهم میکنم کمیته مرکزی حزب توده ایران را، (چاپ خارج کشور، 1358)، صص43-44.
3) 3. از مرحوم محمدتقی علویان قوانینی نقل شده است کیفی که بقائی با آن در جلسات دادگاه جعفری شرکت میکرده در دست اوست، در این کیف لایحه دفاعیه و ظاهراً اسنادی مثل نامه حسن جعفری به بقائی که اسرار قتل را فاش ساخته است، وجود داشته است. فردی که چنین چیزی را میگفت، از راقم این سطور خواست از ایشان تقاضا کنم اسناد مزبور را در اختیارم قرار دهد، به نظر او اگر من میگفتم، آقای قوانینی این اسناد را میدادند، اما من اینکار را نکردم. من با آن مرحوم اوایل سال 1378 تلفنی تماس گرفته بودم، مردی بود خوش مشرب و مبادی آداب. بعد از آن در سالن همایشهای صدا و سیما در تابستان سال 1382 ایشان را از نزدیک ملاقات کردم، شاید قبل از آن یک بار هم ایشان را در کنفرانسی در ساختمان نیاوران وزارت خارجه دیده باشم. ایشان از قدیمیترین دوستان بقائی بود که به روایت خودشان از سال 1327 با او محشور بود. قوانینی با اینکه خود از اعضای حزب زحمتکشان بود، لیکن در مورد چاپ اول کتاب حاضر بر خلاف عدهای دیگر، واکنشی تند نشان نداد. او گفت این مقدمهای خواهد بود بر کتابهای دیگر و البته از انتشار کتاب نباید ناراحت بود، زیرا از این به بعد کتابهای موافق و مخالف دیگری هم منتشر خواهند شد. خدایش رحمت کند. بقائی هم در گفتگو با لاجوردی میگوید در ارتباط با قتل دهقان، حسن جعفری در بازداشتگاه مطالبی نوشته و به او داده که هنوز آنها را حفظ کرده است: خاطرات دکتر مظفر بقائی کرمانی، صص149-150. بقائی تأئید میکند که قاتل واقعی دهقان همان حسن جعفری است: همان، ص151، بقائی میگوید تمام جریان را خود جعفری نوشته و حتی قتل دهقان را در آن یادداشتها به گردن گرفته و تصدیق کرده این قتل کار او بوده است، با این وصف او رزم آراء را عامل اصلی قتل میدانست. نکته این است که بقائی به این سؤال که رزم آراء چرا بایستی راضی به مرگ دهقان باشد که برکشیده او به شمار میآمد، جواب درستی نمیدهد؛ در پاسخ به لاجوردی هم او به ضرس قاطع رزم آراء را عامل اصلی این جنایت معرفی نمیکند: همان، صص155-156.
از مضامین و مطالب روزنامه شاهد و بهطور خاص مطالب شخص دکتر بقائی این نکته به صریحترین وجهی استخراج میشود که وی هرگز به دهقان علاقهای نداشت، شایع میشد که جعفری دستور داشت در مقابل مجلس بقائی را به قتل رساند، نکته این است که شخص جعفری هم این مطلب کذب را که معلوم نبود به اشاره چه کسی عنوان شده است، در دفاعیات خود عنوان نمود(1). حتی دکتر محمد شاهکار وکیل جعفری در دفاع از موکل خود گفت که به او دستور داده بودند برود و دکتر مصدق یا بقائی را بکشد. شاهکار ادامه داد جعفری حاضر به اینکار نشده و به نزد دهقان رفته بود تا بگوید او اهل آدمکشی نیست و به این شکل خود را خلاصی بخشد.(2)بقائی در جلسه روز نوزده شهریور 1329 دادگاه حسن جعفری بخشی از زندگی دهقان را تشریح کرد، در این جلسه بقائی بهطور غیرمستقیم پرده از چهره منفور دهقان برداشت و اندکی در باب اخلاقیات ذمیمه او سخن گفت و حتی به اشاره از دوره کودکی و نوجوانی اش سخن به میان آورد. در این جلسه او توضیح داد انتخاب دهقان به نمایندگی مردم خلخال در مجلس پانزدهم به زور سرنیزه ستاد ارتش بوده است که در آن زمان ریاست آن با رزمآراء بود. او به صریحترین وجهی گفت: «دهقان بر خلاف میل عشایر وطن دوست خلخال به آنها تحمیل شد. او در مجلس، یک وکیلی بود تابع اوامر صادره، و بهطور کورکورانه هرچه به او دستور میدادند، بدون چون و چرا انجام میداد. من میتوانم تصدیق بکنم که دهقان در اعماق قلب خودش با لایحه نفت مخالف بود؛ ولی او مأمور بود که به عکس آن رفتار کند.»
در همین دفاعیات بقائی باز هم به صراحت توضیح میدهد که وجود دهقان در مقطعی در تصویب یا عدم تصویب قوانین مؤثر بود، در عین حال روابط صمیمانهای با
ستاد ارتش و رکن دو داشت و «روز به روز بر شدت و تندی احساسات او علیه سیاست شوروی و حزب توده افزوده میشد، بهطوری که به مرحلهای رسید که دیگر تحت هیچ عنوان و مستمسکی برایش مقدور نبود روی خوش به سیاست شوروی نشان بدهد و اگر چنین کاری میکرد، مساوی بود با از دست دادن منافعی که در طی این چند سال اکتساب کرده بود.» بقائی در همین جلسه از اینکه دهقان به مکه رفته و جزو تشییع کنندگان جنازه رضاشاه بوده به شدت انتقاد کرد: «آیا در بین این 120 نماینده مجلس، کس دیگری نبود که شایستگی این کار را داشته باشد؟ در مجلس ما، ملا بود، شیخ بود، سید بود، شریعتمدار بود، قائم مقام بود، ریشدار بود، آیا هیچ کدام جز احمد دهقان شایستگی این را نداشتند که تا مکه رفته و جزو مشایعین باشند. از این عجیب تر اینکه این آقا جزو تشییع کنندگان جنازه مرحوم آیتالله اصفهانی هم بود!»(1)بقائی در همان جلسه مدعی شد روزی که دهقان به قتل رسید، قرار بود روز بعد که مصادف با یکشنبه هفتم خردادماه بود، با مستر کیتینگ رئیس اطلاعات شرکت نفت انگلیس و ایران ملاقات کند، صفحه هفتم خردادماه از تقویم بغلی دهقان کنده شده بود، زیرا نمیخواستند ارتباط او با رؤسای شرکت نفت علنی شود.
رائین در کتاب اسناد خانه سدان مدعی است رونوشت گزارشی در دست دارد که نشان میدهد انگلیسیها از ماجرای قتل دهقان نه تنها پیش از وقوع آن اطلاع داشتهاند، بلکه در آن باب با کسانی مثل رزمآراء، بهرام شاهرخ و علیاکبر مهتدی هم توافق داشتهاند.(2)نام فردی به نام آرچی هم در این سند ذکر شده که همان آرچی چیزوم(3)«عضو اداره اطلاعات شرکت نقت»(4)است. در صحت این سند نمیتوان دلیل محکمی ارائه داد، حداقل به این دلیل که بهرام شاهرخ با رزمآراء میانهای نداشت و حتی زمانی که رزمآراء نخستوزیر بود، علیرغم میل قلبی خود که میخواست اسفندیار بزرگمهر(5)
1) 1. روزنام شاهد، ش194-198، مورخه 21-25 شهریور 1329.
2) 2. اسماعیل رائین: اسناد خانه سدان، (تهران: امیرکبیر، 1358)، ص318.
3) 3. Archie Chisholm.
4) 4. اسفندیار بزرگمهر: کاروان عمر، (لندن، 1371)، ص141.
5) 5. اسفندیار بزرگمهر همراه با برادرانش که یکی از آنان بعدها از مدیران شرکت ملی نفت ایران شد، در ماجرای کودتای 28 مرداد با نام رمز برادران بوسکو فعالیت داشتند. اسنفدیار بزرگمهر که بعداً در دولت کودتا ریاست اداره تبلیغات کابینه را عهدهدار شد، در دهه بیست با عوامل اطلاعاتی امریکا مرتبط گردید و طبق گزارشهای گازیوروسکی از همکاران سیا بود.
را رئیس اداره تبلیغات نماید، با حمایت شاه؛ بهرام شاهرخ در این منصب باقی ماند. با این وصف در دوره نهضت ملی نفت، چیزوم مردی شناخته شده بود. به روایت روزنامه داریا بعد از اریک دریک سر و کله او که «یکی از متنفذترین و مؤثرترین مأمورین اینتلیجنت سرویس [کذا] انگلیس [بود] که برای کمپانی نفت کار میکرد؛ در ایران پیدا شد.»(1)چیزوم به جای اریک دریک آمد که به قول همان منبع به نقل از روزنامه داریا، این دریک «یکی از جوانترین مأمورین کمپانی نفت بود، سوابق خدمت او در اداره معروف جاسوسی انگلستان مورد تأئید مقامات دولتی آن کشور واقع شده بود.» به روایت داریا و به نقل از خواندنیها، چیزوم موجودی نظیر دریک و بسیار خطرناکتر و قویتر از او بود، «و روزنامهها همان روزها انتشار دادند که با آقای دکتر بقائی ملاقات کرده است.»(2)کیتینگ هم که بقائی از او نام برده، رئیس اداره اطلاعات کمپانی نفت بود که بعداً استاکیل به جای او آمد.
شاهرخ که نام او در سند نقل شده در کتاب اسناد خانه سدان، به عنوان فردی که رضایتش برای قتل دهقان جلب شده آمده است، از دوستان بقائی بود؛ به نحوی که مطبوعات در همان زمان این مطلب را در لابلای اخبار خود مینوشتند. اساساً چند شب قبل از اینکه کابینه منصور سقوط کند و رزمآراء به جایش به نخستوزیری برسد، شاهرخ یعنی مدیر کل تبلیغات کابینه منصور نطقی علیه وی ایراد کرد و فردای آن روز هم برکنار شد. این در حالی صورت گرفت که شاهرخ تازه چند روزی بود که از انگلستان به ایران بازگشته بود «و معلوم نشد که چرا روابط او با دکتر بقائی به هم خورد و البته یک علت آن طرفداری شاهرخ از رزمآراء بود.» داریا نقل میکند که در اوایل سال 1329، نامههائی از بقائی و شاهرخ در جراید آن روز چاپ شد که «در میان سطور آن اسراری دیده میشد.» داریا مدعی است شاهرخ در لندن مأموریت داشت با برخی از اعضای جبهه ملی تماس گیرد و در مورد مسئله نفت صحبت کند، «مخصوصاً تأکید شده بود که اول بهطور محرمانه شخص دکتر بقائی را ببیند. بقائی در مقاله جوابیهای که نوشت اعتراف کرد که شاهرخ در مراجعت از لندن با او ملاقات محرمانهای کرده و مطالبی گفته است بقید عدم افشاء که دکتر بقائی از لحاظ نگهداری
اسرار به رفقای خود نگفته و بعد که پتهها روی آب افتاد، دکتر بقائی ناچار شد روزنامه شاهد را وقف لوث کردن قضیه و فحش دادن به شاهرخ کند.»(1)
حال باز میگردیم به نحوه دفاع بقائی از حسن جعفری که همه متفقالقولند به زیان متهم تمام شد. بهطوری که ملاحظه کردیم تا اینجای بحث، دفاعیه بقائی هیچ ربطی به حسن جعفری ندارد. در این سخنان چند نکته به چشم میخورد: نخست اینکه بقائی به درستی دهقان را مردی بدنام میدانسته و پردههائی از آلودگیهای او برداشته و حتی از اینکه وی در مراسم تشییع جنازه رضاشاه شرکت داشته انتقاد کرده است. بدیهی است او رزمآراء را در این قضیه متهم میدانست که واقعیت نداشت. دوم اینکه وی دهقان را وابسته به شرکت نفت انگلیس و ایران معرفی میکرد، انتخاب او به نمایندگی از حوزه انتخابیه خلخال را تقلبی میدانست و بالاتر اینکه او را از دشمنان پابرجای شوروی و حزب توده معرفی کرد. با این سخنان اینگونه استنباط میشود که بقائی نسبت به قتل دهقان اعتراضی نداشت و از این سخنان چیزی مثل محکوم ساختن قتل وی به ذهن متبادر نمیشود. اگر رزمآراء در انتخاب دهقان به نمایندگی مجلس دخالت داشت، اگر او با سیاستهای حزب توده ضدیت میورزید و اگر دهقان از سوی شرکت نفت حمایت میشد، پس تناقضاتی آشکار در نحوه استدلالات بقائی به چشم میخورند: بقائی تلاش داشت رزمآراء را متهم به قتل دهقان کند، حال آنکه خود او مدعی است دهقان به کمک رزمآراء که آن هنگام ریاست ستاد ارتش را به دست داشت به نمایندگی انتخاب شد. دیگر اینکه او رزمآراء را متهم میکند که از سال 1327 و جریان ترور شاه، با حزب توده هماهنگ بوده و در بسیاری از توطئهها مشارکت داشته است. اگر چنین است چرا رزمآراء باید یک حقوق بگیر شرکت نفت، یک فرد بدنام و یک ماجراجوی شناخته شده مرتبط با سفارت انگلیس یعنی احمد دهقان را مورد حمایت قرار میداد؟ بالاخره آیا رزمآراء طرفدار سیاستهای انگلیس و مدافع منافع شرکت نفت انگلیس و ایران بود یا شوروی؟ در مطالب بقائی و مواضع او اغتشاشات فراوانی وجود دارد، او هرگاه موقعیت اقتضا میکرد، مثل بحث ملی شدن نفت و مخالفتهای رزمآراء؛ وی را متهم به حمایت از مواضع انگلیس میکرد و موقعی دیگر
1) 1. همان.
مثل فرار زندانیان حزب توده از زندان قصر، وی را مدافع این حزب و شوروی میانگاشت. به واقع برای بقائی مهم نبود که سخنانش با هم تناقض دارند، مهم این بود که وی از هر فرصتی برای کوبیدن رزمآراء بهره میبرد. از سوئی رزمآراء متهم میشد به دنبال حفظ منافع شرکت نفت انگلیس و ایران است و از سوی دیگر او را همدست تودهایها تلقی میکردند. برای مخالفینی مثل بقائی تفاوتی نداشت او چه موضعی اتخاذ میکند، او هر کاری میکرد به عنوان سندی برای توجیه سرنگونی اش مورد استفاده قرار میگرفت.
واقع امر این است که دهقان هم با دربار مرتبط بود و هم با رزمآراء، این را بقائی به خوبی میدانست اما وی طبق عادت مألوف خویش همیشه تلاش میکرد دربار و شخص شاه را تبرئه کند و نوک تیز حملات را متوجه کارگزاران رژیم بنماید. در همین مسئله تشییع جنازه رضاشاه بنا بر برخی روایات، دهقان آنقدر از نفوذ خود در دربار سود جست تا اینکه برنامه تشییع جنازه را دو بار به خاطر او عوض نمودند. واقعیت این است که رزمآراء قصد نداشت دهقان به نمایندگی مطبوعات در این تشریفات شرکت کند، دهقان خود از طریق دربار اقدام کرد. دربار به رزمآراء دستور داد نام او را جزو هیئت رسمی بگنجاند(1). با این وصف این نیز واقعیت دارد که دهقان با رزمآراء هم دوستی داشت، اما روابط او با دربار بدون تردید عمیق تر از رابطه اش با رزمآراء بود.
به نظر ما قتل دهقان را باید در چارچوب منازعات درونی دستگاههای اطلاعاتی آن زمان جستجو کرد. توجه داشته باشیم که رجال سیاسی مثل بقائی برای خود دستگاه اطلاعاتی داشتند، در رکن دوم ارتش هم جناحهای گوناگون اطلاعاتی که با هم رقابت میکردند، دیده میشدند. افسران رکن دو ارتش هر کدام به نحوی با شخصیتها و جریانهای سیاسی روز ارتباط برقرار کرده بودند، یکی از این افراد دهقان بود. ارتباط دهقان با دربار به اندازهای بود که وی تلاش داشت بعد از ماجرای پانزده بهمن سال 1327، «بالشخصه دستگاه اطلاعاتی دقیقی تهیه کند تا از اوضاع کشور و جریانات زیر پرده که در پایتخت روی میدهد، اطلاعات خصوصی کسب کرده و آنها را در اختیار مقام سلطنت بگذارد، مرحوم دهقان دست به چنین کاری هم زد و همه روزه به وسیله
1) 1. جعفر مهدی نیا: زندگی سیاسی رزم آراء، (تهران: انتشارات پاسارگاد، 1364)، ص270.
عدهای که تعداد آنها در حدود پانزده نفر بوده از جریانات سری و محرمانه کشور مطلع میگردید.» همین موضوع البته میتواند انگیزهای برای قتل او باشد، زیرا «شاید بعضی از دستهها و افراد و مقامات دولتی میل نداشتند که مرحوم دهقان کلیه جریانات مملکتی را بدون کنترل آنها به عرض مقام سلطنت برساند، از این جهت چندین بار به او گفته شد که از این کار صرف نظر کند؛ ولی دهقان که در وفاداری به مقام سلطنت ثابت قدم بود، به این تذکر اعتنائی نکرد و به خرج خود یک دستگاه اطلاعات خصوصی برای کسب خبر از جریانات زیر پرده تهیه کرد.» قاسم مسعودی برادر زاده عباس مسعودی مدیر روزنامه اطلاعات و مدیر مجله پست تهران مینویسد: «روزی دهقان به من گفت پس از واقعه پانزدهم بهمن 1327 و ترور هژیر، وظیفه خود میدانم که بیشتر مراقب اوضاع باشم و اعلیحضرت همایونی را از جریان فعالیتهای زیر پرده آگاه سازم، ولی بعضی که من به آنها خیلی علاقهمندم، نمیخواهند شاه مملکت از همه جریانات سیاسی مطلع باشد، به این جهت مستقیم و غیر مستقیم مرا تهدید میکنند.»(1)این موضوع مسئله قتل دهقان را بیشتر پیچیده مینماید، مضافاً اینکه پرده از روابط بسیار محرمانه او با دربار بر می دارد.
اهمیت موضوع در ارتباط با این قضیه آن است که حسن جعفری در رکن دو ارتش دارای پرونده بود، این پرونده حاوی 114 برگ بود که رونوشت بخشی از آن ضمیمه پرونده اتهامیاش شد. وکلای مدافع جعفری خواستار آن بودند تا بقیه اسناد را که در ستاد ارتش موجود بود و «در کشف حقیقت و موجود بودن روابط موکل با ستاد کمال اهمیت را دارد»(2)، در اختیار آنان قرار دهند؛ اما این اقدام هرگز انجام نشد. میتوان تصور کرد که هم دهقان و هم جعفری قربانی رقابتهای درونی رکن دو ارتش که جناحی از آن حامی سرلشکر ارفع و جناحی حامی رزمآراء بودند، گردید.
بههر حال بعد از وقوع جنایت، دکتر بقائی همراه با احمد شریعت زاده، حسین شهیدی، حسن صدر، دکتر محمد شاهکار و ابوالقاسم تفضلی شش وکیل مدافع حسن جعفری بودند. ظاهراً وکیل اصلی جعفری دکتر سید علی شایگان بود، لیکن به هنگام مدافعات وی، شایگان در خارج کشور به سر میبرد. جعفری تقاضای کرد دادگاه تا
زمان بازگشت شایگان از مسافرت به تعویق افتد، لیکن قاضی دادگاه با این تقاضا موافقت نکرد. دو تن از دیگر وکلای مدافع جعفری، ابوالحسن عمیدی نوری مدیر روزنامه داد و محمدباقر حجازی مدیر روزنامه وظیفه از همکاران سید ضیاءالدین طباطبائی بودند، به دلیلی که بر ما واضح نیست چند روز بعد از اینکه جعفری وکلای مدافع خود را معرفی نمود؛ این دو تن را از وکالت خویش عزل کرد. طبق مدلول یکی از اسناد سفارت امریکا بقائی با انگیزه و جهت گیری خاصی در جلسات دادگاه حضور مییافت، این سند در بیستم نوامبر سال 1950 مطابق با 29 آبان ماه سال 1329 تنظیم شده است. در این زمان دادگاه رسیدگی به اتهام جعفری کار خود را پایان داده و حکم اعدام او را صادر کرده بود. طبق محتویات این سند که مورد تأئید تفضلی دیگر وکیل جعفری هم میباشد(1)بقائی به دنبال رفع اتهام از حسن جعفری نبود، بلکه او این محاکمه را فرصتی میدانست تا با آن از رزمآراء و حزب توده همزمان انتقام بگیرد. تفضلی به این نکته اشاره دارد که احتمالاً یکی از علل محکومیت حسن جعفری به اعدام، حملات شدید بقائی به رزمآراء و دادن شکل سیاسی به این محاکمه بوده است.
در همان زمانی که بحث تعیین وکلای مدافع حسن جعفری جریان داشت، روزنامه شاهد مقالاتی شدیداللحن مینوشت و پرونده را بیش از آن چیزی که ضرورت داشت، با مسائل سیاسی روز و موضوع خصومتهای خود گره زد. وکلای مدافع در منزل شریعت زاده لوایح دفاعیه را تهیه میکردند، شریعتزاده اصرار کرد نوشتن مقاله در شاهد و حمله به رزمآراء و رکن دو ستاد ارتش به نفع موکل آنها نخواهد بود، زیرا دفاع در دادگاه جنائی امری است تخصصی و چنانچه رنگ سیاسی به آن داده شود، میتواند مخالفینی را که در موضع قدرت نشستهاند وادار سازد تا قضات دادگاه را تحتتأثیر و یا تحت فشار قرار دهد تا علیه متهم بی گناه حکم صادر نمایند؛ «اما دکتر بقائی عقیده داشت که از هر فرصت و از هر کرسی بایستی برای درهم کوفتن نیت و قدرت جاه طلبانه و خائنانه رزمآراء که در نتیجه به نفع ملی شدن صنعت نفت هم است، استفاده کرد.» به روایت تفضلی «شبهای بعد تا پایان محاکمه حسن جعفری، دیگر شریعت زاده در این زمینه با دکتر بقائی سخنی نگفت و متأسفانه در جریان محاکمه و
1) 1. همان، ص34.
دفاع از حسن جعفری هم، معلوم شد آن هماهنگی که در اولین شب جمع شدن وکلای مدافع مورد تأئید و قبول همگی قرار گرفته بود به صورت مطلوبی انجام نگرفت.»(1)
بقائی در مخالفت و عناد با رزمآراء سابقهای دیرینه داشت، او در دوره پانزدهم مجلس هم حملات شدیداللحنی علیه او کرده و رزمآراء را متهم به مداخله در انتخابات نمود. بقائی، رزمآراء را متهم میکرد که در قتل محمد مسعود دخالت داشته(2)، با قدرتهای خارجی زد و بند دارد و مطبوعات را توقیف میکند و علیه آزادیهای مدنی فعالیت مینماید. بقائی، رزمآراء را متهم به تلاش برای استقرار رژیم دیکتاتوری در کشور مینمود و میگفت خودش هم به دلیل همین تلاشها در آذر سال 1328 دستگیر گردید و روزنامه شاهد نیز توقیف شد. شهرت بقائی در این دوره بخشی به این دلیل بود که وی قبل از دستگیری و به هنگام توقیف شاهد، خود در خیابانهای تهران از جمله خیابان اکباتان که دفتر روزنامه در آن قرار داشت، روزنامه شاهد را شخصاً می فروخت و حسین مکی هم همین کار را انجام میداد. با اینکه بقائی بعد از دستگیری به یک سال زندان محکوم شد، لیکن اندکی بعد آزاد و به نمایندگی مجلس شانزدهم هم انتخاب گردید.
بههر حال بعد از قتل دهقان، بقائی نوک تیز حملات خود را متوجه رزمآراء ساخت، سند سفارت امریکا به صریحترین وجهی بر این مبنا متکی است که «نه به آن علت که او معتقد به بیگناهی جعفری بود، بلکه بدان علت که این محاکمه فرصتی بود که رژیم رزمآراء را به باد انتقاد بگیرد»، در جلسات دادگاه شرکت میکرد. در ادامه سند آمده است: «شکی نیست که دکتر بقائی شدیداً جاه طلب است و بیشتر ناظران امریکائی
1) 1. همان، صص90-91.
2) 2. محمد مسعود مدیر روزنامه جنجالی مرد امروز بود که حملات شدیدی علیه شاه و اشرف و دربار میکرد، او توسط جوخه ترور خسرو روزبه که همراه با سروان ابوالحسن عباسی و حسام لنکرانی تشکیل داده بود به قتل رسید. البته واقعیت این است که روزبه در این زمان با رزم آراء ارتباط داشت، اما هیچ سندی و شاهدی وجود ندارد که نشان دهد رزم آراء دستور قتل را صادر کرده است. بقائی مدعی است که در جلسهای با حضور بهرام شاهرخ، معدل شیرازی، او و محمد مسعود؛ شخص مسعود گفته است در روزنامه مرد امروز نامهای به خط رزم آراء خطاب به خسرو روزبه چاپ خواهد کرد. بقائی بر این باور بود که این مسئله علت قتل مسعود بود: خاطرات دکتر مظفر بقائی کرمانی، ص110. انور خامهای در جائی نوشته است علت قتل مسعود این بود که میخواست در شماره آینده مرد امروز مطلبی علیه شوروی بنویسد، کیانوری این ادعا را رد کرده است: خاطرات نورالدین کیانوری، ص151. اگر روایت بقائی در مورد علت قتل مسعود درست باشد،این سؤال به ذهن متبادر میشود که چه کسی راز آن جلسه خصوصی را لو داده است؟
احساس میکنند او از هر فرصتی برای پیشبرد مقاصد خود جهت یک زندگی سیاسی استفاده خواهد کرد. فرصت طلبی بر صمیمیت او می چربد و او احتمالاً جبهه ملی را به عنوان وسیله مناسبی برای اینکه خود را به قدرت برساند به کار میبرد.»(1)
تحلیل سفارت امریکا از قتل دهقان بسیار جالب توجه است، بقائی به مثابه یک سیاستمدار به مفهوم متعارف آن از هر فرصتی برای پیشبرد اهداف سیاسی خود بهره میبرد، وی در این مسیر از حسن جعفری متهم به قتل دهقان به نحوی بهرهبرداری سیاسی کرد که به قول ابوالقاسم تفضلی زمینه اعدام او را مهیا ساخت. وقتی دهقان به قتل رسید، ابتدا نوک تیز حملات را متوجه حزب توده کردند، اما اندکی بعد که رزمآراء به رغم میل بقائی به نخستوزیری انتخاب شد، حملات و اتهامات متوجه او گردید. قتل در ششم خرداد سال 1329 اتفاق افتاد و رزمآراء در چهارم تیرماه آن سال به نخستوزیری رسید، این در حالی اتفاق افتاد که شخص وی در ملاقات روز بیست و نهم خرداد آن سال با عیسی سپهبدی مشارکت خود در این قتل را انکار کرد. نکته این است که وقتی دهقان به قتل رسید و جعفری دستگیر شد، مطبوعات و بهطور خاص روزنامه شاهد مقالات و تحلیلهای فراوانی را به این امر اختصاص دادند، این پوشش وسیع خبری تا بعد از محاکمه وی هم ادامه یافت؛ لیکن بعد از اینکه رزمآراء کشته شد و لایحه ملی شدن نفت تصویب گردید، گوئی وی فراموش شده است. نه قتل دهقان و نه اعدام جعفری در دوره نخستوزیری رزمآراء صورت نگرفت. اعدام حسن جعفری سحرگاه روز 25 فروردین 1330 یعنی چند روزی قبل از نخستوزیری مصدق و در دوره نخستوزیری حسین علاء اتفاق افتاد و نکته این است که پوشش خبری در مورد جعفری در دوره حسین علاء عملاً انجام نمیشد. بقائی نماینده دوم پایتخت و نفر دوم ملی شدن نفت، حمایتی از متهم نکرد، حال آنکه در آن زمان هر کاری ممکن بود، کما اینکه خلیل طهماسبی که متهم به قتل رزمآراء بود با حمایت نمایندگانی از مجلس شانزدهم آزاد گردید.
شخص بقائی در دفاعیات خود در صحن دادگاه، به صراحت گفت: «من راجع به تمام دلایل و مدارک و استنتاجات خود در اینجا بحث میکنم. و موضوع در نظر
1) 1. اسناد لانه جاسوسی امریکا، جلد 23، (تهران: دفتر انتشارات اسلامی، بی تا)، صص 131-133.
قضات محترم روشن شده است و روی کلیه این استنباطات و مدارک است که من میگویم جعفری و دفاع از او در میان نیست. ما اینجا برای حقیقت و روشن کردن جریانات غیر عادی که در این کشور اتفاق میافتد، آمدهایم و الا آقای جعفری یک فرد ایرانی است و هم اکنون که من مشغول صحبت هستم، یک عده از جوانان ایرانی در کردستان فدای سیاستهای شوم بیگانگان میشوند. این جوانان کشته میشوند فقط برای ارضای نقشه و امیال و نظریات بیگانگان، پس ما اینجا آمدهایم تا با روشن کردن حقیقت آن دستگاهی که این کارها را میکند، مشتش را باز کنیم، تا بلکه از این جریانات در مملکت جلوگیری شود.»(1)به دلیل این سخنان است که تفضلی از قول احمد شریعت زاده مؤلف کتاب یادماندههای دوشنبه نقل میکند: «دکتر بقائی در دادگاه جنائی و رفقای او در روزنامه شاهد کار حسن جعفری را خراب کردهاند. آنها نمیدانند که دادگاه؛ دادگستری، مجلس شورای ملی یا کلاس درس دانشگاه نیست که افراد هر حرفی را که میخواهند، عنوان کنند....»(2)روزی که حکم اعدام جعفری صادر شد، قضات دادگاه به مطالب روزنامههای صفیر(3)و شاهد که «مورد استناد آقای دکتر بقائی یکی از وکلای مدافع» قرار میگرفت، استناد کردند و حسن جعفری را قاتل معرفی نمودند.(4)
احمد جعفری برادر متهم در نامهای خطاب به ابوالقاسم تفضلی نکتهای دیگر را مطرح میسازد: طبق این نامه خانمی که میگفتند در جریان محاکمات جعفری به او علاقهمند شده بود، به ملاقات او میرفت. این فرد روزی بعد از ملاقات با جعفری تعقیب شد، احمد جعفری مدعی است این شخص به سفارت انگلیس رفت.(5)هیچگونه اطلاع در خور توجه دیگری از این شخص در دست نیست، سؤال این است این خانم کیست و در ملاقات با جعفری چه نکاتی را رد و بدل میکرده است؟ آیا وی مأموریت داشته جعفری را امیدوار سازد که نگران حکم خود نباشد، یا مطالبی از این دست را با
وی در میان نگذاشته است؟ هر چه هست کسی تردیدی نداشت که جعفری قاتل نیست، حتی اگر قصد قتل دهقان را هم داشته است.
مادر احمد دهقان به صریحترین وجهی و به دلایل عقل پسند عبدالله والا معاون دهقان که کلیه اموال او را بالا کشیده بود، عامل اصلی قتل فرزندش عنوان میکرد، عبدالله خاوری وکیل او خاطرنشان میساخت وصیت نامهای جعلی وجود دارد که پرده از ماهیت جنایت بر می دارد، لیکن کسی به این موضوع توجهی نکرد. بخشی از وصیت نامه به این شرح بود: «در صورت فوت اینجانب، خانمم قیم فریدون دهقان(1)و آقای مهندس عبدالله والا ناظر خواهند بود. بده و بستان مرا آقای والا میدانند، دارائی ام کما فرضالله تقسیم میگردد؛ فقط بده و بستان و امتیاز تهران مصور مطلقاً متعلق به آقای والا خواهد بود.»(2)مادر دهقان معتقد بود با این وصیت نامه که به نظر او جعلی و به تاریخ هشتم مهر سال 1328 تنظیم شده بود، والا انگیزه کافی برای قتل داشته است؛ کمااینکه او بعد از این قتل کلیه دارائیهای دهقان را تصاحب کرد و حتی کرسی او را در مجلس از همان حوزه انتخابیه به دست آورد. والا حتی مادر دهقان را به منزل مسکونی او راه نمیداد و وقتی برادر دهقان به تهران آمد، ناچار شد در مسافرخانه اقامت کند؛ اما هیچ کدام از این توضیحات باعث نشد بقائی توجه چندانی به مسئله عبدالله والا بنماید و کمافی السابق رزمآراء را مورد حمله قرار میداد. جالب تر اینکه مصدق وکیل اول تهران در مجلس شانزدهم، در جلسه سیزدهم تیرماه 1329، یعنی درست چند روزی بعد از آنکه رزمآراء به نخستوزیری رسید، به صراحت اعلام داشت عبدالله والا برای نشستن بر کرسی خلخال، دست خود را به خون دهقان آلوده کرد(3)، اما این مسئله پیگیری نشد.
ابوالقاسم تفضلی مینویسد ترور رزمآراء در سرنوشت حسن جعفری مؤثر بود، از آن روی که تا وی زنده بود جرأت نمیکرد آسیبی به جعفری رساند؛ زیرا اگر اگر اینکار را میکرد، افکار عمومی او را مسئول میشناخت. از سوئی اگر این امر صورت
میگرفت بهانهای به دست کسانی مثل آیتالله کاشانی، دکتر مصدق و دکتر بقائی میداد تا او را در مجلس و خارج مجلس مورد انتقاد شدید قرار دهند.(1)این اظهارنظر چندان وجهی ندارد، نخست اینکه نشان میدهد افکار عمومی در فقره گرفتاری حسن جعفری؛ رزمآراء را مقصر نمیشناخت. دوم اینکه اگر در دوره رزمآراء با آن قدرتی که از او نقل میکنند، کسی نتوانست حکم جعفری را اجرا کند، چطور در دوره کابینه بسیار ضعیف حسین علاء که خودش هم میدانست رفتنی است و درست حدود دو هفته قبل از نخستوزیری مصدق و در اوج نهضت ملی شدن نفت، این عمل صورت گرفت؟ چرا بقائی که اینهمه برای جعفری سینه چاک میکرد، در دورهای که قدرتی مثال زدنی به دست آورده بود، از اجرای این حکم ممانعتی به عمل نیاورد؟ بقائی در خاطرات هاروارد خود بر عکس تفضلی میگوید تا وقتی رزمآراء زنده بود، کسی جرأت اجرای حکم اعدام جعفری را نداشت و وقتی او ترور شد، حکم جعفری هم در ماه بعد اجرا گردید. یعنی اینکه جعفری عملاً به حمایت رزمآراء پشتگرم بود.(2)
جواد جعفری در گفتگوئی که با عنوان گفت و شنفت در امریکا منتشر شده نقل میکند، بعد از صدور حکم اعدام برادرش حسن که متهم به قتل احمد دهقان بود، و نیز بعد از فرار رهبران حزب توده از زندان، بقائی شبی به او گفته است: «اعلیحضرت همایونی در مورد فرار این ده نفر سران حزب توده-که در سال 1329 انجام گرفته بود- خیلی حساسیت دارند. مخصوصاً چنانکه من تشخیص دادهام، حساسیت او در مورد خسرو روزبه از همه بیشتر است. علت این امر هم آن است که برای او اینطور به ثبوت رسیده- که خسرو روزبه در رأس گروه کثیری از افسران فعالیت دارد-دستیار سپهبد رزمآراء میباشد. شاه هم که همیشه از رزمآراء وحشت دارد، این را مزید علت میداند. اگر شما به جای فعالیتهائی که در گوشه و کنار دارید، وقت خودتان را صرف اینکار بکنید که ردی از خسرو روزبه پیدا کرده و آن را به مأمورین انتظامی نشان بدهید و در انجام این آرزوی قلبی شاه کمک کنید، به شما اطمینان می دهم علاوه بر اینکه یک درجه تخفیف مجازات برای برادر شما بگیرم، بلکه سپس به تدریج از طریق بخشودگی سالیانه وسائل نجات او را فراهم نمایم. وقتی دکتر مظفر بقائی این حرفها را با صدائی بسیار نرم و
مشفقانه میزد، سر خود را به زیر انداخته بود و ظاهراً به بهانه تمیز کردن پیپ خود، از نگاه کردن به صورت من پرهیز میکرد و با صبر و تأنی هرچه تمامتر جمله به جمله جلو میرفت.» به واقع از نظر بقائی، جعفری گروگانی بود که میتوانست برای دستگیری روزبه مؤثر واقع شود، زیرا او میدانست جواد جعفری با حزب توده ارتباط دارد.
جواد جعفری به صراحت میگوید: «در مورد دکتر مظفر بقائی هم باید بگویم که انتخاب او به وکالت مدافع برادرم.....آن روزها این یک امر تحمیلی بود و من هیچ اعتمادی به او نداشتم، بنابراین از شنیدن این حرفها به شدت ناراحت شده و با خود گفتم باید دید این شخص چه نقشهای در مخیله خود ترسیم کرده که مرا چنین دست و پا بسته در بن بست مرگ و زندگی برادرم میخواهد به فعالیتی وادار کند که تصور آن هم برای من مرگبار است.»(1)
جعفری ادامه میدهد این ناراحتی حتی یک دقیقه هم طول نکشید، زیرا وقتی دکتر بقائی حرفهای خود را زد، سرش را بلند کرد و به چهره او نگریست و از سکوت او و مشاهده حالات چهره اش تمام فکر او را خواند. آنگاه او نقشه اصلی اش را که دستگیری رهبران فراری حزب توده از زندان قصر بود، برای وی تشریح کرد. بقائی ادامه داد: «قبل از اینکه شما آری یا نه بگوئید، یا اصولاً اقدامی کنید، از همین امشب من سازمانهای مخفی خودم را برای اجرای این نقشه به کار میاندازم. اگر نتیجهای به دست آمد، آن را به عنوان کوششهای شما در این آرزوی قلبی شاه به او وانمود کرده و یک درجه تخفیف منظور را از او خواهیم گرفت.»(2)جعفری از بقائی «با کمال احتیاط» پرسید آیا تاکنون به شاه گفته است که در ترور احمد دهقان برادر او به کلی بی گناه است و اینها همه ناشی از دسایس به قول او رزمآراء و عبدالله والاست؟ بقائی «که میخواست حرفی بزند، یا اینکه صحبت را عوض کند»، با شنیدن این سخن مثل اینکه چیزی به خاطرش رسیده باشد، دفتر بغلی و ساعت خود را نگاه کرد و گفت: «مطلب را فراموش نکنید و خیلی ببخشید. من اکنون باید یک تلفن محرمانه با آقای حسین خطیبی در وعده گاهی که منتظر من است، مبادله کنم.»(3)این تلفن محرمانه هم مربوط بود به دستگیری
عدهای از سران فراری حزب توده از زندان قصر که در جائی دیگر از همین کتاب در مورد آن بحث کردهایم. جعفری نقل میکند که این جریان باعث گردید روابط او و دکتر بقائی برای مدتی کوتاه قطع شود. خودش میگوید از این بابت راضی بوده، زیرا از شر چنان پیشنهاداتی مصون ماند، لیکن در برابر سرنوشت برادرش به شدت متوحش بود، اما کاری هم از دستش برنمیآمد.(1)این قطع ارتباط و عدم همکاری اطلاعاتی با بقائی شاید در سرنوشت حسن جعفری مؤثر بود، زیرا بقائی با وجود اینکه تلگرافی از مادر احمد دهقان مبنی بر عدم دخالت جعفری در قتل فرزندش از اصفهان دریافت کرد، حاضر نشد برای اعاده دادرسی کاری انجام دهد.(2)شاه هم بلافاصله تقاضای عفو جعفری را رد کرد «تا اسرار قتل مرموز دهقان مکتوم بماند و حسن جعفری برای همیشه خاموش شود.»(3)مخالفت شاه با تقاضای هرگونه تخفیفی در مجازات جعفری دقایقی قبل از اعدام به وی اطلاع داده شد.
تفضلی به نقل از گفت و شنفت جواد جعفری نقل میکند، زمانی که حکم اعدام حسن جعفری به اتهام قتل احمد دهقان صادر شد، شب قبل از اعدام تلاش کرد هر طور شده با شاه ملاقات کند و مانع اجرای حکم شود. در این راه او حتی به ارنست پرون رفیق سوئیسی شاه هم متوسل شد، اما امکان ملاقات پیدا نشد و «پرون هم بدجنسی کرد.»(4)
چند روزی بعد از اعدام جعفری، در 5 اردیبهشت 1330 کمیسیون نفت طرح 9 مادهای مربوط به ملی شدن صنعت نفت و خلع ید از شرکت نفت انگلیس و ایران را تصویب کرد. در اینجا بود که جمال امامی از نمایندگان حامی دربار در صحن مجلس گفت اگر مصدق به دنبال ملی شدن نفت است، چرا خود مسئولیت نمی پذیرد تا آن مهم را به انجام رساند؟ پیش از این به مصدق برای تصدی منصب نخستوزیری پیشنهادهائی شده بود، اما در آن ایام مصدق به دلایلی حاضر به پذیرش مسئولیت نشده بود. امامی که تصور میکرد این بار هم مصدق با پیشنهاد نخستوزیری خود مخالفت خواهد کرد،
آن سخنان را بر زبان آورد تا طرفداران ملی شدن نفت را خلع سلاح نماید و اعلان دارد که گروه مزبور مشتی مردمان منفی بافند که خود مسئولیت نمی پذیرند و در مقابل بیش از همه شعار میدهند. اما مصدق این بار اعلام کرد اگر مجلس به او رأی دهد حاضر به قبول مسئولیت است و به این شکل او به نوبه خود جمال امامی را خلع سلاح کرد. روز ششم اردیبهشت 1330 حسین علا از نخستوزیری استعفا داد و دکتر محمد مصدق نخستوزیری را پذیرفت مشروط بر اینکه طرح 9 مادهای کمیسیون نفت پذیرفته شود. همانروز لایحه مزبور در مجلس شورا و روز 9 اردیبهشت در مجلس سنا تصویب شد. طبق آن لایحه برای اجرای ملی کردن صنعت نفت باید هیئتی از نمایندگان مجلس شورا و سنا و وزیر دارایی تشکیل میشد و هیئت مزبور بلافاصله از شرکت نفت انگلیس و ایران خلعید میکرد. بلافاصله هیئت مدیرة خلع ید از شرکت نفت انگلیس و ایران تشکیل شد.
اختلاف در صفوف جبهة ملی در واقع از بدو تشکیل دولت مصدق آغاز شد و علت عمده آن در درجه نخست ترکیب نیروهای تشکیلدهنده جبهه و در درجه دوم ترکیب اعضای کابینه بود که برخی چهرههای ناموجه و بدنام گذشته در آن حضور داشتند. از همه بالاتر اینکه اکثر تشکیلدهندگان آن جبهه به واقع میخواستند بر موج احساسات عمومی سوار شوند و از این راه به قدرت دست یابند. بهعبارت بهتر بحث مصالح ملی ایران برای آنان ارزش چندانی نداشت، عدهای از ایشان به قدرتهای خارجی به ویژه امریکا تعلق خاطر داشتند؛ برخی خود را سپر بلای دربار کرده بودند تا از این راه شخص شاه را از تعرض مصون دارند. عدهای از سر دفاع از منافع شرکتهای چندملیتی وارد کارزار ملی شدن نفت شدند، عدهای دیگر هم سودائی در سر نداشتند الا به دست گرفتن منصب نخستوزیری و یا حداقل وزارت. وقتی معلوم شد سمت و سوی تحولات آن چیزی نخواهد بود که منظور نظر برخی از آنان است، به سرعت راه خود را جدا کردند، اولین حرکت از سوی عبدالقدیر آزاد صورت گرفت که ظاهراً به دلیل مخالفت با ترکیب دولت از جبهة ملی کنارهگیری کرد و «فراکسیون وطن» را تشکیل داد. آیتالله سید ابوالقاسم کاشانی با صدور یک اعلامیة چند سطری خود را از مداخله در طرز تشکیل دولت برکنار دانست.(1)معهذا، مهمترین اقدام را مظفر بقایی انجام داد و آن تشکیل حزب زحمتکشان ملت ایران بود.
سازمان نظارت بر آزادی انتخابات، که علت وجودیش انتخابات مجلس 16 بود، با
1) 1. داد، ش 2094، مورخه 23/2/1330.
ورود کسانی از جبهة ملی به مجلس ضرورت خود را از دست داد و بقایی نام آن را به سازمان نگهبانان آزادی تغییر داده بود. تشکیل حزب زحمتکشان محصول ائتلاف بقایی و سازمانش با انشعابیون حزب توده به رهبری خلیل ملکی بود. حزب زحمتکشان که در اوایل اردیبهشت 1330 تشکیل شد معجونی درهم جوش از گروههای چماقدار، اعضای مجمع مسلمانان مجاهد قنات آبادی و برخی روشنفکران جدا شده از حزب توده بود که در پیرامون روزنامة شاهد گرد آمده بودند و هدف اصلی شان هم مبارزه علیه حزب توده بود. قبل از تشکیل حزب فوق، بقایی و افرادی از جبهة ملی با سفارت آمریکا تماس میگرفتند. در جلسات هفتگی که گاهی در منزل مهدی میراشرافی و برخی اوقات در منزل فضلالله زاهدی تشکیل میشد، سخن از تشکیلاتی به میان میآمد که بتواند در برابر حزب توده صف آرائی کند. سفارت آمریکا مشوق تأسیس چنین حزبی بود. آمریکاییها بقایی را مناسب ترین چهره برای رهبری این کارزار میدانستند. بقایی نیز در عملکرد خود متکی بر این حمایت بود. او مینویسد: «از لحاظ مبارزه با حزب توده و اینکه اسلحهای به دست آنها برای مبارزه با خود نداده باشیم در روزنامة [شاهد] همیشه نام آمریکا را در ردیف انگلیس و شوروی میآوردیم، اما باطناً به کمک آمریکا به جبهة ملی امیدوار و معتقد بودیم.» این واقعیت که توسط بقائی گفته شده، البته مورد پسند برخی دیگر از چهرههای شاخص جبهه ملی هم بود.
مأموران آمریکایی در گزارشهای خود بقایی را به عنوان فردی به شدت جاهطلب معرفی میکنند که از هر گونه فرصت برای پیشبرد مقاصد خود استفاده مینماید: «فرصتطلبی بر صمیمیت او میچربد و او احتمالاً جبهة ملی را به عنوان وسیلة مناسبی برای اینکه خود را به قدرت برساند به کار میبرد.» آنها در کمال شگفتی میدیدند که «فرصتطلبی حتی در زندگی شخصی بر او فائق میشود: او علناً اعلام داشته است که همسر خود را بدان علت طلاق داده است که سیاستمداران به عنوان اشخاص مجرد بهتر میتوانند فعالیت کنند.» آمریکاییها به ثبات فکر بقایی نیز چندان اعتماد نداشتند و نسبت به صمیمیت و صداقت او تردید میکردند.(1)
به روایت احمد ملکی، مدیر روزنامه ستاره و یکی از 19 نفر مؤسسین جبهه ملی
1) 1. احزاب سیاسی در ایران، بخش دوم، مجموعة اسناد لانه جاسوسی آمریکا، جلد سوم، دانشجویان مسلمان پیرو خط امام، 1367، صص 127-124.
ایران، نطفههای تأسیس حزب زحمتکشان در جریان ملاقاتهایی که میان تعدادی از اعضای جبهه ملی و سفارت آمریکا صورت میگرفت انعقاد یافت. مهدی میراشرافی مسئولیت پذیرایی از مدعوین را در باغ خود در حصارک تهران به عهده داشت و نخستین دعوت توسط دکتر حسین فاطمی انجام گرفت. در این نشست ویلز، مستشار سفارت کبرای آمریکا، دیشر، وابستة مطبوعاتی، و دکتر گرنی، رایزن فرهنگی سفارت آمریکا، حضور داشتند. دکتر گرنی که به فارسی تسلط داشت، مسئول ترجمة سخنان متبادله بود. اعضای کمیسیون مطبوعات و کمیسیون سیاسی جبهة ملی از شرکتکنندگان در این جلسات بودند. بقایی برای مبارزه علیه کمونیسم، مذاکراتی با مقامات سفارت انجام داد. او استدلال کرد که راه مبارزه علیه حزب توده، تشکیل یک حزب متشکل و قوی در برابر آن است. بقایی صراحتاً عنوان کرد برای خارج کردن حریف از میدان و نیز برای ساقط کردن دولتها تشکیل حزب ضروری است و البته این امر مستلزم کمک مالی فراوان میباشد. او قول داد با کمک خلیل ملکی حزبی متشکل و قدرتمند تشکیل دهد. متعاقب این مذاکرات در جلسهای که در حصارک شمیران یعنی ملک میراشرافی تشکیل شد بقایی در کنار مکی، حائریزاده، میراشرافی، دکتر فاطمی و جلالی نائینی حضور پیدا کرد. در این جلسه آمریکاییها برای تشکیل حزب وعدة مساعدتهای مالی دادند.(1)پیشتر در تأسیس حزب اتحاد ملی و سایر احزاب انگلوفیل مثل حزب عدالت علی دشتی و حزب کار نفیسی انگلیسیها مساعدت لازم به عمل آورده بودند. در تشکیل حزب زحمتکشان هم البته همانطور که دیدیم سفارت امریکا نقش مؤثر بر عهده داشت.
در سالهای بعد از جنگ جهانی دوم و به دنبال سقوط آلمان هیتلری تحولات عدیدهای در جهان اتفاق افتاد که تأثیری تعیین کننده در سمت و سوی حوادث ایران داشت. این تحولات در موضعگیریهای آتی احزاب سیاسی ایران هم مؤثر بود. نخستین مسئله این بود که با خاتمه جنگ دنیای غرب بار دیگر متوجه خطر شوروی شد. ارتش سرخ تا قلب اروپا پیشروی کرده و در حقیقت قهرمان شکست فاشیسم شده بود. همین موضوع باعث میشد بسیاری از روشنفکران غرب نسبت به حکومت
1) 1. احمد ملکی، تاریخچة واقعی جبهة ملی، (تهران: چاپ دوم، 1332)، صص 111-104.
شوروی ابراز خوشبینی نمایند و هوادارانی را به گرد خود جمع آورند. از طرف دیگر جنبشهایی در آسیا و آمریکای لاتین در شرف تکوین بود که از مهمترین آنها باید از انقلاب چین و جنگ کره نام برد. انقلاب چین زنگ خطر را برای دنیای غرب به صدا درآورد و معلوم ساخت که شوروی برای پیشرفت در اروپا و مناطق نفوذ دنیای سرمایه داری هیچ حد و مرزی را نمیشناسد. شعارهای ضد استعماری شوروی در ایامی که ماهیت تجاوزکارانه آن هنوز به درستی مشخص نشده بود، بهترین و برنده ترین حربه را دراختیار حکومت وقت آن قرار میداد. در چنین شرایطی اداره مستعمرات به شکل گذشته غیرممکن بود، هرمقاومتی در برابر اراده مردم و هرگونه تلاشی برای ادامه استیلا به شکل گذشته با خطر سقوط کشورهای اقماری به دامن شوروی مواجه میشد. در چنین وضعیتی غرب کوشش میکرد حتی الامکان از فروغلتیدن کشورهای به اصطلاح جهان سوم در دامان شوروی جلوگیری به عمل آورد؛ در این شرایط ایالات متحده نظمی جدید را برای اداره جهان مطرح میساخت. در سراسر این سالها مبارزهای پیگیر و بی امان علیه شوروی در جریان بود و البته از آن سوی حزب توده نیز در جریان فعالیتهای خود به این نکته وسیعاً اشاره میکرد که مخالفانش در زمرة وابستگان به دستگاههای جاسوسی غرب هستند. فعالیتهائی که در این دوره انجام میشد به گونهای بود که گویا احزاب در صحنة ایران سخنگویان منافع خارجیان هستند تا نمایندگان اقشاری از جامعة ایرانی. حزب توده با تلاشهای خود که آشکارا در آن منافع شوروی را بر منافع ملی ایران ترجیح میداد، یا حداقل منافع شوروی و ایران را بر هم منطبق میدید؛ راه را برای هرگونه سوءتفاهم باز میکرد. فضای جنگ سرد، ایران را نیز در کام خود فرو برده بود به گونهای که کشور صحنة درگیریهای هر روزة احزاب بر سر چیزهائی بود که به ایران ربطی نداشت. تعابیری مثل «دیوار آهنین» به این دلیل انجام میشد که گویا خطر عاجلی که ایران را تهدید میکند از سوی شمال کشور است، فضای مک کارتیسم در ایران نیز گسترده شده بود، در چنین شرایطی بود که حزب زحمتکشان ملت ایران به مثابة یک حزب راستگرای میانه و بعداً افراطی پا به عرصة وجود نهاد.
پیش از این و در جریان تشکیل جبهة ملی ایران، بقائی به عنوان نمایندة دوم تهران حضوری جدی در صحنههای سیاسی ایران داشت. در حقیقت او همراه با تعدادی
دیگر از اعضای جبهة ملی ایران ضمن توجه به ملی شدن نفت تأکیدی زاید الوصف به مقولة نفوذ کمونیسم داشت. اینک بعد از سالها بار دیگر حزب توده در عرصههای سیاسی ایران فعال شده بود، حزب توده بعد از جریان تیراندازی به سوی شاه در پانزدهم بهمن سال 1327متهم بود به اینکه تلاش کرده است تا شاه ایران را بکشد. مدتی بعد برخی از رهبران حزب محاکمه شدند و به زندان و تبعید محکوم گردیدند، اما در این بین اتفاقی روی داد که شایعات زیادی را برانگیخت و آن این بود که خسرو روزبه مسئول شبکة نظامی حزب از زندان گریخت. این امر در دورة ریاست سپهبد حاجیعلی رزمآراء بر ستاد مشترک ارتش ایران روی داد و به همین دلیل انگشت اتهام به سوی او نشانه رفت. بقائی در زمرة اشخاصی بود که باور داشت رزمآراء در فرار رهبران حزب از زندان و نیز فرار روزبه مؤثر بوده است، مضافاً اینکه در آستانة ملی شدن نفت زندانیان این حزب بار دیگر به فعالیتهای سیاسی خود بازگشتند. وقتی مصدق دولت خود را تشکیل داد حزب توده بار دیگر تلاشهای سیاسی خود را از سرگرفت، حزب در بیانیهها و نیز نشریات خود مصدق را به عنوان عامل امپریالیسم امریکا مورد حمله قرار میداد و سیاست موازنة منفی او را در راستای ضدیت با منافع شوروی ارزیابی میکرد. حزب توده مثل گذشته در شرکت نفت و نیز در بین اصحاب مطبوعات و دانشجویان نفوذی غیر قابل انکار به دست آورده بود، درست در چنین اوضاعی بود که بقائی بار دیگر به خطر نفوذ کمونیسم پرداخت؛ مسئلهای که مشغلة دائمی او در زندگی سیاسی اش بود.
اما از سوئی از همان ابتدا دو گروه کاملاً متمایز در بین رهبران و اعضای حزب زحمتکشان دیده میشد، گروهی متشکل از بقائی، سپهبدی، علی زهری و چهرة بسیار مؤثر و تعیین کنندهای مثل حسین خطیبی که یکی از بازیگران مهم و پشت پردة تحولات این دوره ایران بود؛ و گروهی دیگر متشکل از نیروهائی مثل ملکی و آل احمد که نیروهائی صادق به شمار میرفتند و در صدد تشکیل حزبی بودند که منافع ایران و طبقات فرودست جامعه را سرلوحة فعالیتهای خود قرار دهد. اینان میخواستند در مواجهه با سرمایه داری غرب و کمونیسم روسی راهی دیگر بیابند، از درون این اندیشه بود که بعدها نیروی سوم را تشکیل دادند که از سیاست موازنه منفی جانبداری میکرد و سیاست عدم تعهد در برابر بلوک شرق و غرب را سرلوحه فعالیت خود قرار میداد.
از همان ابتدای امر بین این دو دسته اختلافات اساسی وجود داشت، معلوم بود که بقائی از این افراد صرفآً برای دستیابی به اهداف خود دعوت به کار کرده است و در موقع مقتضی، خویش را از آنان خواهد رهانید. نیز برای کسانی که با چهرههای اطراف بقائی آشنا بودند این امر واضح و معلوم بود که آن دسته به هیچ وجه زیر بار افرادی مثل ملکی نخواهند رفت و اینان در واقع هستة اصلی وتأثیر گذار در فعالیتهای آتی حزب خواهند بود.
بدینسان، شعب حزب با مساعدت مالی آمریکا و با استفادة از تجربة سازمانی خلیل ملکی یکی پس از دیگری در شهرستانها ایجاد شد. حزب زحمتکشان در تحولات آتی ایران نقش فوقالعاده موثری ایفا کرد و به مثابة یک حزب متشکل و سازمان یافته ضربات مرگباری بر نهضت ملی وارد ساخت.
با تشکیل حزب زحمتکشان صف آرائیها متمایزتر گردید. بقایی به عنوان نمایندة دوم پایتخت طبعاً بلندپروازیهایی داشت که تحقق آن را از طریق حزب میسر میدید. در این ایام، سیاست انگلیس فشارهای زیادی را به دولت مصدق وارد میکرد. در برابر اقدام ملی شدن صنعت نفت گفته شد که این به مفهوم نقض یکطرفه قرارداد 1933 است و انگلیس از ایران شکایت خواهد کرد. آمریکاییها هم نسبت به ملی شدن نفت در ایران واکنش نشان دادند. آنها گفتند که ایران و انگلیس دارای اشتراک منافع هستند و باید از طریق مذاکرات دوستانه اختلافات خود را حل و فصل کنند. متأسفانه در اغلب منابع و نوشتههای مربوط به ملی شدن نفت ایران قضاوتی بسیار غلط در مورد نگاه امریکا به مقوله ملی شدن نفت وجود دارد. طبق این دیدگاه امریکائیان و بهطور مشخص دولت دمکرات ترومن از طرح ملی شدن حمایت میکردند و جمهوریخواهان با آن مخالفت میورزیدند(1). این قضاوتی است بسیار سست، خوشبختانه اسناد روابط خارجی امریکا و ایران در فاصله سالهای 1330 تا 1333 منتشر شده،(2)طبق مدلول این اسناد که صراحت دارند، ترومن بارها و بارها به مصدق نامه نوشت و پیام داد
1) 1. جدیدترین اثر با دیدگاه یادشده با مشخصات زیر منتشر شده است: استیون کینزر: همه مردان شاه، ترجمه لطف الله میثمی، (تهران: صمدیه، 1383). طبق این دیدگاه دولت امریکا در زمان تسلط دمکراتها از بحث ملی شدن نفت ایران حمایت میکرد، اما بعداً جمهوریخواهان با آن بحث مخالفت کردند.
2) 2. Foreign Relations of the United States, vol. X, (Washington, United States Government Printing Office, 1989).
که او دو سیاست وی را نمیتواند هضم کند: نخست سیاست موازنه منفی و دیگر ملی شدن منابع نفتی ایران. او توضیح داد در دنیای کنونی سیاست بی طرفی مفهومی ندارد و دولتها یا در اردوگاه غرب قرار دارند و یا شرق. ترومن به صراحت نوشت دولت مصدق یا علیه امریکاست و یا علیه شوروی و شق ثالثی در این میان پذیرفته نیست. دیگر اینکه ترومن دائماً مینوشت مفهوم ملی شدن نفت را در نمییابد، اگر منظور فرمول پنجاه پنجاه است که امریکا از آن استقبال میکند اما اگر منظور این است که کنترل نفت و عواید آن بهطور کامل در دست طرف ایرانی باشد، او البته با آن مخالف است زیرا چنین فرمولی کلیه قراردادهای شرکتهای امریکائی را به هم میریزد و دولتهای طرف قرارداد شرکتهای امریکائی را به در پیش گرفتن راهی مشابه ایران تشویق میکند. این سیاست البته با قدرت از سوی امریکا در مقاطع بعدی هم ادامه یافت و ایالات متحده هیچگاه عملاً از طرح ملی شدن نفت ایران حمایتی نکرد، حمایت دولت امریکا از بحث نفت ایران تا جائی بود که بتوانند در قالب یک کنسرسیوم انحصار نفتی شرکت انگلیسی را از بین ببرند. در ایران هم البته دو خط کاملاً متمایز در ارتباط با موضوع یادشده وجود داشت: عدهای بر این باور بودند که سیاست موازنه منفی و ملی شدن نفت ابزاری است برای تحقق حاکمیت ملی ایران بر منابع انرژی خود و استقلال سیاسی کشور از اردوگاههای شرق و غرب؛ و عدهای دیگر از بحث ملی شدن نفت همان تشکیل کنسرسیوم نفتی برای از بین بردن انحصار نفتی شرکت انگلیسی را مدنظر داشتند و بر این باور بودند که ایران نمیتواند تولید، توزیع و فروش نفت را خود انجام دهد و در این زمینه ناچار است به شرایط کمپانیهای بینالمللی تن در دهد. این دو رویکرد اساسی بعدها تأثیر خود را بر بحرانهای داخلی و خارجی ایران بر جای نهادند که مورد اشاره واقع خواهند شد.(1)
Kingsley Martin: Conversation with Dr. Mosaddeq, New Statesman, January 11/1952.
وودهاوس با اینکه کینگزلی را دارای «قلق ضدامپریالیستی» میدانست، اما نوشته است او در زمره خبرنگاران مشهوری است که اواخر آذرماه 1330 وارد ایران شد و با تیم وی و زینر همکاری میکرد. عملیات چکمه، صص28-29. اگر «قلق ضدامپریالیستی» را با همکاری کینگزلی با سرویس اطلاعاتی بریتانیا جمع کنیم، کارهای او را در راستای طرحهای شرکتهای بزرگ فراملیتی ارزیابی مینمائیم که الزاماً این کارها به مفهوم حمایت از حقوق مردم ایران نبود و در راستای رقابتهای آن شرکتها با کمپانی نفت انگلیس و ایران قابل فهم است.
مصدق ملی شدن نفت را به مفهوم اعمال حق حاکمیت ملی ایران بر منابع اقتصادی خود میدانست و حاضر نبود از آن عدول نماید. به همین دلیل در خرداد 1330 دولت انگلیس رسماً اطلاع داد علیه دولت ایران به دیوان داوری لاهه شکایت کرده است. اما در اواخر همان ماه ریچارد جکسون به عنوان نمایندة شرکت نفت وارد ایران شد. جکسون پیشنهاد تنصیف عواید نفت را ارائه داد. مصدق این پیشنهاد را نپذیرفت. چند روز بعد انگلیس ظاهراً برای حفظ جان اتباع خود رزمناو موریشیوس را به آبادان اعزام کرد. انگلیس عملاً از صدور نفت ایران جلوگیری کرد و با استقرار چتربازان خود رسماً ایران را تهدید به مداخله نظامینمود.
1) 1. تقسیم بندی یادشده تحلیل نگارنده این سطور است که برای آن شواهد و دلایل فراوانی در دست دارد که نمونهای از آن مقالات خود روزنامه شاهد است. لیکن در همان زمان نقل قولی از مصدق توسط کینگزلی مارتین سردبیر نشریه نیواستیستمن در یکی از شمارههای این نشریه درج شد که خود شاهدی است بر صحت مدعای یادشده. مارتین نقل میکند که در دی ماه سال 1330 با مصدق ملاقات کرده و وی نخستوزیر را بر خلاف داوریهای رایج نه مردی دیوانه بلکه شخصیتی با توان و ظرفیت بالا تشخیص داده است. مارتین نقل میکند که مصدق در این ملاقات گفت صرف رهائی از دست شرکت نفت انگلیس و ایران کافی نیست، بلکه باید اطمینان یافت که هیچ شرکت یا دولت خارجی جای آن شرکت را نخواهد گرفت:
در چنین اوضاعی بقایی از طریق امیرحسین پاکروان، از کارمندان شرکت سابق نفت، اطلاع یافت که اسناد شرکت نفت به منزل ریچارد سدان، نمایندة شرکت در ایران، منتقل میشود. امیرحسین پاکروان از دوستان صادق هدایت بود و بقایی از سال 1328 با او مراوده داشت. از همان زمان بقایی، همراه با صادق هدایت و علی زهری و عدهای دیگر، برای صرف شام به منزل او دعوت میشدند. خود بقایی مدعی است که «دو سه بار» به منزل پاکروان رفته است. منزل پاکروان، آپارتمانی در طبقة همکف در خیابان فردوسی بود. در آن ایام پاتوق صادق هدایت، عصرها نزدیک غروب در کافهای در خیابان فردوسی بود و دوستان و ارادتمندان وی به گردش جمع میشدند. بقایی گاهی اوقات در این جلسات شرکت میکرد. روزی در حالیکه بقایی و هدایت در خیابان استامبول و نادری قدم میزدند هدایت گفت که آن شب امیرحسین پاکروان آنها را به ضیافتی خصوصی دعوت کرده است. او با هدایت به منزل پاکروان رفت، در آنجا بعد از صرف شام پاکروان خطاب به بقائی گفت:
البته میدانی که چندین سال است کارمند شرکت نفت ایران و انگلیس هستم و در قسمت انتشارات و تبلیغات کار میکنم. در این مدت به اسرار زیادی پی بردم و به اوضاع و احوال افرادی آشنا شدم. از وقتی که در مجلس صحبتهای تو نفتآلود شد مترصد بودم نامت را در لیست پرداختهای شرکت ببینم یا مثل بسیاری دیگر از ناطقین یا روزنامهنویسها به آبادان دعوت کنند و در یکی از معاملات سودآور شرکت دستت را بند کنند. اما پس از مدتی فهمیدم که نه تنها در این جهت خبری نیست، بلکه دارند برایت خط و نشان میکشند. با صادق مشورت کردم و چون تصمیم حاصل شد که صمیمانه در راه مبارزه قدم گذاشتهای من از این ساعت خود را در اختیار تو میگذارم و در این مبارزه تا سرحد امکان با تو همراه خواهم بود.
همکاری بقایی با پاکروان از این زمان آغاز شد و تا خاتمة خلع ید ادامه یافت. بقایی در همان شب به قسمتی از «اسرار» شرکت نفت آگاهی پیدا کرد. در مورد ادارة انتشارات و تبلیغات شرکت نفت شایع بود که چون دکتر رضا فلاح متخصص برجستة شیمی نفت است و انگلیسیها نسبت به او «حسادت» دارند او را به ریاست ادارة استخدام گماشتهاند که از کار نفت به دور باشد، ولی آن شب «دانستم که ادارة انتشارات و تبلیغات در واقع مرکز انتلیجنت سرویس [کذا] شرکت است(1)و دکتر فلاح در رأس ادارة استخدام دارای اختیارات مافوق تصوری است.»(2)بقایی مدعی شد آنگاه دریافت که نطقهای نمایندگان مجلس توسط ادارة انتشارات و تبلیغات شرکت نفت تهیه میشده و برخی مقامات برای شرکت در مناقصه به آبادان دعوت شدهاند و نیز اعتصاب سال 1325 کارگران نفت توسط خود انگلیسیها طراحی شده است.
بقایی همراه با سرلشکر فضلالله زاهدی، رئیس وقت شهربانی، و جهانگیر تفضلی منزل سدان را بازرسی کرد و اسنادی را به دست آوردند که به «اسناد خانه سدان» معروف شد. بخشی از اسناد در روزنامة شاهد منتشر گردید و به هنگام تشکیل دادگاه لاهه در خرداد 1331 بخشی از آنها به عنوان اسناد مداخله شرکت در امور داخلی ایران
ارائه شد.
بر اساس مدارک مرکز اسناد انقلاب اسلامی، به دنبال تشکیل حزب زحمتکشان تعدادی از نیروهای سیاسی و اجتماعی کشور به آن پیوستند، از جمله تعدادی از اعضای شرکت نفت انگلیس و ایران که در امر توزیع و پخش فرآوردههای نفتی دارای صلاحیت بودند و اطلاعات و تجربیات کافی در این زمینه داشتند همکاری خود را با حزب اعلام کردند،(1)و اطلاعات خود را در زمینة نحوة فعالیتهای شرکت در اختیار بقائی قرار دادند.(2)درست در چنین ایامی بود که به بقائی خبر رسید از ادارة اطلاعات و انتشارات شرکت نفت چمدانهائی به خارج فرستاده میشود. دو تن به نامهای محمد ارژنگ و حسن داودی مأموریت داشتند بر فعل و انفعالات مزبور نظارت کنند و طبق اسناد موجود آنها حتی محمولههائی را که از اداره خارج میشد بازرسی میکردند.(3)این نکتهای است حائز اهمیت؛ چطور ممکن بود قدرتی مثل انگلستان اجازه دهد کارمندان معمولی این شرکت دست به چنین اقدامی بزنند؟ به یاد داشته باشیم در این ایام انگلستان هنوز قدرتی نبود که به این آسانی بتوان با آن برخوردهائی از این دست انجام داد و از سوی دیگر هنوز پای هیچ قدرت دیگری به عنوان رقیب انگلیس در ایران باز نشده بود تا بتوان با اتکای به آن و دلگرمی به سیاستی خاص به این اقدامات مبادرت ورزید، به راستی در پشت این تحرکات چه دستهائی قرار داشت و منظور اصلی آن تحرکات چه بود؟
از سوی دیگر در همان آغاز دورة فعالیتهای حزب زحمتکشان فردی به نام مرتضی ملک محمدی در نامهای به بقائی که در آن نامه با نام مستعار «دکتر رمضانی» از او یاد شده؛ اطلاع داد اتوموبیلی را که از ادارة سابق شرکت نفت خارج شده بازرسی نموده، لیکن چیزی پیدا نکرده؛ اما همان اتوموبیل در خیابان سپه (امام خمینی فعلی) چمدانی را که پر بوده در اتوموبیل گذاشته و حرکت کرده است.(4)از سوی دیگر منزل استاکیل رئیس ادارة اطلاعات شرکت نفت در قلهک تحت مراقبت قرار گرفت و هم چنین منزل سدان رئیس شرکت سابق نفت کنترل شد. اطلاع داده شد که یک کامیون و یک
اتوبوس که تعداد زیادی چمدان در آنها قرار داشته، توسط سدان و سه همراه انگلیسی به فرودگاه مهر آباد حمل شده است. این اطلاعات از پاسبان محافظ در خانة سدان، نیز پیشخدمت و رانندة او اخذ و گفته شد که ظاهراً قرار بوده ساعت دوازده شب سی و یکم خرداد ماه آن سال هواپیمای حامل چمدانها به لندن پرواز کند. ظاهراً چمدان دیگری نیز وجود داشت که جا مانده بود و به همین دلیل پرواز هواپیما به تأخیر افتاد! نکتة مهم این است که چگونه چمدانی که به قول مشهور حاوی اسناد بسیار مهمی بود، جا ماند و دیگر اینکه فردی که برای دریافت چمدان مراجعه کرده بود این مطلب را به پیشخدمت توضیح داد. پیشخدمت گفت که چیزی از محمولهها جای نمانده است، فردی که برای دریافت چمدان بر جای مانده مراجعه کرد، راننده بود. مطلب دیگر این که همه از نقل و انتقالات داخل خانه آگاه بودند؛ پیشخدمت، پاسبان در منزل و نیز راننده همه میدانستند که در این چمدانها اسنادی وجود دارد که باید از آن شرکت نفت باشد. پاسبان مزبور به کلانتری قلهک نقل و انتقالات را گزارش داده بود، اما به وی دستور داده شد که در این امور دخالت نکند. سپس همان پاسبان نیمههای شب با دکتر بقائی تماس گرفت و موضوع را به وی اطلاع داد، این در حالی بود که هواپیما هنوز در فرودگاه مانده و پرواز نکرده بود.
در همین حال خبر رسید که از منزل شهری سدان واقع در خیابان ایرج هم چمدانهائی به خارج حمل و به نقطة نامعلومی انتقال داده میشود.(1)گزارشهای یاد شده نشان میداد که افرادی از رجال ایرانی مثل مسعود فروغی، فؤاد روحانی، مصطفی فاتح، آشتیانیزاده، اسدالله علم، سیدضیاءالدین طباطبائی، سلمان اسدی، حسین علاء، سرهنگ حسن پاکروان، برادران رشیدیان، و عدهای دیگر آشکارا هنوز روابط خود را با مأمورین سفارت بریتانیا حفظ میکنند.(2)از بین اینان بهطور مشخص پاکروان روابطی صمیمانه با بقائی داشت و این روابط تا آخر حفظ شد، اما هرگز کسی ندید بقائی علیه او سخنی به میان آورد. حتی در مورد سید ضیاء و علم هم وضع به همین شکل بود، حداقل در آن زمان کوچکترین سخنی علیه این دو از زبان بقائی شنیده نشد. همانطور که بالاتر توضیح دادیم، ماجرای اسناد خانة سدان در واقع از دخالت امیرحسین پاکروان از
کارمندان ایرانی شرکت نفت شروع شد. او اطلاع داد که اسناد شرکت نفت به منزل سدان منتقل میشود، حوادث بعدی متعاقب این گزارش شکل گرفت تا اینکه بالاخره دکتر بقائی همراه با سرلشکر فضلالله زاهدی رئیس وقت شهربانی و جهانگیر تفضلی منزل سدان را بازرسی کردند و اسنادی به دست آوردند که در روزنامة شاهد منتشر شد و بعدها اسماعیل رائین کتابی بر اساس آن اسناد منتشر کرد.
به دلایل متعدد، این ماجرا حرکتی کاملاً مشکوک است و اسناد خانه سدان باید مخدوش تلقی شود. به روایت بقائی که به آن اشاره خواهیم کرد، شخص مصدق این عملیات را مشکوک میدانست. باید گفت این اسناد بعد از اعلام ملی شدن نفت کشف شد، حال آنکه به قول امیرحسین پاکروان، او از زمان مجلس پانزدهم از آنها اطلاع داشت. به فرض اینکه اسناد واقعی باشند، سئوال این است پاکروان که به قول خودش از حسن عقیدت بقایی مطلع و البته از دو سال پیش از این ماجرا هم با او مراوده داشت، چرا زودتر این اسناد را در اختیار بقایی قرار نداد؟
ماجرای «اسناد خانة سدان» آن هم بعد از ملی شدن صنعت نفت حکایت از توطئهای مرموز داشت. به نظر میرسد برخی کانونهای خارجی با استفاده از ماجراجوئیهای بقائی، برای تشتت در صفوف نهضت و مخدوش کردن شخصیت دکتر مصدق ماجرایی مرموز را آغاز کردهاند. هنگامیکه چهرههای سیاسی دستاندرکار کشف اسناد، مثل راننده و پاسبان و پیشخدمت و امثال اینان و حتی افرادی مانند زاهدی و تفضلی، را مورد توجه قرار دهیم آنگاه بیشتر در اصالت این اسناد تردید میکنیم. بعد از ملی شدن نفت، مصدق، دکتر فلاح را هم چنان به دلیل تخصصش در شرکت نفت ابقا کرد. درواقع، با توجه به فقدان نیروی متخصص در آن زمان این عمل شاید موجه بنماید. ابقای سهامالسلطان بیات نیز، به رغم خویشاوندیاش با مصدق، در این راستا قابل توجیه است. بقایی در یادداشتی این جملات پرمعنا و کوتاه را نوشته است: «ما خیلی خوشوقتیم که جناب آقای سهامالسلطان بیات و جناب آقای دکتر فلاح هنوز در رأس شرکت نفت ملی ایران هستند زیرا جناب آقای دکتر مصدق آنها را انتخاب کرده بودند.»(1)با این سوابق بنظر میرسد هدف از انتشار «اسناد خانة سدان» چیزی جز
1) 1. دستنوشتة بقایی، بیتا، پروندة اسناد متفرقه بقایی، کارتن: 443 ـ N، ش: 440 ـ 71.
تشتت در صفوف نهضت و بدبین کردن مردم به جنبش ملی نبود.(1)در صورتجلسهای که در منزل سدان برای مهر و موم کردن خانة او به عمل آمد، فؤاد روحانی، نمایندة شرکت سابق نفت، نیز حضور داشت. او در زیر صورتجلسه نوشت: «اینجانب در جریان مذکور و در متن حاضر بودم ولی راجع به اسناد هیچگونه اطلاعی ندارم.»(2)
شرح ماجرا به زبان خود بقائی در گفتگو با حبیبالله لاجوردی به این شکل است: روزی گروهی که بقائی تشکیل داده بود تا بر تحرکات مقامات نفتی انگلیس نظارت کنند، مشاهده مینمایند که از پاساژ پروانه واقع در خیابان نادری فردی با یک گونی از اداره تبلیغات شرکت خارج شد و به راه افتاد. این مرد که به قول بقائی اسناد سری شرکت نفت را آنهم در گونی و بالاتر در ملاء عام حمل میکرد مردی بود یهودی به نام احتمالاً دانشگر(3). این امر مقدمهای شد بر دستگیری مرد مزبور و تصرف خانه سدان در خیابان قوامالسلطنه (سی تیر امروزی) کوچه ایرج. تصرف خانه با کمک دکتر ناصر وثوقی قاضی دادگستری و عضو حزب زحمتکشان از نیروهای انشعابی حزب توده صورت گرفت. زاهدی وزیر کشور وقت دستور داد دو افسر شهربانی و چند درجه دار و پاسبان به اینان کمک نمایند. محلی در خیابان شاهرضا (انقلاب اسلامی کنونی) که دفتر روزنامهایران ما به مدیریت جهانگیر تفضلی در آن قرار داشت، «مرکز ستاد» عملیات بود. کلید گاو صندوقی که گفته میشد اسناد شرکت نفت در آن قرار دارد توسط خود انگلیسیها به دست گروه تعیین شده توسط بقائی قرار گرفت. به این شکل چهار کتاب رمز کشف شد. بقائی میگوید در یکی از این کتابها نوشته شده بود: «چاقوکشهای دکتر بقائی آمدند اداره انتشارات را تصرف کردند ولی ما توانستیم که پنجاه و چند تا چمدان به وسیله میسیون جاکسون بفرستیم. ولی آمدند و بقیه اش را گرفتند.»(4)این نامه توسط استاکیل امضاء شده بود. تا اینجای بحث چند نکته وجود دارد: 1. چرا انگلیسیها به دست خود کلید گاو صندوق اسناد به این مهمی را به دوستان بقائی دادند و رفتند؟ 2. مگر تصرف خانه سدان تقریباً همزمان با تاریخ نگارش این نامه نیست، آیا
تصرف کنندگان خانه از آنجا بیرون رفته بودند که استاکیل چنین چیزی را نوشته بود؟ میدانیم که خیر، آنها در همانجا ماندند؛ پس استاکیل از کجا میدانست دوستان بقائی آنجا را تصرف خواهند کرد که این نامه را از پیش نوشته بود؟ همین امر خود خبر از جعلی بودن این نامه میدهد، به ویژه اینکه بقائی نوشته است که نامه دستنویس و در لندن هم نوشته شده بود. 3. چگونه ممکن است چنین نامه مهمی از لندن نوشته شده باشد و آنگاه همزمان با تصرف خانه سدان در گاوصندوق او یافت شود، در حالیکه ماجرای تصرف این خانه را شرح میدهد؟ 4. آیا انگلیسیها از قبل میدانستند خانه سدان تصرف میشود و از قبل چنین نامهای تهیه کرده بودند؟
بههر حال «تحت نظر همین آقای [امیرحسین] پاکروان» یعنی کارمند شرکت نفت انگلیس و ایران، اسناد ترجمه شدند، درست در همان خانه مزبور. نکته مهمتر این است که شخص بقائی میگوید وقتی خواستهاند خانه سدان را تصرف کنند، او با زاهدی وزیر کشور در محل مجلس ملاقات میکند و میگوید میخواهند آنجا را بگیرند و به کمک شهربانی نیاز دارند. زاهدی میگوید این مسئله مهمی نیست و «میروم به آقا [مصدق] میگویم.» بقائی اظهار می دارد: «نه، موضوع این است که به ایشان نباید گفت.»(1)اما چرا نباید این موضوع مهم را به اطلاع نخستوزیر برسانند؟ اصلاً بقائی در چه موقعیتی قرار داشت که به وزیر کشور دولت قانونی دستور میداد بدون اطلاع نخستوزیر دست به کاری زند که در تحولات آتی کشور میتوانست تأثیرات فراوانی داشته باشد؟ بقائی توضیح میدهد اگر مصدق با اینکار مخالفت میکرد دیگر آنان نمیتوانستند کاری انجام دهند، اما اگر بدون اطلاع وی عملیات خود را انجام میدادند، مصدق در مقابل عمل انجام شده قرار میگرفت. زاهدی میگوید: «این که یک نوع کودتا میشود.» اما بقائی به صراحت پاسخ میگوید: «هر چه میشود، ما پیشنهادمان این است.»(2)چرا باید علیه مصدق کودتا میشد؟ این نکتهای است در خور توجه که نیازمند تأملی تاریخی است، اما همین جا به اشاره بگوئیم که اگر اینان نتوانستند آن زمان کودتای خود را انجام دهند، دو سالی بعد به این امر موفق شدند.
ماجرای دیگری که نشان از جعلی بودن اسناد میدهد، این است که بقائی میگوید
روزی پاکروان خیلی ناراحت به محل نگهداری اسناد خانه سدان آمد. او گزارشی از اریک دریک نشان داد که برای سدان فرستاده شده بود، طبق این گزارش تلگرافی، دریک با احمد متین دفتری داماد مصدق ملاقات کرده و او قول داده است با پیشنهاد هیئت اعزامی انگلیس به ریاست استوکس به شرط اینکه به نوعی ملی شدن نفت در آن گنجانیده شده باشد، موافقت کند.(1)جالب این است که بدانیم هیئت استوکس مدتها بعد از کشف به اصطلاح اسناد خانه سدان یعنی روز دوازدهم مرداد ماه 1330 به ایران آمد، حال آنکه اسناد ادعائی مزبور حدود دو ماه پیش کشف شده بودند. حال چگونه ممکن است قبل از آمدن هیئت انگلیسی به ایران چنین ملاقاتی با دریک صورت گرفته باشد، نکتهای است که خود نشان دهنده جعلی بودن این اسناد است، مضافاً اینکه در این زمان دیگر از دریک و سایر مدیران انگلیسی شرکت نفت خلع ید شده بود، حال چگونه اینان هنوز به وعدههائی از این دست مبادرت میورزیدند، نکتهای است در خور توجه. از همه بالاتر، در این زمان ظاهراً دریک مسئولیتی در شرکت نفت نداشت و آرچی چیزوم حداقل از سال 1329 به جای وی منصوب شده بود. لازم به یادآوری است که حتی قبل از مأموریت هریمن فرستاده ویژه ترومن به ایران یعنی روز 23 تیرماه 1330 این مثلاً اسناد به دست بقائی و یارانش افتاده بود، پس چطور امکان دارد در آن زمان راجع به استوکس که دوازدهم مرداد سال 1330 وارد ایران گردید، مطلبی درج شده باشد؟
بقائی آن چیزی را که «سند جاسوسی» متین دفتری مینامد، برای مصدق برد. مصدق به این نامهها اعتنائی نکرد. بقائی اسناد خانه سدان را کپی میگرفت و به خانه خود میبرد و مخفی میکرد، بخشی از آنها را بعداً به اسماعیل رائین داد که با نام اسناد خانه سدان چاپ کرد. خلاصه در همان زمان مصدق عدهای را برای بررسی اسناد ادعائی به خانه سدان فرستاد. حائری شاه باغ رئیس دیوان تمیز دادگستری جزو این گروه بود. بقائی میگوید: «یک روز دیدم این آقای حائری شاه باغ گفت که ولی اینها از نظر قضائی هیچ سندیت ندارد. از کجا که انگلیسها ده سال پیش اینها را آماده نکردند که ما امروز بیائیم بنشینیم این حرفها را بزنیم.»(2)بقائی به جای اینکه به این سخن مستدل پاسخ دهد قهر کرد و بیرون رفت و دیگر در جلسه گروه اعزامی مصدق شرکت نکرد، و خودش در اطاقی در همان ساختمان به کار خویش مشغول بود. خود بقائی در گفتگو با لاجوردی میگوید: «اسناد را عرض میکنم یک سوءاستفاده شخصی من کردم. سوءاستفاده عبارت از این بود که فتوکپیهای منفی را من برای خودم بر میداشتم بعضی اسناد را هم یک کپی به اصطلاح مثبت بر میداشتم میبردم خانه ام و اینها را مخفی کردیم...»(3)این بود خلاصهای از ماجرائی که با نیات از پیش تعیین شده برای بدنام کردن برخی چهرههای درگیر با مسئله ملی شدن نفت و از آن جمله شخص مصدق صورت گرفت. همانطور که حائری شاه باغ گفته بود این اسناد پیشتر و یا در همان حول و حوش بحث ملی شدن نفت جعل شده بود و فقط استفاده تبلیغاتی به منظور پیش بردن اهداف مقطعی سیاسی داشت، نکته جالب آغاز این پرونده همان کشف اسناد در یک گونی که توسط مردی یهودی حمل میشد میباشد، نکتهای که خود بقائی به آن اشاره کرده است.
مصدق تلاش میکرد تا در جوی فارغ از تشنج مسئلة نفت را حل کند. او به توازن نیروهای جهانی و ضعف ایران در برابر انگلستان واقف بود و به همین دلیل تلاش میکرد بهانهای به دست انگلیسیها، که برای امنیت ادعایی اتباعشان رزمناو گسیل کرده بودند، ندهد. از سوی دیگر، کسانی چون بقایی و زاهدی با آشفته کردن بیش از پیش اوضاع زمینه را برای موجه کردن اقدامات انگلستان و مداخلة خارجی مهیا میکردند. برای برحذر داشتن نیروهای نهضت ملی از درگیر شدن در منازعهای که بازندة قطعی آن ایران بود، مصدق تلگرافهای رمزی به آبادان صادر میکرد. البته انگلیسیها خوش میداشتند که بهانة مناسبی برای وارد ساختن ضربة نهایی به دست آورند، لیکن مصدق با پیامهای خود حتیالامکان مانع بروز حادثة ناگواری میشد. در نیمة دوم تیرماه 1330 وی طی تلگراف رمزی به مکی نوشت:
جناب آقای مکی
مکرر به اطلاع رسانده است که از نطقها و اظهارات محرک و زننده که موجب رنجش و گلههای سیاسی میشود خودداری فرمایند. اینک بهموجب نامة گلهآمیزی که از طرف سفارت انگلیس واصل گردیده متذکر شدهاند که جنابعالی در بیانات خود دولت انگلستان را دشمن خطاب فرمودهاید. مجدداً از جنابعالی خواهشمندم که حتیالمقدور از نطقهای متضمن حملات زننده و خلاف تشریفات سیاسی بینالمللی خودداری نمایند که جزئیات سبب نشود که کلیات از دست برود. نخستوزیر دکتر محمد مصدق(1)
در پاسخ به این تلگراف، در همانروز مکی جوابی به این شرح ارسال کرد:
جناب آقای نخستوزیر. پاسخ تلگراف شماره 6/1325 به عرض میرساند انگلستان را دشمن خطاب نکردهام، بلکه ورود کشتی جنگی را عملی خصمانه تلقی کردهام و این موضوع مربوط به همان دوره ورود کشتی جنگی است نه تازگیها. اصولاً باید به عرض برسانم که همین نطقها و خطابههاست که موجبات تسلط روحی و معنوی ما را فراهم کرده و مردم را امیدوار به آتیه کرده و الا موقعیت طوری است که در مقابل گفتارهای رادیو لندن و بولتن انگلیسیها که به زبان انگلیسی همه روزه به وسیلة پلیکپی منتشر میشود چیزی گفته نشود به کلی روحیة مردم ضعیف و موجبات ناامیدی را فراهم نموده، تصور میکنم عمل خلاف احتیاط نشده. معهذا بسته بنظر جنابعالی است. هر طور بفرمائید اطاعت خواهد شد.(2)
در چنین اوضاع و احوالی بود که ترومن برای مصالحة مصدق با انگلیسیها اورل هریمن نمایندة ویژة خویش را به ایران فرستاد. چند روز قبل جمعیت ملی مبارزه با استعمار، وابسته به حزب توده، اعلام کرده بود که روز 23 تیر به مناسبت یادبود کشتهشدگان این روز در اعتصاب کارگران شرکت نفت به سال 1325 در آبادان(3)تظاهراتی انجام خواهد شد. مظفر بقایی همراه با سرلشکر حسن
بقایی، رئیس شهربانی، و کسانی چون فضلالله زاهدی وزیر کشور قصد آن داشت تا این تظاهرات را سرکوب کند. بقایی موقعیت را برای عرض اندام آماده دید. صبح روز 23 تیر رادیو لندن گزارش داد که «امروز بعد از ظهر در تهران حوادث خونینی روی خواهد داد.»(1)همانروز چاقوکشان بقایی به بهانة مبارزه علیه حزب توده وارد معرکه شدند و از آن طرف نیروهای دولتی به سوی مردم آتش گشودند. این حرکت که عامدانه سازماندهی شده بود، درواقع ضربتی بر اعتبار سیاسی مصدق بود و از سوی دیگر این پیام را در برداشت که خطر کمونیسم جدی است. دو روز بعد از ماجرا رادیو بی. بی. سی. گزارش داد: «فاجعة روز یکشنبه نشان داد که دکتر مصدق حاکم و مسلط بر امور کشور نمیباشد و کمونیستها در کمین هستند که ایران را ببلعند و اگر انگلستان پای خود را از ایران کنار بکشد کار ایران تمام شده است.»(2)
بعد از کشتار 23 تیر شخصیتهای «انگلوفیل» ایران، نظیر سید ضیاءالدین طباطبایی و جمال امامی، دکتر مصدق را متهم به آدمکشی کردند و سعی نمودند تا حیثیت سیاسی او را لکهدار کنند. این توطئه به سرعت خنثی شد. مصدق سرلشکر حسن بقایی را از ریاست شهربانی عزل کرد و محاکمة او آغاز گردید. مذاکرات دولت با هریمن، میانجی آمریکایی، و سپس گفتگو با استوکس، نمایندة انگلیس، به نتیجه نرسید و هر دو ایران را ترک کردند. پس از این حادثه حملات شدید علیه مصدق شدت گرفت. منوچهر تیمورتاش، نمایندة مجلس، ازتنهایی ایران در برابر خطر کمونیسم سخن گفت. عاملی که باعث میشد نمایندگان وابسته به دربار و شرکت نفت انگلیس و ایران جری شوند و علیه دولت وقت به حرکت در آیند، اختلافاتی بود که در خود جبهه ملی وجود داشت و اینک از پرده برون افتاده بود، اختلافاتی که از بدو تأسیس این جبهه به خوبی مشهود بود.
با این وصف در زمانی که هیئت همراه استوکس در ایران به سر میبرد، مصدق برای جلوگیری از تشنج تلگراف دیگری به مکی مخابره کرد:
جناب آقای مکی نمایندة محترم مجلس شورای ملی. در جواب تلگراف هیئت مدیره شرحی مخابره شد که از نظر جنابعالی خواهد گذشت. حرکت جنابعالی تا
نمایندگان انگلیسی به آبادان نیامدهاند صلاح نیست و باید آنها از طرف دولتی که متصرف مؤسسات نفتی است پذیرایی بشوند. البته مراقبت خواهید فرمود تا زمانیکه نمایندگان انگلیسی کارشان تمام نشده سخنی گفته نشود که موجب بهانه و اشکالتراشی گردد. حتیالمقدور از نطقهایی که موجب تحریک آنها میشود باید احتراز شود و این مطلب در مکاتبات بین طرفین تعهد و تصریح شده است.(1)
با این وصف مذاکرات استوکس به نتیجهای نرسید و او به لندن مراجعت کرد.
در 19 شهریور 1330 دکتر هنری گریدی که از ملی شدن صنعت نفت در ایران یا بهعبارتی از بین بردن انحصار نفتی انگلیس حمایت میکرد، جای خود را به لوی هندرسون داد.(2)متعاقب این تحول و نیز در اثر فشارهای اقتصادی انگلستان، در دوم مهر 1330 مصدق به کارشناسان انگلیسی یک هفته مهلت داد تا خاک ایران را ترک نمایند. انگلستان در اعتراض به این امر شکایتی تسلیم شورای امنیت سازمان ملل متحد کرد. در چهاردهم مهرماه مصدق برای پاسخ به شکایت انگلیس در شورای امنیت سازمان ملل سخنرانی کرد. مقرر شد که برای بررسی شکایت طرفین، دیوان بینالمللی لاهه تشکیل جلسه دهد و به آن رسیدگی کند. در این سفر بقایی و سپهبدی نیز دکتر مصدق را همراهی میکردند، سپهبدی به دلیل تسلط بر زبان فرانسه، گفتگوها را به این زبان ترجمه مینمود. در این سفر مصدق با مقامات آمریکایی برای اخذ وام فوری وارد مذاکره شد و عایدات نفت را وثیقة استرداد وام قرارداد. هیئت ایرانی از دولت آمریکا خواست بین ایران و انگلیس میانجیگری کنند تا شاید انگلیس شرایط ایران را قبول نماید. در عین حال بانک جهانی به عنوان اینکه نمیخواهد کار نفت راکد بماند به مصدق مراجعه کرد تا بلکه نفت در بازار جهانی جریان پیدا کند. این پیشنهاد مورد موافقت مصدق قرار گرفت. در اول آذرماه مصدق وارد ایران شد تا مقدمات انتخابات مجلس هفدهم را مهیا کند. از آن سوی در دیماه هیئت بانک جهانی وارد ایران شد.
در همین اثنا تحولی در انگلستان رخ داد که پیامدهای جدی برای ایران در بر داشت. در اوایل آبانماه حزب محافظهکار انگلستان در انتخابات پیروز شد و وینستون چرچیل مأمور تشکیل کابینه گردید. چرچیل همان کسی است که در آستانة جنگ اول
جهانی به عنوان وزیر دریاداری پیشنهاد خرید سهام شرکت نفت ایران را تقدیم دولت وقت کرد و آن قدر در این کار سماجت نمود تا منظور خود را عملی ساخت. بدیهی است که این بار هم مهمترین اولویت چرچیل مسئله نفت ایران بود.
طی این مدت بقایی ضمن گسترش روابط خود با مقامات سفارت آمریکا، زمینه را برای ایجاد تشنجات گستردهتر فراهم میساخت. قبل از مسافرت نیویورک، فینچ، وابسته کارگری سفارت آمریکا، دربارة مرام حزب زحمتکشان با بقایی به گفتگو نشست. در این ملاقات بقایی اطلاعاتی دربارة منبع مالی حزب و اهداف سیاسی خود ارائه داد و ضمناً دربارة اتحادیههای کارگری غیرکمونیست به فینچ گزارش داد. بقایی مدعی شد که حزبش حدود ده هزار عضو در تهران دارد و نیز ادعا کرد که در ایران یک میلیون نفر طرفدار حزب او هستند. مقامات آمریکایی میخواستند دریابند آیا او چه تعداد از طرفدارانش را در سایر نقاط کشور میتواند در تهران به کار گیرد، لیکن بقایی نتوانست جواب درستی بدهد. او مهندس خسرو هدایت رئیس اتحادیه سندیکای کارگری ایران و عزیز قزلباش مسئول کنگرة اتحادیة صنفی ایران را رهبران متزلزل نامید.(1)هر دو این تشکیلات ظاهراً کارگری برای مقابله با شورای متحده کارگران و دهقانان ایران به رهبری رضا روستا که شعبهای از تشکیلات حزب توده بود، تأسیس شده بودند.
1) 1. احزاب سیاسی در ایران، بخش دوم، صص 130-128.
همزمان با این گفتگوها یکی از نیروهای بقایی در هیئت خلع ید به نام مهندس عباس مزدا شروع به نفاق افکنی در هیئت کرد. مزدا، که مستقیماً با شخص بقایی و علی زهری در تماس بود، پیش از این در خردادماه 1330 طرحی در مورد فروش نفت ایران ارائه کرده بود که در شمارههای پنجم و نهم خردادماه شاهد چاپ شده و به «طرح مزدا» شهرت داشت. «طرح مزدا» متضمن تأسیس شرکت بینالمللی پخش نفت ایران بود که 51% سهام آن به ایران تعلق داشت و 49% سهامداران آن شرکتهای خارجی بودند. طرح مزدا هیچ نکته قابل توجهی که طبق آن استیفای حقوق مردم را به ارمغان آورد نداشت و در حقیقت با طرح امریکائی تنصیف عواید نفت در دورة رزمآراء تفاوتی نداشت، حداکثر اینکه او پیشنهاد تشکیل یک کنسرسیوم برای فروش نفت ایران را داده بود.
طرح بیارزش مزدا که منطبق بود بر اهداف شرکتهای فراملیتی؛ از طرف روزنامة شاهد با آب و تاب تبلیغ شد، حال آنکه در همان ایام اگر قرار بود چنین طرحی اجرا شود پیشنهادات آمریکاییان که تا 75% سهام را به ایران میدادند قابل قبولتر مینمود. از همان ابتدا هیئت مدیره خلع ید چندان اعتمادی به مزدا نداشت. به توصیة بقایی، دکتر فاطمی به هیئت مدیره در بارة مزدا تلفن کرد، اما دکتر علی آبادی و مهندس مهدی بازرگان به عضویت او اعتنایینکردند وحتی گفته بودند اگر مزدا عضو هیئت مدیره شود آنها استعفا خواهند داد.(1)
مزدا هیئت مدیرة موقت را متهم کرد که با علی جواهر کلام و دکتر رضا فلاح، از عوامل شرکت سابق نفت، همکاری میکنند و آنها امید دارند که شرکت نفت آبادان دوباره به مدیریت سابق برگردانیده شود. او مدعی شد افرادی مثل فلاح «از هیچگونه کارشکنی دریغ نداشتهاند و منظور دیگر آنها تفرقه بین کارشناسان اعزامی از طهران و کوتاه کردن دست کارشناسان از امور مهم بوده است و هیئت مدیره در هر مورد با عمال شرکت سابق مشاوره نموده است. اکنون انتصابات موقت در آبادان با نظر این آقایان انجام گرفته است و کلیة عناصر صالح سخت ناراضی هستند. در حقیقت چرخ امور به دست انگلیسیهای داخلی میچرخد.»(2)
محور تلاش مزدا جا انداختن طرح خودش بود، طرحی که گفتیم تازه نبود و وی فقط نمایندگی اعلام و پیشبرد آن را بر عهده داشت. این اختلاف در نگاه به مسئله نفت از آغاز شکل گیری نهضت ملی و حتی پیش از آن وجود داشت: نگاهی که غایت منظور خود از ملی شدن نفت را صرفاً تشکیل یک کنسرسیوم بین المللی به جای انحصار نفتی شرکت انگلیسی میدانست و نگاهی دیگر که به نفت و ملی شدن آن به مثابه ابزاری جهت تحقق حاکمیت ملی ایران بر منابع انرژی خود مینگریست. مزدا به جریان نخست تعلق داشت. او میگفت که طرحش در آمریکا و تهران مورد بحث قرار
گرفته، لیکن مهندس کاظم حسیبی در رد طرح او گفته است: «اصلاً و ابداً هیئت مختلط اطلاعی از چنین طرحی ندارند و به هیئت مختلط چنین [چیزی] واصل نگردیده است.»(1)او میگفت حسیبی از این طرح اطلاع دارد زیرا در روزنامة شاهد چاپ شده و هیئت مزبور یک نامة قدردانی به شمارة 61 برای او ارسال کرده است. باید یادآوری کرد هیئت مختلط در 22 اردیبهشت سال 1330، متشکل از نمایندگان مجلس شورا و سنا برای نظارت بر ملی شدن نفت انتخاب گردیده بود و در بین آنها اشخاص سرشناس مشهور به انگلوفیلی نیز به چشم میخوردند. اعضای هیئت عبارتند از دکتر احمد متین دفتری، محمد سروری، دکتر رضازادة شفق، ابوالقاسم نجم، سهامالسلطان بیات، اللهیار صالح، دکتر عبدالله معظمی، دکتر علی شایگان، حسین مکی، وارسته وزیر دارائی و مهندس کاظم حسیبی کارشناس نفت به عنوان قائم مقام وزیر دارائی.(2)واقعیت امر این است که هیچ کدام اینان از نفت و مسائل مرتبط با آن اطلاعی نداشتند، در مورد رهبران هم خود بقائی در گفتگو با لاجوردی میگوید از مسئله نفت تا مجلس پانزدهم اطلاع چندانی نداشته و زمانی که وارد بحث ملی شدن نفت گردید، اطلاعات او در حد مقالات ابوالفضل لسانی بود که به صورت پاورقی در روزنامهها منتشر میشد و بعداً با عنوان طلای سیاه منتشر گردید. این لسانی از همشهریان بقائی بود و بعدها به مقام سناتوری دست یافت. خود بقائی در همان گفتگو اذعان کرده که ورود او به بحث نفت بدون اطلاع و در همان حدی که گفتیم بوده و این ورود هم همزمان با استیضاح دولت ساعد بوده است. دیدیم که حتی استیضاح دولت ساعد هم با سناریوی سپهبدی انجام شد، مردی که سایه او در کلیه حرکات مهم سیاسی بقائی دیده میشود.
دو تن از کسانی که نام بردیم یعنی متین دفتری و بیات از بستگان مصدق بودند، سروری، نجم و رضازاده شفق که همه بعدها سناتور شدند، از رجال بازمانده دوره مشروطه بودند. عبدالله معظمی از بستگان مهندس جعفر شریف امامی بود، کلیه اعضای خانواده صالح به نحوی با دربار مرتبط بودند، اما صادق ترین اعضای هیئت شایگان بود و حسیبی، مکی هم از همان ابتدا امیدوار بود روزی به نخستوزیری نائل آید. با این حساب تکلیف هیئت مدیره خلع ید معلوم بود، از درون تناقضات درونی این هیئت
نمیتوانست اقدامی مهم صادر شود.
از سوئی کارشکنی مزدا به جایی رسید که مهندس بازرگان در 28 مهرماه 1330 به ادارة اتومبیلهای شرکت نفت دستور داد اتومبیلی در اختیار او نگذارند. در 29 همان ماه نامهای از طرف هیئت مدیرة موقت خطاب به مزدا نوشته شد:
آقای مهندس عباس مزدا. با تشکر از همکاری و قبول زحمات مدت خلعید و نظر به اینکه کلیة مشاغل و انتصابات این هیئت بطور موقت بوده است بدین وسیله حکم شمارة 405 مورخ 9/4/1330 لغو میگردد و از تاریخ اول آبان ماه 1330 میتوانید به تهران مراجعت فرمائید. هیئت مدیرة موقت شرکت ملی نفت ایران: دکتر علیآبادی، بازرگان، محمد بیات.
مقارن عزل مزدا از عضویت در هیئت خلع ید، بقایی همراه با مصدق برای شرکت در جلسة شورای امنیت سازمان ملل متحد در نیویورک به سر میبرد. مزدا بلافاصله طی نامهای به بقایی خبر عزل خود را اطلاع داد و از او خواست تکلیف وی را معین کند که آیا به رأی هیئت مدیرة موقت تمکین نماید و به تهران بازگردد یا اینکه در خوزستان بماند؟ در این نامه مزدا از «شارلاتانی و پشت هم اندازی حسیبیها» و «حماقت و سازشکاری با خائنین امثال بازرگانها» سخن به میان آورده است. بعد از این جریان مزدا همراه با مهندس احمد مقدم به بریم، محلهای که مقدم در آن خانه گرفته بود، رفت.(1)بریم یکی از محلات آبادان بود که مأمورین شرکت نفت انگلیس و ایران در آنجا اقامت داشتند. چند روز بعد فردی به نام آلفرد اشتالمر، سردبیر مجلة نفت چاپ هامبورگ که دوست مزدا بود، مصاحبة مفصلی با او انجام داد. اشتالمر نامهای از یکی از استادان سابق مزدا که اینک «رئیس انستیتوی انگلستان» در یکی از دانشگاههای آلمان بود با خود همراه آورده بود، اما مزدا متن نامه را فاش نکرد. مزدا در نامهای خطاب به دوستش زهری توصیه کرد «از مساعدتهای لازم دربارة ایشان دریغ نفرمائید.»(2)شاید لازم به گفتن باشد که بعدها در دهه پنجاه مزدا در زمره افرادی بود که تدوین ایدئولوژی شاهنشاهی را در راستای سراب تمدن بزرگ شاه، سرلوحه فعالیتهای
خود قرار داد.
همزمان در این مقطع از تاریخ ایران، بقائی در زمره افرادی بود که ضمن نگارش نامههائی برای آیتالله کاشانی توجه ایشان را به سوی بانک شاهنشاهی معطوف داشت. بانک شاهنشاهی از دوره ناصرالدینشاه در ایران تأسیس شده بود و از آن زمان تا تشکیل بانک ملی ایران، انحصار نشر اسکناس را بر عهده داشت، اما هرگز توجه چندانی به این ابزار تسلط مالی انگلستان بر ایران مبذول نشده بود. مصدق همزمان با بحث ملی شدن نفت، در دوره نخستوزیری خود از این بانک هم خلع ید کرد. اهمیت بانک در این بود که به واقع شعبهای از بانک بین المللی هنگ کنگ-شانگهای به شمار میآمد، بحث در مورد این بانک که کاری جدی در مورد آن انجام نشده، مجالی دیگر می طلبد. خلع ید از این بانک در دوره ملی شدن نفت گامی مهم به جلو محسوب میشد. گفتیم بقائی در زمره افرادی بود که توجه آیتالله کاشانی را به ضرورت خاتمه دادن به فعالیتهای این بانک جلب کرد:
محضر مبارک حضرت آیت الله کاشانی دامت برکاته
احتراماً خاطر مبارک را به مطالعة سرمقاله روز پنجشنبه 7 شهریور ماه 1330 روزنامة شاهد راجع به وجوهی که نزد بانک شاهی متمرکز نمودهاند معطوف داشته و از لحاظ ترغیب و تشویق بازرگانان و جلب آنان برای انتقال وجوه خود از بانک مذکور به یک بانک ایرانی تمنی دارد حضرت آیتالله با ذکر علل و جهات مختلفه اعلامیهای مبنی بر اینکه بازرگانان و ایرانیان وطنپرست موجودی خود را از بانک شاهی به یک بانک ایرانی انتقالدهند صادر فرمایند تا بحولالله تعالی از این طریق هم ضربة مهلکی بر پیکر سیاست شوم استعماری انگلستان در ایران وارد آید.»(1)
این موضع گیری البته بسیار جالب توجه بود، لیکن باید اشاره کرد که همزمان بقائی با کسانی که از دوره قاجارها در هنگ کنگ سرمایه گذاری کرده و به واقع از سهامداران بانک هنگ کنگ- شانگهای به شمار میآمدند و علی القاعده با شعبه ایرانی آن بانک مناسبات حسنهای داشتند، رابطهای صمیمانه داشت. کشف تناقض مزبور البته نیازمند مطالعهای جداگانه است.
1) 1. بقایی به کاشانی، مورخة 9/6/1330، اسناد مصدق و کاشانی، کارتن 146 ـ N، ش: 139 ـ 209.
بههر حال رقابت بین جناحهای درگیر به اوج خود رسیده بود. بهنظر میآمد که با خلع ید از شرکت نفت انگلیس و ایران راه برای ایجاد موازنهای جدید در مناسبات خارجی ایران فراهم شده است، لیکن به زودی حادثهای اتفاق افتاد که در عمق آن نشانههای توطئهای عظیم به چشم میخورد. روز پنجشنبه چهاردهم آذرماه 1330 تهران شاهد حادثهای اسفناک و جانخراش بود. از چند روز پیش از این تاریخ سازمانهای دانشجویی و دانشآموزی وابسته به حزب توده که تحت رهبری مهندس نادر شرمینی مسئول سازمان جوانان قرار داشتند، «به منظور اعتراض علیه تضییقات خلاف قانون که نسبت به جوانان دانشجو و دانشآموز اعمال میشود»، برنامة تظاهراتی را سازمان دادند که از جلو دانشگاه تهران آغاز میشد و در میدان بهارستان خاتمه مییافت.
شهربانی از دوازدهم آذر اعلام کرده بود که از تظاهرات جلوگیری خواهد کرد، لیکن رهبری سازمان دانشجوئی حزب توده تظاهرات را برگزار کرد. نیروهای اطلاعاتی غرب برای دامن زدن به هیولای خطر کمونیسم از این فرصت جدید به خوبی بهرهبرداری کردند. عوامل مشکوک با همکاری نیروی انتظامی ابتدا به صفوف تظاهرکنندگان حمله بردند و عدهای را کشته و زخمیکردند. تظاهرکنندگان متفرق شدند، لیکن چاقوکشان به عملیات خود ادامه دادند. عوامل حزب زحمتکشان بقایی همراه با عناصر احزاب سومکا و پان ایرانیست در حالیکه چوبدستی و میلة آهنی حمل میکردند، با شعارهایی به نفع مصدق و علیه حزب توده، در خیابانها به راه افتادند و مؤسسات، چاپخانهها و روزنامههای مخالف دولت را آماج حمله قرار دادند و حتی به دکانداران و دکهداران نیز حمله بردند و به مردم توهین کردند. شهربانی تهران این عملیات را تأئید کرد.(1)حداقل این دومین عملیات تحریکآمیز شهربانی در دوره نخستوزیری مصدق بود: نخستین بحران آفرینی در 23 تیر آن سال صورت گرفت و دومین بحران سازی شهربانی هم همین ماجرای 14 آذر بود.(2)
1) 1. کیهان، ش 2582، مورخة 14/9/1330.
2) 2. شهرت داشت این تظاهرات توسط حزب توده سازماندهی شده است، بنا به گزارش سفارت بریتانیا تا آخر سال 1330 بهطور کلی هفده تظاهرات علیه مصدق راه اندازی شد که چهارده مورد آن توسط این حزب سازماندهی شدند: F.O. Minute by Pyman, December 23/1951, Tehran, No. 248/1431، بنا به نوشتههای گازیوروسکی عمده این تظاهرات توسط جناح نفوذی بریتانیا سازماندهی میشدند و هدف آنها هم بزرگنمائی خطر کمونیسم بود. گازیوروسکی حتی تظاهرات 23 تیر 1330 را که درست همزمان با ورود هریمن به ایران روی داد، کار این گروه میداند؛ کیانوری تظاهرات حزب توده در آن روز را با ورود هریمن مرتبط نمیداند: خاطرات نورالدین کیانوری، (تهران: انتشارات دیدگاه، 1371)، صص220-221. ماجرا هر چه هست ارگانهای حزب توده مثل شهباز و به سوی آینده حتی تا اواخر سال 1331 مصدق را به باد حمله میگرفتند.
پیشتر برخی از مطبوعات مخالف نهضت ملی نفت نوشتند کمیته مرکزی حزب توده به طرفداران خود دستور داده در این هفته از تظاهرات شدید خودداری نمایند. این حوادث درست در آستانه انتخابات مجلس هفدهم در شرف وقوع بود، میگفتند حزب توده به احتمال زیاد نمایندگانی به مجلس هفدهم خواهد فرستاد. روزنامههای آتش و ایران قرن بیستم، اطلاع دادند حزب توده دستور داده یک هفته از برگزاری هر گونه تظاهراتی خودداری نمایند. با این وصف تهران روز چهاردهم آذرماه سال 1330، شاهد حوادثی خونبار بود. دکههای روزنامه فروشی، مردم بیگناه و دفاتر روزنامهها و تآتر سعدی که متعلق به حزب توده بود، آماج حمله واقع شد و غارت گردید. عدهای به عنوان حمایت از حزب توده و عدهای دیگر به عنوان مخالفت با کمونیسم ساعتها خیابانهای تهران را غرق در آشوب نمودند، دهها کشته و زخمی نتیجه این حرکت بود که در اعماق آن نشانی از دسیسه دیده میشد.
روزنامة کیهان مدعی شد که جریان از طریق امیرتیمور کلالی وزیر کشور و رئیس شهربانی مرتباً به مصدق اطلاع داده میشد.(1)همین روزنامه دو روز بعد در مقالهای عملیات شهربانی را تقبیح کرد: «جمعی ریختهاند چند خانه سوزاندهاند، چند مطبعه و روزنامه غارت کردهاند و شهربانی از ایشان تشکر میکند؟! پس شهربانی حافظ امن و نظم نیست، مشوق فتنه و آشوب است. من شرط میبندم که از اول تا آخر دنیا یک شهربانی چنین اعلامیهای نداده و نخواهد داد.»(2)این مقاله را مصطفی مصباحزاده مدیر کیهان نوشته بود.
اخبار روزنامة کیهان کاملاً هوشیارانه منتشر میشد و لبة تیز حمله در واقع متوجه شخص مصدق بود. از یکسو مصدق به دلیل سیاستهایش عامل شیوع کمونیسم در ایران معرفی میگردید و از طرف دیگر مسئولیت کشتارهایی نظیر 14 آذر به دوش او گذاشته میشد و اینگونه تلقین میگردید که گویا اوست که فرمان حمله به تظاهرات را صادر
کرده است. این حیلة زیرکانه دو نتیجه داشت: نخست اینکه حزب توده را در اذهان عمومی بیش از آنچه بود قدرتمند نشان میداد و هراس از کمونیسم را دامن میزد؛ دوم اینکه مصدق را به عنوان عامل سرکوب معرفی میکرد.
بههرحال نتیجة اعمالی از این دست علیه دولت وقت تمام میشد. اگر مصدق عملیات را تأئید میکرد بخشی از هواداران خود را از دست میداد، زیرا وی را عامل سرکوب به شمار میآوردند. اگر عملیات شهربانی را محکوم مینمود به راحتی گفته میشد که مصدق عامل رواج کمونیسم است و به این شکل توهّماتی که هر لحظه پراکنده میشد به نتیجه میرسید. بخشی از دستگاه رهبری حزب توده نیز آب به آسیاب آنان میریخت. حزب توده مصالح ابرقدرت شوروی را بر مصالح و منافع ملّی ایران ترجیح میداد و همین نکته راز و رمز آن همه فراز و نشیب را در سیاستهای آن حزب عیان میسازد.
پنج روز بعد از این ماجرا، فینچ، وابستة کارگری سفارت آمریکا، با دکتر سپهبدی ملاقات کرد. یکی از محورهای گفتگو انتخابات مجلس هفدهم بود. فینچ بر این باور بود که چون سپهبدی و بقایی دارای روابط شخصی نزدیکی با یکدیگر هستند و هر دو از رهبران حزب زحمتکشان میباشند، نظریات سپهبدی را میتوان نظر حزب قلمداد کرد؛ سپهبدی قائم مقام حزب زحمتکشان بود. فینچ گزارش داد «سپهبدی و بقایی هر دو در یک کوشش ظاهری برای پشتیبانی عملی سیاسی از جبهة ملی در تشکیل یک کمیته ویژه با عضویت بین 10 تا 12 نفر برای نظر مشورتی دادن به دکتر مصدق و پشتیبانی از او مؤثر بودهاند.» سپهبدی جبهة ملی را دارای چهار جناح دانست: 1ـ پیروان آیتالله کاشانی، 2ـ حزب زحمتکشان، 3ـ حزب ایران، 4ـ اصناف بازار. در این جلسه هنگامیکه فینچ نظر سپهبدی را دربارة تظاهرات تودهایها و نقش حزب زحمتکشان در آن جویا شد، سپهبدی گفت که مبارزة حزب زحمتکشان و حزب توده مبارزهای ایدئولوژیک است و «مبارزهای نیست که به نحو رضایت بخشی از طریق اعمال زور فیزیکی حل شود.» او حتی از شرکت برخی اعضای حزب در سرکوب تظاهرات ابراز تأسف کرد و گفت که مقصرین باید به مجازات برسند، اما «او هم چنین اعلام داشت که هر چند مسابقه بین حزب کارگران [زحمتکشان] ایران و کمونیستها ایدئولوژیکی است نه فیزیکی، در عین حال [بعداً] ممکن است لازم باشد که همة نیروهای
دمکراتیک در ایران، کمونیستها را بطور فیزیکی مجازات کنند تا آنها را وادار به درک معتبر بودن ایدئولوژی، اهمیت و قدرت مخالفانشان نمایند.» به پیشنهاد سپهبدی قرار شد جلسه دیگری برای بحث دربارة فعالیتهای جاری حزب زحمتکشان در منزل او انجام گیرد. روز ملاقات 23 آذر تعیین شد.(1)
ملاقات بعدی فینچ و سپهبدی برگزار گردید. روز 24 آذرماه 1330 فینچ شرح ملاقات خود را به روی ملبورن دبیر سیاسی سفارت امریکا و از مخالفین پابرجای مصدق گزارش داد. در این ملاقات سپهبدی بار دیگر مشارکت حزب زحمتکشان در غائلة 14 آذر را رد کرد. او خاطرنشان نمود که بقایی به این دلیل قرار است به آمریکا حمله کند، تا مردم «داستانهای درج شده در مطبوعات» مبنی بر کمک مالی سفارت آمریکا به حزب را باور نکنند. او در ادامه گفت که «به نفع روابط حسنة بین ایران و آمریکاست که آمریکا هدف حمله قرار گیرد، تا بدین ترتیب هرگونه امکان اینکه ایرانیان باور کنند ایالات متحده آمریکا پشتیبان حزب کارگران [زحمتکشان] است رد شود.»(2)
برای اینکه اهمیت ملاقاتهای فینچ و سپهبدی را دریابیم و برای اینکه به اهمیت روی ملبورن دبیر سیاسی سفارت امریکا در تحولات این زمان وقوف یابیم؛ و نیز برای درک ابعاد و اهمیت فعالیتهای شبکهای که سپهبدی با آن مرتبط بود، ناچاریم از دستهبندیهای موجود در سفارت امریکا سخن به میان آوریم، به همین دلیل خواننده را به بخشی از کتاب دو دهه واپسین حکومت پهلوی(3)ارجاع میدهیم. بدون فهم و درک مناسبات پیچیده سفارت امریکا که در یک سوی آن لوی هندرسون قرار داشت و در سوی دیگر روی ملبورن، و نیز بدون درک اهمیت فعالیتهای
سیا در این مقطع تاریخی که توسط راجر گوئیران هدایت میشد و این مرد با هندرسون بیشتر قرابت داشت تا ملبورن و به همین دلیل مورد کینه سپهبدی قرار داشت؛ نمیتوان به عمق فعالیتهای پشت پرده این زمان وقوف یافت.
بههر روی در آذرماه سال 1330، دولت ایران طی نامهای به کلیة سفارتخانهها اعلام کرد اگر مشتریان سابق ظرف ده روز برای خرید نفت مراجعه نکنند، دولت در فروش نفت بههر مشتری که متقاضی باشد، آزادی عمل خواهد داشت. انگلیس اعلام داشت تا صدور رأی دیوان داوری لاهه حاضر به خرید نفت ایران نیست. دولت آمریکا هم توسط سفیر خود در تهران بلافاصله تقاضا کرد ایران از فروش نفت به اتحاد شوروی و سایر ممالک سوسیالیستی پرهیز کند. در تعقیب این سیاست دول سرمایهداری از خرید نفت ایران اجتناب کردند و تنها دولتهای چکسلواکی، لهستان و مجارستان برای خرید نفت ایران مراجعه نمودند. همزمان میزان تولید نفت کویت و عربستان سعودی را بالا بردند تا جبران قطع نفت ایران را بنماید. در کنار این اقدامات ایران تحریم اقتصادی شد، مجموعه این حوادث در کنار تشنج آفرینهای داخلی و بحران سازیهای روزمره عرصه را بر دولت تنگ نمود. مصدق که هنوز چشم امید به دولت آمریکا داشت، علیرغم این تقاضاها، در اجرای پیشنهادهای ارائه شده مسامحه ورزید. فروش نفت عملاً مختل شد. در پایان آذرماه مصدق طی نطق رادیویی از مردم خواست اوراق قرضة ملی خریداری کنند تا دولت را در امر مبارزه علیه استعمار انگلیس کمک نمایند.
متموّلین و ثروتمندان از خرید اوراق قرضة ملی خودداری کردند. حزب توده نیز خرید اوراق را تحریم کرد و بهانه این بود که دولت میخواهد با مفلس نشان دادن خود از آمریکا وام دریافت کند. در نهم دی ماه، برای نخستین بار پس از بازگشت مصدق از آمریکا، هیئتی از طرف بانک جهانی به ریاست پرودوم وارد ایران شد و نامهای از طرف معاون بانک جهانی تقدیم دولت ایران کرد. شرایط بانک جهانی برای استخراج نفت ایران و تقسیم سود آن بسیار تحقیرآمیز بود و البته مورد توجه دولت ایران قرار نگرفت و در نتیجه مذاکرات به بنبست رسید. در این ضمن چرچیل و ترومن با انتشار اعلامیة مشترکی طرح پیشنهادی بانک جهانی را مورد تأئید قرار دادند.(1)همین موضوع خود نشان میداد که حمایت ترومن از بحث ملی شدن نفت ایران تا چه میزان واقعیت دارد. در اواخر دی ماه به درخواست ایران، انگلستان کاردار خود را از ایران فرا خواند. گفته میشد میدلتون کاردار انگلیس با عوامل دربار و شخص ملکة
1) 1. اطلاعات، ش 7712، مورخه 19/10/1330.
مادر رفت و آمد دارد و نطفة توطئهای در حال شکل گرفتن است. در همین ماه انتخابات دورة هفدهم مجلس شورای ملی در نقاط مختلف کشور آغاز گردید. انتخابات تهران در 22 دیماه 1330 انجام شد. در این انتخابات تقلب زیادی انجام گرفت و کثیری از دوستداران انگلیس وارد مجلس شدند. به دلیل تقلبات گسترده برای راهیابی عوامل دربار و انگلیس، مصدق دستور داد این انتخابات را در برخی نقاط به تعویق اندازند. به همین دلیل مجلس هفدهم تا پایان دوره به حدنصاب خود نرسید. با اینکه یکی از اهداف غائله 14 آذر، بزرگ نمائی خطر حزب توده و ممانعت از فعالیتهای آن حزب بود؛ و با اینکه پیش بینی میشد این حزب مثل دوره چهاردهم بتواند نمایندگانی به مجلس فرستد، لیکن به رغم فضای آزاد انتخابات، حتی یک کرسی توسط کاندیداهای حزب توده اشغال نشد. همین موضوع نشان میداد که بزرگ نمائی خطر کمونیسم و حزب توده تا چه اندازه بی پایه است.
نمایندگان مجلس هفدهم از حوزه انتخابیه تهران به ترتیب آراء اخذ شده این شرح بودند: حسین مکی، سید ابوالقاسم کاشانی، دکتر سید علی شایگان، مهندس کاظم حسیبی، ابوالحسن حائری زاده، دکتر مظفر بقائی، دکتر محمود نریمان، مهندس احمد زیرکزاده، حسینعلی راشد، دکتر سیدحسین فاطمی، یوسف مشار و علی زهری. دکتر عبدالله معظمی در جایگاه سیزدهم قرار داشت که بعداً به جای یکی دیگر از نمایندگان به مجلس راه یافت. انتخابات نشان میداد میزان محبوبیت بقائی به شدت کاهش یافته است، او که در دوره شانزدهم نفر دوم نهضت ملی و پایتخت بود، اینک به رتبه ششم سقوط کرد.
در انتخابات مجلس هفدهم بقایی انجمن نظارت مرکزی انتخابات را تشکیل داد و گزارش مراسم انتخابات از طریق طرفدارانش از جمله حسین بنکدار به وی میرسید. بیست و یکم بهمن ماه دومین هیئت بانک جهانی وارد ایران شد. در این مذاکرات، که دکتر شایگان و مهندس حسیبی به عنوان اعضای هیئت نمایندگی ایران حضور داشتند، بانک جهانی پیشنهاد کرد چون بهرهبرداری از نفت احتیاج به کارشناس دارد باید کارشناسان انگلیسی بازگردند و از آنجا که دولت ایران وسیلة حمل و نقل و توزیع نفت در اختیار ندارد، باید محصول با یک ثلث تخفیف و براساس قیمت پایه نفت خام در خلیج فارس در اختیار بانک جهانی قرار گیرد. طبیعی بود که پیشنهادهای بانک نمیتوانست مورد پذیرش هیئت ایرانی واقع شود و در نتیجه مذاکرات به بنبست رسید.
طی همین مذاکرات بود که سپهبدی در نامهای به بقایی استدلال کرد مهندس عباس مزدا باید در مذاکرات نفت شرکت کند. در حالی که در آن زمان ظاهراً همة نیروها علیه استعمار بسیج شده بود و اختلاف نظری در صفوف رهبران جبهة ملی به چشم نمیخورد، سپهبدی نامة زیر را برای بقایی ارسال کرد:
«مهندس مزدا احتیاج به کمک مؤثری دارد چون تنها شخصیت علمی و فنی است که ما در برابر آقایان حزب ایران داریم و دریغ است که بگذاریم آنان تخفیفش کنند و به کلی از قافله عقب بیفتد. هم اکنون در مورد هیئتی که باید دولت برای مذاکره با هیئت نمایندگی بینالمللی تعیین نماید مزدا کاملاً شایستگی دارد و من سعی خواهم کرد او راlance(1)کنم و اگر سفارش شفاهی اثری نبخشید در شاهد او را خودم معرفی خواهم کرد تا علم و بصیرت و کارشناسی را دیگران نتوانند انحصار کنند. در طی مراقبت و سرپرستی سازمان نظارت ملی برای انتخابات الحق و الانصاف با کمال صمیمیت وظیفة خودش را عمل کرد.»(2)
از آن سوی آنتونی ایدن شکست مذاکرات ایران با بانک جهانی را به فال نیک گرفت و مدعی شد اینک مواضع آمریکا به نفع انگلیس تغییر خواهد کرد، «یعنی قبول خواهد کرد که تنها تغییر دولت اجازه میدهد که مسئلة نفت ایران حل شود.»(3)متعاقب این تحولات وزارت خارجة آمریکا که قرار بود وامی به ایران اعطا نماید، پرداخت وام به دولت مصدق را رد کرد و اعلام نمود ایران میتواند از طریق فروش نفت خود در چارچوب سیاستهای بانک جهانی مشکل خویش را حل کند. در این میان سیاست بینالمللی تأثیر خود را بر حزب زحمتکشان برجا گذاشت و بین صفوف حزب در مورد کیفیت ادامة همکاری با مصدق اختلاف بروز کرد. حسین خطیبی، چهرة مرموز
دیگری که در زمره نزدیکترین یاران بقایی جای داشت، در اسفند 1330 نامهای برای او ارسال کرد. در این نامه ضمن اشاره به اختلافات داخلی حزب آمده بود: «ضمناً عرض کنم این احساساتی که فوقاً اشاره کردم که از نهاد بعضی افراد حزبی زبانه کشیده! [کذا] بیشتر علیه شخص مصدقالسلطنه و سیاست داخلی و خارجی اوست.»(1)
توجه نمائیم این لحن سخن گفتن مدتها پیش از وقوع کودتا و حتی سی تیر انجام میشد، این لحن نشان میداد در پس پرده تحولاتی در جریان است که هدف اصلی آن برافکندن مصدق است. اختلافاتی که در صفوف نیروهای داخل ایران در ارتباط با مسئله ملی شدن نفت جریان داشت، بازتابی بود از تحولات بین المللی در مورد نفت ایران. شرکتهای امریکائی و فراملیتی گمان داشتند با طرح ملی شدن نفت و شکسته شدن انحصار نفتی شرکت انگلیسی، آنها در منابع نفتی ایران سهیم خواهند شد و به حدود چهل سال رقابت آنان با کمپانی انگلیسی خاتمه داده میشود. اما مصدق به چیزی فراتر از تشکیل یک کنسرسیوم نفتی میندیشید، او میخواست نفت ایران به دست خود ایرانیان تولید و توزیع گردد و به فروش برسد و در این زمینه کمپانیهای خارجی کارگزار دولت ایران باشند و نه صاحب سهم. اما شرکتهای فراملیتی سودای دیگری در ذهن داشتند، پس وقتی مشاهده کردند دست یافتن به نفت ایران به این سادگی ممکن نیست، دست به انواع بحران سازیها زدند تا دولت را واژگون سازند.
نکته این است همان کسانی که در دوره رزمآراء استدلال او مبنی بر فقدان توان کارشناسی، فنی و مالی ایران برای تسلط بر منابع نفتی خود را نکوهش میکردند، اینک میگفتند منظور از ملی شدن نفت سیاستی نیست که مصدق در پیش گرفته است، بلکه منظور این بوده که نفت ایران از انحصار انگلیسیها خارج و به دست یک کنسرسیوم بین المللی داده شود. اما مسئله این است که اگر تا دیروز ایران با یک شرکت نفتی انگلیسی و یک دولت به نام بریتانیا مواجه بود، در صورت تشکیل کنسرسیوم کلیه کشورهای ذی نفع به خود اجازه دخالت در مسائل داخلی ایران را میدادند، این بود که از نظر مصدق این طرح مردود بود. وقتی این طرح رد شد، البته انواع دسیسهها برای فروگرفتن دولت وقت آغاز گردید، در کتاب دو دهه واپسین حکومت پهلوی شبکه
1) 1. حسین خطیبی به بقایی، مورخه 3/12/1330، مجموعه اسناد خطیبی، کارتن 235 ـ N، ش: 145 ـ 123.
پیچیده اطلاعاتی، سیاسی، نظامی، اقتصادی و مطبوعاتی مرتبط با این دسایس را بهطور مبسوط معرفی کرده ایم و خوانندگان را به آن ارجاع میدهیم.
بسیاری از کسانی که دست به انواع دسیسه میزدند، راه ریاکاری در پیش گرفته بودند، در حالیکه کوچکترین باوری به آنچه میگفتند نداشتند و از هر چیز حتی مذهب در راستای اهداف سیاسی خود بهرهبرداری میکردند. اما در این گروه در نهان اهداف دیگری را پیگیری میکردند. بهطور مثال در همین ایام محمد زهری از پاریس، که در آنجا فلسفه تحصیل میکرد، نامهای به برادرش علی زهری نوشت. در این نامه اعتقادات اصلی برخی از یاران بقایی مندرج است:
اگر به یادت باشد در رستوران خیابان نادری شب قبل از روز حرکتم بود که با هم شام خوردیم. من آن شب ناراحتی و نگرانی خود را از چیره شدن مشتی آخوند بر فرهنگ ایران و تسلط تفکر پوسیده قرون وسطایی بر محیط جوان علمی ایران اظهار نمودم و تو اطمینان میدادی که جای نگرانی نیست. من اکنون بنابرآنچه میشنوم جای نگرانی بیشتری هست. من خیال میکنم با موقعیت دنیای امروزی برد با آن جناحی است که طرفدار فکر نو و تعقل علمی تازه و زندگی نوین است. هر کوششی که برای قطع جریان زندگی نوین و بازگشت به اصول فرسوده و فرتوت به عمل آید بیهوده و بینتیجه و آهن سرد کوبیدن است. درست نظیر کار اصلاح نژاد خر است که در عصر اتم و در موقعی که کشاورزی در تمام دنیا مکانیزه میشود و ماشین جای اسب و گاو را میگیرد، تازه مستشاران آمریکایی ما به فکر اصلاح نژاد خر افتادهاند. جبهة ملی اگر بخواهد پشتیبان اصلاح نژاد خر و بازگشت تسلط تفکر آخوندی و زندگی قرون وسطایی در کشور ما باشد باید خیلی زود در مقابل رقیب از پا درآید و سرنوشتش خیلی بهتر از سرنوشت حزب ارادة ملی که مدتی برای خود حزبی بسیار قوی بود نخواهد بود.(1)
همزمان بقائی نیت اصلی خود را از درگیری در مسئله نفت که همانا تشکیل یک کنسرسیوم نفتی به جای شرکت نفت انگلیس و ایران بود به صریحترین وجهی در روزنامه شاهد تحریر کرد. بنبست مذاکرات با بانک جهانی باعث شد بقایی مواضع
1) 1. محمد زهری به علی زهری، 24 اسفند 1330، مجموعه اسناد علی زهری، کارتن 73 ـ N، ش: 18 ـ 132.
خود را علناً در روزنامه شاهد بیان کند. محور مباحث او در این دوره حول فروش نفت به یک کنسرسیوم بین المللی دور میزد. او نوشت:
در عین داشتن روش قاطع و هدف مشخص باید از سیاست واقعبینانه پیروی کرد. واقعبینی منافاتی با قاطع بودن ندارد. بعضیها واقعبینی را با سازشکاری و ماجراجویی و یا آنارشیست بودن را با داشتن روح انقلابی اشتباه میکنند. ما با تبلیغات دشمنان ایران فعلاً کاری نداریم ولی بعضی از مردمان با حسننیت که به نهضت ملی علاقمند میباشند مثلاً درباره مذاکرات با استوکس و هریمن و بانک بینالمللی در تحت تأثیر منفی بافانی که مایلند مسئلة نفت هرگز به دست دکتر مصدقها حل نشود قرار گرفته، ایراد میگیرند که چرا آقای دکتر مصدق امیدی به حل مسئله به دست این عناصر امپریالیستی دارند. این اشخاص با حسننیت تصور میکنند که داشتن خشونت در مقابل امپریالیسم در تمام موارد علامت انقلابی بودن و مترقی بودن است و داشتن ملایمت در مقابل آنان علامت و نشانة سازش است. این یک اشتباه بزرگی است. شخص اجتماعی و انقلابی کسی نیست که در تمام موارد خشن و یک دنده و بدون انعطاف باشد. این خاصیت علامت ماجراجویی میباشد. شخص انقلابی و یا روش انقلابی در موردی جداً قاطع و خشن و در مورد لازم ملایم و آرام است ولی در هر حال باید واقعبین باشد. نیروهای مساعد و مخالف را بسنجد و نتیجة عملی اقدامات خود را در نظر بگیرد.(1)
این سخن البته صحیح بود و نشانی از سیاستمدار بودن بقائی، لیکن در پس این سخنان چه نیت و انگیزههای نهفته بود؟ واقع امر این است که رویاروئی آشکار بعدی بقائی با مصدق ریشه در تحلیل او از موازنه نیروها و کیفیت حل مسئله نفت داشت. آیا خود بقائی در دوره فعالیت سیاسی اش واقع بینی در پیش گرفته بود؟ اگر چنین است چرا تا دیروز با طرح رزمآراء مخالفت میکرد ولی اینک همان طرح را به شکلی دیگر در شاهد با آب و تاب تشریح مینمود؟
در سرمقالة همان شماره بقایی استدلال کرد سیاستمداری مصدق در این نیست که هرگونه راهحلی را رد کند و «بالاخره خواهی نخواهی کنار رود»، بلکه «سیاستمداری
1) 1. شاهد، ش 613، مورخة 7 اسفند 1330.
دکتر مصدق در این است که پس از عمل به تمام معنی انقلابی که انجام داده و عمال و قونسولهای امپریالیسم را از ایران بیرون کرده نیروهای خود و دشمن و امکانهای موجود و دشمنان داخلی و خارجی را با هم بسنجد و راهحلی را که حداکثر نفع ممکن برای ایران را در بر داشته باشد، انتخاب کند و آن را عملی سازد.»(1)این سخنی بود درست و سیاستمدارانه، اما به واقع نفع ایران در چه بود؟ اینکه به جای یک شرکت خارجی چندین شرکت در نفت ایران سهیم شوند تا با رقابتهای خود استقلال سیاسی کشور را هم بیش از پیش آماج حمله قرار دهند؟
بقائی تعریف خود از «نفع ایران» را چند روز بعد در همان روزنامه شاهد تشریح کرد. وی بر این نکته تأکید نمود اکنون که نفت و صنایع آن ملی شده است، باید بهرهبرداری از آن آغاز گردد. او خاطرنشان ساخت برای تقویت بنیة اقتصادی کشور چارهای جز این وجود ندارد.(2)لیکن بقایی نحوة فروش نفت را بیان نکرد. دولت حاضر بود نفت را بفروشد، لیکن در شرایط محاصرة اقتصادی که از طرف انگلیس وضع شده بود و آمریکا هم از آن حمایت میکرد و اردوگاه سرمایهداری نیز چندان استقبالی از خرید نفت ایران نمینمود، فروش نفت چگونه میسر بود؟ در واقع، نظر بقایی این بود که بههرحال ایران باید به شرایط بانک جهانی تن در دهد و برای استخلاص از افلاس اقتصادی به سیاست عدم فروش نفت تا تأمین منافع ملی ایران خاتمه بخشد. شاید منظور بقایی از فروش نفت تن دادن به طرح مزدا بود که طبق آن شرکت نفت ایران باید محصولات خود را به کمپانیهای خصوصی متقاضی عرضه میکرد. واقع امر این است که اقدامات یادشده انجام میشد، لیکن انگلستان اجازه نمیداد ایران نفت خود را به غیر انگلیسیها بفروشد؛ نمونه بارز آن توقیف نفت کش رزماری بود که نفت ایران را حمل میکرد و توسط نیروی دریائی انگلستان در اقیانوس توقیف شد و به بندر عدن اعزام گردید. انگلیسیها پس از آنکه نفت کشتی رزماری را خالی کردند، به آن اجازه حرکت دادند.
در سرمقالهای دیگر، بقایی بین تولید نفت و توزیع آن تمایز قائل شد. او ضمن تذکر مجدد سیاست «واقع بینی» تأکید کرد که تولید نفت در حدود قلمرو حاکمیت ملی
ایران است و «دولت ملی آقای دکتر مصدق» باید «اصول اداره کردن تولید نفت و توزیع دولتی آن در داخله کشور» را اجرا کند، «ولی مسئله توزیع نفت در حدود خارجه از قلمرو حاکمیت ایران مسئلهای نیست که به این زودی ما بتوانیم در آن تأثیر کلی داشته باشیم.» بقایی خاطر نشان ساخت که «وارد شدن دولت ایران در کشمکش و رقابتی که در جهان بین تراستهای نفت وجود دارد کار منطقی و عاقلانه نیست تا چه رسد به این که ما بخواهیم با مجموع آن مؤسسات نیرومند وارد مبارزه در قلمرو بینالمللی گردیم.» او در ادامه نوشت دولت ایران باید «به ملی کردن تولید نفت اکتفا ورزیده» و خود را درگیر رقابتهای بینالمللی نکند. بقایی استدلال کرد که مصدق باید نیروی خود و دشمن را بسنجد زیرا «سیاستمدار واقعبین وقتی میتواند روش صحیح و منطقی و منطبق با اوضاع وقت انتخاب کند که نیروی خود و دشمن را نه کمتر و نه بیشتر از آنچه واقعاً هست تخمین بزند و از حداکثر نیروی قابل استفاده ملی برای رسیدن به هدف استفاده کند.»(1)پس بحث بر سر تعریف حاکمیت ملی ایران بود، مصدق آن را در چارچوب ملی شدن تولید و توزیع نفت ارزیابی میکرد و بقائی بر این باور که تولید نفت عرصه حفظ مفهوم حاکمیت ملی است و برای توزیع؛ دولت ایران با دنیای خارج مواجه است و شرکتهای بین المللی از چارچوب مقوله حق حاکمیت ملی ایران خارجند. این سخن واقعیت داشت، اما نکته این است که چرا خود بقائی در دوره فعالیت سیاسی خویش تا آن زمان از واقع بینی سیاسی گریخته بود؟ چه تحولی روی داد که بقائی را به واقع بینی سیاسی وادار نمود؟ آیا به راستی خود بقائی درگیر رقابتهای بین المللی بر سر نفت ایران نشده و به نحوی از انحاء آب به آسیاب آنها نریخته بود؟ در آن شرایط تحریم اقتصادی چگونه باید نفت ایران به فروش میرسید به گونهای که نه منافاتی با آرمان ملی شدن نفت داشته باشد و نه حق حاکمیت ملی ایران بر منابع انرژی خود را نقض نماید؟ بقائی وظیفه سیاستمدار را واقع بینی سیاسی و توجه به منافع ملی کشور میدید که از منظر سیاست جدید دیدگاهی است ارزشمند. اما نکته این است که در درجه نخست وی نحوه اجرای این نظریه خود را ارائه نمیکرد و در درجه دوم گوئی وی چشم خود را بر کارشکنیهای
1) 1. شاهد، ش 618، مورخه 13/12/1330.
قدرتهای جهانی بسته است و توجه ندارد که استعمار نه برای منافع ایران ارزشی قائل است و نه اجازه میدهد دولتمردان در چارچوب مصالح کشور واقع بینی سیاسی در پیش گیرند.
گفتیم که مصدق حاضر بود نفت را بفروشد، یعنی او مردی بود واقع بین و در عین حال نامههایش خطاب به مکی نشان میدهد که مایل به پیشرفت امور در فضائی دور از هیاهو و تشنج است. او همیشه میگفت نه تنها با ملت انگلیس بلکه حتی با دولت آن کشور مشکلی ندارد، هدف این است که حقوق از دست رفته ملت ایران به آنان بازگردانده شود. او فقط میخواست حق حاکمیت ملت ایران بر منابع اقتصادی خویش را تسجیل بخشد و ابداً با دولت انگلیس دعوائی نداشت، طرف حساب او شرکت نفت انگلیس و ایران بود و بس. اما انگلیس حاضر نبود به این امر بدیهی تن در دهد، با اینکه مصدق گفته بود اگر آنها به فرمول ملی شدن تن در دهند، دولت میتواند به آنها هم نفت بفروشد. فرمول ارائه شده از سوی بانک جهانی هم نقض حاکمیت ملی ایران را در پی داشت. بانک جهانی میخواست با 35% تخفیف نفت را خریداری نماید(1)و قیمتی هم که تعیین میکرد قیمت پایة نفت خام بود. دولت ایران حتی حاضر شد برای حل معضلات اقتصادی خود در فروش نفت 20% تخفیف قایل شود،(2)لیکن این شرط مورد قبول بانک جهانی قرار نگرفت. اینها اخبار و نکاتی است که در خود روزنامه شاهد منعکس شده است. پس بر خلاف تصور بقائی فروش نفت با آن شرایط نه تنها نقض حاکمیت ملی و استقلال سیاسی ایران بود، بلکه در مقایسه با دوره گذشته هم گامی به عقب تلقی میشد. انگلستان حاضر شده بود تسهیم عواید نفت به صورت پنجاه پنجاه را بپذیرد و امثال خود بقائی آن را رد کرده بودند، حال چگونه ممکن بود به شرایط تحقیرآمیز بانک جهانی تن در داد که میخواست نفت ایران را بر اساس 35 درصد تخفیف آنهم در قیمت پایه- یعنی هزینه تمام شده- بخرد و نه به قیمت بازار؟ اگر قرار بود نفت ایران به چنین قیمتی فروخته شود، به چه دلیل امثال بقائی با طرح رزمآراء که بسیار مترقی تر بود، مخالفت میکردند؟ آیا این مواضع ریختن آب به
آسیاب شرکتهای فراملیتی نبود؟
بههر حال به دنبال شکست مذاکرات نفت، فشار از دو سو بر دولت مصدق شدت گرفت. به قول آنتونی ایدن، وزیر خارجه انگلیس، با بنبست مذاکرات نفت، آمریکا در روش خود به نفع انگلیس تغییر موضع داد و به نقطه نظرات دولت انگلیس نزدیک شد. به قول ایدن، آمریکا «قبول خواهد کرد که تنها تغییر دولت اجازه میدهد که مسئلة نفت ایران حل شود.»(1)آمریکاییها، در برابر پیشنهاد دولت مصدق مبنی بر اعطای وام، از نخستوزیر خواستند برای رفع کمبود نقدینگی خود به شرایط بانک جهانی در مورد فروش نفت تمکین کند.(2)یعنی چوب تاراج بر منابع نفتی ایران بزند و حدود یک دهه مبارزه برای احقاق حقوق ملت ایران را نادیده گیرد و به نوعی از طرح ملی شدن نفت عذرخواهی کند. این تحقیرآمیزترین رفتار ممکن در برابر یک دولت مستقل بود. در جبهة داخلی نیز مصدق زیر فشار قرار داشت. این فشار بیش از همه از طرف بقایی اعمال میگردید. او در روزنامة شاهد آشکارا از مواضع انعطافناپذیر دولت وقت انتقاد میکرد. لیکن در همین احوال حادثة خونبار دیگری رخ داد که اوضاع را بیش از پیش دگرگون کرد.
در هشتم فروردین 1331 به دعوت سازمان جوانان دمکرات وابسته به حزب توده، میتینگی به مناسبت پایان هفتة جهانی جوانان در میدان فوزیه (امام حسین کنونی) برگزار شد. پس از برگزاری مراسم شرکت کنندگان به تظاهرات پرداختند. در خیابانهای فردوسی و نادری هم زد و خوردی بین تظاهرکنندگان و مخالفین در گرفت که منجر به کشته شدن دو تن و زخمیشدن بیش از پنجاه تن گردید.
در سرکوب تظاهرات سازمان جوانان حزب توده، نیروهای طرفدار بقایی مثل گذشته نقش فعالی بر عهده داشتند. یک بار دیگر هراس از نفوذ کمونیسم دامن زده شد. درست در همین روز حسین خطیبی نامهای رمزآمیز خطاب به بقایی ارسال کرد. متن نامه، که برای کشف رمز آن نیاز به تحقیقات گسترده وجود دارد، نشاندهندة این نکته است که حزب زحمتکشان سازمان نظامی و اطلاعاتی قدرتمندی به رهبری خطیبی در اختیار دارد، جواد جعفری هم نقل میکند که بقائی در گفتگوئی با او از «سازمانهای مخفی خودم» سخن به میان آورده است.(1)متن نامه خطیبی به این شرح است:
خیلی محرمانه و فوری
(از نظر محترم مقام رهبری کل بگذرد)
تقدیمی ف ـ ی ـ د، 8/1/31، ساعت 1314
هشتم فروردین 1331 ـ خلاصه گزارش مربوط به سازمان 7-3(2)
مقام محترم رهبری کل
از موقعیکه سازمان شماره 30 - جط حسبالامر تحت نظر مستقیم ا - طت - ک قرار گرفت و آمادگی خود را اعلام داشت مقرر گردید:
1ـ سرهنگ آ-م و دو نفر ستوان (ز- ی و ن - ی)
2ـ ف ـ ی (که 30 ـ ر8 ـ 3 ـ ط و 30 ـ فـ 2 ـ ط قبلاً او را تحت نظر قرار داده بودند.)
3ـ دکتر ر ـ ی را تحت نظر قرار دهند و اطلاعات کافی و لازم نیز برای تسهیل اقداماتشان شفاهاً و کتباً داده شد در قسمت (1) بجز راجع به سرهنگ (آ ـ م) آنهم بهطور مبهم و گنگ از نتیجه اقداماتشان در مورد سایرین اطلاعاتی تاکنون ندادهاند و در قسمت (2) نیز مدتی است مثل اینکه فعالیت را موقوف و یا لااقل در ارسال گزارش کوتاهی نمودهاند. راجع به قسمت (3) هم چند روز بهطور غیرمرتب گزارش فرستادند که با سایر گزارشها و اطلاعات واصله تطبیق نمیکرد و فعلاً قریب پانزده روز است (خ ـ ی) وصول گزارشی را در این خصوص اعلام ننموده است. رویهم رفته فعالیت این سازمان با اینکه منحصر و محدود به تعقیب چند نفر است رضایتبخش و راضی بهمنظور نیست.(3)توضیحات (خ ـ ی) در این باب
این نکات را روشن و تأئید میکند. سازمان مزبور:
1ـ قابل اعتماد است.
2ـ بهتدریج میتواند مصدر اقدامات مفید جدی قابل ملاحظهای واقع شود.
3ـ وسایل و ابزار کار لازم تقریباً در اختیار دارد.
4ـ دارای بضاعت و استقلال مالی است.
بنابراین با توجه به مطالب معروضه فوق تصور میرود عاملی که تا بحال مانع به کار بستن و اجرای دستورات و موجب عدم انجام فرامین ا ـ طت ـ ک به وجه احسن گردیده «تردید»(1)است. چنانچه مقام محترم رهبری کل منضم بودن سازمان مزبور را بها - طت - ک ضروری میدانند مقتضی است مقرر فرمایند این «تردید» را محصول هر منظور و مقصودی که هست موقوف نمایند که بتوان در آینده به نحو مطلوب از وجود و فعالیت این سازمان جدید استفاده لازم و شایان برای پیشرفت امور و حصول مقصود نمود.
با تقدیم احترامات فائقه (ف - ی - د) 101.(2)
آنچه از تعمق در اسناد بقایی مستفاد میشود این است که هسته اصلی این سازمان نظامی همان عناصر حزب آریای حسن ارفع بودند. بجز ارفع، حبیب الله دیهیمی و حسن اخوی از یاران نزدیک بقایی بودند که در مواقع مختلف نقش موثری در تحولات سیاسی بر عهده داشتند. این سازمان مرموز ظاهراً تحت فرماندهی بقایی قرار داشت.
خطیبی از دهه بیست با بقائی محشور بود، از سخنان بقایی اینگونه مستفاد میشود که او با عناصر سرشناس حزب توده ارتباط داشته است، فیالمثل از همان آغاز دهة بیست خطیبی با رضا روستا رهبر شورای متحدة مرکزی کارگران مراوده داشت. آشنایی بقایی با خطیبی در کافهای واقع در خیابان استانبول انجام گرفت. آن کافه میعادگاه صادق هدایت و دوستانش بود. بقایی که در این جلسات شرکت میکرد، باتعدادی از دوستان هدایت آشنا شد در حالیکه هنوز نقش فعالی در عرصة سیاست برعهده نداشت. در همان ایام حسین خطیبی با رضا روستا، رهبر شورای متحدة مرکزی کارگران، در ارتباط بود. بعدها در جریان انتشار روزنامة شاهد روابط خطیبی و بقایی صمیمانهتر شد. خطیبی از عوامل اداره آگاهی شهربانی بود که با رکن دوم ارتش و تیم همکاران
سرلشکر ارفع ارتباط یافت.
از طرف دیگر، همانگونه که در صفحات آتی خواهیم دید، خطیبی حلقة اتصال بقایی با دربار پهلوی و شخص شاه بود. به این ترتیب وی با اسدالله علم، ارنست پرون و شبکة پیچیدة آنها مرتبط میشد و نیز با عناصری مانند شمس قنات آبادی هماهنگ بود. خطیبی هم چنین رابط بقایی با نظامیانی چون ارفع، اخوی و فضلالله زاهدی بود، عناصری که در کانون افسران بازنشسته تجمع میکردند و هر روز توطئة جدیدی علیه نهضت ملی تدارک میدیدند. با این توضیحات اهمیت حسین خطیبی به عنوان یکی از موثرترین و مرموزترین چهرههای عملیات پنهان و توطئهآمیز آن سالها روشن میشود. از آن سوی در سفارت امریکا تشکیلاتی وجود داشت که توسط روی ملبورن دبیر اول سفارت امریکا هدایت میشد و وظیفه آن جنگ روانی به منظور برجسته ساختن خطر کمونیسم(1)
Ervand Abrahamian: The 1953 Coup in Iran, Science and Society No. 2, Summer 2001.
و نیز ارتباط با تشکلها، اصناف، گروههای اوباش و البته افسران ارتش بود. میتوان تصور کرد که از طریق خطیبی و سپهبدی خطی ظریف تیم سفارت امریکا را که ما در کتاب دو دهه واپسین حکومت پهلوی به آن پرداخته ایم، به برخی احزاب و گروههای این زمان مرتبط متصل میساخت.به منظور ایجاد و تشدید تفرقه در صفوف نهضت ملی شبکة نیروهای بقایی هم زمان دو کار انجام دادند: نخست اینکه پیشنهاد شد به منظور مقابله با تودهایها شعبهای از حزب زحمتکشان در آبادان تأسیس شود.(2)در کنار
این اقدام شبکة بقایی فعالیتهای علنی دیگری را آغاز کرد. به دنبال استعفای مهندس مهدی بازرگان از عضویت هیئت مدیرة موقت خلع ید و شایعة بازگشت مجدد او به آبادان، مزدا که هیچ کاری در منطقه نداشت و مدتها پیش از آن از هیئت اخراج شده بود و مهندس ناصر نجمیبه جای او به کار اشتغال داشت، نوشت: «به هیچ وجه به صلاح صنعت نفت ما و همچنین به صلاح کلی حزب ما نیست که ایشان [بازرگان] دوباره به خوزستان مراجعت نمایند.»(1)در کنار این فعالیتها شایعهپراکنی نیز گسترش یافت. درست در ایامی که مصدق میخواست برای پاسخ به دعاوی انگلیس به دیوان داوری لاهه برود این شایعات تشدید شد. محور شایعات اختلافات میان آیتالله کاشانی و دکتر مصدق بود.
شاید به منظور خنثی کردن شایعات بود که مصدق، بقایی را که وانمود میکرد از نزدیکترین یاران آیتالله کاشانی است، به عنوان مشاور برای شرکت در جلسة دیوان داوری لاهه برگزید. متن حکم مصدق چنین است:
جناب آقای دکتر بقایی نمایندة مجلس شورای ملی. در این موقع که دعوای دولت انگلیس در دادگاه لاهه بر علیه دولت ایران مطرح است، جنابعالی به سمت مشاور انتخاب میشوید که برای دفاع از حق مشروع کشور با اینجانب همکاری و تشریک مساعی فرمائید. نخستوزیر دکتر محمد مصدق.(2)
درست در چنین موقعیتی شایعات به اوج خود رسید. متخصصان جنگ روانی از ابزار تبلیغات و شایعات به خوبی برای پراکندن صفوف نهضت استفاده کردند، مثلاً مجلة خواندنیها یک روز بعد از صدور حکم مشاورت بقایی نوشت: «در چند روز اخیر چند نفر از اعضای جبهة ملی نزد آیتالله کاشانی رفته و خواستهاند در این موقعی که مصدق به لاهه میرود از او حمایت کنند ولی آیتالله کاشانی گفته است دیگر کار از کار گذشته و حمایت از مصدق و کابینهاش جز آبروریزی نتیجهای ندارد.»(3)تبلیغات در مورد اختلافات آیتالله کاشانی و دکتر مصدق، یکی از محورهای دائمی مطالب مطبوعات وابسته به دربار در آن دوره بود.
با این اوصاف، مصدق همراه با بقایی و عدهای دیگر در هفتم خرداد ماه سال 1331 برای دفاع از حقوق ایران عازم لاهه شد. مصدق، که خود حقوقدانی برجسته بود، صلاحیت دیوان لاهه در رسیدگی به شکایت انگلستان را رد کرد و توطئههای بریتانیا و شرکت نفت سابق علیه ایران را افشاء نمود. در چهاردهم تیرماه آن سال بنا به سنت پارلمانی مصدق از نخستوزیری استعفا داد و مجدداً به کابینة او رأی اعتماد داده شد. مجلس سنا به هنگام اخذ رأی تمایل تعلل ورزید، اما نهایتاً با اکثریتی ضعیف مصدق به نخستوزیری مجدد گمارده شد. حدود یک هفته بعد در 22 تیرماه، مصدق در جلسة خصوصی مجلس شورای ملی برای انجام اصلاحات، پیشبرد امر نفت و خنثی کردن توطئههای دربار تقاضای اختیارات شش ماهه کرد. در 25 تیرماه پس از سه ساعت مذاکره با شاه، مصدّق از نخستوزیری استعفا داد. این استعفا در برابر مخالفت شاه با اختیارات خواسته شده از طرف او انجام گرفت. محور مخالفتها تصدی پست وزارت جنگ توسط نخستوزیر بود که انتصاب وزیر مربوطة آن بهطور سنتی بر عهدة شاه قرار داشت:
25 تیرماه 1331
پیشگاه مبارک اعلیحضرت همایون شاهنشاهی
چون در نتیجة تجربیاتی که در دولت سابق به دست آمده پیشرفت کار در این موقع حساس ایجاب میکند که پست وزارت جنگ را فدوی شخصاً عهدهدار شود و این کار مورد تصویب شاهانه واقع نشد، البته بهتر آن است که دولت آینده را کسی تشکیل دهد که کاملاً مورد اعتماد باشد و بتواند منویّات شاهانه را اجرا کند. با وضع فعلی ممکن نیست مبارزهای را که ملت ایران شروع کرده است پیروزمندانه خاتمه دهد. فدوی دکتر محمد مصدق.(1)
این ظاهر ماجراست، اما در پشت پردههای سیاست، تحولاتی دیگر هم در حال انجام بود که نشان از عملیات پنهانی برای ساقط کردن مصدق داشت. در همان روز استعفای مصدق، توطئهای برای ساقط کردن او آغاز شد. محور این توطئه دکتر عیسی سپهبدی بود. سپهبدی در پاسخ
1) 1. باختر امروز، ش 864، مورخة 26/4/1331.
به بقائی که استراتژی حزب را در مقابل مصدق از او جویا شده بود، طبق معمول از موضعی بالا و به نحوی بسیار شفاف رهنمودها و نقطه نظرات خود را مطرح ساخت. وی، که ظاهراً از استعفای مصدق و مذاکرات دربار بیاطلاع بود، نامهای شدید به بقایی نوشت و عمدهترین رئوس برنامههای خود را برای «مبارزه» با مصدق تشریح کرد:
جناب آقای دکتر بقایی، رهبر محبوب حزب زحمتکشان ملت ایران. در پاسخ یادداشتی که دربارة مناسبات این حزب با جناب آقای دکتر مصدق [نوشته بودید] احتراماً معروض میدارد:
1ـ به عقیدة اینجانب مسئلة بحث و اتمام حجت رهبری حزب ما با آقای دکتر مصدق در این عرصه از مبارزة اجتماعی و سیاسی که حزب ما طی میکند، درست به منزلة این است که یک سرباز جنگ آوری بعد از اینکه چندین بار تخماق حریف بر سر او نواخته شد تازه با او وارد بحث و مذاکره شود و برای اختیار و انتخاب اسلحه به نبرد اتمام حجت کند. حزب ما و شخص آقای دکتر بقایی بعد از طی کردن یک دوره پرتلاطم مبارزة خطرناک و تحمل بلایا و مصائب، حبس، توهین و شکنجة روحی طاقتفرسا و مجاهدات مرگ و زندگی که دکتر مصدق در دوره اخیر صد یک آن را متحمل نگردیده، نباید در این موقع بحرانی تاریخ مبارزه تنها در مقام اتمام حجت [با مصدق] برآیند، بلکه امروز مقام جسارت و عمل بیباکانه است و باید حریف را با پنجة قوی در دست گرفت و هدایت کرد.
2ـ بنابراین رهبری حزب ما به حکم حقوق متحتم و ابتکاری [که] در مبارزه و پیروزی نهضت ملی داشته است باید با کمال قدرت و جسارت دکتر مصدق را ملزم سازد در برابر پشتیبانی و معاضدت بینظیری که ما به خاطر مصالح کشور و اجرای ارادة عمومی نسبت به زمامداری ایشان در مجلس و در شاهد و در افکار عامه مبذول داشتهایم، نظریات زیر را جداً مورد مداقه قرار داده و تصمیم خود را صریحاً در اجرای منویات ما اعلام دارند:
الف) از اشتباهات و خطاهای زمامداری اول خود که نقض و انحلال مفهوم زمامداری بوده است جداً پرهیز نمایند.
ب) دست از تبانی و همکاری با دربار و اطرافیان دربار بشویند و با احترام تام و تمام به افکار عامه و احزاب و جمعیتهای متکی به ارادة عمومی نقشههای خود را طرح نموده، عوامل خود را اختیار نمایند.(1)
1) 1. جالب این است که مطبوعات درباری این دوره دائماً هشدار میدادند کشور در معرض خطر کمونیسم است و آینده کشور از دو حال خارج نیست: یا مصدق با همکاری حزب توده علیه شاه کودتا میکند و یا اینکه شاه برای حفظ کشور مصدق را از قدرت عزل خواهد کرد. حزب زحمتکشان هم مواضع مصدق را مبتنی بر منافع شوروی میدید، اما در اینجا سپهبدی که افتخار حزبش حمایت از دربار بود و خود و دوستانش پیوندهای تنگاتنگی با محافل توطئهگر در دربار و خارج از آن داشتند، مصدق را متهم به تبانی با دربار میکرد. مثل مورد قوام و رزم آراء برای بقائی و یارانش مهم نبود که اخبار و تحلیلهایشان با هم تناقض یا واقعیتی خارجی دارند، مهم این بود که حریف را از میان بردارند و به مقصود برسند.
ج) یک جنگ آشتیناپذیری با عوامل فساد و مزدور بیگانه، عمال ساعد- رزمآراء شروع نموده و به اسرع وقت با استفاده از کلیة وسایل ممکنه جامعه را از لوث وجود آنان پاک نمایند.
د) مبارزة جدی و وسیع برای رفع فساد و رشوهخواری و حیف و میل اموال و عواید دولت و دزدی و غارتگری شرکت ملی نفت در خوزستان و رفع هرج و مرج اداری و برقراری عدالت و امنیت شروع کرده با قوت ادامه دهند.
3ـ به آقای دکتر مصدق باید اتمام حجت شود که اگر حزب ما را تأئید میکند و اذعان دارند که در مبارزة ملی سهم بسزایی داریم و خود ایشان از پشتیبانی ما کاملاً بهرهمند و تقویت شدهاند هم از بابت حفظ اصول و احترام به افکار عامه و هم از جهت حقشناسی نسبت به ما وسایل کافی در اختیار ما گذارند، در دستگاههای قوة مجریه ما را تقویت کنند و یا لااقل از کارشکنیهای مسلم و محقق و مبارزة سرسختانه با ما و شعب حزب ما و طرفداران ما دست بردارند.
4ـ نظر به اینکه به حکم ضرورت قسمت عمدة مسئولیت زمامداری دکتر مصدق و اشتباهات و زیانهای زمامداری او به گردن و شانههای ما منعکس میشود و ما از جهت اینکه مدافع جدی و صمیمی و اصولی او بوده و میباشیم بالضروره جوابگوی نفع و ضررهای زمامداری او میباشیم و در برابر، عامّه ما را دستیار قوی و مشاور مستقیم او محسوب میدارند. ما حق داریم نظارت خودمان را بطور قاطع و مؤثر با جسارت کامل روی کارها و اعمال و سیاست او اعمال بداریم. هرگونه مسامحه و مماطله از طرف ما در این طریق خیانت مستقیم و جبرانناپذیر به مصلحت عمومی مملکت و بعثت و رسالتی که از طرف عامه مردم نسبت به مصالح مملکت و ملت ایران داریم، محسوب میگردد.
5ـ علیهذا باید بهطور کلی و اصولی به دکتر مصدق اخطار کنیم که اگر به نظریات و مرام ما احترام نگذارند و خواستهای مطلوب حزب ما را که بر وفق ترقی عمومی
کشور است به موقع اجرا نگذارند، ناچار خواهیم بود بهطور علنی و رسمی در روزنامة ارگان حزب ضمن بیانیه [ ای] اعلام کنیم که ما به هیچ وجه منالوجوه مسئول خرابکاریها و نقایص زمامداری مصدق نیستیم و خسران و زیانی را که از زمامداری ایشان حاصل میگردد به عهده نخواهیم گرفت. والسلام. با تقدیم احترامات. دکتر سپهبدی.
بعدالتحریر: در غیر اینصورت خطر عظیمی حزب ما را تهدید میکند و آن این است که اگر از این پس نیز در پناه مسامحه و تبانی دکتر مصدق عناصر مخالف مصالح ملت و دشمنان آزادی و مزدور بیگانه و مانند رزمآراء ـ ساعد و نوکران استعمار که دشمن خونی ما و دکتر بقایی هستند به اوضاع چیره شوند نه ما و نه ملت ایران در امان نخواهیم بود و فاتحه نهضت ملی ایران باید خوانده شود. دکتر سپهبدی.(1)
یک روز بعد از نگارش این نامه، مجلس شورای ملی به نخستوزیری احمد قوام رأی تمایل داد و در بیست و هفتم تیرماه یعنی زمانی که اندک اندک مخالفتها با نخستوزیر جدید علنی میشد، شاه فرمان نخستوزیری او را صادر کرد و لقب «جناب اشرف» را، که بعد از حوادث آذربایجان از او پس گرفته بود، مسترد نمود. میگویند نخستوزیری قوام مورد توافق مشترک آمریکا و انگلیس بود، اما در مقام عمل هیچ یک از این دو قدرت از او حمایت جدی نکردند. بهنظر میرسید دور جدیدی از مناسبات سیاسی آغاز گردیده است. حدود دو هفته پیش از استعفای مصدق، روزنامة فرانسوی پاریپرس گزارش داده بود آمریکا و انگلیس برای نخستوزیری قوام متفقالقولند، مطبوعات داخلی حتی از اواخر سال 1330 این نکته را تبلیغ میکردند و بهترین جایگزین مصدق را قوام میدانستند. از نظر آمریکا و انگلیس هم قوام مرد قدرتمندی بود که میتوانست پس از سقوط مصدق بحرانها را مهار کند و باب مناسبات با غرب را بگشاید.(2)سیاست روی آوردن به قوام بعد از آن صورت گرفت که انگلیسیها از تصدی منصب نخستوزیری توسط سیدضیاء ناامید شده بودند. قوام این سیاستمدار سالخورده که بارها کیاست خود را در عرصههای سیاسی نشان داده
بود، این بار فریب دربار را خورد. قوام در نظر مردم عادی نجات دهنده اصلی آذربایجان محسوب میشد، امری که شاه با حسادت زایدالوصفی علیه آن واکنش نشان میداد. سناریوی نخستوزیری قوام در صورت عدم موفقیت او میتوانست از جهتی به نفع دربار تمام شود، یعنی اینکه با مواجه ساختن وی علیه مصدق که هنوز محبوبیت مردمی داشت، کارنامه سیاسی وی را به سرانجامی خفت بار ختم کنند. خاطرات بسیار مهم حسن ارسنجانی(1)مشاور او نشان میدهد که نخستوزیری قوام هرگز جدی گرفته نشد، او از زمانی که قرار شد نخستوزیر شود، تا روزی که سقوط کرد هرگز پای به کاخ نخستوزیری ننهاد و خود هم از بلاتکلیفی خویش برافروخته شده بود. کسانی که پشت سر قوام سنگر گرفته بودند، همانهائی بودند که در راستای دفاع از قدرت مطلقه شاه او را با افتضاحی تمام از منصب نخستوزیری فروکشیدند، بقائی البته در این گروه قرار داشت. اینان گمان میبردند قوام فرتوت و فرسوده، کارها را به دست آنان خواهد سپرد و خود به صورت نمادین کشور را اداره میکند، اما تجربه نشان داد که وی حاضر به کنار آمدن با کسانی که همین چندی پیش او را فروکشیده بودند، نیست.
یکی از چهرههای برجستهای که اینک اطراف قوام پرسه میزد، مورخالدوله سپهر بود؛ مردی زیرک و توطئه گر که از دوره جنگ اول جهانی با افراطی ترین جناحهای سیاسی ایران مرتبط بود و حتی با گروههای تروریستی مثل کمیته مجازات در ارتباط؛ و به همین دلیل هم دستگیر شده بود. در آن ایام مورخالدوله تلاشی وافر برای فروگرفتن وثوقالدوله برادر قوام انجام داده بود. بدیهی است تجربه سیاسی احزاب سیاسی ایران نشان داده بود که مردی مثل مورخالدوله نمیتواند قرابتی با قوام داشته باشد، اما اینک چگونه مردی مثل قوام به او اعتماد کرده بود، امری است مبهم. مورخالدوله با نگارش اعلامیه مشهوری که به نام قوام از رادیو خوانده شد، ضربه شدید نخست را بر قوام وارد آورد. مشهور است که قوام بلافاصله پس از تصدی پست نخستوزیری با صدور اعلامیهای شدیداللحن از «کسانیکه به بهانة مبارزه با افراطیون سرخ؛ ارتجاع سیاه را تقویت نمودهاند، لطمة شدیدی به آزادی وارد ساخته زحمات بانیان مشروطیترا از
1) 1. حسن ارسنجانی: یادداشتهای سیاسی در وقایع سی ام تیر 1331، (تهران: هیرمند، 1366).
نیم قرن به این طرف به هدر دادهاند»، سخن گفت و اعلام کرد: «من در عین احترام به تعالیم مقدسة اسلام، دیانت را از سیاست دور نگاه خواهم داشت و از نشر خرافات و عقاید قهقرایی جلوگیری خواهم کرد.»(1)طبق این اعلامیه در خاتمه قوام از پایان یافتن دورة عصیان و فرا رسیدن «روز اطاعت از اوامر و نواهی حکومت» یاد کرد.(2)
حتی برای یک شهروند عادی معلوم بود که این بیانیه شدیداللحن چه تأثیری میتواند در فضای سیاسی کشور داشته باشد. اما نکته این است که بر اساس مدارک مستند تاریخی از جمله خاطرات حسن ارسنجانی، این اعلامیه نه توسط مردی سیاستمدار مثل قوام، بلکه به دست توطئه گری چیره دست یعنی مورخالدوله سپهر نوشته شده بود. مورخالدوله مشاور خصوصی شاه بود در کنار میرزاکریم خان رشتی و سید ضیاءالدین طباطبائی؛(3)
F.O. Denis Wright to Mcmillan, Secret, Tehran, August 3/1955, No. 371/114811.
از این سه میرزاکریم خان درگذشته بود در حالیکه در حوادث آذرماه سال 1321 به دلیل توطئه علیه قوام نخستوزیر وقت، به دستور همین قوام دستگیر شده و حتی وساطت شاه هم برای آزادی او مؤثر نیفتاده بود. این مورخالدوله و البته میرزاکریم خان و حتی سید ضیاء به تصریح خود بقائی در خاطرات دانشگاه هاروارد، به نوعی با او ارتباطاتی داشتند. بههر حال اعلامیه منسوب به قوام بدون اطلاع نخستوزیر از رادیو آنهم چندبار پخش شد و شگفتی و حیرت زایدالوصفی در اذهان عمومی و حتی نزدیکان قوام بر جای گذاشت. روزی که اعلامیه برای نخستین بار از رادیو پخش شد، عباس اسکندری به رسم اعتراض از خانه قوام خارج شد و حسن ارسنجانی حیرت کرد و با شگفتی به پخش بیانیه گوش فراداد. واضح بود که نوک تیز نویسنده بیانیه با اهدافی از پیش مشخص علیه آیتالله کاشانی بود. پس آیتالله کاشانی در پاسخ به اعلامیة منسوب به قوام از مردم دعوت کرد «در1) 1. همان.
2) 2. کیهان، ش 2759. 26 تیرماه 1331.
3) 3. انگلیسیها به سیدضیاء بسیار علاقه داشتند و میدانیم که قبل از انتصاب قوام به نخستوزیری در تیر 1331 از نخستوزیری او حمایت میکردند، این علاقه تا بعد از کودتا هم دوام یافت. سر دنیس رایت نخستین کاردار بریتانیا بعد از کودتا و دوره برقراری مجدد روابط انگلیس و ایران در دوره زاهدی او را مردی دارای سجایا، تجربیات و درک قدرتمند ذهنی از کشور و هموطنان خود میداند. رایت به این موضوع اشاره دارد که سیدضیاء برنامهای برای عمل و نیز طرفداران زیادی در ادارات گوناگون و نفوذی فراوان در دوایر اداری و رجال کشور دارد:
راه این جهاد اکبر»، یعنی مبارزه علیه قوام، «کمرهمت» بر بندند و اثبات نمایند که «ملت مسلمان ایران به هیچ یک از بیگانگان اجازه نخواهد داد که به دست مزدور آزمایش شده» استقلال ایران پایمال گردد. هم زمان سی تن از نمایندگان مجلس طی اعلامیهای از مردم دعوت کردند روز دوشنبه 30 تیرماه در سراسر کشور تعطیل عمومی را به منصة اجرا گذارند. برای مبارزه با اعتصاب عمومی قوام از شاه تقاضای اختیارات فوقالعاده کرد از جمله خواست شاه فرمان انحلال مجلسین را صادر کند یا اینکه استعفای او را بپذیرد. لیکن حوادث از تصمیم شاه و قوام پیشی گرفت. فقط در طول دو سه روز، ورق به ناگاه برگشت. تظاهرات عظیم مردمی علیه قوام به راه افتاد، بازار تعطیل شد و تهران یکسره غرق در اعتراض گشت. از روز بیست و نهم تیرماه حملات متوجه دربار و شخص شاه شد، زیرا وی باعث و بانی حوادث پیش آمده عنوان میگردید. این امر نگرانی زایدالوصفی در بین حامیان دربار و البته دکتر مظفر بقائی به وجود آورد.
بقائی به قول خودش روز سی تیر نوک تیز حمله را به جای دربار متوجه قوامالسلطنه نمود. او که خود سپهبدی را به نزد قوام فرستاده بود تا با او مذاکره کند، اینک همان رفتاری را با این رجل سالخورده انجام داد که همین چند سال پیش انجام داده بود. بقائی از قدرت بیان خود استفاده کرد و به تصریح خودش دستور داد در میادین شهر تهران چوبه دار به پا سازند تا هر کس قوام را دید بلافاصله و بدون محاکمه او را به دار زنند. برای یافتن قوام جاسوسانی هم در سراسر تهران مراقب بودند، اینکه چرا باید قوام به دار کشیده میشد، امری است که خود بقائی هم به آن اشارهای نمیکند. کشتار سی تیر هم بیش از آنکه کار قوام باشد، امری بود که به تحریک دربار و عناصر همسو با آن سازماندهی شد. اما آن چه بیشتر باعث نگرانی بقائی میشد، این بود که عدهای از نمایندگان خواستار نخستوزیری محمود نریمان بودند که ظاهراً موضعی قاطعتر از مصدق میتوانست اتخاذ کند و جوانی او هم میتوانست به موضوع کمک نماید.
جواد جعفری در توضیح حوادث قتل دهقان، مدعی است مرتضی لنکرانی به وی گفته است، یکی از اعضای مؤثر جبهه ملی با آنها همکاری دارد و میتواند در تبرئه حسن جعفری به آنها کمک کند. او ادامه میدهد بعدها فهمیده است این فرد نریمان
بوده که «عضو محرمانه حزب توده بود و با احمد قاسمی رابطه خوبی داشت.»(1)این ادعا البته اثبات نشده است، اما مشهور بود نریمان تمایلات چپ گرایانه دارد. در اینجا بود که بقائی اندیشید بازگشت مصدق به اریکه قدرت بهتر از به دست گرفتن نخستوزیری توسط نریمان و امثال اوست. روز سی تیر جنبش سراسر تهران را در نوردید، سرانجام با قیام خونین 30 تیرماه قوام معزول شد و مصدق دوباره به نخستوزیری گمارده شد.
واقعیت این است که انگلیسیها برای بقای قوام کار مهمی انجام ندادند، کاندیدای اصلی آنان سیدضیاء بود و نه قوام؛ پس قوام این رجل سالخورده سیاسی وارد عرصهای شد که هیچ حامی خارجی و داخلی جدی در آن وجود نداشت. رابین زینر صراحتاً نوشت این اشتباهی است تاکتیکی که انگلستان به مبارزهای علنی به نفع قوام برخیزد. او هشدار داد اینکار برای سیدضیاء انجام شد، اما نتیجهای در برنداشت.(2)این در حالی بود که رابین زینر بیش از هرکس دیگری از اندیشه نخستوزیری قوام حمایت کرده بود. بالاتر اینکه رئیس پایگاه MI-6 در تهران یعنی کریستوفر مونتاگ وودهاوس همراه با همکار امریکائی خود یعنی گوئیران رئیس پایگاه سیا در تهران، برای ماهیگیری به شمال رفته بودند. آنان وقتی بازگشتند که مصدق بر موجی از احساسات مردمی مجدداً به قدرت دست یافته بود.(3)
بخش مربوط به ایران کتاب وودهاوس، با عنوان عملیات چکمه توسط فرحناز شکوری به فارسی ترجمه و منتشر شده است.
اما برخلاف انتظار عدهای، بازگشت مصدق به قدرت دشمنیها را علنیتر ساخت. در ابتدای امر مصدق، قوام را مورد حمایت خود قرار داد. وی که در منزل پسر برادرش علی وثوق مخفیانه زندگی میکرد، توانست چند ماهی را با آرامش نسبی و به دور از تهدید جانی سپری نماید. اما طبق لایحهای که به پیشنهاد بقائی در مجلس تصویب شد، کلیه اموال او مصادره گردید، مصدق این اموال را بعداً به قوام بازگرداند. بهعبارت بهتر او از توطئههای پشت پرده کاملاً وقوف و آگاهی داشت. در درجة دوم معلوم شد که به
اشارة بقایی، سپهبدی با قوامالسلطنه ملاقات کرده است. این خبر چون بمبی در صفوف حزب زحمتکشان منفجر شد و در میان بخشی از آنان، بطور عمده روشنفکران انشعابی از حزب توده از جمله جلال آل آحمد، نارضایتی بهوجود آورد. خلیل ملکی، یکی از اعضای رهبری حزب، خواستار آن شد تا مضمون گفتگوی سپهبدی و قوام به اطلاع اعضا برسد. بقایی که خود از جریان اطلاع داشت، خویشتن را به بیاطلاعی زد و برای حفظ ظواهر فردی را مأمور کرد تا در صحت و سقم آن ملاقات تحقیق کند. نتیجة تحقیق این گونه گزارش شد:
جناب آقای دکتر
راجع به آقای دکتر سپهبدی که شایع شده بود با قوام ملاقات کرده قطعاً اطلاع دارید که در جلسه گویندگان هفته قبل مطرح و از طرف آقای دکتر سپهبدی تکذیب گردید. قرار است فردا شب هم در اینباره از طرف بعضیها حرفهایی زده شود. اطلاعاتی که من کسب کردهام از این قرار است:
1ـ آقای [اسلام] کاظمیه عضو سازمان جوانان [حزب زحمتکشان] اطلاع میدهد که ساعت 10 روز 28 [تیر] یکی از بستگانش آقای دکتر سپهبدی را در منزل قوام دیده است و مشاجراتی هم بین مشارالیه با بیوک صابر در آن خانه شده است.
2ـ آقای امیر مکری که معرف خدمتتان هست و [او را] به حضور جنابعالی قبلاً فرستادهام اظهارات بالا را تأئید [میکند]، منتها میگوید با عباس شاهنده مشاجره شده است.
3ـ اطلاعات دیگری حاکی است که عزتپور مدیر [روزنامههای] آزادگان و آزاد و آقای دکتر سپهبدی ملاقاتی در این روز کردهاند و صحبتهایی که مجال نوشتن در اینجا نیست در منزل قوام گفته شده است که اگر لازم باشد شفاهاً به عرض خواهم رسانید. در هر حال افراد حزب عصبانی هستند. برای اطلاع عرض شد.(1)
البته بر خوانندگان این دفتر پوشیده نیست که سپهبدی برای ملاقات با قوام نیازی به اجازه گرفتن از بقائی نداشت، زیرا وی در موقعیتی قرار داشت که به بقائی رهنمود میداد و نه اینکه تابع فرامین رهبری حزب زحمتکشان باشد. سپهبدی به روایت
1) 1. اسماعیلزاده به بقایی، مورخه 9/5/1331، اسناد حادثه 30 تیر، کارتن 98، ش 98 ـ 20
اعضای جبهه ملی و گزارش رکن دو ارتش و نیز اداره تجسس شهربانی، فردی بود که در «مقاله نگاری و انتقاد و سرعت انتقال بی مانند» معرفی میشد، او در حقیقت سردبیر شاهد هم بود که مقالاتی را که به امضاء بقائی هم منتشر میشد، اغلب او مینوشت. مأموران اطلاعاتی آن زمان حتی پیش از ملی شدن نفت که بقائی مشغله زیادی نداشت، میگفتند «تمام مقالاتی را که به امضاء دکتر بقائی منتشر میشود، دکتر سپهبدی استاد دانشگاه و رئیس هیئت تحریریه جراید ارگان جبهه ملی تهیه میکند و میگویند که دکتر بقائی وقت تهیه مقالات را ندارد و یا نمیخواهد تهیه کند.»(1)چنین فردی به هیچ وجه تحت تأثیر بقائی نبود و بر عکس این بقائی بود که به نوعی برکشیده سپهبدی و امثال او به شمار میرفت. در اینجا بود که بقایی تمارض کرد. دلیل تمارض آن بود که وی نمیخواست به اعتراضات پاسخ دهد. در 4 شهریور 1331 بقایی در بیمارستان دکتر رضانور از دوستان قدیمیاش در دوره دانشجوئی در فرانسه بستری و ممنوعالملاقات شد.
همزمان گروه خلیلی ملکی توانستند بهطور موقت بر تشکیلات رهبری حزب تسلط یابند. در رأیگیری که انجام شد بقائی و زهری تعداد انگشت شماری رأی آوردند و به این شکل از رهبری حزب کنار گذاشته شدند. لیکن سرانجام با حمایت شمس قنات آبادی و اعضای مجمع مسلمانان مجاهد او، گروه خلیل ملکی با پس گردنی از کلوب حزب بیرون رانده شدند و بقائی توانست بر حزب تسلط یابد و خلیل ملکی هم نیروی سوم را تشکیل داد.(2)
در این بین جناحی از آمریکاییها خواهان مصالحه با مصدق بوده و بر این باور بودند اگر او سقوط کند کمونیسم ایران را خواهد بلعید. آمریکاییها برای جلوگیری از نفوذ کمونیسم به انگلیس پیشنهاد کردند با مصدق کنار آید،(1)مشروط به اینکه وی غرامات شرکت نفت را بپردازد. آمریکا بار دیگر پیشنهاد کرد بین انگلیس و ایران میانجیگری کند. همزمان شایع شد مذاکراتی برای پیوستن ایران به سازمان پیمان دفاعی خاورمیانه در جریان است، نیز میگفتند امریکا برای ممانعت از سقوط ایران در دامان کمونیسم وامی در اختیار دولت مصدق قرار خواهد داد. از آن طرف مصدق فشار بر انگلیسیها را بیشتر کرد. در هشتم مرداد ماه 1331 بانک انگلیس و خاورمیانه در ایران (بانک شاهی سابق) تعطیل شد. در شانزدهم آن ماه دولت ایران ضمن ارسال نامهای به سفارت انگلیس خواستار پرداخت غرامت از طرف شرکت سابق نفت و استرداد وجوهات ایران در بانکهای انگلیس شد. پیشنهاد شد که در حدود قانون ملی شدن صنعت نفت مذاکراتی با شرکت مزبور انجام گیرد. این پیشنهاد به هیچ نتیجهای نرسید.
در 28 مرداد سال 1331 علی زهری نامهای خطاب به بقایی نوشت. در این نامه مهم بار دیگر استراتژی حزب زحمتکشان در برابر مصدق ترسیم شده است. توجه داشته باشیم این نامه درست یک سال قبل از کودتای بیست و هشتم مرداد 1332 نوشته شده و اگر کوچکترین تردیدی در هدف نهائی اعضای رهبری حزب زحمتکشان در قبال نهضت ملی وجود داشته باشد، این نامه آن را برطرف میسازد. این نامه در پاسخ به نامهای از بقایی نوشته شده و متن آن چنین است:
«بقایی جانم،
قریب یک هفته است که میخواهم جواب نامهات را بنویسم ولی نمیشود. چرا نمیشود؟ درست نمیدانم حتماً مسئلة (2)Courage et Volunte را میتوان در این مورد مطرح کرد. تقریباً درست یک هفته است که این مسئله از جهات متعدد برای خودم مطرح است. وقتی آدم بیکار شد یا وقتی آدم به جهاتی (مقبول یا نامقبول) نتوانست هیچ کاری را درست شروع کند و به جایی برساند در فکر و خیال میافتد. یک موضوعی اخیراً به یادم آمد که شاید زیاد بی ارتباط با مسئلة متعدد الوجوه مطروح نباشد. چهار پنج سال پیش بود که یک روز نزدیک ظهر از خیابان حشمتالدوله (به نظرم از انستیتو) سوار تاکسی شدم. فراموش کردهام که مقصدم کجا بود. ولی یادم است که تاکسی از چهار راه پهلوی وارد خیابان سپه شد و به طرف چهارراه حسنآباد و میدان سپه میرفتیم. یک دفعه، آنقدر که به یاد دارم،
بیمقدمه یک حال اضطراب و نگرانی شدیدی به من دست داد. عجیب است ولی برایم یقین حاصل شد که تاکسی و من به مقصد نخواهیم رسید. محال است که به مقصد برسیم. علم تردیدناپذیر من به این موضوع بیشتر اسباب اضطراب و شور و نگرانی بود. برایم یقین حاصل شده بود که تا چند لحظة دیگر تاکسی دست کم گرفتار یک تصادف خواهد شد. از یکطرف با کمال دقت متوجه راه و رفت و آمد ماشینهای خیابان بودم و از طرف دیگر گوش میدادم به حرفهای خودم. به حرفهایی که خودم با خونسردی و طمأنینه به خودم میزدم و موضوع حرفهایم این بود که آدم عاقل عالماً و عامداً به استقبال حادثه ـ آنهم حادثه و تصادفی که عاقبتش روشن و معلوم است ـ نمیرود. فوری تاکسی را نگهدار و پیاده شو.
از جهت دیگر میدانستم که نگرانی من بیمورد و نامعقول است و تسلیم این نگرانی شدن و تاکسی را نگهداشتن نامعقولتر. حتماً این عمل را برای خودم اسباب تحقیر و تخفیف میدانستم. از طرفی دلیل وجود volunte et Courage این به نظرم آمد که بگذارم تاکسی برود به جایی که باید برود. نگه داشتن تاکسی و پیاده شدن به نظرم علامت جبن و بیارادگی میآمد. در عین حال یکی دیگر زیر گوشم میگفت که تصمیم نگرفتن و تسلیم قضا و قدر بودن علامت جبن و بیارادگی است...(1)
این قضیه را که برایت نقل میکنم عین واقع است. این وضع و احوال، استدلال و گفت و شنود، دلهره و اضطراب و نگرانی، حتی ترس و وحشت، خلاصه همة اینها گمان نمیکنم که آن روز بیش از یک دقیقه طول کشیده باشد. بعد به خاطر دارم که همة این افکار را (که معلوم نبود ناگهانی از کجا آمدهاند) مرخص کردم خودم را با چیز دیگر، فکر دیگر مشغول کنم.
تصور نمیکردم که شرح این خاطره کوچک اینقدر طولانی بشود. آنطور که میخواستم مقصود و ماجرا بیان و توضیح نشود... حالا از وقتی که نامهای را که برایم نوشتی خواندم ـ از وقتی که این خاطره کوچک به یادم آمده، قریب یک هفته است که گرفتار مسئله یا مسائل هستم. شاید متن نامهای را که برایم نوشته بودی فراموش کرده باشی. عیناً نقل میکنم: «علی جان ـ خیال داشتم کاغذ دیوشلی(2)را بخوانم ولی حقیقتاً فرصت
نیست دیگر چه بنویسم. Volunte la de et courage du قربانت (امضاء).»(1)
من الآن درست مثل این است که توی تاکسی کذایی هستم. بدون اینکه بدانم کجا میروم، ولی میدانم که به آنجا نخواهم رسید. تنها تفاوت این است که قلق و اضطراب گویی وجود ندارد یا کمتر است. یا بهتر و راستتر گفته باشم: گاهی هست و گاهی نیست. در این حال ـ که کم و بیش حال دائمی من بود ـ مسئلة et volunte courage خیلی مسئلة مشکلی است. به چه چیزی اطلاق میشود؟ آیا لازم و ملزوم یکدیگرند ـ فقدان آنها (یا یکی از آنها) قطعی و دائمی است یا فصلی [و] موسمی؟ آیا ممکن است انسان در مسائل و موارد از نوع A،courage et volounte داشته باشد و در موارد و مسائل از نوع B نداشته باشد؟ آنچه را که من vol. et. cour(2)میدانم، موارد و مواقعی را که من چنین و چنان تشخیص میدهم دیگران هم همینطور تشخیص میدهند؟ و غیره و غیره.
میدانم که همة این حرفها میتواند بقدری ابتدایی و بچگانه جلوه کند که تهوعآور باشد ولی چه میشود کرد. وقتی این کاغذ را شروع کردم منظورم این بود که برایت بنویسم vol.et.courچیزی است که البته هم به آن احتیاج داریم. من الآن مثل دیروز و پریروز مدام از خود میپرسم آیا برای رفع دودلی و تردید بهتر نیست از تاکسی پیاده شویم. بعد از انجام هر کاری میبینیم ـ چنین به نظر میآید ـ که فقط آن کار انجام نشده vol.et.courلازم داشته و بقیه هیچ. کاغذت را (که فوقاً نقل کردم) خواندم و چند بار خواندم و تصمیم گرفتم به تو بگویم، از تو بپرسم، آیا ممکن نیست تو هم قدری vol.et.cour به خرج بدهی و یک قدری فرصت را برای خودت(3)نگهداری؟
میدانی که قصدم طعنه و پارادوکس نیست. چیزی که برایم یقین است این است که حیف است آدم مثل اتومات زندگی کند و برای خلاصی خودش همش دنبال «گرفتاری» برود... خوب! چیزی نگفتهام و چیزی ننوشتهام که گفتنی و نوشتنی باشد. منتها خودم را قدری سبکتر و خستهتر احساس میکنم.»(4)پیام نامه واضح است: بقائی باید از تاکسی نهضت ملی به رهبری مصدق رسماً پیاده
شود، بر دودلی و تردید غلبه نماید و دور جدیدی را در زندگی سیاسی خویش آغاز کند. او میبایست در انتخاب راهش شهامت به خرج میداد و روش جدیدی را علناً در پیش میگرفت.
به غیر از علی زهری طبق اسناد موجود، خطوط عمدة سیاست حزب زحمتکشان از ابتدای تأسیس آن توسط عیسی سپهبدی و حسین خطیبی ترسیم میشد. خطیبی که از یک طرف با دربار مرتبط بود و از طرف دیگر با بقایی به مشورت مینشست، سازمان نظامی و اطلاعاتی حزب زحمتکشان را هر چه بیشتر متشکل کرد. افسران مرتبط با وی، با سرلشکر زاهدی رئیس کانون افسران بازنشسته دیدارهایی انجام میدادند. در حقیقت حداقل از یکسال پیش از وقوع کودتای 28 مرداد 1332 خط مشی یاران بقایی در برابر نهضت ملی آشکار شده بود، بدیهی است که هرم تصمیمگیرنده یعنی بقایی، سپهبدی، خطیبی و زهری ارکان تعیین اهداف استراتژیک را تشکیل میدادند، ولیکن کادرهای پائین حزبی اساساً از تحولات بیخبر بودند و فیالمثل فردی مانند حسین بنکدار، حتی از ملاقات سپهبدی و قوام متعجب شده بود. از این به بعد آهنگ تحولات، آشکارا شدت بیشتری یافت.
به دنبال به نتیجه نرسیدن پیشنهادات ایران به انگلیسیها برای حل مسئله نفت و در حالیکه یکماه و اندی از قیام سیام تیر میگذشت و بقایی در بیمارستان بستری بود، تحریکات علیه مصدق شدت گرفت. احزاب سومکا، پان ایرانیست و حزب زحمتکشان در خیابانها ظاهر شدند و به ایذاء مردم و حمله به سازمانهای حزب توده پرداختند. داوود منشیزاده سر دستة سومکا دستگیر شد، لیکن چندی بعد آزاد گردید. اینک اعضای رهبری حزب زحمتکشان علناً و رسماً از تاکسی نهضت ملی پیاده شده و حساب خود را از دیگران که هنوز به آرمان ملی شدن نفت و تحقق حاکمیت ملی ایران باور داشتند، جدا ساختند.
در اوایل شهریورماه مصدق عدهای از افسران ارتش از جمله سپهبد شاهبختی، سرلشکر علوی مقدم فرماندار نظامی سابق تهران و از عناصر برجسته اطلاعاتی و سرلشکر گرزن رئیس سابق ستاد ارتش را بازنشسته کرد. این گروه همراه با سپهبد زاهدی، اداره کنندة کانون افسران بازنشسته، مرکز توطئهها علیه مصدق بودند. اینک
شاید برای نخستین بار حزب توده در ارگانهای خود خبر وقوع یک کودتا را منتشر ساخت.
متعاقب این تحولات و در هفدهم شهریورماه خطیبی نامهای خطاب به بقایی که در بیمارستان بود نوشت. او بازیهای زیرکانهای را که توسط سپهبدی انجام میگرفت چنین تشریح کرد:
قربانت شوم...
اطلاع حاصل شده است روز پنجشنبة گذشته بعدازظهر آقای دکتر سپهبدی از رئیس ستاد ارتش ملاقات نموده است و ضمن این ملاقات که ظاهراً به عنوان نمایندگی از طرف کمیتة تحقیق بوده است مطالبی ذکر و مسائلی مطرح نموده است که ابداً مصلحت نبوده است و هفتة قبل هم که در دانشکدة افسری درس میداده است صحبت از تغییر سلطنت و استقرار جمهوری و استعفای شاه کرده است و این موضوع را دیهیمی و هم پاکروان و سایرین عنوان و گله کردند. برای اینکه قضیه را روشنتر کنم امروز صبح تلفنی به عنوان اینکه اطلاعاتی از سازمان خودمان رسیده است(1)با او صحبت کردم و توضیحاتی خواستم. همه مطالب را تأئید کردند با این ترتیب که راجع به درس دانشکده افسری اظهار داشت من مدرس و معلم هستم و رشتهای هم که در آنجا تدریس میکنم «سیر تکامل نهضتهای اجتماعی است» و بدیهی است ناچار سررشتة مطالب به تغییر رژیم هم میرسد و اضافه کرد «این شایعة مخالفت من با سلطنت اگر پسفردا تودهایها آمدند خیلی خوب است». عقیده دارم چنانچه اراده کنید در این باب از او توضیحاتی بخواهیم طوری باشد که بعدها هم بتوانیم از خودش [ تأئید] اقدامات و عملیاتش را بگیریم و اما بهر صورت تصور میکنم خیلی ضروری و صحیح باشد که یک فکر عاجل و اساسی برای او بکنید چون یک جرقه مبدل به حریقی موحش گردیده که اطفاء آن به هیچ وسیله میسر نشده است و این قبیل صحبتها از ناحیه «دست راست»؟!(2)شما ممکن است رشتهها را پنبه کند. و حالا [بعد] از خاتمه عرایضم بد نیست دو کلمه از آن رفیقمان علی [زهری] بدانید که کار خودش را
کرد و من امید دارم به زودی روزی فرا رسد که بتوانیم با خاطر آسوده و وجدان آرام و با اجازة خودتان از نظارت این قبیل صحنههای حزنآور و مختنق برای همیشه محروم و معاف باشم برای اینکه حقیقتاً از این همه ناروائیها خسته شدم. قربانت حسین خطیبی.(1)
این نامه بار دیگر نشان میدهد حزب زحمتکشان یک سازمان مخفی و متنفذ نظامی اطلاعاتی به رهبری خطیبی داشته و خطیبی با ارفع و اخوی و پاکروان و دیهیمی رابطه تنگاتنگ داشته است. دیهیمی «رئیس دفتر نظامی شاه» بود که «از دیر زمانی همواره در منزل دکتر بقائی» حضور مییافت.(2)بههر حال این نامه همچنین از رقابت خطیبی با سپهبدی و زهری حکایت دارد. خطیبی چند روز بعد نامه دیگری برای بقایی ارسال کرد:
قربانت شوم. حسن(3)دیشب آمد و قریب دو ساعت مذاکره کردیم. با آن مسافر تازه وارد ملاقات و مفصلاً صحبت نمود. ماحصل مذاکراتشان که به صورت سؤالات دهگانه از شما درآمده پیوست است که ملاحظه و مطالعه کرده جواب دهید و معتقدم جواب این سئوالات بهتر است با نظر خود حسن تنظیم شود. مطلب دیگر همانطور که قرار بود با وی در خصوص شخصی که قرار است امروز صبح با شما ملاقات نماید صحبت کردم و نظر او را طبق تعلیماتی که داده بودید خواستار شدم. او به این شخص مثل سایرین اعتماد ندارد و در عین حال معتقد است راه خروج از این بنبست فعلی هموار کردن زمینة آینده و روشن به صحنه میباشد. منتهی با این ترتیب که وزارتخانههای دفاع و کشور و ستاد [ارتش] در دست افراد قابل اعتماد باشد.(4)راجع به وضعیت فعلی حزب و خلیل ملکی، دکتر سپهبدی و نتیجة ملاقات هفتة قبل با آن بالا مذاکره شده که تا حدود ظهر خدمت میرسم و
1) 1. خطیبی به بقایی، مورخة 17/6/1331، مجموعه اسناد خطیبی، کارتن: 235 ـ N، ش: 185 ـ 123.
2) 2. بی گناهی که به دار آویخته شد، ص353.
3) 3. باید حسن ارفع، حسن پاکروان یا حسن اخوی باشد. یک حسن دیگر هم وجود دارد و آن حسن علوی چشم پزشکی با شهرت بین المللی بود که به نمایندگی مجلس هم رسید. این حسن علوی با انگلیسیها بسیار محشور بود و البته خود هم این رابطه را پنهان نمیکرد. او یکی از رابطین داربی شر مأمور عالیرتبه اینتلیجنس سرویس با عوامل داخلی بود.
4) 4. این جملات نشان دهنده آمادگی تیم رهبری کننده حزب زحمتکشان برای اجرای عملیات براندازی است.
حضوراً عرض میکنم.(1)
این نامه خبر از وقوع یک توطئه میدهد که کانون اصلی آن امرای ارتش بودند. گفتگو در مورد تغییر و تحولات در ردههای بالای ارتش این موضوع را تقویت میکند. واضحتر بگوئیم این نامه نشان از این دارد که خطیبی، سپبهدی و بقائی در ارتباط با کسانی که «آن بالا» و «مسافر تازه وارد» و امثالهم خوانده شدهاند، هستههای توطئهای سازمان یافته را برای سرنگون ساختن بیرق نهضت ملی شکل میدادند. نامههای سپبهدی، خطیبی و زهری گویاتر از آن است که نیازی به تفسیر داشته باشند. در حقیقت در بیست و یکم مهرماه دولت توطئه را احساس کرد و سخنگوی دولت اعلام نمود که یک شبکة کودتا کشف شده است:
چون گزارشهایی از عملیات سرلشکر بازنشسته عبدالحسین حجازی و برادران رشیدیان رسیده بود که به معیّت آقای سرلشکر زاهدی و بعضی افراد دیگری که دارای مصونیت پارلمانی هستند به نفع یک سفارت اجنبی مشغول توطئه و تحریک میباشند، نامبردگان که مصونیت پارلمانی نداشتند امروز صبح از طرف فرمانداری نظامی بازداشت و به زندان شهربانی تحویل گردیدند. لازم است تذکر داده شود که از این پس عناصر و افرادی که بههر صورت موجب تحریک و تشنج و یا آلت دست سیاستهای خارجی قرار گیرند طبق مقررات تعقیب و برای تعیین مجازات قانونی تسلیم دادگاه خواهند شد.
کسانی که مصونیت پارلمانی داشتند و طبق بیانیه دولت همگام با کانون افسران بازنشسته سرگرم توطئه علیه دولت بودند، گروهی بودند که بقائی و زهری هم در بینشان دیده میشدند.
در پایان بیانیه دولت یادآوری شده بود در مورد کسانیکه مصونیت پارلمانی دارند اقدامات لازم انجام میگیرد.(2)کودتاچیان در منزل زاهدی با حضور هفت سناتور، چهار نمایندة مجلس و پنج افسر ارشد مشغول توطئهچینی بودند. افسران مربوطه سرلشکر عبدالحسین حجازی، سرتیپ بهرام آریانا، سرتیپ حاجی انصاری و دو تن دیگر بودند. برادران رشیدیان در این جلسات شرکت میکردند و افراد مزبور با سفارت انگلیس در
ارتباط بودند. جلسات دیگری با حضور سید ضیاءالدین طباطبائی و اسدالله علم و زاهدی و میدلتون کاردار انگلیس در منزل سناتور ابراهیم خواجه نوری تشکیل میگردید. علیرغم آشکار بودن جرم، این گروه بعد از مدتی آزاد شدند. دانسته نیست که چرا دولت ملی فرمان آزادی این توطئه گران را صادر کرد؟ باز هم تکرار میکنیم برای اینکه اهمیت این گروه در ارتباط با عوامل سفارتخانههای خارجی و نقش سرویسهای اطلاعاتی غرب در تمهید مقدمات کودتا علیه نهضت ملی و بالاتر نقش لژهای فراماسونی در تنش آفرینیهای روزمره روشن شود؛ خوانندگان را به فصل نخست کتاب دو دهه واپسین حکومت پهلوی ارجاع میدهیم.
در پی اوجگیری حوادث نامیمون، دکتر مصدق طی یک نطق رادیویی اعلام کرد که مصلحت ایجاب میکند با قطع روابط با انگلستان به تحریکات آن دولت علیه ایران خاتمه داده شود.(1)شاه و مقامات آمریکائی او را از این اقدام برحذر داشتند.(2)اما ساعت 5/2 بعدازظهر روز 30 مهرماه رسماً با تقدیم یادداشتی به سفارت انگلیس قطع روابط اعلام شد. فردای آن روز مجلس شورای ملی با اکثریت آرا انحلال مجلس سنا، یکی از پایگاههای اصلی بریتانیا در ایران، را تصویب کرد. در بیست و دوم مهرماه دارودسته بقایی، خلیل ملکی و طرفدارانش را از حزب زحمتکشان اخراج کرده بودند. درست پنج روز بعد از قطع روابط ایران و انگلیس بقایی در منزلش، در «یک محیط فوقالعاده سری»، با وابسته کارگری سفارت آمریکا دیدار کرد. این پنجمین گفتگوی فینچ با دکتر بقایی است.(3)در این جلسه بقایی گفت:
با عزیمت انگلیسیها، آمریکا فرصت خواهد داشت تا یک سیاست مستقل و روشنبینانة نفتی برای ایران تهیه کند. او این موضوع را از لحاظ تأسیسات توزیع و پخش و به بازاررسانی نفت توصیف کرد. او گفت که اگر آمریکا در این امر موفق نشود شایستة آن خواهد بود که نه تنها از طرف مردم و جراید دستچپی مورد حمله قرار گیرد، بلکه از سوی میهنپرستان ایرانی نیز که پی خواهند برد که
اعلامیة تهران معنایی ندارد، در معرض حمله قرار گیرند.(1)
بخشی از امیدواریهای بقایی مربوط به انتخابات ریاست جمهوری آمریکا بود، «او به این امید در انتظار انتخابات آمریکاست که جمهوری خواهان انتخاب شوند برای اینکه انتخاب جمهوری خواهان یا به معنای حل مسئله نفت خواهد بود، یا میل آمریکا را برای تعهد جبران کسری بودجهای که ممکن است پیدا شود افزایش خواهد داد.»(2)
بقایی خوب میدانست بین جمهوریخواهان آمریکا و حزب محافظه کار انگلیس، که اینک با صعود چرچیل در راس قدرت جای داشت، وحدت نظر و عمل وجود دارد. امیدواریهای او به این انتخابات معنادار بود. سِر وینستون چرچیل میخواست مسئله نفت را بههر شکل ممکن حل و فصل کند. در این ملاقات بقایی خسته و رنگپریده به نظر میرسید.(3)
تنشهای روزمره به منظور خسته کردن مردم از روند اوضاع و متقاعد ساختن آنان به ضرورت سرنگونی مصدق هر روز شکل تازهای میگرفت. در آن فضای تیره و تار سیاسی، هر روز بحرانی تولید میشد، به بهانههای گوناگون در خیابانها آشوب بر پا میگردید؛ هر روز شایعاتی قدرتمند در مورد اینکه کمونیستها عنقریب قدرت را به دست خواهد گرفت و در آن صورت نه از مذهب نشانی خواهد ماند و نه از مالکیت و نه خانواده؛ بین مردم کوچه و بازار رواج مییافت. اشاعه Panic یا تولید وحشت به منظور هراسانیدن مردم از دشمنی موهوم، سرلوحه اقدامات توطئه گران قرار داشت که دست مأموران اطلاعاتی امریکا و انگلیس به خوبی در آن مشهود بود. قرار بود بار دیگر سناریوئی نظیر آن بازی تاریخی که در جنبش جنگل آزمود بودند و نتیجه داده بود، به اجرا گذاشته شود.(1)مصدق تلاش کرد تا مگر این توطئه را خنثی سازد، او لایحهای تنظیم کرد که به قانون امنیت اجتماعی مشهور شد. طبق این لایحه کسانی که باعث آشوبهای خیابانی میشدند، کارگران و کارمندان را تشویق به اعتصاب میکردند و بین مردم بذر وحشت می پراکندند مجرم تلقی گردیده و باید محاکمه میشدند. مصدق در اوایل آبانماه قانون امنیت اجتماعی را به تصویب مجلس رسانید. در اوایل آذر کار اختلاف دولت و عناصری از مجلس به جایی رسید که دولت تصمیم گرفت در جلسات مجلس شرکت نکند. بقائی در مجلس هفدهم نطق های بلندی علیه لایحه امنیت اجتماعی ایراد کرد. او از سوئی مصدق را متهم میساخت با «لیبرال بازیهای» خود راه نفوذ کمونیسم را هموار میسازد و از آن سوی بر او خرده میگرفت که با قانون امنیت اجتماعی میخواهد مخالفین خود را از میدان خارج سازد. نطق بقائی علیه لایحه امنیت اجتماعی توسط انتشارات روزنامه شاهد منتشر گردید و بین مردم توزیع شد. علیالقاعده بقائی اگر از مسئله نفوذ کمونیسم میترسید باید از این قانون حمایت میکرد، زیرا قانون آشوبگران را مجرم میشناخت. به دید بقائی آشوبگران البته تودهایها و نیروهای همسوی با آنان بودند که میخواستند ایران را به پشت «دروازههای آهنین» هدایت کنند. اگر بقائی خود ریگی به کفش نداشت، چرا باید علیه این لایحه که متضمن تأمین امنیت اجتماعی بود، برآشوبد؟ جالب اینکه بقائی بعدها میگفت این قانون زمینه ساز تشکیل ساواک بوده است، طنز تاریخ این است که ساواک را یاران بقائی مثل همین سرلشکر حسن پاکروان تشکیل دادند و خود در رأس آن قرار گرفتند.
حال به این بحث بازگردیم که علت طرح قانون امنیت اجتماعی و تصویب آن چه بود؟ علت امر این بود که در این دوره کشور هر روز شاهد درگیریها و جنگهای خیابانی بود، این درگیریها عمدتاً به عنوان مقابله با حزب توده و به منظور جلوگیری از گسترش کمونیسم صورت میگرفت. در یک سوی ماجرا گروهی بودند که به آنان توده نفتی نیز اطلاق میشد و در سوی دیگر گروه افسران بازنشسته و احزابی مثل پان ایرانیستها و حزب زحمتکشان قرار داشتند. این گروهها در کنار یکدیگر و یا همکاری با هم به آشوبهای خیابانی دامن میزدند و کار به جائی رسید که کسی بر جان خود آسوده و ایمن نبود و معلوم نبود که بعد از خروج از خانه چه سرنوشتی در انتظار او خواهد بود. در واقع مصدق این لایحه را به تصویب مجلس رسانید تا با آشوبگران خیابانی و کسانی که بحرانهای مصنوعی به وجود میآوردند برخورد شود و مقصرین
1) 3. در مورد بحث متهم ساختن میرزا کوچک خان جنگلی به فعالیتهای کمونیستی، تندرویهای مرموزانه و نهایتاً شکست جنبش جنگل نک: حسین آبادیان: ایران؛ از سقوط مشروطه تا کودتای سوم اسفند، (تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1385)، ص689 به بعد.
تبعید و یا زندانی گردند. این ماجرا باعث شد بقائی در صحن علنی مجلس حملات خود را به مصدق شدت بخشد. وی گفت از مدتها قبل چه درمجلس، چه در روزنامهها، و چه در گفتگوهای خصوصی از مصدق خواسته است «که از این رویة آزادیخواهی و لیبرالیستی که نسبت به وابستگان سیاستهای خارجی اعمال میشود(1)» جلوگیری کند، بعد از مدتها بالاخره قانونی تهیه شد که هیچ فایدهای برای ایران و «ملیون ایران» ندارد، بلکه حربة برندهای است در دست دشمنان ملت. منظور بقائی از دشمنان ملت و وابستگان به بیگانه همان حزب توده بود.
پیش از این زمان حزب توده در نشریات خود همیشه مصدق را نوکر امپریالیسم تلقی میکرد و اینگونه تبلیغ مینمود که گویا وی سرسپردة سیاستهای امریکاست. هر روز از سوی سازمان جوانان حزب برای دامن زدن به بحرانهای داخلی به منظور شکست و یا واژگونی دولت مصدق اقدامی انجام میشد و هر روز در ارگانهای تبلیغی حزب مثل روزنامهها، مجلات و اعلامیهها این مضمون بیش از پیش مورد تأکید قرار میگرفت. مصدق برای برخورد با این حزب کوچکترین اقدامی انجام نداد، حزب توده و اعضای آن هرگز از فعالیت منع نشدند و هرگز به صورت رسمی اقدامی علیه آنان انجام نشد. برای تفسیر این حرکات حزب، مصدق از واژة توده – نفتی استفاده میکرد؛ منظورش این بود کسانی که به عنوان تودهای به خیابانها میریزند و بحران تولید میکنند در واقع عوامل شرکت نفت هستند که با این پوشش به میدان میآیند. اینان وظیفه دارند با اعمال و رفتار خود مردم را از عواقب ملی شدن نفت بترسانند و آب رفته را به جوی بازگردانند. هدف عملیات تخریبی آن بود که بیشتر، تودههای مردم مذهبی را از این مقوله هراسان نمایند، حزب زحمتکشان در زمرة احزابی بود که در این زمینه بسیار ساعی بود. هرچه مصدق مقولة نفوذ کمونیسم را جدی نمیگرفت و آن را بهانهای از سوی اردوگاه سرمایه داری برای تسلط برکشورهائی مثل ایران میدید، بقائی به شدت آن را تبلیغ میکرد.
بحث تبلیغ نفوذ کمونیسم تازگی نداشت و حتی در خود ایالات متحده تحت این عنوان بسیاری از روشنفکران مستقل هم طرد شدند و اینان از بیم تعقیب و زندانی
1) 1. منظور فعالیتهای حزب توده است.
شدن، راهی سرزمینهای دیگر گردیدند و سالها با گمنامی زیستند. سناتور مک کارتی با تصویب لایحهای در کنگره و سنا راه را برای تعقیب روشنفکران هموار ساخت. همزمان با این حوادث جنگ کره شکل گرفت که تاسال 1953یعنی حول و حوش سرنگونی مصدق ادامه پیدا کرد. جنگ کره که درست بعد از انقلاب چین روی داد، زنگ خطر را برای اردوگاه سرمایه داری به صدا درآورد و اینک در هر کشوری که حریم امنیتی دنیای سرمایهداری بود باید حصارهای لازم به منظور جلوگیری از نفوذ کمونیسم کشیده میشد. در این دوره طبق دکترین سناتور مک کارتی فشار برای کنترل احزاب و دستههائی که متهم به دفاع از شوروی بودند، ولی برخی از آنان به واقع گروههای بیطرف روشنفکری بودند، شدت پیدا کرد. ایران نمیتوانست از این مباحث جدا باشد. در ایران بولتنها و نشریاتی منتشر میشد که شدیداً اعتقادات دینی مردم را مورد حمله قرار میدادند، امروز با تحقیقاتی که خود امریکائیها انجام دادهاند معلوم شده است که بسیاری از این تحولات مصنوعی بوده و توسط سرویسهای امنیتی غرب برای تولید وحشت در مردم انجام گرفته است.
بقائی در این دوره میگفت علت اینکه «اخلال گران» تودهای در کشور مجازات نمیشوند، صرفاً فقدان قانون نیست. از دید او دلیل اصلی مشکلات، مجریان هستند که نمیتوانند قانون را اجرا کنند. دیگر اینکه باید منشاء اغتشاشات را از بین برد، مثلاً اگر برای انجام تقاضائی به شکل قانونی میتوان اقدامی کرد، باید آن را انجام داد؛ باید تقاضاهای جزئی را عملی کرد تا مانع زیانهای بزرگتر شد. او مجریان قانون را به سه دسته تقسیم کرد: «نخست کسانی که کمونیست هستند، دوم کسانی که با کمونیستها زد وبند دارند و یک عده آنهائی هستند که زد وبند ندارند، ولی این قدر بیشعور هستند که فکر میکنند اگر امروز نسبت به کمونیستها ارفاق بکنند آن روزی که کمونیستها سر کار آمدند نسبت به آنان ارفاق خواهند کرد. آنها آنقدر ابله هستند که این چنین فکر میکنند و نمیبینند که هر روز در کشورهائی که پشت پردة آهنین رفتهاند، خود آن پیشقراولها و فداکارهائی که مملکتشان را تسلیم روسیه کردهاند، خود آنها پدرشان در میآید.» او ادامه داد «متأسفانه در هیئت حاکمة ما یک رجال اینقدر ابلهی پیدا میشوند که این تصور را میکنند.» بدیهی است که منظور اصلی بقائی از این سخنان مصدق بود، او بارها و بارها مصدق را الکساندر دوبچک ایران خواند که با اعمال و رفتار خویش و نیز آزادی دادن
به تودهایها، زمینه را برای تسلط کمونیستها فراهم میسازد.
اما از دید وی دستة دیگری هم هستند که اصلاً به خطر کمونیسم باور ندارند، از نظر بقائی قانون امنیت اجتماعی بهانهای به دست مسئولین نادرست و مغرض میدهد تا علیه افراد درستکار و بی غرض اقدام نمایند. خاطر نشان شد که مدیران تودهای در ایران کم نیستند و این قانون بهانهای به دست فلان رئیس تودهای در فلان کارخانه خواهد داد تا دو نفر کارگر ملی را که با تودهایها مبارزه میکنند، حبس کنند و یا تبعید نمایند. او قانون امنیت اجتماعی را بدتر از یاسای چنگیز دانست و گفت ترجمة فارسی یاسا را بیاورند تا با کمال میل امضاء کند، اما لایحه مصدق را امضاء نخواهد کرد. او گفت این قانون ظالمانه است که یک نفر گزارش بدهد و این گزارش حتمیالاجرا باشد و هیچ استینافی ضرورت نداشته باشد. خاطرنشان شد با این قانون «کمونیستهائی که در رأس امور هستند و سالهاست که ما داد میزنیم که آنها را از کار برکنار کنید و نمیکنید» تمام ملیون را به حبس و تبعید خواهند فرستاد. از مصدق خواسته شد جلو اجرای این قانون را بگیرد «برای اینکه ما نمیتوانیم تحمل چنین قانونی را بکنیم.» به دید بقائی «علت اینکه قوانین اجرا نمیشوند این است که بخشی از دستگاه دادگستری و عدة زیادی از بازپرسها کمونیست هستند» ما انتظار داریم این دستگاه را شما تصفیه کنید، این دزدها، این کمونیستها، و این مغرضین را بریزید بیرون، آنوقت به بدتر از این قانون هم میتوانیم تن بدهیم در صورتی که مجریش درست باشد والا این قانون قابل قبول نیست. در ادامه یاد آوری شد که «همان خواهشی که همیشه داشتم، آن روح لیبرالیزم وآزادیخواهی را یک قدری کنار بگذارید. مردم هرگاه ببینند دولت در مبارزه با کمونیسم از آنها حمایت نمیکند، خود دهن آنها را خورد خواهند کرد.»(1)
بقائی گرچه در اظهارات خود صادق نبود و هدفش این بود که بههرنحوی شده دولت مصدق را که از سوی حزب توده به عنوان نوکر امپریالیسم مطرح میشد مورد حمله قرار دهد؛ و با اینکه آن گونه که وی میگفت همة بحرانها زیر سر این حزب نبود، اما واقعیت این است که بخشی از گفتههای او واقعیت داشت. غیر از شهر تهران، حزب توده در این زمان در تشکیلات اداری و نیز ارتش ایران تا حدی نفوذ داشت، اما
1) 1. مشروح نطق بقائی در مجلس هفدهم مورخة 20آبانماه سال 1331.
این نفوذ بیش از همه در شرکت نفت و اقشار کارگری ایران به ویژه در شهرهای صنعتی مثل اصفهان بود.
حزب در این زمان به اندازهای قدرت داشت که میتوانست اعتصابات فلج کننده علیه دولت سازماندهی کند، اما مسئله این بود که اگر این حزب عامل ناامنی کشور بود پس لایحهای که دولت و مجلس هفدهم تصویب کرده بودند باید مورد خشم این حزب واقع میشد نه بقائی. به راستی چرا بقائی از این لایحه بر آشفته بود؟ مگر نه این بود که وی مخالفین خود را عامل ناامنی میدانست؟ پس چرا لایحهای که میتوانست عوامل بحرانها را محدود کند مورد غضب او واقع میشد؟ آیا غیر از این بود که وی میدانست ماهیت کسانی که تظاهرات به اصطلاح تودهای را سازماندهی میکنند چیست؟ آیا این افراد همان نیروهای توده نفتی نبودند که وظیفه داشتند مردم را وحشتزده نمایند و آنان را از شبح سرخ بترسانند و در عین حال مصدق را عامل بیگانه وانمود سازند؟ مسئلة مهم تر این بود که حزب توده به رغم نفوذ خود در سطوحی از نیروهای اجرائی کشور و نیز اقشار کارگری و ارتش نمیتوانست بدون اجازة شوروی قدمی بردارد، کما اینکه در حوادث منجر به بیست وهشتم مرداد وضع به این منوال بود.
لازم به توضیح است که در این ایام در درون کرملین بحرانهائی شوروی را در خود فروبرده بود؛ گروه بریا – مالنکوف با استفاده از کهولت و بیماری استالین بر اوضاع مسلط بودند و درگیریهای داخلی در صفوف حزب کمونیست شوروی امکان این را که استراتژی مشخصی در مورد کشور بحران زدة ایران اتخاذ شود، ناممکن میکرد.
وضع ایران آنقدر پیچیده بود که نمیشد افق حوادث را حدس زد و یا پیش بینی کرد، شوروی خود از بحران تصفیههای استالینی و رقابتهای حزبی رنج میبرد به همین دلیل امروز میدانیم که مجالی برای پرداختن به امور ایران به شکلی که باید و شاید وجود نداشته است. بحرانهای ناشی از پناهندگی جاسوسان شوروی در سرویس امنیتی انگلستان به اندازة کافی برای شوروی مسئولیت ایجاد کرده بود(1)، امری که بحث نفوذ
1) 1. برای بحثی در این زمینه نک: پیتر رایت: شناسائی و شکار جاسوس، ترجمه محسن اشرفی، (تهران: انتشارات اطلاعات، 1374)، نیز ر. ک: یوری مودین: پنج دوست کمبریجی من، ترجمه احمد کسائی پور، (تهران: کارنامه، 1375).
کمونیسم را در کشوری مثل ایران بیشتر عامه پسند میکرد. ماجرای جاسوسی اتمی شوروی در امریکا، به این توهمات بیش از پیش میافزود. زن و شوهری به نام روزنبرگ، تقریباً مصادف با این ایام به جرم جاسوسی اتمی به نفع شوروی در امریکا بر صندلی الکتریکی نشانده شده و اعدام گردیدند. مضافاً اینکه در این ایام جنگ کره نیز در جریان بود و تبلیغ میشد بعد از کره نوبت ایران است. با این وصف امکان دخالت وسیع شوروی در ایران اگر نه غیر ممکن، بلکه بسیار دشوار بود.
بههر حال لایحه امنیت اجتماعی هم نتوانست بقائی را از اقدامات خود بازدارد، در این زمان شدت و حدت فعالیتهای تخریب گرانه بقائی به حدی بود که حتی مصدق به قول او لیبرال را وادار به واکنش کرد. روز چهاردهم آذرماه 1331 فرماندار نظامیتهران، سرلشکر دادستان، دستورالعملی به این شرح صادر کرد:
محرمانه، فوری، مستقیم
از فرماندار نظامیتهران به ریاست شهربانی کل کشور، فرماندهی لشکر 1 پیاده، فرماندهی لشکر 2 زرهی، دژبان پادگان مرکز.
متمنی است به مأموران انتظامی آن قسمت دستور فرمایند در صورتیکه دکتر بقایی و حسین مکی در جلوی تظاهرکنندگان دیده شدند فوراً دستگیر و به فرمانداری نظامی اعزام شوند.(1)
در این مقطع هواداران مصدق و وفاداران به نهضت ملی تلاش میکردند بقایی را از ادامة مخالفت با دولت منع کنند، غافل از اینکه بقائی از همان آغاز هدفی جز این نداشته است. اینان نمیدانستند که بقائی یک فرد نیست، بلکه او رهبر جریانی است که به نوبه خود از سوی سپهبدی، خطیبی و زهری هدایت میشود، کسانی که هم با سرویسهای اطلاعاتی بیگانه مرتبط بودند، هم با کمپانیهای فراملیتی و هم دربار و کانون افسران بازنشسته. یکی از افرادی که تلاش میکرد بین بقائی و مصدق مصالحه برقرار سازد، دکتر علی شایگان بود که طی نامهای به بقائی نوشت:
دوست عزیزم
به خدا در مخالفت خود اشتباه میکنی. بیش از این اصرار نداشته باش. دشمنان
1) 1. بخشنامة فرمانداری نظامی تهران، ش 378/11/1 مورخة 14/9/1331.
مملکت از مخالفت تو سوء استفاده میکنند و تو و دوستان تو را خرد خواهند کرد. اگر کس دیگری خلاف این به تو بگوید دوست تو نیست. دشمن تو و مملکت است.
در زیر همان نامه بقایی با مداد نوشته است:
دوست عزیز، و کم من فئه قلیله غلبت... علت غلبة ما پیروی از اصول بود و شروع سقوط کسانی که با پیروی از اصول موفق شوند از ساعتی شروع میشود که آن اصول را زیرپا بگذارند و متأسفانه زیر پا گذاشتن اصول شروع شده است و تا سقوط ادامه خواهد داشت.
البته بقائی راست گفت که تا سقوط نهضت ملی به فعالیت خود ادامه خواهد داد، اما سخن شایگان هم دست کمی از آینده نگری نداشت. پس از اینکه از بقائی به اندازه کافی استفاده شد، بعد از کودتای بیست و هشتم مرداد نه تنها ارتقاء موقعیت نیافت بلکه توسط زاهدی تحقیر هم گردید؛ یعنی توسط فردی که تا پیش از این مطیع اوامر او تلقی میشد. بالاتر اینکه بهطوری که خواهیم دید مردان شیادی مثل خطیبی سالهای متمادی او را در آرزوی نخستوزیری نگه داشتند و عملاً وی را فریب دادند و به قول شایگان خردش کردند.
شایگان در پاسخ بقائی باز هم نوشت:
دوست عزیزم
بنده امیدوارم همیشه در فئه و قبیلهای باشم که پیرو اصول باشند. اصولی که جنابعالی را وادار به مخالفت کرده کدام است؟ بنده را هم قانع کنید که در خدمت شما باشم. آیا تصور نمیفرمائید در استنباط خود به اشتباه افتاده باشید؟ آیا اختلاف در صفوف فعلی طرفداران دولت برای ملت ایران خطرناک نیست؟(1)
بدیهی است که گوش بقائی بر این سخنان بسته بود، اما بقائی در روش خود اشتباه نمیکرد؛ زیرا از اول قرار نبود جز آن کاری انجام دهد. اشتباه را امثال شایگان مرتکب میشدند که فکر میکردند بقائی یار صدیق مصدق و نهضت ملی است، علت واضح است: آنان از پشت پرده تحولات سیاسی مطلع نبودند و تنها به ظواهر بسنده میکردند. بقایی اطمینان داشت که نهضت ملی به شکست خواهد انجامید و مصدق سقوط خواهد کرد.
1) 1. شایگان به بقایی، مورخه 27/9/1331، اسناد بقایی، کارتن 70 ـ N، ش: 69 ـ 193.
بعد از بحث لایحه امنیت اجتماعی، دومین ابتکار سیاسی مصدق برای مهار بحرانها صورت گرفت. او اینک از مجلس تقاضای اختیارات یک ساله میکرد تا در آن فضای التهابآمیز و در شرایط بیکاری، رکود، قطع صدور نفت و تحریم اقتصادی غرب، راهی برای حل بحرانها بیابد و کشور را از سقوط نجات بخشد. با تقاضای تمدید اختیارات به مدت یکسال از طرف مصدق، مخالفتها به اوج خود رسید. این تقاضا زمانی مطرح شد که دورة اختیارات شش ماهه خاتمه یافته بود. بقایی به شدت با تمدید اختیارات مخالفت کرد و سه روز بعد نامه فوقالعاده مهمی از سپهبدی دریافت نمود. متن و لحن این نامه نشان دهنده میزان نفوذ سپهبدی بر تصمیم گیریهای سیاسی بقائی است. اگر ارتباطات خارجی سپهبدی و نقش مؤثر او در روند اوضاع را در ذهن داشته باشیم، آنگاه اهمیت این نامه بیشتر معلوم خواهد شد. اصل این نامه همراه با ترجمة جملات فرانسة آن در بخش ضمایم آمده است. گزیده آن به این شرح است:
«مخالفت و politique acte [عمل سیاسی] انجام شده در برابر تقاضای تمدید اختیارات یکساله که برای اقدام به آن شمّ باطنی را عنوان کردی کاملاً مجوز داشت و مجوز آن شرف و اصالت محرکی است که در اساس و ریشة عمل سیاسی و اجتماعی ماست: یعنی حفظ و ضمانت اصول پایداری و وفاداری به سوگند و قیام برای راستی و آزادی... و امروز بعد از 3 روز کاملاً مکشوف گردید که شمّ باطنی مانند وحی و الهام که در شأن و در خور پاکان و رهروان صراط حقیقت هستند بههیچ وجه اشتباه نکرده بود و چراغ هدایت را در دل تو به قوت روشن کرده بود، زیرا بدون اینکه جریانات پشت پرده را دانسته باشی، بدون تعقل و تأمل به نتایج مفیده یا مضرة اقدام خود شروع به مبارزه کردی.
و اما اینکه آیا نیت و اراده acteخوب انجام شد و کامل بود یا ناقص؟ باید گفت تا این حدود که انجام شد کافی بود. چون راه انسان، انسانی که برخلاف جریان شنا میکند، خود به خود بطئی است و باید با قید حزم و احتیاط و اکونومی[صرفهجویی] انرژی صورت [گیرد] و الا در همان وهلة اول جریان او را خواهد ربود و غرق خواهد
کرد و در این جور موارد نباید طوری کاسه و کوزه را شکست که دیگر هیچ قابل ترمیم نباشد.
تشریح: معلوم شد که تقاضای اختیارات یکساله با فشار آمریکا و در برابر وعدة مساعدت بوده و محرک مصدق محرک واقعی نه جاهطلبی اصلی خودش بوده، بلکه از بابت رسیدن به انتهای مقصود خود یعنی حل مسئلة نفت و ترمیم خرابکاری گذشته دو ساله زمامداری [ بوده است].(1)
البته مصدق میداند که عملش صددرصد ناقض پرنسیبهایی است که خودش (یا از راه خلوص یا از راه دماگوژی [عوامفریبی]) از آنها دفاع کرده است.
محرک سیاست آمریکا
1ـ برای تثبیت و گارانتی رژیم مصدق به عنوان اینکه کسی را بهتر از او برای ظاهر دمکراتیک و باطن دیکتاتوری نتوانستند بیابند: آزمایش مکی در مسافرت آمریکا آن سیاست را مأیوس کرد و او را برای این کارها کم ظرف تشخیص دادند و حتماً ژست سیاسی (استعفا) مکی به موضوع فوق مربوط است که تحلیل آن خواهد آمد.(2)
2ـ سیاست آمریکا از تمایلات چپ مسکوئی آقای کاشانی(3)متزلزل شده بود و برای مهار کردن او لازم بود اعتبار عمومی و اعتبار پارلمانی او را مهار کندcoute coute que [بهر قیمت]. به این دلیل تبلیغات سبک آمریکائی (intensif [شدید، تند] و بیسابقه) در
1) 1. حال سؤال این است: اگر بقائی و سپهبدی و امثالهم به راستی در صدد حل مسئله نفت بودند، چرا اینک که به قول او امیدی در این زمینه به وجود آمده بود، باید ضدیت خود را افزایش میدادند؟ واضح است که سپهبدی دروغ میگفت و مثل همیشه بقائی را به دنبال خود میکشانید.
2) 2. به یاد داشته باشیم که در امریکا حداقل دو جریان در قبال مسئله ملی شدن نفت ایران و دولت مصدق وجود داشت: عدهای مثل هندرسون سفیر کبیر امریکا دولت او را مانعی از افتادن ایران در دامان کمونیسم ارزیابی میکردند، در این راه البته راجر گوئیران رئیس پایگاه سیا در تهران هم با وی همسوئی داشت. گروه دوم که نماینده آنها در ایران روی ملبورن دبیر سیاسی سفارت امریکا بود، باور داشت که دولت مصدق ایران را به سمت اردوگاه شرق هدایت میکند. ملبورن با کانون افسران بازنشسته، برادران رشیدیان، برخی از اصناف، اوباش جنوب شهر تهران، احزاب سیاسی مثل حزب زحمتکشان، حزب سومکا، حزب آریا و حزب پان ایرانیست همگرائی داشت.
3) 3. اینهم نمونهای است از تبلیغات شبکههای اطلاعاتی غرب و مرتبطین با آنها؛ آیتالله کاشانی متمایل به سیاست شوروی قلمداد گردیده است. این تحلیل سخیف در اسناد رکن دو ارتش و دایره تجسس شهربانی به وفور دیده میشود. نک: آیتالله سید ابوالقاسم کاشانی به روایت اسناد، (تهران: مرکز بررسی اسناد تاریخی، 1379)، ص 28 به بعد. نشریاتی در این دوره به توهم یادشده دامن میزدند، نشریه خواندنیها نه تنها خود به این شایعات بی اساس دامن میزد، بلکه اخبار و تحلیلهای سایر نشریات را در این زمینه منعکس مینمود.
تقویت مصدق به کار برده بود و روش و رآکسیون [واکنش] کاشانی هم بهترین دلیل این مدعاست.(1)
3ـ محرک آمریکا: مصمم شده است ایران را که شکاف خطرناکی است در اتحادیه تدافعی خاورمیانه(2)وارد کند [در حاشیه:] [و ضمناً از تشکل و پیشرفت حزب توده که با سکوت انجام میگیرد بینهایت ترسناک شده بود.] و حتماً مذاکرات هندرسون ـ مصدق، که در استتار مطلق برخلاف سنت قدیم و دمکراتیک انجام میشود، تنها جنبة اقتصادی و نفتی ندارد، بلکه بدون شک جنبة نظامی و سیاسی و الحاق ایران به بلوک غربی و سازمان دفاعی خاورمیانه دارد و تق آن در خواهد آمد و از لحن روزنامههای تودهای کاملاً بارز است.(3)
4ـ محرک آمریکا حل مسئلة نفت برای شانه خالی کردن از سنگینی مساعدت مالی و اقتصادی به انگلستان است. تجهیز پایگاههای نظامی، هوایی و دریایی اروپای غربی که هنوز به عهدة خود او واگذار است و ممکن است طاقتفرسا باشد.
[این جمله داخل کادر است و بر آن تأکید شده:] پس سیاست آمریکا در جریان تقاضای تمدید اختیارات بهطور غافلگیری [کذا: غافلگیری] و تبلیغات شدید و دستوری Pro- Mosaddegh[هواداری از مصدق] صددرصد وارد بود و بهترین دلیل آن تقویتی است که بهوسیلة اعتبارات مخفی یکی از سرویسهای مستقل سفارت آمریکا Guiran(4)Mr. [آقای گوئیران] انجام گردید. و من شخصاً علاقه و جنبش سفارت
1) 1. همین سطر خود نشان دهنده میزان تعلق خاطر رهبران حزب زحمتکشان به آیتالله کاشانی است.
2) 2. منظور پیمان بغداد است که بعدها سنتو خوانده میشد. در این پیمان کشورهای امریکا، ترکیه و عراق حضور داشتند و ایران هم بعد از کودتا در دوره نخستوزیری حسین علاء به آن پیوست.
3) 3. تحلیل سپهبدی این است که امریکا دارد مشکلاتش را با مصدق حل میکند، او میخواهد بگوید نباید گذاشت این امر صورت گیرد.
4) 4. منظور پایگاه سیاست در تهران که ریاست آن بر عهده راجر گوئیران قرار داشت، گوئیران مخالف سرنگونی مصدق بود و با حمایت هندرسون دولت ایالات متحده را قانع کرده بود که براندازی مصدق اشتباهی است عظیم. این قضیه میتوانست به جدائی سیاستهای امریکا از انگلیس بینجامد، نیز باعث تداوم دولت مصدق شود. نگرانی سپهبدی از این تبعات بود. بالاخره هم گوئیران به دلیل مخالفتهایش با برخی دیگر از مقامات سیا مثل کیم روزولت، در اوایل دوره آیزنهاور فراخوانده شد و به جای او فردی دیگر آمد که همسو با ملبورن و تیم روزولت معتقد به براندازی مصدق بود؛ این مرد جوزف کارول گودوین نام داشت که در سابق مسائل خبری آذربایجان را در دوره جنگ دوم جهانی و نیز اخبار جمهوری خودمختار آذربایجان را پوشش میداد. گودوین از سپتامبر سال 1952 در پایگاه سیا در تهران فعالیت کرده بود و از دوم اوت 1953 که گوئیران از ایران رفت، به جای او منصوب شد.
آمریکا را آشکارا دیدم.(1)
(؟)[کذا] اینجا یک قضیه جدیدی برای تو پیش میآید که آیا صلاح است غلطیدن ایران را به بلوک غربی و الحاق به پیمان اتحاد تدافعی خاورمیانه را تأئید کنی یا صلاح ایران هنوز در حفظ بیطرفی است به واسطة خطر شمالی که ممکن است رآکسیون شدید بکند و در ایران جنگ داخلی civile guerreراه بیفتد و البته سیاست انتقامجوی انگلیسی خوشحال شود؟(2)
این مسئله باید پخته شود و تصمیم آن با reflexion‘ mure[اندیشه پخته] گرفته شود. ملکی از بابت اینکه از appui [حمایت] آمریکا برای ارضاء جاهطلبی monstrueux [عجیب، شگفت] خود و برای انتقام گرفتن از سران حزب توده کاملاً با آمریکا بسته است. آیا برای تو هم راهی هست که کاملاً با سیاست آمریکا هماهنگی بکنی؟ از لحاظ اصولی و مصلحت عام؟ یا اینکه همان روش بیطرفی کامل، نه انگلیس نه آمریکا نه شوروی و مصلحت ما در استقلال تام و تمام و همکاری باشرفانه با سیاستهای بیگانه اگر مسلم شود که غرض استعماری و استثماری نداشته باشند.
در این صورت چون روش تو با آمریکا شباهتی با روش تودهایها داشته باشد نباید ترسید و عقب کشید. کافی است ضمن چند مقاله motif [محرک] و mobile [عامل انگیزش] آنها و خودت را واضح و روشن و توجیه کنی به این معنی که تودهایها با نفوذ آمریکا به دستور مسکو مخالفند و نفوذ آمریکا را مانع پیشرفت کمونیزم و توسعهطلبی شوروی میدانند و حال آنکه ما نفوذ آمریکا را مخل و مضر به صلح ایران و استقلال سیاسی و اقتصادی خود میدانیم و اگر ما با نفوذ آمریکا به صورت الحاق کامل مخالفیم، نباید مساعدت به نقشه و روش کمونیزم و شوروی تلقی شود. زیرا mobile و محرک ما با آنها یکی نیست بلکه oppose diametralemen [کاملاً مخالف]
1) 1. سپهبدی به واضحترین شکلی ارتباط کاری خود را با سفارت امریکا و قطعاً تیم ملبورن که با گوئیران مخالف بود، بیان کرده است.
2) 2. زیرکی سپهبدی را ببینید که چگونه انگیزههای مخالفتهای آتی را به بقائی تلقین میکند، به راستی مگر نه این است که اینان همیشه مردم را از خطر کمونیسم میترسانیدند، حال چرا اگر ایران به پیمان سنتو ملحق میشد، باید برای امثال سپهبدی تولید نگرانی کند؟ میدانیم اصل قضیه دروغ بود و سپهبدی برای اینکه دلایل بیشتری در آتیه علیه مصدق بتراشد این سناریو را هم از نظر دور نداشت. ایران بعد از کودتا در دوره حسین علاء به پیمان سنتو پیوست و کسی نشنید سپبهبدی یا بقائی مخالفتی کرده باشند.
میباشد. مبارزه ما شرافتمندانه است و روش آنها خائنانه. مبارزه ما برای حفظ موجودیت کشور و میهن خودمان است و روش آنها آب و جارو کردن برای توسعه کمونیزم و امپریالیسم سرخ.
ممکن است به صورت یک نامه سرگشاده به مستر لوی هندرسون روش مخالفت شاهد را با الحاق به بلوک غربی توجیه کرد و تصریح شود که روش شاهد و حزب زحمتکشان مبارزه شدید با توسعة کمونیزم و امپریالیزم شوروی است ولی نمیتواند به عنوان حمایت نظامی و بهبودی اقتصادی و غیره تسلیم بلاشرط سرمایه داری آمریکا بشود.(1)[در حاشیه این پاراگراف به علامت تأکید دو خط عمودی کشیده شده.]
در مورد سیاستمداران و دستجاتی که ممکن است در عمل با تو هماهنگی سیاسی نشان دهند نباید priori a[به شکل پیشینی] فریب خورد و با آنها ائتلاف کرد، بلکه در زیر ماسک باید سعی و اهتمام شود در تشخیص motif [انگیزه] و mobile [محرک] روحی و سیاسی آنان و اگر محرک باطنی و سیاسی پاک نباشد باید حساب را صراحتاً یا تلویحاً جدا کرد.
مثلاً در مورد همکاری با روش حضرت آیت الله(2)[کاشانی] در مخالفتش با دکتر مصدق که ظاهراً مخالفت و تذکر اصولی است، ممکن است از غرض خصوصی و جاهطلبی سرچشمه گرفته باشد(3)یا همگامی و همکاری تلویحی با سیاست شمال یا حتی سیاست توده نفتی بر علیه نفوذ سیاست آمریکا در ایران باشد که قریبالوقوع به نظر میرسد.(4)[تأکید از ماست.]
در مورد آقای حائریزاده هم باید مواظب بود که مخالفت روی لجاج و غرض
1) 1. توجه داشته باشیم این سخنان همه برای توجیه حملات آتی علیه مصدق عنوان شدهاند، و گرنه هیچ کس به این سخنان اعتباری نمیدهد. هراس سپهبدی این بود که با دخالت امریکا در حل مسئله نفت، عمر دولت مصدق افزایش یابد، همین و بس!
2) 2. سپهبدی با این طرف خطاب قرار دادن یعنی حضرت آیتالله آنهم در نامهای خصوصی،به واقع آیتالله کاشانی را مسخره کرده است.
3) 3. اینهم سندی دیگر در نشان دادن صداقت رهبران حزب زحمتکشان در حمایت از آیتالله کاشانی!
4) 4. سپهبدی آیتالله کاشانی را در مخالفتش با نفوذ ایالات متحده در ایران همسو با مسکو میداند، اینها همه نشاندهنده خصومت سپهبدی با آیتالله کاشانی است. اسناد نشان میدهند آیتالله کاشانی از ماهیت سپهبدی آگاهی داشت، او این نکته را گفته بود که سپهبدی جدیدالاسلام است و اصلاً یهودی است، پس از بقائی خواسته بود به وی اعتماد نکند. این نکته بسیار مهمی است که توسط آیتالله کاشانی گفته شده است.
شخصی و نارضایتی خصوصی و همکاری با چپیها نباشد!(1)اگر باشد باید کمی حریم گرفت.
تحلیل روش و تظاهر (استعفای) مکی که جنبه spectaculaire[نمایشی] داشت باید موتیف آن اینطور تحلیل شود که اولا ایشان زیاد خالیالذهن نبودهاند ولی روی impulsion [تحریک، انگیزه آنی] و کمظرفی و بدون تعقل این کار را کرده و بعداً دکتر فاطمی او را مهار کرده و راهنمایی کرده است. و الا چرا کسی که آن کار موثر و ژست پهلوانی را کرد نه نطق مخالف ایراد کرد و نه در رأی شرکت نمود؟ همه اینها تحلیل لازم دارد. و مخصوصاً نسبت به همکاری با بلوک مکی-دکتر فاطمیباید خیلی سوءظن داشت زیرا حساب دکتر فاطمی حساب arrivisme [جاهطلبی بههر بها] و به نوا رسیدن que coute [بههر قیمت] میباشد. بنابر این موبیل و موتیف و محرک اعمال او کاملاً با محرک باطنی تو، که راستی و حقیقت است، کاملاً فرق دارد و از یک categorie [مقوله] کاملاً متضاد میباشد.»(2)
این نامه از اهمیت تحلیلی فراوان برخوردار است. نخست اینکه مخالفت بقایی با مصدق کاملاً تئوریزه شده و به وی رهنمودهای لازم داده شده است. دوم، این نامه نشان میدهد مخالفت بقایی با تقاضای اختیارات یک ساله همسو با «جریانات پشت پرده» بوده است. سوم، برخلاف کسانی که میکوشند آیتالله کاشانی و بقایی را در جایگاهی یکسان قرار دهند، این سند روشن میکند که آیتالله کاشانی نیروی سیاسی کاملاً متمایز از بقایی است و پیوستن بقایی به او یک حرکت کاملاً تاکتیکی و فرصتطلبانه و برای بهرهبرداری از کاشانی و تشدید اختلافات میان کاشانی و مصدق بوده است. اسناد و منابع نشان دهنده این نکته هستند که امریکائیان در این مقطع تاریخی، یعنی درست بعد از تشدید اختلافات در درون صفوف ملی شدن صنعت نفت، نسبت به آیتالله کاشانی ابراز نگرانی میکردند. آنان معتقد بودند ایشان سیاستی خصمانه علیه غرب دارد و بالاتر اینکه بیش از مصدق میتواند حزب توده را تحمل کند. به همین دلیل طبق اسناد در دسترس قدرت یابی و استقلال آیتالله کاشانی امری
بود که نگرانی محافل غربی را برمیانگیخت(1)
تحلیلهای مشابهی هم از طرف هندرسون برای مقامات وزارت خارجه ارسال میشد.
، نکته مهم این است که تحلیل سپهبدی هم مثل تحلیل برخی از مقامات سیا؛ نوعی نگرانی از مواضع آیتالله کاشانی را بازتاب میداد، او هم مثل مقامات سیا، کاشانی را سیاستمداری میدانست که با غرب خصومت دارد و در مقابل به شوروی حسن نظر نشان میدهد. چهارم، بیاعتمادی نویسنده سند به حائریزاده، مکی و به ویژه نفرت آشکار او از دکتر فاطمی نیز قابل توجه است.در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا (1952)، آیزنهاور از حزب جمهوریخواه به ریاست جمهوری انتخاب شد. لوی هندرسون پس از انتخابات به آمریکا رفت و در اوایل دیماه به ایران مراجعت کرد و بلافاصله با نخستوزیر وارد مذاکره شد. گفته میشد مذاکرات حول محور تشکیل یک کنسرسیوم برای فروش نفت ایران و ارجاع موضوع غرامت ایران از طرف انگلیس به دیوان داوری لاهه دور میزند.(2)گروه بقایی برای ممانعت از انجام این مصالحه شدیداً به تکاپو افتاد، همانطور که بالاتر دیدیم سناریوی قضیه را باز هم سپهبدی طراحی کرد و بقائی آن را اجرا نمود. از این به بعد بقایی همسو با باندهای تبهکار، گروههای وابسته به انگلستان و البته ساده لوحان دامنة فعالیت خود را علیه نهضت ملی شدت بخشید. وی از یک طرف با افسران عالیرتبة ارتش و از طرف دیگر با باندهای چاقوکش ارتباط بیشتر پیدا کرد. همزمان نوعی همگرایی بین وی و شبکة برادران رشیدیان برقرار گردید. آنطور که از نامههای خطیبی مستفاد میشود بقایی با شبکة اسدالله علم نیز کاملاً مربوط بود. آهنگ تحولات از این به بعد سرعت بیشتری پیدا کرد.
در اواخر بهمن 1331 ابوالقاسمخان بختیاری
سر به شورش برداشت. معلوم شد زاهدی در این توطئه نقش داشته است. روز ششم اسفند زاهدی بازداشت و درست بیست روز بعد در 26 اسفند با وساطت دربار آزاد شد. چند روز بعد از شروع شورش ابوالقاسم خان بختیاری دربار و شخص شاه علناً وارد گود شدند. مصدق در جلسة خصوصی مجلس تهدید کرد که نقشههای اشرف، ملکه مادر و مسائل شورش بختیاری را به اطلاع مردم خواهد رسانید.(1)به دنبال این ماجراها شاه به مصدق اعلام کرد قصد مسافرت به خارج کشور را دارد. قرار بود مسافرت محرمانه انجام گیرد. دولت مبلغ ده هزار دلار به عنوان مخارج اولیه فراهم کرد. روز نهم اسفند مصدق برای انجام مراسم خداحافظی به کاخ مرمر رفت. به زودی عدهای از اوباش تهران از جمله شعبان بی مخ، در کنار سپهبد شاهبختی، سپهبد امیراحمدی و سرلشکر گرزن در برابر در کاخ جمع شدند و به نفع شاه شعار دادند. آنها اعلام کردند از مسافرت شاه نگرانند و نقشه این بود که به محض خروج مصدق از کاخ او را به قتل رسانند. مصدق از در دیگر به منزل خود رفت. دستههای اوباش به منزل او هجوم بردند، لیکن مصدق از راه پشت بام فرار کرد. به دنبال این ماجرا شاه از مسافرت انصراف حاصل کرد. باز هم مصدق برای دستگیری اخلالگران مسامحه نمود. در همان ماه دولتین آمریکا و انگلیس ادامه مذاکره با ایران را بیحاصل دانستند، بهعبارت بهتر تیم ملبورن و گروههای ایرانی همسوی او برنده ماجرا شدند.
1) 1. کیهان، ش 2939، مورخه 10/12/1331.
در پی این حوادث، مجلس عدهای از نمایندگان را تحت عنوان «هیئت مأمور رفع اختلاف بین دربار و دولت» تعیین کرد. بقایی شرح وظایف و عملکرد هیئت مزبور را چنین شرح میدهد:
در جریان حوادث نهم اسفندماه 1331 رابطه رئیس دولت با آیتالله کاشانی تیره شده بود و اختلافاتی در مورد ادارة مجلس و گارد مجلس وجود داشت. بین دربار و دولت هم وضع همین طور بود. به منظور رفع اختلافات آقای حسین مکی پیشنهاد کرد هیئتی از طرف نمایندگان مجلس انتخاب شود که به این مسائل رسیدگی نموده و راه حلی پیدا نماید.
در جلسة خصوصی 14 اسفندماه 1331 این پیشنهاد مورد قبول واقع شد و قرار شد هر ده نفر نماینده یک نفر را انتخاب کنند. چون تعداد نمایندگان هشتاد نفر بود، بدین ترتیب هشت نفر تعیین شدند و مورد تصویب مجلس قرار گرفت.
این هشت نفر عبارت بودند از دکتر [عبدالله] معظمی، قائممقامالملک رفیع، حائریزاده، حسین مکی، بهرام مجدزاده، [جواد] گنجهای، دکتر [کریم] سنجابی و دکتر بقایی کرمانی. هیئت هشت نفری پس از یک جلسه مطالعه مقدماتی و ملاقات و مذاکره با آیتالله کاشانی موضوع مربوط به مجلس را به آسانی حل کرد.
پس از آن ترتیب ملاقاتی با شاه داده شد. مذاکراتی به عمل آمد و شاه پشتیبانی کلی خود را از نهضت ملی اعلام داشت و با هر پیشنهادی که هیئت هشت نفری برای رفع اختلافات ارائه دهد موافقت نمود. ضمناً از مخالفت نخستوزیر با تقسیم املاک سلطنتی گلهمند بود. در جلسة بعدی هیئت هشت نفری قرار شد ملاقاتی با دکتر مصدق صورت بگیرد. از اواخر خردادماه آن سال(1)پس از جلسهای که در منزل آقای دکتر مصدق دربارة طرح اولیه قانون امنیت اجتماعی مذاکره شده بود، با ایشان دیدار نکرده بودم و به همین جهت هم هیئت را به منزل ایشان همراهی نکردم.
پس از ملاقات با نخستوزیر جلسة هیئت در منزل یکی از اعضا تشکیل شد و مرا به وسیلة تلفن به آن دعوت کردند. گفته شد که نخستوزیر شرحی از اشکالات کار خود بیان داشته که «در دورة بیست ساله عادت بر این جاری شده است که قوای انتظامی مملکت خودشان را مسئول دولت نمیدانند و بعد از وقایع شهریور 20 هم غالب دولتها در نتیجة عدم اطاعت قوای انتظامی فلج شدهاند. بنابراین اگر میخواهید من کار بکنم این وضع را روشن بکنید که قوای انتظامیباید از دولت تبعیت بکند. بهرحال برای من روشن شود اگر مسئولیت از من میخواهید این کار را بکنید.» در آن جلسه و جلسة بعد مذاکرات مفصل و متنوعی دربارة رفع اختلافات به عمل آمد. پیشنهاد کردم باید فرمول
1) 1. یعنی از اواخر خرداد 1331 حتی پیش از دولت مستعجل قوام، بقائی پیوند خود را با مصدق رسماً گسسته بود.
کتبی پیدا شود که متضمن پیشنهاد رفع اختلاف باشد.
پس از مباحثات طولانی بالاخره آقای حائریزاده مطالب و مواد قانون اساسی را که مورد ابتلا بود دیکته کرد و آقای مجدزاده یادداشت کرد. پس از مختصر اصلاحی فرمول مورد موافقت هیئت قرار گرفت. در این مرحله گفتم «این فرمول در واقع متضمن سلب کامل اختیار از شاه است و منطبق با قانون اساسی است ولی با در نظر گرفتن اختیارات نامحدودی که آقای دکتر مصدق از مجلس به دست آورده است اگر به این ترتیب شاه کاملاً مسلوبالاختیار بشود تمام اختیارات در دست نخستوزیر متمرکز خواهد شد. لذا پیشنهاد میکنم به موازات سلب اختیار از شاه، اختیارات دکتر مصدق هم به مجلس مسترد گردد. ولی چون قصد نداریم که در مرحلة حساس حل مسئلة نفت اشکالی پیش بیاید موافقم که اختیارات مربوط به نفت و امور مالی کماکان در دست نخستوزیر باقی بماند.» پیشنهاد من مورد موافقت اعضأ هیئت قرار گرفت.
هفت نفر از اعضأ هیئت مجدداً با نخستوزیر ملاقات کردند و مانند دفعه قبل از رفتن خودداری کردم. گزارش که خوانده شده بود، نخستوزیر موضوع را قبول کرده بود. در اینجا آقای رفیع اضافه کرده بود که آقایان حائریزاده و دکتر بقایی راجع به قسمت اختیارات پیشنهادی کردند که قسمتی از آن به مجلس برگردانیده شود. آقای نخستوزیر (بهطوری که نقل کردند) از تختخواب پائین آمده بود و از داخل قفسه روبرو متن قانون اختیارات را آورده بود و دانه دانه را مورد مطالعه قرار داده بود و بالاخره پذیرفته بود که فقط اختیارات مربوط به نفت و امور مالی حفظ شود و بقیه مسترد گردد. و ضمناً گفته بود اگر اختیارات با پیشنهاد هیئت مسترد شود نوعی تضعیف دولت تلقی خواهد شد، بهتر این است که خودش طی نامهای آن را به مجلس برگرداند. برای اینکه تعبیر به قصد تضعیف دولت نشود، همین طریق را پذیرفتم.
پس از این مذاکرات قرار شد هیئت هشت نفر[ی] برای گزارش جریان کار با شاه ملاقات کند. چون به ملاقات مصدق نرفته بودم برای حفظ موازنه این دفعه از رفتن به دربار خودداری کردم. هفت نفر آقایان به دیدار شاه رفتند و پس از بازگشت جلسه را در منزل قائممقام تشکیل دادند و به وسیلة تلفن مرا هم دعوت کردند.
مذاکرات با شاه را گزارش دادند. متن پیشنهاد هیئت را به نظر او رسانیده بودند.
ابتدا یکی دو نکته اصلاحی بیان کرده بود ولی بعداً همان متن مرا پذیرفته بود. ضمناً پیشنهاد مرا در مورد استرداد اختیارات به اطلاع او رسانیده بودند.
پس از ختم جلسه هیئت هنگامیکه عازم رفتن بودیم قائممقام مرا به کناری کشید و گفت: آقای دکتر به شما تبریک عرض میکنم. وقتی که از حضور شاه مرخص میشدیم، به امر اعلیحضرت توقف کردم. علت غیبت شما را سئوال کردند. به عرض رسانیدم. پس گفتند آیا واقعاً دکتر بقایی راجع به استرداد اختیارات پیشنهاد کرد؟ جواب مثبت به عرض رسید. امر فرمودند در جریان طرح گزارش هیئت هشت نفری من صرفاً از عمل شما پیروی کنم.
به خاطر ندارم چه مدت پس از این جلسه در حالیکه مشغول اداره کمیسیون بودجه بودم، حسین مکی طرح پاکنویس شده هیئت را برای امضای من آورد. گفتم باید نامة موعود آقای دکتر مصدق را هم ببینم. رفت. پس از دو ساعت مجدداً وارد کمیسیون شد و متن را برای امضای من ارائه داد. گفتم آن نامه کجاست. گفت میآورند. خواستم امضاء نکنم تأکید کرد میآورند، حالا همه امضاء کردهایم تو هم امضاء کن. برای احتراز از عصبانیت آقای مکی و جروبحث در ضمن رسمیت کمیسیون هشتمین امضاء پای طرح گذاشته شد.
روز بعد جلسة خصوصی تشکیل شد [تا] جریان کار هیئت هشت نفری [به اطلاع] بعضی نمایندگان مجلس برسد و مذاکرات مقدماتی هم صورت بگیرد تا در جلسة علنی بدون بحث و معطلی گزارش مطرح و تأئید شود.
در حینی که آقای حسین مکی به عنوان مخبر هیئت مشغول گزارش جریان کار بود مرا پای تلفن خواستند. رفتم و صحبت را کوتاه کردم تا زودتر به جلسة خصوصی بازگردم. همین که از اتاق تلفن خارج شدم دیدم آقا سیدکمال (ناظم مجلس) مشغول نواختن زنگ تشکیل جلسة علنی است. حساب کردم که دنبالة گزارشهای مکی و قرائت نامههای دکتر مصدق میبایستی بیش از این طول کشیده باشد. به سرعت به طرف جلسة خصوصی رفتم. یکی از نمایندگان از سالن خارج میشد. از او پرسیدم نامه را خواندند؟ گفت چه نامهای؟ فهمیدم که از نامه حرفی نبوده است. وارد جلسة خصوصی شدم. نمایندگان آمادة خروج و رفتن به جلسة علنی شده بودند.
روی یکی از صندلیها بالا رفتم و گفتم آقایان توجه بفرمائید! همه ایستادند. گفتم: پس نامة استرداد اختیارات آقای دکتر مصدق چه شد؟ آقای دکتر شایگان گفت:
آقای دکتر فرمودند یک واو هم از اختیارات را پس نمیدهم.
با عصبانیت گفتم: پس آرزوی طرح این گزارش را هم شما و [هم] ایشان به گور خواهید برد! معلوم بود که اگر بخواهند گزارش را در جلسة علنی مطرح کنند من مخالفت خواهم کرد. بدین جهت از تشکیل جلسة علنی آن روز خودداری شد.»(1)
این گزارش خود بقائی از مأموریت هیئت هشت نفری حل اختلاف است که به همین جا خاتمه مییابد. قنات آبادی مدعی است وی باعث به هم خوردن مأموریت هیئت هشت نفری شد و او بود که بقائی را تشویق کرد امضای خود را از پائین صورت جلسه آن هیئت بردارد و شرط گرفتن اختیارات شاه را گرفتن اختیارات از مصدق قرار دهد.(2)لازم به توضیح است کار این هیئت هرگز به جائی نرسید و به اختلافات دولت و دربار، اختلاف مجلس و دولت هم اضافه شد، این اختلافات تا سقوط نهضت ملی تداوم یافت.
از ابتدای سال 1332 روزنامه شاهد همراه با نشریاتی مثل خواندنیها و دیگر جراید مخالف با مصدق، آهنگ تبلیغات خود را شدت بخشیدند. روزنامه شاهد دائماً هشدار میداد «شبح کمونیسم کشور ما را فراگرفته است»، شاهد که مواضع بقائی را منعکس میساخت، از پیوند و همکاری مصدق با تودهایها سخن به میان میآورد. روزنامه دمکرات اسلامی ارگان مجمع مسلمانان مجاهد به رهبری شمسالدین قنات آبادی و دکتر محمود شروین، از ائتلاف «دکتر مصدق و بیرق داس و چکش» سخن به میان میآورد و نوشت: «اکنون امید دکتر مصدق از مردم حق پرست و وطن خواه قطع شده و چاره ندارد جز اینکه حزب منحله توده را زنده کند.» آنها مصدق را متهم میکردند میخواهد با همکاران و همفکران پیشه وری و غلام یحیی دانشیان ائتلاف کند و طوق بندگی کرملین را به گردن بیاویزد. میگفتند عاقبت مصدق مثل عاقبت دکتر بنش رئیس جمهور آزادیخواه چکسلواکی است که مقدمات جمهوری کمونیستی را به دست او فراهم ساختند و بعد طومار عمرش را در هم پیچیدند: «آقای دکتر مصدق سرنوشت شما از هم اکنون معلوم است، اگر تودهایها، حزب ایرانیها و نیروی سومیها موفق شدند و رژیم مملکت را مانند چکسلواکی و چین و امثال آن کشورها عوض کردند شما را زنده
نخواهند گذاشت و افاده و تکبر و غرور شما را با قنداق تفنگ و سرنیزه جواب خواهند داد و اگر ملت موفق شد و مسلمانها بر بیوطنان و بی دینان پیروز شدند که برای ما این پیروزی قطعی است. از گناه شما نخواهند گذشت و همانطور که شما را به ذروه قدرت و محبوبیت رساندند، در منجلاب ننگ و بدنامی با حزب توده و مشاورین سوسیالیست تان غرق خواهند ساخت تا نه تنها برای زمامداران کشور ما در آینده عبرت باشد، بلکه زمامداران ملل زجر دیده مسلمان دیگر هم را هم تکان دهد و همه بفهمند: این ملت است که زمامداران را بدوره قدرت میرساند و اگر زمامداران از اراده ملت منحرف شدند، ذلیل و نابودشان خواهد ساخت.»(1)
قتل افشارطوس(2)
اینک که اختلافات به اوج خود رسیده بود، طرحی دیگر برای فلج ساختن نهضت ملی توسط حسین خطیبی مسئول سازمان نظامی و اطلاعاتی حزب زحمتکشان اجرا شد. این طرح قتل سرتیپ محمود افشارطوس بود. افشارطوس فرزند حسنخان شبل السلطنه و نوه محمدخان میرپنج اصلاً اهل اسدآباد همدان بود. وی هفت برادر و دو خواهر داشت، اخترالسلطنه یکی از خواهران او همسر محمدباقر حجازی مدیر روزنامه وظیفه و دیگر خواهر او همسر عبدالحسین امیرسلیمانی فرزند مجدالدوله رئیس توپخانه محمدعلیشاه بود.
افشارطوس دوبار ازدواج کرد: بار اول با خانمی به نام آفاق علی آبادی که بعد از چندی با وجود داشتن یک فرزند با وی متارکه نمود. همسر دوم وی فاطمه دختر شیخالعراقین بیات برادر سهامالسلطان بیات بود که از او صاحب یک دختر و یک پسر شد. از سوئی خانم ضیاءالسلطنه همسر دکتر مصدق با این فامیل خویشاوند بود، میگویند وی در مجالس ختم زنانه که در منزل افشارطوس در خیابان فروردین تشکیل میشد، شرکت میکرد. مادر همسر افشارطوس خانم قدس اعظم خاله ملکه توران مادر شاهپور غلامرضا بود، شاهپور غلامرضا نتیجه مجدالدوله به شمار میآمد. افشارطوس
هم همانطور که دیدیم برادرزاده مجدالدوله بود. وی در حدود سال 1316 توسط سرلشکر کریم آقا بوذرجمهری به دربار معرفی شد تا اداره املاک شاهنشاهی را در مازندران به عهده گیرد. مشهور است که وی در مازندران با رعایا به خشونت رفتار میکرد. به همین دلیل در اوایل دهه بیست مقالاتی مفصل در نشریه هراز به قلم دکتر بریمانی در وصف رفتار افشارطوس با مردم مازندران منتشر کرد که بعدها مبدل به کتابی مفصل شد.(1)افشارطوس با وجود اینکه سابقه رفتار مناسبی با مردم مازندران نداشت، اما در دوره نهضت ملی شدن نفت، متحول گردید. او مبدل به یکی از وفادارترین افسران نسبت به نهضت ملی گردید و به همین علت از سوی مصدق به جانشینی سرتیپ کمال به عنوان رئیس شهربانی کل کشور منصوب شد. افشارطوس با برخی از چهرههای سیاسی آن روزگار و بهطور مشخص با حسین خطیبی مراوده داشت و از طریق خطیبی با افسرانی مثل زاهدی، سرتیپ منزه و سرتیپ بایندر در ارتباط بود. حتی در نشریات آن زمان گفته میشد خطیبی رئیس اداره آگاهی شهربانی است، اما واقعیت این است که مقام و موقعیت خطیبی بسیار بالاتر از این مناصب بود. از سوئی افشارطوس با مصدق روابطی نزدیک داشت، به همین دلیل افسران مزبور در صدد برآمدند از طریق او اطلاعاتی در مورد برنامههای آتی مصدق به دست آورند و بهطور خاص مناسبات او را با امریکا کشف کنند. پیشتر دانستیم که عیسی سپهبدی تا چه میزان از احتمال بهبود روابط ایران و امریکا و حل مسئله نفت نگران بود، به واقع مطبوعات آن زمان بحث شرکت ایران در پیمان دفاعی خاورمیانه را برجسته میکردند تا حملات حزب توده علیه مصدق را که فروکش کرده بود، شدت بخشند و شورویها را هم به مخالفت با او تشجیع نمایند. اگر این سناریو محقق میشد، کلیه قدرتهای بزرگ آن روزگار با انگیزههای خاص خود در مقوله سرنگونی مصدق به همگرائی میرسیدند. مخالفین میخواستند دریابند واقعاً سطح روابط مصدق با امریکا در چه حدی است؟ آیا شایعاتی که هر روز توسط خودشان در میان مردم پراکنده میشد، پایهای در واقعیت داشت یا خیر؟ بهترین فردی که میتوانستند از او اطلاعات به دست آورند، همان افشارطوس بود. وی نه تنها با گروهی از افسران بازنشسته، بلکه با حسین
1) 1. خواندنیها، سال سیزدهم، ش67، 22 اردیبهشت 1332، صص 21-22، به نقل از نشریه هراز.
خطیبی هم مراوده داشت. افشارطوس پیش از اینهم به منزل خطیبی میرفت.
به دلیلی که بر ما دانسته نیست، افشارطوس وقتی در مقابل منزل حسین خطیبی واقع در خیابان خانقاه پلاک 106 از اتوموبیل پیاده شد، اسلحه خویش را هم به راننده داد و به او گفت در کلانتری دو منتظر باشد تا با تلفن مطلعش سازد کی برای برگرداندن او به منزل خطیبی مراجعت نماید. البته دلیل اصلی موضوع را باید در اعتماد زایدالوصف او به خطیبی و مهمانانش عنوان کرد. پیاده شدن افشارطوس از اتوموبیل مقارن ساعت نه شب سی و یکم فروردین سال 1332 بود.
شب اول اردیبهشت ماه سال 1332 خبر رسید سرتیپ افشارطوس رئیس شهربانی دولت مصدق ناپدید شده است. شش روز بعد معلوم شد حسین خطیبی با فریبکاری افشارطوس را به منزل خود آورده و سپس با همکاری افسران بازنشسته او را به خارج تهران برده و به قتل رسانیده است. شرکت کنندگان در قتل از مدتها پیش در منزل خطیبی مشغول توطئهچینی بودند. بهانة رفتن افشارطوس به منزل خطیبی، رفع اختلاف نظرهای افسران بازنشسته با دولت بود. برخی از مطبوعات وابسته به دربار از جمله خواندنیها به سردبیری علیاصغر امیرانی، اینگونه وانمود میکردند که گویا خطیبی برای ملاقات با فروغ خطیبی خواهر حسین خطیبی رفته و در آنجا کشته شده است. با اینکه عکس فروغ هم در مطبوعات چاپ شد، اما هرگز عکسی از حسین خطیبی در نشریات منتشر نگردید، خود همین امر نشان از اهمیت جایگاه اطلاعاتی خطیبی و ضرورت نهان کاری توسط مطبوعات دارد. سرتیپ دکتر منزه، افشارطوس را که طنابپیچ شده بود بیهوشکرد. آنگاه در تپههای لشکرک بعد از دو روز شکنجه با همکاری زاهدی، سرتیپ مزینی و سرتیپ بایندر وی را به قتل رسانیدند. تصمیم به قتل افشارطوس در منزل بقایی گرفته شد و سرگرد بلوچ قرائی آن را اجرا کرد.(1)سرلشکر زاهدی که متهم به مشارکت در قتل بود، برای فرار ازمجازات در مجلس متحصن شد. رادیو تهران دلایل شرکت بقایی در قتل افشارطوس را که در 28 صفحه نوشته شده بود قرائت کرد. وزیر دادگستری تقاضای سلب مصونیت پارلمانی بقایی را نمود. وقتی خطیبی بازداشت شد، اوراقی که در منزل او بود هم به دست مأمورین افتاد. برخی از این اوراق از
1) 1. کیهان، ش 2982، مورخة 12/2/1332.
نیویورک برای خطیبی ارسال شده بود، خطیبی بعدها به هنگام آزادی از بازداشت مدعی شد این مدارک مربوط به «یک مؤسسه علمی در امریکاست که من عضو وابسته آن بودم، ولی آنها اوراق را به عنوان سند جاسوسی من و ارتباط با شرکت سابق [نفت] در پرونده ضبط کردند...»(1)این اسناد احتمالاً مکاتباتی بوده است از سوی انجمن امریکائی دوستداران خاورمیانه که مؤسسهای علمی وانمود میشد و با تعدادی از ایرانیان در آن زمان و ادوار بعد ارتباط داشت، این تنها مؤسسهای بود که در آن زمان با کسانی مثل خطیبی مرتبط بود. گازیوروسکی بر اساس اسناد آرشیوهای امریکا نشان داده است که این انجمن به واقع شعبهای از سیا بود.
انگشت اتهام در ماجرای قتل افشارطوس متوجه بقائی هم بود، حسین خطیبی محرم راز او دستگیر شده بود و این امکان که بقائی نیز بازداشت شود وجود داشت. بقائی در جریان انتخابات مجلس هفدهم از دوجا رأی آورده بود: تهران وکرمان. بقائی از نمایندگی تهران استعفاء داد و اعلام کرد که نمایندة مردم کرمان است. وقتی افشارطوس کشته شد شایع گردید دولت قصد دارد انتخابات کرمان را باطل اعلام کند تا وی را که به مشارکت در قتل افشارطوس متهم بود دستگیر نمایند. عدهای میگفتند این در واقع برنامة فراکسیون نهضت ملی است و قصد دارند مصونیت سیاسی بقائی را سلب کنند. به همین دلیل عدهای از دوستانش خواستند وی استعفای خود را از نمایندگی مردم تهران مسترد دارد تا در صورتی که انتخابات کرمان باطل اعلام شد، او هم چنان از حوزه انتخابیه تهران نماینده باقی بماند؛ اما بقائی حاضر نشد چنین کاری انجام دهد و علیرغم تمام مخاطرات بر موضع خود باقی ماند. در جلسة سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت ماه سال 1332 بقائی صریحاً از سید ابوالقاسم کاشانی رئیس مجلس خواست که بعد از سخنان وی دستور دهد نمایندة دولت سلب مصونیت او را رسماً تقدیم مجلس کند تا زودتر به جریان افتد. نطق مشروح بقائی در این زمینه توسط روزنامة شاهد منتشر شد.(2)
به گفته خود بقائی افسران بازنشسته یا اخراجی توسط مصدق برای حل مشکلات خود همیشه به او مراجعه میکردند. بقایی بعد از مدتی خطیبی را با آنها در ارتباط قرار
داد. روزی که افشارطوس ربوده شد، خطیبی به بقایی تلفن کرد و اطلاع داد که با عدهای از افسران به خانة او آمدهاند تا نهار بخورند. بقایی از مجلس به خانه آمد. خطیبی او را از جریان ربودن افشارطوس مطلع کرد و گفت که «الان دربارة سرنوشتش متزلزل شدهاند که چکار بکنند.» در ادامه خطیبی درخواست کرد بقائی چیزی بگوید تا افسران دلگرم شوند. بقایی به نزد افسران رفت. گفته شد برخی معتقدند او باید مرخص شود و این برای همه خطر دارد. عدهای دیگر گفتند او را زندانی نگهدارند تا وضع روشن شود «و اگر خواست فرار کند او را بکشند.» بقایی گفت «خدا کند بخواهد فرار کند» و به مجلس بازگشت.(1)متعاقب این سخنان افشارطوس به قتل رسید.
قتل افشارطوس یکی از مهمترین قتلهای سیاسی سازمان نظامی حزب زحمتکشان بود(2)که راه را برای ادامة هرج و مرج و زمینه سازی کودتا هموار کرد. خطیبی به افسران درگیر با مسئله قتل، وعده داده بود که با ربودن افشارطوس حکومت متزلزل میشود و بقایی نخستوزیر خواهد شد.(3)سالها بعد از این ماجرا، در تاریخ 27 مه 1985 مطابق با ششم خردادماه 1364 یعنی زمانی که هنوز بقائی در ایران اقامت داشت و به آخرین سفر خارج کشور خود نرفته بود، شبکه چهار تلویزیون انگلستان برنامهای در ارتباط با کودتای 28 مرداد پخش کرد. در این برنامه فردی که گفته میشد از عوامل بازنشسته اینتلیجنس سرویس است،(4)بی آنکه صورتش نشان داده شود مدعی شد
1) 1. دست نوشتههای بقائی، ص63.
2) 2. شمس قنات آبادی مسئولیت قتل افشارطوس را متوجه خود دولت کرد، نک: مذاکرات مجلس شورای ملی، دوره هفدهم، مورخه 29 اردیبشهت سال 1332، نطق شمس قنات آبادی.
3) 3. همان، ص69، در همان زمان طبق گزارش یک سند حسین فاطمی به لوئی هندرسون گفت بقائی از افشارطوس خواسته بود بین او و مصدق میانجی گری کند، در این ارتباط چندبار در خانه حسین خطیبی هم با او دیدار کرده بود. طبق اظهار فاطمی وقتی افشارطوس در شب اول اردیبهشت ربوده شد، راننده اتوموبیل مصطفی کاشانی بود:F.O. Minute by Rothine, May 1/1953, Tehran, No. 371/104565، در این روایت که بقائی میخواسته افشارطوس بین او و مصدق وساطت کند تردید وجود دارد، در این زمان بقائی به چیزی جز سرنگونی مصدق نمیاندیشید.
4) 4. نورمن داربی شر رئیس پایگاه MI.6 در نیکوزیا پایتخت قبرس بود که هماهنگ با کیم روزولت و تیم عملیاتی برادران رشیدیان و دیگر شبکههای مرتبط با اینتلیجنس سرویس و سیا سرگرم تدارک کودتا برای سرنگونی مصدق بود. داربی شر در گفتگو با دکتر فخرالدین عظیمی در آوریل 1984 مطابق با فروردین-اردیبهشت سال 1363 گفته است قصد کشتن افشارطوس در میان نبوده اما وقتی وی به شاه توهین کرده یکی از افسران او را به قتل رسانیده است! این گفتگو بیش از یک سال قبل از مصاحبههای شبکه تلویزیونی گرانادا در ارتباط با کودتای 28 مرداد صورت گرفته است.
افشارطوس به طراحی ام آی شش ربوده شده و به قتل رسیده است. در همین برنامه گفته شد که چند تن از امرای بازنشسته ارتش به رهبری زاهدی و دکتر بقائی و برادران رشیدیان عامل انجام این جنایت بودهاند. هدف این عملیات هم بالا بردن روحیه مخالفان دولت مصدق و تهدید طرفداران آن عنوان گردید.(1)
Brian Lapping: End of Empire, (NY: St. Martin’s Press, 1985).
این گزارش البته توسط مارک گازیوروسکی هم به نقل از مصاحبه با یک افسر بازنشسته اطلاعاتی انگلستان تأئید شده است. گازیوروسکی نام این شخص را ذکر نمیکند، اما قطعاً این فرد همان داربی شر است. در این سال مارگارت تاچر از حزب محافظه کار که بعداً به بانوی آهنین مشهور شد، نخستوزیری انگلستان را بر عهده داشت. در همین زمان رونالد ریگان از حزب جمهوریخواه امریکا قدرت را در آن کشور به دست داشت، نکته اینکه در همین سال کتاب منصور رفیعزاده رئیس پایگاه ساواک در نیویورک منتشر شد که نام شاهد Witness داشت و در آن بقائی را با لغات اغراقآمیز مورد تمجید قرار داد. او عکسهای خود را که دلیلی بر همکاری اش با سیا بود- که البته شغل او چنین چیزی را اقتضا میکرد- به ویژه عکس هایش با جرج بوش پدر رئیس وقت سیا را هم چاپ کرد. در این زمان بقائی هنوز در ایران بود و به واقع آبانماه آن سال بود که از ایران خارج شد.گفتیم داربی شر مدعی است نقشه قتل افشارطوس به طراحی MI.6 و توسط برادران رشیدیان صورت گرفت. برادران رشیدیان طبق این مدعا، انگیزه کافی برای کشتن افشارطوس داشتند زیرا وی اطلاعات وسیعی از عملیات آنان داشت، لیکن برادران رشیدیان نمیخواستند او را بکشند و در این ارتباط داربی شر میگوید افسر جوانی که محافظ او در غاری در لشکرک بود و علیالقاعده باید همان سرگرد بلوچ قرائی باشد؛ وقتی افشارطوس به شاه ناسزا گفت با طپانچه خود او را کشت.(2)ماجرای طراحی قتل افشارطوس توسط MI.6 افسانه است یا واقعیت، بحثی است که باید در مورد آن تحقیق جدی صورت گیرد. اما با قتل افشارطوس، بقایی به بهانة ارائه گزارش هیئت هشت
نفره رفع اختلاف دربار و دولت، وقت مجلس را میگرفت. علی زهری، نماینده مجلس، دولت را متهم به شکنجة متهمان قتل افشارطوس در زندان کرد و دولت را استیضاح نمود. خطیبی از زندان با بقایی در تماس بود. شرح شکنجة زندانیان از طرف او عنوان میشد.(1)خطیبی که به حمایتهای بقایی پشتگرم بود در زندان حاضر به اعتراف به قتل افشارطوس نشد. او معتقد بود روزنامهها و مجلات مخالف مصدق باید با شدت از وی طرفداری کنند و مدعی شد دلائل برائت وی در پرونده موجود است. او در نامهای محرمانه از زندان به بقایی نوشت: «موضوع آخری فعلاً ارباب قلبی است که لطفاً به او بفرمائید ای نامرد...»(2)در نامههای رمز متبادله میان بقایی و خطیبی عنوان «قلبی» به معنای امیراسدالله علم و عنوان «ارباب قلبی» به معنای شاه است. میبینیم که در پشت این ماجرا بار دیگر سیمای مرموز علم دیده میشود و نیز معلوم شد که شخص شاه از ربوده شدن افشارطوس اطلاع دارد و این امر در ملاقات سرتیپ سپهپور با وی آشکار گردید.(3)موضوع مشارکت بقایی در قتل افشارطوس در بین حزب زحمتکشان ولولهای بپاکرد. حسین بنکدار ضمن ارسال نامهای خطاب بهشخصی که هویت او معلومنیست خاطرنشان ساخت:
بهطوری که در رادیو اظهار شده آقای دکتر بقایی بعد از ظهر روز چهارشنبه در منزلشان با متهمین تماس گرفته و از ایشان دربارة قتل افشارطوس استفسار نمودهاند. ایشان در جواب آنها فرمودهاند که نه تنها دستور قتل افشارطوس را میدهم بلکه تأکید میکنم که اینکار حتماً باید بشود. متمنّی است لطفاً بفرمائید بعد از ظهر روز چهارشنبه آقای دکتر بقایی در کجا بودهاند.(4)
1) 1. شرح شایعه شکنجه شدن زندانیان و ارزیابیهای آن را در این مقاله بیابید: عبدالله برهان: آیا قاتلان افشارطوس شکنجه شدند؟، نگاه نو، ش25، 1374، صص48-87.
2) 2. خطیبی به بقایی، اردیبهشت 1332، اسناد قتل افشار طوس، کارتن 235 ـ N، ش 219 ـ 123.
3) 3. اقاریر سرتیپ سپهپور، اسناد قتل افشار طوس، بیتا،ش 211 ـ 123.
4) 4. بنکدار به ناشناس، مورخة 12/2/1332 ، اسناد قتل افشار طوس، ش 199 ـ 123.
این نشان دهنده حساسیت برخی از اعضای حزب زحمتکشان در قبال فعالیتهائی از سنخ دست یازیدن به قتل است. به واقع این دسته اعضاء نسبتی با گروه مافیائی سپهبدی- خطیبی نداشتند، کسانی بودند که با خلوص نیت کار میکردند و همانطور که تحولات دهه چهل به بعد نشان داد، اگر از بقائی حرکتی میدیدند که انتظار آن را نداشتند، ابتدا متعجب شده و بعد شدیداً به او اعتراض مینمودند. در این مقطع زمانی بنکدار در زمره کسانی بود که از نقش بقائی در قتل افشارطوس به شدت یکه خورد.
از آن سوی استیضاح زهری باعث گردید مصدق بزرگترین اشتباه تاریخی خود را مرتکب شود. او مصمم شد علیرغم توصیه برخی از هوادارانش چون دکتر غلامحسین صدیقی، دکتر کریم سنجابی، دکتر علی شایگان و دکتر عبدالله معظمی مجلس را منحل کند. به دنبال یک همهپرسی در دوازدهم و هجدهم مردادماه 1332 مجلس منحل شد. روز 25 مرداد مصونیت پارلمانی بقایی لغو و سپس دستگیر شد، لیکن دو روز بعد از آنکه کودتا به پیروزی رسید، وی آزاد گردید.
همزمان با بحث قتل افشارطوس و استیضاح دولت توسط زهری و بقائی، در روزنامهها نوشته شد بقائی پاکتهائی به صندوق کارپردازی مجلس سپرده که حاوی اسنادی است مهم. ادعا شد در یکی از این پاکتها «اسرار ملی شدن نفت و صورت مجلسی که به امضای آقای دکتر مصدق رسیده و تصویب ترور چند نفر در همان سال میباشد»؛ نگهداری میشود. یکی دیگر از پاکتها حاوی مبلغ و فهرست پولهائی است که امریکائیها به بعضی اشخاص دادهاند. پاکت سوم مربوط به اسناد خانه سدان و گونیهای اداره اطلاعات و استخدام شرکت سابق نفت میباشد. ادعا میشد در این پاکت اسامی جاسوسان و عمال انگلیس قید شده است. گفته میشد پاکت چهارم حاوی اسناد متفرقه است که ضمن آن به اقدامات میدلتن کاردار سابق سفارت انگلیس در مورد ساقط کردن حکومت چندروزه قوامالسلطنه اشاره شده و پاکت پنجم مربوط به بازنشستگی افسران ارتش و قتل رئیس شهربانی است: «هرگاه از آقای دکتر بقائی سلب مصونیت نشود و کار به محاکمه نرسد از این اسناد ابداً استفاده نخواهد شد.»(1)میبینیم که این پاکتهای ادعائی به منظور بهرهبرداری سیاسی و در راستای جنگی روانی مورد توجه واقع شدهاند تا در درجه نخست نشان دهند مصدق که اینهمه از قتل افشارطوس عصبانی است و دستور پیگیری کسانی مثل بقائی را میدهد، خود چند ترور را تصویب
1) 1. خواندنیها، سال سیزدهم، ش 72، نهم خرداد 1332، ص2، به نقل از روزنامه واهمه. شاید لازم به گفتن باشد که این پاکتها همانهائی است که مدتی هیاهوهائی هم در رسانههای داخلی چند ماه قبل به وجود آورد، ملاحظه میکنیم که اسناد ادعائی، همه در شرایطی خاص و با انگیزهای خاص مطرح شدهاند و در اصالت آنها تردید جدی وجود دارد.
کرده است، اما گفته نشد این ترورها کدام هستند؟ در درجه دوم هدف نشان دادن وابستگی رجال و شخصیتهای مهم کشور به انگلستان بوده است بر طبق اسناد ادعائی خانه سدان؛ موضوعی که پیشتر در همین کتاب به شکلی مستدل اصالت آن را مورد تردید قرار دادیم. سوم اینکه بقائی با این اسناد ادعائی میخواست نشان دهد برخی از طرفداران مصدق از امریکا پول دریافت کرده اند و چندان رجال مورد اطمینانی هم نیستند، اما هرگز گفته نشد اینان چه کسانی اند؟ چهارم اینکه او حتی سابقه خود در موضوع ساقط کردن قوام را هم نادیده گرفت و بهعبارتی تهدید کرد اگر مصونیت پارلمانی اش را سلب کنند، نشان خواهد داد میدلتون در سقوط قوام نقش داشته است. این البته سخنی است قابل بررسی، همانطور که ما پیشتر در حاشیه حوادث سی ام تیر 1331 به آن اشاره کردیم، اما نکته این است که حداقل بقائی نباید چنین چیزی را طرح میکرد، زیرا وی خود یکی از دست اندرکاران آن ماجرا بود و نباید این توهم را به وجود میآورد که کسانی مثل او آلت فعل میدلتون بودهاند. پنجمین مسئله هم راجع است به قتل افشارطوس، به واقع در همان زمان هم رازی در مورد قتل افشارطوس وجود نداشت و معلوم بود که دسیسه از کجا آب میخورده است. از همه اینها گذشته، اگر به واقع مصدق و تیم همراهانش مأموران قدرتهای خارجی یا قاتلان حرفهای یا شریک جرم تبهکاران بودند، چرا بقائی مستندات خود را به افکار عمومی ارائه نداد و انتشار آنها را در صورتی روا دانست که از او سلب مصونیت پارلمانی نمایند؟ آیا بقائی هراس داشت مصونیت او را لغو و بازداشتش نمایند که به چنین تهدیداتی دست میزد؟ اصلاً چرا وقتی مجلس هفدهم به دستور مصدق و بر اساس رفراندومی که بقائی با آن مخالف بود منحل شد و شخص وی دستگیر گردید، اسناد مزبور در اختیار مطبوعات و افکار عمومی قرار داده نشدند؟ همه اینها نشان میداد اخباری از آن سنخ که بالاتر شرح دادیم، چیزی بیش از افسانهپردازی نبوده است.
در ایامی که بقایی جلسات مجلس را مختل میکرد فراکسیون نهضت ملی پس از تشکیل میتینگی بزرگ در میدان بهارستان، آیتالله کاشانی را از ریاست مجلس عزل کرد و دکتر معظمی را به جای او نشاند. اما شب 23 تیرماه 1332 فراکسیون نهضت ملی بهطور دسته جمعی از مجلس استعفا دادند. علت این بود که اینان میخواستند مجلس را از اکثریت بیندازند و به اصطلاح پارلمانی آبستراکسیون نمایند تا مخالفین نهضت ملی نتوانند لوایح مورد نظر خود را تصویب کنند. مجلس عملاً تعطیل شده بود. در همین ایام سازمان اطلاعاتی و مخفی حزب زحمتکشان با انتشار اعلامیههای رعبانگیز به تشنج دامن میزد. نخستین اعلامیه در بیستم خردادماه سال 1332، درست زمانی که خطیبی در زندان به سر میبرد، منتشر شد:
هم میهنان، برادران و خواهران
همنوعان شما یعنی بینوایان برای نجات مشروطیت و طرفداری از قانون اساسی و از بین بردن فاصلة طبقاتی و اصلاحات اساسی و فوری و نابود ساختن عمال بیگانگان و خاتمه دادن به کارشکنیهای بیشمار حکومتهای طومار ساز و هوچیگر و عوامفریب کمیتهای به نام کمیتة مجازات تشکیل دادهاند و به زودی از طرف
کمیتة مجازات... که توسط بینوایان ساخته شده است در حساسترین نقطة تهران آزمایش کوچکی به عمل خواهد آمد. سپس مبارزه جوانمردانه بینوایان طی اعلامیهای آغاز خواهد شد. درود فراوان به بینوایان از همهچیز محروم ایران. جمعیت بینوایان - کمیتة مجازات.(1)
این کمیته مجارت یادآور کمیتة مجازات دورة نخستوزیری وثوقالدوله بود که عناصری مثل اسدالله میرزا ابوالفتح زاده و میرزا ابراهیم منشی زاده پدر دکتر داود منشی زاده رهبر حزب فاشیستی سومکا آن را اداره میکردند. در این کمیته هم که با هدف ایجاد جو رعب و خشونت و دامن زدن بههرج و مرج و تمهید مقدمات کودتا شکل گرفته بود، دستهای مرموزی که البته بعضاً از سوی بیگانگان هدایت میشدند، دست اندرکار برخی تحولات آن زمان بودند. به یاد داشته باشیم که بحران آفرینیهای کمیته مجازات همراه با همسوئی برخی احزاب افراطی و آشوبگر زمینههای لازم برای صعود رضاخان بر تخت سلطنت را هموار ساخت.
در همین ایام اعلامیههای سراپا منافقانهای از سوی گروهی تحت عنوان «کمیتة سری مرگ» منتشر میشد. این اعلامیهها، چنان که از شعارهای آن بر میآید، از طرف حزب زحمتکشان و سازمانهای مخفی آن پخش میشد. در نسخهای از آن چنین میخوانیم:
بنام خداوند بخشندة مهربان
درود به روان پاک محمد
اعلامیة شمارة (2) کمیته سری مرگ
وکلای مجلس شورای ملی، روی سخن امروز و دو هفته قبل ما با شما است. در اعلامیة شمارة یک که به وسیلة روزنامة ملی و با شهامت آرام به نظر شما رسید اطلاع دادیم که مسائل مهمة کشور یعنی استقلال کشور و احترام [به] قانون اساسی مافوقترین وظایف ملی شما است که باید برای حفظ کشور و قانون اساسی حتماً دکتر محمد مصدق بزرگترین نوکر و جاسوس دستگاه سِر الکساندر کادوکاو [کذا] دولت انگلستان را از نخستوزیری بر کنار نمائید. شما نه تنها به اخطار ما توجه نکردید بلکه عده[ای] از بیشرفترین مخلوقات بشری که به نام نماینده در میان شما هستند به جای طرد دکتر محمد مصدق دستها را تا مرفق بالا زده با هوچیگری برای هیپنوتیزم ملت مبادرت به میتنیگ آنهم آن میتنیگ مفتضح نمودند.
الحال مجدداً به شما سرگشتگان مایل به مقام و زندگی اخطار میکنیم خیانت به ملت ایران در قاموس سربازان فدائی مکتب مقدس ما نتیجهاش مرگ است. حمایت از دکتر محمد مصدق که تز دکترای خود را بر علیه مذهب اسلام تنظیم کرده و امروز مأمور تغییر رژیم کشور میباشد حکم قیام بر علیه قرآن کریم است. بهراسید از صدای فشنگهای طپانچههای تعلیمیافتگان مکتب مقدس ما؛ زیرا در آن موقع جز خاک و خون، آتش و ناله چیز دیگری مفهوم نمیشود. اگر به خود و خانواده و کسان خود علاقهمند هستید، دستورات صریح و نافذ ما را فوری به مورد اجرا بگذارید. در غیر این صورت مسئول عواقب وخیم خود و کسان شما، خود شما هستید.
در اهتزاز باد پرچم مقدس اسلام
شعبة اجرائیات کمیتة سری مرگ.(2)
سازمان مخفی حزب زحمتکشان شعب خود را در سایر نقاط هم دایر کرده بود. یکی از این شعب در کرمان تأسیس شد که در روز 28 مرداد با همکاری اوباش آن منطقه سرهنگ سخایی رئیس شهربانی کرمان را با وضع فجیعی به قتل رسانید. این کمیته بعدها نیز به فعالیت خود ادامه داد و در اعلامیههایی که با چاپ ژلاتین منتشر میکرد وعده میداد که «مجازات کمیتة ما بیرحمانه و وحشتناک است.»
در یکی از این اعلامیهها که حتی بعداً در دوره نخستوزیری زاهدی و در آستانة انتخابات مجلس هجدهم منتشر شد آمده بود:
همشهریان عزیز! کمیتة مجازات برای اجرای آمال و آرزوهای شما، برای مبارزه با وکلای خائن دولتی و بالاخره برای نابودی غارتگران حقوق شما تشکیل شده است. کمیتة مجازات در عین اینکه به مرام و ایدئولوژی حزب زحمتکشان علاقمند بوده و به دکتر مظفر بقایی کرمانی احترام میگذارد، اولین شرط عضویت خود را عدم عضویت در احزاب و دستههای سیاسی دیگر و بعد از آن حاضر بودن برای نوشیدن شربت پرافتخار شهادت قرار داده است...(1)
در اعلامیه خاطرنشان شده بود کمیته «به منظور مبارزه با خائنین و به درک فرستادن آنان از کشته شدن هم هراس» ندارد. آنگاه مخالفین خود را تهدید کرده بود که «به شدت مجازات» خواهند شد.
به این شکل هر چه زمان بیشتر میگذشت، بر دامنه بحرانها و تشنجات خیابانی و ارعاب افزوده میشد. امنیت از کشور و به ویژه تهران رخت بربسته بود، اوباش با گسترش جو وحشت مردم را ناامید ساخته و آنها را مستعد پذیرش شرایطی کرده بودند که طبق آن باید از آرمانهای نهضت ملی چشم می پوشیدند، همانطور که با گسترش دامنه رعب در حین و بعد از مشروطه مردم را از این نظام سیاسی بیزار نموده بودند، بهطوری که مشروطه خواه مساوی با آشوب طلب تلقی میشد. این بار هم در آستانة کودتای 28 مرداد، بهطور مشخص سازمان نظامی حزب زحمتکشان در راستای تحقق سیاستهای دولتهای آیزنهاور و چرچیل جهت سرنگونی دولت مصدق آماده شده بود. سرلشکر حسن اخوی همراه با سرلشکر ارفع و سرتیپ دیهیمی، علاوه بر مشارکت
1) 1. اعلامیة کمیتة مجازات شعبة کرمان، اسناد سازمان مخفی حزب زحمتکشان، کارتن 133 ـ N، ش 189 ـ 119.
در طراحی دقیق و حساب شدة کودتا، مهیای عملیات مهم دیگری بودند. بقائی توانسته بود بسیاری از نیروهای اوباش جنوب تهران را متشکل کند. در رأس این اوباش شعبان جعفری معروف به «شعبان بیمخ» قرار داشت.
طبق اسناد موجود، در اوایل دیماه 1329 «شعبان بیمخ یکی از چاقوکشها و افراد شرور» تهران به چاپخانة روزنامة شاهد مراجعه کرد و «ضمن ملاقات با دکتر بقایی اظهار نمود... هر کاری شما داشته باشید برای انجام آن تا پای جان ایستادگی خواهم نمود.» در آن زمان بقایی گفته بود روز دیگری به او مراجعه نماید تا با هم صحبت کنند.(1)حقیقتاً ارتباط عنصری شرور و هرزه با مردی سیاسی که نمایندگی مجلس را عهدهدار بود و نفر دوم نهضت ملی به شمار میرفت، شگفتآور مینمود. لیکن آنگاه که در مییابیم همین مرد سیاسی با ابزار قتل و ترور و ارعاب و با تکیه بر همین عناصر شرور نیات سیاسی خود را پیش میبرد، از شگفتی ایجاد شدهاندکی کاسته خواهد شد. نیروهای شعبان بیمخ با اشارة بقایی و امثال او سرانجام ضربتهای مهمی بر پیکر نهضت ملی وارد کردند. ماجرای نهم اسفند و درگیریهای خیابانی نمونههای بارز این ضربات قبل از کودتای 28 مرداد بودند که زمینه استیصال مردم و ناامیدی آنان از روند امور را فراهم نمودند.
پیشتر در همین کتاب از ماجرای قتل احمد دهقان سخن گفتیم، جواد جعفری در کتابی با عنوان گفت و شنفت به صراحت میگوید که مرتضی لنکرانی روزی در خیابان فردوسی تهران به او گفته است طبق دستور خسرو روزبه در جستجوی او بودهاند تا مدرکی بیابند و بتوانند دادرسی حسن جعفری برادر جواد و متهم به قتل احمد دهقان را اعاده کنند، «اما متأسفانه روابط نزدیک شما با دکتر مظفر بقائی به علت اینکه او را از عوامل خطرناک رکن دو میدانیم، عملاً این ارتباط را که ممکن بود مخاطراتی ایجاد کند، غیر ممکن میکرد.»(2)
در همین کتاب که متأسفانه اصل آن در دسترس راقم این سطور نیست، جعفری ادامه میدهد که میدانسته بقائی در آن هنگام با گروه کثیری از انشعابیون حزب توده و کسانی دیگر مرتبط است، «علاوه بر اینها بر من مکشوف بود که دکتر بقائی با کمک
حسین خطیبی و سرهنگ پاکروان (تیمسار پاکروان بعدی) به شاه وانمود کرده است که سازمان مخفی او مرکب از گروه ضربتی است که همه گونه قدرتی را در انجام هر اقدامی به سود مملکت برای مبارزه با کمونیسم حائز است.»(1)بقائی «این مرد شگفتانگیز سیاست ایران»(2)آن روز به جعفری گفته بود به خطیبی که در وعده گاهی منتظر اوست، باید تلفن بزند. جعفری ادامه میدهد: «بعد از این حرف، چند دقیقهای اتاق کتابخانه را برای من گذاشت و خودش برای مکالمه محرمانه با حسین خطیبی به اتاق دیگر رفت. اما بعد از بازگشت، مطلب مهمی را که در مذاکره با حسین خطیبی دریافته بود، برای من تعریف کرد و در حالیکه با سرعت برای تعویض لباس و آماده شدن برای رفتن به خارج از منزل به حرکت در آمده بود، گفت: هم اکنون باید بیمارستان شفا یحیائیان را به وسیله عدهای از افراد سازمانی زیر نظر بگیریم، زیرا آنجا حوادثی در جریان است که شاید قسمتی از نقشه ما را در دستگیری سران فراری حزب توده تأمین کند. آن شب دیگر ممکن نشد که من چگونگی جریان آن امر را از دکتر بقائی بپرسم؛ لیکن خیلی بعد، روزی دکتر بقائی به من گفت: آن شب موضوع مکالمه محرمانه من با خطیبی این بود که وی به من خبر داد احمد قاسمی عضو کمیته مرکزی حزب توده- که از سران فراری حزب بود- شب گذشته در مخفیگاه خود به علت شدت درد آپاندیست به حالت مرگ افتاده و دکتر مرتضی یزدی به کمک یکی از پزشکان تودهای بیمارستان شفا یحیائیان- که خودش سابقه سمت ریاست آن را داشته است- دست بالا کرده و بهطور ناشناس احمد قاسمی را به آن بیمارستان انتقال داده و با تردستی و مهارت عمل کرده است. آقای حسین خطیبی بعد از جریان عمل و گریختن دکتر یزدی به اتفاق بیمار از جریان امر خبر شده؛ اما وقتی در صدد اقدام برآمدیم، کار از کار گذشته و تیرمان به سنگ خورده بود.»(3)
به واقع بقایی از همان ایامی که فعالیت سیاسی خود را تشدید کرد، با عدهای از امرای ارتش نیز پیوندی استوار داشت. در حقیقت از آن به بعد دست نامرئی ارفع در بسیاری از عملیات بقایی قابل مشاهده است. همانگونه که در نامههای خطیبی ملاحظه
کردیم، حزب زحمتکشان دارای سازمانی نظامی بود که زیر نظر وی و ظاهراً تحت رهبری بقایی عمل میکرد. فعالیتهای این سازمان را در سازماندهی عملیات و تشکیل کمیتههای ترور تا اندازهای ملاحظه کردیم و اینک باید خاطر نشان کنیم که این سازمان در حقیقت سالها پیش از کودتا و حتی پیش از تاسیس حزب زحمتکشان دایر شده بود. بقایی در راستای مبارزه علیه رزمآراء، از کمکهای سرلشکر ارفع بهرهبرداری بسیار میکرد. او به تشکیلات حزب آریا نزدیک شد و به کمک دیهیمی، اخوی و ارفع دلایل و مدارکی برای تحریک بیشتر کمپانیهای نفتی غرب و سیاستمداران مرتبط با آنها علیه دولت ساعد فراهم آورد و در جریدة شاهد منتشر کرد.(1)مخالف خوانیهای بقایی در چارچوب مبارزة غیرعلنی امپریالیستهای آمریکایی و انگلیسی و نیز شرکتهای فراملیتی با یکدیگر به منظور تسلط بر نفت ایران معنادار است و تحرکات سیاسی او به این منظور انجام میگرفت که در صفوف نهضت ملی رخنه نماید. همین افراد حزب آریا بخشی از عناصر سازمان نظامی حزب بقایی را تشکیل میدادند که در حساسترین لحظات تاریخی عمدهترین ضربة خود را بر پیکر نهضت وارد کردند.
بقایی از حربة ترور و ابزار ارعاب و وحشت به خوبی سود میجست. اعتقاد به ایجاد رعب یکی از خصایص شخصیتی او به شمار میآمد. مثلاً مأمور ویژة دایرة تجسس اطلاع داد که در شب 14 دی سال 1329 اکبر آذرین متصدی دفتر سازمان نظارت برآزادی انتخابات گفته است: «به خدا اگر یک نفر پیدا میشد که [ابوالقاسم] فروهر(2)را ترور کند دیگر هیچ کس جرئت نخواهد کرد به نفع شرکت نفت صحبت نماید.»(3)آذرین یکی از نزدیکان بقایی بود که قبلاً کارمند وزارت دارایی بود و در آن زمان بیکار شده بود.
بههر روی در حوادث منتهی به 25مرداد سال 1332 روزنامه شاهد در زمره روزنامههائی بود که احکام جعلی انتصاب زاهدی و عزل مصدق و نیز مصاحبه ساختگی زاهدی را که توسط سیا تدوین
شده بود، چاپ کرد. دکتر دونالد ویلبر مأمور سیا و از عوامل براندازی مصدق که بعدها سندی از سیا را در ارتباط با کودتا تدوین کرد، صراحتاً مینویسد که روزنامههای شاهد، ستاره اسلام، جوانان آسیا، آرام، مرد آسیا، ملت ما، داد و ژورنال دو تهران این احکام و آن مصاحبه جعلی را منتشر نمودند.(1)
این همان گزارشی است که در اوایل تیرماه 1379 مطابق با اواسط ژوئن 2000 در سایت اینترنتی روزنامه نیویورک تایمز منشتر شد. از این سند سه ترجمه به فارسی موجود است: ترجمهای توسط دکتر غلامرضا وطندوست استاد تاریخ دانشگاه شیراز، ترجمهای از دکتر حمید احمدی استادیار علوم سیاسی دانشگاه تهران و ترجمهای دیگر که توسط وزارت خارجه منتشر شده و بسیار مغلوط است. در نسخه وزارت خارجه حتی نام کتاب را «امریکا و تحولات ایران» نهادهاند که این عنوان هیچ ربطی به محتوا و مضمون کتاب ندارد و اصلاً در متن اصلی چنین عنوانی وجود ندارد. برای اطلاع در مورد عملیات سیا جهت سرنگونی مصدق و نقش سرویس اطلاعاتی انگلیس در کودتای 28 مرداد، این سندی است بسیار گویا. نک: اسرار کودتا؛ اسناد محرمانه سیا در باره عملیات سرنگونی دکتر مصدق، ترجمه دکتر حمید احمدی، (تهران: نشر نی، 1379)
رئیس ستاد ژاندارمری کل کشور سرهنگ ستاد مالک ضمن صدور تلفنگرامی اعلام کرد طبق امریة ستاد ارتش در اجرای مراسم صبحگاهی و شامگاه از ذکر نام شاه خودداری شود،(2)در همین روز بقائی دستگیر و بازداشت شد، این بازداشت فقط سه روز طول کشید زیرا روز بیست وهشتم مرداد سال 1332وی آزاد گردید.در آستانة کودتای 28 مرداد بسیاری از مسائل علنی شده بود. بالاخص بعد از ماجرای قتل افشارطوس ارتباط پیچیدة بقایی با شبکهای از افسران وابسته و باند چاقوکشان به رهبری شعبان بیمخ، امیر موبور و حبیب سیاه علنیتر گردید. انجام رفراندوم به منظور انحلال مجلس هفدهم تهدیدی جدی علیه بقایی به شمار میرفت. او گفته بود در صورتی که مجلس منحل شود فعالیت خود را از طریق سازمان مخفی حزب ادامه خواهد داد.(3)از آن طرف به محض اینکه نتیجه رفراندوم در باب انحلال مجلس منتشر شد آیزنهاور طی مصاحبهای مطبوعاتی اعلام کرد:
تهدید کمونیستها نسبت به آسیا برای آمریکا بسیار شوم و نحس است. گمان میکنم امروز صبح در روزنامهها خواندهاید که مصدق توانست بر پارلمان فائق آید و خود را از آن خلاص سازد. البته مصدق در این اقدام از حزب کمونیست ایران استفاده میبرد. تمام این اوضاع آن صفحات برای آمریکا شوم و نحس میباشد. زیرا اگر دنیا این نقاط را از دست بدهد چگونه میتواند امپراتوری ثروتمند
اندونزی را نگاه دارد. در این صورت ملاحظه میکنید که این راه را در جایی باید مسدود کرد و دیر یا زود بایستی مسدود گردد و ما مصمم به این کار هستیم.(1)
این تصمیم به زودی محقق شد و کودتای آمریکائی ـ انگلیسی 28 مرداد به انجام رسید.(2)در این کودتا نیروهای بقایی در کنار چاقوکشان شعبان بیمخ قرار داشتند و طرفداران وی در شهرستانها نیز به فعالیت مشغول بودند. ناصر بقایی، پسرعموی او در کرمان، نامهای از طریق منصور رفیعزاده ارسال کرد و در آن از تظاهرات طرفداران بقایی در روز 28 مرداد سخن گفت.(3)شبکة مخفی حزب زحمتکشان در تهران و شهرستانها، همراه با سازمان نظامی حزب، نقش مخربی ایفا کردند که یکی از آنها قتل فجیع سخایی، رئیس شهربانی کرمان، بود. سخن گفتن در باب شبکه پیچیدهای که کودتای بیست و هشتم مرداد را سازماندهی و اجرا کرد، از حوصله این بحث بیرون است و باید البته در جای مناسب خود مورد بحث جدی تری واقع شود، اما در این نکته تردیدی نیست که شبکه نیروهای طرفدار بقائی که از همان آغاز برای به بن بست کشانیدن نهضت ملی در تلاش بودند و به اشاره سپهبدی و خطیبی و زهری از انجام کودتا حتی از حدود یک سال پیش تردیدی به خود راه نمیدادند، در این عملیات نقش بسیار مهمی ایفا کردند.
این «خدمات» از نظر شاه دور نماند و بسیاری از کودتاگران از وی نشان افتخار دریافت کردند. در فهرست کسانی که این نشان را اخذ نمودند نام دکتر مظفر بقائی هم دیده میشد. مدتی بعد از کودتا رئیس ستاد ارتش، سرلشکر نادر باتمانقلیچ نامهای خطاب به بقایی نوشت. در این نامه آمده است:
«جناب آقای دکتر بقایی
به فرمان مطاع شاهانه به پاس فداکاریهایی که در قیام ملی 28 مرداد ابراز داشتهاید
1) 1. باختر امروز، ش 1164، مورخة 15/5/1332.
2) 2. در این کودتا شبکهای که توسط زینر از دوره جنگ دوم جهانی درست شده بود، نقشی بسیار مهم ایفا کرد. برای آشنائی با دیدگاههای او و لمبتون در مورد تحولات مربوط به نهضت ملی شدن نفت و نقش تحلیل های آنها در سرنگونی مصدق نک: مصدق و کودتا، صص145-179؛ این صفحات مقاله ویلیام راجر لوئیس را در بردارد که مواضع محافل گوناگون انگلیس را در برابر نهضت ملی ایران تحلیل مینماید.
3) 3. ناصر بقایی به مظفر، مورخة 14/6/1332، اسناد ناصر بقایی، کارتن 92، ش: 76 ـ 21.
به اعطاء یک قطعه نشان رستاخیز درجه یک مفتخر میگردید.»(1)این بود پاداش بقائی در قبال آنهمه تلاش برای فروپاشی نهضت ملی.
عزیزالله امیر رحیمی هم در سی و یکم شهریور ماه نشان درجة یک رستاخیز را دریافت کرد و به فرمان شاه از یکم مهر آن سال به درجة سرهنگ تمامی نائل آمد. یک ماه بعد شاه او را ارتقاء مقام داد:
«با تأئیدات خداوند متعال، ما پهلوی شاهنشاه ایران به پاس خدمت و نظر به مراتب لیاقت سرهنگ ستاد عزیزالله [امیر] رحیمی بنا بر استدعای وزارت دفاع ملی به موجب این فرمان همایون مشارالیه [را] به آجودانی خود قرین افتخار مینمائیم.»(2)اما امیررحیمی اندکی بعد به اشتباه خود پی برد و سپس در بیستم آبانماه 1335 بدون اطلاع بازنشسته گردید و حتی ارتقاء درجه پیدا نکرد. یک روز بعد از اعلام حکم بازنشستگی امیررحیمی، وی نامهای خطاب به رئیس ستاد ارتش نوشت و علت این عمل ناهنگام را جویا شد. پاسخ چنین بود:
سرکار سرهنگ عزیزالله رحیمی
بازگشت به نامة مورخة 21/8/35 از بازنشستگی سرکار که جزو افسران منتصب ستاد بزرگ ارتشتاران بودهاید کوچکترین اطلاعی نداشتم و بنا به تقاضای اینجانب نیز نبوده است. پس از تحقیق معلوم شد که اعلیحضرت همایون شاهنشاهی مستقیماً به ریاست ستاد بزرگ ارتشتاران اوامری صادر فرمودند. رئیس ستاد ارتش ـ سرلشکر آریانا.(3)
شاید لازم به توضیح باشد که کودتای 28 مرداد با شعار مبارزه علیه کمونیسم طراحی و به نتیجه رسید. تحقیقات جدید نشان میدهد نام رمز عملیات که توسط انگلیسیها به کار گرفته میشد، یعنی واژه TPAJAX، اساساً همین نکته را در بردارد. به روایت گازیوروسکی پیشوند TP نشان دهنده عملیات پنهانی است؛ نیز این دو حرف مخفف حزب توده به زبان انگلیسی است که Tudeh Party است. واژه آژاکس هم اساساً
نام شایع یک مایع پاک کننده خانگی بوده است، «و بدین ترتیب TPAJAX دلالت بر تلاشی برای پاکسازی ایران از حزب توده داشت.»(1)
1) 1. مصدق و کودتا، به اهتمام مارک گازیوروسکی و مالکوم برن، ترجمه دکتر علی مرشدی زاده، (تهران: قصیده سرا، 1384)، ص370. تأکید بر واژه پاکسازی از گازیوروسکی است.
بقایی که دولت فضلالله زاهدی را انتقالی میپنداشت و صعود خود به قدرت را قطعی میانگاشت به زودی متوجه شد که این نظامی کهنهکار حاضر به واگذاری سمت نخستوزیری نیست. دولت آمریکا همه گونه حمایت را از دولت زاهدی اعلام کرد و حتی کمکهای چند میلیون دلاری به فاصلة چند روز بعد از کودتا در اختیار او قرار داد. بدینسان، روند تحولات شکل مطلوب بقایی را نداشت. در همین ایام معلوم شد که ادعای بقایی و دوستانش دال بر اجرای اصول مشروطه سلطنتی که طبق آن شاه هیچگونه مسئولیت اداری و اجرایی ندارد، بیاساس است.
سپهبدی تأکید میکند که هدف وی و یارانش حفظ «مقام شامخ سلطنت» است و هر آن چیزی که اقتدار شاه را مورد توجه قرار ندهد از نظر آنها مردود است. از نظر وی جرم مصدق آن بود که «اول مجلس سنا را، که پایگاه سلطنت بود، به دست مجلس [شورای ملی] منحل ساخت، سپس به انحلال و تضعیف و هرج و مرج ارتش شاهنشاهی که دومین ضامن بقای سلطنت و فرماندهی کل قوا بود پرداخت. پس از آن با دربار و مستقیماً با مقام شامخ مشروطة ملی طرف شد و کلنجار رفت»(1)و به همین دلایل آنها به سرنگونی او اقدام کردند. این تذکرات هشداری به زاهدی بود و نتیجة طبیعی آن اینکه طرفداران بقایی به هیچوجه منالوجوه به تضعیف نهاد مطلقه سلطنت رضا نخواهند داد.
واژههائی که بقائی در تبریک سالروز تولد شاه در چهارم آبان ماه سال 1332 بر زبان
1) 1. سپهبدی به زاهدی، بیتا، مجموعه اسناد دکتر عیسی سپهبدی، کارتن 168 ـ N، ش: 89 ـ 122.
آورد و پاسخ شاه خود گواهی است بر این مدعا که بقائی سلطنت محمدرضاشاه پهلوی را مصون از هرگونه تعرضی میدانست. این مراسم در همان سال 1332 انجام شد و در آن بقائی به نمایندگی از سوی نمایندگان مجلس هفدهم به شاه سالروز تولدش را تبریک گفت و خاطر نشان کرد: « باید عرضه بدارم که این عید برای دو میلاد است، یکی میلاد اعلیحضرت و دیگری میلاد کشور که در اثر این پیشامد مهلک(1)از خطر گذشت و ما همه از جریان گذشته عبرت گرفته و امیدواریم تحت توجهات ذات شاهانه اوضاع کشور روز به روز بهبود یابد.»(2)شاه هم از بقائی تشکر کرد و ابراز خوشوقتی نمود که در یک « مجمع آزادی » که امتحان خود را هم دادهاند صحبت میکند و از نعمت آزادی در ایران آن روز یاد کرد. نیز شاه ابراز امیدواری نمود که با حفظ قانون اساسی حداقل معیشت برای مردم مهیا شود.(3)با این وصف رفتار بقائی در برابر دوست دیرینه اش یعنی زاهدی به گونهای دیگر بود. بقائی بار دیگر خود را سپر بلای شاه کرد تا افکار تودههای مردم را که به شدت از کودتای بیست و هشتم مرداد و بحث برقراری رابطه با انگلستان یکه خورده بودند، به جائی دیگر منحرف نماید و طبق معمول بار گناهان را به دوش کسی دیگر بیفکند.
در دوره زاهدی شاید حزب زحمتکشان ودستگاه رهبری آن در این اندیشه بودند که بقائی بعد از این ماجرا به نخستوزیری خواهد رسید، اما نتیجه چیز دیگری شد و آن هم نخستوزیری فضلالله زاهدی بود که بیشتر مورد اعتماد غرب بود. اندکی بعد بقائی مخالفت خود را با زاهدی علنی ساخت، مخالفت بقائی با زاهدی البته علت دیگری نیز داشت؛ معلوم شد شاه به نخستوزیری وی رضایت ندارد و از این میترسد که تجربِۀ دورۀ رزمآراء بار دیگر تکرار شود. بقائی به این امر متشبث شد که سیاست اصولی او همیشه مخالفت با نخستوزیری نظامیان بوده است، به همین دلیل وی با زاهدی نیز مخالفت خواهد کرد و اعلام داشت که با او نیز مثل مورد رزمآراء مقابله خواهد نمود. بقائی بر این باور بود که نخستوزیری زاهدی از زمان صدور فرمان آن توسط شاه تا مقطع ِِپیروزی کودتا قابل قبول است، اما ادامۀ کار وی پذیرفتنی نیست. از دیگر علل مخالفت بقائی با زاهدی این بود که نخستوزیر اعلام کرده بود مقدمات انتخابات مجلس هیجدهم را برگزار میکند، بقائی بر این باور بود که انحلال مجلس هفدهم به دست مصدق خلاف قانون بوده و چون دورۀ مجلس در آن زمان خاتمه نیافته بود، باید این مجلس باز هم به کار خود ادامه دهد تا مهلت قانونی آن به سررسد و سپس انتخابات مجدد برگزار شود. اما علت مهمتر دیگری نیز در بین بود و آنهم برقراری ارتباط ایران و انگلیس قبل از خاتمۀ نهائی کار نفت بود.
روز سهشنبه 28 مهرماه سال 1332 یعنی درست دو ماه بعد از کودتا، آنتونی ایدن وزیر امور خارجۀ انگلیس طی نطقی در مجلس عوام این کشور تمایل خود و کشورش را به برقراری روابط سیاسی با ایران اعلام کرد؛ وزیر مختار سویس یعنی حافظ منافع بریتانیا در ایران در دوره قطع روابط دو کشور؛ در تهران اعلامیۀ دولت انگلیس در این ارتباط را در اختیار زاهدی قرار داد و وی نیز در پاسخ بیانیهای منتشر کرد و آنرا در جراید تهران منتشر نمود. اعلام شد که از نظر دولت ایران بین دولت و ملت ایران و انگلیس کدورت اساسی وجود ندارد که نتوان به رفع آن همت گماشت و تنها انتظار ایران این است که برای حل اختلافات در مسئلۀ نفت قوانین مصوبۀ ایران، یعنی اصل ملی شدن نفت محترم شمرده و اصل حیثیت ملّی ایران در نظر گرفته شود و عدالت و انصاف در رفع اختلافات مورد توجه جدّی قرار گیرد. در همین زمینه بود که حزب زحمتکشان جزوهای منتشرکرد و دیدگاههای خود را برای مردم بیان داشت. در این جزوه قطع روابط ایران و انگلستان به دلیل رفتار خصمانۀ انگلیس دانسته شد، رفتاری که از سوی این کشور در برابر ایران اعمال میشد و مسئلۀ نفت نیز به این مسائل افزوده شده بود. گفته شد که این قطع ارتباط فقط به دلیل مسئلۀ نفت نبوده است، به همین دلیل تا وقتی زمینههای اساسی حل اختلافات به وجود نیامده است، برقراری روابط مسئلهای خصمانه تلقی میشود. این رفتاری ناشایست خواهد بود که ملت ایران تسلیم آن نخواهد شد. خواسته شد دولت انگلستان به سیاستهای خود در برابر ایران با تجدید نظر برخورد نماید و بهطور عملی نشان دهد فصل نوینی در روابط دوجانبه گشوده شده است. احترام به قوانین کشور ایران و تضمین دادن دولت زاهدی برای این
منظور، از مهمترین شروط برقراری مجدد روابط به شمار آمد. ایدن در نطق خود گفته بود باید موقعیت و موفقیت شرکت نفت انگلیس و ایران حفظ شود،(1)به همین دلیل حزب و در واقع بقائی بر آشفت که: اوّل پیاله بعد بدمستی، حال چگونه است که پیش از برقراری رابطه؛ دولت انگلیس شرط و شروط تعیین میکند؟
حزب تذکر داد که میدلتون کاردار سفارت انگلستان در ایران در یازدهم مردادماه سال 1330مطابق با سوّم اگوست 1951اطلاع داده بود دولت انگلیس اصل ملّی شدن صنعت نفت را در ایران پذیرفته است و هیچ قید و شرطی نیز در آن نگنجانیده بود، این واقعیت در 22مهر سال 1331برابر با چهاردهم اکتبر 1952توسط خود ایدن مورد توجه قرار گرفته و بر آن تأکید شده است. بنابر این ملت ایران راضی نیست حتی به اندازۀ یک سر سوزن از آنچه تاکنون به دست آورده است عقب نشینی کند. مسئلۀ فروش نفت باید برطبق قوانین مصوب دولت ایران حل و فصل شود وآنگاه امکان برقراری رابطه مجدد وجود خواهد داشت. در بیانیۀ حزب آمده بود:
نخستوزیر سابق ایران دکتر مصدقالسلطنه اکنون تحت محاکمه است؛ در بحبوحۀ قدرت او در همین روزنامۀ شاهد ما نوشتیم که جناب دکتر مصدقالسلطنه به نهضت ملّی ایران خیانت کرد و با دلایل زیاد خیانت او را ثابت کردیم، بعد از آن هم مرتکب جنایاتی شد و بالاخره هم با زیر پاگذاشتن فرمان ملوکانه علیه سلطنت مشروطۀ ایران قیام کرد، آن هم قیام مسلحانه و به همین جرم اکنون تحت تعقیب است و ما خواهان تعقیب او هستیم.(2)
در ادامۀ این بیانیه آمده بود با اینحال مصدق به کشور خدمت هم کرده است، نوشته شد تا وقتی مصدق به ملت ایران تکیه داشت و طبق خواستههای آنان عمل میکرد مصدر خدمات بزرگی شد و یکی از خدماتش همین قطع رابطۀ ایران و انگلستان بود.(3)در بیانیه حزب زحمتکشان و در واقع بقائی آمده بود مصدق بیش از همه به حزب زحمتکشان ضربه زد و «اگرتفضل الهی ضمن موفقیت قیام 28 مرداد ما را از چنگال او نجات نداده بود روز جمعۀ سی ام همان مرداد پس از محاکمۀ صحرائی قلابی مانند
جنایتکاران به دار آویخته شده بودیم.» در ادامه، حملات شدیداللحنی علیه زاهدی انجام گردید. اعلام شد روزنامههای متملق از خیانتهای بیست و هشت ماهۀ دکتر مصدق سخن به میان میآورند و این را فراموش میکنند اگر مصدق خدمت یا خیانت کرده بود، در نصف این مدت زاهدی همکار او بوده است: «اگر دکتر مصدق بایستی برای تمام دوران زمامداری خود محاکمه شود سپهبد زاهدی هم باید روی نیمکت مجرمین پهلوی او بنشیند.»(1)بقائی ضمن حمله به مطبوعات طرفدار برقراری رابطۀ سیاسی با انگلیس و نیز به مفسرین رادیو تهران حمله کرد و گفت مصدق مجرم است و باید مجازات شود، اما نه ملت ایران و نه تاریخ هیچگاه خدمات او را هم فراموش نخواهند کرد و تجدید روابط با دولت انگلستان هم نه با نطقهای جناب مستر ایدن و نه با فراموشانیدن خدمات دکتر مصدق میسر نخواهد بود.»(2)جالب این است که بقائی، زاهدی را شریک به قول او جنایتهای مصدق میداند زیرا در نصف دوره نخستوزیری مصدق، همکار او بوده است. اما واقعیت این است که زاهدی بیشتر با بقائی محشور بود تا مصدق، از زمان تشکیل جبهه ملی گرفته تا ماجرای تشنجات خیابانی، از نهم اسفند ماه 1331 گرفته تا کودتای بیست و هشتم مرداد.
بههر حال از سوی دیگر علی زهری مدیر روزنامۀ شاهد و نزدیکترین یار دکتر بقائی هم ضمن صدور بیانیهای اعلام کرد ملت ایران از انگلیس و سیاست انگلیس تنفر شدید دارد. او مناسبات یکصد سالۀ اخیر را نشان دهندۀ این معنا دانست که دروغ و تزویر و ریا مقتضای سیاست انگلیس است و اظهارات ایدن هم نشاندهندۀ دروغ گوئی اوست و میخواهد نهضت ملت ایران را خفه کند(3). زهری خاطرنشان کرد ایدن گفته است دولت محافظهکار چرچیل و دولت کارگری کلمنت اتلی هیچ کدام قانونی بودن عمل مصدق را تأئید نکرده بودند و دولت انگلیس موظف است موقعیت شرکت نفت را حفظ کند. این است راز و رمز مخالفت بقائی و زهری با تجدید روابط با انگلستان. به واقع آنها بر این باور بودند نباید انحصار نفتی شرکت سابق تجدید شود و اجرای طرح کنسرسیوم را که مورد حمایت آشکار بقائی قرار داشت، و عباس مزدا هم البته آن
را تدوین ساخته بود، خواستار بودند. این موضع البته مورد پذیرش شرکتهای فراملیتی بود که در دوره همین زاهدی با تشکیل کنسرسیوم به حدود پنجاه سال سلطه انحصاری شرکت نفت انگلیس و ایران خاتمه دادند.(1)
قبل از این حادثه زهری به ایدن که خواستار بازگشت انحصار نفتی شرکت سابق بود، پاسخ داد: «انحصار فروش نفت ایران به هیچ کس داده نخواهد شد»، یعنی اینکه ایران حاضر به پذیرش اعادۀ قدرت شرکت سابق نفت نیست و دعاوی نیز باید در دادگاه بینالمللی لاهه حل و فصل شود. و اما: « ما از نقش امریکا در این میان اطلاع کامل و درستی نداریم. آیا امریکا میداند که نتیجۀ وساطتش در این مورد ممکن است آخرین توجه و امیدی را که هنوز در ایران نسبت به ملت امریکا وجود دارد، به کلی زایل سازد؟»(2)جوهر بیانیۀ حزب که در واقع دو بیانیه به قلم بقائی و زهری بود این است که باید بین عملکرد مصدق قبل و بعد از سی تیر 1331 تمایز قائل شد، در غیر این صورت اصل ملّی شدن نفت مورد سؤال واقع میشود و مشروعیت آن از بین میرود. در مذاکره با دولت انگلیس هم باید خاطرنشان شود که دولت ایران دیگر حاضر نیست انحصار نفتی شرکت سابق را قبول نماید و انتقاد به زاهدی نیز این بود که چرا برای برقراری روابط شرط و شروطی قائل نشده است.
1) 1. شاید لازم به گفتن باشد که طرح اولیه کنسرسیوم هم از آن سر ویلیام فریزر رئیس مستبد شرکت نفت انگلیس و ایران بود که حاضر نبود حتی با مقامات ایرانی و یا امریکائی بر سر مسئله نفت ایران گفتگو کند و به دلیل سخت سریهای خود مورد انتقاد مقامات اطلاعاتی بریتانیا از جمله خانم نانسی لمبتون قرار داشت. فریزر که لرد استراتالموند Lord Strathalmond لقب داشت در سال 1335 بازنشسته شد و از نظر مقامات انگلیسی این افتخار را داشت که کنسرسیوم نفتی ایران را به سال 1333 سازماندهی کند و به این شکل بخشی از اشتباهات خود را در دوران ریاست بر شرکت جبران نماید. روزنامه تایمز به مناسبت مرگ او در دوم آوریل سال 1970 مطلبی منتشر کرد و نوشت در کنسرسیوم بین المللی چهل درصد سهام از آن شرکت نفت انگلیس و ایران شد که اینک ملی شده بود. با تأسیس کنسرسیوم، شرکت بابت زیانهائی که متحمل شده بود، خسارت دریافت کرد. تایمز به صراحت نوشت طرح کنسرسیوم به ابتکار و تدبیر فریزر شکل گرفت و عمدتاً با تلاشهای وی بود که منافع شرکت سابق به نحوی احیاء شد. پس طرح کنسرسیوم نه تنها مورد حمایت شرکت سابق، بلکه به طراحی مدیر سابق آن انجام شد، حداقل این که فریزر طرح کنسرسیوم را در راستای منافع آن شرکت پیش برد.
2) 2. همان، صص 16-17.
در واقع صورت مسئله به این شکل بود که بعد از نطق ایدن، زاهدی مسئلۀ برقراری روابط با انگلیس را با عدهای از رجال و سیاستمداران مطرح کرد، در این جلسه بقائی و زهری هر دو حضور داشتند، با این وصف تحلیل رفتار بقائی و دوستش باید بر چه اساسی صورت گیرد؟ بیهوده نبود که اعلامیۀ بقائی و زهری بازتاب غریبی در بین کسانی داشت که با آنها آشنا بودند، اینان در شگفت بودند که بقائی که در آن جلسه به این مسئله اعتراضی نکرده بود، امروز چرا با این امر مخالفت میکرد؟ در تاریخ 21آذرماه سال 1332متعاقب مخالفتهای بقائی و حزب زحمتکشان با زاهدی فردی به نام کامران کامکار نامهای به وی نوشت. کامکار توضیح داد نمیتواند مبارزۀ حزب علیه زاهدی را درک کند و مسائلی وجود دارد که قادر به حل آنها نیست از جمله اینکه بقائی و زهری و دوستان حزبی آنها روز 28مرداد را قیام ملّی مردم تهران علیه دولت زورگوی مصدق دانستهاند در حالیکه در رادیوی دولتی نیز تا دو سه روز بعد از آن واقعه، ماجرای بیست و هشتم مرداد را قیام سربازان و افسران و درجه داران مینامیدند و رادیو «بعداً شاید در اثر تلقین امثال حضرتعالی لحن خود را عوض کرد.»(1)کامکار و دوستانش از طرفداران حزب بودند به همین دلیل در راه این حزب تلاش های زیادی کردند، پس حق خود میدانستند از دستگاه رهبری بپرسند و از بقائی به شرافتش و به قید سوگند بخواهند که آیا واقعاً در بین کسانی که بیست و هشتم مرداد را آفریدند، امکان دارد بتوان صد تن پیدا کرد که بدون در نظر گرفتن منافع شخصی در آن دخالت کرده باشند؟ و بالاتر اینکه « اگر چنین فردی وجود داشت آیا دولت امریکا، هندرسون و وارن(2)و دیگر عمال امپریالیسم در این قیام ملّی(!)(3)دخالتی داشتند یا خیر؟ و اگر چنانکه روز 28 مرداد مردم واقعی تهران قیام کردند چرا نتیجۀ آن باز شدن غیر قانونی سنا، بازگشت رجال پوسیدۀ انتلیجنت سرویس [کذا] و به قول شما سناتورهای کمپانی بود» و چرا نتیجۀ این قیام تجدید رابطه با انگلیس بود؟
کامکار نوشت حزب زحمتکشان و شخص بقائی از بدو معرفی کابینۀ زاهدی به آن حمله میکنند، اما سؤال این است آیا رئیس دولت ایران چرچیل و آیزنهاور است یا نمایندگان آنها در ایران قدرت را به دست گرفتهاند و اگر شق دوّم صحیح است چرا
علت را که امریکا و انگلیس است رها کردهاند و به معلول چسبیده اند؟ از طرفی دولت زاهدی به باور کامکار به توصیۀ ایدن معرفی شده است و باید دید از سوی رجال ایرانی مراتب لیاقت او تأئید شده است یا نه، اگر نه چرا عامل اصلی معرفی زاهدی را مورد حمله قرار نمیدهند و به وی حمله میبرند؟ نویسنده ذکری از عامل اصلی معرفی کابینۀ زاهدی یعنی شاه به میان نیاورده است و به جای نام وی نقطهچین گذاشته است. کامکار در عین حال یادآوری کرد که به قول روزنامۀ شاهد در جلسۀ محرمانه زاهدی با رجال کشور، بقائی گفته است به زاهدی علاقه دارد و بعد پرسیده شد « آیا برقرارکنندۀ روابط با انگلیس که به فرمایش خودتان تسلیم بدون قید وشرط و بیشرمانه میباشد قابل احترام و محبت است؟!»(1)
خاطرنشان شد بقائی گفته است مصدق تا قبل از سی تیر منشاء خدمات مهمی برای ایران بود، مصدق اکنون در حال محاکمه است به این دلیل که فرامین شاه را اجرا نکرده است، حال با توجه به اینکه در تاریخ معاصر ایران هیچ نخستوزیری خدمت نکرده و همه خیانت کردهاند، چرا بقائی به پاس خدمات مصدق از او دفاع نمیکند: «چرا در برابر دادگاه سکوت میکنید و حتی دادستان قلابی و بیسواد ارتش(2)را [علیه مصدق] راهنمائی مینمائید؟»(3)پرسیده شد چرا بقائی در برابر حملات مطبوعات به مصدق سکوت میکند: «آیا غیر از این است که میخواهید روزنامهها آزاد نباشند و نتوانند به این عدم آزادی اعتراض کنند و فقط شما به آن معترض باشید و برای خودتان وجه(4)بتراشید ولی با این روش که درپیش گرفته اید فقط باید گفت آرزو بر جوانان عیب نیست.»(5)
کامکار در آن ایام دانشجوی دانشگاه تهران بود به همین دلیل یاد آوری کرد «چند روز است که جناب مستطاب اجل اکرم آقای ریچارد نیکسون معاون محترم و معزز رئیس بزرگوار جمهوری امریکا به تهران نزول اجلال فرمودهاند» و ادامه داد که روزنامۀ شاهد نوشته است تودهایها برای انحراف اذهان از رابطه با انگلیس این موضوع را بزرگ کرده اند. او نوشت در درجه نخست مخالف با کمونیسم، حزب توده و گردانندگان آن
است و همیشه علیه آن مبارزه کرده است و با اعلامیههای حزب توده علیه نیکسون مخالف است، اما یک چیز است که نمیتوان آن را نادیده گرفت «و آن این است که آقای نیکسون فقط برای احوالپرسی از شاه و زاهدی به ایران نیامده است بلکه این مسافرت دنبالۀ تجدید روابط است و قطعاً با سازمان دفاعی خاورمیانه [سنتو] مربوط است وگرنه معقول نبود که وزیر خارجۀ امریکا تمام خاورمیانه را بگردد و به ایران نیاید ولی معاون رئیس جمهور از خاوردور یعنی چند صد هزار کیلومتر فاصله خود را به تهران برساند.»(1)از بقائی انتقاد شد چرا در مورد این مسافرت اظهار عقیدهای نکرده است. در خاتمه نوشته شد اگر این نامه در شاهد چاپ شد و یا اینکه به آن جوابی داده شد کماکان برای بقائی و حزب او فعالیت خواهد کرد، در غیر این صورت او را از قماش میراشرافی، تقی زاده و امثالهم خواهد دانست و او را قاتل افشارطوس تلقی میکند و خائن به ملت و « نوکر امریکا و مداح شاه و زاهدی »(2)سپس از بقائی عذرخواهی شده و بقای عمر او و علی زهری از درگاه خداوند خواسته شد. کامکار ابراز امیدواری کرد قضاوت دانشجویان در مورد وی اشتباه بوده باشد و او خادم ایران باشد و البته « جواب و عدم جواب شما آن را روشن خواهد کرد.»(3)
پس واقعیت روابط بقائی و زاهدی از نامه یکی از اعضای حزب زحمتکشان معلوم شد، دیدیم حتی اعضای حزب شگفتزده میشدند که بالاخره موضع بقائی در برابر زاهدی چیست؟ آیا مخالف اوست و یا موافق؟ آنها سؤال میکردند علت اینهمه زیگزاگ زدنها در مورد زاهدی چیست؟ واقعیت این است که روابط شخصی بقایی و زاهدی در روزهای نخست کودتا حسنه بود تا آنجا که به هنگام بررسی روابط مجدد ایران و انگلیس، بقایی مورد مشورت زاهدی قرار گرفت:
خیلی فوری است.
جناب آقای دکتر بقایی
برای شور در مسئلة مهمی خواهشمندم در تاریخ چهارشنبه 11/9/32 ساعت 16 (4
بعدازظهر) در کاخ وزارت امور خارجه حضور بهم رسانید. نخستوزیر، سپهبد زاهدی.(1)
از فحوای مذاکرات بقائی و زاهدی در مورد بحث روابط ایران و انگلیس اطلاعی در دست نیست، اما آنچه در جراید و نشریات همان زمان منتشر میشد، نشان میداد که بقائی ظاهراً مایل نبوده قبل از حل مسئله نفت این روابط برقرار گردد. آیا بقائی حل مسئله روابط ایران و انگلیس را بهانهای کرده بود برای حمله به دولت زاهدی که به نظر او باید قدرت را به فردی غیر نظامی واگذار میکرد؟ نقش شاه در این میان چه بود؟ میدانیم که شاه هم از ادامه نخستوزیری زاهدی راضی نبود و البته در دوره تعطیلی مجلسین هم کاری نمیتوانست انجام دهد. نقش شرکتهای فراملیتی و کمپانیهای عظیم مخالف استحصال انحصاری نفت ایران توسط شرکت سابق نفت انگلیس و ایران در مخالفت با برقراری این روابط چه میتوانست باشد؟ آیا این شرکتها بیم نداشتند که شرکت سابق بار دیگر انحصار استحصال نفت ایران را به دست گیرد و به این شکل تلاشهای تقریباً چهل ساله آنها برای شکستن این انحصار را بار دیگر نقش بر آب سازد؟
بههر حال ماجرا هر چه بود، فارغ از حوادث پشت پرده خبر تجدید روابط ایران و انگلیس انعکاس نامطلوبی در جامعه داشت. این روابط در شرایطی برقرار میگردید که مسئلة نفت هنوز لاینحل مانده بود و بنابراین برقراری روابط مجدد به مفهوم تحکیم مجدد سلطة شرکت نفت سابق انگلیس بر ذخایر نفت ایران به شمار میرفت. دو روز بعد از ملاقات بقایی با زاهدی، یکی از اعضای حزب زحمتکشان به نام وخشوری نامهای برای بقایی ارسال کرد و متن مصاحبة خود را با یکی از کارمندان منعکس نمود. کارمند مزبور گفت مصدق برای آن بازداشت شده است تا روابط ایران و انگلیس برقرار شود. او مکی و بقایی را عامل سقوط مصدق و روی کار آمدن زاهدی به منظور تمهید مقدمات برای بازگشت انگلیسیها قلمداد کرد. او مدعی شد بقایی برای اثبات پیوند خود با مردم باید خواهان خروج آمریکاییها
1) 1. زاهدی به بقایی، ش 28802، مورخة 9/9/1332، کارتن 1600، ش 1459 ـ 73.
از ایران شود، زیرا «مصدق میخواست با آمریکا مبارزه کند. دکتر بقایی چون تمایلش به آمریکاییها میباشد با مصدق مخالفت کرد.»(1)
در حقیقت بقایی، زاهدی را جانشینی مناسب برای مصدق نمیدانست. پیش از حکومت زاهدی، در جریان قتل افشارطوس و حتی پیش از آن روابط بقایی و زاهدی دوستانه بود و از زمان تحصن زاهدی در مجلس روابط این دو نزدیکتر شد. بقایی هنگامیکه به مجلس میرفت همیشه با زاهدی دیدار میکرد و گاه با وی غذا میخورد. در همین ایام شاه نظر بقایی را در مورد زاهدی پرسید و وی از حکومت زاهدی دفاع کرد. اما صعود زاهدی به قدرت نتیجة معکوس بخشید. شاید بقایی انتظار داشت یاران او در مناصب کلیدی قرار گیرند، لیکن چنین نشد. در این ایام بقایی با لوی هندرسون، سفیر آمریکا، دیدار کرد. در این مذاکرات بقایی هشدار داد عوامل انگلیس در تشکیلات آمریکاییها مثل «اصل چهار» نفوذ کردهاند. وی هم چنین مدعی شد شوروی و انگلیس آشکارا یا غیرآشکارا در امور ایران با یکدیگر همکاری دارند. او کابینة زاهدی را که متشکل از عوامل انگلیس بود مورد سئوال قرار داد. بقائی خاطرنشان کرد زاهدی تظاهر به دوستی با آمریکا میکند اما در حقیقت دست انگلیس از آستین دولت او خارج شده است، بنابراین در اثر سوء سیاستهای او مردم، آمریکا را مسئول اوضاع نابسامان ایران میدانند.
به گفتة بقایی مذاکرات از ساعت هفت و نیم بعدازظهر تا حدود نیمه شب طول کشید و شام در کنار سفیر صرف شد. هندرسون با استفاده از یک ضربالمثل فرانسوی گفت: «در موقع عبور از سیلاب اسبهای کالسکه را نمیشود عوض کرد. باید حوصله کرد که اوضاع به مسیر طبیعی بیفتد و به این نکات توجه شود.»(2)اینها اظهارات بعدی بقائی است، اما نکته این است که مگر همین چندماه پیش مصدق متهم نشده بود با آمریکا تبانی کرده و برای ادامه حکومت خود روابط با آن کشور را تعمیق خواهد بخشید؟ مگر در آن زمان گفته نمیشد حزب زحمتکشان باید علیه این اقدام دست به کار شود؟ حال چگونه بود که بقائی امریکائیها را نصیحت میکرد مواظب زاهدی باشند و بدانند او عامل انجام منویات انگلیسیهاست؟ آیا این نتیجه به دست نمیآید که او و یارانش حتی بحث روابط خارجی را که باعث تحکیم و یا تزلزل دولتی میشد، در موقع مقتضی و برای نیل به اهداف از پیش تعیین شده، به مثابه ابزاری جهت تسویه حساب سیاسی با رقیبان خود به کار میگرفتند و در این راه مصالح بالاتر ایران را قربانی میساختند؟ نکته بسیار مهم این است که تمامی این تحولات درست مقارن بود با آذرماه 1332، در این ماه تحولاتی در شرف تکوین بود که خطیبی و بقائی از آن به نفع احسن در راستای اهداف خود بهرهبرداری کردند.
در این ایام زمان آبستن حوادث تازهای بود. در درون سفارت آمریکا دودستگی تشدید شد. ملبورن، دبیر سیاسی سفارت آمریکا، از ادامة حیات کابینة زاهدی اعلام ناخرسندی میکرد؛ به یاد آوریم ارتباطهای ملبورن را با گروههای مافیائی و کسانی که هرگونه تقسیم قدرت شاه را به مثابه مقدمهای جهت نفوذ کمونیسم در ایران ارزیابی میکردند. از آنطرف شایع شده بود ریچارد نیکسون، معاون رئیس جمهوری آمریکا از حزب جمهوریخواه، به زودی وارد ایران میشود. ورود نیکسون شاهدی بر تأئید دولت زاهدی از طرف آمریکا تلقی میشد و این امر خوشایند ملبورن نبود، این نکتهای است فوقالعاده مهم که در تحلیل حوادث بعدی باید مورد ارزیابی جدی قرار گیرد. پیش از این تاریخ عدهای از دانشجویان دانشگاه تهران در اعتراض به برقراری زودهنگام روابط سیاسی با انگلستان در اعتصاب به سر میبردند. این اعتصاب تا خبر ورود نیکسون به ایران ادامه یافت. حال حرکت دیگری لازم بود تا دولت زاهدی را واژگون کند. به زودی بهانههای لازم به دست آمد. در این میان بقایی نامة سرگشادهای خطاب به نیکسون نوشت و از رویة دولت متبوع او در برابر حوادث ایران انتقاد کرد. در اعتصاب دانشجویان کلیة مخالفین دولت زاهدی شرکت داشتند. اسناد و شواهدی در دست است که نشان میدهد دربار و بقایی میکوشیدند از جریانات دانشجویی علیه دولت زاهدی بهرهبرداری کنند و به این وسیله بیکفایتی او را در حفظ امنیت ایران به آمریکاییها نشان دهند. حسین خطیبی در این دسیسه نقش اصلی داشت. درست در زمانی که اعتصاب داشت خاتمه مییافت و دانشجویان تصمیم گرفته بودند به سر کلاسهای خود بازگردند، خطیبی در نامهای به بقایی چنین مینویسد:
قربانت شوم
چند مطلب فوری که لازم است عرض کنم از این قرار است. امروز عصر
نمایندگان دانشجویان دانشگاه [تهران] برای اتخاذ تصمیم راجع به ادامة اعتصاب و اعتراض به اقدامات دولت از لحاظ انتظامی و سیاسی جلسهای منعقد خواهند نمود. مقالة شما به عنوان نامة سرگشاده به نیکسون و نامه به رئیس دانشگاه در استادان و اکثر دانشجویان حسن اثر فوقالعادهای داشته است و به قول یکی دو نفر از نمایندگان دانشجویان ورق به نفع ما برگشته است و همه سوای مسلک و مرام در موضوع مورد اعتراض شما به دانشگاه و دولت همصدا و همداستان هستند. ادامة اعتصاب، علیرغم چند تن پلیس که به صورت دانشجو در دانشگاه اظهار وجود میکنند، تصور میکنم ادامه داشته باشد و با نمایندگان آنها قرار شد اگر صلاح به صدور قطعنامهای از طرف آنها باشد برای درج به شاهد بفرستند. من آنها را به ادامه اعتصاب و اعتراض شدیدتر نسبت به عملیات دولت فعلی تشویق کردم که حتی یک روز سیام تیر دیگری از نظر رهبری عوامالناس ترتیب دهند.(1)آنها عقیده داشتند شما تعالیم و دستورات صریح و منجزی بهطور مقتضی در شاهد اعلام کنید که تبعیت نمایند. موضوع دیگر پیشتیبانی شدید ملبورن و دستة منتسب به او در سفارت آمریکا هستند که از اقدامات شما و مردم میکنند و صاف و ساده با عقیدة دولت خودشان در مورد ادامة مشی سیاسی فعلی او در ایران مخالفت دارند و این مطلب خیلی قابل ملاحظه است.(2)مطلب دیگر شرفیابی اردشیر [زاهدی] از طرف نخستوزیر حضور شاه و تجدید تقاضای پدرش راجع به ایجاد مضایق و اقدامات شدید علیه حزب و ما میباشد که شاه چنین تقاضایی را نپذیرفته و از قرار آنها را تشویق کرده که شما را «راضی» کنند. شاید از این حمایت شاه از رویة شما بشود استنباط کرد که باطناً دلخوشی از شخص زاهدی به جهاتی نداشته باشد با توجه
1) 1. یعنی نارضایتی ها از شاه را به نخستوزیر برگردانند.
2) 2. این فقره مدعای پیشین ما در مورد ارتباط شبکه ملبورن با گروه بقائی را را به صریحترین وجه ممکن تأئید میکند، برای دریافت اهمیت بحث خوانندگان را به فصل نخست کتاب دو دهه واپسین حکومت پهلوی ارجاع میدهیم. در اینجا همین قدر به اشاره میگوئیم که شاپور ریپورتر مأمور برجسته اطلاعاتی بریتانیا در ایران، در این مقطع تاریخی هم همکار سپهبدی بود در دانشگاه جنگ و هم بهعنوان مشاور سیاسی سفارت امریکا با گروه ملبورن جهت سرنگونی مصدق همکاری میکرد و در این زمینه با ارباب جراید طرفدار دربار و غرب، امرای ارتش، اوباش جنوب شهر و احزاب سیاسی مخالف مصدق ارتباط داشت و به آنان رهنمود میداد. برای اطلاعات بیشتر در این زمینه نک: فصلنامه مطالعات تاریخی، سال اول، ش2، بهار 1383، مقاله «ریپورترها و تحولات تاریخ معاصر ایران»، ص164 به بعد.
به اینکه صرف نهار نخستوزیر سه هفته است در حضور شاه ترک شده است، با مطالب دیگری که شنیدهام یا استنباط میکنم من شخصاً عقیده به شدت عمل و اقدامات مثبتتری دارم و مثل اینکه مردم در این بیست و چهار ساعت اخیر فهمیدهاند برخلاف سایرین شما مصمم به مبارزه هستید.(1)
بقائی از طریق خطیبی اعتصاب به حق دانشجویان را سکوئی برای پیشبرد اهداف سیاسی خود و نیز ساقط کردن زاهدی تلقی کرد.
این تحریکات و تشبثات فاجعه دانشگاه تهران را آفرید. روز ورود نیکسون تظاهراتی از طرف دانشجویان دانشگاه تهران سازماندهی شد. در یکطرف دانشجویان و در طرف دیگر پلیس زاهدی صف آرائی کردند. روز 16 آذر 1332 زاهدی برای نشان دادن اینکه در درجه نخست با این تدابیر عرصه را خالی نخواهد کرد و ثانیاً برای اثبات قاطعیت خود در شدت عمل علیه مخالفین واقعی خویش و ایجاد جو امن برای سرمایهگذاری آمریکا و انگلیس و دیگر شرکای غربی در استحصال نفت با تظاهرکنندگان دانشجو با خشونت رفتار کرد. برای نخستین بار در تاریخ دانشگاه تهران، نیروهای گارد در میان حیرت ناظرین نه تنها وارد محوطه دانشگاه شدند، بلکه سلاح به دست به راهروهای دانشکده فنی سرازیر گردیدند. آنها بی هدف به سوی دانشجویانی که در راهروها ایستاده بودند و یا شعار میدادند، شلیک کردند. به این ترتیب سه دانشجو به نامهای شریعت رضوی، قندچی و بزرگنیا بی گناه به قتل رسیدند.
1) 1. خطیبی به بقایی، نیمه نخست آذرماه 1332، مجموعة اسناد خطیبی، کارتن 235 ـ N، ش 125 ـ 123.
اما شانزده آذر هم سقوط زاهدی را در پی نداشت. او اینک با قدرت بیشتری بر اریکه نخستوزیری تکیه زد. در همین ایام در صفوف حزب زحمتکشان رخنه افتاد. گروهی از اعضا که ظاهراً از ماهیت عملیات دستگاه رهبری حزب بیاطلاع بودند رویاروی سیاستهای بقایی قرار گرفتند. بار دیگر پس از انشعاب خلیل ملکی از حزب زحمتکشان و تشکیل نیروی سوم، که به دنبال حوادث سی تیر انجام شد، در صفوف حزب رخنه افتاد. در یکطرف وفادارترین نیروها به بقایی قرار داشتند و در طرف دیگر عدهای که سرشناسترین آنها عباس دیوشلی است. دیوشلی نسبت به مواضع رسمی حزب اعتراضات جدی داشت و حوادث 28 مرداد را مورد تأئید قرار نمیداد. بقایی در سخنرانی که در 29 آذر 1332 یعنی حدود دو هفته بعد از حوادث خونین شانزده آذر در محل حزب ایراد کرد، رویة مخالفین را با استدلال زیر پاسخ گفت:
من متأسفم که بعضی از دوستان من گاهی میگویند اگر آن اوضاع نمیشد و شما با دکتر مصدق مخالفت نمیکردید، چنین اوضاعی پیش نمیآمد. در حالیکه آن دوستان من باید بدانند اگر آن بساط از بین نمیرفت، الان اسیر جمهوری دمکراتیک بودیم... آقای دکتر مصدق از سیام تیرماه پارسال [1331] به بعد تصمیم به تغییر رژیم گرفته بود...(1)
مخالفتهای درون حزب چندان اهمیتی نداشت و شخص بقایی هم آن را به جد نمیگرفت. عناصر تعیین کننده در خارج حزب قرار داشتند. حسین خطیبی از برجستهترین آنها بود که روابط صمیمانة خود را با دربار حفظ کرده بود. خطیبی بعد از ماجرای 28 مرداد 1332 به عنوان مسئول سازمان نظامی حزب زحمتکشان با شاه ارتباط نزدیکی داشت و عزل و نصبهای ارتش با نظر وی انجام میگرفت. بدیهی است نقطه نظرات بقایی از طریق خطیبی به شاه منعکس میشد. نارضایتی شاه از حکومت زاهدی از سویی مبتنی بر اطلاع از نظرات بقایی بود. چنانکه گفتیم، در اسناد خطیبی با اسامی مستعار «قلبی»، «ارباب قلبی» و «ارباب» مواجهیم. با تعمق در نامههای خطیبی میتوان دریافت که مراد از «قلبی» اسدالله علم، رابط شاه و خطیبی، و منظور از «ارباب قلبی» و «ارباب» محمدرضا پهلوی است. سند بسیار مهم زیر بیانگر ارتباطات پنهان خطیبی با محمدرضا پهلوی در پس از 28 مرداد است و نیز بیانگر نگرانی شاه از اقتدار زاهدی تا بدان حد که خطیبی وضع او را مشابه دوره رزمآراء و مصدق داند:
ارباب قلبی [محمد رضا پهلوی] روز پنجشنبة گذشته توسط
1) 1. سخنرانی بقایی در حزب زحمتکشان، مورخه 29 آذر 1332، مجموعه اسناد حزب زحمتکشان، کارتن 195، ش: 175 ـ 20.
پرویزخان(1)پیغام داد که همه گونه مساعدت از هر لحاظ میکند. با او تقریباً تماس مرتبی توسط اقتداری حاصل کردهام و وقتی اطلاع حاصل کرد که حرکت کردهاید فوقالعاده نگران شد که چرا احتیاطات فوقالعاده از نظر حفظ جان شما نکردهایم. این اظهار نگرانی به حدی بود که آخرین خبر از ورود شما اصرار داشت در اولین فرصت به او بدهیم و همین کار را هم کردیم. بینهایت خوشحال شد. در حال حاضر آقای پرویز خان اضطراب و نگرانی زمان سپهبد مرحوم [رزمآراء] و دکتر مصدق را دارد و حتی زیر مراقبت شدید است که تماس با او خالی از اشکال نیست...
آمریکاییها و انگلیسیها در حال حاضر از زاهدی ناراضی هستند مخصوصاً آمریکاییها. آقای پرویزخان عقیده چند ماه قبل من را دارد یعنی سرنوشت نابغة عظیمالشأن سابق [مصدق] را برای این نابغة لاحق [زاهدی] در یک فرصت خیلی نزدیک پیشبینی میکند. تمام جریانات سیاسی و اوضاع و احوال روز به نفع ما است و انشاءالله موفقیت تام و تمام نصیب ما در آیندة نزدیک خواهد شد. برای عدم انتخاب شما به [نخستوزیری] انگلیسیها خیلی فشار آوردهاند ولی تصور نمیکنم جز کمونیستها دیگران با آنها هم عقیده باشند.(2)
خطیبی ضمن حفظ ارتباط تشکیلاتی خود با بقایی، سازمان نظامی را همچنان در کنترل داشت تا بار دیگر در موقع مناسب از آن بهرهبرداری کند. او اطلاع داد زاهدی مایل است با بقایی حضوری گفتگو کند. مسئولیت مذاکرات به عهدة باقر کاظمی گذاشته شد که در مقطعی هم وزیر امور خارجه مصدق بود. خطیبی در پایان اطلاع داد «اوضاع حزب [زحمتکشان] و سازمان [نظامی] خیلی رضایتبخش است و بیش از هر موقع آمادة کار است.»(3)
یکی دیگر از رابطین خطیبی با شاه، سلیمان بهبودی بود.(4)
Donald N. Wilber: Overthrow of Premier Mosaddeq of Iran: November 1953-August 1953, 1954, pp. 23-24.
بهبودی در این زمان ریاست تشریفات دربار را بر عهده داشت. قرار بود خطیبی نتیجة مذاکرات خود و بهبودی را در اختیار شاه قرار دهد و نتیجه را سریعاً گزارش نماید:روی هم رفته ارباب قلبی [شاه] با اطلاعاتی که از همه جا دارم نظر خیلی خیلی
1) 2. این فرد پرویز یارافشار است که در حوادث منجر به کودتای 28 مرداد نقش بسیار مهمیداشت. او از مرتبطین با زاهدی و البته سرتیپ عباس فرزانگان یکی از عوامل سیا و از نظامیان طراح کودتا بود.
2) 1. خطیبی به بقایی، مورخة 21/10/1332، مجموعه اسناد خطیبی، کارتن 235، ش: 95 ـ 123.
3) 2. خطیبی به بقایی، مورخة 8/11/1332، مجموعه اسناد خطیبی، ش: 86 ـ 123.
4) 3. بهبودی یکی از رابطین قدیمی سفارت بریتانیا در دربار پهلوی بود، او در روزهای حساس مرداد ماه سال 1332 عملاً و علناً به کمک برادران رشیدیان آمد، نک:
مساعد به ما دارد و بیمیل هم نیست که زاهدی با یک مأموریت درجه سوم از اینجا برود، چون هیچ نظر مساعد نسبت به او ندارد. در بیست روز قبل ضمن شرفیابی دو نفر منجمله [شمس] قناتآبادی گفته است که بقایی مثل کره میماند...(1)
در نامهای دیگر، خطیبی به بقایی که در کرمان بود اطلاع داد با مساعی «اعلیحضرت»، «شاید انشاءالله به زودی برنامههای عمرانی و اقتصادی شروع شود. البته انجام این امور بستگی کامل به مجاهدات ارباب [آمریکا] دارد والا از این دولت کاری ساخته نیست و قراین زیادی حکایت دارد که بعد از انعقاد پیمان نظامی برود...»(2)
زاهدی میخواست انتخابات مجلس هیجدهم را در اواخر اسفندماه 1332 برگزار کند. بقایی طی اعلامیهها و نامههای سرگشاده اعلام کرد مثل دورههای 16 و 17 مجلس فعالیت سازمان نظارت بر آزادی انتخابات را آغاز خواهد کرد. زاهدی در تماس با خطیبی «از انتشارات اخیر که بهطور مرتب با وسایل گوناگون طبع و نشر میشود، مخصوصاً نامة سرگشادة» بقایی ابراز نارضایتی نمود و از او گله کرد.(3)
نتیجة انتخابات مقبول بقایی واقع نشد. به همین دلیل او تلاش کرد یک بار دیگر هیاهو به راه اندازد. بقایی در زمرة کسانی بود که اعتقاد داشت انحلال مجلس 17 توسط مصدق غیرقانونی بوده و بنابراین باید مجلس سابق احیاء شود تا دورة قانونی آن به اتمام رسد. زاهدی که از ترفند مخالفین مطلع بود و میدانست که اکثریت پارلمانی در دست مخالفین او خواهد بود درصدد برآمد انتخاباتی فرمایشی برگزار کند. تصمیم بقایی به هیاهو در همین راستا بود. و در همین زمان بود که «کمیتة مجازات» حزب در کرمان نمایندگان انتخابی آن منطقه را تهدید به قتل کرد. در سخنرانی آتشینی که بقایی در کرمان انجام داد مدعی شد دولت تمام راهها را به روی او بسته است «معذلک برای نجات برادران کرمانی به هزار زحمت» خود را به کرمان رسانیده است. بقایی گفت هدفش از مسافرت آن است «که در این مرحلة آخر به دولت نشان دهم که ایران صاحب دارد و نمیگذارم شما ایران را تسلیم
1) 1. خطیبی به بقایی، اسفند 1332، مجموعه اسناد خطیبی، ش: 87 ـ 123. یعنی چه بقائی مثل کره میماند؟ یعنی اینکه استقامت لازم را ندارد و به راحتی تحلیل میرود؟ یا اینکه به خودی خود ارزشی ندارد و برای سهولت و تسریع در انجام کارها مناسب است؟
2) 2. خطیبی به بقایی، 24/12/1332، مجموعة اسناد خطیبی، ش: 88 ـ 133.
3) 3. خطیبی به بقایی، 8/11/1332، مجموعة اسناد خطیبی، ش: 89 ـ 133.
انگلیس نمائید.» او نگفت اگر از تسلیم ایران در برابر انگلیس دلخور بود، چرا بساط منتهی به کودتای بیست و هشتم مرداد را به راه انداخت. بقائی مردم را دعوت کرد طرفداران زاهدی و مخالفین خودش را از میان بردارند و «مال و جان و زن و بچة آنها و هر کس که حمایت آنها را نماید» حلال خواهد بود. او آشکارا دستور قتل فرماندار و مأمورین شهربانی را صادر کرد و محل دفن آنها را نیز پهلوی قبر سرگرد سخایی معین نمود. عصر روز سخنرانی، بقایی در منزل محمد آگاه یزدی با رؤسای اوباش و چاقوکشها ملاقات کرد و فرامینی به آنها صادر نمود. او دستور داد اوباش دستههای متعدد ایجاد نمایند و دست به کشتار بزنند.(1)
فعالیتهای بقایی بدون اشارة خطیبی انجام نمیگرفت. انتخابات مجلس هیجدهم تصدی پست نخستوزیری توسط بقایی را منتفی میساخت. پس طبیعی بود وی با تمام وجود در راه ناکامی زاهدی بکوشد. خطیبی علاوه بر بقایی با امرای ارتش هم روابط خود را حفظ کرده بود. شبکهای که وی با آنها همکاری میکرد متشکل از سرلشکر حسن ارفع، سرتیپ حبیبالله دیهیمی، سرتیپ حسن اخوی، سرتیپ ولیالله قرهنی و سرلشکر نادر باتمانقلیچ بود که البته حسن پاکروان دوست صمیمی بقایی را هم باید بر این مجموعه افزود. این افراد متنفذترین چهرههای اطلاعاتی ارتش پهلوی بودند. دیهیمی در این زمان در واشنگتن به سر میبرد. وی در نامهای به خطیبی مسائل مهمی را مطرح کرد:
جناب آقای خطیبی
قربانت شوم
نامة آن دوست شریف و عزیز با نامه آقای مهندس [کیوانی] مدتی است رسیده. متأسفانه به واسطة چند من خرت و فرط کارهای [بیارزش] در این هفتة اخیر تا به حال موفق به عرض ارادت و جواب نشده بودم. اینک چون بیادبی بیشتر را جایز نمیدانم کارهایم را به کنار گذارده و به تصدیع میپردازم.(2)از اطلاعاتی که مرقوم فرموده بودید کمال تشکر را دارم و باور نمیفرمائید فقط این دو سه نامه جنابعالی بود که مرا قدری به جریان گذارده، سایرین خیلی امساک میکنند.
خیال میکنم راجع به رفیق مشترکمان [بقایی] تعویق کار کرمان بهترین راه حل باشد. ضمناً در این مجلس شتر گاو پلنگی عدم شرکت ایشان چندان عیبی هم از نظر سیاسی نداشته است و گاهی عدو شود سبب خیر...(1)
از تغییرات ارتش نوشته بودید. متشکرم ولی مسلم بدانید عرایضی که قبلاً بنده کرده بودم از روی احساسات نبود و من ارتشیها را بهتر میشناسم. بهرحال فعلاً که دست بنده کوتاه است، ولی جانورانی رفته رفته رخنه پیدا کردهاند که اگر در اطراف آنها تحقیقات بیشتری بفرمائید مرا در عرایض سابقم محق خواهید دانست. از تعویض سرتیپ اخوی خیلی خیلی متأسفم. ولی اطمنیان داشته باشید او تلاشی نمیکرد که در آنجا باقی بماند و رویة خشن او هم دلیل عرض بنده است و چون به صندلی خود نمیخواست بچسبد لذا مراعات مفسدین را نمیکرد. البته بنده شش ماه است دور هستم. تا در طهران بودم وضع به قراری بود که عرض کردم.
سرلشکر باتمانقلیچ سرباز خوبی است. به اعلیحضرت علاقمند است. در هیچ دسیسهای داخل نمیشود. دوام او در پست خود به نفع کشور است. سایرین را که اسم برده بودید، هر دو نفر خطرناک و مضرند و من راجع به سوابق و بستگیهای آنها بدبختانه اطلاعات زیادی دارم.
میدانم اشخاص ناجور در دستة اخوی عمل کردند. بعداً خود او هم ملتفت شد ولی موقع را هم در نظر بگیرید. زند کریمی(2)و غیره را بنده خوب میشناسم و شما کاملاً محق هستید.
راجع به 110 دلار از اقدامات جنابعالی متشکرم، ولی متأسفانه گویا نتوانستهاند به نتیجه برسانند. از آقای مهندس(3)استدعا کردم که سرتیپ قرهنی را وادار کند که اقدام جدی بنمایند.(4)نظر اینجاییها [آمریکا] هم نسبت به وضع آنجا [ایران] چندان خوب نیست. ولی بایستی [مسئله] نفت حل شود. اینها چارهای غیر از آن نمیبینند. به نظر بنده موضوعهای خیلی خیلی مهمتر از نفت در پیش داریم و فرصت نبایستی
فوت شود و همه چیز را نبایستی فدای نفت نمود. امیدوارم توانسته باشم موضوع را روشن عرض کنم.
وضع دستگاه یک حسن دارد و آن هماهنگی کاملی است که وجود دارد و مجلس و دولت و همة کاردارها یک رنگند و این بهترین تصفیه از اشخاص غیرهمرنگ میباشد. اگر خدای نخواسته باز دکتر [بقایی] نتوانست زمینة [نخستوزیری] فراهم کند، به نظر بنده [دکتر محمد] سجادی بد نیست. سایرین خطرناکند. نوبت ارفع نیز نرسیده و اشتباه میکند.
صمیمانه خواهش دارم هر امر و فرمایشی باشد رجوع فرمائید در انجامش مطمئن باشید خوشوقت خواهم بود و بیشتر مصدع اوقات شریف نمیشوم. قربانت. دیهیمی.»(1)
اهمیت این نامه کاملاً واضح است: دخالت خطیبی در عزل و نصبهای مقامات بلندپایه ارتش در حد باتمانقلیچ، وجود یک شبکة قدرتمند نظامی، تلاش برای نخستوزیری بقایی، انتقال نقطه نظرات آمریکاییها و امثالهم در زمرة پیامهای واضح این نامه است. ظاهراً باید بقایی منتظر فرصت میشد تا زمینه برای قدرت یافتن او مهیا شود.
بههرحال بعد از سخنرانی مشهور او در کرمان، بنا به رأی کمیسیون امنیت اجتماعی آن شهر، بقایی به اتهام اغتشاش و تهدید به قتل به یک سال تبعید به جزیرة هرمز محکوم شد. برادران علیاصغر، محمد و احمد هنرمند، که کارگاه قالیبافی مشهوری در کرمان داشتند، همراه با محمد محمدی و علیاکبر مقیمی راننده، و حاج قاسم مهرابیسقط فروش، به همین اتهام دستگیر شدند. به زودی خبر مزبور به تهران مخابره شد. سلطان محمد فریدونی، از یاران نزدیک بقایی، بلافاصله با پیغامی از زاهدی وارد کرمان شد. دستور تبعید بههرمز لغو گردید و مقرر گردید متهمین به اراک تبعید شوند، اما از بقایی نامی به میان نیامد. چند روز بعد از ماجرای سخنرانی کرمان، بقایی تلگرافی از زاهدی توسط فرماندار بندرعباس دریافت کرد. در تلگراف فوق، که از کاخ قیطریه
1) 1. سرتیپ حبیبالله دیهیمی به خطیبی، واشنگتن مورخة 5/3/1333، اسناد دیهیمی، کارتن 143، ذیل لغت «د».
مخابره شده، چنین آمده است:
جناب آقای دکتر بقایی
نظر به سوابق و زحمات جنابعالی از تصمیمی که مأمورین روی انجام وظیفه گرفته بودند متأسف شدم و به همان دلیل دستور دادم تجدیدنظر کنند و موافقت نمودند. جنابعالی آزاد هستید تا بههر نقطه که مایل باشید بروید.(1)
یک هفته قبل از این تلگراف در جلسة مورخه 17/3/33 کمیسیون امنیت اجتماعی کرمان تصمیم گرفته شده بود بقایی به تهران تبعید شود! دو روز بعد این تصمیم در بندرعباس به اطلاع بقایی رسید. در پاسخ به تلگراف زاهدی، بقایی تلگرافی ارسال کرد و اعلام نمود به هنگام «حرکت از عباسی» همراه با دوستانش دستور وی را مبنی بر آزادی خودش دریافت کرده است. بقایی ضمن تشکر از حسنظن زاهدی نسبت به خود، خاطرنشان ساخت چون دستور آزادی دوستانش داده نشده ناچار است همراه آنان برود: «بنابراین بهمنظور اینکه اخلالی در انجام وظیفه مأمورین انتظامی وارد نشود در این ساعت به سمت سیرجان حرکت میکنم و اگر حسنظن جنابعالی شامل همراهان اینجانب هم بشود، موجب مزید تشکر خواهد بود.»(2)قرار بود بقایی و همراهان به جزیرة هرمز تبعید شوند، اما معلوم نیست پس از دستور آزادی او چرا با همراهان به سوی سیرجان حرکت کرد.
سخنرانی شدیداللحن بقایی در کرمان و متعاقب آن دستور دستگیری فرمایشی وی ترفندی بود که از طرف دربار هدایت میشد. آن تظاهرات و آشوبها ریشه در اختلافات زاهدی و دربار داشت. شاه و حامیان خارجی او دولت زاهدی را صرفاً در حد یک مرحلة گذار میپذیرفتند و اقتدار تام و تمام او را بر نمیتافتند. در حقیقت از همان نخستین روزهای بعد از کودتا معلوم شد زاهدی اهل کنارهگیری از پست نخستوزیری نیست. شاه ضمن اعلام اطمینان به صدور جریان نفت از دولت آمریکا انتظار داشت حمایت خود را از زاهدی قطع نماید. برای سرنگونی زاهدی، همان سناریوی دوره مصدق طرحریزی شد. این طرح دو فایده داشت: نخست اینکه وجهة از دست رفتة بقایی به دلیل مشارکت او در کودتای 28 مرداد بازگردانده میشد و باز هم سیمایی ملی از وی عرضه میگردید. دوم اینکه با سیاست رعب و وحشت اینگونه
وانمود میشد که حتی دولت نظامی زاهدی قادر به مهار بحران و تأمین امنیت به منظور سهولت جریان صدور نفت نیست. یکی از مهرههای اصلی در هدایت جریان علیه زاهدی و بهمنظور اعادة حیثیت بقایی همان حسین خطیبی، کارگردان قتل افشارطوس، بود. او درست چند روز بعد از اعلام رأی کمیسیون امنیت اجتماعی کرمان نامهای به این شرح برای بقایی ارسال کرد:
قربانت شوم
تصور میکنم تا این یادداشت به دست شما برسد اعتقادتان بر استخاره شیخ بیشتر شده باشد. نگرانی زیادی از گرمای طاقتفرسای جنوب داشتم. به فاصلة یک ساعت و نیم از ورودتان به کرمان مطلع شدم که به سلامت وارد شدید و صبح شب گرفتاریتان نیز مطلع شدم و تلگرافات رسید و با شمس [قنات آبادی] و رستمآبادی «بعد از اینکه کاملاً در فشار شدید قرار گرفت»(1)و نمایندگان خبرگزاریها و جراید مرکز و وکلا و سناتورها و هر کس دیگری که مقتضی بود تماس مستقیم و غیرمستقیم گرفتم بهطوری که روز جمعه شمس روی تعرض شدیدی که کردم و نامة تند و شکوهآمیز به او نوشتم تلفنی از سعدآباد به من اطلاع داد که ساعت 11 صبح جمعه دستور آزادی شما را صادر کرد و تحقیق کردم درست هم گفته بود و همة «مقاماتی»(2)که لازم بود دیدم و انعکاس توقیف و تبعید شما طوری در دنیا منعکس شد که زاهدی در یک ملاقات سه ساعته که با او کردم گفت «... بدنامیها مال من باشد حکومت مرفه مال شما، هرگز نمیگذارم...» در این ملاقات گفت که از فعالیت شدید شما و شوراندن مخالفین و تماس با خارجیها، که البته دروغ میگفت اطلاع دارم با تانک آمدم با تانک هم میروم و همه را با خودم نابود میکنم و شما را الساعه به قشم میفرستم ببینم کی میتواند جلو بگیرد. خلاصه بعد از این هارت و پورتها و مطالبی که به او گفتم جلو من به وزیر پست و تلگراف دستور مخابرة آن تلگراف [آزادی] را داد. بهرحال چون عجله دارم و فرصت نیست بهطور خلاصه عرض میکنم شاید الان شما در ذروة محبوبیت و مورد عنایت مردم باشید و تصور نمیکنم در گذشته اینقدر نسبت به ما
و شما مردم متوجه شده باشند. بهرحال از مرکز کمترین نگرانی اصلاً و ابداً نداشته باشید مثل اینکه اصولاً وقتی شما در اینجا نباشید اختلافات جزئی هم میرود و بعد که شما را دیدند لوس میشوند.(1)برای اعزام دکتر رضانور با خودش و نخستوزیر و شاه و با مدیران جراید صحبت کردم و البته نظر بخصوصی از آگراندیسمان قضیه داشتم که خودتان میدانید. فریدونی را شاه تعیین کرد و شمسالدین قنات آبادی و مهندس خودمان که درویش هم هست همه، نصف شب قبل از حرکت به سراغ او فرستادم و او موضوع را به نفع ما تمام شده اعلام کرد و صحیح هم گفته است. بهرصورت موفقیت بینظیری کسب کردهایم که جبران صدمة حکومت مصدق بلکه بیشتر شده و بازار اینجا نیز تظاهرات به نفع شما کردهاند و رادیوها و روزنامههای خارجی را هم شخصاً ترتیبش را دادهام. با آقای هرندی و آگاه و یاسایی مردان مبارز و سایر دوستان کرمان در تماس هستم.(2)
این بود اخبار مرکز و تلاشهای طرفداران بقائی به روایت خطیبی. شواهد نشان میدهد بقائی که چهرهای بود سیاسی، به سادگی فریب این وعد و وعیدهای مرد شیادی مثل خطیبی را میخورد، مردی که هم با زاهدی ارتباط صمیمانه داشت و هم با دربار؛ هم بقائی را به نخستوزیری قریب الوقوع امیدوار میساخت و هم زاهدی او را طرف مشورت خود قرار میداد. تجربه نشان داد خطیبی در امیدوار ساختن بیهوده بقائی چقدر مؤثر بوده است، او تا آخرین روزهای حکومت زاهدی رهبر حزب زحمتکشان را به تصدی منصب نخستوزیری امیدوار میساخت، اما وقتی زاهدی سقوط کرد تحولات نشان داد بقائی تا چه اندازه مورد بی اعتنائی واقع شده و به واقع تا چه اندازه مردی زیرک و سیاسی بوده است.
اسناد موجود گواه بر آن است که به محض اعلام رأی کمیسیون امنیت اجتماعی کرمان، قبل از اینکه اساساً تبعیدی انجام گیرد، دستور آزادی بقایی صادر شده بود. در هفدهم خردادماه، سه روز بعد از اعلام رأی کمیسیون امنیت اجتماعی کرمان، یکی از یاران بقایی که در ادارة پست آن شهر به کار مشغول بود اطلاع داد که «آقای مهینی»، دوست بقایی، به فرماندة لشکر و فرماندار بندرعباس دستور زاهدی را ابلاغ کرده است.
همین فرد بعد از صدور حکم در کرمان با فردی به اسم رمز «رفیق مشترک» و در تهران با رئیس ادارة تلگراف تهران تماس حاصل کرد و شرح ما وقع را گفت و بلافاصله دستور آزادی بقایی صادر شد.
قبل از اینکه حکم رسمی ابلاغ شود در تاریخ 16/3/1333 دستور محرمانة زاهدی بهوسیلة همین رفیق مشترک به فرماندار کرمان ابلاغ شده بود. این عامل، پیامهای «رفیق مشترک» را به بقایی میرسانید. این فرد مطلع شد پیامهایی که خطاب به بقایی فرستاده میشود توسط کلانتر هرمز توقیف شده است. شخص او بههرمز رفت و مطلع شد پیامهایی برای بقایی فرستاده شده است. با عجله به بندرعباس بازگشت: «در مراجعت از هرمز ملاحظه شد که یادداشتها در جوف جیبهای رئیس شهربانی است. پس از تحقیقات تازه متوجه شدم که یادداشتها به جنابعالی نرسیده و فقط یکی از آنها را دادهاند.»(1)
اگرچه تبعید بقایی مقولهای فرمایشی بیش نبود و اساساً قبل از اینکه حکم اجرا شود با مساعی دربار و خطیبی دستور آزادی او داده شد، لیکن مثل همیشه بقایی درصدد برآمد آب را بیش از پیش گلآلود کند و مظلومنمایی نماید. دستور داده شده بود بقایی به تهران و همراهانش به جمالآباد اراک فرستاده شوند. همین امر باعث گردید بقایی از مرکز توطئه یعنی کرمان خارج شود. زاهدی میدانست عمدهترین بستر فعالیت او کرمان است. به همین دلیل تلاش کرد پایگاه او را از دستش خارج کند. بقایی برای اینکه اوضاع را به روال سابق برگرداند نامههایی خطاب به شمس قناتآبادی و شاه ارسال کرد. در نامه به شاه بخشی از تلاشهای بقایی و یارانش در دفاع از سلطنت ترسیم شده بود:
تهران
پیشگاه مبارک اعلیحضرت همایون محمدرضاشاه پهلوی
اعلیحضرتا
در این روز که مصالح عالیة مملکت ایجاب نموده است که عدهای از خائنین به کشور بدون رسیدگی و محاکمه از زندان و تبعید آزاد شوند،(2)طبق همان مصالح عالیه لازم دیده شد که عدهای از فداکارترین افراد وطنپرست کرمان بدون هیچ
دلیل و مدرک و عملی بر طبق قانون ظالمانه دکتر مصدق(1)به دستور رفراندوم چیهای مردادماه سال گذشته(2)به جزیرة هرمز تبعید شوند. بدیهی است چون این عده در سال گذشته در برابر رفراندومچیها و مؤتلفین تودهای آنها تا پای جان مقاومت کرده بودند، لازم بود که انتقام آن مقاومت شجاعانه از آنها گرفته شود و مقارن روزهای آزادی خائنین ایشان گرفتار حبس و تبعید شوند. اما نکتة جالب توجه این است که دربارة این تبعیدیها به اجرای همان قانون ظالمانة امنیت اجتماعی اکتفا نکرده و هر ساعت تضییقات و نارواییهای خلاف قانون دیگری به آن اضافه مینمایند. گرچه برخلاف مدلول همان قانون ظالمانه که بارها در روزنامة شاهد از آن انتقاد شده بود هنوز پس از گذشتن ده روز از اجرای حکم متن آن را به تبعیدیها ابلاغ ننمودهاند معذلک چون حکم مزبور مانند سایر احکام ارتشی و دادگستری به نام نامی اعلیحضرت همایونی صادر میشود، از پیشگاه مبارک استدعا دارم امر و مقرر فرمایند که این حکم ظالمانه اقلاً همان طوری که صادر شده است اجرا گردد، نه اینکه هر روز و هر ساعت بخواهند در اجرای آن هوسهای تازهای به کار برند. در این مورد با افراد وطنپرست کشور اقلاً همان رفتاری را روا دارند که با جاسوسان اجنبی و خائنین و دشمنان استقلال این مملکت تاکنون روا داشتهاند و برای وطنپرستی و دفاع از حیثیت و استقلال کشور مجازات بیشتری قائل نشوند تا اینکه وطنپرستان تبعیدی به جزیرة هرمز بتوانند در این هوای چهل درجة سانتیگراد فارغالبال به زندگی و مبارزة خود خاتمه بدهند.(3)
اشارة بقایی به قانون دوره مصدق، لایحهای است که در آن دوره برای مبارزه علیه ناامنی اجتماعی به تصویب رسیده بود و براساس آن کسانیکه مخل نظم اجتماعی بودند
1) 1. اشاره به قانون امنیت اجتماعی دوره مصدق.
2) 2. یعنی رفراندوم انحلال مجلس هفدهم در مرداد سال 1332.
3) 3. بقایی به شاه، مورخه 20/3/1333، مجموعه اسناد بقایی، ش: 195 ـ 20. شاید یکی از دلایل کینه توزی بقائی علیه زاهدی رفتار محترمانه زاهدی در قبال مصدق آنهم بعد از کودتا بود. به روایت دکتر غلامحسین صدیقی وزیر کشور مصدق، زاهدی و حتی سرلشکر باتمانقلیچ رفتاری محترمانه با مصدق داشتند و وقتی مصدق و همراهانش را که دستگیر شده بودند به فرمانداری نظامی آوردند، زاهدی گفت: «من خیلی متأسفم که شما را در اینجا میبینم...» باتمانقلیچ هم کسی را که علیه مصدق شعار داده بود به شکلی توهین آمیز وادار به سکوت کرد. برای اطلاعات بیشتر نک: دنیای سخن، شماره 75، مرداد و شهریور 1376، مقاله دکتر غلامحسین صدیقی با عنوان روز کودتا.
به جرایم مختلف محکوم میشدند. در حالیکه حکم آزادی بقایی صادر شده بود، وی به نامهنگاریهای خود ادامه میداد. از آن جمله نامههایی خطاب به شمس قناتآبادی، نمایندة مجلس شورای ملی، و دکتر محمود حسابی، نمایندة مجلس سنا، ارسال کرد:
تهران ـ مجلس
جناب آقای شمس قنات آبادی
رونوشت جناب آقای دکتر حسابی
رونوشت جناب آقای علی زهری
با وجود اظهارات آقای نخستوزیر در مجلس سنا و بیانات سخنگوی دولت راجع به آزادی اینجانب، به فرماندة منطقة بندرعباس ابلاغ شده بود که اینجانب آزاد هستم بههر نقطه از کشور به استثنای کرمان مسافرت نمایم. کمیسیون امنیت اجتماعی کرمان برای سومین مرتبه برخلاف همان قانون ظالمانة آقای دکتر مصدق در تاریخ بیستم خرداد در رأی خود تجدیدنظر نموده و همراهان مرا محکوم به تبعید به اراک و خودم را محکوم به تبعید به تهران [!] نموده است. با در نظر گرفتن اینکه در تاریخ بیست و دوم خرداد دستور جناب آقای نخستوزیر بهوسیلة ریاست ژاندارمری کل کشور، با توجه به تجدیدنظرهای خلاف رویه کمیسیون مزبور، تقاضا دارم اقدام لازم به عمل آید که در این مدت محکومیت ظالمانه [!] و تبعید غیرقانونی مرا از کسانیکه فقط و فقط به جرم دوستی و همفکری با من مجازات میشوند جدا ننمایند و همة ما را با هم به اراک یا هر نقطة دیگری که مقتضی بدانند تبعید نمایند، زیرا با این حکم ظالمانه که مرا از اقامت در موطن عزیزم منع میسازد، هر نقطهای که باشم برایم به منزلة حبس و تبعید خواهد بود و به این جهت خوشتر دارم که این ایام محکومیت را با این دوستان ستم کشیدة خود به سر برم.(1)
بلافاصله خطیبی نامهای برای بقایی نوشت و او را از نامهنگاری بر حذر داشت زیرا به گفتة او مضمون نامهها نشان میداد که گویا بقایی متکی به مردم کرمان است و البته این امر برای یک رهبر سیاسی زیبنده نبود، زیرا او باید به همة مردم ایران اتکا
1) 1. بقایی به قناتآبادی، خردادماه 1333، اسناد بقایی، ش: 189 ـ 20.
میداشت و اینگونه وانمود میکرد که وی در تمام ایران نفوذ تام و تمام دارد. از طرف دیگر خطیبی خاطرنشان ساخت نامههای بقایی او را از حالت مظلومیت خارج خواهد کرد که البته این هم به صلاح نبود. از طرف دیگر خطیبی نوشت وی و یارانش فعالانه در تلاشاند تا اوضاع را بر وفق مراد بقایی و به ضرر زاهدی تغییر دهند. این عنصر مرموز از چند طریق، و در رأس آن شخص شاه، به اعمال نفوذ خود ادامه میداد. از طریق ستاد ارتش نیز اطلاعات به آسانی در دست خطیبی قرار میگرفت. منبع اطلاعات او اعضای سازمان نظامی مخفی خطیبی در ستاد ارتش بودند. زاهدی از این عملیات به خوبی آگاه بود:
... اوضاع کلی و وضع دولت فعلاً ساکت است و به احتمال قوی موضوع نفت مسلماً حل شده و بعد از طرح و تصویب آن درمجلس که لایحهاش قطعاً مربوط به طرز ادارة نفت و فروش آن در بازارهای دنیاست و موضوع غرامت نیز شاید به حکمیت ارجاع شود. تحقیقاً دولت زاهدی میرود. این مطلب قطعی است و روی دقیقترین اطلاع است و تصور میکنم همان ماه مرداد باشد که چند بار عرض کردم. شاه از زاهدی خیلی ناراضی است و فعلاً رامسر رفته و دفعة اخیر هم که آمد به تهران و مراجعت کرد با او تماس گرفتم بدون تردید توانستهام از همان اولین ساعت تماس او را متقاعد کنم و به او حالی کنم بدون وجود شما [بقایی] هرگز محیط امن و قابل اعتمادی برای شخص او پیدا نخواهد شد و وضعش غیرقابل ثبات و دوام خواهد بود. همة جریانات و دستورات او نشان میدهد کاملاً متوجه معنی حرفهایم شده است. پریروز به ستاد ارتش دستور داد که به فرمانده لشکر کرمان رسماً ابلاغ کنند از «کمک به کاندیدای احتمالی دولت جداً خودداری شود.» هیچ صلاح نیست حتی راجع به آزادی سایرین بیش از این یعنی تلگراف به شاه و شمس قناتآبادی و حسابی و سایرین نکنید. آنچه که لازم بوده است اینجا عمل میکنیم و یک لحظه آرام نیستم.(1)با کرمان وسیلة تلگراف و نامة رمز در مکاتبه و مخابره هستم و راجع به اطلاعات و سایر کارها همین قدر بدانید حتی در
1) 1. در واقع خطیبی میخواست واسطه بقائی با دیگران باشد، او در این زمینه تلاش داشت فعالیتهای بقائی را در مسیری که دربار میخواست هدایت نماید، بهعبارت دقیقتر خطیبی از سوی دربار وظیفه مهار فعالیتهای بقائی را داشت تا از کنترل خارج نشود.
زمان مصدق دستگاه خبری و اطلاعات ما این اندازه دقیق و منظم نبوده. برای همین موضوع اخیراً چند نفر از وزارت کشور منتظر خدمت میشوند. زاهدی در ملاقاتی که در نامة جوف نوشتم میگفت این اطلاعات را من خبر دارم که بیسیم ستاد ارتش در اختیار شما میگذارد و همه به شما کمک میکنند. گفتم قسمت اول را تکذیب میکنم و قسمت دوم را تأئید. بهرحال وضع خودمان خیلی خیلی خوب است و الساعه هم مایل به دم جنباندن هستند. بدیهی است ما هم طبق الفبای مکتب شما از همه استفاده میکنیم. یادم رفت عرض کنم عدهای مدعی وزارت کشور کابینة آیندة ما شدهاند. از حالا مثل نوبخت(1)میخواهند قرارداد ببندند من هم با همهشان مشغول تنظیم قرارداد هستم... منظورم از اینکه شما دیگر مستقیم عمل نکنید چند دلیل دارم: 1ـ اینکه قبای مظلومیت و ابهام را که خیلی الساعه ضروری است به در میآورد. 2ـ اینکه شما متکی به مردم کرمان هستید. تلگرافات شخص شما به مرکز ما را ضعیف میکند و ابهت وضع خاص شما را از بین میبرد. باقی دلایل [را] بعد عرض میکنم. شنیدم روی فشار شاه و مردم کرمان دولت به فرماندار کرمان دستور داده رفقای تبعیدی را به بافت بفرستند. مصلحت در پافشاری زیاد، قبل از آنکه خودتان به کرمان بروید و نتیجة گزارش فریدونی معلوم شود، نیست. البته فریدونی نظر صددرصد موافق میدهد. سرتیپ امانپور را هم بعد از این سر و صداها یعنی یک ماه دیگر احضار میکنند. بنابراین بد نیست از همین حال از او پیش مردم اظهار گله ملایم بکنید. فرماندار هم بعد از گزارش فریدونی احضار میشود. رئیس ستاد هم نظر مساعد دارد... هنوز در روزنامهها و خبرگزاریها دربارة تبعید شما مطلب و عکسهای جالبی مینویسند و گراور میکنند.(2)
بالاخره لابد به دلیل به تن داشتن قبای مظلومیت که خطیبی سفارش کرده بود، همراهان بقایی به جمالآباد اراک فرستاده شدند و خود وی به زاهدان گسیل گردید. این امر زمینههای لازم را برای گسترش تشنج در اختیار طرفداران بقایی قرار میداد.
ناصر بقایی، پسرعمو و بر کشیدة بقایی، در غیاب مظفر بر جریانات نظارت میکرد و مراتب را به بقایی گزارش میداد. در جلساتی که تشکیل میشد و استاندار کرمان، سلطان محمد فریدونی هم حضور داشت، از نقش بقایی در سقوط مصدق و مخالفت او با «تضعیف مقام سلطنت و اخراج شاه و تغییر رژیم و اقدامات خائنانه تودهایها» سخن به میان میآمد. گفته میشد طرفداران بقایی تا جان در بدن دارند نخواهند گذاشت مخالفینشان وارد مجلس شوند.(1)
در ایامی که بقایی ظاهراً در تبعید زاهدان به سر میبرد، اوضاع حزب زحمتکشان به شدت متشنج شد. عدهای به رهبری عباس دیوشلی، عضو کمیتة مرکزی حزب، وقایع 28 مرداد را کودتا تلقی میکردند و این در حالی بود که بقایی دستور داده بود این روز را به عنوان «قیام ملی» جشن بگیرند. در یکی از جلسات حزبی یکی از اعضا به نام کنعانیزاده، که در زمرة طرفداران دیوشلی بود، از دستور بقایی برای جشن گرفتن روز 28 مرداد ابراز تعجب کرد. او گفت باور نمیکند بقایی چنین دستوری صادر کرده باشد. به همین دلیل هنگامیکه علی زهری از وی برای برگزاری جشن کمک خواست، رسماً جواب شنید کنعانیزاده 28 مرداد را کودتا میداند. زهری دستور داده بود در مراسم از شاه تعریف و تمجید نمایند. خرج برگزاری جشن از مشاراعظم، که گفته میشد وزیر پست و تلگراف کابینة بقایی خواهد شد، گرفته شد. کنعانیزاده صراحتاً از دوستی بقایی با برادران رشیدیان سخن گفت و پیوند وی با دربار را خاطرنشان ساخت. او اعلام کرد با وجود اینکه از این مسائل مطلع است لیکن قصد انتقاد از بقائی را ندارد، اما نمیتواند برگزاری جشن 28 مرداد را تحمل کند. کنعانیزاده تقصیرات را متوجه زهری دانست: «آخر اگر آقای زهری با دستگاههایی مربوط نبود دردی نداشتیم. چطور شد آن شب من و تو [ناصر بقایی] را که اصلاً در جریان 28 مرداد مؤثر نبودیم نگه داشتند و زهری را آزاد کردند. دلیلش این بود که با دستگاه ساخته بود و بعد از 28 مرداد رنگ عوض کرد.» او خاطرنشان ساخت از طرف مخالفینش تهدید میشود و به او گوشزد کردهاند برای بقایی نامه ننویسد و از این گله میکرد که چرا بقایی به آنها اعتنایی نمیکند. گفته میشد مخالفین جشن 28 مرداد به رهبری دیوشلی با آیتالله
1) 1. ناصر بقایی به مظفر بقایی، مورخة 14/6/1333، مجموعه اسناد ناصر بقایی، کارتن 133 ـ N، ش:211 ـ 119.
کاشانی روابط صمیمانهای دارند. ناصر فاش ساخت زهری با سی کیلو تریاک که از کردستان آورده بود، دستگیر شده است. وی وجود زهری را مایة آبروریزی میدانست و به همین دلیل ارتباط او را با همراهان بقایی تکذیب میکرد.(1)
بیست و یکم آذرماه 1333، هنگامیکه مراسم جشن «آزادی آذربایجان» برگزار میشد و نیروهای نظامی رژه میرفتند، ناصر در اعتراض به برگزاری انتخابات کرمان فعالیتهایی از خود نشان داد و با یارانش هیاهو کرد. وی بلافاصله دستگیر شد. حدود دو هفته بعد محل مأموریت او تبریز معین گردید. در آن زمان ناصر بقایی مدیر دبیرستان صدیق کرمان بود، لیکن قبل از انتقال به تبریز ناصر بقایی باید 12 ماه محکومیت خود را سپری میکرد. ناصر متهم به «تحریک مردم به خروج از مسجد و اختلال نظم و پرتاب سنگ به مأمورین انتظامی به همدستی حسین کاربخش» بود.(2)
هیاهوی ناصر بقایی برای آن بود که در درجه نخست اعتبار دولت زاهدی را خدشهدار کند و در یکی از مراسم مهم دولتی، که طی آن نیروهای نظامی حضور داشتند، دولت نظامی را بیلیاقت جلوه دهد و ثانیاً انتخابات کرمان را مخدوش نماید. در نتیجة انتخابات کرمان دو تن از مشهورترین چهرههای خاندانهای ظهیرالدوله و وکیلالدوله انتخاب شدند. یکی از آنها سالار بهزادی بود که از حوزة بم انتخاب شد و دیگری لقمان نفیسی که از شهر کرمان به مجلس راه یافت.(3)تحرکات ناصر بقایی به دنبال انتشار اعلامیههای رعبانگیز با امضای «کمیتة مجازات کرمان» انجام گرفت که طی آن نمایندگان انتخابی تهدید به قتل شده بودند. ناصر بقایی در اعتراض به دستگیری خود نامهای خطاب به شورای سلطنتی که در سفر شاه به خارج کشور تشکیل شده بود ارسال کرد:
پیشگاه شورای سلطنتی
توقیراً به استحضار میرساند
مردم کرمان در اواخر حکومت مصدقالسلطنه مخصوصاً در روزهای 25 تا 28 مرداد در برابر ایادی حکومت مصدقالسلطنه و مؤتلفین تودهای و غیرتودهای آنان
در کرمان برای حفظ استقلال و پشتیبانی مقام سلطنت دوشادوش مردم دلیر سایر نقاط ایران مردانه مبارزه و ایستادگی کردند. مردم قهرمان این شهر با همة ترکتازی رفراندومچیان در روز 25 مرداد بلندگوی آنان را که به مقدسات ملی و مقام سلطنت اهانت میکرد با دهان گویندة آن خرد کردند و به همین جرم و به جرم مخالفت با رفراندوم و حکومت مصدق، به جرم وطنخواهی و شاهدوستی عدهای از بهترین فرزندان این سامان در آن روزها به زندان مصدق افتادند.
اکنون که انتخابات کرمان با ارعاب و تهدید و تطمیع در محیطی خفقان آور توأم با جرح و قتل و تبعید و زندان گروهی از مردم این سرزمین جریان غیرعادی خود را طی میکند، یک حقیقت بارز و انکارناپذیر به چشم میخورد و آن این حقیقت است: افرادی که در جریان این انتخابات ظاهراً موفق شدهاند، همان صحنهگردانان رفراندوم کذایی هستند که به دست مأمورین معذور و ناصالح دولتی تیمسار سپهبد زاهدی از مردم رشید و مبارز کرمان انتقام گرفتند.
فریاد استغاثه مظلومانه مردم کرمان با همة امیدواریها متأسفانه به گوش کسی نرفت و افرادی که در جریان این انتخابات مفتضح و رسوا گشته و زخمی و تبعید و زندان شدند از همان افراد وطنپرست و شاهدوستی بودند که با تودهایها و مؤتلفینشان نبردی آشتیناپذیر را دنبال میکردند. اکنون هم مردم کرمان مأیوس نیستند و به فتح نهایی خود رجاء واثق دارند. ولی آیا اولیاء امور این فرصت را دارند که قدری تأمل کنند و بیندیشند که نتیجة این بیاعتناییها تاکنون چه شده و چه عواقب نامطلوبی را در آینده به بار خواهد آورد؟
با تقدیم احترام
از زندان شهربانی کرمان، ناصر بقایی.(1)
رونوشتی از این نامه برای دیوانبیگی، آیتالله کاشانی و انجمن نظارت بر انتخابات فرستاده شد. آیتالله کاشانی پاسخ داد و اظهار امیدواری کرد «انشاءالله کارها اصلاح خواهد شد».
تا این زمان معلوم شده بود فضا برای نخستوزیری بقایی مساعد نیست. در
1) 1. ناصر بقایی به شورای سلطنت، مورخة 6/12/1333، مجموعه نامههای ناصر بقایی، ش: 212ـ119.
ملاقاتی که مقامات سفارت آمریکا با سردار فاخر حکمت، رئیس مجلس هیجدهم، انجام داده بودند او آشکارا به امکان انتخاب بقایی از کرمان برای مجلس شک نموده و حتی وجود او را در مجلس ناخوشایند ارزیابی کرد. اینک حکمت، بقایی را فردی منفیباف و موجد دردسر میدانست و معتقد بود وی چوب لای چرخ میگذارد.(1)برخی مقامات سفارت آمریکا نیز بقایی را مردی هوچی و جاهطلب میدانستند؛ مردی که رفتار سیاسی او قابل پیشبینی نیست، به همین دلیل باید جانشین زاهدی فردی مطمئن و مورد اعتماد باشد.
از آن سوی خطیبی که با هوشیاری اوضاع را زیر نظر داشت به خوبی از این نکته آگاه بود. او طی نامهای به بقایی استراتژی جدید را بدینگونه تشریح کرد:
... یک نظر دیگری که با توجه به سیاستهای بینالمللی پیدا کردم و چندین ماه است به مرحلة عمل درآوردم موضوع کاندیداهای نخستوزیری است که مانند خار در چشم حکومت نشسته است و مطلب را نیز اخیراً راجع به دکتر سجادی جدی گرفتهایم. میدانید فلسفة این کار چیست؟ یکی اینکه با پر و بال دادن به کاندیداهای نخستوزیری، که هر کدام عوامل و ایادی مختلف و در مجلسین نفوذ دارند، اساس اصلی کوبیدن حکومت دزد فعلی است.(2)و دیگر اینکه فیالواقع یکی را هم که تا اندازهای از سایرین به افکار و عقاید و یا احتمالاً نظریات ما نزدیکتر است باید علم کرد که عنداللزوم برای جریانات بعدی مورد استفاده قرار گیرد. روی همین اصل مذاکرات زیادی با دکتر سجادی(3)کردم و «قلبی» [اسدالله علم] هم راجع به ایشان مطالبی نوشته است که شانس بیشتری در حال حاضر برای احراز سمت نخستوزیری دارد. او را مستعد دیدم که بهتر از دیگران روی ما حساب کند و آوانسهایی نیز بدهد. تاکنون هم کمکهای زیادی (سازمان)(4)ما به دکتر سجادی کرده است و چون مسلماً با ورود شاه و یا حداکثر یک ماه بعد سقوط
1) 1. احزاب سیاسی در ایران، گزارش 24 آذر 1333.
2) 2. یعنی زاهدی حکومتی را که حق او نیست ربوده است.
3) 3. دکتر محمد سجادی مشهور به تمدن الملک از نخستین اعضای ایرانی لژ فراماسونی روشنائی بود که همراه با ارنست پرون نقشی اساسی در کودتای 28 مرداد ایفا کرد. به نظر خطیبی، سجادی مواضعی نزدیک به بقائی داشت.
4) 4. پرانتز از خطیبی است.
دولت محرز است و طبعاً در شرایط خاص فعلی جانشین آن ما نیستیم به این واسطه تصور میکنم راهی که طی کردهایم مورد تصویب شما قرار گیرد. به دکتر [سجادی] پیشنهاد کردم نامهای به عنوان شما بفرستد و این کار را کرده است و منتظر جواب شماست. از مفاد آن مستحضر نیستم ولی صریحاً به او گفتم که یکی از اساس کارش در آینده جلب نظر شما میباشد.(1)
این بود سرنوشت نخستوزیری وعده داده شده به بقائی توسط خطیبی. او به ماهرانهترین شکل ممکن از بقائی در راستای تضعیف زاهدی و تقویت موضع دربار استفاده کرد و بعد به آسانی اطلاع داد روند اوضاع هرچه باشد، قطعاً او نخستوزیر نخواهد شد. به این شکل بقائی اگر در دوره ملی شدن نفت و حوادث پیش از آن به واقع آلت فعل سپهبدی شد، اینک فریب شیاد دیگری به نام حسین خطیبی را خورد و نشان داد تا چه اندازه مردی است سیاسی.
1) 1. خطیبی به بقایی، مورخة 23/11/1333، مجموعه اسناد خطیبی، کارتن 235 ـ N، ش: 17 ـ 123.
در فروردین ماه 1334 سرانجام پیشبینیهای حسین خطیبی تحقق یافت. زاهدی از پست نخستوزیری مستعفی گردید، اما به جای او نه دکتر سجادی بلکه حسین علا به این سمت منصوب شد. اقامت خود خواستة بقایی در زاهدان نتیجة عکس داد. به همین دلیل منصور رفیعزاده پیشنهاد کرد او هر چه سریعتر به تهران باز گردد. رفیعزاده معتقد بود حداقل نتیجة حضور بقایی در تهران انتشار روزنامه است. رفیعزاده نوشت موقعیت برای فعالیت بقایی از هر نظر مساعد است: «فعلاً میشود ماهی گرفت، خوب هم میشود گرفت.»(1)
این جوان جاهطلب که اوایل دورة دانشجویی خود را در دانشگاه تهران میگذرانید، به زودی از نظر خود عدول کرد. او این بار اوضاع تهران را مساعد برای فعالیت ندید و اعتقادش به این شکل تصحیح شد که فعلاً باید گذاشت علا و مخالفینش با هم گلاویز شوند تا بعد نتیجه ارزیابی شود: «بنده در نامة گذشته اینطور فکر میکردم که اگر تهران تشریف داشتید بهتر بود ولی روی بعضی جهات نظر بنده تعدیلی حاصل کرده که چند روزی خود این عده به جان هم بیفتند بهتر است.»(2)
اما هیئت اجرائیه حزب زحمتکشان ـ متشکل از دکتر موسی گوشهگیر، همایونی، قوانینی، زهری و نوریان ـ پس از تشکیل جلسه و مطالعات لازم از بقایی خواستند اجازه دهد ترتیبی اتخاذ شود تا از حالت تبعید خارج گردد و مستقیم و فوری به تهران
بیاید:
«امضاءکنندگان... عقیده دارند که قبول تقاضاهای دوگانة فوق و انجام آنها از طریق جنابعالی برای ادامة حیات حزب زحمتکشان لازم میباشد و غیبت جنابعالی بیش از این با ملاحظة شرایط و اوضاع و احوال فعلی لطمات جبرانناپذیری برای حزب داشته باشد.»(1)بقایی در پاسخ این تقاضا نوشت: «... همانطور که فوراً به وسیلة آقای زهری تلگراف کردید اقدام مستقیم از طرف خودم یا دوستانم در شرایط فعلی مصلحت نیست، بهطور غیرمستقیم مانعی ندارد...»(2)از آن طرف دکتر ریاضی کرمانی در گفتگویی با رفیعزاده گفت قصد دارد نامهای به شاه بنویسد و در آن بخواهد تکلیف بقایی روشن شود: «دکتر ریاضی میگفت آنطور که حس میکنم شاه میخواهد حکومت را خودش به دست بگیرد و یک تحولی ایجاد کند. اگر دکتر بود بهتر بود چون موقعیت خوبی است.»(3)از سوی دیگر، کسانی چون جمال امامی و محمدعلی امام شوشتری تهدید کرده بودند اگر بقایی به مجلس بیاید به دولت رأی اعتماد نخواهند داد.(4)
رفیعزاده در این دوره مسئولیت سازمان جوانان حزب زحمتکشان را برعهده داشت. وی و علی زهری دو تن از کسانی بودند که دائماً بین کرمان، تهران و زاهدان در رفت و آمد بودند و پیغامها را رد و بدل میکردند. رفیعزاده از همان ابتدا شخص مورد اعتماد بقایی به شمار میرفت و حتی در دورة دانشآموزی و در آستانة ملی شدن نفت در سازمان نظارت بر آزادی انتخابات عضویت داشت. رفیعزاده توسط پدرش محمد به بقایی معرفی شده بود. در حقیقت رفیعزاده موفقیتهای بعدیاش را مدیون بقایی بود. روابط این دو تا دستگیری بقایی در سال 1366 ادامه داشت. رفیعزاده در زمرة آن جوانانی بود که آمریکا را «کعبة آمال آزادیخواهان و مقر صلح جهانی» میدانست.(5)خواهیم دید که چگونه در دهه چهل شمسی از این نظر خود عدول کرد.
کابینة علا چندان خواستهای برخی کانونهای حاکمه در انگلستان را فراهم نساخت و به همین دلیل از همان آغاز نبرد نهایی بین آمریکا و انگلیس برای تأمین
1) 1. هیئت اجرائیه حزب زحمتکشان به بقایی، مورخه 25/1/1334، مجموعه اسناد حزب زحمتکشان، کارتن: 969، ش: 18 ـ 3.
2) 2. بقایی به هیئت اجرائیه حزب زحمتکشان، مورخه 9/2/1334، مجموعه اسناد حزب زحمتکشان، ش: 19 ـ 23.
3) 3. رفیعزاده به بقایی، مورخه 26/1/1334، اسناد رفیعزاده، کارتن 297، ش: 175 ـ 112.
4) 4. رفیعزاده به بقایی، مورخة 2/2/1334، اسناد رفیعزاده، ش 176 ـ 112.
5) 5. دستنوشتههای خاطرات منصور رفیعزاده، ص 21، کارتن: 19 ـ N، ش: 10/19 ـ 110.
منافع هر یک از دو قدرت فوق آغاز شد. از اینرو کارشناسان بر این باور بودند که عمر نخستوزیری علا چندان طولانی نخواهد بود. خطیبی در زمرة کسانی بود که با اطلاع از رقابت جریانهای متنوع خارجی ذینفوذ در حوادث ایران استعفای علا را قریبالوقوع میدید:
منظورم از تلگراف رمز اخیر اطلاع از تزلزل کابینه و استعفای علا بود و از قرائن میتوان گفت این موضوع حالا جریان قطعی را طی میکند و احتمال دارد تغییر حکومت قبل از مسافرت شاه به شیراز که سوم خرداد تعیین گردیده است یا حداکثر بعد از ورود ایشان که از یک هفته تجاوز نخواهد نمود صورت گیرد. جانشین علا یکی از دو نفر آقایان [دکتر علی] امینی یا [نصرالله] انتظام(1)خواهد بود.
یک موضوعی که حالا یادم آمد و بد نیست برایتان بنویسم قیل و قال راجع به بهاییهاست. از قرار معلوم در جمعیت سیصد هزار نفری بهاییها در ایران که پنجاه هزار نفر آنها در تهران ساکن هستند یک دسته متشکل از افراد وابسته به حزب توده وجود داشت که موجب ناراحتی خیال آمریکاییها شده بود و نظرشان صرفاً بستن محل اجتماع و تصرف آرشیو آنها برای شناختن عناصر تودهای بود و تصمیم ندارند که جنبة مبارزة جدی به این موضوع بدهند و یا آن را یک قضیة طولانی کنند. در حالیکه افراد وابسته به سیاست جنوب و عمال آنها تصمیم به عکس موضوع گرفتهاند و مایل به کش دادن آن هستند... موضوع دیگر اینکه سفیر کبیر جدید آمریکا به نام سلدن چاپن عضو ادارة عمومی وزارت خارجة آمریکا و وزیر مختار در پاناما تعیین گردیده است. بهطوری که شنیدم با ورود او «تحول» شروع و خیمهشب بازی فعلی پایان مییابد... مطلب دیگر اینکه بعد از مراجعت از زاهدان با ارباب قلبی [شاه] مذاکراتی تقریباً مستقیم صورت گرفت در نتیجه قانع شد که دستور شروع انتخابات کرمان را به نفع «شما» صادر نماید و همین کار را کرد و خبر تصمیم وزارت کشور برای شروع انتخابات کرمان در جراید هم منعکس گردید. در این حال سردار فاخر به دست و پا افتاد. هفتة قبل روز دوشنبه که ارباب قلبی را ملاقات کرد رأی او را تغییر داد. ولی بهرحال روی همان
1) 1. انتظام در دوره اشغال ایران توسط متفقین، و زمانی که شوروی قوای خود را از ایران خارج نمیکرد، نماینده ایران در دفتر سازمان ملل متحد بود.
تصمیماتی که در زاهدان اتخاذ کردهایم(1)با دقت عمل میکنیم و برای یکسره شدن کارها و مخصوصاً اینکه من خیلی خسته شدهام یک اقدامات همهجانبه و وسیعی را شروع کردهام. تعقیب همین اقدامات به زودی آقای مهندس کیوانی(2)به آمریکا عزیمت خواهند کرد(3)و با قلبی [اسدالله علم] هم مکاتباتی کردهایم. همچنین با «سایر دوستان» با نشانیهایی که به قلبی داده شده است و تماسهایی که قطعاً خواهد گرفت، انشاءالله در طی ماههای آینده لااقل کار یا وظیفة اخلاقی من تمام خواهد شد... ضمناً تصور میکنم به زودی حکم تبعید شما لغو شود و بهرحال من شخصاً از توقف و تبعید شما در آنجا احساس ناراحتی در خودم از لحاظ سیاسی نمیکنم به همین جهت خیلی دنبال لغو حکم نیستم تا خدا چه خواهد.(4)
در نامه دیگر، که مقارن اوایل دولت حسین علا نوشته شده، خطیبی دیدگاه خود را دربارة دولت علا چنین تبیین نمود:
... با دکتر [منوچهر] اقبال [رئیس دانشگاه تهران] مذاکره کردیم. دستور داد که تمام حقوق گذشته [بقایی] را بپردازند. راجع به تغییر حکومت بدیهی است که قبلاً
1) 1. یعنی اینکه خطیبی در جلساتی با حضور بقائی در زاهدان هم شرکت داشته و از آنجا تصمیماتی میگرفته اند.
2) 2. در این کتاب حداقل در سه سند از مهندس کیوانی و ارتباط او با شبکه بقائی یادشده است: در نامه سرتیپ دیهیمی از امریکا خطاب به خطیبی، در نامهای از خطیبی به بقائی که هم اینک خوانندگان مشغول خواندن آن هستند و در نامهای از بقائی خطاب به زهری در ارتباط با کودتای قره نی که بعد از این به آن اشاره خواهیم کرد. فرخ کیوانی عامل سیا است که با نام رمز سیلی Celli در کنار علی جلالی با نام رمز نرن Nerren دیگر عامل سیا مشغول فراهم آوردن زمینههای سقوط مصدق بودند. جلالی و کیوانی شبکهای بسیار مهم از عوامل سیا را در ایران هدایت میکردند و بودجهای بالغ بر یک میلیون دلار در اختیار آنان قرار داشت. در اواخر قرن بیستم بود که معلوم شد نرن و سیلی چه کسانی هستند، بهعبارت بهتر تا آن زمان ناشناخته باقی ماندند؛ بر خلاف شبکه برادران رشیدیان که برای MI.6 کار میکردند و برای مردم شناخته شده بودند. کیوانی و جلالی با روزنامههای دست دوم و نیز اراذل و اوباش ارتباط داشتند و نخستین عملیات آنان روز 23 تیر 1330 همزمان با ورود هریمن با موفقیت انجام شد. برادران رشیدیان برعکس در بین نمایندگان مجلس، امرای ارتش و جراید اصلی نفوذ داشتند. پیشتر به ویژه در جریان حوادث هشتم فروردین 1331 نامهای رمز آمیز از خطیبی خطاب به بقائی را خواندیم، شاید برخی اشارات آن نامه در مورد سازمانهای مخفی آن زمان و ضرورت ارتباط بیشتر گروه بقائی با آنان اشاره به شبکه کیوانی باشد.
3) 3. گازیوروسکی نوشته است که نمیداند بعد از کودتا بر سر جلالی و کیوانی چه آمد، اما این را میداند که آنان بعد از کودتا به امریکا مهاجرت کردند. این نامه نشان میدهد که حداقل کیوانی به امریکا رفته است، همانطور که در نامه دیهیمی از واشنگتن هم دیدیم. اما نکته این است که وی به ایران بازگشته و بعداً در کودتای قره نی هم مشارکت داشته است.
4) 4. خطیبی به بقایی، مورخة 30/2/1334، مجموعة اسناد خطیبی، کارتن 235 ـ N، ش:12 ـ 123. تأکیدات در گیومهها از خود خطیبی و تأکید جمله آخر که پررنگ شده است از نویسنده این سطور است.
اطلاع داشتید خیلی غیرمنتظره نبود و با حکومت علا که موقتی به نظر میرسد یک جریان جدیدی پیش آمده. ظاهراً جنوبیها [انگلیسیها] موافق نیستند و عمال آنها به حکومت جدید روی خوش نشان نمیدهند. قرائن زیادی حکم میکند بعد از علا هر کس کابینه را تشکیل دهد قطعاً دوام نخواهد داشت. شاید حداکثر تا پایان تیرماه بماند، بعد احتمال قوی دارد خود شما وارد عمل شوید. لابد در ایام تبعید فرصت مطالعه کافی پیدا کردهاید و دیگر از برای «لیست»(1)عقب نشینی نخواهید کرد. ضمناً اگر فرصتی برای صحبت در محلی یا شهری یا محفلی پیش آمد عقیده به سکوت مطلق دارم و به دلایل زیادی صلاح نیست مثل گذشته صحبت یا عمل نمائید چون بهتر از من میدانید بین کرسی وکالت و وزارت از هر جهت اختلاف زیادی وجود دارد. خلاصه بعضی مقامات باید موقتاً لجاجت و ثبات شما را در پارهای از مسائل فراموش کنند و این کاری است که لازم است رعایت کنید. همگی سلامت و سلام میرسانند.(2)
چنانکه میبینیم خطیبی، راست یا دروغ، هنوز امیدواریهایی به نخستوزیری بقایی داشت و به زعم او کابینة علا زمینههای مساعد را برای حکومت وی فراهم میساخت. به زودی شایع شد اسدالله علم، وزیر کشور کابینة علا، نامهای خطاب به بقایی نوشته و در آن خواسته است بقایی تابستان را در باغ او در بیرجند بگذراند. ناصر بقایی نوشت: «بیپایه بودن خبر به جای خود و به فرض تحقق پیشنهاد ایشان گمان نمیکنم عملی باشد. زیرا زاهدان و بیرجند را چطور میتوان با خواهش ایشان تعویض نمود.»(3)
از طرف دیگر، محمد زهری، برادر علی زهری، طی نامهای خطاب به مدیر مجلة هفتگی دنیا این خبر را تکذیب کرد و خاطرنشان ساخت در درجه نخست نامهای در بین نبوده است و ثانیاً «جناب آقای وزیر کشور چندی پیش توسط اینجانب و بعداً توسط فرماندار کل بلوچستان از آقای دکتر بقایی دعوت کردند که در صورت تمایل بقیة ایام تبعید را در باغ ملکی ایشان در بیرجند بگذرانند که موجب امتنان و تشکر
1) 1. تأکید از نویسنده است و منظور لیست اعضای کابینه است.
2) 2. خطیبی به بقایی، اوایل سال 1334، مجموعه اسناد خطیبی، ش 130 ـ 123. همین جملات خود نشان میدهد که چگونه خطیبی از راه دور به بقائی رهنمود میداد.
3) 3. ناصر بقایی به مظفر بقایی، مورخه 22/3/1334، مجموعه اسناد ناصر بقایی، کارتن 133 ـ N، ش: 20 ـ 619.
گردید. ولی بدیهی است وقتی اقامت در محل اجباری باشد تفاوت بین اینجا و آنجا چندان محسوس نمیگردد.»(1)
یکی از یاران بقایی در کمیتة مرکزی حزب زحمتکشان، که دائماً با وی در ارتباط بود، حسین بنکدار تهرانی است. این بنکدار که برادرزاده محمدتقی بنکدار تاجر معروف دورة مشروطه و از اشخاص معروف تحصن در سفارت انگلیس است، در سال 1305 در تهران به دنیا آمد. بنکدار که تحصیلات را نیمه کاره رها کرده بود، در سال 1340 در دوره دبیرستان ادامه تحصیل داد و به سال 1344 دیپلم ادبی گرفت، بعد از اخذ دیپلم به استخدام «بانک ایرانیان» درآمد و در خرداد 1348 مسئول اطلاعات بانک ایرانیان شعبة خیابان حافظ که صرفاً منصبی اداری بود، گردید. ریاست بانک بر عهدة ابوالحسن ابتهاج، رئیس پیشین بانک ملی و سازمان برنامه و بودجه بود. حسین بنکدار از بدو استخدام در بانک ایرانیان حق عضویت خود را به حزب نمیپرداخت و در جلسات حزبی منظماً شرکت نمیکرد. همین امر باعث شد در سال 1349 بقایی از او بخواهد حق عضویت خود را از سال 1345 بپردازد و دلیل عدم حضور خود را در جلسات توضیح دهد.
حسین بنکدار تا اوایل دهه 1340 یکی از نزدیکان اصلی بقایی بود. یک بار او نامهای از بقایی برای آیتالله کاشانی برد. آیتالله کاشانی بعد از صحبتهای «مختلف و مفصل» به بنکدار گفت که برای نخستوزیری بقایی فعالیت میکند و ادامه داد: «ولی میترسم ایشان هم که به سر کار آمدند مرا هم بکوبند.»(2)
در حالیکه بقایی در زاهدان به سر میبرد، شایعات در مورد نخستوزیری او شدت گرفت. گفته میشد برای تسریع در روند اصلاحات اجتماعی و استحالة سیاسی به نفع جریان آمریکایی از بقایی استفاده خواهد شد. لیکن ویلیام کورن، رایزن سیاسی سفارت
1) 1. محمد زهری به مدیر مجلة دنیا، مورخة 7/4/1334، مجموعه اسناد محمد زهری، کارتن 47 ـ N، ش: 49 ـ 135. اسدالله علم آنقدر مرموز بود و بستگیهای او آشکار، که طرفداران بقائی صلاح نمیدیدند کسی از ارتباط آنان اطلاعی پیدا کند. واقعیت این است که بقائی و علم چه در ماجرای کودتا و چه حوادث بعد از آن به ویژه تحولات اواخر دهه سی و تشکیل حزب مردم، با هم ارتباط سازمان یافته داشتند، به این موضوع در صفحات آتی اشاره خواهیم کرد.
2) 2. حسین بنکدار به بقایی، مورخة 21/4/1333، مجموعه اسناد بنکدار، ش 156 ـ 108. این جملات نشان میداد آیتالله کاشانی به بقائی هم چندان اعتمادی نداشت.
آمریکا، معتقد بود در پس این شایعات هدفی نهفته است و آن اینکه جریان «محافظهکار» مجلس از بیم نخستوزیری احتمالی بقائی، شخصی که رفتار سیاسی اش اصلاً قابل پیش بینی نبود، از مخالفت با دولت علا پرهیز کند، زیرا به تعبیر کورن «شیطان آشنا کمخطرتر از موجودی است که در بیرون زوزه میکشد.»(1)یعنی از نظر محافل انگلوفیل حسین علاء نخستوزیر کم خطر برای جناح سنتی قدرتمند و متمایل به انگلیس، بر مردی که رفتار سیاسی اش به هیچ وجه قابل پیش بینی نیست؛ ترجیح دارد. بهعبارت دیگر، بقایی قرار نبود نخستوزیر شود. شایعات برای آن دامن زده میشد تا نمایندگان با کابینة علا همدلی نشان دهند و دست از مخالفتهای خود بردارند. معلوم نبود بقایی جاهطلب چه چیزی در سر میپروراند. پس ترساندن نمایندگان از او کار چندان دشواری نبود. در حقیقت همان محافل گذشته بر اوضاع مسلط بودند. نقش مهم در تحولات این ایام نیز به دست اسدالله علم وزیر کشور بود نه علا. پس بیهوده نیست که پس از گذشت چند هفته آمریکاییها از کامیابی علا ناامید شدند. این اوضاع را خطیبی به بقایی چنین اطلاع داد:
سلیمان خان [بهبودی] دو روز بعد از ورود من [از زاهدان] به تهران به منزل آمد و از قول ارباب قلبی [شاه] اطلاعاتی راجع به سفر من به زاهدان و ملاقات با شما میخواست... مطالبی که لازم داشتم به اطلاع ارباب قلبی برساند به او گفتم. تفصیل را بعداً مینویسم. ضمناً توسط ایشان به علا پیغام دادم پا تو کفش ما نکند و متوجه باشد که ما کاری به او نداریم زیرا ایشان به مأمورین مخفی فرمانداری نظامی دستور داده است منزل من را تحت نظر بگیرند و مدتی است مشغولند و از گزارشات یومیه مأمورین بیاطلاع نیستم و علا اغلب غیرمحسوس و محرمانه مشغول تخریب وضع ما است و بیشتر برای خرابکاری متوجه خارجیهاست که ذهن آنها را مشوب کند و راجع به احزاب سیاسی با [ویلیام] دوگلاس که اکنون در مسکو است صحبت کرده که «هیچ کدام ریشه ندارند.» بدیهی است بیشتر نظر علا از این حرف حزب زحمتکشان بوده است.
... آمریکاییها از اوضاع فعلی مخصوصاً نزدیکی فوقالعاده حکومت با انگلیسها قدری ناراضی بهنظر میرسند و حتی گاهی عصبانیتی که از این موضوع دارند کتمان نمیکنند. کمکهای جدید را قطع کردهاند و مسلماً به این دولت چیزی نخواهند داد. مخارج گزاف اصل چهار را گردن دولت انداختهاند و بهتدریج جز کادر فنی بقیة افراد عضو اصل چهار را مرخص میکنند. آمریکاییها بهتدریج متوجه وخامت وضع سیاسی دولت حاضر و ادعاهای واهی او شدهاند و سفیر آمریکا در صرف نهار خصوصی با ارباب قلبی [شاه] گلههایی کرده است. با این حال با وجود جنجالهای خودمان حالا نباید مجال توسعة این انتشارات را به دشمنان داد.(2)
دو روز بعد از این نامه بقایی در نامهای خطاب به اعضای حزب تصمیم خود را مبنی بر برگزاری جشن 28 مرداد به اطلاع رسانید. علی زهری مأمور شد این مراسم را انجام دهد. بقایی خواسته بود اعضای حزب با زهری همکاری کنند «تا تحت نظر و هدایت ایشان مراسم مزبور انشاءالله بهتر و با شکوهتر از پیش برگزار شود.»(1)در این زمان، زهری هنگام ورود به قم با سه من تریاک بازداشت شد. تریاکها ضبط گردید، لیکن یکی از مأمورین مساعدتهای زیادی برای رهایی او انجام داد و حتی از درج نام او در دفتر مخصوص مجرمین خودداری کرد. خطیبی طی ملاقاتهایی با تیمور بختیار، فرماندار نظامی تهران و رئیس بعدی ساواک، نشریات حزب زحمتکشان را که در دورة زاهدی توقیف شده بود آزاد کرد. خطیبی با ورود بقایی به تهران مخالف بود زیرا از نظر او تحولاتی صورت گرفته بود که او حتماً بایستی با «دوستان مطلع و صمیمی و نزدیک» مشورت میکرد و نتیجة این مشورتها را برای بقایی ارسال مینمود. خطیبی یادآور شد «قدر مسلم آن است که وسایل ملاقاتهایی را با سفیر ینگه دنیا(2)با شما فراهم کردهایم اگر شخصاً با توضیحات ما قانع نشود حضور شما در تهران کمال ضرورت
دارد.»(1)
بهرحال اوضاع پدید آمده خشم تعدادی از اعضای حزب را که از مکنونات بقایی بیاطلاع بودند برانگیخت. بقایی با اینکه دستور داده بود در برگزاری جشن سر و صدای چندانی انجام نگیرد و «تا حدود امکان غیر از رفقای حزبی دیگران از دستور من راجع به برگزاری جشن و تسریع و حرکت آقای زهری اطلاع حاصل نکنند»، اما همان مراسم مختصر هم غیرقابل توجیه به نظر میآمد. علت دستور فوق آن بود که روز 28 مرداد مصادف با اول محرم بود. در برگزاری جشن، بقایی دستور داده بود با سرهنگ علی زیبایی، از مسئولین فرمانداری نظامی تهران، مشورت و «کسب تکلیف» کنند.
بهرحال مراسم برگزار شد. عباس دیوشلی مثل سال قبل معتقد بود این کار اشتباه است و مردم به حزب بدبین خواهند شد و حزب پایگاهش را بیش از پیش از دست خواهد داد. زهری تنها عضو هیئت اجرائیه بود که در غیاب بقایی از برگزاری جشن دفاع کرد. عصر روز 27 مرداد 1334 مراسم برگزار شد و عکس شاه هم بر در و دیوار نصب گردید. پیام بقایی به مناسبت 28 مرداد را منصور رفیعزاده خواند و بعد از او زهری و ابوالقاسم سدهی سخنرانی کردند. عباس دیوشلی در مراسم شرکت نکرد زیرا سرگرد بهزادی برادر همسر او، که جزء افسران تودهای بود، تیرباران شده بود. اعضای کمیته مرکزی حزب صبح 28 مرداد به منزل دکتر بهزادی یکی از برادران سرگرد بهزادی برای عرض تسلیت رفته بودند. رفیعزاده تذکر داد رفتن به منزل بهزادی عمل خطایی بوده است.(2)
دیوشلی حدود یک هفته بعد از جشن 28 مرداد از دوستانش گله کرد. او معتقد بود سطح فکر سیاسی آنها پائین است و موقعیت را درک نمیکنند. او میگفت دوستانش «الفبای سیاست را هم نمیدانند و اظهار عقیده هم میکنند، حرف حساب هم نمیشنوند و مطلب خیلی اساسیتری مطرح است. اینها فکر نمیکنند که ما برای خودمان دوستی باقی نگذاشتیم نه هیئت حاکمه، نه شاه، نه مصدق، نه تودهای، نه مردم. حداقل از این موقعیت باید استفاده کرد یعنی حکومت را در دست گرفت.»(3)
جشن 28 مرداد جز افتضاح چیزی به ارمغان نیاورد، این دومین جشن حزب زحمتکشان بعد از پیروزی کودتا بود، جشن اول سال گذشته برگزار شده و همان زمان هم دیوشلی مخالف آن بود. تصمیمگیرندگان اصلی منصور رفیعزاده، حسین بنکدار و علی زهری بودند. رفیعزاده و بنکدار جوانانی بودند که فقط اوامر بقایی را اجرا میکردند و خود فاقد هرگونه تحلیل مشخص سیاسی بودند. نظر به اینکه 28 مرداد مصادف با اول محرم بود، بنکدار پیشنهاد کرد مراسم عصر 27 مرداد برگزار شود. این تصمیم مطابق اطلاعی بود که توسط سرهنگ ناصر مقدم به دست آمد. طبق گفتة مقدم «مقامات دولتی هم عصر روز جمعه 27 مرداد را جشن میگیرند.»(1)این مقدم همان سپهبد مقدم بعدی است که ریاست ادارة سوم یا امنیت داخلی ساواک را عهدهدار بود و در آستانة انقلاب بعد از عزل نصیری رئیس ساواک شد. بنکدار در آن ایام با سیدحسن تقیزاده و محمدرضا جلالی نائینی در باشگاه تاج متعلق به شعبان جعفری دیدار میکرد و پیامهای آنان را برای بقایی ارسال مینمود.(2)از بین هیئت اجرائیه حزب تنها دیوشلی بود که تا حدودی از جریانهای روز اطلاعاتی داشت. برای نمونه، روزی در جلسهای پیشنهاد شد اعضای هیئت اجرائیه حزب جمع شوند و در مورد نخستوزیری بقایی سخن گویند و ببینند «چه چیز و چه خبری است.» دیوشلی گفت «هیچ چیز نیست جز اینکه دستمان را باز کنیم. ده سال دیگر هم خبری نخواهد شد. واللّه خر داغ میکنند. این اخبار را ما خودمان در روزنامه دادهایم.»(3)به راستی نیز چنین بود.
در مهرماه سال 1334 اوضاع برای بقایی ناامیدکننده شد. وی که در حکومت علا سکوت پیشه کرده بود تا شاید اقلاً مشورتی با او انجام گیرد متوجه شد وسیلهای بیش نبوده است. بقایی مأموریت خود را به انجام رسانیده و قدرت یک بار دیگر در دست دربار و شخص شاه متمرکز شده بود و اینک به بقایی به عنوان یک ماجراجوی سیاسی غیرقابل اعتماد مینگریستند. اوضاع پیچیده و مبهم بود، به قول خطیبی:
«باور بفرمائید من هم از اوضاع اطلاع صحیحی ندارم جز اینکه وضع خوبی ایجاد کرده بودیم و همه ما را متوقف کردند و تقریباً بر هم زدند. بیانصافها لااقل نگذاردند
کاملاً از پشت زخم ما سواری بگیرند بعد ما را سگها پاره کنند. محض خالی نبودن عریضه یک مجلة آمریکایی که راجع به اوضاع ایران مطالبی نوشته است تقدیم میکنم.»(1)خطیبی آشکارا دروغ میگفت، او به خوبی میدانست چه خبر است و اساساً مأموریت وی چیزی جز قرار دادن بقائی در حالت خوف و رجاء نبود. مأموریتی که به خوبی از عهده انجام آن برآمد.
حدود ده روز بعد از نوشتن این نامه علا استعفا داد، اما شاه استعفای او را نپذیرفت و دستور داد «تا اختتام تشریفات و مقدمات انعقاد قرارداد [سنتو] مصدر کار باشد و بعد هم صحبت اقبال، سجادی، امینی است. شانس اولی و سومی نزد شاه بیش از دومی است و شانس دومی و سومی به ترتیب نزد خارجیها بیش از اولی است.»(2)سجادی از سوی انگلستان و امینی از طرف محافلی از امریکائیها حمایت میشد، به یاد داشته باشیم بقائی خود پیشتر از نخستوزیری سجادی حمایت کرده بود.
شانس بقایی از هر کس دیگر کمتر بود. از نظر خارجیها بقایی فردی غیرقابل اطمینان بود و صرفاً در مواقع بحرانی برای ایجاد هیاهو و متشنج کردن اوضاع به کار میآمد. محمدرضا پهلوی نیز طبعاً حاضر نبود زمام کشور را در اختیار ماجراجویی غیرقابل کنترل چون بقایی قرار دهد. مصطفی کاشانی فاش کرد در اوایل حکومت زاهدی از بقایی خواسته شده بود به فرانسه یا آمریکا برود و سرپرست محصلین ایرانی شود. البته بقایی این سمت را برای خود بسیار ناچیز میدید و به همین دلیل با نظر او دکتر خوشبین به این مأموریت اعزام شد: «شاه به آقای دکتر گفته بود که بیا برو در آمریکا یک عده از جوانها را با خودتان همراه کنید بعد برگردید و زمام امور را در دست بگیرید، شما که حالا کسی را ندارید.»(3)
حوادث نشان میداد آیندهای برای بقایی و حزب او وجود ندارد. حتی اعضای رده بالای حزب نیز آن را جدی نمیگرفتند. معلوم شد حزب زحمتکشان تنها به مثابه وسیلهای برای آشوبگری سیاسی و تحکیم سلطه دربار پهلوی بوده است. هیئت اجرائیه حزب تشکیل جلسه نمیداد. همه «چون فراریان جنگ میدان مبارزه را ناجوانمردانه خالی نموده و حزب را بدون سرپرست و مقام مسئول به امید خدا رها» کرده بودند. بنکدار با حالتی که حکایت از شگفتی داشت خطاب به بقایی نوشت: «آیا میدانید، هنوز هم بعد از گذشتن دو سال و اندی از قیام 28 مرداد عدهای از رفقای ما آن را کودتا معرفی میکنند؟»(4)حزب زحمتکشان لحظات احتضار خود را سپری میکرد.
1) 1. خطیبی به بقایی، مورخة 8/7/1334، مجموعه اسناد خطیبی، کارتن 235، ش: 38 ـ 123.
2) 2. خطیبی به بقایی، مورخة 18/7/1334، مجموعه اسناد خطیبی، ش: 36 ـ 123.
3) 3. بنکدار به بقایی، مورخة 25/7/1334، مجموعة اسناد بنکدار، کارتن 195، ش: 175 ـ 108.
4) 1. بنکدار به بقایی، شهریور 1334، مجموعه اسناد بنکدار، ش: 176 ـ 108.
اگرچه تشکیلات علنی حزب زحمتکشان دوره احتضار خود را سپری میکرد، ولی سازمان اطلاعاتی و مخفی آن به رهبری خطیبی همچنان فعال بود. از نقطه نظر خطیبی، این چهره شگفتانگیز اطلاعاتی و دسیسهگر، اوضاع رو به بهبودی بود و «در یکی دو ماه آینده حتماً بهتر از این خواهد بود.» او با لحنی که گوئی مضمون نامه همین چند وقت پیش خود را که بوی ناامیدی از آن میآمد فراموش کرده است، مژده داد تغییرات و «نه تحولات» در عزل و نصبها آغاز خواهد گردید و به احتمال قوی کابینه ترمیم خواهد شد. اما خطیبی معتقد بود «با این حرفها دردی دوا نخواهد شد.» او حتی پیشبینی کرد سردار فاخر حکمت صرفاً تا انجام مراحل نهایی قرارداد سنتو مصدر کار خواهد بود. وی دکتر سجادی را به جای سردار فاخر حکمت پیشنهاد میکرد. «ارباب قلبی» فعالیتهای طرفداران بقایی را با پیغام محرمانهای تأئید کرده و «ادامه آن را نیز تجویز و توصیه نموده» بود. خطیبی نمایندگان طرفدار بقایی را در مجلس مرتباً گرد میآورد و اغلب جلسات را در منزل خود تشکیل میداد. او همة کاندیداهای نخستوزیری را تقویت میکرد «بلکه از میان این حرفها کار خودمان روبراه شود و به احتمال قوی موفق خواهیم شد.» خطیبی با دکتر سجادی کاندیدای ریاست مجلس گفتگو کرد و با وی «قول و قرارهایی» گذاشت. سجادی کاملاً «درک» کرد که با یک دسته و سازمان متحد و صمیمی نسبت به بقایی طرف است و به همین دلیل سعی کرد توجه خطیبی را جلب کند. او اظهار امیدواری نمود «اقداماتی که در غیاب شما [بقایی] به منظور وصول به هدف نهایی خودمان و نجات مملکت نمودهام مورد تأئید شما نیز باشد.» خطیبی حتی نطقهای قبل از دستور برخی نمایندگان را مینوشت. فیالمثل
ص 330
اطلاع داد مشغول تهیه نطق محمود رضایی، نماینده کرمانی مجلس، است و نوشت سعی خواهد کرد مثل دفعات قبل ضمن نطق او نام بقایی را هم به میان آورد.(1)آیا به راستی خطیبی، به دستور چهرههای دسیسهگر دیگر چون اسدالله علم، بقایی را بازی نمیداد و با این وعده و وعیدها او را به امید آینده موهوم دور از تهران نگه نمیداشت؟!
در آذر ماه سال 1334 بقایی از زاهدان به تهران بازگشت. اما نه تنها بخت با او یار نبود، بلکه همزمان با دستگیری سید مجتبی نواب صفوی و سران جمعیت «فداییان اسلام» به اتهام مشارکت در قتل رزمآراء بازجویی شد، لیکن تبرئه گردید. دستگیری رهبران فدائیان اسلام بعد از آن صورت گرفت که مظفر ذوالقدر اقدامی نافرجام برای ترور حسین علاء انجام داد. در این عملیات گلوله خارج نشد و ذوالقدر با نوک مگسک اسلحه به فرق علاء کوبید، بهطوری که او با سر باندپیچی شده در جلسه سنتو در بغداد شرکت کرد. شرح ماجرا را حسین بنکدار از شاهدان ماجرا برای بقائی که آن زمان هنوز در زاهدان اقامت داشت، ارسال نمود. اندکی بعد رهبران فدائیان اسلام تیرباران شدند، تا آنجائی که نگارنده اطلاع دارد، بقائی هیچگونه واکنشی به این ماجرا نشان نداد.
از فعالیتهای بقایی در سال 1335 میتوان به سخنرانیهای مهیج وی در دفاع از تقسیم اراضی اشاره کرد. از این زمان به بعد صحنه سیاست ایران شاهد حضور دو حزب فرمایشی «مردم» بهرهبری اسدالله علم و «ملیون» بهرهبری منوچهر اقبال بود. اسناد موجود در مرکز اسناد انقلاب اسلامی نشان میدهند در این زمان هم استراتژی بقائی نفوذ در این دو حزب بود تا هر کدام قدرت را به دست آوردند، تشکیلات او هم سودی برده باشد. در همین ایام بقایی سخنانی در جمع اعضای حزب زحمتکشان ایراد کرد. او طی نامهای به دوست قدیمیاش علی زهری، که برای معالجه به اروپا رفته بود، مضمون یکی از سخنرانیهای خود را خاطرنشان کرد:
ما از کسانی که ما را متهم به مخالفت با اصول سرمایهداری میکنند (بعله!)(2)و ایراد میگیرند که چرا ما طرفدار توزیع عادلانه ثروت و تقسیم اراضی هستیم،
میپرسیم: آیا میشود به اکثر مردم گفت که هیچ چیز نخواهند برای آنکه آن چند نفر همه چیز بخواهند؟ به نظر ما این روش قابل دوام نیست. بعله آقا ما همچین هستیم و بعلاوه به هیئت حاکمه حمله میکنیم!(1)
از جملات معترضه پیداست که خود بقایی هم آن سخنان را به جد نمیگرفت. تقسیم اراضی و شعارهایی نظیر آن، سناریوی جدید امپریالیسم آمریکا برای گسترش دایرة نفوذ خود در ایران و کشورهای مشابه بود. بقایی در دورة حکومت علا دو بار بازداشت گردید، بار نخست در جریان بازجویی از فدائیان اسلام و بار دوم در سال 1335 که متهم به اختلال و بینظمی در بین دانشجویان شد. در فروردین ماه سال 1336 دولت علا سقوط کرد و دکتر منوچهر اقبال به جای او بر منصب نخستوزیری تکیه زد.
1) 1. بقایی به زهری، مورخة 23/5/1335، مجموعه اسناد زهری، کارتن 73 ـ N، ش: 217 ـ 132.
در دورة اقبال فعالیت سیاسی بقایی تشدید شد. آیتالله کاشانی نیز در میان رجل سیاسی آن دوره او را خیرالموجودین میپنداشت. او به چند تن از تجار و کسبه بازار توصیه کرد برای پیشرفت کار بقایی، که فعالیت مستقل سیاسی را آغاز کرده و از پیوستن به احزاب ملیون و مردم خودداری کرده است،(1)از بین خود وجوهی جمعآوری نمایند و در صورت لزوم در اختیار او قرار دهند.(2)آیتالله کاشانی به دوستان خود توصیه کرد در پشتیبانی از بقایی کوتاهی نکنند. برای کمک به این منظور وی مصطفوی داماد خود را به نزد بقایی فرستاد. مصطفوی در دوره حکومت مصدق معاونت وزارت دادگستری را عهدهدار بود.(3)این در حالی است که در نامههای خصوصی بقایی مواردی دال بر تحقیر و تمسخر آیتالله کاشانی موجود است. برای نمونه، بقایی در نامه مورخ یکشنبه 31 شهریور 1336 به علی زهری چنین مینویسد:
... در مهمانی هفته گذشته که برایت نوشتم، جریانی پیش آمد خیلی مضحک و در عین حال قدری هم اختیار از دست حقیر در رفت.
بعد از نهار در خدمت آقا [آیتالله کاشانی] و سی چهل نفر در یک اطاق (خلوت!)(4)نشسته بودیم. آقای افتخار اظهار کرد که آقا در مسئله شبهه آکل و مأکول نظریه[ای] فرمودهاند که خلاصه دهن تمام علمای سابق و لاحق از تعجب و
1) 1. اسناد خلاف این را نشان میدهند و گویای این نکته است که رهبران حزب زحمتکشان فعالیتهای پشت پرده خود مثل پیوستن به احزاب ملیون و مردم را از آیتالله کاشانی مخفی نگه میداشتند.
2) 2. گزارش ساواک، مورخه 25/1/1336، پروندة بقایی.
3) 3. گزارش ساواک، مورخة 4/3/1336، پروندة بقایی.
4) 4. پرانتز و علامت ! از بقائی است.
تحسین باز مانده است. و همه خواهش کردند که آقا نظریه خود را بفرمایند... بهرحال آقا فرمودند من برای این مسئله جوابی پیدا کردهام که تا حال هیچ کس پیدا نکرده و مسئله را قطع کردهام. و آنوقت توضیحات مفصل دادند که خلاصه سروپا شکستهاش این است که هیچ چیز جزء هیچ چیز نمیشود. همانطور که نور آفتاب باعث رویانیدن نباتات میگردد و جزء زمین نمیشود و همانطور که غذا را توی دیگ میریزیم و زیرش آتش میکنیم و مواد خوراکی از دیگ حرارت میگیرند و دیگ جزء آنها نمیشود (البته با بسیاری توضیحات علمیه دیگر)، همانطور هم مواد غذایی که میخوریم جزء بدن نمیشوند و افاضه قوت میکنند، همچنانکه دیگ افاضه حرارت میکرد، به این ترتیب بدن هیچ کس جزء بدن دیگری نمیشود. (فهمیدی؟ اگر هم نفهمیدی تان(1)چی [؟] بیشتر مقدور نیست.)
البته بعضی جوان و جاهلها لبخند مودبانه را گاز گرفته بودند. آقا نظر حقیر را پرسیدند. گفتم باید دکتران [کذا] طب نظرشان را عرض کنند، ما قابلی نداریم. لذا نظر دکتر [محمود] شروین(2)را استفسار کردند. بیچاره سخت گیر افتاد. ولی با زبان بیزبانی نظریه آقا را رد کرد و بعد هم مجلس تغییر جهت داد، زیرا یک شاعر ملی قصیده[ای] خواند.
پس از خاتمه شعر، افراد برخاستند. توی کوچه که میآمدیم آقای افتخار بطور خصوصی نظر مرا پرسید. (ضمناً خودش هم بعد از توضیحات دکتر شروین قدری متزلزل شده بود.) من گفتم از لحاظ علم جدید این نظریه هیچ پایه و مبنایی ندارد... متأسفانه مجبور شدیم تاکسی در خدمت آقا سوار شویم. و در بین راه آقای افتخار گفت فلانی میگوید از نظر متافیزیک مخصوص نظریه آقا قابل دفاع است ولی از نظر علم جدید مبنایی ندارد. آقا فرمودند نه خیر، با علم جدید هم ثابت است زیرا مایه حیات همین گلهبولهای [کذا](3)خون است که چیزی از جایی نمیگیرند و فقط استفاضه میکنند. خبط من همین بود که احمقانه اختیار از دستم
به در رفت و سئوال کردم بفرمایید گلبول چیست و از چی ترکیب شده؟ فرمودند ما به گلهبول کاری نداریم و اصلا علم جدید چرند و مسخره است و حیات افاضه و استفاضه است. دیگر ناچار شدم عرض کنم علم جدید هرقدر هم مسخره باشد الآن توی نتیجه همان مسخره نشستهایم و داریم به منزل میرویم. تقریباً به همین جا خاتمه پیدا کرد و در خدمت آقا به منزلشان رفتیم و دو سه ساعتی هم برای کفاره خبط و حماقت آنجا بودیم.
برخورد بقایی با آیتالله العظمی بروجردی، مرجع تقلید شیعیان، نیز اهانت آمیز بود. بقایی در یکی از سخنرانیهای خود در دفتر حزب زحمتکشان «دربارة مبارزه با فکر مردم در اجتماع امروز و کارهای غلطی که به نام اسلام در مملکت انجام میشود صحبت نمود» و در بین سخنان خود شدیداً به آیتالله بروجردی حمله کرد:
«هر کس در این مملکت وظیفهای داشته باشد و آن را انجام ندهد تمام مردم باشرف به او به نظر یک دزد نگاه میکنند و هر فرد وظیفه دارد که در حدود قدرت خودش فعالیتی بنماید و اگر گوشهای را جهت استراحت انتخاب کرد و از خزانه مملکت امرار معاش کرد و کاری هم به کارهای مردم نداشت این عمل جز اینکه دزدی هست هزار مفاسد دیگر هم دارد و بعدها معلوم خواهد شد.»(1)او در جای دیگر گفت: «اگر بخواهیم دربارة وظیفة آقای بروجردی بحث کنیم همگی ناراحت خواهیم شد و بهتر است که از این بحث خارج شویم.»(2)
در اسفند 1335 سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) تأسیس شد. نه تنها تعدادی از افراد وابسته به بقایی در این نهاد امنیتی جدید شرکت داشتند بلکه در سطوح عالی آن دو تن از یاران بقایی، حسن پاکروان و سرهنگ مقدم، حضور داشتند و تیمور بختیار، اولین رئیس ساواک، نیز رابطه حسنهای با بقایی داشت. بین بقایی و رهبری حزب سومکا نیز روابط گذشته تجدید شد.
در تاریخ 26 اردیبهشت 1336 در جشنی که به مناسبت هفتمین سالگرد تأسیس حزب زحمتکشان برگزار شد، داوود منشیزاده، رهبر سومکا، نیز حضور داشت. در این جلسه بقایی گفت خط مشیحزب او «از منفی به مثبت تبدیل شده است.» دکتر ناظرزادة کرمانی مدعی بود «با فعالیت شبانهروزی و زد و بندهایی که اخیراً دکتر بقایی با دوستان سابق خود شروع نموده، در آیندة نزدیکی به مجلس راه مییابد بالاخص که از قرائن استنباط میشود که آمریکاییها و مقامات دیپلماسی آمریکا نیز مشتاق و چندان بیمیل به این امر نیستند.» در این جلسه محمود رضایی، نمایندة مجلس شورا، دکتر محمود حسابی نماینده مجلس سنا، سرهنگ عزیزالله رحیمی و حسین مکی نیز شرکت داشتند.(3)روابط بقایی با سرلشکر حسن ارفع نیز چون گذشته ادامه داشت.
در سال 1336 بقایی دیگر یک چهره سیاسی فعال به شمار نمیرفت. در واقع از این زمان حیات سیاسی بقایی به پایان رسیده بود و او در تحولات کشور نقش جدی نداشت و لاجرم اوقات فراغت خود را در محافل دوستان و آشنایان میگذرانید و گاه با برخی چهرههای فرهنگی نیز معاشرت داشت.
برای نمونه، او در نامهای به زهری از آشنایی خود با فروغ فرخزاد، شاعرهای که بعدها به شهرت فراوان رسید، سخن میگوید. فروغ به دعوت بقایی به منزل او آمده بود و همراه او عدهای دیگر هم دعوت شده بودند. مراسم از ساعت 6 بعدازظهر آغاز شد و «تقریباً نزدیک ساعت 3» [بامداد] خاتمه پذیرفت. در این مجالس احمد فردید نیز حضور داشت. آشنایی بقایی با فروغ فرخزاد در 24 مهر 1336 در منزل «عیسیخان»، که همان سپهبدی است، آغاز شد و او این «شاعرة نوپرداز معاصر» را برای بار دوم در آبان آن سال به منزل خود دعوت کرد.
اما روابط فردید و بقائی پیشینه بیشتری داشت.
در دهه بیست هر دو آنان در حلقهای ادبی که صادق هدایت محور آن بود شرکت میکردند، این حلقه یا در کافه نادری تشکیل میشد و یا در کافه ماسکوت که در خیابان فردوسی امروزی نبش خیابان منوچهری قرار داشت. در آن ایام فردید با اینکه از دوره رضاشاه در برخی جراید مثل آموزش و پرورش با امضاء مهینی یزدی که نام فامیلی اصلی اش بود مقاله مینوشت، اما چهرهای مشهور به شمار نمیرفت. فردید در
سالهای جنگ دوم جهانی دو مقاله هم در باره فلسفه غرب در مجله سخن که به مدیریت دکتر پرویز ناتل خانلری منتشر میشد، چاپ کرد. لیکن شهرت او بیشتر مربوط است به دهه چهل و بالاتر پنجاه شمسی. با این وصف نخستین سندی که از روابط فردید و بقایی در دست است، نامهای است از پاریس که طی آن فردید آغاز سال 1329ش. را به بقایی تبریک گفته بود:
درین هنگام حلول سال نو موقع را مغتنم شمرده با تقدیم تبریکات صمیمانه و تجدید ابراز مراتب ارادتکیشی دوام عزت و سعادت آن حضرت را از خداوند مسئلت مینماید.(1)
گفتیم که این رابطه از حلقهای که در دهة 1320 در پیرامون صادق هدایت گرد میآمدند آغاز شد. در آن سالها هدایت در کافههای خیابان نادری و فردوسی حضور پیدا مینمود و با یارانش بحث ادبی میکرد. با سفر هدایت به پاریس این حلقه از هم پاشید و در همان ایام فردید برای ادامة تحصیل به فرانسه رفت.
در نامهای که به سال 1951م./ 1330ش. احمد فردید توسط برادرش دکتر محمد مهینی «حضور محترم دانشمند محترم جناب آقای دکتر مظفر بقایی استاد محترم دانشگاه و نمایندة محترم مجلس شورای ملی» فرستاد، «تقدیم کننده احمد فردید» خطاب به «مخدوم گرامی» یعنی بقایی از مرگ «صادق هدایت عزیز» در پاریس خبر داد. او نوشت هدایت را گاه به گاه میدیده است و هدایت «نسبت به جنابعالی اعتقاد خاصی داشت و میان ما مکرر ذکر خیر سرکار میشد.» فردید در ادامه نوشته است:
آنچه را که مخصوصاً در شخص سرکار میستود یک نحو، به تعبیر خودش، حالت میستیک [عرفانی] شما بود. و اما ارادتمند سرکار اگر هنوز با همان طرز تصور چند سال پیش خود باقی مانده بودم نمیتوانستم اینجور ورود جنابعالی ـ یک تن استاد فلسفه ـ را در میدان زد و خوردهای سیاسی و اجتماعی زیاد بستایم. الا اینکه نحو تصور مخلص نیز اکنون دیگر خیلی عوض شده است. مخصوصاً با اشتغالی که در این چند سال اخیر به افکار هگل و کسانی که، از فویرباخ گرفته تا اصحاب
1) 1. احمد فردید به بقایی، مورخة 7/1/1329، ذیل حرف «ف».
فلسفههای «تقرّر خارجی»(1)معاصر، افکار آنها در دنبالة جهانبینی و طرز تفکر هگل قرار گرفته است، پیدا کردهام. مقصودم این است که مخلص نیز دیگر نمیتوانم آزادی و آزادگی و انسانیت و حقیقت را از اموری تصور کنم که آنها را یکسره در خارج از دایرة حیث تاریخی و وضع اجتماعی و تأثیر و تصرف و فعالیت جستجو بتوان کرد، هر چند در تحرّی این امور منکر در عین حال فایده یک چند خلوت نیز نمیتوانم بشوم. از اینجاست که قهراً مخلص نیز بهنوبة خود این فعالیت و مبارزة سیاسی و این شجاعت و مردانگی و از خودگذشتگی شما را، به فرض اینکه سودی به مطلوب اساسی نیز نباشد، فی حد ذاته گرانبها و در خور هر گونه ستایش تشخیص میدهم و گمان میکنم اصولاً در دایرة همین سنخ فعالیتهاست که در دنیای پر شور و شر امروز عنوان حقیقی عرفان، عرفان مثبت تولایی و نه البته عرفان منفی تبرائی و صوفیمنشی مبتذل خودمانی، مصداق خارجی پیدا میتواند کرد.
غرض از نگارش نامة طولانی یادشده این بود که بقایی برای او که «به زبان و فرهنگ آلمانی» علاقه دارد شغلی در سمت وابستة فرهنگی در آلمان یا سویس مهیا کند و در غیر این صورت همان کار را در مورد فرانسه انجام دهد: «ممکن است اگر شخصاً صلاح به اقدام ندانید این زحمت را به یکی از دوستان نزدیک خود مثلاً به جناب آقای مکی که شاید نسبت به این بنده بیلطف نباشند با ابلاغ عرض ارادت اینجانب به ایشان واگذار فرمائید.» فردید در این نامه از عدم تکافوی هزینة تحصیلی خود یاد و تقاضا کرده بود به وی کمک شود.(2)
بقایی تقاضای فردید را با دکتر کریم سنجابی، وزیر فرهنگ، در میان گذاشت. پاسخ این بود:
جناب آقای دکتر بقایی
راجع به وضع تحصیلی آقای احمد فردید مراتب زیر به اطلاع جنابعالی میرسد:
مشارالیه در سال 1325 جزء دبیران اعزامی مأمور مطالعه وزارت فرهنگ به فرانسه رفته و تا تیرماه 1328 کلیة حقوق و مزایای خود را به اضافة ماهی دو هزار ریال به عنوان فوقالعاده به ارز دریافت نموده. از آن تاریخ تاکنون برطبق تصمیمات کمیسیون بودجة مجلس شورای ملی حقوق و مزایای خود را به ریال دریافت میدارد و مثل سایر محصلین آزاد ماهیانه چهل لیره ارز دولتی خریداری مینماید. آخرین مهلت ایشان برای توقف در اروپا آخر شهریورماه 1330 میباشد.(1)
از سال 1336 فردید در مجالسی که در تهران با حضور بقایی برگزار میشد دیده میشود. بقایی در نامهای به علی زهری در پاریس، دوست صمیمی و محرم اسرارش، داوری باطنی خود را درباره فردید، که به تمسخر او را «دکتر هایدگر» میخواند، چنین بیان داشته است:
«طی این جلسة بسیار طولانی برای اولین مرتبه متوجه شدم که آقای دکتر هایدگر جنبة تصنعیاش بیشتر از جنبة طبیعیاش میباشد. میخواهد ادای صادق [هدایت] را در بیاورد و در عین حال آنقدر باهوش هست که بفهمد اگر تقلید صرف بکند دستش را میخوانند. بنابراین برای خودش اداهایی درست کرده است که بدون اینکه صادق [هدایت] باشد به او یک Genie(2)میدهد و چون من به این جنبهها کمتر توجه میکنم و کمتر میتوانم تصور کنم که کسی زحمت بکشد تا حال غیرطبیعی برای خود درست کند، تا جلسه قبل توجه به این موضوع نکرده بودم. درست نقطه مقابل جلالی خواهرزادة صادق بود. بعضی حرکات، بعضی ژستها، بعضی انترناسیونها، بعضی شوخیها و جوابهایش به طرز کشندهای صادق را مجسم میکرد و بالاتر از همه سیگار کشیدنش.»(3)در پاسخ به زهری که شگفتزده پرسید دکتر هایدگر کیست، بقایی جواب داد: «دکتر هایدگر، آقای دکتر فردید است که لابد به خاطر داری. از لحاظ استناد زیادی که سابقاً به جناب هایدگر فیلسوف شهیر ژرمنی میکرد او را به این اسم نامیدم.»(4)
روابط همچنان حفظ شد. در سندی دیگر بقایی خاطرنشان میسازد که با فردید
قرار گذاشته که به منزلش بیاید. طبقة پائین منزل بقایی حوزة حزبی تشکیل شده بود، لذا بقایی با فردید بیرون رفت و «به رستوران ادب نازل» شدند. «هایدگر و اگزیستانسیالیسم و حافظ و مولوی دست به دست هم دادند» و بقایی را از خود بیخود کردند.(1)لازم به توضیح است که فردید و بقائی هر دو در گروه فلسفه دانشکده ادبیات دانشگاه تهران همکار بودند، بقائی اخلاق و زیبائی شناسی تدریس میکرد و فردید فلسفههای اگزیستانس.
در همین ایام، به اشاره دربار پهلوی، احزاب سیاسی جدیدی پا به عرصه حیات گذاردند. یکی از این احزاب به رهبری سردار فاخر حکمت به وجود آمد و مرامنامة آن در روزنامهها منتشر شد. این گروه «حزب سوسیال دمکرات ایران» نام داشت. حزب دیگر به رهبری مهندس کاظم جفرودی، حسن ارسنجانی، مهندس زاوش و دکتر شاهکار عنوان «جمعیت آزادی ایران» داشت.(2)در همین زمان سپهبد زاهدی بازنشسته شد و دستور پیدا کرد حزبی با نام «حزب قیام 28 مرداد» تأسیس کند: «مقامات بالا فرمودند که این دو حزب هم نگرفت؛ مردم [به رهبری اسدالله علم] و حزب سردار فاخر. خلاصه اوضاع بر وفق مراد است.»(3)و باز هم در همین ایام محمد درخشش رئیس کانون لیسانسیههای تهران با تلفن قبلی به منزل بقایی «نزول اجلال» کرد: «مختصری خلوت کردیم. صحبت از اتحاد و تجمع قوا بود. البته از کلیات خارج نشد و اسمی هم به میان نیاورد ولی نمیدانم چرا به دلم اثر کرد که از طرف آقا میرزا خلیلخان [ملکی] آمده باشد. خیلی گرم و چرب از هم جدا شدیم تا بعداً دوباره ملاقات شود.»(4)
1) 1. بقایی به زهری، مورخه 21/10/1337، نامههای بقایی، ش 221 ـ 133.
2) 2. بنکدار به زهری، مورخه 9 شهریور 1336، نامههای حسین بنکدار، کارتن 195، ش: 176 ـ 908.
3) 3. بنکدار به زهری، مورخة 10 مهر 1336، نامههای حسین بنکدار، ش: 177 ـ 108.
4) 4. بقایی به زهری، مورخه 13/6/1336، نامههای بقایی،کارتن 90 ـ N، ش: 14 ـ 133.
اینک بقایی بهوسیله یک عضو یهودی حزب زحمتکشان به نام یعقوب اوریان فعالیتهای دیگری نیز انجام میداد. علی زهری زنی بهنام اکرم زیبایی را معرفی کرده و توضیح داده بود وی مبلغ زیادی پول دارد و میخواهد آن را به مرابحه دهد. اوریان پاسخ داد بقایی راجع به همین خانم و از قول زهری گفته است وی مبلغی وجه نقد در تهران دارد که میخواهد به نرخ عادله به مرابحه بدهد. میزان وجوه آن خانم و نرخ قبلی مرابحه را اوریان به دست آورده بود. وی وضع بازار را برای بقایی تشریح کرد. در این زمان اوریان در «شرکت تجارتی ایران و انگلیس» کار میکرد. او پیشنهاد کرد مبلغ مزبور در آن شرکت به مرابحه گذشته شود: «نرخ نزولی که ارباب از بابت وجوه استقراضی میپردازد بین 18 و 21 درصد است و نوسان 3% مربوط به اوضاع و احوال روز و درجة احتیاج ارباب [شرکت انگلیسی] به پول میباشد.» شرکت انگلیسی ظاهراً از پولداران دیگری نیز پول نزولی دریافت میکرد. آن وجه از طرف «پولداران و نزولخواران» داده میشد. چون میزان نقدینگی اکرم زیبایی «تاحدی قابل ملاحظه» بود، اوریان گفت مدت مرابحه نباید از سه ماه کمتر باشد. ظاهراً زهری نیز مخارج خود را در فرانسه از اوریان یا در حقیقت از شرکت انگلیسی دریافت میکرد:
در نامة خود از مخارج سه روزه که بالغ بر 7000 فرانک (بدون خرج مهمانخانه) شده بود شرحی نوشته بودید. فقط خواستم جسارتاً عرض کنم اگر به این ترتیب باشد داستان آن یارو است که گفت «اگر چوب دیگری بزنی هیچ»(1)خواهش میکنم چوب را آهستهتر بزن.(2)
همین اوریان زمینههای لازم را برای مسافرت زهری به اسراییل مهیا کرد. او اطلاع داد با مقامات اسراییلی در تهران تماس گرفته است و «در مورد ارض موعود اقدامات لازم به عمل آمد.» او معتقد بود تا چند روز دیگر «جواب مثبت» به تهران خواهد رسید. اوریان از زهری خواست مشخصات گذرنامه و تاریخ تقریبی ورود خود را به «ارض موعود» اطلاع دهد.(3)قرار بود این مطالب به وسیله نامه و توسط رفیعزاده به اطلاع زهری برسد. در نامهای دیگر اوریان باز هم اطلاع داد برای مسافرت زهری به «ارض موعود» صحبت لازم شده است و میتواند دو هفته میهمان باشد. او خاطرنشان ساخت:
1) 1. اشاره به حکایتی فارسی است که طبق آن فردی در خورجین الاغش شیشه یا بطری های شیشهای حمل میکرد، این فرد وقتی وارد شهر شد، با محتسب مواجه گردید. محتسب با چوب به خورجین زد و گفت چه داری؟ مرد گفت: اگر چوب دیگری بزنی هیچ!
2) 2. اوریان به زهری، مورخة 20 مرداد ماه 1336، مجموعه اسناد یعقوب اوریان، کارتن 73 ـ N، ش 69 ـ 132.
3) 3. اوریان به زهری، مورخة 5 دسامبر 1957، مجموعه اسناد یعقوب اوریان، ش: 701 ـ 132.
«علاوه بر تشریفاتی که قائل خواهند شد میتوانید برای بازدید مؤسسات، شهرها و غیره و غیره خودتان پیشنهاد نمائید.» باز هم اوریان با مقامات اسراییلی در تهران تماس گرفت و کم و کیف ماجرا را با آنها در میان گذاشت و در خاتمه خطاب به زهری نوشت: «البته هزینة مسافرت از مبدأ تا مقصد از کیسه پرفتوت خودتان پرداخت خواهد شد ولی از بدو ورود به ارض موعود دیگر چیزی مطالبه نخواهد شد.»(1)
یعقوب اوریان کارمند شرکت راهآهن بود و همزمان در «شرکت تجاری ایران و انگلیس» کار میکرد، اینکه او چرا این شرکت تجاری را «ارباب» میخواند خود نکتهای است در خور توجه. او از حدود آذرماه 1336 دیگر در محل ادارة راهآهن حاضر نشد و صبح و عصر در «شرکت ایران و انجلیز» به کار اشتغال داشت.(2)
«ارباب» یا همان شرکت انگلیسی از اوریان برای رتق و فتق امور محاکماتی که در اروپا داشت استفاده میکرد. قرار شد وی با هواپیما به فرانکفورت و هامبورگ عزیمت کند. به گفته اوریان، دو سال و نیم پیش از این تاریخ نیز او برای رسیدگی به محاسبات شرکت و طرح دعوی در یکی از محاکم آلمان علیه یکی از کلاهبرداران آلمانی به آنجا رفته بود. نتیجة دعوی ابلاغ نشد و بنابراین بار دیگر برای پیگیری همان موضوع به آلمان اعزام شد. این یهودی زیرک با آنکه دیگر در شرکت راه آهن کار نمیکرد، لیکن در تلاش بود «یک مرخصی با استفاده از حقوق مربوطه از بنگاه راه آهن فخیمه» تحصیل کند.(3)
بههر روی یکی از مهمترین ادوار زندگی سیاسی بقائی در اواخر دهه سی رقم خورد. در این دوره دو حزب در صحنۀ سیاسی کشور فعال بودند یکی حزب ملیون به رهبری اقبال و دیگری حزب مردم به رهبری اسدالله علم. این دو حزب به دستور شاه تشکیل شده بودند تا اینگونه القاء نمایند که در ایران آن روز آزادی سیاسی و اجتماعی وجود دارد و تعدد احزاب و مشارکت سیاسی در کشور اصلی است پذیرفته شده. منوچهر اقبال خود را غلام خانه زاد شاه میدانست و در حقیقت هر اتفاقی روی میداد آن را ناشی از منویات شخص شاه تلقی میکرد. ظواهر امور حکایت میکرد که وی به شدت مورد تنفر بقائی قرار داشت و در این زمینه حزب زحمتکشان از انواع و اقسام توطئهها علیه وی دریغ نکرد، آشوبهائی که در پس آن چهرههائی مرموزتر از بقائی دیده میشدند. بقائی علیه اقبال نطقهای شدید اللحنی ایراد میکرد؛ در واقع در این زمان حزب زحمتکشان فعالیت چندانی نداشت و درست وقتی تشکیلات فراماسونری ایران قصد آن کرد تا اقبال را واژگون سازد و در واقع از وی انتقام ستاند، بقائی آگاهانه یا ناآگاهانه وارد میدان شد. اما قبل از آن استراتژی عجیب دیگری از سوی وی به کار گرفته شد که مصداقی است بر رفتارهای به شدت متناقض سیاسی بقائی.
در این ایام با اینکه کلوب حزب زحمتکشان باز بود، اما تحرک چندانی از سوی آن دیده نمیشد، روزنامۀ شاهد نیز که توسط بقائی و زهری منتشر میشد از همان دورۀ زاهدی تعطیل شده بود و دیگر منتشر نمیگردید. در واقع شرکت حزب درکودتای بیست و هشتم مرداد سال 1332تودههای حزبی و اعضای ردههای پائین را به شدت افسرده کرده و آنان امید خود را به این تشکیلات از دست داده بودند. در سالهای خونبار 1333-1334 که منجر به دستگیریهای زیادی از مخالفین شاه به ویژه رهبران فدائیان اسلام و نیز کادرهای حزب توده شد، بقائی کوچکترین اعتراضی نکرد؛ طبیعی بود که وی از قلع و قمع تودهایها رضایت داشت اما او حتی در مورد فدائیان اسلام نیز تحرکی در خور از خود نشان نداد. برگزاری سالانۀ مراسم بیست و هشتم مرداد در باشگاه حزب، تودههای حزبی را بیش از پیش منزجر میکرد. در این شرایط کسانی که به حزب وفادار بودند امیدی به در دست گرفتن قدرت توسط این تشکیلات نداشتند، تودههای حزبی تحرک خود را از دست داده بودند و این امری بود که باید به نحوی از انحا حل میشد. درست در چنین شرایطی بود که احزاب ملیون و مردم اعلام موجودیت کردند. در این زمان بهدستور شخص بقائی استراتژی جدیدی در دستور کار قرار گرفت و آن این بود که تودههای حزبی وارد یکی از دو حزب رسمی کشور شوند. شاید این دستور برای آن انجام گرفته بود تا از تحرکات درونی این دو حزب اطلاعی به دست آورده شود و شاید نیز علت این بود که تودههای حزبی به این امید که از طریق یکی از این دو تشکیلات که بههرحال هر دو مورد حمایت اکید شاه بودند روزی
به قدرت برسند، به این اقدام مبادرت ورزیده بودند.
بهرحال نقشه هر چه بود این دستور شگفتی بسیاری از نزدیکترین یاران بقائی را در پی داشت. حسین خطیبی یکی از افرادی بود که از انتشار این خبر حیرت کرد، او به کنایه از ملاقات اسدالله علم و بقائی یاد کرد و اینکه این دو تن تصمیم گرفتهاند یا عنوان واحدی برای فعالیت حزبی خود انتخاب نمایند و یا اینکه با حفظ احزاب خود اقدامات مشترکی را انجام دهند.(1)عدهای این خبر را تکذیب کردند، اما استراتژی حزب حقیقت داشت. در آبان سال 1337علم وارد کرمان شد و مستقیما به منزل محمد آگاه از یاران نزدیک بقائی رفت، آگاه در این زمان از گردانندگان حزب زحمتکشان ملت ایران شعبۀ کرمان بود. علم، آگاه را با خود به دفتر حزب مردم برد و او را بهعنوان عضو شورای حزب شعبۀ کرمان به مردم معرفی کرد: «با این پیشامد که انتظار آن را داشتیم هردو سنگر [حزب مردم و حزب ملیون] تقریباً به دست خودمان افتاد و بایستی با کمال متانت طوری کنیم که رقبای طرفین مستهلک شوند و همین طور هم انشاءالله خواهد شد.»
افق کار کاملاً روشن بود، باید در احزاب ملیون و مردم رخنه میشد و این دو حزب به جان یکدیگر افکنده میشدند و هر دو تضعیف میگردیدند. اما توجه برخی از یاران بقائی به یک نکته جلب شده بود: « فقط نکتهای که هست جبهۀ ما از جهت عده افراد خوب میشود ولی از نظر حلال زادگی ما ضعیف تر هستیم وکسی را نداریم.» یعنی اینکه این نیروها عاریهای هستند و عمدتاً طرفداران علم به شمار میآیند و نه بقائی، به همین دلیل خیلی هم نمیشود روی آنان حساب کرد و به اصالت کار آنان ایمان داشت.
نامه فوق توسط هرندی از تجار معتبر کرمان نوشته شده بود، آگاه نیز که مردی سرشناس بود به حزب علم پیوست، اما هرندی به تشکیلات حزب ملیون اقبال روی آورده و البته هر دو تن به اشارۀ بقائی به این کار دست زده بودند. از سوی دیگر منظور هرندی از این که ما از نظر حلال زادگی ضعیف تر هستیم، اشارهای بود به ورود آگاه به حزب مردم. منظور این بود که با رفتن آگاه به این حزب کفۀ ترازو در کرمان به نفع علم سنگینی میکند، زیرا هوداران بقائی بیشتر همراه با آگاه به این حزب میروند.
1) 1. احسان [خطیبی] به بقائی ، مورخۀ 20/7/1337، ش10/758.
هدف این نبود که یکی از دو حزب قویتر شود، منظور اصلی کنترل این تشکیلات از راه نفوذ به درون آنها بود. به همین دلیل هرندی پیشنهاد کرد محمد علی یاسائی که مردی معمر و مورد احترام مردم کرمان بود و اینک سنی از وی گذشته بود وارد حزب ملیون شود تا نوعی موازنه برقرار شود: «بنده عقیده دارم آقای محمد علی یاسائی به طرف ما بیاید تا از این حیث هم تعادل برقرار شود.» ورود یاسائی به حزب اقبال باعث میشد تا از نظر حضور نیروهای وفادار به بقائی و نیز نفوذ اشخاص معتبر در دو حزب تعادلی به وجود آید که بهرحال در آینده به نفع بقائی بود. وجود یاسائی در حزب مردم بسیار واجب بود: «زیرا استاد و شاگرد یک طرف باشند، خوب نیست خود آقای یاسائی هم عقیده دارد به این طرف بیاید زیرا رقبای حزبی ما زیادتر هستند، استدعا دارم در این باب قدری غور فرموده و هر طور که مصلحت میدانید فوری مرقوم نمائید...»(1)
شخص یاسائی دیدگاه دیگری داشت، وی با اینکه از نظر سنی سالها از بقائی بزرگتر بود، نامهای به وی نوشت و دیدگاههای خود را عرضه داشت و از بقائی کسب تکلیف کرد. وی اطلاع داد فریدون جم و عدهای دیگر در کرمان شعبۀ حزب ملیون را تشکیل دادهاند و هرندی و ارجمند از دیگر تجار بزرگ کرمان همراه با عدهای دیگر در آن نام نویسی کردهاند. یاسائی خاطرنشان کرد دوستانش از دو حزب میخواهند وارد یکی از دو حزب رقیب شوند، اما نظر خودش این است که « جزء هر دوتا باشم» یعنی اینکه رسماً وارد هیچ حزبی نشود و از خارج گود بر هر دو حزب تأثیر گذار باشد و اعمال نفوذ نماید؛ تصمیم نهائی به عهدۀ بقائی گذاشته شد.(2)این موضوع باعث شد واکنشهای متعددی از سوی برخی از اعضای حزب صورت گیرد؛ سازمان جوانان حزب زحمتکشان نامهای برای بقائی ارسال کرد و نوشت اخیراً عدهای از طرفداران بقائی و نه اعضای سازمان که در حزب مردم ثبت نام کردهاند شایع نمودهاند رهبر حزب دستور داده است تودههای حزبی در این حزب ثبت نام نمایند، « چون مرام ما و حزب [مردم] یکی است، بنا بر این رفقا در حزب مردم ثبت نام نمایند.» از طرفی کسانی که در حزب ملیون ثبت نام کردهاند شایع نمودهاند دستور رهبری این است که در حزب ملیون ثبت نام شود. اطلاع داده شد عدهای از معمرین کرمان که در زمرۀ
طرفداران بقائی هستند در هر دو حزب ثبت نام کردهاند و حتی اسدالله علم و عدهای دیگر برای صرف نهار در منازل آنان دعوت شدهاند. در این ایام از دو خانوادۀ سرشناس کرمانی یعنی خانوادههای اسفندیاری و ابراهیمی اوّلی با حزب ملیون و دومی با حزب مردم همکاری میکرد. این دو خانواده ریشهای تاریخی در کرمان داشتند و در تحولات آن دیار نقش بسیار مهمی ایفا کرده بودند. جالب آنکه آگاه در حزب مردم ثبت نام کرده بود، اما پسر بزرگش در حزب رقیب فعالیت میکرد. سایر فرزندان و داماد او هر کدام در یکی از احزاب ملیون و یا مردم ثبت نام کرده بودند؛ ارجمند نیز خودش در حزب ملیون ثبت نام کرد، اما پسرش عضو حزب مردم شد.(1)به تبعیت از اینان بود که عدهای از اعضای سازمان جوانان در یکی از این دو حزب ثبت نام کردند، اما این امر مهم نبود؛ مهم این بود که بزرگان قوم که میتوانستند در تحولات نقش اساسی داشته باشند وارد یکی از این دو حزب شده بودند.
طبق نامهای که از دکتر علیاکبر بینا در دست است این امر به دستور بقائی انجام گرفته بود و او نیز این استراتژی را بعد از مشورت با همکارانش اعلام کرد. بنا بر این اظهار نظر طرفدارن حزب در کرمان قرار بود همگی به حزب مردم بپیوندند، اما چون سفر علم به کرمان به تأخیر افتاد، عدهای به حزب ملیون روی آوردند. این امر باعث شگفتی بسیاری از مردم کرمان شد، به نوشته دکتر بینا خطاب به بقائی: «آقایان رفقا برخلاف مذاکرات و قراردادهای خصوصی آنقدر خوش رقصی فرموده و میفرمایند که مردم را گرفتار حالت استعجاب نموده و از خود و گاهی از بنده وامثال [بنده] سؤال مینمایند خوب آقایان مگر شما نبودید که میگفتید با دسته و طایفۀ ضاله و مضله رفت و آمد و معاشرت حرام است چه وچه وچه، حال چطور شده که یک مرتبه از سرچشمۀ حزب ملیون تعمید یافتند.» در ادامه یاد آوری شد: « ناچارم به استحضار رسانده فرایادتان آورم آنچه آن قدرت متراکم یعنی جبهۀ ملّی را که واقعاً ممکن بود کشور را به سرمنزل سعادت برساند در نتیجۀ اشتباهات خیلی کوچک موقعیت خود را متزلزل نمود و شد آن چه نمیبایست بشود.»(2)دکتر بینا سیاست پیوستن به احزاب دیگر را بدون اینکه سنخیتی بین اینان وجود داشته باشد سیاستی اشتباه میدانست که البته تبعات ناگوار
زیادی میتوانست داشته باشد. شاید لازم به توضیح باشد که دکتر بینا استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران بود و کتابی هم در باره تاریخ دیپلماسی ایران منتشر کرد.
روابط اعضای حزب با علم منحصر به تهران و کرمان نبود وحتی در شهرهائی مثل دزفول هم توصیه میشد اینکار انجام شود.(1)این مناسبات منجر به حوادث عدیدهای در کشور شد که یکی از آن ها کنار گذاشتن فضاحت بار اقبال از نخستوزیری بود، توطئه علیه اقبال با همکاری تشکیلات فراماسونری ایران و نیز همیاری های بقائی و علم با آنان ممکن و میسر شد؛ کار به جائی رسید که مردی که خود را غلام خانه زاد شاه میدانست آنقدر سقوط کرد که توسط دانشجویان دانشگاه تهران علناً و عملاً مورد هتاکی و بیاحترامی واقع شد، رفتاری که با هیچ یک از نخستوزیران دورههای گذشته انجام نشده بود. به این موضوع در جای خود اشاره خواهیم کرد، لیکن قبل از پرداختن به آن لازم است از تحرکات جناحی دیگر از یاران بقائی و این بار در خارج کشور آگاه شویم.
1) 1. دکتر موسی گوشه گیر به بقائی، مورخۀ 10/1/1339، ش9/758.
دوره فعالیت حزب زحمتکشان در اواخر دهه سی شمسی، مصادف است با مسافرت منصور رفیعزاده به آمریکا برای ادامة تحصیل که به توصیة بقایی انجام گرفت. رفیعزاده به آمریکا رفت و در خارج کشور تا زمان دستگیری بقایی بعد از انقلاب نقش مهمی در زندگی وی ایفا کرد. رفیعزاده با سفارش سرلشکر حسن پاکروان، قائم مقام وقت ساواک، گذرنامه گرفت. در کلیة مراحل سرهنگ مقدم، افسر عالیرتبه ساواک، به او کمک کرد و حتی برای گرفتن ویزا به او یاری رسانید. مقدم به کنسول آمریکا سفارش کرده بود به رفیعزاده مساعدتهای لازم بنماید. لذا، به محض اینکه وی در فرودگاه نیویورک پیاده شد از طرف «انجمن آمریکایی دوستداران خاورمیانه» که به قول مارک گازیوروسکی از سال 1951 برای گسترش ارتباط با کشورهای خاورمیانه شکل گرفته و شعبهای بود از سیا(1)دختری به استقبالش آمد و خوشامد گفت. بههنگام مسافرت تیمسار پاکروان به آمریکا، وی مبلغ 700 تومان به رفیعزاده داد که به پوند تبدیل کند و به زهری برساند. زهری از پاریس ضمن ارتباط با بختیار، رئیس ساواک، و پاکروان قائم مقام او زمینههای لازم برای اخذ پاسپورت و ویزا را برای رفیعزاده مهیا کرد.(2)
بقایی تصمیم گرفته بود یارانش را برای ادامة تحصیل تشویق کند و به این دلیل به قول خودش گوش بنکدار را «سفت مالید» و گفت باید برود در یک کلاس زبان
نامنویسی کند. بنکدار از رفتن به کلاس استنکاف کرد و مدعی شد خودش درس میخواند. اما هنگامیکه بقایی امتحانش کرد دید درسی که خوانده است «به درد دنیا و آخرت نمیخورد.» او به بنکدار گفت: «اگر شما سعی نکنید چیزی بشوید نه تنها این عذاب وجدانی برای ما خواهد بود که زندگی شما در مصاحبت ما تلف شده است بلکه بدترین چیز برای خود ما خواهد بود که نتیجه معاشرت و تربیت ما اشخاصی بشوند که هیچ چیز نداشته باشند.»(1)
از آن طرف زهری، که به بهانة معالجة بیماری قلب در اروپا به سر میبرد، طی نامهای به بقایی خواست موضوع و علت مسافرت او را از مقامات ساواک مکتوم نگه دارند. بدیهی است اگر علت مسافرت صرفاً معالجه بود، دلیلی برای این تأکید وجود نداشت. البته زهری از بیماری قلب رنج میبرد اما وقتی خطاب به بقایی نوشت «البته من بیخود و بیجهت که به ورسای و فونتنبلو و لندن و لاهه و بروکسل و نقاط دیگر نمیروم»، سفر او در هالهای از ابهام قرار میگیرد. او تأکید کرد غیر از ساواک حتی «زینالعابدین خان»، که همان رهنما رئیس انجمن قلم ایران بود، نباید از ماجرا مطلع شود. درهمین نامه زهری نوشت روابط با «تیمسار و کمپانی» [ساواک] چگونه باید باشد: «اصولاًباید متوجه باشی که رفتار و تعارفات و غیره طوری نباشد که آقایان دو قورت و نیم هم طلبکار بشوند و خود این ملاقاتهای مرتب را یک نوع تعهد تلقی بکنند و به حساب بگذارند...»(2)این جملات پرده از روابط وسیع بقایی و ساواک برمیدارد.
همزمان با فعالیتهای مشکوک زهری در اروپا، رفیعزاده، این جوان جاهطلب، با سناتورهای آمریکایی روابط حسنهای پیدا کرد. در مراسم عید ژانویة 1958، رفیعزاده از حضور «زن و دختر سناتور ورمونت و منشی سناتور» در مراسم سخن گفت. در آن جلسه «دختر سپهبد باتمانقلیچ»، رئیس ستاد ارتش ایران، «رقص ایرانیکرد.» در همان مجلس مخبر دیلی نیوز مستقیماً به سراغ رفیعزاده رفت و از او پرسید آیا حزب زحمتکشان انقلابی است یا خیر؟ رفیعزاده پاسخ داد: «تا روزی که در تهران بودم نظر ما این بوده که ما انقلابی نیستیم ولی از بروز یک انقلاب جلوگیری میکنیم. و این خبر را جلوی خودم نوشت و نوشت که According to Mansur. R[طبق گفته منصور
رفیعزاده] حزب زحمتکشان انقلابی نیست ولی از انقلاب جلوگیری میکند.»(1)
روابط صمیمانة یک دانشجوی جوان ایرانی در بدو ورودش به آمریکا با مقامات عالیرتبه این کشور مبین آن است که وی از سوی برخی عناصر داخلی سفارش شده بود و یک دانشجوی معمولی تلقی نمیشد. روند حوادث این نکته را عیان ساخت. در حالیکه یاران بقایی در اروپا و آمریکا به کار خود مشغول بودند، در ایران بقایی از اتخاذ موضعی دقیق در برابر سیر حوادث فرومانده بود و بیشتر به یک انسان وازده و سرگشته میمانست تا «رهبر» پرهیاهوی پیشین. بقایی در پاسخ سئوالی از زهری که چه میخواهد و چه باید کرد؟ مدتها اندیشید، «ولی از بیشتر فکر کردن هم نتیجهای» نگرفت. او نوشت «در مورد چه میخواهم هدف مبهم است ولی جهت آن معلوم است، میخواهیم این قرتیبازیها و [...]بازیها و بوزینهبازیها نباشد و مردم مثل سایر آدمهای دنیا باشند و تا حد مقدور وضع بهتر شود.»
بقایی برای سئوال «چه باید کرد؟» هم پاسخی نداشت. «بحرانها» مهار شده بود و فعلاً اوضاع آرام به نظر میرسید. رسالت بقایی در جایی میتوانست مفهوم پیدا کند که تهدیدی علیه رژیم سلطنت ایجاد میشد. بقایی نوشت: «به گذشته هم که مراجعه کردم دیدم هیچ وقت به این سئوال جواب ندادهام.» در ادامه او مواضع سیاسی خود را ناشی از «الهام» عنوان کرد به استثنای یک مورد: «تقریباً تنها دفعهای که روی فکر «چه باید کرد» عملی را شروع کردم همان اقدام اولیه و استیضاح ساعد بود که جریانش را به تفصیل میدانی.» بقایی در ادامه مدعی شد اگر جواب چه باید کرد را نمیداند بعضی چیزهایی را که «نباید کرد» میداند. به نظر او «قبول مسئولیت مستقیم» از آن اموری بود که نباید انجام داد. این گفته متعلق به زمانی است که دیگر امید ارجاع «مسئولیت مستقیمی» به بقایی وجود ندارد. بقایی از تحولات آینده «احساس اضطراب» میکرد لیکن آن چه خوشبینی او را دامن میزد احساس این نکته بود که مسئولین کشور «کمکم دارند (بدون اینکه بفهمند)(2)درک میکنند که ادامة این وضع غیرممکن است و قهراً به فکر چاره خواهند افتاد. بعید نیست که این چاره را به دست ما بدانند... به نظر من آنها کمکم دارند میفهمند که به این بازیها نمیتوانند ادامه دهند و اگر فکر
صحیحی نکنند کار از دستشان در میرود. خدا کند اشتباه کنم و آنها هیچوقت به این فکر نیفتند ولی اگر بیفتند باید شرایط ما حاضر و آماده باشد و الا مفت باختهایم.»
در خاتمه بقایی نوشت برای «زمان دورتری» فکر امکان قبول مسئولیت را میکند، «ولی زمانش خیلی دورتر است و شرط اولیش هم بودن تو و کمک تو هست. نمیدانم برایت نوشتم یا خیال داشتم بنویسم که با دوری تو من کاملاً احساس میکنم که افکارم ناتمام میماند.»(1)
رفیعزاده در مقام نمایندة بقایی در آمریکا این اندیشه را پیش میبرد. در اسفندماه 1336 او اطلاع داد با یک آمریکایی به نام مکنیل، که نمایندة چند کمپانی است، ملاقات کرده است. قرار بود مکنیل به زودی روانة تهران شود و در آنجا «ادارهای باز کند و با جان مولم و کوکس آلمانی رقابت کند.» اطلاعات لازم توسط رفیعزاده دربارة اوضاع ایران، به عنوان «شخص مورد اعتماد» به مکنیل داده شد. از سوی دیگر، دکتر رستگار که به نوشته قنات آبادی شوهر یکی از خواهران بقائی بود،(2)با مکنیل تماس گرفت و «طرفین اطلاعاتی کسب کردند و قرار شد مکاتبه کنند.»(3)به زودی ابوالقاسم سدهی به رفیعزاده در آمریکا ملحق شد.
درست در همین ایام طرح کودتای سرلشکر قرهنی رئیس رکن دوم ستاد ارتش کشف شد. کودتای قرهنی توسط انگلیسیها لو داده شد(4). در مهرماه 1336 سفارت آمریکا در تهران از قصد قرهنی برای انجام کودتا مطلع گردید. به زودی بین مقامات «سیا» و اسفندیار بزرگمهر، یکی از دستاندرکاران کودتای 28 مرداد، ملاقاتهایی انجام شد. اما طرح قرهنی با لو رفتن و دستگیری او در اسفندماه 1336 ناکام ماند. مهمترین کسانی که با قرهنی ارتباط داشتند احمد آرامش، حسن ارسنجانی، محمد درخشش و محمدباقر حجازی بودند. علیاکبر مهتدی یکی دیگر از دست اندرکاران ماجرا بود، مهتدی از نزدیکان رزمآراء به شمار میرفت و در زمان نخستوزیری او معاونتش را بر عهده داشت. زمانی که رزمآراء ریاست ستاد ارتش را عهدهدار بود، این
1) 1. بقایی به زهری، مورخة 20/11/1336، مجموعه نامههای بقایی، کارتن 90 ـ N، ش: 14 ـ 133.
2) 2. سیری در نهضت ملی شدن نفت، خاطرات شمس قنات آبادی، ص320.
3) 3. بنکدار به زهری، مورخه 17/12/1336، مجموعه اسناد بنکدار، کارتن 195 ـ N، ش: 72 ـ 108.
4) 4. در مورد کودتای قرهنی نک: مارک گازیوروسکی: ماجرای کودتای سرلشکر قره نی، ترجمۀ سرهنگ غلامرضا نجاتی، (تهران: انتشارات رسا، 1373).
مهتدی دادستانی ارتش را تصدی میکرد. وقتی در 15 بهمن سال 1327 شاه ترور شد و البته از آن جان سالم به در برد، نوک تیز حملات متوجه حزب توده شد. در دادگاهی که برای محاکمه سران حزب توده تشکیل گردید، دکتر سید علی شایگان به دفاع از متهمین پرداخت و در عوض مهتدی طبق ماده یک قانون منع فعالیت اشتراکی مصوب دهم اسفند 1310، برای متهمین تقاضای صدور حکم اعدام کرد. در آن روزها احمد قاسمی(1)یکی از رهبران حزب توده که بازداشت شده بود، به شدت به مهتدی حمله برد و او را متهم کرد کتاب روحالقوانین منتسکیو را از مترجمش خریده و به نام خود منتشر کرده است، او ادامه داد اگر مهتدی اکنون یک جمله از این کتاب را ترجمه کند، او تمام ادعاهای وی را قبول میکند و به زندان میرود. او حتی اصل فرانسه کتاب را از کیفش بیرون آورد و این موضوع باعث مشاجرات فراوانی در صحن دادگاه شد.(2)
بههر حال اینک او با طرح کودتای قرهنی همکاری میکرد. قرهنی قصد داشت بعد از انجام کودتا دکتر علی امینی را، که در این زمان سفیر ایران در آمریکا بود، به عنوان نخستوزیر روی کار آورد. بقایی خبر این حادثه را برای زهری ارسال کرد و نوشت یکی از مؤثرترین عناصر کودتا، بزرگمهر رئیس تبلیغات دولت زاهدی بوده است: «... که گویا برای تهیة زمینه به اروپا مسافرتی کرده و در مراجعت او را توقیف کردهاند (ولی محرمانه) پس از چند روزی آزاد شده. وی [را] پس از چند روز با آقای مهتدی [از دوستان پیشین رزمآراء] توقیف کردند و پس از یکی دو روز هم آقای سرتیپ قرهنی (همانکه در 28 مرداد در رشت علیه مصدق عمل کرده بود و بعد رئیس رکن 2 شده بود) دستگیر شد. چند روز قبل هم آقای محمدباقر حجازی (مدیر [روزنامه] وظیفه) را توقیف
1) 1. احمد قاسمی بعدها همراه با غلامحسین فروتن و عباس سغائی، از حزب توده جدا شد و جزو تشکیل دهندگان تشکیلاتی گردید که تمایلات مائوئیستی داشت و به سازمان طوفان موسوم بود. این تشکیلات جزئی از کنفدراسیون دانشجویان ایرانی درآلمان بود. اعضای سازمان انقلابی حزب توده که بعدها حزب رنجبران را تشکیل دادند و در کنفدراسیون صاحب نفوذ بودند، با این سه تن برخوردهائی تندی کردند که باعث جدائی ایشان از کنفدراسیون شد. بعد از مدتی بین قاسمی و فروتن هم اختلاف پدید آمد، در سازمان طوفان انشعابی روی داد که رهبری یکی از جناحهای آن با قاسمی و دیگری با فروتن بود. یکی از این سازمانها طوفان و آن دیگری توفان نامیده میشد. قاسمی نویسنده کتابی است به نام جامعه شناسی که به واقع برخی مبانی مارکسیسم روسی را توضیح داده است.
2) 2. خواندنیها، سال سیزدهم، ش71، سه شنبه 5 خرداد 1332، صص8-9، «جزئیات محاکمه و تبرئه سران حزب توده.»
کردند. روزنامة فرمان(1)در این روزها خیلی سنگین شده و خبرهای دست اول مینویسد. دکتر امام جمعه [دکتر حسن امامی](2)را هم کم و بیش متهم کرده و خبر دستگیری عدهای را منجمله [حسین] خطیبی با حروف خلاصه «ح. خ.» و شاملو یا شاملویی (کارمند نفت) و مهندس کیوان(3)یا کیوانی (مقاطعه کار) و ارسنجانی و عدة دیگر را مینوشت. ولی از کسانیکه فرمان نوشته بود همان شاملو محققاً حبس شده و از دیگران اطلاعی ندارم. دولتیها کم و بیش میخواهند این را به حساب ماوراء بحار بگذارند، ولی جنبة انگلیسی اکثر آنها مسلم است. البته گفتگوی دستگیری حقیر هم مفصلاً و مرتباً بوده است ولی میترسم امسال را ما دشت نکرده تمام کنیم!»(4)این نخستین باری است که بعد از دولت علاء نام حسین خطیبی به میان میآید، طرفه اینکه بقائی برخی از دوستان سابق خود را که متهم به دخالت در توطئه کودتا بودند، انگلیسی مسلم میداند. از سوئی روزنامة فرمان، به مدیریت عباس شاهنده، که از دهة 1320 مدافع منافع بریتانیا بود، همراه با روزنامة اطلاعات نقش اساسی در رسوا ساختن امینی بر عهده داشت.(5)
Mark J. Gassiorowski: The Qarani Affair and Iranian Politics, International Journal of Middle East Studies, No.4, November 1993, pp. 625-644
این اثر توسط سرهنگ غلامرضا نجاتی به فارسی ترجمه شده که ما پیشتر مشخصات این ترجمه را هم در همین رساله ذکر کردیم.
در همین زمان برادر منصور رفیعزاده، مجید، نیز به توصیة زهری وارد ساواک شد: «این هم مبارکی شما آقا [زهری] که این عمل شد و تیمسار [پاکروان] کاری صورت دادند و من برای آقام [پدرش] نوشتم که این نتیجة لطف آقا [زهری] و آقای دکتر [بقایی] بوده است.»(6)از آن طرف منصور اطلاع داد موفق شده وارد دانشگاه هاروارد شود. رفیعزاده نوشت نخستین ایرانی است که به این دانشگاه راه پیدا کرده است. او در دورة فوق لیسانس اقتصاد ثبت نام کرد، رفیعزاده لیسانس اقتصاد خود را از دانشگاه تهران اخذ کرده بود. از همان بدو ورود به هاروارد وی نامههایی به دربار، اقبال نخستوزیر و دکتر اسفندیاری وزیر فرهنگ ارسال کرد و مسئله نداشتن پول را مطرح نمود.
1) 1. فرمان روزنامهای بود انگلوفیل که به مدیریت عباس شاهنده منتشر میشد.
2) 2. حسن امامی پیش از این در اوایل سال 1334 به یکی از کارکنان سفارت بریتانیا گفته بود بقائی از پیش از سی تیر سال 1331 با شاه ارتباط داشت و این ارتباط هنوز حفظ شده است. به گفته امامی، شاه بقائی را همانند سگی میدید که از آن برای حمله علیه دیگران استفاده میکند و نمیداند این سگ ممکن است در صورت ضرورت به صاحبش هم حمله کند: F.O. Minute by Seyyed Mohammad Sajjadi, April 16/1955, Tehran, No. 248/1555؛ این روایت که شاه بقائی را سگ نازی آباد نامیده که هم به صاحبش حمله میکند و هم به دیگران توسط مکی هم نقل شده است: حسین مکی: خاطرات سیاسی، (تهران: علمی، 1368)، ص605؛ بقائی در خاطرات دانشگاه هاروارد، خود میگوید به مناسبتی گفته است سگ نازی آباد است که به دوست و دشمن حمله میکند.
3) 3. کیوان و کیوانی با هم تفاوت دارند، امیر کیوان یکی از سازمان دهندگان تشکیلات کارگری مخالف حزب توده بود و بهعنوان عامل انگلیسیها علیه مصدق فعالیت میکرد. در مورد وی هم اطلاعات مختصری در دست است، برای نمونه نک:F.O. Special report entitled: Trade Unions on Persia, Tehran, June 1/1952, No. 371/98731، اما فرخ کیوانی با شبکه سیا مرتبط بود. از آنجائی که کودتای مزبور با هماهنگی برخی از مقامات سیا و وزارت خارجه امریکا به ویژه رئیس پایگاه سیا در قبرس و ویلیام راونتری از مسئولین ارشد وزارت خارجه صورت گرفت، احتمال دارد این فرد همان کیوانی مشهور باشد که از اواخر دهه بیست شمسی برای سیا کار میکرد، همانطور که برادران بزرگمهر در این ماجرا شرکت داشتند و حداقل از دوره ملی شدن نفت بهعنوان عوامل سیا کار میکردند.
4) 4. بقایی به زهری، مورخة 18 اسفند 1336، نامههای بقایی، کارتن 90 ـ N، ش: 16 ـ 133.
5) 5. برای اطلاع در مورد کودتای قره نی نک:
6) 1. رفیعزاده به زهری، مورخة 25 ژوئن 1958 [3 مرداد 1337]، مجموعه نامههای رفیعزاده، کارتن: 295، ش: 18 ـ 112.
مقارن این احوال کودتای ژنرال عبدالکریم قاسم در عراق انجام شد. با این کودتا وضعیت پیمان سنتو حالتی بحرانی پیدا کرد. بقایی این «اخبار وحشتناک» را «فوراً» برای زهری نوشت. او انجام کودتا را به دست «ماجرا جویان مجهولالهویه» دانست، کسانی که «این شاهزادة عزیز نادرالوجود یعنی حضرت امیر عبدالله را با کمال قساوت قطعه قطعه کردند و آتش زدند و گویا جناب نوری السعید(1)هم به همین سرنوشت دچار شده باشد.» وی سپس از اینکه از «اعلیحضرت ملک فیصل خبری نیست» اطلاع داد و سپس در ادامه نوشت: «حالا ببین برای ما که عضو پیمان بغداد هستیم چقدر دردناک است که چنین وقایعی رخ بدهد.» بقایی پیشنهاد کرده بود «کمیتههایی برای اعادة سلطنت اعلیحضرت ملک فیصل» تشکیل شود، لیکن پس از «شهید امیر عبدالله» و «مخصوصاً پس از جناب نوری سعید سلطنت ایشان هم صفایی نخواهد داشت.»
لحن نگارش این نامة کاملاً خصوصی بیش از هر چیز قابل توجه است. جملات و تعابیر فوق بسیار جدی است و هیچ کنایه و طنزی در آنها وجود ندارد. بقایی از نوشتن
1) 2. نخستوزیر وقت عراق.
این اخبار «تأثرآور» عذر خواست، اما نوشت زهری قطعاً بعد از خبردار شدن هر چه باید غصه بخورد خورده است و سپس اعلام کرد: «البته تمام این مسایل در کنفرانس سران کشورهای پیمان بغداد در استامبول حل خواهد شد.»(1)
از نظر بقایی سرنوشت سلطنت در ایران امیدوار کننده است زیرا شاه در مصاحبههایش «در زمینة ناسیونالیسم مثبت ملی مطالب بسیار حکیمانه و اساسی و عمیق گفته» که «بیحد جالب توجه» بود و از نظر او اسباب کمال خوشوقتی بود که «مملکت دارد با قدمهای سریع پیشرفت میکند.»(2)
تا این ایام بقایی فعالیت سیاسی چندانی نمیکرد. او نمیدانست چه باید بکند و بنابراین منتظر حوادث بود تا نقشی برای خود بیابد. او در جلسات «انجمن قلم»Pen Club، که شعبهای از آن توسط زینالعابدین رهنما در ایران تأسیس شده بود، شرکت میکرد. در میهمانیهای مفصل رهنما(3)شرکت مینمود و در آن «تشکیلات بینالمللی که مرکزش در انگلستان است» حضور پیدا میکرد. از جمله اعضای انجمن قلم رهنما «آقای عباس خلیلی و [علی] جواهر کلام و [نادر] نادرپور و همتیپهای او و سعید نفیسی و عدهای بانوان نویسنده و شجاعالدین شفا و چپ و راست و متوسط و غیره و غیره بودند.» به قول بقایی چند نفر از دیدن او خوشحال شدند، چند نفر تعجب کردند و چند نفر هم ناراحت شدند. بقایی از زهری خواست نظرش را «راجع به اصل موضوع» بنویسد. سایر مراکز مهم «انجمن قلم» یکی در فرانسه، دیگری در آمریکا و سومی در ژاپن بود.(4)در عین حال بقایی روابط خود را با احمد فردید نیز حفظ کرده بود.
منصور رفیعزاده نیز با آمریکاییها روابط صمیمانهتری پیدا کرد. وی با معرفی یکی از استادانش با ماکس تورنبرگ، کارمند سازمان مکالمة بینالمللی هاروارد که در عین حال متخصص نفت بود، وارد گفتگو شد. این ماکس تورنبرگ همان کسی است که در حوادث دوره ملی شدن نفت ایران
1) 1. بقایی به زهری، مورخة 15/8/1958، مجموعه نامههای بقایی، کارتن 90 ـ N، ش: 14 ـ 133.
2) 2. بقایی به زهری، مورخة 8/10/1337، مجموعه نامههای بقایی، ش: 16 ـ 133.
3) 3. بقایی به زهری، مورخة 8/8/1337، مجموعه نامههای بقایی، ش: 16 ـ 133.
4) 4. بقایی به زهری، مورخة 8/10/1337، مجموعه نامههای بقایی، ش: 17 ـ 133.
مکرر نام او شنیده میشد:
«آقای ماکس پیرمرد جاافتادهای است. از نفت کویت سهامی دارد. از نفت ایران غیر از شرکت کنسرسیوم سهامی دارد. عکس شیخ کویت در اتاق او بود با نقشه ایران. و به من گفت با دولت ایران قرارداد نفتی منعقد کرده البته غیر از کنسرسیوم. و میگفت نفتکش و خانهای در کویت هم دارد. دوست شیخ کویت است و دوست شاه.» ماکس تورنبرگ روابط وسیعی با بسیاری از خانوادههای ایرانی و نیز شرکتهای نفتی داشت. او میگفت زمانیکه در تهران بوده تمایل داشته با بقایی ملاقات کند و در تماس با شاه، شاه از بقایی به عنوان «مرد ذخیره» سخن گفته است. ماکس میگفت که «به خاطر یک گالن نفت» به جریانات ایران علاقمند است. او ادامه داد شاه هنگامیکه از لجاجتهای ابتهاج میگفت، اظهار کرده بود که دکتر بقایی به عدم تمرد از فرامین او مشهور است حال آنکه ابتهاج که علیالظاهر نوکر شاه است، «علناً شاخ توی شاخ شاه میگذاشته بهطوری که شاه از دست او عصبانی بوده است.» تورنبرگ اظهار علاقه کرد که از طریق رفیعزاده با بقایی تماس گیرد «چون قسمت عمدة کارها از دست شاه ساقط دارد میشود.» قرار شد روزی دیگر در منزل ماکس در این باره مذاکره شود. رفیعزاده در ملاقات با یکی از دانشجویان دانشگاه هاروارد به نام ریمن گستیل مفاد گفتگوهایش با ماکس را مکتوم نگه داشت و در پاسخ به سئوال او دربارة نظر حزب زحمتکشان راجع به شاه جواب داد که «باید از رهبر من پرسید»، اما ادامه داد:
«میتوانم بگویم که دفع فاسد به افسد نمیکنیم و افسد همان انقلاب کمونیستی است و تا دیر نشده باید فکری کرد. او گفت اوضاع خراب است و فامیل قشقایی میخواهند مسلح بشوند. من گفتم من نظری ندارم ولی باید کاری کرد که دیر نشود چون فردا از امروز دیرتر است.»(1)چنانکه میبینیم، به رغم همه «بیمهریها»، مواضع بقایی در دفاع از «مقام شامخ سلطنت» تغییری نکرده است.
1) 1. رفیعزاده به بقایی، مورخة 14/5/1959، نامههای رفیعزاده، کارتن 126، ش: 82 ـ 111.
با اینکه یکی از عاقدین قرارداد کنسرسیوم، همان کنسرسیومی که بقایی با آن مخالفت کرده بود، یعنی دکتر امینی هم به انجام اصلاحات اعتقاد داشت و از سناریوی آمریکایی اصلاحات ارضی حمایت میکرد، لیکن بقایی تا آن ایام همچنان سکوت پیشه کرده بود. او هنوز معتقد بود اگر امروز 27 مرداد باشد و «بدانیم زاهدی چه میکند باز هم 28 مرداد درست میکنیم و قیام ملی میدانیم.» او هنوز هم وجود شاه را لازم میدانست و از قول رفیعزاده در سخنرانیهایش میگفت: «ما انقلابی نیستیم ولی میخواهیم جلوی انقلابی را بگیریم.» او هنوز مدعی بود اگر 28 مرداد اتفاق نیفتاده بود، ما ایرانینداشتیم.(1)
از آن سو، ارتباطات رفیعزاده با ساواک گسترش بیشتر پیدا کرد. جناح رادیکال جبهة ملی در آمریکا به رهبری دکتر علی شایگان و دکتر محمد نخشب فعالیت سیاسی خود را گسترش داده بودند. ساواک میخواست از فعالیتهای این عده در آمریکا اطلاعاتی به دست آورد. موثقترین منبع رفیعزاده بود. بنابراین، دادن اطلاعات در عوض دریافت کمک هزینة تحصیلی به رفیعزاده اطلاع داده شد. دکتر اسفندیاری از او خواست اخبار فعالیتهای دکتر علی شایگان را به او بدهد تا برای شاه بفرستد. دکتر اقبال هم خواست آنچه درباره شایگان و اللهیار صالح میداند برای «اعلیحضرت» بنویسد. با رفیعزاده اتمام حجت شد اگر این کار را انجام داد پول خواهد گرفت، در غیر اینصورت امکان احضار او وجود دارد. همچنین گفته شد اگر این خبر به کسی دیگر داده شود از دانشگاه اخراج خواهد گردید. به زودی نامهای از نخستوزیر یعنی اقبال با خط و امضای خودش به رفیعزاده رسید. در آن نامه آمده بود مقامات ایران از شرحی که وی دربارة فعالیتهای شایگان و صالح در آمریکا برای بقایی ارسال کرده اطلاع دارند. نامه را شاه هم خوانده بود. شخص شاه دستور داده با رفیعزاده تماس گرفته شود و محرمانه صحبت کنند تا جریان کامل را برای او بنویسد. شاه قول داده بود این فعالیت مخفی خواهد ماند و در مقابل پول برای ادامة تحصیل به وی پرداخت خواهد شد. شاه از او خواسته بود با سازمان امنیت در تماس دائم باشد تا اقدامات لازم انجام گیرد. رفیعزاده فاش ساخت اخبار فعالیت شایگان را در نیویورک برای بقایی فرستاده و همان مطالب به دست شاه رسیده است. نهایتاً او نامهای دیگر برای شاه نوشت و شرح حوادث سیاسی نیویورک را بازگفت. او حتی احتمال میداد به دستور
1) 1. رفیعزاده به بقایی، مورخه 8/1/1338، نامههای رفیعزاده، ش: 83ـ111.
شاه، شایگان به تهران احضار شود و زندانی گردد. از این راز جز رفیعزاده و بقایی احدی اطلاع نداشتند. خود او معترف بود اخبارش برای شاه بیاندازه اهمیت دارد بالاخص اینکه او از دوستی شایگان با فامیل قشقائی در نیویورک که «یک شهر شلوغی است» سخن گفته بود. او حتی نوشت شاید شاه باور ندارد یاران بقایی اینگونه از 28 مرداد دفاع میکنند. نامههای رفیعزاده برای شاه و سازمان امنیت ارسال شد.(1)
رفیعزاده به زودی کشف کرد در هاروارد در مورد ایلات ایران کار مهمی انجام میگیرد. او نوشت برای این منظور ادارة مخصوصی وجود دارد که فعالیت خود را از وی پنهان کرده است. فردی که روی ایلات تحقیق میکرد و قطعاً از اعضای «سیا» بود از رفیعزاده پرسید: «اگر یک روزی [تیمور] بختیار مثلاً زمام امور را در دست بگیرد چطور میشود؟ آیا موفق میشود یا نه؟»
من گفتم هیچ نمیتوانم بگویم. ولی شما به من بگوئید چطور او جانشین شاه بشود؟ او گفت پاپوش نشو جواب مرا بده. من گفتم جداً نمیدانم ولی شما فکر میکنید امکان دارد او جانشین شاه بشود؟ او گفت کار سادهای است ولی تو بگو با چه نوع مخالفتی روبرو خواهد شد؟ من گفتم جداً نمیدانم و اصولاً نمیشود گفت چه خواهد شد. او گفت که فکر میکنم موفق بشود و مخالفین او افسران پیر و احمق هستند که در درجه نخست قدرت ندارند و بعداً دنبال او خواهند رفت و من زیاد موضوع را بد نمیدانم و تغییر
1) 1. رفیعزاده به بقایی، مورخة 8/1/1338، نامههای رفیعزاده، ش: 84ـ111.
دادن شاید به نفع باشد. من گفتم ابداً سر در نمیآورم که چه خواهد شد فقط میخواهم بدانم چطور شد شاه خوب نیست. او گفت مسئله بد و خوب نیست، در سیاست تغییر است و از تو خواستم بدانم که نظرت چیست و بعد بحث را ادامه داد که اصولاً در ایران اوضاعی است که باید تغییراتی داده شود و هر چه زودتر. من از او پرسیدم آیا شما فکر میکنید که هر کاری شما بخواهید بکنید یا من بخواهم بکنم یا دیگری ساده است و اگر ساده بود اسم آن سیاست نمیشد. او گفت نه اشتباه میکنی. ما نقشه درست میکنیم امکان دارد موفق بشویم، امکان دارد نشویم، ولی در هر حال امکانات را در نظر میگیریم و همین اصول بود که خواستم بدانم تو چطوری فکر میکنی راجع به این تغییر... دارند روی این موضوع مطالعه میکنند و ارزش سازمان امنیت را جداً از ارتش بالاتر میدانند و این مطلب را اخیراً به خوبی درک کردم که میگویند سازمان امنیت کشور را حفظ کند و سازمان برنامه اصلاح کند و مابقی سازمانها را صفر میدانند و یک نفر انگلیسی پدرسوخته در این تحقیقات کار میکند که لب از روی لب برنمیدارد. این مرد انگلیسی در سفارت انگلستان در تهران کار کرده و حالا برای مطالعه دعوت شده است و جزوههایی منتشر کرده که به من ندادند و او گفت محرمانه است. ولی البته مطالب خصوصی در جلوی او بحث نشده فقط مطالعة ایلهای ایران را او شرکت میکند. مطلب دیگر اینها در عوض مطالعه روی افکار عمومی دارند روی ایل مطالعه میکنند... ولی در زیر این پرده چه باشد خدا داناست و همان انگلیسی ناجنس که روی سکوت او من لج شدهام با او، مطالعاتی کرده در خصوص بحرین که ایرانیهای مقیم بحرین چند نفرند، چطور کوچ کردهاند...(1)
رفیعزاده در ادامة این نامه اطلاع داد برجستهترین پزشکان هاروارد با هزینة دولت آمریکا در ایران مشغول کارند و بودجة آنها از Department State(وزارت امور خارجه) گرفته میشود.
مجموعه مفصل نامههای رفیعزاده به بقایی از روابط اطلاعاتی گسترده او در آمریکا پرده برمیدارد. بعدها، پس از انقلاب، هنگامیکه بقایی دستگیر شد، از ارتباط رفیعزاده با سیا قبل از مسافرت سال65 -1364 خود به هند، کانادا، ژاپن، اروپا و آمریکا اظهار بیاطلاعی کرد. حال آنکه سالها پیش و در همان زمان برقراری این ارتباطات، به شکل آشکار و رمز رفیعزاده پیوندهای اطلاعاتی خود را با او در میان گذاشته بود. رفیعزاده گرچه مشکل مالی را بهانهای برای ارتباط با ساواک و ارائة گزارش به مقامات امنیتی ایران و شاه عنوان کرده بود، لیکن باید خاطرنشان کرد وی آنقدر در عیاشی غرق بود که فرصتی برای پرداختن به درس برایش نمیماند. به همین دلیل پس از مدتی از دانشگاه هاروارد اخراج شد. اینگونه زندگی کردن بدون پول فراوان ممکن نبود.
رفیعزاده در نامهای به بقایی از انتصاب یکی از پزشکان آمریکایی بهنام دکتر
1) 1. رفیعزاده به بقایی، مورخة 6/7/1959، نامههای رفیعزاده، ش: 85 ـ 111.
گیلبرت چریک Cherrick] Dr. Giblbert] به ریاست بیمارستان نمازی شیراز سخن میگوید. این پزشک که کمکهای زیادی به رفیعزاده کرده بود توسط وزارت امور خارجه آمریکا به این پست گمارده شد. به گفته رفیعزاده، مخارج بیمارستان نمازی را وزارت امور خارجة آمریکا میداد. رفیعزاده از بقایی خواست با این پزشک که مایل به دیدار اوست ملاقات کند.(1)
با اینکه رفیعزاده مدعی بود به دلیل نداشتن پول از هاروارد اخراج شده، لیکن شاه از طریق اردشیر زاهدی مبلغ ده هزار تومان معادل 1200 دلار برای او ارسال کرد. مقداری از این مبلغ به صندوق دانشگاه پرداخت شد و قرار شد از آن به بعد ماهی 150 دلار از طرف سفارت ایران به او کمک شود.(2)
سرانجام، برای حل مشکل مالی رفیعزاده مقامات آمریکایی نیز به تکاپو افتادند. از آمریکا با سفارت آن کشور در تهران تماس گرفته شد. خود رفیعزاده هم نمیدانست موضوع چیست؟ یک وکیل دادگستری که ادوارد لاینباخ نام داشت و کمکهای مؤثری به رفیعزاده کرده بود، مسائل و مشکلات او را پیگیری میکرد و با تهران در تماس دائم بود. بالاخره شاه دستور داد «از هر محلی که ممکن است» به رفیعزاده کمک کنند. از ادارة سرپرستی دانشجویان در واشنگتن توسط دکتر اسفندیاری اطلاع داده شد که هاروارد کلیة مخارج او را برآورد نماید. این «نخستین دانشجوی ایرانیهاروارد» در آن زمان در بوستن، به ادعای خود، دورهگردی میکرد و لوازم آرایش میفروخت.(3)
با این وصف رفیعزاده در مهر 1338 بار دیگر با ماکس تورنبرگ وارد گفتگو شد. در این ملاقاتها ماکس اطلاع داد به واشنگتن رفته و در مورد انتخابات ایران سخن گفته است. او گفت در صحبت با دوستانش بالاخص آلن دالس، رئیس سیا، اصرار کرده حوزة انتخاباتی بقایی را آزاد گذارند، اما جمع موافقت نکردهاند. او به رفیعزاده وعده داد که «دوستان ما در تهران» در این مورد پافشاری خواهند کرد. ماکس در ضمن از ملاقاتش با ابوالحسن ابتهاج یاد کرد. ابتهاج «نسبت به دکتر [بقایی] خشن بود و نظری نداد.» او ادامه داد اصرار خود را مبنی بر انتخاب بقایی انجام داده است. ماکس خطاب
به رفیعزاده ادامه داد: «در خلال موضوع تو، به او [بقایی] بنویس فعلاً با حکومت حاضر بالاخص شاه آرام باشد و نظر آنها را جلب کند.» او وعده داد با رئیس مجلس شورای ملی، که قرار است به واشنگتن سفر کند، دیدار خواهد کرد و در این زمینه با او مذاکره میکند: «این ماکس اکثر سهام نفت بحرین و کویت را در اختیار داشت و گفته میشد که در امر استخراج نفت قم نیز سرمایهگذاری کرده است.»
ماکس تورنبرگ چهره مرموز سالهای 29-1328 بالاخص دورة حکومت رزمآراء در ایران است که در کنار قاضی ویلیام داگلاس و جرالد دوهر سهم مهمی در تحولات این ایام بر عهده داشت. وی ابتدا در خدمت شیخ بحرین بود و میگفتند برای خدماتش شیخ یکی از جزایر بحرین را به او بخشیده است. تورنبرگ که آشکارا در مسایل نفت و سیاست ایران دخالت میکرد قبل از ورود به ایران معاونت یکی از کمپانیهای مهم نفتی آمریکا را داشت و سپس به عنوان مشاور نفتی به استخدام شیخ بحرین درآمد. در اهمیت بحرین و کویت برای شرکتهای نفتی همین بس که 50% سهام نفت کویت از آن شرکت رویال داچ شل بود. بعد از آن وی به استخدام دولت ایران درآمد و در سازمان برنامه با حقوق ماهی هفت هزار دلار استخدام شد که مبلغ بسیار هنگفتی بود.
تورنبرگ به جای رسیدگی به کارهای سازمان برنامه بیشتر به مسائل نفت ایران میپرداخت. وقتی عباسقلی گلشائیان وزیر دارائی وقت نظر او را در مورد قرارداد الحاقی خواست، تورنبرگ در مسئله نفت ایران رسماً مورد مشورت دولت قرار گرفت. تورنبرگ با قرارداد الحاقی مخالف بود و پیشنهاد کرد قضیه به حکمیت گذاشته شود. رزمآراء نیز به تورنبرگ علاقه داشت. در حالی که شرکت نفت انگلیس و ایران تمایلی برای تجدیدنظر در قرارداد الحاقی نداشت، رزمآراء تصمیم گرفت تورنبرگ را به لندن اعزام کند. وی با مأموریت محرمانه به لندن رفت و تقاضای ملاقات با سرویلیام فریزر کرد. فریزر که رئیس کل شرکت نفت انگلیس و ایران بود از پذیرفتن تورنبرگ خودداری نمود. تورنبرگ شکست خورده به ایران مراجعت کرد. پس از آنکه مأموریت وی در سازمان برنامه خاتمه یافت، مقامات شرکت نفت از استخدام مجدد او جلوگیری کردند. تورنبرگ با اینکه بیکار شده بود اما حاضر بود باز هم در ایران بماند. اما دکتر هنری گریدی او را به آمریکا بازگردانید. ملاحظه میکنیم مثلث تورنبرگ، داگلاس و دوهر تا چه اندازه در تحولات ایران ذیسهم بودهاند، هر سه اینان برای سیا کار
میکردند.
ماکس تورنبرگ دوست سناتور ماساچوست جان. اف. کندی بود. رفیعزاده سال گذشتة میلادی با کندی نیز دیدار کرده بود. ماکس دوست نزدیک آلن دالس و برادرش جان فوستر دالس وزیر خارجه نیز بود. آلن دالس در آن زمان ریاست سیا را عهدهدار بود. در زمانیکه این مذاکرات انجام میشد، کندی در شهر نیویورک میهمان «راکفلر رقیب خودش» بود. رفیعزاده حتی میخواست از این فرصت استفاده کند و به کندی تلفن نماید. ماکس دیگر با رفیعزاده تماس نگرفت. تحلیل رفیعزاده این بود که تحرکات تورنبرگ شاید به آن دلیل بوده که حزب زحمتکشان را در انتخابات آینده ساکت نمایند و بعد هم اعلام کنند با انتخاب بقایی موافقتی نشده است.(1)
در 21 آبانماه محمدعلی شکوهیان، دبیر اول سفارت ایران در واشنگتن، بار دیگر وعدة کمک شاه برای ادامه تحصیل رفیعزاده را به او ابلاغ کرد: «خدا را باشید. موقعی که کار را درست کند همه جا را یک دفعه درست میکند و دیگر اگر پول اعلیحضرت را دادند اعیان میشوم و ما اعیانها را کاری به گداها نیست، بعله!»(2)از آن سو، شهرام شفیق، پسر اشرف پهلوی، نامهای برای مادرش نوشت و تقاضا کرد به رفیعزاده کمک شود: «لذا یک نامة دیگر حتماً به نظر اعلیحضرت میرسد از طرف حضرت اشرف پهلوی».
رفیعزاده که از بیپولی مینالید درست در همان زمان اعلام بیچارگی نوشت قصد دارد با لوی هندرسون، سفیر سابق آمریکا در تهران که از عوامل کودتای 28 مرداد بود، ملاقات و راجع به وضعش با او گفتگو کند، «اگر شما [بقایی] نظر مخالف دارید بنویسید و فکر نکنم رابطه او با ما بد باشد.»(3)به زودی وضع مالی رفیعزاده مساعد شد. پس ضمن نوشتن نامهای خطاب به پدرش اعلام کرد غصه نخورد، مسئلة پول حل شده است. پدرش به او نوشت: «حالا به یاد حرف آقای دکتر [بقایی] افتادم که هر دفعه که تهران رفتم و راجع به تو صحبت کردم ایشان فرمودند فکر کار منصور را نکنید خدا درست میکند و حالا درک کردم که ایشان وارد بودهاند و کاری میخواستهاند بکنند.»(4)
اما رفیعزاده مشغول عیاشی بود و آن پولها نمیتوانست مشکلی از او حل کند. او بار دیگر به افلاس افتاد و در سال 1960 به کار در یک کلیسا مشغول شد و در اواخر آن سال نوشت برای حمالی امتحان داده و رد شده است.(5)همزمان دوستان بقایی در فرانسه نیز فعال بودند. جعفر معینفر و ناصر بقایی اینک در مدرسة آلیانس فرانسه مشغول ادامه تحصیل بودند. این دو نیز گزارشی از وضعیت خود برای بقایی ارسال میکردند.
1) 1. رفیعزاده به بقایی، مورخة اول آبانماه 1338، اسناد رفیعزاده، ش: 89 ـ 111.
2) 2. رفیعزاده به بقایی، مورخه 27/8/1338، اسناد رفیعزاده، ش: 90 ـ 111.
3) 3. رفیعزاده به بقایی، مورخه 14 اسفند 1337، اسناد رفیعزاده، ش: 91 ـ 111.
4) 4. رفیعزاده به بقایی، مورخة 21/1/1960، اسناد رفیعزاده، ش: 92 ـ 111.
5) 1. رفیعزاده به بقایی، مورخة 12/12/1960، اسناد رفیعزاده، ش: 93 ـ 111.
در آستانه انتخابات جدید ریاست جمهوری آمریکا، شاه صمیمانه مایل بود حزب جمهوریخواه پیروز شود و در این راه سرمایهگذاری کرده بود. در اردیبهشت 1338 شاه سفری به لندن انجام داد در حالیکه بهنظر میرسید همه چیز بر وفق مراد اوست. در این زمان بقایی پیشبینی میکرد-یا درواقع آرزو داشت- حزب دمکرات پیروز میشود: «اگر چنین موفقیتی نصیب حزب دمکرات شود بطور حتم تحولاتی در خاورمیانه صورت خواهد گرفت.» او دمکراتها را «دست و دل بازتر» از جمهوریخواهان میدانست و اظهار خوشبینی میکرد با صعود دمکراتها به قدرت «کشورهای عقبافتاده مانند کشور خودمان وضعش بهتر از حال فعلی شود.»(1)در این زمان بقایی معتقد بود حتی اگر شرایط و موقعیت مساعد باشد، قرارداد احداث پایگاه نظامی با آمریکا هم اشکالی نخواهد داشت.(2)
از نظر بقایی پیروزی دمکراتها به معنی تغییر در فضای سیاسی ایران بود که به وی امکان تجدید فعالیت سیاسی و مطرح شدن به عنوان یک چهره فعال میداد و زمینه را برای پرش احتمالی وی به سوی قلههای قدرت فراهم میساخت. علی فراهانی، مسئول مالی حزب زحمتکشان، گفته بود شمس قناتآبادی، که با ملکة مادر روابط نزدیک داشت و در واقع بطور غیررسمی همسر او بود، میخواست با وساطت نزد دربار زمینههای فعالیت حزب زحمتکشان را فراهم کند. بقایی به مناسبت «ازدواج ملوکانه»
با فرح دیبا ضمن تقدیم عریضهای به شاه «مراتب خدمتگذاری و جاننثاری خود را اعلام نمود.» ملکة مادر نیز قول داد «نظر موافق اعلیحضرت همایونی را به تجدید فعالیت حزب زحمتکشان» جلب نماید. حتی مقدمات آماده ساختن محلی برای فعالیت حزب مهیا شد.(1)بقایی در آستانه مرحله جدیدی از زندگی سیاسیاش قرار گرفت و حتی شایع شد سیاستهای آمریکا از او پشتیبانی میکند.(2)بدینسان، با اشارة دربار بقایی از کنج عزلت خارج شد و به او اجازه داده شد در انتخابات مجلس بیستم فعالانه وارد گود شود:
اخیراً دکتر بقایی از مقامات عالیة کشور کسب اجازه نموده که در جریان انتخابات دورة بیستم فعالیت نماید و یا اینکه باز هم در خانه خود بنشیند و کاری به سیاست نداشته باشد و روی این اصل به او اجازه داده شده که میتواند در جریان انتخابات دورة آینده شرکت نماید.(3)
چنین بود که در انتخابات مجلس بیستم بقایی «سازمان نگهبانان آزادی» را تشکیل داد و بار دیگر هیاهوی خود را آغاز کرد. بقایی مدعی شد دولت اقبال میخواهد انتخابات را قبل از تعویض ریاست جمهوری آمریکا برگزار کند، «ولی چه فکر میکنند؟... نمیدانم کندی چه کاره است ولی اگر معرفش نوشتههای خودش باشد مشکل است بتوانیم قبول کنیم که کندی زیر حرف خودش بزند و اشتباهات جمهوریخواهان را بکند و همان کار را ادامه دهد و باز هم از دولتهایی که برخلاف تمایلات ملت خودشون [کذا] و بر علیه مردم حکومت میکنند»،(4)حمایت کند. البته بقائی از طریق اطلاعاتی که از رفیعزاده دریافت میکرد، به خوبی میدانست کندی کیست، اما مسئله این است که او به چه دلیل موجهی مایل بود کندی به ریاست جمهوری امریکا نائل آید، زیرا بدیهی است مواضع کندی با منظومه فکری بقائی به شدت ناسازگار بود. دلیل امر واضح است: حال که طشت رسوائی دمکراسی شاهانه از پشت بام احزاب ملیون و مردم به زمین افتاده بود، و حال که رژیم بار دیگر در معرض
انتقادات سخت داخلی و خارجی قرار داشت، لازم بود برای مقابله با مخالفین واقعی شاه، یک جریان مخالف هدایت شده به میدان آید و میدانداری کند. این فرد می بایست اعتراضات را از مسیر اصلی آن که نوک تیزش به درستی متوجه شخص شاه بود، به سوی اهداف فرعی منحرف نماید. بازیگر این ماجرا هم کسی نمیتوانست جز بقائی باشد؛ فردی که از کودتا به این طرف موفق نشده بود مسئولیت رسمی اجرائی به دست آورد و در نظر ساده بینان فردی مخالف روندهای موجود به شمار میآمد. لازم بود بقائی خود را همسو با سیاستهای دیکته شده از طرف تیم کندی نشان دهد، آنگاه که طبق معمول با هیاهو وارد ماجرا شد و اذهان را به سوی خود جلب کرد، همان سناریوی قدیمی سوار شدن بر موج را میتوانست اجرا کند و بار دیگر گامی در جهت تثبیت رژیمی که روز به روز منفورتر میشد، بردارد.
بههر روی در آستانة انتخابات مجلس بیستم بقایی در کرمان به سخنرانی پرداخت. او از آزادی انتخابات به دستور «شاهنشاه» سخن به میان آورد، اما خاطرنشان ساخت انتخابات این دوره به مراتب «مفتضحتر و ننگینتر از انتخابات فرمایشی دورة نوزدهم بود.» او از دخالت دولت اقبال در انتخابات شدیداً انتقاد کرد و سپس از کشورهایی مثل کرة جنوبی، ترکیه، عراق، پاکستان، هند و چین بحث نمود که دولتهایشان در اثر دخالت در انتخابات سرنگون شدهاند. او اعلام کرد از سقوط دولت اقبال به طرزی ننگین نگرانی ندارد، «نگرانی ما این است که از سقوط مفتضحانة دولت دکتر اقبال خدای نکرده آسیبی به رژیم سلطنت مشروطة ایران وارد شود.» او یادآوری کرد بارها به کلامالله مجید سوگند یاد کرده تا آنجا که در توان دارد «برای حفظ رژیم سلطنت مشروطة ایران کوشش» کند و «خداوند متعال هم این توفیق را به من عنایت فرموده است که در چنین مرحله بهطرز مؤثری خدمت کنم.» بقایی نگرانی خود را از آیندة مملکت خاطرنشان ساخت. او گفت تنها راه حل خروج ایران از بنبست، انقلاب است:
ولی متأسفانه این انقلاب برای ما مردم ایران مفید نیست. اگر از لحاظ جغرافیایی کشور ایران در شرق هندوستان یا در مغرب الجزایر واقع شده بود من اولین کسی بودم که علم انقلاب بلند میکردم. و یقین دارم شما اولین شهری بودید که علم انقلاب بلند میکردید. ولی متأسفانه ما در شرایطی قرار داریم که اگر خدای نکرده انقلابی به وجود بیاید به نفع همسایة شمالی تمام میشود. ولی بطور مسلم این
مطلب را با روشنبینی تمام به شما دوستان و همشهریان عزیزم تذکر بدهم بطور مسلم انقلاب به نفع ملت ایران نخواهد بود و به همین جهت هم هست [که] روی مطالعات زیاد من به این نتیجه رسیدهام که راه مبارزه را باید تغییر بدهیم و راه مبارزهای را انتخاب بکنیم که منطبق با قوانین و مقررات باشد و من به شما قول میدهم که در این مبارزه موفق خواهیم شد. بهرحال انقلاب به نفع ملت ایران تمام نخواهد شد.
او در خاتمه اعلام نمود: «با انقلاب باید مبارزه کرد ولی در عین حال هم نمیشود حکومت غلامان زرخرید و غلامان خانهزاد را تحمل کرد.»(1)
در سخنرانی دیگری در تهران، بقایی با ارجاع به مصاحبة رحیم زهتاب فرد مدیر نشریة ارادة آذربایجان با شاه، که در آن «به بهرهبرداری کثیفی که عدهای از جریان 28 مرداد کرده بودند» اشاره شده بود، یادآور شد این سخن دو بار «مورد تأئید اعلیحضرت قرار گرفت.» او سپس به افشاء مطلبی «دردناک» پرداخت و به حوادث ماههای دی و بهمن 1331 اشاره کرد: «در آن موقع شاید آقایان به خاطر بیاورند اولین کسی که پی به توطئه تغییر رژیم برد و آن را افشاء کرد من بودم. من همة عواقب افشاء این توطئه را پیشبینی میکردم.» بقایی تلاشهای خود و دوستش زهری را، که در این زمان فوت کرده بود، وظیفه دانست و گفت در برابر کوششهایش علیه دکتر مصدق بر کسی منتی ندارد و از هیچ کس پاداش نمیخواهد:
«افشاء آن مطلب که برای من دردناک است اینکه در آن موقع که تصمیم به افشاء آن توطئه گرفتم میدانستم که عدهای از مردم مرا خائن خواهند دانست به این عنوان که من باعث میشوم که رژیم سلطنت مشروطه حفظ شود و باقی بماند. ولی من هم در آن موقع و هم الان عقیده داشتم و دارم که رژیم سلطنت مشروطه برای ما بهتر از این است که پشت پردة آهنین برویم.»
او باز هم تأکید کرد اگر وضع به همین منوال ادامه پیدا کند خطر در پیش است. بقایی خطاب به شاه گفت:
اعلیحضرتا، هر که دست از جان بشوید؛ هر چه در دل دارد بگوید، من صریحاً
1) 1. دکتر مظفر بقایی و پنجمین دورة فعالیت سازمان نظارت آزادی انتخابات، صص 57-56، کارتن 798، ش: 8 ـ 201.
میگویم اگر این مجلس تشکیل شود و بعداً ده بار هم منحل شود دیر خواهد بود. این تنها فرصتی است که برای حفظ رژیم سلطنت مشروطه ایران باقی مانده. تصریح میشود که اگر انقلابی رخ دهد فقط به نفع همسایة شمالی خواهد بود.(1)
بعد از آن بقایی در اعتراض به نتیجة انتخابات مجلس نامه زیر را به شاه نوشت:
پیشگاه مبارک اعلیحضرت همایون محمدرضاشاه پهلوی
از اولین باری که افتخار صحبت با اعلیحضرت نصیبم شده است پانزده سال میگذرد. در تمام این مدت با اینکه غالباً مورد عنایت خاص ذات مبارک ملوکانه بودهام، هیچگاه تقاضایی برای خود و کسان و دوستانم نداشتهام. جزئیات زندگانی فدوی هم با وجود مراقبتی که غالباً از طرف پنج شش دستگاه جاسوسی به عمل میآمده است، تصور میشود به اندازة کافی روشن باشد. در تمام این مدت مطلبی دور از صداقت و اخلاص و حقیقت به عرض مبارک نرساندهام و هر گاه مصدّع شدهام مصلحت مملکت و ادامة سلطنت را در نظر داشتهام... اگر اینطور جسورانه مصدع ذات مبارک ملوکانه میشوم یقین داشته باشید که فقط و فقط به خاطر مصلحت مملکت و ادامة سلطنت مشروطه است که برای حفظ آن قسم یاد کردهام...(2)
وی در پایان از شاه استدعا کرد انتخابات دورة بیستم را باطل کند. چنین نیز شد و در اثر افتضاح بیش از حدی که در امر انتخابات صورت گرفته بود، شاه نتیجة انتخابات مجلس بیستم را باطل اعلام کرد و اقبال هم با افتضاح تمام سرنگون شد. سقوط اقبال اهمیت فوقالعادهای دارد و کیفیت آن نکتهای است که کمتر مورد بررسی واقع شده است. بنابر این لازم است ابعاد این موضوع هم با توجه به نقش بقائی کاویده شود.
بدون تردید در ماجرای سقوط اقبال نقش برخی لژهای فراماسونی بسیار جدّی بود، در واقع یکی از توطئههای تشکیلات فراماسونری ایران در دورة اقبال به وقوع پیوست. در ایامی که وی نخستوزیری ایران را در دست داشت فراماسونها و استادان اعظم لژها به وی که خود فراماسون بود مراجعه کردند و تقاضا نمودند چند وزیر فراماسون وارد کابینه او شوند. در کابینة اقبال دکتر کیان، مهندس اشراقی، دکتر هادی هدایتی، اشرف احمدی و دکتر جلالی فراماسون بودند. فراماسونها تقاضا داشتند در واقع کابینه کاملاً در اختیار آنان باشد، در انتخابات مجلس بیستم نیز تلاش کردند تا تعداد زیادی از نمایندگان خود را وارد مجلس نمایند. دکتر اقبال در پاسخ گفت چون شاه وی را به نخستوزیری تعیین کرده و لژهای ماسونی در این کار تأثیری نداشتهاند او هم تعهدی در برابر برادران ماسون ندارد. از آن پس اختلافات شدیدی شروع شد و در لژها علیه اقبال فعالیتهائی آغاز گردید تا جائی که وی مورد شدیدترین حملات قرار گرفت. در برخی از این جلسات اقبال به دفاع از خود پرداخت و از فعالیت مخالفین گله کرد، آنان نیز در جواب گفتند تعهدی در حمایت از او ندارند. بعد از اینکه اقبال از نخستوزیری سقوط کرد به پاریس رفت و به سمت استادی اعظم لژی در پاریس منصوب شد و وقتی به ایران بازگشت اکثر اعضاء لژهای ماسونی این بار به حمایت از او پرداختند، وی نیز متقابلا برای اینکه کارهای آنان انجام شود فرزند لقمانالملک را رئیس دفتر خود در شرکت ملی نفت ایران کرد. کسانیکه علیه اقبال وارد دسیسهای حساب شده گردیده بودند عمدتاً بقایای لژ فراماسونی روشنائی بودند، اعضای لژ روشنائی در دورۀ مصدق نقش مهمی در سرنگونی او داشتند.
بنا به گزارش فوق سری ساواک، در دوره مصدق این لژ علیه نخستوزیر وقت فعالیت میکرد و به قول گزارشگر ساواک «میتوان گفت که در راه سقوط مصدق حقا ًمؤثر بوده است.» بعد از سقوط دکتر مصدق لژ مذکور درصدد برآمد به گراند لژ ناسیونال
فرانسه بپیبوندد و در نتیجه هفت نفر از اعضاء خود از جمله ارنست پرون، دکتر محمود هومن، محمد ساعد، مصطفی تجدد، سالار سعید سنندجی، دکتر خلعتبری و دریادار ظلی(1)را به پاریس فرستاد و همة آنها هم به مقام استادی رسیدند و مأمور تشکیل لژی بنام مولوی شدند. مبارزه بین دو جناح طرفداران انگلستان و فراماسونهایی که میخواستند بیطرف بمانند و یا لااقل وابستگی به گراند لژ ناسیونال فرانسه داشته باشند، سرانجام منجر به شکست محمد خلیل جواهری که از سوی گراند لژ اسکاتلند مأمور تجدید سازمان تشکیلات فراماسونری ایران شده بود، گردید و باعث توفیق دستة اول شد و متعاقب آن لژ مولوی نیز در تهران تشکیل شد.(2)
در این زمینه اعضا و بقایای لژ روشنائی نقش بسیار تعیینکنندهای در سرنوشت سیاسی اقبال داشتند: لژ روشنائی در سال 1919 توسط افسران S. P. Rتشکیل شد که در آن یک ایرانی یهودی به نام ارفعالسلطنه دکتر امیر خان ظفر معروف به خان فرخ از اعضای سازمان اس پی آر در آن عضویت داشت. بنیاد گذار این لژ سر پرسی سایکس بود که فرماندهی قشون اس پی آر را عهدهدار بود. این لژ در شیراز و در خانۀ فتح الملک شیرازی تشکیل شد و عمده اعضای آن افسران عالیرتبۀ انگلیسی تشکیلات پلیس جنوب بودند. تنها عضو ایرانی این لژ همان یهودی شیرازی بود که فرخ خان است. از دیگر اعضای غیر انگلیسی این لژ مردی به نام سرکیس بود که ارمنی ولی تبعۀ انگلستان بود. در 29آبان ماه سال 1301این لژ به تهران منتقل شد و با همان نام شروع به کار کرد و محل آن نیز در کلیسائی واقع در خیابان قوامالسلطنه( سی تیر امروزی) قرار داشت. شدت فعالیت لژ در دوره جنگ دوّم جهانی بود، و بالاخره اینکه بعد از سقوط مصدق که این لژ در آن نقش اساسی ایفا کرد، مشخصا از چهارم تیرماه سال 1335با صدور بخشنامهای از طرف فیروز دارابجی بار دیگر فعالیت آن شدت پیدا کرد. در این بخشنامه دارابجی متذکر شده بود که تماس اعضای لژ به دلایل زیاد و از جمله گذشت سالهای متمادی قطع شده است و به همین دلیل نشانی بسیار از اعضا دیگر در دسترس نیست، به همین دلیل خواسته شده بود فرم ذیل نامه که مشتمل بر مشخصات و آدرس اعضا بود تکمیل شده و به آدرس وی ارسال شود تا بار دیگر نسبت به تجدید عضویت کسانی که رابطۀ آنان قطع شده است اقدامات لازم صورت گیرد. بیست درصد اعضای لژ از سال 1335به بعد ایرانیان بودند و آمار اعضا به این شکل بود که لژ سالی نه بار برای گرفتن نه عضو جدید تشکیل جلسه میداد و از این نه تن دو تن میتوانستند ایرانی باشند که البته باید زبان انگلیسی را در حد بسیار عالی میدانستند، به همین دلیل غیر از خان فرخ که از اعضای قدیمی بود دو عضو جدید نیز به لژ پیوستند:
دکتر محمود حسابی استاد دانشگاه تهران در رشتۀ فیزیک که بعدها به سناتوری منصوب شد و دیگر دکتر سید محمد سجادی که مدتی ریاست مجلس را در این دوره عهدهدار بود و در نامههای خطیبی به بقائی آمده است وی کاندیدای نخستوزیری بعد از حسین علاء است. البته دیدیم که چنین نشد و اقبال به این سمت منصوب گردید.
در گزارش ساواک شرحی از فعالیتهای فرخ خان ارائه شده است. دکتر امیر مظفر الدین خان فرخ فرزند علینقی میرزا در دوازده سالگی به مصر رفت و چهار سال در این شهر به تحصیل مشغول بود، وقتی مادرش او را پنج ماهه باردار بود پدرش از دنیا رفت به همین دلیل در دوره اقامت در مصر سرپرستی نداشت، پس یکی از اتباع امریکا او را با خود به شیکاگو برد. در همین شهر تحصیلات خود را به پایان رسانید و وارد مدرسۀ نظام کلمبیا شد و هنگامی که به سن بیست و یک سالگی رسید و طبق قوانین امریکا به سن قانونی رسیده بود، پدر خوانده اش به وی اجازه داد به ایران مراجعت نماید. وی ابتدا در خدمت مالیه ایران بود و در بلوچستان و کرمان به فعالیت اشتغال داشت. به هنگام وقوع جنگ اوّل جهانی، وقتی ملیون کرمان و فارس علیه انگلیسیها شورش کردند وی آنان را دستگیر میکرد و این کار را با کمک سواران بختیاری انجام میداد، در این ایام سرپرسی سایکس کنسول انگلستان در کرمان بود و حوزۀ مأموریت او کرمان و سیستان و بلوچستان را در بر میگرفت. اندکی بعد از این ایام پلیس جنوب به فرماندهی سایکس تشکیل شد و فرخ خان نیز وارد تشکیلات آنها گردید. بعد از انحلال پلیس جنوب به استخدام شرکت نفت انگلیس و ایران در آمد و در سال 1306وارد تشکیلاتی شد که ساواک از آن به عنوان سازمان جاسوسی شرکت نفت یاد میکند. وی با خواهر علیاصغر حکمت ازدواج کرد و صاحب پسری شد که در سن سه سالگی کشته شد. ظاهراً این حادثه زمانی روی داد که وی بین راه شیراز و بوشهر تردد میکرد و شورشیان به سویش تیراندازی کردند و فرزندش کشته شد. اما وی دختری هم داشت که بعدها به تحصیل در امریکا مشغول بود و خود وی نیز از سال 1320وارد دانشگاه تهران شد و به تدریس زبان انگلیسی مشغول گردید.
ماریتروس سرکیس از ارامنۀ ایرانی تبعۀ انگلستان هم در شیراز به دنیا آمد، نه ساله بود که به هند رفت و در مدرسۀ مسیحیان دارجلینگ تحصیلات خود را خاتمه داد و در کمبریج تحصیلات خود را تداوم بخشید. در ایامی که کودتای رضا خان به وقوع
پیوست او در لندن اقامت داشت و در همانجا به عضویت لژ یونایتد گراندلژ در آمد و تا درجۀ استادی نیز پیشرفت کرد. در همان ابتدای انحلال حکومت قاجاریه به شیراز بازگشت و درهمانجا متوطن شد، وی متهم بود با سازمان اطلاعات خارجی انگلیس موسوم به M.I.6 ارتباط دارد و از سال 1329تا 1333 شمسی به گزارش سرلشگر همت فرمانده نظامی ناحیۀ فارس در منزلش بیسیم کار گذاشته بود. وی مردی آرام و ساکت بود و کمتر در اجتماعات ظاهر میشد، سالی یکبار آن هم هنگام افتتاح جلسات لژ روشنائی به تهران میآمد و در عین حال در حزب داشناک نیز عضویت داشت. گفتیم شایع بود از اعضا فعال اینتلیجنس سرویس است و در زمان مورد بحث این دفتر با اینکه بازنشسته شده بود، اما اعمال و رفتار او قویا مورد سو ظن قرار داشت. از دیگر اعضای پلیس جنوب که سر و سری با لژ روشنائی هم داشتند باید ازسرهنگ بازنشسته حسین نامجو که از افسران اس پی آر بود و پیشتر خدمت خود را در فارس انجام داده و در آن زمان بازنشسته شده بود یاد کرد؛ در اطراف هر سه این افراد هالهای از ابهام وجود داشت و فعالیتهای نهانی این اشخاص از دید مأموران اطلاعاتی رژیم شاه بسیار مرموز به نظر میرسید. طبق گزارش ساواک معلوم نبود غیر از این افراد اعضای ایرانی لژ چه کسانی بودهاند و باید تحقیقاتی انجام میشد تا جزئیات امر روشن میگردید .(1)
این نکات خود نشان دهنده اهمیت تشکیلات لژ روشنائی در تحولات تاریخ معاصر ایران است که متأسفانه تحقیقی جدی در مورد آن انجام نشده است. یکی از مهمترین ادوار فعالیت لژ روشنائی در دورۀ نخستوزیری دکتر منوچهر اقبال بود. از سال 1337این لژ فعالیت خود را شدت بخشید و در چاپخانۀ تهران مصور نشریهای در بیست صفحه به زبانهای انگلیسی و فارسی منتشر کرد و عکسهائی از استاد اعظم گراند لژ اسکاتلند واقع در ادینبورو همراه با استراکر رئیس شرکت انگلیسی لینچ در تهران و نیز مهندس حسین شقاقی منتشر کرد. در سال دوّم نخستوزیری اقبال که مصادف با سال 1338بود گرانندگان لژ پیامی خطاب به اقبال ارسال کردند و از او خواستند که در واقع کابینهای ماسونی تشکیل دهد. اقبال که خود جزو فراماسونهای وابسته به گراند لژ ناسیونال دو فرانس بود پاسخ داد وی در مقام نخستوزیر هیچگونه
1) 1. از ساواک فارس وبنادر به مدیریت کل ادارۀ سوّم ، شماره 5604/د/ف 8، مورخه 29/5/1339.سازمان فراماسونری.
تعهدی نسبت به فراماسونری ندارد و چون توسط لژهای ماسونی به نخستوزیری دست پیدا نکرده است به همین دلیل خود را موظف نمیبیند در برابر ماسونها کاری انجام دهد. این پیام تیر خلاصی بود به عمر دولت اقبال؛ از اواخر اردیبهشت سال 1339بود که فعالیت لژ علیه اقبال آغاز شد، در رأس توطئهگران حسین علاء قرار داشت. اقبال مستأصل از این مسئله توسط دکتر کیان پیامی به لژ روشنائی فرستاد و از آنان پرسید چرا علیه او فعالیت میکنند ؟ پاسخ این بود که فراماسونها در بارۀ ادامۀ نخستوزیری وی هیچ گونه تعهدی ندارند. در همین ایام بود که اعلامیۀ انتخابات مجلس بیستم منتشر شد، وقتی این امر صورت گرفت مهندس شقاقی از سوی لژ روشنائی مأمور شد علیه اقبال وارد میدان شود. در نتیجۀ موافقتی که اکثریت اعضای لژ کردند، قرار بر این شد که دکتر مظفر بقائی از سوی مهندس شقاقی کمک شود تا علیه اقبال مبارزه نماید، نخستین اقدام شقاقی این بود که یکی از خانههای خود را در خیابان کوشک به وی واگذار کرد.
از این به بعد بقائی محل سکونت و کار خود را به این مرکز منتقل کرد و در همین محل بود که سازمان نگهبانان آزادی را به وجود آورد که به غلط در اسناد ساواک، سازمان نظارت بر آزادی انتخابات عنوان شده است(1). پس از چندی محل دیگری در خیابان شیخ هادی به او داده شد، این خانه توسط احمد علی خرم مقاطعه کار مشهور و صاحب املاک فراوان در شهریار و کرج و نیز صاحب پارک مشهور خرم؛ که بعد از انقلاب اعدام شد به بقائی داده شد و خرم نیز از دوستان صمیمی مهندس شقاقی بود. کلیۀ هزینههای سازمان نگهبانان آزادی مشتمل بر چاپ جزوات، هزینههای ایاب و ذهاب، روشنائی و خرید لوازم شخصاً توسط شقاقی پرداخت میشد. برای اینکه کمکهای نقدی مخفی بماند قبوض مختلفی بین دوستان بقائی پخش شد و در واقع کمکهای نقدی به نام اطرافیان وی نوشته شد تا راز تلاشهای لژ روشنائی مکتوم بماند. گفته میشد کمک به بقائی برای دست یابی به آزادی است که از اهداف اولیۀ لژ به شمار میآید و همانطور که لژ بیداری ایران در دورۀ مشروطه در این زمینه پیشگام بود لژ روشنائی نیز باید در این راستا گامهای مهمی برمیداشت. استاد اعظم لژ
1) 1. سازمان نظارت بر آزادی انتخابات در جریان انتخابات مجلس شانزدهم تشکیل شد و از گروههای تشکیل دهندۀ جبهۀ ملّی بود که بعداً به حزب زحمتکشان ملت ایران تغییر نام داد.
روشنائی مستر استراکر رئیس شرکت انگلیسی لینچ بود و وقتی وی عازم خروج از ایران بود کریستوفر آیزاک فری شوهر خواهر یوسف مازندی که ریاست شعبۀ خبرگزاری یونایتد پرس را در ایران عهدهدار بود، ضیافتی در باغ خود برگزار کرد. فری با مازندی شرکتی به نام پارکر تشکیل داده بود و با هم فعالیت اقتصادی میکردند.
بههر تقدیر همانگونه که آمد ماسونها از قدرت بیان و نفوذ بقائی حداکثر استفاده را کردند و توطئهای را سازمان دادند که اقبال قربانی آن بود. با روی کار آمدن شریف امامی به جای اقبال فعالیتهای سازمان نگهبانان آزادی نیز افزایش پیدا کرد. سازمان با همان شعار حزب زحمتکشان یعنی ما برای راستی وآزادی قیام کردهایم از 28مرداد سال 1339 یعنی آخرین روزهای دولت اقبال فعالیت خود را شروع کرد. هدف این سازمان در حقیقت همان اهداف حزب اما با عنوانی دیگر بود، سازمان تضمین انتخابات آزاد مجلس بیستم را سرلوحۀ کار خود قرار میداد. انتخابات این مجلس در دورۀ اقبال انجام شده بود اما به دلیل تقلبات گستردۀ انتخاباتی بهدستور شخص شاه آن انتخابات ملغی اعلام شد و نتیجۀ آن سقوط اقبال بود.
بقایی قصد آن داشت فضای نسبی آزادی به دست آمده در سال 1339 را به نفع دستگاه سلطنت تغییر دهد، مانند روزهای نهضت ملی در صفوف مخالفین نفاق ایجاد کند و با ایجاد هیاهو توجه عموم را به طرف خود معطوف نماید. کارکرد بقایی و حزب زحمتکشان او در این زمان چون گذشته بود. برای نمونه، مهندس احمد حامی، استاد دانشکدة فنی، در مقابل مهندس حسیبی و بازرگان ایستادگی میکرد و برای دانشجویان سخنرانیهای مهیجی ایراد مینمود. به گزارش بنکدار، مهندس احمد حامی تعداد «زیادی از دانشجویان را از آنها جدا و به طرف خود کشیده» است.(1)علت امر را باید در فعالیتهای برخی تشکلهای مذهبی مخالف وضع موجود و نیز تشکیل جبهه ملی دوم خلاصه کرد که به گزارش یاتسویچ رئیس پایگاه سیا در تهران و مستأجر حسنعلی منصور نخستوزیر بعدی، در شعبه دانشجوئی آن تعداد زیادی افراد چپ گرا نفوذ کرده بودند. بیم آن میرفت نوک تیز حملات متوجه شاه شود، پس لازم بود بار دیگر
1) 1. بنکدار به بقایی، مورخة 19/12/1339، اسناد بنکدار، کارتن 195، ش: 75 ـ 108.
افکار عمومی به سمت و سوئی دیگر سوق داده شود.
روز تولد امام حسین(ع) بقایی همراه با آیتالله کاشانی، حسین مکی، حائریزاده، عبدالقدیر آزاد، رحیمیان و عمیدی نوری در مسجد پامنار حضور یافت. در این مراسم آیتالله کاشانی شدیداً به اقبال و علم حمله کرد و انتخاب اعضای احزاب آنها را به نمایندگی مجلس «برای مردم و مقام سلطنت» مضر دانست. حائریزاده اعلام کرد عدهای نام شاه را خراب کردهاند در حالیکه «در ایران شاه مظهر دوستی و صداقت است.» بقایی مانند گذشته در ملاءعام شروع به بهرهبرداری از احساسات مذهبی مردم کرد. او وضع خود و یارانش را در زمان زاهدی با وضع شهدای کربلا مقایسه نمود «و بینهایت متأثر شد بهطوری که اشک در چشمانش حلقه زد.» او سپس به دستهایی اشاره کرد که او و یارانش را «از شهربانی، ژاندارمری و ارتش» جدا میسازند.(1)
بقایی اینک بار دیگر یکهتاز سخنرانیها شده بود. با اینکه دولت اقبال در شهریور 1339 ساقط شده و به جای او شریفامامی نخستوزیر شده بود، لیکن حملات علیه اقبال ادامه داشت. در 6 اسفند آن سال اقبال که ریاست دانشگاه تهران را بر عهده داشت در دانشکدة پزشکی مورد حملة عدهای از دانشجویان قرار گرفت. به او توهین شد و اتومبیلش به آتش کشیده شد. متعاقب این حوادث بقایی به جرم اخلال در نظم عمومی بازداشت گردید. بهزودی رادیوهای آمریکا چند بار خبر توقیف بقایی را پخش کردند. رفیعزاده به محض اطلاع از ماجرا با پرفسور (2)P تماس گرفت. این فرد که از مقامات سیا بود گفت مستقیماً در تهران با بقایی تماس گرفتهاند و دو نفر این مأموریت را بر عهده داشتهاند. رفیعزاده با یکی دیگر از مقامات سیا نیز تماس گرفت لیکن منشی او اعلام کرد که آن فرد در اداره نیست. رفیعزاده نوشت در پیرامون حوادث اخیر تهران به او تلفنی اطلاع دادهاند و از او توضیح خواستهاند. بدیهی است که توضیحات را مقامات سیا خواسته بودند. آنها از اوضاع پیش آمده شگفتزده شده بودند، زیرا اگر حوادث سیر عادی را 111 طی میکرد شریفامامی زودتر سرنگون میشد. کلیه اطلاعات فوق را حسین بنکدار از طریق رابطین خود در بازداشتگاه به بقایی میرسانید. بقایی از اوضاع خارج زندان به خوبی آگاه بود. از سوی دیگر، سرلشکر حسن پاکروان، که از اسفند 1339 به جای تیمور بختیار به ریاست ساواک رسیده بود، قول داد در ملاقات با
شاه موضوع بقایی را مطرح کند. رابط بنکدار و پاکروان فردی به نام دربندی بود.(1)
قبل از دستگیری فرمایشی بقایی، رفیعزاده اطلاع داد با سفیر جدید آمریکا در ایران قصد ملاقات دارد. پروفسور گوستاو فریتس پاپانک[Gustve Fritze Papanek]، استاد اقتصاد هاروارد که مشاور اقتصادی ایران در آن دانشگاه بود و رفیعزاده را وارد هاروارد کرده و با ابتهاج و اقبال شدیداً مخالف بود، همچنان او را هدایت میکرد. دکتر پاپانک دوست کندی و مشاور او در امور ایران بود و دوست نزدیک دین راسک وزیر خارجه آمریکا. رفیعزاده پیشنهاد کرد بقایی با سفیر جدید ملاقات کند. او اطلاع داد کندی رئیس جمهور دمکرات آمریکا در هاروارد سخنرانی دارد و «قطعاً موضوع ایران را بحث خواهند کرد. در این روزها و باز قطعاً بحث سرکار خواهد شد.» رفیعزاده در ملاقات با پاپانک مدعی شد در مبارزة انتخاباتی کندی شرکت داشته و بنابراین از دولت جدید «سهم» دارد. پروفسور گفت صلاح نیست نه آمریکا و نه بقایی علیه شاه موضعگیری کنند «ولی اگر شاه قبول نکرد ما پول نخواهیم داد. شرط بست این دفعه مانند دفعات سابق نیست.» پاپانک مدعی بود که کسی شایستهتر از بقایی برای نخستوزیری وجود ندارد «ولی مقامات بالا هم ترس از او دارند و هم دکتر زیاد تهدید کرده است و آنها را وحشت زده کرده است.» رفیعزاده ابراز خوشحالی کرد از اینکه پاپانک و پرفسور دانیل بل Bell)) با کندی روابط صمیمانه دارند و «کار ایران تا حدی دست آنهاست.»(2)
رفیعزاده از بقایی خواست شدیداً علیه سیاست آمریکا در برابر ایران موضعگیری و به آن حمله کند و از سفیر واهمهای نداشته باشد و «بگوید که آنها مالیات مردم آمریکا را در اثر ندانم کاری به هدر دادهاند.»(3)این در حالی است که سفیر جدید هنوز به تهران نرسیده بود.
همانطور که پیشتر آمد بقائی در دورۀ شریف امامی بازداشت شد، در همین دوره نتیجۀ تحقیقات دادستانی ارتش - که به جای اینکه قضائی باشد به شدت سیاسی بود - ودلایل اتهام بقائی توسط طرفداران وی همراه با یک اعلامیه بین مردم توزیع میشد:
متهم که در ظاهر دانشیار دانشگاه تهران است از جمله افراد آشوب طلب ومفسده جوئی است که از سالیان متمادی از هر موقعیتی برای تحریک وتحریض مردم به فتنه وآشوب استفاده نموده و در هر زمان بنا به وضع روز مردم را اغوا واغفال کرده روزی تحت عنوان اینکه سربازان وپاسبانان اطاعت امر مافوق خود را مینمایند آنانرا مرعوب ومردم را ترغیب به قتلعام افسران وخانوادۀ آنان نموده وصمیمیت قوای انتظامی را نسبت به کشور متزلزل ساخته وزمانی دیگر به دستاویز انتخابات و غصب عنوان آزادی گستاخانه و با وقاحت هر چه تمامتر به جهانیان اعلام داشته است که در کشور ایران آزادی وجود ندارد و با یاوه گوئیهائی که از این قبیل که قوای انتظامی وضع قابل انفجاری به وجود آورده، یا اینکه کشور در آستانۀ سقوط وانقلاب قرار گرفته، یا اینکه اعمال مأمورین نظم وامنیت کشور نه تنها صلح وآرامش داخلی ایران بلکه صلح وآرامش منطقۀ خاورمیانه ودنیا را تهدید میکند، سعی وتلاش نموده که با تزلزل صمیمیت قوای انتظامی نسبت به مملکت اوضاعی نظیر وضع سالهای پس از سال 1320تا قیام ملّی 28مردادماه 1332به وجود آورد. متهم که وانمود میسازد رهبر سازمانی است با عنوان سازمان نگهبانان آزادی، هدف ومقصود او از آزادی همان مقصود چاقوکشان ورجالهها وخیانتکاران است. متهم به موجب مدارک پیوست پرونده برخلاف اصل نهم قانون اساسی برای شرف هیچ کس مسئولیتی قائل نیست واز جمله افرادی است که هرگاه آزادی عمل داشته باشند هر روز در شوارع ومعابر عمومی معرکهای برپا میکنند.(1)
این متن همراه با اعلامیهای توسط سازمان دانشجویان حزب زحمتکشان در اروپا توزیع شد. با اینکه در اعلامیۀ مزبور آمده بود برای بقائی حکم اعدام صادر شده است، اما اعلامیۀ هیئت اجرائیه حزب زحمتکشان ملت ایران خاطرنشان ساخت مجازاتی که برای بقائی در نظر گرفتهاند دو سال زندان است. در اعلامیۀ حزب محکومیت بقائی در اثر ائتلاف تودهای ها ونفتی ها و یا ائتلاف استعمار سرخ و سیاه دانسته شد. طبق این اعلامیه هدف این است که مانع ورود بقائی به مجلس شوند و میخواهند با روی کار
1) 1. ادعا نامۀ دادستانی ارتش علیه بقائی ، ش33/758، تأکیدات از نویسندۀ کتاب است.
آوردن دولتهای دیکتاتوری مقاصد استعماری خود را برآورده سازند. در اعلامیه آمده بود مبادا محکومیت بقائی به پای ارتش نوشته شود؛ در حقیقت باید بین ارتش و طبقۀ حاکمه تفکیک و تمایز قائل شد و نباید گذاشت مردم نسبت به ارتش بی اعتماد شوند. از طرفداران بقائی خواسته شد تحت تأثیر احساسات قرار نگیرند، از چپ نمائی بپرهیزند و بدانند که اعمال مبتنی بر احساسات وسیلۀ پیشرفت مقاصد نخواهد بود: « شعار ما سکوت و حفظ نظم و آرامش است.»(1)از سوی دیگر کمیتۀ اجرائیۀ گروه ملّی دانشجویان ایرانی در امریکا، یا همان شعبۀ حزب زحمتکشان در این کشور ضمن نامهای برای دکتر علی امینی که اینک نخستوزیری را بر عهده گرفته بود از وی خواست قانون و عدالت را در مورد بقائی اجرانماید.(2)در همین دورۀ امینی بود که بقائی از اتهامات وارده تبرئه و آزاد شد. بعد از امینی وقتی که اسدالله علم نخستوزیری را عهدهدار گردید، بقائی برخلاف دورۀ امینی که موقتاً دست از هیاهو برداشته بود، بار دیگر وارد میدان شد.
بههر حال درست در زمانی که بقائی در دوره شریف امامی بازداشت بود، رفیعزاده نامهای مهم برای بنکدار فرستاد و تقاضا کرد آن را به بقایی برساند. متن نامه ترجمه مقالهای از نیویورک تایمز بود که رفیعزاده آن را سندی تاریخی خوانده است. خبر این بود: کن هانسون [Ken Hanson]، مشاور اقتصادی سازمان برنامه که از طرف کندی به سمت معاونت کل بودجه و کمکهای خارجی ارتش آمریکا منصوب شده، مسافرتی به ایران داشته و بعد از مراجعت به آمریکا گزارشی از اوضاع ایران برای وزارت خارجه و ارتش تنظیم کرده است. قرار بود به جای کمکهای نظامی، کمکهای اقتصادی از طرف آمریکا در اختیار ممالکی مثل ایران قرار بگیرد. رفیعزاده نوشت پرفسور پاپانک به تهران سفر کرده است. او که در سابق طرفدار ابتهاج بود، در آن ایام از او روی گرداند. این استاد دوست کندی بود و بر اوضاع اقتصادی ایران تسلط داشت. قبل از سفر به تهران پاپانک با رفیعزاده ملاقاتهایی انجام داد. این فرد دوست نزدیک لیل Liell)) رئیس برنامه و بودجة آمریکا بود. رفیعزاده اندیشة آن دو دمکرات را به بقایی نزدیک میدانست و میگفت این دو تن بقایی را «خوب» میشناسند. پاپانک هنگام حرکت
به تهران، ضمن ملاقاتی با رفیعزاده اظهار امیدواری کرد که بتواند کاری برای ایران انجام دهد. وی اعتقاد داشت اگر وضع ایران به همین منوال ادامه پیدا کند در دامن کمونیسم خواهد غلتید. پاپانک بر این باور بود که کمکهای مالی به ایران باید قطع شود مگر اینکه دولتی دمکرات سرکار آید. رفیعزاده خاطرنشان کرد وی کمک زیادی به او کرده است و دروس این پاپانک مربوط به ایران است.(1)
در همین ایام بنکدار ضمن ارسال نامهای دیگر از قول دربندی گفت در جلسه وزرای خارجه ایران و آمریکا، دین راسک وزیر خارجة آن کشور به قدس نخعی وزیر امور خارجة ایران گفته است هیچ کمکی از طرف آمریکا به ایران نخواهد شد مگر اینکه دولت ایران تغییر وضع بدهد.(2)ظاهراً بنکدار تنها رابط بقایی با خارج زندان بود. در پاسخ به سئوال فردی که از او پرسیده بود مگر بقایی غیر از او با کسی مکاتبه دارد پاسخ داد خیر، ولی اگر نامهای وجود داشته باشد که به فردی غیر از او نوشته شده باشد، بنکدار آن را نمیخواند و نباید آن را بگشاید.(3)در دوره بازداشت بقایی برخی نمایندگان مجلس مانند دربندی و احمد فرامرزی، برادر عبدالرحمن فرامرزی، از بقایی خط سیاسی میگرفتند. دربندی اوضاع را خوب میدانست و معتقد بود تا دو سه ماه دیگر وضع تغییر میکند.(4)
از آن سوی فعالیتهای رفیعزاده در آمریکا منحصر به زد و بند سیاسی با مقامات سیا و دولت آمریکا نبود. در راستای وظایف محوله و مقارن با فعال شدن جبهة ملی دوم و آغاز فعالیت شعبه جبهه در آمریکا توسط کسانی مثل سید علی شایگان و محمد نخشب، وی تلاش زایدالوصفی برای ایجاد اختلاف در بین صفوف دانشجویان انجام داد. در این مسیر سازمان امنیت ایران و ادارة سرپرستی دانشجویان به رفیعزاده مساعدت مادی و معنوی میکرد.
رفیعزاده این احتمال را میداد که نامههای ارسالی او از امریکا به دست فردی غیر از بقایی یا بنکدار برسد. به همین دلیل برای شخصیتهای کلیدی نامههایش اسم رمز
انتخاب کرده بود. او «نمایندة ادارة مرکزی جاسوسی آمریکا مشهور به C.I.A» را حسن آمریکایی مینامید، از این حیث که شغل او سنخیتی با شغل حسن پاکروان داشت. او صراحتاً نوشت سیا از طریق یکی از استادان دانشگاه هاروارد با او تماس گرفته و سازمان مزبور برای گفتگو با او نمایندگانی را فرستاده است. منظور رفیعزاده از «یک نفر در هاروارد» پروفسور پاپانک است. او اسامی رمز دیگر نیز به کار میبرد. برای نمونه، برای جعفر معینفر نام مستعار «علی درویش» و برای سدهی نام «احمد» را برگزیده بود. سدهی در بوستن تحصیل میکرد.(1)
در ایام بازداشت بقایی، سرلشگر شفائی، سرلشگر همایونی، سرلشگر میرجلالی و سرهنگ شاهقلی برای وکالت او نظر مثبت دادند.(2)پیش از این تاریخ سرهنگ عزیزالله رحیمی با وی ملاقات کرده بود.(3)بقایی از طریق کیهان مصباحزاده و عبدالرحمن فرامرزی روابط خود را با جامعه حفظ میکرد به گونهای که تیتر کیهان انگلیسی در یکی از شمارهها این بود: «دکتر بقایی چرا توقیف است؟» بنکدار رابط بقایی با کیهان بود. او به بقایی نوشت: «حقایقی را که لازم است فرامرزی بداند در اختیار او بگذارید که احیاءناً اگر دولت در جواب خود خواست دروغی یا سفسطهای قالب کند فرامرزی قبلاً مجهز به اطلاعات موثّق باشد. لطفاً بنویسید که چه مطالبی باید به فرامرزی گفته شود.»(4)
پیش از این تاریخ بنکدار کارت تبریکی «متعلق به منوچهرخان اقبال» برای بقایی در زندان فرستاده بود. در آن کارت اقبال نوشته بود: «تبریکات صمیمانة خود را به مناسبت رسیدن نوروز باستانی تقدیم داشته و امیدوارم که سال نو برای جنابعالی سالی مبارک و فرخنده باشد. دکتر منوچهر اقبال.» اقبال همان کسی است که بقائی در کنار گروهها و چهرههای سیاسی دیگر تلاشی وافر برای سقوط او انجام داد، پس بیهوده نبود حتی فردی مثل بنکدار در پایان نامهای که ضمن آن کارت اقبال را فرستاده بود، نوشت: «بعله... ما که حرفی نمیزنیم.»(5)
1) 1. رفیعزاده به بقایی، مورخه/6/1961، اسناد رفیعزاده، کارتن 295، ش: 77 ـ 113.
2) 2. بنکدار به بقایی، مورخه 7/2/1340 اسناد بنکدار، کارتن 195، ش: 112 ـ 108.
3) 3. بنکدار به بقایی، مورخه 31/1/1340 اسناد بنکدار، ش: 113 ـ 108.
4) 4. بنکدار به بقایی، مورخه 29/1/1340، مجموعة اسناد بنکدار، ش: 71 ـ 108.
5) 5. بنکدار به بقایی، مورخة 16/1/1340، مجموعه اسناد بنکدار، ش: 72 ـ 108.
درست در این ایام منصور رفیعزاده با رهنمودهای شخص بقایی تحرکاتی مشابه را در آمریکا آغاز کرد. هدف رفیعزاده پراکنده ساختن عناصری از جوانان مبارز بود که در آن ایام به دلیل اینکه تنها تشکل سیاسی موجود ایرانی در آمریکا جبهة ملی دوم بود، زیر چتر آن فعالیت میکردند. مواضع جبهة ملی ایران در آمریکا، که با رهبری محمد نخشب و دکتر سید علی شایگان انجام میگرفت، تندتر از مواضع جبهة ملی دوم در ایران بود و به همین دلیل حملات شدیداللحنی علیه دربار انجام میداد. رفیعزاده ضمن انجام عملیات جاسوسی علیه جبهة ملی به منظور پراکنده ساختن نیروها و تشتت در امر مبارزة سیاسی با حمایت سفارت ایران در واشنگتن و ادارة سرپرستی دانشجویان به شکلی زیرکانه در انتخابات دانشجویان دخالت کرد و موفق شد آن سازمان دانشجویی را یکسره ناکام نماید. دراین راه رفیعزاده ضمن بهرهبرداری از کمکهای بیدریغ ساواک، با شخص شاه نیز مکاتبه داشت. اما خط مشی اصلی فعالیتهای او از طرف بقایی ترسیم میشد. همزمان ابوالقاسم سدهی دوست رفیعزاده ضمن ارسال نامهای برای حسین بنکدار فعالیتهای خود را تشریح کرد. بنکدار هم مفاد نامه را برای بقایی به زندان ارسال نمود:
پدر عزیز و مهربانم سلام. نامهای از منصور [رفیعزاده] و آقاسید [ابوالقاسم سدهی] داشتم که در حدود 12 صفحه بود و نوشتهاند که «الان در شرایطی هستیم و با مسایلی مواجه شدهایم که بیشتر از هر وقت دیگر به دستور و راهنمایی و کمک فکری کادر رهبریت احتیاج داریم.» مینویسند: مسئلة ما که در زیر مطرح خواهیم کرد دنبالة اوضاع و احوالی است که حدود دو ماه پیش شروع شد و ابتدای آن را به عرض جناب آقای دکتر رساندهام. ایشان با مرحلة اول فعالیت ما کاملاً موافقت کرده و در مورد بقیة مراحل با ذکر این عبارت «.... و تا آنجا که لازم باشد در این مورد پیش بروید» ما را در اجرای «نقشه» آزاد گذاردند. و مینویسند: ممکن است این نامه به دست آقای دکتر نرسد و ما احتیاج به کسب نظر رسمی فوری حزب داریم. کوشش میکنیم جریانات را تا آنجا که برای قضاوت آنها که میخواهند قضاوت کنند لازم باشد تشریح کرده و مشکلات خودمان را تحریر میکنم:
1ـ بعد اینطور شروع میشود که «مدتی بیشتر از دو سال بود که منصور و من برای
دریافت ارز دولتی و یا کمک هزینة تحصیلی با واشنگتن ادارة سرپرستی و سفارت مکاتبه داشتیم. ضمن این مدت چند بار به واشنگتن رفتیم و مشکلات مالی خود را تشریح کردیم. حدود یکسال پیش مبلغ 1200 دلار به منصور و 8 ماه پیش 325 دلار به عنوان عطیة ملوکانه و چند ماه بعد 200 دلار به دستور اعلیحضرت به من دادند ولی ما همچنان نامه نوشتیم، نامههای تند. حدود دو ماه پیش آقای [اردشیر] زاهدی وقت ملاقاتی به بنده دادند و من در سفارت ایشان را ملاقات (آقا سید) و نتیجه این شد که شهریه این سمیستر(1)دانشگاه مرا (510 دلار) بپردازند.
2ـ به موازات مبارزات انتخابی حزب و سازمان و کم و بیش سایر دستجات سیاسی (انتخابات اقبال) برای اولین بار عدهای دانشجو به سرکردگی چند مصدقی شروع به فعالیت کردند و برای اولین بار جلوی سازمان ملل متحد اجتماع و اعتراض کردند.
3ـ غیر از سازمانهای کوچک محلی در آمریکا یک سازمان بزرگ دانشجویی وجود دارد که هر سال در یکی از ایالات آمریکا انتخاباتش انجام میگیرد و رسم بر این است که صدی شصت مخارج و کرایة راه دانشجویانی که در این انتخابات شرکت میکنند از طرف ادارة سرپرستی پرداخت میشده. در آخرین انتخابات این سازمان دانشجویی که در سپتامبر 960 [1] در شیکاگو منعقد شد [شخصی] به نام علیمحمد فاطمی(برادرزادة دکتر حسین فاطمی) به ریاست انتخاب شد. ظاهراً حدود 180 نفر دانشجو شرکت کرده و فاطمی120 رأی به دست آورد. آقای زاهدی 60% مخارج را پرداخت و آقای زاهدی و چند نفر دیگر هم شرکت کرده بودند و ناظر جریانات بودند. با در نظر گرفتن اینکه فاطمی سرجنبان مخالفین و کم و بیش رهبر آنها بود که در جلو سازمان اعتراض کردند بنابراین بین آقای زاهدی و ایشان روابط حسنهای وجود نداشت و وقتی آقای زاهدی از روی بیسیاستی در جلسه مجمع عمومی انتخابات شیکاگو عمل آن عده از دانشجویانی را که در جلو سازمان ملل اعتراض کرده بودند خیانت خواند مورد اعتراض آقای فاطمی و رفقای ایشان قرار گرفت و شاید همین یکی از دلایل موفقیت فاطمی در
1) 1. ترم تحصیلی دانشگاه.
آن انتخابات بود. سازمانی که در نیویورک وجود دارد مرتبة دوم را حائز است. تا چند ماه پیش آقای فاطمی در سازمان نیویورک سمت معاونت را داشت. رئیس، آقای انصاری، به علت فشار سفیر از ریاست استعفا داده و مطابق اساسنامه سازمان نایب رئیس جای او را گرفت و رئیس شد. برطبق اطلاعاتی که بعدها به دستمان آمد آقای سفیر به انصاری گفته بود که یا باید با فاطمی همکاری کنی یا با ما، اگر قرار است با ما همکاری کنی نباید عضو آن سازمان باشی. (این را خود سفیر هم تأئید کرد.)
4ـ غیر از کمکهای ادارة سرپرستی، انجمن آمریکایی دوستداران خاورمیانه نیز از لحاظ مالی و سایر موارد کمکهایی هم I.S.A که نام همین سازمان است و هم چنین به سازمان نیویورک که O.S.A (ایران نامه) است. به محض اینکه فاطمی به ریاست A I.S.نتخاب شد نه تنها سفارت و ادارة سرپرستی تمام کمکهایش را قطع کرد بلکه کوشش کرد با تمام قوا این سازمان را در مضیقه بگذارد و سفیر انجمن دوستداران خاورمیانه(1)را تهدید کرد که اگر یک پنس به آنها کمک کند دم و دستگاه آنها را از ایران (دستور خواهد داد) برچینند. بدین ترتیب کمک آنها قطع شد. وقتی فاطمیبه ریاست سازمان نیویورک O.S.A نائل شد (بعد از استعفای انصاری) سختگیری به این سازمان هم از طرف مقامات دولتی ما زیاد شد. ولی هر دو سازمان با داشتن یک رئیس مبارزات را شدیدتر کرد[ند]. نه تنها راجع به انتخابات اعتراض کردند بلکه دربارة مسائل بینالمللی هم اظهارنظر کردند و از دولت ایران خواستند به آنها سر بگذارد و این نظریات در آخرین شمارة ایران نامه منعکس است.
5ـ آخرین شماره در حدود 2 ماه پیش بود. چند روز بعد فاطمی با دوستانش تشکیل مصاحبة مطبوعاتی دادند و انتخابات دوم را تشریح کردند و از جبهة ملی طرفداری کردند. در آن جلسه وقتی میگویند در ایران یک پارچه عضو جبهة ملی هستند یکی از ایرانیها به نام اعدل اعتراض کرده و میگوید آیا آقای دکتر بقایی عضو آن هست یا نه؟ آنها میخواهند قضیه را به این عنوان که اینجا نیامدهاند
1) 1. انجمن امریکائی دوستداران خاورمیانه به تصریح گازیوروسکی یکی از شعبات فرعی سیا بود.
بحث کنند سمبل کند ولی اعدل رو به خبرنگاران میکند و میگوید تماشا بکنید اینها طرفدار انتخابات آزاد و آزادی هستند. حتی در اینجا به من اجازه نمیدهند صحبتم را بکنم. بعد این آقای اعدل را دیدیم که یک تاجر است. در همان روز یک اعلامیه به امضای طرفداران جبهة ملی به زبان فارسی منتشر شد که ضمن اعتراض به انتخابات [شعار] درود به پیشوا داده بودند و همین روزها نامة سرگشاده اعضای جبهة ملی در ایران با عکس ترجمه شده بود و به دست ما هم رسید.
6ـ پیش از اینکه اعلامیه به دست ما برسد من برای ملاقات با سفیر (در مورد کار ارزی خودم) به واشنگتن رفتم. (تقریباً دو ماه پیش.) بعد از اینکه موافقت شد 510 دلار را بپردازند، دربارة جریانات سازمانی با حسابدار ادارة سرپرستی (آقای قدسیان) صحبت کردیم. تا آن لحظه ما دو نفر اطلاع زیادی نسبت به فعالیت [های] سازمانها نداشتیم و دخالتی نکرده بودیم. بهطور جسته و گریخته آقای قدسیان (که قبل از صحبت با من حدود نیم ساعت با سفیر صحبت کرده بود) خواست ببیند که آیا من حاضر هستم با آنها علیه این سازمانها همکاری کنم. آن روز جوابی دریافت نکردند. در حالیکه خودم را از همه چیز مطلع قلمداد میکردم (در حالیکه هیچ اطلاعی نداشتم) حاضر نشدم گوشه و کنایهها را جواب صریح بدهم.
7ـ پس از اینکه از واشنگتن برگشتم اعلامیههای این عده به دستمان رسید. تصمیم گرفتیم وارد معرکه شویم. همان موقع کسب اجازه کردیم و موافقت شد و به واشنگتن هم اطلاع دادیم که حاضریم (ما دو نفر). اولین اقدام ما درخواست عضویت سازمان O.S.A بود. انتخابات طبق معمول روز 5 فوریه 61 انجام میگرفت و طبق اساسنامه هم کسانی حق رأی دارند که عضو باشند و قبول عضویت تا 25 ژانویه 61 امکان داشت و یک هفته به این تاریخ داشتیم. بعد از اینکه منصور چند بار تلفنی با نخشب عضو سابق حزب ایران تماس گرفت (یکی از اعضأ هیئت رئیسه AO.S.) و او ما را معطل کرد و نتیجه نداد و گفت مهلت گذشته، من خیلی عصبانی شدم گفتم برو به رفقایت بگو فلانی گفت اگر در را هم بشکنم وارد میشوم و با تمام قوا شرکت میکنم. پس از یک هفته توانستیم عدهای از دانشجویان را قانع منطق خودمان کنیم و گفتیم سازمان که میخواهد نمایندة دانشجویان باشد باید از فعالیتهای سیاسی برکنار باشد. در خارج هر که هر کاری
خواست انجام بدهد ولی مادامی که دراین سازمان هست باید فقط یک دانشجو باشد. ضمن این مبارزه از واشنگتن وعدة همهگونه مساعدت داده شد. (یک روز به تاریخ انتخابات) دو نفر از ادارة سرپرستی به نیویورک آمده و کوشش کردند دانشجویان دولتی را (آنهایی که ارز دولتی میگیرند) کم و بیش وادار کنند به جلسه انتخاباتی آمده و با «شمّ» خودشان به کسانی که میخواهند رأی دهند. این عمل یکی از اشتباهات آنها بود و باید اعتراف کنم ما هم با تصویب آن دست به یکی از اشتباهات نابخشودنی زدیم. نتیجة این فشارها این شد که خبر مثل برق پیچید. حتی یک نفر هم به سراغ ما نیامد ولی چنان صدائی کرد که هیچ دشمنی نمیتوانست این کار را بکند. فعالیت انتخاباتی ما هم در نیویورک صدا کرد. آنها که ما را میشناختند گفتند اینها از طرفداران دکتر بقایی هستند و این کارها را میکنند. قرار بود انتخابات در یکی از سالنهای دانشگاه کلمبیا برگزار شود. دو روز قبل از انتخابات فاطمی توسط یکی از رفقایمان پیغام داد که من و منصور برویم عضو بشویم. پیغام دادم خیلی دیر شده و تنها صحبت ما نیست عدهای از این جریان بیاطلاع هستند و با تمام قوا در انتخابات شرکت میکنیم. 24 ساعت قبل از انتخابات طی نامههای سفارشی دو قبضه فاطمی به اعضای سازمان اطلاع داد که به علت اوضاع و احوال موجود انتخابات به جای سالن دانشگاه کلمبیا در منزل شخصی او منعقد خواهد شد. ما هم در همان ساعت در یکی دیگر از اتاقهای دانشگاه کلمبیا (که قبلاً توسط یکی از رفقایمان رزرو شده بود) جمع شده و انتخابات را به نام همان سازمان انجام دادیم. نتیجه همان شد که انتظار میرفت. همة آنها که میخواستیم موفق شدند. من و منصور هم برنده شدیم. چند روز بعد هم درانتخابات درجة دوم، من رئیس، منصور نائب رئیس شد و بقیة دوستانمان هم به ترتیب پستهای دیگر را به دست آوردند.
ناگفته نماند که آنها هم در منزل فاطمی انتخابات خودشان را انجام دادند و به نام همان سازمان هیئت رئیسه را انتخاب کردند. اما چرا این اقدامات را کردیم؟ چرا در یک مورد خودمان را با سفارت و ادارة سرپرستی در یک صف قرار دادیم؟ برای این کار ما یک منطق ساده داشتیم. ما و سفارت هر دو با مصدق و مصدقیها مخالفیم. این اشتراک منافع از طرفی و فکر رخنه در دستگاه سفارت (قسمتی
از هیئت حاکمة ما) از طرف دیگر تمام دلایل ما برای این کار بود. نوع سازمان ما، نوع انتخاباتی که ما انجام دادیم، بههیچوجه با اساسنامة موجود سازمان وفق نمیداد. امکان داشت اگر با آنها در یک محل جمع میشدیم و انتخابات انجام میشد برنده هم بشویم و بعد هم سازمان را از چنگ آنها خارج میکردیم ولی از اول قضیه طور دیگری شد. چند روز بعد به واشنگتن پیش سفیر رفتیم. از همه در صحبت کردیم و نسبت به آینده و نوع کمکهایی که سفارت و سرپرستی میتواند و باید به ما بکند صحبت کردیم. سفیر مثل همیشه از موفقیت ما خوشحال و وعده همه گونه همکاری را داد. گفت از ایران برایتان چند نفر برای ادارة روزنامه میآورم و چنین و چنان. اولین مسئلهای که سازمان با آن مواجه میشود عید نوروز است. هر سال سازمان در یکی از هتلهای درجه اول جشن میگیرد. تصمیم گرفتیم امسال ما در «والدورف آستوریا»(1)این جشن را منعقد کنیم. در حالیکه مشغول چاپ کارتها و اجارة محل بودیم، دعوتنامهای از طرف سازمان مخالف ما منتشر و آنها هم در یکی از هتلهای خوب نیویورک جشن میگرفتند. هر دو در یک شب و یک ساعت. تبلیغات علیه ما بود ولی شدیدتر شد. ولی هیچوقت توهین نکردند. عقاید ما را میدانستند و در صداقت و شرافت هم شک نداشتند ولی تصور کردند ما آلت شدهایم. با انتشار کارتها فاطمی و یارانش به تلاش افتادند شاید با ما کنار بیایند یا اقلاً جشن واحدی بگیریم. خلاصه آدرس دانشجویان را بهر ترتیب بود به دست آوردیم. ما قدرت خودمان را در مدت کوتاهی نشان دادیم و آنها هم فهمیدند که ما کسی هستیم. در همین موقع به یاد یک اعلامیه افتادیم و خواستیم منتشر کنیم. بهر دری زدیم نتوانستیم ماشین [تحریر] پیدا کنیم. چون در آمریکا نایاب است و بهر کجا مراجعه کردیم گفتند نداریم از آلمان سفارش میدهیم. تا بالاخره موفق شدیم یک جا پیدا کردیم و اعلامیه تهیه شد...
8ـ...اعلامیه را در آن موقع نتوانستیم منتشر کنیم و انتخابات هم انجام شده بود و سخت مشغول بودیم تا شاید وضعیت خودمان را با سازمان (قلابی) یکسره کنیم. به دلائل زیاد دیگر نمیتوانستیم در آن سازمان باشیم و چرخهای آن سازمان را
1) 1. والدورف آستوریا یکی از هتلهای بسیار گران و مدرن نیویورک است.
علیه باند فاطمی بچرخانیم. ما میتوانستیم با تمام قوا علیه آنان تا هر موقع که بخواهیم بجنگیم، ولی نمیخواستیم علیه باند فاطمی که مبارزات سیاسی خودش را تعدیل کرده بود و کوشش میکرد به دور از هیچ دستة سیاسی علیه دولت مبارزه کند وارد مبارزه گردیم و گذشته نمیخواستیم اسم مصدق باشد و تمام در دست مصدقیها باشد و قطعاً تا وقتی که در آن سازمان بودیم نمیتوانستیم هیچگونه قدم سیاسی برداریم.
باند فاطمی و نخشب هم جداً پیش ما به التماس افتاده بودند تا کاری نکنیم که بین محصلین اختلاف بیفتد و زاهدی و دوستانش بهرهبرداری کنند. بارها اعلام کردند که ما از روز اول اشتباه کردیم که به پیشنهاد شما در مورد همکاری سیاسی ترتیب اثری ندادیم و حاضرند هر چه بیشتر یک فعالیت مشترک انجام گیرد. ما به اندازة کافی مجهز بودیم خودمان علیه دولت مبارزه کنیم. در درجه نخست همه ما را شناخته بودند. آدرسها را به چنگ آورده بودیم و وسیلة چاپ هم داشتیم. تصمیم گرفتیم پایمان را کنار بکشیم در حالیکه یک ضربه به واشنگتن وارد شد این کار را کردیم. با رفتن ما سازمان هم رفت. البته واشنگتن سعی کرد موجودیت سازمان را حفظ کند ولی زود فهمید که غیرممکن است. یک روز قبل از استعفا کار ویزا را تا یک سال و نیم دیگر درست کردیم. خیلی سعی کردند ما را تطمیع کنند. گفتند هر چه بخواهید. رد کردیم. بعد تهدید کردند. آن را هم با تهدید جواب دادیم. خلاصه الان مثل خرس تیرخورده دنبال سر ما هستند. از این طرف برعکس کوشش زیادی میشود تا رضایت ما را جلب کنند و با آنها همکاری سیاسی نکنیم. حتی دو روز پیش دکتر شایگان تلفن کرد که وقتی بگذاریم تا خدمت ایشان برسیم. ظرف این چند روزه فاطمی چندین مرتبه اینجا آمده و تا شاید روی فرمولی موافقت کنیم تا شروع به فعالیت مشترک کنیم.
9ـ روز یکشنبه یکی از روزنامهها نوشته بود که هشت نفر ضمن اعتراض به انتخابات قبلی در میدان 24 اسفند کشته شدند. فردای آن روز با عجله اعلامیه منتشر کردیم و برای همه محصلین فرستادیم. زیرا اعلامیه را به نام کمیته حزب زحمتکشان در آمریکا امضاء کردیم. مقداری هم برای اروپا و ایران فرستادیم.
10ـ اگر اتفاقی نیفتد و اگر فکر میکنید فعالیتهای سیاسی ما اینجا مؤثر خواهد
بود خواستیم یکی دو نکته دیگر هم مطرح کنیم غیر از وقت زیادی که ما باید صرف کنیم مقداری هم پول لازم دارد که ما با آن مشکل بزرگ روبرو هستیم. پخش یک اعلامیه در حدود 200 دلار خرج دارد.
چیزهایی را که فوری لازم داریم: در درجه نخست خطمشی سیاسی ما را اینجا تعیین کنید. با در نظر گرفتن آنچه راجع به مصدقیها عرض کردم وضعیت ما با آنها چگونه میتواند باشد. ثانیاً اگر فعالیتی اینجا باید بشود که احتیاج به صرف مقدار زیادی پول داشته باشد لطفاً تعیین کنید چگونه آن را حمایت کنیم. در انتظار جواب. قربانت سید.»(1)
بنکدار، که این نامه را برای بقایی رونویسی کرده، نوشت سدهی و رفیعزاده خواستهاند بقائی هر چه سریعتر «دستور لازم» را بدهد تا آنها بدانند چه باید بکنند. رفیعزاده درخواست کرده بود دستورات لازم در هیئت اجرائیه حزب مطرح شود و البته این در صورتی است که شخص بقایی به دلایل شرایط زندان نتواند تصمیمی بگیرد. بنکدار ترجیح داد این مسئله در هیئت اجرائیه مطرح نشود و نوشت بقایی اگر دستوری دهد عمل خواهد کرد. در پایان از قول رفیعزاده نوشت سیفپور فاطمی از قول شایگان نقل کرده است: «در حال حاضر دکتر بقایی را آمریکا بهتر از هر کس دیگر دوست دارد و نخستوزیر خواهد شد.»(2)
احتمالاً بقایی دستورالعملی برای سدهی و رفیعزاده صادر نکرد، اما در کمال شگفتی بنکدار به بقایی اطلاع داد در نامهای خطاب به رفیعزاده «آنچه را که میباید تجزیه و تحلیل» شود شرح داده است.(3)شگفتی از این رو که بنکدار اساساً مردی سیاسی در موقعیت رهبری و تدوین برنامههای استراتژیک محسوب نمیشد و حتی اعضای حزب هم رشد عجیب او و ارتقاءیش به عضویت کمیتة مرکزی حزب را به دلیل تصمیمات شخص بقایی میدانستند تا صلاحیت حزبی و سیاسی او.
مسئله هرچه بود دیگر در پیوندهای رفیعزاده با سیا تردیدی وجود نداشت، این نکته از همان آغاز مسئلهای نبود که از اطلاع بقائی به دور مانده باشد. در زمان شریف
امامی و ایامی که بقایی در بازداشت به سر میبرد، یکی از مأمورین سیا با رفیعزاده تماس گرفت. سیا از رفیعزاده خواست با آنها همکاری اطلاعاتی نماید. رفیعزاده این امر را مشروط به اجازة بقایی کرد. رفیعزاده در ملاقات با مقامات سیا و از آن جمله پاپانک، استاد دانشگاه هاروارد، شدیداً آمریکاییها را به دلیل بیتصمیمی در برابر بازداشت بقایی مورد حمله قرار داد. او گفت «من شما را از سال 1957 میشناسم حرف امروز ما نیست و باید جلوی این مسخرهبازی را گرفت و اصولاً شما چه کار میخواهید بکنید. خیال دارید دکتر بقایی محکوم بشود و احیاناً محروم از حقوق اجتماعی؟» پاپانک گفت «اولاً بسیار بعید است که سفیر ما سکوت کرده است و حق با تو است ولی متوجه باش کنترل دست ما صددرصد نیست. دستهای دیگری در کار است.» پاپانک قول داد با وزیر خارجه و شاید حتی با کندی ملاقات کند و این موضوع را مطرح نماید. اما رفیعزاده که بهتر از هر کس دیگر روش سیاسی رهبرش را میدانست اعلام کرد «ما تقاضای آزادی او را نداریم، فقط بفرستند در دادگستری و دادگاه با هیئت منصفه و این بازی را کنار بگذارند.»(1)
به دنبال ملاقات رفیعزاده با مقامات سیا، در اکتبر 1961 نشریة شهاب با کمک سیا و ساواک منتشر شد. حلقهای که اینک در پیرامون رفیعزاده جمع آمده بود ترکیبی از عناصر ساواک، سیا و عوامل سفارت ایران در واشنگتن بود. فرزند یکی از متمولین کرمانی بهنام حاج محمدعلی تهرانی، که با اردشیر زاهدی سفیر ایران در واشنگتن رفاقت داشت، و وابسته مطبوعاتی سفارت، که شیرازی بود و شاپوری یا شاپوریان نام داشت، دو تن از یاران نزدیک رفیعزاده بودند. نام فرزند تاجر کرمانی معلوم نیست و از او به عنوان «دکتر تهرانی» نام برده شده است. یکی از کارمندان عالیرتبة انجمن دوستداران آمریکائی خاورمیانه که مدت زیادی در تهران اقامت داشت و فارسی را روان صحبت میکرد و در نامههای رفیعزاده با اسم مستعار «همشهری حسن» نامیده شده است، از دیگر همکاران او بودند. رئیس دانشجویان خارجی دانشگاه هاروارد با عنوان مستعار «دوست من از مدرسه» و کیوان امیرشاهی از دیگر یاران رفیعزاده بودند. نام مستعار امیرشاهی «پسر دوست سرکار» بود. در نامهها از فردی با اسم رمز «ارباب»
1) 1. رفیعزاده به بقایی، مورخة 23/6/1941، اسناد رفیعزاده، کارتن 295، ش: 272 ـ 113.
یاد شده است که باید به آنها کمک میکرد. شاپوریان و تهرانی رابطین رفیعزاده با «ارباب» بودند. رابط دیگر فردی است که از او سخنی به میان نیامده است. از آنجا که رفیعزاده و سدهی سعی کرده بودند خودسرانه برای دریافت کمک مالی با «ارباب» تماس بگیرند، او از آنها ناراحت شده بود.(1)
از کسانی که در انتشار نشریه شهاب به رفیعزاده کمک میکردند، مهدی خسروشاهی عضو یکی از خاندانهای ثروتمند ایران بود. دیگر اینکه «[حبیب الله] القانیان را با هم رفتیم. دفعة اول گفت مطالعه میکند. دفعه دوم تنها رفتم. دوستم خجالت کشید بیاید. او هم [القانیان] صد دلار داد.» القانیان، سرمایهدار مشهور یهودی که در دوره پیروزی انقلاب اعدام گردید از رفیعزاده خواست کمک او را خصوصی تلقی کند و خسروشاهی عین همین تقاضا را مطرح نمود. «رابط» برای ملاقات با رفیعزاده امروز و فردا میکرد، لیکن 500 دلار کمک کرد. برای انتشار نشریه با سفیر هم تلفنی گفتگو شد. «قرار شده خود او [اردشیر زاهدی] دعوت بکند و وقت بدهد که هنوز نداده است.»(2)
قبل از این، همزمان با مسافرت شاه به آمریکا که گفته میشد برای آشتی دادن بین شاه و امینی است، رفیعزاده نامهای نوشت و با تأکیدات مؤکد از بقایی خواست حتماً به او رهنمود دهد که در برابر این سفر چه بایستی بکند: «در این جریان چه مخالفین سکوت بکنند چه نکنند واشنگتن توقع دارد کاری از طرف ما بشود و تازه اگر آمدیم ما نکردیم افرادی هستند که بکنند.» رفیعزاده اعلام کرد اگر در برابر این سفر سکوت شود سفارت از آنها گله خواهد کرد. او اطلاع داد «خبر خوش» سفر شاه به آمریکا را سفارت به او داده است. این خبر از ناحیة برادرزن کیوان امیرشاهی کارمند سفارت به رفیعزاده رسیده بود.(3)بهجز رفیعزاده که در نیویورک فعال بود، حلقهای از طرفداران بقایی در آلمان، فرانسه، انگلیس و ایالات کالیفرنیا، شیکاگو، واشنگتن و ماساچوست به فعالیت اشتغال داشتند.(4)
از فعالیتهای رفیعزاده در این ایام اختلافافکنی بین نیروهای جبهة ملی مقیم
1) 1. رفیعزاده به بقایی، مورخة 4 نوامبر 1961، اسناد رفیعزاده، ش: 273 ـ 113.
2) 2. رفیعزاده به بقایی، مورخه سوم ژانویه 1962، اسناد رفیعزاده، ش: 274 ـ 113.
3) 3. رفیعزاده به بقایی، مورخه 3/2/1341، اسناد رفیعزاده، ش: 275 ـ 113.
4) 4. رفیعزاده به بقایی، مورخة 28/3/1962، اسناد رفیعزاده، ش: 276 ـ 113.
آمریکا بود. رفیعزاده از یک طرف به سیفپور فاطمی پیغام داد که شایگان او را آلت دست قرار داده و از طریق وی صدایش را به مردم میرساند. از طرف دیگر اینگونه تبلیغ میکرد که گویا فاطمی گفته است شایگان را آلت قرار داده و از اسم او بهرهبرداری میکند. با این حیلهها او توانسته بود تا حدی بین شایگان و فاطمی اختلاف ایجاد کند.(1)ادارة اصل چهار ترومن نیز به این گروه کمک مالی میکرد. کسانیکه از اصل چهار حقوق دریافت میکردند عبارت بودند از: کیوان امیرشاهی، سیروس سلمانزاده، غلامحسین کاظمیان، احمد افشار و مهندس اصغر مهرویان. بخشی از کمکهای آنان از طرف ادارة املاک شاه تأمین میشد. در این راه سفیر پشتکار جدی به خرج میداد و رفیعزاده نوشت «جداً آقائی به ما کرده است.» نمایندة اصل چهار لوی هندرسون سفیر آمریکا در تهران به هنگام کودتای 28 مرداد بود. هندرسون برای یکسال به کاظمیان دو هزار دلار پرداخت کرده بود. «این عده به دستور اعلیحضرت مشمول کمک» قرار گرفته بودند و هر کدام در ادارة املاک شاه پروندهای داشتند. رفیعزاده مدعی شد تغییر ریاست املاک شاه در کندی کمکها تأثیر داشته است. او اظهار امیدواری کرد «چیزی برسد که بچهها دلگرم بشوند و قدری بهتر بشود کار کرد.»(2)
رفیعزاده برای انتشار نشریهاش از کلیة نیروها کمک میگرفت. او با دکتر احسان یارشاطر ملاقات کرد تا از او مطلب بگیرد. یارشاطر قول داد برای شمارهای از نشریة شهاب «شعر و بیتی پیدا کند.» اما او گفت رفیعزاده میتواند از دکتر ناظرزاده کرمانی مطلب بگیرد: «بابا دکتر ناظرزاده را ول نکنید او مقالات خوبی دارد.» رفیعزاده شرحی برای ناظرزاده نوشت و از او خواست کمک فوری بکند. او حتی راضی شد مطالب ناظرزاده را بدون نام چاپ کند.(3)در تیرماه 1341 به دنبال مذاکرات شاه با دولت کندی و جلب رضایت آنان که اجرای اصلاحات مطلوب آمریکا را به محمدرضا پهلوی واگذارند، دکتر علی امینی
از سمت نخستوزیری برکنار شد و امیر اسدالله علم به قدرت رسید. اندکی قبل از این تحول، یکی از مقامات سیا رفیعزاده را برای ملاقاتی دعوت کرد. این دعوت 2 ساعت قبل از خبر رادیوی آمریکا مبنی بر کنار گذاشتن امینی بود. در ملاقاتی که انجام گرفت، «چندین سئوال فوری» از طرف سیا مطرح شد. رفیعزاده به سئوالات پاسخ داد. گفتگوها حول محور نخستوزیری بقایی دور میزد لیکن این امر با صراحت بیان نشد. سئوالاتی مطرح شد از جمله اینکه آیا بقایی قرارداد کنسرسیوم را محترم میداند یا خیر؟ رفیعزاده تذکر داد که نظر بقایی را درست نمیداند و او فقط استنباط و نظر خودش را بیان میکند. اما بنا به گفته رفیعزاده در نامهاش به بقایی او نظرات رهبرش را میدانست. در پاسخ به آن سئوال جواب داد قرارداد کنسرسیوم تا مهلت آن «محترم است، ولی میشود روی استخراج [نفت] صحبت کرد که بیشتر بشود.» مقام سیا پرسید آیا قراردادهای نظامی هم از نظر بقایی محترم است؟ جواب این بود «همه را قبول داریم در حال حاضر.» پرسیده شد آیا بقایی اصراری بر خروج از سنتو دارد یا خیر؟ جواب منفی بود. رفیعزاده در ادامه مقداری راجع به اوضاع تهران سخن گفت و اینکه رئیس ایستگاه سیا در تهران یعنی سرهنگ گراتیان یاتسویچ میخواسته است سپهبد بختیار را روی کار آورد. مقام سیا خبر داد امینی استعفا داده است. رفیعزاده بلافاصله به شخصی به نام فرته تلفن کرد و خبر استعفای امینی و انتصاب علم را به او داد. رفیعزاده «اولین نفر»ی بود که این خبر را به اطلاع فرته رسانید. موقعی که فرته خبر را شنید «خیلی اوقاتش تلخ شد. گفت بله بله باید درست باشد»، اما سخنی دیگر نگفت. فرته پرسید آیا صحبت نخستوزیری شخص دیگری در میان نیست؟ پاسخ شنید «نه حرف کس دیگری نیست. گفت آقا حرف آقای دکتر بقایی هم نیست. گفتم نه، من نشنیدم ولی شاید باشد من ندانم.» رفیعزاده نظر داد تماس «حسن خان بزرگ»، یعنی رابط او با سیا، «بدون مطالعه نبوده است. دستور داشته است. حتماً دارند مطالعه میکنند.» او از بقایی درخواست کرد که «مواظب باشید.»(1)بهعبارت بهتر رفیعزاده مژده داد احیاناً سیا با نخستوزیری او موافقت دارد پس بقائی باید در زبان و گفتار خود مراقب باشد. اینها همه حدس بود و گمان و حرف و حدیث؛ انتظار بیفایده بود. در ایران حتی سخنی از نخستوزیری بقایی به میان نیامد. با این وصف در اواخر سال 1341 بار دیگر رفیعزاده از بقایی خواست وارد گود شود:
میخواستم چند کلمه دربارة مسافر پارسال [شاه] بنویسم. حرفها زیاد شده است
1) 1. رفیعزاده به بقایی، مورخة 30 تیرماه 1341، اسناد رفیعزاده، ش: 280 ـ 113.
دربارة مسافر. در زرنگی او شکی نیست. در ضعف شخصیت او هم شکی نیست. این مسئله بارها با سرکار صحبت شد که یک روز خود مسافر جنابعالی را بخواهد و بگوید حال [نخستوزیری] از آن شما... آیا مسافر این درک را میکند که تنها علاج سرکار هستید؟ آیا او بدون شور با دوستان یا آزادانه این کار را خواهد کرد یا نه؟ من شک دارم زیرا اطرافیان نخواهند گذاشت. با این وضع هم که نمیشود ماند؟ آیا میشود؟ مخالفت با او با چه قیمت تمام میشود؟(1)... یک مسئله مرا رنج میدهد. آمدیم گفتیم مخالفت. بلافاصله ما را خواهند کوبید... اگر راهی باشد با او، دیگران تماس بگیرند و نقطهنظر او را بپرسند یا موافقتی در امور بشود بهنظرم بهتر است. عقل خودم قد نمیدهد ولی اینقدر میدانم با این راه نمیشود. باید نشست، فکر اساسی کرد. خاطرتان است سال گذشته چند ملاقات کردید. من نمیدانم ادامه پیدا کرده است یا نه؟ اگر برقرار است هیچی، اگر برقرار نیست و ملاقات نکردهاید لطفاً یک خط بنویسید تا در جریان باشم و فکر میکنم بهتر است ملاقات باشد و میشود درست کرد و حتی میشود اول روی مسئله صحبت کرد و تصمیم گرفت و بعد با آنها در میان گذاشت. اگر سرکار موافق باشید من اقدام میکنم تا در تهران ملاقات بشود.(2)
آن ملاقاتی که بقایی با وساطت رفیعزاده میتوانست انجام دهد ملاقات با مقامات سیا و سفارت امریکا در تهران بود. واضح بود پیش از این ملاقاتهایی با سفارت آمریکا انجام گرفته است. اسناد منتشر شده سفارت امریکا در ایران گواه بر این امر است.
با این اوصاف بقایی به منظور مقابله با دولت اسدالله علم با رفراندوم ششم بهمن 1341 مخالفت کرد. علیرغم مخالفت بقایی با رفراندوم 6 بهمن ساواک گزارش داد او «ثبات کشور را در نتیجة شخصیت و تدبیر اعلیحضرت همایون شاهنشاهی اظهار نموده است.»(3)بقایی هنوز در این اندیشه بود شاید در آتیه تحولی به نفع او انجام گیرد. او حتی در سئوالاتی که از وی میشد اعلام میکرد بخشی از مردم به نخستوزیری وی
تمایل دارند. در برخی موارد حتی میگفت اعضای کابینهاش را مورد مطالعه قرار داده، لیکن در اینباره احدی جز خودش اطلاع ندارد. بقایی هنوز به حمایتهای ایالات متحده آمریکا دلخوش بود. منصور رفیعزاده که با مقامات سیا در ارتباط مستمر بود، به خوبی مواضع او را در آمریکا تشریح میکرد. او حتی تعدادی از اعضای سابق جبهة ملی را به طرف خود کشانیده بود. یکی از این افراد دکتر امیرخسرو خدایار نام داشت. او دختر سرلشکر خدایار را به زنی گرفته بود، لیکن همسرش را طلاق داد و با یک زن آمریکایی ازدواج کرد. خدایار که در یک بانک آمریکایی در نیویورک کار میکرد، در آغاز در حزب ایران فعالیت مینمود. او با دکتر معظمی و قوام کار کرده بود و با حسین مکی دوست بود. قوامالسلطنه به او گفته بود که «دکتر بقایی و مکی از در جهنم وارد شدند ولی داخل بهشت شدند و کلاه سر من گذاردند.» دکتر خدایار با محمود محمود هم رفاقت داشت. در جشن مشروطیتی که در آمریکا منعقد شد خدایار نسبت به بقایی اظهار بیاعتمادی کرد. خدایار که ظاهراً فعالیت به نفع مصدق را در آمریکا ادامه میداد، در دورة حکومت امینی توسط سفارت «خریده شد» و اردشیر زاهدی هم چند بار او را به سفارت ایران در آمریکا دعوت کرد.
دکتر خدایار در زمرة آن افرادی بود که سیاست بیطرفی را مورد حمله قرار میداد. او از قرارداد کنسرسیوم و قراردادهای نظامی ایران و آمریکا دفاع میکرد. سدهی و رفیعزاده به او گفته بودند موضع بقایی نیز همین است. رفیعزاده، سدهی و دکتر احمد افشار دبیر گروه ملی، سازمان دانشجویی طرفداران بقایی، موافقت خدایار را برای نوشتن مقاله در شهاب جلب کردند. دکتر خدایار در این اندیشه بود که بقایی دیر یا زود به نخستوزیری خواهد رسید و او را وزیر کابینهاش خواهد کرد. او پرسید آیا بقایی در فکر حکومت است؟ همینکه جواب مثبت شنید، پرسید برای وی چه پستی در نظر گرفتهاند؟ اعلام شد چون خدایار و بقایی چندان یکدیگر را نمیشناسند، نمیتوان در این زمینه اظهار نظر کرد. خدایار آنقدر سادهلوح بود که رفیعزاده و دوستانش بعد از ترک منزلش او را مورد تمسخر قرار دادند.(1)
1) 1. رفیعزاده به بقایی، 13 جولای 1962، اسناد رفیعزاده، ش: 281 ـ 113.
بقایی مدت کوتاهی پس از دستگیری فرمایشی در زمان دولت امینی تبرئه و آزاد شد. تحلیل سفارت آمریکا در تهران این بود که هدف از آزادی بقایی، مقابله با مخالفین دولت بالاخص جبهة ملی دوم است. برخی تحلیلگران سفارت آمریکا معتقد بودند هر نقشی که بقایی بپذیرد، صحنة سیاسی ایران توسط این سیاستمدار «زیرک و هوچی» تحت تأثیر قرار خواهد گرفت.(1)
بقایی به محض آزادی از زندان اعلام کرد به «علی امینی نخستوزیر حمله نخواهد کرد.» او مدعی شد اجازه نخواهد داد امینی در پست نخستوزیری تا آنجا باقی بماند که «به سادگی خود را از بین ببرد.» او ضمن تحلیل موازنة نیروها اعلام کرد ارتش و عناصر کهنهکاری مثل اسدالله رشیدیان و سید جعفر بهبهانی علیه امینی صفارائی خواهند کرد. بدیهی بود مهرههای کار کشتة انگلیسی حکومت مورد حمایت آمریکای امینی را بر نمیتابیدند. لیکن واضح بود که بقایی را شاه آزاد کرده است تا جو را همچنان علیه امینی متشنج نگه دارد. نکتهای که از نظر آمریکاییها پوشیده نبود.(2)
معهذا، بقایی در برابر اقدامات امینی موضع سکوت اتخاذ کرد. او گرچه انجام اصلاحات ارضی در ایران را صددرصد تأئید نمیکرد، از آن حیث که تولید کشاورزی را با رکود مواجه مینمود، لیکن از نظر وی اصلاحات ارضی قدمی به جلو محسوب میشد و یکی از دلایل سکوت او این بود «که مجال خرابکاری به مخالفین اصل
صحیح اصلاحات ارضی» ندهد.(1)
در 13 خردادماه 1341، منصور رفیعزاده که مسافرتی به تهران انجام داده بود با یکی از مقامهای سفارت آمریکا در تهران دیدار کرد. رفیعزاده در نوبت دیگر دعوت شد با آن مقام مسئول بار دیگر دیدار کند، لیکن وی ضمن مکالمهای تلفنی اطلاع داد به منظور دیدار یکی از دوستانش نمیتواند در میهمانی شرکت کند. رفیعزاده از کارمند مربوطه و همسرش دعوت کرد او را همراهی کنند. ملاقات در سفارت آمریکا روی داد و رفیعزاده و همراهان با تاکسی به منزل بقایی رفتند. در دیداری که سه ساعت طول کشید، بقایی گفت امینی فردی صادق است لیکن در وضعیتی نیست که بتواند دوام آورد. او برنامة اصلاحات ارضی را محکوم به شکست دید لیکن از اصلاحات به شدت حمایت کرد. بقایی مدعی شد از «نفوذ یا سلطة دولتها در ایران میترسد» و ادامه داد «میخواهد تا آنجایی که ممکن است کار کمتری با انگلیسیها انجام گیرد.» مأمورآمریکایی گزارش داد «به نظر میرسد که او به شدت طرفدار آمریکاست و اگر دولتی تشکیل داد انتظار حمایت و همکاری ایالات متحده را دارد.» لیکن در ادامة همین گزارش خاطرنشان شده بود او وقتی با آمریکاییهاست از آمریکا طرفداری میکند و هنگامیکه با انگلیسیهاست جانبداری از آنها را مدنظر قرار میدهد. نویسنده گزارش مدعی شد حتی در مورد شوروی هم وضع به همین منوال است. کارمند مربوطه از اوضاع ایران چندان اطلاعی نداشت و حتی نظرات دولت متبوع خود در برابر حوادث ایران را نمیدانست. پس اعلام کرد فقط میتواند نظریات بقائی را منعکس نماید.(2)
سکوت بقایی در برابر دولت امینی سؤال اعضای ردة پائین حزب زحمتکشان را برانگیخت. بقایی در پاسخ به این عده اعلام کرد دولت امینی را تأئید کرده و میکند زیرا وی «اقدامات محال ممکن را انجام داد و یک عده را از تخت فرعونی به خاک کشید.» او گفت دکتر امینی را هر چند عنصری خائن باشد به یک درجهدار هر چند هم آدم خوبی باشد برای پست نخستوزیری ترجیح میدهد. او امینی را بر علم و اقبال و علا ترجیح میداد.(3)یکی از دلایل ترجیح امینی بر دیگران از سوی بقائی، صرفاً مرزبندی مشخص وی با جبهه ملی دوم بود، امینی حتی دکتر مهدی آذر، دکتر کریم سنجابی، شمسالدین امیرعلائی، کاظم حسیبی، احمد زیرک زاده و شاپور بختیار را همراه با عدهای دیگر به اتهام مشارکت در حادثه اول بهمن 1340 بازداشت کرد،(4)حادثهای که آبشخور آن در جائی دیگر بود.
ص: 396
بقایی روال اوضاع را که منجر به برکناری امینی شد از پیش حدس میزد. او از همان ابتدای انتصاب علم به نخستوزیری ظاهراً با او از در مخالفت درآمد. در نخستین کنگرة حزب زحمتکشان در اصفهان این مخالفت علنی شد. بقایی از علم خواست از نخستوزیری کنارهگیری کند. در این کنگره که در مردادماه 1341 در اصفهان برگذار شد، بقایی حتی پیشنهاد کرد علم جای خود را به وی بدهد. تقاضای بقایی مبنی بر استعفای علم از پست نخستوزیری معطوف به نظریهای بود که بر طبق آن چون علم دوست شاه شناخته میشود و شکست او شکست شاه محسوب میگردد و نظر به اینکه علم در انجام مأموریتهایش شکست خواهد خورد، پس ارجح آن است که استعفا دهد تا مردم شکست او را به پای شاه ننویسند:
وظیفة خودمان میدانیم که نکاتی را عرض بکنیم و از اینجا برای رئیس دولت جدید پیغام بفرستیم. مسئولیتی که جناب آقای علم قبول کرده است، مسئولیت بسیار بسیار خطرناکی است یعنی او بیش از یک رئیس دولت معمولی مسئولیت دارد. آقای علم تا حال چندین بار وزیر بودهاند ولی رئیسالوزرا شدن ایشان با رئیسالوزرای دیگر فرق دارد. برای اینکه آقای علم را در ایران و در دنیا به نام دوست شاه میشناسند. در روزنامههای ایران غالباً دیدهاید مینویسند آقای علم شوالیة شاه است. این لقب انحصار به آقای علم دارد. دوست خاص شاه است. در روزنامهها و مجلات خارجی کرارا قبل از صدارت ایشان و بعد از صدارت و همین حالا عنوان دوست شاه به ایشان داده شد و صحیح هم هست. ایشان دوست
ص: 397
شاه هستند و اعلیحضرت هم ایشان را دوست میدارند و همین هم هست که مسئولیت ایشان عرض کردم خیلی سنگین و خیلی خطرناک است.(1)
در همین جلسه بقایی به دلیل شرایط خاص جغرافیایی و تاریخی ایران مخالفت خود را با انقلاب اعلام کرد. او هشدار داد این پیچ و مهرهها نمیتوانند جلوی انقلاب را بگیرند:
به این جهت من از اینجا به ایشان پیغام میدهم که برای حفظ خودشان، برای حفظ شاه و برای حفظ مملکت از نخستوزیری کنارهگیری بکنند و ادعایی که تا حالا نکردهام (آقایان میدانند که در معرض آن مقام بارها بودهام) فقط از لحاظ وضع مملکت اعلام میکنم خودم حاضر هستم نخستوزیر شوم... اما از لحاظ برنامة آینده حزب زحمتکشان ملت ایران هدف ما بعد از این کنگره این خواهد بود که در چهارچوب قانون و مقررات فعالیت بکنیم که رسماً حکومت را در دست بگیریم.(2)
سخنرانی 19 آذر 1341 بقایی، بهمناسبت دوازدهمین سالگرد اشغال روزنامة شاهد در دورة رزمآراء، نکاتی دیگر را آشکارا در معرض دید و قضاوت قرار داد. در آن روز بقایی علیه علم اعلام جرم کرد و از مردم خواست در این اعلام جرم او را همراهی کنند و از علم به دادستانی شکایت نمایند. او دولت علم را دولتی بیلیاقت دانست به گونهای که اگر ادامه پیدا کند اوضاع به مراتب «بدتر، مفتضحتر و ننگینتر خواهد شد، چون دولتی است که لیاقت حکومت کردن ندارد.» بقایی جرم علم و دولتهای پیش از او را قرار دادن مملکت در حالت انقلابی دانست و هشدار داد که «ما الان در معرض انقلاب قرار گرفتهایم آن هم یک انقلاب کور، بیهدف و بینقشه.»
بقایی در ادامه خاطرنشان ساخت این انقلاب از طرف «کسی یا دستگاهی و یا مرکزی» سازماندهی نمیشود، بلکه وضعیت بهگونهای است که حالت انقلابی شکل گرفته است. او هشدار داد اگر انقلابی رخ دهد هیچ کس مصون نخواهد ماند:
من از انقلاب نمیترسم از بعد از انقلاب میترسم. این مطلب را کرارا گفتهام که اگر کشور ما در مغرب مراکش یا در شرق هندوستان قرار گرفته بود، من خود
ص: 398
پیشقدم انقلاب میشدم ولی ما در جایی قرار گرفتهایم که اگر خدای نکرده انقلاب شود 90 درصد به پشت پرده آهنین میرویم. ده درصد که اگر آنجا نرویم مملکت تجزیه میشود. یعنی از ایران به هیچ صورت چیزی باقی نخواهند ماند. الان موقع نشستن و انتظار کشیدن و انتقاد کردن زیر کرسی توی اطاقهای دربسته نیست. ما این چیزی را که میخواهیم از شما دوستان عزیزی که اینجا حاضر هستید و از کسانی که غایب هستند این است که این اعلام جرم را امضاء کنید یا بدهید ما بدهیم به دادستان یا خودتان مستقیماً برای آقای دادستان بفرستید. ما در شرایطی که فعلاً قرار داریم بیش از این کاری از دستمان ساخته نیست.
در این زمان بقایی با سرلشکر حسن پاکروان، رئیس ساواک، همچنان رفاقت صمیمانه داشت و هیچگونه تهدیدی علیه نظم موجود به شمار نمیرفت. حتی اعضایی که صادقانه به حزب زحمتکشان پیوسته بودند خود میگفتند جرئت ندارند در حوزههای حزب سخن گویند و وظایف شاه را گوشزد نمایند «زیرا فردا سر از سازمان امنیت درمیآوریم از هر 5 نفر، یک نفرمان مأمور سازمان امنیت است. چرا حزب آنها را نمیشناسد؟»(1)
بقایی از طریق دوستانش در ارتش و ساواک از روند سیاسی جامعه به خوبی اطلاع داشت. بالاخص شخص حسن پاکروان وی را از کم و کیف حوادث مطلع میساخت. در همین دوره ساواک گزارش میدهد انجام اقدام جدی از طرف بقایی علیه دولت ضعیف است و «شاید از حدود اعلامیه و حرف تجاوز ننماید.»(2)
در ماجرای سرکوب طلاب حوزة علمیة قم در فیضیه بقایی هیچ واکنشی نشان نداد، لیکن عدهای را تعیین کرد تا با عناصر مخالف و ناراضی ارتباط برقرار نمایند.(3)با این وجود سیاست سکوت از طرف وی پیگیری میشد و دستور داد عناصر حزب حتیالامکان در تحولات جاری کشور از خود عکسالعملی نشان ندهند.
ص: 399
سکوت بقایی در قبال نهضت امام خمینی اعتراض بخشی از اعضای حزب را باعث گردید. گفته میشد روحیة اعضا در برابر این استراتژی متزلزل شده است. سلطان محمد فریدونی، مسئول تشکیلات تهران حزب زحمتکشان، اعلام کرد «مقام رهبری صلاح را در آن دیدند که فعلاً سکوت بنمایند.» سکوت بقایی معنی و مفهوم خاصی داشت. او مدعی بود از سه سال پیش وقوع انقلاب را پیشبینی میکرده است، بههمین دلیل برای سوار شدن بر امواج انقلاب راه را در انتقال قدرت از علم به خود میدید. ولیالله قدیمی، عضو حزب، از فریدونی خواست تا نحوة واکنش آنها در برابر روحانیون را تشریح کند. فریدونی پاسخ داد بقایی با روحانیان در تماس است و «آنها را رهبری» میکند. قدیمی به کذب این ادعا واقف بود و گفت این سخن دروغ برای سرگرم نمودن اعضاست.(1)اعتراض علیه این سخن فریدونی که بقائی صلاح را در سکوت دیده است به حدی بود که غضنفر یمینیشریف، عضو حزب، در غیاب بقایی گفت: «دکتر بیخود این موضوع را گفته است.»(2)
بقایی برای توجیه بیتفاوتی خود در قبال نهضت 15 خرداد، نسبت به هدر دادن نیروها و عصبانیت «بیمورد» اعضا هشدار داد و از آنها خواست خود را «در خطر» نیندازند. بقایی مدعی بود در آن شرایط بهترین فردی است که میتواند سکّان کشتی توفان زده ایران را عهدهدار گردد. سوابق او در زمینة دوستی با آیتالله کاشانی میتوانست زمینهای مساعد برایش فراهم کند. بقایی صراحتاً گفت تا آن روز بین مردم و هیئت حاکمه حائل بوده است، «بگذارید نباشیم تا بدن ملت را سرنیزة هیئت حاکمه سوراخ کند.»(3)اینسخنان بعد از قیام 15 خرداد 1342 گفته شد. تصور بقایی این بود که با ناکامی علم در آرام کردن جنبش به نخستوزیری خواهد رسید. لذا، او میکوشید نظر مساعد شاه را نسبت به خود جلب کند. در گزارشی دیگر آمده که بقایی «در کلیة جلسات حزبی اعلام کرده هیچ فردی از افراد حزب زحمتکشان حق ندارد در جریانات اخیر شرکت کند و اگر کسی از افراد دستگیر یا کشته شود هیچگونه مسئولیتی متوجه
ص: 400
حزب نخواهد بود.»(1)
یکی از اعضای حزب که علیه سیاست سکوت بقایی معترض بود و روش او را در برابر تحولات جاری کشور مورد انتقاد شدید قرار میداد، سیدحسن آیت است. در یکی از جلسات حزبی، آیت در مورد سکوت بقایی و اینکه چرا قانون حکومت نظامی شامل حال حزب نمیشود از بقایی پرسش کرد. بقایی رندانه پاسخ داد باید از دولت پرسید چرا مزاحم آنان نمیشوند، اما دلیل سکوت این است که او از مدتها پیش این وضع را پیشبینی میکرد اما دولتها به سخنان او توجهی نکردند، پس بگذار آنها رسوا شوند بدون اینکه از طرف او سخنی علیه دولت گفته شود.(2)
سه روز بعد از 15 خرداد، در جلسة مورخة 18/3/1342 حزب، بقایی موضع صریح خود را در برابر نهضت امام خمینی بیان کرد:
«این انقلاب را ما سه سال پیش گفتهایم و تمام تلاش ما بر این بود که هیئت حاکمه را متوجه کنیم انقلاب پیش نیاید. لیکن در اثر عدم توجه زمامداران انقلاب شروع شده است و نتیجهاش چه خواهد شد معلوم نیست زیرا انقلاب کور است.» دکتر بقایی گفت بهطوری که مشاهده شد خرابکاریها بیشتر از طرف عوامل دولتی صورت گرفته است و مردم را آن عوامل به طرف خرابکاری سوق میدادهاند. دکتر بقایی گفت ما همچنان سکوت خواهیم کرد ولی افراد حزب بایستی تا آنجایی که برایشان تولید خطر ننماید با مردم همکاری و آنها را ارشاد کنند، یعنی مردم را متوجه خطرات انقلاب نمایند: «اما بایستی همه افراد حزب بدانند که اگر یکی از افراد حزبی زخمی یا دستگیر شود، بنده که رهبر حزب میباشم و به همگی شما علاقمند نیز هستم، برایش فاتحه هم نخواهم خواند.» دکتر بقایی که از انقلاب کور و خطرات آن سخن به میان میآورد، وقتی در برابر سؤال اعضای مذهبی حزب در مورد علل سکوت در قبال حوادث اخیر مواجه گردید، گفت: «مبارزهای را که عدهای از طبقات روحانی شروع کردهاند ما اگر دخالت کنیم علاوه بر اینکه آنها را سست خواهیم نمود و باعث رکود مبارزة آنها خواهیم شد و ما نیز سوء استفادهچی معرفی خواهیم شد که از مبارزة عدهای استفاده نموده و بهنام خودمان تمام
ص: 401
کنیم. ما هرگز در این فکر نبوده و نخواهیم بود.»(1)
محمدتقی علویان قوانینی از اعضای صدیق حزب زحمتکشان میگفت شاه هر روز قدمی برخلاف روز پیش برمیدارد، اما بقایی هر روز یک قدم به او نزدیکتر میشود. او ادامه داد این در حالی است که بقایی هر گاه احساس میکرد مصدق قدمی برخلاف برمیدارد آشکارا علیه او موضعگیری مینمود. بقایی از افراد حزب خواسته بود تا «به شخص اعلیحضرت بدگوئی ننمایند.» این وضع سبب میشد عدهای از افراد حزبی از مماشات بقایی با شاه ابراز سرافکندگی کنند.(2)سیدجواد طباطبایی از اعضای جوان و مذهبی تشکیلات طرفدار بقائی، جانبداری حزب از شاه در مجالس هفدهم و هیجدهم را عامل تحولات این روز میدانست. بار دیگر مثل ایام بعد از کودتای 28 مرداد در صفوف حزب زحمتکشان رخنه افتاد. عدهای مانند قوانینی، یمینیشریف و طباطبایی معتقد به حمایت از نهضت امام خمینی بودند، حال آنکه عدهای دیگر همچنان بر مواضع گذشتة حزب تأکید میکردند. یمینیشریف میگفت اعضای حزب پیش از آنکه عنصر حزبی باشند مسلمانند، بنابراین وظیفه دارند در برابر تحولات اخیر موضع مثبت اتخاذ کنند.
در واکنش به اعتراضات درون حزبی و برای اینکه حزب زحمتکشان در برابر تحولات اخیر سخنی گفته باشد، بقایی در 15 تیرماه 1342 نامهای تهیه کرد. متن نامه بسیار ملایم است. محور آن یکی هشدار به تقلبهای انتخابات آتی مجلس شورای ملی بود و دوم اینکه پیشنهاد شده بود «مرجعیت عامه آیتاللهالعظمی خمینی» اعلام شود. بدیهی است نهضت امام بسیار فراتر از مقولة انتخابات و امثالهم بود و عنوان کردن اعلام مرجعیت تامة ایشان از سوی بقایی نیز چیزی جز عوامفریبی نبود. از همه مهمتر اینکه آن «جزوه پیش از آزادی مقید حضرت آیتاللهالعظمی آقای خمینی و آیات عظام قمی و محلاتی تهیه و برای چاپ آماده شده بود»، اما به دلایل واهی انتشار آن «پس از آزادی آیات عظام حاصل شد.»(3)
هدف بقایی از انتشار این نامه، آن هم ماهها پس از قیام 15 خرداد، ایجاد نفاق در
ص: 402
صفوف مراجع تقلید بود، امری که البته با ناکامی مواجه شد. بقایی امیدوار بود علم سرنگون گردد و خود بر موج سوار شود، لیکن روند حوادث خلاف انتظار او بود. هنگامیکه امام از بازداشت رها شد و در زیر نظر ساواک در داودیه اقامت گزید، بقایی شخصی به نام ناصر کاظمی را به آن محل فرستاد تا وسیلهای فراهم کند و بقایی با ایشان ملاقات نماید. بهگزارش ساواک، ناصر کاظمی ملاحظه کرد از ملاقات با امام جلوگیری به عمل آمده است. پس به تهران مراجعت کرد و «هر چه در جلوی منزل آیتالله خمینی دیده بود به اطلاع دکتر بقایی» رسانید.(1)بقایی هیچگاه پیش و پس از آن با امام دیدار نداشت. اندکی بعد در شهریور 1342 بقایی نامهای به شاه نوشت و نسبت به سرنوشت او هشدار داد. او تنها راه حفظ تاج و تخت شاه و بقای سلطنت را اجرای اصلاحات در پرتو قانون اساسی میدید.
ص: 403
1) 1. گزارش ساواک، مورخة 13/5/1342، پرونده بقایی.
تحولات سالهای 1341 و 1342، بسیاری از نیروهای حزب زحمتکشان را که با انگیزههای مذهبی وارد صوف این تشکیلات شده بودند، در مقابل مواضع رسمی بقائی قرار داد. اسامی عدهای از این افراد را در فصل پیش نام بردیم، اما بدون تردید برجستهترین منتقد خط مشی بقائی در این زمان، سیدحسن آیت بود. آیت از سال 1339 در تشکیلاتی به نام کانون تشیع که توسط فرهنگ نخعی(1)شکل گرفته بود فعالیت میکرد، به روایت آیت کانون برای مقابله با نهضت آزادی تشکیل شده بود. نخستین انتقاد رسمی توسط آیت و در آذرماه 1342 ضمن ارسال نامهای مفصل در نود و چهار صفحه- که در بخش ضمائم این دفتر کاملاً نقل شده است- صورت گرفت، تا آنجائی که راقم این سطور اطلاع دارد، این نخستین نقد تحلیلی مواضع بقائی از سوی کادرهای جوان حزب زحمتکشان ملت ایران است. این نامه که خطاب به «رهبر ارجمند حزب زحمتکشان ملت ایران» نوشته شده، گوشههایی از اوضاع واحوال سیاسی ایران و مواضع آیت در برابر آن را بیان میدارد. طبق این نامهایت از سالها پیش از نهضت ملی ایران، با بقایی و مواضع او آشنایی داشت، لیکن بعد از حوادث 28 مرداد فعالیتهای او به نفع بقایی آغاز گردید. در دوره بعد از حوادث 15 خرداد، بقایی؛ آیت را فردی «کج فکر» لقب داد و فعالیتهای او را سمپاشی تلقی میکرد و حتی لغت
ص: 405
1) 1. نام کامل وی فرهنگ ریمن نخعی است، وی در دوره ملی شدن صنعت نفت مقالاتی در نشریه جبهه آزادی منتشر میکرد، نخعی ظاهراً تا اواخر دهه سی افسر ارتش بود سپس از آن نهاد نظامی بیرون آمده و لباس روحانیت پوشید. در این زمان بود که کانون تشیع را بنیاد نهاد، کانون تشیع مبنای صفبندیهائی گردید که به طور مشخص در قم، اصفهان، مشهد و تهران مباحث و مجادلاتی در پی آورد که پرداختن به آنها از حوصله این مختصر بیرون است.
«مخرب» هم به القاب او اضافه شد.(1)آیت از دید عناصر قدیمی حزب فردی «جوان»، «نپخته» و «احساساتی» شناخته میشد، لیکن خود او نوشت غرضش از نوشتن نامه چیزی جز «پیشرفت و اعتلای حزب» نیست.(2)
عضویت آیت در حزب از سال 1339، یعنی زمان بازداشت بقایی رسماً آغاز شد، زمانیکه جبهة ملی دوم شدیداً فعال شده بود و بسیاری از جوانان به آن پیوسته بودند. این امر در حالی اتفاق میافتاد که آیت میدانست بقایی «در دورة پانزدهم به کابینههای قوام و حکیمی و ساعد رأی اعتماد» داده است. او میدانست بقایی «به دولت هژیر آنهم پس از قیام درخشان آیتالله کاشانی بر علیه دولت و استیضاح تاریخی عباس اسکندری» که در آن موضوع شکنجة زندانیان سیاسی را مطرح کرده بود، رأی اعتماد داده است. او میدانست که بقایی «مدتی صندوقدار حزب جناب سهامالسلطان بیات»، یعنی حزب اتحاد ملی بوده است، لیکن همة آنها «و بسیاری مطالب دیگر را... در قبال خدمات درخشان و فداکاریهای بینظیر» او «در راه پایهگذاری و ادامة نهضت ملی ایران و در طریق مبارزه با دیکتاتوری ناچیز» میدانست.(3)
او به بقایی انتقاد کرد که اعتراض علیه «آزادی کشیها و قانون شکنیها» در دورة دوم حکومت مصدق توسط بقایی انجام گرفت و پرسید چرا در دورة اول زمامداری او، قبل از سی تیر، مصدق مورد اعتراض قرار نگرفت.(4)لیکن بلافاصله خاطرنشان ساخت هدف او به رخ کشیدن اشتباهات گذشتة بقایی نیست.
آیت نوشت از سالهای 35 تا 1338، در دانشسرایعالی، دانشگاه تهران و کوی دانشگاه، او تنها فردی بوده است که از حزب زحمتکشان در دانشگاه دفاع میکرد و «سرسختانه با مخالفین حزب زحمتکشان مبارزه میکرد.» این در حالی بود که از اعضای رسمی حزب فعالیتی دیده نمیشد. «حال آنکه طرفداران دکتر مصدق (بدون اینکه اکثر از چگونگی جریانات آگاهی داشته باشند) تحت عنوان انجمن اسلامی و به رهبری مهندس بازرگان
ص: 406
فعالیتی داشتند. البته نه فعالیت سیاسی، بلکه آقای بازرگان تحت عنوان دین عدهای را دور خود جمع کرده بود.» و البته گاهی در برخی مسایل صحبتهایی میکرد که همینها «بعدها هستة اولیه جبهة جدید ملی را در دانشگاه تشکیل دادند.»(1)آیت ادامه داد «با گذشت زمان و تغییراتی که در اوضاع بینالمللی رخ داد [و] محیط را برای مبارزات جدید آماده ساخت»، باز هم بقایی «پرچم مبارزه را قبل از همه» برافراشت: «من هم تا آنجا که مقدورم بود از ابتدای شروع مبارزه بدون هیچگونه تظاهر و ریایی به این مبارزه کمک میکردم. مبارزات کوبنده و ابتکارات بدیع جنابعالی باز شما را مرکز ثقل توجه مردم قرار داد. اوضاع کم کم به طرفی میرفت که تصور میشد حق دارد به حقدار میرسد و امید فراوانی بود که مبارزات مردم این بار تحت رهبری جنابعالی به ثمر برسد. ولی هیئت حاکمه و آن سیاستهای خارجی که جنابعالی را به حق برای خود خطرناک میدانند، مهرههای دیرینه را با طمطراق وارد میدان کردند.»(2)در ادامه آیت فعالیتهای جبهة ملی دوم را مورد حمله قرار میدهد.
آیت تعداد اعضای حزب را متناسب با دورة فعالیتهای آن نمیدانست و به همیندلیل درصدد کشف علل رکود و بهم ریختگی حزب برآمد. او با عناصر ناراضی مثل منتظر، معصومی، اخباری و بزرگنژاد وارد گفتگو شد. از محتوای سخنان بقایی چنین برمیآمد که او آیت را متأثر از محمدعلی یوسفیزاده میدانست.(3)از آنجا که وضع حزب به شدت درهم ریخته بود و ثمره آنچه حکومت میکرد فحش و ناسزای افراد حزبی به یکدیگر بود، آیت تصمیم گرفت نیروهایی را که جذب کرده است وارد آنجا نکند. در این تدبیر عباس دیوشلی نیز با او هم رأی بود. از این زمان آیت فعالیت خود را «در کانون تشیع
ص: 407
که از مدتها پیش بهمنظور تقویت حزب و مقابله با دار و دسته مهندس بازرگان تشکیل داده» بود و «تا حدودی هم در پیشبردن مقاصد خود موفق شده» بود متمرکز نمود. در این راه اعضای حزب به او کمکی نکردند. قوانینی، که آیت از او کمک خواسته بود، کانون را تخطئه کرد. او گمان میبرد که قصد کانون تشیع مبارزه با اهل تسنن است:
«ما توانستیم با کوشش فراوان اکثریت هیئت اجرائیه این کانون یعنی 5 نفر از 9 نفر را از طرفداران جنابعالی تشکیل بدهیم. کار این کانون تا به جایی رسید که توانست در حدود صد نفر دانشجو را جلب کند. (اکثر این دانشجویان در اثر تبلیغات ما متمایل به حزب زحمتکشان شدند و هم اکنون بسیاری از آنان مستقیم و غیرمستقیم با ما همکاری میکنند.) و حتی ما توانستیم در موقع درگذشت حضرت آیت الله کاشانی مجلس ختمی برای ایشان برگزار کنیم و ریاست این کانون را هم از آقای فرهنگ نخعی، که کانون در منزل او تشکیل شده بود، بگیریم و به آقای دکتر صادقی، که از طرفداران آیتالله کاشانی بود، بدهیم.»(1)
آیت از برخی اعضای هیئت اجرائیه حزب که به دستور بقایی منصوب شده بودند، بهویژه حسین بنکدار، به شدت انتقاد کرد. او بقایی را مورد سرزنش قرار داد که چرا به مخالفین اعتنایی نمیکند و در دفاع از هیئت اجرائیه میگوید: «من که دکتر بقایی هستم این عده را منصوب کردهام و من هم نه اشتباه میکنم و نه تحت تأثیر اطرافیان قرار میگیرم زیرا اگر کسی از اطرافیان میتوانست مرا تحت تأثیر قرار دهد، او خودش دکتر بقایی میشد.»
آیت سپس از فعالیتهای بنکدار «مخبر شمارة 1» که از «توطئههای» عمیق حزبی «پرده» برمیداشت، یاد میکند و اینکه چگونه بنکدار به بقایی گزارش دلخواه میداد و پاداش خود را هم میگرفت.(2)او سپس از نخستین کنگرة حزب در اصفهان سخن به میان آورد که پس از آن افراد شایسته و لایق از ورود به حزب باز ماندند. آنگاه برای مثال او از عدم فعالیت دکتر عمرانی و «کنارهگیری و انزوای عدهای دیگر مثل مهندس عباس مزدا و دکتر گوشهگیر»(3)یاد کرد. آیت خاطرنشان ساخت در مهر 1331 هنگامیکه خلیل ملکی از حزب انشعاب کرد، یکی از جراید حزب توده با مقالهای تحت عنوان «طوفان در استکان آب» حزب زحمتکشان را به مسخره گرفت. آیت ادامه داد اگر آن روز این تعبیر به دلیل کثرت اعضای حزب مصداقی نداشت، امروز مصداق پیدا کرده است: «در عرض دو سال و نیمی که من با افراد حزب سر و کار داشتهام
ص: 408
کمترین نسبتی که افراد به یکدیگر دادهاند، نسبت جاسوسی و دزدی و خیانت بوده است. آیا جنابعالی به عنوان رهبر حزب نباید به این مسائل بذل توجهی بفرمائید؟»(1)
در ادامه از ضربات خلیل ملکی و حسین خطیبی به بقایی بحث گردید و تذکر داده شد آن ضربات در اثر بیتوجهی به انتقاد دوستان انجام گرفته است.(2)آیت با اینکه از قتل افشارطوس یادی نموده، لیکن نظر خود را دربارة آن اعلام نکرده است. ظاهراً او قتل افشارطوس را کار خطیبی میدانست که با آن عمل به بقایی ضربه زده است.
آیت در کنگرة نخست حزب در اصفهان (مرداد 1341) پیشنهاداتی برای استراتژی حزب ارائه داده بود که مورد توجه واقع نشد. مهمترین بخشی که در یادداشتهای آن زمان او آمده به این شرح است:
اکنون ببینیم سرانجام وضع موجود به چه خواهد انجامید و ما با چه نیرویی میتوانیم به مبارزه با این اوضاع برخیزیم و آیا نیروی ما قابل مقایسه با نیروهای فساد هست؟ آیا امکان آنکه ما حکومت را در دست گیریم وجود دارد؟ و مهمتر از آن اگر حزب زحمتکشان ملت ایران حکومت را در دست گرفت، امکان موفقیت دارد یا نه؟ و در صورت عدم موفقیت چه خواهد شد و در هر حال در چه صورت ما موفق خواهیم شد و شرایط موفقیت ما کدامند و چه راهی را ما باید در آینده انتخاب کنیم؟
با وجود آنکه طرفداران و کسانیکه از وضع موجود منتفع میشوند، هنوز دارای قدرت فراوان هستند، هنوز ولو به ظاهر ارتش را در اختیار دارند، پول فراوان در اختیار دارند و قدرتهای خارجی هم بعضی طرفدار و بعضی هم فعلاً از ترس کمونیزم و نیز از بیم به خطر افتادن منافعشان از دست زدن به اقدام قاطع دراین خصوص تاکنون خودداری ورزیدهاند، ولی با وجود تمام
ص: 409
اینها باید گفت که وضع موجود قابل دوام نیست و زمان زیادی هم تا سقوط قطعی آن باقی نمانده است. آنچه اهمیت دارد آن است که بعد از سقوط وضع موجود چه خواهد شد و چه وضعی پیش خواهد آمد و دیگر اینکه علت آنکه این دستگاه با وجود تمام پوسیدگیاش تاکنون بر سر کار باقیمانده چیست...(1)
آیت آیندة ایران را از دو حال خارج نمیدید: «یا تجزیه شدن و مآلاً افتادن به چنگ کمونیستها و یا اینکه تنها دستة صلاحیتدار یعنی حزب زحمتکشان ملت ایران کشور را از این ورطة هولناک نجات بخشد، راه دیگری وجود ندارد...»(2)او ادامه میدهد حزب نتوانسته است نیروی قابل توجهی برای رسیدن به هدف گردآوری کند و به همین دلیل «ناچار هستیم منتظر شرایط بینالمللی شویم.»(3)در همین زمینه آیت معتقد بود «ما در صورتی موفق خواهیم شد که قائمبالذات باشیم و یک دستة متشکل قوی داخلی که خواه ناخواه قدرتهای خارجی نیز بر روی آن حساب خواهند کرد به وجود آوریم که این دسته هم بتواند ما را به قدرت برساند و هم موقعی که به قدرت رساند ما را حفظ کند و در غیر این صورت شکست ما قطعی است.»(4)
آیت پیشنهاد میکند طرحی به منظور جلب فرهنگیان، کارگران، کشاورزان و کارمندان دولت و سایر طبقات «در خصوص استفاده از نیروی عظیم مذهبی» فراهم آید: «مسئله مذهب و استفاده از نیروی عظیم مذهبی از مسائلی است که باید مورد توجه کامل حزب قرار گیرد.»(5)این نکته از نظر آیت چنان مهم بود که با وجود گذشت حدود 18 ماه از برگزاری نخستین کنگره حزب آن را با حروفی درشت و برجسته در معرض دید بقایی گذاشت. او ضرورت تشکیل نیرویی با توجه به مذهب را مورد تأکید قرار داد، زیرا نیروی مذهبی «بدون شک بزرگترین نیرو است» و از این نیرو میتوان استفادههای فراوان برد:
[نیروی مذهبی] با اندک واقعبینی میتواند تکیه گاهی بزرگ برای اصلاح امور اجتماعی باشد. نیرویی که اکنون به علت نداشتن سازمان و رهبری مناسب قسمت عمدهاش به هدر میرود و از قسمت زیادی از آن سوءاستفاده میشود و درست در جهت عکس هدفهای دین مقدس اسلام به کار برده میشود. در صورتی که اگر به طرز صحیح سازمان یابد و رهبری شود میتواند به نیروی شکست ناپذیری
ص: 410
تبدیل شود که منشأ خیر بسیار عظیم گردد. این همه تظاهرات عظیم مذهبی که در ماههای سوگواری و ایام مذهبی و یا در درگذشت علمای بزرگ میشود، این همه پول و انرژی که صرف ساختمان مساجد و امور مذهبی میگردد به سان نهر عظیم و خروشانی میماند که چون کنترل نمیشود آن استفادهای که باید از آن عاید نمیگردد و بعضی اوقات موجب تخریب نیز میشود. ولی وقتی همان رود را بهوسیلة بستن سد مهار کردیم میتوانیم حداکثر استفاده را از آن بنمائیم. تاریخ گذشتة ایران این مدعا را به خوبی اثبات کرده است. در جریان ملی شدن صنعت نفت این نیروی مذهبی بود که کلیة مردم را به حرکت درآورد و آن نهضت عظیم را ایجاد نمود. حسن نهضتهای مذهبی در سادگی و بیغل و غش بودن آن است.(1)
آیت در ادامه خاطرنشان ساخت از عنصر مذهب به جز در نهضت ملی بهطور شایسته استفاده نشده است: «در حالیکه احزاب مخالف ما از این نیرو به خوبی استفاده میکنند و اکنون جمعیت نهضت آزادی با وجودی که گردانندگان آن در باطن اعتقادی به مذهب ندارند، از این نیرو حداکثر استفاده را میبرند و مسجد هدایت را سنگر خود قرار دادهاند و بدین وسیله جمع کثیری را به طرف خود جلب کردهاند.» حزب زحمتکشان که نسبت به آنان «وضع مساعدتری» دارد تاکنون از این نیرو استفاده نکرده است. آیت معتقد بود در مرامنامة حزب باید به اجرای قوانین مذهبی اشاره شود تا ضمن پیوستن عدهای به حزب، «در آینده هم از حربة دین بر علیه ما استفادهای نتوانند بکنند. همین اصلاحات ارضی را مطابق قوانین اسلامیشدیدتر و بهتر از این میشود انجام داد که صدای کسی هم در نیاید و همین حال را دارد بسیاری امور دیگر. ما باید از نیروی روحانیون حداکثر استفاده را بکنیم. بیشتر با آنها و مردم متدین مراوده داشته باشیم یقیناً به موفقیت ما کمک شایانی خواهد کرد. ما هنوز چوب بعضی مقالات ضدمذهبی خلیل ملکی را میخوریم. باید در آینده شدیداً از چنین اموری بپرهیزیم.»(2)
کلیة موارد فوق حدود یکسال و نیم پیش برای ارائه در نخستین کنگرة حزب زحمتکشان در اصفهان آماده شده بود. آن کنگره در ابتدای دولت اسدالله علم و پیش از
ص: 411
غائله انجمنهای ایالتی و ولایتی در اصفهان برگزار شد.
در برابر آیت، «دوست گرامی جناب آقای دیوشلی و جناب آقای نیرومند» دیدگاهی دیگر داشتند: «آقای دیوشلی میگفتند دین از سیاست جداست و روحانیون هم نوکران انگلیس بوده و هستند و هیچگاه هم وارد میدان نخواهند شد، و از من که میگفتم این فکر یک فکر استعماری است ناراحت شده بودند و حتی این جمله را توهینی نسبت به خود تلقی کردند.» آیت نوشت پیش از این، در سال 1336، نامهای به آیتاللهالعظمی بروجردی نوشته و هشدار داده که دستگاه بعد از رحلت وی اقدامات ضد مذهبی آغاز خواهد کرد و از او خواسته بود به فکر علاج قبل از واقعه باشد. اما به دلیل فقدان کادر ورزیده سیاسی و تشکیلاتی کارها به کندی پیش میرفت.(1)
آیت در ادامه شکست فدائیان اسلام را به دلیل «روشهای غیرصحیح و نسنجیده»، در عین داشتن حسن نیت، عنوان کرد که «به علت عدم درک شرایط و مقتضیات اعمالی انجام دادند که سرانجام منجر به نابودی خود آنها و ضررهای بزرگ به دین شد.» اما گروهی دیگر هم به دید او وجود داشتند که دارای سوءنیت بودند و «منظور حقیقی از تشکیل آنها دین نبوده است، بلکه دین پردهای بوده است بر روی نقشههای شوم و پلید آنها.» از نظر آیت مصداق این گروه نهضت آزادی و مهندس بازرگان بودند.(2)آیت ورود خود به حزب زحمتکشان پس از درگذشت آیتالله بروجردی و تأسیس «کانون تشیع» را به منظور تأثیرگذاری بر حزب زحمتکشان دانست تا در خصوص استفاده از مذهب برای فعالیت و اهداف سیاسی چارة اساسی اندیشیده شود. آیت انتظار داشت نظر به «علاقهای » که به بقایی و «حزب زحمتکشان» دارد و حزب را «تنها جمعیت با صلاحیت برای نجات ایران» میداند، «در خصوص استفاده از این نیرو چاره بیندیشد.» لیکن بعد از آنکه دریافت «چنین نقشه و طرحی در بین نقشهها و طرحهای حزب زحمتکشان» و بقایی نیست درصدد برآمد عضو حزب شود تا شاید از آن طریق بتواند تأثیری در حزب بگذارد. به مطالب آیت در سخنرانیاش در کنگرة حزب «توجهی نشد و دستههای دیگر بخصوص طرفداران آقای مهندس بازرگان با
ص: 412
صلاحیت کمتر استفاده خیلی بیشتر میبردند.»(1)
آیت در جریان مبارزة روحانیون با لایحة انجمنهای ایالتی و ولایتی همراه با سید محمود کاشانی به حضور بقایی رسید و خواستار همکاری او با روحانیون شد. لیکن بقایی از این همکاری امتناع ورزید(2)و حتی از توزیع اعلامیههای آنان در محل سازمان نگهبانان آزادی جلوگیری کرد. در زمان رفراندوم ششم بهمن 1341، بقایی افراد حزبی را از مخالفت و شرکت در حوادث منع کرد. کندی رئیس جمهور امریکا، «بر خلاف انتظار جنابعالی که امید فراوانی بدو بسته بودید و زیاد روی او تکیه میکردید»، «پیروزی اعلیحضرت را در رفراندوم تبریک گفتند و یک بار دیگر حماقت مردم بلند قد و کوتاه فکر ایالات متحده آمریکا را اثبات کردند.» آیت خاطرنشان ساخت در قبال حوادث فیضیة قم حزب زحمتکشان «در سکوت مرگبار فرو رفته بود» و ادامه داد «حزبی که خود گیج است و نمیداند چه کار باید بکند چطور دم از رهبری مردم میزند.»
در ادامه در مورد دستگیری امام خمینی سخن به میان آمده است. بقایی «قبل از دستگیری آیتالله خمینی» آرزو میکرد که «دولت حماقت کند و ایشان را دستگیر کند. آیا میتوانید بفرمائید که چه نقشهای بعد از دستگیری ایشان داشتید؟ آن نقشه کجا رفت و چطور شد و بعد از آنکه به قول جنابعالی دولت حماقت کرد و آیتالله خمینی را دستگیر کرد، چه نتیجه مثبتی عاید ملت ایران شد؟»(3)
در حوادث 15 خرداد، حزب زحمتکشان، به گفته آیت، تنها تماشاگر این صحنه «فجیع و در ضمن با شکوه» بود. او نقل کرد که دیوشلی گفته است قیام 15 خرداد عظیمتر از 30 تیر بود «ولی متاسفانه بینقشه بود و رهبری نداشت.» سیدحسن وحیدی گفته بود «اگر مردم تحت رهبری ما بودند، ما با چهل نفر کشته موفق میشدیم.» از قول بقایی هم نقل کرد «اگر مردم 500 قبضه اسلحه داشتند موفق میشدند.» آنگاه آیت همه را سرزنش کرد که «گویا اینان فراموش کرده بودند که مردم هیچگاه از اول تاریخ تاکنون در منزل کسی نرفتهاند که بیاید و آنها را رهبری کند و این کار معقول هم
ص: 413
نیست. این رهبر است که باید با نشان دادن نقشه و ابراز فداکاری مردم را متوجه خود کند.»(1)بعد از ماجرای 15 خرداد بود که بقایی صراحتاً عنوان کرد هیچ نقشهای برای آینده ندارد و نمیداند چه باید بکند؟(2)
آیت خاطرنشان ساخت بعد از 15 خرداد و به هنگام مهاجرت علما به تهران، عدهای مثل وحیدی به تخطئة روحانیون پرداختند و وحیدی «آیتالله شریعتمداری را عامل سازمان امنیت معرفی میکردند. در صورتی که ایشان تا آنجا که من اطلاع دارم با ما دشمنی نداشت و بعد از آیتالله خمینی هم کسی بود که بیش از سایر روحانیون مبارزه کرده بود.»(3)
آیت اعلامیة بقایی خطاب به مراجع را نقطه عطفی در تحولات حزب دانست لیکن در آن اعلامیهها «از شخصی که ملت ایران او را به حق باعث تمام فجایع و خیانتها و جنایتها میدانند» نامیبرده نشده بود. این شخص از نظر آیت، شاه بود؛ کسی که تا در مملکت باشد امکان کوچکترین اصلاحی وجود ندارد و در واقع شاه «خمیر مایة فساد» است.(4)آیت خاطرنشان کرد نهضت آزادی و بازرگان و آیتالله طالقانی با اینکه «زمینة مناسبی در بین روحانیون نداشتند» از آن خیزش عظیم دفاع کردند، ولی با اینکه «روحانیت نسبت به ما نه تنها نظر نامساعدی نداشت بلکه نظر مساعدی هم داشت، گذشته از آن در تمام نهضت آزادی شخصیتی که حتی قابل مقایسه با جنابعالی باشد وجود نداشت»، از این مهم کوتاهی شد.(5)
آیت استدلال کرد مبارزة بقایی علیه مصدق به دلیل اینکه «با حمایت دربار شاه که به حق مورد تنفر ملت بوده و هستند» توأم شده بود، به همین دلیل نمیتوانست مورد حمایت مردم قرار گیرد. او ادامه داد «علت مخالفت عدة کثیری از مردم با جنابعالی آن است که جنابعالی را طرفدار شاه و دربار میدانند و چون تمام جنایتها و خیانتها را از ناحیة دربار میدانند نسبت به جنابعالی بدبین هستند. متأسفانه جنابعالی هم بدون
ص: 414
جهت به این سوءظن مردم دامن زدید.»(1)
در این نامه نگرش خوشبینانه آیت به بقایی حیرتانگیز است. بقایی صراحتاً در عصر 28 مرداد گفته بود «ما و شاه انتقام انگلستان را پس میدادیم.»(2)بنابراین بقایی نمیتوانست مردی باشد که «حتی به اذعان سرسختترین» دشمنانش «مردی پاک و درست و شجاع» است. آیت شگفتزده شده بود از اینکه بقایی خود را «در ردیف یک شخص فاسد و کثیف و مورد نفرت ملت قرار» داده است.(3)او حتی از برخی رفتارهای سیاسی بقایی احساس خجالت میکرد:
من وقتی میخواهم دورة شاهد را به عدهای نشان دهم از نشان دادن بعضی شمارههای 28 مرداد بدانها ناراحت و خجلتزده میشوم. شاید اشتباه محاسبة جنابعالی نسبت به شاه بود که تصور میکردیم که جناب سپهبد زاهدی را میتوانید با «پس گردنی» از مسند صدارت به زیر بکشید و حال آنکه حقیقت غیر از این بود. و همین اشتباه محاسبه باعث شد که بزرگترین ضربتها و رنجها را تحمل کنید و ملت ایران نیز اکنون در زیر چکمههای دیکتاتوری ناله کنند.(4)
او ادامه داد بقایی از گذشته عبرت نگرفته است و کماکان سعی میکند شاه را تبرئه کند و مرتکب «معصیت بیلذت» شده است:
من هنوز نتوانستهام هیچ دلیلی برای بعضی اظهارات و نوشتههای جنابعالی نظیر این جملاتی که در ذیل نقل میشود بیابم: تا آنجائی که من اطلاع دارم و قرائن بسیاری هم دارم شاه واقعاً میخواهد انتخابات آزاد باشد و این نکتهای است که من میتوانم صراحتاً به آقایان بگویم.(5)
آیت چنین ادامه میدهد:
البته من نمیگویم چرا مانند نهضت آزادی به شاه حمله نمیکنیم که بعد مانند آنان ناچار به انکار باشیم. ولی لااقل بایستی مانند نشریات اخیر خودمان این موضوع را مسکوت میگذاردیم. من در سیاست معتقد به حمله نیستم و معتقدم اگر کاری
ص: 415
واقعاً فوایدش بیشتر از مضارش باشد باید انجام داد و همچنین این مطلب را نیز قبول دارم که زبان سیاست با زبان عمومی مردم فرق دارد و روح مطلب در همین زبان سیاسی و غیرسیاسی است که متأسفانه ما نتوانستهایم هنوز به عدهای این مطلب را تفهیم کنیم.(1)
در ادامه آیت با نقل برخی سخنان بقایی نوشت اینها از آن نوع مطالبی است که باید رویش سرپوش گذاشت: «شاهنشاها برای ما جای بسی مسرت است که میبینیم تحت توجهات شاهنشاه برنامههای اصلاحی مخصوصاً تقسیم اراضی کشاورزی ادامه دارد.»(2)آیت از تقاضای بقایی از علم مبنی بر کنارهگیری از نخستوزیری انتقاد کرد.(3)با این وجود، او بقایی را «کاوه»ای میدانست که باید رسالت نجات مردم ایران را عهدهدارشود:
پس از قرنها مجدداً جامعه ما احساس میکند که احتیاج به یک کاوه دارد که با برافراشتن درفش خود مردم را از دست ضحّاک زمان برهاند. و چون جامعه احتیاج به چنین کاوهای را با تمام وجود خود احساس میکند، خواهناخواه چنین کاوهای پیدا خواهد شد همانطور که آیتالله خمینی پیدا شد. آن عده از مردم که عمیق فکر میکنند و تاریخ معاصر را به خوبی مطالعه کردهاند و از مقتضیات زمان به خوبی آگاهند و غرض و مرضی هم ندارند، بدون استثنا چشم انتظارشان به شما دوخته شده و آن کاوه را در وجود شما جستجو میکنند.(4)
در واقع، به زعم آیت حتی ظهور «آیتالله خمینی» نیز پاسخگوی نیاز زمانه نیست و او هنوز چشم به راه «کاوهای» در کسوت دکتر مظفر بقایی کرمانی است. آیت در ادامه از بقایی میخواهد مانع مأیوس شدن مردم از خود شود: «اجتماع امروز ما به مردان عمل و در ضمن باایمان احتیاج دارد.»(5)که مصداق آن از نظر آیت بقایی است. راه حل مسئله این است:
اکنون به علت آنکه جبهة ملی و سایر دستهها میدان
ص: 416
مبارزه را ترک کردهاند میدان بلامنازع به دست ما افتاده است و ما میتوانیم با کمی جنبیدن و ابتکار به خرج دادن رهبری مردم را به دست گیریم و سنگرها را قبل از آنکه دیگران به فکر تسخیر آن بیفتند تسخیر کنیم. باید از طریق نشر اعلامیهها و جزوات و نامههای خصوصی و تماسها و بحثهای شخصی با روحانیون و وعاظّ و دانشجویان و مؤثرین آنان را روشن کنیم و رهبری خود را به آنان بقبولانیم و نگذاریم آنان به دام دستههای دیگر بیفتند. باید از روی نقشه در هیئتها و انجمن ها و مدارس رسوخ کنیم و خلاصه اکنون فرصت مناسب برای تشکیل یک حزب واقعی و قوی و جلوگیری از هدررفتن نیروی مردم است. مشروط بر آنکه ضعف تشکیلاتی خود را برطرف کنیم و از تردید و دودلی بپرهیزیم(1)
لذا، آیت پیشنهاد میکند یک تشکیلات مخفی ایجاد شود تا آن «تشکیلات قوی مخفی» در صورت توقیف افراد شناخته شده به فعالیت ادامه دهد:
در تعقیب پیشنهادهای قبلی در خصوص ایجاد یک جمعیت مذهبی در کنار حزب مجدداً پیشنهاد مزبور را تکرار مینمایم و اصولاً ما میتوانیم هیئتهای متعدد مذهبی و غیره تشکیل دهیم و از آن طریق به مبارزات خود ادامه دهیم. مثلاً میتوانیم از وضعی که در اثر تقدیم لایحه استخدام به مجلس در بین کارمندان ایجاد شده استفاده کرده و مستقیم و غیر مستقیم به تشکل آنان پرداخته و آنان را وارد مبارزه کنیم. مسلماً امکانات ما در این مورد از آقای محمد درخشش کمتر نیست.(2)
همچنین:
کلیه افراد حزب و بخصوص افرادی که در رأس قرار دارند از تظاهر بههر عملی که مغایر ظواهر سنن و شعائر
ص: 417
مذهبی و ملی باشد بههر نحوی از انحا خودداری شود. این خیلی مضحک است که حزب ما مثلاً مرجعیت آیت الله خمینی را اعلام کند ولی بعضی اوقات آزاد است که هر گونه میخواهد رفتار کند، چه از نظر شرعی و چه از نظر اخلاقی تجسس و دخالت در زندگی خصوصی افراد کاری مذموم و ناپسندیده است ولی تظاهر به بعضی اعمالی که با ظواهر مذهب و شعائر مورد قبول اکثریت مردم مغایرت داشته باشد بهویژه از طرف عدهای که سمت رهبری دارند مذموم تر و ناپسندیده تر است. امیددارم که به خصوص این پیشنهاد مجمل و سربسته حمل بر عدم نزاکت و تجاوز از حد نشود.(1)
این توصیه جدیدی به بقایی نیست. حتی حسین خطیبی نیز در زمان تبعید بقایی چنین توصیههایی به وی میکرد. برای نمونه، خطیبی به بقایی چنین نوشت:
«خوردن مشروب را در انظار حتی محارم نزدیکتان ترک کنید. در اینجا این موضوع انعکاس نامطلوب پیدا کرده است. دشمنان شایع کردهاند روزی دو بطر مشروب میخورید و حال آنکه در یک نیمه مصاحبه برای رفع شبهه... چندی قبل گفتم حتی سیگار را ترک کردهاید. حالا نباید مجال توسعه این انتشارات را به دشمنان داد.»(2)
پاسخ بقایی به نامه مفصل آیت بسیار مختصر است و در قالب یازده سئوال گنجانیده شده. از این یازده سئوال چنین مستفاد میشود که بقایی خط مشی ترسیمی توسط آیت را یکسره مورد انکار قرار داده و تلویحاً او را به تخطی از مشی حزب و عدول از مرامنامه متهم نموده است:
آقای آیت
از جزوهای که نوشتهاید متشکرم. آن را یک بار در همان موقع خواندم و منتظر فرصتی بودم که با دقت بیشتر مطالعه کنم و این فرصت دیر به دست آمد که موجب تأخیر شد. قسمتی از مطالب جزوه با توجه به زاویة دید شما صحیح است. قسمتی دیگر محل تأمل و بحث میباشد. ولی در هر حال از تذکرات خالصانه شما ممنونم.
برای اینکه زمینة بحث آینده روشن بشود، بهتدریج از شما سئوالاتی خواهم کرد. فعلاً خواهش میکنم به سؤالات ذیل جواب بدهید:
1- رهبر یک حزب چه صفاتی باید داشته باشد؟
2- حد متوسط صفات یک عضو حزب چیست؟
3- در اجرای دستورات دستگاه رهبری یک حزب افراد تا چه درجه آزادی عمل
ص: 418
میتوانند داشته باشند؟
4- افراد حزب تا چه حد مجاز به فعالیتهای سیاسی خارج از هدف هستند؟
5- ما مرامنامة حزب را تا چه حد میتوانیم قبول داشته باشیم؟
6- به کسانی که از حزب ما به ناحق طرد شدهاند اشاره کردهاید. اسامی آنها و علت ناحق بودن طردشان را ذکر کنید.
7- کسانی که اغراض شخصی در امور حزبی به کار میبرند، کیستند و غرضشان چیست؟
8- در اجرای پیشنهاد شماره 8 خودتان اقلاً ده نفر را از اعضای شعبة تهران که صلاحیت انتشار داشته باشند، معرفی بفرمائید.
9- نتیجة مبازرات آقای فلسفی بر ضد بهائیها به کجا رسید؟
10- نظر قطعی شما راجع به حوادث 15 خرداد پارسال چیست؟
11- نظر شخصی شما راجع به حضرت آیت الله شریعتمداری چیست؟(1)
ص: 419
1) 1. بقایی به آیت ، احتمالاً اوایل سال 1343 ، مجموعه نامههای بقایی، کارتن 75 ، ش : 74-58.
پیشتر توضیح دادیم یکی از مهمترین ادوار فعالیتهای حزب زحمتکشان مربوط به حوادث بعد از پانزده خرداد سال 1342است، ایندوره با این که از نظر کمی یکی از ادوار افول تلاشهای این تشکیلات مهم به شمار میآید، لیکن از نظر حوادثی که در تحولات سالهای آتی بسیار مهم ارزیابی میشوند این تشکیلات بهطور کیفی نقش غیر قابل انکاری ایفا کرد. نخستین اقدام در این دوره تشکیل اولین کنگرة حزب در اصفهان بود، این کنگره انتقادات زیادی از رهبر حزب یعنی دکتر مظفر بقائی کرمانی در پی آورد. این انتقادات بی سابقه بود، عرف بر این بود که در این حزب رهبر از هرگونه انتقادی مصون به شمار آید و در واقع این تشکیلات فقط کلوپی برای اجرای منویات شخص بقائی باشد. از نقطه نظر تشکیلاتی همیشه هستهای از وفادارترین نیروها به رهبری بهطور قاطع و به شکلی که تا اینجای این رساله دیدیم اعمال قدرت میکرد. در این هستهها همیشه یاران بسیار نزدیک بقائی دور هم گرد میآمدند و با آنان در امور مهم مشورتهای لازم صورت میگرفت. این گروه از همان ایامی که بقائی در فرانسه به تحصیل مشغول بود، دور هم گرد میآمدند و یکی از کلیدی ترین اعضای آن دکتر عیسی سپهبدی بود که در فرازهای متعدد زندگی سیاسی بقائی نقش بسیار اساسی در تصمیمگیریهای او بر عهده داشت. حزب زحمتکشان حزبی نخبه سالار بود، به حرکت مردم فقط تا جائی باور داشت که به تحکیم مواضع این تشکیلات مدد رساند و گرنه با هرگونه حرکت جمعی مخالف بود، حتی اگر این تحرکات زیر نظر نزدیکترین یاران بقائی انجام میشد.
بقائی هرگونه حرکت مردمی را در راستای منافع شوروی ارزیابی میکرد و بر این باور بود که در ایران این گونه حرکات قابل پیشبینی نیست، حتی اگر بهعنوان دفاع از شخص وی صورت گرفته باشد. در او ذهنیتی بیمارگونه نسبت به فعالیتهای شوروی در ایران دیده میشد و عمده ترین وجه تلاشهایش این بود که حتیالامکان از بروز هرگونه شورش اجتماعی جلوگیری شود، اما اگر این شورشها روی میدادند وی راه چاره را در این میدید که بین گردانندگان آنها نفوذ کند و حرکات دستهجمعی را از درون با تباهی مواجه سازد. تلاش او برای این منظور جنبة دیگری نیز داشت و آن این بود که وی میخواست گروههای مورد نظر خود را از نزدیک شناسائی کند، نقاط قوت وضعف آنان را ارزیابی نماید و اگر با مواضع وی تطبیق میکردند آن را در مسیر اهداف خود سوق دهد و در غیر این صورت آن را از درون متلاشی سازد. در اوایل دهة چهل اوضاع و احوال به گونهای خاص جریان داشت: از اواخر دهة سی شمسی برخی از طرفداران حزب که دارای انگیزههای مذهبی بودند تجمعی به نام کانون تشیع تشکیل داده بودند. فلسفة وجودی تشکیلات این بود که با استفاده از نیروی مذهبی، مردم را در مسیر مورد نظر حزب هدایت نمایند، بهعبارت بهتر تحولات را در مسیر مورد نظر حزب سوق دهند. این تشکیلات به مواضع بقائی در مورد دفاع و حمایت از کودتای بیست و هشتم مرداد انتقاد داشت و از دیدگاههای وی در این زمینه که کودتا را قیام ملّی میخواند، انتقاد به عمل میآمد و بالاتر این که نوک تیز حملات آنان متوجه شاه بود و نه نخستوزیرانی که از طرف او منصوب میشدند.
کانون تشیع بیشتر نیروهای جوانی را که اصفهانی بودند دور یکدیگر جمع میکرد، اینان از نقطه نظر سیاسی متأثر از دیدگاههای حزب بودند اما اینک تلاش میکردند
ص: 420
حزبی را که با بنبست سیاسی و ایدئولوژیک مواجه شده بود، از این وضع رها نمایند و فصلی جدید در تاریخ فعالیت آن بگشایند. حزب زحمتکشان به دلیل مواضع دستگاه رهبری آن نمیتوانست با اقبال مردم، دانشجویان و اقشار گوناگون اجتماعی رو به رو شود، به ویژه این که شخص بقائی در دفاعیات خود در دورة شریفامامی به صراحت یاد آوری کرده بود بارها تاج و تخت شاه را در مراحل گوناگونی که با مشکلات زیادی مواجه بود؛ نجات داده و نوک تیز حملات را از شاه متوجه رجال دسته دوّم کشور کرده است. دست اندر کاران کانون تشیع از بقائی میخواستند اینک برای پیشبرد اهداف حزب مستقیماً به شاه حمله کند و دست از انتقاد از رجال و نخستوزیران بردارد زیرا اینک مردم متوجه شدهاند مانع بهبودی اوضاع شخص شاه است و نه نخستوزیرانی که آلتدست وی هستند.(1)منتقد اصلی مواضع رسمی حزب و شخص بقائی در این مقطع تاریخی، سیدحسن آیت بود.
اما شواهد نشان میدهد که انتقاد از عملکرد دستگاه رهبری حزب زحمتکشان منحصر به آیت نبود، بلکه کسانی که با انگیزههای مذهبی به حزب پیوسته بودند، همه به نوعی علیه مواضع رسمی بقائی واکنش نشان میدادند. به واقع این مرحله از فعالیتهای حزب با انتقاد از عملکرد بقائی در فاصلة کودتای بیست و هشتم مرداد ماه سال 1332تا دورة نخستوزیری علی امینی شکل گرفت. تودههای هوادار و بسیاری از اعضا معتقد بودند حزب زحمتکشان حتی در قیاس با گروههائی مثل نهضت آزادی حداقل یک گام به عقب است، و با وصف این که در صفوف آن نیروهای مذهبی فراوانی دیده میشوند، اما دستگاه رهبری هیچ گاه از این نیروها برای نیل به اهداف سیاسی خود بهره نگرفته است. از آغاز دهة چهل پیشنهاد میشد در الگوی فعالیتهای حزب تغییر و تحولی اساسی صورت گیرد و باید با صرف حداقل نیرو به حداکثر نتیجه دست یافت. منتقدین بر این باور بودند گرچه در کارنامة حزب به زعم آنان نکات مثبتی دیده میشود، اما این امر برای ادامة حیات در آینده به هیچ وجه کافی نیست. گفته میشد حزب برخلاف دستههای دیگری مثل گروههای چپ و یا ملّی در اروپا و امریکا چندان طرفداری ندارد و به همین دلیل زمینه سازی مناسب برای جلب حمایت
ص: 421
1) 1. برای اطلاع بیشتر از مواضع کانون تشیع در این دوره به نامه سیدحسن آیت به بقائی که در بخش ضمائم همین دفتر آمده است، مراجعه کنید.
دانشجویان در خارج کشور بسیار اساسی قلمداد میشد. شخصی گمنام که موضعی درست شبیه موضع سیدحسن آیت دارد، در این دورة تاریخی نامهای مهم به بقائی نوشت و تذکر داد جبهة ملّی و حزب توده در خارج کشور طرفداران زیادی دارند و بر خلاف این دو؛ حزب زحمتکشان در جلب هواداران ناکام بوده است.(1)
گفته میشد در داخل کشور نیز وضع به همین منوال است، اینک دیگر وضعیت حزب به قدری آشفته است که حتی اطلاق باند و گروه نیز بر آن انطباق نمیکند، جایگاه و پایگاه اجتماعی حزب بسیار آشفته است و بهعبارتی هیچ گونه پایگاه اجتماعی نه در بین مردم دارد و نه گروههای روشنفکر و سیاستمداران و یا روحانیون. برخی از تودههای هوادار و یا اعضای صادق حزب که به اعماق شعارهای بقائی واقف نبودند و هنوز به او امیدواری داشتند، حتی وی را با امینی و اقبال نیز قابل مقایسه نمیدانستند؛ به همین دلیل بسیار افسرده خاطر بودند. گفته میشد با این که غیر از اعضای حزب همیشه عدهای دور بقائی جمع میآیند، اما این تعداد با طرفداران اقبال نیز که مردی منفور است قابل قیاس نیست، زیرا بدیهی است طبیعت کار سیاسی اقتضا میکند همیشه عدهای دور فردی جمع آیند؛ به این افراد نباید خیلی بها داد، زیرا به همان سرعت که جمع میشوند به همان سرعت نیز پراکنده میگردند. اما مسئله این است که در مورد طرفداران بقائی حتی این افراد نیز قابل توجه نیستند و برای هیچ کاری نمیتوان روی آنان حساب باز کرد. توصیه میشد حزب نیروهای معتقد و مؤمن به راه خود را گرد آورد؛ حتی اگر تعداد اینان اندک باشد: « اگر در تمام ایران حزب زحمتکشان امروز صد نفر عضو حزبی واقعی وجود داشته باشد مسلماً در آینده پیشرفت بزرگی نصیبش خواهد شد.»(2)
نخستین گام این بود که باید مشکل عدم اعتماد بین نیروهای حزبی برداشته شود، به نظر منتقدین این مشکل در نوع تشکیلات حزب نهفته بود. از همان بدو تشکیل این حزب شخصیت و قدرت تصمیمگیری و اظهار نظر از نیروهای حزبی سلب شده و بهعبارتی آنان صرفاً مجری احکام و دستورات رهبری حزب بودند. سران و رهبران حزب عادت کرده بودند حتی در پیش پا افتاده ترین امور برای اعضا تعیین تکلیف
ص: 422
نمایند و بهعبارتی تودههای حزبی نمیدانستند در مقاطع حساس چه باید بکنند و چگونه ابتکار عمل را در دست گیرند. این امر حس خلاقیت و ابتکار را در افراد حزبی نابود کرد، شخصیت سیاسی و اجتماعی آنان گرفته شد؛ حال آنکه اعضا علی القاعده باید بتوانند مشکلات خود را در موارد مقتضی حل و فصل نمایند و باید بتوانند در موارد ضروری راهحل ارائه کنند در حالیکه در حزب همیشه عکس این موضوع روی داده و اتفاقات همیشه در خلاف این مسیر بوده است.
عمدهترین ایراد این بود که حزب هیچ گونه ایدئولوژی مشخصی ندارد و در طول سالهائی که از تأسیس آن میگذرد، معلوم نشده از نقطه نظر ایدئولوژیک مواضع آن چیست و چه سمت و سوئی دارد و اهداف اساسی آن چیست؟(1)در واقع حزب طبق مقتضیات روز حرکت کرده و به تناسب اوضاع و احوال مواضع مقطعی اتخاذ کرده و بعد از فروکش کردن بحرانها و آرام شدن فضای سیاسی کشور فعالیتهای حزبی عملاً به بوتة تعویق افتاده است. این وضعیت ادامه پیدا میکرد تا زمانیکه بحرانی جدید ظهور نماید و بار دیگر از سوی رهبری حزب لازم دیده شود مجدداً اعضا در صحنههای سیاسی حضور یابند. این امر در زمرة دلایلی بود که نارضایتی ها را در آغاز دهة چهل در بین تودههای حزبی دامن میزد. بههر حال در چنین حال و هوائی بود که بالاخره برای نخستین بار از بدو تشکیل حزب کنگرهای در اصفهان تشکیل شد. به نوشته منتقد گمنام، از این کنگره چیزی جز نارضایتی احساس نمیشد و البته این نارضایتی در صفوف نیروهای جوانی بود که دارای انگیزهای مذهبی بودند و دیگر قالب سابق فعالیتهای حزبی آنان را راضی نمیکرد. همانطور که پیشبینی میشد، در این کنگره فقط و فقط شخصیت سیاسی شخص بقائی بود که بر هر چیزی سیطره داشت و با اینکه این گردهمائی در مقطعی حساس از دوره پهلوی تشکیل میشد، تبلیغات بر اخذ استراتژی غلبه یافت. به نوشته منتقد ناراضی عضو حزب، این کنگره یک نتیجه داشت و آن این که دامنة اختیارات بقائی افزایش پیدا کرد، مقولهای که نارضایتی های زیادی بر انگیخت. گفته میشد این حجم اختیارات وسیع باعث تشدید
ص: 423
1) 1. این جملات مهم از زبان یکی از اعضای صادق حزب زحمتکشان نشان میدهد که بقائی و حزب او تا چه میزان به اصول وفادار بوده اند. حتی اعضای حزب هم نمیدانستند این اصول ادعائی چیست، اما تجربه نشان داد که بقائی از یک اصل عدول نکرد: پایبندی به نظام سلطنت و باور به ضرورت ادغام ایران در اردوگاه غرب.
و تعمیق فاصلة بین رهبری و تودههای حزبی میشود، اما طرفداران اختیارات بر این باور بودند که گویا اگر این اختیارات افزایش پیدا کند، زیر سایة وحدت رهبری و قدرت آن؛ بین طرفداران و اعضای سادة حزب نوعی تفاهم برقرار خواهد شد. به نوشته این شخص گمنام پیشنهاد میشد زمینههای برگزاری کنگرههای بعدی فراهم شود و سیاستهای حزب در ابعاد مختلف تبیین گردد.
در این دوره بین دو دسته از اعضا اختلاف وجود داشت: عدهای که به همان تلاش در چارچوب های پذیرفته شدة قبلی باور داشتند و عدهای دیگر که معتقد بودند حزب باید تکلیف خود را در برابر جنبشی که در حال وقوع و نوک تیز آن متوجه حمله به اقدامات کابینة علم بود روشن سازد. گروه دوّم بیشتر انگیزههای مذهبی داشتند حال آن که گروه نخست گروهی غیر مذهبی بودند و بر همان اساس گذشتة حزبی دور هم گرد میآمدند. نویسنده نامه خاطرنشان کرد فلسفة وجودی حزب زحمتکشان فقط و فقط در قالب مبارزه با کمونیسم خلاصه میشد، از دید اعضای قدیمی مهمترین خطری که ایران را تهدید میکند، این مقوله است، بههمین دلیل حتی فعالیتهای آزادیخواهانهای که جریان داشت از دید آنان مشکوک تلقی میشد؛ زیرا طبق این باور تنها و تنها اردوگاه کمونیسم میتوانست از هرگونه حرکت آزادیخواهانه و یا جنبش اجتماعی و سیاسی بهرهبرداری نماید. نویسنده مورد نظر ما که موضعی تقریباً شبیه سیدحسن آیت داشت، ادامه میدهد این عده البته از کلیة ابزارهای لازم برای رسیدن به مقصود بهرهبرداری میکردند و از دید آنان تنها ملاک وحدت ملّی و استقلال ایران وجود شخص شاه بود.
حقیقت این بود که خود شاه نیز به این مقوله باوری نداشت، وی حقیقتاً خود را در موقفی نمیدید که وجودش ضامن استقلال و تمامیت ارضی کشور تلقی شود. شاه همه چیز را در تحلیل نهائی به توطئههای انگلیس فرو میکاست و بر این باور بود که وی تا وقتی شاه ایران است که آنان اجازه دهند، شاهد مثال واضح ما کتاب وی تحت عنوان پاسخ به تاریخ و نیز خاطرات ویلیام سولیوان و آنتونی پارسونز آخرین سفرای آمریکا و انگلیس در ایران تا پیش از انقلاب است که بارها و بارها خاطر نشان کردهاند شاه همیشه از آنان میپرسید مگر چه کرده است که آنان میخواهند وی را از تخت سلطنت به زیر کشند؟!
ص: 424
تودههای حزبی از این گلایه داشتند که چرا اعضا و هواداران و حتی اعضای کمیتة مرکزی در تصمیمگیریهای حساس چندان دخالت داده نمیشوند و نظرات کمیتههای ایالتی حزب در زمینههای گوناگون تأثیری ندارد؟ در حقیقت آنان به این امر معترض بودند که چرا باید هر چه رهبر حزب دستور میدهد به بوتة اجرا گذاشته شود و چرا دستورات او باید بی چون و چرا اجرا گردد، زیرا «مسلماً هر چقدر رهبر حزب عالی فکر کنند و هر چقدر رهبریشان در سطح مافوق عالی باشد باز هم قادر نیستند راههای مبارزه را آنطور که جلسات مشاوره به دست میدهد بهدست بیاورند. حضرت رسول اکرم(ص) در اکثر مشکلات با سران اسلام جلسة مشاوره تشکیل میدادند، پس نفع اینکار مسلم است که حتی خدا نیز در این باره توصیه نموده است.»(1)نویسنده که معلوم است فردی مذهبی است از احزاب کمونیست به ویژه حزب کمونیست ایتالیا و فرانسه مثال آورده که چگونه رهبری حزب نظرات تودههای حزبی و واحدهای مختلف حزبی را از نقاط مختلف کشور مورد توجه قرار میدهند، نویسنده توصیه کرده بود حزب برای پاسخ به پرسش چه باید کرد و تدوین استراتژی آینده باید از این الگوها استفاده نماید و همیشه «موقعیت و امکانات» را مورد توجه قرار دهد. مهمتر این که «ممکن است در زمان حاضر و با ممکنات و مقدورات مملکتی و وضع جهانی مبارزه علنی برای حزب امکان نداشته باشد، این مسئله قابل مطالعه است که آیا میشود به یک مبارزة نیمه مخفی دست زد و با توجه به این که مبارزات نیمه مخفی حتماً ابزار و وسائل مجهزی میخواهد که بایستی قبلاً تدارک دیده شود»،(2)آیا تدبیری برای آن روز اندیشیده شده است؟ برای این منظور شقوق مختلفی قابل اجرا دانسته میشد، مثلاً این که:
عدهای از علاقهمندان به روزنامه شاهد و دوستداران مرحوم زهری ظاهراً راه خود را از آقای دکتر بقائی جدا نمایند، نه این که در صف مقابل قرار گیرند، بلکه بهعنوان دوستان کم حوصله و رفقائی که دیگر قدرت تحملشان را از دست دادهاند، در عین علاقهمندی به حزب و آقای دکتر روش خشنتری نسبت به دستگاه در پیش میگیرند، یعنی روزنامة شاهد را مخفیانه منتشر مینمایند (البته در دو
ص: 425
صفحه) که سر تا پا تشریح و توصیف اوضاع کنونی مملکت است و برای اینکار من فکر کردهام که یک دستگاه پلیکپی و یک ماشین تایپ تهیه و به کرمان فرستاده شود تا نشریه هر ماه یک مرتبه تهیه و به تهران ارسال گردد تا در آنجا توزیع شود ( البته دستگاه مملکتی بایستی فکر کند که این نشریه در تهران و بدون موافقت حزب و جناب آقای دکتر تهیه میشود) یا اقدام دیگری مشابه این اقدام که میتوان آنرا تحت عنوان نیمه مخفی قلمداد نمود.(1)
این موضع بسیار جالب توجه بود، حزب دیگر در بین مردم و روشنفکران آبروئی نداشت، از سوی دیگر خطراتی که ناشی از به قول آنان خطر انقلاب کور بود، کشور را تهدید مینمود؛ در این شرایط کسی سراغ بقائی نمیرفت او آزمایشهای مکرر خود را پس داده و معلوم بود که به چیزی مثل تغییر وضع موجود رضایت نمیدهد. از سوی دیگر این تشکیلات باید کاری میکرد تا آب رفته را به جوی باز گرداند، این امر جز از راهی که نویسنده نامه ترسیم کرده بود، نمیتوانست محقق شود. بقائی باید در صحنه حضور میداشت، راهحل قضیه این بود که وی تغییر استراتژی میداد و در درون صفوف حزب مشتی ناراضی را علم میکرد تا علیه وی موضع گیرند و نوک تیز حمله را متوجه مسئول اصلی اوضاع کشور یعنی شاه نمایند تا مسئولین طراز اوّل به این نتیجه برسند که حتی حزب زحمتکشان نیز به صفوف مخالف پیوسته است و با این ترفند از دستگاه حاکمه امتیازی به دست آورند. تأکید بر نیمه مخفی شدن فعالیتهای حزب در خور تأمل زیاد است، حزب چگونه میتوانست به این امر مبادرت ورزد در حالیکه در وفاداری آن به رژیم سلطنتی هیچ گونه تردیدی وجود نداشت؟ منظور از این که شاید شرایطی پیش آمد که مبارزة مخفی ضرورت پیدا کرد چه بود؟ مگر قرار بود حزب زحمتکشان مبارزهای را سامان بخشد که لازم بود به این رویکرد روی آورد؟ معلوم است که چنین نبود، هدف این بود که حربه از طرف مقابل گرفته شود و به ضد خود تبدیل شود. دلیل دیگر امر شاید در شرایط جهانی آن روز نهفته بود، در این دوره انواع مبارزات چریکی مسلحانه از سوی گروههای شبهنظامی چپگرا در امریکای لاتین، آسیا و افریقا روی میداد، آیا منظور نویسنده این بود که شاید خطری مشابه ایران را نیز
ص: 426
1) 1. همان، تأکید از نویسنده نامه است.
تهدید نماید و در آن صورت لازم است شرایط برای مبارزة مخفی مهیا گردد؟ جزئیات امر بر ما نامکشوف است، اما آن چه مسلم است این است که تحولی اساسی در رویکرد برخی اعضای رده پائین حزب احساس قابل مشاهده بود.
مشکل اساسی این بود که بین تودههای حزبی و رهبران آن شکاف و فاصله وجود داشت. انتقاد میشد اعضای حزب زحمتکشان از حزب خود خبری ندارند و حزب نیز از آنان بیخبر است، بههمین دلیل انگیزهها از دست میرود و نوعی حالت سستی بر اعضا غلبه پیدا میکند. از دید نویسنده، این افرا د مثل آبی که در گودال میماند و گندیده میشود به دلیل عدم تحرک از اجتماع بیزار میشوند، «اصولاً انضباط و دیسیپلین حزبی یکی از خواستههای هر فردی است، ما ایرانیها تقریباً از لحاظ روحی شباهت زیادی به مردم آلمان داریم، دلمان میخواهد به ما دستور بدهند، از ما کار و فعالیت بخواهند و اصولا خاصیت رهبر پذیری و دیگر رهبر در ما خیلی زیاد است، از این خاصیت روحی باید استفاده شود، همة افراد حزب دلشان میخواهد تشکیلات حزب مثل یک کارخانة برق باشد، نیروی اصلی و دستور از کارخانه به لامپها برسد و لامپها روشنائی بدهند و اطراف را منور نمایند.»(1)اعلام شد با وضعی که وجود دارد اعضای جدید نمیتوان جذب کرد و از سوی دیگر اعضای قدیمی هم پراکنده میشوند و با این مشکلات حزب آیندهای نخواهد داشت.
توصیه میشد به جای این که حزب در مسائل سیاسی کشور مداخله کند، باید پیش و بیش ازهمه مشکلات داخلی خود را حل و فصل نماید. باید مسائل درونی حزب حل شوند، افراد بار دیگر جمعآوری شوند و برنامههای کوتاه مدت برای نجات کشور از وضع موجود تدوین گردد: «برای اجرای برنامة فوق حزب بایستی سعی کند که اولاً افراد بسیار فعال و با استعداد، افرادی که هر کدامشان ارزش دهها نفر را دارند و میتوانند هستة مرکزی با قدرتی ایجاد نمایند، در تهران جمعآوری شوند و از هر کدام به نسبت استعداد و توانائی فکریشان استفاده گردد.» بیشتر توجهات باید معطوف به تشکیلات تهران میشد و حتی افراد فعال شهرستانی باید به تهران آورده میشدند. حزب از نظر نفوذ و تشکیلات سیاسی به هم ریخته بود و سنخیتی با تحولات اجتماعی
ص: 427
1) 1. همان ، ص 5، تأکیدات از نویسنده نامه است.
نداشت و البته هر کس میدانست که با این وضع در کشور منشاء اثری نخواهد شد. از بقائی خواسته شد اقداماتی برای تغییر اساسنامه حزب انجام دهد، زیرا این اساسنامه مربوط به زمانی است که افراد دسته دسته وارد حزب شوند، اما «امروزه بایستی حداقل در مرحلة اولیه به دنبال عضو دوید.»(1)
نویسندة نامه دو مورد از اقدامات حزب را فداکارانه و اصولی خوانده بود، یکی «در مورد حضرت آیتالله خمینی و دیگری در مورد کاپیتالاسیون.»(2)این اقدامات دو گام بسیار اساسی به شمار میروند و حتی «بایستی آن را به فداکاری تعبیر نمود» اما باید دید مخالفینی مثل جبهة ملّی، حزب توده و امثالهم که چنین اقدامی نکردند؛
بعدها از نظر تودة مردم که ظاهر بینند، امتیاز منفی نسبت به حزب زحمتکشان میگیرند یا خیر؟ البته این قبیل اقدامات شاید برای یک حزب یک گام بزرگ لازم باشد اما بایستی دید که در مقابل چه امتیازی به دست میآید، پس آیا بهتر نیست که حزب به برنامة تقویت خود و تشکیلات ریزی بپردازد وپس از نیرومند شدن به این قبیل اقدامات متوسل گردد.(3)
مهمتر این که؛ «در هر صورت بایستی در نظر گرفت سیاست خارجی و دستگاههای دولتی روی حزب وشخصیتی حساب میکنند که از نفوذ بیشتری در اجتماع برخوردار باشد و بایستی همیشه ما در نظر داشته باشیم که حزب زحمتکشان حزبی است نه یک دسته یا گروهی که مثلاً در هفتهای یکی دوبار گرد هم آمدن آنانرا کافی میدانست(4)، حزبی است که بایستی راهی را پیدا نماید که بتواند نظریاتش را در مورد مسائل امروزی مملکت حداقل در اختیار افرادش بگذارد، حزبی است که میخواهد زمام امور مملکت را در دست گیرد، پس بایستی به افراد وانمود نماید و نشان بدهد که برنامه ما فلان چیز است، اگر ما دولت را تشکیل بدهیم مسلماً با پیاده کردن برنامة حزبمان وضع مملکت چنین و چنان خواهد شد.»(5)
در اینجا بود که نویسنده جملات اصلی خود را ذکر کرد، او خاطر نشان نمود که
ص: 428
بود و نبود حزب زحمتکشان در شرایط فعلی یکی است؛ بنابراین «جناب آقای دکتر بقائی اگر بخواهند مثل تا حالا حزبی داشته باشند فقط به اسم حزب، که البته بایستی رویه سابق را ادامه دهند و منتظر هم بمانند که چه موقع در دنیا بین قدرتهای بزرگ تضادی به وجود میآید (آن هم در مملکت ما) که ایشان برای مبارزه تازهای قد علم نمایند.»(1)اما به گمان نویسنده این انتظار شاید مدتهای مدیدی به طول انجامد. پس بهترین راه این است که حزب دید خود را در مورد مسائل سیاسی هر روز تازه تر نماید و از قبل زمینه را به گونهای فراهم سازد که با خواستههای جامعه انطباق داشته باشد. برای این منظور حزب به جای زور آزمائی با «زعمای به ظاهر مسلط بر امور امروز مملکت» باید نیرویش را صرف توسعة تشکیلات و دستگاههای خود نماید تا در موقعیت مناسب بتواند به مبارزه ادامه دهد؛
ممکن است در جواب من گفته شود که امروز حتی موقعیت برای گسترش و نوسازی و بنیان گذاری حزب زحمتکشان مساعد نیست، ولی من ممکن است سؤال کنم اگر حزب توده هم در موقعیت ما بود، همین طور دست روی دست میگذاشت؟ حزب توده امروز نمیتواند کوچکترین قدی علیالظاهر حتی در توسعة تشکیلاتش بردارد برای این که هر کجا چند نفر حتی مظنون به تودهای جمع شوند، فوری وسیلة دستگاهها تعقیب و متلاشی و سرکوب میشوند، ولی اگر برای حزب؛ داشتن کلوب منع است آیا دستگاههای انتظامی حتی از اجتماع چند نفر در منزل رهبر حزب جلوگیری میکنند؟ اگر یکی از افراد حزب چند نفر از رفقای حزبی را بنا به مصلحتی به خانهاش دعوت نماید، آیا همان رفتاری که با افراد تودهای میشود با آنها هم میشود؟ مسلماً نه، پس حزب میتواند در یک اوضاع بهظاهر نامساعد برای مبارزه مثل موریانه کمکم لانه بسازد، به حدی که حتی یک زمان جلوگیری از فعالیتهای آن برای همین دستگاههای امروزی هیئت حاکمه غیر ممکن باشد، لذا نباید موقعیت مساعد امروز را از دست داد، زیرا ممکن است فردا همین موقعیت هم فراهم نباشد.(2)
در این نامه یاد آوری شده بود که حزب باید در مرحلة اوّل نیروهایش را در تهران
ص: 429
ارزیابی کند و کسانی را که از شهرستان به تهران آمده و مشغول کار هستند و سابقة طرفداری از حزب دارند، شناسائی نماید و شغل آنانرا نیز مشخص سازد. منظور این بود که باید حزب برای برنامههای آتی خود از نیروهایش برآورد صحیحی بهعمل آورد تا در موارد مقتضی آنان را سازماندهی نماید. این افراد باید موظف میشدند هر چند وقت یک بار در خانة خود جلسات حزبی برقرار نمایند و به این ترتیب ارتباط از هم گسیختة تشکیلاتی را بار دیگر احیاء میکردند تا در شرایط لازم بتوانند فعالیت منضبط را از سر گیرند. در مرحلة بعدی باید در مدارس، دانشگاهها، کارخانهها، بین اصناف و دیگران نیز رخنه بهعمل میآمد و شرایط لازم برای ادامة فعالیتها مساعد میشد.(3)نویسنده این نامه شناخته شده نیست، اما از لحن و مضمون آن میتوان پی برد که وی از نزدیکان و محارم نزدیک بقائی بود، زیرا نقاط ضعف حزب را کاملاً و به صورتی عریان در معرض دید کسی قرار میداد که به انتقاد ناپذیری شهره بود. از سوی دیگر وی دارای گرایشات مذهبی بوده است و بر این باور که از مقوله مذهب باید به مثابة ابزاری برای نیل به قدرت بهرهبرداری کرد. این نامه نوعی آسیب شناسی حزب زحمتکشان برای هرگونه فعالیتی در آینده باید تلقی شود، نامه در سال 1343 یا بعد از آن نوشته شده، زیرا در آن به کاپیتولاسیون اشاره گردیده و نیز سایر شواهد و قرائن هم نشاندهندة تاریخ تقریبی تحریر نامه است.
در اواخر سال 1342و درست بعد از نامة تاریخی آیت به بقائی «علائم کامل انقراض و انهدام قومیت و ملیت ایرانی» بیش از پیش مشهود انگاشته میشد. بقائی اینک بعد از گذشت ماهها از خونریزی نظامیان در صحن مسجد فیضیه یاد میکرد و از «تخطی دستگاه حکومت به حریم قدس دیانت» خبر میداد: «در این موقع که تمام مسلمین جهان ناظر بازداشت غیر قانونی مرجع تامه و رئیس عالیقدر عالم تشیع یعنی حضرت آیتالله خمینی و سایر آیات عظام و مراجع تقلید میباشند؛» در دورهای که نفسها در سینه حبس شده، قلمها شکسته و خونها بر زمین جاری شده است و «آزادی بیان حتی از وعاظ محترم مذهبی سلب شده است و زندانها پر از زندانیانی است که برخلاف قانون اساسی و اعلامیة جهانی حقوق بشر گرفتار شکنجههای سبعانة دستگاه حاکمه میباشند» عید برای مردم معنائی ندارد.
وی اعلام کرد به دلیل حوادث واقعه از بر پا داشتن جشنهای نوروز سال 1343 خوداری میکند «و به خاطر تجلیل وتکریم از طلاب شهید قم و بی گناهانیکه در حوادث پانزدهم خرداد [1342] و متعاقب آن به شهادت رسیدهاند و برای احترام به مقام شامخ حضرت آیتالله خمینی که برخلاف تمام موازین قانونی در زندان هستند و به منظور اعتراض به اعمال ضد انسانی دستگاه حاکمه [یعنی دولت اسدالله علم]، کمیتة مرکزی حزب زحمتکشان ملت ایران در اجلاس فوقالعادة سهشنبه 23/11/1342تصویب نمود که تمام شئون و مراسم عید نوروز امسال را به افراد مبارز و با ایمان حزب تحریم نماید.» اعلام شد «این عمل تنها وسیلهای است که در شرایط فعلی برای اعتراض نسبت به اعمال شوم و ملعنت بار هیئت حاکمه در اختیار ما باقی
مانده است. ما به این وسیله صدای اعتراض خود را بلند میکنیم، ممکن است صدای خفیف و ناچیز ما در میان طنین دهل های پیروزی هیئت حاکمه خاموش شود، ولی ایمان داریم که همین صداهای ضعیف امروزی بنیان ظلم و فساد و وقاحت را منهدم خواهد کرد.» در ادامه آمده بود: «خدا با ما و با کسانی است که به تبعیت از پیشوای بزرگی چون حسین بن علی ( ع) در مبارزه و پیکار دائم با ظلم و ستم و دیکتاتوری بوده و هرگز زیر بار ننگ وظلم نمیروند. «و بالاخره این که» هموطن! برای شکستن بنای دیکتاتوری و ناکام ساختن هیئت حاکمه فاسد اراده خود را استوار ساز و با ما در این اعتراض قانونی همراه شو و یقین بدان که خداوند متعال سرکوبی ستمگران و حق شکنان را به کسانی که زیر بار ننگ و ظلم نمیروند وعده فرموده است».(1)
این اعلامیه در چه شرایط تاریخی منتشر شد؟ باید یاد آور گردید این مطالب درست وقتی منتشر شد که اغلب گروههای سیاسی حاضر در صحنه سلبا و ایجابا در برابر نه تنها دولت اسدالله علم، بلکه دربار و شخص شاه موضع گیری کرده بودند و بالاتر این که بسیاری از نیروهای حزب زحمتکشان که مذهبی و جوان بودند، با نیروهایی در قم تماس میگرفتند و از رهبر حزب میخواستند در برابر این تحول عظیم یعنی جنبشی که حتی بعد از پانزده خرداد هم فروکش نکرده بود، واکنش مثبت نشان دهد. از سوی دیگر در این ایام معلوم شده بود اسدالله علم جای خود را به دولتی دیگر خواهد داد، این دولت از آن تشکیلاتی بود که اینک اکثریت پارلمانی را به خود اختصاص داده و در رأس آن حسنعلی منصور قرار داشت. بنا بر این بقائی بهتر از هر کس دیگری در حزب به این نکته واقف بود که علم رفتنی است و آن اعلامیه شداد و غلاظ علیه وی هم تأثیری در اوضاع نداشت. پس چه بهتر که علیه دولت علم ژست مبارزه جوئی گرفته میشد و اینگونه القاء میگردید که حزب با تحولاتی که در دورة علم روی داده است کاملاً مخالف است. این اعلامیه شاید میتوانست دل رمیدة بسیاری از جوانان منتقد و عضو را نسبت به حزب تا حدی نرم نماید، اما واقعیت این است که این ظاهرسازیها دیگر نه نیروهای مذهبی را فریب میداد و نه کسانی دیگر را که بههر حال ماهیت حزب را در گذر زمان به درستی شناخته بودند. نکتة مهم این بود
1) 1. اعلامیة دکتر مظفر بقائی کرمانی ، تهران ، 25بهمن 1342، ش31/758.
که بقائی با آن اعلامیههای خود میخواست تحولات را به نفع خویش مصادره کند و به اصطلاح بر موج حوادث سوار شود. خواهیم دید که این سناریو را در دوره انقلاب اسلامی هم تکرار کرد، اما بدیهی است که از دهه چهل به بعد بقائی در تلاشهای خود موفقیت چندانی نداشت. نگاهی مجدد به مفاد بیانیة رهبر حزب زحمتکشان این موضوع یعنی تلاش وی برای موج سواری را بهخوبی در معرض دید قرار میدهد.
با تمام این اوصاف همانطور که بالاتر گفتیم، در این دوره تعدادی از اطرافیان بقائی و یا برخی از اعضای جوانتر حزب در برخی تحولات این زمان فعال بودند، عدهای از این جوانان در قم با برخی از روحانیون دیدار میکردند. در این ملاقاتها بر استفاده از تضادهای سیاسی موجود برای تعدیل اوضاع تأکید میشد، همچنین تلاش میشد از افرادی موجه که در جهت رکود حرکتهای سیاسی اوایل دهة چهل فعالیت میکردند بهرهبرداری بهعمل آید و در این زمینه نسبت به خطرات فعالیتهای جبهة ملّی و نهضت آزادی تذکراتی داده میشد.(1)بهعبارتی تلاش اعضای قدیمی حزب این بود که حرکات مردمی اوایل دهه چهل را بههر نحوی شده مهار نمایند، سازمان و تشکیلات رهبری حزب زحمتکشان به ادامة مبارزه نه تنها باوری نداشت، بلکه تلاش میکرد این حرکت را از درون خنثی نماید، اگر هم کاری صورت میگرفت یا ربطی به مواضع اصولی حزب نداشت و اعضای ردة پائین که عمدتاً مذهبی بودند رأساً اقدام میکردند و یا این که این حرکات نیز برای انجام ژستی سیاسی علیه منتقدین حزبی و به منظور ساکت کردن آنها انجام میشد.
سیاست حقیقی بقائی در جای دیگر در حال اجرا شدن بود. درست در بحبوحه تحولات اوایل دهه چهل، منصور رفیعزاده در آمریکا سیاستی را پیش میبرد که درواقع باید منطبق با اهداف و امیال واقعی بقایی تلقی شود. حدود یک ماه بعد از حوادث 15 خرداد 1342 کنسول ایران در آمریکا به رفیعزاده اطلاع داد که اشرف
1) 1. عباس دیوشلی به بقائی ، مورخة 22/5/1343، ش31/758.
خواهر دوقلوی شاه در آمریکا به سر میبرد. او اطلاع داد که شاه با اشرف مذاکره کرده و خواسته است از فعالیتهای رفیعزاده و یارانش در آمریکا کسب اطلاع کند. شاه دستور داده بود که اشرف حتماً با رفیعزاده صحبت کند. کنسول تقاضا کرد رفیعزاده همراه او به نزد اشرف برود. همان روز عصر وی به محل اقامت اشرف در نیویورک رفت. در همانجا او با احمد شفیق، «جوان قدبلند و خوشقیافه» مصری که شوهر اشرف بود، آشنا شد. شفیق از فعالیت مخالفین شاه در آمریکا ابراز نارضایتی کرد. ماجرا از این قرار بود که در روز ورود اشرف تعدادی از دانشجویان به فرودگاه نیویورک رفته و علیه اشرف تظاهرات کرده بودند. همین عمل در مقابل محل اقامت اشرف تکرار شد. اشرف که سرگرم گفتگو با «چند تاجر گردن کلفت» بود، بعد از اتمام مذاکراتش به اتاقی که شوهرش و رفیعزاده در آن بودند رفت. در همین ملاقات اشرف به رفیعزاده گفت در نشریة شهاب بنویسد که باعث و بانی حرکت روحانیت عربها هستند. پیش از این رفیعزاده در نشریهاش این تحولات را ناشی از تحرکات قشقاییها اعلام کرده بود. جریان گفتگو به این شرح است:
اول خنده و شوخی بود. به من گفتند قیافهام مثل [مهدی] مشایخی تهران است، مشایخی شهردار عیناً مثل من است موی مشکی و فرفری دارد و از این حرفها. بعد حرف شروع شد. از دست آنها [روحانیون] دل خونی داشت. میگفت عربها پول میدهند، سالی 200 میلیون لیره خرج تبلیغات خارجی میکنند. به ما گفت [ناصر و خسرو] قشقایی به نان شب احتیاج دارند، آنها [ پول] ندارند، این حرفها را ننویسید، بنویسید ناصر [جمال عبدالناصر] میدهد.
رفیعزاده این جلسه را برای بقایی بطور مشروح توصیف کرده است. شفیق از او دعوت کرد که در تهران به منزلش برود. بعد از این ملاقات اشرف به واشنگتن رفت. او قول داد سه روز دیگر به نیویورک بازخواهد گشت و با او گفتگو را ادامه خواهد داد. در همین جلسه، ملاقاتی با هرمز قریب، سفیر ایران در سویس، انجام گرفت. او از رفیعزاده خواست در برابر تشکیلات جبهة ملی در آمریکا یک تشکل دیگر به وجود آورد. رفیعزاده این امر را بیفایده دید.(1)در همین زمان او عکسهای تظاهرات دانشجویان ایرانی مقیم نیویورک علیه اشرف را در قطع بسیار بزرگ برای بقایی ارسال کرد. در پشت هر عکس نام شرکت کنندگان در تظاهرات ذکر شده است.
همان روز در اتاق تجارت نیویورک به افتخار سفیر و کنسول ایران میهمانی برگزار
1) 1. رفیعزاده به بقایی، مورخة 25 ژوئن 1963، اسناد رفیعزاده، کارتن 295، ش: 115 ـ 113.
گردید. رفیعزاده نیز دعوت شد. در این جلسه تعریف و تمجید زیادی از رفیعزاده صورت گرفت. بقول خودش «بقدری آن شب مرا بالا بردند که حد نداشت. از خجالت سرخ شده بودم. لبهایم تکان میخورد.» سفیر ایران او را «تنها جوان مبارز و فهمیده» معرفی کرد. در این جلسه حاضرین به دکتر بقایی ابراز ارادت کردند و «سفیر مجبور شد شرحی بدهد که جناب آقای دکتر بقایی مرد بسیار وطنپرست و مبارزی هستند.» مهندس لقمان نفیسی، همشهری رفیعزاده، گفت که «ما شیخی هستیم ولی ارادت به این فامیل داشتهایم.» مضمون گفتگوها این بود که بقایی نخستوزیر خواهد شد. شاپوریان گفت «شانس او از همه بیشتر است. از ما راجع به او زیاد سؤال کردهاند. حرف ما در محافل بالا همیشه» اوست.(1)روی همین اصل بود که حاضرین در اعلام ارادت خود به بقایی از یکدیگر سبقت میگرفتند و میخواستند مراتب ارادت آنها به بقایی ابلاغ شود. البته اینها همه سخنان رفیعزاده است و صحت و سقم آن معلوم نیست.
همان روز مهندس نفیسی به رفیعزاده، که در نشریهاش نهضت 15 خرداد را کار قشقاییها اعلام کرده بود، گفت: «آقاجان قشقاییها پول ندارند، شما جوان هستید بروید مطالعه کنید. آیا امکان ندارد عربها پول به اینها بدهند؟ روی این موضوع بروید مطالعه کنید و دیگر مسئله قشقاییها را ننویسید.» ادامه نامه جالب توجه است:
یک تبلیغات برای دولت [ایران] درست کردند که حد و حساب نداشت. جداً مردم آمریکا را متأثر کردند برای دلسوزی دولت. یک ذره تأثری برای کشتهشدگان [15 خرداد 1342] نیست. دنیا محکوم کرده است قضیة آخوند و ملا را. تصور نمیشد کرد اینگونه تبلیغات به نفع دولت بشود. قضیه زنها، قضیه اصلاحات اراضی را علم کردهاند... این مسئله گوش و بینی بریدن و بهشت رفتن مثل بمب صدا کرده است. حتی جراید عکس از دیوارهای قم گرفته بودند که به فارسی نوشته بود گوش و دماغ پاسبان را ببرید. میدانید دنیا این حرفها را نمیپسندد. دنیا نمیپسندد زن این طور باشد، دهقان آنطور. خلاصه مطلب این است، جداً مخالفین دولت را در خارج این اخبار و این تبلیغات دق مرگ کرده است. قضیه بر ما هم
1) 1. رفیعزاده به بقایی، مورخة 25 ژوئن 1963، اسناد رفیعزاده، ش: 116 ـ 113.
روشن نیست. اخبار ضد و نقیض زیاد است.»(1)
لازم به یادآوری است دولتی که رفیعزاده از آن نام میبرد، همان دولت اسدالله علم است که بقائی در ایران مدعی مخالفت با آن بود. پر واضح است اگر هم مخالفتی صوری شکل گرفته باشد، همانطور که خود بقائی در کنگره حزب زحمتکشان در اصفهان گفته بود؛ آن مخالفت صرفاً برای متوجه ساختن نوک تیز حملات علیه نخستوزیر بود و نه شاه، کاری که بقائی پیش از آن هم در مقابل امثال قوام و اقبال انجام داده بود.
در همین ایام روابط ایران با روسیه حسنه شد. نظر به اینکه «ایجاد هرگونه رابطه خوب اول با توافق آمریکا میبایست صورت بگیرد»، موافقت آمریکاییها جلب شد و دولتین ایران و شوروی با یکدیگر مذاکره کردند. روسها «دستور دادند حزب توده ساکت بشود.» آمریکاییها «موافقت کردند سر و صدا بخوابد [تا] کاری برای مملکت صورت بگیرد.» آمریکاییها در «جای دیگر» به روسها «آوانس» دادند. این سخنان از زبان یکی از تحلیلگران مسایل ایران، که رفیعزاده نام او را «فروغ» ذکر کرده است، بیان میشد. تحلیلگر مزبور گفته بود چون اساس رژیم در معرض انهدام است، حزب توده سکوت کرده است. رفیعزاده که در نامة بیست روز قبل خود سیاستهای دولت علم را مورد تأئید قرار داده بود، این بار مدعی شد که «پایگاه رژیم روحانیون و ملاکیناند. چون با دفع آنها بنیاد رژیم خود به خود سست میشود و این به نفع تودهایهاست، آنها عالمانه سکوت کردهاند.»(2)این استدلال البته تازگی نداشت، رفیعزاده و امثال او در مکتب بقائی سیاست آموخته بودند. به آنان گفته شده بود اگر تودهایها به چیزی حمله کردند باید از آن موضوع دفاع کرد، اگر از چیزی دفاع کردند باید به آن حمله برد، اگر سکوت کردند باید شک نمود. به دید بقائی مسئله اصلی کشور تودهایها بودند، در تحلیل نهائی هر امری را باید با مواضع و موازین آنها سنجید.
بقایی، که به قول محمد نخشب توسط آمریکاییها به زندان برده شده بود تا «مطهر بشود»، در حقیقت برای کسب اعتبار در میان مردم با برخی اعمال دولت مخالفت میکرد. مأمور ساواک گزارش میدهد:
«دکتر بقایی اعتقاد سختی نسبت به
قانون اساسی و احترام بیش از اندازه نسبت به مقام شامخ سلطنت دارد و بارها ضمن صحبت اظهار نموده که من تا امروز سه بار قسم یاد کردهام که نسبت به قانون اساسی و مفاد آن وفادار و حامی باشم.(1)به اضافه نامبرده با یک حالت احترام شاید توأم با رفاقت و محبت نام اعلیحضرت همایونی را یاد میکنند و غیرممکن است که یک فرد حزبی در حضور نامبرده جرئت توهین به مقام سلطنت را داشته باشد زیرا در صورت ارتکاب این عمل روگرداندن دکتر بقایی از نامبرده و اخراج از حزب کمترین مجازات او است. بارها نیز افراد حزب زحمتکشان مطالبی در مورد انقلاب و اقدامات حاد نمودهاند، لیکن دکتر بقایی اظهار داشته که این نوع اعمال به صلاح مملکت نیست و باید از طریق دیگری راه سعادت مملکت را پیدا کرد.»(2)
پیش از این، بعد از ماجرای حمله کماندوها در فروردین ماه 1342 به فیضیه، سیدجلال حسینی، یکی از اعضای حزب زحمتکشان، نظر امام را در مورد بقایی جویا شده بود. به گزارش ساواک، امام پاسخ داده بودند: «خود دکتر بقایی سازمان امنیتی است وگرنه چرا تلاش نمیکند و با ما همگامی ندارد.»(3)
با آغاز نهضت اسلامی به رهبری امام خمینی، تعدادی از اعضای ردة پائین حزب زحمتکشان بر این اعتقاد بودند که باید در کنار سایر مردم در تظاهرات خیابانی شرکت کرد. اینک دو طیف کاملاًً آشکار در حزب به چشم میخورد، عدهای که همچنان در چارچوب فعالیت قانونی به منظور انتقاد از دولتهای وقت میاندیشیدند و عدهای دیگر که بر این باور بودند باید به صفوف نهضت پیوست. سیدجواد طباطبایی، محمدتقی علویان قوانینی، علی فتوگرافی، غضنفر یمینیشریف، سیدجلالالدین حسینی، سیدحسن آیت و محمد دلیلیدیدار در زمرة افراد دسته دوم بودند. برخی از این افراد در تظاهرات خیابانی هم شرکت میکرد. لیکن شخص بقایی از این فعالیتها
1) 1. زمانی که بقائی در دوره شریف امامی بازداشت شد، در دفاعیات خود گفت سه بار تاج و تخت را نجات داده است: روز سی ام تیر 1331 که نوک تیز حملات متوجه شاه بود و او این حملات را به قوام برگردند؛ روز نهم اسفند 1331 که اوباش را مقابل کاخ مرمر کشانید تا مانع سفر او شوند و مصدق را به قتل رسانند؛ و روز 28 مرداد 1332. این اظهارات در نشریات همان زمان درج گردید، اما این مطالب در کتاب شناخت حقیقت که بعد از انقلاب منتشر شد و لازم بود از بقائی چهرهای انقلابی ترسیم شود، حذف گردیده اند.
2) 2. گزارش ساواک، مورخة آبان 1342، پروندة بقایی.
3) 3. گزارش ساواک، مورخة آبان 1342، پروندة بقایی، تأکید از ماست.
ابراز نگرانی میکرد. سلطان محمد فریدونی نارضایتی بقایی را از شرکت اعضای حزب در تظاهرات شهرهای قم و تهران اعلام کرد و هشدار داد هر کس میخواهد فعالیت سیاسی کند باید ابتدا به مقامات حزبی اطلاع دهد. او گفت حزب علاوه بر مرامنامه، باید به قانون اساسی مملکت هم وفادار باشد. بقایی به سلطنت شاه وفادار بود و نظر به اینکه از دید او در ایران فردی «دلسوز و وطنپرست» یعنی شاه «حکومت میکند»، نوک تیز حملات باید علیه دولتها باشد نه علیه شخص شاه.(1)
در حالیکه در ایران شعلههای نهضت زبانه میکشید و علاقه برخی از اعضای جوان حزب را به خود جلب میکرد، منصور رفیعزاده از آمریکا گزارش داد رابطهاش با «حسنخان» [پاکروان] بسیار خوب است و با او مکاتبه دارد. او اطلاع داد رئیس ساواک، پاکروان، امری به او رجوع کرده بود که «فوری» انجام داده است. پاکروان از او خواسته بود «بهتر از گذشته» عمل نماید:
«خلاصه رابطه با او بسیار خوب است تا حال حاضر خوب بوده است. ولی این تصور و احساس را دارم که نظر ایشان این است قدری با نظر آنها کار بشود و رویه تغییر کند. رویهمرفته تا حالا روابط ما و آنها خوب بوده است. پرده پاره نشده است، ولی توقعات زیاد است، آنهم توقعاتی که لطمه به همه چیز میزند و جداً به ضرر همه چیز است.»(2)شاهدی در دست نیست که نشان دهد بقائی، رفیعزاده را از این تماسهائی که به قول او لطمه به همه چیز می زند، برحذر کرده باشد.
در آستانة سفر شاه به آمریکا رفیعزاده اطلاع داد روابط با دکتر علی شایگان به شدت تیره شده است و البته شایگان کاری جز نفرین کردن نمیتواند انجام دهد. او سپس «در مورد تشریف فرمایی اعلیحضرت همایونی» سخن گفت و اینکه طرفداران شایگان علیه شاه «برنامه دارند که به قول خودشان رسوا کنند. حتی من از چند نفر شنیدم که اگر دستشان برسد قصد خلاص کردن [شاه را] دارند.» او گزارش داد دانشجویان این مرتبه قصد دارند «آبروریزی حسابی بکنند.» رفیعزاده از بقایی خواست تا به او رهنمود بدهد در برابر سفر شاه چه عکسالعملی از خود نشان دهد.(3)
مسافرت شاه به آمریکا در اواسط تیر 1343/ اوایل ژوئیه 1964 انجام گرفت. در فرودگاههای نیویورک و واشنگتن تظاهراتی توسط دانشجویان علیه او انجام گرفت. دانشجویان برای اینکه شناسایی نشوند پلاکاردها را در برابر صورت خود گرفته بودند، لیکن رفیعزاده موفق شد از آنها عکسبرداری کند. تعدادی از این دانشجویان توسط خود او شناسایی شدند. عکسها برای بقایی فرستاده شد. به نوشته رفیعزاده در یکی از دانشگاههای نیویورک شعار داده میشد: «جلاد ننگ بر تو، ضحّاک(1)مرگ بر تو.» شاه در برابر آنها خندید. اسدالله علم سلام نظامی داد و این در حالی بود که بین تظاهرکنندگان و آنها فقط بین یک متر تا یک متر و نیم فاصله بود. در فرودگاه واشنگتن، تظاهرکنندگان با حملة پلیس مواجه شدند. در آنجا نیز دانشجویان شدیداً به شاه حمله کردند.
در همان سفر، سرهنگ ناصر مقدم، مدیر کل ادارة سوم ساواک، با رفیعزاده دیدار کرد. مقدم مراتب «ارادت» خود را به بقایی ابلاغ نمود. در حضور سدهی و رفیعزاده تعریف و تمجید زیادی از بقایی شد. مقدم گفت که «فریدونی ما» عاشق بقایی است و حتی مدعی است که طرز فکر او و بقایی یکی است، یعنی اینکه هر دو «سربازی» فکر میکنند و البته مراد از تفکر سربازی اطاعت از اوامر مافوق است: «در مورد خمینی و اعلامیههای حزب گفت عمل آقای دکتر به نفع ما شد، زیرا موقعی حزب از خمینی طرفداری کرد طرفداران خمینی کم خواهند شد. اینقدر حزب را بد میدانست که طرفداری حزب از خمینی را به نفع دولت میدانست.» تماس مقدم با رفیعزاده به دستور پاکروان انجام گرفته بود. برای اینکه رفیعزاده در آمریکا لو نرود و عضویت او در ساواک محرز نشود و حتی سفیر از قضیه بویی نبرد، موافقت شد که فعالیت او علنی نباشد. تأکید بر این بود که حتی سفیر از قضیه بیاطلاع بماند.
رفیعزاده از قطع کمک ساواک به منظور انتشار نشریه شهاب گله کرد. جواب شنید «دستور تلگرافی رئیس است بدهند. حالا چرا نمیدهند خدا میداند. میگفت خلاصه رئیس با شما دوست است. با دکتر در باطن دوست است.» مقدم گفت از کلیة کارهای رفیعزاده اطلاع دارد و به او تذکر داد که احتیاط کند و فکر نکند که «حسن [پاکروان]
1) 1. در اصل نامه رفیعزاده ضحاک را زهاک نوشته است.
تا روز قیامت خواهد بود.» مقدم برای جلوگیری از لو رفتن رفیعزاده، پنج نفر از دانشجویان را از کالیفرنیا برای انجام تظاهرات به نیویورک آورده بود. زیرا از نظر او مأمورین دو دسته بودند: یکدسته کارمند دائمی و یکدسته مأمور ویژه که برای کار معینی پول میگیرند. پس برای جلوگیری از لو رفتن مأمورین دائم، مأمورین موقت را آفتابی کردند تا همه، آنها را به نام مأمور ساواک بشناسند: «مقدم میگفت طرز کار ما بسیار خوب و مخفی است و شما را احدی نخواهد شناخت.» مقدم از رفیعزاده خواست کنسولگری و سفارت را کنترل کند و به او خبر دهد که آیا «مصدقیها با اینها همکاری دارند یا نه؟» او دستور داشت همه چیز را زیر نظر داشته باشد «حالا چه سفیر باشد چه کنسول، چه دانشجو.» نامه توسط جوانی که به دستور شاه به ایران فرستاده شده بود، برای بقایی ارسال گردید.(1)
پیش از اینها در اواخر سال 1342 رفیعزاده توانسته بود پس از اختلافافکنی میان شایگان و فاطمی، روابط فاطمی و نخشب را نیز بر هم زند. بقول خودش «در روزنامه پدر هر دو را در آوردیم.»(2)سیاست ظاهراً بیطرفی رفیعزاده و سدهی در برابر سفر شاه و انجام فعالیت «مخفی» برای کاستن هر چه بیشتر صفوف تظاهرات دانشجویان مخالف، طبق رهنمودی بود که بقایی از تهران ارسال کرد. برای انجام مراسم استقبال بین مهندس نفیسی، رئیس ادارة سرپرستی دانشجویان در آمریکا، و اردشیر زاهدی، سفیر، اختلاف بروز کرد. ادارة سرپرستی با تهدید عدهای از دانشجویان آنها را برای مراسم استقبال از شاه آماده کرد. از سوی دیگر، سفیر به شخصی بهنام افشار که باید همان دکتر احمد افشار دوست رفیعزاده باشد و کارمند یک شرکت بیمه بود، مأموریت داد با عدهای از دانشجویان آمریکایی به استقبال شاه بروند. ابتدا گروه افشار موفق شدند در واشنگتن با شاه دیدار کنند و گروه نفیسی آخرین دسته بودند. همینکه شاه قصد ترک اتاق ملاقات را داشت، خانم مهندس شیخ، معاون نفیسی، خطاب به شاه گفت که با وجود اینکه افشار و گروه او محصل نیستند چرا زودتر به نزد شاه رفته و محصلین ایرانی «آخر همه شرفیاب» شدهاند؟ شاه مبهوت ماند. معلوم شد سیاست بقایی مبنی بر اتخاذ روش بیطرفی و عدم اجرای مراسم استقبال برای حفظ جهات
ظاهری به نفع همه بوده است. پیش از این سدهی استدلال کرده بود فعالیت آنها در شرایط حاضر برای رژیم سودی ندارد و از طرف دیگر فعالیت دستگاه برای جمعآوری عدهای دانشجو برای شرفیابی به ضرر آنها تمام خواهد شد. سدهی و رفیعزاده حتی توانسته بودند نتایج جلسهای را که به کمک ادارة سرپرستی در منزل هروی، کنسول ایران در آمریکا، و از دانشجویان تازه وارد تشکیل شده بود، خنثی نمایند. آنها ضمن فعالیت «پشت پرده» به ادارة سرپرستی گوشزد کردند انجام مراسم استقبال جز زیان چیز دیگری نخواهد داشت. سدهی حتی به کالیفرنیا سفر کرده و در آنجا، که مقامات از دانشجویانش «خیلی وحشت داشتند»، ماموریت خود رابه خوبی انجام داد.(1)
در همین اوضاع و احوال، ساواک از سیدحسن آیت تعهد گرفت دیگر به محل سازمان نگهبانان آزادی مراجعه نکند و نامبرده حق هیچگونه فعالیت حزبی و سیاسی ندارد. از آن به بعد آیت شبها در منزل سلطان محمد فریدونی به سر میبرد و روزها هم در بیمارستان چشم فارابی نزد دکتر سیدنصرالله موسویزادگان کار میکرد.(2)در این زمان سید جلالالدین حسینی، غضنفر یمینی شریف، محمود دلیلی دیدار و علی فتوگرافی در بازداشت به سر میبردند. یکی از جرائم آنها نگهداری نوار سخنرانی امام خمینی و توزیع اعلامیههای ایشان بود.
در تیرماه سال 1343 ساواک گزارش داد بقایی قصد دارد در پوشش حزب زحمتکشان سازمانی مخفی تشکیل دهد. برای تهیة طرح این سازمان بقایی با یکی از مأمورین ساواک تماس گرفت. او اعلام کرد در شرایط فعلی باید «عاقلانه کار کرد» و انضباط(3)حزبی را رعایت نمود. سرهنگ مولوی، رئیس ساواک تهران، اطلاع داد برای طرح مورد نظر بقایی آموزشهای لازم به مأمور ساواک داده شده و طرحی که تهیه شده توسط رابط برای بقایی ارسال گردیده است.(4)در جلسهای دیگر بقایی اطلاع داد اعضای هئیت مؤسس سازمان مزبور عبارتند از خود او، غلامحسین رحیمیان و مأمور مزبور. مأمور ساواک امیدوار بود که تشکیلات جدید اشتباهات گذشتة حزب را مرتکب نشود.(5)
این اقدام در زمانی است که فعالیت علنی حزب زحمتکشان به دستور سرلشکر پاکروان رئیس ساواک ممنوع شده بود. این تصمیم در پی ملاقات بقایی با پاکروان ابلاغ شد. شاه دستور داده بود با شخص بقایی کاری نداشته باشند، اما «حزب را بکوبند.» پیش از این بقایی با سرهنگ مولوی، رئیس ساواک تهران، هم ملاقات کرده بود. او نیز همین مضامین را به بقایی خاطرنشان نمود. بقایی در جلسهای دیگر خطاب به مأمور نفوذی ساواک اطلاع داد که سعید پارسی و مهندس نورائی را برای کمیتة مرکزی تشکیلات مخفی برگزیده است، که با او و مأمور ساواک و رحیمیان جمعاً پنج نفر میشدند.(1)چرا باید شاه دستور داده باشد فعالیت حزب زحتکشان تعطیل شود و چرا باید دوست بقائی سرلشکر پاکروان هم آن را عملی نمود؟ در ملاقاتهای بقائی با پاکروان و مولوی چه گذشت و چه سخنانی رد و بدل گردید؟ آیا نمیتوان تصور کرد که به دلیل فعالیت عدهای از نیروهای مذهبی حزب در جریان حوادث پانزده خرداد و دستگیری آنان، حتی شخص بقائی از تعطیل موقت فعالیتهای حزب حمایت میکرد؟ یا به عکس آیا هدف این نبود که حزب زحمتکشان را با تعطیل صوری فعالیت آن، حزبی انقلابی بنمایانند تا توجه افکار عمومی از مسیر کلی حوادث و جنبشی که در حال وقوع بود، به جائی معطوف شود که در تحلیل نهائی به نفع شاه و تداوم سلطنت او منجر میگردید؟
بههر حال از مقطع پانزده خرداد که مقارن بود با نخستوزیری اسدالله علم تا وقتی منصور به قتل رسید، روند تحولات به صورتی شتابناک و البته به شکلی دیگر استمرار یافت. در تمامی این دوره، اعضای خوش خیال حزب زحمتکشان هنوز تصور میکردند که بقایی به قدرت خواهد رسید. دکتر ارسطو ایرانی، ضمن بحث درباره اوضاع وخیم ایران به دنبال ترور منصور مدعی شد «فقط کسی که میتواند این کشتی شکسته را به ساحل برساند شخص آقای دکتر بقایی است و شنیدهام در چند روز گذشته در جلسات دولتیها خیلی بحثها در روی آقای دکتر بقایی بوده و باید منتظر بود تا چه پیش آید.» دکتر سیدنصرالله موسویزادگان میگفت شاه باید ابتدا مجلسین را منحل کند و بعداً دکتر بقایی را روی کار آورد؛ «دکتر ارسطو ایرانی اظهار داشت اینها فعلاً تمام خیالات است که ما میکنیم. باید منتظر حوادث آینده بود که تا چه پیش آید...»(2)
در 21 فروردین 1344، شاه در برابر کاخ مرمر آماج گلولههای یک سرباز وظیفه به نام رضا شمسآبادی قرار گرفت. همان زمان بقائی نامهای به شاه نوشت و به نحوی ضمن محکوم کردن این عمل، آن را طبق معمول به دستهای خارجی نسبت داد. بعدها بقایی بر آن شد نامهای هشدار دهنده به محمدرضا پهلوی بنویسد و طی آن بار دیگر نظریات خویش را در باب آسیبهای محتمل رژیم او برشمارد و نحوه رفع آسیب ها را هم بنمایاند. متن نامه عیناً خواهد آمد. نکتهای که باید مورد تأمل قرار گیرد این است که با وجود آنکه بقایی ظاهراً معتقد به سلطنت مشروطه و تفکیک قوا بود، لیکن در عمل محور نظم موجود را نه قانون اساسی بلکه شخص شاه میدانست. او معتقد بود لطمه به «شاهنشاه آریامهر» باعث ریشهکن شدن اساس موجودیت ایران است به این دلیل که «ما دولت قوی نداریم که در حوادث بتواند مقاومت کند و قدرت حفظ نظم و امنیت را داشته باشند.»(1)او معتقد بود شخصیتی نظیر شاه ایران در تمام دنیا دیده نشده است؛ رهبری چنان جسور که به هنگام خطر خود را اینگونه نجات دهد. او به حادثة 21 فروردین 1344 استناد میکند که گویا شاه در برابر رگبار مسلسل تاکتیک نظامی به کار برد و از زمان خشابگذاری مجدد شمس آبادی استفاده کرد و «برای فرار و تازه در اطاق هم که به او شلیک کردند مانند یک سرباز در سنگر مقاومت کردند.»(2)به زعم بقایی، دایرمدار استقلال ایران حفظ جان شخص شاه است، بنابراین باید برای حفظ و دوام رژیم اقدامات جدید انجام گیرد. نامه در شرایطی نوشته میشد که به دنبال ترور حسنعلی منصور، شاه سرلشکر پاکروان را از ریاست ساواک عزل کرده و به جای او فردی خشن و سفاک چون نعمتالله نصیری را گمارده بود. از آن زمان به بعد فضای رعب و وحشت بر سراسر ایران گسترده شد و بالهای سیاه دیکتاتوری حتی کوچکترین
فعالیت سیاسی را در چنبرة نفوذ خود گرفت. از طرف دیگر به دنبال ترور نافرجام شاه، مادهای در قانون اساسی گنجانیده شد که اگر ولیعهد به سن قانونی نرسیده باشد و شاه از دنیا برود، همسر او تا رسیدن ولیعهد به سن قانونی نیابت سلطنت را عهدهدار خواهد بود. بر طبق دیدگاه بقایی برای بقای نظام سلطنت، راهی جز خلعید از سیاستمداران کهنه و سپردن امور به دست جناح تازه وجود نداشت. او تلویحاً هشدار داد در غیر این صورت رژیم در معرض انهدام قرار خواهد گرفت:
پیشگاه مبارک اعلیحضرت همایون محمدرضاشاه پهلوی
اعلیحضرتا
آخرین باری که عریضهای تقدیم نمودم نیمة شهریور 1342 بود. در این مدت ضرورتی به تصدیع خاطر همایونی ندیدهام و امروز و «در این لحظات بسیار حساس و بحرانی که مملکت در لبة پرتگاه مخوفی قرار گرفته است وظیفة خود میدانم بار دیگر (که امید است آخرین بار نباشد) به اعلیحضرت همایونی روی آورده و حقایقی را بی پرده و صریح به عرض برسانم». این چند جملة اخیر و جملاتی که حسب مورد بعداً به جای خود دوباره به عرض خواهد رسید به نقل از همان عریضه [شهریور 1342] است.
در این فاصله زمانی که از لحاظ عمر ملت ایران، عمر مملکت و عمر پادشاه مدت زیاد ولکن از لحاظ تاریخ لحظاتی بیش نیست، حوادث زیادی در دنیا و کشورداری و تغییرات عمدهای در مملکت به وقوع پیوسته است ولی آنچه که فقط و منحصراً مایه خوشوقتی است این است که همانطور که در آن نامه آرزو کرده بودم عریضة یاد شده آخرین عریضه نشد و اکنون برایم این سعادت نصیب شده که بار دیگر و حسب وظیفه خاطر همایونی را مصدع گردم.
نمیدانم برای اعلیحضرت موجبی پیش آمده که حوادث و اتفاقاتی را که در خارج از کشور تحت عنوان کنفدراسیون دانشجویان ایرانی(1)و یا فعالیتهای مخرب و خطرناک تحت حمایت حکومت عراق(2)به وجود آمده غیر از زوایای دیدی که تا به حال بررسی شده، و از این دید که اگر تمام عوامل به وجود آورنده این حوادث
ناشی از اقدامات و عملیات اشتباهآمیز اکثراً خائنانه دولتها به اعلیحضرت و ملت ایران نبوده لااقل سهم عمدهای را در ایجاد وضع حاضر بازی کرده است.
در شهریورماه 1320 همانطور که گفته شد کشور ما به عنوان پل موردنظر بود و در اکثر حوادث بعدی دولتهای امپریالیستی از هر قطب که تصور شود هدفشان تاراج و به یغما بردن ثروتهای ملی ما بوده و هست و یا منظورهای استراتژیکی داشتهاند. ولی وضعی که مخصوصاً دولتهای از سال 42 به بعد به وجود آوردهاند، ما را در موقعیتی قرار داده است که علاوه بر ثروتهای ملی مملکت، اعلیحضرت و سلطنت ایران مورد هدف آنها است.
«یقین دارم قلب شاه گواهی میدهد که هنوز هم مثل همیشه نسبت به قانون اساسی و رژیم سلطنت وفادار هستم و معتقدم که وجود پادشاه ضامن تمامیت مملکت است و آرزو دارم که پایههای تخت سلطنت استوار و علاقه مردم به پادشاه روزبروز بیشتر باشد.(1)»
میخواهم از تکرار این چند جمله که از همان عریضة پیشین استخراج کردهام این نتیجه را بگیرم که اعتقاد ما، چه خودم و چه هممسلکان و دوستانم که در حزب زحمتکشان ملت ایران متمرکزند و یا در سازمانهای مختلف سیاسی و اجتماعی همکاری داشته و یا دارند، این است که در شرایط امروز دنیایی و حداقل تا حدود نیم قرن آینده حفظ تمامیت ارضی مملکت، استقلال حدود جغرافیائی ایران بدون وجود پادشاه به صورتی غیر از سلطنت مقدور نیست. دولتهای خائن به اعلیحضرت، رهبران کردها را در آن سوی مرزهای ایران تقویت کردند که کردها به اخذ امتیازاتی از دولت عراق نائل آیند، و نتیجه این شده که همین سازمان چریکی کرد در داخل خاک عراق یک خطر جدی برای کردستان ایران باشد که برای پیشگیری آن دولتها ناچار از قتل عام مردم کردستان هستند و در هر حال آنچه که نگهداری و باقی ماندن کردستان ایران [را] در زیر پرچم شاهنشاهی ایران ممکن ساخته است وجود مقام سلطنت است و این امر با وجود رژیمی از نوع
1) 1. کلیه جملاتی که در گیومه گذاشته شدهاند، مضمون نامه شهریور 1342 شاه به بقائی است که توسط خود او در گیومه آمده اند. این درست در زمانی است که اعضای مذهبی حزب میخواستند بقائی نقشی فعال در مسیر نهضت عهدهدار شود.
جمهوری ممکن نبود. بههرگوشه و کناری از مملکت نگاه کنیم همینطور است. آذربایجان، گرگان، بلوچستان و کرمان، خوزستان و...
پس اگر از شروع زندگی سیاسیام از این نظریه و تز دفاع کردهام، استیضاح دولت ساعد و مبارزه با رزمآراء، غروب روز سیام تیرماه 31 در بدترین شرایط در حالیکه هیچ کس جرئت دهان باز کردن نداشت، در نهم اسفندماه 31 و جریانات نیمه اول سال 32(1)و هر وقت دیگری حفظ قانون اساسی تماماً هرگز فراموش نشده است و اگر در طول مبارزات و فعالیتهای سیاسی هم اقداماتی کردهام که مورد نارضایتی اعلیحضرت هم بوده است ناشی از این حس است که لازمة حفظ استقلال و تمامیت ارضی وجود و بقاء مقام سلطنت و لازمة وجود و بقاء مقام سلطنت حفظ قانون اساسی است و این سه مسئله و موضوع قابل تفکیک از هم نیست.
حفظ سرحدات مملکت و استقلال آن، نگهداری نظم موجود مادام که اعلیحضرت در قید حیاتند شاید با تدابیری که فعلاً به کار میرود مقدور باشد که این خود مسئله قابل بحثی است. ولی همان حادثة دردناک 21 فروردین [1344] را مجسم سازیم که اگر خدای ناکرده توطئهچیها، که مسلماً ریشة خارجی داشتند، در اقدام خود موفق شده بودند، تکلیف سلطنت و مملکت و مردم چه بود؟ آیا نخستوزیر جرئت داشت که خود را به رادیو برساند و درخواستی از مردم بکند و این درخواست پشیزی ارزش داشت؟ یا کدام مقام انتظامی بود که جرئت حضور در ادارة محل خدمت خود را داشته باشد؟ و آیا این مسایل با نیات اعلیحضرت در باقی ماندن سلطنت و رسیدن آن به ولیعهد اساساً مطابقتی دارد؟
خداوند انشاءالله عمر طولانی به اعلیحضرت عطا فرماید، ولی اگر هر موضوعی قابل محاسبه صددرصد باشد، تنها موضوعی که حتی یک در هزار نمیتوان بر آن یقین داشت زنده ماندن انسان است. در جمهوری متحد عرب هر چیزی مورد انتظار میتوانست باشد، الا مرگ جمال عبدالناصر و هر چیزی قابل پیشگیری بود
1) 1. بقائی خود به نقش خویش در این بحرانها اشاره کرده است و به قول شاعر آفتاب آمد دلیل آفتاب.
که پیشگیری میشد الا مرگ او که پیشبینیپذیر نبود و نشد.(1)
ملتفت این نکته هستم که اعلیحضرت خود توجه کافی به این مسئله دارند و شاید انگیزة اصلاح اخیر قوانین اساسی به همین منظور بوده است. ولی صرف وجود توجه بدون اینکه زیربنای اساسی مملکت بر این مقصود کار گذارده شود کافی به مقصد نخواهد بود.
سابقاً دو گروه مقتدر و متنفّذ در مملکت بودند که حامی سلطنت هم محسوب میشدند. وجود افکار اصلاح طلبانه در اعلیحضرت و اقتضاء زمان البته نمیتوانست وجود گروه اولی را که به عنوان مالکین و فئودالها نامیده میشدند تحمل نماید. این گروه از بین رفته بدون اینکه جانشین آن یعنی زحمتکشان رهانیده شده از دست مالک مورد حمایت دولت باشند. و بر اثر اشتباهات و بینقشهگی [کذا] دولتها بعضاً همراهی آنها با نقشههای خیانتآمیز کشورهای خارجی و برخلاف گزارشهای کاملاً دروغ مقامات مسئول مملکت امروز نه تنها از حامیان سلطنت نیستند، بلکه اگر بررسی دقیقی به عمل آید مسلم خواهد شد که در بین آنها افکار مخالفتآمیز با مقام سلطنت جوانه میزند.
گروه دوم مقامات مذهبی بودند. دولتهای وقت بعضی از آنها را در وضعی قرار دادند که راهی جز مبارزه با آنان نبود و بقیه را مقامات مختلف خریداری کردند. که قطعاً این نکته مورد عنایت اعلیحضرت هست که شخص و یا مقامی که عقیده و نظر و یا خود را میفروشد مطلقاً قابل اعتماد نیست، زیرا اگر خریدار مناسبتری پیدا شد او که فروشندة عقیده و رأی و شخصیت خود هست آن را به بهای گرانتر خواهد فروخت.
از این گروه خریداری شده که نه موقعیتی بین مردم دارند و نه کسی حرف آنها را گوش میدهد، هرگز خدمتی در حفظ مقام سلطنت برنمیآید. گروه مخالف هم که از ابتدا حسابش روشن است. گروه روشنفکر رضایت قلبی با جریانات مملکتی ندارد. دهقانان و کارگران که سماور، الاغ و اسب آنها برای پرداخت طلب بانک
1) 1. جمال عبدالناصر سال 1970 مطابق با 1349 شمسی درگذشت. این نکته نشان میدهد نامه یادشده حداقل در اوایل دهه پنجاه نوشته شده است. اشاره به بعثیهای عراق و حمایت ارتش ایران از کردهای عراق نیز همین را نشان میدهد.
کشاورزی و یا طلبکار به مزایده گذارده میشود، نمیتوانند در گروه طرفداران وضع حاضر باشند. مالکین و روحانیون و اهل مذهب و تعصب هم وضعشان روشن است. پس تنها قدرت قابل محاسبه نیروی انتظامی است که در آن مورد چون نه اطلاعات نظامی دقیق دارم و نه تماس نزدیک، بنابراین اعلیحضرت شخصاً بهتر میتوانند آن را ارزیابی فرمایند. ولی بخصوص بعد از جنگ دوم [جهانی] وضع حکومتهایی که منحصراً متکی به قوای انتظامی بودهاند متأسفانه رضایتبخش نیست. وضع عراق در زمان ملک فیصل و بعد از آن، سوریه، همین پاکستان هم پیمان خودمان، ترکیه همسایة دیگرمان، الجزایر، لیبی و...
انگیزة تصدیع مجدد خاطر همایونی همین مسایل است که همانطور که عرض شد حسب وظیفه وطندوستی و علاقهام به بقاء استقلال و تمامیت مملکت و لزوماً حفظ رژیم سلطنت مشروطه بار دیگر وظیفه خود دانستم که آنچه را که به صلاح مملکت و اعلیحضرت و آیندة ولیعهد ایران میدانستم عرض نمایم.
کسی که فعالیت اجتماعی و سیاسی مینماید، طبعاً در معرض اشغال پستهایی است که اجتماع اقتضا دارد، ولی اعلیحضرت بهتر از هر کسی میدانند که خداوند تبارک و تعالی روح جاهطلبی و مقامپرستی را یا در نهادم خلق نکرده و یا آن را در طول زمان از بین برده است و لذا هیچ انگیزه و محرکی بجز آنچه که معروض افتاد نمیتوانم داشته باشم. در همان عریضه عرض کرده بودم که «هر قدر در تاریخ به عقب برویم و هر نوع حکومتی را در نظر بگیریم اولین شرط برای صدراعظم و وزیر خوب راستگویی به پادشاه است. وزیر دروغگو به اندازة وزیر خائن خطرناک است... قوانین اساسی مملکت دولتها و وزرا را مسئول تخلفات قانونی میداند و حتی دستورات شفاهی و کتبی پادشاه موجب برائت آنان نیست. ولی سیاست خارجی که اینک بیش از هر زمان دیگر در پی برانداختن رژیم سلطنتی است به دست همین دولتها هر کار خلاف مصلحت مملکت که خواسته انجام داده ولی با اینکه دولت و وزرا مسئول هستند کنفدراسیون، عمال بعثی و خلاصه قاطبة مردم عامل نارضایتی خود را متوجه اعلیحضرت میدانند.
اگر قوانین اساسی تماماً و بدون کم و زیاد اجرا شود، اگر نمایندگان مجلس از طرف مردم انتخاب شوند و اگر مجالس مقنّنه که به این ترتیب انتخاب شدهاند
وظایف قانونی خود را عهدهدار گردند و اگر دولتها مسئول مجالس باشند و اگر آزادیهای پیشبینی شده در قوانین اساسی در حق مردم شناخته شود، سیاست خارجی متوجه این نکته میشود که با ترور پادشاه نمیتواند به نظر خود نائل آید و نتیجتاً دنبال این مقصود نمیرود. ولی اگر تمام قدرتها و اختیارات در یک فرد جمع شود همیشه آن فرد مورد نظر است چه پادشاه باشد، چه رئیسجمهور.
یک بار دیگر از تصدیعی که دادم پوزش میطلبم ولی به این اعتبار که لازمة عهدهداری مقام سلطنت استماع هر نظر و صلاحدیدی است چه مورد پسند باشد و چه غیر آن و از طرفی لازمة وطندوستی و انسانیت، گفتن حقیقت است ولو اینکه آن گفتار موجب ملال خاطر مخاطب گشته و یا اسباب زحمت گوینده گردد، به خود جرئت دادم که اوقات ذیقیمت اعلیحضرت را اشغال نمایم. باشد که عرض صادقانه در برابر دروغهای گزافی که غلامان جاننثار و خانهزاد برای حفظ وضع موجود و نتیجتاً باقی ماندن خود در مصادر امور به عرض میرسانند جلوهای داشته باشد.(1)
در حقیقت غرض از نگارش این نامه تفهیم غیرمستقیم این نکته بود که تنها کسی که میتواند از بحرانیتر شدن اوضاع جلوگیری کند و رژیم سلطنت را حفظ کند، همانا شخص دکتر مظفر بقایی است. پیش از اینهم در دهه چهل و بعد از ماجرای ترور ناموفق شاه در کاخ مرمر، در جلسهای که در منزل بقایی تشکیل شد، مهندس محمدتقی نورایی پیشنهاد کرد بقایی تقاضای ملاقاتی از «اعلیحضرت همایونی» بنماید و «پس از شرفیابی اوضاع و احوال مملکت را به عرض معظمله» برساند. قاسملو ضمن پشتیبانی از نظر نورائی اضافه کرد «در این شرایط که وخامت کشور و ملت و رژیم» را تهدید میکند و «شاید بعدها نیز بکند» باید این ملاقات انجام گیرد و «مراتب خدمتگذاری و تشریح موقعیتی که به وجود آمده است» بیان شود.
بقایی اعلام کرد برای ملاقات با شاه حرفی ندارد، لیکن نگرانی او آن است که «هنوز برای اعلیحضرت همایونی این فکر جدی نباشد که این اتفاقات خطرات بزرگی را در آتیه در بردارد و تصور کنند عادی است و رفع شده است [و] در حقیقت قبول
1) 1. بقایی به شاه، بیتا، مجموعه دستخطهای بقایی، کارتن 344، ش: 315 ـ 60.
نکنند که تاریخ ما و رژیم ما در معرض تهدید است.» او از اتکاء شاه به «قدرت موجود» و اظهارات اطرافیان مبنی بر رفع هر گونه خطر اظهار نگرانی کرد، «چون وقتی 50 نفر از نزدیکترین مشاوران آمدند و گفتند خطر رفع شده، وضع خوب است، زندگی مردم خوب است، عناصر مخالف سرکوب شدهاند، ایشان هم باور خواهند داشت.» او ترور شاه را محصول تصمیم «4 نفر از انگلستان» دانست که به وسیلة سربازی در تهران عملی شده بود. او همین ترور را هم محصول روشن نبودن اوضاع دانست. به همین دلیل شاه نمیتوانست خطرات را پیشبینی کند. بقایی معتقد بود یک تشکیلات مخفی چه در ایران و چه خارج از کشور جریانات را رهبری میکند. در پایان بقایی گفت این اوضاع «خطری است بسیار جدی و غیر قابل انکار»؛ خطری که ابعاد آن «برای اعلیحضرت همایونی کاملاً روشن» نیست و مشاوران او این حوادث را جداً درک نمینمایند. بقائی توجه به این مطالب را برای «حفظ مملکت و رژیم» ارزیابی کرد و قرار شد پس از مراجعت شاه از مسافرت خارج کشور از او تقاضای شرفیابی کند: «ضمناً از منبع نیز خواهش کرده مواردی که بایستی با اعلیحضرت همایونی مذاکره شود روی کاغذ یادداشت و به دکتر ارائه دهند.»(1)
از طرف رؤسای ساواک به منبع مرتبط با بقایی دستور داده شد مواردی که باید مطرح شود تهیه گردد و قبل از اینکه به بقایی تحویل گردد به ساواک گزارش شود. در جلسهای دیگر محمد تقی علویان قوانینی درباره بازگشت شاه به ایران با بقایی صحبت کرد و گفت شاه دستور داده است برای ورود او از بستن طاق نصرت و چراغانی خودداری نمایند. اوگزارش داد بر خلاف دستور شاه «شرکت واحد اتوبوسرانی طاق نصرت بسته است و مثل سابق که شاه از خارج تشریف میآوردند کارگران در خیابانها رژه میرفتند و تظاهرات میکردند. و دکتر بقایی اظهار داشت علاقه است کاری نمیشود کرد.»(2)
در جلسهای دیگر موسی شهیدی
خبرداد احتمالاً برای فسخ قراردادی که ایران با حمایت آمریکا با شوروی بسته است « خیلی کارها خواهد شد.» بقایی تذکر داد شهیدی بر طبق قولی که داده است نباید وارد مسایل سیاسی شود. آن قول را شهیدی به مأمورین سازمان امنیت داده بود: «موسی شهیدی اظهار داشت خود دستگاههای انتظامی میدانند که ما خطری برای او نداریم. دکتر بقایی در حالیکه میخندید اظهار داشت اگر دستگاه بخواهد ما علیه شما شهادت خواهیم داد.»(1)
1) 1. گزارش ساواک، مورخة 28/4/1344، ش 9536/20 الف، اسناد بقایی.
ص: 352
در اواخر دهه چهل و اوایل دهه پنجاه دیگر کاملاً معلوم بود حزب زحمتکشان تشکیلاتی پوشالیتر از گذشته بیش نیست. در این فضای رعبانگیز، که کوچکترین تحرکی از دید ساواک مخفی نمیماند، تلویحاً اجازه داده شد یاران بقایی دور او گرد آیند و هر از چند گاهی با یکدیگر تبادل اطلاعات نمایند. رژیم از ناحیة بقایی کوچکترین خطری احساس نمیکرد. در این ایام بجز تشکیل جلسات فوق الذکر، بقایی دعوتهای خصوصی دوستانش را جواب مثبت میداد. او همراه با طرفدارانش برای تفریح به درکه و دربند میرفت و فعالیت سیاسی او بیش از پیش کمرنگ شده بود. بقائی گاهی اوقات به دعوت یکی از ملاکین شمال به نام علیقلی خان درویش به نوشهر میرفت. در یکی از این سفرها مهندس محمدتقی نورایی و سیدحسن وحیدی او را همراهی مینمودند. بقایی روزهایی که هوا مساعد بود به گردش و راهپیمایی میپرداخت و شبها در سالن منزل علیقلی خان با او مشروب میخورد و تریاک میکشید.(1)
بقائی به سال 1348 از دانشگاه تهران بازنشسته شد، در حالیکه به دلیل عدم فعالیتهای علمی و پژوهشی نتوانست درجه استادی بگیرد و با همان درجه دانشیاری که در سال 1320 یعنی بیست و هشت سال پیش استخدام شده بود، بازنشسته گردید. لازم به یادآوری است که بازنشستگی بقائی به تقاضای خود او انجام گرفت، در این زمان دکتر سیدحسین نصر رئیس وقت دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران و همکار او در گروه فلسفه، از بقائی خواست در تقاضای خود تجدید نظر نماید، لیکن بقائی دیگر دانشگاه را مکانی مناسب برای حضور خود نمیدانست؛ هر چند دیر یا زود بازنشسته میشد، زیرا به سن بازنشستگی رسیده بود. در نامهای که در اسناد او موجود است، بقائی به حضور گارد نظامی در محیط دانشگاه اشاره دارد و مضمون نامه او این است که دانشگاهی که گارد نظامی در آن حضور داشته باشد، دیگر دانشگاه نیست. شاید توضیح این نکته هم لازم باشد که بقائی حداقل طبق مضمون گفتگوهایش با حبیب لاجوردی که در قالب طرح تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد صورت گرفته، با پدر نصر یعنی دکتر سید تقی نصر رابطه خوبی نداشته است. تقی نصر شخصیت مورد علاقه رزمآراء و وزیر دارائی کابینه اش بود.
ص: 353
1) 1. گزارش ساواک، مورخة 23/8/1344، ش 18864/20 الف، اسناد بقایی.
از آغاز دورة نخستوزیری هویدا دیگر معلوم شده بود قدرت شاه تثبیت شده است، در این دوره حزب زحمتکشان کوچکترین فعالیت سیاسی نداشت و حلقههائی که در اطراف شخص بقائی گرد میآمدند، با یکدیگر جلساتی تشکیل میدادند، اما از این جلسات کوچکترین اقدام جمعی سیاسی بیرون نیامد. در این دوره اعضای حزب با یکدیگر بسیار بد برخورد میکردند. این برخورد اعضا با یکدیگر مذهب مختار بسیاری از نیروهای حزب بود. یکی از این موارد را از نامهای که دکتر محمدعلی یوسفیزاده به منصور رفیعزاده رئیس ایستگاه ساواک در نیویورک و همکار سیا نوشته است، میتوان استنباط کرد. در این نامه روح تحولات زمان شرح داده شده است. همانطور که پیشتر توضیح دادیم، برخی نیروهای مذهبی حزب در این سالها راههای دیگری را برای فعالیتهای خود برگزیده بودند و کادرهای قدیمی نیز هم چنان در اطراف بقائی به حیات خود ادامه میدادند. دکتر یوسفیزاده خطاب به رفیعزاده یاد آوری کرده است اگر در خارج کشور هنوز عدهای علاقهمند به حزب وجود داشته باشند و «در راه راستی و آزادی که هدف اولیه ما بوده است» قدم بر میدارند؛ اما «عدة بیشتری از دوستان ما در نیمه راه فاتحة راستی و آزادی را خواندند و در مورد آزادی هم معلوم شد آزادی را میخواهند که بتوانند به امیال خود برسند.»
وی در ادامه از یکی از یاران قدیمی بقائی یعنی محمد تقی علویان قوانینی یاد کرد
و نظر داد «آقای قوانینی در عین حال که صفا و صداقتی دارد هیچ گاه جرأت و شجاعت ابراز عقیدة خود را اگر برخلاف نظریات آقایان [دکتر حسن] وحیدی و [دکتر سعید] پارسی باشد ندارد، خاصه این که همانطوریکه نوشته بودید با این دو نیز دوست و بهطوری که اطلاع دارم مرتباً در مهمانیهای آقایان پارسی که چند سالی است بحمدالله وضع مالیاش رضایتبخش است و صاحب آلاف و الوف شده شرکت دارد و طبعا نمک خوردن و نمکدان شکستن در شأن آقای قوانینی نیست.» او خاطر نشان کرد به شخص دکتر بقائی اعتقاد دارد و در عین حال او را از نظر هدف صدیق میداند، پس بههمین دلیل برخلاف دستورات او عملی انجام نمیدهد و بهترین راه را سکوت محض میداند.(1)
به استناد نامهای از حسین مکی خطاب به منصور رفیعزاده که مکی از او به صورت غیر متعارفی تحت عنوان «دوست ارجمند و عزیزم» یاد کرده است، یاد آوری شده که سازمان نگهبانان آزادی دیگر فعالیتی ندارد و وی نیز از آن کنارهگیری کرده است:
بنده در کابینه دکتر امینی از سازمان کناره گرفتم و عجالتاً سازمان دیگر هیچ گونه فعالیت سیاسی ندارد و طبق دستور نمیتواند فعالیت نماید. علت کنارهگیری مخلص هم این شد که مصاحبهای آقای دکتر بقائی در کرمان کردند که در آن تلویحاً از دکتر امینی که ساخته و پرداختة دیگران بود، تأئید شده بود، بنده قاصد مخصوص به کرمان فرستادم که ایشان تکذیب فرمایند، میسر نشد تا تهران تشریف آوردند، در بنده منزل شورایعالی [سازمان نگهبانان آزادی] تشکیل شد موضوع را عنوان کردم و عرض کردم این موضوع میبایستی قبلاً در شورا مطرح میشد و اکنون باید تکذیب شود، زیرا ما طرفدار اصولی هستیم که هر کس برخلاف اصول نماید، نباید مورد تأئید قرار گیرد. بهر حال فعلا سازمان فعالیتی ندارد و مخلص هم روابط حسنة خود را تاکنون با آقای دکتر حفظ کردهام و رفت وآمدی داریم و من آقای دکتر بقائی را یکی از افراد پاک و رشید و فداکار این کشور میدانم و امیدوارم روزی به درد این کشور بخورد و از وجودش استفادة بیشتری بشود.
مکی در خاتمه نوشت در حال حاضر به علت کسالت هیچ گونه فعالیت سیاسی ندارد و «اصولاً هیچ نوع فعالیت سیاسی هم میسر نیست»(2). بدیهی است رفیعزاده طبق معمول این نامه را هم مثل نامههای کسانی دیگر که برای او ارسال میکردند به بقائی میداد، بههمین دلیل در بین اسناد بقائی مجموعة ذیقیمتی از این دست نامهها دیده میشوند که برای تحلیل اوضاع تاریخ معاصر ایران دارای اهمیت زائدالوصفی هستند.
شخص رفیعزاده نیز در نامههائی که برای بقائی ارسال میکرد نسبت به آینده ابراز بدبینی مینمود. طبق شواهد بقائی و دیگر سران حزب زحمتکشان امیدوار بودند با حمایت آمریکا قدرت را به دست گیرند؛ این امر ضمن این که نشانی از ساده لوحی مفرط این دسته از افراد بود، در عین حال نشاندهندة این بود که شاید تعطیلی فعالیت بقائی ناشی از اشارات خاصی از آن سوی مرزهاست.
در این دوره به شکل بیسابقهای تسلط آمریکا بر مقدرات امور ایران شکل گرفت و امریکا که تا پیش از این از خطر سرخ برای ایجاد هراس در بین رجال و دولتمردان ایرانی استفاده میکرد، متحد خود را در بین سران حزب ایران نوین یافت؛ حزبی که دست پخت سرهنگ گراتیان یاتسویچ رئیس پایگاه سیا در تهران بود. امریکا دیگر دلیلی برای این که تغییر و تحولی در ایران صورت گیرد احساس نمیکرد.
در این مقطع رفیعزاده ظاهراً در پاسخ پرسشی از بقائی نوشت در خارج «اوضاع همان بوده که هست، بسیاری چیزها تغییر کرده در دنیا، یا اینکه من اخیراً متوجه آنها شدهام؛ از این طرف راهی نیست باید فکر دیگری کرد.» ظاهرا در این ایام بود که وی همکاری خود را با سیا به شکلی گسترده ادامه داد.
رفیعزاده در نامهاش خطاب به بقائئ که همیشه از او بهعنوان پدر عزیزم یاد میکرد خاطر نشان نمود،
آنقدری که این خونخوارهای امریکائی فشار روی من آوردهاند ابداً به مصدقی و تودهای ندارند، علناً فرمودهاند یا برو یا فلان کن،(1)زیر بارنرفتهام هنوز نخواهم
1) 2. اشاره به همکاری با سازمان سیا.
رفت ابداً و ابداً.(1)چقدر تأسف دارم، چقدر ناراحتی وجدان دارم که در گذشته از این مکتب طرفداری کردهام، صد رحمت به پدر انگلستان، اگر خدمت رسیدم درد دل خواهم کرد، ولی هر کس فکر کند از این طرف راهی است، اشتباه میکند اینها چهره واقعی خودشان را نشان دادند، آنچه ما امروز مشاهده میکنیم به نظر افسانه میرسد ولی واقعیت تلخ، خصلت اصلی این مکتب [یعنی مکتب سیاست امریکا] است، چقدر ساده دل بودم، چقدر سطحی فکر میکردم، چقدر تعصب داشتم که اینها دمکرات هستند، جدا افسوس وصد افسوس، وجدان مقصری دارم خداوند وسیلة راحتی آن را مگرفراهم کند، دفاع از مکتب آمریکا دفاع از دیکتاتوری و آدمکشی است و این خصلت این مکتب است، چارهای برای آن متصور نیست مگر این مکتب عوض بشود که خصلت آن عوض بشود....بسیار دلم برایتان تنگ شده است، بسیار آرزوی دیدار آن پدر عزیزم دارم، روز[ی] نیست که به فکرتان نباشم، روز[ی] نیست که به عکس پدرم[بقائی]نگاه نکنم، قسمت چنین بود ولی ابداً ناراضی نیستم، بسیار چیزها آموختم، بسیار چیزها درک کردم و مفهوم واقعی آنها را یاد گرفتم، خدا کند بتوانم از این تجربیات برای آن مردم ایران و استقلال کشورم و تمامیت ارضی آن استفاده بکنم.(2)
میدانیم رفیعزاده حتی پیش از ورود به آمریکا به معرفی بقائی با ساواک همکاری میکرد و از هنگامیکه به آمریکا وارد شد کلیة گزارشهای مربوط به فعالیتهای گروههای مخالف را برای ساواک ارسال مینمود؛ در عین حال از طریق انجمن دوستداران امریکائی خاورمیانه که شعبهای از سیا بود با این سرویس ارتباط داشت. بنابر این سوز و گدازهائی از آن دست، نه ناشی از اجبار امریکائیها به وی برای همکاریهای اطلاعاتی؛ بلکه برای این منظور بود که وی احساس ناراحتی وجدان میکرد. بههر حال رفیعزاده تا سال 1357رئیس ایستگاه ساواک در نیویورک و همکار سیا بود و مهم این که وی با تیم جرج بوش پدر همکاری میکرد. در کتاب شاهد که خاطرات وی است، عکسهایش با بوش پدر زمانیکه ریاست سیا را داشت، نیز چاپ شدهاند.
اما در این سوی در خود ایران هنوز تحولات جالب توجه دیگری در جریان بود، یکی از این موارد نامه نگاریهای سرهنگ لطیف بیگلری به شاه است. در این دوره سرهنگ لطیف بیگلری که به جرم مخالفتهایش از ارتش اخراج شد، نامههای سرگشادهای خطاب به شاه، نخستوزیر و سایر مسئولین کشور میفرستاد و عنوان نامههایش همیشه این بود: «از لطیف بیگلری سرهنگ اخراجی برخلاف کلیة موازین قانونی و اصول انسانی به وسیلة دادگاههای نظامی تحت امر امرای خائن و ناصالح و بهائیان ( آدمکش – خائن – دزد- جاسوس- مزدور) به جرم تقدیم اعلام جرم علیه سپهبد اسدالله خان صنیعی بهائی وزیر سابق جنگ و سپهبد علیخان شجاعی و سایرین در مورد دهها میلیون تومان سوء استفاده از اراضی عباسآباد و غیره.»(1)بعضی از نامههای افشاءگرانه وی علیه امرای ارتش بود که بهائی بودند، این نامهها بیشتر شبیه به بیانیه بود و در واقع مواضع سیاسی وی را بیان میکرد. این نامهها شماره داشت، مواضع و لحن آن نامهها بسیار شجاعانه بود و کمتر کسی جرأت میکرد در آن شرایط چنین نامههائی را آن هم بهطور سرگشاده خطاب به شاه بنویسد و امضای خود را نیز در پای آن ذکر نماید. مثلاً در نامه شماره نوزده خطاب به شاه یادآوری شد که در انتخابات سال 1350 آن کس که به حساب نیامده است ملت ایران است و «بالاخره آنکه در ماهیت امر بیش از همه ضرر میکند شخص شاهنشاه است، چرا؟ المعنی فی بطن الشاعر.» او با استناد به کتاب مأموریت برای وطنم شاه و نیز سخنرانیهای او خاطرنشان کرد گرچه به جز یکی دو دوره هیچ گاه در ایران انتخابات آزاد وجود نداشته است، «ولی باید به عرض برسانم که همان عدم آزادی انتخابات در ادوار گذشته هم به کیفیت وضع ناپسند و غیرقابل تحمل فعلی توأم با وقاحت آن هم از نوع وقاحت بهائی (2)نبوده است.» او پایمال شدن حقوق مردم ایران را ناشی از «دولتهای غیر قانونی آن هم از نوع بهائی و
غیر ملّی و تحمیلی» میدانست.
لطیف بیگلری احزاب ایران نوین به رهبری هویدا و مردم به رهبری علم را فاقد اعتبار ملّی و احزابی دولت ساخته میدانست که «افسار هر دو در دست سازمان امنیت است» و حساب این سازمان هم البته معلوم است. او از تجاوز به قانون اساسی توسط این دولتها خبر میداد و اینکه اصول قانون اساسی مثل زنجیر به هم ارتباط دارند و اگر حلقهای پاره و یا مفقود شود «این در درجة اوّل به ضرر خود شاهنشاه است و خدمتگذار، صادقانه و از راه خیر خواهی توجه اعلیحضرت را نسبت به رعایت احترام قانون اساسی و حمایت و حراست از آن طبق قسمی که یاد فرمودهاند جلب مینمایم.» وی انتصاب وزرای بهائی را خلاف اصل پنجاه و هشتم متمم قانون اساسی میدانست که مقام وزارت را از آن مسلمان، ایرانیالاصل و تبعة ایران عنوان میکند، سپس از وزرای بهائی سخن به میان آورد که «از عمال و سرسپردگان اسرائیل هستند.» به علاوه شخص هویدا نخستوزیر «خود سابقة قاچاق مواد مخدر و غیره نیز دارد و شخص شاهنشاه آریامهر هم از تمام این جریانات استحضار خاطر دارند.» با این شواهد دولت هویدا غیر قانونی دانسته و به شاه هشدار داده شد: «حال مجدداً توجه شاهنشاه آریامهر را...به حفظ و حراست قانون اساسی جلب مینماید که عرض حقایق صرفاً از نظر خدمتگذاری و متوجه کردن شاهنشاه به عواقب ناشیه از نقض قانون اساسی است و بس زیرا قانون اساسی و بی توجهی به آن شبیه عمل کردن کسی است که بر سر شاخ درختی نشسته و مشغول بریدن بن آن باشد.» او نوشت اگر انتخابات فرمایشی برگزار شود، مردم آن را تحریم مینمایند و بهتر این است که هویدا و علم لیستهائی تهیه کنند و نمایندگان خود را به مجلس فرستند بدون این که کمترین هزینهای بر بودجه کشور تحمیل گردد.(1)در سراسر این دوره کوچکترین اعلامیهای به نام حزب زحمتکشان منتشر نشد، از این تشکیلات هیچ گونه حرکتی که نشان دهنده حساسیت به اوضاع باشد، سر نزد و بهعبارتی رکود مطلق بر فعالیتهای این حزب حکمفرما بود.
این روال به استثنای مواردی که ذکر خواهد شد و از حیث عمل سیاسی تأثیری در فضای کشور نداشت، تا پیروزی انقلاب ادامه یافت. بقائی گاهگاهی برای شاه نامه
1) 1. همة ارجاعات از همان نامه است.
مینوشت و خطراتی که رژیم او را تهدید میکند تحلیل مینمود. وی آسیب شناسی رژیم سلطنتی را کانون عمده تلاش خود کرد، گویی هنوز امید داشت که در شرایطی بحرانی در مسند قدرت قرار گیرد. بقائی میگفت باید فهرستی از افراد مورد اطمینان و کسانیکه بتوانند اصلاحات را عملی نمایند، به شاه داده شود تا «شاید در آینده مورد استفاده قرار گیرد و یا هرگز قابل استفاده واقع نگردد.»(1)
در همین ایام اسماعیل رائین برای نگارش برخی آثار خود همکاری با بقایی را آغاز کرد. بقایی در تدوین کتاب فراموشخانه و فراماسونری در ایران با رائین همکاری داشت. به رغم اینکه طبق مدلول اسناد ساواک که با طبقه بندی فوقسری گزارش جلسات لژهای فراماسونری را منعکس میکرد؛ در ماجرای سرنگونی اقبال لژهائی مثل لژ روشنائی به نحوی از بقائی هم استفاده کردند، اما هیچ شاهد و سندی که نشان دهد شخص بقائی عضو لژهای فراماسونی بوده باشد در دسترس نیست. بنابر این همکاری بقائی با رائین در تدوین کتاب فراموشخانه و فراماسونری چندان غریب نیست، به ویژه اینکه او با اشخاصی مثل اقبال و شریف امامی که در زمره استادان اعظم لژهای ایرانی به شمار میآمدند، به شدت خصومت داشت. روند همکاری با رائین با تدوین کتاب اسناد خانة سدان تداوم یافت. کتابی که در آن از بقایی فردی قهرمان و افشاگر انگلیسیها تصویر شده بود.
در بخش عمدهای از دوره نخستوزیری امیرعباس هویدا اوضاع آرام به نظر میرسید. با تثبیت دیکتاتوری شاه بین صفوف حزب زحمتکشان نیز رخنه افتاد. سیدحسن آیت به دلیل مواضع تند سیاسیاش از حزب اخراج شد. حسین بنکدار و ابوالقاسم سدهی بر سر ساختمانی که ظاهراً مشترکاً ساخته بودند، دچار اختلاف شدند. حسین بنکدار، که رشد خود را مدیون شخص بقایی بود و تا مرتبة عضویت کمیتة مرکزی حزب ارتقاء پیدا کرد، بالاخره از رفتار متفرعنانة کسانی که اینک هر کدام عناوین تحصیلی خاصی را یدک میکشیدند، به فریاد آمد. بنکدار از طرف اعضای حزب که دارای تحصیلات عالی بودند همیشه تحقیر میشد و این رفتار نهایتاً در قالب نامهای از وی به سدهی انعکاس یافت. این نامه نشان دهنده روابط داخلی برخی
1) 1. گزارش ساواک، مورخة 14/3/1348، اسناد حزب زحمتکشان.
اعضای عالیرتبه حزب زحمتکشان با همدیگر است، بنکدار خطاب به سدهی که همسر آمریکایی اختیار کرده و دکترای خود را از دانشگاه بوستن اخذ نموده بود، نوشت:
خدا را گواه میگیرم بسیار آدم پستی هستی و یک مو[ی] منصور رفیعزاده به تو شرف دارد. برای اینکه او دیگر ادعا نکرد من میخواهم سالم باشم. خدا را شاهد میگیرم صدها بار دربارة خانوادة تو و مادیگری آنها و کثافت بودن و وابستگی آنها صحبت کردند، من باور نمیکردم. حتی تو را نام میبردند و معتقدند در آمریکا خودش را فروخته و پول میگیرد و بعضی از امضاءهای دریافتی پول توسط تو بوده، من همه را رد میکردم و میگفتم ابوالقاسم غیر از آنهاست... آقای دکتر سدهی میدانی من... رفتم خدمت جناب دکتر و اظهار داشتم جناب دکتر برگ جلب مرا گرفتهاند، اگر ممکن [است] ده هزار تومان، چنانچه نشد پنج هزار تومان از دوستانتان به من قرض بدهند تا یک ماه دیگر که پول بانک رسید تقدیم میکنم و چک یک ماه میدهم. ایشان اظهار داشتند من فلانی را که خودت میشناسی گاهی [از او] پول میگرفتم ولی او اکنون وضع خوبی ندارد. با اینکه میدانستم ایشان با بهره مخالفند، گفتم اگر کسی باشد با بهره به من قرض بدهد یک ماهه میپردازم. اظهار تأسف فرمودند و بعد سخن به درازا کشید و گفتند هر کاری بهتر از تریاک کشیدن است. این بود کمک رهبرمان.
در بخش دیگری از این نامه آمده است:
من چه گناهی کرده بودم که باید همیشه وسیلة تو و دکتر بقایی و دیگران قرار بگیرم. یک علتش را میدانم. برای اینکه تیتر ندارم. ولی به حق از پاکان روزگارم. اگر شما در زندگی چوب خوردید و میخواستید یک شبه ره صدساله بروید و نشد و برای بعضیها هم شد گناه من چیست؟ اگر منصورخان [رفیعزاده] ترا فریب داد و تو به همة کائنات بدبین شدی من کاری ندارم بشو. ولی حساب من دو دو تا چهارتاست. حساب ما روشن است. ترا واگذار خدا میکنم، خیلی دلم را سوزاندی خدا دلت را بسوزاند.(1)
ظاهراً ماجرا به ساختن یک ساختمان مربوط میشد که بنکدار از طریق گرفتن وام
آن را ساخته بود. ساختمان بهنام بنکدار و سدهی بود. سدهی از آمریکا سهمیة خود را فروخت بدون اینکه در ساختمان کوچکترین زحمت و مشارکتی داشته باشد. او حتی راضی نشد سهم خود را به نحو منصفانهای به دوست سابق حزبیاش بفروشد و همین امر مقدمة کدورت بین آنها شد. اینک همه به فکر زندگی شخصی خود بودند. بنکدار همچنان در «بانک ایرانیان» ابتهاج، که شعبهای از «سیتی بانک» نیویورک بود، به کار اشتغال داشت. او اینک رئیس بخش اطلاعات بانک که البته منصبی بود اداری، تلقی میشد.
ص: 462
1) 1. بنکدار به سدهی، اواخر دهة 1340، مجموعة اسناد بنکدار، کارتن 159، ش: 11 ـ 108.
از آغاز دهة 1350 شدت عمل حکومت پهلوی در برابر گروهها و جریانهای سیاسی مضاعف شد. با برگزاری جشنهای 2500 ساله، هزاران نفر به تعداد زندانیان سیاسی افزوده شد. با تأسیس «کمیتة مشترک ضد خرابکاری» فشارهای رژیم افزایش یافت. سندی که گویای مخالفت بقایی با این اوضاع باشد در دست نیست. در سال 1352 به دنبال جنگهای رمضان و تحریم نفتی اعراب و عدم پیوستن شاه به این تحریم سیل دلارهای نفتی به ایران سرازیر شد. قشر جدید دیوانسالاران که ستون اجرایی رژیم شاه را تشکیل میدادند از قبل این درآمدها ثروتهای کلان اندوختند و همزمان فقر و فاقه در بین اکثریت مردم ایران گسترش یافت. با تصمیم شاه دایر بر تأسیس حزب واحد، غرور جاهلانة او به اوج خود رسید. در برابر این تصمیم بیسابقه، بقایی نامهای به شاه نوشت و ادامة روند جاری سیاستگذاری را تهدیدی علیه سلطنت او دانست. بقایی میدانست که ادامة حکومت فردی شاه نتیجهای جز اضمحلال بافتهای اجتماعی و سیاسی کشور نخواهد داشت. او بار دیگر «سوابق مبارزات حزب زحمتکشان ملت ایران در راه حفظ استقلال کشور و صیانت قانون مقدس اساسی که اعتقاد به رژیم سلطنت مشروطه هم جزئی از آن است»، را مورد یادآوری قرار داد. او اعلام کرد افراد حزب بارها در «بحرانیترین دقایق تاریخ این کشور از هیچگونه کوشش و جانبازی دریغ نکرده» و در این مسیر چشمداشت مادی نداشتهاند. بقائی ادامه داد وی و افرادش «در حد مقدورات بشری و غالباً با شنا کردن در خلاف جریان آب کوشیدهاند که از هر پیشامدی که به نظرشان مخالف خیر و صلاح کشور بوده است جلوگیری نمایند.»
بقایی ضمن خاطر نشان کردن «سکوت اجباری» حزب در سالهای اخیر اعلام کرد او و یارانش «در نگرانیهای خاطر خطیر ملوکانه برای آیندة مصالح ملت و کشور و حفظ تمامیت و استقلال وطن عزیز شریک هستند.» سپس از مصاحبة مطبوعاتی 11 اسفندماه 1353 شاه سخن به میان آمد و بعد از آن «نغمههای ناجور و تحریکاتی که برضد قانون اساسی و سلطنت مشروطه آغاز شده» است، بحث نمود. بقایی صحبتهای شاه در آن روز مبنی بر «علاج واقعه قبل از وقوع» را ستود. سپس اعلام کرد نظر به تعهدی که در برابر قانون اساسی دارد و «با احساس خطر جدی نسبت به قانون اساسی و محتویات تفکیک ناپذیرش آنچه را که به صلاح مقام سلطنت و خیر ملت به نظر» او میرسید «به عرض مبارک» برساند. بقایی با استناد به سخنان شاه که آرزو کرده بود نظام سلطنتی و قوانین اساسی پایدار بماند، شرط تحقق آن را تفکیک قوای سهگانه دانست که طی آن «مقام شامخ سلطنت به عنوان حکم والایی غیرمسئول و مصون از تعرض باقی بماند.»
او غلامان خانهزاد و احسنت گویان رژیم را که در هر امری متشبث به «فرمان ملوکانه» میشدند و تلاش داشتند مردم را مجبور به عضویت در حزب جدید رستاخیز بنمایند، تهدیدی بزرگ برای رژیم شمرد بهگونهای که «نتایج سوء آن نه تنها برای دوام و بقای رژیم و استقلال مملکت زیان بار خواهد بود»، بلکه آن اوضاع منجر به بیاعتنایی دولتمردان به آرا و اندیشههای دیگر و «تسلیم در مقابل قدرت، قطع نظر از اینکه چه کسی در موضع قدرت قرار گرفته است» دانست. او نوشت نظر به «درایت خاصّی که آن اعلیحضرت نسبت به تاریخ ملل مختلفه جهان دارند» این نکته را باید در نظر داشته باشد که آن اوضاع محصول کار «دشمنان دانا و دوستان نادان» است که «به جای اینکه نیت خیرخواهانه شاهنشاه به تنظیم یک اساس فکری در جامعه و به وجود آوردن تشکیلاتی که در روز مبادا بتواند ملت ایران را متحّد و آماده سازد»، منجر به تفتیش عقایدی شود که «وسیله و ابزاری به دست دشمنان در کمین ملت و مملکت خواهد داد.» او خاطرنشان ساخت که اگر «سوء قصد 21 فروردین 1344 به نتیجه میرسید، هیچ یک از این مدعیان جاننثاری که ظاهراً در انجام پیشنهاد شاهنشاه سر و دست میشکنند در پشت میز خود درنگ نمیکردند و معلوم نیست مملکت به چه سرنوشتی دچار میشد.» بقایی استدعا کرد که «مقام شامخ سلطنت که همیشه ملجأ و
حصن حصین ملت باید باشند»، نگذارد دولت مردم را اجبارا به سوی حزب معینی بکشاند: «اگر تضییقات دولت ادامه پیدا نکند حزب زحمتکشان ملت ایران مستقلاً و بدون ورود در تشکیلات جدید به فعالیت ادامه خواهد داد والا برای پرهیز از تکلیف شاق و امر مالایطاق افراد خرده پا و دست به دهان خود را آزاد میگذارد که برای ادامة زندگی به عنوان اکل میت [کذا: اکل میته] به صفوف فشردة بیاعتقادان و بیعتکنندگان صوری حزب واحد بپیوندند.»
او باز هم تاکید کرد که «برای بقاء و استمرار نظام سلطنتی بعد از اعلیحضرت هیچ راهی جز رعایت قانون اساسی و احترام به قوانین از ناحیه عموم و بالاخص مقامات مملکتی نیست.» بقایی ادامة حکومت فردی را باعث نابودی رژیم دانست و در خاتمه تذکر داد:
پس در واقع امر، عوامل خطر برای قانون اساسی و نظام سلطنتی همین عوامل دولتی هستند که به خاطر چند روز بیشتر وزارت و وکالت و یا اندوختن مال موجبات عدم رضایت جامعه را فراهم میآورند و نه جوانان مسلمان احساساتی و کماطلاعی که به قصد نجات از دست این عوامل به مارکسیسم پناه برده و به عوامل خطرناک ضدمملکتی تبدیل میگردند. و ایمان راسخ دارم که ادامة این آهوگردانی در تشکیل حزب واحد اجباری وضع موجود را وخیمتر خواهد کرد.(1)
البته در آن ایام شاه سخت در سودای ایجاد «تمدن بزرگ» خود بود و هیچ اعتنایی به اینگونه رهنمودها نداشت. با پیروزی حزب دمکرات آمریکا و سیاستهای به اصطلاح حقوق بشر جیمی کارتر و با مشاهدة افق بحران، بار دیگر بقایی قدم به میدان گذاشت. بهعبارت بهتر در فاصله زمانی نگارش این نامه تا سال 1356 تنها یک نامه سرگشاده به سال 1355 خطاب به دادستان تهران در کارنامه سیاسی بقائی قرار دارد. بقائی با تجربه شخصی سیاسی خویش و نیز با توجه به روند اوضاع، رژیم سلطنتی را در سراشیب سقوط میدید، او هرچه تلاش کرد شاه را به حقایق امور واقف گرداند، در عمل ناکام ماند. شاه متفرعن به سخن هیچ کس جز خودش گوش فرانمیداد، هرکس را که از سخنش بوئی از نقد حتی اگر این نقد به نفع رژیم او بود استشمام مینمود؛ طرد
1) 1. بقایی به شاه، مورخه 14/12/1353، مجموعه نامههای بقایی، کارتن 248 ـ N، ش: 195 ـ 130.
میکرد.
از سال 1356 با گسترش نارضاءیتی ها و آغاز تظاهرات خیابانی، بقایی اعلام کرد که از زمان نهضت ملی نفت، او هر وقت امکانات داخلی مملکت اجازه داده و یا هر وقت که مصالح عالیه ملت را در «خطر دیده است»، حسب وظیفة ملی و تحت هر شرایط نظرات خود را بیان کرده است. او اقدام خود در فعال کردن مجدد حزب را در همین راستا ارزیابی کرد: «زیرا تجاوزات مکرر به قوانین اساسی، قانون شکنی و سلب آزادیها و حقوق اساسی مردم به حدی رسیده بود که مملکت از طرف یک انقلاب کور تهدید میشد و بر حسب تصادف این ایام مقارن زمانی بود که پرزیدنت جیمی کارتر حمایت خود را از حقوق بشر در دنیا اعلام کرده بود.»(1)بقایی در شرایطی از آزادی و حقوق بشر سخن میگفت که حداقل عدهای از یاران او در ساواک و ارتش خود از مسببین آن اوضاع بودند.
1) 1. مصاحبة مطبوعاتی بقایی، احتمالاً اواسط سال 1356،مجموعه اسناد بقایی، کارتن 148 ـ N، ش: 129 ـ 7.
از اواسط سال 1356، بهویژه از زمان دولت دکتر جمشید آموزگار، بقایی بار دیگر فعالانه وارد عرصه سیاست شد. در این ایام بقایی تلگرافی خطاب به آموزگار ارسال کرد و از او خواست جلو اقدامات مأمورین سازمان امنیت را، که تهدیدی عظیم علیه رژیم به شمار میروند، بگیرد.(1)محور آن نامه حول تضییقات و فشارها بر اقشار دانشجو دور میزد. در همین ایام گروهی با نام «دانشجویان طرفدار حزب زحمتکشان ملت ایران»، که گمان نمیرود حتی یک تن به این نام در میان دانشجویان وجود داشت، شروع به انتشار نامههای سرگشاده کرد.(2)محور کلیة این اقدامات افکندن گناه تمامی مشکلات به گردن دولتهای وقت بود بدون اینکه از شخص شاه نامی به میان آید. بقایی وضع انقلابی جامعه را درک کرده بود. او با تکیه بر تجربیات سیاسی 36 ساله خود میدانست رژیم پهلوی و شخص شاه با تهدیدی جدی مواجه است. ولی این بار نیز، مانند گذشته، او تلاش کرد بار گناهان را به دوش دولتهای وقت اندازد و شاه را تبرئه نماید. لیکن این ترفند دیگر کارایی نداشت. همه میدانستند هویدا جز مهرهای در دستان شاه نبوده است. اینک همه میدانستند ریشة کلیة مصائب و گرفتاریها شخص شاه است. دیگر زمان برای نجات رژیم شاهنشاهی بسیار دیر بود.
بقایی در مکاتبات سیاسی این دوره باز هم از تجاوز به قانون اساسی سخن به میان میآورد؛ قانونی که «نظام شاهنشاهی یکی از اجزاء تفکیک ناپذیر آن است.» او از «مجاهدین و آزادیخواهان»، «از جامعة شریف روحانیت» و صاحبان افکار مختلف دعوت کرد که «جداً درباره اهمیت حفظ قانون اساسی بیندیشد» و هشدار داد که در اینراه تلاش جدی انجام گیرد، زیرا «فردا خیلی دیر خواهد بود.» بقایی از «جوانان با ایمانیکه جان خود را در راه عقیده آماج رگبار مسلسل مینمایند» خواسته بود حواس خود را جمع کنند و «فریب کسانی را که به قانون اساسی و آزادی و حیثیت انسانی اعتقاد ندارند نخورند.» او اعلام کرد هر دولتی که موارد نقض قانون اساسی را رفع نماید، شکنجه را رسماً ملغی سازد و به وضع زندانیان سیاسی رسیدگی کند، مورد حمایت او خواهد بود. او حتی حاضر شد «بدون در نظر آوردن گذشتهها» با تمام کسانی که به قانون اساسی اعتقاد دارند، تشریک مساعی کند.(3)بقائی میخواست باز هم بههر نحو شده شاه و رژیم سلطنتی او را که به باور وی محور حفظ ایران بود، نجات بخشد. وی تلاش داشت تجربهای را که در مورد قوام، رزمآراء، مصدق و حتی اقبال و علم اندوخته بود، باز هم به کار گیرد. اما نکته این است مگر یاران بقائی از قبیل پاکروان و مقدم و رفیعزاده و کثیری دیگر، اجزاء امنیتی همان رژیم نبودند؟ مگر آنان بدون دستور و اجازه شاه اقدامیکرده بودند و مگر اساساً کسی جرأت داشت بدون اجازه شاه اقدامیآنجام دهد؟ قطعاً خیر، پس دیگر تکرار سناریوهای گذشته برای نجات شاه غیرممکن بود.
بقائی گرچه برای نجات شاه و طبق مد و یا الزامات زمانه از حقوق بشر و دمکراسی و آزادی سخن میگفت، اما واقعیت این است که در زیر پا نهادن مقولات و مفاهیم و ارزشهائی از آن دست و تعطیل آنها، بقائی خود یکی از پیشگامان بود؛ اساساً در قاموس رژیم سلطنتی شاه آن مفاهیم هیچ معنا و مفهومی نداشت. بیهوده نیست که
1) 2. بقایی به آموزگار، مورخة 28/7/1356 مجموعه اسناد حزب زحمتکشان، ش: 130 ـ 7.
2) 3. مثلاً اعلامیة مورخة 28/7/1356، مجموعه اسناد حزب زحمتکشان، کارتن 195، ش: 184 ـ 20.
3) 1. مظفر بقایی، تجاوز به قانون اساسی و حقوق بشر به کجا خواهد انجامید، به مناسبت بیست و هفتمین سالگرد تأسیس حزب زحمتکشان، 1357، مجموعه اسناد بقایی.
حتی بقائی در یکی از جلسات حزبی، که پس از جمعة خونین 17 شهریور 1357 برگزار شد، گفت: «وقتی حکومت نظامی اعلام شده غلط کردند آمدند. یک آخوند هر چقدر هم محترم باشد ولی به چه اسمی مردم را به خیابان میکشاند.»
گفته بقایی چنان توهینآمیز بود که شیخ رضا فعال، یکی از اعضای حزب، به او اعتراض کرد. بقایی، فعال را وادار به سکوت نمود و گفت که جمعیت قبل از هفده شهریور را قبول دارد و هر شعاری هم که داده شده است از نظر او بلااشکال است، «ولی از اینکه روز 17 شهریور در میدان ژاله بیایند و روی زمین بنشینند قبول ندارم و جواب چنین جمعیّتی با این دولت فاسق غیرملی خواهی نخواهی همان گلوله است.»(1)یکی از اعضای شرکتکننده نسبت به رویه بقایی در برابر انقلاب اعتراض کرد و از طرد حزب توسط امام خمینی سخن به میان آورد.
اینک حتی اعضای وفادار حزب زحمتکشان نیز بقایی را مورد حمله قرار میدادند. آنها از اعلامیههای «مسخره» حزب، که توسط مردم پاره میشد و به صورت توزیعکنندگان آنها پرتاب میگردید، سخن میگفتند. از رویة بقایی که معتقد بود «بچههای مدارس چه حق دارند در امور سیاسی دخالت کنند»، انتقاد شد. از زبان اعضای حزب او گفته میشد بقایی مثل گذشته «باز هم نفاقافکنی را شروع کرده» است. آنها از نظریة بقایی در مورد پایان دادن به اعتصابات و رفتن استادان و دانشجویان سر کلاس درس به شدت یکه خورده بودند. عدهای مثل رضا فعال گفتند زندگیشان را برای حزب گذشتهاند، لیکن بقایی اجازة سخن گفتن به آنها نمیدهد. او گفت به فرانسه میرود و باز نخواهد گشت. عدهای دیگر مثل محمدتقی علویان قوانینی، سیدحسن وحیدی، سعید پارسی و مهندس عقیلی کرمانی «خودشان را آمادة وزارت میدانستند و به طریقی از مطالب دکتر حمایت میکردند.»
مأمور ساواک گزارش داد بقایی اینک در لفافه از نظام شاهنشاهی دفاع میکند و بدون اینکه نامی از امام خمینی ببرد، مخالفین رژیم شاهنشاهی را دنبالهرو حزب توده میداند. بر طبق این گزارش رویة بقایی باعث «خشم و نفرت عجیب افراد حزب گردیده» است. پیشبینی میشد حزب زحمتکشان با وجود کمیت ناچیز خود متلاشی شود.(2)
از آبان ماه 1357 تلاش شد برای حفظ رژیم پهلوی، بقایی به نخستوزیری گمارده شود. پیش از این اردشیر زاهدی ضمن تماس با بقایی شانس دوام رژیم سلطنتی را از او پرسیده بود. از نظر بقایی دیگر خیلی دیر شده بود. در هشتم آذرماه آن سال جلسهای از امرای ارتش ـ مرکب از سپهبد حسین آزموده، سپهبد نصراللهی، سپهبد امیرصادقی، سپهبد محمود معزی، سرلشکر حسن اخوی، سرلشکر فتحالله احمدی و سرلشکر حسن ارفع ـ تشکیل شد. سرلشکر محمود ارم، عضو شاخة نظامی حزب آریا، در خارج از کشور به سر میبرد و سرلشکر حسن پاکروان به دلیل کار اداری در جلسه حضور نداشت.
در این جلسه، که اعضای آن بطور عمده همان توطئهگران نامدار زمان رزمآراء و مصدقاند، در مورد لزوم و نحوة اجرای تبلیغات به نفع رژیم بحث و تبادل نظر شد. نتیجة این جلسه به شرح زیر بود:
نظر به اینکه در نتیجة تبلیغات وحشیانة عناصر مخالف سلطنت و دولت که بدون هیچ شک و تردید، دانسته یا نادانسته، طبق دستور و بر وفق برنامة بیگانگان عمل مینمایند، میهنپرستان و شاهدوستان تا حدی مرعوب شدهاند بهنوعی که فقط در مواقعی که مستقیماً در پناه ارتش شاهنشاهی میباشند به خود جرئت ابراز احساسات میدهند و در غیر اینصورت تنها در چهاردیواری خانهها و میان خودشان به درد دل میپردازند، علیهذا علاوه بر اجرای مقررات حکومت نظامی، مبادرت به تبلیغات مثبت چه در پایتخت و چه در استانها ضرور و مورد احتیاج میباشد. از طرفی چون بدون سازمان و امکانات و وسایل معمولی تبلیغات، اقدام به آن میسر نمیباشد پیشنهاد میشود:
1ـ در بدو امر یک یا چند تن از افراد متمکن یا صاحبان صنایع که واجد صلاحیت باشند دعوت گردند که نظر خود را دربارة تهیة وسایل لازمه جهت تبلیغات عنوان نمایند تا این هیئت آن را بررسی کند و تصمیمات لازم اتخاذ گردد.
2ـ پس از چند بار تماس میان سرلشکر حسن ارفع و آقای دکتر مظفر بقایی
کرمانی و معاونان ایشان چنین تشخیص داده شد که این اشخاص واقعاً دارای احساسات میهنپرستی و شاهدوستی بودهاند و میباشند و حاضرند برای حفظ سلطنت ایران جانفشانی نمایند. لذا در این جلسه تصمیم گرفته شد که گروه امرا با گردانندگان حزب زحمتکشان ملت ایران که ریاستشان با آقای دکتر بقایی کرمانی میباشد در راه این هدف مقدس هماهنگی برقرار نمایند.(1)
صورتجلسة این نشست به زبان فرانسه تهیه شد.
در اواخر مهرماه 1357، پیش از تشکیل جلسة فوق، اردشیر زاهدی بر سر راه سفر خود به تهران در نیویورک توقف کرد. زاهدی از رفیعزاده خواست به بقایی اطلاع دهد که وی به دیدن او خواهد رفت. زاهدی قصد داشت بقایی را به نزد شاه ببرد تا برای رفع بحران چارهاندیشی کند. دو ماه و نیم قبل از خروج شاه از ایران، زاهدی از بقایی خواست شرایط خود را برای در دست گرفتن قدرت به عنوان نخستوزیر بیان کند. بقایی شانس ماندن شاه را ده درصد و ولیعهد را بیست درصد دانست. در اواسط دی ماه 1357 بقایی به دیدار شاه رفت. او در کمال شگفتی شاه را سست و متزلزل دید. به روایت رفیعزاده، بقائی شرح داد شاه برای جلوگیری از آشکار شدن پریدگی رنگش آن قدر کرم به صورت خود مالیده بود که گویی پوستش در حال جدا شدن است. بقایی شاه را از ادامة حکومت ناامید کرد و اعلام نمود برای حل بحران هیچ کاری نمیشود کرد. او تنها فردی مثل احمد قوام را برای حل بحران مؤثر میدید، مردی که شخص بقائی در مفتضح ساختنش در زمره رهبران بود.
بقایی در پایان ملاقاتش بار دیگر از چارهاندیشی دیرهنگام شاه سخن گفت. در ملاقاتی با فرح دیبا بار دیگر بقایی کار را تمام شده دانست. او دیگر شانسی برای بقای رژیم نمیدید و دولت شاپور بختیار را نیز برای حل مشکلات و حفظ رژیم شاه بیحاصل میدید.(2)
بقایی در 16 ژانویة 1978/ 27 دی 1356 با ویلیام سولیوان، سفیر آمریکا در ایران،
1) 1. تاریخ معاصر ایران، ج 3، (تهران: مؤسسه پژوهش و مطالعات فرهنگی، 1370)، ص220-221.
2) 2. دستنوشتههای منصور رفیعزاده، فصل سیام، مجموعه اسناد رفیعزاده، متن انگلیسی این دستنوشتهها که برای اظهار نظر برای بقایی ارسال میشد تحت عنوان Witnes(شاهد) در آمریکا چاپ شد و دو ترجمه از آن به زبان فارسی موجود است.
مکاتبه کرد. این نامه در پاسخ نامه 4 ژانویة سولیوان نوشته شد. در نامه سولیوان ابراز امیدواری شده بود در ایران حکومت قانون و دمکراسی استقرار یابد. سولیوان پیشنهاد کرده بود به منظور تبادل نظر پیرامون نحوة تأمین حقوق اولیة بشر با او مذاکره کند. بقایی از این پیشنهاد استقبال کرد و نوشت «در گذشته نیز به مناسبت سمت و مسئولیتهای ملی ملاقاتهایی با مقامات عالیرتبه و سفرای ممالک متحده آمریکا» داشته و معتقد است که وجود چنین تماسهایی «برای حسن تفاهم و بهبود روابط بین دو دولت مفید خواهد بود.»(1)درست در زمانی که انقلاب تا اعماق جامعه ریشه دوانیده بود، آیتالله محمد صدوقی نامهای به بقایی نوشت. در بخشی از نامه آمده است:
اکنون که امپریالیزم لااقل منافع خود را مهدّد به تهدیدهای گوناگون میبیند، اجبارا دست به یکسری مانورهای دمکراتیک زده است که سطحی بودن همة آنها از بینش عمیق شما مخفی نیست. آزادی فعالیت سیاسی احزاب، زمزمة رفع سانسور از مطبوعات، میدان دادن موقت به بعضی از رجال سیاسی و غیره حساسیت و خطر این برهه از نهضت را تشکیل میدهد. بدین ترتیب که عدهای از سیاسیون یا روحانیون که ممکن است سطحیتر بیندیشند یا خدای نکرده جهت احیای موقت منافع شخصی یا حزبی خویش مواضع استراتژیکی متعددی انتخاب کنند و همین تعدد و اختلاف مواضع استراتژیکی موفقیت دربست و کامل دشمن است و ایدهآل امپریالیزم.
آیتالله صدوقی خواسته بود بقایی خود را با مواضع امام خمینی هماهنگ سازد. او هشدار داد تفرقه و ایجاد اختلاف در صفوف نهضت باعث نابودی اختلاف افکنان خواهد شد و کسی نمیتواند خود را از آن «لکة نجس» تطهیر کند. در پایان خواسته شده بود بقایی خطمشی سیاسی خود را ترسیم کند.(2)
در پاسخ به این نامه بقایی نوشت: «اگر رهبری نهضت، مبارزه را منطبق با قانون اساسی... بنماید، بیگمان و به یاری حق توفیق خواهیم داشت که حکومت قانون را دقیقاً پیاده کنیم.» او خاطرنشان کرد: «مردم عاری از تعمق و تحقیق که اوضاع اسفبار امروز را میبینند، چنین تصور میکنند که این نقص قانون اساسی و یا عیوب آن است که
آنان را به چنین روزی دچار ساخته و توجه ندارند که تقصیر عمده همانطور که اشاره فرمودهاید متوجه سیاستمداران و سیاستبازانی است که از یک طرف برای رسیدن به مقاصد مادی در دام حیلههای حکومت گرفتار میشوند و مردم را گرفتار میکنند و از طرف دیگر برای اغفال آنها داد مخالفت با قانون اساسی را سرمیدهند.» در پایان نامه آمده است: «در مقابل این مسایل و با علم به اینکه هر بار حرفی از قانون اساسی زدهایم مردم و مخصوصاً سیاستمدارانی که در اصالت آنها هم باید تردید کرد تهمت و بهتان را شروع کردهاند، و با همة این اوصاف ترجیح دادهایم آنچه را که مصلحت مردم مسلمان ایران است بیان کنیم و نه آنچه را که مردم میخواهند و در آن اشتباه میکنند.»(1)این بود مواضع بقائی در مورد انقلاب و رژیم سلطنتی، لیکن برای فهم مبنائی دیدگاههای بقائی و نسبت او با انقلاب، باید بار دیگر رفتار سیاسی او را از مقطع نخستوزیری جمشید آموزگار مرور نمائیم تا دریابیم که به نظر او علل و عوامل انقلاب چه بود و در مقابل آن چه تمهیداتی باید اندیشیده میشد؟
1) 1. بقایی به صدوقی، احتمالاً شوال 1398 ق ] 1357 ش[، مجموعه اسناد بقایی، ش: 136 ـ 7.
از سال 1356 همزمان با دوره زمامداری جیمی کارتر در کاخ سفید وهمزمان با دورة نخستوزیری دکتر جمشید آموزگار بار دیگر فعالیتهای حزب زحمتکشان و رهبر آن به شکلی محدود از سرگرفته شد. گردانندگان حزب از این سال تا پیروزی انقلاب اعلامیهها و بیانیههای زیادی در ارتباط با حوادث روز کشور منتشر کردند، روزنامهها از مصاحبه با بقائی اجتناب میکردند به عبارت بهتر از نظر تاریخی این حزب به فراموشی سپرده شده بود و به جز عدهای معدود کسی آن را جدّی نمیگرفت.
در این ایام بقائی که خود شعار دمکراسی میداد، شعارهای حقوق بشر کارتر و اقدامات آموزگار را وسیلهای در دست کمونیستها میدانست تا این گروهها بار دیگر از آشیانههای خود خارج شوند و تلاشهای خویش را از سر گیرند. وی به این مسئله اعتراض داشت که بیانیههای شدیداللحنی با «شعارهای تند مارکسیستی» منتشر میشود «بدون آنکه نویسندگان آنها مورد تعقیب قرارگرفته باشند»، وی این اعلامیهها را وسیلهای میدانست تا بهدنیا وانمود نمایند که در ایران آزادی کامل وجود دارد.(1)
اعلام شد هر تلاش و کوششی خارج از محدودة « فضای باز سیاسی» اعلام شده میتواند «پایهای برای حرکتهای
1) 1. بیانیة هیئت اجرائیه حزب زحمتکشان ملت ایران، 19آذر1356، ش54/758.
نسنجیدة بعدی گردد، که غفلتاً و برخلاف پیشبینی بر پا کنندگان آن منجر به شکستن شیشه و آتش زدن مینیبوس و ضرب و جرح آنان میگردد.» حزب در این نخستین بیانیة خود بعد از سالها سکوت و مماشات با دستگاه ساواک و رژیم پهلوی اینک بار دیگر به صحنه آمده بود و عجب آنکه در حرکتهای مردمی رد پای مزدورانی از رژیم را جستجو میکرد. مبارزات مردمی در قاموس بقائی امری ناشناخته بود، وی نیز به اقتفای اسلاف خود از رجال دورة پهلوی؛ ایران را موضوعی برای دسایس قدرتهای جهانی میدید ولاغیر، اینک وی با این که از نزدیک بسیاری واقعیات را مشاهده میکرد و محل زندگیاش در جائی واقع بود که قاعدتاً باید وی را بیشتر با امور روزمره درگیر میساخت، اما طبق اسناد موجود او تعدادی اندک از بازیگران حرفهای را در پشت تحولات کشور میدید و تنها وقتی تا حدی به حقیقت پی برد که به گمان خود در صدد مهار این خیزش بر آمد.
بقائی میگفت در پشت ناآرامیهای کشور رد پای مزدورانی دیده میشود که از سالها پیش در گروههای سیاسی و جماعتهای روشنفکری حکومتی برای چنین روزهائی جاسازی شدهاند. منظورش تعدادی از اعضای سابق حزب توده بود که از دهه سی و حتی پیش از آن توسط اسدالله علم جذب حکومت گردیده و مشاغل مهمی را هم اشغال کرده بودند، از وکالت و وزارت گرفته تا معاونت اجتماعی وزارت دربار. به دید وی آنان با روشهای ماهرانه حرکت آرام و صحیح سیاسی را از مسیر اصلی خود منحرف مینمایند و به کمک عوامل خویش حادثه آفرینی میکنند. گفته شد از نظر دولت آموزگار هیچ چیزی اهمیت ندارد، «آنچه برای او مهم است این است که نباید هنگام مسافرت پریزیدنت کارتر رئیسجمهوری ایالات متحده به ایران حرکتی آزادیخواهانه بهعمل آید، بلکه باید تظاهراتی علیه ایشان و مردم آمریکا و با شعارهای تند مارکسیستی توأم با بی حرمتی علیه مقامات عالیه برگزار گردد تا به رئیسجمهوری تفهیم گردد که اگر وضع موجود تغییر کند، ایران به دست مارکسیستها خواهد افتاد و درخواست کنندگان آزادی و حکومت قانون جز مشتی کمونیست و بیگانه پرست کسی نیست!» برای حزب زحمتکشان این مقوله ناپذیرفتنی بود که دستگاه جهنمی ساواک نتواند از عهدةحل بحران برآید، بههمین دلیل اصرار داشت که این مردم نیستند که در امر مبارزه پیشگام هستند بلکه این مقامات امنیتی هستند که تلاش دارند وانمود سازند اگر در ایران آزادی وحقوق بشر داده شود، برندگان اصلی آن همان کمونیستها خواهند بود. این استراتژی شخص بقائی در نزدیک به چهل سال حضور او درصحنة سیاسی کشور از شهریور بیست تا آن روز بود. وی خود از کسانی بود که همیشه حتی کوچکترین شعارهای آزادیخواهانه را دامی میدانست که از سوی اردوگاه شرق در
برابر ایرانیان آراسته شده است، وی خود در زمرة نخستین کسانی بود که هیچ اقدام مردمی را برنمیتابید و با دیدی نخبه سالارانه تودههای مردم را فقط برای ایجاد درگیری با مخالفین سیاسیاش تحمل میکرد و لاغیر.
با این دیدگاه بود که حزب هشدار میداد عامل اصلی تشنجات دانشجویان نیستند،
«بلکه آن هفتار نفری هم که به گزارش خبرگزاری پارس در روز جمعه 18/8/56 در ورزشگاه آریامهر پرچم آمریکا را از برابر ورزشکاران امریکائی پائین انداخته و امریکائی به خانهات برگرد گویان انگشتان خود را به علامت پیروزی به سوی «تاواریش»ها(1)نشانه رفتهاند، نه تنها دانشجو نبودند بلکه در مأمور مسلم دستگاه بودن آنان نباید تردید کرد.»
این همان ذهنیت بیمارگونهای بود که دستان حزب توده را در احزاب ملیون، مردم و ایران نوین و حتی حزب رستاخیز میدید و کوچکترین سابقة همکاری حتی جزئی با حزب توده و حتی در حد اتهام؛ کافی بود تا این تشکها و احزاب بازیچة دست نفوذیهای شوروی قلمداد شوند. با این تفسیر حزب زحمتکشان تنها حزبی بود که خلوص ضدیت با کمونیسم در آن دیده میشد، البته این هم بعد از زمانی بود که گروه انشعابی خلیل ملکی را از حزب بیرون انداختند و گرنه حتی نظریه پردازان حقیقی و اولیه این حزب نیز همان تودهایهای سابق بودند. بههر حال بقائی مثل بسیاری دیگر از رجال ایندوره با دیدی توطئه پندار از تحلیل آنچه در پیرامونش میگذشت عاجز ماند، ذهنیت نسل او به دلیل شرایط جنگ سرد، مک کارتیسم و تبلیغات روانی سرویسهای امنیتی غرب فقط و فقط به خطر شوروی پرداخته بود، ولی اینک با آن ابزار درک تحولاتی که در کشور روی میداد غیر ممکن بود.
با این وصف تعطیلی دانشکدة اقتصاد ومدرسة عالی کامپیوتر برای آن دانسته شد تا دانشجویان انگیزه پیدا نمایند و به فعالیتهای براندازی کشیده شوند، معلوم نیست چرا ساواک باید چنین ریسک بزرگی صورت دهد و به امواجی دامن زند که پیش از همه دامنگیر خودش خواهد شد؟ بقائی بر این باور بود که با این وضعیت دانشجویان به شعار «غرقش کن منهم روش» کشیده میشوند و این امر دلیلی ندارد جز «وجود
1) 1. به معنی رفیق در زبان روسی وکنایه از این که این عده از طرفداران شوروی بودهاند. گیومه متعلق به اصل سند است.
بیگانهپرستان» در دستگاه دولتی، و البته منظورش شوروی پرستان بود و گرنه خود وی نیز تردیدی نداشت که نخبگان سیاسی کشور به چه میزان برکشیدگان قدرتهای بزرگ غربی هستند. هشدار داده شد که در محرم سال 1356همین عوامل «در لباس افراطیها» وارد تجمعات مردم میگردند، شعارهای تندی میدهند و مردمی که لبریز از نفرت هستند به دنبال آنان کشیده میشوند، این افراد در موقع مقتضی میگریزند و مردم از همه جا بیخبر آماج گلوله و تیغ و چماق میشوند. تعطیلی دانشگاهها که منجر به محرومیت از تحصیل دهها هزار تن از دانشجویان و ایجاد عصبانیت در خانوادههای آنان میشود، در زمره اقدامات و تلاشهای دولت آموزگار برای ایجاد نارضایتی در مردم دانسته میشد. بقائی تحلیل میکرد که در بین خانوادههای این دانشجویان افسران و درجه داران هم هستند، پس دیر یا زود اینان نیز به صف ناراضیان خواهند پیوست، امری که وی به شدت از آن وحشت داشت. از سوی دیگر به گمان او عدهای تلاش میکنند مبارزات مسالمتآمیز مردمی را که به نظر حزب زحمتکشان برای استقرار قانون و حفظ قانون اساسی است به مسیرهای دیگری سوق دهند و «این فکر را در مغز جوانان تزریق نمایند که مبارزة قانونی و مسالمتآمیز ثمر بخش نیست و تنها راه نجات از این اختناق و حکومت ستمگر سرنگونی رژیم است، آیا برای این عمل نامی جز خیانت به مملکت میتوان یافت؟» (1)
توجه کنید! بقائی حساب دولت آموزگار و شخص شاه و رژیم او را از هم جدا میدانست، روشی که سالها در مورد دولتهای قبل از وی نیز تبلیغ کرده بود اما دیگر فایدهای نداشت؛ انگشت مردم اینک به سوی محور استبداد یعنی شخص شاه نشانه رفته بود. بقائی معتقد بود در برابر دولت، مخالفین چیزی جز گروههای متشتت، پراکنده و فاقد تشکیلات نیستند و تازه دهها سلیقه و فکر و هدف و شیوههای مختلف مبارزه هم وجود دارد. گفته میشد: «آیا سرسری گرفتن مسائل و کشاندن مردم به مبارزه و تظاهر و حرکات اجتماعی قبل از ایجاد یک رهبری واحد مبارزه و جمع آوری همة
1) 1. شاید این اظهارات با یکدیگر متناقض به نظر آیند، زیرا رهبری حزب از سوئی به سرکوبگری در آن دوره باور داشتند و در صدد راه نجاتی بودند و از سوی دیگر سرنگونی رژیم را خیانت به کشور ارزیابی میکردند. باید توضیح داد مراد بقائی از حکومت ستمگر صرفاً دولتهای آن دوره بودند که از دید وی باید فدای ندانم کاریهای شاه میشدند تا وی از زیر ضربه خارج شود و فرصت استمرار حکومت خود را داشته باشد.
نیروهای آزادیخواه و ملی در یک تشکیلات منظم و منضبط اشتباه نخواهد بود؟» کمیتة مرکزی حزب زحمتکشان در جلسة مهرماه سال 1355خود به این نتیجه رسیده بود که تنها راه به نتیجه رسیدن خواستههای مردم اتحاد صادقانة همة گروههائی است که «طرفدار اجرای کامل و بدون تجزیة قانون اساسی» هستند و در بیانیة هشتم خردادماه سال 1356 به مناسبت بیست و هفتمین سالروز تأسیس حزب(1)بر همین مضمون تأکید شد. به عنوان واجب عینی بار دیگر از همة طبقات مردم خواسته شد نظر خود را در این زمینه اعلام نمایند. حزب از بین «وصول به هدف از طریق خشونت یا مبارزة قانونی و مسالمتآمیز» در چارچوب قانون اساسی روش اخیر را برگزیده بود: «این اعتقاد حزب بر مبنای عواملی از قبیل موقعیت خاص جغرافیائی ایران و میزان رشد و آمادگی مردم، معتقدات مذهبی و ملی و بر اساس خط مشی مصوب کنگرة اوّل حزب مورخ مردادماه 1341اتخاذ گردیده است و بعلاوه حزب معتقد است که در شرایط موجود شیوههائی که بههر تقدیر به خشونت کشیده شود نه تنها کوچکترین نفعی را در برندارد، بلکه موجب اتلاف نیروی انسانی جوان و با ارزش مملکت خواهد بود.» بقائی توجه نداشت و یا نخواست توجه نماید که مردم و به قول او جوانان به دنبال خشونت نبودند، این رژیم شاه بود که هر ندای مخالفی را با سبعیت و خشونت تمام سرکوب مینمود و مخالف هر که بود، حتی اگر مخالفت او در چارچوب همان قانون اساسی مورد نظر بقائی انجام گرفته باشد، به داغ و درفش تهدید میشد. بدیهی است تمام مخالفین خواستار سرنگونی شاه نبودند، لیکن همان عده هم از پیگرد و آزار دستگاه ساواک خلاصی نداشتند.
بقائی برای اثبات غیر مفید بودن اقدامات انقلابی، شکست «فدائیان مسلح فلسطین با دادن 000/20 قربانی» را بهعنوان شاهد مثال ذکر میکرد، مضافاً این که به نظر او ایرانیان نیروی نظامی و انتظامی را از آن خود میدانند و با آنها نزاعی ندارند: «چرا اجازه بدهیم که کجسلیقگیها، تکرویها، خودخواهیها و اشتباهات و یا احیاناً تبعیت از احساسات ما را از هدف های قانونی دور کند؟» اعلام شد که با وجود روابط مستحکم ایران با رژیمهای کمونیستی، مارکسیسم در کشور نمیتواند منشاء اثر باشد و؛
«اکثر آنهائی که تظاهرات مارکسیستی میکنند عوامل خود حکومتند که گردانندگان
1) 1. این مطالب همه به نقل از بیانیة فوق ذکر شده است، حزب در اردیبهشت سال 1330تأسیس گردید، یعنی تا آنروز 26 سال از تأسیس این تشکیلات میگذشت و نه بیست و هفت سال.
اطلاعاتی، امنیتی، تبلیغاتی و صنعتی [!] و از همه بالاتر حزب فراگیر دولتی آن هم در سطح بالا از مارکسیستهای ظاهراً پشیمان دیروزند، حکومت در عین تظاهر به مبارزه با کمونیسم نمیداند که در دام مارکسیستهای ظاهراً نادم گیر افتاده و توجه ندارد که همین عوامل با فشاری که به نام حکومت بر مردم ایران وارد میکنند عالمانه و ماهرانه و با نقشههای حساب شده موریانه وار رژیم ایران را از داخل میخورند و همین قبیل اعمال است که مملکت را در لبة پرتگاه قرارداده است.»(1)در مقطعی که بیانیههائی از این دست منتشر میشدند، مضمون انقلاب که مذهبی بودن آن به شمار میرفت، امری ناشناخته نبود، اما مسئله این است که در قاموس فرهنگ سیاسی بقائی هر انقلابی رنگ و بوی کمونیستی داشت؛ حتی اگر صبغهای مذهبی داشته باشد و بالاتر اینکه حتی اگر این انقلاب؛ انقلاب موسوم به سفید شاه باشد!
با این دید کسانی با قانون اساسی مخالفاند که این قانون با مرام آنها مخالفت دارد و یا «کسانی که طالب حکومتهای دیکتاتوری هستند»، بقائی ننوشت پس حکومت ایران در حداقل دهههای چهل و پنجاه اگر دیکتاتوری نبوده، پس چه بوده است؟ آیا بانی و باعث دیکتاتوری هویدا بود یا شخص شاه که به فرمان رهبران اردوگاه غرب، ایران را با سرکوب و اختناق، به قول کارتر جزیرهای امن در منطقه بی ثبات خاورمیانه کرده بود؟ بالاخره این که حزب زحمتکشان یا در واقع خود بقائی از همة مردم خواست برای «ایجاد یک رهبری واحد» تلاش نمایند و حزب هم «صادقانه و بی ریا همة امکانات و نیرو و تجربیات تشکیلاتی خود را در اختیار این رهبری قرار میدهد و مخصوصا از پیشوایان مذهبی میخواهد که مانند گذشته هدایت و پشتیبانی معنوی خود را از این مبارزه بحق ملت ایران دریغ ندارند.»(2)
بهعبارت بهتر حزب رهبری امام خمینی (ره) در این جنبش عظیم را که مورد انکار هیچ انسان عاقلی نبود نادیده میگرفت و همیشه بر این موضوع تأکید میکرد که نهضت از فقدان رهبری رنج میبرد و جالب اینکه هم حزب و هم شخص بقائی خود را بهعنوان رهبری نهضت پیشنهاد میکردند!!
در این دوره مثل ایام ملّی شدن صنعت نفت حزب زحمتکشان از کسانی که گزارشهائی برای آن ارسال میکردند استفاده میکرد و البته آن را در چارچوب تحلیلهای خاص خود به کار میگرفت. عدهای از این گزارشگران طبق تحلیل حزب در قم اخباری را برای دستگاه رهبری که البته کسی جز شخص بقائی نبود ارسال میکردند. در یکی از این گزارشها نویسنده آورده است که در قم و اطراف حرم سیر میکرده است، در این زمان دستههای سینه زنی و زنجیر زنی ضمن حمل پرچمها و بیرقهای معمول این ایام پرچم سه رنگ ایران را که «لابد....از مواهب وطنپرستی مورد ادعای رژیم است» با خود آورده بودند. در حرم «چند تا آدم ماوراء انقلابی که معمولاً همه جا حضور دارند» به جمعیت اضافه شدند و «ناگفته نماند اینهم از مزایای رژیم سلطنتی انقلابی دیکتاتوری ایران است که نباید زیاد تعصب کرد چرا که اعلیحضرت در کتاب شیروخورشید [؟] در پاسخ خبرنگار فرانسوی فرمودند: ما از خود انتقاد میکنیم، لابد اگر لازم باشد علیه خود نیز شعار هم میدهند والله اعلم!» تحلیل نیروهای بقائی را بنگرید که حتی بر این باور بودند شخص شاه نیز از مردم میخواهد علیه وی شعار دهند! بههر حال به قول این گزارشگر عدهای شعارهای تند و البته مارکسیستی و مذهبی سردادند؛
«در حرم از سرعت جمعیت طبق معمول کاسته شد ولی سرگرد شهربانی که آنجا ناظر بود سعی داشت دستة اخیر را زودتر از موعد از حرم خارج کند، مسلماً این برای طبیعی نمایاندن صحنه بوده است و گفت: آقایان ترا به سید الشهداء تندتر حرکت کنید، البته بر هر انسان عاقلی که عقل سلیم داشته باشد روشن است که دسیسهای در کار بوده است چرا که دستهای که نه شعار ضد سلطنتی میدادند ونه بیشتر از حد معمول در حرم معطل شده، نه حتی بینظمی رخ داده بود، چرا آقای سرگرد سعی داشت جمعیت را زودتر بیرون کند؟[!!]»
این گزارشگر حادثه در ادامه اضافه کرد در همین احوال افسر دیگری بدون دلیل و برهان به مردم هجوم آورد، او مردم را به زور از صحن خارج کرد، در خارج صحن «ساواکیهای ماوراء انقلابی شروع به دادن شعارهای زندهباد خمینی و مرگ بر شاه کردند و عدة معدودی که فریب نعل وارونه را خورده بودند شروع به تکرار شعارها کردند، من چون وضع را چنین دیدم با تمام قوت فریاد زدم شعار نده، که متعاقب آن مردم پراکنده شدند [!] آنچه بیشتر جلب توجه میکرد آن بود که آن آدمکها یا بهتر بگویم ساواکیها به محض بیرون آمدن از حرم سعی بر این داشتند که مردم را به طرف پاسگاه و پلیس بکشانند.» خلاصه این که همین افراد حتی مشغول جمعآوری سنگ بودند تا با پلیس درگیر شوند.(1)این بود تحلیل یکی از هواداران بقائی از حوادثی که در آن روز در قم روی داد. تحلیلهائی از این دست منحصر به فرد اخیرالذکر نیست بلکه اعضای حزب و تشکیلات رهبری کنندۀ آن که هرگز برای مردم اصالتی قائل نبودند و تا بن دندان به این باور داشتند که مگر میتوان بدون اذن و اجازۀ امریکا و انگلیس و شوروی قدمی از قدم دیگر برداشت، با اینکه در دو قدمی انقلاب عظیم مردم علیه رژیم شاه بودند؛ اما حقیقت آن را هرگز ندیدند و کتمان حقیقت را تا بعدها نیز استمرار بخشیدند.
1) 1. گمنام به بقائی ، مورخة 28/9/1356، ش52/758.
در همین ماه بقائی نامهای سرگشاده خطاب به ویلیام سولیوان سفیر وقت آمریکا در ایران نوشت، سولیوان چند ماه قبل وارد ایران شده بود. قرار بود در اوّل ژانویة سال 1978جیمی کارتر رئیسجمهور آمریکا به ایران بیاید، او مهمان شاه بود و بنابراین بود که برای نشان دادن حمایت مستقیم خود از شاه، جشن ژانویة آن سال را در تهران بگذراند. دکتر بقائی با اشاره به این مسافرت خاطرنشان کرد که ملت ایران «نخواهند توانست از حضرت جیمی کارتر استقبال و پذیرائی نمایند وحتی بیم آن دارند که دستگاه قانون شکن و بی اعتنا به حقوق و حیثیات انسانی [دولت آموزگار] با ایجاد تظاهرات ضد امریکائی بخواهد وانمود کند که مبارزات آزادیطلبانة مردم ستمدیدة ایران ضد امریکائی و ناشی از تمایلات مارکسیستی و هرج ومرج طلبی است تا در نتیجة اعمال قبیح و ضد انسانی، خود را در کشتار مردم و حبس و شکنجة آنها توجیه نماید.» بقائی از خدمات هوارد باسکرویل در مشروطیت ایران و نیز دکتر جردن مدیر کالج امریکائی تهران در تاریخ و فرهنگ ایران یاد کرد و اینکه «در پروندة روابط سیاسی ایران و امریکا برگهائی وجود دارد که حاکی از دورانی است که چشم امید ملت
ایران به آمریکا دوخته شده بود، برای رهائی ازفشار و تحریک های دو همسایة جنوبی و شمالی در صحنة سیاست جهانی ما به پشتیبانی آمریکا امید فراوان داشتیم، نام آمریکا در خاطر ملت ایران با مردان آزاده و بزرگی چون آبراهام لینکلن و [توماس] جفرسون که سرشار از انسانیت و نوع دوستی و عشق به آزادگی بودند آمیختگی داشت و مورد ستایش بود.»
دکتر بقائی در عین حال از مداخلة ناروای نمایندگان سیاسی آمریکا در ایران یاد کرد، اما از قضا به مهمترین آنها یعنی نقش ایالات متحده و سازمان سیا در کودتای بیست و هشتم مرداد یادی ننمود، زیرا نه اینکه فقط آن فاجعۀ تاریخی را قیام ملّی ارزیابی میکرد و حتی او بود که به دستگاه تبلیغاتی شاه یاد داد که به جای قید قیام افسران و درجه داران؛ به ماجراهای این روز قیام ملّی مردم ایران اطلاق نمایند، بلکه به این دلیل بود که وی و حزبش در این ماجراها نقش بسیار مخربی بر عهده گرفته بودند و با ایالات متحده و سرویس جاسوسی آن در کنار انگلستان و دستگاه اطلاعاتیاش دقیقاً همسو بودند. در عوض وی به دفاع امریکا از رزمآراء اشاره کرد، او دفاع تعدادی از امریکائیان از رزمآراء را، که حکومت دیکتاتوری نظامی ایجاد کرده بود مورد سرزنش قرارداد و به سولیوان یاد آوری کرد که «دیکتاتوری سیاه با دیکتاتوری سرخ برای ما یکی است و لیکن متوجه باشید که اگر در این کشور دیکتاتوری مستقر شود زمینة دیکتاتوری سرخ از دیکتاتوری سیاه مساعدتر میباشد.» گوئی وی تحت توجه شاه در کشوری دمکراتیک زندگی میکرد که از امکان زایش دیکتاتوری در اثر حکومت نظامیان یاد مینمود! او به یاد سفیر کبیر آورد که دکتر هنری گریدی را که مدافع رزمآراء بود از مداخله در امور ایران برحذر میداشت. وی استقرار دیکتاتوری در ایران را با دستیاری و پشتیبانی مأمورین سفارت آمریکا دانست، به همین دلیل «امروز کدورت و دلتنگی شدیدی نسبت به سیاست آمریکا در قلوب ایرانیان جای گرفته است.» در عین
حال خاطر نشان شد که این احساسات نباید با حیلههای دولت آموزگار که به گمان او تظاهرات ساختگی و ضد امریکائی راه میاندازد اشتباه شود، «چه دولت با تمام وسایل وحیلههای پلید سعی دارد تظاهرات ملّی وآزادیخواهانة مردم ایران را ضد امریکائی جلوه دهد.»
او تجاهل میکرد که بدیهی است هرگونه مبارزۀ آزادیخواهانه در این مقطع در عین حال مبارزهای علیه امریکا هم بود، زیرا مگر این نبود که با حمایت امریکا بدیهیترین حقوق انسانی مردم ایران در مذبح نفت و اسلحه قربانی شده بود؟ این قضاوت مضحک باید برای سفیر بسیار جالب بوده باشد، زیرا وی قطعاً آموزگار را میشناخت و میدانست که در بین رجال ایرانی هم وی را به عنوانی مردی از تبار نخبگان امریکائی میدانند که رشد و پیشرفت خود را مدیون بستگی به برخی محافل امریکائی از جمله اصل چهار ترومن است؛ حال چگونه چنین مردی حاضر میشود به گمان بقائی تظاهرات ضد امریکائی راه اندازد، نکتهای است لاینحل و به احتمال قریب به یقین اصلاً حل نخواهد شد، زیرا اساساً مسئلهای برای حل شدن وجود نداشته است.
دکتر بقائی از تأسیس ساواک به کمک آمریکا انتقاد کرد، تشکیلاتی که «دست مافیا را از پشت بسته و روزی نمیگذرد که با توقیف های غیر قانونی و شکنجههای هولناک و محاکمات ساختگی و بالاخره ارتکاب انواع پستیها برای خفه کردن طرفداران آزادی ازکار بازماند.» این هم البته سخنی عوامفریبانه بود، چه کسی بود که نداند سرلشگر حسن پاکروان دوست و همفکر بقائی در این تشکیلات به چه میزان مؤثر بوده است، بالاتر اینکه سپهبد ناصر مقدم دوست دیگر وی همیشه دارای مقامات حساسی در این تشکیلات بود و مهمتر اینکه برخی از اعضای حزب زحتکشان در سطوح مختلف از گردانندگان ساواک ـ و نه فقط منابع آن ـ بودند؛ یک مورد آن منصور رفیعزاده است که اصلاً با معرفی شخص بقائی وارد ساواک شد، از این راه به امریکا رفت و تشکیلات ساواک در امریکا را راهاندازی کرد و تنها فردی بود که تا پیروزی انقلاب ریاست ایستگاه ساواک در امریکا را در اختیار داشت و از بدو مأموریت خود در این سمت تغییری نکرد و حتی با افراطیترین تیم سیا همکاری بسیار نزدیک نمود و اصلاً به عضویت سیا درآمد.
بهرحال بقائی بار دیگر موقعیت جغرافیائی ایران و خطر کمونیسم را مورد توجه قرار داد و از وقایع شهریور بیست و مسئلة آذربایجان در سال 1324 یاد کرد که هشداری برای هرگونه اقدامات آتی بود: «ملت ایران بهخوبی احساس میکند اگر حوادثی پیشآمد کند که پردة آهنین تا کرانههای خلیج فارس پیشروی نماید به این زودیها دیگر رنگ استقلال به خود نخواهد دید و از این رو در حفظ این استقلال نهایت گذشت و تحمل را کرده است.» او دلیل این را که مردم «دست به انقلاب نمیزنند»[!]
وخفقان و ظلم را تحمل میکنند[!] از ترس پیش آمدهائی از این قبیل دانست، اما در عین حال نباید غافل بود که دولت با جو ارعاب و سرکوب، «هزاران جوان ایرانی» را به راهی کشانیده است که جز توسل به قیام بر ضد ظلم و تبعیض راه دیگری در مقابل خود نمیبیند. بقائی وجود «ثروتهای افسانهای باد آورده» را که زندگی اکثریت مردم را به بدبختی کشانیده است یکی از عوامل بحرانها یاد کرد. از دید او با این وصف حزب زحمتکشان در دورة بیست و شش سالة فعالیت قانونی خود قانون اساسی را ـ بخوانید سلطنت را ـ محور قرار داده است: «اکثریت جوانان از این امر شکایت دارند و ما را مورد انتقاد قرار میدهند»، اما با وجود مشکلات برای پاسخ گوئی به این افراد «حاضر به تغییر رویه نشده ایم.» بقائی نگفت علیرغم این حمایتها، در چه مقطعی از تاریخ ایران قانون اساسی اجرا شد؟ آیا اصل تفکیک قوا و منع از حکومت شاه تصریح قانون اساسی نبود؟ آیا سلسله پهلوی در طول دوره حکومت خود، برای قانون اساسی ارزشی قائل میشد؟ آیا شخص شاه در گفتگو با خبرنگاران انگلیسی نمیگفت مشروطه را انگلیسیها به دهان مردم ایران انداختند وگرنه در نظر ملت ایران دمکراسی یعنی حکومت فردی او؟ بههر حال بقائی اعلام کرد که عدم احترام دولت ایران به قانون اساسی و تجاوز به حقوق بشر «مردم ایران را به راهی میکشاند که جز قیام بر ضد ظلم و فشار چارهای نداشته باشند، سرانجام چنین قیامی نامعلوم است ولی در هر حال به نفع ملت ایران و دوستی ملتین ایران و امریکا نخواهد بود.»
بقائی آیندة تحولات را حتی اگر شکل حادی پیدا نمیکرد به نفع شوروی میدانست و از این قضیه ابراز نگرانی میکرد. او نوشت چون «دولت» تظاهرات مردم را ضد امریکائی جلوه داده است، ملت ایران قادر نیست از «مهمان عالیقدر خود» استقبال کند و خودش هم ترجیح میدهد به مردم سفارش کند از حضور در مراسم استقبال خودداری کنند، «و به دولت آزادی بدهند تا با الگوی احزاب کمونیست و کشورهای اروپای شرقی از میهمان ملت ایران پذیرائی نماید و اگر هم قصد دارد تظاهرات ضد امریکائی راه بیندازد دنیا بداند آن تظاهرات به چه نحو و از طرف چه کسانی انجام شده است.» این است تحلیل یک رهبر سیاسی با حدود چهل سال فعالیت از حوادث انقلاب ایران. بقائی اجرای حقوق بشر در ایران را دروغ دانست و اقوی دلیل امر را این میدید که شکنجه گران ساواک مورد تعقیب قرار نمیگیرند و آمرین شکنجه
در مقامهای خود باقی هستند، اما این را نگفت که این شکنجه گران بعضاً اخلاف پیروان او هستند، همان کسانی که افرادی مثل افشارطوس را ابتدا به وحشیانه ترین شکل ممکن شکنجه کردند و بعد او را خفه نمودند، به راستی مگر امثال حسین خطیبی دوست بسیار نزدیک بقائی و مرد بحران ساز؛ گردانندگان تشکیلات امنیتی شاه نبودند، مردی که عملاً مشاور امنیتی شاه در حساسترین دورههای تاریخی کشور بود و همو طرّاح ربودن و قتل افشارطوس شناخته شد؟ از سولیوان خواسته شد این پیام را به کارتر برساند و آرزوی بقائی را «برای پیروزی ایشان در جهادیکه بهمنظور حفظ حقوق بشر آغاز نمودهاند به حضورشان تقدیم نمائید، یقین دارم اگر ایشان در این راه پایدار بمانند نام ایشان برای همیشه درکنار نام لینکلن و جفرسون بهعنوان یک رئیسجمهوری شریف، انسان دوست، و آزادیخواه ثبت خواهد شد.» و بالاخره این که «جناب آقای سفیر کبیر، ملت ایران را فراموش نفرمائید، ملت ایران جاودانه است، دولتها میآیند و میروند.»(1)منظورش از ملت هم البته شاه بود، او التماس میکرد امریکا شاه را تنها نگذارد و به وعدههای دولتها دلخوش نکند و از امریکا انتظار داشت شاه را از بحرانی که هر لحظه بیشتر رژیم او را در کام خود میبرد نجات دهد، اما نگفت چگونه، زیرا اساس تحلیلش مبتنی بر دادههای غلط بود.
این نامهنگاری مصادف با نامهای دیگر خطاب به بقائی است، در این ایام یکی از یاران بقائی خوابی دید وآن را برای رهبر حزب مرقوم داشت. او خواب دید سرنشین هواپیمای بزرگی است که خلبان آن بقائی است، وقتی هواپیما به پرواز درآمد طوفان شدیدی درختان خیلی بزرگ را که بیشتر به چنار شبیه بودند از جای کند و با خود برد، «جریان باد به طرف شمال بود در حالیکه ما به طرف مغرب با هواپیما حرکت میکردیم.»(2)تعبیر این خواب واضح است، طوفان شدید انقلاب بود که نویسنده جهت آن را به طرف شمال میدید یعنی به طرف شوروی؛ درختان چنار اشاره به حکومت مستحکم شاه بود که سرتاسر مسیر منتهی به کاخهای او را در بر میگرفت و هواپیما و خلبان آن نجات دهندة او از این وضعیت بودند و البته مسیر آنان نیز به طرف مغرب یعنی دنیای اروپای غربی و امریکا بود.
با این دیدگاهها بود که در سال 1357و درست در ابتدای این سال هیئت اجرائیه حزب زحمتکشان بیانیهای مفصل منتشر کرد که در کنار آن شعار همیشگی ما برای راستی وآزادی قیام کردهایم مشاهده میشد. مرحلۀ اوّل تلاشهای بقائی به بنبست رسیده بود، و اینک باید مرحلۀ دوّم آغاز میشد، انقلاب با توفندگی هر چه تمامتر به پیش میرفت و باید تاکتیک جدیدی ساز میشد، تحولات انقلابی باید مصادره میشدند.
این بار گزیدهای از نامه بقائی به شاه در سال 1353در اعتراض به تشکیل حزب فراگیر رستاخیز نقل گردید، نویسندگان بیانیه بر این باور بودند این نامه در دورهای که موج وحشت همه جا را فراگرفته بود «نفسها در سینهها حبس و احدی را یارای اعتراض نبود»(1)به شاه نوشته شد. میدانیم که مضمون نامه فوق که اینهمه درمورد آن داد سخن داده میشد این بود که تأسیس حزب فراگیر و واحد عواقب وخیمی برای شخص شاه خواهد داشت، در این نامه آمده بود حزب مثل گذشته آمادة جانبازی در راه حفظ تاج و تخت است:
افراد حزب زحمتکشان ملت ایران در راه حفظ استقلال کشور و صیانت قانون مقدس اساسی و در بحرانی ترین دقائق تاریخ این کشور از هیچ گونه کوشش و جانبازی دریغ نکرده و در این رهگذر کمترین چشمداشت و توجهی برای به دست آوردن جاه و مال ننموده و علیرغم تمام مصائب و مشکلاتی که دستگاههای حاکمه و دشمنان ملت ایران برای این حزب به وجود آوردهاند، پایداری کرده و حیثیت سیاسی و اجتماعی خویش را از هرگونه آلودگی مصون و محفوظ داشتهاند و همواره در حساس ترین لحظات که جریانات سوء و خلاف مصلحت استنباط شده است به حکم وظیفه و وجدان و تبعیت از شعار مقدس «ما برای راستی وآزادی قیام کردهایم» با نهایت صراحت و شجاعت و از خودگذشتگی به وظیفه ملّی اقدام نمودهاند و در حد مقدورات بشری و غالباً با شناکردن در خلاف جریان آب کوشیدهاند که از هر پیش آمدی که به نظرشان مخالف خیر و صلاح کشور بوده
1) 1. بیانیة حزب زحمتکشان ملت ایران ، مورخه 28/2/1357، ش8/758.
است جلوگیری نمایند... اگر تضییقات دولت ادامه پیدا نکند حزب زحمتکشان ملت ایران مستقلا و بدون ورود در تشکیلات جدید به فعالیت خود ادامه خواهد داد والا برای پرهیز از تکلیف شاق و امر مالایطاق افراد خرده پا و دست به دهان خود را آزاد میگذارد که برای ادامة زندگی وبه عنوان اکل میته به صفوف فشردة بی اعتقادان و بیعت کنندگان صوری حزب واحد [رستاخیز] بپیوندند...»(1)
میدانیم که در اینسال یعنی سال 1353 هزاران تن از مردم ایران در زندان به سر میبردند و بسیاری از اینان زیر شدید ترین شکنجههای قرونوسطائی قرار داشتند، برخی دیگر به جوخههای اعدام سپرده میشدند و کثیری دیگر راه تبعید در پیش میگرفتند. بنابراین در درجه نخست برخلاف بیانیه حزب در این سال اینگونه نبود که کسی را یارای اعتراض نباشد و تلگراف بقائی «همچون آبی که بر آتش پاشیده شود» نبود تا «شعلههای وحشت را در مردم فرونشاند.» آن تلگراف خصوصی بود و چندان هم مضمون ضدیت با وضع موجود نداشت تا باعث تحریک و تشجیع مردم شود. در حقیقت بعد از آن نامه تا خرداد سال 1356 در حالیکه موج وحشت در سراسر کشور حکومت میکرد، هیچ واکنشی از سوی حزب زحمتکشان و بقائی دیده نشد، در این سالهای خوفناک هیچ بیانیه، اعلامیه و موضعگیری سیاسی از سوی حزب و یا شخص بقائی منتشر نشد وکسانی که در این دوره با انگیزههای مذهبی به برخی فعالیتها مشغول بودند چندان نسبتی با مواضع رسمی حزب نداشتند. در واقع در دولت آموزگار بود که حزب زحمتکشان بار دیگر به میدان آمد و همین خود بسیار با معناست، چرا از بین رجال این دوره مشخصا آموزگار مورد نفرت حزب و بقائی قرارداشت و به چه دلیلی اقدامات او را در راستائی خلاف مصالح ایران ارزیابی میکردند؟
بنابر بیانیة حزب برای خنثی ساختن این توطئة خطرناک که اکثریت مردم از آن بیخبر بودند حزب از سوی بقائی بیانیهای منتشر کرد، در آن بیانیه حزب «مشعلدار آزادی ملت ایران» و عامل «برقراری مجدد دمکراسی» اعلام شد که در برابر خطر بزرگ تهدید قانون مقدس اساسی ایران هشدار داد. گوئی قبل از انتشار این بیانیه در ایران دمکراسی وجود داشت و یا قانون اساسی اجرا میشد. توطئۀ بزرگی که از آن یاد شده
1) 1. نامة بقائی به شاه در بارة حزب رستاخیز ، 14/12/ 1353.
بود تغییر مبداء تاریخ ایران از هجری شمسی به تاریخ مجعول شاهنشاهی بود. لازم به توضیح است که تغییر مبداء تاریخ سال قبل و در دورة نخستوزیری هویدا انجام شده بود، نه در دورة آموزگار، اما طرفه اینکه در آن زمان هیچ اعتراضی به این مقوله نشد، بقائی وقتی به تغییر تقویم ایران اعتراض کرد که حتی تودههای مردم دیگر به چیزی کمتر از سقوط رژیم رضایت نمیدادند. بقائی نوشت دولت در عین ادعای مبارزه با کمونیسم به وسیلة «مزدورانی که در دستگاههای ارتباط جمعی دارد» افکار جهان وطنی کمونیسم را با لفافههائی مثل «جمعیت ایرانی طرفدار حکومت جهانی واحد» به رهبری مهندس شریفامامی رئیس مجلس سنا به خورد مردم میدهد، شاید باید فیلسوفی سیاسی ظهور میکرد تا تفاوت بنیادین جهان وطنی موردنظر تشکیلات فراماسونری و کاسموپولیتیسم مورد توجه بلوک شرق را نادیده گرفته و آن ها را با تحلیل بقائی یکسان به شمار آورد. از دید او در زمینههای اقتصادی هم پیروان نوعی دیگر از اندیشههای جهان وطنی به شدت مورد حمایت قرار میگیرند.
بقائی مدعی بود با انتشار این بیانیه در سال گذشته «یکباره حرکتهای اجتماعی آغاز و بیانیه و اطلاعیههای مختلف منتشر و در کنار آنها جنبش عظیم مذهبی و دانشجویان آغاز گردید و بار دیگر نام حضرت آیتالله خمینی که دیگر در مساجد و منابر برده نمیشد بر زبان وعاظ جاری گشت.»[!](1)اما به نظر بقائی دولت حیلهای جدید ساز کرد، او معتقد بود که شکستن شیشهها و آتش زدن بانک ها کار خود دولت است تا در درجه نخست جوانان احساساتی را شناسائی کنند و دیگر این که جنبش مردم ایران را در دنیا تروریستی و خرابکارانه جلوه دهند، بههمین دلیل حزب بیانیهای منتشر نمود و در آن خشونتهای خیابانی از هر دو سو را به دولت آموزگار نسبت داد.(2)از نظر حزب حوادثی که متعاقب اعتراض طلبههای قم علیه مقالة احمد رشیدی مطلق در روزنامة اطلاعات تحت عنوان «ایران و ارتجاع سرخ و سیاه» به وقوع پیوست ریشه در تحرکات خود دولت داشت. به دنبال انتشار آن مقاله «مردم عصیانزدة قم برای چاره جوئی به سوی خانههای مراجع تقلید روان شدند و عوامل مزدور موقع را مغتنم شمرده دست به خرابکاری زدند و شیشهها را شکستند و آتش افروزی را آغاز کردند و بالتبع
مردم ساده دل و بی خبر و عصبانی را در دام آشوب کشیدند.» (1)
متعاقب این حادثه حزب نامهای به دادستان کل کشور نوشت و خاطرنشان کرد که حملات علیه اعتقادات دینی مردم «از ناحیة تودهایهای به ظاهراً پشیمان دیروزی است که یا ابنالوقتند که با وجود آنهمه افکار تند و تیز سابقشان اینک در زمرة نوکران وضیع دستگاهند و یا مارهائی هستند که سرمای زمان آنان را افسرده کرده و با جا گرفتن در عالیترین مقامات اداری و سیاسی و اطلاعاتی و مالی مملکت به انتظار روزی هستند که نفس گرمی برآنان برسد تا باریختن زهر خود کار را یکسره کنند...» نوشته شد سازمانهائی که باید حافظ امنیت وسلامت جامعه باشند خود موجب بینظمی واغتشاش و بلوا و قتل و غارت شدهاند و در هر ناآرامی ردپائی از چماقکشهای بیسیم به دست دیده میشود، آنها میخواهند مبارزة مسالمتآمیز را که آیندهاش روشن است به وسیلة خشونت به قهقرا و روزهائی تاریکتر از گذشته بکشانند. راهحل در مقاومت منفی است، از همان نوعی که گاندی در پیش گرفته بود:
حرکات بینقشه و هدف و بدون استراتژی و تاکتیک به جائی نخواهد رسید مگر این که یک رهبری سیاسی متحدی دور از تعصب و کوتهبینیها بهوجود آید و به یقین چنین رهبری سیاسی واحدی مورد حمایت بیدریغ جامعة روحانیت و همة ملت ایران قرار خواهد گرفت و چنین اتحادی است که هر دولت اجباری را به زانو خواهد نشاند..(2)
نکته این است که در درجه نخست بقائی هدف انقلاب را که برافکندن رژیم شاهنشاهی بود، حرکتی بدون نقشه و هدف ارزیابی میکرد. دوم حزب رهبری امام را صرفاً مذهبی و نه در عینحال سیاسی میدید، برعکس گردانندگان این تشکیلات در جستجوی یافتن رهبری سیاسی بودند و البته واضح است که چنین شخصی از نظر آنها کسی جز بقائی نخواهد بود. از دید حزب با وصف هشدارباشهای آنان بحرانها ادامه یافت و به تبریز سرایت کرد، در کشوری که گفته میشود در منطقه از حیث سلاحی که انبار کرده در ردیفهای اوّل جا دارد، نیروهای انتظامی از خیابانها عقب کشیدند و
شهر را برای مدت چندین ساعت به مردم وجوانان و اطفال 14 و 15 ساله سپردند.(1)موج خشونت همه جا را فرا گرفت، خرابی به نهایت رسید «چلة قم فاجعة تبریز و چلة تبریز فاجعة جهرم و یزد و چلة یزد و جهرم فاجعة مجدد قم وتبریز و... را به دنبال داشت، فاجعه دنبال فاجعه و چله به دنبال چله. طرحی که مدتها اجرای آن را بیداری مردم عقیم گذاشته بود پیاده گردید.» و بالاخره این که؛
یک سال تلاش و کوشش و دهها و صدها و شاید هزارها شهید و یا نیمه جان به زیر خاک رفتند و هزارها زن و فرزند و خواهر و برادر و پدر و مادر نان آور خود را از دست دادند. در مقابل این صدمات و لطمات و تلفات غیرقابل جبران چه چیزی عایدمان شده است؟ هیچ[!] و هیچ مسئولی و غیرمسئولی این سؤال را از خود نکرده و به آن جوابی نداد! هدف از دادن اینهمه تلفات چه بود؟ فقط برای این که دنیا بداند که در ایران حکومت خونخواری وجود دارد. همین؟! آیا معنای پیشگامی و فرماندهی همین است، تهییج احساسات مردم و فرستادن آنها به جلو مسلسل، آن هم بدون نقشه، بدون تاکتیک، بدون استراتژی، بدون آموزش و راهنمائی؟ چرا باید آن مقدار شجاعت و شهامت اخلاقی در کار نباشد که احساسات تند و انتقامجویانه جوانانی که پروانهوار خود را به آتش میزنند، در جهت صحیح هدایت شود که بدون تلفات و بدون صدمه و بدون گرفتاری و یا حداقل تلفات و لطمات نتایج بهتری بگیریم.»(2)
پیام این بیانیه برای رژیم واضح است: چرا با اتکاء به انبارهای اسلحه جنبش مردم تبریز به موقع خفه نشد تا به قول حزب شهر به دست اطفال 15-14ساله نیفتد؟ حزب مدعی شد که دکتر بقائی همراه با تشکیلات خود همیشه اولین قدم را در راه مبارزه برداشتهاند و «آنگاه تندروهای بیمسئولیت از راه رسیده و مبارزه را منحرف و آخرالامر مردم را مأیوس و سرگشته روانة خانههایشان نمودهاند، نه یک بار و نه دو بار و بلکه همیشه همین طور بوده است و مزدی که به ازا این پیشگامی به دست آورده اتهام زدن
خنجر از پشت(1)بوده است که حاصل آن کتابخانة محقر با حقوق مختصر دانشیاری پس از سی سال دانشیاری و یک عمر خانه نشینی سیاسی توأم با مبارزه مداوم و حبس و تبعید بوده است.»[!] در مورد به اصطلاح مبارزات بقائی در این رساله فراوان سخن گفته ایم و لابد خوانندگان تاکنون از مضمون و محتوای این به اصطلاح مبارزات آگاهی دقیقی به دست آوردهاند. بههر روی حزب با استناد به بیانیة 8/3/1356خود که اندیشة رهبری واحد و نه رهبر واحد را مطرح کرده بود، شمهای از سوابق تشکیلاتی و تجربیات سیاسی خود و نیز رهبری دکتر بقائی را برای خوانندگان و مخاطبان تکرار نمود، در عین حال یاد آوری کرد که حزب در صدد تحمیل رهبری خود نیست و،
ما گذشته را به سینة تاریخ سپردیم آنرا به خاطر نخواهیم آورد و اگر دیگران آن را پیش کشیدند جواب نخواهیم داد، بگذار بگویند که ما ترسیدیم ولی وقت مردم را ضایع نکرده باشیم، تا به سر منزل مقصود برسند و تاریخ دربارة ما داوری کند که تاریخ بهترین قاضی است.(2)
با این تحلیل از دید حزب و سران آن سرنوشت مبارزة ملت ایران که از یک سال قبل شکل گرفته بود شکست و ناکامی بود و این نهضت به بنبست منتهی میشد، «امروز درست در نقطهای هستیم که یک سال پیش بودیم و شاید عقبتر. مسئول این عدم موفقیت مردم نیستند زیرا آنها عزیزترین هستی خود را که جانشان باشد در اختیار این مبارزه گذاشتند، بلکه این پیشقدمان مبارزه هستند که ضعف رهبری آنان و عدم برخورداری از شهامت و شجاعت اخلاقی که لازمه و شرط رهبری است مانع از این شد که راه صحیح را به چنین فدائیانی نشان دهند.» بقائی چنان از مبارزات مردم سخن میگفت که گوئی وی نبود که همین چندی پیش این مبارزات را توطئۀ ساواک میدانست!! خاطر نشان شد که حزب نمیتوانست در مسئولیت قتل و کشتار مردم بی گناه سهیم باشد و سپس بالای سر آنها نوحه بخواند «از این رو ما ساکت ماندیم تا چنین مبارزة عبثی[!] را دامن نزده باشیم.» از دید حزب خشونت دو نتیجه بیشتر ندارد: یا برگشت به سال 1353 و حزب فراگیر دولتی و یا تشکیل دولت نظامی، «بالعکس اگر راه مقاومت منفی و مبارزة قانونی برگزیده شده و یک رهبری واحد مبازه به وجود آید،
چنین رهبری واحدی مورد تأئید جامعة روحانیت خواهد بود و در این شرایط است که آرزوی ملت ایران بر آورده میشود بدون کشتار، و خیلی سهل و آسان زیرا عامل اساسی بقا وضع موجود خلاء رهبری سیاسی است و بس.» حزب تعطیلی بازار تهران و شهرستانها را در 25/2/1357از مصادیق مبارزة منفی دانست و تأکید کرد که فقط این راه یعنی راهی را که بقائی توصیه میکرد به نتیجه میرسد.(1)
گفته میشد مراجع قم «روش مبازة مسالمتآمیز برای استقرار حکومت قانون و عدالت با اجرای کامل قانون اساسی» را در اعلامیهها و سخنرانیهای خود مورد تأکید قرار دادهاند، این روش از طرف حزب مورد تأئید قرار گرفت: «اساساً یکی از افتخارات بزرگ حزب زحمتکشان ملت ایران این بوده که به تبع تمایلات مذهبی اعضا خود و به حکم سنت لایتغیری که از بدو تأسیس حزب داشته است در طول عمر سیاسی خود در کنار جامعة روحانیت و در پناه اسلام بوده است.» با اشاره به تعطیل بازار و «تعطیل موقت نماز و درس» در قم نتیجه گرفته شد که «باید دید این اقدام و تظاهر سالم و مقاومت منفی که یا تلفات نداشت و یا تلفات آن ناچیز بود و با این همه نتایج؛ مفید و ثمر بخش تر است یا حادثة غم انگیز قم و تبریز با آنهمه کشته و شهید!»(2)حال سؤال این است که چرا بقائی از رژیم نمیخواست در برابر تقاضاهای مشروع مردم دست به اسلحه نبرد و چرا مردم را متهم میکرد که چون برای تقاضائی مشروع به خیابانها میآیند کشتار میشوند؟ ظاهراً خطاب به رهبران جبهة ملّی؛ حزب تذکر داد حوادث اخیر درس عبرتی است برای آنانی که فکر میکردند با صدور چند اعلامیه و بیانیه و با ایجاد سر و صدا میتوانند آب رفته را به جوی باز گردانند و صندلی وزارت دودستی تقدیمشان خواهد شد و «شاید همین انگیزه مشوق آنان در فرار از وحدت بود» اما اینک باید لباس وزارت را به لباس فروشیها بازگردانند و اینک بنشینند و کلاه خود را قاضی کنند و به عاقبت کار مردم فکر نمایند و راه سنگین مبارزه را سبک نشمرند «و اگر قادر به بر عهده گرفتن وظائف سنگین پیشگامی نیستند از سر راه ملت کنار بروند و بگذارند که ملت خود به دنبال سرنوشتش برود، زیرا این ملتها هستند که رهبران را به وجود میآورند و نه رهبران که ملتی خلق نموده و آزادش فرمایند!» و در ادامه بار دیگر بر مسئله وحدت تأکید شد تا «روزی پیش نیاید که مردم چنین قضاوت کنند که کوتاه بینیها، حسادتها، کینه توزیها و اغراض شخصی پیشگامان، آینده ملتی و آزادی او را به تباهی سوق داد!»(3)مرحلۀ دوّم موضعگیری بقائی و حزب زحمتکشان نیز بیاثر بود، کسی به سخن وی گوش فرا نمیداد و به امثال بقائی کوچکترین اعتمادی وجود نداشت، اینک باید مرحلۀ سوّم آزموده میشد که آن هم توطئۀ اختلاف افکنی در صفوف انقلاب بهمنظور شکست اهداف آن بود؛ این مرحله با حمله به دولت شریف امامی آغاز شد و به طرح سناریوئی بسیار جالب توجه ختم گردید.
روند حوادث سال 1357 آن چیزی نبود که حزب زحمتکشان تحلیل میکرد، سمت و سوی وقایع روز به روز حالتی بیشتر انقلابی به خود میگرفت، هرگامی که شاه عقب مینشست مردم تقاضاهای بیشتری مطرح میکردند، معلوم شده بود مردم به چیزی کمتر از سرنگونی رژیم باور ندارند و هر اقدامی در قالب قانون اساسی شاه محکوم به شکست است. کشور در انقلاب بود، مهار تحولات از عهدة هیچ کسی بر نمیآمد، هر کس که خود را با آهنگ تحولات وفق نمیداد طرد میشد. دولت آموزگار بعد از حدود یک سال سقوط کرد و شریفامامی جای او را گرفت، این بدترین انتخاب شاه بود و نشان از این داشت که وی تا چه میزان سردرگم شده و قدرت تصمیمگیری خود را از دست داده است. اینک انقلاب آنقدر تعمیق یافته بود که در مخیلة کمتر کسی از وفاداران سلطنت چیزی غیر از حکومت نظامی میگنجید. به واقع عدهای از وفاداران شاه این را تنها راه بقای رژیم از ورطهای میدانستند که روزبه روز بیشتر در آن فرو میرفت. در این ایام در یادداشتی بسیار مهم روی کاغذی با آرم روزنامة اطلاعات و به خط احمد احرار سردبیر آن روزنامه سه اصل مورد توجه قرار گرفته است: بالای صفحه نوشته شده «اعلام وضع فوقالعاده» و سپس راهحل های لازم برای حل این وضع بحرانی سفارش شده است. در اصل یکم آمده که حفظ افراد و رژیم با وضیعت فعلی ناممکن است، اصل دوّم این بود که آوردن حکومت نظامی اصلا به مصلحت
نیست و اصل سوم این بود که باید راهی را برگزید تا ضمن اعمال قدرت و اعادة نظم مردم آرام شوند و «به فکر بیفتند.» از دولت شریفامامی انتقاد شد که به جای تسکین هیجانات عمومی شروع به باج دادن و راضی کردن عدهای کرده که البته این تلاشها نیز بیفایده بوده است.
تحلیل بقائی این بود که به دلیل اقدامات شریفامامی مردم جریتر شدند و از دولت طلبکار گردیدند، مسائل مهمی مثل سرنوشت کشور فراموش شد و مشکلاتی مثل اضافه حقوق جای آن را گرفت، در نتیجه امتیازاتی که دولت داد چون سنجیده نبود عواقبی زیانبخش تولید کرد، یعنی بحران تعمیق شد و از قضا سرکنگبین صفرا فزود. بنابراین دولت دیگر قادر نیست مشکلات را حل نماید و هر روز که بگذرد اوضاع بدتر خواهد شد. پیشنهاد شده بود برای حفظ رژیم از سقوط محتوم افرادی که مسبب نارضایتی بودند دستگیر شوند، اینان باید دورهای فشارها را تحمل میکردند تا آبها از آسیاب بیفتد. در صورت لزوم این عده باید مجازات میشدند، از سوی دیگر با تصدی مسببین نارضایتی بر امور کشور نمیتوان چهرة انقلابی به دولت داد و خود شریفامامی یکی از این مسببین است. بقائی بر این باور بود باید چهرهها تغییر کنند تا مردم نسبت به اصلاحات خوشبین شوند و «اشخاصی باید فداکاری کنند و گناه را به گردن بگیرند» تا اصل رژیم و شخص شاه نجات یابند. به نظر او دیگر حرکات نمایشی در دفاع از سلطنت در شهرستانها بیفایده است و این اشخاص توجه ندارند که اعمالشان مقتضای وضع انقلابی فعلی نیست، «بعد از 28مرداد اعلیحضرت این قبیل اشخاص را پرو بال دادند و نتیجه اعمال و طرز فکر و روش آنهاست که کشور را به چنین روزی نشانده است.» پس طبق اصل اوّل باید عدهای قربانی شوند و گناه به گردن آنان افکنده شود تا اصل رژیم حفظ شود. این تنها انتقادی بود که در طول دورۀ حیات سیاسی بقائی به شخص شاه وارد شد.
طبق این دیدگاه دولت نظامی نمیتواند اوضاع را بهبودی بخشد زیرا امر از دو حال خارج نیست یا میخواهد اوضاع سابق را تجدید کنند و یا این که قصد اصلاحات دارد. صورت اوّل خودکشی سیاسی است و بریدن آخرین حلقههای ارتباط با مردم؛ و صورت دوّم هدر دادن فرصتهاست. اگر دولت شریفامامی این کار یعنی اصلاحات مورد نظر مردم را انجام داد مردم خواستار چهرههای جدیدی خواهند شد که اقداماتی
از نوع دیگر انجام دهند، بهعبارت بهتر تن دادن به اصلاحات یعنی باج دادن به مردم که خواستههای دیگری را در آن شرایط در پی میآورد. اما راهحل سوم چیست؟
برای ارائه راهحل سوم جهت مهار انقلاب بقائی تحلیلی جالب توجه دارد: «شاه در حالتی است که یا باید به انتظار حملة شیر درنده باشد و با انداختن کلوخ و پاره آجر و در آوردن سروصدا کمی این حمله را معوق نگه دارد، یا این که ریسک پریدن از دیوار را بپذیرد. ایشان ممکن است باز هم فریفتة گزارشهائی شود که در چهار دیواری مجلل کاخ به دستشان میرسد. چنانکه نخستوزیر همین وضع را دارد، اما در تمام مملکت حالت انقلاب وجود دارد. در اثر اشتباهات غیر قابل جبرانی که شد ناگفتنیها به اضعاف مضاعف بین خانوادهها و مردم طلبقات پائین ( از طریق منبر)(1)منتشر شد. حال هر خاله زنکی همه چیز را میداند با شاخ و برگهایش، مردم دیگر از گلوله نمیترسند، اگر تزلزل و تذبذب ادامه پیدا کند همه با هم غرق میشویم. الآن اقتصاد مملکت در حال متلاشی شدن است، سازمان اداری در حال متلاشی شدن است. مردم هرلحظه انتظار یک حادثه را دارند و هیچ فکر نمیکنند که پای زندگی و سرنوشت خودشان در کار است، یا علی غرقش کن منهم به رویش! فقط شخص شاه میتواند خودش و مملکت را نجات دهد، باید مستقیماً با مردم روبه رو شود، نه به عنوان شاهنشاه آریامهر، بهعنوان محمدرضاشاه، از موضع قدرت ولی نه با قدرت نمائی، آوانس بدهد ولی باج ندهد.»(2)
این یکی از سناریوهای حزب زحمتکشان و شخص بقائی برای مقابله با انقلابی بود که روز به روز بیشتر رژیم را در کام خود فرو میبرد. وی بر این باور بود که شریفامامی با کارهایش دانسته و یا نادانسته همة گناهان را به گردن شاه میاندازد و مردم را متوجه او میکند. در یادداشتی به خط بقائی میخوانیم که «در مجلس از وزرا و هویدا صحبت میشود، دو وزیر دستگیر میشوند به هویدا کاری ندارند، معنی = شاه نمیخواهد، از نصیری شکایت میشود او را احضار کردند ولی خبرش را ندادند، معنی = شاه نمیگذارد.» برخلاف بیانیهای که درمورد حوادث تبریز داده و ارتش را به اهمال و سستی در برابر مردم متهم کرد، اینک او خاطرنشان میکرد که تکیه بر ارتش هم دیگر فایدهای ندارد، زیرا با تمام احتیاط های موجود سرلشگر مقربیها – که برای شوروی
جاسوسی میکردـ پیدا میشوند.(1)
در واقع نوک تیز حملات بقائی علیه شخص شریفامامی بود، حزب وی معتقد بود با توجه به گذشتة تاریک و سیاسی ـ اجتماعی او نمیتوان نخستوزیر وقت را به عنوان فردی که به استقلال کشور علاقهمند است در نظر گرفت، از سوی دیگر شریف امامی مردی نبود که در این شرایط حساس تاریخی بتواند منشاء کاری مفید برای ایران باشد و در آن شرایط «صالح بر دفع خطرات مملکت» باشد. شریفامامی از عمال اصلی فساد دانسته شد که میلیونها تومان اندوخته دارد، بنابراین چنین فردی کی میتواند پرچمدار مبارزه با فساد باشد. نخستین تصمیم شریفامامی باز گردانیدن مبدا تاریخ کشور از شاهنشاهی به هجری شمسی بود، حزب به درستی خاطر نشان کرد که شریفامامی خود در تصویب آن لایحه دخالت آشکار داشته و به عنوان رئیس مجلس سنا در این کار مؤثر بوده است. به وی یاد آوری شد که در اواخر اسفند ماه سال 1354 «اجلاس غیر قانونی مشترکی از به اصطلاح مجلس مقننه برای برگزاری آئین پنجاهمین سال شاهنشاهی تحت ریاست جنابعالی تشکیل شد» یعنی جائی که شریفامامی گفته بود: «بدین منظور جلسة مشترک مجلسین تشکیل یافته تا مراتب ستایش و سپاس خود را به روان پاک آن سردار تاریخ و همچنین به پیشگاه وارث خلف لایق و برومندش شاهنشاه آریامهر تقدیم داریم، وارث تاجدار هوشمندی... که با اجرای انقلاب شاه و ملت و فرماندهی داهیانه... ملت خویش را در مسیر رسیدن به تمدنی بزرگ قرار داد...» پیشنهاد تغییر مبدا تاریخ توسط چکمه لیسان دانسته شد، در این میان البته شخص شریفامامی مؤثر بود که در همین دوره ریاست مجلس سنا را بر عهده داشت؛ بالاتر این که ظاهراً این پیشنهاد به ابتکار شریفامامی انجام شده بود. حزب معتقد بود که این آهوگردانی مقدمهای بر تغییر قانون اساسی است، اما نکته این است که این مطلب نه در آن زمان بلکه در هشتم خردادماه سال 1356یعنی درست در زمانی که افق اوضاع تیره وتار بود، گفته شد. بهعبارت بهتر بقائی و حزبش انتقاد از تغییر مبداء تاریخ ایران را نه در زمان تصویب آن، بلکه وقتی انجام دادند که اعتراضات سراسری بنیاد رژیم را مورد تهدید
1) 1. یادداشت دکتر بقائی، ش49/758. سرلشکر مقربی از دوره جنگ دوم جهانی برای شوروی جاسوسی میکرد، مقربی جدای از سازمان نظامی حزب توده در این زمینه فعالیت مینمود و به همین دلیل وقتی سازمان نظامی حزب توده در سال 1333 لو رفت، کسی از وجود او در ارتش اطلاع نیافت. او در سال 1356 اعدام گردید.
قرار میداد. در همین ارتباط نوشته شد؛ «حال خود قضاوت کنید آیا ملت ایران میتواند به کسی که در سی ماه پیش و بنا به مقتضیات زمان برخلاف قوانین اساسی اجلاس مشترک غیر قانونی مجلسین تشکیل میدهد و بر آن ریاست میکند و برای پادشاه مشروطه که حقی جز سلطنت ندارند مقام فرماندهی داهیانة کشور را تفویض میکند، اعتماد کرده و با موقوفالاجرا نمودن کار غلطی که خود باعث و بانی آن هستند یا بازنشسته کردن چند افسر عالیرتبه ارتش و یا انحلال سازمان زنان گول بخورد.»
به شریفامامی یاد آوری شد او بانی و باعث تقلبات انتخاباتی سال 1339 است و همان زمان رهبر حزب زحمتکشان را به زندان افکند و برای او تقاضای حکم اعدام کرد، پس او نمیتواند شعار آزادی انتخابات بدهد. شریف امامی نمیتواند از مبارزه با فساد دم بزند زیرا اکثر سازمانها و مؤسسات و شرکتهائی که وی بهعنوان مدیر عامل، رئیس هیئت مدیره و مشاور هر ماه میلیونها ریال از طریق آنها سود میبرد، خود کانون فساد هستند. اگر قرار باشد روزی به فساد رسیدگی شود نخستوزیر از متهمان ردیف اوّل است و اگر مثل هژبر یزدانی به یکی از اتهامات توقیف شود، از هر گوشهای پروندهای رو خواهد شد و«یکی از آنها پروندةخرید 40 دستگاه لوکوموتیو از انگلستان در سال 1329 در زمان رزمآراء است» که شریفامامی بهعنوان وزیر راه طی گزارش مبسوطی خائنانه بودن آن را اعلام کرد و در سرمقالة روز 28/8/1329 روزنامة شاهد مورد تحسین واقع شد، اما «فشار یک دولت خارجی به سپهبد رزمآراء و دستور او شما را وادار کرد که علیرغم نظر قبلی خود آن قرارداد خائنانه را تصویب نمائید که پایة ترقی مدارج را برای شما تا امروز فراهم کرد.» شریفامامی از اساسی ترین مهرههای حکومت فردی و«با وابستگیهای خاص و بهعنوان مظهری از سیاستهای امپریالیستی و غارتگرانة خارجی» شناخته شد. از نقش او در حوادث پانزده خرداد 1342نیز سخن به میان آمد و وی مبتکر و مشوق «همة اختناقها وآدمکشیهای بیرحمانه» معرفی شد، سخنی که البته واقعیت نداشت.
به شریفامامی گفته شد چگونه دستور تعطیلی کازینوها و قمار خانهها را صادر میکند در حالیکه افتخار تأسیس نخستین کازینو در رامسر از آن بنیاد پهلوی است که او مدیر عامل آن است و اکثر کازینوها نیز متعلق به همان بنیاد هستند. از همه خواسته شد فریب شعارهای او را نخورند و بار دیگر از «ایجاد رهبری واحد برای ادامة مبارزه
و ادامة قاطع و پیگیر آن» سخن به میان آورده شد، و اینگونه ادعا شد که « حزب زحمتکشان از سالها پیش همیشه منادی لزوم اتحاد بوده است.»(1)
درست در حول و حوش این وضیعت بود که قرار ملاقات بقائی و شاه گذاشته شد، بدیهی است که این ملاقات در شرایطی روی میداد که شاه در استیصال مطلق و نیازمند این بود تا او را از وضع پیش آمده رها نمایند. برای این منظور وی با انواع و اقسام افرادی که تصور میکرد میتوانند باعث نجاتش شوند ملاقات میکرد؛ اما نکته این بود که شاه به این ملاقاتها و سخنان رد وبدل شده بهائی نمیداد، دلیلش واضح بود: شاه تصور میکرد که سرنخ اوضاع جای دیگری است و این راهنمائیها و ارشادات کوچکترین اثری در اوضاع نخواهد داشت، بههمین دلیل بود که در نهایت تعجب وی بعد از هر ملاقات درست کاری را انجام میداد که در ملاقاتها خلاف آن مورد توافق واقع شده بود. یکی از مهمترین این ملاقاتها با بقائی صورت گرفت. پیش از آنکه این ملاقات صورت گیرد بقائی از یاران نزدیکش خواست تا رئوس محورهای مذاکره را برای وی ترسیم نمایند. یکی از این افراد که طرف مشورت بقائی واقع شد، دکتر سعید پارسی بود که سناریوئی بسیار عجیب و جالب توجه برای شاه طراحی کرد که باید از زبان بقائی در ملاقاتش با شاه مطرح میشد. غیر از این، یادداشتهای زیاد دیگری نیز در این ارتباط وجود دارند اما انکار نباید کرد که طرح پارسی که به خط خودش هم نوشته شده است بسیار جالب توجه است.
در این یادداشتها مسائل و موضوعات «محتمل البحث» مورد کنکاش قرار گرفته و حتی در برخی از آنان شرح گفتگوهای بقائی و شاه نقل شده است. در این ملاقات بقائی به شاه باید یادآوری میکرد که مشکلات با 180درجه چرخش و استقرار حکومت قانون حل نخواهند شد، برعکس باید ابتدا اعتماد مردم را جلب کرد، «حکومت به عوامل واقعاً معتقد به قانون اساسی» سپرده شود و اوضاع جغرافیائی و قومیت و میزان رشد مردم مورد توجه قرار گیرد. از دید وی فردی باید نخستوزیری
1) 1. بیانیة هیئت اجرائیة حزب زحمتکشان ملت ایران ، مورخة 7/6/1357، ش1/758.
را عهدهدار میشد که «جسور ومتهور» و در «دفاع از سلطنت مشروطه وحشتی نداشته باشد.» از دید بقائی و یارانش دکتر علی امینی که در این روزها سخن از نخستوزیری او به میان میآمد فاقد صلاحیت بود و «بهعلاوه اعتقاد وی به سلطنت مشروطه فاقد پایه و اساس و مبتنی بر مصلحت است، هر یک از سران جبهة ملّی بههمین ترتیب» یعنی این که این افراد بهعلاوه دکتر امینی اعتقادی به سلطنت شاه ندارند و از سر مصلحت آن را ورد زبان خود کردهاند و هیچ تضمین و اعتمادی به آنها نیست. باید به شاه گوشزد میشد که از اشتباه مجدد پرهیز کند زیرا وجود مخالفین مسلمان که اکثریت را تشکیل میدهند و «امروزه پیرو آقای خمینی هستند» مولود خلافکاریهای مسئولین است و امروز شعارهای این مخالفین «در نابودی دودمان» خلاصه میشود.
طبق طرحی که به بقائی داده شده بود وی تقسیمبندی بسیار زیرکانه و در عین حال جالبی از آرایش نیروهای در صحنه به شاه ارائه داد، نکته بسیار مهم این است که عین این تقسیمبندی نیروها طبق سناریوی بقائی، در مجلدات گوناگون اسناد منتشر شده سفارت امریکا هم قابل مشاهده است.
به نظر بقائی این نیروها عبارت بودند از کمونیستها، نیروهای جبهۀ ملّی و نیروهای مذهبی. بقائی طبق سناریوی طراحی شده کمونیستها را به دو دسته تقسیم کرد: گروهی که طرفدار شوروی و چین هستند و تابع دولتهای مزبور و در نتیجه در ضدیت با دولتهای ایران بوده و گروهی که «کمونیستهای مستقل، عدهای جالب توجه، تشکیلاتی و مصمم» هستند. دوّم اینکه از ملیون تعدادی طرفدار رژیم سلطنت مشروطهاند، «عدهای متظاهر به شعار بالا ولی مستضعف و تحتتأثیر هر جریان قوی، روزی طرفدار آقای خمینی روزی دیگر همدست کمونیستها... یعنی جبهة ملّی ـ نهضت آزادی.» گروههای کوچک مثل نهضت رادیکال به رهبری مهندس رحمتالله مقدم مراغهای اگر چه میانهرو هستند، اما تحت تأثیر دیگران قرار میگیرند. از دیگر ناراضیان باید از اقشار اجتماعی مثل کارمندان و کارگران نام برد که وضع مشخصی ندارند و تابع شعارهای مخالف و قوی هستند.
سومین گروه در این تحلیل نیروهای مذهبی
هستند، که بیشترین حجم تحلیل بقائی و یارانش را در برمیگیرد. از دید یاران بقائی راه مهار انقلاب تشبث به قانون اساسی است، «ما راهحل معقول بحران فعلی را در این میبینیم و قادر به حل آن بر اساس این فرمول هستیم.» در بخشی از این تحلیل آمده است:
آقای خمینی هر کس که باشد، هر احساسی داشته باشد، یک فرد مسلمان مذهبی است و در نهایت امر وقتی خطر تسلط کمونیسم را درک کند حاضر به انعطاف و مصالحه خواهد بود. با او بد رفتاری شده و راههای برگشت را برای او مسدود کردهاند او به راهی کشیده شده که شاید مایل به دخول در آن نبوده[!]، ولی طوری عمل شده که برای او راه دیگری جز خودکشی و یا قدم گذاردن در این راه وجود نداشته است. به دیدة دیگری میتوان گفت که یک سیاست قوی خارجی با هدف تغییر رژیم و با مهارت خاصی پیوندهای ملت را یکی پس از دیگری گسسته است و ماجرای آقای خمینی یکی از این مسائل است.
ملاحظه میکنیم که بقائی چگونه انقلاب را در سطح یک اختلاف شخصی تقلیل میداد. در ادامه خاطر نشان شده بود که روحانیت به خودی خود مسئلهای مهم نیست و با «حل مسئله آقای خمینی حل میشود.»(1)در سند بسیار مهم دیگری استراتژی حزب زحمتکشان در برابر تحولات سال 1357 بهخوبی ترسیم شده است. این سند نحوۀ رخنه و استراتژی شکاف در صفوف انقلاب را توضیح داده است. از دید فردی که آن مطالب را نوشته بود، «هر چند نهضتی که آقای خمینی آن را رهبری میکند یک نهضت مذهبی است»، اما همة کسانی که زیر شعار حکومت اسلامی جمعند در واقع خواهان آن نیستند، بلکه مخالفت با گذشته و فقدان یک تشکیلات سیاسی مردم را به این نهضت مذهبی کشانیده است. با این تحلیل «اگر مرکزی به وجود بیاید که برای این عده قابل اعتماد باشد که واقعاً خواهان حکومت قانون است از نهضت مذهبی جدا خواهند شد.» این امر فقط از دولتی ساخته است که صادقانه خواهان اجرای قانون اساسی باشد، اگر این دولت بتواند در راهی که ارائه میکند چند قدم بردارد، «خواهد توانست آن عده را از مذهبیون جدا کند.» از طرفی همة روحانیون «حکومت اسلامی را خواهان نیستند زیرا صرف نظر از رقابتهای رهبری میدانند که در شرایط امروز حکومت اسلامی آن هم با وضع موجود روحانیت ومملکت قابل پیاده شدن نیست.» بنابراین؛
ما میتوانیم با جلب این عده آقای خمینی را متقاعد کنیم که حرکتهای خود را با قانون اساسی منطبق نماید. به جرئت میتوانیم بگوئیم که هیچ کس حتی مهندس
1) 1. یادداشتهای مذاکره شاه و بقائی، ش40/758.
بازرگان قادر به چنین ابتکاری نیست چه علاوه بر جنبههای شخصی، دولت باید مورد اعتماد شاه بوده برای طرف دیگر لااقل قابل مطالعه و تأمل باشد که بتوان از این فرصت تأمل و مطالعه در تحکیم پایههای حکومت استفاده کرد.
توصیه میشد دولتی که برای رهائی کشور از وضعیتی که در آن گرفتار آمده بود تشکیل میگردید نباید با گروههای مخالف ائتلاف نماید، زیرا معمولاً ائتلاف با دستهها و احزاب سیاسی برای جلب حمایت آنان انجام میشود حال آنکه حزب او هیچ گاه با کمونیستها ائتلاف نخواهد کرد، بقائی به درستی جبهة ملّی را فقط یک پوشةفاقد اوراق دانست و از طرفی « مذهبیها (یعنی آقای خمینی)(1)حاضر به شرکت در دولت نخواهند بود.» دولت ائتلافی نمیتواند تصمیمات آنی بگیرد و البته دولت باید از یک عده مطمئن و فعال تشکیل گردد. از آن طرف «ارتش با اقدامات اخیر لکههائی برداشته (اویسی، خسروداد، وفرمانداران نظامی اصفهان، قم، مشهد و غیره)(2)برای استحکام موقعیت پادشاه چنین چهرههائی باید از طرف خود شاه کنار گذاشته شوند.» نویسندگان متن در بند هفتم تبیین دستورالعملهای پیشنهادی خود چنین ابراز عقیده کردهاند:
مقابله با آقای خمینی راه مناسب و مفیدی نیست و باید با او کنار آمد. چنانچه ما دولت را تشکیل دهیم کمونیستها که ما را بهخوبی میشناسند مخالفت خود را تشدید خواهند کرد و از طرفی ما چون اعتقاد به آزادی داریم [!] آنها با استفاده از این فرصت و در دست گرفتن ابتکار از آقای خمینی جدا خواهند شد، برای ما این امکان وجود دارد که آقای خمینی را تشجیع به مخالفت با کمونیستها بکنیم پس وقتی کمونیستها از زیر پوشش مذهب(3)بیرون آمدند، آن وقت آقای خمینی واقعیتها را بهتر درک خواهند کرد. مهم برای ما این است که خطر را به نحوی ملموس به ایشان نشان بدهیم و آن وقت با توجه به طبیعت مذهبی ایشان این اطمینان وجود دارد که ایشان بین اجرای کامل قانون اساسی(4)و خطر کمونیسم
اوّلی را انتخاب کنند.
این توصیهها جنگ روانی بسیار سنجیدهای بود، باید یک دشمن فرضی خلق میشد تا با حمله به آن و هراسانیدن مردم؛ انقلاب را منحرف ساخت، این دشمن کمونیستهای فرضی بقائی بودند.
توصیه شده بود برای اجرای قانون اساسی باید انعطاف به خرج داد «ما ولو پنج روز در دولت باشیم و کنار برویم در فردا پس فردا بهعنوان مهرهای مطمئن و اصیل(1)مورد توجه خواهیم بود.» نباید از ابتدا همه چیز را گفت «البته شأن ما دروغ گفتن نیست[!] ولی نباید هر چیزی را علنی کنیم، ما میخواهیم دولتی در محدودة قانون اساسی تشکیل بدهیم پس باید دولت به همه جا تحکم داشته باشد اگر [شاه] این را بپذیرند، یعنی محدودة قانون اساسی را نباید در ابتدا و حتیالامکان تصریح کنیم که لازمة اینکار شرایط علی خان است، وقتی فرمان صادر شد اینها قابل حل است، اگر حل نشد کنار میرویم با وزنی سنگین تر وآبروئی بیشتر.» خواسته شد که در ملاقات با شاه تقاضا گردد اختیارات دولت مشخص باشد و باید دولت طرف اعتماد شاه هم واقع شود، اگر چنین اعتمادی نیست توفیقی در کار نخواهد بود و اگر اعتماد هست باید دست دولت کاملاً باز باشد که در چارچوب قانون اساسی ادامة فعالیت دهد. رفتار شاه باید به گونهای باشد که با تلاشهای دولت برای جلب اعتماد مردم تطبیق کند و حتی شاه نباید یک بازدید بدون برنامه بهعمل آورد. باید حساب حیثیت حزب را هم کرد، اگر شاه قولی بدهد اما به آن عمل نکند ضایعه به بار خواهد آمد و «این نه به صلاح ایشان است و نه خود ما و نه مردم و مملکت، پس بهتر است قول متقابل بگیریم زیرا اگر قول بدهند و زیر آن بزنند دیگر نباید انتظاری از ما داشته باشند و ما ناچار خواهیم شد برای حفظ حیثیت خود به راهی برویم که هیچ وقت نرفتهایم، پس جنگ اوّل (البته پس از صدور فرمان)(2)به از صلح آخر است.» (3)
این مطالب بسیار مهم در واقع استراتژی حزب در دورهای بود که انقلاب فراگیر از هر سوی رژیم پهلوی را در کام خود فروبرده و ابتکار عمل را از شاه سلب کرده بود. نویسندگان این مطالب و مشاورین نزدیک بقائی مطمئن بودند که شاه بالاخره وی را
به نخستوزیری منصوب خواهد کرد؛ بههمین دلیل این دورخیز باید مبنائی نظری میداشت، بقائی باید با شاه این مطالب را عنوان میکرد تا شاه در عین این که به او اعتماد مینماید، قدرت ابتکار عمل را نیز در دستان بقائی باقی گذارد. اینها در واقع برنامههای بلند مدت حزب زحمتکشان و تیمی از نخبگان این حزب بود که نسبت به سلطنت وفادار بودند و آن را بهترین عامل برای جلوگیری از پیروزی انقلاب میدیدند. کسی که این رهنمودها را نوشته بود فردی مطلع بوده و از دقائق امور و نیز موازنة نیروها تحلیل مشخصی داشته است، بههمین دلیل برای کسی که به بقای سلطنت باور داشت این بهترین استراتژی به شمار میآمد. طبق این سناریو ابتدا باید اجازه داده میشد امام خمینی وارد کشور شود، در مرحله بعد باید بین ایشان و سایر مراجع اختلاف افکنی میشد به نحوی که مقلدان مراجع رویاروی هم قرار گیرند. در مرحله سوم باید کمونیستهای مورد نظر بقائی آزادی عمل مییافتند، همان کسانی که به نظر او مستقل بودند و به شوروی و یا چین وابستگی نداشتند. اینان باید شعارهای ضدمذهبی میدادند، به شعایر دینی اهانت مینمودند و در این کار آنقدر مداومت نشان میدادند تا رهبران دینی را به ضرورت پذیرش قانون اساسی وادار میکردند. باید به آنها وانمود میشد اگر قانون اساسی سلطنتی را نپذیرند، غول کمونیسم ایران را خواهد بلعید و در آن صورت نه از مذهب نشانی خواهد ماند، نه از مالکیت و نه از خانواده. مرحله چهارم جداساختن نیروهای روشنفکری از اطراف امام بود، کسانی که به قول بقائی کمونیست بودند ولی در پوشش مذهب فعالیت مینمودند. اگر این استراتژی چهار مرحلهای اجرا میشد، انقلاب مهار میگردید. تنها کسی هم که میتوانست این سناریو را اجرا کند، به تصریح شخص بقائی؛ خود او بود.
در گزارش منصور رفیعزاده در کتاب شاهد آمده است این شاه بود که تقاضای ملاقات با بقائی کرد، اما طبق اسناد موجود این بقائی بود که به شاه این پیشنهاد را ارائه داد. طبق کتاب رفیعزاده ملاقات یک مورد و به پیشنهاد اردشیر زاهدی در دی ماه سال 1357 صورت گرفت، اما اسناد نشان میدهند که حداقل دو ملاقات صورت گرفته است: تقریباً همزمان با دولت شریف امامی و بعد هم دوره نخستوزیری ازهاری. تقاضای ملاقات بعد از ماجرای آتش زدن مسجد جامع کرمان صورت گرفت. تحلیل حزب زحمتکشان در مورد فاجعه یادشده این بود که عدهای از درون خود رژیم به این
اقدامات متوسل شدهاند و میخواهند کاری کنند که «دیگر هیچ کس در مقام دفاع از رژیم سلطنت مشروطه و یا حداقل دودمان [پهلوی] نباشد، و همه یک کاسه شده و تغییر رژیم را بخواهند.» بقائی البته کارشناس این دسته اقدامات بود و خود حداقل در دوره مصدق یا کارگردان این صحنه سازیها بود و یا از نزدیک آنها را مورد مطالعه قرار میداد. به یاد آوریم که چگونه به نام مصدق تظاهرات به راه میانداختند و مردم بیگناه را مورد حمله قرار میدادند تا نخستوزیر را منفور مردم سازند. اما بقائی باور نمیکرد این بار وضع به گونهای دیگر است، البته اینکه چه سودی از این راه عاید این دسته افراد میشد و به چه دلیل باید به چنین ریسک بزرگی که آینده اش نامعلوم بود دست میزدند، امری است که در این تحلیلها چیزی در مورد آن گفته نشده است. از دید حزب که به واقع چیزی جز دیدگاههای بقائی نبود، با تحرکات انقلابی قصد آن وجود داشت که راه هرگونه تفاهم بین رژیم و مردم بسته شود و هر نوع رابطهای «بین ما و مقام سلطنت» قطع گردد و «اینجاست که باید خیلی به هوش باشیم آن هم در شرایط امروز»؛ زیرا ممکن است که مردم مدتی مرعوب شوند اما قطعاً جری تر خواهند شد و نیز «شاید سازمانهائی در داخل سازمان [امنیت] باشند که زمینه را طوری فراهم میکنند که هر کس در مقابل عمل انجام شده قرار بگیرد، در این مورد شاید آژانسهای خارجی هم دخیل باشند، فرض دیگر این است که خود او [شاه] تصمیم میگیرد و دستور میدهد.»[!](1)بقائی هرگز توضیح نداد آخر چرا باید سازمان امنیت و قدرتهای خارجی به استقبال بحرانهائی بروند که مآلاً اصل نظام سلطنتی را در کام خود فروخواهد کشید و حداقل این است که نتیجه آن مطلقاً قابل پیشبینی نیست؟ بقائی حتی فکر هم نکرد که این خاصیت رژیمهای استبدادی است که تصور میکنند برای همیشه برقرارند و از هر خطری مصون؛ به همین دلیل تدابیری که به مدیریت بحران مشهورند، در چنین نظامهائی نمیتوانند محلی از اعراب داشته باشند و با کوچکترین مشکلی حکومت استبدادی با آشفتگی در تصمیم گیری عقلانی مواجه میگردد. بقائی هم البته در زمره آن دسته افرادی بود که انقلاب و پیچیدگیهای آن را به اموری پیش پا افتاده تقلیل میداد، زیرا همانطور که در این دفتر بارها گفته ایم، او برای مردم نه ارزشی
1) 1. گزارش به بقائی در مورد مسجد جامع کرمان، مورخة 25/7/1357، ش42/758.
قائل بود و نه اصالتی؛ به همین دلیل هم آنها را هرگز جدی نمیگرفت.
بههر حال بعد از این حادثه – آتش زدن مسجد جامع کرمان - بود که بقائی تقاضای ملاقات با شاه کرد، در مورد این که بقائی در این ملاقات چه چیزهائی را باید عنوان نماید سناریوهای گوناگونی تدوین شد و به صورت مکتوب در اختیارش قرار گرفت، که اجمالاً به آنها اشاره شد. بقائی وقتی میخواست تصمیم مهمی بگیرد از نزدیکان حزبی خود میخواست نظرشان را اعلام نمایند و حتی حداقل در یک مورد در سال 1358از تودههای حزبی نیز خواست نظر خود را در مورد بازنشستگی سیاسی وی اعلام نمایند. بههر حال در این ایام تعدادی سناریو برای این که بین او و شاه چه مطالبی رد و بدل شود تدوین شد و توصیه گردید که اگر شاه به بقائی پیشنهاد نخستوزیری داد او چه باید بکند و در این زمینه چه مطالبی را باید به شاه گوشزد نماید و برنامة خود را نیز به اطلاع وی برساند. در یک مورد از اسناد مهم به جای مانده از وی که در مرکز اسناد انقلاب اسلامی نگهداری میشود، مشروح مذاکراتش با شاه آمده است، که بسیار اساسی است. در این ملاقات بقائی خاطرنشان کرد که «غرب نمیتواند ناظر عدم ثبات اینجا باشد، خواه این مطلب خوشایند ما باشد یا نباشد، و این خطرناک است و نباید گذاشت کار به اینجا برسد.» در این مذاکرات بقائی یاد آوری کرد که چند بار جان و حیثیت خود و دوستانش را به خطر انداخته است تا قانون اساسی حفظ شود، «بر این اعتقاد که مخصوصاً با توجه به موقعیت جغرافیائی مملکت هر رژیمی غیر از سلطنت مشروطه خطرناک است.» او صلاح را در این دید که شریفامامی برکنار شود و خودش پیشنهاد شاه را دائر بر پذیرش نخستوزیری – که اینهم در واقع پیشنهاد خود بقائی بود - قبول کند.
بقائی یادآوری کرد که در گذشته دوبار پیشنهاد نخستوزیری را رد کرده است، اما توضیح داد: «ولی امروز احساس میکنم که عدم قبول آن از ناحیة من و یا تفویضآن به شخص دیگری برای آیندة مملکت خطرناک است. اعلیحضرت حتماً باید اعتماد کامل به نخستوزیر مقتدر داشته باشند و آن شخص باید در شرایط و اوضاع و احوالی باشد که بتواند محل وثوق جامعة روحانیت باشد که به صداقت او اعتماد نمایند و متأسفانه واجد این شرایط منحصرا منم.»[!] خاطر نشان شد که وی اکنون در وضیعتی قرار دارد که برای حفظ قانون اساسی و حفظ سلطنت مشروطه و مقام سلطنت باید نظر روحانیون را
جلب نماید، اگر آنان فکر کنند که او مثل دیگران است توفیقی به دست نمیآید «عدم توفیق شخصی که از آن پرهیز دارم به جای خود، نگران این هستم که اگرمن موفق به دفع خطر در حال حاضر نباشم وضعی به وجود آید که به ایرانستان منجر گردد.»(1)او خواست فرمان نخستوزیری طوری نوشته شود که هرکاری دولت انجام میدهد، نمایندة تمایل شاه برای خواستههای مردم باشد و مردم اعمال دولت را ارادةشخص شاه بدانند و «خلاصه برداشت باید طوری باشد که گناه بحران موجود به گردن آنهائی که مأمور کار بوده و آن را به وجود آورده اند بیفتد»، و نه شخص شاه.
بقائی گفت برنامههایش را به مجلس خواهد داد و اگر تصویب شد و روحانیون آن را جدّی تلقی کردند، با آنان وارد مذاکره خواهد شد و خواستههایشان را بررسی میکند اما «قبل از تصویب برنامه دولت، نباید مطلقاً امتیازی بدهیم و امتیازات باید طور داده شود که متقابلا بهره بگیریم.» توضیح داده شد که با اقدامات مثبت و مجازات خلافکاران کدورتها از بین خواهد رفت و مسائل به بوتةفراموشی سپرده خواهد شد. در مورد پرسش شاه در مورد نظر وی در بارۀ ساواک گفت: «ما مخصوصاً با توجه به موقعیت جغرافیائی و لزوم داشتن اطلاعات لازم در مورد فعالیتهای کمونیستی باید آن را داشته باشیم، ولی افکار عمومی انحلال آن را میخواهد باید به ترتیبی وظایف اطلاعاتی آن را به قسمت دیگری محول کنیم و خودش را منحل نمائیم.» و در نهایت خواسته شد اگر شاه از عملکرد دولت او ناراضی بود، صراحتاً بگوید تا خود کنارهگیری کند و اجازه ندهد اشخاص و یا گروههائی با اطلاع از تمایلات شاه در کار دولت کارشکنی نمایند و موجبات سقوط وی را فراهم آورند.(2)
ظاهراً بعد از این ملاقات بود که بقائی مصاحبهای مطبوعاتی ترتیب داد و در آن نقطه نظرات سیاسی خود را طرح کرد. محور بحث او در مورد سیاستهای شریفامامی بود. او به برگزاری مسالمتآمیز نماز عید فطر اشاره کرد و یادآور شد این امر خود «دلیل بر این است که شیشه شکنها و آتش افروزها این مردم که نماز گزاردند و راه پیمائی و تظاهرات کردند، نبودند.» وی از رسانههای جمعی انتقاد کرد که «هر شب میبینید چند صفحه از روزنامهها به انتشار اخبار سیاسی گروهها و احزاب و حتی
احزاب جدیدی که موجودی آن از همان مؤسس تجاوز نمیکند، اختصاص دارد ولی گوئی حزب زحمتکشان که در حال حاضر شدیدترین مخالف دولت است، وجود ندارد.» دکتر بقائی ضمن ارائة گزارشی مختصر از فعالیتهای خود در گذشته از جمله ابراز عقیده کرد که «بعد از 15خرداد تنها ما بودیم که به حمایت حضرت آیتالله العظمی آقای خمینی برخاستیم و هیچ یک از گروههای سیاسی کاری نکردند.»[!] وقتی هم منصور لایحة کاپیتولاسیون را به مجلس برد «باز هم ما بودیم که به تنهائی اعتراض کردیم و مبارزه کردیم تا همان دولت عدم استفاده از آن را اعلام کرد.»[!] از دید وی بنا به موقیعت اگر ضرورتی داشت از سوی حزبش فعالیتی انجام میگرفت، ولی در موارد دیگر که ضرورتی دیده نمیشد سکوت پیشه میشد «اگر ما تابع احساسات میبودیم هر روز میبایست اعضا خود را به زندان و یا کشتن میدادیم چون کمتر روزی بود که عمل خلاف قانونی نشود و طبعا خیلی زود از پا در میآمدیم و امروز وجود نداشتیم که با استفاده از موقعیت قدم مهمی در راه آزادی و استقلال برداریم.» نتیجه گرفته شد وقتی کسی در مقام رهبری مبارزه است باید به حقایق و واقعیتها توجه کند و نباید تابع احساسات باشد، «ما همیشه اینطور فکر کردهایم و مخالفین آنرا وسیلة تبلیغات علیه ما قرار دادهاند.»
دکتر بقائی بار دیگر خاطر نشان کرد هر کس که مسئولیت ادارة کشور را در دست میگیرد باید به موقعیت جغرافیائی ایران توجه داشته باشد، پیشبینی شد اگر دولت به فشارهای خود ادامه دهد امکان تجزیة کشور وجود دارد «و اگر نحوة تغییرات یا تحول حساب نشده باشد، باز هم همین خطر هست.» پرسیده شد آیتالله خمینی در برابر شاه موضع جدّی و سازش ناپذیر دارد، با این وصف آیا شما باز هم از ایشان تبعیت میکنید؟ وی پاسخ داد: «اولاً یک روحانی آن هم مرجع تقلید هرگز دشمنی شخصی با کسی و مقامی پیدا نمیکند(1)، ایشان هر مبارزهای دارند بر انگیزه مذهبی و انسانی است و مصلحت جامعة اسلامی را در نظر میگیرند، از مجموع نوارها و اعلامیههائی که صدور
1) 1. به یاد آوریم که اندکی پیش از این تاریخ بقائی مشکلات شخصی را بانی و باعث وضع انقلابی در کشور دانسته بود.
آنها از ناحیة ایشان برای ما مسلم است هرگز تغییر نظام مملکتی استنباط نشده(1)[!]بلکه تغییر شخص مطرح است. پس اگر وضعی به وجود آید که ایشان اطمینان پیدا کنند که قانون اساسی دقیقاً اجرا شده و در آینده نیز خطری آن را تهدید نکند، آن وقت مصلحت جامعه مسلمان ایران هرچه اقتضا بکند ولو این که مخالف نظر قبلی ایشان باشد، آنرا خواهند پذیرفت.»
بقائی در مورد اعتقاد به نظام شاهنشاهی گفت حزب وی به قانون اساسی پایبند است و رژیم مشروطة سلطنتی جزئی از قانون اساسی است، تا وقتی که از طریق قانونی تغییری صورت نگرفته است همین قانون در نظر حزب محترم است، اما هر تغییری در قانون اساسی باید از طریق قانونی باشد. جلوگیری از اجرای قانون موضوعه بر اساس ارادة فردی دیکتاتوری است که البته همیشه خطرناک است و در این زمینه صالح و غیر صالح وجود ندارد. وی اعلام داشت به دو دلیل حاضر است نخستوزیری را قبول نماید، نخست تکلیف کمیتة مرکزی حزب و دیگر وضع بحرانی کشور، اگر کسی بتواند رفع بحران کند حتی اگر حیثیت او از بین برود باید این کار را انجام دهد: «بلی اگر در شرایط قانون اساسی این مسئولیت به من محول شود و مطمئن شوم که قانون اساسی دقیقاً و تماماً اجرا خواهد شد، آنرا خواهم پذیرفت، مگر معترضین چه میخواهند؟» در مورد وحدت با جبهة ملّی گفت که در اعلامیة سال 1356 خود وحدت را گوشزد کرده است و حل مخالفتها باید برای وقتی گذاشته شود که آزادی محقق شده باشد، اما در مورد کمونیستها: «میدانید که یکی از اصول مرامی حزب ما مخالفت با کمونیسم است ولی باید توجه داشت که اولاً این مخالفت به معنی مخالفت با دولت اتحاد جماهیر شوروی نیست، ثانیاً آن عده از کمونیستها از نظر ما به کلی مطرودند که رشتهای در کشورهای بیگانه دارند و الا آنهائی که افکار کمونیستی دارند و در عین حال به مملکت خود علاقهمندند، مطرود نیستند.»
وی اعلام کرد که این دسته از کمونیستها در محیط آزادی اجازة فعالیت دارند، باید گذاشت اینها از زیر زمین خارج شوند آنگاه با منطق قوی قانع خواهند شد که
1) 1. یعنی اینکه بقائی اعتقاد داشت برخی از نوارها و بیانیههای امام خمینی توسط ایشان گفته یا صادر نشده است، او توضیح نداد چگونه میتوان سخنرانی یا مصاحبه مطبوعاتی کرد اما سخنران و مصاحبه کننده کسی دیگر باشد؟!
اشتباه میکنند. در مورد نفت توضیح داد که دنیا به نفت ایران احتیاج دارد و نفت ذخیرة ملّی ماست. ما ناگزیر از فروش آن هستیم، اما باید آنرا به قیمت عادلانه بفروشیم. در مورد اسلحه نیز هر وقت دنیا از خرید آن دست کشید، ایران هم همین کار را خواهد کرد، برای دفاع از کشور وقومیت ایرانی خرید اسلحه لازم است؛ اما نباید زراد خانه تشکیل داد و خرید اسلحه نباید بهانة بازگرداندن پولهائی باشد که از طریق فروش نفت به دست آمده است.(1)
حتی در دوره نخستوزیری ارتشبد غلامرضا ازهاری، بسیاری از نزدیکان و مشاوران شاه در ملاقاتهای خود با وی بقائی را بهعنوان بهترین فردی که میتواند اعتراضات را مهار نماید معرفی میکردند، فردی که خود را «آجودان شاهنشاه» مینامید در نامهای خطاب به شاه نوشت زمینههای نارضایتی و سوء برخورد اولیای امور با مردم «آقای خمینی را جرأت داد که برخلاف قانون اساسی شعارهائی هم بدهد.» کسانی که تحت تأثیر شرایط جنگ سرد هر تحولی را ناشی از اراده دو بلوک شرق و غرب میدانستند، از تحلیل انقلاب عظیمی که در حال انجام بود فرومانده بودند. از جمله این فرد که خود را آجودان شاه مینامید، زمینه سازیهای بی. بی. سی. و رادیو مسکو و سایر بیگانگان و جان گرفتن کمونیستها و هم پیمانان پیشهوری و هم پالکیهای مصدق را عامل وقوع اعتراضات میدانست. از «گروه تندرو روحانیت که سمبل آن آقای خمینی است» نام برده شد، در برابر وی توصیه شد که شخصیتی برای حل معضلات مملکتی مأمور شود که «در عین این که اعتقاد صمیمانه به قانون اساسی و حفظ رژیم سلطنت مشروطه دارد و به صمیمیتاش بهتر بتوان تکیه کرد و از دیرگاه نیز با روحانیت دمساز باشد و بین مردم هم مقبول باشد، علی الخصوص به اعیان و اشراف بودن و فساد مالی متهم نباشد، امید است که چنان شخصی بتواند این سیل یورش و عصیان ونارضائی عمومی را مهار کند»، بین دولت و ملت آشتی بر قرار نماید و خلاصه این که «من آنچه از نظر یک سرباز مؤمن و صدیق [صحیح] میپنداشتم به عرض رساندم نظر نهائی از آن اعلیحضرت است به مصداق صلاح مملکت خویش خسروان دانند.»(2)مشخصاتی که این آجودان برای مهار کننده انقلاب ارائه داده بود با بقائی کاملاً تطبیق میکرد.
به رغم همة پیش بینیها و تمهیداتی که اندیشیده شد پست نخستوزیری به بقائی داده نشد،دلیل امر بر مامعلوم نیست، انقلاب به سرعت پیش میرفت و در اینجا بود که مرحلۀ چهارم استراتژی بقائی برای جلوگیری از تعمیق انقلاب و نه لزوماً جلوگیری از آن که دیگر عملاً غیر ممکن شده بود؛ مطرح شد. این بار مقام نخستوزیری ابتدا به ارتشبد غلامرضا ازهاری داده شد، بقائی بارها و بارها در مورد خطر واگذاری قدرت سیاسی به مقامات نظامی هشدار میداد و این هشدارها از دورة رزمآراء که به شدت مورد نفرت او بود شروع شد و تا این زمان ادامه یافت. شاه به نظرات بقائی توجهی نکرد و قدرت سیاسی را به ازهاری داد. هشدارهای او جدّی تلقی نشد، زیرا اجرای طرحهای او عملاً غیر ممکن بود؛ مسئله این بود که در شطرنج سیاسی آن روز بقائی کارهای نبود که از پس حل معضلات برآید و شاه خود بهتر میدانست که علیرغم لاف و گزافهای بقائی کسی از نیروهای انقلاب به او اعتمادی ندارد. در دوره نخستوزیری ازهاری تمامی مطبوعات تعطیل شدند، بسیاری از دستاندرکاران سیاسی کشور دستگیر گردیدند، بر شدت فشارها افزوده شد اما کوچکترین خللی در عزم مردم برای سرنگونی رژیم ایجاد نگردید. در این دوره البته حزب زحمتکشان ساکت بود و دورادور شاهد تحول اوضاع؛ بقائی میدید که رژیم با سرعتی باور نکردنی در معرض سرنگونی و فروپاشی بافتهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی است. در واقع بعد از این که ازهاری جای خود را به بختیار داد؛ همه شاهد بودند که در مواضع حزب زحمتکشان آشکارا تحولی صورت گرفته است. این مواضع درست در حالی صورت میگرفت که قدرتهای بزرگ صنعتی هم به این نتیجه رسیده بودند که شاه رفتنی است و از آنجائی که روحیة خود را بهطوری باورنکردنی از دست داده است، دیگر هیچ امیدی به بقای او نیست. نخستین بار در دولت بختیار بود که یکی از اعضای حزب که در این دوره تئوریسین و استراتژیست تشکیلات هم به حساب میآمد یعنی دکتر سعید پارسی، بیانیة شدیداللحنی را از سوی بقائی علیه نخستوزیر منتشر کرد. در این بیانیه که خطاب به «جامعة محترم مطبوعات» نوشته شده بود از «توطئة خطرناکی
که جهانخواران رنگارنگ برای تار ومار کردن نهضت عظیم مذهبی ما(1)تدارک دیدهاند» خبر داده شد.
لحن بیانیه به مواضع گذشتۀ حزب کوچکترین شباهتی نداشت و از همین روی معلوم بود کاسهای زیر نیم کاسه است. از دستهای پلید و اهریمنی که برای پایمال کردن خون جوانان مبارز و شهید ایران که «در راه دین و استقرار حکومت ملّی قربانی شده و میشوند» یاد شد و اینکه قرار است نهضت تضعیف شود و در بین مبارزان چند دستگی تولید گردد و مسیر مبارزه منحرف شود. نوشته شد نزدیک به یک ربع قرن است که روزنامة شاهد ارگان حزب زحمتکشان ملت ایران «این بزرگترین سند مبارزات درخشان ملت ایران»(2)در محاق توقیف افتاده است و «زبان ما و حتی دست و پای ما را بسته و سگان خونخوار و تهمت زنان غدار را گشاده و به جان ما انداختهاند.» گفته شد در دوره بعد از 15خرداد 1342آنها بودند که از مراجع تقلید خواستند «حضرت آیتاللهالعظمی خمینی» را بهعنوان عالیترین مرجع تقلید جهان تشیع اعلام نمایند و به دنبال آن توطئة دولت اسدالله علم را که میخواست ایشان را در محکمة نظامی محرمانه محکوم به اعدام نماید خنثی کردند»، امری که دروغی واضح و کتمان حقیقتی تاریخی بود.
از مخالفتهای حزب زحمتکشان با تأسیس حزب فراگیر رستاخیز سخن گفته شد و اینکه پس از بپا خاستن ملت ایران از جنبش آنها حمایت کردند!! از فروپاشی قریبالوقوع «کاخ فرعون و فرعونیان» سخن به میان آمد و اینکه شریفامامیخواست «حکومت ستمگرانة اربابان خود را در لباسی دیگر و نقابی دیگر» تثبیت نماید. جالب اینکه باز هم منظور از فرعون و فرعونیان شخص شاه نبود، هنوز هم کوچکترین حملهای علیه شاه صورت نمیگرفت و اطرافیان او مورد پرخاش واقع شدند که با اقدامات خود سلطنت پهلوی را در آستانۀ انقراض قرار دادهاند، گوئی شاه از تحولات کشور در دوران استبداد مطلقۀ خود بی خبر بود و انگار آن تحولات بدون خبر او
1) 1. بقائی و حزب زحمتکشان هرگز واژه انقلاب را به معنای مثبت آن به کار نمیبردند، بحث نهضت مذهبی هم در دوره بختیار مطرح شد و مراد از آن بحث هم این بود که انقلاب را امری به منظور اصلاح مذهبی ظاهری جامعه قلمداد نمایند.
2) 2. به یاد آوریم که سیدحسن آیت به سال 1342 خطاب به بقائی نوشت از دیدن مطالب شاهد در مورد 28 مرداد شرمنده میشود.
صورت گرفته است. از دولت ازهاری چیزی گفته نشد، دورهای که گرچه بقائی از تصدی قدرت به دست نظامیان واهمه داشت، لیکن این بار رسماً مخالفتی هم نکرد به این امید که شاید از طریق نظامیان اوضاع اندکی آرامش یابد. اما به جای ازهاری، بعد از شریفامامی به حمله علیه بختیار پرداختند. او را بهعنوان «دکتر شاهپور بختیار عامل شرکت نفت سابق، مظهر استعمار انگلیس و یار نزدیک تودهایهای وطن فروش که مصداق کامل توده نفتی بوده و میباشند» معرفی کردند و اینکه با وجود او «خطر بنیان برانداز اتحاد خبیث سرخ و سیاه در بلعیدن کشور ما» انکار ناشدنی است: «توطئهگران یا اتحاد پلید سرخ و سیاه دست از اعمال شیطانی خود نکشیدند و برای ایجاد نفاق و چند دستگی در صفوف مبارزات ملت صحنة تازهای ساختند و در صدد حادثه آفرینی دیگری شدند که آن، روی کار آوردن حکومت سوسیالدمکرات آقای دکتر شاهپور بختیار است.»(1)
این اعلامیه از رنگ و لعاب دادن به گذشتة سیاسی بختیار «این یگانه عامل استعمار» توسط رادیوهای بیگانه سخن به میان آمد و خاطرنشان شد در دورة ملّی شدن صنعت نفت روزنامة شاهد وی را افشاء کرده و از روابطش با شرکت نفت پرده برداشته بود.(2)گفته شد هدف رادیوهای بیگانه از بزرگ کردن بختیار این است که «خلاء حتمیالوقوع قدرت را در ایران به وسیلة ایشان پرکنند و منافع اهریمنی خود را از این دولت که دست پروردة خودشان است به چنگ آورند.» نخستین گام برای این منظور دادن آزادی عمل به حزب توده دانسته شد تا «اتحاد توده نفتی
را بار دیگر از خفا به آشکار بکشانند و با دست سیاه و اهریمنی خویش جنگ داخلی را بدان سان که مطلوب اربابان استعمارگر ایشان است در کشور ما به راه اندازند.» هشدار داده شد در صورت سقوط شاه قرار است خوزستان را بهعنوان «عربستان آزاد» و بلوچستان را بهعنوان «اتحاد پشتونستان» اعلام نمایند و یا این که مثل کامبوج زیر نام جبهة متحد نجات ملّی کامبوج به وسیلة حزب کمونیست، ایران را تسلیم اربابان سرخ وسیاه خود نمایند: «اینست هدف روی کار آمدن دولت سوسیالدمکرات آقای دکتر بختیار یا درحقیقت دولت توده نفتی جدید.» بهعبارت بهتر در پوشش این لفافههای شبه انقلابی، بقائی همان باور قدیمی را تکرار میکرد که محور وحدت ایران، شخص شاه است و اگر او سقوط کند، ایران به «ایرانستان» مبدل خواهد شد، موضوعی که خود شاه بارها و بارها آن را تکرار مینمود. دکتر بقائی از مردم خواست این مطالب را حمل بر گزافه گوئی و دشمنی شخصی با بختیار ننمایند و اصحاب جراید تلاش کنند تا این اظهار نظر در بین مردم منتشر شود، او به نمایندگان مجلس توصیه کرد به بختیار رأی عدم اعتماد بدهند «تا باشد که این کوشش والای شما ندای حقطلبانة ما مردم خاصه زعمای بزرگ دینی را برای مقابله و چارهاندیشی و کوشش بیشتری مهیا سازد و سخنرانان بزرگوار مذهبی که پرورش دهندة مکتب اسلام و مذهب تشیعاند در این باره مساعی لازم را مبذول دارند و پیروزی ملت و دین را به حد اعلی نزدیک سازند.» این بیانیه توسط دکتر مظفر بقائی منتشر شده و نام او زیر بیانیه درج گردید، اما به شهادت سند زیر بیانیه فوق توسط دکتر سعید پارسی نوشته شده بود.
متن اولیه این اعلامیه درست 32 روز پیش از پیروزی انقلاب و پنج روز بعد از نخستوزیری بختیار نوشته شده است، این متن به عباس دیو شلی از اعضای قدیمی حزب داده شد تا آن را حک و اصلاح نماید؛ دیوشلی بعد از اصلاحات خطاب به بقائی نوشت: «قربانت شوم، مغز فرسودهام دیگر به درد کاری نمیخورد ولی شما باور نمیفرمائید، چه میشود کرد. بههرحال مرد غرقه گشته جانی میکند، بنده هم جان کندم و لاطائلاتی به نوشتة آقای دکتر پارسی کاستم و افزودم و خود چیزی بیهوده تر از بیهوده [یعنی همین مطالبی که نقل شد] تهیه کردم و تقدیم داشتم و لطف آقای [اصغر] قنائیان مرا از رنج سفر به شهر و برگشت نجات داد،(1)از چرند نویسی پوزش میخواهم، حتی یک بار هم نخواندهام شرمندگی را. دیو.»(2)میزان صداقت رهبران قدیمی حزب از همین جملات پیداست، متن این نامه به اندازهای گویاست که ما را از هرگونه تحلیلی بینیاز میکند، رهبران حزب حتی به مطالبی که بالاتر آمد و از نظر شرایط تاریخی کشور هم ارزشی نداشت، بیاعتقاد بودند؛ اینان از سرهمرنگی با جماعت همین بیانیه را نوشتند بیانیهای که طبق شواهد موجود حتی در انتشار وسیع آن تردید وجود دارد، زیرا گرچه بیانیه یاد
شده از سر اضطرار و برای همرنگی با جماعت نوشته شده است، لیکن همان جملات هم نقض غرض تلقی میشد؛ رهبران حزب هنوز امیدوار بودند آب رفته به جوی بازگردد، پس انقلابی نمائی را هم بر نمیتابیدند. جالب اینکه حتی تاریخ امضاء نامه نیز به تقویم شاهنشاهی آمده است، یعنی تقویمی که بقائی مدعی است با آن مخالف بوده و در دوره شریف امامی، یعنی در شهریورماه آن سال یکسره ملغی شده بود. شاید گفتن این نکته لازم باشد علیرغم اینکه حزب زحمتکشان آنهم در سال 1356 با مصوبه دو سال قبل تغییر مبداء تاریخ مخالفت کرد، اما اسناد نشان میدهند که برخی از یاران دیرینه بقائی از جمله مهندس عباس مزدا از پیشگامان نظریه تمدن بزرگ شاهانه بودند و البته تغییر تقویم هم در منظومه فکری آنان امری غیر قابل قبول محسوب نمیشد.
حزب زحمتکشان به هیچ نخستوزیری در دورۀ بعد از هویدا به اندارة بختیار حمله نکرد، در متنی دیگر باز هم وی از عوامل شرکت نفت انگلیس و ایران شناخته شد. گفته شد بختیار در سالهای ملّی شدن صنعت نفت بهمنظور شکستن قدرت حزب زحمتکشان در تقویت تودهایها که آن زمان با شرکت نفت متحد بودند؛ کوشیده بود، همین مطلب را اتحاد توده نفتی مینامیدند. از دید حزب این امر باعث شد نهضت ملّی توسط عوامل توده نفتی به شکست منجر شود، «با توجه به فرمانروائی [سهامالسلطان] بیات و دکتر فلاح دارندة مدال کلةسگ[!] از امپراتوری انگلستان بر نفت ملّی شدة ایران» صدای اعتراض از هر سوئی بلند شد؛ امروز هم با «صراحت اعلام میداریم که این عامل استعمار فقط برای اختلال در نهضت مذهبی و ملی ایران به قدرت غیر قانونی رسیده است.»
خواهیم دید که بقائی و نظریه پردازان حزب او علیرغم این نحو بیانیه دادن هایشان، وقتی مشاهده کردند واژه ملی چیزی خلاف نظر آنها را به اذهان متبادر میکند، به بختیار حمله میآوردند که چرا از این واژه استفاده میکند.
از دید حزب مأموریت بختیار این است که اولاً مسیر نهضت مذهبی را به سوی یک نهضت ظاهراً اجتماعی بکشاند و بین ملت و مذهب تفرقه ایجاد کند و ثانیا میخواهد در نهایت «نهضت پرشور مذهبی» را منحرف نماید. پس حزب به همین دلیل با نخستوزیری وی مخالف است و موافقت خود را با «نهضت اصیل مذهبی مردم» اعلام
میدارد.(1)این موافقت نیز صادقانه نبود، هدف این بود اهداف و بسترهای انقلاب را اموری صوری و ظاهری معرفی نمایند و از تعمیق انقلاب در ابعاد مختلف سیاسی، اقتصادی و اجتماعی جلوگیری بهعمل آورند.
این متن حداقل توسط سه تن حک و اصلاح شد، زیرا در آن سه نوع خط دیده میشود که هر کدام چیزی را افزوده و یا کاستهاند، همین تذبذب خود نشانی از عدم صداقت آشکار نویسندگان بیانیه بود. این متن نهائی بیانیه بود که گوشههائی از آن ارائه شد، بیانیهای که تصوّر نمیرود منتشر شده باشد اما نشان دهنده مواضع واقعی سیاسی بقائی و رهبران حزب زحمتکشان ملت ایران است. تأکید حزب بر «نهضت مذهبی» مردم ایران به جای به کار بردن مفهوم انقلاب اسلامی، بدون انگیزه نبود. در حقیقت آنان اهداف انقلاب را نه سیاسی و اجتماعی و اقتصادی، بلکه اجرای صرفاً مناسک و مراسم مذهبی میدانستند و به این دلیل با بختیار در میآویختند که به گمان آنان گویا وی سطح انتظارات مردم را بالاتر میبرد، گوئی بختیار نخستوزیر شاه نبود و مردم نیز انتظاری جز واژگونی رژیم پهلوی داشتند. اینکه بختیار البته از سر عوامفریبی از «نهضت ملّی» مردم ایران سخن به میان میآورد جای تردید نیست، اما نکته این است که بقائی و یارانش با علم به این موضوع در برابر آن اظهارات میگفتند، خواستههای مردم اساساً سیاسی و اجتماعی نیست و هدف اصلی صرفاً برپاداشتن شعایر دینی در جامعه است و هر شعاری علیه این مضمون داده شود به مثابة انحراف جنبش از مسیر اصلی تلقی میشود.
در نسخة دستنویس اعلامیهای دیگر جائی که از «جنبش مذهبی» ایران که توسط «جامعة روحانیت و زعامت حضرت آیتاللهالعظمی خمینی رهبری میشود» سخن به میان آمده بود روی لغات «و زعامت حضرت آیتاللهالعظمی خمینی» خط کشیده شده و بهعبارت صحیحتر حذف شده بود. در این متن نیز همیشه واژههای جنبش مذهبی داخل گیومه گذاشته شده و بر آن تأکید شده است. در این بیانیهها اظهار میشد بختیار قبل از این که مجلسین به او ابراز تمایل کنند، از تریبون رادیو و تلویزیون استفاده کرد «تا با اعلام غیر قانونی بودن رژیمی که از آن باید فرمان و رأی اعتماد بگیرد، بتواند افکار
1) 1. دستنویس متن بیانیة حزب زحمتکشان ملت ایران علیه دولت بختیار ، ش93/758.
روشنفکران و ناراضیان را به خود جلب کرده» و در برابر جنبش مذهبی «دکان نهضت ملّی باز نموده و در برابر حکومت اسلامی حکومت سوسیالدمکرات بنا نهد.» منظور این بود که جرم بختیار این است که به رژیمی که باید از آن دستور بگیرد بیاعتقاد است، بختیار نام رهبرانی را که «به هر حال متعلق به تاریخند»، پیش میکشد تا «رهبران در قید حیات نهضت مذهبی را به سینة فراموشی بسپارد و رژیم هم به این وهم و گمان به این خفت تن در داد.» بنابراین اطلاق عنوان نهضت ملّی و یا نهضت دمکراتیک به جنبش عظیمی که اینک به صورت یک جنبش مذهبی نمایان شده است، جز ایجاد تفرقه ونفاق سود دیگری ندارد: «حزب زحمتکشان ملت ایران همیشه در کنار این جنبش مذهبی و زعیم بزرگ آن حضرت آیتاللهالعظمی خمینی خواهد بود، همچنانکه از روز اوّل این دعوت را لبیک گفته و به یاری و حمایت این جنبش و معظم له برخاسته است.»[!](1)
در بیانیهای دیگر باز هم ضمن محکوم کردن دولت بختیار و اشارهای دیگر به سوابق او در دورة ملّی شدن نفت آمده بود: «حزب زحمتکشان ملت ایران با توجه به سوابق و اسناد موجود شخص او را برای همیشه بیاعتبار دانسته و دولت او را به دلایل بسیار غیر قانونی اعلام میدارد.»(2)البته نخستین دلیل غیر قانونی بودن دولت بختیار از دید حزب این بود که برکشیدۀ شاه نیست و دولت به واقع به شاه تحمیل شده است. در پیشنویس این اعلامیه جملة اخیر ابتدا به این شکل بود: «..... به دلایل بسیار و به پیروی از آیتالله خمینی» که روی لغات به پیروی از آیتالله خمینی خط کشیده و حذف شده است. واضح است که دولت بختیار هیچ گونه پایگاهی در بین مردم نداشت، مضافاً این که سران رژیم گذشته و نیز ژنرالهای ارتش با وی میانهای نداشتند. بنابراین دربارة اهمیت دولت او اغراق لازم نبود، بختیار در زمانی پست نخستوزیری را قبول کرد که حتی سران دولتهای آمریکا، انگلیس، فرانسه و آلمان نیز شانسی برای بقای شاه نمیدیدند، پس او نمیتوانست در اصل حرکت مردم تغییری ایجاد نماید. تأکید حزب زحمتکشان بر جنبش مذهبی آن هم در دورة بختیار ناشی از این معنا بود که نخستوزیر سطح تقاضاها وخواستههای مردم را میدانست و اینگونه اظهارنظر میکرد که به این خواستهها که فراتر از انجام صوری موازین و مقررات مذهبی بود،
وقوف دارد و تلاش میکند این خواستهها را برآورده نماید، که البته این وعدهها برای آرام ساختن اوضاع بود و بس. به یاد آوریم که حزب و شخص بقائی معتقد بودند نباید به مردم امتیازی داد پس از دید حزب شعارهای بختیار باعث میشود تا نهضتی که سطح تقاضای آن به گمان آنها فقط اجرای مراسم دینی است و اهداف آن نیز اجرای شعایر مذهبی میباشد به بیراهه رود و اطلاق نهضت ملّی به این جنبش توسط بختیار باعث میشود که این نهضت صبغه ای سیاسی و اجتماعی پیدا کند و در این صورت رژیم سلطنتی صد درصد واژگون خواهد شد.(1)حقیقت این است که تقاضاهای مردم در آن دوران بسیار بالاتر از چیزی بود که بقائی و یا بختیار اعلام میکردند، اگر بختیار میخواست در چارچوب نظام سلطنتی اصلاحاتی را انجام دهد و آن اصلاحات را با قانون اساسی وقت منطبق نماید؛ این امر با تقاضاهای آن دوره که واژگونی نظام سلطنت بود انطباقی نداشت.
از سوی دیگر برخلاف شیطنتهای بقائی و عوامفریبیهای او تقاضاهای مردم صرفاً اجرای مراسم ظاهری دینی نبود، زیرا در همان دوره نیز کسی مردم را از اجرای مراسم دینی خود منع نکرده بود، مردم به استقرار نظامی جدید به جای سلطنت میاندیشیدند و این مقوله را البته از طریق شعایر دینی ممکن و میسر میدیدند.
این بود شمهای از تلاشهای بقائی در سالهای 1356و 1357. این واپسین تلاشهای بقائی در درجه نخست برای انحراف انقلاب از مسیر اصلی انجام شد و ثانیا وقتی از این مهم نا امید گردید برای باز کردن جائی در بین نیروهای انقلاب تلاش نمود اما این تلاشها نتوانست منتج به نتیجهای که مورد انتظار وی بود، نیروهای انقلاب و بخشهائی از مردم وی را میشناختند به همین دلیل این بار دیگر گول عوامفریبیهایش را نخوردند و خود را از او کنار کشیدند. اگر چه بقائی از تلاش خود دست برنداشت، اما در نیمههای سال 1358 بود که به این نتیجه رسید دیگر با روشهای گذشته نمیتوان کاری انجام داد. در دیماه آن سال وی سخنرانی مشهورش را تحت عنوان وصیت نامۀ سیاسی ایراد کرد و تظاهر به بازنشستگی سیاسی نمود، با این وصف او تا واپسین روزهای حیات به تحریکات خود علیه نیروهای انقلاب ادامه داد.
1) 1. بقائی که طرفدارانش بعد از انقلاب تلاش داشتند برایش سابقه انقلابی درست کنند، خود به صراحت میگوید: «من در جریان راه پیمائیها و اینها مطلقاً شرکت نکردم. وقتی هم که آقای خمینی آمد من به ملاقات ایشان نرفتم.» خاطرات دکتر مظفر بقائی کرمانی، ص436. البته بقائی این سخنان را هم از سر صداقت نگفت، او اینک چشم به راه حوادثی دیگر بود و باید خود را با وضع زمانه منطبق نشان میداد.
متعاقب پیروزی انقلاب، در مواضع مظفر بقایی چرخشی بنیادین صورت گرفت. او گرچه از اساس با هر گونه تحول انقلابی مخالف بود و بارها خطر «انقلاب کور» را تشریح نموده بود، لیکن برای مدتی با حوادث ظاهراً همدلی نشان داد. خود بقائی میگوید: «راجع به خود شاه ما قسم خورده بودیم مطابق قانون اساسی برای حفظ سلطنت مشروطه و من تا موقعی که رفتم رأی دادم به جمهوری اسلامی که عملاً جمهوری اسلامیشده بود، آن موقعی که ما رفتیم رأی دادیم، شاه رفته بود و اینها. تا آن موقع من پایبند به قسمم بودم و طرفدار این بودم که شاه بماند، ولی بماند سلطنت کند نه حکومت.»(1)بقائی چنان از وفاداریش به سوگندی که برای حفظ سلطنت شاه خورده بود یاد میکرد که گوئی خود شاه در طول سلطنت طولانیاش، هیچ گاه سوگندی برای حفظ اصول مشروطه نخورده و یا آن را زیر پا نگذاشته است، و تو گوئی کلیه فصول و مواد قانون اساسی توسط شاه مو به مو اجرا گردیده بود. این تظاهر بیش از حدود ده ماه طول نکشید. در این مدت او حتی انتظار داشت به نخستوزیری جمهوری اسلامی انتخاب شود تا آب رفته را به جوی بازگرداند. به اظهار خودش وعدههائی هم به وی داده شده بود،(2)اما به دنبال حوادثی مثل سیزدهم آبان 1358، وضعیت انقلابی در جامعه تشدید شد، دیگر کاملاً معلوم شده بود شخص بقائی آینده سیاسی موفقیت آمیزی نخواهد داشت. به همین دلیل در دوم دیماه سال 1358، بقایی در محل حزب زحمتکشان سخنرانی طولانی ایراد کرد که به «وصیتنامة سیاسی» مشهور شد. در همین احوال از طرف شعبة کرمان حزب زحمتکشان مجموعههایی در دفاع از بقایی منتشر گردید. کتابهای در پیشگاه حقیقت و چه کسی منحرف شد؟ در همین راستا به منظور
تبرئة بقایی از سوابقش انتشار یافتند. وصیتنامة سیاسی که طی آن بقایی بازنشستگی خود را در عرصة سیاست اعلام کرده بود، چند رویه داشت: نخست اینکه با فرو ریختن نظام سلطنت دیگر فلسفة وجودی برای حزب زحمتکشان که در چارچوب قانون اساسی شاه و به منظور حفظ سلطنت فعالیت میکرد وجود نداشت. دوم اینکه وی بار دیگر سعی کرد از آب گلآلود ماهی بگیرد و خویشتن را آلترناتیوی در قبال جمهوری اسلامی جلوه دهد.
حوادث بعدی نشان داد که بقایی در حقیقت خود را «بازنشستة سیاسی» نکرده بود بلکه دور جدیدی از تکاپوهای سیاسیاش را آغاز میکرد. متعاقب اعلام بازنشستگی سیاسی طی یک نظرسنجی از اعضای حزب زحمتکشان، کلیة آنها مخالفت خود را با این قضیه اعلام کردند. از نظر آنها بقایی یعنی حزب زحمتکشان و حزب زحمتکشان یعنی بقائی؛ پس بدون وجود او دیگر حزبی وجود نخواهد داشت. نیروهای مذهبی حزب با بازنشستگی او مخالف میکردند، اما کادرهای قدیمی با این امر موافق بودند. بهعبارت بهتر نسلی از حزب زحمتکشان که کودتای 28 مرداد را تجربه کرده بود، با بازنشستگی سیاسی بقائی موافق بود و نسلی که تحولات دهههای چهل و پنجاه را درک کرده بود، با این امر مخالفت میورزید. اکثریت با طیف دوم بود، اما مواضع واقعی سیاسی بقائی همان چیزی بود که از زبان نسل قدیمیتر بیان میگردید. پس مثلاً بنکدار در زمره معدود افرادی بود که ضمن نامهای که برای بقایی نوشت، از تصمیم او در بازنشستگی سیاسی حمایت کرد:
مقام محترم رهبری حزب زحمتکشان ملت ایران، جناب دکتر مظفر بقایی کرمانی
با تقدیم احترام اینجانب با کلیة نظریات و بیانات آن جناب در روش حزب دربارة رهبران فعلی و نحوة حکومت آنان در جمهوری اسلامی ایران که روز یکشنبه دوم دیماه 58 در حزب ایراد فرمودید موافقت تام و تمام دارم و به نظر اینجانب بهترین رویه همان است که بیان فرمودید و به همین طریق عمل میفرمائید.(1)
اما در بین نامههایی که به قصد منصرف نمودن بقایی از عدم فعالیت سیاسی و ابقای او در مقام رهبر حزب به رشتة تحریر درآمده، نامة ولیالله قدیمی خواندنی است.در
1) 1. بنکدار به بقایی، مورخة 19/10/1358، مجموعه اسناد بنکدار، ش: 1376 ـ 7.
حقیقت این نامه صریحاً انگیزة کنارهگیری ظاهری بقایی از فعالیت سیاسی را تبیین میکند و نیازی به تحلیل ندارد:
جناب آقای دکتر مظفر بقایی کرمانی رهبر ارجمند حزب زحمتکشان ملت ایران
خبری را که به هیچ وجه انتظارش را نداشتیم متأسفانه شنیدیم.
البته مسئولیت چیزی است که طرف مورد مسئولیت آن مسئولیت را قبول کند در غیر این صورت نمیشود مسئولیت را به کسی تحمیل کرد و بعد هم از او توقع احساس مسئولیت کرد. این یک حقیقت است. ولی مسئله راجع به حضرتعالی و حزب زحمتکشان ملت ایران آن هم در برههای(1)از زمان که شما از مقام رهبری قصد استعفا دارید به عقیده اینجانب نه به صلاح ملک است و نه ملت؛ یعنی هم مبارزات سی سالة خودتان هدر میرود و هم حزب زحمتکشان ملت ایران مبارزات خودتان از دست میرود.(2)به نظر من دشمنان آماده و در کمین نشسته خواهند گفت و در رسانههای خود خواهند نوشت که دیدید ما میگفتیم (دکتر مظفر بقایی کرمانی) نوکر آمریکا و عامل سرسپردة دربار پهلوی بوده است و حال که دودمان پهلوی نابود و آمریکا مورد غضب آیتالله خمینی و ملت ایران است چون دیگر پناهگاهی ندارد، دست از مبارزه کشیده و کنار رفته است. بله هم او بود که از نهم اسفندماه سال 1331 نقشة کودتا بر علیه دکتر مصدق را چید و چون در آن روز موفق نشد در سال بعد دست به خیانت زد یعنی دزدیدن و بهطور ناجوانمردانه رئیس شهربانی وقت را به قتل رسانیدن و چون باز هم موفق نشد آمریکا خود باز به وسیلة همان دکتر بقایی و آیتالله کاشانی و دیگر سرسپردگان امپریالیزم موفق به کودتای ننگین 28 مرداد شدند و در جواب این سئوال که چه کسانی از کودتای 28 مرداد و قتل افشارطوس بهرهمند شدند و اگر آقای دکتر بقایی در وقایع شرکت داشتند پس چرا پستی و مقامی که به ایشان داده نشد هیچ، حتی پایه استادی که حق مسلم ایشان بود رژیم گذشته چرا نداد؟(3)خواهند گفت و
1) 1. در اصل نامه: بره.
2) 2. کذا.
3) 3. تنها دلیلی که طرفداران بقائی در به اصطلاح مبارزات او علیه رژیم قبل اقامه میکنند این است که اگر او موافق وضع موجود بود، چرا درجه استادیش را ندادند؟ اینان بر این باورند که سمت استادی حق مسلم بقائی بود. واقعیت این است که بقائی هیچ حقی در احراز سمت استادی نداشت، شاید احراز رتبههای دانشگاهی جزو معدود مواردی بود که در رژیم قبل با مسائل سیاسی آمیخته نمیشد. احراز درجه استادی چند شرط داشت: نخست به دست آوردن حد نصاب آموزشی، دوم به دست آوردن حد نصاب امتیازات پژوهشی که عبارتند از مقالات، کتابها و کنفرانسهای علمی، سوم به دست آوردن حد نصاب امتیاز اجرائی. به دست آوردن امتیازات آموزشی و پژوهشی ضروری بود، لیکن سابقه اجرائی دانشگاهی را میشد با امتیاز پژوهشی جبران کرد. بقائی نه درست و حسابی در دانشگاه درس داده بود و نه حتی یک امتیاز پژوهشی داشت. او هیچ مقاله یا کتاب علمی منتشر نکرد، بنابر این نمیتوانست ارتقاء یابد. تازه در زمانیکه بقائی در دانشگاه استخدام شد، مناصب دانشگاهی برای یک عضو هیئت علمی دارنده مدرک دکتری بیشتر از دو مورد نبود: دانشیاری و استادی. لیکن بعدها این درجات به سه مرحله بالغ شد: استادیاری، دانشیاری و استادی که هنوز هم با همان معیارها در حال اجرا شدن است. اگر معیارهای بعدی در زمان استخدام بقائی وجود داشت، او هرگز از استادیاری به مرحله بالاتر یعنی همان دانشیاری هم ارتقاء پیدا نمیکرد.
خواهند نوشت همانطوری که عمر [بن] سعد [بن] وقاص ریختن خون حضرت حسین(ع) و یارانش را به خاطر حکومت ری انجام داد، ولی پس از واقعة کربلا همگان میدانند که حکومت ری را به او ندادند هیچ؛ بلکه مورد بازخواست هم قرار گرفت و حتی شاید مورد تهدید هم بود تا خروج مختار بن [ابوعبیده] ثقفی که به سزای عمل خود رسید، به همین دلائل چون دکتر بقایی به دکتر مصدق و ملت ایران خیانت کرده بود لذا دربار پهلوی همان معامله را با آقای دکتر بقایی کرد که یزید با عمرسعد کرد. ولی باز دکتر بقایی به امید اینکه روزی نخستوزیر شاه بشود در پس پرده ماند و دستگاه هم هر وقت خطری را احساس میکرد، ایشان قرص مسکنی بود برای حفظ رژیم، مثل سال 1339 که داشت میرفت که رژیم نابود شود. شاه در یک مصاحبه گفت من دستور دادهام که انتخابات آزاد باشد اولاً در یک حکومت دمکراسی پادشاه میتواند چنین دستوری بدهد یا خیر بحث جداگانهای است. ولی آقای دکتر بقایی برای حفظ و نگاهداری رژیم سردمدار مبارزة آن سال شدند و نتیجه آن شد که انقلاب چند سال عقب بیفتد.
اینها مطالبی است که جسته و گریخته در حال حاضر هم مینویسند. جناب آقای دکتر بقایی در صورت کنار رفتن شما از مقام رهبری حزب خواهند نوشت که دیگر چون پایگاهی ندارد گوشهگیری اختیار میکند. البته دلائل ظاهراً قانع کننده و عوامپسندانه هم هست. ولی راجع به حزب همانطور که خودتان بیان فرمودید حزب در وجود شخص شما ادغام شده است و با کنار رفتنتان عملاً دیگر حزب وجود نخواهد داشت.
جناب آقای دکتر مظفر بقایی کرمانی، شاید من آنچه را در دل دارم و میشنوم و میخوانم نتوانستم روی کاغذ بیاورم ولی آنچه به نظرم میرسید بیان کردم و البته میدانم که بیان و نامهام رسا نیست ولی کنار رفتن شما در این موقع از زمان را صلاح نمیدانم به دلائلی که عرض کردم و من فکر میکنم بهترین راه همان ادامة راه پیش است. حال بستگی دارد به نظر کمیتة مرکزی و هیئت اجرائیه.
در خاتمه باز هم یادآوری میکنم که استعفای شما از مقام رهبری یعنی امضاء سند محکومیت خودتان به دست خودتان، خاصه اینکه تاریخ هم از تأثیر تبلیغات گمراهان مصون نخواهد ماند. خیلی معذرت میخواهم از گستاخی خودم، چارهای نداشتم بجز مطالبی که به نظرم میرسد روی کاغذ بیاورم. پیشنهادی که به نظرم میرسد باز همانطور که شفاهاً خدمتتان عرض کردم تماس مستقیم با آقای خمینی است و در غیر این صورت سکوت.»(1)
بقایی تلاشهائی به منظور ملاقات با امام خمینی انجام داد، لیکن رهبر انقلاب که به خوبی با ماهیت بقایی آشنایی داشت، هرگز راضی به این ملاقات نشد.
1) 1. ولیالله قدیمی به بقایی، مورخة 7/10/1358، اسناد بقایی، ش: 138 ـ 7. اینها همه واقعیاتی است که توسط ولی الله قدیمی بیان شده و او برای ملاحظه بقائی با کلماتی مثل میگویند و امثالهم بیان کرده است. قدیمی به صراحت نوشته است آنچه خود در دل دارد نمیتواند بنویسد، بهعبارت بهتر حتی اعضای حزب زحمتکشان هم دیگر در مورد ماهیت بقائی و فعالیتهای سیاسی او وقوف کامل حاصل کرده بودند.
در اردیبهشت 1359 آمریکا به منظور رها کردن گروگانهای خود در سفارت آمریکا در تهران دست به اقدامی نافرجام زد که منجر به سقوط هلیکوپترهای آن در صحرای طبس شد. متعاقب آن در تیرماه همان سال شبکة کودتای موسوم به «نوژه» کشف شد. فرماندة نظامی کودتا سپهبد مهدیون، از بستگان سببی محمد محمدی نمایندة روزنامة کیهان در کرمان و عضو حزب زحمتکشان و از یاران نزدیک بقایی، بود. در همان ایامی که قصد کودتا وجود داشت، در اوایل مردادماه، محفلی از طرفداران بقایی برای صرف کشک و بادمجان-که بهطور سنتی در محل جنگل قائم کرمان که از دهه چهل شمسی به ابتکار بقائی و توسط یاران او در کرمان تأسیس شده بود-برگزار شد. متعاقب کشف شبکة کودتا عدهای از جمله بقایی در آن مجلس بازداشت شدند. بقایی از کرمان نامهای برای امام ارسال کرد و شرح ماوقع را گفت و تقاضای استخلاص خود را کرد. به این نامه پاسخی داده نشد. به دنبال بازداشت بقایی، احمد احرار، رماننویس مشهور، نامهای برای او ارسال کرد. «چون پیغامآور مورد اعتماد نبود» احرار فقط جملاتی مختصر نوشته است:
موضوع از این قرار است که تلاشی در جریان است که پرونده در کرمان منتهی به صدور رأی نشود و یا همینطور بدون صدور رأی مفتوح بماند و اگر بتوانند پرونده را به تهران بکشند و در اینجا با اعمال نفوذهای احتمالی هر طور بخواهند منجر به صدور رأی بسازند. و اگر هم در مورد مسئلة فعلی [کودتای نوژه] نباشد به جاهای دیگر ربط بدهند.(1)از این جهت باید سعی کرد پرونده در همانجا منتهی به صدور رأی گردد و مختومه شود و به همین جهت هم خود شما مصلحت نیست قبل از خاتمة پرونده از کرمان عزیمت نمائید. این مطلب را از دو سه منبع شنیدم و یکی از رفقای خودمان هم که مدعی بود از منبع موثقی شنیده است نقل میکرد. از این جهت خبر واحد نیست و میشود به آن اعتماد کرد. از این جهت به نظر من مصلحت در این است که تا کرمان هستید پرونده را خاتمه بدهید که اولاً کار به تهران نکشد و ثانیاً پروندة مفتوح را شمشیر داموکلس نسازند. گو اینکه حقیقت هیچ وقت گم نمیشود ولی احتیاط هم شرط است. در این مورد حتی شنیدم احتمال تغییر آقای [مرتضی] فهیم [کرمانی](2)هم میرود. تا چه حد موفق شوند با خدا است.(3)
این نامه از تهران نوشته شده حال آنکه طبق اسناد موجود و نامههای خود احمد احرار، او از بدو پیروزی انقلاب در فرانسه میزیست. چه عاملی باعث شده بود احرار به این سرعت خود را به تهران برساند؟ شاید دستگیری بقایی به اتهام مشارکت در توطئة کودتای نوژه عامل چنین شتابی در سفر بوده است. نخستین نامهای که از احمد احرار خطاب به بقایی در دسترس است متعلق به 22 آوریل 1980/ 3 اردیبهشت 1359
میباشد، یعنی قبل از کودتای نوژه و درست همزمان با اقداماتی که برای آزادی گروگانهای امریکائی صورت گرفت و ناکام ماند و نیز درست همزمان با آشوب در دانشگاههای سراسر ایران:
«قربانت شوم
یک نکته از «خبرهای پشت پرده»(1)فیگارو را به ضمیمه خدمتتان میفرستم. برخلاف لوموند که تحت تأثیر روابط شخصی رفیق قدیمی جنابعالی، آقای رولو،(2)با آقایان بنیصدر و قطبزاده همچنان روش محبتآمیزی در نشر خبرهای مربوط به جمهوری اسلامی به خرج میدهد، فیگارو از موضع دستراستی خود به اوضاع ایران مینگرد و بعلاوه بیشتر از منابع این طرف مرز خبر میگیرد و تغدیه میشود. در هر حال این خبر کوچک گویای اطلاعات زیادی است که به نظرم رسید بیمناسبت نخواهد بود اگر به نظر جنابعالی هم برسد. دولت فرانسه برای مسافران ایرانی مقررات «ویزا» برقرار کرده است، ولی مسافران بدون گذرنامه را هم این روزها در پاریس میتوان دید. مثلاً اردشیر زاهدی را رفقا در حوالی شانزهلیزه دیده بودند و اتفاقاً همان روز ریچارد نیکسون هم اینجا بود و مصاحبهای با رادیو تلویزیون فرانسه داشت که بالجمله متضمن انتقاد سختی از روش سیاسی دولت کنونی آمریکا بود. آقای بختیار چند روز پیش در مصاحبهای اعلام کرد که تا پانزده روز دیگر به ایران میرود. من خیال میکنم خواسته است در مسابقة حرکت به سوی تهران از نظامیها عقب نماند. ولی منحیثالمجموع دیگر مطبوعات و محافل فرانسه چندان او را تحویل نمیگیرند و بیشتر توجهشان متوجه نظامیهاست که رئیس آنها برحسب اشارة رنود خیراندیش هنوز دم به تله مصاحبه نداده است. بهر تقدیر: شب آبستن است تا چه زاید سحر... من واقعاً نگران آینده ایران هستم ولی صراحتاً عرض میکنم همانطور که وقایع کنونی آتشی است که از گور آریامهر برمیخیزد، هر اتفاقی در آینده بیفتد ناشی از جهالت و خودخواهی و سوءتدبیر حضرات امروزی است. به همین جهت علیرغم بعضی رفقای مذبذب باز
هم سخنرانی شما(1)را تأئید و تحسین میکنم... بارها و بارها به یاد این شعر سعدی هستم که یکی ابلهی شب چراغی بجست! دو هفته پیش سفری به جنوب فرانسه داشتم با رفقای کرمانی جایتان را حسابی خالی کردیم.»(2)
احمد احرار از پاریس انتظار تحولاتی را در ایران میکشید. منظور احرار از رئیس نظامیان ارتشبد غلامعلی اویسی است که در پاریس اقامت داشت. اویسی از طریق منصور رفیعزاده با بقایی ارتباط تلفنی برقرار کرده بود. قبل از سخنرانی بقایی، موسوم به «وصیت نامة سیاسی»، جبهة ضدانقلاب طرفدار رژیم سلطنت، ظاهراً لیدر خود را یافته بود. در شرایطی که هر گوشة ایران در ناامنی به سر میبرد و جنگندههای عراقی دائماً مرزهای هوایی ایران را مورد تعرض قرار میدادند و در شرایط محاصرة اقتصادی کشور، به نظر میرسید فرصت برای وارد ساختن ضربه به اساس انقلاب مهیاست. در این میان بقایی انگیزة کافی برای همکاری داشت. او اینک از طرف دولتمردان وقت جمهوری اسلامی به کلی ناامید شده بود و هیچ جایگاهی برای او قابل تصور نبود مگر اینکه در موضع رهبری یک حرکت ضدانقلابی قرار گیرد.
نوار سخنرانی بقایی در اروپا و آمریکا تکثیر شده بود. رفیعزاده متن آن را تحت عنوان «آنکه گفت نه» منتشر کرد. نشریات ضد انقلابی چاپ خارج کشور وسیعاً در مورد آن سخنرانی داد سخن دادند. بقایی در سخنرانی سه ساعتهاش تحت عنوان «وصیت نامة سیاسی» به تشریح اصول عقاید و تحلیل روش سیاسی خود پرداخته و بار دیگر مدعی شد که همیشه از «اصول» تبعیت کرده است. معلوم نبود منظور از اصول مورد نظر او چیست؟ زیرا بقایی در زندگی سیاسیاش نشان داده بود که به هیچ اصلی وفادار نیست جز حفظ دیکتاتوری محمدرضا پهلوی. او در حالیکه هنوز حتی یکسال از پیروزی انقلاب نگذشته بود و در شرایطی که کشور از هر سو تحت فشار قرار داشت مدعی شد در نهضت انحرافاتی اتفاق افتاده است و او به قول خودش «نتایج شوم» آن انحرافات را پیشبینی کرد. او گفت: «ما تا امروز بسیاری از نارواییها را به خاطر پشتیبانی اصولی از نهضت تحمل کردهایم ولی کمکم احساس میکنم که با ادامة سکوت و توجیه خودمان داریم به خودمان هم دروغ میگوئیم. و جهد سیاسی من به من
نهیب میزند که تا کجا میخواهی وارد دروغ و تقیّه بشوی؟» دانسته نیست بقایی چه پشتیبانی از نهضت کرده بود و در این راه چه ناروایی به او شده بود؟ فردی که عمری برای حفظ سلطنت و بقای رژیم شاهنشاهی و در جهت انحراف اذهان از شناخت دشمن اصلی تلاش کرده و تا آخرین دقایق عمر رژیم سابق به تصریح خودش در گفتگو با بخش تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد به نظام سلطنتی و قانون اساسی آن وفادار ماند، چه پشتیبانی از انقلاب نموده بود؟
بقایی که عمری در راه حفظ دیکتاتوری پهلوی سینه سپر کرده بود، جمهوری نوپا را متهم به دیکتاتوری نمود. او مدعی شد «یک عده دیکتاتور با استفاده از وجهة امام برگردة مردم باایمان ولی بیاطلاع سوار شدهاند و هر کاری میخواهند میکنند.»(1)
پشت ماجرا چه بود و انگیزه اصلی این سخنان چه میتوانست باشد؟ مدتی قبل از ایراد این سخنان، جبهة متحد ضدانقلاب طرفدار اعاده رژیم سلطنتی برای سرنگونی جمهوری اسلامی با او وارد مذاکره شد. اویسی از طریق رفیعزاده با بقایی گفتگوی تلفنی کرده و وعده داد که همه به زودی در ایران در خدمت او خواهند بود. بقایی میخواست حوادث سالهای نهضت ملی را بار دیگر تکرار کند لیکن وضعیت این ایام با آن دوره تفاوت اساسی داشت.
احمد احرار در نامه دیگری نوشت که بعد از انقلاب به این دلیل به پاریس آمد تا خود را در گوشهای از این دنیای بزرگ دفن کند:
«زیرا همه چیز گواه بر آن بود که تا سالهای سال در ایران جایی برای تنفس آزاد و آسوده وجود نخواهد داشت. در هر حال ابتدا تصور میکردم بیش از چند هفته در پاریس ماندنی نخواهم بود. ولی رفیقم در اینجا محبت کرد و ترتیبی فراهم آورد که توانستم ماندنی شوم و ماندم الی یوم الحال... اتفاقاً جهالت حضرات هم به تغییر سیتواسیون [اوضاع] منتهی شد و من امروز که این سطور را عرض میکنم معتقدم ایران در آن مرحله از حیات تاریخی خود قرار گرفته است که به خلاف گذشته بار دیگر مردان تاریخساز میتوانند در عرصة سیاست ظاهر شوند و به تصحیح اشتباهات و تغییر مسیر سرنوشت ملی مبادرت ورزند.» احرار نوشت با اینکه نه سرپیاز است نه ته پیاز، «غالباً سر راه بزرگان
1) 1. بنگرید به: علیمحمدآقا، افول یک مبارز، (تهران، بیتا، 1365).
قرار» میگیرد و «گاهگاهی طرف مشورت واقع» میشود. او اعلام کرد که اظهارنظرهای «ساده لوحانه»اش، «تا اعماق دلهای سیاه و کاخهای سفید تأثیر میگذارد.» او نوشت:
«روی همین گزینه وقتی از من استمزاج شد که چه دستی میتواند در شرایط امروزی ایران معجز نشان دهد، یدبیضا و عصای موسی را توصیه کردم(1)و چند روز نگذشت که جواب رسید:OK . خیلی هم قرص و محکم. زیرا بنده گفته بودم چند شرط لازمة ایفای یک نقش تاریخی است و این شروط اگر در کسی جمع بود لاجرم به سراغ او باید رفت. اول اعتقاد به اصول و داشتن هدف. دوم استواری شخصیت. سوم از خودگذشتگی و بیپروایی. چهارم پاکی و درستی. پنجم مقبولیت در میان خواص و عوام و داشتن نام و شهرت و سابقهای که خلایق را رم ندهد.»
مطلب نیازی به تفسیر ندارد. از آمریکا و «کاخهای سفید» با احرار تماس گرفته میشود که چه کسی میتواند در شرایط آن روز نقشی اساسی علیه جمهوری اسلامی ایفا کند. مشخصات احرار، مبین و معرف بقایی بود. آمریکاییها به این پیشنهاد O.K گفتند. قرار بود بقایی نقش رهبری جبهة متحد ضدانقلاب سلطنتطلب را ایفا کند:
«البته این را هم عرض کنم که شاید مریض ما [جمهوری اسلامی] الزاماً به یک جراحی دو مرحلهای احتیاج پیدا کند. یعنی یک مرحله برای نجات سریع از غدههای در حال رشد که حیات بیمار را به خطر انداخته است و یک مرحله برای درمان اساسی و تقویت عمومی بنیة مریض بهطوری که سلامت کامل خود را بازیابد و زندگی تازه آغاز کند.
این طرفها تا دلتان بخواهد جراح و طبیب و بیطار و دعانویس و رمال [جبهة متحد ضد انقلاب] به صف ایستادهاند و منتظرند شانس سرپرستی بیمار به آنها داده بشود: حالا دیگر باید منتظر نشست و دید که تقدیر چه میکند.»
در همین اثنا، فردی از جنوب فرانسه به احرار تلفن کرد و خبر سفر بقایی به کرمان را گزارش داد. احرار این سفر را به فال نیک گرفت و توصیه کرد که روز چهاردهم مرداد «وقت تناول کشک و بادمجان» یادی هم از او بکنند.(2)در همان ضیافت بقایی و
تعدادی از همراهانش به اتهام توطئه علیه جمهوری اسلامی بازداشت شدند. چند روز پیش از این حادثه شبکة کودتای نوژه کشف شده بود. گفته میشد بقایی پیش از این ماجرا با سپهبد مهدیون، نخستین فرماندة نیروی هوایی بعد از انقلاب و فرماندة نظامی کودتا، در بندرعباس ملاقات کرده است. اندکی بعد بقایی به دلیل فقدان شواهد و مدارک کافی در باب اتهام وارده تبرئه شد. ملاحظه کردیم که مقارن دستگیری او احمد احرار بلافاصله از پاریس وارد تهران شد و به وی گوشزد کرد تلاش نماید کار پرونده در کرمان خاتمه یابد و به تهران کشیده نشود، زیرا در آن صورت شکل مسئله تغییر یافته و حالت جدیتری خواهد یافت.
بقایی که در 21 تیرماه 1359 به اتفاق 65 نفر دیگر دستگیر شده بود، ده روز بعد با سپردن تعهد مبنی بر اینکه از ایران خارج نشود آزاد شد، اما گردش کار پرونده مدتی ادامه یافت و بالاخره منجر به برائت او از اتهامات منتسبه شد. از این زمان به بعد تا مدت حدود پنج سال و نیم ظاهراً هیچگونه حرکتی از بقایی دیده نشد.
در این مدت یکی از دلمشغولیهای بقایی خواندن دستنوشتههای خاطرات رفیعزاده بود که به دنبال استعفا و یا بازنشستگی از سیا در سال 1362 اندک اندک مینوشت و برای اظهارنظر به نزد بقایی میفرستاد. بقایی در حاشیة برخی از این دستنوشتهها مطالبی را تذکر میداد. در عین حال مکاتبات با رفیعزاده ادامه داشت؛ اما اینک مکاتبات بسیار کوتاه بود بهگونهای که در بسیاری موارد فقط به چند سطر میرسید. هیچ مضمون سیاسی در این نامهها دیده نمیشد. لیکن در برخی موارد رفیعزاده به خانوادة سلطنتی بالاخص شخص اشرف دشنامهایی نثار میکرد. علت آن بود که رفیعزاده، که در واپسین دوره سلطنت پهلوی ریاست ساواک در آمریکا را هم چنان به دست داشت و بسیاری از اموال ساواک در این کشور به نام او بود، پس از ناامیدی از بازگشت وضع سابق، دهها میلیون دلار اموال ساواک در آمریکا را تملک کرد و حتی ریالی به خانوادة شاه نپرداخت. همین امر مقدمة ناسزاگویی طرفین به یکدیگر شد. در مرداد ماه سال 1364 گفتگوی مشهور یکی از مقامهای سابق سرویس اطلاعاتی بریتانیا در مورد قتل افشارطوس و نقش MI.6 و دکتر بقائی در آن ماجرا از شبکه چهار تلویزیون انگلیس و شبکه تلویزیونی گرانادا پخش گردید در حالیکه بقائی در ایران
اقامت داشت. در همین زمان کتاب شاهد اثر رفیعزاده منتشر شد که تقارن انتشار آن با حضور بقائی در ایران شاید سؤال برانگیز بود.
در 27 دی ماه 1364 بقایی به دعوت منصور رفیعزاده به آمریکا رفت. مسیر پرواز دهلی ـ توکیو ـ هاوایی بود. در هاوایی رفیعزاده به استقبال بقایی آمد و از آنجا به نقاط مختلف آمریکا مسافرت کرد. در دوازدهم بهمن ماه آن سال احمد احرار نامهای به بقایی نوشت و رسیدن نامة او را اطلاع داد. او ضمن ابراز شگفتی از «سفر دور دنیا»ی بقایی ادامه داد:
«گمان میکنم علاوه بر سفر آمریکا سفر کانادا هم در طالع حضرتعالی نوشته شده باشد و براساس محاسبات بنده در اردیبهشت و خرداد نوبت پاریس و نیس خواهد رسید که به قدوم شریف مزین شوند. بعد هم انشاءالله در خدمتتان میرویم به تهران و کرمان برای برگزاری مراسم کشک و بادمجان. چون دیروز خواندم که آقای دکتر امینی در مصاحبهای با یک روزنامة سوئدی گفته است در ماههای مارس و آوریل حوادث مهمیدر ایران روی میدهد و فعلاً بیشتر از این نمیتوانم چیزی بگویم. عرض کردم که عصر حوادث غیرمنتظره است!»(1)
برخلاف انتظار این افراد در آن سال اتفاقی که خوشایند ضدانقلاب سلطنتطلب باشد پیش نیامد. شاید مهمترین اتفاق در نظر ضدانقلاب در سال 1365 اعتصاب برخی پزشکان به دستور سازمان نظام پزشکی وقت بود. بقایی از خارج کشور دوستانش را به ادامة اعتصاب تشویق میکرد. اعتصاب عدهای از پزشکان، به بهانه افزایش تعرفه ویزیت بیماران صورت میگرفت، امری که شاید در تاریخ پزشکی بی سابقه باشد. آن روز به جز بیماران اورژانسی که احتمال مرگشان میرفت، کلیه بیماران از معاینه و معالجه محروم شدند.
در 12 شهریور 1365، روزنامة کیهان نوشت: «مظفر بقایی از ایران گریخت.» اما بقایی که هیچ حادثة غیرمنتظرهای مشاهده نکرده و وعدههای علی امینی را نقش بر آب دیده بود، ضمن تلگرافی از لندن به تاریخ 22 شهریور اعلام کرد آبانماه آن سال یعنی 1365 به ایران مراجعت خواهد کرد. واقعاً هم بقایی به ایران مراجعت کرد و به کرمان رفت. بقایی در اول فروردین ماه سال 1366 در کرمان به اتهام ارتباط با سازمانهای
1) 1. احمد احرار به بقایی، مورخة 31 ژانویة 1986 [12/11/1364]، متفرقه، مجموعه اسناد احمد احرار.
جاسوسی بیگانه و توطئه علیه جمهوری اسلامی ایران دستگیر شد.
اندکی پس از دستگیری، بیماری بقایی، که طبق مدارک پزشکی او که شخصاً نگهداری میکرد؛ ابتلاء به سفلیس درجة سه یعنی نوع بسیار پیشرفته آن بود، عود کرد. نظر به اینکه این مرحله از بیماری صعب العلاج بود و نیز به دلیل کهولت سن، وی در 26 آبان ماه 1366 در بیمارستان مهر تهران درگذشت.
بهطور کلی زندگی دکتر مظفر بقائی کرمانی چند مرحله اساسی را در بر میگیرد: مرحله نخست از بدو تولد او شروع میشود و تا مقطع استخدام در دانشگاه تهران تداوم مییابد. در این دوره او شاهد نقل مکان پدرش میرزاشهاب راوری از تهران به کرمان بود. نیز در این دوره او به فرانسه اعزام شد تا ادامه تحصیل دهد. در این دوره حوادث ریز و درشت فراوانی در صحنه سیاسی ایران به وقوع پیوست که مستقیم و غیرمستقیم در تکوین نگرش سیاسی او مؤثر بود، از جمله تمدید ، محاکمه نصرتالدوله فیروز و عبدالحسین تیمورتاش و به قدرت رسیدن نازیها در آلمان. بقائی از طریق نامههای پدرش با تحولات داخلی کشور آشنا میشد، لیکن در اروپا دوست همیشگی و صمیمی او یعنی عیسی سپهبدی با وی حشر و نشر داشت و از همانجا تأثیر زایدالوصفی بر تکوین شخصیت سیاسی بقائی بر جای گذاشت.
دومین دوره زندگی بقائی مشتمل است بر دورهای که از استخدام وی در دانشگاه تهران آغاز میشود و تا اواخر سال 1327 هجری شمسی به درازا میانجامد. در این دوره بقائی در احزاب گوناگونی مثل حزب اتحاد ملی و حزب دمکرات قوام به کارآموزی سیاسی پرداخت و گرایشهای سیاسی خود را به نمایش گذارد. در این دوره گرچه بقائی شخصیتی مهم شناخته نمیشود، لیکن دوستانی مثل عیسی سپهبدی در سمت و سوی فعالیتهای او نقشی بسیار اساسی بر عهده داشتند. بقائی در این دوره به اشاره سپهبدی به شکلی فعال وارد فعالیتهای سیاسی شد، او بالاخره از حوزه انتخابیه کرمان به نمایندگی مجلس پانزدهم انتخاب شد و تا اواخر سال 1327 جزو اکثریت پارلمانی بود، یعنی اینکه به هیچ وجه به عنوان مخالف شرکت نفت انگلیس
و ایران وارد صحنه نگردید و بحث انحصار نفتی انگلستان بر منابع نفت ایران، دلمشغولی او محسوب نمیشد. بقائی خود روایت کرده است که ورود او به مسئله نفت، بعد از مطالعه پاورقیهائی بود که توسط ابوالفضل لسانی در روزنامههای آن زمان از جمله باختر امروز مینوشت و بعداً به عنوان طلای سیاه یا بلای ایران منتشر گردید. او خود گفته است وقتی هم وارد مسئله نفت شد، اطلاعی بیش از آن چیزی که در مقالات لسانی ارائه شده بود، نداشت. در حقیقت در این دوره او همانطور که بالاتر توضیح دادیم، سرگرم کارآموزی سیاسی بود و اصلاً در اندیشه پذیرش مسئولیتی که او را در موقعیتی فراتر از فعالیتهای روزمره قرار دهد، نبود. لیکن در همین دوره از او چهرهای ماجراجو تصویر شده است: بقائی خود را درگیر در منازعاتی کرد که یک سوی آن سپهبد رزمآراء قرار داشت و سوی دیگرش سرلشکر حسن ارفع. به این شکل پای او به مسائل اطلاعات و ضداطلاعات هم باز شد. رکن دوم ارتش در این دوره شاهد منازعات درونی طرفداران این دو گروه نظامی بود، بقائی آگاهانه در مسیر اهداف و فعالیتهای حسن ارفع قرار گرفت. او با چهرههائی مثل حسین خطیبی که مقدر بود در زندگی سیاسی آیندهاش نقشی مهم بر عهده گیرد آشنا شد. از سوی دیگر بقائی توانست همراه با عدهای دیگر مثل خسرو هدایت و محمدعلی مسعودی، بساط احزاب اتحاد ملی سهامالسلطان بیات و حزب دمکرات قوام را برچیند، اینهمه علیرغم سوگند وفاداری بود که وی نسبت به قوام ادا کرده بود و اساساً حزب دمکرات قوام بود که از بقائی چهرهای مشهور ساخت. از سوی دیگر در این دوره بقائی بهطور مشخص مرزبندی خود را با حزب توده و بلوک شرق ترسیم نمود، وی در زمره معدود تحصیل کردگانی بود که از همان ابتدا با حزب توده بهطور نهان و آشکار در ستیز بود، گرچه خود میگوید فعالیتش علیه این حزب هم به بعد از ماجرای ترور نافرجام شاه در 15 بهمن ماه 1327 بر میگردد. بنابراین بر اساس گفتههای شخص بقائی، او در مدت هفت ساله اولیه اقامت در ایران، چهره سیاسی مهمی نبود و بهطور حاشیهای در مسائل روز دخالت میکرد، هرچند نماینده مجلس پانزدهم هم بود.
سومین مقطع زندگی سیاسی بقائی از اواخر سال 1327 آغاز میگردد و تا انتخاب مصدق به نخستوزیری ادامه مییابد. شروع شهرت بقائی مربوط است به اسفندماه سال 1327، یعنی زمانیکه اقلیت پارلمانی قصد داشت لایحه الحاقی گس-گلشائیان را
رد کند. اما وی عملاً در فروردین ماه سال 1328 با آغاز استیضاح ساعد بود که در نزد مردم شناخته شد. بقائی تا قبل از این استیضاح با همان لایحه هم مخالفتی نکرده بود، لیکن به روایت مکی در اسفند سال 1327 به ناگاه از کرمان وارد تهران شد و علیه ساعد شروع به صف آرائی کرد، به گفته خودش اطلاعات وی درباره نفت در این زمان از سطح همان مقالات لسانی فراتر نمیرفت. حتی بعد از اینکه دوره مجلس پانزدهم خاتمه یافت، بقائی عملاً هم روحیه سیاسی خود را از دست داد و هم اینکه بار دیگر مردی شده بود حاشیه نشین. این بار عیسی سپهبدی و علی زهری بودند که او را تشویق به ادامه فعالیت نمودند. این دوره از فعالیت سیاسی بقائی با سنگر گرفتن در روزنامه شاهد که امتیاز آن متعلق به علی زهری بود و سردبیرش عیسی سپهبدی؛ شکل گرفت. به تصریح مأمورین اطلاعاتی آن زمان و نیز شمس قنات آبادی، بقائی گرچه در سخنوری مردی بود جالب توجه؛ اما در نوشتن توانائی لازم را نداشت. پس مقالاتی که به نام او نوشته شده یا به قلم عیسی سپهبدی است و یا اینکه اگر خودش هم مطلبی نوشته باشد، علی زهری آنها را ویرایش اساسی نموده است. در این دوره بقائی دشمنی خود را با رزمآراء علنی تر ساخت، او بارها و بارها علیه رزمآراء صف آرائی نمود و با او درآویخت. علت امر این بود که بقائی به عنوان مدافع پابرجای سلطنت محمدرضا پهلوی علیه هر شخص و یا جریانی که قدرت سلطنت را تضعیف میکرد، یا مورد بغض و عناد شاه قرار داشت، صف آرائی مینمود. این نکته یکی از علل و عوامل جهت گیریهای متعدد بقائی در زندگی سیاسی اوست. در همین دوره قتل عبدالحسین هژیر وزیر دربار روی داد که درست چندروزی قبل از سفر شاه به امریکا صورت گرفت. باز هم در همین زمان جبهه ملی پا به عرصه وجود نهاد و بقائی یکی از مهمترین تشکیلدهندگان آن بود. در این ایام کماکان نوک تیز حملات بقائی متوجه رزمآراء بود، این حملات که به عنوان مبارزه علیه دیکتاتوری نظامیان صورت میگرفت، به واقع توسط جناحی دیگر از نظامیان به فرماندهی سرلشکر ارفع شکل گرفته و دامن زده میشد. در این زمان بقائی به عنوان نماینده مجلس شانزدهم وارد این نهاد قانونگذاری شد، در حالیکه به شهرتی فراوان دست یافته بود، بقائی مرد شماره دو جبهه ملی بعد از مصدق شناخته میشد و در عین حال نماینده دوم پایتخت هم بود. در این مقطع زمانی بقائی مبارزه خود علیه رزمآراء را تشدید کرد، علیه نخستوزیری او
به پا خاست و تا روز قتل رزمآراء با وی سر ناسازگاری داشت. حدود یک ماهی قبل از نخستوزیری رزمآراء، احمد دهقان مدیر تهران مصور به قتل رسید که حسن جعفری را قاتل او معرفی کردند. بقائی به عنوان یکی از وکلای مدافع جعفری، نوک تیز حملات را متوجه رزمآراء ساخت و به این شکل کار جعفری را خرابتر نمود. از متن دفاعیات و مطالب جراید آن روز و نیز کتابهای منتشره در ارتباط با موضوع، این نکته مستفاد میشود که برای بقائی تبرئه و یا محکومیت جعفری مهم نبود، برای او مهم این بود که این موضوع را بهانهای برای حمله علیه رزمآراء نماید و وی را از سر راه بردارد. این موضع گیری فقط متعلق به بقائی نبود، بلکه کلیه اعضای جبهه ملی به نوعی به حذف رزمآراء که او را عامل حل نشدن مسئله نفت میدانستند، رضایت میدادند. با ترور رزمآراء راه برای ملی شدن صنعت نفت هموار گردید، از این زمان به بعد بحث ملی شدن نفت هرچیزی مثل سرنوشت حسن جعفری محبوس زندان قصر را تحت الشعاع قرار داد.
چهارمین مرحله زندگی سیاسی بقائی از انتخاب مصدق به نخستوزیری شروع میشود و تا کودتای 28 مرداد 1332 دوام مییابد. درست چندروزی بعد از نخستوزیری مصدق، بقائی همراه با گروه انشعابی از حزب توده، حزب زحمتکشان ملت ایران را راه اندازی کرد. این دوره هم خود به دو زمان منفک از هم تقسیم میشود: قبل از سی تیر 1331 و بعد از آن تا وقوع کودتا. تا قبل از سی تیر بقائی همراهی در تیم همراه مصدق در مسافرت به نیویورک برای شرکت در مجمع عمومی سازمان ملل و نیز شرکت در دیوان داوری لاهه برای رسیدگی به شکایت انگلیس علیه ایران را در کارنامه خود دارد. از سوی دیگر در این زمان بقائی آرام آرام مرزبندی خود را با نهضت ملی نفت شکل داد، او بر این باور بود که باید مسئله نفت به گونهای حل شود و مصدق دست از اندیشه ملی شدن تمام عیار خود بردارد. از سوی دیگر بقائی بر این باور بود که باید با بانک جهانی به نحوی کنار آمد، بانک جهانی هم فرمولهائی حقارت بار برای حل مسئله نفت ایران ارائه میداد که تن دادن به آنها برای دولت غیرممکن بود و عدولی واضح از نظریه ملی شدن نفت محسوب میشد. تا سی تیر 1331 علی زهری و عیسی سپهبدی عقول منفصل بقائی بودند و او را تشویق میکردند راه خود را از مصدق جدا کند. حزبی که بقائی رهبری آن را عهدهدار بود، در
ماجراجوئیهای عدیده مثل حادثه 23 تیر 1330، 14 آذر 1330 و هشتم فروردین 1331 دخالت داشت، ماجراجوئیهائی که با قتل عدهای و مجروح شدن کثیری دیگر خاتمه یافت. در سراسر این دوره یک سر طیف بحران سازیها بخشی از دستگاه رهبری حزب توده بود و در سوی دیگر بخشی از دستگاه رهبری حزب زحمتکشان. در همین دوره بود که چهرهای پشت پرده و مرموز به نام حسین خطیبی عملاً وارد زندگی سیاسی بقائی شد، از این به بعد تا سالهای متمادی این خطیبی بود که یک سر طیف مشاورین نزدیک بقائی را تشکیل میداد.
با حسین خطیبی و عیسی سپهبدی دوره مرزبندی آشکار بقائی علیه مصدق شکل گرفت، این دوره از سی تیر 1331 شروع شده و تا مقطع کودتای 28 مرداد ادامه یافت. اینان بر این باور بودند که فقط با تغییر دولت مصدق است که میتوان به یافتن نقشی در دولت امید داشت، لیکن قوام هم از همان ابتدا مشخص ساخت به بقائی اعتمادی ندارد. در این دوره تاریخی خلیل ملکی راه خود را از بقائی جدا ساخت و نیروی سوم را تشکیل داد، از این زمان به بعد دیگر بقائی علیه دولت وقت علناً مبارزه میکرد و آن را تا سقوط دولت ادامه داد. ماجراهای مهمی در این دوره به وقوع پیوست که یک سر آن دستگاه رهبری حزب زحمتکشان و البته شخص بقائی بود: حوادثی مثل نهم اسفند 1331، ربودن و قتل افشارطوس، تشکیل هیئت هشت نفری رفع اختلاف دربار و مصدق و استیضاح دولت مصدق توسط بقائی و علی زهری و امثالهم. این تحرکات تا روز کودتا ادامه یافت.
مقطع پنجم زندگی سیاسی بقائی از فردای کودتا شروع شده و تا حوادث منجر به 15 خرداد 1342 تداوم مییابد. در این مقطع زمانی، بقائی که امید به دست آوردن منصب نخستوزیری داشت، یک سره به کناری نهاده شد. در این زمان او تلاشی زایدالوصف برای ساقط کردن زاهدی به خرج داد، علت امر هم این بود که شاه دولت زاهدی را خار راه خود میدید و اساساً از زاهدی واهمه داشت. در این زمان باز هم با چهره دسیسه گر حسین خطیبی مواجه میشویم که دائماً به بقائی امید میداد به زودی منصب نخستوزیری را به دست خواهد آورد، او عملاً بقائی را بازی میداد و برای اینکه وی را از صحنه تحولات تهران به دور نگهدارد، گاهی توصیه میکرد در تبعید خودخواسته زاهدان باقی بماند، گاهی سفارش مینمود به این و آن نامه ننویسد و
گاهی توصیه میکرد زودتر به تهران بازگردد زیرا روند تحولات به زیان اوست و امیدی به نخستوزیری نباید داشته باشد. آخرالامر هم همین گونه شد، بقائی به تهران بازگشت بدون اینکه نیتجه در خور توجه گرفته باشد. این در حالی بود که بقائی وفاداری خود را به شاه و نفرت خویش از مصدق را در قالب برگزاری جشن پیروزی کودتای 28 مرداد که وی آن را قیام ملی میخواند؛ و علیرغم مخالفتهائی در صف رهبری حزب و تودههای حزبی با این موضوع، در سالهای 1333 و 1334 برگزار شده بود، نشان داد. در نیمه دوم دهه سی تحولات مهمی در صفوف حزب زحمتکشان بروز کرد که منشاء حوادث زیادی شد.
یکی از مهمترین این تحولات شکل گیری نسلی از اعضای حزب بود که تعلقات و گرایشهای مذهبی داشتند. اینان جشن گرفتن روز 28 مرداد و اطلاق قیام ملی به آن کودتا را مورد انتقاد سخت قرار دادند، از نهضت امام خمینی حمایت کردند و بهطور کلی فراکسیون جدیدی در درون حزب شکل دادند. اینک دو نسل از اعضای حزب قابل شناسائی بودند: نسل اول اعضای حزب که همچنان شاه را از تعرض و یا حتی انتقاد مصون میدانستند و گروهی دیگر که نوک تیز حملات خود را متوجه دربار میکردند. بقائی خود در صف گروه نخست قرار داشت و حرکت 15 خرداد را هم مورد انتقاد قرار میداد، به همین دلیل وی تا مدتها بعد از آنهم در برابر این حادثه سکوت کرد و با انتقاد جدی اعضای مذهبی حزب مواجه گردید. نخستین کنگره حزب نیز در سال 1341 در اصفهان برگزار شد و از آنجا نخستین زمزمههای انتقاد از بقائی به گوش رسید. برجستهترین چهره منتقد بقائی در این دوره سیدحسن آیت بود که بدون پروا اقدامات حزب زحمتکشان را به باد انتقاد گرفت. از این دوره تا پیروزی انقلاب دو صف متمایز فوق در حزب قابل مشاهده بود.
دوره ششم فعالیت حزب زحمتکشان از سال 1342 آغاز گردیده و تا مقطع پیروزی انقلاب اسلامی تداوم مییابد. در این دوره شخص بقائی فعالیت سیاسی مهمی نداشت، لیکن اعضای مذهبی حزب در برخی تحولات سیاسی این زمان ذی نقش بودند و به همین دلیل از حزب اخراج شدند، دو تن آنان سیدحسن آیت و شیخ رضا فعال بودند. آیت در نیمههای دهه چهل و فعال در نیمههای دهه پنجاه از حزب زحمتکشان اخراج شدند، هرچند آیت بعدها در دوره اول مجلس خبرگان از بقائی تمجید کرد. در کلیه
این سالهای طولانی که مصادف بود با اوج دیکتاتوری شاه، شخص بقائی فعالیت در خور توجهی نشان نداد، تنها اقدام وی نوشتن نامهای به شاه و توصیه به او برای جلوگیری از انحلال احزاب سیاسی پذیرفته شده که همه سلطنتطلب هم بودند؛ و ممانعت از ادغام آنها در حزب واحد رستاخیز بود. بقائی این تصمیم را برای آینده رژیم سلطنتی زیان بار ارزیابی کرد.
دوره مجدد فعالیت بقائی مصادف بود با دولت دکتر جمشید آموزگار. از این زمان به بعد بود که انواع و اقسام بیانیهها منتشر گردید و به فعالین سیاسی توصیه شد قانون اساسی رژیم سلطنتی را به عنوان چارچوبی برای فعالیتهای خود تلقی کنند و از اقدامات حاد و انقلابی بپرهیزند، زیرا برنده نهائی انقلاب بلوک شرق خواهد بود؛ توهمی که حدود چهار دهه در مورد آن داد سخن داده بود. بقائی به روایت خودش در مصاحبه با حبیب لاجوردی هرگز انقلاب را به رسمیت نشناخت و تا آخرین لحظات و حتی تا رفراندوم تغییر رژیم به نظام سلطنت وفادار باقی ماند. حتی زمانی که همه به صفوف انقلاب پیوسته بودند، بقائی با شاه ملاقات کرد و سناریوئی جهت مهار انقلاب تدوین نمود، او آشکارا اعلام داشت اگر نخستوزیر شود، سناریوی خود را اجرا خواهد نمود. اما دیگر همه چیز دیر شده بود و رژیم سلطنتی بالاخره سقوط کرد.
دوره هفتم زندگی سیاسی بقائی مربوط به بعد از انقلاب است. در این دوره او چندی امید داشت منصب نخستوزیری را عهدهدار شود، لیکن از نیمه دوم سال 1358 دیگر علناً از این مطلب هم ناامید شد. اواخر آن سال وی خود را بازنشسته سیاسی عنوان کرد، اقلیتی از نسل قدیمیهای حزب با این تصمیم موافقت کردند و جناح مذهبی حزب از در مخالفت با آن برآمدند. طبق اسناد موجود از این زمان به بعد بقائی درگیر در مسائلی شد که نه مقتضی سن و سال او بود و نه میتوانست منشاء اثری باشد. در همین دوره او مسافرتی هم به امریکا و اروپا و کانادا داشت و پس از حدود پنج ماهی بعد از بازگشت به کشور دستگیر گردید.
از جمعبندی زندگی سیاسی بقائی این نتایج به دست میآید: اولاً تحرکات سیاسی بقائی دو بعد داشت: نهان و آشکار. بهعبارت بهتر تودههای حزبی و مردم عادی بقائی را سیاستمداری عادی میدانستند که لحن و بیانی تند داشت. اما واقعیت امر این است که وجه پنهان فعالیت سیاسی بقائی به مراتب از وجه آشکار آن مهمتر است. با این
زاویه نگاه به زندگی بقائی است که کشف میکنیم او همیشه عقول منفصلی در زندگی سیاسی اش داشته که دائماً طرف مشورت وی واقع میشدند و جهت گیریهای کلی او را هدایت میکردند. حسین خطیبی، علی زهری و عیسی سپهبدی تنها سه تن از کسانی هستند که جهت زندگی سیاسی او را ترسیم کردند. به شهادت اسناد، اینان از رک و صریح اللهجه بودن، سخنوری و جسارت بقائی به منظور دست یافتن به اهدافی از پیش تعیین شده به خوبی بهره بردند. نفس کشف نقش سپهبدی در تدوین سخنرانی بقائی در ماجرای استیضاح قرارداد گس-گلشائیان بی اندازه مهم است و نشان میدهد در فرازهای عدیده زندگی سیاسی بقائی دستهائی از پشت پرده وی را هدایت مینمودند. اینان بودند که بقائی را وارد زندگی سیاسی نمودند و به واقع تا وقتی اینان حیات داشتند، بقائی به خوبی راه و رسم زندگی سیاسی خویش را میدانست، اما با حذف اینان از زندگی سیاسی او؛ بقائی به سیاستمداری دست چندم مبدل شد که حتی توان ارزیابی موازنه نیروهای اطراف خود را نداشت.
دومین نتیجه این است که بقائی سیاستمداری معمولی نبود. او به سنت فعالیتهای پارلمانی و یا فعالیت حزبی در دمکراسیهای رایج دنیا باوری نداشت. زندگی بقائی آکنده از انواع دسایس و توطئههاست. او در مقام یک استاد دانشگاه آنهم در رشته فلسفه، و همزمان در مقام یک نماینده مجلس شخصاً برای دستگیری یک متهم سیاسی روانه میشد، برای نیل به هدف سیاسی خود به عملیات حذف فیزیکی رقیب می پرداخت و برای حفظ نظام سلطنت؛ انواع و اقسام سخنان متناقض بر زبان میآورد. بهطور مثال گاهی رزمآراء را عامل شوروی میدانست و گاهی عامل شرکت نفت انگلیس و ایران؛ یک وقت مصدق را عامل رواج کمونیسم در کشور ارزیابی میکرد و وقتی دیگر او را عامل امریکائیان برای ورود ایران به پیمان سنتو تلقی مینمود. به واقع هرگاه بقائی اصل نظام دیکتاتوری محمدرضاشاه پهلوی را در مخاطره میدید، وارد میدان میشد. رسالت او حفظ نظام سلطنتی بود به همین دلیل قربانی شدن افراد را عامل حفظ رژیم میدانست و عمیقاً بر این باور بود که باید کلیه مسئولیتها را متوجه مسئولین کشور به استثنای شاه و دربار کرد. این باور البته مبنائی نظری داشت، بقائی معتقد بود تنها شاه است که میتواند مانع تجزیه کشور گردد و اگر او برود ایران، ایرانستان خواهد شد و به پشت دروازههای آهنین خواهد رفت. بقائی صراحتاً آزادی را
مورد حمله قرار میداد و میگفت از این آزادی فقط کمونیستها هستند که بهرهبرداری مینمایند. هرگاه فضای باز سیاسی در کشور پیدا میشد، بقائی به میدان میآمد؛ زیرا در فضای باز بود که شاه آماج حملات واقع میشد. بقائی هرگاه آبها از آسیاب میافتاد، به کنج عزلت خود میرفت تا زمانی که حضور او در صحنههای سیاسی ضرورت داشته باشد. او به تصریح خودش حملات علیه شاه را متوجه نخستوزیران میکرد تا اصل نظام سلطنت را حفظ کند. به همین سیاق اگر کسی کوچکترین سخنی از عدالت به میان میاورد، از نظر بقائی کمونیست محسوب میشد، مهم نبود این اتهام واقعیت دارد یا خیر، مهم این بود که همه چیز به مسئله کمونیسم فروکاسته شود تا نظام مطلقه شاه حفظ گردد. در این راه وی ابائی نداشت از اینکه حسن جعفری اعدام گردد تا به این شکل رزمآراء سقوط کند و شاه از شر او راحت شود، افشارطوس به قتل برسد تا زمینههای سقوط مصدق فراهم آید، فجایعی به عنوان تظاهرات کمونیستها سازماندهی شود تا عدهای بیگناه کشته شوند، تا معلوم گردد دولت مصدق عامل رواج کمونیسم است و قس علیهذا.
سومین نیتجهای که از زندگی سیاسی بقائی به دست میآید این است که به تصریح حتی اعضای صادق حزب زحمتکشان، وی به هیچ پرنسیپ و اصلی باور نداشت. زندگی سیاسی بقائی سراسر اعوجاج است، انواع زیگزاگ زدنها در زندگی سیاسی او بهطور وضوح به چشم میخورد. به همین دلیل هیچ رجل سیاسی نبود که به وی اعتماد نماید، حتی شاه هم علیرغم تمام خدماتی که بقائی برای او انجام داده بود، وی را شخصی غیر قابل اعتماد میدید. چون به وی و اعمالش اعتمادی وجود نداشت، هیچ منصب سیاسی هم به او داده نشد. عدم اعطای منصبی به بقائی دلیل بر مخالفت او با اصل نظام سلطنتی و یا مبارز بودن وی نبود، علت اصلی را باید در عدم وفاداری او به اصول و نیز عدم پیش بینی رفتار سیاسی اش عنوان کرد. رجال سیاسی و امنیتی زمان پهلوی از رکن دو ارتش گرفته تا مقامات ساواک، از شاه، دربار، مقامات و نمایندگان مجلس گرفته تا روزنامه نگاران وقتی به سراغ بقائی میرفتند که احساس میکردند او میتواند آب رفته را به جوی بازگرداند و یا در مسیر تحولات انحرافی به وجود آورد. نکته اینکه بقائی هم همیشه در این گونه موارد به میدان میآمد تا مانع کامیابی حریفان شود، در این مواقع او از هر مخالفی مخالفتر میشد، سخنانی آتشین بر زبان میآورد که
حتی نیروهای اپوزیسیون هم قادر به بر زبان راندن آنها نبودند. وقتی که امواج نارضایتی مهار میشد و اوضاع به روال سابق باز میگشت، بقائی هم رها میشد. این امر بارها و بارها در زندگی سیاسی او اتفاق افتاد و همیشه هم وضعیت به یک منوال بود. نکته مهمتر در زندگی یک رجل سیاسی و یک استاد دانشگاه به نام بقائی، همکاری او با باندهای سیاه و تبهکاران حرفهای بود. امروز دیگر همه میدانند که برخی گروههای تبهکار یکی از عوامل و بازوهای اجرای منویات بقائی بودند. از قبل از ملی شدن نفت تا مدتهای مدید بعد از آن، بقائی باندهای سیاه را در راستای رسیدن به اهداف خود مورد استفاده قرار میداد، امری که در ماهیت ضددمکراتیک آن تردیدی نیست. اینهمه از بقائی چهرهای غیر قابل اعتماد ساخت، به همین علت او هرگز رجل سیاسی طراز اولی که بتوان به او اعتماد کرد نشد. فعالیتهای بدون برنامه و اصول او، حتی مانع از ارتقای موقعیت دانشگاهی اش گردید، او با همان درجه دانشیاری که استخدام شده بود بازنشسته شد بدون اینکه حتی یک مقاله علمی نوشته باشد.
گزیده اسناد
[نامه عیسی سپهبدی به بقایی در زمان تحصیل در فرانسه]
Rouen Se 29 Marse 1932
مظفر جونم
دیروز که از پاریس به Rouen(1) وارد شدم تنها مراسلهای که مرا استقبال نمود کارت تو بود. از محبتت متشکر و از کسالتت متأثرم. برای چه امسال حالت خوب نیست. شاید زیاد کار میکنی یا دلت به دامان خانمهای اینجا در گرو است.
اکنون حکایت پاریس رفتن، برای دیدن پسرعمهها و دوستان دیگر و شرکت در (2)Soiree .Persane کاغذی منباب استجازه به مرآت مینوشتم که دو روز قبل از تعطیلات آقای دکتر آشتیانی، لنگة مرآت، برای سرکشی محصلین از خانة حقیر من گذارش افتاد. گفتههای رئیس دربارة من بسی خوشوقتش نمود و به من وعدههای دلچسب و دور و درازی داد. و اظهار داشت که نزد سفارت (3)Interpreti احوال و رفتار من خواهد بود. چنانچه مشهود است و من استنباط کردم رقابت باطنی با مرآت دارد و در موقع مقتضی جای او را خواهد گرفت. خلاصه با این وضعیت مساعد اجازه رفتن به پاریسم بیاعتراض حاصل شد و چند روزی با [علی اصغر] سروش و مظاهری گذرانده و به ملاقات پسرعمهام و دخترعمهام نایل شدم.
Soiree Persaneهم در 16 مارس بوده و متأسفانه من نتوانستم شرکت جویم. از
قرار معلوم خیلی با شکوه بوده.
بعد از ظهر جمعة 25 را حضور آقای قزوینی شرفیاب شدیم. سه پسران فروغی و ساعتی بعد محسن خان مقدم شواهد و ستارگان مجلس بودند. از هر دری سخن رانده شد. آقای مقدم جوانی است بسیار (1).Romantique تمام هوش و حواسها متعلق به بیانات چرب و نرم ایشان بود. مؤدبانه از خصلت دهنبینی آقای علا انتقاد نمود و اظهار داشت که میخواهد از Secretariat(2)مجمع استعفا داده و به گوشه[ای] محض تفکر و تأمل در تحصیل عزلت گزیند. بدین معنی که «درویشی اختیار کند برتوانگری». جای تو سبز بود که بلبلی کنی.
خلاصه با دوستان سروش و مظاهری برخاسته و مرخص شدیم. و من یکشنبه صبح پاریس پر شور و شر و کثافت را بدرود گفته و به گوشه تنهایی خود خزیدهام. گاهی به تئاتر و گاهی به کتابخانه بلدیه رفته و مسرورم. معظمی(3)جون پاریس نیامده بود و جدیداً با اصرار و ابرام تمام جوابی از ایشان دارم. مجدانه و با تاب و سوزش به کار مشغول و بحمدالله سلامت است. خوب عزیزم امید دارم خوش و سلامت باشی. گزارشاتت را مفصلاً برای عینی بنویس. عموجان سلیمان خان و موسی به تو همواره سلام دارند. حضور ابویت عرض ارادت و تبریکات خالصانه مرا برسان.
برای ادامه تحصیل (4)Quatrieme annee تأمین است. راستی امسال میخواستم ایران بروم ولی اشکالات و زحمات آن مرا منصرف نموده است. تو نیز خیالات و تصمیماتت را برایم بنویس.
قربان محبت تو عیسی سپهبدی
عضویت بقایی در حزب اتحاد ملی
تاریخ: 23 تیرماه 1321
آقای دکتر مظفر بقایی کرمانی
نظر به اینکه طبق مقررات آئیننامه حزب در نوزدهمین جلسه هیئت مدیره به سمت خزانهدار منتخب شدهاید، لازم است در انجام وظایف با کمال جدیت اقدام و هر پیشنهادی که راجع به وسایل و لوازم پیشرفت مأموریت خود دارید گزارش دهید تا اقدام شود.
رئیس هیئت مدیره حزب اتحاد ملیـ بیات
[همکاری بقایی با محمدعلی مسعودی و عباس شاهنده در حزب دمکرات]
اولین جلسه هیئت اجرائیه موقت روز یکشنبه 22 آذرماه 1322 ساعت 8 بعد از ظهر در باشگاه مرکزی حزب دمکرات ایران تشکیل گردید و تصمیمات زیر اتخاذ گردید.
1- آقایان [عباس] شاهنده و [عزیز] قزلباش مسئول انتظامات داخلی حزب تعیین گردید و موافقت شد این آقایان برای تشکیلات خود از افرادی که ضروری بدانند استفاده نمایند.
2- آقای دکتر بقایی به سمت دبیر هیئت اجرائیه موقت انتخاب شدند.
3- نامهای به دادستان برای توقیف حسابهای حزب تهیه و گزارشی به امضای آقای دکتر بقایی صادر شود.
4- تصمیم گرفته شد از پس فردا روزنامه پیک تهران بهطور ارگان رسمی هیئت اجرائیه موقت روزانه در دو صفحه منتشر شود.
5- تهیه اعلامیه هیئت اجرائیه موقت برای شماره اول پیک تهران به عهده آقای محمدعلی مسعودی واگذار گردید که پس از ...7(1)طبع شود.
6- تصمیم گرفته شد روز پنجشنبه ساعت 3 بعد از ظهر نمایش متحرکی از طرف افراد حزب در شهر داده شود.
امضا: مسعودی، شاهنده، بقایی، قزلباش
1) 1. یک کلمه خوانده نشد، این کلمه احتمالاً بررسی است.
[نامة سرهنگ برخوردار از افسران رکن دو ارتش به بقایی دربارة امور ضدجاسوسی]
قربانت گردم
پس از عرض سلام و تقدیم مراتب بندگی در اجرای امری که جهت تهیه مسائلی که مربوط به امور ضدجاسوسی فرموده بودید، همانطور که ملاحظه فرمودهاید تاکنون استاد و اشخاصی که در این فّن تحصیل کرده باشند کمتر میباشند، بنابراین از همانروز که فرمودید، شروع به تهیه و ترجمه گردید. البته بهترین سازمان ادارات جاسوسی و ضدجاسوسی فعلاً در سازمانهای [ F.i.B: کذا] آمریکا و اداره انتلیجنس سرویس انگلستان اموری که در قسمت C.i.D انجام میگیرد، میباشد. بنابراین با کمال افتخار آن چه که حاضر گردیده تقدیم و بقیّه بعداً تقدیم میشود و اگر چه ناقابل است شاید مورد استفاده قرار گیرد.
با تقدیم احترام
برخوردار
[سوگندنامه بقایی در حزب دمکرات قوام]
اینجانب دکتر مظفر بقائی کرمانی
در حضور کلامالله مجید به خداوند متعال و شرافت خود سوگند یاد میکنم که در تمام مواقع و موارد خصوصاً در دوره پانزدهم قانونگذاری مجلس شورای ملی نسبت به قانون اساسی پایدار و صادق بمانم و نسبت به رهبر کل کنونی حزب دموکرات ایران وفادار و صمیمی و پشتیبان باشم و در سیاست خارجی با هر گونه اعمال نفوذ بیگانگان که مخالف استقلال مملکت و باعث تضییع حقوق ملت ایران باشد مقاومت و مبارزه کرده، مرگ را بر متابعت از امیال بیگانه ترجیح داده و در سیاست داخلی خود را خدمتگذار ملت دانسته، پیوسته برای رفاه و سعادت جامعة ایرانی کوشش و بذل جهد نمایم و علیایحال با اشخاص فاسد و تبهکاری که باعث ضعف و شکست حزب مقدس دموکرات ایران شده و میشوند در مجلس و خارج از آن مخالفت و مبارزه نمایم.
14/4/1326[امضای بقایی]
[استعفای بقایی از حزب دمکرات قوام]
یک سال و چند ماه پیش هنگامیکه جناب اشرف، آقای نخستوزیر، تأسیس حزب دموکرات ایران را اعلام داشتند با وضعی که کشور ما در آن ایام داشت انگیزه باطنی و حس میهنپرستی و آزادیخواهی ما را نیز در شمار بسیاری دیگر از آزادیخواهان بر آن داشت که به این حزب بپیوندیم و با کمال خلوص نیت و صدق عقیدت در راه تشکیل و تقویت این حزب بکوشیم و تا آنجا که ممکن است وظیفه وجدانی و ملی و دینی خود را نسبت به این کشور به ادا رسانیم.
در آن روز امیدوار بودیم که با تشکیل چنین حزبی میتوانیم هموطنان خود را در راه نیل به هدف مقدس ملی که در پیش داریم به آسانی مجهز و آماده کنیم و با جلب افراد پاک و باایمان به این حزب توجه اکثریت صالح را به سوی خود منعطف سازیم. آرزومند بودیم بتوانیم ریشه بیعدالتیهای اجتماعی را که در سرزمین ما سخت استوار شده است با نیروی ملی که پیوسته فراهم خواهد آمد بکنیم و این بیاعتنایی به سرنوشت و مقدرات کشور را که در میان افراد مؤثر ما امروز بر اثر یأس و ناامیدی از اوضاع پدید آمده است و آنان را از هر گونه فعالیت و جنبشی بازداشته از میان ببریم. این آرزوی ما بود که متأسفانه از همان آغاز کار به یأس و ناامیدی مبدل شد زیرا دیدیم که بسیاری از آنها که در جامعه به نادرستی و بیایمانی و حادثهجویی شهرتی بهسزا دارند تشکیل این حزب را برای خود دستاویزی محکم و سنگری قوی پنداشتند که در پناه آن بتوانند با وسعت مجال و فراغ بال بیش از پیش در راه ارضای مطامع پست خود بکوشند.
ورود این عده به حزب موجب آمد که مردم با ایمان از کار دلسرد شوند و به تدریج این حزب نیز که با حسن نیت تشکیل شده بود به دست این قبیل اشخاص بیفتد. چنانکه افتاد. ما از همان روز اول پیش بینی امروز را میکردیم و به قدر وسع و امکان در هر مورد که اقتضا میکرد این امر مهم را که لامحاله پایه و بنیان تشکیلات حزبی را فرو میریخت به مقامات مسئول یادآور میشدیم و تا آنجا که میسر بود در طی چندین ماه کوشش کردیم شاید نگذاریم جریان کارهای حزبی از طریق اصلی خود منحرف شود. اما متأسفانه با وضعی که پیش آمده است و با تقویتی که عوامل حساس حزب بدون هیچگونه پردهپوشی از این قبیل عناصر میکنند، این آخرین امید ما نیز به
یأس مبدل شد و پس از این دیگر تصور نمیرود وجود ما در حزب اثری داشته باشد. بلکه بعکس بیم آن میرود که ادامه خدمت ما و افرادی نظیر ما در این حزب به این قبیل اشخاص مجال ترکتازی بیشتری بدهد و از وجاهت افراد مؤثر حزب به نفع مقاصد سوء خود زیاد تر استفاده کنند.
با این مقدمات که ذکر شد با کمال تأسف استعفای خود را از حزب دموکرات ایران و فراکسیون پارلمانی آن حزب به حضور شریف تقدیم میکنیم. دکتربقایی کرمانی
28/5/26
[همکاری بقایی با خسرو هدایت، محمدعلی مسعودی و دکتر عبدالحسین راجی در حزب دمکرات قوام]
دومین جلسه هیئت اجرائیه موقت حزب دموکرات ایران در ساعت 5 بعد از ظهر روز دوشنبه 23/9/26 با حضور آقایان مهندس [احمد] رضوی، دکتر [عبدالحسین] راجی، [جواد] گنجهای، مهندس [خسرو] هدایت، محمدعلی مسعودی و دکتر بقایی تشکیل و تصمیمات زیر به اتفاق آراء اتخاذ گردید:
1ـ برای انجام امور جاری و فوری به آقایان مهندس هدایت، محمدعلی مسعودی و دکتر بقایی اختیار داده شد که تصمیمات لازم و فوری را در حدود اختیارات و مصوبات هیئت اجرائیه انجام داده و در اولین فرصت به استحضار هیئت برسانند.
2ـ برای تصفیه حزب هیئتی مرکب از آقایان زیر: آقای [جواد] میراحمدیان، آقای فاضل سرجوئی، آقای دکتر افخم حکمت و آقای دکتر بقایی انتخاب شدند که فوراً شروع به رسیدگی به وضعیت افراد مؤثر حزبی نموده و کسانی را که بایستی اخراج شوند به هیئت اجرائیه موقت معرفی نمایند تا پس از تصویب به موقع اجرأ گذاشته شود. اسامی هیئت مزبور کاملاً محرمانه خواهد ماند.
3ـ مسئول امور مالی آقای گنجهای انتخاب شدند که با نظر خود کمیسیونی برای رسیدگی و تنظیم امور مالی حزب تعیین و به هیئت اجرائیه معرفی نماید.
4ـ آقایان مهندس هدایت و دکتر بقایی مأموریت یافتند که راجع به امور مالی و سایر موضوعات حزب با آقای قوامالسلطنه مذاکره نمایند.
[امضا:] مهندس رضوی، راجی، گنجهای، هدایت، مسعودی، بقایی.
[متن پیشنویس استیضاح دولت ساعد توسط بقایی به خط عیسی سپهبدی]
نطق آخرین جلسه و خاتمه استیضاح
اشاره به نطق تودیعیه کرمان در باب موجبات الهام و تکوین استیضاح و تحصن.(1)
اشاره به نامه سر بسته که توسط ریاست محترم شورای ملی در جلسه علنی به پیشگاه اعلیحضرت همایونی به عنوان اتمام حجت تقدیم گردید.
اشاره به نامه سرگشاده به عنوانavertissement (2)premierو اتمام حجت دوم.
اشاره به مسامحه دولت در باب حاضر شدن برای استیضاح و تضییق وقت و سایر تضییقاتی که به منظور اولین مبارزه با من انجام گردید.
با اینهمه چون با صداقت کامل و حسن نیت و خلوص عقیدت وارد این مبارزه شده بودم و جز دفاع حقوق ابناء ملت و دفاع از آزادی و عدالت منظور و غرض دیگری در خاطر نداشتم در هر لحظه و در هر قدم مشیت و اراده الهی اسباب و مقتضیاتی فراهم نمود که با کمال قدرت و قوت قلب استیضاح بیسابقه خودم را به پایان رسانم. کرامت پروردگار مطلق اجازه داد که چندین بار روح ملت نجیب ایران و ارواح مقدس شهدای آزادی در کالبد ناقابل من حلول کند و از پشت این تریبون توانستم برای دفاع از قانون و عدالت با دستگاه زور و دیکتاتوری بستیزم و پرده از روی حقایق به کمک ادله و اسناد کمرشکن برگیرم.
بلی آقای یمین اسفندیاری! «این شکل استیضاح تا به حال از کسی دیده نشده بود!!!»
جناب آقای یمین اسفندیاری! استیضاح من در تاریخ مشروطیت ایران سابقه و نظیر ندارد به دلیل آنکه «من مو بینم و تو پیچش مو».[کذا]
اگر وجود و اراده و امیال و دایره تصورات شما به درآمدهای هنگفت و اعداد خیرهکننده موقوفات مازندران مشغول است، اگر انرژی خستگیناپذیر شما صرف تعزیهگردانیها و کومبینزودهای ننگین سیاسی و طرفداری از زور و دیکتاتوری میشود... [نقطهچین در اصل سند] من همواره به حال گرسنگی و بدبختی و برهنگی و
فلاکت و مذلت ملت دل دادهام و سینه من کوره پر آتشی است که از دردهای دل و سوزش قلوب بیوهزنان و اطفال گرسنه و برهنه و مادران داغدیده و زنهای ستم کشیده و زارعین مظلوم آکنده شده است و همواره شراره آن تیزتر میشود.
بلی جناب آقای یمین! این چیزها در دایره تصور شما نیست و من امروز دین خودم را به ملت ایران ادا میکنم!
اکنون اجازه میخواهم در این آخرین جلسه نکات حساس استیضاح خودم را خلاصه کنم:
منشاء و مبنای استیضاح من سوءاستفاده عظیم دولت خاصه قوای انتظامی و نظامی از جریان سانحه و سوءقصد خائنانه بر علیه ذات مقدس اعلیحضرت میباشد!!!(1)
ایرادات و اعتراضات من بر علیه این رژیم حکومت نظامی است که در پرتو آن دادگاههای نظامی فرمایشی و بیصلاحیت با جان و مال و سرنوشت متهمین سیاسی و مجرمین بازی میکنند!!!
اعتراضات من بر علیه این رژیم دیکتاتوری ستاد ارتش است که بهطور مطلق و با اقتدار کامل آزادی انتخابات، یعنی عالیترین و اساسیترین حق حاکمیت ملی، را از ملت ایران سلب نموده و عناصر ناشایستهای را به عنوان نمایندگان ملت به مجلس مؤسسان برای اجرای مقاصد و منویات مغرضانه و شوم خود تحمیل میکند.
جناب آقای ساعد
استیضاح و اعتراضات من اساساً مربوط بههر گونه تغییر و تبدیل قانون اساسی ایران میباشد زیرا در پشت این تریبون به قرآن مبین قسم یاد کردهام که مهما امکن در حفظ آن بکوشم و در ثانی چون مطمئن هستم و ایمان دارم از این مجلس مؤسسان فرمایشی که با این شرایط ننگین و خلاف آزادی و خلاف مشروطیت انتخاب شده مصوبات و تصمیمات بسیار ناپسند و زیان آوری بر ضد آزادی و رفاه و ترقی و سعادت ایران بیرون خواهد آمد!!!
ایرادات من مربوط به لوایح بیمطالعه و خسرانآمیز دولت میباشد که با تبانی مجلس پانزدهم تصویب میشود!!!
1) 1. منظور ترور نافرجام شاه در 15 بهمن 1327 است، بقائی در اینجا به رزم آراء اشاره دارد که بعد از آن حادثه در مقام ریاست ستاد ارتش حکومت نظامی اعلام کرد.
استیضاح و اعتراضات من مربوط به کارهای زیر پرده وزارت دارائی و بانک ملی ایران است که با سیاست خائنانه خود مصالح مالی و پولی و اقتصادی ایران را به باد فنا میدهند!!!
استیضاح و اعتراضات من مربوط به کارهای زیر پرده وزارت دارائی در باب قرار داد شرکت نفت ایران و انگلیس میباشد که معلوم نیست به چه نحو ننگینی دوباره به زیان دولت و ملت ایران خاتمه خواهد پذیرفت!!!
بالاخره جان استیضاح و اعتراضات من خیانت تیمسار معظم، سپهبد رزم آرا، رئیس محترم ستاد ارتش به آستان مقدس و مقام شامخ سلطنت مشروطه و شخص شخیص اعلیحضرت همایون محمد رضاشاه پهلوی، شاهنشاه محبوب و پدر تاجدار ملت ایران، میباشد و لازم میدانم در این خصوص نکات زیر ذیل را به عرض آقایان برسانم:
[ادامه سند در دست نیست. در برگه دیگر با قطع کوچکتر بخش پایانی استیضاح چنین آمده است:]
بعد از دو ساعت حرف زدن. امروز صبح با اسناد و مدارک راجع به مداخلات مقامات ارتش در امور کشوری که نکته دوم استیضاح است.
از طرف رئیس اعلام خواهد شد که وقت شما طبق قولی که دادهاید تمام است، باید به استیضاح خود خاتمه بدهید.
حمله اول [Coup de theatre اعتراض نمایشی از سوی نمایندگان صورت خواهد گرفت:]
فوراً باید بگوئی (با اعتراض) من غلط کردهام قول دادهام. من حق نداشتهام قول بدهم. من که جان خود را فدای ملت کردهام قول خودم را، که شریف ترین خصلت من است، فدای اراده ملت میکنم و به استیضاح خود ادامه خواهم داد.
حمله 2 [از سوی نمایندگان صورت خواهد گرفت:]
بعلاوه پشت همین تریبون به قرآن مجید قسم یاد کردهام قانون اساسی را حفظ کنم. اکنون که ملت ایران این سنگر را برای دفاع از حق و عدالت و حفظ مشروطیت و مبارزه بر ضد زور و دیکتاتوری که طلیعه آن آغاز شده، به دست آورده است هرگز این سنگر را از دست نخواهد داد و من تا تمام حقایق را با ادله و براهین کمرشکن نگویم دست از انجام وظیفه مقدس ملی بر نخواهم داشت و به استیضاح خودم اگر چه به
قیمت خونم تمام شود ادامه خواهم داد...
(اعتراضات ...)
حمله سوم [از سوی نمایندگان صورت خواهد گرفت:]
در هر حال آقایان من تا این دقیقه فقط دو قسمت از استیضاح خودم را بیان کردهام یعنی در باب:
1- برخی تصمیمات بیرویه دولت.
2- مداخلات غیر قانونی مقامات نظامی... اسناد و مدارکی ارائه دادهام و ثابت کردهام که ...[کذا]
ولیکن هنوز درباب نکته سوم یعنی سوءجریان دادگستری یک کلمه نگفتهام و باید بگویم! ملت ایران منتظر است! من در این باره نیز دردهای او را بگویم. مجلس و دولت باید اجازه بدهند من در این باب صحبت کنم! هیچ قوه و قانونی نمیتواند مرا از این حق مشروع یعنی استیضاح دولت در پیشگاه مجلس شورای ملی و قاطبه ملت ایران محروم نماید!
هیچ قوه و قانونی حق ندارد مرا از ادامه گفتار تا خاتمه استیضاح بازدارد. بنابراین به استیضاح خود ادامه خواهم داد و اینک شروع میکنم ... (اعتراضات... و تشنج)
حمله چهارم [از سوی نمایندگان صورت خواهد گرفت:]
(در مقابل اعتراضات رئیس و عدم رضایت مجلس به ادامه استیضاح مثل برج باید ایستاد.)
با تمام این تشنجات و اعتراضات، من حقاً و وجداناً نمیتوانم به استیضاح خود خاتمه دهم و در برابر ملت ایران مسئولم. ملت باید اجازه بدهد و من نمیتوانم این تریبون مقدس را قبل از باز گفتن قسمتی دیگر از حقایق که نکته سوم استیضاح مرا تشکیل میدهد ترک کنم!!! حال خود دانید. (ممکن است مجلس رأی بگیرد که من استیضاح نکنم و این ننگ بزرگ به نام مجلس پانزدهم در تاریخ مشروطیت ایران ثبت خواهد شد.)
[در بالای یکی از صفحات به خط بقایی این جملات نوشته شده است:](1)
1) 1. این جمله از نویسنده این کتاب است.
گفتند: هرج و مرج؛ مسبب هرج و مرج کیست؟ هرج و مرج را ایجاد میکنند تا به اسم نظم استفاده کنند. هرج و مرج همین مداخلات غیر قانونی قوای سه گانه در مسئولیتهای یکدیگر است.
[گزارش سپهبدی به بقایی درباره ملاقات با رزمآرا]
روز شنبه بیستم خرداد ساعت ظهر تلفنچی ستاد ارتش به سفارت [فرانسه] تلفن کرد و سپهری (!)(1)را خواست و با سرهنگ غضنفری منشی مخصوص تیمسار صحبت کردم. با صدای قدری ملتهب بعد از سلام و احوالپرسی گفت تیمسار رئیس ستاد تقاضا کردهاند سرکار در ظرف مدت امروز یا فردا چند دقیقه نزد ایشان تشریف بیاورید. گفتم با کمال میل، چه وقت برایشان بهتر است. گفت فردا عصر ساعت 6 بعد از ظهر. گفتم البته با اینقرار که بنده را معطل نفرمایند.
روز یکشنبه 21 خرداد ساعت 6 و پنج دقیقه تابه ستاد رسیدم سرهنگ عضنفری فوراً از اطاق خودش، که معمولاً محل انتظار اصحاب ملاقات میباشد، بیرون آمد و از همان راهرو و با کمال احترام و صمیمیت مرا به اطاق انتظار رئیس ستاد هدایت کرد. دو نفر افسر، یک سرهنگ تمام طبیب، سرهنگ میرافضلی که با من سابقه آشنایی داشت و یک سرگرد منتظر بودند. میرافضلی برای خداحافظی آمده بود برود فرنگ. به محض اینکه نشستم غضنفری حضور مرا اعلام کرد. تیمسار با کمال سرعت دو نفر افسر را پذیرفت به نحوی که من ساعت 6 و 10 دقیقه وارد اطاق شدم. تیمسار تمام قد در جای خود مثل ملاقاتهای سابق برخاست و با تبسم از من پذیرایی کرد. شاید یک ذره اضطراب هم در قیافه او هویدا بود. من هم خیلی کم مضطرب بودم. فشار دست متوسط و ملایم بود. (در جلسات قبلی اتفاق افتاده بود که با فشار محکم دست وی مواجه شوم.) مثل معمول روی صندلی دست چپ نشستیم. با تبسم احوالپرسی، احوال خانم و بچهها را پرسید. از طرف من اظهار تعارفات به عمل آمد. هر دو خونسرد بودیم و هیچگونه اضطراب و التهابی نداشتیم. بلافاصله عنوان کرد اینکه مزاحم سرکار شدم برای این بود که کلنل شاوونن دو سه روز پیش اینجا بود و اظهار کرد که اخیراً با آقای
1) 1. کذا، علامت ! از سپهبدی است.
دکتر سپهبدی مواجه شدم خیلی صحبت از دیکتاتوری تیمسار میکرد. میدانید کلنل شاونن با من خیلی دوست است! این بود که دلم خواست چون شما را دوست دارم و به شما ارادت دارم قدری با شما صحبت کنم (با حال تبسم و خنده). من گفتم بله گاهگاهی کلنل شاونن از اطاق من عبور میکند و از اوضاع میپرسد. با هم صحبت میکنیم. در جریان قتل دهقان یک دفعه صحبت کردیم. او گفت چه دلیلی دارد که در افکار عمومی همه چیز را به تیمسار نسبت میدهند و در خیال او فکر دیکتاتوری را قوت میدهند. من هم اظهارنظرهایی کردم ولی درباره دیکتاتوری تیمسار اظهار بخصوصی نکردم. گفت بلی مطلب همین است. دوستان شما هم کاملاً درباره من اشتباه میکنند و من همین را میخواهم تصریح کنم.
من گفتم البته مراتب ارادت من به تیمسار همان است که بود و از لحاظ شخص به شخص همان عوالم قدیم و سمپاتی باقی است، ولی میدانید که من از لحاظ کار سیاسی یک نسبت نزدیکی با آقای دکتر بقایی پیدا کردم و چون به ایشان عرض کرده بودم که تیمسار اظهار علاقه به دیدار من فرمودهاند به من گفتهاند دو مطلب را حضورتان تصریح کنم.
اول اینکه جلسه ملاقات ما روی زمینه سمپاتی صورت گرفت و خاتمه یافت. من [بقایی] با کسی که آنتیپاتی داشته باشم هیچوقت راضی به ملاقات او نمیشوم مخصوصاً اگر با او در مبارزه سیاسی و اصولی باشم. (تذکر راجع به دکتر اقبال.) به همین دلیل سمپاتی با تیمسار ملاقات حاصل شد. ولی ما با خودمان عهد و پیمان کرده بودیم که این ملاقات را افشا نکنیم. من (یعنی دکتر بقایی) گله شدید از تیمسار دارم که این موضوع را افشا فرمودهاند زیرا دیهیمی دو مرتبه این موضوع را به روی ما آورده و ما کتمان کردهایم.
نکته دوم اینکه من (یعنی دکتر بقایی) به تیمسار به عنوان شخص به شخص هیچگونه آنتیپاتی نداریم و حتی عقیده دارم برای کار نظامی و اداره ارتش ایران، همانطور که معروف است، هیچ افسر ارشدی نمیتواند با تیمسار رقابت کند. ولی در زمینه اصولی میدانید که من اعلام کردهام «برای آزادی قیام کردهایم» و روی همان زمینه صحبتهای استیضاح، من باتیمسار مبارزه اصولی دارم. من فطرتاً از حکومت دیکتاتوری نظامی و ضد آزادی بدم میآید و با آن میجنگم و این رویه که تا به حال
ملاحظه کردهاید با شدت ادامه خواهد یافت و پرونده آن با پرونده سمپاتی شخصی جداست. تا روزی که تیمسار میخواهید از حدود وظایف نظامی تجاوز کنید و نخستوزیر بشوید و حکومت را به دست بگیرید من این را مخالف آزادی میدانم. زیرا اگر تیمسار آمدید ناگزیر برای برقراری نظم و اوضاع کارهای تند و خلاف آزادی خواهید کرد که جنبه دیکتاتوری خواهد داشت.
در ضمنی که مطلب اول یعنی افشای ملاقات را طرح میکردم، تیمسار قدری تغییر حالت در قیافه داد و بعد از تقریرات کامل من شروع به صحبت کرد و گفت نه، من به شما راست میگویم. ملاقات را افشا نکردهام. دیهیمی ممکن است بو برده باشد و به شما یکدستی زده است. من که عادت دارم همه چیز را به اعلیحضرت میگویم این موضوع را حتی به ایشان عرض نکردم. دلیل نداشت که جای دیگر بگویم. نخیر، مطمئن باشید من (1)Coungre را نشکستهام و دلیل ندارد به شما دروغ بگویم.
و اما درباره قسمت دوم. حالا که خودتان صحبت کردید من عرض میکنم همینجا اشتباه است. اگر منظور شما خدمت به مملکت است من هم همین هدف را دارم. البته ملاحظه میفرمائید که وضع فعلی به هیچوجه قابل دوام نیست و رو به انقلاب میرویم و انقلاب حتماً به نفع روسهاست. من هم تلاش میکنم. البته من چندان مهم نیستم ولی میدانید که اسمی در اسمها دارم و شاید اول هدف انقلاب شوم. بنابراین من اگر میخواهم حکومت کنم برای اصلاح است. من برنامه دارم و میگویم باید تحول بشود. سه تحول:
1- تحول اداری، اتونومی[خودگردانی] در شهرستانها به دست مردم،
2- تحول اقتصادی،
3- تحول سیاسی.
شما و دوستانتان در اشتباهید. موضوع دیکتاتورشیپ نیست موضوع لیدرشیپ است. یک کسی میخواهد جلوی بینظمی را بگیرد، بی اعتدالی را حذف کند. بله، من هم در همان مملکتی که شما درس خواندهاید درس خواندهام. صحبت روی منطق و استدلال است. ما با هم بیشتر میتوانیم تفاهم داشته باشیم و شما نمیتوانید با احمدی
1) 1. عهد، پیمان، میثاق.
گفت و شنود کنید. مبارزه شما با مبارزه آتش فرق دارد. آتش برای احمدی و نیکپورها و به پول آنها میجنگد و شما بدون اینکه خودتان تشخیص بدهید به نفع آنها میجنگید. چون شما آنها را میدانم نمیبینید. آنها یعنی 150 نفر از آمدن من میترسند زیرا بیاعتدالی آنها و بیکفایتی دولتها که از آنها طرفداری میکنند از من میترسند و میدانند که من به کار آنها خاتمه خواهم داد.
انگلیسها و آمریکایی[ها] که به من اقبال کردند، برنامه مرا پسندیدهاند و مرام مرا میدانند. آنها دیگر دیکتاتورشیپ نمیپسندند. رل من این است که هدایت کنم (لیدرشیپ). آنها یک کسی را میخواهند نظم و انتظام بدهد. شما بگوئید که میخواهد این کار را بکند؟ دکتر مصدق بکند؟ یا دیگری؟ اگر کسی را معرفی میکنید که بتواند، من هم به دنبال او خواهم آمد. من طرفدار نظم هستم، مخالف آزادی نیستم. مجلس باید بماند. اقلیت محترم است.
در هر صورت این خواهد شد. من باید بیایم و من با جوانهای تحصیلکرده کار خواهم کرد. با احمدیها و نیکپورها خواهم جنگید. آنوقت آقایان باید بیائید از من معذرت بخواهید. چون من نظر و فکر شما را انجام خواهم آمد و هنگامیکه امتحان دادم و پیش رفتم دیگر خود به خود دکتر مصدق، دکتر بقایی، وجود نخواهد داشت.
نخیر! من نمیخواهم شاه بشوم، دیکتاتور بشوم. ملاحظه کردید و میکنید که مبارزه آتش و مبارزه شما و ادعای شما در شاه هیچ تأثیری نکرد. و خودش موافق است باید از انقلاب جلوگیری کرد و باید این وضع اصلاح شود. من با استدلال و منطق صحبت میکنم و شما میتوانید مرا بفهمید. همه بیائید بنشینید صحبت کنیم. اگر کسی را معرفی کردید من هم دنبال او میآیم.
ساعت 7 و ربع کم غضنفری آمد گفت دکتر راجی میگویند به من ساعت شش و نیم وقت دادید. تیمسار گفت به او بگوئید الآن که ملاقات من با دکتر تمام
شد ایشان تشریف بیاورند.
در آخر دوباره گفت خدمت آقای دکتر بقایی سلام برسانید بگوئید من ملاقات با شما را افشا نکردم. (دوباره تکرار) من عادت دارم همه چیز را به اعلیحضرت میگویم و این موضوع را به ایشان هم نگفتم. دلیل ندارد به جای دیگر گفته باشم. و از سرکار هم خیلی متشکرم که به دیدن من تشریف آوردید. خدمت خانم سلام مرا برسانید. تمام قد بلند شد. من هم تشکر کردم و گفتم با دکتر بقایی راجع به این موضوعات مصاحبه مفصلی خواهم کرد. (وعده جواب ندادم و یا ملاقات دیگری ندادم.) با تبسم این دفعه دست مرا محکم فشرد و من بیرون آمدم.
[در حاشیه:] تبصره: هیچ راجع به روزنامه، به مفاد مقالات، به قتل دهقان و بحث تحلیلی که امضا کرده بودم اشارهای نشد به هیچ وجه.
[در ادامه متن:] و شما چرا از نظامی میترسید. اتفاق افتاده است که وزیر خارجه آمریکا نظامی بوده و وزیر دفاع ملی بوده. مگر نظامی نمیتواند کار دیگر بکند. بفرمائید من لباس سیویل هم میپوشم. از زیر کتابچه یک عکس قشنگ با لباس سیویل، لباس مشکی پیراهن آهاری، پاپیون سیاه بانشاط و خنده بیرون آورد. به دست من داد (مثل بچهای که از یک اسباب بازی ذوق بکند). (در ضمن من گفتم من تیمسار را با لباس سیویل دیدهام وقتی برکنار بودید.) [گفت:] بلی من لباس سیویل هم میپوشم. (میشود حدس زد که با این لباس شب ضیافت یکی از سفارتخانهها که به موقعیت او شامپانی خوردهاند حضور داشته است و لباس نخستوزیری او خواهد بود.)
[نامه یکی از افسران ارتش به بقایی درباره رزمآرا]
در تعقیب عرایض تلفنی دیشب اینک رونوشت مدارک مزبور که فقط از جهت اینکه کلیه افسران ارتش مرعوب شده و اختیاردار مطلق بودن آن بزرگوار را گواهی نمایند بدون مجوز قانونی که به امضای اعلیحضرت همایونی موشح گشته لغو نموده و در سال جاری عده کثیری از افسران را از ترفیع حقه و قانونی خود محروم و از تقدیم گزارشات مفصل متعددی از طریق مقامات مربوط به علت استبداد مطلق ایشان به نتیجه نرسیدم و لاعلاج به مقام سلطنت [متوسل] گردیده و استدعای دفع ظلم نمودیم. گرچه اوامر لازم در این مورد صادر فرمودید ولی باز برای اینکه شخصیت خویش را مافوق هر چیز و مقامی قلمداد [میکنند.]
دستوری هم که از طرف وزیر جنگ درباره رسیدگی به این امر صادر گردید مطابق اراده مستبدانه ایشان در کارگزینی بایگانی گردید و مخصوصاً در جواب یکی از افسران که با مدارک مزبور از ایشان استدعا کرده بودند که با وجود این فرامین که در دست
است چه چیز مورد مخالفت تیمسار ریاست ستاد است.
در جواب گفته بود فرامین هیچ. گواهینامه هم مسلم امضای اعلیحضرت درست، ولی من نمیخواهم ترفیع شما را بدهم.
با این ترتیب از شما تنها نماینده فداکار ملت استدعا داریم عرایض ما را که مؤید نظریات آن جناب است به سمع اعلیحضرت برسانید و مسلم بدانید که در پس این پرده نقشه شومی طراحی شده است که ما به نحو اکمل از آن واقف هستیم و با مختصر توجه شاهنشاه موضوع روشن و مسلم خواهد شد. ضمناً اقدامات ایشان در تکوین و تدوین بود ولی به علتی فعلاً خودداری نمودند.(1)اعلامیه تقدیمی نمونهای از آن بود که به دستور خودشان شبانه جمعآوری و سوزانیده شد.
[نامه خسرو روزبه به بقایی در اعتراض به سخنان بقایی در مورد نقش رزم آرا در فرار روزبه از زندان]
21/3/29
آقای دکتر بقایی نماینده مجلس شورا
نظر به این که در ضمن نطق پارلمانی جلسه چهارده خردادماه 1329 به اینجانب نسبت ناروایی دادهاید که توهین محسوب میشود، لذا شرح ذیل را مینویسم و انتظار دارم که به همان ترتیبی که این اتهام وارد شده است در صدد جبران آن برآئید:
خلاصه اتهام این است که جنابعالی دست افراد غیرشرافتمند و ناپاک و آنهایی را که به خاطر حفظ صندلی ریاست و ارتقاء درجه، برای امضای خود هیچگونه شرافتی قائل نشدند و امضای مقامات دیگری را نیز ملعبه قرار دادند، در فرار من
1) 1. اشاره به شایعات در مورد کودتای رزم آرا علیه شاه است.
از زندان دژبان دخیل دانستهاید.
این اتهام یکبار دیگر از طرف جنابعالی در آخر دورة پانزدهم هنگامیکه در مجلس شورا متحصن شده بودید وارد شد ولی در آن هنگام برای آنکه مبادا توضیح من به نفع همان کسی تمام شود که شما بحق بر علیه وی سخنانی در مجلس میگفتید(1)سکوت اختیار نمودم.
جریان مشروح فرار اولیه و بازگشت به خدمت ارتش و نقض فرمان عفو و فرار من از زندان دژبان مفصلاً در دادگاه مطرح شد و مطالعة دفاع من هیچ نقطه ابهامی باقی نمیگذارد. به موجب قسمت اخیر اعلامیه مورخ 15/4/1325 ستاد ارتش، فرار دستهجمعی افسران ارتش در نتیجه شکنجهها و فشارها و تضییقاتی بود که از طرف ستاد ارتش در سال 1324 نسبت به افسران اعمال میگردید و به موجب نامة شماره13399/38123/ د3 – 20/5/25 اعمال این تضییقات نسبت به شخص من تصدیق شده است. (این مدارک در پروندة من موجود و در برگهای 60 و 68 آن ضبط گردیده است.) رئیس جدید ستاد ارتش [رزمآرا] که مدعی اصلاحات و رفع تضییقات بود در طی اعلامیه مورخ 15/4/25 افسران فراری را به خدمت ارتش دعوت نمود. من نیز چون از جان و دل طالب اصلاح ارتش هستم و در نتیجة مبارزه با فساد دستگاه ارتش و اعمال تضییقات از طرف متولیان آن مجبور به ترک خدمت شده بودم،(2)پس از صدور این اعلامیه به خدمت ارتش بازگشت نمودم و مراتب در مادة 5 فرمان عمومی ارتش شماره 5058 مورخ 20/5/25 درج گردید و به امضای فرمانده کل قوا و وزیر جنگ و رئیس ستاد ارتش رسید. در واقع این سه مقام عالی ارتش نسبت به فرار اولیه و تألیف کتاب اطاعت کورکورانه(3)و نشر مقالات و... (اگر چه هیچ یک از اینها دارای کمترین جنبة غیرقانونی نبود) به من تأمین دادند. ولی بعد از وقایع آذر 1325 رئیس ستاد ارتش برای تثبیت بیشتر موقعیت خویش، دست به عمل عجیبی زد و نسبت به آنچه که بنا بر اظهار و امضای خود او مورد عفو قرار گرفته بود شروع به پرونده سازی نمود و سرانجام در فروردین 1326 اینجانب را ظاهراً به نام غیبت از دانشگاه و باطناً برای محاکمه در دادگاههای زمان جنگ زندانی کرد. مقامات مسئول در این موقع با من با نیرنگ و حیله رفتار میکردند به این معنی که علت دستگیری را غیبت از دانشگاه وانمود مینمودند (توضیح میدهم که من در حین خدمت افسری با موافقت ارتش در دانشکده فنی دانشگاه تهران نیز تحصیل میکردم)، بهطوریکه دو روز بعد از دستگیری رسماً در جواب نامة من نوشته شده که به علت غیبت از دانشگاه تسلیم دادگاه شدهاید. و حال آنکه یازده روز پیش از دستگیری، به موجب نامة شمارة275/358/6 ، 13-6/1/26 پرونده جعلی به نام شکایت خانوادههای افسران فراری برای تعقیب من در
دادگاه زمان جنگ تسلیم دادرسی ارتش کرده بودند. در چنین شرایطی به ریاست ستاد ارتش نامه نوشتم که این طریقة دستگیری من پس از تأمینی که داده شده است شرافتمندانه نیست. (و چقدر باعث تأسف است که شما، آقای دکتر بقائی، که متن نامه را در دست دارید از قرائت عین آن و ذکر این کلمه در مجلس شورا خودداری نمودهاید.) پس از این نامه بلافاصله، پرونده جعلی رکن دوم در شعبة 5 بازپرسی دادرسی ارتش جریان پیدا کرد و بازپرسی در مورد کتاب اطاعت کورکورانه و مقالات آغاز گردید.
اینک با ملاحظه مطالب فوق به خوبی احساس میفرمائید که با من تا چه حد بر خلاف اصول رفتار شده است. من نیز که جان خود را در معرض خطر میدیدم و با این صراحت مشاهده میکردم که برای چند روز تکیه زدن بر صندلی ریاست شرافت امضا و اصول اخلاق را زیر پا گذاشتهاند و خون مرا وسیلة ارتقاء و تثبیت موقعیت خود قرار دادهاند، تصمیم خود را دائر به فرار از زندان در موقع مقتضی به موقع اجرا گذاشتم و در نامهای خطاب به رئیس دژبان (که در جیب خود باقی گذاشته بودم و اینک در پروندهها ضبط است) صریحاً نوشتم که: «من بر خلاف خوانین لر که گول قسم با قرآن را خوردند و به بالای دار رفتند، اینک که فرمان تأمین لغو شده و شرافت امضاها را نیز زیرپا گذاشتند برای حفظ جان خود تصمیم به فرار گرفتم و تصمیم خود را به موقع اجراگذاشتم...»
جریان بعد از دستگیری و محاکمه و دفاع من و محکومیت من به پانزده سال حبس با کار نشان میدهد که من که در تمام یا قسمتی از تعلیمات دو هزار افسر جوان ارتش مستقیماً مداخله داشتهام و اینک نیز با وجود آنکه در سیاهچالهای جنوب و در عین محرومیت از همه چیز به سر میبرم به وسیله کتابهای درسی خود در آموزش افسران ارتش مداخله غیرمستقیم دارم و من که پروندههای ده سالهام بهترین گواه من است، پیوسته در مقابل و جهت مخالف قانونشکنیهای مقامات ذینفوذ قرار گرفتهام و نه تنها همرنگ محیط فاسد نشدهام و نه تنها رویه منفی و بیطرفی اختیار نکرده و فساد را ندیده نگرفتهام بلکه با تمام قوا اثباتاً در راه مبارزه با فساد کوشیدهام.
اینک جای بسی تأسف است که یکی از نمایندگان مجلس که در صدد حمله به یکی از مقامات ذینفوذ است برای اینکه موازنهای برقرار کند و به اتخاذ روش قاطع که
دارندگان چنین روشی در کشور ما به نظایر سرنوشت من گرفتارند متهم نگردد و موجبات وحشت هیئت حاکمه را فراهم نیاورد، اتهام ناروایی به اینجانب روا دارد. تصدیق میفرمائید که ایراد چنین اتهامی اگر ناشی از نقص اطلاعات نباشد و هر چه زودتر جبران نشود عمل ناشرافتمندانهای است که افکار عمومی ملت ایران رسوایی آن را محکوم خواهد کرد. علیهذا با توضیحات بالا انتظار دارم شما که از یک طرف دارای مصونیت پارلمانی هستید و از طرف دیگر فعالیت مطبوعاتی دارید از پشت همان تریبونی که این اتهام ناروا از شما صادر شد به رفع آن اقدام فرمائید و ضمناً به استناد مادة 11 قانون مطبوعات مصوب 5 محرم الحرام 1326 قمری عین این نامه را در روزنامه خود برای روشن شدن موضوع امر به درج بدهید.
زندان شهربانی شیراز
خسرو روزبه
21/3/29
[نامه احمد قوام در اعتراض به سخنان محمدرضا پهلوی]
در جواب عریضه سرگشاده که چندی قبل به حضور همایونی عرض کرده بودم، نامهای به امضای جناب آقای حکیمالملک به اینجانب رسید که تاریخ آن 19 فروردین بود و در روزهای آخر فروردین که به دستور طبیب در جنوب فرانسه بودم به اینجانب ابلاغ گردید. در آن موقع به شهادت جمعی از آقایان قریب بیست روز بیمار و بستری بودم و بعد هم بر حسب وقتی که از جراح متخصص لندن گرفته بودم بایستی روز 27 ماه مه (16 اردیبهشت) برای عمل جراحی به لندن میرفتم. این بود که پس از رفع کسالت برای ویزای گذرنامه به پاریس آمدم و روز 16 اردیبهشت وارد لندن شدم. بدیهی است در جریان عمل جراحی امکان خواندن و نوشتن و فرصت ایراد جواب غیرمقدور بود. اکنون که از بیمارستان بیرون آمده، با حال ضعف و نقاهت تحت نظر طبیب و جراح در لندن اقامت دارم و فرصت محدودی برای مطالعه جراید طهران حاصل است، با کمال تعجب ضمن شایعات جراید در روزنامه اطلاعات ملاحظه شد که اینجانب نامهای به علیاحضرت ملکه مادر به طهران فرستاده و تقاضا کردهام اجازه داده شود به طهران مراجعت نمایم و نیز بوسیلة مقربین بارگاه همایونی خواستهام
تقاضای عفو و اغماض کرده باشم. این نوع انتشارات سبب شد که با حال کسالت اولاً شایعات مزبور را تکذیب کنم زیرا در خود گناه و خطایی نمیبینم که مورد عفو و اغماض ملوکانه واقع گردم و بنابراین هر وقت طبیب اجازه دهد به وطن عزیز مراجعت خواهم کرد. ثانیاً چنانچه نامة جناب آقای ابراهیم حکیمی را بیجواب میگذاشتم مثل این بود که مندرجات آن را تصدیق کرده باشم و از مدلول جواب واضح بود که آنچه را شرح دادهاند برحسب ابتکار شخص ایشان نبوده چه عمری است با ایشان رفاقت و خصوصیت داشتهام و در تمام این مدت کلمهای برخلاف نزاکت و احترام از ایشان نسبت به خود نشنیدهام. پس مسلم است که آنچه را ایشان امضا نمودهاند ابلاغ فرمایشات همایونی بوده و بنابراین روی سخن و عرض جواب به پیشگاه ملوکانه است نه به جناب آقای ابراهیم حکیمی. و چون در خاتمة نامه ابلاغ نمودهاند که حسبالامر در آتیه از عرض عرایض به حضور همایونی خودداری شود ناچار جواب مقررات را بهوسیلة رجال خیرخواه و جراید به عرض میرسانم تا بر خلاف ارادة مبارکه عمل و اقدامی نکرده باشم.
آنچه را در عریضه سرگشاده به عرض رساندهام تنها عقیدة فدوی نبوده بلکه نظر علمای اعلام و متفکرین عالیمقام و وطنپرستان ایرانی بوده است که جز خیر و سعادت مملکت و صلاح شخص شخیص سلطنت نظری نداشتهاند و جای بسی تأسف است که عرایض خیرخواهانه به جای حسن قبول تولید ملال و کدورت نموده تا حدی که قسمت اعظم مشکلات موجود را نتیجة دوران زمامداری فدوی دانستهاند. اعلیحضرت همایونی اگر اندکی صرف وقت فرموده به تاریخ قرن اخیر ایران مراجعه فرمایند توجه خواهند فرمود که دوران زمامداری فدوی از جهاتی مشکلترین و هولناکترین ازمنة تاریخ ایران بوده و اگر فدوی به وظیفة وطنپرستی جرئت نموده قبول مسئولیت کردهام و مصدر خدمت بوده و یا مرتکب خیانت گردیدهام تاریخ ایران و بلکه تاریخ دنیا قضاوت آن را کرده و خواهد کرد و جای تعجب و تأسف است که اعلیحضرت که حامی و نگهبان مقام و احترام خدمتگذاران کشور هستند به جای تشویق و تقدیر میفرمایند بقیة زندگانی پلید خود را باید در گوشة زندان سپری نمایم در صورتی که اگر جسارتی کردهام از این نظر بوده است که چون مملکت را مشروطه و اعلیحضرت را متجدد و شاهنشاه دمکرات میدانستم لازم دیدم نظریات عموم را در کمال سادگی و
صراحت برای خیر مملکت و صلاح شخص اعلیحضرت به عرض برسانم. لکن از جوابی که امر به صدور فرمودهاند جادارد تصور شود که اوضاع امروز با هفتصد سال قبل فرقی نکرده است چنانکه شیخ سعدی میگوید «از تلون طبع پادشاهان بر حذر باید که وقتی به سلامی برنجند و دیگر وقت به دشنامی خلعت دهند.»
میفرمایند اگر فدوی فراموش کرده یا تظاهر به فراموشی مینمایم عواقب سوء سیاست و خیانتورزی فدوی به این کیفیت تجلی مینمود که اگر تفضل خداوند و غیرت ملی افراد آذربایجان همراهی نمیکرد و فداکاریهای ارتش دلیر این کشور تحت فرماندهی مستقیم اعلیحضرت نبود حال نام آذربایجان از تاریخ کشور زدوده شده بود.
اگر چه عرض هنر پیش یار بیادبیست
زبــان خموش ولیــکن دهان پر از عربیست
پری نهفته رخ و دیو در کرشمة حسن
بسوخت عقل ز حیرت که این چه بلعجبیست
هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه
کنون کــه مست و خرابم صلاح با بیادبیست
افسوس و هزار افسوس که نتیجه جانبازیها و فداکاریهای فدوی را با کمال بیرحمی و بیانصافی تلقی فرمودهاند. پس ناچارم برخلاف مسلک و رویة خود که هیچوقت دعوی حسن خدمت نکردهام و هر خدمتی را وظیفة ملی و وطنپرستی خود دانستهام، دراین مورد با کمال جسارت و با رقت قلب و سوز دل به عرض برسانم که به خدای لایزال قسم روزی که تقدیرنامة اعلیحضرت به خط مبارک به افتخار فدوی رسید که ضمن تحسین و ستایش فرموده بودند سهم مهم اصلاح امور آذربایجان به وسیله فدوی انجام یافته است متحیر بودم که چگونه افتخار ضبط و قبول آن را حایز شوم زیرا غیر از خود برای احدی در انجام امور آذربایجان سهم و حقی قایل نبودم و فقط نتیجة تدبیر و سیاست این فدوی بود که بحمدالله مشکل آذربایجان حل شد و اهالی رشید و غیرتمند آذربایجان با سیاست فدوی یاری و همکاری نمودند و بعد که بحمدالله اعلیحضرت با جاه و جلال تشریففرمای آذربایجان شدند و برخلاف انتظار اعلیحضرت در بعضی نقاط استفادهجویی و غارتگری شروع شد، با تلگراف رمز عرض کردم اگر نتیجه زحمات و اقدامات این است از این تاریخ فدوی مسئول امور
آذربایجان نیستم و ای کاش به جای این تهمتها و بیانصافیها که بر خود اهالی آذربایجان معلوم است، در آبادی و عمران و رفع خرابیها و خسارتها توجه بیشتری مبذول شده بود که اهالی رنج دیده و فلک زده آنجا به اطراف و اکناف پراکنده نمیشدند و مال و حشم خود را برای معاش یومیه به ثمن بخس نمیفروختند و امروز بعد از چهار سال آذربایجان به صورت بهتر و آبرومندتری عرض اندام مینمود.
جناب آقای ابراهیم حکیمی به اطاعت امر مطاع ملوکانه انواع تهمت و افترا را نسبت به این فدائی ملت و مملکت ابلاغ نمودهاند، پس چرا تکمیل و تصریح ننمودهاند که تعهدات شوم اینجانب در مسافرت مسکو چه بوده و با اینکه گزارش مسافرت خود را به تفصیل در مجلس شورای ملی قرائت کردم نقشة تجزیة آذربایجان چگونه طرح شد و کی و چه وقت در مجلس شورای ملی لزوم تغییر قانون اساسی را پیشنهاد کردهام و اگر هم وقتی اشارتی کرده باشم راجع به تفسیر بعضی از مواد قانون اساسی بوده است نه تغییر آن. آن هم به این نظر بوده است که حدود مسئولیت وزرا دستخوش پارهای مداخلات غیرقانونی نشود و امور حکومت من جمیع جهات بهوسیلة وزرا و تحت نظارت دقیق مجلس اداره شود. و اینکه میفرمایند دو نفر از وزرای کابینه را برای تغییر قانون اساسی مأمور نمودهام بر حسب امر و فرمایش همایونی بوده است که خواستم به عرض برسانند راهی برای تغییر قانون اساسی پیش بینی نشده است.
آیا تمام این مقدمات دلیل میشود که به ترتیبی که بر همه معلوم است جمعی را به نام مجلس مؤسسان دعوت نموده قانون اساسی را تغییر دهند یعنی همان قانون اساسی که اعلیحضرت موقع قبول سلطنت حفظ و حمایت آن را تعهد نموده و سوگند یاد فرموده و کلامالله مجید را شاهد و ناظر قرار دادهاند و مرحوم فروغی رئیس دولت وقت تصریح نموده که اعلیحضرت همایونی طبق قانون اساسی موجود سلطنت خواهند فرمود. و اما اینکه میفرمایند در کابینة اول خود(1)از مقام سلطنت انحلال مجلس را درخواست نمودهام، اولاً در آن موقع اکثریت مجلس طرفدار فدوی بوده است ثانیاً البته در نظر مبارک هست که یک روز فرمودند فلان نمایندة خارجی عرض کرده است فدوی دعوی انحلال مجلس را کردهام و فرمودند اگر این طور باشد پس من چهکاره
1) 1. منظور دوره نخستوزیری قوام به سال 1321 است.
هستم. فدوی عرض آن شخص را تکذیب کردم و به عرض رساندم نه اعلیحضرت همایونی و نه رئیس دولت هیچکدام حق انحلال مجلس را ندارند و با اصرار تمام استدعا نمودم آن شخص را بخواهند و با حضور فدوی مواجهه فرمایند تا صحت و سقم مطلب معلوم شود. و بااینکه دو مرتبه عرض خود را تجدید کردم اقدامی نفرمودند و استدعای فدوی به دفعالوقت گذشت.
در نامة مزبور نوشته شده است اصلاح و تکمیل قانون اساسی با توجه به سنت طبیعی یعنی اصل تکامل و ارتقا صورت گرفته. فدوی با هوش و ذکاوت فوقالعاده اعلیحضرت چطور قبول کنم که اعلیحضرت همایونی چنین فرمایشی را فرموده باشند زیرا قانون تکامل و ارتقا را نمیتوان به این طریق تأویل نمود که حقوقی را که بیش از چهل سال قبل ملت ایران دارا بوده اکنون که افکار عموم روشنتر و مبانی آزادی در همه جا محکمتر و کاملتر شده و برای مردم دنیا در تمام ممالک حقوق بیشتری شناخته شده است حقوق مردم ایران را به عنوان اصل تکامل و ارتقا یعنی بهطور معکوس لغو کرد و قانون اساسی کشور را به نفع قوة مجریه تغییر داد و ملت ایران را از حق مشروع و مسلم خود محروم نمود.
امر فرموده اند در عریضة سرگشاده حقوق و حدود مقام سلطنت را بیپایه و مایه و بیادبانه و جسورانه تلقی نموده و اگر این حقوق تشریفاتی میبود اکنون بنیان نظام کشور از بیخ و بن برکنده شده بود. فدوی آنچه را به عرض رساندهام معمول ممالک مشروطة دنیا و مدلول قانون اساسی ایران بوده است و چنانچه عدهای از قضات محترم و عالیمقام کشور و متخصصین خارجی را مأمور میفرمودند که عرایض فدوی را با قانون اساسی موجود تطبیق نمایند صحت و سقم عرایض فدوی معلوم میشد و نظری جز این نداشتهام که اعلیحضرت سالهای فراوان با کمال محبوبیت بر اریکة سلطنت برقرار باشند و مقام شامخ سلطنت را آلودة امور حکومت نفرمایند و به معمول سلاطین مشروطه و قانون اساسی ایران از مسئولیت و طرفیت با مردم مصون و محفوظ مانند.
میفرمایند ضرورت پارهای اصلاحات از قبیل تمدید مدت مجلس برای جلوگیری از تشنجات انتخاباتی که هر دو سال گریبان گیر کشور میشود، افزایش عده نمایندگان
مجلس برای تقویت بنیان حکومت ملی به حدی روشن است که محتاج به توضیح نیست. خاطر مبارک مستحضر است که در قانون اساسی موجود عدة نمایندگان تا دویست نفر پیشبینی شده است و برای تمدید مدت مجلس نیز هر وقت از طرف ملت تقاضای تمدید شد و آزادیخواهان و صلحای قوم تقاضای مجلس مؤسسان نمودند و مجلس مؤسسان در کمال آزادی و بی مداخلة مأمورین دولت تشکیل یافت راجع به تمدید مجلس نیز تصمیم ملت معلوم خواهد شد.
میفرمایند در دوره زمامداری فدوی حبس و زجر عناصر آزادیخواه به حدی بود که عدهای از آنان در توقیفگاه درگذشته و پارهای دیگر نزدیک به این خطر گردیده بودند. خوب بود یکی از آنان را که در توقیفگاه درگذشته بودند معلوم فرموده بودند. بعلاوه ایام زمامداری فدوی به حدی با پیشامدهای هولناک مصادف بود که ناچار از بعضی از دوستان عزیز و حتی از منسوبین خود با کمال احترام در عمارت شهربانی پذیرایی نمودم. لکن بر خاطر مبارک پوشیده نیست که بعد از فدوی هر امری واقع شد. اشخاص محترم و آزادیخواه را به حبس و زجر محکوم و در محبس شهربانی زندانی نمودند و روحانی بزرگواری را مانند آیتالله کاشانی، که چندی در قزوین با کمال احترام و آزادی مهمان فدوی بودند و با اینکه خودشان میل به توقف فرمودند تا زندهام از وجود محترمشان خجل وشرمندهام، شبانه به آن طرز فجیع گرفتار و از هیچ نوع بیاحترامی و اسائه ادب به شخص ایشان و مقام روحانیت فروگذار نکردند و ایشان را بدون هیچ دلیل و مدرک گرفتار و تبعید در قلعة فلکالافلاک زندانی نمودند و به طرزی شرمآور از وطن مألوف اخراج و تبعید کردند و چنین فاجعة بی سابقهای را به جامعة روحانیت وارد ساختند.(1)فدوی عرض نمیکنم این جنایت به امر و دستورات اعلیحضرت
1) 1. این مطالب نشان از احترام قوام به آیتالله کاشانی است، نیز همین مضامین است که نامه منسوب به قوام در تیر سال 1330 را در هالهای از ابهام فرومیبرد و توطئه نویسنده واقعی آن یعنی مورخالدوله سپهر را برملا میسازد.
همایونی واقع شده، بلکه یقین دارم خاطر مبارک از وقوع آن مکدر و متأثر است. لکن عرض میکنم بعد از اطلاع چرا مجرم و مسبب را تنبیه و تعزیر نفرموده و از خدمت اخراج ننمودهاند.
میفرمایند مردم به خوبی واقف هستند چه کسانی در مدت حکومت خود میلیونها اندوخته و ذخیره کرده و چه اشخاص نیز میلیونها در راه رفاه عموم صرف نمودهاند. و در جای دیگر نیز اشاره به جوازفروشی و رشوهخواری فرمودهاند. اولاً اگر اعلیحضرت در تمام اوقات حکومت فدوی چه قبل از سلطنت اعلیحضرت و چه بعد معلوم فرمودند که فدوی اهل رشوه و استفاده بودهام یا اندوخته و ذخیرهای در بانکهای داخله و یا خارجه دارم تمام دارایی خود را به دولت تقدیم میکنم. ثانیاً راجع به موضوع جواز چنانکه مکرر به عرض رساندهام و در محافل عمومی اظهار داشته و در مجلس شورای ملی به دفعات تصریح کردهام، فدوی چیزی از کسی نخواستهام. مقداری برنج و غیره اضافه بر احتیاجات کشور بود که اگر خارج نمیشد میپوسید و ضرر آن به رعیت و ملاک میرسید و از طرفی برای آسایش مردم و رفع نگرانیها حزب دمکرات ایران تشکیل شده بود و لازم بود با عجله و شتاب پیشرفت کند. این بود که خود مردم برای سرعت جریان و پیشرفت حزب دمکرات ایران و هم برای صرفه دولت و صرفة رعیت و ملاک و پیشرفت امور آذربایجان برای مقداری برنج و جو با تصویب هیئت وزرا اجازة صدور گرفتند و ارز آن را به دولت پرداختند و هدایائی نیز به حزب دمکرات ایران دادند. و اینکه میفرمایند چه اشخاصی میلیونها در راه رفاه عمومی صرف نمودهاند، این قسمت را هم مردم خوب میدانند که این میلیونها را خود دارا بودهاند یا از اموال و املاک مردم فقیر و غنی این مملکت اندوخته و بعد که حفظ آن اموال غیر مقدور شد مقداری از آن را به چه مصارفی رساندهاند.(1)
در خاتمه عرض میکنم که اعلیحضرت همایونی البته عرایض مکرر فدوی را فراموش نفرمودهاند که فدوی با وضع حاضر داوطلب هیچ نوع منصب و مقامی نبودهام و آنچه با کمال وضوح و خلوص به عرض رساندهام در راه خیر مملکت و صلاح شخص اعلیحضرت بوده و باز هم عرض میکنم که دوام و بقای سلطنتها و موفقیتها در حفظ و حراست حقوق ملت و احترام به افکار عامه است و در این موقع انتظار عموم از پیشگاه مبارک این است که حقوق ملت ایران طبق قانون اساسی موجود محفوظ بماند و امور کشور به مبعوثین ملت و وزرای مسئول واگذار شود و دولتها مانند همیشه با رأی تمایل مجلس انتخاب شوند و اعلیحضرت همایونی طبق روح قانون اساسی سلطنت فرمایند و آنچه بر خلاف این منظور در بیست سال سلطنت شاهنشاه فقید معمول بوده از جزئی و کلی منسوخ و متروک گردد و از آنچه موهم
1) 1. اشاره به مصادره اموال مردم توسط رضاشاه است که به قول قوام شاه چون نمیتوانست به شکل سابق آنها را حفظ کند، ناچار شد بخشی از آن را به خود مردم بازگرداند.
خلف وعده و نقض عهد است اجتناب شود.
بدیهی است با پیروی مراتب فوق عموم افراد ملت را به وفاداری و فداکاری تشویق و ترغیب فرموده و قلوب مردم را به مهر و محبت وجود مبارک تسخیر خواهند فرمود. بر عکس چنانچه حقوق مردم گرفته شود و دلها شکسته و مجروح گردد جز یأس کلی و ناامیدی عمومی که موجب بغض و عناد و مقدمة مقاومت و طغیان است نتیجهای نمیتوان انتظار داشت.
چند وقتی در این بسر بردیم
ما نصیحت به جای خود کردیم
گرنیاید به گوش رغبت کس
بـر رســولان پیام باشد و بـس
25 خرداد [1329] از لندن
احمد قوام
[نامه احمد فردید به بقایی]
مخدوم بزرگوار
بالاخره صادق هدایت عزیز هم در پاریس، بدان وضع که اطلاع دارید، مرد.(1)همدیگر را طبعاً گاه به گاه میدیدیم. نسبت به جنابعالی اعتقاد خاصی داشت و میان ما مکرر ذکر خیر سرکار میشد. آنچه را که مخصوصاً در شخص سرکار میستود و یک نحوـ به تعبیر خودشـ «حالت میستیک» [عرفانی] شما بود. اما ارادتمند سرکار لابد اگر هنوز با همان طرز تصور چند سال پیش خود باقی مانده بودم نمیتوانستم اینجور ورود جنابعالیـ یک تن استاد فلسفهـ را در میدان زد و خوردهای سیاسی و اجتماعی زیاد بستایم. الااینکه نحو تصور مخلص نیز اکنون دیگر خیلی عوض شده است. مخصوصاً با اشتغالی که در این چند سال اخیر به افکار هگل و کسانی کهـ از فویرباخ گرفته تا اصحاب فلسفههای «تقرر خارجی» معاصرـ افکار آنها در دنباله جهانبینی و طرز تفکر
1) 1. صادق هدایت در پاریس با گاز خودکشی کرد.
هگل قرارگرفته است پیدا کردهام. مقصودم این است که مخلص نیز دیگر نمیتوانم آزادی و آزادگی و انسانیت و حقیقت را از اموری تصور کنم که آنها را یکسره در خارج از دایره حیث تاریخی و وضع اجتماعی و تأثیر و تصرف و فعالیت جستجو بتوان کرد، هر چند در تحری این امور منکر در عین حال فایده یک چند خلوت نیز نمیتوانم بشوم. از اینجاست که قهراً مخلص نیز به نوبه خود این فعالیت و مبارزه سیاسی و این شجاعت و مردانگی و از خودگذشتگی شما راـ بر فرض اینکه مؤدی به مطلوب اساسی نیز نباشدـ فی حدذاته گرانبها و در خور هر گونه ستایش تشخیص میدهم و گمان میکنم اصولاً در دایره همین سنخ فعالیتهاست که در دنیای پرشور و شر امروز عنوان حقیقی عرفان، عرفان مثبت تولائیـ و نه البته عرفان منفی تبرائی و صوفیمنشی مبتذل خودمانیـ مصداق خارجی پیدا میتواند کرد. تعبیرات تازه Engagement و engage liberte وsituee liberte ، تعبیراتی شایع در لسان پارهای از فیلسوفان معاصر، نیز خود در واقع جز ناطق بر مفهوم همین سنخ «عرفان تولائی» مثبت نمیتواند بود. اما در مورد خود مخلص گویا باید متأسف باشم از اینکه تاکنون توفیق اشتغال به اینگونه فعالیتها برایم دست نداده و تقدیر من همواره جز اشتغال به درس و بحث و زندگی در دنیای کتابی کمابیش انتزاعی نبوده است. اکنون نیز در اینجا به تهیه دو رساله یکی در باب «اضافه التفاتی و نمود شناسی معاصر»(1)و دیگری دربارة «مسئله وجود غیر خارجی ذهنی و معرفت در فلسفه اسلام» اشتغال دارم. گذشته از این که چند سال است در تلفیق و تدوین نوشتهای در زمینه سیر فلسفه در آلمان نیز همواره کار و مطالعه میکنم. البته قبل از اتمام کار خود هیچ دلم راضی نمیشود و روا نمیدانم به ایران مراجعت کنم. زیرا تصدیق میفرمایید اشتغال به کار فکری جدی بدان سبک و روالی که در میان اروپاییان مرسوم است مستلزمـ به اصطلاحـ وجدان مقتضیات و فقدان موانعی است که در پیش ما هنوز متأسفانه قضیه درست بعکس و هر چه بخواهید مقتضیات مفقود و موانع موجود میباشد. از طرف دیگر زندگی در اروپا نیز برای مخلص، با این گرانی روزافزون زندگی در فرانسه و داشتن زن و بچه و نداشتن ممر معاش کافیـ حقیقتةً دیگر مالایطاق و وضع زندگیم در اینجا رفته رفته به جای
1) 1. از مفاهیم اندیشههای ادموند هوسرل فیلسوف پدیدارشناسی آلمان.
بسیار نکبتبار و به راستی به استیصال منتهی گردیده است. عجالتةً بواسطه عدم استطاعت زندگی در پاریس در لانهای واقع در حومه پاریس به سر میبرم و نمیتوانم عرض کنم در موقع زمستان امسال از جمله بر اثر نداشتن وسایل شوفاژ حسابی در این لانه بیپیر بر مخلص و زن و بچه مخلص چه گذشت. چه باید کرد؟ فعلاً که تقدیر کسانی چون مخلص در این دنیا غالباً باید اینطور باشد.
یکی را دادهای صد ناز و نعمت یکی را نان جو آغشته در خون. لابد اطلاع دارید که اضافه حقوق جناب آقای سرپرست محصلین و وابستة فرهنگی ایران در فرانسهـ گذشته از حقوقی که به خانم ایشان به عنوان منشی اداره سرپرستی و البته بدون حضور به هم رسانیدن در اداره به ارز رسمی پرداخته میشودـ ظاهراً بالغ بر روزی ده لیره است؛ سرپرستی که از طرف دیگر در اینجا نیز از جمله مشغول جمعآوری یک مشت مردم جفنگ و بیمعنی به دور خویش و در صدد آن است که اداره سرپرستی را نیز در اینجا به صورت همان ادارات مضحک قرطاسباز و لغو ما در ایران بیرون آورد. چنانکه به تازگی نیز بهطوری که شنیدهام برای چند نفر از این موجودات جلف بیمایه و بیمعنی پیشنهاد کارمندی اداره سرپرستی و از جمله سرپرستی دانشجویان ایرانی در آلمان و سویس کرده است، هر چند تاکنون به پیشنهادهای مشارالیه ترتیب اثری داده نشده است. آیا جای تأسف نباید بود از اینکه در میان بسیاری از مردم فاضل و صالح مملکت ما حتی برای اموری چون سرپرستی محصلین و وابستگی فرهنگی در فرنگستان نیز باید مخصوصاً اینگونه عناصر بیمایه و بیمسلکی که در واقع هیچ هنرمندی دیگری جز قرطاسبازی ، دوز و کلک سازی خودمانی اداری ندارند و آنهم با این حقوقهای گزاف برگزیده شوند؟ از این مطالب بگذریم. باشد که از پرتو پایفشاریهای مردانه جنابعالی و رفقای جنابعالی از رواج اینگونه غلطکاریهای اجتماعی نیز در میان ما ضمناً کاهشی محسوس گردد.
بههر حال، عجالتةً که مخلص جنابعالی در اینجا بدجوری درافتادهام به گرفتاری. فقط یک راه در رهایی از این گرفتاری به نظرم میرسد: اکنون از طرف وزارتخانههای مختلف ما عدهای به حق و ناحق دارای مأموریتهایی در فرنگستان هستند. فکر میکنم هر گاه از طرف وزارت فرهنگ به اینجانب نیز امکان داشت مأموریتی در اروپا واگذار شود و در این صورت خیالم تاحدی راحت میشد و ضمناً میتوانستم کار فکری خود
را نیز زودتر به جایی برسانم. فعلاً در اینجا فقط حقوق خود را به عنوانـ در آخر پیری(1)ـ یک نفر محصل و چهل لیره آن را به ارز رسمی دریافت میدارم و آن هم با هزار و یک جور علمشنگهبازیهای اداره سرپرستی و وزارت فرهنگ و غیره. و البته این حقوق فعلاً دیگر هیچ کفاف زندگی مرا هر قدر هم بکوشم قانعانه زندگی کنم نمیکنند و تاکنون از جیب فتوت شخصی خود نیز هر چه داشتهام خرج کردهام و این هم یکی از حماقتهای بنده بود که تا پیش از عمل مبارک زنگیری پرداختم حتی با پول شخصی به خرید مقدار زیادی کتب فرانسه و آلمانی، در حدود هزار جلد آنها را در سال گذشته توانستم به تهران ارسال دارم. ولی باور بفرمائید اینک دیگر حتی پول ارسال بقیه کتابهای خود را به تهران ندارم و ماندهام حیران و سرگردان که چه باید بکنم. این هم خود پاداش و سزای کسانی چون مخلص جنابعالی که جوانی خود را در این محیط فضیلتکش با رنج درس و بحث جدی به سر میدهند. باری، ظاهراً از یکسال به این طرف از طرف قنسولگری ایران در آلمان غربی مکاتباتی به وزارت امور خارجه و وزارت فرهنگ دائر بر لزوم وجود یک نفر وابسته فرهنگی و سرپرست محصلین ایرانی در آلمان به عمل آمده است، بیآنکه از طرف وزارت فرهنگ تاکنون در این باره تصمیمی قطعی اتخاذ شده باشد. اصولاً این یکی از عادات نحس مخلص است که حتی از خواهش و تقاضای به دوستان نیز غالباً اکراه و ابا دارم و از این جهت در ایام معاونت آقای دکتر آل بویه نیزـ با همه لطفی که ممکن بود نسبت به اینجانب داشته باشندـ به ایشان چیزی ننوشتم و از ایشان در مقام هیچگونه خواهش و تقاضایی بر نیامدم. ولی چون دیگر وضع زندگی مخلص در اینجا بهطوریکه عرض کردم حقیقتةً به مرحله استیصال کشیده شده است اجازه میخواهم اینک در میان عدهای از آقایانی که ممکن است نسبت به این بنده کما بیش لطف و مرحمتی داشته باشند ابتدا از حضور شخص جنابعالی از برای خود در مقام استدعا و استمدادی برآیم. خدمت جناب آقای وزیر فرهنگ فعلی افتخار معروفیت ندارم و مفتخر خواهم بود هرگاه ابتدا از طرف شخصی چون سرکار به حضور ایشان معرفی شده باشم. اما جناب آقای وحید تصور نمیکنم به اینجانب نسبت به دیگران که در مورد آنها تصمیمی گرفته نشده است
1) 1. در این زمان فردید حدود چهل سال سن داشت.
لطف و نظر بیشتری داشته باشند و بنابراین با صرف مراجعه عادی به ایشان ممکن است در حق این بنده نیز از طرف شخص ایشان همان احکام جاری و با تمسک به پارهای از اشکالات اداریـ و آن هم با مهارت خاصی که گویا ایشان در موارد مقتضی از برای این کار دارندـ همچنان در اتخاذ تصمیم خودداری شود. مگر اینکه گذشته از مراجعه اصلی به مقام وزارت به ایشان و همچنین به ریاست اداره تعلیمات عالی با کسب اطلاع از سوابق امر از طرف جنابعالی در مورد اینجانب سفارش و تأکید خاصی به عمل آید. بهطور کلی اشکال نبودن بودجه از برای این محل نسبت به اینجانب وارد نمیتواند بود. زیرا اینجانب فعلاً در اروپا هستم و حقوقم را دریافت میدارم. بنابراین اشکالتراشی اصلی در مورد مخلص شاید فقط بر سر اضافه حقوق باشد که از طرف دیگر به اکثر مأمورین وزارتخانههای مختلف ما در اروپا و آمریکا و از جمله به آقای باخدا نیز پرداخته میشود. با این همه هرگاه از طرف شخص جنابعالی این اشکال واقعاً وارد تشخیص داده شد اگر علیالعجاله به اینجانب فقط با پرداخت تمام حقوقم به ارز رسمی نیز مأموریتی داده شود باز همـ چه میشود کرد؟ـ حاضر خواهم بود. زیرا در این حال دیگر شاید بتوانم با خلاصی از این مقام حقیقتة موهن و نامبارک محصلی از برای خود و دریافت تمام حقوق خود به ارز رسمی باز یک چندـ و البته باز هم با قناعت و فقیری بسیار ولی بههر حال با ناراحتی خیال کمتریـ در فرنگستان زندگی نمایم و گذشته از ادای وظیفه رسمی به کار فکری خود نیز در اوقات فراغت ادامه دهم. و نیز ممکن است از طرف اداره تعلیمات عالی و غیره نیز البته فقط محض اشکالتراشی در مورد اینجانب امکان موافقت به امر، موکول به پیشنهاد جناب آقای دکتر مهران در پاریس گردد. در این صورت کار مخلص بسیار دشوار خواهد بود. زیرا گذشته از اینکه آقای دکتر مهران هم اکنون آقای حسین مینوئی رئیس سابق اداره آموزش شهرستانها را که مانند معاون فعلی ایشان حتی در آشنایی به زبان فرانسه نیز تقریباً بیبهره و از همفکران و همسنخان خاص ایشان است برای این کار پیشنهاد کرده و از طرف وزارت فرهنگ رد شده است. اصولاً نظر به موجود نبودن سنخیت فکری میان کسانی چون جناب آقای دکتر مهران و این حقیر فقیر گمان نمیکنم از طرف ایشان به خواهش و تقاضای اینجانب ترتیب اثری داده شود مضافاً به اینکه کلیتةً بههیچوجه دلم راضی نمیشود و هیچ نمیخواهم از ایشان برای خود مبادرت به
خواهش و تقاضایی کرده باشم. توضیح آنکه از برای وابستگی فرهنگی گویا ابتدا باید از طرف وزارت امور خارجه پیشنهادی به وزارت فرهنگ بشود. الا اینکه در سال گذشته از طرف وزارت نامبرده گویا برای آقای محمود هومن که عجالتةً نمیدانم در تبریز یا در تهران هستند در این باره پیشنهادی شده بوده و به علت اشکالات بودجهای در مورد بخصوص ایشان وزارت فرهنگ تصمیمی درباره ایشان نگرفته است. از این جهت گمان میکنم هر گاه جنابعالی ابتدا از این راه از برای مخلص ورود و اقدام بفرمائید قضیه سادهتر و عملی تر باشد. زیرا گذشته از اینکه چنانکه عرض کردم دیگر نسبت به اینجانب موانع بودجهای منتفی است وزارت فرهنگ همواره میتواند با عطف به پیشنهاد سابق وزارت امور خارجه شخصی را به سمت وابسته فرهنگی در آلمان غربی مأمور نماید. و اما فرق وابسته فرهنگی با صرف سرپرست دانشجویان در آلمان گویا در این خواهد بود که وزارت فرهنگ میتواند موافقت خود را از برای مجرد سرپرستی دانشجویان ایرانی در آلمان اگر بخواهد موقوف به پیشنهاد اداره سرپرستی در فرانسه و از طرف دیگر این مأموریت را نیز خود مقید به انجام وظیفه نمودن تحت نظر اداره مزبور نماید. در صورتیکه سمت وابستگی فرهنگی که ممکن است متصدی آن ضمناً وظیفه سرپرستی دانشجویان را نیز انجام دهد دیگر مستلزم اینگونه تخصیصات و تشریفات نخواهد بود. امکان دارد که آقای هومن نیز همچنان داوطلب این مأموریت باشد. در این صورت دیگر ترجیح یکی از دو نفر بر دیگری بسته به نظر و لطف خود جنابعالی خواهد بود. هرگاه در لطف و مرحمت جنابعالی این مأموریت عجالتةً به این بنده محول گردد چون اینجانب محل از طرف آقای هومن نیز اگر بخواهند پس از مدتی باز میسر و عملی خواهد بود. گذشته از این محلی که به جهاتی و از جمله نظر به آشنایی و علاقهای که اینجانب به زبان و فرهنگ آلمانی دارم برای مخلص تناسب خاصی خواهد داشت محل دیگری نیز در سویس خالی است که سابقاً متصدی آن با دریافت حقوق و اضافه حقوق به ارز رسمی آقای علیاکبر مهران بوده است. ممکن است در صورت عدم امکان مأموریت آلمان جنابعالی از برای این بنده با همه گرانی زندگی در سویس برای همین محل یا حتی اگر عجالتةً در وزارت فرهنگ نسبت به تغییر و تبدیل مأمورین اداره سرپرستی در فرانسه نظر مساعدی موجود باشد برای مأموریتی در خود فرانسه اقدام بفرمائید. حالا دیگر در باب اقدام و قبول زحمت
جنابعالی برای مخلص و همچنین درباره نحوه اقدام بسته به نظر و صلاح خود جنابعالی خواهد بود. ممکن است اگر شخصاً صلاح به اقدام ندانید این زحمت را به یکی از دوستان نزدیک خود مثلاً به جناب آقای مکی که شاید نسبت به این بنده بیلطف نباشند با ابلاغ عرض ارادت اینجانب به ایشان واگذار فرمائید. از نیل به زیارت دستخط مبارک بسیار خوشوقت و سرافراز خواهم شد. ولی چون ممکن است کثرت اشتغالات و گرفتاریهای فعلی جنابعالی مانع نوشتن جواب فوری به این بنده باشد این عریضه را توسط اخوی خود آقای دکتر مهینی به حضورتان تقدیم میدارم و از ایشان خواهش خواهم کرد که نتیجه امر را با کسب اطلاع از جنابعالی برایم هر چه زودتر بنویسند. باقی ایام عزت و موفقیت دراز باد.
ارادتمند احمدفردید
18/5/1951
[29/2/1330]
[گزارش عباس مزدا به بقایی درباره هیئت مختلط]
اهواز 18/6/30
حضور عالی جناب آقای دکتر بقایی
امروز با اوتوموبیل [کذا] عازم مسجد سلیمان میباشم و این نامه را از اهواز خدمت جنابعالی میفرستم. قرار است که دارایی انبارهای شرکت را در مناطق نفتخیز برآورد نمایم که اموال شرکت ملی (و یا ملت) حیف و میل نشود. از این جهت این وظیفه را قبول کردم که بعد نگویند مزدا اهمال کرد و میلیونها اموال شرکت ملی از بین رفت. (!؟) باری امیدوارم 7ـ8 روزه این کارها را مرتب نمایم و در ضمن بهطور دقیق وضع فنی و اجتماعی مناطق نفتخیز را مطالعه نمایم.
پنجشنبه گذشته من با طیاره سابق شرکت که خلعید شده است به آقاجاری رفتم و من اولین مسافر طیاره خلعیدی بودم و در آنجا وضعیت بغرنجی پیشآمده بود که کارگران میخواستند یکی از عمال ظلم را که به او تهمت تجاوز به ناموس را نیز میزدند بکشند و نقشهای طرح کرده بودند و میگویند ده هزار تومان خون بها جمع کرده بودند و آماده بودند که طغیان نموده ژرژ اوهانیان ارمنی را بکشند. ولی در باطن
نقشهای بوده که عمال شرکت از آبادان طرح کرده بودند که در آقاجاری یک بلوایی راه بیاندازند و مداخله عشایری بشود و استفاده تبلیغاتی در عالم ممالک مسیحی.
باری با 7ـ8 نفر از رؤسای کارگران تک تک قبل از ظهر مذاکره کردم و بعد از ظهر با 60ـ70 نفر از نمایندگان مذاکرات دست جمعی نمودم و بالاخره یک سخنرانی جامعی در موضوع ملی کردن نفت و طرز تبلیغات دشمنان ما نمودم و نتیجه گرفتم که تنها اسلحه مؤثری که در دست ما است که باید به اسلحه و کشتی جنگی و پول و تبلیغات دشمن مقابله نماید همانا اتحاد و اتفاق کارگران مناطق نفتخیز است. کارگران باید به ما این اسلحه بران را به ما [کذا] بدهند تا ما تمام مشکلات آنها را حل نمائیم. خلاصه، دو نفر از رؤسای کارگران نطقهای مفصلی کردند و به اصطلاح برای خاطر «مهندس مزدا» قولدادند که همه گونه مشقت را تا روز پیروزی نهایی تحمل نمایند.
جریان بسیار مفصل است. امیدوارم در طهران مفصل صحبت نمایم. بحمدالله یک بلای بزرگ به خوبی از سر ما ملیون گذشت. رفقای مناطق نفت خیز به هیئت مدیره اصرارکرده بودند که برای حل این مشکل «مزدا» باید بیاید والا باید در انتظار عواقب وخیم بود. یحتمل بعد از نطق معروف مهندس بازرگان دیگر امیدی به آرامش در نزد کارگران با آن قبیل نطقها نبود. در یک روز و نیمی که بنده مشغول این امر و در مسافرت بودم هیئت مدیره دوبار از خرمشهر و آبادان تلفن کرده بود ولی بعداً در آبادان نه تنها اظهار قدردانی و رعایت نزاکت را نکردند بلکه با اعمال زنندهای کوچکی فکر و مغز خود را نشان دادند. از مسجد سلیمان با آقای مکی به آبادان برگشتیم که به یقین برای شما صحبت نمودهاند. ظاهراً آقای مکی از دکتر علیآبادی و مهندس بازرگان ناراضی است (؟!) [کذا] و گفته است که اینها باید عوض شوند. شنیدم که دکتر فاطمی به هیئت مدیره در باره بنده بنا به توصیه جنابعالی تلفن کرده بودند ولی هیئت مدیره یعنی دکتر علیآبادی و بازرگان گفته بودند که در این صورت ما استعفا خواهیم داد. در چند روز اخیر که مذاکره کردهام رفقا یعنی آقایان ورزی، خردجو، همایونفر و ضیایی بسیار ناراضی هستند و در فکر استعفای دست جمعی میباشند. راجع به چند روز اخیر آبادان و اظهار عقیده روزنامهنگاران انگلیسی که دیشب با من مذاکره نمودند و [درباره] همین فتنهانگیزیهای عمال نفت در آبادان برای جنابعالی از مسجد سلیمان مفصلاً خواهم نوشت. و مینوتی تهیه کردهام که نامهای [کذا: نامة] جناب آقای نخستزیر را در
مسجد سلیمان نوشته و به جنابعالی خواهم فرستاد که قرائت فرموده و به ایشان برسانید.
در هر حال وضعیت بهطور کلی از لحاظ ارتباط خصوصی ما و تشکیلات خلعید و جریان امور فنی و نارضایتی کارمندان و کارگران نفت غیر قابل تحمل است و روز به روز نتایج سستی و مهملی و موذیگری دو نفر آقایان هیئت مدیره موقت آشکارتر میشود.(1)البته دوستان جنابعالی در خرمشهر و آبادان و اهواز در مکاتبات خود مشاهدات خود را برای شما نوشتهاند.
به علت ادامه مسافرت این نامه را خاتمه میدهد و به حضور جنابعالی و آقای زهری و آقای دکتر سپهبدی و آقای قوامی و آقای فرحاندوز خیلی سلام میرسانم.
ارادتمند عباس مزدا
[بخشی از متن نامه مزدا به زهری مورخ 5/8/133]
....باری آقای تهرانی و ضیائی و راد و خردجو و ورزی و همایونفر اوقاتشان خیلی تلخ شده بود و بالعکس من خیلی خونسرد و آرام بودم که موجب تعجب همه شده بود زیرا به خود من بهطور کامل دنائت و کودنی بازرگان و حسودی و سبک مغزی حسیبی ثابت گردید و این عمل نتیجه تبانی این دو نفر بود که تصور کرده بودند مرا به آسانی از مبارزه نفت برکنار کنند. روز بعد بیات به اصرار مرا به نهار دعوت کرده بود و در خانه دریک با خانم بیات و اردلان و دکتر علی آبادی نهار خوردم و من هیچ به روی خودم نیاوردم و خیلی عادی و مثل همیشه شنگول میباشم - رفقای نزدیک میگویند که در نتیجه اصرار بازرگان این نامه نوشته شده است و چندین بار سابقاً میخواسته است چنین نامهی را به منبنویسد.
خودتان بهتر میدانید که از روزی که مقاله شاهد را دربارة «نظارت بر خلع ید» در روزنامه، [ستون] خبرهای روز نقل قول کردیم او و همدستانش با ما در افتادند - اکنون وضع اینجا روز به روز بدتر میشود تا دو سه ماه دیگر نه اسباب یدکی خواهند داشت نه اوتوبوس و اوتوموبیل سالمی ولی خودش و بازرگان و سرتیپ ریاحی هر کدام یک
1) 1. منظور مهندس بازرگان و دکتر علی آبادی است.
هامبر(1)نو که از صندوق درآورده بودند سوار میشوند در صورتیکه این «هامبر»ها را شرکت سابق برای تشریفات در موارد ضروری وارد کرده بود - و اکنون کلفت بازرگان با این هامبر به بازار برای خرید میرود (شوخی نیست و حقیقت است)-
ما اکنون روزها مشغول مطالعه و کار خودمان هستیم تا جناب آقای نخستزیر و جناب آقای دکتر بقائی از آمریکا مراجعت نمایند - بنده به هیچ وجه با یک باند «پشت سر هم انداز» و «بیسواد در مسائل نفتی» همکاری نخواهم کرد اینها به یقین میخواهند وضعیتی ایجاد نمایند که ما «مدیران سابق شرکت» [را] خودمان بطلبیم - متانت و خونسردی من به کلی بازرگان را عصبانی کرده است ولی من «نسخه تو را» این دفعه استثنائاً به کار برده ام - ضمناً برای آقای دکتر بقائی یک تلگراف انگلیسی فرستادم و ده کلمه پاسخ تلگراف را نیز پیش پرداخت کرده ام ولی اکنون 4 روز است که جوابی نرسیده است. متن تلگراف بدین قرار است:
DR BAGHAIE IRANIAN EMBASSY
WASHINGTON D.C.
BAZARGAN REFUSE[S] COOPERATE, SHALL I RETURN TEHRAN OR WAIT YOUR ARRIVAL[?]
MAZDA ABADAN
[دکتر بقایی سفارت ایران واشنگتن دی. سی]
بازرگان همکاری را رد میکند، آیا به تهران برگردم یا منتظر ورود شما باشم، مزدا آبادان.](2)
خیال دارم تا ورود حضرات از آمریکا در آبادان مانده بعد به طهران بیایم که تکلیف خودم را روشن نموده و قضیه را یک طرفه نمایم بلکه تکلیف و سرنوشت شرکت ملی نفت هم تا آن وقت روشن شود و الا با «شارلاتانی و پشت هم اندازی حسیبیها» و «حماقت و سازشکاری با خائنین امثال بازرگانها» عاقبت نفت ملی ما وخیم خواهد بود.
در ضمن یادآور میشوم که فردا خانه را عوض میکنم، آقای مهندس مقدم در «نیوبریم 500» خانه گرفته است که تلفن آن 760 است و من هم به آنجا نقل مکان
مینمایم - اثاثیه تو را در صندوقی جمع آوری خواهم نمود و با یک صندوق کتابهای خودم با راه آهن به طهران میفرستم - در هر حال گمان میکنم بیش از ده روز دیگر در خوزستان نباشم - منتظر جواب نامه هستم و بدین آدرس بنویس:
مهندس عباس مزدا - بوسیله آقای طهرانی، دفتر شرکت ملی نفت ایران - خرمشهر.
خودم را برای یک مصاحبه مطبوعاتی در طهران آماده کرده ام عقیده تو چیست؟ حسابی درباره خلع ید و هیئت مدیره میخواهم در آنجا صحبت کنم-
کی.بی.راس نامهای دو روز قبل به بازرگان نوشته و از او تشکر کرده است و بچهها دستگرفتهاند که کی. بی. راس به بازرگان نوشته بود: «... من چشمم از دولت کارگری انگلستان آب نمیخورد و آبادان را به تو سپرده ام و تا آمدن من خوب نگهار...»
این نامه را بده آقای دیوشلی هم بخوانند که از جریان کار مستحضر باشند
خدمت آقای مکی و آقای مهندس قندهاری و آقای خنجی و آقای دیوشلی و آقای قوامی و آقای فرح اندوز و آقای چناری خیلی سلام میرسانم ـ
مطلب زیاد است ولی امروز به همین 6 صفحه اکتفا مینمایم و منتظر جواب نامه و دستوراتت هستم.
خدمت خودت خیلی سلام رسانیده و سلامتیات را طالبم.
از قرار اطلاع مهندس بازرگان امروز به طهران حرکت کرده است و روز چهارشنبه مراجعت به آبادان مینماید.
عباس مزدا
[گزارش رمز خطیبی به بقایی درباره سازمان مخفی نظامی حزب زحمتکشان]
هشتم فروردین 1331
خلاصه گزارش مربوط به سازمان 7-3
مقام محترم رهبری کل
از موقعیکه سازمان شماره 7 -3 - ط 3-30 - ج حسبالامر تحتنظر
مستقیم ت - ک- ا- ط قرار گرفت و آمادگی خود را اعلام داشت مقرر گردید:
1- سرهنگ آ - م و دو نفر ستوان (ز- ی و ن - ی)
2- ف - ی (که 8-3 - ط-30- ر[،] و 9-2- ط - 30- ف قبلاً او را تحت نظر قرار داده بودند).
3- دکتر ر- ی را تحتنظر قرار دهند و اطلاعات کافی و لازم نیز برای تسهیل اقداماتشان شفاهاً وکتباً داده شد. در قسمت (1) بهجز راجع به سرهنگ (آ - م) آنهم بهطور مبهم و گنگ از نتیجه اقداماتشان در مورد سایرین اطلاعاتی تاکنون ندادهاند و در قسمت (2) نیز مدتی است مثل اینکه فعالیت را موقوف و لااقل در ارسال گزارش کوتاهی نمودهاند ودر قسمت (3) هم چند روز به طور غیر مرتب گزارش فرستادند که با سایر گزارشها و اطلاعات واصله تطبیق نمیکرد و فعلاً قریب پانزده روز است (خ - ی) وصول گزارشی را در این خصوص اعلام ننموده است. رویهمرفته فعالیت این سازمان با اینکه منحصر و محدود به تعقیب چند نفر است رضایتبخش و وافی به منظور نیست. توضیحات (خ - ی) در این باب این نکات را روشن
و تأئید میکند. سازمان مزبور:
1- قابل اعتماد است.
2- بتدریج میتواند مصدر اقدامات مفید جدی قابل ملاحظهای واقع شود.
3- وسایل و ابزار کار لازم تقریباً در اختیار دارد.
4- دارای بضاعت و استقلال مالی است.
بنابراین با توجه به مطالب معروضه فوق تصور میرود عاملی که تا به حال مانع به کار بستن و اجرای دستورات و موجب عدم انجام فرامین ت-ک-1- ط به وجه احسن گردیده «تردید» است. چنانچه مقام محترم رهبری کل منضم بودن سازمان مزبور را به ت- ک-1- ط ضروری میدانند مقتضی است مقرر فرمایند این «تردید» را محصول هر منظور و مقصود که هست موقوف نمایند که بتوان در آینده به نحو مطلوب از وجود و فعالیت این سازمان جدید استفاده لازم و شایان برای پیشرفت امور و حصول مقصود نمود.
با تقدیم احترامات فائقه
ف - ی - د 101
[رهنمود دکتر عیسی سپهبدی به بقایی درباره ضرورت اتمام حجت با دکتر مصدق]
تهران، مورخ چهارشنبه 25/4 [1331]
جناب آقای دکتر بقایی رهبر محبوب حزب زحمتکشان ملت ایران
در پاسخ یادداشتی که درباره مناسبات این حزب با جناب آقای دکتر مصدق [نوشته بودید] احتراماً معروض میدارد:
1- به عقیده اینجانب مسئله بحث و اتمام حجت رهبری حزب ما با آقای دکتر مصدق در این مرحله از مبارزه اجتماعی و سیاسی که حزب ما طی میکند، درست به منزله این است که یک سرباز جنگاوری بعد از اینکه چندین بار تخماق حریف به سر او نواخته شد، تازه با او وارد بحث و مذاکره شود و برای اختیار و انتخاب اسلحه نبرد اتمام حجت کند. حزب ما و شخص آقای دکتر بقایی بعد از طی کردن یک دوران پر تلاطم مبارزه خطرناک و تحمل بلایا و مصائب، حبس، توهین و شکنجه روحی طاقتفرسا و مجاهدات مرگ و زندگی که دکتر مصدق در دوران اخیر صد یک آن را متحمل نگردیده، نباید در این موقع بحرانی تاریخ مبارزه تنها در مقام اتمام حجت برآیند. بلکه امروز مقام جسارت و عمل بیباکانه است و باید حریف را با پنجه قوی در دست گرفت و هدایت کرد.
2- بنابراین رهبری حزب ما به حکم حقوق متحتم و ابتکاری [که] در مبارزه و پیروزی نهضت ملی داشته است باید با کمال قدرت و جسارت دکتر مصدق را ملزم سازد در برابر پشتیبانی و معاضدت بینظیری که ما به خاطر مصلحت کشور و اجرای اراده عمومی نسبت به زمامداری ایشان در مجلس و در شاهد و در افکار عمومی مبذول داشتهایم نظریات زیر را جداً مورد مداقه قرار داده و تصمیم خود را صریحاً در اجرای منویات ما اعلام دارند:
الف) از اشتباهات و خطاهای زمامداری اول خود که نقص و انحلال مفهوم زمامداری بوده است جداً پرهیز نمایند.
ب) دست از تبانی و همکاری با دربار و اطرافیان دربار بشویند و با احترام تام و تمام به افکار عامه و احزاب و جمعیتهای متکی به اراده عمومی نقشههای خود راطرح نموده عوامل خود را اختیارنمایند.
ج) یک جنگ آشتی ناپذیری با عوامل فساد و مزدوران بیگانه عمال ساعد-
رزمآرا شروع نموده و به اسرع وقت با استفاده از کلیه وسائل ممکنه جامعه را از لوث وجود آنان پاک نمایند.
د) مبارزه جدی و وسیع برای رفع فساد و رشوهخواری و حیف و میل اموال و عواید دولت و دزدی و غارتگری شرکت ملی نفت در خوزستان و رفع هرج و مرج اداری و برقراری عدالت و امنیت شروع کرده با قوت ادامه دهند.
3- به آقای دکتر مصدق باید اتمام حجت شود که اگر حزب ما را تأیید میکند و اذعان دارند که در مبارزه ملی سهم بهسزایی داریم و خود ایشان از پشتیبانی ما کاملاً بهرهمند و تقویت شدهاند، هم از بابت حفظ اصول و احترام به افکار عامه و هم از جهت حقشناسی نسبت به ما وسایل کافی در اختیار ما گذارند و در دستگاههای قوه مجریه ما را تقویت کنند و یا لااقل از کارشکنیهای مسلم و محقق و مبارزه سرسختانه با ما و شعب حزب ما و طرفداران ما دست بردارند.
4- نظر به اینکه به حکم ضرورت قسمت عمده مسئولیت زمامداری دکتر مصدق و اشتباهات و زیانهای زمامداری او به گرده و شانههای ما منعکس میشود و ما از جهت اینکه مدافع جدی و صمیمی و اصولی او بوده و میباشیم بالضروره جوابگوی نفع و ضررهای زمامداری او میباشیم و در برابر عامه ما را دستیار قوی و مشاور مستقیم او محسوب میدارد.
5- ما حق داریم نظارت خودمان را بهطور قاطع و مؤثر با جسارت کامل روی کارها و اعمال و سیاست او اعمال بداریم. هرگونه مسامحه و مماطله از طرف ما در این طریق خیانت مستقیم و جبرانناپذیر به مصلحت عمومی مملکت و بعثت و رسالتی است که از طرف عامه مردم نسبت به مصالح مملکت و ملت ایران داریم محسوب میگردد.
6- علیهذا باید بهطور کلی و اصولی به دکتر مصدق اخطار کنیم که اگر به نظریات و مرام ما احترام نگذارند و خواستهای مطلوب حزب ما را که بر وفق ترقی عمومی کشور است به موقع اجرا نگذارند ما ناچار خواهیم بود بهطور علنی و رسمی در روزنامه ارگان حزب ضمن بیانیهای اعلام کنیم که ما به هیچوجه من الوجوه مسئول خرابکاریها و نقائص زمامداری مصدق نیستیم و خسران و زیانی را که از زمامداری ایشان حاصل میگردد به عهده نخواهیم گرفت. والسلام
با تقدیم احترامات دکتر عیسی سپهبدی
بعدالتحریر:
در غیر اینصورت خطر عظیمی حزب ما را تهدید میکند و آن این است که اگر از این پس نیز در پناه مسامحه و تبانی دکتر مصدق عناصر مخالف مصالح ملت و دشمنان آزادی و مزدوران بیگانه و باند رزم آرا- ساعد و نوکران استعمار که دشمن خونی ما و دکتر بقایی هستند به اوضاع چیره شوند، نه ما و نه ملت ایران در امان نخواهیم بود و فاتحه نهضت ملی ایران باید خوانده شود.
دکترعیسی سپهبدی
[نامة مهم سپهبدی به بقایی و ارائه خط مشی برای مقابله با نهضت ملی]
[ترجمه پنج سطر اول دستنویس نامه از فرانسه:] اصالت انگیزة روانی (محرک، نیت)(1)صحت عمل و کنش سیاسی را توجیه میکند.
قاعده کلی: همواره با تجزیه و تحلیل روانی؛ انگیزهها و محرکهای عمیق، اصیل و واقعی را تفسیر و [در] کنش [سیاسی] دخیل سازید.
مخالفت و acte politiqiue(2)انجام شده در برابر تقاضای تمدید اختیارات یکساله که برای اقدام به آن شم باطنی را عنوان کردی کاملاً مجوّز داشت و مجوّز آن شرف و اصالت محرکی است که در اساس و ریشه عمل سیاسی و اجتماعی ماست: یعنی حفظ و ضمانت اصول، پایداری و وفاداری به سوگند و قیام برای راستی و آزادی. حقیقت و آزادی در معنای عمیق و مقدس کلمه. منم باب زندگانی و حقیقت.(3)
و امروز بعد از 3 روز کاملاً مکشوف گردید که شم باطنی مانند وحی و الهام که در شأن و در خور پاکان و رهروان صراط حقیقت هستند به هیچوجه اشتباه نکرده بود و چراغ هدایتی را در دل تو به قوت روشن کرده بود زیرا بدون اینکه جریانات پشت پرده را دانسته باشی بدون تعقل و تأمل به نتایج مفیده و یا مضره اقدام خود شروع به
مبارزه کردی.
و اما اینکه آیا نیت و اراده acte(1)خوب انجام شد و کامل بود یا ناقص؟ باید گفت تا اینّ حدود که انجام شد کافی بود. چون راه انسان، انسانی که بر خلاف جریان شنا میکند، خود به خود بطئی است و باید با قید حزم و احتیاط و اکونومی(2)انرژی صورت [گیرد] والاّ در همان وهله اول جریان او را خواهد ربود و غرق خواهد کرد و در این جور موارد نباید طوری کاسه و کوزه را شکست که دیگر هیچ قابل ترمیم نباشد.
تشریح: معلوم شد که تقاضای اختیارات یک ساله(3)با فشار آمریکا و در برابر وعده مساعدت بوده و محرک مصدق، محرک واقعی نه جاهطلبی اصلی خودشبوده، بلکه از بابت رسیدن به انتهای مقصود خود یعنی حلمسئله نفت و ترمیم خرابکاریهای دو ساله زمامداری [بوده است.]
البته مصدق میاند که عملش صد در صد ناقض پرنسیبهایی است که خودش (یا از راه خلوص یا از راه دماگوژی(4)) از آنها دفاع کردهاست.
محرک سیاست آمریکا:
1ـ برای تثبیت و گارانتی(5)رژیم مصدق به عنوان اینکه کسی را بهتر از او برای ظاهر دمکراتیک و باطن دیکتاتوری نتوانستند بیابند: آزمایش مکی در مسافرت آمریکا آن سیاست را مأیوس کرد و او را برای این کارها کم ظرف تشخیص دادند و حتماً ژست سیاسی (استعفا) مکی به موضوع فوق مربوط است که تحلیل آن خواهد آمد.
2ـ سیاست آمریکا از تمایلات چپ مسکوئی آقای کاشانی متزلزل شده بود و برای مهار کردن او لازم بود اعتبار عمومی و اعتبار پارلمانی او را مهار کند (6)Coute que cout . به این دلیل تبلیغات سبک آمریکایی (intensif(7)و بیسابقه) در تقویت مصدق به کار برده بود و روش و رآکسیون(8)کاشانی هم بهترین دلیل این مدعاست.
3ـ محرک آمریکا: مصمم شده است ایران را که شکاف خطرناکی است در اتحادیه
تدافعی خاورمیانه وارد کند [در حاشیه:] [و ضمنا از تشکل وپیشرفت حزب توده که با سکوت انجام میگیرد بینهایت ترسناک شده بود.] حتماً مذاکرات هندرسونـ مصدق که در استتار مطلق بر خلاف سنت قدیم و دمکراتیک انجام میشود، تنها جنبه اقتصادی و نفتی ندارد بلکه بدون شک جنبه نظامی و سیاسی و الحاق ایران به بلوک غربی و سازمان دفاعی خاورمیانه دارد و تق آن در خواهد آمد و از لحن روزنامههای تودهای کاملاً بارز است.
4ـ محرک آمریکا حل مسئله نفت برای شانه خالی کردن از سنگینی مساعدت مالی و اقتصادی به انگلستان است و تجهیز پایگاههای نظامی، هوایی و دریایی اروپای غربی که هنوز به عهده خود او واگذار است و ممکن است طاقتفرسا باشد.
[این جمله داخل کادر است و بر آن تاکید شده:] پس سیاست آمریکا در جریان تقاضای تمدید اختیارات بهطور قافلگیری(1)و تبلیغات شدید و دستوری Prp-Mosaddegh(2)صد در صد وارد بوده و بهترین دلیل آن تقویتی است که بهوسیله اعتبارات مخفی یکی از سرویسهای مستقل سفارت آمریکا Mr. Goiran(3)انجام گردید. و من شخصاً علاقه و جنبش سفارت آمریکا را آشکارا دیدم.
(؟)(4)اینجا یک قضیه جدیدی برای روش تو پیش میآید که آیا صلاح است غلطیدن ایران را به بلوک غربی و الحاق به پیمان اتحاد تدافعی خاورمیانه را تأئید کنی یا صلاح ایران هنوز در حفظ بیطرفی است به واسطه خطر شمال که ممکن است رآکسیون شدید بکند و در ایران جنگ داخلی guerre civil راه بیفتد والبته سیاست انتقامجوی انگلیسی خوشحال شود؟
این مسئله باید پخته شود و تصمیم آن با mure reflexion(5)گرفته شود. ملکی از بابت اینکه از appui(6)برای ارضاء جاه طلبی monstrueux(7)خود و برای انتقام گرفتن از سران
حزب توده کاملاً با آمریکا بسته است. آیا برای تو هم راهی هست که کاملاً با سیاست آمریکا هماهنگی بکنی؟ از لحاظ اصولی و مصلحت عام؟ یا اینکه همان روش بیطرفی کامل، نه انگلیس، نه آمریکا، نه شوروی و مصلحت ما در استقلال تام و تمام و همکاری باشرفانه با سیاستهای بیگانه اگر مسلم شود که غرض استعماری و استثماری نداشته باشند.
در این صورت چون روش تو با آمریکا شباهت با روش تودهایها داشته باشد نباید ترسید و عقب کشید. کافی است ضمن چند مقاله motif(1)و Mobile(2)آنها و Mobile خودت را واضح و روشن توجیه کنی به این معنی که تودهایها با نفوذ آمریکا به دستور مسکو مخالفند و نفوذ آمریکا را مانع پیشرفت کمونیسم و توسعهطلبی شوروی میدانند و حال آنکه ما نفوذ آمریکا را مخل و مضرّ به صلح ایران و استقلال سیاسی و اقتصادی خود میدانیم و اگر ما با نفوذ امریکا به صورت الحاق کامل مخالفیم، نباید مساعدت به نقشه و روش کمونیزم و شوروی تلقی شود. زیرا Mobile و محرک ما با آنها یکی نیست بلکه diamebrelament oppose(3)میباشد. مبارزه ما شرافتمندانه است و روش آنها خائنانه. مبارزه ما برای حفظ موجودیت کشور و میهن خودمان است و روش آنها آب و جارو کردن برای توسعه کمونیزم و امپریالیسم سرخ.
ممکن است به صورت یک نامه سرگشاده به مستر لوی هندرسون روش مخالفت شاهد را با الحاق به بلوک غربی توجیه کرد و تصریح شود که روش شاهد و حزب زحمتکشان مبارزه شدید با توسعه کمونیزم و امپریالیسم شوروی است ولی نمیتواند به عنوان حمایت نظامی و بهبودی اقتصادی و غیره تسلیم بلاشرط سرمایهداری آمریکا بشود.
در مورد سیاستمداران و دستجاتی که ممکن است در عمل با تو هماهنگی سیاسی نشان دهند نباید a priori(4)فریب خورد و با آنها ائتلاف کرد، بلکه در زیر ماسک باید سعی و اهتمام شود در تشخیص motif و mobile روحی و سیاسی آنان و اگر محرک
باطنی و سیاسی پاک نباشد باید حساب را صراحتاً یا تلویحاً جدا کرد.
مثلاً در مورد همکاری باروش حضرت آیتالله(1)در مخالفتش با دکتر مصدق که ظاهراً مخالفت و تذکر اصولی است ممکن است از غرض خصوصی و جاهطلبی سرچشمه گرفته باشد یا همگامی و همکاری تلویحی با سیاست شمال یا حتی سیاست تودة نفتی بر علیه نفوذ سیاست آمریکا در ایران باشد که قریبالوقوع به نظر میرسد.
در مورد آقای حائریزاده هم باید مواظب بود که مخالفت روح لجاج و غرض شخصی و نارضایتی خصوصی و همکاری با چپیها نباشد! اگر باشد باید کمیحریم گرفت. تحلیل روش و تظاهر (استعفای) مکی که جنبهspectaculair(2)داشت باید موتیف آن اینطور تحلیل شودکه اولاً ایشان زیاد خالیالذهن نبودهاند ولی روی (3)impulsion و کمظرفی و بدون تعقل این کار را کرده و بعداً دکتر فاطمی او را مهار کرده راهنمایی کرده است. والاّ چرا کسی که آن کار مؤثر و ژست پهلوانی را کرد نه نطق مخالف ایراد کرد و نه در رأی شرکت نمود؟ همه اینها تحلیل لازم دارد و مخصوصاً نسبت به هماهنگی با بلوک مکیـ دکتر فاطمی باید خیلی سوءظن داشت زیرا حساب دکتر فاطمی حساب (4)arrivisme و به نوا رسیدن coute que coute(5)میباشد.
بنابراین موبیل و موتیف و محرک اعمال او کاملاً با محرک باطنی تو که راستی و حقیقت است کاملاً فرق دارد و از یک categorie(6)کاملاً متضاد میباشد.
[نامة خطیبی به بقایی در باره اختلافات با زاهدی، سفر نیکسون به ایران و اعتصاب دانشجویان دانشگاه تهران]
قربانت شوم
چند مطلب فوری که لازم است عرض کنم از اینقرار است. امروز عصر نمایندگان دانشجویان دانشگاه برای اتخاذ تصمیم راجع به ادامه اعتصاب و اعتراض به اقدامات
دولت از لحاظ انتظامی و سیاسی جلسهای منعقد خواهند نمود. مقاله شما به عنوان نامه سرگشاده به نیکسون و نامه به رئیس دانشگاه در استادان و اکثر دانشجویان حسن اثر فوقالعاده داشته است و بهقول یکی دو نفر از نمایندگان دانشجویان ورق به نفع ما برگشته است و همه سوای مسلک و مرام در موضوع اعتراض شما به دانشگاه و دولت همصدا و همداستان هستند. ادامه اعتصاب علیرغم چند تن پلیس که به صورت دانشجو در دانشگاه اظهار وجود میکنند تصور میکنم ادامه داشته باشد و با نمایندگان آنها قرار شد اگر صلاح به صدور قطعنامهای از طرف آنها باشد برای درج شاهد بفرستند. من آنها را به ادامه اعتصاب و اعتراض شدیدتر نسبت به عملیات دولت فعلی تشویق کردم که حتی یک روز سیام تیر دیگری از نظر رهبری عوامالناس ترتیب دهند. آنها عقیده داشتند شما تعالیم و دستورات صریح و منجزی بهطور مقتضی در شاهد اعلام کنید که تبعیت نمایند. موضوع دیگر پشتیبانی شدید «ملبورن» و دستة منتسب به او در سفارت آمریکا هستند که از اقدامات شما و مردم میکنند و صاف و ساده با عقیده دولت خودشان در مورد ادامه مشی سیاسی فعلی او در ایران مخالفت دارند و این مطلب خیلی قابل ملاحظهای است. مطلب دیگر شرفیابی اردشیر [زاهدی] از طرف نخستوزیر حضور شاه و تجدید تقاضای پدرش راجع به ایجاد و مضایق و اقدامات شدید علیه حزب و ما میباشد که شاه چنین تقاضایی را نپذیرفته و از قرار آنها را تشویق کرده که شما را «راضی» کنند. شاید از این حمایت شاه از رویه شما بشود استنباط کرد که باطناً دلخوشی از شخص زاهدی به جهاتی نداشته باشد. با توجه به اینکه صرف ناهار نخستوزیر سه هفته است در حضور شاه ترک شده است. با مطالب دیگری که شنیدهام یا استنباط میکنم من شخصاً عقیده به شدت عمل و اقدامات مثبتتری دارم و مثل اینکه مردم در این بیست و چهار ساعت اخیر فهمیدهاند برخلاف سایرین شما مصمم به مبارزه هستید.
اطلاعاتی که امروز بعد از ظهر از منابع مختلف کسب گردیده ذیلاً به عرض میرساند:
وضع دانشگاه، علیرغم فعالیت شدید چند تن دانشجو که با کارآگاهی و رکن دوم تماس دارند و مخارج نستباً هنگفتی که دولت برای رفتن دانشجویان به کلاس میکند هنوز مبهم است و امروز دانشجویان قسمت پزشکیـ داندانسازی در کلاسها حاضر
نشدند و از سایر قسمتها هم عده معدودی به کلاسها رفتند و در قسمت داروسازی عده زیادتری نسبت به سایر قسمتها در کلاس حاضر گردیدند. یعنی دانشجویان کلاس اول و دوم مجموعاً یکصد و پنجاه نفر هستند که از این عده فقط 73 نفر امروز در کلاس حاضر بودند و به دستور فرمانداری نظامی امروز تعداد افراد مسلح نظامی در محوطه دانشگاه خیلی کم بود و سلاح هم جز نیزه در غلاف نداشتند. و عموم دانشجویان کاملاً از اوضاع و مخصوصاً حادثه اخیر ناراضی هستند و صرف آیتالله کاشانی با نخستوزیر [کذا] نیز سوءاثر در آنها داشته است و امروز راجع به این موضوع صحبت میکردند و عدهای نیز تصمیم گرفتند وسیله تلفن به آیتالله کاشانی راجع به این موضوع اعتراض کنند. مطلب دیگر اینکه یکی از محارم دولت امروز اظهار داشت نخستوزیر اطمینان دارد که آیتالله کاشانی مبادرت به عمل حاد و شدید علیه دولت نخواهد کرد و تمام نگرانی ایشان متوجه جنابعالی و دوستان و هواخواهان شما و افراد حزب زحمتکشان است. حتی دستور مراقبتهای شدیدی راجع به فعالیتهای افراد حزب صادر کردهاند. موضوع دیگر صحبت تغییر فرماندار نظامی است که در این صورت احتمال قوی دارد سرتیپ قرهنی فرمانده تیپ رشت به جای فرماندار فعلی منصوب شود. همین چند روزه هم قرار است رئیس اداره اطلاعات تغییر کند و به جای او یک نظامی منصوب شود. بقیه مطالب ساعات آخر شب تقدیم میگردد.
[امضا] پنجشنبه 2/9/32
[نمونهای از اعلامیههای کمیته مجازات کرمان]
اعلامیه
همشهریان عزیز! کمیته مجازات برای اجرای آمال و آرزوهای شما، برای مبارزه با وکلای خائن دولتی و بالاخره برای نابودی غارتگران حقوق شما تشکیل شده است.
کمیته مجازات در عین اینکه به مرام و ایدئولوژی حزب زحمتکشان علاقمند بوده و به دکتر مظفر بقایی کرمانی احترام میگذارد، اولین شرط عضویت خود را عدم عضویت در احزاب و دستههای سیاسی دیگر و بعد از آن حاضر بودن برای نوشیدن شربت پرافتخار شهادت قرار داده است.
هدف اصلی ما آزادی کامل انتخابات و اجرای فتوای حضرت آیتاللهالعظمی آقای
بروجردی است و در این راه بهمنظور مبارزه با خائنین و به درک فرستادن آنان از کشته شدن هم هراس نداریم.
با پیروی از افکار عمومی با هر نوع سازش با امثال آن شیخی بیغیرت که با فرستان دختر خود به آغوش اردشیر خان(1)میخواهد بر کرسی نمایندگی کرمان تکیه زند مخالف بوده و سازشکاران را به شدت مجازات خواهیم نمود. مجازات کمیته ما بیرحمانه و وحشتناک است.
کمیته مجازات کرمان
[نامة خطیبی به بقایی درباره ملاقات با زاهدی، دسیسههای محمدرضا پهلوی و اسدالله علم علیه زاهدی]
شنبه 23/11/33
چند روز قبل مرقومه جنابعالی زیارت شد. تعجب میکنم چطور چند نامه و تلگراف مفصل من به شما تا به حال نرسیده است. اما موضوع تلگراف رمز به بافت باز هم حیرت میکنم دو نام مستعار مربوط به زاهدی و لقمان نفیسی را چطور در خاطر ندارید؟ بههر حال مقصودم از تلگراف رمز مزبور این بود که:
1ـ زاهدی به زودی میرود،
2ـ لقمان نفیسی اعتبارنامهاش تصویب نمیشود. حالا هم همین موضوع را تأکید میکنم. در یکی از نامههای اخیر قدری دوا جوف پاکت بود، لابد آن هم به سرنوشت نامهها دچار شده است. از جریانات و حوادثی که اتفاق افتاده کاملاً اطلاع دارم و بدیهی است در کلیه امور وارد بودم ولی در اینجا فرصت مرور و ذکر تمام و یا حتی قدری از ماجراها نیست. انشأالله در فرصت مناسب و موقع دیگری یعنی حضوراً عرض میکنم. الان این نامه را از دفتر دوست عزیزمان آقای کیوانی(2)که خودشان به انگلستان رفتهاند مینویسم و منزل در محاصرة مأمورین علنی و مخفی شهربانی است. جریانات اخیر
1) 1. منظور اردشیر زاهدی است.
2) 2. این همان کیوانی است که با مساعدت عوامل بیگانه عملیات براندازی را در 28 مرداد 1332 هدایت میکرد و ما در متن کتاب به او اشاره کردهایم. البته یک سرتیپ کیوانی هم در ارتش وجود داشت که از عوامل اطلاعاتی بود و بعدها مسئولیت اداره کل آموزش ساواک را به عهده گرفت. نظر به اینکه خطیبی اشاره به دفتر کار کیوانی دارد، بهطور قطع این فرد همان مهندس کیوانی است.
مجلسین و نطقهای شدید قبل از دستور نمایندگان مجلسین و همچنین ریشه تمام مخالفتها را به حساب من گذاشتهاند. البته مهندس شفیعی و رئیس او کمال علاقمندی را دارند و از اظهار اطلاع به موقع خودداری نکردهاند. بهطوریکه این آقایان اظهار میدارند تمام دستگاههای اطلاعاتی علیه «ما» به کار افتاده است و از طرفی اخیراً نیز آقایان علا و بهبودی نیز پیغام دادند که نظر اعلیحضرت بر این است که از مخالفت با دولت در غیاب ایشان خودداری شود. ما چون هیچ وقت طبق دستور کسی کار نکردهایم و عادت داریم خودمان در مراحل مختلف زندگی سیاسی تصمیم بگیریم و عمل کنیم و باز عادت به مجامله و مزاجگویی بحمدالله تا کنون پیدا نکردهایم طبعاً جوابی که مناسب با این شعار بود به ایشان دادم. ما برای این آقایان مثل مرغ هستیم که هم در عزا و هم در عروسی سرش را میبرند. بههر صورت فعلاً من به اتفاق رفقای «سازمان» جداً ولی با تعقل و دقت و حسن سیاست مشغول دست و پنجه نرم کردن هستیم. روی فشار رفقای همسنگر که اخیراً برای این قسمت مبارزه پیدا کردهایم و اغلب از وکلا و سناتورها هستند و روی توصیه دربار با رستمآبادی بنا به پیشنهاد من با حضور پنج نفر مدت یک ساعت ملاقات کردم و با صراحت تمام رسواییهای او را شرح دادم و راجع به شما صحبت کردم. البته ظاهراً منفعل شد. مسلماً طول مدت انفعال او از همان چند دقیقه بیشتر نبوده است. در این جلسه نظر رستمآبادی بر ترک مخاصمه سیاسی و برقراری روابط عادی بود ولی بدون شک نظرش این بود که قدری ضعف و سستی در فرونت [جبهه] مخالفان ایجاد کند. خوشبختانه همانطور که گفتم در همه کارها (تا حد لزوم) با هر کس که واقعاً و قلباً مخالف رستمآبادی(1)است مشورت میکنم و برای اجتناب از احتمال یا ایجاد سوءظن (که تاکنون نداشتهاند) همه را در جریان امور حتی کارهای یومیه قرار میدهم و نتایج مطلوبی از این تاکتیک تاکنون عاید گردیده است. یک نظر دیگری که با توجه به سیاستهای بینالمللی پیدا کردم و چندین ماه است به مرحله عمل درآوردم، موضوع کاندیداهای نخستوزیری است که مانند خار در چشم حکومت [زاهدی] نشسته است و مطلب را نیز اخیراً راجع به دکتر سجادی تا حدی جدی گرفتهایم. میدانید فلسفه این کار چیست؟ یکی اینکه با پر
1) 1. در این نامه رستم آبادی نام مستعار فضلالله زاهدی است.
و بال دادن به کاندیداهای نخستوزیر[ی] که هر کدام عوامل و ایادی مختلف و در مجلسین نفوذ دارند اساس اصلی کوبیدن حکومت دزد فعلی است و دیگر اینکه فیالواقع یکی را هم که تا اندازهای از سایرین به افکار و عقاید و یا احتمالاً نظریات ما نزدیکتر است باید علم کرد که عنداللزوم برای جریانات بعدی مورد استفاده قرار گیرد. روی همین اصل مذاکرات زیادی با دکتر سجادی کردم و «قلبی» [اسدالله علم] هم راجع به ایشان مطالبی نوشته است که شانس بیشتری در حال حاضر برای احراز سمت نخستوزیری دارد. او را مستعد دیدم که بهتر از دیگران روی ما حساب کند و آوانسهایی نیز بدهد. تاکنون هم کمکهای زیادی سازمان ما به دکتر سجادی کرده است و چون مسلماً با ورود شاه و یا حداکثر یک ماه بعد سقوط دولت محرز است و طبعاً در شرایط خاص فعلی جانشین آن ما نیستیم به این واسطه تصور میکنم راهی که طی کردهام مورد تصویب شما قرار گیرد. به دکتر [سجادی] پیشنهاد کردم نامهای به عنوان شما بفرستد و این کار را کرده است و منتظر جواب شما است. از مفاد آن مستحضر نیستم ولی صریحاً به او گفتم یکی از اساس کارش در آینده جلب نظر شما میباشد. برادرش سجادیان تلفنی اظهار داشت که جواب به آدرس او یعنی شاهرضا کوچه فتوحی مرقوم فرمائید. اگر صلاح بدانید عقیده دارم جواب آنرا جوف پاکت و نامهای که برای من بنویسید بگذارید. چنانچه اینطور صلاح ندانستید بههر صورت باید از مفاد هر دو مطلع باشم که دچار اشتباه نشوم و جواب را هم فوری و به محض وصول لطف کنید. چون تمام مراسلات را اعم از خارجه و داخله را شدیداً سانسور میکنند، ممکن است به آدرس: تهرانـ ایران راهـ مهندس مظفری بفرستید یا همان طریق سابق. قدری دوا جوف پاکت است، چند روز آینده قطعاً بیشتر تهیه و ارسال میدارم. قلبی [اسدالله علم] هم به شما سلام رسانده. باقی مشکلات یا موفقیت هم بماند برای بعد.
قربانت منصوری(1)
1) 1. منصوری و مظفری نام مستعار حسین خطیبی است.
[نامه سرتیپ دیهیمی از آمریکا به خطیبی درباره انتصابات ارتش پس از کودتا]
واشنگتن 5/3/1333
جناب آقای خطیبی
قربانت شوم
نامه آن دوست شریف و عزیز با نامه آقای مهندس(1)مدتی است رسیده. متأسفانه بهواسطه چند مسافرت و فرط کارهای «بیارزش»(2)در این هفته اخیر تا به حال موفق به عرض ارادت و جواب نشده بودم. اینک چون بیادبی بیشتر را جایز نمیدانم کارهایم را به کنار گذارده و به تصدیع میپردازم.
از اطلاعاتی که مرقوم فرموده بودید کمال تشکر را دارم و باور بفرمائید فقط این دو سه نامه جنابعالی بود که مرا قدری به جریان گذارده سایرین خیلی امساک میکنند.
خیال میکنم راجع به رفیق مشترکمان [بقایی](3)تعویق کار کرمان بهترین راه حل باشد. ضمناً در این مجلس شتر گاو پلنگی عدم شرکت ایشان چندان عیبی هم از نظر سیاسی نداشته است و گاهی عدو سبب خیر...(4)
از تغییرات ارتش نوشته بودید. متشکرم. ولی مسلم بدانید عرایضی که قبلاً بنده کرده بودم از روی احساسات نبود و من ارتشیها را بهتر میشناسم. بههر حال فعلاً که دست بنده کوتاه است ولی جانورانی رفته رفته رخنه پیدا کردهاند که اگر در اطراف آنها تحقیقات بیشتری بفرمائید مرا در عرایض سابقم محق خواهید دانست. از تعویض سرتیپ اخوی خیلی خیلی متأسفم ولی اطمینان داشته باشید او تلاش نمیکرد که در آنجا باقی بماند و رویه خشن او هم دلیل عرض بنده است و چون به صندلی خود نمیخواست بچسبد لذا مراعات مفسدین را نمیکرد. البته بنده شش ماه است دور هستم ولی تا در طهران بودم وضع به قراری بود که عرض کردم.
سرلشکر باتمانقلیچ سرباز خوبی است. به اعلیحضرت علاقمند است. در هیچ دسیسهای داخل نمیشود. دوام او در پست خود به نفع کشور است. سایرین را که اسم
برده بودید هر دو نفر خطرناک و مضرند و من راجع به سوابق و بستگیهای آنها بدبختانه اطلاعات زیاد دارم.
میدانم اشخاص ناجوری در دسته اخوی عمل کردند. بعداً خود او هم ملتفت شد، ولی موقع را هم در نظر بگیرید. زند کریمی و غیره را بنده خوب میشناسم و شما کاملاً محق هستید.
راجع به 110 دلار از اقدامات جنابعالی خیلی متشکرم ولی متأسفانه گویا نتوانستهاند به نتیجه برسانند. از آقای مهندس استدعا کردم که سرتیپ قرهنی را وادار کند که اقدام جدی بنماید. نظر اینجاییها[آمریکاییها] هم نسبت به وضع آنجا چندان خوب نیست ولی بایستی نفت حل شود. اینها چارهای غیر از آن نمیبینند. بهنظر بنده موضوعهای خیلی خیلی مهمتر از نفت در پیش داریم و فرصت نبایستی فوت شود و همه چیز رانبایستی فدای نفت نمود. امیدوارم توانسته باشم مقصودم را روشن عرض کنم.
وضع دستگاه یک حسن دارد و آن هماهنگی کاملی است که وجود دارد. مجلس و دولت و همه کاردارها یکرنگند و این بهترین تصفیه از اشخاص غیر همرنگ میباشد.
اگر خدای نخواسته باز دکتر [بقایی] نتوانست زمینه فراهم کند بهنظر بنده سجادی بد نیست. سایرین خطرناکند. نوبت ارفع نیز نرسیده و اشتباه میکند.
صمیمانه خواهش دارم هر امر و فرمایشی باشد رجوع فرمائید در انجامش مطمئن باشید خوشوقت خواهم بود. بیشتر مصدع اوقات شریف نمیشوم. قربانتدیهیمی
[نامة خطیبی به بقایی درباره حوادث پسپرده دوره نخستوزیری علا]
قربانت شوم
آقای معبودی توسط ارباب مهدی اطلاع داد که نامه را به شما داده است. نامه دیگری نوشتم تا کنون نایل به جواب هیچکدام نشدم. در صورتی که تصور میکنم لازم بود چند کلمه مرقوم فرمائید.
حالا هیچ مطلبی غیر از آنچه نوشتم ندارم که بنویسم جز اینکه اوضاع رو به بهبودی است و در یک دو ماه آینده حتماً بهتر از این خواهد بود. با ورود اعلیحضرت احتمال تغییرات «نه تحولات» و عزل و نصبهایی میرود و شاید به احتمال قوی کابینه ترمیم شود و چند نفر از وزیران تغییر کنند. بدیهی است با این حرفها دردی دوا نخواهد شد. سردار(1)
1) 1. منظور حسین علاست که نخستوزیر وقت بود.
هم احتمال زیادی میرود که برای معالجه سه هفته به خارج، شاید آلمان، مسافرت کند و اگر اجل مهلتش داد مراجعت کند بههر حال تا قضیه «پیمان»(1)تمام نشود، مشکل به نظر میرسد که سردار رفتنی باشد. علیایحال روی قراین قوی محال است بیش از چند ماه مصدر کار باشد. ارباب قلبی(2)در حضور چند نفر از اقدامات ما در مخالفت با دستگاه در غیاب خودش انتقاد و گله کرده است ولی دیروز محرمانه توسط «جلال» پیغام داد که اقدامات «ما» صحیح بوده و ادامه آن را نیز تجویز و توصیه نموده است. چه بخواهند چه نخواهند ما کار خودمان را به وضع بهتری البته ادامه خواهیم داد. جلسات اقلیت مرتباً تشکیل میگردد و اغلب این جلسات در منزل من میباشد. همانطور که در نامههای قبلی متذکر شدم همة کاندیداهای نخستوزیری را تقویت میکنم بلکه از میان این حرفها کار خودمان رو به راه شود و به احتمال قوی موفق خواهیم شد. جواب نامه برادران سجادی به آنها رسیده است و درصدد نوشتن پاسخ هستند. به نظر من اگر وضعی ایجاد شود که بعد از «سردار» حکومت محلل لازم باشد، سجادی از همه بهتر است و با او قدری با وضوح صحبت کردهام و قول و قرارهایی دادهایم و او کاملاً «درک» کرده است که با یک دسته و سازمان متحد و نسبت به شما صمیمی طرف است و به همین مناسبت سعی بیشتری در جلب نظر ما مبذول میدارد. امیدوارم اقداماتی که در غیاب شما بهمنظور وصول به هدف نهایی خودمان و نجات مملکت نمودهام مورد تأئید شما نیز باشد. و مطالب بهقدری زیاد و اقدامات به حدی وسیع و متواتر است که هرگز حتی حضوراً مجال نخواهیم داشت با هم صحبت کنیم و مسلماً در آینده هم روی گرفتاریهای بعدی و شاید «مملکتی» نخواهیم توانست مثل سابق«مربع»(3)بنشینیم و حرف بزنیم. بههرحال به همه دوستان و رفقا گفتهام بهمناسبت سال نو تلگرافات تبریکی مخابره کنند و سعی کنید به همه جواب مناسب بدهید. مخصوصاً لازم است به محمود رضایی(4)حتماً نامهای مبنی بر تشکر بنویسید. الساعه مشغول تهیه نطق او برای روز پنجشنبه در موقع طرح بودجه خواهم شد و سعی
خواهم کرد مثل دفعات قبل ضمن نطق ایشان نام شما را هم به میان آورم. بههر صورت منتظر جواب هستم و انشأالله سال نو بر شما مبارک باشد.
لابد متوجه شدید نامه را عوضی فرستادم. بههر حال این عریضه ما.
قربانت
حسین خطیبی
24 اسفند 1334
[نامة بنکدار به بقایی در مورد برگزاری جشن 28 مرداد از طرف حزب زحمتکشان]
رهبر گرامی و پدر عالیقدرم جناب آقای دکتر بقایی کرمانی
سلام عرض میکنم. نامه جنابعالی زیارت گردید. آن قسمت که مربوط به جشن بود در حوزه قرائت گردید. جریان کامل جلسه را آقای رفیعزاده خدمتتان فرستادند.
ورامینیها یک طوماری تهیه کردهاند که اصغر نام قاتل حقیقی میباشد و بعد از پر کردن طومار امروز ضمیمه پرونده بسازند.(1)هنوز نتیجه معلوم نیست. سرهنگ رحیمی لاریجانی نزد آقای کنعانیزاده از آقای خطیبی تعریف و تمجید کرده بود و آقای دکتر بقایی را یک رهبر برای خود میدانست. از کدورتی که بین آقای خطیبی و خودش بود شمهای اظهار داشت و بیان این اظهارات طبق گفته آقای کنعانیزاده طوری بود که میل داشت با آقای خطیبی آشتی کند. آقای کنعانیزاده جریان را با آقای خطیبی گفته. ایشان اظهار داشت که سرهنگ مرد کثیف و متلونالمزاجی است و حالا زود است. آقای کنعانیزاده جریان را برای آقای سرهنگ مقدم شرح داده و ایشان صلاح در این دیدند که آقای خطیبی با سرهنگ رحیمی آشتی کنند ولی آقای خطیبی زیر بار این موضوع نرفت. طبق اظهارات آقای کنعانیزاده ایشان خواستند تلافی کرده باشند. ضمناً گفته بود که میباید پول به من بدهی و مخارج دیگری هم دارد که باید خرج کرد.
با اینکه نامه جنابعالی را با دقت خواندم و مطالب آن را درک کردم خواستم باز هم جای شبهه باقی نماند.
اولاً، خود رفقا به فرماندار نظامی مراجعه و کسب اجازه نمایند؟
1) 1. این موضوع مربوط به پروندهای جنائی است که ظاهراً یکی از اعضای حزب زحمتکشان متهم به قتلی در ورامین شده بود، لیکن بنا به روایت اعضای حزب قاتل حقیقی فرد دیگری بوده است.
ثانیاً، دعوت و آگهی و تراکت را خودمان تهیه و در دسترس بگذاریم؟
ثالثاً، ناطقین را کمیسیون تعیین، یا طبق جشن قبلی به مسئولین ارگانها اخطار شود که سخنرانی کنند؟
رابعاً، روز 28 مرداد مصادف با اول ماه محرم است، لذا باید جشن را عصر جمعه 27 گرفت؟ بگیریم یا خیر؟
طبق اطلاعاتی که توسط جناب سرهنگ مقدم حاصل شد، مقامات دولتی هم عصر روز جمعه 27 مرداد را جشن میگیرند. از نامه حضرتعالی این طور استنباط شد که مقدمات کار را بهطور کلی خودمان فراهم کنیم، قسمتهایی که مهم است دستور اجرا از آقای زهری گرفته شود. این چند سئوال هم بهواسطه احتمال است که ممکن است آقای زهری خدای ناکرده در راه بمانند. کمیسیونی از آقایان رفیعزاده، طاهری، شیرازیان و بنده تشکیل گردید که کارهای مقدماتی را انجام دهیم.
قربان شما ح. بنکدار
شنبه شب 21/5/34
[گزارش بنکدار به بقایی درباره اختلافات داخلی حزب زحمتکشان]
پدر عالیقدر و مهربانم جناب آقای دکتر بقایی
سلام عرض میکنم. انشأالله که حالتان خوب است. نامه جنابعالی زیارت شد. دیروز گذشته(1)حقوقتان را از دانشگاه گرفتم و به منزل دادم. راجع به حوزه مقصود عرضم این بود که اگر خواسته باشید منحل شود و به جای آن طبق پیشنهاد یکی از آقایان اعضاء حوزه (قبل از مسافرت آقای زهری) یک حوزه دیگر و با تعداد کمتری تشکیل شود که بتواند تصمیم بگیرد. گرچه بنده با این پیشنهاد مخالف بودم ولی چون آقای زهری گفتند این موضوع را با آقای دکتر در میان میگذارم، فعلاً مسکوت بماند. بعد فکر کردم ممکن است با طرح این موضوع سروصدا و ایجاد دو دستگی بیشتری کند تا مراجعت جنابعالی پس گرفتم. بعد از نامه جنابعالی به آقای منتظر تا اندازهای ظاهر آنها آرامتر شده گرچه در این چند روزه تعطیلات کمتر به حزب میآمدند ولی ظاهر را
1) 1. کذا: روز گذشته.
حفظ کردند. بهنظر بنده باطن همان است. دلیل آن هم همان نامهای است که در جواب نامه آقای زهری دادهاند که جوف نامهایشان است. درواقع توهین بزرگی کردهاند (یا از روی بیشعوری یا عمداً و دانسته). چقدر در نامه آنها و نامههای قبلی ضد و نقیض وجود دارد. بهنظر بنده همان یک نامه جنابعالی برای هر کدامشان کافی باشد زیرا در نامه آقای کاشانی مطالبی مرقوم فرموده بودید که بنده بااطلاعم. در اینصورت برای اتمام حجت هم که باشد دیگر صلاح نیست (البته به نظر بنده). روزنامههایی را که از ایشان خواسته بودید طبق دستور آقای زهری به ایشان دادم و رسید گرفتم ولی هفته دیگر با پست میفرستند یا با همین پست خودمان. پریشب چند نفر از کرمانیهای مخالف به حزب آمده بودند و با آقای رفیعزاده کاری داشتند. چون ایشان در حوزه بودند و گویندگی هم میکردند نتوانستند زودتر بروند. آقای کاشانی(1)اینها را سئوالپیچ کرده بودند که در جشن کرمان چه شد، عکس شاه بود، نبود، جمعیت چقدر بود. اینها هم به قول خودشان در بیرون به آقای رفیعزاده گفته بودند چون ما نه در کرمان بودیم و نه اطلاعی داریم هر چه گفت گفتیم بلی. گذشته از این پرسیده بود اصفهان هم جشن گرفتند؟ گفته بودند بلی، ولی به خوبی کرمان نشد. در صورتی که یک نفر در یکروز نمیتواند هم در کرمان و هم در اصفهان باشد. بعد آقای کاشانی گفته بود بلی اصفهان خرابکاری کردند اعلامیه دادند. که آقای محمدی طاقت نیاورد و به آقای کاشانی اعتراض کرد که آقا همچو چیزی نبوده، چرا بیخود صحبت میکنید. هر کس وارد حزب میشود البته این دو سه شب بعد از تعطیلات باز سر صحبت را باز میکند و به این گوش و آن گوش میکشند. بنده با دو سه نفر از دوستان
1) 1. منظور مصطفی کاشانی است.
مخالف تا به حال صحبت کردم. آقای رفیعزاده در نامه خودشان نوشتهاند. کتاب آقای دکتر ناظرزاده کرمانی را فرستادم ولی چون بنده در این کار تازه وارد بودم قبول نکردم لذا نامه ماند برای بعد. و اما مطالبی که فرموده بودید بنویسم، چون درست به خاطر ندارم بعداً خدمتتان مینویسم. و اما موضوعی را که از سابق به خاطر دارم این است که زمانی که موضوع پیمان دفاعی خاورمیانه مطرح بود، یک شب که جلسه در منزل آقای زهری بود، بعد از ختم جلسه با آقای دیوشلی به منزل میرفتیم. ایشان بین راه گله از دوستان میکردند که سطح فکرشان پائین است نمیتوانند موقعیت را درک کنند، حداکثر الفبای سیاست را هم نمیدانند و اظهار عقیده هم میکنند، حرف حساب هم نمیشنوند. و مطلب خیلی اساسیتر مطرح است. اینها فکر نمیکنند که ما برای خودمان دوستی باقی نگذاشتیم. نه هیئت حاکمه، نه شاه، نه مصدقی، نه تودهای و نه مردم. حداقل از این موقعیت باید استفاده کرد یعنی حکومت را در دست گرفت بعد هر کار که میخواهند بکنند، ولی این چیزها را نمیشود برای رفقای دیگر گفت و آنها هم مطالب را سطحی فکر میکنند. البته خیلی صحبت شد که درست به خاطر ندارم ولی خواستم در حوزه این مطلب را خدمتشان عرض کنم فکر کردم باز ایشان طبق معمول میفرمایند «جانم چرا حرفهای مرا تحریف میکنی، من کی چنین چیزی گفتم.» در ثانی چون خصوصی با بنده صحبت کرده بودند دیگر حرفی نزدم ولی گذاشتم باز هم خصوصی با ایشان راجع به همین موقعیت که باید استفاده کرد صحبت کنم و حتماً میکنم و جوابش را هم خدمتتان عرض میکنم. یک بعد از نیمه شب است و بخوابم که صبح به پست برسم. خداحافظ شما.
قربانت ح. بنکدار7/6/34
[گزارش بنکدار به بقایی درباره بحران درونی حزب زحمتکشان]
جناب آقای دکتر مظفر بقایی کرمانی رهبر محبوب حزب زحمتکشان ملت ایران
جریانات و حوادث ماههای اخیر [و] اوضاع و احوالی که هم اکنون در حزب ما میگذرد آینده سیاه و وحشتناکی را برای همه ما و همه کسانی که خواهان عظمت و اقتدار حزب زحمتکشان ملت ایران هستند نشان میدهد. ما نگرانیم و خاطر مبارک نیز آسوده نباشد که امروز حزب بهمعنای واقعی حزب دیگر وجود ندارد و اسباب نهایت تأسف است که جمعی دانسته یا ندانسته ولی بههر صورت با کمال قساوت و بیرحمی ضربات محکم و کاری بر اساس و پایههای حزب ما وارد میسازند.
هیئت اجرائیه منصوب حضرتعالی متأسفانه در سختترین شرایط و حساسترین دقایق که میبایستی حزب را به طریق صحیح رهبری کرده و از تشتت و تناقضات عظیم فعلی جلوگیری کنند و راه مبارزه و استقامت در برابر دشمنان خارجی حزب و احیاناً خرابکاران داخلی وابسته به آنها را به افراد بیاموزند، چون فراریان جنگ میدان
مبارزه را ناجوانمردانه خالی نموده و حزب را بدون سرپرست و مقام مسئول به امید خدا رها کردند. آقای دکتر گوشهگیر، مسئول حزب زحمتکشان در دزفول و عضو هیئت اجرائیه، که معتقد است دیگر حزبی وجود ندارد. مهندس باستان گویا مریض است. آقای قوانینی اعلام میکنند با سایر افراد هیئت اجرائیه اختلاف دارند و به همین جهت در اکثر اوقات از شرکت در حوزه هم سر باز میزنند. آقای وحیدی به این عنوان که نامشان در لیست سخنرانان جشن پنجمین سال تأسیس حزب قرار داده نشده از آمدن به حزب مطلقاً خودداری میکنند. جناب آقای همایون، معاون کل مقام رهبری که در غیاب حضرتعالی میبایستی کلیه جریانات حزبی را اداره و سرپرستی کنند، در پاسخ تقاضای یکی از رفقای ما که از ایشان برای شرکت در هیئت اجرائیه و حوزه دعوت میکنند میفرمایند که «اصلاً من هنوز آنکت پر نکردهام، من عضو رسمی حزب نیستم چه رسد به عضویت هیئت اجرائیه و اینکه تا به حال در هیئت اجرائیه شرکت میکردم به خاطر اصرار آقای دکتر بقائی بوده است...» جناب آقای دیوشلی، معاون سیاسی حضرتعالی که فعلاً تنها کسی از افراد هیئت اجرائیه هستند که چند هفته است در حوزه مسئولین شرکت میکنند، چند ماهی به سبب مشاجره لفظی که بین ایشان و آقایان منتظر و کاشانی در گرفته بود از شرکت در حوزه خودداری میکردند. در کافه کلوپ میآمدند ولی حاضر نبودند در حوزه مربوطه شرکت نمایند و پس از مدت طولانی بالاخره به حوزه آمدند ولی دو جلسهای نگذشته بود که بر سر جریان بسیار کوچک و ناچیز عصبانی شده و حوزه را برای چند ماه دیگر ترک گفتند و به قول خودشان به استراحت پرداختند.
آقای زهری نیز مریض هستند، عصبانی هستند و به همین جهت در حوزه شرکت نمیکنند.
سرنوشت کمیته موقت سازمان جوانان همچنین بهتر از سرنوشت هیئت اجرائیه نمیباشد. از کمیتههای کارگری و دهقانی به جز روزهای سخنرانی نامی در میان نیست و اصولاً وجود خارجی ندارد. از آن عده افراد هیئت اجرائیه که گاهگاه به حزب تشریففرما میشوند تنها آقایان زهری و قوانینی شهریه خود را میپردازند. آقای دیوشلی به سبب عدم استطاعت مالی ماهیانهای به صندوقدار نمیدهند. به بقیه نیز حرجی نیست. وضع افراد پائین حزب همینطور بهتر از زعمای قوم نمیباشد.
آقای دکتر بقایی!
شما به ما آموختهاید که امیدواری سرچشمه پیروزی و پایه لازم برای هر مبارزه اجتماعی است. از ابتدای پیدایش نهضت ضد استعماری مردم ایران سعی و کوشش حضرتعالی و همقدمان شما بر این بوده است که آسمان ایران را از شبح هولناک یأس و بدبینی پاک کرده و روح امیدواری را هر چه بیشتر منتشر نمائید. بارها اعلام فرمودهاید حتی اگر تمام ثمرات مبارزات ملت ما به دست دشمنان نابکار اجنبی و عمال آنها محو و نابود گردد، معذلک اگر امیدواری همچنان باقی باشد کمترین شکست ملت ایران نخورده است. ما نگرانیم و خاطر مبارک نیز آسوده نباشد که هم اکنون حلقوم عدة زیادی از رفقای ما را علیرغم سعی و کوشش عدهای دیگر عفریت یأس و بدبینی بیرحمانه میفشارد و با کمال تأسف بیعلاقگی زیاد از اندازه زعمای قوم به سرنوشت ما و بیاعتنایی آنها به خطری که پایههای حزب، هستی و دارایی ما را سخت تهدید میکند بزرگترین عامل است در انتشار هر چه بیشتر این روح پلید و این سرطان غیر قابل علاج و یا لااقل دیر علاج. هر روز بر تعداد ناراضیها افزوده میشود. هر هفته از تعداد حوزهها کاسته میشود. صمیمیت و صفا که رمز پیشرفت در کارهاست جای خود را به حب و بغض و کینه داده. همه به هم بدبیناند. مسئول کمیسیون تفتیش بعد از جشن 28 مرداد در حوزه رسماً اعلام میکند «اصولاً اختلاف فکری وجود دارد» و هفته بعد اضافه مینماید «حتی آب زمزم هم نمیتواند قلبش را پاک کند.» معاون سیاسی حضرتعالی هم گرفتار کابوس بدبینی شدهاند. ایشان هم تصور میکنند مثلاً منشی جلسه با سوءنیت و تحت تلقین دیگران بعضی از کلمات و عباراتی را که بدون نظر از دهان ایشان خارج شده است بر روی کاغذ آورده است. در تمام حزب و سازمان جوانان بیش از دو سه حوزه (چند نفری) تشکیل نمیشود. وضع این حوزهها نیز حقیقتاً رقتانگیز است. در هیچ مسئلهای اعم از بزرگ یا کوچک به سبب نداشتن یک ملاک صحیح و یک ایدئولوژی مشخص توافق حاصل نمیشود. اختلاف بر سر مسئله مطروحه بعد از اتمام هر حوزه همانقدر زیاد است که قبل از تشکیل حوزه وجود داشت. هر گوینده نظر شخصی خود را در حوزه مربوطه بیان میکند اگر چه این نظر کاملاً مخالف نظریه گوینده حوزه دیگر باشد یا احیاناً مخالف منطق و مصالح حزبی باشد. آیا میدانید؟ هنوز هم بعد از گذشتن دو سال و اندی از قیام 28 مرداد عدهای از
رفقای ما آن را کودتا معرفی میکنند؟ احزاب هنگامیکه امکان فعالیت خارجی از آنها سلب میشود و در شرایط مشابه ما قرار میگیرند به مسایل داخلی میپردازند. ما در عرض این دو سال میبایستی به سلاح ایدئولوژیک کاملاً مجهز میشدیم ولی نه تنها چنین نشد بلکه مسایل ایدئولوژی در مرتبه خیلی پائین و حتی فراموشی سپرده شد.
جناب آقای دکتر بقایی!
ما همه از همان ابتدا سرنوشت خود را در سرنوشت حزب مسجل نمودهایم. ما همه میخواهیم سرنوشتمان یعنی سرنوشت حزبمان به سعادت و خوشبختی ختم شود. ما خواهان حزب مقتدر و نیرومندی برای اداره و رهبری جامعه استعمارزده ایرانی میباشیم. ما معتقدیم و شما نیز بارها اعلام فرمودهاید که حزب زحمتکشان ملت ایران باید ملت ایران را به سر منزل سعادت برساند. ولی نگرانیم و خاطر مبارک نیز آسوده نباشد که این ره که ما میرویم به ترکستان است. بههر حال ما ضمن ابراز ایمان و اعتقاد نسبت به رسالت تاریخی حزب زحمتکشان ملت ایران و همچنین ضمن تلاش و کوشش هر چه بیشتر در راه برطرف کردن موانع پیشرفت حزب به عرض میرسانم:
1- به منظور اداره و سرپرستی امور و جریانات حزبی یک هیئت اجرائیه که جداً شروع به عمل نماید لازم و ضروری است.
2- دیسیپلین حزبی مدتهاست که مفهوم خود را از دست داده است. عده زیادی از علاقمندان به حزب به علت اینکه حساب و کتابی در بین نیست از ارتکاب هیچ نوع بیانظباطی(1)دریغ ندارند. بنابراین برای شناختن نیروی واقعی خود و شکل دادن به نیروهای پراکنده حزبی و نیز نگاهداری افراد جدیدی که در اثر بیانظباطی [کذا] رفقای قدیمی حزب روگردان میشوند معتقدیم تا تصویب کامل اساسنامه حزب این قسمت از آن را که مربوط است به حضور و غیاب افراد ملاک قرار گرفته و جداً به آن عمل شود.
3- مدتهاست کمیته سازمان جوانان از اکثریت افتاده است. برای گرداندن امور سازمان جوانان یک کمیته موقت لازم است و ضروری به نظر میرسد.
این بود مختصری راجع به عقاید ما که چندی پیش جناب آقای زهری وعده
1) 1. کذا: بی انضباطی.
فرمودند با شما در میان بگذارند و ما را از نتیجه مثبت آن ممنون و سپاسگذار کنند.
جناب آقای دکتر بقایی!
ما تعصب در آنچه فکر میکنیم نداریم. ممکن است معتقدات ما بر خلاف حقیقت باشد. ممکن است دلیلی از جانب حضرتعالی برای توجیه وضع فعلی و رجحان داشتن این اوضاع و احوال بر آنچه میخواهیم وجود داشته باشد. ولی بههر صورت ما خواهان درک حقیقت هستیم. ممکن است حضرتعالی مصمم باشید در آینده تعیین تکلیف بفرمائید، ولی ما بیم داریم و شما نیز نگران شوید که تصمیم فردای شما را کسی به عنوان دستور مقام رهبری اجرا نمیکند. نه تصور فرمائید که خدای نخواسته کمترین خدشهای در اعتقادات ما نسبت به شما پیدا میشود. شما همه وقت باعث افتخار ما و هر ایرانی شرافتمند هستید. مبارزات جانانه گذشته و حال شما در راه آزادی میلیونها انسان استعمارزده ایرانی چیزی نیست که از خاطرهها محو شود. ما همه وقت به رهبری چون شما در حزب یا در اجتماع افتخار خواهیم کرد. ولی ما معتقدیم که هم اکنون حزب ما لحظات احتضار خود را سپری میکند. ما میترسیم که تصمیم فردای شما نوشدارو بعد از مرگ سهراب باشد. والسلام
حسین بنکدار
[نامه بنکدار به بقایی در بازداشتگاه، گزارش حوادث تهران]
25/12/39
پدر عزیز و مهربانم
جریاناتی که اتفاق افتاده به عرض میرسد:
سپهبد [حاجیعلی] کیا و ارتشبد [عبدالله] هدایت استعفا کردند (البته وادار به استعفایشان کردند) ولی هنوز جانشین آنها معلوم نیست. [سپهبد] بختیار هم چند روزی است که به محل کارش نمیرود. گویا معاونش که قبلاً معاون حسن خان [پاکروان] در رکن [دو] بود به ریاست برگزیده شود. ارسطو(1)به کرمان رفت (امروز صبح چهارشنبه) ولی یک شاهکاری کرده (طبق گفته مهندس) ابتدا به مکی مراجعه میکند که نامهای به
1) 1. دکتر ارسطو ایرانی از اعضای حزب زحمتکشان.
مسافر تازه وارد زودگذر بدهند ولی او مخالفت میکند و میگوید اصولاً بینتیجه است و من نمیکنم. تصمیم میگیرد میرود خدمت آقا.(1)میگوید شما او را میشناسید و او هم شما را. بهتر نیست یک نامه راجع به عدم آزادی در ایران برای او بفرستید (خوشبختانه هیچکدام از آقازادهها نبودهاند والا...). آقا یک کمی این دست و آن دست میکند. میگوید کی ترجمه کند؟ میگوید خودم. باز سئوال میکند که کی به دستش میرساند؟ ارسطو میگوید آن دیگر به عهده خودم. بالاخره نامه نوشته میشود و ترجمه میشود و خوانده میشود. (هر چه میخواهد در آن میگنجاند.) و نامه به امضای ایشان میرسد و فرستاده شد. راجع به ماشین چند مرتبه به آقای مهندس یادآور شدم. حتی گفتم من یقین دارم که دنبال آن خواهند آمد ولی شما سعی کنید امروز و فردا جایی را پیدا کنید. حتی دو جا را پیشنهاد کردم. قرار شد بروند صحبت کنند ولی خبری نشد تا این جریان اتفاق افتاد. و دیروز در خدمت ایشان بودیم. من دو دفعه یاد آور شدم که گفته بودم این طور میشود و شما کوتاهی کردید و پشت گوش انداختید و دیدید چطور شد. ایشان تصدیق کرد و گفت برای رای بعد میباید فکر باشیم. از من کسی را خواستهاند که تراکتهای دانشگاه را چاپ میکرده. من هم که او را نمیشناسم و گفتهام هر روز آقای دکتر کلید را به یک نفر میدادهاند و بعد از چاپ هم کس دیگری میرفته آنها را میآورده و من از اینکه آیا چاپ میشود یا شده اطلاع ندارم. ولی تمام نطقها و کارهای حزب با من بود و چون حزب ثبت شده و قانونی است از این جهت بر من ایرادی نیست. گفتند مگر نمیدانستی که ماشین باید با اجازه باشد. گفتم از این موضوع هم بیاطلاع بودم و گذشته از آن تابستان گذشته در محل سازمان نظارت هم کار میکردند، چرا آن وقت ایراد نمیگرفتید؟ بههر صورت مرا هم فردا خواستهاند ولی رفتن من نتیجه ندارد و بیفایده است. الان روزنامه کیهان به دستم رسید. راجع به هدایت و کیا و بختیار نوشته بود که ملاحظه میفرمائید. پرویز خان(2)دو روز است آزاد شده و گفته اولین کارم بوده که به دام افتادم و اینها مطالبی است که قبلاً ایراد و پلیکپی شده، فکر نمیکنم ایرادی داشته باشد. سئوال کرده بودند تراکتهای دعوت را چه شخصی چاپ میکرده؟ گفته من بیاطلاعم و شما چاپخانه مرا گرفتید، حروفهای [کذا]
تراکتها را با حروفهای [کذا] من تطبیق بدهید اگر مطابق بود من قبول میکنم. از تراکتها میآورند و با حروفهای [کذا] او مطابقت میدهند، میبینند چاپ او نیست. (البته برای او هم فعالیت کردهاند.) خلاصه دو روز است که آمده و میگفت مشغول اقدام هستم که آنها را بگیرم.فعلاً عرضی نیست
قربانت
حسین بنکدار
[نامة بنکدار به بقایی در بازداشتگاه، درباره آتش زدن اتومبیل دکتر اقبال در دانشگاه تهران]
پدر عزیز و مهربانم سلام
تصدقت گردم
نامهای را که قرار بود تهیه و توزیع شود به علت اینکه رقم اقتصادی در آن وجود نداشت و روی کلیات دور میزد و ترجمه فارسی آن را خواندم، از طرف دربندی تأئید نگردید و توزیع نشد.
دیروز دانشگاه تعطیل بود. (برای حقوق مراجعه و دریافت و تقدیم شد.) دیدم که در حدود 1000 نفر مقابل دانشکده پزشکی اجتماع و عدهای میگفتند که من از این طرف نروم ممکن است ماشین را بشکنند. گفتم با من کاری ندارند. بالاخره برگشتم. ساعت 11 بود. باز هم از جلوی دانشگاه میگذشتم که دیدم یک ماشین را آتش زدهاند. ابتدا فکر کردم ماشین پلیس استبعد متوجه شدم سواری است. سئوال کردم. گفتند ماشین دکتر اقبال است. ابتدا که وارد دانشگاه شده بود، دانشجویان گفته بودند یک سگ وارد دانشگاه شد و نگذارید فرار کند. سپس به تمام دانشکدهها اطلاع دادند. هنگامیکه میخواسته از در خارج شود (راوی روایت کرده) به سر او ریختند و اول ماشین او را شکسته سپس آتش زدند و خودش را احاطه کرده بودند و میگفتند غلام خانهزادی، وکیل بیموکل. به شعر میخواندند و تف به سر و صورتش میانداختند. مرتب میگفته که آقایان خواهش میکنم بفرمائید، من خدمت کردم، بعد با شما صحبت میکنم. دانشجویان گفتند برو خائن، برو تو خیانت کردی، گمشو، الیآخر... بالاخره ماشین را آتش زدند. ماشین آتشنشانی آمد توی دانشگاه که خاموش کند او را هم زدند و نگذاشتند. ماشین سوخت و تمام شد. (جریان تف باران و کتاب به سرش کوبیدن را رفقای دانشجو نقل کردند.) ولی ماشین را من خودم دیدم آتش زدند و در و پنجره آن را بالای در بزرگ دانشگاه گذاشتند که تا ساعت یک و یک دوم بالای در بود و بعد پاسبانها آنها را با چوب به داخل دانشگاه پرت کردند و دانشجویان گذاشتند پشت پنجرهها. خیلی جالب بود. و میگفتند خودش را هم
بردند بیرون و سوار ماشین دیگر کردند. من پیشنهاد کردم استادان که به وکالت انتخاب شدهاند از شرکت در کلاس آنها خودداری شود یا اینکه از نمایندگی استعفا کنند یا از استادی. (البته طی نشریهای این کار انجام بگیرد با حواشی آن.) روز جمعه را برای بازدید ملکه از دانشگاه انتخاب کردهاند. یکی از دوستان پیشنهاد کرد که پنجشنبه اعلام اعتصاب کنند و بمانند تا عصر جمعه و نگذارند. درست عمل دانشجویان ژاپنی درباره آیزنهاور تکرار شود و عکسالعمل بسیار خوبی دارد. امشب یا فردا شب در جلسه آنها را مطرح کنیم. جنابان الهیار صالح و [سید جعفر] بهبهانی در مجلس شرکت نکردهاند (تا حالا) و متحصنین همچنان در تحصن باقی هستند....
[اعتقادات خرافی بقایی و وعدة موفقیت او با حمایتهای داخلی و خارجی]
هندیزاده مرتاض
تاریخ: 3/4/1341
مقدرات الهی در سیر کواکب در سال جاری جهت آقای مظفر زائیده بیبی پیشگویی میشود. اولاً، ستاره ایشان خیلی قوی است و باید تا به حال موفقیت بیشتری را کسب نموده باشد. ولی چون ستاره ثابت نیست، گاهی با نحوست و بستگی مواجه میشود. در سال جاری بین ایشان و یکی دو نفر که سابقاً دوست بودهاند اختلاف شدیدی واقع میشود که ابتدا به زیان ایشان خواهد بود ولی نتیجه آن موفقیتآمیز میباشد. تا اواخر شهریور ماه یک ناراحتی فکری پیش میآید که آن هم از طرف دشمنان ایشان خواهد بود که رفع میشود. از طرف شخص با نفوذی به ایشان پیشنهادی میشود که نظر ایشان تأمین نخواهد شد و شاید قبول نکنند. در زمان دولت فعلی موفقیت زیادی نخواهند داشت ولی بعد از آن به مقام بزرگی خواهند رسید که باید کمک داخلی و خارجی شامل حال ایشان بشود ولی مسئولیت و زحمت آن خیلی
زیاد میباشد. یک مسافرت اجباری هم در پیش دارند که نتیجه آن خوب است. از یک زن که علائم مشخصی دارد باید دوری کنند و فریب ظاهر او را نخورند. در نیمه دوم سال در اثر نوشته و کاغذی که به ایشان میرسد تغییرات نسبتاً خوبی حاصل میشود.
برای موفقیت بیشتر میتوانند از دستورات «رحمانی» کمک بگیرند و در آینده اشخاص زیادی به خصوص دشمنان زیادی که وجود دارند دست حاجت به سوی ایشان دراز خواهد شد.
[عدم صلاحیت گویندگی سیدحسن آیت در حوزههای حزب زحمتکشان]
حزب زحمتکشان ملت ایران
تشکیلات تهران
جناب آقای یوسفیزاده(1)مسئول محترم تشکیلات شهرستان تهران
با توجه به صورتجلسه حوزه 60 کارگری تصدیق خواهید فرمود که آقای آیت صلاحیت گویندگی راندارد. خواهشمند است با در نظر گرفتن صلاح و مصلحت حزب اقدام فرموده و چنانچه این کمیسیون را از نتیجه اقدام خود مستحضر فرمائید مزید بر تشکر خواهد شد.
مسئول اطلاعات شهرستان تهران
رونوشت: شرح بالا جهت استحضار از نظر مهم بودن موضوع تقدیم مقام معظم رهبر حزب زحمتکشان ملت ایران میگردد.
مسئول اطلاعات شهرستان تهران
7/7/41
[نامه دکتر سید باقر کاشانی به منصور رفیعزاده]
هیئت تحریر گرامینامة شهاب
محترماً به عرض میرساند
در شماره مورخ فروردین ماه نشریه باختر امروز که توسط عناصر فئودال قشقائی و همکاری کمونیستها در اروپا منتشر میشود، مقاله[ای] بهمناسبت رحلت حضرت
1) 1. دکتر محمدعلی یوسفی زاده.
آیتالله کاشانی منعکس گردیده که در آن مقاله با نسبت دادن نامهای ساختگی و فاقد هرگونه اسم و عنوان به نوادگان آن معظمله اینطور نتیجه گرفته شده بود که در این اواخر مشی سیاسی حضرت آیتالله به نفع ملت نبوده و خود نیز از اعمالش دائر بر مخالفت با دکتر مصدق نادم بوده و کراراً متذکر این موضوع میشده است. منتهی دکتر بقایی به کمک عوامل هیئت حاکمه سعی داشته است تااختلاف بین ایشان و دکتر مصدق را دامن زده و ذکر حوادثی را که در اواخر حکومت دکتر مصدق روی داد و در دادگاه توسط دکتر بقایی بیان شد شاهد این مدعی دانستهاند. همچنین ناشرین محترم به خیال دلسوزی افتاده و اذعان مینمایند که حضرت آیتالله از هرگونه آزادی محروم و تحت فشار و شکنجه روحی دولتهای قلدر و آزادیکش سالهای اخیر قرار گرفته بود. بنده که افتخار فرزندی آن حضرت را داشته و همواره توفیق درک محضر و استماع بیاناتشان را داشتهام، از نظر روشنشدن تاریخ و حقایق که برای نسلهای فعلی و آینده کمال ضرورت را برای قضاوت درباره نهضت ملی ایران دارد لازم دانستم در ضمن تکذیب مطالب فوق یادآور شوم که معظمله همواره از اعمالی که در یک سال آخر زمامداری آقای دکتر مصدق انجام گرفت شدیداً متنفر بوده و سبب اصلی و واقعی شکست و توقف نهضت ملی، ایشان را میدانستند و بالصراحه میفرمودند که اگر اشتباهات و خیانتهای دکتر مصدق نمیبود اکنون وضع ایران و خاورمیانه و کشورهای استعمارزده جهان بسان دیگر بود و قطعاً تاکنون استعمار و نفوذ اجنبی از اکثر سرزمینهای استعمارزده رخت بر بسته بود.
خوانندگان محترم ملاحظه میفرمائید که با وجود چنین طرز فکری نسبت دادن مطالب مذکور نسبت به معظمله تا چه حد غیرمنصفانه و دور از حقیقت میباشد.
اصولاً مخالفت با انحرافات و اعمالی که در یک سال آخر حکومت دکتر مصدق انجام گرفت اگر چه به قیمت تحمل تهمتها و افترائات ناروای بیگانهپرستان و عوامل مزدورشان تمام شد، ولی از افتخارات سران واقعی نهضت ملی ایران خصوصاً حضرت آیتالله کاشانی محسوب میشود و گذشت زمان و تاریخ است که میتواند در محیطی خالی از اغراض و اوهام ارزش واقعی آن همه از خودگذشتگی و فداکاری را نمایان سازد.
آیا چگونه ممکن است شخصی ادعای آزادیخواهی و میهندوستی نماید و در مقابل
دهها عمل ناهنجار چون قانون امنیت اجتماعی، کمک و مساعدت به جنایتکاران قیام ملی سیام تیرماه سی و یک و نجات آنها از چنگال عدالت، تعطیل مشروطیت و رجعت به دوران استبداد با توسل به قوة اختیارات و رفراندم و انتصاب بردگان و جاسوسان استعمار چون [سهامالسلطان] بیات و دکتر [رضا] فلاح و دکتر [شاهپور] بختیار به پستهای حساس مملکت موافقت نماید. آری! کسانی که مغرضانه و یا در اثر ضعف اراده و شخصیت به چنین اعمال ناروایی تن دادهاند باید از گذشته نادم بوده و در پیشگاه ملت نجیب ایران و تاریخ به گناه و خیانت خود اعتراف نمایند.
و از طرفی باید از این آقایان که امروز در مقام دلسوزی برآمده سئوال نمود که آیا آن همه صدمات و لطمات روحی که در این اواخر بر آن روحانی جلیلالقدر وارد شد جز از اثرات قانون جهنمی امنیت اجتماعی دولت ملی و آزادیخواه جناب آقای دکتر مصدق بود؟ و آیا جز در پرتو چنین قانونی امکان ایجاد چنین محیط اختناقی در کشور مشروطه برای دولتهای جابر و آزادیکش میسر میگردد یا خیر؟ ولی آنها به خوبی میدانند که اینها همه از برکات یک سال آخر زمامداری دولت پیشوا میباشد و با وجود این مبارزین علیه چنین اعمال فجیعی را تخطئه مینمایند. و ذکر این مطلب که دکتر بقایی بر خلاف تمایل آن مرحوم و برای تشدید اختلاف، جریاناتی را که در آن ایام گذشت بازگو نمود مغلطة مزورانهای بیش نیست و اصولاً نه تنها کمترین اختلافی بین آنان هیچگاه ایجاد نشد بلکه آقای دکتر بقایی تا آخرین لحظات عمر معظمله چون دوستی وفادار و هممسلکی صدیق نسبت به ایشان باقی مانده و آن مرحوم نیز همواره از پشتیبانی و تأیید بیدریغ آقای دکتر مظفر بقایی فروگذار نمیفرمودند و تا واپسین دم حیات به طرفداران و شاگردان فداکار خود توصیه میکردند که دکتر مظفر بقایی را تا سر حد جان حمایت کنند و ایشان را تنها امید ملت ایران میدانستند.
باری، تشییع جنازه بیسابقه و باشکوهی که در فوت آن بزرگوار مجاهد عالم اسلام به عمل آمد چنان عوامفریبان ملینما را هراسان ساخت که در صدد چارهجویی برآمده، از طرفی به جعل اکاذیب پرداخته و از طرف دیگر در مقام دلسوزی برآمده و بالاخره مغز متفکری! از آنان موفق به جعل این نامه سراپا دروغ و بیاساس شد و بدینطریق خواستند که بازار عوامفریبی خود را چند صباح دیگر رونق داده و همچنین فریبخوردگان پاکدل را تسلی دهند. ولی به ناشرین باختر امروز و جبهه جدید ملی!
بشارت داده میشود که میتوان گروهی را برای چند صباحی اغفال کرده در گمراهی نگاهداشت ولی برای همیشه نمیتوان از روشن شدن حق و حقیقت جلوگیری کرد و آفتاب درخشان وجود رهبران اصیل و واقعی نهضت ملی ایران روز به روز درخشانتر و پردههای عوامفریبی دریدهتر گردیده و صورتهای نحس و کریه آنها نمایانتر میگردد. والسلام.
وسیعلمالذین ظلمواای منقلب ینقلبون
تاریخ نوزدهم اردیبهشت 1341 دکترسید باقر کاشانی(1)
[نامه احمد احرار به مظفر بقایی درباره فعالیتهای ضدانقلاب در پاریس]
22 آوریل 80 [13 اردیبهشت 1359]
قربانت شوم
یک تکه از «خبرهای پشت پرده» فیگارو را به ضمیمه خدمتتان میفرستم. بر خلاف لوموند که تحتتأثیر روابط شخصی رفیق قدیمی جنابعالی، آقای [اریک] رولو، با آقایان بنیصدر و قطبزاده همچنان روش محبتآمیزی در نشر خبرهای مربوط به جمهوری اسلامی به خرج میدهد، فیگارو از موضع دستراستی خود به اوضاع ایران مینگرد و به علاوه بیشتر از منابع اینطرف مرز خبر میگیرد و تغذیه میشود. در هر حال این خبر کوچک گویای اطلاعات زیادی است که به نظرم رسید بیمناسبت نخواهد بود اگر بهنظر جنابعالی هم برسد. دولت فرانسه برای مسافران ایرانی مقررات «ویزا» برقرار کرده است ولی مسافران بدون گذرنامه را هم این روزها در پاریس میتوان دید. مثلاً اردشیر زاهدی را رفقا در حوالی شانزهلیزه دیده بودند و اتفاقاً همان روز ریچارد نیکسون هم اینجا بود و مصاحبهای با رادیوـ تلویزیون فرانسه داشت که بالجمله متضمن انتقاد سختی از روش سیاسی دولت کنونی آمریکا بود. آقای بختیار چند روز پیش در مصاحبهای اعلام کرد که تا پانزده روز دیگر به ایران میرود. من خیال میکنم خواسته است در مسابقه حرکت به سوی تهران از نظامیها عقب نماند. ولی من حیثالمجموع دیگر مطبوعات و محافل فرانسه چندان او را تحویل نمیگیرند و بیشتر توجهشان
1) 1. دکتر سید باقر کاشانی در این زمان در امریکا تحصیل میکرد، او مدتی بعد در اثر تصادف اتوموبیل در همان امریکا درگذشت.
متوجه نظامیهاست که رئیس آنها(1)بر حسب اشاره رنود خیراندیش هنوز دم به تله مصاحبه نداده است. بههر تقدیر: شب آبستن است تا چه زاید سحر... من واقعاً نگران آینده ایران هستم ولی صراحتاً عرض میکنم همانطور که وقایع کنونی آتشی است که از گور آریامهر بر میخیزد هر اتفاقی در آینده بیفتد ناشی از جهالت و خودخواهی و سوءتدبیر حضرات امروزی است. به همین جهت علیرغم بعضی رفقای مذبذب باز هم سخنرانی شما را تأیید و تحسین میکنم... بارها و بارها به یاد این شعر سعدی هستم که: یکی ابلهی شب چراغی بجست!
دو هفته پیش سفری به جنوب فرانسه داشتم. با رفقای کرمانی جایتان را حسابی خالی کردم.
احمد احرار
[نامه احمد احرار به بقایی، گزارش تحولات خارج از کشور]
چهاردهم مه 1980 [25/2/1359]
قربانت شوم
دیروز عصر فیلمی را دیدم به نام «خوش آمدی آقای شانس!» داستان فیلم از همان لحظات اول بهنظرم آشنا رسید و با مختصری کند و کاو در حافظه منتقل شدم این همان داستانی است که دوستمان آقای صارمی(2)به فارسی ترجمه کرده است و یک نسخه آن را شما به بنده مرحمت فرمودید.
نود درصد احتمال میدهم که درست حدس زده باشم. اجمالاً قصه از این قرار است که یک مرد میانهسال خیلی خیلی معمولی، مسیو شانس ژاردنیه، اجباراً خانهای را که تمام عمر به عنوان باغبان در آن زندگی کرده است ترک میگوید و تصادفاً در مسیر زندگی خانم یک سناتور متنفذ و متمولـ و درآستانه مرگـ قرار میگیرد. بالاخره اینطور تصادفی وارد زندگی سناتور و رئیسجمهوری و احتمالاً تاریخ سیاسی آمریکا میشود. خصوصیت عمده آقای شانس هم این است که سخت دلبسته برنامههای
تلویزیونی است و از دانستنیهای عالم فقط آن چیزهایی را میداند که یا در باغچه تجربه کرده و یا روی صفحه تلویزیون دیده است. رویهمرفته فیلم قشنگی بود و پیتر سلرز نقش آقای شانس راـ در کنار خانم شرلی مکلینـ با مهارت تمام بازی میکرد. منتهی سابقه ذهنی سبب شده بود که همزمان با تماشای فیلم و ماجراهای «آقای شانس» خاطرات شخصی مخلص نیز، از جمله محضر حضرت سعیدی و سفر ماهان و غذاخوردن سرهنگ رستگار و لطیفههای مرحوم فرامرزی و بسیاری چیزهای دیگر، مثل فیلم دیگری یا بهعبارت دقیقتر مثل تعدادی «اسلاید» از مقابل چشم بگذرد و تا ساعتها بعد فکر مرا مشغول بدارد.
از جمله چهرهها و خاطرههایی که بیمناسبت در این چند ساعت بر صفحه ذهنم نقش بست چهره آقای دکتر باستانی [پاریزی] بود و خاطره مقالهای که بعد از مرگ دوگل برای اطلاعات نوشت.
یکی از مقالات نابی که من در طول سالها روزنامهنگاری خواندهام و به یادم مانده همین مقاله است. شاید شما هم یادتان باشد. نوشته بود در کرمان یک درخت پر شاخ و برگ خوش قد و قامتی داریم که به آن میگویند «سایه خوش»؛ یک چیزی مثل بید مجنون که واقعاً زینت باغ است و تمام روز را میتوان زیر سایهاش نشست و خفت و از میهمانان پذیرایی کرد ولی سایه این درخت موجب میشود که در فضای وسیعی از باغ هیچ گل و گیاهی مجال روئیدن و رشد کردن پیدا نکند. خلاصه این که رند پاریزی رسانده بود دیکتاتورها، حتی بهترین آنها مانند دوگل، ولو هر چه قدر حسن داشته باشند به این عیبشان نمیارزد که وجودشان مانع از رشد و تجلی و عرض وجود شخصیتها میشود.
به قول روضهخوانها اینجا را داشته باشید تا چند کلمه هم از احوال شخصیه عرض کنم. خاطرتان هست که وقتی بنده از ولایت خارج میشدم جسماً و روحاً چه قدر فرسوده بودم. رازی را برایتان فاش کنم.
من با این خیال بار سفر بستم که بروم و خودم را در گوشهای از این دنیای بزرگ دفن کنم. زیرا همه چیز گواه بر آن بود که تا سالهای سال در ایران جایی برای تنفس آزاد و آسوده وجود نخواهد داشت. در هر حال ابتدا تصور میکردم بیش از چند هفته در پاریس ماندنی نخواهم بود ولی رفیقم در اینجا محبت کرد و ترتیبی فراهم آورد
که توانستم ماندنی شوم و ماندم الی یومالحال... اتفاقاً جهالت حضرات هم به تغییر سیتواسیون(1)منتهی شد و من امروز که این سطور را عرض میکنم معتقدم ایران در آن مرحله از حیات تاریخی خود قرار گرفته است که به خلاف گذشته بار دیگر مردان تاریخساز میتوانند در عرصه سیاست ظاهر شوند و به تصحیح اشتباهات و تغییر مسیر سرنوشت ملی مبادرت ورزند.
اتفاقاً بنده هم مثل آقای «ژاردنیه» با آن که نه سر پیازم و نه ته پیاز و شعورم از میزان متعارف هم یک چیزی کمتر است، غالباً سر راه بزرگان قرار میگیرم و گاهگاه طرف مشورت واقع میشوم. حتی در این دیار غربت. علیرغم آنکه به علل مختلف بیشتر اوقاتم در کنج خانه میگذرد و از تماسها حتیالمقدور پرهیز میکنم، باز تقدیر کار خودش را میکند و اظهار نظر سادهلوحانهام درست مانند فرمایشات مسیو ژاردنیه تا اعماق دلهای سیاه و کاخهای سفید تأثیر میگذارد. روی همین قرینه وقتی از من استمزاج شد که چه دستی میتواند در شرایط امروزی ایران معجزه نشان دهد ید بیضا و عصای موسی را توصیه کردم و چند روز نگذشت که جواب رسید:OK. خیلی هم قرص و محکم. زیرا بنده گفته بودم چند شرط لازمه ایفای یک نقش تاریخی است و این شروط اگر در کسی جمع بود لاجرم به سراغ او باید رفت. اول اعتقاد به اصول و داشتن هدف. دوم استواری شخصیت. سوم از خودگذشتگی و بیپروایی. چهارم پاکی و درستی. پنجم مقبولیت در میان خواص و عوام و داشتن نام و شهرت و سابقهای که خلایق را رم ندهد! البته این را هم عرض کنم که شاید مریض ما [ایران] الزاماً به یک جراحی دو مرحلهای احتیاج پیدا کند. یعنی یک مرحله برای نجات سریع از غدههای در حال رشد که حیات بیمار را به خطر انداخته است و یک مرحله برای درمان اساسی و تقویت عمومی بنیه مریض بهطوری که سلامت کامل خود را بازیابد و یک زندگی تازه را آغاز کند.(2)
این طرفها تا دلتان بخواهد جراح و طبیب و بیطار و دعانویس و رمال به صف ایستادهاند و منتظرند شانس سرپرستی بیمار به آنها داده بشود. حالا دیگر باید منتظر نشست و دید که تقدیر چه میکند. عجیب است. چند دقیقه پیش را که مشغول نوشتن
نامه بودم یکی از رفقا از جنوب فرانسه تلفن کرد و او خبر داشت که حضرتعالی به طرف ولایت رفتهاید. و الا من هیچ در صرافت فصل نبودم. این را به فال نیک میگیرم و برایتان سفر خوب و خوشی آرزو میکنم. وقت تناول کشک و بادمجان چهاردهم مرداد یادی هم از بنده و مرحوم شیخ رضا [فعال] بفرمائید.
به رفقای کرمانی سلام بنده را ابلاغ فرمائید. روی ماهتان را میبوسم.
ارادتمند احمد احرار.
[متن کامل نامه 94 صفحهای سیدحسن آیت به دکتر بقایی]
جناب آقای دکتر مظفر بقایی کرمانی دبیر ارجمند حزب زحمتکشان ملت ایران
مدتها بود، حتی چندین سال قبل از آنکه عضو حزب زحمتکشان ملت ایران بشوم، قصد داشتم نامهای به جنابعالی تقدیم کنم. خوب به یاد دارم که اولین نامه را در اسفند ماه 1331 پس از وقایع 9 اسفند برای جنابعالی نوشتم ولی به عللی بعد از ارسال آن خودداری کردم. دومین نامه پس از رفراندم آقای دکتر مصدق بود که متضمن تشریح رفراندم کذایی ایشان و بعضی پیشنهادات بود که در اثر وقایع 25 تا 28 مرداد موضوع آن منتفی شد و لذا از ارسال آن نیز خودداری شد. پیشنویس آن نامه را هنوز هم من حفظ کردهام. بعد از 28 مرداد تا موقعی که عضو حزب شدم از روی علاقهای که به جنابعالی و حزب زحمتکشان داشتم با شور و اشتیاق جریانات مربوط به جنابعالی و حزب را تعقیب میکردم و با اینکه در آن موقع عضو حزب نبودم میتوانم بگویم به اندازه یکی از فعالترین اعضای حزب فعالیت داشتم و بالطبع چون خودم را معناً عضو حزب میدانستم راجع به اعمالی هم که حزب انجام میداد نمیتوانستم نظر نداشته باشم و خواه ناخواه گاه به گاه به فکر آن میافتادم که نامهای بنویسم و نظرات خود را در آن شرح دهم ولی باز به عللی منصرف میشدم. شاید اگر آن نامهها نوشته شده بود شماره آن به دهها نامه میرسید. و این نامه که اکنون مینویسم آن قدر طولانی نمیشد. این احوال ادامه داشت تا موقعی که عضویت حزب را پذیرفتم. با قبول عضویت حزب خواه ناخواه با جریانات دیگری آشنا شدم که قسمتی از آن از نظر من و هر فرد حزبی دیگر ناگوار بود. جاداشت آن مطالب به اطلاع جنابعالی برسد ولی باز هم به عللی صبر کردم تا کنگره پیش آمد. در آنجا بسیاری مطالب را (حدود 30 صفحه) یادداشت کرده
بودم که به عرض جنابعالی و کنگره برسانم که متأسفانه به علت عدم شرکت جنابعالی در جلساتی که افراد صحبت میکردند و جلوگیری ریاست محترم کنگره (با اشاره و تحریک عدهای دیگر) و بعضی اوضاع و احوال دیگر از ادامه بحث خودداری کردم. اکنون بالغ بر 15 ماه از انعقاد کنگره میگذرد. در این 15 ماه وقایع و حوادث گوناگونی را حزب ما و مملکت ما پشت سر گذاشتهاند. در آن موقع مطالبی را که من در کنگره و کمیسیون مرامنامه مشروحاً بیان کردم برای بسیاری غیرقابل هضم بود، ولی اکنون گذشت زمان همه آن مطالب را به اثبات رسانده است و به همین دلیل بسیاری از مطالب این نامه عیناً از مطالبی که در کنگره گفته شد یا بنا بود گفته شود نقل شده است. و برای اینکه معلوم بشود که این وقایع و حوادث و چگونگی مواجه شدن با آن لااقل از 15 ماه قبل پیشبینی شده است مطالبی که در کنگره گفته شده در این نامه مشخص شده است. پس از 15 ماه که از انعقاد کنگره میگذرد حزب ما جریانات ناملایم و حاد دیگری را پشت سر گذارده است و چنانچه مستحضر هستید پس از کنگره مدتها است که من وعده دادهام بعضی مطالب را برای جنابعالی بنویسم ولی به علل گوناگون که یکی از آن علل اکراه شدید من از بدگویی و انتقاد از افرادی است که با ما همگام نیستند و منتظر بودهام که با بعضی تذکرات شفاهی و راهنماییها رفتار بعضی تدریجاً اصلاح شود و بعضی نابسامانیها که موجب رکود و توقف حزب است برطرف گردد. من نمیخواستم و نمیخواهم مصداق افرادی که جمال عبدالناصر، رئیسجمهور جمهوری متحده عرب، در کتاب فلسفه انقلاب مصر از آنان بحث کرده است قرار گیرم. او مینویسد:
«با اشخاص بصیر و مطلع و کسانی که صاحب تجربه بودند مشورت میکردیم ولی راهنمایی و کمک آنها حداقل اهمیت را داشت. تمام کسانی که برای ما فرصت مشورت باآنان دست داد فکری نداشتند جز اینکه دیگران را از این مشورت دور دارند. آنان فقط در فکر خراب کردن و بدنام ساختن دیگران بودند. اگر به توصیه ایشان رفتار میکردیم همه چیز را خراب کرده بودیم. تمام مردم را از دم تیغ شمشیر گذرانده و کشتار دسته جمعی به وجود میآوردیم. و امروز از سرنوشت غیر عادلانه و نادرستی که این قبیل اعمال را به ما الهام کرده بود شاکی بودیم. موج بیپایانی از تقاضاها و شکایتها بر سر ما میگذشت. منظور کسانی که این شکایات را میکردند پایان بخشیدن به یک
بی عدالتی یا اصلاح یک اشتباه، یعنی آنچه که تاحدودی عمل آنان را میتوانست موجه جلوه دهد، نبود. نه. در این تقاضاها جز از انتقام سخنی نمیرفت و این انتقام نیز فقط از کینه و نفرت الهام میگرفت. اگر در این دوران از من میپرسیدند که بالاترین آرزویم چیست جواب میدادم: آرزویم این است که بشنوم یک مصری از هموطن خود به نیکی یاد میکند. ببینم که یک مصری لیاقت و استعداد خود را در راهی غیر از بی قدر جلوه دادن کار یک مصری دیگر به کار میاندازد. حس کنم که یک مصری برای برادر هموطنش محبت و اغماض دارد نه کینه و انتقام. ولی در همه جا فقط زشتترین خود پرستیها حاکم و فرمانروا بود. کلمه «من» روی تمام لبها و راه حل تمام مسایل و داروی تمام دردها بود. اغلب برایم اتفاق میافتاد که با شخصیتهای بزرگ سیاسی (این نامی بود که روزنامهها به آنها میدادند) که دارای عقاید و تمایلات مختلف بودند برخورد میکردم. در شورا وقتی از هر کدام ایشان چیزی میپرسیدم، بهطور غیر قابل اجتناب ورد زبان آنها کلمه «من» بود. وقتی مسایل اقتصادی مطرح میشد هر یک از آنها تنها خود را قادر به درک و فهم آن میدانست و بقیه را مبتدی میشمرد. وقتی صحبت از مسایل سیاسی میشد باز هم هر یک فقط خود را صالح برای حل آن میدانست و همکارانش را ناوارد میپنداشت. پس از هر جلسه بحث و مشورت من به همکارانم باکمی تلخی میگفتم: «دوستان! کاری نمیشود کرد. این آدم جز کلمه «من» چیزی نمیداند. اگر از او بپرسند مسئله صید ماهی را در جزایر هاوایی نیز حل کند فوراً میگوید من خواهم توانست.»
مقصود از نقل این جملات آن بود که ملاحظه فرمائید که عیناً همین جملات دربارة حزب ما صدق میکند. اغلب فکری ندارند «جز اینکه دیگران را از مشورت دور دارند و فقط در فکر خراب کردن و بدنام ساختن دیگران باشند. ولی من درست عکس این فکر میکنم و واقعاً آرزویم این است که بشنوم یک نفر حزبی از هم مسلک خود به نیکی یاد میکند. ببینیم که یک حزبی لیاقت و استعداد خود را در راهی غیر از بی قدر جلوه دادن کار یک حزبی دیگر میاندازد. حس کنم که یک حزبی برای برادر هم مسلکش محبت و اغماض دارد نه کینه و انتقام.» و به خاطر همین بود که با وجود آنکه وعده داده بودم نامهای بنویسم از نوشتن آن احتراز میکردم و امیدوار بودم که بعضیها که «کج» فکر میکنند خود به خود و به مرور اصلاح شوند. ولی متأسفانه متوجه شدم
عدهای که با مأموریت یا بدون مأموریت اوضاع و احوال حزبی را به جنابعالی گزارش میدهند، آگاه یا ناخودآگاه حقایق را تحریف میکنند. ولی باز هم نزد خود فکر میکردم که «انشأالله گربه است» و بر فرض اشخاصی هم باشند که گزارشهای ناصحیح به جنابعالی بدهند، جنابعالی به این گزارشها اهمیتی نخواهید داد. ولی دیدم بالاخره جنابعالی که پیغمبر نیستید و از غیب هم خبر ندارید و خواه ناخواه هر بشر تحت تأثیر سخنان دیگران قرار میگیرد و مسلماً تحت تأثیر همان سخنان بود که «مخلص» هم از زبان جنابعالی به لقب «کج فکر» ملقب شدم و عرایضی را هم که از روی کمال حسن نیت در کنفرانس تهران کردم تعبیر به سمپاشی فرمودید. و اخیراً هم لقب «مخرب» به القابم اضافه شد. باز هم صبر کردم بلکه دیگران حقایق را به عرض جنابعالی برسانند ولی باز دیدم افرادی هم که میفهمند و حسن نیت هم دارند از حربههای تکفیری از قبیل «کج فکر میکند»، «جوان است»، «نپخته است»، «احساساتی است» و غیره که در حزب زحمتکشان مد شده است میترسند. (و البته این حربهها درباره افرادی به کار میرود که به هیچوجه چیز دیگری به آنها نمیچسبد و گرنه تهمتهایی از قبیل عضویت سازمان امنیت(1)و ارتباط با جبهه ملی و از این قبیل متأسفانه در حزب ما رایج است.) از این جهت عدهای برای اینکه همیشه محبوب باشند و به آنها سیاستمدار و «پخته» اطلاق شود لب فرو میبندند. زیرا متأسفانه فعلاً پختگی در حزب ما به افرادی نسبت داده میشود که از خود اراده و عقیدهای نداشته باشند و مانند بز اخفش سر و ریش بجنبانند و هر چه به آنها گفته میشود «نعم» گویند و به گرد «لا» اصلاً نگردند. با توجه به همین نکات بود که دیدم «قرعه فال» به نام خودم زده میشود و به قول سعدی:
نه هر کس حق تواند گفت گستاخ
سخن ملکی است سعدی را مسلم
و از این رو در صدد برآمدم که قول سعدی را که میگوید:
بگوی آنچه دانی که حق گفته به
نـه رشوت رسـانی و نـه رشوه ده
1) 1. البته این واقعیت داشت که تعدادی از اعضای حزب زحمتکشان با سازمان امنیت همکاری میکردند.
به کار بسته و با کمال صراحت حقایق را به عرض برسانم و این انتظار را نیز دارم که صراحت را خدای ناکرده حمل بر «بینزاکتی» نفرمائید. زیرا این لااقل بر خود من مسلم است که غرضی سوای پیشرفت و اعتلای حزب از نوشتن این نامه در بین نیست. چند نکتهای را که باید قبل از شروع اصل مطالب متذکر شوم آن است که در این نامه ناگزیر اسامی بعضی افراد حزب به میان میآید و از بعضی رفتار آنان انتقاد میشود. البته این انتقادات نباید حمل بر این شود که خدای ناخواسته من این افراد را فاسد و خائن و با سوءنیت میشناسم. بلکه باید دانست کلیه افراد بشر به جز اولیای خدا که از خطا و اشتباه معصومند در معرض خطا و اشتباه و لغزش هستند و هیچکس نیست که کم و بیش از بعضی عیوب مانند حسد و خودخواهی، جاه طلبی و کوتهبینی و غیره بری باشد. منتهی کار یک حزب باید این باشد که حتیالمقدور اینگونه جنبههای منفی افراد را اصلاح کند و حتی با کمال مهارت از اینگونه صفات منفی حسن استفاده شود. (چنانچه خوشبختانه در موارد متعددی شده است.) ولی متأسفانه در بعضی موارد وضع چنان بوده که نه تنها از بروز صفات منفی افراد جلوگیری نشده بلکه، چنانچه خواهد آمد، بدان دامن زده شده است. دیگر اینکه اگر بیشتر در این نامه روی صفات منفی تکیه شده است برای این است که اصل خوب بودن و مثبت بودن است و بد و منفی بودن خلاف اصل. آخرین نکته در این مورد آن است که ممکن است در این نامه از افرادی نیز ستایش به حق شده باشد. باید یادآور شوم که من همیشه از تملق بیزار بوده و هستم و حتیالمقدور از بحث دربارة خصال عالیه افراد در حضور خود آنان خودداری میورزم ولی در این نامه در بعضی موارد ناگزیر خلاف این اصل عمل شده و مسلماً حمل بر تملق نمیشود. اکنون به اصل مطالب میپردازیم. اول از خودم شروع میکنم؛ اینکه در چه موقعیتی به حزب آمدم و چراآمدم؟
موقعی که من به حزب آمدم، موقعی بود که جنابعالی در زندان بودید که دادستان ارتش برایتان تقاضای اعدام کرده بود.(1)سر و صدای جبهه جدید ملی تمام ایران را پر کرده بود و جراید تقریباً بالاتفاق در تمجید و تحسین و تعظیم جبهه ملی میکوشیدند و گویا در این مورد با یکدیگر مسابقه گذارده بودند. عده زیادی به این جبهه پیوسته
1) 1. اشاره با دوره بازداشت بقائی در زمان نخستوزیری شریف امامی در اواخر سال 1339 است.
بودند. گروهی از روی ایمان، عدهای از روی ترس و جمعی از روی طمع. و خلاصه هر دسته و جمعیتی به منظور و مقصودی این جبهه را تقویت میکردند. طرفداران معدود و باایمان و فداکار جنابعالی از هر طرف مورد فشار و حمله بودند. بلی، در چنین موقعیتی بر خود فرض دانستم که رسماً افتخار عضویت حزب زحمتکشان ملت ایران را با وجود تمام مشکلاتی که در زندگی خصوصی من وجود داشت بیابم. با وجودی که تا آنجا که مقدور بوده است از نقاط قوت و ضعف جنابعالی بااطلاع بودم. میدانستم جنابعالی در دورة پانزدهم به کابینههای قوام و حکیمی و ساعد رأی اعتماد دادهاید. میدانستم که به دولت هژیر، آن هم پس از قیام درخشان آیتالله کاشانی بر علیه دولت و استیضاح تاریخی عباس اسکندری(1)(که اتفاقاً در این استیضاح موضوع شکنجه زندانیان را که مورد تقبیح جنابعالی است مورد بحث قرار داده بود)، رأی اعتماد دادهاید. میدانستم مدتی صندوقداری حزب جناب سهامالسلطان بیات (همان کسی که دکتر مصدق را به خاطر انتصابش به ریاست شرکت ملی نفت سرزنش میکردید) عهدهدار بودهاید. همه اینها و بسیاری مطالب دیگر را میدانستم. ولی همه اینها در قبال خدمات درخشان و فداکاریهای بینظیر جنابعالی در راه پایهگذاری و ادامه نهضت ملی ایران و در طریق مبارزه با دیکتاتوری ناچیز بود. بهخصوص که تمام قرائن موجود ادعای جنابعالی را مبنی بر آنکه «در آن موقع از سیاست سررشتهای نداشتهاید» تأیید میکرد. البته در دوران نهضت هم جنابعالی و حزب زحمتکشان ملت ایران از خطا مصون نبودهاید. همین افراد حزب زحمتکشانی که اکنون از نبودن آزادی مینالند و سنگباران منزل مرحوم آیتالله کاشانی را از طرف اعوان و انصار دکتر مصدق گناه عظیم و نابخشودنی به حساب میآورند، در همان مواقع واعظ مشهوری را که در ایران علاقمندان بسیاری داشته و دارد و با بیان شیوای خود به نهضت ملی ایران خدمات شایانی کرده بود بر خلاف اصل آزادی با وضع موهنی از منبر به زیر کشیده بودند. گر چه تا آنجا که میدانم این موضوع به دستور جنابعالی نبوده و شاید جنابعالی از مخالفین آن بودهاید، ولی آنچه مسلم است عدهای از اعضای حزب زحمتکشان ملت ایران کارگردان این جریان بودهاند و روزنامه شاهد نیز با کمال تأسف این جریان را
1) 1. عباس اسکندری مدیر روزنامه سیاست که در سال 1327 در صحن علنی مجلس به عملیات شرکت نفت اعتراض کرد.
تأیید کرد و از اینکه واعظی را از منبر به زیر کشیدهاند ابراز مسرت نمود. در وقایع 14 آذر گر چه در همان موقع جنابعالی در مجلس شورای ملی و بعدها در دادگاه تجدید نظر حزب زحمتکشان را بیگناه نمودید و فرمودید:
«... و این تعقیب را اولین کسی که از شهربانی خواست خودم بودم... ما هم میخواهیم که اصولی باشیم. هر کس به روزنامه حمله کند، به چاپخانه حمله کند، قابل تعقیب است و آدم بدی است از هر دسته و هر جا که میخواهد باشد. اگر آدم حرف حساب دارد باید بنویسد و بگوید. با شکستن قلم کار پیشرفت نمیکند.» ولی در این تردید نیست که بعضی اعضای نادان حزب (مطابق اذعان خودشان) در این حوادث دخالت داشتهاند و از طرف جنابعالی لااقل نسبت به آنان اغماض شده است.(1)به اختیارات شش ماهه و خلاف قانون دکتر مصدق علیرغم نامه سرگشاده و مستدل عباس اسکندری که این جملات در آن آمده است «آیا آقایان دکتر بقایی، دکتر شایگان و دکتر معظمی که استاد دانشگاه و کتاب خوانده هستند میتوانند در جواب این نامه توضیح بدهند که دیکتاتوری چیست؟ و این لفظ که از زمان روم قدیم تاکنون در دهنهای مردم ساری و جاری است اطلاق به چه میشود. جز اینکه مالک مطلق انسان آن است که هر چه بخواهد و هر کاری نمود کسی را یارای چون و چرا نباشد؟» بلی، به چنین اختیاراتی رأی دادید. و عجیب این است که این مرد دوراندیش آینده را نیز به این ترتیب پیشبینی نموده است:
«رفقای دکتر مصدق باید بدانند که آقایی قابل تقسیم نیست و روزی مردم ایران شاهد مناظر و مرایای دیگری خواهند بود که اگر بر درد آنها دوایی نیست ولی برای آنها تشفی قلبی خواهد بود. من از هماکنون میبینم چنانچه دیگر خودسران هم نمودند تمام پلههای نردبان خودسری یکی بعد از دیگری به دست خودسر بیبازپرس خواهد سوخت و عاملین این جنایت در میان آتشی که به دست خود روشن نمودهاند صدای ملت ایران را خواهند شنید که میگوید:
آماده چو کردید سیهروزی ما
امروز به روز ما گرفتار شدید.»
1) 1. منظور مشارکت برخی از اعضای حزب زحمتکشان در حوادث 14 آذر 1330 است که به قتل و مجروح شدن عدهای منجر شد.
بسیاری از آزادی کشیها و قانون شکنیها که در دوره دوم زمامداری دکتر مصدق به منصة ظهور رسید قبل از سیتیر نیز وجود داشت ولی تذکری داده نشد. بههر صورت، در اینجا مقصود به رخ کشیدن اشتباهات گذشته نیست. در این تردید نیست افرادی که مبارزه میکنند خواه ناخواه اشتباه هم میکنند. مقصود از ذکر این اشتباهات این است که جنابعالی از مقدمات فکری اینجانب مطلع شده و بدانید که همین طور و از روی هوی و هوس و عدم اطلاع وارد حزب زحمتکشان نشدهام. در خصوص کلیه شخصیتها و احزاب مطالعه شده و پپکارهای خوب و بد آنان تا آنجا که مقدور بوده بررسی شده و آن وقت این راه انتخاب شده است. بلی، من با دانستن تمام اشتباهات مذکور و بسیاریاشتباهات دیگر بدون آنکه قبلاً کسی مرا تبلیغ کرده باشد وارد حزب زحمتکشان شدم، آن هم در آن موقعیتی که تشریح شد. حال این سئوال پیش میآید که چرا در آن موقع عضویت حزب را پذیرفتم و حال آنکه از مدتها قبل من بدین حزب علاقمند بودهام و از موقعی که حزب زحمتکشان ملت ایران پرچم مخالفت را بر علیه اعمال ناروای دکتر مصدق برافراشت تا موقعی که عضو حزب شدم و تا امروز هر جا رفتهام و با هر کسی صحبت کردهام فکر و ذکر من حزب زحمتکشان بوده است. در سالهای 1335، 1336، 1337، 1338 در دانشسرایعالی و دانشگاه و کوی دانشجویان، با اینکه در آن سالها جز در چند مورد فعالیتهای محسوسی جریان نداشت، تنها فردی که از حزب زحمتکشان در دانشگاه دفاع میکرد و سرسختانه با مخالفین حزب زحمتکشان مبارزه میکرد من و چند نفر دوستانی که بتدریج پیدا کرده بودم بودیم و با اینکه تعدادمان اندک بود ولی مبارزاتمان مفید و مؤثر بود. ولی از اعضای رسمی حزب یا آنکه در آن موقع کسی در دانشگاه نبود و یا اینکه فعالیتی از طرف آنان مشهود نبود و حال آنکه طرفداران دکتر مصدق (بدون اینکه اکثر از چگونگی جریانات آگاهی داشته باشند) تحت عنوان انجمن اسلامی و به رهبری مهندس بازرگان فعالیتی داشتند. البته نه فعالیت سیاسی، بلکه آقای بازرگان تحت عنوان دین عدهای را دور خود جمع کرده بود و گاهگاهی بعضی مسایل را در بعضی موقعیتها مطرح میکرد که از آن جمله است نطق معروف او در سال 1337 در دانشکده کشاورزی کرج. و همینعده بودند که بعدها هسته اولیه جبهه جدید ملی را در دانشگاه تشکیل دادند. من در تمام این مدت اگر روزنامهای و یا مجله و یا نشریهای بههر عنوان اسمی از جنابعالی یا حزب زحمتکشان
و یا آیتالله کاشانی میآورد، اعم از مخالف و موافق، جمع میکردم. (اکنون هم مجموعهای از این نشریات دارم.) و آن را مورد استفاده قرار میدادم. در ضمن اینکه به فعالیت خود ادامه میدادم از خود سئوال میکردم چرا حزب زحمتکشان از بعضی فرصتها استفاده نمیکند؟ چرا در این موقعیت (موقعیت آن روز) که حقایق تلخ زمان اشتباهات دکتر مصدق را برملا کرده است و بهترین موقعیت را برای حسن استفاده از فرصت و روشن کردن مردم است گامی برداشته نمیشود؟ دائماً به این فکر بودم که چگونه میشود این بتی را که خود جنابعالی نیز در ساختن آن سهم بسزایی داشته اید در هم شکست؟ چگونه میتوان با ترس و یأس و عدم اعتماد مردم مبارزه کرد و آنها را به راه مبارزه کشاند؟ و طرقی به نظرم میرسید و انتظار داشتم که حزب زحمتکشان نیز همین راهها را بیابد ولی متأسفانه خبری نمیشد. بارها فکر کرده بودم که عضویت حزب را بپذیرم بلکه بتوانم از این راه کمک بیشتری بنمایم ولی از یک طرف تصور اینکه عضویت یک حزب از استقلال فرد میکاهد و از سوی دیگر تصور اینکه عضویت حزبی مثل حزب زحمتکشان ملت ایران لازمهاش این است که فرد دارای مطالعات وسیع اجتماعی و غیره باشد. (عظمت حزب زحمتکشان از خارج بهتر پیدا است زیرا هر فرد اگر اندکی تفکر کند پی میبرد که یک عده معدود و این همه مبارزات سنگین و خردکننده حتماً همه افراد آن باید بسیار متفکر و باایمان باشند تا بتوانند چنین مبارزات سنگینی را انجام دهند.) و من چون خود را فاقد این مطالعات میدیدم دائماً در مطالعه بودم تا بلکه روزی بتوانم شایستگی عضویت حزب را پیدا کنم و بعضی علل دیگر مانع عضویت من در حزب میشدند. تا اینکه گذشت زمان و تغییراتی که در اوضاع بینالمللی رخ داد محیط را برای مبارزات جدید آماده ساخت و باز هم چنانچه انتظار میرفت جنابعالی پرچم مبارزه را قبل از همه برافراشتید و من هم تا آنجا که مقدورم بود از ابتدای شروع مبارزه بدون هیچگونه تظاهر و ریایی به این مبارزه کمک میکردم. مبارزات کوبنده و ابتکارات بدیع جنابعالی باز شما را مرکز ثقل توجه مردم قرار داد. اوضاع کم کم به طرفی میرفت که تصور میشد حق دارد به حقدار میرسد و امید فراوانی بود که مبارزات مردم این بار تحت رهبری جنابعالی به ثمر برسد. ولی هیئت حاکمه و آن سیاستهای خارجی که جنابعالی را به حق برای خود خطرناک میدانند، مهرههای دیرینه را با طمطراق وارد میدان کردند. و این احتمالی بود
که از بدو تشدید مبارزه جنابعالی داده میشد. گروهی که یک مرتبه نهضت را در اوج خود دچار شکست ساخته بودند و اصولاً علت وجودی آنها همین بوده و هست یک بار دیگر برای شکست مجدد مبارزات اصولی مردم و بهرهبرداری با کمک دستگاه وارد میدان شدند. در اینجا مبارزه بسیار مشکلتر میشد زیرا در این موقعیت دولت دو دسته مخالف داشت: یک دسته مخالفین حقیقی و اصولی به رهبری جنابعالی و یک دسته مخالفین تصنعی و ساختگی تحت عنوان غصبی جبهه ملی و یک طرف هم مردمی که منتظر بودند چه کسی در مبارزه تندتر میرود و شعارهای حادتر میدهد (البته از نظر آنان) تا به دنبال او راه بیفتند. و البته چون در این مورد دست و بال مخالف تصنعی باز است و میداند هر چه شعارهایش تند و حاد باشد کسی کاری به کارش ندارد، لذا قضاوت برای مردم مشکل میشود. و اغلب مردمی که سطحی قضاوت میکنند به طرف مخالف تصنعی میروند. در همین دوره بود که مبارزات جنابعالی به اوج خود رسید تا به تلگراف به سازمان ملل متحد و جان کندی رئیسجمهور جدید آمریکا منجر شد و از طرفی هم مبارزات دشمنان ملت با شما به حد اعلای خود رسید. تا آنجا که از طرفی شما را به زندان افکندند و از طرف دیگر به دست افراد نادان جبهه ملی افراد حزب زحمتکشان از هر حیث تحت فشار قرار گرفتند و بهاصطلاح جنابعالی و همفکرانتان تحت یک حملة گازانبری قرار گرفته بودید. در اینجا بود که من دیگر فعالیت خارج از حزب را کافی ندانسته و بر خود فرض دانستم که عضویت حزب را بپذیرم. زیرا میدیدم پایهگذاران حقیقی نهضت ملی ایران و سالکان راه راستی و آزادی تحت ناجوانمردانهترین فشارها قرار گرفتهاند. میدیدم عوام کالانعام و بسیاری جوانان خام از همه جا بیخبر و متعصب تحت تأثیر تبلیغات جبهه ملی و ایادی حزب توده و عوامل بیگانه بیشتر از آنکه مبارزاتشان مصروف به دست آوردن آزادی باشد حملهشان متوجه دکتر بقایی است که موجب این همه بدبختیها است. میدیدیم که خورشید حقیقت در پشت ابرهای تیره و ضخیم قرار گرفته است و عوامفریبان، ابنالوقتها و فرصتطلبان یکهتاز میدان شدهاند. این بود که دیگر درنگ را جایز ندانسته و حتی آن را خیانت مسلم بر وجدان خود و اجتماع دانستم و میتوانم بگویم تا موقعی که خود را به محل سازمان نرساندم و آنکت حزب را پر نکردم خیالم راحت نشد و در چنین موقعیتی بود که به افتخار عضویت
حزب نایل شدم، عضویت حزب را پذیرفتم تا سهمی را که دین و وجدان به عهدة من گذارده است در طریق حقیقت ادا نمایم و با تمام ظرفیت و توانایی خود در این طریق بکوشم.
اکنون دو سال و نیم است که عضو حزب هستم. در این دو سال و نیم شاهد حوادث و جریانات بسیار بودهام، با افراد زیادی بحث کردهام، به درد دل بسیاری گوش دادهام. با اعضای حزب، با افرادی که روزی عضو حزب بودهاند و اکنون یا اخراج شدهاند و یا به عللی کنارهگیری کردهاند و با سایر دوستان و حتی دشمنان جنابعالی بحثهای زیادی داشتهام. بسیاری اوقات شاهد ناجوانمردانهترین تهمتها و نسبتها بودهام که افراد حزب به یکدیگر میزدهاند. میدیدم که بعضی افراد ندانسته تیشه برداشته به ریشه خود وحزب میزنند. قبلاً نوشتم قبل از آنکه عضو حزب زحمتکشان شوم همیشه در این فکر بودهام که چگونه میتوان ملت ایران را از این وضع ناهنجار نجات داد و این فکر تا آنجا که به خاطر دارم از کودکی در من بوده است و حتی در انشاهایی که در دوره دبستان نوشتهام این فکر ظاهر است. علت پیدایش آن را هم درست نمیدانم، ولی این فکر همیشه با من بوده است و پس از مدتها تفکر به این نتیجه رسیدم که بایستی مردم متشکل شوند و فعالیت خود را در حزبی که هدفش مشخص باشد و بداند که چه میکند متمرکز کنند. در احزاب و جمعیتهای موجود که مطالعه کردم دیدم فقط دو حزب است که تا حدود نقشه و برنامه دارند و ممکن است بتوانند تحولی در اوضاع ایجاد کنند. یکی حزب توده که دارای سازمان و تجهیزات منظم و دقیق و افراد کارآمد و ورزیده و هدف معین بود و دیگری حزب زحمتکشان که البته سازمانش به اندازه حزب توده منظم و دقیق نبود ولی هدف و منظورش معین و معلوم بود و در هر صورت نقشهای مثبت داشت. بدیهی است که حزب توده بهواسطه اتکایش به بیگانه و به علت اینکه نه هدف و نه روشش هیچکدام با عقاید من جور در نمیآید نمیتوانست حزب مورد نظر من باشد. باقی میماند حزب زحمتکشان و تنها همین حزب. از این جهت به این فکر افتادم که باید این حزب را تقویت کرد و نقایصش را برطرف نمود. از این جهت چه قبل از ورود به این حزب و چه بعد از آن به فکر بودم که چگونه میشود جمع کثیری را در این حزب متشکل کرد و علت اینکه این حزب تاکنون موفق نشده است عده قابل توجهی را گرد خود جمع کند چیست؟ چرا اکنون پس از 14 سال فعالیت این حزب هنوز نتوانسته است در قسمت اعظم ایران
شعبهای داشته باشد؟ چرا اکنون پس از 14 سال وقتی که کنفرانس این حزب در تهران تشکیل میشود فقط 55 نفر در آن شرکت میکنند یعنی به ازای هر سال فقط 4 نفر که اگر سایر اعضا یعنی اعضای مخفی(1)و غیر مخفی را نیز بدان اضافه کنیم باز متناسب با 14 سال فعالیت نیست. چرا باید این حزب در عوض اینکه روز به روز جلو برود عقب میرود و در همین چند سال اخیر چندین عضو را از دست بدهد. بلی. دائم افکارم متوجه این قسمتها بود و در جستجوی علل حقیقی این رکود و به همریختگی و کشف درمان آن بودم. با یک یک افرادی که ناراضی بودند تماس گرفتم حتی با افرادی نظیر آقایان منتظر و معصومی ساعتها صحبت کردم. با افراد ناراضی نظیر آقایان اخباری، بزرگنژاد و غیره بحث کردم. در خصوص انشعاب آقای خلیل ملکی و سایر وقایع حزبی تحقیق نمودم و اکنون میخواهم فشرده آن مطالعات را تا آنجا که وقت و فرصت اجازه میدهد در اختیار شایستهترین فرد یعنی جنابعالی بگذارم. البته نوشتن تمام آنچه را که دیدهام و شنیدهام و اندیشیدهام مقدور نیست و اگر بنا باشد همه آن نوشته شود کتاب قطوری خواهد شد. ولی آنچه را به نظر میرسد لازمتر است مینویسم و در خصوص توضیح دربارة آن در هر حال و هر وقت حاضرم. این نکته را هم یادآور شوم که منظور من از تمام این مقدمات که شاید زائد به نظر برسد این نیست که بیوگرافی خود را بنویسم. بلکه این است، چنانچه قبلاً هم اشاره کردم، عدهای در این حزب هستند که جنابعالی را محاصره کردهاند و هر کسی را به نحوی میکوبند. بعضی را با تهمت ارتباط با این و آن، عدهای را با حربه «جوان بودن»، «کج فکر بودن»، «فریب خوردن»، «احساساتی بودن» و غیره به مقتضای وقت و موقع بهطوری که برای جنابعالی نیز قابل قبول باشد. در این خصوص یعنی دربارة خود من هم به جنابعالی گفتهاند و از محتوای جملات جنابعالی هم استنباط میشود که بلی، فلانی درست است حسننیت دارد ولی جدیدالورود است و از کنه جریانات اطلاع ندارد و اشخاصی مانند یوسفیزاده و غیره او را تحت تأثیر قرار دادهاند و از این جهت «کج» فکر میکند. و دلیل آن هم این است که جنابعالی در کنگره به من گفتید: «شما خوشفکر هستید و من بارها در این مورد در هیئت اجرائیه بحث کردهام.» ولی به فاصله چند ماه این
1) 1. این اشاره نشان دهنده وجود هستهای مخفی در درون حزب زحمتکشان بود.
«خوشفکری» تبدیل به کجفکری شد. در صورتیکه نه انقلابی در اوضاع و احوال کائنات بهوجود آمده بود و نه سلولهای مغز من عوض شده بود و نه مدت زمان مدیدی گذشته بود که بتواند «تبدیل» خوشفکری را به کجفکری توجیه کند. جز اینکه عدهای فکر کرده بودند روش آیت دیگر با منافع تصوری آنها جور نمیآید و چون هیچ حربه دیگری از قبیل سوءنیت و ارتباط با این و آن دربارة او کارگر نیست پس بهتر است با حربه «کجفکر» بودن او را از اثر بیندازیم. و این هم با مقدماتی که چیدند و به نظر خودشان اجرا کردند کار سهل و آسانی بود. غافل از اینکه آیت هم میتواند بنویسد و هم میتواند صحبت کند و هم صریح است و رودرواسی با کسی ندارد و اجرای این نقش برای مدت مدیدی میسر نیست. بلی، نوشتن این مقدمه برای آن است که معلوم شود مطالب بدون مطالعه و از روی هوا و هوس و به منظور لجنمال کردن این و آن نوشته نشده است. بلکه از روی مطالعه و به منظور رفع نقایص حزب به تحریر در آمده است. مطالب را در دو قسمت مینویسم یکی راجع به اوضاع و احوال داخلی حزب و شرح علل نابسامانیهای حزب و راه برطرف کردن آنها و دیگر در خصوص راه و روش کلی حزب. اکنون به تشریح اوضاع و احوال داخلی حزب میپردازیم تا بلکه بتوانیم سئوالاتی را که در فوق مطرح شد، یعنی علل سیر قهقرایی حزب، رامطالعه کنیم و ببینیم آیا در چنین محیطی امکان رشد حزب هست؟
از آنجایی شروع شد که اینجانب به عضویت حزب درآمدم.
این نکته را باید یادآور شوم که قبل از ورود به حزب وضع داخلی حزب برای من غیرقابل تصور بود. بدین معنی که تصور میکردم اکنون بین افرادی وارد میشوم که نسبت به همه صمیمی و یک دل و یکزبان هستند و در چنین محیطی اثری از دروغ و تفتین و کینه و حسد و کوتهنظری نیست و بالعکس هر چه هست خلوص و ایمان و یکرنگی است. ولی متأسفانه بر خلاف تصور از همان روزهای اول احساس کردم که وارد محیط مسمومیشدهام. اکثر به یکدیگر تهمت میزدند و یکدیگر را دزد و نادرست و مغرض میخواندند و حداقل یکدیگر را مسخره میکردند. آقای یوسفیزاده آقای دیوشلی و وحیدی و دیگران را به باد مسخره میگرفت و آقای دیوشلی آقای یوسفیزاده و وحیدی و پارسی را استهزا میکرد و آن دو نفر دیگر دیگران را. چند روزی بیشتر از ورود من به حزب نگذشته بود که یک روز دیدم آقای فراهانی میگوید
اگر میتوانستم دیوشلی و وحیدی را خفه میکردم و امثال این جملات. در حوزه دانشجویی شکری و عطوف و مبشر به جان یکدیگر افتاده بودند و به یکدیگر بد و بیراه میگفتند. در یکی از جلسات آقای شکری به خاطر اینکه آقای قوانینی به آقای دکتر موسویزادگان زودتر اجازه صحبت داده است هر چه فحش بود نثار آقای دکتر موسویزادگان کرد بهطوری که جلسه به هم خورد و از آن جلسه به بعد چند نفر از دوستان با ارزش مانند آقایان ابنالنصیر (که اکنون در آمریکا تحصیل میکند)، جورابچی و غیره که با من به حزب آمده بودند دیگر حاضر نشدند که حتی برای نمونه در یک جلسه حزبی شرکت کنند. و کم کم در اثر چنان وضعی حوزه دانشجویی رو به تحلیل رفت و هیچکس هم جرئت نمیکرد فرد جدیدی را به حوزه معرفی کند. وضع حزب روز به روز بدتر و ناگوارتر شد. بهطوری که در جلسهای که پس از محکومیت جنابعالی در محکمه بدوی به منظور جمعآوری پول تشکیل شد و افراد عموماً ناراحت و نگران بودند، از یک سو آقایان کاظمی و وحیدی یکدیگر را تخطئه میکردند و از سوی دیگر آقایان دیوشلی و مروی به جان هم افتاده بودند. و خلاصه اوضاع غریبی حکمفرما بود که آقای بزرگ نژاد با خواندن مقاله مؤثر و شیوای خود (این مقاله بهحدی مؤثر و شیوا بود که اگر حتی امضای جنابعالی ذیل آن بود مشکل بود که بتوان تشخیص داد که این مقاله از جنابعالی نیست) وضع جلسه را دگرگون کرد و تقریباً تا حدودی منظوری که از آن جلسه در نظر بود حاصل شد. این جلسه هم پایان یافت ولی وضع نابسامان حزب هر روز از روز قبل نابسامانتر میشد و عدهای هم که مدعی بودند در غیاب جنابعالی رهبری حزب را به عهدهدارند به جای آنکه به فکر سامان دادن حزب باشند به سر و مغز یکدیگر میکوبیدند. بهطوری که در یکی از جلسات حوزه گویندگان آقای دیوشلی ناچار شدند که از اوضاع «کثیف و ناهنجار» حزبی پرده بردارند و گله آغاز کنند و مدعی شوند که در وضع فعلی انجام هیچ کاری مقدور نیست. مسلم است همانطور که آقای دیوشلی هم پی برده بودند در آن وضع هیچ کار مثبتی میسور نبود و صلاح نبود ما افرادی را که جلب کرده بودیم به حزب بیاوریم و از این رو فعالیت خود را در کانون تشیع که مدتها پیش بهمنظور تقویت حزب و مقابله با دارودسته مهندس بازرگان تشکیل داده بودیم، و تا حدودی هم در پیشبردن مقاصد خود موفق شده بودیم، متمرکز کردیم. البته از اعضای حزب کسی در این راه به ما
کمک نکرد و حتی با اینکه ما از آقای قوانینی در این مورد کمک خواسته بودیم ایشان بدون تحقیق به تخطئه این کانون پرداختند و تصور میکردند از جهت اینکه نام این جمعیت «کانون تشیع» گذاشته شده قصد مبارزه با اهل تسنن در میان است. در صورتی که هیچ چنین منظوری در بین نبود و ما توانستیم با کوشش فراوان اکثریت هیئت اجرائیه این کانون یعنی 5 نفر از 9 نفر را از طرفداران جنابعالی تشکیل بدهیم. کار این کانون تا به جایی رسید که توانست در حدود 100 نفر دانشجو را جلب کند. (اکثر این دانشجویان در اثر تبلیغات ما متمایل به حزب زحمتکشان شدند و هماکنون بسیاری از آنان مستقیم و غیرمستقیم با ما همکاری میکنند.) و حتی ما توانستیم در موقع درگذشت حضرت آیتالله کاشانی مجلس ختمی برای ایشان برگزار کنیم و ریاست این کانون را هم از آقای فرهنگ نخعی(1)، که کانون در منزل او تشکیل شده بود، بگیریم و به آقای دکتر صادقی، که از طرفداران آیتالله کاشانی بود، بدهیم. مقصود از تشریح این قسمت اولاً روشن شدن جنابعالی است که یکی دو مرتبه به علت عدم اطلاع کامل در خصوص وضع این کانون گوشه و کنایهای به ما زدید و ما هم تحمل کردیم و ثانیاً معلوم شدن این مطلب که ما تلاش خود را در راه اعتلای حزب انجام دادهایم.
بحث در خصوص اوضاع و احوال داخلی حزب بود. این اوضاع همچنان ادامه داشت تا جنابعالی از زندان آزاد شدید. البته جریانات دیگری هم مانند جریان کرسی آزاد و غیره پیش آمد که به علت طولانی شدن نامه از بحث دربارة آنها خودداری میشود. پس از آزادی جنابعالی تصور میشد که آن جریانات نامطلوب پایان یابد. در این حیص و بیص جنابعالی به کرمان رفتید. بیمناسبت نیست که جریانی را که حاکی از عدم تصمیم و سرگردانی گردانندگان حزب بود و در غیاب جنابعالی رخ داد تشریح کنم. میدانید در موقع مسافرت جنابعالی به کرمان حادثه اول بهمن رخ داد.(2)در حوزه دانشجویی پس از بحثهای فراوان در حضور آقایان دیوشلی و وحیدی قرار شد
که حزب جزوهای در این خصوص منتشر کرده و اوضاع را تجزیه و تحلیل کند و قرار شد این جزوه را آقای دیوشلی بنویسند. پس از مدتی از آنها پرسیدیم جزوه چه شد؟ گفتند مشغول نوشتن هستیم و در حدود چهل صفحه آن را نوشتهایم. مدتی بعد مجدداً از چگونگی جریان کار جزوه پرسیدیم. گفتند فرستادهایم کرمان ببینیم آقای دکتر بقایی موافق هستند یا خیر. بعداً گفتند که جنابعالی هم با نشر چنان جزوهای موافقت کردهاید. مدتی گذشت. باز از نشر جزوه خبری نشد و ما مجدداً سراغ جزوه را گرفتیم. گفتند دادهایم چاپ کنند. باز مدتی گذشت باز هم خبری نشد. مجدداً سئوال کردیم. آقای وحیدی گفتند همین چند روز پیش نمونهاش را آوردند و تصحیح کردیم و به زودی در اختیار شما قرار میگیرد. ولی باز هم مدتی گذشت و خبری نشد و باز هم ما سئوال کردیم و آقای دیوشلی گفتند پول نداریم جزوه را چاپ کنیم! پس از چندی آقای وحیدی گفتند اسراری پشتپرده بود که صلاح نبود چنین جزوهای منتشر شود و ما بالاخره نفهمیدیم کدام یک از دعاوی آقایان را بپذیریم. پول نداشتن یا زیر چاپ بودن و یا صلاح نبودن نشر چنین جزوهای؟ بهتر این بود که اگر قرار نبود چنین جزوهای منتشر شود از همان اول میگفتند صلاح نیست و دیگر متوسل به این همه دروغ نمیشدند.
جنابعالی از کرمان بازگشتید و جلسه بحث و انتقاد تشکیل شد. در این جلسه مطالب و مباحث بسیاری طرح شد که قسمتی نامعقول و غیرمنطقی بود و قسمتی هم انتقادات و پیشنهادات معقول و صحیح و منطقی. در اینجا فرصت آن نیست که ما تمام مطالب آن جلسه را مورد بررسی قرار دهیم فقط به چند قسمت اشاره میکنیم. یکی آنکه اگر در نظر داشته باشید در این جلسه آقایان دیوشلی و وحیدی و پارسی، بهخصوص آقای دیوشلی، آقای شکری را غیرقابل اعتماد و اطمینان معرفی کردند و مدعی شدند به همین دلیل از انتخاب ایشان به عضویت کمیسیون تشکیلات تهران خودداری کردهاند. و دیگر آن که جنابعالی ایشان را «وقیح» و «دروغگو» خواندید و حتی در این خصوص کار به جایی رسید که آقای شکری در خارج از جلسه نسبت به آقای دیوشلی فحاشی کردند و حتی میخواستند به ایشان حمله کنند و این موضوع باعث شد که آقای شکری مدتها به حزب نیایند و به اصطلاح قهر کنند. این قسمت بعداً مورد استناد ما قرار خواهد گرفت. موضوع دیگر جریان کار آقای معصومی بود که آقای بزرگنژاد در این خصوص بحث مفصل و مستدلی کردند و جنابعالی هم
جوابهایی فرمودید که چون در اینخصوص هم موقعی که از کنگره بحث میکنیم صحبت خواهیم کرد در اینجا بحثی نمیکنیم. و اما مطالبی که در خصوص بیانات جنابعالی باید به عرض برسانم. جنابعالی بیش از چهار ساعت صحبت کردید و دربست از هیئت اجرائیه دفاع نمودید. بهطوریکه هر کس نطق جنابعالی را گوش میداد تصور میکرد که این هیئت اجرائیه «فداکار» شب و روز برای حزب در کوشش و فعالیتند و هیچ عیب و نقصی در کارشان نیست و کلیه تقصیرات متوجه افراد عادی و نمکنشناس حزب است که قدر چنین هیئت اجرایی فداکار را نمیشناسند و شاهبیت استدلالتان هم این بود که «من که دکتر بقایی هستم این عده را منصوب کردهام و من هم نه اشتباه میکنم و نه تحت تأثیر اطرافیان قرار میگیرم زیرا اگر کسی از اطرافیان میتوانست مرا تحت تأثیرقرار دهد او خودش دکتر بقایی میشد.» در صورتی که در بین مقالات و اظهارات شما در طول مبارزات سیاسی دهها مورد میتوان پیدا کرد که خودتان اینگونه استدلال را رد کردهاید و آن را خطرناک دانستهاید. ولی در این مورد روی همین استدلال کلیه انتقادات اصولی و منطقی افراد نادیده گرفته شد و بالاخره دست آخر هم کار «به دهان خرد کردن» رسید. تنها کسی را که از هیئت اجرائیه مورد انتقاد قرار دادید (که او هم مدتی بود کناره گرفته بود) آقای قوانینی بودند که بالنسبه از دیگران فاضلتر و مؤدبتر و متواضعتر و در بین اعضای حزب محبوبیتش بیشتر بود. علت محبوبیتش هم آن است که او رابطهاش را با افراد قطع نکرده و هنوز هم تنها فردی است از کمیته مرکزی که گویندگی یک حوزه را به عهدهدارد و مرتب در آن حوزه شرکت میکند و در حوزه گویندگان نیز تقریباً مرتب شرکت کرده است. ولی از بیانات جنابعالی چنین استنباط میشود که کلیه دردهای حزب در اثر آن است که مثلاً ایشان حق عضویتشان را به نصف تقلیل دادهاند. بههر صورت این جلسه نیز بدون اینکه کوچکترین نتیجه مثبتی برای حزب داشته باشد پایان یافت و نه تنها دردی از حزب دوا نکرد بلکه به مشکلات حزب افزود و سرانجام معلوم نشد این جلسه برای چه منظور و هدفی تشکیل شده است. اگر منظور این بود که به حرف حساب افراد گوش داده شود چرا این کار انجام نشد؟
بعد از این جلسه موضوع محاکمه آقای عطوف پیش آمد. حتماً جنابعالی اطلاع دارید که من خود از کسانی بودم که با ایشان مخالف بودم. زیرا من با افرادی که قاطع
نیستند و هم خدا را میخواهند و هم خرما را مخالف هستم و ایشان از این گونه افراد بود. با افراد جبهه ملی که خلوت میکرد خود را از آنان میدانست و با ما که مینشست خود را طرفدار حزب زحمتکشان محسوب میداشت. به انضمام این که خیلی خودخواه و جاهطلب و پرمدعا بود. به این دلایل و بعضی اطلاعات که از گوشه و کنار میرسید من با ایشان مخالف بودم. با وجود تمام اینها او را قابل اصلاح میدانستم و پیدایش و تقویت بعضی از صفات مذکور در ایشان در اثر همین محیط حزب بود و من خود به چشم میدیدم چگونه بعضی افراد با رفتار خود موجب میشوند که صفات منفی این شخص احیا شود. مثلاً در همین محاکمه ایشان جنابعالی شخصی را مأمور محاکمه ایشان کردید که در همین محاکمه وقتی میخواست مثلا بگوید «شما باعث رکود و توقف حزب شدهاید»، میگفت «شما باعث رکورد و توقف حزب شدهاید.» ملاحظه بفرمائید این در یک لیسانسیه حقوق چه تأثیری دارد و چگونه در خارج میتواند از این موضوع بهرهبرداری کند. یک کار خلاف دیگری که در این محاکمه صورت گرفت این بود که دوست عزیز ما آقای وحیدی قبل از محاکمه به من توصیه میکرد که باید این شخص «دراز» شود و باید او را اخراج کنید. درست است که من ترتیب اثری به این توصیه ندادم ولی قبول بفرمائید که این توصیه خلاف اصول است. منظور از بحث درباره این موضوع آن است که اثبات شود پیدا شدن امثال عطوف در حزب به خاطر رفتار غلط و ناهنجار بعضی از کسانی که خود را گرداننده حزب میدانند هست و بس. در صورتیکه محیط حزب باید طوری باشد که بتواند چنین اشخاصی را اصلاح کند.
بعد از این جریان مقدمات تشکیل کنگره فراهم میشد. من از کسانی بودم که به کنگره خیلی امیدوار بودم و تصور میکردم که کنگره نه تنها موفق میشود این محیط مسموم را از بین ببرد بلکه روح تازهای در حزب خواهد دمید و باعث خواهد شد که حزب از این حالت رکود و رخوت خارج شود و به جای چنددستگی و نفاق برادری و وداد برقرار گردد. با خود فکر میکردم که کلیه افرادی که در این کنگره شرکت میکنند فشرده مطالعات خود را مطرح خواهند کرد و حزب از این افکار و آراء استفاده شایانی خواهد برد. از این جهت همانطور که قبلاً اشاره کردم خودم مطالبی در حدود 3 صفحه تهیه کردم بلکه بتوانم از این راه کمکی به حزب بنمایم. ولی بعضی افراد که از من
تجربه بیشتری داشتند با نظر من مخالف بودند و میگفتند خواهی دید که عدهای مانع خواهند شد از اینکه کنگره هم دردی از حزب دوا کند، بلکه کاری خواهند کرد که بعد از کنگره حزب به وضع بدتری دچار شود. ولی من این سخنان را باور نمیکردم و شاید هنوز بعضی افراد به خاطر داشته باشند که در این باره من با آقای اخباری در کتابخانه حزب قریب یک ساعت بحث کردیم. ولی کنفرانس تهران، که در نهایت آزادی و بینظری تشکیل و پایان یافت، افرادی مانند آقای اخباری را هم تا حدودی قانع کرد که کنگره میتواند به آن وضع ناهنجار پایان دهد. من هم با اینگونه افکار تهران را ترک کردم و بالطبع از جریاناتی که در تهران میگذشت و از مقدماتی که برای کنگره از طرف افراد مختلف چیده میشد بیخبر بودم. کنگر با شکوه و جلال ظاهری تشکیل شد. این شکوه و جلال اگر چه حاکی از ایمان و صمیمیت افرادی بود که شبانهروز زحمت کشیده بودند تا تشکیلاتی به آن نظم و ترتیب و عظمت را ترتیب داده بودند ولی اگر اشخاص تیزبین و دقیقی به آن مینگریستند نشانهای از ضعف معنوی حزب در آن مییافتند که سعی شده بود با آن شکوه و جلال ظاهری بر آن روپوش گذاشته شود. چون این یک قانون کلی است [که] افراد و دستگاههایی که دارای نقاط ضعفی باشند کوشش میکنند که آن نقاط ضعف را با ظاهرسازی و ژست و قیافه تصنعی از نظرها دور دارند. با افتتاح کنگره و طرح آئیننامه داخلی این ضعف معنوی عدهای از خلال مواد آئیننامه داخلی بهتر به چشم میخورد. موادی مانند ماده چهارده که میگوید: «رئیس عهدهدار نظم و ترتیب جلسه بوده و حق دارد چنانچه در بیان ناطق احساس «صمیمیت» نکند و یا صحبت او را خارج از موضوع و شأن و صلاحیت کنگره تشخیص دهد و یا بیان و نطقش را متضمن بیاحترامی و توهین بداند، به ناطق تذکر داده و در صورتی که به تذکر رئیس ترتیب اثر داده نشود با درج در صورت جلسه او را توبیخ کند و عنداللزوم از ادامه صحبت او جلوگیری نماید و در صورتی که در نظم جلسه از طرف ناطق یا فرد دیگری اخلال شود او را موقتاً تا ختم همان جلسه از جلسه اخراج نماید که بعد از تنفس تصمیم نهایی در هیئت رئیسه کنگره اتخاذ گردد» نشان میداد که عدهای میخواهند از طرح نقاط ضعف خود با حربههای «احساس عدم صمیمیت» و یا«خروج از شأن و صلاحیت کنگره» و یا «توهین و بیاحترامی» جلوگیری کنند و گرنه کس را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است. ولی خود این ماده
نشاندهنده بسیاری از حقایق بود و این حقایق با اولین نطق جنابعالی و تبلیغات بعدی عدهای که با نقشه از تهران حرکت کرده بودند آشکارتر شد. جنابعالی در نطق خود فرمودید «من بهخوبی اطلاع دارم چه کسانی و با چه نقشههایی از تهران بهمنظور بر هم زدن این کنگره حرکت کردهاند.» ولی هنوز هم ما نتوانستهایم بفهمیم این افراد که بودند و اگر واقعاً چنین افرادی وجود داشتند چرا معرفی نشدند، چرا محاکمه نشدند. ولی آن عدهای که دنبال چنین جملات مبهم و چند پهلو میگشتند سمپاشی را شروع کردند که بلی، عدهای در تهران هستند که مخالف آقای دکتر بقایی هستند و دستهای تشکیل دادهاند و میخواهند از حزب انشعاب کنند و با کجا و کجا ارتباط دارند. این عده عبارتند از معصومی، که از حزب اخراج شده، و یوسفی زاده و یاسری و عدهای دیگر که میخواهند با انتقاد و نطق و تحریک کنگره را به هم بزنند. مواظب باشید هر کس ایرادی گرفت، هر کس انتقادی کرد، هر کس تذکری داد، او از همان «ملاعین» و مخالفین آقای دکتر بقایی است که از طرف بعضی دستگاهها مأموریت دارند کنگره «اصیل» حزب زحمتکشان ملت ایران را در هم بریزند. تصور بفرمائید این مطالب آن هم از دهان افرادی که به ظاهر زیادتر از دیگران دور و بر جنابعالی بودند در آن کرمانی علاقمند به جنابعالی و مؤمن به حزب که از 1000 کیلومتری طهران بیخبر از همه جا به اصفهان آمده چه تأثیری میکرد و آیا دیگر امکان هیچگونه تذکر اصلاحی بود؟ بهخصوص که «رندان» به این هم اکتفا نکردند و تحت این عنوان که افراد تهران رعایت «ادب» را نمیکنند و این ممکن است باعث آبروریزی شود از یکسو از تماس افراد تهران با سایر شهرستانها جلوگیری میکردند و از سوی دیگر افرادی امثال آقای بنکدار، که به مخبر شماره یک مشهور شده بود (این لقبی بود که افراد از روی تمسخر به ایشان داده بودند)، به این چادر و آن چادر سر میزدند و از «توطئههای» عمیق حزبی بهاصطلاح «پرده» بر میداشتند و اخبار را هم آنطوری که صلاح میدانستند به سمع جنابعالی میرساندند و چنانچه خواهیم دید پاداش خودشان را هم گرفتند. بلی، همانطور که جنابعالی فرمودید «عدهای با نقشه از تهران حرکت کرده بودند.» ولی این عده بعضی از اطرافیان کوتهفکر جنابعالی بودند که چون میدیدند در محیط آرام و سالم میدانی ندارند به انواع حیل آن محیط مسموم را در کنگره به وجود آوردند تا هیچ کس نتواند عدم لیاقت آنان را هویدا سازد ولی آنان بتوانند با سوءاستفاده از نام
جنابعالی به مراد خود برسند و هر کس را که میخواهند بکوبند از مخالفین شما قلمداد کنند. این گفته جنابعالی در کنگره است که «اگر افرادی بگویند به فلان کس رأی بدهید گناهی نکردهاند ولی اگر بگویند به فلانی رأی ندهید بیوجدانند.» و من عدهای از اعضای هیئت اجرائیه سابق و کمیته مرکزی لاحق را میدیدم که صریحاً بر علیه آقای یوسفیزاده تبلیغ میکنند و او را از دسته مخالف جنابعالی قلمداد میکنند. این مایه تأسف است که در یک کنگره حزبی، که باید مسایل مهم مطرح شود، یک نفر به عنوان اینکه زیاد شربت خورده است توبیخ شود و توبیخنامه او در جلسه رسمیکنگره خوانده شود ولی دیگری که علناً بر علیه یک عضو کمیته مرکزی چاقو میکشد لقب «جوانمرد» بگیرد و خلاصه محیطی ایجاد شود که افراد از ترس به جز اول و دوم حرف عادی خود را نتوانند بزنند.
بیمناسبت نیست که بحثی هم از آقای معصومی بکنیم. من قبل از عضویت حزب با آقای معصومی ارتباطی نداشتم ولی در همان موقع که در میتینگهای سازمان نگهبانان آزادی شرکت میکردم، روزی در ویترین حزب آگهی اخراج ایشان را خواندم. حقیقتاً من از آن آگهی نتوانستم علت اخراج ایشان را درک کنم، چون دلیل واضحی ذکر نشده بود. چند روز بعد از خواندن آن آگهی جنابعالی بازداشت شدید و در جلسهای که شب اول بازداشت شما در اطاقهای طبقة دوم سازمان از دانشجویان دانشگاه تشکیل شد و آقایان مکی، قوانینی، مبشر و چند نفر دیگر درباره همکاری نیروهای «ملی» صحبت کردند، ایشان هم در همین مورد صحبتهایی نمودند و با شدت و حرارت از سازمان نگهبانان آزادی دفاع نمودند. کاری به آن جلسه ندارم. چند ماهی از آن جلسه گذشت که من عضو حزب شدم و تصادفاً در مؤسسه علوم اجتماعی(1)با ایشان آشنا شدم. منطقاً اگر ایشان مخالف جنابعالی بودند باید با من که بهنظر ایشان فرد تازهواردی بودم علیه جنابعالی صحبت کنند. در صورتی که من هیچ مطلبی علیه جنابعالی از او نشنیدم، بلکه حتی از اخراج خود هم با من صحبتی نکرد و همیشه هم علیه جبهه ملی تبلیغ میکرد. البته در آن وقت موضوع اخراج ایشان برای من مسئله مهمی نبود با این که میدیدم اکثریت افراد حزب بهخصوص دانشجویان با اخراج ایشان مخالف بودند ولی چون
1) 1. مؤسسه علوم اجتماعی در اواخر دهه سی توسط دکتر احسان نراقی تأسیس شد و تا پیروزی انقلاب ادامه حیات داد.
میدیدم ایشان به همکاری خود کم و بیش با حزب ادامه میدهند در این خصوص فکری نمیکردم. تا اینکه جلسه بحث و انتقاد تشکیل شد و عدهای اخراج ایشان را مغایر اساسنامه و انصاف و عدالت میدانستند و اخراج ایشان را در اثر مخالفت و اغراض خصوصی بعضی از افراد هیئت اجرائیه قلمداد میکردند و با اینکه در آن جلسات جنابعالی در حدود یکساعت در این باره صحبت کردید من در بین صحبتهای جنابعالی دلیلی که اخراج ایشان را توجیه کند نیافتم. تا کنگره تشکیل شد و شکایت ایشان در کمیسیون شکایات مطرح شد. عدهای از اعضای کمیسیون شکایات به من مراجعه میکردند و از من در خصوص آقای معصومی سئوال میکردند که آیا ایشان را به حق اخراج کردهاند یا خیر؟ من هم میگفتم از علت اصلی اخراج ایشان بیخبر هستم ولی دلایلی که برای اخراج ایشان ذکر میشود بسیار سست است و نباید موجب اخراج یک نفر باسابقه از حزب گردد، مگر اینکه به جز این دلایل دلایل دیگری در کار باشد. حتی این مطلب را یک مرتبه به آقای بنکدار هم گفتم که شاید طبق معمول به جنابعالی هم خبر داده باشد. کم کم جریان کار ایشان بالا گرفت. از یک طرف آقای بنکدار به اعضای کمیسیون شکایات صریحاً میگفتند که طبق نظر آقای دکتر بقایی اخراج ایشان باید فوراً مورد تأیید کمیسیون قرار گیرد و از طرف دیگر این موضوع باعث شد که آقای مروی برای آقای وحیدی چاقو بکشد و حتی جنابعالی را شخصی نظیر هیتلر قلمداد کند. این بود که من برای جلوگیری از حوادثی که ممکن بود مناسب شأن کنگره نباشد آن هم پس از خواندن نامهای از آقای معصومی که تقریباً در آن اظهار ندامت شده بود، خدمت جنابعالی رسیدم و خواستم که این مسئله بهنحوی حل شود. که جنابعالی هم فرمودید نامهای مینویسم، اگر ایشان امضا کردند بازگشتشان به حزب مانعی ندارد و من تصور میکردم که دیگر مسئله حل شده است. ولی فردای آن روز که متن آن نامه را دیدم فوقالعاده متأثر شدم و همانجا گفتم اگر آقای معصومی این نامه را امضا کند من در سوءنیت او کوچکترین تردیدی نخواهم کرد. زیرا اصولاً نامه طوری تهیه شده بود که هر کس کوچکترین شخصیتی در خود احساس میکرد از امضای آن خودداری مینمود. و در همانجا بود که این نامه را من به سوگندنامهای که عبدالله بن مقفع برای منصور خلیفه عباسی تهیه کرد تا به موجب آن به عبدالله بن عیسی که تمرد کرده بود امان دهد (این سوگندنامه طوری تهیه شده بود که کلیه راههای فرار از آن را
بر منصور مسدود میکرد و عدهای علت قتل ابن مقفع را انشای همین سوگندنامه میدانند که جریانش در تاریخ مسطور است.) تشبیه کردم. مطابق پیشبینی من آقای معصومی از امضای چنین نامهای خودداری کرد. بعد موضوع در کنگره مطرح شد و متأسفانه برخلاف اصل جنابعالی خود را در برابر آقای معصومی قرار دادید ولی باز هم من از سخنرانی طولانی جنابعالی نتوانستم دلیلی به دست بیاورم که حتی ده درصد اخراج ایشان را توجیه کند و تا اکنون نیز که این نامه را مینویسم با وجود جستجو و تفحص فراوان نتوانستهام دلیل قانعکنندهای برای اخراج ایشان پیدا کنم. و این موضوع باعث نهایت تأسف و بسیار مأیوسکننده است، زیرا اگر حزبی نتواند در داخل خود عدالت را اجرا کند و باز هم در آن اغراض و مقاصد خصوصی دخالت داشته باشد چگونه میتواند در یک اجتماع عدالت اجرا کند و از تبعیض و اجحاف جلوگیری نماید. این را هم متذکر شوم که من بعضی صفات منفی آقای معصومی را انکار نمیکنم، ولی این صفات از نوع صفاتی است که قابل اصلاح است و گذشته از آن هیچ کس نیست که کم و بیش فاقد این صفات باشد. دیگر آنکه در آن جلسه کنگره من رأی به اخراج آقای معصومیدادم و علت این رأی هم آن نبود که من ایشان را گناهکار میدانستم. بلکه علت آن بود که در آن موقعیت و پس از نطق جنابعالی از نظر کلی من دیگر عضویت ایشان را صلاح نمیدانستم مگر اینکه روزی جنابعالی شخصاً حکم اخراج ایشان را لغو کنید. این موضوع باعث شد که بعداً من در خصوص اخراج و کنارهگیری و سرخوردگی عدهای دیگر از اعضای حزب مطالعه کنم و به این نتیجه برسم که در اکثر موارد اغراض خصوصی و کوتهفکریها موجب این قبیل امور شده است.
تأسف انگیزترین و ناراحتکنندهترین قسمت کنگره جریان تأثرآور انتخابات کمیته مرکزی است که هنوز هم حزب ما نتوانسته است از زیر ضربت آن کمر راست کند. جریانی که باعث شد عدهای مانند آقای اخباری عملاً از حزب کنارهگیری کنند و عدهای مانند آقای بزرگنژاد، که قبلاً از مقاله مؤثری که درباره جنابعالی نوشته بود و وضع جلسه حزب را دگرگون کرده بود یاد شد و یقین دارم که جنابعالی هم از صمیمیت ایشان اطلاع دارید، مأیوس شوند و دست از فعالیت بکشند و حال آنکه قبلاً از فعالترین اعضای حزب بودند و چند نفر دیگری از شرکت در حوزهها خودداری
ورزند و بسیاری از اختلافات دیگر همه معلول انتخابات لیستی و تحمیلی کمیته مرکزی است. قبلاً نوشتم من و بسیاری افراد دیگر با چه نیت و با چه خوشبینی به کنگره آمده بودیم ولی متأسفانه افرادی که جز لقب کوتهنظر و کوتهفکر لقب دیگری نمیتوان به آنان داد محیط کنگره را گلآلود کرده بودند تا بتوانند ماهی بگیرند. به نام جنابعالی لیست تهیه کردند (البته منظورم آن نیست که جنابعالی از آن لیست بیخبر بودهاید، بلکه متأسفانه تا آنجا که اطلاع دارم آن لیست با موافقت جنابعالی تهیه شده بود)، به چادرها سر زدند و گفتند آقای دکتر بقایی میخواهند فقط این لیست انتخاب شود. در قسمت اهواز که حتی کار به تهدید کشید و پیام دادند که اگر یک اسم حذف شود چنین و چنان خواهیم کرد. تحقیق کنید و ببینید آیا آقای مهندس عقیلی به آقای احمدیپور لیست را ندادهاند و نگفتهاند آقای دکتر بقایی گفتهاند اگر غیر از این لیست انتخاب شود به حزب ضربت خورده است و آیا بعداً آقای احمدیپور در چادر کرمان این مأموریت را به خوبی انجام نداده است؟ یک مرتبه یکساعت قبل از اخذ رأی بلندگو به کار افتاد و اشخاصی مانند غلامعلی بیک و عبدالحسین حسنی و رضا حسنی که به بلندگوی بعضی اشخاص معروفند لیست کذایی را بخشنامهوار قرائت کردند و حتی همشهری باهوش و زرنگ ما آقای مهندس حاتمزاده از پشت بلندگو صریحاً اعلام کردند «لیستی» رسیده است که قرائت میشود، اگر افراد اشخاصی غیر از این لیست در نظر دارند بیایند و معرفی کنند و به زبان بیزبانی رساندند که تلاش بیهوده است زیرا نتیجه از پیش معلوم بود. و حتی موقع اخذ رأی آقایان اخباری و احمدیپور در طرفین من نشسته بودند من عیناً لیست را برای آنان نوشتم و گفتم اینها انتخاب خواهند شد و همانطور هم شد. عجیبتر از همه در این لیست نام کسی بود که با تمام تلاش نتوانست در تهران به عنوان عضو اصلی یا علیالبدل کمیته شهرستان تهران رأی بیاورد و حتی با وجود تلاش فراوان پس از دو مرتبه اخذ رأی باز ایشان نتوانستند رأی بیاورند تا اینکه در مرتبه سوم پس از اینکه دیگر همه خسته شده بودند برای خاتمه دادن به موضوع اسم آقایان مروی و بنکدار را نوشتند و ایشان و آقای مروی نفر یازدهم و دوازدهم شدند. ولی دیدیم که در اثر معجزه لیست کذایی ایشان انتخاب شدند در صورتی که بهطور طبیعی مسلماً آراء ایشان از تعداد انگشتان دو دست تجاوز نمیکرد. عدهای این انتخاب را پاداش تفتینها و پادوییهای ایشان در کنگره دانستند. این فرد
همینطور که تا حالا حدس زدهاید آقای حسین بنکدار است. من نمیدانم چه چیزی در ایشان بود که سایر افراد حزبی کمتر داشتند. جز اینکه بگویم انتخاب آقای بنکدار به ضرر حزب، به ضرر جنابعالی و به ضرر خود ایشان بود. به ضرر حزب بود از آن جهت که افراد میدیدند فعالیت و صراحت و صمیمیت و دانش ارزشی ندارد و این بیارادگی و بله بله قربان گویی و تملق است که افراد را به بالاترین مقامات حزبی میرساند و بالطبع گروهی مأیوس شدند و چند نفری هم شیوه مرضیه ایشان را انتخاب کردند. ضرر جنابعالی هم که معلوم است زیرا ضرر حزب ضرر جنابعالی است و گذشته از آن شما با این کار خود قدر کمیته مرکزی را پائین آوردید. به ضرر خود ایشان بود چون دیگر افراد احترامی برای ایشان قایل نیستند و ناراحتی و احساس حقارت ایشان را بارها من از این حیث احساس کردهام زیرا از قدیم گفتهاند شرفالمکان بالمکین. میگویند به سلطان سنجر گفتند تو با وجود این همه لیاقت و شجاعت چرا شکست خوردی؟ گفت به دو دلیل یکی آنکه کارهای بزرگ را به اشخاص کوچک و حقیر دادم و دیگر اینکه کارهای کوچک را به اشخاص بزرگ. بدیهی است که اشخاص کوچک نمیتوانستند کارهای بزرگ را انجام دهند و اشخاص بزرگ از دست زدن به کارهای کوچک عار داشتند و در نتیجه همه کارها عاطل میماند. عیناً همین جریان در حزب زحمتکشان است. اشخاصی که خودشان هم احساس میکنند شایستگی بعضی کارها را ندارند به مقامات بالاتر میروند و در نتیجه چون بشر هم جاهطلب است نمیتوانند از چنین مقامی صرفنظر کنند و از طرفی هم احساس میکنند که افرادی شایستهتر و فاضلتر از آنان در مقامات پائینتر هستند. به این جهت از یک طرف سعی میکنند مانند چند نفر از رفقای کمیته مرکزی با تشبث به دروغ خود را بزرگ جلوهگر سازند. به همین علت یکی از دوستان کمیته مرکزی تاکنون چند مرتبه جنابعالی را به مقام نخستوزیری رسانده است و حتی اعضای کابینه جنابعالی را هم از پیش اعلام نموده و بدیهی است که پست حساسی را هم با کمال «جوانمردی» خود به عهده گرفته است. یک روز قبل از پایان کنگره در خصوص مطالبی با همین عضو کمیته مرکزی صحبت میکردیم و چون نمیتوانست جواب بدهد میگفت «شما از اسرار» پشت پرده خبر ندارید، نمیدانید که تا 5 روز الی یک هفته دیگر دکتر نخستوزیر خواهد شد و اعضای کابینه ایشان هم این افراد هستند. و بعد
هم سفارش اکید میکرد که این جزو اسرار است ولی چون من به شما اطمینان دارم به شما گفتم ولی سعی کن پیش خودت بماند و بعد خودش عیناً این اسرار بزرگ را تحویل دیگران میداد و باز به همین نحو به آنان توصیه میکرد که مواظب باشند این اسرار درز نکند. سال قبل موقعی که آن خبرنگار سیاسی با جنابعالی تماس گرفته بود، همین شخص نزد من آمد و گفت خبر مهمی است و بعد از آنکه مدتی توصیه کرد مواظب باش کسی متوجه نشود مدعی شد که جنابعالی حداکثر تا 72 ساعت دیگر کابینه خود را معرفی خواهید کرد. و دیگری که البته عضو کمیته مرکزی نبود ولی میخواست نشان بدهد که به اسرار از ایشان واقفتر است قیافه ناراحتی به خود گرفت و گفت بله، من مدتها بود که خبر داشتم و میدانم امروز 38 خبرنگار از نقاط مختلف جهان با ایشان تماس گرفتهاند، ولی وضع و موقعیت خطرناکی است، ای کاش ایشان قبول نکنند. ما هم در ضمن آنکه در دلمان به آنان میخندیدیم ولی ظاهراً ناچار بودیم که با سکوت خود چنین جلوه دهیم که بلی شما افراد عالیمقام از اسرار باخبر هستید ولی ما از جایی خبر نداریم. و از اینگونه «اسرار» این قبیل افراد زیاد تحویل این و آن میدهند که متأسفانه در بعضی موارد خطرناک و مضر است. اینها همه در اثر آن است که اینگونه افراد احساس میکنند مقامی را که احراز کردهاند لیاقتش را ندارند و از این جهت میخواهند با توسل به حربه دروغ و امثال آن خود را بزرگ جلوه دهند و چون از این طریق موفق نمیشوند و غالباً نتیجه معکوس میگیرند سعی میکنند باز با توسل به حربه دروغ و نظایر آن دیگران را کوچک و خفیف کنند و این است یکی از علل اشاعه امراض خطرناک دروغ و تفتین در حزبی که شعار خود را «راستی و آزادی» قرار داده است. اینکه نوشتم اشاعه دروغ در حزب واقعاً خالی از هر گونه غلو و اغراق است و اگر با آن مبارزه نشود خطرناک است.
یکی از دوستان برای آنکه خود را واقف به اسرار جلوهگر سازد، در مدت زمان بین رفراندوم و انتخابات که حزب اعلامیهای منتشر نمیکرد، بارها به این و آن (اعم از حزبی و غیرحزبی) میگفت که یک اعلامیه به این یا آن عنوان زیر چاپ است و منتشر میشود که البته چون حقیقتی نداشت خبری هم نمیشد. و بعضی اوقات مدعی میشد که در فلان هفته آقای دکتر بقایی «437»! ملاقات داشته است که البته واسطه بسیاری از این ملاقاتها خودش را قلمداد میکرد. همین شخص روزی که من به مناسبتی اسمی از
شب 29 آذر آوردم از چگونگی این شب سئوال کرد. من هم آنچه در روزنامه خوانده بودم یا از دوستان شنیده بودم برایش تشریح کردم. یک هفته بعد در حضور خود من و عدهای دیگر با تشریح همان جریاناتی که از خود من شنیده بود مدعی بود که در آن شب حضور داشته است و این ادعا را به کرات و در موارد گوناگون تکرار کرد. باز همین شخص اخیراً ادعا میکرد و در حوزه حزبی هم طرح کرده بود که به زودی جمعیتی تحت عنوان «نجات مملکت» و به رهبری جنابعالی و با عضویت آقای دکتر امینی و اعضای جبهه ملی و روحانیون تشکیل خواهد شد و مذاکرات آن هم شده است. و باز ادعا میکرد اعلامیهای را که شما نوشته بودید که افراد مشهور امضا کنند و خودتان به من فرمودید که کسی امضا نکرده است 144 نفر امضا کردهاند و قریباً منتشر میشود. من تصور میکردم این دروغها را این شخص تنها به من و سایر دوستان حزبی و غیر حزبی میگوید، ولی بعدها متوجه شدم که قسمتی از آنها را تحویل جنابعالی هم میدهد. جنابعالی تصور بفرمائید که در بعضی مواقع این دروغها چقدر ممکن است خطرناک باشد.
بحث از عواقب تصدی بدون استحقاق مقامات حزبی بود. ضرر بزرگتر این کار آن است که عدهای که بدون داشتن شایستگی لازم متصدی کاری در حزب میشوند برای اینکه موقعیت آنان متزلزل نشود کوشش دارند از ورود اشخاص شایسته و لایق به حزب جلوگیری کنند و اگر به علل عدم فعالیت افرادی مانند آقای دکتر عمرانی و امثال او توجه شود و علل کنارهگیری و انزوای عدهای دیگر مانند مهندس مزدا و دکتر گوشهگیر و غیره بررسی شود مدعای فوق به خوبی اثبات میگردد. اینها بود جزیی از نتایج شوم یک انتخابات لیستی و تحمیلی. در اینجا باید جواب یک جمله جنابعالی را که معمولاً در این گونه موارد بیان میدارید و خیلی هم روی آن تکیه میکنید عرض کنم و آن جمله این است «به نظر شما اگر این عده خوب نیستند چه کسانی باید برای عضویت در کمیته مرکزی انتخاب شوند؟» جواب این است هر که را افراد با میل و رغبت و بدون فشار انتخاب کنند. چون فقط در این صورت است که افراد میتوانند با نشان دادن کار و شایستگی مسؤولیتهای حزبی را احراز کنند. اگر همین آقای بنکدار و نظایر او را افراد بدون توصیه و تحمیل انتخاب کنند لااقل امثال من دیگر به جنابعالی نمیتوانیم اعتراضی داشته باشیم. این واقعاً برای یک حزب شرمآور است که ادع
ای آزادیخواهیاش گوش فلک را کر کرده باشد و اگر صفحات روزنامه ارگان و اعلامیهها و نشریههایش بررسی شود، مشاهده میشود، ملاحظه میشود که عمده مطالب درباره آزادی و تخطئه دیکتاتورها است ولی خود آن حزب چنین انتخاباتی انجام دهد.
بعد از کنگره جبهه ملی روزنامه ستاره تهران مقالاتی در خصوص جریانات مفتضح و رسوای آن نوشت که جنابعالی و ما خیلی بر روی آن مطالب تکیه کردیم و تبلیغات وسیعی بر علیه جبهه ملی به راه انداختیم. ولی آیا جنابعالی هیچگاه به فکر تطبیق آن مقالات با اوضاع و احوال کنگره خودمان افتادید؟ اگر فرصتی داشتید و یکمرتبه دیگر آن مقالات را مطالعه فرمودید ملاحظه خواهید کرد که در اکثر موارد با جریانات کنگره ما تطبیق میکند. در اینجا باید به دو مطلب دیگر در این خصوص پاسخ بگویم: یکی آنکه گفته میشود افراد نمیفهمند و در اینگونه موارد باید آنان را ارشاد کرد و این مطالب را جنابعالی در هنگامیکه من برای عرض مطلبی در کنگره خدمتتان رسیدم بیان فرمودید و حتی کنگره را تا حد جلسهای که برای طرح درددلها و غرغر افراد تشکیل میشود تنزل دادید. و بعداً هم آقایان قوانینی و دیوشلی مطالبی در این باره بیان کردند. و دیگر اینکه افراد کمیته مرکزی حداقل عضو حزب هستند و حق دارند مانند سایر افراد کاندیدا معلوم کنند و در خصوص آن تبلیغ نمایند. در پاسخ قسمت اول باید عرض کنم فرق است بین ارشاد و تحمیل. و در کنگره انتخابات تحمیلی بود نه ارشادی. و در پاسخ قسمت دوم باید عرض کنم که هیج اشکالی نداشت که فرد فرد اعضای هیئت اجرائیه یا کمیته مرکزی از پشت بلندگو کاندیداهای مورد نظر خود را اعلام میکردند و مثلاً آقایان وحیدی و پارسی اعلام میکردند که به این عده رأی بدهید و کسی هم اعتراضی نمیکرد. ولی اینکه دستهجمعی لیستی تهیه کنند و آن هم بهنام جنابعالی، که موقعیت استثنائی در حزب دارید، توأم با تبلیغات ناروا به افراد تحمیل کنند کار صحیحی نیست.
این بود شمهای از جریانات کنگره که به جای آن که اساس حزب را بر پایهای استوار بنا نهد در اثر ندانمکاری و غرضورزی و کوتهفکری عدهای چنان ضربتی بر پیکر حزب زد که جبران و مرمت آن به این زودیها میسر نیست. پس از پایان کنگره و بازگشت افراد به شهرستانها بلافاصله عواقب ناگوار کنگره را ما در تهران مشاهده کردیم. عدهای مانند آقای اخباری دیگر به حزب نیامدند و عدهای دیگر صریحاً گفتند
ما اصولاً در خصوص خود شعار «راستی و آزادی» تردید کردهایم. حزب به وضع ناگواری دچار شده بود و اغراق نگفتهام اگر بگویم از موقع کنگره تاکنون دهها ساعت وقت من صرف آن شده است که به افراد بفهمانم هدف خیلی بالاتر از آن است که ما آن را به خاطر بعضی انحرافات و نابسامانیها رها سازیم. متأسفانه عدهای که به زور خود را بر افراد تحمیل کرده بودند باز هم دستبردار نبودند و حاضر نبودند کمیته شهرستان تهران را به حال خود واگذارند. از همان اول در صدد خرابکاری و تحمیل نظرات خود برآمدند. هنوز اولین جلسه کمیته مرکزی شهرستان تهران تشکیل نشده بود که به من خبر دادند که آقای دیوشلی در جلسهای گفتهاند این کمیته کاری از پیش نخواهد برد و منحل خواهد شد، زیرا آقای دکتر بقایی از ترکیب آن راضی نیستند. و عدهای دیگر منجمله آقای شکری که پس از آن همه حملات قبلاً بدان اشاره شد مجدداً «مامانی» شده و به عضویت کمیسیون تشکیلات کل انتخاب شده بودند این طرف و آن طرف بر علیه کمیته شهرستان تبلیغ میکردند. و دوست گرامی و «معلم حزب» هم آنان را تأیید میکردند. هنوز کمیته اولین جلسه خود را تشکیل نداده بود که آقایان در صدد تحمیل نظرات خود برآمدند و گفتند آقای فراهانی باید به مسئولیت تشکیلات انتخاب شود و آقای مروی هم مسئول انتظامات گردد. سمپاشی و دوبهمزنی به حد اعلای خود رسیده بود و تحریک و آشوب از همه جا شروع گشته بود. حوزه گویندگان را که بهقول خودشان قلب حزب بود به بهانه دعوت چند عضو جدید به وضع ناگواری دچار ساختند و بعد هم از شرکت در آن خودداری کردند. آقای فراهانی نقش جاسوس آنان را در کمیته شهرستان ایفا میکرد و از همان جلسه اول شروع به پروندهسازی برای افراد کمیته کرد. برای اینکه معلوم شود چگونه اساسنامه و آئیننامه بازیچة هوا و هوس چند نفر است و آقایان بههر نحوی بخواهند آن را تعبیر و تفسیر و توجیه میکنند، اوضاع و احوال بعد از کنگره حزب که بهترین شاهد این مدعاست باید مورد بررسی قرار گیرد. کمیته قبلی به عللی ناچار شد که دو مسئولیت را به یک نفر که در اساسنامه هم منع صریحی نداشت واگذار کند ولی صدای وااساسنامه آقایان به آسمان رفت، ولی خود آقایان هر کار خواستهاند کردهاند. علیرغم نص صریح اساسنامه در حوزه شرکت نمیکنند و با آئیننامه اساسنامه را لغو میکنند. (همانطوری که دولت آقای علم در مورد قانون انتخابات و بسیاری قوانین دیگر کرده است.) چون دیدند آقای
مروی علیرغم تلاش و کوشش آنها در کنفرانس شهرستان تهران به مسئولیت انتظامات انتخاب نشد، در اساسنامه فوراً انتظامات را از کمیته شهرستان جدا کردند و جزو تشکیلات قلمداد نمودند و بعد هم آن ماده آئیننامه داخلی را برخلاف اساسنامه تصویب کردند. و سپس چون سرانجام کاری از پیش نبردند به بهانه «انحلال» و عدم «هماهنگی» کمیته را منحل کردند. در آن کمیته آقای جعفری چند جلسه شرکت نکرد. فریاد آقایان به آسمان برخاست.(1)ولی بسیاری از جلسات این کمیته به علت عدم حصول اکثریت تشکیل نشده است ولی هیچ اعتراضی هم نشد. چون اعضای این کمیته (جز در مورد آقای محمدی) لیستی است که خود آقایان تهیه کردهاند. البته این کمیته هم مطابق نظر آقایان نیست و دلخوشی از آن ندارند، ولی فعلاً چارهای ندارند جز اینکه ظاهراً آن را تأیید کنند زیرا خود کرده را چاره نیست. فعالیت آقایان بر علیه کمیته سابق منحصر به همین قسمت که تشریح شد نبود. چون دیدند مثلاً علیه آیت از نوع پروندهای که در خصوص معصومی ساختند نمیتوان ساخت از راه دیگر وارد شدند. در یکی از جلسات حوزه کارگری آقای سلامت به استناد نطق جنابعالی در کنگره سئوال کردند که اگر شاه دکتر بقایی را به نخستوزیری منصوب کند ولی پس از یک سال او را عزل نماید چه میشود؟ جواب این بود که زمامداری دکتر بقایی به اراده این و آن نیست که رفتنش به اراده آقایان باشد. این ضرورت اجتماعی است که ممکن است روزی موجب زمامداری ایشان شود. و بعد به تشریح اوضاع داخلی و اوضاع بینالمللی پرداختم و گفتم به این دلایل دولتهایی از نوع دولت آقای علم نمیتوانند موفقیت داشته باشند و به همین دلیل جبر و ضرورت اجتماعی ایجاب میکند که یک مرد مقتدر و فسادناپذیر که وابسته به هیچ سیاست خارجی نباشد زمام امور را در دست گیرد. آقایان این را پیراهن عثمان قرار دادند که بله آیت فلان و بهمان گفته است و افکار ضد سلطنتی دارد. در صورتیکه صرفنظر از آنکه من افکار ضد سلطنتی داشته باشم و یا نداشته باشم (درباره سلطنت و شاه و ضربتهایی که از این جهت متوجه حزب زحمتکشان شده در همین نامه بحث خواهد شد) در این بحث اسمی از سلطنت به میان نیامد ولی آقایان دنبال نقطهضعف میگشتند که متأسفانه یا خوشبختانه تیرشان
1) 1. در اصل: برخواست.
به سنگ خورد. ناگفته نماند که آقای یوسفیزاده هم روی آن صفات منفی که دارد به این جریان کمک کرد.
بعدها در این اواخر منشی حوزه 49 از قول آقای نیرومند مطالبی نوشته بود که آقای نیرومند مدعی بودند که چنین مطالبی نگفتهاند و حتی زیر صورتجلسه توضیح داده بودند و روی آن جملات را خط کشیده بودند و با وجود آنکه در این خصوص شکایتی هم شد صدای کسی در نیامد. مقصود از تشریح این قسمت آن بود که اولاً بدانید آقایان به چه حربههای پوسیدهای متوسل میشوند و ثانیاً چون جنابعالی به آقای دکتر میرعمادی فرموده بودید که «آیت در یکی از حوزهها مطالبی گفته است که ما به زحمت روی آن سرپوش گذاشتهایم»، خواستم به عرض برسانم که مطالب خلافی گفته نشده بود که احتیاج به سرپوش داشته باشد. اصل مطلب این بود که آقایان دنبال دستاویز میگشتند. چنانچه بعداً چند جملهای را که من در جواب آقای قوانینی در حوزه گویندگان گفته بودم و روحیه مرده و پژمرده افراد حزب را تشریح کرده بودم، آقای فراهانی زیرش خط کشیده بود و به استحضار جنابعالی رسانده بود. در صورتی که دم خروس از جیب ایشان پیدا بود و به این کار چیزی جز پروندهسازی و تخریب نمیشد نام داد. وگرنه بر فرض مطلب خلافی هم گفته شده بود، باید اول در کمیته شهرستان تهران مطرح میشد ولی آقای فراهانی از طرف عدهای مأموریت داشت که در داخل کمیته به تخریب بپردازد و متأسفانه ایشان در کمال دنائت این مأموریت را انجام میداد و جنابعالی هم با سکوت تأییدآمیز خود به ایشان میدان میدادید. اگر به خاطر داشته باشید در یکی از جلسات کمیته که در حضور جنابعالی تشکیل شد از آقای جعفری خواستید که به وجدان خودش قسم بخورد که تشکیلات کل عمداً در راه کمیته شهرستان تهران سنگ میاندازد و مقدمات انحلالش را فراهم میکند. البته ایشان آن روز قسم نخوردند و ما هم چون اطلاعات کافی نداشتیم نمیتوانستیم قسم بخوریم، ولی اکنون من میتوانم از روی اطلاعاتی که بعداً به دست آوردم با کمال اطمینان به وجدان خودم قسم بخورم که بلی، تشکیلات کل و عدهای دیگر عمداً در کار کمیته تخریب میکردند و وسایل انحلالش را فراهم میآوردند چنانکه مطابق پیشبینی که شد به دلیل عدم «هماهنگی و تجانس» منحلش کردند و یک بار دیگر عمل دکتر مصدق (تکذیب کردن و سپس انجام دادن) که مورد تقبیح جنابعالی بود در سطح کوچکتری
تکرار شد. و امروز این موضوع برای افرادی که اندکی اهل دقت باشند مثل روز روشن است. من نمیدانم آیا عدم پاسخ به نامهای که عمداً نرساندهاند انعطال(1)است ولی در این روزهای حساس شهرستانها را از جریان امور بیاطلاع گذاشتن و حتی از اعلامیههای اخیر یک شماره برای بعضی شهرستانها که شعب حزب در آن نیست نفرستادن و دسته گل اخیر شهاب را به آب دادن عدم انعطال؟ کمیته شهرستان تهران منحل شد و با تشکیل هیئت موقت برخلاف اساسنامه معلوم شد که تمام «تقصیرها» متوجه کسانی است که شب و روزشان را به خاطر حزب نمیفهمند و به خاطر حفظ سنگر حزب در دانشگاه و بازار و سایر جاها شب و روز به تلاش میپردازند و حتی نیش آقای دیوشلی را هم، که حوزه جدید دانشجویی را دکان تلقی کردند (در صورتی که آن حوزه با اجازه و توصیه جنابعالی تشکیل شد وخدماتش هم به حزب آشکار است)، تحمل میکنند و دست از تعقیب مقصود باز نمیدارند. بلی، معلوم شد تقصیر متوجه این عده است وگرنه آقای فراهانی معلومالحال لقب سردار نمیگرفتند و سرپرست هیئت موقت نمیشدند. واقعاً که جای جمله معروف حضرت علی (الدهر انزلی ثم انزلی...)(2)همین جا است. حقیقتاً که شعر معروف منسوب به حافظ(3)در اینجا مصداق پیدا میکند:
ابلهان را همه شربت زگلاب و قند است
قوت عاقل هم از خون جگر میبینم
اسـب تـازی شده مجروح بـه زیـر پالان
طوق زرین همه در گردن خر میبینم
اگر جز این بود به جای رسیدگی به اعمال آقای فراهانی که عمداً به تخریب مشغول بوده و هست هیئت رسیدگی برای رسیدگی به کار کسانی که نظری جز صلاح حزب نداشتند تشکیل نمیشد. زیرا با وجود آنکه دو نفر از اعضای هیئت بهاصطلاح
1) 1. کنایه از مهمل گذاشتن و کارها را خراب کردن است.
2) 2. حضرت علی (ع) به مناسبتی فرمودند: الدهر انزلی ثم انزلی حتی یقولون علی و معاویه؛ دنیا آنقدر مرا تنزل داد که میگویند علی و معاویه. یعنی اینکه ایشان را که ابداً قابل قیاس با شخصی مثل معاویه نیست، در یک ردیف قرار میدهند.
3) 3. این اشعار منسوب به شاه نعمت الله ولی است، اما سیدحسن آیت اشتباهی آن را منسوب به حافظ دانسته است.
رسیدگی خود مدعی کمیته شهرستان تهران بودند (چون عضو کمیته مرکزی بودند و کمیته مرکزی رأی به انحلال کمیته شهرستان تهران داده بود) و قاعدتاً نباید مأموریت رسیدگی به عهده آنان محول میشد. معهذا چون افرادی که بنا بود کوبیده شوند کار خلافی انجام نداده بودند و بنابراین هیئت رسیدگی نتوانست نظر خود را اعلام کند.
کمیته شهرستان منحل شد و هیئت موقت مشغول کار شدند و جناب «سرپرست» هیئت برای دهنکجی به اکثریت افراد حزب اعلام کردند که چون کمیته شهرستان منحل شده است ایشان آقای مروی را که خودش مظهر بینظمی است مسئول انتظامات کردهاند. سپس هیئت نظاری تشکیل شد و قرار شد روز معینی انتخابات را شروع کنند، ولی چون صحنهگردانان جریان متوجه بودند که اگر در آن روز انتخابات انجام میشد انتخاب آقای یوسفیزاده قطعی بود، برخلاف تصمیم اولیه کمیته مرکزی انتخابات را به تعویق انداختند تا با اشاعه نسبتهای ناجوانمردانه نسبت به آقای یوسفیزاده زمینه ایشان را از بین ببرند و هیئتی هم تشکیل شد که به وضع افراد رسیدگی کند که ببیند چه کسی میتواند در کنفرانس تهران شرکت کند. از کارهای جالب این هیئت آن است که آقای ثابتی را که فعالیت فوقالعادهای برای حزب انجام نداده بود و در این اواخر هم چون وضع حساس شده بود مفقود شده بودند (این را با وجود آنکه ایشان دوست من هستند مینویسم) به کنفرانس راه داد ولی آقای حسنزاد را که از بدو تشکیل حزب فعالیت میکرده است به جرم «پول نداشتن» از شرکت در انتخابات محروم کرد که آقای حسنزاد با گریه برای من تعریف میکردند که «من در حالی که پنج وعده غذا نخورده بودم و حس و حال نداشتم دستورات آقای دکتر را انجام میدادم و این بود پاداش من.» و بدیهی است که این مطالب چه تأثیر ناگواری در افراد خواهد بخشید.
در چنین شرایطی انتخابات کنفرانس تهران شروع شد و آقای یوسفیزاده(1)با سخنرانی صریح و مستدل خود پرده از بسیاری جریانات برداشت و ثابت کرد که انحلال کمیته واقعاً به علت «انعطال» نبوده است و آقای فراهانی هم با حمله به آقای یوسفیزاده و من خواست که دل افراد کمیته مرکزی را به دست آورد. در اینجا یک مسئله مطرح میشود و آن این است که علیرغم نظر جنابعالی و اکثریت قریب به اتفاق
1) 1. دکتر محمدعلی یوسفی زاده مسئول تشکیلات تهران حزب زحمتکشان بود . سیدحسن آیت گویندگی حوزهای را داشت که یوسفی زاده مسئولیت آن را عهدهدار بود.
اعضای حزب آقای فراهانی مدعی شدند که من کاری برای حزب انجام ندادهام و گفتند کارهای مرا «حلالزاده» ندیدهاند. تا اینجایش را کسی نمیتواند حرفی داشته باشد. ممکن است واقعاً عقیده ایشان چنین باشد ولی اگر واقعاً عقیده ایشان اینطور بود چرا بعداً موقع اعلام نام کاندیداها ایشان نام من را هم بردند و گفتند که حاضرند با من کار کنند؟ آیا این دلیل بر بیعقیدگی و تذبذب ایشان نیست؟ بههر صورت علیرغم کوشش بعضی از اعضای کمیته مرکزی و کنترل آراء عدهای توسط آنان و به گوش این و آن خواندن که آقای دکتر بقایی مایلند این اشخاص انتخاب شوند، آقای فراهانی انتخاب نشدند و عدم انتخاب آقای فراهانی در حقیقت رأی عدم اعتماد افراد تهران نسبت به انحلال کمیته شهرستان از طرف کمیته مرکزی بود. گر چه آقای یوسفیزاده هم انتخاب نشدند ولی اگر 8 رأی اعضای کمیته مرکزی به حساب نمیآمد ایشان با همان 25 رأی انتخاب میشدند. و این در حقیقت زنگ خطری بود برای آن عده که نمیخواهند به نظرات اعضای حزب توجهی داشته باشند. معنی این رأی آن بود که حداقل 25 نفر، یعنی در حدود نصف اعضای کنفرانس شهرستان تهران، به آقای یوسفیزاده، که سمبل مخالفت با کمیته مرکزی بود، اعتماد دارند و طرف مقابل را بر حق نمیدانند. و با توجه به این نکته که فعالین و روشنفکران حزبی جزو این عده بودند اهمیت موضوع بیشتر آشکار میشود. ولی متأسفانه جریانات بعدی نشان داد که باز هم جنابعالی به این زنگ خطر توجهی نفرمودید. بعد از انتخابات، کمیته جدید مشغول کار شد. در اینجا من که در هر دو کمیته عضویت داشتهام باید اذعان کنم که کمیته اولی خیلی بهتر از کمیته کنونی بود. ولی چون اعضای این کمیته جز در مورد آقای محمدی همه جزو لیست کمیته مرکزی بودند، از اینرو دیگر هیچ بحث از انعطال نیست. بعد از شروع به کار باز عدهای در صدد تحمیل نظرات خود به کمیته بر آمدند. آقای دیوشلی صریحاً به آقای کاظمی گفته بودند که آقای مروی باید به سمت مسئول انتظامات انتخاب شود. (ایشان مدعی بودند که جنابعالی هم چنین مطلبی فرمودهاید.) و چون کمیته به پیروی از اکثریت اعضای حزب زیر بار نرفت به فشار خود افزودند تا ناچار کسی که در جلسات اولیه کمیته صریحاً میگفت شأن من نیست که مروی معاون من بشود زیرا مروی قاچاقفروش و... است یکباره 180 درجه تغییر جهت داده و او را به معاونت خود معرفی کرد. (واقعاً من هنوز علت اصرار عدهای را در این موضوع
نتوانستهام بفهمم.) این بود قسمتی از اوضاع و احوال داخلی حزبی که «برای راستی و آزادی قیام کرده است» و میخواهد دمکراسی و حکومت مردم بر مردم را در این کشور مستقر سازد و هدفش نیز در دست گرفتن حکومت است و قصد دارد فساد را از مملکت ریشهکن سازد. من در اینجا نمیخواهم و فرصت آن را هم ندارم که تمام نابسامانیهای حزب را تشریح کنم. ولی خواستم به مصداق ضربالمثل معروف «مشت نمونه خروار است» با تشریح قسمتی از فساد داخلی حزب وضع کلی و علل عدم پیشرفت آن را مجسم کرده باشم.
در مهرماه سال 1331، موقعی که آقای خلیل ملکی از حزب انشعاب کرده بود، روزنامه جوانان دموکرات، از جراید وابسته به حزب توده، مقالهای تحت عنوان «طوفان در استکان آب» در این مورد نوشته بود. این مقاله اگر آن روز دربارة حزب زحمتکشان صدق نمیکرد، ولی اکنون میتوانم بگویم کاملاً مصداق پیدا کرده است. زیرا اگر آن روز به علت کثرت اعضای حزب عنوان استکان آب برای آن تحقیرآمیز بود ولی امروز دیگر چنین نیست و واقعاً باید گفت در بین اعضای قلیل حزب طوفان عجیبی پیدا شده است. و در اینجا مجدداً ناگزیرم جملاتی را که در ابتدای نامه از کتاب فلسفه انقلاب مصر نقل کردم مجدداً دربارة حزب نقل کنم: «آرزویم این است که بشنوم یک نفر حزبی از هممسلک خود به نیکی یاد میکند. ببینم که یک حزبی لیاقت و استعداد خود را در راهی غیر از بیقدر جلوهدادن کار یک حزبی دیگر به کار بیندازد. حس کنم که یک حزبی برای برادر هممسلکش محبت و اغماض دارد نه کینه و انتقام.» بلی، طوفان غریبی در حزب به پا شده. فساد تا اعماق حزب رسوخ کرده است. به جای صمیمیت، دشمنی و کینهتوزی در حزب حکمفرماست. این از علائم انحطاط یک حزب است که افراد مرتب به یکدیگر نسبت پروندهسازی بدهند و به شوخی و جدی یکدیگر را «پرونده چاقکن» لقب دهند. جنابعالی حساب کنید بعد از تجدید یا تشدید فعالیت چند نفر دست از فعالیت کشیدهاند، چند نفر استعفا دادهاند و چند نفر اخراج شدهاند؟ آیا جنابعالی تعبیر «طوفان در استکان آب» را بهترین تعبیر نمیدانید و آیا تصور میفرمائید که چنین حزبی بتواند دوام و بقائی بیاورد؟ در عرض دو سال و نیمی که من با افراد حزب سر و کار داشتهام کمترین نسبتی که افراد به یکدیگر دادهاند نسبت جاسوسی و دزدی و خیانت بوده است. آیا جنابعالی به عنوان رهبر حزب نباید به این مسایل بذل
توجهی بفرمائید؟
جناب آقای دکتر بقایی!
بر خلاف تصور جنابعالی ما خرابکار و کجفکر نیستیم. قصد محاجه هم با جنابعالی نداریم. مدعی شما هم نیستیم. فقط فرق من با دیگران این است که آنان این مطالب و شدیدتر و تأثرانگیزتر از آن را درگوشی و دو به دو با یکدیگر میگویند ولی من به منظور اصلاح حزب راست و صریح و بیپرده میگویم. زیرا معتقدم با کتمان دردها درد درمان نمیشود. البته پیه گرفتن القاب دیگری علاوه بر «کجفکری» و «مخرب» و «سمپاش» را هم به خود مالیدهام. برای من خیلی آسانتر از دیگران است که با دفاع از وضع ناهنجار کنونی حزب و سکوت در برابر انحرافات و اشتباهات ملقب به القابی غیر از آنچه که ذکر شد بشوم. ولی ما برای هدفهای شخصی به حزب نیامدهایم. ما برای هدفهای عالی انسانی و معنوی گام در این راه گذاشتهایم و به همین دلیل هم نمیتوانیم شاهد ندانمکاریها و خرابکاریها و غرضورزیها باشیم و دم برنیاوریم. زیرا همانطور که یکمرتبه جنابعالی حساب کردید، در اینجا حداقل حساب 5000 سال عمری است که افراد برای نیل به یک هدف مقدس صرف کردهاند. (در حالیکه خیلی بیش از 5000 سال است.) خلاف وجدان و اخلاق است که کسی شاهد هدر رفتن این زحمات باشد و از ترس این که مبادا از «نظر» بیفتد سکوت کند. سکوت در این مورد خیانت به وجدان و اخلاق و حقیقت است. سکوت در این باره به منزله خیانت نسبت به خون پاک شهدایی است که در این طریق مقدس شربت شهادت نوشیدهاند. در این طریق مرد بزرگی مانند آیتالله کاشانی تا واپسین دم حیات تلاش کرده است و مرد فداکار دیگری مانند مرحوم زهری جوانی بر سر این راه نهاده است. من در کنگره ضمن اینکه به نطق ناطقان گوش میدادم شاهد گریههای گاه به گاه جنابعالی بودم که شاید دیگران کمتر متوجه این حالت بودند. این گریهها سوز دل مردی بود که همه چیز خودش را به خاطر ملت و مملکت در طبق اخلاص گذاشته است، ولی در اثر تبلیغات خائنانه عدهای از مردم جاهل او را از دشمن خود بیشتر دشمن دارند. چرا باید چنین باشد؟ چرا باید چراغ حقیقت این قدر بیفروغ باشد؟ چرا باید محیط
داخلی حزب ما اینقدر تیره و مسموم باشد؟ و اصولاً چرا باید به قول شما افراد «کجفکر» تربیت بشوند؟ سبب را باید در محیط جستجو کرد. همانطور که هر نوع گیاه و حیوانی در محیط مخصوص به خودشان رشد و نمو میکنند، همانطور هم هر نوع اخلاق و خصیصهای در محیط اجتماعی خاصی رشد و نمو میکند. اگر در محیط دزدی، رشوهخواری و تباهکاری تشویق شد افراد هم اکثر اینگونه صفات را به خود میگیرند و بالعکس.
متأسفانه محیط حزب ما طوری شده که صفات منفی افراد را تقویت میکند. وقتی که افراد مشاهده میکنند رمز پیشرفت کردن و «مقرب» شدن در حزب بیارادگی و تملق و چاپلوسی است، بالطبع یا از حزب دلسرد میشوند و یا همین شیوه را پیش میگیرند. وقتی افراد مشاهده میکنند که آقای بنکدار، عضو محترم کمیته مرکزی، به اتفاق چند نفر دیگر آقای هاشمی را به این طرف و آن طرف میبرند و به او عرق میدهند بخورد و بعد آن افتضاحات را به بار میآورند و سپس به جای آنکه آقای بنکدار و دستیارانش محاکمه شوند آقای هاشمی محاکمه میشود و بعد که میبینند ممکن است افتضاح خودشان بالا بیاید قضیه را درز میگیرند. وقتی افرادی میبینند اساسنامه و آئیننامه بازیچة چند نفر از اعضای کمیته مرکزی است، هر کار دلشان خواست میکنند و هر کسی مطابق میلشان نبود طرد و اخراج مینمایند، بدیهی است که آنها هم یا همرنگ «زعمای» حزب میشوند و یا حزب و مرامنامه و اساسنامه را دکان تلقی مینمایند و پی کارشان میروند. متأسفانه نمیدانم چرا جنابعالی به این موضوعات توجه نمیفرمائید؟ با وجودی که تاکنون هر ضربتی خوردهاید به همین دلیل بوده است و چیزی که باعث تأسف بیشتر است آن است که به جنابعالی یادآوری هم کردهاند و توجهی نکردهاید. تاکنون افراد زیادی مانند آقای خلیل ملکی و حسین خطیبی به شما ضربت زدهاند و قبل از آنکه به شما ضربت بزنند عدهای به شما گفتهاند ولی جنابعالی به جای آنکه توجهی به تذکرات خیرخواهانه بفرمائید تذکردهندگان را مورد خشم و غضب قرار دادهاید و از حزب راندهاید یا حداقل آنان را کجفکر قلمداد کردهاید. ولی مثلاً منزل آقای خطیبی را منزل دوم خود به حساب آوردهاید. و آقای خلیل ملکی را به اذعان خودتان برای رهبری حزب پس از کنارهگیری خود در نظر گرفتهاید. موقعی که قتل افشار طوس به وقوع پیوست، روزنامه اتحاد ملی مقالاتی درباره شرح احوال و خصایص زندگی جنابعالی نوشته بود و یکی از خصایص که برای جنابعالی ذکر کرده بود و البته آن موقع موجب انزجار من از اتحاد ملی شد آن بود که نوشته بود جنابعالی «رفیقباز» هستید. بعد فهمیدم که متأسفانه این موضوع کم و بیش
درست است و جنابعالی روی حسننیتی که در خودتان هست به عدهای بیش از حد اعتماد میکنید و نه تنها از اعمال ناروای آنان دفاع مینمائید بلکه در بعضی جاها سپر آنان میگردید و گناه اعمال آنان را به گردن میگیرید و این باعث میشود که دوستان حقیقی ولی صریح و بیغرض شما از جنابعالی برنجند و ناگزیر از شما فاصله بگیرند و یالااقل و با کمال اکراه سکوت کنند و از راهنمایی و تذکر دریغ ورزند. ولی در عوض عدهای کوتهفکر و بیاراده و بله بله قربان گو دور جنابعالی را احاطه کنند و مابین شما و حقیقت فاصله بیندازند. اینها است علت شکست حزب زحمتکشان. مثلاً در دزفول که روزی شهر زحمتکشان نام داشت ولی امروز خبری از آن قدرت و محبوبیت نیست و یا حتی کرمان که بسیاری از دانشجویان کرمانی با جنابعالی مخالف هستند وعلت را نیز دوستی با آقای ارجمند ثروتمند مشهور کرمان و نظایر ایشان قلمداد میکنند. در اینجاست که باید بیانات شیوای جنابعالی را در کنگره در خصوص سینگمان ری نقل کنم:
اما عبرتانگیزترین سرنوشتها سرنوشت سینگمان ری رئیسجمهوری محبوب و مقتدر 86 ساله کره جنوبی بود. این پیرمرد 86 سال مدت 66 سال تمام در راه آزادی وطن خود مبارزه کرد، مدت 10 سال تمام یعنی از سال 1894 میلادی تا 1904 زندانی ژاپونیها بود، شش ماه تمام او را شکنجه داده بودند، تا سال 1945 میلادی 41 سال در تبعید به سر برده بود و دست از مبارزه بر نداشته بود. همه وقت و در همه حال، چه در زندان چه در حال تبعید، چه در زمانی که به تدریس میپرداخت، چه هنگامیکه رئیس یک کلیسا بود، همواره نشانه و مظهر مقاومت ملت کره و نماینده دولت تبعیدی آن کشور بهشمار میرفت. روزی که به کره بازگشت تمام مردم با جان و دل از او استقبال کردند و زن و مرد و پیر و جوان مسیر او را با اشکهای شوق آبپاشی کردند. او واقعاً در قلب مردم کره جاداشت. کمتر پیشوایی در میان ملت خود به چنین محبوبیتی رسیده است. ولی متأسفانه مشاورین و همکاران بدی برای خود انتخاب نمود. مشاوران جز به میل و بر وفق مراد او سخن نمیگفتند. هر چه میگفتند برای خوشایند او بود نه برای صلاح مملکت. روز به روز او را از مردم دورتر کردند. یکی از بزرگترین نویسندگان متفکر انگلیسی یعنی ایرلندی برنارد شاو که همه او را میشناسند عقیده داشت که «پیدا کردن اشخاصی که اطاعت کنند مشکل نیست. مشکل پیدا کردن افرادی است که بتوانند
فرماندهی کنند.» چقدر مطلب صحیح است. سینگمان ری هم از انتقاد و تذکر خوشش نمیآمد. اشخاصی پیدا کرد که از او اطاعت کنند. آنها هم زود دور او را گرفتند و در برابر افکار و اعمالش تسلیم محض بودند و هر چه او میگفت تصدیق و تأیید میکردند و حقایق را از او پنهان میداشتند. به نام او در انتخابات دخالت و تقلب کردند. رهبران مخالف و انقلابکنندگان را با پروندهسازی زندانی نمودند و خود پیشوا پیشوا گویان به جمعآوری مال و منال پرداختند. سینگمان ری بهقدری از حقیقت دور بود و آن چنان از واقعیات بیخبر که تا آخرین روزهای قبل از سقوطش خود را مانند سالهای قبل مظهر کشور کره میدانست. در طول سالیان دراز هم همه مردم کره همین عقیده را داشتند. اما در آخر کار سینگمان ری در این عقیده تنها مانده بود. او چند روز قبل از سقوطش گفته بود «کره به وجود من احتیاج دارد و غیر از من کسی نمیتواند به کره حکومت کند.» به حدی از مردم دور شده بود و آنقدر از واقعیات بیخبر بود که وقتی در برابر تظاهرات عظیم دانشجویان و مردم بر ضد خودش قرار گرفت چنین گفت «من و سایر اعضای دولتم از تظاهرات مخالف دیروز بیاندازه متحیر و متعجب شدیم. برای من دردناک است که تصور کنم عناصری از ملت میهنپرست کره نسبت به من که عمر خود را در راه آزادی و استقلالش صرف کردهام چنین رفتاری را کرده باشند.(1)
متأسفانه و با کمال احترام باید عرض کنم که بسیاری اعمال جنابعالی شبیه سینگمان ری است. جنابعالی هم متأسفانه مشاورین و همکاران بدی برای خود انتخاب کردهاید.
مشاوران جز به میل و بر وفق مراد جنابعالی سخن نمیگویند. هر چه میگویند برای خوشایند جنابعالی است نه برای صلاح حزب و اجتماع. «روز به روز جنابعالی را از اعضای حزب و مردم دورتر میکنند.» جنابعالی هم برخلاف گفته برنارد شاو از انتقاد و تذکر خوشتان نمیآید و اشخاصی را پیدا کردهاید که از شما اطاعت کنند. آنها هم زودتر دور جنابعالی را گرفتهاند و در برابر اعمال و رفتارتان تسلیم محض هستند و هر چه میگوئید تصدیق و تأیید میکنند و حقایق را از شما پنهان میدارند. بهنام جنابعالی در انتخابات کنگره و غیره دخالت و تقلب کرده و میکنند. اعضای دلسوز
1) 1. این اظهارات هشداری بود به محمدرضا پهلوی، در این زمان اسدالله علم نخستوزیری را بر عهده داشت.
ولی باشهامت را باپروندهسازی اخراج و طرد مینمایند و خود رهبرگویان، دانسته و ندانسته، اساس حزب را در هم میریزند.
البته قسمت آخر آن هنوز دربارة جنابعالی صدق نمیکند و هنوز هم جنابعالی را مظهر حزب میدانند ولی متأسفانه با روش فعلی روز به روز به آن مرحله نزدیکتر میشوید. و این است همان صحبتی که در منزل به جنابعالی عرض کردم که «هر کس آرامتر و بیارادهتر باشد نزد شما عزیزتر است.» اگر غیر از این بود من لقب «مخرب» نمیگرفتم و آقای بنکدار، که خود نمیدانند از چه دفاع میکنند و فقط قصدشان این است که به جنابعالی بگویند «هر چه آن خسرو کند نیکو کند»، مورد «تفقد» قرار نمیگرفتند و به ایشان نمیفرمودید «بله، آقای بنکدار معنی «تجسم اعمال» همین است. شما هم روزی همین مطالب را میگفتید.» در صورتی که هنوز هم مطالبی را که ما میگوئیم نمیتواند درک کند چه رسد به اینکه روزی این مطالب را میگفته است. و برای اثبات این مطالب من حاضرم در هر جلسهای که جنابعالی تعیین بفرمائید با حضور چند داور بیطرف با ایشان مباحثه و مناظره کنم.
اکنون چه باید کرد؟ باید محیط حزب را تغییر داد. باید به انتقادات و راهنمائیها و تذکرات توجه کرد. باید واسطهها را از بین برد و مستقیماً با افراد تماس گرفت و به سخنان آنان گوش فرا داد و در صورت صحت به کار بست و در غیر اینصورت آنان را متوجه اشتباه خود ساخت. باید از انتقاد نترسید و هر منتقد را تکفیر نکرد. باید واقعاً و حقیقتاًً لااقل در داخل حزب «راستی و آزادی» را رعایت کنیم و از تحمیل لیست و امثال آن خودداری کرد. باید معیار احترام و ارزش افراد لیاقت و میزان کاری که نسبت به حزب انجام میدهند باشد و لاغیر. باید عدهای از اعضای کمیته مرکزی خود را تافته جدا بافته ندانند و در حوزههای حزبی شرکت کنند و واقعاً وظایف خود را انجام دهند. باید اشتباهات گذشته جبران شود و از کسانی که به ناحق طرد شده و مورد بیمهری قرار گرفتهاند دلجویی شود. باید نسبت به کسانیکه مغرض هستند و اغراض شخصی را در امور حزبی به کار میبرند در صورت عدم امکان اصلاحشان هیچگونه اغماضی روا نداشت.(1)باید حقیقتاًً افراد را تربیت کرد و به اهمیت و عظمت وظایف خودشان آشنا
1) 1. بقائی در حاشیه این صفحه نوشته است: «چه کسانی بناحق طرد شدهاند؟ چه کسانی اغراض شخصی را در امور به کار میبرند و غرضشان چیست؟»
ساخت. باید با مطالعه دقیق نابسامانیهای حزب را برطرف کرد. تنها در چنین محیطی است که مجدداً صمیمیت در بین همه برقرار میشود و حزب دو اسبه به جلو میتازد، وگرنه ما روز به روز سیر قهقرایی خواهیم کرد. اینها بود قسمتی از نابسامانیهای داخلی حزب و راه علاج آن. البته باز هم در همین نامه در این خصوص بحث خواهد شد.
اکنون میپردازیم به فعالیتهای خارجی حزب و کارهایی که تاکنون حزب انجام داده و اشتباهاتی که مرتکب شده است و نیز ترسیم راه آینده حزب که قسمت اساسیتر این نامه است.
قبلاً در همین نامه به قسمتی از اشتباهات جنابعالی و حزب زحمتکشان، چه اشتباهاتی که قبل از استیضاح دولت ساعد مرتکب شده بودید و چه اشتباهات بعد از استیضاح دولت ساعد، مختصر اشارهای شد و اکنون به بقیه آن میپردازیم. ابتدا از کنگره شروع میکنیم و قبل از هر چیز مطالبی را که در کنگره بیان کردم در اینجا نقل میکنم تا معلوم شود که قبلاً پیشبینی بعضی جریانات را کرده بودم و به حزب نیز راه مواجهه با آن نشان داده شده بود ولی متأسفانه بدان توجهی نشد. در صورتیکه اگر به آن پیشنهادها توجهی شده بود مسلماً وضع ما و مملکت ما غیر از این بود که هست. اکنون قسمتی از آن مطالب را از روی یادداشتهای خود در اینجا نقل میکنم و بعداً در خصوص مطالب نقل شده به بحث میپردازیم.
«مسافری که سفری در پیش دارد متناسب با طول راه و مقصد و سایر جهات با خود توشه و وسایل بر میدارد، هرگز برای مسافرت از تهران تا اصفهان آن قدر تهیه مقدمات نمیبیند تا برای مسافرت دور دنیا. اکنون برای راهی که ما در پیش داریم باید نیروهایی که در پشت سر ما قرار دارند و نیروهایی که روبروی ما مستقر شدهاند و نیروهایی را که ممکن است به صفوف خود وارد کنیم در نظر بگیریم. باید ببینیم آیا به نیروهای فعلی و با امکانات کنونی میتوانیم به هدفهای خود جامه عمل بپوشیم. خلاصه کوشش همیشه باید متناسب با هدف باشد.» پس از تشریح وضع موجود مملکت و مقتضیات بینالمللی چنین آمده است:
«فساد امروزه به حدی جمیع شئون اجتماعی ما را فرا گرفته که عدهای معتقد شدهاند دیگر فساد به حدی رسیده که شکستناپذیر شده است و خواه ناخواه سایر
شئون را هم که تاکنون تا اندازهای از دستبرد آن مصون مانده به زودی فرا خواهد گرفت و خلاصه از این مریض قطع امید کردهاند و مرگ آن را حتمی میدانند و تلاش در راه نجاتش را بیهوده و عبث و عرض خود بردن و زحمت دیگران داشتن. به بیان دیگر این شعر را درباره کسانی که میخواهند مبارزه بافساد کنند صادق میدانند:
شد غلامی که آب جوی آرد
آب جوی آمد و غلام ببرد
و معتقدند کسانی که میخواهند با فساد مبارزه کنند خود در فساد مضمحل و مستحیل خواهند شد. البته من با این طرز فکر مخالفم و معتقدم که هنوز فساد به آن درجه نرسیده است که شکستناپذیر باشد و یا لااقل نتوان بهطور نسبی بر آن غلبه کرد ولی همچنین اعتقاد دارم که ما دیگر تا آن نقطهای که امکان غلبه بر فساد محال باشد چندان فاصلهای نداریم.
اکنون ببینیم سرانجام وضع موجود به چه خواهد انجامید و ما با چه نیرویی میتوانیم به مبارزه با این اوضاع برخیزیم و آیا نیروی ما قابل مقایسه با نیروی فساد هست؟ آیا امکان آن که ما حکومت را در دست گیریم وجود دارد؟ و مهمتر از آن اگر حزب زحمتکشان ملت ایران حکومت را در دست گرفت امکان موفقیت دارد یا نه؟ و در صورت عدم موفقیت چه خواهد شد و در هر حال در چه صورت ما موفق خواهیم شد و شرایط موفقیت ما کدامند و چه راهی را ما باید در آینده انتخاب کنیم؟
با وجود آنکه طرفداران و کسانی که از وضع موجود متنفع میشوند هنوز دارای قدرت فراوان هستند، هنوز ولو به ظاهر ارتش را در اختیار دارند، پول فراوان در اختیار دارند، و مقامهای خارجی هم بعضی طرفدار و بعضی هم فعلاً از ترس کمونیزم و نیز از بیم به خطر افتادن منافعشان از دست زدن به اقدام قاطع در اینخصوص تاکنون خودداری ورزیدهاند، ولی با وجود تمام اینها باید گفت که وضع موجود قابل دوام نیست و زمان زیادی هم تا سقوط قطعی آن باقی نمانده است. آنچه اهمیت دارد آن است که بعد از سقوط وضع موجود چه خواهد شد و چه وضعی پیش خواهد آمد و دیگر اینکه علت آنکه این دستگاه با وجود تمام پوسیدگیاش تاکنون بر سر کار
باقیمانده چیست؟...»
اندکی پایینتر:
«... و در گذشته نیز گروهی که اکنون در رأس جبهه جدید ملی قرار دارند برای ایفای چنین نقشی خود را در صفوف نهضت ملی وارد ساختند و به اتفاق جناب آقای دکتر مصدق نقش خود را به خوبی ایفا کردند و متأسفانه حزب زحمتکشان ملت ایران نیز فریب آنان را خورد و در بزرگکردن بیش از حد دکتر مصدق در هر حال سهم زیادی داشت. در صورتی که همان روزها هم قرائن زیاد و شواهد بارزی دال بر نقشه مکارانه اینان در نهضت در دست بود ولی متأسفانه گاهی اوقات احساسات بر عقل غلبه میکند.
در هر حال این خود پندی است برای آینده که اولاً در سوابق گذشته اشخاص با دقت مطالعه شود و ثانیاً در بزرگداشت آنان غلو نگردد و ثالثاً در هر حال اصول رعایت شود. حزب زحمتکشان در دوران همان حکومت در پایین کشیدن واعظی مشهور از منبر به جرم مخالفت با دولت وقت دخالت داشت. بعضی از اعمالی را که دکتر مصدق در دوره آخر حکومتش مرتکب شد و حزب با آن مخالف بود، در دوران اول حکومت دکتر مصدق خود به خود بهنحو ضعیف انجام داده بود.»
چند سطر بعد:
«حال که وضع جبهه ملی و حزب توده را در مقابل وضع موجود سنجیدیم و دیدیم که یکی در زیر نقاب عوامفریبی در واقع حامی وضع موجود است و دیگری نیز به علت هدفهای خاصی که تعقیب میکند میکوشد که هر چه بیشتر به فساد وضع موجود کمک کند. باقی میماند یک دسته دیگر که مخالف جدی و اصولی و آشتیناپذیر و بیغل و غش وضع موجود است. و آن هم ما هستیم. اکنون باید ببینیم علت عدم موفقیت ما در گذشته چه بوده و برای موفقیت قطعی در آینده چه باید انجام بدهیم؟ علت عدم موفقیت ما را میتوان در یک جمله خلاصه کرد و آن نداشتن نقشه و برنامه جامع و کامل برای جمیع شئون و مسایل و مشکلات مبتلابه کشور است و تا این نقیصه برطرف نشود، بر فرض آن که شرایط خاص داخلی و بینالمللی ایجاب کند که حکومت به دست مابیفتد، شکست ما قطعی است و آن وقت است که باید بگوئیم بزرگترین فاجعه در تاریخ ایران صورت گرفته است. با توجه به مطالبی که قبلاً بیان داشتیم معلوم میگردد برای کشور ما دو راه بیشتر وجود ندارد: یا تجزیه شدن و مآلاً افتادن به چنگ کمونیستها و یا اینکه تنها دسته صلاحیتدار یعنی حزب زحمتکشان،
ملت ایران را از این ورطه هولناک نجات بخشد. راه دیگری هم وجود ندارد چون وضع موجود در هر حال به علت فساد روزافزون محکوم به زوال است. یکی از نقشههایی که دکتر مصدق و اعوان و انصارش، که در جبهه جدید ملی گرد آمدهاند، در این کشور اجرا کردند آن بود که کلیه افراد مؤثری را که ممکن بود کشور را از فساد نجات دهند تا حدود زیادی از اثر انداختند و آنان را لجنمال ساختند و بالنتیجه از به وجود آمدن یک نیروی قوی ملی جلوگیری کردند. ما هم به جای آن که یک برنامه جامع و کامل به مردم عرضه کنیم تا بتوانیم جمیع افراد اصلاح طلب را گرد خود جمع کنیم به کوبیدن دولتهای بعد از دکتر مصدق و خود دکتر مصدق و جبهههای مخالف پرداختیم. و با وجود تحمل انواع مشقات و صدمات و با وجود از دست دادن افراد فداکار و با وجودی که آقای دکتر بقایی بیش از همه رنج تبعید و زندان را به خود هموار کردهاند، معهذا ما نتوانستهایم عده قابل توجهی برای رسیدن به هدف گرد آوریم و در اثر قلت نیرو ناچار هستیم منتظر شرایط بینالمللی شویم. در صورتی که بر فرض یک موقعی شرایط بینالمللی ایجاب کرد و ما بر سر کار آمدیم، ناچار هستیم به منظور باقی ماندن از دست زدن به بسیاری کارها خودداری ورزیم و گرنه ساقط خواهیم شد و آن فاجعهای که قبلاً بدان اشاره شد به وقوع خواهد پیوست. ما در صورتی موفق خواهیم شد که قائمبالذات باشیم و یک دسته متشکل قوی داخلی که خواه ناخواه قدرتهای خارجی نیز بر روی آن حساب خواهند کرد به وجود آوریم که این دسته هم بتواند ما را به قدرت رساند، ما را حفظ کند و در غیراینصورت شکست ما قطعی است. در گذشته ما کوشش کردهایم که جنبه دفاعی به خود بگیریم و افرادی را که دستجات دیگر جلب کردهاند جلب کنیم. در صورتی که اکثریت قریب به اتفاق نیروهایی که در جامعه ما وجود دارد دست نخورده است و ما باید هم و کوشش خود را متوجه آنان سازیم. و این در صورتی میسر است که ما یک برنامه و نقشه جامع و کامل و قابل فهم همه به مردم عرضه کنیم و این مدعا را تاریخ دنیا و ایران اثبات میکند. اگر هیتلر در ابتدا در کار خودش موفق شد به خاطر آن بود که لااقل یک کتاب نبرد من را که برای عموم ملت آلمان قابل فهم بود به مردم عرضه داشت. اگر جمال عبدالناصر توانسته است قوه محرکه عظیمی در خاورمیانه به وجود آورد به خاطر آن است که او یک فکر قابل فهم عموم ملل عرب یعنی وحدت اعراب را توانسته است به مردم عرضه کند. در
کشور خودمان اگر جبهه ملی اصلی توانست حکومت را به دست گیرد و آن نهضت عظیم را ایجاد کند به خاطر آن بود که توانست برنامه قابل فهم ملی شدن صنعت نفت را به مردم عرضه کند. اگر در اردیبهشت سال قبل فرهنگیان بالاتفاق به حرکت درآمدند، صرفنظر از سایر عوامل، عامل عمده آن بود که یک برنامه و هدف مشخص در جلوی روی آنان قرار داشت و آن دفاع از حقوق صنفی خودشان بود. اگر وزیر کشاورزی(1)توانست اندک توفیقی به دست آورد به خاطر برنامهای بود که عرضه داشت. صدها مثال میتوان برای این موضوع آورد. تجربه نشان داده است که مردم دنبال کلمات قلمبه و مغلق مانند سوسیالیسم و کمونیزم و امثال آن نمیآیند. این کلمات شاید برای عدهای که در سرتاسر کشور تعدادشان حداکثر از چند هزار نفر تجاوز نمیکند جاذبهای داشته باشد ولی مسلماً برای اکثریت قریب به اتفاق ملت ایران نمیتواند جاذبهای داشته باشد. در سرتاسر دنیا تنها نهضتهایی موفق شدهاند که به زبان مردم و با مردم صحبت کردهاند.»(2)
پس از طرح مطالبی به منظور جلب فرهنگیان و کارگران و کشاورزان و کارمندان دولت و سایر طبقات در خصوص استفاده از نیروی عظیم مذهبی، در حالیکه در آن روز هیچ جریانات اخیر طرح نبود و به فکر کسی هم خطور نمیکرد و چنانچه خواهیم دید این فکر از طرف عدهای تخطئه شد، چنین اظهارنظر شده است:
«مسئله مذهب و استفاده از نیروی عظیم مذهبی از مسایلی است که باید مورد توجه کامل حزب قرار گیرد...(3)
قبلاً یادآور شدم که هر دولتی برای موفقیت خود باید تکیهگاه قوی و مستحکمی در بین مردم داشته باشد و در غیر این صورت شکست او قطعی است. در اینجا مثالی باید بزنیم. فرض کنیم این جناب آقای اسدالله علم، که اکنون زمامدار امور است، در اثر یک انقلاب درونی و وقوع یک معجزه تغییر ماهیت بدهد و واقعاً بخواهد به ملت خدمت کند و منافع مردم را ملحوظ دارد. تردید نیست که موفق نخواهد شد. زیرا اولاً برنامه
ندارد و نمیداند برای اصلاح امور چه باید بکند و ما میدانیم برای اصلاح امور صرف خواستن و حسن نیت کافی نیست، بلکه مطالعه و برنامه نیز لازم است. علت بزرگتر عدم موفقیت ایشان در صورت تغییر ماهیت، نداشتن نقطه اتکاء صحیح و مناسب است. ایشان نقطه اتکاء دارند، ولی نقطة اتکاء ایشان را درست برای مقاصدی سرکار آورده است که خلاف منافع ملت است و بدیهی است تا موقعی از او حمایت خواهد کرد که در راه مقاصد او گام بردارد و به محض اینکه مشاهده کند بر خلاف منافع او قدم بر میدارد وی را از حمایت خود محروم کرده ساقط خواهد ساخت. هر دولت ملی اگر فاقد این شرط باشد مسلماً در کار خود شکست خواهد خورد و علت عدم موفقیت ملت ما تاکنون نبودن چنین نیرویی بوده است. در زمان دکتر مصدق چنین نیرویی در شرف تشکیل بود و در سی تیر 31 ضرب شستی هم به کمک سایر عوامل مساعد از خود نشان داد. ولی متأسفانه از خیانتهای بزرگ و غیرقابلبخشش دکتر مصدق جلوگیری از تشکیل چنین نیرویی بود که با تمام قوا دانسته از تشکیل چنین نیرویی جلوگیری به عمل آورد و افرادی را که ممکن بود چنین نیرویی گرد آنها جمع آید از اثر انداخت. اکنون ضرورت تشکیل چنین نیرویی کاملاً محسوس است و با توجه به نیروی عظیم مذهبی که در بین مردم کشور ما هست و بدون شک بزرگترین نیرو است معلوم میشود که این نیرویی است که با اندک واقعبینی میتواند تکیهگاهی بزرگ برای اصلاح امور اجتماعی باشد. نیرویی که اکنون به علت نداشتن سازمان و رهبری مناسب قسمت عمدهاش به هدر میرود و از قسمت زیادی از آن سوءاستفاده میشود و درست در جهت عکس هدفهای دین مقدس اسلام به کار برده میشود. در صورتیکه اگر بهطرز صحیح سازمان یابد و رهبری شود میتواند به نیروی شکستناپذیری تبدیل شود که منشأ خیر بسیار عظیم گردد. این همه تظاهرات عظیم مذهبی که در ماههای سوگواری و ایام مذهبی و یا در درگذشت علمای بزرگ میشود، این همه پول و انرژی که صرف ساختمان مساجد و امور مذهبی میگردد به سان نهر عظیم و خروشانی میماند که چون کنترل نمیشود آن استفادهای که باید از آن عاید نمیگردد و بسا اوقات موجب تخریب نیز میشود. ولی وقتی همان رود را بهوسیله بستن سد مهار کردیم میتوانیم حداکثر استفاده را از آن بنمائیم. تاریخ گذشته ایران این مدعا را به خوبی اثبات کرده است. در جریان ملی شدن صنعت نفت این نیروی مذهب
ی بود که کلیه مردم را به حرکت درآورد و آن نهضت عظیم را ایجاد نمود. حسن نهضتهای مذهبی در سادگی و بیغل و غش بودن آن است...»
پس از تشریح نقش مذهب در تاریخ ایران و نهضت مشروطیت و جلوگیری از کمونیزم و استعمار و مضار تضعیف عقاید مذهبی چنین اظهارنظر شده است:
«در هر حال، در گذشته جز در مورد ملی شدن صنعت نفت از این نیروی عظیم آنطور که باید استفاده نکردهایم. در صورتی که به مناسبت ارتباط نزدیک مرحوم آیتالله کاشانی با ما محافل مذهبی با حسنظن به ما مینگرند. در حالی که احزاب مخالف ما از این نیرو به خوبی استفاده میکنند و اکنون جمعیت نهضت آزادی با وجودی که گردانندگان آن در باطن اعتقادی به مذهب ندارند، از این نیرو حداکثر استفاده را میبرند و مسجد هدایت را سنگر خود قرار دادهاند و بدین وسیله جمع کثیری را به طرف خود جلب کردهاند. ولی با وجود اینکه ما در این زمینه از آنان وضع مساعدتری داریم تاکنون از این نیرو آنچنانکه باید استفاده نکردهایم. در هر حال در مرامنامه حتماً باید بعضی از اموری که جنبه مذهبی دارد و موجب جلب افراد مذهبی میشود گنجانده شود و نیز به مذهب اسلام و اجرای قوانین مذهبی اشاره گردد تا ضمن اینکه عدهای بدین وسیله به ما میگروند، در آینده هم از حربه دین بر علیه ما استفادهای نتوانند بکنند. همین اصلاحات ارضی را مطابق قوانین اسلامیشدیدتر و بهتر از این میشود انجام داد که صدای کسی هم در نیاید و همین حال را دارد بسیاری اموری دیگر. ما باید از نیروی روحانیون حداکثر استفاده را بکنیم. بیشتر با آنها و مردم متدین مراوده داشته باشیم. یقیناً به موفقیت ما کمک شایانی خواهد کرد. ما هنوز چوب بعضی مقالات ضد مذهبی خلیل ملکی را میخوریم. باید در آینده شدیداً از چنین اموری بپرهیزیم. خوشبختانه دین اسلام در جمیع شئون اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی برنامه دارد که برنامه آن از مترقیترین برنامههای عصر حاضر دست کمی ندارد و حتی در بسیاری موارد بر آنها برتری دارد و مانند مذاهب دیگر نیست که مانع ترقی و تعالی شود و میتواند امروز به عنوان یک مکتب ترقی اجتماعی عرضه شود.»
سپس در خصوص سلطنت و قانون اساسی و سایر موضوعات بحث شده است.
چنانچه ملاحظه میفرمائید در کنگره ضمن بحث در خصوص هدف و طرق نیل بدان به بعضی اشتباهات حزب اشاره شده و ضربتهایی که خلیل ملکی و امثال او به
حزب زده بودند تشریح گشته و نقش حزب توده و جبهه ملی و دستگاه حاکمه تجزیه و تحلیل شده و ضمن پیشبینی سقوط دستگاه برای اولین مرتبه در بزرگترین مرجع رسمی حزبی در خصوص استفاده از نیروی عظیم مذهبی و تماس با روحانیون و متشکل ساختن آنان بحث شده است. با وجود عدم توجه به این مطالب ما از پای ننشستیم و در کمیسیون مرامنامه به کمک عدهای دوستان همفکر، که اکثر اصفهانی بودند، با پافشاری و سماجت خواستار شدیم که در مرامنامه جملاتی در خصوص دین اسلام گنجانده شود. در اینجا فرصت آن نیست که به تمام مطالبی که له و علیه این موضوع در کمیسیون مرامنامه گفته شده اشاره شود. متأسفانه صورتجلسه مفصلی نیز تنظیم نشده که به استحضار جنابعالی برسد تا معلوم شود آن روز ما چگونه جریانات بعدی را پیشبینی میکردیم و عدهای با سماجت و لجاجت با نظرات ما مخالفت میکردند. همین قدر کافی است که اشاره کنیم که بیش از سه چهارم اوقات کمیسیون مرامنامه صرف بحث در این خصوص شد. تا سرانجام منجر به استشاره از جنابعالی گشت که شما هم ضمن آنکه خواسته بودید رعایت بیطرفی را بفرمائید ولی با عنوان کردن این موضوع که ممکن است گنجاندن کلمه اسلام در مرامنامه تعبیر به عوامفریبی بشود نظر طرف مقابل را تقویت فرمودید ولی بالاخره تحت فشار افکار اکثریت اعضای حزب بناچار جمله «با توجه به تعالیم عالیه دین مبین اسلام» در مرامنامه گنجانده شد که بعدها دو مرتبه ضمن بیانیههای حزبی این جمله عیناً نقل شده است و عملاً لزوم چنین جملهای در مرامنامه تأیید شد. در آن جلسه دوست گرامی جناب آقای دیوشلی و جناب آقای نیرومند و عدهای دیگر عیناً همان مطالبی را میگفتند که هیئت حاکمه اکنون میگوید و جنابعالی بارها چه در ضمن سخنرانیها و چه در ضمن بیانیهها صریحاً آن را رد کردهاید.(1)
آقای دیوشلی میگفتند دین از سیاست جدا است و روحانیون همه نوکران انگلیس بوده و هستند و هیچگاه هم وارد میدان نخواهند شد و از من که میگفتم این فکر یک فکر استعماری است ناراحت شده بودند و حتی این جمله را توهین نسبت به خود تلقی کردند. در هر حال سیر وقایع نشان داد که حق با چه کسانی بوده است. بعد از
1) 1. بقایی در حاشیه این صفحه نوشته است: «تناقض! آنها چطور حرف مرا رد میکردند و کورکورانه تابع هستند!»
کنگره عدهای با توجه به نطق جنابعالی در کنگره منتظر نخستوزیری جنابعالی بودند و آن را قریبالوقوع میدانستند. من هم با وجود آنکه هیچ قرینه و دلیلی برای این موضوع نمیدیدم و یکی از دلایل اساسیام آن بود که شاهی که آقای دکتر امینی را که به مراتب از جنابعالی نسبت به ایشان مورد اعتمادتر و کم خطرتر بود تحمل نکردند چگونه شما را تحمل خواهند کرد، ولی با توجه به اینکه جنابعالی سخن بیمأخذ و معنی نمیگویید منتظر حوادث شدم که باز هم حوادث نظر مرا تأیید کرد و شاه بلافاصله بعد از نطق جنابعالی عکسالعمل خود را ظاهر ساخت و با انحلال چند سازمان و لغو حقوق ولیعهد و با نطق 28 مرداد که صریحاً از مخالفین جنابعالی دعوت به اتحاد کرده بود و با سایر اعمال عکسالعمل فوری خود را نشان داد و دیدیم که سران جبهه ملی آزاد شدند و حتی جناب آقای علم با ایشان ناهار صرف کردند. پس از چند ماه موضوع قانون انتخابات انجمنهای ایالتی و ولایتی پیش آمد و روحانیت وارد میدان شد. کشیده شدن روحانیت به مبارزه، همانطور که من در کمیسیون مرامنامه گفته بودم، پیشبینی میشد زیرا موضوع این مبارزه تازگی نداشت و روحانیت گر چه به ظاهر بعضی مواقع ساکت بود ولی در حقیقت سد بزرگی در قابل مطامع استعمارگران و دستگاه حاکمه بوده و هست. از سال 1334 که آقای فلسفی با اشاره مرحوم آیتالله بروجردی از روی کمال واقعبینی مبارزه با حزب بهایی را که از طرف بیگانگان از روی مقاصد خاصی تقویت میشدند شروع کردند مبارزه روحانیت با دستگاه وارد مرحله آشکار خود شد. البته تا آنجا که من از بعضی بیانات جنابعالی استنباط کردهام، جنابعالی این مبارزه را اشتباه و به نفع بهاییان تلقی کردهاید(1)و این بدان جهت است که جنابعالی نقش حزب بهایی و عمال اسرائیل را در ایران دست کم گرفتهاید و واگذاری تلویزیون(2)و بعضی پستهای حساس را به بهاییها شاید تصادفی و بدون نقشه تلقی کرده باشید و گرنه هیچگاه چنین قضاوتی نمیفرمودید. و شاید علت این طرز فکر جنابعالی به علت بدبینی شما نسبت به آقای فلسفی و عدم عادت به خواندن جراید و نشریات روز و بعضی سوابق ناصحیح ذهنی بوده است. در هر حال پس از شروع مبارزه با بهاییها و نطقهای تند و صریح آقای فلسفی و حتی اعتراض نسبت به شاه که چرا دکتر
مخصوصش بهایی است،(1)موجب شده که دستگاه و روحانیت روبروی هم بایستند و هر دو طرف منتظر فرصت بودند که در فرصت مناسب یکدیگر را نابود کنند و بهخصوص دستگاه از آن جهت که روحانیت را تنها نیروی مقتدر و سد راه امیال خود میدانست خیلی از روحانیون عصبانی بود و پنهان و آشکار مخالفین روحانیت را تقویت میکرد. از نمونههای این قسمت را میتوان تقویت طرفداران کسروی و بهاییها و نوشتن بعضی مقالات در جراید بر علیه روحانیت به خصوص در جرایدی مانند سحر، آژنگ، فردوسی، نبرد زندگی (مطالعه این قسمت از نبرد زندگی که اکنون سنگ طرفداری از روحانیت را به سینه میزند برای جنابعالی در صورتی که ملاحظه نکرده باشید بسیار جالب است) و طرفداری صریح این جراید از طرفداران کسروی و بهاییها و حمله به آقای فلسفی که سخنگوی روحانیت و مشیر و مشار مرحوم آیتالله بروجردی معرفی شده بود میتوان ذکر کرد. مبارزه روحانیت با دستگاه بسته به موقعیت گاهی کند و گاهی تند میشد ولی هیچگاه متوقف نمیشد. و نمونه شدت این مبارزه را میتوان جریانات مجلس و ختم مرحوم لسانی و نطق شدیداللحن و معروف آقای فلسفی در حضور شاهپور غلامرضا و هیئت دولت و وکلای مجلسین و جمع کثیری از مردم قلمداد کرد. که همین نطق موجب شد که از فردایش جراید حملات شدید خود را متوجه آقای فلسفی کنند و حتی آقای رسول پرویزی مقاله سر تا پا فحش و اهانت درباره ایشان در روزنامه فردوسی بنویسد. و حتی جریان به مجلس و نطق شمس قناتآبادی در جواب آقای فلسفی و نیز به مصاحبه مطبوعاتی شاه کشیده شد. بعد از این جریان آقای فلسفی نطقهای شدیداللحن دیگری علیه دولت و وضع موجود کردند که از همه شدیدتر نطق ایشان در مدرسه مروی بود که منجر به مشاجره تلفنی بین ایشان و دکتر اقبال نخستوزیر وقت شد و آقای دکتر اقبال ایشان را از منبر رفتن منع کردند و در شب بعد از نطق ایشان در مدرسه مروی که شب تولد ولیعصر بود و بنا بود آقای فلسفی در مسجد شیخ عبدالحسین به منبر بروند، ولی به مناسبت ممانعت دستگاههای انتظامی آن شب را به مسجد نیامدند. آقای علم نخستوزیر فعلی به بهانه تبریک میلاد ولیعصر به مسجد آمد که مبادا در اثر نیامدن آقای فلسفی تشنجی
1) 1. دکتر عبدالکریم ایادی پزشک مخصوص شاه بهائی بود.
رخ دهد. در هر صورت این مبارزه ادامه داشت و در آن ایام تاریک که صدایی از هیچکس در نمیآمد این روحانیت و بخصوص آقای فلسفی بود که بیپروا دستگاه را میکوبید و حتی آیتالله بروجردی چند بار از پذیرفتن بعضی مقامات مهم درباری و دولتی خودداری ورزیدند. ولی البته هر دو طرف، هم روحانیت و هم دولت، از درگیر شدن جدی و علنی و پیگیر به علت نقاط ضعفی که داشتند خودداری میورزیدند. دستگاه به علت قدرت و شخصیت بینظیر و ممتاز آیتالله بروجردی و نیز درگیر بودن با سایر نیروها از مبارزه با روحانیت میهراسید و روحانیت نیز به واسطه فقدان تشکیلات و نداشتن یک کادر مجهز و قوی برای مبارزه از درگیر شدن جدی با دستگاه استنکاف میورزید. هم دستگاه روحانیت و هم دولت کم و بیش از نقاط ضعف خود اطلاع داشتند و من هم روی همین اصل و روی همین مطالعات بود که تشخیص داده بودم و هنوز بر تشخیص خود باقی هستم که تنها نیرویی که میتواند با هیئت حاکمه مقابله کند و آن را به زانو در آورد همین نیروی روحانیت است. و روی همین اصل در سال 1336 قبل از تشکیل کنگره مجلسین نامهای به مرحوم آیتالله بروجردی نوشتم و با تجزیه و تحلیل اوضاع صریحاً به ایشان یادآور شدم که دستگاه تا موقعی که جنابعالی زنده هستید از دست زدن بههر عمل حاد در خصوص مذهب خودداری خواهد کرد ولی بعد از مرگ جنابعالی، که خواه ناخواه به علت کهولت زیاد دیر نخواهد بود، دستگاه نقشههای خطرناک خود را اجرا خواهد کرد. و بهتر است که قبل از وقوع واقعه جنابعالی به فکر علاج باشید و از هم اکنون یک تشکیلات منظم و دقیق بدهید که در آن موقع خلاء فقدان جنابعالی را جبران کند. نامههای دیگری نیز در این خصوص به بعضی شخصیتهای دیگر مذهبی نوشتم و اقداماتی هم در این زمینه شروع شد و تحولاتی هم در حوزه علمیه قم رخ داد، ولی به علت نبودن یک کادر تشکیلات دیده و ورزیده سیاسی جریان خیلی با کندی و تأنی پیشرفت میکرد. بیمناسبت نیست که در اینجا قسمتی از نامهای را که به یکی از موثرین نوشتهام نقل کنم:
«سالها است که عدهای که مقتضیات کنونی زمان را درک کردهاند احساس میکنند که باید دسته و جمعیتی که با سلاح زمان مجهز باشد تشکیل شود و از دین مقدس و مترقی اسلام حمایت کند و به ترویج و تبلیغ آن بپردازد. این احساس از آنجا به وجود آمده استکه این عده مشاهده میکنند با وجودی که اکثریت قاطع مردم ایران (فعلاً
کاری به سایر کشورها نداریم) مسلمان هستند و گروه کثیری در این راه حتی از بذل جان خود دریغ ندارند و دلیل این ادعا تظاهرات پر شور و بینظیر مردم در تاسوعا و عاشورا و سایر روزهای مذهبی است، معهذا میبینیم که در نظر هیئت حاکمه ایران چیزی که به حساب نیامد دین است و گردانندگان امور هیچ قیدی ندارند که در تصمیمات خود حسابی برای دین باز کنند و در اغلب موارد مقید هستند که قدمی بر علیه دین بردارند. علت اینکه رضاشاه توانست با وجود عدم موافقت اکثریت قریب به اتفاق ملت ایران بسیاری اعمال ضددین را انجام دهد چه بود؟ علت آنکه همین شخص توانست به دست سربازان مسلمان آن جنایت فجیع را در مسجد گوهرشاد مرتکب شود و هزاران نفر را به خاک و خوب بکشد در کجا باید جستجو کرد؟ چرا با وجود آنکه در قانون اساسی اصول زیادی به نفع دین وضع شده هیچ یک از این اصول اجرا نمیشود؟ چرا شاه سابق توانست با وجود نفرت عمیق قاطبه ملت ایران نسبت به او مدت 20 سال با کمال قدرت بر این کشور حکومت کند و آن جنایات تاریخی مانند شهید ساختن مدرس و قتلعام مردم خراسان و ایلات و عشایر و صدها جنایت دیگر مرتکب شود؟ با وجود اینکه همه میدانند چه در زمان رضاشاه و چه اکنون بزرگترین و عظیمترین نیروها از آن دین بوده است. چگونه یک قدرت ضعیف توانسته است یک نیروی عظیم و شگرف را شکست دهد و آن به آن[،] آن را مجبور به عقب نشینی نماید؟ علت آن است که نیروهای دشمن متحد و متمرکز بوده و مطابق نقشه کار کرده است و در بسیاری اوقات از نیروی دین بر علیه خود دین استفاده کرده است. ولی نیروی دین متشتت، پراکنده و بدون نقشه بوده است و مسلم است که سپاه هزار نفری متحد و متمرکز و مجهز به اسلحه زمان میتوانند یک سپاه صد هزار نفری متشتت و پراکنده را، بدون آن که کوچکترین تلفاتی به خودشان وارد شود، نابود سازند. علت آن که مدرس از رضا خان شکست خورد آن بود که او یک دسته فهمیده و متشکل پشت سر خود نداشت و رضا خان توانست با عوامفریبی و با نیروی خود متفقین مدرس را شکست دهد. اگر در آن روز جمعیتی بودند که از روی نقشه با رضاشاه میجنگیدند و میتوانستند از پشت جلد گوسفند، که رضا خان در آن پنهان شده بود، قیافة کریه و مخوف گرگ خونخوار را به مردم نشان دهند مسلماً وقایع ناگوار و فجیع و رقتبار بعدی رخ نمیداد و کشور ما اکنون وضع دیگری داشت. توجه به حقایق فوق و
بسیاری حقایق تلخ و ناگوار دیگر بوده است که عدهای را متوجه ضرورت تشکیل یک جمعیت از روی اصول علمی و با توجه به مقتضیات عصر کرده است. متأسفانه بسیاری از زعمای دینی ما از اسم حزب و جمعیت گریزانند. ولی علیرغم این اجتناب گروهی از متدینین از تجمع و تشکل، این ضرورت وجود دارد و باید یک جمعیتی برای مقابله با حوادث به وجود آید. البته در عرض سالهای گذشته دستههایی که جنبه دینی داشتهاند تشکیل شده است که یا به علت اتخاذ روشهای غیرصحیح و ناسنجیده و یا به علت سوءنیت نه تنها نتیجهای نبخشیده بلکه زیانهای بزرگی نیز داشتهاند. نمونه دستهای که حسننیت داشتهاند ولی روش صحیح نداشتهاند میتوان فدائیان اسلام را ذکر کرد که هیچکس در حسن نیت آنان نمیتواند شک داشته باشد ولی به علت عدم درک شرایط و مقتضیات اعمالی انجام دادند که سرانجام منجر به نابودی خود آنها و ضررهای بزرگ به دین شد. نمونه دسته دوم که با سوءنیت تشکیل شده است و منظور حقیقی از تشکیل آنها دین نبوده است بلکه دین پردهای بوده است بر روی نقشههای شوم و پلید آنها، دستههایی است که دین از عصر اتم [کذا] جناب مهندس بازرگان تشکیل دادهاند و میدهند. این عالیجناب که کم کم دین را هم منحصر به خود و اعوان و انصارش قرار داده است و اخیراً گفته است که تنها ما هستیم که باید دین را اداره کنیم و این جمله نیز از کلمات قصار یکی از نزدیکان این جناب مهندس است که گفته است «در این عصر دیگر امثال بروجردیها به درد نمیخورند و باید مهندس بازرگان و یا مهندس حسیبی مرجع تقلید شوند" متأسفانه تاکنون گروهی از جوانان حساس و در ضمن جاهل را فریب دهد.»
اینها بود جملاتی از نامه فوقالذکر که در چندین سال قبل نوشته شده است.
پس از درگذشت آیتالله بروجردی و سپس آیتالله کاشانی خلاء عظیمی ایجاد شد و متأسفانه آنچه من از آن نگرانی داشتم و پیشبینی میکردم تا حدی به وقوع پیوست. روی همین مطالعات و روی علاقهای که به جنابعالی و حزب زحمتکشان داشتم و جنابعالی و حزب زحمتکشان را تنها جمعیت با صلاحیت برای نجات ایران میدانستم، منتظر بودم که جنابعالی و حزب زحمتکشان در خصوص استفاده از این نیرو چارهای بیندیشید. ولی پس از آنکه متوجه شدم که چنین نقشه و طرحی در بین نقشهها و طرحهای حزب زحمتکشان و جنابعالی نیست، در صدد برآمدم که عضو حزب
زحمتکشان شوم بلکه بتوانم از این راه تأثیری بگذارم. و پایه و مبنای سخنرانی من در کنگره و کمیسیون مرامنامه و در سایر جلسات و حوزههای حزبی و غیره و تشکیل کانون تشیع که قبلاً بدان اشاره شد روی همین مبنا بود. ولی متأسفانه چنانچه خواهیم دید به این مطالب آن سان که باید توجهی نشد و دستههای دیگر، بهخصوص طرفداران آقای مهندس بازرگان، با صلاحیت کمتر استفاده خیلی بیشتری بردند.
بحث ما در خصوص شروع مبارزات روحانیون و قانون انجمنهای ایالتی و ولایتی بود و حاشیهای هم که رفتیم بدین منظور بود که ثابت کنیم مبارزات روحانیون در این خصوص ابتدا به ساکن شروع نشد و مسبوق به سوابق قبلی بود. با شروع این مبارزه نیروی عظیمی از مردم به مبارزه کشیده شد. بدیهی است که جبهه ملی و نهضت آزادی ظاهراً نمیتوانستند از این مبارزه بهرهای ببرند، زیرا خود در کنگره جبهه ملی که چند هفته قبل تشکیل شده بود زنان را شرکت داده بودند. آقای طالقانی و «ملا مهندس بازرگان»، بقول روزنامه بامشاد، در کنار همان زنها در کنگره شرکت کرده بودند. و حتی آقای خلخالی به همین دلیل کنگره جبهه را ترک گفته بود که اعلانش در جراید هم منتشر شد. و قبل از آن هم، چه در دانشگاه و چه در سایر میتینگها، دختران «آخرین مد» جلودار صفوف جبهه ملی بودند و حتی در یکی از میتینگها آقای حاج سید جوادی در حضور همین دختران «آخرین مد» با عبا و عمامه و ریش صحبت فرمودند. آقایان مهندس بازرگان و طالقانی هم سوابقی بهتر از این نداشتند. و علاوه بر این، اینان از جهت حمله به روحانیت و تفسیر و تعبیر مندرآوردی بعضی احادیث و اخبار به شیوه حسینعلی خان راشد، حتی صریحتر و غلیظتر از او، در نظر روحانیون بهخصوص مرحوم آیتالله بروجردی و آقای فلسفی افرادی بدعتگذار و نامطمئن شناخته شده بودند. و نیز به علت نشر کتبی مانند راه طی شده، عشق و پرستش یا ترمودینامیک انسان و خود جوشی(1)و غیره مورد حمله قرار گرفته بودند و حتی جزواتی هم از طرف روحانیون بر علیه آنان پخش شده بود. و کار این اختلاف حتی به داخل خود آنان نیز کشیده شده بود تا جایی که در یک جلسه آقای مطهری صریحاً به آقای مهندس بازرگان، که از فلسفه وحدت وجود و پانتهایسم دفاع میکردند، ایشان را بیاطلاع و
1) 1. کلیه این کتابها نوشته مهندس مهدی بازرگان است.
ناوارد قلمداد کردند. مقصود این است که این عده نه تنها زمینه مثبتی در بین نیروهای مذهبی نداشتند بلکه زمینه آنان منفی بود. بهخصوص که اینان خود را پیرو مصدق «کبیر» قلمداد میکردند و روحانیت نظر خوبی نسبت به دکتر مصدق نداشت و هنوز هم عدهای مانند آقای فلسفی نه تنها ارادتی نسبت به این عده ندارند بلکه آنان را مضر و خطرناک میدانند. ولی در خصوص جنابعالی جریان کاملاً برعکس بود. زیرا جنابعالی نه تنها سابقه منفی که روحانیت از آن اطلاع داشته باشد (به جز مقالهای که آقای خلیل ملکی و یارانش در شاهد نوشته بودند و نیز برقرار کردن مجلس روزهخواری در منزل که اولی به علت گذشت زمان و نیز جدا شدن آقای خلیل ملکی فراموش شده بود و از دومی هم بجز عدهای خواص کس دیگر اطلاع نداشت) نداشتید بلکه سابقه همکاری جنابعالی با آیتالله کاشانی و عنایت ایشان نسبت به شما و شعار نصر منالله و فتح قریب که زیب صفحات شاهد بود و امثال آن زمینه مساعدی برای جنابعالی فراهم آورده بود.
بطوری که تا آنجا که من با روحانیت تماس داشتهام جز در موارد خیلی استثنایی همیشه از جنابعالی تعریف و تمجید کردهاند. روی همین سوابق بود که در جریان مبارزات روحانیون با قانونانجمنهای ایالتی و ولایتی من به اتفاق آقای سید محمود کاشانی حضور جنابعالی رسیدیم و خواستار همکاری با روحانیون شدیم که جنابعالی آب پاک را روی دست ما ریختید و علت عدم همکاری را این دانستید که آقای فلسفی گرداننده این جریان است و آن را بههر طرف که خواست رهبری میکند. و بعد که من از آقای فلسفی دفاع کردم مدعی شدید که ایشان با محافل خارجی (بدون اینکه آن محافل را ذکر کنید) ارتباط دارند. باور کنید از این جمله جنابعالی من یکمرتبه وارفتم، زیرا از آقای دکتر بقایی که خود ضربتدیده تهمت و افترا و پروندهسازی است توقع نداشتم که بدون تحقیق وسطحی بدان سان قضاوت بفرمائید. آن هم دربارة مردی که اگر بیش از جنابعالی در مبارزات ملی سهم نداشته باشد سهم کمتری ندارد. مردی که مانند جنابعالی از ابتدا تاکنون رنگ عوض نکرده است و با بیان شیوای خود تا آنجا که مقدور بوده است بیش از هر کس به بیداری مردم و رسوایی دستگاه کمک کرده است و جمیع مساعی خود را در این راه به کار برده و خدمات او در مبارزات اخیر بر همه روشن است. ارتباط با محافل خاص بر فرض صحت نمیتواند جرمیباشد. مگر
جنابعالی با جهانگیر تفضلی(1)و غیره ارتباط نداشتید و هماکنون با عدهای دیگر ارتباط ندارید؟ آیا این دلیل بر آن است که از آنها دستور میگیرید؟ بگذریم. اگر جنابعالی فراموش نکرده باشید پایه این نامه در همان جلسه گذاشته شد و چون من در آن جلسه گفتم جنابعالی نقشه ندارید و خودتان بیش از آقای فلسفی دچار اشتباه شدهاید، جنابعالی بعداً از من خواستید که نامهای بنویسم تا به امروز که قریب یک سال میگذرد و به آن وعده وفا میشود. گر چه از خیلی قبل من تصمیم داشتم چنین نامه مفصلی برای جنابعالی بنویسم. البته قبلاً هم جنابعالی به من گفته بودید که در خصوص «شاعر» و «سیاستمدار» فکر کنم که بعداً با هم در این خصوص بحث کنیم. من هم فکر کردم و به نظر خودم منظور جنابعالی را هم درک کردم ولی هنوز هم در این خصوص صحبتی نشده است. در آن جلسه من گفتم پس با روحانیون ارتباط برقرار کنید. پس از آنکه جنابعالی فرمودید ارتباط داریم، من با وجود اینکه تمام قرائن و امارات نشان میداد که جنابعالینقشهای در آن مورد ندارید، معهذا سکوت کردم. بعدها جنابعالی نه تنها در خصوص مبارزه با قوانین انجمنهای ایالتی و ولایتی با روحانیون همکاری نکردید، حتی در چندین مورد از توزیع اعلامیههای آنان در داخل سازمان جلوگیری کردید و فرمودید که ما نمیدانیم منشأ این اعلامیهها از کجاست و بدین علت از توزیع آن در داخل سازمان جلوگیری میکنیم. جریان مبارزه با قانون انجمنهای ایالتی و ولایتی ظاهراً با پیروزی روحانیون خاتمه یافت. معهذا از قرائن کاملاً آشکار بود که مبارزه خاتمه پیدا نکرده است. واضح بود که دستگاه یک عقبنشینی تاکتیکی انجام داده است و به قول جنابعالی «دولت جناب آقای علم در مورد انتخابات انجمنهای ایالتی و ولایتی با مهارت و درایت هر چه تمامتر عقبنشینی کرد ولی پس از آنکه سنگر بندیهای خود را تکمیل نمود به حمله وحشتناک پرداخت و از حدود قبل از عقبنشینی هم جلوتر رفت.» بلی، دستگاه عقب نشست نه تنها در مورد روحانیون بلکه ظاهراً در مورد اعلام جرم جنابعالی در خصوص اسناد خزانه نیز عقبنشینی کرد. ولی بر هر فرد روشنبینی واضح بود که این عقبنشینی موقتی است و یک حمله شدید در پشت سر دارد. جا داشت قبل از آنکه دستگاه بتواند مانور خود را شروع کند با زمینهای
1) 1. جهانگیر تفضلی مدیر روزنامهایران ما و از رجال طرفدار سیاستهای انگلیس به شمار میرفت.
که در بین مردم مهیا شده بود با مانور دیگری مانور دستگاه خنثی شود. ولی متأسفانه این کار نشد و دستگاه ورق رفراندوم، یا بهقول خودش «تصویب ملی»، را به زمین زد و شاه از اینجا علناً خود را وارد میدان کرد. در زمینه مخالفت با رفراندوم دست ما باز بود زیرا سابقة درخشان مخالفت با دکتر مصدق را در پشت سر داشتیم و بیانیه حزب در خصوص مخالفت با رفراندوم و نامه سرگشاده جنابعالی به آقای تقیزاده که بنوبه خود شاهکاری بود در بین مردم اثر فراوان بخشید و ضربت محکمی بر جبهه ملی و دکتر مصدق وارد کرد. افسوس که این دو نشریه آنطور که باید مانند اکثر نشریات ما توزیع نشد. در مورد رفراندوم هم ما و هم روحانیون دیر اقدام کردیم.
اگر بلافاصله بعد از نطق شاه عکسالعمل شروع شده بود به احتمال قوی به شکست دستگاه منجر میشد. در جریان تظاهرات بر علیه رفراندوم رفقای ما ورزیدگی خود را اثبات کردند و در حقیقت بدون آنکه دستور داشته باشند گرداننده جریانات دوستان ما بودند. بعد از تظاهرات عظیمی که بر علیه رفراندوم صورت گرفت و در حقیقت نقشه دستگاه را که با عنوان کردن بعضی عناوین ظاهرفریب مانند اصلاحات ارضی، سهیم ساختن کارگران در سود کارخانه، سپاه دانش، میخواست استفاده تبلیغاتی ببرد و خود را در انظار جهانیان مورد حمایت مردم قلمداد کند به هم زد. متأسفانه جنابعالی شب بعد از تظاهرات به این عنوان که قبلاً پیشبینی کردهاید که «اعلیحضرت دست آخر که از همه جا مأیوس شد آقای علم را بر سر کار میآورند و بعد اگر توانستند و کشته نشدند از ایران فرار میکنند و در اروپا پای قدم یکدیگر پیر میشوند» (و ملاحظه میفرمائید که هنوز نه کشته شدهاند و نه فرار کردهاند گرچه دیر نشده است) ونیز به عنوان اینکه مثل روز برایتان روشن است که بعدها چه خواهد شد، افراد حزبی و غیرحزبی را از شرکت در جریانات منع کردید. معلوم نیست اگر همه دستور جنابعالی را اطاعت کرده بودند وضع امروز مملکت از چه قرار بود. پس از رفراندوم، جناب پرزیدنت کندی بر خلاف انتظار جنابعالی که امید فراوانی بدو بسته بودید و زیاد روی او تکیه میکردید، «پیروزی»! اعلیحضرت را در رفراندوم تبریک گفتند و یک بار دیگر حماقت مردم بلندقد و کوتاهفکر ایالات متحده آمریکا را اثبات کردند. شاه دیگر بیپروا وارد میدان شده بود و یکی بعد از دیگری نقشههای خود را اجرا میکرد. تا عید نوروز پیش آمد که در اینجا هم باید از کار مثبت حزب، که به
تبعیت از روحانیون عید را عزا اعلام کرد، یادی بنمائیم. بعد از فاجعه عظیم مدرسه فیضیه قم و حوادث مدرسه طالبیه تبریز در حقیقت سرتاسر کشور به هیجان آمد و واقعاً میتوان گفت که در اثر این حادثه مملکت تکان خورد ولی حزب زحمتکشان که خود را پیشرو مردم میداند و آقای دکتر مصدق را به خاطر اینکه در مورد حوادث 15 خرداد و امثال آن سکوت کردهاند سرزنش میکند، خود در این موقع به بهانههای نامعقول در سکوت مرگبار فرو رفته بود. و آنچه من و تقریباً عموم اعضای حزب فریاد میکشیدیم که چرا حزب سکوت کرده است، یک حزب باید در هر جریانی نقش داشته باشد، نقشه دستگاه رهبری حزب در این مورد چیست؟ آقای قوانینی میگفتند «نمیدانیم چکار باید بکنیم.» «گیج هستیم.» «مشغول مطالعه هستیم که ببینیم چه کار باید انجام دهیم.» واقعاً جای آن شعر معروف همین جا است:
ذات نایافته از هستی بخش
کی تواند که شود هستی بخش(1)
حزبی که خود گیج است و نمیداند چکار باید بکند چطور دم از رهبری مردم میزند؟ ما میگفتیم که اکنون مردم مستعد مبارزه هستند ولی متأسفانه تشکیلات و سازمان ندارند. ما باید با تمام قوا به سازمان دادن آنان بپردازیم و این میسر نیست مگر اینکه بطور جدی با آنان همقدم شویم. ولی متأسفانه ما برای آنکه اظهار نظری نکنیم حتی جلسات بحث آزاد و نشریه حزبی را نیز تعطیل کردیم و در سکوت مطلق فرو رفتیم. در این بین ماه محرم پیش آمد. بر هر کس که اندک اطلاعی از امور داشت واضح بود که در این ماه وقایع خونینی رخ خواهد داد زیرا تقریباً عموم مردم بر علیه دستگاه بسیج شده بودند و روحانیون هم ذرهای کوتاه نیامدند و در مجالس سوگواری گفتنیها را با کمال بیپروایی و صراحت گفتند و بهخصوص آقای فلسفی با کمال درایت و زیرکی جریانات را در تهران رهبری میکرد. حتماً از جمعیت عظیم و باورنکردنی که در شبهای 9 و 10 و 11 و 12 محرم در پای منبر او گرد آمده بودند اطلاع دارید. نتیجه این صحبتها تظاهرات عظیم و با شکوه و بیسابقه روز عاشورا بود که دستگاه را تکان داد و در حقیقت بیدار کرد که اگر جلوی این سیل عظیم گرفته
1) 1. بقائی در حاشیه نوشته است: «راجع به حوادث 15 خرداد نظرتان چیست؟»
نشود منجر به سقوط او خواهد شد. این بود که به تنظیم یک نقشه وحشتناک پرداختند. ولی حزب ما کماکان در بینقشهگی و تردید به سر میبرد. آیا جنابعالی میتوانید بفرمائید که در کمیته مرکزی یا هیئت اجرائیه حتی یک جلسه دربارة وقایع حتمیالوقوع ماه محرم و چگونگی مواجهه با آن بحث شده است؟ در صورتی که همانطور که اشاره شد وقوع حوادثی از نوع 15 خرداد برای هر ابجدخوان سیاست معلوم بود. آیا فلسفه وجودی یک حزب، که هدفش را به دست گرفتن حکومت اعلام کرده است، جز این است که وقایع را پیشبینی کند و نقشههای دشمن را از قبل بخواند و برای مواجهه با وقایع و خنثی ساختن نقشههای دشمن خود را آماده و مجهز کند و از هر فرصتی بهمنظور پیشبردن هدفهای خود استفاده کند؟ آیا حزب ما که مدعی است که «دستگاه رهبری آن پس از اطلاع به نظریات اعضای حزب با مطالعه و مداقه کامل در امور تصمیم میگیرد و مانند رهبران واخورده جبهه جدید ملی نیست.» دستگاه رهبری آن کدام مطالعه و مداقه حتی ناقص را در خصوص جریانات 15 خرداد به عمل آورد؟ جنابعالی بارها قبل از دستگیری آیتالله خمینی آرزو میکردید که دولت حماقت کند و ایشان را دستگیر کند. آیا میتوانید بفرمائید که چه نقشهای بعد از دستگیری ایشان داشتید؟ و آن نقشه کجا رفت و چطور شد؟ و بعد از آنکه به قول جنابعالی دولت حماقت کرد و آیتالله خمینی را دستگیر کرد چه نتیجه مثبتی عاید ملت ایران شد؟
جنابعالی اخیراً بارها گفتهاید تا موقعی که ملت «آخ» نگوید اوضاع درست نمیشود. در 15 خرداد و روزهای بعد از آن ملت ایران در سر تا سر کشور از آذربایجان گرفته تا شیراز و قم و تهران و خراسان و اصفهان و ورامین خلاصه سر تا سر مملکت (بجز کرمان دژ زحمتکشان) با قیام و ازخودگذشتگی عجیب و عظیم و باورنکردنی خود و دادن هزاران قربانی نشان داد که ملتی با ایمان و زنده است. و این فقط ما بودیم که تماشاگر ساکت این صحنه فجیع و در ضمن با شکوه بودیم و تازه بعد از جریان باز انتظار داشتیم که ملت فداکاری بیشتری بکند و حتی مردم را سرزنش میکردیم. آقای دیوشلی میگفتند قیام 15 خرداد به مراتب عظیمتر از قیام سی تیر بود ولی متأسفانه بینقشه بود و رهبری نداشت و نیروهای مردم هدر رفت و گرنه موفق میشد. آقای وحیدی میگفتند «اگر مردم تحت رهبری ما بودند ما با چهل نفر کشته موفق میشدیم.» و از قول جنابعالی، نمیدانم راست یا دروغ، نقل میکردند که فرمودهاید اگر
مردم 500 قبضه اسلحه داشتند موفق میشدند. ولی گویا ایشان فراموش کرده بودند که مردم هیچگاه از اول تاریخ تاکنون به در منزل کسی نرفتهاند که بیاید و آنها را رهبری کند و این کار معقول هم نیست. این رهبر است که باید با نشان دادن نقشه و ابراز فداکاری مردم را متوجه خود کند. بلی! به مصداق شعر معروف صادق سرمد که جنابعالی بارها بدان استناد کردهاید:
آنکه روز فتنه میزد دست و پا در خون خود
فرق دارد با تماشاگر کز آنجا میگذشت
در آن روزها ما فقط تماشاگر دست و پا زدن مردم در خون خود بودیم و میگفتیم اگر ما بودیم چنین و چنان میکردیم. یقولون فیالمجالس کیت کیت و اذا جاءالقتال قلتم حیدی حیاد. ما بودیم اگر میخواستیم ولی در حقیقت در آن روز نبودیم چون نمیخواستیم و به قول اقبال لاهوری:
ساحـل آرام گفت مـوج زخود رفـته را
هیــچ نـه معلـوم شد آه کـه من کیستم
موج ز خود رفتهای تند خرامید و گفت هستـم اگر مـیروم گر نروم نیستم
من خود در روز 15 خرداد شاهد قسمتی از فداکاری مردم بودم و میدیدم که چگونه آنان با صفا و خلوص و شجاعت بینظیر به استقبال میروند و دانسته از مرگ استقبال میکنند و به گوش دل میشنیدم که اجساد چاک چاک قربانیان راه راستی و آزادی به ما نفرین میکنند و نتیجه نفرین آنان همین دستگاه جبار است که هنوز به ما حکومت میکند.
چند روز پس از 15 خرداد اگر فراموش نکرده باشید در حضور جنابعالی بحثی شد. در آن روز من به جنابعالی عرض کردم نقص اصلی کار در این است که شما نقشه ندارید. جنابعالی گفتید نقشه داریم ولی لازم نیست نقشهمان را به همه بگوئیم. من نمیدانم آن نقشه که داشتید چطور شد و کجا رفت و چرا اجرا نشد؟ ولی در بحثی که چندی پیش در منزلتان شد، جنابعالی در مقابل ایرادهای پیدرپی فرمودید «ما نمیدانیم چه بکنیم. اگر میدانستیم چه باید بکنیم میکردیم. اگر پیشنهادی دارید بگوئید تا انجام دهیم.» معلوم نیست آن «نقشه داریم» درست است یا این «نمیدانیم چه باید بکنیم.» چون این دو جمله با هم جور نمیآید. چون نمیشود که یک حزب هم نقشه داشته
باشد و هم نقشه نداشته باشد. من آن روز در منزل جنابعالی به عللی چند نخواستم این جمله «نمیدانم چه باید بکنم» را بشکافم ولی این جمله درست مثل آن میماند که فردی مدعی شود که عدهای را که راه گم کردهاند یا عدهای که میخواهند مثلاً به مکه بروند، میتواند به مقصد راهنمایی کند، ولی پس از مدت مدیدی راهپیمایی و ملالت و رنج در وسط یک بیابان بیآب و علف در مقابل اعتراض همراهان بگوید «من نمیدانم از چه راهی باید بروم شما بگوئید از چه راهی بروم تا برویم.» هر چه حرف یک چنین شخصی منطقی باشد صحبتهای جنابعالی نیز منطقی است. بینقشهگی و نمیدانیم چه بکنیم برای یک حزب یعنی مرگ و نابودی. و این تنها جنابعالی نیستید که به این نقطه رسیدهاید، بلکه کلیه افرادی که از مشی ناصحیح و بدون نقشه حزب دفاع میکردند به همین نقطه رسیدهاند. آقای قوانینی مسئول تعلیمات کل حزب در حوزه گویندگان صریحاً میگویند «باید صریحاً اذعان کنم که ما و ملت ایران شکست خوردیم، خلع سلاح شدیم و به بنبست برخوردیم.» ایشان تازه فرد بالنسبه وارد حزب هستند چنین میگویند. آقای بنکدار همان روز در منزل جنابعالی، بدون آن که بداند از چه میخواهد دفاع کند، چنان در مقابل استدلال قوی افراد محصور شد که زبانش بند آمد و بعد همان جمله را که ما گفته بودیم حزب نقشه ندارد تحویل خودمان داد. ولی آن روزها که ما فریاد میکشیدیم این راه که میروید بنبست است، خودتان و افراد خسته میشوید و به نتیجه نمیرسید، یا پاسخی نمیشنیدیم و یا پاسخی امثال این جمله که «ما نقشه داریم و به موقع خود عمل میکنیم» تحویل میدادند. ولی سرانجام رسیدیم به نقطهای که پیشبینی میشد. یعنی به این نقطه که «نمیدانیم چه باید بکنیم.» یعنی تمام کارها و تلاشهایی که تاکنون انجام دادهایم بیفایده و در حکم مشت بر سندان زدن و آب در هاون کوبیدن بوده است. ما هم که لقب مخرب گرفتیم جز این چیز دیگری نمیگفتیم. بزرگترین ایرادی که ما به جبهه جدید ملی میگیریم و در نشریه دانشجویی سال قبل نیز منعکس شده است، این است که «اینها برنامه ندارند و متأسفانه یا خوشبختانه نمیتوانند داشته باشند.» و این ایراد اکنون به خود ما هم وارد است. در بارة رهبران جبهه ملی متأسفانه باید عرض کنم که اینها برنامه دارند و به برنامه خود خوب نیز عمل میکنند. برنامه آنها شکست مبارزات ملت ایران است و چنانچه ملاحظه میفرمائید خوب هم موفق شدهاند.
بعد از 15 خرداد عدهای از مراجع تقلید و علمای اعلام به تهران مهاجرت کردند. مردم هم مهیای همهگونه کاری بودند. عدهای از افراد ما بدون اینکه نقشهای ارائه دهند به تخطئه روحانیون پرداختند. آقای وحیدی صریحاً، بدون اینکه متوجه عواقب چنین گفتهای باشند، آیتالله شریعتمداری را عامل سازمان امنیت معرفی میکردند.(1)در صورتی که ایشان، تا آنجا که من اطلاع دارم، با ما دشمنی نداشت و بعد از آیتالله خمینی هم کسی بود که بیش از سایر روحانیون مبارزه کرده بود. در هر صورت نمیخواهم در این مورد بحثی کنم. در این مدت هم قریب یک ماه ما سکوت کردیم و فقط به بعضی پیام دادنها و پیامگرفتنها اکتفا کردیم. تنها کار مهم و قاطع و مثبت که ما انجام دادیم و در این مورد بعضی استدلالهای ناصحیح، امثال اینکه ما اهل بهرهبرداری نیستیم و باید کاری کرد حمل بر عوامفریبی نشود و نظیر اینها را کنار گذاشتیم، انتشار چند نشریه اخیر حزب بهخصوص نامه سرگشاده به علماء اعلام و حجج اسلام بود که حقیقتاً میتوان آن را نقطه عطف و مبدأ یک دوره جدیدی در حزب ما دانست. این اعلامیه راه آینده ما را روشن کرد و معلوم داشت ما با چه دسته و کسانی همکاری خواهیم داشت. مهمتر از همه آنکه در این اعلامیه ما از شخصی که ملت ایران او را به حق باعث تمام فجایع و خیانتها و جنایتها میداند نامی نبرده بودیم و چون گذشته کوشش نکرده بودیم که این خمیرمایه فساد را، که باید صریحاً عرض کنم تا او در این مملکت هست امکان کوچکترین اصلاح نمیرود، تبرئه کنیم و گناهانش را بار دیگران نمائیم. این بزرگترین قدمی بود که در حزب ما برداشته شد، زیرا چنانچه خواهیم دید بزرگترین ضربتها از این راه به ما وارد شده و میشود. ولی در این نامه و نشریاتی که بعد از آن منتشر شد خوشبختانه این نقص و عیب که موجب خجلت و شرمساری ما بود دیگر وجود نداشت. بعد از بیانیه مزبور تصور میشود که حزب راه خود را با قاطعیت و برکنار از استدلالهای ناصحیح گذشته، که فقط مبین تزلزل و تردید و بینقشهگی بود، انتخاب کرده است و جزوه «در دفاع از آیتالله خمینی»، که جامع محاسن بود، مؤید این تصور بود. ولی متأسفانه در عمل آن قاطعیت که تصور میشد اتخاذ نشد و عدهای از اعضای کمیته مرکزی نادانسته به بعضی از
1) 1. بقایی در حاشیه نوشته است: «نظر شما راجع به شریعتمداری؟»
روحانیون حمله میکردند. البته من نمیخواهم بگویم که روحانیون مبری از نقص هستند، ولی راه مبارزه در آن شرایط حمله به روحانیون نبود. بلکه راه آن بود که با تماس مداوم از تلقینات شومی که از منابع و دستجات مختلف به منظورهای گوناگون بر علیه ما در روحانیون میشد جلوگیری میکردیم. همان روزها من میگفتم ما نباید روحانیون را حتی یک دقیقه تنها بگذاریم و باید از روی برنامه معین با آنها تماس داشته باشیم که مبادا «رندان» تصمیمات خود را به دست آنان اجرا کنند. که البته در این راه نیز کوتاهی شد. برای آنکه قصور خود را در این زمینه مدلل داریم کافی است وضع خودمان را با جمعیت نهضت آزادی مقایسه کنیم. همانطوری که قبلاً نیز نوشتم جمعیت نهضت آزادی و آقایان مهندس بازرگان و طالقانی زمینه مناسبی در بین روحانیون نداشتند و حتی به دلایلی، که قسمتی از آن ذکر شد، روحانیت نسبت به اینها نظر مساعدی نداشت. به خصوص که در ابتدای مبارزات اخیر به نعل و به میخ هر دو میزدند و خدا و خرما را با هم میخواستند. ولی روحانیت نسبت به ما نه تنها نظر نامساعدی نداشت بلکه نظر مساعدی هم داشت. گذشته از آن در تمام نهضت آزادی شخصیتی که حتی قابل مقایسه با جنابعالی باشد وجود نداشت. یعنی شخصیتی که از طرفی سابقه همکاری و همگامی با بزرگترین شخصیت سیاسی و مذهبی عصر حاضر ایران یعنی آیتالله کاشانی را داشته باشد و از سوی دیگر سابقه 14 سال مبارزات کوبنده و شکننده را دارا باشد و از جانب دیگر یک شخصیت بینالمللی در ردیف آقای دکتر مصدق پیدا کرده باشد. نهضت آزادی فاقد چنین امتیاز بزرگی بود. از نظر افراد هم نهضت آزادی افرادی ورزیده و کار کشته مانند اعضا و وابستگان حزب زحمتکشان در اختیار نداشت و صرفاً متکی به یک عده احساساتی تازهکار و از همه جا بیخبر بود. با وجود تمام اینها وقتی بیلان کار را بررسی میکنیم میبینیم بیلان کار آنها از حیث پیشرفت خودشان و جلب احترام مردم و نفوذ در قشرهای گوناگون به مراتب بیشتر از ما بوده است. آنها هم اکنون اعلامیهها و نشریات گوناگون خودشان را به سادگی چاپ میکنند. بلکه بسیاری از نشریات روحانیون توسط آنان چاپ شده و میشود و از نظر توزیع نشریات آنان به سر تا سر ایران حتی دهات و قراء و قصبات میرسد. ولی جنابعالی بهتر از من میدانید که برای چاپ همین نشریه دفاع از آیتالله خمینی چقدر زحمت کشیده شد و در خصوص توزیع حتی تا این اواخر به بعضی از شهرستانها
که شعبه حزب هم داشتیم نتوانسته بودیم بفرستیم. پس از درهم کوبیدهشدن جبهه جدید ملی انتظار میرفت که ما بتوانیم افرادی را که از جبهه ملی مأیوس میشوند جذب کنیم. ولی خیلی بیش از ما نهضت آزادی آنان را جلب کرد. علت چیست؟ علت آن است که ما با تکیه به بعضی استدلالات، که بارها عدم صحت آنها به ثبوت رسیده است، فاقد تحرک لازم بودهایم و بهموقع نتوانستهایم تصمیم بگیریم و نیروهای خود را هدر دادهایم. مسلماً جای تأسف بسیار است که اذعان کنیم که نهضت آزادی از بعضی افراد فعال ما به مراتب بیش از خود ما استفاده کرده است.
یکی از استدلالات بسیار غلط، که چون تاکنون شکافته نشده و از بس تکرار شده است به صورت یک فرمول غیرقابل رد و قانون لایتغیر درآمده است، استدلالی است که در جزوه اخیر نیز آمده است که «هدف ما از مبارزه و تلاشهای اجتماعی بهمنظور جلب مردم و بهرهبرداری سیاسی نیست.» معلوم نیست اگر قصد جلب مردم را نداریم با چه نیرویی میخواهیم مبارزه کنیم، لابد انتظار داریم که «از ما بهتران» و «ملائکه» به صفوف ما بپیوندند و ما را یاری کنند؟ این صحیح است که هدف اصلی جلب مردم نیست بلکه بسا اوقات میشود که ضرورت دارد علیرغم نظر مردم کاری را که مصلحت خود آن مردم است انجام داد، ولی جلب مردم نیز بهمنظور استفاده از نیروی آنان در راه مصالح خود آن مردم از هدفهای هر حزب و جمعیت مترقی باید باشد وگرنه اصولاً مبارزه میسر نیست. اگر حزب ما هدف اصلیش وصول به منافع شخصی و خصوصی بود البته آن وقت جلب مردم به منظور رسیدن به هدفهای خصوصی شاید ذنب لایغفر بود. وگرنه جلب نیروی مردم بهمنظور نیل به هدفهای عمومی نه تنها جایز است بلکه واجب هم هست. اصولاً مگر تبلیغات در یک حزب معنایی جز جلب مردم میتواند داشته باشد؟
در مورد انتخابات اخیر میتوان گفت که حقیقتاً ما نقشه جامعی نداشتیم. از طرفی اعلام کردیم که مردم باید بروند کارت الکترال بگیرند و تحریم انتخابات را منع کردیم و از طرف دیگر هیچ دلیل قانعکنندهای برای این اظهارات خود نداشتیم. و این نداشتندلیل از جزوهای هم که منتشر کردیم استنباط میشود. در آن جزوه نوشته شده «ولی باید به این نکته توجه داشت که تحریم انتخابات فایده ندارد. تحریم انتخابات کاملاً به نفع دولت مجلسساز تمام خواهد شد. فعلاً همه مردم باید برای گرفتن کارت
الکترال که همین چند روز آینده منتشر میشود اقدام کنند. بر هر فردی واجب است دوستان خود را تشویق به گرفتن کارت الکترال بنماید تا بعداً راه عمل تعیین شود.» تمام بحث در خصوص همین «تا بعداً راه عمل تعیین شود» است. چرا بعداً؟ آیا مردم نبایستی میدانستند که گرفتن کارت الکترال چه سودی میتواند داشته باشد؟ اگر گرفتن کارت الکترال بهخودی خود سودمند میبود این کاری بود که خود دولت هم مردم را با فشار وارد به این کار کرد. آیا گرفتن کارت الکترال از طرف مردم نتیجهای جز گرم کردن بازار انتخابات (که نقشه دولت هم همین بود) داشت؟ و اصولاً از کارتهایی که گرفته شده چه استفادهای شده است و وعدههایی که در این مورد به مردم دادهایم که «در موقع خود ما به دنیا نشان خواهیم داد که این دولت حتی نتوانست همان آئیننامه رسوای خود را هم درست اجرا کند اگر چه این کار تحصیل حاصل بود. نمونههای مختلفی از کارتهای الکترال در دست است که این موضوع را ثابت میکند. ما به همین منظور قبلاً به همه توصیه کردیم کارت بگیرند تا بتوانیم در موقع مناسب آنها را رسوا کنیم» کجا رفت؟ در کارهای سیاسی و اجتماعی که با سرنوشت یک ملتی بستگی دارد «فعلاً فلان کار را انجام بدهیم تا بعداً ببینیم چه میشود» خطرناک و نامعقول است. باید از ابتدای کار کلیات نقشهها تا آخر معلوم باشد. ولی در این مورد، یعنی عدم تحریم انتخابات و گرفتن کارت الکترال، مقصود و هدف نه تنها برای مردم کوچه و بازار روشن نبود بلکه اعضای حزب و حتی کمیته مرکزی در تاریکی به سر میبردند. (جنابعالی را نمیدانم که از این کار چه مقصودی داشتید؟) و باز هم ما انتظار داشتیم که روحانیون بدون اینکه از دلایل و کلیات نقشه ما اطلاع داشته باشند از ما تبعیت کنند. اگر ما به نقشههای خود ایمان داشتیم باید از همان ابتدا با روحانیون و مؤثرین تماس میگرفتیم و آنان را روشن میکردیم. ولی در حالی که خود ما در ابهام بودیم چگونه میتوانستیم مردم را روشن کنیم؟ پس در این مورد هم باید اذعان کنیم که نقشه دقیقی نداشتیم و آنچه انجام شد تقریباً برای رفع تکلیف بود و اثر هم دیر و بیموقع انجام میگرفت و شاید اگر مأمورین سازمان امنیت شما را تعقیب نمیکردند و در حقیقت اسکورت جنابعالی نمیشدند، آن هیجان ظاهری هم ظاهر نمیشد. در کرمان هم که موقعیت درجه اول و ممتاز را جنابعالی داشتید و اصولاً در آنجا رقیبی نداشتید به همین رفع تکلیف اکتفا شد. آنچه به نظر اینجانب میرسد، اگر جنابعالی توانسته بودید ولو به
قیمت کشته شدن چندین نفر از انجام انتخابات آنجا جلوگیری کنید رهبری خود را در جریانات اخیر مسلم کرده بودید و دیگر کسی را یارای مقاومت با شما نبود و این جمله جنابعالی که در زمان دکتر اقبال در کرمان گفته بودید «مشروطیت ایران دوباره با رهبری مردم دلیر و با همت و فداکار کرمان زندگانی نوینی از سرخواهد گرفت» صورت تحقق به خود میگرفت. ولی متأسفانه در دوران مبارزات اخیر روحانیون و مردم ما، برخلاف ادعای خود مبنی بر اینکه «دستگاه رهبری حزب زحمتکشان ملت ایران در این جریان تصمیم گرفت به تقویت و تأیید عملی و ضمنی مبارزات روحانیون اکتفا نموده و از تظاهر به شرکت در مبارزه خودداری نماید»، چه در دورانی که مدعی تقویت و تأیید عملی و ضمنی روحانیون بودیم و چه بعداً که به اصطلاح وارد مبارزه شدیم، از تقویت و تأیید مبارزات روحانیون بهطور جدی اجتناب ورزیدیم. بزرگترین دلیل آن شهر کرمان پایگاه جنابعالی است که حتی یک روز به عنوان همدردی با سایر شهرستانها و تهران در آنجا تعطیل اعلام نشد.
قبل از آنکه به تشریح اوضاع کنونی کشور و وضع حزب زحمتکشان ملت ایران بپردازیم تمهید مقدمهای لازم است و آن مقدمه را با بحث دربارة دو قسمت از بیانات جنابعالی در کنگره، که عیناً نقل میکنیم، شروع مینمائیم. آن دو قسمت چنین است:
یکی از دلایل اینکه رهبران اجتماع ما و دستجات متشکل سیاسی نتوانستهاند حتی یک قدم در راه ایجاد عدالت اجتماعی بردارند این بوده است که مسئله مورد بحث را خیلی کوچک انگاشتهاند.
برای اینکه کاری انجام شود و مقصودی به دست آید لازم است که انسان از کیفیت و عظمت و خصوصیات وظیفه و کاری که منظور است آگاه شود تا بتواند مسایل متناسب برای رسیدن به آن مقصد را بهوجود آورد. تا امروز در این پنجاه و چند سالی که مشروطیت به ملت ایران اعطا گشته است اکثریت قریب به اتفاق ملت ایران نتوانسته است حق خود را اعمال کند، یعنی از تضییع حقوق خویش جلوگیری نماید و شرایط زندگی مناسب با شئون انسانی قرن بیستم را برای خود تأمین نماید. من نخواستم بگویم که در این پنجاه و چند سال نگذاشتهاند که ملت ایران حقوق خود را اعمال کند زیرا منظور من این نیست که برای اهمال و سکون و سکوت گذشته ملت ایران عذری بیاورم. زیرا در این صورت عذر و بهانه فراوان است. منظور این است که علت تقصیر
و کوتاهی و ناتوانی را جستجو کنیم و برای جبران آن کوشش نمائیم.
در این پنجاه و چند سال بسیاری از مردم درک کردهاند که برای دخالت در سیاست و سرنوشت کشور و ایجاد حکومت مشروطه به معنای واقعی آن باید حزب تشکیل گردد و برای مردم غیر از این راهی برای اعمال حقوق خودشان وجود ندارد. این امر بدیهی است که احتیاجی به اثبات و اقامه دلیل ندارد و هیچ کشوری در دنیا پیدا نمیشود که مردم آن در سرنوشت خود صاحبنظر باشند و در آنجا حزب وجود نداشته باشد.
و اما آخرین جمله جنابعالی در کنگره: «اما از لحاظ برنامهاینده حزب زحمتکشان ملت ایران هدف ما بعد از این کنگره این خواهد بود که در چهار چوب قانون و مقررات فعالیت بکنیم که رسماً حکومت را به دست بگیریم.»
در این قسمتها که نقل شد چند مطلب مهم و قابل توجه به چشم میخورد که عبارتند از:
1- علت شکست رهبران اجتماع ما و دستجات متشکل سیاسی کوچک شمردن هدف بوده است.
2- برای نیل به هدف لازم است که از کیفیت و عظمت و خصوصیات آن آگاه بود تا بتوان وسایل متناسب برای رسیدن به آن مقصد را به وجود آورد.
3- برای نیل به هدف ملت ایران باید یک حزب متشکل و قوی تشکیلدهند و راهی غیر از این وجود ندارد و علت شکست مردم نیز تاکنون عدم تشکیل یک چنین حزبی بوده است.
4- هدف حزب زحمتکشان ملت ایران در دست گرفتن رسمی حکومت است.
همانطور که ملاحظه شد جنابعالی در بیانات خود ضمن اینکه هدف حزب زحمتکشان ملت ایران را تعیین فرمودهاید، علل شکست و عدم وصول به هدف و طریق نیل بدان را نیز از نظر کلی بیان داشتهاید. من هم با این بیانات جنابعالی کاملاً موافقم و در کنگره حزب نیز همین مطالب را با عبارات دیگری تشریح کردم. (به صفحه 43 نامه رجوع شود.) بلی من هم معتقدم که برای وصول بههر هدفی باید نخست از کیفیت و عظمت و خصوصیات آن آگاه شد و سپس برای نیل به آن وسایل متناسب را به دست آورد. و اصولاً اول باید بحث شود که آیا هدف قابل وصول است
یا غیرقابل وصول و در صورت قابل وصول بودن باید دید در چه مدت و با چه وسایلی و به چه طریقی میتوان بدان نائل شد و سپس باید احسن طرق برگزیده شود. فیالمثل، اگر هدفی غیرقابل وصول تشخیص داده شد مسلماً کوشش در راه آن جنون محض است. و خلاصه هر فرد یا جمعیتی که هدفش معلوم و طریق نیل بدان برایش مشخص شده باشد و واقعاً مصمم باشد که بدان هدف برسد، آنی از هدف غافل نمیشود. هیچ کاری نسنجیده انجام نمیدهد. هیچ عملی را انجام نمیدهد مگر اینکه عواقب و نتایج آن را از قبل بررسی کرده باشد. تا درست زیر پای خود را محکم نکند و جلوی پای خود را بهوضوح نبیند گامی برنمیدارد. هر اعلامیهای که میدهد، هر نطقی که میکند، هر عملی که انجام میدهد، حساب شده و از روی مقصود و منظور و غرض خاصی است که او را به هدف نزدیک میکند. به اشتباهات خود صمیمانه اعتراف و در صدد جبران آن بر میآید. از شکستهای خود پند میگیرد. و در غیر اینصورت آن شخص یا جمعیت را باید بدون نقشه و هدف خواند و اعمال او را از قبیل آب در هاون کوبیدن و مشت بر سندان زدن و عمر تلف کردن دانست.
حال با توجه به مطالبی که نوشته شد ببینیم آیا حزب زحمتکشان ملت ایران تاکنون کلیه اعمال و افعالش حساب شده و سنجیده و از روی منظور بوده است؟ و وسایلی متناسب با کیفیت و عظمت هدف برگزیده است؟ باید با کمال تأسف اذعان کرد که چنین نبوده است و حتی بسیاری از اعمال ورفتاری را که انجام داده است به جای آنکه آن را به هدف نزدیک کند از هدف دور کرده است. از بدو تأسیس حزب تاکنون بارها سهمگینترین مبارزات را، که به قول جنابعالی با نیروی کوچک او قابل مقایسه نبوده، انجام داده است ولی در آخر مبارزه بدون آنکه کوچکترین نتیجهای عاید ملت ایران یا حزب شود نتیجه را دیگران بردهاند و وضع هم از قبل بدتر شده است. و نتیجه همه این مبارزات اکنون این شده است که حزب ما از کوچکترین کارها عاجز است و بعد از 14 سال مبارزه از پرداخت 300 تومان پول قسط لولهکشی کلوپ خود عاجز مانده و در نتیجه آب برایش قطع میشود و یا پس از 14 سال جنابعالی میفرمایید که از فرستادن یک نفر به شیراز و تبریز برای تأسیس شعبه حزب عاجزیم. پس از 14 سال کوشش اکنون در سر تا سر کشور حداکثر اعضای حزب ما از 1000 نفر، یعنی از یک بیست هزارم جمعیت ایران، تجاوز نمیکند. چرا چنین شده است؟ چرا به جای پیشرفت دائماً
عقب نشستهایم؟ آیا جز بینقشهگی و کوچک و ناچیز شمردن هدف دلیل دیگری میتوان بر این موضوع آورد؟ ممکن است گفته شود که دشمن ما قوی بوده و دائماً به ما فشار آورده است. کسی نمیتواند منکر این موضوع شود ولی من قبلاً وضع حزب خودمان را با نهضت آزادی مقایسه کردم. نتیجه گرفتم که آنان با امکانات کمتر نتایج بیشتری گرفتهاند و اکنون از ما قویترند و در حالی که 9 نفر به اصطلاح از رهبران آنان را دستگیر کردهاند میبینیم که در فعالیت آنان فتوری رخ نداده است. ولی جنابعالی بهتر از من واقف هستید که با دستگیری جنابعالی بیشتر کارهای حزب ما فلج میشود، چه رسد به اینکه روزی همه مؤثرین حزب را دستگیر کنند. این قابل تأسف است که عرض شود حتی آقای درخشش(1)هم قدرتش بهمراتب از ما بیشتر و امکان عملش زیادتر است. همین فشارهایی که به ما وارد شده و میشود ده چندانش به حزب توده وارد شد و از نظر زمینه فکری زمینه آنان در بین مردم از نظر ضد مذهبی بودن کمتر از ما بود. معذلک دیدیم که چه سازمان منظم و نیرومندی تشکیل دادند. درست است که آنان تکیهگاه خارجی داشتند ولی باید در نظر داشت که مخالفین آنها به مراتب از تکیهگاه خارجیشان قویتر بودند. اگر فیالمثل نیروی بزرگ اتحاد جماهیر شوروی پشت سر آنان قرار داشت، نیروی قویتر ایالات متحده آمریکا نیز مقابل آنان قرار داشت. همانطور که گفته شد، حزب زحمتکشان ملت ایران در این 14 سال بارها خود را به آب و آتش زده است و مبارزات سهمگین را بدون در نظر گرفتن توانایی خود و عاقبت آن شروع کرده است ولی دست آخر بدون اخذ نتیجهای ضعیفتر و ناتوانتر بر جای مانده است. با آقای دکتر مصدق آن مبارزات سهمگین و شکننده را انجام داد ولی چون فکر بعد از آن مبارزه و نتیجهاش را نکرده بود نتیجه آن شد که مصدقالسلطنه شکست خورد ولی ما هم نه تنها پیروزی به دست نیاوردیم بلکه مواضع اولیه خود را نیز از دست دادیم. چرا چنین شد؟ برای اینکه متأسفانه مبارزه با دکتر مصدق با حمایت از دربار و شاه، که به حق مورد تنفر ملت بوده و هستند، توأم شد. امروز و آن روز کمتر کسی پیدا شده و میشود که جنابعالی را به خاطر مخالفت با دکتر مصدق نکوهش کند. علت مخالفت عده کثیری از مردم با جنابعالی آن است که جنابعالی را طرفدار شاه و
1) 1. محمد درخشش وزیر فرهنگ کابینه دکتر علی امینی و رئیس کانون لیسانسیههای تهران.
دربار میدانند و چون تمام جنایتها و خیانتها را از ناحیه دربار میدانند نسبت به جنابعالی بدبین هستند. متأسفانه جنابعالی هم بدون جهت به این سوءظن مردم دامن زدید. جنابعالی در دادگاه فرمودید که شما را با «خنجر خون چکان» نشان ملت ایران دادهاند و مدعی شدهاند که جنابعالی از پشت به نهضت خنجر زدهاید، ولی بدبختانه بعضی نوشتهها و نطقهای جنابعالی کار دشمنان شما را بسیار سهل کرده است. جنابعالی عصر 28 مرداد در نطقی که کردید خود را در ردیف شاه قرار دادید و گفتید «ما و شاه انتقام انگلستان را پس میدادیم.» من نمیدانم چطور جنابعالی حاضر شدید خود را، که حتی به اذعان سرسختترین دشمنانتان مردی پاک و درست و شجاع هستید، در ردیف یک شخص فاسد و کثیف و مورد نفرت ملت قرار دهید؟ من وقتی میخواهم دوره شاهد را به عدهای نشان دهم از نشان دادن بعضی شمارههای 28 مرداد به آنها ناراحت و خجلتزده میشوم. شاید اشتباه محاسبه جنابعالی نسبت به شاه بود که تصور میکردید که جناب سپهبد زاهدی رامیتوانید با «پسگردنی» از مسند صدارت به زیر بکشید و حال آنکه حقیقت غیر از این بود. و همین اشتباه محاسبه باعث شد که بزرگترین ضربتها و رنجها را تحمل کنید و ملت ایران نیز اکنون در زیر چکمههای دیکتاتوری ناله کند. قبلاً نوشتم که جمعیت و دستهای که هدفشان مشخص باشد هیچ کاری را نسنجیده انجام نمیدهند و هیچ نوشته و اظهار نظری را بدون محاسبه منتشر نمیکنند. ولی همانطوری که اشاره شد با وجودی که جنابعالی و حزب زحمتکشان در اواخر دوران دکتر مصدق و دوران سپهبد زاهدی و حتی علا به علت حمایت ظاهری از شاه بزرگترین ضربتها را خوردید و محبوبیت عظیم خود را در بین مردم از دست دادید، در دوران مبارزات اخیر نیز از گذشته عبرت نگرفتید و کماکان بدون هیچ فایدهای کوشش کردید که شاه را تبرئه کنید و به اصطلاح مرتکب معصیت بیلذت شدید.(1)من هنوز نتوانستهام هیچ دلیلی برای بعضی اظهارات و نوشتههای جنابعالی، نظیر این جملاتی که در ذیل نقل میشود، بیابم:
«تاآنجایی که من اطلاع دارم و قرائن بسیاری هم دارم، شاه واقعاً میخواهد انتخابات آزاد باشد و این نکتهای است ک من میتوانم به آقایان بگویم.» (نقل از
1) 1. بقائی در حاشیه نوشته است: «چه میبایست بکنیم؟»
مصاحبه مطبوعاتی جنابعالی مورخ 4 مردادماه 39)
«دکتر اقبال میخواست به مردم وانمود کند و تا حدی موفق هم شد به غلط وانمود بکند که هر کار میکند به دستور شاه است در صورتی که آقایانی که در اینجا تشریف دارند و وارد سیاست هستند میدانند که اینها دستور اعلیحضرت همایونی نبود.»! (نقل از نطق جنابعالی در کنگره حزب زحمتکشان ملت ایران)
«ولی او برای آن که بتواند اعمال خلاف و ضدانسانی خود را موجه جلوهگر سازد چنان وانمود میسازد که هر چه میگوید انعکاس امیال اعلیحضرت شاه است و بس. نه تنها آقای دکتر اقبال بلکه اکثر دولتهای نادرست در لباس نوکرمآبی و اخلاصنمایی مرتکب این اعمال محیلانه شده و میشوند و ما بارها این نقشه شوم را برملا ساختهایم. مثلاً آقای دکتر اقبال جواب استیضاح نماینده مجلس را به کسب اجازه از پیشگاه ملوکانه موکول میکند تا چنین بنمایاند که این همه آوازها از شه بود. اینگونه «پروندهسازیهای خطرناک»! در دنیا به نحو دیگری منعکس میگردد.»
از این قبیل عبارات خلاف واقع و حقیقت و مضر در نشریات حزب و نطقهای جنابعالی بسیار است و من نمیدانم واقعاً فایده اینها چیست جز اینکه اینگونه مطالب باعث میشود خشم و نفرت مردم نسبت به ما بیشتر گردد و دستاویزهای جدیدی برای کوبیدن ما به دست دشمنان بدهد؟ حال اگر این مطالب مطابق واقع و حقیقت بود غمی نبود از اینکه مردم بدشان بیاید. متأسفانه برخلاف ادعای جنابعالی شاه واقعاً نمیخواست انتخابات آزاد باشد و آقای دکتر اقبال هم در ادعای خود که منویات ملوکانه را اجرا میکند صادق بود و حتی میتوان گفت آقای دکتر اقبال بسیاری از اعمال را برخلاف میل خود و به دستور شاه انجام میداد. جریانات اخیر مملکت شواهد بارزی بر این مدعا هستند. چه در زمان آقای علا و چه در زمان آقای دکتر اقبال و چه در دوره آقای مهندس شریفامامی و چه اکنون همه میدانند که هر چه شده و میشود به دستور شاه بوده و هست. ولی واقعاً من تاکنون نتوانستهام بفهمم هدف جنابعالی از بیان چنین جملاتی چه بوده است؟ البته من نمیگویم چرا مانند مثلاً نهضت آزادی به شاه حمله نمیکنیم که بعداً مانند آنان ناچار به انکار باشیم، ولی لااقل بایستی مانند نشریات اخیر خودمان این موضوع را مسکوت میگذاریم. من در سیاست
معتقد به جمود نیستم و معتقدم اگر کاری واقعاً فوایدش بیشتر از مضارش باشد باید انجام داد و همچنین این مطلب را نیز قبول دارم که زبان سیاست با زبان عمومی مردم فرق دارد و روح مطلب در همین زبان سیاسی و غیر سیاسی است که متأسفانه ما نتوانستهایم هنوز به عدهای این مطلب را تفهیم کنیم. ولی معهذا در اکثر موارد بدون کوچکترین [دلیلی] بعضی مطالب بیان شده که هیچگونه سودی نداشته است. مثلاً این جملاتی که در نشریه حقایقی از نهضت ملی، که به منظور توزیع در بین دانشجویان منتشر شد، هیچ ضرورتی نداشت و اگر جنابعالی فراموش نکرده باشید همان موقع این مطلب را من عرض کردم که اگر در این نشریه مطلبی باشد که از آن استشمام کوچکترین حمایتی از شاه بشود نفعی نمیتواند برای ما داشته باشد و حتی بعضی مطالب مشابه مطالب فوق را از نوشته جنابعالی حذف کردم ولی مجدداً مطالبی که در فوق نقل شد در هیئت اجرائیه اضافه شد و با وجود تذکر مجدد توجهی نشد و جنابعالی هماکنون میتوانید تحقیق کنید که تمام کسانی که این جزوه را خواندهاند فقط روی یک قسمتش اعتراض دارند و آن هم همین قسمتی است که نقل شد. متأسفانه وجود همین قسمت باعث شده است که عده زیادی از مردم از توجه به قسمتهای صحیح آن نیز امتناع ورزند و این نشریه به جای تأثیر مثبت تأثیر منفی داشته است. و متأسفانه اکثر نشریات ما دارای این عیب هستند. وقتی دانشجویان گروه ملی در آمریکا(1)با شاه ملاقات کردند و این امتیاز بزرگ را به شاه دادند اکثر دوستان معترض بودند. ولی من در آن روز به علت آنکه تصور میکردم که حتماً امتیازی معادل یا بزرگتر از این امتیاز گرفته شده تا این امتیاز داده شده است و از این جهت کوشش میکردم که این کار را توجیه کنم. به خصوص که یکی از اعضای هیئت اجرائیه آن روز و کمیته مرکزی امروز ادعا میکرد که این کار برای آن بوده است که چون آقای دکتر بقایی را موجود خطرناکی به شاه معرفی کردهاند ما بدینوسیله خواستهایم که ایشان را یک فرد قابل تحمل معرفی کنیم. (گرچه من همیشه معتقدم جنابعالی هیچوقت برای شاه قابل تحمل نخواهید بود و از قدیم گفتهاند جمع اضداد غیرممکن است. کسی که وجودش فساد است نمیتواند کسی را که میخواهد با فساد مبارزه کند تحمل کند زیرا در آن صورت قبول کرده است که خودش نابود بشود.) ولی مدتها گذشت و باز معلوم شد که
1) 1. گروه دانشجوئی که منصور رفیعزاده و ابوالقاسم سدهی تشکیل داده و طرفدار بقائی بودند.
این کار همان معصیت بدون لذتی بوده است که بدان اشاره شد. بهتر است برای اینکه بهتر قبح این کار آشکار شود چند جملهای از مطالبی که در حضور شاه عنوان شده نقل شود:
«نگرانی از آن عدهای است که به نام نامیشاهنشاه، بدون این که «روح» اعلیحضرت شاه باخبر باشند،(1)به حقوق مردم ایران تجاوز میکنند، نوامیس ملی ما را مورد تهاجم قرار میدهند، اموال ملت را به غارت میبرند...»
«شاهنشاه برای ما جای بسی مسرت است که میبینیم تحت توجهات شاهنشاه برنامههای اصلاحی مخصوصاً تقسیم اراضی کشاورزی ادامه دارد.»
«ما به خوبی به مشکلات کار واقف بوده و از نیات «اصلاح طلبانه»! شاهنشاه نیز باخبریم.»
آیا اینها از آن نوع مطالبی نیست که باید روی آنها سرپوش بگذاریم؟ آیا ما که مدعی بودهایم که از اول یک چیز گفته و تا آخر هم همان چیز را خواهیم گفت میتوانیم در شرایط کنونی همین مطالب را عنوان کنیم؟ آیا اگر دعای مشهور جنابعالی مستجاب نشده بود و دشمنان ما احمق نبودند و جبهه جدید ملی و یا دشمنان دیگر این مطالب و مطالب مشابه را به میزان زیاد منتشر میکردند آبرویی برای ما میماند؟ آیا اینها با شعار «ما برای راستی و آزادی قیام کردهایم» جور در میآید؟ آیا اینها در خصوص مطالبی که جنابعالی درباره تقیه عنوان کردهاید تطبیق میکند؟ ضرر اینگونه مطالب تنها آن نیست که مردم را از ما متنفر میکند، بلکه در داخل خود حزب ایجاد تشنج مینماید. اینکه میبینید بسیاری از نشریات ما که با خون دل تهیه شده خوب توزیع نمیشود به همین دلیل است. تاکنون چندین نفر نزد خود من اذعان کردهاند که این قبیل نشریات را نه تنها توزیع نکردهاند بلکه سوزانده و از بین بردهاند.(2)همین مطالب عنوان شده در پیش شاه /به عنوان/ یکمرتبه به عنوان فوقالعاده شهاب به ایران آمد و بار دیگر در خود شهاب درج شد و یک بار نیز در تهران تکثیر شد. ولی معهذا همه آنها هنوز مانده است (و باید هم میماند) و حتی یک مرتبه یادم هست که من با یک نفر خارج از حزب بحث میکردم و یکی از اینها نیز پهلوی من روی نیمکت افتاده
بود. یکی از رفقای حزبی با نگرانی که مبادا آن فرد خارج از حزب آن را ببیند فوراً از روی نیمکت برداشت و ریز ریز کرد و به دور ریخت. چرا باید چنین کارهایی انجام دهیم که بعد از وقوف مردم بر آن شرمسار شویم؟ اکنون از 9 شماره شهاب که منتشر شده به علت مطالب مضر و غلط از توزیع دو شماره آن خودداری شده است. اغلب دیده شده که جنابعالی و سایر دوستان «جبهه ملی» را به خاطر نشر بعضی مطالب امثال مطالبی که در بعضی شمارههای باختر امروز درج شده است ملامت میکنید، آن را دال بر بینقشهگی و حتی حماقت میدانید. چرا باید خود ما امثال این اعمال را که دیگران را به واسطه آنها ملامت میکنیم انجام دهیم؟ هدف از نشر یک اعلامیه یا جزوه و یا روزنامه چیست؟ آیا جز این است که برای روشن ساختن یک حقیقت یا جلب عدهای و یا جلب نفعی و یا دفع شری باید نشریه منتشر شود؟ ولی آیا جنابعالی تصدیق میفرمائید که بعضی نشریههای ما فقط نتیجه این دفع شر بوده است؟ جنابعالی در آخرین سخنرانی خود در کنگره هدف حزب زحمتکشان ملت ایران را در دست گرفتن حکومت اعلام کردید. گرچه در دست گرفتن حکومت هیچگاه به خودی خود نمیتواند هدف غایی یک حزب باشد، بلکه در دست گرفتن حکومت وسیلهای است برای اجرای مقاصد و هدفها. ولی در هر حال تا موقعی که یک حزب حکومت را در دست نگرفته خود در دست گرفتن حکومت را میتوان هدف دانست. در دست گرفتن حکومت از چند طریق ممکن است: انقلاب، کودتا، قانون. سه طریقی هستند که ممکن است برای در دست گرفتن قدرت به کار روند و هر کدام مستلزم یک نوع فعالیت خاصی است. مثلاً عدهای که میخواهند کودتا کنند باید تلاش کنند که در ارتش و قوای مسلح و مراکز حساس نفوذ به هم رسانده و ناگهانی و بهطور اجبار قدرت را در دست بگیرند. حالا اگر عدهای هدف خود را در دست گرفتن حکومت از طریق کودتا اعلام کردند، البته نزد خودشان، و بعد هیچگونه فعالیتی برای نفوذ در ارتش و تهیه نیروی کافی برای کودتا انجام ندادند و اگر فعالیتهایی که انجام دادند برخلاف مسیر منظور بود، این عده مسلماً شکست خواهند خورد و یقیناً نمیتوان آنان را دستهای با نقشه دانست. جنابعالی همانطور که اشاره شد راه در دست گرفتن قدرت را از طریق فعالیت در چارچوب قانون معین کردهاید. گرچه اکنون تقریباً چارچوبی برای قانون باقی نمانده که بتوان در آن به منظور در دست گرفتن قدرت تلاش کرد و قدرت را در
دست گرفت، ولی بهتر است این جمله را بشکافیم و ببینیم چگونه میتوان در چارچوب قانون فعالیت کرد و قدرت را در دست گرفت؟ یکی از طرق قانونی به دست آوردن اکثریت در پارلمان است که مستلزم جلب اکثریت مردم است. مثلاً اگر حزب کارگر در انگلستان اعلام کند که میخواهد حکومت را در دست گیرد، مسلماً باید با تبلیغات وسیع و ارائه نقشههایی که برای آبادی و عمران و پیشرفت انگلستان دارد، آراء اکثریت مردم را به سوی خود جلب کرده و در انتخابات پیروز شود و نتیجتاً حکومت را در دست گیرد. اما در ایران میدانیم که آزادی انتخابات نیست و بر فرض که حزبی هم در بین مردم اکثریت داشته باشد نمیتواند حکومت را در دست گیرد. اما بر فرض آزاد بودن انتخابات آیا ما میتوانیم اکثریت پارلمان را به دست بگیریم؟ آیا برای جلب اکثریت مردم نقشهای داریم؟ و تا حال چه قسمت از این نقشه اجرا شده و چه نتایجی به دست آمده است؟ مسلماً پاسخ همه این سئوالات منفی است. و اما طریق دیگری که از محتوای جریانات جنابعالی استنباط میشود و بهنظر میرسد که منظورتان از چارچوب قانون همان است (و همین طرز فکر غلط موجب شده که ما خود را بیهوده خسته سازیم و از کوششهای دیگر خودداری ورزیم و بسیاری اعمال ناصواب را انجام دهیم) آن است که شاه تحت فشار اوضاع داخلی و شرایط بینالمللی جنابعالی را به نخستوزیری منصوب کند. به دلیل این قسمت از بیانات جنابعالی: «...به این جهت من از اینجا به ایشان (مقصود آقای علم است) پیغام میدهم که برای حفظ خودشان، برای حفظ شاه و برای حفظ مملکت از نخستوزیری کنارهگیری بکنند و ادعایی که تا حالا نکردهام (و آقایان میدانند که بارها در معرض این مسئولیت بودهام) فقط از لحاظ مملکت اعلام میکنم که خودم حاضر هستم نخستوزیر بشوم.» معنی این جملات جنابعالی این است که از آقای علم خواستهاید کنار برود و شاه جنابعالی را به نخستوزیری منصوب کند. شاه هم که متأسفانه آدم «حرف نشنوی» بود و این پیشنهاد جنابعالی را قبول نکرد و قرائن نشان میدهد که ایشان آزادانه هیچگاه چنین کاری نخواهد کرد. پس چگونه جنابعالی میخواهید حکومت را در دست بگیرید؟ از طریق پارلمان که به علت عدم آزادی انتخابات و نبودن اکثریت مردم با ما که این کار امکان ناپذیر است. شاه هم که آزادانه این کار را انجام نمیدهد. پس باید به وسیله جلب اکثریت مردم و کوشش و مبارزه به منظور به دست آوردن آزادی و پدید آوردن
اوضاع و احوال خاص شاه را در وضعی قرار دهید که ناچار شود «در شرایط قانون اساسی» حکومت را به جنابعالی بسپارد. گر چه همانطور که میبینید شاه تمام پلهای پشت سر خود را خراب کرده و برای او دیگر امکان انجام چنین عملی نیست. ملاحظه میفرمائید که در هر دو حالی که در فوق تشریح شد احتیاج به یک حزب قوی که در جمیع طبقات و قشرهای مردم نفوذ فراوان داشته باشد مسلم است. یک مطلب دیگر را نیز سربسته میگویم و میگذرم و آن این است که برای بعضی سیاستهای خارجی که عدهای از دوستان جنابعالی امید فراوان بدانها دوختهاند (در حالی که من از اول با این طرز فکر مخالف بودم) تحمل دولتی بالاتر از دکتر امینی میسر نیست. آنان به علت منافعی که بالاخص در ایران دارند نمیخواهند زمام امور از دستشان خارج شود و با عبدالناصر دیگری در خاورمیانه روبرو شوند. وضع کره جنوبی و ویتنام و ترکیه و کامبوج و غیره شاهد مدعای ما است. بنابراین امید بستن بدانها نیز بیهوده است. و حداقل ضرر این امیدواری آن بوده است که ما را از اظهارنظر صحیح در بسیاری امور باز داشته است و بسیاری از امور را ناچاریم نادیده بگیریم.
با وضعی که تاکنون تشریح شد، چه از نظر وضع داخلی حزب و چه از نظر فعالیتهای خارجی حزب، گامهای مؤثری به طرف مقصود برداشته نشده است و حتی در بسیار موارد کارهایی انجام شده که خلاف غرض و مقصود بوده است. مقصود از بیان این مطالب آن نیست که فردا حتی یک سال یا دو سال دیگر حکومت را دو دستی تقدیم جنابعالی کنند. ولی مقصود این است که در هر حال اعمالی که انجام میشود به نفع مملکت بوده و ما را سرانجام به سر منزل مقصود ولو با تحمل هر نوع مشقت برساند. و بدیهی است کاری که از روی نقشه انجام گیرد و نتیجهاش معلوم باشد و در هر حال گامیبه طرف مقصود باشد، تحمل هر نوع مشقت و رنجی در طریق آن پسندیده و معقول است. ولی مشقت و تلاش به خاطر نامعلوم و نامعین مسلماً عاقلانه نیست و همان آب در هاون کوبیدن و مشت بر سندان زدن است و با این تفاصیل تا زمانی که حزب زحمتکشان نقشهای به مردم ارائه ندهد حق ندارد از مردم انتظاری برای کمک داشته باشد. زیرا تجربه نشان داده است در صورتی که نقشهای در کار باشد، عده زیادی از مردم حتی از بذل جان دریغ ندارند. نمونه آن در ایران مبارزات مردم در راه ملی شدن صنعت نفت و در خارج ایران نمونه بارز آن مبارزات دلیرانه
ملت الجزایر در طول 7 سال که با از دست دادن صدها هزار نفر از جوانان و مردان و زنان برومند سرانجام شاهد مقصود را در آغوش گرفتند. در آنجا هم اگر آقای بنبلا و همکارانش خودشان تفنگ به دست نمیگرفتند و جلو نمیافتادند مسلم است که کسی به دنبال آنان به راه نمیافتاد. اکنون کشور ما از نظر تاریخی در بدترین و حساسترین لحظات تاریخ خود به سر میبرد.
دستگاه جبار وقاحت و ستمگری را از حد گذرانده، مرجع تقلید مردم را به زندان افکنده و هر گونه آزادی و امنیت را از مردم سلب کرده است. فقر و بیکاری مردم را به نابودی تهدید میکند و دستگاه مخوف سازمان امنیت خواب و راحت را از مردم سلب کرده است. کشتارهای وحشتناک و سبعانه 15 خرداد و مدرسه فیضیه و ایلات و عشایر فارس و زجرها و حبسها و شکنجهها و اعدامها زخم عمیقی بر قلب جامعه وارد کرده است و به قول جنابعالی دیگر این پیچ و مهرههای هرز نمیتواند جلوی انقلاب را بگیرد و بههر ترتیب یقین است که این دستگاه تا مدت زمان طولانی نمیتواند دوام بیاورد و محکوم به سقوط و زوال است. و این مطلب احتیاج به پیشگویی و غیبگویی هم ندارد. پس از درگذشت آیتالله بروجردی و آیتالله کاشانی خلاء عظیمی در این مملکت ایجاد شد که عده زیادی تصور میکردند که این خلاء پرشدنی نیست. ولی چون جبر زمان اقتضا میکرد که این خلاء پر شود، آیتالله خمینی با ابراز شجاعت و قاطعیت و از خودگذشتگی این خلاء را پرکرد. و مردم هم نشان دادند که اگر کسی صمیمانه و از روی ایمان وارد میدان شود او را تأیید خواهند کرد.(1)اکنون به خوبی احساس میشود که مملکت ما احتیاج به یک شخصیت قاطع سیاسی نظیر بنبلا و کاسترو و جمال عبدالناصر دارد که با جمعآوری مردان با ایمان و قاطع و با هدف و با نقشه گرد خود، کشتی طوفان زده و در شرف غرق این مملکت را به ساحل نجات برساند. پس از قرنها مجدداً جامعه ما احساس میکند که احتیاج به یک «کاوه» دارد که با برافراشتن «درفش» خود مردم را از دست ضحاکهای زمان برهاند. و چون جامعه احتیاج به چنین کاوهای را با تمام وجود خود احساس میکند، خواه ناخواه چنین کاوهای پیدا خواهد شد همانطور که آیتالله خمینی پیدا شد. آن عده از مردم که عمیق
1) 1. بقائی زیر جمله فوق خط کشیده و در حاشیه نوشته است: «مردم حالا چکار میکنند؟»
فکر میکنند و تاریخ معاصر را به خوبی مطالعه کردهاند و از مقتضیات زمان به خوبی آگاهند و غرض و مرضی هم ندارند بدون استثنا چشم انتظارشان به شما دوخته شده و آن کاوه را در وجود شما جستجو میکنند. چون لااقل نشان دادهاید که صمیمانه خواهان نجات مملکت هستید و هیچگاه حاضر نیستید به خاطر جاه و مقام با خون مردم معامله کنید. ولی همین مردم اعم از آن عده که عضو حزب هستند و یا آن عدهای که در خارج از حزب هستند کم کم دارند از شما مأیوس میشوند. این شما هستید که باید از یأس مردم جلوگیری کنید. دیگر دوران باری بههر جهت و دست به دست مالیدن و تردید و امروز و فردا کردن سپری شده است. اجتماع امروز به ما مردان عمل و در ضمن با ایمان احتیاج دارد و به قول حافظ دیگر:
اهل کام و ناز را در کوی رندان راه نیست
رهروی باید، جهانسوزی، نه خامی، بی غمی
جان کندی، رئیسجمهور فقید آمریکا، در کتاب خود از قول چرچیل نقل میکند که وی دولت انگلستان را به لاقیدی و عدم تصمیم متهم کرده و گفته است سالهای پیش به مناسبت سردرگمی و عدم لیاقت سالهایی است که «ملخ دریایی آن را خورده است.» و سپس کندی درباره آمریکا و دولت جمهوریخواه مینویسد «ملت آمریکا نیز چنین دورهای را پشت سر گذاشته است. وقتی میبایستی مصمم باشیم، ما هم در شک و تردید به سر بردهایم.
وقتی میبایست در طوفانهای حوادث مهارت و قدرت به خرج دهیم سکان را به دست باد سپردهایم. وقتی که میبایست نقشه تازهای بکشیم و جانبازی کنیم و پیشاهنگ گردیم ما نیز بیحرکت در جای خود ایستادیم و راه آسان را انتخاب کردیم و به نگریستن گذشته اکتفا کردیم و حال آنکه همین سالها، سالهای گرانبها، سالهای حیاتی برای عظمت ملت ما بود.»
حقیقتاً که عین همین جملات را میتوانیم از حیث بیتصمیمی و سستی و تزلزل و کوتهبینی و اکتفای به گذشته درباره حزب خودمان به کار بریم و بگوئیم که: سالهای گذشته را به مناسبت سردرگمی و بیتصمیمی ملخ دریایی خورده است. آیا این مسخره و در ضمن تأثرآور نیست که در حالیکه مملکت ما غرق در خون و آتش است تمام دستگاههای حزبی به کار افتد و ساعتها صحبت شود که مثلاً زید نباید مسئول انتظامات
شود و عمرو متصدی این کار شود و عمرو متصدی این کار گردد؟(1)آیا این تأثرآور نیست که ما روز به روز عوض پیشرفت سیر قهقرایی کنیم و روز به روز اعضای فعال و صریح و با ایمان خود را از دست بدهیم؟ آیا این علامت خطر نیست که در بین 100 نفر عضوی که ما در تهران داریم هر چند روز محاکمهای برقرار شود و شخصی اخراج و یا طرد گردد؟ آیا این همان طوفان در استکان آب که اشاره شد نیست؟ آیا این ناراحتکننده نیست که عدهای از افراد با حرارت ما به علت اینکه فعالیتهای حزب آنان را اقناع نمیکند در دستهها و احزاب دیگر به فعالیت بپردازند و احیاناً نادانسته خطرهایی برای حزب ایجاد کنند؟ من در اینجا صریحاً در خصوص موجودیت حزب به جنابعالی که رهبر حزب هستید اعلام خطر میکنم. در صورتی که روش فعلی ادامه یابد حزب ما روز به روز به تحلیل خواهد رفت و سرانجام محکوم به فنا است و آثار آن از هم اکنون دارد ظاهر میشود. و اگر تاکنون چنین نشده به خاطر دلسوزی همان عدهای است که جنابعالی آنان را «مخرب» قلمداد کردید.
من در این نامه وضع داخلی و اوضاع خارجی حزب را با صراحت و تا آنجا که فرصت اجازه میداد تشریح کردم. تصور نمیکنم کسی تاکنون چنین نامهای برای جنابعالی نوشته باشد. ولی من به خاطر مملکت و به خاطر حقیقت با خریدن رنجش احتمالی جنابعالی قسمتی از مطالب را با صراحت نوشتم و با وجودی که بیشتر مطالب ناگفته ماند ولی در موقعی که در خصوص مطالب این نامه بحث میشود (چون جنابعالی چند مرتبه قول دادید که این نامه را بایگانی نکنید و در خصوص مطالب مطروحه با اینجانب صحبت بفرمائید) بسیار مطالب دیگر را که فرصت نشد در این نامه مطرح کنم صریحتر و بیپردهتر با جنابعالی در میان خواهم گذاشت. مگر نه این است که گفتهاند:
در دل دوست بههر حیله رهی باید کرد
طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد
ما هم به خاطر تلاش و کوشش در راه هدفی مقدس به حزب آمدهایم و به قول
1) 1. بقائی در حاشیه نوشته است: «کی این کار را کرد؟»
شاعر:
نه به رزق آمده ام تا به کنایت بروم
باکی از دشمن و اندیشه دشنامم نیست
و مانند بعضی از هماکنون وزارتخانهای برای خود در نظر نگرفتهایم و به این و آن هم وعده نشستن در اتومبیل «شماره پرچم» را به خود نمیدهیم و به همین دلیل از گفتن حقایق هم باک نداریم و همانطور که بارها در این نامه نوشتیم تا وضع کنونی حزب اصلاح نشود هیچ امیدی به پیشرفت نمیتوان داشت. باید همانطوری که یک مرتبه جنابعالی هم فرمودید حزب به خود تکانی بدهد. (که هنوز ما تکانی ندیدیم.) اکنون کوتهبینی و حسد و تفتین و دروغ و بینقشهگی امراضی هستند که مانند خوره به ریشه حزب افتاده و بیرحمانه آن را میجوند و به طرف نیستی و زوال سوق میدهند. و متأسفانه تاکنون روش متخذه گردانندگان حزب در طریق درمان این امراض نبوده است و رفتار آنان بهنحوی بوده که گویی تعمد دارند حزب را همیشه در حال ضعف و فساد نگهدارند و حتی آن را به نابودی بکشانند.(1)تاجایی که حتی برای عدهای این تصور پیش آمده و از اظهار آن نیز امتناعی ندارند که جنابعالی اعتقادی به یک حزب قوی ندارید. یعنی معتقد نیستید که از طریق یک حزب قوی بشود در این مملکت کاری کرد و فقط به همین ظواهر موجود دلخوشید و دلایلی نیز برای این «تصور» خود میآورند.
منجمله اصرار جنابعالی در گماردن بعضی افراد به بعضی مسئولیتهای حزبی که ضرر آنان از نظر اخلاقی و غیره برای حزب غیرقابل تردید است و نیز عدم اعتنای جنابعالی را به بعضی جریانات مخرب دلیل بارز این تصور میدانند. من به دلیل بسیاری از بیانات جنابعالی، که قسمتی از آن در این نامه نقل شده، چنین اعتقادی ندارم ولی این را هم ناچار هستم اذعان کنم که اگر نیت و اعتقاد جنابعالی آنچنان که عدهای تصور میکنند نباشد، ولی متأسفانه در عمل توجهی به برطرف کردن عوامل و علل ضعف حزب نفرمودهاید. اگر این اصل کلی را قبول داشته باشیم که هیچ معلولی بدون علت نیست پس به ناچار باید اذعان کنیم که این عیب بزرگ که بارها از طرف جنابعالی و دیگران نیز بدان اذعان شده که ما قادر به نگهداری افرادی که به حزب ما
1) 1. بقائی در حاشیه نوشته است: «به چه منظوری؟»
روی میآورند نیستیم و در همین گذشته نزدیک عده زیادی در حزب ما ثبتنام کردهاند و پس از اندک مدتی حزب را ترک کردهاند نیز معلول علت و یا عللی است که تاکنون هیچگونه توجهی به برطرف کردن آن علل نشده است. جنابعالی بارها و به عبارات مختلف و در موارد گوناگون این حقیقت را که «حزب زحمتکشان ملت ایران تا سر حد امکان به مبارزات خود ادامه میدهد ولی ما ناگزیر از بیان این واقعیت هستیم که مقدورات و امکانات حزب ما بسیار محدود شده است. در نتیجه تبلیغات بداندیشان و ناآگاهان و در اثر حبسها و تبعیدهای افراد حزب و انواع مشکلات و مضایقی که برای ما به وجود آوردهاند اکنون متأسفانه غیر از ایمان راسخ افراد حزب چیزی نمانده است و در شرایط امروزی ایمان تنها برای مبارزه کافی نیست.» اذعان کردهاید و من هم به این حقیقت دو مطلب را اضافه میکنم: اول اینکه ایمان راسخ افراد که جنابعالی اشاره کردهاید کم کم دارد از بین میرود و خطر بزرگی که حزب را تهدید میکند همین است.
و دیگر اینکه علل ضعف تنها آنها که جنابعالی برشمردهاید نیست، زیرا در بسیاری از نقاط دنیا بر علیه احزاب ملی تبلیغات ناروا شده و میشود و افراد آن حزب گرفتار حبس و تبعید و حتی اعدام میشوند و انواع مشکلات و مضایق را برای آنان فراهم میآورند ولی معهذا میبینیم احزاب قوی به وجود آمده و مبارزات موفقیتآمیزی نیز انجام دادهاند. پس باید بسیاری از علل ضعف و ناتوانی را در داخل خودمان جستجو کنیم و در صدد رفع آن برآئیم. حال اگر ما معتقد به ایجاد یک حزب قوی و نیز اصالت خودمان هستیم و اگر اذعان داریم که اکنون متأسفانه غیر از ایمان راسخ افراد حزب چیزی نمانده است، پیشنهادات ذیل علاوه بر پیشنهادها و چارهاندیشیهایی که قبلاً مطرح شد، ارائه میشود. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
1ـ حربههای تکفیر که در حزب زحمتکشان «مد» شده است به دور انداخته شود و اجازه داده شود که افراد و اعضای حزب برکنار از هر گونه هو و جنجال و ترس، عقاید و افکار خود را ابراز دارند و چنانچه آن عقاید صحیح بود بدان ترتیب اثر داده شود. بهطوری که قبلاً نیز بحث شد، یکی از علل انحطاط احزاب ما عدم توجه به آراء و عقاید افراد حزب و تکفیر آنان بوده است. منباب مثال، تا آنجا که من تحقیق کردهام علت مغضوب واقع شدن یکی از افراد فعال و با ارزش حزب یعنی آقای منتظر
صراحت او بوده است که برکنار از هرگونه تملق و چاپلوسی مثلاً جشن گرفتن روز 28 مرداد را در سال 1334 به حق مغایر مصالح حزب میدانسته است و یا در موارد مشابه از اظهار عقاید خود خودداری نکرده است. نمونههای تأسفآور دیگری از این مقوله میتوان ذکر کرد که به همین یک نمونه اکتفا میکنیم. در هر حال این تنها در محیط آزاد است که افکار میتوانند رشد و نمو پیدا کنند و معایب و نواقص برطرف شوند.
2ـ از بعضی افراد بیغرض که به نحوی طرد شدهاند، اعم از اینکه کنار گذاشته شده باشند یا کنار رفته باشند، دلجویی به عمل آید و با بذل توجه به نظرات صحیح آنان مجدداً به خانه خود یعنی حزب باز گردند.
3ـ به اختلافاتی که در حزب ایجاد شده و میشود جداً رسیدگی شود و اگر رفع آن اختلافات از طریق کدخدامنشی و ملایمت میسر باشد که از این طریق و در غیر اینصورت بههر طریق عادلانه دیگری ریشه اختلافات باید خشکانده شود و استخوان لای زخم گذاشته نشود.
4ـ از افراد شدیداً مسئولیت خواسته شود و دیگر به عدهای مجال ظاهرسازی داده نشود که ظاهراً روی کاغذ به جنابعالی و دیگران وانمود سازند که مشغول فعالیتند ولی در حقیقت کاری انجام ندهند و اصولاً پیشرفت در مدارج حزبی منوط به فعالیت و شایستگی افراد باشد و لاغیر. یکی از افراد سابقاً با وجود اینکه مسئولیتی در حزب نداشت لااقل هفتهای دو سه شب را در حزب بود ولی اکنون که مسئولیت مهمیبه او واگذار شده که مستلزم آن است که هر شب در حزب باشد، به علت اینکه احساس میکند هوا پس است بیشر شبها در حزب نیست و مسئولیت خود را به هیچوجه انجام نمیدهد و حتی پیشنهاد تعطیل حزب را داده است. چند نفر از آقایان اعضای کمیته مرکزی حاضر در تهران را من الان چند ماه است که در حزب ندیدهام. و اینها است که موجب دلسردی افراد میشود که میبینند تلاش و فعالیت را باید آنان انجام دهند و آقایی و فیس و افادهاش را دیگران بفروشند. و متأسفانه هیچکس به هیچکس نیست و از کسی مسئولیت خواسته نمیشود. فعالیت و عدم فعالیت یکسان است و حتی آنان که فعالیتی انجام میدهند بیشتر مورد بازخواست قرار میگیرند.
5ـ از اعضای حزب در گرفتاریهایی که به مناسبت عضویت حزب
برای آنان پیش آمده جداً حمایت شود زیرا بر جنابعالی آشکار است که صرف عضویت حزب زحمتکشان باعث فشار از طرف بعضی دستگاهها بر افراد میشود و چنانچه حزب هم تا حدود مقدور از آنان حمایت نکند مسلم است که پس از اندکی خسته و دلسرد خواهند شد. منباب مثال، بهطوری که عدهای از اعضای حوزه کارگری اظهار میدارند به علت فعالیت حزبی از کار خود طرد شدهاند و حزب در این مورد حمایتی از آنان به عمل نیاورده است. و خلاصه تنزهطلبی باید تا حدود زیادی کنار گذاشته شود.
6ـ کوشش جدی به عمل آید که بین کلیه افراد با ایمان حزب صمیمیت و وداد برقرار شود و پیوندهای دوستی بین آنان محکمتر گردد و برقراری این صمیمیت در سایه برطرف کردن تبعیض و توجه به آراء اکثریت افراد حزب و رسیدگی مستقیم جنابعالی به بعضی از تفتینهای بیمورد میسر و امکان پذیر است. دیده شده که در بسیاری موارد جنابعالی صرفاً به اتکأ بعضی گزارشها نظر خاصی نسبت به بعضی افراد پیدا میکنید و کمتر در این زمینه به شخص مورد نظر مراجعه میفرمائید و این کار مفتنین با غرض و بی غرض را در حزب آسان تر کرده است.(1)
7ـ تشکیل یک هیئت از افراد بی غرض و مورد اعتماد و مطلع از افراد حزب مطابق ماده 36 اساسنامه و تحت نظر جنابعالی که با توجه به نظرات کلیه اعضای حزب اشتباهات گذشته حزب را چه از نظر وضع داخلی حزب و چه از نظر فعالیتهای خارجی حزب مورد بررسی قرار داده و نیز یک مطالعه جامع در خصوص طرق پیشرفت حزب و به مبارزه کشاندن طبقات و قشرهای مختلف مردم به عمل آورده و سپس درصدد رفع نواقص حزب برآمده و واقعاً یک تشکیلاتی را که بتوان بدان حزب اطلاق کرد پایهگذاری کند.
این کاری را که اکنون تعلیمات کل و هیئت اجرائیه پس از شکست و به بنبست برخوردن و خلع سلاح (به قول خودشان) انجام دادهاند و از جهتی نوشدارو پس از مرگ سهراب است، چند ماه قبل من و چند نفر از دوستان مکرر پیشنهاد کردیم و متأسفانه توجهی نشد تا کار از کار گذشت. اکنون گرچه گذشته باز نمیگردد ولی معهذا در صورتی که منظور از این کار لوث کردن شکستهای گذشته و سرگرم ساختن افراد نباشد و واقعاً و حقیقتاً به نظرات افراد توجه شود، کار بسیار خوبی است
1) 1. بقایی در حاشیه نوشته: «مثلاً؟»
و میتواند تأثیر بزرگی در پیشرفت و موفقیت حزب داشته باشد. گرچه من از اظهار نظر در مواردی که خواسته شده است در حوزهها خودداری نخواهم کرد. ولی در هر حال نظریات من در خصوص روش گذشته و آینده حزب همین ها است که در این نامه آمده است.
8ـ کنفرانسی از کلیه اعضای کمیته مرکزی و کمیته شهرستان تهران و مسئولین شهرستانها و دوستان باتجربه و مورد اعتماد ولو این که عضو حزب نباشند به منظور مطالعه و مداقه کامل در وضع کشور و بررسی متقضیات داخلی و بینالمللی تشکیل شود و سپس یک برنامه و نقشه کامل تهیه و به مورد اجرا گذاشته شود. در وضع کنونی هیچ یک از دوستان نمیدانند سیاست و نقشه حزب چیست و چه باید کرد و مسلم است که این سردرگمی و بیتصمیمی و بیبرنامگی مانند گذشته موجب شکست خواهد شد.
جنابعالی در کنگره فرمودید «ما ناچاریم در موقعیت خاص خود از لحاظ جغرافیایی، اجتماعی و سیاسی و غیره برای مسایل و مشکلات خود راه حلهای جدیدی پیدا کنیم ولی این امر مانع از آن نیست که از تجربیات دیگران در قسمتهای مختلف استفاده ننمائیم. اما در هر صورت برای موفقیت در این شرایط که شاید مشکلترین شرایط باشد ما احتیاج به مطالعه و علم و دانش، بیداری و آمادگی و تشکیلات صحیح داریم و برای موفقیت لازم است تشکیلات حزبی خود را متناسب با احتیاجات حاضر اصلاح کنیم. کسانی که رشته سیاست را از میان حرف و پیشهها انتخاب میکنند نوعاً بر دو دستهاند. یکی آن دسته که خود را به نرمش عادت میدهند، بقا را در سازش و همراهی با حوادث تشخیص میدهند و به حکم مصلحت متظاهر میشوند و روزی هم خود را پنهان میکنند. دیگر دستهای که به خاطر اصول و نگهبانی از آرمانهایی که به آنها معتقد هستند در هیچ حال و به اقتضای هیچ مصلحت از اظهار رأی و ابراز وجود و قدعلم کردن و با خطر روبرو شدن پروا ندارند. ما در مبارزات پانزده ساله خود سالک طریقه اخیر بودهایم.»
واقعاً که تشریح وضع مشکل موجود و طریق مواجهه با آن به بیانی بهتر از این ممکن نیست. بکوشیم که همین مطالب را واقعاً به کار بندیم و از ابراز وجود و قد علم کردن و با خطر روبرو شدن در ضمن دانش و بینش و هشیاری پروایی نداشته باشیم و
تشکیلات حزبی خود را متناسب با احتیاجات حاضر اصلاح کنیم.(1)
9ـ از جمیع امکانات مشروع موجود برای تقویت و توسعه حزب استفاده گردد. در این قسمت باید از نیروی تمام افراد بهنحو احسن استفاده شود و اجازه داده نشود که عدهای از زیر بار انجام وظایف خود شانه خالی کنند. و برای اجرای بهتر این قسمت از کلیه اعضای کمیته مرکزی خواسته شود که در حوزهها شرکت نمایند.
هر حیوان یا انسانی وقتی با خطر جدی روبرو میشود تمام حواس ظاهر و باطنش برای صیانت از خود بهنحو عجیبی به کار میافتد. حرکت قلب سریعتر میشود. فکر بهتر کار میکند. گوش بهتر میشنود و چشم بهتر میبیند. اجتماع ما نیز اکنون با خطر جدی روبرو شده و باید همین حالت در او ایجاد شده و برای مواجهه با خطر مجهز شود و از جمیع امکاناتش بهنحو احسن استفاده گردد. یکی از دانشمندان میگوید «کاری که قرار نیست به پایان برسد بهتر است شروع نگردد.» اکنون که کاری را شروع کردهایم پس چه بهتر که با فداکاری و واقعبینی به انجام برسانیم و از تنبلی و خیالبافی بپرهیزیم.
10ـ در هیچ یک از اعلامیهها و نشریههای حزبی به هیچ ترتیب جملهای به کار نرود که در آن بوی حمایت از بعضی مقامات که مورد تنفر ملت ایران هستند بیاید. گر چه با توجه به اعلامیهها و نشریههای اخیر حزبی این موضوع تحصیل حاصل است ولی به علت اهمیت آن مجدداً و برای چندمین بار تذکر داده شد. باید از تجربیات تلخ گذشته پند بگیریم و از نجات آنچه نجات نادادنی است بپرهیزیم و دایه مهربانتر از مادر هم نباشیم و به توهم اینکه اگر فلان برود خطرناک است به فکر جلوگیری از آنچه اجتنابناپذیر است بیفتیم و این پنبه را نیز از گوش خود بیرون بکشیم که روزی میشود با شخصی که وجودش با فساد سرشته شده و حیاتش با بقایش توأم گشته است میشود کار کرد.(2)
11ـ کوشش شود که حداکثر تماس ممکن با طبقات و احزاب و دستهها و قشرهای مختلف مردم برقرار شود. اکنون در گوشه و کنار تهران و شهرستانها دستههای فداکار و پراکنده و بدون رهبری صمیمانه مشغول فعالیت هستند. (که گزارش بعضی از آنها را
در آینده نزدیک تقدیم جنابعالی خواهیم کرد.) باید با توسعه سازمان اطلاعاتی خود، که متأسفانه فوقالعاده ضعیف است، در تمام دستهها و احزاب نفوذ کنیم و با اتخاذ روش مناسب از نیروی آنان استفاده کنیم و نگذاریم نیروی آنان هدر رود و احیاناً به علت فقدان رهبری صحیح مضر واقع شود. و این کار با اندکی مطالعه و جدیت امکان پذیر است.
12ـ اکنون به علتهار بودن و درندگی دستگاه که ناشی از ضعف و ترس بیحد و حصر آن است و نیز به علت ضعف و عدم امکانات خود نمیتوانیم بعضی مبارزات را شروع کنیم. از این فرصت استفاده کرده و به مرمت نابسامانیهای حزب و توسعه آن بپردازیم و افراد را برای فرصتهای آینده آماده سازیم. همانطوری که قبلاً نیز اشاره کردم به علت عدم فعالیت و یأس کمکم اعضای حزب دارند پراکنده میشوند و حزب دارد به وضعی بدتر از سال 1332 تا 1338 دچار میشود و این مرتبه اگر افراد پراکنده شدند گذشته از خطراتی که ممکن است داشته باشد جمعآوری مجدد آنان غیرممکن است. باید با ایجاد یک برنامه تعلیماتی متناسب و اتخاذ سایر تدابیر نه تنها از پراکندگی دوستان جلوگیری کنیم بلکه عده کثیری دیگر را برای مبارزه آماده سازیم.
13ـ باید کوشش کرد که با ارائه طریق به مردم و کشاندن آنان به مبارزات منفی مناسب با دستگاه از قبیل تحریم امتعه دولتی و غیره از خاموش شدن شعله مبارزه در قلب مردم جلوگیری کنیم. اکنون بیش از هر وقت مردم مستعد مبارزه هستند و بهترین فرصت مناسب است که ما مبارزه را همهگیر کنیم. البته در اثر زندانها و شکنجهها و کشت و کشتارهای وسیع مردم کمکم دارند مأیوس میشوند و نتیجه یأس مردم نیز یا دست زدن به بعضی اقدامات حساب نشده است یا افتادن در منجلاب فساد و این هر دو مضر است و پیروزی را به عقب میاندازد. باید با اتخاذ تاکتیکهای مناسب و جلب هر چه بیشتر مردم در صفوف خود از سرد شدن آنان جلوگیری به عمل آوریم. اکنون به علت آنکه جبهه ملی و سایر دستهها میدان مبارزه را ترک کردهاند، میدان بلامنازع به دست ما افتاده است و ما میتوانیم با کمی جنبیدن و ابتکار به خرج دادن رهبری مردم را به دست گیریم و سنگرها را قبل از آنکه دیگران به فکر تسخیر آن بیفتند تسخیر کنیم. باید از طریق نشر اعلامیهها و جزوات و نامههای خصوصی و تماسها و بحثهای شخصی با روحانیون و وعاظ و دانشجویان و مؤثرین آنان را روشن کنیم و
رهبری خود را به آنان بقبولانیم و نگذاریم آنان به دام دستههای دیگر بیفتند. باید از روی نقشه در هیئتها و انجمنها و مدارس رسوخ کنیم و خلاصه اکنون بهترین فرصت مناسب برای تشکیل یک حزب واقعی و قوی و جلوگیری از هدر رفتن نیروی مردم است مشروط به آنکه ضعف تشکیلاتی خود را برطرف کنیم و از تردید و دودلی بپرهیزیم. باید مردم را به وحدت و اتفاق دعوت کنیم و به آنان بفهمانیم تا موقعی که مبارزات در یک سازمان متمرکز و رهبری نشود هیچ نتیجهای عاید مردم نخواهد شد. و در این طریق نشر جزوهای که در آن شیوههای مبارزه با زبان ساده تشریح شده باشد و بهطور وسیع توزیع شود بسیار مفید خواهد بود.
14ـ باید به تبلیغات خارج از ایران خود وسعت دهیم و به خصوص در عراق که از نظر مذهبی و غیره دارای وضع حساسی است هسته یک فعالیت تبلیغاتی را پیریزی کنیم و مسلماً چون در آنجا آزادی عمل بیشتری خواهیم داشت بهتر میتوانیم در روحانیون و مردم رسوخ کرده و از اعمال خود نتیجه ببریم. جبهه ملی و بعضی دستجات دیگر نشریات خود را برای رادیوی قاهره میفرستند و رادیو قاهره نیز در بخش فارسی خود پخش میکند. چه مانعی دارد که ما هم همین کار را بکنیم و اصولاً چه اشکالی دارد که ما از بعضی مقتضیات مساعدی که در خاورمیانهایجاد شده استفاده نمائیم.
15ـ چون هر آن ممکن است که دستگاه به علت احساس خطر از فعالیتهای حزبی ما جلوگیری کند و با دستگیری افراد آن را فلج نماید و از طرف دیگر بعضی فعالیتها به عنوان حزب مقدور نیست، پیشنهاد میشود که هسته یک تشکیلات قوی مخفی ریخته شود که در صورت توقیف افراد شناخته شده فعالیت متوقف نشود. و گذشته از آن بسیاری کارهای ضروری را که به نام حزب نمیشود انجام داد آن تشکیلات مخفی انجام دهد.
16ـ در تعقیب پیشنهادهای قبلی در خصوص ایجاد یک جمعیت مذهبی در کنار حزب مجدداً پیشنهاد مزبور را تکرار مینمایم. و اصولاً میتوانیم هیئتهای متعدد مذهبی و غیره تشکیل دهیم و از آن طریق به مبارزات خود ادامه دهیم. مثلاً میتوانیم از وضعی که در اثر تقدیم لایحه استخدام به مجلس در بین کارمندان ایجاد شده استفاده کرده و مستقیم و غیر مستقیم به تشکل آنان پرداخته و آنان را وارد مبارزه کنیم. مسلماً
امکانات ما در این مورد از آقای محمد درخشش کمتر نیست.
17ـ مسلماً بسیاری از نابسامانیهای حزبی در اثر عدم تماس مستقیم جنابعالی با افراد است. پیشنهاد میشود علاوه بر روزهای پذیرایی دوشنبه و چهارشنبه در منزل، عصرهای شنبه مانند قبل از دوران حکومت نظامی مجدداً جلسات ملاقات جنابعالی با افراد در سازمان برقرار گردد و نیز جنابعالی مستقیماً به سرکشی از حوزهها بپردازید که هم موجب دلگرمی افراد خواهید شد و هم از نواقص و معایب حزب بهتر مستحضر خواهید شد.
18ـ تشکیل سازمان جوانان که مدتی نیز درباره آن مطالعه میشد به مرحله عمل درآید و حتیالمقدور سعی شود از تماس افراد تازه وارد با بعضی اعضای قدیمی جلوگیری شود و در خصوص کشاندن دانشآموزان سیکل دوم دبیرستانها به مبارزه مطالعات و اقدامات جدی آغاز شود.
19ـ کلیه افراد حزب و به خصوص افرادی که در رأس قرار دارند از تظاهر بههر عملی که مغایر ظواهر سنن و شعائر مذهبی و ملی باشد بههر نحوی از انحا خودداری شود. این خیلی مضحک است که حزب ما مثلاً مرجعیت آیتالله خمینی را اعلام کند ولی بعضی اوقات تظاهر به اعمالی شود که آشکارا با مذهب مغایرت داشته باشد. البته هر کس در زندگی خصوصی خود آزاد است که هر گونه میخواهد رفتار کند و چه از نظر شرعی و چه از نظر اخلاقی تجسس و دخالت در زندگی خصوصی افراد کاری مذموم و ناپسندیده است، ولی تظاهر به بعضی اعمال که با ظواهر مذهب و شعایر مورد قبول اکثریت مردم مغایرت داشته باشد بهویژه از طرف عدهای که سمت رهبری دارند مذمومتر و ناپسندیدهتر است. امیدوارم که بهخصوص این پیشنهاد مجمل و سربسته حمل بر عدم نزاکت و تجاوز از حد نشود(1)زیرا به قول سعدی:
از صحبت دوستی برنجم
که اخلاق بدم حسن نماید
1) 1. این جملات اشاره مستقیمی به رفتار بقائی بود که با وجود قرار داشتن در مقام یک رهبر سیاسی چندان توجهی به شئونات و اخلاقیات مذهبی و حتی عرفی هم نمیکرد.
عیبم هــنر و کـمال بینـد
خــارم گل و یاسمـن نماید
کو دشمن شوخ چشم چالاک
که اخلاق بدم به من نماید
در تکمیل این پیشنهاد باید کوشش شود از پذیرفتن افرادی که معروف به سوءشهرت و فساد اخلاق هستند مطابق ماده 4 اساسنامه خودداری شود.
20ـ اکنون آیتالله خمینی کماکان تحتنظر و فشار است و مدتی است از طرف دستههای مختلف در این مورد سکوت شده. خوب است اگر ممکن باشد همانطور که در مورد اعلام مرجعیت تامه ایشان ما پیشقدم شدیم و بسیار حسن اثر بخشید، در این خصوص نیز مبارزهای را آغاز کنیم.
اینها بود بعضی پیشنهادات که فهرستوار به عرض رسید و بهنظر اینجانب توجه بدانها برای پیشرفت و موفقیت حزب ضروری است و البته چنانچه لازم باشد شفاهاً توضیحات لازم داده خواهد شد. قبل از پایان نامه تذکر مجدد چند مطلب را بیمورد نمیدانم:
اول اینکه در این نامه از بعضی دوستان حزبی با ذکر نام یا بدون ذکر نام انتقاداتی شده است. این دلیل بر آن نیست که من اصولاً آنان را مضر برای حزب میشمارم بلکه معتقدم که آنان عیوبی دارند که به علت محیط نامناسب حزب آن عیوب پرورش مییابند. در صورتی که محیط حزب طوری باید باشد که یا این عیوب اصلاح شود و یا فرصت تظاهر پیدا نکنند. مثلاً در این نامه اسمی از آقایان بنکدار و وحیدی برده شد. هر دو آقایان اگر در جای خود از آنان استفاده شود افرادی مفید هستند. ولی مثلاً آقای وحیدی با وجود محسنات فراوان و غیرقابل
انکاری که دارد و واقعاً بعضی اوقات فعالیتهای مفید و ثمربخشی برای حزب انجام میدهد، بههر دلیلی نتوانستهاند به تحصیلات خود ادامه دهند و از این جهت احساس حقارت میکنند و ناخودآگاه با هر فردی که مدارج تحصیلی بالاتری را طی کرده باشد دشمنی پیدا میکند و تمام نیروی خود را صرف کوبیدن او مینماید و حتی بسیاری اوقات دیدهام که از توسل به دروغ در این مورد امتناعی ندارد.(1)و همین صفت ایشان و بعضی صفات منفی دیگری که دارند تاکنون ضررهای بسیار برای حزب به بار آورده که از بسیاری جهات غیرقابل جبران است و یکی از علل کنارهگیری بسیاری از دانشجویان ما (و بسیاری افراد دیگر مانند آقای دکتر گوشهگیر که بنا به اقرار آقای وحیدی چون یک روز به ایشان گفتهاند که شما به درد وزارت نمیخورید کینه ایشان را به دل گرفتهاند) همین صفات منفی ایشان بوده است.
مطلب دوم اینکه مطالب نوشته شده بدون مطالعه و خوض و غور نوشته نشده است و با افراد گوناگون در خصوص مسایل مطروحه بدون اینکه خود متوجه باشند که به چه منظور با آنان بحث میشود بحث شده و این مطالب از بسیاری جهات انعکاس نظریات افراد بیغرض و دلسوز و با ایمان حزب است که متأسفانه بههر دلیل یا به علت ترس از تکفیر و یا به علل دیگر از طرح نظریات خود خودداری کردهاند و در قسمتهایی هم که به اطلاع جنابعالی رساندهاند تقریباً ترتیب اثر داده نشده است و حتی از پاسخ بدانان نیز خودداری شده است که عدهای از آنان از این حیث گله دارند و ناراحتند.
مطلب سوم اینکه این نامه مخصوص مطالعه جنابعالی نوشته شده و بدون اجازه نویسنده کس دیگری نباید از مضمون آن اطلاع یابد.
مطلب چهارم اینکه همانطور که قبلاً نوشته شد جنابعالی چند مرتبه در حضور جمع قول دادهاید که این نامه را بایگانی نفرموده و در خصوص مطالب آن با اینجانب صحبت کنید و اینجانب را قانع بفرمائید و من منتظر نظریات جنابعالی هستم.
مطلب پنجم اینکه در این نامه بیشتر بر روی اشتباهات حزب و جنابعالی تکیه شده است. این دلیل بر آن نیست که ما محاسن و مبارزات درخشان حزب و جنابعالی را نادیده گرفتهایم. اگر اینطور بود که اصولاً به عضویت حزب در نمیآمدیم و رهبری جنابعالی را نمیپذیرفتیم. همانطور که در مقدمه نامه نیز اشاره شد اصل خوب بودن و صحیح عمل کردن است و باید بیشتر علل عدم موفقیت و نقاط ضعف را مورد بررسی قرار داد، زیرا دشمن همیشه از نقاط ضعف استفاده میکند و به جناح ضعیف حمله مینماید. بررسی و برطرف کردن نقاط ضعف موجب ناکامی دشمن خواهد شد و به قول جنابعالی «منظور این است که علت تقصیر و کوتاهی و ناتوانی را جستجو کنیم و برای جبران آن کوشش نمائیم.»
بههر صورت، اگر این نامه طولانی لااقل آنقدر اثر بگذارد که به اصطلاح ارزش
1) 1. سیدحسن وحیدی بعدها تا اخذ درجه دکتری ادامه تحصیل داد.
وقتی را که اینجانب صرف نوشتن آن و جنابعالی صرف خواندن آن کردهاید داشته باشد من از نوشتن آن خوشحال خواهم بود. اکنون که این نامه به پایان میرسد من احساس میکنم که بار سنگینی از دوشم برداشته شده است، زیرا از اینکه تاکنون فرصت مطرح کردن بعضی مطالب را با جنابعالی نداشتم احساس ناراحتی میکردم ولی اکنون احساس سبکبالی و آرامش جای آن ناراحتی را گرفته است. ولی چند برابر آن سنگینی که از دوش من برداشته شده به دوش جنابعالی افتاده است و امیدوارم که روزی در تاریخ ننویسند: «اما عبرتانگیزترین سرنوشتها سرنوشت دکتر مظفر بقایی کرمانی مردی است که سهم فراوانی در نهضت ملی ایران و مبارزات ضد استعماری و ضد دیکتاتوری داشت و او را میتوان یکی از چند نفر پایهگذاران نهضت ملی ایران و پس از آیتالله کاشانی مؤثرترین فرد در این مورد دانست. ولی با وجودی که حتی دشمنانش هم اذعان داشتند که او مردی پاک و باتقوا است ولی متأسفانه لغزشهای بعضی اطرافیان متملق و جاهل خود را نادیده گرفت و حتی از آنها دفاع کرد. با وجود آنکه مدعی بود که اصولی است و واقعاً هم کوشش داشت که اصولی باشد ولی تحت تأثیر نفوذ اطرافیان و بعضی افکار و مبانی ناصحیح بسیاری از اصول را زیر پا گذاشت و اگرچه همانطور که خود مدعی بود از موقعی که پای در میدان مبارزه گذارده بود ناکامیها و حبسها و زجرها و تبعیدها را در نظر گرفته و به اصطلاح پیه همه چیز را به خود مالیده بود ولی معهذا با وجود تمام ناکامیها و حبسها و تبعیدها و زجرها که خود و اعضای فداکار و باایمان حزبش در راه هدفشان متحمل شده بودند به علت عدم توجه به تذکرات دوستان حقیقی و بیغرضش مانند بسیاری از مردان بزرگ که تحت تأثیر اطرافیان نادان و احیاناً متملق و چاپلوس و بیشخصیت خود کم کم از افراد صریح و بیغرض کنارهگیری میکنند و از مصلحتاندیشیهای آنان خوششان نمیآید، ایشان هم با وجود اطلاع دقیق از سرنوشت چنین افرادی دچار چنین اشتباهاتی شدند و از همه حبسها و زجرها و شکنجهها و تبعیدها هیچگونه سودی عاید خود و دوستان و وطن و کشورشان نشد و در حقیقت کلیه تلاشهای آنان بیثمر ماند و در اثر بینقشهگی و بیتصمیمی خود و کشورشان را دچار شکست ساختند.» در خاتمه این سئوال را هم دارم که اخیراًبه کرات جنابعالی در پاسخ این سئوال که سرانجام این کشور چه میشود فرمودهاید تا مردم تکان نخورند وضع به همین منوال است که هست.
خواهشمند است اینجانب را به عنوان یکی از افراد این مملکت هدایت فرمائید که مردم چه میتوانستهاند انجام دهند و از این به بعد چه باید انجام دهند که موفق شوند و نقشه جنابعالی در این مورد چیست؟
از خدای بزرگ توفیق سالکان راه راستی و آزادی را خواستارم.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاتهسیدحسن آیت
نیمه شب یکشنبه سوم آذرماه 1342
[پاسخ بقایی به آیت](1)
آقای آیت
از جزوهای که نوشتهاید متشکرم. آن را یک بار در همان موقع خواندم و منتظر فرصتی بودم که با دقت بیشتر مطالعه کنم و این فرصت دیر به دست آمد و موجب تأخیر شد.
قسمتی از مطالب جزوه با توجه به زاویه دید شما صحیح است. قسمتی دیگر محل تأمل و بحث میباشد. ولی در هرحال از تذکرات خالصانه شما ممنونم.
برای اینکه زمینه بحث روشن بشود بتدریج از شما سئوالاتی خواهم کرد. فعلا خواهش میکنم به سئوالات ذیل جواب دهید:
1ـ رهبر یک حزب چه صفاتی باید داشته باشد؟
2ـ حد متوسط صفات یک عضو حزب چیست؟
5ـ مرامنامه حزب را تا چه حد میتوانیم قبول داشته باشیم؟(2)
3ـ در اجرای دستورات دستگاه رهبری یک حزب افراد تا چه درجه آزادی عملی میتوانند داشته باشند؟
4ـ افراد حزب تا چه حد مجاز به فعالیتهای سیاسی خارج از حزب هستند؟
6ـ به کسانی که از حزب ما به ناحق طرد شدهاند اشاره کردهاید. اسامی آنها و علت
ناحق بودن طردشان را ذکر کنید.
7ـ کسانی که اغراض شخصی در امور حزبی به کار میبرند کیستند و غرضشان چیست؟
8ـ در اجرای پیشنهاد شماره 8 خودتان اقلا ده نفر را از اعضای تهران که صلاحیت استشاره داشته باشند معرفی بفرمایید.
9ـ نتیجه مبارزه آقای فلسفی بر ضد بهاییها به کجا رسید؟
10ـ نظر قطعی شما درباره حوادث 15 خرداد پارسال چیست؟(1)
ظر شخصی شما راجع به حضرت آیتالله شریعتمداری چیست؟
1) 1. این پرسش نشان میدهد که بقائی در سال 1343 یعنی بعد از گذشت ماهها از دریافت نامه مفصل آیت و به شکلی که مشاهده میکنیم به آن پاسخ داده است.
چهارم تیر 1290 ش. تولد مظفر بقائی
1296 ش. تحصیل در مدرسه نصرت ملی
1300 ورود به تهران همراه با پدر
1300-1308 تحصیل در مدارس سیروس، ادب و دارالفنون
1308اعزام به فرانسه برای ادامه تحصیل
1311 ملاقات با علیاکبرخان داور در سویس
1312 بازگشت موقت به تهران
1313درگذشت میرزاشهاب راوری
بهمن 1317 بازگشت به ایران
یکم مهر 1318 اعزام به خدمت سربازی
شهریور 1320 خاتمه دوره سربازی
آذر 1320 استخدام در گروه فلسفه دانشگاه تهران
1321 همکاری در تأسیس حزب اتحاد ملی
1322 خروج از حزب اتحاد ملی
1323 ریاست فرهنگ کرمان
1324 تدریس در انجمن ایرانشناسی
18 اردیبهشت 1324 تسلیم ارتش نازی
21 آذر 1324 اعلام جمهوری خودمختار آذربایجان
5 فروردین 1325 خروج نیروهای شوروی از ایران
اوایل خرداد 1325 تأسیس حزب دمکرات قوام با مشارکت بقائی
21 آذر 1325 شکست جمهوری خودمختار آذربایجان
14 تیر 1326 سوگند بقائی به وفاداری به قوام
25 تیر 1326 آغاز به کار مجلس پانزدهم با حضور بقائی
28 مرداد 1326 خروج بقائی از حزب دمکرات قوام
آذر 1326 اشغال باشگاه حزب دمکرات توسط بقائی، محمدعلی مسعودی، عبدالحسین راجی و خسرو هدایت
15 بهمن 1327 ترور شاه و متهم کردن حزب توده به دخالت در آن
غیر قانونی شدن فعالیت حزب توده و دستگیری رهبران آن
25 خرداد 1325 نامه احمد قوام به شاه و اعتراض به حملات او علیه خود
2 تیر 1327 امضاء قرارداد گس-گلشائیان
23 فروردین تا 14 اردیبهشت 1328، استیضاح دولت ساعد توسط بقائی و عدهای دیگر
22 شهریور 1328 انتشار روزنامه شاهد به مدیریت علی زهری و سردبیری عیسی سپهبدی
22مهر 1328 تحصن بقائی و هیجده تن دیگر در دربار
اول آبانماه 1328 تأسیس جبهه ملی ایران با حضور بقائی
آبان 1328 تأسیس سازمان نظارت بر آزادی انتخابات به ریاست بقائی
دی ماه 1328 بازداشت بقائی به اتهام مشارکت در قتل عبدالحسین هژیر وزیر دربار
خرداد 1329 ملاقات عیسی سپهبدی با رزمآراء و توضیح مخالفت بقائی با نخستوزیری او
متهم کردن رزمآراء به نقش او در فرار رهبران حزب توده و خسرو روزبه از زندان
پنجم تیر 1329 تشکیل دولت حاجیعلی رزمآراء
چهارم آذر 1329 پیشنهاد ملی شدن نفت سوی نمایندگان جبهه ملی
16 اسفند 1329 ترور رزمآراء
24 اسفند 1329 تصویب ملی شدن نفت در مجلس شانزدهم
29 اسفند 1329 تصویب ملی شدن نفت در مجلس سنا
6 اردیبهشت 1330 تشکیل دولت دکتر محمد مصدق
نیمه دوم اردیبهشت 1330 تشکیل حزب زحمتکشان ملت ایران به رهبری بقائی
29 اردیبشهت 1330 نامه احمد فردید به بقائی
خرداد 1330 کشف اسناد خانه سدان
23 تیر 1330 سفر اورل هریمن به تهران و قتل تعدادی از تظاهرکنندگان علیه او
14 آذر 1330 تظاهرات سازمان جوانان حزب توده
22 دی 1330 انتخابات دوره هفدهم مجلس شورای ملی
اسفند 1330 توصیه بقائی برای فروش نفت به یک کنسرسیوم بین المللی
8 فروردین 1331 تظاهرات سازمان جوانان حزب توده و واکنش سازمان نظامی حزب زحمتکشان
خرداد 1331 حضور بقائی در دادگاه لاهه همراه با مصدق
25 تیر 1331 استعفای مصدق از نخستوزیری، ملاقات عیسی سپهبدی با قوام
25 تیر 1331 نامه سپبهدی به بقائی در مورد ضرورت اتمام حجت با مصدق
29 تیر 1331 پخش اعلامیه قوام که توسط مورخالدوله نوشته شده بود از رادیو تهران
30 تیر 1331 کشتار تظاهر کنندگان علیه دربار
31 تیر 1331 بازگشت مصدق به نخستوزیری
28 مرداد 1331 نامه علی زهری به بقائی برای جداکردن علنی راه خود از مصدق
اوایل شهریور 1331 کشف شبکه کودتای سازمان افسران بازنشسته
30 مهر 1331 قطع روابط سیاسی ایران و انگلیس
بهمن 1331 شورش ابوالقاسم خان بختیاری
9 اسفند 1331 توطئه قتل مصدق در دربار
اسفند 1331 تشکیل هیئت هشت نفری حل اختلاف دربار و مصدق با حضور بقائی
2 اردیبهشت 1332 ربودن و قتل افشارطوس رئیس شهربانی
خرداد 1332 استیضاح مصدق توسط بقائی و علی زهری به اتهام شکنجه مجرمین به قتل افشارطوس
23 تیر 1332 استعفای فراکسیون نهضت ملی از مجلس هفدهم
18 مرداد 1332 انحلال مجلس هفدهم و سلب مصونیت سیاسی بقائی
25 مرداد 1332 شکست توطئه کودتای زاهدی و دستگیری بقائی
28 مرداد 1332 سقوط دولت مصدق و آزادی بقائی از بازداشت
مهر 1332 نطق آنتونی ایدن برای برقراری مجدد روابط ایران و انگلیس
آذر 1332 برقراری مجدد روابط ایران و انگلیس
16 آذر 1332 ورود ریچارد نیکسون و قتل سه دانشجوی دانشکده فنی دانشگاه تهران
آذر 1332 آغاز اختلافات طرفدارن بقائی در حزب زحمتکشان
اسفند 1332 انتخابات مجلس هیجدهم و مخالفت بقائی با آن
خرداد 1333 دستگیری بقائی در کرمان به اتهام اغتشاش و ارعاب
28 مرداد 1333 جشن سالگرد کودتا در حزب زحمتکشان و مخالفت برخی از اعضاء
فروردین 1334 استعفای زاهدی از نخستوزیری و انتصاب حسین علاء
آذر 1334 بازگشت بقائی از زاهدان به تهران
آذر 1334 دستگیری بقائی به اتهام مشارکت در قتل رزمآراء و تبرئه وی
اسفند 1335 تأسیس ساواک
فروردین 1336 سقوط دولت علاء و تشکیل دولت اقبال
شهریور 1336 مسافرت رفیعزاده به امریکا برای ادامه تحصیل
اسفند 1336 شکست کودتای ولیالله قرهنی
1337-1338 ورود اعضای حزب زحمتکشان به احزاب ملیون و مردم به تشویق بقائی
شهریور 1339 خروج بقائی از انزوای سیاسی
1339 تأسیس سازمان نگهبانان آزادی برای مبارزه علیه اقبال
6 اسفند 1339 حمله به اقبال در دانشگاه تهران و دستگیری بقائی به اتهام اخلال در نظم عمومی
تیر 1341 سقوط دولت امینی و انتصاب اسدالله علم
مرداد 1341 تشکیل نخستین کنگره حزب زحمتکشان در اصفهان
مخالفت بقائی با رفراندوم ششم بهمن 1341
آغاز اختلافات جناح مذهبی حزب زحمتکشان با روشهای سیاسی بقائی
15 خرداد 1342 و سکوت بقائی در قبال این حادثه
15 تیر 1342 انتشار جزوهای از سوی حزب زحمتکشان در حمله به علم
شهریور 1342 نامه بقائی به شاه در مورد ضرورت اجرای قانون اساسی
3 آذر 1342 نامه سیدحسن آیت به بقائی و انتقاد از مشی سیاسی او
اسفند 1342 تحریم جشن عید نوروز سال 1343 در اعتراض به دولت وقت
تیر 1343 تأسیس شعبه مخفی حزب زحمتکشان
13 آبان 1343 تبعید امام خمینی به ترکیه
21 فروردین 1343 ترور شاه در کاخ مرمر
تیر 1340 اعتراضات سرهنگ لطیف بیگلری به تخلفات از قانون اساسی
1348 بازنشستگی بقائی از دانشگاه تهران
اسفند 1353 اعتراض بقائی به تشکیل حزب واحد رستاخیز
اسفند 1354 اعتراض بقائی به تغییر مبدأ تاریخ ایران به شاهنشاهی
خرداد 1356 بیانیه حزب زحمتکشان در مورد ضرورت اجرای قانون اساسی
آذر 1356 نامه به سولیوان سفیر کبیر امریکا در ایران
دی 1356 نامه به دادستان کل کشور در اعتراض به دولت آموزگار
اردیبهشت 1357 بیانیه حزب زحمتکشان و مخالفت با حرکات انقلابی در ایران
شهریور 1357 مخالفت با دولت شریف امامی و اعتراض به مردم برای شرکت در تظاهرات 17 شهریور
آبان 1357 تلاش برای نخستوزیری بقائی
بیانیههای حزب زحمتکشان در مورد نحوه مهار حرکات انقلابی
ملاقات بقائی و شاه و اعلام آمادگی برای نخستوزیری
دی 1357 مخالفت با دولت شاهپور بختیار
بهمن 1357 بیانیههای بقائی در مورد حمایت از «جنبش مذهبی» مردم ایران
دوم دی 1358 اعلام بازنشستگی سیاسی بقائی
13 اردیبشهت 1359 نامه احمد احرار به بقائی در مورد تحرکات ضدانقلاب سلطنتطلب در پاریس
25 اردیبشهت 1359 نامه احمد احرار در مورد حوادث خارج کشور
21 تیر 1359 دستگیری بقائی در کرمان به اتهام مشارکت در کودتای نوژه
اوایل 1364 انتشار وصیت نامه سیاسی بقائی توسط رفیعزاده در امریکا با عنوان «آنکه گفت نه»
مرداد 1364 پخش برنامه تلویزیونی شبکه چهار انگلیس و ادعای یک مقام سابق اطلاعاتی بریتانیا در مورد نقش MI. 6 و بقائی در طراحی ربودن و قتل افشارطوس
27 دی 1364 مسافرت بقائی به امریکا
آبان 1365 بازگشت بقائی به ایران
اول فروردین 1366 دستگیری بقائی در کرمان
26 آبان 1366 درگذشت بقائی
الف. اسناد و بیانیهها
مجموعه اسناد دکتر مظفر بقائی کرمانی و حزب زحمتکشان ملت ایران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
مجموعه اسناد دکتر مظفر بقائی کرمانی و حزب زحمتکشان ملت ایران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی
مجموعه گزارشهای ساواک در ارتباط با دکتر مظفر بقائی کرمانی و اعضای حزب زحمتکشان ملت ایران
بیانیهها، تحلیلها و مواضع حزب زحمتکشان ملت ایران در برابر تحولات ملی شدن نفت، جنبش پانزده خرداد و انقلاب اسلامی
گزیده اسناد مربوط به انقلاب اسلامی، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران
گزیده اسناد اداره اسناد عمومی انگلستان، ردیفهای 371 و 248 مربوط به دوره ملی شدن صنعت نفت ایران
گزیده اسناد ایالات متحده امریکا در ارتباط با دولت رزمآراء تا ملی شدن صنعت نفت ایران
ب. روزنامهها و مجلات و مجموعهها
اطلاعات، به مدیریت عباس مسعودی، 1329-1332
باختر امروز به مدیریت دکتر حسین فاطمی، 1328-1331
به سوی آینده ارگان حزب توده ایران، دوره سال 1330
جبهه آزادی، دوره سال 1332
خواندنیها، به مدیریت علیاصغر امیرانی، دوره سالهای 1328-1334
داد به مدیریت ابوالحسن عمیدی نوری، دوره سالهای 1330-1331
دژ به جای به سوی آینده، ارگان حزب توده ایران، دوره سال 1331
روزنامه آتش، به مدیریت مهدی میراشرافی دوره سال 1332
سخن، شماره 75، سال 1376
شاهد، ارگان حزب زحمتکشان ملت ایران، دوره سالهای 1330-1332
صفیر به جای شاهد، به مدیریت علی زهری، دوره سال 1328
عطار به جای شاهد، به مدیریت علی زهری، دوره سال 1328
مذاکرات مجلس شورای ملی، دورههای سیزدهم تا هفدهم، 1320-1332
نگاه نو، شماره 25، سال 1374
پ: خاطرات، منابع عمومی، اسناد منتشر شده و مقالات فارسی
آبادیان، حسین: «آمریکا، نفت و سیاست در ایران 1300-1304ش»، اطلاعات سیاسی-اقتصادی، ش 223-224، بهار- اردیبهشت 1385
احزاب سیاسی در ایران، بخش دوم، مجموعة اسناد لانه جاسوسی آمریکا، جلد سوم، (تهران: دانشجویان مسلمان پیرو خط امام، 1367)
آرامش، احمد: خاطرات سیاسی احمد آرامش، (تهران: نشر جی، 1369)
ارسنجانی، حسن: یادداشتهای سیاسی در وقایع سی ام تیر 1331، (تهران: هیرمند، 1366)
اسرار کودتا؛ اسناد محرمانه سیا در باره عملیات سرنگونی دکتر مصدق، ترجمه دکتر حمید احمدی، (تهران: نشر نی، 1379)
اسناد فراماسونری در ایران، 2ج، (تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1380)
آل احمد، جلال: در خدمت و خیانت روشنفکران، (تهران: رواق، بی تا)
آیتالله سید ابوالقاسم کاشانی به روایت اسناد، 2ج، (تهران: مرکز بررسی اسناد تاریخی، 1379)
آیت، حسن: درسهائی از تاریخ سیاسی ایران، (تهران: دفتر تبلیغات و انتشارات مجلس شورای اسلامی، 1363)
بزرگمهر، اسفندیار: کاروان عمر، (لندن: 1371)
بقائی کرمانی، مظفر: در پیشگاه تاریخ، (کرمان: پارم چاپ، 1358)
بقائی کرمانی، مظفر: هست یا نیست؟ (تهران: بی نا، 1343)
بهار، ملک الشعراء: تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران، ج1، (تهران: امیرکبیر، 1357)
بیل، جیمز و ویلیام راجر لوئیس: مصدق، نفت و ناسیونالیسم ایرانی، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی و کاوه بیات، (تهران: نشر نو، 1368)
تاریخ معاصر ایران، کتاب سوم، (تهران: مؤسسه پژوهش و مطالعات فرهنگی، 1370)
ترکمان، محمد: اسنادی پیرامون توطئه ربودن و قتل سرلشکر افشارطوس، (تهران: بی نا، 1363)
ترکمان، محمد: توطئه ربودن و قتل افشارطوس، (تهران: رسا، 1363)
ترکمان، محمد: قیام سی ام تیر به روایت اسناد و تصاویر، (تهران: دهخدا، 1361)
تفضلی، ابوالقاسم: بیگناهی که به دار آویخته شد، (تهران: دفتر ادبیات داستانی حوزه هنری، 1374)
تفضلی، محمود: مصدق، نفت و کودتا، (تهران: امیرکبیر، 1358)
تقریرات مصدق در زندان، به کوشش ایرج افشار، (تهران: ایران زمین، 1359)
جوانشیر، ف. م: تجربه کودتای 28 مرداد، (تهران: انتشارات حزب توده ایران، 1359)
خاطرات ایرج اسکندری، (تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1381)
خاطرات دکتر مظفر بقائی کرمانی در گفتگو با حبیب لاجوردی، (تهران: نشر علم، 1382)
خاطرات سیاسی خلیل ملکی، به کوشش محمدعلی کاتوزیان، (تهران: انتشار، 1368)
خاطرات شعبان جعفری، به کوشش هما سرشار، (تهران: ثالث، 1381)
خاطرات عباسقلی گلشائیان، ج2، (تهران: انتشارات وحید، 1369)
خاطرات نورالدین کیانوری، (تهران: دیدگاه، 1372)
دهنوی، م: مجموعهای از مکاتبات، سخنرانیها و پیامهای آیتالله کاشانی از مهرماه 1330 تا قیام ملی سی ام تیر 1331، (تهران: چاپخش، 1361)
دهنوی، م: مجموعهای از مکاتبات، سخنرانیها، پیامهای آیتالله کاشانی از فردای کودتای 28 مرداد 1332 تا درگذشت آیتالله کاشانی در 23 اسفند 1340، (تهران: چاپخش، 1362)
ذبیح، سپهر: ایران در دوره دکتر مصدق، ترجمه محمد رفیعی مهرآبادی، (تهران: عطائی، 1370)
رائین، اسماعیل: اسرار خانه سدان، (تهران: امیرکبیر، 1358)
رایت، پیتر: شناسائی و شکار جاسوس، ترجمه محسن اشرفی، (تهران: انتشارات اطلاعات، 1374)
روحانی، فؤاد: تاریخ ملی شدن صنعت نفت ایران، (تهران: کتابهای جیبی، 1352)
روحانیت و اسرار فاش نشده از نهضت ملی شدن صنعت نفت، (قم: دارالفکر، 1358)
ریمن، فرهنگ: کاشانی و مصدق، جبهه آزادی، 16 اردیبشهت-6 خرداد 1332
ساتن، الول: نفت ایران، ترجمه رضا رئیسی طوسی، (تهران: صابرین، 1372)
ساعد مراغهای، محمد: خاطرات، به کوشش باقر عاقلی، (تهران: نامک، 1373)
سررشته، حسینقلی: خاطرات من، (تهران: رسا، 1367)
سیری در نهضت ملی شدن نفت، خاطرات شمس قنات آبادی، (تهران: مرکز بررسی اسناد تاریخی، 1377)
شروین، محمود: دولت مستعجل دکتر محمد مصدق و آیتالله کاشانی، (تهران: علمی، 1374)
شکست اولین توطئه علیه آیتالله العظمی خمینی و نهضت اسلامی ملت ایران در سال 1342، (تهران: حزب زحمتکشان ملت ایران، 1342)
شناخت حقیقت، دکتر مظفر بقائی کرمانی در پیشگاه تاریخ، (کرمان: حزب زحمتکشان ملت ایران، 1358)
صدیقی، غلامحسین: روز کودتا، دنیای سخن، ش75، مرداد-شهریور 1376
صولت قشقائی، محمدناصر: سالهای بحران، به کوشش نصرالله حدادی، (تهران: رسا، 1366)
طباطبائی، سید ضیاءالدین: شعائر ملی، (تهران: بی نا، 1332)
عراقی، حاج مهدی: ناگفتهها، (تهران: رسا، 1371)
عظیمی، فخرالدین: بحران دمکراسی در ایران، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی و بیژن نوذری، (تهران: البرز، 1372)
عظیمی، فخرالدین: حاکمیت ملی و دشمنان آن، (تهران: نگاره آفتاب، 1383)
فاتح، مصطفی: پنجاه سال نفت ایران، (تهران: پیام، 1358)
فراماسونری در ایران، 2 جلد، (تهران: مؤسسۀ پژوهش ومطالعات سیاسی،1380)
کاتوزیان، محمدعلی: استبداد، دمکراسی، نهضت ملی، (تهران: نشر مرکز، 1372)
کاتوزیان، همایون: مصدق و نبرد قدرت، ترجمه احمد تدین، (تهران: رسا، 1379)
کاشانی، محمود: قیام ملت مسلمان ایران؛ 30 تیر 1331، (تهران: بی نا، 1359)
کشاورز، فریدون: من متهم میکنم کمیته مرکزی حزب توده ایران را، (چاپ خارج کشور، 1358)
کهنه سرباز، خاطرات سیاسی و نظامی سرهنگ ستاد غلامرضا مصور رحمانی، (تهران: مؤسسه خدمات فرهنگی رسا، 1366)
کی استوان، حسین: سیاست موازنه منفی، (پاریس: انتشارات مصدق، 1355)
کیانوری، نورالدین: خاطرات نورالدین کیانوری، (تهران: اطلاعات، 1372)
کینزر، استیون: همه مردان شاه، ترجمه لطف الله میثمی، (تهران: صمدیه، 1383)
گازیوروسکی، مارک: سیاست خارجی امریکا و شاه، ترجمه فریدون فاطمی، (تهران: مرکز، 1371)
گازیوروسکی، مارک: ماجرای کودتای سرلشکر قرهنی، ترجمۀ سرهنگ غلامرضا نجاتی، (تهران: انتشارات رسا، 1373)
گذشته چراغ راه آینده است، (تهران: انتشارات ققنوس، 1381)
گلشائیان، عباسقلی: گذشتهها و اندیشههای زندگی یا خاطرات من، 2 ج، (تهران: انیشتین، 1377)
گود، جمیز. اف: امریکا در بی خبری، ترجمه دکتر احمد شهسا، (تهران: رسا، 1372)
گود، جیمز. اف: سایه مصدق بر روابط ایران و امریکا، ترجمه علی بختیاری زاده، (تهران: کویر، 1382)
محمدآقا. م و صدیقی: افول یک مبارز، نقدی بر وصیت نامه، مواضع و خط مشی دکتر بقائی، (تهران: مؤلف، 1365)
مدنی، جلال الدین: تاریخ معاصر ایران، (قم: دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، بی تا)
مصدق و کودتا، به اهتمام مارک گازیوروسکی و مالکوم برن، ترجمه دکتر علی مرشدی زاده، (تهران: قصیده سرا، 1384)
مصدق، محمد: خاطرات و تألمات دکتر مصدق، به کوشش ایرج افشار، (تهران: علمی، 1372)
مصور رحمانی، غلامرضا: خاطرات سیاسی، (تهران: رواق، 1363)
مظفر بقائی به روایت اسناد ساواک، 2ج، (تهران: مرکز بررسی اسناد تاریخی، 1382 و 1383)
مکی، حسین: کتاب سیاه، (تهران: نشر ناشر، 1362)
مکی، حسین: استیضاح، (تهران: امیرکبیر، 1357)
مکی، حسین: خاطرات سیاسی، (تهران: علمی، 1368)
مکی، حسین: کتاب سیاه، 8ج، (تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1360-1377)
مکی، حسین: وقایع سی ام تیر 1331، (تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1360)
ملکی، احمد: تاریخچه جبهه ملی، (تهران: روزنامه ستاره ایران، 1332)
مهدی نیا، جعفر: زندگی سیاسی رزمآراء، (تهران: انتشارات پاسارگاد، 1364)
مهربان، رسول: گوشههائی از تاریخ معاصر ایران، (تهران: عطارد، 1361)
موحد، محمدعلی: خواب آشفته نفت، ج3، (تهران: کارنامه، 1383)
موحد، محمدعلی: خواب آشفته نفت، جلد 1 و 2(تهران: کارنامه، 1378)
مودین، یوری: پنج دوست کمبریجی من، ترجمه احمد کسائی پور، (تهران: کارنامه، 1375)
ناگفتههائی از دولت دکتر مصدق، دستنوشتههای محمدابراهیم امیر تیمور کلالی وزیر کشور مصدق، به کوشش مرتضی رسولی پور، (تهران: مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، 1380)
نجاتی، غلامرضا: جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران و کودتای 28 مرداد 1332، (تهران: شرکت انتشار، 1365)
نطقهای دکتر مصدق در تدارک مقدمات ملی شدن صنعت نفت، ج1، (تهران: امیرکبیر،
یادداشتهای یک روزنامه نگار (ابوالحسن عمیدی نوری)، 2ج، به کوشش مختار حدیدی، جلال فرهمند، (تهران: مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، 1384)
ت: منابع انگلیسی
Abrahamian, Ervand: The 1953 Coup in Iran, Science and Society No. 2, Summer 2001
American Foreign Policy, 1950-1955, Basic Documents, VII, (Washington: 1957)
Azimi, Fakhreddin: Iran: the Crisis of Democracy, (London & NY, I. B. Tauris and St. Martin’s Press, 1989)
Cottam, Richard W. Iran and USA, A Cold War Case Study, (New Jersy: University of Pittsburg Press, 1988)
Dorril, Stephen: MI6: Fifty Years of Special Operations, (London: Fourth Estate, 2000)
Foreign Relations of the United States 1947-1951, Vols. V-IX, (Washington D. C: Government Printing Office, 1971-1984)
Foreign Relations of the United States 1952-1954, Vol. X, (Washington: United States Government Printing Office, 1989)
Gasiorowski, Mark J: The 1953 Coup d’Etat in Iran, International Journal of Middle East Studies, No. 3, August 1987
Gassiorowski, Mark J.: The Qarani Affair and Iranian Politics, International Journal of Middle East Studies, No.4, November 1993
Lambton, Ann K. S: The Impact of the West on Persia; International Affairs, No. 33, January 1957
Lapping, Brian: End of Empire, (NY: St. Martin’s Press, 1985)
Roosvelt, Kermit: Countercoup; the Struggle for the Control of Iran, (NY: McGraw-Hill, 1979)
Wilber, Dr. Donald: Overthrow of Premier Massadeq of Iran, CS Historical Paper, No. 208, Written at 1954, Published at October 1969, Republished by New York Times at 2000
Woodhouse, Christopher Montague: Something Ventured, (London: Granada Publishing, 1982)
Young, George Kennedy: Masters of Indecision, (London: Methuen, 1962)
..
آبادان, 120, 168, 192, 193, 200, 201, 203, 205, 207, 225, 573, 574, 575, 576
آبادیان، حسین, 1, 2, 10, 18, 21, 27, 64, 212, 245, 712
ابتهاج, 462
ابوالحسن, 99, 100, 324, 357, 361, 376, 378
آبراهامیان
یرواند, 225
آبراهامیان، وازگن, 194
ابراهیمی
خاندان, 27, 51, 346
ابن مقفع, 633
ابوالفتح زاده
اسدالله میرزا, 274
ابوالقاسم شمر, 22
ابوترابیان، حسین, 47
ابوعلی مسکویة رازی, 49
آتاتورک
مصطفی کمال, 48
اتحادیه سندیکای کارگری ایران, 204
اتلی
کلمنت, 114, 289
اجتماع نقیضین, 12
آچسن
دین, 79, 85, 95, 101, 108, 112, 113
آچسون، دین, 83, 86
احرار
احمد, 36, 492, 494, 521, 522, 524, 525, 526, 527, 528, 607, 608, 611, 709, 710
احزاب سیاسی, 21, 55, 186, 187, 204, 212, 231, 244, 254, 297, 316, 325, 340, 395, 396, 470, 500, 537, 712, 713
احسایی
شیخ احمد, 42
احمد شاه, 26
احمدآباد, 147, 148, 149, 152
احمدشاه, 125
احمدی, 369, 554
سرلشکر فتحالله, 468
مؤید, 51
احمدی، حمید, 280
احمدیپور, 634
اخباری, 166, 273, 407, 479, 629, 633, 638
اختیارات شش ماهه, 227, 253, 617
اختیارات یک ساله, 253, 258, 581
اخوی
سرلشکر حسن, 89, 151, 224, 242, 276, 303
اخوی (سرتیپ), 590
ادارةاطلاعات و انتشارات شرکت نفت, 194
ادینبورو, 372
آذربایجان, 63, 64, 65, 71, 74, 76, 84, 85, 86, 88, 160, 230, 231, 255, 314, 367, 482, 561, 562, 565, 669, 705, 706
آذرین
اکبر, 166, 279
اراک, 304, 308, 310, 312
آرامش احمد, 712
آرامش، احمد, 352
ارباب جمشید, 31
ارباب خدارحم زرتشتی, 31
ارباب رستم گیو, 54
ارباب مهدی, 591
ارتشبد آریانا, 151
ارجمند, 346, 648
اردشیر خان, 587
اردلان, 574
ارژنگ, 194
ارسطو, 600
ارسنجانی
دکتر حسن, 71, 72, 168, 231, 232, 354, 655, 712
ارسنجانی، حسن, 352
ارض موعود, 340, 341
ارفع
سرلشکر حسن, 67, 68, 89, 101, 150, 151, 154, 157, 168, 175, 224, 225, 242, 276, 278, 279, 304, 336, 468, 532, 533, 557, 591
ارفع، حسن, 242
ارم
سرلشکر محمود, 468
اروپا, 25, 40, 43, 44, 46, 48, 80, 153, 187, 331, 339, 342, 350, 351, 353, 360, 377, 387, 421, 524, 531, 537, 567, 568, 604, 667
اروپای شرقی, 118
اروپای غربی, 80, 104, 109, 117, 118, 255, 484, 582
آریانا
سرلشکر بهرام, 89, 151, 243, 282
آزاد, 145
عبدالقدیر, 128, 130, 142, 163, 185, 375
آزادیخواه, 12, 264, 477, 484, 564, 606
آزموده
حسین, 292, 468
سپهبد حسین, 104, 125, 127, 144, 292, 492
ازهاری
سپهبد غلامعلی, 502, 508, 509, 511
اسپانیا, 47
استاکیل, 172, 194, 197, 198
استالین
ژوزف, 76, 77, 250
استاندارد اویل نیوجرسی, 64
استبداد (نشریه طنز), 31
استبداد صغیر, 23, 45
استراتژی مهار انقلاب, 492
استراکر, 372, 374
استعمار سرخ و سیاه, 377
استوکس, 199, 202, 203, 218
استیضاح, 130, 131, 132, 134, 135, 144, 154, 157, 162, 206, 271, 272, 351, 406, 446, 533, 535, 538, 547, 548, 549, 550, 616, 651, 681, 706, 707, 716
استیوستمن، جان. اچ, 212
اسرائیل, 93, 459, 659
اسفندیاری, 28, 67
اسفندیاری (دکتر), 355, 358, 361
اسفندیاری، حسن, 54
اسفندیاری، میرزا حسین خان (سردار نصرت), 27
اسفندیاری، یمین, 547
اسکرین، سرکلارمونت, 26
اسکرین، کلارمونت, 26
اسکندری
ایرج, 64, 83, 713
سلیمانمیرزا, 21, 32, 36, 37, 38, 42, 48, 53, 55
اسکندری، ایرج, 43, 83
اسکندری، ایرج میرزا, 42
اسکندری، عباس, 167, 232, 616, 617
اسماعیلزاده, 235
اشتالمر
آلفرد, 207
آشتیانی (دکتر), 541
اشراقی (مهندس), 369
آشوبهای خیابانی, 127, 245, 246
اصفهان, 25, 31, 32, 40, 183, 249, 397, 405, 408, 409, 411, 419, 423, 436, 500, 536, 595, 630, 651, 655, 669, 708
اصفهانی، آیتالله, 171
اصل چهار ترومن, 80, 103, 139, 291, 295, 326, 391, 482
اصلانی، عبدالله, 165
اعتمادالدوله قراگوزلو، یحییخان, 40
افتخار, 334
افراطی, 37, 38, 41, 231, 274
افشار طوس, 647
افشار یزدی
دکتر محمود, 45, 271, 440, 713, 716
افشار، دکتر احمد, 391
افشارطوس, 4, 16, 143, 265, 266, 267, 268, 269, 270, 271, 272, 273, 280, 293, 295, 306, 409, 484, 519, 527, 535, 539, 707, 710, 713
افضلالملک, 36
آقا تهرانی، حسین (آقا), 45
آقا سید جواد
(عموی بقائی), 36
آقا کربلائی علی, 35
آقا کربلایی, 35
آقا مهدی, 22
آقابکوف, 47
آقاجاری, 572, 573
آقاسید جواد (برادر میرزا شهاب), 22, 30
آقامحمود, 36
آقامهدی, 33
آقامیرزا عبدالرحیم خان, 31
آقامیرزا غلامحسین, 26, 128, 309, 353
آقامیرزا یحیی تحویلدار, 34
آقامیرزاشهاب, 30
اقبال
دکتر موچهر, 331, 332, 343, 372
اقبال، منوچهر, 322, 355, 358, 368, 373, 375, 380, 436, 460, 552, 602, 660, 676, 681
آگاه، محمد, 302, 344
اگزیستانسیالیسم, 340
آلاحمد
جلال, 189, 712
آلبویه (دکتر), 569
الجزایر, 366, 448, 687
القانیان
حبیبالله, 390
القانیان، حبیبالله, 390
آلمان, 25, 42,
49, 62, 63, 111, 151, 187, 207, 338, 342, 386, 427, 515, 531, 567, 568, 569, 571, 654
آلن
جرج, 73, 76
امام حسین(ع), 375
امام خمینی, 194, 400, 401, 402, 403, 413, 414, 416, 417, 428, 431, 439, 441, 467, 470, 478, 479, 487, 498, 499, 500, 502,
506, 507, 508, 510, 514, 515, 516, 519, 521, 536, 669, 672, 673, 687, 698, 699, 709, 714
امام شوشتری
محمدعلی, 320
امام علی (ع), 8
امامی, 83
جمال, 63, 96, 183, 184, 320
دکتر حسن, 354
سیدحسین, 82, 83
امانپور (سرتیپ), 312
امپریالیسم, 110, 111, 189, 218, 219, 247, 249, 257, 291, 332, 583
امتیاز نفت شمال, 76, 77, 79
امتیازنامة نفت جنوب, 128
آمریکا
ایالات متحده, 9, 16, 17, 19, 27, 37, 43, 55, 63, 64, 65, 68, 72, 73, 74, 75, 76, 77, 78, 79, 80, 81, 83, 84, 85, 86, 87, 88, 89, 90, 91, 92, 93, 94, 95, 96, 97, 98, 99, 100, 101, 102, 103, 104, 105, 106, 107, 108, 109, 110, 111, 112, 113, 114, 115, 116, 117, 118, 119, 120, 121, 122, 123, 125, 126, 127, 129, 130, 135, 136, 137, 138, 139, 140, 144, 145, 146, 147, 149, 150, 151, 153, 154, 159, 160, 161, 162, 164, 167, 176, 177, 178, 181, 185, 186, 187, 189, 190, 191, 203, 204, 205, 211, 212, 213, 215, 219, 222, 225, 230, 236, 237, 244, 245, 250, 251, 254, 255, 256, 257, 259, 260, 266, 268, 270, 273, 280, 285, 290, 291, 292, 293, 294, 295, 296, 297, 298, 301, 303, 305, 316, 320, 321, 322, 325, 326, 329, 332, 336, 349, 351, 352, 353, 356, 357, 358, 360, 361, 362, 363, 364, 365, 371, 375, 376, 378, 379, 380, 381, 382, 386, 387, 388, 390, 391, 393, 394, 395, 396, 413, 421, 424, 433, 434, 435, 436, 438, 439, 440, 441, 450, 456, 457, 461, 462, 464, 469, 470, 474, 475, 480, 481, 482, 483, 484, 498, 515, 519, 521, 523, 524, 526, 527, 528, 533, 537, 544, 555, 570, 575, 581, 582, 583, 584, 585, 590, 607, 608, 620, 624, 667, 679, 682, 688, 708, 709, 710, 711, 712, 715
آمریکا, 64
آموزشگاه ایرانشناسی, 61
آموزگار، جمشید, 467
آموزگار، دکتر جمشید, 59, 465, 471, 473, 474, 476, 480, 481, 482, 486, 487, 492, 537, 709
امیر رحیمی, 282
امیر عبدالله, 355
امیراحمدی(سپهبد), 89, 260
امیررحیمی
عزیزالله, 282
امیررحیمی، عزیزالله, 282
امیررحیمی، عزیزالله (سرهنگ), 282, 336, 380
امیرشاهی
کیوان, 389, 390
امیرشاهی، کیوان, 391
امیرصادقی (سپهبد), 468
امیرعلائی
دکتر شمسالدین, 156, 397
امیرعلایی، شمسالدین, 42
امینالتجار, 31
امینی
دکتر علی, 72, 123, 353, 378, 391, 497
امینی، دکتر علی, 71, 321, 329, 354, 357, 378, 390, 391, 392, 394, 395, 396, 397, 421, 422, 455, 498, 511, 528, 625, 637, 655, 659, 679, 686, 708
انتشارات امیرکبیر, 128
انتشارات باقروف, 23
انتشارات پاسارگاد, 174
انتشارات چاپخش, 107
انتشارات دیدگاه, 210
انتشارات ققنوس, 76, 715
انتشارات وحید, 83
انتظام
نصرالله, 79
انتلیجنت سرویس, 193, 291
انتلیجنس سرویس, 544
انجمن امریکائی دوستداران خاورمیانه, 383, 389, 457
انجمن فرهنگی ایران و انگلیس, 58
انجمن فرهنگی ایران و فرانسه, 132
انجمن قلم, 350, 356
اندونزی, 98, 281
انقلاب چین, 83, 188, 248
انقلاب کور, 398, 401, 426, 465, 517
انگلستان, 16, 24, 55, 56, 58, 63, 80, 81, 82, 88, 93, 94, 107, 114, 119, 129, 137, 138, 139, 140, 145, 166, 168, 172, 194, 200, 201, 202, 203, 208, 213, 219, 221, 225, 226, 234, 244, 250, 255, 259, 269, 270, 273, 275, 286, 287, 288, 289, 296, 320, 329, 356, 360, 369, 370, 371, 415, 457, 481, 496, 513, 532, 544, 575, 576, 582, 587, 680, 685, 688, 711
انگلوفیل, 56, 78, 144, 187, 202, 325, 354
انگلیس, 4, 9, 22, 24, 25, 26, 28, 37, 46, 47, 55, 56, 58, 64, 70, 74, 77, 79, 80, 86, 88, 90, 93, 95, 96, 103, 104, 105, 107, 110, 111, 113, 114, 115, 118, 119, 120, 121, 127, 128, 129, 134, 135, 136, 137, 139, 140, 141, 142, 147, 149, 154, 162, 164, 165, 167, 168, 171, 172, 173, 179, 183, 186, 190, 191, 192, 193, 194, 197, 198, 199, 201, 202, 203, 207, 209, 213, 215, 217, 219, 221, 222, 226, 230, 232, 236, 243, 244, 245, 255, 256, 259, 260, 272, 280, 281, 287, 288, 289, 290, 291, 292, 294, 295, 298, 301, 320, 324, 325, 362, 371, 372, 390, 412, 424, 480, 511, 513, 515, 527, 531, 534, 538, 549, 583, 658, 666, 707, 708, 710
اهواز, 572
اوریان, 341, 342
اوریان، یعقوب, 340, 341, 342
اوگیانس
آوانس, 166
اولیائی، علی اکبر, 195
اویسی
غلامعلی, 500, 524, 525, 608
ایادی، عبدالکریم, 660
ایالت نرماندی شمالی, 541
آیت
سیدحسن, 401, 405, 406, 410, 411, 412, 413, 414, 417, 418, 421, 422, 424, 437, 441, 460, 510, 536, 604, 611, 642, 643, 702, 709
آیت، حسن, 401
آیت، سیدحسن, 405, 406, 683, 702, 703
ایتالیا, 41, 425
آیتی
عبدالحسین, 60
آیتی، عبدالحسین, 60
ایدن, 288
ایران, 3, 4, 7, 8, 9, 11, 12, 15, 17, 19, 21, 22, 25, 26, 27, 31, 35, 37, 41, 42, 44, 45, 46, 47, 48, 49, 51, 53, 55, 56, 58, 61, 63, 64, 65, 66, 67, 69, 70, 71, 72, 73, 74, 76, 78, 79, 81, 82, 83, 85, 86, 87, 88, 90, 91, 93, 94, 95, 96, 97, 98, 99, 100, 101, 102, 104, 105, 106, 107, 108, 109, 110, 111, 112, 113, 114, 115, 116, 117, 118, 119, 120, 121, 122, 125, 126, 127, 128, 130, 131, 132, 135, 136, 137, 138, 139, 140, 141, 143, 145, 146, 147, 148, 149, 151, 153, 154, 158, 160, 161, 162, 163, 164, 165, 166, 167, 169, 171, 172, 173, 184, 185, 187, 188, 189, 190, 191, 192, 193, 194, 196, 199, 200, 201, 202, 203, 204, 205, 208, 209, 210, 211, 212, 213, 214, 215, 216, 217, 218, 219, 220, 221, 222, 226, 227, 229, 230, 231, 232, 233, 234, 236, 244, 245, 246, 247, 248, 249, 250, 252, 254, 255, 256, 257, 259, 260, 266, 269, 275, 278, 279, 280, 281, 282, 283, 286, 287, 288, 289, 290, 291, 292, 293, 294, 295, 296, 297, 301, 310, 315, 321, 322, 329, 331, 332, 341, 342, 344, 347, 350, 351, 353, 356, 357, 358, 359, 360, 361, 362, 363, 364, 366, 368, 370, 371, 372, 373, 374, 375, 376, 377, 378, 379, 381, 383, 384, 386, 387, 389, 390, 392, 393, 394, 395, 396, 397, 398, 399, 400, 402, 405, 406, 409, 410, 411, 413, 414, 415, 416, 420, 422, 423, 424, 426, 431, 433, 434, 436, 438, 440, 441, 442, 443, 445, 447, 448, 450, 456, 457, 458, 459, 460, 462, 463, 465, 466, 469, 470, 471, 473, 474, 475, 477, 478, 479, 480, 481, 482, 483, 485, 486, 487, 488, 489, 490, 491, 495, 497, 498, 502, 506, 508, 510, 511, 512, 513, 514, 515, 518, 519, 523, 524, 525, 526, 527, 528, 531, 532, 534, 538, 542, 543, 544, 545, 546, 547, 548, 549, 550, 559, 560, 563, 565, 567, 568, 569, 575, 576, 578, 579, 580, 581, 582, 583, 584, 585, 589, 592, 596, 598, 599, 601, 604, 605, 606, 607, 609, 610, 611, 615, 617, 618, 621, 630, 652, 653, 656, 657, 659, 661, 663, 667, 669, 671, 672, 676, 677, 678, 683, 686, 691, 695, 697, 701, 705, 706, 707, 708, 709, 710, 711, 712, 713, 714, 715, 716, 717
ایرانی، ارسطو, 600
ایرانی، ارسطو (دکتر), 443
آیزاکفری،کریستوفر, 374
ایزدی (دکتر), 55
آیزنهاور, 255
دوایت, 122, 259, 276, 280, 291, 603
اینتلیجنس سرویس, 46, 81, 242, 269, 372
باتمانقلیچ، نادر, 350
باتمانقلیچ، نادر (سرلشکر), 281, 302, 303, 304, 309, 590
باتمانقیلیچ، سرلشکر نادر, 282
باتن، لرد مونت, 109
باختر امروز, 17, 146, 155, 160, 161, 162, 165, 202, 227, 281, 532, 604, 606, 684, 711
بارزانی، ملا مصطفی, 150
بازرگان
مهندس مهدی, 205, 225, 664
بازرگان، مهدی (مهندس), 207, 406, 574, 575, 576, 618, 664
بازرگان، مهندس مهدی, 207, 406, 407, 412, 500, 573, 574, 576, 618, 624, 663, 664, 673
باستان (مهندس), 597
باستانی پاریزی (دکتر), 609
باشگاه تاج, 328
باندهای تبهکار, 13, 259
باندهای سیاه, 12, 540
بانک ایرانیان, 462
بانک شاهنشاهی, 208
بانک هنگ کنگ- شانگهای, 208
بایندر (سرتیپ), 266, 267
بحرین, 108, 360, 362
بختیار, 349
تیمور, 326, 335, 375
دکتر شاپور, 397, 469
بختیار (سپهبد), 392
بختیار، تیمور, 359
بختیار، شاهپور, 6, 509, 511, 513, 514, 515, 516, 523, 606, 607, 709
بختیاری
ابوالقاسمخان, 259
بختیاری، ابوالقاسم خان, 259, 707
بختیاری، سرداراسعد, 22, 23, 37
بخش فرهنگی سفارت فرانسه, 132, 133
برادران بوسکو, 171
برادران رشیدیان, 269, 300, 322
برادران هنرمند, 66
برادلی
ژنرال عمر, 88
برخوردار (سرهنگ), 24, 35, 75, 94, 98, 119, 133, 147, 258, 428, 544
برکلی, 87
برلین، سرآیزایا, 118
برن، مالکوم, 283
برهان، عبدالله, 271
بروجردی
سیدحسین, 335, 412, 587, 659, 660, 661, 663, 664, 687
بروجردی (آیتاللهالعظمی), 335
بروکسل, 48, 350
بریتانیا, 19, 26, 46, 55, 61, 70, 74, 77, 81, 83, 86, 89, 93, 94, 96, 97, 99, 106, 107, 109, 110, 115, 117, 119, 120, 127, 165, 167, 192, 195, 209, 216, 226, 232, 244, 287, 290, 297, 300, 354, 527, 710
بریم, 207
بریمانی، دکتر, 266
بزرگ نژاد, 624
بزرگمهر, 156
اسفندیار, 171, 352, 353, 713
بزرگمهر، اسفندیار, 171, 354
بزرگنژاد, 633
بزرگنیا, 298
بقائی
ایراندخت, 43
سرلشکر حسن, 67, 89, 133, 150, 151, 154, 168, 201, 202, 246, 276, 302, 336, 349, 375, 399, 468, 532
بقائی راوری
میرزا حسین, 59
بقائی کرمانی، دکتر مظفر, 11, 17, 89, 419, 432, 531, 711, 713, 714
بقائی، ناصر, 59, 60, 66, 281, 313, 314, 323, 364
بقایی, 136
بقایی کرمانی، مظفر (دکتر), 1, 2, 3, 4, 5, 6, 7, 8, 9, 11, 12, 13, 14, 15, 16, 17, 22, 27, 28, 29, 30, 37, 39, 40, 41, 42, 43, 44, 48, 50, 51, 53, 54, 55, 56, 57, 58, 60, 61, 63, 66, 67, 68, 69, 70, 71, 82, 94, 95, 97, 108, 125, 130, 131, 132, 133, 134, 135, 136, 139, 140, 141, 142, 144, 149, 151, 152, 153, 154, 158, 161, 163, 165, 166, 169, 170, 171, 172, 173, 174, 175, 176, 177, 178, 179, 180, 181, 182, 183, 185, 186, 189, 190, 192, 193, 194, 195, 196, 197, 198, 199, 200, 201, 206, 208, 214, 217, 218, 219, 220, 221, 223, 224, 227, 229, 231, 232, 233, 234, 235, 236, 239, 242, 243, 246, 247, 248, 249, 250, 251, 252, 253, 254, 256, 257, 259, 261, 264, 268, 269, 270, 271, 272, 273, 276, 277, 278, 280, 281, 282, 285, 286, 287, 288, 289, 290, 291, 292, 293, 294, 295, 296, 297, 298, 301, 302, 307, 309, 311, 313, 316, 317, 322, 323, 324, 325, 326, 329, 331, 333, 334, 336, 337, 340, 342, 343, 344, 345, 346, 347, 349, 351, 352, 354, 355, 364, 365, 366, 367, 368, 371, 373, 374, 376, 377, 378, 380, 388, 392, 395, 396, 397, 400, 402, 405, 416, 419, 420, 421, 422, 423, 425, 426, 428, 429, 430, 431, 432, 433, 436, 437, 438, 442, 443, 444, 445, 446, 449, 450, 453, 454, 455, 456, 457, 459, 460, 462, 464, 465, 466, 467, 468, 469, 471, 473, 474, 475, 476, 477, 478, 479, 480, 481, 482, 483, 484, 485, 486, 487, 488, 489, 490, 491, 492, 493, 494, 495, 497, 498, 499, 500, 501, 502, 503, 504, 505, 506, 507, 508, 509, 510, 511, 512, 513, 514, 516, 517, 518, 519, 520, 521, 527, 528, 531, 532, 533, 534, 535, 536, 537, 538, 539, 540, 541, 543, 544, 547, 548, 575, 586, 590, 592, 596, 597, 606, 607, 611, 615, 645, 650, 655, 668, 680, 682, 687, 689, 690, 695, 698, 701, 702, 703, 705, 706, 707, 708, 709, 710, 711, 713, 714, 715, 716
بقایی کرمانی،مظفر (دکتر), 28
بقایی، تاجی, 43
بقایی، رابعه, 43
بقایی، شیخ احمد, 60
بقایی، مریم, 43
بقایی، ملکه, 43
بقایی، ناصر, 60, 313, 314, 315
بلژیک, 132
بلوچ قرائی
سرگرد علی, 267, 270
بلوچستان, 22, 23, 323, 371, 446, 511
بنبلا, 687
بندر عدن, 219
بندرعباس, 26, 304, 305, 307, 308, 310, 527
بنکدار, 272
حسین, 214, 240, 271, 324, 328, 331, 340, 375, 381, 408, 460, 600, 602, 635
محمدتقی, 324
بنکدار، حسین, 271, 324, 327, 328, 329, 330, 340, 349, 350, 352, 374, 376, 378, 379, 380, 381, 388, 408, 460, 461, 462, 518, 593, 594, 596, 600, 602, 630, 632, 634, 635, 637, 647, 650, 671, 699
بنیصدر، ابوالحسن, 523, 607
بهائی, 458, 459, 497, 659, 660
بهایی, 659
بهبهانی، سیدجعفر, 395
بهبهانی،سیدجعفر, 603
بهبهانی،میرسید علی, 96
بهبودی، سلیمان, 300
بهزادی (سرگرد), 314, 327
بهزادی، سالار, 28
بهمنیار (احمد دهقان), 22, 55, 58
بولارد، سرریدر, 61
بوین، ارنست, 77
بیات, 543, 574
بیات، سهامالسلطان, 82
بیات، شیخ العراقین, 265
بیات، محمد, 207
بیاخ (دکتر), 26
بیداری, 58
بیرجند, 323
بیگلری، سرهنگ لطیف, 458, 459, 709
بیمارستان شفا یحیائیان, 278
بیمارستان نمازی, 361
بینا
دکتر علی اکبر, 40, 346, 347
پاپانک
گوستاو فریتس, 375, 376, 378, 379, 380, 389
پارسونز، سرآنتونی, 424
پارسی، دکتر سعید, 442, 455, 467, 497, 509, 512, 623, 638
پارک خرم, 373
پاریس, 42, 48, 49, 100, 337, 349, 369, 523, 524, 525, 527, 528, 541, 542, 559, 566, 568, 570, 607, 608, 609, 710, 715
پاکروان, 192, 193, 349, 438
پاکروان، امیرحسین, 192, 195, 196
پاکروان، امینه, 133
پاکروان، حسن (سرلشکر), 439, 600
پاکروان، سرلشکر حسن, 133, 195, 242, 302, 335, 380, 399, 482
پاکستان, 116, 366, 448
پالیزی, 96
پامناری، عبدالله خان, 22
پاناما, 108, 321
پانتهایسم, 664
پایگاه نظامی, 364
پروست، مارسل, 338
پرون، ارنست, 62, 81, 183, 225, 316, 369
پرویز، احمد, 42
پرویز، حسین, 45
پرویز، عباس, 42
پرویزی، رسول, 660
پل چوبی, 51
پلیس جنوب, 370, 371, 372
پهلوی، اشرف, 82, 83, 90, 91, 142, 161, 168, 177, 259, 363, 369, 433, 434, 527
پهلوی، عبدالرضا (شاهپور), 82
پهلوی، محمدرضا (شاه), 13, 167, 286, 299, 308, 329, 368, 391, 443, 444, 533, 538, 559, 587, 649
پوپر، کارل, 118
پیرنیا، دکتر حسین, 55
پیشه وری، سیدجعفر, 63, 65, 264
پیمان اتحاد تدافعی خاورمیانه, 582
پیمان آتلانتیک, 80, 136
پیمان بغداد, 255, 355, 356
پیمان سنتو, 255, 256, 293, 329, 330, 331, 355, 392, 538, 592
پینچو, 136
تآتر دائمی تهران, 167
تآتر سعدی, 210
تاچر، مارگارت, 270
تبریز, 74, 314, 488, 489, 491, 494, 571, 668, 678
تجدد (مصطفی), 369
ترکمان، محمد, 265
ترکیه, 77, 79, 80, 85, 92, 98, 110, 118, 121, 138, 139, 366, 448, 686, 709
ترکیه, 255
ترورهای سیاسی, 127
ترومن, 138
ترومن، هاری اس, 19, 80, 83, 87, 92, 93, 94, 103, 114, 120, 121, 136, 138, 139, 140, 149, 190, 191, 199, 201, 213, 291, 391, 482
تسهتونگ، مائو, 146
تفضلی, 176
تفضلی، ابوالقاسم, 18, 156, 175, 178, 179, 180
تفضلی، جهانگیر, 193, 196, 197, 666
تفکیک قوا, 443, 483
تقرر خارجی, 338
تقی, 293
تندرو, 45, 508
تنصیف عواید نفتی, 103, 105, 107, 162, 164
تهران, 2, 17, 21, 22, 23, 24, 25, 26, 27, 31, 33, 36, 37, 39, 40, 45, 47, 57, 61, 63, 66, 69, 70, 73, 75, 76, 81, 83, 85, 86, 87, 89, 90, 91, 98, 99, 100, 106, 107, 108, 112, 115, 119, 122, 126, 130, 135, 138, 140, 142, 145, 146, 148, 151, 152, 153, 154, 156, 164, 166, 168, 169, 171, 174, 177, 178, 180, 187, 188, 190, 193, 201, 202, 204, 205, 207, 209, 210, 212, 213, 214, 231, 233, 234, 236, 240, 244, 245, 249, 250, 254, 255, 265, 267, 268, 274, 276, 277, 280, 281, 283, 287, 288, 289, 291, 292, 298, 304, 305, 308, 310, 311, 319, 320, 321, 324, 325, 326, 327, 331, 339, 341, 347, 349, 350, 352, 354, 357, 359, 360, 361, 363, 370, 372, 374, 375, 376, 378, 389, 391, 392, 393, 395, 396, 400, 403, 405, 419, 426, 427, 429, 432, 434, 438, 440, 450, 453, 455, 456, 464, 469, 480, 491, 512, 521, 522, 523, 527, 528, 529, 531, 533, 535, 543, 547, 569, 571, 575, 578, 582, 607, 608, 614, 622, 626, 629, 634, 638, 641, 643, 651, 668, 669, 672, 676, 679, 683, 689, 692, 694, 695, 703, 705, 707, 708, 712, 713, 714, 715, 716, 717
تهرانی, 574
تهرانی، محمدعلی, 389
توده نفتی, 246, 250, 257, 511, 513
تودهای
تودهایها, 12, 68, 76, 247, 248, 249, 250, 255, 278, 309, 314, 321, 327, 377, 429, 456, 596
تورنبرگ، ماکس, 356, 357, 361, 362, 363
تورنبورگ، ماکس, 90, 99, 102, 103, 108, 109
توکیو, 528
تویسرکانی، مایل, 58
تیمورتاش, 38, 41, 46, 47, 48
تیمورتاش، عبدالحسین, 40
تیمورتاش، عبدالحسین (سردار معظم
727
خراسانی), 46, 531
ثابتی, 33, 643
جانسون، لوئیس, 88
جبهة ملی, 140, 141, 143, 145, 147, 148, 154, 155, 162, 185, 186, 187, 211, 215, 217, 226, 358, 379, 381, 383, 390, 394, 395, 406, 407, 416, 422, 428, 433, 434, 491, 498, 500, 507
جبهه ملی, 40, 90, 91, 97, 104, 108, 110, 111, 113, 141, 149, 165, 172, 178, 186, 202, 233, 236, 289, 374, 397, 511, 533, 614, 615, 620, 628, 631, 637, 638, 653, 658, 659, 664, 667, 671, 674, 696, 697, 706, 716
جرج، آلن, 73, 74, 75, 77, 78, 107, 361, 363
جرنگان, 80
جزایر بحرین, 362
جزیرة هرمز, 304, 305, 309
جعفری, 168, 169, 170, 175, 177, 178, 179, 180, 181, 182, 183, 277, 278, 534, 640, 641
جعفری، احمد, 179
جعفری، جواد, 11, 17, 181, 182, 183, 223, 233, 277
جعفری، حسن, 17, 71, 156, 168, 169, 170, 173, 175, 176, 177, 178, 179, 180, 181, 183, 233, 277, 369, 534, 539
جعفری، شعبان
شعبان بی مخ, 277, 328, 713
جعفری، شعبان (بیمخ), 277, 280, 281
جعفریْ، شعبان (بیمخ), 260
جعفریان، دکتر محمود, 478
جکسون،ریچارد, 192
جلال الدوله مسعود, 22
جلالالدین مولوی, 340, 442
جلالی, 322
جلالی (دکتر), 369
جلالی نائینی, 165, 187
جلالی نائینی، محمدرضا, 328
جلالی، علی, 322
جم، ارتشبد, 345
جمال عبدالناصر, 434, 446, 447, 612, 654, 687
جمالآباد, 308, 312
جمعیت آزادی ایران, 340
جمعیت فدائیان اسلام, 82, 107, 161, 331, 332, 343, 412, 663
جمهوری اسلامی, 517, 518, 523, 524, 525, 526, 527, 529, 607
جمهوریخواه, 84, 149, 259, 270, 364, 688
جنگ روانی, 62, 126, 167, 225,
226
جنگ سرد فرهنگی, 118
جنگ کره, 91, 93, 95, 99, 102, 160, 188, 248, 251
جنگل قائم کرمان, 15, 521
جهان آزاد, 118
جهان بسته, 118
جوانشیر، ف. م, 201
جواهر کلام، علی, 205, 356
جواهری، محمد خلیل, 370
جوپار, 57
جوخه ترور, 167, 169, 177
جیرفت, 23
چاپن،سلدن, 321
چپگرا, 12, 426
چرچیل، سروینستون, 203, 204, 213, 245, 276, 289, 291, 688
چریک،دکتر گیلبرت, 361
چکسلواکی, 213, 264
چناری, 576
چیزوم، آرچی, 81, 171, 172, 199
چین, 75, 83, 91, 102, 137, 139, 146, 188, 238, 264, 303, 498, 502, 590
حائریزاده, 144, 145, 187, 257, 259, 261, 262, 375
حائریزاده, 584
حائریزاده، ابوالحسن, 96
حاتمزاده (مهندس), 634
حاجی مهدیقلی خان, 32
حاکمیت ملی ایران, 116, 128, 191, 192, 205, 220, 221, 240
حامی، احمد (مهندس), 374
حامی، مهندس احمد, 374
حبیب سیاه, 280
حجازی
محمدباقر, 31, 33, 176, 265, 352, 353
حجازی، سرلشکر عبدالحسین, 243
حجازی، عبدالحسین, 243
حزب اتحاد ملی, 28, 54, 55, 56, 187, 406, 531, 705
حزب اجتماعیون, 53
حزب آریا, 151, 254, 279, 468
حزب ایران, 65, 123, 127, 215, 456
حزب ایران نوین, 123, 456
حزب توده ایران, 12, 17, 53, 54, 55, 56, 65, 69, 70, 86, 89, 90, 100, 110, 111, 112, 113, 115, 116, 119, 126, 134, 146, 160,
167, 168, 169, 171, 173, 174, 176, 178, 181, 182, 183, 186, 188, 189, 197, 202, 204, 209, 210, 211, 213, 214, 223, 224, 225, 228, 234, 235, 240, 246, 247, 249, 250, 255, 256, 258, 265, 266, 277, 278, 282, 283, 292, 293, 321, 343, 353, 354, 408, 422, 428, 429, 436, 467, 474, 475, 495, 511, 532, 534, 535, 582, 583, 620, 621, 653, 658, 679, 706, 707, 711, 712, 713, 715
حزب دمکرات ایران, 65, 66, 69, 70, 71, 565
حزب دمکرات قوام, 57, 67, 75, 531, 706
حزب رستاخیز, 462, 475, 478, 486
حزب زحمتکشان, 4, 5, 6, 185, 326, 413
جناح مذهبی, 400, 537, 709
حزب زحمتکشان, 169
حزب زحمتکشان ملت ایران, 9, 16, 185, 186, 187, 188, 189, 190, 194, 197, 204, 209, 211, 212, 215, 222, 225, 227, 235, 237, 240, 241, 242, 244, 246, 247, 257, 265, 269, 271, 274, 275, 276, 279, 281, 286, 287, 288, 291, 293, 294, 295, 298, 299, 307, 313, 319, 320, 325, 326, 328, 329, 330, 331, 335, 340, 343, 344, 345, 349, 350, 351, 357, 363, 364, 374, 377, 378, 387, 396, 397, 398, 399, 400, 402, 405, 406, 408, 409, 410, 411, 412, 413, 419, 420, 421, 422, 424, 426, 427, 428, 429, 430, 431, 432, 433, 436, 437, 441, 442, 445, 453, 454, 456, 459, 460, 461, 462, 464, 465, 467, 469, 473, 474, 475, 476, 477, 478, 479, 483, 485, 486, 487, 488, 491, 492, 494, 496, 497, 499, 502, 506, 509, 510, 513, 514, 515, 517, 518, 519, 521, 534, 535, 536, 539, 576, 578, 583, 586, 596, 597, 599, 604, 611, 614, 616, 617, 618, 619, 620, 621, 625, 628, 630, 635, 640, 645, 652, 653, 663, 664, 668, 673, 676, 677, 678, 679, 680, 681, 684, 686, 691, 693, 707, 708, 709, 711, 712, 714
حزب سوسیال دمکرات ایران, 340
حزب سوسیالیست, 37, 53
حزب سومکا, 335
حزب سومکا, 254
حزب کار, 56, 187
حزب کارگر, 119, 685
حزب کبود, 312
حزب کومین تانگ, 146
حزب محافظهکار بریتانیا, 245, 270
حزب مردم, 324, 342, 344, 345, 346
حزب ملیون, 342, 344, 345, 346
حسابی، دکتر محمود, 336, 371
حسابی، محمود (دکتر), 310
حسنزاد, 643
حسنی، رضا, 634
حسنی، عبدالحسین, 634
حسیبی، مهندس کاظم, 104, 121, 206, 214, 374, 397, 574, 663
حسینی، سیدجلالالدین, 437, 441
حصارک, 187
حضرت علی (ع), 642
حکمت, 66, 68
حکمت، افخم (دکتر), 71
حکمت، دکتر افخم, 546
حکمت، رضا (سردار فاخر), 56, 66, 67, 68, 75, 100, 132, 133, 316, 321, 330, 340
حکمت، علیاصغر, 371
حکومت قانون, 470, 474, 491, 497, 499
حکومت قزاقان, 41
حکیمالملک, 559
حکیمی، ابراهیم, 125, 560
حکیمی، ابراهیم (حکیمالملک), 63, 125, 560, 562
خانة سدان, 193, 195
خانم بیات, 574
خانم ضیاءالسلطنه (همسر مصدق), 265
خانم قدس اعظم, 265
خاورمیانه, 85, 87, 90, 104, 108, 114, 116, 237, 255, 256, 266, 268, 293, 349, 364, 377, 383, 389, 457, 478, 582, 595, 605, 654, 686, 697
خاوری، عبدالله, 180
خبرگزاری یونایتد پرس, 374
خدایار، دکتر امیرخسرو, 394
خراسان, 662, 669
خردجو, 573, 574
خرم، احمدعلی, 373
خرمشهر, 205, 225, 573, 574, 576
خسروشاهی، مهدی, 390
خطیبی، حسین, 4, 15, 132, 182, 189, 216, 222, 223, 224, 225, 240, 241, 242, 243, 251, 252, 259, 265, 266, 267, 268, 269, 271, 274, 278, 281, 296, 298, 299, 300, 301, 302, 304, 306, 307, 308, 310, 311, 312, 316, 317, 319, 321, 322, 323, 325, 326, 327, 328, 329, 330, 331, 344, 354, 371, 409, 418, 484, 532, 535, 538, 576, 584, 587, 589, 590, 591, 592, 593, 647
خطیبی، فروغ, 267
خلخال, 152, 167, 169, 170, 173, 180
خلخالی, 664
خلعتبری، ارسلان, 141, 369
خلیج فارس, 65, 214, 482
خلیلی، عباس, 145, 356
خمینی، روحالله (آیتالله), 402
خمینی، روحالله (آیت اللهالعظمی), 403, 413, 414, 416, 428, 431, 487, 506, 515, 519, 669, 672, 673, 687, 698, 699
خواجه نوری، ابراهیم, 168, 244
خواندنیها, 17, 172, 226, 230, 254, 264, 265, 266, 267, 268, 272, 353, 712
خوزستان, 94, 115, 153, 168, 207, 225, 229, 446, 511, 576, 579
خوشبین (دکتر), 329
خیابان استامبول, 192
خیابان استانبول, 224
خیابان ایرج, 195
خیابان حافظ, 324
خیابان سپه, 194, 237
خیابان شاهرضا, 589
خیابان شیخ هادی, 373
خیابان فردوسی, 192, 277, 336
خیابان کوشک, 373
خیابان نادری, 192, 197, 217, 222, 336, 337
دارالفنون, 40, 705
داربی شر، نورمن, 242, 269, 270
دارسی (امتیازنامه), 45, 46
داگلاس، ویلیام, 162, 362
دالس، آلن, 107, 363
دالس، جان فوستر, 363
دانشگاه آکسفورد, 86
دانشگاه تهران, 40, 209, 280, 292, 296, 298, 319, 340, 347, 355, 371, 375, 377, 406, 407, 453, 531, 557, 625, 705, 708, 709
دانشگاه کلمبیا, 385
دانشیان
غلامیحیی, 264
دانمارک, 136, 139
دانوب, 118
داور
علیاکبر, 33, 82
داور، علیاکبر خان, 43, 705
دخانیاتی، ع., 26
دربندی, 379
درخشش، محمد, 340, 352, 417, 679, 698
درسه فیضیه, 687
درگاهی، محمود, 22
دروازه آهنین, 118
دریای خزر, 92
دریک، اریک, 81, 172, 199, 574
دزفول, 347, 597, 648
دشتی، علی, 63, 168, 187
دکترین مونروئه, 129
دلیلی دیدار، محمود, 441
دلیلیدیدار، محمد, 437
دمکراتهای ضدتشکیلی, 41
دمکراسی, 33, 35, 73, 83, 84, 138, 147, 148, 365, 466, 470, 473, 483, 486, 520, 645, 715
دهخدا، علیاکبرخان, 45, 713
دهقان, 4, 152, 156, 160, 166, 167, 168, 169, 170, 171, 172, 173, 174, 175, 177, 178, 180, 183, 223, 233, 435, 552, 555
دهقان، احمد, 17, 22, 71, 152, 156, 166, 167, 169, 171, 173, 180, 181, 182, 183, 277, 369, 534
دهلی, 528
دهنوی، محمد, 107
دوبچک، الکساندر, 248
دوشلی، عباس, 239, 299, 313, 327, 328, 407, 412, 413, 433, 512, 576, 595, 597, 623, 624, 625, 626, 638, 639, 644, 658, 669
دوگل (ژنرال), 609
دوگلاس، ویلیام, 325
دولت آبادی
میرزا یحیی, 48
دوهر، جرالد, 73, 74, 75, 76, 77, 78, 87, 88, 90, 91, 100, 135, 154, 155, 362
دیبا، فرح, 365, 469
دیکتاتوری
حکومت، دیکتاتوری نظامی, 54, 85, 98, 101, 125, 143, 155, 156, 157, 160, 167, 177, 254, 378, 406, 415, 432, 443, 457, 460, 478, 479, 481, 507, 524, 525, 533, 537, 538, 547, 548, 549, 552, 553, 581, 616, 617, 680, 701
دیلی نیوز, 350
دیهیم (سرتیپ), 276
دیهیمی، سرتیپ حبیبالله, 89, 151, 157, 224, 241, 242, 302, 303, 304, 322, 552, 553, 590
دیوان داوری لاهه, 192, 213, 226, 259, 534
دیوشلی, 597
دیوشلی، عباس, 313, 327, 642
ذوالقدر، مظفر, 331
ذوالققاری، ناصر, 96
رائین، اسماعیل, 171, 196, 197, 199, 460, 714
راجی، عبدالحسین, 546, 706
راجی، عبدالحسین (دکتر), 70
راد, 574
رادیو تهران, 58, 267
رادیو قاهره, 697
رادیوی آمریکا, 391
رادیوی قاهره, 697
راس، آلیبون, 160
راسک، دین, 122, 376, 379
راشد، حسینعلی, 214, 664
راکفلر، دیوید, 363
راوری، قاسم, 59
راوری، میرزا شفیع خان, 29
راوری، میرزاجواد, 34
راونتری، ویلیام, 85, 86, 100, 108, 110, 121, 354
رایت, 232
رایت، پیتر, 250
رحیمی (سپهبد), 608
رحیمی (سرهنگ), 593
رحیمیان، غلامحسین, 128, 163, 375, 441, 442
رزاقی کوهبنانی، سیدعبدالباقی, 29
رزم آرا (سپهبد), 71, 150, 166
رزم آراء, 279, 548
رزمآرا (سپهبد), 91, 107, 152, 163, 166, 170, 177, 549, 555, 557, 579
رزمآراء، سپهبد حاجیعلی, 16, 65, 67, 68, 69, 72, 79, 82, 89, 90, 91, 93, 94, 95, 96, 97, 98, 99, 100, 101, 102, 103, 105, 106, 107, 108, 109, 110, 111, 119, 128, 135, 140, 150, 151, 153, 154, 155, 159, 160, 161, 162, 163, 164, 165, 167, 168, 169, 170, 171, 172, 173, 174, 175, 176, 177, 178, 180, 181, 182, 189, 205, 216, 218, 221, 229, 230, 279, 286, 299, 300, 331, 352, 353, 362, 398,
446, 454, 466, 468, 481, 496, 509, 532, 533, 534, 538, 539, 706, 708, 711, 716
رزمناو موریشیوس, 192
رستاخیز, 282
رستگار (دکتر), 352
رستگار (سرهنگ), 609
رسول اکرم(ص), 425
رشیدیان
برادران, 195, 243, 254, 259, 270, 313, 395
رضا خان, 662
رضاخان (میرپنج), 27, 28, 34, 37, 38, 40, 41, 43, 44, 45, 46, 47, 48, 50, 51, 53, 54, 69, 141, 171, 173, 174, 274, 336, 549, 565, 662
رضازاده شفق،صادق, 112, 206
رضانور (دکتر), 236, 307
رضایی، محمود, 592
رضوی، احمد, 546
رضوی، احمد (مهندس), 70
رفسنجان, 33
رفعت نظام نرماشیری, 23, 24, 25
رفعتنظام نرماشیری, 23
رفیع زاده، منصور, 351, 435
رفیعزاده، منصور, 142, 143, 270, 281, 319, 320, 327, 328, 341, 349, 350, 351, 352, 355, 356, 357, 358, 359, 360, 361, 362, 363, 364, 365, 375, 376, 378, 379, 380, 381, 388, 389, 390, 391, 392, 393, 394, 396, 431, 433, 434, 435, 436, 438, 439, 440, 441, 444, 454, 455, 456, 457, 461, 466, 469, 482, 502, 524, 525, 527, 528, 593, 594, 595, 682, 708, 710
رنود خیراندیش, 608
رهنما، زینالعابدین, 350, 356
روحانی، فؤاد, 195, 197, 714
رود، لسلی, 87
رودبار, 23
روزبه، سروان خسرو, 68, 89, 169, 177, 181, 182, 189, 277, 492, 556, 557, 559, 706
روزنامة شاهد, 144, 147, 154, 186, 193, 196, 205, 206, 208, 222, 224, 268, 277, 309, 398, 425, 496, 510, 511
روزنامة کیهان, 210, 521, 528
روزنامه آرام, 280
روزنامه اطلاعات, 91, 128, 175, 222, 559
روزنامه بامشاد, 664
روزنامه تایمز, 290
روزنامه جوانان آسیا, 280
روزنامه داد, 280
روزنامه داریا, 168, 172
روزنامه دمکرات اسلامی, 264
روزنامه ستاره, 186, 638, 716
روزنامه ستاره اسلام, 280
روزنامه ستاره تهران, 638
روزنامه شاهد, 17, 133, 135, 151, 170, 173, 176, 177, 178, 179, 191, 217, 218,
219, 220, 221, 246, 264, 279, 280, 425, 533, 616, 706
روزنامه صفیر, 179
روزنامه عطار, 179
روزنامه فردوسی, 660
روزنامه فرمان, 354
روزنامه کیهان, 128, 232, 236, 259, 260, 286, 288
روزنامه مرد آسیا, 280
روزنامه مرد امروز, 177
روزنامه ملت ما, 280
روزنامه نیویورک تایمز, 280
روزنامه واهمه, 272
روزنامه وظیفه, 176, 265
روزنبرگها (جاسوسان اتمی شوروی در امریکا), 251
روزولت، تئودور, 136
روزولت، کرمیت, 108
روزولت، کیم, 255
روستا، رضا, 204, 224
روسیه, 26, 36, 248, 436
رولو، اریک, 523, 607
رومانی, 118
ریاحی، سرتیپ تقی, 574
ریاضی (دکتر), 320
ریاضی کرمانی، دکتر عباس, 320
ریپورتر، اردشیر, 54
ریپورتر، شاپور, 297
ریمن نخعی، فرهنگ, 405, 625
زابلی, 68
زاهدان, 312, 313, 319, 320, 321, 322, 323, 324, 325, 331, 535, 708
زاهدی, 305
زاهدی (سپهبد), 285, 588
زاهدی (سرلشکر), 4, 82, 89, 122, 196, 197, 198, 200, 232, 240, 243, 244, 252, 259, 266, 267, 270, 276, 279, 285, 286, 287, 289, 290, 291, 292, 293, 294, 295, 296, 297, 298, 299, 300, 301, 302, 304, 305, 306, 307, 308, 309, 311, 312, 314, 315, 316, 317, 319, 326, 329, 340, 343, 353, 358, 375, 382, 387, 415, 469, 535, 585, 587, 680, 708
زاهدی، اردشیر, 390
زاهدی، سپهبد فضلالله, 82, 186, 196, 202, 225, 285, 286, 588
زاهدی، فضلالله, 54
زاهدی، فضلالله (سرلشکر), 193
زاهدی،اردشیر, 361, 389, 394, 468, 469, 502, 523, 587, 607
زاوش (مهندس), 340
زمانی، ناصر, 55
زند کریمی, 591
زندان قصر, 169
زندکریمی (سرهنگ), 303
زهتاب فرد، رحیم, 367
زهری، علی, 5, 15, 132, 133, 134, 189, 192, 204, 206, 207, 214, 217, 236, 237, 238, 239, 240, 242, 243, 251, 272, 281, 289, 290, 291, 293, 310, 313, 314, 319, 320, 322, 323, 326, 327, 328, 331, 332, 333, 336, 339, 340, 341, 342, 343, 349, 350, 351, 352, 353, 355, 356, 367, 425, 533, 534, 535, 538, 574, 592, 594, 595, 597, 599, 646, 706, 707, 712
زهری، محمد, 217, 324
زوگمایر, 26
زیبائی، اکرم, 340, 341
زید, 688
زیرک زاده،احمد, 397
زینر, 192, 281
زینر، رابین, 74, 81, 234
ژاپن, 92, 104, 118, 161, 356, 360
ژاردنیه, 608, 610
ژنو, 46
ژورنال دو, 280
سادچیکف, 64, 65, 76
سارتر، ژان پل, 338
سازمان اس پی آر, 370
سازمان اطلاعاتی, 126, 274, 330, 696
سازمان انقلابی حزب توده, 353
سازمان پیمان آتلانتیک شمالی, 80
سازمان توفان, 353, 400
سازمان طوفان, 353, 408, 484, 645, 687, 689
سازمان مکالمة بینالمللی هاروارد, 356
سازمان ملل متحد, 76, 79, 203, 207, 321, 382, 620
سازمان نظامی
حزب زحمتکشان، حزب توده, 169, 222, 224, 240, 241, 265, 269, 276, 279, 281, 299, 300, 311, 495, 707
سازمان نگهبانان آزادی, 186, 373, 374, 377, 413, 441, 455, 631, 708
ساعد مراغهای، محمد, 85, 88, 125, 127, 128, 130, 132, 135, 140, 141, 154, 206, 229, 230, 279, 351, 369,
406, 446, 533, 547, 548, 578, 580, 616, 651, 706, 714
سالار سنندجی، سعید, 369
سالار مظفر, 35
ساواک, 15, 246, 270, 328, 349, 350, 355, 357, 358, 360, 369, 371, 372, 373, 375, 381, 389, 393, 399, 403, 436, 439, 441, 442, 443, 450, 453, 454, 457, 460, 465, 467, 473, 474, 475, 477, 482, 483, 490, 505, 527, 539, 708, 711, 716
سایکس، سر پرسی, 26, 370, 371
سایکس، سرپرسی, 26
سپهبدی, 4, 51, 57, 60, 61, 63, 130, 131, 132, 134, 136, 150, 151, 153, 155, 156, 159, 160, 189, 203, 206, 211, 212, 215, 225, 227, 229, 230, 233, 235, 240, 241, 242, 251, 253, 254, 255, 256, 257, 258, 259, 271, 281, 285, 297, 317, 531, 538, 551, 552, 574, 580, 582, 592
سپهبدی (سروان), 150
سپهبدی، اسدالله, 150
سپهبدی، دکتر عیسی, 15, 40, 54, 60, 61, 89, 130, 133, 134, 136, 150, 151, 160, 178, 227, 240, 266, 420, 531, 533, 534, 535, 538, 541, 578, 579, 706, 707
سپهبدی، عیسی, 155, 203, 211, 215, 235, 253, 254, 336, 368, 542, 547
سپهپور (سرتیپ), 271
سپهری, 551
سپهسالار تنکابنی (ولیالله خان خلعتبری), 21
ستاد ارتش, 67, 79, 89, 150, 151, 154, 155, 157, 160, 167, 168, 170, 171, 173, 175, 176, 240, 241, 280, 282, 311, 350, 352, 548, 549, 551, 557
سجادی (دکتر), 589
سجادی، دکتر سید محمد (تمدنالملک), 304, 316, 319, 329, 330, 371, 588, 589, 591, 592
سجادی، سیدمحمد تمدنالملک), 317
سجادیان, 589
سخایی (سرهنگ), 276
سدان، ریچارد, 4, 15, 171, 172, 192, 193, 194, 195, 196, 197, 198, 199, 272, 273, 460, 511, 707, 714
سدهی، ابوالقاسم, 381
سدهی، سید ابوالقاسم, 327, 352, 380, 381, 388, 390, 394, 439, 440, 441, 460, 461, 462, 682
سرتیپ زاده, 96
سرجوئی، فاضل, 71
سردار ظفر بختیاری, 25, 26
سردار محتشم بختیاری, 25
سرداراسعد بختیاری, 21
سردارنصرت, 24, 26, 28, 32, 39
سرکیس، ماریتروس, 370, 371
سروری، محمد, 206
سروش، علی اصغر, 541, 542
سعادت نوری، حسین, 25
سعیدخان, 22
سعیدخان رودباری, 23, 24
سعیدی, 609
سغائی، عباس, 353
سلطان سنجر, 635
سلطنتطلب, 526, 528, 537, 710
سلمانزاده، سیروس, 391
سلیمان خان, 542
سمیعی، ادیبالسلطنه, 51
سن کلو, 42, 50
سنلویی (مدرسه), 40
سنجابی، دکتر کریم, 261, 339, 397
سنجابی، کریم (دکتر), 338
سهامالسلطان بیات (مرتضی قلیخان), 28, 54, 55, 56, 196, 206, 265, 406, 513, 532, 606, 616
سهراب (منظور پسر رستم), 693
سوئیس, 56, 62
سوسیالیسم, 151, 655
سولیوان، ویلیام, 424, 470, 480, 481, 484, 709
سون یات سن (دکتر), 146
سویس, 45, 287, 338, 568, 571, 705
سیا
پایگاه، عملیات، مأمورین، عوامل, 94, 95, 107, 108, 123, 126, 139, 153, 171, 212, 234, 254, 255, 259, 268, 269, 270, 279, 280, 299, 303, 322, 349, 352, 354, 359, 360, 361, 362, 363, 374, 375, 379, 380, 381, 383, 388, 389, 391, 392, 393, 394, 454, 456, 457, 458, 481, 482, 527, 582, 712
سیاست موازنه منفی, 112, 118, 149, 189, 191, 715
سیتی بانک, 462
سیرجان, 26, 32, 37, 40, 305
سیرجانی، محمدرضا, 31
سینگمان ری, 102, 648, 649
شاپوریان (شاپوری), 389, 390
شاملو, 354
شانزهلیزه, 523, 607
شاه
محمدرضا پهلوی, 16, 27, 31, 40, 45, 46, 47, 56, 62, 71, 72, 73, 75, 77, 78, 80, 81, 82, 83, 84, 86, 88, 89, 90, 91, 93, 94, 98, 99, 100, 101, 102, 107, 108, 112, 113, 117, 119, 121, 122, 125, 135, 140, 141, 145, 146, 151, 152, 153, 157, 159, 160, 161, 162, 167, 172, 173, 174, 175, 177, 181, 182, 183, 185, 189, 190, 199, 200, 207, 225, 227, 228, 230, 231, 232, 233, 241, 242, 244, 259, 260, 261, 262, 263, 264, 269, 270, 271, 278, 280, 281, 282, 285, 286, 292, 293, 294, 295, 296, 297, 298, 299, 300, 302, 305, 307, 308, 311, 312, 313, 314, 316, 320, 321, 327, 328, 329, 342, 343, 347, 349, 353, 354, 356, 357, 358, 359, 360, 361, 362, 363, 364, 365, 366, 367, 368, 369, 372, 374, 375, 376, 381, 390, 391, 395, 397, 398, 399, 400, 402, 403, 414, 415, 420, 421, 424, 426, 432, 433, 434, 436, 437, 438, 439, 440, 442, 443, 444, 445, 449, 450, 454, 458, 459, 460, 462, 463, 464, 465, 466, 469, 476, 477, 478, 479, 480, 481, 483, 484, 485, 486, 492, 493, 494, 495, 497, 498, 499, 500, 501, 502, 503, 504, 505, 506, 508, 509, 510, 511, 512, 514, 515, 517, 518, 520, 527, 532, 533, 535, 536, 537, 538, 539, 548, 554, 556, 565, 585, 589, 592, 608, 640, 642, 659, 660, 662, 667, 679, 680, 681, 682, 683, 685, 686, 695, 706, 709, 715
شاهبختی (سپهبد), 260
شاهپور غلامرضا, 265, 660
شاهد, 583, 665
شاهرخ, 172
شاهرخ، بهرام, 57, 58, 60, 171, 172, 177
شاهزاده رضا میرزا, 31
شاهقلی(سرهنگ), 380
شاهکار، دکتر محمد, 148, 170, 175, 340
شاهنده، عباس, 70, 235, 354, 543
شاو، برنارد, 648, 649
شاونن (وابسته نظامی سفارت فرانسه), 156, 552
شایگان (دکتر), 148
شایگان، دکتر سیدعلی, 96, 175, 176, 206, 214, 251, 252, 263, 272, 353, 358, 359, 379, 381, 387, 388, 391, 438, 440, 617
شبح سرخ, 141, 185, 250
شبکه بدامن, 126, 167
شبکه تلویزیونی گرانادا, 269
شپرد، سرفرانسیس, 99, 106, 107, 119, 164
شجاعی، سپهبد علی, 458
شرکت انگلیسی لینچ, 372, 374
شرکت ایران و انجلیز, 342
شرکت پارکر, 374
شرکت نفت آرامکو, 103
شرکت نفت انگلیس و ایران, 47, 56, 64, 70, 77, 80, 86, 93, 95, 103, 104, 105, 107, 113, 119, 121, 127, 128, 129, 130, 134, 141, 142, 147, 162, 164, 165, 167, 168, 171, 173, 183, 194, 198, 202, 207, 209, 217, 221, 288, 290, 362, 371, 513, 531, 538
شرکت نقتی سینکلر, 64
شرمینی، مهندس نادر, 209
شروین، دکتر محمود, 264, 334, 714
شریعت, 42, 58, 175, 176, 298
شریعتمدار, 171
شریعتمداری، سیدکاظم, 414, 419, 672, 703
شریف امامی، جعفر, 166, 375, 421, 487, 492, 493, 494, 495, 496, 501, 504, 505, 508, 511, 681
شریف امامی، مهندس جعفر, 166, 206, 374, 376, 378, 389, 437, 460, 467, 492, 496, 502, 513, 615, 709
شریفامامی، جعفر, 493, 510
شفا، شجاعالدین, 356
شفازند، ب, 57, 58, 61
شفیعی, 29
شفیعی (مهندس), 588
شفیق، احمد, 90
شفیق، شهرام, 363
شقاقی (مهندس), 373
شقاقی،مهندس حسین, 372
شکری, 624, 639
شکوری، فرحناز, 115, 234
شکوهیان، محمدعلی, 363
شمسآبادی، رضا, 443
شمسالدین محمد حافظ, 210, 287, 340, 488, 642, 688
شمشیر داموکلس, 149, 522
شمیران, 187, 512
شهابی سیرجانی، محمدحسن, 32
شهریار, 373
شهیدی، حسین, 175
شهیدی، محمد, 57
شهیدی، موسی, 450, 451
شوارتسکف، نورمن, 79, 80, 82
شوروی
اتحاد جماهیر, 47, 48, 55, 58, 63, 64, 65, 69, 70, 75, 76, 77, 78, 79, 80, 84, 85, 86, 87, 88, 89, 91, 92, 93, 94, 95, 97, 100, 101, 102, 103, 109, 110, 112, 113, 115, 116, 117, 118, 119, 122, 126, 136, 137, 139, 146, 150, 154, 160, 162, 166, 167, 171, 173, 174, 177, 186, 187, 188, 189, 191, 211, 213, 229, 248, 250, 251, 254, 256, 257, 259, 295, 321, 396, 420, 436, 444, 450, 475, 476, 480, 483, 484, 494, 495, 498, 502, 507, 538, 583, 679, 705
شیبانی، مجیر, 40
شیبانی، وحیدالملک, 21
شیخ الملک, 31, 32
شیخ رضا, 611
شیخ سعدی, 561
شیخالملک, 36
شیخالملک (محمدحسن؛ محمدرضا سیرجانی), 31, 33, 36
شیخی, 42, 58, 435, 587
شیراز, 26, 32, 66, 68, 280, 312, 321, 361, 370, 371, 559, 669, 678
شیرازیان, 594
شیکاگو, 371, 382, 390
صابر، بیوک, 235
صارم الملک, 22
صارمی، ابوطالب, 608
صالح، اللهیار, 96, 163, 206, 358
صالح،اللهیار, 83, 121, 603
صدر حاج سید جوادی، احمد, 664
صدر، حسن, 175
صدوقی، آیتالله محمد, 470
صدوقی، محمد, 470, 471
صدوقی، محمد (آیتالله), 470
صدیقی، دکتر غلامحسین, 51, 309, 714
صدیقی، غلامحسین, 40
صنیعی، سپهبد اسدالله, 458
ضحاک, 416, 439, 687
ضحاک, 439
ضدانقلاب, 524, 525, 526, 528, 607, 709
ضرغام السلطنه, 23
ضرغامالسلطنه, 24
ضیائی, 574
ضیایی, 573
طابثراه، میرزا شهابالدین, 50
طالقانی، سیدمحمود, 414, 664, 673
طاهری, 594
طاهری، دکتر ابوالقاسم, 63
طباطبائی، سید محمدصادق, 54
طباطبائی، سیدضیاءالدین, 90, 142, 176, 195, 232, 243
طباطبایی (آیت الله), 21
طباطبایی، سیدجواد, 437
طبیب (سرهنگ), 551
طرح مارشال, 104, 125, 139
طهماسبی، خلیل, 178
ظباطبائی، سیدضیاءالدین, 230, 232, 234
ظباطبایی، سیدضیاءالدین, 90
ظفر، امیرخان ارفع السلطنه (خان فرخ), 370
ظلی (دریادار), 369
ظهیرالدوله
ابراهیمخان, 27, 314
ظهیرالملوک, 132
عالمی (دکتر), 150
عامری، امانالله خان, 39
عامری، جواد, 96
عباسآباد, 458
عباسی، سروان ابوالحسن, 177
عبدالباقی، آقاسید, 30
عبدالحسینمیرزا فرمانفرما, 39, 69
عبدالکریم قاسم, 355
عبدالله بن عیسی, 632
عبده، دکتر جلال, 55
عدالت
اجتماعی, 139, 147, 148, 153, 187, 229, 287, 378, 491, 539, 547, 549, 579, 632, 633, 676
عدل اسفندیاری, 67, 68
عراق, 92, 150, 255, 355, 366, 444, 445, 447, 448, 697
عربستان سعودی, 103, 104, 105, 114, 129, 162, 164, 213, 511
عرفان مثبت تولایی, 338
عرفان منفی تبرائی, 338, 567
عزتپور, 235
عشرتآباد, 51
عضنفری (سرهنگ), 551
عقیلی کرمانی، مهندس نظامالدین, 467
علا، حسین, 63, 65, 184, 319, 322, 323, 332, 542, 592
علاء، حسین, 65, 77, 79, 84, 100, 108, 110, 112, 121, 122, 178, 181, 195, 255, 256, 325, 331, 354, 371, 373, 708
علم، امیراسدالله, 195, 225, 243, 259, 271, 324, 325, 331, 342, 344, 346, 378, 391, 393, 397, 411, 431, 432, 436, 439, 442, 474, 510, 587, 589, 649, 655, 659, 708
علم، میراسدالله, 375
علوی, 96
علوی، دکتر حسن, 96, 242
علویان قوانینی، محمدتقی, 437
علویان قوانینی،محمدتقی, 169, 402, 450, 454
علویمقدم (سرلشکر), 240
علی کاکو, 22
علیآبادی (دکتر), 207, 573
علیآبادی، آفاق, 265
علیآبادی، دکتر عبدالحسین, 574
علیآبادی، عبدالحسین خان, 150
علیقلی خان, 453
علیمحمدآقا, 525
علینقی میرزا, 371
عمرو, 689
عمیدی نوری، ابوالحسن, 141, 176, 375, 712, 717
عینالدوله, 23
غضنفری (سرهنگ), 155, 159, 551, 554
غلامرضا، نجاتی (سرهنگ), 352
غلامعلی بیک, 634
فاتح، مصطفی, 56, 67, 195, 715
فارس, 371
فاشیسم, 187
فاطمی، حسین (دکتر), 145, 155, 165, 187, 205, 214, 258, 259, 269, 349, 382, 383, 385, 386, 387, 391, 440, 573, 584, 715
فاطمی، دکتر سید حسین, 145, 187, 269, 711
فتح الملک شیرازی, 370
فتحعلیشاه, 23, 27, 29
فتوری, 679
فتوگرافی، علی, 437, 441
فخر داعی گیلانی، محمدتقی, 26
فخرالدوله, 56
فداییان اسلام, 331
فراکسیون میهن, 54
فراماسون, 369
فرامرزی, 380, 609
فرامرزی، عبدالرحمن, 96, 379, 380
فرانسه, 40, 41, 42, 44, 48, 50, 51, 53, 60, 100, 134, 155, 156, 203, 236, 329, 337, 338, 339, 341, 353, 364, 369, 420, 425, 467, 469, 515, 522, 523, 526, 531, 541, 559, 567, 569, 571, 580, 607, 608, 611, 705
فرانکس، سراولیور, 86, 110, 119
فرانکفورت, 342
فراهانی, 623, 639, 641, 642, 643, 644
فرته, 392
فرح اندوز, 576
فرحاندوز, 574
فرخ، امیرمظفرالدین خان (دکتر), 371
فرخزاد، فروغ, 336
فردوست، حسین, 151
فردید، دکتر سید احمد, 336, 337, 338, 339, 340, 356, 566, 569, 707
فرزان، حسن, 55
فرزانگان، عباس, 299
فرقة دمکرات کرمان, 35
فرقه دمکرات (دوره مشروطه), 22, 23, 25, 28, 34, 35, 64, 65, 76
فروتن، غلامحسین, 353
فرودگاه مهر آباد, 195
فروزش، زینالعابدین, 71
فروغی، محمدعلی, 56, 195, 542, 562
فروهر، غلامحسین, 99, 163, 279
فریدونی، سلطانمحمد, 307, 312, 400, 439
فریدونی،سلطانمحمد, 313, 438, 441
فریزر، سرویلیام, 103, 130, 290, 362
فعال، شیخ رضا, 467, 536
فقیهزاده دزفولی, 96
فلاح، دکتر رضا, 193
فلاح، رضا (دکتر), 606
فلسطین, 87, 477
فلسفه وحدت وجود, 664
فلسفههای اگزیستانس, 340
فلسفی، محمدتقی, 11, 419, 659, 660, 661, 664, 665, 666, 668, 703
فلیچر, 81
فن برگمان (پروفسور), 48
فهیم کرمانی، مرتضی, 522
فویرباخ، لودویگ, 337, 566
فیروز, 69
فیروز دارابجی, 370
فیروز، مریم, 55, 69
فیروز، مظفر, 69, 70
فیگارو, 523, 607
فینچ، سی. سی, 204, 211, 212, 244
قائممقامالملک رفیع, 261
قاسملو, 449
قاسمی, 353
قاسمی، دکتر احمد, 234, 278, 353
قاضی، میرزا عبدالله, 29
قانون امنیت اجتماعی, 245, 246, 249, 261, 309
قانون انجمنهای ایالتی و ولایتی, 664, 666
قانون منع فعالیت اشتراکی, 353
قبادی، ستوان حسین, 169
قحطی, 129
قدر (سرتپ), 67, 68
قدر، سرتیپ منصور, 67, 68
قدس نخعی، حسین, 379
قدیمی، ولیالله, 400, 518, 521
قراردادهای نظامی, 392, 394
قرآن مجید, 131, 549
قره نی, 322
قرهنی (سرلشکر), 352, 354
قرهنی، سرلشکر ولیالله, 302, 303, 352, 353, 586, 591, 708, 715
قزلباش, 543
قزلباش، عزیز, 204, 543
قزوینی, 542
قشقائی، خسرو, 96
قشقائی، ناصرخان, 136
قشقایی، ناصرخان, 64
قطبزاده، صادق, 523, 607
قفقاز, 92
قلعة فلکالافلاک, 564
قلهک, 194
قم, 36, 326, 362, 393, 399, 405, 413, 431, 432, 433, 435, 438,
479, 480, 487, 489, 491, 500, 661, 668, 669, 714, 716
قمی
آیتالله سید حسن, 31, 402
قنائیان، اصغر, 512
قناتآبادی، شمس, 133, 134, 142, 161, 186, 225, 236, 264, 269, 301, 306, 307, 308, 310, 311, 352, 364, 533, 660, 714
قندچی, 298
قندهاری، شیخ محمدباقر, 33
قندهاری، مهندس نظامالدین, 576
قوام, 16, 64, 65, 69, 70, 71, 76, 79, 82, 83, 144, 160, 229, 230, 231, 234, 273, 436, 562
قوام، احمد, 125
قوامالسلطنه, 63, 64, 82, 230, 469, 559, 566, 706
قوامالسلطنه, 65, 68, 69, 70, 150, 197, 233, 235, 272, 370, 394, 546
قوامالملک, 22, 26
قوامی, 574, 576
قوانینی, 169, 597, 625, 668, 671
کاپیتولاسیون, 430, 506
کاخ مرمر, 260, 443, 449, 709
کاخ مرمر, 437
کارتر، جیمی, 464, 465, 473, 474, 478, 480, 484
کاسترو، فیدل, 687
کاسمی، دکتر نصرتالله, 96
کاشان, 334
کاشانی, 595, 597
کاشانی، دکتر سید باقر, 604
کاشانی، سید ابوالقاسم (آیتالله), 15, 185, 214, 268, 712
کاشانی، سیدابوالقاسم, 181, 208, 226, 232, 258, 259, 260, 261, 273, 314, 315, 324, 333, 375, 400, 406, 408, 519, 586, 605, 616, 619, 625, 646, 657, 663, 665, 673, 687, 701, 713, 714
کاشانی، سیدابوالقاسم (آیتالله), 107, 208, 254, 255, 257, 333, 334, 375, 408, 564, 584, 601
کاشانی، سیدابوالقاسم (کاشانی), 208
کاشانی، سیدباقر, 607
کاشانی، سیدمحمود, 413, 665
کاشانی، مصطفی, 269, 329, 595
کاظمی، باقر, 300
کاظمی، سید مصطفی خان, 403, 624
کاظمی، سیدمصطفی خان, 22
کاظمی، ناصر, 403
کاظمیان, 391
کاظمیان، غلامحسین, 391
کاظمیه، اسلام, 235
کافتارادزه, 76
کالیفرنیا, 87, 390, 440, 441
کامکار, 291, 292
کانادا, 360, 528, 537
کانون تشیع, 405, 407, 412, 420, 421, 624, 664
کانون لیسانسیههای تهران, 340
کانون مترقی, 74, 123
کاوه (منظور کاوه آهنگر), 687
کاوه آهنگر, 416, 688, 713
کایچک، چیانگ, 83, 137, 146
کتابخانة تهران, 45
کربلا, 375, 520
کرة جنوبی, 366
کرج, 373, 618
کردستان, 65, 75, 81, 179, 314, 445
کرمان, 3, 15, 16, 21, 22, 23, 24, 25, 26, 27, 28, 29, 30, 32, 33, 34, 35, 36, 37, 39, 40, 43, 44, 49, 56, 57, 58, 59, 61, 66, 67, 68, 142, 143, 145, 268, 276, 281, 301, 302, 303, 304, 305, 306, 308, 310, 311, 314, 315, 316, 321, 344, 345, 346, 347, 366, 371, 426, 455, 502, 503, 504, 517, 521, 522, 526, 528, 531, 533, 547, 587, 590, 595, 600, 609, 625, 626, 634, 648, 669, 675, 705, 708, 710, 713, 714
کرملین, 250, 264
کره, 251, 649
کریم آقا بوذرجمهری, 266
کسائیپور، احمد, 250
کسروی، احمد, 82, 83, 660
کشاورز، دکتر فریدون, 64
کشاورز، فریدون, 169
کلالی، محمدابراهیم امیر تیمور, 210, 716
کمال (سرتیپ), 266
کمالیان، جواد, 42
کمبریج, 371
کمپانی تلگراف هند و اروپا, 25
کمپانی رویال داچ شل, 127, 362
کمونیست
کمونیستها, 64, 248, 249, 250, 280, 425, 474, 483, 502, 511, 539
کمونیسم
شبح، خطر, 62, 76, 77, 80, 84, 85, 91, 95, 102, 104, 105, 109, 115, 116, 117, 122, 125, 126, 129, 134, 136, 140, 141, 146, 147, 149, 151, 153, 166, 167, 189, 202, 209, 210, 211, 214, 222, 225, 236, 237, 246, 247, 248, 249, 250, 264, 278, 282, 292, 296, 379, 424, 475, 478, 482, 487, 499, 500, 502, 507, 538, 539, 583
کمیتة مجازات, 274, 276, 314
کمیته مجازات کرمان, 586, 587
کمیسیون نفت, 96, 105, 106, 154, 163, 165, 183
کندی, 413
کندی، جان فتیز جرالد, 122, 363, 365, 366, 376, 378, 389, 391, 412, 620, 661, 667, 688
کنسرسیوم, 102, 135, 191, 204, 205, 216, 217, 259, 289, 357, 392, 394, 707
کنعانیزاده, 313, 593
کنفدراسیون دانشجویان ایرانی درآلمان, 353
کنفرانس یالتا, 63
کنگرة اتحادیة صنفی ایران, 204
کودتای نوژه, 521, 522, 527, 710
کودتای نوژه, 610
کورن، ویلیام, 325
کوکس, 352
کولینز، ژنرال لاوتون, 88
کومینتانگ, 146
کویت, 213, 357, 362
کیا
سپبهبد حاجیعلی, 600
کیان (دکتر), 369, 373
کیانورِی، نورالدین, 55, 69, 713, 715
کیانوری، نورالدین, 69, 91, 167, 169, 177, 210
کینزر، استیون, 190
کینزر، اسیتون, 715
کینگزلی، مارتین, 192
کیوان، امیر, 354
کیوانی, 587
کیوانی, 303, 322, 587, 590
کیوانی (مهندس), 302
کیوانی، فرخ, 354
کیوانی، مهندس فرخ, 322
کیومرثمیرزا, 27
گازیوروسکی، مارک, 210, 268, 270, 282, 283, 322, 349, 352, 383, 715, 716
گراند لژ اسکاتلند, 370, 372
گراند لژ ناسیونال دو فرانس, 372
گرزن، سرلشکر عباس, 240, 260
گرنی (دکتر) رایزن فرهنگی سفارت امریکا, 187
گروه ملی(دانشجویان طرفدار حزب زحمتکشان در امریکا), 378, 682
گریدی، دکتر هنری, 85, 86, 90, 91, 95, 99, 101, 112, 119, 203, 362, 481
گریدی، هنری, 3, 37, 160
گریدی، هنری (دکتر), 86, 87, 90, 91, 92, 93, 95, 97, 100, 101, 102, 103, 107, 108, 109, 112, 113, 116, 119, 120, 121, 153, 161, 164
گس، سر نویل, 130
گستیل، ریمن, 357
گلشائیان، عباسقلی, 82, 83, 85, 88, 89, 97, 103, 128, 130, 134, 140, 147, 154, 162, 163, 362, 532, 538, 706, 713, 715
گنجهای، جواد, 70, 96, 546
گوئیران، راجر, 212, 234, 254, 255, 256, 582
گوبلس, 111
گودوین، جوزف کارل, 255
گوشه گیر، دکتر سید موسی, 347
گوشهگیر (دکتر), 597
گیفورد، والتر, 115, 119
گیویان (سرهنگ), 67
لاجوردی، حبیب, 17, 143, 170, 193, 197, 200, 206, 454, 537, 713
لاله زار, 167
لاینباخ، ادوارد, 361
لژ بیداری ایران, 373
لژ روشنائی, 5, 368, 369, 370, 372, 373, 374، 460
لژ روشنائی ایران, 62, 316, 369
لژ مولوی, 369, 370
لژ ناسیونال, 369, 372
لژ یونایتد گراندلژ, 372
لژهای فراماسونری, 460
لسانی، ابوالفضل, 206, 532, 533, 660
لسانی، ابوالفضل), 148
لشکرک, 267, 270
لقمانالملک, 369
لمبتون، نانسی آن ک., 61, 81, 281, 290
لنچافسکی، ژرژ, 55
لندری (ژنرال), 121
لندن, 47, 96, 99, 103, 111, 115, 119, 120, 138, 171, 172, 195, 198, 201, 202, 203, 350, 362, 364, 372, 528, 559, 713
لنکرانی، مرتضی, 233, 277
لهستان, 213
لوئیس، ویلیام راجر, 281, 713
لواسانی، میرزا محمدخان, 43
لوموند, 523, 607
لووت، رابرت, 77
لوی، والتر, 121
لیبرال, 12, 246, 251
لیپینگ، بریان, 270
لیموژ, 42, 50
لیوتنان، هیک, 24
مؤیدالاسلام, 32, 33, 36
مارتین، کینگزلی, 191
مارسل، گابریل, 338
مارلینگ، سرچارلز, 26
مازندران, 266, 547
مازندی, 374
مازندی، یوسف, 374
ماساچوست, 363, 390
ماکیاوللی، نیکولو, 13
مالک (سرهنگ), 280
مالیات مضاعف, 105
ماهان (کرمان), 609
مایل تویسرکانی, 59
مبازة مسالمتآمیز, 491
مترنیخ, 13
متین دفتری، احمد, 199, 206
مجارستان, 213
مجدالدوله, 265
مجدزاده، بهرام, 261
مجلة نفت, 207
مجله آژنگ, 660
مجله پست تهران, 175
مجله سحر, 660
مجله فردوسی, 660
مجله فیلم, 167
مجله نبرد زندگی, 660
مجله یغما, 45
مجمع احیاء نفوس, 29, 30, 31, 32, 33, 35
محمد اسماعیلخان وکیلالملک (وکیلالملک اول), 27
محمد قلی خان, 37
محمدزاده، رفعت (ستوان), 169
محمدعلی شاه, 21, 29
محمدعلیشاه, 45, 265
محمدمیرزا ابوالفتح, 22
محمدی، محمد, 194, 304, 521, 595, 644
محمود محمود, 54, 55, 394
محمود، پرویز, 54
محیططباطبایی، سیدمحمد, 54
مدرسة آلیانس فرانسه, 364
مدرسۀ مسیحیان دارجلینگ, 371
مرآت, 541
مرآت اسفندیاری، حسنخان (مرآتالسلطنه), 27
مرآتالسلطنه, 28
مراکش, 398
مرتضیقلی خان (وکیلالملک دوم), 27
مرشدیزاده، علی, 283
مرکز اسناد انقلاب اسلامی, 15, 17, 18, 194, 331, 504, 711
مروی, 624, 632, 634, 639, 640, 643, 644, 660
مزدا, 205
مزدا، عباس (مهندس), 4, 204, 205, 206, 207, 215, 219, 225, 572, 573, 574, 575, 637
مزدا، مهندس عباس, 204, 207, 215, 289, 408, 513, 572, 574, 576
مزینی (سرتیپ), 267
مسئله بقائی, 8
مسائل تاریخ معاصر ایران, 8
مستشارالدوله صادق, 112
مستوفیالممالک، حسنخان, 22
مسجد سلیمان, 572, 573, 574
مسجد شیخ عبدالحسین, 660
مسجد فیضیه, 431
مسجد گوهرشاد, 662
مسجد هدایت, 411, 657
مسعود، محمد, 167, 177, 195
مسعودی, 543
مسعودی، عباس, 175, 711
مسعودی، قاسم, 175
مسعودی، محمدعلی, 70, 112, 532, 543, 546, 706
مسکو, 562
مشار، حسن (مشارالملک), 37
مشارالملک, 37, 40
مشایخی، مهدی, 71, 434
مشرفالدوله, 56
مشروطه
حکومت، اندیشه، قانون، رژیم, 7, 21, 23, 25, 27, 28, 30, 31, 35, 38, 40, 41, 44, 45, 47, 48, 54, 55, 127, 141, 144, 151, 206, 245, 276, 285, 324, 367, 368, 373, 443, 448, 462, 463, 483, 496, 497, 498, 503, 504, 508, 517, 549, 560, 563, 606, 677
مشکور، محمدجواد (دکتر), 61
مصاحب، غلامحسین, 54, 55
مصالح, 8, 55, 71, 106, 139, 154, 185, 211, 221, 228, 229, 230, 296, 308, 463, 465, 486, 549, 579, 580, 598, 674, 692
مصالح ملی, 8, 106, 185
مصباحزاده، مصطفی, 210, 380
مصدق، دکتر محمد
مصدقالسطنه, 16, 56, 69, 72, 73, 90, 91, 93, 96, 102, 104, 108, 110, 111, 112, 113, 115, 119, 120, 121, 122, 125, 140, 141, 144, 145, 147, 148, 149, 150, 154, 158, 161, 163, 170, 178, 180, 181, 183, 184, 185, 189, 190, 191, 192, 196, 198, 199, 200, 201, 202, 203, 206, 207, 208, 209, 210, 211, 212, 213, 214, 215, 216, 218, 219, 220, 221, 222, 226, 227, 228, 229, 230, 231, 233, 234, 236, 237, 240, 244, 245, 246, 247, 248, 249, 250, 251, 252, 253, 254, 255, 256, 257, 258, 259, 260, 261, 262, 263, 264, 265, 266, 267, 268, 269, 270, 271, 272, 273, 275, 276, 279, 280, 281, 283, 285, 286, 287, 288, 289, 290, 291, 292, 294, 295, 297, 299, 300, 301, 305, 307, 308, 309, 310, 312, 313, 315, 322, 333, 353, 354, 367, 369, 370, 385, 387, 394, 402, 406, 414, 437, 466, 503, 508, 511, 519, 520, 532, 533, 534, 535, 536, 538, 539, 554, 578, 579, 580, 581, 582, 584, 605, 606, 611, 616, 617, 618, 619, 641, 653, 654, 656, 665, 667, 668, 673, 679, 680, 707, 708, 712, 713, 714, 715, 716
مصدق، محمد (دکتر), 4, 68, 201, 220, 230, 255
مصدقالسلطنه, 216, 288, 314, 679
مصر, 371, 612, 645
مصطفوی, 333
مصلحت, 106, 119, 134, 229, 241, 244, 256, 312, 320, 345, 368, 448, 471, 485, 492, 498, 506, 522, 578, 579, 583, 604, 674, 694
مصوررحمانی، غلامرضا (سرهنگ ستاد), 107
مظفری, 589
مظفری (مهندس), 589
معاصر، حسن, 55
معاضدالسطنه پیرنیا, 45
معاویه, 642
معبودی, 591
معتمد شفیعی, 29
معزی، محمود (سپهبد), 468
معصومی, 622, 626, 631, 632, 633, 640
معصومیدادم, 633
معظمی، دکتر عبدالله, 206, 214, 272, 273, 394, 542, 617
معظمی، عبدالله, 261
معین، دکتر محمد, 61
معینالممالک، حسین خان, 24
معینفر، جعفر, 364, 380
مقدم, 575
مقدم (سپهبد), 328
مقدم (سرهنگ), 349
مقدم، احمد, 207
مقدم، سرلشکر ناصر, 593, 594
مقدم، ناصر, 439, 440
مقدم،سپهبد ناصر, 328, 482
مقربی، سرلشکر احمد, 495
مقیمی
علی اکبر, 304
مک کارتیسم, 188, 475
مک گی, 86
مک گی، جورج, 86
مکآرتور (ژنرال), 92, 161
مکرم، حسن, 71
مکری، امیر, 235
مککارتی (سناتور), 166, 247, 248
مکنیل, 352
مکی, 145, 187, 201, 202
مکی، حسین, 97, 108, 128, 130, 144, 163, 177, 201, 214, 251, 260, 261, 263, 336, 338, 354, 375, 394, 455, 456, 573, 576
مکّی، حسین, 128, 130, 144
ملبورن، روی ام., 212, 225, 254, 255, 256, 260, 296, 297
ملک فیصل, 355, 448
ملکالشعرای بهار, 21
ملکالمتکلمین, 54
ملکة مادر, 214, 364, 365
ملکزاده، مهدی, 54
ملکزاده، مهدی (دکتر), 54
ملکمحمدی، مرتضی, 194
ملکه توران, 265
ملکه مادر, 559
ملکی، احمد, 141
ملکی، خلیل, 186, 187, 190, 236, 242, 244, 298, 408, 409, 411, 475, 535, 622, 645, 647, 657, 665, 713
ملکی، میرزا خلیل خان, 340
منافع ملی, 145, 188, 211, 219, 220
منتسکیو, 353
منتظر, 597
منزه (سرتیپ), 267
منشیزاده، داوود, 151, 240
منشیزاده، میرزاابراهیم, 274
منصور خلیفه عباسی, 632
منصور، حسنعلی, 88, 374, 432, 442, 443
منصوری, 589
منوچهری, 151
مهتدی
علیاکبر, 171, 352, 353
مهدینیا، جعفر, 174
مهران (دکتر), 570
مهرویان، اصغر (مهند), 391
مهندس, 303
مهینی یزدی, 336
مهینی، محمد (دکتر), 337
مهینی،دکتر محمد, 572
موحد، محمدعلی, 89
مودین، یوری, 250
مورخالدوله (احمد علی سپهر), 133, 168, 231, 232, 564, 707
موریسون، هربرت, 110, 119
موسولینی، بنیتو, 49
موسوی زاده, 66
موسوی، علیاکبر, 66
موسویزادگان، دکتر نصرالله, 441, 442, 624
موسویزاده، علیاکبر, 83
موقوفات فخریه راور, 59, 60
مولم، جان, 352
موید الاسلام, 36
میثمی، لطف الله, 190
میدلتون، جرج, 213, 244, 273, 288
میراحمدیان، جواد, 71
میراشرافی, 187
میراشرافی، مهدی, 158, 186, 187, 293, 712
میرافضلی (سرهنگ), 155, 551
میرجلالی (سرلشکر), 380
میرزا بقا, 29
میرزا حسینخان, 23
میرزا حسینخان سردارنصرت, 25
میرزا کوچک خان, 245
میرزاحسینخان, 22, 23, 25
میرزاحسینخان رئیس نظمیة کرمان, 22
میرزاشهاب, 3, 29, 39, 44
میرزاشهاب راوری, 22, 25, 28, 29, 30, 31, 32, 33, 34, 35, 36, 37, 38, 39, 40, 41, 42, 43, 44, 45, 46, 47, 48, 49, 51, 53, 57, 60, 69, 531, 705
میرزاکریم خان رشتی, 232
میرعمادی (دکتر), 641
میروشینکف, 26
میلسپودکتر آرتور, 37
ناتل خانلری، پرویز (دکتر), 337
نادرپور، نادر, 356
نادرشاه افشار, 48
ناصر الملک, 25
ناصرالدوله فیروز (سرتیپ), 43
ناصرالدینشاه, 27, 208
ناصرالملک, 35
ناصرالملک، ابوالقاسم خان قرهگوزلو, 22, 23, 32
ناظرزاده کرمانی (دکتر), 336
ناظرزاده کرمانی، دکتر فرهاد, 391, 595
ناظم التجار, 25
ناظمالتجار, 22, 25
نبوی, 57
نجاتی،غلامرضا (سرهنگ), 355
نجم، ابوالقاسم (نجمالملک), 48, 125, 206
نخبگان سیاسی, 78, 95, 103, 118, 123, 476
نخشب، دکتر محمد, 358, 379, 381, 384, 387, 436, 440
نخعی، فرهنگ ریمن, 405
نراقی، احسان, 631
نرماشیر, 23
نشر کارنامه, 89
نشر ناشر, 163
نشر نور, 115
نشریه شهاب, 684
نشریه طلوع, 99
نشریه کارنامک, 91
نشریه نیواستیستمن, 191
نصر, 100
نصر، دکتر سید تقی, 99, 100, 454
نصر، دکتر سیدحسین, 453
نصراللهی (سپهبد), 468
نصرتالدوله فیروز, 39, 40, 41, 46, 531
نصرتالسلطان, 35
نصرتالسلطنه, 26
نصرتالسلطنه، میرزا حسین خان, 24
نصیری، ارتشبد نعمتالله, 328, 443, 494
نعمت الله ولی, 642
نفیسی, 56
نفیسی (مهندس), 440
نفیسی، سعید, 54, 356
نفیسی، لقمان, 314, 587
نفیسی، لقمان (مهندس), 435
نفیسی، مشرفالدوله, 56
نهادهای اطلاعاتی, 12
نهاوندی،دکتر هوشنگ, 478
نهضت آزادی ایران, 405, 411, 412, 414, 415, 421, 433, 498, 657, 664, 673, 674, 679, 681
نهضت جنوب, 65
نهضت مذهبی, 499, 510, 513, 514, 515
نهضت ملی, 62, 117, 134, 142, 144, 172, 181, 190, 200, 205, 210, 214, 218, 225, 228, 230, 236, 237, 240, 243, 244, 251, 252, 259, 261, 264, 265, 266,
268, 273, 276, 277, 279, 281, 282, 288, 352, 374, 405, 406, 411, 465, 513, 514, 515, 516, 525, 534, 578, 580, 605, 607, 616, 620, 653, 701, 707, 714, 715
نواب زاده, 29
نواب صفوی، سید مجتبی (میرلوحی), 161
نواب صفوی، سیدمجتبی (میرلوحی), 331
نواب، حسینقلیخان, 21, 41, 48
نواب، صادق, 67, 68
نوابی، دکتر ماهیار, 61
نوبخت، حبیبالله, 312
نورائی، مهندس محمدتقی, 442, 449
نوری، میرزا آقاخان, 25
نوریالسعید, 355
نوشین، عبدالحسین, 42
نیاوران, 169
نیرومند, 22, 33, 107, 110, 120, 122, 146, 220, 412, 428, 641, 658
نیکپور نائینی, 158
نیکپی، اعزاز, 71
نیکسون، ریچارد, 292, 293, 296, 297, 298, 523, 584, 585, 607, 708
نیویورک, 86, 146, 160, 207, 268, 270, 349, 358, 363, 378, 383, 385, 386, 390, 394, 434, 439, 440, 454, 457, 462, 469, 534
نیویورک تایمز, 146, 160, 378
هاروارد, 181, 232, 354, 355, 357, 359, 360, 361, 376, 380, 389, 454, 525
هاشمی, 58, 647
هامبورگ, 207, 342
هانسون، کن, 378
هاوایی, 528
هایدگر، مارتین, 339, 340
هدایت
ارتشبد عبدالله, 600
هدایت، خسرو, 546
هدایت، صادق, 53, 54, 192, 224, 336, 337, 566
هدایت، مهندس خسرو, 70, 76, 144, 204, 532, 706
هدایتی، دکتر محمدعلی, 96
هرندی, 307, 344, 345
هریمن، آورل, 111, 121, 199, 201, 210, 218, 322, 707
هژیر, 82, 83, 151, 152, 175, 406
هژیر، عبدالحسین, 82, 140, 142, 533, 706
هشترودی (دکتر), 57
هگل، گئورک ویلهلم فردریش, 337, 338, 566, 567
همایون, 597
همایونفر, 573, 574
همت (سرلشکر), 372
هند, 371
هند و چین, 366
هندرسون، لوی, 203, 212, 254, 255, 257, 259, 269, 291, 295, 363, 391, 582, 583
هندوستان, 366, 398
هنرمند، احمد, 304
هنگ کنگ, 208
هوشیار،دکتر محمدعلی, 148
هولمز، جولیوس, 122
هومن, 571
هومن، احمد, 168
هومن، دکتر محمود, 369, 571
هویدا، امیرعباس, 454, 459, 460, 466, 478, 487, 494, 513
هیئتها, 417, 697
هیتلر، آدولف, 49, 151, 632, 654
هیدگر، مارتین, 338
واشنگتن, 73, 77, 79, 84, 86, 91, 94, 95, 97, 101, 102, 110, 122, 302, 304, 322, 361, 381, 382, 384, 386, 387, 389, 390, 434, 439, 440, 575, 590
والا, 180
والا، عبدالله, 169, 180, 182
والدورف آستوریا, 386
وایزنر، فرانک, 108
وایلی، جان, 75, 77, 78, 79, 80, 81, 83, 85, 87, 88, 100, 108, 135, 136, 140, 153, 160
وب, 107
وثوقِ، ناصر, 197
وثوقالدوله، حسنخان, 37, 40, 231, 274
وحید, 569
وحیدی، سیدحسن, 21, 45, 46, 82, 112, 118, 125, 328, 401, 405, 413, 414, 421, 422, 424, 437, 441, 453, 455, 460, 467, 510, 536, 597, 604, 611, 623, 624, 625, 626, 628, 632, 638, 642, 643, 669, 672, 699, 700, 702, 709
وخشوری, 294
وداودی, 194
ورامین, 593, 669
ورزی, 573, 574
ورمونت (سناتور), 350
وزیرزاده, 29
وطندوست، غلامرضا (دکتر), 280
وکیلالدوله, 314
وکیلالدوله ابراهیمی, 52
وکیل الملک, 21, 22, 24, 25, 27, 28
وکیلالملک، محمداسماعیل خان, 27
وکیلی، غلامحسین, 42
ونزوئلا, 103, 104, 129, 162
وودهاوس، کرستوفر مونتاگ, 96, 115, 192, 234
وی، تیم, 192
ویلز (مستشار کبرای سفارت امریکا), 187
یاتسویچ، سرهنگ گراتیان, 123, 374, 392, 456
یارافشار، پرویز, 299, 300, 601
یارشاطر، دکتر احسان, 391
یاسائی, 57, 145
یاسائی، حاج حسین, 22, 56, 57, 145, 345
یاسائی، محمدعلی, 345
یاسایی، محمدعلی, 57, 66
یزدی، دکتر مرتضی, 64, 278
یفپور فاطمی, 388
یمینی شریف، غضنفر, 400, 402
یمینیشریف، غضنفر, 437, 441
یهودا, 165
یوسفی زاده, 407, 643
یوسفیزاده, 644
یوسفیزاده، محمدعلی, 407, 454, 455, 604, 622, 623, 631, 641, 643, 644
یوگسلاوی, 118
یونان, 77, 79, 80, 85, 86, 91, 97, 98, 110, 121, 153, 161
یهودا/165