ghaemiyeh.com
سرشناسه: مدرّسي طباطبايي يزدي، سيّد محمّدرضا
عنوان و نام پديدآور:بررسي گستردهي فقهي: معونة الظالمين، الولاية من قِبَل الجائر و جوائز السلطان/ تقريرات دروس خارج فقه سيد محمدرضا مدرّسيطباطبايييزدي؛ تقرير متن: عبدالله اميرخاني؛ استخراج منابع و روايات: جواد احمدي
مشخصات نشر:قم: دارالتفسير، 1393
مشخصات ظاهري:550 ص/ وزيري.
فروست:مقالات فقهي؛7.
شابك:4ـ417ـ535ـ964ـ978
قيمت:240000 ريال
وضعيت فهرست نويسي:فيپا
يادداشت:كتابنامه
موضوع:احكام – ياري ظالمين، تولي از قِبَل جائر و پرداختهاي سلطان –
موضوع:فقه شيعه – مكاسب محرّمه
شناسه افزوده:اميرخاني، عبدالله، 1354 ـ
شناسه افزوده:احمدي، جواد، 1362 ـ
ردهبندي كنگره:BP۲۵۰/۲/م۴ب۴ ۱۳۹۳
ردهبندي ديويي:۲۹۷/۶۳۲
شماره كتابشناسي ملي:۳۵۴۱۱۶۸
دفتر مركز پخش / قم ـ خ شهدا، كوچه37، فرعي پنجم، پلاك126
تلفن / 7831344 0253 ـ 4081 665 0919
www.qommpth.ir
Partoethaqalain@yahoo.com
شيخ انصاري … قدس سره … مسألهي بيست و دوم از نوع رابع مكاسب محرّمه يعني «ما يحرم التكسب به لكونه عملاً محرماً في نفسه» را به «معونة الظالمين» اختصاص داده است.
اصل حرمت معونة الظالمين از مسلّمات فقه، بلكه از ضروريات اسلام و حتّي فيالجمله از مستقلات عقليه است، ولي بايد حدود و تفصيلات آن مورد بررسي قرار گيرد.
يكي از مسائلي كه بايد در اينجا مورد بررسي قرار گيرد آن است كه معونة الظالمين آيا فقط في ظلمهم حرام است يا علاوه بر آن في غير ظلمهم هم حرام است؟ مثلاً اگر كسي براي ظالمي خيّاطي يا بنّائي كند و فرضاً پول حلالي از او دريافت كند، حرام است يا خير؟
مسألهي ديگري كه مرحوم شيخ ميفرمايد حرمت آن از ادلّه استفاده ميشود، اعوان الظلمة شدن است؛ يعني اگر عمل كسي به گونهاي باشد كه عنوان اعوان الظلمة بر او صادق باشد، حرام است. هر يك از اين مسائل بايد مورد بررسي قرار گيرد.
كمك به ظالمان در راستاي ظلمشان، به دو صورت ميتواند اتفاق بيفتد:
ظلم به ياري كننده نيز استناد داده شده و شريك در ظلم محسوب ميشود. در اين صورت چون ظالم بر چنين فردي اطلاق ميشود، حرمتش مفروغٌ منه بوده و جزء ضروريات است.
استناد ظلم به او نميشود هرچند كمكش در راستاي ظلم باشد؛ مثلاً ظالمي كه با زدن شلّاق به مردم ظلم ميكند، اگر كسي كارش نگهداري آن شلاق باشد به اين صورت كه شبها آن شلّاق را از ظالم تحويل گرفته و در جاي خاصي قرار داده و صبح دوباره به ظالم تحويل ميدهد، در اينجا هرچند كمكي كه شده در رابطه با ظلم ظالم است، ولي ظلم به ياري كننده استناد داده نميشود و ميتوان گفت: لَمْ يَظْلِم هُو. در اينكه آيا چنين عوني حرام است يا نه، ظاهر عنوان مرحوم شيخ(1)
[المسألة] الثانية و العشرون معونة الظالمين في ظلمهم: حرام بالأدلّة الأربعة، و هو من الكبائر، فعن كتاب الشيخ ورّام بن أبي فراس، قال: «قال … عليه السلام …: من مشى إلى ظالم ليعينه و هو يعلم أنّه ظالم فقد خرج عن الإسلام».
ـ و برخي ديگر(2)الخامس: يحرم التكسب بما يحرم عمله، كعمل الصور المجسمة، و الغناء في غير العرس بالحق و هجاء المؤمنين، و حفظ كتب الضلال و نسخها لغير النقض، و تعلم السحر و القيافة و الكهانة و الشعبدة، و القمار، و الغش، و تزيين الرجل بالمحرم، و زخرفة المساجد و المصاحف، و معونة الظالمين في ظلمهم، و أجر الزانية.
(نراقى، مولى احمد بن محمد مهدى، مستند الشيعة في أحكام الشريعة، ج14، ص152:
الفصل الثاني فيما يحرم التكسّب به و هو أيضا أمور: منها: المسكر ... و منها: معونة الظالمين في ظلمهم، بل في مطلق الحرام، بالثلاثة.
( شيخ طوسى، ابو جعفر محمد بن حسن، النهاية في مجرد الفقه و الفتاوى، ص365:
و كلّ سمك لا يحل أكله، و كذلك الضّفادع و السّلاحف، و جميع ما لا يحلّ أكله، حرام بيعه و التّكسّب به و التّصرّف فيه. و معونة الظّالمين و أخذ الأجرة على ذلك محرّم محظور. و كلّ شيء غشّ فيه، فالتّجارة فيه و التّكسّب به بالبيع و الشّراء و غير ذلك حرام محظور.
• محقق حلّى، نجم الدين جعفر بن حسن، نكت النهاية، ج2، ص99:
و معونة الظالمين و أخذ الأجرة على ذلك محرّم محظور. و كل شيء غش فيه، فالتجارة فيه و التكسب به ... .
ـ كه بين اين دو صورت تفكيك نكرده و به طور كلّيفرمودهاند «معونة الظالمين في ظلمهم حرام بالادلة الأربعة» شمول حرمت نسبت به اين صورت است. بنابراين بايد ميزان دلالت هر يك از ادلّه را بررسي كنيم.
عقل، مستقل به قبح ظلم (سلب كلّ ذي حقٍ حقّه) است و ظالم را مستحق عقوبت ميداند.
اين دليل قطعاً شامل كسي كه ظلم به او استناد داده شده، ميشود، امّا شمول آن بر كسي كه شريك در ظلم نيست به گونهاي كه ظلم به او هم استناد داده شود ـ هرچند عمل او در راستاي ظلم باشد ـ محلّ تأمل است. گرچه بعيد نيست بعضي مراتب آن عقلاً قبيح بوده و عاملِ آن مستحق عقوبت باشد.
الف: آيهي شريفهي (وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ)(1)
دلالت آيهي شريفه بر حرمت تعاون بر اثم واضح است. امّا تعاون در جايي صدق ميكند كه عدوان و ظلم مستند به كمك كننده باشد. تعاون يعني اينكه با
1) . سورهي مائده، آيهي2: (يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ وَ لاَ الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لاَ الْهَدْيَ وَ لاَ الْقَلائِدَ وَ لاَ آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْواناً وَ إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَنْ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ أَنْ تَعْتَدُوا وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَديدُ الْعِقابِ)
هم انجام داده و اشتراك سعي در انجام عمل داشته باشند، ولي صرف إعانت مساوي با تعاون نيست. بنابراين آيهي شريفه دال بر حرمت إعانه در صورت عدم استناد به او نيست.
ب: آيهي شريفهي (وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ)(1)
به كساني كه ظلم كردند، ركون نكنيد كه آتش شما را فرا ميگيرد.
اين آيهي شريفه نهي از ركون به ظالم مي كند و به طريق اولي بيان ميكند خودتان هم ظالم نباشيد، امّا در اينكه آيا دالّ بر حرمت كمك به ظالم در صورتي كه ظلم به او استناد نشود هم هست يا نه، بعضي گفتهاند (لا تَرْكَنُوا) به معناي «لاتميلوا» است؛ يعني به كساني كه ظلم كردند تمايل پيدا نكنيد و از آنجا كه كمك به ظالم ـ هرچند ظلم به ياري دهنده استناد داده نشود ـ ميل به ظالم است، پس آيهي شريفه دالّ بر حرمت آن است.
ولي اين استدلال ناتمام است؛ زيرا:
اولاً: ركون به معناي مطلق ميل نيست، بلكه به معناي ميل همراه با سكون، اعتماد و اطمينان است.
«ركن» يعني چيزي يا كسي كه به آن تكيه ميشود، مثل ركن ساختمان، ركن قوم، ركن علماء و ... . در روايت معتبر از رسول اكرم … صلي الله عليه و آله و سلم … نقل شده كه نزديك رحلتشان به اميرالمؤمنين … عليه السلام … فرمودند: «فَعَنْ قَلِيلٍ يَنْهَدُّ رُكْنَاكَ»(2)
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَكِّلِ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى الْعَطَّارُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَّابِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى قَالَ: حَدَّثَنَا الصَّادِقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ … عليهما السلام … قَالَ: قَالَ جَابِرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … يَقُولُ لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ … عليه السلام … قَبْلَ مَوْتِهِ بِثَلَاثٍ: سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْكَ يَا أَبَا الرَّيْحَانَتَيْنِ أُوصِيكَ بِرَيْحَانَتَيَّ مِنَ الدُّنْيَا فَعَنْ قَلِيلٍ يَنْهَدُّ رُكْنَاكَ وَ اللَّهُ خَلِيفَتِي عَلَيْكَ فَلَمَّا قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … قَالَ عَلِيٌّ … عليه السلام …: هَذَا أَحَدُ رُكْنَيَّ الَّذِي قَالَ لِي رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … فَلَمَّا مَاتَتْ فَاطِمَةُ … عليها السلام … قَالَ عَلِيٌّ … عليه السلام …: هَذَا الرُّكْنُ الثَّانِي الَّذِي قَالَ رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم ….
زود باشد كه دوركن تو فرو بريزد [يعني به زودي دو تكيهگاه و نقطهي اطمينانت را از دست خواهي داد] كه مقصود از آن دو ركن، يكي وجود نازنين خود حضرت بود و ديگري وجود مبارك حضرت فاطمهي زهرا … عليها السلام ….
بنابراين ركن به معناي مطلق ميل نيست، بلكه ميل همراه با اعتماد و اطمينان است و نميتوانيم بگوييم در فرض مثال كه كسي صرفاً شلاق را نگهداري ميكند، ركون به ظالم كرده است.
ثانياً: فرضاً اگر ركن به معناي مطلق ميل هم باشد، صرف اينكه كسي فقط براي كسب و كار، شلاق ظالم را نگهداري ميكند و فرضاً بغض و كينهي او را هم به دل دارد، مشكل(1)است كه بگوييم ميل به ظالم دارد. بنابراين به اين آيهي شريفه نميتوان براي اثبات حرمت مطلق إعانهي به ظالم استناد كرد.
بنابراين اگر كسي به رواياتي هم كه ميفرمايد: «الرَّاضِي بِفِعْلِ قَوْمٍ كَالدَّاخِلِ فِيهِ مَعَهُمْ»(2)
وَ قَالَ … عليه السلام …: الرَّاضِي بِفِعْلِ قَوْمٍ كَالدَّاخِلِ فِيهِ مَعَهُمْ وَ عَلَى كُلِّ دَاخِلٍ فِي بَاطِلٍ إِثْمَانِ إِثْمُ الْعَمَلِ بِهِ وَ إِثْمُ الرِّضَى بِهِ.
براي اثبات حرمت مطلق إعانهي به ظلم ظالم استناد كند، در جواب ميگوييم: صرف عمل، دالّ بر رضايت نيست.بله، اگر كسي از فحواي اين روايات حرمت إعانت را استفاده كند، قابل بررسي است. به هر حال ميتوانيم بگوييم ادلّهي امر به معروف و نهي از منكر دالّ بر
حرمت چنين عملي است؛ زيرا ادلّهي نهي از منكر او را موظف ميكند ظالم را از ظلمش باز بدارد و به طريق اولي دلالت ميكند حق ندارد خودش به او كمك كند. بنابراين كسي كه به ظالم كمك ميكند، به وظيفهي امر به معروف و نهي از منكرش عمل نكرده است. امّا اگر نهي از منكر هيچ تأثيري در منع ظالم از ظلم نداشته باشد؛ چراكه اگر او كمك نكند افراد ديگري هستند كه حاضرند به او كمك كنند، ديگر با استناد به ادلّهي نهي از منكر نميتوان حرمت آن عمل را استفاده كرد. اين مطلب را به طور مفصّل در بحث حرمت إعانهي بر اثم توضيح دادهايم.(1)
ـ مرسلهي ورّام بن أبي فراس در تنبيه الخواطر:
أَوْسُ بْنُ شُرَحْبِيلَ رَفَعَهُ مَنْ مَشَى مَعَ ظَالِمٍ لِيُعِينَهُ وَ هُوَ يَعْلَمُ أَنَّهُ ظَالِمٌ فَقَدْ خَرَجَ مِنَ الْإِسْلَام.(2)
أَوْسُ بْنُ شُرَحْبِيلَ رَفَعَهُ مَنْ مَشَى مَعَ ظَالِمٍ لِيُعِينَهُ وَ هُوَ يَعْلَمُ أَنَّهُ ظَالِمٌ فَقَدْ خَرَجَ مِنَ الْإِسْلَام.
( همان، ج2، ص233:
قالَ رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم …: مَنْ مَشَى مَعَ ظَالِمٍ لِيُعِينَهُ فَقَدْ خَرَجَ مِنَ الْإِسْلَامِ وَ مَنْ أَعَانَ ظَالِماً لِيُبْطِلَ حَقّاً فَقَدْ بَرِئَ مِنْ ذِمَّةِ اللَّهِ وَ ذِمَّةِ رَسُولِهِ … صلي الله عليه و آله و سلم ….
1) گرچه حضرت استاد دام ظله در بحث إعانهي بر اثم در مبحث «بيع العنب ممن يعمله خمراً» چنين فرمودند، ولي باز جاي تأمل است؛ زيرا ادلّهي نهي از منكر يك مدلول مطابقي دارد و يك فحوي. مدلول مطابقي آن وجوب نهي است و فحواي آن عدم جواز كمك كردن در تحقق منكر. و اگر به هر دليلي نهي تأثيري در جلوگيري از ارتكاب منكر نداشته باشد، وجوب نهي كه مدلول مطابقي ادلّهي نهي از منكر است ساقط ميشود، امّا دليلي بر سقوط عدم جواز إعانهي بر اثم كه از فحواي آن ادله به دست ميآيد وجود ندارد؛ كما اينكه اگر حرمت اُف گفتن به والدين به هر دليلي (مثل حرج) ساقط شود، نميتوان گفت پس حرمت ضرب هم كه به طريق اولي از آيهي شريفهي (لا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ) استفاده ميشود، ساقط ميشود. بنابراين نميتوانيم بگوييم إعانهي بر اثم جايز است. علاوه آنكه ارتكاز متشرعه هم خلاف آن است كه بگوييم اگر نهي تأثيري نداشته باشد، علاوه بر ساقط شدن وجوب نهي از منكر، باعث ساقط شدن حرمت إعانهي بر اثم هم ميشود. (اميرخاني)
2) ورام بن أبي الفراس، مجموعة ورّام (تنبيه الخواطر و نزهة النواظر)، ج1، باب الظلم، ص54:
كسي كه همراه ظالمي برود تا به او كمك كند در حالي كه ميداند ظالم است، از اسلام خارج شده است.
در فرض مثال كه كسي شلاق ظالمي را نگهداري ميكند، از آنجا كه إعانهي ظالم در ظلم بر فعلش صادق است، مصداق اين روايت قرار ميگيرد و حرام است.
ولي ممكن است به مناسبت حكم و موضوع، ظالمان خاصي در اين روايت مراد باشند؛ يعني ظالماني كه به قول مطلق ظالم بوده و ظلم صفت ثابتشان باشد؛ چون در روايت ذكر شده كه إعانهي او باعث خروج از اسلام ميشود، هرچند خروج حقيقي كه فرد محكوم به كفر ميشود منظور نباشد. به هر حال اين روايت از لحاظ سند ناتمام بوده و قابل استناد نيست.
ـ روايت ديگري در تنبيه الخواطر:
قَالَ بَعْضُهُمْ: لَمَّا أَرَادَهُ ابْنُ هُبَيْرَةَ لِلْقَضَاءِ قَالَ: مَا كُنْتُ لِأَلِيَ لَكَ بَعْدَ مَا حَدَّثَنِي إِبْرَاهِيمُ قَالَ: وَ مَا حَدَّثَكَ قَالَ: حَدَّثَنِي عَنْ عَلْقَمَةَ عَنِ ابْنِ مَسْعُودٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم …: إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ نَادَى مُنَادٍ أَيْنَ الظَّلَمَةُ وَ أَعْوَانُ الظَّلَمَةِ وَ أَشْبَاهُ الظَّلَمَةِ حَتَّى مَنْ بَرَى لَهُمْ قَلَماً أَوْ لَاقَ لَهُمْ دَوَاةً فَيُجْعَلُونَ فِي تَابُوتِ حَدِيدٍ ثُمَّ يُرْمَى بِهِمْ فِي نَارِ جَهَنَّم.(1)
وقتي روز قيامت فرا ميرسد، منادي ندا ميدهد: ظلمه كجا هستند، اعوان الظلمة و اشباه ظلمه [كساني كه شبيه ظلمهاند] و حتّي كسي كه براي آن ها قلمي تراشيده و ليقه در دواتشان انداخته در كجا قرار دارند؟ پس همه در تابوتي آهني قرار داده شده سپس به سوي جهنم پرتاب ميشوند.
1) همان، ج1، باب الظلم، ص54.
دلالت اين روايت بر حرمت إعانهي ظالم واضح است؛ چون ميفرمايد حتّي كسي قلم آنها را بتراشد و ليقه در دواتشان بيندازد، مخاطب اين ندا قرار ميگيرد. امّا از لحاظ سند ناتمام است.
ـ روايت ابوهريرة و ابن عباس:
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ] بِإِسْنَادِهِ السَّابِقِ فِي عِيَادَةِ الْمَرِيضِ(1)عَنْ رَسُولِ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … فِي حَدِيثٍ قَالَ: ... مَنْ عَظَّمَ صَاحِبَ دُنْيَا وَ أَحَبَّهُ لِطَمَعِ دُنْيَاهُ سَخِطَ اللَّهُ عَلَيْهِ ... وَ مَنْ عَلَّقَ سَوْطاً بَيْنَ يَدَيْ سُلْطَانٍ جَائِرٍ جَعَلَهَا اللَّهُ حَيَّةً طُولُهَا سَبْعُونَ أَلْفَ ذِرَاعٍ فَيُسَلِّطُهُ اللَّهُ عَلَيْهِ فِي نَارِ جَهَنَّمَ خَالِداً فِيهَا مُخَلَّداً.(2)
...كسي كه تازيانهاي در مقابل سلطان جائر آويزان كند، خداوند آن را ماري قرار ميدهد كه طولش هفتاد هزار ذراع(3)بوده و آن را در آتش جهنم بر او مسلط ميكند، در حالي كه در آن آتش خلود دارد. [اعاذنا الله من النار و من سائر العذاب].
دلالت اين روايت بر حرمت إعانهي ظالم، حتّي در حدّ آويزان كردن تازيانه روشن است. البته اين مربوط به سلطان جائر است و نميتوان با القاء خصوصيت به غير سلطان هم اسراء داد؛ چون سلطان جائر حساب ديگري دارد و با او شديدتر برخورد ميشود.
1) مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ فِي عِقَابِ الْأَعْمَالِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَكِّلِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ مُوسَى بْنِ عِمْرَانَ عَنْ عَمِّهِ الْحُسَيْنِ بْنِ زَيْدٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عَمْرٍو النَّصِيبِيِّ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الْخُرَاسَانِيِّ عَنْ مَيْسَرَةَ عَنْ أَبِي عَائِشَةَ عَنْ يَزِيدَ بْنِ عُمَرَ عَنْ عَبْدِ الْعَزِيزِ عَنْ أَبِي سَلَمَةَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ وَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ فِي خُطْبَةٍ طَوِيلَةٍ لِرَسُولِ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … يَقُولُ فِيهَا: ... .
2) وسائل الشيعة، ج17، كتاب التجارة، ابواب ما يكتسب به، باب42، ص181 و عقاب الاعمال، ص284.
3) به فاصلهي ما بين نوك انگشتان دست تا آرنج، ذراع گويند.
مرحوم شيخ به اين سه روايت بسنده كرده، ولي مناسب بود به روايت ديگري كه از لحاظ سند تمام بوده و دلالتش نيز روشن است استناد ميكردند و آن موثقهي سكوني است.
ـ موثقهي سكوني:
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ] فِي عِقَابِ الْأَعْمَالِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنِ الصَّفَّارِ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ مَعْرُوفٍ عَنِ ابْنِ الْمُغِيرَةِ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ … عليهم السلام … قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم …: إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ نَادَى مُنَادٍ أَيْنَ أَعْوَانُ الظَّلَمَةِ وَ مَنْ لَاقَ لَهُمْ دَوَاةً أَوْ رَبَطَ كِيساً أَوْ مَدَّ لَهُمْ مَدَّةَ قَلَمٍ(1)
المِدادُ: النِّقْس. و المِدادُ: الذي يُكتب به و هو مما تقدم. قال شمر: كل شيء امتَلأَ و ارتفع فقد مَدَّ؛ و أَمْدَدْتُه أَنا. و مَدَّ النهارُ إِذا ارتفع. و مَدَّ الدَّواةَ و أَمَدَّها: زاد في مائِها و نِقْسِها.
و مَدَّها و أَمَدَّها: جعل فيها مِداداً، و كذلك مَدَّ القَلم و أَمَدَّه. و اسْتَمَدَّ من الدواةِ: أَخذ منها مِداداً؛ و المَدُّ: الاستمدادُ منها، و قيل: هو أَن يَسْتَمِدَّ منها مَدّة واحدة؛ قال ابن الأَنباري: سمي المِدادُ مِداداً لإِمداده الكاتِب، من قولهم أَمْدَدْت الجيش بمَدد ... و المَدّة، بالفتح: الواحدة من قولك مَدَدْتُ الشيءَ. و المِدّة، بالكسر: ما يجتمع في الجُرْح من القيح. و أَمْدَدْتُ الرجل إِذا أَعطيته مُدّة بقلم؛ و أَمْدَدْتُ الجيش بِمَدَد. و الاستمدادُ: طلبُ المَدَدِ. ... و المِدادُ: مصدر كالمَدَد. يقال: مددت الشيءَ مَدًّا و مِداداً و هو ما يكثر به و يزاد.
فَاحْشُرُوهُمْ مَعَهُمْ.(2)امام صادق … عليه السلام … از پيامبر گرامي اسلام … صلي الله عليه و آله و سلم … نقل كردند كه فرمودند: روز قيامت كه فرا ميرسد، منادي ندا ميدهد اعوان ظلمه و حتّي كسي كه ليقه در دوات آنها انداخته يا كيسهاي براي آنها محكم كرده يا قلمي براي آنها كشيده كجا هستند؟ پس آنها را با ظلمه محشور كنيد.
اين روايت از لحاظ سند تمام است. سكوني گرچه عامي بوده ـ و علامت
عامي بودنش اين است كه نوعاً رواياتي كه از امام … عليه السلام … نقل ميكند، حضرت با ارائهي سند از رسول الله … صلي الله عليه و آله و سلم … نقل ميكنند ـ ولي چون شيخ طوسي … قدس سره … در عدّه(1)
العدالة المراعاة في ترجيح أحد الخبرين على الاخر فهو: أن يكون الراوى معتقدا للحق، مستبصرا ثقة في دينه، متحرجا من الكذب غير متهم فيما يرويه.
فأما إذا كان مخالفا في الاعتقاد لاصل المذهب و روى مع ذلك عن الائمة … عليهم السلام … نظر فيما يرويه. فان كان هناك من طرق الموثوق بهم ما يخالفه وجب اطراح خبره. و ان لم يكن هناك ما يوجب اطراح خبره و يكون هناك ما يوافقه وجب العمل به. و ان لم يكن من الفرقة المحقة خبر يوافق ذلك و لا يخالفه، و لا يعرف لهم قول فيه، وجب أيضا العمل به ... و لاجل ما قلناه عملت الطائفة بما رواه حفص بن غياث، و غياث بن كلوب، و نوح بن دراج، و السكونى، و غيرهم من العامة عن ائمتنا … عليهم السلام … فيما لم ينكروه و لم يكن عندهم خلافه.
فرموده طائفه به روايات او عمل ميكنند، پس معلوم ميشود ثقه است.دلالت اين روايت بر حرمت مطلق إعانهي ظالم در ظلمش روشن است. بنابراين إعانهي ظالم در ظلمش حتّي اگر آن ظلم استناد به عامل نداشته باشد حرام است.
بعد از اينكه اثبات كرديم معونة الظالمين في ظلمهم حرام است هرچند ظلم به او استناد داده نشود، الآن اين بحث مطرح ميشود كه كمك كردن به ظالم در امور مباح به گونهاي كه از اعوان ظلمه محسوب شود چه حكمي دارد؟ به عنوان مثال بنّايي براي ظالم ساختمان ميسازد يا خياطي براي او خياطت ميكند و فرض اين است كه در قبالش پول حلال ميگيرد، امّا از آنجا كه عمدهي كارش براي ظالم است، عرفاً او را از اعوان ظلمه محسوب ميكنند؛ مثلاً گفته ميشود: بنّاء شاه، خياط شاه، قصّاب دربار، نجّار دربار و ... سؤالي كه اينجا مطرح ميشود اين است كه آيا اعوان ظلمه شدن هرچند در امور مباح، حرام است؟
1) شيخ طوسى، ابو جعفر محمد بن حسن، العدة في اصول الفقه، ج1، ص113:
مرحوم شيخ ميفرمايد: حرام است كسي كاري كند ـ هرچند در اصل مباح باشد ـ كه «أعوان الظلمة» بر او صادق شود. دليلش رواياتي است كه اعوان ظلمه را از كساني كه به همراه ظلمه داخل آتش ميشوند معرفي ميكند كه مهمترين آن روايات عبارتند از:
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْن] فِي عِقَابِ الْأَعْمَالِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنِ الصَّفَّارِ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ مَعْرُوفٍ عَنِ ابْنِ الْمُغِيرَةِ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ … عليهم السلام … قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم …: إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ نَادَى مُنَادٍ أَيْنَ أَعْوَانُ الظَّلَمَةِ وَ مَنْ لَاقَ لَهُمْ دَوَاةً أَوْ رَبَطَ كِيساً أَوْ مَدَّ لَهُمْ مَدَّةَ قَلَمٍ فَاحْشُرُوهُمْ مَعَهُمْ.(1)
امام صادق … عليه السلام … از پدران بزرگوارشان از رسول الله … صلي الله عليه و آله و سلم … نقل ميكنند كه فرمودند: روز قيامت كه فرا ميرسد، منادي ندا ميدهد اعوان ظلمه و كسي كه ليقه در دوات آنها انداخته يا كيسهاي براي آنها محكم كرده يا قلمي براي آنها كشيده كجا هستند؟ پس آنها را با ظلمه محشور كنيد.
اين روايت به روشني دلالت ميكند كسي كه عنوان اعوان الظلمة بر او صادق شود، مستحق دوزخ است. پس عملي كه باعث شود اين عنوان بر او منطبق گردد ـ هرچند در امور مباح ـ حرام است.
1) وسائلالشيعة، ج17، كتاب التجارة، أبواب ما يكتسب به، باب42، ح11، ص180 و عقاب الاعمال، ص260.
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَن] بِإِسْنَادِهِ(1)
و ما ذكرته في هذا الكتاب عن محمد بن احمد بن يحيى الأشعرى فقد اخبرني به الشيخ ابو عبد اللّه و الحسين بن عبيد اللّه و احمد بن عبدون كلهم عن ابي جعفر محمد بن الحسين بن سفيان عن احمد بن ادريس عن محمد بن احمد بن يحيى و اخبرنا ابو الحسين بن ابى جيد عن محمد بن الحسن بن الوليد عن محمد بن يحيى و احمد بن ادريس جميعا عن محمد بن احمد بن يحيى.
و اخبرني به أيضا الحسين بن عبيد اللّه عن احمد بن محمد بن يحيى عن ابيه محمد بن يحيى عن محمد بن احمد بن يحيى، و اخبرني به الشيخ ابو عبد اللّه و الحسين بن عبيد اللّه و احمد بن عبدون كلهم عن ابي محمد الحسن بن الحمزة العلوي و ابي جعفر محمد بن الحسين البزوفري جميعا عن احمد بن ادريس عن محمد بن احمد بن يحيى.
عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنِ ابْنِ بِنْتِ الْوَلِيدِ بْنِ صَبِيحٍ الْكَاهِلِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: مَنْ سَوَّدَ اسْمَهُ فِي دِيوَانِ وُلْدِ سَابِعٍ حَشَرَهُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ خِنْزِيراً.(2)اين روايت را شيخ طوسي … قدس سره … با سند صحيح از محمد بن احمد بن يحيي بن عمران الاشعري القمي(3)
محمد بن أحمد بن يحيى بن عمران بن عبد الله بن سعد بن مالك الأشعري القمي أبو جعفر، كان ثقة في الحديث، إلا أن أصحابنا قالوا كان يروي عن الضعفاء و يعتمد المراسيل و لا يبالي عمن أخذ و ما عليه في نفسه مطعن في شيء ... .
قال أبو العباس بن نوح: و قد أصاب شيخنا أبو جعفر محمد بن الحسن بن الوليد في ذلك كله و تبعه أبو جعفر بن بابويه رحمه الله على ذلك، إلا في محمد بن عيسى بن عبيد فلا أدري ما رأيه فيه، لأنه كان على ظاهر العدالة و الثقة و لمحمد بن أحمد بن يحيى، كتب، منها: كتاب نوادر الحكمة و هو كتاب حسن كبير، يعرفه القميون بدبة شبيب، قال و شبيب فامي، كان بقم له دبة ذات بيوت يعطى منها ما يطلب منه من دهن، فشبهوا هذا الكتاب بذلك و له كتاب الملاحم و كتاب الطب و كتاب مقتل الحسين … عليه السلام …، كتاب الإمامة، كتاب المزار.
( الفهرست (للشيخ الطوسي)، ص144:
و قال الشيخ: محمد بن أحمد بن يحيى بن عمران الأشعري القمي، جليل القدر، كثير الرواية، له كتاب نوادر الحكمة و هو يشتمل على كتب جماعة، أولها كتاب التوحيد، و كتاب الوضوء و كتاب الصلاة و كتاب الزكاة و كتاب الصوم و كتاب الحج و كتاب النكاح و ... و كتاب القضايا و الأحكام، العدد اثنان و عشرون كتابا. أخبرنا بجميع كتبه و رواياته عدة من أصحابنا عن أبي المفضل عن ابن بطة القمي عن محمد بن أحمد بن يحيى، و أخبرنا بها أيضا، الحسين بن عبيد الله و ابن أبي جيد جميعا عن أحمد بن محمد بن يحيى عن أبيه عن محمد بن أحمد بن يحيى، و أخبرنا بها جماعة عن أبي جعفر بن بابويه عن أبيه، و محمد بن الحسن عن أحمد بن إدريس، و محمد بن يحيى عنه ... .
صاحب نوادر الحكمة (معروف به دبّة الشبيب) نقلميكند كه عالم و ثقه است. ايشان هم از يعقوب بن يزيد(1)
يعقوب بن يزيد بن حماد الأنباري السلمي أبو يوسف، من كتاب المنتصر، روى عن أبي جعفر الثاني … عليه السلام …، و انتقل إلى بغداد، و كان ثقة صدوقا، له كتاب البداء، و كتاب المسائل، و كتاب نوادر الحج، كتاب الطعن على يونس، أخبرنا علي بن أحمد قال: حدثنا محمد بن الحسن، عن محمد بن الحسن، عن يعقوب بن يزيد بكتبه.
( الفهرست، ص180:
يعقوب بن يزيد الكاتب الأنباري، كثير الرواية، ثقة، له كتب، منها: كتاب النوادر، أخبرنا به ابن أبي جيد عن محمد بن الحسن، عن سعد و الحميري عنه.
ثقه نقل ميكند و ايشان از ابن بنت الوليد بن صبيح الكاهلي نقل ميكند كه متأسفانه توثيقي ندارد. بنابراين روايت از لحاظ سند ناتمام بوده و به عنوان تأييد است.ابن بنت الوليد بن صبيح الكاهلي از امام صادق … عليه السلام … نقل ميكند كه فرمودند: كسي كه اسمش را در ديوان ولد سابع [بني عباس] قرار دهد، خداوند متعال روز قيامت او را خنزير محشور ميكند.
«سابع» مقلوب عباس است و مراد از وُلد سابع، بني عباس است كه حضرت به خاطر تقيه چنين فرمودند. كما اينكه در بعضي روايات به خاطر تقيه عمر به صورت رمع ذكر شده است.(2)
رَوَى مُحَمَّدُ بْنُ قَيْسٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ … عليهما السلام … أَنَّ عَلِيّاً … عليه السلام … كَانَ فِي مَسْجِدِ الْكُوفَةِ فَمَرَّ بِهِ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ قُفْلٍ التَّيْمِيُّ وَ مَعَهُ دِرْعُ طَلْحَةَ فَقَالَ عَلِيٌّ … عليه السلام …: هَذِهِ دِرْعُ طَلْحَةَ أُخِذَتْ غُلُولًا يَوْمَ الْبَصْرَةِ فَقَالَ ابْنُ قُفْلٍ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ اجْعَلْ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ قَاضِيَكَ الَّذِي ارْتَضَيْتَهُ لِلْمُسْلِمِينَ ... فَأَتَى بِقَنْبَرٍ فَشَهِدَ أَنَّهَا دِرْعُ طَلْحَةَ أُخِذَتْ غُلُولًا يَوْمَ الْبَصْرَةِ فَقَالَ هَذَا مَمْلُوكٌ وَ لَا أَقْضِي بِشَهَادَةِ الْمَمْلُوكِ فَغَضِبَ عَلِيٌّ … عليه السلام … ثُمَّ قَالَ: خُذُوا الدِّرْعَ ... ثُمَّ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ … عليهما السلام …: فَأَوَّلُ مَنْ رَدَّ شَهَادَةَ الْمَمْلُوكِ رُمَعُ.
( تفسير العياشي، ج2، ص141:
عن عمار بن سويد قال: سمعت أبا عبد الله … عليه السلام … يقول في هذه الآية (فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى إِلَيْكَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرُكَ) إلى قوله: (أَوْ جاءَ مَعَهُ مَلَكٌ) قال: إن رسول الله … صلي الله عليه و آله و سلم … لما نزل غديرا قال لعلي … عليه السلام …: إني سألت ربي أن يوالي بيني و بينك ففعل، و سألت ربي أن يواخي بيني و بينك ففعل، و سألت ربي أن يجعلك وصيي ففعل ... فقال رمع: و الله لصاع من تمر في شن بال أحب إلي مما سأل محمد … صلي الله عليه و آله و سلم … ربه، أ فلا سأله ملكا يعضده أو كنزا يستظهر به على فاقته، فأنزل الله فيه عشر آيات من هود أولها: (فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى إِلَيْكَ) إلى (أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ) ... .
( كامل الزيارات، ص326:
وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ [حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْحِمْيَرِيُّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَيْمَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَمَّادٍ الْبَصْرِيِّ] عَنْ عَبْدِ اللَّهِ الْأَصَمِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بَكْرٍ الْأَرَّجَانِيِّ قَالَ: صَحِبْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … فِي طَرِيقِ مَكَّةَ مِنَ الْمَدِينَةِ، فَنَزَلَ مَنْزِلًا يُقَالُ لَهُ: عُسْفَانَ ثُمَّ مَرَرْنَا بِجَبَلٍ أَسْوَدَ عَلَى يَسَارِ الطَّرِيقِ وَحْشٍ، فَقُلْتُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … مَا أَوْحَشَ هَذَا الْجَبَلَ؟! مَا رَأَيْتُ فِي الطَّرِيقِ جَبَلًا مِثْلَهُ؟!. فَقَالَ: يَا ابْنَ بَكْرٍ! أَ تَدْرِي أَيُّ جَبَلٍ هَذَا؟ هَذَا جَبَلٌ يُقَالُ لَهُ: الْكَمَدُ ... قَالَ: قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ، فَإِذَا طَوَيْتَ الْجَبَلَ فَمَا تَسْمَعُ؟
قَالَ: أَسْمَعُ أَصْوَاتَهُمَا يُنَادِيَانِ: عَرِّجْ عَلَيْنَا نُكَلِّمْكَ فَإِنَّا نَتُوبُ، وَ أَسْمَعُ مِنَ الْجَبَلِ صَارِخاً يَصْرَخُ بِي أَجِبْهُمَا وَ قُلْ لَهُمَا: اخْسَؤُا فِيها وَ لا تُكَلِّمُونِ. قَالَ: قُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ، وَ مَنْ مَعَهُمْ؟ قَالَ: كُلُّ فِرْعَوْنٍ عَتَا عَلَى اللَّهِ وَ حَكَى اللَّهُ عَنْهُ فِعَالَهُ، وَ كُلُّ مَنْ عَلَّمَ الْعِبَادَ الْكُفْرَ. قُلْتُ: مَنْ هُمْ؟ قَالَ: نَحْوُ بُولَسَ الَّذِي عَلَّمَ الْيَهُودَ أَنَّ يَدَ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ، وَ نَحْوُ ... وَ قَاتِلِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ … عليه السلام … وَ قَاتِلِ فَاطِمَةَ وَ مُحَسِّنٍ، وَ قَاتِلِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ … عليهم السلام … وَ أَمَّا مُعَاوِيَةُ وَ رُمَعُ فَمَا يَطْمَعَانِ فِي الْخَلَاصِ، مَعَهُمَا مَنْ نَصَبَ لَنَا الْعَدَاوَةَ وَ أَعَانَ عَلَيْنَا بِلِسَانِهِ وَ يَدِهِ وَ مَالِهِ.
دلالت اين روايت بر حرمت اينكه فرد از اعوان ظلمه شود، تمام است.
وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْن فِي عِقَابِ الْأَعْمَالِ عَنْ
مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنِ الصَّفَّارِ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ مَعْرُوفٍ عَنِ ابْنِ الْمُغِيرَةِ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ … عليهم السلام …] قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم …: مَا اقْتَرَبَ عَبْدٌ مِنْ سُلْطَانٍ جَائِرٍ إِلَّا تَبَاعَدَ مِنَ اللَّهِ وَ لَا كَثُرَ مَالُهُ إِلَّا اشْتَدَّ حِسَابُهُ وَ لَا كَثُرَ تَبَعُهُ إِلَّا كَثُرَتْ شَيَاطِينُهُ.(1)
پيامبر گرامي اسلام … صلي الله عليه و آله و سلم … فرمودند: هيچ بندهاي به سلطان جائر نزديك نشد مگر اينكه از خدا دور شد، و مالش زياد نشد مگر اينكه حسابش شديد شد، و تابعينش زياد نشد مگر اينكه شياطينش هم زياد شد.
پس اين روايت ميفرمايد هر كسي به سلطان نزديك شود، از خدا دور ميشود و چون از اعوان ظلمه شدن، نزديك شدن به سلطان جائر است، پس طبق اين روايت از خدا دور شده و فعلش حرام است.
اولاً: اين روايت دالّ بر مذموم بودن اقتراب به سلطان است كه فيالجمله بر اعوان ظلمه منطبق ميشود نه بالجمله؛ زيرا ممكن است كسي اصلاً سلطان را نديده و آشنايي با او نداشته باشد امّا از اعوان او محسوب شود.(2)علاوه آنكه ممكن است اقتراب به سلطان خصوصيتي داشته باشد كه اقتراب به ساير ظلمه نداشته باشد.
ثانياً: اين روايت دالّ بر حرمت نيست؛ چون هر دوري از خداوند متعال مساوي با استحقاق دوزخ نيست؛ مثلاً كسي با ترك نماز شب به گونهاي دچار
غفلت شود كه زمينهي ارتكاب معاصي براي او فراهم گردد، از خداوند دور شده ولي مستحق عقوبت نيست يا اقبال به دنيا موجب بُعد از خداوند است ولي هر اقبالي به دنيا حرام نيست.
به عبارت ديگر دوري از خدا مقول به تشكيك است و هر دوري را نميتوانيم بگوييم حرام است؛ خصوصاً با توجه به اينكه اين دوري در ما نحن فيه در رديف چيزهايي قرار گرفته كه حرام نيست، مانند كثرت مال و متابعين.
بنابراين از اين روايت بيش از اين استفاده نميشود كه هشدار ميدهد اين سه دسته در لبهي پرتگاه هستند؛ چون غفلتشان از خداوند زياد شده و در معرض خطر قرار دارند.
وَ بِالْإِسْنَادِ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْن فِي عِقَابِ الْأَعْمَالِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنِ الصَّفَّارِ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ مَعْرُوفٍ عَنِ ابْنِ الْمُغِيرَةِ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ … عليهم السلام …] قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم …: إِيَّاكُمْ وَ أَبْوَابَ السُّلْطَانِ وَ حَوَاشِيَهَا فَإِنَّ أَقْرَبَكُمْ مِنْ أَبْوَابِ السُّلْطَانِ وَ حَوَاشِيهَا أَبْعَدُكُمْ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مَنْ آثَرَ السُّلْطَانَ عَلَى اللَّهِ أَذْهَبَ اللَّهُ عَنْهُ الْوَرَعَ وَ جَعَلَهُ حَيْرَاناً [حَيْرَان].(1)
پيامبر گرامي اسلام … صلي الله عليه و آله و سلم … فرمودند: بپرهيزيد از ابواب سلطان و حواشي آن [ابواب اعوان سلطان]، همانا نزديكترين شما به ابواب سلطان و حواشي آن دورترين شما از خداوند عزّوجلّ است و كسي كه سلطان را بر خدا مقدم بدارد، خداوند ورع را از او ميگيرد و حيران قرارش ميدهد.
1) وسائلالشيعة، ج17، كتاب التجارة، أبواب ما يكتسب به، باب42، ح13، ص181 و عقاب الاعمال، ص260.
بر اين استدلال نيز همان اشكالي كه بر استدلال قبل ذكر كرديم وارد است و آن اينكه:
اولاً: ممكن است سلطان خصوصيتي داشته باشد كه ساير ظلمه نداشته باشند.
ثانياً: بيش از توصيهي اخلاقي و هشدار نميتوانيم استفاده كنيم. بله، در ذيل كه ميفرمايد «مَنْ آثَرَ السُّلْطَانَ عَلَى اللَّهِ أَذْهَبَ اللَّهُ عَنْهُ الْوَرَعَ وَ جَعَلَهُ حَيْرَاناً» معلوم است كه مقدم كردن سلطان بر خدا در احكام الزاميه حرام است، ولي دلالت اين روايت بر اينكه صرف نزديك شدن به سلطان و از اعوان او شدن حرام باشد(1)، جاي تأمل است.
وَرَّامُ بْنُ أَبِي فِرَاسٍ فِي كِتَابِهِ قَالَ: قَالَ … عليه السلام …: مَنْ مَشَى إِلَى ظَالِمٍ لِيُعِينَهُ وَ هُوَ يَعْلَمُ أَنَّهُ ظَالِمٌ فَقَدْ خَرَجَ مِنَ الْإِسْلَامِ.(2)
كسي كه به سوي ظالمي ميرود تا كمكش كند در حالي كه ميداند او ظالم است، از دين اسلام خارج شده است.
دلالت اين روايت بر حرمت اعوان الظلمة شدن تمام است، ولي از لحاظ سند ناتمام است.
پس نتيجه اين شد كه هر چند بعض رواياتِ دالّ بر حرمت صيرورة المكلف من اعوان الظلمة دلالةً يا سنداً ناتمام است، ولي موثقهي اوّل سكوني كاملاً دلالت بر حرمت دارد و قابل مناقشه نيست.
امّا يك بحث صغروي در اينجا وجود دارد كه آيا صرف خياط شاه شدن، بنّاي شاه شدن و ... در صورتي كه از مال حرام آنها استفاده نكند و خانهاي كه ميسازد، لباسي كه ميدوزد و ... مباح باشد، صدق ميكند كه از اعوان ظلمه است؟! به نظر ميرسد عنوان اعوان الظلمة صادق نباشد. بله، اگر به گونهاي باشد كه بر قدرت، شوكت و عظمت آنها ميافزايد و موجب تشديد پايههاي قدرت آنها شود؛ مثلاً قصر با شكوهي بسازد يا لباسي كه هيبت ظالم را افزايش ميدهد بدوزد، اعوان ظلمه صدق ميكند.
اگر كسي به ظالمي در غير ظلمش كمك كند، امّا نه در حدّي كه عنوان اعوان الظلمة بر او صدق كند؛ مثلاً يك بار براي او خيّاطي يا بنّايي كند يا حتّي طلبهاي يك بار در مجلس آنها روضهخواني كند، چه حكمي دارد؟
اين مسأله انصافاً مسألهي مشكلي است و اثرات زيادي دارد. اگر إعانهي ظالمين در امور مباح هم حرام باشد ـ الا مواردي كه به عنوان استثناء ذكر خواهد شد ـ لازمهاش آن است كه خريد، فروش و ساير معاملات و هر نوع تعاطي با آنها جايز نباشد و به اصطلاح در تحريم همه جانبه قرار گيرند.
مرحوم شيخ … قدس سره … ميفرمايد: مشهور قائل به عدم حرمت آن هستند و دليلي هم بر حرمت وجود ندارد، مگر بعضي أخبار كه آنها هم قابل توجيه است.(1)
و أمّا العمل له في المباحات لأُجرة أو تبرّعاً، من غير أن يُعدّ معيناً له في ذلك، فضلًا من أن يُعدّ من أعوانه، فالأولى عدم الحرمة؛ للأصل و عدم الدليل عدا ظاهر بعض الأخبار، مثل رواية ابن أبي يعفور ... لكن الإنصاف: أن شيئاً ممّا ذكر لا ينهض دليلًا لتحريم العمل لهم على غير جهة المعونة.
ولي به نظر ميرسد مسأله مشكلتر از آن است كه مرحوم شيخ به سادگي از آن گذشتند،1) المكاسب المحرمة، ج2، ص55:
بنابراين بايد روايات را بررسي كنيم كه آيا تك تك يا مجموع آنها دالّ بر حرمت إعانهي ظالم در امر مباح است يا خير؟
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ] فِي عِقَابِ الْأَعْمَالِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنِ الصَّفَّارِ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ مَعْرُوفٍ عَنِ ابْنِ الْمُغِيرَةِ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ … عليهم السلام … قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم …: إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ نَادَى مُنَادٍ أَيْنَ أَعْوَانُ الظَّلَمَةِ وَ مَنْ لَاقَ لَهُمْ دَوَاةً أَوْ رَبَطَ كِيساً أَوْ مَدَّ لَهُمْ مَدَّةَ قَلَمٍ فَاحْشُرُوهُمْ مَعَهُمْ.(1)
اين روايت كه از لحاظ سند تمام است، ميتواند دليل بر حرمت إعانهي ظالم حتّي در امور مباحه باشد؛ چون به طور مطلق ميفرمايد: كسي كه حتّي ليقه در دوات ظلمه بيندازد يا كيسهاي براي آنها ببندد يا قلمي براي آنها بكشد، روز قيامت مورد خطاب قرار گرفته و با ظلمه محشور ميشود.
امّا ظاهراً به مناسبت حكم و موضوع و فهم عرفي، روايت اطلاق نداشته باشد و كمك به ظلمه بما هم ظلمه مراد باشد. به عنوان مثال اگر كسي يك ليوان آب به ظالمي كه در حال رفتن به سوي امر مباحي است بدهد، نميتوان گفت اين روايت دالّ بر حرمت آن است، يا انداختن ليقه در دوات ظالم براي نوشتن نامهي عادي به فرزندش ـ كه هيچ ربطي به ظلمش ندارد ـ را نميتوانيم بگوييم حرام است. البته نميگوييم احتمالش نيست، ممكن است اسلام خواسته باشد ظلمه تحت تحريم همه جانبه قرار گيرند تا از ظلم دست بردارند، ولي اين روايت دالّ بر آن نيست.
1) وسائل الشيعة، ج17، كتاب التجارة، أبواب ما يكتسب به، باب42، ح11، ص180 و عقاب الاعمال، ص260.
مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى وَ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ جَمِيعاً عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ مَالِكِ بْنِ عَطِيَّةَ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ قَالَ: مَا سَمِعْتُ بِأَحَدٍ مِنَ النَّاسِ كَانَ أَزْهَدَ مِنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ … عليهما السلام … إِلَّا مَا بَلَغَنِي مِنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ … عليه السلام … قَالَ أَبُو حَمْزَةَ: كَانَ الْإِمَامُ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ … عليهما السلام … إِذَا تَكَلَّمَ فِي الزُّهْدِ وَ وَعَظَ أَبْكَى مَنْ بِحَضْرَتِهِ قَالَ أَبُو حَمْزَةَ: وَ قَرَأْتُ صَحِيفَةً فِيهَا كَلَامُ زُهْدٍ مِنْ كَلَامِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ … عليهما السلام … وَ كَتَبْتُ مَا فِيهَا ثُمَّ أَتَيْتُ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ … عليهما السلام … فَعَرَضْتُ مَا فِيهَا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُ وَ صَحَّحَهُ وَ كَانَ مَا فِيهَا بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم ... وَ إِيَّاكُمْ وَ صُحْبَةَ الْعَاصِينَ وَ مَعُونَةَ الظَّالِمِينَ وَ مُجَاوَرَةَ الْفَاسِقِينَ احْذَرُوا فِتْنَتَهُمْ ... .(1)
مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى وَ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ ... بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ كَفَانَا اللَّهُ وَ إِيَّاكُمْ كَيْدَ الظَّالِمِينَ وَ بَغْيَ الْحَاسِدِينَ وَ بَطْشَ الْجَبَّارِينَ أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَا يَفْتِنَنَّكُمُ الطَّوَاغِيتُ وَ أَتْبَاعُهُمْ مِنْ أَهْلِ الرَّغْبَةِ فِي هَذِهِ الدُّنْيَا الْمَائِلُونَ إِلَيْهَا الْمُفْتَتِنُونَ بِهَا الْمُقْبِلُونَ عَلَيْهَا وَ عَلَى حُطَامِهَا الْهَامِدِ وَ هَشِيمِهَا الْبَائِدِ غَداً وَ احْذَرُوا مَا حَذَّرَكُمُ اللَّهُ مِنْهَا وَ ازْهَدُوا فِيمَا زَهَّدَكُمُ اللَّهُ فِيهِ مِنْهَا وَ لَا تَرْكَنُوا إِلَى مَا فِي هَذِهِ الدُّنْيَا رُكُونَ مَنِ اتَّخَذَهَا دَارَ قَرَارٍ وَ مَنْزِلَ اسْتِيطَانٍ ... إِنَّ الْأُمُورَ الْوَارِدَةَ عَلَيْكُمْ فِي كُلِّ يَوْمٍ وَ لَيْلَةٍ مِنْ مُظْلِمَاتِ الْفِتَنِ وَ حَوَادِثِ الْبِدَعِ وَ سُنَنِ الْجَوْرِ وَ بَوَائِقِ الزَّمَانِ وَ هَيْبَةِ السُّلْطَانِ وَ وَسْوَسَةِ الشَّيْطَانِ لَتُثَبِّطُ الْقُلُوبَ عَنْ تَنَبُّهِهَا وَ تُذْهِلُهَا عَنْ مَوْجُودِ الْهُدَى وَ مَعْرِفَةِ أَهْلِ الْحَقِّ إِلَّا قَلِيلًا مِمَّنْ عَصَمَ اللَّهُ ... وَ أَبْصَرَ حَوَادِثَ الْفِتَنِ وَ ضَلَالَ الْبِدَعِ وَ جَوْرَ الْمُلُوكِ الظَّلَمَةِ فَلَقَدْ لَعَمْرِي اسْتَدْبَرْتُمُ الْأُمُورَ الْمَاضِيَةَ فِي الْأَيَّامِ الْخَالِيَةِ مِنَ الْفِتَنِ الْمُتَرَاكِمَةِ وَ الِانْهِمَاكِ فِيمَا تَسْتَدِلُّونَ بِهِ عَلَى تَجَنُّبِ الْغُوَاةِ وَ أَهْلِ الْبِدَعِ وَ الْبَغْيِ ... فَقَدِّمُوا أَمْرَ اللَّهِ وَ طَاعَةَ مَنْ أَوْجَبَ اللَّهُ طَاعَتَهُ بَيْنَ يَدَيِ الْأُمُورِ كُلِّهَا وَ لَا تُقَدِّمُوا الْأُمُورَ الْوَارِدَةَ عَلَيْكُمْ مِنْ طَاعَةِ الطَّوَاغِيتِ مِنْ زَهْرَةِ الدُّنْيَا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَ طَاعَتِهِ وَ طَاعَةِ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ ... وَ إِيَّاكُمْ وَ صُحْبَةَ الْعَاصِينَ وَ مَعُونَةَ الظَّالِمِينَ وَ مُجَاوَرَةَ الْفَاسِقِينَ احْذَرُوا فِتْنَتَهُمْ وَ تَبَاعَدُوا مِنْ سَاحَتِهِمْ وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ مَنْ خَالَفَ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ وَ دَانَ بِغَيْرِ دِينِ اللَّهِ وَ اسْتَبَدَّ بِأَمْرِهِ دُونَ أَمْرِ وَلِيِّ اللَّهِ كَانَ فِي نَارٍ تَلْتَهِبُ تَأْكُلُ أَبْدَاناً قَدْ غَابَتْ عَنْهَا أَرْوَاحُهَا وَ غَلَبَتْ عَلَيْهَا شِقْوَتُهَا فَهُمْ مَوْتَى لَا يَجِدُونَ حَرَّ النَّارِ وَ لَوْ كَانُوا أَحْيَاءً لَوَجَدُوا مَضَضَ حَرِّ النَّارِ وَ اعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ وَ احْمَدُوا اللَّهَ عَلَى مَا هَدَاكُمْ وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ لَا تَخْرُجُونَ مِنْ قُدْرَةِ اللَّهِ إِلَى غَيْرِ قُدْرَتِهِ وَ سَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ ثُمَّ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ فَانْتَفِعُوا بِالْعِظَةِ وَ تَأَدَّبُوا بِآدَابِ الصَّالِحِينَ.
1) الكافي، ج8، كتاب الروضة، ص14:
اين روايت را جناب كليني با دو شاخه كه هر دو صحيحند از الحسن بن محبوب(1)
( قال الشيخ: الحسن بن محبوب السراد و يقال له الزراد، يكنى أبا علي، مولى بجيلة كوفي، ثقة، روى عن أبي الحسن الرضا … عليه السلام … و روى عن ستين رجلا من أصحاب أبي عبد الله … عليه السلام … و كان جليل القدر، يعد في الأركان الأربعة في عصره و له كتب كثيرة، منها كتاب المشيخة، كتاب الحدود
( و عده الكشي من الفقهاء الذين أجمع أصحابنا على تصحيح ما يصح عنهم عند تسمية الفقهاء من أصحاب أبي إبراهيم و أبي الحسن الرضا … عليهما السلام … بعد ترجمة عبد الله بن عثمان.
كه وثاقتش معلوم است نقل ميكند. ايشان هم از مالك بن عطيه(2)مالك بن عطية الأحمسي أبو الحسين البجلي، الكوفي: ثقة، روى عن أبي عبد الله … عليه السلام … له كتاب يرويه جماعة أخبرنا أحمد بن محمد بن عمران قال: حدثنا أبو علي بن همام قال: حدثنا حميد قال حدثنا القاسم بن إسماعيل، قال حدثنا عيسى بن هشام عن مالك بكتابه.
كه ثقه است نقل ميكند و ايشان از علي بن أبي حمزهي ثُمالي(3)ثابت بن أبي صفية أبو حمزة الثمالي و اسم أبي صفية دينار، مولى، كوفي، ثقة، و كان آل المهلب يدعون ولاءه و ليس من قبيلهم، لأنهم من العتيك قال محمد بن عمر الجعابي: ثابت بن أبي صفية مولى المهلب بن أبي صفرة، و أولاده نوح و منصور و حمزة قتلوا مع زيد، لقي علي بن الحسين و أبا جعفر و أبا عبد الله أبا الحسن … عليهم السلام … و روى عنهم، و كان من خيار أصحابنا و ثقاتهم و معتمديهم في الرواية و الحديث.
• الفهرست، ص41:
ثابت بن دينار يكنى أبا حمزة الثمالي، و كنية دينار أبو صفية ثقة، له كتاب، أخبرنا به عدة من أصحابنا عن محمد بن علي بن الحسين عن أبيه، و محمد بن الحسن و موسى بن المتوكل عن سعد بن عبد الله، و الحميري عن أحمد بن محمد عن الحسن بن محبوب عن أبي حمزة، و أخبرنا أحمد بن عبدون عن أبي طالب الأنباري عن حميد بن زياد عن يونس بن علي العطار عن أبي حمزة.
[به ضم «ثاء»(4)( لسان العرب، ج11، ص94:
الثِّمَال، بالكسر: الغِيَاث. و فلان ثِمَال بني فلان أَي عِمَادُهم و غِيَاثٌ لهم يقوم بأَمرهم و الثِّمَال، بالكسر: المَلْجأُ و الغِيَاث و المُطْعِم في الشِّدَّة. و ثَمَلَت المَرْأَةُ الصِّبيانَ تَثْمُلُهم: كانت لهم أَصلًا يُقيم مَعَهم.
كما اينكه حضرت ابوطالب … عليه السلام … در شعرشان در وصف پيامبر … صلي الله عليه و آله و سلم … ميفرمايد: «وَ أَبْيَضَ يُسْتَسْقَى الْغَمَامُ بِوَجْهِهِ ثِمَالُ الْيَتَامَى عِصْمَةٌ لِلْأَرَامِلِ». و در روايتي همين شعر ابوطالب را شاهد بر ايمان او گرفتهاند:
( الكافي، ج1، ص448:
الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ بَكْرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْأَزْدِيِّ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ … عليه السلام … قَالَ: قِيلَ لَهُ إِنَّهُمْ يَزْعُمُونَ أَنَّ أَبَا طَالِبٍ كَانَ كَافِراً فَقَالَ كَذَبُوا كَيْفَ يَكُونُ كَافِراً وَ هُوَ يَقُولُ:
أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّا وَجَدْنَا مُحَمَّداً
نَبِيّاً كَمُوسَى خُطَّ فِي أَوَّلِ الْكُتُبِ
وَ فِي حَدِيثٍ آخَرَ كَيْفَ يَكُونُ أَبُو طَالِبٍ كَافِراً وَ هُوَ يَقُولُ:
لَقَدْ عَلِمُوا أَنَّ ابْنَنَا لَا مُكَذَّبٌ
لَدَيْنَا وَ لَا يَعْبَأُ بِقِيلِ الْأَبَاطِلِ
وَ أَبْيَضَ يُسْتَسْقَى الْغَمَامُ بِوَجْهِهِ
ثِمَالُ الْيَتَامَى عِصْمَةٌ لِلْأَرَامِلِ
منسوببه طايفهي بني ثمال] نقل ميكند. بنابراين سند تمام است.
ابوحمزه ميفرمايد: نشنيدم كسي از مردم زاهدتر از علي بن الحسين … عليهما السلام … باشد، الا آنچه دربارهي اميرالمؤمنين … عليه السلام … به ما رسيده است. امام زين العابدين … عليه السلام … وقتي موعظه ميفرمودند و دربارهي زهد سخن ميگفتند، حاضرين به گريه در ميآمدند. در صحيفهاي كلامي از حضرت دربارهي زهد خواندم و آن را استنساخ كردم، سپس خدمت حضرت رسيدم و به حضرت نشان دادم، حضرت هم بر آن صحّه گذاشتند، و متن آن اينچنين است: ... بر شما باد پرهيز از مصاحبت گناهكاران و ياري ستمكاران و همجواري با فاسقان، از نيرنگ آنها برحذر باشيد ... .
اين روايت به نحو مطلق معونة الظالمين را مورد نهي قرار داده است. پس معلوم ميشود معونة الظالمين في غير ظلمهم هم حرام است.
ولي اين كلام درست نيست؛ چون معلوم است كه مقصود ياري آنها در
ظلمشان است، كما اينكه مراد از صحبت عاصين هم همنشيني با گناهكار در زمان عصيانش است و استفاده نميشود اگر كسي يك ساعت با عاصي در غير وقت عصيانش نشست، كار حرامي مرتكب شده است. علاوه آنكه صدر و ذيل روايت هم قرينه است بر اينكه مراد معونة الظالمين في ظلمهم است.
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ يُونُسَ بْنِ يَعْقُوبَ قَالَ: قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام …: لَا تُعِنْهُمْ عَلَى بِنَاءِ مَسْجِدٍ.(1)
يونس بن يعقوب ميگويد امام صادق … عليه السلام … به من فرمودند: آنها [ظالمين] را در بناء مسجدي ياري نكن.
اين روايت دلالت دارد بر اينكه ياري ظالمين در امور مباح، حتّي در بناء مسجد كه محلّ عبادت است و في نفسه راجح و مستحب است، جايز نيست؛ چه رسد به ياري آنها در امر غير عبادي و غير راجح، مانند دوخت لباس و ساخت بناء.
امّا حقيقت آن است كه نميدانيم مراد از ضمير «لَا تُعِنْهُمْ» مطلق ظالمين است يا ظالمين خاص. ممكن است ظالمين خاصي مراد باشد كه ميخواستند با ساخت مسجد و محراب، مردم را فريفته و از اين راه براي خود تبليغ كرده و بر شوكت خود بيفزايند و يا اينكه مسجد ضراري بسازند. به هر حال نميتوانيم مطمئن شويم مراد حضرت از اين روايت اين باشد كه هر ظالمي هرچند با پول حلال و به صورت مخفيانه ـ تا باعث سوء استفاده نشود ـ براي خدا مسجدي
1) وسائلالشيعة، ج17، كتاب التجارة، أبواب ما يكتسب به، باب42، ح8، ص180 و تهذيب الاحكام، ج6، ص338.
بسازد، كمك كردن به او جايز نيست. بنابراين نميتوان اين روايت را دالّ بر حرمت إعانهي ظالم در غير ظلمش دانست.
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ] عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ(1)
علي بن أسباط بن سالم بياع الزطي أبو الحسن المقرئ، كوفي، ثقة، و كان فطحيا. جرى بينه و بين علي بن مهزيار رسائل في ذلك (ذاك)، رجعوا فيها إلى أبي جعفر الثاني … عليه السلام …، فرجع علي بن أسباط عن ذلك القول و تركه. و قد روى عن الرضا … عليه السلام … من قبل ذلك، و كان أوثق الناس و أصدقهم لهجة.
عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُذَافِرٍ(2)محمد بن عذافر بن عيسى الصيرفي المدائني ثقة. روى عن أبي عبد الله و أبي الحسن … عليهما السلام … و عمر إلى أيام الرضا … عليه السلام … و مات و له ثلاث و تسعون سنة. له كتاب يختلف الرواة عنه فيه. قال ابن نوح: هو محمد بن عذافر بن عيسى بن أفلح الخزاعي الصيرفي، أبوه عذافر كوفي يكنى أبا محمد مولى خزاعة. و أخوه عمر بن عيسى.
• رجال الشيخ الطوسي، ص343:
محمد بن عذافر، له كتاب، ثقة.
عَنْ أَبِيهِ قَالَ: قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام …: يَا عُذَافِرُ نُبِّئْتُ أَنَّكَ تُعَامِلُ أَبَا أَيُّوبَ وَ الرَّبِيعَ؟! فَمَا حَالُكَ إِذَا نُودِيَ بِكَ فِي أَعْوَانِ الظَّلَمَةِ؟ قَالَ: فَوَجَمَ أَبِي فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … لَمَّا رَأَى مَا أَصَابَهُ: أَيْ عُذَافِرُ إِنِّي إِنَّمَا خَوَّفْتُكَ بِمَا خَوَّفَنِي اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ قَالَ مُحَمَّدٌ: فَقَدِمَ أَبِي فَمَا زَالَ مَغْمُوماً مَكْرُوباً حَتَّى مَاتَ.(3)اين روايت از لحاظ سند به خاطر سهل بن زياد ناتمام است.
محمد بن عذافر از پدرش (عذافر) نقل ميكند كه امام صادق … عليه السلام … به من فرمودند: اي عذافر خبردار شدم تو با ابا ايوب و ربيع معامله ميكني؟! چگونه
است حال تو هنگامي كه تو را از اعوان ظلمه صدا ميزنند؟ [محمد بن عذافر] ميگويد: پدرم از شدت ناراحتي و وحشت خشكش زد. حضرت وقتي وضع پدرم را ديدند فرمودند: اي عذافر من اين را از خودم نگفتم. من تو را به آنچه كه خداوند متعال من را به آن ترسانده، ترسانيدم. محمد بن عذافر ميگويد: پدرم آمد و همچنان غصه دار بود [كه چرا چنين كرده] تا اينكه از دنيا رفت.
حضرت در اين روايت، عذافر را به خاطر معامله با ابا ايوب و ربيع كه امري مباح است، مورد عتاب قرار ميدهند به گونهاي كه او را از اعوان ظلمه خواندند. پس معلوم ميشود إعانهي ظالمين در امر مباح هم جايز نيست. بلكه حتّي ميتوان گفت اگر إعانه نباشد و صرف مراوده و معامله باشد، جايز نيست.
ولي در نقد اين استدلال ميگوييم علاوه بر ضعف سند، ابا ايوب و ربيع را نميدانيم چه كساني بودند و چه كاري انجام ميدادند؟ معاملهي عذافر با آنها در چه حدّي و در چه راستايي بوده، ولي مطمئناً به گونهاي بوده كه از اعوان ظلمه محسوب ميشده كه حضرت اينچنين به او ميفرمايند: «فَمَا حَالُكَ إِذَا نُودِيَ بِكَ فِي أَعْوَانِ الظَّلَمَةِ» و همانطور كه بيان كرديم، عمل كردن به گونهاي كه شخص از اعوان ظلمه محسوب شود حرام است، ولي استفاده نميشود صرف يكبار و دوبار إعانه يا معاملهي با ظالمين در غير ظلمشان هم حرام باشد.
وَ عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوب عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيم] عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ بَشِيرٍ عَنِ ابْنِ أَبِي يَعْفُورٍ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … إِذْ دَخَلَ عَلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِنَا فَقَالَ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّهُ رُبَّمَا أَصَابَ الرَّجُلَ مِنَّا
الضِّيقُ أَوِ الشِّدَّةُ فَيُدْعَى إِلَى الْبِنَاءِ يَبْنِيهِ أَوِ النَّهَرِ يَكْرِيهِ أَوِ الْمُسَنَّاةِ(1)
و المُسَنَّاة: ضَفيرةٌ تُبْنى للسيل لترُدَّ الماء، سُمّيت مُسَنَّاةً لأَن فيها مفاتحَ للماء بقدر ما تحتاج إليه مما لا يَغْلِب، مأْخوذٌ من قولك سَنَّيْت الشيءَ و الأَمر إذا فَتَحْت وجهه. ابن الأَعرابي: تَسَنَّى الرجلُ إذا تسَهَّل في أُموره؛ قال الشاعر: «و قد تَسَنَّيْتُ له كلَّ التَّسَنِّي» و كذلك تَسَنَّيْتُ فلاناً إذا تَرَضَّيْته.
در مقتل سيد الشهداء … عليه السلام … آمده كه:
( سيد ابن طاووس الحسني، اللهوف في قتلى الطفوف، ص69:
قال الراوى : واشتد العطش بالحسين … عليه السلام … فركب المسناة يريد الفرات والعباس أخوه بين يديه فاعترضته خيل ابن سعد فرمى رجل من بنى دارم الحسين … عليه السلام … بسهم فأثبته في حنكه الشريف فانتزع … عليه السلام … السهم وبسط يديه تحت حنكه حتى امتلات راحتاه من الدم ثم رمى به وقال : اللهم إنى أشكو إليك ما يفعل بابن بنت نبيك ثم إقتطعوا العباس عنه وأحاطوا به من كل جانب حتى قتلوه قدس الله روحه فبكى الحسين … عليه السلام … لقتله بكاء شديداً.
( شيخ مفيد، محمد بن محمد بن نعمان، الارشاد في معرفة حجج الله علي العباد، ج2، ص110:
رجع الحسين … عليه السلام … من المسناة إلى فسطاطه تقدم إليه شمر بن ذى الجوشن في جماعة من اصحابه، و احاطوا به فاسرع منهم رجل يقال له مالك بن انس فشتم الحسين … عليه السلام … فضربه على رأسه بالسيف و كان على رأسه قلنسوة فقطعها حتى وصل إلى رأسه فأدماه فامتلات القلنسوة دما، فقال له الحسين … عليه السلام …: لا أكلت بيمينك و لا شربت بها، و حشرك الله مع الظالمين. ثم القى القلنسوة و دعا بخرقة فشد بها رأسه، و استدعا قلنسوة اخرى فلبسها و اعتم عليها، و نظر يمينا و شمالا لا يرى احدا فرفع رأسه إلى السماء فقال: اللهم انك ترى ما يصنع بولد نبيك و حال بنو كلاب بينه و بين الماء.
يُصْلِحُهَا فَمَا تَقُولُ فِي ذَلِكَ؟ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام …: مَا أُحِبُّ أَنِّي عَقَدْتُ لَهُمْ عُقْدَةً أَوْ وَكَيْتُ لَهُمْ وِكَاءً وَ إِنَّ لِي مَا بَيْنَ لَابَتَيْهَا لَا وَ لَا مَدَّةً بِقَلَمٍ إِنَّ أَعْوَانَ الظَّلَمَةِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِي سُرَادِقٍ مِنْ نَارٍ حَتَّى يَحْكُمَ اللَّهُ بَيْنَ الْعِبَادِ.وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ مِثْلَهُ.(2)
ابن ابي يعفور ميگويد: خدمت امام صادق … عليه السلام … بودم كه يكي از اصحاب داخل شد و به حضرت عرض كرد: فدايتان شوم! گاهي بعضي از ما [شيعيان]
گرفتار سختي و تنگدستي ميشود و [از طرف حكومت] دعوت ميشود كه بنائي را بسازد يا نهري حفر كند يا آببندي (سدّ) را اصلاح كند. در اين مورد چه ميفرماييد؟ امام صادق … عليه السلام … فرمودند: دوست ندارم براي آنها گِرهي بزنم يا سر كيسهاي ببندم، حتّي اگر مزد كارم بين دو طرف مدينه باشد و دوست ندارم حتّي قلمي برايشان بكشم. همانا اعوان ستمگران در روز قيامت در سراپردههايي از آتش هستند تا خداوند متعال بين بندگانش حكم كند.
اين روايت از لحاظ سند به خاطر بشير(1)ناتمام است.
در اين روايت سائل از حضرت دربارهي انجام دادن فعل مباح براي ظالمين سؤال ميكند ـ گرچه مرجع ضمير مشخص نشده، ولي معلوم است كه همان دستگاه ظالم مراد است ـ چون ساختن بناء، يا حفر نهر، يا اصلاح آب بند، امر مباحي است، حضرت در جواب ميفرمايد: دوست ندارم حتّي گرهي براي آنها بزنم يا كيسهاي براي آنها ببندم يا قلمي برايشان بكشم، هرچند مزد فراواني به من بدهند. بعد دليل ميآورند كه اعوان ظلمه روز قيامت در سراپردهاي از آتش هستند تا خداوند متعال بين بندگانش حكم كند. پس اين روايت دالّ بر حرمت إعانة الظالمين في غير ظلمهم ميباشد.
امّا استدلال به اين روايت بر حرمت إعانة الظالمين في غير ظلمهم علاوه بر ضعف سند، از لحاظ دلالت هم تمام نيست؛ زيرا اينكه حضرت فرمودند: «إِنَّ أَعْوَانَ الظَّلَمَةِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِي سُرَادِقٍ مِنْ نَارٍ» به منزلهي تعليل براي مطالب قبل است و از آنجايي كه يك گره زدن، خصوصاً اگر در راستاي حرام و ظلمشان نباشد
1) «بشير» مشترك بين افراد متعددي است كه تقريباً هيچ كدام توثيق ندارند. بعضي هم گفتهاند «بشير» در اينجا، مصحّف «هشام» است كه دليلي بر آن وجود ندارد. علي ايّ حالٍ نميتوانيم بشير را تصحيح كنيم.
موجب اندراج تحت عنوان اعوان الظلمة نميشود، پس معلوم ميشود آنچه كه حضرت در ابتداء فرمودند «مَا أُحِبُّ أَنِّي عَقَدْتُ لَهُمْ عُقْدَةً» كراهت شديد را بيان ميكنند و تحذير از آن است كه مبادا با نزديك شدن به آنها، كم كم شخص داخل در اعوان ظلمه شود.(1)
أمّا الرواية الأُولى، فلأنّ التعبير فيها في الجواب بقوله: «ما أُحبّ» ظاهر في الكراهة. و أمّا قوله … عليه السلام …: «إنّ أعوان الظلمة .. إلخ»، فهو من باب التنبيه على أن القرب إلى الظلمة و المخالطة معهم مرجوح، و إلّا فليس من يعمل لهم الأعمال المذكورة في السؤال خصوصاً مرّة أو مرّتين، خصوصاً مع الاضطرار معدوداً من أعوانهم.
مُحَمَّدُ بْنُ مَسْعُودٍ الْعَيَّاشِيُّ فِي تَفْسِيرِهِ عَنْ سُلَيْمَانَ الْجَعْفَرِيِّ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا … عليه السلام …: مَا تَقُولُ فِي أَعْمَالِ السُّلْطَانِ؟ فَقَالَ: يَا سُلَيْمَانُ الدُّخُولُ فِي أَعْمَالِهِمْ وَ الْعَوْنُ لَهُمْ وَ السَّعْيُ فِي حَوَائِجِهِمْ عَدِيلُ الْكُفْرِ وَ النَّظَرُ إِلَيْهِمْ عَلَى الْعَمْدِ مِنَ الْكَبَائِرِ الَّتِي يُسْتَحَقُّ بِهَا النَّارُ.(2)
سليمان الجعفري ميگويد: خدمت امام رضا … عليه السلام … عرض كردم دربارهي اعمال سلطان [كارهايي كه مربوط به حكومت است] چه ميفرماييد؟ حضرت فرمودند: اي سليمان، دخول در اعمال آنها و كمك آنها و سعي در حوائجشان، عديل كفر است و نظر عمدي به آنها، از كبائري است كه مرتكب آن استحقاق آتش پيدا ميكند.
پس اين روايت ميفرمايد حتّي نگاه عادي و معمولي (بدون ابراز بغض) به آنها هم حرام است و مردم بايد از آنها اعراض كنند ـ مانند آن روايتي از
اميرالمؤمنين … عليه السلام … كه ميفرمايد: «أَمَرَنَا رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … أَنْ نَلْقَى أَهْلَ الْمَعَاصِي بِوُجُوهٍ مُكْفَهِرَّةٍ»(1)
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ … عليه السلام …: أَمَرَنَا رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … أَنْ نَلْقَى أَهْلَ الْمَعَاصِي بِوُجُوهٍ مُكْفَهِرَّةٍ.
وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ إِلَّا أَنَّهُ قَالَ: قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ … عليه السلام …: أَدْنَى الْإِنْكَارِ أَنْ تَلْقَى أَهْلَ الْمَعَاصِي بِوُجُوهٍ مُكْفَهِرَّةٍ.
رسول الله … صلي الله عليه و آله و سلم … به ما امر فرمودند با اهل معصيت با روي در هم كشيده برخورد كنيم ـ و از كبائري است كه استحقاق آتش دارد، بنابراين به طريق اولي خياطي، قصابي، نانوايي و ... براي آنها حرام است. علاوه آنكه روايت تصريح ميكند «وَ الْعَوْنُ لَهُمْ وَ السَّعْيُ فِي حَوَائِجِهِمْ عَدِيلُ الْكُفْرِ».پس دلالت روايت بر حرمت معونة الظالمين في غير ظلمهم تمام بوده، امّا از لحاظ سند ناتمام است؛ چون در تفسير عياشي ذكر شده و روايات تفسير عياشي عمدتاً سند ندارد؛ زيرا مستنسخين أسناد را حذف كردهاند كه به خيال خودشان حجم كتاب را كم كنند، در حالي كه با اين كار ما را از استناد به روايات آن در غالب موارد محروم كردهاند.
مُحَمَّدُ بْنُ عُمَرَ بْنِ عَبْدِ الْعَزِيزِ [الكشي] فِي كِتَابِ الرِّجَالِ عَنْ حَمْدَوَيْهِ(2)
حمدويه بن نصير الكشي: سمع يعقوب بن يزيد روى عن العياشي يكنى أبا الحسن عديم النظير في زمانه كثير العلم و الرواية ثقة حسن المذهب.
عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ الرَّازِيِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍعَنْ صَفْوَانَ بْنِ مِهْرَانَ الْجَمَّالِ(1)
صفوان بن مهران بن المغيرة الأسدي مولاهم ثم مولى بني كاهل منهم كوفي، ثقة، يكنى أبا محمد، كان يسكن بني حرام بالكوفة و أخواه حسين، و مسكين، روى عن أبي عبد الله … عليه السلام …، و كان صفوان جمالا و له كتاب يرويه جماعة، أخبرنا أحمد بن علي بن نوح، قال: حدثنا أحمد بن عبد الله بن قضاعة، قال حدثنا أبي، (قال: حدثنا أبي) عن صفوان بن مهران بكتابه.
( الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، ج2، ص216:
فَمِمَّنْ رَوَى صَرِيحَ النَّصِّ بِالْإِمَامَةِ مِنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الصَّادِقِ … عليه السلام … عَلَى ابْنِهِ أَبِي الْحَسَنِ مُوسَى … عليه السلام … مِنْ شُيُوخِ أَصْحَابِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ وَ خَاصَّتِهِ وَ بِطَانَتِهِ وَ ثِقَاتِهِ الْفُقَهَاءِ الصَّالِحِينَ رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ الْمُفَضَّلُ بْنُ عُمَرَ الْجُعْفِيُّ وَ مُعَاذُ بْنُ كَثِيرٍ وَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ الْحَجَّاجِ وَ الْفَيْضُ بْنُ الْمُخْتَارِ وَ يَعْقُوبُ السَّرَّاجُ وَ سُلَيْمَانُ بْنُ خَالِدٍ وَ صَفْوَانُ الْجَمَّالُ وَ غَيْرُهُمْ مِمَّنْ يَطُولُ بِذِكْرِهِمُ الْكِتَابُ. وَ قَدْ رَوَى ذَلِكَ مِنْ إِخْوَتِهِ إِسْحَاقُ وَ عَلِيٌّ ابْنَا جَعْفَرٍ وَ كَانَا مِنَ الْفَضْلِ وَ الْوَرَعِ عَلَى مَا لَا يَخْتَلِفُ فِيهِ اثْنَان.
قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي الْحَسَنِ الْأَوَّلِ … عليه السلام … فَقَالَ لِي: يَا صَفْوَانُ كُلُّ شَيْءٍ مِنْكَ حَسَنٌ جَمِيلٌ مَا خَلَا شَيْئاً وَاحِداً قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ أَيُّ شَيْءٍ؟ قَالَ: إِكْرَاؤُكَ جِمَالَكَ مِنْ هَذَا الرَّجُلِ يَعْنِي هَارُونَ قُلْتُ: وَ اللَّهِ مَا أَكْرَيْتُهُ أَشَراً(2)الأَشَرُ: شدّة البطر، و قد أَشِرَ يَأْشَرُ أَشَراً، قال تعالى: (سَيَعْلَمُونَ غَداً مَنِ الْكَذّابُ الْأَشِرُ) [القمر، 26]، فالأشر أبلغ من البطر، و البطر أبلغ من الفرح، فإنّ الفرح و إن كان في أغلب أحواله مذموما.
( لسان العرب، ج4، ص20:
الأَشَرُ: المَرَح. و الأَشَرُ: البَطَرُ. أَشِرَ الرجلُ، بالكسر، يَأْشَرُ أَشَراً، فهو أَشِرٌ و أَشُرٌ و أَشْرانُ: مَرِحَ ... الأَشَرُ: البَطَرُ. و قيل: أَشَدُّ البَطَر ... جمع الأَشِر و الأَشُر: أَشِرون و أَشُرون، و لا يكسَّران لأَن التكسير في هذين البناءَين قليل، و جمع أَشْرانَ أَشارى و أُشارى كسكران و سُكارى.
وَ لَا بَطَراً وَ لَا لِلصَّيْدِ وَ لَا لِلَّهْوِ وَ لَكِنِّي أَكْرَيْتُهُ لِهَذَا الطَّرِيقِ يَعْنِي طَرِيقَ مَكَّةَ وَ لَا أَتَوَلَّاهُ بِنَفْسِي وَ لَكِنِّي أَبْعَثُ مَعَهُ غِلْمَانِي فَقَالَ لِي: يَا صَفْوَانُ أَ يَقَعُ كِرَاؤُكَ عَلَيْهِمْ؟ قُلْتُ: نَعَمْ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ: فَقَالَ لِي: أَ تُحِبُّ بَقَاءَهُمْ حَتَّى يَخْرُجَ كِرَاؤُكَ؟ قُلْتُ: نَعَمْقَالَ: مَنْ أَحَبَّ بَقَاءَهُمْ فَهُوَ مِنْهُمْ وَ مَنْ كَانَ مِنْهُمْ كَانَ وَرَدَ النَّارَ قَالَ صَفْوَانُ: فَذَهَبْتُ فَبِعْتُ جِمَالِي عَنْ آخِرِهَا فَبَلَغَ ذَلِكَ إِلَى هَارُونَ فَدَعَانِي فَقَالَ لِي: يَا صَفْوَانُ بَلَغَنِي أَنَّكَ بِعْتَ جِمَالَكَ قُلْتُ: نَعَمْ قَالَ: وَ لِمَ؟ قُلْتُ: أَنَا شَيْخٌ كَبِيرٌ وَ إِنَّ الْغِلْمَانَ لَا يَفُونَ بِالْأَعْمَالِ فَقَالَ: هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ إِنِّي لَأَعْلَمُ مَنْ أَشَارَ عَلَيْكَ بِهَذَا أَشَارَ عَلَيْكَ بِهَذَا مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ قُلْتُ: مَا لِي وَ لِمُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ؟! فَقَالَ: دَعْ هَذَا عَنْكَ فَوَ اللَّهِ لَوْ لَا حُسْنُ صُحْبَتِكَ لَقَتَلْتُكَ.(1)
صفوان بن مهران الجمال ميگويد: بر امام كاظم … عليه السلام … وارد شدم، حضرت به من فرمودند: همهي امور تو حَسن و زيباست به جز يك چيز. عرض كردم فدايتان شوم چه چيزي؟ فرمودند: كرايه دادن شترهايت به اين مرد؛ يعني هارون [حضرت تقيةً اسم نحسش را ذكر نكردند]. خدمت حضرت عرض كردم: و الله از روي خوشگذراني، سرخوشي و براي صيد و لهو كرايه ندادم، بلكه در اين راه (راه مكه) كرايه دادم، خودم هم در خدمتش نيستم، غلامانم را همراهش ميفرستم. حضرت به من فرمودند: اي صفوان آيا كرايهات بر ذمهي آنها باقي ميماند؟ عرض كردم: بله، فدايتان شوم! فرمودند: آيا دوست داري زنده بمانند تا كرايهات را بدهند؟ عرض كردم: بله. فرمودند: كسي كه بقاء آنها را دوست داشته باشد، از آنهاست و هر كسي كه از آنها باشد وارد آتش ميشود. صفوان ميگويد: رفتم تمام شترانم را فروختم و اين خبر به هارون رسيد و مرا پيش خود خواند و گفت: به من خبر رسيده كه شترانت را فروختي. گفتم: بله. گفت: براي چه؟ گفتم: من پيرمرد هستم و غلامانم كارها را خوب انجام نميدهند. گفت: اينطور نيست، من ميدانم چه كسي به تو
1) وسائل الشيعة، ج17، كتاب التجارة، أبواب ما يكتسب به، باب42، ح17، ص182 و رجال الكشي، ج2، ص740.
اشاره كرده كه اين كار را بكني، موسي بن جعفر اينچنين اشاره كرده، گفتم: مرا چه به موسي بن جعفر … عليهما السلام …! گفت: اين حرفها را رها كن، والله اگر به خاطر رفاقت خوبت نبود، ميكشتمت.
در سند اين روايت همه ثقاتند به جز محمد بن اسماعيل الرازي كه در آن كلام است.
جناب كليني در كافي مكرراً از محمد بن اسماعيل نقل ميكند و او هم معمولاً از فضل بن شاذان نقل ميكند [كه تقريباً 761 مورد است] كه بارها گفتهايم اين محمد بن اسماعيل مشترك بين دو يا سه نفر است. يكي محمد بن اسماعيل بن بزيع(1)
( قال النجاشي: محمد بن إسماعيل بن بزيع، أبو جعفر: مولى المنصور أبي جعفر و ولد بزيع بيت، منهم حمزة بن بزيع، كان من صالحي هذه الطائفة و ثقاتهم كثير العمل، له كتب، منها: كتاب ثواب الحج و كتاب الحج.
( قال الشيخ: محمد بن إسماعيل بن بزيع، له كتاب في الحج، أخبرنا به ابن أبي جيد، عن محمد بن الحسن بن الوليد، عن علي بن إبراهيم، عن أبيه عن محمد بن إسماعيل. و عده في رجاله (تارة) من أصحاب الكاظم … عليه السلام … و (أخرى) في أصحاب الرضا … عليه السلام … قائلا: محمد بن إسماعيل بن بزيع: ثقة صحيح، كوفي مولى المنصور و (ثالثة) في أصحاب الجواد … عليه السلام … قائلا: محمد بن إسماعيل بن بزيع من أصحاب الرضا … عليه السلام ….
ايشان همان كسي است كه روايت «لأنّ له مادة» را در مورد چاه معتصم نقل كرده است.
( وسائل الشيعة، ج1، أبواب مقدمات العبادات، باب3، ح12، ص141 و تهذيب الاحكام، ج1، ص234:
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الرِّضَا … عليه السلام … قَالَ: مَاءُ الْبِئْرِ وَاسِعٌ لَا يُفْسِدُهُ شَيْءٌ إِلَّا أَنْ يَتَغَيَّرَ رِيحُهُ أَوْ طَعْمُهُ فَيُنْزَحُ حَتَّى يَذْهَبَ الرِّيحُ وَ يَطِيبَ طَعْمُهُ لِأَنَّ لَهُ مَادَّةً.
علّت اينكه كليني نميتواند از او نقل كند اين است كه جناب كليني محمد بن اسماعيل بن بزيع را درك نكرده؛ چون وفات محمد بن اسماعيل بن بزيع ظاهراً در زمان امام جواد … عليه السلام … بوده؛ زيرا كشي ميفرمايد: «كان محمد بن اسماعيل بن بزيع من رجال أبي الحسن موسي … عليه السلام … و ادرك ابا جعفر الثاني … عليه السلام …» كه ظاهرش آن است كه در زمان حيات امام جواد … عليه السلام … از دنيا رفته و امام هادي … عليه السلام … را درك نكرده است. شهادت امام جواد … عليه السلام … هم در سال 220 (ه.ق) بوده است، در حالي كه كليني در سال 328 (ه.ق) وفات نموده، بنابراين نميتوانسته او را درك كرده باشد. (احمدي)
صاحب الرضا … عليه السلام … كه جليل القدر است ولي كليني نميتواند مستقيماً از او1) معجم رجال الحديث، ج15، ص95:
نقل كند. بنابراين احتمال اينكه ايشان باشد منتفي است گرچه بعضي به ضرس قاطع گفتهاند مراد، محمد بن اسماعيل بن بزيع است. ديگري محمد بن اسماعيل بندقي نيشابوري(1)
محمد بن إسماعيل يكنى أبا الحسن: يدعى بندفر، رجال الشيخ فيمن لم يرو عنهم … عليهم السلام ….
أقول: محمد بن إسماعيل، هذا روى عنه الكشي بلا واسطة و هو يروي عن الفضل بن شاذان، في ترجمة سلمان الفارسي مرتين و في ترجمة أبي حمزة الثمالي و المذكور في هذه الموارد: هو محمد بن إسماعيل مطلقا، إلا أنه صرح في ترجمة أبي يحيى الجرجاني بأن محمد بن إسماعيل الذي يروي عنه: هو النيسابوري.
و أوضح من ذلك: ما ذكره في ترجمة الفضل بن شاذان قال: ذكر أبو الحسن محمد بن إسماعيل البندقي النيسابوري أن الفضل بن شاذان بن خليل نفاه عبد الله بن طاهر النيسابوري فيظهر من ذلك أن محمد بن إسماعيل الذي يروي عن الفضل و يروي عنه الكشي بلا واسطة هو محمد بن إسماعيل النيسابوري و بما أن الكشي قريب الطبقة من الكليني … قدس سره … بمحمد بن إسماعيل الذي يروي عن الفضل و يروي عنه الكليني كثيرا ينطبق على هذا و يحكم بوثاقته، لا لإكثار الكليني الرواية عنه، بل لوقوعه في أسناد كامل الزيارات على ما عرفت [البته حضرت استاد دام ظله واقع شدن در أسناد كامل الزيارات را به عنوان ملاك وثاقت قبول ندارند].
و احتمل بعضهم أن يكون محمد بن إسماعيل الذي يروي عنه الكليني هو محمد بن إسماعيل بن بزيع و هذا بعيد غايته، بل هو أمر غير ممكن، لأن ابن بزيع إنما هو من أصحاب الرضا … عليه السلام … و لا يمكن أن يروي الكليني عنه بلا واسطة.
و احتمل بعض آخر أن يكون هو محمد بن إسماعيل البرمكي، صاحب الصومعة و هو أيضا بعيد، فإن طبقته متقدمة على طبقة الكليني.
( مجلسى، محمدتقى بن مقصود، روضة المتقين في شرح من لا يحضره الفقيه، ج1، ص132:
و يظهر من تصريح بعضهم أنهم توهموا أنه، محمد بن إسماعيل بن بزيع، و هو مستبعد غاية البعد، فإن ابن بزيع راوي الرضا … عليه السلام … و لو كان هو لنقل في أوائل السند مرة مقيدا بابن بزيع، لأن هذا شرف عظيم عند المحدثين أن ينقلوا عن المعصوم بواسطة واحدة مع أنه يروى عنه غالبا بواسطتين أو ثلاث وسائط و يقيده به و لوجوه كثيرة لا يسع المقام ذكرها، و لهذه الوجوه تنبه مشايخنا المعاصرون رضي الله عنهم أجمعين بأنه ليس بابن بزيع، و قالوا: إنه محمد بن إسماعيل البرمكي الرازي و هو أيضا ثقة، و القرينة أن الكليني رازي أيضا فإن الكلين قرية بها خربة، أراد تعميرها (لتشرفها بابن يعقوب) بعض إخواننا في هذه الأوقات و لم يمهله الأجل رحمه الله تعالى: و ظني أنه ليس هو لأنه يروي الكليني عن الرازي غالبا بواسطة محمد بن جعفر بن عون الأسدي، و كلما يروي عنه بالواسطة يقيده بالرازي و بدون الواسطة لم يقيده أصلا، و هذه القرائن الرجالية تفيد الظن الغالب عند الماهر. بل الظاهر أنه محمد بن إسماعيل البندقي النيشابوري فإنه يروى أحوال الفضل بن شاذان.
و بالجملة يظهر من اعتماد الكليني عليه و كثرة الرواية عنه ثقته، لكن العمدة عندي أنه يظهر من التتبع التام أن الكليني رحمه الله يروي عن الكتب كالصدوق و الشيخ، بل هو أولى لتقدمه و وجود الأصول عنده خصوصا هذه الرواية و أمثالها، فإنه ينقل عن كتاب حماد بن عيسى أو كتاب صفوان بن يحيى أو كتاب محمد بن أبي عمير، و لذلك تراه بعد ما ينقل السند أولا يقول حماد أو صفوان أو ابن عمير و ينقل عنهم و الظاهر المفيد للقطع أن كتب هؤلاء الفضلاء و أمثالهم في ذلك الزمان كانت أشهر بكثير من الكتب الأربعة عندنا، و الذي يذكره أو يذكرونه في السند كان لمجرد التيمن و التبرك، فإن حكمنا بصحة الحديث كان الوجه هذا، خصوصا إذا اجتمع في السند علي بن إبراهيم، عن أبيه، و محمد بن إسماعيل عن الفضل بن شاذان، فإنه مع قطع النظر عما ذكر يحصل الظن القوي بأنه مأخوذ عنهم، فإن إبراهيم بن هاشم كالثقة و حديث محمد كالصحيح و باجتماعهما يحصل الظن القوي بأنه من كتاب أحدهم أو منقول عن أحدهم.
مع أنه يمكننا تتبع أعيان الأصحاب في الحكم بصحة الحديث، و الظاهر أن حكمهم بها أيضا كان لهذا الوجه، لا توهم أنه ابن بزيع و إن وقع التصريح به ممن لا يعتد بقوله، لترويج كلام نفسه الذي هو دأب المجادلين لا المتقين و لما كان علم معرفة الرجال من الأمور المهمة و فوائده عظيمة، نذكر أحيانا بعض الفوائد في هذا الكتاب مع أن أكثر الفوائد التي نذكرها لا يوجد في غيره حتى يمكننا الحوالة عليه، و هذا عذرنا في التطويل أحيانا، و لما وقع الاختلاف العظيم بين الصحابة و التابعين في أكثر الأحكام لمخالفتهم أبواب مدينة العلم خصوصا في الوضوء، كان أئمتنا صلوات الله عليهم يعلمون أصحابهم بالقول و يضمون إليه الفعل ليحصل لهم العلم بالأحكام.
است كه توثيقي از ايشان به ما نرسيده و ديگري محمد بن1) معجم رجال الحديث، ج15، ص90:
اسماعيل البرمكي صاحب الصومعة(1)
محمد بن إسماعيل بن أحمد بن بشير البرمكي، المعروف بصاحب الصومعة، أبو عبد الله، سكن قم و ليس أصله منها، ذكر ذلك أبو العباس بن نوح و كان ثقة، مستقيما له كتب، منها كتاب التوحيد.
( رجال ابن الغضائري، ص97:
محمد بن إسماعيل بن أحمد البرمكي أبو جعفر المعروف بصاحب الصومعة: ضعيف.
است كه نجاشي ايشان را توثيق كرده، بنابراين شايستهي اعتماد است و ابن غضائري هرچند ايشان را تضعيف كرده، ولي اعتنايي به تضعيفات ابن غضائري نيست و در كتاب مقالات فقهي(1)(2)( مقالات فقهي(1)، ص88 و160:
اولاً: مصنف كتاب «الرجال» چنانكه از «الفهرست» شيخ و غير او بر ميآيد، «ابوالحسن احمد بن حسين بن عبيدالله» است و در كتب قدماي ما، ايشان به طور صريح توثيق نشده است، و آن كسي كه از او نام برده شده، پدر او «حسين بن عبيدالله» است كه نجاشي در كتابش عنواني را به او اختصاص داده، ولي در سياههي كتب ايشان، نامي از «الرجال» نبرده است.
مگر اينكه گفته شود كساني چون «ابن غضائري» و پدرش، محتاج تصريح و توثيق نيستند؛ زيرا بزرگتر از آنند كه در آنها قدحي باشد، همچنين اين دو معروفند و از مشايخ اجازه هستند و نجاشي با آن جلالتش از اين پدر و پسر روايت ميكند و علامه … قدس سره … در «الخلاصة» از روايات غضائري زياد نقل ميكند و طريق شيخ به محمد بن علي بن محبوب را صحيح ميداند و در آن طريق «حسين بن عبيدالله» قرار دارد.
امّا با همهي اين حرفها قلب اطمينان پيدا نميكند و آرام نميگيرد. بله، اگر اين دو نفر از نظر جلالت در رتبهي بزرگاني چون «شيخ الطائفة» و «سيد مرتضي» يا نزديك به آن دو بودند، آنچه كه ذكر شد صحيح ميبود، اين در حالي است كه نجاشي دربارهي «حسين بن عبيدالله» چيزي كه استفادهي وثاقت شود ذكر نكرده، در حالي كه در ذيل عنوان «شيخ مفيد» و «سيد مرتضي» و «شيخ طوسي» جملاتي را ذكر نموده كه عظمت مقام آنها در وثاقت فهميده ميشود. مضافاً به اينكه ما روش غضائري و پسرش را در تضعيف و توثيق نميدانيم و شايد اين تضعيفات را از طرق غير معتبر به دست آورده باشند.
ثانياً: صحت انتساب كتابهايي كه به ابن غضائري نسبت داده شده به درستي اثبات نشده است؛ زيرا «علامه» حتّي در «اجازة الكبير»ش به «بني زهره» طريقي براي رسيدن به اين كتاب ذكر نفرموده است.
مفصّلاًدر اين رابطه توضيح دادهايم كه كتاب منسوب به ابن غضائري اعتباري ندارد و معلوم نيست از خود ابن غضائري باشد.
بنابراين چون امر دائر بين محمد بن اسماعيل بندقي نيشابوري و محمد بن اسماعيل البرمكي است و نميتوانيم احراز كنيم مقصود محمد بن اسماعيل البرمكيِ ثقه باشد ـ بلكه بعضي قرائني اقامه كردهاند كه مقصود محمد بن اسماعيل بندقي نيشابوري است(1)
اولاً: محمد بن اسماعيل البرمكي ساكن قم بوده و هر جا كليني از او نقل كرده، با واسطه نقل كرده است، در حالي كه فضل بن شاذان، نيشابوري بوده و محمد بن اسماعيل بندقي هم نيشابوري است و با فضل بن شاذان رابطهي خاصي داشتهاند، به همين خاطر جناب كشي بعض قضاياي فضل بن شاذان را از طريق همين محمد بن اسماعيل بندقي نقل ميكند.
ثانياً: محمد بن اسماعيل بندقي ميتواند در رديف مشايخ كليني باشد كه هست. (احمدي)
ـ پس رواياتي كه كليني از ايشان نقل كرده، ضعيف است.1) از جمله قرائني كه بيان كردهاند اين است كه:
امّا در اين روايت قاعدتاً مراد محمد بن اسماعيل بندفر نيست؛ زيرا ايشان نيشابوري است، كما اينكه محمد بن اسماعيل بن بزيع هم نميتواند باشد. بنابراين اين محمد بن اسماعيل الرازي يا همان برمكي است و يا شخص ديگري.
شاهدي وجود دارد كه ميتوانيم بگوييم محمد بن اسماعيل الرازي، همان برمكي است و آن اينكه مرحوم كليني در روايتي تصريح به برمكي رازي(1)
( الكافي، ج6، كتاب الاطعمه، باب التمر، ح6، ص345:
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ الرَّازِيِ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ جَعْفَرٍ الْجَعْفَرِيِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا … عليه السلام … وَ بَيْنَ يَدَيْهِ تَمْرٌ بَرْنِيٌّ وَ هُوَ مُجِدٌّ فِي أَكْلِهِ يَأْكُلُهُ بِشَهْوَةٍ فَقَالَ لِي يَا سُلَيْمَانُ ادْنُ فَكُلْ ... .
( الكافي، ج4، كتاب الصيام، باب النوادر، ح1، ص169:
مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنِ السَّيَّارِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ الرَّازِيِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ الثَّانِي … عليه السلام … قَالَ: قُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ مَا تَقُولُ فِي الصَّوْمِ فَإِنَّهُ قَدْ رُوِيَ أَنَّهُمْ لَا يُوَفَّقُونَ لِصَوْمٍ؟ فَقَالَ: أَمَا إِنَّهُ قَدْ أُجِيبَتْ دَعْوَةُ الْمَلَكِ فِيهِمْ قَالَ: فَقُلْتُ: وَ كَيْفَ ذَلِكَ جُعِلْتُ فِدَاكَ؟ قَالَ: إِنَّ النَّاسَ لَمَّا قَتَلُوا الْحُسَيْنَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ أَمَرَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى مَلَكاً يُنَادِي أَيَّتُهَا الْأُمَّةُ الظَّالِمَةُ الْقَاتِلَةُ عِتْرَةَ نَبِيِّهَا لَا وَفَّقَكُمُ اللَّهُ لِصَوْمٍ وَ لَا لِفِطْرٍ.
( روضة المتقين في شرح من لا يحضره الفقيه، ج3، ص254:
و الرواية المذكورة رواه مسندا، عن محمد بن إسماعيل الرازي (الثقة) عن أبي جعفر الثاني … عليه السلام … قال: قلت: جعلت فداك ما تقول في العامة فإنه قد روي أنهم لا يوفقون لصوم فقال لي ... .
( همان، ج3، ص473:
«و في خبر آخر» رواه الكليني عن محمد بن إسماعيل البرمكي الرازي، عن أبي جعفر الثاني … عليه السلام … قال: قلت له جعلت فداك ما تقول في الصوم فإنه قد روي أنهم (أي العامة) لا يوفقون لصوم فقال: أما إنه قد أجيبت دعوة الملك فيهم ... .
كرده است:1) البته جناب كليني دو روايت ديگر از محمد بن اسماعيل الرازي بدون اشاره به اينكه برمكي است، با واسطه از او نقل ميكند و مجلسي اوّل … قدس سره … در شرحشان بر من لا يحضره الفقيه او را همان برمكي ذكر ميكنند.
حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ الْأَسَدِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ الْبَرْمَكِيِّ الرَّازِيِّ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ بُرْدٍ الدِّينَوَرِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْخُرَاسَانِيِّ خَادِمِ الرِّضَا … عليه السلام … قَالَ: دَخَلَ رَجُلٌ مِنَ الزَّنَادِقَةِ عَلَى أَبِي الْحَسَنِ ... .(1)
بنابراين اگر محمد بن اسماعيل الرازي همان برمكي باشد، سند تمام است.
در استدلال به اين روايت گفتهاند: اين روايت دلالت ميكند كرايه دادن شتران به ظالم، حتّي در طريق مكه جايز نيست. علاوه بر آن وقتي صفوان جمال عذر ميآورد كه من خودم همراه آنها نميروم و غلمانم را ميفرستم، حضرت به او فرمودند: همين اندازه كه دوست ميداري اينها باقي باشند تا كرايهات را بپردازند، كافي در حرمت است. بنابراين إعانهي ظالمين در امر مباح هم جايز نيست.
مرحوم شيخ ميفرمايد:(2)
و أمّا رواية صفوان، فالظاهر منها أنّ نفس المعاملة معهم ليست محرّمة، بل من حيث محبّة بقائهم و إن لم تكن معهم معاملة، و لا يخفى على الفَطِن العارف بأساليب الكلام أنّ قوله … عليه السلام …: «و من أحبّ بقاءهم كان منهم» لا يراد به من أحبّهم مثل محبّة صفوان بقاءهم حتّى يخرج كراؤه، بل هذا من باب المبالغة في الاجتناب عن مخالطتهم حتّى لا يفضي ذلك إلى صيرورتهم من أعوانهم، و أن يشرب القلب حبّهم؛ لأن القلوب مجبولة على حبّ من أحسن إليها.
از اين روايت بيش از آن استفاده نميشود كه حبّ بقاء ظالمين حرام است و الا اگر نفسِ إكراء به ظالم حتّي در طريق حلال هم حرام بود، حضرت در تعليل همان را ميفرمودند، پس اينكه حضرت در تعليل نفرمودند إعانة الظالمين حتّي في غير ظلمهم حرام است و به جاي آن، حبّ بقاء را در تعليل ذكر كردند و فرمودند: «مَنْ أَحَبَّ بَقَاءَهُمْ فَهُوَ مِنْهُمْ» معلوم ميشود كهحرام، حبّ بقاء ظلمه است، نه إعانة الظالمين في غير ظلمهم.
سپس مرحوم شيخ ميفرمايد: حتّي نميتوانيم بگوييم اين مقدار حبّ بقاء آنان ـ به اندازهي وفاي به كرايه ـ حرام است، بلكه حبّ آنان به عنوان سلطان و حاكم حرام است و در حقيقت حضرت با اين كلامشان صفوان را تحذير ميكنند همين اندازه كه حبّ آنها را به واسطهي معاشرت با آنان ـ همانطور كه خود هارون گفت حُسن صحبت داري ـ داشته باشي، به وادي محبت آنان در مراتب بالاتر كشيده ميشوي كه آن حرام است.
به نظر ما بخش اوّل كلام شيخ كه فرمودند از اين روايت بيش از حرمت حبّ بقاء ظلمه استفاده نميشود، درست است امّا بخش دوّم كلام ايشان كه از آن هم تنزل كرده و فرمودند اين مقدار حبّ بقاء آنان كه صفوان جمال داشت، حرام نيست بلكه كراهت داشته و در حقيقت كلام حضرت تحذير است، محلّ تأمل بوده و قابل پذيرش نيست؛ زيرا حضرت در تعليل فرمودند: «أَ تُحِبُّ بَقَاءَهُمْ حَتَّى يَخْرُجَ كِرَاؤُكَ» سپس علي الاطلاق فرمودند: «مَنْ أَحَبَّ بَقَاءَهُمْ فَهُوَ مِنْهُمْ وَ مَنْ كَانَ مِنْهُمْ كَانَ وَرَدَ النَّارَ» كه به روشني استفاده ميشود حبّ بقاء آنها حتّي براي يك لحظه؛ چون مساوي با حبّ ظلم است ـ زيرا آنها هر لحظه غاصب خلافت، غاصب حقوق معصوم … عليهم السلام … و غاصب حقوق مردم هستند و جنايت ميكنند ـ حرام ميباشد. بنابراين از اين روايت گرچه نميتوان استفاده كرد نفس عمل (إعانهي ظالمين في غير ظلمهم) حرام است، امّا ميتوانيم استفاده كنيم اگر اين عمل همراه حبّ بقاء آنها باشد حرام است. پس اگر كسي كار مباحي براي ظالمين انجام دهد بدون اينكه حبّ بقاء آنها را داشته باشد، بلكه آرزو دارد هرچه
زودتر نابود شوند ـ حتّي اگر پولش را هم به دست نياورد ـ از اين روايت نميتوانيم استفاده كنيم حرام است.
پس نتيجهي كلام اين شد كه دليلي بر حرمت معونة الظالمين في غير ظلمهم كه از لحاظ سند و دلالت تمام باشد، وجود ندارد. پس نميتوانيم بگوييم حرام است، نهايت اينكه بگوييم احتياط استحبابي در ترك آن است. و مراد از ظالمين هم ظالميني است كه به قول مطلق ظالم هستند، نه كسي كه گاهي مرتكب ظلم ميشود. همچنين بعيد نيست بتوانيم قرائني را پيدا كنيم كه به هر حال مردم با اينها يك نوع داد و ستدي در امور حلال داشتهاند، مثل روايتي كه بيان ميكند شخصي خدمت حضرت عرض كرد: من با اينها معامله ميكنم و اينطور شرط ميكنم، حضرت در جوابش فرمودند مانعي ندارد. مضافاً به اينكه سيرهي مردم هم تعامل با اينها بوده، خصوصاً دولتهايي كه قدرت بيشتري داشتند و خيلي از امور را به عهده ميگرفتند و اگر معامله با آنان حرام بود واضح ميشد، خصوصاً آنكه ضيق شديدي هم بر شيعه وارد ميشد. بنابراين از مجموع اين مطالب، مضاف به اصل حلّيت «كل شيء لك حلال حتّي تعرف الحرام منه بعينه»(1)
مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: كُلُّ شَيْءٍ فِيهِ حَلَالٌ وَ حَرَامٌ فَهُوَ لَكَ حَلَالٌ أَبَداً حَتَّى تَعْرِفَ الْحَرَامَ مِنْهُ بِعَيْنِهِ فَتَدَعَهُ.
وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ مِثْلَهُ مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ وَ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ مِثْلَهُ.
ميتوانيم استفاده كنيم كار كردن با ظالم در امور مباح و مزد گرفتن از او مانعي ندارد، البته در صورتي كه عنوان اعوان ظلمه منطبق نشود و با نهي از منكر منافات نداشته و حبّ بقاء آنها را هم نداشته باشد.1) وسائلالشيعة، ج17، كتاب التجارة، أبواب ما يكتسب به، باب4، ص87 و من لا يحضره الفقيه، ج3، ص431:
مسألهي بيست و ششم(1)كه مرحوم شيخ(2)
المسألة السادسة و العشرون: الولاية من قبل الجائر: و هي صيرورته والياً على قوم منصوباً من قبله محرّمة؛ لأنّ الوالي من أعظم الأعوان. و لما تقدّم في رواية تحف العقول، من قوله … عليه السلام …: «و أما وجه الحرام من الولاية: فولاية الوالي الجائر ...»
در نوع رابع يعني «ما يحرم التكسب به لكونه عملاً محرماً في نفسه» مطرح ميفرمايد، ولايت از طرف جائر است؛ يعني از طرف سلطان جائر، والي و متصدّي امور قومي شود.اوّلين دليلي كه مرحوم شيخ … قدس سره … بر حرمت قبول ولايت از قِبَل جائر اقامه ميكند، تطبيق عنوان اعوان الظلمة بر والي از قِبَل جائر است؛ يعني كسي كه از قِبَل سلطان جائر والي ميشود، عنوان اعوان الظلمة به روشني بر او منطبق
ميشود؛ زيرا سلطان ستمگري كه قلمرو وسيعي دارد و بخشي از آن را در اختيار فردي قرار ميدهد تا سرپرستي كند، آن فرد به صرف تصدّي، حافظ قدرت و منافع ظالم در آن منطقه است. بنابراين از اعوان ظلمه محسوب شده و آن روايتي كه فرمود: روز قيامت اعوان ظلمه را ندا ميكنند كه «أَيْنَ أَعْوَانُ الظَّلَمَةِ»(1)
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْن] فِي عِقَابِ الْأَعْمَالِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنِالصَّفَّارِ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ مَعْرُوفٍ عَنِ ابْنِ الْمُغِيرَةِ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ … عليهم السلام … قَالَ قَالَ رَسُولُ … صلي الله عليه و آله و سلم …: إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ نَادَى مُنَادٍ أَيْنَ أَعْوَانُ الظَّلَمَةِ وَ مَنْ لَاقَ لَهُمْ دَوَاةً أَوْ رَبَطَ كِيساً أَوْ مَدَّ لَهُمْ مَدَّةَ قَلَمٍ فَاحْشُرُوهُمْ مَعَهُمْ.
تا با ظلمه محشور شوند، شامل حال والي مِن قِبَل جائر ميشود. اين مهمترين دليلي است كه مرحوم شيخ بر حرمت قبول ولايت از قِبَل جائر اقامه ميكند.دومين دليلي كه مرحوم شيخ بر حرمت قبول ولايت از قِبَل سلطان جائر اقامه ميكند، بخشي از روايت شريف تحف العقول است كه آن را در ابتداي مكاسب محرمه ذكر كردند، آن بخش روايت چنين است:
سَأَلَهُ [الصادق … عليه السلام …] سَائِلٌ فَقَالَ كَمْ جِهَاتُ مَعَايِشِ ... فَقَالَ … عليه السلام … ... قَدْ يَكُونُ فِي هَؤُلَاءِ الْأَجْنَاسِ الْأَرْبَعَةِ حَلَالٌ مِنْ جِهَةٍ حَرَامٌ مِنْ جِهَةٍ وَ هَذِهِ الْأَجْنَاسُ مُسَمَّيَاتٌ مَعْرُوفَاتُ الْجِهَاتِ فَأَوَّلُ هَذِهِ الْجِهَاتِ الْأَرْبَعَةِ الْوِلَايَةُ وَ تَوْلِيَةُ بَعْضِهِمْ عَلَى بَعْضٍ فَالْأَوَّلُ وِلَايَةُ الْوُلَاةِ وَ وُلَاةِ الْوُلَاةِ إِلَى أَدْنَاهُمْ بَاباً مِنْ أَبْوَابِ الْوِلَايَةِ عَلَى مَنْ هُوَ وَالٍ عَلَيْهِ.
حسن بن علي بن شعبه نقل ميكند كه از امام صادق … عليه السلام … دربارهي معايش عباد سؤال شد، حضرت فرمودند: ... در اين اجناس اربعه چيزهايي ميباشد كه از جهتي حلال و از جهتي حرام هستند. اين اجناس أربعه جهاتشان مشخص
1) وسائل الشيعة، ج17، كتاب التجارة، أبواب ما يكتسب به، باب42، ح11، ص180 و عقاب الاعمال، ص260:
است، پس اوّلِ اين جهات اربعه، ولايت و تولّي بعضي بر بعضي ديگر است. پس اوّل، ولايت ولات و ولايت ولات ولات تا پايينترين مراتب از ابواب ولايت كه آن والي بر آنها ولايت دارد.
فَإِحْدَى الْجِهَتَيْنِ مِنَ الْوِلَايَةِ وِلَايَةُ وُلَاةِ الْعَدْلِ الَّذِينَ أَمَرَ اللَّهُ بِوِلَايَتِهِمْ وَ تَوْلِيَتِهِمْ عَلَى النَّاسِ وَ وِلَايَةِ وُلَاتِهِ وَ وُلَاةِ وُلَاتِهِ إِلَى أَدْنَاهُمْ بَاباً مِنْ أَبْوَابِ الْوِلَايَةِ عَلَى مَنْ هُوَ وَالٍ عَلَيْهِ وَ الْجِهَةُ الْأُخْرَى مِنَ الْوِلَايَةِ وِلَايَةُ وُلَاةِ الْجَوْرِ وَ وُلَاةِ وُلَاتِهِ إِلَى أَدْنَاهُمْ بَاباً مِنَ الْأَبْوَابِ الَّتِي هُوَ وَالٍ عَلَيْهِ.
پس يك جهت از ولايت، ولايت واليان عدل است كه خداوند متعال امر به ولايت و تولّي آنها بر مردم و ولايت ولات آنها و ولات ولات آنها تا پايينترين مراتب از ابواب ولايت واليان عدل كرده است. و جهت ديگر ولايت، ولايت واليان جور و ولات ولات جور تا آخرين مراتب از ابواب ولايت واليان جور است.
فَوَجْهُ الْحَلَالِ مِنَ الْوِلَايَةِ وِلَايَةُ الْوَالِي الْعَادِلِ الَّذِي أَمَرَ اللَّهُ بِمَعْرِفَتِهِ وَ وِلَايَتِهِ وَ الْعَمَلِ لَهُ فِي وِلَايَتِهِ وَ وِلَايَةِ وُلَاتِهِ وَ وُلَاةِ وُلَاتِهِ بِجِهَةِ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ الْوَالِيَ الْعَادِلَ بِلَا زِيَادَةٍ فِيمَا أَنْزَلَ اللَّهُ بِهِ وَ لَا نُقْصَانٍ مِنْهُ وَ لَا تَحْرِيفٍ لِقَوْلِهِ وَ لَا تَعَدٍّ لِأَمْرِهِ إِلَى غَيْرِهِ فَإِذَا صَارَ الْوَالِي وَالِيَ عَدْلٍ بِهَذِهِ الْجِهَةِ فَالْوِلَايَةُ لَهُ وَ الْعَمَلُ مَعَهُ وَ مَعُونَتُهُ فِي وِلَايَتِهِ وَ تَقْوِيَتُهُ حَلَالٌ مُحَلَّلٌ وَ حَلَالٌ الْكَسْبُ مَعَهُمْ وَ ذَلِكَ أَنَّ فِي وِلَايَةِ وَالِي الْعَدْلِ وَ وُلَاتِهِ إِحْيَاءَ كُلِّ حَقٍّ وَ كُلِّ عَدْلٍ وَ إِمَاتَةَ كُلِّ ظُلْمٍ وَ جَوْرٍ وَ فَسَادٍ فَلِذَلِكَ كَانَ السَّاعِي فِي تَقْوِيَةِ سُلْطَانِهِ وَ الْمُعِينُ لَهُ عَلَى وِلَايَتِهِ سَاعِياً إِلَى طَاعَةِ اللَّهِ مُقَوِّياً لِدِينِهِ.
وجه حلال از ولايت، ولايت والي عادلي است كه خداوند امر به معرفت وي و ولايتش و عمل براي او در ولايتش و ولايت ولات او و ولايت ولات
ولات او تا پايينترين مراتب ولايت كرده است، به جهت آنكه سلطان عادل اوامر الهي را در آنچه كه نازل كرده، بدون زيادت، نقصان، تحريف و تعدّي برخورد ميكند [يعني اوامر الهي را آنچنان كه هست اجرا ميكند]. پس اگر والياي به جهت اجراي درست فرامين الهي، والي عادل گشت، پس ولايت براي او و عمل همراه او و كمك او در ولايتش و تقويتش حلال است و كسب با آنها هم حلال است و آن به خاطر اين است كه در ولايت والي عدل و ولات او، إحياء هر حق و هر عدلي است و در مقابل، ميراندن هر ظلم و جور و فسادي است. به همين خاطر كسي كه در تقويت سلطنت والي عدل و كمك براي او در هرچه بهتر ولايت كردن تلاش كند، در طاعت خدا و تقويت دينش تلاش كرده است.
وَ أَمَّا وَجْهُ الْحَرَامِ مِنَ الْوِلَايَةِ فَوِلَايَةُ الْوَالِي الْجَائِرِ وَ وِلَايَةُ وُلَاتِهِ الرَّئِيسِ مِنْهُمْ وَ أَتْبَاعِ الْوَالِي فَمَنْ دُونَهُ مِنْ وُلَاةِ الْوُلَاةِ إِلَى أَدْنَاهُمْ بَاباً مِنْ أَبْوَابِ الْوِلَايَةِ عَلَى مَنْ هُوَ وَالٍ عَلَيْهِ وَ الْعَمَلُ لَهُمْ وَ الْكَسْبُ مَعَهُمْ بِجِهَةِ الْوِلَايَةِ لَهُمْ حَرَامٌ وَ مُحَرَّمٌ مُعَذَّبٌ مَنْ فَعَلَ ذَلِكَ عَلَى قَلِيلٍ مِنْ فِعْلِهِ أَوْ كَثِيرٍ لِأَنَّ كُلَّ شَيْءٍ مِنْ جِهَةِ الْمَعُونَةِ مَعْصِيَةٌ كَبِيرَةٌ مِنَ الْكَبَائِرِ وَ ذَلِكَ أَنَّ فِي وِلَايَةِ الْوَالِي الْجَائِرِ دَوْسَ الْحَقِّ كُلِّهِ وَ إِحْيَاءَ الْبَاطِلِ كُلِّهِ وَ إِظْهَارَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ وَ الْفَسَادِ وَ إِبْطَالَ الْكُتُبِ وَ قَتْلَ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْمُؤْمِنِينَ وَ هَدْمَ الْمَسَاجِدِ وَ تَبْدِيلَ سُنَّةِ اللَّهِ وَ شَرَائِعِهِ فَلِذَلِكَ حَرُمَ الْعَمَلُ مَعَهُمْ وَ مَعُونَتُهُمْ وَ الْكَسْبُ مَعَهُمْ إِلَّا بِجِهَةِ الضَّرُورَةِ نَظِيرَ الضَّرُورَةِ إِلَى الدَّمِ وَ الْمَيْتَةِ.(1)
امّا وجه حرام از ولايت، ولايت والي جائر و ولايت ولات والي جائر و اتباع جائر تا آخرين مراتب ولايت از طرف ولات جائر است، و عمل براي
1) تحف العقول، ص331.
آنها و كسب با آنها به جهت ولايت آنها حرام است و كسي كه اين كار را كند، چه كمكش كم باشد و چه زياد، معذّب خواهد بود؛ چون هر چيزي از كمك به جائر، معصيت كبيره است و آن به خاطر اين است كه ولايت والي جور ملازم با پايمال شدن كل حقّ و إحياء كل باطل و آشكار كردن ظلم و جور و فساد، ابطال كتب آسماني و قتل انبياء و مؤمنين، خرابي مساجد و تغيير سنتهاي الهي و تحريف دين است.(1)
( المسعودي، مروج الذهب، ج2، ص54:
ابن الزبير، قال: سمعت المدائني يقول: قال مطرف بن المغيرة بن شعبة: وَفَدْتُ مع أبي المغيرة إلى معاوية، فكان أبي يأتيه يتحدث عنه ثم ينصرف إليَّ فيذكر معاوية و يذكر عقله و يعجب مما يرى منه، إذ جاء ذات ليلة فأمسك عن العَشَماء، فرأيته مغتماً، فانتظرته ساعة، و ظننت أنه لشيء حدث فينا أو في عملنا، فقلت له: ما لي أراك مغتماً منذ الليلة. قال: يا بني، إني جئت من عند أخْبَثِ الناس، قلت له: و ما ذاك ... فواللّه ما عدا أن هلك فهلك ذكره، إلا أن يقول قائل: أبو بكر، ثم ملك أخو عَدِيٍّ، فاجتهد و شَمَّر عشر سنين، فواللّه ما عدا أن هلك فهلك ذكره، إلا أن يقول قائل: عمر، ثم ملك أخونا عثمان فملك رجلٌ لم يكن أحد في مثل نسبه، فعمل ما عمل و عمل به فوالله ما غدا أن هلك فهلك ذكره، و ذكر ما فعلَ به، و إن أخا هاشم يُصْرَخُ به في كل يوم خمس مرات: أشهد أن محمداً رسول الله، فأي عمل يبقى مع هذا؟ لا أمَ لك؛ و الله إلا دفنا دفنا، و إن المأمون لما سمع هذا الخبر بعثه ذلك على أن أمر بالنداء على حسب ما وصفنا، و أنشئت الكتب إلى الآفاق بلعنه على المنابر، فأعْظَمَ الناسُ ذلك و أكبروه، و اضطربت العامة منه فأشير عليه بترك ذلك، فأعرض عما كان هَمَّ به.
به اين خاطر عمل براي آنها و كمك به آنها و كسب با آنها حرام است، مگر اينكه ضرورتي باشد نظير ضرورت به دم و ميته.گرچه ظاهر صدر روايت اين است كه ولايت من قِبَل الجائر في نفسه ـ صرف نظر از تطبيق عنوان عون الظلمة و ارتكاب ظلم و معصيت ـ حرام است، امّا اينكه سپس ميفرمايد: «لِأَنَّ كُلَّ شَيْءٍ مِنْ جِهَةِ الْمَعُونَةِ مَعْصِيَةٌ كَبِيرَةٌ ...» قرينه بر صدر ميشود كه حرمت به خاطر ابتلاء به معصيت است، البته معصيتهايي كه غير قابل انفكاك از تصدّي امر از قِبَل ظالمين ميباشد. مضافاً به اينكه متأسفانه اين روايت سند ندارد و
1) همانطوري كه معاويه تصريح به آن ميكند كه قصد دارد كل دين را محو كند:
خود صاحب تحف العقول در مقدمه بيان كرده كه من اسناد را حذف ميكنم.(1)
و أتيت على ترتيب مقامات الحجج … عليهم السلام … و أتبعتها بأربع وصايا شاكلت الكتاب و وافقت معناه و أسقطت الأسانيد تخفيفا و إيجازا و إن كان أكثره لي سماعا و لأن أكثره آداب و حكم تشهد لأنفسها و لم أجمع ذلك للمنكر المخالف بل ألفته للمسلم للأئمة العارف بحقهم الراضي بقولهم الراد إليهم و هذه المعاني أكثر من أن يحيط بها حصر و أوسع من أن يقع عليها حظر و فيما ذكرناه مقنع لمن كان له قلب و كاف لمن كان له لب.
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوب] عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ الْحَسَنِ الْهَاشِمِيِّ عَنْ صَالِحِ بْنِ أَبِي حَمَّادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ زِيَادِ بْنِ أَبِي سَلَمَةَ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي الْحَسَنِ مُوسَى … عليه السلام … فَقَالَ لِي: يَا زِيَادُ إِنَّكَ لَتَعْمَلُ عَمَلَ السُّلْطَانِ؟ قَالَ: قُلْتُ أَجَلْ قَالَ لِي: وَ لِمَ؟ قُلْتُ أَنَا رَجُلٌ لِي مُرُوءَةٌ وَ عَلَيَّ عِيَالٌ وَ لَيْسَ وَرَاءَ ظَهْرِي شَيْءٌ فَقَالَ لِي: يَا زِيَادُ لَأَنْ أَسْقُطَ مِنْ حَالِقٍ(2)
( العين، ج3، ص49:
و الحالِق: الجبل المنيف المشرف. و الحالِق من الكرم و الشري و نحوهما ما التوى منه و تعلق بالقضبان، لم يعرفوه. و المَحالق: من تعريش الكرم. و حَلَقَ الضرع يَحْلُقُ حُلُوقا فهو حالِق: [يريد: ارتفاعه إلى البطن و انضمامه]. و في قول آخر: كثرة لبنه.
( لسان العرب، ج10، ص59:
و الحُلُق: الأَهْوِية بين السماء و الأَرض، واحدها حالِقٌ. و جبل حالق: لا نبات فيه كأَنه حُلِق، و هو فاعل بمعنى مفعول. قيل: الحالق من الجبال المُنِيفُ المُشْرِف، و لا يكون إِلا مع عدم نبات. و يقال: جاء من حالق أَي من مكان مُشرف. و في حديث المَبْعث: فهَمَمْتُ أَن أَطرح بنفسي من حالِق أَي جبل عالٍ.
الحالِقُ: الجبل المُنِيفُ المُشْرِف. و المُحلَّقُ: موضع حَلْقِ الرأْسِ بِمنًى ... قال النضر: الحالق من الإِبل الشديدة الحَفْل العظيمة الضَّرّة، و قد حَلَقَت تحْلِقُ حَلْقاً. قال الأَزهري: الحالق من نعت الضُّروع جاء بمعنيين مُتضادَّين، و الحالق: المرتفع المنضم إِلى البطن لقلة لبنه ... فالحالق هنا: الضَّرْعُ المرتفع الذي قلَّ لبنه، و إِسْحاقُه دليل على هذا المعنى.
و الحالِقُ: المَشْؤوم على قومه كأَنه يَحْلِقهم أَي يَقْشِرُهم. أَي التي من شأْنها أَن تَحْلق أَي تُهْلِك و تَسْتَأْصِل الدِّينَ كما تَسْتأْصِل المُوسَى الشعر. و قال خالد بن جَنْبةَ: الحالِقةُ قَطِيعة الرَّحمِ و التَّظالُمُ و القولُ السيء. و يقال: وقَعَت فيهم حالِقةٌ لا تدَعُ شيئاً إِلا أَهْلكَتْه. و الحالِقةُ: السنة التي تَحلِق كلّ شيء. و القوم يَحلِق بعضهم بعضاً إِذا قَتل بعضهم بعضاً. و الحالِقةُ: المَنِيّة.
پس حالق به معناي بلندي است، كما اينكه مُتنبّي در شعرش ميگويد:
أبعيـن مفتقر اليـك نظرتـني
فأهنتي و قذفتني من حالق
لست الملوم انا الملوم فانني
انزلت آمالـي بغيـر الخـالق
فَأَتَقَطَّعَ قِطْعَةً قِطْعَةًأَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَتَوَلَّى لِأَحَدٍ مِنْهُمْ عَمَلًا أَوْ أَطَأَ بِسَاطَ رَجُلٍ مِنْهُمْ إِلَّا لِمَا ذَا؟ قُلْتُ: لَا أَدْرِي جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ: إِلَّا لِتَفْرِيجِ كُرْبَةٍ عَنْ مُؤْمِنٍ أَوْ فَكِّ أَسْرِهِ أَوْ قَضَاءِ دَيْنِهِ يَا زِيَادُ إِنَّ أَهْوَنَ مَا يَصْنَعُ اللَّهُ جَلَّ وَ عَزَّ بِمَنْ تَوَلَّى لَهُمْ عَمَلًا أَنْ يُضْرَبَ عَلَيْهِ سُرَادِقٌ مِنْ نَارٍ إِلَى أَنْ يَفْرُغَ مِنْ حِسَابِ الْخَلَائِقِ يَا زِيَادُ فَإِنْ وُلِّيتَ شَيْئاً مِنْ أَعْمَالِهِمْ فَأَحْسِنْ إِلَى إِخْوَانِكَ فَوَاحِدَةٌ بِوَاحِدَةٍ وَ اللَّهُ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ يَا زِيَادُ أَيُّمَا رَجُلٍ مِنْكُمْ تَوَلَّى لِأَحَدٍ مِنْهُمْ عَمَلًا ثُمَّ سَاوَى بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُ فَقُولُوا لَهُ أَنْتَ مُنْتَحِلٌ كَذَّابٌ يَا زِيَادُ إِذَا ذَكَرْتَ مَقْدُرَتَكَ عَلَى النَّاسِ فَاذْكُرْ مَقْدُرَةَ اللَّهِ عَلَيْكَ غَداً وَ نَفَادَ مَا أَتَيْتَ إِلَيْهِمْ عَنْهُمْ وَ بَقَاءَ مَا أَتَيْتَ إِلَيْهِمْ عَلَيْكَ.
وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ مِثْلَهُ وَ كَذَا الَّذِي قَبْلَهُ.(1)
زياد بن ابي سلمه ميگويد: وارد بر امام كاظم … عليه السلام … شدم، حضرت به من فرمودند: اي زياد، آيا براي سلطان كار ميكني؟ عرض كردم بله. فرمودند: براي چه؟ عرض كردم: من آدم آبرومند و عيالواري هستم و هيچ هم ندارم. فرمودند: اي زياد! اينكه از يك بلندي سقوط كنم و تكه تكه شوم، محبوبتر است نزد من از اينكه متصدّي عملي براي آنها شوم يا پايم را روي فرش
1) وسائل الشيعة، ج17، كتاب التجارة، أبواب ما يكتسب به، باب46، ح9، ص194 و الكافي، ج5، ص109.
يكي از آنها بگذارم، مگر براي چه چيزي؟!
عرض كردم: نميدانم، فدايتان شوم. فرمودند: مگر اينكه غمي از مؤمني بزدايم يا از اسارت آزادش كنم يا دينش را بپردازم. اي زياد! آسانترين چيزي كه خداوند عزّوجلّ نسبت به كسي كه متصدّي عملي براي آنها شود انجام ميدهد، آن است كه سراپردهاي از آتش براي او ميافكند تا خلائق از حسابشان فارغ شوند.
اي زياد! اگر متولّي چيزي از اعمال آنها (ظلمه) شدي، پس به برادرانت (شيعيان) احسان كن كه خدا در وراء آن است. اي زياد! هر كسي از شما متولّي عملي براي يكي از آنها شد سپس بين شما (شيعيان) و آنها مساوات برقرار كرد، به او بگوييد تو فقط ادعاي تشيّع ميكني(1)
( لسان العرب، ج11، ص650:
أَنْحَلَ ولدَه مالًا و نَحَلَه خصَّه بشيء منه ... و النِّحْلةُ: الدَّعْوَى. و انْتَحَلَ فلانٌ شِعْر فلانٍ. أَو قولَ فلانٍ إِذا ادّعاه أَنه قائلُه. و تَنَحَّلَه: ادَّعاه و هو لغيره. و نَحَلَه القولَ يَنْحَلُه نَحْلًا: نَسَبه إِليه.
و نَحَلْتُه القولَ أَنْحَلُه نَحْلًا، بالفتح: إِذا أَضَفْت إِليه قولًا قاله غيره و ادّعيتَه عليه. و فلان يَنْتَحِلُ مذهبَ كذا و قبيلةَ كذا إِذا انتسب إِليه. و يقال: نُحِلَ الشاعرُ قصيدة إِذا نُسِبَت إِليه و هي من قِيلِ غيره. قال الأَزهري: نَحَلَ فلانٌ فلاناً إِذا سابَّه باطلٌ، و هو تصحيف لنَجَل فلانٌ فلاناً إِذا قطعَه بالغِيبة.
[و در واقع شيعه نيستي] و كذّاب هستي.اي زياد! هرگاه يادت آمد قدرتي را كه بر مردم داري، ياد آور قدرت خداوند را بر خودت در فردا، و ياد آور اينكه هر كاري بر مردم كردي، از آنها تمام ميشود ولي براي تو باقي ميماند. [يعني سختي ظلمي كه بر مردم كردي، از آنها سپري خواهد شد ولي وزر آن براي تو باقي خواهد ماند.]
اين روايت از لحاظ سند به خاطر بعضي افراد مجهول مثل زياد بن أبي
1) منتحل يعني كسي ادعاي چيزي ميكند، ولي حقيقتاً واجد آن نيست.
( قال النجاشي: صالح بن أبي حماد أبو الخير الرازي و اسم أبي الخير (زادبه) (زاوية) زادويه لقي أبا الحسن العسكري … عليه السلام … و كان أمره ملتبسا يعرف و ينكر، له كتب، منها: كتاب خطب أمير المؤمنين … عليه السلام …، و كتاب نوادر أخبرنا عدة من أصحابنا عن أحمد بن محمد بن يحيى قال: حدثنا سعد بن عبد الله عن صالح بن أبي حماد.
( و قال ابن الغضائري: صالح بن أبي حماد الرازي أبو الخير ضعيف.
همچنين الحسين بن الحسن الهاشمي هم توثيق نشده و محمد بن خالد هم در اينجا مشترك بين ثقه و غير ثقه است و به قرينهي راوي و مرويٌعنه، مشخص ميشود كه مراد محمد بن خالد البرقي نيست؛ زيرا در راوي و مرويٌعنه البرقي، صالح بن ابي حماد و زياد بن أبي سلمه وجود ندارد.
( همان، ج5، ص218:
الحسين بن الحسن الحسيني الأسود = الحسين بن الحسن الهاشمي: فاضل يكنى أبا عبد الله، رازي، رجال الشيخ في من لم يرو عنهم … عليهم السلام …. (احمدي)
و ... ناتمام است.مرحوم شيخ به اين روايت تمسك كرده و ميفرمايد: تولّي هر عملي براي آنها حرام است. امّا از آنجا كه اين روايت و روايت تحف العقول از لحاظ سند ناتمام است، فقط به عنوان مؤيّد بوده و نميتواند مستند حكم باشد. بنابراين مهمترين دليل، همان انسلاك در اعوان الظلمة است.
تا اينجا استفاده كرديم كه نفس ولايت من قِبَل الجائر حرام است؛ چون قبول ولايت مساوي با صدق عنوان عون الظالم بوده كه حرام است، امّا مرحوم شيخ ميفرمايد: از بعضي روايات استفاده ميشود حرمت قبول ولايت از قِبل جائر، نه به خاطر نفس ولايت، بلكه به خاطر تلازم با ظلم و تلّبس به معصيت است(3)
ثمّ إنّ ظاهر الروايات كون الولاية محرّمة بنفسها مع قطع النظر عن ترتّب معصية عليها من ظلم الغير، مع أنّ الولاية عن الجائر لا تنفكّ عن المعصية.
و ربما كان في بعض الأخبار إشارة إلى كونه من جهة الحرام الخارجي، ففي صحيحة داود بن زربيّ، قال ... .
وقبول ولايت از جانب آنها منفكّ از معصيت نيست. به عبارت ديگر ولايت مِن قِبَل الجائر في نفسه حرام نيست بلكه چون منجر به ارتكاب معصيت شده ـ مانند جمع كردن خراج براي آنها و ... ـ و منفك از معصيت نيست، حرام ميباشد. بله، اگر تمام اختيارات را به او تنفيذ كنند و در حيطهي اختياراتش هيچ ظلمي نكند و خراج را به اهلش برساند و ... نميتوانيم بگوييم مرتكب حرامي شده، البته به جز محسوب شدن در اعوان الظلمة كه باعث ازدياد شوكت و حفظ قلمرو آنها ميشود كه آن هم استثنائي دارد كه ذكر خواهد شد.
روايتي كه بر اين مطلب دلالت ميكند، روايت داود بن زُربي است كه مرحوم شيخ از آن تعبير به صحيحه ميكند.
عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ دَاوُدَ بْنِ زُرْبِيٍّ قَالَ: أَخْبَرَنِي مَوْلًى لِعَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ … عليهما السلام … قَالَ: كُنْتُ بِالْكُوفَةِ فَقَدِمَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … الْحِيرَةَ فَأَتَيْتُهُ فَقُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ لَوْ كَلَّمْتَ دَاوُدَ بْنَ عَلِيٍّ أَوْ بَعْضَ هَؤُلَاءِ فَأَدْخُلَ فِي بَعْضِ هَذِهِ الْوِلَايَاتِ فَقَالَ: مَا كُنْتُ لِأَفْعَلَ قَالَ: فَانْصَرَفْتُ إِلَى مَنْزِلِي فَتَفَكَّرْتُ فَقُلْتُ: مَا أَحْسَبُهُ مَنَعَنِي إِلَّا مَخَافَةَ أَنْ أَظْلِمَ أَوْ أَجُورَ وَ اللَّهِ لآَتِيَنَّهُ وَ لَأُعْطِيَنَّهُ الطَّلَاقَ وَ الْعَتَاقَ وَ الْأَيْمَانَ الْمُغَلَّظَةَ أَلَّا أَظْلِمَ أَحَداً وَ لَا أَجُورَ وَ لَأَعْدِلَنَّ قَالَ: فَأَتَيْتُهُ فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنِّي فَكَّرْتُ فِي إِبَائِكَ عَلَيَّ فَظَنَنْتُ أَنَّكَ إِنَّمَا مَنَعْتَنِي وَ كَرِهْتَ ذَلِكَ مَخَافَةَ أَنْ أَجُورَ أَوْ أَظْلِمَ وَ إِنَّ كُلَّ امْرَأَةٍ لِي طَالِقٌ وَ كُلَّ مَمْلُوكٍ لِي حُرٌّ عَلَيَّ وَ عَلَيَّ إِنْ ظَلَمْتُ أَحَداً أَوْ جُرْتُ
عَلَيْهِ وَ إِنْ لَمْ أَعْدِلْ قَالَ: كَيْفَ قُلْتَ؟ قَالَ: فَأَعَدْتُ عَلَيْهِ الْأَيْمَانَ فَرَفَعَ رَأْسَهُ إِلَى السَّمَاءِ فَقَالَ: تَنَاوُلُ السَّمَاءِ أَيْسَرُ عَلَيْكَ مِنْ ذَلِكَ.(1)
داود بن زربي ميگويد: يكي از موالي امام سجاد … عليه السلام … [شايد از همان موالي كه حضرت آزادشان كردند] به من گفت: من در كوفه بودم كه امام صادق … عليه السلام … به حيره آمدند(2)
• الكافي، ج7، ص378:
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ خَلَفِ بْنِ حَمَّادٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ: لَمَّا قَدِمَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … عَلَى أَبِي الْعَبَّاسِ وَ هُوَ بِالْحِيرَةِ خَرَجَ يَوْماً يُرِيدُ عِيسَى بْنَ مُوسَى فَاسْتَقْبَلَهُ بَيْنَ الْحِيرَةِ وَ الْكُوفَةِ وَ مَعَهُ ابْنُ شُبْرُمَةَ الْقَاضِي فَقَالَ لَهُ: إِلَى أَيْنَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ؟ فَقَالَ: أَرَدْتُكَ فَقَالَ: قَدْ قَصَّرَ اللَّهُ خَطْوَكَ قَالَ: فَمَضَى مَعَهُ فَقَالَ لَهُ ابْنُ شُبْرُمَةَ: مَا تَقُولُ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ فِي شَيْءٍ سَأَلَنِي عَنْهُ الْأَمِيرُ فَلَمْ يَكُنْ عِنْدِي فِيهِ شَيْءٌ؟ فَقَالَ: وَ مَا هُوَ؟ قَالَ: سَأَلَنِي عَنْ أَوَّلِ كِتَابٍ كُتِبَ فِي الْأَرْضِ قَالَ: نَعَمْ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ عَرَضَ عَلَى آدَمَ … عليه السلام … ذُرِّيَّتَهُ عَرْضَ الْعَيْنِ فِي صُوَرِ الذَّرِّ نَبِيّاً فَنَبِيّاً وَ مَلِكاً فَمَلِكاً وَ مُؤْمِناً فَمُؤْمِناً وَ كَافِراً فَكَافِراً فَلَمَّا انْتَهَى إِلَى دَاوُدَ … عليه السلام … قَالَ: مَنْ هَذَا الَّذِي نَبَّأْتَهُ وَ كَرَّمْتَهُ وَ قَصَّرْتَ عُمُرَهُ؟ قَالَ: فَأَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَيْهِ هَذَا ابْنُكَ دَاوُدُ عُمُرُهُ أَرْبَعُونَ سَنَةً وَ إِنِّي قَدْ كَتَبْتُ الْآجَالَ وَ قَسَمْتُ الْأَرْزَاقَ وَ أَنَا أَمْحُو مَا أَشَاءُ وَ أُثْبِتُ وَ عِنْدِي أُمُّ الْكِتَابِ فَإِنْ جَعَلْتَ لَهُ شَيْئاً مِنْ عُمُرِكَ أَلْحَقْتُ لَهُ قَالَ: يَا رَبِّ قَدْ جَعَلْتُ لَهُ مِنْ عُمُرِي سِتِّينَ سَنَةً تَمَامَ الْمِائَةِ قَالَ: فَقَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِجَبْرَئِيلَ وَ مِيكَائِيلَ وَ مَلَكِ الْمَوْتِ اكْتُبُوا عَلَيْهِ كِتَاباً فَإِنَّهُ سَيَنْسَى قَالَ فَكَتَبُوا عَلَيْهِ كِتَاباً وَ خَتَمُوهُ بِأَجْنِحَتِهِمْ مِنْ طِينَةِ عِلِّيِّينَ قَالَ فَلَمَّا حَضَرَتْ آدَمَ الْوَفَاةُ أَتَاهُ مَلَكُ الْمَوْتِ فَقَالَ آدَمُ: يَا مَلَكَ الْمَوْتِ مَا جَاءَ بِكَ قَالَ: جِئْتُ لِأَقْبِضَ رُوحَكَ قَالَ: قَدْ بَقِيَ مِنْ عُمُرِي سِتُّونَ سَنَةً فَقَالَ: إِنَّكَ جَعَلْتَهَا لِابْنِكَ دَاوُدَ قَالَ: وَ نَزَلَ عَلَيْهِ جَبْرَئِيلُ وَ أَخْرَجَ لَهُ الْكِتَابَ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام …: فَمِنْ أَجْلِ ذَلِكَ إِذَا خَرَجَ الصَّكُّ عَلَى الْمَدْيُونِ ذَلَّ الْمَدْيُونُ فَقَبَضَ رُوحَه.
و من هم به خدمت امام … عليه السلام … رفتم و عرض كردم: فدايتان شوم، اگر ميشد صحبتي با داود بن علي(3)( الكافي، ج2، كتاب الدعا، باب الدعا علي العدو، ح5، ص513:
مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنِ الْمِسْمَعِيِّ قَالَ: لَمَّا قَتَلَ دَاوُدُ بْنُ عَلِيٍّ الْمُعَلَّى بْنَ خُنَيْسٍ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام …: لَأَدْعُوَنَّ اللَّهَ عَلَى مَنْ قَتَلَ مَوْلَايَ وَ أَخَذَ مَالِي فَقَالَ لَهُ دَاوُدُ بْنُ عَلِيٍّ: إِنَّكَ لَتُهَدِّدُنِي بِدُعَائِكَ قَالَ حَمَّادٌ: قَالَ الْمِسْمَعِيُّ: فَحَدَّثَنِي مُعَتِّبٌ أَنَّ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … لَمْ يَزَلْ لَيْلَتَهُ رَاكِعاً وَ سَاجِداً فَلَمَّا كَانَ فِي السَّحَرِ سَمِعْتُهُ يَقُولُ وَ هُوَ سَاجِدٌ: اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِقُوَّتِكَ الْقَوِيَّةِ وَ بِجَلَالِكَ الشَّدِيدِ الَّذِي كُلُّ خَلْقِكَ لَهُ ذَلِيلٌ أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ أَنْ تَأْخُذَهُ السَّاعَةَ السَّاعَةَ فَمَا رَفَعَ رَأْسَهُ حَتَّى سَمِعْنَا الصَّيْحَةَ فِي دَارِ دَاوُدَ بْنِ عَلِيٍّ فَرَفَعَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … رَأْسَهُ وَ قَالَ: إِنِّي دَعَوْتُ اللَّهَ بِدَعْوَةٍ بَعَثَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهِ مَلَكاً فَضَرَبَ رَأْسَهُ بِمِرْزَبَةٍ مِنْ حَدِيدٍ انْشَقَّتْ مِنْهَا مَثَانَتُهُ فَمَاتَ.
يا بعض از اينها ميكرديد تا من هم وارد بعضي از اين ولايات شوم(4)[عهدهدار1) الكافي، ج3، كتاب الجنائز، باب عمل السلطان و جوائزهم، ح9، ص107.
2) در روايات متعددي آمده كه امام … عليه السلام … سفري به حيره كرده و ملاقاتهايي هم با سفاح عباسي داشتند.
3) داود بن علي، عموي سفاح و منصور است، مدتي هم والي مدينه بود كه به خاطر جناياتش مورد غضب امام صادق … عليه السلام … واقع شد و حضرت او را نفرين كردند كه شايد مهمترين عاملِ كشتن معلّي بن خنيس از كارگزاران حضرت بود. راوي ميگويد: بعد از شهادت معلي بن خنيس حضرت تا صبح مشغول مناجات بودند و داود بن علي را نفرين ميكردند، تا اينكه نزديكيهاي سحر صداي ناله و شيون از خانهي داود بن علي بلند شد و گفتند به درك واصل شده است.
4) بني عباس، اوائل ـ در زمان سفاح و منصور ـ به بهانه و شعار خونخواهي و دفاع از اهل بيت … عليهم السلام … شورش كردند و توانستند بر بني اميه غالب شوند. به همين خاطر رابطهي ظاهري خوبي با امام صادق … عليه السلام … و بعضي بني هاشم داشتند، هرچند در خفاء توطئه ميكردند. امام … عليه السلام … هم گاهي با آنها رابطه داشتند و تقاضايي كه مردم ميكردند، به آنها ابلاغ ميكردند كه بيتأثير نبود. به همين خاطر اين شخص هم از امام … عليه السلام … تقاضا ميكند كه وساطت كنند تا پُستي به او بدهند.
بخشي از ولايت شوم] حضرت فرمودند: من چنين كاري انجام نميدهم. اين مولاي امام سجاد … عليه السلام … ميگويد به منزل برگشتم و پيش خود فكر كردم [كه چرا حضرت درخواست مرا قبول نكردند و به اين نتيجه رسيدم كه] حضرت به خاطر ترس از اينكه ظلم و جور كنم، درخواست مرا ردّ كردند و پيش خود گفتم: پيش حضرت خواهم رفت و قسم به طلاق و عتاق و قسمهاي شديد و غليظ خواهم خورد كه به احدي ظلم و جور نكرده و با عدالت رفتار خواهم كرد [تا حضرت قبول كنند].
ميگويد خدمت حضرت رسيدم وعرض كردم: فدايتان شوم من در علّت منع شما فكر كردم و به اين گمان رسيدم كه منع و كراهت شما نبود مگر به خاطر ترس از اينكه ظلم و جور كنم. [پس براي اطمينان شما ميگويم] تمام زنان من طالق باد و تمام مملوك من آزاد باد [طبق فقه اهل سنت كه چنين قسمي جايز است]، اگر من به احدي ظلم يا جور كردم و با عدالت رفتار
نكردم. حضرت فرمودند: چه گفتي؟ ميگويد دوباره همان قسمها را إعاده كردم، پس حضرت سرشان را به آسمان بلند كردند و فرمودند: دستيابي به آسمان براي تو از آن چيزي كه گفتي آسانتر است.
مرحوم شيخ(1)
ففي صحيحة داود بن زربيّ، قال: «أخبرني ... قال: فكيف قلت؟ فأعدت عليه الأيمان، فنظر إلى السماء، و قال: تنال هذه السماء أيسر عليك من ذلك»؛ بناء على أنّ المشار إليه هو العدل، و ترك الظلم، و يحتمل أن يكون هو الترخّص في الدخول.
دربارهي اين روايت ميفرمايد: مشارٌ اليه «ذَلِكَ» در كلام امام … عليه السلام … كه فرمودند: «تَنَاوُلُ السَّمَاءِ أَيْسَرُ عَلَيْكَ مِنْ ذَلِكَ» ظلم و جور نكردن است، كه در اين صورت معناي كلام حضرت آن است كه ولايت از قِبل ظالمين، از ظلم و جور منفكّ نيست و حرام بودن ولايت هم به خاطر ظلم و جور است. البته احتمال هم ميدهند كه مشارٌاليه، رخصتي باشد كه توقع داشت امام … عليه السلام … براي والي شدن به او بدهند.اين روايت دلالتي ندارد بر اينكه نفس ولايت جايز بوده و فقط به خاطر معاصي ملازم با آن حرام شده است، بلكه احتمال دارد چون آن موالي امام سجاد … عليه السلام … چنين فكر ميكرد كه قابل انفكاك است، حضرت هم فرمودند قابل انفكاك نيست؛ نه اينكه حرمت فقط به خاطر عدم انفكاك است. بنابراين دلالتي بر جواز نفس ولايت ندارد. بله، شايد همانطور كه مرحوم شيخ فرمودند بتوان گفت اشارهاي به آن دارد، ولي به هيچ وجه دلالت ندارد.
علاوه آنكه روايت از لحاظ سند قابل اعتماد نيست؛ چون آن موالي امام سجاد … عليه السلام … كه اين مطالب را نقل كرده براي ما مجهول است، شايد فرمايش امام … عليه السلام … به آن نحوي كه ايشان نقل كرده، نبوده و مطلبي كم و زياد شده باشد. پس بايد
1) المكاسب المحرمة، ج2، ص70:
توجه داشت گرچه بعضي مثل مرحوم شيخ از اين روايت تعبير به صحيحه كردهاند و سند روايت تا خود داود بن زُربي صحيح است، ولي ناقل كلام امام … عليه السلام … آن موالي است كه مجهول است. بنابراين روايت از لحاظ سند قابل اعتماد نيست.
يكي از مسوّغاتي كه مرحوم شيخ ذكر ميكند قيام براي مصالح عباد است؛ يعني با قبول ولايت ميتواند گرفتاري مردم را رفع كرده و مشكلات آنان را حلّ كند.
مرحوم شيخ ميفرمايد: جواز قبول چنين ولايتي بلاخلاف است. البته ظاهراً اين بلاخلاف را از طريق مفتاح الكرامة(1)
و أمّا الأصحاب فقد أطبقوا على عدم جواز الدخول في أعمالهم إلّا مع التمكّن من الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر و قسمة الصدقات و الأخماس على مستحقّها و صلة الإخوان، و عدم ارتكابه في مثل ذلك إثماً علماً أو ظنّاً. و قد نفى الخلاف عن ذلك كلّه في «المنتهى» على ما حكى عنه، و قيل: إنّه قال: و إلّا لا تجوز بلا خلاف. و في فقه الراوندي إنّ تقلّد الأمر من قبل الجائر جائز إذا تمكّن معه من إيصال الحقّ لمستحقّه بالإجماع المتردّد و السنّة الصحيحة و قوله تعالى (اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ) لأنّ ما أسنده اللّه تعالى إلى أوليائه حجّة، أو نقول: إنّ شرع مَن قبلنا مطلقاً حجّة ما لم يعلم نسخه.
با عبارت فقه القرآن راوندي(2)باب المكاسب المحظورة و المكروهة: اعلم أن تقلد الأمر من قبل السلطان الجائر إذا تمكن معه من إيصال الحق إلى مستحقه جائز. يدل عليه بعد الإجماع المتردد و السنة الصحيحة قول الله تعالى حكاية عن يوسف … عليه السلام … قالَ: (اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ).
نقل ميكند و ميفرمايد:«ثم إنّه يسوّغ الولاية المذكورة أمران: أحدهما القيام بمصالح العباد بلا خلاف، على الظاهر المصرّح به في المحكي عن بعض، حيث قال: إنّ تقلّد الأمر من قبل الجائر جائز إذا تمكّن معه من إيصال الحقّ لمستحقه، بالإجماع و السنّة الصحيحة، و قوله تعالى (اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ)».(3)
تولّي و تقلّد امر از قِبَل جائر جايز است، در صورتي كه كسي تمكّن از ايصال حق به مستحقّ آن داشته باشد و اين جواز بالاجماع است [كه مرحوم شيخ با تنزّل فرمودند «لاخلاف» است] و سنّت صحيحه بر آن دلالت ميكند، كما اينكه آيهي شريفهي: (اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ) هم بر آن دلالت ميكند.
مرحوم شيخ(1)
و يدلّ عليه قبل الإجماع: أنّ الولاية إن كانت محرّمة لذاتها، كان ارتكابها لأجل المصالح و دفع المفاسد التي هي أهم من مفسدة انسلاك الشخص في أعوان الظلمة بحسب الظاهر، و إن كانت لاستلزامها الظلم على الغير، فالمفروض عدم تحقّقه هنا. و يدلّ عليه: النبويّ الذي رواه الصدوق في حديث المناهي، قال ... . و لا يخفى أنّ العرّيف سيّما في ذلك الزمان لا يكون إلّا من قِبل الجائر.
ميفرمايد: قبل از اجماع، ميتوان براي اثبات جواز تولّي از قِبَل جائر به جهت قيام براي مصالح عباد، به اين استدلال تمسك كرد كه بگوييم:تولّي از قِبَل جائر، يا ذاتاً و في نفسه حرام است، كه در اين صورت در مقام تزاحم با ملاك اهمّ ديگري يعني قيام براي مصالح عباد، حرمتش از فعليت ساقط ميشود و يا في نفسه حرام نيست بلكه به خاطر استلزام ظلم بر ديگران حرام شده، كه در اينجا چون مفروض، قيام به مصالح عباد و عدم ظلم بر ديگران است، پس حرمتي ندارد.
مرحوم شيخ سپس بعضي روايات را ذكر ميكند كه دالّ بر جواز تولّي به جهت قيام براي مصالح عباد است كه عبارتند از:
1) همان:
مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ(1)
و ما كان فيه عن شعيب بن واقد في المناهي فقد رويته عن حمزة بن محمّد بن أحمد بن جعفر بن محمّد بن زيد بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب … عليهم السلام … قال: حدّثني أبو عبد اللّه عبد العزيز بن محمّد بن عيسى الأبهريّ قال: حدّثنا أبو عبد اللّه محمّد بن زكريّا الجوهريّ الغلابيّ البصريّ قال: حدّثنا شعيب بن واقد قال: حدّثنا الحسين بن زيد، عن الصادق جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن آبائه، عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب … عليه السلام … قال: ...
عَنْ شُعَيْبِ بْنِ وَاقِدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ زَيْدٍ عَنِ الصَّادِقِ عَنْ آبَائِهِ … عليهم السلام … فِي حَدِيثِ الْمَنَاهِي قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم …: مَنْ تَوَلَّى عِرَافَةَ(2)و العَريفُ: النَّقِيب و هو دون الرئيس، و الجمع عُرَفاء، تقول منه: عَرُف فلان، بالضم، عَرافة مثل خَطُب خَطابة أَي صار عريفاً، و إذا أَردت أَنه عَمِلَ ذلك قلت: عَرف فلان علينا سِنين يعرُف عِرافة ... قال ابن الأَثير: العُرفاء جمع عريف و هو القَيِّم بأُمور القبيلة أَو الجماعة من الناس يَلي أُمورهم و يتعرَّف الأَميرُ منه أَحوالَهُم، فَعِيل بمعنى فاعل، و العِرافةُ عَملُه.
قَوْمٍ أُتِيَ بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ يَدَاهُ مَغْلُولَتَانِ إِلَى عُنُقِهِ فَإِنْ قَامَ فِيهِمْ بِأَمْرِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَطْلَقَهُ اللَّهُ وَ إِنْ كَانَ ظَالِماً هُوِيَ بِهِ فِي نَارِ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمَصِير.(3)امام صادق … عليه السلام … در حديث مناهي از آباء طاهرينشان نقل كردند كه رسول الله … صلي الله عليه و آله و سلم … فرمودند: كسي كه متصدّي امور گروهي شود، روز قيامت در حالي كه دستانش به گردنش بسته شده، آورده ميشود. پس اگر در بين آنها به امر خدا قيام كرده باشد، خداوند عزّ و جل او را آزاد ميكند، امّا اگر به ظلم رفتار كرده باشد در آتش جهنم افكنده ميشود كه بد جايگاهي است.
مرحوم شيخ ميفرمايد: از آنجا كه عِرافه و سرپرستي يك قوم، جز با نصب از قِبَل جائر ـ خصوصاً در آن زمان ـ امكانپذير نبود، پس اين روايت بيانگر آن است كه اگر اين منصوبِ از قِبل جائر، به عدل عمل كرده باشد تولّيش جايز است؛ چون خداوند متعال او را آزاد ميكند، و إلا اگر جايز نباشد چرا آزادش كند؟!
حقيقت آن است كه اين روايت دلالتي بر مدّعاي شيخ ندارد؛ زيرا:
اوّلاً: اين روايت از رسول الله … صلي الله عليه و آله و سلم … صادر شده و در آن زمان چون والي خودشان بودند، پس «عرافة قوم» نميتواند مصداق تولّي از قِبَل جائر بوده باشد، و اينكه ميفرمايند: «يَدَاهُ مَغْلُولَتَانِ إِلَى عُنُقِهِ» كه اگر به عدل رفتار كرده باشد آزاد ميشود و اگر ظلم كرده باشد به جهنّم افكنده ميشود، بيانگر حساسيت آن است و نزديك به مطلبي است كه در مورد امر قضاوت ميفرمايد: «لِسَانُ الْقَاضِي بَيْنَ جَمْرَتَيْنِ(1)
الجَمْر: النار المتقدة، واحدته جَمْرَةٌ. فإِذا بَرَدَ فهو فَحْمٌ. و المِجْمَرُ و المِجْمَرَةُ: التي يوضع فيها الجَمْرُ مع الدُّخْنَةِ و قد اجْتَمَرَ بها. و في التهذيب: المِجْمَرُ قد تؤنث، و هي التي تُدَخَّنُ بها الثيابُ. قال الأَزهري: من أَنثه ذهب به إِلى النار، و من ذكَّره عنى به الموضع. الجوهري: المِجْمَرَةُ واحدةُ المَجَامِرِ، يقال: أَجْمَرْتُ النار مِجْمَراً إِذا هَيَّأْتَ الجَمْرَ.
و الجَمْرَةُ: اجتماع القبيلة الواحدة على من ناوأَها من سائر القبائل؛ و من هذا قيل لمواضع الجِمَارِ التي ترمى بِمِنًى جَمَراتٌ لأَن كلَّ مَجْمَعِ حَصًى منها جَمْرَةٌ و هي ثلاث جَمَراتٍ. و جَمَّرَتِ المرأَةُ شعرها و أَجْمَرَتْهُ: جمعته و عقدته في قفاها و لم ترسله.
( العين، ج6، ص121:
الجَمْر: المتقد، فإذا برد فهو فَحْم. و المِجْمَر قد تؤنث، و هي التي تدخن بها الثياب. و ثوب مُجَمَّر إذا دخن عليه. و رجل جامِر أي يلي ذلك، من غير أن يقال: جَمَرَ ... .
و التَّجْمِير: ترك الجند في نحر العدو فلا يقفلون ... و الجَمْرَة: كل قوم يصيرون إلى قتال من قاتلهم لا يخالفون أحدا و لا ينضمون إلى أحد، و تكون القبيلة نفسها جَمْرة تصبر لمقارعة القبائل، كما صبرت عبس لقيس كلها ... و شَعْر مُجَمَّر أي ملبد. و ابن جَمِير: الليلة التي لا يطلع فيها القمر.
مِنْ نَارٍ»(2)مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ سَلَمَةَ بْنِ الْخَطَّابِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ سَيْفٍ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ عَمْرِو بْنِ أَبِي عَيَّاشٍ عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ عَنِ النَّبِيِّ … صلي الله عليه و آله و سلم … قَالَ: لِسَانُ الْقَاضِي بَيْنَ جَمْرَتَيْنِ مِنْ نَارٍ حَتَّى يَقْضِيَ بَيْنَ النَّاسِ فَإِمَّا إِلَى الْجَنَّةِ وَ إِمَّا إِلَى النَّارِ.
، البته بين اين دو، تفاوت است كه بعداً روشن خواهد شد.بنابراين نظري به عرافه از قِبَل ظالمين ندارد.
ثانياً: معناي عرافه كاملاً مشخص نيست و ممكن است مراد، تصدّي از طرف خود مردم در اموري باشد كه مربوط به خود مردم ـ مثل مقسّم بودن ـ است، لذا حتّي اگر اين روايت در زمان بنياميّه و بنيعباس هم صادر شده باشد، نميتوانيم بگوييم مقصود عرافهاي است كه منصوب از قِبَل جائر باشد.
بنابراين اين روايت دلالتي بر مدعاي مرحوم شيخ ندارد، علاوه آنكه از لحاظ سند هم ناتمام است.
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ] فِي عِقَابِ الْأَعْمَالِ بِسَنَدٍ تَقَدَّمَ فِي عِيَادَةِ الْمَرِيضِ عَنِ النَّبِيِّ … صلي الله عليه و آله و سلم … فِي حَدِيثٍ قَالَ: مَنْ أَكْرَمَ أَخَاهُ فَإِنَّمَا يُكْرِمُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَمَا ظَنُّكُمْ بِمَنْ يُكْرِمُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يُفْعَلَ بِهِ وَ مَنْ تَوَلَّى عِرَافَةَ قَوْمٍ حُبِسَ عَلَى شَفِيرِ جَهَنَّمَ بِكُلِّ يَوْمٍ أَلْفَ سَنَةٍ وَ حُشِرَ وَ يَدُهُ مَغْلُولَةٌ إِلَى عُنُقِهِ فَإِنْ كَانَ قَامَ فِيهِمْ بِأَمْرِ اللَّهِ أَطْلَقَهَا اللَّهُ وَ إِنْ كَانَ ظَالِماً هُوِيَ بِهِ فِي نَارِ جَهَنَّمَ سَبْعِينَ خَرِيفاً.(1)
كسي كه برادر مؤمنش را اكرام كند، خداوند متعال را اكرام كرده و كسي
1) وسائلالشيعة، ج17، كتاب التجارة، أبواب ما يكتسب به، باب45، ح7، ص189 و عقاب الاعمال، ص288.
كه خدا را اكرام كند، گمان داريد خدا چه رفتاري با او كند؟ [يعني خدا معاملهي خوبي با او ميكند] و كسي كه متولّي امور قومي شود، براي هر روزي كه اجير شده به مدّت هزار سال بر لبهي جهنّم محبوس ميشود و در حالي كه دستانش به گردنش بسته شده محشور ميشود. پس اگر به امر خدا و عدالت در بين آنها رفتار كرده باشد، خدا او را آزاد ميكند و اگر ظلم كرده باشد، هفتاد خريف(1)
الخَريفُ: أَحَدُ فُصُولِ السنةِ، و هي ثلاثة أَشْهر من آخر القَيْظِ و أَوَّل الشتاء، و سمي خَريفاً لأَنه تُخْرَفُ فيه الثِّمار أَي تُجْتَنى. و الخَريفُ: أَوَّلُ ما يَبدأُ من المطر في إقْبالِ الشتاء. و قال أَبو حنيفة: ليس الخَرِيفُ في الأَصل باسم الفصل، و إنما هو اسم مطر القيظ، ثم سمي الزمن به، و النَّسَبُ إليه خَرْفيٌّ و خَرَفيٌّ، بالتحريك، كلاهما على غير قياس. و أَخْرَفَ القومُ: دخلوا في الخريف، و إذا مُطِرَ القومُ في الخريف قيل: قد خُرِفُوا، و مَطَرُ الخريف خَرْفيٌّ.
في الحديث: فُقَراءُ أُمتي يدخلون الجنة قبل أَغنيائهم بأَربعين خريفاً؛ قال ابن الأَثير: هو الزمان المعروف من فصول السنة ما بين الصيْف و الشتاء، و يريد به أَربعين سنة لأَن الخريف لا يكون في السنة إلا مرَّة واحدة، فإذا انقضى أَربعون خريفاً فقد مضت أَربعون سنة.
(هفتاد سال) در آتش جهنّم افكنده ميشود.سندي كه شيخ صدوق در باب عيادت مريض ارائه فرموده، به خاطر مجاهيل زيادي كه عمدتاً از عامّه هستند ناتمام است.(2)
نوفلي از حماد بن عمر النصيبي نقل ميكند كه مجهول است و توثيقي ندارد، ايشان هم از ابي الحسن خراساني نقل ميكند كه مجهول است. او هم از ميسرة نقل ميكند كه مجهول است. ميسرة هم از ابو عائشة نقل ميكند كه مهمل است و در كتب رجالي شيعه ذكر نشده، او هم از يزيد بن عمر عن عبدالعزيز نقل ميكند كه هر دو مهملند [هرچند عدهاي احتمال دادهاند اين دو، يك نفر باشند]. أبي سلمة هم از ابوهريرة نقل ميكند كه از روات عامه بوده و در نهايت ضعف است. بنابراين سند روايت ناتمام است.
( محمد بن موسى بن المتوكل:
روى عن عبد الله بن جعفر الحميري و روى عنه ابن بابويه، رجال الشيخ، فيمن لم يرو عنهم … عليهم السلام ….
أقول: قد أكثر الصدوق الرواية عنه، و ذكره في المشيخة في طرقه إلى الكتب في ثمانية و أربعين موردا فقد روى عن سعد بن عبد الله و عبد الله بن جعفر بن جامع الحميري و عبد الله بن جعفر الحميري و علي بن إبراهيم و علي بن الحسين السعدآبادي و محمد بن أبي عبد الله الأسدي الكوفي و محمد بن يحيى العطار، و الظاهر أنه كان يعتمد عليه.
و قد وثقه العلامة في: (58) من الباب 1، من حرف الميم من القسم الأول و ابن داود في: (1482) من القسم الأول صريحا.
و ادعى ابن طاوس في فلاح السائل: الفصل (19) في فضل صلاة الظهر و صفتها عند ذكر الرواية الواردة عن الصادق … عليه السلام …، أنه ما أحب الله من عصاه: الاتفاق على وثاقته. (معجم رجال الحديث، ج17، ص284)
( محمد بن جعفر:
قال النجاشي: محمد بن جعفر بن محمد بن عون الأسدي، أبو الحسين الكوفي ساكن الري، يقال له محمد بن أبي عبد الله، كان ثقة، صحيح الحديث، إلا أنه روى عن الضعفاء و كان يقول بالجبر و التشبيه و كان أبوه وجها، روى عنه أحمد بن محمد بن عيسى، له كتاب الجبر و الاستطاعة.
و قال في كتاب الغيبة و قد كان في زمان السفراء المحمودين أقواما ثقات، ترد عليهم التوقيعات من قبل المنصوبين للسفارة من الأصل، منهم أبو الحسين محمد بن جعفر الأسدي رحمهم الله. (همان، ج15، ص165)
( الحسين بن زيد النخعي:
قال النجاشي: الحسين بن يزيد بن محمد بن عبد الملك النوفلي - نوفل النخع - مولاهم كوفي أبو عبد الله، كان شاعرا أديبا، و سكن الري، و مات بها، و قال قوم من القميين، إنه غلا في آخر عمره، و الله أعلم.
و قال الشيخ الحسين بن يزيد النوفلي: له كتاب، أخبرنا به عدة من أصحابنا عن أبي المفضل، عن ابن بطة، عن أحمد بن أبي عبد الله، عنه و عده في رجاله من أصحاب الرضا … عليه السلام … قائلا: الحسين بن يزيد النخعي، يلقب بالنوفلي، و كذلك ذكره البرقي.
و روى عن إسماعيل بن أبي زياد السكوني، و روى عنه إبراهيم بن هاشم. (همان، ج6، ص114). (احمدي)
1) لسان العرب، ج9، ص62:
2) مرحوم صدوق اين روايت را از محمد بن موسي بن متوكل نقل كرده كه ايشان گرچه در كتب اصلي رجالي توثيق نشدهاند، امّا از آنجايي كه عدهاي او را توثيق كردهاند و سيد بن طاووس هم ادعاي اتفاق بر وثاقت ايشان كرده، حضرت استاد دام ظله هم وثاقت ايشان را ميپذيرد. محمد بن جعفر را هم نجاشي توثيق كرده است. محمد بن موسي بن عمران النخعي توثيقي ندارد و او از عموي خود، الحسين بن زيد النخعي نقل كرده كه همان الحسين بن محمد بن يزيد النخعي است [و در بعضي نسخ، به جاي الحسين بن زيد، الحسين بن يزيد آمده] كه معروف به «النوفلي» است.
مضافاً به اينكه هر دو اشكالي كه بر استدلال به روايت سابق وارد كرديم، بر استدلال به اين روايت هم وارد است.
در حقيقت اين دو روايت، بر عكس مقصودِ مرحوم شيخ ادلّ است؛ زيرا ميفرمايد براي هر روز تصدّي امر، هزار سال در شفير جهنّم محبوس ميشود كه خود عذابي بزرگ است و در حالي كه دستانش به گردنش بسته شده محشور ميشود، پس معلوم ميشود فعل حرامي مرتكب شده كه اينطور مجازات ميشود. سپس بعد از اين مجازات، اگر بين مردم به عدالت رفتار كرده باشد تفضّلي شامل حالش شده و آزاد ميشود؛ يعني مورد عفو واقع ميشود.
إن قلت: همانطور كه بيان كرديم چنين تعبيري در مورد قاضي هم وارد شده، پس آيا قضاوت هم حرام است و قاضي مرتكب فعل حرام ميشود؟!
قلت: آنچه در مورد قاضي وارد شده متفاوت است. اينكه ميفرمايد: «لِسَانُ الْقَاضِي بَيْنَ جَمْرَتَيْنِ مِنْ نَارٍ» معنايش اين نيست كه در آخرت هم چنين رفتاري با او ميكنند، بلكه مربوط به همين دنياست و ميخواهد خطير بودن امر قضاوت را بيان كند كه قاضي در لبهي تيزي حركت ميكند و اگر كمي غفلت كند، ممكن است سقوط كند، و اين كنايه از حساس بودن قضاوت است. به خلاف تولّي عرافت قوم كه ميفرمايد: روز قيامت براي هر روزي كه تصدّي كرده، هزار سال او را بر لبهي جهنّم نگه ميدارند و روز قيامت دست بسته محشور ميشود، سپس اگر به عدالت رفتار كرده باشد مورد عفو واقع ميشود.
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْن] فِي الْأَمَالِي عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنِ الصَّفَّارِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَى الْخَشَّابِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْكَانَ عَنْ زَيْدٍ الشَّحَّامِ قَالَ: سَمِعْتُ الصَّادِقَ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ … عليهما السلام … يَقُولُ: مَنْ تَوَلَّى أَمْراً مِنْ أُمُورِ النَّاسِ فَعَدَلَ وَ فَتَحَ بَابَهُ وَ رَفَعَ سِتْرَهُ وَ
نَظَرَ فِي أُمُورِ النَّاسِ كَانَ حَقّاً عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يُؤْمِنَ رَوْعَتَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ يُدْخِلَهُ الْجَنَّةَ.(1)
زيد الشحام ميگويد از امام صادق … عليه السلام … شنيدم كه فرمودند: كسي كه تصدّي امري از امور مردم كرده و به عدالت رفتار كند و درِ خانهاش را به روي مردم باز گذاشته، حجاب بين خود و مردم را بردارد و به امور مردم رسيدگي كند، بر خداوند متعال حق است كه ترسش را روز قيامت ايمن قرار دهد و او را داخل بهشت گرداند.
اين روايت از امام صادق … عليه السلام … كه زمان حكومت خلفاي جور بودهاند صادر شده، لذا بايد ناظر به تولّي امور مردم از قِبَل خلفاي جور باشد كه حضرت ميفرمايند: اگر به عدالت رفتار كند و ... حقّ است بر خداوند متعال كه ترسش را ايمن قرار داده و وارد بهشتش كند. پس معلوم ميشود قبول چنين ولايتي حرام نيست، بلكه راجح هم هست.
واقع امر اين است كه دلالت اين روايت بر جواز تولّي از قبل جائر، به ذهن غريب ميآيد. احتمال دارد حضرت يك قاعدهي كلّي را ميفرمايند كه قابل تخصيص بوده و نسبت به حكومت جور كه ميدانيم حرام است، تخصيص ميخورد. پس مراد جدّي، همان حكومت عدل است.
بنابراين اگر فقط به اين روايت نظر كنيم، در حدّي نيست كه بتوانيم بگوييم حتّي تولّي از قِبَل جائر را شامل ميشود [و براي اثبات جواز تولّي از طرف جائر، احتياج به دليلي محكم داريم]. به هر حال روايت در مقام بيان جواز تولّي از طرف جائر نيست و بنابراين بر فرض دلالت، بايد به قدر متيقن اكتفا كرد.
1) وسائلالشيعة، ج17، كتاب التجارة، أبواب ما يكتسب به، باب46، ح7، ص193 و الامالي للصدوق، ص245.
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوب] عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ الْحَسَنِ الْهَاشِمِيِّ عَنْ صَالِحِ بْنِ أَبِي حَمَّادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ زِيَادِ بْنِ أَبِي سَلَمَةَ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي الْحَسَنِ مُوسَى … عليه السلام … فَقَالَ لِي: يَا زِيَادُ إِنَّكَ لَتَعْمَلُ عَمَلَ السُّلْطَانِ؟ ... يا زيادُ فَإِنْ وُلِّيتَ شَيْئاً مِنْ أَعْمَالِهِمْ فَأَحْسِنْ إِلَى إِخْوَانِكَ فَوَاحِدَةٌ بِوَاحِدَةٍ وَ اللَّهُ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ يَا زِيَادُ أَيُّمَا رَجُلٍ مِنْكُمْ تَوَلَّى لِأَحَدٍ مِنْهُمْ عَمَلًا ثُمَّ سَاوَى بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُ فَقُولُوا لَهُ أَنْتَ مُنْتَحِلٌ كَذَّابٌ يَا زِيَادُ إِذَا ذَكَرْتَ مَقْدُرَتَكَ عَلَى النَّاسِ فَاذْكُرْ مَقْدُرَةَ اللَّهِ عَلَيْكَ غَداً وَ نَفَادَ مَا أَتَيْتَ إِلَيْهِمْ عَنْهُمْ وَ بَقَاءَ مَا أَتَيْتَ إِلَيْهِمْ عَلَيْكَ. (1)
زياد بن ابي سلمه ميگويد: وارد بر امام كاظم … عليه السلام … شدم، حضرت به من فرمودند: اي زياد، آيا براي سلطان كار ميكني؟ ... اي زياد! اگر متولّي چيزي از اعمال آنها (ظلمه) شدي، پس به برادرانت (شيعيان) احسان كن كه خدا در وراء آن است. اي زياد! هر كسي از شما متولّي عملي براي يكي از آنها شد، سپس بين شما (شيعيان) و آنها مساوات برقرار كرد، به او بگوييد تو ادعاي تشيّع داري [و در واقع شيعه نيستي] و كذّاب هستي.(2)
اي زياد! هرگاه يادت آمد قدرتي را كه بر مردم داري، ياد آور قدرت خداوند را بر خودت در فردا و ياد آور اينكه هر كاري بر مردم كردي، از آنها تمام ميشود ولي براي تو باقي ميماند. [يعني سختي ظلمي كه بر مردم كردي، از آنها سپري خواهد شد، ولي وزر آن براي تو باقي خواهد ماند.]
1) همان، ح9، ص194 و الكافي، ج5، ص109.
2) پس اين روايت بيان ميكند اگر كسي مثل علي بن يقطين يا عبدالله بن سنان كه خزانهدار چهار خليفهي عباسي (هادي، مهدي، منصور و رشيد) بود، در مورد كاري كه به او سپردهاند بين شيعه و غير شيعه فرق نگذارد و مساوات برقرار كند، خلاف كرده و بايد به او بگويند: منتحل كذّاب.
فقرهي اوّل اين روايت را كه قبلاً ذكر كرديم دالّ بر مدّعاي شيخ است؛ زيرا فرمودند: اگر از بلندي پايين بيافتم و قطعه قطعه شوم، براي من محبوبتر است از اينكه متولّي عملي براي آنها شوم يا بر فرشي از آنها پا گذارم. سپس حضرت به صورت سؤال مطرح كردند: مگر براي چه چيزي؟ كه خودشان در جواب فرمودند: مگر براي زدودن غمي از مؤمن (شيعه) يا آزاد كردن مؤمن يا برآوردن دَيْن او. پس معلوم ميشود تولّي به خاطر اين امور جايز است.
فقرهي اخير روايت هم كه ميفرمايد: «اگر متولّيِ عملي براي آنها شدي به برادرانت (شيعيان) احسان كن» دالّ بر جواز تولّي است.
بنابراين هر دو فقرهي روايت دالّ بر جواز تولّي از قِبَل جائر است، البته به شرطي كه براي حلّ مشكل مؤمني باشد. امّا اين روايت از لحاظ سند ناتمام است.
مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ(1)
و ما كان فيه عن عليّ بن يقطين فقد رويته عن أبي- رضي اللّه عنه- عن سعد بن عبد اللّه، عن أحمد بن محمّد بن عيسى، عن الحسن بن عليّ بن يقطين، عن أخيه الحسين عن أبيه عليّ بن يقطين.
عَنْ عَلِيِّ بْنِ يَقْطِينٍ قَالَ: قَالَ لِي أَبُو الْحَسَنِ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ … عليهما السلام …: إِنَّ لِلَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى مَعَ السُّلْطَانِ أَوْلِيَاءَ يَدْفَعُ بِهِمْ عَنْ أَوْلِيَائِهِ.(2)علي بن يقطين ميگويد امام موسي بن جعفر … عليهما السلام … به من فرمودند: براي خداوند متعال همراه سلطان جائر اوليائي است كه به وسيلهي آنان از دوستانش دفع ميكند.
سند جناب صدوق به علي بن يقطين تمام است و اين روايت از لحاظ سند صحيحه ميباشد. مرحوم كليني هم اين روايت را از علي بن يقطين نقل كرده، ولي سند ايشان مرسله است؛ زيرا ميفرمايد: «عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ عَلِيِّ بْنِ يَقْطِين»(1). البته كساني كه مراسيل ابن ابي عمير را مثل مسانيدش ميدانند سند كليني را نيز تمام ميدانند، ولي ما نتوانستيم اين را بپذيريم.
دلالت اين روايت بر جواز تولّي از قِبَل جائر فيالجمله تمام است؛ زيرا ميفرمايد در دستگاه سلطان جائر، بعضي اولياي خدا قرار دارند كه مصيبتها و مشكلات را از اولياي خدا (شيعيان) دفع ميكنند.
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ] فِي الْمُقْنِعِ قَالَ رُوِيَ عَنِ الرِّضَا … عليه السلام … أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ لِلَّهِ مَعَ السُّلْطَانِ أَوْلِيَاءَ يَدْفَعُ بِهِمْ عَنْ أَوْلِيَائِهِ.(2)
دلالت اين روايت همانند روايت سابق تمام است، امّا از لحاظ سند ناتمام است.
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ الحَسَن] بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِيِّ قَالَ: سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … عَنْ رَجُلٍ مُسْلِمٍ وَ هُوَ فِي دِيوَانِ هَؤُلَاءِ وَ هُوَ يُحِبُّ آلَ مُحَمَّدٍ … عليهم السلام … وَ يَخْرُجُ مَعَ هَؤُلَاءِ فِي بَعْثِهِمْ فَيُقْتَلُ تَحْتَ رَايَتِهِمْ قَالَ: يَبْعَثُهُ اللَّهُ عَلَى نِيَّتِهِ قَالَ: وَ سَأَلْتُهُ عَنْ
رَجُلٍ مِسْكِينٍ خَدَمَهُمْ(1)رَجَاءَ أَنْ يُصِيبَ مَعَهُمْ شَيْئاً فَيُغْنِيَهُ اللَّهُ بِهِ فَمَاتَ فِي بَعْثِهِمْ قَالَ: هُوَ بِمَنْزِلَةِ الْأَجِيرِ إِنَّهُ إِنَّمَا يُعْطِي اللَّهُ الْعِبَادَ عَلَى نِيَّاتِهِم.(2)
حلبي ميگويد: از امام صادق … عليه السلام … دربارهي فرد مسلماني سؤال شد كه در ديوان اينها [ظالمين] است، در حالي كه آل محمد … عليهم السلام … را دوست دارد و همراه اينها [ظلمه] در يك گروهي كه اعزام كرده بودند، خارج ميشود و در تحت پرچم آنها كشته ميشود. حضرت فرمودند: خداوند او را با نيّتش مبعوث ميكند. [حلبي ميگويد] از حضرت پرسيدم دربارهي مسكيني كه داخل در دستگاه آنها شد، به اين اميد كه چيزي به دست آورد و به اين واسطه خداوند او را غني گرداند، سپس در گروه اعزامي آنها از دنيا رفت، حضرت فرمودند: اين شخص به منزلهي اجير است. همانا خداوند بر طبق نيّات عباد اعطا ميكند.
اين روايت از لحاظ سند تمام است.(3)
( المكاسب المحرمة، ج2، ص74:
و عن المقنع: «سئل أبو عبد اللّه … عليه السلام … عن رجلٍ يحبّ آل محمد و هو في ديوان هؤلاء، فيقتل تحت رايتهم، قال: يحشره اللّه على نيّته» ... إلى غير ذلك.
اينكه حضرت در اين روايت ميفرمايند: «يَبْعَثُهُ اللَّهُ عَلَى نِيَّتِهِ» ـ با توجّه به اينكه سؤال دربارهي كسي بوده كه حبّ اهلبيت … عليهم السلام … دارد ـ و در ذيل ميفرمايند: «هُوَ بِمَنْزِلَةِ الْأَجِيرِ إِنَّهُ إِنَّمَا يُعْطِي اللَّهُ الْعِبَادَ عَلَى نِيَّاتِهِمْ» استفاده ميشود ميخواهند بيان كنند اگر نيّتش واقعاً خير باشد و مُتلبّس به ظلم نشود، اهل نجات بوده و مستحق عقوبت نيست.
1) در مصدر، به جاي «خدمهم»، «دخل معهم» دارد. (التهذيب، ج6، ص339)، همچنين عبارت وافي (ج17، ص162) و روضة المتّقين (ج6، ص487) هم كه از تهذيب نقل كردهاند، «دخل معهم» است.
2) وسائلالشيعة، ج17، كتاب التجارة، أبواب ما يكتسب به، باب48، ح25، ص201 و تهذيب الاحكام، ج6، ص339.
3) مرحوم شيخ اين روايت را از مقنع شيخ صدوق نقل ميكند كه در آنجا سند ندارد، ولي در تهذيب با سند صحيح نقل شده است.
بنابراين فيالجمله دلالت ميكند كه ورود در دستگاه ظلمه در صورتي كه فرد نيّت خير داشته و متلبّس به ظلم نشود، جايز است.(1)
يكي ديگر از ادلّهاي كه مرحوم شيخ(2)
ثم إنّه يسوّغ الولاية المذكورة أمران: أحدهما القيام بمصالح العباد: بلا خلاف، على الظاهر المصرّح به في المحكي عن بعض، حيث قال: إنّ تقلّد الأمر من قبل الجائر جائز إذا تمكّن معه من إيصال الحقّ لمستحقه، بالإجماع و السنّة الصحيحة، و قوله تعالى (اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ).
به نقل از ديگران بر جواز تولّي از قِبَل ظالم اقامه ميكند، تمسّك به آيهي شريفهاي است كه از زبان حضرت يوسف علي نبيّنا و آله و عليه السلام نقل ميكند كه به عزيز مصر فرمودند:(قالَ اجْعَلْني عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفيظٌ عَليمٌ)(3)
مرا بر خزائن زمين بگمار، همانا حفيظ و عليم هستم.
اين آيهي شريفه بيان ميكند حضرت يوسف علي نبيّنا و آله و عليه السلام خودشان از عزيز مصر ـ كه به حسب فرمودهي روايت، مشرك بوده ـ ميخواهند وزير خزانهداري يا وزير اقتصاد قرارشان دهد. بنابراين استفاده ميشود تولّي مناصب از قِبَل ظالمين مانعي ندارد.
1) شايد بتوان روايت را بهگونهاي ديگر نيز معنا كرد كه دالّ بر جواز نباشد و آن اينكه بگوييم: حضرت كه ميفرمايند: «يَبْعَثُهُ اللَّهُ عَلَى نِيَّتِهِ» نميخواهند بيان كنند اينكه وارد دستگاه ظلمه شده و در تحت رايت آنها كشته شده، مرتكب حرامي نشده است، بلكه منظور اين است كه همين مقدار كه محبت اهلبيت … عليهم السلام … دارد و نيتش خير است، تأثير دارد و با آن مبعوث خواهد شد؛ يعني در مقايسه با كسي كه محبّ اهلبيت … عليهم السلام … نيست و نيّت خيري ندارد مساوي نيست. و در ارتكاز سائل هم اين است كه اين عمل حرام محسوب ميشود، ولي به هر حال چون محبّ اهل بيت … عليهم السلام … بوده و نيّت بدي نداشته، عاقبتش چگونه خواهد بود؟ كه حضرت ميفرمايند نيّتش تأثير دارد. علاوه آنكه احتمال دارد حضرت تقيّةً چنين فرموده باشند. (اميرخاني)
2) المكاسب المحرمة، ج2، ص72:
3) سورهي يوسف، آيهي 55.
در رواياتي هم(1)
مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ فِي الْعِلَلِ وَ فِي عُيُونِ الْأَخْبَارِ عَنِ الْمُظَفَّرِ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُظَفَّرٍ الْعَلَوِيِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْعُودٍ الْعَيَّاشِيِّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ نُصَيْرٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَى قَالَ: رَوَى أَصْحَابُنَا عَنِ الرِّضَا … عليه السلام … أَنَّهُ قَالَ لَهُ رَجُلٌ: أَصْلَحَكَ اللَّهُ كَيْفَ صِرْتَ إِلَى مَا صِرْتَ إِلَيْهِ مِنَ الْمَأْمُونِ فَكَأَنَّهُ أَنْكَرَ ذَلِكَ عَلَيْهِ فَقَالَ لَهُ أَبُو الْحَسَنِ الرِّضَا … عليه السلام …: يَا هَذَا أَيُّمَا أَفْضَلُ النَّبِيُّ أَوِ الْوَصِيُّ؟ فَقَالَ: لَا بَلِ النَّبِيُّ فَقَالَ: أَيُّمَا أَفْضَلُ مُسْلِمٌ أَوْ مُشْرِكٌ؟ فَقَالَ: لَا بَلْ مُسْلِمٌ قَالَ: فَإِنَّ الْعَزِيزَ عَزِيزَ مِصْرَ كَانَ مُشْرِكاً وَ كَانَ يُوسُفُ … عليه السلام … نَبِيّاً وَ إِنَّ الْمَأْمُونَ مُسْلِمٌ وَ أَنَا وَصِيٌّ وَ يُوسُفُ سَأَلَ الْعَزِيزَ أَنْ يُوَلِّيَهُ حِينَ قَالَ (اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ) وَ أَنَا أُجْبِرْتُ عَلَى ذَلِكَ الْحَدِيثَ.
وارد شده وقتي بعضي به عنوان سؤال يا اعتراض خدمت امام رضا … عليه السلام … آمدند و گفتند: چرا شما قبول ولايت از قِبَل ظالم كرديد؟ حضرت در جواب، از آن شخص پرسيدند: نبي بالاتر است يا وصي؟ پاسخ دادند: نبي(2)سَعِيدُ بْنُ هِبَةِ اللَّهِ الرَّاوَنْدِيُّ فِي الْخَرَائِجِ وَ الْجَرَائِحِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زَيْدٍ الرِّزَامِيِّ عَنِ الرِّضَا … عليه السلام …: أَنَّ رَجُلًا مِنَ الْخَوَارِجِ قَالَ لَهُ: أَخْبِرْنِي عَنْ دُخُولِكَ لِهَذَا الطَّاغِيَةِ فِيمَا دَخَلْتَ لَهُ وَ هُمْ عِنْدَكَ كُفَّارٌ وَ أَنْتَ ابْنُ رَسُولِ اللَّهِ فَمَا حَمَلَكَ عَلَى هَذَا؟ فَقَالَ لَهُ أَبُو الْحَسَنِ … عليه السلام …: أَ رَأَيْتَكَ هَؤُلَاءِ أَكْفَرُ عِنْدَكَ أَمْ عَزِيزُ مِصْرَ وَ أَهْلُ مَمْلَكَتِهِ أَ لَيْسَ هَؤُلَاءِ عَلَى حَالٍ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ مُوَحِّدُونَ وَ أُولَئِكَ لَمْ يُوَحِّدُوا اللَّهَ وَ لَمْ يَعْرِفُوهُ وَ يُوسُفُ بْنُ يَعْقُوبَ نَبِيٌّ ابْنُ نَبِيٍّ ابْنِ نَبِيٍّ فَسَأَلَ الْعَزِيزَ وَ هُوَ كَافِرٌ فَقَالَ (اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ) وَ كَانَ يَجْلِسُ مَجْلِسَ الْفَرَاعِنَةِ وَ إِنَّمَا أَنَا رَجُلٌ مِنْ وُلْدِ رَسُولِ اللَّهِ أَجْبَرَنِي عَلَى هَذَا الْأَمْرِ وَ أَكْرَهَنِي عَلَيْهِ مَا الَّذِي أَنْكَرْتَ وَ نَقَمْتَ عَلَيَّ فَقَالَ: لَا عَتْبَ عَلَيْكَ أَشْهَدُ أَنَّكَ ابْنُ رَسُولِ اللَّهِ وَ أَنَّكَ صَادِقٌ.
خودش از عزيز مصر درخواست توليت كرد و فرمود: (اجْعَلْني عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفيظٌ عَليمٌ)، علاوه آنكه من به اجبار و اكراه قبول ولايت كردم.
اين استدلال تمام نيست؛ زيرا:
اوّلاً: احكامي را كه حضرت يوسف علي نبيّنا و آله و عليه السلام در شريعت خودشان به آن ملتزم بودند، نميتوان به شريعت اسلام سرايت داد. چه بسا آن حكم مخصوص به خودشان بوده باشد؛ زيرا شرايع متفاوت است. به همين خاطر هم گفتيم استصحاب شرايع سابقه جاري نيست؛ چون تبدّل موضوع شده است.(1)
ثانياً: شايد اصل حكومت، حقّ حضرت يوسف علي نبيّنا و آله و عليه السلام بوده كه وليّ از جانب خداوند بودند و تا اين مقدار را توانستند تصاحب كرده و تولّي كنند. بنابراين از اين آيهي شريفه استفاده نميشود كه تولّي براي كساني كه إذني از جانب معصوم … عليه السلام … ـ كه حقّ حاكميت با اوست ـ ندارند، جايز باشد.
ثالثاً: مقايسهي حكومت مشركان بر مشركان با حكومتي كه بر مسلمانان خصوصاً بر شيعيان ظلم ميكند، درست نيست و تفاوت زيادي با هم دارد. الآن هم ملتزم ميشويم كه جايز باشد كسي وارد در حكومت كفّار حربي بر كفّار حربي شده و حاكم بر آنها شود، خصوصاً به نحوي كه باعث تقليل ظلمي شود
1) گرچه اين كلام كه استصحاب شرايع سابقه جاري نيست، صحيح است؛ چون تبدّل موضوع شده و شرايع مختلف است، ولي التزام به اين هم مشكل است كه بگوييم قرآن كريم ارتكاب عملي را به انبياي الهي نسبت داده و تأييد ميكند كه آن عمل در دين مبين اسلام ذاتاً (نه تشريعاً) حرام بوده و در نزد متشرّعه قبيح شمرده ميشود. علاوه آنكه در اين صورت استشهاد امام رضا … عليه السلام … بر آيهي شريفه براي دفاع از عمل خود در مقابل خصمي كه حضرت را به امامت قبول ندارد، ناتمام خواهد بود و بلكه ميتوان گفت: استشهاد امام رضا … عليه السلام … در واقع تقويت كردن اين ارتكاز متشرعه بوده كه انبياي الهي كاري را كه در دين اسلام حرام و قبيح محسوب ميشود، مرتكب نميشوند. (اميرخاني)
كه فطرت از آن متنفّر است و معلوم است كه خداوند متعال حتّي نسبت به كفّار هم راضي به آن ظلم نيست. در حقيقت تولّي مؤمن بر آنان، در اكثر موارد ـ اگر همهي موارد نباشد ـ احسان به آنها محسوب ميشود، و لازمهي آن اين نيست كه پس تولّي از قِبَل ظالمي كه به مسلمانان و شيعيان ظلم ميكند هم جايز باشد.(1)
رابعاً: حضرت يوسف علي نبيّنا و آله و عليه السلام به حسب تعبير برخي روايات، يك نوع اضطراري براي قبول تولّي داشتهاند كه پيشنهاد دادهاند. بنابراين نميتوانيم استفاده كنيم كه تولّي من قِبَل جائر، جايز است. در معتبرهي الريّان بن الصلت از امام رضا … عليه السلام … آمده است:
«أَ مَا عَلِمُوا أَنَّ يُوسُفَ … عليه السلام … كَانَ نَبِيّاً رَسُولًا فَلَمَّا دَفَعَتْهُ الضَّرُورَةُ إِلَى تَوَلِّي خَزَائِنِ الْعَزِيزِ قَالَ لَهُ: (اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ) ...».(2)
وَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ فِي الْعِلَلِ وَ فِي عُيُونِ الْأَخْبَارِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ زِيَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَذَانِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ الرَّيَّانِ بْنِ الصَّلْتِ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا … عليه السلام … فَقُلْتُ لَهُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … إِنَّ النَّاسَ يَقُولُونَ إِنَّكَ قَبِلْتَ وِلَايَةَ الْعَهْدِ مَعَ إِظْهَارِكَ الزُّهْدَ فِي الدُّنْيَا فَقَالَ … عليه السلام …: قَدْ عَلِمَ اللَّهُ كَرَاهَتِي لِذَلِكَ فَلَمَّا خُيِّرْتُ بَيْنَ قَبُولِ ذَلِكَ وَ بَيْنَ الْقَتْلِ اخْتَرْتُ الْقَبُولَ عَلَى الْقَتْلِ وَيْحَهُمْ أَ مَا عَلِمُوا أَنَّ يُوسُفَ … عليه السلام … كَانَ نَبِيّاً رَسُولًا فَلَمَّا دَفَعَتْهُ الضَّرُورَةُ إِلَى تَوَلِّي خَزَائِنِ الْعَزِيزِ قَالَ لَهُ: (اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ) وَ دَفَعَتْنِي الضَّرُورَةُ إِلَى قَبُولِ ذَلِكَ عَلَى إِكْرَاهٍ وَ إِجْبَارٍ بَعْدَ الْإِشْرَافِ عَلَى الْهَلَاكِ عَلَى أَنِّي مَا دَخَلْتُ فِي هَذَا الْأَمْرِ إِلَّا دُخُولَ خَارِجٍ مِنْهُ فَإِلَى اللَّهِ الْمُشْتَكَى وَ هُوَ الْمُسْتَعَانُ.
1) فرض مسأله جايي است كه براي قيام به مصالح عباد، تولّي از قبل جائر ميكند، بنابراين اين وجه سوم نميتواند عليه آن باشد؛ چون ميتوان اينطور بيان كرد كه اگر دخول در حكومت كفار براي تقليل ظلم نسبت به مردمي كه كفار حربياند جايز باشد، دخول در حكومت ظالمان براي تقليل ظلم نسبت به شيعيان به طريق اولي جايز است. (اميرخاني)
2) وسائلالشيعة، ج17، كتاب التجارة، أبواب ما يكتسب به، باب48، ح5، ص203؛ علل الشرايع، ج1، ص238 و عيون اخبار الرضا … عليه السلام …، ج2، ص139:
وجه ديگري كه مرحوم شيخ براي جواز تولّي از قِبَل جائر به جهت قيام به مصالح عباد ذكر ميكند اين است كه ـ در صورتي كه قائل شويم نفس ولايت حرام ميباشد ـ از باب تزاحم، تولّي جايز است(1)
و يدلّ عليه قبل الإجماع: أنّ الولاية إن كانت محرّمة لذاتها، كان ارتكابها لأجل المصالح و دفع المفاسد التي هي أهم من مفسدة انسلاك الشخص في أعوان الظلمة بحسب الظاهر، و إن كانت لاستلزامها الظلم على الغير، فالمفروض عدم تحقّقه هنا.
به اين بيان كه: ملاك قيام به مصالح عباد اهمّ از ملاك حرمت تصدّي امر از قِبَل جائر است، پس جايز ميباشد.قاعدهي تزاحم، قاعدهي عقليهي مسلّمي است كه اگر شرايط تطبيق آن ـ اهمّيت قيام به مصالح عباد نسبت به حرمت تصدّي امر از قِبَل جائر عند التزاحم ـ وجود داشته باشد، قابل مناقشه نيست و هر واجب اهمّي عند التزاحم با واجب مهم، مقدم ميشود.
سپس مرحوم شيخ ميفرمايد: امّا اگر قائل شويم نفس ولايت حرام نيست بلكه به خاطر تلازم با تلبّس به ظلم و گناه حرام است، از آنجا كه فرض اين است كه مبتلاي به ظلم و گناه نميشود، ديگر حتّي احتياجي به باب تزاحم هم نيست.
امّا همانطور كه خود ايشان هم فرمودند، تقريباً اتّفاق نميافتد كه كسي والي از قِبَل ظالمين باشد و مبتلاي به معصيت نشود، كه در اين صورت باز ميتوان از طريق باب تزاحم، جواز آن را اثبات كرد به اين بيان كه: ظلمهايي را كه دفع ميكند، بيشتر و با اهمّيت تر از ظلمهايي است كه با تصّدي امر ممكن است مرتكب شود؛ مثلاً با تصدّي امر جلوي كشتار مسلمانان را ميگيرد، هرچند ممكن است به ناحق مسلماني را سيلي بزند.
1) المكاسب المحرمة، ج2، ص72:
علاوه آنكه از بعضي روايات(1)
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحْرِزٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام …: رَجُلٌ تَرَكَ ابْنَتَهُ وَ أُخْتَهُ لِأَبِيهِ وَ أُمِّهِ فَقَالَ: الْمَالُ كُلُّهُ لِابْنَتِهِ وَ لَيْسَ لِلْأُخْتِ مِنَ الْأَبِ وَ الْأُمِّ شَيْءٌ فَقُلْتُ: فَإِنَّا قَدِ احْتَجْنَا إِلَى هَذَا وَ الْمَيِّتُ رَجُلٌ مِنْ هَؤُلَاءِ النَّاسِ وَ أُخْتُهُ مُؤْمِنَةٌ عَارِفَةٌ قَالَ: فَخُذْ لَهَا النِّصْفَ خُذُوا مِنْهُمْ كَمَا يَأْخُذُونَ مِنْكُمْ فِي سُنَّتِهِمْ وَ قَضَايَاهُمْ قَالَ: ابْنُ أُذَيْنَةَ فَذَكَرْتُ ذَلِكَ لِزُرَارَةَ فَقَالَ: إِنَّ عَلَى مَا جَاءَ بِهِ ابْنُ مُحْرِزٍ لَنُوراً.
( همان، ح4 و تهذيب الاحكام، ج9، ص322:
وَ عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ فَضَّال] عَنْ سِنْدِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَزَّازِ عَنْ عَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ الْقَلَّاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ … عليهما السلام … قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْأَحْكَامِ قَالَ: تَجُوزُ عَلَى أَهْلِ كُلِّ ذَوِي دِينٍ مَا يَسْتَحِلُّونَ.
( تهذيب الأحكام، ج9، كتاب الفرائض و المواريث، أبواب ميراث الإخوة و الاجداد، ح12، ص322:
الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِ عَلِيٍّ وَ لَا أَعْلَمُ سُلَيْمَانَ إِلَّا أَنَّهُ أَخْبَرَنِي بِهِ وَ عَلِيُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ سُلَيْمَانَ أَيْضاً عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ … عليه السلام … أَنَّهُ قَالَ: أَلْزِمُوهُمْ بِمَا أَلْزَمُوا أَنْفُسَهُمْ.
( همان، ص365:
وَ قَدْ رُوِيَ أَيْضاً أَنَّهُ قَالَ … عليه السلام …: إِنَّ كُلَّ قَوْمٍ دَانُوا بِشَيْءٍ يَلْزَمُهُمْ حُكْمُهُ.
( وسائل الشيعة، ج22، كتاب الطلاق، أبواب مقدماته و شرايطه، باب30، ح5، ص73 و تهذيب الاحكام، ج8، ص58:
وَ عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ عن الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ] عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ غَيْرِ وَاحِدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ أَنَّهُ سَأَلَ أَبَا الْحَسَنِ … عليه السلام … عَنِ الْمُطَلَّقَةِ عَلَى غَيْرِ السُّنَّةِ أَ يَتَزَوَّجُهَا الرَّجُلُ فَقَالَ أَلْزِمُوهُمْ مِنْ ذَلِكَ مَا أَلْزَمُوهُ أَنْفُسَهُمْ وَ تَزَوَّجُوهُنَّ فَلَا بَأْسَ بِذَلِكَ.
استفاده ميشود بعضي احكام هرچند از ديدگاه1) وسائلالشيعة، ج26، كتاب الفرائض و المواريث، أبواب ميراث الإخوة و الاجداد، باب4، ح1، ص158 و الكافي، ج7، ص100:
ما ظلم است، امّا از آنجا كه عامّه به آن احكام ملتزمند و هر كسي بر آنها حكومت كند وليّ امر خود حساب ميكنند و اطاعت از او را واجب ميدانند، بنابراين اجراي آن احكام در مورد آنها از باب قاعدهي الزام اشكالي ندارد؛ مثلاً ترتيب اثر دادن به سه طلاق در يك مجلس كه از نظر ما بدعت و ظلم است، يا زكات گرفتن در غير آنچه ما واجب ميدانيم ولي خودشان ملتزم هستند، يا گرفتن خراج از آنها چون معتقدند كه آن ظالم واقعاً خليفهي پيامبر … صلي الله عليه و آله و سلم … بوده و حقّ حكومت دارد و ... از باب الزام اشكالي ندارد، امّا نبايد در مورد شيعهاي كه معتقد به آن احكام نيست اجرا شود. در روايات هم كه به رعايت حقوق اخوان (شيعيان) اهتمام شده، يك نكتهاش همين است.
مرحوم شيخ(1)
و ربما يظهر من بعضها الاستحباب، و ربما يظهر من بعضها أن الدخول أولًا غير جائز إلّا أنّ الإحسان إلى الإخوان كفّارة له، كمرسلة الصدوق المتقدمة.
سپس ميفرمايد: از بعضي روايات استفاده ميشود كه دخول در دستگاه ظلم جايز نيست، ولي اگر داخل شد كفّارهاش احسان به اخوان (شيعيان) است، مانند:ـ مرسلهي صدوق:
وَ قَالَ الصَّادِقُ … عليه السلام …: كَفَّارَةُ عَمَلِ السُّلْطَانِ قَضَاءُ حَوَائِجِ الْإِخْوَانِ.(2)
ـ روايت زياد بن أبي سلمة:
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوب] عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ الْحَسَنِ الْهَاشِمِيِّ عَنْ صَالِحِ بْنِ أَبِي حَمَّادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ زِيَادِ بْنِ أَبِي سَلَمَةَ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي الْحَسَنِ مُوسَى … عليه السلام … فَقَالَ لِي: ... يَا زِيَادُ فَإِنْ وُلِّيتَ شَيْئاً مِنْ أَعْمَالِهِمْ فَأَحْسِنْ إِلَى إِخْوَانِكَ فَوَاحِدَةٌ بِوَاحِدَةٍ وَ اللَّهُ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ يَا زِيَادُ أَيُّمَا رَجُلٍ مِنْكُمْ تَوَلَّى لِأَحَدٍ مِنْهُمْ عَمَلًا ثُمَّ سَاوَى بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُ فَقُولُوا لَهُ أَنْتَ مُنْتَحِلٌ كَذَّابٌ ... .(1)
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوب] عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ الْحَسَنِ الْهَاشِمِيِّ عَنْ صَالِحِ بْنِ أَبِي حَمَّادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ زِيَادِ بْنِ أَبِي سَلَمَةَ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي الْحَسَنِ مُوسَى … عليه السلام … فَقَالَ لِي: يَا زِيَادُ إِنَّكَ لَتَعْمَلُ عَمَلَ السُّلْطَانِ؟ قَالَ: قُلْتُ أَجَلْ قَالَ لِي: وَ لِمَ؟ قُلْتُ أَنَا رَجُلٌ لِي مُرُوءَةٌ وَ عَلَيَّ عِيَالٌ وَ لَيْسَ وَرَاءَ ظَهْرِي شَيْءٌ فَقَالَ لِي: يَا زِيَادُ لَأَنْ أَسْقُطَ مِنْ حَالِقٍ فَأَتَقَطَّعَ قِطْعَةً قِطْعَةً أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَتَوَلَّى لِأَحَدٍ مِنْهُمْ عَمَلًا أَوْ أَطَأَ بِسَاطَ رَجُلٍ مِنْهُمْ إِلَّا لِمَا ذَا؟ قُلْتُ: لَا أَدْرِي جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ: إِلَّا لِتَفْرِيجِ كُرْبَةٍ عَنْ مُؤْمِنٍ أَوْ فَكِّ أَسْرِهِ أَوْ قَضَاءِ دَيْنِهِ يَا زِيَادُ إِنَّ أَهْوَنَ مَا يَصْنَعُ اللَّهُ جَلَّ وَ عَزَّ بِمَنْ تَوَلَّى لَهُمْ عَمَلًا أَنْ يُضْرَبَ عَلَيْهِ سُرَادِقٌ مِنْ نَارٍ إِلَى أَنْ يَفْرُغَ مِنْ حِسَابِ الْخَلَائِقِ يَا زِيَادُ فَإِنْ وُلِّيتَ شَيْئاً مِنْ أَعْمَالِهِمْ فَأَحْسِنْ إِلَى إِخْوَانِكَ فَوَاحِدَةٌ بِوَاحِدَةٍ وَ اللَّهُ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ يَا زِيَادُ أَيُّمَا رَجُلٍ مِنْكُمْ تَوَلَّى لِأَحَدٍ مِنْهُمْ عَمَلًا ثُمَّ سَاوَى بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُ فَقُولُوا لَهُ أَنْتَ مُنْتَحِلٌ كَذَّابٌ يَا زِيَادُ إِذَا ذَكَرْتَ مَقْدُرَتَكَ عَلَى النَّاسِ فَاذْكُرْ مَقْدُرَةَ اللَّهِ عَلَيْكَ غَداً وَ نَفَادَ مَا أَتَيْتَ إِلَيْهِمْ عَنْهُمْ وَ بَقَاءَ مَا أَتَيْتَ إِلَيْهِمْ عَلَيْكَ.
وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ مِثْلَهُ وَ كَذَا الَّذِي قَبْلَهُ.
ولي اين روايات هيچ كدام از لحاظ سند تمام نيست.
1) وسائلالشيعة، ج17، كتاب التجارة، أبواب ما يكتسب به، باب46، ح9، ص194 و الكافي، ج5، ص109:
مرحوم شيخ بعد از فرض جايز بودن اصل تولّي از قِبَل جائر براي قيام به مصالح عباد، بيان ميكند كه اين تولّي در بعضي موارد مرجوح و در بعضي موارد مستحب و در بعضي موارد واجب ميباشد.
تولّي در جايي مرجوح است كه كسي براي تأمين معاش وارد دستگاه ظلمه شود و در ضمن، قصد خدمت به شيعيان هم داشته باشد.(1)
منها: ما يكون مرجوحة، و هي ولاية من تولّى لهم لنظام معاشه قاصداً الإحسان في خلال ذلك إلى المؤمنين و دفع الضرّ عنهم، ففي رواية أبي بصير: «ما من جبّار إلّا و معه مؤمن يدفع اللّه به ... .
البته اين در فرضي است كه با تولّي اصلاً ظلمي از او صادر نشود.مرحوم شيخ روايت مهران بن محمد را به عنوان شاهد بر مرجوح بودن اين نوع تولّي ذكر ميكند.
ـ روايت مهران بن محمد:
وَ عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوب عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى] عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنْ مِهْرَانَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: سَمِعْتُهُ يَقُولُ: مَا مِنْ جَبَّارٍ إِلَّا وَ مَعَهُ مُؤْمِنٌ يَدْفَعُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ وَ هُوَ أَقَلُّهُمْ حَظّاً فِي الْآخِرَةِ يَعْنِي أَقَلَّ الْمُؤْمِنِينَ حَظّاً بِصُحْبَةِ الْجَبَّارِ.
وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ مِثْلَهُ.(2)
مهران بن محمد ميگويد: از امام صادق … عليه السلام … شنيدم كه فرمودند: هيچ ظالمِ جباري نيست مگر اينكه در كنار او مؤمني وجود دارد كه خداوند متعال به وسيلهي او، مشكلات را از مؤمنين دفع ميكند و اين مؤمن در آخرت بهرهاش از ساير مؤمنين به خاطر همراهي با جبار كمتر است.
اين روايت از لحاظ سند به خاطر مهران بن محمد بن أبي نصر(1)
مهران بن محمد بن أبي بصير: له رواية تقدم في سابقه و هو متحد مع من بعده [مهران بن محمد بن أبي نصر السكوني].
مهران بن محمد بن أبي نصر السكوني: قال النجاشي: مهران بن محمد بن أبي نصر السكوني، له كتاب، قال: ابن بطة حدثنا الصفار، عن أحمد بن محمد بن عيسى، عن محمد بن أبي عمير، عن مهران بن محمد، بكتابه.
كه توثيق ندارد، ناتمام است. البته در بعضي نسخ، مهران بن محمد عن أبي بصير(2)دارد ـ مرحوم شيخ هم أبي بصير ذكر كرده ـ كه همان مهران بن محمد بن أبي نصر است. و در بعضي نسخ مهران بن محمد بن أبي بصير دارد كه ظاهراً صحيح همان مهران بن محمد بن أبي نصر ميباشد كه در هر صورت توثيق ندارد.جناب شيخ … قدس سره … از اين روايت ميخواهد استفاده كند كسي كه براي تأمين معاش وارد دستگاه ظلمه شده و قصد هم دارد به اخوانش كمك كند، از آنجا كه در آخرت اقلُّ حظّاً نسبت به ساير مؤمنين است، معلوم ميشود فعلش مرجوح است.(3)
امّا همانطور كه ملاحظه فرموديد، اين روايت از لحاظ سند ناتمام است، مضاف به اينكه دلالتي هم بر مدعاي مرحوم شيخ ندارد؛ زيرا روايت بيان نميفرمايد در چه صورت دخول در دستگاه ظلمه جايز است، بلكه فيالجمله
1) معجم رجال الحديث، ج19، ص88:
2) در وسائل الشيعه و الكافي (ج5، ص111) و مرآة العقول (ج19، ص68)، مهران بن محمد بن أبي نصر آمده و در تهذيبالأحكام (ج6، ص336) و ملاذ الاخيار (ج10، ص283) مهران بن محمد عن ابي بصير آمده است.
3) از كلام بعضي، از جمله مرحوم شيخ استفاده ميشود اگر كسي فقط به خاطر تأمين معاش و بدون قصد احسان به اخوان وارد دستگاه ظلمه شود، فعلش حرام است.
بيان ميفرمايد مؤمني در كنار جباران هست كه اهل نجات است، هرچند در درجات پايين قرار ميگيرد و اين دلالت ندارد بر اينكه اگر كسي براي امرار معاش داخل در دستگاه ظلمه شد، همين كه ضمناً احساني به مؤمنين مي كند كفّارهي عمل او محسوب شده و اهل نجات است و صرف احسان به برخي از مؤمنين، رافع حرمت تولّي از قِبَل ظالمين است.
اگر گفته شود: اگر اين تصدّي حرام باشد چرا اين فرد اقلّ حظاً در آخرت باشد، پس معلوم ميشود اين تصدي حرام نبوده بلكه مكروه است؛ زيرا نجات در آخرت با حرمت تولّي سازگاري ندارد.
در جواب گفته ميشود: اگر فرد مذكور به قصد احسان به مؤمنين متصدّي شود و در عين حال قصد داشته باشد ضمناً براي معاش خود نيز از موقعيت خود نزد ظلمه بهره ببرد ـ يعني عكس مدّعاي شيخ ـ ميتواند عمل او مرجوح باشد. پس روايت مزبور دلالتي بر مدعاي جناب شيخ عليه الرحمة ندارد.
تولّي از قِبَل جائر در صورتي استحباب دارد كه به قصد احسان به مؤمنين داخل دستگاه ظلمه شود.
مرحوم شيخ(1)
و منها: ما يكون مستحبة، و هي ولاية من لم يقصد بدخوله إلّا الإحسان إلى المؤمنين، فعن رجال الكشّي في ترجمة محمد بن إسماعيل بن بزيع عن أبي الحسن الرضا … عليه السلام …: «قال: إنّ للّه تعالى في أبواب الظلمة مَن نَوّر اللّه به البرهان ...».
شاهدي بر استحباب ذكر ميكند و آن، روايتي است كه نجاشي(2)1) المكاسب المحرمة، ج2، ص76:
2) مرحوم شيخ به جاي نجاشي، كشي ذكر ميكند، در حالي كه اين روايت در رجال كشي نيست بلكه در رجال نجاشي است. شايد علت اشتباه اين باشد كه معمولاً جناب كشي در شأن روات و اصحاب ائمه … عليهم السلام … رواياتي كه مربوط به آنها است را نقل ميكند، به خلاف نجاشي كه به ندرت روايت نقل ميكند و از باب اتفاق اين روايت را كشي نقل نكرده ولي نجاشي نقل كرده است. و علت ديگر آنكه نجاشي رواياتي را از كشي در مورد محمد بن اسماعيل بن بزيع نقل ميكند و سپس اين روايت را نقل ميكند، كه اگر دقت نشود ممكن است موجب اشتباه شود كه اين روايت را هم كشي نقل كرده است.
در ترجمهي محمد بن اسماعيل بن بزيع از امام رضا … عليه السلام … نقل كرده است. نجاشي در ترجمهي محمد بن اسماعيل بن بزيع ميفرمايد:
محمد بن إسماعيل بن بزيع أبو جعفر مولى المنصور أبي جعفر، و ولد بزيع بيت، منهم حمزة بن بزيع. كان من صالحي هذه الطائفة و ثقاتهم، كثير العمل. له كتب، منها: كتاب ثواب الحج، و كتاب الحج. أخبرنا أحمد بن علي بن نوح قال: حدثنا ابن سفيان قال: حدثنا أحمد بن إدريس عن أحمد بن محمد بن عيسى عنه بكتبه. قال محمد بن عمر الكشي: كان محمد بن إسماعيل بن بزيع من رجال أبي الحسن موسى … عليه السلام … و أدرك أبا جعفر الثاني … عليه السلام …. و قال حمدويه عن أشياخه: إن محمد بن إسماعيل بن بزيع و أحمد بن حمزة كانا في عداد الوزراء، و كان علي بن النعمان وصى بكتبه لمحمد بن إسماعيل. و قال أبو العباس بن سعيد في تاريخه: إن محمد بن إسماعيل بن بزيع سمع منصور بن يونس و حماد بن عيسى و يونس بن عبد الرحمن و هذه الطبقة كلها. و قال: سألت عنه علي بن الحسن، فقال: ثقة ثقة، عين.
ابوجعفر محمد بن اسماعيل بن بزيع، مولاي ابي جعفر منصور [خليفهي دوم عباسي] بوده است. فرزندان بزيع، خانوادهي مهمي هستند كه حمزة بن بزيع از آن جمله بوده و جزء بهترينها و ثقات اين طائفه محسوب ميشده و كثير العمل است ... .
محمد بن عمر الكشي ميگويد: محمد بن اسماعيل بن بزيع از اصحاب امام
موسي بن جعفر … عليهما السلام … بوده و امام جواد … عليه السلام … را نيز درك كرده است. حمدويه [كه از مشايخ كشي است] از مشايخش نقل ميكند كه محمد بن اسماعيل بن بزيع و احمد بن حمزه در زمرهي وزراء بودند [داخل در مناصب بني عباس شده بودند].
علي بن نعمان [كه از أجلاء روات است] كتابهايش را براي محمد بن اسماعيل بن بزيع وصيّت كرد. ابوالعباس بن سعيد در تاريخش ميگويد: محمد بن اسماعيل بن بزيع از منصور بن يونس، حماد بن عيسي و يونس بن عبدالرحمان و تمام روات اين طبقه [روايت] شنيده است. سپس ميگويد از عليبن الحسن بن فضال دربارهي محمد بن اسماعيل پرسيدم گفت: ثقةٌ ثقةٌ عينٌ [يعني بالاترين درجات وثاقت را داراست].
و قال محمد بن يحيى العطار: أخبرنا محمد بن أحمد بن يحيى قال: كنت بفيد، فقال لي محمد بن علي بن بلال: مر بنا إلى قبر محمد بن إسماعيل بن بزيع لنزوره، فلما أتيناه جلس عند رأسه مستقبل القبلة و القبر أمامه، ثم قال: أخبرني صاحب هذا القبر ـ يعني محمد بن إسماعيل ـ أنه سمع أبا جعفر … عليهما السلام … يقول: من زار قبر أخيه و وضع يده على قبره و قرأ إِنّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ سبع مرات أمن من الفزع الأكبر.
قال أبو عمرو عن نصر بن الصباح: أنه أدرك أبا الحسن الأول … عليه السلام … و روى عن ابن بكير.
محمد بن يحيي العطار ميگويد: محمد بن احمد بن يحيي [بن عمران الاشعري القمي، صاحب دبة الشبيب] گفت: من در فيد بودم كه محمد بن علي بن بلال به من گفت: با ما براي زيارت قبر محمد بن اسماعيل بن بزيع بيا. وقتي به قبر رسيديم، محمد بن علي بن بلال نزديك بالاسر، رو به قبله در حالي كه قبر در جلويش بود نشست و گفت: صاحب اين قبر [يعني محمد بن اسماعيل] به من گفت: از امام جواد … عليه السلام … شنيدم كه فرمودند: كسي كه قبر
برادرش را زيارت كند و دستش را روي قبر گذاشته و (انّا انزلناه في ليلة القدر) را هفت مرتبه بخواند، از فزع اكبر ايمن ميشود ... .
و حكى بعض أصحابنا عن ابن الوليد قال: و في رواية محمد بن إسماعيل بن بزيع قال: أبو الحسن الرضا … عليه السلام …: إن لله تعالى بأبواب الظالمين من نور الله له البرهان(1)و مكن له في البلاد، ليدفع بهم عن أوليائه و يصلح الله بهم (به) أمور المسلمين، إليهم ملجأ المؤمن (المؤمنين) من الضر، و إليهم يفزع ذو الحاجة من شيعتنا، و بهم يؤمن الله روعة المؤمن في دار الظلمة، أولئك المؤمنون حقا، أولئك أمناء الله في أرضه، أولئك نور [الله]، في رعيتهم يوم القيامة، و يزهر نورهم لأهل السماوات كما يزهر الكواكب الدرية لأهل الأرض، أولئك من نورهم نور القيامة، يضيء منهم القيامة، خلقوا و الله للجنة و خلقت الجنة لهم، فهنيئا لهم، ما على أحدكم أن لو شاء لنال هذا كله. قال: قلت بما ذا جعلني الله فداك قال: يكون معهم فيسرنا بإدخال السرور على المؤمنين من شيعتنا، فكن منهم يا محمد.(2)
نجاشي ميگويد: بعضي از اصحاب ما از ابن وليد نقل كردهاند كه در روايت محمد بن اسماعيل بن بزيع، امام رضا … عليه السلام … فرمودند: براي خداوند متعال در ابواب ظالمين افرادي است كه خداوند برهان را براي او روشن كرده و در بلاد به او مكنت و قدرت ميدهد تا به وسيلهي او از اوليائش دفع كرده و امور مسلمين را اصلاح كند. اين افراد پناه مؤمنين به هنگام سختي هستند و شيعيان
نيازمند ما به آنان پناه ميبرند و به وسيلهي آنان، خداوند ترس مؤمن را در دار الظلمة ايمن قرار ميدهد. آنان مؤمنين راستين و امناي الهي در زمين هستند. آنان نور خدا در ميان رعيتشان در روز قيامت هستند و نورشان براي اهل آسمانها تلألؤ ميكند، همانطور كه نور ستارگان درخشان براي اهل زمين ميدرخشد. آنان كساني هستند كه روز قيامت با نورشان قيامت روشن ميشود. به خدا قسم آنان براي بهشت خلق شدهاند و بهشت هم براي آنها خلق شده، پس گوارايشان باد!
هر كدام از شما بخواهد ميتواند به اين مقامات برسد، عرض كردم: به چه وسيلهاي به اين مقامات برسيم؟ فرمود: با آنها (ظالمين) باشد و ما را با ادخال سرور به مؤمنين خوشحال كند. پس از آنها باش اي محمد!
مرحوم شيخ ميفرمايد اين روايت به روشني دلالت ميكند كسي كه براي رفع مشكلات مؤمنين داخل در دستگاه ظلمه شود، چنين مقامات بلندي را دارد. بلكه حضرت به محمد بن اسماعيل بن بزيع دستور ميدهند كه وارد دستگاه شده و اينچنين عمل كنند. پس دلالت اين روايت بر استحباب روشن است.
به نظر ما هم گرچه دلالت روايت بر رجحان ورود در دستگاه ظلم براي دفاع از شيعيان واضح است، ولي اينكه دالّ بر استحباب باشد جاي تأمل است و بعيد نيست كه وجوب استفاده شود؛ چون حضرت به آن دستور دادند كه ظهور در وجوب دارد و دليلي بر حمل امر امام … عليه السلام … بر استحباب ـ آن هم در مورد كسي مثل محمد بن اسماعيل بن بزيع كه توانايي كنترل خود و حفظ شيعه را دارد ـ وجود ندارد، بنابراين بايد حمل بر وجوب كنيم. ولي از لحاظ سند ناتمام است، هرچند كلام شهيد ثاني … قدس سره … در منية المريد إشعاري به تماميت سند دارد.
شهيد ثاني … قدس سره … در ذيل روايتي كه ميفرمايد:
«الْفُقَهَاءُ أُمَنَاءُ الرُّسُلِ مَا لَمْ يَدْخُلُوا فِي الدُّنْيَا قِيلَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا دُخُولُهُمْ فِي الدُّنْيَا؟ قَالَ: اتِّبَاعُ السُّلْطَانِ فَإِذَا فَعَلُوا ذَلِكَ فَاحْذَرُوهُمْ عَلَى دِينِكُمْ»(1)
وَ عَنْهُ … عليه السلام … [عَلِيٌّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام …] قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم …: الْفُقَهَاءُ أُمَنَاءُ الرُّسُلِ مَا لَمْ يَدْخُلُوا فِي الدُّنْيَا قِيلَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا دُخُولُهُمْ فِي الدُّنْيَا؟ قَالَ: اتِّبَاعُ السُّلْطَانِ فَإِذَا فَعَلُوا ذَلِكَ فَاحْذَرُوهُمْ عَلَى دِينِكُمْ.
اين مطلب را متذكر ميشوند كه:
و اعلم أن القدر المذموم من ذلك ليس هو مجرد اتباع السلطان كيف اتفق بل اتباعه ليكون توطئة له و وسيلة إلى ارتفاع الشأن و الترفع على الأقران و عظم الجاه و المقدار و حب الدنيا و الرئاسة و نحو ذلك أما لو اتبعه ليجعله وصلة إلى إقامة نظام النوع و إعلاء كلمة الدين و ترويج الحق و قمع أهل البدع و الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر و نحو ذلك فهو من أفضل الأعمال فضلا عن كونه مرخصا و بهذا يجمع بين ما ورد من الذم و ما ورد أيضا من الترخيص في ذلك بل من فعل جماعة من الأعيان- كعلي بن يقطين و عبد الله النجاشي و أبي القاسم بن روح أحد الأبواب الشريفة و محمد بن إسماعيل بن بزيع و نوح بن دراج و غيرهم من أصحاب الأئمة و من الفقهاء مثل السيدين الأجلين المرتضى و الرضي و أبيهما و الخواجة نصير الدين الطوسي و العلامة بحر العلوم جمال الدين بن المطهر و غيرهم.
يعني مجرد اتباع سلطان، مذموم نيست. اگر اتباع سلطان به خاطر إعلاي كلمهي دين و ترويج حق و امر به معروف و نهي از منكر و دفع ضرر از مؤمنين
1) شهيد ثانى، زين الدين بن على، منية المريد، ص138:
باشد، نه تنها مذموم نيست بلكه از افضل اعمال است. سپس عدهاي از اعيان را مثال ميزنند كه چنين كردهاند، مانند: علي بن يقطين، عبدالله النجاشي، ابي القاسم بن روح (از نواب حضرت ولي عصر عجل الله تعالي فرجه الشريف) محمد بن اسماعيل بن بزيع، نوح بن دراج و سيدين أجلين (سيد مرتضي و رضي … قدس سرهما …) و پدرشان و خواجه نصير الدين طوسي و علامهي حلّي(1)
( علي بن يقطين:
قال الشيخ: «علي بن يقطين رحمة الله عليه: ثقة، جليل القدر، له منزلة عظيمة عند أبي الحسن موسى … عليه السلام … عظيم المكان في الطائفة و كان يقطين من وجوه الدعاة فطلبه مروان فهرب و ابنه علي بن يقطين هذا ولد بالكوفة سنة أربع و عشرين و مائة، و هربت به أمه و بأخيه عبيد بن يقطين إلى المدينة، فلما ظهرت الدولة الهاشمية، ظهر يقطين، و عادت أم علي بعلي و عبيد، فلم يزل يقطين في خدمة السفاح و المنصور و مع ذلك كان يتشيع و يقول بالإمامة، و كذلك ولده، و كان يحمل الأموال إلى جعفر الصادق … عليه السلام …. و نم خبره إلى المنصور و المهدي فصرف الله عنه كيدهما، و توفي علي بن يقطين رحمه الله بمدينة السلام ببغداد، سنة اثنتين و ثمانين و مائة و سنه يومئذ سبع و خمسون سنة. (الفهرست، ص90)
( عبد الله بن النجاشي:
قال النجاشي: «عبد الله بن النجاشي بن غنيم بن سمعان أبو بجير الأسدي النصري [البصري]، يروي عن أبي عبد الله … عليه السلام … رسالة منه إليه، و قد ولي الأهواز من قبل المنصور». و هو من أجداده، ذكره في ترجمة نفسه و قال: «... ولي الأهواز و كتب إلى أبي عبد الله … عليه السلام … يسأله و كتب إليه رسالة عبد الله بن النجاشي المعروفة و لم ير لأبي عبد الله … عليه السلام … مصنف غيره». (رجال النجاشي، ص101)
( الحسين بن روح:
ابن أبي بحرالنوبختي، أبو القاسم البغداديّ (م 326 ه.ق)، شيخ الامامية، و ثالث السفراء الأَربعة للِامام المهدي عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف في الغيبة الصغرى. كان فقيهاً، مفتياً، بليغاً، فصيحاً، وافر الحرمة، كثير الجلالة ... وقد جرت بينه و بين حامد بن العباس وزير المقتدر العباسي أُمور و خطوب، ثمّ أُخذ و سجن، ثمّ أُطلق وقت خلع المقتدر (سنة 317 ه.ق)، فلمّا أعادوه إلى الخلافة، شاوروه فيه، فقال: دعوه فبخطيَّته أُوذينا. (موسوعة طبقات الفقهاء، ج4، ص166)
عاش الحسين بن روح في بغداد موفور الحُرمة منذ تعيينه نائباً إلى عهد وزارة حامد بن العبّاس. وكان يتردّد عليه في منزله الأُمراء والأعيان والوزراء المعزولون. ولم يؤذِ وأصحابَه أحد، بخاصّة في عصر آل فرات الذين كانوا ينظرون إليه بعين الاحترام كما ذكرنا، وكانوا معدودين من أتباع المذهب الإماميّ. فعاش في عهدهم مكرّماً عندما وزروا للمقتدر العبّاسيّ، وشغلوا مناصب حكوميّة مهمّة أُخرى. وكان الشيعة يأتون إليه من مختلف الأنحاء بالأموال الملزمين بتسليمها إليه. ولكن ما إن أطاح حامد بن العبّاس وأنصاره بآل فرات، وسَجنَ الوزيرُ الجديد آل فرات وأقاربهم وصادر أموالهم، حتّى وقعت حوادث مرّة بينه وبين الحسين بن روح لم تصل إلينا تفاصيلها. (آشتياني، عباس، آل نوبخت، ص252)
( محمد بن اسماعيل بن بزيع:
قالَ حَمْدَوَيْهِ، عَنْ أَشْيَاخِهِ إِنَّ مُحَمَّدَ بْنَ إِسْمَاعِيلَ بْنِ بَزِيعٍ وَ أَحْمَدَ بْنَ حَمْزَةَ بْنِ بَزِيعٍ، كَانَا فِي عِدَادِ الْوُزَرَاءِ، وَ كَانَ عَلِيُّ بْنُ النُّعْمَانِ أَوْصَى بِكُتُبِهِ لِمُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ. (رجال الكشي، ص564)
قال: و في رواية محمد بن إسماعيل بن بزيع، قال أبو الحسن الرضا … عليه السلام …: (إن لله تعالى بأبواب الظالمين من نور الله له البرهان، و مكن له في البلاد، ليدفع بهم عن أوليائه، و يصلح الله به أمور المسلمين، و إليهم ملجأ المؤمن من الضر، و إليهم يفزع ذو الحاجة من شيعتنا، و بهم يؤمن الله روعة المؤمن في دار الظلمة، أولئك المؤمنون حقا، أولئك أمناء الله في أرضه، أولئك نور في رغبتهم يوم القيامة، و يزهر نورهم لأهل السماوات كما تزهر الدرية لأهل الأرض، أولئك من نورهم يوم القيامة تضيء منهم القيامة، خلقوا و الله للجنة، و خلقت الجنة لهم، فهنيئا لهم، ما على أحدكم أن لو شاء لنال هذا كله)، قال: قلت: بما ذا جعلني الله فداك، قال: (يكون معهم فيسرنا بإدخال السرور على المؤمنين من شيعتنا، فكن منهم يا محمد). (رجال النجاشي، ص331)
( نوح بن دراج:
قال الكشي: قال محمد بن مسعود: سألت أبا جعفر حمدان بن أحمد الكوفي، عن نوح بن دراج فقال: كان من الشيعة و كان قاضي الكوفة، فقيل له: لم دخلت في أعمالهم؟ فقال: لم أدخل في أعمال هؤلاء حتى سألت أخي جميلا يوما فقلت: لم لا تحضر المسجد؟ فقال: ليس لي إزار.
و تقدم عن النجاشي في ترجمة ابنه أيوب أنه كان قاضيا بالكوفة و كان صحيح الاعتقاد و أخوه جميل بن دراج، أخبرنا أحمد بن محمد بن هارون. توفّي ابن دراج سنة اثنتين و ثمانين و مائة. (معجمرجالالحديث، ج19، ص180)
( سيد مرتضي، سيد رضي و پدر بزرگوارشان … قدس سرهم …:
ولد الشريف المرتضى في دار أبيه بمحلة باب المحول في الجانب الغربي من بغداد «الكرخ» ... في رجب سنة خمس و خمسين و ثلاثمائة في خلافة المطيع لله العباسي.
و والده هو الشريف أبو أحمد الحسين الملقب بالطاهر الأوحد ذي المناقب، لقبه بذلك الملك بهاء الدولة البويهي، لجمعه مناقب شتى و مزايا رفيعة جمة، فهو فضلا عن كونه علوي النسب، هاشمي الأرومة، انحدر من تلك السلسلة الطاهرة، فإنه كان نقيب الطالبيين و عالمهم و زعيمهم، جمع إلى رئاسة الدين زعامة الدنيا لعلو همته، و سماحة نفسه، و عظيم هيبته، و جليل بركته ... فلهذه الملكات الحميدة، و الصفات المجيدة و الهيبة الشديدة، خشيه عضد الدولة البويهي، و لأنه كان منحازا لابن عمه بختيار بن معز الدولة، فحين قدم العراق قبض عليه في صفر سنة (369 ه.ق) ... إلى أن مات عضد الدولة سنة (373 ه.ق)، فأطلقه أبو الفوارس شرف الدولة بن عضد الدولة و استقدمه معه إلى بغداد فأكرمه و أعظمه و أعاد إليه نقابة الطالبيين- التي عزل عنها و وليها مرارا- و قلده قضاء القضاة سنة (394 ه.ق) زيادة إلى ولاية الحج و المظالم و نقابة الطالبيين، فردّت هذه الاعمال كلّها إلى ولده الرضي في سنة (388 ه.ق) و أبوه حيّ.
الشريف المرتضى كان ثاقب الرأي، حاضر الجواب، غزير العلم، قديراً في المناظرة و الحجاج، ذا هيبة و جلالة، و جاه عريض، تولى نقابة الطالبيين و إمارة الحاجّ و النظر في المظالم لَاكثر من ثلاثين سنة. (الانتصار في انفرادات الإمامية، مقدمة الناشر، ص8 و موسوعة طبقات الفقهاء، ج5، ص293)
( خواجه نصير الدين:
خواجه نصير الدين محمّد بن محمّد بن الحسن الطوسي ناموس دهره، و فيلسوف عصره، و عزيز مصره، سلطان المحققين الخواجه نصير الملة و الدين، الوزير الأعظم ... كان ذا حرمة وافرة عند هولاكو، و كان يطيعه فيما يشير به عليه، و الأموال في تصرفه، و ابتنى بمراغة قبّة و رصدا عظيما، و اتخذ في ذلك خزانة عظيمة فسيحة الإرجاء، و ملأها من الكتب التي نهبت من بغداد و الشام و الجزيرة، حتى تجمع فيها زيادة على أربعمائة ألف مجلّد. و قرر بالرصد المنجمين و الفلاسفة، و جعل له الأوقاف ... إلى أن قال: و كان للمسلمين به نفع خصوصا الشيعة و العلويين و الحكماء و غيرهم، و كان يبرهم و يقضي أشغالهم، و يحمي أوقافهم، و كان مع هذا كلّه فيه تواضع و حسن ملتقى. إلى أخر ما قال.
و كان مولده بمشهد طوس، في يوم السبت الحادي عشر من شهر جمادى الاولى، وقت طلوع الشمس بطالع الحوت، سنة سبع و تسعين و خمسمائة. و نشأ بها.
ثم اختلج في خاطره الخطير ترويج مذهب أهل البيت … عليهم السلام … فلمّا انزجر خاطره بسبب خروج المخالفين في بلاد الخراسان و العراق توارى في الأطراف متفكرا متحزّنا، حتى استطلبه ناصر الدين محتشم حاكم قوهستان من قبل علاء الدين ملك الإسماعيلية، فاتصل المحقق به فاغتنم المحتشم صحبته ... و لمّا علم العلقمي فضله و نبله و رشده خاف انكسار سوقه لقربه بالخليفة، فكتب سرّا عند المحتشم أن نصير الدين الطوسي قد ابتدأ بإرسال المراسلات و المكاتبات عند الخليفة، و أنشد قصيدة في مدحه، و أرسل إليّ حتى أعرضها على الخليفة، و أراد الخروج من عندك، و هذا لا يوافق الرأي فلا تغفل عن هذا.
فلما قرأ المحتشم كتابه حبس المحقق، و قد صحبه محبوسا حتى ورد قلعة الموت عند ملك الإسماعيلية ... ثم لمّا قرب إيلخان المشهور بهولاكو خان من قلاع الإسماعيلية لفتح تلك البلاد، خرج ولد الملك علاء الدين عن القلعة بإشارة المحقق سرا، و اتصل بخدمة هولاكو خان، فلما استشعر هولاكو أنه جاء عنده بإجازة المحقق و مشاورته، و افتتح القلعة و دخل بها، أكرم المحقق غاية الإكرام و الإعزاز، و صحبه، و ارتكب الأمور الكلية حسب رأيه و إجازته، فأرغبه المحقق لتسخير عراق العرب، فعزم هولاكو خان [على فتح] بغداد، و سخر تلك البلاد و النواحي، و استأصل الخليفة العباسي ... .
و من الاتفاقات الحسنة أنهم لمّا احتفروا الأرض المقدسة لدفنه فيها وجدوا قبرا مرتبا مصنوعا لأجل دفن الناصر العباسي، و لم يوفق الناصر للدفن فيه، و دفنوه في الرصافة، فوجدوا تاريخ إتمامه المنقوشة في أحد أحجار القبر موافقا ليوم تولّد المحقق المذكور طاب ثراه.
و ذكر في الحاشية عن تاريخ نگارستان أنّ أصل المحقق نصير الدين كان من چه رود المعروف الآن بجيرود، و لمّا تولّد في طوس و نشأ فيه اشتهر بالطوسي. و في الرياض في ترجمة بدر الدين الحسن بن علي: إن دستجرد من بلوك جهرود من ولاية قم، و دستجرد هذه هي التي كان أصل خواجة نصير الدين من بعض مواضعها، و يقال له: و رشاه.
و قال العلامة في إجازته الكبيرة: و كان هذا الشيخ أفضل أهل عصره في العلوم العقليّة و النقلية، و له مصنفات كثيرة في العلوم الحكمية و الشرعية على مذهب الإمامية، و كان أشرف من شاهدناه في الأخلاق نوّر اللّه ضريحه ... .
و إذا نظرت إلى تاريخ ولادة المحقق يظهر لك أن عمره وقت هذه الإجازة كان ستة و عشرين سنة، و بلغ في هذه المدة إلى مقام يكتب في حقّه ما رأيت، (و ذلِكَ فَضْلُ اللّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ). (خاتمة المستدرك، ج2، ص422)
( علامهي حلّي:
بعد ما توفّى الرسول الأعظم … صلي الله عليه و آله و سلم … و تركت الأمّة وصيته في التمسك بأهل بيته … عليهم السلام … ... كان أئمّة الحقّ و شيعتهم في أكثر الأعصار مختفين في زاوية التقيّة، متوقعين من ملوك أعصار هم نزول البليّة، إلّا في بعض الأزمنة القليلة التي أتيحت لهم الفرصة لبثّ علومهم و نشرها. و من تلك الأزمنة زمن العلّامة الحلّي، فاستطاع العلماء أن يأخذوا حريّتهم لنشر المعارف و ترويجها، و ذلك لوجود السلطان محمّد خدابنده.
علامة و السلطان اولجايتو:
أسلم السلطان غازان خان بن أرغون خان بن اباقاخان بن هولاكو خان ابن تولي خان بن جنكيز خان في سنة (694 ه.ق) و سمّي بمحمود، و استبصر في عام (702 ه.ق) فلما توفّى في الحادي عشر من شوال عام (703 ه.ق) جاء أخوه محمّد اولجايتو خان من خراسان في الثاني من ذي الحجة، و في اليوم السادس عشر منه جلس على كرسيّ السلطنة، و كان أكثر تأييده لمذهب الحنفية و لعلمائه، لأنّه كان قاطناً في خراسان في زمن أخيه محمود، و كان تواجد علماء الحنفية فيها، ثم انتقل إلى مذهب الشافعية ـ الذي هو أقلّ شناعة من الحنفية ـ بعد مناظرات جرت بين المذهبين يأتي تفصيلها.
و بعد ما اختار هذا السلطان مذهب الإمامية ـ و ذلك بعد مناظرات عديدة جرت بين العلّامة و سائر علماء المذاهب ـ لقّب نفسه بخدابنده، بمعنى عبد اللّه ... .
و اختيار هذا الملك مذهب التشيّع لم يكن عن ميل النفس و الهوى، أو احتياج لبقاء سلطنته، و إنّما كان بعد مناظرات علّامتنا أبي منصور مع علماء الفرق كافّة، فأوقعهم في مضيق الإلزام و الافحام، و أثبت عليهم حقّية مذهب أهل البيت الكرام، حتى قال الخواجه نظام الدين عبد الملك المراغي ـ الذي هو أفضل علماء الشافعية، بل أفضل و أكمل علماء أهل السنّة ـ بعد ما سمع أدلّة العلّامة على حقّية مذهب أهل البيت، قال: أدلّة حضرة هذا الشيخ في غاية الظهور، إلّا أنّ السلف منّا سلكوا طريقاً، و الخلف لالجام العوام و دفع شقّ عصا أهل الإسلام سكتوا عن زلل أقدامهم، فبالحريّ أن لا تهتك أسرارهم و لا يتظاهر في اللعن عليهم.
فعدل السلطان و الأمراء و العساكر و جمّ غفير من العلماء و الأكابر عن مذهب بقية الطوائف و اعتنقوا مذهب الحق- الشيعة- الذي يأخذ أحكامه عن الأئمة … عليهم السلام … عن عليّ … عليه السلام … عن رسول اللّه … صلي الله عليه و آله و سلم … عن جبرئيل عن اللّه عزّ و جلّ.
و أمر السلطان في تمام ممالكه بتغيير الخطبة و إسقاط أسامي الثلاثة عنها و بذكر أسامي أمير المؤمنين و سائر الأئمة … عليهم السلام … على المنابر، و بذكر حيّ على خير العمل في الأذان، و بتغيير السكّة و حذف أسماء الثلاثة منها و نقش الأسامي المباركة عليها.
و كان العلّامة … قدس سره … في القرب و المنزلة عند السلطان بحيث لم يرض بعد استبصاره بمفارقة العلّامة في حضر أو سفر، لذا أمر بترتيب المدرسة السيارة له و لتلاميذه، و هذه المدرسة السيارة ذات حجرات و مدارس من الخيام الكرباسية، فكانت تحمل مع الموكب السلطاني، و كانت هذه المدرسة المباركة تستقي من الحلّة، و تخرج من هذه المدرسة كثير من العلماء الصلحاء، و نقل أنه وجد في أواخر مؤلّفات العلّامة وقوع الفراغ منه في المدرسة السيارة السلطانية في كرمانشاه، و في جملة من أواخر أجزاء التذكرة أنه وقع الفراغ منه في السلطانية، و يؤيده ما ذكره الصفدي من أنّ العلّامة كان يصنّف و هو راكب.
و أمر السلطان أيضاً كبار علماء العامة بالحضور في هذه المدرسة، تنميةً للحركة العلمية و استمراراً للمباحثات الحرة السليمة بين المذاهب، و ممّن كان في هذه المدرسة المولى بدر الدين التستري و المولى نظام الدين عبد الملك المراغي و المولى برهان الدين و الخواجه رشيد الدين و السيد ركن الدين الموصلي و الكاتبي القزويني و الكيشي و قطب الدين الفارسي و غيرهم.
كيفيت تشيع سلطان محمد خدابنده:
و أمّا سبب تشيّع هذا السلطان و كيفيته، فالتاريخ ينقل لنا روايتين:
الاولى: ما ذكره المولى محمّد تقي المجلسي في روضته، و هو: أنه- أي السلطان- غضب على امرأته و قال لها: أنت طالق ثلاثا، ثم ندم و جمع العلماء، فقالوا: لا بدّ من المحلّل، فقال: عند كم في كلّ مسألة أقاويل مختلفة، أ فليس لكم هنا اختلاف؟ فقالوا: لا.
و قال أحد وزرائه: إنّ عالماً بالحلّة و هو يقول ببطلان هذا الطلاق، فبعث كتابه إلى العلّامة و أحضره، و لمّا بعث إليه قال علماء العامة: إنّ له مذهباً باطلًا و لا عقل للروافض، و لا يليق بالملك أن يبعث إلى طلب رجل خفيف العقل، قال الملك: حتى يحضر.
فلمّا حضر العلّامة بعث الملك إلى جميع علماء المذاهب الأربعة و جمعهم. فلمّا دخل العلّامة أخذ نعليه بيده و دخل المجلس و قال: السّلام عليكم، و جلس عند الملك.
فقالوا للملك: أ لم نقل لك إنهم ضعفاء العقول. قال الملك: اسألوا منه في كلّ ما فعل.
فقالوا له: لم ما سجدت للملك و تركت الآداب؟ فقال: إنّ رسول اللّه … صلي الله عليه و آله و سلم … كان ملكاً و كان يسلّم عليه، و قال اللّه تعالى: (فَإِذا دَخَلْتُمْ بُيُوتاً فَسَلِّمُوا عَلى أَنْفُسِكُمْ تَحِيَّةً مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُبارَكَةً) و لا خلاف بيننا و بينكم أنه لا يجوز السجود لغير اللّه.
قالوا له: لم جلست عند الملك؟ قال: لم يكن مكان غيره. و كلّ ما يقوله العلّامة بالعربي كان يترجم المترجم للملك.
قالوا له: لأيّ شيء أخذت نعلك معك، و هذا ممّا لا يليق بعاقل بل إنسان؟! قال: خفت أن يسرقه الحنفية كما سرق أبو حنيفة نعل رسول اللّه … صلي الله عليه و آله و سلم …، فصاحت الحنفية: حاشا و كلّا، متى كان أبو حنيفة في زمن رسول اللّه … صلي الله عليه و آله و سلم …؟ بل كان تولّده بعد المائة من وفاة رسول اللّه … صلي الله عليه و آله و سلم ….
فقال: فنسيت لعلّه كان السارق الشافعي. فصاحت الشافعية و قالوا: كان تولّد الشافعي في يوم وفاة أبي حنيفة، و كان أربع سنين في بطن امّه و لا يخرج رعاية لحرمة أبي حنيفة، فلمّا مات خرج و كان نشوؤه في المائتين من وفاة رسول اللّه … صلي الله عليه و آله و سلم ….
فقال: لعلّه كان مالك. فقالت المالكية بمثل ما قالته الحنفية. فقال: لعلّه كان أحمد بن حنبل. فقالوا بمثل ما قالته الشافعية.
فتوجّه العلّامة إلى الملك، فقال: أيّها الملك علمت أنّ رؤساء المذاهب الأربعة لم يكن أحدهم في زمن رسول اللّه … صلي الله عليه و آله و سلم … و لا في زمن الصحابة، فهذه أحد بدعهم أنّهم اختاروا من مجتهديهم هذه الأربعة، و لو كان منهم من كان أفضل منهم بمراتب لا يجوّزون أن يجتهد بخلاف ما أفتاه واحد منهم.
فقال الملك: ما كان واحد منهم في زمن رسول اللّه … صلي الله عليه و آله و سلم … و الصحابة؟ فقال الجميع: لا.
فقال العلّامة: و نحن معاشر الشيعة تابعون لأمير المؤمنين … عليه السلام … نفس رسول اللّه … صلي الله عليه و آله و سلم … و أخيه و ابن عمّة و وصيّه.
و على أيّ حال فالطلاق الذي أوقعه الملك باطل، لأنه لم تتحقق شروطه، و منها العدلان، فهل قال الملك بمحضرهما؟ قال: لا. و شرع في البحث مع علماء العامة حتى ألزمهم جميعاً. فتشيّع الملك و بعث إلى البلاد و الأقاليم حتى يخطبوا للأئمة الاثني عشر في الخطبة، و يكتبوا أساميهم … عليهم السلام … في المساجد و المعابد.
الثانية: ما ذكره الحافظ الابرو الشافعي المعاصر للعلّامة و جمع من المؤرخين، و هو: أنّ السلطان غازان خان ـ محمود ـ كان في عام (702 ه.ق) في بغداد، فاتفق أن سيداً علوياً صلّى الجمعة في يوم الجمعة في الجامع ببغداد مع أهل السنّة، ثم قام و صلّى الظهر منفرداً، فتفطّنوا منه ذلك فقتلوه، فشكا ذووه إلى السلطان، فتكدّر خاطره و مسّت عواطفه و أظهر الملالة من أنه لمجرد إعادة الصلاة يقتل رجل من أولاد الرسول … صلي الله عليه و آله و سلم … و لم يكن له علم بالمذاهب الإسلامية، فقام يتفحّص عنها، و كان في أمرائه جماعة متشيّعون، منهم الأمير طرمطار بن مانجو بخشي، و كان في خدمة السلطان من صغره و له وجه عنده، و كانت نشأته في الري بلدة الشيعة، و كان يستنصر مذهب التشيّع، و لمّا رآه مغضباً على أهل السنّة انتهز الفرصة و رغبه إلى مذهب التشيّع فمال إليه، و لمّا سيطر الأمير غازان على الوضع و هدأت الضوضاء التي كانت في زمانه كان تأثير كلام الأمير طرمطار أكثر عند السلطان غازان، فقام في تربية السادة و عمارة مشاهد الأئمة … عليهم السلام …، فأسّس دار السيادة في أصفهان و كاشان و سيواس روم و أوقف عليها أملاكاً كثيرة، و كذا في مشهد أمير المؤمنين … عليه السلام … كما بقيت بعض الآثار لحدّ الآن، و كان ميلة إلى مذهب الإمامية يزداد يوماً فيوماً.
إلى أن توفّى السلطان غازان و قام بالسلطنة من بعده وليّ عهده أخوه محمّد، و صار مائلًا إلى الحنفية بترغيب جمع من علمائهم ـ لأنّ مسكنه في زمن أخيه غازان كان في خراسان، و تواجد علماء الحنفية آنذاك كان فيها ـ فكان يكرمهم و يوقّرهم، كما أنّهم انتهزوا الفرصة في التعصّب لمذهبهم. و كان وزير السلطان محمّد خواجه رشيد الدين الشافعي ملولًا من ذلك، و لكن لم يكن قادراً على التكلّم بشيء، إلى أن جاء قاضي القضاة نظام الدين عبد الملك من مراغة إلى خدمة السلطان، و كان الأوحد في علوم المعقول و المنقول، و صاحب المباحثات و المناظرات المتينة، و كان شافعيّ المذهب، فقدّمه الوزير خواجه رشيد الدين إلى السلطان، فصار ملازماً له و فوّض إليه قضاء ممالك إيران.
و انتهز مولانا نظام الدين الفرصة و شرع في المباحثات مع علماء الحنفية في حضور السلطان في مجالس عديدة، حتى زيّف جميع أدلّتهم، فمال السلطان إلى مذهب الشافعية، حتى سأل العلامة قطب الدين الشيرازي: إن أراد الحنفي أن يصير شافعياً فماله أن يفعل؟ فقال: هذا سهل، يقول: لا إله إلّا اللّه محمّد رسول اللّه.
و جاء ابن صدر جهان الحنفي من بخارا إلى خدمة السلطان، فشكا إليه الحنفية من القاضي نظام الدين، و أنه أذلّنا عند السلطان و أمرائه، فألطف بهم و وعدهم. إلى أن جاء اليوم المشهود يوم الجمعة، حيث كان علماء الحنفية و الشافعية عند السلطان محمّد، فسئل القاضي عن جواز نكاح البنت المخلوقة من ماء الزنا على مذهب الشافعي، فقرره القاضي و قال: هو معارض بمسألة نكاح الأخت و الام في مذهب الحنفية، فطال بحثهما و آل إلى الافتضاح، و أنكر ابن صدر الحنفي ذلك، فقرأ القاضي من منظومة أبي حنيفة:
و ليس في لواطة من حدّ
و لا بوطء الأخت بعد عقد
فأفحموا و سكتوا.
فملّ السلطان و امراؤه، حتى قام السلطان من مجلسه مغضباً، و ندم الأمراء على أخذهم مذهب الإسلام، و كان بعضهم يقول لبعض: ما فعلنا بأنفسنا تركنا مذهب آبائنا و أخذنا دين العرب المنشعب إلى مذاهب عديدة، و فيها نكاح الام و الأخت و البنت، فكان لنا أن نرجع إلى دين أسلافنا، و انتشر الخبر في ممالك السلطان، و كانوا إذا رأوا عالماً أو مشتغلًا يسخرون منه و يستهزؤون به و يسألونه عن هذه المسائل.
و في هذه الأيام وصل السلطان في مراجعته إلى گلستان، و كان فيها قصر بناه أخوه السلطان غازان خان، فنزل السلطان مع خاصّته فيه، فلمّا كان الليل أخذهم رعد و برق و مطر عظيم في غير وقته بغتةً، و هلك جماعة من مقربي السلطان بالصاعقة، ففزع السلطان و امراؤه و خافوا فرحلوا منه على سرعة، فقال له بعض أمرائه: إنّ على قاعدة المغول لا بدّ أن يمرّ السلطان على النار، فأمر بإحضار أساتيد هذا الفن فقالوا: إنّ هذه الواقعة من شؤم الإسلام، فلو تركه السلطان تصلح الأمور.
فبقي السلطان و امراؤه متذبذبين في مدة ثلاثة أشهر في تركهم دين الإسلام، و كان السلطان متحيّراً متفكّرا، و يقول: أنا نشأت مدة في دين الإسلام و تكلّفت في الطاعات و العبادات، فكيف أترك دين الإسلام؟! فلمّا رأى الأمير طرمطار تحيّره في أمره قال له: إنّ السلطان غازان خان كان أعقل الناس و أكملهم، و لمّا وقف على قبائح أهل السنّة مال إلى مذهب التشيّع و لا بدّ أن يختاره السلطان، فقال: ما مذهب الشيعة؟ قال الأمير طرمطار:
المذهب المشهور بالرفض، فصاح عليه السلطان: يا شقي تريد أن تجعلني رافضياً! فأقبل الأمير يزيّن مذهب الشيعة و يذكر محاسنه له، فمال السلطان إلى التشيّع. و في هذه الأيام ورد على السلطان السيد تاج الدين الآوي الإمامي مع جماعة من الشيعة، فشرعوا في المناظرات مع القاضي نظام الدين في محضر السلطان في مجالس كثيرة، و كانت مناظرتهم بمثابة المقدمة للمناظرة الكبيرة التي وقعت بعد هذا بين علماء السنّة و العلّامة الحلّي بمحضر السلطان.
و بعد مناظرة السيد الآوي عزم السلطان السفر إلى بغداد ثم الذهاب إلى زيارة قبر أمير المؤمنين … عليه السلام …، و عند القبر رأى مناماً يدلّ على حقّيّة مذهب الإمامية، فعرض السلطان ما رآه في المنام على الأمراء، فحرّضه من كان منهم في مذهب الشيعة على اعتناق هذا المذهب الحق، فصدر الأمر بإحضار أئمة الشيعة، فطلبوا جمال الدين العلّامة و ولده فخر المحقّقين، و كان مع العلّامة من تأليفاته كتاب نهج الحق و كتاب منهاج الكرامة، فأهداهما إلى السلطان، و صار مورداً للإلطاف و المراحم.
فأمر السلطان قاضي القضاة نظام الدين عبد الملك ـ و هو أفضل علماء العامة ـ أن يناظر آية اللّه العلّامة، و هيّأ مجلساً عظيماً مشحوناً بالعلماء و الفضلاء من العامة، منهم المولى قطب الدين الشيرازي و عمر الكاتبي القزويني و أحمد بن محمّد الكيشي و المتسيد ركنالدين الموصلي.
فناظرهم العلامة و أثبت عليهم بالبراهين العقلية و الحجج النقلية بطلان مذاهبهم العامية و حقيقة مذهب الإمامية، على وجه تمنّوا أن يكونوا جماداً أو شجراً و بهتوا كأنهم التقموا حجراً.
و عند ذلك قال المولى نظام الدين: قوة أدلّة حضرة هذا الشيخ في غاية الظهور، إلّا أنّ السلف منّا سلكوا طريقاً، و الخلف ـ لا لجام العوام و دفع شقّ عصا أهل الإسلام ـ سكتوا عن زلل أقدامهم، فبالحري أن لا تهتك أسرارهم و لا يتظاهر باللعن عليهم.
فعدل السلطان و الأمراء و العساكر و جمّ غفير من العلماء و الأكابر عن مذهب بقية الطوائف و اعتنقوا مذهب الحق- الشيعة- الذي يأخذ أحكامه عن الأئمة … عليهم السلام … عن عليّ … عليه السلام … عن رسول اللّه … صلي الله عليه و آله و سلم … عن جبرئيل عن اللّه عزّ و جلّ.
و أمر السلطان في تمام ممالكه بتغيير الخطبة و إسقاط أسامي الثلاثة عنها و بذكر أسامي أمير المؤمنين و سائر الأئمة … عليهم السلام … على المنابر، و بذكر حيّ على خير العمل في الأذان، و بتغيير السكّة و حذف أسماء الثلاثة منها و نقش الأسامي المباركة عليها.
و كيفما كان فتشيّع هذا السلطان و من معه على يد العلّامة أمر مقطوع به مهما كان سببه. و كان تغيير السكّة عام (707 أو 708 ه.ق)، فحذف أسماء الثلاثة منها، فكانت السكّة- الدينار- مدورة مخمّسة الأضلاع، في وسطها ثلاثة سطور متوازية الأبعاض متكافئة الأجزاء:
لا إله إلّا اللّه محمّد رسول اللّه عليّ وليّ اللّه و ذكرت الأسامي المباركة للأئمة … عليهم السلام … على الترتيب على حاشيتها.
و لمّا انقضت المناظرة جعل السلطان السيد تاج الدين محمّد الآوي، نقيب الممالك، و شرع العلّامة بعد ذلك بمعونة هذا السلطان المستبصر في تشييد أساس الحق و ترويج المذهب، و كتب باسم السلطان عدة كتب و رسائل بعضها كانت بطلب من السلطان، فألّف باسمه كتاب منهاج الكرامة، و نهج الحق، و الرسالة السعدية، و رسالة في نفي الجبر، و غيرها. (إرشاد الأذهان إلى أحكام الإيمان، مقدمة المحقق، ج1، ص51). (احمدي)
… قدس سرهم … و ... سپس ميفرمايد:1) علماء و بزرگاني را كه شهيد ثاني … قدس سره … نام ميبرد كه در دربار حكام و سلاطين بودند، عبارتند از:
وَ قَدْ رَوَى مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ بْنِ بَزِيعٍ وَ هُوَ الثِّقَةُ الصَّدُوقُ عَنِ الرِّضَا … عليه السلام … أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ لِلَّهِ تَعَالَى بِأَبْوَابِ الظَّالِمِينَ مَنْ نَوَّرَ اللَّهُ بِه ... .
كه بايد خدمت شهيد ثاني … قدس سره … عرض كنيم گرچه خود محمد بن اسماعيل بن بزيع ثقه و صدوق است، ولي وثاقت ايشان به تنهايي موجب حجّيت روايت نميشود؛ چون كساني كه از محمد بن اسماعيل بن بزيع نقل كردهاند، نميدانيم ثقه هستند يا خير؛ زيرا نجاشي كه اين روايت را نقل كرده ميفرمايد:
حكى بعض أصحابنا عن ابن الوليد قال: و في رواية محمد بن إسماعيل بن بزيع قال: أبو الحسن الرضا … عليه السلام …: إن لله تعالى بأبواب الظالمين ... .
يعني نجاشي از «بعض اصحابنا» نقل ميكند كه نميدانيم چه كسي است. بعض اصحابنا هم از ابن الوليد نقل ميكند كه ظاهراً محمد بن الحسن بن الوليد از مشايخ صدوق باشد كه ثقه است و ايشان هم كه متوفاي سنهي 343 (ه.ق) است، نميدانيم با چه سندي از محمد بن اسماعيل بن بزيع ـ كه ظاهراً تا امام جواد … عليه السلام … (220 ه.ق) را درك كرده ـ نقل ميكند. بنابراين نميتوان روايت را از لحاظ سند تصحيح كرد.
قسم سوم (از موارد وجوب تولّي) مواردي است كه امر به معروف و نهي از منكر يا هر واجب ديگري، متوقف بر تولّي باشد و از باب مقدمهي واجب و طبق قاعدهي كلّي «ما لا يتم الواجب الا به، واجبٌ» واجب ميشود(1)
و منها: ما يكون واجبة، و هي ما توقّف الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر الواجبان عليه؛ فإنّ ما لا يتمّ الواجب إلّا به واجب مع القدرة.
يعني اگر مثلاً پشت بام رفتن واجب باشد نردبام گذاشتن هم واجب خواهد بود، كه يا فقط عقلاً واجب است و يا هم عقلاً و هم شرعاً ـ علي الاختلافي كه در مبحث مقدمهي واجب مطرح است ـ . بنابراين اگر امر به معروف و نهي از منكر متوقف بر تولّي از قِبَل جائر باشد، آن تولّي نيز واجب ميشود.1) المكاسب المحرمة، ج2، ص77:
در بررسي فرمايشات مرحوم شيخ در احكام تولّي از قِبَل جائر ميگوييم: عمده دليلي كه بر حرمت تولّي از قِبَل جائر توانستيم اقامه كنيم، انسلاك در اعوان الظلمة بود كه موثقهي سكوني در حرمت آن فرمود:
«إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ نَادَى مُنَادٍ أَيْنَ أَعْوَانُ الظَّلَمَةِ وَ مَنْ لَاقَ لَهُمْ دَوَاةً أَوْ رَبَطَ كِيساً أَوْ مَدَّ لَهُمْ مَدَّةَ قَلَمٍ فَاحْشُرُوهُمْ مَعَهُمْ»(1)
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ] فِي عِقَابِ الْأَعْمَالِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنِ الصَّفَّارِ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ مَعْرُوفٍ عَنِ ابْنِ الْمُغِيرَةِ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ … عليهم السلام … قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم …: إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ نَادَى مُنَادٍ أَيْنَ أَعْوَانُ الظَّلَمَةِ وَ مَنْ لَاقَ لَهُمْ دَوَاةً أَوْ رَبَطَ كِيساً أَوْ مَدَّ لَهُمْ مَدَّةَ قَلَمٍ فَاحْشُرُوهُمْ مَعَهُمْ.
بنابراين حرمت تولّي از قِبَل جائر، دائر مدار صدق عنوان عون الظلمة ميباشد. پس هرگاه بر تولّي از قِبَل جائر عنوان عون الظلمة صدق نكند، دليلي بر حرمت آن نيست و دليل «رُفِعَ مَا لَا يَعْلَمُون» هم دالّ بر حلّيت آن است، هرچند خلاف احتياط است؛ زيرا نزديك شدن به گناه، امر نامطلوبي بوده و خلاف احتياط است. مگر اينكه با داخل شدن در دستگاه ظلم بتواند به مؤمنين كمك كند كه در اين صورت ميتوانيم بگوييم استحباب هم دارد.
امّا در صورتي كه عنوان عون الظلمة بر تولّي از قِبَل جائر منطبق باشد، بايد بررسي كنيم كه در عين حال راهي بر جواز تولّي وجود دارد يا خير؟
ما فيالجمله ميپذيريم كه در مواردي تولّي جايز است، امّا نه به نحوي كه مرحوم شيخ فرمودند ـ كه اگر كسي براي تأمين معاش داخل در دستگاه ظلم شود و در ضمن قصد كمك به مؤمنين هم داشته باشد جايز است، نهايت آنكه
1) وسائل الشيعة، ج17، كتاب التجارة، أبواب ما يكتسب به، باب42، ح11، ص180 و عقاب الاعمال، ص260:
ديرتر از بقيهي مؤمنين وارد بهشت ميشود. همچنين اگر به قصد احسان به مؤمنين داخل در دستگاه ظلم شود، استحباب دارد ـ خير ما به سادگي كلام شيخ را نميپذيريم؛ زيرا اين رواياتي كه ذكر شد، هيچ كدام از لحاظ سند قابل اعتماد نبود. بنابراين در جايي كه عنوان «كون المكلف من اعوان الظلمة» موضوعِ حرمت قطعي است، بايد مُخرِج قطعي پيدا كنيم تا بتوانيم حكم به جواز تولّي كنيم و با اين چند روايتي كه از لحاظ سند ناتمام بود، نميتوانيم از حرمت خارج شويم.
مُخرِج قطعي كه ميتوان از طريق آن از حرمت خارج شد، استفادهي از باب تزاحم است و آن اينكه حرمت تولّي از قِبَل ظالم در مقام امتثال مزاحَم با امتثال تكليف ديگري باشد كه از لحاظ ملاك، أهم يا محتمل الاهمية باشد و يا حدّاقل از نظر ملاك، مساوي با ملاك حرمت تولّي از قِبَل جائر باشد كه در صورت اوّل و دوم، تولّي واجب و در صورت سوم تولّي جايز خواهد بود.
مرحوم شيخ فرمودند: تولّي از قِبَل جائر فيالجمله جايز بالمعني الأعم است؛ يعني گاهي مكروه، گاهي مستحب و گاهي واجب ميباشد. تولّي واجب جايي است كه امر به معروف و نهي از منكر يا هر واجب ديگري بر آن متوقف باشد كه از باب مقدمهي واجب، واجب ميشود.
اما از كلمات بعضي استفاده ميشود در صورتي هم كه امر به معروف و نهي از منكر متوقف بر تولّي باشد، نهايت اين است كه تولّي مستحب ميشود ولي به حدّ وجوب نميرسد.(1)
و منها: ما يكون واجبة، و هي ما توقّف الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر الواجبان عليه؛ فإنّ ما لا يتمّ الواجب إلّا به واجب مع القدرة. و ربما يظهر من كلمات جماعة عدم الوجوب في هذه الصورة أيضاً ... .
1) المكاسب المحرمة، ج2، ص77:
مرحوم شيخ(1)
و لا يخفى ما في ظاهره من الضعف كما اعترف به غير واحد؛ لأنّ الأمر بالمعروف واجب، فإذا لم يبلغ ما ذكره من كونه بصورة النائب ... إلى آخر ما ذكره حدّ المنع، فلا مانع من الوجوب المقدّمي للواجب.
و يمكن توجيهه بأنّ نفس الولاية قبيح محرّم؛ لأنّها توجب إعلاء كلمة الباطل و تقوية شوكته، فإذا عارضها قبيح آخر و هو ترك الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر، و ليس أحدهما أقلّ قبحاً من الآخر، فللمكلّف فعلها؛ تحصيلًا لمصلحة الأمر بالمعروف، و تركها دفعاً لمفسدة تسويد الاسم في ديوانهم الموجب لإعلاء كلمتهم و قوّة شوكتهم. نعم، يمكن الحكم باستحباب اختيار أحدهما لمصلحة لم تبلغ حدّ الإلزام حتّى يجعل أحدهما أقلّ قبحاً، ليصير واجباً.
و الحاصل: أنّ جواز الفعل و الترك هنا ليس من باب عدم جريان دليل قبح الولاية، و تخصيص دليله بغير هذه الصورة، بل من باب مزاحمة قبحها بقبح ترك الأمر بالمعروف، فللمكلّف ملاحظة كلّ منهما و العمل بمقتضاه، نظير تزاحم الحقّين في غير هذا المقام. هذا ما أشار إليه الشهيد بقوله: لعموم النهي. إلخ.
… قدس سره … بعد از اينكه ابتدا اين كلام را استغراب ميكنند، در ادامه در صدد توجيه آن برميآيند كه چگونه ميتوان تصوير كرد تولّي از قبل جائر به جهت امر به معروف و نهي از منكر كه مقدمهي واجب است، مستحب باشد نه واجب و ميفرمايند:تولّي از قِبَل جائر امر قبيحي است؛ چون موجب إعلاي كلمهي باطل و تقويت شوكت ظالم ميشود، از طرف ديگر ترك امر به معروف و نهي از منكر هم قبيح است. بنابراين اگر در مقام تزاحم، ملاك قبح هر دو همسنگ و به يك اندازه باشد، مكلّف مخيّر ميشود هر كدام را كه خواست امتثال و ديگري را ترك كند. ولي اگر ملاك قبح ترك امر به معروف و نهي از منكر بيشتر از ملاك قبح تولّي باشد امّا نه در حدّي كه الزام آور باشد، در چنين جايي تولّي از قِبَل جائر به جهت امر به معروف و نهي از منكر مستحب خواهد بود، نه واجب.
اين عدم لزوم انتخاب ملاك برتر، اختصاص به شرعيات نداشته و در عرفيات
1) همان، ص79:
هم اينچنين است؛ مثلاً شخصي كه براي بيماريش لازم است دو نوع قرص بخورد ولي هر دو با هم سازگاري ندارد، به ناچار بايد يكي را انتخاب كند، حال اگر ميزان فايدهي يكي نود درصد و ديگري نود و يك درصد باشد و اين اختلافِ يك درصدي تأثير محسوسي در روند بهبودي نداشته باشد، پزشك هم او را ملزم به انتخاب آن دارويي كه نود و يك درصد تأثير دارد نميكند، بلكه ميگويد: بهتر است آن دارويي را كه نود و يك درصد تأثير دارد انتخاب كند. پس ميتوان تصوير كرد كه تولّي از قِبَل جائر به جهت امر به معروف و نهي از منكر با اينكه مقدمهي واجب است، مستحب باشد نه واجب، و استغرابي هم ندارد.
بر مطالبي كه مرحوم شيخ در توجيه وجه استحباب بيان فرمودند، دو تأمّل داريم:
اين توجيه فيالجمله اثبات ميكند كه تولّي به جهت امر به معروف و نهي از منكر ميتواند مستحب باشد، امّا نميتواند مبيّن كلام كساني باشد كه گفتهاند اصلاً مصداقي براي وجوب تولّي از قِبَل جائر وجود ندارد؛ زيرا نهايت كلام مرحوم شيخ آن است كه در بعضي موارد، ملاك امر به معروف و نهي از منكر از ملاك حرمت تولّي به حدّي بالاتر نيست كه الزام آور باشد و در نتيجه مستحب ميشود، ولي اين را هم نفي نميكند كه در برخي موارد ما به التفاوت ملاك امر به معروف و نهي از منكر در برابر ملاك حرمت تولّي ميتواند به اندازهاي باشد كه امر به معروف و نهي از منكر واجب باشد.
حكم به استحباب تولّي به جهت امر به معروف و نهي از منكر، متوقف بر اين است كه علم تفصيلي به ملاكات احكام ـ حداقل در مورد ملاك امر به معروف و نهي از منكر و ملاك حرمت تولّي از قِبَل جائر ـ داشته باشيم تا بتوانيم در مقام تزاحم، اين دو ملاك را دقيقاً موازنه كنيم كه مثلاً حرمت تولّي نود درجه
و امر به معروف و نهي از منكر نود و يك درجه اهميت دارد، تا بتوانيم بگوييم مقدم كردن امر به معروف و نهي از منكر و قبول تولّي به جهت امر به معروف و نهي از منكر، استحباب دارد.
ولي حقيقت آن است كه در اغلب قريب به اتفاق موارد، ما نميتوانيم دقيقاً معيار و ملاكات احكام را بفهميم تا با يكديگر مقايسه كنيم و چه بسا دو ملاك از يك سنخ نباشند كه بتوان مقايسه كرد يا در صورت مقايسه بتوان مقدار تفاوت را محاسبه نمود. بنابراين ما ميمانيم و اطلاق ادلّه، كه يكي مي فرمايد تولّي از قِبَل جائر حرام و ديگري ميفرمايد امر به معروف و نهي از منكر واجب است و بايد هر دو را امتثال كنيم. ولي از آنجا كه در مقام تزاحم نميتوانيم هر دو دليل را امتثال كنيم ـ گرچه اگر هر دو را ترك كنيم بنابر مبناي قبول ترتب، مستحقّ دو عقوبت هستيم، علاوه آنكه علم اجمالي وجود دارد كه يكي از دو تكليف ساقط نيست ـ پس بايد هر كدام را كه عذر در تركش نداريم مقدم داشته و امتثال كنيم و آن ديگري كه عذر در تركش داريم ترك كنيم. بنابراين دليلي كه ملاكش اهم يا محتمل الاهمية باشد، عذري در ترك آن نيست و بايد مقدم شود. بله اگر ملاكش مرجوح يا مساوي باشد عذر در ترك آن وجود دارد.
بنابراين گرچه ثبوتاً امكان دارد كه يكي از ملاكها اهميتش از ديگري به حدي نباشد كه الزام آور باشد، ولي اثباتاً چون دسترسي به ملاكات نداريم، پس يا احراز ميكنيم دو طرف مساوي است كه لازمهاش تخيير است يا احراز ميكنيم كه يك طرف اهم است كه بايد آن را مقدم بداريم و يا احتمال ميدهيم اهم باشد كه در اين صورت هم لازم است آن را مقدم بداريم. پس اثباتاً موردي براي استحباب احراز نميشود تا حمل بر استحباب كنيم.
صاحب جواهر(1)
و كيف كان فقد ظهر لك الوجه في قول المصنف و غيره و لو آمن ذلك أي اعتماد ما يحرم و قدر على الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر استحبت الولاية من الجائر، لكن في المسالك أن مقتضى ذلك وجوبها حينئذ للمقدمة، ثم قال: و لعل وجه عدم الوجوب كونه بصورة النائب و عموم النهي عن الدخول معهم، و تسويد الاسم في ديوانهم فإذا لم يبلغ حد المنع، فلا أقل من الحكم بعدم الوجوب و لا يخفى ما في هذا التوجيه.
قلت: لم يحك عن أحد التعبير بالوجوب إلا عن الحلي في سرائره، و وجهه ما سمعته آنفا، و في الولاية من العادل، اللهم إلا أن يقال و لو بمعونة كلام الأصحاب، بناء على حرمة الولاية في نفسها، أنه تعارض ما دل على الأمر بالمعروف، و ما دل على حرمة الولاية من الجائر و لو من وجه، فيجمع بينهما بالتخيير المقتضى للجواز، رفعا لقيد المنع من الفعل مما دل على الحرمة، و أما الاستحباب فيستفاد حينئذ من ظهور الترغيب فيه في خبر محمد بن إسماعيل و غيره الذي هو أيضا شاهد الجمع، خصوصا بعد الاعتضاد بفتوى المشهور، و بذلك يرتفع حينئذ إشكال عدم معقولية الجواز بالمعنى الأخص في مقدمة الواجب، ضرورة ارتفاع الوجوب للمعارضة، إذ عدم المعقولية مسلم فيما لم يعارض فيه مقتضى الوجوب.
نعم هو متجه بناء على قلناه من حلية الولاية السالمة عن المحرم و لذا كان المتجه بناء عليه الوجوب، لثبوت الجواز مع عدم الأمر بالمعروف فلا معارضة حينئذ لما يقتضي وجوبه، اللهم إلا أن يقال: أيضا بعدم وجوبه في خصوص هذا الفرد أيضا، للنصوص المزبورة التي جعلت شاهدا للجمع على التقدير الأول، المعتضد بفتوى المعظم، و لعل ذلك أولى من القول بعدم وجوب المقدمة هنا، لأنها من مقدمات القدرة المشروط بها التكليف، لما عرفت من فساده في الولاية من العادل إذا توقف الأمر بالمعروف عليها، و الأمر في ذلك سهل هذا كله في الولاية من الجائر اختيارا.
… قدس سره … براي توجيه كلام عدهاي از بزرگان كه چگونه حكم به استحباب تولّي از قِبَل جائر به جهت امر به معروف و نهي از منكر كردهاند ـ در حالي كه از باب مقدمهي واجب، بايد واجب باشد ـ مسأله را به باب تعارض كشانده و ميفرمايند:نسبت بين ادلّهي امر به معروف و نهي از منكر و ادلّهي حرمت تولّي از قِبَل
1) نجفى، محمد حسن، جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام، ج22، ص164:
جائر، عموم و خصوص من وجه است كه در مادهي اجتماع يعني مواردي كه امر به معروف و نهي از منكر متوقف بر قبول تولّي از طرف جائر است ـ چون مثلاً تا استاندار نشود نميتواند از ظلم جلوگيري كند ـ اين دو دليل با هم تعارض ميكنند و نتيجه تخيير ميشود؛ زيرا ادلّهي وجوب امر به معروف و نهي از منكر، طلب فعل ميكند با قيد منع از ترك و ادلّهي حرمت تولّي هم منع از فعل ميكند با قيد عدم ترخيص، كه قيد هر كدام در تعارض با ديگري ساقط ميشود و نتيجه جواز فعل و ترك ميشود؛ يعني هم ميتواند تولّي از قِبَل جائر كرده تا امر به معروف و نهي از منكر كند و هم ميتواند قبول تولّي نكرده و امر به معروف و نهي از منكر را ترك كند.
بعد از ساقط شدن حرمت تولّي به جهت امر به معروف و نهي از منكر و اثبات جواز بالمعني الاعم، ميتوانيم استحباب آن را از ادلّهي ديگري مثل عمومات احسان به مؤمنين و يا از مثل روايت محمد بن اسماعيل بن بزيع كه در آن حضرت فرمودند «فكن منهم يا محمد»(1)
و حكى بَعضُ أصحَابِنَا عَن ابنِ الوليد قَالَ: وَ فِي رِوايَة مُحَمّد بنِ إسمَاعِيل بن بَزِيع قَال أبُو الحَسَن الرِضَا … عليه السلام …: إِنَّ لِلَّهِ تَعَالَى بِأَبْوَابِ الظَّالِمِينَ مَنْ نَوَّرَ اللَّهُ له الْبُرْهَانَ وَ مَكَّنَ لَهُ فِي الْبِلَادِ لِيَدْفَعَ بِهِمْ عَنْ أَوْلِيَائِهِ وَ يُصْلِحَ اللَّهُ بِهِم (به) أُمُورَ الْمُسْلِمِينَ اليهم مَلْجَأُ الْمُؤْمِن (الْمُؤْمِنِين) مِنَ الضَّرَرِ وَ إِلَيْهِم يَفْزَعُ ذُو الْحَاجَةِ مِنْ شِيعَتِنَا و بِهِمْ يُؤْمِنُ اللَّهُ رَوْعَةَ الْمُؤْمِنِ فِي دَارِ الظَّلَمَةِ أُولَئِكَ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً أُولَئِكَ أُمَنَاءُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ أُولَئِكَ نُورُ [اللَّهِ تَعَالَى] فِي رَعِيَّتِهِمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ يَزْهَرُ نُورُهُمْ لِأَهْلِ السَّمَاوَاتِ كَمَا يزْهَرُ الْكَوَاكِبُ الدُّرِّيَّةُ لِأَهْلِ الْأَرْضِ أُولَئِكَ مِنْ نُورِهِمْ نُورُ الْقِيَامَةِ تُضِيءُ مِنْهُمُ الْقِيَامَةُ خُلِقُوا وَ اللَّهِ لِلْجَنَّةِ وَ خُلِقَتِ الْجَنَّةُ لَهُمْ فَهَنِيئاً لَهُمْ مَا عَلَى أَحَدِكُمْ أَنْ لَوْ شَاءَ لَنَالَ هَذَا كُلَّهُ قَالَ: قُلْتُ: بِمَا ذَا جَعَلَنِيَ اللَّهُ فِدَاكَ؟ قَالَ: يكُونُ مَعَهُمْ فَيسُرُّنَا بِإِدْخَالِ السُّرُورِ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ مِنْ شِيعَتِنَا فَكُنْ مِنْهُمْ يَا مُحَمَّدُ.
استفاده كنيم.1) رجال النجاشي، ص330:
مرحوم شيخ(1)
و فيه: أنّ الحكم في التعارض بالعموم من وجه هو التوقّف و الرجوع إلى الأُصول لا التخيير، كما قرّر في محلّه، و مقتضاها إباحة الولاية؛ للأصل، و وجوب الأمر بالمعروف؛ لاستقلال العقل به كما ثبت في بابه.
ثمّ على تقدير الحكم بالتخيير، فالتخيير الذي يصار إليه عند تعارض الوجوب و التحريم هو التخيير الظاهري، و هو الأخذ بأحدهما بالتزام الفعل أو الترك، لا التخيير الواقعي. ثم المتعارضان بالعموم من وجه، لا يمكن إلغاء ظاهر كلّ منهما مطلقاً، بل بالنسبة إلى مادة الاجتماع؛ لوجوب إبقائهما على ظاهرهما في مادتي الافتراق، فيلزم استعمال كلّ من الأمر و النهي في أدلّة الأمر بالمعروف، و النهي عن الولاية، في الإلزام و الإباحة.
ثمّ دليل الاستحباب أخصّ لا محالة من أدلّة التحريم، فتخصّص به، فلا ينظر بعد ذلك في أدلّة التحريم، بل لا بدّ بعد ذلك من ملاحظة النسبة بينه و بين أدلّة وجوب الأمر بالمعروف.
و من المعلوم المقرّر في غير مقام أنّ دليل استحباب الشيء الذي قد يكون مقدمة لواجب لا يُعارض أدلّة وجوب ذلك الواجب، فلا وجه لجعله شاهداً على الخروج عن مقتضاها؛ لأنّ دليل الاستحباب مسوق لبيان حكم الشيء في نفسه، مع قطع النظر عن الملزِمات العرضية، كصيرورته مقدمة لواجب أو مأموراً به لمن يجب إطاعته، أو منذوراً و شبهه. فالأحسن في توجيه كلام من عبّر بالجواز مع التمكن من الأمر بالمعروف: إرادة الجواز بالمعنى الأعم.
و أمّا من عبّر بالاستحباب، فظاهره إرادة الاستحباب العيني الذي لا ينافي الوجوب الكفائي، لأجل الأمر بالمعروف الواجب كفاية، نظير قولهم: يستحبّ تولّي القضاء لمن يثق من نفسه، مع أنّه واجب كفائي، أو يقال: إنّ مورد كلامهم ما إذا لم يكن هنا معروف متروك يجب فعلًا الأمر به، أو منكر مفعول يجب النهي عنه كذلك، بل يعلم بحسب العادة تحقّق مورد الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر بعد ذلك، و من المعلوم أنّه لا يجب تحصيل مقدّمتهما قبل تحقّق موردهما، خصوصاً مع عدم العلم بزمان تحقّقه.
و كيف كان، فلا إشكال في وجوب تحصيل الولاية إذا كان هناك معروف متروك، أو منكر مركوب، يجب فعلًا الأمر بالأوّل، و النهي عن الثاني.
بدون تذكر به اصل مطلب كه ما نحن فيه از باب تزاحم است نه تعارض، شروع به ايراد اشكال بر آثاري كه صاحب جواهر بر تعارض بار كرده ميكنند، امّا چون ما از اساس آن را قبول نداريم و فايدهاي هم ندارد، از ذكر آن صرف نظر ميكنيم.1) المكاسب المحرمة، ج2، ص82:
پس آنچه ما در نقد كلام صاحب جواهر … قدس سره … ميگوييم اين است كه ما نحن فيه از باب تعارض نيست ـ هرچند اگر از باب تعارض هم بود آنطور كه ايشان تقرير كردند، درست نيست و اشكالاتي بر آن وارد است ـ بلكه از باب تزاحم است. براي توضيح اينكه چرا از باب تعارض نيست و از باب تزاحم است، مناسب است تفاوتهاي اين دو باب را به اختصار ذكر كنيم.
تفاوت باب تعارض و تزاحم
تعارض آن است كه دو دليل ـ ولو در مادهي اجتماع ـ با هم تكاذب داشته و بالذات يا بالعرض قابل جمع نباشند ـ يعني يا ذاتاً قابل جمع نباشند يا از خارج ميدانيم قابل جمع نيستند ـ مثلاً اگر دليلي بگويد: «اكرم العالم» و دليل ديگري بگويد: «لا تكرم الشاعر» اين دو دليل در مادهي اجتماع (يعني عالمي كه شاعر است) تعارض ميكنند؛ چون نميتواند هر دو دليل صادر شده باشد؛ زيرا يكي وجوب إكرام و ديگري حرمت إكرام او را بيان ميكند، پس متضاد هستند و در يك موضوع قابل جمع نيستند.(1)
قلت: از آنجا كه عالم بودن، حيثيت تعليله براي اكرام ذات است (نه حيثيت تقييديه) بنابراين اين دو دليل در مورد عالم شاعر قابل جمع نيست و تضاد باقيست.
بنابراين كشف ميكنيم حداقل اطلاق يكي از دو دليل، غير مطابق واقع است؛ يعني يا اطلاق دليل «اكرم العالم» نسبت به عالم شاعر مطابق واقع نيست يا اطلاق دليل «لا تكرم الشاعر» نسبت به شاعر عالم مطابق واقع نميباشد، و چون علي الفرض يكي بر ديگري مزيتي ندارد، طبق قاعده هر دو تساقط كرده و به عام فوق يا اصول عمليه ـ در صورت فقدان عام فوق ـ رجوع ميكنيم.1) إن قلت: اين دو دليل قابل جمع هستند به اين صورت كه عالم شاعر را از حيث علمش بايد اكرام كرد و از حيث شاعر بودنش نبايد اكرام كرد. بنابراين با تعدد حيثيات، مشكل تضاد حلّ ميشود.
ولي در تزاحم، تكاذبي بين دو دليل وجود نداشته و هر دو دليل ميتواند صادر شده باشد؛ مثلاً اگر دليلي بگويد «أنقذ الغريق» و دليل ديگري بگويد «لايجوز التصرّف في ملك الغير»، در مادهي اجتماع يعني إنقاذ غريقي كه منوط به تصرّف در ملك غير است، اين دو دليل با هم تكاذب ندارد و شارع ميتواند هر دو را جعل كرده باشد.
براي توضيح بيشتر لازم است دو مقدمه را متذكر شويم:
مقدمهي اوّل: قضاياي شرعيه علي نحو قضاياي حقيقيه است و برگشت آن به قضيهي شرطيه است كه بيان ميكند اگر موضوع پيدا شد، حكم فعلي ميشود؛ مثلاً در دليل «يجب انقاذ الغريق» شارع نظري به اين ندارد كه غريقي الآن در خارج وجود دارد يا خير، همينطور نسبت به مكلّف نظري ندارد كه الآن مكلّفي وجود دارد يا نه، بلكه كأنّ چنين فرموده كه «إن وجد مكلّف و وجد غريق يجب علي ذلك المكلف انقاذ ذاك الغريق»، يا در مورد «يجب اكرام العالم» معنايش اين است كه «ان وجد مكلف و وجد عالم يجب علي ذلك المكلف اكرام ذاك العالم» و نظري به اين ندارد كه الآن عالم و مكلّفي در خارج وجود دارد يا خير، كما اينكه از حيث ايجاد يا حفظ موضوع (عالم) هم ساكت است.
مقدمهي دوم: قدرت، به حكم عقل يا به مقتضاي خطاب ـ كه آن هم منشأش حكم عقل است ـ جزء موضوع تكليف است؛ مثلاً «اكرم العالم» در حقيقت اينچنين است: «إن قدرتَ علي تكريم العالم يجب عليك اكرامه» و اگر كسي قادر بر اكرام نباشد تكليفي بر اكرام هم ندارد. مراد از قدرت هم اعم از قدرت عقلي و شرعي است.
طبق اين دو مقدمه ميگوييم دليل «يجب إنقاذ الغريق» در حقيقت اينچنين است: «إن وجد غريقٌ و وجد المكلف و كان قادراً علي انقاذ الغريق يجب عليه
انقاذه»، كما اينكه دليل «لا يجوز التصرّف في ملك الغير» هم در حقيقت اينچنين است: «إن وجد ملكٌ للغير و وجد مكلفٌ و كان قادراً علي عدم التصرّف في ملك الغير يحرم عليه التصرّف في ملك الغير». در مواردي كه براي انقاذ غريق ناچار است ملك غير را تصرّف كند، قدرت بر امتثال هر دو تكليف ندارد، بنابراين هر دو تكليف نميتواند در حق او فعلي شود ـ مگر در صورت عصيان هر دو تكليف، بنابر قبول ترتب ـ چون موضوع (قدرت) براي هر دو وجود ندارد و فقط يك تكليف فعلي ميشود كه آن به مقتضاي عقل، تكليف أهم يا محتمل الاهمية است و تكليف غير أهم از فعليت ساقط ميشود، به شرطي كه مشغول تكليف أهم شود و الا هر دو تكليف فعلي خواهد شد.(1)
بنابراين صدور و جعل اين دو تكليف مشكل ثبوتي ندارد، فقط در مقام تزاحم از آنجا كه قدرت در موضوع هر دو تكليف أخذ شده، تكليف غير أهم به خاطر اشتغال به مهم فعلي نميشود. به خلاف باب تعارض كه مشكل از حيث وجود موضوع نيست، بلكه مشكل در مقام جعل و ثبوت است كه منجر به تناقض يا تضاد ذاتي يا عرضي ميشود. امّا در باب تزاحم، دو دليل چون به نحو قضيهي حقيقيه است از حيث جعل مشكلي ندارد، فقط در مرحلهي امتثال چون قدرت بر امتثال هر دو ندارد، تكليف غير أهم به خاطر عدم وجود موضوع (قدرت) در صورت اشتغال به اهم فعلي نميشود، در صورت اشتغال به امتثال تكليف با ملاك مساوي نيز تكليف مزاحم ديگر ساقط ميشود.
در ما نحن فيه هم دو دليل «وجوب امر به معروف و نهي از منكر» و «حرمت تولّي از قِبَل جائر» در مادهي اجتماع ـ يعني مواردي كه امر به معروف
1) براي تفصيل بيشتر رجوع شود به تقريرات مباحث باب تزاحم حضرت استاد دام ظله در سال تحصيلي 87-86 .
متوقف بر قبول تولّي است ـ از حيث جعل، مشكل ثبوتي نداشته و همديگر را تكاذب نميكنند و چون علي الفرض ملاك امر به معروف و نهي از منكر اهمّ است، پس بايد آن را امتثال كند؛ چون عذري در ترك آن ندارد و تكليف مهمّ يعني حرمت تولّي، در چنين صورتي ساقط است.
بيان كرديم تولّي از قِبَل جائر به خاطر صدق عنوان اعوان الظلمة حرام است و فقط در مقام تزاحم با واجب أهم ديگري ـ مانند امر به معروف و نهي از منكر ـ ديگر حرمت نداشته، بلكه چه بسا واجب هم باشد.
در اينجا تذكر يك نكته را ضروري ميدانم و آن اينكه اگر كسي به قصد(1)تقليل ظلم، وارد دستگاه ظلمه شود و بتواند فساد آنان را تقليل دهد، عنوان عون الظلمة در حقيقت بر او صادق نيست(2)، هرچند ممكن است مردم به خاطر عدم اطلاع از واقعيت، او را از اعوان ظلمه محسوب كنند.(3)
بنابراين در چنين فرضي حتّي اگر قانون تزاحم را هم به كار نبريم، ديگر تولّي از قِبَل جائر حكم حرمت را نخواهد داشت و حتّي ميتوانيم از عمومات احسان به مؤمنين، استحباب آن را نيز اثبات كنيم.(4)
قلت: ميتوان صورتي را فرض كرد كه امر به معروف و نهي از منكر به خاطر فقدان شرايط (مانند خوف خطر مالي) وجوب نداشته باشد. بنابراين در اين صورت ميتوان استحباب تولّي را تصوير كرد.
1) بلكه حتّي اگر كسي به قصد تقويت شوكت آنان وارد دستگاه ظلمه شود، ولي در عمل باعث تضعيف شوكتشان شود نيز در حقيقت عون الظلمة نيست، هرچند مرتكب تجري شده كه حرام است.
2) به همين خاطر افرادي مثل خواجه نصير الدين طوسي را كه وارد دستگاه هلاكو شد تا از فساد و تباهي بكاهد و به علما و دانشمندان كمك كند، نميتوانيم از اعوان ظلمه محسوب كنيم.
3) اينكه مردم به خاطر اشتباه و عدم اطلاع از واقعيت، كسي را از اعوان ظلمه محسوب كنند، باعث انسلاك در اعوان الظلمة نميشود؛ زيرا احكام تابع واقعيات است.
4) إن قلت: اگر عنوان اعوان الظلمة صادق نباشد و واقعاً بتواند فساد حكومت را كنترل كند، ديگر از باب امر به معروف و نهي از منكر واجب خواهد بود و جايي براي استحباب باقي نميماند.
مسوّغ ديگري كه مرحوم شيخ(1)
الثاني ممّا يسوّغ الولاية الإكراه عليه بالتوعيد على تركها من الجائر بما يوجب ضرراً بدنياً أو مالياً عليه، أو على من يتعلق به بحيث يعدّ الإضرار به إضراراً به، و يكون تحمّل الضرر عليه شاقّاً على النفس كالأب و الولد و من جرى مجراهما.
براي تولّي از قِبَل جائر ذكر ميكند إكراه بر تولّي منصب است، به اينكه از طرف جائري تهديد شود اگر قبول تصدّي ولايت نكند به او ضرر ميزند، اعم از ضرر جاني، عِرضي يا مالي، به خود يا نزديكانش مانند همسر، پدر، فرزندان و ... به نحوي كه ضرر به آنها، ضرر به او محسوب شود و تحملش بر او شاقّ باشد.اين مبحث گرچه در مورد بحث إكراه بر تولّي منعقد شده، امّا انصافاً داراي نكات مفيد، عميق و ريشهداري است كه در غير بحث إكراه بر تولّي هم كاربرد داشته و تأثير اساسي در تنظيم حقوق جزائي اسلام دارد.
اصل اين مطلب كه إكراه ميتواند مسوّغ تولّي از قِبَل جائر باشد، فيالجمله جاي هيچ شبهه نيست، كما اينكه مرحوم شيخ هم ميفرمايد: «هذا مما لا اشكال في تسويغه»(2)
و هذا ممّا لا إشكال في تسويغه ارتكاب الولاية المحرّمة في نفسها؛ لعموم قوله تعالى (إِلّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً) في الاستثناء عن عموم (لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ) و النبوي: «رُفع عن أُمّتي ما اكرهوا عليه» و قولهم … عليهم السلام …: «التقيّة في كلّ ضرورة» و «ما من شيء إلّا و قد أحلّه اللّه لمن اضطرّ إليه» إلى غير ذلك مما لا يحصى كثرة من العمومات و ما يختصّ بالمقام.
، امّا با اين حال ادلّهاي را هم بر آن اقامه ميكنند:در اين آيهي شريفه خداوند متعال ابتدا ميفرمايد: (لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنينَ) ـ وليّ در اينجا به معناي دوست يا سرپرست است و اگر به معناي دوست باشد، به طريق اولي سرپرست را هم شامل ميشود؛ زيرا اگر دوست گرفتن كافرين منهي باشد، به طريق اولي سرپرست گرفتن آنها و رفتن تحت ولايت آنان هم جايز نيست ـ سپس استثنائي ذكر ميكند و ميفرمايد: (إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً)؛ مگر اينكه از آنان پروايي داشته باشيد.
مرحوم شيخ نحوهي استدلال به آيهي شريفه را بيان نميكنند، كما اينكه در مسوّغات كذب هم وقتي آيهي شريفه را مطرح كردند، توضيحي ذكر نكردند. ما در توضيح دلالت آيهي شريفه بيان كرديم كه فيالجمله دلالت دارد؛ يعني در برخي موارد مانعي ندارد كسي به خاطر تقيه، از قِبَل جائر تصدي ولايت كند. امّا اينكه در كجا و با چه تفصيلي بايد باشد، از آيهي شريفه چيزي استفاده نميشود.
«رُفِعَ عَن اُمّتي ما اُكْرِهُوا عَلَيه»(2)
الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِي دَاوُدَ الْمُسْتَرِقِّ قَالَ: حَدَّثَنِي عَمْرُو بْنُ مَرْوَانَ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … يَقُولُ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم …: رُفِعَ عَنْ أُمَّتِي أَرْبَعُ خِصَالٍ خَطَأُهَا وَ نِسْيَانُهَا وَ مَا أُكْرِهُوا عَلَيْهِ وَ مَا لَمْ يُطِيقُوا وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ (رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسِينا أَوْ أَخْطَأْنا رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَيْنا إِصْراً كَما حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِنا رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ) وَ قَوْلُهُ (إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمان).
و «التَّقِيَّةُ فِي كُلِ ضَرُورَةٍ»(3)عَنْهُ [احمد بن محمد بن خالد البرقي] عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ بَزِيعٍ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ مُعَمَّرِ بْنِ يَحْيَى بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ … عليهما السلام … قَالَ: التَّقِيَّةُ فِي كُلِ ضَرُورَةٍ.
وَ النَّضْرُ عَنْ يَحْيَى الْحَلَبِيِّ عَنْ مَعْمَرٍ مِثْلَهُ وَ ابْنُ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنِ الْحَارِثِ بْنِ الْمُغِيرَةِ نَحْوَه.
و «لَيْسَ شَيْءٌ مِمَّا حَرَّمَ1) سورهي آلعمران، آيهي 28:
(لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنينَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ في شَيْءٍ إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصيرُ)
2) الكافي (ط - الإسلامية)، ج2، ص462:
3) المحاسن، ج1، ص259:
اللَّهُ إِلَّا وَ قَدْ أَحَلَّهُ لِمَنِ اضْطُرَّ إِلَيْه»(1)
عَنْهُ [الحسين بن سعيد] عَنِ الْحَسَنِ عَنْ زُرْعَةَ عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يَكُونَ فِي عَيْنَيْهِ الْمَاءُ فَيَنْزِعُ الْمَاءَ مِنْهَا فَيَسْتَلْقِي عَلَى ظَهْرِهِ الْأَيَّامَ الْكَثِيرَةَ أَرْبَعِينَ يَوْماً أَقَلَّ أَوْ أَكْثَرَ فَيَمْتَنِعُ مِنَ الصَّلَاةِ الْأَيَّامَ وَ هُوَ عَلَى حَالٍ فَقَالَ: لَا بَأْسَ بِذَلِكَ وَ لَيْسَ شَيْءٌ مِمَّا حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا وَ قَدْ أَحَلَّهُ لِمَنِ اضْطُرَّ إِلَيْه.
و ... و رواياتي كه بالخصوص در مورد جواز تصدي از قِبَل جائر به خاطر اكراه وارد شده(2)كه بعضي از آنها را قبلاً ذكر كردهايم.به هر حال اصل مطلب كه عند الاكراه تصدي از قِبَل جائر مانعي ندارد و بلكه چه بسا واجب باشد، جزء واضحات و مسلّمات فقه است و احتياج به رسيدگي بيشتر ندارد. مهم بررسي تنبيهاتي است كه مرحوم شيخ در ذيل ذكر ميكنند كه حاوي نكات دقيقي بوده و لازم است بيشتر مورد دقت قرار بگيرد.
مرحوم شيخ در اين تنبيه ميفرمايد(1)
ينبغي التنبيه على أُمور: الأوّل أنّه كما يباح بالإكراه نفس الولاية المحرّمة، كذلك يباح به ما يلزمها من المحرّمات الأُخر و ما يتفق في خلالها، ممّا يصدر الأمر به من السلطان الجائر، ما عدا إراقة الدم إذا لم يمكن التفصّي عنه، و لا إشكال في ذلك. إنّما الإشكال في أنّ ما يرجع إلى الإضرار بالغير من نهب الأموال و هتك الأعراض، و غير ذلك من العظائم هل يباح كلّ ذلك بالإكراه و لو كان الضرر المتوعّد به على ترك المكره عليه أقلّ بمراتب من الضرر المكره عليه، كما إذا خاف على عرضه من كلمة خشنة لا تليق به، فهل يباح بذلك أعراض الناس و أموالهم و لو بلغت ما بلغت كثرة و عظمة، أم لا بدّ من ملاحظة الضررين و الترجيح بينهما؟
: همانطور كه اصل ولايت از قِبَل جائر با إكراه جايز ميشود، لوازم اين تولّي ـ مانند گرفتن ماليات حرام، شلاق زدن حرام، اوامر و نواهي ظالمانه و ... ـ نيز جايز ميشود. البته آن مقداري كه مورد اكراه است نه بيشتر، و مادامي كه به حدّ اراقهي دماء نرسد؛ چون در ميان فقهاء مفروغٌ منه است كه اگر به حدّ قتل نفس محترمه رسيد، ديگر إكراه مبيح آن نيست.تا اينجا جاي هيچ شبهه و بحث نيست. مهم اين بحث است كه آيا ضرر وارد كردن به ديگران به خاطر اكراه، مطلقاً جايز است يا خير؟
كسي كه مورد إكراه و تهديد واقع ميشود تا به ديگران ضرر بزند ـ ضرر مالي، عرضي و جرحي نه نفسي؛ چون گفتيم به حدّ قتل نفس محترمه نرسد ـ و اگر اين كار را نكند به خودش ضرر وارد ميشود، آيا جايز است در اين صورت به ديگران ضرر بزند تا ضرري به خودش نرسد، هرچند ضرري كه به ديگران ميزند بالاتر و شديدتر از ضرري باشد كه به خودش ميرسد؟ مثلاً اگر كسي از
1) المكاسب المحرمة، ج2، ص86:
طرف جائري تهديد شود كه خانهي زيد را خراب كند و اگر اين كار را نكند ماشينش را آتش ميزند، آيا صرف اينكه مورد إكراه و تهديد واقع شده مجوّز آن است كه بر ديگران ضرر بزند، هرچند آن ضرر بزرگتر باشد و به قول مرحوم شيخ «بلغت ما بلغت كثرةً و عظمةً»؟ يا اينكه بايد بين ضررها هر كدام را كه ضررش كمتر است انتخاب كند؛ يعني اگر ضرري كه به خودش ميرسد بيشتر از ضرري باشد كه به ديگري وارد ميكند، ميتواند ضرر وارد كند و الا بايد تحمل ضرر كند و به ديگري ضرر نزند.
مرحوم شيخ در جواب به اين سؤال ميفرمايد: «وجهان»(1)
وجهان: من إطلاق أدلّة الإكراه، و أنّ الضرورات تبيح المحظورات. و من أنّ المستفاد من أدلّة الإكراه تشريعه لدفع الضرر، فلا يجوز دفع الضرر بالإضرار بالغير و لو كان ضرر الغير أدون، فضلًا عن أن يكون أعظم.
يعني هر دو احتمال وجود دارد، ولي وجه سومي را هم ميتوان از بطن كلامشان استفاده كرد. بنابراين در مجموع سه احتمال وجود دارد:احتمال اول آن است كه بگوييم به خاطر إكراه ميتوان هر ضرري را بر ديگران وارد كرد «و لو بلغت ما بلغت كثرةً و عظمةً ما لم تبلغ النفس» چون ادلهي نفي اكراه اطلاق دارد و اينكه «إنّ الضرورات تبيح المحظورات».
احتمال دوم آن است كه بگوييم بايد كمترين ضرر را انتخاب كند؛ يعني اگر ضرر متوعدٌ عليه أشد از ضرر مكرهٌ عليه باشد ميتواند ضرر وارد كند، ولي اگر ضرر مكرهٌ عليه أشد از ضرر متوعدٌ عليه باشد، جايز نيست ضرر وارد كند و بايد ضرري را كه به خودش متوجه است تحمل كند.
1) همان:
احتمال سوم كه در ضمن از كلام شيخ استفاده ميشود آن است كه بگوييم: مطلقاً ايراد ضرر به ديگري به صرف إكراه جايز نيست؛ مگر اينكه به حدّ اضطرار ـ مثلاً خوف نفس خود ـ برسد كه در آن صورت جايز است.
دليل شيخ … قدس سره … بر احتمال دوم(1)
و إن شئت قلت: إنّ حديث رفع الإكراه و رفع الاضطرار، مسوق للامتنان على جنس الأُمّة، و لا حسن في الامتنان على بعضهم بترخيصه في الإضرار بالبعض الآخر، فإذا توقّف دفع الضرر عن نفسه على الإضرار بالغير لم يجز و وجب تحمّل الضرر.
كه در ضمن ميتواند دليل براي احتمال سوم هم باشد ـ و اتفاقاً بيشتر به نفع احتمال سوم است ـ اين است كه از ادلّهي نفي إكراه مانند حديث رفع و ... استفاده ميشود كه براي دفع ضرر تشريع شدهاند و اگر مكرَه ضرري كه به خودش متوجه شده بر ديگري وارد كند، اين در حقيقت دفع ضرر نيست بلكه جابجا كردن ضرر است و با تشريع ادلّهي نفي إكراه سازگاري ندارد.به تعبير ديگر ادلّهي نفي إكراه، امتنان براي عموم امت است و اگر بگوييم زيد به استناد حديث رفع ميتواند براي دفع ضرر از خودش به عمرو ضرر بزند، اين امتنان بر امت نيست بلكه منّت بر زيد و خلاف منّت بر عمرو است، در حالي كه ادلهي رفع إكراه مسوق براي بيان امتنان بر امت است. از اينجا ميتوان نتيجه گرفت حتّي اگر ضرري كه بر عمرو وارد ميكند كمتر از ضرري باشد كه متوجه خودش است، باز طبق ادلهي نفي اكراه نميتواند ضرر را از خود دفع كرده و متوجه عمرو كند؛ چون ادلهي نفي اكراه مسوق براي بيان امتنان بر امت است، در حالي كه در اينجا خلاف امتنان بر عمرو است. بنابراين اين وجه ميتواند دليل براي احتمال سوم هم باشد.
1) همان، ص87:
مرحوم شيخ در نهايت ميفرمايند(1)
هذا، و لكن الأقوى هو الأوّل؛ لعموم دليل نفي الإكراه لجميع المحرّمات حتّى الإضرار بالغير ما لم يبلغ الدم، و عموم نفي الحرج؛ فإنّ إلزام الغير تحمّل الضرر و ترك ما اكره عليه حرج.
و قوله … عليه السلام …: «إنّما جُعلت التقية لتحقن بها الدماء، فإذا بلغ الدم فلا تقية»، حيث إنّه دلّ على أنّ حدّ التقية بلوغ الدم، فتشرع لما عداه. و أمّا ما ذكر من استفادة كون نفي الإكراه لدفع الضرر، فهو مسلّم، بمعنى دفع توجّه الضرر و حدوث مقتضيه، لا بمعنى دفع الضرر المتوجّه بعد حصول مقتضيه.
بين اين وجوه، وجه اوّل اقوي است؛ يعني به صرف إكراه ميتواند هر ضرري را بر ديگري وارد كند «ولو بلغت ما بلغت كثرةً و عظمةً». سه دليل هم بر اقوائيت وجه اوّل ارائه ميكنند:ادلهي نفي إكراه عام است و شامل جميع محرمات از جمله حرمت اضرار به غير ميشود. بنابراين حرمت اضرار به غير با ادّلهي نفي اكراه مانند «رفع ما استكرهوا عليه» برداشته شده و جايز است، البته ما لم يبلغ الدم؛ يعني مادامي كه منجر به قتل نفس محترمه نشود.
ادّلهي نفي حرج مانند آيهي شريفهي (وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ)(2)
(وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبيكُمْ إِبْراهيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمينَ مِنْ قَبْلُ وَ في هذا لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهيداً عَلَيْكُمْ وَ تَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ فَأَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ اعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلاكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصيرُ)
عام است و شامل حرجي كه از انجام ندادن خواستهي جائر ايجاد خواهد شد نيز ميشود. جائر مكرَه را تهديد كرده كه اگر خانهي عمرو را خراب نكني ماشينت را آتش خواهم زد و از آنجا كه براي مكرَه فرضاً تحمّل آتش زدنماشينش حرج است، بنابراين با عموم آيهي شريفهي (وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ) حرمت خراب كردن خانهي عمرو برداشته ميشود.
مرحوم شيخ از مفهوم اين روايت كه ميفرمايد: «فَإِذَا بَلَغَ الدَّمَ فَلَا تَقِيَّة»(1)
عَنْهُ [احمد بن محمد بن خالد البرقي] عَنْ أَبِيهِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى الْيَقْطِينِيِّ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ شُعَيْبٍ الْحَدَّادِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ … عليهما السلام … قَالَ: إِنَّمَا جُعِلَتِ التَّقِيَّةُ لِيُحْقَنَ بِهَا الدِّمَاءُ فَإِذَا بَلَغَ الدَّمَ فَلَا تَقِيَّة.
ميخواهند استفاده كنند مادامي كه به حدّ دم نرسيده، ملاك تقيه وجود دارد. بنابراين خراب كردن خانهي ديگري چون به مرحلهي دم نرسيده، ميتواند تحت عنوان تقيه جايز باشد.مرحوم شيخ بعد از ذكر وجوهي در تقويت احتمال اوّل ـ كه به صرف إكراه ميتواند به ديگري ضرر وارد كند «ولو بلغت ما بلغت كثرةً و عظمةً» ـ اشكالي را بر كلام خودشان مطرح ميكنند كه:
همانطور كه در وجه احتمال دوم ذكر شد، مستفاد از ادلّهي نفي إكراه آن است كه براي دفع ضرر تشريع شده، در حالي كه طبق احتمال اوّل، در حقيقت دفع ضرر نيست بلكه انتقال ضرر به ديگري است، خصوصاً در صورتي كه ضرر متوعدٌ عليه از ضرر مكرهٌ عليه كمتر باشد ـ كه در اين صورت اگر دليل رفع إكراه
1) المحاسن، ج1، ص259:
جاري باشد، نه تنها دفع ضرر نشده بلكه ضرر بيشتر هم پديد ميآيد ـ پس احتمال اوّل خلاف ملاكي است كه عرفاً از ادلّهي نفي إكراه استفاده ميشود.
مرحوم شيخ در پاسخ به اين اشكال ميفرمايد: ما هم قبول داريم كه نفي إكراه براي دفع ضرر است، امّا آنچه از ادلّه استفاده ميشود آن است كه نفي إكراه براي نفي توجه ضرر و حدوث مقتضي آن است؛ يعني كاري كند كه ضرر از اوّل متوجه فرد نشده و مقتضي آن حاصل نشود، به خلاف جايي كه ضرر متوجه شخص شده و مقتضي آن حاصل شده كه در آنجا ادلّهي نفي إكراه كاربرد ندارد و ضرر توجه يافته بعد از حصول مقتضي، آن را دفع نميكند.(1)
و أمّا ما ذكر من استفادة كون نفي الإكراه لدفع الضرر، فهو مسلّم، بمعنى دفع توجّه الضرر و حدوث مقتضيه، لا بمعنى دفع الضرر المتوجّه بعد حصول مقتضيه.
بيان ذلك: أنّه إذا توجّه الضرر إلى شخص بمعنى حصول مقتضيه، فدفعه عنه بالإضرار بغيره غير لازم، بل غير جائز في الجملة، فإذا توجّه ضرر على المكلّف بإجباره على مال و فرض أنّ نهب مال الغير دافع له، فلا يجوز للمجبور نهب مال غيره لدفع الجبر عن نفسه، و كذلك إذا أُكره على نهب مال غيره، فلا يجب تحمّل الضرر بترك النهب لدفع الضرر المتوجّه إلى الغير.
توضيح مطلب
اگر جائري زيد را مجبور به پرداخت مبلغ معيّني كند، زيد نميتواند با تمسك به ادلّهي نفي إكراه اين مقدار معيّن را از مال ديگري بردارد و پرداخت كند؛ زيرا اينجا ضرر به زيد متوجه شده و مقتضي آن حاصل شده و ديگر دليل نفي إكراه نميتواند ضرري را كه متوجه زيد شده، از او صرف كرده و متوجه شخص ثالثي كند؛ چون ادلّهي نفي إكراه براي دفع ضرر تشريع شده و زيد با اجراي «رفع ما اكرهوا اليه» نميتواند خودش را با ايراد ضرر به مال غير نجات دهد.
1) المكاسب المحرمة، ج2، ص87:
امّا اگر جائر زيد را مجبور كند كه براي او از عمرو فلان مبلغ پول بگيرد، در اينجا چون هدفِ جائر ايراد ضرر بر عمرو است، لازم نيست زيد از مال خودش اين مقدار را پرداخت كند تا ضرري را كه متوجه عمرو شده از او دفع كند؛ زيرا دليل نفي إكراه در اينجا جريان دارد؛ چراكه مقتضي ضرر براي زيد حادث نشده بلكه ضرر متوجه عمرو شده و زيد فقط به عنوان واسطه و وسيله است و اگر اين كار را انجام ندهد، ضرر متوعدٌ عليه متوجه او خواهد شد. بنابراين با ادلّهي نفي إكراه ميتواند از حدوث مقتضي ضرر براي خود جلوگيري كرده و ضرري كه متوجه عمرو بوده را به سوي خود متوجه نكند.
اگر گفته شود: درست است كه دليل نفي إكراه فقط در مثال دوم جاري بوده و در مثال اوّل جاري نيست و نميتواند با تمسك به دليل نفي إكراه، ضرري را كه متوجه خودش است به ديگري وارد كند، امّا ميتواند با تمسك به قاعدهي ديگري به نام قاعدهي اضطرار «رفع ما اضطروا اليه» كه در كنار قاعدهي إكراه ذكر شده(1)
مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ فِي التَّوْحِيدِ وَ الْخِصَالِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ حَرِيزِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم …: رُفِعَ عَنْ أُمَّتِي تِسْعَةُ أَشْيَاءَ الْخَطَأُ وَ النِّسْيَانُ وَ مَا أُكْرِهُوا عَلَيْهِ وَ مَا لَا يَعْلَمُونَ وَ مَا لَا يُطِيقُونَ وَ مَا اضْطُرُّوا إِلَيْهِ وَ الْحَسَدُ وَ الطِّيَرَةُ وَ التَّفَكُّرُ فِي الْوَسْوَسَةِ فِي الْخَلْوَةِ مَا لَمْ يَنْطِقُوا بِشَفَةٍ.
، اين كار را بكند و ضرري را كه متوجه خودش بوده با سوق آن به ديگري از خود دفع كند؛ چون در اينجا اضطرار به تصرّف و نهب (غارت) مالِ غير پيدا كرده و دليل «رفع ما اضطروا اليه» حرمت نهب مال ديگري را برميدارد، پس همانطور كه اگر اضطرار به محرمات ديگري غير از اضرار به غير ـ مانند افطار در ماه رمضان يا ترك صلاة يا ... ـ پيدا ميكرد ميتوانست براي دفع ضرر1) وسائل الشيعة، ج15، كتاب الجهاد، أبواب جهاد النفس و ما يناسبه، باب56، ح1، ص369؛ التوحيد، ص353 و الخصال، ج2، ص417:
مرتكب اين اعمال شود، الآن هم كه اضطرار به تصرّف در مال غير پيدا كرده ميتواند به اطلاق «ما اضطروا اليه» تمسك كرده و مرتكب اضرار به غير شود.(1)
و توهّم أنّه كما يسوغ النهب في الثاني لكونه مكرهاً عليه فيرتفع حرمته، كذلك يسوغ في الأوّل لكونه مضطراً إليه، أ لا ترى أنّه لو توقّف دفع الضرر على محرّم آخر غير الإضرار بالغير كالإفطار في شهر رمضان أو ترك الصلاة أو غيرهما، ساغ له ذلك المحرّم، و بعبارة اخرى: الإضرار بالغير من المحرّمات، فكما يرتفع حرمته بالإكراه كذلك ترتفع بالاضطرار؛ لأنّ نسبة الرفع إلى «ما اكرهوا عليه» و «ما اضطروا إليه» على حدّ سواء، مدفوع: بالفرق بين المثالين في الصغرى بعد اشتراكهما في الكبرى المتقدّمة و هي أنّ الضرر المتوجّه إلى شخص لا يجب دفعه بالإضرار بغيره بأنّ الضرر في الأوّل متوجّه إلى نفس الشخص، فدفعه عن نفسه بالإضرار بالغير غير جائز، و عموم رفع ما اضطروا إليه لا يشمل الإضرار بالغير المضطرّ إليه؛ لأنّه مسوق للامتنان على الأُمّة، فترخيص بعضهم في الإضرار بالآخر لدفع الضرر عن نفسه و صرف الضرر إلى غيره، منافٍ للامتنان، بل يشبه الترجيح بلا مرجّح، فعموم «ما اضطروا إليه» في حديث الرفع مختصّ بغير الإضرار بالغير من المحرّمات.
و أما الثاني: فالضرر فيه أوّلًا و بالذات متوجّه إلى الغير بحسب إلزام المكرِه بالكسر و إرادته الحتميّة، و المكرَه بالفتح و إن كان مباشراً إلّا أنّه ضعيف لا ينسب إليه توجيه الضرر إلى الغير حتّى يقال: إنّه أضرّ بالغير لئلّا يتضرّر نفسه.
در پاسخ گفته ميشود: اين توهم درست نيست؛ زيرا دليل نفي إكراه و دليل نفي اضطرار، هر دو در اين جهت مشتركند كه ضررِ متوجه و بعد از ثبوت مقتضي را برنميدارند؛ يعني همانطور كه دليل نفي إكراه در مورد مثال اوّل جاري نيست، دليل نفي اضطرار هم جاري نيست؛ زيرا بيان كرديم حديث رفع اساساً مسوق براي امتنان بر امت است و در جايي كه ضرر متوجه زيد است، اگر بخواهد با نهب (غارت) مال عمرو آن را جبران كند و ضرر را متوجه عمرو كند، خلاف امتنان بر عمرو است و جريان دليل اضطرار به نفع زيد، شبيه ترجيح بلا مرجّح است. پس دليل اضطرار هم اينجا كاربرد ندارد.
بله، در مثال دوم اين محذور وجود ندارد؛ چون جائر ضرر را از ابتدا متوجه عمرو كرده و زيد كه مكرَه است، واسطهاي است كه نقش ضعيفي داشته و عمل
1) المكاسب المحرمة، ج2، ص88:
اضرار به او نسبت داده نميشود تا گفته شود «إنّه أضرّ بالغير لئلا يتضرّر نفسه» و همانطور كه اگر جائر مستقيماً به عمرو إضرار كند، بر زيد لازم نيست خودش را سپر براي عمرو قرار داده و ضرر را متوجه خودش كند، در اينجا هم كه زيد فقط واسطه است و نقش ضعيفي دارد، واجب نيست تحمّل ضرر كند.
بنابراين مانعي ندارد دليل نفي إكراه نسبت به زيد جاري باشد و منافاتي با اين مطلب كه ملاك نفي إكراه، دفع ضرر است ندارد، كما اينكه منافاتي با منّت بر امت بودن حديث رفع ندارد؛ چون چنين منّتي بر بعض امّت از آنجا كه خلاف منّت بر ديگران نيست، هيچ قبحي ندارد.(1)
نعم، لو تحمّل الضرر و لم يضرّ بالغير فقد صرف الضرر عن الغير إلى نفسه عرفاً، لكن الشارع لم يوجب هذا، و الامتنان بهذا على بعض الأُمّة لا قبح فيه، كما أنّه لو أراد ثالث الإضرار بالغير لم يجب على الغير تحمّل الضرر و صرفه عنه إلى نفسه.
علاوه آن كه اگر بگوييم بر زيد لازم است ضرري را كه متوجه عمرو است تحمّل بكند، اين حرج بر زيد است و دليل لاحرج آن را برميدارد، به خلاف مثال اوّل كه در آنجا حكم عدم جواز اضرار به غير بر او حرج نيست؛ زيرا عدم جواز دفع ضرر متوجه خود با اضرار به غير، موجب حرج نيست. بنابراين دليل لاحرج در آنجا جاري نيست و زيد نميتواند با تمسك به دليل لاحرج، اضرار به غير كند.(2)
هذا كلّه، مع أنّ أدلّة نفي الحرج كافية في الفرق بين المقامين؛ فإنّه لا حرج في أن لا يرخّص الشارع دفع الضرر عن أحد بالإضرار بغيره، بخلاف ما لو ألزم الشارع الإضرار على نفسه لدفع الضرر المتوجّه إلى الغير؛ فإنّه حرج قطعاً.
كاربرد دارد؛ نه جايي كه ضرر متوجه شخص شده و مقتضي آن حاصل شده كه در آنجا كاربرد ندارد.
اين كلام مرحوم شيخ قابل پذيرش نيست و دليل نفي إكراه ميتواند ضرر متوجه و موجود بالفعل را هم بردارد. دليل إكراه چطور ميتواند ضرري كه هنوز متوجه نشده را برداشته و مقتضي آن را بخشكاند ولي نميتواند ضرري را كه حاصل است بردارد؟! بلكه بايد بگوييم به طريق اولي ـ يا حداقل به نحو مساوي ـ دليل نفي إكراه ميتواند ضرر موجود بالفعل را بردارد.
بنابراين اينكه مرحوم شيخ با اين معيار بين دو مثال فرق گذاشتند، صحيح نيست.
خدمت جناب شيخ عرض ميكنيم: اگر واقعاً پايبنديد كه اضرار به مكرَه (زيد) نسبت داده نميشود، ديگر احتياجي به تمسك به دليل «رفع ما اكرهوا عليه» براي جواز اضرار از جانب مكرَه (زيد) نداريد؛ چون حقيقتاً بر عملش اضرار صدق نميكند تا حرمت آن به وسيلهي دليل نفي إكراه برداشته شود، نهايت اينكه نميدانيم عمل حلال است يا حرام، با تمسك به ادلّهي برائت مثل «رفع ما لا يعلمون»، «كل شيءٍ لك حلال» و ... جواز آن را اثبات ميكنيم.
از اينجا ميتوانيم بگوييم اينكه مرحوم شيخ به جاي ادلّهي برائت به دليل «رفع ما اكرهوا عليه» تمسك ميكنند، معلوم ميشود خودشان هم اقرار دارند كه اضرار واقعاً به مكرَه (زيد) هم نسبت داده ميشود و لولا حديث رفع، اين اضرار
حرام بود و إكراه، رافع إسناد اضرار به زيد نيست، فقط ميخواهند با دليل «رفع ما اكرهوا عليه» حرمت اين اضرار را بردارند، پس موضوع را قبول دارند و الا اگر موضوع را قبول نداشتند معنا نداشت كه حكمش را بردارند؛ چون جايي كه موضوع نيست حكم هم نيست. پس اضرار عليرغم إكراه، به زيد هم نسبت داده ميشود و از آنجا كه خود مرحوم شيخ قبول دارند دليل نفي إكراه براي دفع ضرر تشريع شده، پس اينجا نميتوانند براي اثبات جواز اضرار زيد به عمرو، به دليل نفي إكراه تمسك كنند.
بنابراين ميگوييم دليل نفي إكراه در مواردي كه از جريان آن ضرري بر ديگري لازم ميآيد جاري نيست و حتّي در مواردي هم كه ضرر متوعدٌ عليه بيشتر از ضرر مكرهٌ عليه باشد ـ مثلاً جائر زيد را إكراه كند كه از عمرو ده ميليون بگيرد و الا از خود زيد پنجاه ميليون ميگيرد ـ در چنين مواردي هم بعضي قائلند از آنجا كه دليل نفي إكراه شُرِّع لدفع الضرر و با جريان نفي إكراه ضرري بر ديگري لازم ميآيد، دليل نفي إكراه جاري نيست و زيد نميتواند با تمسك به دليل نفي إكراه، ده ميليون را از عمرو بگيرد، بلكه لازم است خودش ضرر را تحمّل كرده و پنجاه ميليون را به جائر بپردازد.
به نظر ميرسد دليل نفي إكراه اصلاً در چنين جاهايي ـ حتّي در مواردي كه ضرر متوعدٌ عليه بيشتر از مكرهٌ عليه باشد ـ كاربرد ندارد، بلكه مربوط به جايي است كه مكرَه به هيچ وجه عرفاً راه تخلص نداشته و با تهديد مكرِه تمام راهها بر او بسته باشد، مانند تهديد به قتل، زندان طولاني و ... و الا كسي كه ميتواند پنجاه ميليون را پرداخت كرده و خود را از مخمصه نجات دهد، اصلاً دليل نفي
إكراه شامل او نميشود. كما اينكه اگر مثلاً براي خوردن شراب تهديد شود كه اگر نخورد، پنجاه هزار تومان بايد بپردازد، نميتواند با تمسك به ادلّهي نفي إكراه، شراب را بخورد؛ چون با پرداخت پنجاه هزار تومان به حدّ إكراه (بقولٍ مطلق) نميرسد.
بله، در چنين مواردي ميتواند به دليل لاضرر تمسك كرده و مرتكب شرب خمر شود. البته مقدار ضرر نبايد به اندازهاي كم باشد كه دليل لاضرر از آن منصرف باشد.
در مورد ما نحن فيه ـ كه زيد از طرف جائر تهديد ميشود مثلاً ده ميليون از عمرو بگيرد و الا خودش بايد پنجاه ميليون به جائر بدهد ـ آيا زيد ميتواند با تمسك به دليل لاضرر، ضرر را از خودش دفع كند و ده ميليون از عمرو بگيرد يا نه؟ بايد بگوييم در بيشتر اين موارد چون از باب تعارض ضررين است، دليل لاضرر هم كاربرد ندارد.
ما نحن فيه مانند اين مثال است كه در اصول فقه در بحث لاضرر ذكر شده كه اگر در اثر يك اتفاق ـ بدون اينكه كسي مقصر باشد ـ سر گاو كسي داخل خمرهي ديگري گير كند كه مجبور شوند يا سر گاو را ببرند يا خمره را بشكنند، اينجا تعارض ضررين است و دليل لاضرر نسبت به هيچ كدام جاري نميشود؛ چون هيچ يك بر ديگري مزيّتي ندارد، پس دليل لاضرر نميتواند نسبت به يكي دون ديگري جاري شود؛ چون هر دو مسلمان هستند و نبايد به هيچ يك ضرر وارد شود. بنابراين براي حلّ مشكل بايد در وهلهي اوّل تصالح كنند و اگر نشد، ميگوييم طبق قاعدهي عدل و انصاف و به مقتضاي سيرهي عقلائيه، بايد اقلّ الضررين را مرتكب شوند كه در اين مثال بايد خمره شكسته شود و هزينهي آن
بالمناصفة به عهدهي هر دو باشد.
در ما نحن فيه هم كه ضرري از طرف جائر بر زيد و عمرو علي سبيل البدل وارد شده كه يا بايد ضرر بر عمرو وارد شود و ده ميليون را بپردازد و يا بايد زيد پنجاه ميليون بدهد، دليل لاضرر نسبت به هيچ يك كاربرد ندارد؛ چون جريان لاضرر نسبت به يكي، خلاف امتنان بر ديگري است. بنابراين طبق قاعدهي عقلائيه بايد اقلّ الضررين را مرتكب شوند؛ يعني زيد ده ميليون را از عمرو بگيرد و به جائر بدهد، بعد آن ضرر را با هم تقسيم كنند و زيد نصف ضرر را به عمرو پرداخت كند؛ زيرا اين ضرر متوجه هر دو شده و هيچ كدام بر ديگري مزيّتي كه در ما نحن فيه مؤثر باشد ندارد؛ لذا تعارض ضررين ميشود و روش عقلائيه در حلّ اين مسأله اينچنين است.
( وسائلالشيعة، ج20، كتاب النكاح، أبواب مقدمات النكاح و آدابه، باب130، ح1، ص233 و الكافي، ج5، ص534:
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ … عليهما السلام … قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَرْأَةِ الْمُسْلِمَةِ يُصِيبُهَا الْبَلَاءُ فِي جَسَدِهَا إِمَّا كَسْرٌ وَ إِمَّا جُرْحٌ فِي مَكَانٍ لَا يَصْلُحُ النَّظَرُ إِلَيْهِ يَكُونُ الرَّجُلُ أَرْفَقَ بِعِلَاجِهِ مِنَ النِّسَاءِ أَ يَصْلُحُ لَهُ النَّظَرُ إِلَيْهَا؟ قَالَ: إِذَا اضْطُرَّتْ إِلَيْهِ فَلْيُعَالِجْهَا إِنْ شَاءَتْ.
، بنابراين اگر جائري بگويد1) البته در بعضي روايات اضطرار به امر خاص، موضوع قرار گرفته كه آن فرق ميكند؛ مثلاً در روايت صحيحهاي وارد شده كه شخصي از خدمت امام … عليه السلام … سؤال ميكند: زني در قسمتي از بدنش كه جايز نيست مرد به آن نگاه كند، داراي جرح يا شكستگي است و بعض اطباء مرد بهتر ميتوانند معالجه كنند، آيا ميتواند اين زن پيش اطباء مرد برود؟ حضرت فرمودند: «إِذَا اضْطُرَّتْ إِلَيْهِ فَلْيُعَالِجْهَا إِنْ شَاءَتْ»؛ يعني اگر زن مضطر شد به اين طبيب مرد كه معالجهاش كند، ميتواند پيش او برود، اگر بخواهد.
اينجا مراد از اضطرار، اضطرار مطلق نيست؛ چون فرض كرده جايي از بدنش شكسته و اطباء مرد بهتر از اطباء زن ميتوانند معالجه كنند؛ يعني اطباء زن هم وجود دارد ولي به مهارت مردان نيستند، بنابراين آن اضطرار بقولٍ مطلق نيست، امّا ميتوان گفت كه اضطرّت الي طبيبي كه مرد است. از اين جهت نوع فقهاء گفتهاند اگر طبيب مرد حاذقتر از طبيب زن باشد، زن ميتواند نزد طبيب نامحرمي كه ارفق و حاذقتر است برود به شرطي كه طبيب زن در آن مقياس حذاقت نداشته باشد.
بايد شراب بخوري و الا پنجاه هزار تومان از تو ميگيرم، براي شخص متمكّن نميتوان گفت «رفع ما اضطروا اليه» شاملش ميشود و ميتواند شراب بخورد، همانطور كه «رفع ما اكرهوا عليه» هم شاملش نميشود.
البته همانطور كه بيان كرديم، دليل لاضرر در مواردي كه ضرر در قلّت به حدّي نباشد كه از آن منصرف باشد، جاري ميشود.
در حالي كه مفهوم روايت اين را بيان نميكند، بلكه ميفرمايد: اينطور نيست كه تقيه حتّي اگر به مرحلهي كشتن ديگري هم رسيد، كشتن جايز باشد؛ خير اينطور نيست و خون با خون فرقي نميكند «تَتَكَافَى دِمَاؤُهُمْ»(2)
عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنِ الْعَبْدِ الصَّالِحِ … عليه السلام … قَالَ: الْخُمُسُ مِنْ خَمْسَةِ أَشْيَاءَ مِنَ الْغَنَائِمِ وَ الْغَوْصِ وَ مِنَ الْكُنُوزِ وَ مِنَ الْمَعَادِنِ وَ الْمَلَّاحَةِ يُؤْخَذُ مِنْ كُلِّ هَذِهِ الصُّنُوفِ الْخُمُسُ فَيُجْعَلُ لِمَنْ جَعَلَهُ اللَّهُ تَعَالَى لَهُ ... وَ الْأَنْفَالُ إِلَى الْوَالِي وَ كُلُّ أَرْضٍ فُتِحَتْ فِي أَيَّامِ النَّبِيِّ … صلي الله عليه و آله و سلم … إِلَى آخِرِ الْأَبَدِ وَ مَا كَانَ افْتِتَاحاً بِدَعْوَةِ أَهْلِ الْجَوْرِ وَ أَهْلِ الْعَدْلِ لِأَنَّ ذِمَّةَ رَسُولِ اللَّهِ فِي الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ ذِمَّةٌ وَاحِدَةٌ لِأَنَّ رَسُولَ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … قَالَ: الْمُسْلِمُونَ إِخْوَةٌ تَتَكَافَى دِمَاؤُهُمْ وَ يَسْعَى بِذِمَّتِهِمْ أَدْنَاهُمْ ... .
. بنابراين واضح1) المحاسن، ج1، ص259:
عَنْهُ [احمد بن محمد بن خالد البرقي] عَنْ أَبِيهِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى الْيَقْطِينِيِّ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ شُعَيْبٍ الْحَدَّادِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ … عليهما السلام … قَالَ: إِنَّمَا جُعِلَتِ التَّقِيَّةُ لِيُحْقَنَ بِهَا الدِّمَاءُ فَإِذَا بَلَغَ الدَّمَ فَلَا تَقِيَّة.
2) الكافي، ج1، كِتَابُ الْحُجَّةِ، بَابُ الْفَيْءِ وَ الْأَنْفَالِ ...، ح4، ص540:
است كه معناي روايت اين نيست كه در مقام تقيه ميتوان حتّي براي دفع ضرر كوچك از خود، اضرار شديدي به ديگران وارد كرد.
مرحوم شيخ … قدس سره … فرمودند: تولّي از قِبَل جائر في نفسه حرام است، هرچند مستلزم حرام ديگري نباشد، ولي ما به اين نتيجه رسيديم كه تولّي از قِبَل جائر في نفسه حرام نيست، بلكه اگر تحت عنوان عون الظلمة قرار بگيرد حرام خواهد بود و اگر ملازم با محرمات ديگري هم باشد، به آن مقدار حرام خواهد بود.
سپس مرحوم شيخ فرمودند: حرمت تولّي از قِبَل جائر دو مسوّغ دارد؛ يكي قيام به مصالح عباد و ديگري إكراه.
در مورد مسوّغ اوّل مطالبي را فرمودند و ما هم متناسب با نظر مختار، مطالبي را ذكر كرديم. در مورد مسوّغ دوم هم بيان كرديم شكي نيست كه فيالجمله إكراه مسوّغ تولّي از قِبَل جائر است و ادلّهي مختلفي بر آن دلالت ميكند كه بررسي كرديم.
مرحوم شيخ در ادامهي مسوّغ دوم، تنبيهاتي را ذكر كردند كه تنبيه اوّل در مورد اين بود: آيا اكراهي كه مسوّغ تولّي از قِبَل جائر است، مسوّغ بعض محرماتي كه ملازم تولّي است هم ميباشد يا خير، و مرحوم شيخ فرمودند: مسوّغ ملازمات حرام تولّي نيز هست؛ چون دليل «رفع ما اكرهوا اليه» و ادلّهي ديگري كه در اين زمينه كاربرد دارد، جاري است.
سپس فرمودند اگر إكراه بر عملي همراه با ضرر به غير باشد، آن هم فيالجمله جايز است و ما هم در مثل خوف بر نفس قبول كرديم، امّا مرحوم شيخ فرمودند حتّي اگر ضرري كه به مكرَه ميرسد نسبت به ضرري كه به مكرهٌ عليه ميرسد كمتر باشد، مكرَه ميتواند ايراد ضرر به مكرهٌ عليه كند، ولي ما اين فرمايشات را نپذيرفتيم.
مرحوم شيخ در تنبيه اوّل بيان كردند كه إكراه چه حرمتهايي را ميتواند بردارد و چه تكليفهايي را ساقط كند و مهمتر اينكه آيا مجوّز اضرار به غير ميباشد يا نه؟ امّا در تنبيه دوم در صدد بيان اين مطلبند كه إكراه به چه محقق ميشود، در كجا إكراه صادق است تا آثار آن كه رفع حرمت باشد بار شود و آيا اگر در جايي إكراه صادق نباشد، ميتوان تحت عناوين ديگري مثل تقيه، رفع حرمت كرد؟
جناب شيخ در تنبيه دوم چون غرضهاي متعددي داشتند ـ كه هم اصل مطلب را ميخواستند بيان كنند و هم مؤيّداتي از كلمات فقهاي سابق بر مدعايشان ذكر كنند و هم تذكر دهند بعضي در فهم كلمات سابقين دچار اشتباه شدهاند و خودشان معناي درست كلمات سابقين را توضيح دهند ـ باعث شده تنبيه دوم كمي از لحاظ تنظيم مطالب دچار آشفتگي شود، و همچنين تنبيه سوم كه إن شاء الله خواهد آمد.
ما در اين تنبيه، ابتدا اصل كلام و مدعاي مرحوم شيخ را ذكر ميكنيم، سپس آن را به روش خود مورد ارزيابي قرار ميدهيم و از ذكر مطالبي كه خيلي لازم نيست صرف نظر ميكنيم.
جناب شيخ(1)
الثاني: أنّ الإكراه يتحقّق بالتوعّد بالضرر على ترك المكرَه عليه، ضرراً متعلّقاً بنفسه أو ماله أو عرضه أو بأهله، ممّن يكون ضرره راجعاً إلى تضرّره و تألّمه، و أمّا إذا لم يترتّب على ترك المكرَه عليه إلّا الضرر على بعض المؤمنين ممّن يعدّ أجنبياً من المكرَه بالفتح فالظاهر أنّه لا يعدّ ذلك إكراهاً عرفاً؛ إذ لا خوف له يحمله على فعل ما أُمر به.
و بما ذكرنا من اختصاص الإكراه بصورة خوف لحوق الضرر بالمكره نفسه، أو بمن يجري مجراه كالأب و الولد صرّح في الشرائع و التحرير و الروضة و غيرها.
نعم، لو خاف على بعض المؤمنين جاز له قبول الولاية المحرّمة، بل غيرها من المحرّمات الإلهية التي أعظمها التبرّي من أئمة الدين صلوات اللّه عليهم أجمعين؛ لقيام الدليل على وجوب مراعاة المؤمنين و عدم تعريضهم للضرر، مثل ما في الاحتجاج عن أمير المؤمنين … عليه السلام …: قال: ... .
ابتدا اين مطلب را بيان ميكنند: إكراه وقتي صادق است كه جائري1) المكاسب المحرمة، ج2، ص90:
به كسي وعيد دهد اگر فلان عمل حرام را انجام ندهي، ضرري وارد خواهم كرد ـ اعم از ضرر جاني، مالي يا عِرضي ـ خواه آن ضرر در مورد خود مكرَه باشد و خواه در مورد يكي از اقرباء و مرتبطين مكرَه مانند فرزند، برادر، پدر و ... امّا اگر وعيد دربارهي يك مؤمن اجنبي و بيگانه از مكرَه باشد؛ مثلاً بگويد اگر فلان عمل حرام را انجام ندهي، شيشههاي مغازهي فلان بقالي را ـ كه هيچ نسبت و ارتباطي با مكرَه ندارد ـ خواهم شكاند، در اين صورت إكراه صادق نيست؛ چون ربطي به او ندارد. بنابراين قبول تولّي از قِبَل جائر به خاطر ضرري كه بر مؤمنين اجنبي وارد ميشود، از باب إكراه جايز نيست؛ چون إكراه صادق نيست.
مرحوم شيخ سپس ميفرمايد: بله، اگر خوف ضرر بر بعض مؤمنين داشته باشد، هرچند آنها اجنبي باشند؛ مثلاً جائر ميگويد اگر تصدّي امر قضاء نكني آب را بر روي مردم فلان محلّه كه شيعه هستند ميبندم، گرچه اينجا إكراه صادق نيست و از باب إكراه نميتواند قبول تولّي كند، امّا از روايات استفاده ميشود چنين تهديدي مبيح تولّي از قِبَل جائر و بلكه مبيح ارتكاب ساير محرمات ميباشد؛ زيرا ادلّه قائم است بر اينكه بايد مراعات مؤمنين را كرد و آنها را در معرض ضرر قرار نداد. از جمله، روايت مفصّلي كه در كتاب شريف احتجاج ذكر شده ست.
ـ روايت شريف احتجاج(1):
وَ بِالْإِسْنَادِ الْمُقَدَّمِ(2)
حَدَّثَنِي السَّيِّدُ الْعَالِمُ الْعَابِدُ أَبُو جَعْفَرٍ مَهْدِيُّ بْنُ أَبِي حَرْبٍ الْحُسَيْنِيُّ الْمَرْعَشِيُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ: حَدَّثَنِي الشَّيْخُ الصَّدُوقُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ الدُّورْيَسْتِيُ رَحْمَةُ اللَّهِ عَلَيْهِ قَالَ: حَدَّثَنِي أَبِي مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ قَالَ: حَدَّثَنِي الشَّيْخُ السَّعِيدُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ بَابَوَيْهِ الْقُمِّيُ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ: حَدَّثَنِي أَبُو الْحَسَنِ مُحَمَّدُ بْنُ الْقَاسِمِ الْمُفَسِّرُ الْأَسْتَرْآبَادِيُ قَالَ: حَدَّثَنِي أَبُو يَعْقُوبَ يُوسُفُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ وَ أَبُو الْحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَيَّارٍ وَ كَانَا مِنَ الشِّيعَةِ الْإِمَامِيَّةِ قَالا: حَدَّثَنَا أَبُو مُحَمَّدٍ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ الْعَسْكَرِيُّ … عليهما السلام … قَالَ: حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ آبَائِهِ … عليهم السلام … ... .
ذِكْرُهُ عَنْ أَبِي مُحَمَّدٍ الْعَسْكَرِيِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ زَيْنِ الْعَابِدِينَ … عليه السلام … أَنَّهُ قَالَ: كَانَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ … عليه السلام … قَاعِداً ذَاتَ يَوْمٍ فَأَقْبَلَ إِلَيْهِ رَجُلٌ مِنَ الْيُونَانِيِّينَ الْمُدَّعِينَ لِلْفَلْسَفَةِ وَ الطِّبِّ فَقَالَ لَهُ: يَا أَبَا الْحَسَنِ بَلَغَنِي خَبَرُ صَاحِبِكَ وَ أَنَّ بِهِ جُنُوناً وَ جِئْتُ لِأُعَالِجَهُ فَلَحِقْتُهُ قَدْ مَضَى لِسَبِيلِهِ وَ فَاتَنِي مَا أَرَدْتُ مِنْ ذَلِكَ وَ قَدْ قِيلَ لِي إِنَّكَ ابْنُ عَمِّهِ وَ صِهْرُهُ وَ أَرَى بِكَ صُفَاراً(3)الصُّفَار: صَفْرة تعلو اللون و البشرة من داء، و صاحبه مَصْفُور أيضا، و الصُّفْرة: لون الأَصْفَر، و فعله اللازم الاصْفِرَار.
( لسان العرب، ج4، ص461:
الصُّفار: الماء الأَصْفَرُ الذي يُصيب البطن، و هو السِّقْيُ، و قد صُفِرَ، بتخفيف الفاء. الجوهري: و الصُّفار، بالضم، اجتماع الماء الأَصفر في البطن، يُعالَجُ بقطع النَّائط، و هو عِرْق في الصُّلْب؛ قال العجاج يصِف ثور وحش ضرب الكلب بقرنه فخرج منه دم كدم المفصود أَو المَصْفُور الذي يخرج من بطنه الماء الأَصفر.
الصُّفَارُ: صُفْرَة تعلو اللون و البشرة، قال: و صاحبه مَصْفُورٌ. و الصُّفْرَةُ: لون الأَصْفَر، و فعله اللازم الاصْفِرَارُ. قال: و أَما الاصْفِيرارُ فَعَرض يعرض الإِنسان؛ يقال: يصفارُّ مرة و يحمارُّ أُخرى، قال: و يقال في الأَوَّل اصْفَرَّ يَصْفَرُّ. و الصَّفَريُّ: نَتَاج الغنم مع طلوع سهيل، و هو أَوَّل الشتاء.
و الصُّفَار و الصِّفَارُ: ما بقي في أَسنان الدابة من التبن و العلف للدواب كلها. و الصُّفَار: القراد، و يقال: دُوَيْبَّةٌ تكون في مآخير الحوافر و المناسم.
قَدْ عَلَاكَ وَ سَاقَيْنِ دَقِيقَيْنِ وَ لَمَا أَرَاهُمَاتَقِلَّانِكَ فَأَمَّا الصُّفَارُ فَعِنْدِي دَوَاؤُهُ وَ أَمَّا السَّاقَانِ الدَّقِيقَانِ فَلَا حِيلَةَ لِي لِتَغْلِيظِهِمَا وَ الْوَجْهُ أَنْ تَرْفُقَ بِنَفْسِكَ فِي الْمَشْيِ تُقَلِّلُهُ وَ لَا تُكَثِّرُهُ وَ فِيمَا تَحْمِلُهُ عَلَى ظَهْرِكَ وَ تَحْتَضِنُهُ بِصَدْرِكَ أَنْ تُقَلِّلَهُمَا وَ لَا تُكَثِّرَهُمَا فَإِنَّ سَاقَيْكَ دَقِيقَانِ لَا يُؤْمَنُ عِنْدَ حَمْلِ ثَقِيلٍ انْقِصَافُهُمَا.
روزي اميرالمؤمنين … عليه السلام … نشسته بودند كه مردي يوناني كه ادعاي فلسفه و طب داشت، خدمت حضرت آمد و گفت: اي أباالحسن! خبر جنون مصاحبت [يعني رسول الله … صلي الله عليه و آله و سلم …] به من رسيد وآمدم كه معالجهاش كنم، ولي وقتي رسيدم كه وفات نموده بود و آنچه قصد داشتم از دست رفت. به من گفته شده كه شما پسر عمو و داماد ايشان هستي و در شما هم زردي ميبينم و دو ساق پاي شما را باريك ميبينم و فكر نميكنم توان تحمّل شما را داشته باشد. داروي مريضي صفراء را دارم، امّا در بهبودي و ضخيم شدن ساق پاي شما كاري نميتوانم بكنم و صلاح آن است كه در راه رفتن مدارا [احتياط] كرده و كمتر از آن كار بكشي و كمتر بار بر پشت حمل بكني و بر سينهات بگذاري؛ چون دو ساق پاي شما بسيار باريك است و احتمال دارد در صورت عدم رعايت و حمل بار سنگين، شكسته شود.
وَ أَمَّا الصُّفَارُ فَدَوَاؤُهُ عِنْدِي وَ هُوَ هَذَا وَ أَخْرَجَ دَوَاءَهُ وَ قَالَ: هَذَا لَا يُؤْذِيكَ وَ لَا يَخِيسُكَ وَ لَكِنَّهُ تَلْزَمُكَ حِمْيَةٌ مِنَ اللَّحْمِ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً ثُمَّ يُزِيلُ صُفَارَكَ فَقَالَ لَهُ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ … عليه السلام …: قَدْ ذَكَرْتَ نَفْعَ هَذَا الدَّوَاءِ لِصُفَارِي فَهَلْ تَعْرِفُ شَيْئاً يَزِيدُ فِيهِ وَ يَضُرُّهُ؟ فَقَالَ الرَّجُلُ: بَلَى حَبَّةٌ مِنْ هَذَا وَ أَشَارَ إِلَى دَوَاءٍ مَعَهُ وَ قَالَ: إِنْ تَنَاوَلَهُ إِنْسَانٌ وَ بِهِ صُفَارٌ أَمَاتَهُ مِنْ
سَاعَتِهِ وَ إِنْ كَانَ لَا صُفَارَ بِهِ صَارَ بِهِ صُفَارٌ حَتَّى يَمُوتَ فِي يَوْمِهِ فَقَالَ عَلِيٌّ … عليه السلام …: فَأَرِنِي هَذَا الضَّارَّ فَأَعْطَاهُ إِيَّاهُ فَقَالَ لَهُ: كَمْ قَدْرُ هَذَا؟ قَالَ: قَدْرُهُ مِثْقَالَيْنِ سَمٌّ نَاقِعٌ قَدْرُ كُلِّ حَبَّةٍ مِنْهُ يَقْتُلُ رَجُلًا فَتَنَاوَلَهُ عَلِيٌّ … عليه السلام … فَقَمَحَهُ وَ عَرِقَ عَرَقاً خَفِيفاً وَ جَعَلَ الرَّجُلُ يَرْتَعِدُ وَ يَقُولُ فِي نَفْسِهِ: الْآنَ أُوخَذُ بِابْنِ أَبِي طَالِبٍ وَ يُقَالُ قَتَلْتَهُ وَ لَا يُقْبَلُ مِنِّي قَوْلِي إِنَّهُ هُوَ الْجَانِي عَلَى نَفْسِهِ.
امّا زردي شما، دارويش نزد من است و آن اين است ـ دارو را بيرون آورد و گفت ـ اين دارو هيچ اذيت و عوارضي ندارد، فقط بايد تا چهل روز از گوشت پرهيز كني تا اينكه زردي زائل شود.
اميرالمؤمنين … عليه السلام … به او فرمودند: منافع اين دارو را براي خوب شدن زردي من گفتي، آيا چيزي را ميشناسي كه زردي را تشديد كرده و مضر باشد؟ مرد يوناني گفت: بله يك حبّه از اين ـ و اشاره كرد به دارويي كه همراه داشت و گفت ـ اگر كسي كه زردي دارد اين را بخورد، همان لحظه او را ميكشد و اگر زردي نداشته باشد مبتلاي به زردي ميشود تا اينكه در همان روز ميميرد. حضرت فرمودند: آن داروي مضرّ را به من نشان ده، پس او آن را به حضرت داد و حضرت پرسيدند: اين چه مقدار است؟ گفت: دو مثقال است كه سمّ كشنده است و هر حبهاي از آن قادر است يك مرد را از پاي درآورد. حضرت آن حبّه را قورت دادند و كمي عرق كردند، مرد يوناني با ديدن اين صحنه به هراس افتاد و با خود ميگفت: الآن است كه بميرد و مرا بگيرند و بگويند تو او را كشتي و هرگز حرف مرا نميپذيرند كه او خود دست به اين كار زد!!
فَتَبَسَّمَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ … عليه السلام … وَ قَالَ: يَا عَبْدَ اللَّهِ أَصَحُّ مَا كُنْتُ بَدَناً الْآنَ لَمْ يَضُرَّنِي مَا زَعَمْتَ أَنَّهُ سَمٌّ ثُمَّ قَالَ: فَغَمِّضْ عَيْنَيْكَ فَغَمَّضَ ثُمَّ قَالَ: افْتَحْ عَيْنَيْكَ فَفَتَحَ وَ نَظَرَ إِلَى وَجْهِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ … عليه السلام … فَإِذَا هُوَ أَبْيَضُ
أَحْمَرُ مُشْرَبٌ حُمْرَةً فَارْتَعَدَ الرَّجُلُ لِمَا رَآهُ وَ تَبَسَّمَ عَلِيٌّ … عليه السلام … وَ قَالَ: أَيْنَ الصُّفَارُ الَّذِي زَعَمْتَ أَنَّهُ بِي؟
فَقَالَ: وَ اللَّهِ لَكَأَنَّكَ لَسْتَ مَنْ رَأَيْتُ قَبْلُ كُنْتَ مضارا [مُصْفَارّاً] فَإِنَّكَ الْآنَ مُوَرَّدٌ فَقَالَ عَلِيٌّ … عليه السلام …: فَزَالَ عَنِّي الصُّفَارُ الَّذِي تَزْعُمُ أَنَّهُ قَاتِلِي وَ أَمَّا سَاقَايَ هَاتَانِ وَ مَدَّ رِجْلَيْهِ وَ كَشَفَ عَنْ سَاقَيْهِ فَإِنَّكَ زَعَمْتَ أَنِّي أَحْتَاجُ إِلَى أَنْ أَرْفُقَ بِبَدَنِي فِي حَمْلِ مَا أَحْمِلُ عَلَيْهِ لِئَلَّا يَنْقَصِفَ السَّاقَانِ وَ أَنَا أُرِيكَ أَنَّ طِبَّ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى خِلَافِ طِبِّكَ وَ ضَرَبَ بِيَدِهِ إِلَى أُسْطُوَانَةِ خَشَبٍ عَظِيمَةٍ عَلَى رَأْسِهَا سَطْحُ مَجْلِسِهِ الَّذِي هُوَ فِيهِ وَ فَوْقَهُ حُجْرَتَانِ إِحْدَاهُمَا فَوْقَ الْأُخْرَى وَ حَرَّكَهَا فَاحْتَمَلَهَا فَارْتَفَعَ السَّطْحُ وَ الْحِيطَانُ وَ فَوْقَهُمَا الْغُرْفَتَانِ فَغُشِيَ عَلَى الْيُونَانِيِّ فَقَالَ عَلِيّ … عليه السلام …: صُبُّوا عَلَيْهِ مَاءً فَصَبُّوا عَلَيْهِ مَاءً فَأَفَاقَ وَ هُوَ يَقُولُ: وَ اللَّهِ مَا رَأَيْتُ كَالْيَوْمِ عَجَباً فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ … عليه السلام …: هَذِهِ قُوَّةُ السَّاقَيْنِ الدَّقِيقَيْنِ وَ احْتِمَالُهُمَا أَ فِي طِبِّكَ هَذَا يَا يُونَانِيُّ فَقَالَ الْيُونَانِيُّ: أَ مِثْلَكَ كَانَ مُحَمَّدٌ؟
حضرت تبسمي زده و فرمودند: اي بندهي خدا! الآن در سالمترين حال بدني هستم و آنچه فكر كردي سمّ است، هيچ ضرري به من نزد. سپس فرمودند: چشمانت را ببند، پس چشمانش را بست، سپس فرمودند: چشمانت را باز كن، پس باز كرد و نظر به چهرهي حضرت انداخت، ديد كه چهرهي حضرت سرخ و سفيد شده و به سرخي ميزد. از ديدن اين صحنه به خود لرزيد و حضرت تبسمي زده و پرسيدند: آن زردي كه فكر كردي در چهرهي من است، كجاست؟
آن مرد گفت: به خدا قسم كأنّ آن فردي كه من چند لحظه قبل ديدم نيستيد، شما پيش از اين زرد بوديد، الآن گلگون هستيد. حضرت فرمودند: آن
زردي كه فكر كردي قاتل من است، از بين رفت و امّا اين دو ساق من ـ حضرت پايشان را دراز كرده و جامه را بالا زدند ـ تو گمان كردي كه من بايد در حمل بار با بدنم مدارا كنم تا ساق پاي من نشكند، ولي من به تو نشان ميدهم كه طبّ خداوند عزّ و جلّ بر خلاف طب توست [و بالاتر است] حضرت دستشان را بر روي استوانهي چوب عظيمي زدند كه سطح محلّ نشستنشان بر سر اين چوب بود و دو اتاق كه يكي بر روي ديگري بود، بر روي اين چوب بود، حضرت اين چوب را بلند كردند كه سطح و ديوار و دو اتاق هم همراه آن بلند شد. با ديدن اين صحنه، مرد يوناني غش كرد و از هوش رفت. حضرت فرمودند: آب بر او بپاشيد، تا اينكه به هوش آمد در حالي كه ميگفت: به خدا تا امروز چنين صحنهي عجيبي نديده بودم. حضرت به او فرمودند: اين نيرو و تحمل دو ساق باريك است، آيا در طب تو هم اينچنين است اي يوناني؟ مرد يوناني گفت: آيا محمد [ … صلي الله عليه و آله و سلم …] هم مثل شما بودند؟
فَقَالَ عَلِيٌّ … عليه السلام …: وَ هَلْ عِلْمِي إِلَّا مِنْ عِلْمِهِ وَ عَقْلِي إِلَّا مِنْ عَقْلِهِ وَ قُوَّتِي إِلَّا مِنْ قُوَّتِهِ وَ لَقَدْ أَتَاهُ ثَقَفِيٌّ وَ كَانَ أَطَبَّ الْعَرَبِ فَقَالَ لَهُ: إِنْ كَانَ بِكَ جُنُونٌ دَاوَيْتُكَ فَقَالَ لَهُ مُحَمَّدٌ … صلي الله عليه و آله و سلم …: أَ تُحِبُّ أَنْ أُرِيَكَ آيَةً تَعْلَمُ بِهَا غِنَايَ مِنْ طِبِّكَ وَ حَاجَتَكَ إِلَى طِبِّي؟ قَالَ: نَعَمْ قَالَ: أَيَّ آيَةٍ تُرِيدُ؟
قَالَ: تَدْعُو ذَلِكَ الْعَذْقَ وَ أَشَارَ إِلَى نَخْلَةٍ سَحُوقٍ فَدَعَاهُ فَانْقَلَعَ أَصْلُهَا مِنَ الْأَرْضِ وَ هِيَ تَخُدُّ الْأَرْضَ خَدّاً حَتَّى وَقَفَتْ بَيْنَ يَدَيْهِ فَقَالَ لَهُ: أَ كَفَاكَ؟ قَالَ: لَا قَالَ: فَتُرِيدُ مَا ذَا؟ قَالَ: تَأْمُرُهَا أَنْ تَرْجِعَ إِلَى حَيْثُ جَاءَتْ مِنْهُ وَ تَسْتَقِرَّ فِي مَقَرِّهَا الَّذِي انْقَلَعَتْ مِنْهُ فَأَمَرَهَا فَرَجَعَتْ وَ اسْتَقَرَّتْ فِي مَقَرِّهَا.
حضرت فرمودند: آيا علم من به جز از علم ايشان و عقل من به جز از عقل ايشان و قوّت من به جز از قوّت ايشان است؟! همانا يك شخص ثقفي پيش حضرت آمد كه حاذقترين اطباء عرب بود و به حضرت گفت: اگر شما
جنون داريد من ميتوانم مداوا كنم. حضرت محمد … صلي الله عليه و آله و سلم … به او فرمودند: آيا مايلي به تو نشانهاي [معجزهاي] نشان دهم تا بداني از طب تو بينيازم و تو به طب من نيازمند؟ عرض كرد: بله. فرمود: چه نشانهاي ميخواهي؟
عرض كرد: آن درخت خرما را بخوان ـ اشاره به نخلي در دور دست كرد ـ پس حضرت آن نخل را فراخواندند و آن نخل از ريشه كنده شده و كشان كشان خودش را رساند و در مقابل حضرت ايستاد. حضرت فرمود: آيا كافي است؟ عرض كرد خير، فرمود: پس چه ميخواهي؟ عرض كرد: دستور بدهيد جاي خودش برگردد و داخل همان زميني شود كه از ريشه درآمده بود، پس حضرت آن را امر كرد و به جاي خود برگشت.
فَقَالَ الْيُونَانِيُّ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ … عليه السلام …: هَذَا الَّذِي تَذْكُرُهُ عَنْ مُحَمَّدٍ … صلي الله عليه و آله و سلم … غَائِبٍ عَنِّي وَ أَنَا أُرِيدُ أَنْ أَقْتَصِرَ مِنْكَ عَلَى أَقَلَّ مِنْ ذَلِكَ أَتَبَاعَدُ عَنْكَ فَادْعُنِي وَ أَنَا لَا أَخْتَارُ الْإِجَابَةَ فَإِنْ جِئْتَ بِي إِلَيْكَ فَهِيَ آيَةٌ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ … عليه السلام …: إِنَّمَا يَكُونُ آيَةً لَكَ وَحْدَكَ لِأَنَّكَ تَعْلَمُ مِنْ نَفْسِكَ أَنَّكَ لَمْ تُرِدْهُ وَ أَنِّي أَزَلْتُ اخْتِيَارَكَ مِنْ غَيْرِ أَنْ بَاشَرْتَ مِنِّي شَيْئاً أَوْ مِمَّنْ أَمَرْتُهُ بِأَنْ يُبَاشِرَكَ أَوْ مِمَّنْ قَصَدَ إِلَى اخْتِيَارِكَ وَ إِنْ لَمْ آمُرْهُ إِلَّا مَا يَكُونُ مِنْ قُدْرَةِ اللَّهِ الْقَاهِرَةِ.
مرد يوناني به اميرالمؤمنين … عليه السلام … عرض كرد: اين واقعهاي كه از محمد … صلي الله عليه و آله و سلم … نقل ميكنيد، من غائب بودم، ولي من از شما كمتر از آن را ميخواهم و آن اين كه من از شما دور ميشوم، پس مرا فرا بخوانيد ولي من با اختيار خودم اجابت نميكنم، پس اگر مرا با قهر و جبر پيش خود آورديد آن نشانه خواهد بود. اميرالمؤمنين … عليه السلام … فرمودند: آن چيزي كه تو ميخواهي، فقط نشانه براي تو خواهد بود؛ چون تو خود ميداني آن را اراده نكردهاي و من اختيارت را زائل كردم ...
وَ أَنْتَ يَا يُونَانِيُّ يُمْكِنُكَ أَنْ تَدَّعِيَ وَ يُمْكِنُ غَيْرَكَ أَنْ يَقُولَ إِنِّي
وَاطَأْتُكَ عَلَى ذَلِكَ فَاقْتَرِحْ إِنْ كُنْتَ مُقْتَرِحاً مَا هُوَ آيَةٌ لِجَمِيعِ الْعَالَمِينَ قَالَ لَهُ الْيُونَانِيُّ: إِنْ جَعَلْتَ الِاقْتِرَاحَ إِلَيَّ فَأَنَا أَقْتَرِحُ أَنْ تُفَصِّلَ أَجْزَاءَ تِلْكَ النَّخْلَةِ وَ تُفَرِّقَهَا وَ تُبَاعِدَ مَا بَيْنَهَا ثُمَّ تَجْمَعَهَا وَ تُعِيدَهَا كَمَا كَانَتْ فَقَالَ عَلِيٌّ … عليه السلام …: هَذِهِ آيَةٌ وَ أَنْتَ رَسُولِي إِلَيْهَا يَعْنِي إِلَى النَّخْلَةِ فَقُلْ لَهَا: إِنَّ وَصِيَّ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … يَأْمُرُ أَجْزَاءَكِ أَنْ تَتَفَرَّقَ وَ تَتَبَاعَدَ فَذَهَبَ فَقَالَ لَهَا ذَلِكَ فَتَفَاصَلَتْ وَ تَهَافَتَتْ وَ تَنَثَّرَتْ وَ تَصَاغَرَتْ أَجْزَاؤُهَا حَتَّى لَمْ يُرَ لَهَا عَيْنٌ وَ لَا أَثَرٌ حَتَّى كَأَنْ لَمْ تَكُنْ هُنَاكَ نَخْلَةٌ قَطُّ فَارْتَعَدَتْ فَرَائِصُ الْيُونَانِيِّ وَ قَالَ: يَا وَصِيَّ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … قَدْ أَعْطَيْتَنِي اقْتِرَاحِيَ الْأَوَّلَ فَأَعْطِنِي الْآخَرَ فَأْمُرْهَا أَنْ تَجْتَمِعَ وَ تَعُودَ كَمَا كَانَتْ فَقَالَ: أَنْتَ رَسُولِي إِلَيْهَا فَعُدْ فَقُلْ لَهَا يَا أَجْزَاءَ النَّخْلَةِ إِنَّ وَصِيَّ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … يَأْمُرُكِ أَنْ تَجْتَمِعِي كَمَا كُنْتِ وَ أَنْ تَعُودِي فَنَادَى الْيُونَانِيُّ فَقَالَ ذَلِكَ فَارْتَفَعَتْ فِي الْهَوَاءِ كَهَيْئَةِ الْهَبَاءِ الْمَنْثُورِ ثُمَّ جَعَلَتْ تَجْتَمِعُ جُزْءٌ جُزْءٌ مِنْهَا حَتَّى تَصَوَّرَ لَهَا الْقُضْبَانُ وَ الْأَوْرَاقُ وَ أُصُولُ السَّعَفِ وَ شَمَارِيخُ(1)
الشِّمْراخُ و الشُّمْروخ: العِثْكالُ الذي عليه البُسْرُ، و أَصله في العِذْق و قد يكون في العنب. التهذيب: الشِّمْراخُ عِسْقَبَةٌ من عِذْقِ عُنْقُودٍ.
الشُّمْروخ: غُصْنٌ دقيق رَخْصٌ يَنْبُتُ في أَعلى الغصن الغليظ خرج في سَنَتِه رَخْصاً. و الشِّمْراخُ: رأْسٌ مستدير طويل دقيق في أَعلى الجبل. الأَصمعي: الشَّماريخُ رؤُوس الجبال و هي الشَّناخِيبُ، واحدتها شُنْخُوبة.
الْأَعْذَاقِ(2)الْعِذْقُ: الكِبَاسَةُ وَ هُوَ جَامِعُ الشَّمَارِيخِ و الْجَمْعُ (أَعْذَاقٌ) مِثْلُ حِمْلٍ وَ أَحْمَالٍ و (العَذْقُ) مِثَالُ فَلْسٍ النَّخْلَةُ نَفْسُهَا وَ يُطْلَقُ (الْعَذْقُ) عَلَى أَنْوَاعٍ مِنَ التَّمْرِ وَ مِنْهُ عَذْقُ ابْنِ الحُبَيْقِ و عَذْقُ ابْنُ طَابٍ و عَذْقُ ابْنِ زَيْدٍ قَالَهُ أَبُو حَاتِمٍ
( لسان العرب، ج10، ص238:
العَذْق بالفتح: النخلة، و بالكسر: العَرْجون بما فيه من الشماريخ، و يجمع على عِذاقٍ.
العِذْق: القِنْوُ من النخل و العنقود من العنب، و جمعه أَعْذاقٌ و عُذوق. و أَعْذَقَ الإِذْخِرُ إِذا أَخرج ثمره، و عَذَقَ أَيضاً كذلك. ابن الأَثير: أَعْذق إِذخرها أَي صارت له عُذوق و شُعَب، و قيل: أَعْذق بمعنى أَزهر.
ثُمَّ تَأَلَّفَتْ وَ تَجَمَّعَتْ وَ تَرَكَّبَتْ وَ اسْتَطَالَتْ وَ عَرَضَتْ وَ اسْتَقَرَّأَصْلُهَا فِي مَقَرِّهَا وَ تَمَكَّنَ عَلَيْهَا سَاقُهَا وَ تَرَكَّبَ عَلَى السَّاقِ قُضْبَانُهَا وَ عَلَى الْقُضْبَانِ أَوْرَاقُهَا وَ فِي أَمْكِنَتِهَا أَعْذَاقُهَا وَ كَانَتْ فِي الِابْتِدَاءِ شَمَارِيخُهَا مُتَجَرِّدَةً لِبُعْدِهَا مِنْ أَوَانِ الرُّطَبِ وَ الْبُسْرِ وَ الْخِلَالِ.
و تو اي يوناني، ممكن است ادعا كني [با ارادهي خودت برگشتي] و ديگران ممكن است بگويند با هم تباني كردهايم، پس درخواست نشانه و معجزهاي كن كه آيتي براي همهي جهانيان باشد. مرد يوناني گفت: اگر به درخواست من است، پس من درخواست ميكنم اجزاء و شاخههاي آن درخت خرما را از يكديگر جدا ساخته و پراكنده كنيد، سپس فرمان دهيد همه به مكان سابق خود بازگشته و به شكل سابق خود برگردند.
حضرت فرمودند: اين معجزه است و تو فرستادهي من به سوي آن نخل هستي، پس به آن نخل بگو: وصي محمد … صلي الله عليه و آله و سلم … دستور ميدهد اجزائت از هم گسسته و پراكنده شوند. پس مرد يوناني به طرف آن نخل رفته و دستور اميرالمؤمنين … عليه السلام … را ابلاغ كرد و آن درخت هم فرمان را اجرا كرد و از هم گسسته و تكه تكه شد و آنقدر كوچك شد تا حدي كه ديگر ديده نميشد و اثري از آن باقي نماند، كانّ چنين درختي آنجا نبوده است.
مرد يوناني با ديدن اين صحنه، لرزه به اندامش افتاد و گفت: اي وصيّ محمد … صلي الله عليه و آله و سلم … استدعاي اوّل مرا انجام داديد، پس درخواست ديگر من را هم انجام بدهيد و دستور دهيد تا دوباره جمع شده و به جاي اوّل خود بازگردد. باز حضرت فرمود: تو فرستادهي من به سوي آن اجزاء هستي، پس بگو اي اجزاء نخل، وصي محمد … صلي الله عليه و آله و سلم … دستور ميدهد جمع شده و مثل اوّل به جاي خود باز
گرديد، آن يوناني چنين ندا داد، ناگهان آن اجزاء مانند گرد و غباري در هوا بلند شدند و هر جزئي متصل به جزء ديگر شد تا به صورت شاخ و برگ و ريشه و برگهاى دراز و خوشهها درآمد و به يكديگر پيوست و برافراشته شد و در جاى خود قرار گرفت و تنهي آن اين بار را بر خود گرفت، روى ساق درخت شاخه و روى شاخهها برگ و در فواصل معينى خوشهي خرما قرار گرفت، اما خوشه خالى از خرما بود چون [موقع و فصل خرما نبود] نه خرماى رسيده و نه خرماى رنگ گرفته و نه خرماى نارس.
فَقَالَ الْيُونَانِيُّ: وَ أُخْرَى أُحِبُّ أَنْ تُخْرِجَ شَمَارِيخُهَا أَخْلَالَهَا وَ تَقْلِبَهَا مِنْ خُضْرَةٍ إِلَى صُفْرَةٍ وَ حُمْرَةٍ وَ تَرْطِيبٍ وَ بُلُوغٍ لِتَأْكُلَ وَ تُطْعِمَنِي وَ مَنْ حَضَرَكَ مِنْهَا فَقَالَ عَلِيٌّ … عليه السلام …: أَنْتَ رَسُولِي إِلَيْهَا بِذَلِكَ فَمُرْهَا بِهِ فَقَالَ لَهَا الْيُونَانِيُّ مَا أَمَرَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ … عليه السلام … فَأَخَلَّتْ وَ أَبْسَرَتْ وَ اصْفَرَّتْ وَ احْمَرَّتْ وَ تَرَطَّبَتْ وَ ثَقُلَتْ أَعْذَاقُهَا بِرُطَبِهَا فَقَالَ الْيُونَانِيُّ: وَ أُخْرَى أُحِبُّهَا أَنْ تُقَرِّبَ مِنْ بَيْنِ يَدَيَّ أَعْذَاقَهَا أَوْ تُطَوِّلَ يَدِي لِتَنَالَهَا وَ أَحَبُّ شَيْءٍ إِلَيَّ أَنْ تَنْزِلَ إِلَيَّ إِحْدَاهُمَا وَ تَطُولَ يَدِي إِلَى الْأُخْرَى الَّتِي هِيَ أُخْتُهَا فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ … عليه السلام …: مُدَّ الْيَدَ الَّتِي تُرِيدُ أَنْ تَنَالَهَا وَ قُلْ يَا مُقَرِّبَ الْبَعِيدِ قَرِّبْ يَدِي مِنْهَا وَ اقْبِضِ الْأُخْرَى الَّتِي تُرِيدُ أَنْ يَنْزِلَ الْعِذْقُ إِلَيْهَا وَ قُلْ يَا مُسَهِّلَ الْعَسِيرِ سَهِّلْ لِي تَنَاوُلَ مَا يَبْعُدُ عَنِّي مِنْهَا فَفَعَلَ ذَلِكَ فَقَالَهُ فَطَالَتْ يُمْنَاهُ فَوَصَلَتْ إِلَى الْعِذْقِ وَ انْحَطَّتِ الْأَعْذَاقُ الْأُخَرُ فَسَقَطَتْ عَلَى الْأَرْضِ وَ قَدْ طَالَتْ عَرَاجِينُهَا.
مرد يوناني گفت: معجزهي ديگري ميخواهم و آن اينكه اين نخل خوشه و خرماي نارس خود را خارج ساخته و رنگ آن از سبزي به زردي و سرخي شده و رطب شود تا شما و من و هر كسي كه در اينجا حاضر است از آن بخورد. حضرت فرمود: تو از جانب من مأمور هستي كه به نخل چنين بگويي
و آن يوناني هم دستور حضرت را اجراء كرد و آن نخل هم خوشههايش را درآورد و آنچنان كه دستور داده بود خرمايش به رنگ زردي و سرخي درآمد و رطب شد به گونهاي كه شاخههاي خرما بر درخت سنگيني ميكرد.
يوناني گفت: درخواست ديگري دارم و آن اينكه شاخههاي آن را نزديك من آريد يا دستم را دراز كنيد تا به آنها برسد و بلكه بهتر است يك شاخه را پايين بياوريد و دستم را به سوي شاخهي ديگر دراز كنيد، حضرت فرمود: آن دستي كه ميخواهي به شاخه برسد دراز كن و بگو اي كسي كه بعيد را نزديك ميسازي، دستم را به شاخه نزديك كن و دست ديگري كه ميخواهي شاخه پايين و نزد دست تو بيايد را جمع كن و بگو اي آسان كنندهي سختي، دسترسي مرا به آنچه از من دور است آسان كن. پس اين كار را كرد و آنچه را حضرت فرمودند به زبان جاري كرد، پس دست راستش دراز شد و به شاخه رسيد و شاخه هاي ديگر دراز شده، تا نزديك زمين پايين آمدند.
ثُمَّ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ … عليه السلام …: إِنَّكَ إِنْ أَكَلْتَ مِنْهَا وَ لَمْ تُؤْمِنْ بِمَنْ أَظْهَرَ لَكَ مِنْ عَجَائِبِهَا عَجَّلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَيْكَ مِنَ الْعُقُوبَةِ الَّتِي يَبْتَلِيكَ بِهَا مَا يَعْتَبِرُ بِهِ عُقَلَاءُ خَلْقِهِ وَ جُهَّالُهُ فَقَالَ الْيُونَانِيُّ: إِنِّي إِنْ كَفَرْتُ بَعْدَ مَا رَأَيْتُ فَقَدْ بَالَغْتُ فِي الْعِنَادِ وَ تَنَاهَيْتُ فِي التَّعَرُّضِ لِلْهَلَاكِ أَشْهَدُ أَنَّكَ مِنْ خَاصَّةِ اللَّهِ صَادِقٌ فِي جَمِيعِ أَقَاوِيلِكَ عَنِ اللَّهِ فَأْمُرْنِي بِمَا تَشَاءُ أُطِعْكَ.
قَالَ عَلِيٌّ … عليه السلام …: آمُرُكَ أَنْ تُقِرَّ لِلَّهِ بِالْوَحْدَانِيَّةِ وَ تَشْهَدَ لَهُ بِالْجُودِ وَ الْحِكْمَةِ وَ تُنَزِّهَه عَنِ الْعَبَثِ وَ الْفَسَادِ وَ عَنْ ظُلْمِ الْإِمَاءِ وَ الْعِبَادِ وَ تَشْهَدَ أَنَّ مُحَمَّداً الَّذِي أَنَا وَصِيُّهُ سَيِّدُ الْأَنَامِ وَ أَفْضَلُ رُتْبَةً فِي دَارِ السَّلَامِ وَ تَشْهَدَ أَنَّ عَلِيّاً الَّذِي أَرَاكَ مَا أَرَاكَ وَ أَوْلَاكَ مِنَ النِّعَمِ مَا أَوْلَاكَ خَيْرُ خَلْقِ اللَّهِ بَعْدَ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ وَ أَحَقُّ خَلْقِ اللَّهِ بِمَقَامِ مُحَمَّدٍ … صلي الله عليه و آله و سلم … بَعْدَهُ وَ
بِالْقِيَامِ بِشَرَائِعِهِ وَ أَحْكَامِهِ وَ تَشْهَدَ أَنَّ أَوْلِيَاءَهُ أَوْلِيَاءُ اللَّهِ وَ أَعْدَاءَهُ أَعْدَاءُ اللَّهِ وَ أَنَّ الْمُؤْمِنِينَ الْمُشَارِكِينَ لَكَ فِيمَا كَلَّفْتُكَ الْمُسَاعِدِينَ لَكَ عَلَى مَا أَمَرْتُكَ بِهِ خَيْرُ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ … صلي الله عليه و آله و سلم … وَ صَفْوَةُ شِيعَةِ عَلِيٍّ.
سپس اميرالمؤمنين … عليه السلام … فرمودند: اگر از آن خرما بخوري و به كسي كه اين عجايب را براي تو اظهار كرد ايمان نياوري، خداوند متعال به زودي تو را به عقوبتي عذاب ميكند تا مايهي عبرت عقلاء و جُهال از خلق خدا شوي.
يوناني گفت: اگر بعد از اين چيزهايي كه ديدم، كفر بورزم، ره عناد پيموده و خود را در معرض هلاك و نابودي انداختهام. شهادت ميدهم از خواص خدا هستيد و در جميع گفتارتان از جانب خدا راستگو هستيد. پس به هرچه دوست داريد مرا امر كنيد تا اطاعت كنم.
حضرت فرمودند: تو را امر ميكنم اقرار به وحدانيت خدا كني و شهادت به جود و حكمت خدا دهي و خدا را از هر عبث و فساد و ظلم به بندگان از زن و مرد، بريء و منزه بداني و شهادت دهي محمد … صلي الله عليه و آله و سلم … كه من وصيّ او هستم، آقاي مردم و داراي بالاترين رتبه در دارالسلام است و شهادت دهي كه علي ـ همان كه اين معجزات را به تو نمايان ساخت و اين نعمتها را براي تو فراهم ساخت ـ بهترين خلق خدا پس از محمد رسول الله … صلي الله عليه و آله و سلم … است و اينكه از همهي مردم پس از پيامبر به جانشيني او و قيام به شرايع و احكامش شايستهتر است و شهادت دهي كه دوستان او، دوستان خدا و دشمنانش دشمنان خدا هستند و مؤمنيني كه با تو شريكند در آنچه تكليف كردم و كمككار تو هستند در آنچه كه امر كردم، بهترين امت پيامبر و برگزيدهي شيعيان علي هستند.
وَ آمُرُكَ أَنْ تُوَاسِيَ إِخْوَانَكَ الْمُطَابِقِينَ لَكَ عَلَى تَصْدِيقِ مُحَمَّدٍ … صلي الله عليه و آله و سلم … وَ تَصْدِيقِي وَ الِانْقِيَادِ لَهُ وَ لِي مِمَّا رَزَقَكَ اللَّهُ وَ فَضَّلَكَ عَلَى مَنْ فَضَّلَكَ بِهِ مِنْهُمْ تَسُدَّ فَاقَتَهُمْ وَ تَجْبُرَ كَسْرَهُمْ وَ خَلَّتَهُمْ وَ مَنْ كَانَ مِنْهُمْ فِي دَرَجَتِكَ
فِي الْإِيمَانِ سَاوَيْتَهُ مِنْ مَالِكَ بِنَفْسِكَ وَ مَنْ كَانَ مِنْهُمْ فَاضِلًا عَلَيْكَ فِي دِينِكَ آثَرْتَهُ بِمَالِكَ عَلَى نَفْسِكَ حَتَّى يَعْلَمَ اللَّهُ مِنْكَ أَنَّ دِينَهُ آثَرُ عِنْدَكَ مِنْ مَالِكَ وَ أَنَّ أَوْلِيَاءَهُ أَكْرَمُ عَلَيْكَ مِنْ أَهْلِكَ وَ عِيَالِكَ.
تو را امر ميكنم كه مواسات كني با برادران ديني خود كه مانند تو محمد … صلي الله عليه و آله و سلم … و مرا تصديق نموده و مطيع فرمان او و من هستند، در آنچه خداوند روزيت ساخته و بر آن تو را برتري داده فقرشان را مرتفع نموده و به دادشان برسي و از ميان آنان هركه با تو در ايمان برابر است، نسبت به مالت با آن مساوات داشته باشي و هر كه در دينش از تو افضل و برتر باشد، نسبت به مالت او را برتر بداري تا خدا ببيند كه دينش نزد تو از مالت عزيزتر است و اولياء خدا از اهل و عيالت گراميتر است.
وَ آمُرُكَ أَنْ تَصُونَ دِينَكَ وَ عِلْمَنَا الَّذِي أَوْدَعْنَاكَ وَ أَسْرَارَنَا الَّتِي حَمَّلْنَاكَ وَ لَا تُبْدِ عُلُومَنَا لِمَنْ يُقَابِلُهَا بِالْعِنَادِ وَ يُقَابِلُكَ مِنْ أَهْلِهَا بِالشَّتْمِ وَ اللَّعْنِ وَ التَّنَاوُلِ مِنَ الْعِرْضِ وَ الْبَدَنِ وَ لَا تُفْشِ سِرَّنَا إِلَى مَنْ يُشَنِّعُ عَلَيْنَا عِنْدَ الْجَاهِلِينَ بِأَحْوَالِنَا وَ لَا تَعْرِضْ أَوْلِيَاءَنَا لِبَوَادِرِ الْجُهَّالِ.
تو را امر ميكنم كه حفظ كني دينت و علمي را كه به تو وديعه گذاشتيم [معلوم ميشود فرد قابلي بود كه حضرت علوم و اسرارشان را به او به وديعت گذاشتند] و اسراري را كه به تو گفتيم. علوم ما را نزد كسي كه با علوم ما با عناد برخورد ميكند و با تو با شتم و ضرب، لعن و تعرّض به عِرض و تنت برخورد ميكند، آشكار نكن و سرّ ما را بر كسي كه بر ما نزد جاهلينِ بر احوال ما تشنيع ميكند، افشاء نكن و دوستان ما را در معرض آزار جاهلان قرار مده.
وَ آمُرُكَ أَنْ تَسْتَعْمِلَ التَّقِيَّةَ فِي دِينِكَ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ (لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ
فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْءٍ إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً) وَ قَدْ أَذِنْتُ لَكَ فِي تَفْضِيلِ أَعْدَائِنَا إِنْ لَجَّأَكَ الْخَوْفُ إِلَيْهِ وَ فِي إِظْهَارِ الْبَرَاءَةِ مِنَّا إِنْ حَمَّلَكَ الْوَجَلُ عَلَيْهِ وَ فِي تَرْكِ الصَّلَوَاتِ الْمَكْتُوبَاتِ إِنْ خَشِيتَ عَلَى حُشَاشَتِكَ الْآفَاتِ وَ الْعَاهَاتِ فَإِنَّ تَفْضِيلَكَ أَعْدَاءَنَا عَلَيْنَا عِنْدَ خَوْفِكَ لَا يَنْفَعُهُمْ وَ لَا يَضُرُّنَا وَ إِنَّ إِظْهَارَكَ بَرَاءَتَكَ مِنَّا عِنْدَ تَقِيَّتِكَ لَا يَقْدَحُ فِينَا وَ لَا يَنْقُصُنَا وَ لَئِنْ تَبَرَّأْتَ مِنَّا سَاعَةً بِلِسَانِكَ وَ أَنْتَ مُوَالٍ لَنَا بِجَنَانِكَ لِتُبْقِيَ عَلَى نَفْسِكَ رُوحَهَا الَّتِي بِهَا قِوَامُهَا وَ مَالَهَا الَّذِي بِهِ قِيَامُهَا وَ جَاهَهَا الَّذِي بِهِ تَمَاسُكُهَا وَ تَصُونَ مَنْ عُرِفَ بِذَلِكَ وَ عَرَفْتَ بِهِ مِنْ أَوْلِيَائِنَا وَ إِخْوَانِنَا مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ بِشُهُورٍ وَ سِنِينَ إِلَى أَنْ يُفَرِّجَ اللَّهُ تِلْكَ الْكُرْبَةَ وَ تَزُولَ بِهِ تِلْكَ الْغُمَّةُ فَإِنَّ ذَلِكَ أَفْضَلُ مِنْ أَنْ تَتَعَرَّضَ لِلْهَلَاكِ وَ تَنْقَطِعَ بِهِ عَنْ عَمَلِ الدِّينِ وَ صَلَاحِ إِخْوَانِكَ الْمُؤْمِنِينَ.
تو را دستور ميدهم كه در دين خود تقيه كني؛ زيرا خداوند متعال ميفرمايد: (لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْءٍ إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً) و به تو اجازه ميدهم در صورت خوف و ترس، دشمنان ما را بر ما تفضيل دهي و حتّي از ما برائت بجويي و نمازهاي واجب را ترك كني، در صورتي كه بر جانت بترسي گرفتار آفات و عاهات شود. اينكه برتري دهي دشمنان ما را بر ما به هنگام خوف، نفعي براي آنها نداشته و ضرري بر ما نميزند و اينكه به خاطر تقيه اظهار برائت از ما كني، موجب نقص در ما نميشود و چيزي از ما كاسته نميشود و اينكه لحظهاي از ما با زبانت تبرّي بجويي در حالي كه با قلبت ما را دوست داري تا بدين وسيله جانت را كه قوام موالات (ولايت ما) به آن است و مالي كه قيام موالات به آن است و آبرويي كه با آن موالات را حفظ ميكني و كساني را كه به موالات ما شناخته شدهاند، ماهها و سالها حفظ كني تا اينكه خدا آن سختي
و غم را بزدايد، براي تو بهتر است از اينكه در معرض هلاكت قرار بدهي و از عمل به دين آنچه موجب صلاح برادران مؤمنت است منقطع شوي.
وَ إِيَّاكَ ثُمَّ إِيَّاكَ أَنْ تَتْرُكَ التَّقِيَّةَ الَّتِي أَمَرْتُكَ بِهَا فَإِنَّكَ شَائِطٌ بِدَمِكَ وَ دَمِ إِخْوَانِكَ مُعَرِّضٌ لِنِعْمَتِكَ وَ نِعَمِهِمْ عَلَى الزَّوَالِ مُذِلٌّ لَكَ وَ لَهُمْ فِي أَيْدِي أَعْدَاءِ دِينِ اللَّهِ وَ قَدْ أَمَرَكَ اللَّهُ بِإِعْزَازِهِمْ فَإِنَّكَ إِنْ خَالَفْتَ وَصِيَّتِي كَانَ ضَرَرُكَ عَلَى نَفْسِكَ وَ إِخْوَانِكَ أَشَدَّ مِنْ ضَرَرِ الْمُنَاصِبِ لَنَا الْكَافِرِ بِنَا.
بپرهيز و بپرهيز از اينكه تقيهاي را كه به آن دستور دادم ترك كني، كه در اين صورت خون خود و برادرانت را بيهوده ريخته و نعمت خود و آنها را در معرض زوال قرار ميدهي و باعث ذلّت خود و آنها به دست دشمنان دين خدا ميشوي، در حالي كه خدا تو را امر به عزيز كردن آن ها كرده، پس اگر اين سفارش مرا مخالفت كني، ضرري كه بر خود و برادرانت وارد ميكني، شديدتر از ضرر ناصبي كافر به ما است.(1)
بنابراين از اين روايت استفاده ميشود كه ارتكاب محرمات در مقام تقيه، براي وارد نيامدن ضرر جاني، مالي يا عرضي نسبت به خود يا مؤمنين ديگر هرچند بيگانه باشند، جايز است.
سپس مرحوم شيخ(2)
لكن لا يخفى أنّه لا يباح بهذا النحو من التقيّة الإضرار بالغير؛ لعدم شمول أدلّة الإكراه لهذا؛ لما عرفت من عدم تحقّقه مع عدم لحوق ضرر بالمُكرَه و لا بمن يتعلق به، و عدم جريان أدلّة نفي الحرج؛ إذ لا حرج على المأمور؛ لأنّ المفروض تساوي من أُمر بالإضرار به و من يتضرر بترك هذا الأمر، من حيث النسبة إلى المأمور، مثلًا لو أُمر الشخص بنهب مال مؤمنٍ، و لا يترتب على مخالفة المأمور به إلّا نهب مال مؤمنٍ آخر، فلا حرج حينئذٍ في تحريم نهب مال الأوّل، بل تسويغه لدفع النهب عن الثاني قبيح، بملاحظة ما علم من الرواية المتقدّمة من الغرض في التقيّة، خصوصاً مع كون المال المنهوب للأوّل أعظم بمراتب، فإنّه يشبه بمن فرّ من المطر إلى الميزاب، بل اللازم في هذا المقام عدم جواز الإضرار بمؤمن و لو لدفع الضرر الأعظم عن غيره. نعم، إلّا لدفع ضرر النفس في وجهٍ، مع ضمان ذلك الضرر.
و بما ذكرنا ظهر: أنّ إطلاق جماعة لتسويغ ما عدا الدم من المحرّمات بترتّب ضرر مخالفة المكره عليه على نفس المكره و على أهله أو على الأجانب من المؤمنين، لا يخلو من بحثٍ، إلّا أن يريدوا الخوف على خصوص نفس بعض المؤمنين، فلا إشكال في تسويغه لما عدا الدم من المحرّمات؛ إذ لا يعادل نفس المؤمن شيء، فتأمّل.
قال في القواعد: و تحرم الولاية من الجائر إلّا مع التمكن من الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر، أو مع الإكراه بالخوف على النفس أو المال أو الأهل، أو على بعض المؤمنين، فيجوز ائتمار ما يأمره إلّا القتل، انتهى.
... و كيف كان، فهنا عنوانان: الإكراه، و دفع الضرر المخوف عن نفسه و عن غيره من المؤمنين من دون إكراه. و الأوّل يباح به كلّ محرّم. و الثاني إن كان متعلّقاً بالنفس جاز له كلّ محرّم حتّى الإضرار المالي بالغير، لكنّ الأقوى استقرار الضمان عليه إذا تحقّق سببه؛ لعدم الإكراه المانع عن الضمان، أو استقراره.
ميفرمايد: از ادلّهي إكراه استفاده كرديم كه وارد آوردن ضرر1) كساني كه اينجا خلاف تقيه عمل كرده و به بعضي علناً فحش ميدهند، باعث كشته شدن شيعيان در پاكستان و ... ميشوند و به فرمودهي حضرت، ضرري كه اينها ميزنند بيشتر از ضرر ناصبي است. اگر كساني واقعاً ولايت ائمه … عليهم السلام … را دارند و مطيع اوامر ائمه … عليهم السلام … هستند، اينها دستورات ائمه … عليهم السلام … است.
2) المكاسب المحرمة، ج2، ص91:
به مؤمني براي دفع ضرر از خود در مقام إكراه جايز است، امّا در ما نحن فيه كه إكراه صادق نيست از ادلّهي تقيه نميتوان چنين استفادهاي كرد كه اضرار به مؤمنين براي دفاع از مؤمن اجنبي ديگر جايز باشد؛ مثلاً در صورتي كه بدانيم اگر ضرري به زيد مؤمن بزنيم، جائر آب را بر محلّهي شيعه نشين نميبندد، از آنجا كه اينجا إكراه صادق نيست نميتوانيم از ادلّهي إكراه، جواز اضرار به آن مؤمن را براي دفع ضرر از مؤمن ديگر استفاده كنيم؛ زيرا فرض اين است كه زيد و آنهايي كه در صورت بسته شدن آب متضرر ميشوند، نسبتشان به ما علي السواء است، كما اينكه از ادلّهي تقيه هم چنين چيزي استفاده نميشود كه براي دفع ضرر از مؤمني ميتوان نسبت به مؤمن ديگر اضرار كرد. دليل «لاحرج» هم اينجا كاربرد ندارد؛ چون وارد آمدن ضرر بر هر كدام كه نسبت به ما بيگانه هستند، حرجي بر ما ايجاد نميكند.
بله، اگر جان مؤمني در خطر باشد، ايراد ضرر بر مؤمن ديگر براي حفظ جان آن مؤمن جايز است؛ زيرا «نفس المؤمن لا يعادل بشيء».
اين فرمايش شيخ فيالجمله درست بوده و معيار إكراه همين است، امّا بعضي(1)
أقول: الكراهة في اللغة هي ضد الحب، و الإكراه هو حمل الرجل على ما يكرهه، و هذا المعنى يتحقق بحمل الشخص على كل ما يكرهه بحيث يترتب على تركه ضرر عليه، أو على عشيرته، أو على الأجانب من المؤمنين، و إذا انتفى التوعد بما يكرهه انتفى الإكراه، و عليه فلا نعرف وجها صحيحا لما ذكره المصنف من تخصيص الإكراه ببعض ما ذكرناه.
( حاشية المكاسب (للإيرواني)، ج1، ص47:
الإكراه يتحقّق بالتوعيد بأمر يكرهه المكره بالفتح و لا يختاره لو لا قاهر خارجيّ سواء كان ذلك القاهر الخارجيّ ضرر نفسه أو ضرر الغير و سواء كان الغير قريبا أو بعيدا و سواء كان صديقا أو أجنبيّا فأمّا مع التوعيد بأمر لا يكرهه بل يحبّه فلا إكراه و لو كان الذي يحبّه هو ضرر نفسه بل هلاكه فليست القرابة و البعد ضابطة في هذا الباب بل الضّابطة كره الجزاء فربما يكون الجزاء ضرر نفسه و لا يكرهه و ربما يكون ضرر الغير و يكرهه و لا يختاره و إن ورد على نفسه ما ورد.
و منه يظهر أنّ هذا يختلف باختلاف الأشخاص فربّ شخص لا يتأثّر بالسبّ و الشّتم فلم يكن توعيده بذلك إكراها و آخر يتأثّر بأدنى كلمة خشنة بحيث يدفع في سبيل دفعها أعزّ الأموال فكان توعيده بها إكراها و أيضا قد لا يتأثّر شخص عن قتل جميع من في الأرض و هلاكهم و آخر يتألّم من تعدّي حيوان على مثله و افتراسه بل شخص واحد ربّما تختلف حالاته فهو في كلّ حال يلحقه حكم ذلك الحال و لا يخفى أنّ الجبلّة البشريّة و الفطرة الإنسانيّة تكره قتل إنسان كافر فضلا عن مؤمن فرواية الاحتجاج واردة على طبق القاعدة و على وفق دليل رفع الإكراه لا أنّها تعبّد على خلاف دليل رفع الإكراه كما ظنّه المصنّف و اعلم أنه كما يعتبر كراهة الضرر المتوعّد به كذلك يعتبر كراهة الفعل المتوعّد عليه فلو لا هذه الكراهة لا إكراه كما لو قال تزوّج و إلّا قتلتك أو قال كلّ أطيب المأكل و البس أفخر الألبسة و إلّا نهبتك و هو يحبّ جميع ذلك بحيث يختاره بصرافة طبعه لو لا القول من هذا ... .
1) مصباح الفقاهة، ج1، ص448:
اشكال كردهاند كه إكراه و كُره، ضد حبّ بوده و به اين معناست كه انسان عملي را عليرغم ميلش انجام دهد، بنابراين در مورد مؤمن بيگانه هم مي تواند صدق كند؛ مثلاً ظالمي بگويد اگر فلان عمل حرام را انجام ندهي، مسلماني را مورد آزار و اذيت قرار ميدهم، اين فرد ميتواند مكرَه باشد؛ چون عملي كه انجام ميدهد بر خلاف ميلش است. پس آنچه مرحوم شيخ فرمودند كه اگر ضرري بر مؤمن بيگانهاي وارد شود در صدق اكراه كافي نيست، ناتمام است.
ولي به نظر ميرسد لباب كلام شيخ … قدس سره … با كلام مستشكل خلافي نداشته باشد؛ زيرا مرحوم شيخ هم معيار را تألّم ذكر كردهاند؛ يعني مكرَه نسبت به تضرّر شخص ديگر متألّم شود، امّا از حيث مصداق مرحوم شيخ ميفرمايد اگر شخصي از اهلش نباشد و بيگانه باشد تألّم حاصل نميشود، ولي مستشكل ميگويد متألّم ميشود. پس اختلاف جوهري در معيار ندارند، بلكه در اينكه در كجا واقعاً تألّم پيدا ميشود اختلاف است.
و امّا اينكه گفته شد كراهت ضدّ حبّ است و بر هر عملي كه انسان عليرغم ميلش انجام ميدهد صادق است، ميگوييم: واژهي كُره و إكراه وقتي در تركيباتي مانند: «رفع ما اكرهوا عليه»، «اُكرهِتْ المرأة علي الزنا»، (حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ كُرْهاً)(1)، (لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ)(2)، (يُريدُونَ أَنْ
1) سورهي احقاف، آيهي 15: (وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ إِحْساناً حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ كُرْهاً وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً حَتَّى إِذا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعينَ سَنَةً قالَ رَبِّ أَوْزِعْني أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَ عَلى والِدَيَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاهُ وَ أَصْلِحْ لي في ذُرِّيَّتي إِنِّي تُبْتُ إِلَيْكَ وَ إِنِّي مِنَ الْمُسْلِمينَ)
2) سورهي توبه، آيهي33: (هُوَ الَّذي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ)
يُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ يَأْبَى اللَّهُ إِلاَّ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ)(1)و ... به كار ميرود، مراد از آن صرف عدم ميل نيست، بلكه همانطور كه بعض لغويين هم در اصل كَره و كُره تصريح كردهاند، خلاف ميلي است كه تحملش همراه يك نوع مشقت و ناراحتي است.(2)
قد أَجمع كثير من أَهل اللغة أَن الكَرْهَ و الكُرْهَ لُغتانِ، فبأَيِّ لغة وقع فجائِزٌ، إلا الفراء فإنه زعم أَن الكُرْهَ ما أَكْرهْتَ نَفْسَك عليه، و الكَرْه ما أَكْرَهَكَ غيرُكَ عليه. ابن سيدة: الكَرْهُ الإِباءُ و المشَقَّةُ تُكَلَّفُها فتَحْتَمِلُها، و الكُرْهُ، بالضم، المشقةُ تحْتَمِلُها من غير أَن تُكَلَّفها.
و إنما سُمّيَ الشرُّ مَكْروهاً لأَنه ضدُّ المحبوب. و أَكْرَهَه عليه فتكارَهَه. و تكَرَّهَ الأَمْرَ: كَرِهَه. و أَكْرهْتُه: حَمَلْتُه على أَمْرٍ هو له كارهٌ. ابن الأَثير: الكُرْهُ، بالضم و الفتح: المَشَقَّةُ.
( المحيط في اللغة، ج3، ص355:
الكُرْهُ: المَشَقَّةُ من غَيْرِ أنْ تُكَلَّفَها. و الكَرْهُ: المَشَقَّةُ تُكَلَّفُها فتحمِلُها على كُرْهٍ. و الكُرْهُ: المَكْرُوْهُ. و كَرِهْتُ الأمْرَ كَرَاهِيَةً و كَرَاهَةً و مَكْرَهَةً. و رَجُلٌ كَرِيْهٌ مُتَكَرِّهٌ. و كُرِّهَ إلَيَّ هذا الأمْرُ: أي صُيِّرَ عندي بحالٍ كَرِيهةٍ.
( مفردات ألفاظ القرآن، ص708:
و الإِكْرَاهُ يقال في حمل الإنسان على ما يكرهه، و قوله: وَ لا تُكْرِهُوا فَتَياتِكُمْ عَلَى الْبِغاءِ فنهي عن حملهنّ على ما فيه كَرْهٌ و كُرْهٌ.
بنابراين اگر كسي راضي نيست مؤمن بيگانهاي مورد ظلم قرار بگيرد امّا دچار مشقّت نميشود، در چنين جايي إكراه صادق نيست. بله، ممكن است در بعضي شرايط همراه مشقّت باشد كه در اين صورت ظاهراً إكراه صادق است؛ مثلاً دوستش باشد، جلوي چشمش باشد و ... .قائم است بر اينكه تولّي از قِبَل جائر و بلكه ارتكاب ساير محرّمات الهيه براي دفع ضرر از آن مؤمن جايز است. و اگر براي نجات جان مؤمن باشد حتّي ميتواند به ديگران اضرار هم بكند؛ زيرا «نفس المؤمن لايعادل بشيءٍ».
سپس فرمودند: اگر براي نجات جان مؤمني مرتكب اضرار به غير شد، گرچه حرمت تكليفي ندارد ولي ضامن است؛ چون همانطور كه گفتيم دليل إكراه شاملش نميشود تا ضمان را رفع كند.
در اينجا خدمت مرحوم شيخ عرض ميكنيم حتّي اگر موضوع دليل إكراه هم بود، اطلاق «رفع ما اكرهوا عليه» شامل آن نميشد؛ زيرا دليل رفع إكراه براي امتنان بر امت است و عدم ضمان خلاف امتنان بر متضرر است. بنابراين مثل حديث رفع كه امتناني است، شامل ما نحن فيه نميشود.
إن قلت: خود شارع ـ هرچند به ادلّه اي غير از ادلّهي رفع إكراه ـ چنين اجازه داده كه براي نجات جان مؤمن، به ديگري اضرار كند، بنابراين ضمان ندارد.
قلت: دليلي وجود ندارد كه شارع بدون ضمان إذن داده باشد، آنچه ثابت است رفع حرمت تكليفي است.(1)
إن قلت: طبق آيهي شريفهي (ما عَلَى الْمُحْسِنينَ مِنْ سَبيلٍ)(2)ضماني بر عهدهاش نيست؛ چون او در واقع احسان كرده است.
1) اگر نجات جان مسلمان از تكاليفي است كه شارع به هيچ وجه راضي به ترك آن نيست، هر چيزي كه مانع نجات ميشود از جمله ضمان (چون بسياري به خاطر خوف از ضمان ممكن است ترك نجات كنند) بايد برداشته شود و الا نقض غرض خواهد بود. علاوه آنكه دليل «من اتلف مال الغير فهو له ضامن» لبّي است و بايد اكتفاء به قدر متيقن شود و اگر قرار است كسي ضامن باشد، عقلاء فرد نجات يافته را ضامن ميدانند. (اميرخاني)
2) سورهي توبه، آيه ي91: (لَيْسَ عَلَى الضُّعَفاءِ وَ لا عَلَى الْمَرْضى وَ لا عَلَى الَّذينَ لا يَجِدُونَ ما يُنْفِقُونَ حَرَجٌ إِذا نَصَحُوا لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ ما عَلَى الْمُحْسِنينَ مِنْ سَبيلٍ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ)
قلت: احسان از افعال ذات تعلّق است و بايد با متعلّقش مورد حكم قرار بگيرد. نسبت به مؤمني كه جانش را نجات ميدهد احسان است، امّا نسبت به مؤمني كه به او اضرار ميكند در حقيقت اسائه است، هرچند از لحاظ تكليفي عذر دارد. بنابراين نميتوان با تمسك به آيهي شريفهي (ما عَلَى الْمُحْسِنينَ مِنْ سَبيلٍ) رفع ضمان كرد.
بله، در يك صورت ميتوانيم بگوييم ضمان نيست و آن اينكه اگر نجات مسلماني كه جانش در معرض تلف است مجاناً واجب باشد؛ يعني حتّي بر فرد متضرر واجب باشد مجاناً تحمّل ضرر كند و فرد مؤمن را از مهلكه نجات دهد، در چنين جايي ديگر قاعدهي «من اتلف مال الغير فهو له ضامن» جاري نميشود؛ چون چيزي را بر او تلف نكرده، بلكه شارع بر او تلف كرده و اصلاً وظيفهي او قرار داده كه تحمّل ضرر كند.
و الأوّل يباح به كلّ محرّم. و الثاني إن كان متعلّقاً بالنفس جاز له كلّ محرّم حتّى الإضرار المالي بالغير، لكنّ الأقوى استقرار الضمان عليه إذا تحقّق سببه؛ لعدم الإكراه المانع عن الضمان، أو استقراره. و أمّا الإضرار بالعِرض بالزنا و نحوه، ففيه تأمّل، و لا يبعد ترجيح النفس عليه.
و إن كان متعلّقاً بالمال، فلا يسوغ معه الإضرار بالغير أصلًا حتّى في اليسير من المال، فإذا توقّف دفع السبع عن فرسه بتعريض حمار غيره للافتراس لم يجز.
فرمودند: اگر نجات جان مؤمني متفرع بر اضرار باشد، اضرار جايز است و حتّي ساير محرمات الهيه هم اگر مقدمهي نجات جان مؤمن باشد ميتوان مرتكب شد، هرچند در مورد جواز اضرار عِرضي بر ديگري كه مقدمهي نجات جان مؤمن باشد، تأمل ميكنند و بعد جواز آن را ترجيح ميدهند.ما هم ميگوييم: درست است كه «نفسُ المؤمن لايعادل بشيءٍ» به اين معنا كه
1) المكاسب المحرمة، ج2، ص93:
و كيف كان، فهنا عنوانان: الإكراه، و دفع الضرر المخوف عن نفسه و عن غيره من المؤمنين من دون إكراه.
هيچ كس به هيچ قيمتي نميتواند جان مؤمني را بگيرد، ولي اينكه به هر قيمتي بايد جان مؤمن را حفظ كرد، چه دليلي بر آن وجود دارد؟
در مورد حرمت كشتن مؤمن، ادلّهي لفظي كه اطلاق داشته باشد و دلالت كند در هر شرايطي حرام باشد فراوان وجود دارد، امّا دليلي بر اينكه حفظ جان مؤمن در هر شرايطي واجب باشد وجود ندارد. بله، وجوب إنقاذ نفس محترمه و اهميت آن فيالجمله روشن است، امّا اينكه اطلاقي وجود داشته باشد كه در هر شرايطي، هرچند به قيمت عِرض و به قيمت مال كثير بايد انقاذ نفس محترمه كرد وجود ندارد.
بعضي فكر ميكنند اين از قطعيات است كه به هر قيمتي و به هر نحو ممكن مثلاً پيرمرد مبتلاي به سرطان شديد را كه با دستگاه چند ساعتي يا چند روزي ميتوان زنده نگه داشت، بايد زنده نگه داشت، البته هرچند مطابق احتياط است ولي دليلي بر آن وجود ندارد. بله، برداشتن دستگاهي كه به او متصل است جايز نيست و بعيد نيست در اين صورت، قتل صدق كند.
بنابراين معلوم ميشود اينكه مرحوم شيخ بعد از تأمل، ترجيح ميدهند كه حتّي جايز است زني با ارتكاب فحشاء ظالمي را از كشتن نفس محترمه منصرف كند، دليلي بر آن وجود ندارد و اطلاقي كه حفظ جان مسلمان با هر مقدمهاي واجب باشد وجود ندارد. دليل حفظ جان مسلمان لبّي است و حتّي ميدانيم براي حفظ جان مسلمان ارتكاب بعض محرمات جايز است، امّا تا اين حد كه حتّي ارتكاب محرمات عِرضي جايز باشد ـ خصوصاً اگر آشكار شود و موجب ريختن آبرو شود ـ نميتوانيم ملتزم به آن شويم؛ چراكه ناموس آنقدر اهميت دارد كه اگر دفاع از آن متوقف بر به خطر افتادن جان باشد، اگر نگوييم واجب است، قطعاً جايز ميباشد، آن وقت چطور ميتوانيم بگوييم جاني كه بايد فداي دفاع از ناموس شود، ميتوان ناموس را فداي آن كرد؟!
و بلكه حتّي اگر چنين اطلاقي دالّ بر وجوب نجات جان مسلمان وجود داشت، در مواردي كه حفظ جان مسلمان متوقف بر ارتكاب حرام عرضي باشد، از باب تزاحم خواهد بود و أهم بودن دفاع از جان مسلمان ديگر نسبت به حفظ عرض خود واضح نيست تا مقدم باشد، بلكه با توجه به نكتهاي كه بيان كرديم حتّي نميتوانيم بگوييم محتمل الاهمية است.
مرحوم شيخ بعد از طرح اين مسأله ـ كه اگر از غير ناحيهي إكراه، خوف ضرر جاني بر خود يا ديگران داشته باشد، اضرار مالي به غير و ارتكاب محرمات الهيه جايز است و در اينكه آيا اضرار عِرضي به غير جايز است يا نه، بعد از تأمّلي فرمودند: ترجيح با جواز است ـ ميفرمايد(1)
و إن كان متعلّقاً بالمال، فلا يسوغ معه الإضرار بالغير أصلًا حتّى في اليسير من المال، فإذا توقّف دفع السبع عن فرسه بتعريض حمار غيره للافتراس لم يجز.
: اگر خوف ضرر مالي بر خود يا ساير مؤمنين از غير ناحيهي إكراه داشته باشد، اضرار مالي به غير ـ حتّي ضرر يسير ـ جايز نيست؛ مثلاً اگر دفع جانور درندهاي كه ميخواهد اسب گرانقيمتش را بدرد متوقف بر اين باشد كه الاغ شخص ديگر را در معرض درنده قرار دهد تا جانور را از دريدن اسبش منصرف كند، چنين اضراري جايز نيست، هرچند قيمت اسب نسبت به الاغ قابل مقايسه نباشد؛ زيرا ضرر متوجه اوست و نميتواند براي دفع ضرر از خود به ديگري ضرر ـ هرچند يسير ـ بزند.(2)و إن كان متعلّقاً بالمال، فلا يسوغ معه الإضرار بالغير أصلًا حتّى في اليسير من المال، فإذا توقّف دفع السبع عن فرسه بتعريض حمار غيره للافتراس لم يجز.
و إن كان متعلّقاً بالعِرض، ففي جواز الإضرار بالمال مع الضمان أو العِرض الأخفّ من العِرض المدفوع عنه، تأمّل.
و أما الإضرار بالنفس، أو العرض الأعظم، فلا يجوز بلا إشكال.
مطالبي كه مرحوم شيخ در اينجا فرمود درست است، ولي بايد اين را هم اضافه كنيم كه اگر در مواردي ـ كه به ندرت ممكن است اتفاق بيفتند ـ حفظ مال واجب باشد؛ مثلاً مال مهمّ يا هنگفتي باشد كه هرچند متعلّق به خودش است ولي نميتواند اتلاف كند و بايد آن را حفظ كند، در چنين صورتي از باب تزاحم خواهد بود؛ چون حفظ مالش متوقف بر اضرار به ديگري است و اگر از لحاظ ملاك، أهم يا محتمل الاهمية باشد مقدم ميشود؛ يعني بايد اضرار به ديگري كند و مال خودش را نجات دهد و اگر هم از حيث ملاك مساوي باشند، طبق قاعدهي تزاحم مختار است.
امّا اينكه آيا براي دفع ضرر مالي از خود يا ساير مؤمنين ميتواند مرتكب محرمات الهيه شود يا نه، گرچه مرحوم شيخ اينجا چيزي نميفرمايند، امّا در عبارت قبل ـ آنجا كه روايت احتجاج را ذكر كردند ـ فرمودند: ارتكاب محرمات الهيه براي دفع ضرر از خود يا ساير مؤمنين، از باب تقيه جايز است.
ولي ما خدمت مرحوم شيخ عرض ميكنيم: شما علي القاعده جواز ارتكاب محرمات الهيه به اين اطلاق را اراده نكردهايد؛ زيرا در تنبيه بعدي ميفرماييد حتّي در مواردي كه إكراه صادق باشد هم نميتوان براي دفع ضرر، مرتكب هر محرّمي شد. شرط جواز، آن است كه امكان تفصّي وجود نداشته باشد ـ بدون آنكه گرفتار حرج يا ضرر كثير گردد ـ بنابراين در اينجا كه إكراه هم صادق نيست، به طريق اولي بايد شرط عدم امكان تفصي وجود داشته باشد، در حالي كه از كلام شما در اينجا استفاده ميشود حتّي براي دفع ضرر يسير از مؤمنين هم ميتوان
مرتكب محرماتي مانند نوشيدن خمر، سر برهنه كردن نواميس خود و ... ـ براي به دست آوردن دل ظالم و دفع ضرر از اين طريق ـ شد و عمده دليلي كه بر جواز ارتكاب محرمات الهيه اقامه فرموديد، ادلّهي تقيه است، در حالي كه ادلّهي تقيه آن مقداري كه براي دفع ضرر از ديگران است، براي مواردي است كه در حدّ ضرورت باشد؛ مثلاً جان مسلماني در خطر باشد يا چيزي در حدّ جان مسلمان و الا براي دفع ضرر مالي ديگران، هرگز از ادلّهي تقيه استفاده نميشود كه مثلاً با ارتكاب محرمات عِرضي و ناموسي ـ هرچند به حدّ زنا نرسد ـ ميتوان دفع ضرر مالي از ديگران كرد.
إن قلت: در روايات تقيه ارتكاب اموري جايز شده كه نه تنها ضرورتي ندارد، بلكه براي دفع شرّ هم نيست و صرفاً به جهت جلب محبّت سنّيها و ايجاد حُسن ظن به شيعيان است و به اصطلاح تقيهي مداراتي است، مانند نماز خواندن در مساجد آنان(1)
مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ زَيْدٍ الشَّحَّامِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … أَنَّهُ قَالَ: يَا زَيْدُ خَالِقُوا النَّاسَ بِأَخْلَاقِهِمْ صَلُّوا فِي مَسَاجِدِهِمْ وَ عُودُوا مَرْضَاهُمْ وَ اشْهَدُوا جَنَائِزَهُمْ وَ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَكُونُوا الْأَئِمَّةَ وَ الْمُؤَذِّنِينَ فَافْعَلُوا فَإِنَّكُمْ إِذَا فَعَلْتُمْ ذَلِكَ قَالُوا هَؤُلَاءِ الْجَعْفَرِيَّةُ رَحِمَ اللَّهُ جَعْفَراً مَا كَانَ أَحْسَنَ مَا يُؤَدِّبُ أَصْحَابَهُ وَ إِذَا تَرَكْتُمْ ذَلِكَ قَالُوا هَؤُلَاءِ الْجَعْفَرِيَّةُ فَعَلَ اللَّهُ بِجَعْفَرٍ مَا كَانَ أَسْوَأَ مَا يُؤَدِّبُ أَصْحَابَهُ.
و پشت سر آنها(2)وَ [مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوب] عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: مَنْ صَلَّى مَعَهُمْ فِي الصَّفِّ الْأَوَّلِ كَانَ كَمَنْ صَلَّى خَلْفَ رَسُولِ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم ….
، هرچند مثلاً مستلزم سجده بر چيزي باشد كه سجده بر آن جايز نيست، در حالي كه در غير مقام تقيه، باطل [و بلكه حرام] است. بنابراين ترك نماز صحيح و ارتكاب محرّم براي جلب محبت آنان جايزاست، چه رسد براي دفع شرّ آنان كه بايد بگوييم به طريق اولي جايز است.
قلت: در مورد روايات تقيه كه در مبحث طهارت (وضوي تقيهاي) به طور مفصّل مورد بررسي قرار داديم، بيان كرديم:
اولاً: تقيهي مداراتي فقط در مقابل عامه است و اكتفاء به مواردي ميشود كه در روايات ذكر شده است. بنابراين تقيهي مداراتي در محرماتي كه خود عامه هم آن را حرام ميدانند، مانند شرب خمر و ... جايز نيست.
ثانياً: در مواردي هم كه در روايات ذكر شده، از ادلّه استفاده ميكنيم اگر كسي بتواند مثلاً در همان نماز جماعت حمد و سوره را بخواند ـ بدون آنكه آنها متوجه شوند ـ بايد بخواند، در حالي كه در نماز جماعت واقعي نبايد بخواند. و اينكه گاهي به عوام گفته ميشود لازم نيست حمد و سوره بخوانيد و ... به خاطر آن است كه آنها نميتوانند.
بنابراين مكلّف از باب تقيه نميتواند براي دفع ضرر از خود، علي الاطلاق مرتكب محرمات شود. بله، ميتواند به اطلاق لاضرر تمسك كرده و مرتكب محرمات الهيه شود(1)زيرا اضرار به ديگري نيست تا تعارض ضررين باشد، كما اينكه اگر در جايي ضرر نباشد ولي حرج صادق باشد ميتواند به اطلاق (وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ)(2)تمسك كرده و مرتكب محرمات الهيهي حرجي شود.
1) البته اگر ضرر از حيث قلّت به حدّي كم نباشد كه دليل لاضرر از آن منصرف باشد.
2) سورهي حج، آيهي 78: (وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبيكُمْ إِبْراهيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمينَ مِنْ قَبْلُ وَ في هذا لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهيداً عَلَيْكُمْ وَ تَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ فَأَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ اعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلاكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصيرُ)
اگر خوف ضرر عِرضي نسبت به خود يا ساير مؤمنين داشته باشد، آيا ميتواند براي دفع آن ضرر، إضرار مالي يا حتّي إضرار عِرضي أخف به ديگران كند؟
مرحوم شيخ در اين فرض تأمل ميكنند و هيچ يك از جواز يا عدم جواز را ترجيح نميدهند، ولي واقع امر اين است كه بايد به ضرس قاطع بگوييم جايز نيست؛ به چه مجوّزي ميتوان مثلاً براي جلوگيري از فحش دادن شخص بيحيا و دريدهاي كه سر راه ايستاده و به مؤمني فحش ميدهد، مال مؤمن ديگري را برداشته و به او داد؟! ضرر عِرضي هم مانند ضرر مالي است و همانطور كه در تضرّر مالي نميتوان به ديگري اضرار كرد، در تضرّر عِرضي هم اينچنين است.
بله، اگر در حدّي باشد كه حفظ عِرض خود يا ساير مؤمنين واجب باشد ـ به عنوان مثال خوف دزديده شدن ناموسش باشد ـ و اهميت يا احتمال اهميت آن در برابر تصرّف در مال غير بيشتر باشد [از باب تزاحم] ميتواند براي حفظ عِرض، اضرار به غير كند ولي همانطور كه در خوف ضرر مالي بيان كرديم، ضامن است.(1)
همچنين ايراد ضرر عِرضي أخف بر ديگري براي حفظ عِرض خود يا ساير مؤمنين در حالات معمولي جايز نيست. بله، اگر حفظ عِرض خود يا ساير
1) مگر اينكه در حدّي باشد كه بر ضرر ديده هم واجب باشد مجاناً كمك مالي كند تا ناموس آن فرد حفظ شود كه در اين صورت ديگر ضرر زننده، ضامن نيست.
مؤمنين در حدّ وجوب باشد و اهم يا محتمل الاهمية از عِرض ديگري باشد كه مورد تعرّض قرار ميدهد، جايز بلكه واجب است عِرض اخفّ ديگري را مورد تعرّض قرار دهد تا عِرض خود يا ساير مؤمنين را كه اهم و واجب است، حفظ كند. و در صورتي كه هر دو ملاك مساوي باشند، جايز خواهد بود.
امّا در مورد اينكه براي دفع ضرر عِرضي از خود يا ساير مؤمنين، ارتكاب محرمات الهيه جايز است يا نه، ميگوييم از آنجا كه دليل لاضرر اختصاص به ضرر مالي ندارد، پس ميتوان به اطلاق لاضرر تمسك كرده و مرتكب محرمات الهيه شد(1). همچنين اگر ضرر نباشد ولي حرج باشد، اطلاق لاحرج شاملش ميشود، كما اينكه اگر نه ضرر باشد و نه حرج، امّا شارع حفظ آن را واجب كرده باشد و اهم يا محتمل الاهمية نسبت به محرمات ديگر باشد، ميتوان از باب تزاحم مرتكب آن محرمات شد.
1) البته در صورتي كه اين ضرر در حدّي كم نباشد كه لاضرر از آن انصراف داشته باشد.
مرحوم شيخ ميفرمايد:
كسي كه از قِبَل جائر و ظالمي بر عمل حرامي مورد إكراه قرار ميگيرد، اگر راه برونرفت داشته و بتواند تفصّي كند، نميتواند مرتكب حرام شود؛ مثلاً اگر جائري او را مجبور كند تا اموال مؤمني را به ظلم أخذ كند، در صورتي كه مكرَه بتواند در ظاهر نشان دهد كه اموال را از او ميگيرد ولي في الواقع نگيرد، يا از يك انبارش بگيرد و به انبار ديگر همان فرد برگرداند، يا جهراً از او بگيرد ولي سرّاً برگرداند؛ مثلاً روز مأمورين ظالم را براي أخذ اموال شيعه ميفرستد امّا شب خودش يا غلامش آن اموال را برميگردانند ـ همانطور كه علي بن يقطين انجام ميداد(1)
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ أَبِي مَحْمُودٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ يَقْطِينٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي الْحَسَنِ … عليه السلام … مَا تَقُولُ فِي أَعْمَالِ هَؤُلَاءِ؟ قَالَ: إِنْ كُنْتَ لَا بُدَّ فَاعِلًا فَاتَّقِ أَمْوَالَ الشِّيعَةِ قَالَ: فَأَخْبَرَنِي عَلِيٌّ أَنَّهُ كَانَ يَجْبِيهَا مِنَ الشِّيعَةِ عَلَانِيَةً وَ يَرُدُّهَا عَلَيْهِمْ فِي السِّرِّ. (وسائل الشيعة، ج17، كتاب التجارة، ابواب ما يكتسب به، باب46، ح8، ص193 و الكافي، ج5، ص110)
ـ يا اگر ظالم فردي را مجبور كند مؤمني را حبس كند، ولي فرد مكرَه بتواند آن مؤمن را در خانهي وسيعي بدون قيد و بند ضيافت و پذيرايي كند، بايد چنين كند، البته در صورتي كه متوقف بر حرج يا ضرر نباشد.مرحوم شيخ مسألهي اعتبار عجز از تفصّي را چه در مورد اصل قبول ولايت و چه در مورد اعمال حرام، لاخلاف ميدانند، كما اينكه عدم اعتبار تفصّي در صورتي كه همراه ضرر كثير باشد را هم لاخلاف ميدانند.
سپس مرحوم شيخ گلهاي از بعض مشايخشان(2)
• جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام، ج22، ص165:
إذا أكرهه الجائر على الولاية جاز له الدخول و العمل بما يأمره من المحرمات، كظلم الغير و نحوه مقتصرا على مقدار ما تندفع به الضرورة، مقدما للاسهل فالأسهل، مع عدم القدرة شرعا على التفصي و التخلص من ذلك، إلا في الدماء المحرمة فإنه لا تقية فيها بخلاف ما إذا كان مختارا في الولاية ابتداء أو استدامة، فإنه لا يجوز له العمل حينئذ بما يأمره من المحرمات لأنه قادر حينئذ على التفصي، بل لو كان مختارا في الابتداء عالما باشتمالها على المحرمات التي لا بد له من اعتمادها بعد قبولها لم يجز له أيضا، و إن أكرهه الجائر بل يجب عليه تحمل ضرر التخلف عن أمره في وجه قوي، اقتصادا في أدلة المكره على المتيقن ... .
و ما في شرح الأستاد مازجا به عبارة القواعد من أنه لو خاف ضررا يسيرا بترك الولاية الخالية عن النفع و الضرر كره له الولاية حينئذ و دفع اليسير لتسلطه على ماله، و أما العمل بما يأمره في ضرر الخلق فلا يجوز إلا مع الضرر المعتبر دون غيره، لا بد من حمله على إرادة الولاية المحللة، و إلا فلا فرق في المحرم منها و العمل بما يأمره في الضرر المبيح لهما كما عرفته و تعرفه، و بذلك كله تعرف حينئذ سقوط ما أطنب به في المسالك من المناقشة في عبارة المصنف، كما ظهر لك أيضا أنه لا فرق في الإكراه المسوغ للدخول في الولاية المحرمة، و الإكراه المسوغ للعمل بما يأمره من فعل المحرمات في ولاية كان أو غيره، إن ليس هو إلا الإلزام و الإلجاء من المتسلط الذي يخشى منه على النفس و المال و العرض أو أحدها على وجه لا يتحمل عادة، فمجرد الخوف على النفس مثلا، لا يجدي في جواز ظلم الغير مثلا للدفع عن النفس من دون إلزام و إلجاء إلى ذلك، ضرورة حرمة الضرار في الإسلام، و حرمة دفع الظلم عنك بظلم غيرك، بل هو كذلك لو ألزمه الجائر بشيء مخصوص من المال مثلا منه أو من غيره ممن هو غير محصور فإنه لم يلجئه إلى ظلم غيره ليكون مكرها بذلك، فيرتفع عنه التكليف كما رفع من المخطئ و الناسي، بل قد يقال بعد تحقق الإكراه لو خيره في ذلك بينه و بين شخص مخصوص، بل إنما يتحقق الإكراه في ذلك و نحوه بأمره بظلم الشخص المخصوص و إلجائه إلى ذلك، فإنه حينئذ بعد صدق الإكراه عليه بسبب خوفه لو تخلف عن الأمر من الضرر و الذي لا يتحمل، يجوز له العمل بما يأمر، للأصل و رفع القلم عن المكره و اخبار التقية، و انها في كل شيء يضطر إليه الإنسان، و الإجماع بقسميه، و النصوص الخاصة في المقام ... .
البته در برخي موارد مرحوم شيخ دربارهي سيد محمد مجاهد تعبير به بعض مشايخنا نميكند، بلكه چون سيد بوده، ميفرمايد: سيد مشايخنا كه اگر در همين مكاسب با نرم افزار جستجو شود، آنجا كه از صاحب مناهل نام ميبرد ميفرمايد: قال سيد مشايخنا في المناهل، ولي دربارهي صاحب جواهر چون سيد نبوده، ميفرمايد: بعض مشايخنا.
بله، عبارتي كه از صاحب مناهل نقل شده تا اندازهاي با اين مطلب سازگار است و احتمالاً مراد شيخ همان صاحب مناهل باشد.
• المناهل، ص318:
الثالث اذا امكن التفصى من اكراه الجائر على المحرم من قبول التولية و ارتكاب المعاصى فهل يجب التفصى ح و لا يجوز ارتكاب المحرم تقية ح فيكون حد الاكراه المسوغ للدخول في ولاية الجابر و فعل ما يأمر به من المحرمات هو الالجاء و الاضطرار بحيث لا يتمكن منه معه التفصى من دون مشقة لا يتحمل عادة او لا بل يجوز التقية بمجرد الاكراه مط و لو تمكن عن التفصى فيه اقوال: الاول: انه لا يجوز ارتكاب المحرم بالاكراه و التقية مع القدرة على التفصى سواء كان المحرم المكره عليه قبول التولية او محرم اخر غيره كتصرف مؤمن غصب مال محترم و هو للشرائع و المنتهى و ظ السرائر و غيره و اختاره السيد الاستاد ق ره في المصابيح محتجا عليه بوجوه منها ان الاكراه لا يصدق لغة و عرفا مع القدرة على التفصى و ان المفهوم من لفظه عرفا و لغة عدم امكان التفصى و منها انه متى امكن التفصى عن الحرام من غير مشقة وجب اجتنابه لتحقق القدرة على الترك و اختصاص الترخص بحال الاضطرار و منها ... الثانى ما استظهره في المصابيح من كلام بعض الاصحاب من التفرقة بين التولية و فعل الحرام حيث اشترط في الثانى عدم القدرة على التفصى و جوز الاول دفعا للضرر اليسير. الثالث ما حكاه في المصابيح عن لك من ان الضابط في الاكراه الخوف على النفس او المال او العرض عليه او على بعض المؤمنين على وجه لا ينبغى تحمله عادة و ان لم يبلغ حد الالجاء من غير فرق في ذلك بين التولية و غيرها من المحرمات و صرح في لك بان العمل بما يأمره من الامور المحرمة مشروط بالاكراه خاصة ما لم يبلغ الدماء و لا يشترط فيه الالجاء اليه بحيث لا يقدر على خلافه و قد صرح الاصحاب بذلك في كتبهم.
( المكاسب المحرمة، ج5، ص142:
و إن كان المشروط هو ردّه إلى المشتري مع عدم التصريح ببدله، فامتنع ردّه إليه عقلًا لغيبةٍ و نحوها، أو شرعاً لجنونٍ و نحوه، ففي حصول الشرط بردّه إلى الحاكم، كما اختاره المحقّق القمّي في بعض أجوبة مسائله و عدمه، كما اختاره سيّد مشايخنا في مناهله، قولان.
( همان، ج1، ص377:
و مع هذه الروايات الظاهرة بل الصريحة في التحريم المعتضدة بدعوى عدم الخلاف في الحكم ممّن تقدّم فقد استظهر بعض مشايخنا المعاصرين اختصاص الحرمة بما كان بالآلات المعدّة للقِمار ... .
ميكنند كه فرمودهاند: سه قول1) وسائل الشيعة، ج17، كتاب التجارة، ابواب ما يكتسب به، باب46، ح8، ص193 و الكافي، ج5، ص110:
2) در اين كه مراد مرحوم شيخ از بعض مشايخشان كيست، بعضي گفتهاند صاحب جواهر و بعضي ديگر گفتهاند سيد محمد مجاهد (صاحب مناهل) فرزند [سيد علي] صاحب رياض … قدس سره … است. امّا عبارت صاحب جواهر تناسبي با ذكر سه قول ندارد.
در اينجا وجود دارد كه عبارتند از:
صرف إكراه در جواز قبول تولّي از قِبَل ظالم و انجام امرهاي محرمش كفايت ميكند، هرچند قادر بر تفصّي باشد.
صرف إكراه مجوّز تولّي از قِبَل ظالم و انجام امرهاي محرّمش نيست، بلكه
بايد عجز از تفصّي داشته باشد و حتّي اگر تفصّي متوقف بر ضرر كثير هم باشد، باز جايز نيست و بايد ضرر كثير را تحمل كند و از متلبس شدن به ولايت يا عمل محرّم اجتناب كند.
مرحوم شيخ ميفرمايد: اينكه بعض مشايخنا فرموده سه قول در اينجا وجود دارد درست نيست، بلكه لاخلاف در اينكه عجز از تفصّي معتبر است. سپس ميفرمايد: آنچه باعث شده بعض مشايخ ما گمان كنند سه قول در مسأله وجود دارد، عبارت شهيد ثاني … قدس سره … در مسالك در شرح عبارت شرايع(1)
مسائل: ... الخامسة: إذا أكرهه الجائر على الولاية جاز له الدخول و العمل بما يأمره مع عدم القدرة على التفصي إلا في الدماء المحرمة فإنه لا تقية فيها.
است.كلام جناب محقق در شرايع، خلاف كلام مشهور نيست و بين ولايت محرّم و عمل محرّم تفكيك نكرده، فقط در جايي هر دو را ضميمه كرده و فرموده: ولايت و عمل محرّم با إكراه و عجز از تفصّي در صورتي كه ضرر كثير باشد، مانعي ندارد.
ولي شهيد ثاني … قدس سره … بين اين دو تفكيك كرده و فرموده است: اينكه جناب محقق، ولايت و عمل محرّم را با دو شرط (يعني إكراه و عجز از تفصّي) تجويز كرده، اين دو شرط مال هر دو نيست، بلكه إكراه شرط اصل ولايت و عجز از تفصّي شرط عمل محرّم است.(2)
قد ذكر المصنف (رحمه اللّه) في هذه المسألة شرطين: أحدهما الإكراه، و الثاني: عدم قدرة المأمور على التفصيّ، و هما متغايران، فإنّ الإكراه يجوز أن يجامع القدرة ـ كما عرفت من تعريفه ـ فالثاني أخصّ من الأوّل.
و الظاهر أنّ مشروطهما مختلف، فالأول شرط لأصل قبول الولاية، و الثاني شرط للعمل بما يأمره من المظالم، و هما متغايران أيضا، لأنّ التولية لا يستلزم الأمر بالمظالم، بل يجوز أن يولّيه شيئا من الأحوال و يرد أمره إلى رأيه، كما قد علم في المسألة السابقة من جواز قبول الولاية بل استحبابها إذا تمكن من إقامة الحق. و أمّا أمره بشيء من المحرمات فقد يكون مع الولاية، و قد ينفك عنها كما إذا ألزم الظالم شخصا بأخذ شيء من الأموال المحرّمة أو الأعمال كذلك.
مرحوم شيخ(1)
قول: لا يخفى على المتأمّل أنّ المحقّق رحمه اللّه لم يعتبر شرطاً زائداً على الإكراه، إلّا أنّ الجائر إذا أمر الوالي بأعمال محرّمة في ولايته كما هو الغالب و أمكن في بعضها المخالفة واقعاً و دعوى الامتثال ظاهراً كما مثّلنا لك سابقاً، قيّد امتثال ما يؤمر به بصورة العجز عن التفصّي.
و كيف كان، فعبارة الشرائع واقعة على طبق المتعارف من تولية الولاة و أمرهم في ولايتهم بأوامر كثيرة يمكنهم التفصّي عن بعضها، و ليس المراد بالتفصّي المخالفة مع تحمّل الضرر، كما لا يخفى.
ميفرمايد: مراد صاحب شرايع آنطور كه جناب شهيد برداشت كردهاند نيست بلكه اين دو، شرط براي هر دو است؛ يعني جواز اصل تولّي و اعمال محرّم هر دو مشروط به إكراه و عجز از تفصّي است. صاحب شرايع قبل از ذكر مطلب اخير ميفرمايد: اگر تولّي به خاطر دفع ضرر يسير باشد، مكروه است و اگر به خاطر دفع ضرر كثير باشد مكروه هم نيست.(2)الرابعة: الولاية من قبل السلطان العادل جائزة ... و تحرم من قبل الجائر إذا لم يأمن اعتماد ما يحرم و لو أمن ذلك و قدر على الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر استحبت و لو أكره جاز له الدخول دفعا للضرر اليسير على كراهية و تزول الكراهية لدفع الضرر الكثير كالنفس أو المال أو الخوف على بعض المؤمنين.
و در حقيقت چون اگر دفع ضرر كثير با حيلهاي ممكن باشد در حقيقت ضرر كثير نيست، پس معلوم ميشود عدم قدرت بر تفصّي در إكراه بر اصل تولّي نيز شرط جواز تولّي است، چنانكه صاحب جواهر … قدس سره … نيز به اين مطلب تصريح دارد.بنابراين اينكه جناب شهيد در تفسير مراد محقق … قدس سرهما … بين اصل تولّي و عمل
محرّم تفكيك كرده و إكراه را شرط جواز اصل ولايت و عجز از تفصّي را شرط عمل محرّم گرفتهاند، چنين چيزي از عبارت محقق استفاده نميشود و ظاهراً حقّ با جناب شيخ … قدس سره … است.
شهيد اعلي الله مقامه خودشان قائلند اصل تولّي بدون إكراه هم مانعي ندارد، البته در صورتي كه همراه عمل محرّمي نباشد.(1)
إذا تقرر ذلك فنقول: إن أخذت الولاية منفكّة عن الأمر فجواز قبولها لا يتوقف على الإكراه مطلقا كما ذكره هنا، بل قد يجوز، و قد يكره، و قد يستحب، بل قد يجب ـ كما تقدّم ـ فجعل الإكراه شرطا في قبول الولاية مطلقا غير جيّد. و أمّا العمل بما يأمره به من الأمور المحرمة فإنّه مشروط بالإكراه خاصة ـ كما سلف في باب الأمر بالمعروف ـ ما لم يبلغ الدماء، و لا يشترط فيه الإلجاء إليه بحيث لا يقدر على خلافه، و قد صرّح الأصحاب بذلك في كتبهم، فاشتراطه عدم القدرة على التفصي غير واضح، إلّا أن يريد به أصل الإكراه، فيكون التعبير عنه بذلك غير حسن.
فتبيّن أنّ كل واحد من الشرطين غير جيد لمشروطه، إن جعلنا المشروط متعدّدا و إن جعلناه متحدا مركبا من الأمرين ـ بمعنى جواز الولاية و العمل بما يأمره مع الإكراه و عدم القدرة على التفصي ـ حسن قيد الإكراه، و غاير ما سبق. لكن يبقى الكلام في الشرط الثاني، فإنّ الإكراه مسوّغ لامتثال الأمر و إن قدر على المخالفة مع خوف الضرر المتقدم.
و اگر همراه عمل حرام باشد، إكراه به تنهايي مجوّز آن است و عجز از تفصّي لازم نيست. امّا إكراه را به گونهاي معنا كردهاند(2)قد تقدّم في باب الأمر بالمعروف أنّ ضابط الإكراه المسوغ للولاية، الخوف على النفس أو المال أو العرض، عليه أو على بعض المؤمنين، على وجه لا ينبغي تحمّله عادة، بحسب حال المكره في الرفعة و الضعة، بالنسبة إلى الإهانة. و أمّا ما ذكره هنا من الضرر اليسير و الكثير في الحكم بالكراهة و عدمها، فيمكن الرجوع فيه إلى العرف، فما عدّ يسيرا منه ينبغي تحمّله، دون الكثير. و لا يخفى أنّ المراد مع عدم تمكنه من الأمر بالمعروف، و عدم أمنه من الدخول في المحرّم، و إلّا لم يكره و إن لم يكره. بل يجوز الدخول مع الإكراه، و إن علم الدخول في المحرم، كما سيأتي.
كه در لباب با كلام مشهور [در لزوم عجز از تفصّي] تفاوتي ندارد كه ديگر چون اين مطالب را شيخ هم دنبال نكرده، ما هم دنبال نميكنيم.خلاصه اينكه مرحوم شيخ ميفرمايد: منشأ اينكه بعض مشايخ ما گفتهاند در
مسأله سه قول وجود دارد، كلام شهيد ثاني است، آن هم نه اعتقاد خود شهيد بلكه تفسير ايشان از عبارت محقق، البته آن هم يكي از دو تفسير شهيد ثاني است؛ زيرا تفسير ديگري نيز در مسالك از عبارت محقق ارائه كرده است.(1)
إن أخذت الولاية منفكّة عن الأمر فجواز قبولها لا يتوقف على الإكراه مطلقا ... و أمّا العمل بما يأمره به من الأمور المحرمة فإنّه مشروط بالإكراه خاصة ... فاشتراطه عدم القدرة على التفصي غير واضح، إلّا أن يريد به أصل الإكراه، فيكون التعبير عنه بذلك غير حسن.
سپس مرحوم شيخ(2)
و ممّا ذكرنا يظهر فساد ما ذكره من نسبة الخلاف المتقدم إلى الأصحاب من أنّه على القول باعتبار العجز عن التفصّي لو توقف المخالفة على بذل مال كثير لزم على هذا القول، ثم قال: و هو أحوط، بل و أقرب.
ميفرمايد: اين كلام كه بعضي گفتهاند حتّي اگر ضرر كثير هم باشد بايد تحمّل كند ولي اقرب و احوط است كه قبول تولّي نكند و عمل حرام انجام ندهد، درست نيست؛ زيرا هم با دليل سازگار نيست و هم با لاخلاف دوم؛ چون لاخلاف دوم اين بود كه اگر تفصّي همراه ضرر كثير باشد، عجز از تفصّي معتبر نيست؛ بنابراين اگر تفصّي همراه ضرر كثير باشد، تحمل ضرر كثير لازم نيست و ميتواند متصدّي ولايت شده و عمل حرام را انجام دهد.نظر مختار در اعتبار يا عدم اعتبار عجز از تفصّي از ما سبق روشن ميشود و آن اينكه اگر تفصّي بدون ضرر و حرج ممكن باشد، بايد تفصّي كند ـ چه در مورد اصل تولّي و چه در مورد اعمال حرام ـ و اصلاً إكراه را اينچنين معنا كرديم كه بر خلاف ميلش انجام دهد، در حدّي كه او را به مشقّت مياندازد. بنابراين اگر به راحتي ميتواند وانمود كند شراب ميخورد در حالي كه در حقيقت سركه ميخورد، روايات رفع إكراه شامل چنين كسي نميشود؛ چون
اصلاً إكراه به خوردن شراب ندارد و يا اينكه از چنين صورتي منصرف است.
امّا اگر إكراه همراه ضرر يا حرج باشد، از آنجا كه قيد كثير يا يسير در روايات وجود ندارد، چنين تعبيري را فنيّ نميدانيم بلكه ميگوييم اگر ضرر يا حرج به حدّي قليل باشد كه دليل لاضرر و لاحرج از آن منصرف باشد، نه تولّي و نه هيچ فعل حرام ديگري جايز نميشود، ولي اگر ضرر و حرج به حدّي نباشد كه دليل از آن منصرف باشد، اطلاق لاضرر و لاحرج شامل آن ميشود و موجب رفع حرمت ميشود و اين نسبت به افراد، شرايط و امر مكرهٌ عليه متفاوت است؛ به عنوان مثال اگر جائري بگويد بايد اين جام شراب را بخوري و الا پنجاه هزار تومان به تو ضرر ميزنم، نسبت به كسي كه پنجاه هزار تومان در مقابل اموالش چيزي نيست، هيچ يك از ادلهي لاإكراه، لاضرر و لاحرج شاملش نميشود، امّا نسبت به كسي كه به نان شبش محتاج است، شمول اين ادلّه واضح است.
مرحوم شيخ در تنبيه چهارم(1)
الرابع: أنّ قبول الولاية مع الضرر المالي الذي لا يضرّ بالحال رخصة، لا عزيمة، فيجوز تحمّل الضرر المذكور؛ لأنّ الناس مسلّطون على أموالهم، بل ربما يستحبّ تحمّل ذلك الضرر للفرار عن تقوية شوكتهم.
ميفرمايد: اينكه گفتيم در صورت ضرر مالي، قبول ولايت و ارتكاب اعمال محرّم ـ به دستور جائر ـ جايز است، اين جواز رخصت است نه عزيمت؛ يعني جواز بالمعني الاخص است كه هم ميتواند متحمل ضرر نشده و قبول تولّي و ارتكاب اعمال محرّم كند و هم ميتواند متحمل ضرر شده و از قبول تولّي و ارتكاب اعمال محرّم خودداري كند و بلكه چه بسا تحمّل ضرر، مستحب(2)هم باشد؛ چون به هر حال قبول تولّي باعث تقويت شوكت ظلمه ميشود، پس ترك تولّي ارجح است.فرمايش مرحوم شيخ در اين تنبيه طبق قاعده و درست است؛ زيرا هر كسي حق دارد مال خودش را در طريق منافع خود خرج كند و چه نفعي بالاتر از اينكه مبتلاي به تولّي از قِبَل جائر نشود.
إن قلت: اگر قبول ولايت رخصت باشد نه عزيمت، و مكرَه بتواند با پرداخت پول (مثلاً پانصد ميليون تومان) و تحمل ضرر، از قبول تولّي سر باز زند، اين پول دادن به جائر مصداق إعانت بر إثم است(3)
لا يقال: إن بذل المال للجائر دفعا للولاية المحرمة إعانة على الإثم.
فإنه يقال: لا وجه له صغرى و كبرى، أما الاولى فلأن ذلك من قبيل مسير الحاج و الزوار و تجارة التجار مع إعطاء المكوس و الكمارك و الضرائب، و لا يصدق على شيء منها عنوان الإعانة على الإثم، و اما الثانية فقد تقدم في البحث عن بيع العنب ممن يجعله خمرا أنه لا دليل على حرمة على الإعانة على الإثم.
( حاشية المكاسب (للإيرواني)، ج1، ص47:
و دعوى أنّ هذا فيما إذا كان البذل بطيب نفسه و إلّا كان البذل محرّما إذا كان إعانة على الأخذ المحرّم مدفوعة بعدم صدق الإعانة على ذلك و قد تقدّم أن تجارة التاجر ليس إعانة لأخذ العشور و لا مسير الحاجّ و القوافل لسرقة السّارقين و ظلم الظّالمين و لا يلتزم أحد بحرمة ترك التحفّظ للمال من السّراق لكونه إعانة على الإثم.
زيرا حداقل آن است كه جائر اين پولرا غصب ميكند و مكرَه كه طيب نفس به پرداخت پول ندارد، با پرداخت پول به اين غصب إعانت ميكند. علاوه آنكه جائر غالباً پول را در راه حرام مصرف ميكند، بنابراين اين عمل مكرَه مصداق إعانت بر إثم بوده و جايز نيست. پس بايد قبول تولّي كند كه يا اقلّ محذوراً است و يا اينكه اصلاً محذوري ندارد؛ چون حرمت آن با حديث رفع برداشته شده است.
قلت: بعضي در پاسخ به اين اشكال از لحاظ صغروي جواب داده اند كه إعانت بر إثم در اينجا صادق نيست، امّا ما فعلاً از لحاظ صغروي بحث نميكنيم و در بحث إعانت بر إثم به طور مفصّل بيان كردهايم در چه صورتي إعانت صادق است، در چه صورتي صادق نيست و در چه مواردي محلّ شك است. مهم بررسي كبراي قضيه است.
در همان مبحث إعانت بر إثم در ذيل بحث «بيع العنب ممن يعلم انه يعمله خمرا» بيان كرديم دليلي كه داراي اطلاق باشد و دلالت كند إعانت بر إثم بقولٍ مطلق حرام است، وجود ندارد و آيهي شريفهي (وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ)(1)هم تنها تعاون بر إثم را حرام كرده، در حالي كه تعاون، غير از إعانت است.(2)
«إعانهي بر اثم» يعني كمك كردن در انجام گناه، بدون اينكه در انجام آن گناه مباشرت داشته باشد؛ مثلاً فروشنده انگور را ميفروشد، امّا شرط ميكند مشتري از اين انگور براي ساختن خمر استفاده كند كه در اين صورت ميگويند: «أعانَه علي ذلك»، ولي «تَعاونَ علي ذلك» نميگويند.
1) سورهي مائده، آيهي2: (يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ وَ لاَ الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لاَ الْهَدْيَ وَ لاَ الْقَلائِدَ وَ لاَ آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْواناً وَ إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَنْ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ أَنْ تَعْتَدُوا وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَديدُ الْعِقابِ)
2) «تعاون بر اثم»؛ يعني تشريك مساعي و مباشرت چند نفر در انجام گناه؛ مثلاً چند نفر در كشتن يك انسان با هم همكاري كنند.
علاوه آنكه در روايات، بعضي از مصاديق إعانت بر إثم مثل «بيع العنب ممن يعمله خمراً»(1)
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ وَ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى جَمِيعاً عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَاالْحَسَنِ … عليه السلام … عَنْ بَيْعِ الْعَصِيرِ فَيَصِيرُ خَمْراً قَبْلَ أَنْ يُقْبَضَ الثَّمَنُ فَقَالَ: لَوْ بَاعَ ثَمَرَتَهُ مِمَّنْ يَعْلَمُ أَنَّهُ يَجْعَلُهُ حَرَاماً لَمْ يَكُنْ بِذَلِكَ بَأْسٌ فَأَمَّا إِذَا كَانَ عَصِيراً فَلَا يُبَاعُ إِلَّا بِالنَّقْدِ.
( همان، ح4، ص230 و الكافي، ج5، ص231:
وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ [مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ أَبِي عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ صَفْوَانَ] عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ مُحَمَّدٍ الْحَلَبِيِّ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … عَنْ بَيْعِ عَصِيرِ الْعِنَبِ مِمَّنْ يَجْعَلُهُ حَرَاماً فَقَالَ: لَا بَأْسَ بِهِ تَبِيعُهُ حَلَالًا لِيَجْعَلَهُ حَرَاماً فَأَبْعَدَهُ اللَّهُ وَ أَسْحَقَهُ.
وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ صَفْوَانَ مِثْلَهُ.
( همان، ح5 و الكافي، ج5، ص231:
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ] عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَيْنَة قَالَ: كَتَبْتُ إِلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … أَسْأَلُهُ عَنْ رَجُلٍ لَهُ كَرْمٌ أَ يَبِيعُ الْعِنَبَ وَ التَّمْرَ مِمَّنْ يَعْلَمُ أَنَّهُ يَجْعَلُهُ خَمْراً أَوْ سَكَراً فَقَالَ: إِنَّمَا بَاعَهُ حَلَالًا فِي الْإِبَّانِ الَّذِي يَحِلُّ شُرْبُهُ أَوْ أَكْلُهُ فَلَا بَأْسَ بِبَيْعِهِ.
جايز شمرده شده و حرام نيست.پس دليلي مثل «و لا تعينوا علي الاثم» و «من اعان علي الاثم كذا ...» كه به صورت مطلق إعانت بر إثم را حرام كند، وارد نشده است. آنچه به طور صحيح وارد شده، يكي در مورد إعانت ظالم در ظلمش(2)
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْن] فِي عِقَابِ الْأَعْمَالِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنِالصَّفَّارِ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ مَعْرُوفٍ عَنِ ابْنِ الْمُغِيرَةِ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ … عليهم السلام … قَالَ قَالَ رَسُولُ … صلي الله عليه و آله و سلم …: إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ نَادَى مُنَادٍ أَيْنَ أَعْوَانُ الظَّلَمَةِ وَ مَنْ لَاقَ لَهُمْ دَوَاةً أَوْ رَبَطَ كِيساً أَوْ مَدَّ لَهُمْ مَدَّةَ قَلَمٍ فَاحْشُرُوهُمْ مَعَهُمْ.
(نه در امور مباحه) است ـ كهاخيراً آن را بحث كرديم ـ و ديگر اينكه در مبحث إعانت بر إثم بيان كرديم اگر شرايط نهي از منكر وجود داشته باشد، از آنجا كه بر مكلّف واجب است نهي و منع از منكر كند، استفاده ميشود به طريق اولي نبايد خود إعانت بر وقوع منكر كند و اين مطلب واضحي است. پس در مواردي كه شرايط نهي از منكر موجود باشد، إعانت بر إثم حرام خواهد بود.
امّا در ما نحن فيه پول دادن به جائر براي سر باز زدن از قبول تولّي، نه مصداق إعانت ظالم در ظلمش است ـ چون مقصود از ظلم، ظلم به ديگران است و در اينجا كه براي كم كردن شرّ ظالم از سرش پول پرداخت ميكند، مصداق إعانت ظالم در ظلمش نيست ـ و نه از حيث نهي از منكر حرام است؛ زيرا يكي از شرايط نهي از منكر اين است كه مفسده نداشته و ناهي دچار مشكل نشود، در حالي كه در ما نحن فيه با پول ندادن به جائر، مفسدهي «قبول تولّي» پيدا ميشود. بنابراين در ما نحن فيه چون مفسده دارد، منع از منكر واجب نيست تا بگوييم به طريق اولي إعانت بر منكر حرام است.
علاوه بر اينكه حتّي اگر اطلاقاتي وجود داشت كه دالّ بر حرمت إعانهي بر اثم بود، از مثل چنين پول دادني كه به جائر ميدهد تا گرفتار گناه نشود، منصرف بود.
نكته
مرحوم شيخ در اين تنبيه فرمودند: ضرري كه متوجه مكرَه ميشود اگر ضرر مالي باشد، قبول ولايت و ارتكاب محرمات رخصت است نه عزيمت. نكتهي اينكه چرا فقط ضرر مالي را فرمودند اين است كه حفظ مال واجب نيست، ولي در ضرر جاني معلوم است كه حفظ جان واجب است و در ضرر عِرضي هم به اين سادگي نميتوان گفت رخصت است؛ زيرا بعض مراتب حفظ عِرض واجب است، به عنوان مثال در روايتي ميفرمايد:
وَ بِالْإِسْنَادِ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ بُنَانِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ الْمُغِيرَةِ عَنِ السَّكُونِيِّ] عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ … عليهما السلام … قَالَ: إِنَّ اللَّهَ لَيَمْقُتُ الْعَبْدَ يُدْخَلُ عَلَيْهِ فِي بَيْتِهِ فَلَا يُقَاتِلُ.
وَ رَوَاهُ الْكُلَيْنِيُّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ وَ كَذَا الَّذِي قَبْلَهُ إِلَّا أَنَّهُ قَالَ فِي الثَّانِي وَ لَا يُحَارِبُ.(1)
امام صادق … عليه السلام … از پدر بزرگوارشان نقل ميكنند كه فرمودند: خداوند عبدي را كه داخل بيتش شوند و قتال نكند، مبغوض ميدارد.
اين روايت از لحاظ سند هرچند به خاطر بنان بن محمد ـ كه برادر احمد بن محمد بن عيسي الاشعري القمي است و توثيق ندارد ـ ناتمام است، ولي چون ظاهراً مورد اجماع و مؤيّد به روايت ديگر و قرائني است، قابل اعتماد ميباشد.
در روايت ديگري ميفرمايد:
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ وَهْبٍ(2)
( وهب بن وهب:
قال النجاشي: وهب بن وهب بن عبد الله بن زمعة (ربيعة) بن الأسود بن المطلب بن أسد بن عبد العزى، أبو البختري، روى عن أبي عبد الله … عليه السلام … و كان كذابا و له أحاديث مع الرشيد في الكذب قال سعد: تزوج أبو عبد الله … عليه السلام … بأمة، له كتاب يرويه جماعة أخبرنا العباس بن عمر الكلوذاني قال: حدثنا علي بن الحسين بن بابويه قال: حدثنا عبد الله بن جعفر الحميري قال: حدثنا السندي بن محمد، عن أبي البختري.
و قال الشيخ: وهب بن وهب أبو البختري، عامي المذهب، ضعيف، له كتاب، أخبرنا به جماعة. (معجم رجال الحديث، ج19، ص211)
( السندي بن محمد:
أبان بن محمد البجلي، و هو المعروف بسندي البزاز ... و قال: سندي بن محمد و اسمه أبان، يكنى أبا بشر صليب من جهينة، و يقال من بجيلة، و هو الأشهر و هو ابن أخت صفوان بن يحيى، كان ثقة وجها في أصحابنا الكوفيين، له كتاب نوادر، رواه عنه محمد بن علي بن محبوب، أخبرنا محمد بن محمد، عن الحسن بن حمزة، عن محمد بن جعفر بن بطة، عن محمد بن علي بن محبوب عنه و رواه عنه جماعة غير محمد. (رجال النجاشي، ص14)
عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ … عليهما السلام … أَنَّهُ قَالَ: إِذَا دَخَلَ عَلَيْكَ رَجُلٌ1) وسائل الشيعة، ج15، كتاب الجهاد، أبواب جهاد العدو و ما يناسبه، باب46، ح2، ص119 و تهذيب الاحكام، ج6، ص157.
2) اين روايت از لحاظ سند به خاطر وهب بن وهب يا همان ابوالبختري ناتمام است. مراد از ابي جعفر، احمد بن محمد بن خالد البرقي است كه از پدر خود محمد بن خالد نقل ميكند. حميري در قرب الاسناد هم اين روايت را با تفاوت اندكي از سندي بن محمد [همان ابان بن محمد] كه ثقه ميباشد، نقل ميكند و او هم از ابوالبختري نقل ميكند.
يُرِيدُ أَهْلَكَ وَ مَالَكَ فَابْدُرْهُ بِالضَّرْبَةِ إِنِ اسْتَطَعْتَ فَإِنَّ اللِّصَّ مُحَارِبٌ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … فَمَا تَبِعَكَ مِنْهُ مِنْ شَيْءٍ فَهُوَ عَلَيَّ.
وَ رَوَاهُ الْحِمْيَرِيُّ فِي قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنِ السِّنْدِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِي الْبَخْتَرِيِّ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ … عليهما السلام … مِثْلَهُ إِلَّا أَنَّهُ قَالَ: فَاقْتُلْهُ فَمَا تَبِعَكَ مِنْهُ مِنْ شَيْءٍ فَهُوَ عَلَيَّ.(1)
ابوالبختري از امام صادق … عليه السلام … نقل ميكند كه پدر بزرگوارشان فرمودند: هرگاه مردي بر تو وارد شد كه ارادهي [تعرّض] به مال و اهلت را داشت، اگر ميتواني بدون مهلت او را بزن، همانا دزد محارب با خدا و رسولش … صلي الله عليه و آله و سلم … است [پس او را بكش] و عواقب آن بر عهدهي من است.
البته در دفاع از خصوص مال، روايت بر عدم وجوب بلكه اولويت ترك دفاع در شرايطي وارد شده است.(2)
مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَحَدِهِمَا … عليهما السلام …: قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم …: مَنْ قُتِلَ دُونَ مَالِهِ فَهُوَ شَهِيدٌ وَ قَالَ لَوْ كُنْتُ أَنَا لَتَرَكْتُ الْمَالَ وَ لَمْ أُقَاتِلْ.
( همان، ح2 و الكافي، ج7، ص296:
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ … عليهما السلام … عَنِ الرَّجُلِ يُقَاتِلُ عَنْ مَالِهِ فَقَالَ: إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … قَالَ: مَنْ قُتِلَ دُونَ مَالِهِ فَهُوَ بِمَنْزِلَةِ شَهِيدٍ فَقُلْنَا لَهُ أَ فَيُقَاتِلُ أَفْضَلُ فَقَالَ إِنْ لَمْ يُقَاتِلْ فَلَا بَأْسَ أَمَّا أَنَا لَوْ كُنْتُ لَتَرَكْتُهُ وَ لَمْ أُقَاتِلْ.
وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّد.
اين مسأله هم بارها در ضمن مطالب گذشته تكرار شده كه هر يك از ادلّهي مبيح محرمات مانند إكراه، لاضرر، تقيه و ... تا آن جايي كاربرد دارد كه به حدّ دم نرسد و اگر به مرحلهي دم رسيد، هيچ يك از اين ادلّه كاربرد ندارد؛ زيرا كشش اين ادلّه داراي محدوديت است و فيالجمله همهي اين ادلّه براي امتنان بر امّت است و جايي را كه در اين مقياس مخالف امتنان باشد شامل نميشود. علاوه آنكه در روايات متعددي در مورد تقيه تصريح شده كه تقيه براي محقون ماندن دماء تشريع شده و اگر به مرحلهي دم رسيد، ديگر تقيه نيست.(1)
الخامس لا يباح بالإكراه قتل المؤمن و لو توعّد على تركه بالقتل إجماعاً، على الظاهر المصرّح به في بعض الكتب، و إن كان مقتضى عموم نفي الإكراه و الحرج الجواز، إلّا أنّه قد صحّ عن الصادقين صلوات اللّه عليهما أنّه: «إنّما شُرّعت التقيّة ليحقن بها الدم، فإذا بلغت الدم فلا تقيّة».
و مقتضى العموم أنّه لا فرق بين أفراد المؤمنين من حيث الصغر و الكبر، و الذكورة و الأُنوثة، و العلم و الجهل، و الحرّ و العبد و غير ذلك.
از جمله:ـ صحيحهي ابي حمزهي ثمالي:
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الطُّوسِيُّ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الصَّفَّارِ عَنْ يَعْقُوبَ يَعْنِي ابْنَ يَزِيدَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ شُعَيْبٍ الْعَقَرْقُوفِيِّ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام …: لَمْ تَبْقَ الْأَرْضُ إِلَّا وَ فِيهَا مِنَّا عَالِمٌ يَعْرِفُ الْحَقَّ مِنَ الْبَاطِلِ قَالَ: إِنَّمَا جُعِلَتِ التَّقِيَّةُ لِيُحْقَنَ بِهَا الدَّمُ فَإِذَا بَلَغَتِ التَّقِيَّةُ الدَّمَ فَلَا تَقِيَّةَ وَ ايْمُ اللَّهِ لَوْ دُعِيتُمْ لِتَنْصُرُونَا لَقُلْتُمْ لَا نَفْعَلُ إِنَّمَا نَتَّقِي وَ لَكَانَتِ التَّقِيَّةُ أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنْ آبَائِكُمْ وَ أُمَّهَاتِكُمْ وَ لَوْ قَدْ قَامَ الْقَائِمُ مَا احْتَاجَ إِلَى مُسَاءَلَتِكُمْ عَنْ ذَلِكَ وَ لَأَقَامَ
1) المكاسب المحرمة، ج2، ص98:
فِي كَثِيرٍ مِنْكُمْ مِنْ أَهْلِ النِّفَاقِ حَدَّ اللَّهِ.(1)
بررسي سند روايت
اين روايت را جناب شيخ طوسي … قدس سره … با سندشان از محمد بن الحسن الصفار نقل ميكنند.
بارها گفتهايم كه جناب شيخ … قدس سره … در كتب شان (تهذيب و استبصار) به كساني ابتداء سند كردهاند كه چند نسل با آنها فاصله داشتهاند ـ مثلاً محمد بن الحسن الصفار كه شيخ در اين روايت به ايشان ابتداء سند كرده، در سال 290 (ه.ق) وفات كرده، در حالي كه شيخ طوسي در سال 385 (ه.ق) متولد شده است ـ و اين بدين معنا نيست كه سند شيخ تا كسي كه به ايشان ابتداي سند كرده مرسل است، بلكه در آخر كتاب تحت عنوان مشيخه ميفرمايد: كساني كه داراي اصل يا مصنف بوده و روايات را از آن اصل يا مصنف نقل كردهام، سند به آن اصل يا مصنف را به خاطر عدم تكرار و حجيم نشدن كتاب، از ابتداي روايت حذف كرده و يكجا در مشيخه ذكر كردهام.(2)
كنا شرطنا في اول هذا الكتاب ان نقتصر على ايراد شرح ما تضمنته الرسالة المقنعة و ان نذكر مسألة مسألة و نورد فيها الاحتجاج من الظواهر و الادلة المفضية الى العلم و نذكر مع ذلك طرفا من الاخبار التي رواها مخالفونا ثم ... ثم رأينا بعد ذلك ان استيفاء ما يتعلق بهذا المنهاج اولى من الاطناب في غيره فرجعنا و اوردنا من الزيادات ما كنا أخللنا به و اقتصرنا من ايراد الخبر على الابتداء بذكر المصنف الذى اخذنا الخبر من كتابه او صاحب الاصل الذي اخذنا الحديث من اصله، و استوفينا غاية جهدنا ما يتعلق باحاديث اصحابنا … قدس سرهم … المختلف فيه و المتفق و بينا عن وجه التأويل فيما اختلف فيه على ما شرطناه في اول الكتاب و اسندنا التأويل الى خبر يقضي على الخبرين و اوردنا المتفق منها ليكون ذخرا و ملجأ لمن يريد طلب الفتيا من الحديث.
و الآن فحيث وفق اللّه تعالى للفراغ من هذا الكتاب نحن نذكر الطرق التي يتوصل بها الى رواية هذه الاصول و المصنفات و نذكرها على غاية ما يمكن من الاختصار لتخرج الاخبار بذلك عن حد المراسيل و تلحق بباب المسندات، و لعل اللّه ان يسهل لنا الفراغ ان نقصد بشرح ما كنا بدأنا به على المنهاج الذي سلكناه و نذكره على الاستيفاء و الاستقصاء بمشيئة اللّه و عونه.
صاحب وسائل … قدس سره … هم در وسائل همين رويه را پيش گرفته و در آخر كتاب، مشيخهي تهذيب، استبصار و من لايحضره الفقيه را ذكر كرده است. علاوه آنكه مشيخهي صدوق را طبق حروف الفبا مبوّب كرده، امّا مشيخهي تهذيب را دستكاري نكرده؛ چون ميفرمايد: اولاً مختصر است و ثانياً يك نوع ارتباط و به هم پيوستگي دارد كه اگر مرتب ميكردم، اين ارتباط به هم ميريخت و مستلزم تكرار ميشد.
صاحب وسائل در خاتمهي كتاب، فوائدي را ذكر كرده كه فايدهي دوم در مورد مشيخهي تهذيب و استبصار است. در اين فايده ميفرمايد:
و قد حذفتها أنا أيضا للاختصار، و الإشعار بمأخذ تلك الأخبار. فقد صرح بأنه ابتدأ كل حديث باسم المصنف الذي أخذ الحديث من كتابه ... .(1)
الفائدة الثانية: في ذكر طرق الشيخ، أبي جعفر، محمد بن الحسن الطوسي، رضى الله عنه، و أسانيده التي حذفها في كتاب (التهذيب) و (الاستبصار)، ثم أوردها في آخر الكتابين.
و قد حذفتها انا أيضا للاختصار، و الإشعار بمأخذ تلك الأخبار. فقد صرح بأنه ابتدأ كل حديث باسم المصنف الذي أخذ الحديث من كتابه، أو صاحب الأصل الذي نقل الحديث من أصله.
و قد أورد الطرق بغير ترتيب أيضا. و قد أوردتها كما أوردها لقلتها، و ارتباط بعضها ببعض و استلزام ترتيبها للتغيير و التكرار، فأقول:
قال الشيخ، أبو جعفر، محمد بن الحسن، الطوسي، قدس سره، في آخر (التهذيب) بعد ما ذكر أنه اقتصر من إيراد الأخبار على الابتداء بذكر المصنف الذي أخذ الخبر من كتابه، أو صاحب الأصل الذي أخذ الحديث من أصله: و نحن نذكر الطرق التي يتوصل بها إلى رواية هذه الأصول و المصنفات، و نذكرها على غاية مايمكن من الاختصار، لتخرج الأخبار بذلك عن حد المراسيل، و تلحق بباب المسندات.
1) وسائل الشيعة، ج30، ص129:
بررسي سند شيخ به محمد بن الحسن الصفار
شيخ طوسي … قدس سره … ميفرمايد:
و ما ذكرته في هذا الكتاب عن محمد بن الحسن الصفار فقد اخبرني به الشيخ ابو عبد اللّه محمد بن محمد بن النعمان [الشيخ المفيد] و الحسين بن عبيد اللّه [الغضائري] و احمد بن عبدون(1)كلهم عن احمد بن محمد بن الحسن بن الوليد عن ابيه.(2)
اين طريق شيخ طوسي به خاطر احمد بن محمد بن الحسن بن الوليد(3)
( معجم رجال الحديث، ج2، ص257:
أحمد بن محمد بن الحسن بن الوليد أبو الحسن:
من مشايخ الشيخ المفيد و قد صحح العلامة كثيرا من الروايات التي هو في طريقها، و كذلك الشيخ حسن صاحب المعالم، فيما حكى عنه، بل وثقه الشهيد الثاني في الدراية، و الشيخ البهائي في حاشية حبل المتين. و قال الميرزا في الوسيط: و لم أر إلى الآن، و لم أسمع من أحد يتأمل في توثيقه.
إلا أنه مع ذلك لا يمكننا الحكم بوثاقته.
أما تصحيح العلامة أو غيره للطريق فهو اجتهاد منه، و لعله من جهة أصالة العدالة ... أو من جهة كونه من مشايخ المفيد.
و أما توثيق الشهيد الثاني، و الشيخ البهائي، فهو أيضا مبني على الاجتهاد و الحدس، إذ لا يحتمل أن يكون مثل هذا التوثيق منتهيا إلى الحس و السماع من الثقات، كما هو الحال في توثيق غيرهما من المتأخرين لمن يكون الفصل بينه و بينهم مئات من السنين، و لا سيما أنه لا يوجد لأحمد هذا ذكر في كتب الرجال، حتى أن العلامة … قدس سره … أيضا أغفل ذكره.
و من هنا قال الفاضل التفريشي: قال الشهيد الثاني في درايته: أنه من الثقات، و لا أعرف مأخذه.
فنحصل: أنه لم تثبت وثاقة الرجل بوجه، و كيف كان، فلا ينقضي تعجبي من عدم تعرض الشيخ لحاله في رجاله، مع أنه من المعاريف، و كثير الرواية، و قد وقع في طريقه إلى محمد بن الحسن بن الوليد، و غيره. (احمدي)
كه1) ظاهراً احمد بن عُبدون به ضمّ عين صحيح است.
2) تهذيب الأحكام، المشيخة، ص73.
3) در كتب مادر رجالي، احمد بن محمد بن الحسن بن الوليد توثيق نشده است، امّا در بين قدما و متأخرين در مورد وثاقت ايشان اختلاف است. مرحوم سيد خويي برخي از اقوال را نقل و نقد ميكند و در نهايت وثاقت ايشان را نميپذيرد. حضرت استاد دام ظله هم وثاقت ايشان را احراز نميكنند، هرچند ظنّ قوي دارند كه مرد بزرگواري بوده است.
توثيق ندارد ـ هرچند عالم و عالمزاده است و ظنّ قوي بر وثاقتش وجود دارد، ولي به هر حال احراز وثاقت نمي شود ـ ناتمام است.
طريق ديگري كه جناب شيخ ارائه ميدهد به اين صورت است:
و اخبرني به أيضا ابو الحسين بن ابى جيد عن محمد بن الحسن بن الوليد عن محمد بن الحسن الصفار.
اين طريق هم به خاطر ابن ابي جِيد(1)كه توثيق ندارد ناتمام است، البته بعضي مثل سيد خويي … قدس سره … ايشان را توثيق ميكنند؛ چون استاد نجاشي بوده(2)
علي بن أحمد بن محمد بن أبي جيد: ثقة لأنه من مشايخ النجاشي و قد تقدم ذكره.
، به ضميمهي اين كبري كه از كلام نجاشي استفاده كردهاند اساتيد بلاواسطهي نجاشي همه ثقهاند، در حالي كه ما اين كبري را قبول نداريم(3)( أحمد بن محمد بن عبيد الله بن الحسن بن عياش بن إبراهيم بن أيوب الجوهري أبو عبد الله ... كان سمع الحديث و أكثر و اضطرب في آخر عمره ... رأيت هذا الشيخ، و كان صديقا لي و لوالدي، و سمعت منه شيئا كثيرا، و رأيت شيوخنا يضعفونه، فلم أرو عنه شيئا و تجنبته، و كان من أهل العلم و الأدب القوي ... . (رجال النجاشي، ص85)
( محمد بن عبد الله بن محمد بن عبيد الله بن البهلول بن همام ... و كان في أول أمره ثبتا ثم خلط، و رأيت جل أصحابنا يغمزونه و يضعفونه ... رأيت هذا الشيخ و سمعت منه كثيرا، ثم توقفت عن الرواية عنه إلا بواسطة بيني و بينه. (همان، ص396)
سيد خويي … قدس سره … از كلام ايشان كه ميفرمايد چون جلّ اصحاب اينها را تضعيف كردهاند، من از آنها (بدون واسطه) نقل نميكنم، ميخواهد استفاده كند كه مشايخ بلا واسطهي نجاشي ثقه هستند و ميفرمايد:
فإنه يظهر منه توثيق جميع مشايخه ... و لا شك في ظهور ذلك في أنه لا يروي عن ضعيف بلا واسطة فيحكم بوثاقة جميع مشايخه. هذا و قد يقال: إنه لا يظهر من كلامه إلا أنه لا يروي بلا واسطة عمن غمز فيه أصحابنا أو ضعفوه. و لا دلالة فيه على أنه لا يروي عمن لم يثبت ضعفه و لا وثاقته، إذا لا يمكن الحكم بوثاقة جميع مشايخه.
و لكنه لا يتم. فإن الظاهر من قوله: «و رأيت جل أصحابنا ...» أن الرؤية أخذت طريقا إلى ثبوت الضعف، و معناه أنه لا يروي عن الضعيف بلا واسطة، فكل من روى عنه فهو ليس بضعيف، فيكون ثقة لا محالة. و بعبارة واضحة أنه فرع عدم روايته عن شخص برؤيته أن شيوخه يضعفونه. و معنى ذلك أن عدم روايته عنه مترتب على ضعفه، لا على التضعيف من الشيوخ، و لعل هذا ظاهر. (معجم رجال الحديث، ج1، ص50)
مختار حضرت استاد
حضرت استاد دام ظله در ردّ استدلال مرحوم خويي ميفرمايند: اولاً: از كلام نجاشي استفاده نميشود كه او فقط از ثقات نقل ميكند و در صورتي كه ضعيف باشند با واسطه از آنها نقل ميكند، بلكه استفاده ميشود چون كوس رسوايي اين افراد بلند شده بود و جلّ اصحاب آنها را تضعيف كرده بودند، از آنها نقل نميكند.
ثانياً: فرضاً منظور نجاشي اين باشد كه از ضعيف نقل نميكند، امّا چه دليلي وجود دارد كه از مجهول يا كسي كه حسن ظن به او دارد ولي اطمينان به وثاقتش ندارد، نقل نميكند؟! بنابراين از عبارت نجاشي استفاده نميشود كه او فقط از ثقات نقل ميكند. (احمدي)
و در بحث طهارات به طور مفصّل دربارهيآن توضيح دادهايم. بنابراين اين دو طريقي كه شيخ در مشيخهي تهذيب ارائه كرده ناتمام است؛ به همين خاطر سراغ طريق شيخ در الفهرست ميرويم كه اگر آن طريق تمام باشد ميتوانيم با تعويض اسانيد، طريق شيخ به محمد بن الحسن الصفار را تصحيح كنيم. جناب شيخ در الفهرست در ذيل ترجمهي محمد بن الحسن الصفار، سه طريق به جميع كتب و روايات ايشان بيان ميكند:
«أخبرنا بجميع كتبه و رواياته ابن أبي جيد عن ابن الوليد عنه»، اين همان طريق در تهذيب است كه به خاطر ابن ابي جيد ناتمام است.
«و أخبرنا بذلك أيضا جماعة عن ابن بابويه عن محمد بن الحسن عن محمد
بن الحسن الصفار عن رجاله إلا كتاب بصائر الدرجات فإنه لم يروه عنه ابن الوليد»؛ يعني در اين طريق، جماعتي از جناب صدوق نقل ميكنند و صدوق هم از استادشان محمد بن الحسن بن وليد و ايشان هم از محمد بن الحسن الصفار.
بنابراين مرحوم شيخ به كتب محمد بن الحسن الصفار طرق متعددهاي داشته كه در يكي از اين طرق، جماعتي از جناب صدوق نقل كردهاند. مرحوم صدوق هم از استاد مورد اعتمادشان محمد بن الحسن بن الوليد و ايشان هم از محمد بن الحسن الصفار نقل ميكند، پس از مجموع اين طرق و صحّت طريق صدوق به صفار، اطمينان به صحت انتساب روايت به صفار حاصل ميشود.
البته اينكه در طريق صدوق، بصائر الدرجات استثناء شده، ضربهاي نميزند؛ چون بصائر الدرجات كتاب شناخته شده و معروفي بوده و سندهاي ديگري به آن وجود دارد، مضاف به اينكه اين روايت در بصائر الدرجات نيست و معلوم ميشود در كتب ديگر محمد بن الحسن الصفار بوده كه ميتوان اعتبار طريق شيخ به آنها را فيالجمله اثبات كرد.
بررسي سند روايت از محمد بن الحسن الصفار تا ابي حمزه ثمالي
محمد بن الحسن الصفار اين روايت را از يعقوب بن يزيد(2)
يعقوب بن يزيد الكاتب الأنباري كثير الرواية، ثقة، له كتب، منها كتاب النوادر، أخبرنا به ابن أبي جيد عن محمد بن الحسن عن سعد، و الحميري عنه.
( رجال النجاشي، ص450:
يعقوب بن يزيد بن حماد الأنباري السلمي، أبو يوسف، من كتاب المنتصر، روى عن أبي جعفر الثاني … عليه السلام …، و انتقل إلى بغداد، و كان ثقة صدوقا. له كتاب البداء، و كتاب المسائل، و كتاب نوادر الحج، كتاب الطعن على يونس. أخبرنا علي بن أحمد قال: حدثنا محمد بن الحسن، عن محمد بن الحسن، عن يعقوب بن يزيد بكتبه.
نقل ميكند كه ثقهاست و ايشان از الحسن بن علي بن فضال نقل ميكند كه هرچند مشهور است فطحي بوده، ولي ثقه است.(1)
الحسن بن علي بن فضال: كان فطحيا يقول بإمامة عبد الله بن جعفر ثم رجع إلى إمامة أبي الحسن … عليه السلام … عند موته و مات سنة أربع و عشرين و مائتين و هو ابن التيملي بن ربيعة بن بكر مولى تيم الله بن تغلبه، روى عن الرضا … عليه السلام … و كان خصيصا به، كان جليل القدر، عظيم المنزلة، زاهدا ورعا ثقة في الحديث و في رواياته، له كتب منها، كتاب الصلاة، كتاب الديات، و زاد ابن النديم، كتاب التفسير، كتاب الابتداء و المبتدأ، كتاب الطب، ذكر محمد بن الحسن بن الوليد، كتاب البشارات، كتاب الرد على الغالية، أخبرنا بكتبه و رواياته عدة من أصحابنا عن محمد بن علي بن الحسين عن محمد بن الحسن [و عن أبيه عن سعد بن عبد الله، و الحميري عن أحمد بن محمد، و محمد بن الحسين عن الحسن بن علي بن فضال، و أخبرنا ابن أبي جيد عن محمد بن الحسن بن الوليد عن الصفار عن محمد بن عبد الجبار عن الحسن بن علي بن فضال.
ايشان هم از شعيب العقرقوفي(2)شعيب بن يعقوب العقرقوفي ابن أخت أبي بصير، له أصل، أخبرنا به الحسين بن عبيد الله عن الحسن بن حمزة العلوي عن علي بن إبراهيم عن أبيه عن حماد بن عيسى، و محمد بن أبي عمير عنه، و أخبرنا به ابن أبي جيد عن ابن الوليد عن الصفار عن يعقوب بن يزيد، و علي بن السندي عن ابن أبي عمير، و حماد بن عيسى عن شعيب.
( رجال النجاشي، ص195:
شعيب العقرقوفي أبو يعقوب ابن أخت أبي بصير يحيى بن القاسم. روى عن أبي عبد الله و أبي الحسن … عليهما السلام … ثقة، عين. له كتاب يرويه حماد بن عيسى و غيره، أخبرنا عدة من أصحابنا عن الحسن بن حمزة قال: حدثنا ابن بطة قال: حدثنا محمد بن الحسن الصفار قال: حدثنا أحمد بن محمد بن عيسى، عن الحسين بن سعيد، عن حماد، عن شعيب به.
نقل ميكند كه ثقه است و ايشان از ابي حمزهي ثمالي ثقه(3)ثابت بن دينار: يكنى أبا حمزة الثمالي، و كنية دينار أبو صفية ثقة، له كتاب، أخبرنا به عدة من أصحابنا عن محمد بن علي بن الحسين عن أبيه، و محمد بن الحسن و موسى بن المتوكل عن سعد بن عبد الله، و الحميري عن أحمد بن محمد عن الحسن بن محبوب عن أبي حمزة، و أخبرنا أحمد بن عبدون عن أبي طالب الأنباري عن حميد بن زياد عن يونس بن علي العطار عن أبي حمزة، و له كتاب النوادر، و كتاب الزهد، رواهما حميد بن زياد عن محمد بن عياش بن عيسى أبي جعفر عن أبي حمزة.
( رجال العلامة (خلاصة الأقوال)، ص29:
ثابت بن دينار يكنى دينار أبا صفية و كنيته ثابت أبو حمزة الثمالي، روى عن علي بن الحسين … عليهما السلام … و من بعده، و اختلف في بقائه إلى وقت أبي الحسن موسى … عليه السلام … و كان ثقة، و كان عربيا أزديا.
( رجال النجاشي، ص115:
ثابت بن أبي صفية أبو حمزة الثمالي: و اسم أبي صفية دينار، مولى، كوفي، ثقة، و كان آل المهلب يدعون ولاءه و ليس من قبيلهم، لأنهم من العتيك قال محمد بن عمر الجعابي: ثابت بن أبي صفية مولى المهلب بن أبي صفرة، و أولاده نوح و منصور و حمزة قتلوا مع زيد، لقي علي بن الحسين و أبا جعفر و أبا عبد الله أبا الحسن … عليهم السلام … و روى عنهم، و كان من خيار أصحابنا و ثقاتهم و معتمديهم في الرواية و الحدي.
نقل ميكند كه راوي همان دعاي معروفابي حمزه و از ياران امام سجاد، امام باقر و امام صادق … عليهم السلام … است. بنابراين اين روايت از لحاظ سند تمام است.
در اين روايت ميفرمايد: تقيه براي محقون ماندن دماء تشريع شده است، پس اگر تقيه به حدّ دم برسد؛ يعني كسي با كشتن مؤمني تقيه كند، ديگر تقيه معنا ندارد و فلسفهي خودش را كه محقون ماندن دماء است از دست ميدهد، پس اگر جائري حتّي تهديد كند و بگويد زيد را بكش و الا خودت را ميكشم، شخص تهديد شده نميتواند از باب تقيه زيد را بكشد.
ـ صحيحه ي محمد بن مسلم:
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ أَبِي عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ صَفْوَانَ عَنْ شُعَيْبٍ الْحَدَّادِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ … عليهما السلام … قَالَ: إِنَّمَا جُعِلَتِ التَّقِيَّةُ لِيُحْقَنَ بِهَا الدَّمُ فَإِذَا بَلَغَ الدَّمَ فَلَيْسَ تَقِيَّةٌ.
وَ رَوَاهُ الْبَرْقِيُّ فِي الْمَحَاسِنِ عَنْ أَبِيهِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى الْيَقْطِينِيِّ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى نَحْوَهُ.(1)
اين روايت هم از لحاظ سند تمام است و دلالتش مانند روايت سابق است.
جناب شيخ ميفرمايد:
و مقتضى العموم أنّه لا فرق بين أفراد المؤمنين من حيث الصغر و الكبر، و الذكورة و الأُنوثة، و العلم و الجهل، و الحرّ و العبد و غير ذلك.(2)
مقتضاي عموم «اذا بلغ الدم فلا تقية» آن است كه فرقي نيست بين افراد مؤمنين از حيث كوچكي و بزرگي، مرد و زن، عالم و جاهل و ... در اينكه نميتوان به عنوان تقيه كسي را كشت.
اين كلام مرحوم شيخ كه برگرفته از اطلاق «اذا بلغ الدم فلا تقية» ميباشد، صحيح است و فرقي بين افراد مؤمنين نيست و هيچ كس حتّي عالم نميتواند به خاطر تقيه و براي حفظ جان خود، مؤمن جاهلي را بكشد.
امّا ممكن است اينجا سؤالي مطرح شود كه آيا در همه جا بين نفوس مؤمنين فرق نيست؛ مثلاً اگر امر دائر باشد بين نجات دادن يكي از دو مؤمني كه در حال غرق شدن هستند، آيا باز ميتوان گفت كه فرقي بين مؤمنين از حيث صغر و كبر و ... و حتّي علم و جهل نيست؟!
در پاسخ به اين سؤال ميگوييم عليرغم اينكه بعض بزرگان گفتهاند در چنين جايي بين نفوس مؤمنين فرق وجود دارد، ولي فرقي نيست؛ زيرا در صحيحهي عبدالله بن أبي يعفور ميفرمايد: «الْمُسْلِمُونَ إِخْوَةٌ تَتَكَافَأُ دِمَاؤُهُمْ».
حَدَّثَنَا أَبِي رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ: حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِيِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ الْبَزَنْطِيِّ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي يَعْفُورٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: خَطَبَ رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … النَّاسَ بِمِنًى فِي حِجَّةِ الْوَدَاعِ فِي مَسْجِدِ الْخَيْفِ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ: نَضَّرَ اللَّهُ عَبْداً سَمِعَ مَقَالَتِي فَوَعَاهَا ثُمَّ بَلَّغَهَا إِلَى مَنْ لَمْ يَسْمَعْهَا فَرُبَّ حَامِلِ فِقْهٍ غَيْرُ فَقِيهٍ وَ رُبَّ حَامِلِ فِقْهٍ إِلَى مَنْ هُوَ أَفْقَهُ مِنْهُ ثَلَاثٌ لَا يُغِلُّ عَلَيْهِنَّ قَلْبُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ إِخْلَاصُ الْعَمَلِ لِلَّهِ وَ النَّصِيحَةُ لِأَئِمَّةِ الْمُسْلِمِينَ وَ اللُّزُومُ لِجَمَاعَتِهِمْ فَإِنَّ دَعْوَتَهُمْ مُحِيطَةٌ مِنْ وَرَائِهِمْ الْمُسْلِمُونَ إِخْوَةٌ تَتَكَافَأُ دِمَاؤُهُمْ يَسْعَى بِذِمَّتِهِمْ أَدْنَاهُمْ(1)
و يسعى بذمتهم أدناهم: المراد بالذمة عهد الامان الّذي يجعله بعض المسلمين للعدو، يعنى اذا أعطى أحد من المسلمين و ان كان أدناهم العدو أمانا جاز ذلك على جميع المسلمين و ليس لهم أن يخفروا و لا أن ينقضوا عليه عهده.
و هم يد على من سواهم: أى هم متناصرون على أعدائهم و مجتمعون عليهم و على عداوتهم، و هو خبر بمعنى الامر يعنى لا يجوز لهم التخاذل بل يجب عليهم أن يعاون بعضهم بعضا على جميع الاديان و الملل بحيث يكون أيديهم كيد واحدة و فعلهم كفعل واحد.
( همان، ص402:
قوله: لان رسول اللّه … صلي الله عليه و آله و سلم … قال «المسلمون اخوة تتكافى دماؤهم و يسعى بذمتهم آخرهم» فى بعض النسخ «أدناهم» و الاول أظهر فى هذا المقام يعنى أن المسلمين اخوة تتساوى دماؤهم فى القصاص و الديات لا فضل لشريف على وضيع و اذا أعطى أدنى رجل أو آخرهم مرتبة أمانا للعدو فليس للباقين نقضه و جاز ذلك على جميع المسلمين و ان كانوا أعلى منه منزلة و ليس لهم أن يخفروه و لا أن ينقضوا عليه عهده و قد سئل أبو عبد اللّه … عليه السلام … ما معنى قول النبي … صلي الله عليه و آله و سلم … «يسعى بذمتهم أدناهم»؟ قال: لو أن جيشا من المسلمين حاصروا قوما من المشركين فأشرف رجل فقال: اعطونى الامان حتى ألقى صباحكم و اناظره فأعطاه أدناهم الامان وجب على أفضلهم الوفاء به. و عنه … عليه السلام … أن عليا … عليه السلام … أجاز أمان عبد مملوك لاهل حصن من الحصون، و قال هو من المؤمنين. و ظاهر هذا الكلام يدل على أن ذمة رسول اللّه … صلي الله عليه و آله و سلم … فى الاولين و الآخرين واحدة الا ما أخرجه الدليل و ليس هنا دليل على التفاوت بينهم.
( مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، ج4، ص326:
«المسلمون إخوة» أي من جهة الإسلام و الإيمان لا يعتبر في الأحكام الظاهرة الجارية عليهم سوى ذلك، فلذلك «تتكافأ» بالهمز و قد تخفف أي تساوي «دماؤهم» فإذا قتل شريف وضيعا أو جرحه يقتص منه، و في النهاية: فيه: المسلمون تتكافأ دماؤهم أي تتساوى في القصاص و الديات، و الكفو النظير و المساوي «يسعى بذمتهم أدناهم» على بناء المعلوم أي يسعى أدنى المسلمين في عقد الأمان من قبلهم و إمضائه عليهم، و كان يقرأ بعض مشايخنا: يسعى على بناء المجهول، بأن يكون أدناهم بدلا من الضمير، أي يجب أن يسعى في إمضاء ذمة أدنى المسلمين، أو يكون أدناهم مفعولا مكان الفاعل أي يسعى الأدنى بسبب ذمة المسلمين الصادرة عن هذا الأدنى و لا يخفى ما فيهما من التكلف و الأصوب ما ذكرنا أولا.
قال في النهاية: قد تكرر في الحديث ذكر الذمة و الذمام، و هما بمعنى العهد و الأمان و الضمان و الحرمة و الحق، و سمى أهل الذمة لدخولهم في عهد المسلمين و أمانهم، و منه الحديث يسعى بذمتهم أدناهم، أي إذا أعطى أحد الجيش لعدو أمانا جاز ذلك على جميع المسلمين، و ليس لهم أن يخفروا و لا أن ينقضوا عليه عهده، انتهى.
... و قال في النهاية: «هم يد على من سواهم»، أي هم مجتمعون على أعدائهم لا يسعهم التخاذل، بل يعاون بعضهم بعضا على جميع الأديان و الملل، كأنه جعل أيديهم يدا واحدا، و فعلهم فعلا واحدا.
وَ هُمْ يَدٌ عَلَى مَنْ سِوَاهُمْ.(2)مرحوم صدوق … قدس سره … اين روايت را با سند ديگري در امالي آورده است كه به خاطر علي بن الحسين السعدآبادي ناتمام است:
( الأمالي للصدوق، ص350:
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَكِّلِ رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِ قَالَ: حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ السَّعْدَآبَادِيُّ قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ الْبَزَنْطِيِّ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي يَعْفُورٍ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ … عليهما السلام … قَال: ... .
يعني مسلمانها از لحاظ خون همسنگ و همتراز هستند و كمترين آنها
ميتواند در عقد امان از طرف مسلمانان اقدام كند و بر ديگر مسلمانان لازم است رعايت كنند.(1)
( وسائل الشيعة، ج15، كتاب الجهاد، أبواب جهاد العدو و ما يناسبه، باب20، ح1، ص66 و الكافي، ج5، ص31:
مُحَمَّد بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: قُلْتُ لَهُ مَا مَعْنَى قَوْلِ النَّبِيِّ … صلي الله عليه و آله و سلم … يَسْعَى بِذِمَّتِهِمْ أَدْنَاهُمْ قَالَ: لَوْ أَنَّ جَيْشاً مِنَ الْمُسْلِمِينَ حَاصَرُوا قَوْماً مِنَ الْمُشْرِكِينَ فَأَشْرَفَ رَجُلٌ فَقَالَ أَعْطُونِيَ الْأَمَانَ حَتَّى أَلْقَى صَاحِبَكُمْ وَ أُنَاظِرَهُ فَأَعْطَاهُ أَدْنَاهُمُ الْأَمَانَ وَجَبَ عَلَى أَفْضَلِهِمُ الْوَفَاءُ بِهِ.
همچنين در دعائم الاسلام در ادامهي روايت، به اين تفسير اشاره شده است:
«... الْمُسْلِمُونَ إِخْوَةٌ تَكَافَأُ دِمَاؤُهُمْ وَ يَسْعَى بِذِمَّتِهِمْ أَدْنَاهُمْ فَإِذَا أَمَّنَ أَحَدٌ مِنَ الْمُسْلِمِينَ أَحَداً مِنَ الْمُشْرِكِينَ لَمْ يَجِبْ أَنْ تُخْفَرَ ذِمَّتُهُ».
بعضي فرمودند: «تَتَكَافَأُ دِمَاؤُهُمْ» اختصاص به قصاص و ديات دارد، در حالي كه دليلي بر آن وجود ندارد و روايت اطلاق دارد و بيان ميكند مسلمان از حيث اينكه جان دارد نسبت به مسلمان ديگري كه جان دارد، مزيتي ندارد و احكامي كه براي انسان زنده است هر دو را شامل ميشود. بله، جاهايي كه ميدانيم استثناء شده يا دليل از آن منصرف است، به جاي خود محفوظ است، امّا اينكه روايت را به باب ديات و قصاص محدود كنيم وجهي ندارد؛ خصوصاً با توجه به اينكه قبل آن ميفرمايد: «الْمُسْلِمُونَ إِخْوَةٌ» و بعد از آن ميفرمايد: «وَ يَسْعَى بِذِمَّتِهِمْ أَدْنَاهُمْ» كه اين احكام اطلاق دارد، پس تكافؤ در دم هم نسبت به مؤمنين مطلق است.
به هر حال بعضي هم در اين مسأله ـ كه امر دائر است بين نجات يكي از دو مؤمن ـ فرمودهاند از باب تزاحم است و اگر يكي أهم يا محتمل الاهمية باشد بايد مقدم شود، بنابراين لازم است عالم را مقدم بر جاهل كند.
امّا با وجود اين روايت كه ميفرمايد: «تَتَكَافَأُ دِمَاؤُهُمْ» ميگوييم حتّي احتمال
1) در روايتي از امام صادق … عليه السلام … دربارهي معناي اين قول رسول الله … صلي الله عليه و آله و سلم … «يسعى بذمتهم أدناهم» پرسيدند، حضرت فرمودند:
اهميت عالم نسبت به جاهل از حيث جان داده نمي شود و در اينكه كدام را بايد نجات دهد مخيّر است، اعلم بودن، اتقي بودن و ... اولويت وجوبي ايجاد نميكند، فقط ميتوانيم بگوييم اولويت استحبابي دارد.(1)
خود اين بزرگوار هم در ذيل مسألهاي شبيه اين، كه مرحوم سيد در عروة(2)
مسألة: إذا مات الجنين في بطن الحامل و خيف عليها من بقائه وجب التوصل إلى إخراجه بالأرفق فالأرفق و لو بتقطيعه قطعة قطعة و يجب أن يكون المباشر النساء أو زوجها و مع عدمهما فالمحارم من الرجال فإن تعذر فالأجانب حفظا لنفسها المحترمة و لو ماتت الحامل و كان الجنين حيا وجب إخراجه و لو بشق بطنها فيشق جنبها الأيسر و يخرج الطفل ثمَّ يخاط و تدفن و لا فرق في ذلك بين رجاء حياة الطفل بعد الإخراج و عدمه و لو خيف مع حياتهما على كل منهما انتظر حتى يقضى.
به تبع صاحب جواهر(3)المسألة الرابعة إذا علم أنه قد مات ولد الحامل في بطنها و لما يخرج صحيحا أدخل اليد في الفرج و قطع و أخرج إجماعا كما في الخلاف، و مذهب الأصحاب كما في المدارك ... هذا كله ان مات و هي حية، و أما ان ماتت هي دونه أي و قد علم أنه حي بحركة و نحوها و لم يخرج أيضا شق جوفها و انتزع إذا لم يمكن خروجه بدون الشق بلا خلاف أجده فيه عندنا كما اعترف به في الخلاف، بل ظاهره فيه بين العلماء، و في التذكرة نسبته إلى علمائنا ... .
نعم إنما ذلك مع القطع بكونه حيا في بطنها بعد موتها، أما مع عدمه فالظاهر الحرمة، محافظة على حرمة الميت، و لما يفهم من التأمل في أخبار المقام، و لا يثمر استصحابها قبل موتها و إن قلنا بوجوب الانتظار حتى يقطع بموته لو كان حيا، لعدم التلازم بين الأمرين، و أما لو كانا معا حيين و خشي على كل منهما فالظاهر الصبر إلى أن يقضي الله، و لا ترجيح شرعا، و الأمور الاعتبارية من غير دليل شرعي لا يلتفت إليها، و الله و رسوله أعلم.
مطرح كرده ـ و فرموده است: اگر خوف بر حيات مادر يا جنيني كه در شكم مادر است وجود داشته باشد، كسي نميتواند اقدام به نجات يكي ـ كه با موت ديگري همراه است ـ كند، بلكه بايد منتظر قضاء الهي باشد ـمثل مرحوم سيد و بقيهي فقهاء فتوا داده(1)
لو خيف على حياتهما بأن علم أن كليهما لا يبقيان على قيد الحياة بل يموت أحدهما لا محالة إلّا أنه لو أُخرج الولد خيف عليه من الموت و لو لم يخرج الولد خيف على امه، فلا يمكن ترجيح إحدى النفسين المحترمتين على الأُخرى فلا بدّ من انتظار أمر اللّه سبحانه، فاذا مات أحدهما وجب التحفظ على الآخر. هذا بالإضافة إلى الثالث الذي يريد إخراج الولد ... .
لأن المقدّمة إذا كانت محرمة لم يمكن تقديم الوجوب في ذي المقدّمة على الحرمة في المقدّمة فإنّ حفظ النفس الواجب في أحدهما يتوقف على المقدّمة المحرمة و هي إتلاف الآخر، و هذا ليس بجائز إلّا فيما إذا كان الوجوب في ذي المقدّمة من الأهمية بمرتبة أزال الحرمة عن المقدّمة الحرام، كما هو كذلك في توقف إنقاذ النفس المحترمة على التصرّف في أرض الغير من دون إذنه.
و أما في أمثال المقام ممّا لم تثبت الأهمية في ذي المقدّمة لتساوي الحكمين أو عدم كون الوجوب أهم، كما إذا توقّف حفظ المال المحترم على إتلاف مال محترم آخر فلا مرخص في ارتكاب المقدّمة المحرمة لأجل امتثال الأمر بذي المقدّمة، بل لا بدّ من انتظار قضاء اللّه سبحانه و أن الام تموت حتى يتحفّظ على الولد بإخراجه من بطنها أو أن الولد يموت حتى يتحفّظ على الأُم بإخراجه كما تقدّم، هذا كله بالإضافة إلى الثالث.
و جان يكي را بر ديگري ترجيح نداده، در حالي كه ممكن است كسي در اينجا بگويد جان مادري كه جوان است و مادر چند فرزند صغير است و شوهر دارد و ... بر جنين چهار ماههاي كه هنوز متولد نشده مقدم است. با اين حال كسي را نميشناسم خلاف «ينتظر حتّي يقضي» فتوا داده باشد و جان يكي را بر ديگري ترجيح داده باشد، و دليل آن همان «الْمُسْلِمُونَ إِخْوَةٌ تَتَكَافَأُ دِمَاؤُهُمْ» ميباشد.سيد خويي … قدس سره … سپس فرعي را مطرح كرده و فرمودهاند: نديدم كسي در كتب فتوائيه متعرّض اين مسأله شده باشد، چه رسد به كتب استدلالي، و آن اينكه:
آيا مادر ميتواند براي نجات جان خود، جنين در شكمش را بكشد؟ هرچند چنين عملي براي شخص ثالث جايز نميباشد.
1) موسوعة الإمام الخوئي، ج9، ص317:
آيا مادر ميتواند براي نجات جان خود، جنين در شكمش را بكشد(1)؟
سيد خويي … قدس سره … ميفرمايد: اينكه مرحوم سيد به تبع صاحب جواهر … قدس سرهما … فرمود اگر خوف بر حيات احدهما وجود داشته باشد «ينتظر حتّي يقضي»، اين حكم نسبت به شخص ثالث است كه نميتواند براي نجات مادر، فرزند را بكشد يا براي نجات فرزند، مادر را بكشد، امّا خود مادر ميتواند براي نجات جان خود، جنين در شكمش را بكشد؛ زيرا بر او واجب است كه هم حفظ نفس كند و هم حفظ جان ولد، و از آنجا كه امتثال هر دو امر بر او امكان ندارد، به ناچار داخل باب تزاحم ميشود و چون صبر بر موت خود و حفظ جان جنين عسر و حرج بر مادر است، به جهت عسر و حرج ميتواند جنين را بكشد و جان خودش را حفظ كند.(2)
و أما الام فهل يجوز لها أن تقتل ولدها في بطنها تحفظاً على حياتها أو لا يجوز؟
التحقيق أن المقام يدخل تحت كبرى التزاحم، لوجوب حفظ النفس المحترمة على الام، فيجب عليها أن تتحفظ على نفسها كما يجب عليها أن تحفظ ولدها، و حيث لا تتمكّن الام من امتثال كلا الأمرين فيدخل بذلك تحت كبرى المتزاحمين، و بما أن التحفّظ على ولدها و صبرها لموتها أمر عسري حرجي في حقها فيرتفع الأمر بالتحفّظ على حياة ولدها، و بذلك لا يبعد أن يقال بجواز قتلها ولدها تحفّظاً على حياتها، غاية الأمر أن امتثال هذا الواجب يتوقف على مقدّمة محرمة و هي قتلها لولدها، فالمقام من التزاحم بين وجوب ذيها و حرمة المقدّمة فيتقدّم الوجوب في ذي المقدّمة على الحرمة في المقدّمة كما هو الحال في جملة من المقامات. و هذه المسألة لم أر مَن تعرّض لها في الرسائل العملية فضلًا عن الكتب الاستدلالية.
استدراك: تقدّم أنه لو خيف مع حياتهما على كل منهما انتظر حتى يقضى، و ذلك لأن تركه ترجيح لأحدهما على الآخر مع حرمة كل منهما لكونهما مسلمين أو مؤمنين، فلا يجوز لثالث أن يتحفظ على أحدهما بإتلاف الآخر.
و أمّا وظيفة الأُم في نفسها و أنه هل يجوز لها أن تقتل ولدها تحفظاً على حياتها أو لا يجوز لها ذلك؟ الظاهر أنه لا مانع للُام من التحفظ على حياتها بأن تقتل ولدها و السر في ذلك ما ذكرناه في محلِّه من أن الضرر إذا توجّه إلى أحد شخصين لا يجب على أحدهما تحمّل الضّرر حتى لا يتضرّر الآخر، لأن التحمّل عسر و حرج فلا يكون مأموراً به، و في المقام لا يجب على الام أن تتحمّل الضرر بأن تصبر حتى تموت تحفّظاً على حياة ولدها، لأنه عسر فلا يجب ذلك على الام، و لعلّه من فروع قاعدة دفع المفسدة أولى من جلب المصلحة، فلا بأس في أن تتحفّظ الام على حياتها و لو بقتل ولدها، هذا كلّه في الاستدراك.
خدمت اين سيد بزرگوار عرض ميكنيم: خود شما بارها فرمودهايد قاعدهي لاحرج امتناني است و اگر جريان قاعده باعث ضرر و حرج بر ديگري باشد، جاري نخواهد بود. بنابراين در اينجا كه جريان قاعدهي لاحرج به نفع مادر باعث ضرر و حرج بر ولد خواهد بود، جاري نميباشد. قاعدهي نفي ضرر هم به همين روش است و قاعدهي ديگري هم كه از اين سنخ باشد و در اينجا جاري باشد، نميشناسيم.
بعض مشايخ ما(1)
إذا دار الأمر بين حياة الام أو حياة الجنين جاز للُام دفع الخطر الواقع على حياتها من قبل الجنين بإسقاطه، و يثبت على المباشر الدية لولي الجنين، و اللّه العالم.
( همان، ج10، ص492:
بسمه تعالى لا يجوز أسقاط الجنين و في إسقاطه الدية على مسقطه و هي تختلف حسب مراتب عمره الا إذا كان الجنين خطراً على حياة الأم فيجوز لها دون غيرها إسقاطه دفاعاً عن نفسها و اللّه العالم.
راه حلّ ديگري براي جواز قتل جنين در مثل اين شرايط توسط مادر ارائه دادهاند و آن اينكه بر مادر جايز است از باب دفاع از نفس، جنين را بكشد؛ چون دفاع براي كسي كه مورد ظلم و تهاجم قرار گرفته، هرچند منجر به1) تبريزى، جواد بن على، صراط النجاة، ج9، ص273:
كشته شدن مهاجم شود مانعي ندارد. در صحيحهي عبدالله بن سنان ميفرمايد:
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوب] عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم …: مَنْ قُتِلَ دُونَ مَظْلِمَتِهِ فَهُوَ شَهِيدٌ.
وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى مِثْلَهُ.(1)
كسي كه به خاطر ظلمي كه بر او ميشود كشته شود، شهيد است.
بنابراين دفاع در مقابل ظلم جايز است و حتّي اگر در اين راه كشته شود، شهيد محسوب ميشود.
اين كلام استاد ما گرچه بهتر از كلام سيد خويي … قدس سره … است، امّا باز قابل قبول نيست؛ زيرا نميتوان گفت جنيني كه در شكم مادر است ظالم به مادر است، خصوصاً اگر اين مشكلات به خاطر ضعف خود مادر يا به خاطر ورود يك ويروس، ميكروب يا ... بوده و جنين دخالتي نداشته باشد، در چنين مواردي ظلم و تجاوز صدق نميكند. بنابراين نميتوانيم بگوييم به عنوان دفاع، كشتن طفل توسط مادر براي زنده ماندن خود جايز است.
ما نحن فيه را ميتوانيم بگوييم از باب تزاحم است؛ زيرا دو تكليف الزامي بر عهدهي مادر است؛ يكي وجوب حفظ نفس خود و ديگري حرمت قتل ولد، و از آنجا كه قدرت بر امتثال هر دو تكليف ندارد و ملاك حرمت قتل و ملاك وجوب حفظ نفس همسنگ ميباشد و از طرف ديگر اثبات كرديم نفوس متكافئ
1) وسائل الشيعة، ج15، كتاب الجهاد، أبواب جهاد العدو و ما يناسبه، باب46، ح8، ص121 و الكافي، ج5، ص52.
هستند و نفس مادر با نفس(1)جنين فرقي ندارد «الْمُسْلِمُونَ إِخْوَةٌ تَتَكَافَأُ دِمَاؤُهُمْ» پس مادر مخيّر است بين اينكه جنين را بكشد و خودش را نجات دهد يا اينكه خود بميرد و جنين زنده بماند.
ولي انما الكلام در اينكه بتوانيم وجوب حفظ نفس را علي الاطلاق اثبات كنيم و نيز اثبات كنيم اين وجوب همسنگ با حرمت قتل نفس است.
هرچند از مجموع ادلّه استفاده ميشود حفظ نفس واجب است، ولي با طرح سؤالي از جناب محقق در شرايع و تأمّل بعضي در پاسخ به آن، معلوم ميشود وجوب حفظ نفس به روشنيِ حرمت قتل نفس نيست. جناب محقق در بحث اطعمه و اشربه بعد از بيان اينكه عند الاضطرار خوردن ميته جايز است، اين سؤال را مطرح ميكند: «هل يجب التناول للحفظ؟»(2)
أما المضطر فهو الذي يخاف التلف لو لم يتناول و كذا لو خاف المرض بالترك و كذا لو خشي الضعف المؤدي إلى التخلف عن الرفقة مع ظهور أمارة العطب أو ضعف الركوب المؤدي إلى خوف التلف فحينئذ يحل له تناول ما يزيل تلك الضرورة. و لا يختص ذلك نوعا من المحرمات إلا ما سنذكره ... .
فالمأذون فيه حفظ الرمق و التجاوز حرام لأن القصد حفظ النفس و هل يجب التناول للحفظ قيل نعم و هو الحق ف لو أراد التنزه و الحال حالة خوف التلف لم يجز.
آيا خوردن ميته واجب است و به عبارت ديگر اينكه گفتيم اكل الميتة عند الاضطرار جايز است، آيا به نحو رخصت است يا عزيمت؟گرچه در پاسخ به اين سؤال گفتهاند خوردن ميته بر مضطر واجب است، ولي بعضي نيز اين احتمال را دادهاند كه اگر از خوردن امتناع كرده و حفظ نفس نكند، مرتكب خلاف شرعي نشده است. اگر حفظ نفس در چنين جايي واجب نباشد،
در ما نحن فيه هم به طريق اولي واجب نخواهد بود. البته از بعضي روايات استفاده ميشود كه خوردن ميته عند الاضطرار واجب است، ولي چون از لحاظ سند ناتمام است، بعضي در وجوب آن تأمل كردهاند.
ـ مرسلهي محمد بن احمد بن يحيي
مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى فِي كِتَابِ نَوَادِرِ الْحِكْمَةِ قَالَ: قَالَ الصَّادِقُ … عليه السلام …: مَنِ اضْطُرَّ إِلَى الْمَيْتَةِ وَ الدَّمِ وَ لَحْمِ الْخِنْزِيرِ فَلَمْ يَأْكُلْ شَيْئاً مِنْ ذَلِكَ حَتَّى يَمُوتَ فَهُوَ كَافِرٌ.(1)
هرچند سند جناب صدوق … قدس سره … به محمد بن احمد بن يحيي صاحب نوادر الحكمة كه قميين به آن دبة الشبيب(2)
و لمحمد بن أحمد بن يحيى، كتب، منها: كتاب نوادر الحكمة و هو كتاب حسن كبير، يعرفه القميون بدبة شبيب، قال و شبيب فامي، كان بقم له دبة ذات بيوت يعطى منها ما يطلب منه من دهن، فشبهوا هذا الكتاب بذلك و له كتاب الملاحم و كتاب الطب و كتاب مقتل الحسين … عليه السلام …، كتاب الإمامة، كتاب المزار.
ميگفتند تمام است(3)و ما كان فيه عن محمّد بن أحمد بن يحيى بن عمران الأشعريّ فقد رويته عن أبي؛ و محمّد بن الحسن- رحمهما اللّه- عن محمّد بن يحيى العطّار؛ و أحمد بن إدريس جميعا عن محمّد بن أحمد بن يحيى بن عمران الأشعريّ.
، ولي محمد بن احمد بن يحيي مرسلاً از امام صادق … عليه السلام … نقل ميكند.دلالت اين روايت بر وجوب اكل ميته عند الاضطرار روشن است.
بنابراين اگر بتوانيم از مثل اين روايت و تتبّع در كلمات فقهاء يقين پيدا كنيم وجوب حفظ نفس به همان ميزان و ملاك حرمت قتل نفس است، ميتوانيم بگوييم از باب تزاحم مادر مخيّر است؛ يعني ميتواند جنين را بكشد و خود را
نجات دهد و يا صبر بر مرگ خود كند و جنين را نجات دهد.
امّا اگر نتوانستيم چنين اطلاقي در وجوب حفظ نفس به دست بياوريم، اطلاقات حرمت قتل نفس بدون مزاحم خواهد بود كه اظهر اين است و وظيفهي مادر مانند وظيفهي شخص ثالث خواهد بود در اينكه ينتظر حتّي يقضي. و حتّي اگر احتمال اهميت حرمت قتل نفس ـ هرچند جنين ـ را بدهيم حكم همين است، گرچه بر فرض تحقق تزاحم، احتمال اهميت مورد اشكال است، بلكه حداقل در برخي موارد، عكس آن اولي است با غمض عين از «الْمُسْلِمُونَ إِخْوَةٌ تَتَكَافَأُ دِمَاؤُهُمْ».
بعيد هم نيست كساني كه متعرّض اين مسأله ـ كه وظيفهي مادر چيست ـ نشدهاند، نكتهاش اين باشد كه فرقي بين وظيفهي شخص ثالث و مادر در اينكه «ينتظر حتّي يقضي» نديدهاند.
حرمت اسقاط جنين بعد از ولوج روح، مقتضاي ادلّهي متعددي است ولي قبل از ولوج روح(1)
( المقنعة (للشيخ المفيد)، ص539:
و أقل الحمل أربعون يوما ... و أقله لخروج الولد حيا ستة أشهر و ذلك أن النطفة تبقى في الرحم أربعين يوما ثم تصير علقة أربعين يوما ثم تصير مضغة أربعين يوما ثم تصير عظما أربعين يوما ثم تكتسي لحما و تتصور و تلجها الروح في عشرين يوما فذلك ستة أشهر.
( حلّى، يحيى بن سعيد، الجامع للشرائع، ص602:
باب دية الجنين: ديته خمسة اجزاء: في النطفة، عشرون دينارا و ... فاذا تم خلقه، فمأة دينار فاذا صار فيه روح، فدية الذكر الف دينار، و الأنثى خمس مأة ... فيكون النطفة أربعين يوما، ثم علقة أربعين، ثم مضغة أربعين، ثم عظما أربعين، ثم يكسى اللحم و يصور، و يلجه الروح في عشرين يوما، فذلك ستة أشهر.
( روضة المتقين في شرح من لا يحضره الفقيه، ج10، ص420:
الظاهر أن المراد بروح الغذاء الروح الحيواني أو النباتي و على المهملتين معناه غير النفس الناطقة التي خلقها الله تعالى قبل خلق الأجساد بألفي عام و لهذا أطلق عليها القديم و تقدم أنه يطلق على من مضى عليه ستة أشهر، القديم كما قال الله تعالى (كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ).
( منتهى المطلب في تحقيق المذهب، ج7، ص176:
مسألة: و لا نعرف خلافا في أنّ غسل الطفل كغسل البالغ ... .
لنا: ما رواه الجمهور عن النبيّ … صلي الله عليه و آله و سلم …: أنّ الولد إذا بقي في بطن أمّه أربعة أشهر نفخ اللّه فيه الروح، فحينئذ يتحقّق الموت في طرفه فيجب تغسيله، عملا بالعمومات.
( صيمرى، مفلح بن حسن، كشف الالتباس عن موجز أبي العباس، ص316:
و الغسل الفاسد كلا غسل ... يجب بمسّ السقط لأربعة أشهر، لولوج الروح، و صدق الموت بعدها.
( جامع المقاصد في شرح القواعد، ج1، ص406:
و لا فرق في عدم الصّلاة عليه إذا ولد ميّتا، بين أن تلجه الرّوح ببلوغ أربعة أشهر كما ورد انّه تنفخ فيه الرّوح بعد الأربعة أو لا.
( مدارك الأحكام في شرح عبادات شرائع الإسلام، ج2، ص76:
و ذكر الشارح … قدس سره … أنّ المراد بمن لم تلجه الروح من نقص سنّه عن أربعة أشهر. و هو ظاهر المصنف هنا و في النافع و صريح المعتبر، فإنه قال فيه: و لو كان للسقط أقل من أربعة أشهر لم يغسل و لم يكفن و لم يصل عليه بل يلف في خرقة و يدفن، ذكر ذلك الشيخان، و هو مذهب العلماء خلا ابن سيرين و لا عبرة في خلافه.
( مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، ج21، ص22:
مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْجَهْمِ قَالَ: قَالَ سَمِعْتُ أَبَا الْحَسَنِ الرِّضَا … عليه السلام … يَقُولُ: قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ … عليهما السلام …: إِنَّ النُّطْفَةَ تَكُونُ فِي الرَّحِمِ أَرْبَعِينَ يَوْماً ثُمَّ تَصِيرُ عَلَقَةً أَرْبَعِينَ يَوْماً ثُمَّ تَصِيرُ مُضْغَةً أَرْبَعِينَ يَوْماً فَإِذَا كَمَلَ أَرْبَعَةُ أَشْهُرٍ بَعَثَ اللَّهُ مَلَكَيْنِ خَلَّاقَيْنِ فَيَقُولَانِ يَا رَبِّ مَا تَخْلُقُ ذَكَراً أَوْ أُنْثَى فَيُؤْمَرَانِ فَيَقُولَانِ يَا رَبِّ شَقِيّاً أَوْ سَعِيداً فَيُؤْمَرَانِ فَيَقُولَانِ يَا رَبِّ مَا أَجَلُهُ وَ مَا رِزْقُهُ وَ كُلُّ شَيْءٍ مِنْ حَالِهِ ... .
قوله … عليه السلام …: «فإذا كمل أربعة أشهر» المشهور بين الأطباء موافقا لما ظهر من التجارب أن التصوير في الأربعين الثالثة، و نفخ الروح قد يكون فيها، و قد يكون بعدها، و ربما يحمل على تحقق ذلك نادرا، و أما كتابة الميثاق فقيل: كناية عن مفطوريته على خلقة قابلة للتوحيد و سائر المعارف، و نسيان الميثاق كناية عن دخوله في عالم الأسباب المشتمل على موانع تعقل ما فطر عليه.
( أنوار الفقاهة ـ كتاب الطهارة (لكاشف الغطاء، حسن)، ص269:
الظاهر أنّ الميت هو ما كان فيه روح ففارقته أو ما كان من شأنه ذلك و التجربة شاهدة على أنّ بلوغ أربعة أشهر موجب لولوج الروح ... .
( جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام، ج4، ص114:
و كذا السقط إذا لم تلجه الروح بأن يكون لدون أربعة أشهر فلا يغسل و لا يكفن و لا يصلى عليه بلا خلاف أجده في شيء من ذلك، بل في المعتبر «و لو كان السقط أقل من أربعة أشهر لم يغسل و لم يكفن ...». (احمدي)
كه با اسقاط جنين قتل نفس صدق نميكند، باز هم دليل بر1) هرچند در اينكه چه زماني روح ولوج ميكند كلام است. مشهور قائل به اتمام چهار ماهگي شدهاند، امّا شيخ مفيد، محقق حلّي، مجلسي اولّ … قدس سرهم … و ... قائل به اتمام شش ماهگي شدهاند. [البته برخي از اطباء و محققين اتمام سه ماهگي را هم ذكر كردهاند و در برخي روايات نيز به پنج ماهگي اشاره شده است و همچنين برخي اقوال ديگر نيز وجود دارد]
حرمت وجود دارد:
مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ(1)
و ما كان فيه عن الحسين بن سعيد فقد رويته عن محمّد بن الحسن- رضي اللّه عنه- عن الحسين بن الحسن بن أبان، عن الحسين بن سعيد. و رويته عن أبي … قدس سره … عن سعد بن عبد اللّه، عن أحمد بن محمّد بن عيسى، عن الحسين بن سعيد.
عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ وَ حُسَيْنٍ الرَّوَّاسِيِّ جَمِيعاً عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي الْحَسَنِ … عليه السلام …: الْمَرْأَةُ تَخَافُ الْحَبَلَ فَتَشْرَبُ الدَّوَاءَ فَتُلْقِي مَا فِي بَطْنِهَا قَالَ: لَا فَقُلْتُ: إِنَّمَا هُوَ نُطْفَةٌ! فَقَالَ: إِنَّ أَوَّلَ مَا يُخْلَقُ نُطْفَةٌ.(2)جناب صدوق اين روايت را با سند صحيح از حسين بن سعيد(3)
الحسين بن سعيد بن حماد بن سعيد بن مهران الأهوازي من موالي علي بن الحسين … عليهما السلام … ثقة روى عن الرضا و أبي جعفر الثاني و أبي الحسن الثالث … عليهم السلام … و أصله كوفي و انتقل مع أخيه الحسن (رض) إلى الأهواز، ثم تحول إلى قم فنزل على الحسن بن أبان و توفي بقم، و له ثلاثون كتابا، و هي كتاب الوضوء، و كتاب الصلاة ... .
ثقه نقل ميكند و ايشان از ابن ابي عمير(4)محمد بن أبي عمير زياد بن عيسى أبو أحمد الأزدي: من موالي المهلب بن أبي صفرة و قيل مولى بني أمية. و الأول أصح. بغدادي الأصل و المقام، لقي أبا الحسن موسى … عليه السلام … و سمع منه أحاديث كناه في بعضها فقال: يا [أ] با أحمد، و روى عن الرضا … عليه السلام …، جليل القدر عظيم المنزلة فينا و عند المخالفين. الجاحظ يحكي عنه في كتبه و قد ذكره في المفاخرة بين العدنانية و القحطانية، و قال في البيان و التبيين: حدثني إبراهيم بن داحة عن ابن أبي عمير، و كان وجها من وجوه الرافضة. و كان حبس في أيام الرشيد ... .
( الفهرست، ص142:
محمد بن أبي عمير: يكنى أبا أحمد، من موالي الأزد، و اسم أبي عمير زياد، و كان من أوثق الناس عند الخاصة و العامة، و أنسكهم نسكا، و أورعهم و أعبدهم ... .
نقل ميكند كه جلالتش روشن است. ايشان هماز محمد بن ابي حمزه و حسين الرواسي نقل ميكند كه محمد بن ابي حمزه(1)
محمد بن أبي حمزة ثابت بن أبي صفية الثمالي له كتاب، أخبرنا ابن شاذان قال: حدثنا أحمد بن محمد بن يحيى قال: حدثنا أبي قال: حدثنا أحمد بن محمد بن عيسى، عن محمد بن أبي عمير، عن محمد بن أبي حمزة به.
گرچه توثيق ندارد، ولي حسين الرواسي(2)الحسين بن عثمان الأحمسي البجلي كوفي (الكوفي). ثقة، ذكره أبو العباس في رجال أبي عبد الله … عليه السلام … كتابه رواية محمد بن أبي عمير أخبرناه محمد بن محمد، عن الحسن بن حمزة، عن ابن بطة، عن الصفار، عن أحمد بن محمد بن عيسى، عن ابن أبي عمير، عن الحسين.
توثيق دارد و اين دو هم از اسحاق بن عمار(3)إسحاق بن عمار بن حيان = إسحاق بن عمار = إسحاق بن عمار الساباطي:
( قال النجاشي: إسحاق بن عمار بن حيان، مولى بني تغلب، أبو يعقوب الصيرفي، شيخ من أصحابنا، ثقة و إخوته يونس و يوسف و قيس و إسماعيل و هو في بيت كبير من الشيعة و ابنا أخيه، علي بن إسماعيل و بشير بن إسماعيل، كانا من وجوه من روى الحديث.
( قال الشيخ: إسحاق بن عمار الساباطي، له أصل، و كان فطحيا، إلا أنه ثقة، و أصله معتمد عليه. أخبرنا به: الشيخ أبو عبد الله المفيد … قدس سره … و الحسين بن عبيد الله، عن أبي جعفر محمد بن علي بن الحسين بن بابويه، عن محمد بن الحسن بن الوليد، عن محمد بن الحسن الصفار، عن محمد بن الحسين بن أبي الخطاب، عن ابن أبي عمير، عن إسحاق، هذا.
و عده في رجاله من غير توصيف، في أصحاب الكاظم … عليه السلام … و قال: ثقة، له كتاب. يكنى أبا هاشم ... .
نقل ميكنند كه توثيق دارد. بنابراين از لحاظ سند قابل اعتماد است.اسحاق بن عمار ميگويد: به امام كاظم … عليه السلام … عرض كردم: زني از حاملگي ميترسد، به همين خاطر دارويي ميخورد و هرچه در شكم دارد مياندازد، حضرت فرمود: نه [جايز نيست] پس عرض كردم: آنكه [هنوز] نطفه است! فرمودند: اوّل چيزي كه خلق ميشود نطفه است [نطفه ابتداي تكوّن انسان است].
مشهور قائلند كشتن عمدي جنين بعد از ولوج روح قصاص دارد و ديهاش هم ديهي انسان كامل است. هرچند بعضي مثل سيد خويي … قدس سره … در اينكه قصاص داشته باشد مناقشه كرده و گفتهاند حتّي قتل صبي تا به سن بلوغ نرسد قصاص ندارد، چه رسد به جنين.
دليل مشهور، عمومات ادلّهي قصاص و مرسلهي ابن فضال است كه ميفرمايد:
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: كُلُّ مَنْ قَتَلَ شَيْئاً صَغِيراً أَوْ كَبِيراً بَعْدَ أَنْ يَتَعَمَّدَ فَعَلَيْهِ الْقَوَدُ.(1)
سيد خويي … قدس سره … در ردّ ادلّهي مشهور ميفرمايد:
امّا مرسلهي ابن فضال از لحاظ سند ناتمام است و نميتواند به عنوان مستند حكم باشد، بله اين روايت با كمي تفاوت از طريق صحيح هم نقل شده كه اينچنين است:
1) . وسائل الشيعة، ج29، كتاب القصاص، أبواب القصاص في النفس، باب31، ح4، ص76 و تهذيب الاحكام، ج10، ص162.
وَ فِي رِوَايَةِ ابْنِ بُكَيْرٍ(1)
و ما كان فيه عن عبد اللّه بن بكير فقد رويته عن أبي- رضي اللّه عنه- عن عبد اللّه بن جعفر الحميريّ، عن أحمد بن محمّد بن عيسى، عن الحسن بن عليّ بن فضّال، عن عبد اللّه بن بكير.
قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام …: كُلُ مَنْ قَتَلَ بِشَيْءٍ صَغِيرٍ أَوْ كَبِيرٍ بَعْدَ أَنْ يَتَعَمَّدَ فَعَلَيْهِ الْقَوَد.(2)ولي اين نقل ديگر دلالتي بر مدعا ندارد؛ زيرا ظاهر اين است كه صغير و كبير، صفت شيء يا همان وسيلهي قتل است نه مقتول؛ يعني اگر كسي با هر وسيلهاي (كوچك يا بزرگ) متعمداً كسي را بكشد، قصاص ميشود.
و امّا عمومات ادلّهي قصاص هم به وسيلهي صحيحهي ابي بصير كه ميفرمايد:
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ وَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ رِئَابٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ يَعْنِي الْمُرَادِيَّ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ … عليهما السلام … عَنْ رَجُلٍ قَتَلَ رَجُلًا مَجْنُوناً فَقَالَ: إِنْ كَانَ الْمَجْنُونُ أَرَادَهُ فَدَفَعَهُ عَنْ نَفْسِهِ فَلَا شَيْءَ عَلَيْهِ مِنْ قَوَدٍ وَ لَا دِيَةٍ وَ يُعْطَى وَرَثَتُهُ دِيَتَهُ مِنْ بَيْتِ مَالِ الْمُسْلِمِينَ قَالَ: وَ إِنْ كَانَ قَتَلَهُ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَكُونَ الْمَجْنُونُ أَرَادَهُ فَلَا قَوَدَ لِمَنْ لَا يُقَادُ مِنْهُ وَ أَرَى أَنَّ عَلَى قَاتِلِهِ الدِّيَةَ فِي مَالِهِ يَدْفَعُهَا إِلَى وَرَثَةِ الْمَجْنُونِ وَ يَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَ يَتُوبُ إِلَيْهِ.(3)
تخصيص ميخورد؛ زيرا گرچه اين روايت در مورد مجنون است ولي عبارت «فَلَا قَوَدَ لِمَنْ لَا يُقَادُ مِنْهُ» قاعدهي كلّي است كه در غير مورد مجنون، از جمله صغير
هم كاربرد دارد؛ زيرا صغير هم جزء كساني است كه «لايقاد منه»، پس «لا قود له».(1)
و فيه إشكال، بل منع ... .
[أقول] وجهه: هو أنّ العمومات قابلة للتخصيص بصحيحة أبي بصير الآتية. و أمّا المرسل فهو و إن كان لا بأس بدلالته إلّا أنّه ضعيف سنداً من جهة الإرسال. نعم، رواه الصدوق بسنده الصحيح عن ابن بكير عن أبي عبد اللّه … عليه السلام …، إلّا أنّه قال: «كلّ من قتل بشيء صغر أو كبر».
و لكنّه ضعيف دلالة، نظراً إلى أنّ الظاهر من قوله … عليه السلام …: «صغر أو كبر» هو أنّ الصغر و الكبر صفة للشيء الذي يقع به القتل. و عليه، فالرواية أجنبيّة عن كون المقتول صغيراً أو كبيراً.
فإذن إن تمّ إجماع فهو، و لكنّه غير تامّ، كما يظهر من عبارة الشرائع، حيث عبّر بقوله: على الأصحّ. و نُسِب الخلاف إلى الحلبي كما عرفت.
و تدلّ على عدم القود صحيحة أبي بصير يعني: المرادي قال: سألت أبا جعفر … عليه السلام … عن رجل قتل رجلًا مجنوناً «فقال: إن كان المجنون أراده فدفعه عن نفسه (فقتله) فلا شيء عليه من قود و لا دية، و يعطى ورثته ديته من بيت مال المسلمين. قال: و إن كان قتله من غير أن يكون المجنون أراده فلا قود لمن لا يقاد منه» الحديث.
فهذه الصحيحة و إن كان موردها المجنون إلّا أنّ قوله … عليه السلام … «فلا قود لمن لا يقاد منه» تطبيقٌ للكبرى على الصغرى، فتدلّ على عدم القود في الصغير أيضاً.
( همان، ج42 موسوعة، ص513:
«لو ضرب حاملًا فأسقطت حملها فمات حين سقوطه فالضارب قاتل، و المشهور أنّ عليه القود إن كان متعمّداً و قاصداً لقتله، و فيه إشكال، و الأقرب عدمه، و عليه الدية ...»
[اقول] وجه الإشكال ما تقدّم ضمن المسائل السابقة بشكل موسّع من عدم ثبوت القصاص و القود على من قتل صغيراً، بل عليه الدية، فلاحظ.
اولاً: عبارت «فَلَا قَوَدَ لِمَنْ لَا يُقَادُ مِنْهُ» از آنجا كه اگر شامل غير مجنون شود مبتلاي به كثرت تخصيص ميشود، نميتوانيم بگوييم يك قاعدهي كلّي است كه شامل غير مجنون ميشود؛ زيرا در مثل نائم، أب، مسلمان در مقابل كافر، حرّ در مقابل عبد و ... با اينكه «لايقاد منهم»، ولي اينطور نيست كه «لا قود لهم»، بلكه اگر
1) مباني تكملة المنهاج (ج42 موسوعة الخوئي)، ص85:
كسي نائمي را بكشد، يا فرزندي پدرش را بكشد، كافري مسلماني را بكشد، عبدي حرّي را بكشد، قصاص ميشود با اينكه اگر به عكس باشد قصاص نميشود.
ثانياً: نسبت بين «الْمُسْلِمُونَ إِخْوَةٌ تَتَكَافَأُ دِمَاؤُهُمْ» و «لَا قَوَدَ لِمَنْ لَا يُقَادُ مِنْهُ» عموم من وجه است؛ زيرا:
موضوع «الْمُسْلِمُونَ إِخْوَةٌ تَتَكَافَأُ دِمَاؤُهُمْ» از حيثي أخص است؛ چون مربوط به خصوص مسلمين است و از حيثي اعمّ است؛ چون هم شامل قصاص و هم شامل ديه ميشود؛ يعني تتكافأ دماء المسلمين حرمةً و قصاصاً و ديةً.
و «لَا قَوَدَ لِمَنْ لَا يُقَادُ مِنْهُ» نيز چنين است؛ يعني از حيثي موضوع «لَا قَوَدَ لِمَنْ لَا يُقَادُ مِنْهُ» أخص است؛ چون مربوط به خصوص قصاص نسبت به «مَنْ لَا يُقَادُ مِنْهُ» است و از حيثي أعم ميباشد؛ چون شامل مسلمان و غير مسلمان ميشود.(1)
( وسائلالشيعة، ج29، كتاب القصاص، أبواب القصاص في النفس، باب32، ص80 و من لا يحضره الفقيه، ج4، ص92:
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْن] بِأَسَانِيدِهِ إِلَى كِتَابِ ظَرِيفٍ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ … عليه السلام … قَالَ: وَ قَضَى أَنَّهُ لَا قَوَدَ لِرَجُلٍ أَصَابَهُ وَالِدُهُ فِي أَمْرٍ يَعِيبُ عَلَيْهِ فِيهِ فَأَصَابَهُ عَيْبٌ مِنْ قَطْعٍ وَ غَيْرِهِ وَ يَكُونُ لَهُ الدِّيَةُ وَ لَا يُقَادُ.
وَ رَوَاهُ الصَّدُوقُ وَ الشَّيْخُ كَمَا يَأْتِي.
( همان، ابواب قصاص الطرف، باب13، ح4، ص177 و الكافي، ج7، ص320:
وَ [محمد بن يعقوب] عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَيْدٍ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ السِّنِّ وَ الذِّرَاعِ يُكْسَرَانِ عَمْداً لَهُمَا أَرْشٌ أَوْ قَوَدٌ؟ فَقَالَ: قَوَدٌ قَالَ: قُلْتُ: فَإِنْ أَضْعَفُوا الدِّيَةَ؟ قَالَ: إِنْ أَرْضَوْهُ بِمَا شَاءَ فَهُوَ لَهُ.
وَ رَوَاهُ الصَّدُوقُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ الَّذِي قَبْلَهُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ مِثْلَهُ.
( همان، ابواب موجب الضمان، باب31، ح3، ص270 و تهذيب الاحكام، ج10، ص308:
وَ [محمد بن الحسن] بِأَسَانِيدِهِ الْآتِيَةِ إِلَى كِتَابِ ظَرِيفٍ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ … عليه السلام … أَنَّهُ قَالَ: لَا قَوَدَ لِامْرَأَةٍ أَصَابَهَا زَوْجُهَا فَعِيبَتْ وَ غُرْمُ الْعَيْبِ عَلَى زَوْجِهَا وَ لَا قِصَاصَ عَلَيْهِ وَ قَضَى فِي امْرَأَةٍ رَكِبَهَا زَوْجُهَا فَأَعْفَلَهَا أَنَّ لَهَا نِصْفَ دِيَتِهَا مِائَتَانِ وَ خَمْسُونَ دِينَاراً.
وَ رَوَاهُ الصَّدُوقُ كَمَا يَأْتِي وَ الَّذِي قَبْلَهُ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ مِثْلَهُ.
( الخلاف، ج5، ص158:
مسألة 17 [اشتراك جماعة في جرح يوجب القود على الواحد]
إذا اشترك جماعة في جرح يوجب القود على الواحد كقلع العين و قطع اليد و نحو ذلك فعليهم القود. و به قال الشافعي، و ربيعة، و مالك،
( همان، ص198:
اللحم المقطوع من موضع الجرح: إذا جرح غيره، ثم أن المجروح قطع من موضع الجرح لحما، فان كان ميتا فلا بأس و القود على الجاني بلا خلاف، و ان كان لحما حيا ثم سرى الى نفسه كان على الجاني القود و على أولياء المقتول أن يردوا نصف الدية على أولياء الجاني. و كذلك لو شارك السبع في قتل غيره، أو جرحه غيره فجرح هو نفسه فمات.
و اختلف أصحاب الشافعي على طريقين فيمن قطع لحما حيا. أحدهما: القود، و على شريك السبع و الجارح نفسه بعد جراحة غيره على قولين:
أحدهما: يجب عليه القود. و الآخر: لا قود عليه، و يلزمه نصف الدية.
و من أصحابه من قال: لا قود على الجاني قولا واحدا، و عليه نصف الدية، و لم يختلفوا في شريك السبع و الجارح نفسه بعد جراحة غيره أنها على قولين.
( همان، ص207:
مسألة 84: [العفو عن دية الإصبع]: إذا قطع إصبع غيره، فقال المجني عليه: قد عفوت عن عقلها و قودها، ثم اندملت صح العفو عن العقل و القود معا. و به قال أبو حنيفة، و الشافعي.
و قال المزني: لا يصح العفو عن دية الإصبع، لأنه عفو عما لم يجب، بدليل أن المجني عليه لو أراد المطالبة بدية الإصبع لم يكن له، و لأنه عفا عن مجهول لأنه لا يدري هل يندمل فيستقر دية إصبع، أو يسري الى النفس فيختلف ذلك.
( المبسوط في فقه الإمامية، ج7، ص14:
ذا اشترك جماعة في جرح يوجب القود على الواحد كقلع العين و قطع اليد، فعليهم القود عندنا و عند جماعة و فيه خلاف.
... فإذا ثبت هذا فانا نقطع الجماعة بالواحد إذا اشتركوا في الجراح معا و لم ينفرد أحدهم ببعضه، و معناه أن يضعوا السكين على موضع واحد واحد و يمرها الكل على المكان حتى لا يتميز فعل أحدهم عن فعل الثاني، فههنا نقطعهم لأن كل واحد منهم قاطع غير أن عندنا أنه إذا قطعهم رد فاضل الدية كما قلناه في النفس سواء، و إن اختار قطع واحد قطعه و رد الباقون على المقطوع قود ما لزمهم من ذلك، و أما إن قطع واحد البعض و الآخر ما بقي أو وضع أحدهما سكينا من فوق و الآخر سكينا من أسفل و غمزا حتى التقيا السكينان، فلا قود ههنا، لأن كل واحد منهما جارح يد، و ليس بقاطع.
( مسالك الأفهام إلى تنقيح شرائع الإسلام، ج15، ص298:
الثّالثة: إذا قطع يمينا فبذل شمالا، فقطعها المجنيّ [عليه] من غير علم، قال في المبسوط: يقتضي مذهبنا سقوط القود. و فيه تردّد، لأنّ المتعيّن قطع اليمنى، فلا تجزي اليسرى مع وجودها. (اميرخاني)
1) از اين حيث هم ميتوان گفت «لَا قَوَدَ لِمَنْ لَا يُقَادُ مِنْهُ» اعم است كه شامل قصاص اعضاء و جوارح ميشود، به خلاف «الْمُسْلِمُونَ إِخْوَةٌ تَتَكَافَأُ دِمَاؤُهُمْ» كه فقط مربوط به جان است. اينكه قود شامل قصاص اعضاء و جوارح هم ميشود، شاهدي از خود روايات و نيز كلمات فقهاء دارد، مانند:
بنابراين مادهي افتراق اوّل اين است كه مسلمان بالغ عاقلي، مسلمان بالغ عاقل ديگر را بكشد و مادهي افتراق دوم اين است كه بالغ عاقلي، نابالغ كافر يا نائم كافري را بكشد.
و مادهي اجتماع آن، اين است كه بالغ مسلماني، صبيّ مراهق مسلماني را بكشد كه طبق «تَتَكَافَأُ دِمَاؤُهُمْ» بايد قصاص شود؛ چون بر مراهق مسلمان حقيقةً مسلمان صدق ميكند، به ويژه اگر با استدلال مسلمان شده باشد و طبق قاعدهي «لَا قَوَدَ لِمَنْ لَا يُقَادُ مِنْهُ» قصاص نميشود، پس هر يك از دو دليل در مثل چنين موردي تساقط ميكنند و بايد رجوع به عمومات فوق، مانند آيهي شريفهي (النَّفْسَ بِالنَّفْسِ)(1)شود و از آنجا كه احتمال فرق بين مراتب صغر نيست، همهي مراتب صغر تحت عموم (النَّفْسَ بِالنَّفْسِ) قرار ميگيرد، حتّي نفسي كه هنوز جنين است و احتياط تصالح ميباشد؛ چون احتمال قابل اعتنا وجود دارد كه «لَا قَوَدَ لِمَنْ لَا يُقَادُ مِنْهُ» حكومت داشته باشد و با حكومت، نسبت سنجي صحيح نيست.
1) سورهي مائده، آيهي45: (وَ كَتَبْنا عَلَيْهِمْ فيها أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ الْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَ الْأَنْفَ بِالْأَنْفِ وَ الْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفَّارَةٌ لَهُ وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ)
اگر از طريق سونوگرافي(1)يا بررسيهاي ديگر معلوم شد جنيني معلول و ناقص الخلقة است سقط آن جنين نيز جايز نيست.
بعضي به اين دليل كه پدر و مادر اين فرزند گرفتار حرج ميشوند، از باب لاحرج ميخواهند راهي براي جواز بگشايند، در حالي كه ميگوييم:
اولاً: بعد از ولوج روح، از آنجا كه دليل لاحرج امتناني است و اين جنين داراي روح و نفس بوده و انسان بر او صادق است و جريان لاحرج خلاف امتنان بر اوست، پس دليل لاحرج بالكل جاري نميشود.
ثانياً: قبل از ولوج روح نيز گرچه چون روح ندارد خلاف امتنان نيست و جريان لاحرج از اين حيث مانعي ندارد، امّا بايد ببينيم موضوع حرج چيست؟ آيا ماندن جنين در شكم مادر حرجي است تا مجوّز اسقاط جنين شود يا اينكه نگهداري بچه بعد از تولد حرجي خواهد بود؟
ماندن جنين معلول در شكم مادر چون هيچ فرقي با جنين غير معلول ندارد، نميتواند حرجي باشد، پس مجوّز اسقاط جنين هم نميشود و امّا اگر نگهداري جنين بعد از تولد حرجي باشد، ميگوييم: هر جا منجر به حرج شد، وجوب نگهداري فرزند از پدر و مادر برداشته ميشود، نه اينكه مجوّز اسقاط جنين باشد!
بله، اگر همان زماني كه در شكم مادر است ـ قبل از ولوج روح ـ طوري باشد كه مادر به خاطر ترس و نگراني از داشتن چنين فرزندي گرفتار سختي شود كه لايتحمل عادتاً يا اينكه ميداند در آينده براي او قهراً حرجي خواهد شد
1) يكي از روشهاي تشخيص بيماري در پزشكي، سونوگرافي فراصوتي است. به اين روش اكوگرافي، پژواكنگاري و صوتنگاري نيز گفته ميشود. اين روش بر مبناي امواج ماوراء صوت و براي بررسي بافتهاي زيرجلدي مانند عضلات، مفاصل، تاندونها و اندامهاي داخلي بدن و ضايعات آنها پيريزي شده است. (احمدي)
و موجب مشكلات فراواني خواهد شد، مثل سركوفت زدن مداوم شوهر كه منجر به طلاق شود در حالي كه هيچ سرپناهي ندارد و ... اگر كسي در چنين فرضي بگويد ميتوان به دليل لاحرج و لاضرر براي جواز سقط تمسك كرد، او را ملامت نميكنيم، امّا بيش از اين ديگر نميتوانيم اطلاقات را تقييد كنيم.
در پاسخ به اين سؤال ميگوييم: در صحيحهي اسحاق بن عمار كه فرمود:
قُلْتُ لِأَبِي الْحَسَنِ … عليه السلام …: الْمَرْأَةُ تَخَافُ الْحَبَلَ فَتَشْرَبُ الدَّوَاءَ فَتُلْقِي مَا فِي بَطْنِهَا قَالَ: لَا فَقُلْتُ: إِنَّمَا هُوَ نُطْفَةٌ فَقَالَ: إِنَّ أَوَّلَ مَا يُخْلَقُ نُطْفَةٌ.
عبارت «تَخَافُ الْحَبَل» اگر به اين معنا باشد كه ترس دارد از اينكه آبستن شده باشد، طبق اين روايت شرب دواء يا هر كاري كه موجب اسقاط حملي كه حتّي اطمينان به آن ندارد شود، جايز نخواهد بود.
امّا اگر «تَخَافُ الْحَبَلَ» به اين معنا باشد كه از حبلي كه موجود است ترس دارد ـ و اظهر اين معناست ـ ديگر اين روايت دالّ بر حرمت شرب دواء يا هر كاري كه موجب اسقاط حمل محتمل شود، نميباشد. بنابراين با تمسك به «رفع ما لايعلمون» و «كل شيء لك حلال» ميتواند به جهت ديگري بدون قصد اسقاط حمل، مرتكب چنين عملي شود؛ زيرا موضوع حرمت احراز نشده و از جاهايي هم نيست كه احتمال تكليف منجّز باشد ـ چون قتل نفس نيست ـ بنابراين ميتواند مرتكب شود، ولي نبايد به رجاء اسقاط، عملي را انجام دهد؛ زيرا در اين صورت حتّي در نبود حمل، تجري كرده كه حرام است.
مرحوم شيخ ميفرمايد:
و لو كان المؤمن مستحقاً للقتل لحدٍّ ففي العموم وجهان: من إطلاق قولهم: «لا تقيّة في الدماء»، و من أنّ المستفاد من قوله … عليه السلام …: «ليحقن بها الدم فإذا بلغ الدم فلا تقيّة» أنّ المراد الدم المحقون دون المأمور بإهراقه، و ظاهر المشهور الأوّل و أمّا المستحقّ للقتل قصاصاً فهو محقون الدم بالنسبة إلى غير وليّ الدم.(1)
اگر كسي در شرايطي قرار گرفت كه يا بايد خودش كشته شود يا فردي را كه مستحق حدِّ قتلي است (مثلاً نعوذ بالله مرتكب زناي محصنه شده است) بكشد، در چنين فرضي بعضي گفتهاند چون آن شخص مستحق قتل است ـ و اگر كسي او را بكشد، طبق فتواي اكثر فقهاء قصاص نميشود(2)
يشترط في القصاص كون المقتول محقون الدّم، فلا يقتل المسلم بالمرتدّ، و كذا كلّ من أباح الشرع قتله أو هلك بسراية القصاص أو الحدّ.
و لا يشترط التّفاوت في تأبّد العصمة، فيقتل الذّمّي بالمعاهد لا الحربيّ.
( شرائع الإسلام في مسائل الحلال و الحرام، ج4، ص201:
القول في الشرائط المعتبرة في القصاص: ... الشرط الخامس أن يكون المقتول محقون الدم؛ احترازا من المرتد بالنظر إلى المسلم فإن المسلم لو قتله لم يثبت القود و كذا كل من أباح الشرع قتله و مثله من هلك بسراية القصاص أو الحد.
( حائرى، سيد على بن محمد طباطبايى، رياض المسائل (ط- الحديثة)، ج16، ص263:
الشرط الخامس: أن يكون المقتول محقون الدم شرعاً، أي غير مباح القتل شرعاً، فمن أباح الشرع قتله لزناء أو لواط أو كفر لم يقتل به قاتله و إن كان بغير إذن الإمام؛ لأنّه مباح الدم في الجملة، و إن توقّفت المباشرة على إذن الحاكم، فيأثم بدونه خاصّة. و لو قتل من وجب عليه القصاص غير الوليّ قتل به؛ لأنّه محقون الدم بالنسبة إلى غيره.
( جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام، ج42، ص190:
الشرط الخامس: أن يكون المقتول محقون الدم احترازا عن المرتد بالنظر إلى المسلم، فان المسلم لو قتله لم يثبت القود و إن أثم بعدم الاستئذان ممن إليه القتل، بل و إن تاب و كان مرتدا عن فطرة و قلنا بقبول توبته و بقي القتل عليه حدا. و كذا الزاني و اللائط و غيرهما من كل من أباح الشرع
قتله حدا، لكن قد عرفت البحث في ذلك و في غيره ممن حده القتل بالنسبة للمسلم و الكافر و إن كان ظاهر المصنف هنا اختصاص ذلك بالمسلم دون الكافر.
( حلّى، شمس الدين محمد بن شجاع القطّان، معالم الدين في فقه آل ياسين، ج2، ص544:
الشرط الخامس: كون المقتول محقون الدم فلا يقتل الحربيّ بالحربيّ، و لا المسلم بمن أباح الشرع قتله، و لا دية أيضا، و كذا من هلك بسراية الحدّ أو القصاص أو التعزير. و لو قتل من وجب عليه القصاص غير مستحقّ اقتصّ منه.
( فقعانى، على بن على بن محمد بن طى، الدر المنضود في معرفة صيغ النيات و الإيقاعات و العقود، ص312:
و شرط القصاص: كون المقتول محقون الدم، فلو قتل من أباح الشرع دمه، فلا قود، و إن لم يكن له ذلك.
( شهيد ثانى، زين الدين بن على عاملي، حاشية المختصر النافع، ص208:
قوله: أن يكون المقتول محقون الدم فلا يُقتل المسلم بالمرتدّ و الزاني المحصن و اللائط و إن وجب عليه الإثم؛ لأنّ قتلَه موقوف على إذن الإمام أو مَنْ نَصَبَه. و أمّا القاتل الذي يتوجّه عليه القِصاص فإنّه معصوم بالنسبة إلى غير المستحق، فيقتصّ له منه لو قتله.
( مسالك الأفهام إلى تنقيح شرائع الإسلام، ج15، ص166:
[الشرط الخامس: أن يكون المقتول محقون الدم] الشرط الخامس: أن يكون المقتول محقون الدم احترازا من المرتدّ بالنظر إلى المسلم، فإنّ المسلم لو قتله لم يثبت القود. و كذا كلّ من أباح الشرع قتله. و مثله من هلك بسراية القصاص أو الحدّ.
( كاشانى، فيض، محمد محسن، مفاتيح الشرائع، ج2، ص126:
و لا يقتص من المسلم للمرتد و كل من أباح الشرع قتله، و لا المجنون بلا خلاف للصحيح و الموثق: عن رجل قتل رجلا مجنونا. قال: ان كان المجنون أراده فدفعه عن نفسه فقتله فلا شيء عليه من قود و لا دية، و يعطى ورثته الدية من بيت مال المسلمين. قال: و ان كان قتله من غير أن يكون.
( عاملى، شهيد اول، محمد بن مكى، اللمعة الدمشقية في فقه الإمامية، ص270:
وَ مِنْهَا أَنْ يَكُونَ الْمَقْتُولُ مَحْقُونَ الدَّمِ، فَمَنْ أَبَاحَ الشَّرْعُ قَتْلَهُ لَمْ يُقْتَلْ بِهِ، وَ لَوْ قَتَلَ مَنْ وَجَبَ عَلَيْهِ قِصَاصٌ غَيْرُ الْوَلِيِّ قُتِلَ بِهِ.
( سبزوارى، سيد عبد الأعلى، مهذب الأحكام، ج29، ص349:
الخامس: أن لا يهدر الشارع دمه و إلا فلا دية له و إن قتل خطأ؛ لعدم احترام دمه، إذ لا معنى لاهداره إلا ذلك، ففي عمده لا قود و لا دية، فكيف بخطئه. و لا يجري ذلك في من هو مستحق للقتل واقعا و لم يحكم الحاكم الشرعي بعد بالقصاص، كما مر في كتاب القصاص.
( خويى، سيد ابو القاسم، تكملة المنهاج، ص75:
(الشرط الخامس) أن يكون المقتول محقون الدم، فلا قود في القتل السائغ شرعا، كقتل ساب النبي (صلّى اللّه عليه و آله) و الأئمة الطاهرين عليهم السلام، و قتل المرتد الفطري و لو بعد توبته و المحارب و المهاجم القاصد للنفس أو العرض أو المال، و كذا من يقتل بقصاص أو حد و غير ذلك. و الضابط في جميع ذلك هو كون القتل سائغا للقاتل.
( المكاسب المحرمة (للإمام الخميني)، ج2، ص234:
ثمّ إنّ مقتضى إطلاق قوله: «إذا بلغت التقيّة الدم فلا تقيّة» عدم الفرق بين أفراد المؤمنين من حيث الصغر و الكبر، و العلم و الجهل، و الذكورة و ... و أمّا المؤمن المستحقّ للقتل حدّا كالزاني محصنا و اللاطي، فالظاهر أنّه غير محقون، كما تسالم عليه الفقهاء في كتاب القصاص و ادّعي عليه الإجماع، بل عن الرياض دعوى تظافر النصوص عليه، و لعلّه أراد بها ما دلّت على أنّه يقتل و نحو ذلك، تأمّل.
و فقط تعزير ميشود ـ پس مشمول«فَإِذَا بَلَغَتِ التَّقِيَّةُ الدَّمَ فَلَا تَقِيَّةَ» نيست؛ چون مراد محقون الدم است، در حالي كه آن شخص مهدور الدم است، بنابراين مانعي براي جريان ادلّهي تقيّه نيست و ميتواند براي حفظ جان خود او را بكشد. امّا از طرف ديگر برخي گفتهاند گرچه اين شخص مستحق قتل است ولي فقط «مَن لَهُ الحُكم» كه امام … عليه السلام … يا منصوب از قِبَل امام … عليه السلام … است ميتواند او را بكشد و كسي ديگر چنين حقّي ندارد، بنابراين اطلاق «فَإِذَا بَلَغَتِ التَّقِيَّةُ الدَّمَ فَلَا تَقِيَّةَ» شامل او ميشود و كشتن او جايز نيست.
ولي ما ميگوييم حتّي اگر مشمول «فَإِذَا بَلَغَتِ التَّقِيَّةُ الدَّمَ فَلَا تَقِيَّةَ» باشد و ادلّهي تقيّه در اينجا كاربرد نداشته باشد، باز كشتن او جايز است؛ زيرا معناي
روايت اين نيست كه وقتي به مرحلهي دم رسيد قتل جايز نيست، بلكه به اين معناست كه تقيّه نميتواند مجوّز قتل باشد و كاربرد تقيّه تا مرحلهي دم است، امّا ديگر بيان نميكند كه مجوّز ديگري هم نميتواند داشته باشد و مطلقاً حرام است، بلكه اين روايت ساكت است و بايد طبق قاعده عمل كرد. شاهد اينكه چنين معنايي از روايت استفاده نميشود آن است كه اگر نجات جان عدّهي كثيري از مؤمنين متوقف بر قتل مؤمني باشد، نميتوان از اطلاق «لا تقية في الدماء» استفاده كرد و كسي نميتواند ملتزم شود كه قتل اين يك مؤمن براي نجات جان عدّهي كثيري مطلقاً حرام است و مجوّزي براي آن نيست، بلكه فقط بيان ميكند كه از باب تقيّه جايز نيست و تقيّه در اينجا كاربرد ندارد.(1)بنابراين بايد طبق قاعده عمل كرد.
قاعده در ما نحن فيه تزاحم است و از آنجا كه حداقل احتمال اولويت ملاك وجوب حفظ جان خود نسبت به حرمت كشتن كسي كه مستحق قتل است داده ميشود، لازم است حفظ نفس كند و او را بكشد، حتّي اين احتمال در جايي كه كسي قصاصاً مستحق قتل باشد ميآيد، در صورتي كه احتمال عفو او از طرف وليّ دم داده نشود. ولي با همهي اينها چون اطلاقي كه دالّ بر وجوب حفظ نفس در همه حال باشد نداريم، نميتوان بين وجوب حفظ نفس و حرمت قتل مستحقّ قتل، قواعد تزاحم برقرار كرد، فتأمّل.
1) بلكه با توجه به ذيل روايت كه ميفرمايد «لِيُحْقَنَ بِهَا الدَّمُ» شايد بتوان گفت كشتن از باب تقيّه هم در اينجا جايز است؛ چون باعث محقون ماندن دماء كثيري با ريختن دم ميشود و اين منافاتي با «فَإِذَا بَلَغَتِ التَّقِيَّةُ الدَّمَ فَلَا تَقِيَّةَ» ندارد تا بگوييم ادلّهي تقيّه در اينجا كاربرد ندارد. (اميرخاني)
اگر غير مؤمن ناصبي باشد، معلوم است كه كشتن او حتّي اگر از باب تزاحم هم نباشد جايز است(1)
و ممّا ذكرنا يظهر سكوت الروايتين عن حكم دماء أهل الخلاف؛ لأنّ التقيّة إنما شرّعت لحقن دماء الشيعة، فحدّها بلوغ دمهم، لا دم غيرهم.
و بعبارة اخرى: محصّل الرواية لزوم نقض الغرض من تشريع التقيّة في إهراق الدماء؛ لأنّها شرّعت لحقنها فلا يشرّع لأجلها إهراقها. و من المعلوم أنّه إذا أُكره المؤمن على قتل مخالف فلا يلزم من شرعيّة التقيّة في قتله إهراق ما شرّع التقيّة لحقنه.
هذا كلّه في غير الناصب، و أمّا الناصب فليس محقون الدم، و إنّما منع منه حدوث الفتنة، فلا إشكال في مشروعيّة قتله للتقيّة.
و ممّا ذكرنا يعلم حكم دم الذمّي و شرعيّة التقيّة في إهراقه. و بالجملة، فكلّ دم غير محترم بالذات عند الشارع خارج عن مورد الروايتين، فحكم إهراقه حكم سائر المحرّمات التي شرّعت التقيّة فيها.
چون مشمول «فَإِذَا بَلَغَتِ التَّقِيَّةُ الدَّمَ فَلَا تَقِيَّةَ» نيست؛ زيرا مقصود از دم، دم محترم است در حالي كه ناصبي مهدور الدم و بلكه كافر است(2)( وسائل الشيعة، ج20، كتاب النكاح، أبواب ما يحرم بالكفر، باب10، ح1، ص549 و الكافي، ج5، ص348:
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ فُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: لَا يَتَزَوَّجُ الْمُؤْمِنُ النَّاصِبَةَ الْمَعْرُوفَةَ بِذَلِكَ.
( همان، ح2 و الكافي، ج5، ص348:
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ] عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ رِبْعِيٍّ عَنِ الْفُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: قَالَ لَهُ الْفُضَيْلُ: أُزَوِّجُ النَّاصِبَ؟ قَالَ: لَا وَ لَا كَرَامَةَ قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ وَ اللَّهِ إِنِّي لَأَقُولُ لَكَ هَذَا وَ لَوْ جَاءَنِي بِبَيْتٍ مَلْآنَ دَرَاهِمَ مَا فَعَلْتُ.
• همان، ح3 و الكافي، ج5، ص349:
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ] عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … عَنِ النَّاصِبِ الَّذِي قَدْ عُرِفَ نَصْبُهُ وَ عَدَاوَتُهُ هَلْ يُزَوِّجُهُ الْمُؤْمِنُ وَ هُوَ قَادِرٌ عَلَى رَدِّهِ وَ هُوَ لَا يَعْلَمُ بِرَدِّهِ؟ قَالَ: لَا يَتَزَوَّجُ الْمُؤْمِنُ النَّاصِبَةَ وَ لَا يَتَزَوَّجُ النَّاصِبُ الْمُؤْمِنَةَ وَ لَا يَتَزَوَّجُ الْمُسْتَضْعَفُ مُؤْمِنَةً.
( همان، ح13، ص553 و من لا يحضره الفقيه، ج3، ص408:
مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ سُلَيْمَانَ الْحَمَّارِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: لَا يَنْبَغِي لِلرَّجُلِ الْمُسْلِمِ مِنْكُمْ أَنْ يَتَزَوَّجَ النَّاصِبِيَّةَ وَ لَا يُزَوِّجَ ابْنَتَهُ نَاصِبِيّاً وَ لَا يَطْرَحَهَا عِنْدَهُ.
( همان، ح15 و تهذيب الاحكام، ج7، ص303:
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِي جَمِيلَةَ عَنْ سِنْدِيٍّ عَنِ الْفُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ … عليهما السلام … عَنِ الْمَرْأَةِ الْعَارِفَةِ هَلْ أُزَوِّجُهَا النَّاصِبَ؟ قَالَ: لَا لِأَنَّ النَّاصِبَ كَافِرٌ الْحَدِيثَ.
و به تعبير روايت، أنجس من الكلب ميباشد.
مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ فِي الْعِلَلِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ(1)
أحمد بن الحسن بن علي بن محمد بن علي بن فضال بن عمر بن أيمن مولى عكرمة بن ربعي الفياض أبو الحسين، و قيل أبو عبد الله يقال: إنه كان فطحيا، و كان ثقة في الحديث، روى عنه أخوه علي بن الحسن و غيره من الكوفيين. يعرف من كتبه كتاب الصلاة، كتاب الوضوء، أخبرنا بهما قراءة عليه أبو عبد الله أحمد بن عبد الواحد قال: حدثنا أبو الحسن علي بن محمد القرشي قال: حدثنا علي بن الحسن بن فضال عن أخيه بكتبه، و مات أحمد بن الحسن سنة ستين و مائتين.
• الفهرست، ص24:
أحمد بن الحسن بن علي بن محمد بن فضال بن عمر بن أيمن مولى عكرمة بن ربعي الفياض أبو عبد الله، و قيل أبو الحسين، كان فطيحا [فطحيا] غير أنه ثقة في الحديث و روى عنه أخوه علي بن الحسن و غيره من الكوفيين و القميين، و له كتب منها، كتاب الصلاة، و كتاب الوضوء، أخبرنا بهما أبو الحسين بن أبي جيد، قال حدثنا ابن الوليد قال أخبرنا الصفار، قال أخبرنا أحمد بن الحسن، و أخبرنا أحمد بن عبدون، قال أخبرنا ابن الزبير، قال حدثنا علي بن الحسن عن أخيه و مات أحمد بن الحسن هذا سنة ستين و مائتين.
عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُكَيْرٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي يَعْفُورٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … فِي حَدِيثٍ قَالَ: وَ إِيَّاكَ أَنْ تَغْتَسِلَ مِنْ غُسَالَةِ الْحَمَّامِ فَفِيهَا تَجْتَمِعُ غُسَالَةُ الْيَهُودِيِّ وَ النَّصْرَانِيِّ وَ الْمَجُوسِيِّ وَ النَّاصِبِ لَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ وَ هُوَ شَرُّهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمْ يَخْلُقْ خَلْقاً أَنْجَسَ مِنَ الْكَلْبِ وَ إِنَّ النَّاصِبَ1) رجال النجاشي، ص80:
لَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ لَأَنْجَسُ مِنْهُ.(1)
( همان، ح4، ص119 و الكافي، ج3، ص14:
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ] عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنِ ابْنِ جُمْهُورٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْقَاسِمِ عَنِ ابْنِ أَبِي يَعْفُورٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: لَا تَغْتَسِلْ مِنَ الْبِئْرِ الَّتِي تَجْتَمِعُ فِيهَا غُسَالَةُ الْحَمَّامِ فَإِنَّ فِيهَا غُسَالَةَ وَلَدِ الزِّنَا وَ هُوَ لَا يَطْهُرُ إِلَى سَبْعَةِ آبَاءٍ وَ فِيهَا غُسَالَةُ النَّاصِبِ وَ هُوَ شَرُّهُمَا إِنَّ اللَّهَ لَمْ يَخْلُقْ خَلْقاً شَرّاً مِنَ الْكَلْبِ وَ إِنَّ النَّاصِبَ أَهْوَنُ عَلَى اللَّهِ مِنَ الْكَلْب.
و امّا اگر ناصبي نباشد ميگوييم تقيّه براي حفظ دماء مؤمنين تشريع شده و اگر هم از باب تزاحم باشد معلوم است كه ايمان از مرجّحات است و از اينجا حكم كفّار حتّي كفار ذمّي هم معلوم ميشود.
پس قاعدهي كلّي در دوران امر بين كشتن ديگري يا حفظ نفس، اين است كه: اگر توانستيم احراز كنيم ملاك هر دو مساوي است، نتيجه تخيير ميشود و اگر يكي از ملاكها اهم يا محتمل الاهمية بود ـ كه معمولاً نسبت به حرمت كشتن مؤمن ديگر احتمال اهميت داده ميشود ـ بايد آن را مقدم بدارد.
معلوم است كه مراد از دم در روايت، جان است؛ يعني اگر تقيّه به مرحلهي كشتن ديگري رسيد ديگر تقيّه نيست. بنابراين در مورد جرح و قطع اعضاء، طبق قاعده ميتوان تقيّه كرد؛ مثلاً اگر جائري تهديد كرد دست زيد را قطع كن و الا تو را ميكشم، در اينجا ميتواند از باب تقيّه دست زيد را قطع كند و جان خود را نجات دهد.(2)
بقي الكلام في أنّ الدم يشمل الجرح و قطع الأعضاء، أو يختص بالقتل؟ وجهان:
من إطلاق الدم، و هو المحكيّ عن الشيخ. و من عمومات التقيّة و نفي الحرج و الإكراه، و ظهور الدم المتّصف بالحَقن في الدم المبقي للروح، و هو المحكيّ عن الروضة و المصابيح و الرياض، و لا يخلو عن قوّة.
إن قلت: ادلّهي تقيّه هم مانند حديث رفع و لاحرج امتناني است، بنابراين نميتواند براي قطع دست زيد به جهت حفظ جان خود، به ادلّهي تقيّه تمسك كند.(1)
أقول: إن الظاهر من قوله … عليه السلام …: «إنما جعلت التقية ليحقن بها الدم». و إن كان هو الدم الذي كان علة لبقاء الحياة، إلا أنه مع ذلك لا يمكن الحكم بجواز جرح الغير أو قطع أعضائه للتقية، فإن دليل جواز التقية كدليل رفع المستكره عليه إنما ورد في مقام الامتنان فلا يشمل ما إذا كان شموله منافيا له، و عليه فيجري في موردها ما ذكرناه في مورد الإكراه فراجع.
قلت: درست است كه ادلّهي تقيّه هم به نوعي امتناني است، ولي بعيد نيست از خود ادلّهي تقيّه و عملكرد ائمه … عليهم السلام … در موارد تقيّه استفاده شود هر كجا تقيّه جاري باشد، ميتوان موازنهي ضرر كرد. پس اگر ضرري كه بر خود شخص از ناحيهي جائر وارد ميشود به مراتب بيشتر از ضرري باشد كه به ديگري وارد ميكند، ميتواند از باب تقيّه آن ضرر أشد را از خود دفع كرده و ضرر أخف را به ديگري وارد كند، ولي مسأله نيازمند بررسي بيشتر است.
مرحوم شيخ(2)
خاتمة في ما ينبغي للوالي العمل به في نفسه و في رعيّته: روى شيخنا الشهيد الثاني … قدس سره … في رسالته المسمّاة بكشف الريبة عن أحكام الغيبة، بإسناده عن شيخ الطائفة، عن مفيدها عن ... عن عبد اللّه بن سليمان النوفلي، قال:
كنت عند أبي عبد اللّه … عليه السلام … فإذا بمولى لعبد اللّه النجاشي قد ورد عليه فسلّم و أوصل إليه كتاباً، ففضّه و قرأه، فإذا أوّل سطر فيه ... .
… قدس سره … در خاتمهي بحث حرمت تولّي از قِبَل جائر، مكاتبهي عبداللهنجاشي(1)
( معجم رجال الحديث، ج11، ص382:
قال النجاشي: «عبد الله بن النجاشي بن غنيم بن سمعان أبو بجير الأسدي النصري [البصري، يروي عن أبي عبد الله … عليه السلام … رسالة منه إليه، و قد ولي الأهواز من قبل المنصور». و هو من أجداده، ذكره في ترجمة نفسه و قال: «ولي الأهواز و كتب إلى أبي عبد الله … عليه السلام … يسأله و كتب إليه رسالة عبد الله بن النجاشي المعروفة و لم ير لأبي عبد الله … عليه السلام … مصنف غيره».
و عده البرقي من أصحاب الصادق … عليه السلام … قائلا: «عبد الله النجاشي الأسدي». و قال الكشي، أبو بجير عبد الله بن النجاشي.
و ذكر ابن شهرآشوب عن عمار السجستاني قصة إصابة الميزاب، عبد الله النجاشي و إخبار الإمام … عليه السلام … إياه بذلك و رجوعه عن الزيدية إلى القول بالحق. (المناقب، ج4، في باب إمامة أبي عبد الله جعفر بن محمد … عليهما السلام …)
إن العلامة ذكر في القسم الثاني من الخلاصة، من الباب الثاني من حرف العين: عبد الله النجاشي، و قال: «من أصحاب الكاظم … عليه السلام … واقفي». و قال ابن داود في القسم الثاني من رجاله: «عبد الله النجاشي (م) (كش) واقفي».
أقول: الموجود في نسختنا، و في نسخة الميرزا و السيد التفريشي و المولى القهبائي من رجال الشيخ: عبد الله النحاس [النخاس. و على تقدير صحة ما ذكره العلامة و ابن داود فمن المحتمل أن من ذكراه غير عبد الله بن النجاشي الأسدي الذي ذكره العلامة و ابن داود ... ثم إن ما نسبه ابن داود إلى الكشي من أن عبد الله النجاشي واقفي لا أساس له، و هو سهو منه جزما.
و المتحصل مما ذكرناه أن عبد الله بن النجاشي و إن رجع إلى الحق بعد قوله بإمامة زيد، إلا أنه لم تثبت وثاقته، نعم في رسالة الصادق … عليه السلام … إليه المعروفة دلالة على مدحه لكنها ضعيفة، فإن في سندها عبد الله بن سليمان النوفلي، و هو مجهول. فالظاهر أن ما ذكره المجلسي في الوجيزة من أنه ضعيف هو الصحيح. و أما ذكر العلامة و ابن داود إياه في القسم الأول، فلعله مبني على أصالة العدالة، و هذا الأصل غير ثابت عندنا.
بقي هنا أمران: الأول: أن النجاشي ذكر أنه لم ير لأبي عبد الله … عليه السلام … مصنف غير رسالته إلى عبد الله النجاشي، و هذا الذي ذكره لا يتم، فقد روى محمد بن يعقوب رسالته … عليه السلام … إلى جماعة الشيعة، و هي رسالة مبسوطة إلى سعد الخير. الروضة: الحديث الأول.
الثاني: أن محمد بن يعقوب روى عن بعض أصحابنا، عن محمد بن علي، عن معاوية بن حكيم، عن ابن أبي نصر، قال: قال لي ابن النجاشي: من الإمام بعد صاحبك؟ فأشتهي أن تسأله حتى أعلم، فدخلت على الرضا … عليه السلام … فأخبرته، قال: فقال لي: الإمام ابني، ثم قال: هل يتجرأ أحد أن يقول ابني و ليس له ولد. (الكافي، ج1، باب الإشارة و النص على أبي جعفر الثاني … عليه السلام …، ح5)
أقول: هذه الرواية مرسلة لا اعتماد عليها، و لو صحت فابن النجاشي المذكور فيها غير عبد الله بن النجاشي المتقدم، و لعله هو عبد الله النجاشي الذي ذكره العلامة و ابن داود، و هو واقفي لا يقول بإمامة الرضا … عليه السلام …، كما يدل عليه قوله من الإمام بعد صاحبك؟ و أما ما في آخر الرواية: هل يتجرأ أحد أن يقول ابني و ليس له ولد، فالظاهر أنه من كلام الإمام … عليه السلام … و معناه أن الإمام أخبر عن أن الإمام بعده ابنه، مع أنه لم يكن له ابن في زمان الإخبار فقد أخبر عن الغيب، و لا يتجرأ أحد أن يخبر عن الغيب إلا من أطلعه الله على غيبه. روى عن أبي عبد الله … عليه السلام …، و روى عنه ابن أذينة. (اميرخاني و احمدي)
را نقل ميكند كه در آن امام صادق … عليه السلام … سفارشات نابي را به واليان در آنچه1) ابن داود در رجالش به نقل از كشي و همچنين علامه در رجالش، عبدالله بن النجاشي را واقفي ميدانند، ولي مرحوم سيدخويي … قدس سره … در ترجمهي عبدالله النجاشي اين حرف را ردّ ميكند و ميگويد: ظاهراً اين دو بزرگوار، عبدالله النجاشي را با عبدالله النحاس يا النخاس اشتباه گرفتهاند. در پايان سيد خويي همانند علامهي مجلسي … قدس سره …، وثاقت عبدالله النجاشي را نميپذيرد.
سزاوار است نسبت به خودشان و نسبت به رعيتشان انجام دهند، فرموده است.
اين مكاتبه را شهيد ثاني … قدس سره … در رسالهي كشف الريبة عن احكام الغيبة نقل كردهاند كه اينچنين است:
رَوَينَاه بِأسَانِيد مُتعدّدَة أحَدهَا الاسْنَادُ المُتقدِم فِي الحَدِيثِ السَابِع(1)
شهيد ثاني … قدس سره … در حديث هفتم ميفرمايد:
وَ بِالْإِسْنَادِ الْمُتَقَدِّمِ إِلَى شَيْخِ الْمَذْهَبِ وَ مُحْيِيهِ وَ مُحَقِّقِهِ جَمَالِ الدِّينِ الْحَسَنِ بْنِ يُوسُفَ بْنِ الْمُطَهَّرِ عَنْ وَالِدِهِ السَّعِيدِ سَدِيدِ الدِّينِ يُوسُفَ بْنِ الْمُطَهَّرِ [كه مراد از اين اسناد، سندي است كه شهيد ثاني به علامهي حلي … قدس سره … در روايت اول ارائه ميدهد كه اينچنين است: أَخْبَرَنَا الشَّيْخُ السَّعِيدُ الْمَبْرُورُ نُورُ الدِّينِ عَلِيُّ بْنُ عَبْدِ الْعَالِي الْمَيْسِيُّ قُدِّسَ سِرُّهُ وَ نُوِّرَ قَبْرُهُ إِجَازَةً عَنْ شَيْخِهِ الْمَرْحُومِ الْمَغْفُورِ شَمْسِ الدِّينِ مُحَمَّدِ بْنِ الْمُؤَذِّنِ الْجَزِّينِيِّ عَنِ الشَّيْخِ ضِيَاءِ الدِّينِ عَلِيٍّ وَلَدِ الْإِمَامِ الْعَلَّامَةِ الْمُحَقِّقِ السَّعِيدِ شَمْسِ الدِّينِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الشَّهِيدِ مُحَمَّدِ بْنِ مَكِّيٍّ عَنْ وَالِدِهِ الْمَذْكُورِ عَنِ السَّيِّدِ عَمِيدِ الدِّينِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ الشَّيْخِ فَخْرِ الدِّينِ وَلَدِ الشَّيْخِ الْإِمَامِ الْفَاضِلِ الْعَلَّامَةِ مُحْيِي الْمَذْهَبِ جَمَالِ الدِّينِ الْحَسَنِ بْنِ يُوسُفَ بْنِ الْمُطَهَّرِ ] قَالَ: أَخْبَرَنَا الشَّيْخُ الْعَلَّامَةُ النَّسَّابَةُ فَخَّارُ بْنُ الْمُعَدِّ الْمُوسَوِيُّ عَنْ الْفَقِيهِ سَدِيدِ الدِّينِ شَاذَانَ بْنِ جَبْرَئِيلَ الْقُمِّيِّ عَنْ عِمَادِ الدِّينِ الطَّبَرِيِّ عَنِ الشَّيْخِ أَبِي عَلِيٍّ الْحَسَنِ بْنِ الشَّيْخِ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الطُّوسِيِّ عَنْ وَالِدِهِ الشَّيْخِ قَدَّسَ اللَّهُ رُوحَهُ عَنْ الشَّيْخِ الْمُفِيدِ مُحَمَّدِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ النُّعْمَانِ عَنِ الشَّيْخِ الصَّدُوقِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ بَابَوَيْهِ الْقُمِّيِّ عَنِ الشَّيْخِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ قُولَوَيْه ... .
1) كشف الريبة، ص83:
الَى الشَّيْخِ أبي القَاسِم جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ قُولَوَيْهِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ أَبِيهِ مُحَمَّدِ بن عِيسَى الأشعَرِي عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سُلَيْمَانَ النَّوْفَلِيِّ(1)قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الصَّادِقِ … عليهما السلام … فَإِذَا بِمَوْلًى لِعَبْدِ اللَّهِ النَّجَاشِيِّ قَدْ وَرَدَ عَلَيْهِ فَسَلَّمَ عَلَيْهِ وَ أَوْصَلَ إِلَيْهِ كِتَابَهُ فَفَضَّهُ وَ قَرَأَهُ فَإِذَا أَوَّلُ سَطْرٍ فِيهِ (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ) أَطَالَ اللَّهُ بَقَاءَ سَيِّدِي وَ مَوْلَايَ وَ جَعَلَنِي مِنْ كُلِّ سُوءٍ فِدَاهُ وَ لَا أَرَانِي فِيهِ مَكْرُوهاً فَإِنَّهُ وَلِيُّ ذَلِكَ وَ الْقَادِرُ عَلَيْهِ.
عبدالله بن سليمان النوفلى ميگويد: نزد امام صادق … عليه السلام … بودم كه شخصي از موالي عبدالله نجاشى وارد بر حضرت شد و سلام كرد و نامه ي عبدالله نجاشي را به حضرت رساند. حضرت نامه را باز كردند و خواندند كه متن آن اينچنين بود: (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ) خداوند عمر آقا و مولايم را طولاني كند و مرا از هر گزندي فداي ايشان نمايد و در ايشان هيچ ناخوشايندي نبينم. خدا وليّ و قادر بر آن است.
اعْلَمْ سَيِّدِي وَ مَوْلَايَ أَنِّي بُلِيتُ بِوِلَايَةِ الْأَهْوَازِ فَإِنْ رَأَى سَيِّدِي أَنْ يَحُدَّ لِيَ حَدّاً أَوْ يُمَثِّلَ لِي مِثَالًا لِأَسْتَدِلَّ بِهِ عَلَى مَا يُقَرِّبُنِي إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِلَى رَسُولِهِ وَ يُلَخِّصَ فِي كِتَابِهِ مَا يَرَى لِيَ الْعَمَلَ بِهِ وَ فِيمَا أَبْذُلُهُ وَ أَبْتَذِلُهُ وَ أَيْنَ أَضَعُ زَكَاتِي وَ فِيمَنْ أَصْرِفُهَا وَ بِمَنْ آنَسُ وَ إِلَى مَنْ أَسْتَرِيحُ وَ بِمَنْ أَثِقُ وَ آمَنُ وَ أَلْجَأُ إِلَيْهِ فِي سِرِّي فَعَسَى أَنْ يُخَلِّصَنِي اللَّهُ بِهِدَايَتِكَ وَ دَلَالَتِكَ فَإِنَّكَ حُجَّةُ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ وَ أَمِينُهُ فِي بِلَادِهِ لَا زَالَتْ نِعْمَتُهُ عَلَيْكَ.
1) عبدالله بن سليمان النوفلي مجهول است و در كتب رجالي توثيقي در مورد او وارد نشده است.
اي سيد و مولاي من، به عرضتان ميرسانم كه من [عبدالله نجاشي] گرفتار ولايت اهواز شدهام و اگر مولايم صلاح بدانند، حدّ و مرزى برايم معين كنند و الگويي قرار دهند كه راهنمايم باشد به آنچه مرا به خداوند عزّ و جلّ و به رسولش … صلي الله عليه و آله و سلم … نزديك ميكند و در نامه برايم به طور خلاصه بيان كنند آن كارى را كه برايم صلاح ميدانند، و چه چيزي بخشش كنم و چه چيزي براي خود خرج كنم و زكاتم را كجا قرار دهم و براي چه كسي مصرف كنم و با چه كسي انس بگيرم و با چه كسي راحت باشم و به چه كسي اعتماد كنم و در اسرارم به چه كسي پناه ببرم؟ اميد است به سبب راهنمايي شما، خداوند مرا رهائى بخشد؛ همانا شما حجت خداوند بر خلقش و امين او در بلادش هستيد، و نعمت خداوند بر شما مستمر باد!
قَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ سُلَيْمَانَ: فَأَجَابَهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ) حَاطَكَ اللَّهُ بِصُنْعِهِ وَ لَطَفَ بِكَ بِمَنِّهِ وَ كَلَأَكَ بِرِعَايَتِهِ فَإِنَّهُ وَلِيُّ ذَلِكَ أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ جَاءَ إِلَيَّ رَسُولُكَ بِكِتَابِكَ فَقَرَأْتُهُ وَ فَهِمْتُ جَمِيعَ مَا ذَكَرْتَهُ وَ سَأَلْتَ عَنْهُ وَ زَعَمْتَ أَنَّكَ بُلِيتَ بِوِلَايَةِ الْأَهْوَازِ فَسَرَّنِي ذَلِكَ وَ سَاءَنِي وَ سَأُخْبِرُكَ بِمَا سَاءَنِي مِنْ ذَلِكَ وَ مَا سَرَّنِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى فَأَمَّا سُرُورِي بِوِلَايَتِكَ فَقُلْتُ عَسَى أَنْ يُغِيثَ اللَّهُ بِكَ مَلْهُوفاً خَائِفاً مِنْ أَوْلِيَاءِ آلِ مُحَمَّدٍ وَ يُعِزَّ بِكَ ذَلِيلَهُمْ وَ يَكْسُوَ بِكَ عَارِيَهُمْ وَ يُقَوِّيَ بِكَ ضَعِيفَهُمْ وَ يُطْفِئَ بِكَ نَارَ الْمُخَالِفِينَ عَنْهُمْ وَ أَمَّا الَّذِي سَاءَنِي مِنْ ذَلِكَ فَإِنَّ أَدْنَى مَا أَخَافُ عَلَيْكَ تَغَيُّرُكَ بِوَلِيٍّ لَنَا فَلَا تَشِيمُ حَظِيرَةَ الْقُدْسِ فَإِنِّي مُخَلِّصٌ لَكَ جَمِيعَ مَا سَأَلْتَ عَنْهُ إِنْ أَنْتَ عَمِلْتَ بِهِ وَ لَمْ تُجَاوِزْهُ رَجَوْتُ أَنْ تَسْلَمَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى.
عبدالله بن سليمان نوفلى ميگويد: امام صادق … عليه السلام … در جواب [نامهي عبدالله
نجاشي] فرمودند: (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ) خداوند با قدرتش تو را حفظ كند و با كرمش به تو مهر ورزد و تو را با رعايت خود نگه دارد كه او ولىّ آن است.
اما بعد، فرستادهي تو نامهات را به من رساند و آن را خواندم و هر چه در آن ذكر كرده بودي و درخواست كرده بودي متوجه شدم. گفتي به حكمرانى اهواز گرفتار شدهاى و [اين خبر] هم شادم كرد و هم ناراحتم كرد. و به تو از آنچه خوشحالم كرد و آنچه ناراحتم كرد، إن شاء الله خبر ميدهم.
اما خوشحالي من به سبب حكمرانى تو [آن است كه] گفتم: چه بسا خداوند به وسيلهي تو درمانده و ترسانى از دوستان آل محمد … صلي الله عليه و آله و سلم … را دستگيري كند، و به وسيلهي تو خوارشان را عزيز كند و برهنهشان را بپوشاند و ناتوانشان را نيرو دهد و آتش مخالفان را از آنها خاموش كند.
و اما نگراني من اين است: كمترين چيزي كه بر تو ميترسم آن است كه از وليّ ما [شيعهي ما] روي بگرداني و بوي بهشت را استشمام نكني. همانا تمام آنچه را كه سؤال كردهاي به طور خلاصه پاسخ ميدهم كه اگر به آنها عمل كني و سرپيچي نكني، اميدوارم كه إن شاء الله سالم بماني.
أَخْبَرَنِي أَبِي يَا عَبْدَ اللَّهِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ … عليه السلام … عَنْ رَسُولِ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … أَنَّهُ قَالَ: مَنِ اسْتَشَارَهُ أَخُوهُ الْمُؤْمِنُ فَلَمْ يَمْحَضْهُ النَّصِيحَةَ سَلَبَهُ اللَّهُ لُبَّهُ وَ اعْلَمْ أَنِّي سَأُشِيرُ عَلَيْكَ بِرَأْيٍ إِنْ أَنْتَ عَمِلْتَ بِهِ تَخَلَّصْتَ مِمَّا أَنْتَ مُتَخَوِّفُهُ وَ اعْلَمْ أَنَّ خَلَاصَكَ وَ نَجَاتَكَ مِنْ حَقْنِ الدِّمَاءِ وَ كَفِّ الْأَذَى عَنْ أَوْلِيَاءِ اللَّهِ وَ الرِّفْقِ بِالرَّعِيَّةِ وَ التَّأَنِّي وَ حُسْنِ الْمُعَاشَرَةِ مَعَ لِينٍ فِي غَيْرِ ضَعْفٍ وَ شِدَّةٍ فِي غَيْرِ عُنْفٍ وَ مُدَارَاةِ صَاحِبِكَ وَ مَنْ يَرِدُ عَلَيْكَ مِنْ رُسُلِهِ وَ ارْتُقْ فَتْقَ رَعِيَّتِكَ بِأَنْ تُوقِفَهُمْ عَلَى مَا وَافَقَ الْحَقَّ وَ الْعَدْلَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ إِيَّاكَ وَ السُّعَاةَ وَ أَهْلَ النَّمَائِمِ فَلَا يَلْتَزِقَنَّ مِنْهُمْ بِكَ أَحَدٌ وَ لَا
يَرَاكَ اللَّهُ يَوْماً وَ لَا لَيْلَةً وَ أَنْتَ تَقْبَلُ مِنْهُمْ صَرْفاً وَ لَا عَدْلًا فَيَسْخَطَ اللَّهُ عَلَيْكَ وَ يَهْتِكَ سِتْرَكَ.
اي عبدالله! پدرم به من خبر داد از پدران بزرگوارشان از اميرالمؤمنين … عليه السلام … كه رسول خدا … صلي الله عليه و آله و سلم … فرمودند: هر كسي كه با برادر مؤمنش مشورت كند و او به طور خالص خيرخواهي نكند، خداوند عقلش را ميگيرد.
بدان من تو را به رأي و نظرى راهنمايي ميكنم كه اگر به آن عمل كني از آنچه نگراني رها ميشوي. و بدان رهايي و نجات تو در حفظ دماء، دفع آزار از دوستان خدا (شيعيان)، نرمي با رعيت [اعم از شيعه و غير شيعه]، آرامش، خوش رفتارى همراه با نرمى در غير ضعف [نرمخويي بدون ضعف نشان دادن] و شدت و صلابتِ بدون زورگويي است و مدارا كن با صاحبت [منصور عباسي] و فرستادگان او [كه مبادا عليه تو سعايت كنند]. و امور رعيتت را فتق و رتق كن به اينكه آنها را به آنچه موافق حق و عدل است، واقف كني إن شاء الله.
بپرهيز از سعايت كنندگان و خبرچينها كه مبادا يكي از آنها ملازم تو شود، و نبيند خداوند روزى و نه شبى را كه تو از آنها سخنى بپذيري كه موجب رويگرداني و عدول تو از مسير شود، كه خداوند بر تو خشم ميكند و سترت را از بين ميبرد.
وَ احْذَرْ مَا لِخُوزِ الْأَهْوَازِ فَإِنَّ أَبِي أَخْبَرَنِي عَنْ آبَائِهِ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ … عليه السلام … أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ الْإِيمَانَ لَا يَثْبُتُ فِي قَلْبِ يَهُودِيٍّ وَ لَا خُوزِيٍّ أَبَداً فَأَمَّا مَنْ تَأْنَسُ بِهِ وَ تَسْتَرِيحُ إِلَيْهِ وَ تُلْجِئُ أُمُورَكَ إِلَيْهِ فَذَلِكَ الرَّجُلُ الْمُمْتَحَنُ الْمُسْتَبْصِرُ الْأَمِينُ الْمُوَافِقُ لَكَ عَلَى دِينِكَ وَ مَيِّزْ أعَوَانكَ وَ جَرِّبِ الْفَرِيقَيْنِ فَإِنْ رَأَيْتَ هُنَالِكَ رُشْداً فَشَأْنَكَ وَ إِيَّاهُ وَ إِيَّاكَ أَنْ تُعْطِيَ دِرْهَماً أَوْ تَخْلَعَ ثَوْباً أَوْ تَحْمِلَ عَلَى دَابَّةٍ فِي غَيْرِ ذَاتِ اللَّهِ تَعَالَى لِشَاعِرٍ
أَوْ مُضْحِكٍ أَوْ مُتَمَزِّحٍ إِلَّا أَعْطَيْتَ مِثْلَهُ فِي ذَاتِ اللَّهِ وَ لْتَكُنْ جَوَائِزُكَ وَ عَطَايَاكَ وَ خِلَعُكَ لِلْقُوَّادِ وَ الرُّسُلِ وَ الْأَجْنَادِ وَ أَصْحَابِ الرَّسَائِلِ وَ أَصْحَابِ الشُّرَطِ وَ الْأَخْمَاسِ وَ مَا أَرَدْتَ أَنْ تَصْرِفَهُ فِي وُجُوهِ الْبِرِّ وَ النَّجَاحِ وَ الْفُتُوَّةِ وَ الصَّدَقَةِ وَ الْحَجِّ وَ الْمَشْرَبِ وَ الْكِسْوَةِ الَّتِي تُصَلِّي فِيهَا وَ تَصِلُ بِهَا وَ الْهَدِيَّةِ الَّتِي تُهْدِيهَا إِلَى اللَّهِ تَعَالَى وَ إِلَى رَسُولِهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … مِنْ أَطْيَبِ كَسْبِكَ وَ مِنْ طُرَفِ الْهَدَايَا.
و از خوزيهاي(1)
( القاموس المحيط (الفيروز آبادى)، ج2، ص175:
الخوز : المعاداة، وبالضم : جيل من الناس، واسم لجميع بلاد خوزستان . وسكة الخوز : بأصبهان.
( تاج العروس من جواهر القاموس، ج8، ص64:
و الخُوزُ، بالضَّمّ: جِيلٌ من الناسِ في العَجَم، و هم من ولَدِ خُوزان بن عيْلَم بنِ سَامِ بنِ نُوح … عليه السلام … و الخُوزُ: اسمٌ لجَميع بِلادِ خُوزِسْتَانَ بَيْن الأَهْوَاز و فارسَ، و إِليها يُنْسَب أَحمدُ بنُ عليّ بنِ سَعِيد الصُّوفِيّ الخُوزِيّ، عن أَبي عليّ الفَارِقيّ، و في الحديث ذكْر خُوز كِرْمَانَ و رُوِي: خُوز و كِرْمَان، و خُوزا و كِرْمان، و يُرْوَى بالرَّاءِ و هو من أَرْض فَارِس.
( لسان العرب، ج5، ص347:
خوز: ابن الأَعرابي: يقال: خَزاهُ خَزْواً و خازَه خَوْزاً إِذا ساسَهُ، قال: و الخَوْزُ المعاداة أَيضاً. و الخوز: جِيلٌ من الناس معروف، أَعجمي معرب. و في الحديث ذكر خُوزِ كِرْمانَ و روي خُوز و كِرْمان و خُوزا و كِرْمان، قال: و الخُوز جبل معروف في العجم، و يروى بالراء، و هو من أَرض فارس، قال ابن الأَثير: و صوّبه الدارقطني.
اهواز بپرهيز. همانا پدرم از اجداد طاهرينشان از امير المؤمنين … عليهم السلام … خبر دادند كه فرمودند: هيچ گاه ايمان در دل يهودى و خوزى پايدار نميماند.و اما كسى كه با او انس بگيري و نسبت به او آرامش داشته باشي و امورت را به او واگذاري، فرد امتحان ديده، بصير و اميني است كه هم دين تو است. و أعوان خود را شناسايي كن و هر دو گروه [موافقين و مخالفين نظر خودت] را
1) خوز به كل منطقهي خوزستان گفته ميشود، ولي ظاهراً مراد روايت طائفهاي است كه در آن زمان در اهواز زندگي ميكردند و معروف به خوزي بودند.
تجربه و آزمايش كن، اگر آنجا رشد و هدايتي ديدي، به دنبال او برو.
بپرهيز از اينكه درهمي يا لباسي يا سواري بر مركبي در غير رضاي خدا به شاعر يا دلقكي يا شوخي كنندهاي بدهي، مگر اينكه مانند آن را در راه خدا بدهي. و جوايز، بخششها و خلعت خود را به فرماندهان لشكر، پيكها، لشكريان، نامه رسانها و پاسبانان و سرگروهانها بده، و آنچه را كه ميخواهي در راه خير، احسان و كاميابى، جوانمردي، صدقه، حج، نوشيدني، و پوشاكي كه با آن نماز خوانده ميشود، يا صله و هديهاى كه در راه خدا و رسول خدا … صلي الله عليه و آله و سلم … ميدهي، بايد از حلالترين درآمدت و از بهترين هدايا باشد [پولي كه در راه خدا ميدهي از أطيب كسبت باشد].
يَا عَبْدَ اللَّهِ اجْهَدْ أَنْ لَا تَكْنِزَ ذَهَباً وَ لَا فِضَّةً فَتَكُونَ مِنْ أَهْلِ هَذِهِ الْآيَةِ الَّتِي قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ (الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ) وَ لَا تَسْتَصْغِرَنَّ شَيْئاً مِنْ حُلْوٍ أَوْ فَضْلِ طَعَامٍ تَصْرِفُهُ فِي بُطُونٍ خَالِيَةٍ تُسَكِّنُ بِهَا غَضَبَ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ اعْلَمْ أَنِّي سَمِعْتُ أَبِي يُحَدِّثُ عَنْ آبَائِهِ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ … عليهم السلام … أَنَّهُ سَمِعَ النَّبِيَّ رَسُولَ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … يَقُولُ لِأَصْحَابِهِ يَوْماً: مَا آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ مَنْ بَاتَ شَبْعَانَ وَ جَارُهُ جَائِعٌ فَقُلْنَا: هَلَكْنَا يَا رَسُولَ اللَّهِ فَقَالَ: مِنْ فَضْلِ طَعَامِكُمْ وَ مِنْ فَضْلِ تَمْرِكُمْ وَ رِزْقِكُمْ وَ خِرَقِكُمْ تُطْفِئُونَ بِهَا غَضَبَ الرَّبِّ.
اى عبد الله! تلاش كن كه گنجي از طلا و نقره ذخيره نكني كه [در غير اين صورت] اين آيه تو را شامل شود: كسانى كه طلا و نقره را گنج قرار دهند و در راه خدا انفاق نكنند [براي آنها عذابي اليم است].
و كم نگذار در اينكه حلوا يا غذاي اضافي به شكمهاى گرسنه و خالي برسانى تا خشم خداوند متعال را بدين وسيله خاموش كني. و بدان از پدرم شنيدم كه از آباء طاهرينشان از اميرالمؤمنين … عليه السلام … نقل كردند كه حضرت از
رسول گرامي اسلام … صلي الله عليه و آله و سلم … شنيدند كه روزي به اصحاب خود فرمودند: ايمان به خدا و روز قيامت ندارد كسي كه شب سير بخوابد و همسايهاش گرسنه باشد. پس گفتيم: يا رسول الله هلاك شديم! فرمودند: از زيادى خوراك، خرما، روزى و جامههاى خود بدهيد و خشم پروردگار را خاموش كنيد.
وَ سَأُنَبِّئُكَ بِهَوَانِ الدُّنْيَا وَ هَوَانِ شَرَفِهَا عَلَى مَا مَضَى مِنَ السَّلَفِ وَ التَّابِعِينَ فَقَدْ حَدَّثَنِي أَبِي مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ قَالَ: لَمَّا تَجَهَّزَ الْحُسَيْنُ … عليه السلام … إِلَى الْكُوفَةِ أَتَاهُ ابْنُ عَبَّاسٍ فَنَاشَدَهُ اللَّهَ وَ الرَّحِمَ أَنْ يَكُونَ هُوَ الْمَقْتُولَ بِالطَّفِّ فَقَالَ … عليه السلام …: أَنَا أَعْرَفُ بِمَصْرَعِي مِنْكَ وَ مَا وُكْدِي(1)
وَكَّدَ العَقْدَ و العَهْدَ: أَوثَقَه، و الهمز فيه لغة. يقال: أَوْكَدْتُه و أَكَّدْتُه و آكَدْتُه إِيكاداً، و بالواو أَفصح، أَي شَدَدْتُه، و تَوَكَّدَ الأْمر و تأَكَّدَ بمعنًى ... .
وَكَدَ يَكِدُ وَكْداً أَي أَصابَ. وَ وَكَدَ وَكْدَه: قَصَدَ قَصْدَه و فَعَلَ مثلَ فِعْلِه. و ما زالَ ذاكَ وَكْدي أَي مُرادي و هَمِّي. و يقال: وكَدَ فلان أَمراً يَكِدُه وَكْداً إِذا مارَسَه و قَصَده ... و يقال: ما زال ذلك وُكْدي، بضم الواو، أَي فِعْلي و دَأْبي و قَصْدي، فكأَنّ الوُكْدَ اسم، و الوَكْد المصدرُ.
( النهاية في غريب الحديث و الأثر، ج5، ص218:
في حديث عليّ … عليه السلام … «الحمد للّه الّذى لا يَفِرُهُ المنع، و لا يَكِدُهُ الإعطاء» أى: لا يزيده المنع و لا ينقصه الإعطاء. و قد وَكَدَهُ يَكِدُهُ.
يقال: أَوْكَدْتُ الشّىء، و وَكَّدْتُهُ، و أَكَّدْتُهُ، إِيكَاداً و تَوْكِيداً و تَأْكِيداً، إذا شددته. يقال: وَكَدَ فلان أمرا يَكِدُهُ وَكْداً، إذا قصده و طلبه. تقول: ما زال ذلك وُكْدِي: أى دأبى و قصدى.
مِنَ الدُّنْيَا إِلَّا فِرَاقَهَا أَ لَا أُخْبِرُكَ يَا ابْنَ عَبَّاسٍ بِحَدِيثِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ … عليه السلام … وَ الدُّنْيَا؟ فَقَالَ لَهُ: بَلَى لَعَمْرِي إِنِّي لَأُحِبُّ أَنْ تُحَدِّثَنِي بِأَمْرِهَا فَقَالَ أَبِي: قَالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ … عليهما السلام … سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَيْنَ … عليه السلام … يَقُولُ: حَدَّثَنِي أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ قَالَ: إِنِّي كُنْتُ بِفَدَكَ فِي بَعْضِ حِيطَانِهَا وَ قَدْ1) همان، ج3، ص466:
صَارَتْ لِفَاطِمَةَ … عليها السلام … قَالَ: فَإِذَا أَنَا بِامْرَأَةٍ قَدْ قَحَمَتْ عَلَيَّ وَ فِي يَدِي مِسْحَاةٌ وَ أَنَا أَعْمَلُ بِهَا فَلَمَّا نَظَرْتُ إِلَيْهَا طَارَ قَلْبِي مِمَّا تَدَاخَلَنِي مِنْ جَمَالِهَا فَشَبَّهْتُهَا بِبُثَيْنَةَ بِنْتِ عَامِرٍ الْجُمَحِيِّ وَ كَانَتْ مِنْ أَجْمَلِ نِسَاءِ قُرَيْشٍ.
و به تو خبر خواهم داد از خوارى دنيا و خواري شرفش بر گذشتگان [اصحاب] و تابعين. پدرم محمد بن على بن حسين … عليهم السلام … به من فرمودند: زماني كه امام حسين … عليه السلام … آمادهي حركت به كوفه شد، ابن عباس نزد حضرت آمد و او را به خدا و رحم سوگند داد كه كشتهي طف نباشد، حضرت فرمودند: من از تو آگاهتر به قتلگاهم هستم و قصد من از دنيا به جز جدا شدن از آن نيست.
اي ابن عباس، ميخواهي حديث امير مؤمنان … عليه السلام … با دنيا را برايت بگويم؟ گفت: بله، به جانم سوگند دوست دارم برايم بگوييد. [امام صادق … عليه السلام … فرمودند:] پدرم از پدرشان امام سجاد … عليه السلام … و ايشان از امام حسين … عليه السلام … و ايشان از اميرالمؤمنين … عليه السلام … نقل ميكنند كه فرمودند: در يكى از نخلستانهاى فدك بودم كه مال حضرت فاطمه … عليها السلام … بود، ناگهان زنى خودش را به سوي من انداخت، در حالي كه بيلى به دستم بود و با آن كار ميكردم، وقتي به او نگاه كردم، دلم از زيبائيش پريد و او را به بُثَينه، دختر عامر جُمَحِى تشبيه كردم كه زيباترين زنان قريش بود.
فَقَالَتْ: يَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ هَلْ لَكَ أَنْ تَتَزَوَّجَ بِي فَأُغْنِيَكَ عَنْ هَذِهِ الْمِسْحَاةِ وَ أَدُلَّكَ عَلَى خَزَائِنِ الْأَرْضِ فَيَكُونَ لَكَ الْمُلْكُ مَا بَقِيتَ وَ لِعَقِبِكَ مِنْ بَعْدِكَ؟ فَقَالَ … عليه السلام … لَهَا: مَنْ أَنْتِ حَتَّى أَخْطُبَكِ مِنْ أَهْلِكِ؟ فَقَالَتْ: أَنَا الدُّنْيَا قَالَ: قُلْتُ لَهَا: فَارْجِعِي وَ اطْلُبِي زَوْجاً غَيْرِي وَ أَقْبَلْتُ عَلَى مِسْحَاتِي وَ أَنْشَأْتُ أَقُولُ:
دنيا گفت: اى پسر ابى طالب! آيا با من ازدواج ميكني تا تو را از اين بيل زدن بينياز كنم و گنجينههاى زمين را به تو نشان دهم، پس تا زندهاى پادشاهى از آن تو و فرزندان بعد تو باشد؟
حضرت به او فرمودند: تو كه هستي تا از خاندانت تو را خواستگارى كنم؟ گفت: من دنيا هستم. حضرت فرمودند: به او گفتم: برگرد و دنبال شوهر ديگرى باش و رو به بيلم كردم و اينچنين سرودم:
لَقَدْ خَـابَ مَنْ غَرَّتْهُ دُنْيَا دَنِيَّـةٌ
وَ مَا هِيَ إِنْ غَرَّتْ قُرُونـاً بِنَائـلٍ
أَتَتْنَـا عَلَـى زِيِّ الْعَـزِيزِ بُثَيْنَـةَ
وَ زِينَتُهَا فِي مِثْلِ تِلْكَ الشَّمَائِلِ
فَقُلْتُ لَهَـا غُـرِّي سِوَايَ فَإِنَّنِـي
عَزُوفٌ عَنِ الدُّنْيَا وَ لَسْتُ بِجَاهِلٍ
وَ مَـا أَنَـا وَ الدُّنْيَـا فَإِنَّ مُحَمَّداً
أَحَـلَّ صَرِيعاً بَيْنَ تِلْكَ الْجَنَـادِلِ
وَ هَبْهَا أَتَتْنِي بِالْكُنُوزِ وَ دُرِّهَـا
وَ أَمْوَالِ قَارُونَ وَ مُلْكِ القَبَائِـلِ
أَ لَيْسَ جَمِيعـاً لِلْفَنَـاءِ مَصِيرُهَـا
وَ يَطْلُبُ مِـنْ خُزَّانِهَـا بِالطَّوَائِـلِ
فَغُرِّي سِوَايَ إِنَّنِي غَيْرُ رَاغِـبٍ
بِمَا فِيكِ مِنْ مُلْكٍ وَ عِزٍّ وَ نَائِلٍ
فَقَدْ قَنِعَتْ نَفْسِي بِمَا قَدْ رُزِقْتُهُ
فَشَأْنَكِ يَا دُنْيَا وَ أَهْـلَ الْغَوَائِـلِ
فَإِنِّـي أَخَـافُ اللَّهَ يَوْمَ لِقَـائِـهِ
وَ أَخْشَى عَذَاباً دَائِمـاً غَيْرَ زَائِـلٍ
فَخَرَجَ مِنَ الدُّنْيَـا وَ لَيْسَ فِي عُنُقِهِ تَبِعَةٌ لِأَحَدٍ حَتَّى لَقِيَ اللَّهَ مَحْمُوداً غَيْرَ مَلُومٍ وَ لَا مَذْمُومٍ ثُمَّ اقْتَدَتْ بِهِ الْأَئِمَّةُ مِنْ بَعْدِهِ بِمَا قَدْ بَلَغَكُمْ لَمْ يَتَلَطَّخُوا بِشَيْءٍ مِنْ بَوَائِقِهَا عَلَيْهِمُ السَّلَامُ أَجْمَعِينَ وَ أَحْسَنَ مَثْوَاهُمْ.
و از دنيا رفت در حالي كه از كسى چيزى به عهده نداشت تا خدا را ملاقات كرد، پسنديده، بىملامت و مذمت، و امامان پس از حضرت هم از ايشان پيروي كردند و [أخبار آن] به شما رسيده است و به چيزي از بديهاي دنيا آلوده نشدند، درود خدا بر آنها و جايگاهشان را نيكو قرار دهد!
وَ لَقَدْ وَجَّهْتُ إِلَيْكَ بِمَكَارِمِ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ عَنِ الصَّادِقِ الْمُصَدَّقِ
رَسُولِ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم …: فَإِنْ أَنْتَ عَمِلْتَ بِمَا نَصَحْتُ لَكَ فِي كِتَابِي هَذَا ثُمَّ كَانَتْ عَلَيْكَ مِنَ الذُّنُوبِ وَ الْخَطَايَا كَمِثْلِ أَوْزَانِ الْجِبَالِ وَ أَمْوَاجِ الْبِحَارِ رَجَوْتُ اللَّهَ أَنْ يَتَجَافَى عَنْكَ جَلَّ وَ عَزَّ بِقُدْرَتِهِ يَا عَبْدَ اللَّهِ إِيَّاكَ أَنْ تُخِيفَ مُؤْمِناً فَإِنَّ أَبِي مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ حَدَّثَنِي عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ … عليه السلام … أَنَّهُ كَانَ يَقُولُ: مَنْ نَظَرَ إِلَى مُؤْمِنٍ نَظْرَةً لِيُخِيفَهُ بِهَا أَخَافَهُ اللَّهُ يَوْمَ لَا ظِلِّ إِلَّا ظِلُّهُ وَ حَشَرَهُ فِي صُورَةِ الذَّرِّ لَحْمَهُ وَ جَسَدَهُ وَ جَمِيعَ أَعْضَائِهِ حَتَّى يُورِدَهُ مَوْرِدَهُ.
من همهي مكارم دنيا و آخرت را از قول صادقِ مصدَّق رسول الله … صلي الله عليه و آله و سلم … براي تو بيان كردم و اگر به اندرزهاى من در اين نامه عمل كني، اگر گناهان و خطاهاي تو مانند سنگينى كوهها و امواج درياها باشد، اميد دارم خداوند عزّ و جلّ با قدرتش بار گناهانت را بردارد.
اى عبدالله! مبادا مؤمنى را بترسانى، همانا پدرم از اجداد طاهرينشان از اميرالمؤمنين … عليه السلام … نقل كردند كه ميفرمودند: هر كس به مؤمنى نگاهى كند كه او را بترساند، خداوند او را در روزى كه سايه اي جز سايهاش نيست ميترساند و او را به صورت مورچه با همان گوشت، بدن و جميع اعضاء محشور كند تا به جايگاهش برساند.
وَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيٍّ … عليهم السلام … عَنِ النَّبِيِّ … صلي الله عليه و آله و سلم … أَنَّهُ قَالَ: مَنْ أَغَاثَ لَهْفَاناً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَغَاثَهُ اللَّهُ يَوْمَ لَا ظِلَّ إِلَّا ظِلُّهُ وَ آمَنَهُ يَوْمَ الْفَزَعِ الْأَكْبَرِ وَ آمَنَهُ مِنْ سُوءِ الْمُنْقَلَبِ وَ مَنْ قَضَى لِأَخِيهِ الْمُؤْمِنِ حَاجَةً قَضَى اللَّهُ لَهُ حَوَائِجَ كَثِيرَةً إِحْدَاهَا الْجَنَّةُ وَ مَنْ كَسَا أَخَاهُ الْمُؤْمِنَ مِنْ عُرًى كَسَاهُ اللَّهُ مِنْ سُنْدُسِ الْجَنَّةِ وَ إِسْتَبْرَقِهَا وَ حَرِيرِهَا وَ لَمْ يَزَلْ يَخُوضُ فِي رِضْوَانِ اللَّهِ مَا دَامَ عَلَى الْمَكْسُوِّ مِنْهَا سِلْكٌ وَ مَنْ أَطْعَمَ أَخَاهُ مِنْ جُوعٍ أَطْعَمَهُ اللَّهُ مِنْ
طَيِّبَاتِ الْجَنَّةِ وَ مَنْ سَقَاهُ مِنْ ظَمَإٍ سَقَاهُ اللَّهُ مِنَ الرَّحِيقِ الْمَخْتُومِ وَ مَنْ أَخْدَمَ أَخَاهُ الْمُؤْمِنَ أَخْدَمَهُ اللَّهُ مِنَ الْوِلْدَانِ الْمُخَلَّدِينَ وَ أَسْكَنَهُ مَعَ أَوْلِيَائِهِ الطَّاهِرِينَ وَ مَنْ حَمَلَ أَخَاهُ الْمُؤْمِنَ عَلَى رَاحِلَةٍ حَمَلَهُ عَلَى نَاقَةٍ مِنْ نُوقِ الْجَنَّةِ وَ بَاهَى بِهِ الْمَلَائِكَةُ الْمُقَرَّبِينَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ مَنْ زَوَّجَ أَخَاهُ الْمُؤْمِنَ امْرَأَةً يَأْنَسُ بِهَا وَ تَشُدُّ عَضُدَهُ وَ يَسْتَرِيحُ إِلَيْهَا زَوَّجَهُ اللَّهُ مِنَ الْحُورِ الْعِينِ وَ آنَسَهُ بِمَنْ أَحَبَّ مِنَ الصِّدِّيقِينَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِ نَبِيِّهِ وَ إِخْوَانِهِ وَ آنَسَهُمْ بِهِ وَ مَنْ أَعَانَ أَخَاهُ الْمُؤْمِنَ عَلَى سُلْطَانٍ جَائِرٍ أَعَانَهُ عَلَى إِجَازَةِ الصِّرَاطِ عِنْدَ زَلْزَلَةِ الْأَقْدَامِ وَ مَنْ زَارَ أَخَاهُ الْمُؤْمِنَ إِلَى مَنْزِلِهِ لَا لِحَاجَةٍ مِنْهُ إِلَيْهِ كُتِبَ مِنْ زُوَّارِ اللَّهِ وَ كَانَ حَقِيقاً عَلَى اللَّهِ أَنْ يُكْرِمَ زَائِرَهُ.
و پدرم از اجداد طاهرينشان از اميرالمؤمنين … عليهم السلام … نقل كردند كه رسول گرامي اسلام … صلي الله عليه و آله و سلم … فرمودند: هر كسي كه به داد مؤمن بيچارهاى برسد، خداوند متعال در روزى كه سايهاى جز سايهاش نيست، به داد او ميرسد و او را در روز فزع اكبر و از سرانجام بد ايمن قرار ميدهد.
و هر كسي حاجتى از برادر مؤمنش برآورده كند، خداوند متعال حوائج بسيارى را از او برآورده ميكند كه يكي از آنها بهشت است. و هر كسي برادر مؤمن برهنهي خود را بپوشاند، خداوند متعال از سُندس و استبرق و حرير بهشت او را ميپوشاند و پيوسته داخل در رضوان خداوند است، مادامي كه نخى از آن بر تن پوشنده است. و هر كسي برادر گرسنهاش را اطعام كند، خداوند متعال او را از طعام پاكيزهي بهشت اطعام كند، و هر كسي تشنگى او را برطرف كند، خداوند به او شراب مختوم بهشتي بنوشاند، و هر كسي به برادرش خدمتي كند، خداوند از ولدان مخلدون براي او خدمتكار قرار ميدهد و او را با اولياء طاهرينش محشور ميكند.
و هر كسى كه برادر مؤمنش را بر محملي سوار كند، خداوند او را بر
شتري از شتران بهشت سوار كند و در روز قيامت ملائكهي مقربين به او ميبالند. هر كسي براي برادر مؤمنش زنى را تزويج كند كه همدم و پشتوانهي او و مايهي آسايش او باشد، خداوند از حور العين به تزويج او درآورد و او را همدم صديقان از خاندان پيامبر و برادرانش كند و با آنها مانوس نمايد، و هر كسي برادر مؤمنش را در مقابل سلطان جائر يارى دهد، خداوند او را در هنگام عبور از صراط، در زماني كه قدمها ميلرزد ياري ميكند. و هر كسي براي زيارت برادر مؤمنش به خانه او برود بدون اينكه حاجتى داشته باشد، از زائران خدا نوشته ميشود و بر خداوند است كه زائرش را گرامى دارد.
يَا عَبْدَ اللَّهِ وَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيٍّ … عليهم السلام … أَنَّهُ سَمِعَ رَسُولَ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … وَ هُوَ يَقُولُ لِأَصْحَابِهِ يَوْماً: مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّهُ لَيْسَ بِمُؤْمِنٍ مَنْ آمَنَ بِلِسَانِهِ وَ لَمْ يُؤْمِنْ بِقَلْبِهِ فَلَا تَتَبَّعُوا عَثَرَاتِ الْمُؤْمِنِينَ فَإِنَّهُ مَنِ اتَّبَعَ مَنْ آمَنَ اتَّبَعَ اللَّهُ عَثَرَاتِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ فَضَحَهُ فِي جَوْفِ بَيْتِهِ.
اي عبدالله! پدرم از اجداد طاهرينشان از اميرالمؤمنين … عليهم السلام … نقل كردند كه از رسول گرامي اسلام … صلي الله عليه و آله و سلم … شنيدند كه روزي به اصحابشان فرمودند: اي مردم! كسي كه با زبانش ايمان بياورد و با قلبش ايمان نياورد مؤمن نيست. لغزشهاي مؤمنين را پيگيري نكنيد، همانا كسي كه دنبال لغزش مؤمني باشد خداوند در روز قيامت لغزشهايش را پيگيري ميكند و او را درون خانهاش رسوا ميكند.
وَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيٍّ … عليهم السلام … أَنَّهُ قَالَ: أَخَذَ اللَّهُ مِيثَاقَ الْمُؤْمِنِ أَنْ لَا يُصَدَّقَ فِي مَقَالَتِهِ وَ لَا يَنْتَصِفَ مِنْ عَدُوِّهِ وَ عَلَى أَنْ لَا يَشْفِيَ غَيْظَهُ إِلَّا بِفَضِيحَةِ نَفْسِهِ لِأَنَّ كُلَّ مُؤْمِنٍ مُلْجَمٌ وَ ذَلِكَ لِغَايَةٍ قَصِيرَةٍ وَ رَاحَةٍ طَوِيلَةٍ أَخَذَ اللَّهُ مِيثَاقَ الْمُؤْمِنِ عَلَى أَشْيَاءَ أَيْسَرُهَا مُؤْمِنٌ مِثْلُهُ يَقُولُ بِمَقَالَتِهِ يَبْغِيهِ وَ يَحْسُدُهُ وَ الشَّيْطَانُ يُغْوِيهِ وَ يَمْقُتُهُ وَ السُّلْطَانُ يَقْفُو أَثَرَهُ وَ يَتَبّعُ عَثَرَاتِهِ وَ كَافِرٌ بِالَّذِي هُوَ بِهِ مُؤْمِنٌ يَرَى سَفْكَ دَمِهِ دِيناً وَ إِبَاحَةَ
حَرِيمِهِ غُنْماً فَمَا بَقَاءُ الْمُؤْمِنِ بَعْدَ هَذَا.
و پدرم از اجداد طاهرينشان از اميرالمؤمنين … عليهم السلام … نقل كردند كه فرمودند: خداوند از مؤمن پيمان گرفته كه حرفش را تصديق نكنند و از دشمنش انتقام نگيرند و خشم و ناراحتى او تسلّى نيابد، مگر با رسوايي خود؛ زيرا هر مؤمنى موظف است خوددار باشد و اين محدوديت در يك زندگى زودگذر است كه پس از آن آسايش بلند مدت است.
خداوند از مؤمن دربارهي چيزهايى پيمان گرفته كه [صبر كند] كمترين آنها، مؤمن ديگرى است كه همعقيده با او است، نسبت به او ستم ميكند و حسد مىورزد. ديگري شيطان است كه گمراهش ميكند و به او كينه دارد. ديگري سلطان است كه در پى گرفتن اوست و لغزشهاي او را دنبال ميكند [تا بتواند بهانهاي عليه او به دست بياورد] و ديگري كافر به آنچه او ايمان دارد است كه ريختن خون او را دين ميداند و اباحهي حريم او را غنيمت ميداند، ديگر با اين [پيمانها] مؤمن براي چه [در اين دنيا] باقي باشد؟
يَا عَبْدَ اللَّهِ وَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيٍّ … عليهم السلام … عَنِ النَّبِيِّ … صلي الله عليه و آله و سلم … قَالَ: نَزَلَ جَبْرَئِيلُ … عليه السلام … فَقَالَ: يَا مُحَمَّدُ إِنَّ اللَّهَ يَقْرَأُ عَلَيْكَ السَّلَامَ وَ يَقُولُ: اشْتَقَقْتُ لِلْمُؤْمِنِ أَسْمَاءً مِنْ أَسْمَائِي سَمَّيْتُهُ مُؤْمِناً فَالْمُؤْمِنُ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ مَنِ اسْتَهَانَ بِمُؤْمِنٍ فَقَدِ اسْتَقْبَلَنِي بِالْمُحَارَبَةِ.
اي عبدالله! پدرم از آباء طاهرينشن از اميرالمؤمنين … عليه السلام … از پيامبر اكرم … صلي الله عليه و آله و سلم … نقل كردند كه جبرئيل نازل شد و عرض كرد: اي محمد! خداوند سلامت مىرساند و ميفرمايد: من يكى از اسمهاى خودم را براي مؤمن جدا كردهام و او را مؤمن ناميدم، پس مؤمن از من است و من از مؤمنم، هر كس مؤمنى را تحقير كند، براي جنگ با من روبرو شده است.
يَا عَبْدَ اللَّهِ وَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيٍّ … عليهم السلام … عَنِ النَّبِيِّ … صلي الله عليه و آله و سلم … أَنَّهُ قَالَ يَوْماً: يَا عَلِيُّ لَا تُنَاظِرْ رَجُلًا حَتَّى تَنْظُرَ فِي سَرِيرَتِهِ فَإِنْ كَانَتْ
سَرِيرَتُهُ حَسَنَةً فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَكُنْ لِيَخْذُلَ وَلِيَّهُ وَ إِنْ كَانَتْ سَرِيرَتُهُ رَدِيئَةً فَقَدْ يَكْفِيهِ مَسَاوِيهِ فَلَوْ جَهَدْتَ أَنْ تَعْمَلَ بِهِ أَكْثَرَ مِمَّا عَمِلَهُ مِنْ مَعَاصِي اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَا قَدَرْتَ عَلَيْهِ.
اى عبدالله! پدرم از آباء طاهرينشن از اميرالمؤمنين … عليهم السلام … از پيامبر اكرم … صلي الله عليه و آله و سلم … نقل كردند كه حضرت روزى فرمودند: يا على! با كسي مناظره نكن مگر اينكه از دلش آگاه باشى، اگر دلش پاك باشد [و نيّت خوب داشته باشد] خداوند هرگز ولىّ خود را خوار نخواهد كرد و اگر دل و ضمير بدى داشته باشد، گناهانش او را كفايت ميكند. اگر بخواهى تو بيشتر از گناهانى كه مرتكب شده در او اثر بگذارى، نميتوانى.
يَا عَبْدَ اللَّهِ وَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيٍّ … عليهم السلام … عَنِ النَّبِيِّ … صلي الله عليه و آله و سلم … أَنَّهُ قَالَ: أَدْنَى الْكُفْرِ أَنْ يَسْمَعَ الرَّجُلُ عَنْ أَخِيهِ الْكَلِمَةَ فَيَحْفَظَهَا عَلَيْهِ يُرِيدُ أَنْ يَفْضَحَهُ بِهَا أُولَئِكَ لَا خَلَاقَ لَهُمْ.
اى عبدالله! پدرم از آباء طاهرينشن از اميرالمؤمنين … عليهم السلام … نقل كردند كه پيامبر اكرم … صلي الله عليه و آله و سلم … فرمودند: كمترين مرتبهي كفر آن است كه شخصي از برادر مؤمن خود كلمهاى را بشنود و آن را نگه دارد تا يك روز رسوايش نمايد، براي آنها بهرهاى [در روز قيامت] نيست.
يَا عَبْدَ اللَّهِ وَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيٍّ … عليهم السلام … أَنَّهُ قَالَ: مَنْ قَالَ فِي مُؤْمِنٍ مَا رَأَتْ عَيْنَاهُ وَ سَمِعَتْ أُذُنَاهُ مَا يَشِينُهُ وَ يَهْدِمُ مُرُوَّتَهُ فَهُوَ مِنَ الَّذِينَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ (إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ)
اى عبدالله! پدرم از آباء طاهرينش از اميرالمؤمنين … عليهم السلام … نقل كردند كه فرمودند: هر كس دربارهي مؤمنى مطلبى را كه باعث آشكار شدن عيب او و
خراب شدن شخصيتش ميشود بگويد كه با چشم ديده يا با گوش خود شنيده، چنين شخصى جزو كساني است كه خداوند متعال دربارهي آنها ميفرمايد: (إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ)
يَا عَبْدَ اللَّهِ وَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيٍّ … عليهم السلام … أَنَّهُ قَالَ: مَنْ رَوَى عَنْ أَخِيهِ الْمُؤْمِنِ رِوَايَةً يُرِيدُ بِهَا هَدْمَ مُرُوَّتِهِ وَ ثَلْبِهِ أَوْبَقَهُ اللَّهُ بِخَطِيئَتِهِ حَتَّى يَأْتِيَ بِمَخْرَجٍ مِمَّا قَالَ وَ لَنْ يَأْتِيَ بِالْمَخْرَجِ مِنْهُ أَبَداً وَ مَنْ أَدْخَلَ عَلَى أَخِيهِ الْمُؤْمِنِ سُرُوراً فَقَدْ أَدْخَلَ عَلَى أَهْلِ الْبَيْتِ … عليهم السلام … سُرُوراً وَ مَنْ أَدْخَلَ عَلَى أَهْلِ الْبَيْتِ سُرُوراً فَقَدْ أَدْخَلَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … سُرُوراً وَ مَنْ أَدْخَلَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … سُرُوراً فَقَدْ سَرَّ اللَّهَ وَ مَنْ سَرَّ اللَّهَ فَحَقِيقٌ عَلَيْهِ أَنْ يُدْخِلَهُ الْجَنَّةَ.
اى عبدالله! پدرم از آباء طاهرينشن از اميرالمؤمنين … عليهم السلام … نقل كردند كه فرمودند: هر كس از برادر مؤمن خود مطلبى را نقل كند و هدفش [از نقل اين مطلب] از بين بردن شخصيت او و عيبجويي از او باشد، خداوند به واسطهي گناهش او را خوار و بدبخت ميكند، مگر اينكه [به گونهاي] حرف خود را رفع كند [و توجيهي بياورد] و هرگز نميتواند وسيلهاى براى رفع سخن خود ترتيب دهد.
و هر كس بر برادر مؤمن خود سُرورى وارد كند، به تحقيق بر اهل بيت پيامبر … صلي الله عليه و آله و سلم … سُرور وارد كرده است و هر كس بر اهل بيت پيامبر سُرور وارد كند، بر پيامبر اكرم … صلي الله عليه و آله و سلم … سُرور وارد كرده و كسى كه پيامبر … صلي الله عليه و آله و سلم … را مسرور نمايد، خداوند را مسرور نموده و هر كسي خدا را مسرور نمايد، شايسته است كه خداوند او را وارد بهشت كند.
ثُمَّ إِنِّي أُوصِيكَ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ إِيثَارِ طَاعَتِهِ وَ الِاعْتِصَامِ بِحَبْلِهِ فَإِنَّهُ مَنِ اعْتَصَمَ بِحَبْلِ اللَّهِ فَقَدْ هُدِيَ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ فَاتَّقِ اللَّهَ وَ لَا تُؤْثِرْ
أَحَداً عَلَى رِضَاهُ وَ هَوَاهُ فَإِنَّهُ وَصِيَّةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى خَلْقِهِ لَا يَقْبَلُ مِنْهُمْ غَيْرَهَا وَ لَا يُعَظِّمُ سِوَاهَا وَ اعْلَمْ أَنَّ الْخَلَائِقَ لَمْ يُوَكَّلُوا بِشَيْءٍ أَعْظَمَ مِنَ التَّقْوَى فَإِنَّهُ وَصِيَّتُنَا أَهْلَ الْبَيْتِ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ لَا تَنَالَ مِنَ الدُّنْيَا شَيْئاً تُسْأَلُ عَنْهُ غَداً فَافْعَلْ.
سپس [بعد از اين سفارشات] تو را سفارش ميكنم به تقوا و مقدم داشتن اطاعت خدا و چنگ زدن به ريسمان او. هر كس به ريسمان خدا چنگ بزند، قطعاً به راه راست هدايت يافته است. از خدا بپرهيز و هيچ گاه ديگرى را بر رضاى خدا مقدم مدار، اين وصيت خداوند متعال به مردم است كه جز اين از آنها نمىپذيرد و براى غير اين كار ارزشى قائل نيست.
بدان كه مردم مأموريتى عظيمتر از تقوا ندارند، همانا اين تقوا، سفارش ما اهل بيت است. اگر بتوانى از دنيا بهرهاى نبرى كه فردا مورد بازخواست قرار بگيرى، اين كار را بكن.
قَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ سُلَيْمَانَ: فَلَمَّا وَصَلَ كِتَابُ الصَّادِقِ … عليه السلام … إِلَى النَّجَاشِيِّ نَظَرَ فِيهِ فَقَالَ: صَدَقَ وَ اللَّهِ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ مَوْلَايَ قَلَّمَا عَمِلَ أَحَدٌ بِمَا فِي هَذَا الْكِتَابِ إِلَّا نَجَا فَلَمْ يَزَلْ عَبْدُ اللَّهِ يَعْمَلُ بِهِ أَيَّامَ حَيَاتِهِ.(1)
عبد الله بن سليمان گفت: وقتى نامهي امام صادق … عليه السلام … به نجاشى رسيد، آن را مطالعه كرد و گفت: به خداى يكتا مولايم راست فرمودند، كم است كسي به اين نامه عمل كند مگر اينكه نجات يابد. و پيوسته عبدالله نجاشي به اين نامه در طول حيات خود عمل ميكرد.
1) كشف الريبة، ص83 و رسائل شهيد ثاني (ط- القديمة)، ص328.
دومين مسألهاي كه مرحوم شيخ در خاتمه بعد از بيع مصحف(1)مطرح ميفرمايد، مسألهي جوائز السلطان و عماله است. مراد از سلطان در اينجا، سلطان جائري است كه لايتورع عن محارم الله.
اين مسأله همانطور كه مرحوم شيخ تذكر ميدهد اختصاص به جوائز ندارد، بلكه هر مأخوذي از سلطان را ـ چه مجاناً باشد و چه بالعوض ـ شامل ميشود و حتّي ميتوانيم بگوييم اين بحث از برخي جهات اختصاص به سلطان هم ندارد، بلكه هر مأخوذي از هر غاصب يا كسي كه احتمال ميرود غاصب باشد را شامل ميشود، بدين جهت مسأله اهميت ويژهاي پيدا ميكند؛ چون هر مسلماني شبانهروز با اين مسائل روبرو است و احتمال ميدهد مالي را كه در مقابل خريد و فروش أخذ ميكند، غصبي باشد يا متعلّق خمس باشد بنابر عدم تحليل و يا ... .
به هر حال اين مسأله بسيار مورد ابتلاء است كه فهم شقوق و احكام آن مورد نياز است و متأسفانه اينگونه مسائل در توضيح المسائل به طور كامل مطرح نشده و طلاب و فضلاء هم كثيراًما مورد سؤال قرار ميگيرند. پس فهم اين مسائل مفيد و لازم است، خصوصاً براي كساني كه متصدي پاسخگويي به ديگران هستند.
1) بحث بيع مصحف در ضمن مقالات فقهي (6) به چاپ رسيده است.
مرحوم شيخ … قدس سره … در يك تقسيمبندي چهار شق براي مسأله بيان ميفرمايد، به اين صورت كه يا ميدانيم در جملهي اموال سلطان جائر ـ يا هر غاصبي ـ مال حرامي هست كه ميتواند داخل در مأخوذ باشد يا نميدانيم. در صورت اول يا ميدانيم آن مال حرام در اين مأخوذ هست يا نميدانيم و در آن صورتي كه ميدانيم مال حرام در اين مأخوذ هست، يا تفصيلاً ميدانيم كدام است يا علي الاجمال.(1)
[المسألة] الثانية: جوائز السلطان و عمّاله، بل مطلق المال المأخوذ منهم مجّاناً أو عوضاً، لا يخلو عن أحوال:
لأنّه إمّا أن لا يعلم أنّ في جملة أموال هذا الظالم مال محرّم يصلح لكون المأخوذ هو من ذلك المال، و إمّا أن يعلم. و على الثاني: فإمّا أن لا يعلم أنّ ذلك المحرّم أو شيئاً منه هو داخل في المأخوذ، و إمّا أن يعلم ذلك. و على الثاني: فإمّا أن يعلم تفصيلًا، و إمّا أن يعلم إجمالًا فالصور أربع.
پس در مجموع چهار صورت شد:اصلاً نميدانيم سلطان يا غير او مال حرامي دارد كه ميتواند داخل در اين مأخوذ باشد.
ميدانيم مال حرامي دارد كه ميتواند داخل در مأخوذ باشد، امّا نميدانيم داخل در مأخوذ هست يا خير.
ميدانيم مال حرامي دارد و علي نحو الاجمال ميدانيم آن مال حرام داخل در مأخوذ است.
ميدانيم مال حرامي دارد و علي التفصيل هم ميدانيم كه داخل در مأخوذ است به نحوي كه ميتوانيم بگوييم كل يا بخشي از آن بعينه حرام است.
1) المكاسب المحرمة، ج2، ص165:
صورت اوّل كه اصلاً نميدانيم مال حرامي داشته باشد كه ميتواند داخل در مأخوذ باشد، كثيراًما اتفاق ميافتد؛ چون هر فردي با كساني معامله ميكند يا مالي را از آنها أخذ ميكند كه احتمال ميدهد مال حرامي داشته باشند كه مأخوذ از آن باشد. در چنين صورتي أخذ آن مال و تصرّف در آن چه حكمي دارد؟
مرحوم شيخ ميفرمايد: بلا اشكال جايز است «للاصل و الاجماع و الاخبار الآتيه».(1)
أمّا الاولى فلا إشكال فيها في جواز الأخذ و حلّية التصرّف؛ للأصل و الإجماع و الأخبار الآتية، لكن ربما يوهم بعض الأخبار أنّه يشترط في حلّ مال الجائر ثبوت مال حلال له، مثل ما عن الاحتجاج عن الحميري، أنّه كتب إلى صاحب الزمان عجّل اللّه فرجه يسأله عن الرجل ... .
اجماع ظاهراً قابل مناقشه نيست و حتّي ميتوانيم بگوييم فيالجمله ضروري فقه است؛ چون به صرف اينكه احتمال ميدهيم كسي مال حرامي داشته باشد، اين احتمال نميتواند مانع أخذ چيزي از او يا مبادله و گرفتن عوض از او باشد، وگرنه ميبايست معامله با بسياري از مردم حرام باشد. ولي اين ضرورت يا اجماع همراه مداركي است كه سعه يا ضيق آن را تعيين ميكند، بنابراين بايد ادلّهي مناسب موضوع را بررسي كنيم.
مرحوم شيخ ميفرمايد: مقتضاي اصل در مسأله ـ صرف نظر از أخبار دالّ بر جواز كه بررسي خواهيم كرد ـ جواز است. در اينكه مراد از اصل چيست، احتمالاتي وجود دارد، از جمله:
1) همان:
اصل در مسأله
به عنوان مثال شيئي كه روي زمين افتاده و نميدانيم مالكش راضي است در آن تصرّف كنيم يا خير، نميتوانيم با تمسك به قاعدهي «كُلُّ شَيْءٍ هُوَ لَكَ حَلَالٌ حَتّى تَعْلَمَ أَنَّهُ حَرَامٌ بِعَيْنِهِ» بگوييم تصرّف در آن جايز است، بلكه استصحاب عدم رضايت مالك آن جاري ميشود و مقدم است، مگر اينكه يقين پيدا كنيم اعراض كرده است. بله، اگر شك در مالكيت كسي بر آن داشته باشيم مثلاً كبوتري در جايي افتاده و ندانيم آيا كسي آن را حيازت كرده و به تملّك خود درآورده تا تصرّف در آن جايز نباشد يا كسي آن را حيازت نكرده و از مباحات است، آن جا ميتوانيم با تمسك به مثل قاعدهي حلّيت در آن تصرّف كنيم.
در ما نحن فيه هم چون علي الفرض ميدانيم سلطان جائر مثلاً ماشيني را كه به عنوان جايزه داده يا فروخته، خودش آن را توليد نكرده بلكه شركتي آن را توليد كرده و احتمال ميدهيم آن را به عنف گرفته و غصبي است، در اينجا قاعدهي حلّيت جاري نميشود، بلكه استصحاب عدم انتقال آن ماشين از ملك مالك قبل به ملك سلطان جاري ميشود و تصرّف در آن جايز نخواهد بود؛ زيرا قاعدهي حلّيت در اينجا محكوم استصحاب بقاء ملكيت ديگري است و با اثبات ملكيت ديگري، قاعدهي «لا يحل لاحد أن يتصرّف في مال اخيه الا باذنه» حاكم ميشود. پس اصالة الاباحة و الحلية نميتواند مراد مرحوم شيخ باشد.
اينجا جاري باشد به اين صورت كه بگوييم سلطان جائري كه هبه كرده يا فروخته، شك داريم معاملهاش صحيح است يا فاسد، با اصالة الصحة حكم كنيم كه آن هبه يا بيع صحيح است؟
ميگوييم: اصالة الصحة نيز در اينجا جاري نيست؛ زيرا اصالة الصحة در جايي جاري ميشود كه تماميت اركان معامله و عقد احراز شده باشد. به عبارت ديگر اگر انشائي كه از اهلش صادر شده، شك در صحت و فساد آن داشته باشيم اصالة الصحة جاري است؛ مثلاً احراز كرديم كسي كه مالك شيء بوده عقد بيع بر روي آن انجام داده، ولي نميدانيم شرايط صحت عقد ـ مثل غرري نبودن ـ را رعايت كرده يا نه، با اصالة الصحة حكم به صحت معامله ميكنيم.
امّا اگر در جايي تماميت اركان عقد احراز نشد و شك در اهليت مُنشئ داشته باشيم، سيرهي عقلائيه بر جريان اصالة الصحة وجود ندارد ـ يا لااقل مشكوك است ـ مثلاً اگر كسي اتومبيلي را كه در كنار خيابان پارك شده و يد بر آن ندارد، به ديگري بفروشد و شك در صحّت آن معامله داشته باشيم، نميتوانيم با تمسك به اصالة الصحة بگوييم معامله صحيح بوده و نقل و انتقال محقق شده است؛ زيرا اوّل بايد احراز شود كه فروشنده مالك يا حداقل وكيل يا وليّ مالك است(1)تا با احراز اهليت مُنشئ بتوانيم تمسك به اصالة الصحة كرده و حكم به صحّت عقد كنيم.
در ما نحن فيه هم اصالة الصحة نميتواند جاري باشد؛ زيرا فرض آن است كه شك داريم سلطان جائر مالك آن باشد، پس تنها اصلي كه مناسب است اينجا جاري باشد، قاعده يد است كه معمولاً از آن به اصل تعبير نميشود و اطلاق اصل بر آن خلاف اصطلاح است. بنابراين مناسب بود شيخ … قدس سره … به جاي «للاصل» بفرمايند «لقاعدة اليد».
1) در عقد فضولي هم تا احراز نشود مالك راضي به عقد نشده، نقل و انتقالي محقق نميشود.
در ما نحن فيه نيز سلطان جائر يا هر كسي كه شك در مالكيت او بر شيء مأخوذ از او داريم، چون يد بر آن داشته پس مالك بوده و طبق اختيارات و سلطنت ملكي كه داشته هبه كرده يا فروخته است، بنابراين حكم به صحت معامله ميشود.
مرحوم شيخ ميفرمايد: از بعضي روايات استفاده ميشود كه بايد احراز شود سلطان مال حلال هم دارد. اين روايت، روايتي است كه جناب طبرسي در الاحتجاج به نقل از محمد بن عبدالله بن جعفر الحميري ذكر ميكند كه اينچنين است:
ـ روايت محمد بن عبدالله بن جعفر الحميري:
وَ [أَحْمَدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ الطَّبْرِسِيُّ فِي الْإِحْتِجَاج] عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْحِمْيَرِيِ أَنَّهُ كَتَبَ إِلَى صَاحِبِ الزَّمَانِ … عليه السلام … يَسْأَلُهُ عَنِ الرَّجُلِ مِنْ وُكَلَاءِ الْوَقْفِ مُسْتَحِلٍّ [مُسْتَحِلّاً] لِمَا فِي يَدِهِ لَا يَرِعُ عَنْ أَخْذِ مَالِهِ رُبَّمَا نَزَلْتُ فِي قَرْيَتِهِ وَ هُوَ فِيهَا أَوْ أَدْخُلُ مَنْزِلَهُ وَ قَدْ حَضَرَ طَعَامُهُ فَيَدْعُونِي إِلَيْهِ فَإِنْ لَمْ آكُلْ مِنْ طَعَامِهِ عَادَانِي(1)عَلَيْهِ فَهَلْ يَجُوزُ لِي أَنْ آكُلَ مِنْ طَعَامِهِ وَ أَتَصَدَّقَ بِصَدَقَةٍ وَ كَمْ مِقْدَارُ الصَّدَقَةِ وَ إِنْ أَهْدَى هَذَا الْوَكِيلُ هَدِيَّةً إِلَى
1) و في المصدر زيادة: عَادَانِي وَ قَالَ فُلَانٌ لَا يَسْتَحِلُّ أَنْ يَأْكُلَ مِنْ طَعَامِنَا ... .
رَجُلٍ آخَرَ فَيَدْعُونِي إِلَى أَنْ أَنَالَ مِنْهَا وَ أَنَا أَعْلَمُ أَنَّ الْوَكِيلَ لَا يَتَوَرَّعُ [لَا يَرِعُ] عَنْ أَخْذِ مَا فِي يَدِهِ فَهَلْ عَلَيَّ فِيهِ شَيْءٌ إِنْ أَنَا نِلْتُ مِنْهَا؟ الْجَوَابُ: إِنْ كَانَ لِهَذَا الرَّجُلِ مَالٌ أَوْ مَعَاشٌ غَيْرُ مَا فِي يَدِهِ فَكُلْ طَعَامَهُ وَ اقْبَلْ بِرَّهُ وَ إِلَّا فَلَا.(1)
محمد بن عبدالله بن جعفر الحميري در نامهاي به امام عصر عجل الله تعالي فرجه الشريف [سؤالات اهل قم را مرقوم كرد و در ضمن] اين سؤال را مطرح كرد: مردي از وكلاء وقف(2)آنچه [از وقف] در اختيار دارد [براي خود] حلال ميداند و از گرفتن [و خرج كردن] مال وقف ورعي ندارد، گاهي من وارد روستاي آنها ميشوم يا داخل در منزلش ميشوم و موقع غذا كه ميشود مرا دعوت به غذا خوردن ميكند و اگر از غذاي او نخورم با من دشمني ميورزد(3)، آيا براي من جايز است كه از آن غذا بخورم و صدقه بدهم، و اصلاً چقدر بايد صدقه دهم؟ و گاهي كه اين شخص هديهاي به كس ديگري ميدهد، آن شخص [ديگر] نيز مرا دعوت ميكند تا از آن بخورم در حالي كه ميدانم آن متصدّي وقف ورعي از برداشتن آنچه در دستش [از وقف] هست ندارد، آيا اگر من از آن هديههايي كه فرستاده بخورم، چيزي بر عهدهي من هست؟ در جواب فرمودند: اگر آن متصدي وقف، مال يا معاشي غير از آنچه [از وقف] در دستش هست داشته باشد، پس طعامش را بخور و هديهاش را بپذير و الا خير.
بررسي سند روايت
اين روايت را جناب طبرسي در كتاب شريف الاحتجاج، بدون سند نقل كرده
1) وسائل الشيعة، ج17، كتاب التجارة، أبواب ما يكتسب به، باب51، ح15، ص217 و الإحتجاج، ج2، ص485.
2) وكالت در اينجا به معناي نيابت نيست، بلكه به معناي متصدي است، نظير وكالة الانباء كه عربهاي جديد به نمايندگي و متصدي خبرگزاري اطلاق ميكنند.
3) در بعضي مناطق اينطور است كه اگر كسي را دعوت براي غذا خوردن كردند و اجابت نكرد، خيلي ناراحت ميشوند و تلقّي عداوت ميكنند.
و اصلاً دأب ايشان در اين كتاب اين نيست كه سند ذكر كند. پس اين روايت در احتجاج مرسله است.
ولي شيخ طوسي … قدس سره … در كتاب الغيبة اين روايت را مسنداً نقل كرده كه سند ايشان اينچنين است:(1)
أَخْبَرَنَا جَمَاعَةٌ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ دَاوُدَ الْقُمِّيِّ(2)
محمد بن أحمد بن داود بن علي أبو الحسن شيخ هذه الطائفة و عالمها و شيخ القميين في وقته و فقيههم حكى أبو عبد الله الحسين بن عبيد الله أنه لم ير أحدا أحفظ منه و لا أفقه و لا أعرف بالحديث. و أمه أخت سلامة بن محمد الأرزني. ورد بغداد فأقام بها و حدث و صنف كتبا: كتاب المزار، كتاب الذخائر ... كتاب الرد على ابن قولويه في الصيام.
حدثنا جماعة أصحابنا رحمهم الله عنه بكتبه، منهم أبو العباس بن نوح و محمد بن محمد و الحسين بن عبيد الله في آخرين. و مات أبو الحسن بن داود سنة ثمان و ستين و ثلاثمائة و دفن بمقابر قريش.
قَالَ: وَجَدْتُ بِخَطِّ أَحْمَدَ بْنِ إِبْرَاهِيمَ النَّوْبَخْتِيِّ وَ إِمْلَاءِ أَبِي الْقَاسِمِ الْحُسَيْنِ بْنِ رَوْحٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ.(3)أَخْبَرَنَا جَمَاعَةٌ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ دَاوُدَ الْقُمِّيِّ قَالَ: وَجَدْتُ بِخَطِّ أَحْمَدَ بْنِ إِبْرَاهِيمَ النَّوْبَخْتِيِّ وَ إِمْلَاءِ أَبِي الْقَاسِمِ الْحُسَيْنِ بْنِ رَوْحٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ عَلَى ظَهْرِ كِتَابٍ فِيهِ جَوَابَاتٌ وَ مَسَائِلُ أُنْفِذَتْ مِنْ قُمَّ يَسْأَلُ عَنْهَا هَلْ هِيَ جَوَابَاتُ الْفَقِيهِ … عليه السلام … أَوْ جَوَابَاتُ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ الشَّلْمَغَانِيِّ لِأَنَّهُ حُكِيَ عَنْهُ أَنَّهُ قَالَ: هَذِهِ الْمَسَائِلُ أَنَا أَجَبْتُ عَنْهَا فَكَتَبَ إِلَيْهِمْ عَلَى ظَهْرِ كِتَابِهِمْ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ قَدْ وَقَفْنَا عَلَى هَذِهِ الرُّقْعَةِ وَ مَا تَضَمَّنَتْهُ فَجَمِيعُهُ جَوَابُنَا [عَنِ الْمَسَائِلِ] وَ لَا مَدْخَلَ لِلْمَخْذُولِ الضَّالِّ الْمُضِلِّ الْمَعْرُوفِ بِالْعَزَاقِرِيِّ لَعَنَهُ اللَّهُ فِي حَرْفٍ مِنْهُ وَ قَدْ كَانَتْ أَشْيَاءُ خَرَجَتْ إِلَيْكُمْ عَلَى يَدَيْ أَحْمَدَ بْنِ بِلَالٍ وَ غَيْرِهِ مِنْ نُظَرَائِهِ وَ كَانَ مِنِ ارْتِدَادِهِمْ عَنِ الْإِسْلَامِ مِثْلُ مَا كَانَ مِنْ هَذَا عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ غَضَبُهُ، فَاسْتَثْبَتُ قَدِيماً فِي ذَلِكَ فَخَرَجَ الْجَوَابُ أَلَا مَنِ اسْتَثْبَتَّ فَإِنَّهُ لَا ضَرَرَ فِي خُرُوجِ مَا خَرَجَ عَلَى أَيْدِيهِمْ وَ إِنَّ ذَلِكَ صَحِيحٌ.
وَ رُوِيَ قَدِيماً عَنْ بَعْضِ الْعُلَمَاءِ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ وَ الصَّلَاةُ وَ الرَّحْمَةُ أَنَّهُ سُئِلَ عَنْ مِثْلِ هَذَا بِعَيْنِهِ فِي بَعْضِ مَنْ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ قَالَ … عليه السلام …: الْعِلْمُ عِلْمُنَا وَ لَا شَيْءَ عَلَيْكُمْ مِنْ كُفْرِ مَنْ كَفَرَ فَمَا صَحَّ لَكُمْ مِمَّا خَرَجَ عَلَى يَدِهِ بِرِوَايَةِ غَيْرِهِ لَهُ مِنَ الثِّقَاتِ رَحِمَهُمُ اللَّهُ فَاحْمَدُوا اللَّهَ وَ اقْبَلُوهُ وَ مَا شَكَكْتُمْ فِيهِ أَوْ لَمْ يَخْرُجْ إِلَيْكُمْ فِي ذَلِكَ إِلَّا عَلَى يَدِهِ فَرُدُّوهُ إِلَيْنَا لِنُصَحِّحَهُ أَوْ نُبْطِلَهُ وَ اللَّهُ تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُهُ وَ جَلَّ ثَنَاؤُهُ وَلِيُّ تَوْفِيقِكُمْ وَ حَسْبُنَا فِي أُمُورِنَا كُلِّهَا وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ.
وَ قَالَ ابْنُ نُوحٍ: أَوَّلُ مَنْ حَدَّثَنَا بِهَذَا التَّوْقِيعِ أَبُو الْحُسَيْنِ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ تَمَّامٍ [وَ] ذَكَرَ أَنَّهُ كَتَبَهُ مِنْ ظَهْرِ الدَّرْجِ الَّذِي عِنْدَ أَبِي الْحَسَنِ بْنِ دَاوُدَ فَلَمَّا قَدِمَ أَبُو الْحَسَنِ بْنُ دَاوُدَ وَ قَرَأْتُهُ عَلَيْهِ ذَكَرَ أَنَّ هَذَا الدَّرْجَ بِعَيْنِهِ كَتَبَ بِهِ أَهْلُ قُمَّ إِلَى الشَّيْخِ أَبِي الْقَاسِمِ وَ فِيهِ مَسَائِلُ فَأَجَابَهُمْ عَلَى ظَهْرِهِ بِخَطِّ أَحْمَدَ بْنِ إِبْرَاهِيمَ النَّوْبَخْتِيِّ وَ حَصَلَ الدَّرْجُ عِنْدَ أَبِي الْحَسَنِ بْنِ دَاوُدَ.
نُسْخَةُ الدَّرْجِ: مَسَائِلُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْحِمْيَرِيِّ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ أَطَالَ اللَّهُ بَقَاءَكَ وَ أَدَامَ عِزَّكَ ... مِنْ كِتَابٍ آخَرَ فَرَأْيُكَ أَدَامَ اللَّهُ عِزَّك ... وَ عَنِ الرَّجُلِ مِنْ وُكَلَاءِ الْوَقْفِ يَكُونُ مُسْتَحِلًّا لِمَا فِي يَدِهِ لَا يَرِع ... .
1) شيخ طوسي … قدس سره … جميع مسائل محمد بن عبدالله بن جعفر الحميري از صاحب الزمان … عليه السلام … را با اين سند ذكر ميكند، البته سند ديگري هم در الغيبة ذكر ميكند كه در پاورقي بعد ذكر ميشود: اوّل من حدثنا بهذا التوقيع ابوالحسن محمد بن علي بن تمام و ذكر ... .
2) رجال النجاشي، ص384:
3) الغيبة للطوسي، ص373.
جماعتي كه شيخ طوسي … قدس سره … از آنها نقل ميكند اگر ما بوديم و اين عبارت، از آنجا كه نميتوان احراز كرد در بين آنها ثقه وجود دارد ـ زيرا گاهي شيخ مثلاً در الفهرست سه طريق به كتابي ذكر ميكند كه هر سه را مورد اشكال قرار ميدهيم ـ پس نميتوان به آن اعتماد كرد، ولي خوشبختانه از طريق ضم اسانيد در الفهرست(1)
محمد بن أحمد بن داود القمي يكنى أبا الحسن له كتب منها كتاب المزار الكبير [كبير حسن و كتاب الذخائر الذي جمعه كتاب حسن، و كتاب الممدوحين و المذمومين و غير ذلك، أخبرنا بكتبه و رواياته جماعة منهم الشيخ المفيد رحمه الله و الحسين بن عبيد الله و أحمد بن عبدون كلهم عنه.
ميتوانيم سند را تصحيح كنيم يا بگوييم آن جماعت اين افراد هستند. علاوه آنكه شيخ در الغيبة سند ديگري نيز به اين مكاتبه ارائه ميكند كه اين مشكل را ندارد:وَ قَالَ ابْنُ نُوحٍ: أَوَّلُ مَنْ حَدَّثَنَا بِهَذَا التَّوْقِيعِ أَبُو الْحُسَيْنِ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ تَمَّامٍ [وَ] ذَكَرَ أَنَّهُ كَتَبَهُ مِنْ ظَهْرِ الدَّرْجِ الَّذِي عِنْدَ أَبِي الْحَسَنِ بْنِ دَاوُدَ فَلَمَّا قَدِمَ أَبُو الْحَسَنِ بْنُ دَاوُدَ وَ قَرَأْتُهُ عَلَيْهِ ذَكَرَ أَنَّ هَذَا الدَّرْجَ بِعَيْنِهِ كَتَبَ بِهِ أَهْلُ قُمَّ إِلَى الشَّيْخِ أَبِي الْقَاسِمِ وَ فِيهِ مَسَائِلُ فَأَجَابَهُمْ عَلَى ظَهْرِهِ بِخَطِّ
1) الفهرست، ص136:
أَحْمَدَ بْنِ إِبْرَاهِيمَ النَّوْبَخْتِيِّ وَ حَصَلَ الدَّرْجُ عِنْدَ أَبِي الْحَسَنِ بْنِ دَاوُدَ.
و امّا محمد بن احمد بن داود گرچه لفظ ثقةٌ در حق او گفته نشده، ولي شايد از مجموع تعاريفي كه نجاشي در حق ايشان ذكر ميكند بتوان توثيق را استفاده كرد. نجاشي در مورد ايشان ميفرمايد:
محمد بن أحمد بن داود بن علي أبو الحسن شيخ هذه الطائفة و عالمها، و شيخ القميين في وقته و فقيههم حكى أبو عبد الله الحسين بن عبيد الله أنه لم ير أحدا أحفظ منه، و لا أفقه و لا أعرف بالحديث.(1)
احمد بن ابراهيم النوبختي: اين شخص مجهول است و در كتب رجالي عنوان نشده است.
الحسين بن الروح از سفراء و نوّاب خاصهي امام زمان … عليه السلام … است و وثاقتش اظهر من الشمس است.
اينكه محمد بن احمد بن داود القمي ميگويد: «وَجَدْتُ بِخَطِّ أَحْمَدَ بْنِ إِبْرَاهِيمَ النَّوْبَخْتِيِّ وَ إِمْلَاءِ أَبِي الْقَاسِمِ الْحُسَيْنِ بْنِ رَوْحٍ» اگر شهادت به اينكه جواب مكاتبات به املاء حسين بن روح بوده به شهادت خود احمد بن داود القمي باشد، مشكلي ندارد و اگر به شهادت احمد بن ابراهيم النوبختي باشد از آنجا كه خود او مجهول بوده و توثيق ندارد، شهادت او هم قابل اعتماد نخواهد بود. بنابراين چون نميتوانيم احراز كنيم كه املاء حسين بن روح بودنِ جواب مكاتبه به شهادت محمد بن احمد بن داود بوده، پس روايت قابل اعتماد نخواهد بود.
علاوه آنكه عبارت «وَجَدْتُ بِخَطِّ أَحْمَدَ بْنِ إِبْرَاهِيمَ النَّوْبَخْتِيِّ» نميتواند اين احتمال را دفع كند كه امكان دارد كسي در آن دست برده و كلمهاي را كم يا زياد
1) رجال النجاشي، ص384.
كرده باشد؛ زيرا محمد بن احمد بن داود نگفته كه مثلاً «اعرف خطه» تا اين احتمال را دفع كند، شايد همين كه احراز كرده اصل خط، خط احمد بن ابراهيم است به ايشان نسبت داده، مگر اينكه بگوييم محمد بن احمد بن داود كه ميگويد وجدت بخط احمد بن ابراهيم يعني شهادت ميدهد جواب مكاتبه من البدو الي الختم به خط احمد بن ابراهيم است و اين شهادت كفايت ميكند!
به هر حال اين روايت از لحاظ سند به خاطر عدم احراز اينكه املاء حسين بن روح بودنِ جواب مكاتبه به شهادت محمد بن احمد بن داود بوده، ناتمام است.(1)
بررسي دلالت روايت محمد بن عبدالله بن جعفر الحميري
در اين روايت حضرت ميفرمايند: «إِنْ كَانَ لِهَذَا الرَّجُلِ مَالٌ أَوْ مَعَاشٌ غَيْرُ مَا فِي يَدِهِ فَكُلْ طَعَامَهُ وَ اقْبَلْ بِرَّهُ وَ إِلَّا فَلَا»؛ يعني در صورتي كه مال يا معاش حلال ديگري دارد، خوردن طعام او و پذيرفتن هديهاش جايز است و اگر نداشته باشد جايز نيست.
مرحوم شيخ ميفرمايد: بنابراين از اين روايت استفاده ميشود در صورت اوّل كه احتمال ميدهد مال حرام داشته باشد و در نتيجه احتمال حلّيت هم ميدهد، مادامي كه احراز نكرده مال حلال هم دارد، نميتواند أخذ كند.(2)
لكن ربما يوهم بعض الأخبار أنّه يشترط في حلّ مال الجائر ثبوت مال حلال له، مثل ما عن الاحتجاج عن الحميري، أنّه كتب إلى صاحب الزمان عجّل اللّه فرجه يسأله عن الرجل يكون من وكلاء الوقف مستحلا لما في يده، و لا يتورّع عن أخذ ماله، ربما نزلتُ في قريةٍ و هو فيها ... . الجواب: «إن كان لهذا الرجل مال أو معاش غير ما في يده،فاقبل بِرّه، و إلّا فلاّ».
بناءً على أنّ الشرط في الحلّية هو وجود مال آخر، فإذا لم يعلم به لم يثبت الحلّ، لكن هذه الصورة قليلة التحقّق.
1) به نظر ميرسد در سند ديگر شيخ طوسي … قدس سره … در الغيبة كه ميفرمايد: «وَ قَالَ ابْنُ نُوحٍ: أَوَّلُ مَنْ حَدَّثَنَا بِهَذَا التَّوْقِيعِ أَبُو الْحُسَيْنِ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ تَمَّامٍ [وَ] ذَكَرَ أَنَّهُ كَتَبَهُ مِنْ ظَهْرِ الدَّرْجِ الَّذِي عِنْدَ أَبِي الْحَسَنِ بْنِ دَاوُدَ فَلَمَّا قَدِمَ أَبُو الْحَسَنِ بْنُ دَاوُدَ وَ قَرَأْتُهُ عَلَيْهِ ذَكَرَ أَنَّ هَذَا الدَّرْجَ بِعَيْنِهِ كَتَبَ بِهِ أَهْلُ قُمَّ إِلَى الشَّيْخِ أَبِي الْقَاسِمِ وَ فِيهِ مَسَائِلُ فَأَجَابَهُمْ عَلَى ظَهْرِهِ بِخَطِّ أَحْمَدَ بْنِ إِبْرَاهِيمَ النَّوْبَخْتِيِّ وَ حَصَلَ الدَّرْجُ عِنْدَ أَبِي الْحَسَنِ بْنِ دَاوُدَ. نُسْخَةُ الدَّرْجِ: مَسَائِلُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْحِمْيَرِيِّ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ...» بتوان استفاده كرد كه خود ابوالحسن محمد بن احمد بن داود شهادت داده كه به املاء الحسين بن روح بوده است. پس آن اشكال برطرف ميشود و سند قابل اعتماد ميشود. (اميرخاني)
2) المكاسب المحرمة، ج2، ص165:
سيد يزدي … قدس سره … و بعضي ديگر به تبع ايشان ميفرمايند: تطبيق جناب شيخ اين روايت را بر صورت اول، درست نيست؛ چون صورت اوّل اين بود كه نميدانيم سلطان آيا مال حرامي دارد كه مأخوذ ميتواند از آن باشد، در حالي كه در اين روايت مفروض است كه مال حرامي دارد و مأخوذ ميتواند از آن باشد.(1)
لا يخفى أنّ مورد الخبر ما إذا علم وجود الحرام في جملة أمواله و هو الصّورة الثّانية لا ما نحن فيه من صورة الشكّ في أصل وجود الحرام فلعلّ اشتراط العلم بوجود مال حلال مختصّ به دون ما نحن فيه و لا ملازمة بينهما كما هو واضح هذا مع أنّ ظاهر كفاية وجود معاش آخر و هو أعمّ من العلم بوجود مال حلال فظاهره اشتراط وجود ممرّ حلال حتى لا يكون ما يكون موردا للحاجة معلوم الحرمة و حاصله أنّه لا بدّ من احتمال كونه حلالا و الغرض إبداء احتمال الحلّية فتدبّر.
به همين خاطر بعضي گفتهاند شايد نسّاخ مكاسب اشتباه كرده و اين عبارت را كه مربوط به صورت دوم بوده، در صورت اوّل ادراج كردهاند!گرچه ظهور روايت همانطور كه سيد يزدي … قدس سره … فرمودند در اين است كه داشتن مال حرام مفروض است و مربوط به صورت دوم ميشود، ولي به نظر ميرسد مرحوم شيخ از عبارت «مُسْتَحِلٍّ لِمَا فِي يَدِهِ» استفاده نكردهاند كه بالفعل در آن مال تصرّف كرده، بلكه فقط استفاده كردهاند آن شخص چنين روحيهاي دارد كه ابائي از تصرّف در مال وقفي ندارد و لايرع عن أخذ ماله؛ ورع ندارد، امّا آيا عملاً اين كار را انجام داده يا نه، معلوم نيست و امام … عليه السلام … هم در جواب
1) حاشية المكاسب (لليزدي)، ج1، ص31:
ميفرمايند صرف اينكه احتمال ميدهي مال حلال داشته باشد و مأخوذ از آن مال حلال باشد، كافي نيست و بايد احراز كني مال حلال دارد.
با اين بيان گرچه روايت مربوط به صورت اوّل ميشود، ولي همانطور كه گفتيم خلاف ظاهر است و كلام سيد يزدي … قدس سره … درست است كه فرمود روايت ظهور در صورت ثانيه دارد.
سيد يزدي … قدس سره … سپس ميفرمايد اينكه حضرت فرمودند: «إِنْ كَانَ لِهَذَا الرَّجُلِ مَالٌ أَوْ مَعَاشٌ غَيْرُ مَا فِي يَدِهِ فَكُلْ طَعَامَهُ وَ اقْبَلْ بِرَّهُ» معلوم ميشود وجود معاش ديگر «يعني ممرّ حلال» كه اعم از علم به وجود مال حلال است كفايت ميكند، پس در واقع احتمال حلّيت شرط است؛ نه علم به وجود مال حلال، و غرض حضرت با اين كلام در واقع إبداء احتمال است؛ يعني همين قدر كه احتمال دهد از حلال است، هرچند علم به داشتن مال حلال نداشته باشد كفايت در جواز أخذ ميكند.
اين كلام سيد يزدي، كلام مناسبي است و بعيد نيست در مجموع اين مراد باشد.
پس خلاصهي كلام در مورد صورت اوّل اين شد كه اگر علم نداريم كه سلطان و هر جائري مال حرامي دارد كه ميتواند داخل در مأخوذ باشد، ميتوانيم در آن مأخوذ تصرّف كنيم و در مورد مكاتبهي محمد بن عبدالله بن جعفر الحميري هم گفتيم:
اولاً: مربوط به صورت اوّل نيست.
ثانياً: از لحاظ سند ناتمام است.
ثالثاً: مراد روايت همانطور كه سيد يزدي … قدس سره … ذكر كردند، اين است كه با صِرف احتمال حلّيت ميتوان در آن تصرّف كرد.
صورت دوم اين بود كه ميدانيم سلطان يا هر غاصبي، مال حرامي دارد كه ميتواند داخل در مأخوذ باشد، ولي نميدانيم داخل در مأخوذ است يا خير؟ آيا در اين صورت تصرّف در آن مأخوذ جايز است يا خير؟
مرحوم شيخ در مورد اين صورت ميفرمايد: اگر اموال حرام در بين اموال حلالش به صورت شبههي غير محصوره باشد، مثل صورت قبل ميشود كه قاعدهي يد جاري است. همچنين اگر شبههي محصوره باشد ولي بعض اطراف آن خارج از ابتلاي آخذ باشد، مانند صورت قبل ميشود؛ چون با خروج بعض اطراف علم اجمالي از ابتلاء، ديگر علم اجمالي منجّز نميشود و اصل در اطراف ديگر جاري ميشود.(1)
و أمّا الثانية، [ان يعلم بوجود مال محرم للجائر لكن لا يعلم بكون الجائزة منها]
فإن كانت الشبهة فيها غير محصورة، فحكمها كالصورة الأُولى، و كذا إذا كانت محصورة بين ما لا يبتلي المكلّف به و بين ما من شأنه الابتلاء به، كما إذا علم أنّ الواحد المردّد بين هذه الجائزة و بين أُمّ ولده المعدودة من خواصّ نسائه مغصوب؛ و ذلك لما تقرّر في الشبهة المحصورة من اشتراط تعلّق التكليف فيها بالحرام الواقعي بكون كلّ من المشتبهين بحيث يكون التكليف بالاجتناب عنه منجّزاً لو فرض كونه هو المحرّم الواقعي، لا مشروطاً بوقت الابتلاء المفروض انتفاؤه في أحدهما في المثال؛ فإنّ التكليف حينئذٍ غير منجّز بالحرام الواقعي على أيّ تقدير؛ لاحتمال كون المحرّم في المثال هي أُمّ الولد، و توضيح المطلب في محلّه.
مثلاً اگر كسي علم اجمالي دارد انائي كه در اتاق است نجس است يا انائي كه در شانگهاي چين است، از آنجا كه إناء در شانگهاي چين مورد ابتلايش نيست،
1) المكاسب المحرمة، ج2، ص167:
اين علم اجمالي منجّز نيست؛ زيرا علم اجمالي در صورتي منجّز و موثر(1)ميشود كه تكليف علي كلّ تقديرٍ فعلي باشد.
مرحوم شيخ براي ما نحن فيه مثال ميزنند كه اگر سلطان دو جاريه داشته باشد كه يكي را به زيد هبه كرده و ديگري را خود استيلاد كرده و از زنان مهم دربار و ام ولد سلطان شده، در صورتي كه زيد علم اجمالي داشته باشد يكي از اين دو جاريه غصبي است، هرچند در اينجا شبهه محصوره است ولي ميتواند در جاريهاي كه سلطان به او بخشيده تصرّف كند؛ زيرا جاريهي ام ولد سلطان از محلّ ابتلاء او خارج است، بنابراين علم اجمالي منجّز و مؤثر نيست؛ چون تكليف «اجتنب عن الجارية الغصبية» نسبت به جاريهي ام ولد سلطان فعلي و مؤثر نيست.
سيد يزدي … قدس سره … و برخي ديگر اين مبناي مرحوم شيخ را قبول ندارند كه تنجّز علم اجمالي منوط به مورد ابتلاء بودن تمام اطراف با اين سعه است و برخي تصريح كردهاند تنها شرطي كه در تنجز علم اجمالي لازم است، اين است كه تمام اطراف عقلاً مقدور باشد، بنابراين در مثال إناء نجس اگر احد اطراف علم اجمالي در شانگهاي چين هم باشد، از آنجا كه عقلاً ارتكاب آن مقدور است، پس علم اجمالي منجّز است.(2)
قد بيّنا هناك أنّه بناء على الإغماض عن الأخبار الدالّة على البراءة في مطلق الشبهة و خصوص الشّبهة المحصورة و العمل بمقتضى العقل الحاكم بوجوب الاحتياط في صورة العلم الإجماليّ لا فرق بين صورة كون جميع الأطراف موردا للابتلاء و خروج بعضها عنه و ذلك لأنّ الابتلاء لا يكون من شرائط أصل التّكليف و ليس حاله حال القدرة بل ليس شرطا لتوجيه الخطاب فعلا إذ ليس التنجّز إلّا عبارة عن حكم العقل بصحّة العقاب و عدمه ليس إلّا معذوريّة المكلّف بحكم العقل و إلّا فليس وراء التّكليف الواقعيّ تكليف آخر ليكون تكليفا فعليا و التّكليف الواقعي شأنيّا و ليس أيضا للواقع مرتبتين مرتبة الواقعيّة و مرتبة الفعلية و لا يتفاوت كيفية الخطاب الواقعيّ بالنّسبة إلى الجاهل و العالم و المبتلى و غير المبتلى.
و حينئذ فنقول إنّ ملاك وجوب الاحتياط في الشّبهة المحصورة في حكم العقل و هو عدم إمكان الرّجوع إلى الأصل للزوم التناقض أو طرح التّكليف المعلوم موجود في صورة خروج بعض الأطراف عن الابتلاء أيضا و ذلك لأنّ المناط هو وجود الواقع و العلم به و هو متحقّق نعم لو كان الطّرف الّذي لا يكون موردا للابتلاء ممّا لا يكون مقدورا عرفا و عادة تمّ ما ذكره المصنف و إلّا فمجرّد عدم الابتلاء العادي غير كاف ... و ذلك لأنّ الابتلاء لو كان شرطا فإنما يكون بالنسبة إلى التنجز لا إلى أصل التكليف فهو شرط عقليّ في مرتبة متأخّرة عن مرتبة المطلق فلا يكون الإطلاق وافيا بدفع الشكّ الرّاجع إلى حكم العقل فهو نظير الشكّ في شرائط طريق الامتثال كما هو واضح و بالجملة التمسّك بالإطلاق إنّما يصحّ إذا كان الشكّ في تقييد المطلق بحسب مفاده الّذي هو التّكليف الواقعيّ و المفروض أنّ الشّرط المفروض بناء على تماميّة شرط في التنجّز لا في أصل التّكليف الواقعي و تمام الكلام في محلّه.
بنابراين اينكه مرحوم شيخ صورتي را كه بعضاطراف شبههي محصوره خارج از ابتلاء باشد ملحق به غير محصوره و در نتيجه ملحق به صورت اوّل كردند، درست نيست.
ما در اصول، مبناي شيخ را در اشتراط تنجّز علم اجمالي به مورد ابتلاء بودن تمام اطراف پذيرفتيم و قائل شديم در صورتي كه بعض اطراف علم اجمالي خارج از ابتلاء باشد، مانعي از تمسّك به اصل در اطراف مورد ابتلاء نيست؛ زيرا تنها دليل عدم جريان اصول نافي تكليف در تمام اطراف علم اجمالي، استهجان عقلائي آن است؛ يعني چون تمسك به اصول در تمام اطراف علم اجمالي عقلاءاً مستهجن است، در همهي اطراف جاري نخواهد بود و در بعضي دون بعضي ديگر نيز چون ترجيح بلا مرجّح است جاري نميشود، امّا اگر بعض اطراف از محلّ ابتلاء خارج باشد، مانعي از جريان اصل در اطراف مورد ابتلاء وجود ندارد؛
چون ديگر در تمام اطراف اصل جاري نيست تا مستهجن باشد.
به عنوان مثال دو إنائي كه علم اجمالي به نجاست احدهما داريم، اگر در هر دو إناء اصل نافي جاري باشد، عقلاءاً مستهجن است؛ زيرا شارع از يك طرف حكم به وجوب اجتناب از نجاست كرده و از طرف ديگر به صرف مردّد شدن نجاست بين دو ظرف، اجازهي ارتكاب آن را ميدهد! پس در هر دو طرف نميتوان اصل نافي تكليف جاري كرد و در يكي دون ديگري هم ترجيح بلا مرجّح لازم ميآيد كه معقول نيست. امّا اگر يكي از اين دو ظرف از محلّ ابتلاء خارج باشد ـ مثلاً در شانگهاي چين باشد ـ جريان اصل در طرف مورد ابتلاء مانعي ندارد و در طرف ديگر به جهت عدم ابتلاء، اصل جاري نيست.
بنابراين در مورد مثالي كه مرحوم شيخ ذكر كرد ميگوييم: از آنجا كه جاريهي ام ولد سلطان خارج از ابتلاء زيد است، پس جريان اصل نسبت به جاريهاي كه سلطان هبه كرده بلامعارض است.
سيد خويي با اينكه مانند سيد يزدي … قدس سرهما … مخالف مبناي شيخ در اشتراط مورد ابتلاء بودن تمام اطراف علم اجمالي در تنجّز تكليف است و فقط تنجّز تكليف را منوط به مقدور بودن اطراف عقلاً ميداند(1)
و يرد عليه ما ذكرناه مفصلا في علم الأصول، و حاصله: أن كون الشبهة محصورة أو غير محصورة، أو خروج بعض أطرافها عن محل الابتلاء ليس مناطا في تنجيز العلم الإجمالي، لعدم الدليل عليه من العقل أو النقل، بل الحجر الاساسي في تنجيزه ان يكون ارتكاب كل فرد من أطراف الشبهة مقدورا للمكلف بالقدرة العقلية، و إلا فهو لا يوجب التنجيز، لقبح التكليف بأمر غير مقدور للمكلف، و عليه فان كان جميع أطراف الشبهة هنا مقدورا للمكلف كان العلم الإجمالي منجزا للتكليف، و إلا فلا، سواء أ كانت الشبهة محصورة أم غير محصورة، و سواء أ كان بعض الأطراف خارجا عن محل الابتلاء أم لا، و على هذا فلا وجه لتفصيل المصنف في المقام.
، با اين حال در اينجا قائل به وجوب1) مصباح الفقاهة، ج1، ص495:
احتياط نميشود(1)و راه حلّي براي فرار از وجوب اجتناب در اين موارد ارائه ميدهد و آن اينكه:
مانعي از جريان قاعدهي يد در مورد جاريهاي كه سلطان هديه داده نيست؛ زيرا تنها مانعي كه اينجا متصوّر است آن است كه جريان قاعده در مورد جاريهي مُهداة با جريان قاعده در مورد جاريهي ام ولد سلطان معارضه كرده و تساقط نمايند، ولي اين مانع در اينجا وجود ندارد؛ زيرا قاعده در مورد ام ولد سلطان جاري نميباشد، البته نه به خاطر اينكه از محلّ ابتلاء زيد خارج است، بلكه به خاطر اينكه تصرّف در آن جاريه براي زيد به هر حال حرام است؛ چه ملك سلطان باشد و چه نباشد، بنابراين چون شك در حرمت ندارد پس قاعدهي يد اثري نداشته و جاري نميشود، در نتيجه جريان قاعدهي يد در مورد جاريهي مُهداة بلا معارض ميشود.(2)
و التحقيق أنه لا مانع من التصرف في هذه الصورة أيضا سواء كان أخذ المال من الجائر مجانا أم مع العوض، و ذلك من جهة الاعتماد على قاعدة اليد، فان من المحتمل ان يكون الحرام منطبقا على ما بيد الجائر دون ما أعطاه للغير، و لا فرق فيما ذكرناه بين ما كان المناط في تنجيز العلم الإجمالي نفس العلم أو تعارض الأصول.
و الوجه في ذلك ان جريان قاعدة اليد في المال المأخوذ لا مانع عنه. و أما المال الآخر الباقي تحت يد الجائر فهو غير مشمول للقاعدة للعلم بحرمة التصرف فيه على كل من تقديري كونه غصبا و عدمه، و سيجيء بيان ذلك قريبا، و من هنا ظهر انه لو كان للجائر مركوبان، و كان أحدهما غصبا فأباح أحدهما لشخص و أبقى الآخر في يده فإنه جاز للمباح له ان يتصرف في ذلك، و اما لو أباح أحدهما و ملكه الآخر ببيع و نحوه فإنه يحرم عليه التصرف في كليهما.
1) زيرا قائل شدن به وجوب احتياط لوازمي دارد كه پذيرفتن آن مشكل است، از جمله اينكه اگر بدانيم مقداري از اموال كسي حرام است، تكليف لزوم اجتناب از تمام اموالش منجّز ميشود، هرچند بعضي از اموالش خارج از ابتلاء ما باشد. و حتّي اگر علم اجمالي داشته باشيم در ميان اموال زيد، بكر و عمرو حرامي وجود دارد، بايد از همهي اموال زيد، بكر و عمرو اجتناب كنيم.
2) مصباح الفقاهة، ج1، ص495:
سيد خويي … قدس سره … مثال ديگري ذكر ميكند و ميفرمايد: اگر يكي از دو اسب سلطان غصبي باشد و يكي را به زيد هديه دهد و ديگري را نزد خود نگه دارد، براي زيد جايز است در آن تصرّف كند؛ زيرا قاعدهي يد نسبت به آن جاري است و نسبت به آن اسبي كه سلطان نزد خود نگه داشته جاري نيست؛ چون به هر حال تصرّف زيد در آن اسبي كه سلطان نزد خود نگه داشته حرام است؛ چه ملك سلطان باشد و چه نباشد، پس قاعدهي يد نسبت به آن جاري نيست و در نتيجه جريان قاعده در مورد اسبي كه سلطان هديه داده بلا معارض است.
بعض مشايخ ما … قدس سرهم … بر اين راه حلّ سيد خويي اشكالي وارد كرده ميفرمايد: قاعدهي يد در چنين مواردي چون داراي اثر ميباشد جاري است و در نتيجه اين دو قاعده با هم تعارض و تساقط ميكنند. اثر جريان قاعده در مثال جاريهي ام ولد سلطان اين است كه زيد ميتواند إخبار به مالكيت سلطان نسبت به آن جاريه كند ـ چون قاعدهي يد امارهي ملكيت است ـ در حالي كه علم اجمالي داريم يا اين إخبار مصداق دروغ و حرام است يا تصرّف زيد در آن جاريه حرام است، پس چون جريان قاعده در هر دو طرف داراي اثر بوده و مستلزم مخالفت عمليهي قطعيه با حكم الزامي است، تعارض و تساقط ميكنند.(1)
لا يقال: ان العلم الإجمالي في هذه الصورة منجز ... .
فإنه يقال: إذا علم وجود الحرام في سائر أمواله، و احتمل كون المأخوذ أيضا حراما، فلا بأس بإجراء قاعدة اليد في المأخوذ. نعم إذا علم حرمة بعض أمواله و تردد ذلك البعض بين كونه جائزة أو ما هو عند الجائر، فلما ذكر من دعوى العلم الإجمالي بحرمة المأخوذ أو عدم جواز الاخبار بملكية سائر ما في يده وجه، فإنه يكون ايضا ليده على سائر أمواله أثر، و هو جواز الاخبار بكونها ملكا له.
ثم إن هذا الوجه كما ترى يجرى حتى في الشبهة غير المحصورة، و التي لا يمكن عقلا فيها ابتلاء المكلف بتمام أطرافها، فلا يحل المأخوذ فيها، لسقوط قاعدة اليد، و يكون عدم الجواز مقتضى استصحاب الفساد.
البته ايشان بعداً1) تبريزى، جواد بن على، إرشاد الطالب إلى التعليق على المكاسب، ج1، ص313:
شفاهاً و به طور اجمال فرمودند من فعلاً راه حلّ ديگري دارم.
اين اشكال بعض المشايخ … قدس سرهم … اگر وارد باشد، طبق مبناي ما و شيخ نيز وارد است، چون گرچه تصرّف در جاريهي ام ولد سلطان براي زيد خارج از ابتلاء است، ولي إخبار به اينكه آن جاريه ملك سلطان است كه ديگر خارج از ابتلاء نيست!
لازمهي پذيرفتن اين اشكال آن است كه اگر به نحو علم اجمالي بدانيم در بين اموال زيد، عمرو يا بكر حرام وجود دارد، با هيچ كدام نميتوان معامله كرد؛ زيرا قاعدهي يد در تمام اطراف ـ حتّي در اطرافي كه از محلّ ابتلاء خارج است ـ حداقل به خاطر اثر إخبار جاري ميشود و در نتيجه تعارض و تساقط مي كنند، لذا بايد احتياط كرد.
بنابر مبناي مختار و مشهور متأخرين ـ به خلاف بعض اعاظم و محققين ـ اگر اصل حاكم به خاطر تعارض با اصل ديگر تساقط كند، موضوع براي اصل محكوم پيدا شده و در نتيجه اصل محكوم جاري خواهد شد. به همين خاطر در ما نحن فيه ميگوييم بعد از سقوط قاعدهي يد كه اصل حاكم در مثال دو فرس سلطان است، اصل محكوم يعني استصحاب بقاء اين دو فرس در ملك مالك اوّل (قبل از سلطان) يا استصحاب عدم انتقال اين دو فرس به سلطان جاري ميشود.
جريان استصحاب عدم انتقال هر يك از دو فرس به ملك سلطان هم از آنجا كه مستلزم مخالفت عمليهي قطعيه با علم اجمالي به انتقال يكي از دو فرس به ملك سلطان ميباشد، اين دو استصحاب با هم تعارض و تساقط ميكنند(1)، لذا
1) البته جريان استصحاب نسبت به طرف مقابل اسبي كه سلطان هديه داده، فقط به خاطر اثر إخبار نيست؛ زيرا در صورتي كه مخبرٌبه امر غير شرعي باشد، ما چنين اثري را اصل مثبت ميدانيم، بلكه به خاطر آن است كه علاوه بر آن خود ملكيت، اثر شرعي است.
نوبت به قاعدهي حلّيت ميرسد و زيد ميتواند در مورد اسبي كه سلطان به او هديه داده و شك در حلّيت تصرّف در آن دارد، اصالة الاباحة جاري كند. البته اين اصل بيش از اباحهي تصرّف افاده نميكند، بنابراين تصرّفاتي كه متوقف بر ملكيت است با اصالة الحلية نميتوان جواز آن را اثبات كرد، مگر اينكه با روشي ابتدا آن را به ملك خود منتقل كرده، سپس تصرّفات مالكانه كند.
جريان اصالة الاباحة نسبت به اسبي كه سلطان هديه داده معارض ندارد، چون اسبِ ديگر سلطان قطعاً براي زيد اباحهي تصرّف ندارد و اصالة الاباحة نسبت به آن اسب جاري نميشود تا معارض با جريان اصل نسبت به اسبي كه سلطان هديه داده باشد.
در مورد مثال جاريهاي كه سلطان هديه داده نيز اصالة الاباحة بدون معارض جاري ميشود.
بيان كرديم بعض المشايخ در مورد جريان قاعدهي يد نسبت به جاريهاي كه سلطان هديه داده، فرمودند معارض با جريان قاعدهي يد نسبت به جاريهي ام ولد سلطان است؛ زيرا جريان اين قاعده در مورد جاريهي ام ولد سلطان داراي اثر بوده و آن، جواز إخبار به تملّك سلطان بر آن جاريه است، بنابراين قاعده جاري شده و با هم تعارض و تساقط ميكنند.
ولي ما ميگوييم جواز إخبار را در صورتي ميتوان به عنوان اثر براي قاعدهي يد تلقّي كرد كه اين إخبار مبتليبه باشد، امّا اگر طوري باشد كه در معرض إخبار به آن نباشد، باز قاعده بياثر بوده جاري نخواهد بود.
اگر صرف جواز إخبار مطلقاً ـ حتّي در صورت عدم ابتلاء ـ مجوّز جريان
اصل و در نتيجه موجب تعارض و تساقط اصلين شود، لازمهاش آن است كه در بسياري از موارد كه جريان اصل در بعض اطراف علم اجمالي عند الفقهاء مفروغٌ منه و مسلّم است و حتّي در بعضي موارد از لحاظ روايت هم مفروغٌ منه است، نتوانيم اصل جاري كنيم، از جمله:
1) وسائل الشيعة، ج3، كتاب الطهارة، أبواب النجاسات والاواني والجلود، باب50، ح5، ص491 و تهذيب الاحكام، ج2، ص368:
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَن] بِإِسْنَادِهِ عَنْ سَعْدٍ عَنْ أَيُّوبَ بْنِ نُوحٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنِ الْعَبْدِ الصَّالِحِ … عليه السلام … أَنَّهُ قَالَ: لَا بَأْسَ بِالصَّلَاةِ فِي الْفِرَاءِ الْيَمَانِيِّ وَ فِيمَا صُنِعَ فِي أَرْضِ الْإِسْلَامِ قُلْتُ: فَإِنْ كَانَ فِيهَا غَيْرُ أَهْلِ الْإِسْلَامِ قَالَ: إِذَا كَانَ الْغَالِبُ عَلَيْهَا الْمُسْلِمِينَ فَلَا بَأْسَ.
نماز گفتهاند نماز مأموم باطل است؛ زيرا يا خودش جنب است يا امام، كه در هر صورت نماز مأموم باطل(1)است. امّا در غير نماز جماعت، هر كدام ميتوانند استصحاب عدم جنابت جاري كنند و به وظائفشان عمل كنند(2)در حالي كه اگر جواز إخبار، به عنوان اثر تلقّي شود و هر كدام با استصحاب عدم جنابت ديگري بتواند إخبار به عدم جنابت او كند، لازمه اش تساقط استصحابين و تنجّز علم اجمالي ميشود كه ديگر در اين صورت اتفاق فقهاء جايگاهي نخواهد داشت.
1) اگر امام جنب باشد، نماز مأموم به صورت جماعت باطل است يا مطلقاً؟! (اميرخاني)
2) اين فتوا ميتواند شاهد بر اين نيز باشد كه اگر جريان اصل در بعض اطراف، فقط در بعضي شرايط داراي اثر باشد، نميتواند به طور كلّي معارِض جريان اصل در طرف ديگر باشد؛ زيرا اينكه زيد ميتواند مأموم واقع شود و جريان اصل نسبت به عمرو را داراي اثر كرده و باعث تعارض اصلين شود، اين اثر به طور كلّي باعث نشده تا زيد نسبت به خودش اصل جاري نكند. پس از اين مطلب ميتوان نتيجه گرفت اگر اطراف بالفعل مورد ابتلاء باشد، اصل در آنها جاري شده و تعارض ميكنند، امّا اگر بالفعل مورد ابتلاء نباشد و در شرايط خاصي مورد ابتلاء باشد، نمي تواند مانع جريان اصل در طرف مقابل باشد. (اميرخاني)
3) وسائل الشيعة، ج25، كتاب الأَطعمة و الأَشربة، أبواب الاطعمه المباحة، باب61، ح5، ص119 و المحاسن، ج2، ص495:
وَ [أَحْمَدُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِيُّ فِي الْمَحَاسِن] عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي الْجَارُودِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ … عليهما السلام … عَنِ الْجُبُنِّ فَقُلْتُ لَهُ: أَخْبَرَنِي مَنْ رَأَى أَنَّهُ يُجْعَلُ فِيهِ الْمَيْتَةُ فَقَالَ: أَ مِنْ أَجْلِ مَكَانٍ وَاحِدٍ يُجْعَلُ فِيهِ الْمَيْتَةُ حُرِّمَ فِي جَمِيعِ الْأَرَضِينَ إِذَا عَلِمْتَ أَنَّهُ مَيْتَةٌ فَلَا تَأْكُلْهُ وَ إِنْ لَمْ تَعْلَمْ فَاشْتَرِ وَ بِعْ وَ كُلْ وَ اللَّهِ إِنِّي لَأَعْتَرِضُ السُّوقَ فَأَشْتَرِي بِهَا اللَّحْمَ وَ السَّمْنَ وَ الْجُبُنَّ وَ اللَّهِ مَا أَظُنُّ كُلَّهُمْ يُسَمُّونَ هَذِهِ الْبَرْبَرُ وَ هَذِهِ السُّودَانُ.
اين موارد ميتواند به عنوان مؤيّد اين باشد كه صرف امكان إخبار در حالي كه غفلت از آن دارد، نميتواند مانع از جريان اصل در اطراف مورد ابتلاء باشد.
و نكتهي اصلي همان چيزي است كه گفتيم: تنها مانع جريان اصل در تمام اطراف، استهجان عرفي آن است؛ يعني هرگاه جريان اصل در تمام اطراف استهجان عرفي ـ بأيّ وجه ـ داشته باشد، همين موجب انصراف و عدم جريان اصل ميشود، ولي اگر در جايي جريان اصل استهجان عرفي نداشته باشد، هرچند به خاطر خروج بعض اطراف از محلّ ابتلاء يا به خاطر غفلتي كه عقلاءآً قابل اعتناء است، مانعي از جريان اصل در اطراف مورد توجه و ابتلاء نيست و در اطراف ديگر جاري نميباشد.
اين جواب ـ كه إخباري كه مورد غفلت است نميتواند به عنوان اثر مجوّز جريان اصل باشد ـ هم در اصولي مانند استصحاب كاربرد داد ـ هرچند در مورد استصحاب، جوابهاي ديگري نيز ذكر كردهايم(1)ـ و هم در مثل قاعدهي يد [و سوق مسلمين] كه از امارات است؛ زيرا قاعدهي يد [و سوق مسلمين] گرچه از امارات است، امّا در عرض ساير امارات نيست كه اگر اثر هم نداشته باشد جاري باشد، بلكه براي تمشيت امور مسلمين وضع شده و در جايي جاري ميشود كه اثري بر آن مترتب باشد؛ خصوصاً با توجه به اينكه در مورد قاعدهي يد روايتي كه اطلاق داشته و از لحاظ سند هم تمام باشد وجود ندارد، هرچند مؤيّداتي از روايات دارد و جزء قواعد مسلمي است كه قابل تشكيك نيست.
1) رجوع شود به مقالات فقهي (4)، مباحث قول به غير علم.
مرحوم شيخ بعد از اينكه فرمودند: «در صورت دوم كه علم اجمالي به وجود حرام در اموال سلطان يا هر جائري داريم كه ميتواند مأخوذ از آن باشد و اگر اطراف شبهه، غير محصوره باشد يا محصورهاي كه بعض الاطراف از محلّ ابتلاء خارج باشد، جايز است در مأخوذ تصرّف كند» در اينجا ميفرمايد مراد از جواز، جواز بالمعني الاعم است كه ميتواند مكروه هم باشد، كما اينكه بعضي نيز تصريح به كراهت أخذ و تصرّف در آن كرده و استدلالهايي هم بر آن اقامه كردهاند، از جمله:
با وجود علم اجمالي به حرام، احتمال دارد آن مأخوذ از سلطان همان حرام واقعي باشد، بنابراين خلاف احتياط است كسي در آن تصرّف كند. بعضي روايات هم ترغيب به اجتناب ميكند، مانند: «دَعْ مَا يُرِيبُكَ إِلَى مَا لَا يُرِيبُك»، «فَمَنْ تَرَكَ الشُّبُهَاتِ نَجَا مِنَ الْمُحَرَّمَات» و ... .(1)
ثمّ إنّه صرّح جماعة بكراهة الأخذ، و عن المنتهي الاستدلال له باحتمال الحرمة، و بمثل قولهم … عليهم السلام …: «دع ما يريبك»، و قولهم: «من ترك الشبهات نجا من المحرّمات» ... إلخ.
ولي اين دليل بيش از حسن احتياط چيزي افاده نميكند و نميتواند اثبات كراهت تصرّف در مأخوذ از سلطان بما هو مأخوذ از سلطان كند. بله، در مورد سلطان از آنجا كه احتمال حرمت آن قويتر است، پس احتياط هم مطلوبتر است، ولي اين چيزي اضافه بر حسن احتياط در همهي موارد احتمال حرمت نيست.
1) المكاسب المحرمة، ج2، ص168:
بنابراين اين دليل براي اثبات مدعا ناتمام است.
از آنجا كه «جُبِلَتِ الْقُلُوبُ عَلَى حُبِ مَنْ أَحْسَنَ إِلَيْهَا»(1)
[قال … عليه السلام …] جُبِلَتِ الْقُلُوبُ عَلَى حُبِ مَنْ أَحْسَنَ إِلَيْهَا وَ بُغْضِ مَنْ أَسَاءَ إِلَيْهَا.
دلها مجبول و مفطور بر محبّت كسي است كه به او احسان كرده، پس اگر كسي از سلطان يا هر جائري هديه أخذ كند، موجب رشد محبّت او در قلبش ميشود.(2)و ربما يزاد على ذلك: بأنّ أخذ المال منهم يوجب محبّتهم؛ فإنّ القلوب مجبولة على حبّ من أحسن إليها، و يترتّب عليه من المفاسد ما لا يخفى. و في الصحيح: «إنّ أحدكم لا يصيب من دنياهم شيئاً إلّا أصابوا من دينه مثله».
اين دليل هم براي اثبات مدعا ناتمام است؛ زيرا اثبات نميكند مأخوذ از سلطان بما هو مأخوذ من السلطان مكروه است، بلكه ميتوانيم بگوييم آنچه ناپسند و بلكه حرام است، حبّ ظالم است و أخذ جايزه از سلطان ظالم هميشه مساوي با حبّ او نيست و اين امكان وجود دارد با اينكه از او أخذ ميكند، كينهي او را هم به دل داشته باشد، كما اينكه نقل شده امام حسن و امام حسين … عليهما السلام … از معاويه جايزه را ميگرفتند(3)
عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ الْحِمْيَرِيُّ فِي قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ ظَرِيفٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عُلْوَانَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ … عليهم السلام … أَنَّ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ … عليهما السلام … كَانَا يَغْمِزَانِ مُعَاوِيَةَ وَ يَقَعَانِ فِيهِ وَ يَقْبَلَانِ جَوَائِزَهُ.
• همان، ح14، ص217 و الاحتجاج، ج2، ص298:
أَحْمَدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ الطَّبْرِسِيُّ فِي الْإِحْتِجَاجِ عَنِ الْحُسَيْنِ … عليه السلام … أَنَّهُ كَتَبَ كِتَاباً إِلَى مُعَاوِيَةَ وَ ذَكَرَ الْكِتَابَ وَ فِيهِ تَقْرِيعٌ عَظِيمٌ وَ تَوْبِيخٌ بَلِيغٌ قَالَ: فَمَا كَتَبَ إِلَيْهِ مُعَاوِيَةُ بِشَيْءٍ يَسُوؤُهُ وَ كَانَ يَبْعَثُ إِلَيْهِ فِي كُلِّ سَنَةٍ أَلْفَ أَلْفِ دِرْهَمٍ سِوَى عُرُوضٍ وَ هَدَايَا مِنْ كُلِّ ضَرْبٍ.
و هيچ حبّي در دلشان نسبت به معاويهنداشتند؛ زيرا ميدانستند اينها غصبي است كه يا حق خود ائمه … عليهم السلام … است يا حق مسلمانان است كه ائمه … عليهم السلام … بر آن ولايت دارند.
بله أخذ از آنان انسان را در معرض پيدايش محبّت به آنان قرار ميدهد كه باز به جهت رعايت احتياط بهتر است أخذ نكند، مگر در موارد خاص.
وَ عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ فِي عُيُونِ الْأَخْبَارِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ زِيَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَذَانِيِّ] عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الْمَدَنِيِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْفَضْلِ عَنْ أَبِيهِ فِي حَدِيثٍ أَنَّ الرَّشِيدَ أَمَرَ بِإِحْضَارِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ … عليه السلام … يَوْماً فَأَكْرَمَهُ وَ أَتَى بِهَا بِحُقَّةِ الْغَالِيَةِ [فَفَتَحَهَا بِيَدِهِ](1)فَغَلَفَهُ بِيَدِهِ ثُمَّ أَمَرَ أَنْ يُحْمَلَ بَيْنَ يَدَيْهِ خِلَعٌ وَ بَدْرَتَانِ(2)
البَدْرَةُ: كيس فيه أَلف أَو عشرة آلاف، سميت ببَدْرَةِ السَّخْلَةِ، و الجمع البُدورُ، و ثلاثُ بَدرات.
دَنَانِيرُ فَقَالَ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ … عليه السلام …: وَ اللَّهِ لَوْ لَا أَنِّي أَرَى مَنْ أُزَوِّجُهُ بِهَا مِنْ عُزَّابِ بَنِي أَبِي طَالِبٍ لِئَلَّا يَنْقَطِعَ نَسْلُهُ مَا قَبِلْتُهَا أَبَداً.(3)متن كامل اين روايت در عيون الاخبار اينچنين است:
حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِيَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَدَانِيُّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ: حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ قَالَ: حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الْمَدَنِيُّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْفَضْلِ عَنْ أَبِيهِ الْفَضْلِ قَالَ: كُنْتُ أَحْجُبُ الرَّشِيدَ فَأَقْبَلَ عَلَيَّ يَوْماً غَضْبَانَ وَ بِيَدِهِ سَيْفٌ يُقَلِّبُهُ فَقَالَ لِي: يَا فَضْلُ بِقَرَابَتِي مِنْ رَسُولِ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … لَئِنْ لَمْ تَأْتِنِي بِابْنِ عَمِّيَ الْآنَ لَآخُذَنَّ الَّذِي فِيهِ عَيْنَاكَ فَقُلْتُ: بِمَنْ أَجِيئُكَ؟ فَقَالَ: بِهَذَا الْحِجَازِيِّ فَقُلْتُ: وَ أَيَّ الْحِجَازِيِ؟ قَالَ: مُوسَى بْنَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ … عليهم السلام … قَالَ الْفَضْلُ: فَخِفْتُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ أَجِيءَ بِه إِلَيْهِ ثُمَّ فَكَّرْتُ فِي النَّقِمَةِ فَقُلْتُ لَهُ: أَفْعَلُ؟ فَقَالَ: ايتِنِي بِسَوْطَيْنِ وَ هسارين [هَصَّارَيْنِ] وَ جَلَّادَيْنِ قَالَ: فَأَتَيْتُهُ بِذَلِكَ وَ مَضَيْتُ إِلَى مَنْزِلِ أَبِي إِبْرَاهِيمَ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ … عليهما السلام … فَأَتَيْتُ إِلَى خَرِبَةٍ فِيهَا كُوخٌ مِنْ جَرَائِدِ النَّخْلِ فَإِذَا أَنَا بِغُلَامٍ أَسْوَدَ فَقُلْتُ لَهُ: اسْتَأْذِنْ لِي عَلَى مَوْلَاكَ يَرْحَمُكَ اللَّهُ فَقَالَ لِي: لِجْ فَلَيْسَ لَهُ حَاجِبٌ وَ لَا بَوَّابٌ فَوَلَجْتُ إِلَيْهِ فَإِذَا أَنَا بِغُلَامٍ أَسْوَدَ بِيَدِهِ مِقَصٌ يَأْخُذُ اللَّحْمَ مِنْ جَبِينِهِ وَ عِرْنِينِ أَنْفِهِ مِنْ كَثْرَةِ سُجُودِهِ فَقُلْتُ لَهُ: السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَجِبِ الرَّشِيدَ فَقَالَ: مَا لِلرَّشِيدِ وَ مَا لِي أَ مَا تَشْغَلُهُ نَقِمَتُهُ عَنِّي ثُمَّ وَثَبَ مُسْرِعاً وَ هُوَ يَقُولُ: لَوْ لَا أَنِّي سَمِعْتُ فِي خَبَرٍ عَنْ جَدِّي رَسُولِ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … أَنَّ طَاعَةَ السُّلْطَانِ لِلتَّقِيَّةِ وَاجِبَةٌ إِذاً مَا جِئْتُ فَقُلْتُ لَهُ: اسْتَعِدَّ لِلْعُقُوبَةِ يَا أَبَا إِبْرَاهِيمَ رَحِمَكَ اللَّهُ فَقَالَ … عليه السلام …: أَ لَيْسَ مَعِي مَنْ يَمْلِكُ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةَ وَ لَنْ يَقْدِرَ الْيَوْمَ عَلَى سُوءٍ بِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى قَالَ فَضْلُ بْنُ الرَّبِيعِ: فَرَأَيْتُهُ وَ قَدْ أَدَارَ يَدَهُ … عليه السلام … يَلُوحُ بِهَا عَلَى رَأْسِهِ … عليه السلام … ثَلَاثَ مَرَّاتٍ فَدَخَلْتُ عَلَى الرَّشِيدِ فَإِذَا هُوَ كَأَنَّهُ امْرَأَةٌ ثَكْلَى قَائِمٌ حَيْرَانُ فَلَمَّا رَآنِي قَالَ لِي: يَا فَضْلُ فَقُلْتُ: لَبَّيْكَ فَقَالَ: جِئْتَنِي بِابْنِ عَمِّي قُلْتُ: نَعَمْ قَالَ: لَا تَكُونُ أَزْعَجْتَهُ فَقُلْتُ: لَا قَالَ: لَا تَكُونُ أَعْلَمْتَهُ أَنِّي عَلَيْهِ غَضْبَانُ فَإِنِّي قَدْ هَيَّجْتُ عَلَى نَفْسِي مَا لَمْ أُرِدْهُ ائْذَنْ لَهُ بِالدُّخُولِ فَأَذِنْتُ لَهُ فَلَمَّا رَآهُ وَثَبَ إِلَيْهِ قَائِماً وَ عَانَقَهُ وَ قَالَ لَهُ: مَرْحَباً بِابْنِ عَمِّي وَ أَخِي وَ وَارِثِ نِعْمَتِي ثُمَّ أَجْلَسَهُ عَلَى فَخِذَيْهِ فَقَالَ لَهُ: مَا الَّذِي قَطَعَكَ عَنْ زِيَارَتِنَا؟ فَقَالَ: سَعَةُ مَمْلَكَتِكَ وَ حُبُّكَ لِلدُّنْيَا فَقَالَ: ايتُونِي بِحُقَّةِ الْغَالِيَةِ فَأُتِيَ بِهَا فَغَلَفَهُ بِيَدِهِ ثُمَّ أَمَرَ أَنْ يُحْمَلَ بَيْنَ يَدَيْهِ خِلَعٌ وَ بَدْرَتَانِ دَنَانِيرُ فَقَالَ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ … عليهما السلام … وَ اللَّهِ لَوْ لَا أَنِّي أَرَى أَنْ أُزَوِّجَ بِهَا مِنْ عُزَّابِ بَنِي أَبِي طَالِبٍ لِئَلَّا يَنْقَطِعَ نَسْلُهُ أَبَداً مَا قَبِلْتُهَا ثُمَ تَوَلَّى … عليه السلام … وَ هُوَ يَقُولُ: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ فَقَالَ الْفَضْلُ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَرَدْتَ أَنْ تُعَاقِبَهُ فَخَلَعْتَ عَلَيْهِ وَ أَكْرَمْتَهُ؟! فَقَالَ لِي: يَا فَضْلُ إِنَّكَ لَمَّا مَضَيْتَ لِتَجِيئَنِي بِهِ رَأَيْتُ أَقْوَاماً قَدْ أَحْدَقُوا بِدَارِي بِأَيْدِيهِمْ حِرَابٌ قَدْ غَرَسُوهَا فِي أَصْلِ الدَّارِ يَقُولُونَ إِنْ آذَى ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ خَسَفْنَا بِهِ وَ إِنْ أَحْسَنَ إِلَيْهِ انْصَرَفْنَا عَنْهُ وَ تَرَكْنَاهُ فَتَبِعْتُهُ … عليه السلام … فَقُلْتُ لَهُ: مَا الَّذِي قُلْتَ حَتَّى كُفِيتَ أَمْرَ الرَّشِيدِ؟ فَقَالَ: دُعَاءَ جَدِّي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ كَانَ إِذَا دَعَا بِهِ مَا بَرَزَ إِلَى عَسْكَرٍ إِلَّا هَزَمَهُ وَ لَا إِلَى فَارِسٍ إِلَّا قَهَرَهُ وَ هُوَ دُعَاءُ كِفَايَةِ الْبَلَاءِ قُلْتُ: وَ مَا هُوَ؟ قَالَ: قُلْتُ: اللَّهُمَّ بِكَ أسار [أُسَاوِرُ] وَ بِكَ أُحَاوِلُ وَ بِكَ أُجَاوِرُ وَ بِكَ أَصُولُ وَ بِكَ أَنْتَصِرُ وَ بِكَ أَمُوتُ وَ بِكَ أَحْيَا أَسْلَمْتُ نَفْسِي إِلَيْكَ وَ فَوَّضْتُ أَمْرِي إِلَيْكَ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ اللَّهُمَّ إِنَّكَ خَلَقْتَنِي وَ رَزَقْتَنِي وَ سَتَرْتَنِي عَنِ الْعِبَادِ بِلُطْفِ مَا خَوَّلْتَنِي وَ أَغْنَيْتَنِي إِذَا هَوِيتُ رَدَدْتَنِي وَ إِذَا عَثَرْتُ قَوَّمْتَنِي وَ إِذَا مَرِضْتُ شَفَيْتَنِي وَ إِذَا دَعَوْتُ أَجَبْتَنِي يَا سَيِّدِي ارْضَ عَنِّي فَقَدْ أَرْضَيْتَنِي.
فضل بن ربيع در ضمن حديثي نقل كرد كه روزي هارون الرشيد امر به احضار موسي بن جعفر … عليهما السلام … كرد، پس حضرت را اكرام كرد و جعبهي عطري آوردند پس آن را با دست خود باز كرد، سپس آن را در غلافي گذاشت و دستور داد همراه حضرت خلعتهايي به علاوهي دو كيسهي ده هزار ديناري حمل شود. موسي بن جعفر … عليهما السلام … فرمودند: والله اگر نبود به خاطر تزويج بعضي از
عزبهاي اولاد ابي طالب تا نسلشان منقطع نشود، هرگز آن را قبول نميكردم!
از اين روايت استفاده كردهاند كه قبول هديهي سلطان مكروه است؛ زيرا اگر نبود به خاطر امر مهمتري، حضرت از قبول آن امتناع ميكردند.
ولي دلالت اين روايت نيز بر مدعا ناتمام است؛ چون وجه اينكه حضرت نميخواستند قبول كنند، معلوم نيست. شايد به اين خاطر بوده كه تأييدي بر مقام هارون الرشيد به عنوان خلافت ميشد، يا به خاطر منّتي كه در پشت آن بود يا توقعاتي كه ممكن بود هارون الرشيد داشته باشد يا ... .
مرحوم شيخ بعد از طرح كراهت اخذ، راههايي را براي رفع كراهت ذكر ميكند كه به خاطر عدم ثبوت اصل، اختصاراً آنها را مرور ميكنيم.
يكي از راههاي رفع كراهت اين است كه خودِ سلطان يا هر غاصب ديگري ـ در صورتي كه كراهت را تعميم به أخذ از غير سلطان نيز دهيم ـ خبر دهد كه اين هديه را از صلب مالش و از اموال حلالش داده است.(1)
ثمّ إنّهم ذكروا ارتفاع الكراهة بأُمور:
منها: إخبار المجيز بحليّته، بأن يقول: هذه الجائزة من تجارتي أو زراعتي، أو نحو ذلك ممّا يحلّ للآخذ التصرف فيه. و ظاهر المحكي عن الرياض تبعاً لظاهر الحدائق أنّه ممّا لا خلاف فيه. و اعترف ولده … قدس سره … في المناهل بأنّه لم يجد له مستنداً، مع أنّه لم يحكِ التصريح به إلّا عن الأردبيلي، ثمّ عن العلّامة الطباطبائي.
و يمكن أن يكون المستند ما دلّ على قبول قول ذي اليد فيعمل بقوله، كما لو قامت البيّنة على تملّكه، و شبهة الحرمة و إن لم ترتفع بذلك، إلّا أنّ الموجب للكراهة ليس مجرّد الاحتمال، و إلّا لعمّت الكراهة أخذ المال من كلّ أحد، بل الموجب له: كون الظالم مظنّة الظلم و الغصب و غير متورّع عن المحارم، نظير كراهة سؤر مَن لا يتوقّى النجاسة، و هذا المعنى يرتفع بإخباره، إلّا إذا كان خبره ك «يده» مظنّة للكذب؛ لكونه ظالماً غاصباً، فيكون خبره حينئذ ك «يَدِه و تصرّفه» غير مفيد إلّا للإباحة الظاهرية الغير المنافية للكراهة، فيخصّ الحكم برفع الكراهة بما إذا كان مأموناً في خبره.
1) المكاسب المحرمة، ج2، ص169:
به همين خاطر است در مكتوبي كه از شاه عباس صفوي در مورد تعميرات صحن و ضريح مقدس حضرت ثامن الحجج علي بن موسي الرضا عليه آلاف التحية و الثناء وجود دارد، قيد شده كه مخارج آن از صلب مال شاه عباس بوده است.(1)
فلمّا بلغ [الشاه عباس] مدينة خراسان أمر بأن يرحّب الصّحن المبارك و كان المدخل الى الرّوضة حينذاك في ايوان علي شير في جانب من جوانب الصّحن الشّريف بشكل غير أنيق، فأمر بتشييد الصّحن بحيث يتوسّطه الايوان ... و ممّا أجراه الشّاه عباس أيضاً انّه كسى القبّة الطّاهرة بالذهب كما تنطق به الكتابة الموجودة على القبّة الطّاهرة و هي:
«بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ مِنْ عَظائِمِ تَوفيقاتِ اللهِ سُبحانه أن وفّق السّلطان ... بالمجيء ماشياً على قدميه من دار السّلطنة اصفهان الى زيارة هذا الحرم الاشرف و قد تشرّف بزينة هذه القبّة من خلّص ماله في سنة ألف و عشر و تمّ سنة ألف و ستّ و عشر».
اين مكتوبه را علي الظاهر شيخ بهايي … قدس سره … تنظيم كرده كه بر تعميرات نظارت داشته و چنين تذكري را به شاه عباس داده كه از اموال حلال و از صلب مالش ـ نه از اموالي كه به عنوان خراج، ماليات، عُشر و ... بوده است ـ در اين راه خرج شود و در اين مكتوبه هم قيد شود تا براي ديگران چنين شبههاي پيش نيايد كه از اموال مشتبه بوده است.سيد علي صاحب رياض(2)
يمكن الجمع بحمل القبول إما على الوجه الذي علل به في أحدهما أو على أن المراد منه الإرشاد إلى الإباحة و رفع توهم الحرمة أو على كونه بعد العلم بخلوصها عن الحرام و لا ريب في انتفاء الكراهة حينئذ و لا خلاف فيه و لا في انتفائها بإخبار المجيز بذلك أو إخراج الخمس لكونه مطهرا للمال المختلط بالحرام علما ... .
تبعاً لظاهر كلام صاحب حدائق(3)لا اشكال و لا خلاف في حل جوائز السلطان و جميع الظلمة، على كراهية ما لم يخبره بأن ذلك من ماله، فإنه لا كراهة. و ما لم يعلم بكونه حراما فيجب رده على مالكه، أو الصدقة به عنه.
… قدس سره … ادعاي لاخلافدر مسأله كرده كه اگر سلطان يا هر جائري بگويد اين هديه از اموال حلالش هست، اين در رفع كراهت كافي است.
امّا پسر ايشان يعني سيد محمد مجاهد … قدس سره … صاحب مناهل(1)
امروز هم بعضي ميخواهند اين همه عزت و قدرتي كه روحانيت ايجاد كرده به دست كسان ديگر بسپارند و همان سرنوشت عهدنامههاي ننگين را دوباره تحميل كنند!
• اعيان الشيعة، ج9، ص443:
السيد محمد المجاهد ابن السيد علي صاحب الرياض الطباطبائي الحائري ولد في كربلاء في حدود سنة (1180 ه.ق) و توفي في قزوين عائدا من جهاد الروس سنة (1242 ه.ق) و حمل نعشه إلى كربلاء فدفن فيها و قبره مزور مشهور عليه قبة عظيمة.
في تكملة أمل الآمل: علامة العلماء الاعلام و سيد الفقهاء العظام و اعلم أهل العلم بالأصول و الكلام تخرج على بحر العلوم و هو صهره على ابنته الوحيدة أم أولاده الأفاضل و على والده صاحب الرياض و كد و جد في علمي الفقه و الأصول حتى جزم والده بأنه اعلم منه فصار لا يفتي و ابنه في كربلاء فعلم ابنه بذلك فرحل إلى أصفهان و سكنها ثلاث عشرة سنة و هو المدرس فيها و المرجع في علمي الأصول و الفقه لكل علمائنا و صنف فيها مفاتيح الأصول و غيره حتى توفي والده فرجع إلى كربلاء فكان المرجع العام لكل الامامية في أطراف الدنيا و قام سوق العلم في كربلاء و صارت الرحلة اليه في طلب العلم من كل البلاد و سكن الكاظمية لما كثرت مهاجمة الوهابية لكربلاء و كانت البلدة بوجوده مرجعا للشيعة ... .
و انما لقب «المجاهد» لأن الروس في سلطنة فتحعلي شاه القاجاري تعدوا على بعض حدود ايران فطلب المترجم من الشاه إعلان الحرب على روسيا و لما كان الشاه يعلم عدم قدرة الدولة الإيرانية على ذلك لم يجب إلى هذا فأصر عليه السيد و كتب اليه إن لم تقم أنت بالجهاد قمت انا به فلم يجد الشاه بدا من اجابته و توجه السيد مع جماعة من العلماء و الطلاب و أهل الصلاح إلى بلاد ايران فلما دخلها عظمه أهلها غاية التعظيم و اجتمع عليه خلق كثير حتى انه توضأ يوما على حوض كبير فاخذ الناس ماءه للتبرك به حتى فرغ و لما اقترب من طهران استقبله الشاه و جميع أهل طهران و أجلسه الشاه [مع] معه على السرير و نهض للجهاد ... .
و لما جرى على العسكر الايراني ما جرى رجع السيد و قد اسودت الدنيا في وجهه حتى أنه لما وصل إلى أردبيل قيل أنه لم يتكلم سبعة أيام و لما وصل إلى قزوين توفي كمدا و غيظا.
اذعان كرده كه اين1) سيد محمد مجاهد در حملهي روسها عليه ايران به مقابله برخاست و فتواي جهاد صادر كرد و حضور او مشوق مردم براي جهاد بود، و با اينكه با شوكت و عظمت زائد الوصفي به ميدان رفت، امّا متأسفانه از آنجا كه كارگردانان اصلي جنگ، كسان ديگري بودند و فقط ايشان مشوق بودند، قواي ايران با وضعيت اسفباري شكست خورد!
كلام مستندي ندارد.(1)
السّادس: ذكروا انّه يرتفع كراهة اخذ الجائزة من الظّلمة بامور منها: العلم بحليتها ... و منها اخبار المجيز بالاباحة كان يقول هذه الجائزة من زراعتى او تجارتى او اقترضته من فلان او نحو ذلك و قد صرّح بخصوص هذا في مجمع الفائدة و لذا صرّح به في الرّياض نافيا عنه الرّيب و كذا صرّح به السّيد الاستاد … قدس سره … و لم اجد مستنده.
مرحوم شيخ مستند آن را اين چنين ذكر كرده كه شايد از باب حجّيت قول ذياليد باشد، كه ميتوان اين اشكال را وارد كرد كه اگر قول ذي اليد حجت باشد، خود يد كه اعتبارش بيشتر است و همانطور كه يد داشتن بر آن كراهت را برطرف نكرد، قول ذياليد هم نميتواند كراهت را برطرف كند.يكي ديگر از راههاي رفع كراهت را پرداخت خمس آن ذكر كردهاند. مرحوم شيخ وجوه متعددي براي رافعيت پرداخت خمس براي كراهت ذكر ميكند، ولي به يك امر قاطعي نميرسد و در نهايت ميفرمايد:
«يمكن الخدشة في أصل الاستدلال: بأنّ الخمس إنّما يطهّر المختلط بالحرام، حيث إنّ بعضه حرام و بعضه حلال، فكأنّ الشارع جعل الخمس بدل ما فيه من الحرام ...»(2)
و منها: إخراج الخمس منه، حكي عن المنتهي و المحقق الأردبيلي … قدس سره … و ظاهر الرياض هنا أيضاً عدم الخلاف، و لعلّه لما ذكر في المنتهي في وجه استحباب إخراج الخمس من هذا المال من أنّ الخمس مطهّر للمال المختلط يقيناً بالحرام، فمحتمل الحرمة أولى بالطهر به، فإنّ مقتضى الطهارة بالخمس صيرورة المال حلالًا واقعيّاً، فلا يبقى حكم الشبهة كما لا يبقى في المال المختلط يقيناً بعد إخراج الخمس.
نعم، يمكن الخدشة في أصل الاستدلال: بأنّ الخمس إنّما يطهّر المختلط بالحرام، حيث إنّ بعضه حرام و بعضه حلال، فكأنّ الشارع جعل الخمس بدل ما فيه من الحرام، فمعنى تطهيره تخليصه بإخراج الخمس ممّا فيه من الحرام، فكأنّ المقدار الحلال طاهر في نفسه إلّا أنّه قد تلوّث بسبب الاختلاط مع الحرام بحكم الحرام و هو وجوب الاجتناب، فإخراج الخمس مطهّر له عن هذه القذارة العَرَضيّة، و أمّا المال المحتمل لكونه بنفسه حراماً و قذراً ذاتيّاً فلا معنى لتطهّره بإخراج خمسة، بل المناسب لحكم الأصل حيث جعل الاختلاط قذارة عَرَضيّة كون الحرام قذر العين، و لازمه أنّ المال المحتمل الحرمة غير قابل للتطهير فلا بدّ من الاجتناب عنه.
شايد ما اين مسأله را در ضمن بحث وجوب پرداخت خمس از مال مختلط به حرام مطرح كرده و مورد بررسي قرار دهيم.
راه سومي كه براي رفع كراهت أخذ هديهي سلطان ذكر كردهاند اين است كه گفتهاند از تعليل امام كاظم … عليه السلام … در قبول هديهي هارون كه فرمودند: «اگر نبود به خاطر تزويج بعضي از عزّاب فرزندان ابوطالب تا نسلشان منقطع نشود، هرگز قبول نميكردم» استفاده ميشود اگر أخذ داراي مصلحت اهمّي باشد، ميتواند رافع كراهت باشد.(1)
ثمّ إنّ المستفاد ممّا تقدّم من اعتذار الكاظم … عليه السلام … من قبول الجائزة بتزويج عزّاب الطالبيّين لئلّا ينقطع نسلهم، و من غيره: أنّ الكراهة ترتفع بكلّ مصلحة هي أهمّ في نظر الشارع من الاجتناب عن الشبهة، و يمكن أن يكون اعتذاره … عليه السلام … إشارة إلى أنّه لولا صرفها فيما يصرف فيه المظالم المردودة لَمَا قَبِلَها، فيجب أو ينبغي أن يأخذها ثم يصرفها في مصارفها.
اينها راههايي بود كه براي رفع كراهت ذكر كردهاند، ولي ما اصل مسأله كه آيا أخذ كراهت دارد يا خير و اگر كراهت داشته باشد، اين طرق ميتواند رافع كراهت باشد يا نه را بنا نداريم بيش از اين دنبال كنيم.
1) همان، ص173:
مرحوم شيخ در صورت دوم بعد از الحاق شبههي غير محصوره و شبههي محصورهاي كه بعض اطراف آن خارج از محلّ ابتلاء است به صورت اوّل در جواز تصرّف ـ كه منافات با كراهت نيز ندارد ـ در اينجا شبههي محصورهاي كه تمام اطراف آن داخل در محلّ ابتلاء است را فرض ميكند(1)
[الحالة الثانية] و إن كانت الشبهة محصورة بحيث تقتضي قاعدة الاحتياط لزوم الاجتناب عن الجميع؛ لقابلية تنجز التكليف بالحرام المعلوم إجمالًا، فظاهر جماعةٍ المصرَّح به في المسالك و غيره الحلُّ و عدم لحوق حكم الشبهة المحصورة هنا.
قال في الشرائع: جوائز السلطان الظالم إن علمت حراماً بعينها فهي حرام، و نحوه عن نهاية الإحكام و الدروس و غيرهما.
قال في المسالك: التقييد بالعين إشارة إلى جواز أخذها و إن علم أنّ في ماله مظالم، كما هو مقتضى حال الظالم، و لا يكون حكمه حكم المال المختلط بالحرام في وجوب اجتناب الجميع؛ للنصّ على ذلك، انتهى.
أقول: ليس في أخبار الباب ما يكون حاكماً على قاعدة الاحتياط في الشبهة المحصورة، بل هي مطلقة أقصاها كونها من قبيل قولهم عليهم السلام: «كلّ شيء لك حلال»، أو «كلّ شيء فيه حلال و حرام فهو لك حلال» ...
و ميفرمايد: طبق قاعدهي تنجّز علم اجمالي بايد در اين فرض احتياط كرد و نميتوان در مأخوذ تصرّف كرد، ولي با اين حال بعضي در اينجا نيز قائل به جواز تصرّف در جوائز سلطان ـ نه هر مال مشتبه ـ شدهاند كه ميتوانيم بگوييم اين يك استثناء است.دليل اين استثناء ميتواند رواياتي باشد كه صاحب وسائل … قدس سره … در باب پنجاه و يك از ابواب ما يكتسب به، تحت عنوان «بَابُ أَنَّ جَوَائِزَ الظَّالِمِ وَ طَعَامَهُ حَلَالٌ وَ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ مَكْسَبٌ إِلَّا مِنَ الْوِلَايَةِ إِلَّا أَنْ يَعْلَمَ حَرَاماً بِعَيْنِهِ وَ ...» ذكر كرده است. عنوان اين باب كه فتواي صاحب وسائل را منعكس كرده، مطابق با فتواي مشهور از جمله محقق در شرايع، شهيد ثاني و ... است. اين روايات عبارتند از:
1) همان، ص174:
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ(1)
• تهذيب الأحكام، المشيخة، ص52:
و من جملة ما ذكرته عن الحسن بن محبوب ما رويته بهذه الاسانيد* عن علي بن ابراهيم عن ابيه عن الحسن بن محبوب.
و اخبرنا به أيضا الحسين بن عبيد اللّه عن ابى غالب احمد بن محمد الزراري و ابى محمد هارون بن موسى التلعكبري و ابي القاسم جعفر بن محمد بن قولويه و ابى عبد اللّه احمد بن ابى رافع الصيمري و أبى المفضل الشيباني و غيرهم كلهم عن محمد بن يعقوب الكليني.
و اخبرنا به أيضا احمد بن عبدون المعروف بابن الحاشر عن احمد بن ابي رافع و ابي الحسين عبد الكريم بن عبد اللّه بن نصر البزاز بتنيس و بغداد عن ابى جعفر محمد بن يعقوب الكليني جميع مصنفاته و احاديثه سماعا و اجازة.
• همان، ص56:
و ما ذكرته عن الحسن بن محبوب ما اخذته من كتبه و مصنفاته فقد اخبرني بها احمد بن عبدون عن علي بن محمد بن الزبير القرشي عن احمد بن الحسين بن عبد الملك الأزدي عن الحسن بن محبوب.
و اخبرنى به أيضا الشيخ ابو عبد اللّه محمد بن محمد بن النعمان و الحسين بن عبيد اللّه و احمد بن عبدون عن ابى الحسن احمد بن محمد بن الحسن بن الوليد عن ابيه محمد بن الحسن بن الوليد و اخبرنى به أيضا ابو الحسين بن ابى جيد عن محمد بن الحسن بن الوليد عن محمد بن الحسن الصفار عن احمد بن محمد و معاوية بن حكيم و الهيثم بن ابى مسروق عن الحسن بن محبوب.
• همان، ص75:
و من جملة ما ذكرته عن الحسن بن محبوب ما رويته بهذا الاسناد* عن احمد بن محمد عن الحسن بن محبوب.
و اخبرنى به أيضا الحسين بن عبيد اللّه و ابو الحسين بن ابي جيد جميعا عن احمد بن محمد بن يحيى عن ابيه محمد بن يحيى العطار عن احمد بن محمد بن عيسى.
• الفهرست، ص46:
الحسن بن محبوب السراد و يقال له الزراد، و يكنى أبا علي، مولى بجيلة، كوفي ثقة، روى عن أبي الحسن الرضا … عليه السلام … و روى عن ستين رجلا من أصحاب أبي عبد الله … عليه السلام … و كان جليل القدر، و يعد في الأركان الأربعة في عصره ... .
أخبرنا بجميع كتبه و رواياته عدة من أصحابنا عن أبي جعفر محمد بن علي بن الحسين بن بابويه القمي عن أبيه عن سعد بن عبد الله عن الهيثم بن أبي مسروق، و معاوية بن حكيم، و أحمد بن محمد بن عيسى، عن الحسن بن محبوب.
و أخبرنا ابن أبي جيد عن ابن الوليد عن الصفار عن أحمد بن محمد، و معاوية بن حكيم، و الهيثم بن أبي مسروق، كلهم عن الحسن بن محبوب.
و أخبرنا أحمد بن محمد بن موسى بن الصلت عن أحمد بن محمد بن سعيد بن عقدة عن جعفر بن عبيد الله عن الحسن بن محبوب. (احمدي)
عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِي وَلَّادٍ(2)حفص بن سالم أبو ولاد الحناط و قال: ابن فضال حفص بن يونس مخزومي، روى عن أبي عبد الله [عليه السلام]، ثقة، لا بأس به. و قيل إنه من موالي جعفي، ذكره أبو العباس. له كتاب يرويه الحسن بن محبوب أخبرنا ابن نوح قال: حدثنا الحسن بن حمزة قال: حدثنا ابن بطة، قال: حدثنا محمد بن الحسن قال: حدثنا أحمد بن محمد قال: حدثنا الحسن بن محبوب عن حفص بكتابه.
• الفهرست، ص62:
حفص بن سالم يكنى أبا ولاد، الحناط ثقة كوفي مولى جعفي له أصل، رويناه بالإسناد الأول عن أحمد بن محمد بن عيسى عن ابن أبي عمير عن الحسن بن محبوب عن حفص.
1) سند مرحوم شيخ در تهذيب به الحسن بن محبوب ناتمام است؛ زيرا ايشان در تهذيب سه دسته سند ذكر ميكند كه دستهي اوّل و سوم دربارهي بعض روايات حسن بن محبوب است و احراز نميشود اين روايت، از آن جمله باشد و دستهي دوم آن هم ناتمام است. امّا سند شيخ در الفهرست به جميع كتب و روايات الحسن بن محبوب تمام است، بنابراين از طريق ضم اسانيد، سند شيخ به الحسن بن محبوب را صحيح ميدانيم.
2) رجال النجاشي، ص135:
قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … مَا تَرَى فِي رَجُلٍ يَلِي أَعْمَالَ السُّلْطَانِ لَيْسَ لَهُ مَكْسَبٌ إِلَّا مِنْ أَعْمَالِهِمْ وَ أَنَا أَمُرُّ بِهِ فَأَنْزِلُ عَلَيْهِ فَيُضِيفُنِي وَ يُحْسِنُ إِلَيَّ وَ رُبَّمَا أَمَرَ لِي بِالدِّرْهَمِ وَ الْكِسْوَةِ وَ قَدْ ضَاقَ صَدْرِي مِنْ ذَلِكَ؟
فَقَالَ لِي: كُلْ وَ خُذْ مِنْهُ فَلَكَ الْمَهْنَأُ وَ عَلَيْهِ الْوِزْرُ.
وَ رَوَاهُ الصَّدُوقُ أَيْضاً بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ مِثْلَهُ.(1)
ابو ولاد ميگويد: به امام صادق … عليه السلام … عرض كردم رأي مبارك شما چيست در مورد مردي كه كارگزار سلطان است و درآمدي جز از اين طريق ندارد، وقتي گذرم به او ميافتد و بر او وارد ميشوم، ضيافتي براي من تهيه ميبيند و به من احسان ميكند، گاهي هم دستور ميدهد براي من درهم و لباس دهند، در حالي كه سينهام از اين كار تنگ ميشود [و ناراحت ميشوم]؟ حضرت به من فرمودند: بخور و هديهاش را بگير، براي تو گوارا است و وزر و وبالش بر عهدهي اوست!
اين روايت از لحاظ سند تمام بوده و به روشني بيان ميكند عامل سلطان اگر درآمدي جز از عمل سلطان نداشته باشد هم ميتوان هديهاش را أخذ كرد، پس معلوم ميشود حتّي در اطراف شبههي محصوره اگر تمام اطرافش مورد ابتلاء باشد مانعي از أخذ جوائز سلطان نيست، بلكه اطلاق روايت دلالت ميكند حتّي اگر علم تفصيلي به حرمت آن داشته باشد، مانعي از قبول جايزهي سلطان نيست.
مرحوم شيخ ميفرمايد: استدلال به اين روايت بر مدعا ناتمام است؛ زيرا اينكه حضرت حكم به حلّيت و جواز أخذ ميكنند، يا از حيث مال عامل است يا از اين حيث كه مال سلطان است.
اگر از حيث مال عامل باشد از آنجا كه عاملِ ظلمه است و درآمد ديگري ندارد، پس هرچه دارد بعينه حرام است، لذا نميتواند مراد امام … عليه السلام … باشد و مستدلين هم قبول دارند اگر مال را بعينه بداند حرام است، جايز نيست در آن
1) وسائل الشيعة، ج17، كتاب التجارة، ابواب ما يكتسب به، باب51، ح1، ص213 و تهذيب الاحكام، ج6، ص338.
تصرّف كند، پس ناگزيريم از اينكه حمل كنيم كلام امام … عليه السلام … را به فرضي كه احتمال دارد عامل، مال حلال هم داشته و از مال حلال هبه كرده است؛ مثلاً قرض كرده يا به ذمه خريده باشد(1)كه در اين صورت ديگر از محلّ كلام خارج شده و اختصاص به جوائز السلطان و عامل سلطان ندارد، بلكه شامل هر كسي كه مال مشتبه دارد ميشود و اينكه حضرت در اين فرض حكم به حلّيتِ أخذ كردهاند، از باب جريان قاعدهي يد است ـ يا بعضي توجيهات ديگر كه خواهد آمد ـ و توضيح را قبلاً بيان كرديم كه اگر جريان اصل در بعضي اطراف علم اجمالي داراي اثر نباشد ـ چون قاعدهي يد چه جاري باشد و چه نباشد تصرّف در آن جايز نيست ـ مانع از جريان قاعده در اطراف ديگر نيست.
امّا اگر حكم امام … عليه السلام … به حلّيتِ اخذ، از حيث مال سلطان باشد نه از حيث مال عامل، باز ميگوييم از آنجا كه حكم به حلّيت نميتواند نسبت به صُلبِ مال سلطان و اموالِ حلال او باشد؛ زيرا بدون اذن سلطان كه مالك آن است تصرّف در آن براي ديگران جايز نيست، پس بايد نسبت به اموال عمومي مانند خراج و مقاسمه باشد كه در اين صورت چون خراج و مقاسمه براي شيعيان حلال شده، پس حضرت هم به همين خاطر حكم به حلّيت أخذ آن كردهاند.
إن قلت: عامل چون از طرف سلطان اجير شده بود، پس آن اموال اجرت عمل او بوده است.
1) ميتوان گفت معمولاً اينطور است كه وقتي كسي چيزي از فروشگاهي ميخرد، ثمن آن به نحو كلّي در ذمه است و ثمن خاصي مورد معامله قرار نميگيرد؛ مثلاً از مغازهدار سؤال ميكند برنج كيلويي چند است؟ بعد از گفتن قيمت آن، مشتري ميگويد ده كيلو به من بده، كه ثمن آن به ذمهي مشتري قرار ميگيرد. البته ثمن در اينجا گرچه كلّي در ذمه است، ولي مدت دار نيست و اگر كسي ثمن را از مال حرام پرداخت كند، در واقع ثمني پرداخت نكرده و بر ذمهاش همچنان باقي است و اينطور نيست كه معامله باطل باشد، بلكه واجب است در اسرع وقت ثمن را از مال حلال پرداخت كند.
قلت: از آنجا كه عمل براي ظلمه حرام است، اجارهي بين سلطان و عاملش باطل است و مال همچنان در ملك سلطان باقي ميماند.
بنابراين باز دلالتي بر مدعا ندارد كه اگر تمام اطراف شبههي محصوره مورد ابتلاء بود، مانعي از تصرّف در مأخوذ نيست.(1)
و الاستدلال به على المدّعى لا يخلو عن نظر؛ لأنّ الاستشهاد إن كان من حيث حكمه … عليه السلام … بحلّ مال العامل المجيز للسائل، فلا يخفى أنّ الظاهر من هذه الرواية و من غيرها من الروايات: حرمة ما يأخذه عمّال السلطان بإزاء عملهم له، و أنّ العمل للسلطان من المكاسب المحرمة، فالحكم بالحلّ ليس إلّا من حيث احتمال كون ما يعطي من غير أعيان ما يأخذه من السلطان، بل ممّا اقترضه أو اشتراه في الذمّة.
و أمّا من حيث إنّ ما يقع من العامل بيد السائل لكونه من مال السلطان حلال لمن وجده، فيتمّ الاستشهاد.
لكن فيه مع أنّ الاحتمال الأوّل مسقط للاستدلال على حلّ المشتبه المحصور الذي تقضي القاعدة لزوم الاحتياط فيه؛ لأنّ الاعتماد حينئذٍ على اليد، كما لو فرض مثله في غير الظلمة: أنّ الحكم بالحلّ على هذا الاحتمال غير وجيه، إلّا على تقدير كون المال المذكور من الخراج و المقاسمة المباحين للشيعة؛ إذ لو كان من صلب مال السلطان أو غيره لم يتّجه حلّه لغير المالك بغير رضاه؛ لأنّ المفروض حرمته على العامل؛ لعدم احترام عمله.
و كيف كان، فالرواية إمّا من أدلّة حلّ مال السلطان، المحمول بحكم الغلبة إلى الخراج و المقاسمة، و إمّا من أدلّة حلّ المال المأخوذ من المسلم؛ لاحتمال كون المعطي مالكاً له، و لا اختصاص له بالسلطان أو عماله أو مطلق الظالم أو غيره، و أين هذا من المطلب الذي هو حِلّ ما في يد الجائر مع العلم إجمالًا بحرمة بعضه، المقتضي مع حصر الشبهة للاجتناب عن جميعه؟
پس خلاصهي جواب شيخ … قدس سره … در مورد استدلال به صحيحهي ابي ولاد اين شد كه حكم به حلّيت أخذ در اين روايت، يا به اعتبار اموال عامل است كه بايد حمل شود بر صورتي كه احتمال دارد عامل از طريق حلال مثل قرض يا بيع به ذمه، مال را به دست آورده باشد كه در اين صورت خارج از محلّ كلام ميشود و يا به اعتبار اموال سلطان است كه بايد بر غير صلب مال سلطان، مثل خراج و مقاسمه حمل شود كه در اين صورت نيز چون اين دو براي شيعيان تحليل شده،
1) المكاسب المحرمة، ج2، ص177:
نميتواند مدعا را ثابت كند. علاوه آنكه با وجود احتمال اوّل ـ كه به اعتبار اموال عامل باشد ـ ديگر استدلال به اين روايت بر حلّيت مال سلطان بما هو سلطان باطل ميشود؛ زيرا اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال.
بنابراين اينكه در روايت ذكر شده عامل، مكسبي غير از عمل سلطان ندارد، اين مكسب هم ميتواند از حيث اجرتي كه براي عمل سلطان دريافت ميكند و حرام است باشد و هم از اين حيث كه اموالي كه در دست دارد، اموال سلطان است ـ چه اموالي كه نزد خود نگاه داشته و چه اموالي كه سلطان به او بازگردانده
است ـ اطلاق سؤال هر دو را شامل ميشود.
امام … عليه السلام … هم كه در جواب علي الاطلاق فرمودند «كُلْ و خُذْ»؛ يعني به هر نحوي از اينها باشد، مانعي از أخذ آن نيست.
بله احتمال به ذمه خريدن معقول است؛ چون چنين معاملهاي شايع و ذائع است، پس هرچند مادامي كه از مال حلال ثمن را پرداخت نكرده ذمهاش مشغول است، ولي تصرّف در مبيع براي او حلال است و اگر آن را به ديگري هديه داد، ميتواند آن را أخذ كند.(1)
پس نتيجه اين شد كه مناقشهي مرحوم شيخ … قدس سره … در استدلال به اين روايت درست نيست و روايت بالاطلاق شامل شبههي محصورهاي كه جريان اصول در
1) در مورد دراهم هم ميتوان گفت بيع به ذمه كرده و ثمن را اخذ كرده است ـ كما اينكه در روايتي آمده كه عاملي از بني اميه اَرُزّ (برنج) ميفروخت و يكي از شيعيان از او خريداري كرده و ثمن را پرداخت كرده بود ـ پس اگر به نحو بيع بر ذمه بوده باشد، هرچند مادامي كه عامل، مثمن حلال به مشتري نداده ذمهاش مشغول است، ولي دراهم و دنانيري كه اخذ كرده حلال است و ميتواند در آن تصرف كند.
آن متعارض است ميشود، هرچند اين اطلاق را ميتوان به حكم عقل يا عقلاء و يا به حكم انصراف ـ كه منشأ آن هم حكم عقلاء است ـ مقيّد كرد به صورتي كه بعض اطراف خارج از محلّ ابتلاء بوده و در نتيجه جريان اصل در اطراف مورد ابتلاء بلامعارض است. بنابراين حكم امام … عليه السلام … در اين روايت به حلّيت اخذ، طبق قاعده ميشود.
مرحوم شيخ نيز ميفرمايد علي فرض اطلاق روايت، بايد حمل شود بر صورتي كه بعض اطراف از محلّ ابتلاء خارج است، همانطور كه روايت «كُلُّ شَيْءٍ فِيهِ حَلَالٌ وَ حَرَامٌ فَهُوَ لَكَ حَلَالٌ أَبَداً حَتَّى تَعْرِفَ الْحَرَامَ مِنْهُ بِعَيْنِهِ فَتَدَعَه» هم حمل ميشود بر غير مواردي كه تمام اطراف مورد ابتلاء است.
ولي خدمت مرحوم شيخ عرض ميكنيم گرچه امكان تقييد اطلاق صحيحهي ابي ولاد به صورتي كه بعض الاطراف از محلّ ابتلاء خارج باشد وجود دارد، ولي اين امكان در مورد بعض روايات ديگر مثل صحيحهي ابي بصير ـ كه در ذيل ذكر ميشود ـ وجود ندارد.
وَ عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ] عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ أَبِي الْمَغْرَاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ هِشَامٍ أَوْ غَيْرِهِ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام …: أَمُرُّ بِالْعَامِلِ فَيَصِلُنِي بِالصِّلَةِ أَقْبَلُهَا؟ قَالَ: نَعَمْ قُلْتُ: وَ أَحُجُّ مِنْهَا؟ قَالَ: نَعَمْ وَ حُجَّ مِنْهَا.(1)
محمد بن هشام يا كسي غير او ميگويد: به امام صادق … عليه السلام … عرض كردم:
1) وسائل الشيعة، ج17، كتاب التجارة، ابواب ما يكتسب به، باب51، ح3، ص214 و تهذيب الاحكام، ج6، ص336.
هنگامي كه بر عامل گذر ميكنم دراهمي را به من جايزه ميدهد، آيا آن را أخذ كنم؟ فرمودند: بله، عرض كردم: حج هم ميتوانم با آن به جا بياورم؟ فرمودند: بله.
دلالت اين روايت و جوابي كه شيخ بر استدلال به آن ميدهند، مانند روايت سابق است.
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ وَ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِي أَيُّوبَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَحَدَهُمَا … عليهما السلام … عَنْ شِرَاءِ الْخِيَانَةِ وَ السَّرِقَةِ فَقَالَ: لَا إِلَّا أَنْ يَكُونَ قَدِ اخْتَلَطَ مَعَهُ غَيْرُهُ فَأَمَّا السَّرِقَةُ بِعَيْنِهَا فَلَا إِلَّا أَنْ تَكُونَ مِنْ مَتَاعِ السُّلْطَانِ فَلَا بَأْسَ بِذَلِكَ.(1)
ابوبصير ميگويد: از امام باقر يا امام صادق … عليهما السلام … سؤال كردم دربارهي خريداري [اموال] خيانت و سرقت. حضرت فرمودند: جايز نيست، مگر اينكه با اموال ديگر [حلال] مخلوط شده باشد، ولي مالي كه بعينه معلوم باشد سرقت است، شراء آن جايز نيست، مگر اينكه از متاع سلطان باشد كه در اين صورت اشكالي ندارد.
صدر اين روايت همانند صحيحهي ابي ولاد بيان ميكند اگر اموال حلال و حرام مخلوط شده باشد به طوري كه علم اجمالي به وجود حرام باشد، ميتوان از آن اموال خريداري كرد كه بالاطلاق شامل صورتي كه تمام اطراف مورد ابتلاء
1) الكافي، ج5، ص228.
باشد ميشود، ولي اين اطلاق ميتواند به حكم عقل يا عقلاء و يا به حكم انصراف، مقيد شود به مواردي كه بعض الاطراف از محلّ ابتلاء خارج است.
در ذيل هم مي فرمايد اگر مالي بعينه معلوم باشد كه مال سرقت است، شراء آن جايز نيست مگر اينكه از متاع سلطان باشد ـ يعني سلطان آن را سرقت كرده، نه اينكه كسي اموال سلطان را سرقت كرده باشد ـ كه در اين صورت حتّي اگر بعينه معلوم باشد مال سرقت بوده و سلطان آن را با سرقت و خيانت به دست آورده، ميتوان آن را خريد.
پس اين روايت به روشني بيان ميكند حتّي اگر بالتفصيل و بعينه بدانيم مالي را سلطان سرقت كرده و با خيانت أخذ كرده است، مانعي از خريد آن نيست و توجيهي هم كه در مورد صحيحهي ابي ولاد ذكر شد، در مورد اين روايت كاربرد ندارد. پس معلوم ميشود حساب سلاطين جور با ديگر سارقين و خائنين جداست.
ولي با اين حال نميتوانيم ملتزم شويم مال سلطان اگر بعينه معلوم باشد حرام است، خريد آن جايز باشد. البته نه به اين خاطر كه ممكن نيست شارع با وجود علم تفصيلي چنين اجازهاي داده باشد؛ زيرا مواردي را در شرع سراغ داريم كه شارع اموالي را كه معلوم است بعينه مال ديگران است تحليل كرده، مانند اكل مارّه كه بعضي تصريح كردهاند حتّي اگر صاحبش راضي نباشد جايز است. پس شارع كه مالك الملوك و مالك تمام املاك است مانعي ندارد تجويز و تحليل كند، امّا باز هم نميتوانيم ملتزم شويم؛ زيرا اين روايت با روايت ديگري ـ كه صحيحهي ابي عبيدة الحذاء باشد ـ تعارض ميكند.
ـ صحيحهي ابي عبيدة الحذاء:
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ وَ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِي عُبَيْدَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ … عليهما السلام … قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ مِنَّا يَشْتَرِي مِنَ السُّلْطَانِ مِنْ إِبِلِ الصَّدَقَةِ وَ غَنَمِ الصَّدَقَةِ وَ هُوَ يَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَأْخُذُونَ مِنْهُمْ أَكْثَرَ مِنَ الْحَقِّ الَّذِي يَجِبُ عَلَيْهِمْ قَالَ فَقَالَ: مَا الْإِبِلُ إِلَّا مِثْلُ الْحِنْطَةِ وَ الشَّعِيرِ وَ غَيْرِ ذَلِكَ لَا بَأْسَ بِهِ حَتَّى تَعْرِفَ الْحَرَامَ بِعَيْنِهِ قِيلَ لَهُ: فَمَا تَرَى فِي مُصَدِّقٍ يَجِيئُنَا فَيَأْخُذُ مِنَّا صَدَقَاتِ أَغْنَامِنَا فَنَقُولُ بِعْنَاهَا فَيَبِيعُنَاهَا فَمَا تَقُولُ فِي شِرَائِهَا مِنْهُ؟ فَقَالَ: إِنْ كَانَ قَدْ أَخَذَهَا وَ عَزَلَهَا فَلَا بَأْسَ قِيلَ لَهُ: فَمَا تَرَى فِي الْحِنْطَةِ وَ الشَّعِيرِ يَجِيئُنَا الْقَاسِمُ فَيَقْسِمُ لَنَا حَظَّنَا وَ يَأْخُذُ حَظَّهُ فَيَعْزِلُهُ بِكَيْلٍ فَمَا تَرَى فِي شِرَاءِ ذَلِكَ الطَّعَامِ مِنْهُ؟ فَقَالَ: إِنْ كَانَ قَبَضَهُ بِكَيْلٍ وَ أَنْتُمْ حُضُورُ ذَلِكَ فَلَا بَأْسَ بِشِرَائِهِ مِنْهُ مِنْ غَيْرِ كَيْلٍ.
وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ مِثْلَهُ.(1)
ابوعبيدة الحذاء ميگويد: از امام باقر … عليه السلام … سؤال كردم دربارهي مردي از ما (شيعيان) كه از سلطان، شتر و گوسفندي را كه به عنوان زكات أخذ كرده ميخرد، در حالي كه ميداند آنها بيش از آنچه بر مردم به عنوان زكات واجب شده أخذ ميكنند. حضرت فرمودند: شتر [و گوسفند] هم مثل گندم، جو و ... است؛ مانعي [از شراء آن] نيست تا آن وقتي كه حرام را بعينه بشناسد [كه در اين صورت ديگر شراء آن جايز نيست] ... .
1) وسائل الشيعة، ج17، كتاب التجارة، ابواب ما يكتسب، باب52، ح6، ص219 و الكافي، ج5، ص228.
پس اين روايت بيان ميكند شتر و گوسفندي كه سلطان به عنوان زكات از مردم أخذ كرده و گاهي بيش از حدّ واجب از آنان أخذ ميكند، در صورتي كه بعينه بدانيم بيش از حدّ واجب بوده و به ظلم أخذ كرده، شراء آن جايز نيست و اين خلاف آن چيزي است كه در روايت ابي بصير فرمود كه اگر سرقت بعينه مشخص بود، در صورتي كه از متاع سلطان باشد شراء آن جايز است.
ممكن است كسي در جمع بين اين دو روايت، صحيحهي ابي عبيده را حمل بر كراهت كند؛ زيرا صحيحهي ابي بصير نصّ در جواز است و صحيحهي ابي عبيده ظهور در حرمت دارد [كه طبق قانون حمل ظاهر بر نصّ، حمل بر كراهت ميشود] پس در مورد سلطان اين استثناء هست كه با وجود علم تفصيلي به حرمت، شراء و تصرّف در آن جايز است ولي كراهت دارد.
امّا چيزي كه ما را از حمل بر كراهت باز ميدارد، اين است كه در طول تاريخ فقه ـ خصوصاً در ميان اعاظم فقهاي قديم ـ كسي را سراغ نداريم در جايي ملتزم شده باشد با وجود علم تفصيلي به سرقت و حرام بودنِ مالي ـ هرچند از قِبَل سلطان باشد ـ شراء و تصرّف در آن جايز است. مضاف به اينكه روايت ديگري نيز وجود دارد كه سازگاري با كراهت ندارد و نميتوان آن را حمل بر كراهت كرد. آن روايت، موثقهي اسحاق بن عمار است:
ـ موثقهي اسحاق بن عمار:
مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبَانٍ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يَشْتَرِي مِنَ الْعَامِلِ وَ هُوَ
يَظْلِمُ قَالَ: يَشْتَرِي مِنْهُ مَا لَمْ يَعْلَمْ أَنَّهُ ظَلَمَ فِيهِ أَحَداً.(1)
اين روايت را جناب كليني … قدس سره … از استادشان محمد بن يحيي العطار القمي نقل ميكند كه ثقه است و ايشان از احمد بن محمد نقل ميكند كه يا احمد بن محمد بن عيسي است يا احمد بن محمد بن خالد كه هر دو ثقهاند و ايشان هم از الحسن بن علي نقل ميكند كه در اين طبقه مشترك بين سه نفر است: الحسن بن علي الوشاء كه ثقه است، الحسن بن علي بن فضال كه توثيق دارد و ديگري الحسن بن علي بن يقطين كه شيخ ايشان را توثيق كرده است(2)
الحسن بن علي بن يقطين ثقة.
، بنابراين هر كدام باشد توثيق دارد، گرچه اظهر آن است كه الحسن بن علي الوشاء باشد. ايشان هم از ابان بن عثمان ـ كه از اصحاب اجماع است ـ نقل ميكند و ايشان هم از اسحاق بن عمار نقل ميكند كه توثيق دارد. اسحاق بن عمار گرچه به نحو مضمره نقل ميكند، ولي تقريباً اطمينان وجود دارد كه مسؤول در اين روايت، امام … عليه السلام … است. پس اين روايت از لحاظ سند قابل اعتماد است.اسحاق بن عمار ميگويد از ايشان پرسيدم دربارهي كسي كه از عامل خريد ميكند، در حالي كه عامل ظلم ميكند. در جواب فرمودند: از او ميخرد آن چيزي را كه نميداند عامل در آن به احدي ظلم كرده است.
اين روايت چون در مقام تحديد است، مفهوم دارد و مفهومش اين است كه «لايشتري منه ما علم انه ظلم فيه احداً» كه در اين صورت با كراهت سازگار نيست؛ زيرا ظلم هميشه مقرون با حرمت است و اين عرفاً ـ نه عقلاً ـ قريب به صراحت است كه وقتي گفته ميشود اين عمل ظلم است، وظيفهي در قبال آن لزوم اجتناب
است؛ نه استحباب اجتناب يا كراهت ارتكاب. بنابراين اين روايت ميتواند مؤيّدي باشد بر آن كه نميتوان صحيحهي ابي عبيده را حمل بر كراهت كرد.
بدين جهت مجبوريم از حمل بر كراهت رفع يد كنيم و بگوييم اين دو روايت تعارض و تساقط ميكنند كه بايد به عمومات فوق مانند «كُلُّ شَيْءٍ هُوَ لَكَ حَلَالٌ حَتَّى تَعْلَمَ أَنَّهُ حَرَامٌ بِعَيْنِه» رجوع كنيم يا اينكه بر جمع ديگري كه شاهد هم دارد حمل كنيم و آن اينكه بگوييم: مقصود از سرقت و خيانت از قِبَل سلطان در صحيحهي ابي بصير، سرقت از بيت المال و خيانت به امّت است در مثل خراج، مقاسمه، زكوات و به طور كلّي در اموال عمومي ـ نه سرقت از اموال شخصيه ـ كه در اين صورت ديگر از بحث ما خارج ميشود و همانطور كه مرحوم شيخ فرمود مطابق آن قاعدهاي ميشود كه اين اموال عمومي فيالجمله براي شيعيان اباحه شده است و تفصيل آن إن شاء الله خواهد آمد.
محقق ايرواني … قدس سره … از بعض اين روايات استفاده كرده با وجود علم تفصيلي به حرمت و غصبي بودن آن مال در دست سلطان، شراء يا أخذ آن به عنوان هديه جايز است و فرموده البته اين روايات انصراف به صورت جهل مالك بعينه دارد و شامل صورتي كه مالك آن بعينه يا در اطراف محصوره معلوم باشد نميشود. پس اگر مالك بعينه يا در اطراف محصوره معلوم باشد، أخذ آن از سلطان جايز نيست و الا اشكالي ندارد.(1)
يتّضح أنّ أموال العمّال و ما في أيديهم أموال جاروا به على النّاس و ظلموهم مع احتمال خليط من أموالهم و هذا بعينه هو الّذي نبحث عنه و قد نطقت الصّحيحة بحلّه فكأن وجهه احتمال أن يكون الجائزة من حلال ماله بل إن ادّعى مدّع شمول الصّحيحة لمورد العلم التّفصيلي بالحرمة كما يشعر به قوله … عليه السلام … «و عليه الوزر» لم يكن بعيدا نعم لا تشمل الرّواية صورة معرفة المالك بعينه أو في أطراف محصورة.
• همان، ص59:
قد عرفت أنّ دعوى شمول الأخبار لصورة العلم التّفصيلي بحرمة الجائزة كلا أو بعضا قريبة جدّا بل في الأخبار إيماء إلى إرادة خصوص هذه الصورة نعم منصرفها صورة جهل المالك و الحكم بالحلّ في مثل هذه الصورة غير عادم النّظير في الفقه انظر إلى حلّ اللقطة بلا علامة و انظر إلى ما ورد في حلّ ما يوجد في جوف السّمكة فليكن من ذلك جوائز السّلطان فيما لم يعلم المالك تفصيلا و لا إجمالا في أطراف محصورة.
1) حاشية المكاسب (للإيرواني)، ج1، ص58:
خدمت محقق ايرواني ميگوييم:
اولاً: گرچه در بعض روايات وارد شده كه در صورت جهل مالك بعينه، شراء يا أخذ آن به عنوان هديه جايز است، ولي در روايات ديگري به صورت مطلق فرموده شراءِ خيانت و سرقت جايز است و اين دو چون مثبتين هستند، همديگر را تقييد نميكنند. بنابراين اگر قرار باشد در مورد سلطان استثناء كنيم، تفاوتي بين اينكه مالك آن بعينه معلوم باشد يا نباشد نيست و عرف چنين فرقي در جواز يا عدم جواز نميبيند.(1)
ثانياً: همانطور كه گفتيم اين روايات مبتلاي به معارض است و صحيحهي ابي عبيده و موثقهي عمار دالّ بر عدم جواز است كه در نتيجه تساقط ميكنند و طبق قواعد بايد بگوييم فرقي بين سلطان و غير سلطان نيست، اگر مالي بعينه معلوم بود حرام و غصبي است، چه مالك آن مشخص باشد و چه نباشد، تصرّف در آن جايز نيست.
1) با توجه به اينكه در فقه نظائري در تفاوت بين علم و جهل مالك بعينه در جواز و عدم جواز وجود دارد، مانند حلّيت لقطهاي كه علامت خاصي ندارد كه مالك آن معلوم باشد يا حلّيت آنچه در جوف ماهي يافت ميشود، ديگر چنين تفاوتي را مشكل ميتوان گفت عرفي نيست. (اميرخاني)
مرحوم شيخ چون مبناي محكمي در مورد علم اجمالي اتخاذ كرده كه منجّز تكليف است و آنقدر در اين مسأله متصلّب است كه تقريباً فرقي بين آن و علم تفصيلي نميبيند ـ ولي ما همانطور كه اشاره كرديم حتّي در موارد علم تفصيلي به اينكه مال ديگري است، آنقدر تصلب نداريم كه بگوييم به هيچ وجه تصرّف در آن جايز نيست و به هر قيمتي شده بايد روايات وارد شده را توجيه كرد؛ زيرا مواردي را در شرع سراغ داريم كه در عين اينكه ملك ديگري است، شارع كه مالك حقيقي است اذن تصرّف داده، مانند لقطهي بدون علامت، أكل مارّه، بيوت غير مسكونه با شرايط آنها و ... ـ به همين خاطر شيخ … قدس سره … رواياتي كه بالخصوص در مورد علم اجمالي وارد شده يا رواياتي كه بالاطلاق يا بالعموم شامل اطراف علم اجمالي ميشود و تجويز تصرّف ميكند را توجيه كرده و ميفرمايد بايد بر يكي از محامل(1)
و قد تقرّر حكومة قاعدة الاحتياط على ذلك، فلا بدّ حينئذٍ من حمل الأخبار على مورد لا تقتضي القاعدة لزوم الاجتناب عنه، كالشبهة الغير المحصورة أو المحصورة التي لم يكن كل من محتملاتها مورداً لابتلاء المكلّف، أو على أنّ ما يتصرّف فيه الجائر بالإعطاء يجوز أخذه؛ حملًا لتصرّفه على الصحيح، أو لأنّ تردّد الحرام بين ما ملّكه الجائر و بين غيره من قبيل التردّد بين ما ابتلي به المكلّف، و ما لم يبتل به، و هو ما لم يعرّضه الجائر لتمليكه، فلا يحرم قبول ما ملّكه، لدوران الحرام بينه و بين ما لم يعرضه لتمليكه، فالتكليف بالاجتناب عن الحرام الواقعي غير منجَّز عليه كما أشرنا إليه سابقاً.
ذيل حمل شود:مربوط به شبهات غير محصوره بوده و تخصصاً از شبهات محصوره خارج است.
اگر هم شامل شبهات محصوره شود، شبهاتي است كه بعض اطراف از محلّ ابتلاء خارج است؛ مانند دو جاريهي سلطان كه علم اجمالي به غصبي بودن
1) المكاسب المحرمة، ج2، ص175:
احدهما داريم، ولي يكي ام ولد سلطان شده است.
بعضي اطراف گرچه از محلّ ابتلاء خارج نيست، ولي در قوهي خروج از ابتلاء است، مانند دو اسب سلطان كه يكي را هديه ميدهد ولي ديگري را نزد خود نگه ميدارد و چون در نزد خود نگه ميدارد، در قوهي خروج از ابتلاء است كه در چنين مواردي قاعدهي يد جاري ميشود. البته مرحوم شيخ در جاهاي مختلفي كه اين مطلب را مطرح كرده، فقط در يك جا اسمي از قاعدهي يد ميبرد.
در مورد تصرّف سلطان در اعطاء اين مال از طريق هبه يا بيع، اصالة الصحة جاري ميشود.
بررسي هر يك از احتمالات و توجيهات را قبلاً به طور مفصّل انجام دادهايم كه خلاصهاش اينچنين است:
در مورد اطرافي كه غير محصوره باشد يا بعض الاطراف غير مبتليبه باشد، تصرّف در مأخوذ طبق قاعده جايز است.
در مورد اينكه بعض الاطراف در قوّهي عدم ابتلاء باشد نيز بيان كرديم قاعدهي يد در آن مأخوذ ميتواند بلامعارض جاري باشد؛ زيرا در طرف ديگرِ شبهه كه سلطان ـ يا هر غاصبي ـ نزد خود نگه داشته، قاعدهي يد جاري نيست؛ چون اثري بر آن مترتب نيست و چه قاعدهي يد جاري باشد و چه نباشد، تصرّف زيد در آن جايز نيست؛ زيرا علي الفرض چه ملك سلطان باشد و چه ملك غير سلطان، هيچ كدام راضي به تصرّف آخذ نميباشند.
در مورد اصالة الصحة نيز بيان كرديم اصالة الصحة در عقود در اينجا جاري نيست. اصالة الصحة ديگري هم كه به معناي حمل فعل مؤمن بر صحّت است،
در اينجا كاربرد ندارد؛ زيرا همانطور كه مرحوم شيخ در رسائل فرمودند، با اصالة الصحة و حمل فعل مؤمن بر صحت، فقط ميتوان گفت مرتكب گناه نشده؛ نه اينكه آثار فعل صحيح بر عملش هم مترتب كنيم. به عنوان مثال اگر كسي بر ما وارد شد و چيزي گفت كه شك داريم سلام داد تا جوابش واجب باشد يا حرف ناسزايي گفت، در اينجا طبق قاعدهي حملِ فعل مؤمن بر صحّت ميگوييم فحش نداده، ولي معنايش اين نيست كه پس سلام كرده و جواب سلام او واجب است. بنابراين اصالة الصحة به اين معنا در اينجا نميتواند كاربرد داشته باشد و مراد شيخ هم نيست.
مرحوم شيخ سپس ميفرمايد: اگر موردي قابل حمل بر هيچ يك از اين توجيهات نبود، اينكه بتوان با تمسك به اين روايات در مأخوذ از سلطان تصرّف كرد في غاية الاشكال بل الضعف.(1)
فلو فرضنا مورداً خارجاً عن هذه الوجوه المذكورة، كما إذا أراد أخذ شيء من ماله مقاصّة، أو أذن له الجائر في أخذ شيء من أمواله على سبيل التخيير أو علم أنّ المجيز قد أجازه من المال المختلط في اعتقاده بالحرام بناء على أنّ اليد لا تؤثّر في حلّ ما كلّف ظاهراً بالاجتناب عنه كما لو علمنا أنّ الشخص أعارنا أحد الثوبين المشتبهين في نظره، فإنّه لا يحكم بطهارته فالحكم في هذه الصور بجواز أخذ بعض ذلك مع العلم بالحرام فيه و طرح قاعدة الاحتياط في الشبهة المحصورة في غاية الإشكال، بل الضعف.
مرحوم شيخ مواردي را كه قابل توجيه نيست و به تعبير ديگر جريان اصول در اطراف شبهه با هم متعارض است را ذكر ميكند كه عبارتند از:
1) همان، ج2، ص176:
اموالي كه در اختيار سلطان است، بعضي غصبي بوده و علامتي براي تشخيص غصبي از غير غصبي ندارد، نميتواند تقاص كند؛ زيرا همهي اموال نسبت به او مساويند و سلطان هم خودش نداده تا با تمسك به قاعدهي يد بتواند در آن تصرّف كند و از موارد عدم ابتلاء هم نيست و اصالة الصحة نيز جاري نميشود، بنابراين علم اجمالي طبق قاعده منجّز است؛ زيرا جريان اصل در تمام اطراف منجر به مخالفت عمليهي قطعيه شده و در يكي دون ديگري ترجيح بلا مرجّح است.
به نظر ما هم كلام مرحوم شيخ در اين فرض متين است و نميتواند از اموال سلطان تقاص كند.
إن قلت: آنچه را كه سلطان اجازه داده، احد هذه الافراس است و قاعدهي يد ميتواند در آن بدون معارض جاري باشد؛ زيرا بقيه را اجازه نداده تا جريان قاعدهي يد در آنها داراي اثر بوده و جاري باشد. پس زيد ميتواند هر كدام را كه خواست انتخاب كند و قاعدهي يد نسبت به آن جاري كرده و تصرّف كند.
قلت: گرچه سلطان فقط احد هذه الافراس را براي زيد اجازه داده به عنوان هديه بردارد، امّا همين عنوان احد هذه الافراس، عنواني است كه قابل انطباق بر هر يك از اين پنج اسب بوده و زيد ميتواند بر هر يك از اين پنج اسب تطبيق دهد،
بنابراين همهي پنج اسب در معرض ابتلاء زيد است و از آنجا كه نسبت همهي اين اسبها به قاعدهي يد مساوي است و جريان قاعده در يكي دون ديگري رجحان ندارد، پس نميتوان گفت در اسبي كه انتخاب كرده قاعدهي يد تطبيق ميشود؛ زيرا اوّل بايد قاعدهي يد تطبيق شود تا ملك سلطان ثابت شود، سپس زيد بتواند تملّك كرده و تصرّف كند، در حالي كه توضيح داديم در مرحلهي قبل ـ قبل از انتخاب زيد ـ همهي اسبها نسبت به قاعدهي يد مساوي است، پس زيد نميتواند به حكم قاعدهي يد يكي را انتخاب كرده و تملّك و تصرّف كند.
مرحوم شيخ تعليل خاصي در اينجا ذكر نفرموده و شايد در ذهنشان اين بوده كه اين اصول و قواعد در جايي جريان دارد كه علم اجمالي قبل از خروج بعض الاطراف از محلّ ابتلاء منجّز نباشد، ولي اگر اوّل علم اجمالي منجّز باشد، سپس
بعضي اطراف از محلّ ابتلاء ـ هرچند براي مكلّفي ديگر ـ خارج شود، ضربهاي به تنجّز نميزند.
پس علم اجمالي اگر از اوّل حتّي براي مكلّف ديگري منجّز باشد، سپس آن مكلّف يكي از اطراف را به ديگري بدهد، آن شخص نيز نميتواند در آن تصرّف كند، هرچند خود داراي علم اجمالي منجّز نباشد.
اين كلام ممكن است مورد پذيرش عدهاي باشد، امّا طبق مبنايي كه ما مشي كرديم تمام نيست؛ زيرا جريان قاعده نسبت به مكلّفي، ملازم با جريان قاعده براي ديگران نيست؛ مثلاً قاعدهي طهارت براي هر كسي كه شك در طهارت و نجاست چيزي دارد، در صورتي كه مبتلاي به مانع و معارض نباشد جاري است و براي كسي كه قاعده در مورد او مبتلاي به مانع و معارض است جاري نميباشد. به عنوان مثال اگر علم اجمالي داشته باشد يكي از دو لباسش نجس است، خودش نميتواند در هيچ كدام اصالة الطهارة جاري كند، امّا به چه دليل اگر يكي از اين دو لباس را به ديگري داد او نتواند اصالة الطهارة جاري كند، در حالي كه طرف ديگر از محلّ ابتلايش خارج است؟!
إن قلت: لازمهي چنين حرفي آن است كه اگر غذاي كسي نجس شد، ميتواند آن را براي خود مشتبه ساخته آنگاه هر يك از اطراف را به افرادي داده بخورند، البته به گونهاي كه بعض الاطراف خارج از محلّ ابتلاء آنان باشد تا جريان اصل بلامعارض باشد.
قلت: مسألهي اكل و شرب نجس فرق دارد؛ زيرا همانطور كه خوردن نجس براي خود مكلّف جايز نيست، خوراندن آن به ديگران هم جايز نيست، بنابراين
در موارد مشتبه هم چنين حقي ندارد كه غذا را در اختيار ديگران قرار دهد تا از آن بخورند.(1)امّا در مورد لباس نجس چنين حكمي وجود ندارد، بنابراين ميتواند در اختيار ديگران بگذارد تا با آن نماز بخوانند.(2)
پس كلام شيخ در مثل قاعدهي طهارت، طبق مبناي ما صحيح نيست. بله، قاعدهي طهارت اين تفاوت را با قاعدهي يد دارد كه قاعدهي طهارت را هر كسي نسبت به خودش جاري ميكند، امّا قاعدهي يد را نسبت به ديگري جاري ميكند. مثلاً زيد در مورد عمرو كه نميداند مالي كه ميخواهد به او بدهد غصبي است يا خير، قاعدهي يد كه امارهي ملكيت است جاري ميكند؛ به همين خاطر اگر براي خود عمرو تصرّف در آن ـ به خاطر اشتباه بين حلال و حرام و عدم جريان قاعدهي حلّيت ـ جايز نباشد، زيد نميتواند با جريان قاعدهي يد در مورد آن اثبات مالكيت عمرو كند.
در ما نحن فيه هم از آنجا كه اموال حلال و حرام براي خود غاصب مشتبه شده و علم اجمالي به وجود حرام دارد و در نتيجه نميتواند دست روي يكي از اموالش گذاشته به زيد هديه دهد، زيد هم نميتواند در مورد غاصب قاعدهي يد جاري كند؛ زيرا طبق بيانات گذشته تنها در صورتي ميتوانست قاعدهي يد جاري كند كه خود غاصب روي يكي از اموالش دست گذاشته و آن را به زيد دهد و بقيهي اطراف از تحت ابتلاء زيد خارج باشد، امّا با فرض اشتباه حلال و حرام براي خود غاصب و لزوم اجتناب از همهي اطراف، ديگر زيد نميتواند در
1) البته اگر اعلام كند و جريان اصل براي آنان بلامعارض باشد، با صرف در اختيار گذاشتن، خوراندن صدق نميكند؛ زيرا خوردن آنان منتسب به او نيست و اعانت بر اثم هم نكرده است. (اميرخاني)
2) بلكه حتّي اگر علم تفصيلي به نجاست هم داشته باشد، ميتواند در اختيار ديگران قرار بدهد تا با آن نماز بخوانند و اعلام هم واجب نيست.
حق او قاعدهي يد جاري كند و بگويد يدي كه بر آن مال دارد، يد مالكانه است؛ چون خودِ غاصب ميداند احدهما غصبي است و بايد از همهي اطراف اجتناب كند. به عبارت ديگر زيد كه ميداند غاصب به خاطر علم اجمالي به حرام نميتواند دست روي يكي از اطراف قرار دهد، نميتواند همين دست گذاشتن را مجوّز جريان قاعدهي يد قرار داده و آن را علامت مالكيت بداند.
صورت سوم اين بود كه علم تفصيلي به حرمت مأخوذ داشته باشد؛ مثلاً اسبي را هديه ميدهد كه ميدانيم اين اسب را دزديده است.
روشن است در اين صورت طبق آنچه گذشت تصرّف در آن جايز نيست و غير از محقق ايرواني … قدس سره … ـ كه در مورد مال سلطان اگر مالك آن معلوم نباشد، استثناء كرد ـ در سرتاسر فقه كسي را سراغ نداريم قائل به جواز شده باشد، بلكه كثيري تصريح به حرمت أخذ كردهاند.
كلامي هم كه مرحوم شيخ از ابن ادريس … قدس سرهما … نقل كرده آن هم با توجيهي كه شيخ فرمود(1)
أمّا عدم الحمل فيما إذا أقدم المتصرّف على الشبهة المحصورة الواقعة تحت يده؛ فلفساد تصرّفه في ظاهر الشرع، فلا يحمل على الصحيح الواقعي، فتأمّل، فإنّ المقام لا يخلو عن إشكال.
و على أيّ تقدير، فلم يثبت من النصّ و لا الفتوى مع اجتماع شرائط إعمال قاعدة الاحتياط في الشبهة المحصورة عدم بوجوب الاجتناب في المقام، و إلغاء تلك القاعدة.
و أوضح ما في هذا الباب من عبارات الأصحاب ما في السرائر، حيث قال: إذا كان يعلم أنّ فيه شيئاً مغصوباً إلّا أنّه غير متميّز العين، بل هو مخلوط في غيره من أمواله أو غلّاته التي يأخذها على جهة الخراج، فلا بأس بشرائه منه و قبول صلته؛ لأنّها صارت بمنزلة المستهلك؛ لأنّه غير قادر على ردّها بعينها، انتهى.
، معلوم است كه مرادش جايي نيست كه علم تفصيلي به حرمت باشد.1) المكاسب المحرمة، ج2، ص181:
پس در صورت سوم روشن است كه أخذ جايز نيست و كسي هم قائل به جواز نشده، ولي با اين حال مرحوم شيخ به جهت فروعاتي بسيار مفيد و مبتليبه، اين مسأله را دنبال ميكند و در يك نگاه كلّي ميفرمايد: علم تفصيلي به حرمت، يا قبل از أخذ آن است يا بعد از أخذ كه هر كدام را جداگانه بررسي ميكنيم.
مرحوم شيخ ميفرمايد اگر قبل از اخذ، علم به حرمت داشته باشد أخذ آن جايز نيست و موجب ضمان نيز هست؛ مگر اين كه به نيّت ردّ به مالكش أخذ كند كه در اين صورت اشكالي ندارد.(1)
الصورة الثالثة: أن يعلم تفصيلًا حرمة ما يأخذه، و لا إشكال في حرمته حينئذٍ على الآخذ، إلّا أنّ الكلام في حكمه إذا وقع في يده فنقول: علمه بحرمته إمّا أن يكون قبل وقوعه في يده، و إمّا أن يكون بعده.
فإن كان قبله لم يجز له أن يأخذه بغير نيّة الردّ إلى صاحبه، سواء أخذه اختياراً أو تقيّة؛ لأنّ أخذه بغير هذه النيّة تصرّف لم يعلم رضا صاحبه به، و التقية تتأدّى بقصد الردّ، فإن أخذه بغير هذه النيّة كان غاصباً ترتّب عليه أحكامه. و إن أخذه بنيّة الردّ كان محسناً، و كان في يده أمانة شرعية.
مرحوم شيخ … قدس سره … سپس ميفرمايد حتّي در مقام تقيه هم أخذ آن بدون نيّت ردّ جايز نيست؛ يعني حتّي بداند اگر آن را أخذ نكند سلطان آسيبي به او ميرساند، باز بدون نيّت ردّ نميتواند أخذ كند؛ زيرا تقيه در مورد اصلِ گرفتن است، امّا گرفتن به نيّت ردّ كه مشكل و مزاحمي ندارد؛ چون نيّت امري قلبي است و كسي متوجه آن نميشود، پس أخذ به نيّت ردّ خلاف تقيه نيست.
در اينجا عدهاي از جمله مرحوم سيد تذكري دادهاند كه مناسب است و آن اينكه در بحث تقيه بيان كرديم در مقام تقيه ميتوان خلاف حكم واقعي را انجام
1) همان، ص182:
داد، حتّي اگر مندوحه باشد؛ مثلاً اگر شيعهاي ميتواند نمازش را در خانه به طور صحيح بخواند، با اين حال ميتواند به مسجد رفته و همراه آنان و به شكل آنان بخواند، به همين خاطر ممكن است كسي در ما نحن فيه نيز بگويد با اينكه مندوحه دارد و ميتواند به نيّت ردّ أخذ كند، به كار بردن مندوحه لازم نيست و مانعي ندارد بدون نيّت ردّ، أخذ كند.(1)
أقول لا يقال بناء على عدم اعتبار عدم المندوحة و عدم إمكان التفصّي يكون الأخذ بنيّة التملّك أيضا جائزا من باب التقيّة و ذلك لعدم صدق التقيّة مع إمكان الأخذ بنيّة الحفظ فلا يكون نية الحفظ من التفصّي فتأمل.
اين كلام متوهّمين به دو جهت درست نيست:
أخباري كه بيان ميكند با وجود مندوحه لازم نيست از مندوحه استفاده كند و ميتواند مطابق تقيه انجام دهد و مجزي است، در مثل عبادات و برخي معاملات مانند عقد نكاح، طلاق و ... وارد شده و اينكه داراي عموم يا اطلاق باشد كه اكل اموال ناس را هم شامل شود، جاي شبهه و اشكال است.
در صورتي با وجود مندوحه ميتوان عمل را تقيةً انجام داد كه در حين عمل مندوحه نباشد و الا اگر در حين عمل مندوحه باشد، نميتوان عمل را تقيةً انجام داد. به عنوان مثال در حين نماز اگر در همان مكاني كه نماز ميخواند، براي سجده سنگ يا حصيري كه سجده بر آن صحيح است وجود داشته باشد به نحوي كه هيچ تأثيري در تقيه نداشته باشد، جايز نيست پيشاني را روي فرش و چيزي كه سجده بر آن صحيح نيست گذاشت، يا در مورد تكتّف كه مالكيها در نماز لازم نميدانند، اگر در آن مسجد مالكيها هم باشند به گونهاي كه بدون هزينه و بدون تكتّف بتوان مثل مالكي نماز خواند، در چنين صورتي هم
1) حاشية المكاسب (لليزدي)، ج1، ص34:
نميتوانيم بگوييم تكتّف جايز است. در ما نحن فيه هم آنچه مورد تقيه است أخذ آن هديه است، امّا نيّت ردّ آن به مالك در حين أخذ كه خلاف تقيه نيست و ظالم نميتواند اطلاع پيدا كند، پس نميتواند بدون نيّت ردّ آن را أخذ كند.
مرحوم شيخ … قدس سره … فرمود اگر قبل از أخذ از يد جائر علم تفصيلي به حرمت و غصبي بودن آن داشته باشد، بدون نيّت ردّ آن به مالكش نميتواند أخذ كند؛ زيرا أخذ آن بدون نيّت ردّ، تصرّف در مال غير بدون رضايت صاحبش است، ولي أخذ آن با نيّت ردّ از آنجا كه مصداق احسان است اشكالي ندارد؛ زيرا خداوند متعال در چندين جاي قرآن كريم ترغيب به احسان فرموده است، از جمله:
(وَ أَحْسِنْ كَما أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ)(1)، (ما عَلَى الْمُحْسِنينَ مِنْ سَبيلٍ)(2)، (إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ)(3)، (لِلَّذينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنى وَ زِيادَةٌ)(4)پس چون مصداق احسان است، ضمان هم ندارد؛ زيرا آن مال در دست آخذ به عنوان امانت شرعيه ميشود و اگر افراط و تفريط نكند، ضمان ندارد.
محقق ايرواني … قدس سره … كه از محشيّن دقيق و خوش سليقهي مكاسب است در
1) سورهي قصص، آيهي77: (وَ ابْتَغِ فيما آتاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصيبَكَ مِنَ الدُّنْيا وَ أَحْسِنْ كَما أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِي الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدينَ)
2) سورهي توبه، آيهي91: (لَيْسَ عَلَى الضُّعَفاءِ وَ لا عَلَى الْمَرْضى وَ لا عَلَى الَّذينَ لا يَجِدُونَ ما يُنْفِقُونَ حَرَجٌ إِذا نَصَحُوا لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ ما عَلَى الْمُحْسِنينَ مِنْ سَبيلٍ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ)
3) سورهي نحل، آيهي90: (إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إيتاءِ ذِي الْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ)
4) سورهي يونس، آيهي26: (لِلَّذينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنى وَ زِيادَةٌ وَ لا يَرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَتَرٌ وَ لا ذِلَّةٌ أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فيها خالِدُونَ)
اينجا حاشيهي مفصّلي دارند و اطلاق كلام شيخ … قدس سره … در احسان بودن أخذ به نيّت ردّ را در همه جا نميپذيرند.
محقق ايرواني ميفرمايد(1)
أقول لا يخلو الحال إمّا أن يعلم رضى ربّ المال بالأخذ أو يعلم بعدم رضاه أو يجهل لا إشكال على الأوّلين فإن رضاه متّبع و لو بالأكل كما أنّ عدم رضاه متّبع و لو بالحفظ و الإيصال و إنّما الإشكال إذا جهل و مقتضى عموم لا يحلّ عدم جواز الأخذ و لو للإيصال و ليس أخذ المال مع عدم رضى صاحبه إحسانا له بل إساءة و ظلم و عدوان فإذا احتمل عدم رضاه فقد احتمل كون أخذه ظلما و مع ذلك كيف يحكم بجوازه بدليل حسن الإحسان و إنّما يكون إيصال ماله إليه إحسانا حيث يكون راضيا بذلك و هو في المقام مشكوك و مع العلم به جاز بنصّ قوله إلّا بطيب نفسه بلا حاجة إلى دليل حسن الإحسان.
: كسي كه قبل از أخذ از يد جائر علم تفصيلي به حرمت آن دارد و ميخواهد آن را به نيّت ردّ أخذ كند، از سه حال خارج نيست؛ يا علم به رضاي مالك به أخذ آن و سپس ردّ دارد يا علم به عدم رضايت دارد يا شك دارد مالك راضي است يا خير.اگر علم به رضايت داشته باشد ميتواند طبق علمش عمل كند و اگر علم به عدم رضايت مالك به أخذ آن حتّي به نيّت ردّ داشته باشد ـ مثلاً مالك محاذير يا تمايلاتي دارد كه نميخواهد حتّي به جهت ردّ هم تصرّف كند ـ نميتواند آن را أخذ كند؛ زيرا مردم مسلط بر اموال خود هستند و تصرّف در مال كسي بدون رضايت مالكش جايز نيست؛ چون در اين صورت ديگر مصداق عدل و احسان نيست بلكه عدوان، ظلم و إسائة است.
در صورتي هم كه شك داشته باشد مالك راضي است يا نه، نميتواند تصرّف كند؛ زيرا اگر راضي باشد، مصداق احسان است و اگر راضي نباشد مصداق عدوان و ظلم است. بنابراين بدون احراز رضايت و احراز عنوان احسان، با چه مجوّزي ميتواند در مال غير تصرّف كند؟!
1) حاشية المكاسب (للإيرواني)، ج1، ص60:
محقق ايرواني با اين تفصيل در حقيقت بر كلام شيخ كه به طور مطلق فرمود أخذ به نيّت ردّ جايز است، اشكال ميكند و ميفرمايد بايد تفصيل داد؛ در صورتي كه احراز رضايت مالك شود، أخذ به نيّت ردّ جايز ميباشد و همين احراز رضايت كافي است و نياز به قاعدهي احسان هم نيست و الا جايز نيست.
محقق ايرواني … قدس سره … سپس ميفرمايد: «و الحاصل أنّ موضوع الإحسان غير محرز في المقام حتى يتمسّك لجوازه بدليل حسن الإحسان»(1)
و الحاصل أنّ موضوع الإحسان غير محرز في المقام حتى يتمسّك لجوازه بدليل حسن الإحسان و لو جاز التّمسك بدليل حسن الإحسان في المقام لجاز التّمسك في الحكم بجواز التصرف في مال كلّ أحد باسترباحه لصاحبه مع أنه باطل بالقطع و لو سلّمنا فدليل حسن الإحسان معارض بالعموم من وجه بدليل لا يحلّ مال امرئ مسلم فلو لم تقدّم دليل لا يحلّ لأنّه حكم اقتضائي و ذلك تخييريّ فلا أقلّ من التّساقط و لو أغضينا عن هذا أيضا فليس الإحسان إلّا إيصال المال إلى صاحبه دون أخذ المال من الجائر نعم الأخذ منه مقدّمة للإيصال و قد تقرّر في محلّه أنّ ذات المقدّمة تتّصف بالمطلوبيّة لا المقدّمة بقصد التوصّل إلى ذيها و إن نسب اعتبار القصد إلى المصنّف في الأصول إلّا أنّ النّسبة لا أصل لها و حسب تلك القاعدة يقع الأخذ محبوبا و إن لم ينوبه الرّد نعم الأخذ بقصد التملّك يكون داخلا في التجرّي و كأنّه توهّم أن عنوان الإحسان عنوان قصدي و أيضا هو منطبق على نفس الأخذ فالأخذ بنيّة الرّد إحسان و بقصد التملّك ظلم و عدوان و هو بمعزل من الصواب فإنّه عنوان واقعيّ لا قصديّ و منطبق على ردّ المال إلى مالكه لا أخذه من يد الغاصب و إنّما الأخذ مقدّمة للإحسان و لا يشترط في اتّصاف المقدّمة بصفة المحبوبيّة قصد التوصّل بها إلى ذيها.
و به دنبال آن پنج مطلب را بيان ميكند كه بعضي مهم و جالب است. آن مطالب عبارتند از:1) همان:
ديگر شبههي مصداقيهي احسان است، پس نميتواند به دليل احسان تمسك كرده آن را أخذ كند.
اگر تمسك به قاعدهي احسان در مورد شك جايز باشد، لازمهاش آن است هر كسي بتواند در ملك ديگري به استرباح تصرّف كند، هرچند نداند مالك راضي هست يا خير. به عنوان مثال اگر كسي به جهت اقامهي نماز مغازهاش را بدون اينكه ببندد ترك كرد، براي ديگران جايز باشد اجناس مغازهاش را با سود بيشتر بفروشند و ثمن را به مالك تحويل دهند؛ چون اين عمل طبق فرض احسان محسوب ميشود، در حالي كه چنين چيزي مقطوع البطلان است.
علي فرض اينكه قاعدهي احسان صورت شك را شامل شود، علاوه بر آن قاعدهي «لا يحلّ مال امرئ مسلم إلّا بطيب نفسه» هم شامل صورت شك ميشود و در نتيجه تعارض ميكنند كه يا بايد بگوييم قاعدهي «لا يحلّ مال امرئ مسلم إلّا بطيب نفسه» مقدم است چون حكم اقتضائي است، ولي قاعدهي احسان تخييري است؛ زيرا احسان كه واجب نيست بلكه اختياري است، و يا لااقل بايد بگوييم تساقط ميكنند. پس به هر حال نميتوان به قاعدهي احسان تمسك كرد.
فرضاً اگر از اين اشكالات غمض عين كنيم، آنچه مصداق احسان است ايصال مال به مالك است، ولي أخذ كه مصداق احسان نيست. بله، أخذ مقدمهي احسان است و در نتيجه ذات مقدمه متّصف به مطلوبيت ميشود؛ نه مقدمه با قيد قصد توصل به ذيالمقدمه و اينكه به شيخ نسبت داده شده مقدمهاي كه قُصد بها التوصل الي ذيالمقدمه مطلوب است، درست نيست و مرحوم شيخ چنين چيزي نفرموده و غلط است. پس بنابر مقدميت ميتوان گفت نفس أخذ مطلوب است، هرچند نيّت ردّ نداشته باشد.
بله بعد از فرض اينكه نفس أخذ به عنوان مقدميت مطلوب است، اگر با
نيّت تملّك أخذ كند تجرّي كرده است؛ زيرا أخذ بدون هيچ قيدي، مقدمه و مطلوب بوده، هرچند قصد ردّ نداشته باشد. بنابراين فقط تجري كرده است.
محقق ايرواني در نهايت ميفرمايد: اين حرفها ناشي از دو توهم است؛ يكي اينكه «احسان» مانند تعظيم، تحقير و ... عنوان قصدي است، نه واقعي و به صرف قصد محقق ميشود، و ديگر اينكه «اخذ» مصداق احسان است، در حالي كه هر دو غلط است؛ زيرا احسان عنواني قصدي نيست بلكه واقعي است و آنچه مصداق احسان است ردّ به مالك است، نه أخذ و نفس أخذ تنها مقدمهي احسان است و مطلوبيت مقدمي دارد.
سيد خويي … قدس سره … كه نظر خاصي به مطالب محقق ايرواني در مكاسب دارد و در موارد بسياري نظر ايشان را ميپسندد، در اينجا نيز اصل تقسيمات ثلاثهي محقق ايرواني … قدس سره … و اينكه احسان يك عنوان واقعي است، نه قصدي را ميپذيرند(1)ولي صورت شك را نميپذيرند كه أخذ جايز نيست، بلكه به طور قاطع ميفرمايد «و على الثالث لا ريب في جواز الأخذ بنية الرد الى صاحبه، لكونه عدلاً و إحساناً»(2)
إذا كان الأخذ بنية الرد الى المالك فهو لا يخلو عن إحدى ثلاث صور، لأن الآخذ قد يكون عالما بعدم رضاء المالك بأخذ ماله من الجائر، و قد يكون عالما برضاه بذلك و قد يكون شاكا فيه، فعلى الأول لا يجوز أخذ المال من الجائر، فإن دليل سلطنة الناس على أموالهم يقتضي كون زمام المال بيد مالكه، و ليس لغيره أن يعارضه في سلطنته على ماله؛ مثلا إذا أطلق أحد عنان فرسه ليذهب الى البيداء لغرض عقلائي، و لم يرض برده فإنه لا يجوز لأحد أن يأخذه و يحفظه لمالكه بزعم أنه إحسان إليه، لأنه تصرف في مال الغير بدون إذنه، فهو حرام. و على هذا فلو أخذه أحد وجب عليه أن يرده الى صاحبه، لقاعدة ضمان اليد.
و على الثاني لا شبهة في جواز الأخذ بنية الرد الى المالك، و لا يكون الأخذ حينئذ منافيا لسلطنته، و يكون المال المأخوذ أمانة مالكية، لا شرعية كما يظهر من المصنف. و الوجه في ذلك أن أخذ المال من الجائر مع العلم برضاء المالك يكون شأنه شأن الوديعة المأخوذة من نفس المالك.
ثم لا يخفى أنه ليس لقصد الرد الى المالك و عدمه موضوعية لعنواني الإحسان و الظلم، كسائر الموارد التي يكون القصد موضوعا للحكم، و ليس مأخوذا على نحو الطريقية كما هو واضح.
و على الثالث لا ريب في جواز الأخذ بنية الرد الى صاحبه، لكونه عدلا و إحسانا. و يكون المأخوذ حينئذ أمانة شرعية عند الآخذ، فلا يضمنه مع التلف بغير تفريط، لأنه محسن، (و ما عَلَى الْمُحْسِنِينَ مِنْ سَبِيلٍ) و لا يكون المورد مشمولا لقاعدة ضمان اليد، لا من جهة اعتبار التعدي في مفهوم الأخذ، كما ذهب اليه شيخنا الأستاذ، لكون مفهوم الأخذ أوسع من ذلك، بل من جهة تخصيص القاعدة بالروايات الدالة على عدم الضمان في الأمانة، نعم لو أخذه بغير قصد الرد الى المالك فتلف عند الآخذ ضمن للمالك، لأن الأخذ ح تعد على مال الغير، و معارضة لسلطانه، فهو حرام وضعا و تكليفا.
و قد يقال: بحرمة التصرف فيما أخذ من الجائر مع العلم بكونه مغصوبا، سواء كان الأخذ بنية الرد الى المالك أم لا، لقوله «لا يحل دم امرئ مسلم و لا ماله إلا بطيبة نفس منه». و لقوله … عليه السلام …: «فلا يحل لأحد أن يتصرف في مال غيره بغير إذنه» فان الأخذ تصرف في مال الغير مع عدم إحراز إذنه فيه، فهو حرام و ظلم، لا عدل و إحسان. و نظير ذلك ما إذا أراد المالك بيع متاعه من شخص بخمسة دنانير، و أراد غيره بيع ذلك المتاع من شخص آخر بثمانية دنانير مع عدم رضى المالك فان ذلك لا يجوز بزعم أنه إحسان اليه.
و هو ضعيف، أما الرواية الأولى فإن الحلية و الحرمة فيها حكمان لموضوع واحد، و سبب الاختلاف إنما هو إذن المالك و عدمه، و من الواضح أن الموضوع المذكور إنما هو منافع المال التي تعود الى المتصرف من الأكل و الشرب و البيع و الهبة و نحوها، فوضع اليد على مال الغير بنية الرد الى المالك خارج عن حدود الرواية، فإنه ليس من المنافع العائدة إلى الآخذ، بل هو من المنافع التي تعود الى المالك، و ليس للآخذ منها إلا العناء و الكلفة.
و أما الرواية الثانية فإنا نمنع صدق التصرف على مجرد الأخذ بنية الرد الى المالك، إذ التصرف عبارة عن التقليب و التقلب، و لا نسلم صدقه على ذلك، و إذا سلمنا صدقه عليه لغة، فإنه منصرف عنه عرفا، فيكون المأخوذ أمانة شرعية عند الآخذ، فتترتب عليه أحكامها الوضعية و التكليفية.
و على الجملة إن وضع اليد على مال الغير لحفظه و إيصاله إلى مالكه خارج عن الروايتين موضوعا و حكما، و هذا معنى يحكم به الوجدان و أهل العرف، و يؤيده ما في موثقة أبي بصير من أن «حرمة مال المؤمن كحرمة دمه». نعم إذا منع المالك عن وضع اليد على ماله حتى بقصد الرد اليه كان ذلك حراما أيضا. كما أن دق أبواب الناس جائز للسيرة القطعية فإذا منع المالك عنه كان حراما. و أما قياس المقام ببيع مال الغير بدون إذنه فواضح البطلان.
در1) عبارت ايشان در مصباح الفقاهة اينچنين است: «ثم لا يخفى أنه ليس لقصد الرد الى المالك و عدمه موضوعية لعنواني الإحسان و الظلم، كسائر الموارد التي يكون القصد موضوعا للحكم، و ليس مأخوذا على نحو الطريقية كما هو واضح» كه بايد توجه داشت كلمهي «الا» در عبارت «و ليس مأخوذ الا علي نحو الطريقيه» افتاده است.
2) مصباح الفقاهة، ج1، ص506:
صورت شك به رضايت يا عدم رضايت مالك، ميتواند به قصد رد أخذ كند؛ به خاطر اينكه مصداق احسان و عدل است.
بنابراين ايشان صورت شك را به صورت اوّل يعني علم به رضايت ملحق ميكند، نه به صورت دوم يعني علم به عدم رضايت، و اشكالاتي كه محقق ايرواني بر استدلال به قاعدهي احسان در صورت شك وارد كرد را جواب ميدهد.
امّا در مورد تعارض قاعدهي احسان با روايات دالّ بر حرمت تصرّف در مال مسلم ميفرمايد: اين روايات شامل صورت أخذ از غاصب به نيّت ردّ به مالكش نميشود؛ زيرا روايات دالّ بر حرمت تصرّف، سه روايت است كه عبارتند از:
عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ أَبِي أُسَامَةَ زَيْدٍ الشَّحَّامِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … وَقَفَ بِمِنًى حِينَ قَضَى مَنَاسِكَهَا فِي حَجَّةِ الْوَدَاعِ فَقَالَ: أَيُّهَا النَّاسُ اسْمَعُوا مَا أَقُولُ لَكُمْ وَ اعْقِلُوهُ عَنِّي فَإِنِّي لَا أَدْرِي لَعَلِّي لَا أَلْقَاكُمْ فِي هَذَا الْمَوْقِفِ بَعْدَ عَامِنَا هَذَا ثُمَّ قَالَ: أَيُّ يَوْمٍ أَعْظَمُ حُرْمَةً؟ قَالُوا: هَذَا الْيَوْمُ قَالَ: فَأَيُّ شَهْرٍ أَعْظَمُ حُرْمَةً؟ قَالُوا: هَذَا الشَّهْرُ قَالَ: فَأَيُّ بَلَدٍ أَعْظَمُ حُرْمَةً؟ قَالُوا: هَذَا الْبَلَدُ قَالَ: فَإِنَّ دِمَاءَكُمْ وَ أَمْوَالَكُمْ عَلَيْكُمْ حَرَامٌ كَحُرْمَةِ يَوْمِكُمْ هَذَا فِي شَهْرِكُمْ هَذَا فِي بَلَدِكُمْ هَذَا إِلَى يَوْمِ تَلْقَوْنَهُ فَيَسْأَلُكُمْ عَنْ أَعْمَالِكُمْ أَلَا هَلْ بَلَّغْتُ؟ قَالُوا: نَعَمْ قَالَ: اللَّهُمَّ اشْهَدْ أَلَا مَنْ كَانَتْ عِنْدَهُ أَمَانَةٌ فَلْيُؤَدِّهَا إِلَى مَنِ ائْتَمَنَهُ عَلَيْهَا فَإِنَّهُ لَا يَحِلُ دَمُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ وَ لَا مَالُهُ إِلَّا بِطِيبَةِ نَفْسِهِ وَ لَا تَظْلِمُوا أَنْفُسَكُمْ وَ لَا تَرْجِعُوا بَعْدِي كُفَّاراً.
2) همان، ج2، ص359:
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ فَضَالَةَ بْنِ أَيُّوبَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُكَيْرٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ … عليهما السلام … قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم …: سِبَابُ الْمُؤْمِنِ فُسُوقٌ وَ قِتَالُهُ كُفْرٌ وَ أَكْلُ لَحْمِهِ مَعْصِيَةٌ وَ حُرْمَةُ مَالِهِ كَحُرْمَةِ دَمِهِ.
تمام است و بيش از روايت قبلي چيزي بيان نميكند.
شيخ صدوق … قدس سره … اين روايت را از طريق چهار نفر، از محمد بن جعفر الاسدي (ثقه) نقل ميكند كه متأسفانه هيچ يك از اين چهار نفر توثيق ندارند.
كه از لحاظ سند ناتمام است. اين روايت هم شامل ما نحن فيه نميشود؛ زيرا أخذ از يد غاصب و سپس ردّ آن به مالك، تصرّف نيست تا مشمول اين روايت شود؛ چون تصرّف يعني تقليب و تقلّب (زير و رو كردن) و فرضاً تصرّف بر آن اطلاق شود، روايت منصرف از تصرّفاتي است كه صرفاً در راستاي منافع مالك است. علاوه آنكه اين روايت از لحاظ سند ناتمام است.بنابراين اين روايات اصلاً شامل صورت شك نميشود تا با قاعدهي احسان تعارض كند.
و امّا اينكه محقق ايرواني … قدس سره … فرمودند لازمهي تمسّك به قاعدهي احسان در صورت شك، آن است كه بگوييم تصرّف در مال ديگران به استرباح جايز است؛
1) كمال الدين و تمام النعمة، ج2، ص520:
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ الشَّيْبَانِيُّ وَ عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الدَّقَّاقُ وَ الْحُسَيْنُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ هِشَامٍ الْمُؤَدِّبُ وَ عَلِيُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْوَرَّاقُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ قَالُوا: حَدَّثَنَا أَبُو الْحُسَيْنِ مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ الْأَسَدِيُّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ: كَانَ فِيمَا وَرَدَ عَلَيَّ مِنَ الشَّيْخِ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عُثْمَانَ قَدَّسَ اللَّهُ رُوحَهُ فِي جَوَابِ مَسَائِلِي إِلَى صَاحِبِ الزَّمَانِ … عليه السلام … ... وَ أَمَّا مَا سَأَلْتَ عَنْهُ مِنْ أَمْرِ الضِّيَاعِ الَّتِي لِنَاحِيَتِنَا هَلْ يَجُوزُ الْقِيَامُ بِعِمَارَتِهَا وَ أَدَاءِ الْخَرَاجِ مِنْهَا وَ صَرْفِ مَا يَفْضُلُ مِنْ دَخْلِهَا إِلَى النَّاحِيَةِ احْتِسَاباً لِلْأَجْرِ وَ تَقَرُّباً إِلَيْنَا فَلَا يَحِلُّ لِأَحَدٍ أَنْ يَتَصَرَّفَ فِي مَالِ غَيْرِهِ بِغَيْرِ إِذْنِهِ فَكَيْفَ يَحِلُّ ذَلِكَ فِي مَالِنَا مَنْ فَعَلَ شَيْئاً مِنْ ذَلِكَ مِنْ غَيْرِ أَمْرِنَا فَقَدِ اسْتَحَلَّ مِنَّا مَا حُرِّمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ أَكَلَ مِنْ أَمْوَالِنَا شَيْئاً فَإِنَّمَا يَأْكُلُ فِي بَطْنِهِ نَاراً وَ سَيَصْلَى سَعِيراً ... .
مثلاً اگر كسي ميخواهد اجناسش را به ده درصد سود بفروشد بايد بگوييم براي ديگري جايز است آن اموال را با سود بيست درصد بفروشد، سيد خويي … قدس سره … در جواب ميفرمايد: فرق اين صورت (تصرّف به استرباح) با صورت شك واضح است و به همين وضوح اكتفاء ميكند و توضيحي ارائه نميدهد.
ولي ما ميگوييم رضايت مالك از دو حال خارج نيست، يا حالت سابقهي نعتي آن عدم بوده ـ به اين صورت كه ميدانستيم به تصرّف ما به هيچ وجه راضي نبود، شك ميكنيم در اين حالت راضي هست يا خير ـ استصحاب عدم رضايت جاري ميكنيم، در نتيجه موضوع حرمت تصرّف احراز ميشود؛ زيرا هرگونه تصرّفي در مال غير جايز نيست مگر در صورت رضايت مالك و در اينجا با اصل، احراز ميكنيم رضايت ندارد.
يا اينكه حالت سابقه به نحو نعتي نداشته كه در اين حالت نيز استصحاب عدم ازلي رضايت جاري ميشود؛ زيرا آن وقتي كه غصب مال مطرح نبود، رضايت مالك به أخذ و ردّ نيز نبود، شك ميكنيم بعد از تصرّفات غاصبانهي جائر، رضايت به أخذ و ردّ آن حاصل شد يا خير، استصحاب عدم پديد آمدن رضايت جاري ميشود.
بنابراين صورت شك را در اكثر موارد ـ اگر نگوييم در همهي موارد ـ ميتوانيم به صورتي كه مالك رضايت ندارد ملحق كنيم. بله، در يك صورت ـ كه
آن هم معلوم نيست مصداق خارجي پيدا كند ـ نميتوان احراز عدم رضايت كرد و آن صورت توارد حالتين است كه در زماني راضي بوده و در زماني راضي نبوده و مشتبه شده كه كدام مقدم بوده و كدام مؤخر، در نتيجه حالت سابقه احراز نميشود و استصحاب ـ چه نعتي و چه ازلي ـ نميتواند جاري شود.
ميگوييم در بيع فضولي برخي احتمال دادهاند در صورت احراز رضايت مالك، بيع صحيح است و حتّي احتياج به اجازهي مالك ندارد؛ يعني اگر مالك بينه و بين الله راضي بود متاعش به قيمت بالايي فروخته شود، اگر ديگري آن را به نحو فضولي فروخت بيع صحيح است و مالك بايد ملتزم شود، ولي از سابق در نظر ما اين بوده كه صحت چنين بيعي منوط به اجازهي مالك است و صرف رضايت كافي نيست. نكتهاش آن است كه به صرف رضايت قلبي، بيع به مالك نسبت داده نميشود و مادامي هم كه بيع به مالك نسبت داده نشده، اثر بر آن مترتب نميشود. بله با اجازهي مالك، بيع به او نسبت داده ميشود ولي تا ابراز نكرده با صرف رضايت نميتوان گفت فلانٌ باع متاعه بكذا.
پس ما بيع فضولي را حتّي با علم به رضايت مالك مادامي كه ابراز نكرده و اجازه نداده، صحيح نميدانيم و اصلاً بيع من قِبَل المالك صدق نميكند و به همين جهت قاعده ي احسان شاملش نميشود، بنابراين در صورت شك در رضايت هم به طريق اولي مشمول قاعدهي احسان نميشود.
پس نقض محقق ايرواني كه فرمود لازمهي جريان قاعدهي احسان در موارد
شك، آن است كه تصرّفات استرباحيه در موارد شك جايز باشد، درست نيست چون اصلاً استرباحي محقق نميشود؛ زيرا استرباح متوقف بر تحقق بيع است و تحقق بيع به نحو صحيح كه اثر بر آن مترتب شود در صورتي است كه مستند به مالك باشد.
جناب ايرواني … قدس سره … در مطلب سوم فرمود: فرضاً اگر ادلّهي قاعدهي احسان شامل صورت شك شود، معارض است با دليل قاعدهي «لا يحل مال امرئ مسلم الا بطيبة نفس منه» كه در اين صورت يا قاعدهي «لايحل» مقدم ميشود؛ چون اقتضائي است و قاعدهي احسان اختياري است و يا حداقل تساقط ميكنند، ولي ما خدمت محقق ايرواني ميگوييم بين اين دو قاعده نسبت سنجي نميشود؛ زيرا قاعدهي احسان بر فرض جريانش، حكومت بر قاعدهي «لايحل» دارد و مانند قاعدهي لاضرر، قاعدهي لاحرج و ... ميشود كه از آنها به عناوين ثانويه ياد ميشود و بر عناوين اوليه حكومت دارند.
مطلب چهارم محقق ايرواني اين بود كه آنچه احسان است، ايصال و ردّ مال به مالكش است و أخذ از غاصب مصداق احسان نيست، بلكه مقدمهي احسان است و از باب مقدمه مطلوب است، امّا نه آنچنان كه شيخ فرمود به قصد ردّ باشد؛ زيرا در جاي خود اثبات شده كه ذات مقدمه مطلوب است، نه مقدمه با قيد قصد توصل به ذيالمقدمه.
ولي ما ميگوييم:
اولاً: خود أخذ هم در برخي موارد ميتواند مصداق احسان باشد؛ زيرا اگر آن غاصب، ظالمي باشد كه مالك جرأت نداشته باشد مالش را از دست او خلاص كند، همين كه كسي آن مال را از دست آن جائر خارج كند و در نتيجه شرايطي را فراهم آورد كه مالك بتواند مالش را استيفاء كند، نفس همين اخراج از دست غاصب و وقوع آن در دست كسي كه مالك از او احتراز نميكند، مصداق احسان محسوب
ميشود؛ زيرا فرضاً اگر مالك ميتوانست در دو مرحله مالش را استيفاء كند، اين كار را انجام ميداد؛ در يك مرحله آن را از دست سلطان خارج ميكرد و دست كسي ميافتاد كه بتواند در مرحلهي بعد از دست او خارج كند. به عنوان مثال اگر مال كسي در آتش بيفتد به نحوي كه جز با لباس ضد حريق نميتوان آن را نجات داد، اگر كسي با لباس ضد حريق اقدام كرد و آن را نجات داد، نفس بيرون آوردن از آتش مصداق احسان است، [هرچند آن را به مالكش تحويل ندهد].
ثانياً: گرچه مبناي منسوب به شيخ كه مقدمه با قيد قصد توصل به ذيالمقدمه مطلوب است، مورد قبول ما نيست ولي اينطور هم نيست كه ذات مقدمه مطلوب باشد، بلكه آن حصهاي از مقدمه كه در طريق توصل به ذيالمقدمه واقع ميشود (مقدمهي موصله) مطلوب است؛ يعني آخذ كه مال مغصوب را از يد جائر أخذ ميكند، اگر آن را به مالك ردّ كند اخذش مقدمهاي است كه تُوصّل بها الي ذيالمقدمة و مطلوب است و الا اگر ردّ به مالك نكرد، أخذ مطلوب نيست بلكه حرام است. پس مطلوبيت أخذ منوط به ملحوقيت آن به ردّ است.
از ما ذكرنا روشن ميشود مطلب پنجم محقق ايرواني هم كه فرمود «اخذ به نيّت تملّك صرفاً تجرّي است و در واقع حرام نيست» علي الاطلاق درست نيست؛ زيرا أخذ به نيّت تملّك اگر ملحوق به ردّ نباشد، مصداق حرام واقعي است؛ زيرا اخذي مطلوب است كه ملحوق به ردّ شود و الا اگر ملحوق به ردّ نشود، مصداق تصرّف در ملك غير است كه قصد عصيان هم كرده، پس مرتكب حرام شده است. بنابراين اطلاق كلام ايشان ناتمام است.
اينكه محقق ايرواني فرمود احسان عنوان قصدي نيست؛ يعني به صرف قصد احسان، احسان محقق نميشود و بايد به حمل شايع احسان باشد، فرمايش متيني است كه بارها اين مطلب را تذكر دادهايم. ولي بعضي دچار اشتباه شده و
فكر ميكنند قصد احسان در تحقق احسان كفايت ميكند در حالي كه با صرف قصد احسان، مصداق احسان محقق نميشود. به عنوان مثال:
پزشك جرّاحي كه تشخيصش در مورد بيمار اين بود كه مبتلاي به عفونت آپانديس است و اقدام به عمل جراحي نموده آپانديس او را خارج كرد، سپس معلوم شد اصلاً عفونت آپانديس نداشته و مبتلاي به سنگ مثانه بوده، آيا ميتوان گفت اين جراح به اين بيمار احسان كرده است؟! بله قصد احسان داشته ولي با صرف قصد احسان در حالي كه شكم بيمار را پاره كرده و تكهاي از بدنش را درآورده و بيماريش هم معالجه نشده، احسان صادق نيست.
در روايات هم وارد شده كسي كه براي عملي يا تعمير چيزي اجير شده اگر در حين كار خسارتي وارد كرد ضامن است و بايد خسارت آن را بپردازد و در تعليل آن ميفرمايد آن شخص براي اصلاح اجير شده بود در حالي كه افساد كرده، پس ضامن است هرچند قصد اصلاح داشته است.(1)
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: سُئِلَ عَنِ الْقَصَّارِ يُفْسِدُ فَقَالَ: كُلُّ أَجِيرٍ يُعْطَى الْأُجْرَةَ عَلَى أَنْ يُصْلِحَ فَيُفْسِدُ فَهُوَ ضَامِنٌ.
• همان، ح8، ص143 و الكافي، ج5، ص242:
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ] عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ أَبِي الصَّبَّاحِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الثَّوْبِ أَدْفَعُهُ إِلَى الْقَصَّارِ فَيَخْرِقُهُ قَالَ: أَغْرِمْهُ فَإِنَّكَ إِنَّمَا دَفَعْتَهُ إِلَيْهِ لِيُصْلِحَهُ وَ لَمْ تَدْفَعْ إِلَيْهِ لِيُفْسِدَهُ.
وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ.
پس معلوم ميشود مثل چنين اعمالي مصداق احسان و مصداق آيهي شريفهي (ما عَلَى الْمُحْسِنينَ مِنْ سَبيل) واقع نميشوند و الا حضرت نميفرمودند كه ضامن است.
1) وسائل الشيعة، ج19، كتاب الاجاره، باب29، ح1، ص141 و الكافي، ج5، ص241:
سيد خويي بر خلاف محقق ايرواني … قدس سرهما … فرمود در صورت شك در رضايت مالك، أخذ آن مال از يد جائر به نيّت ردّ به مالك جايز است و مطالبي را كه محقق ايرواني در ردّ تمسك به قاعدهي احسان در صورت شك بيان فرمود، پاسخ داد.
از جمله مطالبي كه سيد خويي … قدس سره … فرمود اين بود كه روايت «لَا يَحِلُ دَمُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ وَ لَا مَالُهُ إِلَّا بِطِيبَةِ نَفْسِهِ» و «حرمة مال المسلم كحرمة دمه» بيان ميكند تصرّفاتي كه عائد به غير مالك است، جايز نيست و نظري به تصرّفات عائد به مالك و در راستاي منافع مالك ندارد.
اين كلام، كلام متيني است هرچند بهتر است اينطور تعبير كنيم كه اين روايت هر تصرّفي را كه مزاحم ملك و نظر مالك باشد شامل ميشود و بيان ميكند ممنوع است، ولي تصرّفي كه صد درصد به نفع مالك باشد روايت شامل آن نميشود؛ مثلاً ديواري كه در حال خراب شدن است اگر كسي جلوي خراب شدن آن را بگيرد و آن را تعمير كند، متفاهم عرفي از اين روايت آن نيست كه چنين تصرّفاتي كه جز عناء و رنج براي متصرّف ندارد و منفعت آن براي مالك است، مشمول روايت بوده و حرام باشد، كما اينكه فقرهي «لَا يَحِلُ دَمُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ» هم شامل جايي نميشود كه مثلاً به جهت احتياج مبرم به تزريق خون ـ به خاطر سانحه ـ لازم است مقداري از خونش براي تشخيص گروه خوني كشيده شود.(1)
پس اين كلام سيد خويي … قدس سره … كلام متيني است و ما آن را تصديق ميكنيم، ولي خدمت ايشان عرض ميكنيم: شما در صورت علم به عدم رضايت مالك فرموديد: «لايجوز الاخذ و لو بنية الرد» و معلوم است كه علم در اينجا طريقيت دارد، نه
1) گرچه اين روايت اصلاً در صدد بيان حرمت جان مسلمان است.
موضوعيت و ملاك، نفس رضايت و عدم رضايت مالك است؛ چنانكه در روايت هم اينچنين است كه «لَا يَحِلُ دَمُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ وَ لَا مَالُهُ إِلَّا بِطِيبَةِ نَفْسِهِ» نه «الا مع العلم بطيبة نفسه». بنابراين شما ملتزميد اگر مالك راضي باشد، تصرّف جايز است و اگر راضي نباشد تصرّف هرچند به نيّت ردّ جايز نيست و واسطهاي بين اين دو نيست، پس چگونه در مورد شك كه احتمال دارد مالك راضي باشد و احتمال دارد راضي نباشد به قاعدهي احسان تمسك كرديد، در حالي كه به تصريح خودتان قاعدهي احسان صورت عدم رضايت مالك را شامل نميشود و فرموديد اگر مالك راضي باشد نيازي به قاعدهي احسان نيست؛ زيرا با رضايت مالك، ديگر تصرّف حرمتي ندارد تا براي اثبات جواز، نياز به قاعدهي احسان داشته باشيم، و اگر راضي نباشد باز جاي قاعدهي احسان نيست؛ زيرا به اعتراف خودتان قاعدهي احسان در صورت عدم رضايت جاري نيست، پس چگونه صورت شك را منطبقٌعليه قاعدهي احسان قرار داديد؟!
و نيز فرموديد گرچه قاعدهي لايحل آن تصرّفاتي را كه صد درصد به نفع مالك است شامل نميشود، ولي همان را اگر مالك منع كرده باشد ـ كه عبارتٌ اخراي عدم رضايت مالك است؛ چون همانطور كه گفتيم ملاك، رضا و عدم رضاي مالك است ـ ديگر جايز نخواهد بود، كه به ناچار بايد بگوييم مشمول دليل «لايحل مال امرئ مسلم» و دليل «حرمة مال المسلم كحرمة دمه» ميشود؛ زيرا دليل ديگري بر عدم جواز وجود ندارد. حال كه چنين شد ميگوييم صورت شك به رضايت مالك همانطور كه احتمال دارد فيالواقع مصداق استثناء «الا بطيبة نفسه» باشد، احتمال هم دارد مصداق عموم «لايحل» باشد، پس به چه دليل شما آن را داخل در استثناء كرديد و داخل در عام نكرديد، در حالي كه استصحاب عدم ازلي را نيز قبول داريد و ميتوانستيد عدم ازلي طيب نفس جاري كنيد؟!
بنابراين عليرغم آنكه فرمايش ايشان را در توضيح روايات قاعدهي «لايحل» ميپذيريم، ولي كلام ايشان در تمسك به قاعدهي احسان در صورت شك را نميتوانيم بپذيريم، بلكه با استصحاب عدم رضايت ميتوانيم بگوييم أخذ هرچند به نيّت ردّ باشد حرام است.
بله، در اكثر موارد ـ اگر نگوييم در تمام موارد ـ معمولاً مكلّف علم به رضايت مالك دارد نسبت به تصرّفاتي كه در راستاي أخذ آن از ظالم و برگرداندن به مالك است كه در اين صورت، ديگر احتياج به قاعدهي احسان هم نيست.
همچنين ـ همانطور كه ايشان توجه داده ـ در بعضي موارد با وجود شك در رضايت مالك، مادامي كه احراز عدم رضايت نكردهايم، ميتوانيم براساس سيرهي قطعيه و بلكه براساس امارهاي كه نزد عقلاء حجت است، حكم به جواز تصرّف كنيم؛ مثلاً با كسي كار داريم ولي نميدانيم به كوبيدن حلقه يا زدنِ زنگ منزلش يا تلفنش در فلان ساعت راضي است يا خير، در چنين مواردي احتمال رضايت كافي است؛ زيرا زنگ درِ منزل يا وصل بودن تلفن، معنايش اين است كه رضايت به آن دارد، مگر اينكه علم به خلاف آن پيدا كنيم؛ به تعبير ديگر نفس مثل زنگ، حلقه و تلفن، اماره است بر اجازهي استفادهي ديگران. بله، در مثل كوبيدن درب بدون اين علامات، همان سخن درست است كه اينها تصرّفي نيست كه حرام باشد و احياناً اگر احتمال عدم رضايت بدهيم، جاي شبهه است و ادعاي سيرهي متّصله به زمان معصوم … عليهم السلام … حتّي در صورت شك در رضايت، جاي تأمل است.
در مورد ضَمان تلف مال در يد آخذ نيز ميگوييم اگر آخذ به نيّت ردّ أخذ كرده كه عادتاً علم به رضايت مالك حاصل است، از آنجا كه يد آخذ، يد اماني بوده، پس اگر بدون افراط و تفريط تلف شده باشد آخذ ضامن نيست.
ولي اگر آخذ به نيّت تملّك أخذ كرده كه علي الفرض مالك به اين أخذ راضي نيست، لامحاله ضامن خواهد بود و اگر به نيّت ردّ أخذ كرده ولي شك داشته كه آيا مالك راضي به أخذ به نيّت ردّ هست يا نه، اگر استصحاب عدم رضايت جاري باشد آخذ ضامن خواهد بود، ولي در صورت عدم جريان استصحاب، از آنجا كه شك در ضمان وجود دارد استصحاب عدم ضمان جاري خواهد بود.
اگر آخذ بعد از اينكه مال را از يد غاصب أخذ كرد، علم پيدا نمود يا بيّنه قائم شد كه آن مال غصبي بوده است، از آنجا كه با مجوّز شرعي ـ مثل قاعدهي يد و اصالة الاباحة ـ آن را أخذ كرده، از لحاظ تكليفي مرتكب گناه نشده، ولي به مجرد اطلاع پيدا كردن از غصبي بودن آن بايد نيّت ردّ به صاحبش كند و به مالكش تحويل دهد و الا اگر نيّت ردّ به مالك نداشته باشد، غصب و حرام است؛ چون فرض آن است كه مالك به تصرّفِ بدون نيّت رد راضي نيست و اگر هم تلف شد، معلوم است كه ضامن است.
تا اينجا مسأله روشن است، مهم بررسي دو مسأله است كه آيا يدي كه از ابتدا روي آن گذاشته بود، يد ضمان بوده يا نه [و در نتيجه اگر قبل از علم به غصبي بودن آن، تلف شد ضامن است يا خير؟] و علي فرض اينكه يدش، يد ضمان بوده آيا بعد از علم به غصبي بودن و تصميم به ردّ آن، منقلب به عدم ضمان ميشود يا خير؟
قبل از ورود در بحث، مناسب است اين مطلب را توضيح دهيم كه دو نوع سبب ضمان وجود دارد؛ ضمان إتلاف و ضمان يد:
ضمان إتلاف براساس قاعدهي «من أتلف مال الغير فهو له ضامن» ميباشد. مستند اين قاعده روايات متعدده در موارد خاصه است كه از مجموع آنها اين قاعده اصطياد شده و به كمك سيرهي عقلائيهي ممضاة، نزد فقهاء تلقّي به قبول شده است و طبق اين قاعده هرگاه تلف مالي مستند به كسي باشد او ضامن است، ولي اين قاعده چيزي در مورد تلفهاي سماوي و غير تسبيبي بيان نميكند.
ضمان يد سبب آن يد داشتن بر مال ديگري است. مستند اين قاعده نيز روايات است، از جمله روايت معروفي كه بيان ميكند: «عَلَى الْيَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّى تُؤَدِّي» و در بعضي «حَتَّى تُؤَدِّيَه»(1)
وَ رَوَى سَمُرَةُ عَنْهُ … صلي الله عليه و آله و سلم … أَنَّهُ قَالَ: عَلَى الْيَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّى تُؤَدِّيَ.
وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ أَبُو الْفُتُوحِ فِي تَفْسِيرِهِ، عَنْهُ … صلي الله عليه و آله و سلم … مِثْلَهُ وَ فِيهِ حَتَّى تُؤَدِّيَه.
دارد. اين روايت كه از سمرة بن جندب خبيث نقل شده، از لحاظ سند ناتمام است، ولي از آنجا كه «الكاذب قد يصدق» فقهاء آن را به خاطر قرائن متعدده و سيرهي عقلائيه تلقّي به قبول كردهاند.اين قاعده بيان ميكند اگر كسي يد بر مال ديگري گذاشت ضامن است، حتّي اگر اتلاف نكرده و به آفت سماوي تلف شده باشد ـ به خلاف ضمان اتلاف كه اگر افراط و تفريط نكرده باشد ضامن نيست ـ پس در ما نحن فيه هم طبق اين قاعده، آخذ كه يد بر آن مال داشته ضامن است، مگر اينكه اثبات شود يد اماني داشته است. يد اماني هم دو قسم است: يد اماني مالكي و يد اماني شرعي:
يد اماني مالكي آن است كه خود مالك، شيئي را به امانت نزد ديگري ميگذارد.
يد اماني شرعي آن است كه خود مالك، آن را به امانت نگذاشته ولي شارع آن را به عنوان امانت تلقّي كرده است.
1) مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج14، ص8:
پس در ما نحن فيه اگر توانستيم ثابت كنيم يد آخذ، يد اماني بوده ـ چه يد اماني مالكي و چه يد اماني شرعي ـ در صورتي كه افراط و تفريط نكرده باشد ضامن نيست و الا اگر يد اماني ثابت نشد، تحت قاعدهي «علي اليد ما أخذت حتّي تؤدي» باقي ميماند و بايد ملتزم به ضمان آخذ شويم. براي روشن شدن مسأله، هر يك از دو صورت قبل از علم به حرمت و بعد از علم به حرمت را جداگانه بررسي ميكنيم.
از شهيد ثاني … قدس سره … نقل شده كه ضَماني بر عهدهي آخذ نيست؛ چون يدش، يد اماني بوده پس استصحاب ميشود.(1)
هل يضمن حينئذ؟ قيل: نعم، لعموم قوله … صلي الله عليه و آله و سلم …: «على اليد ما أخذت حتى تؤدّي». و الأقوى التفصيل، و هو أنّه إن كان قبضها من الظالم عالما بكونها مغصوبة، ضمن، و استمر الضمان و إن أخذت منه قهرا. و إن لم يعلم حالها حتى قبضها ثمَّ تبين كونها مغصوبة و لم يقصر في إيصالها إلى مالكها و لا في حفظها، لم يضمن. و الفرق بين الحالتين واضح، فإنّ يده في الأول عادية فيستصحب حكم الضمان، كما لو تلفت بغير تفريط، و في الثاني أمانة فيستصحب كما لو تلفت بغير تفريط، و الفرض كون الأخذ قهريا. و عبارة المصنف تشمل الأمرين، و تدل بمفهومها على جواز دفعها مع عدم الإمكان. و لا كلام فيه إنّما الكلام في الضمان. و صرّح بعض الأصحاب بالضمان في الصورتين. و التفصيل أجود.
در مقابل، بعضي از جمله مرحوم شيخ … قدس سره … فرمودهاند ضامن است؛ چون موقع أخذ، به نيّت تملّك گرفته در حالي كه فيالواقع غصب بوده و نميتوانست تملّك كند، پس معلوم ميشود يدش، يد عدواني بوده نه يد اماني، لذا طبق قاعدهي «علي اليد ما اخذت حتّي تؤدي» ضامن است.(2)
و إن كان العلم به بعد وقوعه في يده كان كذلك أيضاً، و يحتمل قوياً الضمان هنا؛ لأنّه أخذه بنيّة التملّك، لا بنيّة الحفظ و الرد، و مقتضى عموم «على اليد» الضمان.
إن قلت: آخذ با مجوّز شرعي ـ مثل قاعدهي يد يا اصالة الحلية ـ أخذ كرده و عدواناً نبوده است.
قلت: مجوّز شرعي تنها يك حكم ظاهري است و در واقع حرام بوده، ولي به خاطر جهل و جريان قاعدهي يد و اصالة الحلية، حكم واقعي بر او منجّز نبوده و از آنجا كه حكم واقعي تابع علم و جهل نيست، پس يد عدواني بر آن داشته، نهايت اينكه معذور بوده و مؤاخذه ندارد، ولي ساير احكام يد عدواني از جمله ضمان به جاي خود باقي است.
پس آخذ ضامن است و كلام شهيد ثاني … قدس سره … درست نيست؛ چون از اوّل يد عدواني داشته، نه اماني.
در مورد اينكه آخذ از لحظهي علم به غصبي بودن مال و تصميم به ردّ آن به مالك، آيا ضامن است يا خير، اختلاف وجود دارد.
ظاهر كلام شيخ … قدس سره … اين است كه در اين فرض هم آخذ ضامن است؛ زيرا شك داريم يد آخذ از عدواني به اماني تبديل شد يا خير، استصحاب حالت سابقه كرده و حكم به ضمان آخذ ميكنيم.
امّا بعضي مانند سيد يزدي … قدس سره … ميفرمايند بعد از فهميدن آخذ و تصميم به ردّ، ديگر يدش، يد اماني است و شك نداريم تا استصحاب حالت سابقه جاري كنيم،
بنابراين چون يدش اماني است و ليس علي الامين ضمان، پس ضامن نيست.(1)
التّحقيق زوال الضّمان بنيّة الحفظ و الردّ إلى المالك في مسألتنا و نظائرها و ذلك لدخوله تحت عنوان الإحسان الموجب لعدم الضّمان المخصّص بعموم على اليد في الابتداء و الأثناء و الحاصل أنّ اليد إذا انقلبت من العدوان و الخيانة إلى الإحسان و الأمانة ينقلب الحكم أيضا و دعوى أنّ علّة الضّمان الأخذ العدواني من الأوّل فلا يفيده الانقلاب كما ترى إذ مقتضى عموم ما على المحسنين و نحوه من أدلّة الأمانات المخصّصة لعموم على اليد الارتفاع و كون الضّمان ما دامت عدوانيّة.
كلام سيد يزدي مورد مناقشهي سيد خويي … قدس سره … واقع شده و آن اينكه: نهايت چيزي كه از ادلّهي عدم ضمان امين استفاده ميشود آن است كه يد اماني و ودعي از آن جهت كه اماني است اقتضاي ضمان ندارد، امّا قاعدهي ضمان يد بيان ميكند كسي كه يد عدواني بر روي چيزي گذاشت، اقتضاي ضمان دارد تا اينكه به صاحبش أداء كند. بنابراين اين دو قاعده با هم تنافي ندارند؛ زيرا قاعدهي ضمان ميگويد تا آن مال به صاحبش أداء نشده اقتضاي ضمان دارد؛ يعني همين كه يد عدواني بر آن مال گذاشت ضمان بر عهدهاش آمده تا آن وقت كه به صاحبش اداء كند؛ به عبارت ديگر غايت ضمان يد، أداء آن است به مالكش؛ چه يد آخذ به يد اماني تبديل شده باشد و چه نشده باشد، ولي دليل عدم ضمان امين بيان ميكند از حيث يد اماني اقتضاي ضماني وجود ندارد، نه اينكه اقتضاي عدم ضمان دارد. پس يكي اقتضاي ضمان دارد و ديگري عدم اقتضاء و اين دو با هم تنافي ندارند.(2)
و قد استدل المصنف على الضمان بما حاصله: أن أخذ الجائزة من الجائر بنية التملك و إن كان جائزا بمقتضى الحكم الظاهري، إلا أنه يوجب الضمان واقعا، لقاعدة ضمان اليد، فإذا انكشف الخلاف و تبدل قصد الآخذ و بنى على حفظ المال للمالك و رده اليه شككنا في ارتفاع الضمان الثابت بقاعدة ضمان اليد و عدمه، فنستصحب بقاءه.
و أشكل عليه السيد بأن علة الضمان و إن كانت هي الأخذ العدواني، إلا أنها قد زالت بنية الرد الى المالك في مسألتنا و أمثالها، لأن اليد قد انقلبت من العدوان و الخيانة إلى الإحسان و الامانة، فيكون المال أمانة شرعية عند الآخذ، فلا يترتب عليه الضمان عند التلف، لأن قاعدة ضمان اليد مخصصة بما دل على عدم الضمان في الامانة، و بأن الودعي محسن (و ما عَلَى الْمُحْسِنِينَ مِنْ سَبِيلٍ) و عليه فلا مجال لاستصحاب الضمان لعدم بقاء موضوعه.
و التحقيق هو ما ذكره المصنف … قدس سره … من الضمان، و ليس الوجه فيه هو الاستصحاب، لما بنينا عليه من عدم جريانه في الشبهات الحكمية، بل الوجه في ذلك أن وضع اليد على مال الغير بقصد التملك علة لحدوث الضمان و بقائه، سواء تبدلت بعد ذلك بيد الامانة أم لا، لان ضمان اليد لا يرتفع إلا بحصول غايته، و هي الأداء، فما لم تتحقق الغاية لم يسقط الضمان.
و عليه فكون اليد الفعلية الحادثة يد أمانة لا تزاحم اليد السابقة المقتضية للضمان بقاء، فان يد الأمين لا تقتضي الضمان، لا أنها تقتضي عدم الضمان، و من البديهي أن مالا اقتضاء له لا يزاحم ماله الاقتضاء، و مجرد نية الرد الى المالك لا يرفع الضمان الثابت باليد ابتداء، كما أن الاحكام الثابتة على الأشياء بعناوينها الأولية لا تنافي الأحكام الثابتة عليها بعناوينها الثانوية.
نتيجه اين ميشود كه آخذ چون يد عدواني بر آن مال داشته، مادامي كه ردّ به صاحبش نكرده ضامن است و حتّي احتياج به استصحاب هم نيست.
كلام سيد خويي … قدس سره … با وجود دقتي كه در ردّ كلام سيد يزدي به كار بردهاند تمام نيست؛ زيرا گرچه اين حرف ايشان درست است كه غايت ضماني كه از ناحيهي يد عدواني آمده ردّ به مالك است، امّا رد به مالك اعم از آن است كه به شخص مالك رد كند يا كسي كه به منزلهي مالك است، مثل وليّ مالك(1)يا وكيل مالك يا كسي كه شارع او را به عنوان امين فرض كرده تا به مالك برگرداند.
شارع دو وظيفه و حكم واقعي بعد از علم به غصبيت بر عهدهي آخذ گذاشته است: يكي اينكه مال را براي مالك حفظ كند و ديگر اينكه به مالك ردّ كند و به تعبير ديگر از لحظهي علم به غصبي بودن مال، از طرف شارع به او خطاب
1) فرضاً اگر مالك مجهول، صغير يا سفيه باشد، شكي نيست كه رد به وليّ در رفع ضمان كفايت ميكند.
ميشود اين مال در نزد تو امانت است، آن را حفظ كن و به صاحبش ردّ كن. بنابراين از لحظهاي كه از طرف شارع، امين بر آن مال ميشود غايت ضمان يد محقق ميشود؛ يعني يد عدواني منقلب به يد اماني ميشود و با سپرده شدن مال به يد اماني شرعي، غايت ضمان يد عدواني محقق ميشود، بنابراين بعد از قصد ردّ به مالك اگر تلف شد ضامن نخواهد بود.
إن قلت: در توسط ارض مغصوبه گفتيد اگر در وسط راه توبه كرد و خواست برگردد، آن گامهايي هم كه در راه بازگشت برميدارد غصب است و نسبت به منافعي كه از مالك تلف شود ضامن است، در حالي كه براي تخلّص از غصب ناچار است گام بردارد. بنابراين در ما نحن فيه هم بايد بگوييد چون يد عدواني بر مال داشته، پس تا مال را به مالك رد نكرده ضامن است، گرچه بعد از علم به غصبي بودن، خطاب ردّ به مالك نيز دارد.
قلت: قياس ما نحن فيه به مسألهي توسط ارض مغصوبه درست نيست؛ زيرا در توسط ارض مغصوبه غاصب به سوء اختيار خود مرتكب غصب شده و مادامي كه از ارض مغصوبه خارج نشده ـ هرچند در وسط راه توبه كرده و برگردد ـ مرتكب حرام ميشود؛ چون گرچه خطاب فعلي به لاتغصب ندارد ـ چون مبتلاي به محذور است ـ ولي ملاك غصب را دارد و مؤاخذ است و نسبت به خسارتهايي كه به مالك ميزند ضامن است. به خلاف ما نحن فيه كه با مجوّز شرعي اقدام كرده و بعد از علم به غصبي بودن مال و نيّت ردّ به مالك، يد عدواني به يد اماني منقلب ميشود و ديگر يد عدواني ندارد و فيالواقع غاصب نيست، به خلاف توسط ارض مغصوبه كه بعد از پشيماني و در راه بازگشت هم غاصب است. بنابراين در ما نحن فيه موجب ضمان ندارد.
مرحوم شيخ … قدس سره … بعضي فروعات مبتليبه در مورد ردّ مال به مالك مطرح ميكنند كه كثيراًما مورد سؤال نيز واقع ميشود. اين فروعات(1)
على أيّ حال، فيجب على المُجاز ردّ الجائزة بعد العلم بغصبيتها إلى مالكها أو وليّه، و الظاهر أنّه لا خلاف في كونه فوريّاً.
نعم، يسقط بإعلام صاحبه به، و ظاهر أدلّة وجوب أداء الأمانة وجوب الإقباض، و عدم كفاية التخلية، إلّا أن يدّعى أنّها في مقام حرمة الحبس و وجوب التمكين، لا تكليف الأمين بالإقباض، و من هنا ذكر غير واحد كما عن التذكرة و المسالك و جامع المقاصد: أنّ المراد بردّ الأمانة رفع يده عنها و التخلية بينه و بينها.
و على هذا فيشكل حملها إليه؛ لأنّه تصرّف لم يؤذن فيه، إلّا إذا كان الحمل مساوياً لمكانة الموجود فيه أو أحفظ؛ فإنّ الظاهر جواز نقل الأمانة الشرعية من مكان إلى ما لا يكون أدون من الأوّل في الحفظ.
به شرح ذيل است:همانطور كه بيان كرديم از لحظهاي كه علم به غصبي بودن مال پيدا ميكند ـ يا اگر از اوّل غصباً گرفته بود بعد پشيمان شد ـ بايد نيّت ردّ به مالك كند و فوراً آن را به مالك برگرداند؛ زيرا هر لحظهاي كه بدون عذر و بدون رضايت مالك نزد آخذ بماند، غصب محسوب شده و ظلم است. پس بايد بالفور مال را به مالك تحويل دهد.
در چگونگي ردّ مال به مالكش خلاف است كه آيا صرف اعلام به مالك و تخليهي بين مال و مالك كفايت ميكند يا اينكه بايد اقباض كند و مال را به مالك تحويل دهد.
عدهاي گفته اند از ظاهر بعضي آيات و روايات استفاده ميشود اقباض واجب
1) المكاسب المحرمة، ج2، ص184:
است و صرف تخليهي بين مال و مالك كفايت نميكند، از جمله:
آيهي شريفه: (إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها)(1)كه بيان ميكند هر امانتي ـ اعم از مالكي و شرعي ـ بايد به مالكش برگردانده شود.
و آيهي شريفهي (فَلْيُؤَدِّ الَّذِي اؤْتُمِنَ أَمانَتَهُ)(2)هر كسي مؤتمن قرار گرفت، بايد أداء امانت كند.
و صحيحهي زيد الشحام(3)
•الكافي، ج1، ص423:
أَحْمَدُ بْنُ مِهْرَانَ عَنْ عَبْدِ الْعَظِيمِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْحَسَنِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عَبْدِ الْحَمِيدِ عَنْ زَيْدٍ الشَّحَّامِ قَالَ: قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … وَ نَحْنُ فِي الطَّرِيقِ فِي لَيْلَةِ الْجُمُعَةِ اقْرَأْ فَإِنَّهَا لَيْلَةُ الْجُمُعَةِ قُرْآناً، فَقَرَأْتُ (إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ كَانَ مِيقاتُهُمْ أَجْمَعِينَ * يَوْمَ لا يُغْنِي مَوْلًى عَنْ مَوْلًى شَيْئاً وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ * إِلَّا مَنْ رَحِمَ اللَّهُ) فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … نَحْنُ وَ اللَّهِ الَّذِي رَحِمَ اللَّهُ وَ نَحْنُ وَ اللَّهِ الَّذِي اسْتَثْنَى اللَّهُ لَكِنَّا نُغْنِي عَنْهُمْ.
كه ميفرمايد: «أَلَا مَنْ كَانَتْ عِنْدَهُ أَمَانَةٌ فَلْيُؤَدِّهَا إِلَى مَنِ ائْتَمَنَهُ عَلَيْهَا».(4)وَ عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيم] عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ أَبِي أُسَامَةَ زَيْدٍ الشَّحَّامِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام …: أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … وَقَفَ بِمِنًى حِينَ قَضَى مَنَاسِكَهَا فِي حَجَّةِ الْوَدَاعِ إِلَى أَنْ قَالَ: فَقَالَ أَيُّ يَوْمٍ أَعْظَمُ حُرْمَةً؟ فَقَالُوا: هَذَا الْيَوْمُ فَقَالَ: فَأَيُّ شَهْرٍ أَعْظَمُ حُرْمَةً؟ فَقَالُوا: هَذَا الشَّهْرُ قَالَ: فَأَيُّ بَلَدٍ أَعْظَمُ حُرْمَةً؟ قَالُوا: هَذَا الْبَلَدُ قَالَ: فَإِنَّ دِمَاءَكُمْ وَ أَمْوَالَكُمْ عَلَيْكُمْ حَرَامٌ كَحُرْمَةِ يَوْمِكُمْ هَذَا فِي شَهْرِكُمْ هَذَا فِي بَلَدِكُمْ هَذَا إِلَى يَوْمِ تَلْقَوْنَهُ فَيَسْأَلُكُمْ عَنْ أَعْمَالِكُمْ أَلَا هَلْ بَلَّغْتُ؟ قَالُوا: نَعَمْ قَالَ: اللَّهُمَّ اشْهَدْ أَلَا مَنْ كَانَتْ عِنْدَهُ أَمَانَةٌ فَلْيُؤَدِّهَا إِلَى مَنِ ائْتَمَنَهُ عَلَيْهَا فَإِنَّهُ لَا يَحِلُّ دَمُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ وَ لَا مَالُهُ إِلَّا بِطِيبَةِ نَفْسِهِ وَ لَا تَظْلِمُوا أَنْفُسَكُمْ وَ لَا تَرْجِعُوا بَعْدِي كُفَّاراً.
1) سورهي نساء، آيهي58: (إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ سَميعاً بَصيراً)
2) سورهي بقره، آيهي283: (وَ إِنْ كُنْتُمْ عَلى سَفَرٍ وَ لَمْ تَجِدُوا كاتِباً فَرِهانٌ مَقْبُوضَةٌ فَإِنْ أَمِنَ بَعْضُكُمْ بَعْضاً فَلْيُؤَدِّ الَّذِي اؤْتُمِنَ أَمانَتَهُ وَ لْيَتَّقِ اللَّهَ رَبَّهُ وَ لا تَكْتُمُوا الشَّهادَةَ وَ مَنْ يَكْتُمْها فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَليمٌ)
3) زيد الشحام خيلي خدمت امام … عليه السلام … بوده [و ابن شهر آشوب او را از خواص اصحاب امام صادق … عليه السلام … ذكر كرده و ظاهراً ارج و قرب خاصي نزد امام داشته] روايات زيادي هم نقل كرده است. در بعضي روايات آمده كه حضرت به او دستور ميدادند قرآن بخواند و از تلاوت او لذت ميبردند.
4) وسائل الشيعة، ج29، كتاب القصاص، ابواب القصاص في النفس، باب1، ح3، ص10 و الكافي، ج7، ص273:
ولي ظاهراً اين آيات شريفه و صحيحهي زيد الشحام دلالتي بر وجوب اقباض ندارد و فقط بيان ميكند أداء امانت ـ كه در مقابل خيانت در امانت است ـ واجب است، امّا اينكه أداء امانت بايد به نحو اقباض باشد يا صرف اعلام و تخليهي بين مال و مالكش كفايت ميكند، چيزي بيان نميفرمايد.
به هر حال آيا اقباض لازم است يا خير، ميگوييم اداء امانت هر چيزي بحسبه است؛ گاهي به گونهاي است كه با صرف اعلام و تخليه، مالك نميتواند آن را أخذ كند، در چنين مواردي بر آخذ لازم است حتّي اگر نياز به حمل و تلاش داشته باشد، حمل كرده به مالك تحويل دهد؛ زيرا بدون آن، أداء امانت صدق نميكند.
همچنين در مواردي كه امانت (بالمعني الاعم) به نحو عاريه است شايد بتوان گفت قرينهي عرفيه وجود دارد كه أداء امانت به آن است كه امانت را به صاحبش تحويل دهد.
امّا در غير اين موارد ميگوييم از لحاظ عرفي و به حسب سيرهي عقلائيه، أداء امانت با تخليهي بين مال و صاحبش به نحوي كه مالك بتواند مالش را بردارد، تحقق پيدا ميكند و تحويل و اقباض لازم نيست.
مرحوم شيخ … قدس سره … ميفرمايد در مواردي كه أداء امانت با اعلام و تخليهي بين مال و مالك محقق ميشود، حمل آن حتّي براي تحويل به مالك(1)
إن قلت: فرض آن است كه أداء امانت با اعلام و تخليهي بين مال و مالك محقق شده، پس ديگر مصداق أداء امانت نميباشد.
قلت: گرچه اعلام و تخليه در تحقق أداء كافي است، ولي اينطور نيست كه اگر علاوه بر آن تحويل به مالك داد، مصداق أداء امانت نباشد، بلكه مصداق اتم أداء امانت بوده و عرف آن را به عنوان اداء امانت ميبيند. (اميرخاني)
جايز نيست؛ چون1) مرحوم شيخ … قدس سره … ميفرمايد حمل مال حتّي براي تحويل به مالك جايز نيست؛ چون تصرفي است كه در آن اذن ندارد، در حالي كه حمل آن براي تحويل به مالك، مصداق آيهي شريفهي (إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها) است و اذن شرعي بر آن دارد.
تصرّفي است كه غير مأذون ميباشد، نه از طرف شارع و نه از قِبَل مالك. بله، اگر مالك قطعاً راضي باشد و يا أحفظ نسبت به مال باشد كه مالك به آن راضي است، آن تصرّف مانعي ندارد، مگر اينكه مالك خاصي باشد كه حتّي راضي به نقلي كه احفظ است نباشد.(1)
ذكر غير واحد كما عن التذكرة و المسالك و جامع المقاصد: أنّ المراد بردّ الأمانة رفع يده عنها و التخلية بينه و بينها.
و على هذا فيشكل حملها إليه؛ لأنّه تصرّف لم يؤذن فيه، إلّا إذا كان الحمل مساوياً لمكانة الموجود فيه أو أحفظ؛ فإنّ الظاهر جواز نقل الأمانة الشرعية من مكان إلى ما لا يكون أدون من الأوّل في الحفظ.
مسألهي ديگري كه مرحوم شيخ … قدس سره … مطرح ميفرمايد آن است كه اگر مالكِ مال مأخوذ از جائر، مجهول بود آيا فحص از مالك واجب است يا خير؟
نظائر اين مسأله با عناوين مختلف كثيراًما مورد ابتلاء است؛ مثلاً مالي پيدا ميشود يا مالي از كسي جا ميماند و صاحبش مجهول است يا مالي به دست ما ميرسد كه معلوم ميشود غصبي بوده و مالك آن معلوم نيست، در چنين جايي وظيفه چيست؟ آيا فحص از مالك واجب است يا خير؟
رسيدگي به اين مسأله و فروعات آن، بيشتر در اينجا مورد بحث قرار ميگيرد و بعضي هم در كتاب لقطه.
مرحوم شيخ ميفرمايد فحص از مالك در صورتي كه هزينه نداشته باشد،
1) المكاسب المحرمة، ج2، ص185:
واجب است(1)
و لو جهل صاحبه وجب الفحص مع الإمكان؛ لتوقّف الأداء الواجب بمعنى التمكين و عدم الحبس على الفحص، مضافاً إلى الأمر به في الدين المجهول المالك ... و لو احتاج الفحص إلى بذل مالٍ، كاجرة دلّال صائح عليه، فالظاهر عدم وجوبه على الآخذ، بل يتولّاه الحاكم ولاية عن صاحبه، و يُخرج من العين اجرة الدلّال ثمّ يتصدّق بالباقي إن لم يوجد صاحبه، و يحتمل وجوبه عليه؛ لتوقّف الواجب عليه.
ـ صورتي را كه هزينه داشته باشد بعداً بحث خواهيم كرد ـ كه دو دليل ميتوان بر آن اقامه كرد:آيهي شريفهي (إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها)(2)و (فَلْيُؤَدِّ الَّذِي اؤْتُمِنَ أَمانَتَهُ)(3)دلالت ميكنند أداء امانت واجب است و بيان كرديم أداء امانت هر چيزي بحسبه است، در مثل عاريه به آن است كه به مالك تحويل دهد و در مثل وديعه به آن است كه به مالك اعلام كرده و تخليهي بين مال و مالكش كند.
به هر حال أداء امانت به آن است كه يا به مالك تحويل دهد و يا به او اعلام كند (به نحو عموم يا خصوص) كه مالت نزد من است به نحوي كه مؤثر باشد و مالك بتواند يد بر آن بگذارد، و اگر مالك را نميشناسد از باب مقدمه لازم است فحص كند تا بتواند أداء امانت كند. نهايت اينكه وجوب شرعي ندارد و تنها وجوب عقلي دارد؛ چون وجوب مقدمه، عقلي است نه شرعي.
1) همان:
2) سورهي نساء، آيهي58: (إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ سَميعاً بَصيراً)
3) سورهي بقره، آيهي283: (وَ إِنْ كُنْتُمْ عَلى سَفَرٍ وَ لَمْ تَجِدُوا كاتِباً فَرِهانٌ مَقْبُوضَةٌ فَإِنْ أَمِنَ بَعْضُكُمْ بَعْضاً فَلْيُؤَدِّ الَّذِي اؤْتُمِنَ أَمانَتَهُ وَ لْيَتَّقِ اللَّهَ رَبَّهُ وَ لا تَكْتُمُوا الشَّهادَةَ وَ مَنْ يَكْتُمْها فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَليمٌ)
دلالت آيهي شريفه بر وجوب أداء امانت ـ چه امانت مالكي و چه امانت شرعي ـ تمام است و از آنجا كه أداء امانت متوقف بر فحص از مالك است، پس فحص لازم است. ولي با همهي اينها بعيد نيست گفته شود آيهي شريفه فرمان أداء امانت به اهل آن ميدهد نه خصوص مالك، و اينكه مالك اهل آن است شكي در آن نيست، ولي با جهل به مالك ميتوان گفت به حسب روايات، فقراء يا وليّ شرعي نيز اهل ميباشند. بنابراين اگر دليلي دلالت كرد كه ميتوان مال مجهول المالك را به فقير يا حاكم داد، با آيهي مباركه تنافي ندارد.
دومين دليلي كه بر وجوب فحص اقامه شده، روايات خاصه است كه از آن روايات مباركه، قاعدهي كلّي وجوب فحص استفاده ميشود. البته نه فقط به عنوان مقدمهي اعلان و أداء، بلكه چه بسا ادّعا شود اين روايات دالّ بر وجوب شرعي آن است.
اين روايات در ابواب مختلف، مانند كتاب الفرائض و المواريث، ابواب ميراث الخنثي و ما اشبهه، كتاب اللقطة و ... پراكنده است. از جملهي اين روايات است:
وَ بِالْإِسْنَادِ [مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى بْنِ عُبَيْد] عَنْ يُونُسَ عَنْ أَبِي ثَابِتٍ(1)
أقول الظاهر و الله أعلم ان أبا ثابت في جميع تلك المواضع سهو و اشتباه من النساخ و الصواب ابن ثابت و انه هو محمد بن أبي حمزة ثابت بن دينار بقرينة رواية أحمد بن محمد بن عيسى عن محمد بن أبي حمزة عمن ذكره عن أبي عبد الله … عليه السلام … في (يب) في باب أوقات الصلاة و محمد بن أبي حمزة هذا هو ابن ثابت بن دينار و بقرينة رواية محمد بن أبي حمزة عن معوية بن وهب في (يب) في باب المواقيت من أبواب الزيادات و فى باب الزيادات بعد باب الاجارات و فى (بص) في باب أول وقت الظهر و العصر و بقرينة كون أكثر الاخبار التي رواه ابن ثابت و أبو ثابت متحدا و عدم وجود أبى ثابت في تلك المرتبة هذا غاية تحقيق المرام في هذا المقام فليتدبر التدبر التام. ابن ثابت اسمه يوسف.
اگر كلام جامع الرواة اثبات شود، روايت در اين صورت از لحاظ سند تمام خواهد بود؛ چون كشّي محمد بن ثابت بن دينار (محمد بن ابي حمزة الثمالي) را توثيق كرده است.
وَ ابْنِ عَوْنٍ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ وَهْبٍ عَنْ1) در استبصار «ابن ثابت» نقل شده، ولي در كافي و تهذيب، ابي ثابت نقل شده است. و صاحب جامع الرواة (محمد علي الاردبيلي) در ج2، ص431 ميفرمايد:
أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … فِي رَجُلٍ كَانَ لَهُ عَلَى رَجُلٍ حَقٌّ فَفَقَدَهُ وَ لَا يَدْرِي أَيْنَ يَطْلُبُهُ وَ لَا يَدْرِي أَ حَيٌّ هُوَ أَمْ مَيِّتٌ وَ لَا يَعْرِفُ لَهُ وَارِثاً وَ لَا نَسَباً وَ لَا وَلَداً [بلداً] قَالَ: اطْلُبْ قَالَ: فَإِنَّ ذَلِكَ قَدْ طَالَ فَأَتَصَدَّقُ بِهِ؟ قَالَ: اطْلُبْهُ.
وَ رَوَاهُ الصَّدُوقُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنِ ابْنِ عَوْنٍ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ وَهْبٍ نَحْوَهُ.(1)
ابي ثابت [يا ابن ثابت كه در استبصار ذكر شده] و ابن عون هيچ كدام توثيقي ندارند، پس روايت كه هم در كافي نقل شده، هم در تهذيب و استبصار و هم در من لا يحضره الفقيه، از لحاظ سند ناتمام است، ولي دلالتش بر وجوب فحص تمام است.
معاوية بن وهب ميگويد: از امام صادق … عليه السلام … سؤال شد دربارهي مردي كه بر عهدهي ديگري حقي داشت، [ولي وقتي كه ميخواست حقش را أداء كند] صاحب حق را پيدا نكرد و نميداند كه كجا او را پيدا كند و اصلاً نميداند آيا او زنده است يا مرده، نه وارثي از او ميشناسد، نه نسبي و نه فرزندي [خ.ب نه شهرش] حضرت به او فرمودند: دنبالش بگرد. عرض كرد: زمان زيادي سپري شده، آيا آن را صدقه بدهم؟ حضرت باز فرمودند: دنبالش بگرد!
1) وسائل الشيعة، ج26، كتاب الفرائض و المواريث، أبواب ميراث الخنثي و ما أشبهه، باب6، ح2، ص297 و الكافي، ج7، ص153.
نقد
اين روايت علاوه بر ضعف سند، از لحاظ دلالت بر مدعا قابل مناقشه است؛ زيرا فرض در اين روايت آن است كه صاحب حق و مالك، معلوم است و فقط دسترسي به آن ندارد، در حالي كه در ما نحن فيه مالك مجهول است و كَم مِن فرقٍ بين اينكه مالك معلوم باشد امّا دسترسي به او ممكن نباشد و بين اينكه مالك مجهول باشد. بنابراين اين روايت نميتواند شاهدي بر وجوب فحص در ما نحن فيه كه مالك مجهول است باشد. بله، اگر كسي ادعا كند فرقي بين اين دو نيست و غرض آن است كه مال به مالكش برگردانده شود و حق به حقدار برسد، در اين صورت ميتواند شاهد بر مدعا باشد، ولي اين متوقف است بر آنكه بقيهي روايات را بررسي كنيم كه آيا ميتوان القاء خصوصيت كرد يا خير؟
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى بْنِ عُبَيْدٍ عَنْ يُونُسَ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ قَالَ: سَأَلَ خَطَّابٌ الْأَعْوَرُ أَبَا إِبْرَاهِيمَ … عليه السلام … وَ أَنَا جَالِسٌ فَقَالَ: إِنَّهُ كَانَ عِنْدَ أَبِي أَجِيرٌ يَعْمَلُ عِنْدَهُ بِالْأُجْرَةِ فَفَقَدْنَاهُ وَ بَقِيَ مِنْ أَجْرِهِ شَيْءٌ وَ لَا يُعْرَفُ لَهُ وَارِثٌ قَالَ: فَاطْلُبُوهُ قَالَ: قَدْ طَلَبْنَاهُ فَلَمْ نَجِدْهُ قَالَ: فَقَالَ: مَسَاكِينُ وَ حَرَّكَ يَدَهُ قَالَ: فَأَعَادَ عَلَيْهِ قَالَ: اطْلُبْ وَ اجْهَدْ فَإِنْ قَدَرْتَ عَلَيْهِ وَ إِلَّا فَهُوَ كَسَبِيلِ مَالِكَ(1)
«و الا فهو كسبيل ماله» أيْ يجوز له أن يتملكها، و أن يتصدق بها، و أن تكون عنده أمانة.
حَتَّى يَجِيءَ لَهُ طَالِبٌ فَإِنْ حَدَثَ بِكَ حَدَثٌ فَأَوْصِ بِهِ إِنْ جَاءَ لَهُ طَالِبٌ أَنْ يُدْفَعَ إِلَيْهِ.(2)اين روايت از لحاظ سند تمام است، هرچند بعضي در مورد محمد بن عيسي بن عبيد مناقشه كرده و حتّي شيخ طوسي … قدس سره … هم او را تضعيف كرده(1)
محمد بن عيسى بن عبيد اليقطيني ضعيف استثناه أبو جعفر محمد بن علي بن بابويه عن رجال نوادر الحكمة و قال: لا أروي ما يختص برواياته [بروايته]، و قيل إنه كان يذهب مذهب الغلاة ... .
• رجال الشيخ الطوسي، ص391:
محمد بن عيسى بن عبيد اليقطيني، يونسي، ضعيف [على قول القميين].
، ولي منشأ اين تضعيف، استثناء ابن وليد ايشان را از رجال نوادر الحكمة است كه به نظر ما موجب تضعيف ايشان نيست و چون بعضي ديگر(2)محمد بن عيسى بن عبيد بن يقطين بن موسى مولى أسد بن خزيمة، أبو جعفر، جليل في (من) أصحابنا، ثقة، عين، كثير الرواية، حسن التصانيف، روى عن أبي جعفر الثاني … عليه السلام … مكاتبة و مشافهة. و ذكر أبو جعفر بن بابويه، عن ابن الوليد أنه قال: ما تفرد به محمد بن عيسى من كتب يونس و حديثه لا يعتمد عليه. و رأيت أصحابنا ينكرون هذا القول، و يقولون: من مثل أبي جعفر محمد بن عيسى، سكن بغداد.
قال أبو عمرو الكشي: نصر بن الصباح يقول إن محمد بن عيسى بن عبيد بن يقطين أصغر في السن أن يروي عن ابن محبوب. قال أبو عمرو: قال القتيبي: كان الفضل بن شاذان رحمه الله يحب العبيدي و يثني عليه و يمدحه و يميل إليه و يقول: ليس في أقرانه مثله. و بحسبك هذا الثناء من الفضل رحمه الله. و ذكر محمد بن جعفر الرزاز أنه سكن سوق العطش ... .
او را توثيق كردهاند، پس ما بنا را بر وثاقت محمد بن عيسي بن عبيد ميگذاريم.هشام بن سالم ميگويد: خَطّاب الاعور از امام كاظم … عليه السلام … سؤال پرسيد و من هم نشسته بودم، عرض كرد: نزد پدرم اجيري بود كه با اجرت كار ميكرد كه [رفت و] ديگر او را نديديم و از اجرتش مقداري باقي مانده، وارثي هم براي او نميشناسيم. حضرت فرمودند: دنبالش بگرديد. عرض كرد: دنبالش گشتيم ولي پيدا نكرديم. هشام ميگويد: حضرت فرمودند [چه] مساكيني!(3)و
1) الفهرست، ص140:
2) رجال النجاشي، ص333:
3) به نظر ميرسد مراد حضرت اين باشد كه اينها چقدر مسكين و بيچارهاند كه پول مردم در نزدشان مانده، ولي سختشان است [خود را به زحمت انداخته و] او را پيدا كرده پولش را بدهند. بعضي هم گفتهاند منظور اين است كه احتمالاً حكم مسأله را از فقهاي عامه پرسيده بودند و آنها هم به گونهي ديگري جواب داده بودند، حضرت هم خطاب به آنان ميفرمايند: چه مساكيني هستند كه حكم خدا را زير و رو ميكنند. [يا به قرينهي روايت ديگر هشام بن سالم و سؤال حفص الاعور، حضرت با اين عمل ابراز نارضايتي و تعجب از فتواي عامه در دادن آن مال به مساكين و زير و رو كردن حكم خدا ميكنند.]
دستشان را تكان دادند. هشام ميگويد خَطّاب دوباره حرفش را تكرار كرد [كه گشتيم ولي پيدا نكرديم] و حضرت دوباره فرمودند: دنبال بگرد و تلاش كن، پس اگر پيدا كردي [كه مال را به او بده] و الا آن مال مثل مال خودت ميباشد تا وقتي كه كسي سراغ آن مال بيايد و اگر حادثهاي براي تو اتفاق افتاد، وصيت كن اگر كسي به دنبال مال آمد به او پرداخت شود.
اشكالي كه بر استدلال به اين روايت بر مدعا وارد است، مانند اشكال بر استدلال به روايت سابق است؛ زيرا در اين روايت هم مالك معلوم است، هرچند دسترسي به او وجود ندارد، و از اين جهت ـ إن شاء الله ـ بعداً سخن خواهيم گفت.
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الصَّفَّارِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْقَاسَانِيِّ(1)
علي بن محمد بن شيرة القاساني (القاشاني) أبو الحسن كان فقيها، مكثرا من الحديث، فاضلا، غمز عليه أحمد بن محمد بن عيسى، و ذكر أنه سمع منه مذاهب منكرة و ليس في كتبه ما يدل على ذلك. له كتاب التأديب، و هو كتاب الصلاة، و هو يوافق كتاب ابن خانبة، و فيه زيادات في الحج، و كتاب الجامع في الفقه كبير. أخبرنا علي بن أحمد بن محمد بن طاهر قال: حدثنا محمد بن الحسن قال: حدثنا سعد عن علي بن محمد بن شيرة القاساني (القاشاني) بكتبه.
عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ الْمِنْقَرِيِ عَنْ حَفْصِ بْنِ غِيَاثٍ(2)قال النجاشي: حفص بن غياث بن طلق بن معاوية بن مالك بن الحرث بن ثعلبة بن ربيعة بن عامر بن خيثم بن وهبيل بن سعد (سعيد) بن مالك بن النخع بن عمرو بن علة بن خالد بن مالك بن أود أبو عمر القاضي، كوفي، روى عن أبي عبد الله جعفر بن محمد … عليهما السلام … و ولى القضاء ببغداد الشرقية لهارون ثم ولاه قضاء الكوفة، و مات بها، سنة أربع و تسعين و مائة ... .
و قال الشيخ: حفص بن غياث القاضي عامي المذهب، له كتاب معتمد، أخبرنا به عدة من أصحابنا، عن محمد بن علي بن الحسين عن أبيه، و محمد بن الحسن، عن سعد بن عبد الله، و الحميري، عن محمد بن الوليد عن محمد بن حفص، عن أبيه، حفص بن غياث ... .
و ذكر في العدة في بحث حجية خبر الواحد، عمل الطائفة بأخبار حفص بن غياث، و يظهر من مجموع كلامه فيها: أن العدالة المعتبرة في الراوي أن يكون ثقة متحرزا في روايته عن الكذب، و إن كان مخالفا في الاعتقاد، فاسقا في العمل، نعم رواية المعتقد للحق الموثوق به يتقدم على غيره في مقام المعارضة. و المتحصل من ذلك: أن حفص بن غياث ثقة و عملت الطائفة برواياته. ثم إن الظاهر أن الرجل كان عاميا لشهادة الشيخ بذلك.
قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … عَنْ رَجُلٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ أَوْدَعَهُ رَجُلٌ مِنَ اللُّصُوصِ دَرَاهِمَ أَوْ مَتَاعاً وَ اللِّصُّ(1)
اللِّصُّ: السَّارِقُ، مَعْرُوف، و يُثَلَّثُ، عن ابْنِ دُرَيْدِ، و زَادَ: لَصْتاً، و أَبدَلُوا من صَادِه تَاءً و غيَّرُوا بِنَاءَ الكَلِمَة لِمَا حَدَثَ فيهَا من البَدَلِ: و قال اللِّحْيَانِيّ: هي لُغَة طَيِّء و بَعْضِ الأَنْصَارِ، و قد قِيلَ فيه: لِصْتٌ، فكَسَرُوا الّلامَ فيه مَعَ البَدَل، و في التَّهْذِيبِ و الصّحاح: اللُّصُّ، بالضَّمّ، لُغَةٌ في اللَّصّ، و أَمَّا سِيبَوَيْه فلا يَعْرِف إِلَّا لِصّاً، بالكَسْرِ ج لُصُوصٌ، أَي جَمْع لِصٍّ، بالكَسْر، كما هو نَصُّ سِيبَوَيْه و زَادَ: لِصَاصاً. و في التَّهْذِيبِ: و أَلْصَاصٌ. قال: و ليْس له بِنَاءٌ من أَبْنِيَةِ أَدْنَى العَدَدِ.
و قال ابنُ دُرَيْدِ: جَمْع لَصّ، بالفَتْح، لُصُوصٌ، و جَمْعُ لِصٍّ، بالكَسْر، لُصُوصٌ، و لِصَصَةٌ، مثْل قُرُود و قِرَدَة، و جَمْعُ اللُّصَّ: لُصُوصٌ، مثل خُصٍّ و خُصُوصٍ، و جَمْعُ لَصْتٍ لُصُوتٌ، و هي لَصَّةٌ، بالفَتْح، ج لَصَّاتٌ و لَصَائِصُ، الأَخِيرَة نادِرَةٌ.
در يك متن بسيار قديمي از يك اعرابي در قضيهاي نقل شده بود كه لُص بالضم غلط است.
مُسْلِمٌ هَلْ يَرُدُّ عَلَيْهِ؟ فَقَالَ: لَا يَرُدُّهُ فَإِنْ أَمْكَنَهُ أَنْ يَرُدَّهُ عَلَى أَصْحَابِهِ فَعَلَ وَ إِلَّا كَانَ فِي يَدِهِ بِمَنْزِلَةِ اللُّقَطَةِ يُصِيبُهَا فَيُعَرِّفُهَا حَوْلًا فَإِنْ أَصَابَ صَاحِبَهَا رَدَّهَا عَلَيْهِ وَ إِلَّا تَصَدَّقَ بِهَا فَإِنْ جَاءَ طَالِبُهَا بَعْدَ ذَلِكَ خَيَّرَهُ بَيْنَ الْأَجْرِ وَ الْغُرْمِ فَإِنِ اخْتَارَ الْأَجْرَ فَلَهُ الْأَجْرُ وَ إِنِ اخْتَارَ الْغُرْمَ غَرِمَ لَهُ وَ كَانَ الْأَجْرُ لَهُ.وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ مِثْلَهُ وَ رَوَاهُ
1) تاج العروس من جواهر القاموس، ج9، ص355:
الصَّدُوقُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ نَحْوَهُ وَ رَوَاهُ فِي الْمُقْنِعِ عَنْ حَفْصِ بْنِ غِيَاثٍ وَ رَوَاهُ الْكُلَيْنِيُّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْقَاسَانِيِّ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام ….(1)
اين روايت كه در كتب اربعه نقل شده، از لحاظ سند حداقل به خاطر القاسم بن محمد الجوهري [يا القاسم بن محمد الاصفهاني](2)ناتمام است.
حفص بن غياث ميگويد: از امام صادق … عليه السلام … سؤال كردم دربارهي فرد مسلماني كه دزدي نزد او دراهم يا متاعي را به وديعه ميگذارد و آن دزد هم مسلمان است، آيا بايد آن مال را به آن دزد برگرداند؟ حضرت فرمودند: برنميگرداند، پس اگر برايش ممكن بود به صاحبانش برگرداند، برميگرداند و الا آن مال به منزلهي لقطه است كه بايد يك سال تعريف و اعلام كند، پس اگر صاحبش پيدا شد به او ردّ ميكند و الا آن را صدقه ميدهد. اگر بعد از صدقه دادن صاحبش پيدا شد، او را مخيّر ميكند كه اجر صدقه را ببرد يا غرامت آن را بگيرد. پس اگر اجر را انتخاب كرد، اجر مال اوست و اگر غرامت را انتخاب كرد، به او پرداخت ميكند و اجر براي خودش محسوب ميشود.
در اين روايت بيان ميكند بدون فحص حتّي نميتواند صدقه بدهد و بيان ميكند يك سال ـ مانند لقطه ـ بايد تعريف و اعلام كند، كه آيا اين لازم است يا خير، در بخش ديگري به آن خواهيم پرداخت.
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَن] بِإِسْنَادِهِ(1)
و ما ذكرته في هذا الكتاب عن الحسن بن محمد بن سماعة فقد اخبرني به احمد بن عبدون عن ابى طالب الانباري عن حميد بن زياد عن الحسن بن محمد بن سماعة، و اخبرني أيضا الشيخ ابو عبد اللّه و الحسين بن عبيد اللّه و احمد بن عبدون كلهم عن ابي عبد اللّه الحسين بن سفيان البزوفرى عن حميد بن زياد عن الحسن بن محمد بن سماعة.
طريق دوم شيخ تمام است.
عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ قَالَ: سَأَلَ حَفْصٌ الْأَعْوَرُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … وَ أَنَا عِنْدَهُ جَالِسٌ قَالَ: إِنَّهُ كَانَ لِأَبِي أَجِيرٌ كَانَ يَقُومُ فِي رَحَاهُ وَ لَهُ عِنْدَنَا دَرَاهِمُ وَ لَيْسَ لَهُ وَارِثٌ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام …: تُدْفَعُ إِلَى الْمَسَاكِينِ ثُمَّ قَالَ: رَأْيُكَ فِيهَا ثُمَّ أَعَادَ عَلَيْهِ الْمَسْأَلَةَ فَقَالَ لَهُ مِثْلَ ذَلِكَ فَأَعَادَ عَلَيْهِ الْمَسْأَلَةَ ثَالِثَةً فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام …: تَطْلُبُ وَارِثاً فَإِنْ وَجَدْتَ وَارِثاً وَ إِلَّا فَهُوَ كَسَبِيلِ مَالِكَ ثُمَّ قَالَ: مَا عَسَى أَنْ تَصْنَعَ بِهَا ثُمَ قَالَ: تُوصِي بِهَا فَإِنْ جَاءَ طَالِبُهَا وَ إِلَّا فَهِيَ كَسَبِيلِ مَالِكَ.(2)سند شيخ به الحسن بن محمد بن سماعة ثقهي واقفي تمام است، محمد بن زياد هم همان محمد بن ابي عمير است كه از اجلاء است و هشام بن سالم هم توثيق دارد، پس اين روايت از لحاظ سند تمام است.
هشام بن سالم ميگويد: حفص الاعور از امام صادق … عليه السلام … سؤال كرد و من حضور داشتم، عرض كرد: پدرم اجيري داشت كه در آسياب به او كمك ميكرد، دراهمي از او نزد ما هست ولي وارثي ندارد [كه به وارثش پرداخت
كنيم]. حضرت فرمودند: به مساكين پرداخت ميشود. دوباره عرض كرد نظر شما را در اين مسأله ميخواهم(1)
• من لا يحضره الفقيه، ج4، ص330:
وَ رَوَى صَفْوَانُ بْنُ يَحْيَى عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جُنْدَبٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ قَالَ: سَأَلَ حَفْصٌ الْأَعْوَرُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … وَ أَنَا حَاضِرٌ فَقَالَ: كَانَ لِأَبِي أَجِيرٌ وَ كَانَ لَهُ عِنْدَهُ شَيْءٌ فَهَلَكَ الْأَجِيرُ فَلَمْ يَدَعْ وَارِثاً وَ لَا قَرَابَةً وَ قَدْ ضِقْتُ بِذَلِكَ كَيْفَ أَصْنَعُ؟ فَقَالَ: رايَكَ الْمَسَاكِينُ رَايَكَ الْمَسَاكِينُ فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنِّي قَدْ ضِقْتُ بِذَلِكَ كَيْفَ أَصْنَعُ؟ فَقَالَ: هُوَ كَسَبِيلِ مَالِكَ فَإِنْ جَاءَ طَالِبٌ أَعْطَيْتَهُ.
مرحوم مجلسي اول هم در شرح روايت ميفرمايد:
• روضة المتقين في شرح من لا يحضره الفقيه، ج11، ص371:
قوله … عليه السلام … «رأيك المساكين» مكررا أي إنك ترى أنه يجب أن يعطى المساكين و الحال أن الحكم ليس بذلك، بل هو كسائر أموالك كاللقطة (أو) لأنه في ذمته و لم يتعلق بماله و يجب عليه التفحص إلى أن يموت ثمَّ يوصي بمقدار المال.]
و مسأله را دوباره بيان كرد و حضرت هم همان پاسخ را دادند، دوباره [حفص الاعور] همان را گفت [كه نظر شما را ميخواهم] و براي بار سوم سؤال را تكرار كرد، حضرت در پاسخ فرمودند: به دنبال وارثي براي او بگرد، پس اگر وارثي براي او پيدا كردي [فبها] و الا مانند مال خودت است. سپس فرمودند: چه كار بناست انجام دهي با آن؟(2)سپس فرمود: وصيت ميكني به آن پس اگر طالبي آمد [فبها] و الا مانند مال خودت است.اين روايت شبيه روايت ديگر هشام بن سالم است كه كافي نقل فرموده بود و بعيد نيست همان باشد، گرچه از دو امام و با تفاوتهاي مختصري كه دخيل در
1) [شايد حضرت به خاطر تقيه، نظر فقهاي عامه را بيان ميكنند كه بايد به مساكين بدهد. حفص الاعور عرض ميكند آقا! من نظر شما را ميخواهم، كه دوباره حضرت همان پاسخ را ميدهند. حفص الاعور براي بار سوم از حضرت ميخواهد نظر خودشان را بيان كنند و حضرت نظر خودشان را ميفرمايند كه بايد دنبال وارث او باشد، پس اگر پيدا كرد به او بدهد و الا مانند مال خودش باشد تا وقتي كه طالبي براي آن بيايد. نقل من لا يحضره الفقيه هم اين معنا را تقويت ميكند.
2) [يعني حالا كه نظر خودم را گفتم چه كار انجام ميدهي؟]
معنا نيست نقل شده است. تنها اشكالي كه باز بر استدلال به اين روايت وارد است اين است كه مالك در اينجا معلوم است و مجهول المالك نيست.
الصَّفَّارُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى بْنِ عُبَيْدٍ عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ قَالَ: سُئِلَ أَبُو الْحَسَنِ الرِّضَا … عليه السلام … وَ أَنَا حَاضِرٌ فَقَالَ: جُعِلْتُ فِدَاكَ تَأْذَنُ لِي فِي السُّؤَالِ فَإِنَّ لِيَ مَسَائِلَ قَالَ: سَلْ عَمَّا شِئْتَ قَالَ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ رَفِيقٌ كَانَ لَنَا بِمَكَّةَ فَرَحَلَ عَنْهَا إِلَى مَنْزِلِهِ وَ رَحَلْنَا إِلَى مَنَازِلِنَا فَلَمَّا أَنْ صِرْنَا فِي الطَّرِيقِ أَصَبْنَا بَعْضَ مَتَاعِهِ مَعَنَا فَأَيَّ شَيْءٍ نَصْنَعُ بِهِ قَالَ: فَقَالَ: تَحْمِلُونَهُ حَتَّى تَحْمِلُوهُ إِلَى الْكُوفَةِ قَالَ: لَسْنَا نَعْرِفُهُ وَ لَا نَعْرِفُ بَلَدَهُ وَ لَا نَعْرِفُ كَيْفَ نَصْنَعُ قَالَ: إِذَا كَانَ كَذَا فَبِعْهُ وَ تَصَدَّقْ بِثَمَنِهِ قَالَ لَهُ: عَلَى مَنْ جُعِلْتُ فِدَاكَ؟ قَالَ: عَلَى أَهْلِ الْوَلَايَةِ.(1)
اين روايت از لحاظ سند تمام است.
يونس بن عبد الرحمان ميگويد از امام رضا … عليه السلام … سؤال شد و من حاضر بودم و عرض كرد فدايتان شوم، آيا اجازه ميدهيد سؤالهايي بپرسم؟ فرمودند: دربارهي هرچه دوست داري سؤال كن. عرض كرد: فدايتان شوم! ما رفيقي در مكه داشتيم از آنجا به طرف منزلش حركت كرد و ما هم به طرف منازلمان حركت كرديم، در راه بعضي از متاع ايشان با متاع ما قاطي شده است، متاع ايشان را چه كنيم؟ فرمودند: آن را حمل ميكنيد تا به كوفه برسانيد. عرض كرد او را نميشناسيم و شهرش را هم نميشناسيم و نميدانيم چه كنيم؟ فرمودند: اگر اينطور است آن را بفروش و با پولش صدقه بده، عرض كرد به
1) تهذيب الاحكام، ج6، ص395.
چه كسي صدقه دهم؟ فرمودند: بر كسي كه اهل ولايت(1)است.
اين صحيحه از حيث مفهوم شرط در «إِذَا كَانَ كَذَا فَبِعْهُ وَ تَصَدَّقْ بِثَمَنِهِ» دلالت بر وجوب فحص از مالك ميكند؛ زيرا مفهوم مخالف چنين است: «اذا لم يكن كذا و تعرفونه او تعرفون بلده و تعرفون كيف تصنعون فلا تبعه» پس معلوم ميشود با امكان شناخت يا شناخت بلد به گونهاي كه فرد بداند كاري ميشود انجام داد، نميتوان از ردّ مال به مالك صرف نظر كرد و با توجه به اينكه شرطيه در مقام تحديد است، جاي مناقشه در مفهوم نيست.
تنها اشكالي كه در اينجا به نظر ميرسد، همان اشكال معلوم بودن مالك است، ولي با توجه به اينكه كسي كه بلد او شناخته شده و امكان فحص از او هست، طبق مفهوم روايت بايد از او جستجو شود، لامحاله تفاوتي با مجهول المالك ندارد؛ زيرا در مورد لزوم فحص از مجهول المالك نيز مراد، مجهول المالك به تمام وجه نيست كه هيچ عنواني بر آن منطبق نشود، حتّي مثل اينكه دانسته نشود از فلان منطقه است بلكه بالجمله بايد به گونهاي باشد كه فحص از مالك آن عقلايي باشد.
اين روايات دالّ بر اين است كه فحص واجب است و بدون فحص نميتوان صدقه داد. صاحب وسائل … قدس سره … اين روايات را در باب دوم از ابواب كتاب اللقطة جمع آوري كرده كه بعض از آنها را ذكر ميكنيم:
1) در موارد زيادي تأكيد شده صدقه بايد بر اهل ولايت باشد. زكات واجب بايد بر اهل ولايت باشد، اين نوع زكات هم كه از طرف صاحبش است بايد بر اهل ولايت باشد.
ـ صحيحهي حلبي:
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … فِي حَدِيثٍ قَالَ: وَ اللُّقَطَةُ يَجِدُهَا الرَّجُلُ وَ يَأْخُذُهَا قَالَ: يُعَرِّفُهَا سَنَةً فَإِنْ جَاءَ لَهَا طَالِبٌ وَ إِلَّا فَهِيَ كَسَبِيلِ مَالِهِ.(1)
متن كامل اين روايت در تهذيب اينچنين است:
الْحُسَيْنُ بْنُ سَعِيدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام …: فِي اللُّقَطَةِ يَجِدُهَا الرَّجُلُ الْفَقِيرُ أَ هُوَ فِيهَا بِمَنْزِلَةِ الْغَنِيِّ؟ قَالَ: نَعَمْ وَ اللُّقَطَةُ يَجِدُهَا الرَّجُلُ وَ يَأْخُذُهَا قَالَ: يُعَرِّفُهَا سَنَةً فَإِنْ جَاءَ لَهَا طَالِبٌ وَ إِلَّا فَهِيَ كَسَبِيلِ مَالِهِ وَ كَانَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ … عليهما السلام … يَقُولُ لِأَهْلِهِ لَا تَمَسُّوهَا.
اين روايت از لحاظ سند تمام است.
حلبي در روايتي از امام صادق … عليه السلام … نقل ميكند كه حضرت در مورد لقطهاي كه كسي آن را پيدا ميكند و برميدارد، فرمودند: يك سال آن را تعريف ميكند، پس اگر كسي دنبال آن آمد [بايد به او تحويل دهد] و الا مثل مال خودش است.
ـ صحيحهي محمد بن مسلم:
وَ عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ] عَنْ فَضَالَةَ بْنِ أَيُّوبَ عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَحَدِهِمَا … عليهما السلام … قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ اللُّقَطَةِ قَالَ: لَا تَرْفَعُوهَا فَإِنِ ابْتُلِيتَ فَعَرِّفْهَا سَنَةً فَإِنْ جَاءَ طَالِبُهَا وَ إِلَّا فَاجْعَلْهَا فِي عَرْضِ مَالِكَ يَجْرِي عَلَيْهَا مَا يَجْرِي عَلَى مَالِكَ إِلَى أَنْ يَجِيءَ طَالِبٌ الْحَدِيثَ.(2)
محمد بن مسلم ميگويد: از امام باقر يا امام صادق … عليهما السلام … دربارهي لقطه سؤال كردم، فرمودند: آن را برنداريد ولي اگر مبتلا شده و برداشتي، يك سال آن را تعريف كن، اگر كسي دنبال آن آمد [به او بده] و الا در عرض اموالت قرار بده، و مانند احكام اموالت را دارد تا وقتي كه كسي دنبال آن بيايد ... .
روايت پنجم، دهم، يازدهم، دوازدهم [سيزدهم و چهاردهم] اين باب بيان ميكند بايد يك سال تعريف كند و اين جزء واضحات فقه است.
اشكالي كه بر استدلال به روايات سابق ذكر شد، بر اين روايات وارد نيست؛ چون مالك در لقطه مجهول است؛ زيرا اگر مالك معلوم باشد كه ديگر تعريف لازم ندارد. بله، ممكن است در جايي مالكش را بشناسد ولي دسترسي به او نداشته باشد، ولي به آن ديگر [اصطلاحاً] لقطه گفته نميشود و اگر هم گفته شود، لزوم تعريف سنة ندارد.
بنابراين اين روايات دالّ بر وجوب فحص در ما نحن فيه ميباشد.
اشكالي كه بر استدلال به اين روايات مباركه وارد است ـ گرچه مربوط به مجهول المالك است ـ آن است كه لقطه در شرع، احكام خاصي دارد و ما نميتوانيم احكام آن را القاء خصوصيت كرده و به غير لقطه هم تسرّي دهيم. بنابراين تمسك به روايات لقطه براي اثبات مدعا ناتمام است.
بيان كرديم روايات مذكور بعضي موضوعش لقطه است كه احكام خاصي دارد و نميتوان آن را به جاي ديگر سرايت داد و بعضي مربوط به معلوم المالك است كه بعضي گفتهاند از آنجا كه احتمال فرق با مجهول المالك داده ميشود، نميتوان به آن روايات براي اثبات مدعا تمسك كرد.
ولي با دقت در مجموع روايات و مناسبات حكم و موضوع و موثقهي هشام بن سالم ـ كه در آن حفص الاعور فرض كرده بود پدر من اجيري داشته كه دَيْني از او بر عهدهي ماست، ولي از دنيا رفته و وراثي هم ندارد و اگر هم داشته باشد مثل مجهول است، حضرت در اين فرض فرمودند به دنبال وارثش باش ـ عرف تفاوتي نميبيند بين آن مقدار معلوم بودن مالك كه وارثِ احتماليِ آن اجير ميباشد و صورتي كه آن علامت خاص را ندارد و اصلاً مالك معلوم نيست، بلكه فقط اين را ميفهمد كه مالِ غير، محترم بوده و بايد به مالك برگردانده شود و حتّي بايد فحص از مالك شود؛ چه آن مالك به نحو كلّي معلوم باشد كه مثلاً وارث احتمالي آن اجير است و چه فقط در اين حد كه مالك آن مالي است كه جائري از او غصب كرده است.
صحيحهي يونس نيز چنانكه گذشت، بر چنين معنايي دلالت ميكند و اين قياس نيست، بلكه عرف اين مقدار علامت داشتن را دخيل در موضوع نميبيند، كما اينكه در مورد عبارت «لرجلٍ علي رجلٍ دينٌ» عرف خصوصيتي براي مرد نميبيند، بلكه اگر زني بر زن ديگر يا مردي بر زني يا بالعكس دين داشته باشد، نيز همين حكم را دارد.
بله، اگر در جايي اصلاً هيچ نشانهاي از مالك نباشد، فحص معقول نيست؛ چون علم يا اطمينان وجود دارد كه فحص هيچ اثري ندارد، در چنين جايي ميگوييم فحص لازم نيست؛ زيرا وجوب فحص، وجوب تعبدي نيست ـ اگر وجوب تعبدي باشد فقط در باب لقطه است كه آن هم جاي تأمل دارد ـ كه اگر اثري بر آن مترتب نباشد باز هم واجب باشد. ولي در مواردي كه اثر احتمالي بر فحص مترتب بوده و فحص معقول باشد، اين روايات كافي است در وجوب آن.
امّا در مقابل گفته شده است رواياتي وجود دارد كه به اطلاقها دالّ بر عدم
وجوب فحص است، پس فحص واجب نيست. بايد آن روايات را بررسي كنيم آيا به گونهاي است كه قابل تقييد به اين روايات مذكور نباشد تا به آن أخذ كرده و بگوييم فحص واجب نيست يا اينكه قابل تقييد است كه در نتيجه با وجود مقيّد، آن اطلاقات ديگر حجّيتي ندارد.
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ بُنْدَارَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَمَّادٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ قَالَ: كَانَ لِي صَدِيقٌ مِنْ كُتَّابِ بَنِي أُمَيَّةَ فَقَالَ لِيَ: اسْتَأْذِنْ لِي عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … فَاسْتَأْذَنْتُ لَه فَأَذِنَ لَهُ فَلَمَّا أَنْ دَخَلَ سَلَّمَ وَ جَلَسَ ثُمَّ قَالَ: جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنِّي كُنْتُ فِي دِيوَانِ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ فَأَصَبْتُ مِنْ دُنْيَاهُمْ مَالًا كَثِيراً وَ أَغْمَضْتُ فِي مَطَالِبِهِ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام …: لَوْ لَا أَنَّ بَنِي أُمَيَّةَ وَجَدُوا لَهُمْ مَنْ يَكْتُبُ وَ يَجْبِي لَهُمُ الْفَيْءَ وَ يُقَاتِلُ عَنْهُمْ وَ يَشْهَدُ جَمَاعَتَهُمْ لَمَا سَلَبُونَا حَقَّنَا وَ لَوْ تَرَكَهُمُ النَّاسُ وَ مَا فِي أَيْدِيهِمْ مَا وَجَدُوا شَيْئاً إِلَّا مَا وَقَعَ فِي أَيْدِيهِمْ قَالَ: فَقَالَ: الْفَتَى جُعِلْتُ فِدَاكَ فَهَلْ لِي مَخْرَجٌ مِنْهُ؟ قَالَ: إِنْ قُلْتُ لَكَ تَفْعَلُ؟ قَالَ: أَفْعَلُ قَالَ لَهُ: فَاخْرُجْ مِنْ جَمِيعِ مَا كَسَبْتَ فِي دِيوَانِهِمْ فَمَنْ عَرَفْتَ مِنْهُمْ رَدَدْتَ عَلَيْهِ مَالَهُ وَ مَنْ لَمْ تَعْرِفْ تَصَدَّقْتَ بِهِ وَ أَنَا أَضْمَنُ لَكَ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الْجَنَّةَ فَأَطْرَقَ الْفَتَى طَوِيلًا ثُمَّ قَالَ لَهُ: لَقَدْ فَعَلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ ابْنُ أَبِي حَمْزَةَ: فَرَجَعَ الْفَتَى مَعَنَا إِلَى الْكُوفَةِ فَمَا تَرَكَ شَيْئاً عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ إِلَّا خَرَجَ مِنْهُ حَتَّى ثِيَابَهُ الَّتِي كَانَتْ عَلَى بَدَنِهِ قَالَ: فَقَسَمْتُ لَهُ
قِسْمَةً وَ اشْتَرَيْنَا لَهُ ثِيَاباً وَ بَعَثْنَا إِلَيْهِ بِنَفَقَةٍ قَالَ: فَمَا أَتَى عَلَيْهِ إِلَّا أَشْهُرٌ قَلَائِلُ حَتَّى مَرِضَ فَكُنَّا نَعُودُهُ قَالَ: فَدَخَلْتُ يَوْماً وَ هُوَ فِي السَّوْقِ قَالَ: فَفَتَحَ عَيْنَيْهِ ثُمَّ قَالَ لِي: يَا عَلِيُّ وَفَى لِي وَ اللَّهِ صَاحِبُكَ قَالَ: ثُمَّ مَاتَ فَتَوَلَّيْنَا أَمْرَهُ فَخَرَجْتُ حَتَّى دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … فَلَمَّا نَظَرَ إِلَيَّ قَالَ لِي: يَا عَلِيُّ وَفَيْنَا وَ اللَّهِ لِصَاحِبِكَ قَالَ: فَقُلْتُ: صَدَقْتَ جُعِلْتُ فِدَاكَ هَكَذَا وَ اللَّهِ قَالَ لِي عِنْدَ مَوْتِهِ.
وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ نَحْوَهُ.(1)
اين روايت از لحاظ سند به خاطر ابراهيم بن اسحاق(2)
إبراهيم بن إسحاق أبو إسحاق الأحمري النهاوندي كان ضعيفا في حديثه متهوما ... .
• الفهرست (للشيخ الطوسي)، ص7:
إبراهيم بن إسحاق أبو إسحاق الأحمري النهاوندي، كان ضعيفا في حديثه متهما في دينه ... .
و علي بن ابي حمزهي بطائنيِ كذاب ملعون، ناتمام است.علي بن ابي حمزه ميگويد: دوستي داشتم كه از كُتّاب و منشيهاي بني اميه بود، به من گفت از امام صادق … عليه السلام … اذن بگير [خدمت حضرت برسم] من هم اذن گرفتم و حضرت به او اذن دادند. وقتي كه داخل شد سلام داد و نشست و عرض كرد: فدايتان شوم من در ديوان اين قوم [بني اميه] بودم و از دنيايشان اموال زيادي كسب كردم و از اينكه از كجا آمده و چگونه است چشم پوشيدم. امام صادق … عليه السلام … فرمودند: اگر بني اميه لعنة الله عليهم افرادي نمييافتند كه براي آنها كتابت كرده فيء جمعآوري كند و از جانب آنها بجنگد و در مجتمع آنها [يا نماز جماعت و جمعهي آنان] حاضر شود [اگر افرادي مثل شما در ديوان آنها نبود] حق ما را نميتوانستند سلب كنند. اگر
مردم آنها و آنچه در دست آنها بود را رها ميكردند، آنان [بني اميه] چيزي پيدا نميكردند، مگر آنچه در دست خودشان بود [كه با آن نميتوانستند با ما مقابله كنند.]
علي بن ابي حمزهي بطائني ميگويد: آن جوان [دوست من] عرض كرد فدايتان شوم! آيا راهي براي بيرون آمدن از آن دارم؟ حضرت به او فرمودند: آيا بگويم انجام ميدهي؟ عرض كرد انجام ميدهم. فرمودند: از هر آنچه در ديوان آنها كسب كردهاي خارج شو، آنچه را كه مالكش را ميشناسي به مالكش ردّ كن و آنچه را كه مالكش را نميشناسي از طرف مالكش صدقه بده كه در اين صورت من بهشت را از طرف خدا براي تو تضمين ميكنم! ابن ابي حمزه ميگويد: آن جوان سرش را مدت زيادي پايين انداخت، سپس عرض كرد: فدايتان شوم انجام ميدهم.
ابن ابي حمزه ميگويد: آن جوان با ما به كوفه برگشت، هيچ چيز روي زمين نداشت مگر اينكه از آن خارج شد، حتّي لباسي كه بر بدنش پوشيده بود. ابن ابي حمزه ميگويد: براي او از دوستان چيزهايي جمع كردم و براي او لباسي خريديم و نفقهاي براي او فرستاديم. چند ماهي نگذشته بود كه مريض شد و ما عيادتش ميكرديم. يك روز بر او وارد شدم در حال احتضار بود، چشمانش را باز كرد و به من گفت: اي علي! به خدا قسم صاحبت [به عهدش] وفا كرد و سپس از دنيا رفت و [كفن و دفنش را] به عهده گرفتيم، تا اينكه روزي بر امام صادق … عليه السلام … وارد شدم، همين كه مرا ديدند فرمودند: اي علي! به خدا قسم براي رفيقت وفاي عهد كرديم. عرض كردم: بله راست ميگوييد فدايتان شوم! به خدا قسم خودش اينچنين موقع مرگش گفت!
شاهد، در اين بخش روايت است كه فرمودند: «وَ مَنْ لَمْ تَعْرِفْ تَصَدَّقْتَ بِهِ»؛ هر كه را نميشناسي، از جانب او صدقه بده و نفرمودند كه فحص كن تا او را پيدا كني. پس اين روايت دلالت ميكند اگر مالك مجهول بود فحص لازم نيست.
نقد
اولاً: مورد روايت، موردي بوده كه نميتوانست فحص كند؛ زيرا خلاف تقيه بوده؛ چون لازمهي فحص اين بود كه همه جا اعلام كند و در زمان امام صادق … عليه السلام … گرچه اواخر دولت بني اميه بوده، ولي به هر حال باز هم اعلام مشكل بوده و خلاف تقيه بوده است.
ثانياً: اين روايت مطلق بوده و با رواياتي كه بيان فرمود «اطلبه» قابل تقييد ميباشد.
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ حَرِيزٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … فِي رَجُلٍ تَرَكَ غُلَاماً لَهُ فِي كَرْمٍ لَهُ يَبِيعُهُ عِنَباً أَوْ عَصِيراً فَانْطَلَقَ الْغُلَامُ فَعَصَرَ خَمْراً ثُمَّ بَاعَهُ قَالَ: لَا يَصْلُحُ ثَمَنُهُ ثُمَّ قَالَ: إِنَّ رَجُلًا مِنْ ثَقِيفٍ أَهْدَى إِلَى رَسُولِ اللَّهِ … عليه السلام … رَاوِيَتَيْنِ مِنْ خَمْرٍ فَأَمَرَ بِهِمَا رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … فَأُهَرِيقَتَا وَ قَالَ: إِنَّ الَّذِي حَرَّمَ شُرْبَهَا حَرَّمَ ثَمَنَهَا ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام …: إِنَّ أَفْضَلَ خِصَالِ هَذِهِ الَّتِي بَاعَهَا الْغُلَامُ أَنْ يُتَصَدَّقَ بِثَمَنِهَا.
وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ حَرِيزٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … وَ عَنْ صَفْوَانَ وَ فَضَالَةَ عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ … عليهما السلام … مِثْلَهُ.(1)
محمد بن مسلم ميگويد: امام صادق … عليه السلام … دربارهي مردي كه غلامي را در باغ انگوري گذاشت كه براي او انگور يا آب انگور بفروشد، ولي غلام خمر
1) وسائل الشيعة، ج17، كتاب التجارة، ابواب ما يكتسب به، باب55، ح1، ص223 و الكافي، ج5، ص230.
درست كرد و فروخت، فرمودند: [معامله باطل بوده و] ثمنش درست نيست. سپس فرمودند: مردي از ثقيف دو مشك خمر براي رسول الله … صلي الله عليه و آله و سلم … هديه آورد، ولي حضرت دستور دادند آن دو را بر زمين ريختند و فرمودند: آن كسي كه نوشيدن آن را حرام كرده، ثمن آن را هم حرام كرده. سپس امام صادق … عليه السلام … فرمودند: بهترين روش در مورد اين چيزهايي كه غلام فروخته، آن است كه ثمن آن را صدقه بدهد.
شاهد، اين قسمت روايت است كه فرمودند: «إِنَّ أَفْضَلَ خِصَالِ هَذِهِ الَّتِي بَاعَهَا الْغُلَامُ أَنْ يُتَصَدَّقَ بِثَمَنِهَا» در اينجا با اينكه معامله باطل بوده و بايد پول را به بايع پس دهند، حضرت بدون اينكه بفرمايند از بايع و مالك فحص كنيد، ميفرمايند صدقه دهيد.
نقد
اولاً: مورد به گونهاي بوده كه اصلاً فحص امكان نداشته؛ چون مشتري ميآمد خريد ميكرد و ميرفت و معلوم نبود از كجا آمده و در كجا هست و نميتوان او را پيدا كرد، خصوصاً اينكه اگر اعلام كند كسي كه از من خمر خريداري كرده بيايد پولش را پس بگيرد، در چنين مواردي كسي به اين سادگي حاضر نيست خودش را معرفي كند. پس امكان فحص نيست يا حرج است.
ثانياً: اين اطلاق هم قابل تقييد است؛ يعني «يتصدق بثمنها اذا لم يعرف مشتريها».
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ الرَّزَّازِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ أَبِي عَلِيِّ بْنِ رَاشِدٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ … عليه السلام … قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ اشْتَرَيْتُ أَرْضاً إِلَى جَنْبِ ضَيْعَتِي بِأَلْفَيْ دِرْهَمٍ فَلَمَّا وَفَّيْتُ الْمَالَ خُبِّرْتُ أَنَّ الْأَرْضَ
وَقْفٌ فَقَالَ: لَا يَجُوزُ شِرَاءُ الْوَقْفِ وَ لَا تُدْخِلِ الْغَلَّةَ فِي مَالِكَ وَ ادْفَعْهَا إِلَى مَنْ وُقِفَتْ عَلَيْهِ قُلْتُ: لَا أَعْرِفُ لَهَا رَبّاً قَالَ: تَصَدَّقْ بِغَلَّتِهَا.(1)
اين روايت از لحاظ سند به خاطر محمد بن جعفر الرزاز و ابي علي بن راشد ناتمام است. البته جناب شيخ صدوق هم اين روايت را با سند صحيح خود از محمد بن عيسي از ابي علي بن راشد نقل كرده كه آن هم به خاطر عدم احراز وثاقت ابي علي بن راشد ناتمام است.(2)
ابي علي بن راشد ميگويد: از امام كاظم … عليه السلام … [يا امام رضا … عليه السلام …] سؤال كردم و عرض كردم: فدايتان شوم! من زميني را به قيمت دو هزار درهم كنار مزرعهام خريدم، وقتي كه پول را دادم خبر دار شدم كه اين زمين وقف است. حضرت فرمودند: شراء وقف جايز نيست و غلهي آن هم داخل در ملكت نميشود، آن را به موقوفٌ عليهم بده. عرض كردم: آنها را نميشناسم، فرمودند: غلهي آن را صدقه بده.
در اين روايت هم وقتي حضرت ميفرمايند مال را به موقوفٌ عليهم بده، عرض ميكند آنها را نميشناسم، حضرت نيز بدون اينكه بفرمايند پس فحص كن، ميفرمايند غله اش را صدقه بده.
نقد
اين روايت اطلاق دارد و قابل تقييد است. علاوه آنكه طبيعت قضيه آن بوده كه حتّي با فحص هم موقوفٌ عليهم مشخص نميشدند؛ زيرا موقوفٌ عليهم خود انگيزه براي طلب غلّهي وقف داشتند و مراجعه نكرده بودند.
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ حَدِيدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مَيْمُونٍ الصَّائِغِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … عَمَّا يُكْنَسُ مِنَ التُّرَابِ فَأَبِيعُهُ فَمَا أَصْنَعُ بِهِ؟ قَالَ: تَصَدَّقْ بِهِ فَإِمَّا لَكَ وَ إِمَّا لِأَهْلِهِ قَالَ قُلْتُ: فَإِنَّ فِيهِ ذَهَباً وَ فِضَّةً وَ حَدِيداً فَبِأَيِّ شَيْءٍ أَبِيعُهُ؟ قَالَ: بِعْهُ بِطَعَامٍ قُلْتُ: فَإِنْ كَانَ لِي قَرَابَةٌ مُحْتَاجٌ أُعْطِيهِ مِنْهُ؟ قَالَ: نَعَمْ.
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ مِثْلَهُ.(1)
اين روايت هم از لحاظ سند به خاطر علي بن حديد و علي بن ميمون الصائغ ناتمام است.
علي بن ميمون الصائغ ميگويد: از امام صادق … عليه السلام … سؤال كردم خاكروبه و بُرادههاي طلا و نقره را كه [در كارگاه طلا و نقره سازي جمع ميشود] ميفروشم، با ثمن آن چه كار كنم؟ فرمودند: صدقه بده كه يا براي خودت محسوب ميشود يا از طرف مالكان آنها. عرض كردم: در آن طلا، نقره و آهن وجود دارد، در مقابل چه چيزي بفروشم؟ فرمودند: در مقابل طعام بفروش. عرض كردم: اگر در ميان خويشاوندانم فرد محتاجي باشد به او بدهم؟ فرمودند: بله.
در اين روايت هم حضرت بدون اينكه بفرمايند از مالكانشان فحص كن، ميفرمايند صدقه بده. پس معلوم ميشود فحص واجب نيست.
نقد
اين روايت مربوط به ما نحن فيه نميشود؛ زيرا برادههايي كه موقع ساختن از طلا و نقرهي هر كسي به جا ميماند، آنقدر كم است كه تالف محسوب شده و
1) وسائل الشيعة، ج18، تتمة كتاب التجارة، ابواب الصرف، باب16، ح1، ص202 و الكافي، ج5، ص250.
ارزش مالي ندارد، ولي به مرور زمان كه جمع ميشود كمي قيمت پيدا ميكند. پس نسبت به هر كسي ماليت ندارد تا بگوييم فحص از مالكش لازم است يا خير، و اصل اين عمل كه صدقه بدهد نيز عمل مستحبي است. بنابراين مربوط به ما نحن فيه نميشود.
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ ] بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ عِمْرَانَ عَنْ أَيُّوبَ عَنْ صَفْوَانَ عَنْ عَلِيٍّ الصَّائِغِ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ تُرَابِ الصَّوَّاغِينَ وَ أَنَّا نَبِيعُهُ قَالَ: أَ مَا تَسْتَطِيعُ أَنْ تَسْتَحِلَّهُ مِنْ صَاحِبِهِ قَالَ قُلْتُ: لَا إِذَا أَخْبَرْتُهُ اتَّهَمَنِي قَالَ: بِعْهُ قُلْتُ: بِأَيِّ شَيْءٍ نَبِيعُهُ؟ قَالَ: بِطَعَامٍ قُلْتُ: فَأَيَّ شَيْءٍ أَصْنَعُ بِهِ؟ قَالَ تَصَدَّقْ بِهِ إِمَّا لَكَ وَ إِمَّا لِأَهْلِهِ قُلْتُ: إِنْ كَانَ ذَا قَرَابَةٍ مُحْتَاجاً أَصِلُهُ قَالَ: نَعَمْ.(1)
اين روايت هم از لحاظ سند ناتمام است.
علي الصائغ ميگويد: از ايشان [مضمره است] دربارهي خاكروبهي صوّاغين و زرگران سؤال كردم كه من آن را ميفروشم، فرمودند: آيا نميتواني از صاحبانشان طلب حلّيت كني؟ عرض كردم: خير اگر اينطور بگويم مرا متّهم ميكنند [كه عمداً اينچنين كردهاي] فرمودند: بفروش. عرض كردم: در مقابل چه چيزي بفروشم؟ فرمودند: در مقابل طعام. عرض كردم: با آن چه كار كنم؟ فرمودند: صدقه بده كه يا براي تو محسوب ميشود و يا از اهل آن. عرض كردم: اگر از خويشاوندانم محتاجي بود به او بدهم؟ فرمودند: بله.
استدلال به اين روايت و جواب آن مانند روايت سابق است.
1) همان، ح2 و تهذيب الاحكام، ج6، ص383.
بنابراين نتيجه اين شد كه فحص از مالك واجب است، امّا اينكه چه مقدار فحص لازم است، إن شاء الله خواهد آمد.
سيد خويي … قدس سره … از آنجا كه دلالت روايات وجوب فحص را بر ما نحن فيه كه مجهول المالك است تمام ندانستند و در سند بعضي مناقشه كردند، به ناچار نميتوانند به وسيلهي اين روايات، رواياتي را كه بالاطلاق دالّ بر عدم وجوب فحص است تقييد كنند. پس از يك طرف اطلاق آيات شريفه دلالت بر وجوب فحص ميكند و از طرف ديگر اطلاق روايات دلالت بر عدم وجوب فحص ميكند و از آنجا كه نسبت بين آيات شريفه و اين روايات به نحو عموم و خصوص مطلق نيست، آيات شريفه نميتوانند اين روايات را تقييد كنند، بلكه چون نسبتشان عموم و خصوص من وجه است، تعارض ميكنند.(1)
و قد يقال بوجوب الفحص لوجهين: الوجه الأول: الاخبار الدالة على وجوب الفحص عن المالك، فان مقتضى القاعدة تقييد المطلقات بهذه الاخبار ... .
الوجه الثاني: أن الآية المتقدمة في أول المسألة تقتضي وجوب الفحص عن المالك مقدمة للرد الواجب، سواء أ كانت الأمانة مالكية، كالوديعة و العارية و نحوهما أم شرعية، كاللقطة و مجهول المالك، و مال السرقة و الخيانة و الغصب، و المال المأخوذ من الجائر مع العلم بكونه مغصوبا، و لكنه مقيد بالتمكن العقلي من الأداء و الفحص، لقبح التكليف بغير المقدور، و عليه فلا يجب الفحص مع عدم التمكن منه، و المطلقات المتقدمة ظاهرة في وجوب التصدق بمجهول المالك على وجه الإطلاق حتى مع التمكن من الفحص، و إذن فالنسبة بينهما هي العموم من وجه، فإن الآية أعم من حيث المورد، لشمولها الأمانات المالكية و الشرعية، و أخص من حيث وجوب الفحص، لاختصاصها بصورة التمكن منه، و المطلقات المتقدمة أعم من جهة الفحص، لشمولها صورتي التمكن من الفحص و عدمه، و أخص من حيث المورد، لاختصاصها بمجهول المالك، فتقع المعارضة بينهما في مجهول المالك مع التمكن من الفحص، فمقتضى الآية هو وجوب الفحص عن المالك مع التمكن منه، و مقتضى الروايات هو جواز التصدق به قبل الفحص عنه، سواء تمكن منه أم لا، و قد حققنا في مبحث التعادل و الترجيح من علم الأصول أنه إذا تعارض الخبر مع الكتاب معارضة العموم من وجه ترفع اليد عن الخبر، و يؤخذ بعموم الكتاب أو بإطلاقه، و عليه فلا بد من الأخذ بإطلاق الآية و الحكم بوجوب الفحص مع التمكن منه، و رفع اليد عن المطلقات الظاهرة في عدم وجوبه. و مع الإغضاء عما ذكرناه، و الحكم بالتساقط يرجع الى ما دل على حرمة التصرف في مال الغير بدون إذنه.
1) مصباح الفقاهة، ج1، ص511:
بيان نسبت عموم و خصوص من وجه در ما نحن فيه
از آنجا كه خطابات شارع مقيّد به قيد لبّي قدرت ميباشد، پس آيات شريفهي دالّ بر وجوب فحص، مقيّد به صورت قدرت بر فحص بوده، در نتيجه از اين حيث نسبت به روايات دالّ بر عدم وجوب فحص، اخص ميباشد؛ چون اين روايات دالّ بر عدم وجوب فحص است؛ چه امكان و قدرت بر فحص باشد و چه نباشد.
از طرف ديگر روايات دالّ بر عدم وجوب فحص نيز از حيثي نسبت به آيات شريفه اخص است؛ چون اين روايات اختصاص به مثل مجهول المالك دارد كه امانت بودنش به نحو امانت شرعيه است نه امانت مالكي، ولي آيات شريفه اعم بوده و شامل امانت شرعي و مالكي هر دو ميشود و مجهول المالك مع التمكّن من الفحص، مورد اجتماع آيات مباركه و روايات است.
بنابراين نسبت بين آيات شريفه و اين روايات، عموم و خصوص من وجه ميباشد؛ نه عموم و خصوص مطلق و در نتيجه آيات شريفه نميتوانند اين روايات را تقييد كنند، بلكه چون اين روايات با آيات شريفه تعارض ميكنند، به مقتضاي رواياتي كه ميفرمايد «ما خالف كتاب الله كنار گذاشته ميشود»(1)
• وسائل الشيعة، ج27، كتاب القضاء، ابواب صفات القاضي، باب9، ح29، ص118:
سَعِيدُ بْنُ هِبَةِ اللَّهِ الرَّاوَنْدِيُّ فِي رِسَالَتِهِ الَّتِي أَلَّفَهَا فِي أَحْوَالِ أَحَادِيثِ أَصْحَابِنَا وَ إِثْبَاتِ صِحَّتِهَا عَنْ مُحَمَّدٍ وَ عَلِيٍّ ابْنَيْ عَلِيِّ بْنِ عَبْدِ الصَّمَدِ عَنْ أَبِيهِمَا عَنْ أَبِي الْبَرَكَاتِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ أَبِي جَعْفَرِ بْنِ بَابَوَيْهِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَيُّوبَ بْنِ نُوحٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ قَالَ: قَالَ الصَّادِقُ … عليه السلام …: إِذَا وَرَدَ عَلَيْكُمْ حَدِيثَانِ مُخْتَلِفَانِ فَاعْرِضُوهُمَا عَلَى كِتَابِ اللَّهِ فَمَا وَافَقَ كِتَابَ اللَّهِ فَخُذُوهُ وَ مَا خَالَفَ كِتَابَ اللَّهِ فَرُدُّوهُ فَإِنْ لَمْ تَجِدُوهُمَا فِي كِتَابِ اللَّهِ فَاعْرِضُوهُمَا عَلَى أَخْبَارِ الْعَامَّةِ فَمَا وَافَقَ أَخْبَارَهُمْ فَذَرُوهُ وَ مَا خَالَفَ أَخْبَارَهُمْ فَخُذُوهُ.
• همان، ح10، ص109 و الكافي، ج1، ص169:
وَ عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ] عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم …: إِنَّ عَلَى كُلِّ حَقٍّ حَقِيقَةً وَ عَلَى كُلِّ صَوَابٍ نُوراً فَمَا وَافَقَ كِتَابَ اللَّهِ فَخُذُوهُ وَ مَا خَالَفَ كِتَابَ اللَّهِ فَدَعُوهُ.
، اطلاق اين1) از جمله ميتوان به اين روايات اشاره كرد:
روايات تاب مقاومت در مقابل اطلاق آيات شريفه را نداشته و از حجّيت ساقط ميشود، در نتيجه ما ميمانيم و اطلاق آيات شريفه كه دالّ بر وجوب فحص ميباشد و حتّي بنابر فرض تساقط در مادّهي اجتماع، مرجع ادلّهي حرمت تصرّف در مال غير بدون إذن است.
بنابراين سيد خويي … قدس سره … هم در نهايت مانند ما قائل به وجوب فحص ميباشد، ولي طريق استدلالشان با ما تفاوت دارد.
اولاً: همانطور كه بيان كرديم از مجموع روايات دالّ بر وجوب فحص، خصوصاً صحيحهي يونس بن عبدالرحمان استفاده كرديم فحص از مالك چه فيالجمله معلوم باشد و چه مجهول مطلق باشد، واجب است. و از آنجا كه روايات دالّ بر وجوب فحص اختصاص به امانت شرعي دارد، ميتواند اطلاق روايات دالّ بر عدم وجوب فحص را تقييد كند. و در نتيجه اطلاق روايات دالّ بر تصدّق و عدم وجوب فحص حتّي با تمكّن از فحص تقييد ميشود و منحصر ميشود به صورت بعد از فحص از مالك و صورت عدم تمكّن از فحص از مالك؛ مثلاً رواياتي كه ميفرمود: «تَصَدّق به» بعد از تقييد چنين ميشود: «تصدّق بالمال بعد الفحص و اليأس عن الظفر بالمالك عند التمكن من الفحص» و در نتيجه روايات تصدّق بالمال براساس مبناي انقلاب نسبت كه از جانب ايشان نيز پذيرفته است، أخص از آيهي شريفه ميشود و مفيد وجوب تصدّق به مال مجهول المالك است با عدم امكان فحص يا بعد از فحص و يأس از ظفر به مالك.
ثانياً: آيهي شريفهي (إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها) و آيات ديگر بيان ميكنند امانات را بايد به اهلش أداء كرد و مراد از اهل هميشه مالك نيست، بلكه گاهي مالك است، گاهي وليّ مالك، گاهي امام … عليه السلام … و گاهي مساكين و خلاصه مراد از اهل يعني كسي كه شايستگي دريافت امانت را دارد. اگر مالك معلوم باشد آن اهل، مالك است، اگر معلوم نباشد، مساكين است و ...، بنابراين رواياتِ دالّ بر وجوب تصدق كه استفادهي عدم وجوب فحص از آن ميشود، نميتواند تعارضي با آيات شريفه به آن نحو كه سيد خويي فرمودند داشته باشد.
مطلب ديگري كه مرحوم شيخ در اينجا بيان ميكند آن است كه اگر بعد از فحص و اعلان، كسي ادعاي مالكيت آن مال مجهول المالك را كرد، آيا صرف ادعا كافي است كه به او تحويل دهيم ـ كما اينكه در بعضي موارد اينچنين است؛ مثلاً اگر مشتري در منزلي كه از بايع خريداري كرده، چيزي پيدا كرد و بايع ادعا كرد مال من است، به صرف ادعاي بايع بايد به او تحويل داد ـ يا اينكه بايد نشاني بدهد و يا بينه يا قطع وجود داشته باشد؟ پس سه احتمال وجود دارد:
به صرف ادعا بايد تحويل داد.
اگر نشاني داد بايد تحويل داد.
اگر بينه اقامه كرد يا قطع حاصل شد بايد تحويل داد.(1)
و لو جهل صاحبه وجب الفحص مع الإمكان؛ لتوقّف الأداء الواجب بمعنى التمكين و عدم الحبس على الفحص، مضافاً إلى الأمر به في الدين المجهول المالك، ثمّ لو ادّعاه مدّعٍ، ففي سماع قول من يدّعيه مطلقاً؛ لأنّه لا معارض له، أو مع الوصف؛ تنزيلًا له منزلة اللقطة، أو يعتبر الثبوت شرعاً؛ للأصل، وجوه.
1) المكاسب المحرمة، ج2، ص185:
مستند احتمال اوّل ميتواند صحيحهي منصور بن حازم باشد كه اينچنين است:
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: قُلْتُ عَشَرَةٌ كَانُوا جُلُوساً وَ وَسْطَهُمْ(1)
الْوَسْطُ، مخففا يكون موضعا للشيء، تقول: زيد وَسْطَ الدَّارِ، فإذا نصبت السين صار اسما لما بين طرفي كل شيء.
كِيسٌ فِيهِ أَلْفُ دِرْهَمٍ فَسَأَلَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً أَ لَكُمْ هَذَا الْكِيسُ فَقَالُوا كُلُّهُمْ لَا وَ قَالَ وَاحِدٌ مِنْهُمْ هُوَ لِي فَلِمَنْ هُوَ؟ قَالَ: لِلَّذِي ادَّعَاهُ.وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْوَلِيدِ(2)
محمد بن الوليد البجلي الخزاز أبو جعفر الكوفي ثقة، عين، نقي الحديث، ذكره الجماعة بهذا روى عن يونس بن يعقوب و حماد بن عثمان و من كان في طبقتهما، و عمر حتى لقيه محمد بن الحسن الصفار و سعد. له كتاب نوادر أخبرنا محمد بن محمد قال: حدثنا جعفر بن محمد قال: حدثنا علي بن الحسين السعدآبادي، عن أحمد بن محمد بن خالد، عنه بكتابه.
عَنْ يُونُسَ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ وَ رَوَاهُ فِي النِّهَايَةِ عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ.(3)منصور بن حازم ميگويد به امام صادق … عليه السلام … عرض كردم ده نفر [در محلّي] نشسته بودند و در موضعشان كيسهاي بود كه هزار درهم در آن بود، يكي از ديگران پرسيد آيا اين كيسه مال شماست؟ همه گفتند نه، مال ما نيست. يك نفر گفت مال من است. [با اين وصف] اين كيسه مال كيست؟ حضرت فرمودند: مال كسي است كه آن را ادعا كرده است.
سند شيخ تمام است؛ زيرا ظاهراً مراد از محمد بن الوليد، الخزاز ثقه است.
چه بسا كسي استنباط كند اين روايت دلالت ميكند صرف ادعاي مالكيت، در صورتي كه مدعي ديگري نباشد كفايت ميكند و بايد مال را به مدّعي تحويل داد.
اولاً: مورد روايت به گونهاي است كه احتمال اينكه آن كيسهي دراهم متعلّق به شخصي غير از آن ده نفر حاضر در آن مجتمع باشد، ضعيف است. در چنين موردي كه نُه نفر گفتهاند مال ما نيست، حتّي اگر آن يك نفر چيزي هم نميگفت چه بسا كسي اطمينان ميكرد مال اوست؛ چه رسد به اينكه إدعا هم كرده است. و بالجمله احتمال اينكه كيسهي مذكور از ديگري بوده كه قبل از جلوس اين ده نفر در اينجا مانده است، احتمال عقلايي نسبت به كيسهي هزار درهمي نيست كه بتواند ادّعاي مالكيت يكي از اين ده نفر را در حالي كه معارض ندارد بياثر كند.
ثانياً: اينكه در روايت ميفرمايد «وَسْطَهُم كِيسٌ؛ در موضعشان كيسهاي است» معلوم ميشود كسي يد روي آن نگذاشته و اينكه ميگويد هزار درهم در آن بوده، قرينه نميشود بر اينكه از قبل هزار درهم را شمرده و يد بر آن گذاشته بود؛ شايد بعداً فهميده هزار درهم بوده. به هر حال مفروض روايت اين نيست كه كسي بر آن يد گذاشته بود. در چنين جايي اگر كسي ادعا كرد و يد بر آن گذاشت، به سيرهي عقلائيه و به حكم اين روايت ميگوييم مال اوست و مشكلي ندارد و نهايت اگر به اطلاق، شامل صورت وضع يد بر كيسهي مذكور نيز بشود، آن را به ادلّهي ديگر تقييد ميكنيم و ميگوييم صحيحهي منصور بن حازم در دلالت بر قبول ادّعاي مالكيت چيزي، مربوط به جايي است كه از قبل، ديگري بر آن يد نگذاشته باشد. ولي در ما نحن فيه اينچنين نيست، بلكه فرض آن است كه
در يد آخذ است و مخاطب به اين آيهي شريفه است: (إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها) و همينطور روايت «عَلَى الْيَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّى تُؤَدِّي»، بنابراين آخذ موظف است آن را ردّ به اهلش كند كه در درجهي اوّل مالك است، و بايد احراز كند اين وظيفه را انجام داده است و با صرف ادعاي كسي اگر آن را تحويل دهد، شك ميكند ردّ امانت به اهل كرده است يا نه، پس احراز نميكند كه وظيفهاش را انجام داده، بلكه استصحاب عدم ردّ امانت به اهلش ميكند. پس در ما نحن فيه به صرف ادعا نميتواند مال را به مدعي تحويل دهد.
امّا آيا توصيف مال و دادن نشانه هايي از آن كفايت ميكند و بايد به او تحويل دهد؟ ميگوييم اگر با توصيف مال اطمينان يا يقين حاصل كند مال اوست، داخل در شق سوم ميشود. و اگر طبق فرض، اطمينان براي او حاصل نشود كه مال اوست ـ چون احتمال ميدهد قبلاً آن را در دست مالك واقعي ديده و ميشناسد ـ ميگوييم حتّي اگر در باب لقطه به صرف توصيف اكتفاء شود، نميتوان گفت در ما نحن فيه هم صرف توصيف كفايت ميكند؛ چون لقطه دليل خاص دارد و تعبّد است و نميتوان به غير لقطه تسرّي داد، بلكه بايد احراز كند ردّ به مالك كرده است. بنابراين احتمال سوم باقي ميماند كه يا بايد يقين و اطمينان حاصل كند يا بيّنهي شرعيه قائم شود بر اينكه اين مال، مال اوست. يقين كه حجّيتش ذاتي است، اطمينان هم حجّيت عقلائيهي غير مردوعه و ممضاة شارع دارد. بيّنه هم حجّت شرعي است، پس با قطع يا اطمينان يا قيام بينه، بايد مال را به او تحويل دهد.
در بحث طهارت بيان كرديم ميتوان به خبر واحد ثقه نيز اعتماد كرد، فقط در باب قضاوت و در موارد خاصي به خبر ثقه نميتوان اعتماد كرد كه ما نحن فيه از آن موارد نيست. بنابراين اگر ثقهاي هم خبر دهد كه مال مدعي است، كفايت ميكند و بايد مال را به او تحويل دهد.
بعد از اينكه بيان كرديم فحص لازم و واجب است تا اطمينان به مالك حاصل كنيم، اين سؤال مطرح ميشود كه تا چه زماني بايد فحص كرد؟ آيا حدّي دارد يا نامحدود است؟
سه احتمال در اينجا وجود دارد:
طبيعي فحص كفايت ميكند.
مانند لقطه بايد يك سال فحص كند.
فحص تا حصول يأس از پيدا كردن مالك.
امّا احتمال اوّل را كه طبيعي فحص كفايت ميكند، نه از آيات شريفه ميتوان استفاده كرد و نه از روايات.
در روايات كه ميفرمايد: «اطلبه» يعني دنبال كن تا پيدا كني؛ به عنوان مثال اگر گفته شود فلان كس كه گم شده دنبالش بگرد، آيا ميتوان گفت همين مقدار كه رفت جايي ببيند در آنجا هست يا نه و پيدايش نكرد، كافي است؟
درست است كه امر، دالّ بر تكرار نيست امّا مادهي «طلب» اقتضاي استمرار
ميكند، علاوه آنكه در روايات وقتي به حضرت عرض ميكنند گشتيم ولي پيدا نكرديم، حضرت دوباره ميفرمايند: «اطلبه».
آيات شريفه هم كه ميفرمايد ردّ امانت به اهلش كنيد و گفتيم فحص به عنوان مقدمهي آن است، مادامي كه خطاب ردّ امانت به اهل ساقط نشده، مقدمهي آن (فحص) هم ساقط نميشود.
پس احتمال اوّل شاهدي از آيات و روايات ندارد، بلكه خلاف آن است.
امّا احتمال دوم كه يك سال تعريف كند، آن هم از آنجا كه رواياتِ مربوط به آن اختصاص به لقطه دارد، نميتوانيم به هر مجهول المالكي تسرّي دهيم.
بله، در روايت حفص بن غياث آمده بود كه مثل لقطه يك سال تعريف كنيد، ولي از آنجا كه آن روايت از لحاظ سند ناتمام است، نميتوانيم به آن اعتماد كرده، بگوييم يك سال واجب است تعريف كند.
با مردود شدن احتمال اوّل و دوم، فقط احتمال سوم باقي ميماند؛ چون احتمالات ديگر معقول نيست؛ مثلاً بگوييم دو سال يا شش ماه؛ زيرا چنين ترجيحاتي بلا مرجّح و رجم به غيب است.
پس تنها احتمالي كه باقي ميماند آن است كه بگوييم بايد به اندازهاي فحص شود كه ديگر فحص نزد عقلاء لغو و بيفايده باشد و به تعبير ديگر يأس از پيدا كردن مالك حاصل شود.
البته احتمال ضعيف ديگري هم از دو روايت ضعيف به دست ميآيد كه اينچنين است:
وَ عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى] عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُوسَى الْهَمْدَانِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى بْنِ عُبَيْدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ قَالَ: أَصَبْتُ يَوْماً ثَلَاثِينَ دِينَاراً فَسَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … عَنْ ذَلِكَ فَقَالَ أَيْنَ أَصَبْتَهُ؟ قَالَ: قُلْتُ لَهُ: كُنْتُ مُنْصَرِفاً إِلَى مَنْزِلِي فَأَصَبْتُهَا قَالَ: فَقَالَ صِرْ إِلَى الْمَكَانِ الَّذِي أَصَبْتَ فِيهِ فَعَرِّفْهُ فَإِنْ جَاءَ طَالِبُهُ بَعْدَ ثَلَاثَةِ أَيَّامٍ فَأَعْطِهِ إِيَّاهُ وَ إِلَّا تَصَدَّقْ بِهِ.(1)
ابان بن تغلب(2)
قال النجاشي: أبان بن تغلب بن رباح (رياح) أبو سعيد البكري الجريري، مولى بني جرير بن عبادة بن ضبيعة بن قيس بن ثعلبة بن عكاشة بن صعب بن صعب بن علي بن بكر بن وائل: عظيم المنزلة في أصحابنا، لقي علي بن الحسين و أبا جعفر و أبا عبد الله … عليهم السلام … و روى عنهم، و كانت له عندهم منزلة و قدم.
و ذكره البلاذري، قال: روى أبان عن عطية العوفي، قال له أبو جعفر … عليهما السلام …: اجلس في مسجد المدينة و أفت الناس، فإني أحب أن يرى في شيعتي مثلك. و قال أبو عبد الله … عليه السلام … - لما أتاه نعيه - أما و الله لقد أوجع قلبي موت أبان. و كان قارئا من وجوه القراء، فقيها لغويا سمع من العرب و حكى عنهم.
ميگويد: روزي سي دينار پيدا كردم، از امام صادق … عليه السلام … دربارهي آن سؤال كردم، فرمودند: كجا يافتي؟ ميگويد: به حضرت عرض كردم در راه بازگشت به منزلم پيدا كردم، فرمودند: برو به همان مكاني كه پيدا كردي و آن را تعريف كن، پس اگر تا سه روز كسي دنبالش آمد به او بده و الا آن را صدقه بده.وَ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ] بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ
مُحَمَّدِ بْنِ مُوسَى الْهَمْدَانِيِّ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ الْعَبَّاسِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُكَيْرٍ عَنِ ابْنِ أَبِي يَعْفُورٍ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام …: جَاءَ رَجُلٌ مِنَ الْمَدِينَةِ فَسَأَلَنِي عَنْ رَجُلٍ أَصَابَ شَاةً فَأَمَرْتُهُ أَنْ يَحْبِسَهَا عِنْدَهُ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ وَ يَسْأَلَ عَنْ صَاحِبِهَا فَإِنْ جَاءَ صَاحِبُهَا وَ إِلَّا بَاعَهَا وَ تَصَدَّقَ بِثَمَنِهَا.(1)
ابن ابي يعفور ميگويد: امام صادق … عليه السلام … فرمودند: مردي از مدينه آمد و از من سؤال كرد دربارهي مردي كه گوسفندي پيدا كرده است، پس او را امر كردم كه [آن فرد] سه روز گوسفند را نزد خود نگه دارد و از صاحبش جستجو كند، پس اگر صاحبش آمد [گوسفند را به او ردّ ميكند] و الا آن را فروخته و ثمنش را صدقه ميدهد.
اين دو روايت از لحاظ سند به خاطر محمد بن موسي الهمداني(2)
قال النجاشي: محمد بن موسى بن عيسى أبو جعفر الهمداني السمان ضعفه القميون بالغلو، و كان ابن الوليد يقول إنه كان يضع الحديث و الله أعلم، له كتاب ما روى في أيام الأسبوع، و كتاب الرد على الغلاة أخبرنا ابن شاذان، عن أحمد بن محمد بن يحيى، عن أبيه، عنه بكتبه.
و قال ابن الغضائري: محمد بن موسى بن عيسى السمان أبو جعفر الهمداني ضعيف، يروي عن الضعفاء، و يجوز أن يخرج شاهدا، تكلم القميون فيه بالرد، و استثنوا من نوادر الحكمة ما رواه.
قال الصدوق: و أما خبر صلاة يوم غدير خم و الثواب المذكور فيه لمن صامه، فإن شيخنا محمد بن الحسن (رضي الله عنه) كان لا يصححه و يقول: إنه من طريق محمد بن موسى الهمداني و كان غير ثقة (كذابا) الفقيه: الجزء 2، باب صوم التطوع و ثوابه من الأيام، ذيل الحديث 241.
و تقدم في ترجمة سعد بن عبد الله بن أبي خلف أن الصدوق (قدس سره) لم يرو من كتاب المنتخبات ما رواه محمد بن موسى الهمداني، و إنما روى عنه (الكتاب) مما عرف طريقه من الرجال الثقات. و تقدم في ترجمة محمد بن أحمد بن يحيى أن ابن الوليد استثنى من رواياته ما يرويه محمد بن موسى الهمداني. و تقدم في ترجمة زيد النرسي، و زيد الزراد، أن ابن الوليد قال: إن كتابيهما من وضع محمد بن موسى الهمداني.
البته در سند روايت دوم، منصور بن العباس هم قرار دارد كه توثيقي ندارد و نجاشي در ترجمهي ايشان فرموده است: «مضطرب الامر».
• رجال النجاشي، ص413:
منصور بن العباس أبو الحسين الرازي سكن بغداد و مات بها، كان مضطرب الأمر. له كتاب نوادر كبير أخبرنا أحمد بن محمد بن موسى الجندي قال: حدثنا أبو علي بن همام قال: حدثنا أحمد بن مابنداذ قال: حدثنا منصور به.
ناتمام استو نميتواند مستند حكم واقع شود. علاوه آنكه هر دو روايت مربوط به لقطه است و روايت دوم اختصاص به لقطهي حيوان دارد كه احكام خاصي دارد.
البته وجه جمعي را صاحب وسائل(1)… قدس سره … در مورد روايت اوّل بيان كرده كه اين روايت را حمل بر صورت يأس از معرفت صاحبش بعد از سه روز كنيم، كه ميگوييم اين جمع، تبرّعي بوده و شاهدي ندارد. جمع ديگري نيز فرموده و آن اينكه بعد از سه روز صدقه دهد، ولي تا يك سال بايد تعريف كند. اين جمع هم معلوم است كه بلاوجه است؛ زيرا رواياتي كه ميفرمايد «تعرفها سنة» يعني تا يك سال بايد حفظ كرده و تعريف كند، آنگاه حكم خاص لقطه ـ تملّك يا صدقه ـ را دارد.
و الذي يُسهّل الخطب اينكه روايت از لحاظ سند ناتمام است و نميتواند با روايات ديگر باب لقطه كه ميفرمايد «تعرفها سنة» معارضه كند و نيز نميتواند مستند حكم براي ما نحن فيه باشد.
بيان كرديم در مورد لقطه لازم است يك سال تعريف شود. در مورد كيفيت
1) أَقُولُ: هَذَا مُمْكِنٌ حَمْلُهُ عَلَى حُصُولِ الْيَأْسِ مِنْ مَعْرِفَةِ صَاحِبِهِ بَعْدَ ثَلَاثَةِ أَيَّامٍ أَوْ عَلَى جَوَازِ الصَّدَقَةِ بَعْدَهَا وَ إِنْ لَمْ يَسْقُطِ التَّعْرِيفُ فَإِنْ وَجَدَ صَاحِبَهَا ضَمِنَهَا لَهُ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ.
تعريف سنة كه كثيراًما مورد سؤال واقع ميشود، متأسفانه در برخي رسالهها به نحو مطلوبي توضيح داده نشده است.
كيفيت تعريف سنة در هيچ روايتي بيان نشده، جز در بعضي روايات كه فقط فرموده: «يُعَرِّفُهَا سَنَةً فِي كُلِّ مَجْمَعٍ»(1)
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُوسَى بْنِ الْقَاسِمِ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ شُعَيْبٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … عَنِ اللُّقَطَةِ وَ نَحْنُ يَوْمَئِذٍ بِمِنًى فَقَالَ: أَمَّا بِأَرْضِنَا هَذِهِ فَلَا يَصْلُحُ وَ أَمَّا عِنْدَكُمْ فَإِنَّ صَاحِبَهَا الَّذِي يَجِدُهَا يُعَرِّفُهَا سَنَةً فِي كُلِّ مَجْمَعٍ ثُمَّ هِيَ كَسَبِيلِ مَالِهِ.
و اينكه بايد تعريف سنة چگونه باشد، آيا بايد هر روز اعلام كند يا هفتهاي يا ... چيزي، بيان نشده است.فقهاء مصاديقي را براي تعريف ذكر كردهاند؛ بعضي گفتهاند تعريف سنة به اين است كه هفتهي اوّل هر روز در مجتمع مردم اعلان كند ـ بعضي هم گفتهاند روزي دو بار ـ و از هفتهي دوم تا يك ماه، هفتهاي يك بار اعلان كند و از ماه دوم هر ماه يك مرتبه اعلان كند. نحوهي اعلان هم به اين صورت است كه در مجتمع صدايش را بلند كرده و بيان كند.
امّا همانطور كه بيان كرديم اينها در روايات ذكر نشده و صرفاً استنباط خود فقهاست كه چگونه «يعرفها سنة» صدق ميكند.
پس ملاك، صدق تعريف سنة است كه بايد بگوييم نسبت به شرايط، زمان و مكان متفاوت است. در زمان ما تعريف ميتواند با يك نوشتاري كه بر روي ديوار زده ميشود و تا يك سال دوام دارد، محقق شود ـ و اگر آن خط كمرنگ و محو شد، دوباره بنويسد ـ يا از طريق جرايد كثير الانتشار يا رسانههاي عمومي يا ... محقق شود. و اعلان زباني به نحوي كه در بعضي رسالهها آمده خصوصيتي ندارد.
1) وسائل الشيعة، ج13، كتاب الحج، ابواب مقدمات الطواف، باب28، ح1، ص259 و تهذيب الاحكام، ج5، ص421:
إن قلت: ممكن است بعضي سوادِ خواندن نداشته باشند، پس اعلان زباني موضوعيت دارد.
قلت: در اعلان زباني هم ممكن است بعضي ناشنوا يا كم شنوا باشند. علاوه آنكه مردم در اين زمان سواد دارند و به كسي كه مالش را گم كرده و معمولاً دنبالش ميگردد اطلاع ميدهند. مضاف به اينكه در تعريف زباني مثلاً در يك مسجد افراد كمتري مطلع ميشوند، به خلاف اينكه اگر در جاهاي مختلفي به صورت اعلاميه بر روي ديوار در محلات مختلف زده شود، به مراتب مفيدتر از اعلان در يك مسجد است.
تعريف مال مجهول المالك در ما نحن فيه كه غير لقطه بوده و مقيّد به سنة نيست نيز به همين روش ميتواند باشد.
اگر اعلان به هر نحوي نيازمند بذل مال باشد، آيا بذل مال واجب است يا خير؟ مرحوم شيخ … قدس سره … ميفرمايد بذل مال بر ذواليد واجب نيست، بلكه رجوع به حاكم ميكند و حاكم از باب ولايتي كه بر غائب دارد، از آن عين مقداري را ميفروشد و هزينهي فحص از مالك را برميدارد كه اگر مالك پيدا شد، آن را به مالك ميدهد و الا صدقه ميدهد.(1)
و لو احتاج الفحص إلى بذل مالٍ، كاجرة دلّال صائح عليه، فالظاهر عدم وجوبه على الآخذ، بل يتولّاه الحاكم ولاية عن صاحبه، و يُخرج من العين اجرة الدلّال ثمّ يتصدّق بالباقي إن لم يوجد صاحبه، و يحتمل وجوبه عليه؛ لتوقّف الواجب عليه.
مرحوم شيخ احتمال هم ميدهند كه بر خود آخذ كه ذواليد است واجب باشد
1) المكاسب المحرمة، ج2، ص186:
هزينه را بپردازد؛ زيرا فحص از مالك بر او واجب است، پس مقدمهي آن نيز كه بذل مال باشد واجب ميباشد.
براي بررسي مستوعب مسأله بايد صورتهاي چهارگانه را هر كدام به طور جداگانه بررسي كنيم.
صورت اوّل آن است كه مالِ غير قهراً و بدون استناد أخذ آن به آخذ يا احساناً در اختيار ذواليد قرار گرفته، به عنوان مثال جائر مال غصبي را بدون رضايت زيد و با قهر تحت سلطهي او قرار داده به نحوي كه نميتوانست از قبول آن تخلف كند. يا اينكه مال غير در معرض آفت سماوي مانند سيل بود و زيد براي نجات مال، احساناً آن را برداشته است.
در مواردي كه احساناً برداشته يا قهراً در اختيارش قرار داده شده و آخذ هيچ نقشي در أخذ نداشته، از آنجا كه قصد ردّ به مالك دارد، محسن محسوب ميشود و در نتيجه پرداخت هزينه بر عهدهي او نيست؛ زيرا (ما عَلَى الْمُحْسِنينَ مِنْ سَبيلٍ)(1)و لزوم پرداخت هزينه بر وي سبيل ميباشد.
سيد خويي … قدس سره … به قاعدهي لاضرر تمسك كرده و فرموده است در مواردي كه وجوب ردّ مال به مالك مستلزم هزينه و ضرر به آخذ باشد، اين وجوب ساقط
1) سورهي توبه، آيهي91: (لَيْسَ عَلَى الضُّعَفاءِ وَ لا عَلَى الْمَرْضى وَ لا عَلَى الَّذينَ لا يَجِدُونَ ما يُنْفِقُونَ حَرَجٌ إِذا نَصَحُوا لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ ما عَلَى الْمُحْسِنينَ مِنْ سَبيلٍ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ)
ميشود؛ زيرا قاعدهي لاضرر حاكم بر ادلّهي اوليه است.(1)
إذا احتاج الفحص عن المالك الى بذل أجرة فهل هي على من وضع يده على مجهول المالك، أو على المالك؟ ... و تحقيق المسألة أن الاستيلاء على مجهول المالك قد يستند إلى أسباب غير شرعية: بأن يأخذ أحد أموال الناس بغير سبب شرعي، كالغصب و السرقة و الخيانة و نحوها ثم يندم، و لكن لا يقدر على إيصاله إلى ملاكه. و قد يستند الى وجه شرعي، كأخذ المال من السارق، أو الجائر، أو الصبي الذي لا يعرف له ولي، و كأخذ المال المشرف على التلف، و كاللقطة و نحوها فإن أخذ المال في جميع هذه الموارد لحفظه لمالكه و إيصاله إليه جائز من جهة الحسبة.
أما الصورة الاولى فلا شبهة في أن مؤنة الفحص على الغاصب، لوجوب رد المغصوب الى مالكه و إن توقف ذلك على بذل الأجرة. و دعوى أن إيجاب أجرة الفحص على ذي اليد ضرر عليه، و هو منفي في الشريعة دعوى جزافية، لأن حديث نفي الضرر إنما ورد في مقام الامتنان، و من الضروري أن كون مؤنة الفحص على المالك على خلاف الامتنان فلا يكون مشمولا للحديث. و حيث إن الغاصب وضع يده على مال الغير بسوء اختياره على سبيل الظلم و العدوان فان الشارع يلزمه رغما لأنفه برد المغصوب الى مالكه حتى مع الاحتياج الى بذل الأجرة. و قد ورد في بعض الروايات أنه لو غصب أحد حجرا و وضعه في أساس البناء فإنه يجب عليه رده الى مالكه و إن توقف ذلك على هدم البناء و تضرر الغاصب و من هنا اشتهر أن الغاصب يؤخذ بأشق الأحوال.
و أما الصورة الثانية- و هي أن يستند الاستيلاء على مجهول المالك الى سبب شرعي- فالظاهر أن مؤنة الفحص على المالك، بمعنى أن الواحد يصرفها من كيسه عن المالك، فإذا وجده أخذها منه، و إلا فمن المال الذي في يده. و الوجه فيه أن يده يد أمانة و إحسان و (ما عَلَى الْمُحْسِنِينَ مِنْ سَبِيلٍ). على أن كون اجرة الفحص على الواجد ضرر عليه، و هو منفي و لا يقاس ذلك بالصورة الأولى، فإن اليد فيها كانت يد عدوان، لا يد أمانة و إحسان كما عرفت.
همانطور كه بارها بيان كردهايم، قاعدهي لاضرر امتناني است و در جايي جاري ميشود كه جريان آن خلاف امتنان بر ديگري نباشد.
در ما نحن فيه جريان قاعدهي لاضرر هرچند امتنان بر ذواليد است، امّا خلاف امتنان بر مالك است، بنابراين قاعدهي لاضرر جاري نميباشد و همان قاعدهي
1) مصباح الفقاهة، ج1، ص517:
احسان در نفي وجوب پرداخت هزينه از قِبَل آخذ كافي است.
حال كه پرداخت هزينه واجب نيست و در نتيجه ردّ مال به مالكش نميشود، وظيفه چيست و بايد مال را به چه كسي تحويل دهد؟
از آنجا كه حاكم شرع، وليِّ غائب است لازم است مال را به حاكم شرع تحويل دهد و حاكم شرع هم طبق مصلحت مالك عمل ميكند. اگر مصلحت بود بخشي از آن مال را ميفروشد و هزينهي فحص از مالك ميكند و الا به نحو استدانه هزينه ميكند و بعد از يافتن مالك، هزينهي فحص را از او ميگيرد و اگر مالك پيدا نشد صدقه ميدهد.
در اين فرض كه كسي ظلماً و عن اختيارٍ مال ديگري را غصب كرده، سپس پشيمان شده و ميخواهد ردّ به مالكش كند ولي او را نميشناسد، از آنجا كه به سوء اختيار خود چنين عملي را مرتكب شده بايد هزينهي فحص را خودش بپردازد. هيچ قاعدهاي را هم نميشناسيم كه وجوب پرداخت هزينه را از عهدهي او خارج كند؛ چه هزينهي مربوط به فحص و چه هزينهي مربوط به ردّ مال به مالك.
قاعدهي لاضرر هم در اينجا به دو دليل كاربرد ندارد؛ يكي اينكه اجراي لاضرر به نفع غاصب، خلاف امتنان بر مالك است؛ زيرا منجرّ به ضرر به مالك ميشود. دوم اينكه خود، اقدام بر ضرر كرده و در چنين مواردي قاعدهي لاضرر كاربرد ندارد.
بعضي از أعلام(1)
حيث إن الغاصب وضع يده على مال الغير بسوء اختياره على سبيل الظلم و العدوان فان الشارع يلزمه رغما لأنفه برد المغصوب الى مالكه حتى مع الاحتياج الى بذل الأجرة. و قد ورد في بعض الروايات أنه لو غصب أحد حجرا و وضعه في أساس البناء فإنه يجب عليه رده الى مالكه و إن توقف ذلك على هدم البناء و تضرر الغاصب و من هنا اشتهر أن الغاصب يؤخذ بأشق الأحوال.
روايت «الْحَجَرُ الْغَصْبُ فِي الدَّارِ رَهْنٌ عَلَى خَرَابِهَا»(2)را به عنوان شاهد و مؤيّد گرفتهاند كه غاصب به هر قيمتي شده بايد ملك ديگري را به او بازگرداند و اينطور معنا كردهاند: اگر يك سنگ غصبي در خانهاي باشد و برگرداندن آن به مالك مستلزم خراب كردن خانه باشد، بايد خانه را خراب كرد و آن سنگ را به مالكش بازگرداند و به همين جهت معروف شده ـ چنانكه در شرح لمعة(3)و يضمن الغاصب قيمة الكلب السوقية، لأنه مؤاخذ بأشق الأحوال. و جانب المالية معتبر في حقه مطلقا بخلاف الجاني فإنه لا يضمن إلا المقدر الشرعي، و إنما يضمن الغاصب القيمة ما لم تنقص عن المقدر الشرعي فيضمن المقدر. و بالجملة فيضمن الغاصب أكثر الأمرين من القيمة و المقدر الشرعي.
هم بود ـ «الغاصب يؤخذ بأشق الاحوال».اولاً: معناي روايت آنچنان كه فرمودهاند نيست، بلكه معناي روايت اين است كه اگر كسي غصب كرد، خيري نميبيند و موجب خراب شدن زندگانياش ميشود و به اصطلاح ـ همانطور كه در فارسي ميگوييم ـ خانه خراب ميشود؛ يعني همانگونه كه وثيقه، ضامن بازپرداخت دين است، سنگ غصبي در خانهاي
هم به منزلهي رهني است كه ضامن خراب شدن خانه و زندگي اوست.
نظير اين روايت از رسول اكرم … صلي الله عليه و آله و سلم … نيز نقل شده كه ميفرمايند: «اتَّقُوا الْحَرَامَ فِي الْبُنْيَانِ فَإِنَّهُ أَسَاسُ الْخَرَاب»(1)
• مستدرك الوسائل، ج3، ص472 و شرح نهج البلاغة للكيدري، ج2، ص666:
مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَيْنِ الْبَيْهَقِيُّ الْكَيْدُرِيُّ فِي شَرْحِ نَهْجِ الْبَلَاغَةِ، عَنِ النَّبِيِّ … صلي الله عليه و آله و سلم … قَالَ: اتَّقُوا الْبُنْيَانَ فِي الْحَرَامِ فَإِنَّهُ أَسَاسُ الْخَرَاب.
• نهج الفصاحة، ص162:
اتَّقُوا الحَجَر الْحَرَامِ في الْبُنْيَانِ فَإِنَّهُ أَسَاسُ الْخَرَاب.
يعني عاقبت ظلم، خراب شدن و تباهي است و خيري در آن نيست؛ نه اينكه اگر در خانهاي غصب بود بايد آن خانه را خراب كرد و آن غصب را به مالك تحويل داد! زيرا برداشتن آن غصب هميشه مستلزم خراب كردن خانه نيست، بلكه ميتواند آن گوشهاي را كه حجر غصبي در آن است خراب كرده و حجر را بردارند. پس اين روايت به آن معنا نيست، بلكه كنايه از اين است كه ظلم، خيري ندارد و بنايي كه ظالم با ظلم ميسازد عاقبت بر سرش خراب خواهد شد.ثانياً: اين روايت آنچنان كه بررسي كرديم فقط در نهج البلاغة وارد شده و همانطور كه بارها گفتهايم، گرچه علم داريم كلّيت نهج البلاغة از امير المؤمنين … عليه السلام … صادر شده و از كسي غير از اميرالمؤمنين … عليه السلام … نميتواند صادر شود و در بسياري از موارد هم داراي سند صحيح ميباشد، امّا اينكه بتوانيم تمام كلمات و عبارات آن را با خصوصياتي كه دارند به نحو اطمينان بگوييم از اميرالمؤمنين … عليه السلام … صادر شده، هرگز نميتوانيم چنين ادعايي كنيم، از جمله در مورد اين عبارت با اين شاكله كه چنين استفادهاي را از آن كردهاند.
1) به اين مضمون روايات مختلفي وجود دارد، از جمله:
بعد از بيان اينكه غاصب بايد هزينهي فحص از مالك و همچنين هزينهي ردّ به مالك را بپردازد، اين سؤال مطرح ميشود كه اگر فحص مستلزم بذل مال كثيري بود، باز بر غاصب واجب است فحص كند يا واجب نيست؟
به عنوان مثال ارزش خودكاري كه از ديگري غصب كرده پانصد تومان است، ولي هزينهي فحص از مالك ده هزار تومان است، آيا بر غاصب لازم است ده هزار تومان هزينه كرده و فحص از مالك كند؟
ميگوييم اگر بذل مال اسراف و تبذير نباشد ـ مثلاً به شخصي ميدهد فحص كند تا خرج زندگياش كند ـ در چنين مواردي دليلي بر عدم وجوب پرداخت هزينه وجود ندارد. و اگر بذل مال مصداق تضييع مال بوده و قابل قياس با مالي كه غصب كرده نباشد؛ مثلاً براي فحص و ردّ آن خودكار غصبي لازم است هزار ليتر بنزين مصرف كند، باز ميگوييم هزينه واجب است، مگر اينكه به گونهاي باشد كه بدانيم شارع راضي نيست اين مقدار مال براي برگرداندن چيز حقيري به مالكش تضييع شود؛ مثلاً اگر يك حجر يا آجر يا آهن غصبي در يك ساختمان عظيمي كه چند ميليارد ارزش دارد به كار رفته باشد به نحوي كه تالف محسوب نشود(1)و ردّ آن به مالك مستلزم خراب كردن كل ساختمان باشد، در چنين مواردي بعيد نيست اطمينان داشته باشيم شارع راضي به چنين تبذير و اسرافي نيست و ضايع كردن آن مال، مبغوض شارع است، در نتيجه آن شيء مغصوب تالف محسوب شده و غاصب فقط ضامن قيمة المثل ميباشد و اين نظير بدل حيلوله(2)است. بله، اگر روزگاري اين ساختمان خراب شد و عين مال باقي بود،
مالك ميتواند عين مال را مطالبه كند. امّا اينكه حكم بدل حيلوله چيست، إن شاء الله در بحث ضمان و بدل حيلوله خواهد آمد.
صورت سوم آن است كه مال غصباً تحت اختيار آخذ قرار گرفته و منتسب به خودش است، امّا تكليفاً مرتكب حرامي نشده؛ چون خيال ميكرد آن مال در يد جائر طبق قاعدهي يد، محكوم به حلّيت بوده، به همين خاطر أخذ كرده است.
در اين صورت هم بر او واجب است هزينهي فحص و ردّ را بپردازد؛ زيرا مشمول قاعدهي «علي اليد ما اخذت حتّي تؤدي» ميباشد. بله، اگر هزينهي فحص و ردّ مال به مالك بيش از ارزش آن مال غصبي باشد، بعيد نيست بگوييم ادلّهي وجوب ردّ مال به مالك از چنين صورتي منصرف است، هرچند ادعاي جزمي مستلزم بررسي مجدد روايات لزوم ردّ مال به مالك ميباشد.
در صورتي هم كه فحص و ردّ مستلزم اسراف و تبذيري كه شارع راضي به آن نيست باشد، به طريق اولي نسبت به صورت قبل ميگوييم هزينه كردن لازم نيست.
اين صورت كه اختصاص به لقطه دارد ـ آن هم لقطهي غير انسان و حيوان ـ از آنجا كه لقطه احكام خاص خود را دارد، شايسته است به طور مفصّل بعض احكام آن را كه مناسب اين مقام است ذكر كنيم.
در لقطه براي پيدا كردن صاحب آن لازم است يك سال تعريف شود. در اينكه هزينهي تعريف بر عهدهي ملتقط است يا مالك، اختلاف است.
مرحوم شيخ … قدس سره …(1)
و ذكر جماعة في اللقطة: أنّ اجرة التعريف على الواجد، لكن حكي عن التذكرة: أنّه إن قصد الحفظ دائماً يرجع أمره إلى الحاكم؛ ليبذل أُجرته من بيت المال، أو يستقرض على المالك، أو يبيع بعضها إن رآه أصلح، و استوجه ذلك جامع المقاصد.
همانند مفتاح الكرامة(2)قوله: (و الاجرة عليه) كما هو قضيّة إطلاق «المبسوط و السرائر» و صريح «التحرير و الدروس و الكفاية» لأنّ التعريف حقّ واجب عليه فيكون اجرته عليه.
و قال في «التذكرة»: لو قصد الحفظ حين الالتقاط أبدا فالأقرب أنّه لا يجب على الملتقط اجرة التعريف، بل يرفع الأمر إلى الحاكم ليبذل اجرته من بيت المال، أو يستقرض على المالك، أو يأمر الملتقط بالاقتراض ليرجع، أو يبيع بعضها إن رآه أصلح، أو لم يمكن إلّا به.
ميفرمايد: عدهاي(3)فان كان الواجد ممن يعرف بنفسه فعل ذلك، و إن كان ممن يستعين بغيره فله أن يستعين بغيره في تعريفه، فان لم يجد من يستعين به فإنه يستأجر من يعرفه من ماله و متى كان قبل الحول فليس له أن يملكها لعموم الأخبار و الأمر بتعريفها سنة.
• السرائر الحاوي لتحرير الفتاوى، ج2، ص112:
و أقل ما يعرف في الأسبوع، دفعة واحدة، و لا يجب عليه التعريف كل يوم، و لا كل ساعة، فإن كان ممن يعرف بنفسه، فعل، و إلا استعان بغيره، أو يستأجر من يعرف من ماله، و لا يرجع على صاحبها به، لأنّ التعريف واجب عليه.
• تحرير الأحكام الشرعية على مذهب الإمامية، ج4، ص470:
و له [الملتقط] أن يتولّى التعريف بنفسه و بنائبه، فإن وجد متبرّعا، و إلّا استأجر من مال الملتقط، و لا يرجع به على المالك، سواء قصد الحفظ [لصاحبها] أو التملّك بعد التعريف، و كذا لقطة ما لا يصحّ تملّكه بعد التعريف.
• الدروس الشرعية في فقه الإمامية، ج3، ص88:
و له أن يتولّاه بنفسه و نائبه، و الأُجرة عليه و إن قصد الأمانة و لو أخّر التعريف عن الالتقاط فابتداء الحول من حين التعريف، و له التملّك بعده على الأقوى.
• كفاية الأحكام، ج2، ص540:
و يجوز أن يعرّف بنفسه و بمن يستنيبه أو يستأجره أو يستعين به، لحصول الغرض بالجميع. و لو احتاج التعريف إلى مؤنة فإن بذلها فذاك، و إلّا ففي لزوم الأُجرة في مال الملتقط أو مال المالك، أو التفصيل بين التقاطها بنيّة التملّك أو بنيّة الحفظ أوجه، أقربها الأوّل.
قائلند هزينهيفحص بر عهدهي ملتقط است؛ زيرا تعريف بر او واجب است، پس مقدمات آن از جمله هزينهي تعريف نيز بر او واجب بوده و بايد پرداخت كند. امّا علامه … قدس سره … تفصيلي دادهاند كه عبارتشان در تذكره اينچنين است:
«لا يجب على الملتقط مباشرة التعريف؛ إذ الغرض به الإشهار و الإعلان، و لا غرض للشارع متعلّق بمباشرٍ دون آخَر، فيجوز أن يباشر النداء بنفسه، و أن يولّيه غلامه و ولده و مَنْ يستعين به و يستأجره عليه، و لا نعلم فيه خلافاً.
فإن تبرّع الملتقط بالتعريف أو بذل مئونته فذاك، و إلّا فإن أخذها للحفظ أبداً وجب التعريف أيضاً عندنا، و على أحد قولَي الشافعي لا يجب حينئذٍ، فهو متبرّع إذا عرّف.
فإن قلنا: يجب ـ و هو الحقّ عندنا ـ إذا احتاج التعريف إلى مئونةٍ، فإن أخذها للتملّك و اتّصل الأمر بالتملّك، فمئونة التعريف على الملتقط؛ لأنّه إنّما يفعل التعريف ليتشبّث به إلى إباحة تملّكه لها، فكانت مئونة التعريف عليه؛ لأنّها لمصلحته و نفعه و إن ظهر المالك فهي على
الملتقط أيضاً؛ لقصده التملّك، و هو أظهر وجهي الشافعيّة، و الثاني: إنّها على المالك؛ لعود الفائدة إليه.
و لو قصد الحفظ حين الالتقاط أبداً، فالأقرب: إنّه لا يجب على الملتقط أُجرة التعريف، بل يرفع الأمر إلى الحاكم ليبذل أُجرته من بيت المال، أو يستقرض على المالك، أو يأمر الملتقط بالاقتراض ليرجع، أو يبيع بعضها إن رآه أصلح أو لم يمكن إلّا به.
و لو قصد الأمانة أوّلًا دائماً ثمّ قصد التملّك، ففيه للشافعيّة وجهان مبنيّان على أنّ النظر هل هو إلى منتهى الأمر و مستقرّه، أو إلى حالة ابتدائه؟
و يحتمل عندي أنّه إذا قصد التملّك دائماً أن تكون مئونة التعريف عليه أيضاً؛ لأنّه واجب عليه، فإذا لم يتمّ إلّا بالأجر وجب؛ لأنّ ما لا يتمّ الواجب إلّا به يكون ـ لا شكّ ـ واجباً»(1)
در مورد حكم مال بعد از تعريف سنة و پيدا نشدن مالك، احتمالاتي وجود دارد، از جمله:
بايد به فقراء صدقه دهد.
بايد به عنوان امانت در زمرهي اموال ملتقط باقي بماند.
ملتقط ميتواند تملّك كند.
علامه … قدس سره … ميفرمايد: بنابر احتمال سوم كه ملتقط ميتواند تملّك كند، اگر ملتقط به اين نيّت كه بعد از تعريف سنة و پيدا نشدن مالك تملّك كند، آن مال را
1) تذكرة الفقهاء، ج17، ص226.
برداشت و بعد از تعريف سنة مالك پيدا نشد و در نتيجه تملّك كرد، هزينهي تعريف در اين فرض بر عهدهي خود ملتقط است؛ چون به مصلحت و منفعت خودش تعريف كرده است.
ممكن است گفته شود در چنين فرضي چارهاي نيست جز اينكه بگوييم هزينهي تعريف به عهدهي ملتقط است؛ زيرا فرض آن است كه مالك پيدا نشده، پس چگونه ميتوان گفت به عهدهي مالك است؟!
در جواب ميگوييم علامه … قدس سره … براي رفع احتمال اينكه هزينهي تعريف بر عهدهي بيت المال باشد، فرمودهاند كه هزينهي تعريف بر عهدهي ملتقط است؛ چون ملتقط طبق فرض براي مصلحت و منفعت خودش تعريف ميكند، پس مؤونهي آن را هم بايد خود پرداخت كند نه بيت المال؛ زيرا «من له الغُنْم فعليه الغُرْم».
علامه … قدس سره … سپس ميفرمايد: در صورتي كه ملتقط به نيّت تملّك تعريف كرد ولي مالك پيدا شد نيز هزينهي تعريف بر عهدهي خودش است؛ چون به قصد تملّك تعريف كرده است. امّا اگر به نيّت تملّك نبود بلكه به قصد حفظ آن براي مالك تعريف كرد، اقرب آن است كه هزينهي تعريف بر عهدهي ملتقط نيست بلكه به حاكم شرع ارجاع ميشود كه هزينهي آن را يا از بيت المال پرداخت ميكند يا از جانب مالك قرض ميكند يا امر ميكند ملتقط به عنوان قرض هزينه را بپردازد تا به مالك رجوع كند يا اينكه اگر صلاح ببيند يا تعريف بدون فروش ممكن نباشد، بعض آن را بفروشد.
در صورتي هم كه ملتقط ابتدا به قصد حفظ و امانت مال را برداشت، ولي بعداً قصدش عوض شده و نيّت تملّك كرد، آيا هزينهي تعريف بر عهدهي ملتقط است يا نه، دو احتمال وجود دارد.
پس خلاصهي نظر علامه … قدس سره … اين شد كه اگر ملتقط به نيّت تملّك مال را
برداشته و تعريف كند، هزينهي تعريف بر عهدهي خود اوست؛ چون لمصلحة نفسه اقدام به تعريف كرده است. امّا اگر به نيّت حفظ مال براي مالك برداشت، هزينهي آن به عهده ملتقط نيست.
علامه … قدس سره … فرمود در صورتي كه ملتقط به نيّت حفظ براي مالك، مال را برداشته و تعريف كند، هزينهي تعريف بر عهدهي مالك است. ولي خدمت ايشان عرض ميكنيم در اين صورت هم كه به نيّت تملّك آن را برنداشته و قصد حفظ براي مالك داشته، از آنجا كه تعريف بر او واجب ميباشد، مقدمات آن از جمله بذل مال براي تعريف نيز بر او ـ حداقل عقلاً ـ واجب ميشود و فرض آن است كه قاعدهي لاضرر به خاطر خلاف امتنان بودن بر مالك، جاري نيست، پس ملتقط بايد هزينهي تعريف را بپردازد و تفصيل علامه درست نيست.
سيد خويي … قدس سره … در مقدمه بودن بذل مال از جانب ملتقط براي تعريف، مناقشه كرده و فرموده: آن چيزي كه مقدمهي فحص و تعريف است، طبيعي بذل مال است، نه بذل مال فقط از جانب ملتقط؛ زيرا تعريف متفرع بر آن است كه بذل مالي شود؛ چه از جانب ملتقط باشد و چه از غير ناحيهي ملتقط. بنابراين بذل مال از جانب ملتقط مقدميت ندارد و در نتيجه بر او واجب نيست بذل مال كند.(1)
لا يقال: إن الفحص عن المالك واجب على الواجد، و من الواضح أن إعطاء و الأجرة من مقدماته، فتحسب عليه.
فإنه يقال: الفحص واجب على الواجد، و مقدمته طبيعي بذل المال، سواء كان من كيسه، أم من كيس المالك. و إذن فلا يتعين البذل على الواجد إلا بدليل خاص، و هو منفي في المقام، و عليه فإذا بذل الواجد اجرة الفحص من كيسه رجع على المالك مع الإمكان و إلا أخذها من المال الذي هو تحت يده، و إن امتنع الواجد من بذل اجرة الفحص رجع الى الحاكم الشرعي، فيعطيها من بيت المال، أو من مجهول المالك.
هذا مع ان دليل المقدمية المذكور لو تم فإنما يتم فيما لو كان الفحص يتوقف دائما على بذل المال، مع أنه ليس كذلك، بل هو أمر قد يكون، و قد لا يكون، و عليه فإذا توقف الفحص على بذل المال ارتفع وجوبه عن الواجد بدليل نفي الضرر، كسائر التكاليف الضررية التي ترتفع به.
هذا كله إذا لم تقم قرينة على عدم رضاء المالك بأخذ ماله و حفظه له، و إلا فلا يجوز لأحد ان يضع يده عليه، و يحفظه لمالكه، لأن الناس مسلطون على أموالهم.
1) مصباح الفقاهة، ج1، ص518:
واقعاً جاي تعجب است اين كلام چطور از جانب سيد خويي، هم در مصباح الفقاهة و هم در محاضرات في الفقه الجعفري(1)
و فيه: اولاً: ان المقدمة طبيعي البذل، و له فردان: الاول البذل من كيسه الخاص، و الثاني البذل من مال المالك اما من عين المال او منافعه و اما يكون دينا عليه و المتولي له علي الثاني اما الحاكم لانه ولي الغائب او نائبه المأذون من قبله و حينئذ لا يجبر الاخذ علي البذل من ماله الخاص فيتعين الثاني و لم يكن من التصرف المتوقف علي اذن المالك حتّي يقال ان احد فردي المقدمه محرم فيتعين الاخر و ذلك لانه احسان الي المالك و صلاح يعود له. اللهم الا ان يوجد متبرع او تقوم قرينة علي عدم رضاه بذلك فلم يجز للحاكم حينئذ الصرف منه و يكون المالك هو المقدم علي اتلاف ماله.
و لهذه المسأله نظائر منها: بذل المال لحفظ الحيوان الضال في الصحراء المشرف علي الهلاك فإنّ مصارف حفظه و علفه و سقيه علي المالك بلاخلاف ظاهراً. و منها: ما اذا توقف حفظ النفس المحترمه علي بذل المال و هو لا يسمح بالصرف من ماله لحفظ نفسه، فانه يؤخذ من ماله قهراً و يصرف عليه و المتولي هو الحاكم لانه وليّ الممتنع و السرّ في الجميع ما تقدم.
و ثانياً: الفحص بطبعه لم يتوقف علي بذل المال لانه قد يحصل بغير ذلك و توقفه علي بذل المال احياناً يجعله ضررياً و يرتفع وجوبه بحديث نفي الضرر.
صادر شده است، در حالي كه جواب آن نقضاً و حلاً روشن است.جواب نقضي
به عنوان مثال اگر در جايي تحصيل طهارت براي نماز، متوقف بر خريد آب
1) الشاهرودي، سيد علي الحسيني، محاضرات في الفقه الجعفري (تقريرات فقه سيد خويي … قدس سره …)، ج1، ص559:
و بذل مال باشد، همه ـ از جمله خود ايشان(1)
مسألة: إذا توقف تحصيل الماء على شراء الدلو أو الحبل أو نحوهما أو استيجارهما أو على شراء الماء أو اقتراضه وجب و لو بأضعاف العوض ما لم يضر بحاله و أما إذا كان مضرا بحاله فلا كما أنه لو أمكنه اقتراض نفس الماء أو عوضه مع العلم أو الظن بعدم إمكان الوفاء لم يجب ذلك.
• موسوعة الخوئي، ج10، ص109:
اذا توقف تحصيل الماء على شرائه وجب الشراء لأنه و صلة إلى الماء بأمر مقدور للمكلف، و مع التمكن من شرائه يكون المكلف واجداً و متمكناً من الماء.
و لو فرضنا أن المالك لا يبيعه إلّا بأضعاف قيمته فهل يجب شراؤه بأضعافها كما إذا كانت قيمته درهماً و طلب المالك ألف درهم؟ مقتضى قاعدة «لا ضرر» عدم الوجوب، لأنه ضرر مالي لم يجعل في الشريعة المقدسة، لكن مقتضى صحيحة صفوان و غيرها وجوب الشراء و لو بأضعاف قيمة الماء، و قد ذكر … عليه السلام … في الصحيحة أنه قد ابتلي به و أن ما يشتريه من الماء شيء كثير. بمعنى أن المكلف يتخيل أنه بذل مالًا كثيراً بإزاء شيء قليل لكنه في الواقع دفع مالًا كثيراً بإزاء مال كثير. و هذه النصوص مخصصة للقاعدة في موردها و هو شراء الماء للوضوء.
ـ قائل شدهاند بايد پول را پرداخت كند و آب بخرد تا بتواند تحصيل طهارت كند ـ البته نصّ خاص هم در مورد وجود دارد(2)مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْبَرْقِيِّ عَنْ سَعْدِ بْنِ سَعْدٍ عَنْ صَفْوَانَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ … عليه السلام … عَنْ رَجُلٍ احْتَاجَ إِلَى الْوُضُوءِ لِلصَّلَاةِ وَ هُوَ لَا يَقْدِرُ عَلَى الْمَاءِ فَوَجَدَ بِقَدْرِ مَا يَتَوَضَّأُ بِهِ بِمِائَةِ دِرْهَمٍ أَوْ بِأَلْفِ دِرْهَمٍ وَ هُوَ وَاجِدٌ لَهَا يَشْتَرِي وَ يَتَوَضَّأُ أَوْ يَتَيَمَّمُ قَالَ: لَا بَلْ يَشْتَرِي قَدْ أَصَابَنِي مِثْلُ ذَلِكَ فَاشْتَرَيْتُ وَ تَوَضَّأْتُ وَ مَا يَسُرُّنِي بِذَلِكَ مَالٌ كَثِيرٌ.
، ولي اگر نصّ خاص هم نبود بايد به مقدار متعارف بذل مال ميكرد و آب خريداري ميكرد ـ چون مقدمهي واجب است. در حالي كه اگر اشكال سيد خويي … قدس سره … وارد باشد، آنجا هم بايد بگوييم واجب نيست؛ زيرا طبيعي پول دادن مقدمهي واجب است و حتماً لازم نيست آن كسي كه ميخواهد تحصيل طهارت كند، خودش پول را پرداخت كند بلكه هر كسي كه اين پول را پرداخت كند مقدمه حاصل ميشود.تحصيل ستر نيز مثل تحصيل طهارت است.(1)
مسألة 41: يجب تحصيل الساتر للصلاة و لو بإجارة أو شراء و لو كان بأزيد من عوض المثل ما لم يجحف بماله و لم يضر بحاله و يجب قبول الهبة أو العارية ما لم يكن فيه حرج بل يجب الاستعارة و الاستيهاب كذلك.
هيچ يك از اعلام در ذيل اين مسأله حاشيهاي ندارند و كلام عروة را تلقّي به قبول كردهاند. البته محقق عراقي … قدس سره … در اينجا كلامي دارند و ميفرمايند:
• تعليقة استدلالية على العروة الوثقى، ص94:
مسألة 41: «و لو كان بأزيد. إلخ».
فيه إشكال و إن كان أحوط، إذ مناط شراء الماء كذلك غير منقح، لو لا دعوى ظهور التعليل في إظهار الكلية بأن المضار الدنيوية لا تزاحم المنافع الأخروية و هو ممنوع.
جواب حلّي
درست است كه طبيعي بذل مال مقدمه است و اگر ديگران هم بذل مال كنند مقدمه حاصل ميشود، امّا وجوب آن فقط بر عهدهي كسي است كه ذيالمقدمه بر او واجب است و ديگران اجنبي از آن هستند. بنابراين ايجاد طبيعي بذل مال بر ملتقط كه بايد تعريف كند واجب ميشود.
1) العروة الوثقى (للسيد اليزدي)، ج1، ص567:
در مورد مال مجهول المالك ـ غير لقطه ـ بيان كرديم فحص تا حصول يأس از پيدا شدن مالك، لازم است و اگر قبل از فحص هم يقين به عدم دسترسي به مالك باشد، ديگر فحص لازم نيست. حال سؤالي كه مطرح ميشود آن است كه بعد از يأس از دسترسي به مالك، آن مال چه حكمي دارد؟
پاسخ به اين سؤال ميتواند در مورد مصرف سهم امام … عليه السلام … نيز كاربرد داشته باشد؛ زيرا گرچه سهم امام … عليه السلام … مجهول المالك نيست، ولي معلوم المالكي است كه دسترسي به مالك (امام … عليه السلام …) در زمان غيبت ممكن نيست و حكم مجهول المالك با معلوم المالكي كه دسترسي به او به هيچ وجه وجود ندارد، مشترك است.
همانطور كه ميراث من لا وارث له ـ طبق مبناي مشهور يا شايد اجماع ـ مال امام … عليه السلام … است، مجهول المالك نيز مال امام … عليه السلام … است.
مَن بِيَده المال، بايد مال را براي مالكش حفظ كند و وصيّت كند بعد از موت نيز آن مال را براي مالكش حفظ كنند.
مَن بِيَده المال تملّك ميكند و اگر مالك پيدا شد جبران ميكند.
از جانب مالك صدقه داده شود.
احتمالات ديگري در بعضي كلمات وجود دارد كه در نهايت به همين احتمالات برميگردد.
براي احتمال اوّل كه مجهول المالك مال امام … عليه السلام … باشد، به روايت داود بن ابي يزيد استدلال شده است:
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ(1)
• الكافي (ط - دارالحديث)، ج1، ص678:
مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيى، عَنْ مُحَمَّد بْنِ أَحْمَدَ * عَنْ مُوسَى بْنِ عُمَرَ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ، عَنْ عَمَّارِ بْنِ مَرْوَانَ، عَنِ الْمُنَخَّلِ، عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ … عليه السلام …، قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ عِلْمِ الْعَالِمِ ... .
و قد وردت رواية محمّد بن أحمد [بن يحيى بن عمران الأشعري] عن موسى بن عمر عن [محمّد] بن سنان في عدّة من الأسناد. انظر على سبيل المثال: علل الشرائع، ص429، ح1، و ص558، ح1، و ص604، ح75؛ الخصال، ص38، ح19، و ص421، ح19، و ص593، ح3؛ معاني الأخبار، ص154، ح1؛ ثواب الأعمال، ص36، ح1؛ التوحيد، ص339، ح1. و لم نجد توسّط أحمد بن محمّد بين محمّد بن يحيى و موسى بن عمر إلّافي هذا المورد، و ما ورد في الكافي، ح11240. و الموجود في بعض النسخ المعتبرة في كلا الموضعين هو «محمّد بن أحمد» بدل «أحمد بن محمّد». هذا، و المقام من مظانّ تحريف «محمد بن أحمد» ب «أحمد بن محمّد»- لكثرة روايات محمّد بن يحيى عنه- دون العكس.
عَنْ مُوسَى بْنِ عُمَرَ عَنِ الْحَجَّالِ عَنْ دَاوُدَ بْنِ أَبِي يَزِيدَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: قَالَ رَجُلٌ إِنِّي قَدْ أَصَبْتُ مَالًا وَ إِنِّي قَدْ خِفْتُ فِيهِ عَلَى نَفْسِي وَ لَوْ أَصَبْتُ صَاحِبَهُ دَفَعْتُهُ إِلَيْهِ وَ تَخَلَّصْتُ مِنْهُ قَالَ: فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام …: وَ اللَّهِ أَنْ لَوْ أَصَبْتَهُ كُنْتَ تَدْفَعُهُ إِلَيْهِ؟ قَالَ: إِي وَ اللَّهِ قَالَ: فَأَنَا وَ اللَّهِ مَا لَهُ صَاحِبٌ غَيْرِي قَالَ: فَاسْتَحْلَفَهُ أَنْ يَدْفَعَهُ إِلَى مَنْ يَأْمُرُهُ قَالَ فَحَلَفَ فَقَالَ: فَاذْهَبْ فَاقْسِمْهُ فِي إِخْوَانِكَ وَ لَكَ الْأَمْنُ مِمَّا خِفْتَ مِنْهُ قَالَ: (فَقَسَمْتُهُ بَيْنَ إِخْوَانِي).1) در وسائل الشيعة، احمد بن محمد دارد، ولي در مصدر (الكافي)، الوافي و مرآة العقول، محمد بن احمد دارد كه ظاهراً مراد، محمد بن احمد بن يحيي است. در حاشيهي كافي طبع دار الحديث در ذيل حديثي كه در آنجا نيز كليني از محمد بن يحيي از احمد بن محمد از موسي بن عمر نقل كرده، آمده است:
وَ رَوَاهُ الصَّدُوقُ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَجَّالِ قَالَ الصَّدُوقُ كَانَ ذَلِكَ بَعْدَ تَعْرِيفِ سَنَةٍ.(1)
اين روايت از لحاظ سند به خاطر موسي بن عمر كه ظاهراً موسي بن عمر بن يزيد بن ذبيان(2)است ناتمام ميباشد. الحجّال، مراد محمد بن عبدالله الحجّال(3)
عبد الله بن محمد الأسدي مولاهم، كوفي، الحجال المزخرف، أبو محمد، و قيل إنه من موالي بني تيم، ثقة ثقة، ثبت. له كتاب يرويه عدة من أصحابنا أخبرنا العباس بن عمر بن العباس بن محمد بن عبد الملك الفارسي الدهقان قال: حدثنا علي بن الحسين بن موسى بن بابويه قال: حدثنا علي بن الحسن (حسن) بن علي بن عبد الله بن المغيرة قال: حدثنا أبي عن الحجال بكتابه.
است كه توثيق دارد. داود بن ابي يزيد هم همان داود بن فرقد(4)• داود بن أبي يزيد الكوفي، العطار مولى ثقة روى عن أبي عبد الله و عن أبي الحسن … عليهما السلام … أيضا. (همان)
• ثم إنه وقع الكلام في اتحاد داود بن فرقد، مع داود بن أبي يزيد المتقدم و تغايرهما و استظهر بعضهم الاتحاد نظرا إلى أن كنية فرقد أبو يزيد على ما صرح به النجاشي و البرقي و الشيخ و قد عرفت في ترجمة داود بن أبي يزيد أنه من أصحاب الصادق و الكاظم … عليهما السلام …فالطبقة واحدة و يؤكد ذلك تصريح الكليني في الحديث 505، من كتاب الروضة: بأن داود بن أبي يزيد هو داود بن فرقد و تصريح الشيخ بذلك في عدة موارد من التهذيب ... .
أقول: الظاهر من كلام النجاشي و الشيخ في الفهرست هو تعدد داود بن أبي يزيد و داود بن فرقد، حيث إنهما ترجما كلا منهما مستقلا و ذكرا في ترجمة كل منهما طريقا مغايرا لما ذكراه في ترجمة الآخر و قد ذكر الشيخ في رجاله أيضا كلا منهما مستقلا في أصحاب الصادق … عليه السلام … و كون كنية فرقد أبا يزيد و الاتحاد في الطبقة لا يكفي في الجزم بالاتحاد. و أما تصريح الكليني و الشيخ فلا يستفاد منه إلا أن داود بن أبي يزيد في تلك الروايات أريد به: داود بن فرقد و لا يستفاد منه أن داود بن أبي يزيد، متى ما أطلق يراد به داود بن فرقد. و الذي يسهل الخطب: أنه لا أثر للنزاع لأنه ورد التوثيق لكل من العنوانين. (معجم رجال الحديث، ج7، ص117)
است كه ايشان هم توثيق دارد.1) وسائل الشيعة، ج25، كتاب اللقطه، باب7، ح1، ص450 و الكافي، ج5، ص138.
2) در كتب رجالي توثيقي براي موسي بن عمرو بن يزيد بن ذبيان ذكر نشده است.
3) رجال النجاشي، ص226:
4) داود بن فرقد مولى آل أبي السمال (ك) الأسدي النصري و فرقد يكنى أبا يزيد كوفي ثقة، روى عن أبي عبد الله و أبي الحسن … عليهما السلام … و إخوته يزيد و عبد الرحمن و عبد الحميد. (رجال النجاشي، ص158)
شيخ صدوق … قدس سره … نيز اين روايت را از الحجّال نقل كرده(1)
رَوَى الْحَجَّالُ عَنْ دَاوُدَ بْنِ أَبِي يَزِيدَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: قَالَ لَهُ رَجُلٌ إِنِّي قَدْ أَصَبْتُ مَالًا وَ إِنِّي قَدْ خِفْتُ فِيهِ عَلَى نَفْسِي فَلَوْ أَصَبْتُ صَاحِبَهُ دَفَعْتُهُ إِلَيْهِ وَ تَخَلَّصْتُ مِنْهُ قَالَ لَهُ: فَوَ اللَّهِ لَوْ أَصَبْتَهُ كُنْتَ تَدْفَعُ إِلَيْهِ؟ قَالَ: إِي وَ اللَّهِ قَالَ … عليه السلام …: فَلَا وَ اللَّهِ مَا لَهُ صَاحِبٌ غَيْرِي قَالَ: وَ اسْتَحْلَفَهُ أَنْ يَدْفَعَ إِلَى مَنْ يَأْمُرُهُ قَالَ: فَحَلَفَ قَالَ: اذْهَبْ فَاقْسِمْهُ فِي إِخْوَانِكَ وَ لَكَ الْأَمَانُ فِيمَا خِفْتَ قَالَ فَقَسَمَهُ بَيْنَ إِخْوَانِهِ.
، ولي سندي در مشيخه به ايشان ارائه نميكند تا بتوانيم در صورت ثقه بودن تمام افراد، سند روايت را تصحيح كنيم.داود بن ابي يزيد ميگويد: شخصي به امام صادق … عليه السلام … عرض كرد من مالي را پيدا كردهام و بر خود ميترسم [كه شيطان فريبم داده، مال مردم را در غير سبيل حقّش مصرف كنم] اگر صاحبش را پيدا ميكردم مال را به او ميدادم و خود را خلاص ميكردم. حضرت به او فرمودند: قسم به خدا آيا اگر صاحبش را پيدا كني مال را به او تحويل ميدهي؟ عرض كرد: بله به خدا قسم! فرمودند: قسم به خدا من صاحبش هستم، غير من صاحبي ندارد. داود بن ابي يزيد ميگويد: حضرت او را قسم دادند كه آن مال را به كسي كه امر ميكنند برساند. آن مرد قسم خورد و حضرت فرمودند: برو و بين برادرانت تقسيم كن و از آنچه كه ميترسيدي ايمن هستي، او نيز [بعداً] گفت بين برادرانم تقسيم كردم.
پس اينكه حضرت فرمودند صاحب آن مال من هستم و به خدا قسم صاحب ديگري غير از من ندارد و بعد طبق صلاحديد خودشان دستور دادند تقسيم شود، معلوم ميشود مجهول المالك مال امام … عليه السلام … است، همانطور كه ميراث من لا وارث له نيز مال امام … عليه السلام … است.
البته مراد از مال امام … عليه السلام … مال مقام امامت است كه ملك امام … عليه السلام … ميشود و اين با سپردن مجهول المالك به امام از آن حيث كه وليّ غائب است فرق دارد.
1) من لا يحضره الفقيه، ج3، ص296:
اين روايت علاوه بر ضعف سند، از لحاظ دلالت هم قابل مناقشه است؛ چون احتمال قريب وجود دارد كه مراد حضرت از اينكه ميفرمايند صاحبش من هستم، نه از اين حيث كه مجهول المالك است ـ تا استفاده كنيم پس صاحب هر مال مجهول المالكي امام … عليه السلام … است ـ بلكه مرادشان اين است كه آن صاحب و مالكي كه مال از او فوت شده و دنبالش ميگردي، من هستم؛ يعني مالك اصلي آن [نه بما هو مجهول المالك(1)] امام … عليه السلام … است و آن مال، مال شخصي حضرت بوده يا مال منصب امامتشان مانند خراج، خمس و ... بوده كه كسي آن را غصب كرده يا به گونهي ديگري از امام … عليه السلام … فوت شده و به دست آن شخص ـ كه نميدانيم كيست و شايد حضرت او را ميشناختند ـ افتاده است. به همين جهت حضرت ميفرمايند: «فَأَنَا وَ اللَّهِ مَا لَهُ صَاحِبٌ غَيْرِي» بعد هم براي اينكه خلاف تقيه نباشد يا به خاطر مصالح ديگر فرمودند برو بين برادرانت [شيعيان] تقسيم كن. بنابراين به صرف اين روايت ـ كه از لحاظ سند ناتمام بوده و از لحاظ دلالت هم قابل مناقشه است ـ نميتوان قاعدهي كلّيه استفاده كرد كه هر مجهول المالكي مال امام … عليه السلام … است.
احتمال دوم اين بود كه ذواليد مال را براي مالك حفظ كند و وصيت كند بعد از موتش نيز براي مالك حفظ كنند.
مستند اين حكم، سه روايت هشام بن سالم ميتواند باشد كه قبلاً نيز ذكر كردهايم:
1) اينكه حضرت ميفرمايند «وَ اللَّهِ مَا لَهُ صَاحِبٌ غَيْرِي» ظهور دارد در اينكه از حيث مجهول المالك بودن بيان نميكنند؛ چون اگر مالك ديگري داشت، حضرت اينچنين تعبير نميكردند. (اميرخاني)
ـ صحيحهي هشام بن سالم در كافي:
عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى بْنِ عُبَيْدٍ عَنْ [يُونُسَ] عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ قَالَ: سَأَلَ خَطَّابٌ الْأَعْوَرُ أَبَا إِبْرَاهِيمَ … عليه السلام … وَ أَنَا جَالِسٌ فَقَالَ: إِنَّهُ كَانَ عِنْدَ أَبِي أَجِيرٌ يَعْمَلُ عِنْدَهُ بِالْأَجْرِ فَفَقَدْنَاهُ وَ بَقِيَ لَهُ مِنْ أَجْرِهِ شَيْءٌ وَ لَا نَعْرِفُ لَهُ وَارِثاً قَالَ: فَاطْلُبُوهُ قَالَ: قَدْ طَلَبْنَاهُ فَلَمْ نَجِدْهُ قَالَ: فَقَالَ: مَسَاكِينُ وَ حَرَّكَ يَدَيْهِ قَالَ: فَأَعَادَ عَلَيْهِ قَالَ: اطْلُبْ وَ اجْهَدْ فَإِنْ قَدَرْتَ عَلَيْهِ وَ إِلَّا فَهُوَ كَسَبِيلِ مَالِكَ حَتَّى يَجِيءَ لَهُ طَالِبٌ فَإِنْ حَدَثَ بِكَ حَدَثٌ فَأَوْصِ بِهِ إِنْ جَاءَ لَهُ طَالِبٌ أَنْ يُدْفَعَ إِلَيْهِ.(1)
البته اين روايت در تهذيب و استبصار هم نقل شده است:
• تهذيب الأحكام، ج9، ص389:
يُونُسُ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ قَالَ: سَأَلَ خَطَّابٌ الْأَعْوَرُ أَبَا إِبْرَاهِيمَ … عليه السلام … وَ أَنَا جَالِسٌ فَقَالَ: إِنَّهُ كَانَ عِنْدَ أَبِي أَجِيرٌ يَعْمَلُ عِنْدَهُ بِالْأَجْرِ فَفَقَدْنَاهُ وَ بَقِيَ لَهُ مِنْ أَجْرِهِ شَيْءٌ فَلَا نَعْرِفُ لَهُ وَارِثاً قَالَ: فَاطْلُبُوهُ قَالَ: فَقَدْ طَلَبْنَاهُ فَلَمْ نَجِدْهُ قَالَ: فَقَالَ: مَسَاكِينُ وَ حَرَّكَ يَدَيْهِ قَالَ: فَأَعَادَ عَلَيْهِ قَالَ: اطْلُبْ وَ اجْهَدْ فَإِنْ قَدَرْتَ عَلَيْهِ وَ إِلَّا هُوَ كَسَبِيلِ مَالِكَ حَتَّى يَجِيءَ لَهُ طَالِبٌ وَ إِنْ حَدَثَ بِكَ حَدَثٌ فَأَوْصِ بِهِ إِنْ جَاءَ لَهُ طَالِبٌ أَنْ يُدْفَعَ إِلَيْهِ.
ـ موثقهي هشام بن سالم در تهذيب:
عَنْهُ [الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ] عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ قَالَ: سَأَلَ حَفْصٌ الْأَعْوَرُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … وَ أَنَا عِنْدَهُ جَالِسٌ قَالَ: إِنَّهُ كَانَ لِأَبِي أَجِيرٌ كَانَ يَقُومُ فِي رَحَاهُ وَ لَهُ عِنْدَنَا دَرَاهِمُ وَ لَيْسَ لَهُ وَارِثٌ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام …: تَدْفَعُ إِلَى الْمَسَاكِينِ ثُمَّ قَالَ: رَأْيُكَ فِيهَا ثُمَ أَعَادَ عَلَيْهِ الْمَسْأَلَةَ فَقَالَ لَهُ مِثْلَ ذَلِكَ فَأَعَادَ عَلَيْهِ الْمَسْأَلَةَ ثَالِثَةً فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام …: تَطْلُبُ لَهُ وَارِثاً فَإِنْ وَجَدْتَ لَهُ وَارِثاً وَ إِلَّا فَهُوَ كَسَبِيلِ مَالِكَ ثُمَّ
1) الكافي، ج7، ص153.
قَالَ: مَا عَسَى أَنْ تَصْنَعَ بِهَا ثُمَّ قَالَ: تُوصِي بِهَا فَإِنْ جَاءَ لَهَا طَالِبٌ وَ إِلَّا فَهِيَ كَسَبِيلِ مَالِكَ.(1)
ـ صحيحهي هشام بن سالم در من لا يحضره الفقيه:
وَ رَوَى صَفْوَانُ بْنُ يَحْيَى عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جُنْدَبٍ(2)
عبد الله بن جندب البجلي، عربي كوفي، ثقة.
عبدالله بن جندب از اصحاب امام صادق، امام كاظم و امام رضا … عليهم السلام … و از مخبتين و اوتاد بوده و پيمان ايشان با صفوان بن يحيي و علي بن النعمان در مكه معروف است. نجاشي و شيخ> آن را در ترجمهي صفوان بن يحيي ذكر كردهاند:
• رجال النجاشي، ص197:
صفوان بن يحيى ... و كان شريكا لعبد الله بن جندب و علي بن النعمان. و روي أنهم تعاقدوا في بيت الله الحرام أنه من مات منهم صلى من بقي صلاته و صام عنه صيامه و زكى عنه زكاته. فماتا و بقي صفوان، فكان يصلي في كل يوم مائة و خمسين ركعة، و يصوم في السنة ثلاثة أشهر و يزكي زكاته ثلاث دفعات، و كل ما يتبرع به عن نفسه مما عدا ما ذكرناه يتبرع (تبرع) عنهما مثله.
جناب كشي در رجالش قضيهاي را از دعاي عبدالله بن جندب در عرفات نقل ميكند كه جالب است:
• رجال الكشي (مع تعليقات المير داماد)، ج2، ص852:
محمد بن سعد بن مزيد أبو الحسن، و محمد بن أحمد بن حماد المروزي، قال: روى أبي رحمه اللّه، عن يونس بن عبد الرحمن، قال: رأيت عبد اللّه بن جندب و قد أفاض من عرفة، و كان عبد اللّه أحد المتهجدين قال يونس: فقلت له قد رأى اللّه اجتهادك منذ اليوم.
فقال لي عبد اللّه: و اللّه الذي لا إله الا هو، لقد وقفت موقفي هذا و أفضت، ما سمعني اللّه دعوت لنفسي بحرف واحد، لأني سمعت أبا الحسن … عليه السلام … يقول: الداعي لأخيه المؤمن بظهر الغيب ينادي من أعنان السماء، لك بكل واحدة مائة ألف، فكرهت مضمونة لواحدة لا أدري أجاب اليها أم لا.
شيخ صدوق … قدس سره … در علل الشرايع روايتي در مورد حضرت فاطمهي اطهر … عليها السلام … و دعا براي ديگران نقل كرده كه ذكر آن در اينجا خالي از لطف نيست:
• علل الشرائع، ج1، ص181:
حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الْقَزْوِينِيُّ الْمَعْرُوفُ بِابْنِ مَقْبُرَةَ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْحَضْرَمِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا جَنْدَلُ بْنُ وَالِقٍ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عُمَرَ الْمَازِنِيُّ عَنْ عُبَادَةَ الْكُلَيْبِيِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ فَاطِمَةَ الصُّغْرَى عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَخِيهِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ … عليهم السلام … قَالَ: رَأَيْتُ أُمِّي فَاطِمَةَ … عليها السلام … قَامَتْ فِي مِحْرَابِهَا لَيْلَةَ جُمُعَتِهَا فَلَمْ تَزَلْ رَاكِعَةً سَاجِدَةً حَتَّى اتَّضَحَ عَمُودُ الصُّبْحِ وَ سَمِعْتُهَا تَدْعُو لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ وَ تُسَمِّيهِمْ وَ تُكْثِرُ الدُّعَاءَ لَهُمْ وَ لَا تَدْعُو لِنَفْسِهَا بِشَيْءٍ فَقُلْتُ لَهَا: يَا أُمَّاهْ! لِمَ لَا تَدْعِينَ لِنَفْسِكِ كَمَا تَدْعِينَ لِغَيْرِكِ؟ فَقَالَتْ: يَا بُنَيَّ الْجَارَ ثُمَ الدَّار.
عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍقَالَ: سَأَلَ حَفْصٌ الْأَعْوَرُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … وَ أَنَا حَاضِرٌ فَقَالَ: كَانَ لِأَبِي أَجِيرٌ وَ كَانَ لَهُ عِنْدَهُ شَيْءٌ فَهَلَكَ الْأَجِيرُ فَلَمْ يَدَعْ وَارِثاً وَ لَا قَرَابَةً وَ قَدْ ضِقْتُ بِذَلِكَ كَيْفَ أَصْنَعُ؟ فَقَالَ: رايَكَ(1)الْمَسَاكِينُ رَايَكَ الْمَسَاكِينُ فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنِّي قَدْ ضِقْتُ بِذَلِكَ كَيْفَ أَصْنَعُ؟ فَقَالَ: هُوَ كَسَبِيلِ مَالِكَ فَإِنْ جَاءَ طَالِبٌ أَعْطَيْتَهُ.(2)
بعضي از موارد اختلاف اين سه حديث هشام بن سالم
اين سه روايت گرچه الفاظشان مختلف است و اختلافاتي نيز دارند، ولي ظاهراً يك قضيه بوده كه به سه نحو نقل شده است و احتمال اينكه دو يا سه قضيه بوده باشد بعيدٌ غايته.
در روايت كافي دارد كه خطّابٌ الاعور از ابا ابراهيم … عليه السلام … كه فقط كنيهي امام كاظم … عليه السلام … است سؤال كرد، ولي در روايت تهذيب و من لا يحضره الفقيه بيان ميكند حفصٌ الاعور از امام صادق … عليه السلام … سؤال كرد.
به نظر ميآيد روايت از امام صادق … عليه السلام … باشد؛ زيرا هشام بن سالم گرچه امام كاظم … عليه السلام … را درك كرده و طبق آنچه در روايات ذكر شده جزء اولين كساني بود
كه امامت امام موسي بن جعفر … عليهما السلام … را در آن شرايط خفقان و اختناق با رعايت تقيه علني كردند(1)
مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ أَبِي يَحْيَى الْوَاسِطِيِّ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ قَالَ: كُنَّا بِالْمَدِينَةِ بَعْدَ وَفَاةِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … أَنَا وَ صَاحِبُ الطَّاقِ وَ النَّاسُ مُجْتَمِعُونَ عَلَى عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ أَنَّهُ صَاحِبُ الْأَمْرِ بَعْدَ أَبِيهِ فَدَخَلْنَا عَلَيْهِ أَنَا وَ صَاحِبُ الطَّاقِ وَ النَّاسُ عِنْدَهُ وَ ذَلِكَ أَنَّهُمْ رَوَوْا عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ الْأَمْرَ فِي الْكَبِيرِ مَا لَمْ تَكُنْ بِهِ عَاهَةٌ فَدَخَلْنَا عَلَيْهِ نَسْأَلُهُ عَمَّا كُنَّا نَسْأَلُ عَنْهُ أَبَاهُ فَسَأَلْنَاهُ عَنِ الزَّكَاةِ فِي كَمْ تَجِبُ؟ فَقَالَ: فِي مِائَتَيْنِ خَمْسَةٌ فَقُلْنَا: فَفِي مِائَةٍ؟ فَقَالَ: دِرْهَمَانِ وَ نِصْفٌ فَقُلْنَا: وَ اللَّهِ مَا تَقُولُ الْمُرْجِئَةُ هَذَا قَالَ: فَرَفَعَ يَدَهُ إِلَى السَّمَاءِ فَقَالَ: وَ اللَّهِ مَا أَدْرِي مَا تَقُولُ الْمُرْجِئَةُ قَالَ: فَخَرَجْنَا مِنْ عِنْدِهِ ضُلَّالًا لَا نَدْرِي إِلَى أَيْنَ نَتَوَجَّهُ أَنَا وَ أَبُو جَعْفَرٍ الْأَحْوَلُ فَقَعَدْنَا فِي بَعْضِ أَزِقَّةِ الْمَدِينَةِ بَاكِينَ حَيَارَى لَا نَدْرِي إِلَى أَيْنَ نَتَوَجَّهُ وَ لَا مَنْ نَقْصِدُ وَ نَقُولُ إِلَى الْمُرْجِئَةِ إِلَى الْقَدَرِيَّةِ إِلَى الزَّيْدِيَّةِ إِلَى الْمُعْتَزِلَةِ إِلَى الْخَوَارِجِ فَنَحْنُ كَذَلِكَ إِذْ رَأَيْتُ رَجُلًا شَيْخاً لَا أَعْرِفُهُ يُومِئُ إِلَيَّ بِيَدِهِ فَخِفْتُ أَنْ يَكُونَ عَيْناً مِنْ عُيُونِ أَبِي جَعْفَرٍ الْمَنْصُورِ وَ ذَلِكَ أَنَّهُ كَانَ لَهُ بِالْمَدِينَةِ جَوَاسِيسُ يَنْظُرُونَ إِلَى مَنِ اتَّفَقَتْ شِيعَةُ جَعْفَرٍ … عليه السلام … عَلَيْهِ فَيَضْرِبُونَ عُنُقَهُ فَخِفْتُ أَنْ يَكُونَ مِنْهُمْ فَقُلْتُ لِلْأَحْوَلِ: تَنَحَّ فَإِنِّي خَائِفٌ عَلَى نَفْسِي وَ عَلَيْكَ وَ إِنَّمَا يُرِيدُنِي لَا يُرِيدُكَ فَتَنَحَّ عَنِّي لَا تَهْلِكْ وَ تُعِينَ عَلَى نَفْسِكَ فَتَنَحَّى غَيْرَ بَعِيدٍ وَ تَبِعْتُ الشَّيْخَ وَ ذَلِكَ أَنِّي ظَنَنْتُ أَنِّي لَا أَقْدِرُ عَلَى التَّخَلُّصِ مِنْهُ فَمَا زِلْتُ أَتْبَعُهُ وَ قَدْ عَزَمْتُ عَلَى الْمَوْتِ حَتَّى وَرَدَ بِي عَلَى بَابِ أَبِي الْحَسَنِ … عليه السلام … ثُمَّ خَلَّانِي وَ مَضَى فَإِذَا خَادِمٌ بِالْبَابِ فَقَالَ لِيَ: ادْخُلْ رَحِمَكَ اللَّهُ فَدَخَلْتُ فَإِذَا أَبُو الْحَسَنِ مُوسَى … عليه السلام … فَقَالَ لِيَ ابْتِدَاءً مِنْهُ لَا إِلَى الْمُرْجِئَةِ وَ لَا إِلَى الْقَدَرِيَّةِ وَ لَا إِلَى الزَّيْدِيَّةِ وَ لَا إِلَى الْمُعْتَزِلَةِ وَ لَا إِلَى الْخَوَارِجِ إِلَيَّ إِلَيَّ.
فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ مَضَى أَبُوكَ قَالَ: نَعَمْ قُلْتُ: مَضَى مَوْتاً قَالَ: نَعَمْ قُلْتُ: فَمَنْ لَنَا مِنْ بَعْدِهِ؟ فَقَالَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَكَ هَدَاكَ قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ عَبْدَ اللَّهِ يَزْعُمُ أَنَّهُ مِنْ بَعْدِ أَبِيهِ قَالَ: يُرِيدُ عَبْدُ اللَّهِ أَنْ لَا يُعْبَدَ اللَّهُ قَالَ: قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ فَمَنْ لَنَا مِنْ بَعْدِهِ؟ قَالَ: إِنْ شَاءَ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَكَ هَدَاكَ قَالَ: قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ فَأَنْتَ هُوَ؟ قَالَ: لَا مَا أَقُولُ ذَلِكَ قَالَ: فَقُلْتُ فِي نَفْسِي لَمْ أُصِبْ طَرِيقَ الْمَسْأَلَةِ ثُمَّ قُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ عَلَيْكَ إِمَامٌ؟ قَالَ: لَا فَدَاخَلَنِي شَيْءٌ لَا يَعْلَمُ إِلَّا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِعْظَاماً لَهُ وَ هَيْبَةً أَكْثَرَ مِمَّا كَانَ يَحُلُّ بِي مِنْ أَبِيهِ إِذَا دَخَلْتُ عَلَيْهِ ثُمَّ قُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ أَسْأَلُكَ عَمَّا كُنْتُ أَسْأَلُ أَبَاكَ؟ فَقَالَ؟ سَلْ تُخْبَرْ وَ لَا تُذِعْ فَإِنْ أَذَعْتَ فَهُوَ الذَّبْحُ فَسَأَلْتُهُ فَإِذَا هُوَ بَحْرٌ لَا يُنْزَفُ قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ شِيعَتُكَ وَ شِيعَةُ أَبِيكَ ضُلَّالٌ فَأُلْقِي إِلَيْهِمْ وَ أَدْعُوهُمْ إِلَيْكَ وَ قَدْ أَخَذْتَ عَلَيَّ الْكِتْمَانَ قَالَ: مَنْ آنَسْتَ مِنْهُ رُشْداً فَأَلْقِ إِلَيْهِ وَ خُذْ عَلَيْهِ الْكِتْمَانَ فَإِنْ أَذَاعُوا فَهُوَ الذَّبْحُ وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَى حَلْقِهِ قَالَ: فَخَرَجْتُ مِنْ عِنْدِهِ فَلَقِيتُ أَبَا جَعْفَرٍ الْأَحْوَلَ فَقَالَ لِي: مَا وَرَاءَكَ؟ قُلْتُ: الْهُدَى فَحَدَّثْتُهُ بِالْقِصَّةِ قَالَ: ثُمَّ لَقِينَا الْفُضَيْلَ وَ أَبَا بَصِيرٍ فَدَخَلَا عَلَيْهِ وَ سَمِعَا كَلَامَهُ وَ سَاءَلَاهُ وَ قَطَعَا عَلَيْهِ بِالْإِمَامَةِ ثُمَّ لَقِينَا النَّاسَ أَفْوَاجاً فَكُلُّ مَنْ دَخَلَ عَلَيْهِ قَطَعَ إِلَّا طَائِفَةَ عَمَّارٍ وَ أَصْحَابَهُ وَ بَقِيَ عَبْدُ اللَّهِ لَا يَدْخُلُ إِلَيْهِ إِلَّا قَلِيلٌ مِنَ النَّاسِ فَلَمَّا رَأَى ذَلِكَ قَالَ: مَا حَالَ النَّاسَ؟ فَأُخْبِرَ أَنَّ هِشَاماً صَدَّ عَنْكَ النَّاسَ قَالَ: هِشَامٌ فَأَقْعَدَ لِي بِالْمَدِينَةِ غَيْرَ وَاحِدٍ لِيَضْرِبُونِي.
، ولي بسيار كم ـ يك يا دو روايت ـ از حضرت روايت نقل1) الكافي، ج1، ص351:
كرده است، لذا احتمال اينكه اين روايت از امام موسي كاظم … عليه السلام … باشد، بسيار ضعيف است. مضاف به اينكه شيخ در رجالش حفصٌ الاعور و خطابٌ الاعور، هر دو را از اصحاب امام صادق … عليه السلام … نام برده و جزء اصحاب امام كاظم … عليه السلام …(1)
حفص الأعور الكوفي، روى عنه [أبي جعفر محمد بن علي بن الحسين … عليهم السلام …] و عن أبي عبد الله … عليه السلام ….
• همان، اصحاب ابي عبدالله جعفر بن محمد الصادق … عليهما السلام …، ص200:
خطاب بن عبد الله الهمداني الأعور.
ذكر نكرده است.(2)• وسائل الشيعة، ج18، ص96:
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ أَبِي سَمَّاكٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ حُكَيْمِ بْنِ حَكَمٍ الصَّيْرَفِيِ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا الْحَسَنِ … عليه السلام … وَ سَأَلَهُ حَفْصٌ الْأَعْوَرُ فَقَالَ إِنَّ السُّلْطَانَ يَشْتَرُونَ مِنَّا الْقِرَبَ وَ الْأَدَاوَى فَيُوَكِّلُونَ الْوَكِيلَ حَتَّى يَسْتَوْفِيَهُ مِنَّا فَنَرْشُوهُ حَتَّى لَا يَظْلِمَنَا فَقَالَ لَا بَأْسَ مَا تُصْلِحُ بِهِ مَالَكَ ثُمَّ سَكَتَ سَاعَةً ثُمَّ قَالَ إِذَا أَنْتَ رَشَوْتَهُ يَأْخُذُ أَقَلَّ مِنَ الشَّرْطِ قُلْتُ نَعَمْ قَالَ فَسَدَتْ رِشْوَتُكَ.
وقتي به تهذيب، وافي و ملاذ الاخيار رجوع ميكنيم به جاي ابا الحسن … عليه السلام …، ابا عبدالله … عليه السلام … دارد و معلوم ميشود نسخهاي كه صاحب وسائل … قدس سره … داشته، نسخهي معروفي نبوده است.
بنابراين اطمينان حاصل ميشود اين روايت از امام صادق … عليه السلام … صادر شده است و اينكه سائل آيا خطاب الاعور بوده يا حفص الاعور، خيلي اهميت ندارد. هرچند روايت از امام صادق يا امام كاظم … عليهما السلام … باشد نيز تفاوتي ندارد؛ چون كلهم نورٌ واحد.
سازگاري با رفتن از آنجا دارد و هم سازگاري با مرگ دارد ـ هرچند قاعدهي اوليه و استصحاب اقتضاء ميكند هنوز زنده است ـ ولي در ادامه كه ميفرمايد: «وَ لَا يُعْرَفُ لَهُ وَارِثٌ» تقويت ميكند كه فقدانش به خاطر فوت بوده، گرچه ظهور در آن ندارد.
در روايت تهذيب هم اينچنين است با اين تفاوت كه توضيح ميدهد اجير در آسياب پدرم كار ميكرد، ولي در روايت من لا يحضره الفقيه با صراحت بيان ميكند «فَهَلَكَ الْأَجِيرُ» يعني اجير مرد.(1)
پس روايت تهذيب و كافي، با مردن سازگاري دارد و روايت من لا يحضره الفقيه تصريح به مردن ميكند. بنابراين ميتوانيم نتيجه بگيريم مفروض روايت، فوت اجير است.
اشكال اوّل
اين روايت مربوط به معلوم المالك است و شامل مجهول المالك نميشود.(2)
و يرد عليه أولا: أن هذه الروايات إنما وردت في معلوم المالك الذي لا يمكن الوصول اليه، فلا صلة لها بمجهول المالك. و دعوى أن الملاك بين الموردين واحد- و هو تعذر إيصال المال الى مالكه- دعوى جزافية، فإنه لا طريق لنا الى كشف هذا الملاك كما عرفت.
و ثانيا: أنها وردت في الحق الكلي الثابت في الذمة، و هو ليس في معرض التلف لكي يخاف عليه من بقائه، و كلامنا في العين الخارجية.
و ثالثا: أنها وردت في قضية شخصية، فلا يمكن التعدي عن موردها الى غيرها.
و إذن فلا دلالة فيها على وجوب حفظ مجهول المالك لصاحبه و لو بالإيصاء به. نعم لا بأس بالالتزام بذلك قبل اليأس عن الوصول الى المالك.
1) هَلَكَ: ايْ ماتَ كقوله تعالي: (وَ لَقَدْ جَاءَكُمْ يُوسُفُ مِن قَبْلُ بِالْبَيِّنَاتِ فَمَا زِلْتُمْ فىِ شَكٍّ مِّمَّا جَاءَكُم بِهِ حَتىَّ إِذَا هَلَكَ قُلْتُمْ لَن يَبْعَثَ اللَّهُ مِن بَعْدِهِ رَسُولًا كَذَالِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُّرْتَابٌ) سوره غافر، آيه 34.
2) مصباح الفقاهة، ج1، ص521:
نقد
با توضيحي كه داديم مفروض روايت، فوت اجير است كه «ليس له وارثٌ» و ظاهراً مراد اين است كه وارث شناخته شدهاي ندارد(1)، كما اينكه در روايت كافي ميگويد: «وَ لَا يُعْرَفُ لَهُ وَارِثٌ»؛ يعني ممكن است داراي پدر، فرزند، برادر يا اقربايي باشد، ولي آنها او را نميشناسند. پس اشكال اوّل وارد نيست؛ زيرا همانطور كه قبلاً هم بيان كرديم اين مقدار معلوم بودن مالك كه وارث احتمالي آن اجير است و فقط اين علامت را دارد، كافي نيست در اينكه با مجهول المالكي كه آن هم فيالجمله علاماتي دارد، فرق بگذاريم.
اشكال دوم
اين روايات مربوط به كلّي در ذمه است كه آن را حفظ كنند و عند أمارات موت، ايصاء به ديگري كنند؛ زيرا كلّي در ذمه(2)
• العروة الوثقى (للسيد اليزدي)، ج2، ص324:
السادسة: يجوز عزل الزكاة و تعيينها في مال مخصوص و إن كان من غير الجنس الذي تعلقت به من غير فرق بين وجود المستحق و عدمه على الأصح و إن كان الأحوط الاقتصار على الصورة الثانية و حينئذ فتكون في يده أمانة لا يضمنها إلا بالتعدي أو التفريط و لا يجوز تبديلها بعد العزل.
• همان، ص363:
مسألة2: يجوز عزلها [زكاة الفطرة] في مال مخصوص من الأجناس أو غيرها بقيمتها و ينوي حين العزل و إن كان الأحوط تجديدها حين الدفع أيضا- و يجوز عزل أقل من مقدارها أيضا فيلحقه الحكم و تبقى البقية غير معزولة على حكمها و في جواز عزلها في الأزيد بحيث يكون المعزول مشتركا بينه و بين الزكاة وجه لكن لا يخلو عن إشكال و كذا لو عزلها في مال مشترك بينه و بين غيره مشاعا و إن كان ماله بقدرها.
در معرض ضياع نيست. پس1) اگر وارثي نداشته باشد مصداق ميراث من لا وارث له ميشود كه در اين صورت مال امام … عليه السلام … است. (اميرخاني)
2) كلّي در ذمه مادامي كه به مالك تحويل داده نشده، معيّن نميشود؛ يعني اگر حتّي مالي را براي پرداخت دين جدا كند تا به صاحب حق اداء كند، متعيّن در آن نميشود، به همين خاطر گفتهاند اگر كسي خمس را كنار بگذارد مادامي كه پرداخت نكرده در آن متعين نميشود و نميتواند در باقي اموالش كه خمس را از آنها جدا كرده تصرف كند. بله در مورد زكات، و زكات فطره دليل خاص وجود دارد كه اگر بعد از واجب شدن كنار بگذارد، بايد همان را به فقير دهد و نميتواند در آن تصرف كند.
شامل ما نحن فيه كه مربوط به عين مجهول المالك است نميشود.
نقد
گرچه ظهور اوّليِ روايت كافي كه ميفرمايد: «بَقِيَ مِنْ أَجْرِهِ شَيْءٌ» در دَيْن است؛ زيرا ظاهر آن اين است كه مزدِ اجير هنوز بر ذمه باقي مانده است ـ ولي دو روايت تهذيب و من لا يحضره الفقيه كه ميفرمايد: «وَ لَهُ عِنْدَنَا دَرَاهِمُ» و «كَانَ لَهُ عِنْدَهُ شَيْءٌ» ظهور در ذمه ندارد و با هر دو (دَيْن و عين) سازگار است ـ امّا جوابي كه امام … عليه السلام … در هر سه روايت ميدهند كه بعد از فحص و يأس «فَهُوَ كَسَبِيلِ مَالِكَ» با عين بيشتر سازگار است؛ چون براي دين چنين تعبيري به كار برده نميشود. پس جواب امام … عليه السلام … ظهور در عين داشته و يا اعم است، بدين معنا كه اولاً شامل عين ميشود و بالاولويه يا با قطع به مساوات، شامل دين هم ميشود.
و امّا اينكه گفتند كلّي در ذمه چون در معرض تلف نيست، از اين جهت حضرت فرمودند حفظش كنيد، پس نميتوان اين حكم را به عين كه در معرض تلف است تسرّي داد، ميگوييم اتفاقاً از حيثي عين بيشتر در معرض بقاء است؛ چون كلّي در ذمه در معرض فراموشي است و بعد از مدتي ممكن است مدين آن را فراموش كند و در نتيجه وصيت هم نكند، ولي عين، خود يك مذكِّر است؛ آن را كنار ميگذارد و به ديگران هم وصيّت ميكند آن را براي مالك حفظ كنند.
اشكال سوم
روايات هشام بن سالم مربوط به قضيهي شخصيه و قضيةٌ في واقعةٍ بوده، لذا نميتوان از جوابي كه امام … عليه السلام … دادند، قاعدهي كلّيه در مورد مجهول المالك استفاده كرد.
نقد
از سؤال حفصٌ الاعور يا خطابٌ الاعور نميتوان استفاده نمود كه پاسخ امام … عليه السلام … به عنوان يك قضيهي شخصيه و قضيةٌ في واقعةٍ بوده؛ زيرا به حضرت فقط عرض كرده: «إِنَّهُ كَانَ عِنْدَ أَبِي أَجِيرٌ يَعْمَلُ عِنْدَهُ بِالْأُجْرَةِ فَفَقَدْنَاهُ» ـ و اطلاعات ديگري به امام … عليه السلام … نداده و بنا هم نيست امام … عليه السلام … در اين موارد از علم غيب استفاده كنند ـ و اين مثل آن است كه گفته شود «رجلٌ له عند رجلٍ آخر دراهم» و اينكه به جاي «رجل» پدرش را نام برده، خصوصيتي براي پدرش يا براي آن اجير استفاده نميشود به طوري كه قضيه شخصيه شود. پس اشكال سوم سيد خويي … قدس سره … نيز وارد نيست.
بعد از دفع اشكالات ثلاث مصباح الفقاهة در مورد دلالت روايات هشام بن سالم بر قول دوم ـ كه ذواليد بايد مال را براي مالك حفظ كند و عند الموت ايصاء كند ـ ميگوييم: اگر مقصود از حفظ كردن براي مالك اين باشد كه آن را كنار بگذارد و طبق قاعدهي «لا يحل لاحد أن يتصرّف في مال اخيه الا باذنه» حق ندارد هيچ تصرّفي در آن كند، ما اين را قبول نميكنيم؛ زيرا امام … عليه السلام … در اين روايات فرمودند «فَهُوَ كَسَبِيلِ مَالِكَ»؛ يعني مثل مال خودت است و ميتواني با آن مثل معاملهي مال خودت كني. بنابراين ذواليد ميتواند در آن تصرّف و يا حتّي اتلاف كند. بله اگر مالك آن پيدا شد ضامن است و بايد اگر مثلي است، مثل آن و اگر قيمي است، قيمت آن را به مالك بپردازد و اگر عين آن باقي بود بايد عين را تحويل مالك دهد.
احتمال سوم اين بود كه ذواليد بعد از يأس از ظفر به مالك ميتواند آن مجهول المالك را تملّك كند يا قهراً به تملّك ذواليد در ميآيد.
اين روايات كه فرمود «فَهُوَ كَسَبِيلِ مَالِكَ» مستمسك قائلين به تملّك ذواليد هم واقع شده است، كما اينكه در مورد لقطه نيز قائلين به تملّك ملتقط بعد از تعريف سنة، به همين تعابير تمسك كردهاند. ولي ما ميگوييم معناي «فَهُوَ كَسَبِيلِ مَالِكَ» نه آن چيزي است كه قائلين قول دوم بيان كردهاند كه ذواليد بايد آن مال را براي مالك حفظ كند و حق هيچ تصرّفي در آن ندارد و نه مانند قائلين اين قول ميگوييم كه ملك ذواليد ميشود، بلكه روايت چيزي بينابين ميفرمايد و تعبير ميكند «فَهُوَ كَسَبِيلِ مَالِكَ» يعني مثل مال خودت است و ميتواني با آن معاملهي مال خودت كرده و تصرّف كني و اگر مراد روايت اين بود كه ذواليد مالك ميشود، راحت ميفرمود «فهو مالُك» در حالي كه چنين نفرموده و فرموده است «فَهُوَ كَسَبِيلِ مَالِكَ»؛ يعني مثل راه مال خودت است. علاوه آنكه فرموده اگر مالك پيدا شد، بايد به مالك تحويل دهد و اگر پيدا نشد، عند الموت وصيت كند تا اگر مالك پيدا شد به مالك تحويل دهند.
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَن] بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الصَّفَّارِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِيعاً عَنْ عَلِيِّ بْنِ مَهْزِيَارَ قَالَ: كَتَبَ إِلَيْهِ
أَبُو جَعْفَرٍ … عليه السلام … وَ قَرَأْتُ أَنَا كِتَابَهُ إِلَيْهِ فِي طَرِيقِ مَكَّةَ قَالَ: إِنَّ الَّذِي أَوْجَبْتُ فِي سَنَتِي هَذِهِ وَ هَذِهِ سَنَةُ عِشْرِينَ وَ مِائَتَيْنِ فَقَطْ لِمَعْنًى مِنَ الْمَعَانِي أَكْرَهُ تَفْسِيرَ الْمَعْنَى كُلَّهُ خَوْفاً مِنَ الِانْتِشَارِ وَ سَأُفَسِّرُ لَكَ بَعْضَهُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ إِنَّ مَوَالِيَّ أَسْأَلُ اللَّهَ صَلَاحَهُمْ أَوْ بَعْضَهُمْ قَصَّرُوا فِيمَا يَجِبُ عَلَيْهِمْ فَعَلِمْتُ ذَلِكَ فَأَحْبَبْتُ أَنْ أُطَهِّرَهُمْ وَ أُزَكِّيَهُمْ بِمَا فَعَلْتُ (فِي عَامِي هَذَا) مِنْ أَمْرِ الْخُمُسِ فِي عَامِي هَذَا.
علي بن مهزيار ميگويد: امام جواد … عليه السلام … براي او [علي بن مهزيار] نامه نوشتند و من آن نامه را در راه مكه خواندم. فرمودند(1)
آنگونه كه ما روايت را معنا كرده و توضيح ميدهيم، خيلي از ابهاماتي كه براي بعضي رخ داده، حل ميشود.
: آنچه من فقط در اين سال كه سال دويست و بيست (ه.ق) است ـ به خاطر جهتي از جهات كه به خاطر خوف از انتشار نميخواهم همهي مطلب را تفسير كنم و به زودي بعض آن را براي تو بيان خواهم كرد إن شاء الله ـ واجب ميكنم آن است كه دوستداران ما كه از خداوند صلاح آنها را مسألت ميكنم يا بعضي از آنان، در آنچه كه بر آنان واجب شده كوتاهي كردهاند(2)و من از آن اطلاع يافتهام و دوست دارم با اين كاري كه امسال در مورد خمس انجام دادم، آنها را پاك و مطهر كنم.قَالَ اللَّهُ تَعَالَى (خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ * أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ وَ يَأْخُذُ الصَّدَقاتِ وَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ * وَ
1) معلوم است كه جناب علي بن مهزيار اوّلِ نامه را كه حتماً با بسم الله و حمد الهي شروع ميشود ذكر نكردهاند ـ شايد همين باعث شده براي برخي، ابهاماتي به وجود آيد ـ و آنطور كه از متن نامه به دست ميآيد، به نظر ميرسد مسبوق به صحبتهايي بين ابن مهزيار و حضرت بوده و با قرائني كه بين حضرت و ايشان بوده، اين نامه را نوشتهاند.
2) ظاهراً چون شيعيان در امر زكات كوتاهي كرده بودند، حضرت ميخواستند با تخفيفي كه فقط در آن سال در مورد خمس دادند، شيعيان بتوانند كوتاهي در پرداخت زكات را جبران كنند تا بدين وسيله حضرت آنان را پاك كنند.
قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ سَتُرَدُّونَ إِلى عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ)
خداوند متعال ميفرمايد: از اموال آنان صدقهاى (به عنوان زكات) بگير، تا به وسيلهي آن، آنها را پاك سازى و پرورش دهى! و براي آنان دعا كن كه دعاى تو مايهي آرامش آنهاست و خداوند شنوا و داناست * آيا هنوز ندانستهاند اين خداست كه توبهي بندگانش را مىپذيرد و صدقات را مىستاند، و خداست كه توبهپذير و مهربان است * بگو: «[هر آنچه ميخواهيد] عمل كنيد! خداوند و فرستادهي او و مؤمنان، اعمال شما را مىبينند! و به زودى به سوى داناى نهان و آشكار بازگردانده مىشويد و شما را به آنچه عمل مىكرديد خبر مىدهد!»
وَ لَمْ أُوجِبْ ذَلِكَ عَلَيْهِمْ فِي كُلِّ عَامٍ وَ لَا أُوجِبُ عَلَيْهِمْ إِلَّا الزَّكَاةَ الَّتِي فَرَضَهَا اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ إِنَّمَا أَوْجَبْتُ عَلَيْهِمُ الْخُمُسَ فِي سَنَتِي هَذِهِ فِي الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ الَّتِي قَدْ حَالَ عَلَيْهِمَا الْحَوْلُ وَ لَمْ أُوجِبْ ذَلِكَ عَلَيْهِمْ فِي مَتَاعٍ وَ لَا آنِيَةٍ وَ لَا دَوَابَّ وَ لَا خَدَمٍ وَ لَا رِبْحٍ رَبِحَهُ فِي تِجَارَةٍ وَ لَا ضَيْعَةٍ(1)
• العين، ج2، ص194:
ضَيْعَة الرجل: حرفته، تقول: ما ضَيْعَتُك؟ أي: ما حرفتك؟ و إذا أخذ الرجل في أمور لا تعنيه تقول: فشت عليك الضَّيْعَة، أي: انتشرت.
• النهاية في غريب الحديث و الأثر، ج3، ص108:
ضَيْعَة الرجل في غير هذا ما يكون منه معاشه، كالصّنعة و التّجارة و الزّراعة و غير ذلك. و منه الحديث «أفشى اللّه عليه ضَيْعَتَه» أي أكثر عليه معاشه. و منه حديث ابن مسعود «لا تتّخذوا الضَّيْعَة فترغبوا في الدّنيا».
• تاج العروس من جواهر القاموس، ج11، ص315:
و قالَ الأَزْهَرِيُّ: الضَّيْعَةُ و الضِّياعُ عند الحاضِرَةِ: مالُ الرَّجُلِ من النَّخْلِ و الكَرْمِ و الأَرْضِ. و العَرَبُ لا تَعْرِفُ الضَّيْعَةَ إِلّا حِرْفَة الرَّجُلِ و صِنَاعَته
• القاموس المحيط، ج3، ص75:
و الضَّيْعَةُ: العقَارُ، و الأرضُ المُغِلَّةُ، و التَّصْغيرُ: ضُيَيْعَةٌ، و لا تَقُلْ: ضُوَيْعَةٌ، ج: كعِنَبٍ و رِجالٍ، و ضَيْعاتٌ، - و-: حِرْفَةُ الرجُلِ، و صِناعَتُهُ و تِجارَتُهُ.
إِلَّا ضَيْعَةً سَأُفَسِّرُ لَكَ أَمْرَهَا تَخْفِيفاً مِنِّي عَنْ مَوَالِيَّ وَ مَنّاً مِنِّي1) ظاهراً «الضيعة» دو معنا دارد: يكي به معناي عقار و زميني كه عوائد دارد و ديگري به معناي حرفه و صناعت است.
عَلَيْهِمْ لِمَا يَغْتَالُ السُّلْطَانُ مِنْ أَمْوَالِهِمْ وَ لِمَا يَنُوبُهُمْ فِي ذَاتِهِمْ
[آنچه كه مقرّر كردم مخصوص امسال است] و آن را براي هر سال مقرّر نكردم. براي آنان مقرّر نميكنم مگر همان زكاتي را كه خداوند بر آنها واجب كرده، و از خمس هم امسال فقط در مورد طلا و نقرهاي كه سال بر آن گذشته مقرّر ميكنم و در مورد متاع و كالا، ظروف، حيوانات، خدمتكار، سود تجارت و مزرعه ـ مگر مزرعهاي كه توضيحش را خواهم داد ـ چيزي مقرّر نميكنم؛ به خاطر تخفيف و تفضّل از جانب من بر دوستانم؛ به اين دليل كه سلطان اموالشان را چپاول ميكند و به خاطر مصائبي كه دچار ميشوند.
فَأَمَّا الْغَنَائِمُ وَ الْفَوَائِدُ فَهِيَ وَاجِبَةٌ عَلَيْهِمْ فِي كُلِّ عَامٍ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: (وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَ ما أَنْزَلْنا عَلى عَبْدِنا يَوْمَ الْفُرْقانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ)
اما [خمس] غنائم و فوائد(1)در هر سال بر آنها واجب است [فقط امسال تخفيف دادم] چراكه خداوند متعال ميفرمايد: «و اگر به خداوند و آنچه بر بندهى خود در روز جدايى [حقّ از باطل] روز درگيرى دو گروه [مؤمن و كافر در جنگ بدر] نازل كرديم ايمان داريد، بدانيد كه هرچه به چنگ آورديد همانا خمس [يك پنجم] آن براى خداوند و رسول خدا و خويشاوندان [او، اهل بيت … عليهم السلام …] و يتيمان و بينوايان و در راهماندگان [از سادات] است، و خداوند بر هر چيزى تواناست».
1) فوائد را در كنار غنائم ذكر كردند تا كسي فكر نكند مقصود از غنائم، غنائم جنگي است.
فَالْغَنَائِمُ وَ الْفَوَائِدُ يَرْحَمُكَ اللَّهُ فَهِيَ الْغَنِيمَةُ يَغْنَمُهَا الْمَرْءُ وَ الْفَائِدَةُ يُفِيدُهَا وَ الْجَائِزَةُ مِنَ الْإِنْسَانِ لِلْإِنْسَانِ الَّتِي لَهَا خَطَرٌ [عظيم] وَ الْمِيرَاثُ الَّذِي لَا يُحْتَسَبُ مِنْ غَيْرِ أَبٍ وَ لَا ابْنٍ وَ مِثْلُ عَدُوٍّ يُصْطَلَمُ فَيُؤْخَذُ مَالُهُ وَ مِثْلُ مَالٍ يُؤْخَذُ لَا يُعْرَفُ لَهُ صَاحِبٌ وَ مَا صَارَ إِلَى مَوَالِيَّ مِنْ أَمْوَالِ الْخُرَّمِيَّةِ(1)
الف: بابك از پدر و مادري مسلمان زاده شده و خود نيز مسلمان بود، سپس به فرقهي خرمدينان كه يك فرقهي مزدكي محسوب ميشد در آمد.
ب: خرمدينانِ بعد از اسلام كه كمي متفاوت از خرمدينانِ قبل از اسلام بودند قائل به تناسخ، اباحه گري، شريك بودن همه در اموال و حَرَم، تواتر رسل بعد از پيامبر اكرم … صلي الله عليه و آله و سلم … و ... بودند.
ج: نزاع بابك با دولت بني عباس صرفاً به جهت ظلم عباسيان نبود، بلكه صبغهي اسلام ستيزي او پررنگتر بود و در سوداي پادشاهي بود و ميخواست ايران را به وضعيت دوران قبل از اسلام برگرداند.
د: آنچنان كه از اين روايت صحيحه استفاده ميشود، بابك خرمدين و اتباعش در نزد ائمه … عليهم السلام … كافر محسوب شده، اموالشان هدر بوده است.
• دائرة المعارف بزرگ اسلامي، ج11، ص23 ـ26 (با تلخيص):
دربارهي اصل و نسب بابك نقل ميكنند كه پدر بابك روغن فروشي دورهگرد و اهل مداين بود. وي در روستاي بلال آباد از ميمد در آذربايجان، دلباختهي زني يكچشم شد و فسق آن دو بر اهالي آشكار گرديد، امّا بعدها ازدواج كردند و بابك به دنيا آمد. بابك فرزند ازدواجي غير شرعي شمرده شده و يكي از راهزنان ادعاي پدري او را كرده است. در نقلي ديگر، وي را فرزند مطهر بن فاطمه خوانده و اين فاطمه را دختر ابو مسلم خراساني دانستهاند.
خانوادهي بابك در زمرهي مسلمانان محسوب ميشدند؛ زيرا به نوشتهي مسعودي، بابك حَسَن نام داشت و از برادر او به نام عبدالله هم در مآخذ بسيار ياد شده است. البته وي شايد مقارن آغاز جنبش، نام ايراني بابك به معناي پدر را برگزيد كه در ايرانِ پيش از اسلام هم سابقه داشت و از جمله، نام نياي ساسانيان بود.
بابك پس از مرگ پدرش تا 18 سالگي در شهرهاي سراب و تبريز به كار تيمارداري چهارپايان ميپرداخت. منطقه بذّ و قلعهي آن ـ اكنون مشهور به «جمهور» واقع در آذربايجان شرقي در شمال شهرستان اهر و جنوب غربي كليبر ـ از ديرباز مركز تجمع خرمدينان كه يك فرقهي مزدكي محسوب ميشدند، بوده است. در زمان كودكي و نوجواني بابك، رياست بر خرميان در همين ناحيه موضوع رقابت ميان دو تن از بزرگان ايشان به نامهاي جاويدان بن سهرك و ابو عمران بوده است. جاويدان كه مالدار نيز بود، يك بار بر سر راه خود در زمستاني سخت، ناچار در قريهي بلال آباد ميمد در منزل مادر بابك ـ كه بسيار فقير بود ـ فرود آمد. بابك به خدمتكاري جاويدان پرداخت و او كارداني و فراست بابك را پسنديد و از مادرش خواست تا در قبال دريافت دستمزد، او را براي سرپرستي اموال و زمينهايش استخدام كند و مادر بابك پذيرفت. مدتها بعد ميان ابو عمران و جاويدان جنگي درگرفت كه ابو عمران در طي آن كشته شد و جاويدان نيز زخمي برداشت كه بر اثر آن درگذشت. بنابر همان روايت، همسر جاويدان كه با بابك روابط عاشقانه داشت، با اين ادّعا كه روح جاويدان در بابك حلول كرده، ياران جاويدان را گرد آورد و طي مراسمي او را به عنوان رهبر خرمدينان جانشين جاويدان كرد و از قول وي گفت: هموست كه خرميان را به پيروزي ميرساند.
مورخان سال آغاز جنبش بابك را 200 يا 201 (ه.ق) نوشتهاند. بابك كه در سوداي پادشاهي بود، كار خود را با خونريزي و ايجاد رعب و وحشت در اهالي آن ناحيه آغاز كرد. توجه به اوضاع دستگاه خلافت عباسي در اين زمان، براي درك علل پيشرفت كار بابك مهم و اساسي است: از حدود سال 195 (ه.ق) كه امين و مأمون براي دست يافتن به خلافت با يكديگر نزاعها و جنگهاي خونين داشتند، تا 198 (ه.ق) كه سرانجام امين به قتل رسيد، دستگاه خلافت چنان آشفته و درگير مسائل و دشواريهاي بزرگتر بود كه فرصتي براي توجه كافي به بابك باقي نميماند. بنابراين پيشرفتهاي اوليه بابك در گسترش جنبش و پايداري آن، در درجهي نخست مرهون وجود بحران در دستگاه رهبري خرميان بود و سپس آشفتگي و درگيريهاي داخلي در اركان خلافت عباسي. همچنين جايگاه اصلي وي در قعلهي بذّ كه بر سر كوهي با راههاي كوهستاني و صعبالعبور واقع بود و زمستانهاي سخت داشت، دسترسي لشكريان خلافت را به او دشوار و ناممكن مينمود.
نخستين اقدام جدّي براي سركوبي جنبش بابك، در دورهي خلافت مأمون در حدود سال (204 ه.ق/ 819 م) صورت گرفت كه يحيي بن معاذ به آن ناحيه لشكر كشيد، گرچه كار چنداني از پيش نبرد. پس از او در سال (205 ه.ق/ 820 م) عيسي بن محمد بن ابي خالد و در سال 207 (ه.ق) طاهر بن ابراهيم و در 209 (ه.ق) علي بن صدقه هر يك به عنوان والي آذربايجان و جبال، مأمور سركوب اين جنبش شدند. در حدود سال (212 ه.ق/ 827 م) مأمون، محمد بن حُميد طوسي را مأمور سركوب جنبش بابك كرد، اما وي در جنگي كه در ناحيهي هشتادسر در جنوب قلعهي بذّ، ميان او و سپاهيان بابك در سال 214 (ه.ق) صورت گرفت، شكست خورد و كشته شد. سپس مأمون عبدالله بن طاهر را در همان سال به جنگ بابك گسيل داشت و عبدالله در طي حدود 9 ماه كه غالباً در دينور اقامت داشت، لشكرياني پي در پي براي سركوب بابك ميفرستاد.
به هر حال، مأمون كه در اواخر دورهي خلافت خود سرگرم پيكار با روميان بود، نتوانست از عهدهي كار بابك برآيد و در وصيت خود به معتصم بر سركوب خرميان تأكيد كرد. در اين زمان كار بابك و هواداران او چنان بالا گرفته بود كه در حدود سال (218 ه.ق/ 933 م) در ناحيهي جبال از همدان و اصفهان و ديگر مناطق، كسان بسياري حتي از واليان و مشاهير دست كم در ظاهر با او همراه شده بودند؛ احتمالاً وي در خراسان نيز هواداراني يافته بود و مقاومت طولاني او بر شمار هوادارانش ميافزود. معتصم از آغاز خلافت، همت بر از ميان برداشتن بابك گماشت و از بذل اموال هنگفت و فرستادن سپاهيان متعدد براي سركوب او دريغ نورزيد، اما اين لشكركشيها كاري از پيش نميبرد.
سرانجام خليفه بر آن شد تا يك سردار ايراني به نام افشين را كه قبلاً رشادتهايي نشان داده بود، براي سركوب بابك گسيل كند. افشين در جمادي الآخر سال 220 (ه.ق) با سِمت واليگري آذربايجان و ارمنستان، با لشكري گران و مجهز كه گروهي داوطلب جهاد با كفار نيز با آن همراه شده بودند، به قصد سركوب جنبش به سوي بابك به راه افتاد.
از سوي ديگر، بابك نيز با روميان مكاتبه داشت و ميكوشيد با تحريك آنان به جنگ با مسلمانان در ديگر سرزمينهاي اسلامي، از فشار بر خود بكاهد.
در رمضان سال 222 (ه.ق) مردان افشين موفق شدند قلعهي بذ را با تلاش بسيار به تصرف خويش درآورند و بسيار از اطرافيان بابك را دستگير كنند، اما بابك با شمار اندكي از ياران خود ـ ظاهراً بدين قصد كه به روم پناهنده شود ـ به سوي بيشهاي ميان آذربايجان و ارمنستان گريخت كه به سبب انبوه درختان امكان تعقيب و گريز در آن ميسر نبود. افشين كه سراسر ناحيه را در محاصره گرفته بود و از طريق جاسوسان خود بر جايگاه بابك آگاهي داشت، كوشيد با ارائهي اماننامهاي همراه با نامهاي از پسر بابك براي پدرش، وي را دستگير كند، اما بابك يكي از فرستادگان را گردن زد و پسرش را سخت ناسزا گفت. از آن سوي، افشين با بطريقان و سركردگان ارمنستان كه ظاهراً از بابك چندان دلخوشي هم نداشتند، نامهنگاري كرد تا اجازه ندهند بابك از طريق سرزمينهاي آنان بگريزد. (گفتهاند بابك به هنگام قدرت، دختران و خواهران زيباروي بطريقان ارمنستان را به زور به زني ميخواست، چنانكه ابن سنباط نيز به او گفت: بطريقان اين سرزمين همگي با تو خويشي دارند و تو از طريق ايشان فرزند يافتهاي. و همين امر احتمالاً در ناخشنودي اهالي آن سرزمين از بابك سخت مؤثر افتاد).
سرانجام، بابك به دعوت يكي از بطريقان ارمنستان به نام سهل بن سنباط مخفيانه در منزل او فرود آمد و برادرش عبدالله را به نزد يكي ديگر از بطريقان آن ناحيه گسيل كرد، اما سهل بن سنباط خبر بابك را به اطلاع افشين رسانيد و سرانجام با همكاري صميمانهي سهل بن سنباط، بابك و برادرش دستگير شد.
افشين، بابك و برادرش را در سوم صفر 223 (ه.ق) به سامرا آورد و بابك را در قصر خليفه جاي داد. بابك سرانجام به امر خليفه به دست شمشيردار خود با شكنجهي بسيار از پاي درآمد. سر بابك را به خراسان فرستادند و پيكرش را در سامرا به دار كشيدند و با برادرش نيز در بغداد چنين كردند.
با كشته شدن بابك، كار خرميان به پايان نيامد و سالها و حتّي قرنها بعد در همان ناحيه و نواحي ديگر ايران، نشاني از تحركات ايشان وجود داشته است.
الْفَسَقَةِ فَقَدْ عَلِمْتُ أَنَّ أَمْوَالًا عِظَاماً صَارَتْ إِلَى قَوْمٍ مِنْ مَوَالِيَّ.1) پيروان بابَكِ خُرَّمدين، رهبر فرقهي خرّميان در نيمه نخست سدهي (3 ه.ق/ 9 م). دربارهي بابك خرمدين و فرقهي خرميان به طور خلاصه ميتوان گفت:
[اي ابن مهزيار] خدا تو را رحمت كند! غنائم و فوائد عبارت است از غنيمت و بهرهاي كه فرد بهره ميبرد و فائدهاي كه استفاده ميكند(1)
• وسائل الشيعة، ج9، كتاب الخمس، ابواب ما يجب فيه الخمس، باب8، ح6، ص503 و الكافي، ج1، ص545:
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ … عليه السلام … عَنِ الْخُمُسِ فَقَالَ: فِي كُلِ مَا أَفَادَ النَّاسُ مِنْ قَلِيلٍ أَوْ كَثِيرٍ.
[يعني اختصاص به غنائم جنگي ندارد] و جايزهاي از شخصي به شخص ديگر كه قابل اعتنا باشد(2)و ميراثي كه انتظارش را نداشت از غير طريق پدر و فرزند(3)[از اقوام دور] و مثل دشمني كه ريشه كن ميشود و اموالش أخذ ميشود(4)• تهذيب الأحكام، ج6، ص387:
أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ فَضَالَةَ عَنْ سَيْفٍ عَنْ أَبِي بَكْرٍ عَنِ الْمُعَلَّى بْنِ خُنَيْسٍ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام …: خُذْ مَالَ النَّاصِبِ حَيْثُ مَا وَجَدْتَ وَ ادْفَعْ إِلَيْنَا خُمُسَهُ.
و مثل مالي كه أخذ ميشود و صاحبش شناخته شده نيست [مجهول المالك] و آنچه از اموال خرميّه [بابك خرم دين و اتباع فاسقش] در نزد دوستان ماست و به تحقيق اطلاع دارم اموال زيادي [از خرميّه] نزد قومي از دوستداران ماست.1) باب إفعال گاهي به معناي استفعال ميآيد. «يفيدها أي: يستفيدها». در روايتي وارد شده «الخمس في كلّ ما افاد الناس» يعني خمس در هر آنچه مردم استفاده كرده و به دست ميآورند ميباشد.
2) اين فراز، دلالت ميكند هديهي قابل اعتنا خمس دارد و هديهي غير قابل اعتنا خمس ندارد.
3) اين فراز، قول كساني مثل ابي الصلاح الحلبي را كه با تمسك به اطلاق آيه و بعض روايات قائلند ميراث خمس دارد، نفي ميكند و بيان ميكند فقط در صورتي كه ميراث غير محتسب و از اقوام دور باشد خمس دارد. آنهايي كه اين روايت را مضطرب و غير قابل اعتماد ميدانند ديگر مدركي براي استثناء، جز اجماع ندارند.
4) شايد مقصود، نظير رواياتي باشد كه ميفرمايد: «خُذْ مَالَ النَّاصِبِ حَيْثُ مَا وَجَدْتَ وَ ادْفَعْ إِلَيْنَا خُمُسَهُ» اموال ناصبي [يا كافر حربي كه اموالش احترام ندارد] را هر كجا يافتي تصاحب كن و خمسش را براي ما بفرست.
فَمَنْ كَانَ عِنْدَهُ شَيْءٌ مِنْ ذَلِكَ فَلْيُوصِلْ إِلَى وَكِيلِي وَ مَنْ كَانَ نَائِياً بَعِيدَ الشُّقَّةِ فَلْيَتَعَمَّدْ لِإِيصَالِهِ وَ لَوْ بَعْدَ حِينٍ فَإِنَّ نِيَّةَ الْمُؤْمِنِ خَيْرٌ مِنْ عَمَلِهِ.
پس اگر چيزي از آن [غنائم و فوائد كه خمس به آن تعلق گرفته] نزد كسي هست [غير از امسال، خمسش را] به وكيل من برساند و كسي كه محلّش دور است بايد قصد رساندن آن را [به من يا وكيلم] ـ هرچند بعداً ـ داشته باشد. به درستي كه نيّت مؤمن بهتر از عملش است.
فَأَمَّا الَّذِي أُوجِبُ مِنَ الضِّيَاعِ وَ الْغَلَّاتِ(1)
الغَلَّةُ: ما يتناوله الإنسان من دخل أرضه.
•المصباح المنير في غريب الشرح الكبير للرافعي، ج2، ص452:
(الغَلَّةُ) كُلُّ شَيءٍ يَحْصُلُ مِنْ رَيْعِ الْأَرْضِ أَوْ أُجْرَتِهَا وَ نَحْوِ ذلِكَ وَ الْجَمْعُ (غَلَّاتٌ) و (غِلَالٌ).
•تاج العروس من جواهر القاموس، ج15، ص552:
و الغَلَّةُ: الدَّخْلُ من كِراءِ دارٍ و أَجرِ غُلامٍ و فائدةِ أَرْضٍ من رَبَعِها أَو كرائِها، و الجَمْعُ الغَلَّات. و في الحدِيثِ: «الغَلَّةُ بالضَّمانِ». قالَ ابنُ الأَثيرِ: هو كحدِيثِه الآخَر: «الخَراجُ بالضَّمانِ». و الغَلَّةُ: الدَّخْلُ الذي يَحْصَل مِن الزَّرْعِ و الثَّمر و اللَّبَن و الإِجارَةِ و النِّتاجِ و نَحْو ذلِكَ. و أَغَلَّت الضَّيْعَةَ: أَعْطَتْها أَي الغَلَّة.
فِي كُلِّ عَامٍ فَهُوَ نِصْفُ السُّدُسِ مِمَّنْ كَانَتْ ضَيْعَتُهُ تَقُومُ بِمَئُونَتِهِ وَ مَنْ كَانَتْ ضَيْعَتُهُ لَا تَقُومُ بِمَئُونَتِهِ فَلَيْسَ عَلَيْهِ نِصْفُ سُدُسٍ وَ لَا غَيْرُ ذَلِكَ.(2)اما آنچه كه نسبت به مزارع و عائداتِ [آن، كه حضرت استثناء كرده و فرموده بودند: «سَأُفَسِّرُ لَكَ» و در اينجا آن را توضيح ميدهند] در هر سال (يعني از سالهاي گذشته كه خمس را ندادهاند)(3)مقرّر ميكنم براي كسي كه ضيعهاش ميتواند
1) مفردات ألفاظ القرآن، ص611:
2) وسائل الشيعة، ج9، كتاب الخمس، أبواب ما يجب فيه الخمس، باب8، ح5، ص501 و تهذيب الاحكام، ج4، ص141.
3) يعني آن چيزي كه امسال براي خمس مزارع و عائدات آن مقرّر ميكنم، آن است كه نسبت به هر سالي كه خمس پرداخت نكردهاند يك دوازدهم آن را بپردازند. يعني حضرت در آن سال، نسبت به تمام سالهاي گذشته كه خمس عائدات مزارع را پرداخت نكرده بودند تخفيف دادند كه براي هر سالي يك دوازدهم بپردازند، ولي از سال بعد دوباره واجب است يك پنجم بپردازند. (به قرينهي ابتداي روايت و ساير روايات چنين معنا ميكنيم.)
زندگياش را تأمين كند، يك دوازدهم است و كسي كه ضيعهاش نميتواند زندگياش را تأمين كند، لازم نيست يك دوازدهم و نه غير آن را بپردازد.
سند شيخ به محمد بن الحسن الصفار تمام است، احمد بن محمد و عبدالله بن محمد، فرزندان محمد بن عيسي الاشعري شيخ قميين ميباشند كه احمد بن محمد بن عيسي توثيق دارد و در وثاقت عبدالله بن محمد كلام است. علي بن مهزيار هم داراي وثاقت است. بنابراين اين روايت از لحاظ سند تمام است.
وجه استدلال به روايت
نحوهي استدلال متمسكين به اين صحيحه از جمله محقق همداني(1)
و لكن ربّما يظهر من صحيحة ابن مهزيار- الطويلة- أنّ المال الذي لا يعرف صاحبه يجوز تملّكه حيث عدّه من جملة الغنائم و الفوائد التي يجب فيها الخمس، فقال فيها: «و الغنائم و الفوائد يرحمك اللّه فهي الغنيمة يغنمها المرء، و الفائدة يفيدها، و الجائزة من الإنسان للإنسان التي لها خطر، و الميراث الذي لا يحتسب من غير أب و لا ابن، و مثل عدوّ يصطلم فيؤخذ ماله، و مثل مال يوجد و لا يعرف له صاحب» الحديث.
كما أنّه قد يستشعر ذلك من بعض الأخبار المتقدمّة، التي ورد فيها الأمر بتخميس المال الذي أغمض في مطالبه، كما تقدّمت الإشارة إليه.
و محقق ايرواني(2)هذا و لكن في صحيحة علي بن مهزيار المفصّلة الواردة في وجوب الخمس في أرباح المكاسب قوله … عليه السلام … و أمّا الغنائم و الفوائد يرحمك اللّه فهي الغنيمة يغنمها المرء و الفائدة يفيدها و الجائزة من الإنسان للإنسان الّتي لها خطر و الميراث الّذي لا يحتسب من غير أب و لا ابن و مثل عدو يصطلم فيؤخذ ماله و مثل مال يؤخذ و لا يعرف له صاحب و هذه الصّحيحة صريحة في جواز تملّك مجهول المالك بعد إخراج خمسه.
… قدس سرهما … بر جواز تملّك مجهول المالك اينچنين است كه در اين صحيحه، امام … عليه السلام … يكي از موارد خمس را «مَال يُؤْخَذُ لَا يُعْرَفُ لَهُ صَاحِبٌ» نام ميبرند؛ يعني مالي كه أخذ ميشود و صاحبش مجهول است خمس به آن تعلّق ميگيرد، پس معلوم ميشود مجهول المالك ملكش شده كه بايد خمسش را بپردازد و الا به چهدليل بايد خمسش را بپردازد؟!
نقد استدلال به صحيحهي علي بن مهزيار
در نقد استدلال به اين صحيحه بر جواز تملّك ميگوييم اين روايت در مقام بيان حكم مجهول المالك نيست، بلكه كأنّ به صورت شرطيه بيان ميكند اگر در جايي مجهول المالك را مالك شدي بايد خمسش را بپردازي، امّا اينكه در كجا ميتوان مجهول المالك را مالك شد، چيزي بيان نميكند و نميتوان از آن اطلاق استفاده كرد كه هر مجهول المالكي را ميتوان مالك شد. بنابراين اگر يك مصداق هم داشته باشد، در صدق اين روايت بر آن كفايت ميكند.
مصاديق متعددي براي مجهول المالكي كه قابل تصاحب است ميتوان نام برد، از جمله بعضي گنجها، يا مالي كه فرضاً از شكم ماهي بيرون ميآيد يا كشتياي كه در دريا غرق شده و كسي نميتواند آن را بيرون بياورد و افرادي با غواصي آن را كشف كنند و اموال آن را تصاحب كنند.
پس اين روايت در مقام بيان حكم مجهول المالك نيست، بلكه بيان ميكند اگر مجهول المالكي را كسي تصاحب كرد [در مواردي كه ميتوان تصاحب كرد كه بعضي را ذكر كرديم] خمس به آن تعلّق ميگيرد و بايد خمسش را بپردازد.
احتمال چهارم اين بود كه بعد از فحص و يأس از ظفر به مالك، آن مال را صدقه دهد. مستند اين قول، روايات متعددي است كه برخي را قبلاً نيز ذكر كردهايم:
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ بُنْدَارَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْحَاقَ
عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَمَّادٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ قَالَ: كَانَ لِي صَدِيقٌ مِنْ كُتَّابِ بَنِي أُمَيَّةَ فَقَالَ لِيَ اسْتَأْذِنْ لِي عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … فَاسْتَأْذَنْتُ لَهُ فَأَذِنَ لَهُ فَلَمَّا أَنْ دَخَلَ سَلَّمَ وَ جَلَسَ ثُمَّ قَالَ: جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنِّي كُنْتُ فِي دِيوَانِ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ فَأَصَبْتُ مِنْ دُنْيَاهُمْ مَالًا كَثِيراً وَ أَغْمَضْتُ فِي مَطَالِبِهِ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام …: لَوْ لَا أَنَّ بَنِي أُمَيَّةَ وَجَدُوا لَهُمْ مَنْ يَكْتُبُ وَ يَجْبِي لَهُمُ الْفَيْءَ وَ يُقَاتِلُ عَنْهُمْ وَ يَشْهَدُ جَمَاعَتَهُمْ لَمَا سَلَبُونَا حَقَّنَا وَ لَوْ تَرَكَهُمُ النَّاسُ وَ مَا فِي أَيْدِيهِمْ مَا وَجَدُوا شَيْئاً إِلَّا مَا وَقَعَ فِي أَيْدِيهِمْ قَالَ: فَقَالَ: الْفَتَى جُعِلْتُ فِدَاكَ فَهَلْ لِي مَخْرَجٌ مِنْهُ؟ قَالَ: إِنْ قُلْتُ لَكَ تَفْعَلُ؟ قَالَ: أَفْعَلُ قَالَ لَهُ: فَاخْرُجْ مِنْ جَمِيعِ مَا كَسَبْتَ فِي دِيوَانِهِمْ فَمَنْ عَرَفْتَ مِنْهُمْ رَدَدْتَ عَلَيْهِ مَالَهُ وَ مَنْ لَمْ تَعْرِفْ تَصَدَّقْتَ بِهِ وَ أَنَا أَضْمَنُ لَكَ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الْجَنَّةَ فَأَطْرَقَ الْفَتَى طَوِيلًا ثُمَّ قَالَ لَهُ: لَقَدْ فَعَلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ ابْنُ أَبِي حَمْزَةَ: فَرَجَعَ الْفَتَى مَعَنَا إِلَى الْكُوفَةِ فَمَا تَرَكَ شَيْئاً عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ إِلَّا خَرَجَ مِنْهُ حَتَّى ثِيَابَهُ الَّتِي كَانَتْ عَلَى بَدَنِهِ قَالَ: فَقَسَمْتُ لَهُ قِسْمَةً وَ اشْتَرَيْنَا لَهُ ثِيَاباً وَ بَعَثْنَا إِلَيْهِ بِنَفَقَةٍ قَالَ: فَمَا أَتَى عَلَيْهِ إِلَّا أَشْهُرٌ قَلَائِلُ حَتَّى مَرِضَ فَكُنَّا نَعُودُهُ قَالَ: فَدَخَلْتُ يَوْماً وَ هُوَ فِي السَّوْقِ قَالَ: فَفَتَحَ عَيْنَيْهِ ثُمَّ قَالَ لِي: يَا عَلِيُّ وَفَى لِي وَ اللَّهِ صَاحِبُكَ قَالَ: ثُمَّ مَاتَ فَتَوَلَّيْنَا أَمْرَهُ فَخَرَجْتُ حَتَّى دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … فَلَمَّا نَظَرَ إِلَيَّ قَالَ لِي: يَا عَلِيُّ وَفَيْنَا وَ اللَّهِ لِصَاحِبِكَ قَالَ فَقُلْتُ: صَدَقْتَ جُعِلْتُ فِدَاكَ هَكَذَا وَ اللَّهِ قَالَ لِي عِنْدَ مَوْتِهِ.
وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ نَحْوَهُ.(1)
دلالت روايت بر مدعا كاملاً روشن است؛ زيرا ميفرمايد «وَ مَنْ لَمْ تَعْرِفْ تَصَدَّقْتَ بِهِ»؛ يعني هر يك از اموالي كه صاحبانش را نميشناسي، صدقه ميدهي.
مرحوم امام … قدس سره … در دلالت مثل اين روايات مناقشه كرده و ميفرمايند: اين روايات با اينكه بگوييم مجهول المالك مال امام … عليه السلام … است منافات ندارد و اينكه حضرت امر به تصدّق فرمودند، در واقع در اموال تحت اختيار خودشان اذن دادند كه صدقه داده شود. پس از اين روايات نميتوان استفاده كرد مجهول المالك، مال امام … عليه السلام … نيست و بايد آن را صدقه داد.(2)
أمّا رواية علي بن أبي حمزة في قضية بعض كتّاب بني أميّة- لعنهم اللّه- فلاحتمال أن يكون أمر أبي عبد اللّه … عليه السلام … إذنا له في التصدّق، و كان أمر المجهول بيد الإمام … عليه السلام … و لا إطلاق فيها يدفع هذا الاحتمال.
اين روايت ظهور دارد در اينكه حكم مجهول المالك تصدّق است؛ نه اينكه مال امام … عليه السلام … بوده و چون حضرت اجازه دادند ميتوان صدقه داد. و همانطور كه در فقرهي قبلي كه حضرت فرمودند: «فَمَنْ عَرَفْتَ مِنْهُمْ رَدَدْتَ عَلَيْهِ مَالَهُ» احتمال داده نميشود كه چون حضرت اذن دادند بايد ردّ به مالك كند، بلكه چون مال غير است بايد ردّ كرد و ردّ احتياج به اذن امام … عليه السلام … ندارد، در فقرهي بعد هم كه به همان ميزان و قياس فرمودند: «وَ مَنْ لَمْ تَعْرِفْ تَصَدَّقْتَ بِهِ» تصدّق به خاطر اذن امام … عليه السلام … نيست.
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الصَّفَّارِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى بْنِ عُبَيْدٍ عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ قَالَ: سُئِلَ أَبُو الْحَسَنِ الرِّضَا … عليه السلام … وَ أَنَا حَاضِرٌ إِلَى أَنْ قَالَ: فَقَالَ: رَفِيقٌ كَانَ لَنَا بِمَكَّةَ فَرَحَلَ مِنْهَا إِلَى مَنْزِلِهِ وَ رَحَلْنَا إِلَى مَنَازِلِنَا فَلَمَّا أَنْ صِرْنَا فِي الطَّرِيقِ أَصَبْنَا بَعْضَ مَتَاعِهِ مَعَنَا فَأَيُّ شَيْءٍ نَصْنَعُ بِهِ؟ قَالَ: تَحْمِلُونَهُ حَتَّى تَحْمِلُوهُ إِلَى الْكُوفَةِ قَالَ: لَسْنَا نَعْرِفُهُ وَ لَا نَعْرِفُ بَلَدَهُ وَ لَا نَعْرِفُ كَيْفَ نَصْنَعُ؟ قَالَ: إِذَا كَانَ كَذَا فَبِعْهُ وَ تَصَدَّقْ بِثَمَنِهِ قَالَ لَهُ: عَلَى مَنْ جُعِلْتُ فِدَاكَ؟ قَالَ: عَلَى أَهْلِ الْوَلَايَةِ.
وَ رَوَاهُ الْكُلَيْنِيُّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى نَحْوَهُ.(1)
دلالت اين روايت هم روشن است؛ زيرا فرمودند: «إِذَا كَانَ كَذَا فَبِعْهُ وَ تَصَدَّقْ بِثَمَنِهِ»؛ يعني حالا كه مالك را نميشناسي و دسترسي به او نداري، آن را بفروش و ثمنش را صدقه بده، كه استفاده ميشود بعضي چيزها كه مصلحت نيست عين آن به فقير داده شود، اجازه داده شده آن را بفروشند و ثمن آن را صدقه دهند.
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ حَرِيزٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … فِي رَجُلٍ تَرَكَ غُلَاماً لَهُ فِي كَرْمٍ لَهُ يَبِيعُهُ عِنَباً أَوْ عَصِيراً فَانْطَلَقَ الْغُلَامُ فَعَصَرَ خَمْراً ثُمَّ بَاعَهُ قَالَ: لَا يَصْلُحُ ثَمَنُهُ ثُمَّ قَالَ: إِنَّ رَجُلًا مِنْ ثَقِيفٍ أَهْدَى إِلَى رَسُولِ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … رَاوِيَتَيْنِ مِنْ خَمْرٍ فَأَمَرَ بِهِمَا رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … فَأُهَرِيقَتَا وَ قَالَ: إِنَّ الَّذِي حَرَّمَ
1) وسائل الشيعة، ج25، كتاب اللقطة، باب7، ح2، ص450 و تهذيب الاحكام، ج6، ص395.
شُرْبَهَا حَرَّمَ ثَمَنَهَا ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام …: إِنَّ أَفْضَلَ خِصَالِ هَذِهِ الَّتِي بَاعَهَا الْغُلَامُ أَنْ يُتَصَدَّقَ بِثَمَنِهَا.
وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ حَرِيزٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … وَ عَنْ صَفْوَانَ وَ فَضَالَةَ عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ … عليهما السلام … مِثْلَهُ.(1)
در اين روايت حضرت بعد از بيان اينكه بيع خمر از لحاظ وضعي باطل بوده و بايع، مالك ثمن آن نميشود و در نتيجه آن ثمن كه در دستشان است مجهول المالك ميشود، فرمودند: «إِنَّ أَفْضَلَ خِصَالِ هَذِهِ الَّتِي بَاعَهَا الْغُلَامُ أَنْ يُتَصَدَّقَ بِثَمَنِهَا»؛ بهترين راه براي چيزهايي كه غلام فروخته، آن است كه ثمنش صدقه داده شود.
اين كلام حضرت ظهور دارد در اينكه مجهول المالك بايد صدقه داده شود و احتياج به اذن امام … عليه السلام … هم ندارد؛ خصوصاً اگر «أَنْ يُتَصَدَّقَ بِثَمَنِهَا» به صيغهي مجهول خوانده شود. بنابراين اين روايت ظهور در خلاف فرمايش مرحوم امام … قدس سره … دارد.
وَ عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِه عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيد] عَنْ صَفْوَانَ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا إِبْرَاهِيمَ … عليه السلام … عَنْ رَجُلٍ نَزَلَ فِي بَعْضِ بُيُوتِ مَكَّةَ فَوَجَدَ فِيهِ نَحْواً مِنْ سَبْعِينَ دِرْهَماً مَدْفُونَةً فَلَمْ تَزَلْ مَعَهُ وَ لَمْ يَذْكُرْهَا حَتَّى قَدِمَ الْكُوفَةَ كَيْفَ يَصْنَعُ؟ قَالَ: يَسْأَلُ عَنْهَا أَهْلَ الْمَنْزِلِ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَهَا قُلْتُ: فَإِنْ لَمْ يَعْرِفُوهَا؟ قَالَ: يَتَصَدَّقُ بِهَا.(2)
اسحاق بن عمار ميگويد از امام كاظم … عليه السلام … سؤال كردم دربارهي مردي كه در بعضي از منازل مكه مسكن گزيد و در آن هفتاد درهم مدفون را پيدا كرد و آن را برداشت و همراهش بود و فراموش كرد [كه آن را پيدا كرده] تا اينكه به كوفه رفت، حال چه كار بايد كند؟ حضرت فرمودند: از اهل منزل [آن همسفراني كه همراه او در آن منزل بودند] بپرسد، شايد آنها بشناسند مال چه كسي است. عرض كردم اگر نشناختند چه؟ فرمودند: صدقه ميدهد.
اين روايت نيز به روشني دلالت ميكند مجهول المالك را بايد بعد از فحص از مالكش صدقه داد؛ نه اينكه چون امام … عليه السلام … اذن داده بايد صدقه داد، بلكه حكمش صدقه دادن است.
مرحوم امام … قدس سره … كه تمايل به قول اوّل دارند كه مجهول المالك مال امام … عليه السلام … است، علاوه بر اشكال سابق، در مورد اين روايت اشكال ديگري نيز مطرح كرده ميفرمايند: از آنجا كه دراهم مذكور مدفون بوده كه احتمال دارد مال قومي باشد كه منقرض شدهاند، حضرت ميفرمايند صدقه داده ميشود و اين با ما نحن فيه كه مالك دارد ولي مجهول است متفاوت است. بنابراين استدلال به اين روايت درست نيست.(1)
و أمّا موثقة إسحاق بن عمّار، قال: سألت أبا إبراهيم … عليه السلام … ... . فلا يبعد دلالتها على المقصود بأن يقال: إنّ موردها يد ضمان بل عدوان و غصب، فإنّ إخراج المال من مكّة إلى الكوفة بغير حقّ و لا فحص عن صاحبه يوجب الضمان و يكون عدوانا، و مقتضى إطلاق الذيل وجوب الصدقة عليه عند اليأس عن صاحبه.
و توهّم أنّ الأمر بالصدقة بعد التعريف عند صاحب البيت دليل على وجوب الصدقة قبل الفحص مدفوع بأنّ الفحص إنّما يجب توصّلا و مقدّمة، لا تعبّدا و نفسا، و لا شبهة في أنّ وجدان دراهم مدفونة في بيوت مكّة التي هي محلّ ورود الحجّاج من البلاد المتفرّقة النائية في سنين كثيرة يوجب اليأس عن معرفة صاحبها كما هو واضح، فالأمر بالتصدّق في مورد اليد الغاصبة و الضامنة مع إلغاء الخصوصيّة عن المورد موجب لفهم عموم الحكم إلى كلّ يد غصب و ضمان، و لا يحتمل عرفا خصوصيّة الدفن و لا بيوت مكّة و لا الدراهم.
إلّا أن يقال: إنّ في مورد الرواية خصوصيّة لا يمكن إلغاؤها، و هي احتمال كون الدراهم المدفونة لا ربّ لها، لاحتمال أنّها من السنين القديمة التي انقرض أربابها، فلا يكون من مجهول المالك المعلوم أنّ له مالكا. و لو فرض وجود مورد في المقام كذلك يمكن التفصيل بينه و بين غيره لهذه الرواية و للرواية الواردة في الوقف كما تقدّمت.
و التمسّك باستصحاب بقاء مالكها، أو أنّ لها ربّا لإلحاق غيرها بها محلّ إشكال من وجوه. مع أنّ احتمال خصوصيّة الدفن حاصل و لا يصحّ إلغاؤها، كما نرى اختلاف الأحكام مع اختلاف خصوصيّة في الموضوع نظير المقام، كالدار يوجد فيها الورق، و الدابّة يوجد في جوفها الشيء، و السمكة يوجد في جوفها المال.
1) المكاسب المحرمة (للإمام الخميني)، ج2، ص409:
فرمايش مرحوم امام … قدس سره … از دو جهت مورد مناقشه است:
الف: وقتي راوي به امام … عليه السلام … عرض كرد هفتاد درهم مدفونه را پيدا كرده است، حضرت بدون اينكه استفصال كنند آيا اين دراهم مدفونه به گونهاي است كه احتمال داده شود مال اقوامي است كه منقرض شدهاند يا خير ـ زيرا احتمال داشت از آنجا كه خلفاء عوض ميشدند، بتوان دانست كه سكهها تازه بوده و مثلاً ضرب هارون الرشيد عليه اللعنة بوده است ـ فرمودند صدقه بدهد؛ يعني چه اين احتمال داده شود كه مربوط به قومي است كه منقرض شدهاند يا احتمال داده نشود، حكم آن اين است كه صدقه داده شود.
ب: از روايات استفاده ميشود اگر كسي در خرابهاي چيزي پيدا كرد كه صاحبانش منقرض شدهاند، حكمش آن است كه مال واجد ميشود؛ نه آنكه بايد صدقه دهد. از جملهي اين روايات است:
ـ صحيحهي محمد بن مسلم:
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ … عليهما السلام … قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الدَّارِ يُوجَدُ
فِيهَا الْوَرِقُ(1)
قال ابن سيدة: و ربما سميت الفضة وَرَقاً. يقال: أَعطاه أَلف درهم رِقَة لا يخالطها شيءٌ من المال غيرها ... . و قال أَبو الهيثم: الوَرِقُ و الرِّقَةُ الدراهم خاصة. و الوَرَّاقُ: الرجل الكثير الوَرِق. و الوَرَقُ: المال كله، و أَنشد رجز العجاج: و ثَمِّرْ وَرَقي، أي مالي. و قال أَبو عبيدة: الوَرَقُ الفضة، كانت مضروبة كدراهم أو لا. شمر: الرِّقةُ العين، يقال: هي من الفضة خاصةً. ابن سيدة: و الرِّقَةُ الفضة و المال؛ عن ابن الأَعرابي، و قيل: الذَّهَب و الفضة؛ عن ثعلب ... .
الوَرِقُ، بكسر الراء: الفضة؛ و حكي عن الأَصمعي أنه إنما اتخذ أَنفاً من وَرَقٍ، بفتح الراء، أَراد الرَّقَّ الذي يكتب فيه لأَن الفضة لا تنتن؛ قال: و كنت أَحسب أَن قول الأَصمعي إن الفضة لا تنتن صحيحاً حتى أَخبرني بعض أَهل الخبرة أن الذهب لا يُبْلِيه الثَّرَى و لا يُصْدئه النَّدَى و لا تَنقُصُه الأَرض و لا تأْكله النار، فأَما الفضة فإنها تَبْلى و تَصْدَأُ و يعلوها السواد و تُنْتِنُ، و جمع الوَرِقِ و الوَرْق و الوِرْقِ أَوْراق.
فَقَالَ إِنْ كَانَتْ مَعْمُورَةً فِيهَا أَهْلُهَا فَهِيَ لَهُمْ وَ إِنْ كَانَتْ خَرِبَةً قَدْ جَلَا عَنْهَا أَهْلُهَا فَالَّذِي وَجَدَ الْمَالَ أَحَقُّ بِهِ.مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ مِثْلَهُ.(2)
محمد بن مسلم ميگويد: از امام باقر … عليه السلام … سؤال كردم در مورد خانه اي كه در آن دراهم (نقره) يافت ميشود، فرمودند: اگر آن خانه آباد باشد و اهل خانه در آن زندگي كنند، مال آنهاست و اگر خرابه باشد و اهلش از آنجا رفته باشند، آن كسي كه آن را يافته احق به آن است.
ـ صحيحهي ديگر محمد بن مسلم:
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَن] بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ فَضَالَةَ بْنِ أَيُّوبَ عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَحَدِهِمَا … عليهما السلام … فِي حَدِيثٍ قَالَ: وَ سَأَلْتُهُ عَنِ الْوَرِقِ يُوجَدُ فِي دَارٍ فَقَالَ: إِنْ كَانَتِ الدَّارُ مَعْمُورَةً فَهِيَ لِأَهْلِهَا وَ إِنْ كَانَتْ خَرِبَةً فَأَنْتَ أَحَقُّ بِمَا وَجَدْتَ.(3)
محمد بن مسلم ميگويد: از امام باقر يا امام صادق … عليهما السلام … دربارهي نقرهاي (درهم) كه در خانهاي پيدا ميشود سؤال كردم، فرمودند: اگر آن خانه آباد باشد، براي اهل آن خانه است و اگر مخروبه باشد، خودت سزاوارتر به آنچه پيدا كردي هستي.
ـ صحيحهي محمد بن قيس:
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَن] بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ صَفْوَانَ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ قَيْسٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ … عليهما السلام … قَالَ: قَضَى عَلِيٌّ … عليه السلام … فِي رَجُلٍ وَجَدَ وَرِقاً فِي خَرِبَةٍ أَنْ يُعَرِّفَهَا فَإِنْ وَجَدَ مَنْ يَعْرِفُهَا وَ إِلَّا تَمَتَّعَ بِهَا.(1)
محمد بن قيس از امام باقر … عليه السلام … نقل ميكند كه فرمودند: حضرت علي … عليه السلام … در مورد مردي كه دراهمي را در خرابهاي يافته بود حكم فرمودند كه آن را تعريف كند، پس اگر كسي آن را شناخت [مال اوست] و الا خودش از آن بهره ميبرد.
پس اين روايات بيان ميكند اگر مالي كه در منزلي پيدا شده، مال قومي باشد كه منقرض شده و اهل آن از آنجا رفتهاند، مال واجد ميشود. بنابراين اينكه حضرت در موثقهي اسحاق بن عمار فرمودند: «يَتَصَدَّقُ بِهَا» معلوم ميشود مالك منقرض نشده ولي مجهول است، و الا حضرت ميفرمودند: «فهو احق بما وجد».
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ الرَّزَّازِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ أَبِي عَلِيِّ بْنِ رَاشِدٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ … عليه السلام … قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ اشْتَرَيْتُ
1) همان، ح5، ص448 و تهذيب الاحكام، ج6، ص398.
أَرْضاً إِلَى جَنْبِ ضَيْعَتِي بِأَلْفَيْ دِرْهَمٍ فَلَمَّا وَفَّيْتُ الْمَالَ خُبِّرْتُ أَنَّ الْأَرْضَ وَقْفٌ فَقَالَ: لَا يَجُوزُ شِرَاءُ الْوَقْفِ وَ لَا تُدْخِلِ الْغَلَّةَ فِي مَالِكَ وَ ادْفَعْهَا إِلَى مَنْ وُقِفَتْ عَلَيْهِ قُلْتُ: لَا أَعْرِفُ لَهَا رَبّاً قَالَ: تَصَدَّقْ بِغَلَّتِهَا.(1)
در اين روايت هم حضرت فرمودند: «تَصَدَّقْ بِغَلَّتِهَا»؛ يعني حالا كه اين غله (عوائد زمين) مجهول المالك است و موقوفٌ عليهم معلوم نيستند، پس غلهي آن را صدقه بده.
روايات ديگري نيز وجود دارد كه بيان مي كند مجهول المالك را بايد صدقه داد، كه ديگر از ذكر آنها صرف نظر ميكنيم و همين مقدار از روايات در اثبات لزوم تصدّق مجهول المالك كفايت ميكند.
بعضي در جمع بين رواياتي كه امر به تصدّق ميكند و روايات هشام بن سالم كه فرمود: «فَهو كَسَبِيلِ مَالِك» گفتهاند: هم ميتواند صدقه دهد و هم ميتواند تملّك كند يا معاملهي مال خود با آن بكند.
ولي به نظر ميرسد اين وجه جمع درست نيست؛ زيرا همانطور كه قبلاً توضيح داديم «كَسَبِيلِ مَالِك» به معناي تملّك نيست، بلكه به معناي نگه داشتن مال براي مالك با جواز تصرّف ميباشد، امّا نگه داشتن هم اينطور نيست كه علي الاطلاق و تا ابد باشد، بلكه مقتضاي جمع بين اين دو دسته روايات آن است كه بگوييم بعد از فحص و يأس از ظفر به مالك، در صورتي كه احتمال پيدا شدن مالك يا وارث باشد(2)آن مال را كسبيل ماله حفظ كند و عند الموت نيز
1) همان، باب17، ح1، ص364 و الكافي، ج7، ص37.
2) به اين معنا كه نسبت به فحص و ظفر به مالك يا وارث، يأس دارند و فحص ديگر تأثيري ندارد، امّا باز احتمال ميدهند كه مالك يا وارث، خودشان اينها را پيدا كنند؛ چون آنطور كه در صحيحهي هشام بن سالم فرض كرده بود، پدر حفص الاعور يا خطاب الاعور سرشناس و داراي آسياب بود و اگر مالك يا وارث خودشان دنبال آنها ميآمدند ميتوانستند پيدا كنند.
وصيت كند، امّا بعد از انقطاع رجاء از آمدن مالك يا وارث، صدقه دهد و ديگر معنا ندارد كه بگوييم با اين حال باز بايد آن مال را نسل به نسل حفظ كنند.
بنابراين خلاصهي آنچه اختيار كرديم آن است كه اگر بعد از فحص و يأس از ظفر به مالك، باز احتمال داد مالك ـ يا وارث ـ بعداً پيدا شود، بايد كسبيل ماله آن را نگه دارد و عند الموت هم وصيت كند، ولي بعد از اينكه از پيدا شدن مالك مأيوس شد ـ يا از اوّل مأيوس بود ـ بايد آن را صدقه بدهد و اذن امام … عليه السلام … ـ و در زمان غيبت اذن حاكم شرع ـ لازم نيست، هرچند گرفتن إذن موافق احتياط است.
در هيچ يك از روايات مربوط به وجوب تصدّق، ذكر نشده بود كه بايد قصد كند مِن قِبَل المالك صدقه ميدهم، بنابراين ميگوييم چنين قصدي لازم نيست. لكن در ما نحن فيه بالطبع صدقه از جانب مالك واقع ميشود؛ چون مال، مال اوست و طبق مبناي ما به ملك ذواليد منتقل نشده، پس صدقه از جانب مالك محقق ميشود. نهايت اينكه تصدق بدون اذن او بوده، كه آن را هم شارع كه بر همگان ولايت دارد اجازه داده است.
بعضي در مسأله تفصيل داده و گفتهاند اگر مجهول المالك عين باشد بايد صدقه بدهد، امّا اگر دين باشد از آنجا كه «الكلّي لا يتعين الا باذن المالك» پس
صدقه دادن كافي نيست و بايد به حاكم شرع رجوع كند. كما اينكه اگر كسي بر ذمهي ديگري مثلاً هزار تومان طلب داشته باشد، نميتواند بدون اذن او هزار تومان از اموالش را بردارد؛ زيرا تا بدهكار آن ذمه را در شيء خاصّي تعيين نكند، معيّن نميشود و طلبكار حقّ ندارد خود معيّن كرده و بردارد. بله، به عنوان تقاص در صورتي كه شرايطش باشد اشكالي ندارد.(1)
و كيف كان، فالأحوط خصوصاً بملاحظة ما دلّ على أنّ مجهول المالك مال الإمام عليه السلام مراجعة الحاكم في الدفع إليه أو استئذانه، و يتأكّد ذلك في الدين المجهول المالك؛ إذ الكلّي لا يتشخّص للغريم إلّا بقبض الحاكم الذي هو وليّه و إن كان ظاهر الأخبار الواردة فيه ثبوت الولاية للمديون.
• مصباح الفقاهة، ج1، ص522:
و قد يتوهم وجود الفرق بين الحق الكلي، فيجب إما دفعه الى الحاكم، و إما تحصيل الإذن منه في التصدق به عن المالك، لأن الكلي لا يتعين إلا بإذن المالك أو وليه، و بين الحق الشخصي، فلا يجب فيه ذلك، لتعينه في نفسه.
و لكنه توهم فاسد، لأن مقتضى الإطلاقات المتقدمة هو عدم الفرق بينهما، و أن الولاية لمن عليه الحق على وجه الإطلاق.
اين تفصيل درست نيست؛ زيرا شارع كه اذن به صدقه داده يعني اذن داده ذواليد آن دين را مشخص و معيّن كند و دقيقاً مانند قضيهي تقاص است؛ يعني همانطور كه در مورد تقاص اگر طلبكار دست گذاشت روي عيني از اموال بدهكار، آن ذمه معيّن و مشخص ميشود، در ما نحن فيه هم اگر آن كلّي در ذمه را اخراج كرده و صدقه دهد متعيّن در آن ميشود.
مرحوم شيخ … قدس سره … يك وجه اعتباري نيز بر لزوم تصدّق مجهول المالك ذكر كرده كه ميتواند مؤيّد باشد و آن اينكه كسي كه مال ديگري را در اختيار داشته و
1) المكاسب المحرمة، ج2، ص193:
امكان ايصال آن مال يا منافعش به مالك نيست، بهترين راه ايصال آن است كه آن را صدقه دهد تا آثار و ثواب آن به مالك برسد، مضاف به اينكه ميتوان گفت در اين شرايط كه امر دائر است بين اينكه آن مال كلاً ضايع شده يا اينكه لااقل صدقه داده شود تا ثوابش به مالك برسد، قطعاً هر مالكي ـ به جز افراد معدودي ـ راضي به تصدّق ميباشد تا لااقل ثوابش را دريافت كند.(1)
• المكاسب المحرمة، ج2، ص188:
ثمّ الحكم بالصدقة هو المشهور في ما نحن فيه، أعني جوائز الظالم، و نسبه في السرائر إلى رواية أصحابنا، فهي مرسلة مجبورة بالشهرة المحقّقة، مؤيّدة بأنّ التصدّق أقرب طرق الإيصال ... مع أنّه لا يبعد دعوى شهادة حال المالك؛ للقطع برضاه بانتفاعه بماله في الآخرة على تقدير عدم انتفاعه به في الدنيا.
هذا، و العمدة: ما أرسله في السرائر مؤيّداً بأخبار اللقطة و ما في حكمها، و ببعض الأخبار الواردة في حكم ما في يد بعض عمّال بني أُمية، الشامل بإطلاقها لما نحن فيه من جوائز بني أُمية ... و يؤيّده أيضاً: الأمر بالتصدّق بما يجتمع عند الصيّاغين من أجزاء النقدين، و ما ورد من الأمر بالتصدّق بغلّة الوقف المجهول أربابه و ما ورد من الأمر بالتصدّق بما يبقى في ذمّة الشخص لأجير استأجره و ... .
هذا، و أمّا باقي ما ذكرناه في وجه التصدّق من أنّه إحسان، و أنّه أقرب طرق الإيصال، و أنّ الإذن فيه حاصل بشهادة الحال، فلا يصلح شيء منها للتأييد، فضلًا عن الاستدلال؛ لمنع جواز كلّ إحسان في مال الغائب، و منع كونه أقرب طرق الإيصال، بل الأقرب دفعه إلى الحاكم الذي هو وليّ الغائب.
و أمّا شهادة الحال، فغير مطّردة؛ إذ بعض الناس لا يرضى بالتصدّق؛ لعدم يأسه عن وصوله إليه، خصوصاً إذا كان المالك مخالفاً أو ذمّيا يرضى بالتلف و لا يرضى بالتصدّق على الشيعة.
به صاحب جواهر … قدس سره … نسبت داده شده كه ايشان معتقد است مجهول المالك را هم ميتوان به فقير صدقه داد و هم به غني؛ چون روايات آمرِ به صدقه اطلاق
1) مرحوم شيخ اين وجه اعتباري را ذكر ميفرمايد، امّا در پايان از آن رفع يد مي كند:
دارد و مقيد به فقير نكرده است.(1)
ثم انه بناء على أن المقام من مجهول المالك ذكر بعضهم أن مصرف هذه الصدقة مصرف الصدقات الواجبة، و مقتضاه المنع من إعطائه الغنى و الهاشمي، و من وجبت نفقته، بناء على منعهما منها، و غير ذلك من أحكامها. و فيه أنها غير واجبة على المالك، بل هي مندوبة بالنسبة اليه؛ و ان وجبت على من في يده فالمتجه جريان أحكام المندوبة عليها.
ايشان اين مطلب را نيز بر آن تفريع كرده كه سهم امام … عليه السلام … هم كه امكان ردّ آن به حضرت در زمان غيبت وجود ندارد، بايد صدقه داده شود(2)
قد عرفت بحمد الله تعالى وضوح السبيل في مصرف حق غير الامام، و إن اضطرب فيه من عرفت، و اما حقه (عليه السلام) فالذي يجول في الذهن أن حسن الظن برأفة مولانا صاحب الزمان روحي لروحه الفداء يقضي بعدم مؤاخذتنا في صرفه على المهم من مصارف الأصناف الثلاثة الذين هم عياله في الحقيقة، بل و لا في صرفه في غير ذلك من مصارف غيرهم مما يرجح على بعضها و إن كان هم أولى و أولى عند التساوي، أو عدم وضوح الرجحان، بل لا يبعد في النظر تعين صرفه فيما سمعت بعد البناء على عدم سقوطه، إذ غيره من الوصية به أو دفنه أو نحوهما تعريض لتلفه و إذهابه من غير فائدة قطعا، بل هو إتلاف له.
و أقوى من ذلك معاملته معاملة المال المجهول مالكه باعتبار تعذر الوصول إليه روحي له الفداء، إذ معرفة المالك باسمه و نسبه دون شخصه لا تجدي، بل لعل حكمه حكم مجهول المالك باعتبار تعذر الوصول اليه للجهل به، فيتصدق به حينئذ نائب الغيبة عنه، و يكون ذلك وصولا اليه على حسب غيره من الأموال التي يمتنع إيصالها إلى أصحابها، و الله أعلم بحقائق أحكامه.
• المسألة الخامسة: صرح غير واحد بأنه يجب أن يتولى صرف حصة الإمام … عليه السلام … في الأصناف الموجودين بناء على أن الحكم فيه ذلك في زمن الغيبة من اليه الحكم ممن جمع شرائط الفتوى بحق النيابة التي جعلها الشارع له خاصة في أمثال ذلك، فيصرفه مؤديا به ما على الامام … عليه السلام … من الإتمام للخمس كما يتولى أداء ما يجب على الغائب غير الامام بل في الرياض نسبته إلى المتأخرين، و في المسالك الى كل من أوجب صرفه بذلك، و في المحكي عن زاد المعاد الى أكثر العلماء، لانحصار ولاية ذلك و أمثاله فيه. خلافا لما عساه يظهر من المحكي عن غرية المفيد من جواز صرفه لمن في يده، و مال إليه في الحدائق محتاجا بأنا لم نقف على دليل يوجب صرف الأموال و نحوها اليه لا عموما و لا خصوصا، بل أقصاه نيابته بالنسبة للترافع و الأخذ بحكمه و فتاواه، و قياسه على النواب الذين ينوبونهم … عليهم السلام … حال وجودهم لذلك أو لما هو أعم منه لا دليل عليه، و هو و إن كان كما ذكر خصوصا بالنسبة الى ما يخص الامام … عليه السلام … من الأموال- إذ دعوى ولايته عن الغائبين حتى الامام و حتى في ذلك كما ترى، و إلا كان من الواجب دفع تمام الخمس و الزكاة اليه على حسب ما كان حال ظهور الامام … عليه السلام … كما اعترف به المجلسي في المحكي عنه من زاد المعاد، حيث قال:
«و أكثر العلماء قد صرحوا بان صاحب المحكي عنه من زاد المعاد، حيث قال: «و أكثر العلماء قد صرحوا بان صاحب الخمس لو تولى دفع حصة الإمام … عليه السلام … لم تبرأ ذمته بل يجب عليه دفعها الى الحاكم، و ظني أن هذا الحكم جار في جميع الخمس» انتهى. اللهم إلا أن يفرقوا بينهما بظهور الأدلة في ولاية الإمام … عليه السلام … على الخمس و الزكاة و نحوهما حال ظهوره، فيقتصر عليها في الخروج عن ظاهر الخطابات المقتضى الاجزاء بتولي المكلفين بهما صرفهما لا ما يشمل زمان الغيبة، فتسقط حينئذ ولايته فيه لا أنها باقية حتى يتولاها الحاكم عنه، و فيه بحث، على ان ذلك لو سلم لا يجدي فيما نحن فيه من دعوى عموم ولاية الحاكم حتى لمثل المقام الموقوفة على دليل، و ليس، لكن ظاهر الأصحاب عملا و فتوى في سائر الأبواب عمومها، بل لعله من المسلمات أو الضروريات عندهم.
بل صرح غير واحد منهم هنا بعدم براءة الذمة لو صرفه غيره و بضمانه، بل في الكفاية عن الشهيد الثاني إجماع القائلين بوجوب الصرف للأصناف على الضمان، لكن في كشف الأستاذ «ان للمجتهد الإجازة و إن كان الأحوط الإعادة» كما ان فيه أيضا «لو دفع الى من ظنه مجتهدا فظهر خلافه فان بقيت العين استرجعت منه، و إن تلفت و كان عالما بأنه حق الصاحب … عليه السلام … ضمن، و إن تعذر إرجاعها و كان الدافع معذورا فلا ضمان عليه، و إلا ضمن» الى غير ذلك من الأحكام المذكورة هنا المبنية على المفروغية مما عرفت من ولايته و نصبه، بل في زماننا هذا من يصالح عن حقه بمقدار يحتمل نقيصته و زيادته في ذمة المصالح بمراتب، و لا يكلف بالدفع حتى يتيقن البراءة أو لا يتيقن بقاء الشغل، و بالجملة يجرونه مجرى حضور الامام … عليه السلام … بالنسبة الى جميع ذلك، و منه عدم جواز تولي غيره صرفه، نعم في كشف الأستاذ «جوازه لعدول المسلمين إذا تعذر الوصول اليه و لم يمكن حفظ المال حتى يصل الخبر» كما أن فيه و في غيره التصريح بجواز التوكيل فيه، إلا انه لا يخفى عليك عدم جرأة المتورع على بعض هذه الاحكام، لعدم وضوح مأخذها خصوصا بعد ان شرع له العقل و الشرع طريق الاحتياط.
ثم إن ظاهر بعضهم ان إيجاب الدفع المزبور للحاكم إنما هو حيث نقول بأن الحكم فيه الصرف و إلا فبناء على وجوب حفظه لأنه أمانة أو التخيير بينه و بين الدفع و اختار المكلف الحفظ مثلا لا يجب، و قد يشكل بأن مقتضى ولاية المجتهد و منصوبيته وجوب تسليمه إليه لأن وصوله اليه وصول الى مالكه، ثم هو يرى رأيه فيه من دفع للأصناف أو حفظ أو غيرهما كما هو ظاهر الروضة أو صريحها، و قد يدفع بمنع الولاية له على حفظ مال الغائب الذي هو في يد أمين و لو شرعي مكلف بحفظه حتى يوصله الى مالكه بل قد يشكل وجوب الدفع اليه و لو للصرف بناء على ان تصرفه فيه باذن الفحوى و نحوها لا لتأدية واجب عن الامام … عليه السلام … ضرورة جواز التصرف لمن تحصل له و ان لم يكن الحاكم إذ ليس له خصوصية حينئذ، بل لا يجب دفعه اليه و ان كانت الفحوى حاصلة له أي الحاكم دونه، بل لعله لا يجوز له في وجه، اللهم إلا أن يكون دفعه اليه لتشخيص كونه مالا له، ضرورة عدم طريق الى تعينه غير قبض النائب في زمن الغيبة، إذ ليس هو كقبض المستحق في الزكاة و نصف الخمس، لكونه مال شخص مخصوص لا يتعين بعد إشاعته في المال إلا بقبضه أو من يقوم مقامه كما هو واضح، فتأمل جيدا فان كثيرا من مباحث المقام غير محرر في كلام الأصحاب كما أشرنا إلى بعضه فيما تقدم و منها ما نحن فيه من ولاية الحاكم على نحو ما عرفت، فلم يحرروا أن ذلك له من باب الحسبة أو غيرها، و على الأول ما وجه تقديمها على ولاية عدول المؤمنين، و على الثاني فهل هي إنشاء ولاية و نصب له من الله تعالى على لسان الإمام، أو بعنوان النيابة عنه و الوكالة، و إلا فالولاية له، و على الأخير فهل هي على الإطلاق بحيث له عزل وكيل مجتهد آخر، و له الوكالة عن الامام … عليه السلام … لا عنه فلا ينعزل بموته أو جنونه أو غيرهما مما ينعزل بها الوكيل عن وكالته، أو ليس له شيء من ذلك بل يوكل عن نفسه خاصة، لكن على تقديره فهل إطلاق توكيله ينصرف إلى الأول أو الثاني و ان كان الظاهر في هذا الأخير الثاني، كما أن الظاهر قصر وكالة الحاكم عن الامام … عليه السلام … على مناصب الإمامة و الولايات العامة لا ما يشمل أموره المختصة به من ضياعه و جواريه و غير ذلك إلا من حيث الولاية على الغائب اما لو أريد إدخال شيء الآن مثلا في ملك القائم … عليه السلام … متوقف على قبول و نحوه لم يكن له القبول بناء على عدم عموم ولايته عن الغائبين في أمثال ذلك، بل هي خاصة في حفظ أموالهم و تأدية ما يجب عنهم.
و از آنجا كه اينروايات اطلاق دارد، پس به غني هم ميتوان صدقه داد.
بعضي بر اين كلام صاحب جواهر … قدس سره … سه اشكال وارد كردهاند(1)
حكى عن صاحب الجواهر جواز التصدق بمجهول المالك على الفقراء و غيرهم عملا بإطلاق الروايات المتقدمة. و بهذا المناط جواز إعطاء مال الإمام … عليه السلام … للفقراء و الأغنياء، بدعوى أن الإمام و إن كان معلوما إلا أنه يتعذر إيصال ماله اليه، للعوارض الخارجية. و قد عرفت أن حكمه حكم مجهول المالك.
و فيه أولا: أن المتبادر من مفهوم الصدقة و إطلاق الأمر بها أنه لا يجوز إعطاؤها للأغنياء، كما ذهب اليه المصنف.
و ثانيا: أن قوله تعالى: (إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساكِينِ) قد بين مصرف الصدقات و لم يجعل الغني من ذلك، فيكون خارجا عن حدود أخبار التصدق موضوعا.
ثم إن وجوب التصدق بمجهول المالك إنما هو مع عدم التمكن من تحصيل رضى المالك بصرف ماله في مورد خاص، و إلا فلا تصل النوبة إلى التصدق به. و عليه فلا وجه لقياس مال الإمام … عليه السلام … بمجهول المالك، لأنا نقطع برضاء الإمام بإعطاء ماله لأهل العلم و الجهات التي توجب ترويج الدين، و مع ذلك لا يمكن صرفه فيما نشك في رضاه.
كه عبارتست از:1) مصباح الفقاهة، ج1، ص523:
نقد
اگر مقصود از تبادر از لفظ صدقه، تبادر حاقي باشد كه از حاق واژهي صدقه استفاده ميشود كه بايد به فقير اعطاء شود، نميتوانيم آن را بپذيريم؛ زيرا بسياري از موارد استعمال صدقه اختصاص به فقير ندارد، مانند بعضي وقفها كه صدقه بر آن اطلاق شده(1)
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَن] بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ النَّضْرِ عَنْ يَحْيَى الْحَلَبِيِّ عَنْ أَيُّوبَ بْنِ عَطِيَّةَ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … يَقُولُ: قَسَمَ رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … الْفَيْءَ فَأَصَابَ عَلِيّاً … عليه السلام …: أَرْضٌ فَاحْتَفَرَ فِيهَا عَيْناً فَخَرَجَ مِنْهَا مَاءٌ يَنْبُعُ فِي السَّمَاءِ كَهَيْئَةِ عُنُقِ الْبَعِيرِ فَسَمَّاهَا عَيْنَ يَنْبُعَ فَجَاءَ الْبَشِيرُ يُبَشِّرُهُ فَقَالَ: بَشِّرِ الْوَارِثَ بَشِّرِ الْوَارِثَ هِيَ صَدَقَةٌ بَتّاً بَتْلًا فِي حَجِيجِ بَيْتِ اللَّهِ وَ عَابِرِ سَبِيلِهِ لَا تُبَاعُ وَ لَا تُوهَبُ وَ لَا تُورَثُ فَمَنْ بَاعَهَا أَوْ وَهَبَهَا فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ الْمَلَائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ لَا يَقْبَلُ اللَّهُ مِنْهُ صَرْفاً وَ لَا عَدْلًا.
وَ رَوَاهُ الْكُلَيْنِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَيْدٍ مِثْلَهُ.
• همان، ح3، و تهذيب الاحكام، ج9، ص131:
وَ عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَن بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ] عَنْ فَضَالَةَ عَنْ أَبَانٍ عَنْ عَجْلَانَ أَبِي صَالِحٍ قَالَ: أَمْلَى أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ هَذَا مَا تَصَدَّقَ بِهِ فُلَانُ بْنُ فُلَانٍ وَ هُوَ حَيٌّ سَوِيٌّ بِدَارِهِ الَّتِي فِي بَنِي فُلَانٍ بِحُدُودِهَا صَدَقَةً لَا تُبَاعُ وَ لَا تُوهَبُ حَتَّى يَرِثَهَا وَارِثُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَنَّهُ قَدْ أَسْكَنَ صَدَقَتَهُ هَذِهِ فُلَاناً وَ عَقِبَهُ فَإِذَا انْقَرَضُوا فَهِيَ عَلَى ذِي الْحَاجَةِ مِنَ الْمُسْلِمِينَ.
و موقوفٌ عليهم فقير نيستند يا در مورد قتل خطائي كه آيهي شريفه ميفرمايد: (وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْريرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَ دِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلى أَهْلِهِ إِلاَّ أَنْ يَصَّدَّقُوا)(2)در حالي كه قاتل خطائي لزوماً فقير نيست، ولي با اين وجود1) وسائل الشيعة، ج19، كتاب الوقوف و الصدقات، باب6، ح2، ص186 و تهذيب الاحكام، ج9، ص148:
2) سورهي نساء، آيهي92: (وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلاَّ خَطَأً وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْريرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَ دِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلى أَهْلِهِ إِلاَّ أَنْ يَصَّدَّقُوا فَإِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ عَدُوٍّ لَكُمْ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْريرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَ إِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ ميثاقٌ فَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلى أَهْلِهِ وَ تَحْريرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ شَهْرَيْنِ مُتَتابِعَيْنِ تَوْبَةً مِنَ اللَّهِ وَ كانَ اللَّهُ عَليماً حَكيماً)
صدقهي مذكور بر او رواست. يا در مورد قصاص كه آيهي شريفه ميفرمايد: (النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ الْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَ الْأَنْفَ بِالْأَنْفِ وَ الْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفَّارَةٌ لَهُ)(1)آن مستحق قصاص كه به او صدقه داده ميشود، لزوماً فقير نيست. پس معلوم ميشود در حاق واژهي صدقه اين معنا نهفته نيست كه بايد دريافت كنندهي صدقه فقير باشد.
امّا اگر مقصود از تبادر، تبادر انسباقي باشد ـ نظير انسباقي كه وقتي مولايي به عبدش ميگويد برو براي مهمانان سيب بخر، سيب شيرين به ذهن انسباق ميكند و گرچه سيب ترش هم سيب است ولي همه ميفهمند سيب شيرين مراد است ـ ما نيز اين انسباق صدقه به فقير را قبول داريم و نكتهاش اين است كه اگر امكان دادن صدقه به غني هم بود، حضرت به او نميفرمودند «تَصَدَّقْ بِهِ» چون در اين صورت خودش نيز ـ حداقل به عنوان يكي از اغنياء ـ ميتوانست آن را بردارد، پس اينكه حضرت فرمودند «تَصَدَّقْ بِهِ» ظهورش آن است كه تمليك به ديگري كن، حال كه بايد تمليك كند معلوم است كه مراد اين نيست كه به كسي مثل خودش بدهد؛ چون عرف او را مثل خودش ميبيند و شايستهي تمليك نميشناسد. بنابراين از چنين عبارتي كه ميفرمايد: «تَصَدَّقَ بِهِ» و به ضميمهي ارتكازات عامه ـ كه حتّي در بعضي روايات سؤال ميكند در ميان اقوامم فرد
1) سورهي مائده، آيهي45: (وَ كَتَبْنا عَلَيْهِمْ فيها أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ الْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَ الْأَنْفَ بِالْأَنْفِ وَ الْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفَّارَةٌ لَهُ وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ)
محتاجي است، آيا ميتوانم صدقه را به او بپردازم؟(1)
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ] بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ عِمْرَانَ عَنْ أَيُّوبَ عَنْ صَفْوَانَ عَنْ عَلِيٍّ الصَّائِغِ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ تُرَابِ الصَّوَّاغِينَ وَ أَنَّا نَبِيعُهُ قَالَ: أَ مَا تَسْتَطِيعُ أَنْ تَسْتَحِلَّهُ مِنْ صَاحِبِهِ قَالَ قُلْتُ: لَا إِذَا أَخْبَرْتُهُ اتَّهَمَنِي قَالَ: بِعْهُ قُلْتُ: بِأَيِّ شَيْءٍ نَبِيعُهُ؟ قَالَ: بِطَعَامٍ قُلْتُ: فَأَيَّ شَيْءٍ أَصْنَعُ بِهِ؟ قَالَ: تَصَدَّقْ بِهِ إِمَّا لَكَ وَ إِمَّا لِأَهْلِهِ قُلْتُ: إِنْ كَانَ ذَا قَرَابَةٍ مُحْتَاجاً أَصِلُهُ قَالَ: نَعَمْ.
ـ صدقه به فقير انسباق دارد و از صدقه به غني منصرف است.البته اين تبادر در همه جا نيست و همانطور كه توضيح داديم اينطور نيست كه صدقهي براي غني خلاف حاقّ لفظ بوده و استعمال آن براي غني مَجاز باشد؛ زيرا در بعضي موارد صدقه شامل غني هم ميشود و احساس تجوّز هم نميشود؛ مثلاً در روايت معروفي وارد شده: «كُلُ مَعْرُوفٍ صَدَقَةٌ»(2)
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوب] عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ وَهْبٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم …: كُلُ مَعْرُوفٍ صَدَقَةٌ.
هر معروفي صدقه است.به عنوان مثال اگر كسي ديگري را مهمان كند ـ و حتّي غذايي پايينتر از آنچه مهمان در خانهي خود ميخورد به او بدهد ـ عمل معروفي انجام داده كه طبق اين روايت صدقه محسوب ميشود، با اينكه آن مهمان فقير نيست.
پس نتيجه اين شد كه صدقه در روايات سابقه به مناسبات قائم بين حكم و موضوع، انسباق به صدقهي به فقير دارد(3)
• وسيلة النجاة (مع حواشي الإمام الخميني)، ص554:
(مسألة 5): لا يعتبر في المتصدّق عليه في الصدقة المندوبة الفقر و لا الإيمان، بل و لا الإسلام، فيجوز على الغنيّ و على المخالف و على الذمّي و إن كانا أجنبيّين، نعم لا يجوز على الناصب و لا على الحربي و إن كانا قريبين.
، امّا وقتي آن مناسبات حكم و موضوع1) وسائل الشيعة، ج18، تتمة كتاب التجارة، ابواب الصرف، باب16، ح2، ص202 و تهذيب الاحكام، ج6، ص383:
2) همان، ج9، كتاب الزكاة، ابواب الصدقه، باب41، ح2، ص459 و الكافي، ج4، ص26:
3) البته از آنجايي كه صدقهي مجهول المالك از جانب مالك واقع شده و صدقهي مندوبه محسوب ميشود و همه قبول دارند دادن صدقهي مندوبه به غني جايز است، پس بايد نظر صاحب جواهر … قدس سره … را در اينجا پذيرفت كه ميتوان به غني هم داد، مگر اينكه بگوييم صدقهي مجهول المالك به اعتبار ذو اليد صدقهي واجبه است؛ نه مندوبه. (اميرخاني)
نباشد و حاقّ ماده را در نظر بگيريم، هيچگونه انصراف و انسباقي به صدقهي به فقير ندارد.
(إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساكينِ وَ الْعامِلينَ عَلَيْها وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِي الرِّقابِ وَ الْغارِمينَ وَ في سَبيلِ اللَّهِ وَ ابْنِ السَّبيلِ فَريضَةً مِنَ اللَّهِ وَ اللَّهُ عَليمٌ حَكيمٌ)(1)
صدقات فقط ويژهي فقراء، مساكين، متصدّيان (جمعآوران زكات) و كساني كه براي جلب محبّتشان اقدام ميشود و براي آزادي بردگان و (أداي دين) بدهكاران و (هزينه) در راه خدا و در راه مانده است. اين يك فريضهي الهي است و خداوند دانا و حكيم است.
بنابراين از آنجا كه غني مصداق هيچ يك از اين امور نيست، پس نميتوان صدقه را به او تحويل داد.
نقد
اين استدلال از استدلال اوّل ضعيفتر است؛ زيرا اين آيهي شريفه مربوط به صدقهي واجب (زكات) است كه هيچ شبههاي نيست موارد مصرف زكات مفروضه، فقراء هستند و در روايات متعددي ـ از جمله صحيحهي معاوية بن وهب ـ وارد شده كه «أَنَ الصَّدَقَةَ لَا تَحِلُ لِغَنِيٍ»:
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ] عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ وَهْبٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام …
1) سورهي توبه، آيهي60.
يَرْوُونَ عَنِ النَّبِيِّ … صلي الله عليه و آله و سلم …: أَنَ الصَّدَقَةَ لَا تَحِلُ لِغَنِيٍ وَ لَا لِذِي مِرَّةٍ سَوِيٍّ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام …: لَا تَصْلُحُ لِغَنِيٍّ.(1)
• همان، ح8، ص233 و معاني الاخبار، ج1، ص262:
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ] فِي مَعَانِي الْأَخْبَارِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ … عليهما السلام … قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم …: لَا تَحِلُّ الصَّدَقَةُ لِغَنِيٍّ وَ لَا لِذِي مِرَّةٍ سَوِيٍّ وَ لَا لِمُحْتَرِفٍ وَ لَا لِقَوِيٍّ قُلْنَا مَا مَعْنَى هَذَا قَالَ لَا يَحِلُّ لَهُ أَنْ يَأْخُذَهَا وَ هُوَ يَقْدِرُ عَلَى أَنْ يَكُفَّ نَفْسَهُ عَنْهَا.
بله اگر فقير شيعهاي در تنگناي شديد باشد آن را هم چون مطمئنيم حضرت
1) وسائل الشيعة، ج9، كتاب الزكاة، ابواب المستحقين للزكاة، باب8، ح3، ص231 و الكافي، ج3، ص562.
2) البته اين كلام، صرف نظر از وجود ولي فقيه و لزوم تحويل سهم امام … عليه السلام … به وليّ فقيه مبسوط اليدي است كه در زمان غيبت، نائب امام … عليه السلام … بوده و عهدهدار شئون ولايت، از جمله سهم امام … عليه السلام … ميباشد.
راضي هستند، ميتوانيم بخشي از مال حضرت را در آنجا صرف كنيم.
اين اشكال سوم به نظر ما هم بر كلام صاحب جواهر … قدس سره … وارد است، البته با توجه به آنكه در همهي اين مصارف احتمال لزوم رعايت نظر فقيه بلكه وليّ فقيه مبسوط اليد معمولاً وجود دارد.
در روايات نقل شده: «لا تحل الصدقة لبني هاشم» و در روايتي خوردن زكات را مساوي با خوردن خمر براي بني هاشم تلقّي كرده(1)
وَ عَنْهُ … صلي الله عليه و آله و سلم … أَنَّهُ قَالَ: لَا تَحِلُّ لَنَا زَكَاةٌ مَفْرُوضَةٌ وَ مَا أُبَالِي أَكَلْتُ مِنْ زَكَاةٍ أَوْ شَرِبْتُ مِنْ خَمْرٍ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ حَرَّمَ عَلَيْنَا صَدَقَاتِ النَّاسِ أَنْ نَأْكُلَهَا أَوْ نَعْمَلَ عَلَيْهَا وَ أَحَلَّ لَنَا صَدَقَاتِ بَعْضِنَا عَلَى بَعْضٍ مِنْ غَيْرِ زَكَاةٍ.
، به همين خاطر بعضي قائلند دادن مجهول المالك به عنوان صدقه به بني هاشم حرام است، ولي بعضي ميگويند نه تنها حرام نيست بلكه دادن به سادات و فرزندان پيامبر اكرم … صلي الله عليه و آله و سلم … اولي است.اينكه صدقه فيالجمله بر هاشمي حرام است، جزء واضحات اسلام است كه شيعه و سنّي بر آن اتفاق دارند و احدي در آن تشكيك نكرده، فقط بحث بر آن است كه آيا استثنائاتي دارد يا خير؟
دو استثناء براي دادن صدقه به بني هاشم ذكر شده است:
صدقه دادن هاشمي به هاشمي ديگر.
صدقهي مندوبه.
در ذيل، روايات دالّ بر استثناء صدقهي مندوبه را ذكر خواهيم كرد، گرچه برخي مشتمل بر استثناء اوّل نيز ميباشد.
1) دعائم الإسلام، ج1، ص259:
حُمَيْدُ بْنُ زِيَادٍ عَنِ ابْنِ سَمَاعَةَ عَنْ غَيْرِ وَاحِدٍ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ الْفَضْلِ الْهَاشِمِيِّ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … عَنِ الصَّدَقَةِ الَّتِي حُرِّمَتْ عَلَى بَنِي هَاشِمٍ مَا هِيَ؟ قَالَ: هِيَ الزَّكَاةُ قُلْتُ: فَتَحِلُ صَدَقَةُ بَعْضِهِمْ عَلَى بَعْضٍ؟ قَالَ: نَعَمْ.(1)
تنها مشكل سند اين روايت، نقل الحسن بن محمد بن سماعة از «غَيْرِ وَاحِدٍ» ميباشد كه نميتوانيم احراز كنيم اين «غَيْرِ وَاحِدٍ» چه كساني هستند، آيا در بينشان ثقه وجود دارد يا خير؟ تعدادشان هم در حدّي نيست كه بتوانيم بگوييم تواطؤشان بر كذب عادتاً محال است. بنابراين اين روايت از لحاظ سند تمام نيست و فقط ميتواند به عنوان مؤيّد قوي باشد.
مرحوم شيخ … قدس سره … نيز اين روايت را در تهذيب و استبصار نقل كرده كه سند شيخ هم به خاطر القاسم بن محمد الجوهري ناتمام است(2)
الْحُسَيْنُ بْنُ سَعِيدٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ الْفَضْلِ الْهَاشِمِيِّ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … عَنِ الصَّدَقَةِ الَّتِي حُرِّمَتْ عَلَى بَنِي هَاشِمٍ ... .
البته در استبصار به جاي حماد بن عثمان، ابان بن عثمان ذكر شده ـ كما اينكه در كافي نيز ابان بن عثمان ذكر شده ـ كه به نظر ميرسد نقل استبصار صحيح باشد؛ زيرا روايتي از حماد بن عثمان از اسماعيل بن الفضل الهاشمي و همچنين روايتي از القاسم بن محمد الجوهري از حماد بن عثمان نقل نشده است. ر.ك معجم رجال الحديث، ج3، ص137.
. صدوق هم مرسلاً نقل كرده است.(3)و سئل أبو عبد الله … عليه السلام … عن الصدقة التي حرمت على بني هاشم ما هي؟ فقال: هي الزكاة ... .
اسماعيل بن الفضل الهاشمي ميگويد: از امام صادق … عليه السلام … دربارهي صدقهاي كه بر بني هاشم حرام شده، سؤال كردم كه چه صدقهاي است؟ فرمودند: آن زكات است. عرض كردم: آيا صدقهي بني هاشم به يكديگر جايز است؟ فرمودند: بله.
اين روايت به روشني دلالت ميكند هر صدقهاي بر بني هاشم حرام نيست، بلكه فقط زكات بر آنان حرام است.
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُوسَى بْنِ الْحَسَنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْحَمِيدِ عَنْ مُفَضَّلِ بْنِ صَالِحٍ(1)
• رجال النجاشي، ص128:
جابر بن يزيد أبو عبد الله و قيل أبو محمد الجعفي، عربي قديم، نسبه: ابن الحارث بن عبد يغوث بن كعب بن الحارث بن معاوية بن وائل بن مرار بن جعفي. لقي أبا جعفر و أبا عبد الله … عليهما السلام … و مات في أيامه، سنة ثمان و عشرين و مائة. روى عنه جماعة غمز فيهم و ضعفوا، منهم: عمرو بن شمر، و مفضل بن صالح، و منخل بن جميل، و يوسف بن يعقوب. و كان في نفسه مختلطا.
• رجال ابن الغضائري، ص88:
المفضّل بن صالح، أبو جميلة، الأسديّ، مولاهم النخّاس، ضعيف، كذّاب، يضع الحديث.
حدّثنا أحمد بن عبد الواحد، قال: حدّثنا عليّ بن محمّد بن الزبير، قال: حدّثنا عليّ بن الحسن بن فضّال، قال: (سمعت معاوية بن حكيم يقول:) سمعت أبا جميلة يقول: أنا وضعت «رسالة معاوية إلى محمّد بن أبي بكر».
عَنْ أَبِي أُسَامَةَ زَيْدٍ الشَّحَّامِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الصَّدَقَةِ الَّتِي حُرِّمَتْ عَلَيْهِمْ فَقَالَ: هِيَ الزَّكَاةُ الْمَفْرُوضَةُ وَ لَمْ يُحَرَّمْ عَلَيْنَا صَدَقَةُ بَعْضِنَا عَلَى بَعْضٍ.(2)زيد الشحام ميگويد: از امام صادق … عليه السلام … دربارهي صدقهاي كه بر آنان [بني هاشم] حرام است سؤال كردم، فرمودند: آن زكات مفروضه است و صدقه دادن ما [بني هاشم] به يكديگر حرام نشده است.
اين روايت نيز ميفرمايد آن زكاتي كه بر بني هاشم حرام است، زكات واجب است، نه صدقهي مندوبه.
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْحَجَّاجِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ الْهَاشِمِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: قُلْتُ لَهُ: أَ تَحِلُ الصَّدَقَةُ لِبَنِي هَاشِمٍ؟ فَقَالَ: إِنَّمَا تِلْكَ الصَّدَقَةُ الْوَاجِبَةُ عَلَى النَّاسِ لَا تَحِلُّ لَنَا فَأَمَّا غَيْرُ ذَلِكَ فَلَيْسَ بِهِ بَأْسٌ وَ لَوْ كَانَ كَذَلِكَ مَا اسْتَطَاعُوا أَنْ يَخْرُجُوا إِلَى مَكَّةَ هَذِهِ الْمِيَاهُ عَامَّتُهَا صَدَقَةٌ.
وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ وَ رَوَاهُ الْمُفِيدُ فِي الْمُقْنِعَةِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ الْهَاشِمِيِ.(1)
جعفر بن ابراهيم الهاشمي ميگويد: به امام صادق … عليه السلام … عرض كردم آيا صدقه بر بني هاشم جايز است؟ فرمودند: فقط صدقهي واجبِ بر مردم بر ما حرام است، امّا غير آن اشكالي ندارد و اگر آنطور بود [كه هر صدقهاي بر بني هاشم حرام بود] نميتوانستند به مكه بروند؛ چون اين آبها [در بين راه] همه صدقه است.
همهي روات اين حديث ثقاتند به جز محمد بن اسماعيل كه در وثاقت ايشان كلام است.
1) همان، باب 31، ح3، ص272 و الكافي، ج4، ص59.
كليني كه كثيراًما در كافي از محمد بن اسماعيل نقل ميكند، در بسياري از موارد شاخهي ديگري نيز دارد و ميتوان سند را از آن طريق تصحيح كرد، ولي در اينجا فقط با يك شاخه نقل كرده است.
بعضي گفتهاند در مورد محمد بن اسماعيل كه كليني از ايشان نقل ميكند سه احتمال وجود دارد:
فظهر أنّ الواسطة بين الكليني و الفضل من جملة الرجال المسمّين بمحمّد بن إسماعيل الأربعة عشر ليس إلّا النيسابوري، فجزم شيخنا البهائي بكونها البرمكي، و نفي مولانا عبد اللّه التستري البعد عن كونها ابن بزيع، محلّ نظر و تأمّل. (مشرق الشمسين و إكسير السعادتين مع تعليقات الخواجوئي، ص65)
و أيضا فمحمّد بن جعفر الأسدي المعروف بمحمّد بن أبي عبد اللّه الذي كان معاصرا للبرمكي، توفّى قبل وفاة الكليني بقريب من ستة عشر سنة، فلم يبق مزيّة في قرب زمان الكليني من زمان البرمكي جدّا، و روايته عنه في بعض الأوقات بتوسّط الأسدي، فغير قادح في المعاصرة، فإنّ الرّواية عن الشيخ تارة بواسطة و أخرى بدونها أمر شائع متعارف لا غرابة فيه، و اللّه أعلم بحقائق الأمور.
1) خواجوئي در شرح عبارات شيخ بهايي … قدس سره … ميفرمايد:
و الحقّ أنّ محمّد بن إسماعيل الذي يروي عنه الكليني هو أبو الحسن النيسابوري المعروف ببندفر تلميذ الفضل بن شاذان، لأنّ الكليني في طبقة الكشي، لرواية ابن قولويه عنه و عن الكليني، و الكشي يروي عن محمّد هذا بلا واسطة و هو عن الفضل، فيظهر منه أنّه الذي يروي عنه الكليني عن الفضل.
2) مشرق الشمسين و إكسير السعادتين، ص74:
قد أطبق متأخّرو علمائنا قدّس اللّه أرواحهم على تصحيح ما يرويه الكليني عن محمّد بن إسماعيل الذي فيه النّزاع في ذلك، و لم يتردّد في ذلك الّا ابن داود لا غير، و اطباقهم هذا قرينة قويّة على أنّه ليس أحدا من أولئك الّذين لم يوثّقهم أحد من علماء الرّجال، فبقي الأمر دائرا بين الزّعفراني و البرمكي، فإنّهما ثقتان من أصحابنا، لكنّ الزعفراني ممّن لقي أصحاب الصادق … عليه السلام … كما نص عليه النّجاشي، فيبعد بقاؤه إلى عصر الكليني، فيقوّى الظنّ في جانب البرمكي، فإنّه مع كونه رازيّا كالكليني فزمانه في غاية القرب من زمانه، لأنّ النجاشي يروي عن الكليني بواسطتين و عن محمّد بن إسماعيل البرمكي بثلاث وسائط، و الصدوق يروي عن الكليني بواسطة واحدة، و عن البرمكي بواسطتين. و الكشي حيث أنّه معاصر للكليني يروي عن البرمكي بواسطة و بدونها.
بنابراين چون محمد بن اسماعيل بندقي نيشابوري توثيق ندارد، پس اين روايت از لحاظ سند تمام نيست؛ چون نتيجه تابع اخس مقدمات است. بلكه حتي ميتوانيم احراز كنيم مراد از محمد بن اسماعيل در اين روايات، محمد بن اسماعيل البندقي النيشابوري است؛ زيرا محمد بن اسماعيل بن بزيع از ياران امام رضا … عليه السلام … بوده و در زمان حيات امام جواد … عليه السلام … از دنيا رفته است و از آنجا كه شهادت امام جواد … عليه السلام … در سال 220 (ه.ق) بوده، پس بايد وفات ابن بزيع قبل از سال 220 (ه.ق) باشد. از طرف ديگر وفات كليني در سال 328 يا 329 (ه.ق) بوده كه بيش از صد سال اختلاف وفات اين دو بزرگوار است، لذا احتمال اينكه كليني بتواند محمد بن اسماعيل بن بزيع را درك كرده و از او روايت نقل كرده باشد، منتفي است.
محمد بن اسماعيل البرمكي صاحب الصومعة هم مبعّدي دارد و آن اينكه ايشان ساكن قم بوده و احتمال اينكه از فضل بن شاذان كه ساكن نيشابور بوده
نقل روايت كند بعيد است(1)
• الكافي، ج1، كتاب التوحيد، باب حدوث العالم و إثبات المحدث، ح3، ص78:
حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ الْأَسَدِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ الْبَرْمَكِيِّ الرَّازِيِّ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ بُرْدٍ الدِّينَوَرِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْخُرَاسَانِيِّ خَادِمِ الرِّضَا … عليه السلام … قَالَ: دَخَلَ رَجُلٌ مِنَ الزَّنَادِقَةِ عَلَى أَبِي الْحَسَنِ ... .
( همان، ج6، كتاب الاطعمه، باب التمر، ح6، ص345:
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ الرَّازِيِ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ جَعْفَرٍ الْجَعْفَرِيِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا … عليه السلام … وَ بَيْنَ يَدَيْهِ تَمْرٌ بَرْنِيٌّ وَ هُوَ مُجِدٌّ فِي أَكْلِهِ يَأْكُلُهُ بِشَهْوَةٍ فَقَالَ لِي يَا سُلَيْمَانُ ادْنُ فَكُلْ ... .
( همان، ج4، كتاب الصيام، بَابُ النَّوَادِرِ، ح1، ص169:
مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنِ السَّيَّارِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ الرَّازِيِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ الثَّانِي … عليهما السلام … قَالَ: قُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ مَا تَقُولُ فِي الصَّوْمِ فَإِنَّهُ قَدْ رُوِيَ أَنَّهُمْ لَا يُوَفَّقُونَ لِصَوْمٍ؟ فَقَالَ: أَمَا إِنَّهُ قَدْ أُجِيبَتْ دَعْوَةُ الْمَلَكِ فِيهِمْ قَالَ: فَقُلْتُ: وَ كَيْفَ ذَلِكَ جُعِلْتُ فِدَاكَ؟ قَالَ: إِنَّ النَّاسَ لَمَّا قَتَلُوا الْحُسَيْنَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ أَمَرَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى مَلَكاً يُنَادِي أَيَّتُهَا الْأُمَّةُ الظَّالِمَةُ الْقَاتِلَةُ عِتْرَةَ نَبِيِّهَا لَا وَفَّقَكُمُ اللَّهُ لِصَوْمٍ وَ لَا لِفِطْرٍ.
جناب كشي هم كه در طبقهي كليني قرار دارد، وقتي از محمد بن اسماعيل البندقي النيشابوري نقل ميكند بدون واسطه نقل ميكند، ولي وقتي از محمد بن اسماعيل الرازي نقل ميكند با واسطه نقل ميكند.
(رجالالكشي، ص538:
ذكر أبو الحسن محمد بن إسماعيل البندقي النيسابوري: أن الفضل بن شاذان بن الخليل نفاه عبد الله بن طاهر عن نيسابور ... .
( همان، ص4:
حمدويه و إبراهيم ابنا نصير قالا حدثنا محمد بن إسماعيل الرازي قال حدثني ... .
، هرچند اين احتمال كه سفري به نيشابور داشته يا فضل بن شاذان سفري به قم داشته يا نظائر آن منتفي نيست. امّا در مورد محمد بن اسماعيل البندقي النيشابوري اين مقرّب وجود دارد كه ايشان نيشابوري بوده و تناسب اقتضاء ميكند كه راوي از فضل بن شاذان ايشان باشد، كما اينكه از بعضي روايات استفاده ميشود محمد بن اسماعيل النيشابوري راوي و مطّلع از احوال فضل بن شاذان بوده است.1) علاوه آنكه كليني در چند جاي كافي كه از محمد بن اسماعيل البرمكي نقل كرده، با يك يا دو واسطه نقل كرده و احتمال اينكه مستقيماً بتواند از ايشان نقل كند بعيد است.
از جمله اين روايت كه ايشان نقل ميكند: وقتي عبدالله بن طاهر از جانب مأمون حاكم نيشابور شد، فضل بن شاذان را طلبيد و از او دربارهي عقائدش پرسيد. فضل بن شاذان هم در پاسخ گفت: «اشهد ان لا اله الا الله و ان محمداً رسول الله … صلي الله عليه و آله و سلم …» و هرچه لازمهي اين شهادتين است. عبدالله بن طاهر گفت: نظرت دربارهي سلف چيست؟ فضل بن شاذان در مقام تقيه با زرنگي خاصي جواب داد: ابوبكر مورد محبّت من است، امّا عمر نه؛ به اين خاطر كه عمر وقتي براي تعيين خليفه تشكيل شورا داد، عباس (عموي پيامبر و جدّ مأمون) را راه نداد!(1)
ذَكَرَ أَبُو الْحَسَنِ مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ الْبُنْدُقِيُّ النَّيْسَابُورِيُّ: أَنَّ الْفَضْلَ بْنَ شَاذَانَ بْنِ الْخَلِيلِ نَفَاهُ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ طَاهِرٍ عَنْ نَيْسَابُورَ بَعْدَ أَنْ دُعِيَ بِهِ وَ اسْتَعْلَمَ كُتُبَهُ وَ أَمَرَهُ أَنْ يَكْتُبَهَا قَالَ فَكَتَبَ تَحْتَهُ: الْإِسْلَامُ الشَّهَادَتَانِ وَ مَا يَتْلُوهُمَا فَذَكَرَ: أَنَّهُ يُحِبُّ أَنْ يَقِفَ عَلَى قَوْلِهِ فِي السَّلَفِ فَقَالَ أَبُو مُحَمَّدٍ: أَتَوَلَّى أَبَا بَكْرٍ وَ أَتَبَرَّأُ مِنْ عُمَرَ، فَقَالَ لَهُ: وَ لِمَ تَتَبَرَّأُ مِنْ عُمَرَ؟ فَقَالَ: لِإِخْرَاجِهِ الْعَبَّاسَ مِنَ الشُّورَى، فَتَخَلَّصَ مِنْهُ بِذَلِكَ.
مرحوم امام به جهت اكثار روايت كليني از محمد بن اسماعيل و اتقان روايات ايشان ـ و همچنين به جهت اينكه گرچه توثيقي در حقّ ايشان وارد نشده، ولي ميدانيم فيالجمله بزرگوار هستند ـ به روايات ايشان اعتماد ميكنند.(2)
الإشكال في حدّ اليأس: هل هو ستّون مطلقا، أو خمسون كذلك، أو تفصيل بين القرشيّة و بين غيرها، أو بين القرشيّة و النبطيّة و بين غيرهما؟ وجوه و أقوال منشأها اختلاف الأخبار. ففي صحيحة عبد الرحمن بن الحجّاج عن أبي عبد اللّه … عليه السلام … قال: حدّ الّتي قد يئست من المحيض خمسون سنة. و ليس في طريقها من يتأمّل فيه إلّا «محمّد بن إسماعيل النيسابوريّ» الّذي لم يرد فيه توثيق، و إنّما هو رواية «الفضل بن شاذان» لكن من تفحّص رواياته اطمأنّ بوثاقته و إتقانه، فإنّ كثيرا من رواياته لو لم نقل أغلبها منقولة بطريق آخر صحيح أو موثّق أو معتبر طابق النعل بالنعل، و الوثوق و الاطمئنان الحاصل من ذلك أكثر من الوثوق الّذي يحصل بتوثيق الشيخ أو النجاشيّ أو غيرهما.
• همان، ج1، ص258:
و المناقشة في سند الاولى في غير محلّها؛ فإنّ سهل بن زياد و إن ضُعّف لكنّ المتتبّع في رواياته يطمئنّ بوثاقته من كثرة رواياته و إتقانها و اعتناء المشايخ بها فوق ما يطمئنّ من توثيق أصحاب الرجال، كما رجّحنا بذلك وثاقة إبراهيم بن هاشم القمّي و محمّد بن إسماعيل النيسابوري راوية الفضل بن شاذان و غيرهما. و لا أستبعد كون الزبيري أيضاً من هذا القبيل.
وقتي روايات محمد بن اسماعيل را با روايات مشابهي كه از طريق صحيح به دست ما رسيده مقايسه ميكنيم، ميبينيم داراي اتقان و ضبط است و اين نشانگر آن است كه محمد بن اسماعيل انسان ثقه و ضابطي است؛ زيرا يكي از راههاي به دست آوردن وثاقت افراد آن است كه وقتي مدتي با كسي حشر و نشر داريم، ببينيم چقدر مواظب كلامش است، قضايايي كه نقل ميكند با قضايايي كه از ديگران شنيدهايم يا ديدهايم مقايسه كنيم، ببينيم چقدر مواظب است تا كم و زياد نشود. در مورد گذشتگان هم ميتوانيم از اين طريق و مقايسهي روايات فرد مورد نظر با روايات ثقات، پي به وثاقتش ببريم.
نقد
گرچه دو وجهي كه مرحوم امام … قدس سره … فرمودند ـ خصوصاً وجه اتقان روايات محمد بن اسماعيل ـ وجه وجيهي است، ولي هنوز براي ما به حدّي نيست كه اطمينان آور باشد تا بتوانيم به روايات ايشان اعتماد كنيم. بله براي مرحوم امام اين اطمينان حاصل شده، لذا روايات محمد بن اسماعيل براي ايشان حجّت است.
در مورد اكثار روايت هم اين نكته را متذكر شوم كه اكثار روايت خصوصاً در اينجا كه كليني غالباً روايات ايشان را با شاخهي ديگري ذكر ميكند، خيلي نميتواند بيانگر اعتماد كليني به ايشان باشد؛ چراكه اين شبهه وجود دارد كه اگر جناب كليني به محمد بن اسماعيل اعتماد داشت، چرا غالباً روايات ايشان را از
طريق ديگر نيز نقل ميكند و باعث حجيم شدن كتابش شده، در حالي كه در جاهاي ديگر هم احتمال قريب به اطمينان هست كه ميتوانست دو شاخه ذكر كند، ولي ـ مگر در موارد خاصّي ـ دو شاخه ذكر نكرده است.(1)بنابراين عليرغم اينكه ظنّ قوي بر وثاقت محمد بن اسماعيل نيشابوري داريم، ولي چون در حدّي نيست كه اطمينان بخش باشد، نميتواند حجّت باشد.
البته محمد بن اسماعيل از روات واقع در كامل الزيارات(2)
حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ وَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ جَمِيعاً عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ* وَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى وَ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … وَ ذَكَرَ مِثْلَهُ.
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ
1) در كافي در موارد متعددي دو شاخه ذكر شده كه هر دو شاخه مسلّم الوثاقهاند، بنابراين نميتوان دو شاخه ذكر كردن كليني را نشانهي عدم اعتماد ايشان تلقّي كرد. كليني در كافي حدود 440 روايت از محمد بن اسماعيل عن الفضل بن شاذان نقل ميكند كه حدود 210 مورد آن را با دو شاخه و در بعضي موارد با سه شاخه نقل كرده است. (اميرخاني)
2) كامل الزيارات، ص24:
عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْحَجَّاجِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … أَنَّهُ قَالَ: لَوْ حَرُمَتْ عَلَيْنَا الصَّدَقَةُ لَمْ يَحِلَّ لَنَا أَنْ نَخْرُجَ إِلَى مَكَّةَ لِأَنَّ كُلَّ مَاءٍ بَيْنَ مَكَّةَ وَ الْمَدِينَةِ فَهُوَ صَدَقَةٌ.(1)
عبد الرحمان بن الحجاج از امام صادق … عليه السلام … نقل ميكند كه فرمودند: اگر صدقه بر ما حرام بود، جايز نبود به طرف مكه برويم؛ چون هر آبي كه در بين [راه] مكه و مدينه است، صدقه است.
عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ فِي قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنِ الرِّضَا … عليه السلام … قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الصَّدَقَةِ تَحِلُّ لِبَنِي هَاشِمٍ؟ فَقَالَ: لَا وَ لَكِنْ صَدَقَاتُ بَعْضِهِمْ عَلَى بَعْضٍ تَحِلُّ لَهُمْ فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ إِذَا خَرَجْتَ إِلَى مَكَّةَ كَيْفَ تَصْنَعُ بِهَذِهِ الْمِيَاهِ الْمُتَّصِلَةِ بَيْنَ مَكَّةَ وَ الْمَدِينَةِ وَ عَامَّتُهَا صَدَقَةٌ؟ قَالَ: سَمِّ فِيهَا شَيْئاً قُلْتُ: عَيْنُ ابْنِ بَزِيعٍ وَ غَيْرِهِ قَالَ: وَ هَذِهِ لَهُمْ.(2)
احمد بن محمد بن ابي نصر ميگويد: از امام رضا … عليه السلام … دربارهي صدقه سؤال كردم آيا براي بني هاشم حلال است؟ فرمودند: خير، ولي صدقهي بني هاشم بر يكديگر جايز است. عرض كردم فدايتان شوم! وقتي به طرف مكه راه ميافتيد با اين آبهاي بين مكه و مدينه چه كار ميكنيد، در حالي كه همه صدقه است؟ فرمودند: بعضي را نام ببر. عرض كردم چشمهي ابن بزيع و غير آن، فرمودند: اين براي آنهاست.
عبارت «وَ هَذِهِ لَهُمْ» را ميتوان به دو صورت معنا كرد؛ يكي اينكه اين چشمهها مال بني هاشم است؛ يعني چون متصدّق به عين ابن بزيع از بني هاشم بوده و صدقهي بني هاشم بر بني هاشم جايز است، پس اين آبها براي بني هاشم جايز است. ديگري اينكه اين چشمهها مال بني هاشم نيز هست؛ چون صدقهي مندوبه است.
طبق معناي اوّل گرچه اين به ذهن خطور ميكند كه شايد چون صدقهي مندوبه بر بني هاشم جايز نبوده، حضرت فرمودند كه متصدّق به چشمهي ابن بزيع از بني هاشم است، ولي به هر حال تصريح نكردند كه صدقهي مندوبه بر بني هاشم جايز نيست، بنابراين منافاتي با روايات قبل ندارد.
مؤيّدي وجود دارد كه مراد روايت، معناي دوم است ـ يعني استفاده از اين آبها براي بني هاشم جايز است چون صدقهي مندوبه است ـ و آن اينكه جناب بزنطي به حضرت عرض ميكند: «عَيْنُ ابْنِ بَزِيعٍ وَ غَيْرِهِ» و «غَيْرِهِ» ممكن است صدقهي بني هاشم نباشد. پس جواب حضرت كه فرمودند: «وَ هَذِهِ لَهُمْ» نكتهاش همان است كه در روايت عبدالرحمان بن الحجاج فرمودند كه چون صدقهي مندوبه است ـ نه صدقهي واجب ـ بر بني هاشم جايز است.
بنابراين با نظر به مجموع روايات و فتاواي همه ـ يا اكثريت مطلق قابل اعتناء ـ اطمينان پيدا ميشود مطلق صدقه بر بني هاشم حرام نيست و فقط صدقهي واجب حرام است. امّا اينكه مراد از اين صدقهي واجب خصوص زكات واجب است يا اعم، بعداً بيشتر به آن خواهيم پرداخت إن شاء الله.
در بعضي أخبار و مقاتل وارد شده كه وقتي مردم كوفه نان يا خرما براي اطفال اهل بيت … عليهم السلام … ميدادند، حضرت زينب كبري يا ام كلثوم … عليهما السلام … اطفال را از
خوردن آن منع ميكردند و ميفرمودند صدقه بر ما حرام است.(1)
أَقُولُ: رَأَيْتُ فِي بَعْضِ الْكُتُبِ الْمُعْتَبَرَةِ رُوِيَ مُرْسَلًا عَنْ مُسْلِمٍ الْجَصَّاصِ قَالَ: دَعَانِي ابْنُ زِيَادٍ لِإِصْلَاحِ دَارِ الْإِمَارَةِ بِالْكُوفَةِ فَبَيْنَمَا أَنَا أُجَصِّصُ الْأَبْوَابَ وَ إِذَا أَنَا بِالزَّعَقَاتِ قَدِ ارْتَفَعَتْ مِنْ جَنَبَاتِ الْكُوفَةِ فَأَقْبَلْتُ عَلَى خَادِمٍ كَانَ مَعَنَا فَقُلْتُ: مَا لِي أَرَى الْكُوفَةَ تَضِجُّ؟ قَالَ: السَّاعَةَ أَتَوْا بِرَأْسِ خَارِجِيٍّ خَرَجَ عَلَى يَزِيدَ فَقُلْتُ: مَنْ هَذَا الْخَارِجِيُّ؟ فَقَالَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ … عليهما السلام … قَالَ: فَتَرَكْتُ الْخَادِمَ حَتَّى خَرَجَ وَ لَطَمْتُ وَجْهِي حَتَّى خَشِيتُ عَلَى عَيْنِي أَنْ يَذْهَبَ وَ غَسَلْتُ يَدَيَّ مِنَ الْجِصِّ وَ خَرَجْتُ مِنْ ظَهْرِ الْقَصْرِ وَ أَتَيْتُ إِلَى الْكِنَاسِ فَبَيْنَمَا أَنَا وَاقِفٌ وَ النَّاسُ يَتَوَقَّعُونَ وَصُولَ السَّبَايَا وَ الرُّءُوسِ إِذْ قَدْ أَقْبَلَتْ نَحْوَ أَرْبَعِينَ شُقَّةً تُحْمَلُ عَلَى أَرْبَعِينَ جَمَلًا فِيهَا الْحُرَمُ وَ النِّسَاءُ وَ أَوْلَادُ فَاطِمَةَ … عليها السلام … وَ إِذَا بِعَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ … عليهما السلام … عَلَى بَعِيرٍ بِغَيْرِ وِطَاءٍ وَ أَوْدَاجُهُ تَشْخُبُ دَماً وَ هُوَ مَعَ ذَلِكَ يَبْكِي وَ يَقُولُ:
يَا أُمَّةَ السَّوْءِ لَا سُقْيَا لِرَبْعِكُمْ
يَا أُمَّةً لَمْ تُرَاعِ جَدَّنَا فِينَا
لَوْ أَنَّنَا وَ رَسُولُ اللَّهِ يَجْمَعُنَا
يَوْمَ الْقِيَامَةِ مَا كُنْتُمْ تَقُولُونَا
تُسَيِّرُونَا عَلَى الْأَقْتَابِ عَارِيَةً
كَأَنَّنَا لَمْ نُشَيِّدْ فِيكُمْ دِيناً
بَنِي أُمَيَّةَ مَا هَذَا الْوُقُوفُ عَلَى
تِلْكَ الْمَصَائِبِ لَا تُلَبُّونَ دَاعِيَنَا
تُصَفِّقُونَ عَلَيْنَا كَفَّكُمْ فَرَحاً
وَ أَنْتُمُ فِي فِجَاجِ الْأَرْضِ تَسْبُونَا
أَ لَيْسَ جَدِّي رَسُولُ اللَّهِ وَيْلَكُمْ
أَهْدَى الْبَرِيَّةِ مِنْ سُبُلِ الْمُضِلِّينَا
يَا وَقْعَةَ الطَّفِّ قَدْ أَوْرَثْتِنِي حَزَناً
وَ اللَّهُ يَهْتِكُ أَسْتَارَ الْمُسِيئِينَا
قَالَ صَارَ أَهْلُ الْكُوفَةِ يُنَاوِلُونَ الْأَطْفَالَ الَّذِينَ عَلَى الْمَحَامِلِ بَعْضَ التَّمْرِ وَ الْخُبْزِ وَ الْجَوْزِ فَصَاحَتْ بِهِمْ أُمُّ كُلْثُومٍ وَ قَالَتْ يَا أَهْلَ الْكُوفَةِ إِنَ الصَّدَقَةَ عَلَيْنَا حَرَامٌ وَ صَارَتْ تَأْخُذُ ذَلِكَ مِنَ أَيْدِي الْأَطْفَالِ وَ أَفْوَاهِهِمْ وَ تَرْمِي بِهِ إِلَى الْأَرْضِ قَالَ كُلُّ ذَلِكَ وَ النَّاسُ يَبْكُونَ عَلَى مَا أَصَابَهُمْ.
ثُمَّ إِنَّ أُمَّ كُلْثُومٍ أَطْلَعَتْ رَأْسَهَا مِنَ الْمَحْمِلِ وَ قَالَتْ لَهُمْ صَهْ يَا أَهْلَ الْكُوفَةِ تَقْتُلُنَا رِجَالُكُمْ وَ تَبْكِينَا نِسَاؤُكُمْ فَالْحَاكِمُ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمُ اللَّهُ يَوْمَ فَصْلِ الْقَضَاءِ فَبَيْنَمَا هِيَ تُخَاطِبُهُنَّ إِذَا بِضَجَّةٍ قَدِ ارْتَفَعَتْ فَإِذَا هُمْ أَتَوْا بِالرُّءُوسِ يَقْدُمُهُمْ رَأْسُ الْحُسَيْنِ … عليه السلام … وَ هُوَ رَأْسٌ زُهْرِيٌّ قَمَرِيٌّ أَشْبَهُ الْخَلْقِ بِرَسُولِ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … وَ لِحْيَتُهُ كَسَوَادِ السَّبَجِ قَدِ انْتَصَلَ مِنْهَا الْخِضَابُ وَ وَجْهُهُ دَارَةُ قَمَرٍ طَالِعٍ وَ الرُّمْحُ تَلْعَبُ بِهَا يَمِيناً وَ شِمَالًا فَالْتَفَتَتْ زَيْنَبُ فَرَأَتْ رَأْسَ أَخِيهَا فَنَطَحَتْ جَبِينَهَا بِمُقَدَّمِ الْمَحْمِلِ حَتَّى رَأَيْنَا الدَّمَ يَخْرُجُ مِنْ تَحْتِ قِنَاعِهَا وَ أَوْمَأَتْ إِلَيْهِ بخرقة [بِحُرْقَةٍ] وَ جَعَلْتْ تَقُولُ:
يَا هِلَالًا لَمَّا اسْتَتَمَّ كَمَالً
غَالَهُ خَسْفُهُ فَأَبْدَا غُرُوبَا
مَا تَوَهَّمْتُ يَا شَقِيقَ فُؤَادِي
كَانَ هَذَا مُقَدَّراً مَكْتُوبَا
يَا أَخِي فَاطِمَ الصَّغِيرَةَ كَلِّمْهَا
فَقَدْ كَادَ قَلَبُهَا أَنْ يَذُوبَا
يَا أَخِي قَلْبُكَ الشَّفِيقُ عَلَيْنَا
مَا لَهُ قَدْ قَسَى وَ صَارَ صَلِيبَا
يَا أَخِي لَوْ تَرَى عَلِيّاً لَدَى الْأَسْرِ
مَعَ الْيُتْمِ لَا يُطِيقُ وُجُوبَا
كُلَّمَا أَوْجَعُوهُ بِالضَّرْبِ نَادَاكَ
بِذُلٍّ يَغِيضُ دَمْعاً سَكُوبَا
يَا أَخِي ضُمَّهُ إِلَيْكَ وَ قَرِّبْهُ
وَ سَكِّنْ فُؤَادَهُ الْمَرْعُوبَا
مَا أَذَلَّ الْيَتِيمَ حِينَ يُنَادِي
بِأَبِيهِ وَ لَا يَرَاهُ مُجِيبَا
يا در مواردي1) بحار الأنوار، ج45، ص114:
وقتي چيزي براي پيامبر اكرم … صلي الله عليه و آله و سلم … ميدادند، حضرت سؤال ميكردند اين صدقه است يا هديه؟ و اگر صدقه بود قبول نميكردند.(1)
عَنْهُ [أَحْمَدُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِي] عَنِ الْحَسَنِ بْنِ طَرِيفِ بْنِ نَاصِحٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عُلْوَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: إِنَّ وَفْدَ عَبْدِ الْقَيْسِ قَدِمُوا عَلَى رَسُولِ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … قَالَ: فَوَضَعُوا بَيْنَ يَدَيْهِ جُلَّةَ تَمْرٍ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم …: أَ صَدَقَةٌ أَمْ هَدِيَّةٌ؟ قَالُوا: بَلْ هَدِيَّةٌ فَقَالَ النَّبِيُّ … صلي الله عليه و آله و سلم …: أَيُّ تَمَرَاتِكُمْ هَذِهِ؟ قَالُوا: هُوَ الْبَرْنِيُّ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَقَالَ: هَذَا جَبْرَئِيلُ يُخْبِرُنِي أَنَّ فِي تَمْرَتِكُمْ هَذِهِ تِسْعَ خِصَالٍ تُخَبِّلُ الشَّيْطَانَ وَ تُقَوِّي الظَّهْرَ وَ تَزِيدُ فِي الْمُجَامَعَةِ وَ تَزِيدُ فِي السَّمْعِ وَ الْبَصَرِ وَ تُقَرِّبُ مِنَ اللَّهِ وَ تُبَاعِدُ عَنِ الشَّيْطَانِ وَ تَهْضِمُ الطَّعَامَ وَ تَذْهَبُ بِالدَّاءِ وَ تُطَيِّبُ النَّكْهَةَ.
• وسائل الشيعة، ج21، تتمة كتاب النكاح، ابواب نكاح العبيد و الاماء، باب52، ح2 ص161 و الكافي، ج5، ص485:
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ] عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِيِّ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … عَنْ أَمَةٍ كَانَتْ تَحْتَ عَبْدٍ فَأُعْتِقَتِ الْأَمَةُ قَالَ: أَمْرُهَا بِيَدِهَا إِنْ شَاءَتْ تَرَكَتْ نَفْسَهَا مَعَ زَوْجِهَا وَ إِنْ شَاءَتْ نَزَعَتْ نَفْسَهَا مِنْهُ وَ قَالَ: وَ ذُكِرَ أَنَّ بَرِيرَةَ كَانَتْ عِنْدَ زَوْجٍ لَهَا وَ هِيَ مَمْلُوكَةٌ فَاشْتَرَتْهَا عَائِشَةُ وَ أَعْتَقَتْهَا فَخَيَّرَهَا رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … وَ قَالَ إِنْ شَاءَتْ أَنْ تَقِرَّ عِنْدَ زَوْجِهَا وَ إِنْ شَاءَتْ فَارَقَتْهُ وَ كَانَ مَوَالِيهَا الَّذِينَ بَاعُوهَا اشْتَرَطُوا عَلَى عَائِشَةَ أَنَّ لَهُمْ وَلَاءَهَا فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم …: الْوَلَاءُ لِمَنْ أَعْتَقَ وَ تُصُدِّقَ عَلَى بَرِيرَةَ بِلَحْمٍ فَأَهْدَتْهُ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … فَعَلَّقَتْهُ عَائِشَةُ وَ قَالَتْ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … لَا يَأْكُلُ لَحْمَ الصَّدَقَةِ فَجَاءَ رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … وَ اللَّحْمُ مُعَلَّقٌ فَقَالَ: مَا شَأْنُ هَذَا اللَّحْمِ لَمْ يُطْبَخْ؟ فَقَالَتْ: يَا رَسُولَ اللَّهِ صُدِّقَ بِهِ عَلَى بَرِيرَةَ وَ أَنْتَ لَا تَأْكُلُ الصَّدَقَةَ فَقَالَ: هُوَ لَهَا صَدَقَةٌ وَ لَنَا هَدِيَّةٌ ثُمَّ أَمَرَ بِطَبْخِهِ فَجَاءَ فِيهَا ثَلَاثٌ مِنَ السُّنَنِ.
در مورد چگونگي سازگاري اين أخبار با حلّيت صدقهي مندوبه بر بني هاشم ميتوان گفت:1) المحاسن، ج1، ص13:
مندوبه بوده است؟ شايد با قرائني معلوم بوده كه صدقهي واجب بوده است.
گرچه صدقهي مندوبه به حسب طبع اوّلي بر بني هاشم و اهل بيت … عليهم السلام … جايز است، امّا اگر عنوان ثانوي بر آن منطبق شود كه مثلاً موجب ذلّت آنها شود و از راه نگاه حقارت به آنان باشد، چنين صدقهاي بر آنها حرام بوده و به همين خاطر حضرت آن صدقات را از دست اطفال ميگرفتند.
بعضي از قديم احتمال دادهاند صدقه به جهت دفع بلا بر بني هاشم حرام باشد؛ چون همراه با تحقير آنان است. اين جواب در مورد قضيهي كربلا يا قضيهي پيامبر اكرم … صلي الله عليه و آله و سلم … ممكن است كاربرد نداشته باشد؛ زيرا نميتوان احراز كرد براي دفع بلا بوده، بلكه بيشتر به خاطر ترحم بوده است.
علاوه بر اينكه قضيهي دادن نان و خرما با سند قابل اعتمادي كه حكم فقهي بر آن مترتب شود، نقل نشده است.
1) نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص346:
... وَ أَعْجَبُ مِنْ ذَلِكَ طَارِقٌ طَرَقَنَا بِمَلْفُوفَةٍ فِي وِعَائِهَا وَ مَعْجُونَةٍ شَنِئْتُهَا كَأَنَّمَا عُجِنَتْ بِرِيقِ حَيَّةٍ أَوْ قَيْئِهَا فَقُلْتُ أَ صِلَةٌ أَمْ زَكَاةٌ أَمْ صَدَقَةٌ فَذَلِكَ مُحَرَّمٌ عَلَيْنَا أَهْلَ الْبَيْتِ فَقَالَ لَا ذَا وَ لَا ذَاكَ وَ لَكِنَّهَا هَدِيَّةٌ فَقُلْتُ هَبِلَتْكَ الْهَبُولُ أَ عَنْ دِينِ اللَّهِ أَتَيْتَنِي لِتَخْدَعَنِي أَ مُخْتَبِطٌ أَنْتَ أَمْ ذُو جِنَّةٍ أَمْ تَهْجُرُ وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا عَلَى أَنْ أَعْصِيَ اللَّهَ فِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُهُ ... .
تا اينجا بيان كرديم صدقهاي كه بر هاشمي حرام است، صدقهي واجب است و صدقهي مندوبه حرام نيست. حال سؤالي كه مطرح ميشود آن است كه تصدّق مجهول المالك آيا جزء صدقات واجب محسوب ميشود كه در نتيجه بر بني هاشم حرام باشد يا جزء صدقات مندوبه محسوب شده كه در نتيجه بر بني هاشم جايز باشد؟
يك احتمال آن است كه بگوييم شارع چون به نحو وجوبي امر كرده صدقه داده شود و بر ذواليد واجب است صدقه دهد، در نتيجه جزء صدقات واجب بوده و نميتوان به هاشمي داد.
احتمال ديگر آن است كه بگوييم صدقه چون از جانب مالك واقع ميشود، پس صدقهي مندوبه بوده و در نتيجه ميتوان به هاشمي داد.
ظاهر امر آن است كه احتمال دوم درست است و احتمال اينكه صدقه از جانب ذواليد واقع شود، احتمال ضعيفي است بلكه از جانب مالك واقع ميشود، در نتيجه ميتوان به هاشمي داد. امّا اينكه بر ذواليد واجب است صدقه دهد، به اين معناست كه از جانب مالك صدقه دهد، مانند اجيري كه از جانب مالك اجير شده و موظف است صدقهي مندوبهاي را به هاشمي برساند. بنابراين وجوب بر ذواليد منافاتي با مندوبه بودن صدقه ندارد.
پس نتيجهي نهايي اين شد كه تصدّق مجهول المالك ـ كه امروزه از بعضي صور آن به ردّ مظالم هم تعبير ميكنند ـ به هاشمي جايز ميباشد و اينكه بعضي از بزرگان احتياط كردهاند به سادات داده نشود، از باب احتياط مستحبي مانعي ندارد. ولي به حسب قواعد مانعي ندارد به سادات داده شود، بلكه اولي نيز ميباشد؛ يعني احوط آن است كه به غير سيد داده شود ولي اولي آن است كه به سيد داده شود.
اگر بعد از اينكه ذواليد مجهول المالك را صدقه داد، مالك پيدا شد و راضي به تصدّق نبود و مالش را طلب كرد، آيا متصدِّق ضامن است و بايد اگر مثلي است مثل آن و اگر قيمي است قيمت آن را به مالك بپردازد؟(1)
سه قول در مسأله وجود دارد:
الضمان مطلقاً.
اگر يد ذواليد از ابتدا به نحو يد ضماني بوده، ضامن است و الا ضامن نيست.
عدم الضمان مطلقاً.
مرحوم شيخ ميفرمايد اوفق بالقواعد، قول دوم است ولي اوجه قول اوّل است؛ يعني الضمان مطلقاً.(2)
ثمّ إنّ في الضمان لو ظهر المالك و لم يرضَ بالتصدّق و عدمه مطلقاً أو بشرط عدم ترتّب يد الضمان كما إذا أخذه من الغاصب حسبة لا بقصد التملّك وجوهاً من أصالة براءة ذمّة المتصدّق، و أصالة لزوم الصدقة بمعنى عدم انقلابها عن الوجه الذي وقعت عليه، و من عموم «ضمان مَن أتلف».
و لا ينافيه إذن الشارع؛ لاحتمال أنّه أذِنَ في التصدّق على هذا الوجه كإذنه في التصدّق باللقطة المضمونة بلا خلاف و بما استودع من الغاصب، و ليس هنا أمر مطلق بالتصدّق ساكت عن ذكر الضمان حتّى يستظهر منه عدم الضمان مع السكوت عنه.
و لكن يضعِّف هذا الوجه: أنّ ظاهر دليل الإتلاف كونها علّة تامّة للضمان، و ليس كذلك ما نحن فيه و إيجابه للضمان مراعىً بعدم إجازة المالك يحتاج إلى دليلٍ آخر، إلّا أن يقال: إنّه ضامن بمجرّد التصدّق، و يرتفع بإجازته، فتأمّل. هذا، مع أنّ الظاهر من دليل الإتلاف اختصاصه بالإتلاف على المالك، لا الإتلاف له و الإحسان إليه، و المفروض أنّ الصدقة إنّما قلنا بها؛ لكونها إحساناً و أقرب طرق الإيصال بعد اليأس من وصوله إليه.
و أمّا احتمال كون التصدّق مراعى كالفضولي فمفروض الانتفاء؛ إذ لم يقل أحد برجوع المالك على الفقير مع بقاء العين، و انتقال الثواب من شخص إلى غيره حكم شرعيّ.
و كيف كان، فلا مقتضي للضمان و إن كان مجرّد الإذن في الصدقة غير مقتضٍ لعدمه، فلا بدّ من الرجوع إلى الأصل، لكنّ الرجوع إلى أصالة البراءة إنّما يصحّ فيما لم يسبق يد الضمان، و هو ما إذا أخذ المال من الغاصب حسبة. و أمّا إذا تملّكه منه ثمّ علم بكونه مغصوباً فالأجود استصحاب الضمان في هذه الصورة؛ لأنّ المتيقّن هو ارتفاع الضمان بالتصرّف الذي يرضى به المالك بعد الاطّلاع، لا مطلقاً.
فتبيّن: أنّ التفصيل بين يد الضمان و غيرها أوفق بالقاعدة، لكنّ الأوجه الضمان مطلقاً؛ إمّا تحكيماً للاستصحاب، حيث يعارض البراءة و لو بضميمة عدم القول بالفصل، و إمّا للمرسلة المتقدّمة عن السرائر، و إمّا لاستفادة ذلك من خبر الوديعة إن لم نتعدّ عن مورده إلى ما نحن فيه من جعله بحكم اللقطة، لكن يستفاد منه أنّ الصدقة بهذا الوجه حكم اليأس عن المالك.
براي قول به ضمان سه وجه ميتوان ارائه كرد:
امّا قاعدهي «عَلَى الْيَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّى تُؤَدِّيه» در اينجا نميتواند كاربرد داشته باشد؛ زيرا همانطور كه قبلاً در مورد اين قاعده توضيح داديم مراد از أداء، أداء به خصوصِ مالك نيست، بلكه مراد كسي است كه شايسته است به او أداء شود. آن جاهايي كه مالك معلوم است، أداء به اين است كه به آن مالك تحويل دهد و اگر مالك مجهول بود و شارع شخصي يا مصرفي را براي آن تعيين كرده بود، آن هم أداء محسوب ميشود؛ زيرا اين قاعده نفرموده كه «حتّي تؤدّي الي مالكه» بلكه نظير آيهي شريفه است كه بيان ميفرمايد: (إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى
أَهْلِها)(1)و بايد به اهل امانت ردّ شود.
بدين جهت ميگوييم وقتي شارع كه مالك همه ـ از جمله مالك مال، ذواليد و متصدِّق و متصدَّقٌ عليه ـ ميباشد، دستور داده مجهول المالك به فقير داده شود و ذواليد هم اين دستور را امتثال كرده، در واقع آن را ردّ به اهلش كرده است. بنابراين روايت «عَلَى الْيَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّى تُؤَدِّيه» دالّ بر ضمان ذواليد كه طبق دستور شارع ردّ امانت كرده، نميباشد.(2)
سيد خويي … قدس سره … از طريق قاعدهي احسان ميفرمايد متصدِّق ضامن نيست؛ زيرا كسي كه به نيّت ردّ به مالك، يد بر آن مال گذاشت و فحص كرد ولي ظفر به مالك پيدا نكرد و آن را صدقه داد، محسن است و طبق آيهي شريفهي (ما عَلَى الْمُحْسِنينَ مِنْ سَبيلٍ)(3)ضامن نيست.(4)
أن دليل الضمان هو أحد الأمور الثلاثة: إما قاعدة ضمان اليد، و إما قاعدة الإتلاف، و إما قيام دليل خاص عليه.
أما الأولى فهي منتفية هنا قطعا، إذ المفروض أن اليد كانت يد أمانة و إحسان (و ما عَلَى الْمُحْسِنِينَ مِنْ سَبِيلٍ).
1) سورهي نساء، آيهي58: (إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ سَميعاً بَصيراً)
2) علاوه آنكه ميتوان گفت: يد اماني در صورتي كه افراط و تفريط در حفظ مال نكرده باشد ضامن نيست و در اينجا چون به دستور شارع صدقه داده پس افراط و تفريط نكرده و در نتيجه ضامن نيست. (اميرخاني)
3) سورهي توبه، آيهي91: (لَيْسَ عَلَى الضُّعَفاءِ وَ لا عَلَى الْمَرْضى وَ لا عَلَى الَّذينَ لا يَجِدُونَ ما يُنْفِقُونَ حَرَجٌ إِذا نَصَحُوا لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ ما عَلَى الْمُحْسِنينَ مِنْ سَبيلٍ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ)
4) مصباح الفقاهة، ج1، ص525:
همانطور كه خود ايشان به تبع محقق ايرواني … قدس سره …(1)تصريح فرمودند، احسان امري قصدي نيست بلكه به حمل شايع بايد احسان باشد تا مشمول قاعدهي احسان شود. صدقه دادن مجهول المالك با فرض عدم رضايت مالك، ديگر به حمل شايع احسان به مالك نيست و جهل متصدِّق به عدم رضايت مالك هم واقع را عمّا هو عليه منقلب نميكند، پس نميتواند مشمول قاعدهي احسان باشد.
إن قلت: ذواليد با صدقه دادن مجهول المالك كه به دستور شارع بوده، مسبِّب رسيدن ثواب به مالك شده و در نتيجه به حمل شايع نيز به مالك احسان كرده، بنابراين مشمول قاعدهي احسان شده و ضامن نيست.(2)
إن قلت: با وجود عدم رضايت كسي كه به او احسان ميشود، ديگر احسان صدق نميكند.
قلت: صدق احسان منوط به رضايت كسي كه به او احسان ميشود نيست، بلكه عرفي است. (اميرخاني)
قلت: اگر شارع فرموده باشد صدقه بدهيد بدون ضمان و آن ثواب دارد، در اين صورت تصدّق ذواليد مصداق احسان به مالك محسوب ميشود، ولي اين اوّل كلام است. اصلاً اين بحث براي آن است كه ببينيم آيا ذواليد ضامن است يا خير.
1) حاشية المكاسب (للإيرواني)، ج1، ص60 و مصباح الفقاهة، ج1، ص506.
2) متصدِّق صرف نظر از اينكه به خصوص مالك احسان كرده يا خير، در اين عمل كه به قصد رد به مالك، آن مال را اخذ كرده و فحص كرده و سپس به دستور شارع صدقه داده، عرفاً و شرعاً محسن محسوب ميشود، بنابراين سبيلي بر او در اين عمل نبايد باشد. و اگر گفته شود به مالك بايد احسان كند تا ضامن نباشد، ميگوييم: نسبت به مالك هم محسن است؛ چراكه حداقل ثواب صدقه را به او رسانده است و اينكه نميدانيم آيا شارع دستور به تصدق با ضمان كرده يا بدون ضمان، تأثيري در صدق احسان بر متصدِّق نميكند، فقط در صورت اثبات دستور به تصدق با ضمان، ميگوييم با وجود صدق احسان باز به خاطر دليل خاص ضامن است. پس با وجود شك در اينكه شارع با ضمان فرموده تصدق كند يا بدون ضمان، شكي در صدق احسان وجود ندارد، بنابراين طبق قاعدهي احسان بايد بگوييم ضامن نيست. بله اگر بدانيم فرموده كه با ضمان صدقه دهد، ضامن خواهد بود.
پس نميتوانيم تصدق ذواليد را احسان به مالك محسوب كنيم تا مشمول قاعدهي علياليد نباشد، خصوصاً با توجه به اينكه اگر مالك راضي نباشد و ذواليد ضامن باشد، اجر براي ذواليد خواهد بود نه مالك، به حسب آنچه از روايات لقطه استفاده ميشود.
بنابراين قاعدهي احسان در اينجا كاربرد نداشته و نميتواند مُخرِج از قاعدهي علياليد باشد، تنها مُخرِج همان است كه بيان كرديم كه تصدّق به فقير به دستور شارع، أداء به اهل است و ديگر ضماني طبق قاعدهي علي اليد نميتواند داشته باشد.
علاوه آنكه ممكن است كسي در مورد سند قاعدهي «علي اليد» هم مناقشه كند؛ زيرا سند اين روايت به سمرة بن جندب ملعون ميرسد كه مورد اعتماد نيست، گرچه اين روايت را فقهاء تلقّي به قبول كردهاند و مرحوم امام … قدس سره … در مورد آن ميفرمايد آنقدر اين كلام فصيح و پرمحتواست كه خبيثي مثل سمرة بن جندب نميتواند آن را جعل كرده باشد(1)
و لعلّ من مجموع ذلك و من اشتهاره بين العامّة قديماً، على ما يظهر من علم الهدى; و من إتقان متنه و فصاحته بما يورث قوّة الاحتمال بأنّه من كلمات رسول اللّه … صلي الله عليه و آله و سلم …، لا سمرة بن جندب و أشباهه، ربّما يحصل الوثوق بصدوره، و لعلّ بناء العقلاء على مثله مع تلك الشواهد لا يقصر عن العمل بخبر الثقة.
• امام خمينى، سيد روح اللّه موسوى، كتاب البيع (تقريرات قديري)، ص235:
«على اليد ما أخذت حتّى تؤدّيه» ذكر الشيخ في «المبسوط» هذه الرواية مسندة، و الراوي الأخير سَمُرة بن جُنْدَب عن النبيّ … صلي الله عليه و آله و سلم … أو «على اليد ما جنت حتّى تؤدّيه» نقلها السيّد في «الانتصار» مرسلًا، أو «على اليد ما قبضت حتّى تؤدّي» نقلها السيّد [ابن زهرة] في «الغُنية» مرسلًا.
أمّا سنده فكما ترى سنده ضعيف بسَمُرة و غيره مرسل، و لم يعلم استناد القدماء إليه في الحكم بالضمان، فإنّ الشيخ و السيّدين ذكروه احتجاجاً على العامّة، لا استناداً إليه، فلا يمكن دعوى انجباره باستناد القدماء إليه، لكن ابن إدريس مع عدم عمله بخبر الواحد يستند إلى ذلك في مورد من «السرائر» جزماً؛ و إن أسند الحديث في مورد آخر منه إلى العامّة، و المتأخّرون طرّاً يستندون إليه في الحكم بالضمان، و متن الحديث أيضاً أقوى من أن يصدر من مثل سَمُرة، و لذا وقعنا في الإشكال في سند هذا الحديث.
• امام خمينى، سيد روح اللّه موسوى، كتاب البيع (تقريرات للخرم آبادي)، ص346:
قد استدلّ للضمان بامور:أوّلها: الحديث المشهور عن النبيّ صلى الله عليه و آله: «على اليد ما أخذت حتّى تؤدّي» و البحث فيه يقع في مقامين:الأوّل: في سند الحديث.و الثاني: في دلالته.المقام الأوّل: في سند الحديثأمّا المقام الأوّل، فهو حديث عامّي ينتهي سنده إلى سَمُرَة بن جُنْدَب، و لم ينقل من طرق الخاصّة أصلًا، و عليه فإن كان مشهوراً بين قدماء الأصحاب- بحيث ثبت استنادهم إليه في موارده- ينجبر سنده بالشهرة، و إلّا فلا يجوز التمسّك به.
، امّا با اين حال يقين حاصل كردن به1) كتاب البيع (للإمام الخميني)، ج1، ص376:
اينكه سمرة بن جندب اين كلام را با اين شاكله بدون اينكه يك كلمه كم و زياد كرده باشد نقل كرده، مشكل است. بنابراين شايد بتوان گفت چنان اطلاقي هم ندارد كه ما نحن فيه را شامل شود.
قاعدهي ديگري كه مثبِت ضمان است، قاعدهي اتلاف «من اتلف مال الغير فهو له ضامن» ميباشد. اين قاعده گرچه در روايات عيناً يا مضموناً ذكر نشده، ولي قاعدهاي عقلائيه است كه شارع آن را ردع نكرده و بلكه ميتوان گفت قاعدهاي مصطاده از تعدادي روايات است؛ يعني روايات كثيرهاي در موارد خاص وجود دارد كه از مجموع آن ميتوان اطمينان به چنين قاعدهاي حاصل كرد.
اين قاعده بيان ميكند كسي كه مال ديگري را اتلاف كند ضامن است و در ما نحن فيه ذواليد با صدقه دادن مالِ مالك آن را اتلاف كرده(1)، بنابراين ضامن است.
از آنجا كه اين قاعده در روايات ذكر نشده و قاعدهاي عقلائيه و مصطاده از روايات است، پس آن اطلاقي را كه در قواعد لفظيه وجود دارد، واجد نيست و
1) زيرا همانطور كه بيان كرديم حتي اگر عين در دست فقير باقي باشد نيز نميتوان از او پس گرفت. پس تصدّق اتلاف محسوب ميشود.
نميتوانيم احراز كنيم شامل ما نحن فيه ـ كه شخصي از روي احسانِ محض، مال مجهولي را أخذ كرده و بعد از فحص و يأس از ظفر به مالك، به دستور شارع صدقه داده ـ شود تا از طريق عدم ردع شارع بگوييم ضامن است، بلكه هر كسي با رجوع به وجدان عقلايي خود مييابد عقلاء در چنين جاهايي حكم به ضمان نميكنند و اگر مالك اصرار بر طلب كند او را مذمت ميكنند؛ چراكه آخذ، مالي را كه علي القاعده در حال تلف شدن بود به قصد ردّ به مالك أخذ كرده و تمام تلاش خود را نيز در پيدا كردن مالك بذل كرده، سپس بعد از يأس از ظفر به مالك به دستور شارع صدقه داده، پس به چه دليل ضامن باشد؟!
شك در شمول قاعده هم كافي است در اينكه نتوانيم به قاعده تمسك كنيم.
بلكه بالاتر حتّي اگر قاعدهي اتلاف، قاعدهي لفظيه و داراي اطلاق بود، باز نميتوانستيم بگوييم شامل ما نحن فيه ميشود؛ زيرا ذواليد تابع محض شارع است ـ چراكه اگر شارع ميفرمود آن مال را براي خودت نگهدار، انجام ميداد و اگر ميفرمود براي مالك حفظ كن، اطاعت ميكرد و حال كه فرموده صدقه بده اطاعت كرده، پس ارادهاش تابع ارادهي شارع است ـ نظير طفلي كه تحت امر ديگري بوده و ارادهي خودش كالعدم است، در چنين مواردي فقهاء در كتاب القصاص، ديات و نظائر آن فرمودهاند: كسي كه ارادهاش هيچ استقلالي نداشته و تابع ارادهي ديگري است، اگر اتلافي كرد مستند به او نيست بلكه چون در چنين مواردي سبب، اقوي از مباشر است، مستند به سبب ميباشد.
پس در واقع اگر در ما نحن فيه اتلاف صادق باشد، منتسب به شارع است و اگر هم ضماني باشد بايد بر بيت المال باشد، بلكه حتي بر بيت المال هم ضماني نيست؛ زيرا شارع مالك همه است و حكم به صدقه فرموده است و نهايت اينكه شك ميكنيم واجب است از بيت المال پرداخت شود يا نه، استصحاب عدم تعلّق
حقّي از بيت المال به مالك جاري ميباشد.
بنابراين حتّي اگر قاعدهي اتلاف، قاعدهي لفظي و داراي اطلاق بود باز شامل ما نحن فيه نميشد.
الثانية: أن الإتلاف إنما يقتضي الضمان إذا لم يكن التصرف لنفع المالك، و إلا فلا يوجب الضمان، و من هنا إذا أشرف أحد على الهلكة، و توقف إنجاؤه منها على بذل مقدار من ماله فان ذلك يكون واجبا من غير ضمان.
نقد: كبراي فرمايش سيد خويي … قدس سره … صحيح است؛ زيرا همانطور كه گفتيم مدرك اصلي قاعدهي «من اتلف مال الغير فهو له ضامن» سيرهي عقلاء است و اين سيره شامل مواردي كه براي احياء مالك و به نفع او اتلاف ميكند نميشود، امّا تطبيق آن بر تصدّق ذواليد درست نيست؛ زيرا چه بسا مالك محتاجتر از آن فقيري باشد كه ذواليد مال مالك را به او صدقه داده است و علي الفرض مالك رضايت هم به آن ندارد، پس چه نفعي براي مالك دارد؟!
در مورد منفعتِ رسيدن ثواب صدقه به مالك هم بيان كرديم اگر شارع فرموده بود بدون ضمان صدقه بدهيد و آن ثواب دارد، مصداق احسان بود و به نفع مالك
1) مصباح الفقاهة، ج1، ص525:
و أما قاعدة الإتلاف فهي مردودة لوجوه عديدة، الأول: أنها ليست برواية لكي يتمسك بها و إنما هي قاعدة متصيدة من موارد شتى. فلا يمكن التمسك بها في غير الموارد المسلمة.
بود، در حالي كه ما نميدانيم شارع چنين فرموده باشد، شايد مقصود تصدّق با ضمان است.
• محاضرات في الفقه الجعفري، ج1، ص572:
و امّا الاتلاف فربما يتوهم كون التصدق بالمال اتلافاً علي المالك فيعمه دليل «من اتلف» .... الا انه توهم فاسد:
اولاً: انّ شمول «من اتلف» لمثل المقام مستلزم للتسلسل، فانه اذا تصدق بالمال صار مديوناً للمالك بالمثل، و هذا الدين ايضاً مجهول المالك فيجب التصدق به، و يكون ذلك اتلافاً له موجباً للضمان و اشتغال الذمه بالمثل او القيمة ثانياً بما أنه دين مجهول المالك فيجب التصدق به، و هكذا الي ما لا نهاية له.
نقد: خدمت سيد خويي … قدس سره … عرض ميكنيم: خود شما به تبع مرحوم شيخ، صورت مسأله را اينطور عنوان كرديد كه اگر بعد از تصدّق، مالك پيدا شد آيا متصدّق ضامن است يا خير؛ يعني اگر ضماني هم باشد بعد از پيدا شدن مالك است؛ نه قبل آن(2)
• محاضرات في الفقه الجعفري، ج1، ص572:
ثانياً: لا ينبغي الشك في انصراف دليل الاتلاف الي ما اذا كان الاتلاف علي المالك، فهو قاصر عن الشمول لما اذا كان الاتلاف للمالك كما في المقام، حيث انّ التصدق بالمال يكون نفعاً للمالك و لو في الاخرة. و من هنا لم نقل بالضمان فيما كان احداً مشرفاً علي الهلاك من الجوع و ممتنعاً من الاكل من ماله فاجبره احد علي الاكل منه، أو وقعت النار في دار شخص و توقف اطفاؤها علي صرف بعض امواله من الهدم و نحوه ففعله احد لا يكون ضامناً، لانه احسان للمالك ينصرف عنه دليل الاتلاف. هذا مضافاً الي انه لم يقل احد بانّ التصدق بنفسه موجب للضمان في المقام بحيث يكون المتصدق ضامناً و ان لم يظهر المالك و انما المحتمل ضمانه بعد ظهور المالك و مطالبته.
يعني در واقع ايشان در اينجا نسبت به توهم اينكه اتلاف موجب ضمان است، سه جواب ميدهند: اوّل اينكه در اين صورت تسلسل لازم ميآيد. دوم اينكه اين اتلاف به نفع مالك بوده، پس ضمان ندارد. سوم اينكه كسي قائل نيست به صرف تصدّق، ضمان بر ذمهي متصدق لازم ميآيد ـ بلكه اگر كسي قائل به ضمان باشد بعد از ظهور مالك و مطالبهاش است ـ در حالي كه اگر تصدق، اتلاف محسوب شده و موجب ضمان بود، بايد طبق قاعدهي اتلاف به صرف تصدق ضامن باشد.
، كه در اين صورت بدل را به مالك تحويل ميدهد و تسلسلي پيش نميآيد.1) همان:
الثالث: أن التصدق بمجهول المالك لو كان موجبا للضمان ببدله لكان البدل أيضا مجهول المالك و مشمولا لما دل على وجوب التصدق به و هكذا، فيلزم التسلسل، و من الضروري أن ذلك مقطوع العدم.
2) كما اينكه خود ايشان دوباره در محاضرات في الفقه الجعفري در جواب دوم به توهم اينكه تصدق، اتلاف بوده و موجب ضمان ميباشد، به آن تصريح ميكنند:
بلكه حتّي اگر كسي قائل شود در مواردي كه مالك پيدا ميشود كشف ميكنيم از اوّل ضمان بر عهدهي متصدّق آمده، ميگوييم: آن ضمان داراي شرط است و آن اينكه اگر در متن واقع مالك پيدا شد ـ به نحو شرط متأخر ـ ضامن است و الا ضامن نيست. پس اگر مالك پيدا شد، بدل را به او تحويل ميدهد و ديگر تسلسلي لازم نميآيد.
بنابراين اين دو بيان سيد خويي … قدس سره … براي عدم كاربرد قاعدهي اتلاف تمام نيست.
تنها روايتي كه ممكن است ادعا شود دالّ بر ضمان در ما نحن فيه ميباشد، روايت حفص بن غياث است:
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الصَّفَّارِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْقَاسَانِيِّ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ الْمِنْقَرِيِ عَنْ حَفْصِ بْنِ غِيَاثٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … عَنْ رَجُلٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ أَوْدَعَهُ رَجُلٌ مِنَ اللُّصُوصِ
دَرَاهِمَ أَوْ مَتَاعاً وَ اللِّصُّ مُسْلِمٌ هَلْ يَرُدُّ عَلَيْهِ؟ فَقَالَ: لَا يَرُدُّهُ فَإِنْ أَمْكَنَهُ أَنْ يَرُدَّهُ عَلَى أَصْحَابِهِ فَعَلَ وَ إِلَّا كَانَ فِي يَدِهِ بِمَنْزِلَةِ اللُّقَطَةِ يُصِيبُهَا فَيُعَرِّفُهَا حَوْلًا فَإِنْ أَصَابَ صَاحِبَهَا رَدَّهَا عَلَيْهِ وَ إِلَّا تَصَدَّقَ بِهَا فَإِنْ جَاءَ طَالِبُهَا بَعْدَ ذَلِكَ خَيَّرَهُ بَيْنَ الْأَجْرِ وَ الْغُرْمِ فَإِنِ اخْتَارَ الْأَجْرَ فَلَهُ الْأَجْرُ وَ إِنِ اخْتَارَ الْغُرْمَ غَرِمَ لَهُ وَ كَانَ الْأَجْرُ لَهُ.
وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ مِثْلَهُ وَ رَوَاهُ الصَّدُوقُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ نَحْوَهُ وَ رَوَاهُ فِي الْمُقْنِعِ عَنْ حَفْصِ بْنِ غِيَاثٍ وَ رَوَاهُ الْكُلَيْنِيُّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْقَاسَانِيِّ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام ….(1)
اين روايت بيان ميكند اگر كسي مال مسروقهاي را ـ كه از مصاديق مجهول المالك است ـ از سارق به وديعه گرفت و بعد از فحص و يأس از ظفر به مالك صدقه داد و سپس مالك پيدا شد، ضامن است. پس از اين روايت استفاده ميشود متصدّق ضامن است.
نقد: اين روايت در مورد مال مسروقهاي است كه به وديعه گذاشته شده و ذواليد ظاهراً از اوّل ميدانسته مال مسروقه است و از آنجا كه احتمال خصوصيت داشتن وديعه و مال مسروقه وجود دارد، پس نميتوانيم حكم آن را به هر مجهول المالكي سرايت دهيم، علاوه آنكه از لحاظ سند هم ناتمام است(2)و نميتواند مستند حكم واقع شود.
روايات باب لقطه هم ـ كه بيان ميكند ملتقط در صورت پيدا شدن مالك بعد از تصدق، ضامن است ـ از آنجا كه لقطه در فقه داراي خصوصيت بوده و حكم خاص دارد، نميتوانيم به آن روايات تمسك كرده و به غير لقطه تسرّي دهيم.
و امّا مرسلهي ديگري كه جناب ابن ادريس(1)
فإن خاف من ردّ جوائزهم و صلاتهم، التي يعلمها ظلما بأعيانها، و غصبا، على نفسه و ماله، جاز له قبولها عند هذه الحال، و يجب عليه ردّها على أربابها، إن عرفهم، فإن لم يعرفهم، عرّف ذلك المال، و اجتهد في طلبهم.
و قد روى أصحابنا أنه يتصدق به عنهم، و يكون ضامنا إذا لم يرضوا بما فعل و الاحتياط حفظه، و الوصية به.
ذكر كرده، آن هم از آنجا كه مرسله بوده نميتواند مستند حكم واقع شود، علاوه آنكه ممكن است همان روايت حفص بن غياث باشد.پس نتيجه اين شد قول اوّل كه بيان ميكرد ذواليد مطلقاً ضامن است و جناب شيخ هم در مورد آن فرمود اوجه اقوال است، درست نيست.
قول دوم كه تفصيل داده بود اينچنين بود كه اگر يد متصدّق مسبوق به يد ضمان بود، بعد از ظهور مالك و مطالبهاش نيز استصحاب ضمان ميكنيم و اگر يدش مسبوق به ضمان نبود، بعد از ظهور مالك نيز ضامن نيست.
يد مسبوق به ضمان هم دو قسم ميتواند باشد؛ يكي اينكه از لحاظ تكليفي هم مرتكب حرام شده باشد، مانند كسي كه از اوّل ميداند جايزهي سلطان غصبي است و آن را با اختيار خود ـ بدون اضطرار و تقيه ـ أخذ ميكند يا مال كسي را ميدزدد ولي بعداً پشيمان ميشود و فحص از مالك ميكند تا آن را به مالك برگرداند و بعد از يأس از ظفر به مالك، به دستور روايت(2)
• وسائل الشيعة، ج17، كتاب التجارة، ابواب ما يكتسب به، باب47، ح1، ص199 و الكافي، ج5، ص106.
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ بُنْدَارَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَمَّادٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ قَالَ: كَانَ لِي صَدِيقٌ مِنْ كُتَّابِ بَنِي أُمَيَّةَ فَقَالَ لِيَ: اسْتَأْذِنْ لِي عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … فَاسْتَأْذَنْتُ لَه فَأَذِنَ لَهُ فَلَمَّا أَنْ دَخَلَ سَلَّمَ وَ جَلَسَ ثُمَّ قَالَ: جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنِّي كُنْتُ فِي دِيوَانِ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ فَأَصَبْتُ مِنْ دُنْيَاهُمْ مَالًا كَثِيراً وَ أَغْمَضْتُ فِي مَطَالِبِهِ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام …: لَوْ لَا أَنَّ بَنِي أُمَيَّةَ وَجَدُوا لَهُمْ مَنْ يَكْتُبُ وَ يَجْبِي لَهُمُ الْفَيْءَ وَ يُقَاتِلُ عَنْهُمْ وَ يَشْهَدُ جَمَاعَتَهُمْ لَمَا سَلَبُونَا حَقَّنَا وَ لَوْ تَرَكَهُمُ النَّاسُ وَ مَا فِي أَيْدِيهِمْ مَا وَجَدُوا شَيْئاً إِلَّا مَا وَقَعَ فِي أَيْدِيهِمْ قَالَ: فَقَالَ: الْفَتَى جُعِلْتُ فِدَاكَ فَهَلْ لِي مَخْرَجٌ مِنْهُ؟ قَالَ: إِنْ قُلْتُ لَكَ تَفْعَلُ؟ قَالَ: أَفْعَلُ قَالَ لَهُ: فَاخْرُجْ مِنْ جَمِيعِ مَا كَسَبْتَ فِي دِيوَانِهِمْ فَمَنْ عَرَفْتَ مِنْهُمْ رَدَدْتَ عَلَيْهِ مَالَهُ وَ مَنْ لَمْ تَعْرِفْ تَصَدَّقْتَ بِهِ وَ أَنَا أَضْمَنُ لَكَ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الْجَنَّةَ فَأَطْرَقَ الْفَتَى طَوِيلًا ثُمَّ قَالَ لَهُ: لَقَدْ فَعَلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ ابْنُ أَبِي حَمْزَةَ: فَرَجَعَ الْفَتَى مَعَنَا إِلَى الْكُوفَةِ فَمَا تَرَكَ شَيْئاً عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ إِلَّا خَرَجَ مِنْهُ حَتَّى ثِيَابَهُ الَّتِي كَانَتْ عَلَى بَدَنِهِ قَالَ: فَقَسَمْتُ لَهُ قِسْمَةً وَ اشْتَرَيْنَا لَهُ ثِيَاباً وَ بَعَثْنَا إِلَيْهِ بِنَفَقَةٍ قَالَ: فَمَا أَتَى عَلَيْهِ إِلَّا أَشْهُرٌ قَلَائِلُ حَتَّى مَرِضَ فَكُنَّا نَعُودُهُ قَالَ: فَدَخَلْتُ يَوْماً وَ هُوَ فِي السَّوْقِ قَالَ: فَفَتَحَ عَيْنَيْهِ ثُمَّ قَالَ لِي: يَا عَلِيُّ وَفَى لِي وَ اللَّهِ صَاحِبُكَ قَالَ: ثُمَّ مَاتَ فَتَوَلَّيْنَا أَمْرَهُ فَخَرَجْتُ حَتَّى دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … فَلَمَّا نَظَرَ إِلَيَّ قَالَ لِي: يَا عَلِيُّ وَفَيْنَا وَ اللَّهِ لِصَاحِبِكَ قَالَ: فَقُلْتُ: صَدَقْتَ جُعِلْتُ فِدَاكَ هَكَذَا وَ اللَّهِ قَالَ لِي عِنْدَ مَوْتِهِ.
وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ نَحْوَهُ.
صدقه ميدهد.ديگري اينكه از لحاظ تكليفي مرتكب حرام نشده، فقط از لحاظ وضعي ضامن بوده است؛ مانند كسي كه فكر ميكرد جايزهي سلطان طبق قاعدهي يد حلال است و أخذ كرد، سپس كاشف به عمل آمد آن مال غصبي بوده است.
در مورد صورت اوّل كه از لحاظ تكليفي هم مرتكب حرام شده، مرحوم شيخ(1)
و كيف كان، فلا مقتضي للضمان و إن كان مجرّد الإذن في الصدقة غير مقتضٍ لعدمه، فلا بدّ من الرجوع إلى الأصل، لكنّ الرجوع إلى أصالة البراءة إنّما يصحّ فيما لم يسبق يد الضمان، و هو ما إذا أخذ المال من الغاصب حسبة. و أمّا إذا تملّكه منه ثمّ علم بكونه مغصوباً فالأجود استصحاب الضمان في هذه الصورة؛ لأنّ المتيقّن هو ارتفاع الضمان بالتصرّف الذي يرضى به المالك بعد الاطّلاع، لا مطلقاً.
فتبيّن: أنّ التفصيل بين يد الضمان و غيرها أوفق بالقاعدة، لكنّ الأوجه الضمان مطلقاً؛ إمّا تحكيماً للاستصحاب، حيث يعارض البراءة و لو بضميمة عدم القول بالفصل.
و بعضي ديگر گفتهاند فرد اعلاي ضمان است؛ چراكه هم قاعدهي «علي اليد» و هم قاعدهي «من اتلف» و هم بعضي روايات خاصه مانند روايت حفص1) المكاسب المحرمة، ج2، ص195:
بن غياث به طريق اولي شامل آن ميشود؛ زيرا روايت حفص بن غياث بيان ميكرد كسي كه مال مسروقهاي را كه سارق نزد او به وديعه گذاشته بود صدقه داد، اگر مالك پيدا شد و مطالبه كرد ضامن است، پس به طريق اولي اگر خود سارق صدقه داد ضامن است.
ولي طبق آنچه ما در سابق بيان كرديم، التزام به اين كلام مشكل است؛ زيرا قاعدهي «علي اليد ما اخذت حتّي تؤدّيه» گرچه اقتضاي ضمان دارد ولي نفرموده «حتّي تؤدي الي مالكه» بلكه مراد به قرائن مختلف «حتّي تؤدي الي من ينبغي أن تؤدّي اليه» ميباشد كه مصداق آن اگر مالك در دسترس باشد، مالك است و اگر در دسترس نباشد، در بعضي موارد وليّ امر و در بعضي موارد فقير و در بعضي موارد ... است. بنابراين حتّي در چنين فرضي كه كسي مال ديگري را دزديده ولي پشيمان شده و فحص از مالك كرده تا مال را به او برگرداند، امّا موفق نشده و بعد از يأس از ظفر به مالك به دستور شارع صدقه داده ـ در حالي كه چارهي ديگري نداشته و واجب بود صدقه بدهد ـ در واقع غايت «علي اليد ما اخذت حتّي تؤديه» محقق شده و أداء كرده است. بنابراين اين قاعده دالّ بر ضمان در ما نحن فيه نيست.
قاعدهي «الغاصب يؤخذ بأشق الاحوال» كه نتيجهاش اين باشد هم صدقه بدهد و هم ضامن باشد را نيز گفتيم مدركي ندارد و روايت «الحجر الغصب في الدار رهن علي خرابها» را توضيح داديم معنايش چيز ديگري است، علاوه آنكه از لحاظ سند هم ناتمام است.
و امّا قاعدهي «من أتلف مال الغير فهو له ضامن» را در اينجا توضيح داديم كه چون به دستور شارع صدقه داده، پس اگر اتلاف هم صادق باشد منتسب به او نيست و در نتيجه طبق اين قاعده ضامن نيست.
روايت حفص بن غياث هم گرچه در ما نحن فيه به طريق اولويت دلالت بر ضمان ميكند، امّا از آنجا كه از لحاظ سند ناتمام است نميتواند مستند حكم باشد، علاوه آنكه مقتضاي جمع بين اين روايت و روايت علي بن ابي حمزه ـ كه آن هم از لحاظ سند ناتمام بود ـ آن است كه بگوييم در مورد غير دزد، به صرف تصدّق توبهاش پذيرفته ميشود و مقيّد به اينكه اگر مالك پيدا شد و مطالبه كرد بايد از عهدهي ضمان برآيد، نشده است. گرچه ممكن است گفته شود روايت ابن ابي حمزه از اين جهت در مقام بيان نيست و منافاتي با روايت حفص بن غياث ندارد.
بنابراين نتيجه اين شد: در مواردي كه از لحاظ تكليفي نيز مرتكب حرام شده، مقتضاي قواعد آن است كه بعد از فحص و يأس از ظفر به مالك و تصدّق به فقير، ديگر ضامن نيست و به طريق اولي در صورتي كه مرتكب حرام تكليفي نشده ضامن نيست، هرچند احتياط آن است مثل يا قيمت آن را در اين دو صورت كه يدش مسبوق به يد ضماني بوده ـ خصوصاً اگر عن تقصيرٍ باشد ـ به مالك بپردازد.
بنابراين قول دوم كه قائل به تفصيل بود درست نيست و قول سوم كه بيان ميكند مطلقاً ضامن نيست، صحيح است.
در مباحث گذشته اشاره كرديم بعد از تصدّق، اگر عين باقي باشد و مالك آن را طلب كند، حق ندارد آن را استرداد كند ـ حتّي اگر بگوييم ذو اليد ضامن است ـ و بر فقير نيز واجب نيست ردّ كند.
اين مسأله ظاهراً اجماعي بوده و به نظر ميرسد بتوان مدركي از روايات نيز براي آن ارائه كرد و آن اينكه: در تصدّق قصد قربت لازم است و اگر همراه قصد قربت نباشد، ديگر عنوان صدقه بر آن منطبق نميشود. پس چون قصد
قربت در آن شرط است، لامحاله تحت كبراي «ما كان لله لا يرد» قرار ميگيرد. به خلاف هبه كه قابل رجوع است و فقط هبهي معوّضه و هبهي به ذي رحم قابل رجوع نيست.
در مورد اينكه صدقه بايد با قصد قربت باشد، خيلي از فقهاء به اجماع تمسك كردهاند ـ ما نيز در كتاب زكات كه بيش از بيست سال پيش تأليف كردهايم به اجماع تمسك كرديم ـ در حالي كه روايات متعددي وجود دارد كه ميتوان به اطلاق آن روايات تمسك كرد و استفاده كرد در صدقه قصد قربت لازم است.
صاحب وسائل … قدس سره … در كتاب الوقوف و الصدقات، بابي را تحت عنوان «بَابُ اشْتِرَاطِ الصَّدَقَةِ بِالْقَصْدِ وَ الْقُرْبَةِ وَ حُكْمِ وُقُوعِهَا ...» گشوده و سه روايت ذكر كرده(1)
• وسائل الشيعة، ج19، كتاب الوقوف و الصدقات، باب13، ح1، ص209 و تهذيب الاحكام، ج9، ص151:
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ … عليهما السلام … عَنْ رَجُلٍ كَانَتْ لَهُ جَارِيَةٌ فَآذَتْهُ فِيهَا امْرَأَتُهُ فَقَالَ هِيَ عَلَيْكِ صَدَقَةٌ فَقَالَ: إِنْ كَانَ قَالَ ذَلِكَ لِلَّهِ فَلْيُمْضِهَا وَ إِنْ لَمْ يَقُلْ فَلْيَرْجِعْ فِيهَا إِنْ شَاءَ.
وَ رَوَاهُ الْكُلَيْنِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ صَفْوَانَ عَنِ الْعَلَاءِ مِثْلَهُ وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى مِثْلَهُ.
كه روايت دوم و سوم آن اينچنين است:وَ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَن] بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: لَا صَدَقَةَ وَ لَا عِتْقَ إِلَّا مَا أُرِيدَ بِهِ وَجْهُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.(2)
حماد بن عثمان از امام صادق … عليه السلام … نقل ميكند كه فرمودند: صدقه و عتقي نيست، مگر آنچه كه وجه الله عزّوجلّ با آن اراده شود.
وَ عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَن بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيم] عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ هِشَامٍ وَ حَمَّادٍ وَ ابْنِ أُذَيْنَةَ وَ ابْنِ بُكَيْرٍ وَ غَيْرِهِمْ كُلِّهِمْ قَالُوا: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام …: لَا صَدَقَةَ وَ لَا
عِتْقَ إِلَّا مَا أُرِيدَ بِهِ وَجْهُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.
وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ مِثْلَهُ وَ رَوَاهُ الْكُلَيْنِيُّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيم.(1)
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ رِئَابٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: إِنَّمَا الصَّدَقَةُ مُحْدَثَةٌ إِنَّمَا كَانَ النَّاسُ عَلَى عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … يَنْحَلُونَ وَ يَهَبُونَ وَ لَا يَنْبَغِي لِمَنْ أَعْطَى لِلَّهِ شَيْئاً أَنْ يَرْجِعَ فِيهِ قَالَ: وَ مَا لَمْ يُعْطِهِ لِلَّهِ وَ فِي اللَّهِ فَإِنَّهُ يَرْجِعُ فِيهِ نِحْلَةً كَانَتْ أَوْ هِبَةً حِيزَتْ أَوْ لَمْ تُحَزْ.
وَ رَوَاهُ الْكُلَيْنِيُّ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ وَ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِيعاً عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ مِثْلَهُ.(2)
زراره از امام صادق … عليه السلام … نقل ميكند كه فرمودند: صدقه امري مستحدث است، مردم در زمان رسول الله … صلي الله عليه و آله و سلم … نحله و هبه ميكردند(1)و سزاوار نيست براي كسي كه چيزي را براي خدا اعطاء كرد به آن رجوع كند. و فرمودند: آن چيزي كه براي خدا و در راه خدا نداده، ميتواند در آن رجوع كند؛ چه نحله(2)
• العين، ج3، ص230:
النَّحْل: إعطاؤك إنسانا شيئا بلا [استعاضة]. و نُحْلُ المرأة: مهرها، و يقال: أعطيتها مهرها نُحْلَة إذا لم ترد عوضا.
• لسان العرب، ج11، ص650:
النُّحْل، بالضم: إِعْطاؤُك الإِنسانَ شيئاً بلا اسْتِعاضةٍ، و عمَّ به بعضهم جميعَ أَنواع العَطاء، و قيل: هو الشيء المُعْطى، و قد أَنْحَلَه مالًا و نَحَلَه إِياه، و أَبى بعضُهم هذه الأَخيرة. و نُحْل المرأَةِ: مَهْرُها، و الاسم النِّحْلَة، تقول: أَعطيتها مهرَها نِحْلَة، بالكسر، إِذا لم تُرِد منها عِوَضاً.
الجوهري: النُّحْل، بالضم، مصدر قولك نَحَلْته من العطيَّة أَنْحَلُه نُحْلًا، بالضم. و النِّحْلَة، بالكسر: العطيَّة. و النُّحْلَى: العطية، على فُعْلى. و نَحَلْتُ المرأَة مهرَها عن طِيب نفس من غير مطالبة أَنْحَلُها، و يقال من غير أَن يأْخذ عوضاً.
و قال أَبو العباس أَحمد بن يحيى في قولهم انْتَحَلَ فلانٌ كذا و كذا: معناه قد أَلزَمَه نفْسه و جعله كالمِلْك له، و هي الهبة و العطية يُعْطاها الإِنسانُ.
• النهاية في غريب الحديث و الأثر، ج5، ص29:
النُّحْلُ: العطيّة و الهبة ابتداء من غير عوض و لا استحقاق. يقال: نَحَلَهُ يَنْحَلُهُ نُحْلًا بالضم. و النُّحْلَةُ بالكسر: العطيّة.
• لسان العرب، ج1، ص803:
الهِبةُ: العَطِيَّة الخاليةُ عن الأَعْواضِ و الأَغْراضِ، فإِذا كَثُرَتْ سُمِّي صاحِبُها وَهَّاباً، و هو من أَبنية المُبالغة.
• النهاية في غريب الحديث و الأثر، ج5، ص231:
الْهِبَةُ: العطيّة الخالية عن الأعواض و الأغراض، فإذا كثرت سمّى صاحبها وَهَّاباً، و هو من أبنية المبالغة.
باشد و چه هبه، حيازت [قبض] شده باشد يا حيازت نشده باشد.پس اين روايات دلالت ميكند كه صدقه بايد لله باشد و وقتي كه لله شد ديگر نميتوان استرداد كرد. بنابراين در ما نحن فيه كه ذواليد مجهول المالك را به
دستور شارع به فقير صدقه داده، قابل رجوع نيست؛ يعني نه مالك و نه ذواليد نميتواند عين را كه در دست فقير است پس بگيرد.
إن قلت: بعد از پيدا شدن مالك و مطالبهي مالش، كشف ميشود كه اصلاً صدقه واقع نشده است تا اشكال شود «ما كان لله لا يرد» و قابل استرداد نيست.
قلت: لازمهي محقق نشدن صدقه آن است كه بگوييم حتّي اگر فقير تصرّف كرده باشد [و عين باقي نباشد] ضامن است، در حالي كه اين خلاف آن چيزي است كه از روايات استفاده ميشود كه به مجرد اينكه به دست فقير رسيد ميتواند هرگونه تصرّفي در آن بكند و ضامن نيست. پس معلوم ميشود صدقه محقق شده و در نتيجه قابل استرداد نيست.
مسألهي ديگري كه به مناسبت و به خاطر كثرت ابتلاء بهتر است اينجا مطرح شود آن است كه آيا در كفّارات، قصد قربت لازم است يا خير؟
شكي نيست اگر قصد كفّاره نكند، طعامي كه مثلاً به فقير ميدهد به عنوان كفّاره واقع نميشود، ولي بحث آن است كه آيا قصد قربت هم شرط تحقق كفّاره است يا خير؟
سيد خويي … قدس سره … ميفرمايد: قصد قربت در كفّاره شرط نيست؛ چراكه آيات و روايات فقط امر به پرداخت كفّاره كرده و دستوري به قصد قربت نداده و متعلّق كفّاره هم معلوم است كه مثلاً يك مد طعام است، بنابراين نه در متعلّق كفّاره و نه در امر به كفّاره، لزوم قصد قربت لحاظ نشده است. پس كفّاره بدون قصد قربت
هم مجزي است.(1)
و الأمر بالكفّارة فيما نحن فيه من هذا القبيل، ضرورة أنّ الأمر بالتكفير توصليّ لا تعبّدي، فلا يعتبر في سقوطه قصد التقرّب، و إنّما العباديّة معتبرة في نفس المتعلّق من الصوم و العتق لقوله … عليه السلام …: «لا عتق إلّا ما قُصد به اللّه» دون الإطعام، فلو أطعم بعنوان الكفّارة كفى و إن لم يقصد به القربة. و هذا أقوى شاهد على أنّ الأمر الناشئ من قبل الكفّارة توصليّ في حدّ نفسه، و إلّا لما اختلفت الخصال الثلاث فيما ذكر كما لا يخفى.
در روايات متعددي بر كفّاره، صدقه اطلاق شده است و از آنجا كه «لا صدقة الا ما اريد به وجه الله» پس كفّاره هم بايد لله باشد و قصد قربت در كفّاره لازم است. بنابراين فرمايش سيد خويي … قدس سره … درست نيست.
در ذيل چند نمونه از رواياتي كه بر كفّاره، صدقه اطلاق شده را ذكر ميكنيم.
روايات بسياري وجود دارد كه در آن بر كفّاره، صدقه اطلاق شده كه ميتوانيم علم اجمالي به صدور بعضي پيدا كنيم، علاوه آنكه بعضي داراي سند تمام ميباشد.
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَن] بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ(2)
كلّ حميد حميد كلّ جميل جميل كلّ شعيب خال عن العيب كلّ عبد السّلم صالح حتّى عبد السّلم كل عاصم حسن الّا عاصم بن الحسن كلّ يعقوب بلا خيبة الّا يعقوب بن شيبة كلّ سالم غير سالم كلّ طلحة طالح.
• رجال النجاشي، ص301:
عاصم بن حميد الحناط الحنفي أبو الفضل، مولى، كوفي، ثقة، عين، صدوق، روى عن أبي عبد الله … عليه السلام …. له كتاب، أخبرنا محمد بن جعفر قال: حدثنا أحمد بن محمد بن سعيد قال: حدثنا علي بن الحسن بن فضال قال: حدثنا محمد بن عبد الحميد، عن عاصم بكتابه.
عَنْ أَبِي بَصِيرٍعَنْ أَحَدِهِمَا … عليهما السلام … فِي كَفَّارَةِ الظِّهَارِ قَالَ: تَصَدَّقْ عَلَى سِتِّينَ مِسْكِيناً ثَلَاثِينَ صَاعاً (لِكُلِّ مِسْكِينٍ) مُدَّيْنِ مُدَّيْنِ.(1)
ابوبصير از امام باقر يا امام صادق … عليهما السلام … نقل ميكند كه در مورد كفّارهي ظهار فرمودند: بر شصت مسكين، سي صاع صدقه بده، براي هر مسكيني دو مدّ دو مدّ.
سند شيخ طوسي … قدس سره … به محمد بن علي بن محبوب گرچه در تهذيب(2)
و ما ذكرته في هذا الكتاب عن محمد بن علي بن محبوب فقد اخبرنى به الحسين بن عبيد اللّه عن احمد بن محمد بن يحيى العطار عن ابيه محمد بن يحيى عن محمد بن علي بن محبوب.
اين سند به خاطر الحسين بن عبيدالله و احمد بن محمد بن يحيي العطار القمي ناتمام است.
ناتمام است، ولي خوشبختانه در الفهرست(3)محمد بن علي بن محبوب الأشعري القمي له كتاب و روايات منها كتاب الجامع و هو يشتمل على عدة كتب منها كتاب الوضوء و كتاب الصلاة و كتاب الزكاة و كتاب الصيام ... أخبرنا بجميع كتبه و رواياته الحسين بن عبيد الله و ابن أبي جيد عن أحمد بن محمد بن يحيى عن أبيه عن محمد بن علي بن محبوب، و أخبرنا بها أيضا جماعة عن أبي المفضل عن ابن بطة عنه، و أخبرنا بها أيضا جماعة عن محمد بن علي بن الحسين عن أبيه و محمد بن الحسن عن أحمد بن إدريس عنه.
طريق سوم مرحوم شيخ در الفهرست به جميع كتب و روايات محمد بن علي بن محبوب تمام است.
تمام است، بنابراين از طريق ضم اسانيد ميتوان سند اين روايت را تصحيح كرد.مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ رِئَابٍ عَنِ الْحَلَبِيِّ قَالَ: سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … عَنْ رَجُلٍ وَاقَعَ امْرَأَتَهُ وَ هِيَ حَائِضٌ قَالَ: إِنْ كَانَ وَاقَعَهَا فِي اسْتِقْبَالِ الدَّمِ فَلْيَسْتَغْفِرِ اللَّهَ وَ لْيَتَصَدَّقْ عَلَى سَبْعَةِ نَفَرٍ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ (يَقُوتُ) كُلَّ رَجُلٍ مِنْهُمْ لِيَوْمِهِ وَ لَا يَعُدْ وَ إِنْ كَانَ وَاقَعَهَا فِي إِدْبَارِ الدَّمِ فِي آخِرِ أَيَّامِهَا قَبْلَ الْغُسْلِ فَلَا شَيْءَ عَلَيْهِ.(1)
در اين روايت نيز بر كفّارهي وطي در طمث، صدقه اطلاق شده است.
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ الْعَلَوِيِ(2)عَنِ الْعَمْرَكِيِّ الْبُوفَكِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ … عليهما السلام … قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ عَاهَدَ اللَّهَ فِي غَيْرِ مَعْصِيَةٍ مَا عَلَيْهِ إِنْ لَمْ يَفِ بِعَهْدِهِ؟ قَالَ: يُعْتِقُ رَقَبَةً أَوْ يَتَصَدَّقُ بِصَدَقَةٍ أَوْ يَصُومُ شَهْرَيْنِ مُتَتَابِعَيْنِ.(3)
در اين روايت نيز در مورد كفّارهي تخلف عهد ميفرمايد: عتق رقبه ميكند يا صدقه اي ميدهد يا دو ماه متوالي روزه ميگيرد.
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ(1)
• الفهرست، ص120:
عاصم بن حميد الحناط الكوفي له كتاب، أخبرنا به أبو عبد الله المفيد رحمه الله عن محمد بن علي بن الحسين عن ابن الوليد عن الصفار، و سعد عن محمد بن عبد الحميد، و السندي بن محمد عنه، و بهذا الإسناد عن سعد، و الحميري عن أحمد بن محمد عن عبد الرحمن بن أبي نجران عن عاصم بن حميد. (احمدي)
عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: كُلُّ مَنْ عَجَزَ عَنِ الْكَفَّارَةِ الَّتِي تَجِبُ عَلَيْهِ مِنْ صَوْمٍ أَوْ عِتْقٍ أَوْ صَدَقَةٍ فِي يَمِينٍ أَوْ نَذْرٍ أَوْ قَتْلٍ أَوْ غَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا يَجِبُ عَلَى صَاحِبِهِ فِيهِ الْكَفَّارَةُ فَالاسْتِغْفَارُ لَهُ كَفَّارَةٌ مَا خَلَا يَمِينَ الظِّهَارِ فَإِنَّهُ إِذَا لَمْ يَجِدْ مَا يُكَفِّرُ بِهِ حَرُمَ عَلَيْهِ أَنْ يُجَامِعَهَا وَ فُرِّقَ بَيْنَهُمَا إِلَّا أَنْ تَرْضَى الْمَرْأَةُ أَنْ يَكُونَ مَعَهَا وَ لَا يُجَامِعَهَا.(2)در اين روايت هم يكي از مصاديق كفّاره، صدقه شمرده شده است.
روايات زياد ديگري نيز وجود دارد كه با جستجوي رايانهاي در عباراتي مانند «الصدقة مدٌّ من حنطة»(3)
وَ عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ] عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنْ أَبِي جَمِيلَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: فِي كَفَّارَةِ الْيَمِينِ عِتْقُ رَقَبَةٍ أَوْ إِطْعَامُ عَشَرَةِ مَسَاكِينَ مِنْ أَوْسَطِ مَا تُطْعِمُونَ أَهْلِيكُمْ أَوْ كِسْوَتُهُمْ وَ الْوَسَطُ الْخَلُّ وَ الزَّيْتُ وَ أَرْفَعُهُ الْخُبْزُ وَ اللَّحْمُ وَ الصَّدَقَةُ مُدٌّ مِنْ حِنْطَةٍ لِكُلِّ مِسْكِينٍ وَ الْكِسْوَةُ ثَوْبَانِ الْحَدِيثَ.
، «الصدقة مد لكل مسكين»(4)وَ [مُحَمَّدُ بْنُ مَسْعُودٍ الْعَيَّاشِيُّ فِي تَفْسِيرِه] عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … فِي كَفَّارَةِ الْيَمِينِ عِتْقُ رَقَبَةٍ أَوْ إِطْعامُ عَشَرَةِ مَساكِينَ وَ الْإِدَامُ وَ الْوَسَطُ الْخَلُّ وَ الزَّيْتُ وَ أَرْفَعُهُ الْخُبْزُ وَ اللَّحْمُ وَ الصَّدَقَةُ مُدٌّ لِكُلِ مِسْكِينٍ وَ الْكِسْوَةُ ثَوْبَانِ فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَعَلَيْهِ الصِّيَامُ يَقُولُ اللَّهُ (فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ ثَلاثَةِ أَيَّامٍ) وَ يَصُومُهُنَّ مُتَتَابِعاً وَ يَجُوزُ فِي عِتْقِ الْكَفَّارَةِ الْوَلَدُ وَ لَا يَجُوزُ فِي عِتْقِ الْقَتْلِ إِلَّا مُقِرَّةٌ بِالتَّوْحِيدِ.
، «او صيام او صدقة»(5)وَ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَن] بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ أَنَّهُ سَأَلَ أَخَاهُ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ … عليهما السلام … عَنْ رَجُلٍ ظَاهَرَ مِنِ امْرَأَتِهِ ثُمَّ طَلَّقَهَا بَعْدَ ذَلِكَ بِشَهْرٍ أَوْ شَهْرَيْنِ فَتَزَوَّجَتْ ثُمَّ طَلَّقَهَا الَّذِي تَزَوَّجَهَا فَرَاجَعَهَا الْأَوَّلُ هَلْ عَلَيْهِ الْكَفَّارَةُ لِلظِّهَارِ الْأَوَّلِ؟ قَالَ نَعَمْ عِتْقُ رَقَبَةٍ أَوْ صِيَامٌ أَوْ صَدَقَةٌ.
، «ليس1) شيخ طوسي … قدس سره … در مشيخهي تهذيب، طريقي به عاصم بن حُميد ذكر نميكند، امّا از آنجايي كه در الفهرست براي ايشان فقط يك كتاب نام ميبرد و دو طريق به اين كتاب ذكر ميكند كه هر دو طريق تمام است، ميتوان با ضم اسانيد سند شيخ را تمام دانست.
2) وسائل الشيعة، ج22، كتاب الايلاء و الكفارات، ابواب الكفارت، باب6، ح1، ص367 و تهذيب الاحكام، ج8، ص16.
3) همان، باب14، ح2، ص380 و الكافي، ج7، ص452:
4) همان، ح9، ص383 و تفسير العياشي، ج1، ص337:
5) همان، باب10، ح9، ص320 و تهذيب الاحكام، ج8، ص17:
عليه عتق و لا صدقة»(1)
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ] عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … فِي حَدِيثِ الظِّهَارِ قَالَ: إِنَّ الْحُرَّ وَ الْمَمْلُوكَ سَوَاءٌ غَيْرَ أَنَّ عَلَى الْمَمْلُوكِ نِصْفَ مَا عَلَى الْحُرِّ مِنَ الْكَفَّارَةِ وَ لَيْسَ عَلَيْهِ عِتْقٌ وَ لَا صَدَقَةٌ إِنَّمَا عَلَيْهِ صِيَامُ شَهْرٍ.
، «صدقة علي ستين مسكينا»(2)مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُثَنًّى عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … فِي الرَّجُلِ يَقْتُلُ عَبْدَهُ مُتَعَمِّداً أَيُّ شَيْءٍ عَلَيْهِ مِنَ الْكَفَّارَةِ قَالَ: عِتْقُ رَقَبَةٍ وَ صِيَامُ شَهْرَيْنِ مُتَتَابِعَيْنِ وَ صَدَقَةٌ عَلَى سِتِّينَ مِسْكِيناً.
و ... معلوم ميشود صدقه بر كفّارهي وطي در حيض، يمين، ظهار، عهد، صوم، قتل خطائي عبد، كفّارهي مملوك و ... اطلاق شده است، بنابراين با اين روايات يقين حاصل ميشود كه كفّاره، صدقه است و تمام خواص صدقه از جمله اشتراط قصد قربت را دارد، لذا كفّارات نيز بايد با قصد قربت باشد.از آنجا كه كفّاره صدقه است، آن هم صدقهي واجب، طبق آن رواياتي كه فرمود صدقهي واجب بر بني هاشم حرام است، نميتوان كفّاره را به بني هاشم داد. امّا از طرف ديگر در بعضي روايات ـ مانند روايت زيد الشحام و اسماعيل بن فضل الهاشمي ـ وارد شده كه تنها زكات مفروضه بر بني هاشم حرام است و تفسير شده آن صدقهاي كه بر بني هاشم حرام است، زكات مفروضه است. ولي چون اين دو روايت از لحاظ سند ناتمام است، ميتوانيم به اطلاق رواياتي كه ميفرمايد صدقهي واجب بر بني هاشم حرام است تمسك كنيم و بگوييم دادن كفّاره بر هاشمي جايز نيست.
ولي به نظر ميآيد با دقت در آن روايات، ميتوان به اين نتيجه رسيد اطلاقي كه شامل غير زكات از صدقات واجبه شود، ثابت نيست و نميتوان احراز كرد شامل غير زكات هم ميشود و آن دو روايت نيز مؤيّد آن است كه اين روايات اطلاق ندارد.
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ جَمِيعاً عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ عِيصِ بْنِ الْقَاسِمِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: إِنَ أُنَاساً مِنْ بَنِي هَاشِمٍ أَتَوْا رَسُولَ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … فَسَأَلُوهُ أَنْ يَسْتَعْمِلَهُمْ عَلَى صَدَقَاتِ الْمَوَاشِي وَ قَالُوا: يَكُونُ لَنَا هَذَا السَّهْمُ الَّذِي جَعَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِلْعَامِلِينَ عَلَيْهَا فَنَحْنُ أَوْلَى بِهِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم …: يَا بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ إِنَّ الصَّدَقَةَ لَا تَحِلُّ لِي وَ لَا لَكُمْ وَ لَكِنِّي
قَدْ وُعِدْتُ الشَّفَاعَةَ إِلَى أَنْ قَالَ: أَ تَرَوْنِي مُؤْثِراً عَلَيْكُمْ غَيْرَكُمْ.(1)
عيص بن القاسم از امام صادق … عليه السلام … نقل ميكند كه فرمودند: مردماني از بني هاشم خدمت رسول الله … صلي الله عليه و آله و سلم … آمدند و از حضرت درخواست كردند آنها را در [اخذ] صدقات مواشي(2)
المَاشِيَةُ: الإِبل و الغنم معروفة، و الجمع المَوَاشِي اسم يقع على الإِبل و البقر و الغنم؛ قال ابن الأَثير: و أَكثر ما يستعمل في الغنم. و مَشَتْ مَشَاء: كثُرت أَولادُها. و يقال: مَشَتْ إِبل بني فلان تَمْشي مَشَاء إِذا كثرت. و المَشَاء: النَّماء، و منه قيل المَاشِيَةُ. و كلُّ ما يكون سائمةً للنسل و القِنْية من إِبل و شاءٍ و بقر فهي مَاشِيَةٌ. و أَصل المَشَاء النَّماء و الكثرة و التَّناسُل.
به كار گيرد(3)• وسائل الشيعة، ج9، كتاب الزكاة، ابواب المستحقين للزكاة، باب26، ح1، ص263 و الكافي، ج3، ص50:
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَيْمَانَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام …: إِنَّ صَدَقَةَ الْخُفِّ وَ الظِّلْفِ تُدْفَعُ إِلَى الْمُتَجَمِّلِينَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ وَ أَمَّا صَدَقَةُ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ مَا كِيلَ بِالْقَفِيزِ مِمَّا أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ فَلِلْفُقَرَاءِ الْمُدْقَعِينَ قَالَ ابْنُ سِنَانٍ قُلْتُ: وَ كَيْفَ صَارَ هَذَا هَكَذَا؟ فَقَالَ: لِأَنَّ هَؤُلَاءِ مُتَجَمِّلُونَ يَسْتَحْيُونَ مِنَ النَّاسِ فَيُدْفَعُ إِلَيْهِمْ أَجْمَلُ الْأَمْرَيْنِ عِنْدَ النَّاسِ وَ كُلٌّ صَدَقَةٌ.
وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ وَ رَوَاهُ الصَّدُوقُ فِي الْعِلَلِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَكِّلِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْحَاقَ وَ رَوَاهُ الْبَرْقِيُّ فِي الْمَحَاسِنِ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ الدَّيْلَمِيِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ نَحْوَهُ.
• همان، ح2 و المقنعة، ص260:
مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْمُفِيدُ فِي الْمُقْنِعَةِ عَنْ عَبْدِ الْكَرِيمِ بْنِ عُتْبَةَ الْهَاشِمِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … فِي حَدِيثٍ قَالَ: تُعْطَى صَدَقَةُ الْأَنْعَامِ لِذَوِي التَّجَمُّلِ مِنَ الْفُقَرَاءِ لِأَنَّهَا أَرْفَعُ مِنْ صَدَقَاتِ الْأَمْوَالِ وَ إِنْ كَانَ جَمِيعُهَا صَدَقَةً وَ زَكَاةً وَ لَكِنْ أَهْلُ التَّجَمُّلِ يَسْتَحْيُونَ أَنْ يَأْخُذُوا صَدَقَاتِ الْأَمْوَالِ.
و عرض كردند آن سهمي كه خداوند براي عاملين زكات قرار داده، براي ما باشد چراكه ما اولي به آن هستيم. رسول الله … صلي الله عليه و آله و سلم … فرمودند: اي فرزندان عبدالمطلب! صدقه براي من و شما حلال نيست و لكن وعدهي شفاعت داده شدم، تا آنجا كه فرمودند [حال كه شفاعت به منوعده داده شده] آيا گمان ميكنيد ديگران را بر شما ترجيح ميدهم؟!
اين روايت از لحاظ سند تمام است.
در اين روايت گرچه حضرت به طور مطلق ميفرمايند: «إِنَّ الصَّدَقَةَ لَا تَحِلُّ لِي وَ لَا لَكُمْ» ولي چون مسبوق به سؤال دربارهي زكات واجب (صدقات المواشي) آن هم به عنوان عاملين عليهاست، احتمال قوي وجود دارد «ال» در «الصَّدَقَةَ»، «ال» عهد باشد نه جنس، بنابراين نميتوان از آن اطلاق استفاده كرد. مضاف به اينكه در اينجا قدر متيقن در مقام تخاطب نيز وجود دارد كه آقاي آخوند … قدس سره … ميفرمايد قدر متيقن در مقام تخاطب مانع انعقاد اطلاق است. گرچه ما كلام آقاي آخوند … قدس سره … در اصول را باطلاقه نپذيرفتيم، ولي به عنوان يك مانع اينجا قابل ذكر است.
صحيحهي فضلاء(1):
عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ وَ أَبِي بَصِيرٍ وَ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ وَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليهما السلام … قَالا: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم …: إِنَّ الصَّدَقَةَ أَوْسَاخُ أَيْدِي النَّاسِ وَ إِنَّ اللَّهَ قَدْ حَرَّمَ عَلَيَّ مِنْهَا وَ مِنْ غَيْرِهَا مَا قَدْ حَرَّمَهُ وَ إِنَّ الصَّدَقَةَ لَا تَحِلُّ لِبَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ ثُمَّ قَالَ: أَمَا وَ اللَّهِ لَوْ قَدْ قُمْتُ عَلَى بَابِ الْجَنَّةِ ثُمَّ أَخَذْتُ بِحَلْقَتِهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّي لَا أُؤْثِرُ عَلَيْكُمْ فَارْضَوْا لِأَنْفُسِكُمْ بِمَا رَضِيَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ لَكُمْ قَالُوا: قَدْ رَضِينَا.(2)
محمد بن مسلم، ابوبصير، و زرارة از امام باقر و امام صادق … عليهما السلام … نقل ميكنند كه فرمودند: رسول الله … صلي الله عليه و آله و سلم … فرمودند: صدقه چركهاي دست مردم است و خداوند آن را و چيزهاي ديگر را بر من حرام كرده است. صدقه براي
فرزندان عبدالمطلب حلال نيست. سپس فرمودند: به خدا قسم آن موقع كه بر درِ بهشت ايستادم و حلقهي در بهشت را گرفتم، ميدانيد بر شما مقدم نميدارم [كسي را] پس براي خودتان آنچه را كه خدا و رسولش راضي شده راضي باشيد، عرض كردند: راضي شديم.
در اين روايت حضرت از صدقه تعبير به «اوساخ ايدي الناس» ميكنند و چنين تعبيري را نميتوان گفت بر غير زكات، مانند كفارات قابل تطبيق است؛ مثلاً كسي كه به خاطر مريضي نتوانسته تا ماه رمضان ديگر روزه بگيرد، نميتوان گفت كفّارهاي كه بر ذمهاش است و بايد بپردازد، وسخ دستش يا حرس زيادي اموالش است و حتّي نميتوان گفت جريمه است؛ چون اصلاً كار خلافي نكرده و به خاطر مريضي نتوانسته روزه بگيرد، بلكه يك نوع پوشاننده و جبران كنندهي آن نقصاني است كه ولو قهراً پيدا شده است. بنابراين نميتوان گفت صدقه در اين روايت اطلاق دارد و شامل غير زكات نيز ميشود.
در ذيل هم كه ميفرمايد: «وَ مِنْ غَيْرِهَا مَا قَدْ حَرَّمَهُ» نميدانيم آيا كفّاره را حرام كرده يا خير، امّا اينكه ميفرمايد: «وَ إِنَّ الصَّدَقَةَ لَا تَحِلُّ لِبَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ»، «ال» در «الصَّدَقَةَ»، «ال» عهد است؛ يعني همان صدقهاي كه وسخ ميباشد بر بني عبدالمطلب جايز نيست.
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَن] بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ النَّضْرِ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ يَعْنِي عَبْدَ اللَّهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: لَا تَحِلُ الصَّدَقَةُ لِوُلْدِ الْعَبَّاسِ وَ لَا لِنُظَرَائِهِمْ مِنْ بَنِي هَاشِمٍ.(1)
1) همان، ح3، ص269 و تهذيب الاحكام، ج4، ص59.
عبدالله بن سنان از امام صادق … عليه السلام … نقل ميكنند كه فرمودند: صدقه براي فرزندان عباس [عموي پيامبر اسلام … صلي الله عليه و آله و سلم …] و نظائرشان از بني هاشم حلال نيست.
قويترين اطلاق در بين روايات حرمت صدقه بر بني هاشم، اين روايت است كه ممكن است كسي بگويد «ال» در «الصَّدَقَةَ»، «ال» جنس است، بنابراين شامل كفّاره هم ميشود، پس كفّاره نيز بر بني هاشم جايز نيست.
ولي به نظر ميرسد اين روايت نيز اطلاق ندارد؛ چون روايت از اين حيث در مقام بيان است كه بر چه كساني صدقه حرام است، آيا بر خصوص علويّون و اولاد فاطمهي زهرا … عليها السلام … حرام است يا هر كسي كه منتسب به هاشم باشد؟ بنابراين چون از حيث شمول هر صدقهاي در مقام بيان نيست، پس نميتوان استفادهي اطلاق كرد.
روايت بعدي [روايت ابراهيم الاوسي] و بعضي روايات ديگر نيز كه وجود دارد و از لحاظ سند تمام است، اينچنين است؛ يعني نميتوانيم استفادهي اطلاق كنيم و بلكه از بعضي ميتوان استفاده كرد اختصاص به زكات مفروضه دارد. بنابراين طبق قواعد، حكم به اينكه كفّاره بر بني هاشم حرام است مشكل است. هرچند در مقام عمل، احتياط لازم آن است كه به بني هاشم پرداخت نشود.
طبق مبناي ما كه گفتيم متصدّق ضامن نيست، معلوم است كه اگر مالك فوت كرد ورّاث او هم نميتوانند تقاضاي بدل كنند، امّا طبق مبناي مرحوم شيخ … قدس سره … كه قائل به ضمان هستند، اينكه آيا ورّاث ميتوانند از متصدّق تقاضاي بدل كنند يا نه، ميگوييم: اگر جواز مطالبهي مالك فقط يك حكم باشد كه موضوع براي احكام ديگر درست ميكند، به ارث برده نميشود و به ورّاث منتقل نميشود. امّا اگر يك حق باشد ـ كما اينكه ظاهراً اينچنين است كه يك حق مالي براي مالك است ـ كه داراي ارزش مالي است، جزء ما ترك مالك محسوب شده ـ مانند حق
خيار و امثال آن ـ و طبق عموماتِ ارث به ورّاث منتقل ميشود و ميتوانند از متصدق مطالبه كنند و بر متصدّق است كه از عهدهي ضمان برآيد.
مسألهي ديگري كه مرحوم شيخ … قدس سره … مطرح ميفرمايد(1)
و لو مات المتصدّق فرد المالك، فالظاهر خروج الغرامة من تركته؛ لأنّه من الحقوق المالية اللازمة عليه بسبب فعله.
آن است كه اگر متصدّق از دنيا رفت، آيا مالك ميتواند به ورثهي او رجوع كرده و غرامت مالش را مطالبه كند يا خير؟از آنجا كه طبق مبنايي كه ما مشي كرديم، اين سؤال جايگاهي ندارد ـ چون ما اصلاً ضمان متصدّق را نپذيرفتيم؛ چه زنده باشد و چه فوت شده باشد ـ پس اين بحث را بيش از اين دنبال نميكنيم و ادامهي بحث را در مورد لقطه كه بسيار مورد ابتلاء بوده و كثيراًما مورد سؤال واقع ميشود ـ و ياد هم ندارم در جايي به نحو استيعاب مورد بررسي قرار گرفته باشد ـ پي ميگيريم.
1) المكاسب المحرمة، ج2، ص196:
لقطه در فقه، احكام خاص و متعدّدي دارد به نحوي كه كتابي را به خود اختصاص داده است. لقطه گاهي انسان است كه به آن لقيط گفته ميشود و گاهي حيوان است و گاهي هم نه انسان است و نه حيوان.
آنچه در اينجا مورد بحث ما واقع شده و بيشتر هم مورد ابتلاء است، لقطهي غير انسان و غير حيوان ميباشد كه بايد بحث كنيم آيا احكام آن مثل مجهول المالك است يا فرق دارد؟
از روايات متعدد استفاده ميشود لقطه با مجهول المالك تفاوت دارد و عنواني است كه احكام خاصّي بر آن مترتب ميشود. به عنوان مثال در مورد مجهول المالك گفتيم اگر ذواليد بعد از فحص و يأس از ظفر به مالك، صدقه داد ديگر ضامن نيست، ولي در لقطه ضامن است. يا در مجهول المالك ذواليد فقط به اندازهي حفظ متاع و فحص از مالك حقّ تصرّف داشت، ولي در لقطه در بعضي شرايط اجازهي بيشتري به ملتقط داده شده است. در مورد مجهول المالك مدت زماني براي تعريف معيّن نشده، ولي در لقطه معيّن شده و بايد يك سال تعريف كند.
بنابراين مناسب است احكام لقطه را در اينجا مطرح كنيم؛ چراكه در جاي ديگر بنا نيست مطرح كنيم، كتابهاي عادي هم آن را مطرح نكرده و همانطور كه بيان كرديم، كثيراًما مورد ابتلاء است و ممكن است با احكام مجهول المالك، مظالم و امثال آن مورد اشتباه قرار گيرد.
در اينكه ملتقط بايد يك سال لقطه را تعريف كند، شبههاي در آن نيست و روايات مربوط به آن را قبلاً مورد بررسي قرار داديم. مهم بررسي جهات ديگر است، از جمله اينكه بعد از تعريف سنة و پيدا نشدن مالك، ملتقط چه وظيفهاي دارد و آيا ضامن است يا خير؟
محقق حلّي … قدس سره … و برخي ديگر فرمودهاند: ملتقط مخيّر است بين سه امر كه يا آن را تملّك كند، يا به عنوان امانت براي مالك نزد خود نگه دارد و يا صدقه دهد.(1)
الأمر الأول في لقطة المال: جاز أخذه و الانتفاع به بغير تعريف و ما كان أزيد من ذلك فإن وجد في الحرم قيل يحرم أخذه و قيل يكره ... و إن وجدها في غير الحرم عرفها حولا إن كانت مما يبقى كالثياب و الأمتعة و الأثمان ثم هو مخير بين تملكها و عليه ضمانها و بين الصدقة بها عن مالكها و لو حضر المالك و كره الصدقة لزم الملتقط ضمانها إما مثلا و إما قيمة و بين إبقائها في يد الملتقط أمانة لمالكها من غير ضمان.
• جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام، ج38، ص295:
(ثم هو مخير بين تملكها و عليه ضمانها، و بين الصدقة بها عن مالكها و لكن لو حضر المالك و كره الصدقة لزم الملتقط ضمانها إما مثلا أو (و إما خ ل) قيمة، و بين إبقائها في يد الملتقط أمانة لمالكها من غير ضمان) إلا بتعد أو تفريط و نحوهما في مدة الحول، كما صرح بذلك الشيخ و ابن زهرة و الفاضل و الشهيدان و غيرهم على ما حكي عن بعضهم، بل في التذكرة نسبته إلى علمائنا، بل في الغنية و محكي الخلاف الإجماع عليه.
نعم عن المقنع الاقتصار على جعلها كسبيل المال بعد التعريف، و عن المقنعة و المراسم الاقتصار على ذكر التصرف المراد به الملك، و عن الوسيلة التخيير بين التصرف و الحفظ لصاحبها لا غير، و في النهاية و محكي السرائر الاقتصار على التملك و الصدقة، بل في الأخير إجماع أصحابنا على ذلك، و أنه الحق اليقين، بل منع من الإبقاء أمانة، و قال: «إنه مذهب الشافعي إلى أن قال: إن التخيير بين الثلاثة خلاف مذهبنا و قول أصحابنا و رواياتهم».
ما با بررسي دقيق روايات لقطه به اين نتيجه ميرسيم كه اين كلام درست
1) شرائع الإسلام في مسائل الحلال و الحرام، ج3، ص233:
نيست و نميتوان تخيير بين سه امر را از روايات استفاده كرد.
حفظ لقطه به عنوان امانت به معناي دقيق كلمه كه هيچگونه تصرّفي بر ملتقِط جايز نباشد و در صورت عدم افراط و تفريط، ضماني هم بر عهدهي وي نباشد، همانطور كه بعضي از جمله صاحب رياض(1)
ثم إنّ الملتقط بعد التعريف تمام الحول بالخيار بين التملّك مع الضمان ... و الصدقة بها عن مالكها، ... و إبقائها أمانةً موضوعاً في حرز أمثاله كالوديعة، فلا يضمنها إلّا مع التعدي أو التفريط؛ لأنّه حينئذٍ محسن إلى المالك يحفظ ماله و حراسته له، فلا يتعلّق به ضمان؛ لانتفاء السبيل عن المحسنين.
و هذا لم يرد به نصّ كأصل التخيير بينه و بين أحد الأوّلين؛ لظهور النصوص الواردة فيهما في تعيّن أحدهما لا التخيير مطلقاً، إلّا أنّه قيل: يفهم الإجماع عليه من التذكرة. فإن تمّ، و إلّا كان مشكلًا؛ لوقوع الخلاف في توقّف التملك على النيّة أو حصوله قهراً، و عليه لا معنى للإبقاء أمانةً، و سيأتي الكلام فيه إن شاء اللّه تعالى.
… قدس سره … اعتراف كردهاند، از هيچ يك از روايات متعدّدي كه در اين زمينه وارد شده، چنين چيزي استفاده نميشود.كما اينكه تملّك آن به گونهاي كه هيچ تفاوتي با املاك خودش نداشته باشد را نيز نميتوان از روايات استفاده كرد، بلكه آنچه از روايات استفاده ميشود «كسبيل ماله» است؛ به اين معنا كه هر تصرّفي حتّي تصرّفات متوقف بر ملك در آن بر ملتقط جايز است و هر معاملهاي كه با ملك خود ميكرد ميتواند با آن بكند، ولي در صورت پيدا شدن مالك ضامن است. بنابراين اگر هم تملّك باشد، تملّك خاصي است.
تصدّق هم گرچه در كلمات فقهاء در عرض تملّك قرار داده شده و شايد ظهور بعضي روايات هم اينچنين باشد، ولي به اعتبار بعض روايات ديگر ميتواند تصدّق يكي از مصاديق تصرّف باشد و حكم خاصي ندارد؛ يعني همانگونه كه ملتقِط ميتواند لقطه را أكل كند، ميتواند آن را صدقه نيز بدهد و در هر دو صورت ضامن است. پس در واقع تصدّق در عرض تملّك نيست، بلكه
1) رياض المسائل (ط- الحديثة)، ج14، ص177:
يكي از مصاديق تصرّف مالكانه است.
بله، فقط يك تفاوت وجود دارد و شايد همين جهت صدقه را از تملّك ممتاز كرده و آن اينكه اگر بعد از تصدّق، مالك پيدا شود و راضي به صدقه باشد، ثواب و اجر آن براي مالك محسوب ميشود و در صورتي كه راضي به صدقه نباشد، اجر براي ملتقط محسوب ميشود نه مالك، و ملتقِط ضامن است.
بررسي روايات لقطه(1)
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … فِي حَدِيثٍ قَالَ: وَ اللُّقَطَةُ يَجِدُهَا الرَّجُلُ وَ يَأْخُذُهَا قَالَ: يُعَرِّفُهَا سَنَةً فَإِنْ جَاءَ لَهَا طَالِبٌ وَ إِلَّا فَهِيَ كَسَبِيلِ مَالِهِ.(2)
حلبي از امام صادق … عليه السلام … در حديثي نقل ميكند كه در مورد لقطهاي كه كسي پيدا كرده و آن را برميدارد، فرمودند: يك سال تعريف ميكند، پس اگر طالبي براي آن آمد [به او تحويل ميدهد] و الا مانند سبيل مالش است.
اينكه حضرت ميفرمايند: «فَهِيَ كَسَبِيلِ مَالِهِ» و نميفرمايند: «فهي مالُه» به خاطر آن است كه در روايات ديگر ميفرمايد ضمان دارد. اين تعبير بهتر از تعبير آقايان به «تملّك» است؛ چون تملّك به معناي دقيق كلمه كه مثل بقيهي اموالش باشد و ضمان نداشته باشد، محقق نميشود. به هر حال مراد آقايان از تملّك بايد اين نوع تملّك باشد كه ضمان هم دارد.
وَ عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ] عَنْ فَضَالَةَ عَنْ أَبَانٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ كَثِيرٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ: سَأَلَ رَجُلٌ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ … عليه السلام … عَنِ اللُّقَطَةِ فَقَالَ: يُعَرِّفُهَا فَإِنْ جَاءَ صَاحِبُهَا دَفَعَهَا إِلَيْهِ وَ إِلَّا حَبَسَهَا حَوْلًا فَإِنْ لَمْ يَجِئْ صَاحِبُهَا أَوْ مَنْ يَطْلُبُهَا تَصَدَّقَ بِهَا فَإِنْ جَاءَ صَاحِبُهَا بَعْدَ مَا تَصَدَّقَ بِهَا إِنْ شَاءَ اغْتَرَمَهَا الَّذِي كَانَتْ عِنْدَهُ وَ كَانَ الْأَجْرُ لَهُ وَ إِنْ كَرِهَ ذَلِكَ احْتَسَبَهَا وَ الْأَجْرُ لَهُ.(1)
حسين بن كثير از پدرش كثير نقل ميكند كه شخصي از اميرالمؤمنين دربارهي لقطه سؤال كرد، حضرت فرمودند: آن را تعريف ميكند، پس اگر صاحبش آمد به او تحويل ميدهد و الا يك سال آن را نگه ميدارد،(2)پس اگر صاحبش يا كسي كه [از طرف مالك] به دنبال آن است نيامد، آن را صدقه ميدهد. آنگاه اگر بعد از صدقه دادن مالكش آمد، اگر خواست، غرامت را از كسي كه مال پيشش بود [ملتقط] ميگيرد و اجر براي او [ملتقط] محسوب ميشود و اگر دوست نداشت، آن را براي خدا حساب كند [قصد قربت كند] و اجر هم براي خود اوست.
اين روايت از لحاظ سند به خاطر الحسين بن كثير و كثير كه مشترك بين چند نفر بوده و توثيق ندارند، ناتمام است.
وَ عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ] عَنْ فَضَالَةَ بْنِ أَيُّوبَ عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَحَدِهِمَا … عليهما السلام … قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ
اللُّقَطَةِ قَالَ: لَا تَرْفَعُوهَا فَإِنِ ابْتُلِيتَ فَعَرِّفْهَا سَنَةً فَإِنْ جَاءَ طَالِبُهَا وَ إِلَّا فَاجْعَلْهَا فِي عُرْضِ مَالِكَ يَجْرِي عَلَيْهَا مَا يَجْرِي عَلَى مَالِكَ إِلَى أَنْ يَجِيءَ طَالِبٌ الْحَدِيثَ.(1)
محمد بن مسلم ميگويد: از امام باقر يا امام صادق … عليهما السلام … دربارهي لقطه سؤال كردم، فرمودند: آن را برنداريد،(2)
• تهذيب الأحكام، ج6، ص390:
الْحُسَيْنُ بْنُ سَعِيدٍ عَنْ فَضَالَةَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْعَلَاءِ قَالَ: ذَكَرْنَا لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … اللُّقَطَةَ فَقَالَ: لَا تَعَرَّضْ لَهَا فَإِنَّ النَّاسَ لَوْ تَرَكُوهَا لَجَاءَ صَاحِبُهَا حَتَّى يَأْخُذَهَا.
اما اگر مبتلا شدي [و آن را برداشتي] يك سال آن را تعريف كن، پس اگر طالب آن آمد [به او تحويل بده] و الا آن را در عُرض(3)• لسان العرب، ج7، ص176:
عُرْضُ الشيء: وسَطُه و ناحِيتُه. و قيل: نفْسه. و عُرْضُ النهر و البحر و عُرْضُ الحديث و عُراضُه: مُعْظَمُه، و عُرْضُ الناسِ و عَرْضُهم كذلك، قال يونس: و يقول ناس من العرب: رأَيته في عَرْضِ الناس يَعْنُونَ في عُرْضٍ. و يقال: جرى في عُرْض الحديث، و يقال: في عُرْضِ الناس، كل ذلك يوصف به الوسط.
مالت قرار بده، آنچه بر مالت جاري ميشود بر آن هم جاري ميشود.همانطور كه ملاحظه ميفرماييد در اين روايت چيزي در مورد تصدّق يا امانت به نحوي كه نتواند در آن تصرّف كند مطرح نشده، بلكه فرموده است در رديف اموالت قرار بده و هر كاري با اموالت انجام ميدهي، ميتواني با آن بكني تا اينكه صاحبش پيدا شود. پس تنها چيزي كه از اين صحيحه استفاده ميشود آن است كه بعد از تعريف سنة، معاملهي ملك با لقطه ميشود.
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ] بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ أَبِي الْقَاسِمِ عَنْ حَنَانٍ(1)
حنان بن سدير بن حكيم بن صهيب أبو الفضل الصيرفي كوفي روى عن أبي عبد الله و أبي الحسن … عليهما السلام … له كتاب في صفة الجنة و النار. أخبرنا شيخنا أبو عبد الله عن محمد بن أحمد بن الجنيد قال: حدثنا عبد الواحد بن عبد الله بن يونس قال: حدثنا محمد بن أحمد بن يعقوب بن إسحاق بن عمار قال: حدثنا علي بن الحسن بن فضال قال: حدثني إسماعيل بن مهران عن حنان بن سدير عن أبي عبد الله … عليه السلام …. و أول هذا الكتاب: إذا أراد الله قبض روح. إسماعيل بن مهران عن حنان غير ثبت. و كان دكان حنان في سدة الجامع على بابه في موضع البزازين و عمر حنان عمرا طويلا.
• الفهرست، ص164:
حنان بن سدير ثقة. له كتاب. رويناه بالإسناد الأول عن ابن أبي عمير عن الحسن بن محبوب عنه.
• رجال الطوسي، ص334:
حنان بن سدير الصيرفي واقفي.
پدر حنان، سدير صيرفي است كه اين روايت معروف را نقل كرده است:
• الكافي، ج2، ص242:
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ وَ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ بُنْدَارَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَمَّادٍ الْأَنْصَارِيِّ عَنْ سَدِيرٍ الصَّيْرَفِيِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … فَقُلْتُ لَهُ: وَ اللَّهِ مَا يَسَعُكَ الْقُعُودُ فَقَالَ: وَ لِمَ يَا سَدِيرُ؟ قُلْتُ: لِكَثْرَةِ مَوَالِيكَ وَ شِيعَتِكَ وَ أَنْصَارِكَ وَ اللَّهِ لَوْ كَانَ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ … عليه السلام … مَا لَكَ مِنَ الشِّيعَةِ وَ الْأَنْصَارِ وَ الْمَوَالِي مَا طَمِعَ فِيهِ تَيْمٌ وَ لَا عَدِيٌّ فَقَالَ: يَا سَدِيرُ وَ كَمْ عَسَى أَنْ يَكُونُوا قُلْتُ: مِائَةَ أَلْفٍ قَالَ: مِائَةَ أَلْفٍ؟ قُلْتُ: نَعَمْ وَ مِائَتَيْ أَلْفٍ قَالَ مِائَتَيْ أَلْفٍ؟ قُلْتُ: نَعَمْ وَ نِصْفَ الدُّنْيَا قَالَ: فَسَكَتَ عَنِّي ثُمَّ قَالَ: يَخِفُّ عَلَيْكَ أَنْ تَبْلُغَ مَعَنَا إِلَى يَنْبُعَ قُلْتُ: نَعَمْ فَأَمَرَ بِحِمَارٍ وَ بَغْلٍ أَنْ يُسْرَجَا فَبَادَرْتُ فَرَكِبْتُ الْحِمَارَ فَقَالَ: يَا سَدِيرُ أَ تَرَى أَنْ تُؤْثِرَنِي بِالْحِمَارِ؟ قُلْتُ: الْبَغْلُ أَزْيَنُ وَ أَنْبَلُ قَالَ الْحِمَارُ أَرْفَقُ بِي فَنَزَلْتُ فَرَكِبَ الْحِمَارَ وَ رَكِبْتُ الْبَغْلَ فَمَضَيْنَا فَحَانَتِ الصَّلَاةُ فَقَالَ: يَا سَدِيرُ انْزِلْ بِنَا نُصَلِّ ثُمَّ قَالَ: هَذِهِ أَرْضٌ سَبِخَةٌ لَا تَجُوزُ الصَّلَاةُ فِيهَا فَسِرْنَا حَتَّى صِرْنَا إِلَى أَرْضٍ حَمْرَاءَ وَ نَظَرَ إِلَى غُلَامٍ يَرْعَى جِدَاءً فَقَالَ: وَ اللَّهِ يَا سَدِيرُ لَوْ كَانَ لِي شِيعَةٌ بِعَدَدِ هَذِهِ الْجِدَاءِ مَا وَسِعَنِي الْقُعُودُ وَ نَزَلْنَا وَ صَلَّيْنَا فَلَمَّا فَرَغْنَا مِنَ الصَّلَاةِ عَطَفْتُ عَلَى الْجِدَاءِ فَعَدَدْتُهَا فَإِذَا هِيَ سَبْعَةَ عَشَر.
قَالَ: سَأَلَ رَجُلٌ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … وَ أَنَا أَسْمَعُ عَنِ اللُّقَطَةِ فَقَالَ: تُعَرِّفُهَا سَنَةً فَإِنْ وَجَدْتَ صَاحِبَهَا وَ1) رجالالنجاشي، ص146:
إِلَّا فَأَنْتَ أَحَقُّ بِهَا وَ قَالَ: هِيَ كَسَبِيلِ مَالِكَ وَ قَالَ: خَيِّرْهُ إِذَا جَاءَكَ بَعْدَ سَنَةٍ بَيْنَ أَجْرِهَا وَ بَيْنَ أَنْ تَغْرَمَهَا لَهُ إِذَا كُنْتَ أَكَلْتَهَا.(1)
حنان بن سدير ميگويد: شخصي از امام صادق … عليه السلام … دربارهي لقطه سؤال كرد و من نيز ميشنيدم، حضرت فرمودند: يك سال تعريف ميكني، پس اگر صاحبش را يافتي [به او تحويل ميدهي] و الا خودت سزاوارتر به آن هستي و فرمودند: آن به منزلهي سبيل مالت است و فرمودند: اگر مالك بعد از تعريف سنة [براي مطالبهي مالش] نزد تو آمد، او را مخيّر كن بين اجر آن مال و بين آنكه غرامت را به او بپردازي در صورتي كه آن را اكل [اتلاف] كرده باشي.
اين روايت از لحاظ سند به خاطر ابوالقاسم ـ [كه ظاهراً همان عبدالرحمان بن حماد الكوفي(2)
عبد الرحمن بن أبي حماد أبو القاسم كوفي صيرفي انتقل إلى قم و سكنها و هو صاحب دار أحمد بن أبي عبد الله البرقي رمي بالضعف و الغلو. له كتاب أخبرنا أبو عبد الله بن شاذان قال: حدثنا أحمد بن محمد بن يحيى قال: حدثنا أبي قال: حدثنا محمد بن الحسين بن أبي الخطاب الزيات عنه بكتابه.
• الفهرست، ص312:
عبد الرحمن بن حماد. له كتاب. رويناه بالإسناد الأول عن أحمد بن أبي عبد الله عن أبيه عن عبد الرحمن بن حماد.
• رجال ابن الغضائري، ص80:
عبد الرحمن بن أبي حماد كوفي سكن قم و روى عنه القميون يكنى أبا محمد. ضعيف جدا لا يلتفت إليه في مذهبه غلو.
در مورد اتحاد عبد الرحمان بن حماد با عبد الرحمان بن ابي حماد، ر.ك: معجم رجال الحديث، ج9، ص293.
است] ـ ناتمام است، و بعداً گرچه صاحب وسائل … قدس سره … همين روايت را از شيخ صدوق و حميري … قدس سرهما … نيز نقل ميكند:وَ رَوَاهُ الصَّدُوقُ بِإِسْنَادِهِ(1)
و ما كان فيه عن حنان بن سدير فقد رويته عن أبي؛ و محمّد بن الحسن- رضي اللّه عنهما- عن سعد بن عبد اللّه؛ و عبد اللّه بن جعفر الحميريّ جميعاً عن محمّد بن عيسى بن عبيد، عن حنان. و رويته عن محمّد بن الحسن- رضي اللّه عنه- عن محمّد بن الحسن الصفّار، عن عبد الصمد بن محمّد، عن حنان. و رويته عن محمّد بن عليّ ماجيلويه- رضي اللّه عنه- عن عليّ بن إبراهيم بن هاشم، عن أبيه، عن حنان بن سدير.
شيخ صدوق … قدس سره … اين روايت را در من لا يحضره الفقيه با تعبير «وَ رُوِيَ عَنْ حَنَانِ بْنِ سَدِيرٍ» نقل كرده، بنابراين اطمينان پيدا كردن به اينكه اينگونه روايات حنان را هم با سند مذكور در مشيخه ذكر كرده، مشكل است.
• همان، ج3، ص295:
وَ رُوِيَ عَنْ حَنَانِ بْنِ سَدِيرٍ قَالَ: سَأَلَ رَجُلٌ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … عَنِ اللُّقَطَةِ وَ أَنَا أَسْمَعُ فَقَالَ: تُعَرِّفُهَا سَنَةً فَإِنْ وَجَدْتَ صَاحِبَهَا وَ إِلَّا فَأَنْتَ أَحَقُّ بِهَا.
عَنْ حَنَانِ بْنِ سَدِيرٍ إِلَى قَوْلِهِ فَأَنْتَ أَحَقُّ بِهَا وَ زَادَ(2)يَعْنِي لُقَطَةَ غَيْرِ الْحَرَمِ.وَ رَوَاهُ الْحِمْيَرِيُّ فِي قُرْبِ الْإِسْنَادِ(3)
وَ عَنْهُمَا [مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْحَمِيدِ وَ عَبْدِ الصَّمَدِ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِيعاً] عَنْ حَنَانِ بْنِ سَدِيرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … عَنِ اللُّقَطَةِ، قَالَ: تُعَرِّفُهَا سَنَةً، فَإِذَا انْقَضَتْ فَأَنْتَ أَمْلَكُ بِهَا.
همانطور كه ملاحظه ميفرماييد اين روايت كاملاً با روايتي كه شيخ طوسي و شيخ صدوق … قدس سرهما … نقل كردهاند متفاوت است و نميتوان گفت متحدند. بنابراين بر فرض صحّت سند قرب الاسناد، آن را تصحيح نميكند.
عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْحَمِيدِ وَ عَبْدِ الصَّمَدِ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِيعاً عَنْ حَنَانٍ إِلَّا أَنَّهُ قَالَ فَأَنْتَ أَمْلَكُ بِهَا.(4)ولي نقل صدوق … قدس سره … در من لا يحضره الفقيه به صورت فعل مجهول «رُوِيَ» ميباشد، لذا تماميت سند صدوق به حنان در ما نحن فيه مفيد نيست، در نقل حميري هم سند تمام نيست؛ زيرا محمد بن عبدالحميد توثيق ندارد و توثيق
نجاشي به عبدالحميد باز ميگردد(1)
محمد بن عبد الحميد بن سالم العطار أبو جعفر، روى عبد الحميد عن أبي الحسن موسى … عليه السلام … و كان ثقة من أصحابنا الكوفيين. له كتاب النوادر. أخبرنا أبو عبد الله بن شاذان قال: حدثنا أحمد بن محمد بن يحيى، عن عبد الله بن جعفر، عنه بالكتاب.
، كما اينكه عبدالصمد بن محمد نيز توثيق ندارد. پس روايت حنان فقط مؤيّد ساير روايات است.به هر حال از اين روايت ميتوان اين مطالب را استفاده كرد:
لقطه بايد يك سال تعريف شود.
بعد از تعريف سنة، آن مال كسبيل ماله است و ميتواند هر استفادهاي از آن ببرد.
ملتقِط ضامن است، مگر اينكه مالك راضي شود.
مطلب ديگري كه از اين روايت روشنتر از ساير روايات استفاده ميشود آنكه بر ملتقِط جايز است اتلاف كند؛ زيرا اينكه ميفرمايد: «خَيِّرْهُ إِذَا جَاءَكَ بَعْدَ سَنَةٍ بَيْنَ أَجْرِهَا وَ بَيْنَ أَنْ تَغْرَمَهَا لَهُ إِذَا كُنْتَ أَكَلْتَهَا» كأنّ مفروض گرفتهاند كه ميتوان أكل كرد.
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ … عليهما السلام … قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ اللُّقَطَةِ قَالَ: لَا تَرْفَعْهَا فَإِنِ ابْتُلِيتَ بِهَا فَعَرِّفْهَا سَنَةً فَإِنْ جَاءَ طَالِبُهَا وَ إِلَّا فَاجْعَلْهَا فِي عَرْضِ مَالِكَ يَجْرِي عَلَيْهَا مَا يَجْرِي عَلَى مَالِكَ حَتَّى يَجِيءَ لَهَا طَالِبٌ فَإِنْ لَمْ يَجِئْ لَهَا طَالِبٌ فَأَوْصِ بِهَا فِي وَصِيَّتِكَ.(2)
اين روايت همانند صحيحهي محمد بن مسلم است ـ البته با اندكي تفاوت در عبارت ـ كه صاحب وسائل … قدس سره … از تهذيب نقل كرده بود و در اينجا از كافي نقل ميكند و اين عبارت را هم اضافه دارد كه «فَإِنْ لَمْ يَجِئْ لَهَا طَالِبٌ فَأَوْصِ بِهَا فِي وَصِيَّتِكَ».
بنابراين اين روايت بيان ميكند بعد از تعريف سنة، لقطه را در عُرض اموالش قرار دهد، اما اينكه آيا تصرّف بالاتلاف نيز جايز است يا خير، ميگوييم: اين روايت به تنهايي اگر بود شايد توقف ميكرديم، ولي با ضميمه به روايت حنان بن سدير ميتوانيم بگوييم دالّ بر جواز اتلاف نيز هست و اينكه ميفرمايد وصيّت كند، استفاده ميشود ضامن است و اطلاق آن شامل ضمان بعد از تلف هم ميشود.
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ] عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنْ دَاوُدَ بْنِ سِرْحَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … أَنَّهُ قَالَ: فِي اللُّقَطَةِ يُعَرِّفُهَا سَنَةً ثُمَّ هِيَ كَسَائِرِ مَالِهِ.
وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ مِثْلَهُ.(1)
داود بن سرحان از امام صادق … عليه السلام … نقل ميكند كه دربارهي لقطه فرمودند: يك سال آن را تعريف ميكند، آنگاه مانند ساير اموالش ميشود.
اين روايت از لحاظ سند به خاطر سهل بن زياد الآدمي ناتمام است.
عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ فِي قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ جَدِّهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ … عليهما السلام … قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ اللُّقَطَةِ
1) همان، ح11 و الكافي، ج5، ص137.
يُصِيبُهَا الرَّجُلُ قَالَ: يُعَرِّفُهَا سَنَةً ثُمَّ هِيَ كَسَائِرِ مَالِهِ قَالَ: وَ كَانَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ … عليهما السلام … يَقُولُ لِأَهْلِهِ: لَا تَمَسُّوهَا.(1)
جناب علي بن جعفر از برادرش موسي بن جعفر … عليهما السلام … نقل ميكند كه از ايشان دربارهي لقطهاي كه كسي پيدا ميكند سؤال كردم، فرمودند: يك سال آن را تعريف ميكند، آنگاه مانند ساير اموالش است و فرمودند: علي بن الحسين [امام سجاد … عليه السلام …] به اهلشان ميفرمودند: به آن دست نزنيد.(2)
اين روايت از لحاظ سند به خاطر عبدالله بن الحسن كه توثيقي در حقش وارد نشده ناتمام است. ولي چون اين روايت در خود كتاب «مسائل علي بن جعفر» هم آمده(3)، ميتوان از اين طريق تصحيح سند كرد. در مورد صحّت انتساب اين كتاب به علي بن جعفر ميگوييم اين كتاب اگر متواتر هم نبوده باشد، براي اهل فن مشهور و معلوم بوده كه مال ايشان است و علماء از جمله صاحب وسائل … قدس سره … سعي ميكردند يداً بيد نسخههاي صحيحي از اين كتاب داشته باشند. بنابراين انتساب نسخهي صاحب وسائل به علي بن جعفر ميتواند ثابت باشد.
قَالَ [عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ فِي قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ جَدِّهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ … عليهما السلام …]: وَ سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يُصِيبُ اللُّقَطَةَ دَرَاهِمَ أَوْ ثَوْباً أَوْ دَابَّةً كَيْفَ يَصْنَعُ؟ قَالَ: يُعَرِّفُهَا سَنَةً فَإِنْ لَمْ يَعْرِفْ صَاحِبَهَا حَفِظَهَا فِي عُرْضِ مَالِهِ حَتَّى يَجِيءَ طَالِبُهَا فَيُعْطِيهَا
إِيَّاهُ وَ إِنْ مَاتَ أَوْصَى بِهَا فَإِنْ أَصَابَهَا شَيْءٌ فَهُوَ ضَامِنٌ.
وَ رَوَاهُ الصَّدُوقُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ مِثْلَهُ.(1)
جناب علي بن جعفر ميفرمايد: از ايشان [برادرش موسي بن جعفر … عليهما السلام …] سؤال كردم دربارهي كسي كه به لقطهاي دست مييابد، لقطهي دراهم يا لباس يا دابه، چه كار بايد بكند؟ فرمودند: يك سال آن را تعريف ميكند، پس اگر صاحبش را نشناخت در عُرض اموالش حفظ ميكند تا اينكه طالبش بيايد و اگر مُرد [يعني نشانههاي موت پيدا شد] آن را وصيت ميكند، پس اگر چيزي به آن اصابه كرد ضامن است.
سند جناب عبدالله بن جعفر الحميري در اين روايت هم به خاطر عبد الله بن الحسن ناتمام است، ولي سند صدوق … قدس سره … به جناب علي بن جعفر تمام است؛ زيرا در مشيخه ميفرمايد:
و كلّ ما كان في هذا الكتاب عن عليّ بن جعفر فقد رويته عن أبي … قدس سره … عن محمّد بن يحيى العطّار عن العمركيّ بن عليّ البوفكيّ عن عليّ بن جعفر عن أخيه موسى بن جعفر … عليهما السلام ….
و رويته عن محمّد بن الحسن بن أحمد بن الوليد … قدس سره … عن محمّد بن الحسن الصفّار و سعد بن عبد اللّه جميعا عن أحمد بن محمّد بن عيسى و الفضل بن عامر عن موسى بن القاسم البجليّ عن عليّ بن جعفر، عن أخيه موسى بن جعفر … عليهما السلام …، و كذلك جميع كتاب عليّ بن جعفر … عليه السلام … فقد رويته بهذا الإسناد.(2)
علاوه آنكه اين روايت در مسائل علي بن جعفر(1)
وَ سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يُصِيبُ اللُّقَطَةَ دَرَاهِمَ أَوْ ثَوْباً أَوْ دَابَّةً كَيْفَ يَصْنَعُ؟ قَالَ: يُعَرِّفُهَا سَنَةً فَإِنْ لَمْ يَعْرِفْهَا جَعَلَ فِي عَرْضِ مَالِهِ حَتَّى يَجِيءَ طَالِبُهَا فَيُعْطِيهِ إِيَّاهَا وَ إِنْ مَاتَ أَوْصَى بِهَا وَ هُوَ لَهَا ضَامِن.
هم آمده و از اين جهت هم سند تمام است.پس اين روايت هم بيان ميكند لقطه را در عُرض اموالش قرار دهد و هرگونه تصرّفي در آن جايز است. هرچند در مورد جواز تصرّف بالاتلاف، از اين روايت به تنهايي نميتوان استفاده كرد، ولي به قرينهي روايات ديگر ميتوانيم بگوييم جايز است.(2)و اين هم كه ميفرمايد: «فَإِنْ أَصَابَهَا شَيْءٌ فَهُوَ ضَامِنٌ» بالاتر از ضمان اتلاف استفاده ميشود؛ يعني حتّي اگر به آفت سماوي هم تلف شود باز ضامن است.
وَ [عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ فِي قُرْبِ الْإِسْنَادِ] بِالْإِسْنَادِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ … عليه السلام … قَالَ: وَ سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يُصِيبُ اللُّقَطَةَ فَيُعَرِّفُهَا سَنَةً ثُمَّ يَتَصَدَّقُ بِهَا فَيَأْتِي صَاحِبُهَا مَا حَالُ الَّذِي تَصَدَّقَ بِهَا وَ لِمَنِ الْأَجْرُ هَلْ عَلَيْهِ أَنْ يَرُدَّ عَلَى صَاحِبِهَا أَوْ قِيمَتَهَا؟ قَالَ: هُوَ ضَامِنٌ لَهَا وَ الْأَجْرُ لَهُ إِلَّا أَنْ يَرْضَى صَاحِبُهَا فَيَدَعُهَا وَ الْأَجْرُ لَهُ.
وَ رَوَاهُ عَلِيُّ بْنُ جَعْفَرٍ فِي كِتَابِهِ وَ كَذَا كُلُّ مَا قَبْلَهُ.(3)
سند اين روايت هم مثل سند روايات قبل است.
1) مسائل علي بن جعفر و مستدركاتها، ص165:
2) بلكه شايد بتوان گفت اگر ما بوديم و فقط اين روايت، استفاده ميشد نميتوان اتلاف كرد؛ زيرا ميفرمايد: «حَفِظَهَا فِي عُرْضِ مَالِهِ حَتَّى يَجِيءَ طَالِبُهَا فَيُعْطِيهَا إِيَّاهُ وَ إِنْ مَاتَ أَوْصَى بِهَا». (اميرخاني)
3) وسائل الشيعة، ج25، كتاب اللقطة، باب2، ح14، ص445 و قرب الاسناد، ص270.
علي بن جعفر ميفرمايد: از ايشان [برادرش موسي بن جعفر … عليهما السلام …] دربارهي كسي كه به لقطهاي دست مييابد و يك سال تعريف ميكند، سپس آن را صدقه ميدهد، آنگاه صاحبش ميآيد سؤال كردم كسي كه آن را صدقه داده بايد چه كار كند و اجر مال كيست؟ آيا وظيفه دارد كه آن را يا قيمتش را به صاحبش برگرداند؟ فرمودند: او [ملتقِط] ضامن است و اجر هم براي او محسوب ميشود، مگر اينكه صاحبش راضي شده آن را رها كند، كه در اين صورت اجر براي او [مالك] است.
تصدّق در اين روايت به عنوان احد مصاديق أكل است؛ وقتي ملتقِط ميتواند لقطه را أكل كند ـ اعم از أكل حقيقي و اعتباري مانند بيع و هبه ـ معلوم است كه ميتواند صدقه دهد. پس صدقه در عرض تملّك ذكر نشده است. سؤال جناب علي بن جعفر در اين روايت از اين جهت است كه آيا حتّي كسي كه لقطه را صدقه داده باز ضامن است، كه حضرت پاسخ ميدهند در اين صورت نيز ضامن است.
وَ عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِه] عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْعَمْرَكِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ … عليهما السلام … قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ اللُّقَطَةِ إِلَى أَنْ قَالَ: وَ سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ يُصِيبُ دِرْهَماً أَوْ ثَوْباً أَوْ دَابَّةً كَيْفَ يَصْنَعُ بِهَا؟ قَالَ: يُعَرِّفُهَا سَنَةً فَإِنْ لَمْ يَعْرِفْ حَفِظَهَا فِي عَرْضِ مَالِهِ حَتَّى يَجِيءَ طَالِبُهَا فَيُعْطِيَهَا إِيَّاهُ وَ إِنْ مَاتَ أَوْصَى بِهَا وَ هُوَ لَهَا ضَامِنٌ.
وَ رَوَاهُ الصَّدُوقُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ.(1)
علي بن جعفر از برادرش موسي بن جعفر … عليهما السلام … نقل ميكند كه از ايشان دربارهي لقطه سؤال كردم ـ تا آنجا كه فرمود ـ و سؤال كردم دربارهي شخصي كه درهم يا ثوب يا دابهاي پيدا ميكند، آن را بايد چه كار كند؟ فرمودند: يك
1) همان، باب20، ح2، ص466 و تهذيب الاحكام، ج6، ص397.
سال آن را تعريف ميكند پس اگر صاحبش را نشناخت، آن را در عُرض مالش حفظ ميكند تا اينكه طالبش بيايد و مال را به او اعطاء كند و اگر مُرد [نشانههاي موت ظاهر شد] آن را وصيّت ميكند و او ضامن است.
اين روايت از لحاظ سند تمام است و عين همان روايتي است كه جناب حميري ـ با اندكي تفاوت در بعضي عبارات با سند خودش از جناب علي بن جعفر ـ نقل كرده بود.
پس نتيجه اين شد كه از اين روايات بيش از اين استفاده نميشود كه:
اولاً: بايد تعريف سنة كند.
ثانياً: هر نوع تصرّفي حتّي تصرّف به أكل يا تصدّق، براي ملتقِط جايز است.
ثالثاً: ملتقِط ضامن است، حتّي اگر به آفت سماوي تلف شده باشد يا صدقه دهد.
بنابراين اينكه عدهاي از فقهاء فرمودهاند مخيّر است بين «تملّك»، «حفظ آن به عنوان امانت» و «تصدّق» به اين صورت شاهدي از روايات ندارد، بلكه تعبير روايات «كَسَبِيلِ مَالِهِ» يا «فِي عَرْضِ مَالِهِ» است كه هرگونه تصرّفي ميتواند انجام دهد و ضامن است. پس تعبير به «تملّك» يا «امانت» به معناي دقيق كلمه صحيح نيست، كما اينكه تصدّق هم در عرض «كَسَبِيلِ مَالِهِ» نيست بلكه يكي از مصاديق تصرّف است.
رگههايي از عرائض ما در كلام بعضي نيز وجود دارد، ولي به اين صراحت كه بيان كرديم نديديم.
آنچه در تعريف لقطه از روايات به كمك فهم عرفي استفاده ميشود، آن است كه «هي مالٌ ضائعٌ عن مالكِه لا يد لاحدٍ عليه»؛ مالي كه از مالكش ضايع شده و از دستش بيرون رفته و ديگر تسلّطي بر آن ندارد و كسي هم يد بر آن ندارد؛ همان كه در عرف به آن، مال پيدا شده ميگويند. به خلاف مجهول المالك كه لزوماً «مالٌ ضائعٌ عن مالكِه» نيست به اين معنا كه اگر مالك به آن توجه پيدا كند نتواند آن را به دست بياورد. همچنين اينطور نيست كه كسي بر آن يد نداشته باشد، مثلاً دزد يا جائري كه مال مالك را برداشته، گرچه موجب ضياع مال بر مالكش شده، امّا خودِ دزد و جائر بر آن يد دارند، يا كسي كه اشتباهاً مال ديگري را برداشته و موجب شده از مالكش ضايع شود، خودش بر آن يد دارد. پس تعريف مجهول المالك با لقطه تفاوت دارد.
در مورد تفاوت احكامشان هم گفتيم در مجهول المالك گرچه فحص از مالك لازم است، امّا مقيّد به سنة نيست بلكه تا وقتي است كه يأس از ظفر به مالك پيدا شود.
در مجهول المالك بعد از يأس از ظفر به مالك بايد آن را صدقه دهد، ولي در لقطه لازم نيست صدقه دهد بلكه در عُرض مالش قرار ميدهد و هر تصرّفي خواست ميتواند انجام دهد.
بله، در مورد مجهول المالك يك جا استثناء كرديم و گفتيم اگر ذواليد يأس پيدا كرد از اينكه با فحص، ظفر به مالك پيدا كند ولي باز احتمال ميدهد مالك يا ورّاثش خودشان سراغ آن مال بيايند، مادامي كه اين احتمال را ميدهد ميتواند مجهول المالك را در عُرض مالش قرار دهد و در آن تصرّف كند و لازم است
عند الموت وصيّت كند. ولي با نااميد شدن از اين هم، ديگر بايد صدقه دهد.
در مجهول المالك اگر ذواليد وظيفهاش را انجام دهد، طبق قاعده ضماني بر عهدهي او نيست، ولي در لقطه در تمام صور آن ضمان دارد، مگر يك صورت يعني تلف لقطهي كمتر از درهم چنانكه خواهد بود.
همانطور كه در مجهول المالك اگر از اوّل يأس از ظفر به مالك داشت تعريف لازم نبود، در لقطه نيز اگر ملتقط قبل از تعريف يا در اثناء تعريف در سنة، يأس از ظفر به مالك پيدا كرد، تعريف سنة ديگر لزومي ندارد؛ چراكه تعريف سنة به هدف پيدا شدن مالك است و در صورت يأس از ظفر به مالك، تعريف سنة لغو خواهد بود.
به عنوان مثال كسي تسبيحي را در خيابان پيدا ميكند و از آنجا كه داراي علامت است، قابل تعريف ميباشد (مثلاً رنگ، جنس و يا گره خاصي كه دارد از ديگر تسبيحها متمايزش ميكند) ولي قيمت آن كمتر از درهم است، در چنين جايي آيا تعريف سنة لازم است؟
وزن هر درهمي بنابر مشهور(1)6/12 (دوازده و شش دهم) نخود است و از آنجا كه هر مثقال صيرفي وزنش 24 نخود است، پس وزن هر درهمي 6/. نخود بيشتر از نصف وزن مثقال صيرفي است. امروز نرخ نقرهي خالص هر مثقال نزديك شانزده هزار تومان است، بنابراين قيمت هر درهمي ـ كه نقرهي مسكوك
1) البته ما در مورد آن كلام داريم و در بحث ماء كرّ به طور مفصّل بيان كرديم.
است و كمي از نقرهي غير مسكوك گرانتر است ـ حدود نُه هزار تومان ميشود.(1)پس اگر كسي لقطهاي پيدا كند كه ارزش آن كمتر از نُه هزار تومان باشد، مشمول اين سؤال ميشود كه آيا تعريف سنة در آن لازم است يا خير؟ طبيعي است كه اگر تعريف سنة لازم نباشد، از همان ابتدا «كسبيل ماله» ميشود و ميتواند هر نوع تصرّفي در آن بكند.
ادعاي لاخلاف بلكه اجماع شده كه لقطهي دون درهم احتياج به تعريف سنة ندارد. رواياتي هم كه در اين زمينه وجود دارد، ظاهراً دو روايت بيشتر نيست كه آن هم از لحاظ سند ناتمام است.
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ اللُّقَطَةِ قَالَ: تُعَرَّفُ سَنَةً قَلِيلًا كَانَ أَوْ كَثِيراً قَالَ: وَ مَا كَانَ دُونَ الدِّرْهَمِ فَلَا يُعَرَّفُ.(2)
محمد بن ابي حمزه ثمالي از بعض اصحابنا نقل ميكند كه از امام صادق … عليه السلام … دربارهي لقطه سؤال شد، فرمودند: يك سال آن را تعريف ميكني چه كم باشد و چه زياد و فرمودند: آنچه كمتر از درهم باشد، تعريف لازم ندارد.
دلالت اين مرسله بر مدعا روشن است، امّا از لحاظ سند قابل اعتماد نيست.
البته كساني كه قائلند مراسيل ابن ابي عمير ـ حتي مراسيل با واسطهي ايشان كه ديگري ارسال كرده است ـ مانند مسانيدش است و به آن اعتماد ميكنند، ميتوانند به اين روايت تمسك كنند، ولي ما در مورد مراسيل بيواسطهي ابن ابي عمير كه خودش ارسال كرده نتوانستيم آن را تصديق كنيم؛ چه رسد به اينكه مرسِل، مرويٌ عنه ابن ابي عمير باشد، نه خود او!
مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ قَالَ: وَ قَالَ الصَّادِقُ … عليه السلام …: أَفْضَلُ مَا يَسْتَعْمِلُهُ الْإِنْسَانُ فِي اللُّقَطَةِ إِذَا وَجَدَهَا أَنْ لَا يَأْخُذَهَا وَ لَا يَتَعَرَّضَ لَهَا فَلَوْ أَنَّ النَّاسَ تَرَكُوا مَا يَجِدُونَهُ لَجَاءَ صَاحِبُهُ فَأَخَذَهُ وَ إِنْ كَانَتِ اللُّقَطَةُ دُونَ دِرْهَمٍ فَهِيَ لَكَ فَلَا تُعَرِّفْهَا فَإِنْ وَجَدْتَ فِي الْحَرَمِ دِينَاراً مُطَلَّساً فَهُوَ لَكَ لَا تُعَرِّفْهُ وَ إِنْ وَجَدْتَ طَعَاماً فِي مَفَازَةٍ فَقَوِّمْهُ عَلَى نَفْسِكَ لِصَاحِبِهِ ثُمَّ كُلْهُ فَإِنْ جَاءَ صَاحِبُهُ فَرُدَّ عَلَيْهِ الْقِيمَةَ فَإِنْ وَجَدْتَ لُقَطَةً فِي دَارٍ وَ كَانَتْ عَامِرَةً فَهِيَ لِأَهْلِهَا وَ إِنْ كَانَتْ خَرَاباً فَهِيَ لِمَنْ وَجَدَهَا.(1)
امام صادق … عليه السلام … فرمودند: بهترين كاري كه انسان وقتي لقطهاي را پيدا ميكند ميتواند انجام دهد، آن است كه آن را برندارد و متعرّضش نشود. پس اگر مردم آنچه را مييافتند رها ميكردند [و برنميداشتند] صاحبش ميآمد و آن را برميداشت. و اگر لقطه كمتر از درهم بود، مال توست آن را تعريف نكن و اگر دينار مطلّسي(2)
طَلَسْتُه: محوته ... الدّينار الأَطْلَس: الذي لا نقش فيه، و الْمُطَلَّس مثله. و في الحديث «إن وجدتَ دينارا مُطَلَّساً فهو لك لا تعرِّفْه» قيل المراد به القديم و إن اشتهر في غير المنقوش.
• لسان العرب، ج6، ص124:
الطَّلْسُ: لغة في الطِّرْس. و الطَّلْسُ: المَحْوُ، و طَلَسَ الكتاب طَلْساً و طَلَّسه فتَطَلَّسَ: كطَرَّسه. و يقال للصحيفة إِذا محيت: طِلْس و طِرْسٌ ... الطِّلسُ: كتاب قد مُحِيَ و لم يُنعَمْ مَحْوُه فيصير طِلْساً. و يقال لجِلْدِ فَخِذِ البعير: طِلْسٌ لتساقط شعره و وَبَرِه، و إِذا محوت الكتاب لتفسد خطه قلت: طَلَسْتُ، فإِذا أَنعمت محوه قلت: طَرَسْتُ.
را در حرم يافتي، مال توست تعريفش نكن و اگرطعامي را در بياباني يافتي، براي صاحبش قيمت گذاري كن، سپس آن را بخور آنگاه اگر صاحبش آمد قيمتش را به او پرداخت كن و اگر لقطهاي را در خانهاي كه آباد است پيدا كردي، مال اهل آن خانه است و اگر خرابه بود، براي كسي است كه آن را پيدا كرده است.
اين روايت نيز بيان ميكند لقطهي دون درهم تعريف لازم ندارد و نه تنها تعريف لازم نيست، بلكه ظاهر عبارت «فَهِيَ لَكَ» آن است كه مال ملتقِط است و از اين استفاده ميشود حتّي نيّت تملّك هم لازم نيست؛ چراكه اين مسأله مورد بحث است كه آيا صرف استيلاء بر لقطه مملِّك است يا علاوه بر آن بايد نيّت تملّك هم كند، اين عبارت ظاهرش آن است كه نيّت تملّك لازم نيست. و استفاده ميشود اگر تلف كرد ضامن نيست و بعيد نيست كسي استفاده كند اگر عين باقي بود و صاحبش پيدا شد، باز لازم نيست عين را به او برگرداند.(1)
امّا از لحاظ سند همانطور كه ملاحظه فرموديد جناب صدوق … قدس سره … مرسلاً نقل كرده است، ولي از آنجا كه به نحو قطع و بتّ به امام صادق … عليه السلام … نسبت داده و فرموده «قال الصادق … عليه السلام …» ـ نه اينكه بفرمايد و رُوي عن الصادق … عليه السلام … ـ بعضيها مثل مرحوم امام و سيد خويي … قدس سرهما … ـ در برههاي از زمان ـ به مثل اين روايات كه
1) به احتمال قوي مطالبي كه جناب صدوق … قدس سره … در اين روايت ذكر فرموده، يك روايت نيست بلكه مطالبي است كه از روايات مختلف نقل كرده و حتّي عين عبارت روايات نيست، بلكه نقل به مضمون است. بنابراين احتمال دارد اين فراز از كلام ايشان در مورد لقطهي دون درهم، برگرفته از همان روايت كليني (مرسلهي محمد بن ابي حمزه) باشد كه نقل به مضمون كرده است. (اميرخاني)
شيخ صدوق به نحو قطع و بتّ به امام … عليه السلام … نسبت ميدهند، عمل ميكردند با اين استدلال كه جناب صدوق ميدانستند قول به غير علم در انتساب روايت به امام … عليه السلام … حرام است، پس معلوم ميشود علم به صدور روايت ـ حداقل تعبداً ـ داشته، لذا قابل اعتماد است.
نقد
اولاً: مكرراً بيان كردهايم اينكه قدما روايتي را به امام … عليه السلام … نسبت ميدادند، به اين معنا نبوده كه حتماً سلسله سند آن حديث همه ثقات بودهاند، بلكه در بسياري از موارد با قرائن، اطمينان يا قطع به صدور پيدا ميكردند كه اين اطمينان و قطع براي آنان حجّت بوده و لذا ميتوانستند روايت را به امام … عليه السلام … نسبت دهند، امّا معلوم نيست اگر آن قرائن نزد ما هم بود، براي ما اطمينان به صدور پيدا ميشد. پس صرف إسناد به امام … عليه السلام … دالّ بر وثاقت راويان نيست.
ثانياً: شيخ صدوق … قدس سره … چنانكه از كتاب الهداية ايشان استفاده ميشود، داراي مبناي اصالة العدالة در مورد افراد بودند، به اين معنا كه «المسلمون كلهم عدول الا من ثبت فسقه»؛ مسلمانان همه عادلند، مگر اينكه كسي فسقش ثابت شود.
طبق اين مبنا كسي كه مجهول باشد يا فسقش احراز نشده باشد نيز حكم به عدالت او ميشود. بنابراين احتمال دارد شيخ صدوق … قدس سره … با اعتماد به اين مبنا به راويان اعتماد كردهاند، در حالي كه چنين مبنايي مورد پذيرش ما نيست.(1)
• الهداية في الأصول و الفروع، ص286:
المسلمون كلهم عدول تقبل شهادتهم، إلا مجلودا في حد، أو معروفا بشهادة الزور، (أو حاسدا، أو باغيا، أو متهما) أو تابعا لمتبوع، أو أجيرا لصاحبه، أو شارب خمر، أو مقامرا، أو خصيما.
• الخلاف، ج6، ص217:
إذا شهد عند الحاكم شاهدان يعرف إسلامهما و لا يعرف فيهما جرح، حكم بشهادتهما، و لا يقف على البحث إلّا أن يجرح المحكوم عليه بأن يقول: هما فاسقان، فحينئذ يجب عليه البحث ... .
دليلنا: إجماع الفرقة و أخبارهم. و أيضا الأصل في الإسلام العدالة، و الفسق طارئ عليه يحتاج إلى دليل.
بعضي نيز مانند شيخ مفيد … قدس سره … تصريح به خلاف اين مبنا كردهاند:
• المقنعة(للشيخ المفيد)، ص730:
و إذا شهد عند الحاكم من لا يخبر حاله و لم يتقدم معرفته به و كان الشاهد على ظاهر العدالة يكتب شهادته ثم ختم عليها و لم ينفذ الحكم بها حتى يستثبت أمره و يتعرف أحواله من جيرانه و معامليه و لا يؤخر ذلك فإن عرف له ما يوجب جرحه أو التوقف في شهادته لم يمض الحكم بها و إن لم يعرف شيئا ينافي عدالته و إيجاب الحكم بها أنفذ الحكم و لم يتوقف.
• المسائل الطوسية، ص11:
[السؤال السابع]: ما يقول سيدنا الشيخ الجليل المفيد أطال الله بقاءه و كبت أعداءه في قاض ولي بلدة و هو غير عارف بأهلها هل له أن يقبل شهادة أهلها على ظاهر العدالة أم لا أفتنا في ذلك موفقا للصواب.
الجواب: ليس له قبول شهادة من لا خبرة له به و لا علم بأمانته و عليه إذا لم يكن عرفهم أن يسأل عنهم و يجتهد في تعرفهم فإذا لم يجد عنهم شيئا يخرجهم من العدالة و لا بعصبية في الشهادة و لا هوى قبل شهادتهم إذ كانوا مؤمنين على ظاهر العدالة و كتب محمد بن محمد بن النعمان.
1) مبناي اصالة العدالة از كلام بعضي بزرگان از قدما مانند شيخ صدوق و شيخ طوسي … قدس سرهما … استفاده ميشود:
پس نتيجه اين شد: اين دو روايتي كه بيان ميكند لقطهي دون درهم تعريف لازم ندارد، از لحاظ سند ناتمام بوده و قابل اعتماد نيست، ولي همانطور كه بيان كرديم ادعاي لاخلاف بلكه اجماع شده كه در لقطهي دون درهم تعريف لازم نيست و اگر كسي با اين ادعاي اجماع و عمل مشهور، به ضميمهي اين دو روايت بتواند اطمينان حاصل كند، آن اطمينان برايش حجّت خواهد بود و الا بايد دنبال دليل ديگري بود.
دليل ديگري كه ميتواند به ما كمك كند، صحيحهي حريز است كه ميفرمايد:
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ أَبِي
عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: لَا بَأْسَ بِلُقَطَةِ الْعَصَا وَ الشِّظَاظِ وَ الْوَتِدِ وَ الْحَبْلِ وَ الْعِقَالِ وَ أَشْبَاهِهِ قَالَ: وَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ … عليهما السلام …: لَيْسَ لِهَذَا طَالِبٌ.
وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ مِثْلَهُ.(1)
حريز از امام صادق … عليه السلام … نقل ميكند كه فرمودند: مانعي ندارد لقطهي عصا و شظاظ(2)
الشِّظَاظ: خشبة عقفاء محددة الطرف. [تجعل في عروتي الجُوالِقَين إذا عُكِما على البعير، و هما شِظَاظانِ]
• لسان العرب، ج7، ص445:
شَظَّ الوِعاءَ يَشُظُّه شَظّاً و أَشَظَّه. جعَل فيه الشِّظاظَ ... و شَظَظْت الغِرارَتَين بشِظاظٍ، و هو عود يجعل في عُرْوتي الجوالقين إِذا عُكِما على البعير، و هما شِظاظانِ. الفراء: الشَّظِيظُ العود المُشَقَّق، و الشَّظِيظُ الجُوالق المَشْدود. و شَظَظْت الجوالق أَي شدَدْت عليه شظاظه ... هو خُشيْبة مُحدّدة الطرَف تُدخل في عروتي الجُوالقين لتجمع بينهما عند حملهما على البعير، و الجمع أَشِظَّة.
و ميخ و ريسمان و بند پاي شتر و چيزهايي شبيه اينها، و فرمودند: امام باقر … عليه السلام … فرمودند: كسي به دنبال اين [گمشدهها] نميآيد.اين روايت از لحاظ سند تمام است. مراد از حماد در اين روايت، حماد بن عيسي الجهني است.
همانطور كه ملاحظه فرموديد، در اين صحيحه ميفرمايد لقطهي عصا، ميخ، عقال، ريسمان و امثال آن ـ با توجه به اينكه عقال و ريسمان در آن زمان ارزش بيشتري داشت ـ اشكالي ندارد. بنابراين به نظر ميرسد بتوانيم بگوييم هر چيزي كه در حدود قيمت عصا، عقال، ريسمان و... است ـ خصوصاً با توجه به اينكه ميفرمايد «و اشباهه» ـ و كمتر از درهم باشد، مانعي ندارد بدون تعريف آن را أخذ كند.
روايت ديگري نيز وجود دارد كه بالاطلاق دالّ بر عدم وجوب تعريف لقطهي دون درهم ميباشد و آن روايت ابي بصير است:
وَ [مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوب] عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَمَّادٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ … عليهما السلام … قَالَ: مَنْ وَجَدَ شَيْئاً فَهُوَ لَهُ فَلْيَتَمَتَّعْ بِهِ حَتَّى يَأْتِيَهُ طَالِبُهُ فَإِذَا جَاءَ طَالِبُهُ رَدَّهُ إِلَيْهِ.
وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوب.(1)
ابو بصير از امام باقر … عليه السلام … نقل ميكند كه فرمودند: كسي كه چيزي يافت مال اوست، از آن استفاده كند تا وقتي كه طالبش بيايد، پس اگر طالبش آمد به او تحويل ميدهد.
همانطور كه ملاحظه ميفرماييد اين روايت بالاطلاق بيان ميكند هر كسي كه چيزي پيدا كرد، مال خودش ميشود و نفرمودند بايد تعريف كند ـ بلكه ظاهر آن اين است كه بدون تعريف ميتواند تملّك كند ـ كه بايد اين اطلاق را نسبت به لقطهاي كه ارزشش به اندازهي درهم يا بيشتر است تقييد كنيم. پس اين روايت هم ميتواند مؤيّد عدم وجوب تعريف سنة در لقطهي دون درهم باشد.
اگر عين لقطهي دون درهم باقي باشد، به نظر ميرسد ردّ عين واجب است؛ زيرا قاعدهي «علي اليد ما اخذت حتّي تؤديه» به ضميمهي سيرهي عقلاء و بعضي ادلّهي ديگر شامل آن ميشود و اينكه در صحيحهي حريز فرمود: «لَا بَأْسَ بِلُقَطَةِ الْعَصَا وَ الشِّظَاظِ وَ ...» اين نافي لزوم ردّ عين نيست و استفاده نميشود حتّي اگر صاحبش پيدا شد تصرّف در آن جايز است و حتّي بعيد نيست بتوانيم بگوييم بعد از پيدا شدن مالك، ديگر «لقطه» ـ به اصطلاح روايات ـ و «يافته شده» بر آن
1) وسائل الشيعة، ج25، كتاب اللقطة، باب4، ح2، ص447 و الكافي، ج5، ص139.
اطلاق نميشود و صحيحهي حريز مادامي كه لقطه بر آن اطلاق ميشود نفي بأس ميكند؛ چون ميفرمايد: «لَا بَأْسَ بِلُقَطَةِ ...». مرسلهي صدوق هم كه فرمود: «وَ إِنْ كَانَتِ اللُّقَطَةُ دُونَ دِرْهَمٍ فَهِيَ لَكَ» علاوه بر ضعف سند، منصرف است از صورتي كه مالك پيدا شود، بلكه شايد بتوان گفت روايت شامل آن نميشود؛ چون بعد از پيدا شدن مالك ديگر لقطه نيست، در حالي كه روايت دربارهي لقطه فرمود «فَهِيَ لَكَ». پس اگر عين باقي باشد بايد به مالك تحويلش دهد.
امّا اگر عين تلف شده و باقي نباشد يا خود ملتقِط اتلاف كرده باشد ـ به أكل يا تصدّق ـ شايد بتوانيم بگوييم ضمان ندارد؛ زيرا «لَا بَأْسَ بِلُقَطَةِ الْعَصَا وَ الشِّظَاظِ وَ ...» در صحيحهي حريز به نظر ميرسد به اين معنا باشد كه برداشتن آن هيچ مسؤوليتي به دنبال ندارد، وجهي هم براي انصراف از صورتي كه مالكش پيدا شود ندارد. پس اظهر آن است كه بگوييم اگر تلف شد يا اتلاف كرد، ضماني بر عهدهي ملتقِط نيست.
بحث لقطه را بيش از اين دنبال نميكنيم و برميگرديم به اصل بحث كه در مورد جايزهي سلطان بود.
سير بحث اينچنين بود كه مرحوم شيخ … قدس سره … در مورد حكم أخذ جايزهي سلطان يا هر جائري ـ و كلاً هر مال غصبي ـ چهار صورت را مطرح فرمودند:
آخذ علم ندارد در ميان اموال ظالم حرامي وجود دارد يا خير، كه در اين صورت أخذ آن مانعي ندارد.
آخذ علم دارد در ميان اموال ظالم حرامي وجود دارد، ولي نميداند جايزهاي كه به او ميدهد حرام است يا خير.
حال صورت چهارم را بررسي ميكنيم.
صورت چهارم اين است كه آخذ علم دارد جايزهي سلطان علي الاجمال مشتمل بر حرام است. مرحوم شيخ ابتدا صورت چهارم را به دو شق اساسي تقسيم ميكند و ميفرمايد: اشتمال جايزه بر حرام، يا به نحوي است كه موجب حصول اشاعه و شركت ميشود و يا به نحوي است كه موجب حصول اشاعه و شركت نميشود.
در جايي كه جايزه به نحو مثلي باشد، موجب حصول اشاعه و شركت ميشود؛ مثلاً يك تن گندم يا يك دبه روغن داده كه مقداري از آن غصبي است، در اين صورت آخذ به نحو مشاع با مالكي كه جائر از او غصب كرده شريك ميشود. در جايي هم كه جايزه به نحو قيمي باشد، موجب اشاعه نميشود؛ مثلاً جائر سه ماشين به آخذ ميدهد كه بعضي غصبي است، در اينجا غصبي بودن بعضي موجب اشاعه و شركت نميشود.
صورتي كه موجب حصول اشاعه و شركت ميشود، خود داراي چهار صورت است.(1)
• المكاسب المحرمة، ج2، ص197:
و أمّا الصورة الرابعة: و هو ما علم إجمالًا اشتمال الجائزة على الحرام، فإمّا أن يكون الاشتباه موجباً لحصول الإشاعة و الاشتراك، و إمّا أن لا يكون.
و على الأوّل: فالقدر و المالك إمّا معلومان أو مجهولان أو مختلفان. و على الأوّل: فلا إشكال. و على الثاني: فالمعروف إخراج الخمس على تفصيل مذكور في باب الخمس. و لو علم القدر فقد تقدّم في القسم الثالث. و لو علم المالك وجب التخلّص معه بالمصالحة.
1) البته مرحوم شيخ سه صورت بيان كرده كه چون صورت سوم داراي دو شقّ است، عملاً چهار صورت ميشود.
مقدار حرام و مالك آن، هر دو معلوم است؛ مثلاً ميدانيم يك دهم از يك تن گندمي كه جائر داده غصبي است و صاحبش هم زيد است. اينجا معلوم است قاعدهي مال مشترك، بين زيد و آخذ جاري ميشود به اين صورت كه هيچ كدام بدون إذن ديگري حقّ تصرّف ندارد و هر يك از ديگري مي تواند طلب قسمت كند.
هم مقدارِ حرام و هم مالك، هر دو مجهول است؛ مثلاً در يك تن گندمي كه جائر داده، معلوم نيست چه مقدارش غصبي است و صاحبش هم مجهول است.
اين صورت در كتاب خمس مورد بحث قرا گرفته و مشهور گفتهاند اگر آخذ تخميس كند، ميتواند در بقيه تصرف كند و حلال است. براي تفصيل مباحث آن بايد به كتاب خمس رجوع شود.(1)
مقدار حرام، معلوم ولي مالك آن مجهول است. شيخ … قدس سره … ميفرمايد حكم اين شق، از مباحث مجهول المالك در صورت سوم كه به تفصيل گذشت معلوم ميشود و طبق مبنايي كه ما مشي كرديم، آخذ بايد فحص از مالك كند و بعد از يأس از ظفر به مالك، آن مقدار را صدقه بدهد.
مالك معلوم ولي مقدارش مجهول است؛ مثلاً ميدانيم در ميان يك تن گندم
1) طبق فرمايشي كه حضرت استاد دام ظله در شقّ چهارم ميفرمايند، ميتوان در اين شق هم با قاعدهي يد مقدارش را معلوم كرد كه در نتيجه ملحق به شقّ سوم ميشود. (اميرخاني)
كه جائر هديه داده، مقداري مال زيد است امّا نميدانيم چقدرِ آن مال زيد است.
مرحوم شيخ … قدس سره … در اين فرض كه مالك معلوم ولي مقدار مجهول است ميفرمايد: «و لو علم المالك وجب التخلّص معه بالمصالحة»؛ يعني بايد آخذ با مالك (زيد) مصالحه كند.
اينكه مرحوم شيخ … قدس سره … و ديگران علي الاطلاق ميفرمايند بايد مصالحه كنند، به نظر ميرسد تحت تاثير بحث خمس چنين مطلبي را فرمودهاند؛ چراكه در ما نحن فيه وجهي وجود دارد كه ميتوان معيّن كرد و احتياجي به مصالحه نيست؛ زيرا فرض كلام در جايي است كه آن مال كه بخشي از آن غصبي است، كلاً در يد جائر بوده و جائر بر آن يد داشته، لذا قاعدهي يد بر آن جاري است و فقط آن مقداري كه قطع به غصبي بودنش وجود دارد و قدر متيقن است، از تحت قاعدهي يد خارج ميشود و بقيه تحت قاعدهي يد باقي ميماند. يد هم امارهي ملكيت است و فرقي نميكند يد بر چيزي باشد كه مشاع است يا منحاز، در هر صورت قاعدهي يد نسبت به بيش از قدر متيقن جاري است. پس در اين مثال كه يك تن گندم به آخذ داده و آخذ صد كيلو از آن را يقين دارد غصبي است ـ و بيش از آن را شك دارد ـ نسبت به نهصد كيلوي ديگر قاعدهي يد جاري ميكند و نتيجه آن ميشود كه آخذ با زيدي كه مالك است، به نحو مشاع ـ صد كيلو مال زيد و نهصد كيلو مال آخذ ـ شريك ميشود.
مرحوم شيخ … قدس سره … در مورد صورتي كه اشتمال بر حرام موجب اشاعه و شركت نميشود، به طور كلّي و خلاصه ميفرمايد: «و على الثاني فيتعيّن القرعة أو البيع و الاشتراك في الثمن»(1)
و على الثاني: فيتعيّن القرعة أو البيع و الاشتراك في الثمن، و تفصيل ذلك كلّه في كتاب الخمس.
يا بايد قرعه بيندازند و يا اينكه مجموع را بفروشند و در ثمن آن شريك شوند؛ يعني در حقيقت مال مجزا را تبديل به مال مشترك كرده و احكام مال مشترك بر آن جاري كنند.اين كلام شيخ … قدس سره … اين سؤال را پديد ميآورد كه چطور در صورتي كه اشتمال بر حرام موجب اشاعه و اشتراك ميشود، چهار صورت تصوّر كرديد و هر كدام حكم جداگانه داشت، ولي در اينجا كه موجب اشاعه و اشتراك نميشود در يك حكم كلّي فرموديد يا بايد قرعه بيندازند و يا آن را بفروشند و در ثمن شريك شوند؟! در حالي كه در اينجا نيز چهار صورت متصوّر است كه يا قدر و مالك هر دو معلوم است، يا قدر و مالك هر دو مجهول است، يا اينكه قدر معلوم ولي مالك مجهول و يا بر عكس.
آيا در همهي اين صور بايد قرعه بيندازند؟ وقتي مالك مجهول باشد اصلاً با چه كسي قرعه بيندازد؟ آيا اطلاقات تخميس مال حلال مختلط به حرام، اختصاص به نحو مشاع دارد و شامل جايي كه به نحو غير مشاع باشد نميشود؟ پس خدمت مرحوم شيخ عرض ميكنيم تمام آن صوري كه در فرض حصول شركت بيان فرموديد، در اينجا هم قابل طرح است و هر كدام حكم جداگانه دارد.
1) المكاسب المحرمة، ج2، ص198:
ولي سؤالي كه باز اينجا مطرح ميشود آن است كه اگر قيمت ده اتومبيل با هم مساوي نبود، آن وقت چطور با هم شريك شوند؟! پس مواقعي كه قيمت اتومبيلها متفاوت باشد، فروختن آن و اشتراك در ثمن مشكلي را حل نميكند؛ زيرا نميدانيم قيمت دو تا اتومبيل غصبي چه مقدار است.
و اصلاً خدمت مرحوم شيخ عرض ميكنيم آن جايي هم كه قيمتها مساوي باشد، به چه دليل ميفرماييد بايد بفروشند و در ثمن آن شريك شوند. اين ادعاي شما بي دليل است و حقّ، همان فرمايش اوّل شماست كه فرموديد بايد قرعه بيندازند.
قرعه علاوه بر داشتن پشتوانهي عقلائي و عرفي، پشتوانهي شرعي هم دارد؛ يعني مشروعيت قرعه مفروغٌ منه است و روايات متعددي در چنين مواردي دستور به قرعه داده است.
صاحب وسائل … قدس سره … در كتاب القضاء، در ابواب «كيفية الحكم و احكام الدعوي» بابي را گشوده با عنوان «بَابُ الْحُكْمِ بِالْقُرْعَةِ فِي الْقَضَايَا الْمُشْكِلَةِ وَ جُمْلَةٍ مِنْ مَوَاقِعِهَا وَ كَيْفِيَّتِهَا» و آن روايات را ذكر كرده كه از مجموع آنها استفاده ميشود ما نحن فيه از مصاديق قرعه است.
ـ صحيحهي منصور بن حازم:
أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْبَرْقِيُّ فِي الْمَحَاسِنِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ قَالَ: سَأَلَ بَعْضُ أَصْحَابِنَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … عَنْ مَسْأَلَةٍ فَقَالَ: هَذِهِ تُخْرَجُ فِي الْقُرْعَةِ ثُمَ قَالَ: فَأَيُّ قَضِيَّةٍ أَعْدَلُ مِنَ الْقُرْعَةِ إِذَا فَوَّضُوا أَمْرَهُمْ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَ لَيْسَ اللَّهُ يَقُولُ (فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ).
وَ رَوَاهُ ابْنُ طَاوُسٍ فِي أَمَانِ الْأَخْطَارِ وَ فِي الِاسْتِخَارَاتِ نَقْلًا مِنْ كِتَابِ الْمَشِيخَةِ لِلْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ مِنْ مُسْنَدِ جَمِيلٍ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … يَقُولُ وَ قَدْ سَأَلَهُ بَعْضُ أَصْحَابِنَا وَ ذَكَرَ مِثْلَهُ.(1)
منصور بن حازم ميگويد: بعضي از اصحاب ما از امام صادق … عليه السلام … دربارهي مسألهاي سؤال كرد، حضرت فرمودند: اين مسأله با قرعه مشخص ميشود. سپس فرمودند كدام قضيه عادلتر از قرعه است، هرگاه امرشان را به خداوند عزوجلّ تفويض كنند. آيا خداوند نميفرمايد: (فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ)(2)پس قرعه زد و از انداخته شدگان شد.
گرچه از صدر روايت نميتوان چيزي استفاده كرد، چون مسأله معلوم نيست چه بوده ولي حضرت در ذيل، آن را توسعه ميدهند و ميفرمايند: «فَأَيُّ قَضِيَّةٍ أَعْدَلُ مِنَ الْقُرْعَةِ إِذَا فَوَّضُوا أَمْرَهُمْ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ» و سپس قضيهي حضرت يونس علي نبينا و آله و عليه السلام را نقل ميكنند كه در قضيهي به اين مهمي ـ كه
مسألهي جان مطرح بوده ـ قرعه مياندازند و حضرت يونس هم در قرعه شركت ميكند و قرعه به نام حضرت در ميآيد.(1)
حَدَّثَنِي أَبِي عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ جَمِيلٍ قَالَ: قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام …: مَا رَدَّ اللَّهُ الْعَذَابَ إِلَّا عَنْ قَوْمِ يُونُسَ، وَ كَانَ يُونُسُ يَدْعُوهُمْ إِلَى الْإِسْلَامِ فَيَأْبَوْا ذَلِكَ، فَهَمَّ أَنْ يَدْعُوَ عَلَيْهِمْ وَ كَانَ فِيهِمْ رَجُلَانِ عَابِدٌ وَ عَالِمٌ، وَ كَانَ اسْمُ أَحَدِهِمَا مَلِيخَا وَ الْآخَرُ اسْمُهُ رُوبِيلَ، فَكَانَ الْعَابِدُ يُشِيرُ عَلَى يُونُسَ بِالدُّعَاءِ عَلَيْهِمْ وَ كَانَ الْعَالِمُ يَنْهَاهُ وَ يَقُولُ: لَا تَدْعُ عَلَيْهِمْ فَإِنَّ اللَّهَ يَسْتَجِيبُ لَكَ وَ لَا يُحِبُّ هَلَاكَ عِبَادِهِ فَقَبِلَ قَوْلَ الْعَابِدِ وَ لَمْ يَقْبَلْ مِنَ الْعَالِمِ، فَدَعَا عَلَيْهِمْ فَأَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَيْهِ يَأْتِيهِمُ الْعَذَابُ فِي سَنَةِ كَذَا وَ كَذَا فِي شَهْرِ كَذَا وَ كَذَا فِي يَوْمِ كَذَا وَ كَذَا فَلَمَّا قَرُبَ الْوَقْتُ خَرَجَ يُونُسُ مِنْ بَيْنِهِمْ مَعَ الْعَابِدِ وَ بَقِيَ الْعَالِمُ فِيهَا فَلَمَّا كَانَ فِي ذَلِكَ الْيَوْمِ نَزَلَ الْعَذَابُ فَقَالَ الْعَالِمُ لَهُمْ: يَا قَوْمِ افْزَعُوا إِلَى اللَّهِ فَلَعَلَّهُ يَرْحَمُكُمْ وَ يَرُدُّ الْعَذَابَ عَنْكُمْ، فَقَالُوا: كَيْفَ نَصْنَعُ؟ قَالَ: اجْتَمِعُوا وَ اخْرُجُوا إِلَى الْمَفَازَةِ وَ فَرِّقُوا بَيْنَ النِّسَاءِ وَ الْأَوْلَادِ وَ بَيْنَ الْإِبِلِ وَ أَوْلَادِهَا وَ بَيْنَ الْبَقَرِ وَ أَوْلَادِهَا وَ بَيْنَ الْغَنَمِ وَ أَوْلَادِهَا ثُمَّ ابْكُوا وَ ادْعُوا فَذَهَبُوا وَ فَعَلُوا ذَلِكَ وَ ضَجُّوا وَ بَكَوْا فَرَحِمَهُمُ اللَّهُ وَ صَرَفَ عَنْهُمُ الْعَذَابَ وَ فَرَّقَ الْعَذَابَ عَلَى الْجِبَالِ وَ قَدْ كَانَ نَزَلَ وَ قَرُبَ مِنْهُمْ، فَأَقْبَلَ يُونُسُ لِيَنْظُرَ كَيْفَ أَهْلَكَهُمُ اللَّهُ فَرَأَى الزَّارِعِينَ يَزْرَعُونَ فِي أَرْضِهِمْ، قَالَ لَهُمْ: مَا فَعَلَ قَوْمُ يُونُسَ؟ فَقَالُوا لَهُ وَ لَمْ يَعْرِفُوهُ: إِنَّ يُونُسَ دَعَا عَلَيْهِمْ فَاسْتَجَابَ اللَّهُ لَهُ وَ نَزَلَ الْعَذَابُ عَلَيْهِمْ فَاجْتَمَعُوا وَ بَكَوْا وَ دَعَوْا فَرَحِمَهُمُ اللَّهُ وَ صَرَفَ ذَلِكَ عَنْهُمْ وَ فَرَّقَ الْعَذَابَ عَلَى الْجِبَالِ فَهُمْ إِذاً يَطْلُبُونَ يُونُسَ لِيُؤْمِنُوا بِهِ، فَغَضِبَ يُونُسُ وَ مَرَّ عَلَى وَجْهِهِ مُغَاضِباً لِلَّهِ كَمَا حَكَى اللَّهُ حَتَّى انْتَهَى إِلَى سَاحِلِ الْبَحْرِ فَإِذَا سَفِينَةٌ قَدْ شُحِنَتْ وَ أَرَادُوا أَنْ يَدْفَعُوهَا فَسَأَلَهُمْ يُونُسُ أَنْ يَحْمِلُوهُ فَحَمَلُوهُ، فَلَمَّا تَوَسَّطُوا الْبَحْرَ بَعَثَ اللَّهُ حُوتاً عَظِيماً فَحَبَسَ عَلَيْهِمُ السَّفِينَةَ مِنْ قُدَّامِهَا فَنَظَرَ إِلَيْهِ يُونُسُ فَفَزِعَ مِنْهُ وَ صَارَ إِلَى مُؤَخَّرِ السَّفِينَةِ فَدَارَ إِلَيْهِ الْحُوتُ وَ فَتَحَ فَاهُ فَخَرَجَ أَهْلُ السَّفِينَةِ فَقَالُوا: فِينَا عَاصٍ فَتَسَاهَمُوا فَخَرَجَ سَهْمُ يُونُسَ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ (فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ) فَأَخْرَجُوهُ فَأَلْقَوْهُ فِي الْبَحْرِ فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ مَرَّ بِهِ فِي الْمَاءِ.
وَ قَدْ سَأَلَ بَعْضُ الْيَهُودِ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِين … عليه السلام … عَنْ سِجْنٍ طَافَ أَقْطَارَ الْأَرْضِ بِصَاحِبِهِ، فَقَالَ: يَا يَهُودِيُّ أَمَّا السِّجْنُ الَّذِي طَافَ أَقْطَارَ الْأَرْضِ بِصَاحِبِهِ فَإِنَّهُ الْحُوتُ الَّذِي حُبِسَ يُونُسُ فِي بَطْنِهِ فَدَخَلَ فِي بَحْرِ الْقُلْزُمِ ثُمَّ خَرَجَ إِلَى بَحْرِ مِصْرَ ثُمَّ دَخَلَ فِي بَحْرِ طَبَرِسْتَانَ ثُمَّ خَرَجَ فِي دِجْلَةَ الْغَوْرَاءِ ثُمَّ مَرَّتْ بِهِ تَحْتَ الْأَرْضِ حَتَّى لَحِقَتْ بِقَارُونَ، وَ كَانَ قَارُونُ هَلَكَ فِي أَيَّامِ مُوسَى وَ وَكَّلَ اللَّهُ بِهِ مَلَكاً يُدْخِلُهُ فِي الْأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ قَامَةَ رَجُلٍ وَ كَانَ يُونُسُ فِي بَطْنِ الْحُوتِ يُسَبِّحُ اللَّهَ وَ يَسْتَغْفِرُهُ فَسَمِعَ قَارُونُ صَوْتَهُ فَقَالَ لِلْمَلَكِ الْمُوَكَّلِ بِهِ أَنْظِرْنِي فَإِنِّي أَسْمَعُ كَلَامَ آدَمِيٍّ فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَى الْمَلَكِ الْمُوَكَّلِ بِهِ أَنْظِرْهُ فَأَنْظَرَهُ ثُمَّ قَالَ قَارُونُ: مَنْ أَنْتَ؟ قَالَ يُونُسُ: أَنَا الْمُذْنِبُ الْخَاطِئُ يُونُسُ بْنُ مَتَّى قَالَ: فَمَا فَعَلَ الشَّدِيدُ الْغَضَبُ لِلَّهِ مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ؟ قَالَ: هَيْهَاتَ هَلَكَ. قَالَ: فَمَا فَعَلَ الرَّءُوفُ الرَّحِيمُ عَلَى قَوْمِهِ هَارُونُ بْنُ عِمْرَانَ؟ قَالَ: هَلَكَ قَالَ: فَمَا فَعَلَتْ كُلْثُمُ بِنْتُ عِمْرَانَ الَّتِي كَانَتْ سُمِّيَتْ لِي؟ قَالَ: هَيْهَاتَ مَا بَقِيَ مِنْ آلِ عِمْرَانَ أَحَدٌ، فَقَالَ قَارُونُ: وَا أَسَفَى عَلَى آلِ عِمْرَانَ! فَشَكَرَ اللَّهُ لَهُ ذَلِكَ فَأَمَرَ اللَّهُ الْمَلَكَ الْمُوَكَّلَ بِهِ أَنْ يَرْفَعَ عَنْهُ الْعَذَابَ أَيَّامَ الدُّنْيَا، فَرَفَعَ عَنْهُ فَلَمَّا رَأَى يُونُسُ ذَلِكَ (فَنادى فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ) فَاسْتَجَابَ اللَّهُ لَهُ وَ أَمَرَ الْحُوتَ أَنْ تَلْفِظَهُ فَلَفَظَتْهُ عَلَى سَاحِلِ الْبَحْرِ وَ قَدْ ذَهَبَ جِلْدُهُ وَ لَحْمُهُ وَ أَنْبَتَ اللَّهُ عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطِينٍ وَ هِيَ الدُّبَّاءُ فَأَظَلَّتْهُ مِنَ الشَّمْسِ فَشَكَرَ، ثُمَّ أَمَرَ اللَّهُ الشَّجَرَةَ فَتَنَحَّتْ عَنْهُ وَ وَقَعَ الشَّمْسُ عَلَيْهِ فَجَزِعَ فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِ يَا يُونُسُ لِمَ لَمْ تَرْحَمْ مِائَةَ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ وَ أَنْتَ تَجْزَعُ مِنْ أَلَمِ سَاعَةٍ فَقَالَ: يَا رَبِّ عَفْوَكَ عَفْوَكَ، فَرَدَّ اللَّهُ عَلَيْهِ بَدَنَهُ وَ رَجَعَ إِلَى قَوْمِهِ وَ آمَنُوا بِه.
در بعضي نقلها(2)رَوَى حَمَّادُ بْنُ عِيسَى عَمَّنْ أَخْبَرَهُ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ … عليهما السلام … قَالَ: أَوَّلُ مَنْ سُوهِمَ عَلَيْهِ مَرْيَمُ بِنْتُ عِمْرَانَ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ (وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلامَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ) وَ السِّهَامُ سِتَّةٌ ثُمَّ اسْتَهَمُوا فِي يُونُسَ … عليه السلام … لَمَّا رَكِبَ مَعَ الْقَوْمِ فَوَقَعَتِ السَّفِينَةُ فِي اللُّجَّةِ فَاسْتَهَمُوا فَوَقَعَ السَّهْمُ عَلَى يُونُسَ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ قَالَ: فَمَضَى يُونُسُ … عليه السلام … إِلَى صَدْرِ السَّفِينَةِ فَإِذَا الْحُوتُ فَاتِحٌ فَاهُ فَرَمَى نَفْسَهُ ثُمَّ كَانَ عِنْدَ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ تِسْعَةُ بَنِينَ فَنَذَرَ فِي الْعَاشِرِ إِنْ رَزَقَهُ اللَّهُ غُلَاماً أَنْ يَذْبَحَهُ فَلَمَّا وُلِدَ عَبْدُ اللَّهِ لَمْ يَكُنْ يَقْدِرُ أَنْ يَذْبَحَهُ وَ رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … فِي صُلْبِهِ فَجَاءَ بِعَشْرٍ مِنَ الْإِبِلِ فَسَاهَمَ عَلَيْهَا وَ عَلَى عَبْدِ اللَّهِ فَخَرَجَتِ السِّهَامُ عَلَى عَبْدِ اللَّهِ فَزَادَ عَشْراً فَلَمْ تَزَلِ السِّهَامُ تَخْرُجُ عَلَى عَبْدِ اللَّهِ وَ يَزِيدُ عَشْراً فَلَمَّا أَنْ خَرَجَتْ مِائَةٌ خَرَجَتِ السِّهَامُ عَلَى الْإِبِلِ فَقَالَ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ: مَا أَنْصَفْتُ رَبِّي فَأَعَادَ السِّهَامَ ثَلَاثاً فَخَرَجَتْ عَلَى الْإِبِلِ فَقَالَ: الْآنَ عَلِمْتُ أَنَّ رَبِّي قَدْ رَضِيَ فَنَحَرَهَا.
آمده كه تا سه بارقرعه را تكرار كردند، هر سه بار به نام حضرت يونس درآمد.
ـ مرسلهي شيخ طوسي … قدس سره … در نهاية:
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ فِي النِّهَايَةِ قَالَ: رُوِيَ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ … عليهما السلام … وَ عَنْ غَيْرِهِ مِنْ آبَائِهِ وَ أَبْنَائِهِ … عليهم السلام … مِنْ قَوْلِهِمْ: كُلُ مَجْهُولٍ فَفِيهِ الْقُرْعَةُ فَقُلْتُ لَهُ: إِنَّ الْقُرْعَةَ تُخْطِئُ وَ تُصِيبُ فَقَالَ: كُلُّ مَا حَكَمَ اللَّهُ بِهِ فَلَيْسَ بِمُخْطِئٍ.(1)
شيخ طوسي … قدس سره … در نهاية ميفرمايد: از امام كاظم … عليه السلام … و از ديگر ائمه … عليهم السلام … روايت شده كه فرمودهاند: هر مجهولي در آن قرعه است، عرض كردم قرعه [بعضي وقتها به واقع] اصابه ميكند و [گاهي] اصابه نميكند. فرمودند: هر
1) وسائل الشيعة، ج27، كتاب القضاء، ابواب كيفيت الحكم و احكام الدعوي، باب13، ح18، ص262 و النهاية في مجرد الفقه و الفتاوي، ص346.
چيزي را كه خداوند عزّوجلّ به آن حكم كند، خطا نيست.
اين روايت كه به نحو عام ميفرمايد: «كُلُ مَجْهُولٍ فَفِيهِ الْقُرْعَةُ»، شامل ما نحن فيه ميشود.
ـ صحيحهي حلبي:
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ أَبِي الْمَغْرَاءِ عَنِ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: إِذَا وَقَعَ الْحُرُّ وَ الْعَبْدُ وَ الْمُشْرِكُ عَلَى امْرَأَةٍ فِي طُهْرٍ وَاحِدٍ وَ ادَّعَوُا الْوَلَدَ أُقْرِعَ بَيْنَهُمْ وَ كَانَ الْوَلَدُ لِلَّذِي يُقْرَعُ.(1)
حلبي از امام صادق … عليه السلام … نقل ميكند كه فرمودند: هرگاه حرّ، عبد و مشركي با زني در طهر واحد مواقعه كردند [به نحوي كه حلال باشد] و هر كدام ادعاي ولد كردند، بينشان قرعه انداخته ميشود و هر كسي كه اسمش درآمد، ولد مال اوست.
اين روايت يكي از مصاديق جريان قرعه را بيان ميكند كه در تعيين ولد است.
ـ صحيحهي ابراهيم بن عمر:
وَ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ] بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى(2)
• رجال النجاشي، ص20:
إبراهيم بن عمر اليماني الصنعاني شيخ من أصحابنا ثقة روى عن أبي جعفر و أبي عبد الله … عليهما السلام …ذكر ذلك أبو العباس و غيره. له كتاب يرويه عنه حماد بن عيسى و غيره أخبرنا محمد بن عثمان قال: حدثنا أبو القاسم جعفر بن محمد قال: حدثنا عبيد الله بن أحمد بن نهيك قال: حدثنا ابن أبي عمير عن حماد بن عيسى عن إبراهيم بن عمر به.
• الرجال لإبن الغضائري، ص36:
إبراهيم بن عمر الصنعاني اليماني يكنى أبا إسحاق. ضعيف جدا. روى عن أبي جعفر و أبي عبد الله … عليهما السلام …. و له كتاب.
عَنْ سَيَابَةَ وَ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عُمَرَ جَمِيعاً عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … فِيرَجُلٍ قَالَ أَوَّلُ مَمْلُوكٍ أَمْلِكُهُ فَهُوَ حُرٌّ فَوَرِثَ ثَلَاثَةً قَالَ: يُقْرَعُ بَيْنَهُمْ فَمَنْ أَصَابَهُ الْقُرْعَةُ أُعْتِقَ قَالَ: وَ الْقُرْعَةُ سُنَّةٌ.(1)
سيابة و ابراهيم بن عمر از امام صادق … عليه السلام … نقل ميكنند كه حضرت دربارهي مردي كه گفته بود اوّلين مملوكي را كه تملّك ميكنم حرّ است، آنگاه سه مملوك را [با هم] به ارث برد، فرمودند: بين آن [سه مملوك] قرعه انداخته ميشود، پس هر كسي كه به قرعه درآمد، آزاد ميشود و فرمودند: قرعه سنّت است.
اين روايت نيز يكي از موارد قرعه را بيان ميكند و در نهايت نيز ميفرمايد: قرعه سنّت است.
روايات متعدّد ديگري نيز وجود دارد كه مشروعيّت قرعه را اثبات ميكند. قدر متيقن موارد جريان قرعه، شبههي موضوعيهاي است كه هيچ راه و اصلي كه بتوان واقع را تشخيص داد وجود نداشته باشد. ما نحن فيه از اين قبيل است؛ دو شيئي كه يكي مال زيد است و ديگري مال عمرو، امّا نميدانيم كدام مال زيد است و كدام مال عمرو، چنين جايي روشنترين مورد براي جريان قرعه است، خصوصاً اگر قيمتشان مساوي باشد.
بله، اگر قيمتها مساوي نباشد، ممكن است كسي احتمال دهد يا بگويد محطّ جريان قاعدهي عدل و انصاف است كه هر دو را بايد بفروشند و به نحو مساوي تقسيم كنند، ولي دليلي بر كلّيت قاعدهي عدل و انصاف در مقابل قرعه وجود ندارد و با اين اطلاقي كه در مورد قرعه وجود دارد، نوبت به قاعدهي عدل و
1) وسائل الشيعة، ج27، كتاب القضاء، ابواب كيفيت الحكم و احكام الدعوي، باب13، ح2، ص257 و تهذيب الاحكام، ج6، ص239.
انصاف(1)
اين قاعده فيالجمله مورد امضاي شرع واقع شده، از جمله در مورد اميني كه دو نفر در نزد او امانت سپردهاند؛ مثلاً زيد دو دينار و عمرو يك دينار، يك دينار از آن سه دينار ضايع ميشود به طوري كه معلوم نميشود يك دينار زيد بوده يا عمرو، در چنين فرضي روايت فرموده از دو دينار باقي مانده يك دينارش را به زيد ميدهد و دينار ديگر را تنصيف ميكند، نصفي را به زيد و نصف ديگر را به عمرو.
• وسائل الشيعة، ج18، كتاب الصلح، باب12، ح1، ص452 و من لا يحضره الفقيه، ج3، ص37:
مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنِ الصَّادِقِ عَنْ أَبِيهِ … عليهما السلام …فِي رَجُلٍ اسْتَوْدَعَ رَجُلًا دِينَارَيْنِ فَاسْتَوْدَعَهُ آخَرُ دِينَاراً فَضَاعَ دِينَارٌ مِنْهَا قَالَ: يُعْطَى صَاحِبُ الدِّينَارَيْنِ دِينَاراً وَ يُقْسَمُ الْآخَرُ بَيْنَهُمَا نِصْفَيْنِ.
به هر حال اگر اين قاعده مورد امضاء شارع هم قرار گرفته باشد، در ما نحن فيه كاربرد ندارد؛ زيرا در ما نحن فيه ميدانيم دو اتومبيل از ده اتومبيل مال زيد است و با قرعه هم دو اتومبيل به زيد تحويل داده ميشود و اينطور نيست كه اگر قاعدهي عدل و انصاف جاري نشود، احتمال اينكه هيچ چيز به زيد نرسد وجود داشته باشد تا بگوييم موافقت قطعيه ي فيالجمله، مقدم بر موافقت احتماليهي تفصيلي است.
پس به طور خلاصه ميتوانيم بگوييم اولاً: قاعدهي عدل و انصاف ثابت نيست همه جا مورد امضاء شارع قرار گرفته باشد. ثانياً: محلّ جريان قاعدهي عدل و انصاف اجنبي از ما نحن فيه است. (اميرخاني)
در چنين جايي نميرسد.1) قاعدهي عدل و انصاف، قاعدهي عقلايي است كه در موارد تخاصم دو نفر بر مالي كه هر دو آن را ادعا ميكنند و هيچ كدام دليلي بر اثبات آن ندارند، جاري ميشود كه آن را تنصيف ميكنند. اين قاعده مبتني بر اين است كه عقلاء موافقت قطعيهي فيالجمله و همچنين مخالفت قطعيهي فيالجمله را بر موافقت و مخالفت احتمالي مقدم ميدارند. به عنوان مثال اگر دو نفر در مورد يك سكهاي منازعه داشته باشند و هر كدام ادعاي مالكيت آن را داشته و نتوانند دليلي بر آن اقامه كنند، اگر در چنين جايي مثلاً با قرعه آن را به يكي بدهند، احتمال وصول تمام مال به مالكش وجود دارد، ولي احتمال هم دارد هيچ چيز از آن به مالكش نرسد. امّا اگر آن را تنصيف كنند، يقيناً نصف آن به مالكش ميرسد و نصف ديگر به مالك نميرسد.
2) . در مورد مجهول بودن از حيث تعداد كه چند تا از هدايايي كه داده غصبي است، از طريق قاعدهي يد ـ كه حضرت استاد دام ظله در مورد صورت قبل فرمودند ـ ميتوان معلوم كرد؛ به اين صورت كه به تعداد قدر متيقن غصبي است و بقيه چون تحت يد سلطان بوده، قاعدهي يد بر آن جاري است و لذا بر آخذ حلال است، هرچند در اينكه كدام يك از اين هدايا ـ به تعداد قدر متيقن ـ غصبي است، باز جهالت باقي است. (اميرخاني)
شركت ميشد ـ مرحوم شيخ پذيرفتند كه در صورت مجهول بودن قدر و مالك، بايد تخميس كرد و ادلّهي خمس شامل آن ميشود ـ هرچند اينكه ادلّهي خمس شامل آن ميشود يا خير، محلّ كلام است ـ بايد در اين فرض هم كه موجب اشاعه و شركت نميشود، بپذيرند كه اگر قدر و مالك مجهول باشند بايد تخميس كند؛ چون اگر ادلّهي خمس آنجا را شامل شود، اينجا را هم شامل ميشود و بعيد نيست بگوييم اغلب مواردي كه مال حلال مختلط به حرام ميشود، به نحوي است كه موجب اشاعه و شركت نميشود، پس بايد آن ادلّه شامل صورتي كه موجب اشاعه نميشود نيز بشود.
مقدار معلوم ولي مالك مجهول است؛ مثلاً ميداند دو اتومبيل از اين ده اتومبيل غصبي است، ولي مالكش را نميشناسد. حكم اين صورت هم مانند(1)حكم صورت سوم در مسألهي قبلي است.
مالك معلوم ولي مقدارش مجهول است. در اينجا هم ميگوييم نسبت به تعداد كه چند تا غصبي است، ميتواند نسبت به بيش از قدر متيقن قاعدهي يد جاري كند، امّا اينكه آن مقدار متيقن كداميك از اين ده اتومبيل است، باز قرعه جاري ميشود.
پس خلاصه اينكه تمام صوري كه مرحوم شيخ براي صورت اشاعه مطرح كردند، براي صورت غير اشاعه هم مطرح ميشود و اختصاص به صورت اشاعه ندارد.
1) اگر دو اتومبيلي كه غصبي است بعينه ميشناسد كه كدام است پس علم تفصيلي به حرام دارد، امّا اگر آن دو را بعينه نشناسد، بايد بگوييم حكمش مثل صورت اوّل است كه بايد با قرعه مشخص كند، آنگاه آن را بعد از فحص و يأس از ظفر به مالك صدقه دهد. (اميرخاني)
مطلب ديگري كه مرحوم شيخ … قدس سره … عنوان ميفرمايد آن است كه أخذ مال از ظالم يكبار به اعتبار نفس أخذ مورد نظر قرار ميگيرد و يك بار به اعتبار مال. اگر به اعتبار نفس أخذ مورد نظر قرار بگيرد، به احكام خمسه منقسم ميشود؛ يعني نفس أخذ ـ صرف نظر از اينكه خود مال چه حكمي دارد ـ گاهي واجب است، گاهي حرام، گاهي مستحب، گاهي مكروه و گاهي مباح.(1)
اعلم، أنّ أخذ ما في يد الظالم ينقسم باعتبار نفس الأخذ إلى الأحكام الخمسة، و باعتبار نفس المال إلى المحرّم و المكروه و الواجب.
اخذ واجب: قاعدتاً مراد شيخ جايي است كه مثلاً عيالش در فقر و گرسنگي است و نميتواند تأمين نفقهي واجب آنها كند، در چنين فرضي واجب است هديهي سلطان را أخذ كند.
اخذ حرام: مواردي كه أخذ از ظالم موجب مشروعيت دادن به ظالم و ترويج او ميشود.
اخذ مكروه: مواردي كه أخذ از ظالم در مظنّهي آن است كه تمايل قلبي به ظالم پيدا كند.
اخذ مستحب: مواردي كه مثلاً اگر أخذ كند، توسعه بر عيال ميشود و احتمال اينكه تمايل قلبي به ظالم پيدا كند نيست.
اخذ مباح: مواردي كه هيچ يك از عناوين واجب، حرام، مستحب و مكروه بر آن منطبق نباشد كه در اين صورت أخذ مباح خواهد بود.
1) المكاسب المحرمة، ج2، ص198:
خدمت مرحوم شيخ … قدس سره … عرض ميكنيم: اگر مقصودتان از انقسام به احكام خمسه اين است كه واقعاً أخذ بما هو أخذ منقسم به احكام خمسه ميشود، ظاهراً درست نيست؛ زيرا أخذ به عنوان يك فعل تكويني مثل بقيهي افعال انسان، مانند تكان دادن دست و ... حكمي جز اباحه ندارد. بله، به اعتبار عوارض ميتواند عناوين ديگري بر آن منطبق شود؛ مثلاً اگر براي تأمين نفقهي واجب باشد، مقدمهي واجب ميشود كه اگر گفتيم مقدمهي واجب، شرعاً واجب است، وجوب شرعي مقدمي پيدا ميكند.
يا اگر أخذ از ظالم موجب تأييد ظالم شود حرام خواهد بود، ولي به هر حال باز أخذ بما هو أخذ حرام نيست بلكه تأييد ظالم حرام است، مگر اينكه كسي بگويد خود اخذ، مصداق تأييد ظالم است.
مرحوم شيخ … قدس سره … ميفرمايد أخذ از يد ظالم به اعتبار نفس مال، به حرام، مكروه و واجب منقسم ميشود.
حرام در جايي است كه بداند غصبي است و مالك رضايت به آن ندارد. مكروه جايي است كه مشتبه باشد و واجب، موارد وجوب استنقاذ اموال مردم از يد ظالم است كه حتّي بر حاكم شرع واجب است استنقاذ آنچه بر ذمهي ظالم از حقوق سادات و فقراء است هرچند به عنوان تقاص باشد، بلكه حتّي آحاد مردم خصوصاً مستحقين خمس و زكات (فقراء و سادات) در صورت عدم امكان استيذان از حاكم شرع، خود ميتوانند استنقاذ كنند.(1)
اعلم، أنّ أخذ ما في يد الظالم ينقسم باعتبار نفس الأخذ إلى الأحكام الخمسة، و باعتبار نفس المال إلى المحرّم و المكروه و الواجب.
فالمحرّم ما علم كونه مال الغير مع عدم رضاه بالأخذ. و المكروه المال المشتبه. و الواجب ما يجب استنقاذه من يده من حقوق الناس، حتّى أنّه يجب على الحاكم الشرعي استنقاذ ما في ذمّته من حقوق السادة و الفقراء و لو بعنوان المقاصّة، بل يجوز ذلك لآحاد الناس، خصوصاً نفس المستحقّين مع تعذّر استئذان الحاكم.
1) همان:
در مورد موارد حرمت و كراهت أخذ به اعتبار نفس مال، قبلاً بحث كرده ايم.
امّا موارد وجوب أخذ به اعتبار نفسِ مال كه مرحوم شيخ فرمود در جايي است كه استنقاذ اموال مردم از يد ظالم واجب باشد، ميگوييم: اين كلام درست است؛ چراكه همه بالخصوص حاكم، موظّف به قيام به قسط و رفع ظلم هستند. همچنين اين كلام هم درست است كه فرمودند حتّي بر حاكم شرع واجب است حق سادات و فقراء را از ظالمي كه خمس و زكات اموالش را نپرداخته ـ كه عين آن حقّ سادات و فقراء است ـ و در نتيجه تلف كرده و به ذمه اش آمده، بگيرد.
و امّا اينكه فرمود «و لو بعنوان المقاصة» يعني حاكم شرع حتّي ميتواند به عنوان تقاص، حقّ سادات و فقراء را از ظالم أخذ كند، ميگوييم: اين كلام طبق اين مبنا ـ كه شايد مبناي مشهور باشد ـ درست است كه عنوان سادات و فقراء مالك خمس و زكاتند و چون ظالم آن را تلف كرده و حاضر نيست بپردازد، حاكم شرع كه بر عنوان سادات و فقراء ولايت دارد ميتواند به عنوان تقاص از اموال ظالم بردارد؛ يعني همانطور كه اگر كسي از ديگري بستانكار است و بدهكار از پرداخت بدهي اباء ميكند، بستانكار علي الاصح ميتواند مالي از بدهكار را به عنوان تقاص بردارد، حاكم شرع نيز به عنوان وليّ ميتواند چنين كاري كند. پس اين كلام شيخ هم طبق قاعده است و شايد طبق فتواي اكثر باشد.
امّا اينكه شيخ در ادامه فرمود «بل يجوز ذلك لآحاد الناس»؛ يعني بر آحاد مردم جايز است اموال مانعين زكات و خمس را بردارند، ميگوييم: اگر مراد اين باشد كه آحاد مردم ميتوانند ظالم را مجبور كنند كه خمس و زكاتش را بپردازد، كلام درستي است؛ چراكه اين عمل مصداق امر به معروف و نهي از منكر بوده و با رعايت شرايط و مراتبش نه تنها جايز بلكه واجب است و اگر با امر و نهي زباني خمس و زكاتش را پرداخت نكرد، ميتوانند او را مجبور كنند كه بپردازد و اين عمل به تعبير روايت، بالاترين برّ و نيكي به او است. در صحيحهي عبدالله بن سنان كه در اوائل مكاسب نيز ذكر كردهايم ميفرمايد:
مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: جَاءَ رَجُلٌ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم … فَقَالَ: إِنَّ أُمِّي لَا تَدْفَعُ يَدَ لَامِسٍ فَقَالَ: فَاحْبِسْهَا قَالَ: قَدْ فَعَلْتُ قَالَ: فَامْنَعْ مَنْ يَدْخُلُ عَلَيْهَا قَالَ: قَدْ فَعَلْتُ قَالَ: قَيِّدْهَا فَإِنَّكَ لَا تَبَرُّهَا بِشَيْءٍ أَفْضَلَ مِنْ أَنْ تَمْنَعَهَا مِنْ مَحَارِمِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.(1)
عبدالله بن سنان از امام صادق … عليه السلام … نقل ميكند كه فرمودند: مردي نزد رسول الله … صلي الله عليه و آله و سلم … آمد و عرض كرد: مادرم دست هيچ كسي را كه به او تعرّض ميكند دفع نميكند، حضرت فرمودند: او را حبس كن. عرض كرد: اين كار را كردم [ولي تأثيري نداشت] فرمودند: ديگران را از داخل شدن بر او منع كن. عرض كردم: چنين كردم [ولي فايدهاي نداشت] فرمودند: او را در قيد و بند كن، پس به درستي كه برّ و نيكي به او نميكني كه افضل از اين باشد كه او را از محارم خدا بازداري!
1) وسائل الشيعة، ج28، كتاب الحدود و التعزيرات، ابواب حد الزنا، باب48، ح1، ص150 و من لا يحضره الفقيه، ج4، ص72.
پس مجبور كردن ظالم به اينكه خمس و زكاتش را بپردازد، بالاترين برّ و نيكي است. بله اگر اجبار، ملازم با تصرّف ديگري در نفس يا مال او باشد، اين مرتبه از امر به معروف و نهي از منكر با شرايط آن گرچه جايز است، ولي ديگر واجب نيست؛ به دليل روايات متعددي كه در ذيل آيهي شريفهي (يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْليكُمْ ناراً)(1)وارد شده از جمله:
ـ موثقهي ابي بصير:
وَ عَنْهُمْ [مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا] عَنْ أَحْمَدَ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنْ سَمَاعَةَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ (قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً) قُلْتُ: كَيْفَ أَقِيهِمْ؟ قَالَ: تَأْمُرُهُمْ بِمَا أَمَرَ اللَّهُ وَ تَنْهَاهُمْ عَمَّا نَهَاهُمُ اللَّهُ فَإِنْ أَطَاعُوكَ كُنْتَ قَدْ وَقَيْتَهُمْ وَ إِنْ عَصَوْكَ كُنْتَ قَدْ قَضَيْتَ مَا عَلَيْكَ.
وَ رَوَاهُ الشَّيْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ.(2)
ابوبصير ميگويد دربارهي آيهي شريفهي (قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً) سؤال كردم چگونه اهلم را از آتش باز دارم؟ فرمودند:(3)آنها را به آنچه خداوند دستور داده، امرشان ميكني و از آنچه خدا آنان را بازداشته نهي ميكني، پس اگر تو را اطاعت كردند، تو آنها را از [آتش] حفظ كردهاي و
1) سورهي تحريم، آيهي6: (يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْليكُمْ ناراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ عَلَيْها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ)
2) وسائل الشيعة، ج16، كتاب الأَمر بالمعروف و النهي عن المنكر، ابواب الامر و النهي و ما يناسبها، باب9، ح2، ص148 و الكافي، ج5، ص62.
3) اين روايت مقطوعه است، امّا در روايات متعدد ديگري تصريح شده كه ابي بصير از امام صادق … عليه السلام … سؤال كرده است.
اگر سرباز زدند، تو آنچه را بر عهده ات بوده انجام دادهاي.
اين روايت به روشني بيان ميكند بيش از امر و نهي زباني واجب نيست و اگر كسي امر و نهي زباني كند، به وظيفهاش حتّي نسبت به خانوادهاش ـ با آنكه وظيفهي انسان نسبت به خانوادهاش سنگينتر از مردم عادي است؛ زيرا خداوند، اهل را اختصاص به ذكر كرده است ـ عمل كرده است.
ـ روايت عبدالاعلي مولي آل سام:
مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُذَافِرٍ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ عَبْدِ الْأَعْلَى مَوْلَى آلِ سَامٍ(1)عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ … عليه السلام … قَالَ: لَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً) جَلَسَ رَجُلٌ مِنَ الْمُسْلِمِينَ يَبْكِي وَ قَالَ: أَنَا عَجَزْتُ عَنْ نَفْسِي كُلِّفْتُ أَهْلِي فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ … صلي الله عليه و آله و سلم …: حَسْبُكَ أَنْ تَأْمُرَهُمْ بِمَا تَأْمُرُ بِهِ نَفْسَكَ وَ تَنْهَاهُمْ عَمَّا تَنْهَى عَنْهُ نَفْسَكَ.(2)
عبدالاعلي مولي آل سام از امام صادق … عليه السلام … نقل ميكند كه فرمودند: وقتي اين آيهي شريفه (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً) نازل شد، يكي از مسلمانان نشست و شروع كرد به گريه كردن و گفت: من نسبت به خودم عاجز بودم حالا نسبت به اهل خود نيز مكلّف شدم! رسول الله … صلي الله عليه و آله و سلم … فرمودند: همينكه آنها را نسبت به آنچه به خود امر ميكني امرشان كني و از آنچه نسبت به خود نهي ميكني نهيشان كني، كفايت ميكند.
بنابراين اين روايت و روايات ديگري كه وجود دارد، بيان ميكند امر به
معروف و نهي از منكر زباني با رعايت شرايطش كافي است و اجبار عملي گرچه جايز است ولي واجب نيست.
امّا اينكه مرحوم شيخ فرمودند مستحقين (سادات و فقراء) در صورتي كه استيذان از حاكم ممكن نباشد ميتوانند تقاص كنند، ميگوييم:
در صورت عدم امكان استيذان از حاكم، اينكه مستحقين خودشان بتوانند تقاص كنند درست نيست؛ زيرا فقراء و سادات قبل از اينكه زكات و خمس را دريافت كنند، مالك نميشوند و اينكه گفته ميشود فقراء و سادات در خمس و زكات شريك اغنياء هستند، به اين معنا نيست كه در عين به نحو مشاع شريك باشند يا مالك ذمهي غني باشند، بلكه اظهر آن است كه عنوان فقراء و عنوان سادات، مالك خمس و زكاتند نه اشخاص فقراء و سادات.
بنابراين اشخاص فقراء و سادات كه مالك نيستند، پس چطور ميتوانند تقاص كنند؟! تقاص حق مالكي است كه ديگري مالش را غصب كرده و از دادن آن استنكاف ميكند، ولي در مورد زكات و خمس، اشخاص فقراء و سادات تا خمس و زكاتي به آنها پرداخت نشده، مالك نيستند تا بتوانند تقاص كنند.
بله، حاكم شرع از آنجا كه ولايت بر عنوان فقراء و سادات دارد، ميتواند به آنان به عنوان عامل إذن دهد از اموال ظالم بردارند.
إن قلت: در چنين مواردي اگر حاكم شرع نباشد كه إذن دهد، عدول مؤمنين ميتوانند متصدّي شوند بلكه بالاتر حتّي اگر عادلي هم نباشد، مؤمنين مورد وثوق ميتوانند تصدّي كنند و حتّي تقاصاً بردارند.
قلت: جواز تصدّي عدول مؤمنين و در نبود عادل، مؤمنين مورد وثوق،
اختصاص به مواردي دارد كه ميدانيم شارع راضي نيست آن امر بر زمين بماند؛ مثلاً مال يتيمي در حال تلف شدن است و بايد كسي متصدّي آن شود تا از تلف شدن نجات پيدا كند، اينجا چون ميدانيم شارع راضي نيست اين امر بر زمين بماند، اگر حاكم شرع نبود، وظيفهي عدول مؤمنين است متصدّي شوند و اگر عادلي نبود، مؤمنين مورد وثوق وظيفه دارند متصدّي شوند تا از تلف مال يتيم جلوگيري كنند. امّا در ما نحن فيه نميدانيم شارع راضي باشد در صورت عدم وجود حاكم شرع، هر كسي در آن تصرّف كند. بنابراين اينكه در نبود حاكم شرع افراد خود بتوانند حسبةً متصدي شوند، جاي تأمل است.
مطلب آخري كه مرحوم شيخ … قدس سره … در مورد بحث جوائز السلطان مطرح ميكند آن است كه مظالم تالفي كه بر عهدهي ظالم است، اگر در حياتش أداء نكرد، بعد از موتش جزء ديونش محسوب شده و از ميراثش استثناء ميشود؛ زيرا آيهي شريفه ميفرمايد: (مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصي بِها أَوْ دَيْنٍ)(1)يعني همانطور كه اگر شخصي از ديگري مالي را قرض كرد و از دنيا رفت، آن مقدار مال جزء ديونش محسوب شده و از ميراثش كم ميشود ـ يعني اوّل بايد آن را از ميراثش جدا كرد، آنگاه بين ورثه تقسيم شود ـ در اينجا هم اگر مظالم تالفي بر عهدهي ظالم باشد ـ مثلاً اموالي را غصب سپس تلف كرده يا خمس و زكات بر عهدهاش بوده و تلف كرده ـ آن هم جزء ديونش محسوب شده و بايد از ميراثش كم شود،
1) سورهي نساء، آيهي11: (يُوصيكُمُ اللَّهُ في أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ فَإِنْ كُنَّ نِساءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثا ما تَرَكَ وَ إِنْ كانَتْ واحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ وَ لِأَبَوَيْهِ لِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمَّا تَرَكَ إِنْ كانَ لَهُ وَلَدٌ فَإِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ أَبَواهُ فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ فَإِنْ كانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصي بِها أَوْ دَيْنٍ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ لا تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعاً فَريضَةً مِنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَليماً حَكيماً)
آنگاه اموال ظالم بعد از كسر وصيّت مشروع، بين ورثه تقسيم شود.(1)
و كيف كان، فالظاهر أنّه لا إشكال في كون ما في ذمّته من قيم المتلفات غصباً من جملة ديونه، نظير ما استقرّ في ذمّته بقرض أو ثمن مبيع أو صداق أو غيرها.
و مقتضى القاعدة كونها كذلك بعد موته، فيقدّم جميع ذلك على الإرث و الوصية، إلّا أنّه ذكر بعض الأساطين: أنّ ما في يده من المظالم تالفاً لا يلحقه حكم الديون في التقديم على الوصايا و المواريث؛ لعدم انصراف الدين إليه و إن كان منه و بقاء عموم الوصية و الميراث على حاله، و للسيرة المأخوذة يداً بيد من مبدإ الإسلام إلى يومنا هذا، فعلى هذا لو أوصى بها بعد التلف أُخرجت من الثلث.
اين مسأله، مسألهي واضحي بوده و طبق قاعده است، ولي از آنجا كه شخصيت بزرگي مثل كاشف الغطاء … قدس سره … خلاف اين را فرموده و ممكن است باعث شود كسان ديگري هم مرتكب اين خطا شوند، شيخ اين مسأله را مطرح فرموده است.
كاشف الغطاء فرموده است: مظالمي كه بر عهدهي ظالمين است و تلف شده، از ديون آنها محسوب نميشود(2)
و يؤخذ من الظالم قهراً مع الإمكان إن بقيت في يده و عوضها مع التلف و يقاصّ بها من أمواله مع حياته و لو كانت ودائع على نحو ما سيجيء في كتاب الغصب إلّا إن ما في يده من المظالم تالفاً لا يلحقه حكم الديون في التقديم على الوصايا و المواريث لعدم انصراف الدين إليه و إن كان منه و بقاء عموم الوصية و المواريث على حاله و للسيرة المأخوذة يداً بيد من مبدأ الإسلام إلى يومنا هذا، فعلى ذلك لو أوصى بها بعد التلف خرجت من الثلث.
يعني بعد از مرگشان از تركهشان كم نميشود، هرچند فيالواقع بر آن دين اطلاق ميشود، ولي ديني كه در آيهي شريفه ميفرمايد (مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصي بِها أَوْ دَيْنٍ) شامل چنين ديني نمي شود؛ زيرا:عاديه است و شامل ديون اينچنيني ظالم نميشود، لامحاله عمومات ارث و وصيت به جاي خود باقي است و بدون كسر چنين ديوني با آن معامله ميشود.
بنابراين حتّي اگر خود ظالمين نيز وصيت كنند كه مظالم مرا از اموالم جبران كنيد، باز جزء ديونش محسوب نميشود بلكه از ثلث اموالش كم ميشود. و اگر مظالمش بيشتر از ثلث اموالش باشد، رضايت و اجازهي ورّاث در پرداخت بيش از ثلث لازم است.
در مورد دليل اوّلشان كه فرمود: ادلّه انصراف به چنين ديني ندارد ـ كه بهتر است اينطور تعبير كنيم ادلّه از چنين ديني منصرف است ـ ميگوييم: همانطور كه مرحوم شيخ فرمودند(1)
و فيه: منع الانصراف؛ فإنّا لا نجد بعد مراجعة العرف فرقاً بين ما أتلفه هذا الظالم عدواناً و بين ما أتلفه نسياناً، و لا بين ما أتلفه عدواناً هذا الظالم و بين ما أتلفه شخص آخر من غير الظلمة، مع أنّه لا إشكال في جريان أحكام الدين عليه في حال حياته من جواز المقاصّة من ماله كما هو المنصوص، و تعلّق الخمس و الاستطاعة و غير ذلك، فلو تمّ الانصراف لزم إهمال الأحكام المنوطة بالدين وجوداً و عدماً من غير فرق بين حياته و موته.
و ما ادّعاه من السيرة، فهو ناشٍ من قلّة مبالاة الناس كما هو دَيْدَنهم في أكثر السير التي استمرّوا عليها؛ و لذا لا يفرّقون في ذلك بين الظلَمة و غيرهم ممّن علموا باشتغال ذمّته بحقوق الناس من جهة حقّ السادة و الفقراء، أو من جهة العلم بفساد أكثر معاملاته، و لا في إنفاذ وصايا الظلَمة و توريث ورثتهم بين اشتغال ذممهم بعوض المتلَفات و أرش الجنايات، و بين اشتغالها بديونهم المستقرّة عليهم من معاملاتهم و صدقاتهم الواجبة عليهم، و لا بين ما علم المظلوم فيه تفصيلًا، و بين ما لم يعلم؛ فإنّك إذا تتبّعت أحوال الظلَمة وجدت ما استقرّ في ذممهم من جهة المعاوضات و المداينات مطلقاً، أو من جهة خصوص أشخاص معلومين تفصيلًا، أو مشتبَهين في محصور كافياً في استغراق تركتهم المانع من التصرّف فيها بالوصية أو الإرث. و بالجملة، فالتمسّك بالسيرة المذكورة أوهن من دعوى الانصراف السابقة، فالخروج بها عن القواعد المنصوصة المجمع عليها غير متوجّه.
، چه فرقي است بين اموالي كه ظالم سهواً تلف كرده و1) المكاسب المحرمة، ج2، ص199:
بين اموالي كه عدواناً و ظلماً تلف كرده، كه نسبت به اموالي كه سهواً تلف كرده بگوييم جزء ديونش محسوب ميشود و بايد از تركهاش كم شود، ولي اگر عدواناً و ظلماً تلف كرده باشد جزء ديونش محسوب نشده و از تركهاش كم نميشود؟!
همچنين چه فرقي بين ظلمه و غير ظلمه در اينجا وجود دارد كه اگر ظلمه اموال مردم را عدواناً و ظلماً تلف كنند، از ديونشان محسوب نميشود، ولي غير ظلمه اگر چه عدواناً و ظلماً مالي را تلف كنند، از ديونشان محسوب ميشود؟!
پس دليل اولّشان بر انصراف ادلّه از چنين ديوني درست نيست و اطلاق آيهي شريفه شامل آن ميشود و هيچ مانعي از شمول وجود ندارد.
و امّا دليل دوم ايشان كه سيره بر عدم احتساب مظالم تالف از ديون ظلمه وجود دارد، ميگوييم:
اولاً: چنين ظلمهاي تعدادشان كم است و در حدّي نيست كه بتوان بر كيفيت برخورد با تركهي آنان، سيره اطلاق كرد.
ثانياً: چنين سيرهاي هم اگر باشد، منتسب به خود ظالمين و اطرافيانشان است كه به خاطر قلّت مبالات، چنين ميكردند و در هنگام حيات ظالمين هم به آنها اعتراض نميكردند. بنابراين چنين سيرهاي كاشفيتي از حكم شرع ندارد.
و در مورد عدم اعتراض معصومين … عليهم السلام … هم ميگوييم:
اولاً: در مرأي و منظرشان نبوده است.
ثانياً: با اطلاقات و عمومات فراواني كه از معصومين … عليهم السلام … رسيده، اين سيره مورد ردع قرار گرفته و به گونهاي شيوع نداشته كه نياز به ردع خاصّي باشد.
و اساساً متشرعه چنين سيرهاي را قبول نميكنند، بلكه ميگويند اين اموالي را كه ورثه ميخورند، مال مردم است و بايد به آنها ردّ شود. بنابراين كلام شيخ كبير كاشف الغطاء درست نيست و به قول مرحوم شيخ در ردّ ادعاي انصراف، اگر كلام كاشف الغطاء را بپذيريم لازمهاش آن است احكام مربوط به دين را بدون دليل اهمال كنيم.
بحمد الله مسألهي ثانية از مسائلي كه مرحوم شيخ در خاتمهي مكاسب محرمه ذكر كردند، بِصُوَرِها المختلفة مورد رسيدگي قرار گرفت و به اتمام رسيد و يقع الكلام في المسألة الثالثة إن شاء الله تعالي و له الحمد.
قرآن كريم.(1)
آل نوبخت، اقبال آشتياني، عباس، تعريب: علي هاشم الاسدي.
الإحتجاج على أهل اللجاج، طبرسى، احمد بن على، محقّق/ مصحّح: محمد باقر خرسان، 2 جلد، ناشر: نشر مرتضى، چاپ اوّل، 1403 ه.ق، مشهد ـ ايران.
إرشاد الأذهان إلى أحكام الإيمان، علامهي حلّى، حسن بن يوسف بن مطهّر اسدى، محقّق/ مصحّح: فارس حسون، 2 جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامى (وابسته به جامعهي مدرسين حوزهي علميهي قم)، چاپ اوّل، 1410 ه.ق، قم ـ ايران.
إرشاد الطالب إلى التعليق على المكاسب، تبريزى، جواد بن على، 4 جلد، ناشر: مؤسسهي اسماعيليان، چاپ سوم، 1416 ه.ق، قم ـ ايران.
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، شيخ مفيد، محمد بن محمد، محقّق/ مصحّح: مؤسسهي آل البيت … عليهم السلام …، 2 جلد، ناشر: كنگرهي شيخ مفيد … قدس سره …، چاپ اوّل، 1413 ه.ق، قم ـ ايران.
1) در استناد به اكثر كتابهاي مورد استفاده، از متون موجود در «مجموعه نرمافزارهاي مؤسسهي تحقيقات كامپيوتري نور»، «معجم فقهي اهل البيت … عليهم السلام … حضرت آيت الله گلپايگاني … قدس سره …» و ديگر نرمافزارهاي مشهور استفاده شده است. لذا احتمال اشتباه جزئي در نقل مطالب وجود دارد.
الاستبصار فيما اختلف من الأخبار، شيخ طوسي، ابو جعفر محمّد بن حسن، محقّق/ مصحّح: حسن الموسوى خرسان، 4 جلد، ناشر: دار الكتب الاسلامية، چاپ اوّل، 1390 ه.ق، تهران ـ ايران.
اعيان الشيعة، سيد محسن امين، 11 جلد، ناشر: دار التعارف للمطبوعات، 1406 ه.ق، بيروت ـ لبنان.
الأمالي، شيخ صدوق، محمّد بن علي ابن بابويه قمي، يك جلد، ناشر: كتابچي، چاپ ششم، 1376 ه.ش، تهران ـ ايران.
الانتصار في انفرادات الإمامية، شريف مرتضى، على بن حسين موسوى، يك جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامى (وابسته به جامعهي مدرسين حوزهي علميهي قم)، چاپ اوّل، 1415 ه.ق، قم ـ ايران.
أنوار الفقاهة ـ كتاب الطهارة، كاشف الغطاء، حسن بن جعفر بن خضر نجفى، يك جلد، ناشر: مؤسسهي كاشف الغطاء، چاپ اوّل، 1422 ه.ق، نجف اشرف ـ عراق.
بحار الانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار … عليهم السلام …، علامه مجلسي، محمّد باقر بن محمّد تقي اصفهاني، محقّق/ مصحّح: جمعى از محقّقان، 111 جلد، ناشر: مؤسسة الطبع و النشر، چاپ اوّل، 1410 ه.ق، بيروت ـ لبنان.
تاج العروس من جواهر القاموس، حسيني زبيدي، سيّد محمّد مرتضي، محقّق/ مصحّح: علي شيري، 20 جلد، ناشر: دار الفكر للطباعة و النشر و التوزيع، چاپ اوّل، 1414 ه.ق، بيروت ـ لبنان.
تبصرة المتعلمين في أحكام الدين، علامهي حلّى، حسن بن يوسف بن مطهر اسدى، محقّق/ مصحّح: محمد هادى يوسفى غروى، يك جلد، ناشر: مؤسسهي
چاپ و نشر (وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى)، چاپ اوّل، 1411 ه.ق، تهران ـ ايران.
تحرير الأحكام الشرعية على مذهب الإمامية (ط- الحديثة)، علامهي حلّى، حسن بن يوسف بن مطهر اسدى، محقّق/ مصحّح: ابراهيم البهادري، 6 جلد، ناشر: مؤسسهي امام صادق … عليه السلام …، چاپ اوّل، 1420 ه.ق، قم ـ ايران.
تحف العقول، ابن شعبه حرّاني، حسن بن علي، محقّق/ مصحّح: علي اكبر غفاري، يك جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامى (وابسته به جامعهي مدرسين حوزهي علميهي قم)، چاپ دوم، 1404 ه.ق، قم ـ ايران.
تذكرة الفقهاء (ط- الحديثة)، علامه حلّى، حسن بن يوسف بن مطهر اسدى، محقّق/ مصحّح: گروه پژوهش مؤسسه آل البيت … عليهم السلام …، 14 جلد، ناشر: مؤسسه آلالبيت … عليهم السلام …، چاپ اوّل، 1414 ه.ق، قم ـ ايران.
ترجمه و شرح نهج البلاغة، فيض الاسلام، سيد علي نقي، يك جلد، ناشر: مؤسسهي چاپ و نشر تأليفات فيض الاسلام (انتشارات فقيه)، چاپ پنجم، 1379 ه.ش، تهران ـ ايران.
تعليقة استدلالية على العروة الوثقى، محقّق عراقى، آقا ضياء الدين، على كزازى، محقّق/ مصحّح: گروه پژوهش دفتر انتشارات اسلامى، يك جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامى (وابسته به جامعهي مدرسين حوزهي علميهي قم)، چاپ دوم، 1415 ه.ق، قم ـ ايران.
تفسير العياشي، عياشى، محمد بن مسعود، محقّق/ مصحّح: هاشم رسولى محلاتى، 2 جلد، ناشر: انتشارات علمية، چاپ اوّل، 1380 ه.ق، تهران ـ ايران.
تفسير القمي، علي بن ابراهيم قمي، تحقيق: سيّد طيب موسوي جزائري، 2 جلد، ناشر: دار الكتاب، چاپ چهارم، 1367 ه.ش، قم ـ ايران.
التفسير المنسوب الى الامام العسكرى (تفسير سوره حمد و بقره)، امام ابومحمد حسن بن على عسكرى … عليه السلام …، يك جلد، ناشر: مدرسهي امام مهدى … عليه السلام …، چاپ: اوّل، 1409 ه.ق، قم ـ ايران.
تكملة المنهاج، خويى، سيد ابو القاسم موسوى، يك جلد، ناشر: نشر مدينة العلم، چاپ بيست و هشتم، 1410 ه.ق، قم ـ ايران.
التوحيد، شيخ صدوق، محمد بن على ابن بابويه، محقّق/ مصحّح: هاشم حسينى، يك جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامى (وابسته به جامعهي مدرسين حوزهي علميهي قم)، چاپ اوّل، 1398 ه.ق، قم ـ ايران.
تهذيب الأحكام، شيخ طوسى، ابو جعفر محمد بن حسن، محقّق/ مصحّح: حسن الموسوى خرسان، 10 جلد، ناشر: دار الكتب الإسلامية، چاپ چهارم، 1407 ه.ق، تهران ـ ايران.
ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، شيخ صدوق، محمد بن على ابن بابويه، يك جلد، ناشر: دار الشريف الرضي للنشر، چاپ دوم، 1406 ه.ق، قم ـ ايران.
الجامع للشرائع، حلّى، يحيى بن سعيد، يك جلد، ناشر: مؤسسهي سيد الشهداء العلمية، چاپ اوّل، 1405 ه.ق، قم ـ ايران.
جامع المقاصد في شرح القواعد، محقّق ثانى، على بن حسين عاملى كركى، محقّق/ مصحّح: مؤسسهي آل البيت … عليهم السلام …، 13 جلد، ناشر: مؤسسهي آل البيت … عليهم السلام …، چاپ دوم، 1414 ه.ق، قم ـ ايران.
جامع الرواة، اردبيلي، محمد علي، يك جلد، ناشر: مكتبة المحمدي.
جواهر الكلام في شرح شرايع الاسلام، صاحب الجواهر، نجفي، محمّد حسن، محقّق/ مصحّح: عباس قوچاني و علي آخوندي، 43 جلد، ناشر: دار احياء التراث العربي، چاپ هفتم، 1404 ه.ق، بيروت ـ لبنان.
حاشية المختصر النافع، عاملى، شهيد ثانى، زين الدين بن على، يك جلد، ناشر: انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، چاپ اوّل، 1422 ه.ق، قم ـ ايران.
حاشيه المكاسب، ايرواني، علي بن عبد الحسين نجفي، 2 جلد، ناشر: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، چاپ اوّل، 1406 ه.ق، تهران ـ ايران.
حاشية المكاسب، يزدى، سيد محمد كاظم طباطبايى، 2 جلد، ناشر: مؤسسهي اسماعيليان، چاپ دوم، 1421 ه.ق، قم ـ ايران.
الحدائق الناضرة في أحكام العترة الطاهرة، آل عصفور بحرانى، يوسف بن احمد بن ابراهيم، محقّق/ مصحّح: محمد تقى ايروانى و سيد عبد الرزاق مقرم، 25 جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامى (وابسته به جامعهي مدرسين حوزهي علميهي قم)، چاپ اوّل، 1405 ه.ق، قم ـ ايران.
خاتمة المستدرك، محدّث نوري، ميرزا حسين، محقّق/ مصحّح: مؤسسهي آل البيت … عليهم السلام …، 9 جلد، ناشر: مؤسسهي آل البيت … عليهم السلام …، چاپ اوّل، 1417 ه.ق، قم ـ ايران.
الخصال، شيخ صدوق، محمّد بن علي ابن بابوبه قمي، محقّق/ مصحّح: علي اكبر غفاري، 2 جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامى (وابسته به جامعهي مدرسين حوزهي علميهي قم)، چاپ اوّل، 1362 ه.ش، قم ـ ايران.
الخلاف، شيخ طوسى، ابو جعفر محمد بن حسن، محقّق/ مصحّح: على خراسانى؛ سيد جواد شهرستانى؛ مهدى طه نجف و مجتبى عراقى، 6 جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامى (وابسته به جامعهي مدرسين حوزهي علميهي قم)، چاپ اوّل، 1407 ه.ق، قم ـ ايران.
دائرة المعارف بزرگ اسلامي، جمعي از نويسندگان، 20 جلد، ناشر: مركز دائرة المعارف بزرگ اسلامي، تهران ـ ايران.
الدر المنضود في معرفة صيغ النيات و الإيقاعات و العقود ـ رسالة في العقود و الإيقاعات، فقعانى، على بن على بن محمد بن طى، محقّق/ مصحّح: محمد بركت، يك جلد، ناشر: مكتبة إمام العصر (عج) العلمية، چاپ اوّل، 1418 ه.ق، قم ـ ايران.
الدروس الشرعية في فقه الإمامية، شهيد اوّل، محمد بن مكّى عاملى، 3 جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامى (وابسته به جامعهي مدرسين حوزهي علميهي قم)، چاپ دوم، 1417 ه.ق، قم ـ ايران.
دعائم الإسلام و ذكر الحلال و الحرام و القضايا و الأحكام، ابن حيون، نعمان بن محمد مغربى، محقّق/ مصحّح: آصف فيضي، 2 جلد، ناشر: مؤسسهي آل البيت … عليهم السلام …، چاپ دوم، 1385 ه.ق، قم ـ ايران.
رجال ابن الغضائري (كتاب الضعفاء)، ابن غضائرى، احمد بن ابى عبد الله، محقّق/ مصحّح: سيد محمد رضا حسينى جلالى، يك جلد، قم ـ ايران.
رجال الشيخ الطوسي (الأبواب)، شيخ طوسى، ابو جعفر محمد بن حسن، محقّق/ مصحّح: جواد قيومى اصفهانى، يك جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامى (وابسته به جامعهي مدرسين حوزهي علميهي قم)، چاپ سوم، 1427 ه.ق، قم ـ ايران.
رجال العلّامة الحلّي (خلاصة الأقوال في معرفة أحوال الرجال)، علّامه حلّي، حسن بن يوسف بن مطهر اسدي، يك جلد، ناشر: دار الذخائر، چاپ دوم، 1411 ه.ق، نجف اشرف ـ عراق.
رجال الكشي، كشّى، ابو عمرو محمد بن عمر بن عبد العزيز، محقّق/ مصحّح: دكتر حسن مصطفوى، يك جلد، ناشر: مؤسسهي نشر دانشگاه مشهد، 1490 ه.ق، مشهد ـ ايران.
رجال الكشي (مع تعليقات المير داماد)، كشّى، ابو عمرو محمد بن عمر بن عبد العزيز، تصحيح و تعليق: مير داماد استرآبادى، محمّد باقر حسيني، تحقيق: سيد مهدي رجايي، 2 جلد، چاپ اوّل، 1363 ه.ش، قم ـ ايران.
رجال النجاشي (فهرست اسماء مصنفي الشيعة)، نجاشي، ابو الحسن احمد بن علي، محقّق/ مصحّح: سيّد موسي شبيري زنجاني، يك جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامي (وابسته به جامعهي مدرّسين حوزهي علميهي قم)، 1407 ه.ق، قم ـ ايران.
رسائل الشهيد الثاني (ط- القديمة)، شهيد ثانى، زين الدين بن على عاملى، يك جلد، ناشر: كتابفروشى بصيرتى، چاپ اول، قم ـ ايران.
الروضة البهية في شرح اللمعة الدمشقية (المحشى كلانتر)، شهيد ثانى، زين الدين بن على عاملى، شارح: سيد محمد كلانتر، 10 جلد، ناشر: كتابفروشى داورى، چاپ اوّل، 1410 ه.ق، قم ـ ايران.
روضة المتقين في شرح من لا يحضره الفقيه، مجلسى اوّل، محمد تقى اصفهانى، محقّق/ مصحّح: حسين موسوى كرمانى و على پناه اشتهاردى، 13 جلد، ناشر: مؤسسهي فرهنگى اسلامى كوشانبور، چاپ دوم، 1406 ه.ق، قم ـ ايران.
رياض المسائل في تحقيق الأحكام بالدلائل (ط- الحديثة)، حائرى، سيد على بن محمد طباطبايى، محقّق/ مصحّح: محمد بهرهمند؛ محسن قديرى؛ كريم انصارى و على مرواريد، 16 جلد، ناشر: مؤسسهي آل البيت … عليهم السلام …، چاپ اوّل، 1418 ه.ق، قم ـ ايران.
السرائر الحاوي لتحرير الفتاوى، ابن ادريس حلّى، محمد بن منصور بن احمد، 3 جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامى (وابسته به جامعهي مدرسين حوزهي علميهي قم)، چاپ دوم، 1410 ه.ق، قم ـ ايران.
شرائع الإسلام في مسائل الحلال و الحرام، محقّق حلّى، نجم الدين جعفر بن حسن، محقّق/ مصحّح: عبد الحسين محمد على بقال، 4 جلد، ناشر: مؤسسهي اسماعيليان، چاپ دوم، 1408 ه.ق، قم ـ ايران.
شرح أصول الكافي (صدرا)، صدر الدين شيرازى، محمد بن ابراهيم، 4 جلد، ناشر: مؤسسهي مطالعات و تحقيقات فرهنگى، چاپ اوّل، 1383 ه.ش، تهران ـ ايران.
شرح الشيخ جعفر على قواعد العلامة ابن المطهر، نجفى، كاشف الغطاء، جعفر بن خضر مالكى، يك جلد، ناشر: مؤسسهي كاشف الغطاء، 1420 ه.ق، نجف اشرف ـ عراق.
شرح الكافي (الأصول و الروضة)، مازندرانى، محمد صالح بن احمد، محقّق/ مصحّح: محمد خواجوى، 12 جلد، ناشر: المكتبة الإسلامية، چاپ اوّل، 1382 ه.ق، تهران ـ ايران.
شرح نهج البلاغة كيدري (حدائق الحقائق في شرح نهج البلاغة)، الكيدري، قطب الدين محمد بن الحسين البيهقي، مصحّح: عزيز الله عطاردي، 2 جلد، ناشر: بنياد نهج البلاغة ـ انتشارات عطارد، چاپ اوّل، 1375 ه.ش، قم ـ ايران.
صراط النجاة، تبريزى، جواد بن على، 7 جلد، ناشر: دار الصديقة الشهيدة، چاپ اوّل، 1427 ه.ق، قم ـ ايران.
العدة، شيخ طوسى، ابو جعفر محمد بن الحسن، 2 جلد، ناشر: چاپخانه ستاره، چاپ اوّل، 1417 ه.ق، قم ـ ايران.
العروة الوثقى، يزدى، سيد محمد كاظم طباطبايى، 2 جلد، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات، چاپ دوم، 1409 ه.ق، بيروت ـ لبنان.
علل الشرايع، شيخ صدوق، محمّد بن علي بن بابويه قمي، 2 جلد، ناشر: كتابفروشي داوري، چاپ اوّل، 1386 ه.ق، قم ـ ايران.
العين، فراهيدي، خليل بن احمد، محقّق/ مصحّح: مهدي مخزومي و ابراهيم سامرّايي، 8 جلد، ناشر: نشر هجرت، چاپ دوم، 1410 ه.ق، قم ـ ايران.
عيون اخبار الرضا … عليه السلام …، شيخ صدوق، محمّد بن علي ابن بابويه قمي، محقّق/ مصحّح: مهدي لاجوردي، 2 جلد، ناشر: نشر جهان، چاپ اوّل، 1378 ه.ق، تهران ـ ايران.
غرر الحكم و درر الكلم، تميمي آمدي، عبد الواحد بن محمّد، محقّق/ مصحّح: سيد مهدي رجايي، يك جلد، ناشر: دار الكتاب الاسلامي، چاپ دوم، 1410 ه.ق، قم ـ ايران.
الغيبة (كتاب الغيبة للحجة)، شيخ طوسى، ابو جعفر محمد بن الحسن، محقّق/ مصحّح: عباد الله تهرانى و على احمد ناصح، يك جلد، ناشر: دار المعارف الإسلامية، چاپ اوّل، 1411 ه.ق، قم ـ ايران.
فقه القرآن، راوندى، قطب الدين، سعيد بن عبدالله، محقّق/ مصحّح: سيد احمد حسينى، 2 جلد، ناشر: انتشارات كتابخانه آية الله مرعشى نجفى;، چاپ دوم، 1405 ه.ق، قم ـ ايران.
الفهرست، شيخ طوسي، ابو جعفر محمّد بن الحسن، محقّق/ مصحّح: سيد محمّد صادق آل بحر العلوم، يك جلد، ناشر: المكتبة الرضوية، چاپ اوّل، نجف اشرف ـ عراق.
القاموس المحيط، الفيروزآبادى، مجد الدين أبو طاهر محمد بن يعقوب، 4 جلد، ناشر: دار الكتب العلمية، چاپ اوّل، بيروت ـ لبنان.
قرب الإسناد (ط- الحديثة)، حميرى، عبد الله بن جعفر، يك جلد، محقّق/ مصحّح: مؤسسهي آل البيت … عليهم السلام …، ناشر: مؤسسهي آل البيت … عليهم السلام …، چاپ اوّل، 1413 ه.ق، قم ـ ايران.
الكافي (ط- الاسلامية)، كليني، ابو جعفر محمّد بن يعقوب، محقّق/ مصحّح: علي اكبر غفاري و محمد آخوندي، 8 جلد، ناشر: دار الكتب الاسلامية، چاپ چهارم، 1407 ه.ق، تهران ـ ايران.
الكافي (ط- دار الحديث)، كلينى، ابو جعفر محمد بن يعقوب، 15جلد، ناشر: دار الحديث، چاپ اوّل، 1429 ه.ق، قم ـ ايران.
كامل الزيارات، ابن قولويه قمي، ابو القاسم جعفر بن محمّد، محقّق/ مصحّح: عبد الحسين امينى، يك جلد، ناشر: دار المرتضويه، چاپ اوّل، 1398 ه.ق، نجف ـ عراق.
كتاب البيع، امام خمينى، سيد روح اللّه موسوى، 5 جلد، ناشر: مؤسسهي تنظيم و نشر آثار امام خمينى … قدس سره …، چاپ اوّل، 1421 ه.ق، تهران ـ ايران.
كتاب البيع (تقريرات خرم آبادي)، امام خمينى، سيد روح الله موسوى، يك جلد، مقرّر: سيد حسن طاهرى خرمآبادى، ناشر: مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى … قدس سره …، چاپ اوّل، 1418 ه.ق، قم ـ ايران.
كتاب البيع (تقريرات قديري)، امام خمينى، سيد روح الله موسوى، مقرّر: محمد حسن قديرى، يك جلد، ناشر: مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى … قدس سره …، چاپ اوّل، تهران ـ ايران.
كتاب الطهارة (ط- الحديثة)، امام خمينى، سيد روح اللّه موسوى، 4 جلد، ناشر: مؤسسهي تنظيم و نشر آثار امام خمينى … قدس سره …، چاپ اوّل، 1421 ه.ق، تهران ـ ايران.
كشف الالتباس عن موجز أبي العباس، صيمرى، مفلح بن حسن (حسين)، يك جلد، ناشر: مؤسسهي صاحب الأمر … عليه السلام …، چاپ اوّل، 1417 ه.ق، قم ـ ايران.
كشف الريبة، شهيد ثاني، زين الدين بن علي، يك جلد، ناشر: دار المرتضوي للنشر، چاپ سوم، 1390 ه.ق، تهران ـ ايران.
كفاية الأحكام، محقّق سبزوارى، محمد باقر بن محمد مؤمن، 2 جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامى (وابسته به جامعهي مدرسين حوزهي علميهي قم)، چاپ اوّل، 1423 ه.ق، قم ـ ايران.
كمال الدين و تمام النعمة، شيخ صدوق، محمد بن على بن بابويه، محقّق/ مصحّح: على اكبر غفارى، 2 جلد، ناشر: دار الكتب الاسلامية، چاپ دوم، 1395 ه.ق، تهران ـ ايران.
لسان العرب، ابن منظور، ابو الفضل جمال الدين محمّد بن مكرم، محقّق/ مصحّح: احمد فارس صاحب الجوائب، 15 جلد، ناشر: دار الفكر للطباعة و النشر و التوزيع ـ دار صادر، چاپ سوم، 1414 ه.ق، بيروت ـ لبنان.
اللمعة الدمشقية في فقه الإمامية، شهيد اوّل، محمد بن مكى عاملى، يك جلد، ناشر: دار التراث ـ الدار الإسلامية، چاپ اوّل، 1410 ه.ق، بيروت ـ لبنان.
اللهوف في قتلي الطفوف، سيد بن طاوس، علي بن موسي بن طاوس الحسيني، يك جلد، ناشر: مطبعة المهر، چاپ اوّل، 1417 ه.ق، قم ـ ايران.
مباني تكملة المنهاج، خويى، سيد ابو القاسم موسوى، 2جلد، ناشر: مؤسسة إحياء آثار الإمام الخوئي;، چاپ اوّل، 1422 ه.ق، قم ـ ايران.
المبسوط في فقه الإمامية، شيخ طوسى، ابو جعفر محمد بن حسن، محقّق/ مصحّح: سيد محمد تقى كشفى، 8 جلد، ناشر: المكتبة المرتضوية لإحياء الآثار الجعفرية، چاپ سوم، 1387 ه.ق، تهران ـ ايران.
مجمع البحرين، طريحي، فخر الدين، محقّق/ مصحّح: سيد احمد حسيني، 6 جلد، ناشر: مرتضوي، چاپ سوم، 1416 ه.ق، تهران ـ ايران.
مجموعة ورّام (تنبيه الخواطر و نزهة النواظر)، ورام بن أبي فراس، مسعود بن عيسى، 2 جلد، ناشر: مكتبة فقيه، چاپ اوّل، 1410 ه.ق، قم ـ ايران.
محاضرات في الفقه الجعفري، خويي، سيد ابوالقاسم، محقّق: سيد عبدالرزاق المقرم، 4 جلد، ناشر: مؤسسهي دائرة المعارف فقه اسلامي، چاپ اوّل، 1429 ه.ق، قم ـ ايران.
المحاسن، برقي، ابو جعفر احمد بن محمّد بن خالد، محقّق/ مصحّح: جلال الدين محدث، 2 جلد، ناشر: دار الكتب الاسلامية، چاپ دوم، 1371 ه.ق، قم ـ ايران.
المحيط في اللغة، صاحب بن عباد، كافى الكفاة، اسماعيل بن عباد، محقّق/ مصحّح: محمد حسن آل ياسين، 10 جلد، ناشر: عالم الكتاب، چاپ اوّل، 1414 ه.ق، بيروت ـ لبنان.
مدارك الأحكام في شرح عبادات شرائع الإسلام، عاملى، محمد بن على موسوى، 8 جلد، ناشر: مؤسسهي آل البيت … عليهم السلام …، چاپ اوّل، 1411 ه.ق، بيروت ـ لبنان.
مرآة العقول في شرح اخبار آل الرسول … عليهم السلام …، علّامه مجلسي، محمّد باقر بن محمّد تقي، محقّق/ مصحّح: سيد هاشم رسولي، 26 جلد، ناشر: دار الكتب الاسلامية، چاپ دوم، 1414 ه.ق، تهران ـ ايران.
مروج الذهب، المسعودي الهُذَلي، علي بن الحسين بن علي، منبع: سايت الورّاق.
المسائل الطوسية (المسائل التي سألها أبو جعفر الطوسي)، شيخ مفيد، محمّد بن محمد بن نعمان عكبرى بغدادي، يك جلد، ناشر: كنگرهي جهانى هزاره شيخ مفيد … قدس سره …، چاپ اوّل، 1413 ه.ق، قم ـ ايران.
مسائل عليّ بن جعفر و مستدركاتها، عريضى، على بن جعفر، محقق / مصحح: مؤسسهي آل البيت … عليهم السلام … لإحياء التراث، يك جلد، ناشر: مؤسسهي آل البيت … عليهم السلام …، چاپ اوّل، 1409 ه.ق، قم ـ ايران.
مسالك الأفهام إلى تنقيح شرائع الإسلام، شهيد ثانى، زين الدين بن على عاملى، محقّق/ مصحّح: گروه پژوهش مؤسسهي معارف اسلامي، 15 جلد، ناشر: مؤسسة المعارف الإسلامية، چاپ اوّل، 1413 ه.ق، قم ـ ايران.
مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، محدّث نوري، ميرزا حسين، محقّق/ مصحّح: مؤسسهي آل البيت … عليهم السلام …، 28 جلد، ناشر: مؤسسهي آل البيت … عليهم السلام …، چاپ اوّل، 1408 ه.ق، بيروت ـ لبنان.
مستند الشيعة في احكام الشريعة، نراقي، مولي احمد بن محمّد مهدي، محقّق/ مصحّح: مؤسسهي آل البيت … عليهم السلام …، 19 جلد، ناشر: مؤسسهي آل البيت … عليهم السلام …، چاپ اوّل، 1415 ه.ق، قم ـ ايران.
مشرق الشمسين و إكسير السعادتين مع تعليقات الخواجوئى، بهاء الدين عاملى، محمد بن حسين، يك جلد، ناشر: مجمع البحوث الإسلامية، چاپ دوم، 1414 ه.ق، مشهد ـ ايران.
مصباح الفقاهة في المعاملات، خويي، سيّد ابو القاسم موسوي، مقرّر: محمّد علي توحيدي، 7 جلد، ناشر: انصاريان، قم ـ ايران.
المصباح المنير في غريب الشرح الكبير، فيومى، أحمد بن محمد، 2 جلد در يك مجلد، ناشر: مؤسسهي دار الهجرة، چاپ دوم، 1414 ه.ق، قم ـ ايران.
معالم الدين في فقه آل ياسين ـ دورة فقهية كاملة على وفق مذهب الإمامية، حلّى، شمس الدين محمد بن شجاع القطّان، محقّق/ مصحّح: ابراهيم بهادرى، 2 جلد، ناشر: مؤسسه امام صادق … عليه السلام …، چاپ اول، 1424 ه.ق، قم ـ ايران.
معاني الاخبار، شيخ صدوق، محمّد بن علي بن بابويه قمي، محقّق/ مصحّح: على اكبر غفارى، يك جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامي (وابسته به جامعهي مدرّسين حوزهي علميهي قم)، 1403 ه.ق، قم ـ ايران.
معجم رجال الحديث و تفصيل طبقات الرجال، خويي، سيّد ابوالقاسم موسوي، 24 جلد، ناشر: مركز نشر الثقافة الاسلامية، ١٣٧٢ه.ق، قم ـ ايران.
مفاتيح الجنان، شيخ عباس قمي، تعريب: سيد محمد رضا نوري نجفي، يك جلد، ناشر: مكتبة عزيزي، چاپ سوم، سال 1385 ه.ش ـ 2006م، قم ـ ايران.
مفاتيح الشرائع، فيض كاشانى، محمد محسن ابن شاه مرتضى، 3 جلد، ناشر: انتشارات كتابخانهي آية الله مرعشى نجفى، چاپ اوّل، قم ـ ايران.
مفتاح الكرامة في شرح قواعد العلامة (ط- الحديثة)، عاملى، سيد جواد بن محمد حسينى، محقّق/ مصحّح: محمد باقر خالصى، 23 جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامى (وابسته به جامعهي مدرسين حوزهي علميهي قم)، چاپ اوّل، 1419 ه.ق، قم ـ ايران.
مفردات الفاظ القرآن، اصفهاني، حسين بن محمّد راغب، محقّق/ مصحّح: صفوان عدنان داودي، يك جلد، ناشر: دار العلم ـ الدار الشامية، چاپ اوّل، 1412 ه.ق، لبنان ـ سوريه.
مقالات فقهي(1) (اوقات فضيلت نمازهاي پنجگانه، تحقيق پيرامون مغرب شرعي و كلامي پيرامون تلفظ صحيح حرف ضاد)، مدرّسي طباطبائي يزدي، سيد محمدرضا، مترجم: حميدرضا ترابي، يك جلد، ناشر: صحيفهي معرفت، چاپ اوّل، 1383 ه.ش، قم ـ ايران.
مقالات فقهي(4) (بررسي گستردهي فقهي كذب)، مدرّسي طباطبائي يزدي، سيد محمد رضا، مقرّر: عبدالله اميرخاني، يك جلد، ناشر: دار التفسير، چاپ اوّل، 1392 ه.ش، قم ـ ايران.
مقالات فقهي(6) (بررسي گستردهي فقهي قمار، قيادت، قيافه و ...)، مدرّسي طباطبائي يزدي، سيد محمد رضا، مقرّر: عبدالله اميرخاني، يك جلد، ناشر: دار التفسير، چاپ اوّل، 1392 ه.ش، قم ـ ايران.
المقنع، شيخ صدوق، محمّد بن على بن بابويه قمّى، يك جلد، ناشر: مؤسسهي امام هادى … عليه السلام …، چاپ اوّل، 1415 ه.ق، قم ـ ايران.
المقنعة، شيخ مفيد، محمّد بن محمد بن نعمان عكبرى بغدادى، يك جلد، ناشر: كنگره جهانى هزاره شيخ مفيد … قدس سره …، چاپ اوّل، 1413 ه.ق، قم ـ ايران.
المكاسب المحرمة، امام خميني، سيّد روح الله موسوي، محقّق/ مصحّح: گروه پژوهش مؤسسهي تنظيم و نشر آثار امام خميني … قدس سره …، 2 جلد، ناشر: مؤسسهي تنظيم و نشر آثار امام خميني … قدس سره …، چاپ اوّل، 1415 ه.ق، قم ـ ايران.
المكاسب المحرمة و البيع و الخيارات (ط- الحديثة)، شيخ انصاري، مرتضي بن محمد امين انصاري دزفولي، محقّق/ مصحّح: گروه پژوهش در كنگرهي شيخ انصاري، 6 جلد، ناشر: كنگرهي جهاني بزرگداشت شيخ اعظم انصاري، چاپ اوّل، 1415 ه.ق، قم ـ ايران.
ملاذ الأخيار في فهم تهذيب الأخبار، علامهي مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى، محقّق/ مصحح: مهدى رجائى، 16 جلد، ناشر: كتابخانهي آيه الله مرعشي نجفي، چاپ اوّل، 1406 ه.ق، قم ـ ايران.
من لا يحضره الفقيه، شيخ صدوق، محمّد بن علي بن بابويه قمي، محقّق/ مصحّح: على اكبر غفارى، 4 جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامي (وابسته به جامعهي مدرّسين حوزهي علميهي قم)، چاپ دوم، 1413 ه.ق، قم ـ ايران.
المناهل، حائرى، سيد محمد مجاهد طباطبايى، يك جلد، ناشر: مؤسسه آل البيت … عليهم السلام …، چاپ اوّل، قم ـ ايران.
منتهى المطلب في تحقيق المذهب، علامه حلّى، حسن بن يوسف بن مطهر اسدى، محقّق/ مصحّح: بخش فقه در جامعهي پژوهشهاى اسلامى، 15 جلد، ناشر: مجمع البحوث الإسلامية، چاپ اوّل، 1412 ه.ق، مشهد ـ ايران.
منية الطالب في حاشية المكاسب، نائينى، ميرزا محمد حسين غروى، مقرّر: موسى بن محمد نجفى خوانسارى، 2 جلد، ناشر: المكتبة المحمدية، چاپ اوّل، 1373 ه.ق، تهران ـ ايران.
منية المريد، شهيد ثانى، زين الدين بن على، محقّق/ مصحّح: رضا مختارى، يك جلد، ناشر: مكتب الإعلام الإسلامي، چاپ اوّل، 1409 ه.ق، قم ـ ايران.
مهذّب الأحكام في بيان الحلال و الحرام، سبزوارى، سيد عبد الأعلى، محقّق/ مصحّح: مؤسسه المنار، 30 جلد، ناشر: مؤسسه المنار ـ دفتر حضرت آية الله سبزواري، چاپ چهارم، 1413 ه.ق، قم ـ ايران.
موسوعة الإمام الخويي، خويى، سيد ابو القاسم موسوى، 33 جلد، ناشر: مؤسسة إحياء آثار الإمام الخويي … قدس سره …، چاپ اوّل، 1418 ه.ق، قم ـ ايران.
موسوعة طبقات الفقهاء، تبريزى، جعفر سبحانى، محقّق/ مصحّح: گروه پژوهش مؤسسه امام صادق … عليه السلام …، 15 جلد، ناشر: مؤسسه امام صادق … عليه السلام …، چاپ اوّل، قم ـ ايران.
نكت النهاية، محقّق حلّى، نجم الدين جعفر بن حسن، محقّق/ مصحّح: گروه پژوهش دفتر انتشارات اسلامى، 3 جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامى (وابسته به جامعهي مدرسين حوزهي علميهي قم)، چاپ اوّل، 1412 ه.ق، قم ـ ايران.
نهج البلاغة (للصبحي صالح)، سيّد رضي، محمّد بن حسين موسوي، محقّق/ مصحّح: سيد علي نقي فيض الاسلام، يك جلد، ناشر: هجرت، چاپ اوّل، 1414 ه.ق، قم ـ ايران.
نهج الفصاحة (مجموعه كلمات قصار حضرت رسول … صلي الله عليه و آله و سلم …)، پاينده، ابو القاسم، يك جلد، ناشر: دنياى دانش، چاپ چهارم، 1382 ه.ش، تهران ـ ايران.
النهاية في مجرد الفقه و الفتاوى، شيخ طوسى، ابو جعفر محمد بن حسن، يك جلد، ناشر: دار الكتاب العربي، چاپ دوم، 1400 ه.ق، بيروت ـ لبنان.
النهاية في غريب الحديث و الاثر، ابن اثير جزري، مبارك بن محمّد، محقّق/ مصحّح: محمود محمد طناحى، 5 جلد، ناشر: مطبوعاتي اسماعيليان، چاپ چهارم، 1367 ه.ش، قم ـ ايران.
الهداية في الاصول و الفروع ـ هداية المتعلمين، شيخ صدوق، محمّد بن علي بن بابويه قمي، محقّق/ مصحّح: گروه پژوهش مؤسسهي امام هادي … عليه السلام …، يك جلد، ناشر: مؤسسهي امام هادي … عليه السلام …، چاپ اوّل، 1418 ه.ق، قم ـ ايران.
الوافي، فيض كاشانى، ملا محمد محسن بن شاه مرتضى، 26 جلد، ناشر: كتابخانه امام أمير المؤمنين على … عليه السلام …، چاپ اوّل، 1406 ه.ق، اصفهان ـ ايران.
الوجيزة في علم الدراية، عاملى، بهاء الدين، محمد بن حسين، محقّق/ مصحّح: مرتضى احمديان، يك جلد، ناشر: كتابفروشى بصيرتى، چاپ اول، 1390 ه.ق، قم ـ ايران. (ملاحظات: همراه با حبل المتين و رسائل شيخ بهايى چاپ شده است.)
وسائل الشيعة (تفصيل وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة)، شيخ حرّ عاملي، محمّد بن حسن، محقّق/ مصحّح: مؤسسهي آل البيت … عليهم السلام …، 30 جلد، ناشر: مؤسسهي آل البيت … عليهم السلام …، چاپ اوّل، 1409 ه.ق، قم ـ ايران.
الوسيلة إلى نيل الفضيلة، طوسى، محمد بن على بن حمزه، يك جلد، ناشر: انتشارات كتابخانهي آيت الله مرعشى نجفى … قدس سره …، چاپ اوّل، 1408 ه.ق، قم ـ ايران.
وسيلة النجاة، اصفهانى، سيد ابو الحسن، شارح: سيد روح الله موسوى خمينى، يك جلد، ناشر: مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى … قدس سره …، چاپ اول، 1422 ه.ق، قم ـ ايران.