ghaemiyeh.com
سرشناسه: يوسفزاده، غلامرضا، ۱۳۴7-
عنوان و نام پديدآور: سطوح روايت در قصههاي قرآن/ غلامرضا يوسفزاده.
مشخصات نشر: قم: صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران، مركز پژوهشهاي اسلامي، ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهري: ۲۰۰ص.
شابك: 978-964-514-292-4
وضعيت فهرست نويسي: فيپا
موضوع: قرآن -- قصهها -- نقد و تفسير
موضوع: قرآن-- تحقيق
شناسه افزوده: صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران. مركز پژوهشهاي اسلامي
رده بندي كنگره: 1392 6س9ي/9/88 BP
رده بندي ديويي: ۲۹۷/۱۵۹
شماره كتابشناسي ملي: ۳۱۸۳۶۹۲
ديباچه
قصههاي قرآني، بخش زيادي از حجم قرآن كريم را به خود اختصاص داده است. اين حجم، گوياي آن است كه قسمتي از معارف اصيل ديني از اين طريق عرضه شده است. بر اين اساس كاوش در قصههاي قرآني، جستوجو در بخشي از معارف الهي است. از طرفي قصههاي قرآني نوعي «روايت» به شمار ميروند؛ چرا كه روايت را «بازنمايي رخدادها» تعريف كردهاند. بر اين اساس قصههاي قرآني را با توجه به سطوحي كه در «متن روايتشده» مطرح گرديده، شامل: سبك، طرح، داستان، معاني و مباني، بررسي ميكنيم.
بحث «سبك» در قصههاي قرآني، جدا از بحث سبك در قرآن نيست و دامنهاي وسيع دارد كه در اين پژوهش، تنها به سه عنوان از اين بحث پرداخته شده است: ايجاز معجزهآسا، دقت و ظرافت در بهكارگيري الفاظ، و هماهنگي معنوي و موسيقي كلمات.
بحث «داستان در قصههاي قرآني»، ذيل چهار عنصر داستاني است: رويداد، شخصيت، زمان و مكان. در بحث «طرح در قصههاي قرآني» با توجه به اينكه طرح، چگونگي ارائه داستان است، به تناسب چهار عنوان پيش گفته،
ذيل چهار عنوان بحث شده است: 1. چگونگي ارائه رويدادها از طريق طرح؛ 2. چگونگي ارائه شخصيت از طريق طرح؛ 3. چگونگي ارائه زمان از طريق طرح؛ 4. چگونگي ارائه مكان از طريق طرح. البته در ذيل اولين عنوان، يعني چگونگي ارائه رويداد، سه بحث مطرح است: نظم، سرعت روايي و تكرار در قصههاي قرآني.
در بحث «معاني (درونمايههاي) قصههاي قرآني»، درونمايههاي اصليتر در اين قصهها شمرده و بررسي ميشود. آخرين بحث در اين پژوهش، بحث «مباني قصههاي قرآني» است كه در اين زمينه، مباني هستيشناختي انسانشناختي و ارزششناختي اين قصهها مروري كوتاه شده است.
كليدواژهها: روايتشناسي، قصه، قصه ديني، قصص قرآن، سطوح روايت، روايت ديني.
مقدمه
عمر قصه و قصهگويي، به اندازه عمر پيدايش زبان و گويايي بشر است و آن را جزو نخستين هنرهاي بشر ميتوان شمرد؛ زيرا از همان ابتدا انسان آنچه بر وي رفته بود، براي ديگران تعريف ميكرده و داستان گذشتگان نيز سينه به سينه نقل شده است.
زندگي انسان هيچگاه از روايت كردن و قصه گفتن خالي نبوده است. وي شرح جنگها، تكاپوها، آمد و شد اقوام و آنچه قهرمانان ملي يا مذهبي انجام ميدادهاند، در قالب قصه بيان ميكرده است. مادران براي انتقال تجارب خود به كودكان قصه ميگفتهاند. قصه به ظاهر، روايتي ساده از ماجراست، ولي در بنياد خود منعكسكننده ديدگاه انسان در هر دوره و زماني درباره هستي و خود انساني و نيز عامل انتقال آداب، سنن، اعتقادات و تاريخ يك نسل به نسل ديگر است.
انسان به دليل ويژگيهاي رواني خود، نسبت به قصه و پي گرفتن سرگذشت و سرنوشت قهرمانان داستانها كشش خاصي دارد و همين شخصيتهاي داستاني هستند كه الگو و آينهاي براي كنش و عمل در زندگي
قرار ميگيرند. به همين سبب، روايتگري و قصهگويي، راهي براي آموزش تفكر و بايدها و نبايدهاي موردنظر بوده است و عموم معلمان بشري از اين روش براي انتقال آموزههاي خود بهره بردهاند.(1)در همين راستا، خداوند متعال نيز در قرآن مجيد از اين شيوه بسيار استفاده كرده است.
قصههاي قرآني بخش زيادي از حجم قرآن كريم را به خود اختصاص داده است. اين حجم، گوياي آن است كه قسمتي از معارف اصيل ديني از اين طريق ارائه شده است؛ چرا كه قرآن كريم كتابي براي هدايت همه مردم است و مخاطباني خاص ندارد. از آنجا كه بسياري از مردم از طريق داستان، معارف عميق را سادهتر درك ميكنند، خداوند در قرآن كريم از قالب قصه هم استفاده كرده است. سرگذشت پيامبران پيشين و چگونگي برخورد آنان با اقوام خود و سرانجام اطاعت يا معصيت، ايمان يا كفر اين اقوام، جزئي از معارف اصيل ديني است كه از طريق قصه انتقال مييابد.
بر اين اساس، كاوش در قصههاي قرآني، جستوجو در بخشي از معارف الهي است و پژوهش در قصههاي قرآني بدون توجه به ظرافتهاي روايتگري در اين قصهها، استفادهاي ناقص خواهد بود. پس مطالعه، پژوهش و تلاش براي فهم ظرافتهاي بياني و روايتي اين قصهها، ضرورتي اجتنابناپذير و به منظور استفاده هر چه بيشتر از معارف قرآن كريم، راهگشا خواهد بود.
علاوه بر اين، ما نياز داريم بدانيم چگونه و در چه مواردي ميتوانيم از فرم و محتواي قصههاي قرآني در روايتگري بشري خود استفاده كنيم كه اين مورد آخر، خود مجالي گسترده ميطلبد.
1) ابوالقاسم حسيني، مباني هنري قصههاي قرآن، ص 18.
اما نكته آخر اينكه پژوهشگران سرشناسي به گردآوري قصههاي قرآني و بحث در مورد آنها اهتمام داشتهاند، ولي توجه خاص به جنبههاي ادبي و هنري قصص قرآن، موجي جديد است كه به طور عمده در مصر مطرح شده است. در اين ميان، كتاب الفنّ القصصي نوشته دكتر خلف الله، به دليل نظراتي كه در آن مطرح شد، باعث التهابها و توجه روزافزون به جنبههاي هنري قصههاي قرآني در جامعه علمي مصر گشت. اين موج از طريق ترجمه در ايران بازتاب داشت و زمينه نوشتن كتابها و مقالات متعددي را كه همگي از همان پژوهشها متأثرند، فراهم كرد.
اما نگاه روايتشناختي به قصص قرآني، نگاه جديدي است و نگاشتهها به زبان فارسي در اين زمينه، بسيار اندك است.
اين كتاب در چهار بخش تنظيم شده است اميد اينكه اين نگاشته گام كوچكي در اين راستا باشد.
در بخش اول كلياتي در باب قصه و قصهگويي در قرآن آمده است در بخش دوم كه اصليترين بخش كتاب است سطوح روايت در قصههاي قرآن ذيل پنج سطح: سبك، طرح، داستان، معاني و مباني ذكر شده؛ در بخش سوم همين سطوح به طور خاص روي قصه يوسف عليه السلام پياده شده تا كارايي مباحث ذكر شد، يكجا ديده شود و در بخش چهارم مطالب جمعبندي شده كه در آن سعي شده تا خلاصهاي از تمام مطالب آورده شود تا مروري سريع بر تمام مطالب باشد. در پايان از خداوند متعال (جل جلاله) عاجزانه خواهانم كه اين تلاش ناچيز در اعتلاي فرهنگ قرآن كريم را مورد قبول قرار دهد و ثوابش را به روح امام امت بنيانگزار جمهوري اسلامي و ارواح شهداي اسلام واصل فرمايد.
بخش اول: كليات
زير فصل ها
فصل اول: كليد واژهها
فصل دوم: قصه در قرآن
فصل اول: كليد واژهها
زير فصل ها
روايت در لغت و اصطلاح
قصه در لغت و اصطلاح قرآن
منطق زندگي بشر، بيشتر به منطق داستاني نزديك است. رخدادها به زندگي ما نقش ميدهند و هر داستاني، توالي رخدادها در بستر زمان است و هر داستاني، روايت است؛ روايتي از رخدادها. پس انسان براي درك پديدههاي پيرامون خويش، به روايت و شناخت آن نيازمند است. روايتها به انسانها كمك ميكنند كه تجربههاي خود را در قالب رخدادها سامان دهند.(1)انسان براي بيان نظر خود، دو راه دارد: توصيف و روايت. تفاوت اساسي بين اين دو گونه، آن است كه در توصيف، زمان وجود ندارد، ولي در روايت، زمان وجود دارد. براي تقريب به ذهن ميتوان گفت مانند تقسيم كلمه به اسم و فعل است. در فعل زمان وجود دارد، برخلاف اسم.
الف) روايت در لغت
روايت در فارسي معادل واژه «Narrative» در انگليسي است. در كتابهاي لغت اين واژه را به معناي داستانسرايي، قصه، شرح داستان و حكايت گرفتهاند
1) حسن اكبري بيرق و مريم اسديان، «تحليل ساختار روايي چند داستان كوتاه از نادر ابراهيمي»، فصلنامه رهپويه هنر، سال 1389، ش 13، ص 72.
و آن را از ريشه «Narrate» به معناي نقل كردن، بازگو كردن و روايت كردن دانستهاند. «Narrator» به معناي راوي قصهگو، گوينده ماجراست.(1)
ب) روايت در اصطلاح
روايت در اصطلاح روايتشناسي جديد، در تعريفي بسيار موجز، عبارت از «بازنمايي رخداد يا رخدادها» است.(2)
در اين تعريف، «رخداد»، نقشي اساسي دارد. اگر رخداد اتفاق نيفتد، با توصيف، توضيح، برهان، تغزّل يا تركيبي از اين موارد روبهروييم، اما از روايت خبري نيست.
«اين اسب، دونده خوبي است»، توصيفي درباره اسب است، اما اين توصيف، روايت نيست؛ چون رخدادي در آن اتفاق نيفتاده است، در حالي كه «اسب به خوبي دويد»، روايت است؛ چون رخدادي را گزارش ميكند.
براي روشن شدن اين تعريف، توجه به برخي نكات ضروري است:
روايت يك نوع بازنمايي است؛ يعني كسي رويدادي را بازگو ميكند. اين در تمام قصهها و روايتهاي مكتوب وجود دارد، ولي زماني كه چيزي به نمايش در ميآيد، مانند فيلم و تئاتر، آيا باز هم بازنمايي است؟ پاسخ مثبت است. تئاتر و سينما هم نوعي بازنمود و حكايت رويداد است؛ گر چه ممكن است راوي به گونهاي كه در روايتهاي مكتوب حضور داشته، در نمايش حضور نداشته باشد. به اين سبب، برخي براي اينكه تصريح كرده باشند كه در تعريف، هر دو نوع (روايتهاي مكتوب و روايتهايي مانند فيلم و تئاتر) را در نظر دارند، روايت را اين چنين تعريف كردهاند: «روايت، هر آن چيزي است كه داستاني را بازگويد يا نمايش دهد».
و برخي براي احتراز از قيد بازنمايي كه محل مناقشه است روايت را «روايتگري زنجيرهاي از رخدادها» تعريف كردهاند.(1)
گفته شد «رخداد يا رخدادها»؛ چرا كه برخي صاحبنظران، لازمه روايت را دستكم وقوع يك رخداد ميدانند، اما برخي ديگر (ريمون، كنان و بارت) حداقل دو رخداد متوالي را براي روايت لازم ميدانند و برخي ديگر (ميكي بال، بردول و ريچاردسون) يك گام به پيش رفتهاند و پيشنهاد ميكنند رخدادها از حيث علّي و معلولي نيز بايد به هم مرتبط باشند. اين گروه، روايت را «بازنمايي سلسلهاي از رويدادهاي داراي روابط علّي» ميدانند(2)و گروهي قيد ديگري به اين تعريف اضافه كرده و گفته اند: «روايت توالي سلسله اي از رويدادها داراي روابط علّي جاري در زمان و مكان است.» البته به نظر ميرسد قيدهاي زمان و مكان، قيدهاي توضيحي باشند؛ چرا كه ويژگي، روايت داشتن زمان است و مكان هم لازمه وقوع يك حادثه است.
بر اساس تعريف روايت كه گفته شد «بازنمايي رخداد يا رخدادها»، روايت، طيف وسيعي از قالبهاي بياني را شامل ميشود كه آن را جهانشمول ميكند. در اين زمينه روايتشناسان بيانهايي دارند، اما شايد كاملترين اظهارنظر درباره جهانشمولي روايت از آنِ رولان بارت باشد كه ميگويد: «روايتهاي جهان، از شمار بيرونند... اين روايتها به هر زباني بازگو ميشوند: شفاهي يا مكتوب، تصاوير ثابت يا كه متحرك، ايماها و اشارهها و غيره. روايت همه جا حضور دارد؛ در اسطوره، افسانه، قصه، مَثَل، رمان، حماسه، تاريخ، درام، كمدي، پانتوميم، نقاشي، سينما، گزارشهاي خبري و غيره. روايت از آغاز زندگي بشر، همراه و همنشين بشر بوده است».(3)
پس همانطور كه روايت، قصه و داستانهاي تخيلي را شامل ميشود، قصههاي قرآني و تاريخ را هم دربرميگيرد. حتي يك گزارش خبري هم يك روايت است.
زير فصل ها
الف) قصه در لغت
ب) قصه در اصطلاح
الف) قصه در لغت
قصه در لغت به معناي «پي گرفتن است». در اين دو آيه به همين معنا آمده است: «و قالتْ ِلأُخْتِهِ قُصِّيهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُبٍ وَ هُمْ لا يشْعُرُونَ؛ و به خواهر ]موسي[ گفت: از پي او برو. پس او را از دور ديد، در حالي كه آنان متوجه نبودند.» (قصص: 11) و «قَالَ ذَلِكَ مَا كُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا عَلَي آثَارِهِمَا قَصَصًا؛ گفت: اين همان بود كه ما ميجستيم. پس جستوجوكنان ردّ پاي خود را گرفتند و برگشتند». (كهف: 64)
همچنين به معناي «بيان خبر و حديث» هم آمده است: «نَحْنُ نَقُصّ عَلَيك أَحْسَنَ القَصَصِ بِما أَوْحَينا اليك هذَا القرآن وَ ان كنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الغافِلينَ؛ ما نيكوترين سرگذشت را به موجب اين قرآن كه به تو وحي كرديم، بر تو حكايت مي كنيم، و تو قطعاً پيش از آن، از بيخبران بودي». (يوسف: 3)
و اين آيه:
وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَلَـكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَي الأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَث ذَّلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ. (اعراف: 76)
و اگر ميخواستيم، قدر او را به وسيله آن [آيات] بالا ميبرديم، اما او به زمين [دنيا] گراييد و از هواي نَفْس خود پيروي كرد. از اين رو، داستانش چون داستان سگ است [كه] اگر بر آن حملهور شوي، زبان از كام برآورد و اگر آن را رها كني، [باز هم] زبان از كام برآورد. اين، مَثَل آن گروهي است كه آيات ما را تكذيب كردند. پس اين داستان را [براي آنان] حكايت كن، شايد كه آنان بينديشند.
البته معناي دوم، به معناي اول باز ميگردد؛ چرا كه بيان خبر و قصهگويي، پي گرفتن وقايعي است كه در گذشته رخ داده است.(1)
ب) قصه در اصطلاح
«در قرآن، علاوه بر رويدادهاي گذشته، از وقايع حاضر و رويدادهاي آينده نيز سخن رفته است؛ وقايع حاضر مانند حديث اِفك، واقعه بدر، احد، حنين، بيعت رضوان و صلح حديبيه؛ رويدادهاي آينده مانند نبرد آينده ميان ايران و روم، خبر از فتح مكه و پيشبيني شكست مشركان در جنگ بدر، اما قرآن اينگونه خبردهيها را قصهگويي نناميده است؛ زيرا در اصطلاح قرآن، قصهگفتن، يعني پي گرفتن اخبار گذشتگان».(2)
كَذَٰلِكَ نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ انبَاءِ مَا قَدْ سَبَقَ وَقَدْ آتَيْنَاكَ مِنْ لَدُنَّا ذِكْرًا. (طه: 99)
گذشتگان ديگر را اين چنين بر تو حكايت خواهيم كرد و از نزد خود اين ذكر (قرآن) را به تو عطا كرديم.
«اصولاً در اين گونه اخبار است كه ميتوان عبرتها و موعظهها را پي گرفت، ولي در اخبار جاري و آينده، بيشتر خود كشف واقعيت مطرح است. همين پي گرفتن عبرتها در بيان قرآن كريم مورد تصريح قرار گرفته است».(3)
«لَقَدْ كان في قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ ِلأُولِي الالبابِ؛ به راستي در سرگذشت آنان، براي خردمندان عبرتي است». (يوسف: 111)
فصل دوم: قصه در قرآن
زير فصل ها
پيشينه قصه و قصهگويي
علل گرايش به قصه
تاريخچه روايتشناسي
سنخشناسي قصههاي قرآن
انواع قصههاي قرآن
ويژگيهاي قصههاي قرآن
اهداف قصههاي قرآن
داستانگويي را ميتوان نخستين هنر بشر دانست؛ زيرا پيش از آنكه انسان احساسات و انديشههايش را در قالب تصاوير و به صورت نقاشي بر ديوارهاي غارها بيان كند، ناگزير بوده با استفاده از واژگان، آنچه را بر او گذشته است، براي ديگران «تعريف» كند. به اين ترتيب، داستانگويي يا نقل رويدادها، نخستين راه انتقال تجربهها و دانستههاست.(1)بنابراين، قصه همواره در همه دورههاي زندگي انسان با او همراه بوده است؛ چرا كه نفس زندگي انساني سلسلهاي از رويدادها و قصههاست. بر اين اساس، امكان ندارد كه حيات انساني از قصه و قصهگويي و نقل رويدادها خالي باشد. به اين دليل هر يك از افراد انساني و ملل با قصهها، نقل رويدادهاي واقعي و گاه خيالي و اسطورهاي و شرح قهرمانيهاي قهرمانان ملي همراه بوده(2)و اين قصهها و سرگذشتها را بخشي از هويت خود و ملت خود دانستهاند.
علاوه بر آن، از طريق اين قصهها و سرگذشتها، بخشي از فرهنگ خود را منتقل ميكردهاند. از اين رو، كتابهاي اخلاقي، عرفاني و نيز كتب مقدس اديان مختلف هم از اين روايتها بهره بردهاند. قرآن كريم نيز بخشي از معارف خود را از طريق اين روايتها و قصهها بيان كرده است.
«براي رويكرد به قصه دلايل فراواني وجود دارد، ولي در اين ميان به چند دليل زير ميتوان اشاره و بسنده كرد:
انسان به گونهاي است كه خوش ندارد لبه تيز هشدارها و امر و نهيهاي مستقيم، او را نشانه رود. از اين رو، به قصه كه معارف و دانش گذشتگان را غيرمستقيم منتقل ميكند، روي ميآورد.
تاريخ و قصص امتها، آيينهاي است كه قامت جوامع انساني را تمام قد در خود منعكس، و عوامل ناكاميها، كاميابيها، زشتيها و زيباييها را در آن برجسته ميكند. صفحات تاريخ در حقيقت آزمايشگاهي است كه تمامي رويدادهاي زندگي بشر را تحليل ميكند. پس انسان چرا به آن مشتاق نباشد؛ به ويژه اينكه انسان فقط يك بار از گذرگاه زمان عبور ميكند. امير بيان، مولا علي عليه السلام خطاب به حضرت امام حسن عليه السلام ميفرمايد: «فرزندم، اگر چه روزگار به درازاي عمر پيشينيانم بر من نگذشته است، اما چندان در كار ايشان نگريستهام و در اخبارشان انديشيده ام و در آثارشان سير كردهام كه همچون يكي از آنان شدهام؛ بلكه چندان بر امورشان آگاهي يافتهام كه گويي با نخستين آنها تا پسينشان زيستهام».(1)
1) نهجالبلاغه صبحي صالح، نامه 31.
انسان قبل از آنكه عقلاني باشد، حسي است و غوطهوري در مسائل حسي كه جنبه همگاني و فراگير دارد، برايش دلپذيرتر است تا موضوعات عقلاني. پس درك و فهم مسائل غامض را در قالبهايي آسانتر ميجويد. به علاوه، معارف بسياري در قالب قصه و داستان بيان ميشود.
اي برادر قصه چون پيمانه است
معني اندر وي، بسان دانه است
كــودكان افسانهها ميآورند
درج در افسانهشان بس سرّ و پند
هر جدي هزل است پيش هازلان
هزلها جدّ است پيش عاقلان
هزلها گويند در افسانهها
گنجها جويند در ويرانهها(1)
انسان در همه جا و همه چيز، خود را ميجويد؛ در پي نيكنامي است و ذاتاً آرمانگرا و عدالتخواه است و از ناجوانمردي و پليدي، متنفر. به اين جهت، با ولعي خاص لحظه لحظه سرنوشت قهرمانان داستان را دنبال ميكند و خود را به جاي يكي از شخصيتها و الگوهاي مثبت ميانگارد و در همه جا همگام و همراه او پيش ميرود؛ در آن لحظات و فضا تنفس ميكند، پيروزي قهرمانان عدالتگستر، او را به وجد ميآورد و ظلم بيدادگران و زشتكرداران، خشم و تنفر را در روحش شعلهور ميسازد؛ چنان كه گويا در تمامي صحنهها به همراه قهرمان داستان خود تجربه ميكند. در اينجاست كه داستاننويس و قصهپرداز چيرهدست، با توجه به شناختي كه از روحيات و حالات رواني انسان دارد، با استفاده از تصويرسازيهاي فني، عواطف و احساسات بشري را به اوج رسانده، دوردستترين مفاهيم را به سهولت تجسم ميبخشد.
1) جلالالدين محمد بلخي (مولوي)، مثنوي معنوي.
به همين دلايل است كه در عصر صنعت و تكنولوژي، بازار قصهپردازي و داستانسرايي همچنان رواج دارد؛ بلكه بشر براي آسايش روح و روان، بيشتر به قصه روي آورده كه آمار كتابهاي داستان و رمان منتشر شده، خود گواه اين مطلب است.
بديهي است تمامي اين تأثيرات آنگاه به اوج ميرسد كه از دل حقيقت سر برآورده، حامل پيامي سازنده و عبرتآموز و هر چه بيشتر منطبق با عقل و منطق و هماهنگ با واقعيتهاي زندگي باشد. قصههاي قرآن تمامي اين ويژگيها را در نهايت اوج و يكجا دارد.(1)
پيشينه مطالعه روايت و شناسايي عناصر آن، به بيش از چند دهه نميرسد. آغاز توجه به اين بحث، از مطالبي است كه ارسطو در بوطيقاي خود درباره تراژدي مطرح كرده است، ولي به طور عمده، ميتوان تاريخ روايتشناسي را به سه دوره پيشساختارگرا (1960)، دوره ساختارگرا (1960 ـ 1980) و دوره پساساختارگرا تقسيم كرد.
«اولين دوره روايتشناسي، دوره پيش ساختارگرايي است. تا اواخر قرن نوزدهم، نظريهپردازان ادبي مطابق نظر ارسطو در بوطيقا، مفهوم محاكات را روايت معتبر تلقي ميكردند. ارسطو در فصل سوم بوطيقا، ميان بازنمايي سرگذشت توسط راوي و بازنمايي آن توسط شخصيتها، تمايز قائل شد و اين نخستين گام در قلمرو روايتشناسي بود. فورستر (1927) تمايز ميان شخصيتهاي جامع (پيچيده و پويا) و شخصيتهاي ساده (ابتدايي و ايستا)
1) صادق پورمحمدحسين، «نگاهي به ويژگيهاي ساختاري داستانهاي قرآن»، نشريه مشكوه، صص 54 و 55.
را در كتاب معروف خود جنبههاي رمان مطرح كرد. ولاديمير پراپ، نظريهپرداز روسي نيز با مطالعه صد قصه عاميانه روسي، راهي تازه در تحليل روايت گشود. مطالعه او در كتاب ريختشناسي قصههاي پريان سرآغـاز كـار روايتشنـاسان بعدي شد، اما دوره ساختارگرايي، در تاريخ روايتشناسي، مهمترين نظريات روايت را در برداشت كه متأثر از الگوي زبانشناسي رومن ياكوبسون و پيش از آن نظريه زبانشناسي ساختاري سوسور بود. كلود لوي استراوس (1958)، به تأثير از كار پراپ، اسطوره را به جاي حكايت واحد روايت قرار داد. گريماس، ميـان «روساخت و ژرف ساخت» تمايـز قائل شد. كار او بر مبناي كار پراپ بود، اما تغييراتي در كاركردهاي روايي و كنشگرهاي او داد. رولان بارت (1970) مفهوم رمزگانهاي روايي را مطرح كرد و رخدادها را به دو دسته پايه و پيرو تقسيم نمود و گفت: رخدادهاي پايه (هسته) براي طرح ضرورياند و نميتوانند حذف شوند، اما رخدادهاي پيرو (كاتاليزورها)، ساختار روايي را پر ميكنند و در پيشبرد پيرنگ نقشي ندارند. ژرارژنت (1973) كه روايتشناسي ساختارگرا را تكامل بخشيد، با طرح اصطلاحات مخصوص به خود همچون ارائه رخدادها، ديرش بازنمايي، ميان داستان و گفتمان تمايز قائل شد و براي روايت سه سطح در نظر گرفت.
و اما روايتشناسي پساساختارگرا؛ مشخصه اصلي اين دوره روايتشناسي، ورود روايت به عرصههاي غيرادبي و هجوم انديشههايـي از ساير رشتههـا به آن است. در قلمـرو ادبيات، روايتشناسي منعكسكننده گرايشهاي انتقادي دوران، يعني واسازي، فمينيسم و روانكاوي است. در اين دوره، روايتشناسي ژرارژنت ادامه يافت و متن روايي، تحت تأثير ميخاييل باختين، مانند گفته «چندآوايي»
نگريسته شد. مسائلي همچون نقل قول، نقيضه، بينامتنيت، درونهگيري روايي و اقتدار روايي مطرح گرديد».(1)
يكي از مباحث مهم در قصههاي قرآني، تشخيص ماهيت اين قصههاست. مراد از ماهيت اين قصهها، آن است كه آيا قصههاي قرآن صرفاً قصههايي تخيلي مانند قصههاي بشري است كه براي تربيت و انتقال پيام ساخته شدهاند يا واقعي و تاريخياند؟ سؤال دوم اينكه اگر واقعياند، آيا قصههاي قرآن نوعي تاريخند؛ يعني هدف قرآن تاريخ نگاري بوده است يا خير؟
در پاسخ به پرسش اول، بايد گفت قصههاي قرآن كاملاً واقعياند؛ يعني در گذشته اتفاق افتادهاند و در اين واقعيت، هيچ جاي شك و شبههاي نيست. طرح و ردّ نظريات اشخاصي چون دكتر خلفالله، چندان فايدهاي در بر ندارد. پس، از اين گونه بحثها گذر ميكنيم. سؤال ديگر اينكه، آيا قرآن درصدد تاريخنگاري هم بوده، كه جاي بحث و تأمل دارد. شواهد بسياري اثبات ميكند كه قرآن كريم درصدد تاريخنگاري نبوده است.
«اول آنكه، آنچه در دانش تاريخ امروزِ ما، به رغم گسترش دامنه و پيدايش شاخههاي مختلف، ركن اصلي را تشكيل ميدهد، مشخصات زماني و مكاني وقايع است. ويژگي تاريخ به اين است كه بيان شود چه حادثهاي در چه بازه زماني و در چه گستره مكاني روي داده است؛ در حالي كه قرآن اهتمامي بليغ به حذف هر دوي اين مشخصهها دارد. قرآن در هيچ حكايتي زمان وقوع حوادث را با سالشمار معين نميكند و تنها در مواردي با به كار
1) ايرنا ريما مكاريك، دانشنامه نظريههاي ادبي معاصر، ترجمه: محمد نبوي و مهران مهاجر، صص 49 ـ 153.
بردن تعبير قبل يا بعد يا برخي اشارات ديگر، ما را به تقدم و تأخر وقايع رهنمون ميگردد. قرآن همين شيوه را در بيان مكانها به كار برده است و به ما نميگويد قوم نوح در چه سرزميني ميزيسته و يا حضرت ابراهيم در كجا باليده و به كجا هجرت گزيده است؛ جز آنكه در مواردي برخي ويژگيهاي مكاني اين وقايع را يادآور شده كه لزوماً به تعيين سرزمين آنها نميانجامد. چنانكه شهر ثمود را برافراشته در صخرهها و گذرگاه قوم يأجوج و مأجوج را در درهاي عميق معرفي كرده است. اما از مكانهاي معين: مصر، مدين و كوه طور به ندرت نام برده است.
دوم آنكه تاريخ از وحدت موضوعي برخوردار است؛ تاريخ يك گروه، جنس يا موجود خاص، اما در داستانهاي قرآن، در كنار انسانها، هدهد، مورچه، اجنه و ملائكه نيز حضور داشته، نقش ميآفرينند.
و سوم آنكه از منظر تاريخ، آدمها و حوادثي اهميت دارند كه صفحهاي از تاريخ را برگرداندهاند و تحولي را موجب شدهاند؛ تاريخ پادشاهان، دانشمندان، تمدنها، اما قرآن، از منظري ديگر در سرگذشت بشريت مينگرد و اگرچه در آن، بسيار از پيامبران سخن گفته شده، اما به هيچ وجه نميتوان آن را تاريخ انبيا تلقي كرد. ايمان همسر فرعون يا آزار ابولهب، هيچ نقطه عطفي در تاريخ پيامبران محسوب نميشود. قرآن در اين وقايع به اموري، از جمله گزينشهاي دشوار، عزمهاي استوار، لغزشگاههاي خطرناك، پيآمدهاي آن و زمينههايش اهتمام داشته است. بنابراين، نگاه قرآن را بايد بسي فراتر از نگاهي تاريخي بدانيم».(1)
1) زهرا نفيسي، «هدف قرآن از بيان داستانها»، بينات، ش 42، ص 144.
«در واقع، در قرآن هدف از تاريخ، ثبت دقيق زندگي افراد و رخدادها نيست. در قرآن به بيش از بيست و پنج پيامبر، فرزندان و اقوام نزديك آنها، چندين تن افراد صالح و ناصالح (لقمان، طالوت، هامان، هارون، قارون و ابولهب)، اقوام گوناگون (عاد، ثمود، مدين، لوط، يهود و نصارا)، اماكن تاريخي (بابل، مصر، يثرب، مكه و مسجدالحرام)، موجودات ماورايي (ملايكه و اجنه) و... اشاره شده است، اما قرآن تمام سرگذشت اين افراد و اقوام را ثبت نكرده است، بلكه در راستاي اهداف الهي و دين شناختي كه در قالب آيات و سورهها آمده، بخشهايي از تاريخ آنها را برگزيده و گزارش كرده است».(1)
به اين سبب، قصههاي قرآني را نميتوان با هدف تاريخنگاري توجيه كرد و آنها را تاريخ دانست. آنچه ميتوان گفت، آن است كه قصص قرآني قصههايي واقعياند. قصهاند، چون فرم قصه را دارا هستند؛ شخصيت اصلي و فرعي دارند؛ رويدادها داراي اول، ميانه و پايان و به صورت كاملاً هم بستهاند و نيز داراي وحدت ساختاري و وحدت در درونمايه اصلي هستند و خلاصه آنكه بسياري از آنچه در فرم يك روايت داستاني بايد رعايت شود، به بهترين وجه با توجه به هدفي كه قرآن دارد، رعايت ميشود، اما واقعياند، چون راوي، آنچه را در متن واقعيت روي داده، براي ما روايت ميكند؛ به خصوص كه راوي قصهها، يعني خداوند متعال، آگاه عليالاطلاق است و هيچ چيزي بر او پوشيده نيست. البته منظور از تعبير «قصه واقعي»، غير از داستانهاي واقعگراست. داستانهاي واقعگرا، داستانهاي تخيلياند كه سعي ميشود فرم داستان به گونهاي سامان داده شود تا هرچه نزديكتر به واقعيت باشد؛ نه اينكه آنچه را در واقع اتفاق افتاده باشد، حكايت كنند.
1) ابوالفضل حري، «سنخشناسي و وجوه تمايز قصص قرآني»، پژوهش زبان و ادبيات فارسي، ش 15، ص 19.
برخي با توجه به انواع داستانهاي بشري، چون: رمان، داستان بلند، داستان كوتاه و داستانك، خواستهاند داستانهاي قرآني را تقسيمبندي كنند، ولي به نظر ميرسد اينگونه تقسيمبندي، تحميل قالبي بيگانه بر قرآن كريم است و بهتر است از اصطلاحهاي خاص داستانهاي امروزين در مورد قصههاي قرآن استفاده نشود. در هر حال، از جهت فرم ميتوان دو دسته عمده قصههاي قرآني را تشخيص داد:
قصههايي كه حول محور شخصيتي اصلي ميچرخند و داراي شخصيتهاي فرعي متعدد و رويدادهاي متعدد هستند و زمان زيادي در وقوع را اشغال ميكنند. اين قصهها به دو دسته تقسيم ميشوند:
ـ قصه، يك جا روايت شده باشد، مانند قصه يوسف؛
ـ قصه به صورت پراكنده در سورههاي متعدد ذكر شده باشد، مانند قصه موسي عليه السلام و نوح عليه السلام .
قصههايي كوتاه داراي رويدادي اصلي، بدون رويدادهاي فرعي و شخصيتهاي متعدد، كه خود به سه دسته تقسيم ميشوند:
ـ قصه در سورههاي متعدد آمده باشد، مانند قصه ايوب و يونس عليهما السلام ؛
ـ در بخشي از يك سوره آمده باشد، مانند قصه اصحاب اخدود و اصحاب الجنه؛
ـ يك سوره كوچك را به خود اختصاص داده باشد، مانند قصه اصحاب فيل.(1)
1) يوسف حطيفي، ملامح السرد القرآني، ص 13.
قصص قرآن آثار هنري مستقلي نيستند. اين مطلب يكي از اساسيترين نكاتي است كه در تحليل قصههاي قرآني بايد در نظر داشت؛ چرا كه قرآن كريم كتاب قصه نيست، بلكه قصه در قرآن، جزئي از بافت كلي و در خدمت اهداف اين كتاب آسماني است. بر اين اساس، مجموع تكنيكهايي كه در روايت اين قصهها به كار رفته، متناسب با بافت كلي سورهها و اهداف كلي قرآن مجيد است. علامه طباطبايي رحمه الله در اين مورد مينويسد:
قرآن كريم كتاب دعوت و هدايت است و براي رسيدن به هدفي كه دارد، يك قدم راه را به طرف چيزهايي ديگر از قبيل تاريخ و يا رشتههاي ديگر كج نميكند؛ زيرا هدف قرآن، تعليم تاريخ و مسلكش، سلك رماننويسي نيست. هيچ كاري به اينكه فلاني پسر كيست، نسبش چيست، حوادث تاريخي مربوط به او در چه زماني و مكاني رخ داده است، ندارد و متعرض مشخصاتي كه يك تاريخنويس يا رماننويس، نيازمند از ذكر آن است، نميشود. چون پرداختن به اين خصوصيات در هدف قرآن كه هدايت است، دخالتي ندارد. براي مردم از نظر هدايت، يكسان است كه بدانند ابراهيم فرزند طاهره است يا ندانند؛ بدانند كه ابراهيم در اورِِِِِِِِ ِكلدانيها، در حدود دو هزارسال قبل از ميلاد به دنيا آمده و ولادتش در عهد فلان پادشاه بوده يا ندانند.(1)
پس قصص قرآن را نميتوان از نظر تكنيكي سرمشق قصهنويسي قرار داد؛ چرا كه قرآن با اهداف و شرايط خاص خود، تكنيكها را به كار برده است. البته توجه به تكنيك اين قصهها و تحليل عناصر به كار رفته در آنها با توجه به اهداف قرآن ميتواند راهگشا باشد.
1) محمدحسين طباطبايي، الميزان، ج 7، ص 64.
قرآن ملتزم نيست يك قصه را به فنيترين صورت بگويد؛ چرا كه در صورت تقابل تكنيك و هدف، جانب هدف را ميگيرد. آنچه براي قصه قرآني اصل است، هدف است، نه بهترين نوع بيان. البته با توجه به هدف خاص خود، زيباترين نوع بيان را اختيار ميكند كه از حدّ بشري بيرون است. پس قرآن، التزامي به ارائه بهترين نوع بيان قصه ندارد، بلكه در صورتي كه تكنيك و زيبايي ظاهري معارض با اهدافش باشد، آن را كنار مينهد. آنچه براي قرآن اساسي است، هدايتگري است و زيبايي تكنيكي هم متناسب با اين هدف شكل ميگيرد.
بافت و شرايطي كه قصص قرآن در آن شكل گرفته، در چگونگي فرم قصه لحاظ شده است؛ مثل اينكه اساساً قرآن ماهيتي شفاهي دارد، نه كتبي و اينكه برخي از قصهها را مخاطب از قبل ميدانسته يا در جواب سؤالهايي بوده كه از پيامبر شده و لزومي به ذكر تمام جزئيات نبوده است. پس توجه به شرايط و بافتي كه قرآن در آن، قصههاي خود را بيان كرده، براي تحليل اين قصهها ضروري است؛ چيزي كه گاهي از آن غفلت ميشود.
به كارگيري عناصر روايت در اين قصهها، متناسب با اهداف رقم خورده است كه مهمترين اين اهداف عبارتند از: هدايتگري، ايجاد عبرت براي مردم، تسليت و ايجاد آرامش براي پيامبر گرامي اسلام.
ميدانيم كه هر بياني براي تأثير بر مخاطب است. اين تأثير ميتواند انتقال معنايي يا برانگيختن احساسي باشد. قصههاي قرآني نيز با توجه به مخاطب خاص قرآن (كه در درجه اول، شخص پيامبر گرامي اسلام و در درجه دوم، مؤمنان و در درجه سوم، همه مردمند) در پي اهدافي خاص بيان شدهاند كه
البته اين اهداف، از اهداف كلي قرآن كريم جدا نيست. به اين دليل، در ذيل اهداف كلي قرآن ميتوان از اهداف خاص قصههاي قرآني بحث كرد. در ادامه بخشي از اين اهداف را مرور ميكنيم:
الف) هدايت مردم
همانطور كه هدف اساسي قرآن كريم هدايت مردم است، از جمله اساسيترين اهداف قصص قرآني، به عنوان بخشي از قرآن نيز هدايت مردم است.
لَقَدْ كَانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِّأُوْلِي الأَلْبَابِ مَا كَانَ حَدِيثًا يُفْتَرَي وَلَـكِن تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَتَفْصِيلَ كُلَّ شَيْءٍ وَهُدًي وَرَحْمَةً لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ. (يوسف: 111)
همانا در حكايت آنان براي صاحبان عقل، عبرت كامل خواهد بود. اين قرآن نه سخني است كه فرا توان بافت، ليكن كتب آسماني پيش از خود را هم تصديق كرده و هر چيزي را ]كه درباره سعادت دنيا و آخرت خلق است[ مفصل بيان ميكند و براي اهل ايمان، هدايت و ]سعادت و[ رحمت خواهد.
ب) تثبيت قلب پيامبر
قرآن كريم كتابي است كه به صورت تدريجي و در طول 23 سال بر رسولخدا صلي الله عليه و آله نازل شده است. از جمله اهداف اين نزول تدريجي، تقويت روحي پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و حمايت مستمر از او بوده، تا حضرت احساس تنهايي و غربت نكند و در هر حادثه و پيشآمدي، خود را با حمايت الهي (از طريق نزول آياتي از قرآن) مؤيد ببيند.
قَدْ نَعْلَمُ انهُ لَيَحْزُنُكَ الذِي يَقُولُونَ فَانهُمْ لَا يُكَذِّبُونَكَ وَلَكِنَّ الظَّالمِينَ بِآيَاتِ اللَّهِ يَجْحَدُونَ. (انعام: 33)
ما به تحقيق ميدانيم كه كافران در تكذيب تو سخناني ميگويند كه افسرده و غمگينت ميسازد. ]دل شاد دار[ كه آن ستمكاران نه تو را تكذيب ميكنند، بلكه آيات خدا را انكار ميكنند.
در خلال سورههايي كه نازل ميشد، به ويژه سورههاي مكي، خداي تعالي سرگذشت پيامبران گذشته و فراز و نشيبهاي مبارزات آنان را بازگو ميكرد تا پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله با اطمينان از حمايت الهي، در رويارويي با كفار و مشركان استقامت خود را از دست ندهد: «وَ كلاّ نَقُصّ عَلَيك مِنْ انباءِ الرّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَك؛ و ما از خبرهاي رسولان آن قصهاي كه دلت را با آن سكون و آرامش دهيم، بر تو ميخوانيم». (هود: 102) (1)
ج) اثبات صدق پيامبر و تأييد رسالت او
«يكي از اهداف قصههاي قرآني، اثبات وحي و رسالت است. حضرت محمد صلي الله عليه و آله نه نويسنده بود و نه خواننده و نه در مجالس دانشمندان يهودي و مسيحي حضور مييافت. چنين قصههايي در قرآن آمده است؛ به طوري كه بعضي از آنها دقيق و با شرح و توضيح آمدهاند؛ مثل قصههاي ابراهيم، يوسف، موسي و عيسي عليهم السلام . ورود اين داستانها در قرآن، دليلي بر وحي بودن آن است و قرآن در مقدمات قصص يا بعد از آنها بر اين غرض تأكيد ميكند. در ابتداي قصه يوسف تأكيد ميشود كه تو قبل از وحي آن را نميدانستي: «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ هَـذَا الْقُرْآنَ وَإِن كُنتَ مِن قَبْلِهِ لَمِنَ الْغَافِلِينَ؛ ما به بهترين روش به وحي اين قرآن بر تو حكايت ميكنيم و تو پيش از اين وحي هيچ از آن آگاه نبودي». (يوسف: 2 و 3)
1) مجيد معارف، «نگاهي به قصه اهداف و ويژگيهاي آن در قرآن»، بصيرت، ش 19 و 20، ص 137.
در سوره قصص، قبل از ارائه داستان موسي عليه السلام آمده است: «نَتْلُوا عَلَيْكَ مِن نَّبَإِ مُوسَي وَفِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ؛ [بخشي] از گزارش [حال] موسي و فرعون را براي [آگاهي] مردمي كه ايمان ميآورند، به درستي بر تو ميخوانيم». (قصص: 3)
و بعد از انتهاي داستان تأكيد ميشود: تو اي پيامبر! در آنجا نبودي و ما بر تو اين قصهها را ميخوانيم:
وَ ما كنْتَ بِجانبِ الغَرْبِيِ إِذْ قَضَينا الي مُوسَي الأَمْرَ وَ ما كنْتَ مِنَ الشّاهِدينَ وَ لكنّا انشَانا قُرُونًا فَتَطاوَلَ عَلَيهِمُ العُمُرُ وَ ما كنْتَ ثاوِيا في أَهْلِ مَدْينَ تَتْلُوا عَلَيهِمْ آياتنا وَ لكنّا كنّا مُرْسِلينَ وَمَا كُنتَ بِجَانِبِ الطُّورِ إِذْ نَادَيْنَا وَلَكِن رَّحْمَةً مِّن رَّبِّكَ لِتُنذِرَ قَوْمًا مَّا أَتَاهُم مِّن نَّذِيرٍ مِّن قَبْلِكَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ. (قصص: 45 و 46)
ليكن ما نسلهايي پديد آورديم و عمرشان طولاني شد و تو در ميان ساكنان [شهر] مَدْين مقيم نبودي تا آيات ما را بر ايشان بخواني، ليكن ما بوديم كه فرستنده [پيامبران] بوديم و آن دم كه [موسي را] ندا در داديم، تو در جانب طور نبودي، ولي [اين اطلاع تو] رحمتي است از پروردگار تو، تا قومي را كه هيچ هشداردهندهاي پيش از تو برايشان نيامده است، بيم دهي؛ باشد كه آنان پند پذيرند.
در سوره آلعمران، در ابتداي قصه مريم، باز بر حضور و آگاهي نيافتن تأكيد ميشود كه اين گونه آمده است:
ذَٰلِك مِنْ انبَاءِ الغَيْبِ نُوحِيهِ اليْكَ ۚ وَمَا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلَامَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَمَا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَ. (آل عمران: 44)
اين از خبرهاي غيبي است كه به تو وحي ميكنيم و تو در آن هنگام كه قلمهاي خود را به آب ميافكندند تا كدام يك كفالت و سرپرستي مريم را عهدهدار شوند، و به هنگامي كه با هم كشمكش داشتند، حضور نداشتي.
همچنين در سوره هود بعد از داستان نوح آمده است: «تِلْكَ مِنْ أَنبَاء الْغَيْبِ نُوحِيهَا إِلَيْكَ مَا كُنتَ تَعْلَمُهَا أَنتَ وَلاَ قَوْمُكَ مِن قَبْلِ هَـذَا فَاصْبِرْ إِنَّ الْعَاقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ؛ اينها از خبرهاي غيب است كه به تو وحي ميكنيم؛ نه تو و نه قومت اينها را پيش از اين نميدانستيد». (هود: 49)
در تمام اين موارد، بر بيخبري پيامبر و قومش از اين اخبار و اينكه دانستن آنها تنها از راه وحي امكانپذير بوده، تأكيد شده است.
د) عبرتگيري
از جمله اهداف قصههاي قرآني، عبرتگيري است: «لَقَدْ كَانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِّأُوْلِي الأَلْبَابِ؛ به راستي در سرگذشت آنان، براي خردمندان عبرتي است». (يوسف: 111)
«عبرت» در لغت به معناي گذشتن است و عابر كسي است كه از راه ميگذرد. بيشتر داستانهاي قرآن، درباره زندگي پيامبران و اقوام آنان است. قرآن در نقل تاريخ، هم به زندگي اجتماعي ميپردازد مانند: سير تاريخي بني اسرائيل از زمان يوسف عليه السلام و آمدن او به مصر تا زمان موسي عليه السلام و خروجش از مصر و سرگرداني در بيابان؛ هم به زندگي فردي و روابط ميان فردي، مانند داستان صبر ايوب در مقابل ابتلاهاي سخت، داستان ابتلاهاي يوسف عليه السلام در مقابله با زن عزيز مصر، داستان يعقوب و صبر بر دوري يوسف عليه السلام . بايد توجه داشت كه عبرتگيري از سرنوشت گذشتگان، مستلزم دلي بيدار و ترسان است تا سرنوشت ديگران را تكرار نكند و از سرنوشت ديگران براي رشد و تعالي خود استفاده كند(1): «ان في ذلِك لَعِبْرَةً لِمَنْ يخْشي؛ در حقيقت، براي هر كس كه [از خدا] بترسد، در اين [ماجرا] عبرتي است». (نازعات: 26)
1) مجيد معارف، «نگاهي به قصه اهداف و ويژگيهاي آن در قرآن»، بصيرت، ش 19 و 20، صص 135 و136.
هـ) انذار و هشدار
خداوند در قرآن كريم، رسول گرامي اسلام را مبشّر و نذير ميخواند: «انا أَرْسَلْنَاكَ بِالحَقِّ بَشِيرًا وَنَذِيرًا وَلَا تُسْال عَنْ أَصْحَابِ الجَحِيمِ؛ اي پيامبر، ما تو را به حق به رسالت فرستاديم تا به مؤمنان بشارت و به كافران هشدار دهي و از تو درباره دوزخيان پرسشي نميشود (تو بازخواست نخواهي شد).» (بقره: 119) اين رسالت را از طريق قرآن انجام ميدهد: «تَبارَك الذي نَزّلَ الفُرْقان عَلي عَبْدِهِ لِيكونَ لِلْعالمينَ نَذيرًا؛ بزرگ [و خجسته] است كسي كه بر بنده خود، فرقان را نازل فرمود تا براي جهانيان هشداردهنده باشد». (فرقان: 1)
يكي از راههاي انذار قرآن، بيان قصههاي اقوام گذشته است، مانند نقل سرگذشت اقوام پيامبراني چون نوح و لوط عليهما السلام و نيز اقوامي چون عاد و ثمود.
و) معرفي اسوه
هر قصه بر دو ركن «رويداد» و «شخصيت» استوار است و مخاطب با همذاتپنداري و همراه شدن با شخصيتها، رويدادهاي قصه را درك ميكند. از اين رو، قرآن كريم اسوههايي تمامعيار (با ويژگيهاي متفاوت) ارائه ميدهد تا مخاطب در آيينه اين اسوهها و الگوها، راه زندگي خود را پيدا كند. در قرآن كريم دو دسته اسوه معرفي شده است: اسوههاي ستوده و اسوههاي نكوهيده.
يك ـ اسوههاي ستوده
خداوند در قرآن كريم، انبيا و اولياي الهي را (كه سرآمد آنها وجود نوراني رسول گرامي اسلام است) اسوههاي حسنه، معرفي ميكند:
لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا. (احزاب: 21)
البته شما را به رسول خدا اقتدايي نيكوست، براي آن كس كه به (ثواب) خدا و روز قيامت اميدوار باشد و ياد خدا بسيار كند.
از نمونه اين اسوههاي حسنه، از پيامبران: ابراهيم عليه السلام ، موسي عليه السلام ، عيسي عليه السلام ، يوسف عليه السلام ، و از غير پيامبران نيز بسيار ديده ميشوند؛ مرداني مانند لقمان كه درباره او ميفرمايد: «وَلَقَدْ آتَيْنَا لُقْمَان الحِكْمَةَ...؛ و به راستي، لقمان را حكمت داديم ... .» (لقمان: 12) از ميان زنان، مريم را ميتوان نمونه آورد كه درباره او ميفرمايد: «وَ اذْكرْ فِي الكتابِ مَرْيمَ إِذِ انتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِها مَكانا شَرْقِيا؛ و در اين كتاب از مريم ياد كن، آنگاه كه از كسان خود، در مكاني شرقي به كناري شتافت.» (مريم: 16) و همسر فرعون كه درباره او فرمود: «وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِينَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قَالتْ رَبِّ ابْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتًا فِي الجَنَّةِ وَنَجِّنِي مِنْ فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِ وَنَجِّنِي مِنَ القَوْمِ الظَّالمِينَ؛ و براي كساني كه ايمان آوردهاند، خدا همسر فرعون را مثل آورده، آنگاه كه گفت: پروردگارا، پيش خود در بهشت خانهاي برايم بساز، و مرا از فرعون و كردارش نجات ده، و مرا از دست مردم ستمگر برهان». (تحريم: 11)
ويژگيهاي اسوههاي ستوده
«قرآن كريم براي اين اسوهها ويژگيهايي برميشمرد:
اول ـ عبد بودن؛ كه مشخصه تمام اسوههاي نيكوست؛ قرآن در مورد پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله ميفرمايد: «تَبَارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَي عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعَالَمِينَ نَذِيرًا»؛ (فرقان: 1) و در مورد نوح عليه السلام ميفرمايد: «إِنَّهُ كَانَ عَبْدًا شَكُورًا»؛ (اسرا: 3) و در مورد ايوب ميفرمايد: «وَاذْكُرْ عَبْدَنَا أَيُّوبَ»؛ (ص: 41) و موارد بسيار ديگر.
دوم ـ بشر بودن؛ كه به دو صورت يادآوري شده است: يكي اشاره اسوهها به اينكه بشر هستند؛ مانند «قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَي إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ...؛
بگو: من هم مِثل شما بشري هستم، [و لي] به من وحي مي شود كه خداي شما خدايي يگانه است...»؛ (كهف: 110) و ديگري اعتراض مخالفان به بشر بودن آنان؛ مانند «قَالُوا مَا أَنتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِّثْلُنَا...؛ گفتند: شما جز بشري مانند ما نيستيد...». (يس: 15)
سوم ـ شكيبايي؛ يكي از بزرگترين مميزههاي اسوههاي حسنه است:
«فَاصْبِرْ كَمَا صَبَرَ أُوْلُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ...؛ تو هم مانند پيغمبران اولواالعزم، صبور باش ...» (احقاف: 35)؛ و در مورد ايوب عليه السلام ميفرمايد: «انا وَجَدْناهُ صابِرًا نِعْمَ العَبْدُ انهُ أَوّابٌ؛ ما او را شكيبا يافتيم. چه نيكوبندهاي! به راستي او توبهكار بود».(ص: 44)
چهارم ـ شكور بودن؛ خداوند در مورد نوح ميفرمايد: «... انهُ كان عَبْدًا شَكورًا؛ ... (اسرا: 3) به راستي كه او بندهاي سپاسگزار بود».
پنجم ـ اوّاب بودن؛ تمامي پيامبران خصوصيت توبهگري را با خود دارند و نمونههاي آن نيز بسيار زياد است، چنانكه در مورد داوود آمده است:
اصْبِرْ عَلَي مَا يَقُولُونَ وَاذْكُرْ عَبْدَنَا دَاوُودَ ذَا الْأَيْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ. (ص: 17)
در برابر آنچه ميگويند شكيبا باش، و به خاطر بياور بنده ما داوود صاحب قدرت را، كه او بسيار توبهكننده بود.
ششم ـ مهربان و دلسوز بودن؛ همه اسوهها صفت شفقت را هميشه به همراه داشتهاند و نمونههاي آن بسيار است. خداوند در وصف پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله ميفرمايد: «لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ؛ قطعاً براي شما پيامبري از خودتان آمد كه بر او دشوار است شما در رنج بيفتيد، به ]هدايت] شما حريص، و نسبت به مؤمنان، دلسوز مهربان است»؛ (توبه: 128) و يا سخن هود به قوم خود: «أُبَلِّغُكُمْ رِسَالاتِ رَبِّي وَأَنَاْ لَكُمْ نَاصِحٌ أَمِينٌ؛ پيامهاي پروردگارم را به شما ميرسانم و براي شما خيرخواهي امينم». (اعراف: 68)
هفتم ـ صداقت و راستي؛ تمام پيامبران و اسوهها صدق گفتار و پيمان داشتند؛ چرا كه اگر چنين نباشد، اساس دعوت متزلزل ميشود. خداوند يكي از ويژگيهاي حضرت ابراهيم عليه السلام را كه به اسوه حسنه تعبير شده است، صداقت ذكر ميكند: «وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّهُ كَانَ صِدِّيقًا نَّبِيًّا؛ و در اين كتاب به ياد ابراهيم پرداز، زيرا او پيامبري بسيار راستگوي بود.» (مريم: 41) و يا در مورد يوسف، خطاب «ايها الصديق» آمده است.
هشتم ـ اخلاص داشتن؛ اخلاص، وصفي است كه از معرفتالله و توحيد سرچشمه ميگيرد و بدانجا مي انجامد كه مخلص، تنها مؤثر حقيقي را خداوند بداند و اينجاست كه نفوذ هرگونه شركي محال مينمايد. قرآن كريم در مورد حضرت موسي عليه السلام ميفرمايد: «وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ مُوسَي إِنَّهُ كَانَ مُخْلَصًا وَكَانَ رَسُولاً نَّبِيّاً؛ و در اين كتاب از موسي ياد كن؛ زيرا كه او پاكدل و فرستادهاي پيامبر بود». (مريم: 51)
نهم ـ توكل مطلق به خدا؛ اسوهها در مسير زندگي، گاه به نقطهاي ميرسيدند كه تنهاي تنها ميشدند. در چنين شرايطي تنها عاملي كه به آنان توان حركت ميداد، توكل مطلق به خداوند متعال بود. حضرت هود عليه السلام در مقابل قوم لجوج خود كه او را متهم به بيعقلي ميكردند، ميفرمود:
إِن نَّقُولُ إِلاَّ اعْتَرَاكَ بَعْضُ آلِهَتِنَا بِسُوَءٍ قَالَ إِنِّي أُشْهِدُ اللّهِ وَاشْهَدُواْ أَنِّي بَرِيءٌ مِّمَّا تُشْرِكُونَ مِن دُونِهِ فَكِيدُونِي جَمِيعًا ثُمَّ لاَ تُنظِرُونِ إِنِّي تَوَكَّلْتُ عَلَي اللّهِ رَبِّي وَرَبِّكُم مَّا مِن دَآبَّةٍ إِلاَّ هُوَ آخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا إِنَّ رَبِّي عَلَي صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ. (هود: 54 ـ 56)
چيزي جز اين نميگوييم كه بعضي از خدايان ما به تو آسيبي رساندهاند. گفت: من خدا را گواه ميگيرم، و شاهد باشيد كه من از
آنچه جز او شريك وي ميگيريد بيزارم. پس، همه شما در كار من نيرنگ كنيد و مرا مهلت مدهيد. در حقيقت، من بر خدا، پروردگار خودم و پروردگار شما توكل كردم. هيچ جنبندهاي نيست مگر اينكه او مهار هستياش را در دست دارد. به راستي پروردگار من بر راه راست است.
دو ـ اسوههاي نكوهيده
در مقابل اسوههاي ستوده، اسوههاي نكوهيده قرار دارند، و همانگونه كه در اسوههاي ستوده، هدف پيروي از آنان بود، در اسوههاي نكوهيده، هدف پرهيز از رفتاري همانند رفتار آنان است.
قرآن اسوههاي نكوهيده بسياري را مطرح ميسازد؛ از مردان مانند فرعون و قارون: «اذْهَبْ إِلَي فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَي...؛ به سوي فرعون برو كه او به سركشي برخاسته است.»؛ (طه: 24) «إِنَّ قَارُونَ كَانَ مِن قَوْمِ مُوسَي فَبَغَي عَلَيْهِمْ...؛ قارون از قوم موسي بود و بر آنان ستم كرد...». (قصص: 76)
و از زنان مانند زن نوح و زن لوط:
ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِّلَّذِينَ كَفَرُوا اِمْرَأَةَ نُوحٍ وَاِمْرَأَةَ لُوطٍ كَانَتَا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَيْنِ فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ يُغْنِيَا عَنْهُمَا مِنَ اللَّهِ شَيْئًا وَقِيلَ ادْخُلَا النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِينَ. (تحريم: 10)
خدا براي كساني كه كفر ورزيدهاند، زن نوح و زن لوط را مَثَل آورده [كه] هر دو در نكاح دو بنده از بندگان شايسته ما بودند و به آنها خيانت كردند، و كاري از ]دست شوهران] آنها در برابر خدا ساخته نبود، و گفته شد: با داخلشوندگان داخل آتش شويد.
مطرح شدن اين نمونههاي منفي همواره با عبرتآموزي و اصلاح فرد همراه است.
اسوههاي حسنه، قهرمانان ارزشها هستند و هر يك در يكي از جنبههاي ارزشي و معنوي نمود خاصي نسبت به ديگر اسوهها دارند؛ مثلاً موسي عليه السلام در مبارزه و پايداري مقابل طاغوت، يوسف عليه السلام قهرمان پاكدامني و نمونههاي منفي نيز قهرمان ضد ارزشها بودهاند و هر يك در بعدي از ضد ارزشها نمودار هستند؛ مثلاً فرعون در زورگويي و ستم، زن عزيز در شهوتخواهي، قارون در مالپرستي».(1)
ز) تبيين وحدت دين (سير اديان در قالب اسلام)
«يكي از اهداف قصص قرآن، بيان اين مطلب است كه همه اديان از طرف خداست، از عصر نوح تا عهد محمد صلي الله عليه و آله و اينكه همه مؤمنين امت واحدي هستند و خداوند يگانه پروردگار همه است».(2)
شَرَعَ لَكُم مِّنَ الدِّينِ مَا وَصَّي بِهِ نُوحًا وَالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ وَمَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَي وَعِيسَي أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ كَبُرَ عَلَي الْمُشْرِكِينَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ اللَّهُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَن يَشَاء وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَن يُنِيبُ. (شوري: 13)
از ]احكام[ دين، آنچه را كه به نوح درباره آن سفارش كرد، براي شما تشريع كرد و آنچه را به تو وحي كرديم و آنچه را كه درباره آن به ابراهيم و موسي و عيسي سفارش نموديم كه دين را بر پا داريد و در آن تفرقهاندازي مكنيد. بر مشركان، آنچه كه ايشان را به سوي آن فرا ميخواني، گران ميآيد. خدا هر كه را بخواهد، به سوي خود برميگزيند، و هر كه را كه از در توبه درآيد، به سوي خود راه مينمايد.
در طول زمان، امتهاي مختلف، دينهاي مختلف داشتهاند و هر امتي آموزههاي ويژه دين خود را انجام ميداده و پيروي از رسول خدا ميكرده است، و هر يك از اين رسولان نيز به ديني مشهور شدند؛ مانند دين حنيف، يهود، مسيحيت و...، اما با نگاهي عميقتر چنين درمييابيم كه همه در قالب يك دين بودهاند كه در برهههاي مختلفي بروز كردهاند و داراي تعاليم واحدي بودهاند، ولي هر يك به مقتضيات زمان و مكان و در سطح افكار عمومي جامعه آن زمان؛ و اينك با تأكيد بر قصص اين مطلب را بررسي كرده، دلايلي را براي آن ارائه ميكنيم:
وحي به پيامبر اسلام مانند وحي به تمام پيامبران گذشته بوده و اين وحيها همه در يك راستا و يك سو و داراي پيامي مشترك بودهاند:
إِنَّا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ كَمَا أَوْحَيْنَا إِلَي نُوحٍ وَالنَّبِيِّينَ مِن بَعْدِهِ وَأَوْحَيْنَا إِلَي إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإْسْحَقَ وَيَعْقُوبَ وَالأَسْبَاطِ وَعِيسَي وَأَيُّوبَ وَيُونُسَ وَهَارُونَ وَسُلَيْمَانَ وَآتَيْنَا دَاوُودَ زَبُورًا. (نسا: 163)
ما همچنانكه به نوح و پيامبران بعد از او وحي كرديم، به تو [نيز] وحي كرديم؛ و به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط و عيسي و ايوب و يونس و هارون و سليمان [نيز] وحي نموديم، و به داوود زبور بخشيديم.
تكرار قصهها در يك سوره و تكرار قصههاي مختلف يك پيامبر در قرآن، بيانگر اشتراك عقايد اين پيامبران و مأمور بودن همه آنان به يك تكليف است؛ چنانكه در سوره مريم و هود ديده ميشود.
در رفتارها و گفتارهاي انبيا شباهتهاي مختلفي را ميتوان از طريقه برخورد و از دعوت آنها به دست آورد كه خود دليلي بر وحدت دين است.
پيامبران در سه اصل اساسي توحيد، نبوت، معاد با هم اشتراك داشتند و دين هم جز اين اصول نيست.
پيامبران گذشته هر يك به نوبه خود، در قرآن، مسلم معرفي شدهاند؛ مانند ابراهيم: «مَا كَانَ إِبْرَاهِيمُ يَهُودِيّاً وَلاَ نَصْرَانِيّاً وَلَكِن كَانَ حَنِيفًا مُّسْلِماً؛ ابراهيم نه يهودي بود و نه نصراني، بلكه حقگرايي فرمانبردار بود و از مشركان نبود.» (آل عمران: 67)؛ يا اسماعيل كه ميگويد: «رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَيْنِ لَكَ...؛ پروردگارا، ما را تسليم [فرمان] خود قرار ده... .»؛ (بقره: 128) و از زبان فرشتگان آمده: «فَمَا وَجَدْنَا فِيهَا غَيْرَ بَيْتٍ مِّنَ الْمُسْلِمِينَ؛ [ولي] در آنجا جز يك خانه از فرمانبران [خدا بيشتر] نيافتيم». (ذاريات: 36)
مفاد كتب آسماني، مشترك بوده و قرآن اين كتب آسماني را تأييد كرده است؛ چنانكه هر پيامبري كتب آسماني پيشينيان را تأييد كرده است و قرآن نيز كتابهاي آسماني پيش از خود، مانند انجيل و تورات را تأييد ميكند: «ثُمَّ قَفَّيْنَا عَلَي آثَارِهِم بِرُسُلِنَا وَقَفَّيْنَا بِعِيسَي ابْنِ مَرْيَمَ وَآتَيْنَاهُ الْإِنجِيلَ...؛ آنگاه به دنبال آنان، پيامبران خود را پيدرپي آورديم، و عيسي پسر مريم را در پي [آنان] آورديم و به او انجيل عطا كرديم... .» (حديد: 27) و يا در سوره أعلي ميفرمايد: «إِنَّ هَذَا لَفِي الصُّحُفِ الْأُولَي صُحُفِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَي؛ قطعاً در صحيفههاي گذشته اين [معني] هست صحيفههاي ابراهيم و موسي.» (اعلي: 18 ـ 19) و يا در جاي ديگر ميفرمايد: «وَإِنَّهُ لَفِي زُبُرِ الْأَوَّلِينَ؛ و [وصف] آن در كتابهاي پيشينيان آمده است». (شعرا: 196)
بخش دوم: سطوح متن در قصههاي قرآن
زير فصل ها
فصل اول: الگوي ارتباطي روايت
فصل دوم: سطوح متن
فصل سوم: سبك در قصههاي قرآن
فصل چهارم: داستان در قصههاي قرآن
فصل پنجم: طرح در قصههاي قرآن
فصل ششم: معاني (درونمايهها) در قصههاي قرآن
فصل هفتم: مباني در قصههاي قرآن
فصل اول: الگوي ارتباطي روايت
در تحليل يك روايت به دو گونه ميتوان عمل كرد. اول تحليل الگوي ارتباطي كه تحليل افقي است كه در واقع نوع روايتگري را تحليل ميكند و متن و مطالب را مورد توجه قرار ميدهد؛ دوم تحليل متن روايت است كه در الگوي ارتباطي عبارت از پيام ميشود. اين تحليل جنبه اي عمودي دارد يعني فارغ از مؤلف و مخاطب خود متن مورد تحليل واقع شود. و از سطح به عمق ميرويم غرض از اين نوع تحليل تفكيك اين سطوح از هم و رسيدن به سطوح زيرين متن است كه هويت يك متن را موجب ميشوند. در اين بخش با اشارهاي كوتاه به الگوي ارتباطي روايت در قصههاي قرائت اهتمام خود را به تحليلي از نوع دوم قرار ميدهيم.
بسياري از صاحبنظران، روايت را به دو مقوله داستان و گفتمان(يا طرح) تقسيم كردهاند، ولي ژرارژنت سطحي ديگر به نام «روايتگري» نيز بر آن افزوده است. مقصود او از روايتگري، ارتباطي است كه بين نويسنده متن و مخاطب ميتوان قائل شد؛ چرا كه در متن، كسي داستان را براي مخاطب نقل ميكند. البته برخي از روايتگري به «الگوي ارتباطي روايت» تعبير كردهاند.
در الگوي ارتباطي روايت، سه عنصر مهم وجود دارد: 1. فرستنده؛ 2. پيام؛ 3. گيرنده؛ كه در اينجا عبارت است از: 1. مؤلف؛ 2. متن؛ 3. مخاطب.
«مؤلف»، نويسنده و پديدآورنده متن است و مخاطب، كسي است كه «متن» را دريافت ميكند، ميخواند يا مشاهده ميكند و متن روايتشده همان اثر است.
درون متن به دو عنصر ديگر هم برميخوريم و آن «راوي» و «روايتشنو» است. «راوي»، كسي است كه درون متن داستان را براي ما تعريف ميكند و «روايتشنو» مخاطب اوست درون متن.
الگوي ارتباطي در قرآن
بر اساس اين الگو، فرستنده يا پديدآورنده قصههاي قرآني، خداوند متعال است كه از طريق جبرئيل عليه السلام آن را بر قلب مبارك پيامبر اسلام نازل ميكند. متن روايت شده قرآن، قصههاي قرآني است و مخاطب، تمام كسانياند كه قرآن را درك ميكنند كه البته در درجه اول، وجود نازنين رسول گرامي اسلام است: «تِلْكَ الْقُرَي نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنبَآئِهَا...؛ اين شهرهاست كه برخي از خبرهاي آن را بر تو حكايت ميكنيم». (اعراف: 101)
و «وَكُـلاًّ نَّقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنبَاء الرُّسُلِ مَا نُثَبِّتُ بِهِ فُؤَادَكَ وَجَاءكَ فِي هَـذِهِ الْحَقُّ وَمَوْعِظَةٌ وَذِكْرَي لِلْمُؤْمِنِينَ؛ اي پيامبر، هر سرگذشتي را براي تو حكايت ميكنيم از داستانهاي پيامبران؛ آنچه دلت را بدان استوار سازيم بر تو ميخوانيم، و در اين سوره آنچه سراسر حق است براي تو آمده، و در آن براي مؤمنان پند و تذكري است». (هود: 120)
و «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ هَـذَا الْقُرْآنَ...؛ ما نيكوترين سرگذشت را به موجب اين قرآن كه به تو وحي كرديم، بر تو حكايت ميكنيم...». (يوسف: 3)
در درجه بعد، خطاب با مسلمانان همان عصر است، چنانكه برخي قصههاي قرآني در پاسخ به پرسش آنان نازل شده است. مخاطب سوم، همه مردم در همه عصرها و زمانهايند؛ چرا كه قرآن براي هدايت همه بشريت نازل شده است و به زمان خاصي اختصاص ندارد: «هَـذَا بَلاَغٌ لِّلنَّاسِ وَلِيُنذَرُواْ بِهِ وَلِيَعْلَمُواْ أَنَّمَا هُوَ إِلَـهٌ وَاحِدٌ وَلِيَذَّكَّرَ أُوْلُواْ الأَلْبَابِ؛ اين [قرآن] ابلاغي براي مردم است [تا به وسيله آن هدايت شوند] و بدان بيم يابند و بدانند كه او معبودي يگانه است، تا صاحبان خرد پند گيرند». (ابراهيم: 52)
فصل دوم: سطوح متن
از جمله مباحث مهم در روايتشناسي، تفكيك و سطحبندي «متن روايت شده» است. از آنجا كه اين نوشته بر همين اساس نوشته شده است، اين بحث تا آنجا كه در وسع اين قلم باشد، دنبال ميشود.
در نگاه اول، اثر هنري و متن روايي كه در برابر مخاطب قرار ميگيرد، مانند قصه، رمان، تئاتر يا فيلم داستاني، يك چيز بيشتر نيست و آن چيزي است كه ارائه ميشود با تمام مختصاتش، ولي با نگاه دقيق، سطوحي در اين متن ميتوان تشخيص داد كه عبارتند از: 1. سبك؛ 2. طرح؛ 3. داستان؛ 4. معاني؛ 5. مباني.
1 و 2. طرح و داستان
اول بار شكلگرايان روسي ميان متن عرضه شده به مخاطب و ماده خام داستاني، تفاوت قائل شدند. آنها اولي را سيوژه (syuahet) و دومي را فبيولا (fibula) نام نهادند.
فبيولا: «توالي رخدادهاست به ترتيب گاهشماري»؛
و سيوژه: «توالي رخدادهاست به ترتيبي كه در متن ارائه ميشود».(1)
بعدها ساختارگرايان متأثر از نظريه شكلگرايان روسي به اين نتيجه رسيدند كه در قصهها دو ساختار مجزا ميتوان يافت: داستان (histore) و گفتمان (discourse) كه در انگليسي مطابق «story» و «discourse» است.(2)
تفاوت طرح و داستان
پورتو آبوت در مقاله «بنيانهاي روايت»، ويژگيهاي «طرح» را بيان ميكند. البته او مطابق اصطلاح ساختارگرايان از واژه «گفتمان» استفاده ميكند كه قدري با اصطلاح «طرح» كه ما اينجا بنا بر اصطلاح شكلگرايان به كار بردهايم، متفاوت است. او مينويسد:
گفتمان، اشاره دارد به متني كه حاضر و آماده نزد مخاطب است؛ آنچه او حس ميكند و ميخواند؛ و «داستان» اشاره دارد به رخدادها به صورت گاهشمارانه و به ترتيب تاريخي آن.
تفاوت اساسي ميان آن دو را در زمان ميتوان جست؛ زمان داستان زماني گاهشمارانه است، كه با يك زمانسنج قابل سنجش است و قابل كند و تند شدن نيست؛ يك ثانيه يك دقيقه، يك ساعت، يك سال. ولي زمان متن روايي (گفتمان)، زماني است قابل انعطاف، ميتوان آن را گسترش داد يا فشرد.
به اين مثال توجه كنيد:
كودكي افتاد. اندكي بعد برخاست ودويد، تا اينكه سرانجام با ديدن مادر خود زير گريه زد و فرياد كشيد: افتادم. مادرش گفت: عيبي نداره، گريه نكن! دردت اومد؟
در اينجا زمان، متشكل است از توالي رخدادهايي كه زنجيروار از پي هم آمدهاند: افتادن، برخاستن، دويدن، ديدن مادر، به گريه افتادن، كلام كودك و كلام مادر. اين رخدادها در زماني با اندازهاي معين رخ داده است، ولي زمان روايي، لزوماً اندازهاي معين ندارد. براي نمونه، در روايت پيشگفته، ميتوانستيم حركت توالي را با افزودن جزئيات، كند كرده و در حين فرآيند كنش، زمان را «گسترش» دهيم مثلاً: «كودك فرو افتاد. همان جايي كه افتاده بود، نشست، ترس در چشمانش موج ميزد و لب پايينياش ميلرزيد، زانويش را ماليد. خون ميآمد؟ نه، خوني در كار نبود، اما پوستش خراش برداشته بود. مادرش كجا بود؟ به آرامي برخاست و شروع كرد به دويدن...».
و ميتوان زمان روايت را «تند» كرد؛ مثلاً: «مادرش گفت: عيبي نداره، گريه نكن! دردت اومد؟» ماههاي بعد نيز كودك غالباً بر زمين مي افتاد. اما كمكم اعتماد به نفس پيدا كرد و ديگر بر زمين نيفتاد. در واقع، كودك ديروز و جوان امروز چنان استوار گام برميداشت كه به هر كجا وارد ميشد، نگاه افراد را به خود ميخواند؛ افرادي كه به سختي باور مي كردند كه اين جوان همان كودك خردسالي است كه هميشه به زمين ميافتاد».
البته تغييرات در متن روايي بيش از كند و تند شدن زمان روايي است. به اين مثال توجه كنيد: «از خواب كه برخاستم اسلحه و ماسك اسكي را برداشتم، به سمت بانك به راه افتادم، از بانك دزدي كردم و براي شام در خانه بودم».
ميتوان همين داستان را از آخر به اول گفت، بيآنكه زمانبندي و توالي گاهشمارانه رخدادها بر هم بخورد: «براي شام در خانه بودم، پس از دزدي از بانكي كه با ماسك اسكي و اسلحه پُر و پس از برخاستن از خواب بدانجا رفته بودم».
يعني ميتوان در گفتمان ارائه شده، ترتيب رويدادها را به هم ريخت؛ نيز ميتوان بدون تغيير در داستان، زاويه ديد را از اول شخص به سوم شخص بدل كرد: «آن حس ديرآشنا، اما همچنان مرموزانه او را واداشت كه خود را در ماسك اسكي، آدمي ديگر بپندارد كه در دست اسلحهاي دارد و كارمند ترسان بانك را ميبيند كه ميليونها دلار پول را ميشمرد.
پس گفتمان روايي بياندازه انعطافپذير است. ميتوان آن را گستراند يا فشرد؛ به عقب يا جلو برد، اما همانگونه كه گفتمان، اطلاعات را به خوردمان ميدهد، ذهن نيز اطلاعات را دستهبندي كرده و رخدادها را به نحوي بازسازي ميكند كه ما آن را «داستان »ميناميم. ممكن است داستان، يك روز، يك دقيقه، يك عمر يا قرنها به طول انجامد، راست باشد يا دروغ، تاريخي باشد يا خيالي؛ اما چون داستان است، اندازه زماني خود را دارد و رخدادهايش نيز به گونهاي است كه از نظر گاهشمارانه از ابتداييترين رخداد تا انتهاييترين، سروسامان يافته است. نظم رخدادها و مدت زماني كه رخدادهاي داستان از آن خود ميكنند، از زمان و نظم رخدادهاي گفتمان روايي كاملاً متمايز است.(1)
برخي روايتشناسان، علاوه بر دو سطح پيش گفته، سطح سومي هم قائل شدهاند و آن سبك است. سبك در نزد اينان، يعني: «عناصر بياني محسوس يك متن روايي».
در يك فيلم، تصوير و صدا و در يك قصه مكتوب، واژهها عناصر سبكي را تشكيل ميدهند.(2)
براي مثال، خداوند متعال قصه يوسف را به اين صورت شروع ميكند:
إِذْ قَالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يَا أَبتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ قَالَ يَا بُنَيَّ لاَ تَقْصُصْ رُؤْيَاكَ عَلَي إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُواْ لَكَ كَيْدًا إِنَّ الشَّيْطَانَ لِلإِنسَانِ عَدُوٌّ مُّبِينٌ. (يوسف: 4 و 5)
(به خاطر بياور) هنگامي را كه يوسف به پدرش گفت: پدرم: من در خواب ديدم كه يازده ستاره و خورشيد و ماه در برابرم سجده ميكنند گفت: پدرم خواب خود را براي برادرانت بازگو مكنٰ مبادا براي تو نقشه بكشند؛ زيرا شيطان دشمن آشكار انسان است.
آنچه به طور مستقيم با آن روبهرو هستيم، همين واژههايي است كه به نرمي، داستان يوسف را بيان ميكنند؛ اين جنبه سبكي قصه است.
قرآن كريم ماجرا را اينگونه آغاز ميكند كه يوسف خواب خود را براي پدر نقل ميكند و پدر او را از نقل دوباره آن براي برادرانش برحذر ميدارد. ما از همين آغاز درك ميكنيم كه ماجراها از خيلي قبل آغاز شده است و برادران يوسف به او چندان روي خوش نشان نميدهند. از اين رو، پدر، وي را به كتمان خوابش فراميخواند. پس در اين قصه طرح از رؤيا آغاز ميشود، ولي ماجراهايي كه استنباط ميشود (داستان) از خيلي قبل شروع شده است.
بر اين اساس، رابطه اين سه به اين صورت خواهد بود:
يعني ما از طريق سبك، طرح را و از طريق طرح، داستان را استنباط ميكنيم. بنابراين، ما فقط به سبك اثر دسترسي داريم؛ چرا كه سبك، تنها عنصر محسوس اثر است.
متن روايي رخدادهايي را بازنمايي ميكند، ولي اين رخدادها به گونهاي سامان داده ميشوند كه معنايي را به مخاطب منتقل كنند. اين معنا را «درونمايه» و «تم» هم ميگويند. داستان ممكن است يك درونمايه اصلي و چند درونمايه فرعي داشته باشد.
مباني، «پيشفرضهاي مؤلف براي بنا نهادن جهان داستاني» است. مؤلف براي ساخت جهان داستاني خود بايد به پرسشهاي كلي در باب هستي و بايدها و نبايدها پاسخ دهد. اين پاسخها، پيشفرضهاي او در ساخت جهان تخيلي داستان، و مباني اوست. اين مباني، شامل معرفتشناسي، هستيشناسي و ايدئولوژي ميشود.
البته صاحبنظران، مباني را كمتر به طور صريح به عنوان سطحي از متن روايي برشمردهاند؛ گرچه از لابهلاي گفتهها و تحليلها ميتوان اين سطح از متن روايي را استنباط كرد. بوردول، درباره ايدئولوژي(1)و فرم ميگويد:
ما عادت كرده ايم كه دنبال انواع مختلف معنا در فرآيندهاي فرمال بگرديم، ولي آيا خود آن فرمي كه يك فيلم به كارش ميگيرد، آكنده از دلالتهاي ارزششناختي نيست؟ آيا الگوبندي روايت،
1) بوردول، ايدئولوژي را به معنايي وسيعتر از آنچه ما به عنوان ايدئولوژي (بايدها و نبايدها) در مباني مطرح ميكنيم، به كار برده است.
خود، دربردارنده انديشه عمل فردي به عنوان تنها نوع كارآمد عمل نيست؟ چنين پرسشهايي در سالهاي اخير نخستين جايگاه را در مطالعه فيلم به خود اختصاص دادهاند. محققان زيادي شروع به بررسي كرده اند كه چگونه شيوههاي ساختار دادن به روايتها در يك جامعه را ميتوان به مثابه حاملين معاني ايدئولوژيك به حساب آورد.(1)
وي در فصل پاياني كتاب هنر سينما كه به تحليل نمونههاي فيلم اختصاص دارد، تصريح مي كند:
همه فيلمهايي كه پيش از اين تحليل كرديم، ميتوانند به لحاظ موضعگيري ايدئولوژيشان نيز مورد بررسي قرار گيرند. هر فيلمي، عناصر سبكي و فرمي خود را به طريقي تركيب ميكند كه يك موضعگيري ايدئولوژيكي خلق كند، صرفنظر از اينكه اين ايدئولوژي، آشكارا يا پنهان بيان شود.(2)
چنانكه از نمودار پيداست، مخاطب، تنها با سبك روبهروست، (لايه محسوس قصه) و از سبك، طرح و از طرح، داستان را استنباط ميكند. سپس از نشانههاي سه سطح پيشگفته، معاني و درونمايههاي قصه را درك ميكند و سپس از نشانههاي هر چهار سطح گذشته، مباني را در مييابد.
اينك اين سطوح را در قصههاي قرآني بررسي ميكنيم.
فصل سوم: سبك در قصههاي قرآن
بنابر آنچه گفته شد، سبك در اينجا به معناي «عناصر محسوس و بياني اثر هنري» است كه در يك قصه، عبارت از واژهها و چگونگي به كارگيري آنهاست.
البته بيان جنبههاي اعجازي سبك قرآني، مجالي گسترده ميطلبد كه از حوصله اين پژوهش بيرون است. آنچه در اينجا ميآيد، نگاهي كوتاه و اشارههايي به سبك قرآن در قصهگويي است تا مقصود از سبك در قصص قرآن، آشكار و از ديگر سطوح به خوبي تفكيك شود، ولي كار گسترده در اين زمينه به پژوهشي مستقل نياز دارد.
يكي از ويژگيهاي سبك در قصههاي قرآني، ايجاز در الفاظ است؛ به گونهاي كه با كمترين واژهها بيشترين معنا با ظرافت بالا القا ميشود. براي مثال، در اين آيات از سوره قمر، داستان قوم عاد، با ايجاز كامل در چند آيه بيان ميشود:
كَذَّبَتْ عَادٌ فَكَيْفَ كَانَ عَذَابِي وَنُذُرِ إِنَّا أَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِيحًا صَرْصَرًا فِي يَوْمِ نَحْسٍ مُّسْتَمِرٍّ تَنزِعُ النَّاسَ كَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ مُّنقَعِرٍ. (قمر: 18 ـ 20)
عاديان به تكذيب پرداختند. پس چگونه بود عذاب من و هشدارها[ي من]؟ ما بر [سر] آنان در روزي شوم، به طور مداوم، تندبادي توفنده فرستاديم [كه] مردم را از جا ميكند؛ گويي تنههاي نخلي بودند كه ريشهكن شده بودند.
قرآن در اين آيات مختصر، از تكذيب قوم عاد و چگونگي هلاكتشان با عذابي كه بر آنها نازل شده است، خبر ميدهد.
قصههاي قرآني مانند قصههاي ديگر، داراي صحنههايي از عشق، خيانت، كينهتوزي، حسد، مهر و محبت، خداپرستي و مانند آن است؛ با اين تفاوت كه قرآن كريم هنگام نقل اين صحنهها، در عين زيبايي تمام، در به كارگيري الفاظ نهايت دقت را داشته است؛ به گونهاي كه صحنههاي عشقي، در نهايت عفت كلام و بدون تهييج بيان شده است.
براي مثال، چگونگي درخواست زن عزيز مصر از يوسف را اينچنين بيان ميكند:
وَرَاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهَا عَن نَّفْسِهِ وَغَلَّقَتِ الأَبْوَابَ وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ قَالَ مَعَاذَ اللّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَايَ إِنَّهُ لاَ يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ. (يوسف: 23)
آن [بانو] كه وي در خانهاش بود، خواست از او كام گيرد و درها را [پياپي] چفت كرد و گفت: بيا كه از آنِ توام! [يوسف] گفت: پناه بر خدا، او آقاي من است. به من جاي نيكو داده است. قطعاً ستمكاران رستگار نميشوند.
«اين آيه شريفه در عين كوتاهي و اختصار، اجمال داستان مراوده را در خود گنجانده و اگر در قيودي كه در آن به كار رفته و سياقي كه آيه در آن قرار گرفته و ساير گوشههاي اين داستان كه در اين سوره آمده دقت شود، تفصيل مراوده نيز استفاده ميشود».(1)
اينك نكاتي از اين آيه:
لفظ «راوَدَ» در لغت عربي درخواست اصرارآميز را ميگويند. اين لفظ حاكي است كه همسر عزيز در درخواست خود بسيار مُصِّر بوده، اما قرآن به خاطر عفت بيان از بازگويي مواد اصرار (كام گيري) خودداري مي كند.
هرگز نام اصراركننده را نميبرد و نميگويد زليخا يا همسر عزيز از او درخواست مصِّرانه كرد، بلكه او را با جمله «التي هو في بيتها» معرفي ميكند؛ يعني بانويي كه يوسف در خانه او بود و با بيان تسلط اصراركننده بر يوسف و اينكه يوسف پيوسته در چنگال او بوده، به استقامت فوقالعاده يوسف اشاره ميكند.
جمله «غلّقت الابواب»؛ «درها را بست»، ترسيمكننده خلوتگاه عشق است؛ ولي نه به صورت صريح و آشكار.
جمله «قالت هيت لك»؛ «بشتاب به سوي آنچه براي تو آماده شده است»، آخرين سخني است كه بانويي براي رسيدن به وصال، به يوسف ميگويد، اما چقدر سنگين و پرمتانت بيآنكه در آن تحريك باشد.(2)
در نمونه ديگر، ابن قيم الجوزيه ميگويد: در اين آيه شريفه:
وَقَالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ تُرَاوِدُ فَتَاهَا عَن نَّفْسِهِ قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا إِنَّا لَنَرَاهَا فِي ضَلاَلٍ مُّبِينٍ. (يوسف: 30)
و [دستهاي از] زنان در شهر گفتند: زن عزيز از غلام خود، كام خواسته و سخت خاطرخواه او شده است. به راستي ما او را در گمراهي آشكاري ميبينيم.
وجوهي متضمن و ظرايفي به كار رفته است:
زنان مصري به جاي اسم، با وصف «زن عزيز» ياد كردهاند، ]كه[ اشاره به قبح فعل او دارد؛ چرا كه زني شوهردار است.
اينكه شوهرش رئيس و عزيز مصر است و اين، كارِ زنش را زشتتر ميكند.
اينكه كسي كه با او مراوده كرده، مملوك او بوده نه حرّ.
اينكه جواني را كه زن عزيز مصر با او مراوده كرده، در خانه و تحت تكفل او بوده نه فرد اجنبي، پس حكم او حكم اهل بيت اوست.
اينكه زن عزيز مراوده كرده و طالب بوده است، نه جوان.
عشق به قدري در او اثر كرده كه به قلبش رسيده است.
اينكه جوان عفت ورزيده و او مراوده كرده.
مراوده را به فعل مضارع «تراود» آورده، يعني اين مراوده مستمر و اين كار زن عزيز مصر بوده است.
يكي از جلوههاي زيباي سبك در قصههاي قرآني، هماهنگي موسيقي كلمات با معني و محتواي قصه است. در مثال ذيل به خوبي هماهنگي موسيقي واژهها و مضمون عذاب، آشكار است؛ واژهها مقطع، كوبنده و داراي طنين مرگبار است.(1)
1) نك: مباني هنري قصههاي قراني، ص 236.
كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَكَذَّبُوا عَبْدَنَا وَقَالُوا مَجْنُونٌ وَازْدُجِرَ فَدَعَا رَبَّهُ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانتَصِرْ فَفَتَحْنَا أَبْوَابَ السَّمَاء بِمَاء مُّنْهَمِرٍ و َفَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُيُونًا فَالْتَقَي الْمَاء عَلَي أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ وَحَمَلْنَاهُ عَلَي ذَاتِ أَلْوَاحٍ وَدُسُرٍ تَجْرِي بِأَعْيُنِنَا جَزَاء لِّمَن كَانَ كُفِرَ وَلَقَد تَّرَكْنَاهَا آيَةً فَهَلْ مِن مُّدَّكِرٍ فَكَيْفَ كَانَ عَذَابِي وَنُذُرِ وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِن مُّدَّكِرٍ كَذَّبَتْ عَادٌ فَكَيْفَ كَانَ عَذَابِي وَنُذُرِ إِنَّا أَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِيحًا صَرْصَرًا فِي يَوْمِ نَحْسٍ مُّسْتَمِرٍّ تَنْزِعُ النَّاسَ كَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ مُّنقَعِرٍ فَكَيْفَ كَانَ عَذَابِي وَنُذُرِ وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِن مُّدَّكِرٍ كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ فَقَالُوا أَبَشَرًا مِّنَّا وَاحِدًا نَّتَّبِعُهُ إِنَّا إِذًا لَّفِي ضَلَالٍ وَسُعُرٍ أَؤُلْقِيَ الذِّكْرُ عَلَيْهِ مِن بَيْنِنَا بَلْ هُوَ كَذَّابٌ أَشِرٌ سَيَعْلَمُونَ غَدًا مَّنِ الْكَذَّابُ الْأَشِرُ إِنَّا مُرْسِلُو النَّاقَةِ فِتْنَةً لَّهُمْ فَارْتَقِبْهُمْ وَاصْطَبِرْ وَنَبِّئْهُمْ أَنَّ الْمَاء قِسْمَةٌ بَيْنَهُمْ كُلُّ شِرْبٍ مُّحْتَضَرٌ فَنَادَوْا صَاحِبَهُمْ فَتَعَاطَي فَعَقَرَ فَكَيْفَ كَانَ عَذَابِي وَنُذُرِ إِنَّا أَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ صَيْحَةً وَاحِدَةً فَكَانُوا كَهَشِيمِ الْمُحْتَظِرِ وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِن مُّدَّكِرٍ. (قمر: 9 ـ 32)
پيش از آنان، قوم نوح [نيز] به تكذيب پرداختند و بنده ما را دروغزن خواندند و گفتند: ديوانهاي است و [بسي] آزار كشيد تا پروردگارش را خواند كه: من مغلوب شدم؛ به داد من برس پس درهاي آسمان را به آبي ريزان گشوديم و از زمين چشمهها جوشانيديم تا آب [زمين و آسمان] براي امري كه مقدّر شده بود، به هم پيوستند. و او را بر [كشتي] تختهدار و ميخآجين سوار كرديم. كشتي زير نظر ما روان بود. [اين] پاداش كسي بود كه انكار شده بود. و به راستي، آن [سفينه] را بر
جاي نهاديم [تا] عبرتي [باشد]؛ پس آيا پندگيرندهاي هست؟ پس چگونه بود عذاب من و هشدارها[ي من]؟ و قطعاً قرآن را براي پندآموزي آسان كردهايم؛ پس آيا پندگيرندهاي هست؟ عاديان به تكذيب پرداختند. پس چگونه بود عذاب من و هشدارها[ي من]؟ ما بر [سر] آنان در روزي شوم، به طور مداوم، تندبادي توفنده فرستاديم كه مردم را از جا ميكند؛ گويي تنههاي نخلي بودند كه ريشهكن شده بودند. پس چگونه بود عذاب من و هشدارها[ي من]؟ و قطعاً قرآن را براي پندآموزي آسان كردهايم، پس آيا پندگيرندهاي هست؟ قوم ثمود هشداردهندگان را تكذيب كردند. و گفتند: «آيا تنها بشري از خودمان را پيروي كنيم؟ در اين صورت، ما واقعاً در گمراهي و جنون خواهيم بود. آيا از ميان ما [وحي] بر او القا شده است؟ [نه، ] بلكه او دروغگويي گستاخ است.» به زودي فردا بدانند دروغگوي گستاخ كيست. ما براي آزمايش آنان [آن] مادهشتر را فرستاديم و [به صالح گفتيم:] «مراقب آنان باش و شكيبايي كن. و به آنان خبر ده كه آب، ميانشان بخش شده است: هر كدام را آب به نوبت خواهد بود.» پس رفيقشان را صدا كردند و [او] شمشير كشيد و [شتر را] پي كرد. پس چگونه بود عذاب من و هشدارها[ي من]؟ ما بر [سر]شان يك فرياد [مرگبار] فرستاديم و چون گياه خشكيده [كومهها] ريزريز شدند. و قطعاً قرآن را براي پندآموزي آسان كرديم؛ پس آيا پندگيرندهاي هست؟
فصل چهارم: داستان در قصههاي قرآن
داستان، ماده خامي است كه از طريق طرح استنباط ميشود و لزوماً از يك رسانه به رسانه ديگر تغيير نميكند. ازاينرو، ميتوان پس از مشاهده يك فيلم، داستان آن را به صورت شفاهي يا مكتوب، گفت يا نوشت. معمولاً چهار عنصر اساسي را براي داستان بر ميشمرند:
رويداد؛
شخصيت؛
زمان؛
مكان.
كه به بررسي يك يك آنها ميپردازيم.
دو نوع رويداد ميتوان در قصههاي قرآني ديد: رويدادهاي عادي و رويدادهاي غيرعادي (اعجازين).
الف) رويدادهاي عادي
بسياري رويدادهايي كه در قصههاي قرآني آمده، رويدادهاي عادي است كه در هر قصه ممكن است رخ دهد؛ مانند اغلب رويدادهاي قصه يوسف،
جريان بزرگ شدن حضرت موسي عليه السلام در مصر، ارتكاب قتل و فرار به مدين، ازدواج با يكي از دختران شعيب؛ و نيز مانند رفتاري كه اقوام مختلف با پيامبران داشتهاند، از جمله: كفر، تكذيب و آزار دادن آنها.
ب) رويدادهاي غيرعادي(اعجازين)
برخي از رويدادها در قصههاي قرآني از صورت عادي خارج است، مانند: تبديل شدن عصاي حضرت موسي عليه السلام به اژدها، تبديل شدن آتش به گلستان براي حضرت ابراهيم عليه السلام ، سخن گفتن هدهد و مورچه با سليمان، به خواب رفتن اصحاب كهف به مدت 309 سال، تولد عيسي عليه السلام بدون پدر، سخن گفتن عيسي عليه السلام در گهواره و مانند آن.(1)
ج) تفاوت قصههاي قرآن و قصههاي بشري در جهان داستاني
همين تنوع رويدادها (دو نوع ذكر شده) قصههاي قرآني را از قصههاي بشري جدا ميكند؛ چرا كه در قصههاي بشري فقط از رويدادهاي عادي ميتوان سراغ گرفت. براي درك تفاوت قصههاي قرآني و بشري بايد به چند نكته توجه كرد:
ميدانيم كه رويداد ارتباط محكمي با شخصيت دارد و به تعبير بهتر، رويداد، چيزي جز كنش شخصيت نيست. همچنين مطرح شد كه قصههاي قرآني داراي تنوع شخصيتي (خداوند متعال، پيامبران، فرشتگان و اجنه و...) است. نتيجه اين تنوع شخصيتها، تنوع رويدادها (عادي و اعجازين) است.
بسياري از رويدادها در قصههاي قرآني، مانند معجزههاي پيامبران، عذاب اقوام سركش و كمك به مؤمنان، فعل و كنش خداوند متعال است. از اين رو، تفاوت اساسي بين قصههاي بشري و قصههاي قرآني، در درجه اول، ناشي از
1) نك: مأمون فريز جوّار، خصائص القصة الاسلاميه، ص 81.
حضور خداوند متعال به عنوان كنشگر و كنش او در طول داستانهاست و در درجه دوم به دليل تنوع كنشگران ديگر است.
در نتيجه، جهان داستاني در قصههاي قرآني با جهان داستاني در قصههاي بشري متفاوت است. جهاني كه قرآن ترسيم ميكند، جهاني است شامل غيب و شهود كه خداوند متعال با قدرت مطلقه بر اين عوالم حاكم است و رويدادهاي اعجازين مانند رويدادهاي عادي است. در اين جهان داستاني، سرنوشت همه چيز و همه كس به دست اوست؛ اوست كه قانون وضع ميكند و طبق آن به بهشت يا جهنم ميبرد؛ اوست كه پيامبران را به عنوان نماينده خود براي هدايت مردم ميفرستد و دوستان خود و پيامبران و پيروان آنان را نجات ميدهد. برخي به اين نكته مهم توجه نكرده و در درك و تحليل رويدادها دچار اشتباهات آشكاري شدهاند و كليت اين داستانها را غيرواقعي يا تمثيلي فرض كردهاند، در حالي كه قصههاي قرآني در كليت خود، جهاني منظم و منسجم و واقعي را مطرح ميكنند.
د) عليت
گفته ميشود ميان رويدادها بايد رابطه علّي و معلولي و به تعبيري رابطه امكاني وجود داشته باشد؛ يعني بايد در يك داستان، رويدادها مانند دانههاي زنجير به هم وابسته باشند. در قصههاي قرآني نيز رويدادها به هم وابستهاند. تفاوت اين قصهها با قصههاي بشري، از جهت عليت حضور خداوند متعال به عنوان كنشگر و سرسلسله علل است؛ يعني عليتي وراي علل عادي. به تعبير ديگر، خداوند متعال فقط به عنوان كنشگر در داستان حضور ندارد، بلكه كنشگري فراتر از ديگر كنشگران است و خواست و اراده او همه چيز را رقم ميزند؛ چرا كه هستي هر موجودي و كنشگري، بسته به خداوند
متعال است و او قيوم عليالاطلاق است. البته اين مسئله جاي تأمل بيشتري دارد كه از توان صاحب اين قلم خارج است.
شخصيت، يكي از دو ركن مهم داستان است؛ تا جايي كه ميتوان داستانها را به داستانهاي «رويدادمحور» و «شخصيتمحور» تقسيم كرد. در هر صورت، شخصيت پردازي در داستان يكي از بحثهاي مهم داستاننويسي است، ولي در قصههاي قرآني به دليل تاريخي و واقعي بودن شخصيتها، شخصيت پردازي به گونهاي كه در داستاننويسي مطرح ميشود نيست، بلكه چگونگي انتخاب و چينش آنها مورد نظر است.
پيش از ورود به بحث، لازم است تذكر داده شود كه منظور از شخصيت در اينجا، مطلق كنشگر است؛ يعني كسي كه كاري در داستان انجام ميدهد. بر اين اساس، به خداوند متعال هم ميتوان شخصيت يا كنشگر اطلاق كرد؛ همانطور كه به ديگر كنشگران، كنشگر هم اطلاق ميشود. اينك صنوف شخصيتهاي قرآني را بررسي ميكنيم:
الف) خداوند متعال
شكي نيست كه راوي قصههاي قرآني خداوند متعال است، ولي علاوه بر آن، خداوند متعال در برخي از اين قصهها، به عنوان كنشگر هم حضور دارد. اكنون به دليل اهميت مسئله به موارد متعددي اشاره ميشود.
در قصه حضرت آدم عليه السلام ، خداوند متعال يكي از كنشگران اصلي است؛ چرا كه خداوند است كه آدم عليه السلام را خليفه قرار داده است و به فرشتگان دستور ميدهد بر او سجده كنند و پس از سجده نكردن ابليس، فرمان هبوط صادر ميكند.
وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَي الْمَلاَئِكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاء هَـؤُلاء إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ قَالُواْ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ قَالَ يَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ فَلَمَّا أَنبَأَهُمْ بِأَسْمَآئِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِكَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِيسَ أَبَي وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ. (بقره: 30 ـ 34)
و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت: «من در زمين جانشيني خواهم گماشت»، [فرشتگان] گفتند: «آيا در آن، كسي را ميگماري كه در آن فساد انگيزد و خونها بريزد؟ و حال آنكه ما با ستايش تو، [تو را] تنزيه ميكنيم و به تقديست ميپردازيم.» فرمود: من چيزي ميدانم كه شما نميدانيد. ]و خدا[ همه [معاني] نامها را به آدم آموخت؛ سپس آنها را بر فرشتگان عرضه كرد و فرمود: «اگر راست ميگوييد، از اسامي اينها به من خبر دهيد.» گفتند: «منزهي تو! ما را جز آنچه [خود] به ما آموختهاي، هيچ دانشي نيست؛ تويي داناي حكيم.» فرمود: «اي آدم، ايشان را از اسامي آنان خبر ده.» و چون [آدم] ايشان را از اسمهايشان خبر داد، فرمود: «آيا به شما نگفتم كه من نهفته آسمانها و زمين را ميدانم و آنچه را آشكار ميكنيد و آنچه را پنهان ميداشتيد، ميدانم» و چون فرشتگان را فرموديم: «براي آدم سجده كنيد»، پس جز ابليس ـ كه سر باز زد و كبر ورزيد و از كافران شد- [همه] به سجده درافتادند.
در قصه موسي عليه السلام نيز خداوند متعال، يكي از كنشگران است:
وَأَوْحَيْنَا إِلَي أُمِّ مُوسَي أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ وَلَا تَخَافِي وَلَا تَحْزَنِي إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ. (قصص: 7)
و به مادر موسي وحي كرديم: او را شير ده، و چون بر او بيمناك شدي او را در نيل بينداز، و مترس و اندوه مدار كه ما او را به تو بازميگردانيم و از [زمره] پيامبرانش قرار ميدهيم.
در ادامه ميخوانيم:
فَرَدَدْنَاهُ إِلَي أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُهَا وَلَا تَحْزَنَ وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَا يَعْلَمُونَ. (قصص: 13)
[موسي] گفت: اين [قرار داد] ميان من و تو باشد كه هر يك از دو مدت را به انجام رسانيدم، بر من تعدي [روا] نباشد، و خدا بر آنچه ميگوييم، وكيل است.
در اين آيه، خداوند متعال بازگرداندن موسي عليه السلام را به آغوش مادر، كار خود ميداند. همچنين در سوره طه، جريان اولين وحي به موسي عليه السلام ، به اين صورت آمده است:
وَهَلْ أَتَاكَ حَدِيثُ مُوسَي إِذْ رَأَي نَارًا فَقَالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ نَارًا لَّعَلِّي آتِيكُم مِّنْهَا بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَي النَّارِ هُدًي فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِي يَا مُوسَي إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًي وَأَنَا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِمَا يُوحَي إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِي وَأَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِكْرِي. (طه: 9 ـ 14)
و آيا خبر موسي به تو رسيد؟ هنگامي كه آتشي ديد، پس به خانواده خود گفت: «درنگ كنيد؛ زيرا من آتشي ديدم، اميد كه پارهاي از آن
براي شما بياورم يا در پرتو آتش راه [خود را باز] يابم.» پس چون بدان رسيد، ندا داده شد: «اي موسي، اين منم پروردگار تو، پايپوش خويش بيرون آور كه تو در وادي مقدس«طُوي» هستي. و من تو را برگزيدهام. پس بدانچه وحي ميشود، گوش فرا ده. منم، من؛ خدايي كه جز من خدايي نيست. پس مرا پرستش كن و به ياد من نماز برپا دار».
در اين آيات، خداوند متعال يك طرف گفتوگوست. در اين بخش از داستان نوح، خداوند متعال به مثابه يك كنشگر، وحي ميفرستد و دستور كشتيسازي ميدهد:
وَأُوحِيَ إِلَي نُوحٍ أَنَّهُ لَن يُؤْمِنَ مِن قَوْمِكَ إِلاَّ مَن قَدْ آمَنَ فَلاَ تَبْتَئِسْ بِمَا كَانُواْ يَفْعَلُونَ وَاصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنَا وَوَحْيِنَا وَلاَ تُخَاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُواْ إِنَّهُم مُّغْرَقُونَ. (هود: 36 و 37)
و به نوح وحي شد: «از قوم تو، جز كساني كه [تاكنون] ايمان آوردهاند، هرگز [كسي] ايمان نخواهد آورد. پس، از آنچه ميكردند غمگين مباش. و زير نظر ما و [به] وحي ما كِشتي را بساز و درباره كساني كه ستم كردهاند با من سخن مگوي؛ چرا كه آنان غرق شدنياند».
در ادامه همين آيات ميخوانيم:
وَنَادَي نُوحٌ رَّبَّهُ فَقَالَ رَبِّ إِنَّ ابُنِي مِنْ أَهْلِي وَإِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَأَنتَ أَحْكَمُ الْحَاكِمِينَ قَالَ يَا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ فَلاَ تَسْئلْنَ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّي أَعِظُكَ أَن تَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ قَالَ رَبِّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْأَلَكَ مَا لَيْسَ لِي بِهِ عِلْمٌ وَإِلاَّ تَغْفِرْ لِي وَتَرْحَمْنِي أَكُن مِّنَ
الْخَاسِرِينَ قِيلَ يَا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلاَمٍ مِّنَّا وَبَركَاتٍ عَلَيْكَ وَعَلَي أُمَمٍ مِّمَّن مَّعَكَ وَأُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ يَمَسُّهُم مِّنَّا عَذَابٌ أَلِيمٌ. (هود: 44 ـ 48)
و نوح پروردگار خود را آواز داد و گفت: «پروردگارا، پسرم از كسان من است، و قطعاً وعده تو راست است و تو بهترين داوراني.» فرمود: «اي نوح، او در حقيقت از كسان تو نيست، او [داراي] كرداري ناشايسته است. پس چيزي را كه بدان علم نداري از من مخواه. من به تو اندرز ميدهم كه مبادا از نادانان باشي.» گفت: «پروردگارا، من به تو پناه ميبرم كه از تو چيزي بخواهم كه بدان علم ندارم، و اگر مرا نيامرزي و به من رحم نكني، از زيانكاران باشم.» گفته شد: «اي نوح، با درودي از ما و بركتهايي بر تو و بر گروههايي كه با تو هستند، فرود آي. و گروههايي هستند كه به زودي برخوردارشان ميكنيم، سپس از جانب ما عذابي دردناك به آنان ميرسد.
خداوند متعال طرف گفتوگو با نوح است. همچنين در سوره عنكبوت، خلاصه قصه اين چنين روايت ميشود:
وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَي قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عَامًا فَأَخَذَهُمُ الطُّوفَانُ وَهُمْ ظَالِمُونَ فَأَنجَيْنَاهُ وَأَصْحَابَ السَّفِينَةِ وَجَعَلْنَاهَا آيَةً لِّلْعَالَمِينَ. (عنكبوت: 14 و 15)
و به راستي، نوح را به سوي قومش فرستاديم، پس در ميان آنان نهصد و پنجاه سال درنگ كرد؛ تا طوفان، آنها را در حالي كه ستمكار بودند فرا گرفت و او را با كشتينشينان برهانيديم و آن [سفينه] را براي جهانيان عبرتي گردانيديم.
در واقع كنشگر اصلي در قصه، خداوند متعال معرفي ميشود.
در قصه لوط نيز خداوند متعال عذاب قوم لوط و نجات آل لوط را به خود نسبت ميدهد:
كَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ بِالنُّذُرِ إِنَّا أَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ حَاصِبًا إِلَّا آلَ لُوطٍ نَّجَّيْنَاهُم بِسَحَرٍ نِعْمَةً مِّنْ عِندِنَا كَذَلِكَ نَجْزِي مَن شَكَرَ. (قمر: 33 ـ 35)
قوم لوط هشداردهندگان را تكذيب كردند. ما بر [سر] آنان سنگباراني (انفجاري) فرو فرستاديم [و] فقط خانواده لوط بودند كه سحرگاهشان رهانيديم. [و اين] رحمتي از جانب ما بود. هر كه سپاس دارد، بدينسان [او را] پاداش ميدهيم.
البته با تأمل ميتوان دريافت كه در قصههاي قرآني، به ويژه در قصههاي پيامبران، خداوند متعال نه تنها يكي از كنشگران، بلكه كنشگر اصلي قصه است؛ چرا كه پيامبران رسولان الهياند و از خود هيچ كاري نميكنند. نجات يا عذاب اقوام نيز به دست خداوند متعال است. پس گويي سراسر قصه با فعل و كنش الهي شكل ميگيرد.
ب) ديگر شخصيتها
زير فصل ها
يك ـ ملائك
دو ـ انسان
سه ـ جن
چهار ـ حيوانات
يك ـ ملائك
ملائك از ديگر شخصيت هاي قصههاي قرآني هستند كه به فرمان الهي در كار تدبير امور عالمند و در اين فرمانبري، هيچگونه كوتاهي نميكنند: «لَا يَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ». (تحريم: 6)
فرشتگان در چند قصه از قصص قرآني حضور دارند. در قصه حضرت آدم عليه السلام فرشتگان ابتدا به آفرينش آدم عليه السلام اعتراض ميكنند:
وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ. (بقره: 30)
و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت: «من در زمين جانشيني خواهم گماشت»، [فرشتگان] گفتند: «آيا در آن، كسي را ميگماري كه در آن فساد انگيزد، و خونها بريزد؟ و حال آنكه ما با ستايش تو، [تو را] تنزيه ميكنيم؛ و به تقديست ميپردازيم.» فرمود: «من چيزي ميدانم كه شما نميدانيد».
ولي پس از تعليم اسما به آدم عليه السلام و عرضه شدن بر ملائكه، آنان به جهل خود و برتري آدم اعتراف و به فرمان الهي به آدم سجده ميكنند:
وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِكَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِيسَ أَبَي وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ. (بقره: 34)
و چون فرشتگان را فرموديم: براي آدم سجده كنيد، پس جز ابليس ـ كه سر باز زد و كبر ورزيد و از كافران شد ـ [همه] به سجده درافتادند.
در قصه حضرت ابراهيم عليه السلام نيز به عنوان ميهمان بر ابراهيم عليه السلام ظاهر ميشوند:
وَلَقَدْ جَاءتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِيمَ بِالْبُـشْرَي قَالُواْ سَلاَمًا قَالَ سَلاَمٌ فَمَا لَبِثَ أَن جَاء بِعِجْلٍ حَنِيذٍ فَلَمَّا رَأَي أَيْدِيَهُمْ لاَ تَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ وَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قَالُواْ لاَ تَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنَا إِلَي قَوْمِ لُوطٍ. (هود: 69 و 70)
و به راستي، فرستادگان ما براي ابراهيم مژده آوردند، سلام گفتند، پاسخ داد: «سلام» و ديري نپاييد كه گوسالهاي بريان آورد. و چون ديد دستهايشان به غذا دراز نميشود، آنان را ناشناس يافت و از ايشان ترسي بر دل گرفت. گفتند: «مترس، ما به سوي قوم لوط فرستاده شدهايم».
در ادامه همين ماجرا ملائكه با لوط ديدار ميكنند: «وَلَمَّا جَاءتْ رُسُلُنَا لُوطًا سِيءَ بِهِمْ وَضَاقَ بِهِمْ ذَرْعًا وَقَالَ هَـذَا يَوْمٌ عَصِيبٌ؛ و چون فرستادگان ما نزد
لوط آمدند، به [آمدنِ] آنان ناراحت، و دستش از حمايت ايشان كوتاه شد و گفت: امروز، روزي سخت است». (هود: 77)
و نيز فرشتگان بر مريم عليها السلام ظاهر ميشوند:
وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ مَرْيَمَ إِذِ انتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهَا مَكَانًا شَرْقِيًّا فَاتَّخَذَتْ مِن دُونِهِمْ حِجَابًا فَأَرْسَلْنَا إِلَيْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِيًّا قَالَتْ إِنِّي أَعُوذُ بِالرَّحْمَن مِنكَ إِن كُنتَ تَقِيًّا قَالَ إِنَّمَا أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِأَهَبَ لَكِ غُلَامًا زَكِيًّا قَالَتْ أَنَّي يَكُونُ لِي غُلَامٌ وَلَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ وَلَمْ أَكُ بَغِيًّا قَالَ كَذَلِكِ قَالَ رَبُّكِ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ وَلِنَجْعَلَهُ آيَةً لِلنَّاسِ وَرَحْمَةً مِّنَّا وَكَانَ أَمْرًا مَّقْضِيًّا. (مريم: 16 ـ 21)
و در اين كتاب از مريم ياد كن، آنگاه كه از كسان خود، در مكاني شرقي به كناري شتافت و در برابر آنان پردهاي بر خود گرفت. پس روح خود را به سوي او فرستاديم تا به [شكل] بشري خوشاندام بر او نمايان شد. ]مريم[ گفت: «اگر پرهيزكاري، من از تو به خداي رحمان پناه ميبرم.» گفت: «من فقط فرستاده پروردگار توام، براي اينكه به تو پسري پاكيزه ببخشم.» گفت: «چگونه مرا پسري باشد با آنكه دست بشري به من نرسيده و بدكار نبودهام» گفت: «]فرمان[ چنين است، پروردگار تو گفته كه آن بر من آسان است، و تا او را نشانهاي براي مردم و رحمتي از جانب خويش قرار دهيم، و [اين] دستوري قطعي است».
جالب اينكه در هر سه مورد، فرشتگان به گونهاي در لباس انساني ظاهر ميشوند كه در ابتدا، انسان تصور ميشوند.
دو ـ انسان
در قصص قرآني (مانند معمول داستانهاي بشري) بيشتر شخصيتهاي قصهها انسانند. البته ميتوان گروههايي را در مورد انسانها نشان داد كه به برخي اشاره ميشود:
اول ـ مردان
مردان در قصههاي قرآني، خود داراي گروههايي هستند:
انبياي الهي چون: آدم، نوح، ابراهيم، اسماعيل، اسحق، يعقوب، شعيب، موسي، زكريا، يحيي عليهم السلام ؛
طاغوتها، چون: فرعون و هامان.
افراد عادي، چون: پسر نوح، برادران يوسف و... .
انبياي الهي
بسياري از قصههاي قرآني، سرگذشت پيامبران را روايت ميكنند. از اين رو، بسياري از قهرمانان قصههاي قرآني پيامبرانند. قرآن جدا از ويژگيهايي كه براي هر يك از اين پيامبران ذكر ميكند، صفات مشتركي نيز بيان ميكند كه به برخي از اين صفات اشاره ميشود:
همه پيامبران با پيامي يكسان آمدهاند: «وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِي إِلَيْهِ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ؛ و ما هيچ رسولي را پيش از تو به رسالت نفرستاديم جز آنكه به او وحي كرديم كه به جز من خدايي نيست، پس مرا به يكتايي پرستش كنيد و بس». (انبيا: 25)
بر بشر بودن خود تأكيد ميكردهاند:
قَالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِن نَّحْنُ إِلاَّ بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ وَلَـكِنَّ اللّهَ يَمُنُّ عَلَي مَن يَشَاء مِنْ عِبَادِهِ وَمَا كَانَ لَنَا أَن نَّأْتِيَكُم بِسُلْطَانٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ وَعلَي اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ. (ابراهيم: 11)
پيامبرانشان به آنان گفتند: «ما جز بشري مثل شما نيستيم، ولي خدا بر هر يك از بندگانش كه بخواهد منت مينهد و ما را نرسد كه جز به اذن خدا براي شما حجتي بياوريم و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكل كنند».
وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلاَّ بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ فَيُضِلُّ اللّهُ مَن يَشَاء وَيَهْدِي مَن يَشَاء وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ. (ابراهيم: 4)
و ما هيچ پيامبري را جز به زبان قومش نفرستاديم، تا [حقايق را] براي آنان بيان كند. پس خدا هر كه را بخواهد بيراه ميگذارد و هر كه را بخواهد هدايت ميكند، و اوست ارجمند حكيم.
آنها براي رسالت، خود اجري طلب نميكردهاند. «وَمَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَي رَبِّ الْعَالَمِينَ؛ و بر اين [رسالت] اجري از شما طلب نميكنم. اجر من جز بر عهده پروردگار جهانيان نيست». (شعرا: 109)
همگي اهل دعا و ارتباط با خدا بودهاند.
طاغوتها
همانطور كه انبياي الهي از مردان هستند، مخالفان سرسخت آنها، يعني طاغوتها نيز از مردان بودهاند و اساسيترين مشخصه آنها در اين بوده است كه مردم را از نور به سوي ظلمتها ميكشانند. قرآن كريم مشخصترين طاغوتي را كه معرفي ميكند و با تفصيل بيشتري از او سخن ميگويد، فرعون زمان موسي عليه السلام است:
إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِي الْأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا يَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِّنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْنَاءهُمْ وَيَسْتَحْيِي نِسَاءهُمْ إِنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ. (قصص: 28)
فرعون در سرزمين [مصر] سر برافراشت و مردم آن را طبقه طبقه ساخت. طبقهاي از آنان را زبون ميداشت، پسرانشان را سر ميبريد، و زنانشان را [براي بهرهكشي] زنده بر جاي ميگذاشت، كه وي از فسادكاران بود.
و موسي عليه السلام مأموريت مييابد تا بنياسرائيل را از ظلم او نجات دهد:
اذْهَبَا إِلَي فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَي فَأْتِيَاهُ فَقُولَا إِنَّا رَسُولَا رَبِّكَ فَأَرْسِلْ مَعَنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ وَلَا تُعَذِّبْهُمْ. (طه: 43 و 47)
]تو و برادرت هارون[ به سوي فرعون برويد كه او به سركشي برخاسته، پس به سوي او برويد و بگوييد: ما دو فرستاده پروردگار توايم، پس فرزندان اسرائيل را با ما بفرست، و عذابشان مكن...».
قرآن از طاغوت زمان ابراهيم عليه السلام با وصف «الذي كفر» ياد ميكند:
أَلَمْ تَرَ إِلَي الَّذِي حَآجَّ إِبْرَاهِيمَ فِي رِبِّهِ أَنْ آتَاهُ اللّهُ الْمُلْكَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِـي وَيُمِيتُ قَالَ أَنَا أُحْيِـي وَأُمِيتُ قَالَ إِبْرَاهِيمُ فَإِنَّ اللّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ وَاللّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ. (بقره: 258)
آيا از [حال] آن كس كه چون خدا به او پادشاهي داده بود [و بدان مينازيد، و] درباره پروردگار خود با ابراهيم محاجّه [مي]كرد، خبر نيافتي؟ آنگاه كه ابراهيم گفت: «پروردگار من همان كسي است كه زنده ميكند و ميميراند.» گفت: «من [هم] زنده ميكنم و [هم] ميميرانم.» ابراهيم گفت: «خدا[ي من] خورشيد را از خاور برميآورد، تو آن را از باختر برآور.» پس آن كس كه كفر ورزيده بود مبهوت ماند و خداوند قوم ستمكار را هدايت نميكند.
بنابراين، همانطور كه پيامبران الهي كه دعوتكنندگان به سوي نورند از مردانند، طاغوتها كه سبب گمراهي مردم شدهاند و آنها را به ظلمات ميكشانند نيز از مردان بودهاند.
دوم ـ زنان
«در ميدان زندگي، زن جايگاهي همانند مرد دارد و قلمرو و مسئوليتهايش نيز با او يكسان است؛ مگر در آنجا كه اختلاف آن دو از لحاظ آفرينش،
سبب تفاوت استعدادهاشان گردد. در آثار هنري بشري، همانند داستان و نمايشنامه، زن پايه اصلي اين آثار به شمار ميرود. كمتر اثر هنري را ميتوان يافت كه در آن، زن به عنوان عنصري فعال در جذب خواننده يا بيننده حضور نداشته باشد، و اين، در گرايش طبيعي زن و مرد به يكديگر ريشه دارد. در قصههاي قرآن هم زن داراي نقش است؛ با اين تفاوت كه فريفتن ديگران براي ميل به كالاي خود، در ساحت قصههاي قرآن راه ندارد. از همين رو، در قصههاي قرآن، زن در جايي حضور دارد كه بايد داشته باشد»؛(1)چرا كه «حوادث و آدمها در قصههاي قرآن، همانهايياند كه در بستر زمان رخ نموده اند. قرآن، به تناسب هدف انسانسازانه خود، بخشي از اين حقايق مسلّم را با زباني هنري، به تصوير كشيده است و همين، سرّ حضور و نقش زن در اين قصههاست. پس حضور زن در قصههاي قرآن به دليل نقش واقعي او در بخشي از تاريخ و شأن بزرگش در جريانهاي اجتماعي است. اگر در حادثهاي، زن نقشي در خور نداشته باشد، قرآن نيز نامي از او به ميان نميآورد. يعني زن همان است كه در واقعيت تاريخ هست. به همين دليل، قصههاي قرآني بدون نقش زن، مانند قصص اصحاب كهف، عبد صالح و موسي و ذوالقرنين، به همان اندازه شكوهمند و برانگيزانندهاند كه قصههايي با وجود نقش زن چون قصه يوسف».(2)
نگاه متعادل به زن
«زن به تناسب ويژگيهاي تكويني خود، داراي برتريها و فروتريهايي در عرصه انجام وظايف است. با اين حال، مرد و زن دو عضو پيكره انسانياند؛
همانند دستان راست و چپ يك بدن. پس در هرچه به شئون انساني بازميگردد، بيشك خواه در تكاليف و خواه در حقوق، تفاوتهايي ميان آن دو به چشم ميخورد. در اين ميان، گاه برتري از آنِ زن است و گاه از آنِ مرد.
در قصههاي قرآن، اين ديد متعادل به زن، همواره جاري است. زن گاه در شأن انساني و گاه در جايگاه زنانگياش چهره مينمايد و در هر يك، وضعي خاص دارد. در قصه قرآني، زن انساني است عاقل و رشيد و بصير كه به دليل آگاهي و اراده انساني، مسئول و مكلّف است. از اين رو، همانند مرد وظيفه پاسداري از ارزشها را بر دوش ميكشد. نمونه چنين زني، همسر فرعون است كه خود را از سلطه زور و زر و تزوير ميرهاند و هدايت آسماني را با آغوش گشاده ميپذيرد تا اسوه همه انسانهاي مؤمن باشد.
وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِّلَّذِينَ آمَنُوا اِمْرَأَةَ فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِي عِندَكَ بَيْتًا فِي الْجَنَّةِ وَنَجِّنِي مِن فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِ وَنَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ. (تحريم: 11)
و براي كساني كه ايمان آوردهاند، خدا همسر فرعون را مثل آورده، آنگاه كه گفت: «پروردگارا، پيش خود در بهشت خانهاي برايم بساز، و مرا از فرعون و كردارش نجات ده، و مرا از دست مردم ستمگر برهان.
در گمراهي نيز زن و مرد جايگاهي يكسان دارند. زن ناصالح در قصههاي قرآن، الگو و نمونه همه انسانهاي ناصالح است. همسر نوح و همسر لوط، با آنكه افتخار همسري دو بنده شايسته خدا را دارند، در عناد و حقستيزي به پايهاي ميرسند كه براي همه كافران نمونهاند:
ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِّلَّذِينَ كَفَرُوا اِمْرَأَةَ نُوحٍ وَاِمْرَأَةَ لُوطٍ كَانَتَا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَيْنِ فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ يُغْنِيَا عَنْهُمَا مِنَ اللَّهِ شَيْئًا وَقِيلَ ادْخُلَا النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِينَ. (تحريم: 10)
خدا براي كساني كه كفر ورزيدهاند، زن نوح و زن لوط را مَثَل آورده [كه] هر دو در نكاح دو بنده از بندگان شايسته ما بودند و به آنها خيانت كردند، و كاري از دست [شوهران] آنها در برابر خدا ساخته نبود، و گفته شد: «با داخل شوندگان داخل آتش شويد».
تصوير طبيعي از زن با همه چهرههايش
«در قصه قرآني، زن در همه جهات همانگونه كه هست و طبيعت و فطرتش اقتضا ميكند، تصوير ميشود. مثلاً در جستوجوي همسر بر ميآيد و با لطف و مِهرورزي زوجي ميجويد، بيآنكه از حيا و متانت خويش بكاهد. اين تصوير قرآني از دختر شعيب پيامبر است كه در مَدين با موسي مواجه ميشود:
فَجَاءتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِي عَلَي اسْتِحْيَاء قَالَتْ إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ مَا سَقَيْتَ لَنَا فَلَمَّا جَاءهُ وَقَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ قَالَ لَا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ قَالَتْ إِحْدَاهُمَا يَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ قَالَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنكِحَكَ إِحْدَي ابْنَتَيَّ هَاتَيْنِ. (قصص: 25 ـ 27)
پس يكي از آن دو زن ـ در حالي كه به آزرم گام برميداشت ـ نزد وي آمد [و] گفت: «پدرم تو را ميطلبد تا تو را به پاداش آب دادن [گوسفندان] براي ما، مزد دهد.» و چون [موسي] نزد او آمد و سرگذشت [خود] را بر او حكايت كرد، [وي] گفت: «مترس كه از گروه ستمگران نجات يافتي.» يكي از آن دو [دختر] گفت: «اي پدر،
او را استخدام كن؛ چرا كه بهترين كسي است كه استخدام ميكني؛ هم نيرومند [و هم] در خور اعتماد است.» [شعيب] گفت: «من ميخواهم يكي از اين دو دختر خود را [كه مشاهده ميكني] به نكاح تو درآورم».
در اين صحنه، با تصويري بديع برخورد ميكنيم؛ راه رفتن بر حياورزي؛ اين، يعني نهايت عفت. با اين همه، هموست كه وقتي نزد پدر ميرسد، زمينه گفتوگو را مهيا ميكند تا موسي به خدمت گرفته شود و مقدمه پيوند فراهم گردد.
در قرآن، با چهرهاي ديگر از زن نيز روبهروييم: موجودي مؤنث كه هواي نفس همه جانش را تسخير مي كند؛ به گونهاي كه عاطفه و عقل و درايت و همه چيزش را به فرمان ميگيرد. همسر عزيز مصر نمونه چنين زني است كه در قصه يوسف جلوه ميكند.
نيز نمايي ديگر از زن در قصههاي قرآن، انسان مهرورز ]است[ كه جانش از عشق مادري لبريز است و قلبش به مِهر يك طفل ميتپد. اين جلوه را در همسر فرعون مينگريم كه وقتي موسي را به گاه طفوليت در چنگ سربازان فرعون ديد، فرياد بر ميآورد كه او را نكشيد:
وَقَالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَيْنٍ لِّي وَلَكَ لَا تَقْتُلُوهُ عَسَي أَن يَنفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدًا. (قصص: 9)
و همسر فرعون گفت: «]اين كودك[ نور چشم من و تو خواهد بود. او را مكشيد. شايد براي ما سودمند باشد يا او را به فرزندي بگيريم».
چهره ديگر زن، نمودِ پادشاهانه اوست؛ پادشاهي كه با عقل و حكمت و تدبير در ميان مردم خود جايگاهي بلند مييابد. اين چهره از آنِ ملكه «سبا» است».(1)
1) مباني هنري قصههاي قرآن، ص 146 (با تلخيص).
قَالَتْ يَا أَيُّهَا المَلَأُ أَفْتُونِي فِي أَمْرِي مَا كُنتُ قَاطِعَةً أَمْرًا حَتَّي تَشْهَدُونِ قَالُوا نَحْنُ أُوْلُوا قُوَّةٍ وَأُولُوا بَأْسٍ شَدِيدٍ وَالْأَمْرُ إِلَيْكِ فَانظُرِي مَاذَا تَأْمُرِينَ قَالَتْ إِنَّ الْمُلُوكَ إِذَا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً وَكَذَلِكَ يَفْعَلُونَ وَإِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِم بِهَدِيَّةٍ فَنَاظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ. (نمل: 32 ـ 35)
گفت: «اي سران [كشور] در كارم به من نظر دهيد كه بيحضور شما [تا به حال] كاري را فيصله ندادهام.» گفتند: «ما سخت نيرومند و دلاوريم، [ولي] اختيار كار با توست، بنگر چه دستور ميدهي؟] ملكه[ گفت: «پادشاهان چون به شهري درآيند، آن را تباه و عزيزانش را خوار ميگردانند، و اين گونه ميكنند. و [اينك] من ارمغاني به سويشان ميفرستم و مينگرم كه فرستادگان [من] با چه چيز بازميگردند».
نام بردن از زنان
گفته شد كه قرآن مجيد در نوع شخصيت پردازي خود، به اقتضاي اهداف، جزئيات را برميگزيند و بيان ميكند؛ از جمله اين امور نام اشخاص است. به اين سبب، ذكر كردن يا ذكر نكردن نام شخصيت در قصه قرآني، با حكمت و دليل است، ولي در بيشتر موارد، تا جايي كه ضرورتي اقتضا نكند، نامي از شخصيت برده نميشود، تا آنجا كه قرآن قصه بعضي از پيامبران را بيان كرده است، ولي نامي از آنها به ميان نميآورد. اين شيوه درباره شخصيتهاي زن هم به كار رفته است. به اين سبب از همسران فرعون، نوح، لوط، ابولهب و پادشاه سبا نامي به ميان نميآورد، ولي نام حضرت مريم عليها السلام را بارها ذكر مي كند:
«وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ مَرْيَمَ إِذِ انتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهَا مَكَانًا شَرْقِيًّا؛ و در اين كتاب از مريم ياد كن، آنگاه كه از كسان خود، در مكاني شرقي به كناري شتافت». (مريم: 16) چرا كه مريم زني بيهمتا ميان زنان عالم است و خداوند متعال خواسته است فضيلت و برتري او را بر ديگران نشان دهد تا اسوهاي براي همه انسانها باشد.(1)
«وَإِذْ قَالَتِ الْمَلاَئِكَةُ يَا مَرْيَمُ إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاكِ وَطَهَّرَكِ وَاصْطَفَاكِ عَلَي نِسَاء الْعَالَمِينَ؛ و [ياد كن] هنگامي را كه فرشتگان گفتند: «اي مريم، خداوند تو را برگزيده و پاك ساخته و تو را بر زنان جهان برتري داده است». (آل عمران: 42)
سوم ـ اقوام
شخصيت به طور معمول يك فرد است، ولي گاهي گروه انساني به دليل عمل و كنش يكسان، به صورت يك شخص عمل ميكنند؛ مانند مردمان گوناگوني كه رسولان الهي با آنها روبهرو بودهاند و در قرآن كريم از آنها با اصطلاح «قوم» ياد ميشود: قوم نوح، قوم هود، قوم صالح، قوم شعيب، قوم ابراهيم. در قرآن، اين اقوام با صفات مشتركي توصيف شدهاند: رسولان الهي را تكذيب ميكنند، اغنياي آنها همواره در معارضه و مواجهه با رسولان هستند، اما فقرا و مستضعفان قوم به دعوت رسولان ايمان ميآورند، و رسولان را ياري ميدهند و به اين دليل، اغنيا و مترفين همواره رسولان را بابت پيوستن فقرا و مستضعفان به آنها، سرزنش ميكردند.
جدا از اين تصوير كلي، قرآن تصويرهاي خاص از هر يك از اين اقوام ارائه ميدهد براي مثال: قوم لوط به دنبال كامجويي از پسران بودند، قوم شعيب در ميزان و سنجش كم ميگذاشتند، بنياسرائيل قومي لجوج و بهانهگير بودند.
1) بحوث في القصص القرآني، ص 191 (با تغيير و تلخيص).
تنوع در نمونهها و الگوهاي فردي و اجتماعي در شخصيتهاي انساني
از آنجا كه قرآن كريم متكفل هدايت بشر در همه عرصههاي فردي و اجتماعي است، در قصههاي قرآني نمونهها و الگوهايي براي هر صنف و گروه يافت ميشود، كه با توجه به سير تحول و سرنوشتي كه قرآن براي آنها نشان ميدهد و قضاوتي كه درباره آنها دارد، راه صحيح از غيرصحيح را براي مخاطب، ترسيم ميكند:
در عرصه سياسي:
فرعون: نمونه حاكم مسلط مستكبر كه مردمش را به پرستش خود واداشته؛
ذيالقرنين: پادشاه صالح و مصلح؛
سليمان: كسي كه بين نبوت و حكومت جمع كرده؛
هامان: وزير مفسدي كه پادشاه را در ظلمش ياري ميرساند؛
يوسف: وزير آگاه و مطمئن؛
ملكه سبأ: حاكمي كه در امور مهم مشورت ميكند.
در عرصه ثروت
قارون: نمونه كسي كه خدا به او ثروت داده و وي از آن، در به فتنه انداختن مردم استفاده ميكند.
در عرصه رسالت
نوح: دعوتگري صبور كه هزار سال قوم خود را از راههاي مختلف به سوي حق دعوت مي كند؛
ابراهيم: دعوتگري حكيم در مواجهه با حاكم، دعوتگري بصير در شكستن بتها و احتجاج با قوم، و دعوتگري مهربان در مواجهه با آذر و استغفار براي او؛
يوسف زنداني: دعوتگري كه مسئوليت دعوت خود را فراموش نميكند؛
لوط: دعوتگري مغلوب كه انتظار فرج دارد.
در عرصه اجتماعي
پدر مؤمن و پسر كافر: در نوح و پسرش؛
شوهر كافر و همسر مؤمنه: در فرعون و همسرش؛
شوهر مؤمن و زن كافر: در نوح و لوط و همسرانشان؛
برادراني كه شيطان بين آنها را به هم ميزند: در برادران يوسف؛
جوان عفيف: در يوسف در مواجهه با زن عزيز مصر؛
پدر صبور: در يعقوب در فراق يوسف؛
پيرزني كه بچهدار ميشود: در زنان ابراهيم و زكريا؛
زن متقي و پاك: در زن عمران و دخترش مريم.
نمونه فساد اجتماعي گروهي
قوم لوط كه در پي مردان ميافتادند و آشكارا به فسق و فجور مشغول ميشدند؛ و در بنياسرائيل، نمونه مردمي گريزان از هدايت و عصيانگر نسبت به رهبر خود، كه طول زمان بردگي، چنان اثر سوء در جانشان گذاشته كه نميتوانند آثار آن را از خود دور كنند.
نمونه فساد اجتماعي فردي
عزيز مصر كه از كنار انحراف زنش به سادگي ميگذرد و زن عزيز مصر، زني عاشق كه به شوهرش خيانت ميكند.(1)
سه ـ جن
يكي ديگر از شخصيتهاي قصههاي قرآني، جن است. جن مانند انسان، مكلّف است و آزاد به اينكه ايمان بياورد يا كفر ورزد، اطاعت كند يا اهل عصيان باشد. او در قيامت همانند انسان به جزاي عمل خود خواهد رسيد.
1) خصائص القصة الاسلامية، صص 77 و 78.
بيشترين حضور جن در قصص قرآني، در قصه سليمان عليه السلام است. در اين قصه، اجنه در تسخير حضرت سليمان، براي او كار ميكنند و سليمان عليه السلام كساني از آنان را كه از فرمان او سرپيچي كنند، مجازات ميكند.
وَلِسُلَيْمَانَ الرِّيحَ غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَ رَوَاحُهَا شَهْرٌ وَأَسَلْنَا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ وَمِنَ الْجِنِّ مَن يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَمَن يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنَا نُذِقْهُ مِنْ عَذَابِ السَّعِير يَعْمَلُونَ لَهُ مَا يَشَاء مِن مَّحَارِيبَ وَتَمَاثِيلَ وَجِفَانٍ كَالْجَوَابِ وَقُدُورٍ رَّاسِيَاتٍ اعْمَلُوا آلَ دَاوُودَ شُكْرًا وَقَلِيلٌ مِّنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ. (سبا: 12 و 13)
و باد را براي سليمان [رام كرديم] كه رفتن آن بامداد، يك ماه، و آمدنش شبانگاه، يك ماه [راه] بود، و معدن مس را براي او ذوب و روان [گردانيديم[ و برخي از جن به فرمان پروردگارشان پيش او كار ميكردند، و هر كس از آنها از دستور ما سر برميتافت، از عذاب سوزان به او ميچشانيديم. آن ]متخصصان[ براي او هرچه ميخواست: از نمازخانهها و مجسمهها و ظروف بزرگ مانند حوضچهها و ديگهاي چسبيده به زمين ميساختند. اي خاندان داوود، شكرگزار باشيد. و از بندگان من اندكي سپاسگزارند.
در قسمتي از همين داستان، يكي از جنيان پيشنهاد ميدهد كه تخت ملكه سبا را پيش از آنكه سليمان از جاي برخيزد، از يمن به شام بياورد:
قَالَ يَا أَيُّهَا المَلؤا أَيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَن يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ قَالَ عِفْريتٌ مِّنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِكَ وَإِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ. (نمل: 38 و 39)
]سپس] گفت: «اي سران [كشور] كدام يك از شما تخت او را ـ پيش از آنكه مطيعانه نزد من آيند ـ براي من ميآورد؟» عفريتي از جن
گفت: «من آن را پيش از آنكه از مجلس خود برخيزي براي تو ميآورم و بر اين [كار] بسيار توانا و مورد اعتمادم».
ابليس نيز يكي از جنيان است كه در قصه سجود بر آدم عليه السلام ، خدا او را لعن ميكند و وي رانده ميشود:
وَلَقَدْ خَلَقْنَاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلآئِكَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِيسَ لَمْ يَكُن مِّنَ السَّاجِدِينَ قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قَالَ أَنَاْ خَيْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِي مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينٍ قَالَ فَاهْبِطْ مِنْهَا فَمَا يَكُونُ لَكَ أَن تَتَكَبَّرَ فِيهَا فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصَّاغِرِينَ قَالَ أَنظِرْنِي إِلَي يَوْمِ يُبْعَثُونَ قَالَ إِنَّكَ مِنَ المُنظَرِينَ. (اعراف: 11 ـ 15)
و در حقيقت، شما را خلق كرديم، سپس به صورتگري شما پرداختيم؛ آنگاه به فرشتگان گفتيم: «براي آدم سجده كنيد.» پس [همه] سجده كردند، جز ابليس كه از سجدهكنندگان نبود. ]خداوند[ فرمود: «چون تو را به سجده امر كردم، چه چيز تو را بازداشت از اينكه سجده كني؟» گفت: «من از او بهترم. مرا از آتش آفريدي و او را از گِل.» فرمود: «از آن [مقام] فرو شو، تو را نرسد كه در آن [جايگاه] تكبر نمايي؛ پس بيرون شو كه تو از خوارشدگاني.» گفت: «مرا تا روزي كه [مردم] برانگيخته خواهند شد مهلت ده.» فرمود: «تو از مهلتيافتگاني».
وي با وسوسه كردن آدم عليه السلام و حوا، در اخراج آنها از بهشت، نقش اساسي داشت.
چهار ـ حيوانات
از ديگر شخصيتها و كنشگران در قصههاي قرآني، حيواناتند كه گاه حضوري پررنگ و گاه كمرنگ در قصه دارند. در اينجا مروري بر اين حيوانات داريم:
كلاغي كه خداوند سبحان بر قابيل برانگيخت تا به او شيوه خاكسپاري برادرش را بياموزاند؛
ناقه صالح كه از ميان صخرههاي كوه به عنوان معجزهاي آشكار تولد يافت و بيرون جهيد؛
پرندگاني كه حضرت ابراهيم عليه السلام آنها را ذبح و قطعهقطعه كرد و هر قطعهاي را بر قله كوهي نهاد و سپس به اذن پروردگار، آنان را زنده كرد؛
نهنگي كه يونس را بلعيد و بدون هيچ آسيبي او را در شكم خود جاي داد و پس از مدتي او را به ساحل افكند؛
گاو بنياسرائيل كه حضرت موسي عليه السلام دستور داد او را ذبح كنند تا قاتل بيگناهي را كشف كند؛
عصاي موسي كه گرچه در ظاهر چوبدستياي بيش نبود، ولي در حقيقت نشاني از نشانههاي الهي بود كه معجزهآسا به صورت ماري بزرگ در ميآمد؛
هدهد در داستان سليمان كه خبر بلقيس را به اطلاع آن پيامبر رساند؛
مورچه در داستان سليمان كه با نزديك شدن سپاه سليمان، به ديگر مورچگان هشدار داد براي در امان ماندن از پايمال شدن، به خانههايشان بروند؛
موريانهاي كه با خوردن عصاي سليمان، مرگ او را افشا كرد؛
مركب عزير كه همراه او يكصد سال مرد و سپس زنده شد؛
سگ اصحاب كهف كه همراه آنان 309 سال در غار به خواب رفت؛
گِلي كه پرنده شد و آن موهبتي بود كه خداوند سبحان به حضرت عيسي عليه السلام ارزاني داشت؛ او به فرمان حق از گِل، چيزي شبيه پرنده ميساخت و در آن ميدميد، پس آن گِل به صورت پرنده زندهاي ميگرديد؛
فيل ابرهه كه براي تخريب كعبه به كار گرفته شد؛
ابابيل (پرندگاني شبيه پرستو و چلچله)، كه از جانب درياي احمر برخاستند و لشكر فيل را مغلوب كردند؛
عنكبوت كه براي مخفي كردن پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله خانه خويش را در غار ثور بنا نهاد و با تنيدن تار، هرگونه احتمال وجود پيامبر در آن غار را در نظر دشمنان آن حضرت نفي كرد و آنان را از ورود به غار منصرف ساخت.(1)
نكته پاياني در بحث شخصيت اين است كه از آنجا كه در معارف قرآن كريم، عالم هستي شامل عالم غيب و شهود است، دايره شخصيتهايي كه در قرآن ترسيم ميشود، به همين اندازه گسترده است. از يك سو، خداوند متعال به عنوان يك كنشگر نقش دارد و از سوي ديگر، انسان، ملك، جن و حيوانات نيز صنوف ديگر شخصيتي هستند. اين تنوع در صنوف اشخاص، موجب جذابيت دو چندان اين قصهها شده است.
يكي از مؤلفههاي داستان زمان است؛ چرا كه هر رويدادي ناگزير در بستر زمان رخ ميدهد. از نظر روايتشناسي و با در نظر گرفتن زمان ماجراها، سه گونه روايت در قرآن داريم:
«داستان و حوادثي كه به تمامي در گذشته رخ داده اند، سپس داستان براي ديگران نقل ميشود؛ قصص انبيا همه از اين قبيلند؛
داستان و رخدادهايي كه هنوز اتفاق نيفتاده اند، اما وقوع آنها پيشگويي ميشود؛ مانند خبر قرآن از غلبه كردن روم بر ايران در آينده نزديك؛
1) ابوالحسن مطلبي، «نقد كتاب قصص الحيوان في القرآن بهجت احمد»، فرهنگ جهاد، ش 1، صص 189 ـ 191 (با تلخيص).
روايتهايي كه همزمان با نقل شكل ميگيرند؛ مانند رويدادهاي زندگي پيامبر اكرم اسلام صلي الله عليه و آله ».(1)
با وجود اين، در اصطلاح قرآني فقط به نوع اول، قصه اطلاق ميشود. در نتيجه، نه تنها زمان قصههاي قرآني به تمامي در گذشته است، بلكه شامل دورههاي تاريخي ميشود كه فاصله زماني زيادي با عصر نزول دارند و قرآن كريم اين قصهها را پس از گذشت سالها نقل ميكند.
اينكه قرآن كريم چقدر به ذكر و مشخص كردن زمان وقوع و به طور خاص، دوره تاريخي رويدادهاي داستاني اهتمام دارد، در بحث «طرح» خواهد آمد.
از ديگر مؤلفههاي داستان، مكان است. هر داستاني ناگزير در زمان و مكاني رخ ميدهد. به اين دليل، برخي در تعريف روايت، قيد زمان و مكان را آوردهاند و روايت را چنين تعريف ميكنند: «روايت، سلسلهاي از رويدادهايي همبسته، واقع شده در زمان و مكان» است. البته مكان هر رويدادي متناسب با نوع رويداد است. از اين رو، مكان معنايي گسترده دارد، اما اينكه قرآن كريم تا چه اندازه محل وقوع داستان را مشخص كرده است، در بحث «طرح» خواهد آمد.
چند نكته
1) ابوالفضل حري، «احسن القصص؛ رويكرد روايتشناختي به قصص قرآني»، نامه ادبي، اول، ش 2،ص 96.
بسياري، اين درگيريها را به درگيري و تقابل بين خير و شر برميگردانند، ولي تقابل در قرآن كريم، برتر از درگيري خير و شر است؛ بلكه درگيري ميان ايمان و كفر است. حقيقت آن است كه در قرآن كريم، صفبندي ميان مؤمنان و كافران است و موضوع نزاع، ايمان و كفر.
با تأمل ميتوان درگيري ديگري نيز در قصههاي قرآني پيدا كرد كه به نوعي برگردان تقابل و درگيري بين ايمان و كفر است و آن درگيري ميان خداوند متعال و شيطان به عنوان عصيانگر است؛ اين تقابل از سجده نكردن شيطان بر آدم عليه السلام آغاز شد و در طول تاريخ ميان جنود الهي و جنود شيطان ادامه دارد.
اين تفسير، به ويژه در قصص پيامبران الهي به روشني درك ميشود؛ چرا كه پيامبران الهي، فرستادگان، بندگان مخلص و نمايندگان خدا در زمين هستند.
با توجه به نكته پيش، قصص قرآن در بيشتر اوقات، قصههايي است كه خداوند متعال جل و اعلي در آنها درباره فعل خود سخن گفته است. اين مطلب در بحث «زاويه ديد» گذشت كه زاويه ديد در قصههاي قرآني گاهي از سوم شخص به اول شخص عوض ميشود؛ و آن در جايي است كه خداوند متعال، آشكارا به عنوان يك كنشگر در داستان حاضر ميشود و از فعل خود سخن ميگويد.
شايد تفاوت اساسي قصههاي قرآني با قصههاي بشري، در همين نكته پيشگفته باشد، نه نكات فني و فرمي. در قصههاي بشري، بشر از خود سخن ميگويد و داستان خود را بازگو ميكند؛ در حالي كه در قصص قرآني، خداوند متعال از فعل و كنش خود سخن ميراند و قصه خويش را ميگويد.
از آنجا كه سخن از فعل خدا براي هيچ بشري امكانپذير نيست، مگر آنكه خداوند خود قبلاً از فعل خود خبر داده باشد. شايد يكي از وجوه تقليدناپذيري قصههاي قرآني همين موضوع باشد.
فصل پنجم: طرح در قصههاي قرآن
پيش از اين در تعريف طرح گفته شد: «آن سازماندهي است كه نويسنده برمي گزيند تا از طريق آن داستان را ارائه دهد».
بنابراين، همانطور كه در داستان، درباره عناصر چهارگانه (رويداد، اشخاص، زمان و مكان) بحث كرديم، بايد بحث شود كه از طريق طرح، چگونه اين عناصر چهارگانه سازمان يافته، ارائه ميشوند.
چگونگي ارائه رويدادهاي داستان توسط طرح را ميتوان ذيل سه عنوان بررسي كرد:
نظم
سرعت روايي
تكرار
الف) نظم در قصههاي قرآن
رويدادها در طرح، به طور معمول، متناظر با داستان به صورت منظم (1و2و3) پيش ميروند، ولي گاهي سير بيان رويدادها از نظم طبيعي پيروي
نميكند؛ چرا كه طرح پس از آغاز، به گذشته يا آينده پرش مي كند كه به آن گذشتهنگر (فلاشبك) يا آيندهنگر (فلاش فوروارد) ميگويند.
در بسياري از قصههاي قرآني، سير حوادث نظم طبيعي خود را دارد، ولي گاهي هم از ميانه رويدادها آغاز و سپس با بازگشت به گذشته، ابتداي داستان روايت ميشود. به چند مورد كه نظم طبيعي در آنها رعايت نشده است، توجه كنيد.
در قصه «بنياسرائيل و گاو، سير حوادث به طور طبيعي روايت نميشود. سير طبيعي قصه اين چنين است:
كسي ميان بنياسرائيل كشته ميشود؛
مردم اختلافنظر دارند كه قاتل كيست و نزديك است كه اين اختلاف به فسادي بزرگ بينجامد؛
از موسي عليه السلام ميخواهند تا با معجزهاي قاتل را معرفي كند؛
موسي عليه السلام فرمان ميدهد كه گاوي ذبح كنند و پارهاي از گوشت آن را بر كشته زنند تا زنده شود و قاتل را معرفي كند؛
مردم بهانههاي گوناگون ميآورند تا سرانجام، گاو را ذبح ميكنند.
قرآن مرحلههاي چهارم و پنجم را نخست ميآورد، آنگاه از مراحل سهگانه آغازين سخن ميگويد»:(1)
مرحله چهارم
وَإِذْ قَالَ مُوسَي لِقَوْمِهِ إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُواْ بَقَرَةً قَالُواْ أَتَتَّخِذُنَا هُزُواً قَالَ أَعُوذُ بِاللّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ. (بقره: 67)
1) مباني هنري قصههاي قرآن، ص 173.
مرحله پنجم
قَالُواْ ادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُبَيِّن لّنَا مَا هِيَ قَالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّهَا بَقَرَةٌ لاَّ فَارِضٌ وَلاَ بِكْرٌ عَوَانٌ بَيْنَ ذَلِكَ فَافْعَلُواْ مَا تُؤْمَرونَ قَالُواْ ادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُبَيِّن لَّنَا مَا لَوْنُهَا قَالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنّهَا بَقَرَةٌ صَفْرَاء فَاقِـعٌ لَّوْنُهَا تَسُرُّ النَّاظِرِينَ قَالُواْ ادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُبَيِّن لَّنَا مَا هِيَ إِنَّ البَقَرَ تَشَابَهَ عَلَيْنَا وَإِنَّآ إِن شَاء اللَّهُ لَمُهْتَدُونَ قَالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّهَا بَقَرَةٌ لاَّ ذَلُولٌ تُثِيرُ الأَرْضَ وَلاَ تَسْقِي الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لاَّ شِيَةَ فِيهَا قَالُواْ الآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبَحُوهَا وَمَا كَادُواْ يَفْعَلُونَ.
مرحله اول و دوم
وَإِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادَّارَأْتُمْ فِيهَا وَاللّهُ مُخْرِجٌ مَّا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ
مرحله سوم
فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهَا كَذَلِكَ يُحْيِي اللّهُ الْمَوْتَي وَيُرِيكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ. (بقره: 67 ـ 73)
و هنگامي كه موسي به قوم خود گفت: «خدا به شما فرمان ميدهد كه ماده گاوي را سر ببريد، گفتند: «آيا ما را به ريشخند ميگيري؟» گفت: «پناه ميبرم به خدا كه [مبادا] از جاهلان باشم.»
گفتند: «پروردگارت را براي ما بخوان، تا بر ما روشن سازد كه آن چگونه ]گاوي[ است؟» گفت: «وي ميفرمايد: آن ماده گاوي است نه پير و نه خردسال، [بلكه[ ميانسالي است بين اين دو. پس آنچه را [بدان] مأموريد به جاي آريد.» گفتند: «از پروردگارت بخواه، تا بر ما روشن كند كه رنگش چگونه است؟» گفت: «وي ميفرمايد: آن ماده گاوي است زرد يكدست و خالص، كه رنگش بينندگان را شاد ميكند.»
گفتند: «از پروردگارت بخواه، تا بر ما روشن گرداند كه آن چگونه [گاوي] باشد؟ زيرا [چگونگي] اين ماده گاو بر ما مشتبه شده، ]ولي با توضيحات بيشتر تو[ ما انشاءالله حتماً هدايت خواهيم شد.» گفت: «وي ميفرمايد: در حقيقت، آن ماده گاوي است كه نه رام است تا زمين را شخم زند؛ و نه كشتزار را آبياري كند؛ بينقص است؛ و هيچ لكهاي در آن نيست.»گفتند: «اينك سخن درست آوردي.»
پس آن را سر بريدند، و چيزي نمانده بود كه نكنند و چون شخصي را كشتيد، و درباره او با يكديگر به ستيزه برخاستيد، و حال آنكه خدا، آنچه را كتمان ميكرديد، آشكار گردانيد.
پس فرموديم: «پارهاي از آن [گاو سربريده را] به آن [مقتول] بزنيد [تا زنده شود]». اينگونه خدا مردگان را زنده ميكند و آيات خود را به شما مينماياند، باشد كه بينديشيد.
در قصه لوط در سوره حجر چنين ميخوانيم:
فَلَمَّا جَاء آلَ لُوطٍ الْمُرْسَلُونَ قَالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ مُّنكَرُونَ قَالُواْ بَلْ جِئْنَاكَ بِمَا كَانُواْ فِيهِ يَمْتَرُونَ وَأَتَيْنَاكَ بَالْحَقِّ وَإِنَّا لَصَادِقُونَ فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِّنَ اللَّيْلِ وَاتَّبِعْ أَدْبَارَهُمْ وَلاَ يَلْتَفِتْ مِنكُمْ أَحَدٌ وَامْضُواْ حَيْثُ تُؤْمَرُونَ وَقَضَيْنَا إِلَيْهِ ذَلِكَ الأَمْرَ أَنَّ دَابِرَ هَؤُلاء مَقْطُوعٌ مُّصْبِحِينَ وَجَاء أَهْلُ الْمَدِينَةِ يَسْتَبْشِرُونَ قَالَ إِنَّ هَؤُلاء ضَيْفِي فَلاَ تَفْضَحُونِ. (حجر: 61 ـ 68)
پس چون فرشتگان نزد خاندان لوط آمدند، گفت: «شما مردمي ناشناس هستيد.» گفتند: «[نه، ] بلكه براي تو چيزي آوردهايم كه در آن ترديد ميكردند، و حق را براي تو آوردهايم و قطعاً ما راستگويانيم، پس، پاسي از شب [گذشته] خانوادهات را حركت ده و [خودت] به دنبال آنان برو، و هيچ يك از شما نبايد به عقب بنگرد، و هر جا به شما
دستور داده ميشود برويد.» و او را از اين امر آگاه كرديم كه ريشه آن گروه، صبحگاهان بريده خواهد شد و مردم شهر، شاديكنان روي آوردند. گفت: «اينان مهمانان منند، مرا رسوا مكنيد».
از قصه لوط در آيات ديگر قرآن بر ميآيد كه اين فرشتگان، تنها هنگامي حقيقت امر را آشكار كردند كه مردم شهر مژدهگويان رسيدند و به آنان آهنگِ سوء كردند. در اينجا رهايي، و نجات از تنگنا در آغاز آمده و ترتيب زماني رعايت نشده است. (1)
البته اين بر هم خوردن نظم همواره به دليل حكمتي است كه با توجه به مضمون داستان و بافت سوره، ميتوان آن را دريافت.
ب) سرعت روايي در قصههاي قرآن
زير فصل ها
توضيحي در باب سرعت روايي
يك ـ صحنه در قصههاي قرآن
توضيحي در باب سرعت روايي
گفته شد كه زمان در داستان، گاهشمارانه است، ولي در طرح، زمان ميتواند گسترده يا فشرده شود. در صورتي كه سرعت روايت در طرح را با سرعت رويدادها در داستان بسنجيم، چهار قسم را ميتوان صورتبندي كرد:
صحنه: زمان در طرح با داستان يكسان است، مانند زماني كه راوي گفتوگويي را نقل ميكند؛
تلخيص: زمان زيادي از داستان در طرح به طور فشرده روايت، و به سرعت از آن گذر ميشود؛
توصيف: در حالي كه در داستان رويدادها جريان دارد، زمان در داستان باز ميايستد تا راوي چيزي را توصيف كند؛
حذف: طرح، برخي از رويدادهاي داستان را اصلاً نميآورد و حذف ميكند.(2)
هر يك از اين موارد، به عنوان ابزاري براي روايت با قابليتهايي ويژه به كار ميآيند.
از اين منظر به توضيحي بيشتر درباره هر يك ميپردازيم.
تلخيص
تلخيص در اصطلاحشناسي داستان، به معناي خلاصه كردن زمان، رويداد، عمل، سرگذشت يا حالت و بيان آن در يك يا چند جمله يا صفحه است. «نويسنده، يا خود به روايت تمام داستان يا بخشي از آن ميپردازد، يا اين كار را به عهده راوي ديگري ميگذارد.» در هر دو حال، تماس خواننده با جهان داستان، با واسطه راوي است و از زبان او ميشنود كه در جهان داستان چه ميگذرد.(1)براي نمونه، در عبارت: «سال گذشته تماماً براي پيدا كردن مدرسهاي مناسب دويدم». عمل تمام سال گذشته در يك سطر خلاصه شده است.
صحنه
صحنه در اصطلاح داستاننويسي به اين معني است كه «نويسنده به جاي نقل وقايع، آنچه روي ميدهد را نشان دهد تا به خواننده امكان دهد كه بيواسطه و بيدخالت نويسنده يا هر راوي ديگري، با جهان داستان روبهرو شود تا با چشمهاي خود ببيند كه شخصيتها چه ميكنند و با گوشهاي خود بشنود كه آنان چه مي گويند».(2)
به اين نمونه توجه كنيد:
«پسر بچه گفت: كجا ميريم. مادر گفت: ميريم خيابان براي خريد. پسربچه گفت: برام اسباببازي مي خري؟ مادر دست پسربچه را در دستانش فشرد و به انتهاي خيابان خيره شد».
در اين مثال، ما هر آنچه را روي ميدهد، ميبينيم و ميشنويم. البته روبهرو شدن با جهان داستاني و نشان دادن آنچه اتفاق مي افتد، به اين معني نيست كه نويسنده تمام آنچه را روي ميدهد بايد در صحنه بياورد؛ كه چنين چيزي نه امكانپذير است و نه لازم، بلكه نويسنده برخي كنشها و گفتوگوهايي را كه اتفاق افتاده، گزينش و در صحنه بازنمايي ميكند.
اجزاي صحنه
آنچه در يك صحنه روي ميدهد، شامل كنش و گفتوگوست. راوي داستان، عمل يا گفتوگويي را كه در صحنه رخ ميدهد، نقل ميكند. در مثال بالا ابتدا گفتوگوي ميان مادر و بچه نقل ميشود، بعد راوي ميگويد كه مادر دست فرزندش را فشرد و به انتهاي خيابان نگريست. يعني صحنه، تركيبي از گفتوگو و عمل است.
با اينكه عمل و گفتوگو هر دو از اجزاي صحنه هستند، گفتوگو به قصه سرزندگي خاصي ميدهد و در صورتي كه به درستي در قصه بيايد، قصه را جذابتر ميكند و به خواننده اجازه ميدهد بيواسطه با افكار شخصيتها روبهرو شود.
قابليتهاي صحنه و تلخيص در روايت داستاني
تلخيص و صحنه، دو ابزار اصلي روايت در كار داستانياند، ولي هر كدام تواناييها و ضعفهايي دارند. در تلخيص، راوي رويدادي را مدتي پس از اينكه اتفاق افتاده، بازگو ميكند. از اين رو، مخاطب از رويدادها دور است. در صحنه، راوي دخالت خود را به حداقل ميرساند و به گونهاي كار ميكند كه گويي خود مخاطب، بيواسطه با جهان داستان روبهروست و آنچه را اتفاق مي افتد ميبيند و ميشنود. از اين رو، مخاطب به رويدادها گويي نزديكتر است و خود،
مشاهدهگري در صحنه است. بر اين اساس، صحنه بسيار جذابتر از تلخيص عمل ميكند و مشاركت مخاطب را بيشتر در پي دارد.
در مقابل اين امتياز، اين كاستي هم در صحنه وجود دارد كه در رساندن اطلاعات، ناتوانتر از تلخيص است. با تلخيص ميتوان رويدادهاي يك هفته، يك سال يا يك دوره زندگي را در چند سطر گفت.
كاربرد صحيح تلخيص و صحنه
تلخيص و صحنه، هر دو از ابزارهاي كارآمد در قصه خوب به شمار ميروند، ولي زماني قصهاي به خوبي روايت ميشود كه از هر يك از اين دو نوع ابزار، به جا و به خوبي استفاده شود؛ به اين صورت كه رويدادهاي جالب و مهم و مؤثر در سرنوشت شخصيتهاي داستان، به طور كامل و با شرح و توصيف جزئيات لازم، به گونهاي در صحنه بيايد كه خواننده در برابر منظره كامل و ملموس آن رويدادها قرار بگيرد، ولي هرگاه در طول مدت معيني از داستان، حادثه جالب و مهم و تعيين كنندهاي روي ندهد، آن مدت، چه كوتاه باشد (مثلاً يك ساعت) و چه بلند (مثلاً يك سال يا ده سال يا بيشتر)، در يك يا چند جمله يا بند يا صفحه، فشرده و خلاصه شود. بدين ترتيب، خواننده نه احساس خواهد كرد كه در جريان داستان شكاف و حلقه گمشدهاي وجود دارد و نه با خواندن مطالب كسلكننده دچار ملال خواهد شد.
توصيف
سومين ابزار روايت داستاني، توصيف است. توصيف، نسبت به صحنه و تلخيص در روايت داستاني از اهميت كمتري برخوردار است. در واقع، در توصيف گويي چرخ گردنده داستان از كار ميايستد و داستان با درنگ، اين فرصت را به خواننده ميدهد كه در تصويري ثابت، منظرهاي خارجي يا ويژگيهاي ظاهري يا حالات روحي شخصيتي را نظاره كند.
به اين نمونه از توصيف توجه كنيد:
«گذرگاه، سخت و هموار بود و در اين صبح زود هنوز غبارآلود نشده بود. كمي پايينتر تپههاي پوشيده از بلوط و شاهبلوط را ميديدي و در دوردستها دريا را، و در سوي ديگر، كوههاي سفيد از برف را».
و اين نمونه:
«او شخصي بود خوشقيافه و خوشهيكل كه عضلات نيرومندي داشت و قامتي بلند». (1)
كه در اولي منظرهاي و در دومي شخصي توصيف ميشود.
حذف
همانطور كه به كارگيري درست صحنه و تلخيص و توصيف، جان و نشاط به روايت ميدهد، حذفهاي بجاي رويدادها نيز باعث ايجاد ريتم مناسب ميشود؛ چرا كه نه امكان دارد و نه مناسب است همه رويدادهاي داستاني در طرح بيايد، كه در اين صورت با روايتي كشدار و ملالآور مواجه خواهيم شد. قصه خوب آن است كه آنچه را مخاطب ميتواند حدس بزند، حذف كند، تا با تند كردن روند داستان، ضربآهنگ مناسبي به آن بدهد.
اكنون كه با چگونگي اجزاي سرعت روايي و ابزارهاي روايي آشنا شديم، اين موارد را در قصص قرآني بررسي ميكنيم.
يك ـ صحنه در قصههاي قرآن
در روند روايت، مهمترين و جذابترين ابزار روايت، صحنه است و در هر صحنه، گفتوگوها مهم ترين عنصر جذاب است.
1) داستان: تعاريف، ابزارها و عناصر، ص 103.
در قصههاي قرآني، صحنه بيش از تلخيص به كار رفته است؛ به گونهاي كه ميتوان آن را يكي از ويژگي هاي فرمي اين قصهها دانست. در صحنه بيش از آنكه نمايش عمل و كنش شخصيتها باشد، از گفتوگو استفاده شده است؛ به گونهاي كه در برخي موارد داستان از همان ابتدا با يك صحنه آغاز ميشود، مانند داستان حضرت يوسف عليه السلام : «إِذْ قال يوسُفُ ِلأَبيهِ يا أَبَتِ اني رَايتُ أَحَدَ عَشَرَ كوْكبًا وَ الشّمْسَ وَ القَمَرَ رَايتُهُمْ لي ساجِدينَ؛ ]ياد كن] زماني را كه يوسف به پدرش گفت: «اي پدر، من [در خواب] يازده ستاره را با خورشيد و ماه ديدم. ديدم [آنها] براي من سجده ميكنند». (يوسف: 3)
و جالب آنكه آغاز همين صحنه، با گفتوگوست.
گفتوگو در قصههاي قرآن
گفته شد كه گفتوگو يكي از اجزاي صحنه است؛ بلكه صحنه با گفتوگوست كه زنده و جذاب جلوه ميكند. گفتوگو در داستان باعث ميشود مخاطب بيش از پيش احساس حضور در متن داستان داشته باشد. افزون بر آن، در گفتوگو، بدون واسطه راوي، شخصيتها برملا، و مخاطب از انديشههاي آنها به روشني آگاه ميشود.
گفتوگو در قصههاي قرآني عنصري اساسي و محوري است، به گونهاي كه شايد در كمتر روايت بشري اينگونه از گفتوگو استفاده شده باشد. براي شناخت بيشتر گفتوگو در صحنههاي قرآني، توجه به چند نكته مفيد است.
استفاده حداكثري از گفتوگو در قصههاي قرآن
يكي از ويژگيهاي بارز قصههاي قرآني استفاده حداكثري از گفتوگوست؛ به گونهاي كه در كمتر روايت بشري گفتوگو به اين صورت ديده ميشود. بنابراين، گفتوگو كاركرد بسياري از عناصر ديگر را هم بر عهده ميگيرد؛ مانند اين قطعه از داستان حضرت ابراهيم عليه السلام كه تمام ماجرا با گفتوگو بيان شده است:
وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتَي قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَي وَلَكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنْ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَي كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيًا وَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ. (بقره: 260)
و [ياد كن] آنگاه كه ابراهيم گفت: «پروردگارا، به من نشان ده چگونه مردگان را زنده ميكني؟»
فرمود: «مگر ايمان نياوردهاي؟»
گفت: «چرا، ولي تا دلم آرامش يابد».
فرمود: «پس، چهار پرنده برگير و آنها را نزد خود ريز ريز گردان؛ سپس بر هر كوهي پارهاي از آنها را قرار ده؛ آنگاه آنها را فرا خوان، شتابان به سوي تو ميآيند و بدان كه خداوند توانا و حكيم است».
و مانند اين قسمت از محاجه هود عليه السلام قومش:
وَإِلَي عَادٍ أَخَاهُمْ هُودًا قَالَ يَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَكُمْ مِنْ إِلَهٍ غَيْرُهُ أَفَلَا تَتَّقُونَ.
قَالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ إِنَّا لَنَرَاكَ فِي سَفَاهَةٍ وَإِنَّا لَنَظُنُّكَ مِنْ الْكَاذِبِينَ.
قَالَ يَا قَوْمِ لَيْسَ بِي سَفَاهَةٌ وَلَكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعَالَمِينَ.
أُبَلِّغُكُمْ رِسَالَاتِ رَبِّي وَأَنَا لَكُمْ نَاصِحٌ أَمِينٌ.
أَوَعَجِبْتُمْ أَنْ جَاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلَي رَجُلٍ مِنْكُمْ لِيُنذِرَكُمْ وَاذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفَاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ وَزَادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَسْطَةً فَاذْكُرُوا آلَاءَ اللَّهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُون.
قَالُوا أَجِئْتَنَا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ وَنَذَرَ مَا كَانَ يَعْبُدُ آبَاؤُنَا فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِنْ كُنتَ مِنْ الصَّادِقِينَ.
قَالَ قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ رِجْسٌ وَغَضَبٌ أَتُجَادِلُونَنِي فِي أَسْمَاءٍ سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمْ مَا نَزَّلَ اللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ فَانتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنْ الْمُنتَظِرِينَ.
فَأَنجَيْنَاهُ وَالَّذِينَ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا وَقَطَعْنَا دَابِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَمَا كَانُوا مُؤْمِنِين. (اعراف: 65 ـ 72)
و به سوي عاد، برادرشان هود را [فرستاديم]؛ گفت: «اي قوم من، خدا را بپرستيد كه براي شما معبودي جز او نيست، پس آيا پرهيزكاري نميكنيد؟»
سران قومش كه كافر بودند، گفتند: «در حقيقت، ما تو را در سفاهت ميبينيم و جداً تو را از دروغگويان ميپنداريم».
گفت: «اي قوم من، در من سفاهتي نيست، ولي من فرستادهاي از جانب پروردگار جهانيانم. پيامهاي پروردگارم را به شما ميرسانم و براي شما خيرخواهي امينم. آيا تعجب كرديد كه بر مردي از خودتان، پندي از جانب پروردگارتان براي شما آمده تا شما را هشدار دهد؟ و به خاطر آوريد زماني را كه [خداوند] شما را پس از قوم نوح، جانشينان [آنان] قرار داد، و در خلقت، بر قوّت شما افزود. پس نعمتهاي خدا را به ياد آوريد، باشد كه رستگار شويد».
گفتند: «آيا به سوي ما آمدهاي كه تنها خدا را بپرستيم و آنچه را كه پدرانمان ميپرستيدند رها كنيم؟ اگر راست ميگويي، آنچه را به ما وعده ميدهي براي ما بياور».
گفت: «راستي كه عذاب و خشمي [سخت] از پروردگارتان بر شما مقرر گرديده است. آيا درباره نامهايي كه خود و پدرانتان [براي بتها] نامگذاري كردهايد، و خدا بر [حقانيت] آنها برهاني فرو نفرستاده با من مجادله ميكنيد؟ پس منتظر باشيد كه من [هم] با شما از منتظرانم».
پس او و كساني را كه با او بودند، به رحمتي از خود رهانيديم و كساني را كه آيات ما را دروغ شمردند و مؤمن نبودند ريشهكن كرديم.
در اين دو نمونه، گفتوگو حجم بالايي از روايت را به خود اختصاص ميدهد.
تكگويي در قصههاي قرآن
معمول گفتارها در قصههاي بشري و قصههاي قرآني، گفتوگوي دو طرفه است. نمونه آشكار اينگونه گفتوگوها در قرآن كريم، گفتوگوي موسي عليه السلام و فرعون و گفتوگوي بيشتري پيامبران با قومشان است كه به صورت رفت و برگشت صورت ميگيرد. گاهي به جاي گفتوگو، تكگويي به كار ميرود، مانند اين آيه كه حضرت موسي عليه السلام «عسي ربي» را خطاب به كسي بيان نكرده، بلكه تكگويي آن حضرت است:
فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفًا يَتَرَقَّبُ قَالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنْ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ وَلَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاءَ مَدْيَنَ قَالَ عَسَي رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَوَاءَ السَّبِيلِ. (قصص: 21 ـ 23)
موسي ترسان و نگران از آنجا بيرون رفت [در حالي كه مي] گفت: «پروردگارا، مرا از گروه ستمكاران نجات بخش.» و چون به سوي [شهر] مدين رو نهاد [با خود] گفت: «اميد است پروردگارم مرا به راه راست هدايت كند».
در قصه يوسف عليه السلام ، زماني كه برادران گزارش دستگيري بنيامين را به يعقوب عليه السلام ميدهند، يعقوب عليه السلام از آنها رو برميگرداند و با خود واگويه ميكند كه «يا اسفا علي يوسف»: «وَتَوَلَّي عَنْهُمْ وَقَالَ يَا أَسَفَي عَلَي يُوسُفَ وَابْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كظيمٌ؛ و از آنان روي گردانيد و گفت: «اي دريغ بر يوسف»، و در حالي كه اندوه خود را فرو ميخورد، چشمانش از اندوه سپيد شد». (يوسف: 84)
يا اين آيه كه جمله «يا ويلتي» تكگويي قابيل است:(1)
فَبَعَثَ اللَّهُ غُرَابًا يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوَارِي سَوْأَةَ أَخِيهِ قَالَ يَا وَيْلَتَا أَعَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هَذَا الْغُرَابِ فَأُوَارِيَ سَوْأَةَ أَخِي فَأَصْبَحَ مِنْ النَّادِمِينَ. (مائده: 31)
پس، خدا زاغي را برانگيخت كه زمين را ميكاويد، تا به او نشان دهد چگونه جسد برادرش را پنهان كند. [قابيل] گفت: «واي بر من، آيا عاجزم كه مثل اين زاغ باشم تا جسد برادرم را پنهان كنم؟» پس از [زمره]پشيمانان گرديد.
طرفهاي گفتوگو در قصههاي قرآن
در قرآن، طرفهاي گفتوگو تنوع زيادي دارد؛ از جمله:
گفتوگوي خداوند و بعضي مخلوقاتش، مانند: گفتوگوي خداوند متعال با ملايك و آدم و ابليس در قصه آفرينش آدم و نيز گفتوگوي خداوند متعال با موسي عليه السلام در وادي مقدس؛
گفتوگوي ملايك و بشر در قصه مريم و ذكريا و نيز قصه ابراهيم و قصه لوط؛
گفتوگو بين انسانها كه در بيشتر قصهها هست، مانند گفتوگوي پيامبران با اقوام خود يا با طاغوتها؛
گفتوگوي انسان و حيوان در قصه سليمان، در گفتوگوي آن حضرت با هدهد؛
گفتوگوي انسان و جن، در گفتوگوي بين سليمان و يكي از اجنه در ماجراي آوردن تخت ملكه سبأ.(2)
كاركردهاي معمول گفتوگو در قصههاي قرآن
گفتوگوي خوب در هر قصهاي، كاركردها و ويژگيهايي دارد، مانند:
ايجاد حس حضور در صحنه براي مخاطب،
افشاي شخصيتها،
پيش بردن كنش داستاني.
اين كاركردها را در گفتوگوهاي قرآني به روشني ميتوان يافت. براي نمونه، در گفتوگوي موسي و فرعون، اولاً قصه بدون دخالت راوي نقل ميشود. همين حضور حداقلي راوي، باعث احساس حضور بيواسطه مخاطب در صحنه ميشود؛ گويي مخاطب، خود در كاخ فرعون حضور دارد و گفتوگوها را ميشنود. ثانياً پيشرفت كنش داستاني از طريق گفتوگو صورت ميگيرد. داستان از دعوت اوليه موسي عليه السلام به آنجا ميرسد كه هر دو طرف در يك ميدان علني به آزموني سخت تن در ميدهند. ثالثاً هويت هر دو شخصيت را از طريق كلام هر يك درك ميكنيم؛ موسي عليه السلام در اين صحنه پيامبري مؤمن و مطمئن به رسالت خود است كه در مقابل انواع ترفندهاي فرعون، با استدلال و منطق در كلام جلو ميرود. در مقابل، فرعون را ميبينيم كه متكبرانه با موسي برخورد ميكند و از همان ابتدا ميكوشد او را تحقير كند؛ پس از بزرگ شدن موسي در دربار و نيز ارتكاب او به قتل سخن به ميان ميآورد و در مقابل كلام منطقي موسي، جنون را به او نسبت ميدهد. سپس همانطور كه طبيعت مستكبرانهاش اقتضا ميكند، موسي را تهديد ميكند و زماني كه با معجزات موسي روبهرو ميشود، او را به ساحر بودن متهم ميكند. اينگونه است كه ما هر دو شخصيت را در كلامشان ميبينيم.
وَإِذْ نَادَي رَبُّكَ مُوسَي أَنْ ائْتِ الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ قَوْمَ فِرْعَوْنَ أَلَا يَتَّقُونَ قَالَ رَبِّ إِنِّي أَخَافُ أَنْ يُكَذِّبُونِي وَيَضِيقُ صَدْرِي وَلَا يَنْطَلِقُ
لِسَانِي فَأَرْسِلْ إِلَي هَارُونَ وَلَهُمْ عَلَيَّ ذَنْبٌ فَأَخَافُ أَنْ يَقْتُلُونِي قَالَ كَلَّا فَاذْهَبَا بِآيَاتِنَا إِنَّا مَعَكُمْ مُسْتَمِعُونَ فَأْتِيَا فِرْعَوْنَ فَقُولَا إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِينَ أَنْ أَرْسِلْ مَعَنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ قَالَ أَلَمْ نُرَبِّكَ فِينَا وَلِيدًا وَلَبِثْتَ فِينَا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ وَفَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتِي فَعَلْتَ وَأَنْتَ مِنْ الْكَافِرِينَ قَالَ فَعَلْتُهَا إِذًا وَأَنَا مِنْ الضَّالِّينَ فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْمًا وَجَعَلَنِي مِنْ الْمُرْسَلِينَ وَتِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّهَا عَلَيَّ أَنْ عَبَّدْتَ بَنِي إِسْرَائِيلَ قَالَ فِرْعَوْنُ وَمَا رَبُّ الْعَالَمِينَ قَالَ رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا إنْ كُنتُمْ مُوقِنِينَ قَالَ لِمَنْ حَوْلَهُ أَلَا تَسْتَمِعُونَ قَالَ رَبُّكُمْ وَرَبُّ آبَائِكُمْ الْأَوَّلِينَ قَالَ إِنَّ رَسُولَكُمْ الَّذِي أُرْسِلَ إِلَيْكُمْ لَمَجْنُونٌ قَالَ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَمَا بَيْنَهُمَا إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ قَالَ لَئِنْ اتَّخَذْتَ إِلَهًا غَيْرِي لَأَجْعَلَنَّكَ مِنْ الْمَسْجُونِينَ قَالَ أَوَلَوْ جِئْتُكَ بِشَيٍْ مُبِينٍ قَالَ فَأْتِ بِهِ إِنْ كُنْتَ مِنْ الصَّادِقِينَ
فَأَلْقَي عَصَاهُ فَإِذَا هِيَ ثُعْبَانٌ مُبِينٌ وَنَزَعَ يَدَهُ فَإِذَا هِيَ بَيْضَاءُ لِلنَّاظِرِينَ قَالَ لِلْمَلَإِ حَوْلَهُ إِنَّ هَذَا لَسَاحِرٌ عَلِيمٌ يُرِيدُ أَنْ يُخْرِجَكُمْ مِنْ أَرْضِكُمْ بِسِحْرِهِ فَمَاذَا تَأْمُرُون. (شعرا: 10 ـ 35)
و [ياد كن] هنگامي را كه پروردگارت موسي را ندا درداد: «به سوي قوم ستمكار برو؛ قوم فرعون؛ آيا پروا ندارند؟»
گفت: «پروردگارا، ميترسم مرا تكذيب كنند و سينهام تنگ ميگردد و زبانم باز نميشود. پس به سوي هارون بفرست. و آنان بر من خوني دارند و ميترسم مرا بكشند».
فرمود: «نه، چنين نيست؛ نشانههاي ما را [براي آنان] بِبَريد كه ما با شما شنوندهايم. پس به سوي فرعون برويد و بگوييد: ما پيامبر پروردگار جهانيانيم، فرزندان اسرائيل را با ما بفرست».
[فرعون] گفت: «آيا تو را از كودكي در ميان خود نپرورديم و سالياني چند از عمرت را نزد ما نماندي؟ و [سرانجام] كار خود را كردي، و تو از ناسپاساني».
[موسي] گفت: «آن را هنگامي مرتكب شدم كه از گمراهان بودم، و چون از شما ترسيدم، از شما گريختم، تا پروردگارم به من دانش بخشيد و مرا از پيامبران قرار داد و [آيا] اينكه فرزندان اسرائيل را بنده [خود] ساختهاي، نعمتي است كه منتش را بر من مينهي».
فرعون گفت: «و پروردگار جهانيان چيست؟»
گفت: «پروردگار آسمانها و زمين و آنچه ميان آن دو است اگر اهل يقين باشيد».
[فرعون] به كساني كه پيرامونش بودند گفت: «آيا نميشنويد؟»
موسي دوبارهگفت: «پروردگار شما و پروردگار پدران پيشين شما».
]فرعون[ گفت: «واقعاً اين پيامبري كه به سوي شما فرستاده شده، سخت ديوانه است».
]موسي[ گفت: «پروردگار خاور و باختر و آنچه ميان آن دو است، اگر تعقل كنيد».
]فرعون] گفت: «اگر خدايي غير از من اختيار كني، قطعاً تو را از [جمله] زندانيان خواهم ساخت».
گفت: «گرچه براي تو چيزي آشكار بياورم؟»
گفت: «اگر راست ميگويي آن را بياور».
پس عصاي خود بيفكند و به ناگاه اژدهايي نمايان شد. و دستش را بيرون كشيد و بناگاه آن براي تماشاگران سپيد مينمود.
]فرعون] به درباريانش گفت: «واقعاً اين ساحري بسيار داناست. ميخواهد با سحر خود، شما را از سرزمينتان بيرون كند، اكنون چه رأي ميدهيد؟»
كاركردهاي ويژه گفتوگو در قصههاي قرآن
گفته شد كه بيشتر قصههاي قرآني از گفتوگو به صورت حداكثري استفاده ميكنند. در نتيجه، گفتوگو كاركردي را كه ساير عناصر بايد داشته باشد نيز به عهده ميگيرد. اكنون به چند نمونه از اين كاركردها كه ويژه قصههاي قرآني است، اشاره ميشود.
گفتوگو به جاي نقل كنش
در برخي قصههاي قرآن، گفتوگو جاي نقل رويدادها را ميگيرد، مانند اين نمونه كه ما از طريق اين گفتوگو، در جريان كار سامري و چگونگي گوسالهپرست شدن بني اسرائيل قرار ميگيريم:
قَالَ يَا هَارُونُ مَا مَنَعَكَ إِذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا أَلَّا تَتَّبِعَنِي أَفَعَصَيْتَ أَمْرِي قَالَ يَبْنَؤُمَّ لَا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَلَا بِرَأْسِي إِنِّي خَشِيتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِي قَالَ فَمَا خَطْبُكَ يَا سَامِرِيُّ قَالَ بَصُرْتُ بِمَا لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُهَا وَكَذَلِكَ سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي قَالَ فَاذْهَبْ فَإِنَّ لَكَ فِي الْحَيَاةِ أَنْ تَقُولَ لَا مِسَاسَ وَإِنَّ لَكَ مَوْعِدًا لَنْ تُخْلَفَهُ وَانظُرْ إِلَي إِلَهِكَ الَّذِي ظَلَلْتَ عَلَيْهِ عَاكِفًا لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنسِفَنَّهُ فِي الْيَمِّ نَسْفًا. (طه: 92 ـ 97)
]موسي] گفت: «اي هارون، وقتي ديدي آنها گمراه شدند، چه چيز مانع تو شد، كه از من پيروي كني؟ آيا از فرمانم سر باز زدي؟»
گفت: «اي پسر مادرم! نه ريش مرا بگير و نه [موي] سرم را؛ من ترسيدم بگويي: ميان بنياسرائيل تفرقه انداختي و سخنم را مراعات نكردي».
]موسي] گفت: «اي سامري، منظور تو چه بود؟»
گفت: «به چيزي كه [ديگران] به آن پي نبردند، پي بردم، و به قدر مشتي از رد پاي فرستاده [خدا، جبرئيل] برداشتم و آن را در پيكر [گوساله] انداختم، و نَفْس من برايم چنين فريبكاري كرد».
گفت: «پس برو كه بهره تو در زندگي اين باشد كه [به هر كه نزديك تو آمد] بگويي: به من دست مزنيد و تو را موعدي خواهد بود كه هرگز از آن تخلف نخواهي كرد، و [اينك] به آن خدايي كه پيوسته ملازمش بودي بنگر؛ آن را قطعاً ميسوزانيم و خاكسترش ميكنيم [و] در دريا فرو ميپاشيم».
گفتوگو به جاي تلخيص
از جمله ابزارهاي ضروري براي روايت يك داستان، تلخيص است كه موجب سرعت داستان ميشود؛ به ويژه در جايي كه لازم باشد در فرصتي كوتاه، داستاني بلند نقل شود، اين عنصر بسيار به كار ميآيد. در مقابل، گفتوگو باعث ميشود از سرعت داستان، كاسته و حجم داستان زياد شود.
تمهيدي كه در قرآن ديده ميشود، اين است كه گاهي گفتوگوها بار تلخيص را به دوش ميكشند. در نتيجه، هم داستان به سرعت روايت ميشود و هم مخاطب، خود را در صحنه احساس ميكند. با اين تمهيد، مزاياي هر دو عنصر در يك جا جمع ميشود؛ مانند اين بخش از كلام نوح عليه السلام كه آن حضرت خلاصهاي از دعوت خود و برخورد قومش را به عرض پروردگار عالم (جل و علي) ميرساند و مخاطب نيز در جريان رويدادها قرار ميگيرد:
قَالَ رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلًا وَنَهَارًا فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعَائِي إِلَّا فِرَارًا وَإِنِّي كُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِي آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِيَابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْبَارًا ثُمَّ إِنِّي دَعَوْتُهُمْ جِهَارًا ثُمَّ إِنِّي أَعْلَنتُ لَهُمْ وَأَسْرَرْتُ لَهُمْ إِسْرَارًا فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كَانَ غَفَّارًا يُرْسِلْ السَّمَاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرَارًا قَالَ نُوحٌ رَبِّ إِنَّهُمْ عَصَوْنِي وَاتَّبَعُوا مَنْ لَمْ يَزِدْهُ مَالُهُ وَوَلَدُهُ إِلَّا خَسَارًا
وَمَكَرُوا مَكْرًا كُبَّارًا وَقَالُوا لَا تَذَرُنَّ آلِهَتَكُمْ وَلَا تَذَرُنَّ وَدًّا وَلَا سُوَاعًا وَلَا يَغُوثَ وَيَعُوقَ وَنَسْرًا وَقَدْ أَضَلُّوا كَثِيرًا وَلَا تَزِدْ الظَّالِمِينَ إِلَّا ضَلَالًا. (نوح: 6 ـ 11 و 21 ـ 24)
]نوح[ گفت: «پروردگارا، من قوم خود را شب و روز دعوت كردم، و دعوت من جز بر گريزشان نيفزود. و من هر بار كه آنان را دعوت كردم تا ايشان را بيامرزي، انگشتانشان را در گوشهايشان كردند و رداي خويشتن بر سر كشيدند و اصرار ورزيدند و هرچه بيشتر بر كبر خود افزودند. سپس من آشكارا آنان را دعوت كردم. باز من به آنان اعلام نمودم و در خلوت [و] پوشيده نيز به ايشان گفتم. گفتم: از پروردگارتان آمرزش بخواهيد كه او همواره آمرزنده است. [تا] بر شما از آسمان باران پي در پي فرستد.» ... نوح گفت: «پروردگارا، آنان نافرماني من كردند و كسي را پيروي نمودند كه مال و فرزندش جز بر زيان وي نيفزود. و دست به نيرنگي بس بزرگ زدند. و گفتند: زنهار، خدايان خود را رها مكنيد، و نه «وَدّ» را واگذاريد و نه «سُواع» و نه «يَغُوث» و نه «يَعُوق» و نه «نَسْر» را. و بسياري را گمراه كردهاند. [بار خدايا،] جز بر گمراهي ستمكاران ميفزاي».
گفتوگو قرينهاي براي حذف
در قصههاي قرآن، ايجاز در كلام به واسطه حذف، بسيار است. البته همواره قرينههايي براي استنباط قطعه حذفشده از متن ميتوان يافت. از جمله اين قرينههاگفتوگوست؛ به صورتي كه از گفتوگو ميتوان رويداد حذفشده را حدس زد.
در قصه سليمان ميخوانيم: «اذْهَب بِكِتَابِي هَذَا فَأَلْقِهِ إِلَيْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانظُرْ مَاذَا يَرْجِعُونَ قَالَتْ يَا أَيُّهَا المَلَأُ إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتَابٌ كَرِيمٌ؛ اين نامه مرا ببر و
به سوي آنها بيفكن، آنگاه از ايشان روي برتاب، پس ببين چه پاسخ ميدهند. [ملكه سبا] گفت: «اي سران [كشور] نامهاي ارجمند براي من آمده است». (نمل: 28 و 29)
در اين قطعه، بين دو آيه 28 و 29، حذفي صورت گرفته است؛ چرا كه در آيه اول، دستور رفتن به سوي ملكه سباست و در آيه بعد، كلام ملكه سبا بعد از دريافت نامه. پس به قرينه كلام سليمان، چگونگي رفتن هدهد حذف شده است.
يا در نمونه ديگر خداوند متعال به موسي و هارون دستور ميدهد كه به دربار فرعون بروند:
قَالَ كَلَّا فَاذْهَبَا بِآيَاتِنَا إِنَّا مَعَكُمْ مُسْتَمِعُونَ فَأْتِيَا فِرْعَوْنَ فَقُولَا إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِينَ أَنْ أَرْسِلْ مَعَنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ قَالَ أَلَمْ نُرَبِّكَ فِينَا وَلِيدًا وَلَبِثْتَ فِينَا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ. (شعرا: 15 ـ 18)
پس به سوي فرعون برويد و بگوييد: «ما پيامبر پروردگار جهانيانيم، فرزندان اسرائيل را با ما بفرست.» ]فرعون] گفت: «آيا تو را از كودكي در ميان خود نپرورديم و سالياني چند از عمرت را نزد ما نماندي؟»
كه به قرينه دستور الهي، كلام موسي به فرعون، در آيه 17 حذف شده است و مخاطب يكباره با جواب فرعون در آيه 18 روبهرو ميشود.
دو ـ تلخيص در قصههاي قرآن
در قصههاي قرآني تلخيص كمتر از صحنه بهكار رفته است. با اين حال، تلخيصها در قصص قرآني نقش ايفا ميكند؛ مانند اين تلخيص در قصه نوح كه تمام مدت رسالت و دعوت نوح عليه السلام طي هزار سال را در دو آيه به صورت فشرده ميآورد:
َلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا الي قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ الفَ سَنَةٍ الا خَمْسِينَ عَامًا فَأَخَذَهُمُ الطُّوفَان وَهُمْ ظَالمُونَ فَانجَيْنَاهُ وَأَصْحَابَ السَّفِينَةِ وَجَعَلْنَاهَا آيَةً لِلْعالمينَ. (عنكبوت: 14 و 15)
و به راستي، نوح را به سوي قومش فرستاديم، پس در ميان آنان نهصد و پنجاه سال درنگ كرد، تا طوفان آنها را در حالي كه ستمكار بودند فرا گرفت. و او را با كشتينشينان برهانيديم و آن [سفينه] را براي جهانيان عبرتي گردانيديم.
سه ـ توصيف در قصههاي قرآن
در قصههاي قرآني توصيف كم به كار رفته است. با اين حال، نمونههايي از توصيف را در قصههاي قرآني ميتوان يافت، از جمله:
إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِي الْأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا يَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ وَيَسْتَحْيِي نِسَاءَهُمْ ۚ إِنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ. (قصص: 4)
فرعون در زمين برتريجويي كرد و اهل آن را به گروههاي مختلفي تقسيم كرد؛ گروهي را به ضعف و ناتواني ميكشاند، پسرانشان را سر ميبريد و زنانشان را [براي كنيزي و خدمت] زنده نگه ميداشت؛ او به يقين از مفسدان بود!
تمام آيه در توصيف فرعون است. اين آيه نيز در توصيف مستقيم فرعون است: «فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَحَزَنًا ۗ إِنَّ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا كَانُوا خَاطِئِينَ؛ هنگامي كه مادر [موسي] به فرمان خدا او را به دريا افكند، خاندان فرعون او را از آب گرفتند، تا سرانجام دشمن آنان و مايه اندوهشان گردد! مسلّماً فرعون و هامان و لشكريانشان خطاكار بودند». (قصص: 8)
اين آيه در توصيف خضر نبي است: «فَوَجَدَا عَبْدًا مِنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْمًا؛ [در آن جا] بندهاي از بندگان ما را يافتند كه رحمت [و موهبت عظيمي] از سوي خود به او داده و علم فراواني از نزد خود به او آموخته بوديم». (كهف: 65)
چهار ـ حذف در قصههاي قرآن
گفته شد كه به طور معمول در طرح، برخي از رويدادهاي سطح داستاني حذف ميشود؛ چرا كه نه امكان دارد و نه مناسب است همه رويدادهاي سطح داستاني در طرح بازنمايي شود. ويژگي خاص قصههاي قرآني آن است كه حذف در آنها بيش از معمول قصههاي بشري اتفاق ميافتد؛ به گونهاي كه گاهي در اين قصهها پرش احساس ميشود. وجود اين پرشها ميتواند دلايل متعددي داشته باشد، از جمله:
اين قصهها در زمان روايت، نزد مخاطبان آن دوران معروف بوده و نيازي به ذكر تمام رويدادها نبوده است؛
قصه ميخواهد مشاركت حداكثري مخاطب را جلب كند. پس با حذف برخي رويدادها با قرينه قبلي، مخاطب را در ساخت داستان فعال نگه ميدارد؛
اساساً قرآن كريم به اندازهاي به جزئيات قصه ميپردازد كه اهداف خود را تأمين كند و ملتزم به انتقال تمام رويدادها نيست.
براي اينگونه حذفها در قصههاي قرآني مثالهاي فراواني ميتوان يافت؛ از جمله در قصه يوسف، زماني كه آن حضرت برادر كوچكش را نزد خود نگه داشته است، برادر بزرگتر به برادرانش ميگويد نزد پدر برويد و بگوييد كه پسرت دزدي كرده است. اين كلام، به پاسخ يعقوب وصل ميشود؛ يعني بين دو آيه 81 و82 حذفي اتفاق افتاده است:
ارْجِعُوا الي أَبِيكُمْ فَقُولُوا يَا أَبَانا ان ابْنَكَ سَرَقَ وَمَا شَهِدْنَا الا بِمَا عَلِمْنَا وَمَا كُنَّا لِلْغَيْبِ حَافِظِينَ وَاسْال القَرْيَةَ التِي كُنَّا فِيهَا وَالعِيرَ التِي أَقْبَلْنَا فِيهَا وَانا لَصَادِقُونَ قَال بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ انفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ عَسَي اللَّهُ ان يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعًا انهُ هُوَ العَلِيمُ الحَكِيمُ. (يوسف: 81ـ 83)
نزد پدرتان بازگرديد و بگوييد: اي پدر، پسرت دزدي كرده، و ما جز آنچه ميدانيم گواهي نميدهيم و ما نگهبان غيب نبوديم. و از [مردم] شهري كه در آن بوديم و كارواني كه در ميان آن آمديم جويا شو، و ما قطعاً راست ميگوييم. [يعقوب] گفت: «[چنين نيست، ] بلكه نفس شما امري [نادرست] را براي شما آراسته است. پس [صبر من] صبري نيكوست. اميد كه خدا همه آنان را به سوي من [باز] آورد، كه او داناي حكيم است».
و در ادامه همين آيات ميخوانيم:
وَتَوَلَّيٰ عَنْهُمْ وَقَالَ يَا أَسَفَيٰ عَلَيٰ يُوسُفَ وَابْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ قَالُوا تَاللَّهِ تَفْتَأُ تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّيٰ تَكُونَ حَرَضًا أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهَالِكِينَ قَالَ إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَي اللَّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ َابَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَأَخِيهِ وَلَا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ ۖ إِنَّهُ لَا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قَالُوا يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ قَالَ هَلْ عَلِمْتُمْ مَا فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَأَخِيهِ إِذْ أَنْتُمْ جَاهِلُونَ. (يوسف: 84 ـ 89)
و از آنان روي گردانيد و گفت: «اي دريغ بر يوسف»، و در حالي كه اندوه خود را فرو ميخورد، چشمانش از اندوه سپيد شد. [پسران او] گفتند: به خدا سوگند كه پيوسته يوسف را ياد ميكني تا بيمار شوي يا هلاك گردي.» گفت: «من شكايت غم و اندوه خود را نزد خدا ميبرم، و از [عنايت] خدا چيزي ميدانم كه شما نميدانيد. اي پسران من، برويد و از يوسف و برادرش جستوجو كنيد و از رحمت خدا نوميد مباشيد؛ زيرا جز گروه كافران كسي از رحمت خدا نوميد نميشود.» پس چون
[برادران] بر او وارد شدند، گفتند: «اي عزيز، به ما و خانواده ما آسيب رسيده است و سرمايهاي ناچيز آوردهايم. بنابراين پيمانه ما را تمام بده و بر ما تصدق كن كه خدا صدقهدهندگان را پاداش ميدهد.» گفت: «آيا دانستيد، وقتي كه نادان بوديد، با يوسف و برادرش چه كرديد؟».
كه آشكار است بين آيات 86 و87، حذفي صورت گرفته است؛ چرا كه صحنه از گفتار يعقوب در كنعان به گفتوگوي برادران با يوسف وصل ميشود.
همچنين در داستان اصحاب قريه بين آيات 25 و 26 حذفي آشكار ميتوان يافت. داستان اينگونه آغاز ميشود:
وَاضْرِبْ لَهُمْ مَثَلا أَصْحَابَ القَرْيَةِ إِذْ جَاءَهَا المُرْسَلُونَ إِذْ أَرْسَلْنَا اليْهِمُ اثْنَيْنِ فَكَذَّبُوهُمَا فَعَزَّزنَا بِثَالثٍ فَقَالوا انا اليْكُمْ مُرْسَلُونَ ... وَجَاءَ مِنْ أَقْصَي المَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعَي قَال يَا قَوْمِ اتَّبِعُوا المُرْسَلِينَ اتَّبِعُوا مَنْ لا يَسْالكُمْ أَجْرًا وَهُمْ مُهْتَدُونَ وَمَا لِيَ لا أَعْبُدُ الذِي فَطَرَنِي وَاليْهِ تُرْجَعُونَ أَأَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ الهَةً ان يُرِدْنِ الرَّحْمَنُ بِضُرٍّ لا تُغْنِ عَنِّي شَفَاعَتُهُمْ شَيْئًا وَلا يُنْقِذُونِ اني إِذًا لَفِي ضَلال مُبِينٍ اني آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ قِيلَ ادْخُلِ الجَنَّةَ قَال يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ بِمَا غَفَرَ لِي رَبِّي وَجَعَلَنِي مِنَ المُكْرَمِينَ. (يس: 13 و 14، 20 ـ 27)
[داستان] مردم آن شهري را كه رسولان بدان جا آمدند، براي آنان مَثَل زن. آنگاه كه دو تن سوي آنان فرستاديم، و [لي] آن دو را دروغزن پنداشتند، تا با سومين، ]فرستاده] [آنان را] تأييد كرديم. پس [رسولان] گفتند: «ما به سوي شما به پيامبري فرستاده شدهايم.»... و [در اين ميان] مردي از دورترين جاي شهر دوان دوان آمد، [و] گفت: «اي مردم، از اين فرستادگان پيروي كنيد؛ از كساني كه پاداشي از شما نميخواهند و خود [نيز] بر راه راست قرار دارند، پيروي كنيد. آخر چرا كسي را
نپرستم كه مرا آفريده است و [همه] شما به سوي او بازميگرديد؟ آيا به جاي او خداياني را بپرستم كه اگر [خداي] رحمان بخواهد به من گزندي برساند، نه شفاعتشان به حالم سود ميدهد و نه ميتوانند مرا برهانند؟ در آن صورت، من قطعاً در گمراهي آشكاري خواهم بود. من به پروردگارتان ايمان آوردم. [اقرار] مرا بشنويد.» سرانجام به جرم ايمان كشته شد، و [بدو] گفته شد: «به بهشت درآي.»گفت: «اي كاش، قوم من ميدانستند، كه پروردگارم چگونه مرا آمرزيد و در زمره عزيزانم قرار داد».
آشكار است كه داستان در آيه 25 در حالي كه نصيحتهاي اين مرد را بيان ميكند، به آيه 26 وصل ميشود كه او در بهشت ميگويد: «اي كاش قوم من ميدانستند كه خداوند مرا آمرزيده است.» در اين بين، مخاطب ميتواند استنباط كند كه بر اثر همين نصايح، مردم او را به شهادت رساندهاند و خداوند متعال او را به بهشت پاداش داده است.
البته در اين قطع، نكتهاي ظريف وجود دارد و آن اينكه، اولاً آخرت، امري قطعي و ثابت است و ثانياً بعد از مرگ، بهشت و جهنم شخص (در برزخ) بيدرنگ آغاز ميشود.
ج) تكرار در قصههاي قرآن
از جمله بحثهاي طرح، اين است كه رويدادهاي داستان با چه بسامدي در طرح نقل ميشود. ژرار ژنت در اين مورد، سه صورت را دستهبندي كرده است.(1)
مفرد: يك مرتبه نقل چيزي كه يك مرتبه اتفاق افتاده است؛
مكرر: چند مرتبه نقل چيزي كه يك مرتبه اتفاق افتاده است؛
بازگو: يك مرتبه نقل چيزي كه چند مرتبه اتفاق افتاده است.
1) «روايتشناسي ژرار ژنت»، ص4.
به هر حال آنچه در قرآن به فراواني ديده ميشود و محل گفتوگو و از نظر برخي (مستشرقان) محل اشكال است، بسامد مكرر در قصههاي قرآني است كه از ديرباز با عنوان تكرار در قصههاي قرآني، مورد توجه بوده است.
قصههاي قرآني از زاويه ديد تكرار(بسامد) به دو دسته تقسيم ميشوند:
قصههايي كه فقط يك بار ذكر شدهاند، مانند قصه حضرت يوسف عليه السلام ، ذيالقرنين، لقمان، هابيل و قابيل، اصحاب كهف، قصه اصحابالجنه؛
قصههايي كه برخي از رويدادهاي آنها در سورههاي متفاوت تكرار شده است، مانند قصههاي پيامبراني چون: موسي، نوح، ابراهيم، هود، صالح، لوط، شعيب عليهم السلام .(1)
در مورد بسامد مكرر در قرآن، چند نكته وجود دارد:
تكرار مصطلح در قصههاي بشري آن است كه در متن واحد، آنچه در داستان يك بار اتفاق افتاده، چند بار در طرح ذكر شود. مانند زماني كه يك داستان از زاويههاي ديد گوناگوني نقل شود و هر بار قسمتي از داستان تكرار گردد، ولي در قصههاي قرآن مجيد به اين معني نميتوان تكرار يافت؛ مگر اينكه تمام قرآن را به مثابه يك متن در نظر بگيريم. اگر هر سوره را يك واحد و يك متن مستقل در نظر بگيريم، بايد گفت كه در قرآن تكراري روي نداده است.
قرآن مجيد متني شفاهي است كه طي 23 سال نازل شده است، ولي ما اكنون آن را يك جا ميبينيم. پس آنچه را اكنون به صورت تكرار ميبينيم، براي مخاطب آن روز كه به تدريج با قرآن مواجه ميشده، تكراري نبوده است و ميدانيم كه هم در اصل نزول و هم در فرم قصهها، مخاطبين بالمشافهه آن روز اين قصهها، مورد توجه بودهاند.
1) نك: زيباشناسي هنري در داستانهاي قرآن، ص 151.
گفته شد كه مخاطب اول اين قصهها رسول گرامي اسلام بوده كه در صدر بسياري از اين قصهها، ابتدا ايشان مورد خطاب واقع ميشده است. يكي از اهداف اساسي اين قصهها نيز تسكين ناراحتيهايي بوده كه آن حضرت در اثر تكذيب مردم تحمل ميكرده و خداوند متعال از طريق اين قصهها ايشان را به صبر و بردباري دعوت كرده است. بر اين اساس، بخشهايي از اين قصهها به طور مكرر بر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله خوانده ميشده تا هر بار تسكين جديدي باشد؛ شاهد اين مدعا آن است كه قصههايي كه برخي رويدادهاي آنها بيش از يك بار نقل شده، قصههاي پيامبراني است كه در مقام تبليغ دچار مشقت و سختي شده و صبر پيشه كردهاند، مانند موسي، نوح، هود، صالح، ابراهيم و شعيب عليهم السلام . در اين ميان، تنها استثنا قصه حضرت آدم عليه السلام است كه آن هم به جهت اهميت مضمون خاص آن است. (1)
تكرار در قرآن به معناي تكرار عيني يك رويداد نيست، بلكه هر بار، نقل نكتهاي جديد افزوده ميشود تا تصويري كاملتر از يك رويداد به دست آيد.
براي درك بهتر اين موضوع (كه تكرار كامل و عيني نيست) انواع تكرارهاي قرآني را مرور ميكنيم:
رويدادهاي اصلي داستان با رويكردها و اهداف گوناگون تكرار ميشوند، مانند: تكرار تصاويري از داستانهاي نوح، هود، صالح، لوط، شعيب و موسي در سورههاي قمر و هود، كه انذار و هشدار به عبرتآموزي است.
1) نك: زيباشناسي هنري در داستانهاي قرآن، ص 152 (با تلخيص و تغيير).
يك داستان بلند، در سورههاي گوناگون تكرار ميشود و هر بار برخي از حوادث آن مطرح، و در هر قسمت، تصاوير رويدادهاي اصلي تكميلتر ميگردد؛ مانند صحنههاي گوناگوني كه از داستان موسي عليه السلام در چند سوره مطرح شده، ولي در هر سوره، گوشهاي از حوادث اين داستان به تصوير كشيده شده است. همچنين داستان ابراهيم، در سورههاي گوناگون.
يك صحنه از حوادث داستان تكرار شده، ولي در هر تصوير، پردازش آن گوناگون است؛ همانند صحنه غرق شدن فرعون در دو سوره طه و يونس.
مجموعه داستانهاي كوتاه به شكلي پيوسته در سورههاي گوناگون ميآيد كه در حدّ فاصل هر يك از مجموعه داستانها يا در پايان آنها، پينويسهاي زيبايي مطرح شده است و مخاطب را به انديشيدن در آيات الهي و تصاوير اين داستانها فرا ميخواند؛ مانند مجموعه داستانهاي انبيا كه در سورههاي اعراف، هود، شعرا، قمر، و نمل به صورت متوالي به تصوير كشيده شدهاند. همچنين در سورههاي انبيا و صافات كه مجموعه داستانهاي متوالي مطرح شدهاند.
يك صحنه خاص، از زاويههاي گوناگون تكرار ميشود يا اينكه تصويري از يك حادثه در شكلهاي متفاوت بيان ميشود؛ همانند داستان ابليس كه در سورههاي بقره، اعراف، حجر، اسرا، كهف، طه و ص مطرح، و هفت تصوير از آن ارائه شده است، ولي هر بار بخشي از حادثه درشتنمايي ميشود.
اكنون براي نمونه، براي مورد آخر، به يك تصوير از يكي از صحنههاي داستان آدم و ابليس كه چند بار در قرآن تكرار شده است، نگاه ميكنيم. قرآن در اين تكرارها، هر بار نكتهاي در مورد علت تمرد و عصيان ابليس ميافزايد.
تصوير اول:
وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكةِ اسْجُدُوا ِلآدَمَ فَسَجَدُوا الاّ إِبْليسَ أَبي وَ اسْتَكبَرَ وَ كان مِنَ الكافِرينَ. (بقره: 34)
هنگامي كه به فرشتگان گفتيم: براي آدم سجده كنيد، همگي سجده كردند، جز ابليس كه سر باز زد و تكبر ورزيد و از كافران شد.
تصوير دوم:
قال ما مَنَعَك الاّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُك قال انا خَيرٌ مِنْهُ خَلَقْتَني مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طينٍ. (اعراف: 12)
[خداوند] به او فرمود: «در آن هنگام كه به تو فرمان دادم، چه چيز تو را مانع شد كه سجده كني؟» گفت: «من از او بهترم؛ مرا از آتش آفريدهاي و او را از گل.
تصوير سوم:
قال يا إِبْليسُ ما لَك الاّ تَكونَ مَعَ السّاجِدينَ قال لَمْ أَكنْ ِلأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَإٍ مَسْنُون. (حجر: 32 و 33)
خداوند فرمود: «اي ابليس! چرا با سجدهكنندگان نيستي؟» گفت: «من هرگز براي بشري كه او را از گلِ خشكيدهاي كه از گل بدبويي گرفته شده، آفريدهاي، سجده نخواهم كرد».
تصوير چهارم:
وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكةِ اسْجُدُوا ِلآدَمَ فَسَجَدُوا الاّ إِبْليسَ قال ءَ أَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طينًا. (اسرا: 61)
[به ياد آور] زماني را كه به فرشتگان گفتيم: «براي آدم سجده كنيد.» آنها همگي سجده كردند، جز ابليس كه گفت: «آيا براي كسي سجده كنم كه او را از خاك آفريدهاي!».
تصوير پنجم:
وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكةِ اسْجُدُوا ِلآدَمَ فَسَجَدُوا الاّ إِبْليسَ كان مِنَ الجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ. (كهف: 50)
[به ياد آوريد] زماني را كه به فرشتگان گفتيم: «براي آدم سجده كنيد»، آنها همگي سجده كردند، جز ابليس كه از جن بود و از فرمان پروردگارش بيرون شد.
تصوير ششم:
وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكةِ اسْجُدُوا ِلآدَمَ فَسَجَدُوا الاّ إِبْليسَ أَبي. (طه: 116)
و [به ياد بياور] هنگامي كه به فرشتگان گفتيم: «براي آدم سجده كنيد»، همگي سجده كردند، جز ابليس كه سر باز زد [و سجده نكرد].
تصوير هفتم:
قال يا إِبْليسُ ما مَنَعَك ان تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيدَي أَسْتَكبَرْتَ أَمْ كنْتَ مِنَ العالينَ؛ قال انا خَيرٌ مِنْهُ خَلَقْتَني مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طينٍ. (ص: 75 و 76)
گفت: «اي ابليس، چه چيز مانع تو شد كه بر مخلوقي كه با قدرت خود، او را آفريديم، سجده كني؟ آيا تكبر كردي يا از برترينها بودي؟» گفت: «من از او بهترم؛ مرا از آتش آفريدهاي و او را از گل».
بنابراين، هفت تصوير از سرپيچي ابليس، در كنار هم و با هم، تصويري جامع از نافرماني ابليس و علل آن به ما ميدهند. در نتيجهگيري كلي از تصويرها ميتوان گفت:
ابليس از دستور خدا سرپيچي كرد؛
علت آن، وهم و خيال و تكبرش بود؛
نتيجه آن، كفر ابليس و دورياش از قرب خدا بود.
درباره شخصيت پردازي در داستان، در بخش داستان بحثهايي خواهد آمد، ولي آنچه به سطح طرح مربوط ميشود، آن است كه شخصيتها چگونه ارائه ميشوند.
الف) دو شيوه ارائه شخصيت در قصههاي قرآن
به دو شيوه ميتوان شخصيتها را ارائه داد: مستقيم و غيرمستقيم. در شيوه مستقيم، به طور مستقيم شخصيتهاي قصه توصيف و به خواننده معرفي ميشوند، ولي در شيوه غيرمستقيم شخصيتها در جريان رويدادها از طريق كنش و گفتوگو معرفي ميشوند.
يك ـ شيوه مستقيم: در قرآن در برخي موارد از اين شيوه استفاده شده است. براي مثال، اين آيات، ايوب را به صابر بودن، ابراهيم و اسحاق و يعقوب را به داشتن اقتدار و بصيرت، و اسماعيل و يسع و ذوالكفل را به نيكوكار بودن، به طور مستقيم توصيف ميكند:
وَخُذْ بِيَدِكَ ضِغْثًا فَاضْرِبْ بِهِ وَلا تَحْنَثْ انا وَجَدْنَاهُ صَابِرًا نِعْمَ العَبْدُ انهُ أَوَّابٌ وَاذْكُرْ عِبَادَنَا إبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ أُولِي الأيْدِي وَالأبْصَارِ انا أَخْلَصْنَاهُمْ بِخَالصَةٍ ذِكْرَي الدَّارِ وَانهُمْ عِنْدَنَا لَمِنَ المُصْطَفَيْنَ الأخْيَارِ وَاذْكُرْ إِسْمَاعِيلَ وَاليَسَعَ وَذَا الكِفْلِ وَكُلٌّ مِنَ الأخْيَارِ. (ص: 44 ـ 48)
و [ايوب را گفتيم] دستهاي از چوبهاي باريك [خرما] به دست گير و [بر تن زن خود كه بر زدنش قسم ياد كردي] بزن و عهد و قَسَمت را نشكن [و زن را هم بيگناه نيازار]. ما ايوب را بنده صابري يافتيم، نيكو بندهاي بود كه دايم رجوع و توجهش به درگاه ما بود. و باز ياد كن از بندگان خاص ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب كه همه [در انجام رسالت] صاحب اقتدار و
بصيرت بودند. ما آنان را خالص و پاكدل براي تذكر سراي آخرت گردانيديم. و آنها نزد ما از برگزيدگان و خوبان عالم بودند. و باز ياد كن از اسماعيل و يسع و ذوالكفل كه همه از نيكوكاران جهان بودند.
البته اين شيوه مستقيم گاهي حالت تلويحي به خود ميگيرد و آن در جايي است كه صفت، جاي نام شخص را ميگيرد. براي مثال: «فَوَجَدَا عَبْدًا مِنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْمًا؛ چون بدانجا رسيدند، بندهاي از بندگان ما (خِضْر) را يافتند كه از جانب خود رحمتي به او عطا كرده و از نزد خود دانشي به او آموخته بوديم». (كهف: 65)
«عَبْدًا مِنْ عِبَادِنَا» كه وصف جاي نام خضر را گرفته است.
نمونه ديگر: «قال الذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الكتابِ انا آتيك بِهِ قَبْلَ ان يرْتَدّ اليك طَرْفُك فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرّا عِنْدَهُ...؛ كسي كه نزد او دانشي از كتاب [الهي ] بود، گفت: من آن را پيش از آنكه چشم خود را بر هم زني برايت ميآورم». (نمل: 40)
كه به جاي نام آصف بن برخيا، از صفت او (عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الكتابِ) ياد ميشود.(1)
دو ـ شيوه غير مستقيم: از اين شيوه در قرآن كريم بيشتر استفاده شده است؛ به اين معني كه بيشتر شخصيتها از طريق كنشها و گفتار بازنمايي ميشوند.
توصيف شخصيت از طريق كنش
براي نمونه، شخصيت يوسف عليه السلام را از طريق كنشها و واكنشهاي داستاني ميتوانيم بازشناسي كنيم:
«يوسف در آغاز، كودكي است كمسن و سال؛ زيرا به اقتضاي اين دوران نزد پدر مينشيند و خواب خويش را برايش بازميگويد.
1) «احسن القصص؛ رويكرد روايتشناختي به قصص قرآني»، ص 107.
يوسف مورد حسد برادران خويش است؛ چرا كه پدرش پس از شنيدن خواب وي، از او ميخواهد آن را براي برادرانش بازنگويد.
يوسف داراي توان و نفوذ اجتماعي است؛ زيرا پس از حضور در جامعه شهري، در خانه بزرگ آن سرزمين پذيرفته ميشود و اين در مورد هر كسي اتفاق نميافتد.
يوسف خُلق و خويي آميخته با ادب و متانت و صفاورزي دارد كه هم مورد توجه افراد برجسته قرار ميگيرد و هم ميتواند تضادهاي طبقاتي و اجتماعي ميان محيط پيشين خود و محيط تازه را بدون چالش و درگيري هضم كند و خود را با وضع نو سازگار سازد و ديگران هم تحملش كنند.
يوسف صبور و ملايم و پرشكيب است؛ چرا كه در صحنهها و حالات بسيار سخت و حيرتافزا، لب به گلايه نميگشايد و همواره افق فرا پيش را اميدوارانه انتظار ميكشد.
يوسف در زيبايي و خوشسيمايي آنقدر كممانند است كه زني از طبقه بالا، در او طمع ميبندد و همه زنان طبقه بالاي زمان نيز با ديدن او اختيار از كف ميدهند.
يوسف جواني پاكدامن و عفيف و وفاپيشه است كه دامن از گناه بازميدارد و نيز به پناهدهنده خويش خيانت نميورزد. با اينكه بارها صحنه اغواگريهاي آن زن تكرار ميشود، يوسف همچنان عهدِ صدق و تقوا را پاس ميدارد و زندان را بر ننگِ خيانت و گناه ترجيح ميدهد.
يوسف مرد خداست، آنچنان كه خداوند او را شايسته برخورداري از دانش و حكمت و علم تعبير خواب ميشمارد.
يوسف مرد امانت و تدبير و مديريت نيز هست. وقتي يوسف از بند آزاد ميشود، پادشاه مصر او را بر صدر مينشاند و خزانهداري كل كشور را به وي ميسپارد. او در اين سمت، كشور را از تنگناهاي اقتصادي واميرهاند.
يوسف تيزهوش و فرصتشمار است. وقتي برادرانش براي تهيه آذوقه نزدش ميآيند، آنها را ميشناسد بي آنكه ايشان او را بشناسند. آنگاه با نقشهاي حكيمانه پدر و خانوادهاش را از كنعان به مصر ميكشاند تا روزگار فراق فرجام يابد.
يوسف قدردان و وظيفهشناس است. هنگامي كه پدر را پس از روزگاري دراز نزد خود مييابد، با آنكه شوكت و حشمتي دارد، نزد او فروتني ميورزد و پدر و مادر را بر تخت مينشاند و سپاس خداوند را به جا ميآوَرد».(1)
توصيف شخصيت از طريق گفتوگو
عنصر گفتوگو در شخصيتپردازي داستانهاي قرآن نقش اساسي دارد؛ به طوري كه مخاطب داستانهاي قرآن، از طريق گفتوگوي طرفين، به شخصيت، عواطف، افكار و اعتقادات آنها پي ميبرد؛ مانند گفتوگوي موسي عليه السلام و فرعون، گفتوگوي موسي عليه السلام و ساحران و گفتوگوي فرعون با ساحران، كه شخصيت آنها را به بهترين شكل، در قالب جملات متناسب با موقعيت و مقامشان به تصوير ميكشد. اينك به اين نمونه توجه كنيد كه چگونه شخصيت و جايگاه موسي و فرعون در اين گفتوگو آشكار است:
فَأْتِيَا فِرْعَوْنَ فَقُولا انا رَسُولُ رَبِّ العالمينَ ان أَرْسِلْ مَعَنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ قَال المْ نُرَبِّكَ فِينَا وَلِيدًا وَلَبِثْتَ فِينَا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ وَفَعَلْتَ فَعْلَتَكَ التِي فَعَلْتَ وَانتَ مِنَ الكَافِرِينَ قَال فَعَلْتُهَا إِذًا وَانا
1) مباني هنري قصههاي قرآن، ص 149.
مِنَ الضَّالينَ فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْمًا وَجَعَلَنِي مِنَ المُرْسَلِينَ وَتِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّهَا عَلَيَّ ان عَبَّدْتَ بَنِي إِسْرَائِيلَ قَال فِرْعَوْنُ وَمَا رَبُّ العالمينَ قَال رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا ان كُنْتُمْ مُوقِنِينَ قَال لِمَنْ حَوْلَهُ الا تَسْتَمِعُون (شعرا: 16 ـ 25)
پس به سوي فرعون برويد و بگوييد: «ما پيامبر پروردگار جهانيانيم، فرزندان اسرائيل را با ما بفرست.» [فرعون] گفت: «آيا تو را از كودكي در ميان خود نپرورديم و سالياني چند از عمرت را نزد ما نماندي؟ و [سرانجام] كار خود را كردي، و تو از ناسپاساني.» گفت: «آن را هنگامي مرتكب شدم كه از گمراهان بودم، و چون از شما ترسيدم، از شما گريختم، تا پروردگارم به من دانش بخشيد و مرا از پيامبران قرار داد».
البته گاهي توصيف شخصيت، در كلام شخص ديگري به طور صريح ميآيد. براي مثال، ما از گفته فرعون، متوجه ميشويم كه موسي عليه السلام در سخن گفتن دچار مشكل بوده است.
وَنَادَي فِرْعَوْنُ فِي قَوْمِهِ قَال يَا قَوْمِ اليْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ وَهَذِهِ الانهَارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِي أَفَلا تُبْصِرُونَ أَمْ انا خَيْرٌ مِنْ هَذَا الذِي هُوَ مَهِينٌ وَلا يَكَادُ يُبِينُ. (زخرف: 51 و 52)
و فرعون در ميان قومش آواز بلند كرد: «اي مردم، آيا كشور باعظمت مصر از من نيست؟ و چنين نهرها از زير قصر من جاري نيست؟ آيا [عزت و جلال مرا در عالم به چشم] مشاهده نميكنيد؟ بلكه من [به رياست و سلطنت] بهترم تا چنين مرد فقير خواري كه هيچ منطق و بيان روشني ندارد».
نيز جمله «وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي العِلْمِ وَالجِسْمِ» نشاندهنده تنومندي طالوت است:
وَقَال لَهُمْ نَبِيُّهُمْ ان اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالوتَ مَلِكًا قَالوا اني يَكُونُ لَهُ المُلْكُ عَلَيْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالمُلْكِ مِنْهُ وَلَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ المَال قَال ان اللَّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي العِلْمِ وَالجِسْمِ وَاللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ. (بقره: 247)
و پيامبرشان به آنان گفت: «در حقيقت، خداوند، طالوت را بر شما به پادشاهي گماشته است.»گفتند: «چگونه او را بر ما پادشاهي باشد با آنكه ما به پادشاهي از وي سزاوارتريم و به او از حيث مال، گشايشي داده نشده است؟» پيامبرشان گفت: «در حقيقت، خدا او را بر شما برتري داده، و او را در دانش و [نيروي] بدني بر شما برتري بخشيده است و خداوند پادشاهي خود را به هر كس كه بخواهد ميدهد و خدا گشايشگر داناست».
ب) اسلوب خاص قرآن در ارائه شخصيت
در داستانهاي بشري، معمولاً اشخاص بنا به نقشي كه دارند، با ويژگيهاي متعدد معرفي ميشوند. براي مثال: نام، ويژگيهاي جسمي، ويژگيهاي روحي، نوع گفتار، موقعيت اجتماعي و مانند آن، ولي قرآن كريم هر آنچه را كه مربوط به شخصيت است، ذكر نميكند، بلكه يك ويژگي را زماني بيان ميكند كه ضروري باشد؛ چنانكه در مورد حضرت ابراهيم عليه السلام نميگويد كه بلندقامت يا كوتاه قامت، قوي يا ضعيف بود، بلكه ميگويد: «اِنَّ إِبْرَاهِيمَ كَان أُمَّةً قَانتًا لِلَّهِ حَنِيفًا وَلَمْ يَكُ مِنَ المُشْرِكِينَ شَاكِرًا لِأَنْعُمِهِ اجْتَبَاهُ وَهَدَاهُ إِلَي صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ؛ به راستي ابراهيم، پيشوايي مطيع خدا [و] حقگراي بود و از مشركان نبود. [و] نعمتهاي او را شكرگزار بود. [خدا] او را برگزيد و به راهي راست هدايتش كرد». (نحل: 120 و 121)
در مورد اشخاص منحرف هم به همين روش عمل ميكند.(1)
بر همين اساس، نام بردن يا نبردن اشخاص در قصههاي قرآني، داراي حكمت خاصي است. در قرآن كريم به طور معمول، نام پيامبران بزرگ برده ميشود؛ چرا كه آنها نه تنها معمولاً محور قصهاند، بلكه الگوهايي براي هدايت بشري هم هستند. از منحرفاني چون فرعون، هامان، ابولهب نيز نام برده ميشود؛ چرا كه طرف ديگر كشمكش قصهها و مايه عبرت هستند.
قرآن در موارد بسياري هم نام اشخاص را نميبرد، مانند مؤمن آلفرعون، پيامبري كه طالوت را به جنگ جالوت ميفرستد، پيامبري كه صد سال ميميرد و شخصيتي كه تخت بلقيس را ميآورد؛ چرا كه ضرورتي در ذكر نام آنها ديده نميشود، بلكه ياد كردن آنان با صفاتي چون «عبداً من عبادنا» يا «الذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الكتابِ»، در بيان پيام داستان، كارآمدتر است.
زمان از جمله اركان روايت است كه بحث گستردهاي دارد، ولي ما در اينجا فقط به چگونگي ارائه «زمان» در طرح ميپردازيم. در بحث روايتهاي تاريخي در سطح داستاني، دو گونه زمان مطرح است: زمان رخدادها و دوره تاريخي. زمان رخدادها به مدت زماني اشاره دارد كه رويدادها طي آن اتفاق ميافتد؛ دوره تاريخي نيز آن زمانهاي است كه ماجراها در آن رخ داده است؛ مثل اينكه اين وقايع در چه قرني روي داده است.
الف) دوره تاريخي در قصههاي قرآن
در قصههاي قرآني به دوره تاريخي وقوع رخدادها اشارهاي نشده است. براي مثال، با اينكه قصه حضرت يوسف عليه السلام با تفصيل بيان شده، دوره تاريخي و اينكه مثلاً
1) بحوث في القصص القرآني، ص، 165.
چند سال پيش از ميلاد مسيح بوده را بيان نميكند. در قصه موسي عليه السلام نيز با اينكه برخي فرازها بارها تكرار ميشود، گفته نميشود كه موسي عليه السلام در زمان كدام فرعون بوده يا زمان حضرت يوسف عليه السلام يا عيسي عليه السلام چقدر فاصله داشته است.
ب) زمان رخدادها در قصههاي قرآن
در مورد زمان داستاني يا زماني كه داستان در آن واقع ميشود، در جايي كه تصريح به آن داراي كاركرد خاص باشد، ذكر ميشود. در غير اين صورت، اشارهاي به زمان نميشود. اكنون به برخي زمانهاي خاص كه در قرآن به آن تصريح شده، اشاره ميشود:
ليل
سُبْحَان الذِي أَسْرَي بِعَبْدِهِ لَيْلا مِنَ المَسْجِدِ الحَرَامِ الي المَسْجِدِ الأقْصَي الذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا انه هُوَ السَّمِيعُ البَصِيرُ. (اسرا: 1)
منزه است آن [خدايي] كه بندهاش را شبانگاهي از مسجدالحرام به سوي مسجد الاقصي ـ كه پيرامون آن را بركت دادهايم ـ سير داد، تا از نشانههاي خود به او بنمايانيم، كه او همان شنواي بيناست.
در اينجا شب زمان آرامش و سكونت و زماني مناسب براي سفر معنوي رسول اكرم صلي الله عليه و آله است.
در حالي كه در اين آيه: «فَأَسْرِ بِعِبَادِي لَيْلًا انكُمْ مُتَّبَعُونَ؛ [خدا فرمود] پس تو بندگان [باايمان] مرا شبانه از شهر بيرون ببر؛ چرا كه فرعونيان شما را تعقيب كنند». (دخان: 23)
شب براي فرار از دستگاه فرعون و پنهان شدن، بهتر است.
عشا
در قصه يوسف عليه السلام ، برادران يوسف بعد از به چاه انداختن وي، هنگام عشا (اول شب) نزد پدر ميآيند، شايد در تاريكي بهتر بتوانند حقيقت را پنهان كنند.
فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَأَجْمَعُوا ان يَجْعَلُوهُ فِي غَيَابَةِ الجُبِّ وَأَوْحَيْنَا اليْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هَذَا وَهُمْ لا يَشْعُرُونَ وَجَاءُوا أَبَاهُمْ عِشَاءً يَبْكُونَ. (يوسف: 16)
چون او را به صحرا بردند و بر اين عزم متفق شدند كه او را به قعر چاه در افكنند، [چنين كردند] و ما به او وحي كرديم كه البته تو روزي، برادران را به كار بدشان آگاه ميسازي و آنها تو را نميشناسند و درك مقام تو نميكنند. و برادران شبانگاه با چشم گريان نزد پدر بازگشتند.
البته براي عشا دو معني ذكر شده است يكي اول شب و ديگري آخر روز است
صباح و اشراق
صباح در قرآن بيشتر هنگام عذاب و فاجعه آمده است؛ درباره عذاب قوم لوط ميخوانيم: «فَأَخَذَتْهُمُ الصّيحَةُ مُشْرِقينَ؛ پس به هنگام طلوع آفتاب، فرياد [مرگبار]، آنان را فرو گرفت». (حجر: 73)
در ادامه همين سوره ذكر ميشود كه عذاب قوم شعيب در صبح بوده است: «فَأَخَذَتْهُمُ الصّيحَةُ مُصْبِحينَ؛ پس صبحدم، فرياد [مرگبار]، آنان را فرو گرفت». (حجر: 83)
سنين
گاهي قرآن به دلايل خاص به سالها اشاره ميكند. براي مثال، در قصه يوسف اشاره ميشود كه وي چندين سال در زندان به سر برده است تا دليلي بر صبر يوسف باشد: «فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنينَ؛ در نتيجه، چند سالي در زندان ماند». (يوسف: 42)
همچنين در آيه: «فَأَماتَهُ اللّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمّ بَعَثَهُ؛ پس خداوند، او را [به مدت] صد سال ميراند. آنگاه او را برانگيخت.» (بقره: 259) ذكر «مِائَةَ عامٍ» بر قدرت الهي دلالت دارد. از همين گونه است ذكر 309 سال خواب اصحاب كهف كه وجه اعجازي آن را نشان ميدهد: «وَ لَبِثُوا في كهْفِهِمْ ثَلاثَ مِائَةٍ سِنينَ وَ ازْدَادُوا تِسْعًا؛ و سيصد سال در غارشان درنگ كردند و نه سال [نيز بر آن] افزودند». (كهف: 25)(1)
1) نك: بحوث في القصص القرآن، صص 58 ـ 61.
در قصه نوح، ذكر زمان طولاني رسالت او براي تأكيد بر استقامت وي در رساندن پيام الهي است، به ويژه اگر بدانيم كه فقط گروه اندكي در طي اين سالها به او ايمان آوردهاند: «... وَمَا آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِيلٌ» (هود: 40) با وجود اين، او در انجام دادن رسالت خود سستي نكرده است: «وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا الي قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ الفَ سَنَةٍ الا خَمْسِينَ عَامًا فَأَخَذَهُمُ الطُّوفَان وَهُمْ ظَالمُونَ؛ و به راستي، نوح را به سوي قومش فرستاديم، پس در ميان آنان نهصد و پنجاه سال درنگ كرد، تا طوفان، آنها را در حالي كه ستمكار بودند فرا گرفت». (عنكبوت: 14)
همانطور كه هر رويداد در زماني رخ ميدهد در مكاني هم به وقوع ميپيوندد و ناگزير طرح آن را ارائه ميدهد ولي آنچه در خصوص قصههاي قرآني مطرح است آن است كه گذشته از ذكر مكان رويدادها آيا به سرزمين جغرافيايي كلي رويدادها هم اشاره ميكند يا خير.
از بررسي قصههاي قرآني اين نتيجه به دست ميآيد كه قصههاي قرآني مطابق اسلوب خاص خود، فقط در مواردي به جغرافياي وقوع قصه تصريح ميكند كه ذكر آن، در ديگر مؤلفههاي قصه چون شخصيتپردازي رويدادها و ساخت درونمايه نقش داشته باشد.
الف) قصههايي كه مكان (سرزمين جغرافيايي) در آنها ذكر شده است
نمونهاي از اين مكانها:
مصر
در قصه حضرت يوسف عليه السلام محل وقوع رويدادها «مصر» ذكر شده است: «وَ قال الذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لاِمْرَأَتِهِ أَكرِمي مَثْواهُ...؛ و آن كس كه او را از مصر خريده بود، به همسرش گفت: نيكش بدار». (يوسف: 21)
اين ياد كرد به اين دليل است كه «سرزمين پدري يوسف (كنعان) در منطقه شام واقع شده است، اما اينك، اين نوجوان به صورت بردهاي در سرزمين مصر به سر ميبرد. اينجاست كه خواننده داستان، فاصله طولاني بين سرزمين كنعان در شام و مصر را از ذهن خود ميگذراند و در تحمل درد غربت و دوري از وطن با قهرمان نوجوان و مظلوم داستان احساس همدردي و غمخواري مي كند و در غم جانكاه فقدان پسر، با يعقوب عليه السلام شريك ميشود. از طرف ديگر، گريزي از ذكر نام «مصر» نيست؛ چرا كه همين مكان در آينده محل وقوع حوادث تلخ و شيريني خواهد بود كه سراسر پند و اندرز است. خواب فرعون و تأويل آن به وسيله يوسف عليه السلام ، حوادث مربوط به دوران مديريت يوسف عليه السلام در خزانه مصر، آمدن يعقوب عليه السلام همراه فرزندانش به مصر و استقرارشان در آنجا، تشكيل تدريجي قوم بني اسرائيل و بعثت موسي عليه السلام براي رهايي بنياسرائيل از ظلم فرعون و فرعونيان، همه وهمه، نشاندهنده اهميت اين مكان است. بالاتر از همه اينها، مگر نه اينكه مصر «دارالانبيا» است؛ مگر نه اينكه حضرت ابراهيم عليه السلام قوم خود را ترك گفت و راهي مصر شد، مگر نه اينكه تولد موسي عليه السلام و هارون در مصر بوده است...».(1)
ذكر اين نكته نيز خالي از لطف نيست كه مكان در قصه يوسف وجه كنايي مييابد. مكانهايي كه در داستان يوسف پديدار ميشوند، به ترتيب «كنعان، بيابان و چاه، مصر، خانه عزيز مصر، زندان، خزانهداري مصر، دروازه شهر و دوباره كنعان است. در واقع، مكان در سيري تسلسلي، از كنعان شروع و به كنعان ختم ميشود. در كنعان، يوسف، برادري است كه حسادت ساير برادران را برانگيخته است؛ در كنعان دوم، يوسف مهتر و بزرگزادهاي است كه مايه افتخار و سربلندي برادران است. در كنعان، يوسف به چاه ميافتد؛ در مصر، يوسف از چاه (زندان) برمي جهد و بر صدر مينشيند».(2)
در ادامه قصه يوسف و تاريخ بني اسرائيل در قصه موسي عليه السلام نيز محل قصه «مصر» است و به آن تصريح ميشود؛
وَ نادي فِرْعَوْنُ في قَوْمِهِ قال يا قَوْمِ أَلَيسَ لي مُلْك مِصْرَ وَ هذِهِ الانهارُ تَجْري مِنْ تَحْتي. (زخرف: 51)
و فرعون در [ميان] قوم خود ندا درداد [و] گفت: «اي مردم [كشور] من، آيا پادشاهي مصر و اين نهرها كه از زير [كاخهاي] من روان است از آن من نيست؟ پس مگر نميبينيد؟».
مسجدالحرام و مسجدالاقصي
از نمونههاي ديگر در ذكر مكان، قصه اسرا رسول گرامي اسلام است كه دو مكان مسجدالحرام و مسجدالاقصي ذكر شده است؛ چرا كه، روشن شدن جنبه اعجازي ماجرا (اينكه در يك شب، اين فاصله طولاني را طي ميكند) و تكريم خداوند درباره پيامبر گرامي اسلام، بر ذكر مكان توقف دارد، همچنين اشارهاي به عظمت خود مسجدالحرام و مسجدالاقصي نيز هست. (1)
سُبْحَان الذِي أَسْرَيٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ المَسْجِدِ الحَرَامِ الي المَسْجِدِ الأَقْصَي الذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا ۚ انهُ هُوَ السَّمِيعُ البَصِيرُ. (اسرا: 1)
منزه است آن [خدايي] كه بندهاش را شبانگاهي از مسجدالحرام به سوي مسجدالاقصي ـ كه پيرامون آن را بركت دادهايم ـ سير داد، تا از نشانههاي خود به او بنمايانيم، كه او همان شنواي بيناست.
احقاف، حجر، مَدْينَ
در قرآن كريم، از مكانهاي ديگري نيز نام برده شده كه عرب آنها را ميشناخته است، از جمله در سوره «احقاف»، سرزمين عاد، قوم هود است:
1) 1.نك: بحوث في القصص القرآني، ص 62.
«وَ اذْكرْ أَخا عادٍ إِذْ انذَرَ قَوْمَهُ بِالأَحْقافِ...؛ و ياد آر حال هود پيغمبر قوم عاد را كه چون در سرزمين احقاف امتش را وعظ و اندرز كرد». (احقاف: 21)
و نيز «حجر» سرزمين ثمود، قوم صالح: «وَ لَقَدْ كذّبَ أَصْحابُ الحِجْرِ المُرْسَلينَ؛ و اصحاب حجر (قوم صالح) هم رسولان را به كلي تكذيب كردند». (حجر: 80)
و نيز سرزمين «مدين»، قوم شعيب: «وَ الي مَدْينَ أَخاهُمْ شُعَيبًا...؛ و به سوي [مردم] مدين، برادرشان شعيب را [فرستاديم]». (اعراف: 85)
ذكر اين سرزمينها موجب تذكر و عبرتگيري عرب بوده است؛ چرا كه از كنار اين سرزمينها مي گذشته و ميديده كه اين سرزمينها خالي از سكنه هستند واين موجب تذكر وعبرت آنان ميشده است.(1)
ب) قصههايي كه مكان (سرزمين جغرافيايي) در آنها ذكر نشده است
قصههايي كه مكان در آنها ذكر نشده، بسيار است؛ چرا كه ذكر مكان در پيشبرد قصه و هدف خاص قرآن كريم دخالتي نداشته است؛ مانند قصه اصحاب كهف. از آنجا كه مكان جغرافيايي در اين قصه نقشي اساسي نداشته، به آن تصريح نشده است؛ چرا كه مقصود، تمركز مخاطب بر رويدادها بوده است؛ اينكه جواناني جوياي حق با راهنمايي فطرت پاك خويش از ظلم و فساد حاكم و قوم خود به خدا پناه ميبرند و در غاري پنهان ميشوند و پس از 309 سال خواب، بيدار ميشوند، تا نشانهاي بر حقيقت معاد و تحكيمكننده ايمان كساني باشند كه در مورد معاد به شك افتادهاند. در واقع، رويدادها و درونمايه داستان و پيامي كه داستان براي مخاطب خود دارد، وابسته به ذكر مكان نبوده است. از اين رو، به مكان جغرافيايي وقوع رويدادها تصريح نشده است.
1) خصائص القصه الاسلاميه، ص 90.
يكي از مباحث طرح، روايتگري است. بسياري از صاحب نظران، روايت را به دو مقوله داستان و گفتمان (يا طرح) تقسيم كردهاند، ولي ژرار ژنت سطحي ديگر به نام «روايتگري» نيز بر آن افزوده است. مقصود او از روايتگري، ارتباطي است كه بين نويسنده متن و مخاطب ميتوان قائل شد؛ چرا كه در متن، كسي داستان را براي مخاطب نقل ميكند. البته برخي از روايتگري، به «الگوي ارتباطي روايت» تعبير كردهاند كه مباحثي مناسب با اين عنوان، در فصل اول اين بخش گذشت. در ادامه، تنها به بخشي از اين مباحث متناسب با بحث «طرح» ميپردازيم.
الف) راوي و روايت شنو در قصههاي قرآن
راوي، كسي است كه درون متن، داستان را براي ما نقل ميكند و روايتشنو كسي است كه درون متن، روايت براي او گفته ميشود.(1)
راوي در قصههاي قرآن، خداوند متعال است و روايتشنو در درجه اول رسولاكرم صلي الله عليه و آله است: «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ القَصَصِ بِمَا أَوْحَيْنَا اليْكَ هذَا القرآن...؛ ما نيكوترين سرگذشت را به موجب اين قرآن كه به تو وحي كرديم، بر تو حكايت ميكنيم...». (يوسف: 3)
راوي بودن خداوند در اين قصهها، وجه تمايز قصههاي قرآني با قصههاي ساخته بشر است.
ب) راوي و انواع زاويه ديد در قصههاي قرآن
گفتيم كه راوي در قصه، كسي است كه درون متن داستان را براي مخاطب خود، بازگو ميكند و زاويه ديد، منظري است كه راوي از آن منظر، به جهان
1) بوطيقاي معاصر، ص 11.
داستان مينگرد. دو نوع اصلي زاويه ديد، «زاويه ديد اول شخص» و «زاويه ديد سوم شخص» است. در «زاويه ديد اول شخص»، راوي، ماجرايي را نقل ميكند كه براي خودش اتفاق افتاده است:
«من به خيابان رفتم و به تماشاي مغازهها پرداختم».
در «زاويه ديد سوم شخص»، راوي، داستاني نقل ميكند كه براي ديگري اتفاق افتاده است:
«حسن به خيابان رفت از عرض خيابان گذشت و به تماشاي مغازهها پرداخت».
براي زاويه ديد سوم شخص، دو قسم برميشمارند: سوم شخص محدود و نامحدود. در «زاويه ديد سوم شخص نامحدود» راوي به همه جا سرك ميكشد و از همه جا آگاه است، ولي در «زاويه ديد سوم شخص محدود»، اطلاعات راوي محدود به اطلاعات يك شخصيت است.
در قصههاي قرآني، بيشتر آنها از «زاويه ديد سوم شخص نامحدود» روايت ميشوند، مانند اين نمونه: «إِذْ قال يوسُفُ ِلأَبيهِ يا أَبَتِ....» (يوسف: 4) كه از يوسف يا ضمير سوم شخص ياد ميشود. اين در تمام قصههاي قرآني عموميت دارد، ولي گاهي زاويه ديد به اول شخص بدل ميشود و آن در جايي است كه خداوند متعال از فعل خود ياد ميكند. به نمونههايي از اين دست توجه كنيد:
فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَأَجْمَعُوا ان يَجْعَلُوهُ فِي غَيَابَتِ الجُبِّ ۚ وَأَوْحَيْنَا اليْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمرِهِمْ هَذَا وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ. (يوسف: 15)
پس وقتي او را بردند و همداستان شدند كه او را در نهانخانه چاه بگذارند [چنين كردند]. و به او وحي كرديم كه قطعاً آنان را از اين كارشان [در حالي كه نميدانند] با خبر خواهي كرد.
در اين آيه، روايت با سوم شخص آغاز شده، ولي ضمير متكلم «أَوْحَيْنَا» زاويه ديد را به اول شخص برگردانده است.
وَيَسْالونَكَ عَنْ ذِي القَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُو عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْرًا انا مَكَّنَّا لَهُ فِي الأرْضِ وَآتَيْنَاهُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ سَبَبًا فَأَتْبَعَ سَبَبًا حَتَّي إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَوَجَدَ عِنْدَهَا قَوْمًا قُلْنَا يَا ذَا القَرْنَيْنِ إِمَّا ان تُعَذِّبَ وَإِمَّا ان تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا قَال أَمَّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ الي رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذَابًا نُكْرًا. (كهف: 83ـ 87)
و از تو درباره ذوالقرنين ميپرسند. بگو: «به زودي چيزي از او براي شما خواهم خواند.» ما در زمين به او امكاناتي داديم و از هر چيزي وسيلهاي به او بخشيديم. تا راهي را دنبال كرد. تا آنگاه كه به غروبگاه خورشيد رسيد، به نظرش آمد كه [خورشيد] در چشمهاي گِلآلود و سياه غروب ميكند، و نزديك آن، طايفهاي را يافت. فرموديم: «اي ذوالقرنين، [اختيار با توست]؛ يا عذاب ميكني يا در ميانشان [روش] نيكويي پيش ميگيري.» گفت: «اما هر كه ستم ورزد عذابش خواهيم كرد، سپس به سوي پروردگارش بازگردانيده ميشود، آنگاه او را عذابي سخت خواهد كرد».
كه باز هم زاويه ديد با سوم شخص آغاز، وسپس در «انا مَكَّنَّا» به اول شخص بدل ميشود.
نكته پاياني
يكي از مسائل مهم كه همواره مطرح بوده، آن است كه چگونه از اين قصهها در روايتگري قصههاي بشري (سينما، تئاتر و داستان) ميتوان استفاده كرد؟ به بيان ديگر، چگونه ميتوانيم با الگوگيري از اين قصهها، روايت ديني بسازيم؟ برخي بر اين باورند كه با الگوگيري از فرم اين قصهها ميتوان به اين هدف نزديك شد و با اين رويكرد به جستوجو در فرم اين قصهها
پرداختهاند، به ويژه بر دو سطح داستان و طرح (بدون تفكيك اين سطوح) تأكيد داشتهاند، ولي به راستي در صورت الگوگيري از ويژگيهاي شكلي اين قصهها در سطح داستاني و طرح، به روايت ديني نزديك شدهايم؟ براي پاسخ به اين پرسش، توجه به اين نكات لازم است:
گفته شد كه اين قصهها آثار هنري مستقل نيستند، بلكه در زمينه آيات قرآن ذكر شدهاند، پس فرم اين قصهها هم با توجه به اين زمينه ساخته و پرداخته شده است.
فرم اين قصهها با توجه به اهدافي خاص قرآن سامان يافته است.
به فرض كه از فرم اين قصهها در نوع ارائه رويدادها و شخصيت يا ميزان و چگونگي گفتوگو يا ريتم استفاده شود، باز اين پرسش باقي است كه آيا اين الگوگيري باعث ميشود روايتي ديني داشته باشيم؟ به تصور نگارنده چنين نيست، بلكه درك ميكنيم كه اين پيروي، چيزي را تغيير نميدهد، ولي براي پاسخگويي به اين پرسش كه براي ساخت روايت ديني، چگونه ميتوان اين قصهها را سرمشق قرار داد، در پايان فصل مباني دوباره به اين بحث باز خواهيم گشت.
فصل ششم: معاني (درونمايهها) در قصههاي قرآن
معنا: «آنچه نويسنده با ساخت داستان در پي القاي آن است كه از آن به درونمايه هم ياد ميشود».
هر داستان ميتواند چند درونمايه داشته باشد كه به طور معمول يكي از آنها اصلي و پررنگ تر است و ديگر درونمايهها، فرعي و كمرنگ ترند. در تحليل قصههاي قرآني به درونمايههاي متنوعي ميتوان رسيد، ولي بعضي از اين درونمايهها اصليتر و برجستهتر هستند. اكنون مروري به برخي از اين درونمايهها داريم:
اساسيترين ركن دين، قرآن و قصههاي قرآني، دعوت به توحيد است: «وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ الا نُوحِي اليْهِ انهُ لَا اله الا انا فَاعْبُدُونِ؛ و ما هيچ رسولي را پيش از تو به رسالت نفرستاديم جز آنكه به او وحي كرديم كه جز من خدايي نيست، پس مرا به يكتايي پرستش كنيد و بس». (انبيا: 25)
بر اين اساس، مأموريت اصلي پيامبران، مبارزه با خدايان دروغين ساخته دست بشر است. قرآن كريم اين دعوت مشترك انبيا را به صورت مكرر و گاهي در سياقي مشابه ذكر ميكند:
لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحًا الي قَوْمِهِ فَقال يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكمْ مِنْ الهٍ غَيرُهُ اني أَخافُ عَلَيكمْ عَذابَ يوْمٍ عَظيمٍ وَ الي عادٍ أَخاهُمْ هُودًا قال يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكمْ مِنْ الهٍ غَيرُهُ أَ فَلا تَتّقُونَ ... وَ الي ثَمُودَ أَخاهُمْ صالحًا قال يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكمْ مِنْ الهٍ غَيرُهُ قَدْ جاءَتْكمْ بَينَةٌ مِنْ رَبِّكمْ هذِهِ ناقَةُ اللّهِ لَكمْ ايةً فَذَرُوها تَأْكلْ في أَرْضِ اللّهِ وَ لا تَمَسّوها بِسُوءٍ فَيأْخُذَكمْ عَذابٌ اليمٌ. (اعراف: 59، 65 و 73)
همانا نوح را به [سوي] قومش فرستاديم، گفت: «اي قوم، خداي يكتا را پرستيد كه جز او شما را خدايي نيست، من بر شما از عذاب روزي بزرگ (يعني قيامت) ميترسم.» ... و به [سوي] قوم عاد، برادرشان (يعني مردي از آن قوم)، هود را فرستاديم، به آنها گفت: «اي قوم، خداي يكتا را پرستيد كه جز او شما را خدايي نيست، آيا پرهيزكار نميشويد.» ... و بر قوم ثمود برادرشان صالح را فرستاديم، گفت: «اي قوم، خداي يكتا را پرستيد كه جز او شما را خدايي نيست، اكنون معجزي واضح و آشكار از طرف خدايتان آمده، اين ناقه خداست كه شما را آيت و معجزي است بزرگ، او را واگذاريد تا در زمين خدا چرا كند و قصد سويي درباره او مكنيد كه به عذابي دردناك گرفتار خواهيد شد».
در همه موارد، اولين دعوت، دعوت به توحيد است.
در سوره هود، داستان انبيا با بيان اصول دعوتشان آغاز ميشود و توحيد محور همه دعوتهاست.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحًا الي قَوْمِهِ اني لَكمْ نَذيرٌ مُبينٌ ان لا تَعْبُدُوا الاّ اللّهَ اني أَخافُ عَلَيكمْ عَذابَ يوْمٍ اليمٍ... وَ الي عادٍ أَخاهُمْ هُودًا قال يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكمْ مِنْ الهٍ غَيرُهُ ان انتُمْ الاّ مُفْتَرُونَ. (هود: 25 و 26و 50)
و به راستي نوح را به سوي قومش فرستاديم. [گفت:] «من براي شما هشداردهندهاي آشكارم، كه جز خدا را نپرستيد، زيرا من از عذاب روزي سهمگين بر شما بيمناكم» ... و به سوي [قوم] عاد، برادرشان هود را فرستاديم. [هود] گفت: «اي قوم من، خدا را بپرستيد. جز او هيچ معبودي براي شما نيست. شما فقط دروغپردازيد».
در قصه ابراهيم عليه السلام ، دعوت به توحيد با تفصيل بيشتر و استدلال ابراهيم عليه السلام همراه است:
وَ كذلِك نُري إِبْراهيمَ مَلَكوتَ السّماواتِ وَ الأَرْضِ وَ لِيكونَ مِنَ المُوقِنينَ فَلَمّا جَنّ عَلَيهِ اللّيلُ رَأي كوْكبًا قال هذا رَبّي فَلَمّا أَفَلَ قال لا أُحِبّ الآفِلينَ فَلَمّا رَأَي القَمَرَ بازِغًا قال هذا رَبّي فَلَمّا أَفَلَ قال لَئِنْ لَمْ يهْدِني رَبّي َلأَكونَنّ مِنَ القَوْمِ الضّالينَ فَلَمّا رَأَي الشّمْسَ بازِغَةً قال هذا رَبّي هذا أَكبَرُ فَلَمّا أَفَلَتْ قال يا قَوْمِ اني بَريءٌ مِمّا تُشْرِكونَ. (انعام: 75 ـ 78)
و اينگونه، ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نمايانديم تا از جمله يقينكنندگان باشد. پس چون شب بر او پرده افكند، ستارهاي ديد؛ گفت: «اين پروردگار من است.» و آنگاه چون غروب كرد، گفت: «غروبكنندگان را دوست ندارم.» و چون ماه را در حال طلوع ديد، گفت: «اين پروردگار من است.»آنگاه چون ناپديد شد، گفت: «اگر پروردگارم مرا هدايت نكرده بود، قطعاً از گروه گمراهان بودم.» پس چون خورشيد را برآمده ديد، گفت: «اين پروردگار من است؛ اين بزرگتر است.» و هنگامي كه افول كرد، گفت: «اي قوم من، من از آنچه [براي خدا] شريك ميسازيد بيزارم».
در ادامه همين صحنه، در سوره شعرا، استدلال حضرت ابراهيم عليه السلام را با قومش چنين ميخوانيم:
وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ إِبْرَاهِيمَ إِذْ قَالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ مَا تَعْبُدُونَ قَالُوا نَعْبُدُ أَصْنَامًا فَنَظَلُّ لَهَا عَاكِفِينَ قَالَ هَلْ يَسْمَعُونَكُمْ إِذْ تَدْعُونَ أَوْ يَنْفَعُونَكُمْ أَوْ يَضُرُّونَ قَالُوا بَلْ وَجَدْنَا آبَاءَنَا كَذَلِكَ يَفْعَلُونَ قَالَ أَفَرَأَيْتُمْ مَا كُنْتُمْ تَعْبُدُونَ أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمْ الْأَقْدَمُونَ فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِي إِلَّا رَبَّ الْعَالَمِينَ الَّذِي خَلَقَنِي فَهُوَ يَهْدِينِي وَالَّذِي هُوَ يُطْعِمُنِي وَيَسْقِينِي وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِي وَالَّذِي يُمِيتُنِي ثُمَّ يُحْيِينِ وَالَّذِي أَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لِي خَطِيئَتِي يَوْمَ الدِّينِ. (شعرا: 69 ـ 82)
و بر آنان گزارش ابراهيم را بخوان. آنگاه كه به پدر خود و قومش گفت: «چه ميپرستيد؟» گفتند: «بتاني را ميپرستيم و همواره ملازم آنهاييم.» گفت: «آيا وقتي دعا ميكنيد، از شما ميشنوند؟ يا به شما سود يا زيان ميرسانند؟» گفتند: «نه، بلكه پدران خود را يافتيم كه چنين ميكردند.» گفت: «آيا در آنچه ميپرستيدهايد تأمل كردهايد؟ شما و پدران پيشين شما؟ قطعاً همه آنها ـ جز پروردگار جهانيان ـ دشمن منند. آن كس كه مرا آفريده و همو راهنماييام ميكند، و آن كس كه او به من خوراك ميدهد و سيرابم ميگرداند، و چون بيمار شوم او مرا درمان ميبخشد، و آن كس كه مرا ميميراند و سپس زندهام ميگرداند، و آن كس كه اميد دارم روز پاداش، گناهم را بر من ببخشايد».(1)
ايمان به معاد، از جمله اساسيترين موارد دعوت پيامبران و درونمايه بسياري از قصص قرآني است. با وجود اين در برخي از اين قصهها، اين
1) عباس اشرفي، «اهداف قصص قرآني»
درونمايه به صورت روشنتري محور قصه است؛ مانند قصه پيامبري كه خداوند متعال او را ميميراند و پس از صد سال زنده ميكند:
أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلَي قَرْيَةٍ وَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَي عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّي يُحْيِي هَذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قَالَ كَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قَالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عَامٍ فَانظُرْ إِلَي طَعَامِكَ وَشَرَابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَانظُرْ إِلَي حِمَارِكَ وَلِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنَّاسِ وَانظُرْ إِلَي الْعِظَامِ كَيْفَ نُنشِزُهَا ثُمَّ نَكْسُوهَا لَحْمًا فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلَي كُلِّ شَيٍْ قَدِيرٌ. (بقره: 259)
يا چون آن كس كه به شهري كه بامهايش يكسر فرو ريخته بود، عبور كرد؛ [و با خود مي]گفت: «چگونه خداوند، [اهل] اين [ويرانكده] را پس از مرگشان زنده ميكند؟» پس خداوند، او را صد سال ميراند. آنگاه او را برانگيخت، [و به او] گفت: «چقدر درنگ كردي؟» گفت: «يك روز يا پارهاي از روز را درنگ كردم.»گفت: «بلكه صد سال درنگ كردي، به خوراك و نوشيدني خود بنگر [كه] تغيير نكرده است، و به درازگوش خود نگاه كن كه چگونه متلاشي شده است. اين ماجرا براي آن است كه هم به تو پاسخ گوييم و هم تو را [در مورد معاد] نشانهاي براي مردم قرار دهيم. و به استخوانها بنگر، چگونه آنها را برداشته به هم پيوند ميدهيم؛ سپس گوشت بر آن ميپوشانيم.» پس هنگامي كه [چگونگي زنده ساختن مرده] براي او آشكار شد، گفت: «ميدانم كه خداوند بر هر چيزي تواناست».
همچنين قصه «ابراهيم و پرندگان» كه بيدرنگ بعد از قصه قبلي آمده است، چگونگي معاد را در يك نمونه، يعني در مرگ و زنده شدن پرندگان، به ابراهيم نشان ميدهد:
وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتَي قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَي وَلَكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنْ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَي كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيًا وَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ. (بقره: 260)
و [ياد كن] آنگاه كه ابراهيم گفت: «پروردگارا، به من نشان ده چگونه مردگان را زنده ميكني؟» فرمود: «مگر ايمان نياوردهاي؟» گفت: «چرا، ولي تا دلم آرامش يابد.» فرمود: «پس، چهار پرنده برگير و آنها را نزد خود ريز ريز گردان؛ سپس بر هر كوهي پارهاي از آنها را قرار ده؛ آنگاه آنها را فراخوان، شتابان به سوي تو ميآيند، و بدان كه خداوند توانا و حكيم است».
از قصه اصحاب كهف و بيدار شدن آنها نيز بعد از 309 سال دليلي روشن بر امكان معاد گرفته شده است: «وَ كذلِك أَعْثَرْنا عَلَيهِمْ لِيعْلَمُوا ان وَعْدَ اللّهِ حَقّ وَ ان السّاعَةَ لا رَيبَ فيها...؛ و اين چنين ما مردم را بر حال اصحاب كهف آگاه ساختيم تا خلق بدانند كه وعده خدا [به روز معاد و زنده كردن مردگان] به حق بوده و ساعت قيامت البته بيهيچ شك خواهد آمد». (كهف: 21)
توجه و هشدار به دشمني و وسوسههاي شيطان، يكي از درونمايههاي مكرر قرآني است. قرآن اشخاصي را نشان ميدهد كه با گوش سپردن به وسوسههاي شيطاني، دچار انحراف و عاقبتي شوم شدهاند. بهترين مثال براي اينگونه قصهها، قصه حضرت آدم عليه السلام است. قرآن كريم آغاز دشمني شيطان با آدم عليه السلام را، استكبار شيطان در سجده كردن بر آدم عليه السلام ميداند و اين قصه را اينگونه روايت ميكند:
وَلَقَدْ خَلَقْنَاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ لَمْ يَكُنْ مِنْ السَّاجِدِينَ قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ قَالَ فَاهْبِطْ مِنْهَا فَمَا يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيهَا فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنْ الصَّاغِرِينَ قَالَ أَنظِرْنِي إِلَي يَوْمِ يُبْعَثُونَ قَالَ إِنَّكَ مِنْ الْمُنظَرِينَ قَالَ فَبِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَيْمَانِهِمْ وَعَنْ شَمَائِلِهِمْ وَلَا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شَاكِرِينَ. (اعراف: 10 ـ 17)
و همانا شما آدميان را بيافريديم و آنگاه كه به اين صورت كامل آراستيم، فرشتگان را به سجده [بر] آدم مأمور كرديم. همه سجده كردند جز شيطان كه از جمله سجدهكنندگان نبود. خداي متعال به او فرمود: «چه چيز تو را مانع از سجده [بر آدم] شد كه چون تو را امر كردم نافرماني كردي؟ پاسخ داد: «من از او بهترم، كه مرا از آتش و او را از خاك آفريدهاي.» خدا به شيطان فرمود: «از اين مقام فرود بيا، كه تو را نرسد كه در اين مقام، بزرگي و نخوت ورزي. بيرون شو كه تو از زمره پستترين فرومايگاني.» شيطان گفت: [حال كه رانده درگاه شدم] مرا تا به روزي كه خلايق برانگيخته شوند مهلت ده.» خدا فرمود: «البته مهلت خواهي داشت.» شيطان گفت: «چون تو مرا گمراه كردي، من نيز البته در كمين بندگانت در سر راه راست تو مينشينم. آنگاه از پيش روي و از پشت سر و طرف راست و چپ آنان درميآيم [و هر يك از قواي عامله و ادراكي آنها را به ميل باطل ميكشم] و بيشتر آنان را شكرگزار نعمتت نخواهي يافت».
سپس چگونگي فريب و وسوسهگري شيطان درباره آدم عليه السلام و حوا را در بهشت چنين توصيف ميكند:
فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطَانُ لِيُبْدِيَ لَهُمَا مَا وُورِيَ عَنْهُمَا مِنْ سَوْآتِهِمَا وَقَالَ مَا نَهَاكُمَا رَبُّكُمَا عَنْ هَذِهِ الشَّجَرَةِ إِلَّا أَنْ تَكُونَا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونَا مِنْ الْخَالِدِينَ وَقَاسَمَهُمَا إِنِّي لَكُمَا لَمِنْ النَّاصِحِينَ فَدَلَّاهُمَا بِغُرُورٍ فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَنَادَاهُمَا رَبُّهُمَا أَلَمْ أَنْهَكُمَا عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ وَأَقُلْ لَكُمَا إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمَا عَدُوٌّ مُبِينٌ قَالَا رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنْ الْخَاسِرِينَ قَالَ اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَي حِينٍ. (اعراف: 20 ـ 24)
آنگاه شيطان، آدم و حوّا هر دو را به وسوسه فريب داد تا زشتيهايشان را كه از آنان پوشيده بود، برايشان پديدار كند و گفت: «خدايتان شما را از اين درخت نهي نكرد، جز براي اينكه مبادا [در بهشت] دو فرشته شويد يا عمر جاودان يابيد.» و بر آنان سوگند ياد كرد كه من خيرخواه شما هستم. پس آنان را به فريب و دروغي [از آن مقام بلند] فرود آورد. پس چون از آن درخت تناول كردند، زشتيهايشان (مانند عورات و ساير زشتيهاي پنهان) بر آنان آشكار گرديد و بر آن شدند كه از برگ درختان بهشت، خود را بپوشانند؛ و پروردگارشان آنها را ندا كرد: «آيا من شما را از اين درخت منع نكردم و نگفتم كه شيطان دشمن آشكار شماست؟» گفتند: «خدايا، ما بر خويش ستم كرديم و اگر تو ما را نبخشي و به ما رحمت و رأفت نفرمايي، سخت از زيانكاران خواهيم بود.» خدا گفت: «[از بهشت] فرود آييد كه برخي با برخي ديگر مخالف و دشمنيد، و زمين تا هنگامي معين (وقت مرگ و قيامت) جايگاه شماست».
و در آخر، توصيه خداوند متعال به بنيآدم آن است كه مواظب باشيد شيطان فريبتان ندهد:
يَا بَنِي آدَمَ لَا يَفْتِنَنَّكُمْ الشَّيْطَانُ كَمَا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنْ الْجَنَّةِ يَنزِعُ عَنْهُمَا لِبَاسَهُمَا لِيُرِيَهُمَا سَوْآتِهِمَا إِنَّهُ يَرَاكُمْ هُوَ وَقَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لَا تَرَوْنَهُمْ إِنَّا جَعَلْنَا الشَّيَاطِينَ أَوْلِيَاءَ لِلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ. (اعراف: 27)
اي فرزندان آدم! مبادا شيطان شما را فريب دهد، چنانكه پدر و مادر شما را از بهشت بيرون كرد؛ در حالي كه جامه از تن آنان بر ميكند تا قبايح آنان را در نظرشان پديدار كند. همانا آن شيطان و بستگانش شما را ميبينند از جايي كه شما آنها را نميبينيد. ما نوع شيطان را دوستدار و سرپرست كساني قرار دادهايم كه ايمان نميآورند.
از ديگر درونمايههاي مكرر قصههاي قرآني، تقابل بين ايمان و كفر، و مؤمنان و كافران است. شايد بتوان گفت اين تقابل از جمله ويژگيهاي قصههاي قرآني است كه در بيشتر قصههاي پيامبران، در كشمكش بين آنها و اقوامشان مشاهده ميشود. از مظاهر اين تقابل و كشمكش، مسخره كردن پيامبران و نسبت دادن سحر و جنون و گمراهي به آنهاست.
فَقَالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مَا نَرَاكَ إِلَّا بَشَرًا مِثْلَنَا وَمَا نَرَاكَ اتَّبَعَكَ إِلَّا الَّذِينَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِي الرَّأْيِ وَمَا نَرَي لَكُمْ عَلَيْنَا مِنْ فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّكُمْ كَاذِبِينَ. (هود: 27)
سران كافران قومش پاسخ دادند كه ما تو را مانند خود بشري بيشتر نميدانيم و در بادي نظر، آنان كه پيرو تو هستند اشخاصي پست و بيقدر بيش نيستند و ما هيچگونه مزيتي براي شما نسبت به خود نميبينيم، بلكه شما را دروغگو ميپنداريم.
از ديگر نمودهاي آن، تهديد به قتل است.(1)«قالوا حَرِّقُوهُ وَ انصُرُوا الهَتَكمْ ان كنْتُمْ فاعِلينَ؛ قوم گفتند: ابراهيم را بسوزانيد و خدايان خود را ياري كنيد اگر [بر رضاي خدايان] كاري خواهيد كرد». (انبيا: 68)
يكي از محورهاي قصههاي قرآني، تصديق و ارائه نمونههاي واقعي بشارتها و بيمهاست.
در سوره حجرات به صورت كلي سخن از رحمت و عذاب الهي است: «نَبِّي عِبادي اني انا الغَفُورُ الرّحيمُ وَ ان عَذابي هُوَ العَذابُ الاليمُ؛ [اي رسول ما!] بندگان مرا آگاه ساز كه من بسيار آمرزنده و مهربانم. و نيز عذاب من بسيار سخت و دردناك است». (حجر: 49 و 50)
در ادامه همين آيه، براي تصديق اين رحمت و عذاب و ارائه نمونه ملموس از آن، قصههايي آمده است:
ابتدا قصه بشارت به ابراهيم عليه السلام :
وَنَبِّئْهُمْ عَنْ ضَيْفِ إِبْرَاهِيمَ إِذْ دَخَلُوا عَلَيْهِ فَقَالُوا سَلَامًا قَالَ إِنَّا مِنْكُمْ وَجِلُونَ قَالُوا لَا تَوْجَلْ إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلَامٍ عَلِيمٍ. (حجر: 51 ـ 53)
و هم بندگانم را از حكايت مهمانان ابراهيم (فرشتگان) آگاه ساز. كه چون آن مهمانان بر ابراهيم وارد شدند و بر او سلام دادند، ابراهيم [مضطرب شده،] گفت: «ما از شما [كه بدون اذن و بيموقع بر ما درآمديد] بيمناكيم.» فرشتگان گفتند: «هيچ مترس كه ما آمدهايم تو را به پسري دانا بشارت دهيم.»
در ادامه همين قصه، فرشتگان مأموريت خود درباره قوم لوط را براي ابراهيم عليه السلام بيان ميكنند: «قال فَما خَطْبُكمْ ايها المُرْسَلُونَ قالوا انا أُرْسِلْنا الي قَوْمٍ
1) خصائص القصة الاسلامية، ص 93.
مُجْرِمينَ؛ آنگاه ابراهيم پرسيد: اي رسولان حق، باز گوييد كه بر چه كار مبعوث شدهايد؟ فرشتگان پاسخ دادند كه ما بر هلاك قومي زشتكار فرستاده شدهايم». (حجر: 57 و 58)
در پايان اين ماجرا، عذاب الهي چنين ترسيم شده است: «فَأَخَذَتْهُمُ الصّيحَةُ مُشْرِقينَ فَجَعَلْنا عاليها سافِلَها وَ أَمْطَرْنا عَلَيهِمْ حِجارَةً مِنْ سِجِّيلٍ؛ باري، قوم لوط هنگام طلوع آفتاب به صيحه آسماني همه هلاك شدند. و شهر و ديار آنها را زير و زبر ساخته و آن قوم را سنگباران كرديم». (حجر: 73 و 74)
در اين آيات، نمونه تصديق بشارتها، در رحمتي است كه شامل ابراهيم و لوط ميشود و نمونه تأييد بيمها، در عذابي است كه قوم لوط را هلاك ميكند.(1)
از جمله موارد تأكيد قصههاي قرآني، مبارزه با فساد در زندگي فردي و اجتماعي و نشان دادن عاقبت اين گونه فسادهاست.
در قصه فرزندان آدم عليه السلام «حسادت» محور اصلي قصه است و همين حسادت است كه قابيل را به قتل هابيل وادار ميكند:
وَ اتْلُ عَلَيهِمْ نَبَأَ ابْنَي آدَمَ بِالحَقِّ إِذْ قَرّبا قُرْبانا فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ يتَقَبّلْ مِنَ الآخَرِ قال َلأَقْتُلَنّك قال انما يتَقَبّلُ اللّهُ مِنَ المُتّقينَ...فَطَوّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الخاسِرينَ. (مائده: 27 و 30)
و بخوان بر آنها به حقيقت، حكايت دو پسر آدم (قابيل و هابيل) را، كه چون تقرب به قرباني جستند، از يكي پذيرفته شد و از ديگري پذيرفته نشد. [قابيل به برادرش هابيل] گفت: «البته تو را خواهم
1) التصوير الفني في القرآن، با تلخيص وتغيير.
كشت.» [هابيل] گفت: بيترديد خدا [قرباني را] از متقيان خواهد پذيرفت»... آنگاه [پس از اين گفتوگو] هواي نفس، او را بر كشتن برادرش ترغيب كرد تا او را به قتل رساند و بدين سبب از زيانكاران گرديد.
محور قصه حضرت لوط عليه السلام «خروج از فطرت الهي» و روي آوردن به بدترين كارهاست.
لُوطًا إِذْ قال لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ الفاحِشَةَ ما سَبَقَكمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ العالمينَ انكمْ لَتَأْتُونَ الرِّجال شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ بَلْ انتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ وَ ما كان جَوابَ قَوْمِهِ الاّ ان قالوا أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْيتِكمْ انهُمْ اناسٌ يتَطَهّرُونَ فَانجَيناهُ وَ أَهْلَهُ الاّ امْرَأَتَهُ كانتْ مِنَ الغابِرينَ وَ أَمْطَرْنا عَلَيهِمْ مَطَرًا فَانظُرْ كيفَ كان عاقِبَةُ المُجْرِمينَ. (اعراف: 80 ـ 84)
و لوط را [به رسالت فرستاديم] كه به قوم خود گفت: «آيا عمل زشتي كه پيش از شما هيچ كس بدان مبادرت نكرده، به جا ميآوريد؟! شما زنان را ترك كردهايد و با مردان، سخت شهوت ميرانيد! آري شما قومي [در فساد و بزهكاري] اسرافكاريد.» آن قوم، پيغمبر خود، لوط را پاسخي ندادند جز آنكه گفتند: «او و پيروانش را از شهر بيرون كنيد كه آنان مردمي هستند كه [اين كار را پليد دانسته و از آن] تنزه ميجويند.» ما هم او و اهل بيتش را [از بلاي قومش] نجات داديم، مگر زن او را كه [بيايمان و] از بازماندگان [در عذاب] بود. و بر آن قوم، باراني [از سنگريزه] فرو باريديم، بنگر كه عاقبت بدكاران چيست.
در ادامه همين سياق، قرآن كريم مهمترين انحراف اهالي «مدين» را فساد اقتصادي ميداند:
وَ الي مَدْينَ أَخاهُمْ شُعَيبًا قال يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكمْ مِنْ الهٍ غَيرُهُ قَدْ جاءَتْكمْ بَينَةٌ مِنْ رَبِّكمْ فَأَوْفُوا الكيلَ وَ الميزان وَ لا تَبْخَسُوا النّاسَ أَشْياءَهُمْ وَ لا تُفْسِدُوا فِي الأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها ذلِكمْ خَيرٌ لَكمْ ان كنْتُمْ مُؤْمِنينَ وَ لا تَقْعُدُوا بِكلِّ صِراطٍ تُوعِدُونَ وَ تَصُدّونَ عَنْ سَبيلِ اللّهِ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ تَبْغُونَها عِوَجًا وَ اذْكرُوا إِذْ كنْتُمْ قَليلاً فَكثّرَكمْ وَ انظُرُوا كيفَ كان عاقِبَةُ المُفْسِدينَ. (اعراف: 85 و 86)
و شعيب را كه برادر مهرباني براي قومش بود [به رسالت] به سوي اهل مدين [فرستاديم.] او با قوم گفت: «اي قوم، هميشه خدا را پرستيد و به روز قيامت [و سعادت آخرت] اميدوار باشيد و هرگز در روي زمين فساد و تبهكاري مكنيد. اين براي شما بهتر است اگر ايمان داريد و به هر طريق در كمين گمراه كردن خلق و ترساندن و بازداشتن از راه خدا برنياييد تا هر كس به خدا ايمان آورده به راه كج و ضلالت اندازيد و اي مسلمين شما هم به ياد آوريد زماني را كه عده قليلي بوديد و دشمنان بسيار، و خدا بر عده شما افزود و بنگريد عاقبت مفسدان را.
در قرآن واژه «سنت» به صورت مفرد در چهارده مورد به كار رفته است: «سُنَّةَ اللَّهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلاً؛ اين سنت خدا [و طريقه حقّ] است كه در همه ادوار امم گذشته برقرار بوده (كه منافقان و فتنهانگيزان را رسولان حق به قتل رسانند) و بدان كه سنت خدا هرگز مبدل نخواهد گشت». (احزاب: 62)
«سنت» در دو مورد نيز به صورت جمع، «سنن» آمده است: «قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ سُنَنٌ فَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُروا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ؛ پيش از شما مللي بودند و رفتند، پس در اطراف زمين گردش كنيد تا ببينيد چگونه تكذيبكنندگان [وعدههاي خدا] هلاك شدند». (آل عمران: 137)
هر اجتماع انساني در مسير حركت و تطور خود از قوانيني ثابت و تغييرناپذير پيروي ميكند. قرآن كريم از بعضي از اين قوانين سخن به ميان آورده است(1)و از آنها به سنت ياد ميكند. پس سنت الهي را ميتوان چنين تعريف كرد: «قوانين ثابت الهي كه در اقوام و جوامع گذشته به صورت مستمر تجربه شده و تكرار گرديدهاند.» سنتهاي الهي سه ويژگي دارند:
البته نه تنها در جاي جاي قرآن كريم به اين سنن تصريح ميشود، بلكه قرآن در قالب قصههاي گذشتگان، اين سنن را آشكارا نشان ميدهد. اكنون برخي از اين سنن را مرور خواهيم كرد:
الف) سنت ارتباط تغيير اوضاع اجتماعي با تغيير روحي انسانها
تغيير سرنوشت جامعه انساني با تغيير روحيه و باورها و اخلاق و عمل جامعه انساني، مرتبط است. در بعضي آيات به صراحت بيان شده است كه خداوند متعال تا زماني كه افراد يك قوم، خود را تغيير ندادهاند، نعمت خود را تغيير نميدهد: «ذلِك بِان اللّهَ لَمْ يك مُغَيرًا نِعْمَةً انعَمَها عَلي قَوْمٍ حَتّي يغَيرُوا ما بِانفُسِهِمْ وَ ان اللّهَ سَميعٌ عَليمٌ؛ اين [عذاب] از آن جهت است كه خدا بر آن نيست كه نعمتي را كه به قومي عطا كرد تغيير دهد تا وقتي كه آن قوم حال خود را تغيير دهند، و خدا شنوا و داناست». (انفال: 53)
در سوره رعد هم همين مطلب بيان شده است:
... إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّي يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ وَإِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ سُوءًا فَلَا مَرَدَّ لَهُ وَمَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَالٍ. (رعد: 11)
... خدا حال هيچ قومي را دگرگون نخواهد كرد تا زماني كه خود آن قوم حالشان را تغيير دهند (و از نيكي به بدي شتابند)، و هرگاه خدا اراده كند كه قومي را [به بدي اعمالشان] عقاب كند، هيچ راه دفاعي نباشد و براي آنان هيچ كس را جز خدا ياراي آنكه آن بلا بگرداند، نيست.
از مثالهاي واضح اين سنت، قصههايي است كه در سوره اعراف آمده است؛ چون قصههاي نوح، هود، صالح، لوط و شعيب؛ چرا كه بعد از ذكر اين قصهها، تصريح شده كه نازل شدن بركات آسماني يا گرفتار شدن به عذاب الهي، وابستگي كامل به ايمان اقوام داشته است:
وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَي آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنْ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ وَلَكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْنَاهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ. (اعراف: 96)
و چنانچه مردم شهر و ديارها همه ايمان ميآوردند و پرهيزكار ميشدند، همانا ما درهاي بركاتي از آسمان و زمين را بر روي آنها ميگشوديم، ولي [چون آيات و پيغمبران ما را] تكذيب كردند، ما هم آنان را سخت به كيفر كردار زشتشان رسانيديم. (1)
ب) سنت پيروزي حق بر باطل
بنابراين سنت، در نبرد حق و باطل، پيروزي با حق است، هر چند كه فشار زيادي بر جبهه حق وارد شود. آيات زيادي بر اين مطلب دلالت دارد، از جمله: «وَ قُلْ جاءَ الحَقّ وَ زَهَقَ الباطِلُ ان الباطِلَ كان زَهُوقًا؛ و بگو: حق آمد و باطل نابود شد. آري، باطل همواره نابودشدني است». (اسرا: 81)
همچنين اين آيه كه سرانجام زمين را از آن صالحان ميداند: «وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ؛ و بگو: حق آمد و باطل نابود شد. آري، باطل همواره نابودشدني است». (انبيا: 105)
1) القصص القرآني، صص 47 ـ 49. (با تلخيص).
و اين آيه كه وعده نصرت به پيامبران الهي ميدهد: «انا لَنَنْصُرُ رُسُلَنَا وَالذِينَ آمَنُوا فِي الحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ يَقُومُ الأَشْهَادُ؛ در حقيقت، ما فرستادگان خود و كساني را كه در زندگي دنيا ايمان آوردهاند و روزي كه گواهان برپاي ميايستند، قطعاً ياري ميكنيم». (غافر: 51)
قصههاي زيادي از قرآن را با اين درونمايه خاص ميتوان شاهد آورد، ولي در سوره عنكبوت چند قصه با تصريح به اين درونمايه آمده است. در قصه نوح عاقبت ستم و ناسپاسي قوم نوح، عذاب و طوفان ذكر شده است: «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحًا الي قَوْمِهِ فَلَبِثَ فيهِمْ الفَ سَنَةٍ الاّ خَمْسينَ عامًا فَأَخَذَهُمُ الطّوفان وَ هُمْ ظالمُونَ؛ و به راستي، نوح را به سوي قومش فرستاديم، پس در ميان آنان نهصد و پنجاه سال درنگ كرد، تا طوفان آنها را در حالي كه ستمكار بودند، فرا گرفت». (عنكبوت: 14)
در قصه ابراهيم عليه السلام ، پس از اقدام قوم آن حضرت به سوزاندن ايشان، خداوند متعال ميفرمايد: ابراهيم را از آتش نجات داديم:
إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاتَّقُوهُ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ... فَمَا كَانَ جَوَابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَنْ قَالُوا اقْتُلُوهُ أَوْ حَرِّقُوهُ فَأَنجَاهُ اللَّهُ مِنْ النَّارِ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ. (عنكبوت: 16 و 24)
و [ياد كن] ابراهيم را چون به قوم خويش گفت: «خدا را بپرستيد و از او پروا بداريد؛ اگر بدانيد، اين [كار] براي شما بهتر است»... و پاسخ قومش جز اين نبود كه گفتند: «بكشيدش يا بسوزانيدش.» ولي خدا او را از آتش نجات بخشيد. آري، در اين [نجاتبخشي خدا]، براي مؤمنان قطعاً دلايلي است.
خداوند در قضيه لوط ضمن اشاره به عذاب قوم، وعده نجات لوط و مؤمنان قومش را ميدهد:
وَلَمَّا أَنْ جَاءَتْ رُسُلُنَا لُوطًا سِيَ بِهِمْ وَضَاقَ بِهِمْ ذَرْعًا وَقَالُوا لَا تَخَفْ وَلَا تَحْزَنْ إِنَّا مُنَجُّوكَ وَأَهْلَكَ إِلَّا امْرَأَتَكَ كَانَتْ مِنْ الْغَابِرِينَ. (عنكبوت: 32)
و هنگامي كه فرستادگان ما به سوي لوط آمدند، به علت [حضور] ايشان ناراحت شد و دستش از [حمايت] آنها كوتاه گرديد. گفتند: «مترس و غم مدار كه ما تو و خانوادهات را ـ جز زنت كه از باقيماندگان [در خاكستر آتش] است ـ حتماً ميرهانيم. ما بر مردم اين شهر به [سزاي] فسقي كه ميكردند، عذابي از آسمان فرو خواهيم فرستاد».
در ادامه همين سوره، پس از اشاره به قوم شعيب و عاد و ثمود و اشخاصي چون قارون و فرعون و هامان، چنين جمعبندي ميشود كه هر گروهي از ظالمان به گونهاي عذاب شدند:
فَكُلًّا أَخَذْنَا بِذَنْبِهِ فَمِنْهُمْ مَنْ أَرْسَلْنَا عَلَيْهِ حَاصِبًا وَمِنْهُمْ مَنْ أَخَذَتْهُ الصَّيْحَةُ وَمِنْهُمْ مَنْ خَسَفْنَا بِهِ الْأَرْضَ وَمِنْهُمْ مَنْ أَغْرَقْنَا وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَلَكِنْ كَانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ. (عنكبوت: 40)
و هر يك [از ايشان] را به گناهش گرفتار [عذاب] كرديم. از آنان كساني بودند كه بر [سر] ايشان بادي همراه با شن فرو فرستاديم؛ و از آنان كساني بودند كه فرياد [مرگبار]، آنها را فرو گرفت؛ و برخي از آنان را در زمين فرو برديم؛ و بعضي را غرق كرديم؛ و [اين] خدا نبود كه بر ايشان ستم كرد، بلكه خودشان بر خود ستم ميكردند.(1)
ج) سنت نصرت الهي فقط با امتحان و صبر
از ديگر سنن الهي آن است كه نصرت الهي محقق نميشود، مگر پس از صبر بر امتحانات و مشكلات. يكي از قصههايي كه اين درونمايه در آن آشكار
1) القصص القرآني، صص 50 و 51 (با تغييرات جزئي).
است، قصه طالوت است. كساني كه همراه طالوت مشكلات را تحمل كردند، بر گروه كثير دشمن پيروز شدند. قرآن كريم ماجرا را پس از انتخاب طالوت چنين ادامه ميدهد:
فَلَمّا فَصَلَ طالوتُ بِالجُنُودِ قال ان اللّهَ مُبْتَليكمْ بِنَهَرٍ فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيسَ مِنّي وَ مَنْ لَمْ يطْعَمْهُ فَانهُ مِنّي الاّ مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِيدِهِ فَشَرِبُوا مِنْهُ الاّ قَليلاً مِنْهُمْ فَلَمّا جاوَزَهُ هُوَ وَ الذينَ آمَنُوا مَعَهُ قالوا لا طاقَةَ لَنَا اليوْمَ بِجالوتَ وَ جُنُودِهِ قال الذينَ يظُنّونَ انهُمْ مُلاقُوا اللّهِ كمْ مِنْ فِئَةٍ قَليلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كثيرَةً بِإِذْنِ اللّهِ وَ اللّهُ مَعَ الصّابِرينَ وَ لَمّا بَرَزُوا لِجالوتَ وَ جُنُودِهِ قالوا رَبّنا أَفْرِغْ عَلَينا صَبْرًا وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا وَ انصُرْنا عَلَي القَوْمِ الكافِرينَ فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اللّهِ وَ قَتَلَ داوُودُ جالوتَ وَ آتاهُ اللّهُ المُلْك وَ الحِكمَةَ وَ عَلّمَهُ مِمّا يشاءُ وَ لَوْ لا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الأَرْضُ وَ لكنّ اللّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَي العالمينَ. (بقره: 249 ـ 251)
و چون طالوت با لشكريان [خود] بيرون شد، گفت: «خداوند، شما را به وسيله رودخانهاي خواهد آزمود. پس هركس از آن بنوشد، از [پيروان] من نيست، و هركس از آن نخورد، قطعاً او از [پيروان] من است؛ مگر كسي كه با دستش كفي برگيرد. پس [همگي] جز اندكي از آنها، از آن نوشيدند. و هنگامي كه [طالوت] با كساني كه همراه وي ايمان آورده بودند، از آن [نهر] گذشتند، گفتند: «امروز ما را ياراي [مقابله با ] جالوت و سپاهيانش نيست.»كساني كه به ديدار خداوند يقين داشتند، گفتند: «بسا گروهي اندك كه بر گروهي بسيار، به اذن خدا پيروز شدند، و خداوند با شكيبايان است.» و هنگامي كه با جالوت و سپاهيانش روبهرو شدند، گفتند: «پروردگارا، بر [دلهاي] ما
شكيبايي فرو ريز و گامهاي ما را استوار دار و ما را بر گروه كافران پيروز فرماي.» پس آنان را به اذن خدا شكست دادند و داوود، جالوت را كشت و خداوند به او پادشاهي و حكمت ارزاني داشت، و از آنچه ميخواست به او آموخت. و اگر خداوند، برخي از مردم را به وسيله برخي ديگر دفع نميكرد، قطعاً زمين تباه ميگرديد، ولي خداوند به جهانيان تفضل دارد.(1)
1) القصص القرآني، ص 56.
فصل هفتم: مباني در قصههاي قرآن
در تعريف «مباني» گفته شد: «پيشفرضهاي مؤلف براي ساخت جهان داستانياش است.» البته اين تعريف براي مؤلف و تأليف انساني است و بايد متناسب با قصههاي قرآني، در اين تعريف دخل و تصرف كرد تا تعريف متناسب باشد. به اين منظور، در تعريف مباني در قصههاي قرآني، ميتوان گفت: «اصول مفروض در ترسيم جهان داستاني اين قصهها».
البته از آنجا كه ذيل اين عنوان كمتر مطلبي بيان شده، سخن گفتن درباره مباني قصص قرآن قدري مشكل است. اميد است كه آنچه در ادامه ميآيد، آغاز بحث در اين مورد باشد و كساني كه صلاحيت بحث در اين قلمرو را دارند، با دقت در اين بحث، آن را به طور متقن بيان كنند. اين مباني به مباني معرفتشناسي، هستيشناسي، انسانشناسي و ارزششناسي تقسيم ميشود.
يادآوري اين نكته نيز ضروري است كه مباني را از نشانههايي كه در سطوح بالاتر (سبك، طرح، داستان، معاني) وجود دارد، استنباط ميكنيم. از اين رو، طبيعي است كه برخي از آنچه در سطوح بالاتر ذكر شد، در مباني، از جهت ديگر مورد بحث قرار گيرد. پس در اينجا به برخي از مباني قصههاي قرآني اشاره ميشود:
جهان هستي بر اساس توحيد تفسير ميشود. ماسوي الله، آفريده و پرورش يافته خداوند متعال است. خداوند متعال، خالق و قادر بر همه چيز است و هيچ چيز خارج از خواست او رخ نميدهد. حتي شيطان بياذن تكويني او، قادر بر هيچ كاري نيست. بنابراين، آنچه موجود است (ما سوي الله) جنود الهياند كه به فرمان او حركت ميكنند و در اين ميان، فرقي بين پرندگان آسمان و سنگريزههاي بيابان نيست.
ملايك، كارگزاران الهياند كه به خواست او كار ميكنند و هيچ معصيتي در كارشان نيست. آنها مراتب متفاوتي دارند.
انسان مخلوقي مكلف است كه ميتواند تا مقام خليفةالهي پيش رود و مسجود ملايك قرار گيرد و نيز ميتواند از هر حيواني پستتر شود.
برخي انسانها (پيامبران) ميتوانند از طريق وحي، پيام الهي را دريافت كنند. خداوند متعال، آنان را براي هدايت نوع بشر فرستاده است تا بشر را از تاريكي به سوي نور راهنمايي كنند.
انسان پس از دنيا وارد برزخ ميشود، سپس در قيامت به پاداش يا كيفر اعمالش ميرسد و به صورت ابدي در جايگاه خود، جهنم يا بهشت، خواهد بود.
در جوامع انساني، سنن الهي حاكم و جاري است كه بر اساس اين سنن، تاريخ شكل ميگيرد.
جن از ديگر مخلوقات الهي است كه مانند انسان، مكلّف است. برخي از آنان مؤمن و برخي كافرند. مؤمنان آنها به پيامبران انساني اقتدا ميكنند. آنها از جهت قدرت از انسانها برترند و در قيامت به بهشت يا جهنم، به پاداش يا كيفر اعمال خود ميرسند.
برخي حيوانات در قصههاي قرآني، داراي شعور و قدرت درك بعضي معارف هستند.
نكته پاياني
در پايان بحث طرح گفته شد كه الگوگيري از ويژگيهاي داستاني به دينيتر شدن روايتهاي ساخته شده كمكي نميكند؛ چرا كه فرم قصههاي قرآني با توجه به شرايط و اهداف ويژه شكل گرفته است. شاهد اين مدعي اين است كه بنا به شرايط و اهداف خاص هر يك از اين قصهها، فرم آنها تغيير ميكند.
به نظر ميرسد از دو سطح پاياني، يعني معاني و مباني، ميتوان براي ساخت روايت ديني الگو گرفت؛ چرا كه گفته شد «هويت يك متن به مباني آن است.» پس براي تحقق روايت ديني، بايد به مباني اين قصهها توجه و از آنها پيروي كرد. آنگاه ميتوان انتظار داشت كه قصه ديني داشته باشيم. به تعبير ديگر، در صورتي كه روايتي در مباني هستيشناختي و انسانشناختي و بايدها و نبايدها از مباني اين قصهها و قرآن پيروي كند، ميتوان گفت كه روايتي ديني داريم.
بخش سوم: تحليلي بر سطوح روايت در قصه يوسف عليه السلام
فصل اول: مروري بر چينش و نقل رويدادها
فصل دوم: تحليل قصه
سبك در قصه يوسف عليه السلام
داستاني در قصه يوسف عليه السلام
طرح در قصه يوسف عليه السلام
معاني در قصه يوسف عليه السلام
مباني در قصه يوسف عليه السلام
قصه حضرت يوسف عليه السلام يكي از قصههاي شاخص در قصص قرآن كريم است؛ چرا كه تنها قصه بلندي است كه يكجا و منسجم روايت ميشود. از اين رو، در مقام تحليل بسيار مورد توجه قرار گرفته است. در ادامه، براي «تطبيق» و «اجرا كردن» آنچه در طول پژوهش از سطوح متن روايت شده، مطرح گرديد، اين قصه را بررسي ميكنيم.
فصل اول: مروري بر چينش و نقل رويدادها
يوسف رؤياي خويش را براي پدر نقل ميكند و پدر او را از نقل آن براي برادرانش، برحذر ميدارد.
برادران با هم گفتوگو ميكنند و تصميم ميگيرند كه يوسف را در چاه بيندازند.
برادران نزد پدر ميآيند و با حيله، يوسف را با خود ميبرند.
برادران، يوسف را در چاه مياندازند.
برادران، شبهنگام نزد پدر ميآيند و ميگويند كه يوسف را گرگ خورده است.
قافلهاي يوسف را در چاه مييابد و او را به مصر ميبرد و به عنوان برده ميفروشد.
عزيز مصر، يوسف را ميخرد و او را به زنش واميگذارد و توصيه ميكند كه وي را گرامي بدارد؛ چرا كه ممكن است او را به فرزندي بپذيرند.
يوسف به سن رشد ميرسد و خداوند به او «حكم» و «علم» عطا ميفرمايد.
زن عزيز مصر از او كام ميخواهد. يوسف پارسايي ميورزد و فرار ميكند. عزيز مصر در آستانه در، ماجرا را ميبيند و همه چيز را متوجه ميشود.
زنان مصري ماجرا را ميشنوند و زن عزيز مصر را سرزنش ميكنند.
زن عزيز مصر، زنان مصري را دعوت و در آن مجلس، يوسف را وارد ميكند. آنان از زيبايي يوسف حيرت ميكنند و بياختيار انگشتان خود را ميبرند.
براي فراموش شدن ماجرا يوسف را به زندان مياندازند.
دو زنداني، رؤياهاي خود را به يوسف ميگويند. يوسف رؤياي آنان را تعبير ميكند و از يكي از آن دو ميخواهد كه او را نزد فرمانروا ياد آورد، ولي او فراموش ميكند. يوسف چند سال در زندان ميماند.
فرمانرواي مصر خوابي عجيب ميبيند كه خوابگزاران از تعبير آن در ميمانند و همان زنداني پيشين، يوسف را به ياد ميآورد.
وي نزد يوسف ميآيد و از تعبير رؤياي فرمانروا ميپرسد. يوسف آن را تعبير ميكند.
فرمانروا همان فرد را ميفرستد تا خبر آزادي يوسف را برساند و وي را با خود بياورد.
يوسف شرط بيرون آمدنش از زندان را روشن شدن تهمتي كه به او زده شده است، قرار ميدهد.
زنان مصري و زن عزير مصر به بيگناهي يوسف اعتراف ميكنند.
فرمانروا يوسف را كارگزار بزرگ خود ميكند.
برادران يوسف به دليل قحطي و تهيه آذوقه به مصر نزد يوسف ميآيند، ولي او را نميشناسند.
يوسف ضمن بزرگداشت آنها و دادن آذوقه، از ايشان ميخواهد در سفر ديگر، برادرشان (بنيامين) را با خود بياورند.
برادران با دادن تعهد، پدر را راضي ميكنند كه برادر يوسف (بنيامين) را با خود ببرند.
چون برادران همراه بنيامين نزد يوسف برميگردند، يوسف با نقشهاي بنيامين را نزد خود نگاه ميدارد.
برادران نزد پدر بازميگردند و از نگه داشتن بنيامين خبر ميدهند. پدر از آنها ميخواهد كه نااميد نباشند و از يوسف هم خبر گيرند.
چون بار ديگر نزد يوسف برميگردند، يوسف خود را معرفي ميكند و از آنها ميخواهد كه پدر و همه اهل خود را به مصر آورند.
چون قافله به كنعان ميرسد، پيراهن يوسف را بر ديدگان پدر ميگذارند. پدر بينا ميشود و همگي به مصر ميروند.
چون نزد يوسف ميرسند، يوسف پدر و مادرش را بر تخت مينشاند و همگي به شكرانه اين ديدار سجده ميكنند.
خداوند به رسول اكرم صلي الله عليه و آله ميفرمايد اين قصه از خبرهاي غيبي است كه به تو گفتيم.
فصل دوم: تحليل قصه
چنانكه گفتيم، مقصود از اين فصل آن است كه آنچه به صورت كلي درباره سطوح متن در قصههاي قرآني بيان شد، در قصه حضرت يوسف عليه السلام اجرا گردد. بنابراين، بايد يك به يك سطوح متن اين قصه را بررسي كنيم، ولي پيش از آن، نگاهي به چگونگي ورود و خروج قرآن در قصه يوسف داريم.
سوره يوسف با اين آيات آغاز ميشود:
الر تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ الْمُبِينِ إِنَّا أَنزَلْنَاهُ قرآنا عَرَبِيًّا لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ هَـذَا الْقرآن وَإِن كُنتَ مِن قَبْلِهِ لَمِنَ الْغَافِلِينَ. (يوسف: 1 ـ 3)
اين آيههاي كتاب روشن است. كه ما آن را قرآني عربي نازل كردهايم؛ شايد تعقل كنيد. ما با اين قرآن كه به تو وحي ميكنيم، (در ضمن) بهترين داستان را برايت ميسراييم؛ گرچه پيش از آن از بيخبران بودي.
اين آيات، مقدمه ورود به فضاي قصه است و در ضمن، راوي و روايتنيوش ( خداوند متعال و رسول اكرم صلي الله عليه و آله ) مشخص ميشوند.
جالب اينكه در انتهاي اين قصه، به همين صورت از فضاي قصه فاصله گرفته ميشود. ابتدا در آيه 102 بار ديگر خداوند، خطاب به رسول اكرم صلي الله عليه و آله ميفرمايد: «اين از خبرهاي غيبي است كه براي تو حكايت كرديم».
«ذَلِكَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَمَا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَهُمْ يَمْكُرُونَ؛ اي پيامبر! اين سرگذشت از خبرهاي غيب است كه آن را به تو وحي ميكنيم و تو آن گاه كه برادران يوسف همگي بر كار خود مصمم شدند و درباره يوسف بدانديشي ميكردند، نزد آنان نبودي كه از اخبارشان آگاه شوي».
پس از اين مخاطبه، سياق معمول آيات (بدون خطاب) دنبال ميشود: «وَكَأَيِّنْ مِنْ آيَةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ؛ و چه بسيار نشانههايي بر يكتايي خدا در آسمانها و زمين است كه مردم بر آن ميگذرند، ولي از آنها روي ميگردانند و آنها را درك نمي كنند». (يوسف: 105)
گفتيم كه سبك، اولين سطح از روايت است كه مخاطب با آن برخورد ميكند و آن، «عناصر بياني محسوس متن» است كه در قصه، همان واژهها هستند.
در زمينه سبك قصه يوسف عليه السلام سخن بسيار است، ولي به اجمال ميتوان به اين نكات پرداخت:
الف) نرمي خاص واژهها و موسيقي كلمات در اين قصه
يكي از ضروريات هر روايت درست، هماهنگي سطوح متن با هم است. به بيان ديگر، فرم، بايد هماهنگ با معاني و مباني ساخته شود و سطوح بالاتر بايد هماهنگ با سطوح پايينتر سامان يابد؛ يعني روساخت، هماهنگ با ژرفساخت باشد. در بررسي قصههاي قرآني، اين مهم به بهترين شكل رعايت شده است.
در قصه يوسف، هماهنگ با محتواي نرم قصه، واژهها نيز نرم و با موسيقي آرامبخش انتخاب شده است. به اولين قطعه از اين قصه توجه كنيد:
إِذْ قَالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يَا أَبتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ قَالَ يَا بُنَيَّ لاَ تَقْصُصْ رُؤْيَاكَ عَلَي إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُواْ لَكَ كَيْدًا إِنَّ الشَّيْطَانَ لِلإِنسَانِ عَدُوٌّ مُّبِينٌ. (يوسف: 4 و 5)
ياد كن هنگامي را كه يوسف به پدرش يعقوب گفت: «اي پدر، من در خواب يازده ستاره و نيز خورشيد و ماه را ديدم; آنها را ديدم كه براي من سجده ميكنند.» يعقوب گفت: «اي پسر من، خوابت را براي برادرانت حكايت مكن؛ زيرا آنان بر تو حسد ميبرند و قطعاً براي تو نيرنگي ميانديشند و شيطان آنان را تحريك خواهد كرد كه نيرنگ خود را به كار بندند؛ چرا كه شيطان براي آدمي دشمني آشكار است».
در اين آيات، نرمي كلمات به خوبي احساس ميشود. اين قطعه را با قطعهاي در سوره قمر مقايسه كنيد كه هماهنگ با معنا و احساسي كه قرار است در مخاطب ايجاد شود، ضرباهنگ و موسيقي واژهها كوبنده است:
كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ فَقَالُوا أَبَشَرًا مِّنَّا وَاحِدًا نَّتَّبِعُهُ إِنَّا إِذًا لَّفِي ضَلَالٍ وَسُعُرٍ أَؤُلْقِيَ الذِّكْرُ عَلَيْهِ مِن بَيْنِنَا بَلْ هُوَ كَذَّابٌ أَشِرٌ سَيَعْلَمُونَ غَدًا مَّنِ الْكَذَّابُ الْأَشِرُ إِنَّا مُرْسِلُو النَّاقَةِ فِتْنَةً لَّهُمْ فَارْتَقِبْهُمْ وَاصْطَبِرْ وَنَبِّئْهُمْ أَنَّ الْمَاء قِسْمَةٌ بَيْنَهُمْ كُلُّ شِرْبٍ مُّحْتَضَرٌ فَنَادَوْا صَاحِبَهُمْ فَتَعَاطَي فَعَقَرَ فَكَيْفَ كَانَ عَذَابِي وَنُذُرِ إِنَّا أَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ صَيْحَةً وَاحِدَةً فَكَانُوا كَهَشِيمِ الْمُحْتَظِرِ وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِن مُّدَّكِرٍ. (قمر: 23 ـ 32)
قوم ثمود نيز هشدارها را دروغ انگاشتند و گفتند: «آيا از بشري كه از جنس خود ما و تنهاست و هيچ يار و ياوري ندارد پيروي كنيم؟ در اين صورت، ما قطعاً در گمراهي و جنوني شگفت خواهيم بود. آيا از ميان ما وحي فقط بر او القا شده است؟ او بر ما هيچ امتيازي ندارد، بلكه بسيار دروغپرداز و متكبر است و ميخواهد بدين وسيله بر ما بزرگي كند.» فردا به زودي خواهند دانست كه دروغپرداز و متكبر كيست. به پيامبرشان صالح گفتيم: «همانا ما به شيوه اعجاز، آن شتري را كه ميخواهند برايشان ميفرستيم تا آنان را بيازماييم; پس در انتظار ]عملكرد[ آنان باش و بر آزارشان شكيبايي كن.» و به او گفتيم: «به آنان اعلام كن كه آب چشمه، ميان آنان و شتر سهميهبندي شده است و براي هر سهمي از شُرب، صاحب آن حاضر ميشود.» پس ]از چندي[ رفيقشان را صدا كردند كه شتر را از پاي درآورد; او هم پي كردن و كشتن شتر را برعهده گرفت و آن را پي كرد و كشت اينك بنگريد كه عذاب من و هشدارهايم چگونه بود؟ ما بانگي مهيب بر آنان فرستاديم و آنان همچون خار و خاشاكي كه آغلداران براي دامهايشان جمعآوري ميكنند، خشك و بيرمق شدند. همانا ما قرآن را براي فراگيري همگان آسان كرديم; پس آيا كسي هست كه متذكر شود و خدا را بشناسد و به صفات و افعال او پي ببرد؟
ب) ظرافت در به كارگيري كلمات
در قصه يوسف عليه السلام ظرافتهاي بسياري به كار رفته است.
براي نمونه، ميتوان به اين آيه استناد كرد كه شرح ظرافتهاي آن در بخش قبل گذشت:
وَرَاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهَا عَنْ نَفْسِهِ وَغَلَّقَتْ الْأَبْوَابَ وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَايَ إِنَّهُ لَا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ. (يوسف: 23)
و آن زني كه يوسف در خانه او بود از يوسف خواست كه خود را در اختيار او نهد و درها را محكم بست و به يوسف گفت: «بيا كه براي تو آماده شدهام.» يوسف گفت: «پناه بر خدا ! او پروردگار من است كه جايگاه مرا نيكو قرار داده است. كاري كه مرا بدان فرا ميخواني ستمكاري است و ستمكاران رستگار نميشوند».
گفته شد كه داستان عبارت است از: «رويدادها به ترتيب واقعي و تاريخي خود.» نيز گفته شد كه در داستان چهار عنصر رويداد، شخصيت، زمان و مكان بررسي ميشود. اينك يكايك اين عناصر را در قصه يوسف پي ميگيريم.
الف) رويداد در قصه يوسف عليه السلام
گفتيم كه رويدادها در قصص قرآني به دو قسم رويدادهاي عادي و اعجازين تقسيم ميشوند. از اين منظر، بيشتر رويدادهاي قصه يوسف، رويدادهايي عادياند. البته رويدادهاي اعجازين هم ميتوان در اين قصه يافت؛ مانند خبر دادن يوسف عليه السلام به تأويل رؤياها كه به تعليم الهي صورت گرفته است.
ب) شخصيت در قصه يوسف عليه السلام
زير فصل ها
يك ـ حضور الهي در قصه حضرت يوسف عليه السلام
دو ـ ساير شخصيتها
يك ـ حضور الهي در قصه حضرت يوسف عليه السلام
بيشترين حضور الهي در قصص قرآن را در قصه حضرت موسي عليه السلام ميبينيم كه به آن اشاره شد، ولي در قصه يوسف عليه السلام هم در مقياسي كمتر، خداوند
متعال به عنوان يك كنشگر حضور دارد. براي مثال، هنگامي كه برادران، يوسف را در چاه مياندازند، خداوند متعال با الهام به يوسف، به وي اطمينان ميدهد كه برادرانش را به اين كارشان آگاه ميكند.
فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَأَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيَابَةِ الْجُبِّ وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هَذَا وَهُمْ لا يَشْعُرُونَ. (يوسف: 15)
پس وقتي او را بردند و همداستان شدند تا او را در نهانخانه چاه بگذارند [، چنين كردند]. و به او وحي كرديم كه قطعاً آنان را از اين كارشان ـ در حالي كه نميدانند ـ باخبر خواهي كرد.
و نيز در آيه 56، خداوند متعال مكانت يافتن يوسف عليه السلام را، به خود نسبت ميدهد:
وَكَذَلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَيْثُ يَشَاءُ نُصِيبُ بِرَحْمَتِنَا مَنْ نَشَاءُ وَلَا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ. (يوسف: 56)
و بدين گونه يوسف را در سرزمين [مصر] قدرت داديم، كه در آن، هر جا كه ميخواست سكونت ميكرد. هر كه را بخواهيم به رحمت خود ميرسانيم و اجر نيكوكاران را تباه نميسازيم.
همچنين در آيه 76 خداوند متعال نقشه يوسف عليه السلام را براي نگه داشتن بنيامين، به الهام خود ميداند.
فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعَاءِ أَخِيهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَهَا مِنْ وِعَاءِ أَخِيهِ كَذَلِكَ كِدْنَا لِيُوسُفَ مَا كَانَ لِيَأْخُذَ أَخَاهُ فِي دِينِ الْمَلِكِ إِلا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مَنْ نَشَاءُ وَفَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ. (يوسف: 76)
پس [يوسف] به [بازرسي] بارهاي آنان، پيش از بار برادرش، پرداخت. آنگاه آن را از بار برادرش [بنيامين] درآورد. اين گونه به يوسف
شيوه آموختيم. [چرا كه] او در آيين پادشاه نميتوانست برادرش را بازداشت كند، مگر اينكه خدا بخواهد [و چنين راهي به او بنمايد]. درجات كساني را كه بخواهيم بالا ميبريم و فوق هر صاحب دانشي دانشوري است.
دو ـ ساير شخصيتها
در قصه يوسف عليه السلام ، تنوع شخصيتها جلوهاي زيبا به اين قصه بخشيده است. يوسف به عنوان شخصيت اصلي در مركز اين قصه حضور دارد. او نمونه بشري زيباروست كه همه را مفتون خود ميكند و با وجود تمام دامهاي نفساني، به بالاترين درجه پاك ميماند.
يعقوب نمونه تمامعيار بردباري است. او پدري هجرانكشيده است كه چهل سال در فراق فرزندش ميگريد و هيچگاه فرزند عزيزش را از ياد نميبرد.
زن عزيز مصر، نمونه زني هوسران است كه در راه رسيدن به هدف خود، گستاخانه عمل ميكند.
برادران يوسف، نمونه شخصيتهاي حسودي هستند كه حاضر ميشوند برادرشان را در چاه بيندازند و پدر پيرشان را به هجران او دچار كنند.
طرح را «چگونگي بيان يك روايت» يا به تعبير ديگر «گونه و چينش روايت رويدادها» تعريف كرديم.
در بحث طرح، هماهنگ با بحث داستان، از چهار عنصر اساسي سخن به ميان ميآيد: 1. رويداد؛ 2. شخصيت؛ 3. زمان؛ 4. مكان.
پيش از ورود به اين چهار محور بحث، نگاهي به چگونگي «آغاز اين قصه خالي از لطف نيست.
آغاز قصه
در قصه يوسف عليه السلام ، داستان از مدتها قبل آغاز شده است (آنجا كه جوانه حسد در دل برادران سر برميآورد)، ولي طرح، از رؤياي يوسف آغاز ميشود كه به نوعي خلاصه همه قصه است: «إِذْ قَالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يَا أَبتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَﭐلشَّمْسَ وَﭐلْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ؛ چون يوسف به پدرش گفت: «اي پدر ! من در خواب يازده ستاره با خورشيد و ماه ديدم كه براي من در حال سجدهاند». (يوسف: 4)
و با تأويل رؤيا به پايان ميرسد:
فَلَمَّا دَخَلُواْ عَلَيٰ يُوسُفَ ءَاوَيٰ إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ وَقَالَ ﭐدْخُلُواْ مِصْرَ إِن شَاءَ ﭐللَّهُ ءَامِنِينَ وَرَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَي ﭐلْعَرْشِ وَخَرُّواْ لَهُ سُجَّداً وَقَالَ يَا أَبَتِ هَـٰذَا تَأْوِيلُ رُؤْيَايَ مِن قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّي حَقّاً وَقَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ ﭐلسِّجْنِ وَجَاءََ بِكُم مِّنَ ﭐلْبَدْوِ مِن بَعْدِ أَن نَّزغَ ﭐلشَّيْطَانُ بَيْنِي وَبَيْنَ إِخْوَتِي إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِّمَا يَشَاءُ إِنَّهُ هُوَ ﭐلْعَلِيمُ ﭐلْحَكِيمُ. (يوسف: 100)
و چون نزد يوسف رفتند، پدر و مادرش را نزد خود جاي داد و گفت: «داخل مصر شويد كه اگر خدا بخواهد در امان خواهيد بود.» و پدر و مادر خويش را بر تخت نشاند و همگي سجدهكنان به رو درافتادند، گفت: «پدر جان! اين تعبير رؤياي پيشين من است كه پروردگارم آن را محقق كرد و به من نيكي كرد كه از زندان بيرونم آورد و شما را پس از آنكه شيطان ميان من و برادرانم را به هم زد از آن بيابان (به
اينجا) آورد كه پروردگارم درباره آنچه اراده كند، دقيق است. آري، او داناي حكيم است».
جالب اينكه رؤيا يكي از تمهاي اصلي اين قصه است؛ چرا كه قرآن كريم يكي از نشانههاي نبوت حضرت يوسف را توانايي تعبير رؤيا ميداند:
رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنْ الْمُلْكِ وَعَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحَادِيثِ فَاطِرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِمًا وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ. (يوسف: 101)
پروردگارا اين سلطنت را به من دادي، و تعبير حوادث رؤيا به من آموختي، تويي خالق آسمانها و زمين! تو در دنيا و آخرت مولاي مني، مرا مسلمان بميران و قرين شايستگانم بفرما.
پس از اين رؤيا، گفتوگوي برادران درباره چگونگي سر به نيست كردن يوسف آمده است:
إِذْ قَالُواْ لَيُوسُفُ وَأَخُوهُ أَحَبُّ إِلَي أَبِينَا مِنَّا وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبَانَا لَفِي ضَلاَلٍ مُّبِينٍ اقْتُلُواْ يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضًا يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ وَتَكُونُواْ مِن بَعْدِهِ قَوْمًا صَالِحِينَ قَالَ قَآئِلٌ مِّنْهُمْ لاَ تَقْتُلُواْ يُوسُفَ وَأَلْقُوهُ فِي غَيَابَةِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ إِن كُنتُمْ فَاعِلِينَ. (يوسف: 8 ـ 10)
آن دم كه گفتند: «يوسف و برادرش نزد پدرمان از ما كه دستهاي نيرومنديم، محبوبترند، كه پدر ما در ضلالتي آشكار است يوسف را بكشيد يا به سرزميني دور بيندازيدش كه علاقه پدرتان خاص شما شود، و پس از آن مردمي شايسته شويد.» يكي از ايشان گفت: «يوسف را مكشيد؛ اگر كاري ميكنيد او را به قعر چاه افكنيد كه بعضي مسافران او را برگيرند».
با همين چند خط گفتوگو، شخصيتهاي اصلي داستان (يوسف و برادران) و موضوع محوري داستان معرفي ميشوند.
پس از اين مقدمه، به سراغ چهار عنصري ميرويم كه در طرح مطرح ميشوند:
الف) شيوه ارائه رويداد به وسيله طرح در قصه يوسف عليه السلام
گفته شد كه شيوه ارائه رويداد، ذيل سه عنوان مطرح ميشود: 1. نظم؛ 2. سرعت روايي؛ 3. تكرار.
قصه يوسف عليه السلام با «نظم» طبيعي پيش ميرود؛ بدون هيچگونه رفتن به گذشته يا آينده. همچنين هيچگونه «تكراري» ندارد؛ چنانكه رويدادهاي اين قصه فقط يك بار در سوره يوسف عليه السلام آمده و در هيچ كجاي قرآن تكرار نشده است.
از نظر «سرعت روايي»، گفته شد كه قصهگو براي ارائه داستان خود، ابزارهايي دارد كه عبارت بودند از: 1. صحنه؛ 2.تلخيص؛ 3.حذف؛ 4. توصيف.
به روش معمول قصههاي قرآن، در قصه يوسف عليه السلام نيز بيشترين استفاده از «صحنه» شده و از ميان عناصر صحنه، بيش از همه «گفتوگو» مورد توجه است؛ به گونهاي كه آغاز قصه حضرت يوسف عليه السلام با صحنه و گفتوگوست: «إِذْ قَالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يَا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ؛ [ياد كن] زماني را كه يوسف به پدرش گفت: «اي پدر، من [در خواب] يازده ستاره را با خورشيد و ماه ديدم. ديدم [آنها] براي من سجده ميكنند». (يوسف: 4)
بيش از هشتاد درصد حجم اين قصه به گفتوگو اختصاص دارد.
عنصر ديگري كه در قصه يوسف عليه السلام بسيار به كار رفته، «حذف» است. اين حذفها به ريتم مناسب قصه كمك فراواني كرده است و البته در تمام
موارد حذف، ماجراي حذف شده را شواهدي به خوبي نشان ميدهد. براي نمونه، به حذفي كه بين آيه 45 و آيه 46 اتفاق افتاده است ميتوان توجه كرد:
وَقَالَ ﭐلَّذِي نَجَا مِنْهُمَا وَﭐدَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَاْ أُنَبِّئُكُم بِتَأْوِيلِهِ فَأَرْسِلُونِ يُوسُفُ أَيُّهَا ﭐلصِّدِّيقُ أَفْتِنَا فِي سَبْعِ بَقَرَاتٍ سِمَانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجَافٌ وَسَبْعِ سُنبُلَاتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ يَابِسَاتٍ لَّعَلِّي أَرْجِعُ إِلَي ﭐلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ. (يوسف: 45 و 46)
آن كس از آن دو تن كه نجات يافته بود و پس از مدتي به خاطر آورد، گفت: «من از تعبير آن خبرتان ميدهم، مرا بفرستيد. اي يوسف راستگوي ! درباره هفت گاو فربه كه هفت گاو لاغر، آنها را ميخورند و هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشكيده به ما نظر بده، تا شايد نزد كسان بازگردم و آنها [حقيقت را] بدانند».
در اين قصه از عنصر «تلخيص» كمتر استفاده شده است. از معدود موارد استفاده از اين عنصر ميتوان اين مثال را آورد: «وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ ءَاتَيْنَاهُ حُكْماً وَعِلْماً وَكَذَ ٰلِكَ نَجْزِي ﭐلْمُحْسِنِينَ؛ و چون به رشد رسيد، حكمت و علمي به او داديم و نيكوكاران را چنين پاداش ميدهيم». (يوسف: 22)
كه چندين سال دوران رشد يوسف را در يك جمله خلاصه ميكند.
ب) چگونگي ارائه شخصيت از طريق طرح در قصه يوسف عليه السلام
در بحث شخصيت در طرح، دو نكته را بايد يادآوري كنيم:
شخصيتها بيشتر به طور غيرمستقيم ارائه ميشوند. براي نمونه، مخاطب، روحيات برادران يوسف را از طريق گفتار ايشان ميشناسد. همانطور كه نهايت زيبايي يوسف را نه از طريق توصيف مستقيم، بلكه از طريق واكنشهاي ديگر شخصيتها درمييابد.
البته در كنار اين توصيفهاي غيرمستقيم، به ندرت شخصيت به صورت مستقيم توصيف ميشود؛ مانند:
وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلَا أَنْ رَأَيٰ بُرْهَانَ رَبِّهِ ۚ كَذَٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ. (يوسف: 24)
و در حقيقت [آن زن] آهنگ وي كرد، و [يوسف نيز] اگر برهان پروردگارش را نديده بود، آهنگ او ميكرد. چنين [كرديم] تا بدي و زشتكاري را از او بازگردانيم؛ چرا كه او از بندگان مخلص ما بود.
كه خداوند متعال يوسف عليه السلام را به عنوان عبد مخلَص ياد ميكند.
نام بردن از شخصيتها: يكي از ويژگيهاي قصص قرآن، آن است كه به ندرت نام شخصيتي را ميآورد و اين كار دلايل متعددي دارد. در قصه يوسف از ميان شخصيتهاي متعدد، تنها از يوسف و يعقوب به نام ياد شده و بيشتر وصف جاي نام اشخاص را گرفته است.
قرآن به جاي نام زليخا او را با اين وصف ياد ميكند: «وَ راوَدَتْهُ الّتي هُوَ في بَيْتِها»؛ چرا كه اين وصف علاوه بر اشاره به شخص، علت ماجرا را نيز توضيح ميدهد.
ج) چگونگي ارائه مكان از طريق طرح در قصه يوسف عليه السلام
قصه يوسف از معدود قصههايي است كه مكان وقوع حوادث را بيان ميكند.
وَقَالَ الَّذِي اشْتَرَاهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْوَاهُ عَسَيٰ أَنْ يَنْفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدًا... . (يوسف: 21)
آن كس از مردم مصر كه وي را خريده بود، به زن خود گفت: «منزلت وي را گرامي بدار، شايد ما را سود دهد يا به فرزنديش گيريم...».
در اين آيه نام مصر ذكر شده است؛ چرا كه لازمه تبيين ابعاد داستان بنياسرائيل، چگونگي آمدنشان به اين سرزمين و بعدها چگونگي خارج شدنشان از اين سرزمين با هدايت موسي عليه السلام ، به ذكر و مشخص كردن مكان بستگي داشته است.
د) چگونگي ارائه زمان از طريق طرح در قصه يوسف عليه السلام
همچنان كه رويه قرآن كريم در ساير قصههاست، از دوره تاريخي كه يوسف در آن ميزيسته، ذكري نشده است، ولي زمان به معناي قطعههايي از زمان كه رويداد در آن اتفاق افتاده (زمان رويداد)، در جاي جاي اين قصه آمده است.
در قصه يوسف درونمايههاي متعددي ميتوان استنباط كرد، ولي اصليترين درونمايه آن است كه «خواست و اراده الهي در تمام امور غلبه دارد.» در آيه 21 به اين موضوع اشاره شده است:
وَقَالَ الَّذِي اشْتَرَاهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْوَاهُ عَسَي أَنْ يَنفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدًا وَكَذَلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ وَلِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحَادِيثِ وَاللَّهُ غَالِبٌ عَلَي أَمْرِهِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ. (يوسف: 21)
در قصه يوسف، برادران او ميخواهند يوسف را از جلوي ديدگان يعقوب عليه السلام دور كنند. ولي خود از چشم پدر ميافتند. آنها يوسف را در چاه مياندازند، ولي خداوند متعال او را عزير مصر ميكند.
خلاصه آنكه «كسي كه در عبوديت خداوند متعال بكوشد، خداوند متعال، خود متكفل او ميشود.» يوسف در تمام مراحل زندگي و در آزمايشهاي
دشوار، چه در خانه عزيز مصر و چه در زندان نميلغزد و در مقابل وسوسههاي شيطان، خدا را ياد ميكند. خداوند متعال نيز او را حفظ ميكند و از چاه به جاه و از ذلت به عزت ميرساند. در مقابل، در اين قصه كسي كه از عبوديت خدا سر بر ميتابد و در مقابل خداوند متعال معصيت ميكند، عزتش به ذلت تبديل ميشود.
مباني را «پيشفرضهاي مؤلف براي ساخت جهاني داستاني» تعريف كرديم و به برخي مباني قصههاي قرآني اشاره شد. مباني قصه يوسف، جدا از مباني عمومي قصههاي قرآني نيست. به برخي از مباني اين قصه اشاره ميشود:
امر و خواست الهي در جهان جاري و ساري است: در قصه يوسف، خداوند متعال همهكاره جهان داستاني است. «والله غالب علي امره»؛ يعني هيچ يك از شخصيتها برخلاف خواست خدا نميتوانند چيزي را تغيير دهند و به سرانجام برسانند. پس اين امر خداوند متعال است كه در جهان داستاني قصه يوسف به پيش ميرود و نه آنچه ديگران ميخواهند.
خداوند متعال براي هدايت انسانها اشخاصي را ميفرستد: از ديگر مباني قصه يوسف، نبوت است؛ اينكه خداوند متعال انساني را (يوسف) براي هدايت امتي ميفرستد تا آنان را به توحيد دعوت كند.
خداوند، جهان را عادلانه اداره ميكند: در جهان قصه يوسف، عدل الهي را در جريان ميبينيم؛ نه نيكوكاري بدون پاداش ميماند و نه گنهكاري بدون مجازات.
انسان در مقابل امر الهي مكلف است: انسان در مقابل خداوند متعال، مأمور به انجام دادن اموري است كه در صورت عمل به تكليف، پاداش
ميگيرد و در صورت تخلف مجازات ميشود. يوسف به اين تكليف عمل ميكند و برادران از اين تكليف تخلف ميكنند.
انسان مختار است: انسان مختار است و به واسطه اراده خود ميتواند خداوند متعال را اطاعت يا نافرماني كند.
آنچه گفته شد، برخي از مباني اين قصه است، ولي مباني به اين موارد منحصر نيست.
جمعبندي و خلاصه مطالب
روايت در اصطلاح روايتشناسي عبارت است از: «نقل رويداد يا رويدادها از هر طريق بياني.» اين «نقل كردن» به صورت شفاهي، كتبي، بازي كردن، اشارهاي يا تصويري است؛ اعم از اينكه اين ماجراها واقعي باشد يا ساختگي و خيالي. با اين وصف، روايت طيف بسيار گستردهاي را شامل ميشود، مانند: تاريخ، گزارش خبري، قصه، حكايت، رمان، داستان كوتاه، فيلم، تئاتر و مانند آن. در اين صورت، قصص قرآني هم نوعي «روايت» به شمار ميروند.
هر روايت يك نوع ارتباط انساني است؛ يعني شخصي براي مخاطبي پيامي ميفرستد. به اين دليل، هر روايت اركان يك ارتباط را دارد كه عبارت است از: 1. فرستنده؛ 2. پيام؛ 3. گيرنده. در يك روايت، قصهگو، فرستنده؛ قصه، پيام؛ و مخاطب قصه، گيرنده خواهد بود.
«متن روايت شده» (قصه)، سطوحي دارد:
سبك: سبك اولين سطحي است كه مخاطب با آن روبهرو ميشود. سبك در اين اصطلاح به معناي «عناصر بياني و محسوس يك متن روايت شده است.» در قصه مكتوب، واژگان و در فيلم، تصوير و صدا، عناصر سبكي را تشكيل ميدهند.
طرح و داستان: مخاطب پس از دريافت سبك، از طريق آن به ماجراهايي پي ميبرد؛ يعني قصهگو به وسيله واژگان (سبك) قصهاي (ماجراهايي) را بيان ميكند. تا اينجا همه روايتشناسان همعقيده هستند، ولي اولين بار شكلگرايان روس، همين سطح ماجراها را به دو سطح داستان و طرح تقسيم كردند. در اصطلاح ايشان، داستان «شرح ساده رويدادهاست، آنچنان كه در واقع رخ داده است» و طرح «چگونگي ارائه داستان توسط روايتگر است».
معاني: روايتگر، رخدادهايي را نقل ميكند، ولي اين رخدادها به گونهاي انتخاب و سامان داده ميشوند كه معاني خاص را به مخاطب منتقل كنند. به اين معاني، «درونمايه» يا «تم» نيز ميگويند. يك قصه به طور معمول يك درونمايه اصلي و چند درونمايه فرعي دارد.
مباني: مباني را ميتوان «پيشفرضهاي هستيشناختي و ايدئولوژيك اثر» تعريف كرد. مخاطب در مرحله اول با سبك اثر روبهرو ميشود؛ از طريق سبك، طرح؛ و از طريق طرح، داستان را استنباط ميكند. سپس با توجه به سبك و طرح و داستان، معاني و درونمايه اثر را در مييابد و با توجه به تمام اين سطوح، مباني را ميتواند استنباط كند.
با توجه به اينكه قصص قرآني ذيل متن روايت شده ميگنجد، آيا سطوح نام برده براي متن روايت شده را در قصههاي قرآني نيز ميتوان
ترسيم كرد؟ اگر هست، اين سطوح در قصههاي قرآني چه ويژگيهايي پيدا كرده است؟ با توجه به اين پرسش كانوني، در اين پژوهش، يك به يك سطوح قصههاي قرآني برشمرده و ويژگي هر يك بيان شد كه جمعبندي از اين قرار است:
سبك در قصههاي قرآني به معناي «واژهها و چگونگي به كارگيري آنهاست». ميدانيم كه قرآن معجزه بزرگ رسول گرامي اسلام است و پژوهشگران قرآني در تبيين وجوه اعجازي قرآن، بيشتر به جنبههاي سبكي آن توجه كردهاند. از سوي ديگر، عمده مباحثي كه در باب جنبههاي سبكي قرآن مطرح شده، درباره قصههاي قرآني نيز مصداق دارد. از اين رو، شرح و بيان جنبههاي سبكي قصههاي قرآني، پژوهشي مستقل ميطلبد. به اين دليل، در اين پژوهش فقط به سه مورد اشاره شده است: 1.
؛ 2.
؛ 3.
معمولاً چهار عنصر اساسي را براي داستان برميشمرند: رويداد؛ شخصيت؛ زمان؛ مكان.
الف) رويداد در قصههاي قرآن
دو نوع رويداد در قصههاي قرآني وجود دارد كه عبارتند از:
رويدادهاي عادي: بسياري از رويدادهايي كه در قصههاي قرآني آمده، رويدادهاي عادي است كه در هر قصه ممكن است رخ دهد؛ مانند بيشتر
رويدادهاي قصه يوسف، جريان بزرگ شدن حضرت موسي در مصر، ارتكابش به قتل و فرار به مدين، ازدواج با يكي از دختران شعيب؛ ونيز مانند رفتاري كه اقوام مختلف با پيامبران داشتهاند؛ از جمله كفر، تكذيب و آزار دادن آنها.
رويدادهاي غيرعادي(اعجازين): برخي رويدادها در قصههاي قرآني از صورت عادي خارج است، مانند تبديل شدن عصاي موسي به اژدها، تبديل شدن آتش به گلستان براي ابراهيم عليه السلام ، سخن گفتن هدهد و مورچه با سليمان، به خواب رفتن اصحاب كهف به مدت 309 سال، تولد عيسي عليه السلام بدون پدر، سخن گفتن عيسي عليه السلام در گهواره و مانند آن.
ب) شخصيت در قصههاي قرآن
يكي از ويژگيها و برجستگيهاي قصههاي قرآني، حضور گروههاي مختلف شخصيت در اين قصههاست كه به اجمال مرور ميشود:
خداوند متعال (جل جلاله): شكي نيست كه راوي قصههاي قرآني خداوند متعال است، ولي خداوند متعال به عنوان كنشگر هم در داستان حضور دارد كه در جايجاي قصص قرآني مشاهده ميشود.
ديگر شخصيتها: ديگر شخصيتهاي قصههاي قرآني عبارتند از: انسان (پيامبران الهي، طاغوتها، ساير مردم، اقوام، زنان)، ملايك، جن و حيوانات. در متن پژوهش به هر يك به اجمال پرداخته شده است.
ج) زمان در قصههاي قرآن
از جهت روايتشناسي سه نوع روايت در قرآن تشخيص دادهاند: 1. حوادثي كه در گذشته رخ داده؛ 2. حوادثي كه همزمان با نزول وحي رخ ميدهد و
قرآن آن را گزارش ميكند؛ 3. حوادثي كه قرآن پيشگويي ميكند كه در آينده رخ خواهد داد (مانند غلبه رم بر ايران).
از اين سه گونه روايت، تنها گونه اول را خداوند متعال در قرآن قصه ناميده و از اين جهت مدار بحث و گفتوگوي اين پژوهش همين نوع اخير است.
د) مكان در قصههاي قرآن
مكان وقوع قصص قرآني بيشتر در خاورميانه است؛ چرا كه زيستگاه پيامبران الهي كه گزارش آن در قرآن آمده، اين منطقه بوده است. اينكه قرآن كريم چقدر به محل دقيق وقوع حوادث اشاره ميكند، در بحث طرح خواهد آمد.
طرح: «آن سازماندهي است كه نويسنده برمي گزيند تا از طريق آن، داستان را ارائه دهد». بنابراين، همانطور كه در داستان درباره عناصر چهارگانه (رويداد، اشخاص، زمان و مكان) بحث كرديم، بايد بحث كرد كه چگونه اين عناصر از طريق طرح، ارائه ميشوند.
الف) چگونگي ارائه رويدادها از طريق طرح
يك ـ نظم در قصههاي قرآن: در بسياري از قصههاي قرآني سير حوادث نظم طبيعي خود را دارد، ولي گاهي داستان از ميانه رويدادها آغاز ميشود. سپس با بازگشت به گذشته، ابتداي داستان را روايت ميكند.
دو ـ سرعت روايي در قصههاي قرآن: در صورتي كه سرعت روايت در طرح را با سرعت رويدادها در داستان بسنجيم، چهار قسم را ميتوان صورتبندي كرد. از اين چهار عنصر در سرعت روايت، ميتوان به عنوان
ابزارهاي روايت هم ياد كرد: صحنه، تلخيص، توصيف و حذف. از ميان چهار عنصر روايي قصههاي قرآني، صحنه بيشتر از تلخيص و توصيف به كار رفته است. از دو ابزار صحنه، يعني عمل و گفتوگو، از گفتوگو به صورت حداكثري استفاده شده است؛ به طوري كه ميتوان گفت يكي از ويژگيهاي قصههاي قرآني، استفاده حداكثري از صحنه و گفتوگوست.
از ديگر ويژگيهاي قصههاي قرآني، استفاده فراوان از حذف است، به گونهاي كه مخاطب، پرشي در جريان رويدادهاي داستان حس ميكند، ولي نوعاً اين حذفها با قرينههايي صورت گرفته و همگي با حكمتي خاص همراه بوده است. استفاده زياد از عنصر حذف در اين قصهها، سبب شده است موارد زايد يا قسمتهايي از داستان كه با توجه به اهداف قصه، نقل آنها ضروري نبوده، از پيكره داستان جدا گردد و داستان با ريتم شتابان و مناسب نقل شود.
سه ـ تكرار در قصههاي قرآن: تكرار يكي از پديدههاي بسيار چشمگير در طرح قصههاي قرآني است. گروهي اين تكرارها را محل اشكال و گفتوگو قرار ميدهند. ذكر دو نكته درباره اين تكرارها لازم است:
اول ـ يكي از اهداف اساسي اين قصهها تسكين آلامي بوده كه رسولاكرم صلي الله عليه و آله بر اثر تكذيب مردم تحمل ميكرد و خداوند متعال از طريق اين قصهها ايشان را به صبر و بردباري دعوت فرموده است. بر اين اساس، برخي از فرازهاي اين قصهها به طور مكرر بر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله خوانده ميشده است، تا هر بار تسكين جديدي باشد.
دوم ـ تكرار در قرآن به معناي تكرار طابق النعل بالنعل يك رويداد نيست، بلكه هر بار، نكته جديدي افزوده ميشود تا تصويري كاملتر از آن رويداد به دست آيد.
ب) چگونگي ارائه شخصيت از طريق طرح در قصههاي قرآن
به دو شيوه ميتوان شخصيتها را ارائه داد: مستقيم و غيرمستقيم. در شيوه مستقيم، به طور مستقيم شخصيتهاي قصه توصيف و به خواننده معرفي ميشوند، ولي در شيوه غيرمستقيم، شخصيتها در جريان رويدادها از طريق كنش و گفتوگو معرفي ميشوند. در قرآن كريم، شيوه غيرمستقيم بيشتر استفاده شده است؛ به اين صورت كه بيشتر شخصيتها از طريق كنشها و گفتار بازنمايي ميشوند.
ج) چگونگي ارائه زمان توسط طرح قصههاي قرآن
در قصههاي قرآني به دوره تاريخي وقوع رخدادها اشارهاي نشده است، اما درباره زمان داستاني يا زماني كه داستان در آن واقع ميشود، در جايي كه تصريح به آن كاركرد خاص داشته باشد، ذكر ميشود.
د) چگونگي ارائه مكان از طريق طرح در قصههاي قرآن
قصههاي قرآني مطابق اسلوب خاص خود، فقط در مواردي به جغرافياي وقوع قصه اشاره ميكند كه ذكر مكان در ساير مؤلفههاي قصه، چون شخصيتپردازي رويدادها و ساخت درونمايه، نقش داشته باشد.
در تحليل قصههاي قرآني، درونمايههاي متنوعي وجود دارد، ولي بعضي از آنها اصليتر و برجستهتر هستند، مانند:
توحيد، ايمان به معاد، توجه به دشمني شيطان، تقابل ايمان و كفر، تصديق بشارت ها و بيم ها، مبارزه با فساد اجتماعي، سنن حاكم بر تاريخ.
آخرين بحث در اين پژوهش، بحث مباني قصههاي قرآني است. در تعريف مباني گفته شد: «پيشفرضهايي است كه مؤلف براي ساخت جهان داستاني خود، در نظر ميگيرد.» در اين پژوهش، مروري كوتاه به مباني هستيشناختي، انسانشناختي و ايدئولوژيك اين قصهها شده است.
اهميت و دستآورد نظريه سطوح متن
نكته درخور توجه درباره «نظريه سطوح متن»، آن است كه بيشتر كساني كه درباره قصههاي قرآني، مطلب نوشتهاند، گويا به اين نظريه توجه نداشتهاند. از اين رو، در بحث درباره ويژگيها و عناصر قصههاي قرآني نتوانستهاند اين ويژگيها را به درستي برشمارند.
براي مثال، به دليل تفكيك نكردن دو سطح طرح و داستان، تمام ويژگيهاي اين دو سطح را با هم ذكر كردهاند. همچنين به دليل تفكيك نكردن مباحث سبكي از ديگر مباحث، ظرايف بي شمار در اين سطح به خوبي شناخته نشده و به طور منسجم مطرح نگرديده است. البته در باب «معاني» و درونمايههاي قصههاي قرآني، كمابيش كار شده، ولي در مقابل، به دليل نبود شناخت و طرح نشدن سطحي به نام «مباني»، كمتر كسي به اين سطح توجه كرده است.
از ديگر پيآمدهاي تفكيك نكردن سطوح متن در قصههاي قرآني، ابهام در اين مسئله است كه آيا ما در زمينه داستانگويي و روايتگري ميتوانيم از قصههاي قرآني پيروي كنيم يا نه؟
برخي با اين استدلال كه اين قصهها، «داستان» نيستند، به اين پرسش پاسخ منفي دادهاند، ولي بيشتر صاحبنظران اين قصهها را نوعي داستان دانسته و مدعي شدهاند كه ميتوان از آنها پيروي كرد. البته بسياري، الگوگيري از عناصر فرمي را منظور كردهاند و حال آنكه الگوگيري از چگونگي قصهگويي قرآن (در عناصر فرمي) در عمل چندان امكانپذير نيست؛ چرا كه نوع قصهگويي قرآن ويژه خود قرآن است و در برخي از ويژگيها امكان تقليد نيست؛ زيرا قصههاي قرآني معجزهاند و دست بشري از اين هوس كوتاه است. به علاوه بر فرض كه از برخي از اين ويژگيهاي صوري پيروي كنيم، چه حاصل خواهد شد؟ آيا با پيروي از نوع «گفتوگو» در قصههاي قرآني، ميتوان قصه و داستان ديني ساخت؟ آيا اگر به فرض محال نويسنده بتواند چون قصه يوسف عليه السلام (فقط از جهت فرم) قصهاي بنويسد، قصه او ديني است؟ آيا اگر در قصه و داستاني بشري كسي توانست برخي از ويژگيهاي سبكي قصههاي قرآني را به طور ناقص تقليد كند، نسبت به ديگران قصهاي دينيتر ساخته است؟ البته كه چنين نيست.
به نظر ميرسد با توجه به نظريه سطوح متن و اينكه اشاره شد هويت يك متن به ژرفساخت آن (مباني) است، ميتوان به اين پرسش چنين پاسخ داد كه چون آنچه هويت يك روايت را ميسازد، «مباني» است، اگر بخواهيم در قصهنويسي و روايتگري از قرآن پيروي كنيم، بايد به زيرينترين لايه، يعني «مباني» بپردازيم. در واقع، قصهاي از قرآن پيروي كرده است كه در مباني (ژرفساخت) از اين قصهها پيروي كند، در غير اين صورت، الگوبرداري از سطوح رويين (سبك، طرح، داستان) لزوماً به دينيتر شدن قصه كمك نميكند.
كتابنامه
زير فصل ها
الف) كتابها
ب) مقالهها
الف) كتابها
٭ قرآن كريم.
آريانپور، عباس، فرهنگ دانشگاهي انگليسي فارسي، تهران، اميركبير، 1374.
ابن فارس، معجم مقاييس اللغه، (جلد2)، لبنان، دارالاسلاميه، چاپ اول،1410 ه . ق.
اخوت، احمد، دستور زبان داستان، تهران، فردا، 1371.
اسابرگر، آرتور، روايت در فرهنگ عاميانه، ترجمه: محمدرضا ليراوي، تهران، سروش، 1380.
اسكولز، رابرت، درآمدي بر ساختارگرايي در ادبيات، ترجمه: فرزانه طاهي، تهران، اگه، 1383.
ايراني، ناصر، داستان: تعاريف، ابزارها و عناصر، تهران، كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، ۱۳۶۴.
البدوي ،جمال شاكر ،فن السناريو في آلقصص القرآن،اول،الدار الصفحات، دمشق،2007م.
بستاني فواد افرام، فرهنگ ابجدي، ترجمه: مهيار رضا، تهران، انتشارات اسلامي، چاپ دوم، 1375.
بستاني، محمود، اسلام و هنر، ترجمه: حسن صابري، مشهد، بنياد پژوهشهاي آستان قدس رضوي، 1371.
بلخي (مولوي)، جلالالدين محمد، مثنوي معنوي، (جلد 1)، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1367.
بوردول، ديويد، روايت در فيلم داستاني، ترجمه: علاءالدين طباطبايي، تهران، فارابي، 1385.
بوردول، ديويد، هنر سينما، ترجمه: فتاح محمدي، تهران، مركز، 1377.
پراپ، ولاديمير، ريختشناسي قصههاي پريان، ترجمه: فريدون بدرهاي، توس، 1386.
پرويني، خليل، تحليل عناصر ادبي و هنري داستانهاي قرآن، تهران، فرهنگگستر، چاپ اول، 1379.
پورخالقي ، مهدخت، فرهنگ قصههاي پيامبران، مشهد، آستان قدسرضوي، 1371.
تودوروف، تزوتان، بوطيقاي ساختارگرا، ترجمه: محمد نبوي، تهران، آگاه، 1377.
تولان، مايكل جي، درآمدي نقادانه ـ زبانشناختي بر روايت، ترجمه: ابوالفضل حرّي، تهران، بنياد سينمايي فارابي، 1383.
چتمن، سيمور، داستان و گفتمان، ترجمه: راضيهسادات ميرخندان، ، مركز پژوهشهاي اسلامي صداوسيما، قم 1390.
حسيني، سيد ابوالقاسم، مباني هنري قصههاي قرآن، قم، طه، چاپ سوم، 1379.
حسيني، محمد، ريختشناسي قصههاي قرآن: بازخوانش دوازده قصه قرآني. تهران، ققنوس، 1382.
حطيفي، يوسف، ملامحالسرد القرآني، دمشق، اتحاد الكتاب العرب، چاپ اول، 2009م.
حقشناس، عليمحمد، فرهنگ هزاره، تهران، انتشارات فرهنگ معاصر، 1381.
حكيم، سيدمحمدباقر، القصص القرآني، تهران، مركز العالمي للعلوم الاسلامي، چاپ اول، 1416 ه . ق.
حييم، سليمان، فرهنگ حييم، تهران، انتشارات فرهنگ معاصر، 1368.
الخطيب ،عبدالكريم، القصص القران في منطوقه و مفهومه، اول، دار المعرفه، لبنان، 1395.
خليل زايد، فهد، اسرار القصه القرآنية، اردن، دار يافا العلميه للنشر، چاپ اول، 2009م.
راغب اصفهاني، حسين بن محمد، المفردات في غريب القرآن، قم، دفتر نشر نويد اسلام، ۱۳۸۷.
ريمون، كنان، شلموئيت روايت داستاني، بوطيقاي معاصر، مترجم: ابوالفضل حري، تهران، نيلوفر، 1387.
سبحاني ،جعفر ،القصص القرانيه ،اول ،موسسه الامام الصادق،قم، 1427.
سبحاني، جعفر، منشور جاويد قرآن (ج1)، قم، توحيد.
سيد قطب، محمد، التصوير الفني في القرآن، قم، دارالاضواء، چاپ اول،1363.
شديد، محمد، منهجالقصّه فيالقرآن، عربستان ، عكاظ، 1984 م.
شريفالرضي، محمد بن حسين، نهج البلاغه، تهران، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، ۱۳۸۴.
شريفاني ،محمد ،تحليل قصص رويكردي تحليلي بر قصص قران كريم، اول، مهر اميرالمو منين ،قم، 1382.
طباطبايي، سيد، حيدر، بطن قرآن از ديدگاه شيعه و اهل سنت، اول، مركز جهاني علوم اسلامي، 1385.
طباطبايي، محمدحسين، الميزان في تفسير القرآن، (جلد7 و 11)، بيروت، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات، 1403 ه . ق.
طبرسي، فضل بن حسن، مجمعالبيان (جلد 5)، قم، فراهاني، ۱۳۶۰.
عبدربّه، عبدالحافظ، بحوث في القصص القرآني، بيروت، دارالكتاب اللبناني، 1972م.
غلامرضايي، علياصغر، درآمدي بر ساختار روايت قصههاي قرآن، چاپ اول، دانشكده صدا و سيما جمهوري اسلامي، تهران، 1390.
فالم الربيعي، القصص القرآني رويه فنّيه، بيروت، الدار الثقافيه للنشر، 1422ه . ق، 2002م.
فروردين، عزيزه، زيباشناسي هنري در داستانهاي قرآن، چاپ اول، قم، مركز پژوهشهاي اسلامي صدا و سيما، 1383.
فريز جرّار، مأمون، خصائص القصه الاسلاميه، جده سعوديه، الدارالمناره للنشر، چاپ اول، 1408 ه .ق.
فيومي، المصباح المنير (جلد 2)، قم، دارالهجره، چاپ دوم، 1414 ه . ق.
قنادي، صالح، آشنايي با معارف: تفسير موضوعي: قصههاي قرآن، قم، سازمان حوزهها و مدارس علميه خارج از كشور، چاپ اول، 1385.
الكولز ،محمد كريم ، سبك شناسي اعجاز بلاغي قرآن، ترجمه سيد حسين سيدي، اول، سخن، تهران ،1386.
لوته، ياكوب. مقدمهاي بر روايت در ادبيات و سينما، ترجمه: اميد نيك فرجام، تهران: انتشارات مينوي خرد،1386.
مارتين، والاس، نظريههاي روايت، ترجمه: محمد شهبا، تهران، هرمس، چاپ اول، ۱۳۸۲.
محدثي، جواد، هنر ديني، قم، بوستان كتاب، چاپ چهارم، 1386.
المحص، عبدالجواد محمد، ادب القصه في القرآن الكريم، اسكندريه، دارالمصريه، چاپ اول،2000م.
معرفت، محمد هادي. قصه درقرآن، ترجمه: حسن خرقاني، قم، موسسه فرهنگي تمهيد، 1387.
مككي، رابرت، داستان، ترجمه محمد گذرآبادي، تهران، هرمس، 1387.
مكوئلان، مارتين، گزيده مقالات روايت، ترجمه: فتاح محمدي. تهران، مينوي خرد، 1388.
مكاريك، ايرنا ريما، دانشنامه نظريههاي ادبي معاصر، ترجمه: محمد نبوي؛ مهران مهاجر، آگه، چاپ دوم، 1385.
ملبوبي، محمدتقي ، تحليلي نو از قصههاي قرآن، تهران، انتشارات اميركبير، 1376.
ملكيان ،محمد باقر ،علوم قران در تفسير الميزان، اول، اسوه، قم ،1388.
مونتيه، ادوار،تفصيل آيات القران الحكيم ،دارالفكر،لبنان،2003م.
نيشابوري، ابواسحاق ،قصصالانبيا ، تهران، بنگاه ترجمهونشركتاب، 1359.
وگلر، كريستوفر، ساختار اسطورهاي در فيلمنامه، ترجمه: عباس اكبري، تهران، نيلوفر، 1386.
يزدان پرست لاريجاني، محمد حميد،داستان پيامبران در تورات، تلمود،
انجيل و قرآن و بازتاب آن در ادبيات فارسي، اطلاعات، تهران، 1380.
يوسف حطيفي، ملامحالسرد القرآني، اول، اتحاد الكتاب العرب، دمشق، 2009.
يوسفزاده، غلامرضا، درآمدي بر روايت ديني، در سينما و داستان، قم، مركز پژوهشهاي اسلامي صدا و سيما، چاپ اول، 1390.
ب) مقالهها
آبوت، پورتو، «بنيانهاي روايت»، فصلنامه هنر، شماره 78.
اشرافي، عباس، «اهداف قصص قرآني»، پژوهشهاي قرآني، بهار و تابستان 1380، شماره 25 و 26.
اكبري بيرق، حسن و مريم اسديان، «تحليل ساختار روايي چند داستان كوتاه از نادر ابراهيمي»، فصلنامه رهپويه هنر، سال 1389، شماره 13.
پورمحمدحسين، صادق، «نگاهي به ويژگيهاي ساختاري داستانهاي قرآن»، نشريه مشكوة،
حري، ابوالفضل، «احسن القصص رويكرد روايتشناختي به قصص قرآني»، نامه ادبي، سال اول، شماره 2.
حرّي، ابوالفضل، «سنخشناسي و وجوه تمايز قصص قرآني»، پژوهش زبان و ادبيات فارسي، زمستان 1388، شماره 15.
حرّي، ابوالفضل، «مؤلفههاي زمان و مكان در قصص قرآن»، ادب پژوهش، بهار و تابستان 1388، شماره 7 و 8.
خطيب، عبدالكريم، «زن در قصههاي قرآن»، ترجمه: سيد ابوالقاسم ژرفا، صحيفه مبين، بهار 1380، شماره 5.
گيلمت، لوسي، «روايتشناسي ژرار ژنت»، خوانش، شماره 10.
مطلبي، ابوالحسن، «نقد كتاب قصص الحيوان في القرآن بهجت احمد»، فرهنگ جهاد، سال پنجم، شماره اول.
معارف، مجيد، «نگاهي به قصه و اهداف و ويژگيهاي آن در قرآن»، بصيرت، شماره 19 و 20.
نفيسي، زهرا، «هدف قرآن از بيان داستانها»، بينات، تابستان 1383، شماره 42.