ghaemiyeh.com
سرشناسه: جوادي آملي، عبدالله، ۱۳۱۲ -
عنوان و نام پديدآور: رسانه ملي و مفاهيم ماورايي؛ آسيبها و بايستهها بر اساس ديدگاههاي حضرت آيتالله جوادي آملي/ تحقيق و پژوهش مرتضي قاسميخواه و سفانه الهي.
مشخصات نشر: قم: صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران، مركز پژوهشهاي اسلامي، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهري: 144 ص.
شابك: 6-269-514-964-978
وضعيت فهرست نويسي: فيپا
موضوع: جوادي آملي، عبدالله، ۱۳۱۲ - -- نظريه درباره سريالهاي تلويزيوني
موضوع: سريالهاي تلويزيوني -- ايران -- قرن ۱۴ -- تاريخ و نقد
موضوع: ماوراءالطبيعه در سينما
شناسه افزوده: قاسميخواه، مرتضي، ۱۳۶۴-
شناسه افزوده: الهي، سفانه، ۱۳۵۱-
شناسه افزوده: صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران. مركز پژوهشهاي اسلامي
رده بندي كنگره: 1391 5ر9ج/223/8BP
رده بندي ديويي: ۲۹۷/۴۵
شماره كتابشناسي ملي: ۳۰۵۹۴۴۹
ديباچه
دهه هشتاد، اوج پرداختن به مفاهيم ماورايي در رسانه ملي است. در اين سالها، برنامهسازان متعددي با بهرهگيري از فرصت ماه مبارك رمضان، سريالهايي با مضامين ماورايي همچون جهان پس از مرگ، روح، برزخ، فرشته و شيطان ساختند و فضاي جديدي را در طرح اين گونه مباحث در قالب برنامههاي نمايشي گشودند.
توليد و پخش سريالهاي ماورايي به ويژه در نخستين تجربههاي رسانه ملي در اين زمينه، توجه مخاطبان را به خود جلب كرد و خيل گستردهاي از بينندگان را در ساعات افطار ماه مبارك رمضان پاي تلويزيونها نشاند. افزون بر اين، سريالهاي يادشده، مديران و برنامهسازان رسانه ملي را متوجه ظرفيت بسيار بالاي مفاهيم معنوي و ماورايي براي توليد برنامههاي نمايشي كرد. البته جريان توليد اين گونه سريالها كه در دهه هشتاد با قدرت و سرعت آغاز شد، ديري نپاييد و پس از كمتر از يك دهه فروكش كرد و ديگر نه مديران و نه برنامهسازان به توليد و پخش برنامههاي نمايشي با مضامين ماورايي رغبتي نداشتند.
يكي از دلايل افول زودهنگام توليد و پخش اين گونه برنامهها، نبود پشتوانه علمي و پژوهشي لازم و انتقادهاي گستردهاي بود كه هنگام پخش
اين سريالها متوجه رسانه ملي شد. انتقادهايي كه هم ناظر به قالب و هم ناظر به محتواي آنها بود.
مهمترين انتقادهاي مطرح در آن زمينه اين بود كه در ساخت اين سريالها، به منابع اسلامي، اعم از قرآن و روايات كمتر توجه شده است و تصاويري كه از روح و برزخ و فرشته و شيطان در آنها ترسيم ميشود، چنانكه بايسته است با تصاوير ترسيمشده در كتاب و سنت همخواني ندارد.
تهيهكنندگان اين گونه سريالها هم، در دفاع از خود، كمبود زمان و شتابزدگي براي توليد و پخش آنها و همچنين در دسترس نبودن منابع پژوهشي لازم در اين زمينه را بهانه ميكردند. البته برخي هم بيان ميداشتند كه بر اساس برداشت شخصيشان از منابع ديني يا با الگوگيري از آثار سينماي غربي و با توجه به ويژگيهاي يك اثر دراماتيك، مفاهيم ماورايي را به تصوير كشيدهاند.
با توجه به مطالب يادشده، اداره كل خدمات رسانهاي مركز پژوهشهاي اسلامي صدا و سيما، از چندي پيش، مطالعه و پژوهش در چگونگي ترسيم مفاهيم ماورايي در برنامههاي نمايشي را در دستور كار خود قرار داد و پژوهشهاي متعددي را در اين زمينه سامان داد كه از جمله ميتوان به اين موارد اشاره كرد:
هدف از تحليل و جريانشناسي سريالهاي ماورايي سيما، شناسايي موارد ناهماهنگي آنها با متون و منابع اسلامي و همچنين آسيبها و مشكلات اين سريالها بود. براي تحقق اين هدف، كارگروههاي پژوهشي براي تحليل و بررسي سريالهاي «ملكوت»، «پنج كيلومتر تا بهشت»، «سيامين روز»، «اغما»، «كمكم كن» و «روز حسرت» تشكيل شد كه در برخي از آنها، عوامل سازنده سريالهاي يادشده نيز حضور داشتند.
در اين زمينه نيز با همكاري صميمانه مؤسسه تحقيقاتي اسراء، كارگروهي تشكيل و بر اساس ديدگاههاي حضرت آيتالله جوادي آملي، به مهمترين پرسشها و ابهامهاي موجود در اين زمينه پاسخ داده شد. در اين حوزه نيز به اين مباحث پرداخته شد:
الف) شخصيتهاي ماورايي در متون اسلامي؛ شامل ابليس، شيطان و جن؛
ب) عوالم ماورايي در متون اسلامي اعم از عالم خواب، رويا و برزخ. مباحث مطرح شده در كارگروه اخير نيز به قلم جناب آقاي مرتضي قاسميخواه تنظيم و نگاشته شد.
كتاب حاضر، حاصل مطالعات و پژوهشهاي انجامشده در دو كارگروه يادشده است كه سركار خانم سفانه الهي هماهنگسازي آنها را بر عهده داشته است.
گفتني است، افزون بر كتاب حاضر، در مركز پژوهشهاي اسلامي صدا و سيما پژوهشهاي ديگري نيز با هدف تبيين برخي مفاهيم ماورايي براساس آموزههاي اسلامي، انجام شده است كه از آن جمله ميتوان به موارد زير اشاره كرد:
يك ـ بازنمايي فرشتگان الهي در رسانه (1): جبراييل و ميكاييل، محمود مطهرينيا، 1390؛
دو ـ بازنمايي فرشتگان الهي در رسانه (2): عزراييل و اسرافيل، رسول نادري، 1390؛
سه ـ جايگاه روح در معارف اسلامي با رويكرد رسانهاي، ابوذر رجبي، 1391.
افزون بر دو سرفصل يادشده، براي روشنتر شدن چگونگي پرداختن رسانه ملي به مفاهيم ماورايي، پژوهشي ديگر نيز ضروري است. در اين پژوهش بايد بر اساس يافتههاي مطالعات و پژوهشهاي پيشين و با توجه به ويژگيهاي ساختارهاي برنامهسازي رسانه ملي، آيين برنامهسازي در اين زمينه تدوين گردد، تا برنامهسازان محترم با اشراف بيشتري به برنامهسازي در اين حوزه وارد شوند.
مطالعات اوليه براي تدوين اين اثر هم آغاز شده است كه اميدواريم بتوانيم در سال آينده آن را به سامان برسانيم.
يكي از موضوعهاي مهمي كه در اين آيين برنامهسازي بايد به آن پرداخته شود، تبيين و بررسي ظرفيت فيلم و تصوير براي پرداختن به موضوعات ماورايي است.
در پايان، از همه عزيزاني كه در تدوين، نگارش و آمادهسازي اين كتاب نقش داشتهاند؛ به ويژه مسئولان محترم مؤسسه تحقيقاتي اسراء؛ جناب آقاي سيدمحمدرضا خوشرو، مدير محترم واحد تحليل و رويكردشناسي اداره كل خدمات رسانهاي و همچنين پژوهشگران ارجمند سركار خانم سفانه الهي و آقاي مرتضي قاسميخواه سپاسگزاري و براي همه آنها آرزوي موفقيت ميكنيم. اميدواريم كه اين اثر براي مديران و برنامهسازان رسانه ملي، سودمند باشد و آنها را در مسير توليد آثار ماندگار و اثرگذار در زمينه مفاهيم ماورايي ياري دهد.
اداره كل خدمات رسانهاي
مركز پژوهشهاي اسلامي صدا و سيما
پاييز 1391
پيشگفتار
بيشك، صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران، آگاهيبخشي و به دنبال آن، تربيت مخاطب را جزو اهداف راهبردي خود در توليد و پخش برنامهها و سريالهاي مناسبتي قرار داده است؛ هدفي كه تحقق آن، عملكردي با دانش كافي و بينش متعالي نياز دارد.
در سينما، ژانر ماوراء، بيشتر به موضوعهايي درباره فرشته، روح، جن، بهشت و جهنم، برزخ و مسائلي از اين دست ميپردازد. سناريو در اين ژانر، به ويژه در آثار خارجي ـ كه تا حد زيادي الگوي آثار داخلي هستند ـ از قالب فاصله ميگيرد و گاهي حتي به سبك رئاليسم جادويي نزديك ميشود. اين ژانر در سينماي ايران، با پيشينهاي حدود ده سال، هماكنون در مرحله آزمون و خطاست و در تلويزيون بيش از سينما مورد توجه قرار گرفته است.
چند سالي است كه رسانه در سريالهاي مناسبتي خود، با رويكردي معناگرايانه، به جهان غيب ميپردازد. با نگاهي آسيبشناسانه درمييابيم كه اين سريالها در مقوله دين و دينداري، گاه به بيراهه ميروند و از وظيفه رسانهاي خود فاصله ميگيرند. اين بيراهه رفتنها و كاستيها، در بدفهمي مخاطب يا انتقال پيام نادرست، نقش مؤثري دارد. با مثبتانديشي ميتوان
گفت پيامي كه در نظر توليدكنندگان است، در فاصلهاي بسيار دور از مخاطب قرار ميگيرد و گاهي هم به او منتقل نميشود.
مادي كردن يك مقوله معنوي، البته امري ناشايست نيست؛ زيرا در اسلام، بهشت و جهنم، با تشبيهات دنيوي و ملموس توصيف و تجلي خداوند براي حضرت موسي عليه السلام در كوه طور، به شكل آتش ترسيم شده است. جذاب ساختن معاني ديني و مادي كردن آنها كاري بس حساس، طاقتفرسا و ـ البته ـ ستودني است، ولي بايد به آثار مادي كردن معنويت ديني و ماوراء نيز توجه داشت. بايد دقت كرد كه جذابيت بخشيدن به فيلم، سبب ضعف مفهوم نشود و مفاهيم كژ و ناراست به ذهن مخاطب تلقين نگردد.
به هر حال، ساخت اين نوع سريالها در كشورهاي اسلامي مانند ايران، بايد با عقايد و متون اسلامي هماهنگ باشد و اين هماهنگي از ساخت خود سريال، بسي مهمتر است.
بنا بر همين ضرورت، و در فضايي كه به نظر ميرسيد ـ متأسفانه ـ بيشتر سازندگان اين سريالها در زمينه تحقيق در اين موضوع، ضعيف عمل ميكنند، نياز اساسي به يك مرجع تحقيقي ملموس بود؛ مرجعي كه بتواند پاسخگوي سؤالاتي در مفاهيم روح، فرشته، شيطان، برزخ، ملكوت، مرگ، جن، و يا رابطه فقه و احكام با اين مسائل باشد.
پرداختن به شخصيتهاي خارج از دايره محسوسات، مثل فرشته و شيطان، به تبيين و تعريفي جديد نياز دارد كه منطق حاكم بر آن، بيشتر متأثر از عالم معنا و روحاني است. در آموزههاي اسلامي، ارواح، فرشتگان، جنيان و شياطين، ويژگيها و مراتب و جايگاههاي خاص خود را دارند و دايره اختيارات و تصرفات آنها محدود و مشخص است، در حالي كه در سريالهاي ماورايي رسانه ملي، محدوده اختيارات و تصرفات اين موجودات، گاه بسيار فراتر از آنچه در واقع وجود دارد، به تصوير كشيده ميشود.
در اين سريالها، ويژگيهاي موجودات يادشده و تصويري كه از آنها نمايش داده ميشود، با واقعيت اين موجودات، فاصله زيادي دارد. بنابراين، مهمترين موضوع در اين زمينه، ميزان هماهنگي يا ناهماهنگي اين سريالها با آموزههاي اعتقادي ما درباره عالم معناست.
با توجه به حساسيت موضوع و ضرورت پرداختن به آن، مركز پژوهشهاي اسلامي تصميم به تهيه و ارائه پژوهشي در اين زمينه گرفت.
با بررسي و مشاهده سريالهاي نامبرده و دقت در صحنههايي كه به ماوراء مربوط ميشد، سؤالهايي مطرح شد كه نياز به مراجعه به منابع ديني داشت. پس از تهيه تحقيق اوليه، با توجه به ابهامهاي موجود، بر آن شديم تا با استفاده از محضر يكي از برجستهترين دانشمندان علوم اسلامي، به جوابها و مطالب مستندي در اين زمينه دست يابيم. در پي ارتباط با موسسه «اسراء»، و با عنايت مسئولان آن مؤسسه و كمك پژوهشگران ارجمند آن، مطالب قبلي براساس ديدگاههاي حضرت آيتالله جوادي آملي تكميل شد.
اينك با قدرداني از تلاش سازندگان و مديران رسانه ملي براي ترويج معنويت و معنويتگرايي در جامعه، نتيجه كار در قالب اين كتاب، به سريالسازان محترم سيما و همه مخاطبان علاقهمند ارائه ميشود.(1)باشد كه بهرهمند گردند.
1) براي روان شدن و ساده كردن نوشتار، ويرايش صوري، ادبي و معنايي نياز بود كه ـ جايي كه آسيبي به مفهوم وارد نشود، اين كار انجام شد. البته اولويت ما در استفاده از نقل قول مستقيم بود، ولي در برخي موارد براي روان و آسانتر شدن متن، گفتار آيتالله جوادي آملي با تلخيص و ويرايش ارائه شده است.
فصل اول: نگاهي به سريالهاي ماورايي سيما
زير فصل ها
پيشينه توليد سريالهاي ماورايي
مسئله شناسي سريالهاي ماورايي
آسيبشناسي سريالهاي ماورايي
در سالهاي پيشتر، رگههاي كمرنگي از ماوراء در مضامين بهشت و دوزخ و موجودات متافيزيكي، به صورت جسته و گريخته در فيلمهاي سينمايي و سريالهاي تلويزيوني ايران به چشم ميخورد؛ از جمله ميتوان به «مرگ ديگري»، «استعاذه»، و «زنگها» از محمدرضا هنرمند، و «روز فرشته» از بهروز افخمي اشاره كرد. آثار ماورايي به طور مشخص از طريق تلويزيون و در دهه هشتاد به ميدان آمدند. «او يك فرشته بود» از عليرضا افخمي و «اغما» از سيروس مقدم، مشخصترين و شناخته شدهترين سريالهاي ماورايي رسانه ملي در آن دهه هستند كه نقطه آغازين اين حركت به شمار ميروند. «پنج كيلومتر تا بهشت» از عليرضا افخمي، «سقوط يك فرشته» از بهرام بهراميان و «سيامين روز» از جواد افشار نيز آخرين اين سريالها هستند؛ مجموعههايي كه دست مايههاي مختلفي از درام و طنز گرفته، تا حوزه معنا و ماوراء را در خود گنجاندهاند. در اين ميان، «كمكم كن» ساخته قاسم جعفري در رمضان1383، براي نخستين بار موضوع برزخ و ارتباط با عالم غيب را مطرح كرد؛ مبحثي كه
مورد توجه جدي تصميمگيران ارشد سيما قرار گرفت و سالهاي بعد نيز ساخت مجموعههايي با همين حال و هوا ادامه يافت.
«او يك فرشته بود» ساخته عليرضا افخمي در سال1384، نخستين بار، تجسم فيزيكي شيطان را در زندگي انسان امروزي روايت كرد. اين سريال در زمان خود بسيار پرطرفدار بود. «اغما» از سيروس مقدم در سال 1386، باز هم نمايش تجسم فيزيكي شيطان بود. در «سقوط يك فرشته» ساخته بهراميان نيز ظهوري خاص از شيطان، به مخاطب عرضه شد.
«روز حسرت» از سيروس مقدم در سال 1387 و «ملكوت» از محمدرضا
آهنج، احوال برزخي افراد را در حالت كما و پس از مرگ، به نمايش گذاشت. «پنج كيلومتر تا بهشت» نيز به همين موضوع پرداخت. «سيامين روز» هم مانند «ملكوت»، تمثل فرشتهاي را به نمايش گذاشت و همه اينها در ادامه همان مجموعه «كمكم كن» بود كه حالات روح انسان را در كما نشان ميداد.
بيشتر سريالهاي ماورايي كه در سالهاي اخير توليد و پخش شدهاند، عوالم و شخصيتهاي ماورايي را به درستي و مطابق با آموزههاي اسلامي به تصوير نكشيدهاند و در اين زمينه نارساييهاي فراواني داشتهاند كه در اينجا به برخي از آنها اشاره ميكنيم:
الف) تصوير شيطان
مجموعه تلويزيوني «او يك فرشته بود»، براي نخستين بار، شيطان را ميان انسانها آورد و راههاي نفوذ و تسلط او را بر افراد نشان داد. در اين مجموعه، شيطان در قالب زني افسونگر به زندگي مردي وارد ميشود و ماجراهاي تلخي را رقم ميزند. در «اغما»، شيطان وارد زندگي خانوادهاي ثروتمند ميشود و ميخواهد دختر خانواده را به انحراف بكشاند. شخصيت الياس در اين سريال، آن قدر خوب پرداخته و بازي شده كه وجه مشخصه سريال گرديده و تا مدتها، نام و ويژگيهاي رفتارياش در ذهن بينندگان باقي ميماند. «اغما» به يك فرمول براي ساخت سريالهاي ماورايي تلويزيون تبديل شده و به تقليد از اين سريال، الياسهاي زيادي از مجموعههاي سيما سر ميآورند! نمونه ديگر آن، «نيما» در «سقوط يك فرشته» است. البته اين مدل، بسيار ضعيفتر از نسخه اصل، از آب درآمده است. خط اصلي داستان در اين سريال، بسيار شباهت به «اغما» دارد. باز هم مخاطب، شاهد ورود شيطان به
زندگي مردي ثروتمند است كه سعي دارد دختر جوان او را فريب دهد. مخاطب در «اغما»، با شيطاني روبهروست كه صفات ظاهري خود را تغيير ميدهد. نمايش سه شخصيت شيطاني با بازيگري يك فرد، اين گمان را در مخاطب ايجاد ميكند كه شيطان يك موجود است كه متناسب با هر موقعيتي، تغيير شكل ميدهد. براي مثال، به شكل مُردهاي درميآيد تا به هدفش برسد. اين قالب به دليل محبوبيت و جايگاه شخصيت الياس در نظر دكتر پژوهان است، در حالي كه در دو شخصيتِ ديگرِ شيطان، هيچ توجيهي ندارد. «او يك فرشته بود»، به صورتي ساده، مجبور به تغيير دادن جنسيت شيطان نيز ميشود. در اين دو سريال، شيطان امكان حضور در دو مكان را ندارد؛ چنان كه در «اغما»، شيطان وقتي با پژوهان است، نميتواند كنار دوست دخترش باشد. اين موارد، پندار «يكي بودن» شيطان را در ذهن مخاطب تقويت ميكند. با اين حال، بايد پرسيد: آيا فقط «يك» شيطان درصدد فريب تك تك آدميان است كه مجبور است به طور همزمان به همه جا سر بزند؟ و به همين علت هم برخي از مشتريان خود را از دست ميدهد؟
در «او يك فرشته بود»، شيطان دچار همين نقص است. شيطانهاي سريالها، گاهي غافلگير ميشوند يا از اطراف خود خبر ندارند. در «او يك فرشته بود»، وقتي دختر بهزاد از پشت ديوار، مشغول ديدن فرشته است كه با تلفن حرف ميزند و تغيير صدا ميدهد، شيطان غافلگير ميشود!
در «اغما» هم الياس در صحنهاي كه با پژوهان بحث ميكند، از حضور پري، دختر پژوهان غافل ميماند. در اين مجموعه، شيطان بدون نياز به گوشي، با ديگران تماس ميگيرد، اما در «او يك فرشته بود»، به تلفن نياز دارد، شماره ميگيرد و 110 را خبر ميكند.
نمايش دادن شيطان با صورت انساني، شخصيت او را به خوبي براي مخاطب، آشكار ميسازد و تقابل متوازنتري براي اطرافيان او ايجاد ميكند،
اما شخصيت شيطان براساس چه الگويي ساخته ميشود: ذهنيت كارگردان و نويسنده يا سينماي غرب يا چيزي ديگر؟
در اين سريالها، شيطان گاهي از حضور فردي در پيرامون خود، بيخبر است و گاهي از آينده خبر ميدهد، امور پنهان را درك ميكند و قدرت جذب دارد. در «او يك فرشته بود»، شيطان با دست خود، بر چشم قاضي دادگاه اثر ميگذارد و قاضي نميتواند جعلي بودن شناسنامه را بفهمد. در پايان نيز به فكر انتقام ميافتد و دست پسر بهزاد را ميگيرد تا از خيابان عبور دهد. او ميتواند حتي مانع باز شدن درِ حياط شود. الياس در «اغما» هم چنين تواناييهايي دارد؛ گاهي همه افراد پيرامونش ميتوانند او را ببينند، به جز يك نفر! اين تواناييها و ويژگيهاي شگفتآور، در بيشتر موارد، هيچ توجيهي به جز جذابيتآفريني و جلب مخاطب ندارد. در نظر گرفتن تواناييهاي عجيب و بيش از اندازه براي شيطان سبب ميشود شخصيت فردِ متأثر، گناهكار جلوه نكند يا در گناهش، كمتر مقصر به نظر آيد. به بيان ديگر، به ذهن مخاطب ميآيد كه در واقع، قدرت شيطان سبب گناه ميشود، نه ضعف گناهكار. از اين رو، با احساس درماندگي غمگينانه در برابر شيطان، حق را به گناهكار ميدهد. گاهي ميشود كه شيطان حضور ندارد، بلكه افرادي شيطاني در مقابل شخصيتهاي مثبت داستان قرار دارند. اين فضا در شخصيتهاي داستان، موازنهاي ايجاد ميكند كه بر بار مسئوليت هر كدام ميافزايد. اما آيا انسانها در مقابل شيطان عاجزند؟ آيا هيچ سلاحي براي مبارزه با او ندارند؟ آيا يك شيطان براي فريب آدم كافي است؟ آيا شيطان از آينده خبر دارد؟ آيا شيطان ميتواند با قدرت خود، شيئي را حركت دهد يا از حركت آن جلوگيري كند؟ آيا شيطان، يك فرشته است؟ آيا...؟
در واقع، تصوير شيطان در سينماي ايران، به جنبه اسطورهاي آن برميگردد كه گاهي به تصوير قرآني ـ روايي آن نيز اشاره دارد! امبرتو اكو در اسطوره سوپرمن به نكتهاي غريب اشاره ميكند. از ديد او اسطورهها، بيشتر، تكرار يك واقعهاند كه براي بشر جذابند، ولي رمان به تعليق نياز دارد و نميتوان اين تكرار را در رمان قرار داد. به همين دليل، شخصيتي مانند «سوپرمن» نيز بايد در بسياري از بخشهاي سريال، در معرض خطر نابودي باشد تا جذابيت فيلم ادامه يابد.(1)
در سريالهاي ماورايي ما نيز نويسنده و كارگردان براي نابود كردن شيطان ميكوشند؛ زيرا مخاطب به تعليق نياز دارد و اگر شيطان را به هيچ روي نتوان نابود كرد، سريال با چه چيز گسترش و دنباله پيدا كند؟ اما نكته اينجاست كه: آيا ميتوان شيطان را نابود كرد؟ چه قدرتي، توانِ نابود كردن او را دارد؟
مهمتر از همه اين مسائل، موضوع تمثل و تجسد شيطان به شكل و شمايل انسانهاي عادي و حتي آشناست. در سريال «اغما»، شيطان به گونههاي مختلف مشاهده ميشود. گاهي تجسد مييابد، گاهي تمثل؛ آن هم براي انسانهايي مانند يك دختر معتاد، يا يك قاچاقچي مشروبات الكلي يا دكتري متدين. گاهي نيز از تجسد و تمثل، فراتر ميرود و در قالب «رز قدياني» حلول ميكند. زماني كه «دكتر پژوهان»، رز را جراحي ميكند، شيطان از طريق جسم رز سخن ميگويد و دكتر را در عمل جراحي راهنمايي ميكند. در قسمتي ديگر ميبينيم كه رز در حالت بيهوشي مينشيند و شيطان از چشمان او، صحنهاي را مينگرد. همينطور نماهاي «نقطه نظر»POV) (2)) از بيماران مختلف كه در حالت اغما و بيهوشي هستند، بنا بر منطقي كه فيلم ايجاد كرده است، برداشت «حلول شيطان در بيماران» را تقويت ميكند.
به نظر ميرسد در سريال «اغما»، شيطان قدرت تصرف تكويني يافته است؛ از جمله در راهنمايي دكتر پژوهان هنگام جراحي رز قدياني و نيز تصرف در مرگ همسر دكتر پژوهان. وقتي عمل جراحي همسر دكتر پژوهان پايان مييابد، همه به يكديگر تبريك ميگويند و ميروند. آنگاه دوربين كه در اين صحنه، چشم شيطان است، حركت ميكند و روي دستگاهي ميايستد كه ضربان قلب بيمار را نشان ميدهد، در اين لحظه، ضربان قلب به صفر ميرسد؛ گويي شيطان سبب مرگ او ميشود. بنا بر متون اسلامي، شيطان، موجودي دستآموز در درگاه الهي است كه تنها با اجازه خداوند ميتواند انسانها را از راه نفسشان وسوسه كند،(1)ولي قدرت شيطان در اين سريال، بسيار گستردهتر از وسوسه است. نمونه آشكار آن، آوردن خبرهاي غيبي براي دكتر پژوهان و گمراه ساختن او از اين راه است. البته شيطان ميتواند با استفاده از انديشه و عمل و قدرت كساني كه ولايت او را پذيرفتهاند، ديگران را گمراه سازد، ولي اين موضوع با اخبار دادن مستقيم از غيب، بسيار تفاوت دارد. در ابتدا فيلم به گونهاي پيش ميرود كه بيننده حق دارد با دكتر پژوهان همراهي كند؛ زيرا شيطان، شرايط و حوادث را براي او، آن گونه سامان ميدهد كه وي ناچار ميشود به خاطر عمل به شرع مقدس، راه شيطان را دنبال كند و هر فرد ديگري نيز به جاي او بود، چنين ميكرد؛ مگر اينكه داراي قدرت ماورايي باشد تا شيطان را بشناسد. شيطان در قالب دوست صميمي و مؤمن دكتر پژوهان (الياس) ظاهر ميشود و پازل حوادث را چنان ميچيند كه شكي براي دكتر پژوهان باقي نميماند كه اين پازل را بايد به صورت ديگري مرتب كرد. اين در حالي است كه نشانههاي شيطاني بودن عمل او بايد از همان ابتدا وجود ميداشت تا بيننده، اطاعت دكتر پژوهان از
1) در اين مورد به تفصيل و با استفاده از گفتههاي آيت الله عبدالله جوادي آملي سخن خواهيم گفت.
وي را محكوم ميكرد. به راستي، شيطان تا چه اندازه قدرت دارد؟ آيا وي قدرت دارد به هر شكل و در برابر هر كسي كه بخواهد، تمثل و تجسم يابد؟
از ديگر نمونههاي اغراق در قدرتمند جلوه دادن شيطان، در سريال «اغما»، اين است كه شيطان در زندگي انسانها و شكل گرفتن روابط آنها مداخله ميكند و وقايع را به گونهاي در پي هم قرار ميدهد كه به هدف و خواسته خود برسد. البته اين تدبير، چيزي فراتر از وسوسه است. صحنههاي تند يا كند راندن ماشين و تعيين جهت حركت آن به وسيله رز قدياني كه بر اثر القائات شيطان صورت ميگيرد تا به تصادف با دختر دكتر پژوهان منجر گردد؛ تا او دچار آسيبديدگي نخاعي شود؛ تا در نهايت، دكتر پژوهان از جراحي «پيربابا» منصرف گردد و ناچار شود دخترش را جراحي كند؛ تا پيربابا بميرد! اين مراحل، اغوا و وسوسه است و نمونهاي روشن از تدبير شيطان در مقابل نصوص محكم و معتبر درباره تدبير و تقدير الهي است. اين مطلب در صحنههاي مربوط به تنظيم امور براي وارد كردن قاچاقچي مشروبات الكلي ـ كه حالا متهم به قتل است ـ براي دزدي از خانه دكتر برديا و كشتن او نيز مصداق دارد. شيطان چگونه انسان را فريب ميدهد؟ آيا او قدرت تصرف تكويني دارد؟ آيا شيطان براي فريب انسانها نقشه ميكشد و سپس آن را اجرا ميكند؟
ب) تصوير فرشتگان
در ماه مبارك رمضان سال 1390، سه سريال ماورايي «سقوط يك فرشته»، «سيامين روز» و «پنج كيلومتر تا بهشت»، همزمان پخش شد. از اين سه مجموعه، «سيامين روز»، كمترين وابستگي را به ژانر ماوراء داشت. در اين سريال، حضور فرشتهاي به نام پارسا كه جوان اول قصه (سياوش) را به راه راست هدايت ميكند و او را از مهلتي سي روزه، براي بازگشت به زندگي يا
پذيرش مرگ آگاه ميسازد، گونهاي ماورايي ايجاد ميكند. فرشته در رخدادهاي «سيامين روز»، نقشي تعيينكننده و كليدي ندارد، به گونهاي كه ميتوان حضورش را ناديده گرفت، بيآنكه قصه از حركت باز ايستد. در برخي قسمتها، پارسا با فرشتهاي ديگر گفتوگو ميكند، در حالي كه معلوم نيست اين صحنهها از زاويه ديد چه كسي روايت ميشود و چه دليلي براي حضور آن فرشته ديگر وجود داشته است! در برخي قسمتها هم فرشتهاي وجود ندارد؛ به گونهاي كه بيننده فضاي نيمهماورايي سريال را از ياد ميبرد. مهلت سي روزه سياوش نيز در سايه ماجراهاي مختلف و ريتم تند مجموعه، اهميت خود را از دست داده و در لا به لاي حوادث، فراموش شده است. تماشاگر متوجه نميشود كه چند روز از اين مهلت سپري شدهاست و گذشت زمان و نزديك شدن مهلت تعيينشده، بار هيجاني ندارد.
در «روز حسرت»، «ملكوت»، «سيامين روز»، «پنج كيلومتر تا بهشت» و «سقوط يك فرشته»، با ارواح و فرشتگان روبهرو هستيم. در اين سريالها، بيشتر يك روح سرگردان يا شخصيتي از داستان كه جزو زندگان است، با فرشتهاي ارتباط دارد. اين فرشتهها جامهاي سپيد بر تن دارند، بيشتر در قالب مرد ظاهر ميشوند (با صورتي سه تيغه)، در بسياري از موارد، هنگام سخن گفتن با فردِ مقابل به نقطهاي نامعلوم خيره ميشوند، از نيرويي شگفتآور بهرهمندند، ناگهان ظاهر يا غايب ميشوند، بيشتر نگاهي سرد و بيروح دارند، مدام گوشزد ميكنند كه مأموريتي مهم بر عهده دارند كه وقت اندكي هم دارند و... .
اما آيا ظهور و تمثل فرشتهاي به مثال انسان امكان دارد؟ آيا او به ماهيت انساني درميآيد يا در قالب و صورت انساني؟ آيا فرشتگان حرف ميزنند؟ چه كساني ميتوانند آنها را ببينند و چه كساني نميتوانند؟ فرشتگان چه شكل و ظاهري دارند؟ آيا مانند انسانها راه ميروند، لباس ميپوشند و ... ؟
ج) تصوير روح
شخصيت داستاني ديگري كه در سريالهاي ماورا ظاهر ميشود، روح است. در «پنج كيلومتر تا بهشت»، توجه به حركات محيرالعقولِ ارواح و جابهجاييهاي كيلومتريشان در كسري از ثانيه، در حدي است كه موضوع، خود به خود لوث ميشود. ذهن بيننده پس از ديدن اين صحنهها با سيلي از پرسشها روبهرو ميشود: آيا هر روحي ميتواند اجازه حركت و حضور در هر جايي كه بخواهد داشته باشد؟ آيا ارواح فقط در جاهايي ميتوانند تردد كنند كه با آن آشنا باشند و قبلاً به آنجا رفت و آمد كرده باشند؟ آيا روح ميتواند به اختيار خود، وارد خواب كسي شود؟ آيا روح با «تمركز» ذهني، به مكانهاي مورد نظر خود ميرود؟ آيا ...؟
شخصيتهاي مورد نظر داستان در لحظه مرگ، بلافاصله به صورت روح، كالبد انساني خود را ترك و به جسد خود با حسرت نگاه ميكنند اين روح هم سرگردان ميشود و با ارواح يا اشباح يا انساني زميني ارتباط برقرار ميكند. معمولاً فقط يك نفر ميتواند با روح سرگردان گفتوگو كند و همين امر موجب تعجب ديگران ميشود كه قادر به ديدن روح نيستند. اين فرمول (ارتباط بين ارواح و آدمها) با فيلم «ghost» (روح) از جري زوكر در سال 1990 م. تثبيت شد؛ فيلمي كه شهرت جهاني يافت و در بسياري از كشورها، تمام يا برخي از صحنههايش بارها بازسازي شد. «ملكوت» و «پنج كيلومتر تا بهشت»، بيش از ديگر آثار ماورايي تلويزيون از اين فيلم خارجي الگو گرفتهاند.(1)
پس از اغما كه ديگر، لوكيشن بيمارستان به جزئي جدانشدني از سريالهاي ماوراء تبديل شد، فيلمنامهنويسان به رخدادهايي مانند خودكشي،
1) شهرام خرازيها، «دوزخيان زمين» (نگاهي به فيلمها و سريالهاي ماورايي در سالهاي دور و نزديك)، مجله سروش، ش 1499، 5 شهريور 1390، ص24.
تصادف با اتومبيل و ... (به عنوان حوادث موجد مرگ و كما و وصل به برزخ و دوزخ) توجه بسيار نشان دادند. در مورد اين عوالم داستاني و سرنوشت روح در اين عوالم هم، پرسشهاي زيادي وجود دارد:
حالت كما كدام يك از عوالم ماورايي است؟ پس از مرگ جسم، روح در چه شرايطي قرار ميگيرد؟ آيا كما همان برزخ است؟ روح در برزخ چه شرايطي دارد؟ آيا روح در برزخ ميتواند با عالم زندگان ارتباط برقرار كند؟ و ... ؟
د) تصوير عالم خواب و رؤيا
برخي سريالسازان بر اين نظرند كه در كار با مفاهيم متافيزيكي ميتوانند منطق زندگي معمولي را ناديده بگيرند و از همان منطقي پيروي كنند كه بر نقاشي متحرك، توليدات كارتوني و قصههاي تخيلي ويژه كودكان حكمفرماست؛ منطق فانتزي. باوراندن شخصيتها و ماجراها در آثار ماورايي، بزرگترين چالش ميان كارگردان و فيلمنامهنويس از يك سو، و مخاطب از سوي ديگر است. تماشاگر بايد ارواح را به كمك قلم و ايدهپردازي نويسنده، نقشآفريني و اجراي هنرپيشگان و هدايت كارگردان، باور كند تا تحت تأثير داستان سريال قرار گيرد. باوراندن اين نكته به بيننده كه يك روح نميتواند روي صندلي بنشيند، ولي ميتواند اراده كند و داخل خواب شخصي ديگر برود يا از ديوار و در و پنجره بسته بگذرد، قدري مشكل است. اگر جلوههاي رايانهاي و حقههاي سينمايي و مهمتر از آن، استدلال علمي و منطقي به زبان ساده وجود نداشته باشد، يا درست از آب درنيايد و ظرافت لازم را نداشته باشد، تمايل تماشاگر به پيگيري قسمتهاي بعدي كاهش مييابد. در «پنج كيلومتر تا بهشت»، قواعد ارتباط با ارواح يا با آدميان، از ديد نويسنده، تابع قواعدي است كه از زبان روح مؤنث بيان ميشود. براي مثال، ورود اميرحسين به خواب آيدا، مستلزم
حضور اميرحسين در مكاني است كه آيدا به خواب رفته است! همچنين اميرحسين بايد تمركز كند و در ابتداي خواب آيدا، بايد اين ارتباط برقرار شود! قواعد و قوانيني كه روح مؤنث بيان ميكند، گاه از زبان «حاج فتحالله» است و گاه بدون آوردن نام او بيان ميشود. حاج فتحالله كيست و معلوم نيست چرا چنين مطالبي را در اختيار دختري، آن هم با آن خصوصيات ويژه گذاشته است. بدون توجه به مبهم بودن شخصيت حاج فتحالله و نوع ارتباط او با دختري كه خودكشي كرده است، وي در سريال به عنوان پاسخگوي پرسشهاي اعتقادي و فلسفي مطرح ميشود كه گويا سوادي هم ندارد و مشخص نيست اين همه اطلاعات را از كجا به دستآورده است. او جايگزيني براي يك شخصيت روحاني با تحصيلات حوزوي است.
شناخت حالات روح در عالم برزخ، در بهشت و جهنم يا در حالتي كه جسم به كما رفته، و شناسايي حالات انسان در خواب، به تحقيق نياز دارد. سريال «پنج كيلومتر تا بهشت»، با يك خواب آغاز ميشود و در پايان سريال نيز اين گونه القا ميگردد كه همه ماجرا در خواب بوده است. در قسمتهاي پاياني سريال، فقط اين دغدغه وجود دارد كه اميرحسين به خواب آيدا برود و با او حرف بزند تا گرهها باز شوند. «روز حسرت» نيز به عالم خواب پرداخته بود.
سريالهاي ماورايي كه در سالهاي اخير توليد و پخش شدهاند، مشكلات و آسيبهاي متعددي داشتهاند كه در اينجا به اجمال آنها را بررسي ميكنيم:
الف) تكراري بودن مضمون و محتوا
بخش ديگري كه در سريالهاي ماوراء بايد به آن توجه شود و در آن بازنگري صورت گيرد، بخش مضمون و محتواست. موضوعهاي ماورايي و غيبي، ظرفيتهاي تازهاي را پيش روي برنامهسازان رسانه قرار دادهاند، ولي تكراري بودن اين مضامين، خوشايند نيست. شايد يكي از دلايل، شتابزدگي در توليد و محدوديت زمان باشد. در چند سالي كه توليد سريال براي مناسبتهاي ويژه، مانند ماه مبارك رمضان و دهه محرم به رويهاي جاري تبديل شده است، برنامهريزي مناسبي براي توليد وجود ندارد و همچنان اين سريالها در يكي دو ماه مانده به مناسبت و با شتابزدگي تمام توليد ميشوند. اين موضوع از يك طرف، موجب افت كيفي سريالها و ناكارآمد شدن سامانههاي نظارتي سازمان شده است و از طرف ديگر، سازندگان مجبور ميشوند از كليشهها و تجربههاي قبلي خود يا ديگران در قالب و موضوع استفاده كنند.
پرداختن به موضوعهاي ماورايي نيازمند كارشناسيهاي دقيق مذهبي و به كارگيري جلوههاي ويژه رسانهاي است. از اين رو، براي توليد يك اثر فاخر و اثرگذار بايد بهترين عوامل رسانه ملي به كارگرفته شود تا در زماني
مناسب، چنين اثري تقديم مخاطبان شود. با توجه به اين موضوع هيچ توجيهي ندارد كه رسانه ملي در مناسبتي مانند ماه مبارك رمضان، چند سريال با مضامين ماورايي توليد و پخش كند. برنامههاي مناسبتي، برنامههايي هستند كه بر اساس زمان پخش آنها كه با مناسبتهاي مذهبي يا ملي همزمان ميشود، ويژگيهاي خاص دارند. اين ويژگيها به طور عمده، با آن مناسبت مانند جهاد، دفاع، ايثار، گذشت و اتحاد و همبستگي در هفته دفاع مقدس متناسب است. در اين صورت، ويژگي اين برنامهها، بيشتر ويژگيهاي محتوايي متناسب با آن زمان است. البته بنا بر اصل ارتباط محتوا با ساختار، چه بسا برنامههاي مناسبتي، ويژگيهاي ساختاري مانند ژانر كمدي در نوروز و ژانر جنگي در هفته دفاع مقدس نيز پيدا ميكنند.
ويژگيهاي ماه مبارك رمضان در آيات و روايات چنين آمده است: «ماه بهار قرآن، روزه و تمرين تقوا، نزول قرآن، ماهي كه شب قدر در آن است، ماه ضيافت خدا، ماه رحمت و مغفرت، ماهي كه در آن، شيطان در غل و زنجير است، ماهي كه درهاي بهشت در آن باز و درهاي جهنم بسته است و ...».
بر اين اساس، بهتر است برنامههاي نمايشي سيما، با اين ويژگيها و فضاي كلي اين ماه كه ماه رحمت و مغفرت است و به اصطلاح هنري، با چيرگي نيروهاي خير بر شر ساخته شود. در «اغما»، چيرگي شيطان و نيروهاي شيطاني بر جهانِ داستان كاملاً آشكار است. بخش زيادي از داستان اين سريال نيز به سير تحول منفي و گرايش شخصيتها به ضد ارزشها اختصاص يافته است. در اين سير، نيروهاي شر داستان تسلط دارند؛ علاوه بر اين، فضاي ترسيم شده داستان، با فضاي ماه مبارك رمضان كه در منابع ديني تعريف شد، بيمناسبت و بيارتباط است. در اين سريال، چندان كاري از نيروهاي مثبت و رحماني و شخصيتهاي مثبت داستان، مثل دكتر پژوهان،
دكتر برديا، دكتر «ناييني»، (رئيس سنجش) و پير بابا بر نميآيد. نمايش چنين امري، با آموزههاي اسلام سازگار نيست و نبايد اولياي الهي و شيعيان و پيروان اين مكتب، افرادي دستبسته و شكستخورده جلوه كنند. به ويژه در ايام ماه رمضان، داستان و فيلم بايد بتواند نوعي شناخت و باور شهودي به تماشاگر منتقل كند؛ شناختي مبتني بر آموزههاي ديني.
نكته اول اين است كه سريالسازان اگر ميخواهند با پرداختن به ژانر ماوراء، مخاطب خود را با معنويت آشناتر كنند و آموزههاي ديني را رواج دهند، بايد خود نيز به نوعي شناخت از عوالم روحاني رسيده باشند. متأسفانه شتابزدگي در فيلمسازي نه تنها بر كارگرداني و بازيگري، بلكه بر محتواي فيلم و پيامي كه به مخاطب منتقل ميشود، بسيار اثر ميگذارد.
نكته دوم اين است كه ارتباط ماه مبارك رمضان با ماوراء و داستان ارواح و شياطين، در كجا بيان شده است كه صدا و سيما مجبور ميشود در يك تنگناي زماني كه آفت هميشگي سريالهاي مناسبتي است، سه سريال با موضوع ماوراء بسازد و در سي شب، پيدرپي به خورد تماشاگر بدهد؟ آيا هيچ موضوع مناسب ديگري وجود ندارد كه با ماه مبارك رمضان متناسب باشد؟ آيا نميتوان مثلاً بر اساس كتاب گناهان كبيره اثر آيتالله دستغيب فيلمنامه نوشت؟ سرگذشت و زندگي علما، بزرگان و اولياي خدا كه با اهتمام به رعايت تقوا و احكام شرعي، در سختترين شرايط نيز به رضاي حق تن ميدادند و مشكلات جسمي و اقتصادي و نظير آن را پشت سر ميگذاشتند، آيا با ماه رمضان تناسبي ندارد و سازنده و عبرتآموز نيست؟
اين جاي بسي تأسف است كه مطالعات بيشتر كارگردانان و فيلمنامهنويسان سريالهاي ماورايي، در متون ديني و كلام اسلامي به ميزاني نبوده است كه بازنمودي شايسته در كارهاي ايشان ـ در اين موضوع ـ داشته باشد. ميزان
دغدغه مديران محترم شبكه و گروه فيلم و سريال نيز درباره مسائل مربوط به ژانر ماوراء و ارتباط آن با فضاي ديني، جاي پرسش و تأمل دارد.
ب) بيتوجهي يا كمتوجهي به «تذكر در عين سرگرمي»
برآيند احاديثي كه درباره مرگ و جهان آخرت است، به زندگي مؤمن طراوت و روح ميبخشد و او را به حركتي پويا به سوي حق و حقيقت تشويق ميكند. متأسفانه در بيشتر سريالهاي تهيهشده در ژانر ماوراء ـ كه داعيهدار القاي معنويت و توجه و تذكر به مخاطب هستند ـ نوعي خمودي و گرفتگي ذهني و دغدغه منفي به مخاطب انتقال مييابد كه او را در محيطي ناشناخته و خارج از كنترل رها ميكند. براساس متون اسلامي، از ويژگيهاي مؤمن، لب خندان و صورت شاد است، در حالي كه هميشه به ياد مرگ نيز هست و هرگز از خداوند غافل نيست. پس به چه دليل، برخي سريالهاي معنوي پخششده، درباره مرگ و برزخ و قيامت و فضاي ناشناخته ماورا، در نوع مثبت خود، فقط سرگرمي و تفنن و در نوع منفياش، افسردگي و هراس را به مخاطب هديه ميدهند؟ البته اين موضوع در همه سريالها مصداقي ندارد و زحمات سازندگان نيز ناديده گرفته نميشود، ولي بهتر است آنان براي ساخت يك سريال ماورايي، دست كم يك سال فرصت مطالعاتي داشته باشند تا بتوانند اطلاعات خود را در زمينه ماوراء از ديدگاه اسلامي تكميل كنند.
ج) تكيه بر دريافتها و تجربههاي شخصي
استيفن سايمون، تهيهكننده شناخته شده سينما ميگويد: «من باور دارم كه معنويت و معنويتگرايي در بطن خود، يك گونه سينمايي است كه چندين دهه در سينما حضور داشته، اما هيچگاه آنچنان كه بايد و شايد، شناخته
نشده است.»(1)واقعا شناخت مديران و سازندگان محترم رسانه از معنويتگرايي در سينما، با رويكردي اسلامي، تا چه اندازه است؟ آيا اين گروه مسئوليت سنگين خود را در بهره گرفتن از منابع ديني و استفاده نكردن از تجربههاي شخصي و منابع غير مستند، ميدانند؟
در حيطهاي مانند ماوراء، جايي براي ارجاع دادن به تجربههاي شخصي وجود ندارد. نبايد فراموش كرد كه از نظر استفاده از منابع و مراجعه به سندهاي معتبر ديني، در اولويت بيان و موجه بودن يك گزاره قرار دارد. باورهاي كودكي نميتواند سند و مدركي معتبر براي القاي يك باور در موضوع ماوراء باشد؛ هرچند ـ شايد ـ آن باور غلط نباشد و به گونهاي در متون اسلامي نيز به آن اشاره شده باشد.
مقام معظم رهبري در ديدار با دستاندركاران مجموعه «مردان آنجلس» در 18 اسفند 1377 فرمودند:
من بارها داستان اصحاب كهف را خواندهام، گفتهام يا شنيدهام، اما حقيقت قضيه اين است كه قصه اصحاب كهف را از شما ياد گرفتم. آن شبي كه شما آن صحنه زيبا، قوي، پيچيده و عالي را اجرا كرديد، فهميدم كه «اذا قاموا فقالوا ربنا السماوات و الارض» يعني چه. آن شب من اين را به چشم خودم ديدم. شما حقيقتاً يك داستان قرآني را زنده و مجسم كرديد و آن را در مقابل چشم بينندگان قرار داديد. اين كار خيلي بزرگي است.(2)
براي پي بردن به عظمت كار نمايشي در انتقال مفاهيم ديني، همين اندازه بس كه يك مرجع ديني و رهبر مذهبي كه سالها عمر خود را صرف تحقيق در
معارف ديني كرده، درباره يك موضوع قرآني كه صنعت سينما توليد كرده است، چنين اظهار نظر ميكند. وقتي يك كارگردان يا نويسنده ژانر ماوراء، تفاوت حالات روح در عالم برزخ با زماني كه جسم دچار مرگ مغزي شده است را نداند، و آيا روح ميتواند در حالت كماي جسم، توبه كند و توبهاش پذيرفته شود؟ يا اينكه روح، چه آزاديها و چه محدوديتهايي دارد؟ يا ...؟ چگونه ميتواند سريالي بسازد كه شخصيت اصلي آن يك روح است!
وقتي كارگردان درباره اينكه آيا شيطان، فرشته است يا جن و تفاوتهاي اين دو موجود، مطالعات كافي نداشته باشد و نداند كه شيطانها براي فريب دادن انسانها به موبايل و باز و بسته شدن در و پنجره و ديدن و نديدن يك امضا نيازي ندارند، چگونه ميتواند سير يك سريال سي قسمتي را بر اساس كنش و واكنشهاي شيطانِ مجسمشده بسازد؟
درست است كه فيلم يعني تخيل و فيلمساز با تخيل خود اثري را ميآفريند، اما نبايد از ياد ببريم كه تخيل در حوزه هستيشناختي و انسانشناختي حق جولان ندارد؛ وگرنه رنگ و بوي مسيحيت و يهوديت و گاهي سكولاريسم در آثار ظاهر ميشود و در پي آن، مخاطب دچار كجانديشي اعتقادي ميگردد. اين گونه ميشود كه با سادهانگاري بيش از حد در نمايش اين عوالم، مخاطب نوجوان خودكشي ميكند تا روحش آزاديهاي روح سريال را داشته باشد.(1)
بيترديد مديران و مسئولان شبكههاي صدا و سيما با توجه به لزوم ايجاد فضاي معنوي و معنويتگرايي در جامعه، دغدغه ساخت سريالهاي ديني و معنوي را دارند، ولي آيا آنچنانكه بايد و شايد به اين موضوع در حد تخصصي انديشيدهاند؟ آيا يك فيلم ديني فقط بايد آيتمهاي ديني داشته باشد؟ آيا صرف خواندن آيات قرآني در يك سريال، يا گنجاندن يك
1) «تقليد از سريالهاي ماه رمضان قرباني گرفت»، روزنامه همشهري، 15 شهريور 1390، ص 24.
شخصيت روحاني در سكانسهايي محدود و بيان حرفهايي تكراري و خشك و خبري، يا صحنههايي از اين دست، فيلم، ديني ميشود و معنويت را القا ميكند؟ آيا فقط با روح و برزخ و شيطان ميتوان به مخاطب فهماند كه بايد به معنويت بينديشد؟
د)كمتوجهي به احكام و چارچوبهاي شرعي
در همه توليدات رسانه، به ويژه سريالهايي كه با مضامين ماورايي، توليد و در ايام ويژه مانند ماه رمضان و محرم پخش ميشوند، بايد موازين اسلامي و حلال و حرام الهي رعايت شود، ولي در مواردي به اين موضوع بيتوجهي شده است. در «پنج كيلومتر تا بهشت»، اميرحسين و روح مؤنثي كه او را همراهي ميكند، در برخي صحنهها حضوري اضافه دارند؛ به گونهاي كه ميشد اين صحنهها را بدون اين دو نفر فيلمبرداري كرد. از طرف ديگر، مؤنث بودن اين روح چه لزومي دارد؟ آيا صرف اينكه ورود روح يك دختر و پسر به رؤياي يك شخص، تازه و غير تكراري است، كارگردان به راحتي ميتواند از اين گزينه استفاده كند؟(1)
شايسته است كارگردانان همان قدر كه به ديدن فيلمهاي خارجي يا ايراني براي بالا بردن اطلاعات سينمايي خود اهميت ميدهند، به مطالعه و بررسي متون اسلامي و اسناد ديني براي ساخت فضايي تعريفشده و پذيرفتني از ماوراء نيز بينديشند.
به علت سادگيِ گرهافكني و گرهگشايي «عاشقانه» ـ كه سالهاست داستان و فيلم را تحت تأثير خود قرارداده است ـ از اين شيوه بسيار استفاده ميشود. بهتر است دستاندركاران سريالها با تلاش براي ايجاد گرهافكنيها و گرهگشاييهاي جديد و پيچيدهتر، از عاشقانهها ـ كه ديگر بسيار نخنما و تكراري شده است ـ
1) اشاره به صحبتهاي كارگردان فيلم در مجله سروش، شهريور 90، ص 58.
دست بردارند و در جهت هدف اصلي فيلمهاي ماورايي پيش بروند. فيلمهايي همچون «ديگران» و «دالان سبز» كه نمونههاي غربي، ولي معنوي و دور از روابط عاشقانه هستند، ميتوانند گنجينه تصوير فيلمسازان ما را در اين زمينه، غنيتر كنند. رابطه اميرحسين و آيدا اگر هم عاشقانه تعريف نشود، آيا حرف «نو بودن ارتباط روح يك پسر و دختر»، مجوزي براي اين كار ـ از نظر آثار تربيتي و ديني ـ به وجود ميآورد؟ آيا اين «نو بودن»، نسبت به القاهاي نادرستِ ديني در ذهن مخاطب، در اولويت قرار دارد؟
صرف نظر از اينكه آيا روح انساني كه در حالت كماست و مرتكب گناهي كبيره شده است، اجازه همراهي و آموزش به روح ديگري را دارد يا نه و آموزش در عالم ماوراء بر چه اساسي است، و اينكه آيا روح فردي كه خودكشي كرده است، اجازه اين همه آزادي (مثل شركت در كلاسهاي زندگان و آموزشپذيري و راهنمايي يك روح ديگر و حتي توبه و ... ) را دارد، آيا به جاي روح مؤنث، يك جنس مذكر نميتوانست قرار بگيرد؟ آيا اين انتخاب، هدفي جز جذابيتآفريني براي مخاطب داشته است؟
به قول شهيد مرتضي آويني: «يكي از مهمترين حجابهايي كه بايد خرق شود، مسئله جذابيت است كه بايد آن را از لوازم ذاتي سينما و تلويزيون دانست. جذابيت همان رشته جادويي نامرئي است كه تماشاگر را به فيلمساز و فيلم او پيوند ميدهد ... تمهيداتي كه فيلمساز براي ايجاد جاذبه به كار ميگيرد، غالباً بر ضعفهاي رواني بشر اتكا دارد، نه بر قوّتهاي او و اين مربوط به تكنيك سينماست. همه برنامهسازان راديو و تلويزيون ميگويند: «اكثريت مخاطب» و اين اكثريت كيست؟ «أَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كَارِهُونَ (مؤمنون، 70)».(1)
1) سيد مرتضي آويني، حكمت سينما، ص18. (با تلخيص)
«مسئولان هنر و رسانه بايد عطش مخاطب را بشناسند و ببينند صادق است يا كاذب ... و عطش صادق در مخاطب ايجاد كنند؛ زيرا وقتي كه عطش صادق در انسان ايجاد شود و دايماً زيادتر گردد، چشمه آب از درون انسان جاري خواهد شد. ... واژه «لعب» و «لعاب» از يك ريشه است. لعاب اگرچه نَمي در دهان ايجاد ميكند، اما كسي را سير نميكند. عدهاي با لعاب دهان بازي ميكنند. اين بازي اگرچه لذتي براي آنها دارد، ولي هيچ تشنهاي با آن سيراب نميشود. اصحاب رسانه بايد بدانند هر كاري كه نام خدا و ياد خدا در آن نباشد، مثل لعاب دهان است كه كسي را سيراب نميكند».(1)
به هر حال آنچه مهم است، اين است كه «هنر يا از وهم و خيال برميخيزد، يا از عقل. هنري كه از وهم و خيال برخاسته است، فقط تماشاچي تربيت ميكند، اما هنري كه از عقل برميخيزد، عبرتگير تربيت ميكند ... اگر كسي حقشناسي نكند و هنر را ـ كه نعمتي خدادادي است در راه صحيح به كار نبرد، ممكن است خداوند او را با همين نعمت بگيرد ... پس بايد متوجه مسئوليت خطير خود و مراقب اعمال خود باشيد».(2)
ه) بيتوجهي به اثرات منفي سريالها
براي اينكه اطلاعات دراماتيك به درستي نقش خود را ايفا كند، تماشاگر بايد به گونهاي تخيلي، وقايعي تجربه كند كه در دنياي دراماتيك رخ ميدهد. سادهترين راه تحقق اين امر نيز به اين صورت است كه تماشاگر، خود را در جايگاه يكي از شخصيتهاي فيلم قرار دهد و با او همدلي كند. تئودور(3)به يك دستهبندي چهار قسمتي دست پيدا كرده و با اين كار، آن تصور تكبعدي از سازوكارهاي
مربوط به همذاتپنداري را پشت سر گذاشته است: مشابهت عاطفي،(1)خود آن داني،(2)خصيصههاي ساده رفتاري،(3)فرافكني(4)و تقليد، فراگيرترين مورد در ميان جوانان است. در اين شكل از درگيري عواطف، ستاره قهرمان فيلم در مقام نمونه براي تماشاگران عمل ميكند. اين مقوله با شديدترين و گستردهترين نوع درگيري عاطفي ـ فرافكني ـ تداخل پيدا ميكند و شخص، زندگي خود را با توجه تمام به ستاره مورد نظرش پيش ميبرد.
تلويزيون، رسانهاي اثرگذار است و اين اثرگذاري بنا بر شاخصهاي بسياري، كم و زياد ميشود، ولي هرگز از بين نميرود. تلويزيون، رسانهاي ديداري و شنيداري است كه طيف بالايي از مخاطبان را پوشش ميدهد. جامعهشناسان معتقدند دو موضوع سبب ميشود جرم در جامعه افزايش يابد: نخست، فراواني وسايل خلاف و در مرحله بعد، نشان دادن چگونگي ارتكاب.(5)تحقيقات نيز نشان ميدهد 75 درصد از يادگيريهاي ما از طريق چشم و 13 درصد آن از طريق گوش انجام ميشود و اين درصد بالاي يادگيري، اهميت آموزشي برنامههاي تلويزيوني را نشان ميدهد.
حوادثي كه پس از پخش سريال ماورايي پيش آمد، بسيار تأمل و تأثربرانگيز بود. اين درست نيست و ما هم قصد نداريم كه همه اتفاقات تلخ را متأثر از نمايشهاي تلويزيوني بدانيم، ولي موضوع از درجه اهميت بالايي برخوردار است و اين اهميت وقتي بيشتر خودنمايي ميكند كه صحنه اعدام سياوش در «سيامين روز»، تمام ذهن پسر دوازده ساله يزدي را به خود مشغول ميكند و او، خود را حلقآويز ميكند تا فرشته به كمكش بيايد و
نجاتش دهد، محمدمهدي دوازده ساله هم با حلقآويز كردن خودش ميخواهد روح شود تا به صحبتهاي پدر و مادرش مخفيانه گوش دهد و به جاهاي مورد علاقهاش سر بزند.(1)
با اين وصف، آيا تأمل و تعمق جدي و كارشناسانه در اين حيطه نياز نيست؟
در سادهترين راه، از درجهبندي سِنّي فيلمها و سريالها ميتوان استفاده كرد. تدوين سياستهاي جامع براي اين موضوع ميتواند آسيبهاي احتمالي را از بين ببرد يا دست كم تا اندازهاي كاهش دهد. اگر درجهبندي سريالها تزييني نباشد و بر اساس اصول درستي صورت گيرد، حتماً ميتواند تأثير مثبتي بر مخاطب داشته باشد. ايجاد شورايي از افراد صاحبنظر و متخصصان براي ارزيابي اين حوزه و تدوين نظام درجهبندي فيلمها و سريالها، راهكار سادهاي است كه نتيجههاي خوبي در بر خواهد داشت.
و) استفاده نكردن از كارشناسان خبره مذهبي
لزوم وجود كارشناس در نظريهپردازي براي چنين موضوعاتي انكارشدني نيست و بهتر است كارشناسي خبره كه در زمينه احكام، اخلاق و تربيت ديني نيز مطالعات و دانش كافي دارد، نظر دهد كه چه رفتاري از بازيگر، چه تأثيري در مخاطب خواهد داشت. كارشناس مذهبي بايد بتواند پيشنهاد عملي و رفتاري بدهد تا يك پيام از داستان سريال، در چارچوب مشخص ديني عرضه شود. البته اين مقوله مستلزم آن است كه وي اقتضاي درام را بشناسد و شناختي نسبي در مورد دانش سينمايي داشته باشد. كارشناس سريال ماوراء بايد بتواند احكام و اخلاق ديني را نيز از ديد تربيتي نگاه كند؛ رسانه را يك ابزار تربيتي بداند و در اين جهت به فيلمسازان كمك كند. بهتر است اين كارشناس هنگام نگارش فيلمنامه و آفرينش اثر، با كارگردان و نويسنده در تعامل باشد.
1) «تقليد از سريال ماه رمضان قرباني گرفت»، روزنامه، همشهري، سه شنبه 15 شهريور90، ص 24.
ميدانيم كه مخاطب ايراني به طور عام تلويزيون را يك مرجع ميشمرد و گاهي حتي آن را جايگزيني مناسب براي رساله، جلسات وعظ و خطابه ميداند. اگر پيام، به ويژه در موضوع ماوراء، درست منتقل نشود، عواقب ظاهري و باطني فراواني خواهد داشت. ازاينرو، شايسته است كه رسانه ملي با بهرهگيري از توانمندي مراكز پژوهشي حوزوي، وجوه گوناگون موضوع يادشده را پژوهش و واكاوي كند.
هم در آيات و روايات و هم در آثار دانشمندان اسلامي به تفصيل به اين موضوع پرداخته شده است. افزون بر اين برخي از علما نيز تجربههاي خود از عوالم ماورايي را كه در قالب كشف و شهود بوده است، نگاشته و در اختيار همگان قرار دادهاند كه از آن جمله ميتوان به كتاب سياحت غرب، مرحوم آقانجفي قوچاني اشاره كرد.
فصل دوم: شخصيتهاي ماورايي در متون اسلامي
معرفي موجودات و عوالم ماورايي و شرح آنها نيازمند نوشتاري مبسوط و جداگانه است كه البته مستندات مكتوب در اين زمينه وجود دارد. آنچه در اين قسمت به آن پرداخته ميشود فقط در محدوده جواب به سؤالاتي است كه در بررسي سريالهاي يادشده با آنها روبهرو شديم؛ و البته بسيار موجز و خلاصه.
زير فصل ها
الف) آشنايي اجمالي
ب) ويژگيها و توانمنديها
الف) آشنايي اجمالي
زير فصل ها
يك ـ شيطان و ابليس
دو ـ جن
يك ـ شيطان و ابليس
شيطان در قرآن كريم به دو معنا به كار رفته است:
اول ـ موجود مكار و فريبدهنده؛
«هر موجود مكار، متمرد، شرور و گريزان از حق، شيطان است. از اين رو، بر ابليس، «شيطان» اطلاق شده است.»(1)شيطان اصلي (ابليس) به گناه و فحشا
1) عبدالله جوادي آملي، تفسير تسنيم، ج 2، ص 282.
دعوت ميكند. ممكن است انسانهاي شيطانصفت نيز فرد يا جامعهاي را به ارتكاب گناه و فحشا وسوسه كنند.(1)بنابراين، هر موجودي كه انسان را فريب دهد ـ اعمّ از ابليس يا جنها يا ديگر انسانها ـ شيطان است. قرآن كريم، كافران و منافقان را جزو شياطين انساني ميداند. به بيان آيت الله جوادي آملي، «اطلاق شيطان، هم بر شياطين جن، حقيقت است و هم بر شياطين انس».(2)
دوم ـ به معناي جن. مانند: «وَ مِنَ الشَّياطينِ مَنْ يَغُوصُونَ لَهُ وَ يَعْمَلُونَ عَمَلاً دُونَ ذلِكَ» (انبياء: 82) و «وَ الشَّياطينَ كُلَّ بَنَّاءٍ وَ غَوَّاصٍ».(3)
«واژه شيطان به صورت مطلق و نكره به جن انصراف دارد؛ مانند: «وَ حِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ مارِدٍ» (صافات: 7) و كاربرد آن در انسان يا حيوان با قرينه است».(4)
اگر به معناي انسان باشد، مكر و فريب، به تنهايي، لزوماً معناي كفر را نميرساند؛ هر چند شيطانهاي كافر حتماً فريبدهنده هستند. موجودِ فريبدهنده هم ممكن است كافر باشد يا ايمان ضعيفي داشته باشد.
اگر به معناي جن باشد، بايد دانست «جن در فرهنگ قرآن، مانند انس، موجودي متفكر و مختار و [مكلّف] است و براي عبادت آفريده شده است. برخي از آنها مؤمن و بعضي كافرند.»(5)به هر حال، شيطاني كه ميتواند انسان را فريب دهد، يا جن است يا انسان. قرآن ميفرمايد: «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَياطينَ الْإِنْسِ وَ الْجن يُوحي بَعْضُهُمْ إِلي بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً». (انعام: 112)
1) عبدالله جوادي آملي، تفسير تسنيم، ج 8، ص 526.
2) عبدالله جوادي آملي، تفسير تسنيم، ج 16، ص 359.
3) ص: 37. دو آيه اخير درباره تسخير جنّ براي حضرت سليمان7 است. شيطانهاي جنّي مسلّما در تسخير سليمان بودند، اما اينكه مؤمنان جنّ هم مسخر او بودند يا نه، جاي تأمل دارد.
4) تفسير تسنيم، ج 8، ص478.
5) تفسير تسنيم، ج 12، ص 528. (با اندكي ويرايش وتصرف)
در اصل، «گروهي از انسانها كه پيروي از شيطان براي آنها از حال و ملكه گذشته و به مرحله تقوم هويت و دخيل در نحوه وجودي(1)آنها رسيده، از نوع شيطان محسوب ميشوند».(2)
درباره معناي دوم بايد گفت همه شياطين، مسلماً از جنس جن خواهند بود، اما همه آنان فريبدهنده نخواهند بود.
موجودي كه هنگام آفرينش انسان از سجده بر آدم ابوالبشر سرپيچي كرد، «ابليس» نام دارد. ابليس از جنيان است و جنها مانند انسان، عقل، اختيار و تكليف دارند. برخي جنها مسلمانند و برخي متمرّد كه ابليس از جنيان متمرّد است. اگر ابليس ازدواج كند و فرزنداني از او متولد شوند، مانند ديگر جنها داراي اختيارند و ميتوانند مسلمان يا كافر شوند. البته پس از آنكه ابليس از درگاه الهي رانده شد، براي دستيابي به هدف خود (يعني فريب آدميان) از فرزندان خود استفاده كرد و سربازاني را به كار گماشت. برخي از سپاهيان او همجنس او و از جنيان و برخي ديگر از انسانها هستند. شياطين همگي دستپرورده ابليسند؛ چه از جن باشند يا از انس.(3)
يكي از پرسشهاي مطرح درباره شيطان يا ابليس اين است كه آيا او جن است يا فرشته؟ آنچه سبب شده كه اين سؤال پيش آيد، آيه «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَه اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْليسَ كانَ مِنَ الْجِنِ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِياءَ مِنْ دُوني»(4)است. اين آيه از سويي ابليس را از جنيان ميشمارد و از
سوي ديگر، خداوند در اين آيه و آيههاي مشابه(1)ميفرمايد همه فرشتهها بر آدم سجده كردند به جز ابليس. از اين بيان چنين فهميده ميشود كه ابليس نيز از فرشتگان بود.
مفسران درباره جن يا فرشته بودنِ شيطان بر دو نظرند. آنچه به عنوان رأي اماميه شهرت يافته، جن بودن اوست و شيخ مفيد و همفكران وي براي آن چند دليل آوردهاند:
تصريح قرآن: «كانَ مِنَ الْجِنِ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ.»(2)شكي نيست كه «كان» در اين آيه به معناي «صار» نيست تا گفته شود: اين فقط دلالت [بر اين] دارد كه شيطان پس از مخالفت با فرمان سجده، در زمره جنيان درآمد؛ زيرا معصيت خدا و مخالفت دستور او، ماهيت شخص گناهكار و مخالف را از فرشته به جن تغيير نميدهد. بين فرشته و جن، تفاوت ماهوي و نوعي وجود دارد و صرف وجود جامع انتزاعي بين آن دو نيز مستلزم وحدت نوعي بين آنها نميشود.(3)
خداوند احكامي را براي نوع جن قرار داده كه هيچ يك از آنها براي نوع فرشتگان قرار داده نشده است؛ مثل: همسان بودن با انسان و همرديف او واقع شدن در آياتي مانند: «وَ ما خَلَقْتُ الْجن وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُون»(4)و «فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ»(5)يا مثل: برخورداري از زاد و ولد كه از آياتي مانند: «أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِياءَ»(6)بر ميآيد يا مانند تقسيم جن به دو طايفه مؤمن و كافر كه در سوره جن آمده است.
اينگونه ويژگيها براي فرشتگان وجود ندارد. به همين علت، ممكن نيست جن را طايفهاي از طوايف يا صنفي از اصناف فرشتگان شمرد.
با توجه به ويژگي «رسالت» كه در آيه «الْحَمْدُ لِلَّهِ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ جاعِلِ الْمَلائِكَه رُسُلاً»(2)(با توجه به الف و لام «الملائكه») براي همه فرشتگان ذكر شده، روشن است كه مقام رسالت را با عصيان، سازگاري نيست.(3)
اين موارد نشان ميدهد كه ابليس نميتواند از فرشتگان باشد و از نظر وجودي، جزو جنيان است، اما بر اثر عبادت يا ...، همتاي برخي فرشتگان شده است. در واقع، ابليس «همرتبه» فرشتگان شده، نه «همجنس» آنان. بنابراين، «استثناي ابليس از فرشتگان، در آيات يادشده، يا استثناي منقطع(4)است، يا اينكه تغليباً(5)بر ابليس نيز فرشته اطلاق شده است».(6)
1) همين نتيجه را بر اساس شكل دوم ميتوان به دست آورد و گفت: ابليس معصيت كرد و هيچ فرشتهاي معصيت نميكند. پس ابليس، فرشته نيست.
2) فاطر: 1.
3) تفسير تسنيم، ج 3، صص 296 ـ 298 ((با اندكي ويرايش)).
4) چيزي را از گروهي جدا كردن؛ مثل: فَسَجَدَ الْمَلَائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ.
5) 21.تغليب: غلبه دادن. (در اينجا: غلبه دادن واژۀ فرشتهها بر ابليس). اگر از مجموعهاي بزرگ سخن بگوييم كه يك يا چند مورد خاص و متفاوت نيز در آن وجود داشته باشند، اكثريت را در نظر ميگيريم و از اقليت نيز در كنار آن نام ميبريم. اين روش را در بيان، «تغليب» ميگويند.
6) نك: تفسير تسنيم، ج 3، صص 278 و 279. در صص 315 ـ 319 ، بحثي درباره «ماهيت ابليس و پيشينهٔ او» وجود دارد كه به منظور اختصار از آن صرف نظر شد.
دو ـ جن
جن، مخلوقي است كه به طور طبيعي، از حواس ظاهري انسان پوشيده است. آنچه قرآن درباره جن بيان ميكند، اين است كه آنان مانند انسان زندگي ميكنند، ميميرند و سپس مبعوث خواهند شد. همچنين داراي دو جنس نر و ماده هستند و نسلشان با زايمان زياد ميشود. مانند انسان مكلّفند و برخي از آنان، مؤمنند و برخي كافرند.(1)
جن، حقيقتي آفريده خداوند و آفريده شده از آتش است: «وَالجَانَّ خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ مِن نَّارِ السَّمُوم».(2)شيطانهاي جني از جنس جنيان هستند كه متمرّد و عصيانگرند. موجود جني توان انجام كارهاي ظريف و نيز كارهاي سخت و سنگين را دارد. آنان قدرت القاي مطالب آلوده و پليد را دارند كه وسوسههاي زشت و نادرست را به دلهاي دوستانشان به طور پنهاني وارد ميكنند. در هيچ روايت معتبري، بياني آشكار درباره محدوديّت سلطه و تصرّف آنان و اينكه آيا شيطان بر غير موارد يادشده، سلطه ندارد يا نه، موجود نيست. از اين رو، چه بسا قلمروي حضور و نفوذ شيطان بيش از ميزان يادشده باشد.(3)
«جن از قدرت تحريكي فراواني، برخوردار و داراي قدرت آگاهي بر غيب ـ در حدّ تجرّد وهمي آميخته با كذب ـ است. ارتباط انسان با آن نيز ممكن است. آيههايي مانند: «قالَ عِفْريتٌ مِنَ الْجن أَنَا آتيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ»(4)به طور خلاصه، بر آن قدرت تحريكي دلالت دارد. آيه «وَ أَنَّا لَمَسْنَا السَّماءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَساً شَديداً وَ شُهُباً وَ أَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ
يَسْتَمِعِ الْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهاباً رَصَداً»،(1)دليل بر آگاهي آنان بر بعضي از اسرار غيبي ـ گرچه آميخته با دروغ ـ است. آيه «تَنَزَّلُ عَلي كُلِّ أَفَّاكٍ أَثيم»،(2)دليل بر امكان ارتباط انسانها با آنها و نزول آنها بر اشخاص تبهكار است. ولي پناه بردن به جن با روش سحر و كهانت و مانند آن، هيچ سودي ندارد و قرآن كريم با لسان حصر [يعني اثبات يك موضوع به همراه نفي غير آن] هشدار ميدهد كه هيچ پناهگاهي به جز خداي سبحان نيست: «قُلْ إِنِّي لَنْ يُجيرَني مِنَ اللَّهِ أَحَدٌ وَ لَنْ أَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً»(3)».(4)
نكته:
اينكه گفته ميشود شيطان و جن از آتشند، به همان معنايي است كه گفته ميشود انسان از خاك است. هرچند جنس انسانهاي كنوني نيست، اما اصل آنها از خاك است. همچنين جنس جنيان كنوني خاك آتش نيست اما اصل آنها از آتش است. مثلاً همان طور كه اگر انسان با آب تماس بگيرد، گِل نميشود، ممكن است جن نيز در آتش بسوزد و همچنين آنان نيز علاوه بر خلقت بدني، روح دارند. «خداي سبحان، علت خلق جنيان را همچون انسان، عبادت دانسته و فرموده است: «وَ ما خَلَقْتُ الْجن وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ».(5)اگر جن هم براي عبادت، آفريده شده است، پس او نيز مسئول است و معرفت، محبت، عمل صالح، حساب و كتاب، بهشت و دوزخ و ادراك دارد. اين همه، نيازمند روحي است فراطبيعي و مجرد كه البته به مرتبه «تجرّد تام عقلي» همچون انسان متكامل نميرسد. بخش طبيعي جنس ابتدايي جن بر اساس
آيههايي مانند: «وَ الْجَانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ»(1)و «وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ»،(2)«آتش» است. بنابراين، جن هم تلفيقي است از طبيعت و فراطبيعت. ميتوان گفت خود ابليس از آتش خلق شد و نسل او از نطفه؛ مثل اينكه خود آدم عليه السلام از گِل آفريده شد و نسل او از نطفه.(3)
«خداوند، هدف از آفرينش جن و انس را عبادت دانسته است: «وَ ما خَلَقْتُ الْجن وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ»(4)».(5)
«خداي سبحان ميفرمايد: هدف آفرينش نظام كيهاني، عبادت جن و انس از يكسو و علم انسان به قدرت و علم خدا از سوي ديگر است: «وَ ما خَلَقْتُ الْجن وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ»؛(6)يا «اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَمِنْ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَي كُلِّ شَيٍْ قَدِيرٌ وَأَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِكُلِّ شَيٍْ عِلْمًا.»(7)اين دو آيه نشان ميدهند كه هدف از آفرينش جن و انس، عابد شدن اينان است.؛ نيز اينكه معبود بايد «معروف» [يعني شناختهشده] باشد و عابد بايد «عارف» تا بداند چگونه و چه كسي را ميپرستد. پس جن و انس بايد عليم و قدير محض را بشناسند و او را بپرستند».(8)
البته بايد دانست «اولاً: بر اثر حكمت خداي سبحان، هيچ كاري بيهوده از او صادر نميشود؛ چون خداوند، حكيم است و هر حكيمي، كارش را با هدف انجام ميدهد. پس كار خداوند داراي هدف است. (بنابراين، خلقت جهان كه كار خداوند است، هدفمند ميباشد).
ثانياً: بر اثر غناي ذاتي او هيچ چيز نميتواند هدف خداوند باشد. بنابراين، خداوند، هدف ندارد، اما خود جهان داراي هدف است.(1)به عبارت روشنتر، «عبادت، هدف مخلوق است، نه خالق.
چنين نيست كه خداوند براي رسيدن به هدفي مانند معبود شدن، بشر را خلق كرده باشد تا با عصيانِ عاصيان، او به هدف نرسيده باشد؛ چون خداي سبحان، غني محض است و محال است بينيازِ محض، كاري را براي رسيدن به هدفي انجام دهد. از اين رو، در قرآن كريم تصريح شده است كه اگر همه انسانها و ديگر عابدان زمين به خدا كفر ورزند، بر دامن كبرياياش گردي نخواهد نشست: «إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَميعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَميدٌ»(2)».(3)
بنابراين، هدفِ خلقت جن و انس اين است كه خود جن و انس به كمال برسند و عابد شوند.
ب) ويژگيها و توانمنديها
زير فصل ها
يك ـ علم غيب
دو ـ پناهجويي به شيطانها
سه ـ قدرت شيطانها
چهار ـ حدود تسلط شيطان بر انسانها
پنج ـ دوركردن شيطان
شش ـ اسباب اذيت شيطان
هفت ـ خوابِ شيطانها و جنها
هشت ـ تمثّل شيطان
نه ـ ميزان قدرت و عمل شيطان
ده ـ وجود وسوسههاي شيطان و سربازان رحماني
يازده ـ مرگ ابليس
يك ـ علم غيب
براي روشن شدن اين موضوع بايد چند نكته را يادآور شويم:
1) نك: عبدالله جوادي آملي، حكمت عبادات، ص 23.
2) ابراهيم: 8.
3) تفسير تسنيم، ج 1، صص 429 و430. توضيح اينكه خداوند هدفي زائد بر ذات خود ندارد: «فعل هر فاعلي براي نيل به كمالي است. خود آن كمال نيز، اگر نامحدود نبود در پي كمالي برتر است. اين سلسله ادامه مييابد ـ به هدفي منتهي شود كه خود، كمال نامحدود است. حال اگر كاملِ صِرْف، كاري انجام دهد، فرض درستي ندارد كه براي رسيدن به هدف و مقصدي باشد و كمالي را دنبال كند؛ زيرا خود، كمال صِرْف و يگانه مقصد و هدف نهايي همه رهپويان كمال است. اگر چنين موجودي براي رسيدن به كمالي كه فاقد آن است، كاري انجام دهد، معنايش اين است كه آنچه را ما «كمال محض» فرض كرده بوديم، كمال محض نبوده، بلكه موجودي محدود است كه براي جبران نقص خود و دستيابي به كمالِ مفقود، كار ميكند. بيرون از كمالِ نامحدود، كمالي نيست ـ بخواهد از راه انجام كاري به آن برسد. از اين رو، قرآن كريم، خداي سبحان را مبدأ فاعلي و هدف نهايي خلقت معرفي كرده است: «هُوَالْأَوَّلُ وَالْآخِرُ»؛(حديد:3). همان طور كه او فاعل ديگري ندارد، هدفي نيز در وراي او نيست.» تفسير تسنيم، ج 1، ص430. (با اندكي ويرايش) همچنين نك: تسنيم، ج 16، صص 415 و 416.
اول ـ تقسيمبندي غيب
«در يك تقسيم، غيب بر دو قسم است: مطلق و نسبي.
غيب مطلق: به چيزي گفته ميشود كه براي همگان و در همه مقاطع وجودي، غيب باشد؛
غيب نسبي: چيزي است كه تنها در برخي از مقاطع وجودي يا براي برخي از افراد غيب باشد؛ مانند اخبار گذشتگان يا قيامت يا فرشتگان».(1)
«عالِمُ الغيب و الشَّهاده بودن خدا به اين معنا نيست كه برخي اشيا براي خدا، «غيب» و برخي «شهادت» است و خداي سبحان به هر دو قسم آن آگاه است، بلكه غيب و شهادت در اين تعبير، امري اضافي و فقط نسبت به ديد انسانهاست؛ چون حقيقت علم، عبارت از شهود و حضور معلوم است و حضور معلوم با غايب بودن آن سازگار نيست. سراسر جهان مشهود خداست و چيزي براي او غيب نيست. تقسيم جهان به غيب و شهادت نظير تقسيم موجود به مجرّد و مادّي نيست كه تقسيمي حقيقي است، بلكه نسبت به خداوند از قبيل نفي موضوع است؛ يعني آنچه نزد شما بر دو قسم (غيب و شهادت) است، نزد خدا بيش از يك قسم (شهادت) نيست».(2)
بر اساس اين دو نكته، همه امور نزد خداوند، شهادت (آشكار) است و هيچ چيز بر او غيب (پوشيده) نيست، اما براي ديگر موجودات، برخي امور، پوشيده است و برخي امور، آشكار. البته غيب و شهادت براي اشيا و افراد، نسبي است؛ يعني ممكن است بعضي امور براي برخي افراد پوشيده باشد، ولي همان امر براي فرد ديگري آشكار باشد.
دوم ـ علم غيب به امور معنوي
«علم به غيب، اصالتاً از آنِ خداست و او به هر كس بخواهد، بخشي از آن را ميدهد.»(1)«عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلي غَيْبِهِ أَحَداً إِلاَّ مَنِ ارْتَضي مِنْ رَسُول.»(2)«از ظاهر اين آيات برميآيد كه خداوند، پيامبران را به وحي اختصاص داده و آنان را از غيب آگاه و از همه جوانب به وسيله فرشتگان محفوظ داشته است تا وحي الهي از ناحيه شياطين يا ديگران زوال يا تغييري نپذيرد و آنان هم پيامهاي الهي را در كمال صحت و امانت به مردم برسانند».(3)بر اين اساس است كه «پيامبر گرامي اسلام و اهل بيت او عليهم السلام كه معصوم و مورد رضايت خداوندند، در مقامي قرار ميگيرند كه با تعليم الهي چيزي بر آنها پوشيده نيست».(4)
از آنجايي كه شيطانها مورد رضايت خداوند نيستند، از اين نوع علوم غيبي و مسائل مربوط به آنها ـ مانند وحي، قيامت و .. ـ كه مربوط به معارف الهي است. بيخبرند. «علم غيب را خداي سبحان فقط به شايستگان عطا ميكند. بسياري [از افراد] ميخواهند از اسرار درون خويش يا ديگران آگاه شوند، ولي چون شايستگي آگاهي از غيب را ندارند، خداوند به آنها اجازه نميدهد.»(5)شيطانها ميخواهند به امور غيبي دسترسي پيدا كنند، اما خداوند اجازه نميدهد. «وَ أَنَّا لَمَسْنَا السَّماءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَساً شَديداً وَ شُهُباً وَ أَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ يَسْتَمِعِ الْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهاباً رَصَداً»(6)هرگاه يكي از آنان بخواهد اخبار غيبي را استراق سمع كند، از دور مورد اصابت قرار ميگيرد.(7)
«هيچ شيطاني از معارف وحياني در هنگام القاي الهي آگاه نبوده و نخواهد بود؛ زيرا طبق اين آيه، اطلاعِ بيگانه از محتواي وحي ممنوع خواهد بود».(1)
سوم ـ علم غيب به امور عادي
شيطنت شيطان در محدوده خاص وهم و خيال است.(2)«جن داراي قدرت آگاهي بر غيب در حدّ تجرّد وهمي آميخته با كذب است و آيه «وَ أَنَّا لَمَسْنَا السَّماءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَساً شَديداً وَ شُهُباً وَ أَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ يَسْتَمِعِ الْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهاباً رَصَداً»،(3)دليل بر آگاهي آنان بر بعضي از اسرار غيبي ـ گرچه آميخته با كذب ـ است».(4)بنابراين، اگر شيطانهاي جني علم غيب داشته باشند:
اول ـ در محدوده وهم و خيال است.
دوم ـ در حدّ تجرّد وهمي است.
سوم ـ با دروغ آميخته است.
همچنين با توجه به نسبيت امور غيبي، ممكن است برخي امور بر بعضي انسانها پوشيده باشد، اما بر ابليس و جنها پوشيده نباشد؛ همچنان كه در جنگ بدر، «شيطان ابتدا كافران را شوراند كه مؤمنان توان نبرد با شما را ندارند و من نيز با شما هستم. پس به جنگ آنان برويد، امّا همين كه جنگ تن به تن آغاز شد، پا به فرار گذاشت و گفت كه از شما بيزارم؛ به راستي من چيزي را ميبينم كه شما نميبينيد.»(5)پس كافران تنها ظاهر مؤمنان را ميديدند كه گروهي اندك بودند، ولي شيطان، همراهان غيبي اين گروه را نيز ميديد.(6)
البته اين گونه نيست كه شيطانهاي جني نسبت به همه امور عادي، علم غيب داشته باشند. براي نمونه، «خداوند درباره نحوه رحلت حضرت سليمان عليه السلام در سوره سبأ، آيه14 ميفرمايد: جنيان سپاه سليمان متوجه نشدند كه سليمان رحلت كرده است. آنها چون درونبين نبودند و علم غيب نداشتند، متوجه مرگ حضرت سليمان عليه السلام نشدند و گمان ميكردند سليمان زنده است. لذا مدتها به همان حال دربند بودند».(1)
آنچه درباره علم غيب شيطانها نسبت به امور عادي بيان شد، بيشتر درباره شيطانهاي جني بود، اما علم غيب در همين محدوده براي شيطانهاي انسي نيز ممكن است.
دو ـ پناهجويي به شيطانها
با توجه به اينكه شيطانها ـ مخصوصاً شيطانهاي جني ـ نسبت به برخي امور پوشيده بر انسان، علم دارند، آيا ميتوان براي رفع مشكلات به آنها پناه برد يا نه؟ با استفاده از بيان آيت الله جوادي آملي در تسنيم در جواب اين سؤال بايد گفت: «پناه بردن به جن از طريق سحر و كهانت و مانند آن، هيچ سودي ندارد و قرآن كريم با لسان حصر(2)هشدار ميدهد كه هيچ پناهگاهي جز خداي سبحان نيست(3)و از آن جهت كه تأثير همه موجودات و از جمله جن در عالم فقط به اذن تكويني خداوند است، براي در امان بودن از شر افراد شرور بايد به خدا استعاذه(4)نمود. سوره فلق و ناس، نمونه استعاذه به خداوند، براي در امان ماندن از شرّ شياطين انسي و جني است».(5)
1) نك: عبدالله جوادي آملي، سيره پيامبران در قرآن، ج 7، ص290.
2) لسان حصر: قاطعيت در بيان يك مطلب كه استثنا ندارد؛ به عبارتي ديگر، اثبات آنچه مورد نظر است به همراه نفي غير آن.
3) جن: 22. «قُلْ إِنِّي لَنْ يُجيرَني مِنَ اللَّهِ أَحَدٌ وَ لَنْ أَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً».
4) استعاذه: پناه بردن.
5) نك: تفسير تسنيم، ج 5، صص 702 و 703.
سه ـ قدرت شيطانها
آيتالله جوادي آملي ميفرمايد:
اگر كسي بر اثر نفوذ شيطان، گرفتار حالتي شود كه رفتارش نامتعارف و ناهنجار باشد، ميگويند: «يتخبّطُه الشيطانُ من المس.» اين تعبير فقط يك بار در قرآن به كار رفته و آن درباره رباخوار و در آيه ذيل است: «الَّذينَ يَأْكُلُونَ الرِّبا لا يَقُومُونَ إِلاَّ كَما يَقُومُ الَّذي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَسِّ».(1)مراد از «قيام» در آيه، فقط برخاستن از قبر نيست، تا به اين معنا باشد كه رباخواران فقط در قيامت از قبر خويش، افتان و خيزان حاضر ميشوند، بلكه مراد از اين قيام، خط مشي و همه امور و شئونات رباخواران مانند تفكر، تكلّم و نوشتن است؛ آنان در همه حالات، جنون دارند. «خبط»، رفتار ناهنجار و غير متعادل داشتن است.(2)
ايشان در ادامه ميفرمايند:
مراد از «شيطان» در «يَتَخَبَّطُهُ الشَّيطانُ مِنَ المَسّ» «يا يك مفهوم كلي [به معناي] «كلّ شرير»(3)است كه مصاديق آن، ابليس و جنيان ديگر و انسانهاي شرورند؛ يا فقط ابليس است كه از طايفه جن به شمار ميرود.
به هر حال از آيه استفاده ميشود كه جن ميتواند بعضي را ديوانه كند و شيطان هم در جنون بعضي از ديوانگان اثر دارد. هرچند شيطان ـ شايد ـ نتواند به صورت مباشرت و استقلالي چنين كند، بلكه اسباب طبيعي، اختلال اعصاب و بيماريهاي مغزي، علل قريب ديوانگي است و شيطان هم در طول آن اسباب لحاظ ميشود؛ چنان كه «مرض» با اسباب طبيعي و ظاهري
در بدن انسان پديد ميآيد، ولي به شيطان هم نسبت داده شده است.(1)علل طبيعي جنون سبب نميشود اثر شيطان در جنون انكار شود.(2)
مطالب مفيدي در اين باره در كتاب وحي و نبوت بيان شده است كه گوشههايي از آن را ـ با اندكي ويرايش ـ مرور ميكنيم:
«بعيد نيست كه شيطان در روح رباخوار القائات پنهاني داشته و در جان و عقل او اثر بگذارد؛ به اين صورت كه در مرحله نخست، او را با برتري وهم و خيال بر عقل، به اشتباه بيندازد و در گام دوم، به دستورها و احكام الهي بيتوجّهي كرده و [آنها را] پشت گوش اندازد. آنچه باعث نيرنگ نفس و پنهانسازي آن و خاموشي عقل خدادادي ميشود، جز خبط و جنون و بيخردي و سفاهت نيست. آن گونه كه امير مؤمنان عليه السلام نسبت به كسي كه در نيمهشب، تحفه پيچيدهاي در كنار تقاضايي (نامشروع) تقديم آن حضرت كرد، فرمود: «آيا ميخواهي مرا از راه دين خدا فريب دهي؟ آيا در عقل تو خلل و كمبودي است؟ آيا ديوانهاي يا ياوهسرايي ميكني؟»(3)
غير ممكن نيست وقتي كه تلقين شيطاني شدّت پيدا كرد، يك حالت و رفتار عادي به خصوصيتي اخلاقي تبديل شود. سپس همان خصوصيت، يك خصلت جدانشدني از شخصيت بشود و سرانجام به حدّي برسد كه جزوي از سرشت و حقيقت شخص ( نه ماهيّت آن) گردد. در اين صورت است كه رباخوار نه تنها در ذهن و خيال، بلكه در دنياي خارج هم مانند انسان فريفته شده ظاهر ميشود. در پيدايش اين واقعيّت، تفاوتي ميان تحوّل در عالم دنيا، يا جهان برزخ، يا نشئه
1) «أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ» (ص: 41)؛ «أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمينَ». (انبياء: 83)
2) نك: تفسير تسنيم، ج 12، صص 527 و 528. «جنّ در فرهنگ قرآن مانند انسان، موجودي متفكر و مختار و مكلّف و براي عبادت آفريده شده است و ميكروب پنداشتن جن، نه دليل عقلي دارد و نه شاهد نقلي.» علاوه بر آنكه آيهٔ اشاره شده، ديوانگي را از شيطان ميداند، نه جنّ.
3) «أَعَنْ دِينِ اللَّهِ أَتَيْتَنِي لِتَخْدَعَنِي؟ أَمُخْتَبِطٌ أَنْتَ أَمْ ذُو جِنَّه أَمْ تَهْجُرُ؟» (نهجالبلاغه، خطبه 224)
قيامت كبرا نيست؛ زيرا مرتبه ضعيف اين حقيقت در دنيا آشكار ميشود، مرتبه مياني آن در برزخ و مرتبه شديد آن در جهان پس از مرگ.
بنابراين، اگر چنين واقعيّتي:
اول ـ از نظر تحليل عقلي، درست باشد؛
دوم ـ از ديدگاه شريعت پذيرفته شود؛
سوم ـ روايات، درستي آن را تأييد كنند؛
چهارم ـ علوم شهودي و سرّي نيز درستي آن را بپذيرند.
هيچ مانعي براي پذيرش آن وجود ندارد. از اين رهگذر، ظاهر سخن الهي ميفرمايد: «رباخواران در روز قيامت سر از قبر خارج نميكنند مگر مانند كسي كه شيطان با او تماس گرفته و او را از حالت عادي به ديوانگي كشانده باشد.»(1)بايد دانست كه هيچ مانعي براي اين وجود ندارد كه رباخوار محكوم به حكم ديوانه گردد يا در آينده به صورت ديوانه ظاهر شود.
نتيجه كلام اينكه، ديوانگي و نمونههاي ديگر بيماريهاي رواني، گاهي از اسباب و علتهاي پنهان است و گاهي از اسباب و علتهاي آشكار. همانگونه كه گاهي اوقات بر اساس خلوت و تنهايي يا وحشت و تاريكي، بيماريهايي مانند صرع، غش و ديوانگي در انسان بروز ميكند، اين احتمال هم وجود دارد كه انسان بر اثر نيرنگهاي شيطاني و تلقينهاي ابليسي به انحراف رواني و روحي بيافتد. بنابراين،، مفاد آيه شريفه كه دلالت بر ديوانگي انسان بر اساس تماس شيطاني دارد، درست بوده است و هيچ مانعي ندارد.(2)
بنابراين، آيه يادشده ـ به طور خلاصه ـ شيطانها را يكي از منشأهاي ديوانگي ميداند. آنچه مهم است، اين است كه شيطان نميتواند در هر كسي تأثير بگذارد، بلكه فقط بر افراد تبهكار و رباكار اثر ميگذارد. «قرآن يك نمونه
از اين ديوانگان را رباخواران دانسته است.»(1)ديوانگي و جنزدگي مخصوص رباخوار نيست، بلكه پيروي از شيطان و برخي گناهان،(2)عامل ديوانه شدن و جنزدگي ميشود. به تدريج گناه، براي انسان ملكه ميشود و معصيت و پيروي از شيطان، انسان را به بيعقلي و ديوانگي ميكشاند. شايد اين سخن امام صادق عليه السلام كه فرمود: «رباخوار از دنيا خارج نميشود مگر اينكه شيطان، او را از حالت عادي به ديوانگي كشانده باشد»،(3)اشاره به همين نكته است. البته بايد دانست ديوانگي، شدت و ضعف دارد. در عرف مردم به كسي كه به خاطر نداشتن عقل نظري، كارهاي نامتعارف انجام ميدهد، ديوانه ميگويند. بسياري از كارهاي گناهكاران مانند رباخواري در حقيقت و نزد خدا جز ديوانگي چيزي نيست. فرمانرواي عقلِ عملي اين گونه افراد، شهوت و غضب است. براي همين است كه گفتهاند «تشنگان ربا در پايان عمرشان ديوانه ميشوند. عدهاي روش زندگيشان ديوانهوار است و سرانجام از جنون سر در ميآورند».(4)
بنابراين:
اول ـ تأثير شيطان فقط بر گناهكاران است: «هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلي مَنْ تَنَزَّلُ الشَّياطينُ تَنَزَّلُ عَلي كُلِّ أَفَّاكٍ أَثيمٍ»؛(5)يعني اگر كسي اهل گناه و دروغ بود، شياطين بر او نازل ميشوند.(6)
1) معاد در قرآن، ج 4، ص 91.
2) نه همهٔ گناهان؛ براي نمونه: «امام باقر7 فرمود: كسي كه مسكر بنوشد و بميرد و در درون او چيزي از آن باشد و توبه نكند، ديوانه سر از قبر بر ميآورد، در حالي كه لبش آويخته و آب دهانش سرازير است و نعره ميكشد و ملعون و مطرود است.» (محمدبن يعقوب كليني، الكافي، ج 6، صص 398 و 399) ترجمهٔ روايت از: تفسير تسنيم، ج 11، ص100.
3) 11.«آكل الرّبا لا يخرج من الدّنيا حتّي يتخبّطه الشّيطان»، تفسير تسنيم، ج 12، ص 544؛ به نقل از: تفسير العياشي، ج 1، ص 152؛ تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 291.
4) عبدالله جوادي آملي، تفسير انسان به انسان، ص 366. (با تلخيص و تصرف مختصر)
5) شعراء: 221 و 222
6) قرآن در قرآن، ص 118.
دوم ـ مؤمنان به مقداري كه از گناه دوري ميكنند، از جنزدگي، بيعقلي و ديوانگي در امان هستند.
شايد اين حديث امام صادق عليه السلام كه فرمود: «خداوند، مؤمن را به هر مرض و بلايي گرفتار ميكند، اما به بيعقلي گرفتار نميكند»،(1)اشاره به در امان بودن مؤمنان از اثرگذاري شياطين بر آنان باشد. شياطين ممكن است تا حدودي بر گناهكاران (نه مؤمنان) اثر بگذارند. اين اثرگذاري هم ممكن است تا به ديوانگي كشاندن گناهكار پيش رود.
درباره اينكه شيطان بتواند كسي را به قتل برساند، در قرآن چيزي يافت نشد.
درباره آيه يادشده يادآوري دو نكته ضروري است:
يكم «جنزدگي خرافات نيست و خداوند برتر از آن است كه در كلامش، به هر شكلي، به مطلب خرافي استناد كند؛ هرچند در قالب تشبيه باشد. خداوند در نقل سخنان خرافي هم قطعاً بطلان آن را بيان ميكند.»(2)بنابراين، «احتمال اينكه آنچه در قرآن كريم درباره ديوزدگي(3)آمده، بر اساس توهّم جاهلي عرب باشد، سخني واهي و جاهلانه است كه هرگز كسي كه به قرآن معتقد است، چنين انديشهاي ندارد».(4)
دوم: «حضرت ختمي مرتبت صلي الله عليه و آله در سفر آسماني خود، افراد شكم بزرگي را ديدند كه توان برخاستن نداشتند؛ آنگاه از جبرئيل پرسيدند كه آنها چه كساني هستند. وي گفت كه رباخوارانند. اين روايت بر سلامت عقل آنان دلالت ندارد تا با ظاهر آيه ناسازگار باشد، بلكه بيان عذاب حسّي است و آيه مورد بحث، درباره
عذاب عقلي رباخوار است. بنابراين،، روايت يادشده مخصّص آيه نيست و ظهور خبط(1)به قوّت خود باقي است.»(2)پس، «عذاب حسّي آنان داشتن شكم بزرگ انباشته از مال حرام است كه رفتن و برخاستن را براي آنان دردآور ميسازد و عذاب عقلي، آشفتهسري آنان است كه سبب اختلال رفتاريشان ميشود».(3)
چهار ـ حدود تسلط شيطان بر انسانها
درباره سُلطه شيطان بر انسان در قرآن كريم آيات متعددي بيان شده است. برخي آيات سُلطه شيطان بر انسان را نفي ميكند و برخي ديگر، سلطنت شيطان بر برخي انسانها را اثبات ميكند. بنابراين براي پاسخ دقيق به اين سؤال، بهتر است مطلب را در چند قسمت بيان كنيم:
اول ـ مرحلههاي نفوذ شيطان در انسان
شيطان براي نفوذ در انسان، چند مرحله را ميپيمايد:
تزيين: «لاُزَيِّنَنَّ لَهُم فِي الأرض»،(4)«وإذ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أعْمَالَهُمْ.»(5)شيطان در اين مرحله، اعمال زشت و گناه را در نظر انسان، زيبا جلوه ميدهد.
گذاشتن آرزوهاي باطل در دل انسان: «ولاُمَنِّيَنَّهُم.»(6)شيطان پس از موفقيّت در مرحله «تزيين»، با آرزوسازي، براي رسيدن به زينتهاي شيطاني كار را دنبال ميكند.
وسوسه پي درپي: تا فرد به دنبال آرزو برود و آن را به دست آورد: «الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ».(7)
تسويل: يعني شيطان خوب را بد و بد را خوب جلوه ميدهد: «إنَّ الَّذينَ ارتَدّوا عَلي أدْبَارِهِمْ مِن بَعدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الهُدَي الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُم وأملي لَهُم».(1)
فرمانروايي: «إنَّما يَأمُرُكُم بِالسُّوءِ والفَحشاءِ وأن تَقولوا عَلَي اللهِ ما لاتَعلَمونَ».(2)
نفس امّاره، عامل داخلي شيطان است. او از اين راه انسان را گمراه ميكند. وسوسه و امر به گناه، در قرآن، هم به شيطان نسبت داده شده است و هم به نفس امّاره. ابليس براي وسوسه، از عاملي دروني به نام نفسِ وسوسهگر مدد ميگيرد و براي امر به گناه، از نفس امّاره.(3)
دوم ـ وسوسه و دعوت شيطان به گناه
در قرآن كريم، بيش از 25 مورد نام برده شده كه راههاي نفوذ شيطان در انسان است. برخي از موارد، مانند وسوسه ابتدايي و دعوت به گناه براي همه انسانهاست و هيچ انساني ـ حتي انبيا و معصومان ـ از آن مصون نيست.(4)
«وسوسه شيطان نسبت به انبيا: در نشئه حسّ [يعني عالم ماده] است؛ نه در نشئه: ثُمَّ دَنا فَتَدَلّي فَكانَ قابَ قَوسَينِ أو أدني؛ (نجم: 8 و 9) [يعني عالم وحي و ملكوت]؛ زيرا شيطان اعتراف كرده است كه آن نشئه، سرشار از نگهبانان و تيراندازان غيبي است كه مانع نفوذ شيطانند: «وأنّا لَمَسنَا السَّماءَ فَوَجَدناها مُلِئَت حَرَساً شَديداً وشُهُباً» (جن: 8)، تفسير تسنيم، ج 14، ص 216.
اين مراحل، فقط دعوت از سوي شيطان است و هيچ دليلي وجود ندارد كه همه دعوتهاي شيطان محقق شود. به عبارتي همانطور كه دعوت به خير و خوبي براي همه انسانها به وسيله عقل و فطرت از درون، و انبياي الهي از بيرون وجود دارد، دعوت به گناه از سوي شيطان نيز براي همه انسانها وجود دارد. البته اين مرحله «سُلطه شيطان بر انسان» نيست.1) محمّد:25
2) 6.بقره:169. نظم يادشده در هيچ آيه ديگري از قرآن نيست، ولي ترتيب آمدن كلمات در برخي از آيهها، مانند آيهٔ 119 سوره «نساء» و نيز تحليل عقلي (نه ذوقي محض) ميتواند سند اين ترتيب باشد.
3) تفسير تسنيم، ج 13، صص323 ـ 325. (با تلخيص و اندكي ويرايش)
4) «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ إِلاَّ إِذا تَمَنَّي أَلْقَي الشَّيْطانُ في أُمْنِيَّتِهِ فَيَنْسَخُ اللَّهُ ما يُلْقِي الشَّيْطانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّهُ آياتِهِ وَ اللَّهُ عَليمٌ حَكيمٌ». (حج: 52)
به بيان ديگر، نفس دروني انسان، ابزار شيطان براي فريب انسان است. «وسوسه كننده اصلي، شيطان است و عاملِ مباشر و مجري فرمانِ شيطان، نفس فريبخورده است. نفس به استخدام شيطان درميآيد و وسوسه و دستورهاي او را در محدوده روح و جان آدمي اجرا ميكند. شيطان بدون اين ابزار، كاري از پيش نميبرد. وسوسه ابليس، سمّي است كه تا از راه نفس در روح و شئون انسان راه پيدا نكند، انسان را به هلاكت نميرساند و تنها پس از نفوذ و تأثير، شخص را گرفتار هلاكت ميكند. همانگونه كه سمّ بيروني، براي هلاك كردن انسان بايد دستگاه دروني، يعني دستگاه گوارش او را به خدمت گيرد».(1)به عبارتي، «نفس انسان، عاملي مستقل براي وسوسه نيست، بلكه نفس، ابزار شيطان و عامل فريب اوست. شيطان است كه در نفس انسانها وسوسه ميكند. [خداوند] ميفرمايد: «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ الَّذي يُوَسْوِسُ في صُدُورِ النَّاسِ.»(2)وسوسه نفس با وسوسه شيطان، در عرض هم وجود ندارند، بلكه در طول يكديگرند و وسوسههاي نفس اماره از سوي شيطان و با تحريك او صورت ميگيرد؛ زيرا در عالم، دو مبدأ و دو مأمور همعَرض براي گمراهي ـ كه كارشان وسوسه كردن باشد ـ وجود ندارد».(3)
سوم ـ سُلطه نداشتن شيطان بر انسانها
اغواي شيطان ابتدا تنها در حد پيشنهاد، وعده و دعوت به گناه است و صرف دعوت موجب سلطه داعي نيست.(4)شيطان از ابتدا بر هيچ كس سلطنت و فرمانروايي ندارد، زيرا: «إِنَّ عِبادي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ»؛(5)
لازم است توجه شود منظور از «عبادي» فقط بندگان مخلَص نيست؛ بندگان مخلّص، انسانهاي برگزيده و خاصي هستند كه خداوند آنها را انتخاب كرده است؛ مثل پيامبر اكرم9، اهل بيت:، و اولياءالله.(نك: الميزان، ج 12، ص 166).
تو (شيطان) بر هيچكدام از بندگان من سلطنت نداري. پس شيطان ـ در ابتدا ـ دعوت و وسوسه براي همگان دارد، اما بر كسي سلطه ندارد. به همين مناسبت هنگامي كه در قيامت، گناهكاران، ديگران را مقصّر اصلي گمراهي خويش ميدانند، خداوند در محكمه عدل خويش اثبات ميكند كه كسي جز خود انسان، مقصر اصلي نبوده است. در برخي موارد، انسان، مقصر اصلي را ابليس و شياطين جني معرفي ميكند، اما ابليس در محكمه عدل الهي ميگويد: «وَ ما كانَ لِيَ عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لي»؛(1)شيطان ميگويد: من هيچ وقت بر شما مسلّط نبودم، بلكه من فقط در حدّ پيشنهاد؛ شما را دعوت ميكردم و شما مختار بوديد كه بپذيريد يا نه. شما دعوت مرا اجابت كرديد و با اراده و اختيار خود آن را پذيرفتيد.(2)در برخي موارد انسان، مقصر اصلي را شياطين انسي معرفي ميكند، اما آنان نيز در محكمه عدل الهي ميگويند: «وَ ما كانَ لَنا عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ بَلْ كُنْتُمْ قَوْماً طاغينَ».(3)
چهارم ـ اعمال انسان؛ عامل نفوذ و سُلطه ابليس
همانگونه كه اشاره شد، فريب شيطان ابتدا فقط در حد پيشنهاد، وعده و دعوت به گناه است و اين به معناي مسلط شدن او نيست، «ولي اگر كسي به جاي اجابت و اطاعتِ دعوت و هدايتِ عقل و وحي، پيشنهاد شيطان را پذيرفت و به وسوسه او اعتنا كرد و او را به قلب خويش راه داد، شيطان بر او مسلط ميشود، او را تحت سلطه خود قرار ميدهد و وليّ او ميشود.»(4)اگر انسان به دعوتهاي شيطان پاسخ مثبت داد و به ياد خداوند نيفتاد و همچنان در غفلت فرو رفت، شيطان گام به گام و مرحله به مرحله، او را ميفريبد تا اينكه بر او حاكم ميشود.
خداوند ميفرمايد: «إِنَّ عِبادي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوينَ»؛(1)هر كس از شيطان تبعيت كند، شيطان بر او مسلط ميشود و رهروان شيطان همان گمراهانند. بنابراين، اگر كسي، خود، به دنبال شيطان برود؛(2)خداوند نيز شيطان را بر او مسلّط ميكند: «إِنَّا جَعَلْنَا الشَّياطينَ أَوْلِياءَ لِلَّذينَ لا يُؤْمِنُون.».(3)اگر انسان، دنبالهروي شيطان شد، از آن به بعد، شيطان، سرپرست او ميشود: «فَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ فَهُوَ وَلِيُّهُمُ الْيَوْمَ».(4)
از ظاهر آيات برداشت ميشود كه شيطان بر «مؤمنان» سلطه ندارد، اگر كسي به درجه «كفر» رسيد، شيطان بر او مسلّط ميشود: «إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَي الَّذينَ آمَنُوا وَ عَلي رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُون إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَي الَّذينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُون.»(5)مؤمن هر چند در درجات پايينِ ايمان باشد، اگر دنبال شيطان برود، گرچه شيطان بر او اثر ميگذارد و او را فريب ميدهد، اما بر او مسلّط نميشود.(6)انسان به همان اندازه كه غافل باشد، ـ همان اندازه ـ شيطان در او وسوسه ميكند.(7)
در كتاب قرآن در قرآن تحت عنوان ولايت شيطان بر كافران چنين آمده است: «اگر كسي از روي عمد، راه هدايت را نپيمود و با اختيار و قدرت خود از وسوسه شيطان پيروي كرد، از آن به بعد، خداوند، شيطان را بر او مسلّط ميكند و چنين بشري تحت ولايت شيطان قرار ميگيرد. تسلط شيطان
1) حجر: 42. بنابر استدلال علامه طباطبايي1 «مِن» در آيه، بيانيه است. نك: الميزان، ج 12، ص 167و 168.
2) «إِنَّهُمُ اتَّخَذُوا الشَّياطينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ اللَّهِ». (اعراف: 30)
3) اعراف: 27 همچنين: «أَ لَمْ تَرَ أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّياطينَ عَلَي الْكافِرينَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا». (مريم: 83)
4) 5.نحل: 63. مراد از «اليوم»، روز قيامت نيست، بلكه هنگام معصيت و غرق شدن در كفر، شيطان بر آنها مسلّط است. (نك: الميزان، ج 12، ص 283)
5) نحل: 99 و100. نك: اعراف: 27و30؛ مريم: 83؛ و سبأ: 21.
6) نك: تفسير تسنيم، ج 16، ص 400.
7) قرآن در قرآن، ص 211. (با اندكي ويرايش)
بر كساني است كه ولايت و سرپرستي او را پذيرفته باشند و با پيروي از وسوسههاي او تحت ولايتش قرار گرفته باشند. بنابراين، اگرچه شيطان در آغاز كار تسلّطي بر انسانها ندارد، ولي پس از آنكه برخي از آنها از او پيروي كردند، به تدريج، تحت ولايت و سلطه و سلطنت او قرار ميگيرند و پس از مدّتي، خودشان «شيطان انسي» ميشوند».(1)
امير مؤمنان علي عليه السلام در خطبه هفتم نهجالبلاغه درباره منافقان، كافران و تبهكاران كه پيروان شيطانند، ميفرمايد:
اينان، شيطان را ملاك و معيار ارزش علوم و اعمال خود قرار دادند. شيطان نيز ايشان را شريك انديشه و كار خود قرار داده است و در راه اغفال ديگر بندگانِ خدا، از آنها به صورت بند و دام بهره ميبرد. سپس او در دلشان تخمگذاري ميكند و تخمها را تا برآمدن جوجهها پرورش ميدهد و آنگاه جوجههاي او از سينه انسانها فرود آمده در دامنشان حركت ميكنند. پس شيطان با چشم اينان مينگرد و با زبانشان سخن ميگويد و با دستياريشان مرتكب لغزشها ميشود و كردارهاي ناپسند را در نگاهشان زيبا جلوه ميدهد. اعمالشان گواهي ميدهد كه با همكاري شيطان انجام شده است. كارهاي چنين انسانهاي به دامافتادهاي هماهنگ با كار كسي است كه شيطان در نفوذ و قدرت او شريك شده است و با زبان او باطل ميگويد.
آيتالله جوادي آملي در تسنيم پس از اشاره به اين خطبه ميفرمايد:
پرندگان در ساختن آشيانه امن، نخست مواد و مصالح ساختماني آن را فراهم ميآورند و اگر به امنيت محل آشيانه پي بردند و محدوده آن را از مزاحم خالي ديدند، با آرامش، ابتدا آشيانه را ميسازند و سپس در آن تخمگذاري ميكنند. از تخمهاي خويش مراقبت ميكنند تا
1) قرآن در قرآن، صص 208 و 209. (اندكي تلخيص)
جوجههايشان از تخم درآيند و حركت كنند. شيطان نيز قلب منافقِ تبهكار و كافر را براي ساختن آشيانه خود جاي آرامي مييابد. شيطان همانند پرندهاي كه براي ساختن آشيانه جاي امن ميخواهد، اگر آدمي را در برابر وسوسهاش حسّاس نيافت، مصالح ساختماني آشيانه خود را (كه همان مكر و حيله و مانند آن است) به آنجا منتقل ميكند. پس از آشيانهسازي و تخمگذاري به پرورش جوجههاي خود ميپردازد و آنان را از دل انسان وسوسهزده به اندامهايش سرازير ميكند. آنگاه نگاه و سخن و ساير كارهاي او را تسخير ميكند. بنابراين، ـ مثلاً ـ نگاه به نامحرم همان جوجه شيطان است كه پر درآورده و از دل او فرود آمده، به چشم وي قدم نهاده است. تهمت و دروغ، جوجه شيطاني است كه از راه دل به زبان تبهكار او سرازير شده است. وقتي كه همه سرزمين دلِ چنين انسان فريبخوردهاي به دست شيطان افتاد و آن شخص به كفر يا نفاق گرايش پيدا كرد، شيطان زمام او را به دست ميگيرد و او مرتكب هر لغزشي ميشود.(1)
پنج ـ دوركردن شيطان
در كتاب قرآن در قرآن تحت عنوان «ياد خدا، مانع نفوذ شيطان» چنين آمده است: «انسان از راهي آسيب ميبيند كه در اثر جهل يا غفلت آن را نميبيند و شيطان در حين جهل يا غفلتِ انسان، او را وسوسه ميكند. انسان بايد بسيار هشيار و بيدار باشد و هرگز نخوابد. حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ميفرمايد: اي انسان تا كي خوابي؟ آيا نبايد به دنبال اين خواب تو بيداري باشد؟(2)
براي آنكه در حرم دل، جايي براي اهرمن نباشد و هيچ گوشه تاريكي نماند تا وسوسه شيطان از همان ضلع تاريك وارد شود، ميفرمايد: «وَ اذْكُرْ رَبَّكَ في
نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خيفَه وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ وَ لا تَكُنْ مِنَ الْغافِلينَ»؛(1)ياد خدا را در جان زنده كن. بگذار ياد حق در جانت ظاهر شود. ياد حق در دل، درجه والاي ذكر است و نام حقّ بر زبان، درجه پايين آن. خداوند ميفرمايد: با ناله و هراس در دل و جان، به ياد خداوند باش. مبادا غفلت، تو را فرا گيرد و در اين حالت از شيطان آسيب ببيني. درباره زبان هم ميفرمايد: «دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ» يعني با زبانت در بامداد و شامگاه، زمزمه حقّ داشته باش، نه خيلي بلند و نه خيلي كوتاه؛ روزت را با نام خدا شروع كن تا از خطر شيطان محفوظ باشي و در آغاز شب به نام خدا، لحظات را بگذران تا از وسوسه شيطان در امان بماني.
ذكر صبح و شام ـ به ظاهر ـ كنايه از دوام و استمرار ذكر در تمام شبانهروز است. اگر خداوند ميگويد: صبح و شب چنين باش؛ يعني هميشه در اين وضع باش؛ زيرا در انتهاي آيه ميفرمايد: «وَ لا تَكُنْ مِنَ الْغافِلينَ.» اگر انسان در اثر غفلت، مسيري را نديد، شيطان از همان مسير وسوسهاش ميكند. اگر چيزي را بررسي نكرد و سود و زيانش را نسنجيد و درباره آن فكر نكرد، از همان راه آسيب ميبيند.
تقواي الهي در انسان، راه نفوذ شيطان را سدّ ميكند. هرگاه شيطاني قصد شيطنت و نزديك شدن و مسّ كردن(2)داشته باشد، تقوا سبب ميشود كه به خود بيايد و از غفلت دور شود: «إِنَّ الَّذينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ.»(3)اگر انسان تقوا داشته باشد، راه حقّ و باطل و راه الهي و شيطاني براي او آشكار ميشود كه فرمود: «إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ
فُرْقاناً.»(1)در چنين فضاي روشني، دست شيطان بسته است. اگر كسي تقوا داشته باشد و به آنچه علم دارد، عمل كند، هدف و مسيرش روشن ميشود؛ رهزن را ميشناسد و ميبيند، از او دوري ميكند و علاوه بر اينها، هيچگاه هم درمانده نميشود. راه مستقيمي را كه از شمشير، تيزتر و از مو، باريكتر است، به آساني سپري ميكند و در تنگناها امدادهاي الهي به كمك او ميآيند: «وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا».(2)»(3)بنابراين، ياد خدا و تقواي الهي، مهمترين عامل دور كردن شيطان است.
«بايد دانست تنها راه طرد كردن و در امان ماندن از آسيبهاي شيطان، استعاذه (پناهنده شدن به حريم امن الهي) است: «وَ إِمَّا يَنْزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّه.»(4).(5)در جلد 8 تسنيم ميخوانيم:
«وسوسه و فكر خلاف كه آغاز گمراهي است، همان «نزغ» [يا وسوسه] شيطان است. نزغ، آژير خطر است كه انسان با شنيدن آن بايد فوراً به پناهگاه برود. پناهگاه انسانها، خداي سبحان است، چنانكه خود نيز هشدار داد و فرمود: «وَ إِمَّا يَنْزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّه.» البته همانگونه كه هنگام خطر اگر گفته شد: «با شنيدن آژير به پناهگاه برويد»، در آن حال، ايستادن در فضاي باز و گفتن اينكه: «من به پناهگاه ميروم»، پناهنده شدن و در امان ماندن از خطر نيست، هنگام وسوسه شيطان نيز فقط گفتن «أعوذ بالله من الشيطان الرجيم.» پناه بردن نيست. اگرچه اين گونه بر زبان آوردن نيز پسنديده است و پاداش دارد، ليكن اين، پايينترين مرحله استعاذه است و استعاذه
حقيقي نيست. ممكن است كسي مثلاً هنگام قرائت قرآن، بر اساسِ آيه كريمه «فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيمِ»،(1)( آن جمله را هم بر زبان آورد؛ ليكن چون استعاذه حقيقي نكرده و به پناهگاه نرفته، گاه يك جزء قرآن را هم ميخواند اما نميداند كلام چه كسي را قرائت كرد. معناي «فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ» اين است كه با قلب بگوييد و از جانتان به خدا پناه ببريد و وارد پناهگاه شويد. وقتي انسان وارد جانپناه شد، از خطر محفوظ ميماند؛ شيطان [هم] در حصن الهي كه توحيد و ولايت ولي الله است، راه ندارد: «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي»(2)و «وَلَايَه عَلِيِّ بْنِ أَبِيطَالِبٍ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِ».(3)(4)
پس تقوا و ياد خدا، عامل دفع شيطان است. البته تقواي الهي و ياد خدا مصاديق بسيار فراواني دارد كه در تعدادي از روايات، برخي از مصاديق آن ذكر شده است. مثلاً: «پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله به اصحاب خويش فرمودند: آيا شما را به چيزي آگاه كنم كه اگر آن را انجام دهيد، همچنان كه مشرق از مغرب دور ميشود، شيطان از شما دور شود؟ اصحاب گفتند: آري. حضرت فرمودند: روزه روي او (شيطان) را سياه ميكند. صدقه، كمر او را ميشكند. دوستي بر محور خدا و همكاري در عمل صالح، پشت او را قطع مينمايد. استغفار، رگ گردن او را قطع ميكند و براي هر چيزي، زكاتي است و زكات بدنها، روزه است».(5)
شيطان با قواي مسلح خود هجوم ميآورد، به گونهاي كه بدون سلاح نميتوان در برابر وي تاب آورد و او را از خود دور كرد. رسول خدا صلي الله عليه و آله
براي دور كردن شيطان، راههايي ارائه ميدهد كه يكي از آنها روزه گرفتن است. در هر ماه، سه روز روزه گرفتن، هر كس ـ به ويژه نسل جوان ـ را از گزند وسوسههاي شيطان ايمني ميبخشد.(1)
شش ـ اسباب اذيت شيطان
از پاسخ سؤالِ گذشته، پاسخ اين سؤال نيز روشن ميشود. تقواي الهي، ياد خداوند و پناه بردن به دژ محكم و امن الهي، عامل دفع شيطان است و هر چه شيطان را دفع كند، او را آزار ميدهد. به طور كلي، هر آنچه اطاعت خدا و قرآن و عترت شمرده شود، مصداق آزار شيطان است.
هفت ـ خوابِ شيطانها و جنها
آنچه در اين قسمت بيان ميشود، در مورد جن و شيطان، فريبدهنده است. گويا جنها نيز ـ مانند انسان ـ خواب دارند، اما بر فرض اينكه شيطان و جن بخوابد، آيا انسان از فريب آنان در امان ميماند؟ به عبارتي، «انسان خواب است، ولي آيا شيطان، راهزنان، دشمنان دين و خدا، علل و عوامل گمراهكننده هم در خوابند؟»(2)
خداوند، شيطان را (جن باشد يا انسان)، دشمن قسمخورده انسان ميداند و ميفرمايد: «إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا.»(3)نميشود از درِ دوستي با شيطان وارد شد. هميشه و در همه حال بايد به ديد دشمني قسمخورده براي گمراهي انسان، به او نگريست. «شيطان حتّي در خواب هم انسان را رها نميكند.»(4)«شيطان در كمين انسان است و هرگز او را در خواب و بيداري رها نميكند و
ميكوشد تا انسان از فضيلت باز بماند».(1)«مأموران و سربازان او بيدار و منتظر فرصتند تا انسان، غافل شود و در حال غفلت بر او تهاجم كنند».(2)
بنابراين، در سراسر دنيا و نشئه تكليف، انسان مؤمن در مبارزه با شيطان به سر ميبرد. حال كه چنين است «مرد جنگ و دمساز با نبرد، بيدار است؛ نبرد با خواب سازگاري ندارد و اگر انسان جنگجو بخوابد، رقيب و دشمن او نميخوابد و بيدار است؛ مخصوصاً اگر اهل توطئه و مكر باشد، از هر راهي وارد ميشود.»(3)امام علي عليه السلام در نامهاي براي مردم مصر نوشت و از آنها خواست هرگز صحنه را (در كنار فرماندار مصر، مالك اشتر) ترك نكنند؛ زيرا: «وَ إِنَّ أَخَا الْحَرْبِ الْأَرِقُ وَ مَنْ نَامَ لَمْ يُنَمْ عَنْهُ»(4)«مرد نبرد، بيدار است. لازمه جنگ، بيداري است؛ زيرا دشمن، كسي را كه ميخوابد غافلگير ميكند و شيطان از راهي ميآيد كه تو او را نميبيني. اين خطر را قرآن هشدار داده است و ميفرمايد: «إِنَّهُ يَراكُمْ هُوَ وَ قَبيلُهُ مِنْ حَيْثُ لا تَرَوْنَهُمْ»؛(5)شيطان و حزب او از راهي كه شما آنها را نميبينيد شما را ميبينند، وسوسه ميكنند و غافلگير ميسازند. اگر انسان راه نفوذ شيطان، را بداند و مسيرها را كنترل كند، غافلگير نخواهد شد. شيطان را هم به خوبي بابصيرت ميبيند».(6)
پس شيطان هميشه عليه انسان توطئه ميكند. حتي اگر انسان بخوابد، او خواب نيست. البته ممكن است ابليس يا برخي شيطانها خواب باشند همه آنها همزمان خواب نيستند. به اين ترتيب، خود ابليس يا سربازان او هميشه
1) عبدالله جوادي آملي، مراحل اخلاق در قرآن، ص 157.
2) عبدالله جوادي آملي، مراحل اخلاق در قرآن، ص 240. (با اندكي ويرايش)
3) حكمت نظري و عملي در نهجالبلاغه، ص134. (نهجالبلاغه، نامه 62)
4) «مرد نبرد بيدار است؛ هر كس از دشمن غفلت كند، دشمن از او غفلت نميكند».
5) اعراف: 27.
6) حكمت نظري و عملي در نهجالبلاغه، ص 136 .
انسان را اغفال ميكنند. مهم اين است كه انسان بايد هميشه خود را در حال جهاد با شيطان بداند و حتي اگر بدن او خوابيد، نبايد از توطئه شيطان غافل شود. حديثي كه از امام علي عليه السلام نقل شد، به اين معناست كه اگر بدن انسان هم خوابيد، انسان نبايد در غفلت به سر ببرد. انسان ميتواند و بايد در خواب هم خود را كنترل كند. به همين علت، «مرزداران درون انسانِ موحد هميشه بيدارند. جان انسان، هم در بيداري بيدار است و هم در خواب. وسوسه و هوس، نه در بيداري، جان انسان موحد را اشغال ميكند و نه در خواب. روح نميخوابد؛ هرچند در خواب مقداري از تعلق و ارتباطش با بدن كاسته ميشود. همان طور كه بسياري از كمالات در عالم رؤيا نصيب انسان ميشود ـ احياناً ـ بسياري از انحرافها نيز در اثر وساوس شيطان در عالم رؤيا دامنگير انسان خواهد شد؛ زيرا شيطان است كه با وسوسه، جان را آلوده ميكند. جان آلوده اگر تعلق خود را به بدن برگرداند و بدن بيدار شود، اگر قبلاً آلوده بود، بعداً آلودهتر ميشود».(1)
هشت ـ تمثّل شيطان
منظور از شيطان، موجود فريبدهنده انسان است؛ شيطان به اين معنا داراي دو جنس انسي و جني است. شيطان انسي با چشم ظاهر ديده ميشود، اما شيطان جني هرچند به طور طبيعي از ديد انسان پنهان است، اما در شرايطي ويژه ديده ميشود و با انسان ارتباط برقرار ميكند.(2)
«برخي مفسّران، مانند علامه طبرسي، روايتي را نقل كردهاند كه شيطان در روز بدر به صورت يكي از سران شرك درآمد. انسان ميتواند چشم برزخي داشته باشد و خداوند براي تشويق يا ترهيب، حقيقت ملكوتي را به عدهاي
مينماياند. شيطان [در] روز بدر به صورت شخصي درآمده و با عدهاي سخن گفته است: «وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ وَ قالَ لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَ إِنِّي جارٌ لَكُمْ فَلَمَّا تَراءَتِ الْفِئَتانِ نَكَصَ عَلي عَقِبَيْهِ وَ قالَ إِنِّي بَريءٌ مِنْكُمْ إِنِّي أَري ما لا تَرَوْنَ إِنِّي أَخافُ اللَّهَ وَ اللَّهُ شَديدُ الْعِقابِ»؛(1)سپس به آن شخص كه شيطان به صورت او درآمده بود، گفتند كه چرا فرار كردي؟ او گفت كه من اصلاً در جنگ شركت نداشتم! پس شيطان به صورت او متمثّل شده بود. به هر روي، دليل عقلي و نقلي، نه تنها بر خلاف ظاهر آيه نيست، بلكه مؤيّد آن هم هست».(2)
بنابراين، ديدن شيطان يا تمثّل آن با صورت انساني، ممكن است. البته در برخي روايات به صورت سلبي آمده است كه شيطان هرگز به صورت پيامبر[اكرم] عليه السلام متمثّل نميشود».(3)همچنين پيامبر[اكرم] صلي الله عليه و آله فرمود: «شّيطان به صورت من و جانشينان من متمثل نميشود».(4)از اين روايتها دو مطلب فهميده ميشود:
يك) ممكن است شيطان به صورت برخي افراد متمثّل و ديده شود.
دو) شيطان به صورت پيامبر و اهل بيت عليهم السلام نميتواند متمثل شود.
درباره تمثل، تفصيل بيشتري در قسمت «تمثّل فرشته» بيان ميشود.
نه ـ ميزان قدرت و عمل شيطان
در «نظام تكوين»، همه موجودات و مخلوقات ـ حتي شيطانها و ابليس ـ مطيع محض خدايند. همچنين بر اساس جايگاه، محدوده و شرايطي كه خدا براي آنها تعيين كرده است، فعاليت ميكنند و هيچ موجودي قدرت تخلّف از
1) انفال: 48.
2) تفسير تسنيم، ج 13، ص 293.
3) «فَإِنَّ الشَّيْطَانَ غَيْرُ مُتَخَيِّلٍ بِه». (تفسير تسنيم، ج 16، ص317؛ به نقل از: الكافي، ج 1، ص 533)
4) نك: وحي و نبوت در قرآن، ص 101. «الشَّيْطَان لَا يَتَمَثَّلُ فِي صُورَتِي وَ لَا فِي صُورَةِ أَحَدٍ مِنْ أَوْصِيَائِي». (شيخ صدوق، من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 585)
دستور خدا را ندارد. در «نظام تشريع»، مخلوقاتي كه مكلّفند برخي، مطيعند و برخي، عاصي. در همين زمينه بايد دانست شياطين در نظام تشريع و تكليف، عصيان كردهاند.
از آن جهت كه خداوند در نظام تكوين، انسان را موجودي مختار قرار داده است، تنها راه به كمال رسيدن او، داشتن حق انتخاب ميان خوبي و بدي است. بنابراين، در نظام تكوين، خدا، شيطان و هواي نفس را خلق كرده است تا انسان به كمالِ انساني برسد. بدون وجود شيطان و هواي نفس، راه رسيدن به كمال براي انسان بسته ميشود. البته شيطان ـ معاذالله ـ در مقابل خدا نيست، بلكه به تعبير بزرگان، شيطان، سگ باوفاي در خانه خداست؛ همان طور كه يك سگ باوفا، نسبت به صاحب خود و آشنايان او هيچ تعرضي ندارد، شيطان نيز «لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ إِلاَّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصين.»(1)
ص:82 و 83. نك: مخلَصين، انسانهايي هستند كه با عنايت خاص خداوند به درجه ويژهاي از اخلاص و بندگي رسيده و از نظر درجه كمال، بالاتر از مخلِصين قرار دارند؛ مثل پيامبر اكرم9، اهل بيت: و اولياءالله.
با اين حال، اگر نامحرم آلودهاي بخواهد خود را به نام عابد وارد خانه عبادت خدا كند، به علت آلودگي، حق ورود به اين خانه را ندارد و شيطان او ميغرّد:«ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْديهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شاكِرين»(2)پس نسبت به مخلَصين هيچ دسترسي ندارد. نسبت به ديگر افراد نيز در ابتدا وسوسه است و بر هيچ كس سلطه ندارد. به عبارتي ديگر، آنچه خداوند براي رسيدن انسان به كمال، در اختيار شيطان قرار داده است، وسوسه و دعوت به گناه است(3)و حق انتخاب و تصميمگيري نهايي با خود انسان است. نهايت كار شيطان، «وسوسه و دعوت» است، نه «اجبار» به گناه. تصميم و عمل به گناه يا ترك آن را خود انسانميگيرد. بنابراين، آنچه خدا به شيطان اذن داده است، براي انسان، خير، بلكه ضروري و موجب رسيدن به كمال است و هيچ نقص و عيبي نيست. آنچه براي وظيفه شيطان نقص و عيب است (مجبور كردن انسان به گناه)، از او منتفي است. خدا چنين قدرتي به او ـ بلكه به هيچ كس ـ نداده است كه انسان را به گناه كردن مجبور كند. پس خدا ـ در نظام تكوين ـ رسالتي به شيطان داده است و شيطان بيش از اين مقدار قدرتي ندارد. خداوند ميفرمايد: «أَ لَمْ تَرَ أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّياطينَ عَلَي الْكافِرينَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا.»(1)ما شيطان را فرستاديم تا آنان را بشوراند و به معصيت بكشد. همچنين ميفرمايد: «إِنَّا جَعَلْنَا الشَّياطينَ أَوْلِياءَ لِلَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ»(2)ما شيطان را سرپرست افراد بيايمان قرار داديم؛ يعني شيطان بدون اجازه خدا، بر كسي مسلّط نميشود. خداوند براي همگان، هدايت خود را ميفرستد و در كنار هدايت الهي، وسوسه شيطان نيز وجود دارد. كساني كه از پذيرش هدايت الهي سر باز زنند و پيوسته به وسوسه شيطان جواب مثبت دهند، در مرحلههاي پاياني، خداوند به عنوان اضلال كيفري،(3)شيطان را بر اين افراد حاكم ميكند. همچنين ميفرمايد: «وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرين»(4)يعني شيطان، خود بر انسان مسلّط نميشود بلكه خدا او را بر انسان مسلّط ميكند. «ولايت شياطين بر كافران، كيفر خداي سبحان درباره كساني است كه تولّاي شيطان و پيروي او را برگزيدند؛ نه اينكه شيطان در برابر خدا مستقلاً اثرگذار باشد. شياطين نيز جزو لشكريان الهياند و به اراده حق تعالي بر كافران ولايت مييابند».(5)
1) مريم: 83.
2) اعراف:27.
3) آن گمراهي آن كه فرد به عنوان كيفر گناهان خود دچار به آن شده است.
4) زخرف:36.
5) تفسير تسنيم، ج 18، صص664 و 665. همچنين نك. همان، ج 8، صص 506 ـ 508؛ ج14، صص 562 ـ 565؛ ج20، ص 460؛ عبدالله جوادي آملي، تفسير موضوعي: توحيد در قرآن، صص 507 ـ 509؛ و عبدالله جوادي آملي، سرچشمه انديشه، ج 3، صص 645 ـ 648.
بخشي از پاسخ اين سؤال نيز، در قسمت «آيا شيطان بر همه انسانها در هر شرايطي ميتواند مسلّط باشد؟» بررسي شد.
ده ـ وجود وسوسههاي شيطان و سربازان رحماني
همان طور كه اشاره شد، خداوند، انسان را مختار و مكلّف آفريده است. لازمه اختيار، قرار گرفتن بر سر دو راهي خير و شرّ است: «إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُورا»؛(1)«سربازان رحماني» خداوند، انبياي بيروني؛ عقل و فطرت دروني انسان است و «سربازانِ شيطاني» خداوند عبارت است از شيطانها و هواي نفس انسان. البته «نفس انسان، عاملي مستقل براي وسوسه نيست، بلكه نفس، ابزار شيطان و عامل فريب اوست. شيطان است كه در نفس انسانها وسوسه ميكند».(2)پس در دنيا، هم سربازان رحماني خدا فعالند و هم سپاهيان شيطاني خداوند و انسانها «به طور تكويني در انتخاب راه آزادند؛ هرچند به طور تشريعي، مأمور به انتخاب راه تقوا هستند؛ يعني از نظر تكويني، هر كس هر راهي را خواست، برميگزيند، ولي از نظر تشريعي، انتخاب راه حق، پاداش و انتخاب راه باطل، كيفر دارد».(3)
مهم اين است كه انسان داراي فطرتي خدادادي است كه آن فطرت از خداوند الهام گرفته شده و خوبي و بدي را تشخيص ميدهد: «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها فَأَلهمها فُجُورَها وَ تَقْواها»؛(4)يعني اگر انسان عمداً فطرت خود را كم نور نكند و اهل پيمودن حق باشد، سپاهيان شيطان نميتوانند خود را در لباس سربازان رحماني
1) «إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا» (انسان: 3)؛ «وَهَدَيْنَاهُ النَّجْدَيْنِ» (بلد: 10)؛ «وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ (كهف: 29)؛ وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ».
2) قرآن در قرآن، ص 208. (با اندكي ويرايش)
3) تفسير تسنيم، ج 7، ص462. (با اندكي ويرايش)
4) شمس: 7 و 8.
جلوه دهند: «بَلِ الْإِنْسانُ عَلي نَفْسِهِ بَصيرَه وَ لَوْ أَلْقي مَعاذيرَهُ».(1)«خداي سبحان، راه خير و شرّ را تعيين و تبيين و ارائه (كرده است) و راه تشخيص آنها را در درون هر كسي نهادينه كرده است: «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها فَأَلهمها فُجُورَها وَ تَقْواها.»(2)همچنين گرايش به تقوا و نيكي را به همگان عطا كرده است: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»،(3)به طوري كه همگان، فجورگريز(4)و تقواشناس و تقواطلب آفريده شدهاند و هيچكس فجورخواه خلق نشده است».(5)
بنابراين:
خداوند، شناخت و علم به خوبي و بدي را در نهاد همگان قرار داده است؛ يعني هر فردي با رجوع به فطرت خود ميداند فلان كارِ مورد نظر خوب است يا بد.
انگيزه و گرايش انسان نسبت به خوبي و بدي يكسان نيست، بلكه ميل دروني و فطري انسان به خوبيها و تقواست. بنابراين، سربازان شيطان نميتوانند خود را به نام سرباز رحمان معرفي كنند.
البته بايد توجه داشت ابليس مستقيماً به فريب همه افراد نيازي ندارد، بلكه درصدد فريب افراد بسيار قوي است. سربازان جني و انسي ابليس، مأموريت فريب نوع افراد جامعه را بر عهده دارند. از آنجا كه شيطانها مستقيماً انسان را فريب نميدهند، بلكه به وسيله «هواي نفسِ» خود افراد، مشغول فريب آنها ميشود، نفس هر فردي، همان فرد را به خوبي ميشناسد.
بنابراين، راهي كه براي فريب او پيشنهاد ميدهد، كاملاً با فرد تطابق دارد. براي نمونه، اگر فردي، اهل مسجد و مؤمن است، هواي نفس او هيچگاه در ابتداي امر او را به كفر يا از ديوار مردم بالا رفتن دعوت نميكند، بلكه او را به وسيله ريا ميفريبد. به عبارتي، افراد ضعيف را با ضعف آنان به زمين ميزند و افراد قوي را از جايگاه قوّت آنان. «شيطان با صراحت گفت: «من بر سر راه راست مينشينم و انسانها را از جلو ميرانم و از پشت تعقيب ميكنم و از طرف راست و چپ گرفتارشان ميسازم.»(1)منظور از جلو، پشت سر، طرف راست و طرف چپ، جهات چهارگانه جغرافيايي نيست؛ زيرا حوزه وسوسه شيطان، دل آدمي است و دل نيز از اقليم جغرافيايي منزّه است.
شيطان از راه القاي باطل، گاهي انسان را از آينده ميترساند، گاهي نسبت به گذشته، اندوهگين ميكند و گاهي از جهت «يمين» و قوّتش و گاهي از جهت «شِمال» و ضعفش، وي را فريب ميدهد. كسي كه مقام و منزلتي در جامعه پيدا كند، كه نقطه قوّت اوست، شيطان از همين راه او را ميگيرد. قوّت هيچ كسي نبايد وسيله غرور او را فراهم كند. گاهي شيطان، انسان را از نقطه ضعف او ميگيرد؛ مثلاً ميگويد: تو كه ضعيف هستي، چرا امر به معروف و نهي از منكر ميكني؟»(2)
در پايان اين پاسخ ـ و با استفاده از كتاب تسنيم ـ تذكر اين نكته لازم است كه: «هرچند در دنيا، «انبيا، فطرت و عقل» به خدا دعوت ميكنند و «شيطان» به معصيت خدا، اما تفاوت بسيار مهمي ميان اين دو دعوت و عوامل آن وجود دارد. دعوت به خير و خوبي از سوي خداوند، «هدايت» نام دارد و دعوت به شر
و معصيت، «اضلال.»(1)اضلالِ خداوند، فقط يك نوع دارد و آن هم «كيفري» است. در صورتي كه هدايت خداوند دو نوع است: ابتدايي و پاداشي.
هدايت ابتدايي: «إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُورا.»(2)خداوند، هدايت ابتدايي را از درون، با عقل و از بيرون با نقل وحياني به بندگان روزي فرمود و در برابر آن، اضلالي نيست. پس خداوندي كه هدايتكننده با هدايت ابتدايي است، «مضلّ» نيست؛ زيرا مضلّ بودن به اين معنا (اضلال ابتدايي)، نقص و از صفات سلبي پروردگار است كه خداوند از آن منزّه ميباشد. روح قرآن كريم نيز گوياي آن است كه خداوند هرگز گناه را دوست ندارد. به عبارت ديگر، نهي از گناهان با اضلال ابتدايي خدا، سازگار نيست. اضلال ابتدايي يعني بد راهنمايي كردن، در حالي كه خداوند ميفرمايد: «إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدي لِلَّتي هِيَ أَقْوَمُ وَ يُبَشِّرُ الْمُؤْمِنينَ الَّذينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً كَبيراً.»(3)خداوند به همه خوبيها با عنوان «واجب» يا «مستحب» فرمان داده و از تمام زشتيها با عنوان «حرام» يا «مكروه» نهي كرده و آنها را از خود ندانسته است.
هدايت پاداشي: مانند توفيق دادن، ايجاد گرايش، رساندن به مطلوب، فراهم آوردن علتها، وسيلهها و واسطههاي مناسب. اين هدايت، ويژه كساني است كه بر اثر هدايت ابتدايي، راه خدا را (نه هوا و هوس را) برميگزينند و بر اساس آن عمل ميكنند. وعده الهي اين است كه اگر كسي با هدايت ابتدايي، ايمان بياورد و طبق آن عمل كند، پروردگار او را از هدايت ديگر برخوردار فرمايد: «وَ إِنْ تُطيعُوهُ تَهْتَدُوا»(4)يا «وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ يَهْدِ قَلْبَه».(5)
اضلال كيفري مانند تنبيه متجاوز، در برابر هدايت پاداشي و خير و كمال است؛ زيرا خداوند با آن كار، عدل را ميگستراند كه براي كلّ نظام آفرينش خير است. اضلال كيفري خدا به وسيله مجاري جهان خلقت عملي ميشود؛ مثلاً شياطين جن يا انس وسوسه ميكنند و سپس بر فرد مسلّط ميشوند. در مقابل، خاطرات(1)خوب نيز در قلب پديد ميآيند. اين خاطرات خوب (سخن فرشتگان) يا خاطرات بد (وسوسههاي شيطاني)، امري وجودي و نيازمند علّتند و براساس توحيد افعالي، همه اين امور، تحت پوشش ربوبيّت ربّالعالمين هستند.
بر اين اساس، خدا كسي را كه با وجودِ داشتن عقل و رهنمودهاي وحي، به سوء اختيار، راه باطل را برميگزيند، به حال خود ميگذارد و او اسير مظاهر طبيعت ميشود و از درجه كمال سقوط ميكند. اضلال در آيه «يُضِلُّ بِهِ كَثيراً وَ يَهْدي بِهِ كَثيراً وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفاسِقينَ»(2)كه مربوط به تبهكاران است، اضلال كيفري است، نه اضلال ابتدايي. شيطان نيز نسبت به نظام آفرينش، مانند كلبِ معلَّم است و كاري جز وسوسه ندارد و وسوسه در كلّ نظام هستي خير است.
پس هيچ مضلّي(3)(اضلال كيفري) غير از خدا در عالم نيست، چنانكه هيچ هدايتكنندهاي (هدايت ابتدايي و پاداشي) جز خدا نيست. مردم نيز در برابر هدايت ابتدايي، دو گروهند: برگزينندگان هدايت؛ فرورفتگان در ضلالت: «فَريقاً هَدي وَ فَريقاً حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلالَه».(4)
راهيافتگان در آغاز، به سختي، راه را ميپيمايند، ولي در ادامه، با خضوع به پيشگاه حق، پيمايش اين راه براي آنها هموار ميگردد: «وَ اسْتَعينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاه وَ
إِنَّها لَكَبيرَه إِلاَّ عَلَي الْخاشِعينَ»؛(1)يعني براي اهل خشوع و خضوع، اين امرِ دشوار، آسان است. اين افزايش هدايت همان هدايت پاداشي است. و اگر كسي بيراهه را برگزيند، نااميدي و دلسردي و افسردگي و بدبيني و آزار شياطين، وي را احاطه خواهد كرد: «إِنَّا جَعَلْنَا الشَّياطينَ أَوْلِياءَ لِلَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ.»(2)شياطين نيز مانند فرشتگان، رسالت الهي را انجام ميدهند».(3)
يازده ـ مرگ ابليس
اصل مرگ و همچنين زنده شدن در قيامت، براي ابليس، مانند ديگر شياطين انس و جن قطعي است، اما در مورد زمان مرگ ابليس، ميان مفسران اختلاف است. پس از آنكه ابليس از سجده بر آدم سرپيچي كرد، از خداوند مهلت خواست.(4)پاسخ خداوند چنين بود كه «إِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرينَ»(5)و «فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرينَ إِلي يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ.»(6)پس به اين علت كه زمان آن روز نزد خداوند مشخص است، از آن با عبارت «يوم الوقت المعلوم» يادشده است، اما در مورد اينكه مراد از آن، چه روزي است، نظرهاي متفاوتي بين مفسران وجود دارد:
يك ـ مراد از «يوم الوقت المعلوم»، روز قيامت است.
دو ـ به نظر بعضي ديگر از مفسّران، به قرينه تقابل بين «يوم بَعث» و «يوم الوقت المعلوم» ميتوان احتمال داد كه «يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ»، غير از قيامت است؛ هر چند در آستانه آن باشد.(7)
1) بقره: 45.
2) اعراف: 27.
3) تفسير تسنيم، ج 14، صص 562 ـ 565. (با تلخيص و ويرايش و اندكي تصرف) همچنين نك: سيره پيامبران در قرآن، ج 6، ص257؛ هدايت در قرآن، صص 42 ـ 46.
4) «قالَ أَنْظِرْني إِلي يَوْمِ يُبْعَثُونَ» و (حجر: 36 و ص: 79)«قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْني إِلي يَوْمِ يُبْعَثُونَ». (اعراف: 14)
5) اعراف: 15.
6) نك: حجر، 37 و 38؛ صاد، 80 و 81.
7) معاد در قرآن، ج 4، ص 332.
«مهم اين است كه ابليس نميتواند تا روز قيامت زنده باشد؛ زيرا قانون كلي و استثناناپذير دنيا اين است كه همه افراد جن و انس قبل از قيامت بايد بميرند: «كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَه الْمَوْتِ.»(1)اگر فردي (هر چند ابليس) تا روز قيامت مهلت حيات داشته باشد؛ يعني از مرگ در امان است. اما مصونيت از مرگ، قبل از قيامت، با قانون كلي دنيا در تضاد است. اين آيه و قانون از عمومات غير قابل تخصيص است. (2)بنابراين، اولاً ابليس در دنيا بايد عمر طولاني داشته باشد، نه عمر ابدي. ثانياً مراد از «يوم الوقت المعلوم» حتماً روزي غير از روز قيامت است اما درباره اينكه چه روزي است، كاملاً روشن نيست. ممكن است در دوران ظهور امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف يا دوران رجعت(3)و يا در نفخه اول صور باشد»(4).
بر اساس روايتي كه در جلد 10 تسنيم در صفحه 323 ذكر شده است، «يوم الوقت المعلوم» به رجعت اشاره دارد. بنابراين، ممكن است مهلت ابليس تا روز رجعت باشد. يعني ابليس تا زمان رجعت زنده است و بر اساس اين روايت به دست مبارك حضرت رسول صلي الله عليه و آله به هلاكت ميرسد.
منشأ فريب و وسوسه فقط در شخص ابليس نيست و براي امتحان انسان و جهاد نفس، اصل وجود وسوسه لازم است، اما ضرورتي ندارد كه وسوسه از شخص ابليس باشد. پس ضرورتي براي زنده ماندن ابليس به منظور برقراري امتحان انسانها تا پايان دنيا وجود ندارد. ممكن است شيطانهاي جن و انس فراواني (غير از ابليس) وجود داشته باشند و پس از مرگ ابليس، انسان را فريب
1) نك: آل عمران: 185؛ انبيا: 35؛ عنكبوت: 57.
2) يعني قوانين كلي و جهانشمولي كه نميتوان آنها را محدود كرد؛ (عمومات: حكمها و قانونهاي كلي. تخصيصات: حكمها و قانونهايي كه وسعت مجموعه قبل از خود را تنگتر ميكنند).
3) رجعت نيز، در دوران پس از ظهور قرار دارد.
4) نك: سايت http://www.esra.ir، مجموعه درسهاي تفسير سوره حجر، جلسههاي 39 ـ 44.
دهند. بنابراين، ممكن است در زماني، «تكليف» وجود داشته باشد اما «معصيت» نباشد؛ مانند دوران «يَعْبُدُونَني لا يُشْرِكُونَ بي شَيْئاً.»(1)نه تنها ممكن است، بلكه غايت انسان، در تشكيل جامعه توحيدي بدون معصيت است.(2)
پس نتيجه ميگيريم:
ابليس تا روز قيامت نميتواند زنده باشد.
ضرورتي براي زنده بودن ابليس از زمان ظهور تا زمان رجعت وجود ندارد؛ هرچند احتمال «زنده بودن» يا «مرگ»ش در دوران رجعت وجود دارد.
در مورد اينكه ابليس تا زمان ظهور زنده است، اما در آن زمان و در دوران رجعت هلاك خواهد شد، دليلهاي بيشتري [بر اساس احاديث و روايات] وجود دارد.
«فرشتگان، بندگان مكرّم خدا و مطيع فرمان اويند: «وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً سُبْحانَهُ بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ»؛(1)«يَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ»(2)».(3)«فرشته، موجود مجرّد و منزّه از جهات مادّيِ بشر و حيثيتهاي طبيعي انسان است.»(4)«از آن جهت كه فرشتهها، جسم نيستند؛ منزه از ذكورت و انوث[هستند](5)».(6)همچنين «فرشتگان مكلّف نيستند».(7)
«قرآن بعضي از خصوصياتي را كه بتپرستان به فرشتگان نسبت ميدهند، به طور مطلق نفي ميكند مانند ربوبيت و معبود بودن و فرزند خداوند سبحان بودن و نيز بعضي ديگر از اين ويژگيها را به طور مقيد نفي ميكند؛ مانند شفاعت كردن فرشتگان؛ زيرا آنان قدرت شفاعت كردن ندارند، مگر آنكه از سوي خداوند اجازه داشته باشند. بنابراين، قرآن كريم بعضي از اعتقادات بتپرستان درباره ملائكه را نفي ميكند، اما تجرد آنها از جسم مادي را ردّ نميكند».(8)
الف) سخن گفتنِِ فرشتگان
آيات قرآن به روشني، اصل سخن گفتن فرشتهها را ثابت ميكند: «وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَه إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَه قالُوا أَ تَجْعَلُ فيها مَنْ يُفْسِدُ فيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ»(1)يا «وَ إِذْ قالَتِ الْمَلائِكَه يا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفاكِ عَلي نِساءِ الْعالَمينَ».(2)
«استاد، علاّمه طباطبايي قدس سره ميفرمايند: الفاظ، براي حقيقت و ارواح معاني وضع شدهاند و اگر صوت خارج [شده] از دهان آدمي را «قول» يا «كلام» مينامند، براي آن است كه معناي مورد نظر گوينده را به شنونده منتقل ميكند. بر اين اساس، هر چيزي مقصود گوينده را به شنونده منتقل كند، چه اصوات و الفاظ يا غير آنها باشد ـ مانند اشاره و رمز ـ «كلام» خواهد بود. قرآن كريم، القاي معاني و مفاهيم بر دلها را «كلام» مينامد؛ هر چند با اصوات و الفاظ نباشد. كلامي كه به وسيله فرشته صورت ميگيرد، متكي به زبان و فضاي دهان نيست. بنابراين، ملائكه با آدمي تكلّم ميكنند، امّا نه با زبان، بلكه با القاي معاني در دل انسان. خطوراتِ(3)ملائكه همواره با شرح صدر ايماني همراه است و به مغفرت و فضل دعوت ميكند و در نهايت برميگردد به چيزي كه با دين خدا در كتاب خدا و سنّت پيامبر خدا صلي الله عليه و آله منطبق است».(4)
بنابراين، فرشتگان سخن ميگويند، اما اين گونه نيست كه سخن گفتن آنها حتماً با كلمات باشد، بلكه القاي معنا (چه باكلمه يا بدون كلمه) سخن
گفتن است. البته ممكن است گوينده كلام، فرشته و دريافتكننده كلام، خداوند يا انسان باشد و يا ممكن است دريافتكننده كلام فرشته و گوينده آن خداوند يا انسان باشد. در قرآن كريم ميبينيم كه:
يك ـ در برخي از آيهها از سخن گفتن خداوند با فرشتگان پرده برداشته است: «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَه اسْجُدُوا لِآدَمَ»؛(1)و(2)
دو ـ برخي آيات، سخن گفتن فرشتگان با خداوند را بيان كرده: «رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَه وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذينَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبيلَكَ وَ قِهِمْ عَذابَ الْجَحيمِ»؛(3)
سه ـ در برخي از آيهها هم، سخن گفتن انسان با فرشته مطرح شده است: «وَ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهيمَ بِالْبُشْري قالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ فَما لَبِثَ أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنيذٍ»؛(4)
چهار ـ و در برخي آيهها نيز سخن گفتن فرشته با انسان آمده است: «إِذْ قالَتِ الْمَلائِكَه يا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَه مِنْهُ».(5)
نكته
1) اسراء: 61.
2) سخن خداوند با موجودات غير از انسان (مانند فرشته) بيواسطه نيست: «از آنجا كه انسان كامل، معلّم فرشتگان و در جهان آفرينش، صادر، بلكه ظاهر اول است، پس فرشتهها به بركت او، ظهور و صدوري دارند و در محضر او علم ميآموزند و در نتيجه، با وساطت او نيز مورد گفتوگوي خداي سبحان قرار ميگيرند. پس نميتوان خطاب خدا با فرشتگان را بيوساطت انسان دانست و در صورتي كه انسان كامل، واسطه خطاب خدا با فرشتهها باشد، نسبت به ديگر آفريدههاي خدا، يقيناً وساطت خواهد داشت؛ زيرا شايستگي جن و باد و باران و زمين و آسمان از فرشتگان به مراتب، كمتر است». (صورت و سيرت انسان در قرآن، ص 336)؛ نك: تفسير تسنيم، صص 58 و 59.
3) غافر: 7.
4) هود: 69.
5) آل عمران: 45.
ب) عصمت و اختيار فرشتگان
«قرآن كريم درباره عصمت فرشتگان آسماني ميفرمايد: «لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ»؛(2)آنان به امر خدا عمل كرده و عصيان او را نميكنند و در اين جهت، تفاوتي ميان فرشتگان دوزخ كه مأمور عذاب و مظهر غضب حقند و فرشتگان بهشت كه مظهر رحمت اويند و بين ملائكه حامل وحي نيست».(3)آيت الله جوادي آملي در مورد داشتن بدن مادي براي فرشتگان ميفرمايند:
ممكن است فرشتگاني در حدّ انسان يا جن باشند كه در عين داشتن روح مجرّد (حدّي از تجرّد) داراي بدن مادي بوده و به عنوان «ملائكه الأرض» محسوب شوند؛ زيرا نه دليلي بر حصر فرشتگان بيان شده است و نه سندي بر عصمت همه ملائكه؛ حتي فرشتگان زميني كه در حدّ انس، يا جن فرض شدهاند.(4)
نكته
«عصمت ملائكه با اختيار، قدرت كامل و علم شهودي محض همراه است و هرگز نبايد با موجوداتي كه فاقد علم، اختيار و قدرت معتبر در تكليفند، مقايسه شوند».(1)
ج) خوراك فرشتگان
«فرشته با ياد و نام خداوند تغذيه ميكند، نه با آب و نان».(2)خداي سبحان براي اينكه انسان، فرشتهخو شود و آثار فرشتگان در او پديدار شود، با دستور روزهگرفتن و پرهيز از لذتهاي طبيعي، از انسانها ميخواهد تا مانند فرشتگان، از خوردن و نوشيدن و ديگر كارهاي حيواني دوري كنند.(3)
بنابراين فرشتهها خورد و خوراك مادي ندارند. بحث كاملتر در اين باره در قسمت «تمثل فرشتگان» ميآيد.
د) خواب فرشتگان
«فرشتگان از آسيب خواب محفوظند.»(4)امير مؤمنان علي عليه السلام در بيان ويژگيهاي فرشتگان ميفرمايند: «نه خواب، چشمانشان را ميربايد و نه اشتباه بر عقلهايشان چيره ميشود و نه سستي، وجودشان را در برميگيرد و نه فراموشي از ذكر و ياد خدا غافلشان ميسازد(5)»(6)«يعني فرشتگان الهي، دايماً در تسبيح، خستگي ناپذيرند و هرگز خوابِ چشم و سهوِ عقل و سستي بدن و غفلت فراموشي عارضشان نميشود».(7)
1) تفسير تسنيم، ج 15، ص 494.
2) وحي و نبوت در قرآن، ص 132.
3) صهباي حج، ص 388.
4) سروش هدايت، ج 3، ص82.
5) 2.«لَا يَغْشَاهُمْ نَوْمُ الْعُيُونِ وَ لَا سَهْوُ الْعُقُولِ وَ لَا فَتْرَةُ الْأَبْدَانِ وَ لَا غَفْلَةُ النِّسْيَانِ». (نهجالبلاغه، خطبه اول)
6) عبدالله جوادي آملي، حيات حقيقي انسان در قرآن، صص229 و230.
7) سرچشمه انديشه، ج 2، ص 35.
ه) منزلگاه فرشتگان
در نظام هستي، چهار عالم كلي وجود دارد كه به تناسب مراتب وجود قرار گرفتهاند:
يك ـ عالم لاهوت: متعلق به الوهيت و احديت است و مخصوص مرتبت ذات خداوند است.
دو ـ عالم جبروت: يا عالم عقل و معنا كه صورت و اشباح در آن راه ندارند و بالاتر از عالم ملكوت است.
سه ـ عالم ملكوت: يا عالم مثال كه برتر از عالم طبيعت است و در آن صورت و بُعد وجود دارد، اما حركت و زمان و تغيير ندارد.
چهار ـ عالم ناسوت: همان عالم طبيعت يا جهان ماده است كه در آن حركت، زمان و بعد هم وجود دارد.
«منظور از ملكوت، جهت يافتن هر چيزي است كه رو به خداست. چون هر موجودي، دو جهت دارد: يكي، به سمت خدا و ديگري، مُلك و جهت ظاهري است كه رو به خلق دارد. در واقع، فرشتگان در عالمي از ملكوت به سر ميبرند كه به سمت خداوند است. اميرالمؤمنين، علي عليه السلام در نهج البلاغه خطبه91 ميفرمايند «خداوند سبحان براي سكونت بخشيدن در آسمانهايش و آباداني بالاترين قسمت ملكوت و عظمت خويش، مخلوقاتي بديع از فرشتگان آفريد و به وسيله آنان مكانهاي خالي پهنه آسمانها را پر كردو صفحات گسترده آن را مملو از فرشتگان نمود ... گروهي از آنان در ميان ابرهاي پر آب و كوههاي بلند و در تاريكي قرار دارند. عدهاي قدمهايشان حدود زمين پايين را شكافته است و... .» با توجه به اين روايت و روايتهاي ديگري از اين دست معلوم ميشود كه فرشتگان در همه جا حاضرند، اما مكان اصلي آنها آسمانهاست. البته فرشتگان ماده نيستند كه فضا اشغال كنند. آنها موجوداتي مجردند كه جسم برزخي دارند. در روايات از جايي به نام
«بيتالمعمور» نام برده شده كه خانهاست مقابل كعبه و در آسمانها؛ كه محل عبادت فرشتگان است. خداوند متعال آيه 4 هم در سوره طور به بيتالمعمور قسم خورده است: «فِي رَقٍّ مَنْشُورٍ وَالْبَيْتِ الْمَعْمُورِ.» اميرمؤمنان علي عليه السلام در جايي ديگر ميفرمايند: «در آسمان هفتم، جايي به نام حضيرهالقدس وجود دارد كه فرشتگاني در آن هستند و به آنها «روحانيون» گفته ميشود» و...»(1).
«در نشئه كثرت،(2)قلب رسول خدا صلي الله عليه و آله منزل جبرئيل است.»(3)«خداوند در قرآن ميفرمايد: «إِنَّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَه أَلاَّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجنه الَّتي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ»؛(4)يعني قلب كساني كه از نظر عقيده، موحّد و از نظر عمل، مستقيم و بردبارند، منزل فرشتههاست.(5)بنابراين، فرشتگان، افراد خالص را ميپذيرند، بر آنها نازل ميشوند و قلب آنها را منزل خود قرار ميدهند».(6)
و) اقسام فرشتگان
فرشتگان، نسبت به كمال فرشتگي در يك سطح نيستند. برخي به تجرّد تام رسيدهاند. آيه «وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ»(7)كه براي هر يك از فرشتگان، مقام معلومي را مطرح كرده و از زبانِ خود آنان بيان شده است، اشاره به همين فرشتگانِ مجرّد تام است. گروهي ديگر از آنان كه در حدّ نفس بوده و با عالم پايينتر از خويش در ارتباطند، به نهايت كمال خود نرسيدهاند و جا براي ترقّي دارند.(8)
1) فرشتگان، صص 82 ـ 84.
2) منظور، جهان مادي است.
3) سيره رسولاكرم9 در قرآن، ج 8، ص53.
4) فصلت: 30.
5) عبدالله جوادي آملي، مبادي اخلاق در قرآن، ص111. (ويرايش)
6) عبدالله جوادي آملي، مبادي اخلاق در قرآن، ص114.
7) صافات: 164.
8) عبدالله جوادي آملي، صورت و سيرت انسان در قرآن، صص 306 و 308 (توضيح اقسام فرشتگان نسبت به كمال است). (با ويرايش)
فرشتگان علاوه بر اقسامي كه بيان شد، اقسام ديگري هم دارند، مانند: فرشتههاي آسمان و فرشتههاي زمين؛(1)فرشتههاي رحمت و فرشتههاي غضب؛(2)فرشتههاي بهشت و فرشتههاي جهنّم(3)و اقسام ديگري كه در ادامه اين نوشتار به برخي از آنها اشاره ميشود.
ز) رسالت و وظايف فرشتگان
بر اساس «توحيد افعالي»، سراسر جهان آفرينش، مأموران الهياند و چيزي يافت نميشود كه كار او در عين آنكه به او استناد دارد، به خداوند متعال استناد نداشته باشد: «لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ.»(4)سِمتي كه براي فرشتگان تعيين شده، گوناگون است، ولي همه آنها از رسالتي برخوردارند كه بايد آن را در «نظام تكوين» انجام دهند: «جاعِلِ الْمَلائِكَه رُسُلاً»؛(5)يعني خداوند تمام فرشتگان را رسالت داده است تا كارهايي را كه به آنها محوّل شده انجام دهند. پس هيچ فرشتهاي بدون رسالت نيست.(6)
«فرشتگان، پيك حقّند. از اين رو، نزول و عروج آنها بدون رهآورد نخواهد بود. اصولاً آنان سِمَتي جز رسالت ندارند: «الْحَمْدُ لِلَّهِ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ جاعِلِ الْمَلائِكَه رُسُلاً»؛(7)فرشتگان، رسول خداوند و مأموران الهي هستند. هنگام نزول، حامل پيام و رسالتي هستند و آنگاه كه ميروند، خبري ميبرند. الهامهايي كه در جان انسان ظهور ميكند و نيز آرامشي كه انسان در خود
احساس ميكند، رهآورد فرشته و اثر رسالت اوست. همچنين طهارت و صفاي ضميري كه انسان در خود مشاهده ميكند، از بركت نزول ملائكه است».(1)
پس هيچ فرشتهاي نيست كه رسالتي بر عهدهاش نباشد؛ زيرا خداي سبحان با تعبير: «جاعِلِ الْمَلائِكَه رُسُلاً»(2)همه فرشتهها را مأمور انجام رسالت ويژه معرفي كرده است. تمام امور جهان ـ با اجازه خداوند ـ تحت تدبير فرشتگان است. تمام فرشتگان ـ با اجازه خداوند ـ مدبران امور جهانند و اين همان سلطه و خضوع متقابل علت و معلول است.(3)
چند وظيفه و رسالت فرشتهها را براساس سخنان آيت الله جوادي آملي ـ با استفاده از كلام وحي ـ نام ميبريم:
يك ـ «يكي از وظايفي كه خداوند بر عهده آنان نهاده، اين است كه به همراه خداوند بر پيامبر درود بفرستند: «إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَي النَّبِيِّ يا آيه الَّذينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْليماً»(4)».(5)
دو ـ وظيفه ديگر آنها ثبت و ضبط اعمال ميباشد: «وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحافِظينَ كِراماً كاتِبينَ يَعْلَمُونَ ما تَفْعَلُونَ.»(6)و همچنين: «إِذْ يَتَلَقَّي الْمُتَلَقِّيانِ عَنِ الْيَمينِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعيدٌ ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاَّ لَدَيْهِ رَقيبٌ عَتيدٌ»؛(7)دو، فرشته مأمور نگارش كارهاي خوب و بد هستند كه هر كدام رقيب عتيدند؛ يعني هر يك مراقب مستعد و رقيب آمادهاند تا به وظيفه خود عمل كنند. يكي در طرف راست و ديگري در طرف
چپ هر انساني قرار دارد. هيچ كس، هيچ سخني از خير و شر بر زبان نياورده، جز آنكه همان دم، رقيبِ عتيد براي نوشتن آن آماده است».(1)
فرشتگان، همه كارهاي انسان، از «قلبي» گرفته تا «بدني» را ميدانند و مينويسند. «از امام كاظم عليه السلام سؤال شد: فرشتگان كه اعمال ما را مينويسند، بجاست؛ براي اينكه ميبينند و مينويسند. اما آيا افكار و نيتهايي را كه فقط از دل گذرانده و هنوز به لباس عمل در نياوردهايم، هم مينويسند؟ آنها را كه نميبينند، پس از كجا ميفهمند تا بنويسند؟ و اينكه خداوند ميفرمايد: «اسرار دروني را كه به كسي افشا نكردهايد، در قيامت بايد حسابش را پس بدهيد»،(2)اين اسرار دروني را فرشتگان چگونه ميدانند و از كجا مينويسند؟ حضرت فرمود: آيا بوي باغ و بستان و بوي كثافت و گنداب يكي است؟ اگر از كنار باغي پر از گل و معطر بگذريد، بوي خوب احساس ميكنيد و چنانچه بوي بد به مشام انسان برسد، ميفهمد كه اينجا كثافت و زباله است. از بو ميتوان فهميد كه از كنار باغ ميگذريم يا از كنار چاه. فرشتگان از بوي خوش، تشخيص ميدهند كه در قلب اين مؤمن اسرار و نيتها و ارادههاي خير و طيّب و طاهر است و از بوي بد هم ميفهمند كه در درون اين شخص، پليدي است(3)»و(4).
سه ـ وظيفه ديگر فرشتگان، هدايت تكويني مؤمنان است. «همه فرشتگان، فرستادگان خداوندند. در اصل، هر يك وظيفهاي دارند تا با انجام دادن آن، هدايت تكويني ويژه را به يك مورد خاص برسانند: «إِنَّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ
اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَه.»(1)نزول فرشتگان رحمت و بشارت بر قلوب مردان سالك، زمينه پايداري آنان را فراهمتر ميسازد و نشانههاي عيني بشارت را مييابند. پس وظيفه فرشتگان، آوردن رحمت ويژه است كه در راهيابي و مقصدشناسي و پيمودن مسير، سهم بهسزايي دارد. اين، همان هدايت تكويني است. در مورد آيه «أُولئِكَ كَتَبَ في قُلُوبِهِمُ الْإيمانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ»(2)از امام كاظم عليه السلام چنين نقل شده است: «خداوند، مؤمن را به روحي از جانب خويش تأييد ميكند؛ هر وقت كه مؤمن نيكي و تقوا پيشه كند، آن روح نزد او حاضر ميشود و هر وقت كه گناه و تجاوز كند، از او پنهان ميشود؛ پس آن روح با مؤمن است. هنگام احسانِ مؤمن از خوشحالي به جنب و جوش ميآيد و هنگام بدي كردن او، به زير خاك ميرود. اي بندگان خدا، متعهد شويد نعمتهاي الهي را در اصلاح جانتان به كار گيريد تا يقينتان افزوده شود و سود ارزشمندي ببريد. خداوند، فردي را كه همّت كار خيري نمايد و آن را انجام دهد يا همّت كار شري نمايد، اما از آن بازايستد، مورد رحمت خويش قرار دهد. سپس فرمودند: ما آن روح را با طاعت براي خدا و عمل براي او تأييد ميكنيم(3)».و(4)
با بياني خلاصه و به طور كلي ميتوان گفت: مفاد آيه «جاعِلِ الْمَلائِكَه رُسُلاً»(5)اين است كه همه فرشتگان رسولند و از مطلق رسالت برخوردارند؛ خواه:
اول ـ مانند اسرافيل عليها السلام و فرشتگان تحت پوشش او، رسول در مسائل حيات باشند؛ يا
دوم ـ مانند ميكائيل عليها السلام و مأموران تحت امرش، رسالت در رزق را بر عهده داشته باشند؛ يا
سوم ـ مانند عزرائيل عليها السلام و فرستادههاي تحت امر او، داراي رسالت قبض ارواح باشند؛ يا
چهارم ـ مانند كرام الكاتبين، مسئول ثبت عقايد، اخلاق و اعمال انسانها باشند؛ يا
پنجم ـ مانند جبرائيل عليها السلام و فرشتگان تحت امرش، وظيفه ابلاغ وحي را بر عهده داشته باشند كه خداي سبحان از اين گروه اخير با عظمت خاصّي ياد كرده است و در سوره عبس آيههاي 15 و 16 ميفرمايد: «بِأَيْدي سَفَرَه كِرامٍ بَرَرَه».(1)
ح) تمثل فرشتگان
«واژه مُثُول، تِمثال، تَمثُّل و ... در قبال مفاهيم قرار ميگيرد و به معناي انتصاب صورت و مصوّر شدن چيزي به صورت چيزي به كار گرفته ميشود. آيه «فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا»(2)و نيز آنچه درباره تمثُّلهاي برزخي وارد شده است، همگي از اين قبيل است كه يك معناي معقول با صورتي ويژه متمثّل شود و از تجرّد عقلي به تجسّد مثالي در آيد يا گاهي به تجسّم عنصري ظهور كند».(3)
ط) تمثّل فرشته وحي
فرشته وحي در برخي موارد بر حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله متمثل ميشد. «حارث بن هشام از رسول خدا صلي الله عليه و آله پرسيد: چگونه بر شما وحي ميشود؟ حضرت رسول صلي الله عليه و آله فرمود: احياناً فرشتهاي به صورت زنگ و طنين زنجيروارِ كاروانيان
نزدم ميآيد كه در پيش رويم صدا ميكند و من از صداي او آنچه را ميخواهد بفهماند، حفظ ميكنم. اين قِسم از وحي، از هر قسم ديگري، براي من سختتر است و احياناً فرشتهاي به صورت مردي نزدم متمثّل شده، با من حرف ميزند و من سخنانش را حفظ ميكنم.(1)امام صادق عليه السلام فرمود: هر وقت جبرئيل بر رسول خدا صلي الله عليه و آله نازل ميشد، مانند غلام پيش روي مباركش مينشست(2).»و(3)همچنين «از آيه «قَدْ نَري تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَه تَرْضاها»(4)استفاده ميشود كه «رسول اكرم صلي الله عليه و آله به طور مكرر به آسمان مينگريسته و منتظر بوده است كه فرشته وحي از كدام سوي آسمان بر وي متمثل ميشود».(5)
ي) امكان تمثّل فرشته براي همگان
«ملائكه كاملاً متمثّل ميشوند و نفس طاهر در مرحله مثال منفصل ميتواند با آنها رابطه شهودي(6)برقرار كند: «فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا(7)».(8)
«عالم مثال حقّ، گاهي مقيّد و زماني مطلق است؛ يعني گاهي مثال به نفس انسان متصّل و پيوسته است [مثلا در عالم رؤيا] و گاهي از نفس انسان منفصل و گسسته است [مانند تمثل فرشته بر حضرت مريم عليها السلام »].(9)
انسانها از مؤمن گرفته تا كافر، فرشتهها را ميبينند، اما ديدن فرشتهها توسط گروههاي مختلف، يكسان نيست. «نزول وحي و فرود آمدن فرشته و
1) جلال الدين سيوطي، تفسير درّ المنثور، ج 7، ص 364.
2) بحارالانوار، ج 18، ص 256.
3) وحي و نبوت در قرآن، ص 69. (با ويرايش)
4) بقره: 144.
5) تفسير تسنيم، ج 7، ص 379. (با ويرايش)
6) 1يك انسان با نفس پاك ميتواند بدون دخالت قوه خيال، صورتي مثالي را در عالم مثال ببيند و با آن ارتباط ديداري برقرار كند.
7) مريم: 17.
8) تفسير تسنيم، ج 10، ص 311.
9) عبدالله جوادي آملي، رازهاي نماز، ص 20.
ديدن او از لوازم نبوت و رسالت و مخصوص انبيا عليهم السلام نيست و براي ديگران هم امكان تحقق دارد. قرآن كريم از گفتوشنود حضرت مريم عليها السلام با ملائكه اينگونه خبر داده است: «فَأَرْسَلْنا إِلَيْها رُوحَنا ... قالَتْ إِنِّي أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ ... قالَ إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ ... قالَتْ أَنَّي يَكُونُ لي غُلامٌ ... قالَ كَذلِكِ قالَ رَبُّكِ»(1)پس مريم عليها السلام هم فرشته را در تمثّل بشر ديد و هم سخنش را شنيد و با او سخن گفت. اين مشاهده و گفتوگو براي همسر ابراهيم عليه السلام نيز پيش آمد با آنكه او پيامبر نبود: «وَ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهيمَ بِالْبُشْري قالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ ... وَ امْرَأَتُهُ قائِمَه فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ يَعْقُوبَ قالَتْ يا وَيْلَتي أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ ... قالُوا أَ تَعْجَبينَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ»(2)».(3)«بنابراين، شنيدن كلام فرشته و همسخن شدن با آنها براي غير پيامبر، مورد قبول شيعه و سنّي است. چنانكه مريم عذرا عليها السلام نه تنها با فرشته وحي همسخن شد، بلكه با چشمان خويش، او را مشاهده كرد: «فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا»؛(4)[روح] همانند بشري درست اندام براي او نمايان گشت».(5)
انسان در حال مرگ و سؤال و جواب و در روز قيامت، فرشتگان را ميبيند. دليل اين مدعا آيه «إِنَّ الَّذينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَه ظالِمي أَنْفُسِهِمْ قالُوا فيمَ كُنْتُمْ قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفينَ فِي الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَه فَتُهاجِرُوا فيها فَأُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصيراً»(6)و ديگر آيههاي مربوط به مرگ است. از آيه سوره انعام ميتوان دريافت كرد كه كافران، منافقان و تبهكاران در حال احتضار، دست به گريبان فرشتگان مرگ هستند: «وَ لَوْ تَري إِذِ الظَّالِمُونَ في غَمَراتِ الْمَوْتِ وَ
الْمَلائِكَه باسِطُوا أَيْديهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ»(1)و نيز آيه «يَوْمَ يَرَوْنَ الْمَلائِكَه لا بُشْري يَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمينَ وَ يَقُولُونَ حِجْراً مَحْجُوراً.»(2)كافران و مشركان با روحيه استكباري و ماديگريِ خود، توقّع داشتند كه ملائكه در دنيا بر آنان فرود آيند. قرآن مجيد در اين آيه پاسخ ميدهد كه روزي فرا ميرسد كه مجرمان، فرشتهها را با چشم بعد از مرگ ميبينند و از ديدن آنان خرسند نخواهند شد: «إِنَّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَه أَلاَّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا».(3)تبهكاران هنگام قبض روح، ملائك را ميبينند، همانگونه كه فرشتگان براي تبشير مؤمنان نيز فرود ميآيند. قدر متيقّن اين نزول و سخن گفتن با مؤمنان، در حالت احتضار است و ديگر حالات را به اطلاق لفظ در بر ميگيرد».(4)
در برخي موارد، خداوند براي تشويق مؤمنان يا تهديد كفّار، فرشتهها را به آنها نشان ميدهد. «خداي سبحان ميفرمايد كه شيطان ابتدا كافران را شوراند كه مؤمنان توان نبرد با شما را ندارند و من نيز با شما هستم. پس به جنگ آنان برويد همين كه جنگ تن به تن آغاز شد، پا به فرار گذاشت و گفت كه از شما بيزارم؛ به راستي، من چيزي را ميبينم كه شما نميبينيد: «وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ وَ قالَ لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَ إِنِّي جارٌ لَكُمْ فَلَمَّا تَراءَتِ الْفِئَتانِ نَكَصَ عَلي عَقِبَيْهِ وَ قالَ إِنِّي بَريءٌ مِنْكُمْ إِنِّي أَري ما لا تَرَوْنَ.»(5)پس كافران، فقط ظاهر مؤمنان را ميديدند كه گروهي اندك بودند، ولي شيطان، همراهان غيبي اين گروه را نيز ميديد. خداوند در آغاز نبرد، همه لشكريان
خويش را به كافران نشان نداد و آنان پيكار را آغاز كردند، ولي ناگاه فرشتگان را به صورت سربازاني سفيدپوش و مسلّح به آنان نشان داد. پس گاهي خداي سبحان براي ترهيب(1)يا تشويق، از غيب پرده برميدارد و آنان به اراده و ارائه خداوند، آن را ميبينند».(2)
ك) چگونگي مشاهده فرشته
تمثل فرشته با چشم برزخي مشاهده ميشود، نه با چشم مادي. آيتالله جوادي آملي ميفرمايند: «گاهي حقايق در برابر چشم برزخي تمثّل مييابند؛ مانند تمثل فرشتگان در جنگِ بدر، مهمانان حضرت نوح و لوط عليهما السلام ، فرشته مبشِّر حضرت مريم «فَأَرْسَلْنا إِلَيْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا.»(3)شخص محتضر هم كه قوه بينايي او از كار افتاده است، فرشتهها را ميبيند، ليكن با چشم برزخي، نه مادي: «يَوْمَ يَرَوْنَ الْمَلائِكَه لا بُشْري يَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمينَ وَ يَقُولُونَ حِجْراً مَحْجُوراً»(4)».(5)
بنابراين، ديدن ملائكه با چشم مادي ممكن نيست؛ فرشتگان را فقط در عالم مثال و نيز در برزخ و به هنگام مرگ ميتوان مشاهده كرد.(6)در عالم طبيعت هم ميتوان فرشته را با چشم برزخي ديد، اما حقيقت فرشته دگرگون نميشود و فرشته، موجودي مادي نميگردد.
مطلب مهمي كه دانستن آن ضروري است، اين است كه:
«مراتب هستي را به چهار درجه تقسيم كردهاند: الهي، عقلي، مثالي و طبيعي. يعني هر موجودي داراي چهار درجه وجودي است به طوري كه:
گاهي در حدّ وجود مادي، در عالم طبيعت يافت ميشود؛
گاهي در حدّ وجود خيالي، در عالم مثال ظهور ميكند؛
گاهي در حدّ وجود مجرد، در عالم عقل تجلّي دارد؛
و گاهي هم در «بسيط الحقيقه منطوي» بوده و بدون تعين و تحدّد در عالم اِله يافت ميشود».
آيتالله جوادي آملي در ادامه اين مطلب ميفرمايند: براي هر يك از مراتب يادشده، احكام و لوازمي وجود دارد كه در همان مرتبه يافت ميشود و در مرتبه ديگر، با حفظ آن خصوصيت، اصلاً وجود ندارد. هر چيزي در حدّ نازل يافت شود، ريشه اصلي و كمال وجودياش در حدّ عالي وجود دارد. به اين ترتيب، اگر مثلاً موجودي در حدّ طبيعت ظهور كند و عنوان مادي داشته باشد، بايد همه احكام آن را دارا باشد؛ اگر بعضي از احكامِ و لوازم حتمي آن عالم را نداشت، معلوم ميشود كه آن موجود در حدّ ماده، ظهور نكرده و به عالم طبيعت تنزّل ننموده است. از اين بيان معلوم ميشود آيه «وَ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهيمَ بِالْبُشْري قالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ فَما لَبِثَ أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنيذٍ فَلَمَّا رَأي أَيْدِيَهُمْ لا تَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خيفَه قالُوا لا تَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنا إِلي قَوْمِ لُوطٍ»(1)ناظر به چه مطلبي است. خلاصه اينكه فرشتگان الهي كه مأمور عذاب دادن قوم لوط بودهاند، به سوي ابراهيم عليه السلام آمده و بشارتي را به او دادند. آن حضرت، گوسالهاي بريان كرده و براي پذيرايي براي مهمانان خود حاضر كرد. هنگامي كه ديد دست آنان به سمت غذا دراز نميشود؛ يعني غذاخور نيستند، هراسان شد.
آنچه محور كلام است، اين است كه فرشته، موجودي است [از عالم] عقلي كه در مرتبه مثال هم، حضور و ظهور دارد. در اين جريان، اگر ملائكه
1) هود: 69 و 70.
از عالم مثال تنزل ميكردند و موجود مادي طبيعي ميشدند، حتماً احكام و لوازم طبيعي را دارا بودند، غذا هم ميخوردند، ولي چون غذا نخوردهاند، معلوم ميشود در همان عالم مثال ظهور كرده و به مرحله طبيعت تنزّل نكردهاند.(1)به طور خلاصه، «تمثل، انقلاب(2)حقيقت نيست، آن گونه كه فرشته، انسان شود و دوباره آن انسان، فرشته گردد، بلكه تمثل آن است كه روح در مثال و در حيطه ادراكي شخص، به صورت انساني مشاهده ميشود. باطنش، جبرئيل بود و ظاهر و صورتش، انسان».(3)
ديدن فرشته براي انسان، ممكن نيست، مگر اينكه براي انسان، عالم شهادت جايگزين عالم غيب شود؛ چون در عالم حس، ملائكه ديده نميشوند، ولي در عالم برزخ و مثال، ديدن آنها ممكن است. در واقع، شهود ملائكه در گروي دگرگوني حسّ مادي به مشاهده مثالي يا تغيير دنيا به آخرت است، تا به طور مثال، ملكالموت براي انسان تجلي كند.
ل) بال و پرِ فرشتگان
«چنانكه در قرآن كريم نيز آمده است: فرشتگان از جناحهاي ملكوتي برخوردارند: «جاعِلِ الْمَلائِكَه رُسُلاً أُولي أَجْنِحَه مَثْني وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ يَزيدُ فِي الْخَلْقِ ما يَشاء»(4)».(5)فرشتگان اصناف و درجات گوناگوني دارند. آن گروه كه از تجرّد تامّ عقلي برخوردارند، از هرگونه جناح مادي و پَرِ حسّي منزهند و اگر درباره آنها سخن از بال و پَرْ مطرح شود، ظاهراً ناظر به تمثّل است؛ زيرا فرشتهاي
كه با وحي الهي بر قلب رسول اكرم صلي الله عليه و آله نازل ميشود، مصون از آثار مادي است. اما اگر فرشته زميني فرض شود كه داراي نفس و بدن باشد، وجود اعضاي حسّي [مثل بال و پر] براي او ممكن است».(1)
«عدهاي از فرشتگان مظهر رأفت حقند، اينها رئوفند، مهربانند، دربانان بهشتند و اين قدر خاضع و متواضعند كه نه تنها در آخرت مَثَل اعلاي رحمت حقند بلكه در دنيا، پرها را ميگسترند كه طالبان علم روي پر اينها بنشينند، نه روي زمين. فرشته پر ميگسترد كه طالبان علم روي پر فرشتهها بنشينند.(2)اين پر همان است كه در قرآن كريم در اول سوره فاطر از آن يادشده است كه سپاس خداي را كه پديدآورنده آسمان و زمين است و فرشتگاني را پيامآوران قرار داد كه داراي بالهاي دوگانه و سهگانه و چهارگانهاند؛(3)يعني بعضي از اين ملائكه دو بال دارند و بعضي سه بال و پر دارند. نه مانند كبوتراني كه دو تا بال دارند. اين بالي است كه زير پاي طالبان علوم الهي ميگسترند؛ يعني اگر دو نفر كنار هم بنشينند، يكي، منافق و ديگري، مؤمن آن فرشتگان ميدانند كه بال را زير پاي چه كسي پهن كنند. بالي است كه نظير بال كبوتران نيست. وقتي بال ملائكه را در نهج البلاغه ميستايد، ميفرمايد: «أُولِي أَجْنِحَه تُسَبِّحُ جَلَالَ عِزَّتِه.»(4)بالهاي فرشتگان اين خصوصيت را دارند كه اهل تسبيحند. البته نه آن تسبيح عمومي كه بال هر مرغي دارد: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ»(5)».(6)
1) ادب فناي مقربان، ج 1، صص132 و 133(با ويرايش) .
2) «إِنَّ الْمَلَائِكَةَ لَتَضَعُ أَجْنِحَتَهَا لِطَالِبِ الْعِلْمِ». (كافي، ج 1، ص 34)
3) «الْحَمْدُ لِلَّهِ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ جاعِلِ الْمَلائِكَةِ رُسُلاً أُولي أَجْنِحَةٍ مَثْني وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ». (فاطر:1)
4) نهجالبلاغه، خطبه 90.
5) اسراء: 44.
6) زن در آينه جلال و جمال، صص 202 و 203.
نكتههاي پاياني در موضوع تمثل اين است:
يك ـ در عالم مثال، تكليف و عصيان راه ندارد؛(1)
دو ـ خصوصيت عالم مثال آن است كه ماده در آن راه ندارد، ولي شكل و هيئت اشيا در آن عالم محفوظ است.(2)
فصل سوم: عوالم ماورايي در متون اسلامي
زير فصل ها
خواب و رؤيا
برزخ
خواب مانند بيداري از آيات خداوند و نعمتهاي الهي است. فرود آمدن نعمت، اصلي عام و جامع است، هرچند بهرهبرداران آن محدودند.(1)«خواب در قرآن كريم، «سُبات» يعني تعطيلي و مايه آسايش خوانده شده است: «وَ جَعَلْنا نَوْمَكُمْ سُباتاً»(2)».(3)
الف) سير روح در خواب
زير فصل ها
يك ـ كسب معارف در عالم رؤيا
دو ـ رؤيا دريچهاي به جهان آخرت
سه ـ خواب؛ نمونهاي از مردن و برانگيخته شدن
يك ـ كسب معارف در عالم رؤيا
«گذشته از عنايات تكويني و اوامر تشريعي خدا كه انسان را پيدرپي به ساحت قدس او نزديك و نزديكتر ميكند، راههاي ديگري نيز براي فراخواندن انسان به مهماني ديدار الهي وجود دارد كه منشأ شهود بهتر و برتر
آدمي است؛ به شرط آنكه براي انسانِ مهمان، چشمي بينا و گوشي شنوا باشد تا هم جمال دوست را ببيند و هم سخن او را بشنود».(1)
در مورد حالات روح آدمي در خواب نظر آيتالله جوادي آملي اين است كه:
«هنگام خواب، روح آدمي، تعلق خود را از بدن قطع ميكند و جز حفظِ حيات گياهي و مراتب پاييني از زيستِ جانوري، همه وابستگيهاي خود را از پيكر انسان برميگيرد. از منظر ادبيات قرآن كريم، در اين مرحله، خدا يا فرشتگانِ او، انسان را «قبض روح» ميكنند و پس از فرصتي معيّن آن را به بدن پس ميفرستند، اما ارواحي را كه مهلتشان در دنيا به پايان رسيده است، نزد خود نگه ميدارد. در اين سلوك حكيمانه و ارتباطِ خدا با روح انسانها به هنگام خواب و بيداري آنان، آيات روشني براي متفكّران وجود دارد.»(2)و ايشان ادامه ميدهند:
در خواب، روح آدمي به كجا ميرود، در آنجا چه ميكند، از اين رفت و آمدهاي شبانهروزي چه بهرهاي ميبرد، چه ميبيند و چه ميشنود، اينها همگي از معماهاي هستي آدمي است.
مسلماً خواب پيامبران و اولياي الهي، مدرسهاي است كه آموزگار هستي برپا ميكند. در اين مدرسه ملكوتي، با رؤياهاي صادق از آنان، دانشآموختگاني الهي ميسازد؛ زيرا در عالم خواب، روح انسان كه اساس هستي اوست، به خداي سبحان، تقديم و در نتيجه به ساحت علم و حكمت و قدرت او نزديكتر ميشود. بنابراين، بهرهمندي از محضر عليم، حكيم و قدير مطلق بيشتر ميشود و حيات معنوي انسان و ذوب او در اِلهيّت خداي سبحان، افزودهتر و گستردهتر ميگردد.
نمونههاي اين حقيقت ملكوتي را از قرآن كريم درباره پيامبراني مانند حضرت يوسف و حضرت ابراهيم عليهما السلام ، و نيز حضرت خاتم الأنبيا صلي الله عليه و آله ميتوان مطالعه كرد،(1)اما چگونه است كه افراد عادي از مدرسه خواب، يا اصلاً درسي نميگيرند و چيزي نميبينند يا ديدههاي آنان از مدار خوابهاي پريشان، تجاوز نميكند؟
«اگر دست ما از اين مدرسه ملكوتي و مائده گسترده علمي، تهي است و با خوابهاي شبانهروزي خود به مهماني ديدار الهي بار نمييابيم و بر خداپرستي خويش نميافزاييم، بلكه از آن ميكاهيم، به اين علت است كه وجود خود را بسته، و راه ورود فيض رحماني را سد كردهايم. با اينكه هنگام خواب، روح ما نيز همراه ميلياردها روحِ انسانهاي خوابيده به پيشگاه خدا تقديم ميشود، اما به گونه بسته بالا ميرود و به همان شكل برميگردد. اين، محروميتي است بزرگ، براي همه كساني كه از ياد خدا رو برگردانده و لاجرم به تنگناي طبيعت دچار شدهاند؛ «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْري فَإِنَّ لَهُ مَعيشَه ضَنْكاً.»(2)در چنين تنگنايي، هم سطح حضور انسان و هم سقف عروج او، محدود بلكه مخفي و پوشيده ميشود. براي كسي كه در اين مدار بسته گرفتار آمده است، جز عالم طبيعت كه پستترينِ عالم هستي است، چيز ديگري ديدني و فهميدني نيست:
چو آن كِرمي كه در گندم نشيند
زمين وآسمان او همين است(3)
اگر از اين خواب گران، برخيزيم و از چاه طبيعت به درآييم، هر سو كه بنگريم، بيپرده، «نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»(4)را ميبينيم؛ زيرا «فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ
وَجْهُ اللَّهِ»(1)و اگر چشمي بينا و گوشي شنوا بيابيم و مظهر خداي سميع و بصير شويم، از رؤياهاي صادق بهرهمند ميشويم و هر شب، هنگام خواب به ضيافت خداي سبحان بار خواهيم يافت؛ زيرا «وَهُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ بِاللَّيْلِ وَيَعْلَمُ مَا جَرَحْتُمْ بِالنَّهَارِ ثُمَّ يَبْعَثُكُمْ فِيهِ لِيُقْضَي أَجَلٌ مُسَمًّي ثُمَّ إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ ثُمَّ يُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ».(2)
در اين صورت است كه به «حي لايموت» نزديكتر ميشويم و از اين رهگذر، حيات حقيقي ما پردامنهتر و خداپرستي ما نيز افزودهتر ميگردد. اين همان مرتبتي است كه در آن، خداي سبحان، بندهاش را در مقابل هواهاي نفساني ياري ميكند و شعله هدايت را در قلب او ميافروزد و در ميان محبوبترين بندگانش جايگاه ميدهد.(3)
اگر از بيناييِ دل محروم باشيم و داوري ما تنها به حسّ شنوايي و نقل از ديگران محدود شود، چه بسا از توحيد ناب بازمانيم و خدا را فقط صاحب نعمتهايي بدانيم كه آنها را ميشنويم؛ مانند كوري كه فقط يك همنشين دارد و دو كار انجام ميدهد: هم با او سخن ميگويد و هم او را نوازش ميكند، اما اين شخص نابينا، نديم سخنگوي خود را غير از نوازشگرِ خويش ميپندارد. اين در صورتي است كه شخص كور، شنوا باشد. اگر اين نابينا از شنوايي نيز بي بهره و داورياش تنها به لامسه محدود باشد، فاصله بيشتري از واقعيتها پيدا ميكند؛ چون درون را مينگرد، ميپرهيزد و از آن ميگريزد: «مَثَلُ الدُّنْيَا كَمَثَلِ الْحَيَّه لَيِّنٌ مَسُّهَا وَ السُّمُّ النَّاقِعُ فِي جَوْفِهَا يَهْوِي إِلَيْهَا الْغِرُّ الْجَاهِلُ وَ يَحْذَرُهَا ذُو اللُّبِّ الْعَاقِل».(4)
اگر بينايي ملكوتي از انسان گرفته شود، از يك سو، آلودگيهاي كشندهاي مانند رشوه و ربا و ديگر حرامها را شيرين مييابد و از سوي ديگر، تازيانههاي طبيبانه و رحيمانه دوست بر پيكر هواهاي نفساني و خواستههاي شيطاني خويش را خشونتي ناروا ميپندارد و شكرگزار اين تأديب و تنبيه الهي نميشود.
به هر حال، انسانها هنگام خواب، روح مجرد خود را تقديم خداي سبحان ميكنند و به محضرِ مخزني از علم و حكمت و قدرت الهي بارمييابند. اگر شأن محضر و قدر ميزبان را (به ميزان لازم) بدانند، مسير خداپرستي خود را بهتر ميپيمايند و با غرق شدن در اقيانوس بيكران الوهيّت، فاصله از ساحل سوزان دنيا را بيشتر ميكنند.
نكته
ارواح ميلياردها انسان هنگام خواب، عروج ميكنند و در پيشگاه خدا حاضر ميشوند. هنگام بازگشت، هر كدام از آنها بيهيچ اشتباهي بر همان پيكر ويژه خود فرود ميآيند و هرگز روحي به خطا سراغ بدن ديگري نميرود؛ زيرا زمام اين قافله پرجنبوجوش، در دست پروردگاري قرار دارد كه هم «بِكُلِّ شَيْءٍ عَليمٌ»(1)است و هم «عَلي كُلِّ شَيْءٍ قَديرٌ»؛(2)هم از آسيب عزوب(3)و غفلت منزّه است: «وَ ما يَعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقالِ ذَرَّه فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ ...»(4)و هم از گزند فراموشي مبرّاست؛ «وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا».(5)و(6)
بنابراين، انسان در خواب نيز برخي حقايق را با چشم و گوش مثالي ميبيند و ميشنود.(7)انسان علاوه بر حواس ظاهري، حواس باطني دارد كه
نشانههايي از حواس باطني را در عالم رؤياي صادق ميتوان دريافت. چنانكه برخي در عالم رؤيا، حقايق و معارفي را ميبينند و ميشنوند، در حاليكه چشم و گوش ظاهري آنها بسته است.(1)حقايق و مناظري كه در قيامت براي همه نمايان ميشود، براي متوسطان از مؤمنان كه اعمال و جوارح و جوانح آنان در همه شئون محفوظ است و موفّق به ديدن رؤياهاي صادق هستند، در عالم رؤيا و خواب ظهور ميكند.(2)
«خواب، مكتبي است كه انسان ميتواند از آن بهرههاي فراوان ببرد. چنانكه خداوند به رسولش ميفرمايد: ما بعضي از اسرار را در خواب به تو فهمانديم: «لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنينَ مُحَلِّقينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرينَ لا تَخافُونَ فَعَلِمَ ما لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذلِكَ فَتْحاً قَريباً»؛(3)خداوند، فتح مكه را در عالم رؤيا به رسول خود تفهيم ميكند، چنانكه ذبح اسماعيل را در رؤيا براي حضرت ابراهيم عليه السلام بيان كرده است: «يا بُنَيَّ إِنِّي أَري فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ»(4)يا برتري يوسف را در عالم رؤيا به او تفهيم كرده است: «إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لي ساجِدين.»(5)پس انسان توان آن را دارد كه در حالت خواب، صُوَر حق را ببيند و بسياري از معارف را كسب كند. آنها كه در حالت بيداري از عالم طبيعت منزهند، هم در بيداري از علوم حصولي، بهرهاي دارند و هم در خواب از علوم شهودي طَرْفي ميبندند. (همچنانكه) يوسف صديق منشأ همه اين بركات را توحيد خداي سبحان ميداند. از اين رو، يوسف صديق ميفرمايد: «ذلِكُما مِمَّا عَلَّمَني رَبِّي إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّه قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَه هُمْ كافِرُونَ وَ اتَّبَعْتُ مِلَّه آبائي
إِبْراهيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ ما كانَ لَنا أَنْ نُشْرِكَ بِاللَّهِ مِنْ شَيْءٍ ذلِكَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَيْنا وَ عَلَي النَّاسِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ»؛(1)چون موحد بودم و راه مستقيم انبياي الهي را پيمودم و از پدران معصوم خود پيروي كردم، خداي سبحان اين علوم را بر من تفضّل كرد. ممكن نيست انسان، موحد باشد و در خواب و بيداري از علوم الهي بهره نبرد، چون هر لحظه اي كه ميخوابد، خدا روحش را قبض ميكند. چگونه ممكن است انسان به حضور حكيم عليم برود، اما از حكمت و علم چيزي فرا نگيرد؛ مگر آنكه قلبش كور باشد».(2)
دو ـ رؤيا دريچهاي به جهان آخرت
در برخي روايتها آمده است كه انسانهاي اولي خواب نميديدند. وقتي انبياي الهي به آنها ميگفتند: خدايي هست و امر و نهيي دارد، آنها ميگفتند: اگر ما دستورهاي خدا را عمل كنيم، چه خواهد شد؟ جواب ميدادند كه بعد از مرگ، پاداش ميگيريد و اگر انجام نداديد، بعد از مرگ، كيفر ميبينيد. انكار آنان بيشتر ميشد و ميگفتند: بعد از مرگ خبري نيست؛ زيرا نياكان ما رفتند و برنگشتند. اينها اوّلاً ميپنداشتند مرگ نابودي است؛ ثانياً ميگفتند اگر حيات بعد از مرگ راست باشد، بايد مردگان به همين دنيا بازگردند و چون ميديدند نياكان مرده آنها به دنيا برنگشتند، معاد را انكار ميكردند. آنها نميدانستند كه معاد، تبديل نشئه دنيا به نشئه آخرت است، نه بازگشت به دنيا. تا اينكه خداي سبحان، رؤيا را نصيب انسانهاي اوّلي كرد. آنگاه به انبيا مراجعه ميكردند و ميگفتند: اينها چيست كه ما در خواب مشاهده ميكنيم؟ انبيا ميفرمودند: آنچه ما به شما وعده ميدهيم كه پس از مرگ ميبينيد، به همين ترتيب است؛(3)يعني وجودي مثالي
است كه در عالم مثال (برزخ) با صورتهاي مثالي محشور است و در قيامت كبرا به همان بدن اصلي برميگردد.(1)
سه ـ خواب؛ نمونهاي از مردن و برانگيخته شدن
مرگ و خواب، در جامع حقيقي، شريكند. تفاوت اين دو، در درجه قطع وابستگي است. بازگشت روح به بدن، بعد از خواب، معقول و رايج است و رجوع روح به بدن، بعد از مرگ، معقول، ولي غير رايج است.(2)«براي اُنس انسان به برزخ و آماده شدن براي ورود به آن، در همين دنيا، او را با آن آشنا ميكنند؛ هر شب، او را به برزخ ميبرند و بازميگردانند. هنگام خواب، مرگ موقّت به سراغ او ميآيد و با بيدار شدن زنده ميشود: «اللَّهُ يَتَوَفَّي الْأَنْفُسَ حينَ مَوْتِها وَ الَّتي لَمْ تَمُتْ في مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتي قَضي عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الْأُخْري إِلي أَجَلٍ مُسَمًّي إِنَّ في ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»(3)».(4)
روح هنگام خوابيدن انسان، در حدّ حيات گياهي به بدن او تعلّق دارد. از اين رو، در خواب، كارهاي گياهي مانند هضم غذا و نفس كشيدن كه كار بدن و مراتب سطحي روح است، انجام ميشود. مراتب والاي روح در ديار خود مشغول سير و سفر است و خوابهاي پريشان يا رؤياي صالحه و صادقه ميبيند.
قرآن از خواب به «وفات» (مرگ) و «توفي» (ميراندن) ياد ميكند: «وَ هُوَ الَّذي يَتَوَفَّاكُمْ بِاللَّيْلِ.»(5)همانگونه كه خداي سبحان، روح انسان را هنگام مرگ ميميراند، هر شب نيز هنگام خواب، روح او را ميگيرد و هر روز به او بازميگرداند. بر اساس آيه «وَ هُوَ الَّذي يَتَوَفَّاكُمْ بِاللَّيْلِ وَ يَعْلَمُ ما جَرَحْتُمْ بِالنَّهارِ ثُمَّ
يَبْعَثُكُمْ فيهِ لِيُقْضي أَجَلٌ مُسَمًّي ثُمَّ إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ ثُمَّ يُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»، انسان خوابيده، وفات و توفّاي موقّت دارد. خداوند ميداند كه روح انسان در روز به وسيله اعضا و جوارح چه چيزي كسب كرده است و روحي را كه شبانه تحويل ميگيرد، خوشبوست يا بدبو. بيداري فرداي انسان هم به بعث (بيدار كردن) الهي است. هيچ خوابيدهاي، خود به خود، بيدار نميشود، بلكه بيداري نحوه خاص وجودي است كه مبدأ ميطلبد و موجودي كه هستي آن عين ذاتش نيست، نميشود با خدا بيارتباط باشد.
نكته
خوابِ قيامت سبب ميشود كه اهل عذاب آزار نبينند و اهل ثواب، بهره نبرند. به همين علت، در قيامت، خواب وجود ندارد، همانگونه كه مرگ وجود ندارد.(1)
ب) خواب در كلام الهي
زير فصل ها
يك ـ وحي در قالب خواب
دو ـ برخي رؤياهاي صادق در قرآن
يك ـ وحي در قالب خواب
«قرآن درباره وحي به پيامبران بارها سخن گفته است؛ مانند: «وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاَّ وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ ما يَشاءُ»؛(2)و هيچ بشري را نرسد كه خدا با او سخن گويد، جز از راه وحي يا از فراسوي حجابي يا فرستادهاي بفرستد. پس به اجازه او هرچه بخواهد وحي كند. اميرالمؤمنين علي عليه السلام در تفسير اين آيه فرمود: وحي و كلام خداوند يك نوع نيست:
ـ برخي به صورت كلام است. خداوند به وسيله آن با پيامبرانش تكلّم ميكند؛
ـ قسمتي از آن در قلوب پيامبران القا ميشود؛
ـ قسمتي نيز به صورت رؤياست كه پيامبران ميبينند؛
ـ برخي هم وحي و تنزيل است كه تلاوت و قرائت ميشود و به شكل «كلام اللّه» در ميآيد.(1)
استاد بزرگوار، علامه طباطبايي در تفسير آيات پاياني سوره «شورا» مينگارد: «سخن گفتن خدا با بندگانش به يكي از سه طريق است؛ مراد از قسم اول، تكلّم پنهاني است؛ تكلّمي كه در آن، هيچ واسطهاي بين خدا و طرف مقابلش نيست. ولي مقصود از دو قسم ديگر، تكلّم با واسطه است كه اين واسطه در قسم سوم، فرشته جبرئيل و ... است. قسم دوم از تكلّم الهي نيز كه از بيرون حجاب است، از قبيل تكلّم خداوند با موسي عليه السلام در كوه طور است: «فَلَمَّا أَتاها نُودِيَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَه الْمُبارَكَه مِنَ الشَّجَرَه ...»؛(2)همين كه نزديك آن درخت آمد، از كرانه وادي ايمن كه در بقعه مباركه واقع است، از درخت ندا داده شد. وحيهايي نيز كه در عالم رؤيا به پيامبران عليهم السلام شده است، از همين قسم دوم است.(3)
همچنين در حديث آمده است كه امام باقر عليه السلام فرمود: «نبي» كسي است كه جبرئيل را در خواب ميبيند؛ مانند حضرت ابراهيم عليه السلام كه در خواب ديد كه فرزند خود را قرباني ميكند مانند رسول خدا صلي الله عليه و آله كه بسيار پيش ميآمد خواب سبكي او را ميگرفت و در آن حالت، جبرئيل نزدش ميآمد. چنين كسي را «نبي» ميگويند(4)».(5)
1) تفسير نور الثقلين، ج 4، ص 588؛ توحيد صدوق، ص 264.
2) قصص: 30.
3) اشاره: محدود كردن تكليم الهي در سه قسم نامبرده منافاتي با اقسام فرعي آن ندارد چون هر يك از اقسام سهگانه ميتواند موارد گوناگوني در زيرمجموعه خود داشته باشد. آنچه در اين حديث مطرح شد، بياني از آن موارد است، تفسير تسنيم، ج 21، ص 385. (با ويرايش و تلخيص)
4) نك: بحارالأنوار، ج 18، ص 270.
5) وحي و نبوت در قرآن، صص 66 ـ 70. (با تصرف و ويرايش)
دو ـ برخي رؤياهاي صادق در قرآن
خوابهاي راست، نوعي وحي است. در اينجا برخي از خوابهاي راست پيامبران عليهم السلام را مرور ميكنيم:
اول ـ خواب حضرت ابراهيم خليل عليه السلام
قرآن درباره حضرت ابراهيم عليه السلام چنين ميفرمايد: ابراهيم عليه السلام وقتي با فرزندش اسماعيل عليه السلام به جايگاه «سعي» رسيد، گفت: پسرم، من در خواب ميبينم كه تو را سر ميبرم. ببين چه به نظرت ميآيد؟ گفت: پدر، آنچه را مأموري انجام ده، انشاء اللّه مرا از شكيبايان خواهي يافت.(1)
امام صادق عليه السلام فرمود: چون جناب ابراهيم عليه السلام در خواب ديد كه فرزندش، اسماعيل را قرباني ميكند، هنگام مراسم حج، هاجر و اسماعيل عليه السلام را از سرزمين شام بيرون آورد و به جانب مكّه رهسپار شد تا در مراسم حج، اسماعيل را ذَبْح كند. او نخست، پايههاي خانه خدا را بالا برد. سپس به جانب «مِنا» رفت. مناسك و اعمال منا را به جا آورد و به مكّه بازگشت. طواف بيت كرد. وقتي به سعي «صفا» و «مروه» پرداخت، به اسماعيل گفت: فرزند عزيزم! من در خواب ديدم كه تو را در موسم اين سال، قرباني كردم. نظرت چيست؟ گفت: پدر، آنچه را مأموري انجام ده. وقتي از سعي فارغ شدند، ابراهيم او را به منا آورد، در روز عيد قربان، وقتي به «جمره وسطا» رسيدند، او را به جانب چپ خواباند و كارد برداشت تا او را ذَبْح كند. در اين هنگام، ندايي شنيد كه خوابت را تصديق و به وظيفهات عمل كردي: «قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا».(2)قوچ بزرگي پديدار شد. ابراهيم عليه السلام ، قوچ را قرباني كرد و گوشتش را به مستمندان صدقه داد.(3)
دوم ـ خواب حضرت يوسف عليه السلام
قرآن درباره حضرت يوسف چنين ميفرمايد: وقتي يوسف به پدرش گفت: پدر، من يازده ستاره همراه با خورشيد و ماه در خواب ديدم، كه براي من به سجده افتاده بودند.(1)
حضرت يوسف عليه السلام امور يادشده را در رؤيا مشاهده كرد. چه بسا انسان در حال مدهوشي، چنين صحنهاي را ببيند. اين، نوعي وحي است كه دورنماي درخشان نبوّت او را نشان ميدهد؛ چنانكه خداوند در آخر داستان، از قول حضرت يوسف چنين ميفرمايد: «... يَا أبَتِ هذا تَأويلُ رُؤيَاي ...»؛ (يوسف: 100) پدر جان! اين بود تأويل رؤياي من.
خداوند در آيه ديگر، اين نوع رؤيا را صحيح دانسته و ميفرمايد: به اين ترتيب، پروردگارت تو را برميگزيند و تعبير احاديث و خوابها را تعليمت ميدهد و نعمت خويش را بر تو و بر خاندان يعقوب كامل ميكند.(2)علامه طباطبايي ذيل اين آيه چنين مينويسد: «(تأويل) در جمله «وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْويلِ الْأَحاديثِ» آن پيشآمدي را گويند كه پس از ديدن خواب، رخ دهد و خواب را تعبير كند و آن، حادثهاي است كه حقيقت آن در عالم خواب براي صاحب رؤيا مجسّم شده است و در شكل و صورتي مناسب با مدارك و مشاعر وي خودنمايي ميكند؛ همانگونه كه سجده پدر و مادر و برادران يوسف، در صورت يازده ستاره و ماه و خورشيد، مجسّم شده است كه در برابر وي سجده كردند. از اين رو، او توانست خواب رفيقان زنداني خويش و خواب پادشاه مصر را به شايستگي و خوبي تعبير كند و خوابها طبق تعبير او تأويل شد».(3)
1) «إِذْ قالَ يُوسُفُ لِأَبيهِ يا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لي ساجِدينَ». (يوسف: 4)
2) «وَ كَذلِكَ يَجْتَبيكَ رَبُّكَ وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْويلِ الْأَحاديثِ وَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ عَلي آلِ يَعْقُوبَ ... » (يوسف: 6)
3) تفسير الميزان، ج 11، ص 79.
سوم ـ خواب حضرت محمّد صلي الله عليه و آله
خداي سبحان درباره پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله ميفرمايد: «به درستي كه خدا رؤياي پيامبر خود را تحقق بخشيد. بيشك شما، به خواست خدا در حالي كه سر را تراشيده و موي و ناخن را كوتاه كردهايد، با خاطري آسوده در مسجدالحرام درخواهيد آمد. خدا آنچه را شما نميدانستيد، دانست و جز اين، پيروزي نزديكي براي شما قرار داد(1)».(2)
ج) سنجش خواب
زير فصل ها
يك ـ ضرورت سنجش خواب
دو ـ ميزاني براي سنجش خواب
يك ـ ضرورت سنجش خواب
رؤياي غير معصوم همچون بيدارياش به «ميزان» نياز دارد؛ زيرا در هر دو (خواب و بيداري) احتمال اشتباه هست.(3)برخي خوابها بر اثر نفوذ و شيطنت شيطان، پريشان است و برخي ديگر، صادق و حقيقي. بنابراين، انسان نياز دارد كه خوابهاي خويش را بررسي كند.
«در احاديث ميخوانيم كه رؤياهاي صادق و راست، قسمتي از اجزاي نبوّت به شمار ميرود: «أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ قَالَ: ... وَ إِنَّ الرُّؤْيَا الصَّادِقَه جُزْءٌ مِنْ سَبْعِينَ جُزْءاً مِنَ النُّبُوَّه».(4)رؤيا به حالتهاي مؤمن بستگي دارد؛ هر چه ايمان او قويتر باشد، آينه دل، صافتر و نورانيتر است. پيامبر گرامي اسلام فرمود: «مؤمن هر اندازه راستگوتر باشد، خوابهاي او صادقتر است(5)».(6)
1) «لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنينَ مُحَلِّقينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرينَ لا تَخافُونَ فَعَلِمَ ما لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذلِكَ فَتْحاً قَريباً». (فتح: 27)
2) وحي و نبوت در قرآن، صص 72 ـ 75.
3) قرآن حكيم از منظر امام رضا7، ص274.
4) شيخ صدوق، من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 58.
5) «أَصْدَقُهُمْ رُؤْيَا أَصْدَقُهُمْ حَدِيثاً». (بحارالانوار، ج 58، ص 181)
6) وحي و نبوت در قرآن، ص 100.
دو ـ ميزاني براي سنجش خواب
تا كنون ضرورت سنجش رؤيا ثابت شد، اما انسان خوابهاي خود را با چه ميزاني بسنجد؟
رؤياي رسول اكرم صلي الله عليه و آله مانند بيداري آن حضرت، معصوم و مصون از وسوسه و گزند شيطان است.(1)بنابراين «تنها ترازوي عادلانه براي جداسازي شهود قلبي صحيح و تمثّل شيطاني باطل، قرآن علمي و قرآن عيني است؛ يعني دو چيز گرانبهايي كه هرگز از يكديگر جدا نميشوند و هر جا حق دور ميزند، هر دو بر مدار آن دور ميزنند. حق آن چيزي است كه اين دو آن را حق بدانند و باطل آن چيزي است كه اين دو به بطلان آن حكم كنند. آگاهي از غيب گاهي از طريق خواب است و گاهي در بيداري»(2)پيامبر [اكرم] صلي الله عليه و آله هر بامداد [از] يارانش [ميپرسيد] كه شب گذشته، چه چيزي به دست آوردهاند.(3)پيامبر، رؤياهاي ياران را ارزيابي ميفرمود، ولي خوابها و رؤياهاي خود رسول گرامي، مانند [ديگر] پيامبران همگي وحي است؛ زيرا شيطان در حريم او راه ندارد و به تمثّل او نميآيد».(4)
«هر چيز ميزاني دارد و ميزان رؤياها و حالات مناميّه، خواب و رؤياي پيامبران است. امير مؤمنان، علي عليه السلام فرمود: «رُؤْيَا الْأَنْبِيَاءِ وَحْيٌ»؛(5)خوابهاي پيامبران، وحي است. اگر وحي را تجربهاي شهودي بدانيم، بايد ساير تجربههاي شهودي و كشفها و رؤياها را به آن ـ كه همان ميزان است ـ عرضه كنيم. آنچه پيامبران مييابند، همگي حق است و شيطان در آن حريم، راه ندارد. بنابراين، در صحّت كشف و شهود غيرمعصوم نيز «ميزان» كشف و
شهود پيامبر و امام است. چون سخن معصوم، قطعي و كردارش بر اساس يقين و كشف و شهودش، كامل است؛ او از ناحيه اِدراك و مدرَك و مدرِك، كامل و ترازوست.(1)در حقيقت، او ميزان قسط و متن شهود و كشف است؛ زيرا او شاهد و قائل حق و مخلَص است و شيطان تسليم اوست».(2)
محييالدين بن عربي در اين باره جمله زيبايي دارد. وي پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله را صاحب كشف كامل (ميزان كشف) ميداند و ميگويد:
كشف كامل از آن او است. وي چيزهايي مشاهده ميكند كه ما نميبينيم و او به امري آگاهي داد كه «اهل اللّه» به آن عمل كردند و آن را صحيح يافتند. فرمايش او اين است: اگر در سخنانتان زوايد نميبود (از لهو و لغو كلام پرهيز ميكرديد) و اگر در دلهايتان آشوب، آشفتگي و بلوا نبود (سالم ميانديشيديد)، همانا آنچه را من ميبينم، شما هم مشاهده ميكرديد و آنچه را من ميشنوم (وحي و كلام خدا)، شما هم ميشنيديد.(3)
«پيامبر اسلام در حديث ديگر فرمود: خوابهاي انسان، كه در خيال متّصل صورت ميپذيرد، همگي به شكل شفّاف از مخزن الهي نازل ميشود، ولي در بازگشت از جانب خداوند در آسمانهاي ميانه، منحرف و اَضغاث اَحلام [يعني خوابهاي شوريده و پريشان كه تأويل درست ندارند] ميشوند.(4)پس تا وقتي روح انسان نزد رب العالمين است، هر آنچه مشاهده
1) معصوم از نظر توانايي درك و مفهومي كه منتقل و درك شد، و همچنين از نظر جايگاه كسي كه درك ميكند، انسان كاملي است و همچون يك ميزان شناخته ميشود.
2) معصوم، حق را ميبيند، آنچه ميگويد، حق است، از سوي خداوند برگزيده شده و هيچ آلودگي در او راه ندارد و شيطان تسليم اوست.
3) 8.محيي الدين ابن عربي، فتوحات مكيّه، ج 1، ص 147.
4) «فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ9 يَا عَلِيُّ مَا مِنْ عَبْدٍ يَنَامُ إِلَّا عُرِجَ بِرُوحِهِ إِلَي رَبِّ الْعَالَمِينَ، فَمَا رَأَي عِنْدَ رَبِّ الْعَالَمِينَ فَهُوَ حَقٌّ ثُمَّ إِذَا أَمَرَ اللَّهُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ بِرَدِّ رُوحِهِ إِلَي جَسَدِهِ فَصَارَتِ الرُّوحُ بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ فَمَا رَأَتْهُ فَهُوَ أَضْغَاثُ أَحْلَامٍ». (بحارالأنوار، ج 58، ص 158)
كند، زلال و صاف و از سرچشمه ميبيند، ولي وقتي به بدن بر ميگردد، گاهي از راه درست منحرف ميشود».(1)
در قرآن حكيم از منظر امام رضا عليه السلام ميخوانيم: «رؤياي معصوم مانند بيدارياش حقّ و عدل، و از اشتباه و تصورات شيطاني در امان است. حضرت رضا عليه السلام به وشّاء ميفرمايد: پدرم را در خواب ديدم كه فرمود: پسرم، هنگامي كه در سختي بودي، اين ذكر را بيشتر بگو: «يا رئوف يا رحيم.» آن چيزي كه ما در خواب ميبينيم، مانند آن است كه در بيداري ديده باشيم(2)».(3)در حديث ديگري، امام رضا عليه السلام فرمود: «إِنَّ مَنَامَنَا وَ يَقَظَتَنَا وَاحِدَه»؛(4)به درستي كه خواب و بيداري ما يكسان است».(5)
د) تعبير خواب
«همان طور كه عالم طبيعت، كارشناس لازم دارد، عالم مثال هم كارشناس و مفسر لازم دارد. بسيارند كساني كه ستارگان آسمان را مشاهده ميكنند، اما يك ستارهشناس ميتواند مسير حركت و خسوف و كسوف آنها را تفسير كند. ديدن ظاهر يك چيز، به تنهايي، با دانستن ويژگيها و مسائل درون آن فرق ميكند. در عالم مثال هم اين چنين است. وقتي كسي وارد عالم مثال شد و چيزهايي را در آنجا مشاهده كرد، اگر اهل آن عالم نبود، كارشناس آن عالم نيست. بسياري از افراد در عالم رؤيا، چيزهايي را مشاهده ميكنند، ولي توان تفسير آنها را ندارند. اما كسي كه از ملكوت برخوردار است، به خوبي توان
1) وحي و نبوت در قرآن، صص 101 ـ 103. (با ويرايش)
2) عزيزالله عطاردي، مسند الإمام الرّضا7، ج 2، كتاب الدّعا، ص 66، ح 86.
3) قرآن حكيم از منظر امام رضا7، ص274.
4) مسند الإمام الرّضا7، ج 1، كتاب الامامة، ص 158، ح 234.
5) قرآن حكيم از منظر امام رضا7، صص60 و 61. براي توضيح بيشتر درباره ميزان سنجش خواب نك: همان، تفسير تسنيم، ج 20، ص 419.
تفسير مشهودات مثالي را دارد.(1)به عنوان نمونه، يوسف صديق عليه السلام كه خود با عالم مثال ارتباط داشت، هم آنچه را خود مشاهده كرد، توانست به كمك پدرش بفهمد و هم توانست در تفسير مشهودات ساير زندانيان از عالم مثال به طور قطعي و نه به گمان و ترديد سخن بگويد».(2)
صوري كه در عالم خواب ديده ميشود، براي «رسيدن» به تعبير خواب است و خودش به تنهايي نميتواند معنا دهد.(3)در واقع، حقيقت رؤيا با تجزيه و تحليل و تركيب ادبي، به دست نميآيد. معبّر بايد از رؤيا بگذرد تا به اصل آن برسد.(4)«گاهي حقايق در عالم رؤيا با قالبي خاص (صورت مثالي) براي كسي ظاهر ميشود كه آن حقايق، تأويل اين رؤياست؛ مانند خواب حضرت يوسف عليه السلام . آن حضرت در خواب، يازده ستاره را ديد كه همراه خورشيد و ماه بر او سجده كردند(5)و آنگاه كه به سلطنت رسيد و يازده برادر همراه پدر و مادرش براي او خضوع كردند، گفت كه اين تأويل همان رؤيا و حقيقت عيني همان صورتي است كه در خواب ديده بودم: «يَا أبَتِ هذا تَأويلُ رُؤيَاي مِن قَبلُ قَد جَعَلَها رَبّي حَقّاً»(6)».(7)
البته رؤياي صادق گاه به تعبير نياز ندارد؛ مانند آنچه حضرت ابراهيم عليه السلام در مورد ذبح فرزندش، اسماعيل عليه السلام مشاهده كرد: «إِنِّي أَري فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ.»(8)اما گروه ديگري از خوابهاي صادق به تعبير نياز دارند.
1) يعني كسي كه با عالم ملكوت ( يا مثال) ـ كه برتر از عالم طبيعت است ـ ارتباط دارد، ميتواند آنچه را در عالم مثال ديده شده است، تفسير كند.
2) سيره پيامبران در قرآن، ج 7، ص27. (باويرايش)
3) تفسير تسنيم، ج 13، ص 164.
4) تفسير تسنيم، ج 13، ص 143. (با اندكي ويرايش)
5) «إِذْ قالَ يُوسُفُ لِأَبيهِ يا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لي ساجِدينَ». (يوسف: 4)
6) يوسف: 100.
7) 7.تفسير تسنيم، ج 13، ص 168.
8) صافات: 102.
يعني قوه خيال، حقيقتي را صورتگري ميكند و معبّر بايد اين صورت خيالي را به معناي واقعي برساند. گاهي خوابها همان ساختههاي نفساني است كه «اضغاث احلام» خوانده ميشود. اين خوابها، نتيجه و اثر كارهاي روزانه انسان است. بنابراين، اگر خوابي كه انسان ميبيند، مستقيم باشد ـ مانند آنچه معصوم ميبيند ـ صحيح است؛ چون باطل در آن فضا راه ندارد و شيطان امكان حضور نمييابد. درستي يا نادرستي ساير رؤياها نيز با معيارهايي كه معبّران ماهر در اختيار دارند، قابل تشخيص است.»(1)در اين مورد در جلد بيست تسنيم آمده است: «كسيكه در عالم رؤيا با عقل نظري خواب ميبيند، اگر قوّه خيال يا وهم او پيرو عقلش باشند، يافتههاي عقلاني و مجرد تام او را به خوبي ترسيم نموده و آن را خوب نشان ميدهند، وگرنه آن را وارونه ميكنند. گاهي خوابِ خوب فردي بر اثر دخالت قوّه خيال يا وهم، داراي معاني يا صورتهاي چندپهلو ميشود و آنچه در يادش ميماند، همان صورت يا معنايي است كه قوّه خيالِ پريشان يا وهمِ پراكنده به او داده است. وقتي اين صورت را براي معبّر ميگويد، او نيز در تعبير اين رؤيا ميماند. به گفته لطيف بن سينا در اين زمينه، آدمهاي دروغگو هرگز خواب راست نميبينند؛ چون به دروغگويي عادت كردهاند و اگر خواب خوبي نيز نصيب آنان شود، قوّه خيال و وهم كه معاون و مشاور خلافكار عقل نظري اويند، بيدرنگ، دخالت كرده و صحنههاي آن خواب را جابهجا ميكنند و چيزي كه در ذهن بيننده خواب ميماند، صورت آشوبزده يا معناي آشفته است».(2)
درباره تعبير خواب توجه به چند نكته ضروري است:
يك ـ درستي رؤيا در سَحر
پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: «أَصْدَقُ الرُّؤْيَا بِالْأَسْحَارِ.»(1)صدرالدين قونوي در شرح آن چنين گفته است:
سحر، پايان شب و استقبال آغاز روز است. شب، مظهر غيب و ظلمت و روز، زمان كشف و وضوح و پايان سفر مقدّرات غيبي در عالم الهي و آنگاه در عالم معاني و ارواح است. وقتي زمان سَحَر، آغاز زمان استقبالِ كمالِ انكشاف و تحقق است، لازمه آن اين است كه چيزي كه در آن وقت ديده شود، تحقق آن نزديك باشد.(2)
درستي رؤيا و دوري آن از اضغاث احلام، گاهي توجيه «فاعلي» دارد و زماني توجيه «قابلي». توجيه قابلي، گاهي از نظر زمان است، گاهي از نظر متزمّن. گفتار جناب قونوي، توجيه قابليِ رؤيا از نظر زمان بود، ولي توجيه قابلي آن به لحاظ متزمّن (يعني خود شخص بيننده رؤيا)، آسان و دلپذيرتر است.(3)
دو ـ تفاوت تعبير خواب و تأويل
«تعبير رؤيا به عالم كلمات و مفاهيم ارتباط دارد. معبّر با استفاده از آنها، بيننده رؤيا را از صورت مناميّه ميگذراند(4)و به حقيقت آن ميرساند؛ زيرا آنچه انسان، نخست در خواب ميبيند، اگر خوابهاي شوريده و پريشان نباشد، درست است، ولي قوه خيال، صورتهايي را بر آن ميافزايد يا از آن كم ميكند و پس از بيدار شدن، آخرين صورت را كه به ياد دارد، براي معبّر نقل ميكند و معبّر بايد از اين صورتها بگذرد و به صورت نخستين ـ كه درست است ـ برسد. او اگر چنين قدرتي داشته باشد، داناي به تعبير است، وگرنه تعبير به رأي كرده است.
تأويل رؤيا، محقق شدن آن در بيرون است. پس تأويل، وجود خارجي رؤياست و «تعبير»، صورت مفهومي آن. هرچند قرآن كريم گاهي «تأويل» را مرادفِ «تعبير» هم به كار برده است؛ مانند اينكه دو زنداني از يوسف عليه السلام ، تأويل رؤياي خود را خواستند و حضرت فرمود كه پيش از آنكه طعامي براي شما بياورند، تأويل رؤياي شما را ميگويم: «نَبِّئْنا بِتَأْويلِهِ إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنينَ قالَ لا يَأْتيكُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ إِلاَّ نَبَّأْتُكُما بِتَأْويلِهِ»؛(1)آنگاه پس از دعوت آنان به توحيد فرمود كه يكي از شما دو نفر، آزاد و ساقي دربار ميشود و آن ديگري به دار آويخته خواهد شد. اين بيان، در حقيقت، «تعبير» است كه «تأويل» ناميده شده است؛ زيرا جريان آن دو زنداني هنوز در مرحله كلمات و صورتهاي ذهني بوده و در خارج رخ نداده است».(2)
سه ـ نمونهاي از تعبير خواب
آيت الله جوادي تعبير يكي از خوابهاي خويش را به صورت رسالهاي عربي تحت عنوان «رؤياي مبشره» نگاشته است.(3)
بنابراين، برخي خوابها داراي تعبير و تأويلند و برخي نيز خوابهاي پريشان هستند كه تعبير و تأويل ندارند.
و) ضرورت تنظيم خواب
با توجه به اهميت خواب و ارتباط داشتن آن با واقعيت، لازم است انسان مؤمن براي خواب خويش برنامهريزي كند. وقتي اصحاب رسول خدا صلي الله عليه و آله حضور آن حضرت شرفياب ميشدند، حضرت از آنان ميپرسيد:«هَلْ مِنْ مُبَشِّرَاتٍ»؛(4)شب گذشته چه خوابي ديديد كه موجب بشارت باشد؟ انسان
ميخوابد كه چيز بفهمد، نه آنكه زياد بخورد تا بيشتر بخوابد.(1)بنابراين، «سالك، موظف است تغذيه و استراحت خود را به گونهاي تنظيم كند كه نه بر اثر كمخوري و فشار كار، دچار ضعف شود و نه بر اثر پرخوري و پرخوابي، اسير كسالت گردد».(2)
يكي از مهمترين ثمرات كنترل اعضا و جوارح و تنظيم خواب، بهرهمندي از نماز شب است. «از حضرت امام صادق عليه السلام نقل است كه پنج گروه خواب ندارند كه يكي از آنها، محبّي است كه ترس از دست دادن محبوب، خواب را از چشمان او گرفته است؛(3)«عَجَباً لِلْمُحِبِّ كَيْفَ يَنَامُ.»(4)اين حالت با سنّت رسول خدا صلي الله عليه و آله ، هماهنگ است و ما نيز به پيروي از او موظفيم. رسول خدا عليه السلام ، حبيب خداست و براي آنكه فيض محبوب را از دست ندهد، هماره در وصال است كه بهترين راه آن، نماز شب است».(5)
«نماز شب، بسيار مورد اهتمام اهل بيت نبوّت و اولياي الهي عليهم السلام بوده و هست. از اين رو، در روايتها، مقدماتي را براي آن بيان كردهاند:
امام باقر عليه السلام درباره «تَتَجافي جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ»(6)فرمودند: آيا گمان ميكني آنان نميخوابند؟ ناچار بدن به استراحت نياز دارد؛ وقتي نفس (به وسيله خواب) خارج شد، بدن استراحت ميكند. سپس روح با نيروي تازه براي كار برميگردد. آيه «تَتَجافي جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً ...» درباره امير مؤمنان، علي عليه السلام و پيروان ايشان (شيعيان ما) نازل شده است. آنها در آغاز شب ميخوابند، هنگامي كه
1) عبدالله جوادي آملي، حكمت عبادات، ص128.
2) تحرير تمهيد القواعد، ج 3، ص 224.
3) «وَ الْمُحِبُّ حَبِيباً يَتَوَقَّعُ فِرَاقَهُ». (من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 503)
4) كل نوم علي المحب حرام. (معراج السعادة، ص744)
5) «إِنَّ الْوُصُولَ إِلَي اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ سَفَرٌ لَا يُدْرَكُ إِلَّا بِامْتِطَاء اللَّيْلِ» (بحارالانوار، ج 75، ص380).
6) سجده: 16.
دو سوم شب يا آنچه خدا بخواهد (مقداري كمتر يا بيشتر) گذشت، از خواب بيدار ميشوند و با حالت رغبت و ترس و طمع به آنچه نزد خداوند است، به سوي پروردگارشان ميروند (به عبادت مشغول ميشوند).(1)
درباره كيفيت شب زندهداري رسول خدا صلي الله عليه و آله آمده است: كه امام صادق عليه السلام فرمود: كه رسول خدا صلي الله عليه و آله بعد از نماز عشا ميفرمودند كه آب وضو و مسواك او را بالاي سرش آماده كنند و روي آن را بپوشانند. سپس ميخوابيدند. آنگاه بيدار ميشدند، مسواك ميكردند و وضو ميگرفتند و چهار ركعت نماز ميگزاردند. دوباره ميخوابيدند و برميخاستند و مسواك كرده و وضو ميساختند و چهار ركعت نماز ميگزاردند. آنگاه تا نزديك صبح ميخوابيدند. بعد سه ركعت نماز شفع و وتر را ميگزاردند و پس از آن، نماز صبح را به جاي ميآوردند.(2)
امام صادق عليه السلام پس از بيان چگونگي نماز شب پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله اين آيه قرآن را تلاوت فرمود: «لَقَدْ كانَ لَكُمْ في رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَه حَسَنَه»؛(3)يعني نماز شب گرچه بر رسول خدا صلي الله عليه و آله واجب است و بر شما واجب نيست، شايسته است به حضرتش تأسي كنيد و نماز شب را اينگونه بخوانيد. راوي ميپرسد كه چه وقت بيدار شود؛ آن حضرت ميفرمايد كه پس از يك سوم شب. معلوم ميشود آن دو ثلث ديگر با خواب و بيداري سپري ميشده است؛ زيرا انسانِ مشتاق عبادت، همانند مرزباني است كه خواب از چشم او رخت برميبندد».(4)
زير فصل ها
الف) مفهوم برزخ
ب) بدن برزخي
ج) بهشت و جهنّم در برزخ
د) رشد و كمال در برزخ
ه) ديدار با زندگان
و) عذاب در برزخ
ز) شيفتگان دنيا در برزخ
ح) سؤالهاي برزخي
ط) خواب؛ نوعي برزخ
الف) مفهوم برزخ
«برزخ چيزي است كه ميان دو چيز حايل شود. از اين رو، به جهاني كه ميان دنيا و آخرت واقع ميشود، برزخ ميگويند؛ چنانكه واژه «برزخ» در دو آيه «وَ هُوَ الَّذي مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ هذا عَذْبٌ فُراتٌ وَ هذا مِلْحٌ أُجاجٌ وَ جَعَلَ بَيْنَهُما بَرْزَخاً وَ حِجْراً مَحْجُوراً»(1)و «مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ»(2)بيانگر فاصله ميان دو درياست».(3)
درباره تفاوت عالم قبر و برزخ بايد دانست در علم فقه، چهار عالم به نام دنيا، قبر، برزخ و قيامت داريم و احكام قبر و دفن و كفن و در مورد عالم قبر صادق است و كاملاً عالم قبر، غير از عالم برزخ است. در علم كلام، چهار عالم (دنيا، قبر، برزخ و قيامت) نداريم، بلكه سه عالم داريم: عالم دنيا، عالم قبر و برزخ، و عالم قيامت؛(4)يعني هر فردي كه از عالم دنيا ميرود و به هر شكلي كه ميميرد ـ قبر خاكي داشته باشد يا نه ـ وارد عالم پس از دنيا يعني عالم برزخ ميشود. از ديدگاه قرآن و روايات، برزخ و قبر يك چيز است كه گاهي از آن به «عالم قبر» و گاهي از آن به «جهان برزخ» ياد ميشود. قرآن كريم در برخي از آيهها، از جهان برزخ خبر
داده است؛ مانند: «زماني كه مرگِ يكي از تبهكاران فرا رسد ميگويد: پروردگار من، مرا باز گردان. شايد در آنچه ترك و كوتاهي كرد عمل صالحي انجام دهم، ولي به او گفته ميشود: چنين نيست و هرگز برنخواهي گشت. اين درخواست و وعده، سخني است كه بر زبان ميآورد و اگر بازگردد، همان كردار سابق را تكرار كند و پشت سر آنان، برزخ است تا روزي كه برانگيخته ميشوند.»(1)برخي از تفسيرها، برزخ را همان ثواب يا عقاب بين دنيا و آخرت دانستهاند؛ زيرا امام صادق عليه السلام فرمود: برزخ، همان قبر (در اصطلاح قرآن) است.(2)امام صادق عليه السلام ، جهان برزخ را فاصله ميان زمان مردن تا قيام قيامت معرفي كرده است.(3)آدمي از هنگام مرگ، وارد برزخ ميشود؛ خواه او را در زمين دفن كنند، يا وي را با آتش بسوزانند، يا غذاي درندگان شود، يا در دريا غرق گردد، يا ... . اگر ميت را دفن نيز نكنند، برزخ و سؤال و جواب قبر دارد. به همين علت، برزخ را قيامت صغرا هم مينامند. برزخ قيام و زندگي جاويد و جهاني نو است، خواه گودالي از گودالهاي دوزخ باشد يا باغي از باغهاي بهشت. پس برزخ، معبر و دالان ورودي به قيامت و حشر اكبر است و انسان در ادامه مسير زندگي دنيا وارد جهان برزخ ميشود؛ خواه بدن او بپوسد، يا سالم بماند، يا بسوزد، يا طعمه حيوانات گردد. يعني انسانيت انسان كه تمام حقيقت انسان را تشكيل ميدهد، وارد جهان برزخ ميشود. البته در آن عالم داراي بدن خواهد بود، هرچند بدن آن عالم، از يك سو، مناسب با عقيده و اخلاق و اعمال او و از سوي ديگر، مناسب با برزخ است.(4)
1) «حَتَّي إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فيما تَرَكْتُ كَلاَّ إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلي يَوْمِ يُبْعَثُونَ». (مومنون: 99 و 100)
2) «الْبَرْزَخُ (هو) الْقَبْرُ وَ هُوَ الثَّوَابُ وَ الْعِقَابُ بَيْنَ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ الدَّلِيلُ عَلَي ذَلِكَ أَيْضاً قَوْلُ الْعَالِمِ: وَ اللَّهِ مَا نَخَافُ عَلَيْكُمْ إِلَّا الْبَرْزَخ». (به نقل از: نورالثقلين، ج 3، ص 553).
3) «عمر بن يزيد از آن حضرت پرسيد: برزخ چيست؟ آن حضرت فرمود: الْقَبْرُ مُنْذُ حِينِ مَوْتِهِ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَة». (همان)
4) معاد در قرآن، ج 4، صص221 ـ 223.
شايد از اندك مواردي كه در بحث معاد، ميان علما اتفاق نظر وجود دارد، «يكي بودن عالم قبر و برزخ» باشد.
ب) بدن برزخي
به سه روايت نوراني در اين زمينه توجه ميكنيم:
امام صادق عليه السلام ميفرمايد: «هنگام مرگ، پيامبر، علي، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام نزد محتضر حاضر ميشوند و هنگامي كه قبض روح شد، روح او به قالبي شبيه به قالب دنيوي او تعلق ميگيرد. وقتي شخصي بر برزخيان وارد شود، او را با همان شكلي كه در دنيا داشته است، خواهند شناخت».(1)
از امام صادق عليه السلام سؤال شد: «ارواح مؤمنان پس از مرگ كجايند؟ فرمود: در بهشت به صورت جسد هستند».(2)
همچنين سؤال شد: «ارواح مؤمنان پس از مرگ در كجا استقرار مييابند؟ امام فرمود: در بدنهايي مانند بدنهاي دنيوي».(3)
شيخ بهايي پس از بررسي آيههاي برزخ، نتيجه ميگيرد كه روح پس از بيرون رفتن از بدن، به بدني تعلّق ميگيرد كه مانند بدن عنصري اوست. چنانكه از اميرمؤمنان علي عليه السلام رسيده است: ارواح، در عالم برزخ، گروه گروه در شكل جسدهاي خويش گرد هم ميآيند و به گفتوگو ميپردازند.(4)
علّامه مجلسي ميگويد: «ارواح مردگان در برزخ به «اجساد مثالي» تعلّق ميگيرد و بدن برزخي مؤمن و كافر مانند بدن دنيوي اوست و در همين بدن يا
عذاب خواهند ديد و يا متنعّم خواهند بود.»(1)البته بدن برزخي در عين مثالي بودن، عين بدن خود شخص است؛ چنانكه عين بدن دنيوي نيز هست.(2)
ج) بهشت و جهنّم در برزخ
انسان به محض مفارقت بدن دنيوي وارد برزخ ميشود و در برزخ يا متنعّم است يا معذّّب. بنابراين، انسان در برزخ، سرگردان نيست، بلكه در بهشت يا جهنّم برزخي است.
«بر اساس ظاهر آيه «إِنَّ الَّذينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَه ظالِمي أَنْفُسِهِمْ قالُوا فيمَ كُنْتُمْ قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفينَ فِي الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَه فَتُهاجِرُوا فيها فَأُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصيراً»،(3)پس از مرگِ انسان، سؤال و جواب، بيدرنگ آغاز ميشود و فرشتگان از خطوط كلّي اعتقادي فرد ميپرسند و جزئيات و احكام عملي وي را به روز قيامت وامينهند.
انسانهاي الهي هميشه آماده پاسخگويي سؤالها هستند. از اينرو، نه تنها مردن براي آنان، سختي و فشار ندارد، بلكه هيچ لذّتي برايشان بهتر از مرگ نيست؛ چون هنگام مرگ فرشتگان با سلام به استقبالشان ميآيند و پيام خدا را به ايشان ميرسانند و آنان را پيش از معاد به بهشت برزخي فراميخوانند: «الَّذينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَه طَيِّبينَ يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمْ ادْخُلُوا الْجنه بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ».(4)
در برابر اين سعادتمندان، ستمگرانند كه رفتار فرشتگان با آنها در هنگام مرگ، اعتراضگونه است: «الَّذينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَه ظالِمي أَنْفُسِهِمْ فَأَلْقَوُا السَّلَمَ ما كُنَّا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ بَلي إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ فَادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها»؛(5)
ستمگران هنگام ورود به قبر، سر تسليم فرود ميآورند و ضمن اظهار انقياد، به انكار رفتارهاي ناشايست خويش ميپردازند. آنگاه از سوي فرشتگان ندا ميرسد كه خدا از كردههايتان آگاه است. پس به دوزخ درآييد. بر اساس ظاهر اين آيات، بهشت و دوزخ برزخي هم وجود دارد. امام زينالعابدين عليه السلام نيز ميفرمايد: «وَ اللَّهِ! إِنَّ الْقَبرَ لَرَوْضَه مِنْ رِيَاضِ الْجنه أَوْ حُفْرَه مِنْ حُفَرِ النَّار»(1)».(2)
براي نمونه، درباره جهنّم برزخي تبهكاران به اين عبارت بنگريد: «كافران و منافقان نه تنها پس از مرگ، زنده اند، بلكه از لحظه مرگ، به جهنم برزخي وارد و در آنجا عذاب خواهند شد. چنانكه خداي سبحان درباره قوم نوح ميفرمايد: «مِمَّا خَطيئاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا ناراً».(3)
كاربرد «فاء» به جاي «ثمّ» در «فَأُدْخِلُوا ناراً» بر اين نكته دلالت ميكند كه قوم نوح همراه با غرق شدن، به آتش وارد شدند، نه اينكه مدتي بعد به آتش درآمده باشند؛ زيرا آتش برزخي در درون آب نيز وجود دارد.
شاهد ديگر بر حيات برزخي، جريان فرعونيان است. در برزخ، آنان را هر بامداد و شامگاه بر آتش عرضه ميكنند، نه آتش را بر آنها. در قيامت نيز آنان را به شديدترين عذاب كيفر ميدهند: «النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوًّا وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَه أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذاب.»(4)شاهد برزخي بودن اين عذاب، عبارت «غُدُوًّا وَ عَشِيًّا» است؛ زيرا در قيامت كبرا، بامداد و شامگاه نيست. شاهد ديگر آنكه عذاب «عَرْض» [يعني عرضه شدن] در برزخ در برابر عذاب «دخول» [يعني داخل شدن] ـ در جهنّم ـ در قيامت است.(5)
د) رشد و كمال در برزخ
انسان، موجودي ايستا و بيحركت نيست، بلكه سالك و رونده است. مقصود اين حركت و سلوك نيز «لقاءالله» است. خداوند در قرآن كريم خطاب به همه انسانها ميفرمايد: «يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَي رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ»؛(1)همه افراد بشر، مؤمن و كافر، «مسافر الي الله» هستند و همگي آنان به ملاقات پروردگارشان خواهند رسيد. با اين تفاوت كه مؤمنان، جمال و مهر حق را ملاقات ميكنند و كافران، جلال و قهر او را.(2)قافله بشريت در حال حركت است و هرگز در وسط راه، نابود نخواهد شد. او ميرود تا به هدف برتر و قرارگاه اصلي خود بار يابد؛ يعني نزد پروردگار، بار بر زمين نهد: «إِلي رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمُسْتَقَرُّ»؛(3)آن روز جز درگاه پروردگار، هيچ قرارگاهي نيست. اين جهان ناآرام و پرجوش و خروش در آخرت آرام ميگيرد.(4)«سير اليالله، رسيدن به خدا و خدايي شدن، هدف خلقت است: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ.»(5)نكوشيدن در اين راه به معناي سقوط است، نه در جا زدن. انسان در مسير تكامل، يا صعود ميكند يا سقوط و گزينه سومي به نام «سكون» ندارد. از اين رو، فرمودهاند كه هر كس دو روزش مساوي باشد، زيانكار است(6)».(7)
بنابراين، انسان تا به دارالقرار حقيقي نرسد، مسافر است و تا به مقصد نرسد، از حركت باز نميايستد. به همين دليل، رشد و كمال براي انسانهاي
مؤمن هميشه (در دنيا، برزخ و قيامت) وجود دارد. مهم اين است كه رشد و كمال انسان در آخرت(1)به چه صورتي خواهد بود؟
در قيامت ـ به طور كلي ـ و در برزخ ـ به طور جزئي ـ رشد و كمال عملي وجود ندارد؛ اما رشد و كمال علمي وجود دارد. يعني انسان مؤمن باشد يا كافر، بسياري از مطالب را ميفهمد، اما اينكه كاري انجام دهد و به وسيله آن، مستحق ثواب يا عقاب گردد و درجه او بالا رود يا عذاب او بيشتر شود، وجود ندارد. آيت الله جوادي در اين مورد ميفرمايد: «نظام آخرت در برخي از احكام، غير از نظام دنياست؛ مانند آنكه در آن نشئه، مجال تكامل عملي نخواهد بود.»(2)انسان پس از مرگ، كمال علمي مييابد، ولي تكامل عملي ندارد. يعني بعد از مرگ، بسياري مسائل براي انسان ـ به صورت شهودي، نه حصولي ـ روشن و مشخص ميشود؛ مثل: حقيقت حيات و مرگ، وحي و نبوت، بهشت و جهنّم، فرشته و جن و ... ؛ البته هر كس در حد هستي خاصي كه دارد.(3)امام كاظم عليه السلام فرمود:
اگر از شيعيان ما، كسي قرآن را به خوبي فرا نگرفته باشد (چون به حقيقت آن ايمان دارد). در جهان برزخ، قرآن به او تعليم داده ميشود تا خداي سبحان با معرفت قرآن، بر درجات او بيفزايد؛ زيرا درجات قرآن به اندازه آيات قرآن است. به قاري گفته ميشود: بخوان و بالا برو. او نيز ميخواند و بالا ميرود.
آيت الله جوادي در مورد همين موضوع، در جلد اول تسنيم بيان ميكند كه «در جهان برزخ، انسان نميتواند با انجام كاري واجب يا مستحب، به
كمال برتر عملي برسد، ولي راه تكامل علمي باز است؛ مثل آنچه در رؤيا براي روح معلوم ميشود و براي آگاهي به آن، حركت فراگيري از قبيل كوششهاي بدنيِ در زمان بيداري راه ندارد و بسياري از علوم و معارف دين در آنجا براي انسانها روشن خواهد شد و چون عدد درجات بهشت به عدد آيات نوراني قرآن كريم است، براي ترفيع درجات شيعيان، ابتدا از تعليم قرآن بهرهمند خواهند شد. سپس با فرمان «اقْرَأْ وَ ارْقَ» ميخوانند و در درجات بهشت صعود ميكنند. (البته) صعود در درجات بهشت، پاداش قرائت در عالم آخرت نيست؛ زيرا در عالم برزخ، تكليف و عمل مكلّفانه كه جزا را به همراه داشته باشد، نيست، بلكه صعود بهشتيان در درجات بهشت، همان ظهور انس با قرآن در دنياست.»(1)«در بهشت، شهودهاي علمي فراواني بهره بهشتيان ميشود، ليكن جاي تكامل عملي نيست و هر كس در هر مرتبهاي باشد، به همان ميزان ميماند؛ يعني نميتواند عمل صالح انجام دهد و به استناد آن ثواب جديد ببرد».(2)
بنابراين، انسان تا در دنيا و دوران تكليف است، ميتواند عمل انجام دهد و به سبب آن عمل، درجه عملي خويش را بالا ببرد. اما به محض مرگ، ديگر نه ميتواند ايمان جديد بياورد و نه ميتواند كافر شود. «دنيا حوزه تكامل عملي است؛ يعني انسان در اين قلمرو درصدد ساختن هويّت خويش است و هويت هر كسي را ايمان و عمل صالح او تأمين ميكند. اين دو، فرع بر تكليف و حسن انتخاب خود شخص هستند و استمرار آن تا زمان مرگ است. با فرا رسيدن حوزه آخرت، نوبت بهرهبرداري از مزرعه دنيا فرا
ميرسد. در آن عالم، مجالي براي اختيار حَسَن يا انتخاب قبيح.(1)«در قيامت، نه ايجاد كفر ممكن است و نه احداث ايمان. هرچند انسان در نيست» معاد، حق را ميفهمد، امّا چون ايمان و كفر، هر دو فعل اختيارياند و فقط در زماني كه تكليف هست، انسان ميتواند مؤمن يا كافر گردد و در قيامت تكليفي نيست، كفر و ايمان در قيامت ايجاد نميشوند. حضرت علي عليه السلام ميفرمايد: امروز وقت عمل است؛ چه عمل قلبي و ايمان آوردن و چه عمل بدني و اطاعت امر و نهي كردن. قيامت فقط ظرف حساب است و عمل در كار نيست: «الْيَوْم عَمَلٌ وَ لَا حِسَابَ وَ غَداً حِسَابٌ وَ لَا عَمَل»(2)».(3)
ه) ديدار با زندگان
اصل «امكان ارتباط زندگان با ارواح» يا «ارتباط ارواح با زندگان» وجود دارد. با توجه به منابع اسلامي، مطالبي ـ خلاصه و در حد نياز ـ را در اين مورد بيان و به آن توجه ميكنيم. آيت الله جوادي آملي در قرآن در قرآن مينويسد: «ثبوتاً ممكن است كه انسان با ارواح مردگان و زندهها ارتباط برقرار كند، زيرا اينها مجرّد هستند و انسان هم داراي روح مجرّد است و مجرّد ميتواند با مجرّد ديگر ارتباط برقرار كند».(4)
آيت الله جوادي در مورد احضار «روح» به عنوان يك موجود مجرد، در قرآن در قرآن مطالبي فرمودهاست كه؛ گوشهاي از آن به طور خلاصه، به اين مضمون است: سؤال ميشود كه چگونه روح را با اينكه امر مجرّدي است، در خانهاي حاضر ميكنند؟ يا اين شبهه مطرح است كه چگونه روح شخص
ديگري را در حالي كه مشغول كار خود است، احضار ميكنند؟ يا اينكه روح بعد از رها كردن بدن و ورود درعالم آخرت، دروغ نميگويد. پس چرا فلان روح دروغ گفت؟ يا چرا اين دو روح كه ما احضار كرديم، دو گونه حرف زدند؟ «اين شبهات بر اساس اين توهّم است كه: اين اشخاص با خودِ روح خارجي در ارتباط هستند و آن را احضار ميكنند؛ در حالي كه هيچ كدام از اين امور، ارتباط با واقع نيست، بلكه اينگونه از ارتباطها در «خيالِ متّصل» است، نه «مثالِ منفصل»؛(1)يعني در نهان خود آدم است.» همان طور كه اين نهان، در خواب ظاهر ميشود و به صورت خوابهاي پريشان يا به صورت خواب خوب درميآيد، در بيداري هم اگر كسي، اين نهان را تقويت كند، يا به صورت اضغاث احلام يا به صورت رؤياهاي صادقه درميآيد. ما هر چيزي را بپنداريم و آن را تقويت كنيم، اراده، آن را ميسازد؛ اگر اراده، چيزي را ساخت، ما آن را ميبينيم يا ميشنويم. ممكن است انسان، در عالم خواب يا بيداري، به عنوان احضار روح، شخصي را در اتاق خود حاضر كند كه خود يا ديگران هم او را ببينند، امّا اين ديدن مربوط به مثال و خيال متصلِ اينهاست و ابزار ديدن هم قوه بينايي دروني است، نه بيروني؛ وگرنه هر كسي كه از چشم سالم برخوردار باشد، بايد بتواند آن را مشاهده كند.(2)
به عبارتي روشنتر، «اثرگذاري سحر و اراده ساحر، دليل بر مطابق با واقع بودن آن نيست. اگر ساحر يا كاهني ادعا كند كه من با ارواح موكَّل آسِمانها يا فرشتگان يا جنيان يا روح مردگان يا روح زندهها ارتباط دارم و به همين
1) اين اشتباه است كه برخي گمان ميكنند افرادي كه احضارِ روح ميكنند، با روح واقعي ـ و خارجي ـ در ارتباط هستند، اين ارتباط در خيال آنها ـ احضاركننده و اشخاصي كه حاضرند ـ اتفاق افتاده است، نه با «صورت مثالي» روحِِ مورد نظر. اين گونه نيست كه روح به عنوان يك موجود مجرد در آن مكان مادي حاضر شود يا اينكه روح يك انسان زنده را از بدن جدا كنند ـ يا با حفظ تعلقش به بدن ـ او را به يك اتاق خاص بياورند و با او ارتباط برقرار كنند.
2) قرآن در قرآن، صص 119 ـ 121. (با ويرايش)
جهت، اثر خاصي را به وجود آوردهام، اين ادّعا ـ حتي براي خود وي نيز ـ راه اثباتي ندارد؛ گرچه ـ واقعا ـ ممكن است چنين ارتباطي برقرار شود؛ زيرا ارواح كامل ـ مانند فرشتگان ـ مجرّدند و انسان هم از روح مجرّد برخوردار است و ارتباط مجرّد با مجرّد، مانعي ندارد. به بيان ديگر، كسي كه ادعاي ديدن فرشته يا جن يا روحِ انسانِ معيّني را دارد، هم احتمال دارد كه با خود واقع تماس گرفته باشد و «هم احتمال دارد كه با مثال متصل و خيال مطلق خويش ارتباط برقرار كرده باشد و به اصطلاح، «لازم، اعم از مدّعا»ست.(1)پس راه اثباتِ خصوص واقع و مثال منفصل، مسدود است».(2)
ادامه اين مطلب در تسنيم در مورد اثر حواس انسان بر خواب و رؤياي او چنين است: «انسان افزون بر حواس ظاهري، حواس باطني هم دارد، چنانكه افزون بر حس بينايي بيروني، حس بينايي دروني نيز دارد. [براي]، مثال گاهي در يك مجلس، فقط عدّهاي خاص از حاضران ميتوانند چيزي را ببينند؛ با آنكه همه از قوه بينايي ـ سالم ـ بيروني برخوردارند. اين نشان ميدهد كه بينندگانِ آن صورت، آن را از طريق حسّ دروني مشاهده كردهاند. اين همان حسي است كه سبب ديدن برخي صورتها در خواب ميشود.
به بيان ديگر، در درون انسان، چشم، گوش، حس چشايي، بويايي و لامسه وجود دارد كه در عالم رؤيا ـ چه در رؤياهاي راستين، چه در خوابهاي پريشان ـ فعّال است و علت اينكه در عالم بيداري فعّاليتي ندارد، اين است كه حواس بيروني انسان، نفس را طوري مشغول ميكند كه به خدمت قواي دروني در نميآيد. نفس بيشتر اوقات نميتواند همزمان بر
1) يعني ممكن است صورتي مثالي را ديده باشد كه ساخته ذهن خودش بوده (متصل)، فقط از خيالش نشئت گرفته و با آن ارتباط برقرار كرده است. به اصطلاح، اين ادعا، بخشي از يك حقيقت موجود است، نه همه آن و نميتوان ثابت كرد كه اين ارتباط، با صورت مثالي خارج از ذهن ـ واقعي ـ برقرار شده است.
2) تفسير تسنيم، ج 5، ص709.
بيرون و درون مسلط باشد و از هر دو نوع حواس (بيروني و دروني) يكجا بهره بگيرد. به همين علت، در خواب كه حواس بيروني كار نميكند و نفس انسان درگير آن نيست، حواس دروني فعّال ميشود. نفس انسان درستكار كه در بيداري، گزارشهاي خوبي دريافت كرده است، با حواس دروني، صحنههاي خوبي را ميبيند. اما نفس انسان تبهكار كه در بيداري، گزارشهاي بدي دريافت كرد، يا خائن يا دروغگويي كه نفسش به خيانت يا دروغ عادت دارد، خواب راستين نميبيند؛ مگر آنكه خداوند بخواهد با ارائه حقيقتي بر آنها اتمام حجّت كند.
شايان ذكر است كه حواس دروني روحهاي ضعيف، فقط در عالم خواب فعّال ميشود. اما اگر كسي با رياضت، روح خود را تمرين دهد و آن را تقويت كند و در بيداري ـ مانند عالم خواب ـ از اشتغال به افكار مزاحم پرهيز كند، با تمركز حواس و به وسيله حواس دروني ميتواند چيزي را در بيداري ببيند كه ديگران نميبينند. روحهاي قوي ميتوانند به خوبي، بر حواس دروني و بيروني مسلط باشند و از حالات و شرايط مربوط به خواب، در حال بيداري هم برخوردار شوند.
اگر انسان بتواند افكار مزاحم و مشغلههاي اضافي را از بين برده يا كاهش دهد، حواس درونياش آزاد ميشود، تحت تربيت روح مجرّد قرار ميگيرد و به عنوان ابزاري در خدمت روح درميآيد. در اين حالت، روح مجرد ميتواند هر آنچه را در حدّ تجرد عقلي درك كرده است، به حواس دروني بدهد تا بر اساس آن تصوير بسازند. به اين ترتيب، قوه خيال نيز كه تحت فرمان روح مجرد است، تصوير مطلوب ميآفريند.
خلاصه آنكه گرچه روح از جهان تجرّد و غيب است و در رهن زمان و مكان نيست، ولي اگر اشتغال آن به عالم طبيعت كم شود، ميتواند از جهان
غيب ـ به اجازه خدا ـ مطلع شود و اگر در راه درست تربيت شده و از راه درست، از عالم طبيعت منصرف گردد، ميتواند به غيب آشنا شده و از آن خبر دهد. افزون بر اين، اگر كسي از راه باطل هم روح خود را تقويت كند و براي رسيدن به جاه و مقام و كسب شهرت، رياضتهايي را تحمل كند، باز هم ميتواند به برخي از حقايق عالم مثال برسد و از آينده جهان طبيعت در محدوده عالم مثال باخبر گردد. «گرچه بر اثر غير معصوم بودن، روحش ممكن است گاهي خطا كند و گزارش نادرست بدهد».(1)
بايد توجه داشت كه بازگشت ارواح به دنيا در قالب «جسم مثالي» صورت ميگيرد. «همانا مؤمن، اهل(خاندان) خود را زيارت ميكند؛ پس آنچه او را خشنود ميسازد ميبيند و آنچه كه بر او ناپسند است، از او پوشيده ميشود و همانا كافر، اهل(خاندان) خود را زيارت ميكند؛ پس آنچه را بر او ناپسند است، ميبيند و آنچه او را خشنود ميسازد، از او پوشيده ميماند. به تعبيري برخي هر جمعه زيارت ميكنند و برخي به مقدار عمل خويش زيارت ميكنند».(2)
بر اساس روايت بالا، دو نكته ميتوان فهميد:
يك ـ بازگشت روح به بدنِ خود در دنيا ممكن است.
دو ـ مضمون اين روايت، بيانگر به نوعي پاداش و بهجتِ روحي براي مؤمن و كيفر و عذاب رواني براي كافر است. مراد از «زيارت» ميتواند سر زدن و بازگشت با جسم مثالي باشد».(3)
بنابراين، مردگان توان شنيدن و فهميدن را دارند؛ گرچه گوش و مغز مادّي آنان از كار افتاده است. از اين رو، آنان را تلقين ميكنند. در جنگ بدر، پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله بر سر چاهي كه كشتههاي مشركان را در آن ريخته بودند، آمد و چنين فرمود: خداوند به آنچه به من وعده داده بود وفا كرد و من آن را يافتم. آيا شما وعيدهاي الهي را يافتيد؟ عمر گفت: يا رسولاللّه، با مردگان سخن ميگويي؟ فرمود: اي پسر خطاب، ساكت شو كه تو از آنان شنواتر نيستي.(1)(همچنين) امير مؤمنان علي عليه السلام پس از فرو نشستن گرد و غبار جنگ جمل فرمان داد كعب بن سوره، قاضي بصره (در زمان حكومت عمر و عثمان) را در ميان كشتگان يافتند و او را نشاندند. آنگاه به كعب فرمود: «يَا كَعْبَ بْنَ سُورَه قَدْ وَجَدْتُ مَا وَعَدَنِي رَبِّي حَقّاً فَهَلْ وَجَدْتَ مَا وَعَدَكَ رَبُّكَ حَقّاً؟». سپس همين كار را با «طلحه» تكرار كرد. مردي از ياران گفت: اين دو كشته چيزي نميشنوند. فرمود: به خدا سوگند، اين دو نفر سخنم را شنيدند، آن گونه كه اهل چاه حفر شده در بدر كلام رسولاللّه صلي الله عليه و آله را شنيدند.(2)»(3)
و) عذاب در برزخ
«عذاب برزخ بسيار سنگين و شكننده است. عمر بن يزيد به امام صادق عليه السلام عرض كرد: شنيدم ميفرماييد همه شيعيان ما حتي گناهكاران در بهشت هستند. فرمود: آري، به خدا سوگند، راست گفتم. همه آنان در بهشتند. گفتم: فدايتان شوم، گناهان زياد و بزرگ است. فرمود: اما در قيامت به وسيله شفاعت پيامبرِ مطاع يا وصيّ پيامبر صلي الله عليه و آله همه شما در بهشت خواهيد بود، ولي به خدا سوگند، براي شما از برزخ ميترسم. گفتم برزخ چيست؟ فرمود: از
هنگام مردن تا روز قيامت.»(1)بنابراين،، قبر در فرهنگ عترت عليهم السلام همان برزخ است و تبهكار ـ هر چند شيعه باشد ـ به عذاب برزخي گرفتار ميشود تا تطهير شود و عذاب قبر (برزخ) هر چند كوتاه هم باشد، قابل تحمّل نيست، تا چه رسد به مدتهاي طولاني و احقاب».(2)
ز) شيفتگان دنيا در برزخ
«دنياگرايان پس از مرگ، همانند حال خواب، يك سلسله خاطرات به همراه دارند و از انتقال به جهان ديگر آگاه نيستند، ولي پس از شنيدن تلقين ميّت و مشاهده امور ويژه درمييابند كه به برزخ منتقل شدهاند. آنان مانند معتاداني هستند كه در بازداشتگاه به سر ميبرند كه اصل اعتيادشان باقي است، اما مواد اعتيادآور در اختيارشان نيست. از اين رو، به عذابي دردناك گرفتارند. شيفتگان دنيا با قلبي آكنده از تعلّق، با دنيا وداع ميكنند، ولي علاقه به آن تا مدّتي آنان را ميسوزاند تا به تدريج و بر اثر عقبات كئودِ(3)برزخ، علاقه آنان بريده شود؛ زيرا درماني در آنجا وجود نخواهد داشت».(4)
ح) سؤالهاي برزخي
«سؤالهاي برزخي از امور كلي مانند توحيد، نبوّت، دين و قبله است، اما سؤالهاي معاد و قيامت از امور كلّي و جزئي است. در آنجا از همه چيز حتي از ظرايف اعمال و انديشه و نيّت پرسش خواهد شد».(5)
ط) خواب؛ نوعي برزخ
«فرستادگان الهي و پيش از آنان، فطرت انساني در دنيا نسبت به معاد هشدار ميدهند كه انسان به خواب نرود، ولي برخي، آزادانه، زندگي را در خواب ميگذرانند. يكي خواب مقام ميبيند و در حفظ آن و رسيدن به مقامهاي بالاتر ميكوشد و ديگري خواب ثروت و ... . فقط شمار اندكي، هوشيارانه به سر ميبرند و هماره ميكوشند كه به خواب نروند و راهنماي ديگران باشند».(1)
«براي اُنس انسان به برزخ و آماده شدن براي ورود به آن، در همين دنيا، انسان را با آن آشنا ميكنند؛ هر شب او را به برزخ ميبرند و بازميگردانند. هنگام خواب، مرگ موقّت به سراغ او ميآيد و با بيدار شدن زنده ميشود: «اللَّهُ يَتَوَفَّي الْأَنْفُسَ حينَ مَوْتِها وَ الَّتي لَمْ تَمُتْ في مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتي قَضي عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الْأُخْري إِلي أَجَلٍ مُسَمًّي إِنَّ في ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»؛(2)انسان، هر شب، مهمان خداست و روحش را به جانآفرين ميسپارد.(3)غرض آنكه «توفّي» در اين دنيا نيز هست و بايد انسان هنگام خواب تمرين كند و خود را براي برزخ آماده سازد. او ميتواند اين روح را خوشبو به خدا دهد يا آلوده و متعفّن. همه افراد در هر شب با اين تذكّر الهي روبهرو هستند. به اين دليل سفارش شده است كه با وضو و دعاگويان و رو به قبله بخوابند؛ چون جانشان را به الله ميسپارند».(4)
كتابنامه
زير فصل ها
الف) كتاب
ج) پايگاههاي اينترنتي:
الف) كتاب
٭ قرآن مجيد.
٭ نهج البلاغه.
آويني، سيد مرتضي، حكمت سينما، تهران، سوره، 1375.
ابن سينا، حدود يا تعريفات، ترجمه: فولادوند، تهران، 1380 .
ابن عربي، محمد بن علي، فتوحات مكيه (جلد 1)، ترجمه: محمد تهران، خواجوي، 1430 ه .ق، مولي.
اكو، امبرتو، اسطوره سوپرمن، ترجمه: خجسته كيهان، تهران، ققنوس، 1384، چاپ اول.
بابازاده، علياكبر، زندگي پس از مرگ، قم، دانش و ادب، 1385.
توماس، ساري، فيلم و فرهنگ، ترجمه: مجيد اخگر،تهران، سمت، چاپ اول، 1383.
جوادي آملي، عبدالله، ادب فناي مقربان، (جلد1 و 5)، تحقيق: محمد صفايي، قم، اسراء، چاپ هفتم، 1389.
جوادي آملي، عبدالله، ادب فناي مقربان، جلد (2 و 3و 6)، تحقيق: محمد صفايي، قم، اسراء، چاپ پنجم، 1388.
ـــــــــــــــــــ، پيامبر رحمت، تحقيق: محمدكاظم بادپا، اسراء، 1388، چاپ دوم.
ـــــــــــــــــــ، تفسير انسان به انسان، تحقيق: محمدحسين الهيزاده، اسراء، 1389، چاپ پنجم.
ـــــــــــــــــــ، تفسير تسنيم، (21 جلد)، (كل دوره)، قم، اسراء، از سال 1386 ـ 1390.
ـــــــــــــــــــ، تفسير موضوعي، (جلد 1)، قرآن در قرآن، تحقيق: محمد محرابي، قم، اسراء، چاپ هشتم، 1388،
ـــــــــــــــــــ، تفسير موضوعي، (جلد 10)، مبادي اخلاق در قرآن، تحقيق: حسين شفيعي، قم، اسراء، چاپ ششم، 1387
ـــــــــــــــــــ، تفسير موضوعي، (جلد 11)، مراحل اخلاق در قرآن، تحقيق: علي اسلامي، قم، اسراء، چاپ هفتم، 1386.
ـــــــــــــــــــ، تفسير موضوعي، (جلد 13)، معرفتشناسي در قرآن، تحقيق: حميد پارسانيا، قم، اسراء، 1384، چاپ سوم.
ـــــــــــــــــــ، تفسير موضوعي، (جلد 14)، صورت و سيرت انسان در قرآن، تحقيق: غلامعلي امين دين، قم، اسراء، چاپ دوم، 1381.
ـــــــــــــــــــ، تفسير موضوعي، (جلد 15)، حيات حقيقي انسان در قرآن، تحقيق: غلامعلي اميندين، قم، اسراء، چاپ دوم، 1384.
ـــــــــــــــــــ، تفسير موضوعي، (جلد 16)، هدايت در قرآن، تحقيق: علي عباسيان، قم، اسراء، چاپ دوم، 1385.
ـــــــــــــــــــ، تفسير موضوعي، (جلد 3)، وحي و نبوت در قرآن، تحقيق: علي زماني قمشهاي، قم، اسراء، چاپ دوم، 1384.
ـــــــــــــــــــ، تفسير موضوعي، (جلد 4 و 5)، معاد در قرآن، تحقيق: علي زماني قمشهاي، قم، اسراء، چاپ ششم، 1388.
ـــــــــــــــــــ، تفسير موضوعي، (جلد 6و7)، سيره پيامبران در قرآن، تحقيق: علي اسلامي، قم، اسراء، چاپ پنجم، 1389.
ـــــــــــــــــــ، تفسير موضوعي، (جلد 8 و 9)، سيره رسولاكرم صلي الله عليه و آله در قرآن، تحقيق: حسين شفيعي، قم، اسراء، چاپ پنجم، 1385 و1387.
ـــــــــــــــــــ، تفسير موضوعي، (جلد2)، توحيد در قرآن، قم، اسراء، چاپ اول، 1383.
ـــــــــــــــــــ، حكمت عبادات؛ تحقيق: حسين شفيعي، قم، اسراء، چاپ پانزدهم، 1388.
ـــــــــــــــــــ، زن در آينه جلال و جمال، تحقيق: محمود لطيفي، قم، اسراء، 1388، چاپ نوزدهم.
ـــــــــــــــــــ، نسيم انديشه، دفتر اول تحقيق: سيد محمود صادقي، قم، اسراء، چاپ سوم، 1383.
ـــــــــــــــــــ، نسيم انديشه، دفتر دوم تحقيق: سيد محمود صادقي، قم، مركز اسراء، 1387چاپ اول.
ـــــــــــــــــــ، وحي و نبوت، تحقيق: مرتضي واعظجو، قم، اسراء، چاپ اول، 1388.
ـــــــــــــــــــ، رازهاي نماز، تحقيق: حسين شفيعي، قم، اسراء، چاپ شانزدهم، 1389.
ــــــــــــــــــ، سرچشمه انديشه، (جلد2)، تحقيق: عباس رحيميان محقق، قم، اسراء، چاپ پنجم، 1385.
ـــــــــــــــــــ، سرچشمه انديشه، (جلد3 و1 و6)، تحقيق: عباس رحيميان محقق، قم، اسراء، چاپ پنجم، 1386.
ـــــــــــــــــــ، سروش هدايت، (جلد3 و4)، قم، اسراء، چاپ پنجم، 1381.
ـــــــــــــــــــ، صهباي حج، تحقيق: حسن واعظي محمدي، قم، اسراء، چاپ دهم، 1388.
ـــــــــــــــــــ، عين نضاخ (تحرير تمهيد القواعد)، (جلد 3)، تحقيق: حميد پارسانيا، قم، اسراء، چاپ اول، 1387.
حرّ عاملي، محمد بن حسن بن علي، تفصيل وسائل الشيعه إلي تحصيل مسائل الشريعه، قم، مؤسسه آل البيت عليهم السلام ، چاپ اول، 1409 ه .ق.
حكمت نظري و عملي در نهجالبلاغه، تحقيق: حسين شفيعي، قم، اسراء، چاپ هفتم، 1387.
درامي سمرقندي، عبدالله بن عبدالرحمان، سنن الدرامي، حقق نصه و اخراج الاحاديث و فهرسه: فواز احمد زمرلي، خالد السيع العلمي، بيروت، دارالريان للتراث، دارالكتاب العربي، 1407 ه .ق.
رجالي تهراني، عليرضا، فرشتگان حقيقي قرآني، روايي و عقلي، قم، دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه، 1390.
رضوانطلب، محمدرضا، رؤيا از نظردين و روانشناسي، قم، دفتر تبليغات حوزه علميه قم، 1371.
سايمون، استيفن، الهامات معنوي در سينما، (جلد 1)، ترجمه: شاپور عظيمي، بنياد سينمايي، تهران، فارابي، 1383.
سبحاني، جعفر، اصالت روح، قم، مؤسسه تحقيقاتي و تعليماتي امام صادق عليه السلام ، 1377.
سيوطي، جلالالدين، تفسير درّ المنثور، (جلد 7)، قم، كتابخانه آيتالله مرعشي نجفي، 1404 ه .ق.
شيخ صدوق، محمدبن علي بن حسين، الخصال، جلد 1، قم، انتشارات جامعه مدرسين، 1403 ه .ق.
ـــــــــــــــــــ، من لا يحضره الفقيه، (جلد2)، قم، انتشارات جامعه مدرسين، چاپ دوم، 1413ه. ق.
ـــــــــــــــــــ، خصال، ترجمه: مدرس گيلاني، تهران، جاويدان، بيتا.
ـــــــــــــــــــ ، الامالي، قم، كتابخانه اسلاميه، 1362.
ـــــــــــــــــــ، التوحيد، قم، جامعه مدرسين، چاپ اول، 1398 ه. .ق.
طباطبايي، سيد محمدحسين، تفسير الميزان، قم، انتشارات جامعه مدرسين، چاپ پنجم، 1417 ه .ق،
عاملي(شيخ بهايي)،ابوالفضل محمد بن شيخ حسين، اربعين، قم، مؤسسه نشر اسلامي، چاپ اول، 1415 ه .ق.
عباسي، ابراهيم، داستانهاي شگفت درباره جن، قم، اميرالعلم، 1385.
عروسي حويزي، عبد علي بن جمعه، تفسير نور الثقلين، (جلد 3و4)، تحقيق: سيد هاشم رسولي محلاتي، قم، انتشارات اسماعيليان، چاپ چهارم، 1415 ه .ق.
عطاردي، عزيزالله، مسند الإمام الرّضا عليه السلام ، (جلد 1و2)، مشهد، نشر آستان قدس رضوي، 1406 ه .ق.
عياشي، محمد بن مسعود، تفسير عياشي، (جلد 1)، قم، واحد تحقيقات اسلامي، مؤسسه بعثت، 1378.
فيض كاشاني، محمد محسن، الوافي، (جلد 25)، تحقيق: ضياءالدين حسيني اصفهاني، اصفهان، كتابخانه امام اميرالمؤمنين علي عليه السلام ، چاپ اول، 1406 ه .ق.
قرآن حكيم از منظر امام رضا عليه السلام ، قم، اسراء، چاپ هفتم، 1389.
قونوي، صدرالدين، شرح اربعين حديث (شرح الاربعين حديثا)، ترجمه: حسن كامل بيلماز، تهران، انتشارات بيدار، 1372.
كليني، ابوجعفر محمد بن يعقوب، الكافي، تهران، دارالكتب الإسلاميه، قم، چاپ چهارم، 1407ه .ق.
م.الف، جنيان و جنزدگان، قم، دفتر تبليغات اسلامي،1384.
مجلسي، محمدباقر، بحارالأنوار، (جلدهاي 11، 18، 58، 68، 75و 84)، بيروت، مؤسسه الوفاء، 1404ه .ق.
مكارم شيرازي، ناصر و جمعي از نويسندگان، تفسير نمونه، (جلد 11)، دوازدهم، تهران، 1372.
ــــــــــــــ، تفسير نمونه، ج 12 و14، تهران، انتشارات اسراء، چاپ دهم، 1370.
ـــــــــــــ، تفسير نمونه، ج7، تهران، چاپ دهم، انتشارات اسرا، 1371 .
ميرزايي، نجفعلي، فرهنگ اصطلاحات معاصر، تهران، چاپ دوم، 1389.
نراقي، ملا احمد، معراج السعاده، تهران، انتشارات رشيدي، بي تا.
نصيري، محمد، شيطان؛ دشمن ديرينه انسان، تهران، حميدي، چاپ اول، 1351.
ب) نشريه:
«اطلاعرساني و نهادينه كردن فرهنگ»، روزنامه همشهري، 8 شهريور 1390.
«مصاحبه با سجاد ابوالحسني»، روزنامه همشهري، 5 شهريور 1390.
خرازيها، شهرام، «دوزخيان زمين (نگاهي به فيلمها و سريالهاي ماورايي در سالهاي دور و نزديك)»، مجله سروش، شماره 1499، 5 شهريور1390، ص 24.
ج) پايگاههاي اينترنتي: