ghaemiyeh.com
سرشناسه : صفري فروشاني، نعمتالله، ۱۳۴۶ -
عنوان و نام پديدآور : كوفه از پيدايش تا عاشورا/ نعمتالله صفريفروشاني.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر٬ ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهري : ۶۱۸ ص.؛ مصور.
شابك : ۸۰۰۰۰ ريال978-964-540-362-9:
وضعيت فهرست نويسي : فاپا
يادداشت : كتابنامه: ص. [۵۳۷]- ۵۴۷؛ همچنين بهصورت زيرنويس.
موضوع : كوفه (عراق)
موضوع : كوفه (عراق) -- تاريخ
رده بندي كنگره : DS۷۹/۹ /ك۹ص۷ ۱۳۹۱
رده بندي ديويي : ۹۵۶/۷۵
شماره كتابشناسي ملي : ۲۷۳۵۲۹۶
كوفه از زمان تأسيس (17ه. ق) تا زمان شهادت سبط رسول خدا (صلى الله عليه و آله) (61ه. ق) كه موضوع اين نوشتار است، آبستن حوادث بسيار مهمى بوده كه بخش عمده اين حوادث مربوط به شيعيان اين شهر است و هر يك از آن حوادث نقطه عطفى در تاريخ سياسى اسلام به شمار مىآيد.
از حوادث مهم اواخر نيمه نخست قرن اول، حكومت امير مؤمنان على بن ابىطالب (عليه السلام) بر اين شهر است. آن حضرت چهار و اندى سال سكاندار امامت و خلافت جامعه اسلامى بود و بر احياى سنتهاى فراموششده زمان رسول خدا (صلى الله عليه و آله) همت گماشت و در اين راه ناملايمات فراوانى چشيد. پس از آن نيز صلح امام حسن مجتبى و شهادت امام حسين (عليهم السلام) از مهمترين حوادث تاريخى اين شهر است كه خود، حوادث مهمى را در پى داشته است. شيعيان و دوستداران اهل بيت (عليهم السلام) همواره به اين حوادث توجه مىكردند و به جهت علاقهمندى به اين خاندان كتابهاى فراوانى را پيرامون اين شهر و رويدادهاى آن نوشتهاند.
كتاب حاضر كه به قلم محقق ارجمند، جناب آقاى دكتر نعمت الله صفرى نگاشته شده است، رويكردى جديد به اين شهر پرحادثه است كه در آن علاوه بر بررسى و تحليل حوادث به كاوش در جوانب مختلف بسترهاى سياسى، اجتماعى، اقتصادى، قضايى، نظامى و فرهنگى اين شهر پرداخته و چهره منسجمى از حوادث تاريخى را ارائه كرده و افقهاى جديدى را پيش روى پژوهشگران قرار داده است.
از ويژگىهاى اين كتاب، پرداختن به مباحث تمدنى همچون علوم، ادبيات، تشكيلات معمارى و شهرسازى و استفاده از حفارىهاى باستانشناسان غربى و عربى است كه براى ترسيم وضعيت اجتماعى، فرهنگى، سياسى و اقتصادى كوفه انجام دادهاند و نتايج اين مطالعات در قسمتهاى مختلف اين تحقيق، همراه با نقشهها و تصاوير، ارائه شده است.
پرواضح است كه با همه تلاش علمى محقق محترم، هر متنى ممكن است، داراى معايبى باشد كه جهت رفع آنها پنجره ديدگانمان را به سوى رهنمودهاى سودمند محققان و پژوهشگران مىگشاييم و اميدواريم كه با ارسال پيشنهاد و انتقادات خود ما را در تكميل و ارتقاى سطح علمى اين متن يارى كنيد.
در پايان لازم است از زحمات بىشائبه پژوهشگر ارجمند، جناب آقاى دكتر صفرى و تمام كسانى كه در به ثمر رساندن اين اثر تلاش كردند، سپاسگزارى نمايد.
انه ولى التوفيق
پژوهشكده حج و زيارت
مَنْ شَكَرَ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ
پس از حمد و ثناى الهى وساييدن جبين شكر بر درگاه آن يكتا، و فرستادن صلوات و درود بر محمد واهل بيت گرامىاش، يادآور مىشوم كه اثر حاضر را هر چند به اعتبار نويسندهاش ناچيز بدانيم، اما نمىتوان همين ناچيز را تنها به يك فرد منتسب دانست، بلكه در فرآيند پديد آمدن آن، بزرگوارانى نقش داشتهاند كه تقدير و تشكر از هم آنان را وظيف خود مىدانم.
از حجج اسلام سيدمجيد پورطباطبايى و عبدالله عربزاده به جهت ارائه طرح اوليه اين اثر، جناب استاد محمد اللهاكبرى به جهت ارزيابى علمى اثر و ارائه تذكرات سودمند، حجت الاسلام عليرضا شالباف به جهت زحمت طاقت فرساى وى در مسير بازبينى و ويراستارى دقيق اين نوشتارو نيز تذكرات علمى ايشان، جناب آقاى عسكرى به واسط تايپ دقيق آن و برادر بزرگوار حجت الاسلام رمضان محمدى، به جهت مطالعه و ارزيابى و پيگيرى مجدّانه براى چاپ اين اثر تقدير و تشكر فراوان دارم.
همچنين لازم مىدانم از جناب آقاى مهدى حيدرى در پژوهشكده حج به جهت پيگيرىهاى مداوم ايشان و فاضل ارجمند جناب آقاى سيد على علوى به جهت زحمات طاقتفرساى ايشان در تنظيم و تهيه تصاوير تشكر نمايم.
همچنين تشكر ويژه خود را از مسئولان و دست اندركاران بعث مقام معظم
رهبرى در امور روحانيون و به ويژه مسئولان پژوهشكده حج و زيارت و نيز مسئولان و كاركنان انتشارات مشعر ابراز مىدارم.
ناگفته پيدا است كه اين اثر بدون توجهات و تأكيدات شخصيتهاى همچون جناب حجت الاسلام والمسلمين سيدعلى قاضى عسكر نماينده محترم ولى فقيه در امور حج و زيارت، جناب آقاى دكتر اسحاقى مسئول سابق مركز تحقيقات حج و جناب حجت الاسلام والمسلمين بيات معاونت كنونى پژوهشكده امكان چاپ بدينصورت نمىيافت.
همچنين لازم مىدانم از جشنوار بينالمللى فارابى و نيز بنياد ملى نخبگان كه طرح اين اثر را مورد حمايت قرار دادهاند، تشكر كنم.
در پايان متذكر مىشوم كه نگارش اوليه اين اثر اوايل دهه هفتاد (1373ه. ش) و در راستاى كليد خوردن پروژه ناتمام سريال امام حسين انجام گرفت كه با تغييراتى نهچندان كلى و با حفظ همان حال و هواى آن دور اينجانب، هماكنون با تلاش سروران سابقالذكر و بهويژه دستاندركاران پژوهشكده حج و زيارت پا به عرص انتشار مىگذارد.
و بالاخره لازم مىدانم از پدر و مادر گراميم كه مرا در اين مسير تشويق كردند، همسر گرامىام كه با فداكارىاش امكان پديدارى اين اثر را فراهم كرد و فرزندانم كه با بردبارى مشكلات تحميل شده در طى نگارش اين اثر را تحمل نمودند، تشكر و قدردانى بنمايم.
نعمت الله صفرى فروشانى
شهر كوفه در طول حيات پرفراز و نشيب خود، بستر حوادث و جريانات فراوانى بوده است، برخى از اين حوادث، نقطه عطفى براى تاريخ سياسى و فرهنگى دنياى اسلام بوده است. فتح بخش عمدهاى از كشور پهناور ايران به دست كوفهنشينان، نقش كوفيان در حوادث سه ده نخستين اسلامى بهويژه در ماجراى قتل عثمان، پديد آمدن جريانات مختلف سياسى، فقهى، حديثى و كلامى در اين شهر، مركزيت اين شهر براى قيامهاى عمده ضدّ اموى و بالاخره نقش كوفيان در برپايى دولت عباسى، تنها بخش كوچكى از مشاهدات اين شهر بوده است.
در اين ميان شايد بتوان گفت مهمترين حوادث تأثيرگذار، در نيمه اول دوران حيات اين شهر بوده است كه اهميت اين نكته هنگامى هويدا مىشود كه دريابيم بخش عمدهاى از اين حوادث مرتبط با شيعيان و بهويژه سه امام نخستين شيعه، مىباشد كه از آن جمله مىتوان به جريانات و حوادث دوران حكومت چهار واندى ساله امام على (عليه السلام) در اين شهر، وقوع صلح امام حسن (عليه السلام) و بالاخره قيام امام حسين (عليه السلام) اشاره كرد.
گرچه در باره اين سه امام (عليهم السلام) (بهويژه امام اول و سوم) و حوادث عُمر آن بزرگواران، نوشتههاى زيادى عرضه شده است، اما نوشتهاى جامع كه به بررسى جوانب مختلف بسترهاى سياسى، اجتماعى، فرهنگى و اقتصادى زمانه آنها بپردازد، كمتر مشاهده شده است؛ بهويژه آنكه اين بسترشناسى، خاصتر باشد و فقط يك شهر را، آنهم در دورهاى معين، مدنظر خود قرار دهد.
اين نكته را نبايد پنهان كرد كه بهويژه با رويكردهاى جديدى كه در مطالعات علمى تاريخى پديد آمده است، نمىتوان تنها با نقلهاى تاريخى به بررسى و تحليل حوادث پرداخت و عمق آنها را دريافت؛ بلكه شرط لازم عرض تحليلهاى قوى و عميق، تسلّط نسبى بر جامعهشناسى تاريخى زمان وقوع حوادث از جوانب مختلف است؛ چرا كه با شناخت بسترهاى اجتماعى، سياسى، فرهنگى و اقتصادى جوامع مورد بحث، در مقطع تاريخى مورد نظر مىتوان به لايههاى زيرين حوادث تاريخى نفوذ كرده و تحليل عميقترى را از اين آبشخور در معرض ديد قرار داد و حتى بدين وسيله برخى حلقههاى مفقود شده نقلهاى تاريخى را كشف و چهره منسجمى از حوادث را عرضه كرد.
نوشت حاضر كه «كوفه از پيدايش تا عاشورا» نام گرفته، نه به سبك تاريخى و رعايت ترتيب زمانى حوادث، بلكه به شيو موضوعى، شهر كوفه را به عنوان موضوع مطالع خود برگزيده است و مقطع زمانى 44 ساله يعنى از سال 17ق (سال تأسيس كوفه) تا سال 61 ق (سال قيام عاشورا) را به عنوان قلمرو زمانى خود انتخاب كرده و جوانب مختلف جغرافيايى، عمرانى، اجتماعى، اقتصادى، فرهنگى، نظامى، قضايى را مد نظر خود قرار داده و حتى از آداب و رسوم مردمان اين شهر در اين مقطع زمانى غافل نمانده است.
باور نگارنده آن است كه تحليل عميق و شناخت دقيق زندگانى ائمه معصوم (عليهم السلام) بهويژه در بعد تاريخى بدون شناخت بسترهاى مختلف امكانپذير نمىباشد و ازاينرو معتقد به تجديد نظر كلّى در هم نوشتههاى فاقد اينگونه مطالعات مىباشد. علاوه بر اينكه گسترش اين نوع مطالعات افقهاى جديدى را پيشچشم پژوهشگر مىگشايد كه افزون بر تازگى، واقعگراتر است و بر نقاط مبهم و تاريك تاريخى كه نقلها از گزارش آن ناتوانند، پرتو مىافكند.
با اين رويكرد مىتوان به فهم دقيقتر خطبههاى تاريخى نهج البلاغه، موضعگيرىهاى ائمه (عليهم السلام) ، در برابر كوفيان، بهويژه مواضع به ظاهر متناقض ائمه (عليهم السلام) در برابر آنها، صلح امام حسن (عليه السلام) و بالاخره قيام عاشورا دست يافت.
گرچه نويسنده معتقد است كه نهايت تلاش خود را در اين راه جديد به كار بسته است؛ اما نبايد اين نكته را از نظر دور داشت كه هر چه باشد، اين گام، از اولين گامهاست و طبيعتاً نقايص گامهاى نخستين پژوهش دامنگير آن مىشود. اين نقصان بهويژه در بخشهاى فرهنگى و اجتماعى بيشتر رخ مىنمايد و در همينجا از محققان و پژوهشگران حوز تاريخ اسلام انتظار دارد كه ضمن تذكر معايب كار، در گسترش اين نوع كارها، در كنار كارهاى نقلى، بكوشند.
شايد به علّت جديد بودن اين نوع مطالعات، تصور شود كه در منابع كهن نتوان به مواد لازم براى استفاده دست يافت. درحالىكه عمده مواد خام اين نوشته از منابع كهن به دست آمده است. از لابلاى نقلهاى منابع تاريخى همچون تاريخ يعقوبى (م284ه. ق) ، تاريخ طبرى (م 310ه. ق) الاخبار الطوال، ابو حنيفه دينورى (م282ه. ق) ، الامامة و السياسة منسوب به ابن قتيبه، الغارات ثقفى، مروج الذهب مسعودى (346ه. ق) مىتوان به ظرافت، بسيارى از مواد لازم را، بهويژه در بخشهاى نظامى، اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى به دست آورد.
كتابهايى همچون انساب الاشراف بلاذرى (م 279ه. ق) و الطبقات الكبرى ابن سعد (م230ه. ق) علاوه بر آگاهىبخشى در جوانب ديگر، از بهترين منابع براى شناخت وضعيت فرهنگى است، همچنانكه ديگر كتب طبقاتنگارى همچون طبقات خليفه - بن خياط (م 240ه. ق) نيز در اين راستا ياريگر پژوهشگر است. شايد بتوان گفت مهمترين كتابها براى شناخت وضعيت فرهنگى كتابهاى تاريخ محلى، همانند تاريخ بغداد خطيب بغدادى (م463ه. ق) و كتاب تاريخ دمشق ابنعساكر (م 571ه. ق) است كه بهويژه در بخش شرح حال ائمه سهگانه نخستين شيعه، مطالب ارزشمندى را آوردهاند. با مرورى بر كتب حديثى بهويژه منابع حديثى شيعه، نكاتى به دست آمد كه در نگاه اوليه چنين استفادهاى غير قابل باور بود.
همچنين در اين بخش نبايد از كتب مقاتل بهويژه مقتل نگارىهاى ويژه «امامحسين (عليه السلام) » همچون مقتل ابى مخنف (1)(90 - 157ه. ق) و مقتل خوارزمى غافل ماند، همچنانكه مقاتل عامتر همچون مقاتل الطالبيين ابوالفرج اصفهانى نيز مطالب فراوانى براى عرضه در اين عرصه دارد.
در اين راستا از كتابهاى بحارالانوارا علامه مجلسى (م1111ه. ق) وسائل الشيعه شيخ حر عاملى (م1104ه. ق) كه جامع كتب حديثى متقدم شيعه بودند، بسيار استفاده شد. اين استفاده ما نه به شيو رايانهاى و نرم افزارى، بلكه به شيو سنتى و دستى بوده همچنانكه در موارد ديگر نيز از همين شيوه - كه گرچه شيوه مشكلى است - بهره گرفته مىشد اما نظر بر آن بود كه از اتقان بيشترى برخوردار است و نويسنده را در راهيابى به افقهاى جديد موفقتر مىسازد.
كتب فتوح نگارى همچون فتوح البلدان بلاذرى (م 279ه. ق) و نيز كتب جغرافياى تاريخى همچون مختصر كتاب البلادان، ابن فقيه، معجم البلدان ياقوت حموى و مراصد الاطلاع بغدادى نيز از مهمترين كتبى است كه بهويژه در بخش جغرافيا مورد بهرهگيرى قرار گرفت. همچنان كه تكنگارىهايى همچون وقعة صفين نصربن مزاحم، و كتاب الجمل شيخ مفيد مىتواند در بخشهاى مختلف بهويژه بخشهاى نظامى مورد استفاده قرار گيرد.
در بررسى نظام قضايى و ادارى كتابهايى همچون اخبار القضاة وكيع و الوزراء و الكتّاب جهشيارى (قرن چهارم) بسيار به كار آمد.
در شناخت وضعيت فرهنگى آن زمان بهويژه شعراى كوفه و مضامين شعر آنها كتاب الاغانى ابوالفرج اصفهانى (م 362ه. ق) از بهترين كتب در اين زمينه است؛ همچنانكه كتاب ديگر او با عنوان كتاب الديارات به همراه كتاب الديارات شابهشتى (م 290ه. ق) از مهمترين كتب در شناخت وضعيت مسيحيان ديرنشين آن زمان است كه در اطراف كوفه مىزيستند.
1) تحقيقى كه اخيراً با عنوان وقعة الطف توسط شيخ محمد هادى يوسفى غروى از اين مقتل عرضه شده است، بسيار قابل استفاده است.
در شناخت وضعيت تمدنى و فرهنگى اين دوره نبايد از كتب جاحظ بهويژه كتاب البيان و التبيين و نيز الفهرست ابننديم غافل بود» .
در بخش اقتصادى نبايد از كتابهاى خراج مانند الخراج قاضى ابو يوسف (م182ه. ق) غافل ماند، همچنان كه در سكهشناسى اين دوره كتاب «شذور العقود فى ذكر النقود القديمة الاسلامية» مقريزى (845ه. ق) از بهترين كتب متقدم است.
سفرهاى سفرنامه نويسان مسلمان گرچه قرنها پس از مقطع زمانى مورد بحث انجام شده، اما بسيارى از گزارشهاى اينگونه نوشتهها همچون سفرنامه ناصر خسرو، رحلة ابن جبير، و رحلة ابن بطوطه مىتواند نمايى هر چند مبهم از اين شهر را ارائه دهد كه با برخى از قرائن مىتوان در برخى از جوانب، تصويرى از اين شهر در مقطع مورد نظر را به دست آورد.
شايد بتوان گفت كه از مهمترين مطالعات جديد كه در اين نوشته از آنها استفاده شد، گزارش حفارىهاى باستان شناسان غربى و عربى در شهر كوفه بود كه نتايج مطالعات آنها در قسمتهاى مختلف بهويژه در مورد مسجد كوفه و دارالاماره همراه با نقشهها و تصاوير در اين نوشته عرضه شده است. افزون بر استفاده از مقالهها، از مجلههايى همچون: سومر و المورخ العربى و كتاب تخطيط مدين الكوفه عن المصادر التاريخيه و الاثريه كاظم جنابى بسيار مورد بهره بردارى قرار گرفت.
در دور معاصر مستشرقان و نويسندگان عرب تلاش فراوانى براى ترسيم وضعيت فرهنگى، سياسى، اجتماعى و اقتصادى كوفه و نيز ديگر شهرهاى عراق انجام دادهاند و نوشتههاى فراوانى را به صورت اختصاصى براى كوفه پديد آوردهاند كه از جمله متقدمان اين عرصه، مىتوان به حسين براقى (م 1332ه. ق) اشاره كرد كه كتاب تاريخ الكوفه وى يكى از جامعترين كتب در موضوع بحث است كه به صورت كلّى و بدون مقيد شدن به محدود زمانى جوانب مختلف
سياسى، اجتماعى، اقتصادى، فرهنگى اين شهر را هر چند در برخى از موارد به صورت اجمال بررسى كرده است.
كتاب خطط الكوفه لويى ماسينيون علىرغم حجم اندك خود به خوبى به نقشهنگارى كوفه پرداخته و محل سكونت قبايل مختلف را نشان داده است كه براى مقطع زمانى مورد بحث نيز مفيد است؛ همچنانكه در زمينه نقشهنگارى، كتاب تخطيط مدينة الكوفة كاظم جنابى و از آن بهتر كتاب كوفه پيدايش شهر اسلامى نوشت «هشام بعيط» بسيار مفيد است كه بهويژه كتاب اخير همراه با نقشهنگارى، به حوادث مختلف سياسى و بهويژه قيامهايى همچون قيام مختار پرداخته و محل جغرافيايى مراحل مختلف قيام را برروى نقشه نشان داده است.
كتاب الحياة الاجتماعيه و الاقتصادية فى الكوفه فى القرن الاول الهجرى، نوشته محمد حسين زبيدى يكى از مناسبترين نوشتهها براى شناخت وضعيت اجتماعى مردم و قبايل و نيز وضعيت اقتصادى آنها مىباشد. در اين كتاب طبقات مختلف اجتماعى كوفه در قرن اول شناسانده شده، و راههاى درآمد مردم و حكومت و نيز هزينههاى آنها معرفى شده است.
در ميان فارسىنويسان معاصر در اين عرصه مىتوان به كتاب «كوفه و نقش آن در قرون نخستين اسلامى» نوشت محمد حسين رجبى (دوانى) اشاره كرد. وى پس از پژوهش پيرامون تأسيس و گسترش اين شهر و نيز نقش سياسى نظامى آن در دورههاى مختلف، به بررسى تأثير نقش فرهنگى كوفه بهويژه در نشر فرهنگ اسلام و تشيع و نيز نقش آن در جريانات فرقهاى پرداخته است. اين نوشته را از جهات مختلف مىتوان به عنوان نوشتهاى روشمند و تحقيقى و پيشگام در اينگونه موضوعات به زبان فارسى به حساب آورد.
از پژوهشهايى كه در مورد شهرهاى نزديك به كوفه همچون حيره، كربلا و نجف به عمل آمده نيز مىتوان براى شناخت بيشتر كوفه بهره گرفت؛ بهويژه آنكه برخى از اين نوشتهها بخشى را نيز به كوفه اختصاص دادهاند. شايد بتوان يكى از
بهترين اين نوشتهها را كتاب موسوعة العتبات المقدسه جعفر خليلى معرفى كرد كه به تفصيل به بررسى تاريخ و فرهنگ عتبات مقدسه يعنى مزارهاى ائمه شيعه پرداخته است كه در بخش نجف، درباره كوفه مطالب بسيارى نوشتهاست.
كتابهاى تاريخ كربلاء مانند بغية النبلاء فى تاريخ كربلاء، نوشته سيد عبدالحسين كليددار آل طعمه، مدينة الحسين، محمد حسين مصطفى كليددار، سيماى كربلا نوشته محمد صحتى سردرودى، كتاب شهر حسين (عليه السلام) يا بزمگاه عشق، كربلاء نوشته سعيد عسيلى و كتاب كربلاء فى الذاكره نوشته سلمانهادى آل طعمه نيز به مناسبت، اشاراتى به شهر كوفه دارند.
همچنانكه كتاب موسوعة النجف الاشرف- نجف قديماً نوشته جعفر هادى دجيلى نيز بخش معتنابهى از كتاب خود را به كوفه اختصاص داده است.
كتاب الحيرة و مكه وصلتهما بالقبائل العربية نوشته، م. ج كستر (تعريب دكتر يحيى جبورى) نيز ازكتب مهمى است كه به علّت نزديكى حيره به كوفه مىتواند مورد توجه قرار گيرد.
در اين ميان نبايد از پژوهش جالب اصغر منتظر القائم با عنوان نقش قبايل يمنى در حمايت از اهل بيت (عليهم السلام) غافل شد كه به مناسبت موضوع تحقيق خود، به واشكافى عميق بافت قبايل يمنى ساكن در كوفه و ارتباط آنها با حوادث مربوط به تشيع در قرن اول هجرى اقدام كرده است.
در بخش جريانهاى مختلف سياسى، اجتماعى در كوفه و نقش آنها در شكلگيرى اين جامعه، تكنگارى پژوهش مفيدى با عنوان اتجاهات المعارضة فى الكوفة، دراسة فى التكوين الاجتماعى و السياسى، به وسيل ابراهيم بيضون ارائه شده است كه در اين زمينه سرنخهاى خوبى را عرضه كرده است.
در مباحث تمدنى و مظاهر تمدن همچون علوم، تشكيلات، معمارى و شهرسازى علاوه بر برخى تكنگارىهاى پيشگفته، از برخى از نوشتههاى عمومى نيز مىتوان بهره گرفت؛ نوشتههايى كه اينگونه مباحث را در سطحى فراتر از شهر كوفه بيان كردهاند.
در قسمت كليات تمدن، كتاب تاريخ التمدن الاسلامى جرجى زيدان، گرچه مباحث را معمولاً بدون استناد مطرح كرده اما از جهت محتوا و سبك بسيار قابل استفاده است.
در همين بخش از كتابهايى همچون المدخل فى تاريخ الحضارة العربيه، نوشته ناجى معروف و دراسات فى تاريخ الحضارة الاسلامية العربية، نوشت سعيد عبدالفتاح عاشور و همكارانش نيز بهره گرفته شده است.
در بخش علوم و ادبيات از كتابهايى همچون تاريخ الادب العربى، العصر الاسلامى نوشت شوقى ضيف، شعراء الدولتين الاموية و العباسيه، نوشت حسين عطوان، ادب الطف نوشت جواد شبر و جمهرة خطب العرب فى عصور العربية الزاهره نوشته احمد زكى صفوت و در بخش معمارى و شهرسازى علاوه بركتب خاص كوفه، از كتابهايى همچون العماره فى صدر الاسلام نوشته سامح كمالالدين، تخطيط المدن العربية الاسلاميه، اثر طاهر مظفر عميد استفاده شده است؛ همچنانكه در اين بخش از كتابهايى كه شهرسازى ديگر شهرها مانند بغداد را بررسى كردهاند، نيز استفاده شده است كه از آن جمله مىتوان به خطط بغداد و انهار العراق القديمة نوشته مكسمليان اشاره كرد.
در بخش تشكيلات مختلف ادارى، سياسى، اقتصادى و نظامى، كتابهاى فراوانى عرضه شده است كه از جمله آنها مىتوان به الادارة الاسلامية فى عهد عمربن خطاب نوشته فارق محمد سعيد لاوى، العراق فى العصر الاموى من الناحية السياسية و الادارية و الاجتماعيه نوشته ثابت اسماعيل المرادى، النظم الاسلاميه نوشته منير حميد البياتى و فاضل شاكر النعيمى، دراسات فى النظم العربية الاسلامى، نوشته توفيق سلطان يوزبكى در بخش كليات نظام ادارى و الخراج فى العراق فى العهود الاسلاميه الاولى نوشته احمد الحلى النقود العربية و علم النميات نوشته انستاس مارى كرملى بغدادى و بررسى وضع مالى و مالى مسلمانان از آغاز تا پايان دوران اموى اثر ابوالقاسم اجتهادى در بخش اقتصادى و در بخش نظامى به
كتابهاى تنظيمات الجيش العربى الاسلامى فى العصر الاموى نوشت خالد جاسم الجنابى الطريق الى المدائن نوشت احمد عادل كمال، فن الحرب فى عهود الخلفاء الراشدين و الامويين نوشته بسام العسيلى مىتوان اشاره كرد.
درپايان مىتوان به اين نكته اشاره كرد كه برخى از تحقيقات جديد پيرامون ائمه سهگانه نخستين (عليهم السلام) و نيز برخى از شخصيتهاى مرتبط با آنها به گونهاى به مباحث مرتبط با اين نوشته پرداختهاند كه از آن جمله مىتوان به مقالات تحقيقى مندرج در دانشنام امام على (عليه السلام) بهويژه مجلّدات تاريخى آن و نيز موسوعة الامام على بن ابىطالب و دانشنامه امام حسين (عليه السلام) اشاره كرد. همچنانكه مىتوان به تكنگارىهايى همچون صلح امام حسن (عليه السلام) نوشت شيخ مرتضى آل ياسين، شهيد جاويد نوشت نعمت الله صالحى نجف آبادى، ثورة الحسين ظروفها الاجتماعيه و آثارها الانسانيه نوشت محمد مهدى شمسالدين، حياة الامام الحسن بن على (عليه السلام) دارسة و تحليل و حياة الامام الحسين (عليه السلام) دراسة و تحليل هر دو نوشته باقر شريف قرشى، زندگانى سفير حسين (عليه السلام) مسلم بن عقيل، نوشته محمد على عابدين و كتاب ماهيت قيام مختار بن ابى عبيد ثقفى نوشت ابوفاضل اردكانى، اشاره كرد.
به نظر مىرسد قبل از ورود در سايت جغرافيايى، مرورى به مباحث مقدماتىتر، همچون مفهومشناسى واژه كوفه و نامهاى مختلف اين شهر و نيز تاريخچ بنيان آن داشته باشيم.
در باره نام كوفه نظرهاى مختلفى ارائه شده است؛ بعضى اين لغت را كلمهاى سريانى دانستهاند كه از لغت «عاقولا» يا «پاكيولا» كه به معناى حلقه و دايره است، گرفته شده است. اما اين نظر پذيرفته نيست؛ زيرا «عاقول» نام مكان ديگرى در كوفه بوده است. برخى آن را لغتى آرامى و اشتقاق يافته از «كوبا» دانسته، بدون آنكه براى آن معنايى ارائهدهند. (1)اما آنها كه اين لغت را كلمهاى عربى دانستهاند، وجوه و احتمالات زير را براى نامگذارى اين شهر ذكر كردهاند:
يك - كوفه از «تكوّف» به معناى تجمّع گرفته شده است و علت نامگذارى آن، اين است كه وقتى سعد بن ابىوقاص و لشكريانش براى اقامت به اين محل رسيدند، سعد به لشكريانش چنين گفت: « تكوّفوا فى هذا المكان » ؛ «در اين مكان
1) تخطيط مدينة الكوفه، ص 15.
اجتماع كنيد» . برخى نيز با توجه به همين معناى تجمع، علت نامگذارى آن را انباشته بودن ريگ در اين مكان دانستهاند. (1)
دو- كوفه به معناى ريگ قرمز رنگ است و اين سرزمين به سبب فراوانى اين نوع ريگ در آن، به اين نام ناميده شده است. (2)
سه -اين كلمه از لغت «كوفان» گرفته شده كه به معناى ريگهاى دايرهاى شكل است و اين سرزمين به علت فراوانى اين نوع ريگها در آن، به اين نام ناميده شده است. البته پيش از اسلام نيز به اين نام ناميده شده بود، اما عربها آن را تغيير شكل داده و «كوفه» ناميدند. (3)
همچنين برخى اصل لغت كوفان را به معناى «دايرهاى شكل» گرفتهاند (4)كه شايد به احتمال دايرهاى شكل بودن شهر در آغاز تأسيس نظر داشتهاند. بعضى نيز گفتهاند كه كوفان نام كوه كوچكى يا تپهاى شنى بوده كه در وسط اين منطقه قرار داشته است و پس از بنا نهاده شدن كوفه، اين تپّه در مركز شهر قرار داشته و به همين سبب با نام اين تپه از آن ياد شده است. (5)
همينطور برخى كوفان را به معناى بلا و شر دانستهاند (6)كه احتمالاً ناظر به بلاهاى نازله بر اين شهر در دورانهاى بعدى بوده است.
چهار-در وجوه گذشته، حروف اصلى اين كلمه «ك، و، ف» بوده، اما بعضى اصل اين كلمه را از لغت «كُفّ» گرفتهاند و گفتهاند: كفاف به معناى حاشيه و پيرامون هر چيزى است و از آنجا كه در حاشيه و پيرامون اين شهر كوه «ساتيدَما» قرار دارد، كوفه ناميده شدهاست. (7)البته طبق اين اظهارنظر، بايد نام كوه را كوفه گذاشت نه نام شهر را كه به وسيله كوه احاطه شده است.
پنج - كوفه از لغت «كيفه» گرفته شده كه به معناى قطعه است و چون اين شهر قطعهاى از شهرهاى اسلام بود، به اين نام ناميده شده است. (1)
اين نامها را مىتوانيم به دو بخش نامهاى كوفه قبل از بنيانگذارى آن به عنوان شهر و نامهاى بعد از شهرشدن آن تقسيم نماييم.
نامهاى كوفه قبل از بنيانگذارى آن به عنوان شهر، عبارت است از:
چنانكه در بحث قبل يادآور شديم، بعضى يكى از علل نامگذارى كوفه را وجود منطقهاى به نام كوفان در اين محدوده دانستهاند. (2)
اين لغت، عربى شده لغت فارسى «شورستان» است كه به معناى صحرا و شورهزار استعمال مىشود. از بعضى نوشتهها چنين برمىآيد كه «سورستان» شامل منطقهاى وسيع بوده كه كوفه جزئى از آن بهحساب مىآمده است. (3)
سه -خَدّ العَذْراء (4):
اين عبارت به معناى «رخسار و چهره دوشيزه» است و احتمالاً بهسبب بكربودن اين سرزمين قبل از شهر شدن، به اين نام ناميده شده بود.
اما نامهايى كه بعد از شهر شدن كوفه، به آن گفته مىشد، عبارت است از:
چهار - كوفة الجُند (5):
از آنجا كه اين شهر ابتدا محل زندگى لشكريان و جنگجويان بود، آن را كوفة الجند مىگفتند.
به اعتقاد بعضى «كوفة الخُلد» در حقيقت همان نام قبلى است كه به غلط چنين نگاشته شده است. (6)
هفت- دارالهجرة. (1)
طبق رواياتى كه در كتابهاى روايى شيعه و حتى غير شيعه آمده است، تاريخچه اين شهر به زمان سجده ملائكه بر آدم (عليه السلام) برمىگردد. (2)پس از آن، يكى از روستاهاى اين شهر واقع در غرب آن به عنوان محل زندگى حضرت نوح (عليه السلام) و ساختن كشتى مطرح شده است. (3)همچنين محل تنورى كه فوران آب از آن نشانه بروز طوفان نوح (عليه السلام) بوده، در مسجد كوفه تعيين شده است. (4)و براين اساس هنوز در مسجد كوفه محلهايى با عنوانهاى مكان كشتى نوح و نيز تنور، علامتگذارى شده و نيز محل نماز نوح را «مسجد» معرفى كردهاند. (5)همچنين محل به آب انداخته شدن كشتى نوح (عليه السلام) رودخانه فرات عنوان شده است. (6)
همينطور از اين شهر به عنوان محل زندگى حضرت ابراهيم (عليه السلام) نيز ياد شده است، چنانكه محل ساختن منجنيقى كه حضرت ابراهيم (عليه السلام) را به وسيله آن در آتش انداختند، اين شهر ذكر كردهاند. (7)
مدفن حضرت هود (عليه السلام) ، ناحيه نُخَيلَه كه در فاصله دو فرسخى شمال كوفه واقع است، معرفى شده است. و نيز در شمال شرقى كوفه روستايى به نام «قرية ذى الكِفْل» واقع شده كه محل زندگى و مدفن ذوالكفل پيامبر (عليه السلام) مىباشد. برخى نيز
مسجد كوفه را محل رويش بوته كدويى دانسته كه يونس پيامبر (عليه السلام) را پوشانيد. (1)و بالاخره مسجد كوفه به عنوان محل نماز 1070 پيامبر (عليهم السلام) معرفى شده است. (2)
به هرحال، اين روايات در صورت صحت، بر آباد بودن اين شهر در گذشتههاى دور دلالت مىكنند.
علاوه بر كتابهاى روايى، در بعضى از نقلهاى كتابهاى تاريخ فارسى نيز از اين شهر ياد شده، چنانكه بعضى از آنها بنيانگذارى اين شهر را به هوشنگ پيشدادى، يكى از پادشاهان قديم ايرانى نسبت دادهاند. (3)
اما بعضى از نويسندگان معاصر به رغم آنكه كشف آثارى در ناحيه غربى كربلا (در فاصله چهل كيلومترى كوفه) از قبيل: تبرها و چاقوهاى سنگى را كه مربوط به اعصار ما قبل تاريخ بوده است، يادآور شدهاند، با استناد به نتايج حفارىهاى باستانشناسان در دهههاى اخير، منكر وجود اين شهر در پيش از اسلام شدهاند. (4)
براى رفع تنافى بين روايات و حفارىهاى باستانشناسان بايد دو نكته را يادآور شد:
اولاً: كوفه قبل از اسلام در زبان روايات، شامل منطقه وسيعى مىشده كه از كوفه بعد از اسلام بسيار وسيعتر بوده است، چنانكه از ناحيه نجف كه در غرب كوفه واقع است نيز به عنوان كوفه ياد شده است (5)و بعيد نيست كه ناحيه كربلا نيز جزء كوفه قديم بوده باشد.
ثانياً: حفارىهاى باستانشناسان، هم از نظر محدوده جغرافيايى روى زمين و هم از جهت عمق، بسيار محدود بوده و ممكن است در صورت ادامه حفارى در مناطق همجوار يا در عمق بيشتر، آثارى كه قدمت بيشتر كوفه را اثبات نمايد، به دست آيد.
سالهاى 14، 17، 18 و 19ه. ق در نقلهاى مختلف، سال تأسيس كوفه ذكر شده كه مشهورترين و صحيحترين آنها سال 17ه. ق است. (1)
اما در خصوص ماجراى تأسيس آن آمده است:
مسلمانان پس از فتح مدائن، به سبب نزديكى اين شهر به شهرهاى ايران كه فتوحات در آنها ادامه داشت، در آنجا ساكن شدند. اما هواى اين شهر به مزاج مردم عرب صحرانشين خوش نيامد و رنگوروى آنها را عوض نمود. بهخصوص از دست پشههاى فراوان اين شهر عذاب فراوان كشيدند. سعد بن ابىوقاص امير لشكر، از عمر بن خطاب در اين مورد كسب تكليف كرد. عمر طى نامهاى دستور داد كه منطقهاى را براى سكونت انتخاب نمايند كه:
اولاً: شرايط آن براى شترهاى جنگجويان سازگار باشد و چنين استدلال نمود كه مكانى شرايطش براى عرب سازگار است كه براى شترهايشان سازگار باشد؛
ثانياً: آب و هواى آن، آب و هواى خشكى دريايى باشد؛
ثالثاً: بين آن منطقه و مدينه كه مركز حكومت اسلام بود، دريا يا پلى حايل نشود تا در صورت لزوم بهراحتى امكان ارسال لشكر فراهم باشد.
سعد براى پيدا نمودن منطقهاى با اين خصوصيات، سلمان و حُذَيفَه را كه هميشه در پيشاپيش لشكريان حركت مىنمودند، به دستور عُمر انتخاب نمود. سلمان از مدائن به شهر انبار آمده و سپس در كناره غربى فرات ادامه مسير داده تا به منطقه كوفه رسيد. حذيفه نيز از سمت ناحيه شرقى فرات به همين ناحيه رسيد و هر دو با هم در اين ناحيه تلاقى كرده و اين سرزمين را كه پُر از ريگهاى قرمز رنگ بود، پسنديدند و به شكرانه دستيابى به اين منطقه، دو ركعت نماز گزارده و از خداوند طلب خير و بركت نمودند و آنگاه به سعد نامه نوشته و او را از تصميم
1) تاريخ الطبرى، ج 3، ص 145 به بعد.
خود آگاه نمودند. سعد نيز با لشكريان خود به آنسو روان شد و پس از تهيه نقشه شهرى جامع، به همراه لشكريان اقدام به ساختن آن كرد. (1)
قبل از شروع اين مباحث، خاطرنشان مىشود كه در اكثر قريب به اتفاق مباحث اين نوشتار، محدوده زمانى مورد نظر از سال 17 تا آغاز سال 61ه. ق مىباشد، گرچه در بعضى موارد براى استفاده بهتر از قراين، ناگزير از اين محدوده نيز فراتر رفتهايم.
در نجوم قديم كه جزاير خالدات در اقيانوس آرام مقياس سنجش طول جغرافيايى بود، طول اين شهر 5/69 درجه و عرض آن، يعنى فاصله آن تا خط استوا 31 درجه تعيين شده است. عرض 61 درجه نيز براى آن گفته شده است. (2)
ارتفاع آن از سطح دريا حدود 22 متر و ارتفاع عمودى آن از سطح رودخانه فرات كه در شرق آن قرار دارد حدود 5-6 متر مىباشد. البته اين ارتفاع در شرق، غرب و مركز كوفه متفاوت است. بدين ترتيب كه ارتفاع در شرق كوفه كه به فرات نزديكتر مىباشد، پايينترين آن 5 متر و در غرب آن كه از رودخانه دورتر است ارتفاع تا 36 متر مىرسد. (3)
مساحت كوفه بهطور دقيق در تاريخ ثبت نشده است. با اين حال، بعضى نويسندگان معاصر، قطر اين شهر را در ابتداى تأسيس، حدود دو كيلومتر تخمين زدهاند كه با توجه به ميزان فراوان مهاجرت، اين مقدار به سرعت رو به افزايش بوده است. (4)
يكى از راويان دوران بنىاميه، محدوده كوفه را در دوران بنىاميه حدود 16ميل ذكر مىكند كه حدود هشتاد هزار خانه را در خود جاى مىداده است. (1)اگر اين مقدار را مساحت فرض نماييم و هر ميل را 1482 متر بدانيم (2)مساحت آن برابر با 24700 مترمربع يا 7/24 كيلومتر مربع خواهد بود كه با توجه به اينكه اين مساحت حدود هشتاد هزار خانه را در خود جاى مىداده، بايد بگوييم هر خانه بهطور متوسط حدود 31 سانتيمتر بوده كه رقم بسيار نامعقولى است. بنابراين، ناچاريم يا اصل روايت تاريخى را رد كنيم يا مقدار را مساحت فرض ننماييم، بلكه به معناى طول بگيريم و يا اينكه رقم هشتاد هزارخانه را قبول نكنيم و رقم بيست هزار خانه را كه در روايت تاريخى ديگر به نقل از شَعْبى است (3)، بپذيريم كه در اين صورت هر خانه حدود 2/2 متر مربع بوده كه البته باز هم نامعقول است.
برخى از نويسندگان معاصر، مساحت كوفه را هنگام تأسيس، حدود پنجاه كيلومتر مربع تخمين زدهاند كه معقول به نظر مىرسد. (4)
مساحت اين شهر در قرن سوم هجرى قمرى حدود 135 كيلومتر مربع تعيين شده كه از طول پانزده و عرض نُه كيلومتر به دست مىآمده است. (5)
كوفه هنگام تأسيس در فاصله نيم فرسخى كناره غربى نهر فرات بنا شد (6)، بنابراين از طرف شرق، محدود به اين رودخانه بود و از طرف غرب به بيابانى كه به سمت شام و عمان امتداد داشت، محدود مىشد كه شهر نجف كنونى جزئى از اين بيابان بود و در ناحيه غربى كوفه قرارداشت. (7)
در جنوب غربى كوفه و در فاصله يك فرسخى آن، شهر حيره كه در آن زمان، شهرى بسيار آباد و مركز حكومت آلمَنْذَر (مَناذِرَة) بود، قرار داشت. (1)
در طرف شمال آن، شهر يا منطقه آباد وسيعى وجود نداشت. در اين سمت مىتوان از نخيله در فاصله دو فرسخى شمال كوفه (2)و از كربلا در هشت فرسخى شمال غربى آن نام برد. (3)(نقشههاى شماره 1 - 4)
البته در بعضى از كتابهاى تاريخ، حدود كوفه اينچنين ذكر شده است: حُلّوان (در شرق) ، مُوصِل و قَرْقيسياء (شمال غربى و شرقى) و ماسْبَذان. (4)(نقشه شماره 5) در اين صورت، كوفه منطقه بسيار وسيعى را شامل مىشد كه شهرهايى، همچون: انبار، مدائن، تكريت، بغداد امروزى و. . . را در برمىگرفت. به نظر مىرسد كه اين حدود مربوط به حدود جغرافيايى شهر كوفه نبوده، بلكه حدود فتوحات يا توابع ادارى اين شهر بوده است. هماكنون شهر نجف در فاصله شانزده كيلومترى شرق كوفه، شهر بغداد در فاصله 156كيلومترى غرب آن و بصره در فاصله 175 كيلومترى جنوب آن قرار دارد. (5)
چنانكه گفته شد، يكى از علل نامگذارى كوفه آن بود كه اين لغت به معناى ريگهاى دايرهاى شكل قرمز رنگ است و از اينجا به دست مىآيد كه زمين اين منطقه، پوشيده از شن و ريگ و ماسه قرمز رنگ بوده است و نيز از اينكه يكى از نامهاى قبلى اين منطقه، سورستان (شورستان) بوده، چنين بهدست مىآيد كه اين منطقه زمينى شورهزار و صحرايى داشته است. اما مصداق آن فقط قسمت غربى
كوفه (سمت نجف) است كه هماكنون نيز پوشيده از شن و ماسه قرمز رنگ مىباشد و استعداد كمترى براى كشاورزى دارد و پيش از اين گفته شد كه ارتفاع آن از سطح فرات تا 36 متر مىرسد. (1)اما قسمت شرقى اين شهر كه نزديك فرات است، رسوبى و جلگهاى بوده و براى كشاورزى بسيار مناسب مىباشد و بيشتر مزارع و باغهاى اين شهر را در خود جاى داده است (2)و چنانكه گفته شد، ارتفاع آن بين 5- 6 متر از سطح رودخانه است. (3)
زمين كوفه در بعضى از توصيفات بهطور كلى اينچنين توصيف شده است: از بيابان پايينتر و از آب بالاتر است. (4)اين نشانه ارتفاع اين زمين از سطح رودخانه فرات و پايين بودن آن در مقايسه با بيابانهاى اطراف است.
همچنين در بعضى ديگر از توصيفات، زمين اين شهر پايينتر از زمين شهر شام دانسته شده و همين را علت عدم شيوع وبا در اين شهر دانستهاند. همينطور مرتفعتر از زمين بصره معرفى شده است و اين را علت عدم گرماى بيش از حد در كوفه دانستهاند. (5)
حضرت على (عليه السلام) هنگام ورود به كوفه در سال 36ه. ق زمين آن را اين چنين توصيف مىنمايد:
يا حَبَّذا مَقامُنا بِالْكُوفة
أرضٌ سَوادٌ سَهْلَةٌ مَعْرُوفَة
تَعْرِفُها جِمالُنا المَعْلُوفَة (6)چه نيكوست نزول ما در شهر كوفه؛ شهرى كه زمين دشت مانند آن شناخته شده است و شتران ما آن را مىشناسند.
احنف بن قيس بصرى با حسرت به كوفيان مىگويد: «اى كوفيان! چه مكان نيكويى داريد و چه نزديك است بيابان شما به محل زندگيتان» . (1)
چنانكه گفته شد، در شرق كوفه، رودخانه فرات و در طرف غرب و نواحى ديگر، بيابان قرار داشته است و اين نكته باعث شده بود كه هواى كوفه تلفيقى از هواى مرطوب و خشك باشد كه اصطلاحاً به آن «برّى - بحرى؛ بيابانى - دريايى» مىگفتند. همين نوع هوا بود كه آن را در آن زمان به عنوان يكى از خوش آب و هواترين شهرها معرفى نموده بود. در آن هنگام باد شمال از طرف بيابان و باد جنوب از طرف كشتزارها در اين منطقه مىوزيد (2)وهواى نسبتاً متنوعى به آن مىداد.
آب اين شهر عمدتاً از نهر فرات تأمين مىشد كه آبى شيرين و سرد و گوارا بود. علت گوارايى اين آب در كوفه، نزديكتر بودن آن به سرچشمه بود، در حالىكه همين آب هنگامى كه پس از عبور از كنار كوفه به بصره مىرسد، گوارايى خود را از دست مىدهد. (3)
يكى از بهترين شواهد بر خوش آب و هوايى كوفه داستان تاريخى زير است:
دو مرد نزد عمر بن خطاب آمدند تا آنها را به لشكر فتوحات ملحق سازد. عمر از يكى از آنها پرسيد: قصد كجا دارى؟ جواب داد: بصره. پس عمر هفتصد درهم حقوق ساليانه براى او تعيين نمود. از ديگرى پرسيد: قصد كجا دارى؟ جواب داد: كوفه. عمر براى او پانصد درهم حقوق ساليانه تعيين نمود. وى علت دويست درهم مابهالتفاوت را وجود فرات در كوفه دانست. (4)
روشن است كه تعيين حق مأموريت كمتر براى متقاضى كوفه، خوشآب و هوا بودن آن در مقايسه با بصره است.
در مورد جمعيت كوفه طى مقاطع مختلف از سال 17 - 61ه. ق منابع تاريخى اختلافنظرهايى دارند. در اينجا مرورى اجمالى بر جمعيت كوفه در مقطع مورد بحث خواهيم داشت، ضمن اينكه به اختلافات منابع نيز اشاره خواهيم كرد.
يعقوبى جمعيت اوليه كوفه را ده هزار جنگجو ذكر مىكند (1)كه اگر به اين رقم تعداد نفرات خانوادههاى آنان را كه همراه آنان بودهاند، اضافه نماييم، رقمى حدود سى هزار به دست مىآيد. علاوه بر اين، حدود چهار هزار ايرانى به همراه فرماندهشان كه دِيلَم نام داشت، قبل از فتح مدائن در سال 16ه. ق به لشكر اسلام پيوستند و پس از بنيان كوفه، در آن ساكن شدند. (2)پس تا اينجا رقم 34 هزار به دست مىآيد.
روايتى كه در مقابل اين قول قرار دارد، روايت مربوط به ساختن مسجد جامع كوفه است كه در آن زمان سعد بن ابىوقاص مأمور ساختن مسجدى شد كه بتواند تمام جمعيت جنگجويان كوفه را در خود جاى دهد. مسجدى كه سعد طبق اين دستور بنا نمود، گنجايش چهل هزار نفر داشت. (3)حال اگر تعداد نفرات خانوادههاى اين چهل هزار نفر را شصت هزار نفر فرض نماييم به جمعيتى حدود صدهزار نفر دست پيدا مىكنيم. اين روايت با نقل قول طبرى از عمر بن خطاب در سال 22ه. ق تأييد مىشود كه هنگام گلايه از اعتراض كوفيان به امراى خود مىگويد: «چه مصيبتى بالاتر از صدهزارى كه نه آنها از اُمرايشان راضىاند ونه اُمرايشان از آنها» . (4)
البته در كلام عمر، مقصود از صد هزار ذكر نشده و به نظر مىرسد كه مقصود از آن، نفر باشد نه جنگجو؛ يعنى صد هزار نفر، اعم از جنگجو و غير آن. اما
طبرى پس از ذكر اين نقل چنين نتيجهگيرى مىكند: «شهر كوفه براى صد هزار جنگجو پىريزى شد» . (1)
به نظر مىرسد اين نتيجهگيرى طبرى درست نباشد، زيرا در اين صورت جمعيت كوفه با احتساب زنان و فرزندان بايد رقمى بيش از دويست هزار نفر باشد كه اين علاوه بر دور بودن آن از ذهن، با گنجايش مسجد در آن زمان نيز ناسازگار است.
به هرحال، پس از تأسيس كوفه به علت آب و هواى خوش اين منطقه و نيز نزديكى آن به مرزهاى ايران كه از اين راه لشكريان مىتوانستند با فتوحات خود غنايم فراوانى به دست آورند و همچنين رونق كسب و كار در آن، سيل مهاجرت عربها و عجمها به اين منطقه سرازير شد و نرخ رشد جمعيت رو به فزونى رفت. گفتنى است كه در اين دوره، هميشه مقدارى از جمعيت كوفه در شهرهاى ايران مشغول فتوحات بودند. (2)
مهاجرت به كوفه، بهخصوص پس از سال (3)6ه. ق كه حضرت على (عليه السلام) اين شهر را پايتخت مملكت اسلام قرار داد، شدت گرفت، به گونهاى كه تاريخنويسان تعداد سپاهيان حضرت على (عليه السلام) را در جنگ صفين كه بيشتر آنان كوفى بودند، با رقمهايى مانند 65 هزار نفر 3، 90 هزار نفر و 120 هزار نفر (4)ذكر كردهاند. البته براى احتساب جمعيت واقعى كوفه در آن زمان بايد تعداد احتمالى افراد حاضر در شهر و نيز زنان و فرزندان را به ارقام فوق اضافه نماييم. در سال 40ه. ق كه حضرت امام حسن (عليه السلام) ناگزير صلح با معاويه را پذيرفت، بعضى از ياران آن حضرت با اعتراض به اين عمل، جمعيت صد هزار نفرى جنگجوى كوفه را كه اسامى آنان در ديوان عطاء ثبت شده بود، به رخ آن حضرت كشيدند. (5)در اين صورت با
احتساب زنان و فرزندان به رقمى بيش از دويست هزار نفر در سال 40ه. ق دست پيدا مىكنيم.
اما تاريخنويسان تعداد جمعيت كوفه در زمان حكومت زياد بن ابيه را كه از سال 50 - 53ه. ق از طرف معاويه والى كوفه بود، شصت هزار جنگجو و هشتاد هزار زن و فرزند ذكركردهاند (1)كه در مجموع، رقمى معادل 140 هزار نفر به دست مىآيد. اين رقم با وسعتى كه «زياد» به مسجد كوفه داد و آن را براى گنجايش جمعيتى معادل شصت هزار مهيا نمود، سازگار است. (2)
با توجه به اين نقل، شاهد كاهش نرخ جمعيت به نسبت معتنابهى در اين زمان مىباشيم كه علل آن را مىتوان امور زير دانست:
يك- زياد به دستور معاويه بسيارى از مردم كوفه را به خراسان و شام منتقل كرد كه رقم انتقالى به خراسان را بعضى ده هزار و بعضى پنجاه هزار نفر دانستهاند. (3)اين اختلاف ناشى از اين است كه طبق روايات تاريخى، بهطور كلى زياد پنجاه هزار نفر از مردم عراق، يعنى كوفه و بصره را به خراسان منتقل نمود. (4)اين نقل باعث شده است تا بعضى به اشتباه، همه آنها را به كوفه نسبت دهند و بعضى ديگر با توجه به نسبت جمعيت كوفه و بصره كه جمعيت بصره بيشتر بوده، چهل هزار نفر را مربوط به بصره و ده هزار نفر ديگر را به كوفه مربوط بدانند. (5)اما به اعتقاد نگارنده، صحيحتر آن است كه بگوييم با توجه به جمعيت صد هزار نفرى سرباز در سال 40ه. ق، يعنى بيش از ده سال پيش و نيز با عنايت به سياست شيعهزدايى شديد «زياد» و نيز با توجه به جمعيت شصت هزار نفرى سرباز در زمان زياد، بايد بيشتر اين جمعيت انتقالى را به كوفه مربوط بدانيم. گفتنى است كه
جمعيت منتقل شده به شام را عمدتاً «موالى» ، يعنى عناصر عجم شهر كوفه كه با قبايل كوفه پيمان بسته بودند، تشكيل مىدادند. (1)
دو- با توجه به سياست شيعهزدايى «زياد» ، به نظر مىرسد كه عده فراوانى از جمعيت شيعه كوفه از اين شهر كوچ كرده باشند. با اين حال، جمعيت كوفه در سال 60ه. ق يعنى زمان شروع نهضت امامحسين (عليه السلام) را مىتوان براساس نامههايى كه كوفيان به آن حضرت (عليه السلام) نوشتند، تخمين زد. در برخى از اين نامهها از سپاه صد هزار نفرى آماده به خدمت ياد شده (2)كه با احتساب عناصر مختلف امام در كوفه به رقمى بيش از اين مقدار خواهيم رسيد. همچنين معاويه قبل از مرگش ضمن سفارش اهل كوفه به يزيد، از صد هزار شمشير كشيده در كوفه نام مىبرد. (3)بنابراين، اگر تعداد بيعتكنندگان با مسلم را طبق روايات مختلف تاريخى، دوازده هزار يا هجده هزار يا بيست هزار يا چهل هزار نفر بدانيم (4)باز از نصف جمعيت كمتر خواهد بود. و نيز اگر تعداد نفرات لشكر عمربنسعد را در كربلا طبق روايت منسوب به امام صادق (عليه السلام) سى هزار نفر بدانيم (5)، از ثلث جمعيت كمتر خواهد بود. همچنين از اينجا مىتوانيم تعداد سپاهيان شصت هزار نفرى مختار (6)را در سال 66ه. قتوجيه نماييم، زيرا اغلب سپاهيان او را افرادى تشكيل مىدادند كه در كربلا شركت نكرده بودند.
يادآورى اين نكته لازم است كه ياقوت حموى دو روايت مختلف تاريخى نقل مىكند كه در يكى از آنها جمعيت عرب كوفه را هشتاد هزار خانوار و در ديگرى بيست هزار خانوار ذكر مىكند. (7)اما اشكال اين دو نقل آن است كه:
اولاً: با روايات و شواهد تاريخى كه ذكر نموديم، تعارض دارند؛
ثانياً: زمان مشخصى براى اين جمعيت، به جز زمان بنىاميه ارائه نمىدهند.
1) فتوح البلدان، ص 279.
2) تاريخ الطبرى، ج 4، ص310؛ ترجمة الامام الحسين (عليه السلام) من طبقات ابن سعد، ص 65.
3) البيان و التبيين، ج 2، ص 89.
4) حياة الامام الحسين (عليه السلام) ، ج 2، ص 347؛ مقتل الحسين (عليه السلام) ، مقرّم، صص 144 و 148
5) مقتل الحسين (عليه السلام) ، مقرّم، صص 144 و 148
6) الأخبار الطوال، ص 305.
7) معجم البلدان، ج 4، ص 492.
اما اشكال ديگرى كه در نقل هشتاد هزار وجود دارد، اين است كه - چنانكه گفته شد - اين نقل، مساحت كوفه را 3216 ميل ذكر مىكند كه بدين ترتيب، بهره هر خانواده از زمين كمتر از يك سوم متر بوده است.
گياهانى كه قبل از مسكونى شدن كوفه در آن منطقه مىروييدند، عبارت است از: اُقحُوان، حَلْفاء، خُزامى، شِيح، قِيصوم، شقائق (1)، نصى و حَلى (2)كه در ادامه به موارد مصرف آنها مىپردازيم:
نام ديگر اين گياه نزد عرب «قُرّاص» مىباشد و فارسيان آن را «بابونه» يا «بابونك» و «كركاش» مىنامند. اقحوان گياهى بهارى است كه برگهاى جداجدا، گل سفيد رنگ، ساقه نازك و بوى خوشى دارد. از اين گياه براى درمان نيز استفاده مىشده است. (3)
در فارسى به آن «پيزر» ، «لوخ» ، «رُخ» ، «فيلكون» و «پاپيروس» مىگويند. ظاهراً اين گياه، نوعى «نى» بوده كه نزديك فرات مىروييده است. (4)
نوعى گياه شب بوى دشتى است كه ساقهاى بلند، برگهايى كوچك، شكوفههاى قرمز رنگ و بوى خوشى دارد. (5)
عربها به آن «شقائق النعمان» نيز مىگفتند؛ زيرا نعمان بن مُنْذَر، پادشاه حيره به حفظ و نگهدارى اين گياه دستور داده بود. اين گياه، لالهاى شكل است و گلهاى قرمز رنگ دارد. (6)
گياهى است كه در دشتها مىرويد و براى تهيه جارو از آن استفاده مىشود و در فارسى به آن «علف جاروب، وَرَك، دَرْمَته و خُنْجَك» مىگويند. همچنين لغات «شيح خراسانى» ، «قيصوم انثى» و «نبات اشنتوتين» در فارسى براى آن استعمال مىشود. از اين گياه نيز به عنوان علوفه اسب و ديگر چارپايان استفاده مىشده است. (1)
گياهى است كه ساقهاى بلند و برگهايى مانند برگ سرو، بوى خوش و گلى زرد رنگ دارد. نام فارسى آن «مشك چوپان» است. (2)
هفتم - نَصى: نوعى گياه ساقه دراز سفيد است كه در چراگاه، بسيار از آن استفاده مىشد. هرگاه ساقه اين گياه، ضخيم و خشك مىشد، به آن «حَلى» مىگفتند. (3)
گرچه مىتوان بسيارى از گياهان و درختان را طبق قراين مختلف در كوفه آن زمان (17 - 61ه. ق) موجود دانست، اما بناى ما در اين نوشتار برآن است كه تنها نام گياهان و درختانى را ذكر نماييم كه در احاديث يا نقلهاى تاريخى به آن اشاره شده است. اين بخش را در دو قسمت درختان و گياهان پى مىگيريم:
در اين بخش، درختانى را نام مىبريم كه ميوههاى آنها در كوفه موجود بوده است، حال يا اصل درخت نيز در كوفه بوده و يا ميوه را از شهر ديگر وارد كرده بودند.
بهطورى كه بعضى از كوفيان هنگام شمردن افتخارات خود بر بصريان، از اين مطلب ياد مىكردند. (1)گفتنى است كه نخلستانهاى كوفه از سمت غرب تا قادسيه و از سمت شمال تا شهر انبار و هيت امتداد داشته است. (2)(نقشه شماره 5)
بعضى از انواع خرماى موجود در مقطع زمانى مورد بحث از قرار زير بوده است:
رُطَب آزاد؛
رُطبِ مُشان: (3)
نوعى خرماى زرد رنگ كه از لغت «موشان» فارسى گرفته شده است. از آنجا كه موشها از اين نوع خرما بسيار مىخوردند، ايرانيان آن را «موشان» ناميدند. (4)عربهاى مدينه به آن «اُم جُرْذان» مىگويند. (5)
تمر بَرْني (6):
نوعى خرماى قرمز مايل به زرد كه بسيار خوشمزه بوده است. اصل اين خرما ايرانى بوده و اصولاً لغت «برنى» از «بارنيك» فارسى گرفته شده و «بار» به معناى تمر و ميوه است. (7)
اين لغت نيز ممكن است از شاپور فارسى گرفته شده باشد. در مدينه به اين نوع خرما «بيض» مىگفتند. (8)
تمر صرفان (9):
نوعى خرما مانند بَرْنى، اما سختتر كه معمولاً آن را با جويدن مىخوردند و به اصطلاح مقدارى حالت آدامس مانند داشته است. (10)در مدينه به اين خرما «عَجْوَة» مىگفتند. (11)
1) مختصر كتاب البلدان، ص 164.
2) الحياة الاجتماعية، ص 141.
3) مختصر كتاب البلدان، صص 157 و 164.
4) لسان العرب، ج 13، ص 118.
5) وسائلالشيعه، ج 17، ص 106.
6) لسان العرب، ج 1، ص 391.
7) لسان العرب، ج 1، ص 391.
8) وسائل الشيعه، ج 17، ص 106.
9) لسان العرب، ج 7، ص 111.
10) لسان العرب، ج 7، ص 331.
11) وسائل الشيعة، ج 17، ص 106.
خرماى هيروان كه «هيرور و هيرون» (1)نيز ناميده شده، بهترين خرماى مدينه بوده و گفته شده است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) نيز آن را نشانده است. (2)
تمر نرسيان (3): اين خرما بهترين خرماى عراق بود، به گونهاى كه از شدت مرغوبيت، كَره خوب را به آن مثال مىزدند. (4)
فرق بين رطب و تمر آن است كه رطب به خرماى تازه رسيده و تمر به خرماى كاملا رسيده گفته مىشود. (5)
انگور (عنب) : درخت انگور در كوفه كشت مىشد و بهخصوص، نوع «رازقى» آن (6)كه انگور سفيد دانه دراز بوده، اهميت فراوانى داشت. اصل اين نوع انگور به شهر طائف منسوب است. (7)
زيتون: اين درخت عمدتاً در ديرهاى اطراف كوفه كه از آنِ مسيحيان بود، كاشته مىشد. قسمت عمده روغن نباتى مردم از ميوه اين درخت بود. (8)
انار (رمان) : در روايتها از نوعى انار در كوفه با عنوان «انار سورانى» (رمان سورانى) نام برده شده (9)كه ممكن است به سريانىهاى ساكن عراق منسوب باشد، زيرا «سورى» نام مكانى در بابل بوده است. (10)
سيب (تفاح) : حضرت على (عليه السلام) به خوردن آن توصيه فرموده و اين نشانه وجود آن در كوفه است. (11)
1) وسائل الشيعة، ج 17، ص 109؛ لسان العرب، ج 9، ص 75.
2) فتوح البلدان، ص 164؛ مختصر كتاب البلدان، ص 163.
3) مختصر كتاب البلدان، ص 163.
4) لسان العرب، ج 14، ص 103.
5) لسان العرب، ج 5، ص 237.
6) وسائل الشيعة، ج 17 ص 114.
7) لسان العرب، ج 5، ص 205.
8) الحياة الاجتماعيه، ص 142.
9) وسائل الشيعة، ج 17، ص 124.
10) لسان العرب، ج 6، ص 429.
11) وسائل الشيعة، ج 17، ص 125.
قبل از شمارش گياهان يادآورى چند نكته لازم است:
اولاً: گياهان در معنايى عام بهكار برده شده است كه شامل غلات، حبوبات، گياهان بوتهاى، مانند كدو و بهطور كلى هر روييدنى غير از درختان مىشود.
ثانياً: فقط نام گياهانى آمده كه طبق احاديث يا روايات تاريخى در زمان مورد بحث موجود بوده است.
ثالثاً: بيشتر رواياتى كه به آنها استناد شده، مربوط به حضرت على (عليه السلام) است. البته اگرچه آن حضرت (عليه السلام) بيشتر عمر خود را خارج از كوفه سپرى نمود، اما احتمال ارتباط احاديث به دوران حضور ايشان در كوفه و نيز وجود قراين در بعضى از اين روايات، ما را بر آن داشت كه از اين احاديث استفاده نماييم.
رابعاً: از گياهانى ياد شده كه در كوفه وجود داشته است و البته بديهى است كه وجود يك گياه، اعم از كاشت آن در كوفه مىباشد، اما با توجه به سهولت كاشت بسيارى از اين گياهان و نيز سريعالفساد بودن بعضى ديگر از اين گياهان و همچنين استعداد زمين كوفه براى پرورش بسيارى از آنها، ما را برآن داشت كه به ذكر اين گياهان بپردازيم.
حال، پس از اين مقدمه، بررسى خود را در سه محور غلاّت و حبوبات، گلها و گياهان بوتهاى ادامه مىدهيم:
خراج اين محصول در زمان عمر چهار درهم براى هر جريب تعيين شده بود.
خراج آن دو درهم مشخص شده بود. (1)
كشت اين محصول در زمينهاى هورى اطراف فرات صورت مىگرفت و بيشتر آب آن از نهرهاى سورا، مراة و نيل (نيل فرات) تأمين مىشد. (2)
خراج آن در زمان عمر پنج درهم براى هر جريب مشخص شده بود. (3)
ذُرّت، ماش، عدس، ارزن (دُخْن) . (4)
اين گلها عبارت بودند از:
گل بنفشه (بَنَفْسَج) (1):
نام عربى اين گل از كلمه فارسى بنفشه گرفته شده است و به نظر مىرسد عربها يا ساكنان كوفه كِشت اين گل را از ايرانيان آموخته بودند.
گل نرگس (نرجس) (2)
: به نظر مىرسد نام عربى اين گل (نَرْجِس يا نِرْجِس) از فارسى گرفته شدهباشد. (3)
گل ياسمين (4)
: عربها به آن ياسِمين، ياسَمين و ياسِمُون گفتند. البته اصل اين كلمه از فارسى گرفته شده است. (5)
گل سوسن (الزَنْبَق، الزنبق الأبيض) . (6)
گل خَيّري (خيرو، هيري) (7)
: اين نام در كتابهاى لغت براى گل شببو و گل هميشهبهار به كار رفته و لغتى است كه از فارسى گرفته شده است. (8)
نيشكر: عربها به آن «قصب السُكَّر» مىگفتند (9)و محل رويش آن، هورهاى اطراف فرات بوده است. به احتمال قوى مردم آن زمان از شكر اين بوته استفاده مىكردند.
قَسَب العنبر (10):
قسب به معناى خشك شده هر گياهى، و عنبر به معناى زعفران يا وَرس است. ورس نوعى زعفران يمنى است كه در فارسى به آن «اسپرك» يا «اسپرنگ» گفته مىشود. از اين گياه در صنعت رنگرزى بسيار استفاده مىشده است. (11)مشخصات كامل اين گياه در فرهنگ معين به همراه شكل آن آمده است.
1) الحياة الاجتماعيه، ص 143.
2) الحياة الاجتماعيه، ص 143.
3) لسان العرب، ج 14، ص 102.
4) مختصر كتاب البلدان، ص 155.
5) لسان العرب، ج 15، ص 450.
6) الحياة الاجتماعية، ص 143.
7) مختصر كتاب البلدان، ص 255.
8) لسان العرب، ج 4، ص 259؛ فرهنگ فارسى معين، ج 1، ص 1469.
9) تخطيط مدينة الكوفة، ص 52.
10) مختصر الكتاب البلدان، ص 164.
11) فرهنگ فارسى معين، ج 1، ص 232.
پنبه (قُطْن) (1)
: مقدار خراج براى هر جريب پنبه در زمان عمر بن خطاب، پنج درهم بودهاست. (2)
اين كلمه در لغت براى سه بوته خيار، خربزه و كدو بهكار رفته است. در حديثى كه از على (عليه السلام) نقل شده، اين كلمه به كار رفته است: «حضرت على (عليه السلام) قصد خوردن «بطيخهاى» را داشت و پس از خوردن مقدارى، آن را تلخيافت. . .» . (3)
اين حديث نيز قرينهاى است براى تعيين كاربرد آن در يكى از اين سه ميوه. شايد بتوانيم با احاديث ديگر كه از كدو سخن مىگويند، قرينهاى احتمالى بر كاربرد اين لغت در آن زمان براى كدو به دست آوريم، به خصوص با توجه به اينكه كدو ظاهرترين معناى آن مىباشد. (4)البته از اين لغت براى خربزه نيز استفاده مىشود.
اين لغت را براى ترجمه «هندَباء» آورديم كه در روايت آمده است. (5)عرب علاوه بر اين لغت از «هِنْدَب» و «هِنْدِبا» استفاده مىكند. (6)
اين لغت در روايات به صورت «باذروج» بهكار رفته است و به عنوان سبزى خوراكى همراه غذاى حضرت على (عليه السلام) معرفى شده (7)و آن را ريحان كوهى و تخم شربتى ترجمه كردهاند. (8)بعضى نيز احتمال دادهاند همان نعناع باشد. (9)
در روايت آمده است كه اميرالمؤمنين على (عليه السلام) «كرّاث» را همراه نمك نيمكوب شده ميل مىكرد. (10)در فرهنگ فارسى معين، معانى متعددى
1) تخطيط مدينة الكوفة، ص 52.
2) حضارة العراق، ج 5، ص 262.
3) وسائل الشيعه، ج 17، ص 140.
4) لسان العرب، ج 1، ص 429.
5) وسائل الشيعة، ج 17، ص 142.
6) لسان العرب، ج 15، ص 146.
7) وسائل الشيعة، ج 17، ص 146.
8) فرهنگ فارسى معين، ج 1، ص 435.
9) وسائل الشيعة، ج 17، ص 146، پاورقى مصحح.
10) وسائل الشيعة، ج 17، ص 151.
براى آن آمده است: گونهاى تره وحشى كه بويى تند شبيه سير دارد و آن را به كوچوك، پراسه، موسير، پياز كوهى، تره فرهنگى و تره خاورى نيز ترجمه كردهاند. (1)
به هر حال از اين معانى چنين برمىآيد كه اين گياه، نوعى سبزى خوردنى بوده است.
اين لغت، ترجمه لغت «كَمأة» است كه در روايتى به وجود آن در زمان حضرت على (عليه السلام) اشاره شده است. در آن روايت آمده است كه حضرت على (عليه السلام) اين گياه را دوست مىداشت. (2)
در فارسى به اين لغت، «سماروغ، سماروخ، سمارغ و زماروغ» نيز مىگويند كه اصولاً اين لغات در مورد نوعى قارچ خوراكى بهكار مىروند. (3)
دو لغت «دُبّاء» و «قَرْع - قَرَع» در روايت در مورد اين گياه بهكار رفته است و حكايت دارد كه حضرت على (عليه السلام) از آن استفاده مىكرد. (4)
اين گياه كه عنوان «صَعْتَر» براى آن به كار رفته، در روايات به عنوان دواى اميرالمؤمنين على (عليه السلام) معرفى شده است. (5)
حيوانات منطقه كوفه را مىتوان به دو بخش حيوانات خشكى و آبى تقسيم كرد:
اين حيوانات را نيز مىتوان به دو قسم حيوانات اهلى و حيوانات غير اهلى تقسيم كرد:
اين حيوانات عبارتاند از:
اين حيوان را عمدتاً عربهاى حجاز همراه خود آورده بودند، علاوه بر اينكه عربهاى ساكن در اين منطقه نيز از آن استفاده مىكردند.
اصولاً زندگى عرب در آن زمان بسيار وابسته به شتر بود و چنان به هم خو گرفته بودند كه طبايع آنها در بعض از موارد يكسان شده بود، به گونهاى كه وقتى از دست پشهها و نيز آب و هواى مدائن به ستوه آمدند و شكايت نزد عُمر بردند، عمر در نامه خود خطاب به سعد نوشت: «عرب را تنها سرزمينى مناسب است كه به حال شترانش مناسب باشد» . سرانجام منطقه كوفه را كه با طبيعت و مزاج هر دو سازگار بود، براى سكونت برگزيدند. (1)گوشت، شير، پشم و كرك شتر موارد استفاده عربها از اين حيوان بوده است.
از شير و گوشت اين حيوان استفاده مىكردند. علاوه بر اين در كشاورزى نيز براى كشيدن گاوآهن از آن استفاده مىشد. البته در كشاورزى بيشتر از گاو نر كه به آن ثور مىگفتند، بهره مىبردند.
اسب از گذشتههاى بسيار دور در ميان عرب اهميت داشت و از آن براى پيمودن مسافتهاى طولانى كه به سرعت نياز داشت، استفاده مىكردند. همچنين در جنگ و غارت و شبيخونها بسيار به كار مىرفت.
اسب انواع فراوانى داشت كه به چند نوع آن كه در گزارشهاى زمان مورد بحث ما بهكار رفته است، اشاره مىشود:
1) تاريخ الطبرى، ج 3، صص 145 و 146.
اسبى غير عربى بوده كه در فارسى به آن «اسب تاتارى» مىگويند و سرعت زيادى داشته است. (1)از اين اسب بيشتر براى خودنمايى و تجمل استفاده مىشد. (2)
هِمْلاج (3)
اين اسب نوعى از برذون معرفى شده است. همچنين لغت هملاج را لغتى فارسى دانستهاند كه به معناى راهوار بودن و آرام رفتن است. (4)
به اسبى كه دُمى دراز داشته و پرمو بوده است مىگفتند. از اسب زهير بن قين در ميدان جنگ كربلا با اين عنوان ياد شده است. (5)گفتنى است كه نظر به تربيتپذيرى فراوان اسب و نيز شدت علاقه عرب به اين حيوان، معمولاً براى آن، نام انتخاب كرده و آن را صدا مىزدند، براى مثال، نام اسبهاى امام حسين (عليه السلام) در ميدان كربلا «لاحق» و «يحْموم» بوده است. (6)يادآورى مىشود كه در منابع اوليه و معتبر به اسبى با نام «ذوالجناح» براى امام حسين (عليه السلام) برخورد نكرديم، البته در برخى از منابع روايى قرن دوم و سوم به اسبى با عنوان جناح كه از اسبهاى پيامبرخدا (صلى الله عليه و آله) بوده برخورد مىكنيم. (7)
1) لسان العرب، ج 1، ص 370؛ فرهنگ فارسى معين، ج 1، ص 502.
2) الامتاع و المؤانسه، ج 3، ص 60.
3) حياة الحسين (عليه السلام) ، ج 2، ص 378.
4) لسان العرب، ج 15، ص 136.
5) جمهرة خطب العرب، ج 2، ص 54.
6) مقتل الحسين (عليه السلام) ، مقرّم، ص 257.
7) كتاب الوصية، ص 69 «عبارت عربى چنين است: «والفرسين، الجناح الذى يوقف بباب مسجد رسولالله (صلى الله عليه و آله) لحوائج الناس (يبعث رسول الله (صلى الله عليه و آله) الرجل فى حاجة فيركبه» .
از اين حيوان براى انجام كارهاى روزمره و پيمودن مسافتهاى كوتاه استفاده مىشد. همچنين حمل و نقل و انتقال كالاهاى نه چندان سنگين نيز به وسيله اين حيوان انجام مىگرفت. (1)در روايات على (عليه السلام) ، از اين حيوان، گزارش شده است. (2)
از اين حيوان نيز به منظور سوارى و حمل و نقل كالاهاى نسبتاً سنگين استفاده مىشد. (3)در گزارشهاى جنگ جمل چنين آمده كه حضرت على (عليه السلام) بر قاطر پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) سوار بود. (4)
عربها از شير، پشم و گوشت اين حيوان استفاده مىكردند. طبق روايتى بعضى از موادى كه براى تغذيه اين حيوان استفاده مىشده، از قرار زير است:
نخاله و كنجاره روغن: كه عربها به آن «كُشْب» و «كُسَيح» مىگويند و از لغت فارسى «كُشْب» گرفته شده است. در روايت، لغت «كُسب» آمده است.
هسته خرما: ظاهراً آن را خرد مىكرده و به گوسفند مىدادهاند.
جو.
نان: ظاهراً نانهايى را كه براى مصرف انسان مناسب نبود، به اين حيوان مىخوراندند. (5)
طبق بعضى گزارشها، كبوتر بازى در آن زمان در كوفه ميان جوانان شايع بوده است. (1)
مرغ و طبعاً خروس يكى از مصارف غذايى مردم كوفه در آن زمان بوده است (2)، علاوه بر اينكه از تخم مرغ آن نيز مىتوانستند به عنوان غذا بهره ببرند.
به نظر مىرسد كه مردم كوفه اين پرنده آبى-دريايى را از رودخانه فرات گرفته و به خانههاى خود آورده بودند. از سر و صدايى كه اين پرندگان در شب ضربت خوردن حضرت على (عليه السلام) در خانه اُم كلثوم به راه انداختند (3)، چنين استفاده مىشود كه مردم كوفه اين پرنده را در خانههاى خود پرورش مىداده و از آن نگهدارى و از تخم و گوشت آن استفاده مىكردند. لغتهايى كه عرب براى اين پرنده بهكار مىبردهاند، عبارت است از:
بَطّه (بَطَة) : لغتى عجمى و به احتمال زياد فارسى بوده است.
اِوَزّ.
وَزَّ. (4)
لغت عربى آن «سنّور» و «هرّة» است. در بعضى از روايات تاريخى سخن از فروش گربه در كوفه و نيز وجود بازارى در آن شهر با نام بازار گربهها (سوق
السنانير) در زمان شريح قاضى به ميان آمده است. (1)شايد به منظور ريشهكن كردن نسل موشها اقدام به نگهدارى و خريد و فروش اين حيوان خانگى مىكردند.
سگ اگرچه از نظر مسلمانان نجس است، اما در مواردى، همچون نگهبانى منزل، باغ و گوسفندان و نيز صيد حيوانات از آن استفاده مىكردند.
اين دو حيوان و به خصوص خوك نزد مسيحيان ساكن كوفه اهميت فراوان داشته است، زيرا از گوشت و شير خوك بهره فراوانى مىبردند. در روايات مربوط به واقعه عاشورا، از آبتنى اين دو حيوان در نهر فرات سخن به ميان آمده است. (2)(در حالىكه امام حسين (عليه السلام) و يارانش تشنه بودند) .
در عربى به آن «فأره» مىگويند. از قديم الايام انسان اين حيوان كوچك را دشمن خود به شمار آورده؛ زيرا خسارات فراوانى به غلات و مواد غذايى انسان وارد مىكرده است. وجود اين حيوان كوچك در كوفه را مىتوان از روايات ثابت نمود. (3)
در گزارشها از اين پرنده در زمان حكومت «زياد» ياد شده است. (4)
سوم - روباه ( ثعلب) (1)
از اين سه حيوان، در منطقه كوفه در زمان پادشاهى نُعمان بن منذر، يعنى سالها پيش از تأسيس كوفه ياد شده است. (2)به نظر مىرسد، در صورت صحت اين خبر، در زمان مورد بحث ما نيز اين سه حيوان در مناطق اطراف كوفه يافت مىشدند.
اين حيوانات انواع مختلف ماهى را شامل مىشد كه زيستگاه آنان رودخانه فرات بود و از آنجا صيد شده و در محلى به نام «سوق حيتان؛ بازار ماهى» فروخته مىشد. (3)انواع مختلف ماهى كه در روايات و عبارات تاريخى از آن نام برده شده عبارت است از:
اين نوع ماهى در روايات ما به عنوان يكى از امتيازات كوفه شمرده شده است. (4)البته به رغم تتبعى كه در منابع صورت گرفت، مشخصات آن به دست نيامد.
از اين نوع ماهى در روايات با عناوين «جِرّى» ، «جِرّيت» و «مار ماهى» ياد شده است. البته ظاهر روايات به گونهاى است كه بين جِرّى و جِريت و بين مار ماهى تفاوت قائل شده و آنها را دو نوع ماهى به شمار آوردهاند. شايد جِرّى نوعى خاص از مار ماهى بوده است.
به هر حال، اين ماهى از نظر شيعه از ماهىهاى حرامگوشت مىباشد؛ زيرا پوست آنها فلس ندارد. از اين رو، حضرت على (عليه السلام) بازاريان را در «سوق حيتان» ؛ «بازار ماهى» از خريد و فروش اين ماهى منع مىكرد. (1)
در روايات گاهى از اين ماهى با عنوان «زمّار» ياد شده است، اما لغت زِمّار در كتابهاى لغت به معناى ماهى نيامده است. به نظر مىرسد مصداق اين نوع ماهى همان خاردار استخوانى است كه در رودخانهها و آبهاى شيرين زندگى مىكند و طولى بين 30 -40سانتيمتر و وزنى بين 1 - 2 كيلوگرم دارد.
باله پشتى اين حيوان، تيغههاى استخوانى نوك تيز خار مانند دارد و به همين سبب به آن «ماهى خاردار استخوانى» گفتهاند. رنگش سبز مايل به زرد يا قهوهاى قرمز رنگ با خطوط پهن تيره است. البته در فصلهاى مختلف تغيير رنگ مىدهد.
معمولاً اين ماهى در رودخانههاى نيمكره شمالى زندگى مىكند و گوشتش خوشمزه است. (2)با توجه به ممنوعيت خوردن آن، كه در روايات ما از زبان حضرت على (عليه السلام) و ديگر ائمه (عليهم السلام) وارد شده است، معلوم مىشود كه پوست اين ماهى فلس نداشته است، گرچه تا زمان حضرت على (عليه السلام) و حتى در زمان آن حضرت خريد و فروش آن در كوفه رايج بود. (3)
نهر اصلى كوفه نهر فرات است كه سرچشمه آن رود «ارس» در ارمنستان تركيه مىباشد. اين رود پس از گذر از «قاليقَلا» در روم آن زمان و تركيه امروزى و نيز عبور از نقاط مختلف، از سمت شرقى كوفه و در فاصله نيم فرسخى آن عبوركرده
و سپس نزديك خليج فارس به دجله مىپيوندد. (1)مجموع اين دو رود، رود بزرگى به نام «شط العرب» را تشكيل مىدهند كه به خليج فارس مىريزد. طول رود فرات در مجموع حدود 2900 كيلومتر مىباشد و بستر آن به خصوص در نقاط جلگهاى، عريض و پهن بوده است. (2)آب اين نهر، شيرين و گوارا بوده و علاوه بر كشاورزى براى آشاميدن نيز از آن بهره مىبردند. به نظر مىرسد در زمان مورد بحث ما، شبكه سَقّاها آب فرات را به وسيله مشك به كوفه حمل نموده و در آنجا به مردم مىفروختند. (3)اما اينكه آيا از اين رودخانه نهرهايى در شهر كوفه جارى بوده يا نه، محل اختلاف است.
بعضى بر اين عقيدهاند كه به علت نزديكى شهر كوفه به فرات و امكان حملونقل آسان آب، مردم زحمت حفر نهر و كانال را به خود نداده و بنابراين در زمان مورد بحث، هيچ نهرى در داخل كوفه جريان نداشته است. (4)اين در حالى است كه احْنَف بن قيس يكى از بزرگان بصره كه در زمان بحث مىزيسته است، در مقام مدح و ذمّ بصره اشارههايى به وجود نهرهاى جارى و آبهاى فراوان در كوفه دارد. (5)همچنين در بعضى از آثار، به وجود آبراههايى در ديرهاى اطراف كوفه اشاره شده است كه مردم از آن آبراهها بوستانها و باغستانهاى خود را آبيارى مىكردند. (6)
اما در مورد آبيارى باغستانها و نخلستانهاى كوفه قبلاً يادآور شديم كه بيشتر اين باغستانها در شرق كوفه و در كنار فرات واقع شده بود و جارى كردن جوىهاى كوچكى از فرات به اين باغستانها بسيار آسان بودهاست.
با اين حال، در لابهلاى كتابهايى كه در مورد كوفه نوشته شده است، نهرهاى فراوانى براى كوفه ذكر شده كه بيشتر آنها با يكى از دو مشكل زير يا هردو مواجهاند:
الف) بسيارى از اين نهرها در محدوده جغرافيايى كوفه واقع نشدهاند.
ب) زمان احداث بعضى از اين نهرها مربوط به زمان مورد بحث ما نيست.
در اينجا به برخى از نهرهايى كه به عنوان نهرهاى كوفه دانسته شده است، مىپردازيم (1):
نهر فرات هنگام عبور از شهرهاى هيت و أنْبار در شمال كوفه (نقشه شماره 5) به چند شاخه فرعى تقسيم مىشود (2)كه شاخهاى از آن، از كنار كوفه عبور مىكند. به اين شاخه، نهر عَلْقَمى مىگويند. (3)بنابراين، نهر علقمه همان فرات كوفه است كه از فرات اصلى منشعب شده است و نهرى منشعب از فرات كوفه نيست. (4)به نظر مىرسد نهر علقمهاى كه در حوادث كربلا از آن ياد شده، نيز همين نهر فرات منشعب از فرات اصلى است كه از كنار سرزمين كربلا عبور مىكرده است نه اينكه كانالى منشعب از آن بوده است.
شاخه ديگر فرات اصلى است كه از شهر سورا در شمال كوفه عبور كرده و به نهر سورا معروف بوده و بزرگترين نهر فرات به شمار مىآمده است. (5)بنابراين، اين نهر مربوط به كوفه نيست.
اين نهر، اولاً: خارج از كوفه بوده و ثانياً: در زمان حجاج بن يوسف ثقفى حفر شدهاست. (6)اين نهر در شرق كوفه قرار داشته است. (نقشه شماره 6)
اين نهر نيز خارج از كوفه قرار داشته است (1)، علاوه بر اينكه زمان احداث آن مشخص نيست. (2)
اين نهر نيز خارج از كوفه و در كناره شهر حيره قرار داشته است. (3)
منطقه سيليحين يا بين كوفه و قادسيه (4)و يا نزديك حيره بوده است. البته بعضى از نقشهها (نقشه شماره 6) آن را نزديك انبار و در غرب نشان دادهاند. (5)اما در هر دو حال، مربوط به كوفه نيست. از اين نهر در زمان مختار نام برده شدهاست. (6)(نقشه شماره 3)
اين نهر نزديك بغداد بوده است و حفر آن را به ساسانيان نسبتدادهاند. (7)
به نظر مىرسد كه همان نهر سُورا باشد. (10)
اين نهر نيز منطقه كوثى را كه در مغرب كوفه قرار داشته (نقشه شماره 6) ، سيراب مىكرده است. (1)
اين نهر از فرات منشعب شده و بين كوفه و بصره قرار داشته است. مَصْعَب بن زُبَير هنگام حمله به مختار، از اين نهر به وسيله قايق عبور كرد و وارد فرات شد و از آنجا به كوفه حمله نمود. (2)
از اين نهر در زمان شريح قاضى كه سالها قضاوت كوفه را بر عهده داشت، نام برده شده است. (3)البته مكان آن مشخص نشده، شايد محل جريان آن در خود شهر كوفه يا دستكم حومه نزديك آن بوده است.
اين نهر كه پيش از تأسيس كوفه در اين منطقه جريان داشته (نقشه شماره3) ، هنگام مدّ آب فرات مقدارى از آن را در خود جاى مىداده است. در زمان ابوبكر بين مسلمانان و ايرانيان در محل اين نهر جنگى رخ داد. (4)
اين نهر قبل از اسلام نزديك كوفه جارى بوده و به همين نام خوانده مىشده و بعدها به نام نهر زياد، منسوب به زياد بن ابيه، معروف شده است. (5)
با توجه به اينكه منطقه كوفه منطقهاى جلگهاى و دشتى بوده، كوه بزرگى در آن وجود نداشته است. البته منابع تاريخى- جغرافيايى تنها از دو كوه نام مىبرند كه به نظر مىرسد آنها تپههاى بزرگ شنى ماسهاى بودهاند. اين دو كوه عبارتاند از:
ياقوت حموى در معجم البلدان هنگام بيان وجوه نامگذارى كوفه، يكى از آن وجوه را احاطه كوه «ساتيدَما» بر اين منطقه ذكر مىكند كه در اين صورت كوفه از كفاف به معناى در برگرفته شدن، اشتقاق يافته است. (1)البته ياقوت هنگام ذكر كلمه «ساتيدما» از اين كوه ياد نكرده، بلكه محل آن را در كشور هند و روم و مكانهاى ديگر ذكر مىكند. (2)
به هر حال، وجود چنين كوهى در اطراف كوفه بعيد به نظر مىرسد.
اين كوه را كوه كوچكى در وسط منطقه كوفه دانستهاند، همچنانكه يكى از وجوه نامگذارى كوفه را اشتقاق آن از اين كوه دانستهاند. (3)
وجود چنين كوهى نيز در كوفه مشكوك به نظر مىرسد. بنابراين، ممكن است تپه شنى ماسهاى بوده كه به مرور ايام از ميان رفته است، به خصوص با توجه به اينكه كوفه در لغت به معناى شن و ماسه نيز آمدهاست.
شايان توجه است كه در بعضى از منابع از مكانى به نام «جَبَلُ الصِياغ؛ كوه صياغ» نام برده شده و مكان آن را بين مسجد كوفه و سهله تعيين كردهاند و گفته
شده است كه ابنملجم را در آنجا سوزاندند. دور نيست كه اين مكان هم تپهاى كوچك در كوفه بوده باشد. (1)
به نظرمىرسد به جز منطقه شرقى كوفه كه در كنار فرات قرار داشته است، مردم ديگر مناطق كوفه براى استفاده از آب، ناگزير به حفر چاه بودند. البته با توجه به نزديكى آب به سطح زمين، حفر چاههاى عميق ضرورت نداشته و اصولاً حفر چاه، كار آسانى به شمار مىآمده است. (2)نكته ديگر اينكه بسيارى از اين چاهها آب شيرين نداشته و بنابراين براى آشاميدن از آنها استفاده نمىشد، بلكه براى شستوشو و مصارف ديگر از آنها بهرهبردارى مىشد. مردم آب آشاميدنى خود را از سقاهايى كه از فرات آب مىآوردند، تأمين مىكردند. (3)در منابع اشاره چندانى به چاههاى كوفه نشده است. نام چاههايى كه از لابهلاى منابع به دست آمده، عبارت است از:
حضرت على (عليه السلام) هنگام منزل گرفتن در كوفه، اين چاه را در خانه خود كه به «رحبةعلى» معروف بوده، حفر نمود و - چنانكه گفته شده است - اين اولين و تنها چاهى بود كه در آن زمان آبش شيرين بود. (4)از اين رو، همسايگان آن حضرت (عليه السلام) و نيز ديگر مردم كوفه از آن استفاده مىكردند. هماكنون نيز محل اين چاه در كوفه محفوظ است.
اين چاه در زيستگاه قبيله همدان، در شرق كوفه قرار داشته است. (5)
از حوادث تاريخى مربوط به دوران مختار چنين استفاده مىشود كه در قصر دارالاماره چاهى وجود داشته كه آب آن شيرين نبوده است؛ زيرا هنگامى كه مختار در قصر به وسيله سپاهيان مصعب محاصره شد و تشنگى بر او و افرادش فشار وارد آورد، دستور داد كه آب از چاه بكشند و تلخى آن را به وسيله عسل جبران كنند و آن را بنوشند. (1)
محل اين چاه «مقبره جَعْفر» مشخص شده است. (2)
در بعضى از منابع از چاههاى داراى آب گوارا در كوفه نام برده شده است (3)كه به احتمال فراوان مربوط به زمان مورد بحث ما نمىباشد، ضمن آنكه محل اين چاهها نيز مشخص نشده است.
نوشتهاى كه بر وجود چشمه در داخل شهر كوفه دلالت كند، به دست نيامد، بلكه در كنار كوفه يا در فاصلههايى دورتر، چشمههايى وجود داشته است كه به نام بعضى از آنها مانند «عينجَمْل» و «عين صيد» در بخش توابع اشاره خواهد شد. همچنين از چشمهاى به نام «عَين بنىالحَذّاد» در جنوب كوفه نام برده شده است (4)كه زمان تاريخى آن مشخص نيست.
در اينجا در باره توابعى بحث مىشود كه:
الف) در خارج از شهر واقع شده باشد. بنابراين، توابعى را كه برخى از نويسندگان ذكر كرده و از نقاط داخل شهر مىباشد، در فصل معمارى از آنها بحث خواهد شد.
ب) نزديك شهر باشد. بنابراين، توابع ادارى كوفه، مانند شهرهاى داخل ايران (آذربايجان، همدان و. . .) در اينجا بررسى نمىشود.
ج) در مسير امام حسين (عليه السلام) به كربلا واقع نشده باشند، زيرا در باره مكانهاى اين مسير، جداگانه بحث خواهد شد.
د) در زمان مورد بحث اگر چه به صورت احتمال، موجود بوده باشند. بنابراين، توابعى كه بعدها ساخته شده، بررسى نمىشوند.
حال پس از ذكر اين مقدمه به بررسى اجمالى توابع به ترتيب حروف الفبا مىپردازيم (1):
يكى از روستاهاى اطراف كوفه بوده است. گفته شده است در زمان عثمان بن عفان كه اصحاب قصد مهاجرت به شهرهاى تازه تأسيس را داشتند، نزد او آمده و از او مىخواستند كه در عوض زمينهايى كه در حجاز ترك مىكنند، زمينهايى در كوفه و بصره به آنها واگذار كند. عثمان چنين مىكرد، از جمله اين روستا را به خبَّاب بن اَرت واگذار نمود. (2)اين نوع زمينها را «اقطاعى» مىگفتند.
نام يكى از روستاهاى كوفه، منسوب به مالك بن عبد هند از قبيله اَياد بوده است. اقساس، جمع قَسّ مىباشد. قسّ در لغت به معناى طلب چيزى است. ممكن است به سبب آنكه مالك اين مكان را طلب كرد و آن را آباد نمود، به او نسبت دادهاند. (3)
روستايى خوش آب و هوا با باغها و بوستانهاى فراوان كه در غرب كوفه واقع شده بود. با توجه به اينكه لغت «اُكيراح» به معناى اتاقهاى كوچكى مىباشد كه راهبان در آنجا ساكن مىشدند، به احتمال فراوان اين روستا محل سكونت راهبان و ديگر مسيحيان بوده است. (1)بعضى گفتهاند كه «اُكيراح» در هفت فرسخى غرب حيره واقع شده بود و ديرهاى فراوانى را همراه با چشمهها و چاهها در خود داشت. دير مَرْ عبدا و دير حَنَّة در كنار «اُكيراح» قرار داشت. (2)
روستايى بزرگ قبل از تأسيس كوفه بوده كه در سال 12 - 13ه. ق پس از جنگ مختصرى، به وسيله عقد قرارداد صلح و با اين شرط كه در هر سال هزار درهم و يك طَيلَسان خراج بدهند، تسليم سپاهيان خالد بن وليد شد. از اين رو، چون اين روستا با قرارداد صلح گشوده شده و نه با جنگ، از زمينهاى مفتوح العنوه (سرزمينهاى فتح شده به وسيله جنگ) به شمار نيامده و جزء اقطاعات (زمينهاى بخششى حكومت به افراد مانند استينيا) قرار نگرفته است. (3)اين روستا بين كوفه و حيره، نزديك سرزمين نجف قرار داشت. (4)
محل آن مشخص نشد. (5)
يكى از روستاهاى كوفه كه دو ميل با «بَقيقا» فاصله داشته است. (6)
اين مكان فقط به عنوان مكانى در نواحى كوفه معرفى شده است.
فقط به عنوان ناحيهاى از كوفه ياد شده است بدون آنكه محل آن مشخص گردد. (1)
يكى از روستاهاى اطراف كوفه كه مصعب بن زبير در نزديكى آن با خوارج جنگيد. (2)
يكى از روستاهاى كوفه است كه نام آن در بعضى از اشعار آورده شده است. (3)
يكى از نواحى اطراف كوفه كه به عنوان «طُسّوج الجبّه» از آن نام برده مىشد. (4)
نام يكى از نواحى اطراف كوفه كه متعلق به «بَنىرَبيعَه» بود و نام آن در اشعار آمده است. (5)
زمين دشتى بوده در اطراف كوفه كه شن و ماسه سطح آن را فرا گرفته بود. خالد بن وليد هنگام فتح عراق در اين زمين فرود آمد. (6)
نام پلى است كه در شمال شرقى كوفه روى فرات نصب شده بود. (نقشه شماره 7) بعضى احداث اين پل را به ساسانيان نسبت مىدهند و بعضى مىگويند كه ابوعبيد ثقفى، پدر مختار در سال 13ه. ق آن را احداث نمود تا از فرات عبور كرده و با ايرانيان بجنگد. (1)
مكانى است در فاصله دو ميلى جنوب شرقى كوفه (نقشه شماره 2) كه خوارج در آنجا اجتماع نموده و بر ضد حضرت على (عليه السلام) به جنگ پرداختند. (2)
يكى از نواحى اطراف كوفه و نزديك قصر ابنهُبَيره بوده است. البته اين قصر بعد از زمان مورد بحث بنا شده است. (3)
شهرى آباد و بزرگ، واقع در فاصله يك فرسخى جنوب غربى كوفه بوده است. (نقشه شماره 2)
زمان تأسيس اين شهر را بين سال 165 - 212م، يعنى تقريباً همزمان با تأسيس دولت ساسانى در ايران دانستهاند. (4)
ياقوت حموى زمان تأسيس اين شهر را حدود 530 سال پيش از تأسيس كوفه مىداند. (5)اين شهر تا قبل از گشوده شدن به وسيله سپاه اسلام، محل حكومت پادشاهان عرب جاهلى، از قبيله لخم بوده است كه از پادشاه ايران فرمانبردارى
مىكردند. هنگامى كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) در سال ششم هجرت براى پادشاهان دنيا نامه نوشت، نامهاى هم خطاب به حارث غَسّانى، پادشاه حيره نگاشت.
در باره علت نامگذارى اين شهر گفته شده است: هنگامى كه تُبَّع (پادشاه يمن) همراه با سپاهيان خود قبل از تأسيس اين شهر به آن رسيد، خود و سپاهيانش دچار حيرت و سرگردانى شدند. اين شهر را «حير البَيضاء» و «حير الرَوْحاء» مىنامند. (1)اين شهر، آبى گوارا و هوايى صاف و آب و هوايى معتدل داشته است. ارتفاع آن از سطح بيابانهاى اطراف آن، كمتر و از سطح كشتزارها و مزارع اطراف فرات بيشتر بوده است. مساحت اين شهر به حدى بوده كه قسمتى از شهر نجف كنونى را شامل مىشده است. قسمت زيادى از اين شهر در كنار رود فرات بنا شده بود، به گونهاى كه از بالاى قصرهاى آن، رود فرات و ماهىهاى آن مشاهده مىشد. گفته مىشود در زمانهاى دور در كنار حيره درياچهاى قرار داشته كه در آن كشتىهايى كه از چين و هند كالا به حيره مىآوردند، حركت مىكردند و بنابراين، حيره شهرى بندرى بوده است.
به هر حال، با بنيان نهاده شدن كوفه، حيره كه يكى از بزرگترين شهرهاى عراق بود، اهميت خود را از دست داد و سيل جمعيت آن به سوى كوفه روان شد. (2)البته از آنجا كه شهرى آباد بود و همه امور لازم براى يك شهر را داشت، در شهر كوفه از جهت ساختمانى، شهرسازى، حرفهها، آداب و رسوم و. . . تأثير فراوانى گذاشت. (3)
خانقين در اينجا يكى از نواحى اطراف كوفه مىباشد، نه شهرى كه در مرز عراق و ايران و نزديك قصر شيرين قرار دارد. (4)
اين مكان، نزديك سَيلَحون (سَيلَحين) كه يكى از نواحى اطراف كوفه و در جنوب شرقى آن است، واقع شده بود. (1)
مكانى نزديك كوفه بوده است. (2)
مكانى بوده در جنوب كوفه كه در سر راه حاجيان كوفه قرار داشته است. (نقشهشماره2) اين مكان، بيشه شيران بوده است. (3)از اين مكان هنگام بستن راههاى ورودى و خروجى در سال 60ه. ق به وسيله عبيداللهبنزياد، نام برده شده است. (4)
نيزارى بوده نزديك خَفّان. (5)
خندقى بوده نزديك بيابان كوفه كه شاپور پادشاه ايرانى براى جلوگيرى از حملات اعراب باديهنشين قبل از اسلام حفر نموده بود. (6)
نام قصرى بزرگ و با شكوه بوده كه در ناحيه جنوب شرقى كوفه و حيره و در كنار فرات بنا شده بود به گونهاى كه يكى از نهرهاى فرات همچون خندقى آن را
در برمىگرفت. (نقشههاى شماره 1 - 4) اين قصر به دستور نُعْمان بن اِمْرئ القيس كه حكومت حيره را در زمان پادشاهى بهرام گور ساسانى به عهده داشت، بنا شد. معمار اين قصر، معمارى رومى به نام سِنِمّار بود كه آن را در مدت شصت سال از حكومت هشتاد ساله نعمان، بنا نمود. وى در پايان كار اظهار داشت از مكان آجرى در اين قصر آگاه است كه اگر آن را بردارند، همه قصر در هم مىريزد، به همين دليل به دستور نعمان از قصر پايين انداخته شد و از اين رو، مَثَل عربى «جزاء سنمّار» كه مرادف «جزاى نيكى، بدى است» ، پديد آمد. گفتنى است ساختمان قصر در مكانى بنا شده بود كه از بالاى آن، منظره رود فرات از روبهرو و منظره بيابان از پشت قصر به خوبى مشاهده مىشد.
احتمال مىرود كه نام اين قصر از لغت فارسى «خورَنگاه» به معناى محل خوردن، گرفته شدهباشد. (1)صاحب مراصد الاطلاع (م 739ه. ق) مىگويد: «اين قصر تا هم اكنون در پشت حيره باقى است» . (2)از اين گفته مىتوان نتيجه گرفت كه اين قصر تا اوايل قرن هشتم هجرى قمرى پا برجا بوده است.
مكانى بوده است واقع در غرب جسر كوفه (پُل كوفه) . (3)
نام ناحيهاى بود نزديك كوفه كه نجف جزئى از آن به شمار مىرفت. (4)
روستايى بين كوفه و فرات بوده و نزديك جسر كوفه قرار داشته است. اين روستا منسوب به زرارةبن يزيد، از تيره «بنىبكار» بوده كه در زمان
حكومت سعيد بن عاص كه از طرف عثمان فرمانرواى كوفه بود، رياست شرطه كوفه را برعهده داشت. گفته شده است در زمان خلافت حضرت على (عليه السلام) در اين روستا شراب خريد و فروش مىشد، از اين رو حضرت فرمان سوزاندن اين روستا را صادر كرد. (1)
بعضى آن را مكانى در كوفه و بعضى ديگر ناحيهاى بين شام و كوفه دانستهاند. اين لغت به معناى دورى و بُعد مىباشد. (2)
اين لغت، تثنيه زَيد و به گفته بعضى نام مكانى در كوفه بوده است. (3)
بعضى گفتهاند كه نام مكانى در كوفه است، اما ياقوت مىگويد كه امكان دارد همان «مَسْكِن» باشد. (4)
يكى از روستاهاى اطراف كوفه بود كه عثمان آن را به عمّار ياسر بخشيد. (5)
يكى از روستاهاى اطراف كوفه و منسوب به سواد بن زيد، از قبيله بنىتميم بودهاست. (6)
دو دهستان به نام «سِيب الأعلى» و «سِيب الأسْفَل» در اطراف كوفه و نزديك مكان قصر ابنهبيره (كه بعدها بنا شد) وجود داشته است. البته اين دو سيب، جزء توابع شهر سورا بودهاند نه كوفه. (1)
مكانى بوده است واقع در جنوب شرقى كوفه و در كنار فرات (نقشه شماره2) كه گفته مىشود يكى از محلهاى نگهدارى اسلحه ايرانيان بوده است. (2)
نام يكى از روستاهاى «سِيب الأعلى» بوده است. (3)
يكى از نواحى كوفه كه در آن نهرى به همين نام جارى بوده است كه بعدها به نام نهرزياد ناميده شد. (4)
نام يكى از روستاهاى اطراف كوفه بوده است. (5)
شهركى بوده در جنوب كوفه كه «مناذره» حيره قبل از اسلام گاهى در آن اقامت مىكردند و نهرها و كشتزارهاى فراوانى داشته است. گفته شده است كه اين شهرك
در زمان اسلام، مدتى به ملك طلح بن عبيدالله از اصحاب پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) درآمد و پس از مدتى عثمان آن را از او خريد. (1)اين مكان بين خَوَرْنق و طيزناباذ قرار داشته است.
لغتى است فارسى به معناى «ضِيزن آباد» و چون ضيزن بن معاويه آن را بنا نمود به اين نام مشهور شد. به هر حال، اين منطقه، روستايى بوده در جنوب كوفه بين كوفه و قادسيه در سر راه كوفه - مكه كه تا قادسيه يك ميل راه فاصله داشته است. (نقشه شماره2) اين روستا را عمر بن خطاب به اَشْعِث بن قِيس بخشيد. اين مكان يكى از خوش آب و هواترين مكانهاى عراق بوده است كه در آن باغهاى انگور و ديگر باغستانهاى فراوان وجود داشت و به همين سبب به يكى از مواضع شرابسازى و خريد و فروش شراب تبديل شده بود. بعدها اين مكان به يكى از مكانهاى خوشگذرانى افراد خوشگذران و فاسد تبديل شد و در آن فسادهاى فراوانى صورت مىگرفت. (2)هماكنون خرابههاى اين روستا به نام «طُعَير يزات» در نُه كيلومترى شمال شرقى نجف قرار دارد. (3)
از آنجا كه اين روستا در مسير حركت امام حسين (عليه السلام) واقع شده بود (4)، در بخش بررسى مسير امام حسين (عليه السلام) از مكه تا كربلا در باره آن بحث خواهد شد.
مكانى بود در ناحيه نجف، در اطراف كوفه و نزديك قُطْقُطانَه و در جاده كوفه-بصره كه تا بصره سى ميل راه فاصله داشته است. از آنجا كه در اين منطقه، چشمههاى ديگرى نيز جارى بود، به آن «عيون» نيز مىگفتند.
دليل نامگذارى آن به جمل نيز اين بوده است كه در كنار اين چشمه، شتر مادهاى (جَمل) هلاك شده بود. بعضى نيز در باره دليل نامگذارى آن گفتهاند كه جَمل نام شخصى بوده كه اين چشمه را استخراج كرده است. (1)
ناحيهاى بوده است در سر راه كوفه - بصره و در سى ميلى عين جمل به طرف كوفه. ظاهراً اين ناحيه در كنار فرات يا نهرى از آن واقع بوده است؛ زيرا در علت نامگذارى آن گفتهاند كه به سبب فراوانى صيد ماهى به اين نام ناميده شده است. گفتنى است كه خَفّان در نزديكى اين مكان قرار داشته است. (2)
نام ناحيهاى بوده در بيابان سَماوه كه بين كوفه و شام واقع است. (3)
روستايى بوده است نزديك كربلا و در شمال شرقى آن و منسوب به تيره غاضره از بنىاسد. (4)تفصيل بيشتر در باره اين روستا در بخش بررسى مسير امامحسين (عليه السلام) خواهد آمد.
اين لغت، تثنيه غرى است، به معناى هر چيز نيكو. غرّيان، دو مناره مستطيل شكل بلند واقع در نزديكى نجف و در غرب كوفه بودند (نقشه شماره1) كه به وسيله يكى از پادشاهان «آلمنذر» حاكم بر حيره و به يادبود دو نديمى كه در حال مستى
كشته بود، ساخته شده بود و وى پاسبانانى را در كنار آن قرار داده تا هر تازهواردى را مجبور به سجده كنند. پس از اتفاق افتادن داستان مشهور گازر و سجده نكردن او و شكستن گردن پادشاه، اين سنّت را باطل كرد. (1)
يكى از روستاهاى كوفه كه جزء منطقه سيب اعلى و متصل به روستاى «شانيا» بودهاست. (2)
نام شهرى بوده است در فاصله پانزده فرسخى جنوب غربى كوفه كه در جنوب آن «عذَيب» در فاصله چهار ميلى، در غرب آن روستاى «رُهَيمه» و در شمال شرقى آن و در فاصله يكميلى روستاى «طيزناباذ» و در فاصلهاى دور در شرق آن رودخانه فرات واقع بوده است. (نقشهشماره 2) طول جغرافيايى اين شهر 69 درجه و عرض آن3231 درجه تعيين شده است. گاهى از اين شهر با نام «قادسيه كوفه» ياد مىشود تا از قادسيه دجله كه در كنار اين رود واقع است، تمييز داده شود. اهميت تاريخى اين شهر نشئت گرفته از جنگ قادسيه است كه در سال 16ه. ق بين سعدبن وقاص و سپاه ايرانيان اتفاق افتاد و به شكست ايرانيان منجر شد. (3)از اين رو در حوادث سال 60ه. ق (در جريان بستن راههاى ورودى كوفه به وسيله عبيدالله) نيز نام برده شده است. بدينگونه كه عبيدالله سواران خود را بين خفان، قادسيه، قطقطانه و لعلع جاى داده بود تا ورود و خروج افراد را كنترل كند.
در اين مكان، قيس بن مُسهَر صيداوى فرستاده امام حسين (عليه السلام) به سوى كوفيان توسط حُصَينبننُمير دستگير شد. (4)
اين روستا كه نزديك فرات بوده، منتسب به صَلابَةبن مالك بنطارق بن عَبْدى است. (1)
يكى از روستاهاى نزديك كوفه كه در شمال شرقى آن واقع است. (2)(نقشهشماره 3)
يكى از نواحى اطراف كوفه بوده است. (3)
اين قصر در جنوب غربى كوفه و در سر راه كوفه - حيره واقع بوده و منسوب به بنىعمّار بن عبدالمسيح است كه به سبب نام مادرشان، عَدَسه به اين نام ناميده شد. اين قصر اولين نقطه آباد عراق بود كه به وسيله سپاهيان اسلام فتح شد. (4)
نام مكانى بوده است واقع در شرق كوفه و نجف و در جنوب كربلا (نقشه شماره2) كه در سال 60 - 61ه. ق براى جلوگيرى از ورود امام حسين (عليه السلام) به كوفه به وسيله عبيدالله بن زياد كنترل مىشد. (5)گفته مىشود قبل از بنيان كوفه، زندان نُعْمان بن مَنْذَر، پادشاه حيره در اين مكان بودهاست. (6)ناحيه «رُهَيمه» در فاصله بيست و چند ميلى شرق قُطْقُطانه قرار داشت. نام اين منطقه هم اكنون «حيافييه» مىباشد. (7)
يكى از دهستانهاى اطراف كوفه بود كه نهر سورا در آن جريان داشت. (1)
اين لغت، تصغير كوفه و به معناى تپه كوچك رملى است كه نزديك كوفه واقع شده بود. بعضى آن را منسوب به عمرو بن قيس از قبيله اَزْد مىدانند كه خسرو پرويز آن را در مقابل پذيرايى به وى بخشيد. همچنين بعضى آن را منسوب به عبدالله بن عمربن خطاب مىدانند كه پس از كشتن دختر ابولؤلؤ وهرمزان به آن پناهنده شد. (2)
البته بدين ترتيب، صحيح آن است كه فرزند عمر را عبيدالله بدانيم نه عبدالله؛ زيرا عبيدالله بود كه در اثر خشمى كه از ضربت خوردن پدرش به او دست داده بود، اقدام به آن جنايات كرد.
لسان به معناى زبان، نام عمومى بخش وسيعى از بيابانهاى بين النهرين (دجله و فرات) بوده كه همچون زبان، داخل در سبزهزارهاى اطراف فرات شده بود. سرزمين كوفه در بخشى از اين ناحيه بنا شد و پس از آن، بخش جنوبى كوفه را لسان ناميدند. (3)
يكى از منازل بين كوفه و بصره و در جنوب كوفه كه تا بصره 160 ميل و تا كوفه 165 ميل راه فاصله داشته است. (4)از اين ناحيه در جريان بسته شدن راههاى ورودى كوفه به وسيله عبيدالله بن زياد، نام برده شده است. (5)
يكى از نواحى اطراف كوفه بوده است. (1)
ملطاط در لغت به معناى راه كنار درياست. ملطاط كوفه بخشى از لسان بوده كه در جنوب كوفه واقع شده بود. (2)
نجف در لغت به معناى مكانى بلند است كه آب به آن جارى نشود يا نرسد و اصطلاحاً به منطقه بيابانى واقع در غرب كوفه گفته مىشد (نقشههاى شماره1 - 5) كه سطح آن بلندتر از سطح كوفه بوده و براى كوفه، نقش «بند آب» يا «سيل بند» را ايفا مىكرد. (3)فاصله آن از كوفه بر اساس اقوال مختلف، شش كيلومتر (يك فرسخ) (4)، ده كيلومتر (5)، دوازده كيلومتر (شش ميل) (6)، و شانزده كيلومتر (7)ذكر شده است. اهميت نجف در زمان هارون الرشيد و هنگام كشف قبر حضرت على (عليه السلام) آشكار شد و بعدها به شهرى تبديل شد و كوفه را تحت الشعاع خود قرار داد. (8)
مكانى بوده است در شمال غربى كوفه در فاصله دو فرسخى آن و در سر راه كوفه-كربلا (نقشه شماره2) كه در زمان حضرت على (عليه السلام) و بعد از
1) معجم البلدان، ج 5، ص 190.
2) معجم البلدان، ج 5، ص 192.
3) معجم البلدان، ج 5، ص 271.
4) رحلة ابنجبير، ص 189.
5) الموسوعة العربية الميسره، ص 1505.
6) الروض المعطار فى خير الاقطار، ص 501.
7) تخطيط مدينة الكوفة، ص 31.
8) براى اطلاع بيشتر از اين شهر، ر. ك: به موسوعة النجف الاشرف و موسوعة العتبات المقدّسه، قسم النجف.
نام يكى از نواحى و كشتزارهاى بزرگ اطراف كوفه كه طلحة بن عبيدالله، صحابى معروف پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و يكى از رؤساى ناكثين در جنگ جمل، مدتى مالكيت آن را داشت. او اين منطقه را از اهل كوفه در مقابل زمينهايى كه در خيبر داشت، خريده بود. طلحه از اين منطقه، درآمد فراوانى به دست مىآورد و به سبب بذل و بخشش تعدادى از آن، به جود و سخاوت معروف شدهبود. (3)
همان فارسى نُعْمَ آباد است. نُعْمَ، نام كنيزك نعمان بوده است. همچنين اين نام، نام روستايى در اطراف كوفه بوده است. (4)
سباع به معناى درندگان مىباشد. اين وادى دراطراف كوفه واقع بوده و دليل نامگذارى آن، اين بوده است كه زنى از «بنىتغلب» در آنجا زندگى مىكرد كه نام فرزندان پسر خود را به نام درندگانى، مانند گرگ، شير، ببر، روباه، كرگدن و. . . گذاشته بود. (5)
قبلاً يادآور شديم كه ناحيه شرقى كوفه به علت همجوارى با رود فرات، باغها و نخلستانهاى فراوانى را در خود جاى داده بود و اين باغها از شرق تا شمال
شرقى كوفه را دربرگرفته بودند. (1)به اين منطقه ممتد از شرق تا شمال، اصطلاحاً «سَوادُ الكوفه» گفته مىشد (2)زيرا به سبب فراوانى نخلستانها، بوستانها، باغها و كشتزارهاى اين منطقه، رنگ سبز اين منطقه از دور به شكل سياه به نظر مىآمد. البته بايد يادآور شد كه اصطلاح «سواد الكوفه» با «سواد العراق» بسيار متفاوت است؛ زيرا دومى محدوده بسيار وسيعى را كه كوفه و بصره جزئى از آن بود، شامل مىشد، چنانكه در بعضى از كتابها طول آن از موصل تا عَبّادان و عرض آن از عُذَيب در اطراف كوفه تا حُلوان كه مساحت 160 فرسخ را شامل مىشد، تعيين شده است. (3)اَحنف بن قيس بصرى يكى از ياران حضرت على (عليه السلام) ، كه در زمان مورد بحث ما مىزيسته است، هنگام ذكر فضايل كوفه از باغهاى در همپيچيده شده نام مىبرد. (4)
در ديرهاى اطراف كوفه كه محل عبادت و زندگى راهبان مسيحى بود، باغهاى فراوانى وجود داشت كه بعضى اوقات ميوههاى آنها به كوفه صادر مىشد. همچنين گفته شده كه بوستانهايى براى پرورش انواع گلها در اين ديرها ايجاد شده بود. (5)
گفتنى است كه كثرت و فراوانى باغهاى كوفه به قدرى بود كه در زمان حكومت مغيرة بن شعبه بر كوفه (41 - 50ه. ق) ، مقدار محصولات كوفه از باغهاى كوفه به مراتب بيشتر از غلات كوفهبود. (6)آبيارى همه باغها به وسيله نهرها و جوىهاى منشعب شده از فرات صورت مىگرفت.
اما با اين اوصاف، تاريخ به جز يك مورد، آن هم «بوستان زائده ثقفى» نام ديگر باغهاى كوفه را در خود ضبط نكرده است. بوستان زائده، متعلق به زائدة بن قدامة ثقفى از قبيله ثَقيف بود كه در محدوده سهم اين قبيله و در منتهى اليه شمال شرقى
كوفه و در شمال غربى ناحيه سَبْخَه قرار داشت و با فرات فاصله چندانى نداشت. (نقشه شماره 7)
زائدة بن قدامه يكى از اشراف كوفه بود كه در سال 66ه. ق و در زمان نهضت مختار بدو پيوست. (1)
وجود دروازه در يك شهر، متفرّع بر وجود سور، قلعه و ديوار شهر است؛ بدينترتيب كه هرگاه دور شهرى ديوار بنا كنند، ناگزير براى ورود و خروج، دروازههايى تعبيه مىنمايند. اما از آنجا كه كوفه در آغاز به عنوان يك شهر پادگانى (مُعَسكر) و مركزى براى فرماندهى عمليات در ايران بنا شده بود و اصولاً دفاعى بودن شهر به مخيله طراحان اوليه شهر خطور نمىكرد، سور و ديوارى براى آن بنا ننمودند و بنابراين، دروازهاى نيز نداشت. خاطر نشان مىشود كه دروازه كوفه اولين بار در سال 155ه. ق و در زمان منصور خليفه عباسى ساخته شد.
اصل لغت «دير» از «دار» به معناى خانه گرفته شده است و اصطلاحاً به صومعههايى گفته مىشود كه در كوهها و صحراها و دور از مردم بنا شده و راهبان مسيحى در آن به عبادت مىپردازند. (2)لغات «ديرانى» يا «دَيار» براى راهبان مرد و «ديريه» و «ديرانيه» براى زنهاى راهبه بهكار برده مىشد. (3)به سبب نفوذ مسيحيت در عراق قبل از اسلام در اين منطقه، ديرهاى فراوانى وجود داشت كه تعداد زيادى از آنها در اطراف شهر حيره بنا شده بود و بعدها كه شهر كوفه در كنار شهر حيره
بنا شد، اين ديرها در كنار آن واقع شد. بين دير و كليسا تفاوتهايى وجود دارد. براى مثال، دير در بيرون شهر بنا مىشود، اما كليسا معمولاً در داخل شهر ساخته مىشود. (1)همچنين كليسا محل برگزارى نيايش همه مسيحيان است، اما دير براى عبادت راهبان و عابدان مسيحى ساخته مىشود. (2)
اولين چيزى كه براى افراد بيرون از دير جلب توجه مىكند، قبّه و گنبد و بارگاهى است كه بر فراز دير بنا شده است. از اين رو، ديرهاى حيره به سبب گنبد و بارگاههاى زيبايى كه براى آنها ساخته مىشد، مشهور بود و از مسافت دور، نظر ناظران را جلب مىكرد و هنگامى كه نزديكتر مىشدند و به كنار دير مىرسيدند، ديوارهاى بلند دير كه گاهى به صد ذراع (حدود پنجاه متر) مىرسيد، شگفتى آنها را بيشتر برمىانگيخت؛ ديوارهايى كه به منظور محفوظ ماندن دير از شر دزدها وغارتگران بنا شده بود و وسيله دفاعى مناسبى براى جلوگيرى از حمله بيگانگان به شمار مىرفت. معمولاً درهاى دير از آهن ساخته و به وسيله مأموران باز و بسته مىشد. در مواقع عادى، درِ دير براى همگان و به خصوص مسافران بيابانها باز بود و مسافران احياناً به داخل دير رفته و از آنها پذيرايى مىشد. در بعضى ديرها مكانى خاص براى پذيرايى از ميهمانان و مسافران مهيا شده بود كه در آنجا با انواع ميوهها، غذاها و شرابهاى مستكننده از آنان پذيرايى مىكردند. (3)
پس از تأسيس كوفه، مسيحيان از ديرهاى اطراف كوفه به عنوان وسيلهاى مناسب براى تهاجم فرهنگى عليه مسلمانان استفاده مىنمودند؛ بدين ترتيب كه از جوانان عياش بىبندوبار و خوشگذران كوفه در اين ديرها به بهترين وجه پذيرايى مىنمودند و بدين وسيله افراد سست ايمان مسلمان را به سوى خود جذب
مىكردند. هنگامى كه حضرت على (عليه السلام) وارد كوفه شد و از اين ماجرا آگاه گرديد، دستور به آتش كشيدن بعضى از اين مكانها را داد. (1)
در قرنهاى بعدى بسيار اتفاق مىافتاد كه بعضى از مسلمانان سست عقيده كه از شهر و ديار خود به قصد انجام اعمال حج خارج شده بودند، در سر راه خود به يكى از ديرهاى خارج كوفه برخورد نموده و پس از پذيرايى مفصلى كه از آنها مىشد، از قصد خود منصرف شده و تا پايان مراسم حج و رجوع قافله در آنجا مانده و سپس با قافله باز گشته از حج، به ديار خود باز مىگشتند، حتى بعضى از آنها به اين عمل خود افتخار نموده و اشعارى در اين باره مىسرودند. (2)
ساختمان داخلى دير اتاقهايى مخصوص عبادت راهبان داشت كه به آن «فلايه» مىگفتند. نيز اتاقهاى غذاخورى، اتاقهاى حفظ امانات و هدايا و اتاقهايى كه به عنوان كتابخانه از آنها استفاده مىشد و در آن كتابهاى مذهبى، فلسفى، زندگىنامه شهيدان مسيحيت و قديسين، ادبى، شعر و كتابهايى در باره چگونگى سير و سلوك و. . . نگهدارى مىشد. همچنين در ديرها اتاقهايى براى شرابسازى پيشبينى شده بود كه در مقايسه با كوچكى و بزرگى اتاقهاى داخل آن از تعداد ده تا صد اتاق در نوسان بود.
ديرها معمولاً در جايى بنا مىشد كه دسترسى به آب آسان باشد. و اگر ديرى در بالاى كوهها بنا مىكردند به وسيله ساختن حوضهاى بزرگ و نيز جارى ساختن چشمهها، آب مورد نياز خود را تأمين مىنمودند. در ديرهاى صحرايى نيز معمولاً به وسيله حفر چاه به آب دسترسى پيدا مىكردند. (3)اما ديرهاى اطراف كوفه از آنجا كه به رودخانه فرات نزديك بوده آب مورد نياز آنها را به وسيله جارى ساختن نهرهايى از كوفه به داخل دير تأمين مىنمودند و در پرتو همين نهرها بود
كه باغهاى انگور و بوستانها و سبزهزارهايى در داخل دير به وجود آوردند كه ضمن بخشيدن منظرهاى زيبا به دير، بخشى از مايحتاج دير را تأمين نموده و در مواردى كه ثمرات آن مازاد بر مصرف ساكنان دير بود براى تهيه بقيه مايحتاج خود از آن بهره مىبردند.
در كتابهاى مختلف جغرافيايى و نيز منابعى كه در باره ديارات نوشته شده، از بسيارى از ديرهاى واقع در اطراف و اكناف عراق ياد شده است كه در اينجا فقط به برخى از آنها پرداخته مىشود كه نزديك كوفه واقع شده بود و از ذكر ديرهاى اطراف حيره كه ربطى به كوفه نداشته، خوددارى مىشود.
اساقف جمع اُسْقف به معناى كشيش مسيحى است. بنابراين، ديارات الأساقف (1)مجموعه چند دير بوده كه در غرب كوفه در منطقه نجف و نزديك حيره قرار داشته و از قبّهها و صخرهايى تشكيل شده بود. نهرى به نام نهر غدير از ميان اين ديرها عبور مىكرد. در طرف راست اين ديارات، قصر ابىالخصيب و در طرف چپ آن، منطقه سدير قرار داشت. (2)
اين دير در غرب كوفه قرار داشته و منسوب به مردى از قبيله اياد به نام اعور از تيره «بنىحُذافَه» بوده است. (3)
اين دير در فاصله هفت فرسخى غرب و جنوب غربى كوفه و در سر راه كوفه-بصره قرار داشته است. در باره وجه تسميه آن دلايل زير گفته شده است:
يك- جماجم جمع جُمْجَمه به معناى كاسههاى چوبى است و چون در اين منطقه، كاسههاى چوبى مىساختند، به آن «دير جماجم» گفتند.
دو- جُمجمه به معناى چاهى است كه در شورهزار حفر مىشود و چون در اين مكان شورهزار، چاههايى حفر شده بود، به اين اسم موصوف شد.
سه- جُمجمه به معناى جمجمه انسان است و چون در اين مكان، جمجمه انسانهايى نصب يا دفن شدهبود، با اين نام خوانده شد.
بعضى اين جمجمهها را از آن ايرانيانى مىدانند كه به وسيله گروهى از قبيله اياد كشته شده و سرهايشان در اين دير نصب شده بود. همچنين بعضى گفتهاند كه شاه ايران بعد از ديدن سرهاى كشتگان ايرانى دستور بناى ديرى در اين مكان را صادر كرد. عدهاى نيز گفتهاند كه اين كشتگان مربوط به كسانى است كه در جنگ بين قبيله اياد و بنىفهد كشته شده و در اين مكان دفن شدند، آنگاه بعدها هرگاه مردم قطعهاى از زمين را در اين منطقه حفر مىكردند، جمجمهاى بيرون مىآمد. به همين دليل اين مكان را «دير جماجم» ناميدند.
در زمان حكومت امويان جنگ سختى در اين منطقه بين حجاج بن يوسف ثقفى و عبدالرحمان بن محمد بن اشعث در سال 8ه. ق درگرفت كه به شكست و فرار عبدالرحمان انجاميد. (1)
د) دير حُرْمه (2)
اين دير كه در غرب كوفه، در ناحيه «اُكَيراح» و بين كوفه و حيره قرار داشت، در زمان پادشاهى «مناذره» در حيره به وسيله قومى به نام «بنو ساطع» ساخته شده
بود. ابوالفرج اصفهانى از دو دير با اين نام ياد مىكند و دومى را در حيره دانسته و ساختمان آن را به بنوساطع نسبت مىدهد. (1)
ظاهراً اين دير نزديك روستاى زراره و بين جسر (پُل) كوفه و حمام اعين قرار داشت. اين دير مكانى خوش آب و هوا بود و شراب فراوانى در آن به عمل مىآمد، از اين رو، جوانان خوشگذران كوفه را به خود جذب مىنمود. شايد آتشزدن روستاى زراره به وسيله حضرت على (عليه السلام) به همين علت بوده است. (2)
اين دير در طيزناباذ در مكانى خوش آب و هوا و در سر راه كوفه - مكه قرار داشته است. (نقشه شماره2) و نخلستانها، باغها، انگورستانهاى فراوانى داشته و در آن مكان شراب نابى به عمل مىآمده است. همين نكته باعث جذب كوفيان و مردم ديگر به اين مكان بوده است. بعدها اين دير به معمرة بن نُواس مشهور شد. (3)
ح) دير سلسله (4)
سوا نام زنى از «بنىحذيفه» بوده كه دير را بنا كرد. اين دير بين كوفه و حيره و در غرب كوفه قرار داشت. (5)
1) الديارات، ابو الفرج اصفهانى، ص 68؛ الديارات، شابُشتى، ص 73؛ معجم البلدان، ج 2، ص 507؛ مسالك الابصار، ص 319.
2) الديارات، اصفهانى، ص 94؛ الديارات، شابُشتى، ص 159؛ مسالك الابصار، ص 285؛ معجم البلدان، ج3، ص 135.
3) الديارات، اصفهانى، ص 23؛ الديارات، شابُشتى، ص 150؛ مسالك الابصار، ص 284.
4) تخطيط مدينة الكوفه، ص 21.
5) مختصر كتاب البلدان، ص 169؛ معجم البلدان، ج 2، صص 517 و 518.
اين دير در شمال كوفه و در فاصله چهار ميلى «نُخَيله» قرار داشته است. (1)
اين دير روبهروى ديرالجماجم و دورتر از كوفه قرار داشته است. در جنگى كه در سال 82ه. ق بين حجاج و عبدالرحمان بن محمد بن اشعث رخ داد، عبدالرحمان در ديرالجماجم موضع گرفته و حجاج سنگر خود را دير قُرَّه قرار داده بود. اين دير به وسيله شخصى به نام قُرّه از قبيله لَخم در زمان پادشاهى مُنْذَر بنا شده بود. دير جماجم بين اين دير و كوفه فاصله مىانداخت. (2)
اين دير از آنِ كعب نامى از قبيله اياد بوده است. (3)
اين دير در «اُكَيراح» قرار داشته و منسوب به يكى از نزديكان پادشاه حيره به نام مَرْ عَبدا بن حنيف بن وَضّاح لخيانى بوده است. نام ديگر اين دير، «دير ابنوَضّاح» است. (4)
اين دير بين كوفه و حيره در مكانى خوش آب و هوا قرار داشته و به وسيله هند صغرا، دختر نعمان بن منذر بنا شده است.
داستان بناى اين دير از اين قرار بود كه پادشاه ايران بر نعمان غضب كرد و او را زندانى نمود. هندصغرا، نذر نمود كه اگر اين غضب برطرف شود، ديرى بنا كند
و تا آخر عمر در آن به عبادت بپردازد. حاجت او بر آورده شد و او به نذر خود وفا كرد. خالد بن وليد هنگام فتح حيره در اين دير با هند صغرا ملاقات كرد. مغيرةبن شعبه در سالهاى آخر عمر خود از هند خواستگارى نمود تا به همسرى دختر نعمان افتخار نمايد، اما هند او را ردنمود.
بعضى از جوانان كوفه براى تفريح به اين دير رفته و به خوشگذرانى و نوشيدن شراب مىپرداختند. گفته شده است كه به دستور نُعمان بن مُنْذَر پدر هند، پانصد قنديل (چراغدان، شمعدان) طلا و نقره در سقف ساختمان اين دير آويخته بودند و هنگام اعياد مسيحى فضاى آن را به وسيله گل سوسن، عود هندى، عنبر، گلهاى خوشبو و خوشبوكنندههاى ديگر خوشبو مىنمودند. (1)اين دير بعدها در ناحيه شمال شرقى كوفه واقع شد. (نقشه شماره7)
اين دير در غرب كوفه و نزديك نجف قرار داشت و آن را هند با كنيه اُمعمرو، دختر حارث بن عمرو كِندى بنا نموده بود. در بالاى سردر اين دير كتيبهاى نصب شده بود كه تاريخ ساخت و مشخصات ديگر دير در آن درج شده بود. تاريخ بناى اين دير زمان پادشاهى خسرو انوشيروان بوده است. (2)
كوفه دومين شهر اسلامى است كه پس از بنيان بصره در سال 14ه. ق شالوده آن پىريزىشد. (1)نقشهكشى اين شهر پس از كوچ قبايل مختلف عربِ پيروز در جنگ و نيز ايرانيان پيوسته به آنها، از مدائن، در سال 17ه. ق انجام گرفت. (2)اين كوچ به سبب ناسازگارى آب و هواى مدائن با طبع اعراب صورت پذيرفت.
قبايل ساكن كوفه به دو گروه بزرگ قبايل قحطانى و عدنانى تقسيم مىشدند. قبايل قحطانى متشكل از قبايل ساكن در يمن بودند كه اصطلاحاً به آنها «يمنىها» مىگفتند. قبايل عدنانى، قبايل مختلف سرزمين حجاز و نيز بعضى از قبايل، مانند تغلب را كه قبل از ظهور اسلام در سرزمين عراق مستقر شده بودند، شامل مىشد. (3)
ايرانيان ملحق شده به اعراب نيز گروه چهار هزار نفرى بودند كه در آستانه جنگ قادسيه سال 14ه. ق به سپاه سعد بن ابىوقاص پيوسته و همراه آن سپاه به نبرد با سپاه يزدگرد مشغول شده بودند و به آنها اصطلاحاً «حمراء» يا «حَمْراء ديلم» مىگفتند؛ زيرا نام رئيس آنان ديلم بود. (4)
1) تاريخ الطبرى، ج 3، ص 89 به بعد.
2) تاريخ الطبرى، ج 3، ص 147. طبرى اقوال ديگرى، همچون سال 18ه. ق را نيز نقل مىكند.
3) تاريخ التمدن الاسلامى، ج 4، صص 323 و 328؛ الحياة الاجتماعية و الاقتصادية فى الكوفه، ص 42؛ استراتيجية الفتوحات الاسلاميه، ص 41 به بعد. در اين باره و نيز معرفى قبايل قحطانى و عرفانى به تقصيل در فصل سوم، ذيل عنوان «تقسيمبندى قبايل» بحث خواهيم كرد.
4) فتوح البلدان، ص 279.
پس از تأسيس كوفه و رشد آن، سيل مهاجرت از نقاط مختلف مملكت اسلامى به آن سرازير شد و در تركيب جمعيت و نيز سهم قبايل و گروههاى مختلف از شهر كوفه، تغييراتى پديد آمد.
نقشهكشى و تقسيم شهر كوفه كه اصطلاحاً به آن «تخطيط» مىگويند، از مركز شهر آغاز و سپس شامل اطراف شد؛ بدين ترتيب كه ابتدا نقشه مسجد جامع در مركز شهر طرح گرديد و سپس ميدان شهر ترسيم شد كه قصر، مسجد، بازارها و مكانهاى ديگر در آن قرار داشت و پس از آن، زمينهاى اطراف، ميان قبايل و گروههاى مختلف تقسيم شد. (1)
شكل ظاهرى خانههاى كوفه در زمان مورد بحث ما، يعنى از 17-61ه. ق مراحل مختلفى داشته است. در سال 17ه. ق و هنگام تخطيط، افراد قبايل مختلف كه عمدتاً از قبايل چادرنشين بودند، چادرهاى خود را كه هميشه همراه خود داشتند، در محل سهم خود برپا نمودند و بدين ترتيب، شهرى مملو از چادرها تشكيل شد. (2)
برپا كردن چادر در صحرا و بيابان وسيع با برپا نمودن آن در قطعه زمينى محدود كه در اثر تراكم جمعيت، چادرهاى متعددى را در خود جاى داده بود، بسيار متفاوت مىنمود، ازاينرو اعراب كه مرحله تازهاى از حيات اجتماعى خود را تجربه مىكردند و قصد داشتند از كوچروى و صحراگردى، به
شهرنشينى روى آورند، از عُمر بن خطّاب خواستند تا به آنها اجازه دهد براى خود خانه بنا كنند. (1)
عمر كه از يك سو شهرنشينى اعراب و دلبستگى آنها را به زمين، مخالف روحيه جنگى مىدانست و از سوى ديگر، قصد آماده نگهداشتن لشكر براى ادامه فتوحات داشت، ابتدا با اين امر مخالف بود، اما بالاخره با اكراه و بىميلى و به سبب مخالفت نكردن با كوفيان، به آنها اجازه داد كه خانههاى خود را با نىهاى اطراف فرات بنا كنند. بدين ترتيب، اولين خانهها در كوفه بنا شد و به اين خانههاى از نى ساخته شده، اصطلاحاً «عريش» مىگفتند.
پس از مدت كوتاهى، آتشسوزى مهيبى در كوفه رخ داد و به علت قابل اشتعال بودن نىها، آتش خيلى زود منطقه وسيعى را فراگرفت و تعداد هشتاد خانه در اين آتشسوزى به كلى سوخت. پس از اين آتشسوزى، مردم كوفه از عمر خواستند تا اجازه دهد كه خانههاى خود را با خشت بنا كنند. عمر به شرط آنكه هر خانه بيشتر از سه اتاق نداشته باشد و مردم خانههاى خود را مرتفع و چند طبقه نسازند (2)، به آنها اجازه داد. بنابراين مىتوانيم چنين تصور كنيم كه خانههاى اوليه مردم كوفه، خانههاى يك طبقه با سه اتاق بوده و اينگونه خانهسازى در طول مدت خلافت عمر، يعنى تا سال 23ه. ق رايج بودهاست.
با آغاز زمامدارى عثمان و برداشته شدن تضييقات و محدوديتهاى زمان عمر و روى آوردن مردم به تجملات، شكل خانهها مىبايست تفاوت فراوانى با خانههاى زمان عمر مىكرد، به خصوص كه مردم كوفه ثروتهاى فراوانى از راه عطاء (3)و سهم خود در فتوحات به دست آورده بودند. البته شكل خانهها در اين زمان، تغيير عمدهاى نكرد؛ زيرا اين خانهها در زمينى محدود بنا شده و امكان تغيير
كلى در آن نبود، مگر اينكه چنين تصور نماييم كه مردم طبقههايى بر خانههاى خود افزوده باشند.
اما در مورد خانههاى تازه بنا شده در خارج از محدوده تخطيط، يعنى در اطراف شهر و در مركز و ميدان شهر كه جزء تخطيط اوليه به حساب ميدان آمده بود، مىتوان چنين تصوّر كرد كه اين خانهها، وسيعتر و زيباتر بنا شده بود. طبق روايتى تاريخى، فاصله بين دو خانه در زمان تخطيط، پنج ذراع (حدود5/2 متر) بود كه البته بعدها با بيشتر شدن تراكم جمعيت، ممكن بود، قسمتى از اين مقدار يا همه آن، جزء خانه شود. طبق همين روايت، خانههاى عدنانىها وسيعتر از خانههاى قحطانىها (يمنىها) بود؛ زيرا -چنانكه گفته شدهاست - عدنانىهاى بداخلاق، حاضر نبودند خويشان خود را كه به كوفه مهاجرت مىكردند، در ميان خود و سهم خود و خانه خود جاى دهند، ازاينرو تقريباً همان سهمى را كه در تخطيط اوليه به دست آورده بودند، داشتند. اما يمنىها خويشان مهاجر خود را در ميان خانههاى خود جاى مىدادند، بلكه بخشى از خانه يا زمين خود را به آنها واگذار مىنمودند، ازاينرو خانههاى آنان كوچكتر بود. (1)
در ميان روايات تاريخى و جغرافيايى، كمتر روايتى مىتوان يافت كه خصوصيات خانههاى كوفيان را در زمان مورد بحث ما بيان كرده باشد، با اين حال مىتوان از لابهلاى روايات تاريخى مطالب زير را استنباط كرد:
اولاً: اينكه خانههاى كوفه در آن زمان در داشته است و مانند خانههاى مكه در صدر اسلام و پس از آن تا زمان عمر نبوده كه بدون در بودند.
ثانياً: جنس درِ خانهها از آهن نبوده است؛ زيرا تكهاى از آهن چنان برجسته بوده كه در روايت ذكر شده است و اگر همه در از آهن بود، ديگر اشاره به تكه آهن لزومى نداشت. علاوه بر اين، با توجه به معمول بودن استفاده از چوب در آن زمان كه در درهاى دارالاماره و مساجد به كار مىرفت، به نظر مىرسد كه جنس درِ خانهها نيز از چوب بوده باشد. مسعودى در اين باره مىگويد: «جنس درها از تنه درخت خرما بود» . (1)
ثالثاً: اين تكه آهن در جايى از در واقع شده بود كه پيراهن خارج شونده به آن گير مىكرد. بنابراين چنين نتيجهگيرى مىشود كه محل وقوع آن، مانند دستگيرههاى امروزى در وسط و در كنار آن واقع شده بود. شايد هم بتوان چنين نتيجه گرفت كه اين تكه آهن يا خود به عنوان «كوبه» مورد استفاده قرار مىگرفته و يا در قسمتى از كوبه در واقع شده بود. بالاخره در روايت مسعودى چنين آمده است كه حضرت (عليه السلام) براى رها كردن پيراهن خود، در را كنده و در گوشهاى نهاد و آنگاه پيراهن خود را رها كرد. از اينجا مىتوان نتيجه گرفت كه درِ خانهها به راحتى كنده مىشد. (2)
اولاً: خانههاى كوفه همگى ناودان داشته و آب ناودان آنها به كوچه مىريخته است؛ زيرا اين نقل كه در صدد بيان يك استثناست مىگويد، شريح ناودان خانهاش را طورى ساخته بود كه آب آن به داخل خانه بريزد.
ثانياً: درِ خانههاى مردم كوفه قفل و كليد داشته است.
اولاً: ناودان آنقدر عريض بوده كه كودك خردسالى روى آن جاى مىگرفت.
ثانياً: آب ناودان به كوچه مىريخته است؛ زيرا مردم در كوچه تماشا مىكردند.
ثالثاً: پشتبام خانه متصل به كوچه بوده است، حال يا زير اين پشتبام اتاقى بنا شده بود و يا زير آن، دالان خانه واقع شده بود، چنانكه در بعضى از نقلهاى تاريخى سخن از دالان به ميان آمده است.
هنگام بيان اعمال قُطامه (زنى كه مشوق ابن ملجم براى قتل حضرت على (عليه السلام) بود) سخن از دهليز و دالان خانه او به ميان آمده است. (2)
در بعضى از كتابهاى تاريخى آمده است كه هانى بن عُرْوَه خانهاى براى زنان خود داشت. (3)حال اين خانه، اندرونى و بيرونى بوده يا جداگانه ساخته شده بود، روشن نيست.
در بعضى از نقلهاى تاريخى چنين آمده است كه مسلم بن عقيل هنگام عيادت عبيدالله بن زياد از شَريك بن اَعْوَر در خانه هانى، در خزانه اتاق هانى مخفى شد. حال مىتوان اين خزانه را چيزى شبيه صندوقخانه و پستو تصور كرد. (4)در گزارشى ديگر آمده است كه «شريك» تقاضاى آب نموده و كنيزكى كه
قصد رساندن آب به او داشت، هنگام عبور، مسلم را مشاهده كرد كه مخفى شده است. (1)بنابراين، چنين نتيجه مىگيريم كه پستوى اين اتاق به اتاق ديگر راه داشته است.
هنگام ذكر حوادث مربوط به مسلم چنين آمده است كه مردم كوفه او را از روى پشتبامها سنگباران مىنمودند. (2)از اينجا چنين نتيجهگيرى مىشود كه خانههاى كوفيان به اصطلاح امروزى، شمالى كه درِ آن به حياط باز مىشده نبوده است، بلكه اين پشتبامها يا روى اتاق يا روى دالان خانه و يا روى هر دو بنا شده بود.
در مورد مستراح و محل وقوع آن، گزارشى كه چگونگى آن و محل وقوع آن را توضيح داده باشد (كه آيا داخل خانه بوده يا خارج آن) نيافتيم. البته قبايل عربِ چادرنشين به سبب زندگى در بيابان گسترده، نياز چندانى به تهيه مكانى به نام مستراح نمىديدند، اما با شهرنشينشدن آنان و تراكم جمعيت، قطعاً بايد مكانى در داخل خانه يا خارج از آن براى قضاى حاجت تهيه شده باشد. در اين مورد، روايتى در وسائلالشيعه نقل شده است كه سيره حضرت على (عليه السلام) را هنگام رفتن به مستراح بيان مىكند كه به احتمال زياد دوران زندگى آن حضرت را در كوفه نيز دربرمىگيرد. اين روايت چنين است:
همانا اميرالمؤمنين (عليه السلام) هنگامى كه اراده قضاى حاجت داشت، بر درِ مَذْهَب (مستراح) مىايستاد و به طرف راست و چپ خود، رو به دو فرشته مراقب مىكرد و مىفرمود: از من دور شويد، به شما قول مىدهم تا هنگام خروج از اين مكان، كارى كه احتياج به نوشتن شما داشته باشد، انجام ندهم. (3)
از اين روايت امور زير استفاده مىشود:
اولاً: يكى از الفاظ رايج براى مستراح، لفظ مَذْهَب (محل رفتن) بوده است.
ثانياً: ساختن مستراح در آن زمان رايج بوده است.
ثالثاً: مستراح، در داشته است.
الفاظ ديگرى كه براى مستراح در روايات بهكار رفته، عبارت است از:
غايط (زمين گودال پست وسيع) : اين لفظ در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) بهكار مىرفته (1)و در قرآن نيز به همين معنا استعمال شده است. (2)
مُتَوَضَّأ (محل وضو) : اين لفظ در مورد زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) استعمال شده است. (3)
خَلا (تخليهگاه) . (4)
حَشّ. (5)
مَخْرَج (محل خروج) . (6)
كَنيف (نهانخانه) . (7)
مِبْرَز. (8)
در حفارىهايى كه در نيمه اول قرن بيستم در قصر كوفه صورت گرفته، آبراهها و چاههاى فاضلابى مشاهده شده (9)كه اگر ساختمان قصر را الگويى براى خانهها بگيريم، مىتوان به وجود اين چاهها در خانهها نيز پى برد. همچنين به مكانهايى برخورد مىكنيم كه آنها را با نام «مرافق» ذكر كردهاند كه به معناى مستراح و دستشويى و بهطور خلاصه سرويس خانه مىباشد.
اما وسيله شستن در آن زمان، ظرفى بوده كه از دو قطعه پوست روى هم دوخته شده تشكيل مىگرديد و به آن «إداوَه» مىگفتند. (10)حضرت على (عليه السلام) در جنگ نهروان از اين وسيله هنگام قضاى حاجت استفاده كرده است. (11)
1) وسائل الشيعه، ج 1، ص 215.
2) نساء: 43؛ مائده: 6.
3) وسائل الشيعه، ج 1، ص 217.
4) وسائل الشيعه، ج 1، ص 217.
5) وسائل الشيعه، ج 1، ص 236.
6) وسائل الشيعه، ج 1، صص 216 و 237.
7) وسائل الشيعه، ج 1، ص 214.
8) بحارالانوار، ج 76، ص 318.
9) جغرافية العراق و تاريخه القديم، ص 45.
10) لسان العرب، ج 1، ص 100.
11) وسائل الشيعه، ج 1، ص 215.
در مورد نورگيرها به روايتى دست يافتيم كه از وجود نورگير و پنجره در طبقه بالاى خانههاى كوفه حكايت دارد. اين روايت كه از قول زيد بن ارقم نقل شده چنين است:
من در اتاق طبقه بالايى خانه خود بودم كه در آن، پنجرهاى مشرف بر خيابان وجود داشت كه ناگاه اسراى كربلا را همراه با سرهاى شهدا مشاهده كردم و شنيدم كه سر امام حسين (عليه السلام) آيه قرآن تلاوت مىكرد. (2)
چنانكه در بخش قبل يادآور شديم، اولين مساكن كوفه خيمهها و چادرهاى كوچك و بزرگ بود كه ساكنان كوفه در سهم خود برپا كردند. اين چادرها از مو، كرك و پشم حيوانات اهلى به دست مىآمد و در بعضى مواقع و در زمانهاى بعد ثروتمندان چادرهايى از پوست حيوانات تهيه مىكردند. بعضى از چادرها نيز از پنبه به عمل مىآمد. نام اين چادرها با توجه به ماده بهكار رفته در آن و حجم آن تفاوت داشت. براى مثال به چادر تهيه شده از پشم، «خَبا» مىگفتند و چادر به عمل آمده از مو را «فُسطاط» مىناميدند و نام «بَجاد» را براى چادرى كه از كرك (كرك شتر) درست مىشد، انتخاب كرده بودند و به چادر تهيه شده از پنبه، «سُرادِق» (3)
مىگفتند و به چادرى كه از پوست حيوانات تهيه مىشد و فقط ثروتمندان قدرت تهيه آن را داشتند، «طَراف» مىگفتند. (1)
نوع ديگر مسكن در كوفه، خانههايى بود كه از نى و حصير درست شده و پوشش سقف آنها از برگ خرما بود. در گزارشى كه از ابن عباس نقل شده، آمده است كه ساكنان كوفه در آغاز، خانههاى خود را از نى مىساختند و هرگاه قصد رفتن به جنگ مىنمودند، خانههاى خود را تخريب كرده و صدقه مىدادند. (2)
بههرحال پس از آتشسوزى كوفه و سوختن خانههايى كه از نى درست شده بود و اجازه عمر مبنى بر ساختن خانهها از خشتخام، ساختن خانههاى خشتى آغاز گرديد. (3)خشت اين خانهها در خود شهر كوفه و در صحراها و جبانات (قبرستانها) مختلف آن ساخته مىشد، چنانكه در باره جبانه «عَزْرَم» -منتسب به شخصى از تيره بنىفهد- چنين آمده است كه در آن خشت مىزد و خشتهايش نامرغوب بود؛ زيرا خاك آن مخلوط با نى و سفال بود و هرگاه آتشسوزى رخ مىداد، ديوارهاى خشتى اين چنينى در آتش مىسوخت. (4)همچنين نقل شده است كه بعضى از بزرگان كوفه وصيت كرده بودند كه خشت عَزْرَمى در قبر بهكار نبرند. (5)از اين نقل تاريخى چنين نتيجه گرفته مىشود كه خشتهاى ديگر، مرغوب بوده و خشت عَزْرمى به دليل نامرغوبيت، در ميان آنها مشهور شده است.
پس از سپرى شدن دوران عمر و شروع دوران زمامدارى عثمان از سال 26ه. ق ساختن خانههاى آجرى (خشت پخته) آغاز گرديد. گفته شده است اولين كسانى كه خانههاى خود را با آجر بنا كردند، دو تن از صحابه مشهور، يعنى خَبّاببن اَرت و عبدالله بن مسعود بودند كه خانه آنان در مركز شهر قرار داشت. (6)
بنابراين مىتوان چنين تصور كرد كه در زمان خلافت حضرت على (عليه السلام) (سال 36-40ه. ق) بيشتر خانههاى كوفه از خشت و تعداد اندكى از آجر بنا شده بود. البته بعضى نيز از وجود كلبههاى نى در زمان آن حضرت خبر دادهاند. (1)
در زمان حكومت معاويه و در دوران امارت زياد بر كوفه (سال 50 - 53ه. ق) خانههاى آجرى به سرعت افزايش يافت؛ چنانكه نقل شده است كه بيشترين خانههاى آجرى را قبيله مُراد و خَزْرَجيان كوفه به خود اختصاص داده بودند. (2)درباره ساختمان مسجد در زمان زياد، گفته شده است كه وى در دوران امارت خود دست به بازسازى اساسى مسجد زد و آجر و ستونهاى آن را از اهواز آورد. (3)
بنابراين، مىتوان نتيجه گرفت كه در آن زمان هنوز آجرپزى در كوفه صورت نمىگرفت و مردم ناچار بودند كه آجر خانههاى خود را از نقاط ديگر، مانند حيره و اهواز تهيه كنند. همچنين با توجه به اهميت روز افزون كوفه و كاهش اهميت حيره و سيل مهاجرت از حيره به كوفه مىتوان چنين نتيجهگيرى كرد كه بعضى از مردم حيره آجر خانههاى متروك خود را از حيره به كوفه انتقال داده و از آنها براى ساختن خانههاى خود در كوفه استفاده مىكردند يا آن را به كوفيان ديگر مىفروختند. در بعضى از كتابهاى نيز از آجر بينالنهرين سخن به ميان آمده است. (4)
در بخش مربوط به مسجد و دارالاماره كيفيت ساخت آجرهاى اين دو مكان را بيان خواهيم كرد كه از آن چنين نتيجهگيرى خواهد شد كه در سال 60 و 61ه. ق خانههاى آجرى در كوفه بسيار فراوان بوده به حدى كه با خانههاى خشتى رقابت مىنموده است.
خانههاى افراد مشهور را كه نام آنها در كتابهاى تاريخ و جغرافيا آمده است، مىتوان به دو بخش خانههاى واقع در مركز شهر و خانههاى واقع در محلات شهر تقسيم كرد.
هنگام تخطيط و نقشهكشى شهر، فضايى حدود 23 هكتار مربع در مركز شهر براى ساختن مسجد، دارالاماره، ميدان اصلى شهر و بازارها اختصاص يافت و دور آن خندقى كشيده شد و به دستور عمر هيچ كس حق نداشت در اين محدوده خانهاى بنا كند. (1)اما به مرور زمان و در دوره عمر بخشهايى از مركز كه هنوز ساخته نشده بود به افراد مختلف واگذار شد؛ افرادى كه عمدتاً از مهاجران تازهوارد و از شخصيتهاى بزرگ اسلامى در آن زمان بودند. به هر حال، در اين محدوده، حدود سى خانه بنا شد (2)كه در اينجا به ذكر بعضى از آنها پرداخته مىشود:
حضرت على (عليه السلام) روز دوشنبه، 12 رجب سال 36پس از فراغت از جنگ جمل وارد كوفه و با استقبال كوفيان روبهرو شد و از او خواستند كه در قصر دارالاماره سكونت گزيند، اما ايشان امتناع نموده و موقتاً در خانه خواهرزاده خود، يعنى جُعْدَه فرزند ام هانى سكونت گزيده و پس از آماده شدن خانهاش در رحبه به آن مكان منتقل شدند. (3)رحبه، شامل ميدان شهر مىشد و در سمت غربى قصر واقع شده بود. (4)
خانه حضرت على (عليه السلام) در فاصله 85 مترى جنوب غربى مسجد جامع كوفه قرار داشت (1)، به همين دليل ابنجُبير و ابنبطوطه محل اين خانه را در آخر فضاى مسجد ذكر كردهاند. (2)پس از سكونت حضرت على (عليه السلام) در رحبه، اين مكان كه قبلاً با نام مطلق «رحبه» از آن ياد مىشد، به نام «رحب على (عليه السلام) » مشهور شد. (3)
طبق گزارش بعضى از كتابهاى تاريخى، آن حضرت (عليه السلام) در خانه خود، مكانى با عنوان مسجد كه شايد يكى از اتاقهاى خانه بوده است، بنا نموده بود. (4)همچنين چاه حفر شده به وسيله آن حضرت كه با نام «بئر على (عليه السلام) » مشهور شد و هنوز نيز وجود دارد، در اين خانه واقع شدهبود. (5)حضرت على (عليه السلام) در اين خانه از دنيا رفت و در همين خانه، مراسم تغسيل و تكفين آن حضرت انجام شد. (6)
در بعضى از احاديث چنين آمده است كه اين خانه، خانه عبدالله بن هُبَيره مخزومى پسر خواهر حضرت على (عليه السلام) بوده و ايشان به عنوان مهمان وارد آن خانه شده بود. (7)البته بعيد مىنمايد كه حضرت تمام مدت اقامت خود را در اين خانه به عنوان مهمان سپرى كرده باشد، مگر اينكه بگوييم كه عبدالله آن خانه را به حضرت على (عليه السلام) هديه كرده يا فروخته بود. در بعضى از توصيفات كه از وضعيت داخلى خانه حضرت شده است، فرش ايشان را حصيرى كوچك ذكر كردهاند. (8)از بعضى گزارشها چنين برمىآيد كه در كنار درِ خانه آن حضرت سكويى ساخته شده بود. (9)
1) ارشاد اهل القبلة الى فضل الكوفة، ص 216؛ موسوعة النجف، ج 1، ص 122؛ كوفه پيدايش شهر اسلامى، ص122؛ تاريخ الكوفه، ص 20.
2) رحلة ابنجبير، ص 188؛ رحلة ابن بطوطه، ص 219.
3) الحياة الاجتماعية، ص 295.
4) ترجمة الامام على (عليه السلام) ، ج 3، ص 297.
5) تاريخ الكوفه، ص 25.
6) ارشاد اهل القبله، الى فضل الكوفه، ص 216.
7) ارشاد اهل القبله، الى فضل الكوفه، ص 216.
8) تاريخ من دفن فى العراق، ص 228.
9) بحارالانوار، ج 100، ص 416.
ظاهراً اين خانه نيز در رحبه واقع شده بود؛ زيرا حضرت در بدو ورود فرمود كه من در رحبه سكنا مىگزينم، و سپس به اين خانه آمد. (1)
اين خانه نيز در رحبه واقع شده بود و - چنانكه گفتيم - يكى از اولين خانههايى بود كه تمام آن يا بخشى از آن با آجر بنا شده بود. زمين اين خانه را عمر به ابنمسعود بخشيد. (2)در بعضى از منابع تاريخى چنين آمده است كه اين خانه در قسمت ديوار پشتى مسجد، يعنى در شمال آن واقع شده بود. (3)(نقش شماره 7)
وليد بن عقبه از سال 26 - 30ه. ق در زمان عثمان عهدهدار حكومت كوفه بود (4)، خانه او كه خانهاى اشرافى بود، در سمت شرق مسجد و قصر، نزديك محل بازار قرار داشت. هنگامىكه حضرت على (عليه السلام) وارد كوفه شد، از ايشان سؤال شد كه شما در كداميك از دو قصر اقامت مىگزينيد؟ (5)حال با توجه به اينكه در منابع جز از يك قصر، آن هم قصر دارالاماره سخن به ميان نيامده است، به نظر مىرسد كه قصر دوم همين خانه وليد باشد.
عماره برادر وليد بود. خانه او نزديك قصر قرار داشت. در روايات تاريخى وارد شده است كه طرفداران مختار در سال 66ه. ق از ديوار قصر كه نزديك خانه عماره واقع شده بود، به وسيله طناب بالا رفتند. (6)(نقشه شماره 7)
در بعضى از كتابهاى جغرافيايى چنين آمده است كه عمر بن خطاب «نصف آرّى» را به ابوموسىاشعرى بخشيد. (1)آرى، محدودهاى وسيع در جنوب شرقى مسجد و دارالاماره در مركز شهر و قبل از شروع تخطيطها بوده (نقشههاى شماره 3 - 5) كه در آن اسبهاى سپاه (حدود چهار هزار اسب) ، نگهدارى مىشد. (2)خانه ابوموسى نزديك «درب الروميين» قصر واقع شده بود. (3)(نقشه شماره 7)
از آنجا كه نصف آرّى، مكان وسيعى بود، عمر كسان ديگرى را نيز با او شريك كرد.
عمر نصف ديگر آرّى را به حذيفة بن يمان و افرادى از طايفه «عَبْس» بخشيد. (4)
اين دو خانه كه از اقطاعىهاى (بخششهاى) عمر بود، در همسايگى خانه ابنمسعود قرار داشت. (5)
اين خانه در سمت شرق ديوار مسجد و در همسايگى خانه ابنمسعود قرار داشت. عمر زمين آن را به او بخشيده بود. (6)وى بين سالهاى 50 - 53ه. ق در حكومت زياد و بين سالهاى 60 -67ه. ق در حكومت عبيدالله بن زياد (كه هر دو
بهطور همزمان حكومت بصره و كوفه را در اختيار داشتند) از سوى آنها هر سال به مدت شش ماه حكومت كوفه را در اختيار داشت. ميثم تمّار يكى از باوفاترين ياران حضرت على (عليه السلام) ، نزديك اين خانه به دار آويخته شد. آن حضرت اين مطلب را پيشگويى كرده و به اوگفته بود. (1)(نقشه شماره 7)
اين خانه نزديك خانه عمرو بن حُرَيث و ابنمسعود و كنار مسجد بود كه عمر زمين آن را به طلحه بخشيده بود. (2)خاطر نشان مىشود طلحه همان كسى است كه يكى از سران اصلى لشكر بصره در جنگ جمل بود.
عُمَر قطعه زمينى در مركز شهر و در شمال مسجد و قصر به خالد بخشيد و او خانه خود را در آن بنانمود. وى يكى از سرداران سپاه سعد بن ابىوقاص بود. (3)(نقشه شماره7)
خانه سعد كه زمين آن اقطاعى از سوى عمر بود، نزديك خانه سلمان بن ربيعه قرار داشت و كوچه كوچكى بين آنها فاصله انداخته بود. (4)(نقشهشماره8)
اين خانه در همسايگى خانه عمرو بن حريث قرار داشت. (5)
اين خانه در شمال مسجد و نزديك ديوار شمالى آن قرار داشت. مسلم بن عقيل هنگام ورود به كوفه در اين منزل سكنا گزيد. اين خانه بعدها به خانه مُسَيب معروف شد. (1)(نقشه شماره 7)
اين خانه كه زمين آن از اقطاعىهاى عمر به شمار مىرفت، در «چهار سوق خُنَيس» (شهارسوجخنيس) قرار داشت (2)و -چنانكه گفته شد- يكى از اولين خانههايى بود كه ورودى يا تمام آن با آجر بنا شده بود. (3)
اين خانه در محله كِنْده، واقع در جنوب كوفه بود. خانه زيد دو طبقه بود و بالكن آن بر خيابان اشراف داشت. (4)
خانه جرير در محله «بجيله» واقع در غرب كوفه بود. (5)
خانه او در محله طى واقع در شمال كوفه بود. (6)
خانه او نزديك چهار سوق خنيس واقع شده بود و نامگذارى چهار سوق به خنيس به سبب خانه او بوده است. (1)
او كه از شيوخ و بزرگان قبيله مِذْحَج بود خانهاى در ميان زمينهاى تيره اَسْلَم، در جنوب غربى كوفه بنا نمود. (2)در بخش شكل ظاهرى خانهها يادآور شديم كه هانى خانهاى نيز براى زنانش داشت و نيز بعضى از خصوصيات خانه او را شمرديم. هانى از مسلم بن عقيل در اين خانه پذيرايى كرد.
او يكى از رؤساى قبيله كِنْده و يكى از ثروتمندترين افراد كوفه بود كه خانه اشرافى خود را در محله كنده، در جنوب كوفه بنا نموده بود. او در سال 42ه. ق از دنيا رفت و در خانهاش دفنشد. (3)
خانه او در محله انصار كوفه قرار داشت. (4)قرظه يكى از اصحاب پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) بود كه در جنگ احد و جنگهاى ديگر شركت كرد. او يكى از ده نفرى بود كه عمر آنها را همراه عمّار ياسر به كوفه فرستاد. او فاتح رى در سال 23ه. ق بود. حضرت على (عليه السلام) هنگام حركت به سوى بصره براى جنگ جمل او را جانشين خود در كوفه قرار داد.
هنگام تخطيط اوليه كوفه، در محدوده سه هكتارى مركز شهر كه دور آن خندق كشيده شد، محل بازارها نيز تعبيه شد. به نوشته يعقوبى اين محل كه نزديك قصر و مسجد جامع بود، تا خانه وليد و سپس بازار كبابپزها (قلاّنين) و آنگاه به سوى محله ثقيف و اشجع (در شمال كوفه) امتداد پيدا مىكرد. (1)بنابراين اگر بخواهيم آن را بر جهات جغرافيايى تطبيق نماييم بايد بگوييم كه اين محدوده از شرق مسجد جامع و قصر تا شمال اين دو مكان امتداد داشته است (2)به عبارت دقيقتر، اسواق (بازارها) جبهه شمالى مسجد را احاطه مىكرده و به جبهه شرقى مسجد با فاصله كمى از گوشه شمالى قصر مىرسيده است. (3)در روايات تاريخى چنين آمده است كه سعد بن ابىوقاص در قصر از سر و صداى مردم اذيت مىشد. (4)البته آنچه گفته شد بازار بزرگ و اصلى شهر بود و بعدها بازارهاى ديگرى در گوشه و كنار كوفه به وجود آمد. يكى از مهمترين بازارهايى كه در كنار شهر واقع شده بود، كُناسه نام داشت. از آنجا كه از اين بازار به عنوان محل عمومى نيز استفاده مىشد، در بخش اماكن عمومى مورد بحث قرار خواهد گرفت. محلى كه در مركز شهر به عنوان بازار ناميده مىشد، خود، بازارچههاى كوچك تخصصى را در برمىگرفت كه پيشهوران هر شغل، در بازار مخصوص به خود مشغول كار مىشدند.
هنگام تخطيط كوفه و پياده كردن نقشه بازارها، عمر بن خطاب فرمانى صادر كرد مبنى بر اينكه زمين بازار نيز مانند زمين مسجد در مالكيت هيچكس قرار
نمىگيرد، بلكه هر كس زودتر مكانى را اشغال كرد، نسبت به آن مكان، اولويت دارد تا اينكه از خريد و فروش خود فارغ شده و به خانه خودبرود. (1)به نظر مىرسد اين سنت تا زمان امارت خالد بن عبدالله قَسْرى كه از طرف سليمان بن عبدالملك حكومت عراق را بر عهده داشت، ادامه يافته بود. در اين زمان خالد براى بازاريان دكانهايى ساخت و اهل هر حرفه را در بازارى مخصوص به خود جاى داد و درآمد بازار را براى سپاه ده هزار نفرى خود در نظر گرفت. (2)
در زمان تأسيس بازار (سال 17ه. ق) در كنار آن، مكانى مخصوص براى توقف شتران در نظر گرفته بودند كه به آن «مَناخ» مىگفتند. تاجران و مشتريان و بازاريان شتران خود را در اين مكان پارك مىنمودند! ! (3)
در زمان مورد بحث ما، يعنى از سال 17- 61ه. ق سقف بازار -بدون آنكه تقسيم به دكانهاى مختلف شود - يكپارچه به وسيله حصير و بوريا پوشيده شده بود و -چنانكه گفته شد- اين دكانها در زمان خالد بن عبدالله و به دستور او ساخته شد. (4)در بعضى از گزارشهاى تاريخى از ستونها و پايههاى بازار (عُمُدالسوق) در زمان مورد بحث ما سخن به ميان آمده است. (5)
بعضى بر اين باورند كه بازارهاى تخصصى در زمان خالد بن عبدالله پديد آمد (6)، اما با مراجعه به روايات تاريخى در مىيابيم كه بسيارى از اين بازارها در زمان مورد بحث ما هرچند به صورت اجتماع چند نفر معدود، وجود داشته است. براى
مثال در بعضى از روايات چنين آمدهاست كه حضرت على (عليه السلام) در بازارها مىگشت و بازاريان را ارشاد مىكرد. برنامه يك روز آن حضرت (عليه السلام) اينگونه بوده است: هنگامى كه به بازار شتر فروشان رسيد، فرمود: بفروشيد و سوگند نخوريد، زيرا سوگند كالا را رواج مىدهد، اما بركت را از بين مىبرد. سپس به بازار خرمافروشان رفت و فرمود: اى خرما فروشان، فقرا را غذا دهيد تا كسب و كارتان پيشرفت كند. آنگاه در حالىكه مسلمانان او را همراهى مىكردند، به بازار ماهىفروشان رفت و فرمود: نبايد در اين بازار، ماهى كه در آب مرده است، فروخته شود. سپس به بازار كرباسى فروشان رفت و پيراهنى به قيمت سه درهم خريدارى كرد. (1)
در اينجا بازارهاى تخصصى در زمان مورد بحث را با توجه به روايات تاريخى معرفى مىنماييم:
طبق گزارشهاى موجود، محل اين بازار نزديك خانه پسران ابىمُعيط بوده است (2)كه به نظر مىرسد منظور خانه وليد و برادرش عُماره پسران عقبة بن ابىمعيط باشد. احتمالاً همين بازار بوده كه در زمان طبرى از آن با عنوان «سوق الجزارين؛ بازار شتركشانسلاّخان) ، ياد شده است و به عنوان محل قتل مسلم مشخص گرديده است. (3)با توجه به اينكه محل قتل مسلم نزديك قصر بوده (4)، مىتوان نتيجه گرفت كه اين بازار نزديك قصر بوده است.
اين بازار در روايت تاريخى گذشته ذكر شد، و در روايت تاريخى ديگرى موقعيت آن نزديك مسجد تعيين شده است. در اين روايت چنين آمده است كه
هنگام شعلهور شدن قيام مسلم در كوفه، ديدهبانان عبيدالله از سمت بازار خرمافروشان وارد مسجد شده و فرياد بر آوردند كه «ابنعقيل» آمد. (1)
اين روايت نشان مىدهد كه بازار خرمافروشان چسبيده به مسجد و احتمالاً مكانى بين مسجد و قصر بوده است.
از اين بازار در روايت پيشين و نيز در كتابهاى روايى شيعه، در زمان حضرتعلى (عليه السلام) ياد شده (2)و مكان آن احتمالاً در مركز شهر بوده است.
چنانكه از روايت فوق به دست آمد، در اين بازار انواع لباس خريد و فروش مىشده است. مكان آن نيز احتمالاً در مركز شهر بوده است.
صاحب كتاب تجاربالامم اين بازار را با بازار شتركُشان (سوق الجذّارين) يكى مىداند و اين دو را به صورت ترديد، محل قتل مسلم ذكر مىكند. (3)احتمالاً اين دو عمل، يعنى فروش گوشت شتر و تهيه و فروش كفش در همين بازار صورت مىگرفته يا شايد بعدها بازار شتركُشان به بازار كفشفروشان تبديل شده است.
در اين بازار نوعى از اسب با عنوان «بِرذَوْن» خريد و فروش مىشده است. در يك روايت تاريخى چنين آمده است كه شخصى از تيره فَزار قبل از جنگ صفين به حضرت على (عليه السلام) اعتراض كرد و از ترس مردم فرار نمود. مردم در مكانى از بازار
كه در آن برذون خريد و فروش مىشد، به او رسيده و او را كشتند و حضرت (عليه السلام) ديه او را از بيت المال قرار داد. (1)از اين روايت چنين به دست مىآيد كه اين قسمت از بازار، نزديك مسجد واقع بوده است؛ زيرا به احتمال زياد، اعتراض در مسجد و هنگام سخنرانى حضرت بوده است.
صيرفىها كسانى بودند كه بهكار تبديل پولهاى طلا و نقره (درهم و دينار) و شناسايى انواع نقود و تشخيص نقود تقلّبى از نقود سالم اشتغال داشتند. در روايت تاريخى چنين آمده است كه حضرت على (عليه السلام) ميثم تمّار را به اين مكان آورده و موضع شهادت او را به وى نشان داده است. (2)با توجه به اينكه محل به دار آويختهشدن و سپس شهادت ميثم، در همسايگى خانه عمرو بن حُرَيث بوده است، مىتوان محل تقريبى اين بازار را سمت شرق مسجد دانست.
از اين عنوان در يك روايت تاريخى در زمان امارت وليد بن عُقْبه (سال 23-30ه. ق) ياد شده است كه در آن، عبارت «بعض الصَياقله» آمده است. (3)صياقله جمع صيقلى و به معناى تيزكنندگان شمشير مىباشد كه احياناً به خريد و فروش شمشير نيز مشغول بودهاند. گرچه در اين روايت از عنوان «بازار» استفاده نشده است، اما عبارت «بعضالصياقله» از اجتماع چند صيقلى در يك مكان، حكايت مىكند.
در يك روايت تاريخى چنين آمده است كه مختار ثقفى در اين بازار به قتل رسيد. با توجه به اينكه محل قتل مختار نزديك قصر بوده (4)، درمىيابيم كه اين مكان
نيز در كنار قصر بوده است. البته عبارت طبرى به گونهاى است كه دلالت دارد اين مكان در زمان خود او به اين نام معروف بوده است نه در زمان قتل مختار؛ يعنى در سال 67ه. ق.
بعضى از نويسندگان معاصر اين بازار را مكان فروختن روغن كنجد، غوز پنبه و كتان معرفى نموده و مكان آن را نزديك دارالاماره تعيين كردهاند. (1)
اين بازار كنار بازار خرما فروشان قرار داشته است (2)، اما مطمئناً نمىتوان وجود آن را در زمان مورد بحث ثابت كرد. (3)
از اين بازار در ماجراى كشته شدن هانى بن عروه به دستور عبيدالله ياد شده است. (4)البته سينيون مكان آن را در منتهىاليه سهم مِذْحَج (در جنوب غربى كوفه) تعيين كرده است. (5)بنابراين، اين بازار از مركز شهر، دور بوده است.
از اين دو بازار در روايتى تاريخى ياد شده است كه در بخش بعد به آن پرداخته خواهد شد. (6)
در بسيارى از كتابهاى تاريخى و جغرافيايى به نام بسيارى از بازارهاى تخصصى اشاره شده است كه به نظر مىرسد بيشتر يا تمام آنها در زمان خالد بن
عبدالله قسرى و بعد از آن بهوجود آمده باشد و در زمان مورد بحث ما وجود خارجى نداشته باشد، همچنانكه احتمال دارد بعضى از بازارهاى ياد شده نيز چنينباشد.
در اينجا براى تكميل بحث، به اين بازارها اشاره مىشود:
چهارده - بازار زينسازان يا زينفروشان (سوق السَرّاجين) (1)
امام صادق (عليه السلام) در حديثى به نام اين دو بازار اشاره كرده و از حديث چنين ظاهر مىشود كه اين دو بازار نزديك مسجد جامع قرار داشته است. (2)
اين بازار نزديك خانه وليد در مركز شهر قرار داشته است. (3)
اين بازار نيز نزديك مسجد بوده است. (4)
در فصل هفتم (تغذيه) در باره سويق و معناى آن بحث خواهد شد. (5)
نوزده - بازار سركهفروشها (سوق الخلاّلين) (6)
بيست - بازار زرگرها (سوق الصاغه) (1)
بيست و يك - بازار عطرفروشان (سوق الحَنّاطين) (2)
اين بازار در منتهىاليه غرب كوفه قرار داشته است. (3)
بيست و سه - بازار گلفروشان (باعَة الأزْهار) (4)
اين بازار نزديك خانه وليد بوده است. (5)
اين بازار در شمال مسجد جامع واقع بوده است. (6)
اين بازار احتمالاً در جوار بازار خزفروشان يا درون آن قرار داشته است. (7)
نظارت بر بازار و دقت در رعايت حلال و حرام در بازار و مراقبت دائم از مقياسهاى توزين آن زمان كه احتمال كم يا زياد شدن در آن مىرفت و نيز مواظبت بر نقود و سكّههاى رايج از جهت مغشوش بودن و خالص بودن، يكى از
وظايف حكومت اسلامى از صدر اسلام به حساب مىآمدهاست. (1)گزارشهاى تاريخى چندى نيز اين نظارت را در دوران محل بحث ما اثبات مىنمايد كه در ذيل به برخى از آنها اشاره مىشود:
يك- در بخش قبل، روايتى كه بيانگر نظارت حضرت على (عليه السلام) بر بازارهاى مختلف كوفه بود، ذكر شد.
دو- شخصى به نام ابوسعيد مىگويد:
حضرت على (عليه السلام) سوار بر قاطر پيامبرخدا (صلى الله عليه و آله) شد و در حالىكه من او را همراهى مىكردم به محل ماهىفروشان (در بازار) رسيديم. حضرت (عليه السلام) آنان را به دور خود جمع كرد و فرمود: «مىدانيد براى چه شما را جمع نمودم؟» گفتند: «خير» . فرمود: «[براى اين شما را جمع نمودم كه به شما بگويم]، از خريد و فروش جِرّيث (نوعىمارماهى) و مارماهى و ماهى كه در آب مرده باشد، خوددارى كنيد» . (2)
روايتى ديگر نزديك به اين مضمون، نقل شده است كه در آن همراهان آن حضرت، «شرطةالخميس؛ نيروهاى انتظامى» ذكر شدهاند، در حالىكه در دست آن حضرت تازيانهاى بوده است. در اين روايت از تنبيه فروشندگان ماهىهاى حرام توسط على (عليه السلام) سخن به ميان آمده است. (3)
سه- طبق نقلى حضرت على (عليه السلام) در حالىكه والى بود، به تنهايى در ميان بازار راه مىرفت و اشياى پيدا شده را معرفى مىنمود (تا صاحبانش را بيايد) و هرگاه به فروشنده و بقال برخورد مىكرد، قرآن را باز نموده (و به عنوان نصيحت) اين آيه را تلاوت مىفرمود:
تِلْكَ الدَّارُ الآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ (قصص: 83)
سراى آخرت را براى كسانى قرار مىدهيم كه اراده برترىطلبى و فساد در روى زمين را نداشته باشند. (1)
چهار- بنابر نقلى ديگر، حضرت على (عليه السلام) در بازارها مىگشت و مردم را به تقواى الهى و نيكو معامله كردن سفارش مىفرمود و مىگفت: «[اى مردم!] پيمانه و ميزان را استيفا نماييد [و كم ندهيد]» . و نيز به قصابان مىفرمود: «درون گوشت ندميد [تا وزن آن زياد شود]» . (2)
پنج - از قول شريح، قاضى كوفه چنين نقل شده است:
من همراه حضرت على (عليه السلام) در حالىكه تازيانهاش را در دست داشت، در بازار مىگشتم و او مىگفت: «اى جماعت تاجران! به حق بگيريد و به حق بدهيد تا سالم بمانيد و از اينكه كالاى خود را به سود كم بفروشيد، ابا ننماييد تا از سود زياد نيز محرومنشويد» . (3)
شش- در مورد زياد بن ابيه، حاكم كوفه نيز نقل شده است كه گاهگاهى خود براى سركشى و نيز تفتيش قيمتها و بررسى پيمانهها (مكائيل) و ترازوها (موازين) به بازارها مىرفت و در مواقع ديگر از عاملانى كه براى اين منظورها در بازارها گذاشته بود، پرسش مىكرد. (4)
كمكم اين نظارت در دهههاى بعد موجب تأسيس نهاد حسبه در بازار گرديد و وظيفه نظارت بر بازار به عهده محتسب گذاشته شد. همچنين در بعضى از گزارشهاى تاريخى كه احتمال دارد مربوط به زمان مورد بحث ما باشد، از شخصى به نام «عريف بازار» ياد شده است (5)كه وظيفه حلّ اختلافات بين فروشندگان يا بين فروشنده و خريدار را به عهده داشت و نصب اين مقام در بازار به عهده قاضى شهر بود. در يكى از اين روايات كه مربوط به دوران قضاوت شريح
در كوفه مىباشد، آمده است:
ماجرايى در بازار گربه و ماجرايى در بازار مرغ اتفاق افتاد، در اين ميان، عريف هر دو بازار قضاوت كردند، اما فقط قضاوت عريف بازار گربه درست بود و بدين سبب، شريح قاضى، منصب عرافت هر دو بازار را بدو واگذار كرد. (1)
بهطور كلى مساجد كوفه همچون ساير مساجد بنا شده در صدر اسلام مانند مسجد مدينه و مسجد قبا بسيار ساده بنا شد و به مرور زمان، پيرايهها و زينتها به آنها ملحق شده، سادگى اوليه خود را از دست دادند.
شكل عمومى اوليه مساجد كوفه را مىتوان به صورت يك چهار ديوارى تصور نمود كه قسمت قبله آن، به صورت مسقّف در آمده بود و با عنوان مُصَلّى يا «ظِلَّه؛ سايبان» براى تشكيل صفوف نمازگزاران آماده مىشد.
از آنجا كه مكه (قبله) در جنوب غربى كوفه قرار داشته، مىتوان اين فضاى مسقف را در قسمت جنوبى مساجد كوفه تصوّر نمود و متقابلاً درِ ورودى مسجد را در سمت شمال يا شرق و غرب فرض كرد. سقف مساجد در آغاز از حصير و برگ خرما و تنه درختان پوشيده مىشد و بعدها به مرور زمان به خشت يا آجر تبديل مىگشت. محراب مسجد طبق سنّت اصلى، مقدارى پايينتر از سطح مسجد بنا مىشد.
مساجدى كه فضاى مسقف آنها وسيع بود به ستونهايى براى نگاه داشتن سقف نياز داشتند. براى اين ستونها ابتدا از تنه درختان و سپس از ستونهاى سنگى استفاده مىكردند. تعداد اين ستونها نسبت مستقيم با وسعت فضاى مسجد داشت. در پشتبام مسجد، مأذنهاى براى اذان گفتن و اعلام وقت نماز وجود داشت.
سنگفرش قسمت غير مسقّف مسجد كه با عنوان صحن يا مؤخره از آن ياد مىشد، خاك يا ريگ و شن بود. (2)
بعضى بر اين باورند كه چون قبله به سمت جنوب بود و نظام صفوف نماز اين اقتضا را داشته كه تعداد نفراتى در طرف راست و چب امام جماعت در پشتسر امام باشند، پس طول مصلّى، شرقى - غربى و عرض آن جنوبى - شمالى بوده است. (1)البته اثبات اين مطلب به تأمل بيشترى احتياج دارد. بههرحال، مىتوان ساختمان مسجد جامع كوفه را الگويى براى ديگر مساجد آن، هرچند در ابعاد كوچكتر، تصور كرد و تحولاتى را كه در طول زمان بر اين مسجد جارى شده است به مساجد ديگر سرايت داد.
آنچه از تاريخچه مسجد جامع در محدوده كار ما قرار مىگيرد، به سه بخش مسجد قبل از اسلام، مسجد در زمان سعد بن ابىوقاص و مسجد در زمان زياد بن ابيه تقسيم مىشود.
بسيارى از نويسندگان اهلسنت و نيز مستشرقان، پيشينه تاريخى براى مسجد قبل از اسلام تصور ننمودهاند، زيرا به نظر آنان شهر كوفه و به تبع آن مسجد كوفه، قبل از اسلام وجود خارجى نداشته است. اما از نظر روايات شيعه، اين شهر و مسجد آن پيشينه و قدمت چند هزار ساله دارد و آثار اين قدمت به صورت نمادهايى در داخل مسجد مشخص شده است. از نظرگاه اين روايات، بنيان اين مسجد در زمان حضرت آدم (عليه السلام) پىريزى شده و وسعت آن بسيار بيشتر از وسعت و گنجايش آن بعد از اسلام بوده است. (2)در زمانهاى بعد، خانه نوح و نمازگاه او،
محل كشتى ساختن وى و بالاخره تنورى كه آب از آن فوران نمود و وقوع طوفان نوح را اعلان نمود، در اين مسجد قرار داشت كه هم اكنون نيز مكانى در مسجد با عنوان محل «تنور» ، مشخص است. (1)طوفان نوح اين مسجد را به كلى ويران كرد. (2)اما باز در روايات از اين مسجد به عنوان مصلاّى ابراهيم (عليه السلام) ياد شده است كه بر آباد بودن اين مسجد در زمان آن حضرت دلالت مىكند. (3)
در زمانهاى بعدى روييدنگاه بوته كدو كه حضرت يونس (عليه السلام) را پوشانيد و نيز جايگاه و مخفيگاه عصاى موسى (عليه السلام) و انگشتر سليمان (عليه السلام) در اين مسجد ذكر شده است. (4)همچنين مصلاّى حضرت خضر (عليه السلام) و خانه حضرت ادريس (عليه السلام) را در اين مسجد تعيين نمودهاند. (5)و بالاخره در روايتى، اين مسجد به عنوان مصلاى1070 پيامبر معرفى شده است. (6)
بعضى از مطالب فوق در كتابهاى اهل سنت نيز راه يافته است (7)كه به نظر مىرسد مستند آنها روايات شيعه در اين باب باشد.
در سال 17ه. ق هنگامى كه سعد و مشاورانش قصد پىريزى نقشه شهر كوفه را نمودند، اولين مكانى كه در اين نقشهكشى مشخص شد، مسجد جامع كوفه بود. (8)اين مكان به عنوان نقطه مركزى شهر به حساب آمد و فاصله آن تا فرات كه در شرق آن قرار داشت، حدود 5/1 كيلومتر بوده است. (9)مسجد جامع كوفه به شكل
مربع كه ابعاد هر ضلع آن 110 متر بود، ساخته شد. (1)(نقشه شماره 10)
بنابراين مساحت، رقمى معادل زير به دست مىآيد:110\ 12100 * 110 يعنى 12 كيلومتر و 100 متر مربع.
از اينجا مىتوان به صحت اين سخن پى برد كه گفته شده است مسجد اوليه، گنجايش جمعيت چهل هزار نفرى جنگجويان را داشته است (2)زيرا اگر فرض شود هر چهار نفر در يك صف، يك متر فضا اشغال نمايند. بنابراين هر صف 110 مترى حدود 440 نفر را در خود جاى مىدهد و اگر فرض شود مقدار عرض هر صف يك متر بوده است. بنابراين، حدود 110 صف تشكيل مىشده است كه رقمى معادل ذيل را در خود جاى مىداده است: 440\ 48400 * 110؛ يعنى هنگام برپايى نماز جماعت، مسجد گنجايش اين جمعيت را داشته است كه البته هنگام برپايى اجتماعات ديگر كه معمولاً مردم با فاصله كمترى مىنشينند، مقدار گنجايش مسجد بيشتر بودهاست.
قبل از آنكه خصوصيات مسجد بررسى شود، يادآورى اين نكته تاريخى ضرورى است كه پس از مدت كوتاهى كه از بنيان نهادن مسجد گذشت، به بيتالمال كه در گوشه قصر قرار داشت، دستبردى زده شد. سعد براى آنكه اينگونه امور ديگر تكرار نشود، مسجد را كه در فاصله دورترى از قصر قرار داشت، به سرعت خراب كرده و مقدارى به سمت جنوب و به طرف قصر تغيير مكان داد. (3)اينكه فاصله مسجد تا قصر چه مقدار بوده، در بخشهاى بعدى بررسى خواهد شد. اما آنچه از اين گزارش تاريخى مشخص مىشود اين است كه بناى مسجد اوليه يا بسيار ساده بوده و يا هنوز بنايى آن چنان نداشته كه به اين سرعت جابهجا شده است. بنابراين، مسجدى كه هماكنون توصيف مىشود، مسجد دوم
است نه مسجد اول. خصوصياتى كه براى اين مسجد ذكر مىشود، تا زمان زياد، يعنى سال 50ه. ق وجود داشته است. بنابراين، در زمان حكومت حضرت على (عليه السلام) در كوفه، يعنى از سال 36 - 40ه. ق نيز به همينگونه بوده است.
سازنده اين مسجد، معمارى ايرانى از اهل همدان به نام «روزبه» پسر بوذرجمهِر بود. (1)در قسمت جنوب مسجد و در سمت قبله، شبستان مسجد بنا شده بود كه به آن «ظِلّه» مىگفتند. (2)
طول اين شبستان حدود دويست ذراع (حدود 108متر) بود. (3)از مقدار عرض آن در كتابها نكتهاى ذكر نشده است، اما بعضى از مستشرقان عرض آن را بيست متر در زمان سعد ذكر كردهاند. (4)اين شبستان داراى چهارچوبه در، و در بود كه گفته شده به منظور جلوگيرى از ازدحام مردم در آن تعبيه شده بود. (5)
سقف اين شبستان از خشت خام يا آجر بوده كه از حيره تأمين مىشد و طاقبندى حتى روى آن انجام نشده بود، بلكه طاقى مسطح داشت. (6)ستونهاى مسجد از گونهاى سنگ آهكى سفيد و نرم به نام «رُخام» تهيه شده بود كه منابع تاريخى اصل اين ستونها را مربوط به ايرانيان مىدانند. (7)ظاهراً بايد اين سنگها از حيره به كوفه منتقل شده باشد. اندازه اين ستونها به اندازه و تعداد ستونهاى كليساهاى رومى آن زمان دانسته شده است. (8)بنابراين، مىتوان گفت كه مسجد سقفى بلند داشته است.
از آنجا كه تعيين شكل و اندازه و تعداد ستونها در زمان معينى مشكل است، در بخش جداگانهاى بررسى خواهد شد. بعضى از مستشرقان تعداد طاقنماهاى
مصلّى (بلاطها) را در زمان سعد 25 عدد ذكر كردهو عرض شبستان را بيست متر دانستهاند. (1)
محراب مسجد كه محل ضربت خوردن حضرت على (عليه السلام) نيز بوده، در سمت راست قبله قرار داشت. (2)مسجد در زمان حضرت على (عليه السلام) مأذنه نيز داشت. طبق روايتى، حضرت على (عليه السلام) در طلوع فجر صبح نوزدهم ماه مبارك رمضان، يعنى قبل از ضربت خوردن، طبق عادت هميشگى در آن مأذنه، اذان گفت. (3)
روشنايى مسجد در زمان حضرت على (عليه السلام) به وسيله قناديلى تأمين مىشد. (4)
اما قسمت غيرمسقّف مسجد كه به آن «صحن» مىگفتند (5)(تصوير شماره 5) نيز خصوصياتى داشته، از جمله اينكه ظاهراً كف صحن ابتدا پوشيده از خاك بوده است. همچنين طبق روايتى در زمان وليد بن عُقْبه صحن مسجد با شن و ريگ فرش شده بود كه مردم اين ريگها را به سمت فرماندار فاسق خود پرتاب مىنمودند. (6)ديوارهاى سمت راست، قبل از زمان «زياد» بسيار كوتاه بود، به گونهاى كه كسى كه در صحن مىنشست مىتوانست از آنجا دير هند و پل كوفه را كه روى فرات نصب شده بود، مشاهدهكند. (7)بر اين اساس بعضى احتمال دادهاند كه ديوارها حداكثر پرچينى از نى يا ديوار كوتاهى از خشت خام بود. (8)اما خصوصيات درهاى اين قسمت از آنجا كه تعيين زمان آن مشكل است، در بخشى جداگانه، بررسى خواهد شد.
بازسازى و گسترش مسجد كوفه به اُمراى ديگرى مانند مغيرة بن شعبه (1)كه از سالهاى 43 - 50ه. ق والى كوفه بود و نيز عبيدالله پسر زياد نسبت داده شده است. (2)اما مشهور آن است كه عمده تغييرات به وسيله زياد در فاصله سالهاى 50- 53ه. ق ايجاد شد. اين بازسازى مسجد براى زياد، هزينه هنگفتى دربر داشت به گونهاى كه از قول او نقل شده است كه در پاى هر ستون هجده هزار درهم خرج نمود. (3)(نقشههاى شماره 11 و 12)
معمارهاى اين مسجد دو نفر معمار از زمان جاهليت ذكر شدهاند كه طاقبندى و ستونبندى را مانند بناهاى رفيع ساسانى انجام مىدادند. (4)
در اينجا ابتدا با توجه به منابع تاريخى به تغييراتى كه زياد در مسجد ايجاد كرده بود، پرداخته مىشود و در بخش بعد گزارش باستانشناسىهاى اخير ذكر خواهد شد.
تغييراتى كه زياد بنا به نوشته منابع تاريخى در مسجد ايجاد كرد، از قرار ذيل است:
از آنجا كه جنوب مسجد متصل به دارالاماره و گسترش از دو طرف شرق و غرب صورت نگرفته است، نتيجه مىگيريم كه اين گسترش در طرف شمال مسجد، يعنى روبهروى قبله بوده است. (6)(نقشهشماره 9)
ستونهاى مسجد از كوههاى «اهواز» آورده شده و درون آنها سوراخ گرديده و با سرب و ميلههاى آهنى پر شده و در شبستان مسجد بهكار رفته است. (1)(تصوير شماره18) ارتفاع ستونها حدود سى ذراع (بيش از پانزده متر) بوده است. (2)
طاق مسجد از سادگى در آمده و به طاقهاى برجسته ساختمانهاى مجلّل ايرانى مانند طاقمدائن شباهتى يافته است. (3)
در روايتى مربوط به زمان «مسلم» و «عبيدالله» ، از «تخاتخ مسجد» ؛ «تختههاى مسجد» سخن به ميان آمده است كه بر وجود تخته در طاق دلالت مىكند. (4)
در دو طرف شبستان، دهليزهاى جانبى (مُجَنَّبات) وجود داشت. (5)«ابن جبير» كه در سال 500ه. ق از مسجد ديدار كرده است، مىگويد: «مسجد هفت بِلاط (دهليز جانبى \طاقنما) دارد كه پنج تاى آن در جانب قبله (روبهروى آن) و دو مورد ديگر در دو طرف شرق و غرب مىباشد» . (6)
«زياد» به جهت ترس از ترور و نيز به جهت رهايى از سنگاندازىهاى مردم، براى خود در سمت قبله در جايگاه محراب، مقصورهاى بنا نمود كه او را از صفوف نمازگزاران جدا مىكرد و احتمال ترور را به حداقل مىرساند. (7)
«زياد» ديوارهاى بلندى براى صحن مسجد بنا نمود. (8)
كف صحن را تماماً از ريگ فرش نمود و توجيه او اين بود كه مردم هنگام برآمدن از سجود، براى زدودن خاك كف دست خود، آن را فوت مىكنند و به مرور زمان ممكن است، اين عمل به عنوان سنت در نماز محسوب شود. (9)
در بعضى از منابع چنين آمده است كه مسجد جامع كوفه درهاى فراوانى داشت، زيرا قبيلههاى اطراف براى ورود خود به مسجد، درى تعبيه مىنمودند. (2)(نقشههاى شماره 10 - 12)
اما آنچه از اين درها در كتابهاى تاريخى ذكر شده، چهار در است:
اين در، نمازخانه مسجد، يعنى شبستان آن را به قصر متصل مىكرد. بنابراين در قسمت جنوب و قبله مسجد واقع بوده است. حضرت على (عليه السلام) از اين در رفتوآمد مىكرد. (3)عبيدالله بن زياد در سال 60ه. ق پس از فروكش شدن قيام مسلم بن عقيل (عليه السلام) فرمان به گشودن اين در نمود و از آنجا وارد مسجد شد. (4)از اين گزارش، وجود اين در استفاده مىشود. (5)(نقشههاى شماره 9 و 15)
اين در، در جهت عكس قبله، يعنى روبهروى آن و در سمت شمال مسجد واقع بود. بعضى از كتابهاى شيعى، نام قبلى اين در را «باب الثُعبان» ، يعنى درِ اژدها دانستهاند؛ زيرا در آنجا مارى بزرگ با حضرت على (عليه السلام) حرف زد و
بنىاميه به منظور فراموش شدن اين كرامت، اصرار به نامگذارى آن به «بابالفيل» نمودند. (1)
اما در باره نامگذارى «باب الفيل» روايات مختلفى ذكر شده است. در بعضى از گزارشها چنين آمده است كه فيلى در نزديكى اين در، در زمان حكومت «مغيرة بن شعبه» هلاك شد. در نقل ديگر چنين آمده است كه ساحرى براى مردم چنين وانمود كرد كه فيلى از اين در خارج شد در حالىكه سوار بر الاغىبود. در گزارشى ديگر چنين آمده است كه تغار بزرگى (اِجّانه) كه ظاهراً براى وضو گرفتن بوده به وسيله فيلى به اين مسجد حمل شده بود و از اين در وارد مسجد شد. (2)
گفته شده است كه اين در تنها درى بود كه در طول زمان باز ماند و بقيه درها در بسيارى از اوقات بسته يا از ميان رفته بود. (3)
اين در، در طرف راست مسجد، يعنى غرب آن واقع بود. (4)البته بعضى وجود آن را در قسمت جنوبى مسجد احتمال مىدهند. (5)اين احتمال به خصوص با توجه به اينكه قبيله كنده در جنوب مسجد ساكن شده بودند (6)، نزديك به نظر مىرسد. در بعضى از گزارشهاى تاريخى به جاى «باب الكنده» از «ابواب الكنده؛ درهاى كنده» ياد شده است (7)كه ظاهر آن بر تعدّد اين درها دلالت مىكند. از مجموع روايات چنين برمىآيد كه اين در به شبستان باز مىشده نه به صحن.
اين در به سمت بازار باز مىشد و در ضلع شرقى مسجد قرار داشت. (1)انماط جمع نَمَط و به معناى نوعى فرش گليم است (2)كه بر هودج مىافكندند. احتمالاً در اين قسمت از بازار، افراد اين شغل به كسب و كار خود مشغول بودهاند، لذا اين در به نام آنان ناميده شد. در بخش بازارهاى تخصصى به نام اين بازار اشاره كرديم و محل آن را نزديك خانه وليد دانستيم، بنابراين اين در نيز در همين حدود واقع بوده است. در بخش خانههاى مشهورين گفته شد كه خانه وليد در شرق مسجد قرار داشته است.
در منابع تاريخى - جغرافيايى اهل سنت فقط در سفرنامه ابنجبير و سفرنامه ابنبطوطه در باره تعداد ستونهاى مسجد و جايگاه آنها مطالبى آمده است. اما منابع روايى شيعه، به دليل فضيلت بعضى از ستونها و وقايعى كه در كنار آنها رخ داده است، در اين مورد گزارشهايى آوردهاند. مطالبى كه از مجموع اين روايات به دست مىآيد، از قرار زير است:
اول - مسجد، هفت ستون داشته (3)زيرا در اين روايات از ستون هشتم ياد نشده است.
دوم - بعضى از اين ستونها در شبستان اصلى و بعضى ديگر در صحن مسجد واقع بود. در اين روايات، از سه ستون در صحن، سخن به ميان آمده است. (4)
سوم - ستون پنجم (اگر شمارش از شمال، يعنى باب الفيل آغاز شود) در شبستان واقع بوده و به عنوان محل نماز حضرت ابراهيم (عليه السلام) ذكر شده است. اين ستون در سمت چپ بابالفيل قرار داشته است. (5)
چهارم- محل نماز حضرت على (عليه السلام) ستون هفتم كه نزديك باب كنده قرار داشته، معرفى شدهاست. (1)البته ستونهاى ديگر اين مسجد نيز به عنوان مصلاى آن حضرت (عليه السلام) ذكر شده است. (2)
در بعضى از روايات شيعه، از آثارى تاريخى در ميان مسجد كوفه سخن به ميان آمده است كه بهطور خلاصه به آنها اشاره مىشود:
اين دكّه، سكويى بود كه حضرت على (عليه السلام) روى آن مىنشست و به قضاوت مىپرداخت. (3)اين محل در صحن مسجد و در كنار بيتالطشت واقع شده بود. (4)در روايات شيعه نماز و دعاى ويژه اين محل وارد شده است. (5)
اين محل كه در صحن مسجد واقع شده يادآور يكى از شگفتآورترين قضاوتهاى حضرت على (عليه السلام) است كه در آن از شكم دخترى كه متهم به زنا شده بود، با تمهيداتى خاص زالويى بيرون آورد و به درون طشت انداخت. اين محل هماكنون در صحن مسجد و در زيرزمين قرار دارد كه به وسيله دو پلّه به سطح مسجد مىرسد. وجود اين محل در زير زمين، در اين زمان، بر بازسازى سطح صحن مسجد در طول دورانهاى مختلف دلالت مىكند. (6)براى اين محل نيز نماز و دعايى در روايات شيعه وارد شده است.
اين مكان كه در زيرزمين صحن مسجد كوفه و در وسط آن قرار دارد (1)، بنا به نقل بعضى از روايات شيعه، محل ساخته شدن سفينه و كشتى نوح (عليه السلام) بوده است. (2)هماكنون مردم به وسيله چند پله به داخل زيرزمين مىروند. در زيرزمين ايوانهاى چندى تعبيه شده است كه ارتفاع آنها به سطح مسجد كنونى مىرسد. (3)(تصوير شماره 15، 16، 17 و نقشه شماره13)
از اين محل در روايات شيعه به عنوان محلى ياد شده كه در آن تنور حضرت نوح (عليه السلام) قرار داشته (4)و فوران آب از آن به عنوان نشانه اعلام آغاز طوفان نوح (عليه السلام) در قرآن ياد شده است. (5)اين محل در كنار ابواب كنده و در طرف راست قبله مسجد واقع شده است. (6)ابنجبير كه در محرم سال 500ه. ق از كوفه ديدن كرده است، مىگويد: «در اين محل، مكانى همانند مسجدى كوچك ساخته شده و دور آن را با چوبهاى ساج محاصره كردهاند» . (7)
ابنجبير و ابنبطوطه هر دو گزارش كردهاند كه اين محراب به صورت اتاقكى مرتفع و محاصره شده به وسيله چوبهاى ساج، در قسمت راست محراب اصلى مسجد كوفه قرار دارد و مورد احترام مردم و شيعيان است. (8)
روايتى كه مستقيماً بيانگر وجود مستراح و دستشويى براى مسجد جامع باشد، مشاهده نشد، اما روايتى هست كه بهطور غير مستقيم مىتوان از آن وجود اين مكان را نزديك مسجد در زمان حضرت على (عليه السلام) اثبات كرد. اين روايت، پيشگويى حضرت على (عليه السلام) در باره شهادت ميثم تمّار است كه در آن، حضرت (عليه السلام) مىفرمايد: «دار تو نزديكترين دارها به مِطْهَره است» . (1)
«مِطهَره» به معناى وسيله طهارت گرفتن و نيز به معناى اتاقك يا مكانى است كه در آن تطهير حاصل مىشود. (2)
معناى اول در اينجا كاربرد ندارد، پس اين لغت در معناى دوم بهكار رفته است و با توجه به اينكه محل به دار آويخته شدن ميثم نزديك خانه عمرو بن حُرَيث در سمت شرقى ديوار مسجد جامع بوده (3)، مىتوان چنين استنباط كرد كه از اين مكان به عنوان دستشويى و احياناً وضوخانه مسجد جامع استفاده مىشده و به همين سبب چنان معروف بوده كه حضرت (عليه السلام) آن را در كلام خود از آن ياد كرده است.
در گزارش ديگرى از حمل «اِجّانه» به وسيله فيل به داخل مسجد كوفه در زمان مغيرة بن شعبه سخن به ميان آمده است. (4)
اِجّانه در اينجا به معناى تغار بزرگ مىباشد و اين تغار، آن قدر بزرگ بوده كه به وسيله فيل حمل مىشده است و ظاهرترين مصرف آن براى وضوگرفتن مردم در داخل مسجد بوده است.
دارالاماره در قسمت جنوبى مسجد (سمت قبله) و با انحراف اندكى به سمت شرق بنا شده بود. (5)
بنا به نوشته طبرى هنگام تخطيط اوليه مسجد و دارالاماره، به دستور سعد بن ابىوقاص بين آن دو، راهى زيرزمينى به اندازه دويست ذراع (حدود 108متر) ساخته شد كه به عنوان بيتالمال از آن استفاده مىشد. (1)بنابراين، فاصله اوليه بين اين دو، 108متر بوده است. (2)اما پس از مدت اندكى از بيتالمال سرقت شد و سعد در اين مورد از عمر كسب تكليف نمود. عمر در جواب نوشت:
مسجد را به سمت دارالاماره منتقل نَما به صورتى كه دارالاماره در طرف قبله مسجد قرار گيرد؛ زيرا مردم شب و روز در مسجد رفت و آمد مىكنند و بدين وسيله امكان دزدى كمتر مىشود.
سعد نيز مسجد را به دارالاماره متصل كرد و بدين ترتيب، فاصله بين آن دو از بينرفت. (3)
بعضى از روايات تاريخى، مانند ورود عبيدالله بن زياد از قصر به مسجد از طريق باب السُدَّه نيز مؤيد اين عدم فاصله است. (4)حفارىها نيز مؤيد وجود درى بين مسجد و دارالاماره است. (5)
در قرون اخير، حفارىهايى در شهر كوفه و در قسمتى از محل مسجد و دارالاماره صورت گرفته كه تا حدودى از اسرار نامكشوف اين دو اثر پرده برداشته است. (6)به اعتقاد بعضى مسجد كشف شده از لابهلاى حفارىها همان مسجدى است كه در دوران زياد بر پا شده بود. (7)اگر چنين باشد كمك خوبى به ما در بازسازى اين مسجد در دوران مورد بحث خواهد كرد.
حال در اينجا نتايج تحقيقات باستانشناسان طى امور زير بهطور خلاصه ذكر مىشود:
اول - شكل هندسى مسجد تقريباً مربع است و ابعاد هر كدام از اضلاع آن عبارت بود از: ديوار جنوبى كه در سمت قبله واقع شده 110 متر است. (1)البته بعضى آن را صد متر ذكركردهاند. (2)ديوار شمالى 109 متر و ديوارهاى غربى هركدام 116 متر. (3)
دوم - بناى اين ساختمان به مقدار هفده درجه از سمت جنوب بنا شده است (4)، اين، مقدار انحراف قبله مسجد است. (5)
سوم - در بالاى ديوارهاى چهارگانه، برجهايى به شكل نيمدايره تعبيه شده است.
چهارم - ارتفاع اين ديوارها به اضافه برجها حدود بيست متر مىباشد. (6)
پنجم - مقدار پى اين ديوارها، يعنى مقدار رسوخ آنها در زمين حدود پنج متر و سى سانتىمتر مىباشد و هنگامى كه پى به ارتفاع دو متر و شصت سانتى مىرسد، پى ديوار به سمت داخل مسجد مايل مىشود و فضايى به عرض شصت سانتىمتر و ارتفاع سى متر و 76 سانتىمتر باقى مىماند كه روى آن برجى نيم استوانهاى بنا شده است و اين برجها در فاصلههاى متفاوت، روى ديوار تكرار مىشوند. (7)
ششم - ابعاد آجرى كه در ساختن ديوارها بهكار رفته، به شكل مكعب مربع و با طول و عرض 37سانتىمتر و ارتفاع نُه سانتىمتر مىباشد كه به نظر بعضى از
1) تخطيط مدينة الكوفه، ص 114.
2) كوفه پيدايش شهر اسلامى، ص 249.
3) كوفه پيدايش شهر اسلامى، ص 249. ؛ تخطيط مدينة الكوفه، ص 114.
4) تخطيط مدينة الكوفه، ص 114.
5) براى اطلاع بيشتر از انحراف قبله مسجد كوفه و مقدار و كيفيت آن، ر. ك: بحارالانوار، ج 100، صص431-434 و تاريخ الكوفه، ص 41.
6) تخطيط مدينة الكوفه، ص 115.
7) تخطيط مدينة الكوفه، ص 115.
نويسندگان معاصر، اين آجر مخصوص ساختن مسجد تعبيه شده و از مكان ديگرى منتقل شده است. (1)
هفتم - ستونى در اين حفارىها به دست آمده كه در وسط مسجد نصب شده است و در بالاى آن، شكل دو تاج بنا شده كه با برگهاى گياه «اكانتس» زينت شده است. (2)(تصوير شماره 18)
هشتم - برخلاف نظر عدهاى از مستشرقان كه چهار در، در طرف قبله تصور نموده بودند، تنها يك در، در اين طرف كشف شده كه مسجد را به دارالاماره متصل مىكرده كه همان «باب السده» است. بنابراين «باب كنده» در قسمت جنوب واقع نبوده، بلكه در ضلع غربى آن واقع بوده است. (3)
بهجز مسجد جامع كوفه، مساجد فراوان ديگرى در زمان مورد بحث ما در گوشه و كنار شهر پراكنده شده بود كه بيشتر آنها مساجد قبيلهاى است و به قبايل خاص نزديك به آن مسجد متعلق بود. (4)در بعضى از گزارشهاى تاريخى، يكى از علل ازدياد مساجد، بداخلاقى (چشم و همچشمى) ذكر شده است. (5)مىتوان گفت، از نظر روايات شيعه، اين مساجد به سه قسم تقسيم مىشوند:
مساجد مباركه كه به وسيله افراد نيك و با هدفهاى نيك بنا شدهاند؛
مساجد ملعونه كه به وسيله افراد پَست و با اهداف پست ساخته شدهاند؛
مساجد ديگر كه يا در روايات شيعه مطرح نشده و يا عنوانى به آن داده نشده است.
اين مساجد عبارت است از (1):
نامهاى ديگر اين مسجد، مسجد ظفر، مسجد سُهيل، مسجد الشَّرى، مسجد بنىظفر مىباشد. (2)در روايات شيعه، فضايل بسيارى براى اين مسجد نقل شده است. (3)از جمله، اين مسجد را خانه ادريس دانستهاند كه در آن به خياطى مشغول بوده است. (4)(تصويرهاى شماره 19 - 22 و نقشه شماره 14)
نيز از آن به عنوان خانه حضرت ابراهيم (عليه السلام) (و مسكن حضرت خضر (عليه السلام) ) ياد شده است. (5)اين مسجد در فاصله حدود يك كيلومترى قصر و مسجد جامع و در ناحيه شمال غربى مسجد جامع قرار دارد. (6)
از آنجا كه اين مسجد در كلام حضرت على (عليه السلام) به عنوان مسجدى مبارك ياد شده است (7)، پس تاريخ احداث آن بايد قبل از سال 36ه. ق، يعنى پيش از تشريففرمايى حضرت به كوفه باشد (8)يا دستكم اين نتيجه به دست مىآيد كه در زمان حكومت آن حضرت، يعنى از سال 36 -40ه. ق در كوفه وجود داشته است.
اين مسجد در زمينى خالى از سكنه و عمران بنا شده است و اطراف آن را رملهاى قرمز رنگ فراگرفتهاست. (9)اين مسجد يكى از معدود مساجد تاريخى كوفه است كه هم اكنون نيز پابرجاست. از آنجا كه در روايات تاريخى به توصيف
1) تاريخ الكوفة، صص 67 و 69 و پس از آن.
2) بحارالانوار، ج 100، صص 436 و 437 و 439.
3) بحارالانوار، ج 100، ص 434.
4) بحارالانوار، ج 100، ص 434.
5) بحارالانوار، ج 100، ص 436.
6) تخطيط مدينة الكوفه، صص 89 و 152؛ كوفه پيدايش شهر اسلامى، ص 280.
7) بحارالانوار، ج 100، ص 439.
8) تخطيط مدينة الكوفه، ص 90.
9) تخطيط مدينة الكوفه، ص 89.
ساختمان اين مسجد پرداخته شده است، حالت كنونى مسجد كه ممكن است شباهتهايى با حالت آن در آن زمان داشته باشد، توصيف مىشود:
شكل هندسى مسجد، مستطيلى با طول 140 متر و عرض 125 متر مىباشد. بنابراين، مساحت آن 5/17 كيلومتر مربع است. ارتفاع ديوارهاى آن تا حدود 22 متر مىرسد كه در هر ضلع آن برجهاى نصف دايرهاى وجود دارد. مسجد دو در ورودى داشته كه يكى در وسط ديوار شرقى و با عرض دو متر و ديگرى در وسط ضلع شمالى بوده است كه بعدها آن را با آجر مسدود نمودند.
در كنار مسجد، محلى براى نگهدارى اسبها وجود داشته است. مصلى و شبستان مسجد در قسمت جنوب آن قرار دارد كه طول آن 120 متر و عرض آن 5/5 متر مىباشد. بنابراين، مساحتى معادل 660 متر مربع دارد. سقف آن از آجر و به شكل گنبدهاى كوچك بنا شده است. زمين شبستان از آجرهايى به شكل مكعب مربع و با طول و عرض 24 سانتىمتر و ارتفاع چهار سانتىمتر مفروش گرديدهاست. صحن مسجد بدون سقف مىباشد و در اطراف آن ايوانهايى وجود دارد. همچنين در وسط آن چاهى عميق حفر شده است كه پلههايى به طول شش متر زائران را به لبه اين چاه مىرساند. (1)
از آنجا كه حضرت صاحب زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف) در حال نماز در اين مسجد ديده شده، اين مسجد اهميت بهسزايى نزد شيعيان پيدا نموده است. در بعضى روايات شيعه، اين مسجد به عنوان منزلگاه آن حضرت (عجل الله تعالى فرجه الشريف) و خاندانش معرفى شده است. (2)
نام ديگر اين مسجد، مسجد اميرالمؤمنين (عليه السلام) مىباشد. گزارش شده است كه حضرت على (عليه السلام) صبحها در اين مسجد نماز مىخواند. (3)اين مسجد در سمت
جنوب غربى كوفه، در محله بنىاسد واقع بود. (1)هماكنون از اين مسجد اثرى باقى نمانده است. (نقشه شماره 7)
اين مسجد به نام صعصعه، يكى از ياران مخلص و خطيب حضرت على (عليه السلام) ناميده شده كه شايد بنيانگذار آن بوده است. (2)اين مسجد در محله قبيله عبدالقيس، در شمال غربى كوفه و نزديك مسجد سهله قرار داشتهاست. (3)از كلمات شيخ عباس قمى (رحمه الله) در مفاتيح الجنان چنين برمىآيد كه اين مسجد هماكنون موجود است و در بعضى كتابها مساحت كنونى آن را 165 مترمربع ذكر كردهاند. (4)براى اين مسجد در كتابهاى روايى شيعه، نماز مخصوص و دعا ذكر شده است. (5)
زيد برادر صعصعه است. مسجد منسوب به او، به گفته شيخ عباس قمى (رحمه الله) (6)نزديك مسجد سهله و بنابراين در سمت شمال غربى كوفه و در محله عبدالقيس قرار دارد. (7)به نظر مىرسد تا هماكنون نيز موجود است. بعضى كتابها مساحت آن را 165مترمربع ذكر كردهاند. (8)براى اين مسجد در كتابهاى روايى شيعه، دعا و نماز ذكر شده است. (9)
اين مسجد به عنوان يكى از مساجد مباركه در كلام حضرت على (عليه السلام) ذكر شده، بنايراين در زمان آن حضرت (عليه السلام) وجود داشته است. حضرت على (عليه السلام) بنيانگذار اين
مسجد را مردى مؤمن دانسته است. (1)اين مسجد متعلق به «سليم» يا «انصار» بوده (2)و احتمالاً در شمال مسجد جامع قرار داشته است. هماكنون اثرى از اين مسجد باقى نمانده است.
اين مسجد در غرب كوفه (در راه كوفه به نجف) و نزديك قبرستان «شُويه» قرار داشتهاست. حنّانه به معناى بسيار نالهكننده است. در باره دليل نامگذارى اين مسجد گفته شده هنگامى كه بدن مطهر حضرت على (عليه السلام) را از كنار اين مكان به سمت نجف منتقل مىكردند، اين مكان ناله زياد داشته است. (3)در بعضى از روايات نيز اين مكان به عنوان جايى كه سر امام حسين (عليه السلام) از سوى كوفيان در آن گذاشته شد، معرفى گرديده است. شايد بعدها در اين مكان مسجدى بنا شده است. (4)هماكنون آثارى از اين مسجد باقى است. (5)
اين مسجد نيز يكى از مساجدى است كه در كلام حضرت على (عليه السلام) به عنوان مسجدى مبارك از آن ياد شده است. (6)اين مسجد در محل قبيله «مِذْحَج» و در سمت جنوب مسجد جامع كوفه و مركز شهر قرار داشته است. (7)(نقشه شماره 7)
اين مسجد نيز به عنوان مسجدى مبارك در روايت حضرت على (عليه السلام) ياد شده و به عنوان مسجد «يونس پيامبر (صلى الله عليه و آله) » معرفى گرديده است. (8)بعضى احتمال مىدهند
1) بحارالانوار، ج 100، ص 439؛ ارشاد اهل القبله الى فضل الكوفه، ص 204.
2) كوفه پيدايش شهر اسلامى، ص 357
3) بحارالانوار، ج 100، ص 455؛ تاريخ الكوفة، ص 76؛ ارشاد اهل القبلة، ص 207؛ خطط الكوفة، ص 6.
4) بحارالانوار، ج 100، ص 454.
5) ارشاد اهل القبلة، ص 207.
6) بحارالانوار، ج 100، ص 439؛ تاريخ الكوفه، ص 67.
7) كوفه پيدايش شهر اسلامى، صص 357 و 360.
8) بحارالانوار، ج 100، ص 439.
كه در اين مكان حضرت يونس (عليه السلام) به وسيله ماهى به ساحل انداخته شد. (1)در روايتى چنين آمده است كه حضرت على (عليه السلام) در اين مسجد نماز گزارده است. (2)(نقشه شماره 7)
اين مسجد متعلق به گروه «الحمراء» ، يعنى ايرانيان پيوسته به سپاه سعد بن ابىوقاص بوده كه با «بنو تميم» متّحد شده بودند. اين مسجد در شرق كوفه و نزديك فرات قرار داشته است. (3)به نوشته بعضى از معاصران هنوز آثارى از اين مسجد باقى است. (4)
اين مساجد عبارت است از: 1. مسجد اَشْعث بن قِيس كِندى، 2. مسجد جريربن عبدالله بجلى، 3. مسجد سماك بن مخرمه، 4. مسجد شَبَث بن رَبعى، 5. مسجد تيم، 6. مسجد ثقيف، 7. مسجدى در الحمراء.
در روايتى منسوب به حضرت على (عليه السلام) از نماز خواندن در پنج مسجد نهى شده است. (5)چنين به نظر مىرسد كه اين مساجد به منظور مقابله با حضرت (عليه السلام) و به صورت مسجد ضرار بنا شده بود. در روايتى منسوب به امام باقر (عليه السلام) چنين آمده است كه چهار مسجد اول، بعد از شهادت امامحسين (عليه السلام) به شكرانه پيروزى لشكر كوفه بر آن حضرت (عليه السلام) تجديد بنا شد. (6)از اين رو، اين مساجد، لعن مضاعف دارند.
اما موقعيت اين مساجد با يادآورى اين نكته كه هماكنون اثرى از هيچكدام باقى نمانده، از قرار زير است:
نام ديگر اين مسجد، «مسجد الجواشن» است. (1)اين مسجد در محلّه «كِنْده» و در جنوب مسجد جامع و نزديك آن قرار داشته است. (2)(نقشه شماره 7، رقم 7 و نقشه شماره 8)
اين مسجد متعلق به قبيله «بَجيله» بوده و در شمال مسجد جامع كوفه و نزديك ميدان مركزى قرار داشته است. (3)البته بعضى محل آن را در بازار ذكر كردهاند. (4)(نقشه شماره 7، رقم 33)
نام ديگر اين مسجد «مسجد الحَوافر» بوده (5)و با عنوان مسجد «بنوهالك» نيز از آن ياد شده است. اين مسجد، متعلق به قبيله «اسد» بوده و در جنوب غربى مسجد جامع كوفه قرار داشته است. (6)(نقشه شماره 7 رقم 14 و نقشه شماره 8)
اين مسجد متعلق به قبيله «بنىتميم» بوده و در منتهىاليه جنوب غربى كوفه و نزديك «كُناسه» قرار داشته است. (7)(نقشه شماره 7، رقم 25)
اين مسجد در شمال مسجد شبث و در نزديكى آن قرار داشته است. (8)(نقشه شماره 7، رقم 24)
1) بحارالانوار، ج 100، ص 438؛ تاريخ الكوفه، ص 67؛ كوفه پيدايش شهر اسلامى، ص 357.
2) كوفه پيدايش شهر اسلامى، صص 357 و 360.
3) كوفه پيدايش شهر اسلامى، صص 357 و 360.
4) تاريخ الكوفه، ص 67.
5) بحارالانوار، ج 100، ص 438؛ تاريخ الكوفه، ص 67.
6) كوفه پيدايش شهر اسلامى، صص 358 و 360.
7) بحارالانوار، ج 100، ص 438؛ كوفه پيدايش شهر اسلامى، ص 360.
8) كوفه پيدايش شهر اسلامى، ص 360.
دو مسجد ديگر نيز در زمان امام باقر (عليه السلام) ، ملعونه معرفى شدهاند (1)كه عبارتاند از:
محل اين مسجد در محله «ثقيف» واقع در شمال مسجد كوفه بوده است. (2)(نقشه شماره 7، رقم 36)
اين مسجد نيز در زمان امام باقر (عليه السلام) از مساجد ملعونه معرفى شده است. دليل ملعونه خواندن آن را بنا نهاده شدن آن بر قبرى از فراعنه ذكر كردهاند كه شايد كنايه از يكى از بزرگان نفاق باشد. محل اين مسجد در محله «نجّار» ذكر شده است (3)و احتمالاً در شرق كوفه و نزديك فرات قرار داشته است.
نام مساجد فراوانى در منابع تاريخى ذكر شده كه احتمالاً بيشتر آنها در زمان مورد بحث ما وجود داشتهاست، گرچه هيچيك از اين مساجد هماكنون موجود نمىباشد. نام اين مساجد از قرارزيراست:
از اين مسجد در زمان مُصْعَب بن زبير، يعنى 67ه. ق نام برده شده است. (4)اين احتمال نيز وجود دارد كه اين مسجد، همان مسجد «بنو دهمان» كه متعلق به قبيله «جهينه» است، بوده باشد. (5)اين مسجد در محله جهينه، واقع در سمت جنوب غربى
مسجد جامع و نزديك قصر واقع بودهاست. (1)ماسينيون اين مسجد را در جنوب قصر و در نزديكى «باب الروميين» مىداند. (نقشه شماره 7، رقم 27 و نقشه شماره 8)
از اين مسجد نيز در زمان مصعب ياد شده است. (2)اين مسجد متعلق به طايفه «بنىمخزوم» از قبيله «عبس» و در كنار قصر در سمت غرب آن و در محدوده ميدان مركزى (صحن كوفه) واقع بوده است. (3)(نقشه شماره 7، رقم 6 و نقشه شماره8)
اين مسجد متعلق به قبيله «تميم» بوده و در محدوده اين قبيله واقع در جنوب غربى كوفه بودهاست. (4)(نقشه شماره 7، رقم 22)
اين مسجد به طايفه «بنىجذيمه» (5)از قبيله «اسد» تعلق داشته و در جنوب غربى كوفه واقع بوده است. (6)ماسينيون آن را نزديك ميدان و در جنوب غربى آن ترسيم مىكند. (نقشه شماره 7، رقم 18 و نقشه شماره 8)
اين مسجد به تيره «وائل بن قاسط» تعلق داشته و در جنوب شرقى مسجد جامع كوفه واقع بوده است. (7)(نقشه شماره 7، رقم 53)
1) كوفه پيدايش شهر اسلامى، ص 360.
2) كوفه پيدايش شهر اسلامى، ص 293.
3) كوفه پيدايش شهر اسلامى، ص 360.
4) تاريخ الكوفه، ص 68؛ كوفه پيدايش شهر اسلامى، صص 357 و 360.
5) فتوح البلدان، ص 283.
6) كوفه پيدايش شهر اسلامى، ص 360.
7) فتوح البلدان، ص 283؛ تاريخ الكوفه، ص 78؛ كوفه پيدايش شهر اسلامى، صص 357 و 360.
از اين مسجد در جريان حوادث قيام مختار در كوفه در سال 66ه. ق ياد شده است. (1)اين مسجد به «بنىسكون» از قبيله «كِنْده» تعلق داشته و در سهم اين قبيله، در جنوب مسجد جامع كوفه قرار داشته است. (2)(نقشه شماره7، رقم 10 و نقشه شماره 8)
از اين مسجد كه بعدها به نام مسجد ابوداود ناميده شد نيز در جريان قيام مختار در سال 66ه. ق ياد شده است. (3)اين مسجد كه متعلق به قبيله «وادعه» بود، در شمال مسجد جامع قرار داشت. (نقشه شماره 7، رقم 35)
اين مسجد كه متعلق به «عبدالقيس» از شيعيان حضرت على (عليه السلام) بود، در سهم اين قبيله، در شمال غربى كوفه واقع شده بود. بعضى اين مسجد را همان مسجد سهله مىدانند. (4)(نقشه شماره 7، رقم 30 و نقشه شماره 8)
يك گزارش تاريخى مسجد بنىسنبس را تنها مسجد متعلق به قبيله «طى» مىداند. (5)با توجه به اينكه مسجد عدى نيز متعلق به اين قبيله بوده است (6)، مىتوان اتحاد اين دو نام را نتيجه گرفت. اين مسجد در محله طى
در شرق مسجد جامع و نزديك بازار قرار داشته است. (1)(نقشه شماره 7، رقم50)
«بنو مقاصف» تيرهاى از قبيله «عبس» بودند و اين مسجد متعلق به بخشى از قبيله عبس ساكن در جنوب غربى كوفه بود، نه آن بخش كه در مركز كوفه سكونت داشتند. (2)(نقشه شماره 7، رقم 20)
اين مسجد متعلق به تيره «بنىبهدله» از قبيله «كنده» بود و در جنوب مسجد جامع قرار داشت. (3)
از اين مسجد در حوادث مربوط به قيام مسلم بن عقيل بر ضد عبيدالله بن زياد ياد شده است. (4)اين مسجد در محله انصار (اهل مدينه) واقع در جنوب شرقى مسجد جامع و نزديك به آن قرارداشت. (5)
اين مسجد متعلق به «بنىمزينه» از قبيله «بَجيله» بود و در شمال مسجد جامع و نزديك آن قرارداشت. (6)ماسينيون آن را در شرق مسجد جامع ترسيم كرده است. (نقشه شماره 7، رقم 39 و نقشه شماره 8)
اين مسجد متعلق به قبيله «مِذْحَجْ» بود و در جنوب غربى مسجد جامع قرار داشت. (1)(نقشه شماره 7، رقم 11)
اين مسجد متعلق به تيره «بنىالبداء» از قبيله «كنده» بود و در سهم اين قبيله، واقع در جنوب كوفه بود. (نقشه شماره 7، رقم 9)
اين مسجد نيز متعلق به «بنىذهل» از قبيله «كنده» بود و در جنوب كوفه قرار داشت.
اين مسجد متعلق به «بنىعامر» بود و احتمالاً در شرق كوفه و نزديك فرات و صحراى بنىعامر قرار داشت.
اين مسجد متعلق به تيره «بنىالشيطان» از قبيله «تميم» بود و در جنوب غربى شهر كوفه قرار داشت. (نقشه شماره 7، رقم 23)
اين مسجد متعلق به تيره «نخع» از قبيله «مذحج» بود و در جنوب مسجد جامع قرار داشت. (نقشه شماره 7، رقم 12 و نقشه شماره8)
اين مسجد متعلق به قبيله «بكر» بود و در جنوب شرقى كوفه قرار داشت. (2)
قصر كوفه را كه با نامهاى قصر دارالاماره (1)، دارالاماره، قصر سعد (2)، دار سعد (خانه سعد) (3)وقصر طَما (4)نيز معروف است، مىتوان از دو منظر تاريخى و نتايج حفارىهاى باستانشناسى بررسى كرد.
مطالعه منابع تاريخى حاكى از آن است كه قصر كوفه در سه مقطع تاريخى، ساخته شده يا مورد بازسازى قرار گرفته است.
اين مقاطع عبارتاند از:
زمان سعد بن ابىوقاص در سال 17ه. ق؛
زمان زياد بن ابيه در سالهاى 50 - 53ه. ق؛
اوايل دوران عباسى در سال 136ه. ق. (5)
از اين سه مقطع آنچه مورد نظر نگارنده است، دو مقطع اول است و مقطع سوم علاوه بر آنكه از زمان مورد بحث ما خارج است، در آن، اساس اصلى قصر زياد حفظ شده و بهجز چند مورد تجديد بنا در ساختمان قصر، بيشتر به تزئينات پرداخته شده است. (6)
سعد بن ابىوقاص اولين فرماندار كوفه در سال 17ه. ق پس از تعيين نقشه مسجد جامع، در فاصله 108 مترى (دويست ذراعى) جنوب شرقى آن براى خود
محلّى را به عنوان خانه، محل كار و نگهدارى اموال بيتالمال در نظر گرفت. چنانكه پيش از اين گفته شد، پس از دستبرد به بيتالمال، مسجد به سمت جنوب پيشروى كرده و قصر و مسجد به هم متصل شدند. بنابراين در اين هنگام قصر از جانب جنوب غربى به مسجد جامع و از ناحيه جنوب شرقى به بازارها و از سمت شرق به «آرى» و از ناحيه شمال به محلات كوفه و از طرف غرب به رحبه محدود مىشد. (1)
معمار اين خانه، «روزبه» ، پسر «بوذرجمهور» ، يعنى همان معمار مسجد جامع بود كه معمارى ايرانى و از شهر همدان بود. (2)ساختمان قصر از آجر بنا شده و آجر آن از ساختمانهاى بلند حكومتى و شخصى شهر حيره تأمين شده بود. (3)از منابع تاريخى چنين برمىآيد كه اين خانه از سطح عمومى خانههاى كوفه بسيار فراتر بوده؛ زيرا مردم در همان زمان از آن با عنوان «قصر سعد» ياد مىكردند. (4)در بعضى از نوشتهها اين خانه، خانهاى كنگرهدار معرفى شده است. اين قصر درِ چوبى مجللى داشته كه احتمالاً از مدائن به آنجا منتقل كرده بودند. (5)
عمر بن خطاب هنگام شنيدن اوصاف قصر كه در آن زمان نسبتاً مجلل بود، آن را «قصر خَبال» ناميد (6)يعنى قصرى كه به سبب تجملاتى كه در آن به كار رفته بود، يا از روى ديوانگى ساخته شده است و يا انسان را به تباهى و نقصان مىكشاند. خبال در لغت به معناى ديوانگى و تباهى و نقصان است. (7)حضرت على (عليه السلام) نيز هنگام ورود به كوفه در سال 36ه. ق از اين قصر نيز با همين عنوان يادفرمود. (8)
به هر حال، آنچه از منابع تاريخى بر مىآيد اين است كه قصر در زمان سعد، بيش از يك واحد مسكونى - ادارى نبوده است، حال آنكه در زمان زياد به يك مجتمع تبديل شد. (1)
مطالبى كه مىتوان از منابع تاريخى در باره قصر زياد استفاده كرد، عبارت است از:
ديوارهاى قصر بسيار بلند بوده است، چنانكه در جريان حوادث سال 66ه. ق و در بيان قيام مختار عليه عبدالله بن مطيع، فرماندار كوفه از طرف ابن زبير، چنين آمده است كه طرفداران مختار با نردبانهاى طنابى (طِبال) از ديوارهاى قصر بالا رفتند. (2)
قصر دستكم سه در داشته است:
الف) درِ اصلى قصر كه در سمت غرب آن در كنار «رحبة على (عليه السلام) » قرار داشته و اين همان درى است كه در زمان مسلم بن عقيل محاصرهكنندگان قصر آن را احاطه كرده بودند. (3)
ب) درى كه در شمال قصر قرار داشته و قصر را به مسجد متصل مىكرده كه همان «بابالسُدّه» مسجد است. «ابن زياد» از اين در بعد از خاموش شدن شعله قيام مسلم از آن استفاده كرده، وارد مسجد شد. (4)
ج) درى مخفى يا غير معمول كه جز در مواقع خاص و اضطرارى از آن استفاده نمىشد. از اين در با عنوان درى كه كنار «دار الروميين» قرار دارد، نام برده شده است.
گفته شده است هنگامى كه عبيدالله بن زياد در سال 60ه. ق به وسيله مسلم و اطرافيانش در قصر محاصره شد، اشراف كوفه را از اين در بيرون مىفرستاد تا مردم
را از دور مسلم پراكندهكنند. (1)همچنين هنگامى كه عبدالله بن مطيع در سال 66ه. ق به وسيله طرفداران مختار در قصر محاصره شد، از اين در فرار كرد. نيز در تاريخ چنين آمده است كه عبدالله از اين در به خانه ابوموسى اشعرى رفت. (2)با توجه به اينكه خانه ابوموسى در سمت شرق قصر قرار داشته، درمىيابيم كه اين در در سمت شرق قصر قرار داشته است و اين با نقل تاريخى اول نيز سازگار است؛ زيرا طرفداران مسلم در كنار درِ اصلى قصر كه در سمت غرب آن قرار داشت، اجتماع كرده بودند. (3)
اواخر نيمه اول قرن بيستم ميلادى و اوايل نيمه دوم اين قرن، در چند نوبت حفارىهايى در محل قصر صورت گرفت و نتايج جالبى به دست آمد. (5)بعضى بر اين عقيدهاند كه مىتوان نتايج اين حفارىها را منطبق بر قصر زياد دانست؛ زيرا پس از زياد، بنىعباس، جز مرمّت و تزيين و تعمير قصر، كارى روى قصر انجام ندادند. (6)(نقشه شماره 15)
بههر حال، نتايج اين حفارىها را مىتوان در موارد زير خلاصه كرد:
1) تجارب الامم، ج 2، ص 48؛ تاريخ الطبرى، ج 3، ص 276.
2) تجارب الامم، ج 2، ص 136.
3) الاخبار الطوال، ص 239.
4) آثار البلاد و اخبار العباد، ص 307؛ حياة الحسين (عليه السلام) ، ج 2، ص 378؛ تخطيط مدينة الكوفه، ص 147.
5) تخطيط مدينة الكوفه، ص 114. نيز براى اطلاع از تفصيل اين حفارىها ر. ك: طارق جواد جنابى، دار الامارة فى الكوفه، مجله سومر، «التمرى و النقيب و الصيانة، ج 39، صص 220 - 232.
6) كوفه پيدايش شهر اسلامى، ص 250.
قصر در سمت جنوب مسجد جامع با اندكى انحراف به سمت شرق قرار داشته است. (1)(نقشهشماره 9)
شكل هندسى قصر تقريباً به صورت مربع و با اضلاعى به اندازه 24/110 و 36/110 متر بودهاست. (2)بنابراين، مساحت آن عبارت است از:
متر مربع 0864/36\ 12166/110 * 24/110، يعنى بيش از 12 كيلومتر مربع.
در بعضى از منابع، شكل قصر به صورت مربع و با اضلاعى به اندازه 179 متر تعيين شده است (3)كه در اين صورت، مساحت قصر عبارت است از:
متر مربع 170\ 28900 * 170يعنى حدود 29 كيلومتر مربع.
و برخى ضلع شمالى وجنوبى ديوار قصر را 20/168 متر و ضلع شرقى - غربى آن را 68/169متر دانستهاند. (4)
به نظر مىرسد با توجه به اينكه قصر دو نوع حصار داخلى و خارجى داشته، بخشى از اين اختلافها مربوط به وجود اين دو حصار است؛ يعنى كسى كه طول ضلع قصر را 110 متر دانسته، حصار داخلى را مقياس قرار داده و آن كه آن را 170 متر دانسته، ملاك را حصار خارجى قرار دادهاست. (5)اگر اين نتيجهگيرى درست باشد، بايد مقدار فاصله بين انتهاى حصار داخلى و انتهاى حصار خارجى حدود شصت متر باشد.
1) الحياة الاجتماعية و الاقتصادية فى الكوفه، ص 28.
2) تخطيط مدينة الكوفه، ص 142.
3) جغرافية العراق و تاريخه القديم، ص 44؛ تاريخ الكوفه، ص 92.
4) كوفه پيدايش شهر اسلامى، ص 280. در موسوعة النجف الأشرف، (ج 1، صص 122 و 177) مقدار هر ضلع 177 متر تعيين شده است.
5) تخطيط مدينة الكوفه، ص 138؛ كوفه پيدايش شهر اسلامى، ص 250؛ تاريخ الكوفه، ص 92.
چنانكه يادآور شديم، قصر به وسيله دو نوع ديوار داخلى (السور الداخلى) و ديوار خارجى (السور الخارجى) احاطه شده بود. (1)(نقشههاى شماره 7- 10) ضخامت ديوار داخلى در بعضى از قسمتهاى آن 80/1 متر و در بعضى از قسمتهاى ديگر تا دو متر مىرسيد. (2)ضخامت ديوار خارجى چهار متر و ارتفاع آن هفت متر بود. (3)در بعضى از كتابها معدل ضخامت ديوار خارجى 60/3 متر ذكر شده است. (4)ارتفاع ديوار خارجى علاوه بر برجهايش به صورت احتمال حدود بيست متر ذكر شده است. (5)
روى ديوار داخلى قصر بيست برج ساخته شده بود كه چهار برج در قسمت زواياى چهارگانه و شانزده برج ديگر در اضلاع اين ديوار قرار داشت. شكل برجهاى زوايا، دايره ناقص، يعنى 43 يك دايره بوده است. ضخامت ديوار در اين قسمتها به 05/6 بوده و همين مقدار، قطر برج را تشكيل مىداده است. برجهاى اضلاع به شكل متناظر واقع شده بود؛ يعنى هر برج در يك ضلع، روبهروى برج ديگر در ضلع مقابل قرار داشت. مساحت بين دو برج 30/18 بودهاست. شكل برجهاى اضلاع، نيمدايره و قطر آن سه متر بوده است. ضخامت ديوار قصر در زير اين برجها كمتر شده و به حدود 5/1 متر مىرسيده است. (6)(تصوير شماره 38)
در ديوار خارجى قصر 23 برج قرار داشته است كه محل بيست برج آن، اينگونه بوده است: دو برج در ضلع شمالى و در محل اتصال قصر با مسجد جامع و در اضلاع
سهگانه ديگر، هريك شش برج وجود داشته است، اما در زواياى شمالشرقى، جنوب شرقى و جنوب غربى كه به ديوار مسجد جامع متّصل مىشد، برجى وجود نداشته است. اندازه هر يك از اين برجها حدود 60/3 متر و فاصله بين برجها از 22 متر تا 60/24 متر در نوسان بوده كه اين فاصله در بيشتر موارد، حدود 24 متر باقى مانده است. (1)
در هر كدام از اضلاع چهارگانه ديوار داخلى قصر، در يا درهايى وجود داشته است. درِ اصلى قصر در وسط ضلع شمالى (ديوار داخلى) قصر و روبهروى درِ واقع در ديوار خارجى آن قصر قرارداشت. (2)در واقع، درِ ديوار خارجى از دو برج تشكيل شده كه نيمدايرهاى از اين بُرج در طرف ضلع جنوبى مسجد جامع و نيمه ديگر روى ديوار خارجى قرار داشته است. (3)احتمالاً در اين قسمت از ديوار خارجى، درِ كوچكى بوده كه قصر را به مسجد جامع متّصل مىكرده است و امير و والى از اين در به مسجد رفتوآمد مىنمودهاند و اين همان «بابالسُدّه» بوده كه در قسمتهاى قبل عنوان شد. عرض درِ اصلى واقع در ديوار داخلى 70/2 متر بودهاست. (4)در ضلع شرقى ديوار داخلى قصر، درى با عرض 13/1 متر وجود داشته و در ضلع غربى آن مدخلى با عرض 75سانتىمتر كشف شده است. همچنين در همين ضلع، مدخلى ديگر با عرض 93سانتىمتر وجود داشته و در قسمت جنوب غربى قصر نيز مدخلى وجود داشته است. (5)
در محل اتصال ضلع جنوبى مسجد جامع و انتهاى ضلع شمالى دارالاماره و در حقيقت، بين ديوار خارجى و ديوار داخلى در طرف غرب، سه اتاقك قرار داشت كه
همگى در سمت قصر واقع شده بود و بزرگترين اين اتاقكها سه روزنه كوچك داشت. در طرف مقابل اين ضلع، يعنى انتهاى ضلع شمالى در طرف شرق، سه اتاقك مستطيل شكل كشف شده كه دو عدد از آنها عمود بر ديوار دارالاماره و ستونى موازى با آن ساخته شده است. در ضلع شرقى تنها يك اتاق كشف شده است و در قسمت ضلع جنوبى، سه اتاقك قرار داشته كه هر سه يك در ورودى داشته است. (1)(نقشه شماره 15)
اما اگر بخواهيم از درِ اصلى دارالاماره واقع در وسط ديوار داخلى در قسمت شمالى (تصوير22) وارد دارالاماره شويم، در همان آستانه در، دو دهليز مشاهده مىكنيم كه از عرض 70/2 مترى در، منشعب شده و هر كدام 55 سانتىمتر عرض را به خود اختصاصى مىدهند كه مجموعاً 10/1 متر مىشود و راه مستقيم در ورودى با عرض 60/1 متر باقى مىماند. در دو طرف اين دهليزها ستونى دايره مانند ( دايره) قرار دارد كه هر چه به سمت درِ اصلى نزديكتر مىشود، ضخامت آن بيشتر مىگردد، به گونهاى كه ضخامت آن در آستانه در به 80/2 متر مىرسد. پس از عبور از اين مدخل به فضايى همانند يك حياط خلوت (مرفق) مىرسيم كه به سمت سالنى مستطيل شكل با طول 25 متر و عرض 17/14 متر و مساحت 25/354 متر مربع منتهى مىشود. البته از درِ غربى قصر كه 93 سانتىمتر عرض داشته نيز مىتوان به اين سالن رسيد. در قسمت جنوب غربى اين سالن، رواقى با طول 7/14 و عرض 65/4 متر وجود دارد. از درِ 13/1 متر ضلع شرقى قصر مىتوان به غرفهاى مستطيل شكل وارد شد. از در 75 سانتىمترى ضلع غربى به رواقى كوچك و اتاقى مستطيل شكل و حمام قصر منتهى مىشويم. اين رواق از قسمت جنوب بر حياط اصلى قصر با طول 10/37 متر و عرض 37 متر و مساحت 7/1372 متر مربع كه تقريباً شكل مربع دارد، مسلط بوده است. در هر چهار ضلعى اين حياط بزرگ، ايوانها و رواقهايى بوده است كه از جهات مختلف با هم تفاوتهايى داشتهاند.
1) تخطيط مدينة الكوفه، ص 140.
ايوان واقع در ضلع شمالى حياط مستطيل شكل بوده و در دو طرف درگاه آن، دو ستون آجرى قرار داشته است. اين ايوان با مربعهاى كوچك گچى زينت شده بود. (1)
در پشت اين دو ستون، ساختمان درونى ايوان مشتمل بر يك مقدمه (قسمت جلويى) ، دو جناح در طرف راست و چب و يك قلب (وسط) و يك مؤخره (قسمت عقبى) مىباشد كه شكل ساختمانهاى مجلّل حيره را تداعى مىكند. در قسمت عقبى (مؤخره) اتاقكهايى وجود دارد كه به نظر مىرسد به عنوان پستو و صندوقخانه براى نگهدارى امانات و اشياى مهم از آنها استفاده مىشده است. همچنين در ديوار شمالى قلب، دو راهرو وجود داشته كه ساكنان قصر را به حياط خلوتها (مرافق) (2)شمال شرقى قصر مىرسانده است. اين حياط خلوتها به شكل مستطيل بوده كه در اطراف آن اتاقكهايى موازى يا عمود بر اتاقكهاى ضلع شرقى دارالاماره وجود داشته است. ساختمان ايوان شرقى حياط بزرگ قصر نيز مانند ايوان شمالى بوده است. در درگاه ايوان غربى حياط و در وسط آن نيز دو ستون بزرگ قرار داشته است. در دو طرف اين ايوان، راهروهايى وجود داشته است كه به (مرافق) در قسمت شمال غربى و جنوب منتهى مىشده است.
اما مهمترين اين ايوانها، ايوان جنوبى بوده است كه در هر يك از دو طرف آن، سه ستون بزرگ آجرى كه با گچ تزيين شده بود، قرار داشت و روى آنها زينتكارىهايى صورت گرفته بود.
1) نمونههايى از گچكارىهاى دارالأماره را مىتوانيد در تصويرهاى شماره 24 - 27 ببينيد.
2) در لغت، معانى مختلفى براى مَرافق كه جمع مِرفق است ذكر شده كه آنچه در اينجا مناسب است عبارت است از: الف) محلّ ريختن آب باران و برف در خانه كه شايد حياط خلوت مانند بوده است؛ ب) مستراحخانه؛ ج) محل شستوشو در خانه كه به آن «مُغْتَسَل» مىگفتند؛ د) سرويس دستشويى، شامل مستراح و مُغْتَسَل. (لسان العرب، ج 5، ص 274) شايد معناى چهارم در اينجا بهترين معنا باشد.
در طرف جنوب اين ايوان، راهرويى بزرگ كه در دو طرف آن، دو برج كه با گچكارىهاى مخصوص تزيين و به صورت نيمدايره ظاهر شده بودند، وجود داشت. اين راهرو به سالن بزرگى منتهى مىشد كه چهار طرف آن نگارين شده و در وسط سقف آن و بر روى آن گنبدى به شكل نيمدايره تعبيه شده بود.
اما در قسمت جنوب شرقى دارالاماره، حياطى با ابعاد پانزده و 5/12 متر و مساحت 5/187 متر مربع قرار داشته كه دور تا دور آن را اتاقهايى كه دو به دو با هم متناظر و در روبهروى هم قرار گرفته بودند، واقع شده بود.
در سمت شمال غربى مرافق، راهرويى طولانى قرار داشت كه به (مرافق) دارالاماره واقع در شمالشرقى قصر منتهى مىشد. در جنوب اين مرافق، دو اتاق وجود داشت كه با دو راهروى كوچك به هم متصلمىشدند.
در غرب اين مرافق، حياطى ديگر به شكل مستطيل با طول 22 متر و عرض 5/14 متر و مساحت 319 مترمربع قرار داشت. در ضلع شرقى آن نيز نردبانى وجود داشت كه از اتاق وسطى آن به عنوان آشپزخانه استفاده مىشد. در اين آشپزخانه، خاكسترهاى فراوان و كوزههاى سفالين زيادى كشف شده كه احتمالاً به منظور جابهجا كردن آبهاى كثيف از آنها استفاده مىشده است. همچنين ظروف سفالين ديگر و شيشههاى خرد شده در اين محل به دست آمده است.
در طرف جنوب مركزى ديوار داخلى قصر، مكان بازى با سه مِرْفق وجود داشته است. در جانب شرق اين مكان باز، ايوانى كوچك قرار داشته كه در جلوى آن، دو نيمبرج ساخته شده بود. وسط آن، راهرويى قرار داشت كه به اتاقى مستطيل شكل در پشت ايوان منتهى مىشد. در شمال ايوان، راهرويى ديگر قرار داشت كه به مكان باز ديگرى منتهى مىشد و از آنجا به (مرافق) جنوب غربى دارالاماره مىرسيد. در جنوب اين ايوان، مكان باز ديگرى قرار داشت كه در وسط آن، ايوانى ساخته بودند و از آنجا به وسيله راهرويى كه بين دو ستون مستطيل شكل قرار گرفته بود، به درگاه دارالاماره منتهى مىشد.
در سمت جنوب غربى دارالاماره، حياطى مستطيل شكل با ابعاد نوزده و هجده متر و مساحت 342متر مربع قرار گرفته بود كه در شمال آن، گودال آبى مربعشكلى ساخته بودند كه به وسيله راه آبى طولانى كه در موازات ضلع غربى دارالاماره امتداد داشت، به مرافق شمالى و غربى قصر منتهى مىشد. در جنوب اين حياط مستطيل شكل، دو مرفق ديگر قرار داشت كه در مرفق شرقى آن، اتاقكى كوچك و در مرفق غربى آن، ايوانى قرار داشت كه به وسيله راهرويى به آستانه در دارالاماره منتهى مىشد. در ضلع شرقى دارالاماره گودالى كوچك قرار داشت كه بهوسيله راه آبى به درگاه درجنوبى دارالاماره منتهى مىشد. (1)
حمام قصر در سمت غربى ديوار داخلى قصر و در كنار اتاقى مستطيل شكل قرار داشت. در كنار حمام و در حياطى مربع شكل (2)و با ابعاد 30/25 و 6/24 متر و با مساحت 38/622 متر مربع، محل فاضلاب قصر قرار گرفته بود. در اين محل كه مكانى مستطيل شكل و با ابعاد ده و 82/5 متر و مساحت 2/58 متر مربع بود، آبهاى مصرفى شده، به وسيله ساكنان قصر، سرازير مىشد. (نقشههاى شماره 16 و 17)
نردبانى با عرض 95 سانتىمتر براى رفت و آمد به درون اين محل، اختصاص يافته بود. درون اين محل، با لايهاى ضخيم از گچ پوشيده شده بود تا آب به ديوارهاى قصر سرايت نكند. فاضلاب حمام با لولههاى سفالين كه قطر تقريبى آنها نصف قدم بود، به اين سرازير مىشد. (3)بعضى از نويسندگان معاصر، شمارههاى 55، 62، 69، 77، 99 و 100 در نقشه دارالاماره را مربوط به حمامى بزرگ در اين محل مىدانند كه در عصر اموى ايجاد شده بود. (4)
همچنين در اطراف مختلف قصر، آبراههايى كشف شده كه با گچ و آجر ساخته شده بود. اين احتمال وجود دارد كه اين آبراهها به چاههاى آب يا چاههاى فاضلاب متصل بوده است. همچنين چاههاى فاضلابى كه به وسيله سنگ گچ ساخته شده بود، كشف شده است. (1)
طمار، ساختمانى گنبدى شكل بود كه روى بام قصر بنا شده بود. در زير اين گنبد، سالن اصلى قصر كه محل جلوس فرماندار و نيز پذيرايى از ميهمانان بوده، قرار داشت. در هر كدام از ديوارهاى اين سالن، راهروهايى براى ورود به حياط خلوتهاى واقع در جنوب شرقى و جنوب غربى وجودداشت. جناب مسلم را بالاى اين گنبد برده و به پايين پرتاب كردند. عبيدالله بن زياد در زير اين گنبد و در اين سالن بزرگ با اسراى كربلا ملاقات كرد و در همين سالن بود كه سر امامحسين (عليه السلام) به زمين گذاشته شد و در همين مكان، سر عبيدالله را براى مختار آوردند، همچنانكه در همين مكان، سر مختار را براى مصعب بن زبير آوردند و بالاخره در اين مكان سر مصعب را براى عبدالملك بن مروان آوردند كه عبدالملك با تذكر وقايع فوق، اين مكان را به فال بد گرفته و دستور تخريب آن را داد. پس آنچه به وسيله عبدالملك ويران شد، اين مكان بود نه همه قصر. (2)
به نظر مىرسد كه اين گنبد در طرف غربى قصر و نزديك درِ اصلى آن و مسلط بر رحبة على (عليه السلام) و ميدان كوفه واقع شده بود؛ زيرا در تاريخ چنين آمده است كه وقتى بدن مسلم را از بالاى طمار به پايين پرتاب نمودند، اين بدن در «رحبة على (عليه السلام) » و ميدان شهرافتاد. (3)
مصالح اصلى ساختمان دارالاماره آجر بوده است. بعضى بر اين عقيدهاند كه آجر قصر از شهر حيره تأمين شده است (1)، اما برخى ديگر با توجه به تفاوت آجرهاى قصر با آجرهاى حيره و نيز سالم بودن آجرهاى آن، گفتهاند كه آجرهاى قصر، مخصوص قصر و در شهر كوفه ساخته شده است. آنها چنين ادعا مىكنند كه با توجه به فاصله دوازده كيلومترى حيره تا كوفه، اگر بنا بود اين آجرها از حيره به كوفه منتقل شود، شكسته و خرد مىشد، در حالىكه چنين حالتهايى در آجرهاى كشف شده ديده نشده است. علاوه بر اين، اگر اين نكته در نظر گرفته شود كه ساخت آجر چندان مشكل نيست و هزينه انتقال بيشتر از هزينه ساخت در مىآيد و نيز با توجه به آنكه عراقىها از زمانهاى بسيار دور با آجر آشنايى داشته و اقوام مختلف ساكن در عراق مانند سومرىها، آشورىها و بابلىها براى ساختن خانهها و قصرهاى خود از آجر استفاده مىكردند و حتى لغت «آجر» از لغت «آكِر» سومرى گرفته شده است (2)، حتى مىتوان نظر دوم را به صواب نزديكتر دانست.
اما ابعاد آجرهاى بهكار رفته در ساختمان قصر از قرار زير است:
آجر بهكار رفته در كف زمين اتاقهاى واقع بين دو ديوار خارجى و داخلى، آجرى به شكل مكعب مربع و با اندازههاى 24 * 24 و با ضخامت شش سانتىمتر بوده است. (3)
آجر بهكار رفته در ساختن ديوار خارجى قصر، آجرى از نوع ضخيم و به شكل مكعب مربع و با ابعاد 38 * 38 و ضخامت نُه سانتىمتر بوده است. (4)
در ساختمان قسمت شمال غربى دارالاماره، آجرى با ابعادى 33 * 33 و ضخامت هفت سانتىمتر بهكار رفته است. (5)
آجرهاى بهكار رفته در ساختمان بعضى از طاقنماهاى حياطهاى دارالاماره و نيز بعضى از اتاقها ابعاد مختلفى همانند (20 * 20 و ضخامت 5/3 سانتىمتر) ، (21 * 21 و ضخامت چهار سانتىمتر) و (5/21 * 5/21 و ضخامت چهار سانتىمتر) داشته است. (1)
ابعاد آجرهاى بهكار رفته در ساختن بعضى از ديوارها و طاقنماها35 * 35 و ضخامت هفت سانتىمتر و33 * 33 و ضخامت هفت سانتىمتر بوده است. (2)
آجرهاى بهكار رفته در بعضى از قسمتهاى اوليه دارالاماره ابعاد 37 * 37 و ضخامت نُه سانتىمتر داشتهاست. (3)
پس از آجر، مهمترين مصالح ساختمانى قصر، گچ بوده است كه به عنوان ملاط و نيز به عنوان سفيدكارى و تزيين قسمتهاى مختلف ساختمان از آن استفاده مىشده است. (4)(تصويرهاى شماره40 - 42)
همچنين -همانگونه كه در توصيف ساختمان مخزن فاضلاب قصر گفته شد- از گچ براى نفوذناپذيرشدن اين مخزن و نيز سرايت نكردن فاضلاب به قسمتهاى ديگر دارالاماره استفاده شده بود. (5)در بعضى از نقاط قصر از ملاط گِل سبز مايل به زرد نيز استفاده شده است. (6)
در مقاطع مختلف تاريخى در زمان مورد بحث ما از محلى به نام زندان ياد شده است. بلاذرى از زندان كوفه در زمان حكومت مُغَيرة بن شعبه (41 - 51ه. ق) ياد مىكند و ساختمان آن را از نى مىداند. (7)
در بحارالانوار چنين آمده است كه پس از دستگيرى ابن ملجم، او را در قصر زندانى كردند. (1)از اين گزارش استفاده مىشود كه از قصر در زمان حضرت على (عليه السلام) به عنوان زندان نيز استفاده مىشده است، بهخصوص با توجه به آنكه حضرتعلى (عليه السلام) خود ساكن در قصر نبوده است.
طبرى در بيان حوادث سال 51ه. ق (حوادث مربوط به حجر بن عدى) به زندان كوفه در زمان «زياد» ، اشاره كرده، اما محل آن را تعيين نمىكند. (2)
لوئى ماسينيون در نقشه شماره 1 خود كه از كوفه ارائه مىدهد، محل زندان را در جنوب غربى كوفه و نزديك «كناسه» تعيين كرده است. (3)(نقشه شماره 8) البته نگارنده به مستند آن دست نيافت. نگارنده احتمال فراوان مىدهد كه با توجه به ساختمان عريض و طويل قصر و نيز حراستهاى فراوانى كه از آن به عمل مىآمده است و بهويژه با عنايت به اتاقهاى متعددى كه در آن وجود داشته، زندان كوفه در زمان زياد و پس از او درون قصر بودهاست. مؤيد اين مدعا آن است كه در روايات تاريخى چنين آمده كه عبيدالله بن زياد، هانى بن عروه را درون قصر زندانى كرد. (4)
هنگام مطالعه بناهاى مركز شهر كوفه به دو واژه مختلف صحن و رحبه برخورد مىنماييم كه دو معناى متفاوت را ارائه مىكند.
صَحْن: در لغت به معناى حياط وسط خانه آمده است. (5)بنابراين، اين معنا را تداعى مىكند كه صحن مركزى از چهار طرف، محصور بوده است.
رَحبه: در لغت به معناى وسعت آمده و بر حريم ساختمان كه معمولاً مكانى وسيع بوده نيز اطلاق شده است. (1)
با مراجعه به متون تاريخى به اين نتيجه مىرسيم كه صحن كوفه دقيقاً معادل كلمه مركز كوفه مىباشد؛ زيرا در تاريخ چنين آمده است كه پس از تعيين شدن محل مسجد جامع، تيراندازى در وسط مسجد ايستاد و به چهار طرف تير پرتاب كرد و هر چهار طرف محل افتادن تيرها (غَلْوَه) مشخص و علامتگذارى شده و به عنوان صحن كوفه تعيين شد. (2)
در اين گزارش تاريخى، شكل هندسى صحن به صورت مربعى تصوير شده كه هر ضلع آن به اندازه دو پرتاب تير (دو غَلْوَه) تعيين شده است. اگر طبق نقل كتابهاى لغت هر فرسخ را 25 غلوه بدانيم، هر غلوه معادل 251 فرسخ خواهد بود. (3)و اگر هر فرسخ را 5985 متر به حساب آوريم، هر غلوه 240 متر خواهد بود. بنابراين، هر ضلع مربع صحن 480 متر خواهد شد و مساحت صحن اين چنين محاسبه مىشود:
متر مربع 480\ 230400 * 480 و با توجه به اينكه هر هكتار ده هزار متر مربع است، صحن مساحتى معادل 04/23 هكتار را دربر داشته است. (4)
در اين فضاى وسيع، نهاد و بنيانهايى همچون مسجد جامع، قصر، بازارها، رحبه و آرّى، وجود داشته است 5كه بعضى از اين نهادها و بنيانها در جاى خود بررسى شد.
پس از علامتگذارى چهار طرف صحن، دور آن را خندقى كشيدند تا قبايل، خانههاى خود را پشت آن بنا كنند و به مركز شهر تجاوز نكنند. (1)گرچه پس از مدت كوتاهى، عُمر قسمتهاى زيادى از اين مركز را به افراد مختلف براى خانهسازى بخشيد. از اينجاست كه منابع تاريخى با ريشه لغوى كلمه صحن هماهنگ مىشود؛ زيرا دور تا دور اين مركز را بنيانها و ساختمانهاى مردم كوفه فراگرفته بود.
از آنچه گفته شد اين نتيجه به دست مىآيد كه صحن را نمىتوان به عنوان ميدان اصلى شهر به حساب آورد؛ زيرا ميدان به مكان گسترده باز اطلاق مىشود، در حالىكه در صحن ساختمانهاى فراوانى ساخته شده بود.
در اين مبحث مىتوان لغت «رَحبه» را معادل ميدان بهكار برد. «رحبه» كه بعدها به مناسبت جاى دادن خانه ساده حضرت على (عليه السلام) در خود به نام «رحبعلى (عليه السلام) » نامگذارى شد، فضاى وسيعى بود كه در سمت جنوب غربى مسجد جامع و غرب قصر دارالاماره قرار داشت و در حقيقت، ديوار جنوبى مسجد و ديوار غربى قصر به آن شكل مىدادند. به عبارت ديگر، اين مكان باز، حريم اين دو بنيان اصلى شهر شمرده مىشد. (2)
به نظر مىرسد كه اجتماعات اصلى مردم شهر در اين مكان انجام مىگرفته است، بهخصوص با توجه به اينكه درِ اصلى قصر و گنبد طمار، بر اين ميدان مسلط بوده است.
در بعضى از گزارشهاى تاريخى، سخن از رحبهاى ديگر به نام «رحبة الصيارف» به ميان آمده است كه با دقت در اين گزارش درمىيابيم كه اين
مكان، محلى در مركز شهر (صحن) ، اما متفاوت با رحبه على (عليه السلام) بوده است و ظاهراً صيرفىها (صرّافان) در آن بهكار مشغول بودهاند؛ زيرا در اين گزارش چنين آمده كه حضرت على (عليه السلام) ، ميثم تمّار را به اين رحبه آورده و محل به دار آويخته شدنش را به او نشان داده است. (1)با توجه به اينكه محل شهادت ميثم تمّار نزديك خانه عمرو بن حُريث و در جانب شرق مسجد فعلى بوده (2)، درمىيابيم كه اين رحبه در نقطه مقابل رحبه على (عليه السلام) در جانب شرق صحن قرار داشته است.
اين كلمه از ريشه فارسى «آريت» گرفته شده كه به معناى طناب بلندى است كه چهارپايان را با آن مىبندند. (3)
در ابتداى بنيانگذارى شهر كوفه، چهل هزار اسب متعلق به بيتالمال در اين مكان نگهدارى مىشده است. (4)اما مدتى بعد، عُمر آن را به ابوموسى اشعرى، حُذَيفة بن يمان و گروهى از قبيله «عَبس» بخشيد. (5)طبرى محل اين مكان را در ناحيه سمت چپ قبله قصر (جنوب شرقى قصر) تعيين مىكند. (6)اما بعضى از نويسندگان كوفهپژوه معاصر، اين مكان را به صورت دو نيمه از هم جدا، در جنوب غربى و جنوب شرقى صحن تصوير كردهاند. (7)
پيش از توصيف خيابانهاى اصلى كوفه، بايد موقعيت اسكان قبايل و گروههاى مختلف بررسى شود. گفتنى است پس از مشخص شدن مركز مربع شكل شهر كوفه و تعيين حدود آن به وسيله كندن خندق، قبايل مختلف، دور تا دور اضلاع اين مربع، به ترتيب زير اسكان داده شدند:
در ضلع شمالى به ترتيب از شرق به غرب، قبايل سليم، ثقيف، بُجَيله، تَيم اللات و تَغْلِب؛
در ضلع جنوبى از شرق به غرب، قبايل و طوايف اَزد، كِنْدَ، تيره نَخْع از مِذْحَج و اَسَد؛
در ضلع شرقى از شمال به جنوب، قبايل و طوايف اَسَد، عامر، تَميم و مُحارب، اَنْصار و مُزَينه؛
در ضلع غربى از شمال به جنوب، قبايل بَجاله و بَجْلَه، جُدَيله، جُهَينَه و اَخلاط (گردههاى مختلف از قبايل مختلف) . (1)
چنانكه مشاهده مىشود، بعضى از قبايل، مانند اَسَد (نقشه شماره 8) در دو نقطه شهر اسكان داده شدند. قبايل و طوايف ذكر شده دور تا دور مركز را احاطه نموده و قبايل و طوايف ديگر، در پشتسر اين قبايل در قسمتهاى عقبى كوفه مستقر شدند.
البته طى سالها به دليل مهاجرت افراد و قبايل از نقاط ديگر به كوفه و تنگى جا، تغيير و تبدّل فراوانى در محل اسكان اين قبايل صورت گرفت (2)كه فعلاً منظور نظر نگارنده نيست.
پس از تعيين محل اسكان قبايل، خيابانهاى پانزدهگانه اصلى شهر بر اساس آنچه در ادامه مىآيد، مشخص شد:
در سمت شرق قبيله «سليم» ، يك خيابان؛
بين قبيله «سليم» و «ثقيف» ، يك خيابان؛
بين «هَمْدان» و «بُجَيلَه» ، يك خيابان؛
بين «بُجيله» و «تَيم اللات» و «تَغْلب» ، يك خيابان؛
در سمت غرب «تَيم اللات» و «تَغْلب» ، يك خيابان.
در سمت جنوبِ «انصار» و «مزينه» ، يك خيابان؛
بين «انصار» و «مزينه» و بين «تميم» و «محارب» ، يك خيابان؛
بين «تميم» و «محارب» و بين «اسد» و «عامر» ، يك خيابان.
در سمت غرب «اسد» ، يك خيابان؛
بين «اسد» و «نَخع» ، يك خيابان؛
بين «نخع» و «كنده» ، يك خيابان؛
بين «كنده» و «ازد» ، يك خيابان.
در سمت شمال «بَجْلَه» و «بجاله» ، يك خيابان؛
بين «بَجْلَه» و «بجاله» و بين «جُدَيله» و «اخلاط» (عناصر مختلف از قبايل مختلف) ، يك خيابان؛
بين «جُدَيلَه» و «اخلاط» و بين «جُهَينه» و «اخلاط» ، يك خيابان. (1)
1) تاريخ الطبرى، ج 3، ص 149.
پس از اين خيابانكشى اصلى، خيابانهايى كوچكتر در قبايل و محلات، در موازات يا عمود بر اين خيابانها ترسيم شد.
در گزارشهاى تاريخى، چهار نوع اندازه براى خيابانهاى مختلف شهر كوفه ذكرشدهاست:
خيابانهاى شصت ذراعى. با توجه به اينكه هر ذراع 04/54 سانتىمتر است، اندازه اين خيابانها حدود 42/32 متر مىشود. اين خيابانها مخصوص قطايع بود و كه ظاهراً منظور از آن، زمينهايى بوده كه در مركز شهر به افراد و قبايل مختلف واگذار شده بود. از اين نوع خيابانها مىتوان با عنوان خيابانهاى درجهاول يادكرد. بعضى از كوفهپژوهان معاصر، طول اين خيابانها را با محاسبه، حدود 750 متر به دست آوردهاند.
خيابانهاى چهل ذراعى؛ يعنى 61/21 متر. خيابانهاى اصلى اين شهر، يعنى خيابانهاى پانزدهگانه، اين اندازه بودهاند. اين خيابانها را مىتوان خيابانهاى درجه دوم دانست.
خيابانهاى سى ذراعى؛ يعنى 21/16 متر. به نظر مىرسد كه اين، اندازه خيابانهايى است كه يا عمود بر خيابانهاى اصلى بوده و يا در امتداد آنها بوده است. از اين خيابانها مىتوان با عنوان درجهسوم ياد كرد.
خيابانهاى بيست ذراعى؛ يعنى 8/10 متر. به نظر مىرسد كه اين اندازه متعلق به خيابانهايى بوده كه به موازات خيابانهاى اصلى كشيده شده است. (1)اين خيابانها را مىتوان با عنوان خيابان درجه چهارم دانست.
البته در متون تاريخى از نوعى ديگر از خيابان با عنوان «سكّه» ياد شده كه به نظر مىرسد از آنها براى عبور و مرور از مركز شهر به سوى خارج شهر استفاده
1) تاريخ الطبرى، ج 3، صص 148 و 149؛ كوفه پيدايش شهر اسلامى، صص 149 و 150.
مىشده است. (1)احتمالاً اين واژه از «سَكّ» به معناى سد و بستن گرفته شده است (2)و دليل نامگذارى اين خيابانها اين بوده است كه هرگاه دهانه اين سِكَك (جمع سكّه) گرفته مىشد، راه عبور و مرور به مركز شهر بسته مىشد.
در زمان مورد بحث ما، پس از خاموش شدن شعله قيام مسلم و مخفىشدن آن جناب، عبيدالله به منظور جلوگيرى از فرار مسلم، به رييس پليس خود، حُصَين بن نُمير دستور مىدهد كه نيروهايى را بر دهانههاى سكّهها بگمارد. (3)
واژه «افواه السكك؛ دهانههاى سكّهها» نيز اين معنا را تداعى مىكند كه اين سكهها به عنوان دهانههاى ورود و خروج به شهر محسوب مىشدند. در بعضى از منابع، عرض اين سكهها پنجاه ذراع، يعنى 02/27 متر ذكر شده است. (4)همچنين در باره كيفيت روشنايى سكك در بعضى از كتابها چنين آمده است كه بعضى از سكك (يا تمام آنها) در شب به وسيله مشعلهايى روشن نگاه داشته مىشدند. (5)نام بعضى از اين سكّهها از قرار زير است:
اين سكه از مركز شروع مىشد و در شرق مركز از بازار مىگذشته و پس از قطع راههاى قبايل ساكن در شرق، به شمال شرقى كوفه، يعنى «سَبَْخه» منتهى و از آنجا از شهر خارج شده است. (6)
دار الروميين مكانى در جنوب قصر بوده (نقشه شماره 8) كه در آغاز به عنوان زبالهدان از آن بهرهبردارى مىشد، اما بعدها يزيد آن را به عَنْبَس بن سعيد بن عاص بخشيد و او
تنها براى حمل خاكها و زبالههاى آن به خارج شهر 150 هزار درهم هزينه كرد. (1)به نظر مىرسد اين سكه، مركز شهر را از سمت جنوب به خارج شهر متّصل مىكرده است.
اين سكه از ميان قبيله «تميم» در شرق كوفه مىگذشته است. (2)
اين جاده از جنوب كوفه و از ميان قبيله «كِنْده» مىگذشته است. (3)
احتمالاً اين جاده از ميان تيره «بنىجذيمه» ساكن در جنوب غربى كوفه عبور مىكرده است. (4)
اين جاده از ميان خانههاى «قريش» عبور مىكرده است. (5)
اين جاده از ميان قبيله «هَمْدان» ساكن در شمال كوفه مىگذشته و كوفه را به خارج شهر متصل مىكرده است. (6)
احتمالاً اين سكّه از ميان محل سكونت موالى در شرق كوفه و نزديك فرات مىگذشته و كوفه را به فرات متصل مىكرده است. (7)
اين نامگذارى در زمان عباسيان صورت گرفت؛ زيرا از اين جاده به عنوان جادهپستى كوفه - شام استفاده مىشد. (1)اين جاده به صورت مورّب از قصر شروع مىشده، از مسجدى گذشته و در شمال شرقى كوفه به «سبخه» مىپيوست. (2)ماسينيون اين جاده را بين قصر در مركز و پُل (جسر) و كناسه در جنوب شرقى كوفه دانستهاست. (3)
در پايان اين بحث، خاطرنشان مىشود كه زمين همه اين جادهها، خاكى بود و برخلاف جادههاى درون شهرى، مانند خيابانهاى شهر «حِمْص» ، سنگفرش نشده بود. (4)
در منابع عربى به جاى اين واژه از واژه «شهار سوج» استفاده شده است كه همان لغت فارسى «چهار سوى» به معناى چهارراه مىباشد. (5)در كتابهاى مربوطه از چهار «چهار سو» نام برده شده است:
نزديك اين چهارراه، خانه خنيس بن سعد واقع شده بود، از اين رو، اين چهارراه به نام او معروف شد. (6)اين چهار سوى در سهم قبيله «تميم» در شرق كوفه واقع شده بود. (7)
اين چهارراه در محله قبيله «بجليه» و در شمال كوفه قرار داشت. (8)
اين چهار سو در ميان قبيله هَمْدان ساكن در شمال كوفه قرار داشت. (1)
اين چهار سو در ميان قبيله «كنده» ساكن در جنوب كوفه قرار داشت. (2)
در نقشهكشى اوليه كوفه، مقدار عرض كوچهها كه در ميان محلههاى مختلف بنا شده بود، هفت ذراع، يعنى 78/3 متر تعيين شده بود. (3)
به علت كثرت كوچههاى كوفه و كماهميت بودن آنها در جريانات مختلف، در منابع كمتر از آنها ياد شده است. كوچههايى كه در منابع از آنها ياد شده است، كوچه عمرو (زقاق عمرو) است كه فرزندان عمرو بن حريث در آن زندگى مىكردند. (4)به نظر مىرسد با توجه به اينكه خانه عمرو بن حريث در مركز شهر و در سمت شرق مسجد جامع واقع بوده است، اين كوچه نيز در همان حدود بوده باشد. (5)
علاوه بر كوچههاى اصلى از كوچههاى ديگرى نيز در كوفه ياد شده است، چنان كه در بعضى از كتابها چنين آمده كه هنگام خانهسازى در كوفه، بين هر دو خانه، پنج ذراع، يعنى 7/2 متر فاصله مىگذاشتند. (6)در بعضى از كتابهاى كوفهپژوهى چنين آمده است كه تنها عرض كوچهها بود كه در طول زمان ثابت ماند وگرنه عرض خيابانها و معابر اصلى در طول تاريخ به وسيله افراد و قبايل مختلف، اشغال شده و بدين ترتيب، عرض آنها از عرض اوليه كوتاهتر مىشد. (7)
در ميان متون تاريخى، تنها دو عبارت يافته شد كه بر وجود مهمانخانههايى در زمان مورد بحث ما دلالت داشت. اين دو عبارت از قرار زير است:
مكان خانه عقيل و خانه ابن هبار به عنوان مهمانسرا براى قوم «بنىكلب» و بعضى از گروههاى ديگر انتخاب شد. نيز عبدالله بن مسعود، خانه خود را براى پذيرايى از مهمانان «هُذيل» واگذار كرد تا هرگاه مكانهاى تعبيه شده در اطراف مسجد گنجايش آنها را نداشت به خانه او روند. (5)
از اينجا مىتوان استفاده كرد كه براى پذيرايى از مهمانان، خانهها يا مكانهايى در اطراف مسجد اختصاص يافته بود.
از آنجا كه اسلام اهميت فراوانى به نظافت و شستوشو مىدهد و نيز با توجه به آنكه نظافت خاصى با عنوان غسل در مواقع مختلف، واجب يا
مستحب شمرده شده است، يكى از ضرورىترين بنيانهاى يك شهر نو بنياد اسلامى، مكانى به نام حمام بوده است. در زمان مورد بحث ما «حمامدارى» شغلى اشرافى تلقى مىشد و تنها ثروتمندان از عهده تأسيس و اداره آن بر مىآمدند و درآمد فراوانى را كسب مىكردند. از درآمد حمامهاى كوفه در زمان مورد بحث، مطلبى در تاريخ نيامده است، اما در همين زمان، درآمد بعضى از حمامهاى بصره، حدود هزار درهم در روز گزارش شده است. (1)صاحبان اين حمامها اصرار فراوانى در مكتوم نگهداشتن مقدار درآمد خود داشتند تا رقيب كمترى پيدا كنند. (2)
بعضى بر اين عقيدهاند كه حمامهاى كوفه در زمان حكومت زياد (50-53ه. ق) ساخته شد. (3)البته در روايات شيعه (4)و نيز گزارشهاى تاريخى (5)، نصوصى وجود دارد كه از حمام رفتن حضرت على (عليه السلام) حكايت مىكند و اين بر وجود حمام در كوفه از مدتها قبل از زمان زياد دلالت دارد. آب حمامهاى كوفه به وسيله نهرهايى كه از رود فرات منشعب شده بود، تأمين مىگشت. (6)
در باره كيفيت ساختمان حمام در زمان مورد بحث مطلبى به دست نيامد. (7)البته بعضى از كتابها به توصيف حمام در زمان عباسيان پرداختهاند كه به نظر مىرسد اين حمام بخشهاى مختلفى داشته كه هر بخش گرمتر از بخش پيشين بوده است. صحن حمام به واسطه روشن كردن آتش در زير كف آن، گرم نگاه داشته مىشد.
1) الحياة الاجماعية و الاقتصادية فى الكوفه، ص 114.
2) فتوح البلدان، ص 348.
3) كوفه پيدايش شهر اسلامى، ص 337.
4) بحارالانوار، ج 42، صص 46 و 197.
5) الاخبار الطوال، ج 2، ص 298.
6) كوفه پيدايش شهر اسلامى، ص 337.
7) البته فرضيههايى از روى حفارىهاى دارالاماره درباره ساختمان حمام اين مكان ارائه شده است، ر. ك: مجله سومر، «الحمام العراقى الاسلامى فى ضوء التنقيبات الاثريه، زينب صادق على سكرى، ج38، صص141 - 143.
آب گرم به وسيله لولههاى سفالين از مخزن آب گرم به نقاط ديگر انتقال داده مىشد. (1)در روايات شيعه نيز از سه قسمت حمام سخن به ميان آمده و براى ورود به هر قسمت، دعاهايى خاصى وارد شده است. (2)
از بعضى روايات چنين به دست مىآيد كه در قسمت اول حمام، رختكن قرار داشته است (3)، اما از بعضى ديگر چنين استفاده مىشود كه حمام غير از رختكن، سه قسمت داشته است. (4)همينطور از بعضى روايات ديگر، چنين استفاده مىشود كه در همان قسمت اول، محل كشيدن نوره قرار داشته و قسمت سوم حمام هم محل حوض حمام (شايد خزينه) بوده است. (5)همچنين از روايات به دست مىآيد كه در زمان مورد بحث، از گل خطمى و سدر به عنوان دو ماده شوينده براى شستوشوى بدن استفاده مىشده است. (6)
حمامهاى كوفه در زمان مورد بحث را مىتوان به دو قسم حمامهاى خصوصى و حمامهاى عمومى تقسيم كرد. منظور از حمامهاى خصوصى، حمامهايى بود كه در خانهها يا عمارات مجلّل بنا شده و استفاده از آن اختصاص به عدّه خاصى داشت. از اين نوع حمامها مىتوان به حمام دارالاماره كه در حفارىهاى باستانشناسى كشف شده است، اشاره كرد كه در بخشهاى قبل بررسى شد. اخيراً نيز حمامى در كنار قبر هانى در شمال شرقى مسجد جامع كشف شده است. (7)با توجه به آنكه نام اين حمام در كتابهاى تاريخى كه از حمامهاى معروف كوفه ياد كردهاند، نيامده است، مىتوان آن را حمامى خصوصى و داخل يكى از خانههاى اشراف ساكن در آن محل دانست، همچنانكه احتمال دارد متعلق به زمانهاى بعد از زمان مورد بحث ما باشد.
اما حمامهاى عمومى و قابل استفاده براى همگان در زمان مورد بحث ما شش حمام بوده است:
اين حمام ميان دو شعبه رود فرات در شرق كوفه قرار داشت. (1)اين حمام قبلاً از آنِ شخصى به نام جابر بوده كه اَعْين برده آزاد شده عمر بن سعد (يا هم پيمان با او \ مولا) از او خريدارى مىكند. (2)عمر بن سعد هنگام خروج از كوفه به سمت كربلا اين حمام را اردوگاه موقت خود قرار داد. (3)
اين حمام نيز در شرق كوفه ميان دو شعبه رود فرات و نزديك حمام اعين (4)و خارج از شهر كوفه واقع شده بود.
ظاهراً اين حمام متعلق به شخصى ايرانى الاصل با نام مهبذان بوده است. اين حمام در شمال شرقى كوفه و در ناحيه سبخه و نزديك فرات قرار داشته است. (5)(نقشه شماره 7، رقم 46)
اين دو حمام در شمال كوفه قرار داشتند. (6)حمام قطان در كنار جبّانه سبيع واقع شده بود. (7)آب اين دو حمام از نهر «بنو سليم» تأمين مىشد. (8)(نقشه شماره 7، رقم 37و38)
1) مقتل ابىمخنف، ص 92.
2) فتوح البلدان، ص 280.
3) فتوح البلدان، ص 280.
4) تحارب الامم، ج 2، ص 152؛ فتوح البلدان، ص 280؛ كوفه پيدايش شهر اسلامى، ص 337.
5) الحياة الاجتماعيه، ص 114؛ كوفه پيدايش شهر اسلامى، صص 337 و 366؛ وقعة الطف، ص 91، پاورقى.
6) تجارب الامم، ج 2، ص 152؛ الحياة الاجتماعيه، ص 114.
7) تخطيط مدينة الكوفه، ص 92.
8) كوفه پيدايش شهر اسلامى، ص 337.
اين حمام متعلّق به ابىبرده، فرزند ابوموسى اشعرى بود. (1)البته مكان آن دقيقاً مشخص نشده است.
هنگام مطالعه جغرافياى كوفه با مكانهايى آشنا مىشويم كه اختصاص به شخص خاصى نداشته و مورد استفاده قبيله خاص يا همه مردم كوفه بوده است. اين مكانها كه استفادههاى مختلف نظامى، اجتماعى، سياسى و اقتصادى از آنها مىشده عبارتاند از: جبّانات و گورستانها، صحراها، كُناسه، سَبْخه، دارالرزق، جسرالكوفه (پُل كوفه) ، مُسَنّاة (سيل) و عاقول.
جبّانه در لغت به معناى زمين مسطح و صاف و بىدرخت و گياه مىباشد كه معادل لفظ صحراست (2)و سپس به معناى گورستان استعمال شده؛ زيرا زمين گورستانها معمولاً اين مشخصات را دارد.
در شهر كوفه مكانهايى با عنوان جبّانه معرفى شده كه علاوه بر استفاده به عنوان گورستان براى اجتماعات نظامى و سياسى- اجتماعى نيز از آنها استفاده مىشد. (3)بعضى از نويسندگان معاصر، مساحت جبّانه را دست كم يك هكتار تعيين كردهاند كه اين مقدار، جمعيت فراوانى را در خود جاى مىداد. (4)
معمولاً جبّانات كوفه به صورت مكانى باز و بدون ديوار در وسط زمينهاى قبايل قرار گرفته و همچون ميدان، خانههاى افراد قبايل را به دور
خود داشت. (1)بنابراين، در حقيقت مىتوان جبّانات را ميدانهاى فرعى شهر به شمار آورد.
راه اصلى كه قبيله را به مركز شهر پيوند مىداد از كنار جبّانه مىگذشت و همه كوچهها و خيابانهاى قبيله به جبّانه ختم مىشد. (2)
استفاده نظامى از جبّانات براى اولين بار در زمان حكومت حضرت على (عليه السلام) رخ داد. هنگامى كه على (عليه السلام) در سال 37ه. ق به مردم دستور داد كه با سلاحهاى خود براى مقابله با خوارج آماده شوند، آنها با سلاحهاى خود داخل مسجد شدند. حضرت على (عليه السلام) فرمود: «كار بدى كرديد كه با سلاح به مسجد آمديد، برويد به سوى جبّانه مراد» و مردم را در آنجا جمع كرد. (3)همچنين به مواردى از استفاده نظامى از جبّانات در جريان قيام مختار، قيام اشراف كوفه و درگيرى بين سپاه مختار و سپاه مصعب گزارش شده است. (4)
جبّانات كوفه در زمان مورد بحث را مىتوان به دو قسم جبّانههاى يمنىها (قحطانىها) و جبّانههاى غير يمنىها (عدنانىها) تقسيم كرد:
چنين گفته شده است كه جبّانه به شكلى كه در جغرافياى كوفه مشاهده مىشود، دستاورد مستقيم يمنىها بوده است؛ زيرا پيش از اين دوره، چنين بنيادى در شهرهاى مكّه، مدينه و ديگر شهرهاى حجاز وجود نداشته (5)، ازاينرو بيشتر جبّانات كوفه متعلق به يمنىها بوده است. اين جبّانات عبارت است از:
اين جبّانه متعلق به قبيله هَمْدان بوده و نام خود را از طايفهاى از اين قبيله گرفته است. (1)اين جبّانه در شمال كوفه و در كنار حمام قطان (قطن) بن عبدالله قرار داشته است. (2)(نقشه شماره 7، رقم 34 و نقشه شماره 8)
اين جبّانه متعلق به قبيله كنده بوده و در جنوب كوفه در مركز زمينهاى آنان قرار داشت. قبيله ربيعه نيز از اين جبّانه استفاده مىكرد. (3)(نقشه شماره 7، رقم 8 و نقشه شماره 8)
اين جبّانه به قبيله طى تعلق داشت و نام آن از بِشْر بن ربيع خَثْعمى يكى از رؤساى «خَثْعم» كه در جنگ قادسيه شركت داشته، گرفته شده بود. موقعيت آن در شمال كوفه بود. (4)(نقشه شماره 7، رقم 32 و نقشه شماره 8)
اين جبّانه كه در جنوب قرار داشت از آنِ قبيله مذحج بود و به نام يكى از تيرههاى آن قبيله نامگذارى شده بود. (5)(نقشه شماره 7، رقم 12 و نقشه شماره8)
اين جبّانه در خطّه بَجْلَه و بجاله واقع در غرب كوفه، يعنى مكانى كه بيشتر افراد قبيله «ازد» ساكن بودند، قرار داشت. (6)(نقشه شماره 7، رقم 28 و نقشه شماره 8)
1) فتوح البلدان، ص 28؛ تجارب الامم، ج 2، ص 142؛ خطط الكوفه، ص 19؛ كوفه پيدايش شهر اسلامى، ص 342؛ تخطيط مدينة الكوفه، ص 94.
2) تخطيط مدينة الكوفه، ص 94.
3) تخطيط مدينة الكوفه، ص 94؛ الحياة الاجماعية، ص 34؛ كوفه پيدايش شهر اسلامى، ص 342.
4) كوفه پيدايش شهر اسلامى، ص 342؛ الحياة الاجتماعيه، ص 34.
5) كوفه پيدايش شهر اسلامى، ص 342.
6) كوفه پيدايش شهر اسلامى، ص 342.
اين جبّانه در جنوب شرقى كوفه واقع شده بود و به طايفه صائديين از قبيله هَمْدان تعلّق داشت. (1)ماسينيون نام ديگر اين جبّانه را جبّانه صيداويين كه تيرهاى از قبيله بنىاسد بود، دانسته و آن را از «بنىكِلاب بن قيس» از عدنانىها به شمار آورده است. (نقشه شماره 7، رقم 52 و نقشه شماره 8)
اين جبّانات شامل جبّانههاى اهل مدينه و نيز ساير عدنانىها مىشود.
«الجبّانه» بدون اضافه به لغتى به مكانى در غرب كوفه بين راه نجف - كوفه گفته مىشد (2)كه به عنوان آرامگاه اهل مدينه، اعم از انصار و قريش از آن استفاده مىشد. بعضى گفتهاند از زمان هلاكت زياد به بعد (سال 53ه. ق) لغت ثُوَيه در مورد اين مكان بهكار گرفته شد كه به معناى آرامگاه مىباشد. اما بعضى ديگر بر اين عقيدهاند كه اين مكان قبل از اسلام و در زمان نعمان بن منذر، با همين نام به عنوان زندان از آن استفاده مىشد و اولين بار خَبّاب بن اَرَت در زمان حكومت حضرت على (عليه السلام) در سال 37ه. ق وصيت كرد تا او را در اين مكان دفن نمايند. قبل از آن مردمى كه او در ميان آنها زندگى مىكرد (قبيله بنىتميم) مردگان خود را در خانههاى خود يا كنار آن دفن مىكردند. (3)(نقشه شماره 7، رقم 40 و نقشه شماره8)
در اين مكان، بسيارى از شخصيتهاى سياسى - مذهبى و نيز خواص ياران حضرت (عليه السلام) و همچنين بزرگان ديگر مدفون شدهاند كه در اينجا به ذكر نام بعضى از آنها مىپردازيم:
سهل بن حُنَيف (م 38ه. ق) از ياران حضرت على (عليه السلام) .
جويريّة بن مُسَهَّر عبدى از ياران على (عليه السلام) كه به دستور زياد به شهادت رسيد.
كميل بن زياد نخعى كه در سال 82ه. ق به دست حجاج شهيد شد.
اَحْنَف بن قيس كه در سال 67ه. ق در كوفه از دنيا رفت.
عبدالله بن يقْطر برادر رضاعى امام حسين (عليه السلام) كه به دست ابنزياد به شهادت رسيد.
عبيدالله بن ابىرافع، كاتب و منشى حضرت على (عليه السلام) .
مغيرة بن شعبه، والى كوفه كه در سال 50ه. ق از دنيا رفت. (1)
زياد بن ابيه، والى كوفه كه در سال 53ه. ق از دنيا رفت. (2)
ابوموسى اشعرى كه در سال 50ه. ق از دنيا رفت. (3)
از ميان اين قبرها هم اكنون فقط آثارى از قبر كميل باقى مانده است.
اين جبّانه در غرب كوفه و در زمينهاى قبيله «عَبْس» قرار داشت و منسوب به شخصى به نام عرزم خزارمى بود كه در آن بهكار خشتزنى مشغول بود و خشتهاى او به خشتهاى بد شهرت داشت؛ زيرا در تركيب آن از نىهاى پوسيده زياد استفاده مىكرد، ازاينرو هنگام آتشسوزى، خطرآفرين بود. كاروان اسيران كربلا هنگام خروج از كوفه به سمت شام، از ميان اين جبّانه گذشتند. (4)(نقشه شماره 7، رقم 17 و نقشه شماره 8)
اين جبّانه چون با نام صحرا نيز شهرت يافته، در بخش صحراها آن را معرفى كردهايم. (نقشه شماره 7، رقم 49 ونقشه شماره 8)
از اين جبّانه نيز در بخش صحراها سخن گفتهايم. (نقشه شماره 7، رقم 15 و نقشه شماره 8)
در شهر كوفه آرامگاههايى وجود داشته كه خارج از جبّانات بوده است. برخى از آنها عبارتاند از:
قبر مسلم در جهت شرق مسجد جامع كوفه و در جنب ديوار شرقى مسجد قرار دارد كه هم اكنون گنبدى روى آن بنا شده است. (1)(تصويرهاى شماره 27 - 30)
اين آرامگاه در كنار آرامگاه مسلم و در غرب آن قرار دارد و روى آن نيز گنبدى بنا شده است. (2)(تصويرهاى شماره 31 و 32)
اين آرامگاه نيز نزديك آرامگاه مسلم و در سمت شرق مسجد جامع و در جنب ديوار جنوبى (قبلى) آن واقع شده است. (3)
آرامگاه اين يار مخلص حضرت على (عليه السلام) در نُخَيله و نزديك روستاى ذاالكفل واقع شده است. (4)
1) رحلة ابنجبير، ص 188؛ رحلة ابنبطوطه، ص 219؛ تخطيط مدينة الكوفه، ص 116؛ موسوعة النجف الاشرف، ج 1، ص 122.
2) تاريخ الكوفه، ص 84؛ تخطيط مدينة الكوفه، ص 116.
3) ارشاد اهل القبلة الى فضل الكوفه، ص 231؛ تاريخ الكوفه، ص 85؛ تخطيط مدينة الكوفه، ج 1، ص122.
4) تاريخ الكوفه، ص 86؛ ارشاد اهل القبلة الى فضل الكوفه، ص 242.
اين يار فداكار و روشندل حضرت على (عليه السلام) كه در اعتراض به عمل عبيدالله بن زياد در به شهادت رساندن امام حسين (عليه السلام) به شهادت رسيد، در سبخه در شمال غربى كوفه نزديك مقام يونس مدفون شده است. (1)
قبر اين يار بزرگوار حضرت على (عليه السلام) كه به دست عبيدالله بن زياد به شهادت رسيد، نزديك خانه امام على (عليه السلام) قرار دارد. (2)
صحرا در لغت عرب به معناى زمين وسيعى است كه در آن نه روييدنى مانند درخت و گياه باشد و نه كوه. (3)هنگام بررسى جغرافيايى كوفه با نام صحراهايى آشنا مىشويم كه منتسب به اشخاص يا تيرههاى قبايل مىباشد. از اين صحراها گرچه معمولاً به عنوان گورستان استفاده مىشد، اما از آنجا كه در كتابهاى تاريخى از آنها با عنوان صحرا ياد شده، آن را مستقل از بخش جبّانات ذكر كردهايم. در اينجا فقط به ذكر صحراهايى مىپردازيم كه در زمان مورد نظر ما با نام صحرا معروف بودهاند.
بعضى از كوفهپژوهان تفاوت صحرا را با جبّانه در اين دانستهاند كه صحرا محل برگزارى جشنها بوده در حالىكه از جبّانه براى تدفين و آرايشهاى نظامى استفاده مىشده است. (4)
گاهى از اين صحرا با عنوان جبّانه ياد مىشود. (1)اين صحرا متعلق به قبيله «اسد» بوده و در جنوب غربى كوفه (2)(در محدوده اين قبيله و در داخل شهر) قرار داشته است. (نقشه شماره 7، رقم 15 و نقشه شماره 8)
اين صحرا متعلق به «بنىعامر» از قبيله «قيس» و در محدوده سهم آنها واقع در شرق كوفه بوده است. به اين صحرا صحراى بنىجعفر بن كلاب نيز گفته مىشد. (3)(نقشه شماره 7، رقم 47)
سه - صحراى بنييَشْكُر (4)
اين صحرا كه به قبيله ضَبّه تعلق داشت و منسوب به على بن خالد شاعر منبّى، عروف به بَرْدَخت بود، در محدوده قبيله «ضَبّه» در جنوب غربى كوفه قرار داشت. (5)(نقشه شماره 7، رقم 19)
اين صحرا نيز كه متعلق به قبيله ضَبّه بود، در جنوب غربى كوفه قرار داشت. (6)
1) معجم البلدان، ج 3، ص 394؛ مراصد الاطلاع، ج 2، ص 833.
2) كوفه پيدايش شهر اسلامى، ص 344.
3) معجم البلدان، ج 3، ص 394؛ كوفه پيدايش شهر اسلامى، صص 352، 360 و 361.
4) معجم البلدان، ج 3، ص 394.
5) فتوح البلدان، ص 283؛ معجم البلدان، ج 3، ص 394؛ كوفه پيداش شهر اسلامى، صص 352 و 360.
6) كوفه پيدايش شهر اسلامى، صص 352 و 360.
اين صحرا منسوب به شَبَث بن رَبْعى يكى از رؤساى قبيله «تميم» بود و در محدوده اين قبيله، واقع در جنوب غربى كوفه قرار داشت. (1)(نقشه شماره 7، رقم 26)
از اين صحرا گاهى با عنوان جبّانه سالم و گاهى با تعبير جبّانه بنىسلول ياد مىشود.
اين جبّانه يا صحرا متعلّق به «بنىسلول» از قبيله «قيس» بود و در سمت مشرق كوفه قرار داشت. (2)(نقشه شماره 7، رقم 49 و نقشه شماره 8)
اين صحرا متعلق به قبيله «ربيعه» بود و در شمال غربى كوفه قرار داشت. (3)(نقشه شماره 7، رقم 29)
كناسه در لغت به معناى زباله مىباشد. (4)دليل نامگذارى اين محل به اين نام اين بود كه در ابتدا به عنوان زبالهدانى قبيله بنىاسد از آن استفاده مىشد. (5)اين مكان كه به ناحيهاى وسيع و باز، در ناحيه غرب و شمال غربى و بين مسجد كوفه و مسجد سهله گفته مىشد (6)، در زمان زياد يكى از بازارهاى مهم كوفه بود (7)و به عنوان بارانداز كاروانهاى عربستان و نيز سر آغاز جادّه تجارتى كوفه - حيره - مكه اهميت به سزايى
داشت. (1)همچنين به عنوان بازار اصلى خريد و فروش چهارپايان و به خصوص شتر از آن استفاده مىشد. (2)نيز در اين مكان، غنايم جنگى خريد و فروش مىشد. (3)ماسينيون معتقد است كه در اين محل، خريد و فروش بردگان نيز صورت مىگرفته است. (4)
بهطور خلاصه مىتوان اين مكان را محل باراندازى و بارگيرى واردات و صادرات كوفه معرفى كرد. (5)بعدها اين مكان در جريان قيامهاى مختار و نيز قيام زيد بن على نقش نظامى داشته است. در اين مكان زيد در سال 122ه. ق به دار آويخته شد. (6)دور نيست كه اين مكان، نقش ميدان اعدام را در آن زمان داشته است. (نقشههاى شماره 7 و 8)
سبخه نيز يكى از مكانهاى كوفه بود كه محل تجمع و نيز آرايشها و عمليات نظامى بود. (7)
اين كلمه در لغت به معناى زمين شورهزار و نيز به معناى جلبكها و سبزههاى جمع شده روى سطح آب مىباشد. (8)به نظر مىرسد كه در اينجا معناى دوم مناسبتر است؛ زيرا اين منطقه در منتهىاليه شمال شرقى كوفه و در مجاورت نهر فرات قرار داشته است (9)و طبيعى است آب در آنجا جمع شده و به صورت مرداب در مىآمده، بنابراين، تصور معناى شورهزار در كنار فرات بسيار بعيد است.
در اين ناحيه، بوستان زايده واقع شده بود. اين ناحيه خارج از كوفه و ميدانى بود كه به سوى كوفه آغوش گشوده بود و در محلى كه فرات از همهجا به شهر
نزديكتر مىشد، قرار داشت. از اين ناحيه در مقاطع مختلف تاريخ كوفه، مانند قيام مختار و نيز درگيرى بين مصعب و مختار، استفاده نظامى مىشد. (1)(نقشههاى شماره 7 و 8)
دارالرزق ساختمان وسيعى بود در منتهىاليه شمال شرقى، نزديك رود فرات و بالاتر از پل كوفه كه ابتدا به منظور انبار كردن غنايم جنگى و توزيع آن بنا شده بود، سپس به عنوان محلى براى تقسيم ارزاق مردم كوفه مورد استفاده قرار گرفت. (2)بعضى زمان تأسيس اين ساختمان را در زمان زياد مىدانند. (3)اين بنا و محل آن علاوه بر نقش اقتصادى عظيمى كه ايفا مىكرده، خاطرهها و جريانهاى مختلفى از مقاطع تاريخ كوفه را در خود جاى داده است. (4)
از بحثهاى قبل چنين به دست آمد كه اين پل كه شايد پل اصلى فرات بوده است، در شمال شرقى كوفه و بين سبخه و دارالرزق قرار داشته است. بعضى منابع، قدمت اين پل را به دوران ساسانىها مىرسانند و بازسازى آن را به زياد نسبت مىدهند. (5)
اين پل كه در زمان زياد، از قايقهايى كه در كنار هم قرار داشتند و مردم از روى آنها عبور مىكردند، تشكيل شده بود، از اينرو با نام «جسر الزوارق» ؛ «پل قايقها» از آن ياد مىشود. (6)طبق روايتى كه طبرى نقل مىكند، باب (در) اين پل پيش از دوران حكومت زياد از درون مسجد ديده مىشد. (7)و اين نشانه آن است كه پل
در آن زمان در داشته و احتمالاً مأمورانى مراقب آن بودهاند. (1)اين پل محل عبور مردم به سوى سواد و باغستانهاى كوفه، واقع در سمت ديگر فرات و نيز راه ارتباطى كوفه با شهرهاى ايران، مانند تيسفون بود، (2)اين پل در سالهاى حكومت عُمَر بن هُبَيره بر كوفه (103 - 105ه. ق) با مصالحى محكم تجديد بنا شد. (3)(نقشههاى شماره 7 و 8)
مسنّاة جابر به گودال بزرگى در سمت شمال شرقى كوفه و در محلّه مُزَينه گفته مىشد كه بعدها ديوار دروازه كوفه در زمان منصور در آن بنا شد. (4)جابر نام فردى بوده است كه قبل از اسلام در اين ناحيه زندگى مىكرد. (5)بنابراين، اين سيلبند قبل از اسلام در اين ناحيه وجود داشته و احتمالاً به صورت كانالى بوده كه در مواقع طغيان آب فرات، مقدار اضافى آن آب را در خود جاى مىداده است.
عاقول مكانى در شمال كوفه و در سمت رود فرات و خارج از محدوده شهر و چراگاه تابستانى (ييلاق) اسبهاى حكومت بوده است. (6)طبرى لغت فارسى (شاهجان) را نيز در مورد اين مكان بهكار برده و آن را به معناى چراگاه ايران ترجمه مىكند و ناظر بر اين مكان را شخصى به نام سلمان بن ربيعه باهلى معرفى مىنمايد. (7)
هر ملت و امتى ممكن است تلفيقى از صفات و خلقيات مثبت و منفى را داشته باشد كه به تناسب زمان و در مقاطع مختلف تاريخ يك يا چند صفت او بروز نموده و صفات ديگر را تحتالشعاع قرار داده و باعث به وجود آمدن حوادثى شود. اين امر سبب خواهد شد كه تاريخ، مردم آن سامان را با آن صفت يا ويژگىها بشناسد.
مردم شهر كوفه نيز در مقطع تاريخى مورد بحث، هر دو دسته صفات، فضايل و رذايل را داشتند، اما از آنجا كه صفات و خلقيات منفى آنها در برخورد با امامان شيعه همانند امام على (عليه السلام) ، امام حسن و امام حسين (عليهم السلام) و نيز اهل بيت عصمت (عليهم السلام) ، نقش ماندگار زشتى روى اين شهر به جاى گذاشت، لذا بيشتر نويسندگان و تحليلگران تاريخ اسلام، اين صفات را به عنوان ويژگىهاى كوفيان ذكر مىكنند و از صفات مثبت آنان غافل مىمانند. اما در اين ميان بعضى از نويسندگان، از ظلم تاريخى بر كوفه برآشفته و براى رفع ظلم، كتابهايى در فضيلت كوفه و اهل آن نگاشته و از صفات و ويژگىهاى منفى اين مردم چشم پوشيدهاند. (1)
به عقيده نگارنده، شناخت جامع خلقيات اهل كوفه، مبتنى بر آگاهى از صفات منفى و مثبت آنهاست و اين مهم جز با بررسى مقاطع مختلف تاريخى امكان نمىيابد؛ زيرا در برههاى از تاريخ، صفات نيك آن مردم بروز نموده و در برههاى
1) مانند كتابهاى ارشاد اهل القبلة الى فضل الكوفة و فضل الكوفة و مساجدها.
ديگر، صفات زشت آنها تجلى پيدا كرده است. البته از آنجا كه صفات زشت كوفيان آثار دهشتبارى در قرن اوله. ق پديد آورد، ازاينرو سهم بيشترى از اين تحقيق به بررسى اين صفات، اختصاص يافته است.
مىدانيم كه هسته اوليه جمعيت كوفه را مردمى تشكيل مىدادند كه براى جنگ با امپراطورى پر قدرت ايران از سراسر شبه جزيره عربستان به سمت مرزهاى ايران سرازير شده بودند. (1)اين مردم با سلاحهاى ابتدايى در مقابل سپاه تا دندان مسلح ايران با شجاعت تمام جنگيدند و در معركههايى، همانند قادسيه، نهاوند، جلولاء و. . . سپاهيان ايرانى را شكست دادند و سرانجام موجبات سقوط اين پادشاهى را فراهم آوردند. حضرت على (عليه السلام) در مسير بصره وقتى سپاهيان كوفه در ذىقار به ايشان پيوستند، به آنها خوش آمد گفته و شجاعت آنان را در شكستن شوكت عجم يادآور شد. (2)
اين عنصر در جنگهاى سهگانه حضرت على (عليه السلام) ، يعنى جنگ جمل، صفين (تا پيش از جريان بالا بردن قرآن بر سرنيزه توسط سپاهيان معاويه) و نهروان، به يارى آن حضرت (عليه السلام) آمده و باعث پيروزى سپاه ايشان شد. اما پس از واقع شدن اختلاف در ميان آنان در جنگ صفين، اين عنصر كمكم از دست رفت، بهگونهاى كه ترس از سپاه شام در دل آنها جاى گرفت، ازاينرو در مقابل غارتهاى شاميان به شهرهاى تحت فرمان حضرت على (عليه السلام) در سال 39ه. ق، عكسالعمل مناسبى از خود نشان نداد و همين امر باعث گلايه و شكايت حضرت على (عليه السلام) از آنها شد، به گونهاى كه خطاب به آنان مىفرمود:
اى اهل كوفه (شما را چه شده است كه) هرگاه حركت لشكرى از سپاه شام را مىشنويد، به خانههاى خود پناه مىبريد و درِ خانه را به روى خود مىبنديد، چنانكه سوسمار و كفتار به خانههاى خود مىخزند. (1)
اين عنصر در زمان حكومت عبيدالله بر كوفه، به علت دنياپرستى نيز كارآيى خود را از دست داد و باعث تنها گذاشتن مسلم در مقابل سپاه عبيدالله شد. (2)بعد از جريان كربلا، در قيامهايى همانند قيام توابين و قيام مختار مشاهده مىشود.
ايمان اعراب، نقش عظيمى در پيروزى آنان بر سپاه ايران داشت. همين ايمان و حميت دينى آنان بود كه در سال 30ه. ق باعث عزل فرماندار شرابخوار و فاسق كوفه، يعنى وليد بن عُقْبَه شد، حتى عثمان، خليفه سوم را مجبور كردند تا در مدينه بر او حد شرب خمر جارى كند. (3)اين حميت و تعصب دينى آنان باعث شد تا كوفيان با ديدن خلافكارىهاى عثمان، به صورت يكى از كارگردانان قيام عليه او در آيند و عاقبت، او را از خلافت عزل كنند. (4)
حضرت على (عليه السلام) پيش از جنگ جمل، علت كمك خواستن خود را از كوفيان، ايمان آنان، يعنى محبت و دوستى آنان با خدا و رسولش عنوان مىكند. (5)همچنين آن حضرت (عليه السلام) پيش از شروع جنگ صفين، كوفيان را براى معاويه اينگونه معرفى مىنمايد: «اهل شام نسبت به دنيا حريصتر از اهل كوفه نسبت به آخرت نيستند» . (6)
اما اين ايمان و حميت دينى با مسلط شدن بنىاميه و تبليغات آنان و نيز قبل از آن به وسيله اجتهادات و سستىهاى آنان در دفاع از حضرت على (عليه السلام) و بالاخره بر
اثر تمايل آنان به دنيا هر چه كم رنگتر شد، به گونهاى كه در سال 61ه. ق فرزند رسولخدا (صلى الله عليه و آله) را تنها گذاشته و بلكه با او ستيز كردند. همچنين مىتوان ايمان سخت بدون بينش صحيح را در پيدايش گروهى همانند خوارج كه نقش عظيمى در اضمحلال حكومت حق ايفا كردند، مؤثر دانست.
كوفه بر خلاف شام شهرى بود مملو از عالمان به قرآن و حديث؛ زيرا اين شهر نوبنياد به وسيله سپاهى ساخته شده بود كه بسيارى از آنان دوران پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) را درك كرده و به وسيله آن حضرت (عليه السلام) با معارف اسلامى آشنا شده بودند. شاهد اين مطلب آن است كه عمر، خليفه دوم هنگامى كه بعضى از انصار عازم به كوفه را مشايعت مىكرد، خطاب به آنان گفت: «شما به سمت گروهى مىرويد كه قرآن در سينههاى آنان است و صداى قرآن خواندن آنان همانند همهمه زنبوران عسل به گوش مىرسد» . (1)
به هرحال، شهر كوفه در مقايسه با ديگر شهرهاى بزرگ اسلامى، رشد بيشترى يافت، به گونهاى كه تعداد اصحاب شركت كننده در جنگ صفين را 2080 نفر نوشتهاند كه نهصد نفر آنان از شركتكنندگان در بيعت شجره و 78 نفر آنان از شركتكنندگان در جنگ بدر بودند. (2)در باره رشد علوم اسلامى تذكر همين نكته كافى است كه بدانيم بيشتر گروه دوازدههزار نفرى خوارج را كه بعد از جنگ صفين از حضرت على (عليه السلام) كنار گزيدند، قراء، يعنى قاريان قرآن تشكيل مىدادند. (3)
به نظر مىرسد مجموع صفات و ويژگىهاى سهگانهاى كه گفته شد باعث ورود رواياتى از زبان ائمه اطهار (عليهم السلام) در مدح كوفه شده است؛ رواياتى كه در آنها از كوفه
با عنوانهايى، همچون «جُمْجُمَة الاسلام» ، «كَنْزُ الايمان» ، شمشير و نيزه خدا كه آن را هرجا بخواهد قرار مىدهد، ياد شده است. (1)
نويسندگان مختلف، ويژگىهاى منفى فراوانى براى مردمان كوفه در مقطع تاريخى مورد بحث يادآور شدهاند كه به ذكر آنها پرداخته مىشود و پيش از آن، دو نكته يادآورى مىشود:
اولاً: اين صفتها و ويژگىها به همه اهل كوفه مربوط نيست.
ثانياً: اين صفات در مرحله خاصى بروز داده شده است و چه بسا در مراحل ديگر به ضد اين صفات در ميان كوفيان برخورد نماييم.
بههرحال، اين ويژگىها عبارتاند از:
از همان ابتداى شروع جنگهاى ايران و مسلمانان، گروههايى از قبايل مختلف اعراب به طمع گردآورى غنايم به دنبال سپاه راه افتادند. (2)اين عده پس از بنيان شدن شهر كوفه، در آن ساكن شده و بر اخلاقيات ديگر مردمان نيز تأثير گذاشتند. وجود اين خصيصه در كوفيان باعث شده بود تا روحيه «نان به نرخ روز خوردن» را به دست آورند و از هر جريان و حكومتى كه دنياى آنان را تأمين كند، طرفدارى نمايند. حوادث مختلف تاريخى مؤيد اين مدعاست.
در جنگ جمل كه احتمال پيروزى حضرت على (عليه السلام) بر سپاه دشمن كم بود، تعداد كمى به آن حضرت (عليه السلام) پيوستند؛ يعنى دوازدههزار نفر كه شايد حدود ده درصد جمعيت كوفه را تشكيل مىداد. (3)گرچه اين تعداد كم از ميان افراد شجاع و
با ايمان كوفه بودند و توانستند سرنوشت جنگ را تغيير دهند، اما پس از پيروزى يكى از اعتراضات اصلى برخى از آنها به حضرت على (عليه السلام) در باره تقسيم غنايم بود. (1)
در جنگ صفين كه پايههاى حكومت حضرت على (عليه السلام) محكم شده و احتمال پيروزى آن حضرت (عليه السلام) فراوان بود، كوفيان رغبت بيشترى به حضور در جنگ نشان دادند، بهگونهاى كه تعداد سپاهيان آن حضرت (عليه السلام) را از 65هزار تا 120هزار نوشتهاند كه تعداد افراد غير كوفى آن ناچيز بود. (2)
پس از حضرت على (عليه السلام) تعداد فراوانى از كوفيان به سپاه امام حسن (عليه السلام) پيوستند، اما هنگامى كه ضعف سپاه آن حضرت را مشاهده نمودند، دستهدسته خود را بيرون كشيدند. (3)تعداد فراوان بيعت كنندگان با حضرت مسلم را كه بين دوازده تا چهلهزار نوشتهاند (4)نيز مىتوان طبق همين اصل توجيه كرد؛ زيرا در آن هنگام، از سويى به علت مرگ معاويه و جوانى يزيد حكومت مركزى شام را در ضعف مىديدند و از سوى ديگر به علت ضعف فرماندار كوفه، يعنى نعمان بن بشير، او را قادر به مقابله با يك قيام جدى نمىديدند. البته اين به آن معنا نيست كه همه بيعتكنندگان را افرادى دنياطلب بدانيم، بلكه شروع كنندگان به بيعت، افرادى همانند سليمان بن صرد خزاعى بودند كه فردى مخلص و با ايمان و شجاع بود، اما پس از بالا گرفتن كار آنها بسيارى از دنياطلبان به آنها پيوستند. حتى مردم پس از ورود عبيدالله به كوفه هنوز اميد پيروزى داشتند. ازاينرو تعداد زيادى به همراه مسلم در محاصره قصر عبيدالله شركت جستند (5)، اما هنگامى كه احساس خطر نمودند، مسلم و هانى را تنها گذاشته و به خانههاى خود گريختند. اين احساس خطر هنگامى شدت
گرفت كه شايعه حركت سپاه شام از سوى طرفداران سپاه عبيدالله ميان مردم پخش شد كه ترس از سپاه شام، خود يكى از نتايج دنياطلبى كوفيان مىباشد. (1)
امام حسين (عليه السلام) هنگام ورود در سرزمين كربلا اين چنين به دنياطلبى كوفيان تصريح مىنمايد:
مردم بندگان دنيايند و دين مانند امرى ليسيدنى بر زبان آنها افتاده است، تا هنگامى دنبال دين مىروند كه معيشت (و دنياى) آنان برقرار باشد، اما هنگامى كه در امتحان افتند، دينداران اندك خواهند بود. (2)
بيشتر ساكنان كوفه را مردمى تشكيل مىدادند كه قبل از شهرنشين شدن، در ميان قبايل خود و در صحراها و بيابانها ساكن بودند (نقشههاى 26- 29) و بدويت عربى بر آنها حاكم بود و اين اولين بار بود كه تجربه شهرنشينى را آزمايش مىكردند. (3)يكى از صفتهاى اين صحرانشينان، آزادى بىحدّ و حصرى بود كه در صحرا و بيابان داشتند. اين صفت باعث مىشد تا در مقابل قوانين يك نظام منسجم، تحمل كمترى داشته باشند. بر خلاف مردم شام كه قرنها از شهرنشينى آنها مىگذشت، ازاينرو در مقابل حكومت، مردمى مطيع و آرام بودند. (4)
اين صفت كوفيان باعث مىشد تا آنان دائماً با اميران و واليان خود نزاع داشته باشند. به سبب همين ويژگى بود كه خليفه دوم، عمر بن خطاب را از دست خود به ستوه آوردند، بهطورى كه در مقام گلايه و شكوه از آنان چنين گفت: «چه مصيبتى بالاتر از اينكه با صد هزار جمعيت روبهرو باشى كه نه آنها از اميران خود خشنودند و نه اميران از دست آنان رضايت دارند» . (5)
در اينجا نمونههايى چند از برخورد كوفيان را با اميران خود، اعم از اينكه حق با آنان بوده يا نبوده است، يادآور مىشويم:
كوفيان به اولين امير خود، سعد بن ابىوقاص با اين بهانه كه او نماز را نيكو نمىخواند (1)و نيز بيتالمال را بهطور مساوات تقسيم نمىكند و در ميان رعيت به عدالت رفتار نمىنمايد و خود هنگام جنگ در صحنه نبرد حاضر نمىشود، اعتراض كردند و سعد در مقابل، كوفيان را اين چنين نفرين نمود: «خدايا هيچ اميرى را از آنان راضى نگردان و آنان را نيز از اميرانشان خشنود نفرما» . (2)
عُمر پس از شكايات مردم، سعد را عزل نمود و عمار ياسر، اين صحابى بزرگوار را جانشين او ساخت، اما مردم از او نيز با اين بهانه كه ضعيف است و سياست نمىداند، شكايت كردند، ازاينرو عمر پس از يك سال و نه ماه او را عزل كرد. (3)
بعد از عمار، ابوموسى اشعرى از سوى عُمر جانشين او شد و يك سال بر آنان حكومت راند، اما مردم كوفه پس از يكسال به بهانه اينكه غلام او در محل پل كوفه به خريد و فروش علف مشغول شده، از او نزد عمر شكايت كردند و عمر نيز او را بركنار و به سمت فرماندارى بصره منصوب كرد. (4)
كوفيان در حضور والى خود سعيد بن عاص و در مجلس او، رئيس شرطه او را چنان كتك زدند كه از هوش رفت. (5)
قبلاً نوشتيم كه به علت شرابخوارگى وليد بن عقبه، والى كوفه در زمان عثمان، به حق به عثمان شكايت كرده و زمينه عزل و حد خوردن او را فراهم كردند. (6)
با توجه به همين روحيه كوفيان بود كه تنها واليانى توانستند در كوفه دوام بياورند كه يا مانند مغيرة بن شعبه (1)و نعمان بن بشير (2)بهگونهاى رفتار نمايند كه كمترين برخورد را با عقايد گروههاى مختلف كوفه داشته باشند و يا مانند زياد و عبيدالله پسرش با شدت عمل و ديكتاتورى حكمرانى كنند.
اين خصيصه را در حقيقت مىتوان از نتايج خصيصه قبل دانست، اما به اين دليل آن را جداگانه يادآور شديم كه در اين خصيصه، علم با نظام ناپذيرى مخلوط شده است. كوفيان كه در ميان آنها صحابه و قاريان فراوانى موجود بودند، خود را در بيشتر مسائل حكومتى و جنگى صاحبنظر دانسته و در مقابلِ حكومت بر نظر خود پافشارى مىكردند. نمونه بارز اين اجتهاد نابجا را مىتوان در جنگ صفين كه باعث مخالفت با حضرت على (عليه السلام) و سپس تشكيل گروه خوارج شد، مشاهده كرد. (3)همچنين در جريان صلح امام حسن (عليه السلام) اظهارنظر گروههاى مختلف در مقابل امام (عليه السلام) گزارش شده است. (4)
اين خصيصه را مىتوان با مطالعه مقاطع مختلف حيات كوفه مشاهده كرد. بررسى بسيارى از جريانها نشان مىدهد كه احساسات كوفيان به وسيله سخنرانى سخنرانان يا هر عامل ديگرى تحريك شده و آنها را وادار به انجام كارى كرده، اما پس از فروكش نمودن احساسات، از عزم خود برگشته و از ادامه آن كار منصرف مىشدند. نمونه بارز آن را مىتوان در بيعت با مسلم و حمله به قصر و تنها
گذاشتن او مشاهده كرد. (1)همچنين محاصره قصر عبيدالله به وسيله قبيله مذحج در اعتراض به دستگيرى هانى را مىتوان شاهد خوبى بر اين مدعا دانست. (2)و نيز گريه كردن كوفيان بعد از جريان كربلا به وسيله سخنرانى امكلثوم و امام سجاد (عليه السلام) را مىتوان نمونه ديگرى از اين ويژگى آنها به شمار آورد. (3)ابنكوّاء در باره اين صفت كوفيان مىگويد: «آنها در كارها با هم متفق شده و سپس دستهدسته خود را از آن بيرون مىكشند» . (4)
اين خصيصه در ميان كوفيان تا به آن حد رسيده بود كه فرماندهان و حكمرانان لايقى، همچون حضرت على (عليه السلام) و فرزندش امام حسن (عليه السلام) براى تشويق و ترغيب مردم به جنگ، چارهاى جز استفاده از ابزار تحريك كننده احساسات، يعنى سخنرانى و سخنرانان و خطبا نداشتند، همانند آنچه پيش از جنگ جمل انجام شد. (5)طبعاً هرگاه طرف مقابل نيز از ابزار تحريك كننده احساسات استفاده مىكرد، اين فرماندهان دچار مشكل مىشدند، چنانكه اين امر را مىتوان در جنگ صفين هنگام برافراشتن قرآنها بر سرنيزهها مشاهده كرد. (6)
شايد يكى از علل اصلى اين خصيصه، رسوخ نكردن ايمان در قلبهاى آنان بوده است. به بيان ديگر، از افراد و قبايلى كه با ديدن شوكت اسلام به آن پيوستند و براى دنياى خود به جنگ رفتند، انتظارى جز اين نمىتوان داشت.
اين خصيصه به قدرى در ميان كوفيان مشهور بود كه عرب، ضربالمثل «اَغْدَرُ مِنَ الكوفى» ؛ «فريبكارتر از كوفى» را از آن ساخت. اين خصيصه را مىتوان معلول
دنياطلبى و احساساتى بودن آنان دانست. در ميان عبارتهاى تاريخى، عبارتهايى مشاهده مىشود كه وجود اين صفت را در كوفيان يادآور شده است. در اينجا به ذكر چند نمونه از آنها مىپردازيم:
حضرت على (عليه السلام) خطاب به كوفيان مىفرمايد: «شما هنگام آرامش مانند شيريد و هنگام جنگ به روباه شبيه مىشويد» . (1)
نيز آن حضرت (عليه السلام) در مقام شكايت به خدواند از كوفيان مىفرمايد: «خدايا با هرچه براى آنان خيرخواهى كردم، جواب مرا با فريب دادند و هرگاه آنان را امين شمردم به من خيانت كردند» . (2)
همچنين از آن حضرت (عليه السلام) نقل شده است كه در باره كوفيان طى جريانى فرمود: «إنَّهُمْ قَوْمٌ خَدِع » (3)«آنان مردمى فريبكارند» .
عبدالله بن عباس طى نصيحتهاى خود به امام حسين (عليه السلام) براى باز داشتن آن حضرت (عليه السلام) از حركت به سمت كوفه مىگويد: «إنَّ أْهلَ الْعَراقِ قَوْمٌ غُدَرٌ فَلا تَقْرِبَنَّهُمْ » (4)«همانا اهل عراق (كوفه و بصره) قومى فريبكارند، پس مبادا كه نزديك آنان شوى» .
امام حسين (عليه السلام) در آخرين ساعتهاى حيات خود مىفرمايد: «اللّهُمَّ إنَّ أهْلَ الْعَراقِ غَرُّوني و خَدَعُوني» (5)«خدايا همانا اهل عراق (كوفه) مرا فريب دادند و از راه خدعه و نيرنگ وارد شدند» .
جناب مسلم (عليه السلام) در آخرين لحظات حيات خود مىفرمايد: «خدايا تو خود ميان ما و گروهى كه ما را فريب داده و تكذيب نمودند و آنگاه ما را خوار كرده و كشتند، حكم فرما» . (6)
اين صفت از سوى حُذَيفه به كوفيان نسبت داده شده و گفته است كه آن را از فارسيان گرفتهاند. (2)
اين صفت نيز از سوى حذيفه به كوفيان نسبت داده شده و اكتساب آن را از نَبطيان دانسته است. (3)
از آنجا كه مناسبات انسانى شامل رفتارها و برخوردهاى معمولى و روزمره مردم با يكديگر مىشود، در ميان كتابهاى تاريخى، كمتر از آن ياد شده است. براى اطلاع از گوشهاى از اين مناسبات، ناچار بايد از كتب روايى خود و رواياتى كه در ابواب مختلف معاشرت وارد شده است، استفاده نماييم. اما براى دقيقتر شدن بحث، خود را محدود به استفاده از رواياتى مىنماييم كه از زبان معصومان (عليهم السلام) در مقاطع تاريخى مورد بحث، يعنى از صدر اسلام تا ابتداى نيمه دوم قرن اول هجرى صادر شده است.
سلام نمودن يكى از آداب اسلامى است كه در قرآن نيز به آن سفارش شده است. (1)در اسلام به قدرى بر اين سنت تأكيد شده كه از زبان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) چنين نقل شده است كه «هرگاه كسى قبل از سلام نمودن شروع به سخن گفتن كرد، جواب او را ندهيد» . (2)همچنين آن حضرت (صلى الله عليه و آله) بخيلترين مردم را كسى دانسته است كه به سلام كردن بخل ورزد. (3)
يكى از آداب سلام نمودن، افشاى سلام، يعنى با صداى بلند سلام كردن مىباشد كه از سوى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) به آن سفارش شده است. (4)در مورد عبارت سلام، دو عبارت: « اَلسَّلامُ عَلَيكُم » (5)و «حَيّاكَ اللهُ بِالسَّلام » (6)وارد شده است. طبق بعضى روايات، زن بهتر است بگويد: « عَلَيكُمُ السَّلام » . (7)همچنين در مورد برخورد با اهل كتاب از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) چنين نقل شده است كه «ابتدا به آنها سلام ننماييد و هرگاه آنان به شما سلام كردند، در جواب فقط بگوييد « عَلَيكُم » . (8)در بعضى روايات چنين وارد شده است كه اگر كسى داخل خانهاش شد و كسى در خانه نبود، بهتر است اين چنين بر خود سلام كند: « السَّلامُ عَلَيْنا مِنْ رَبِّنا» . (9)
گرچه سلام نمودن به هر مسلمانى در روايات به آن سفارش شده است (10)، اما در بعضى روايات چنين آمده است كه بهتر است: سواره به پياده (11)، و ايستاده به نشسته سلام كند. (12)
1) ر. ك: نور: 61.
2) بحارالانوار، ج 76، ص 3.
3) بحارالانوار، ج 76، ص 4.
4) بحارالانوار، ج 76، صص 2 و 4.
5) بحارالانوار، ج 76، صص 6 و 7.
6) بحارالانوار، ج 76، ص 4.
7) بحارالانوار، ج 76، ص 7.
8) بحارالانوار، ج 76، ص 9.
9) بحارالانوار، ج 76، ص 4.
10) بحارالانوار، ج 76، ص 12.
11) بحارالانوار، ج 76، ص 7.
12) بحارالانوار، ج 76، ص 12.
مصافحه و دست يكديگر را گرفتن هنگام ملاقات نيز يكى از سنتهايى است كه در اسلام به آن سفارش شده است. از زبان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) چنين نقل شده است كه «هنگام ملاقات، با سلام و مصافحه با يكديگر برخورد كنيد» . (1)همچنين از حضرت على (عليه السلام) در روايتى آمده است:
هنگامى كه برادران خود را ملاقات نموديد، با هم مصافحه كنيد و شادى خود را اظهار نماييد و با بشاشت برخورد كنيد و حتى در برخورد با دشمن خود نيز با او مصافحه كنيد، اگر چه او از اين كار خوشش نيايد. (2)
معانقه و در آغوش گرفتن مسلمان هنگام ملاقات، از سوى اسلام تأييد شده است و دليل آن را معانقه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) با جعفر طيار هنگام رجوع از حبشه دانستهاند. (3)
در رواياتى از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) چنين نقل شده است كه هنگام خداحافظى، به وسيله سَلام (لفظ سلام) از هم خداحافظى نماييد. (4)در روايات ديگرى از آن حضرت چنين آمده است كه به وسيله طلب غفران براى يكديگر (استغفار) از هم جدا شويد. (5)
در روايات از ايستادن براى احترام نيز ياد شده است. از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) چنين نقل شده است كه آن حضرت خطاب به انصار فرمود: «هرگاه رئيس و سيد شما بر شما وارد شد،
بايستيد» . نيز در سيره آن حضرت وارد شده است كه هنگام ورود حضرت فاطمه (عليها السلام) مىايستاد و نيز هنگام قدوم جعفر از حبشه، و عكرم بن ابىجهل از يمن ايستاد. (1)
در روايات سفارش شده است كه عطسه كننده بگويد: « اَلْحَمدُ لله رَبِّ الْعالَمينَ عَلى كُلِّ حال » و آنانكه همراه اويند به او بگويند: « يَرْحَمُكُمُ الله » و او در جواب بگويد: « يَغفِرُ اللهُ لَكُم وَ يَرحَمُكُم » . (2)به اين عمل در اصطلاح روايات، «تسميت عاطس» گفته مىشود و در بعضى روايات يكى از حقوق مؤمنان بر يكديگر شمرده شده است. (3)از حضرت على (عليه السلام) نقل شده است كه تا سه مرتبه در جواب عطسه كننده چنين بگويند و اگر عطسه چهارم را نمود، دليل بر مرض او مىباشد و در جواب او گفته شود: « شَفاكَ الله » . (4)
در كتابهاى روايى، احاديث فراوانى در باره مناسبات مختلف در جوامع اسلامى، همانند نيكى به پدر و مادر، رعايت حقوق همسايگان، حسن معاشرت با مسلمانان، عيادت مريضان مسلمان، تشييع جنازه مسلمانان، برقرارى مجالس اطعام و. . . وارد شده است كه به سبب وضوح آنها از ذكر آن روايات خوددارى مىشود. (5)
در زمان مورد بحث، دستهبندىهاى مختلفى در ميان جامعه كوفه وجود داشته كه بحث و بررسى در باره همه آنها ضرورت دارد. اين دستهبندىها عبارت است از:
الف) دستهبندى قبيلهاى؛ ب) دستهبندى نژادى؛ ج) دستهبندى دينى؛ د) دستهبندى مذهبى - سياسى؛ ه) دستهبندى طبقاتى.
بهطور كلى ساكنان عرب كوفه را دو گروه بزرگ قبايل قحطانى و عدنانى تشكيل مىدادند.
قبايل قحطانى قبايلى بودند كه نَسَب آنان به قحطان، فرزند حضرت اسماعيل (عليه السلام) مىرسيد. جايگاه اصلى اين قبايل در يمن بود و از يمن به كوفه كوچ كرده بودند، از اين رو اصطلاحاً به آنان قبايل يمنى نيز مىگفتند. (نقشههاى شماره 20 و 21)
قبايل عدنانى به قبايلى گفته مىشد كه نَسَب آنان به عدنان، فرزند ديگر اسماعيل (عليه السلام) مىرسيد. قبايل مكه و اطراف آن، عموماً عدنانى بودند. (نقشههاى شماره 19 و 20) گاهى از اين قبايل با عنوان قبايل مُضَرى ياد مىشود. (1)قبايل اَوْس و خَزْرَج، هَمْدان، اَزْد، خَثْعَم، بَجيلَه، مِذْحَج، مراد، زُبَيد، نَخَع، كِنْده، كَلب، طَى، جُهَينَه و. . . قحطانى شمرده شدهاند. (جدول شماره 1) قبايل رَبيعه، بكر بن وائل، بنىتَميم، بنىرُباب، ثَقيف، اَسَد، كَنانه، قُرَيش، هَوازِن، غَطْفان، بنىضَبَّ، بنىيرْبُوع، بنىثَعْلَبَه، بنىجُشَم، خُزاعَه، هُذَيل، تَيم، تَغْلِب، حَنيفَه و. . . عدنانى به حساب آمدهاند. (جدول شماره 2)
در بعضى از منابع چنين آمده است كه در اوايل تأسيس كوفه دوازدههزار خانه به قحطانىها (يمانىها) و هشتهزار خانه به عدنانىها اختصاص داشته است. (2)
بعضى نويسندگان از دسته سومى از قبايل با عنوان قبايل تَنُوخيه ياد كرده و آنان را اتحاديهاى از عدنانىها و قحطانىها مىدانند. برخى از اين قبايل عبارتاند از:
نكته مهم و قابل توجه اينكه هنگام مهاجرت اعراب به شهرهاى عراق و شام، تيرههاى مختلف اين قبايل به شهرهاى مختلف مهاجرت نمودند، ازاينرو جنگهاى اين دوره، همانند جنگهاى جمل، صفين و نهروان به جاى جنگ قبيلهاى، جنگ شهرى بود و در اين جنگها ممكن بود، تيرههاى مختلف يك قبيله در مقابل هم قرار گيرند. (2)در مقاطعى از تاريخ، قبايلى همچون اَزْد (3)، هَمْدان (4)، بنىشاكر (5)و ربيعه (6)كه در ركاب حضرت على (عليه السلام) در جنگهاى مختلف فداكارى فراوانى نمودند، مورد مدح آن حضرت (عليه السلام) قرار گرفتند و قبايل مُضَر و به خصوص بنىتميم مورد مذمت آن حضرت واقع شدند. (7)
بهطور كلى مىتوان جمعيت كوفه را از نظر نژادى به دو بخش عرب و غيرعرب كه عربها به آن عجم مىگويند، تقسيم كرد. عربها نيز به دو دسته تقسيم مىشدند كه بخش اعظم آنها را اعرابى تشكيل مىدادند كه از شبه جزيره عربستان به قصد شركت در جنگ با ايرانيان به سمت عراق كوچ كرده و سرانجام پس از پايان فتوحات، در كوفه و بصره مسكن گزيدند.
بخش ديگرى از عربها را قبايل و تيرههايى، همچون بنىتَغْلِب، اَنْمار، قُضاعه، جُهَينَه، طَى، بنىنَيهان، بنىسُنْبُس، جُدَيلَ، بنىتَميم، بنىبَكر بن وائل، رَبيعه، مِذْحَج،
1) عشاير العراق، ج 1، ص 95 به بعد. براى اطلاع بيشتر از قبايل تنوخيه، ر. ك: دائرة المعارف بزرگ اسلامى، «تنوخ» ، ج 16، صص 246- 249.
2) تاريخ التمدن الاسلامى، ح 4، ص 347؛ جمهرة خطب العرب، ج 1، ص 436.
3) جمهرة خطب العرب، ج 1، ص 436.
4) مروج الذهب، ج 3، ص 93.
5) مقتل ابىمخنف، ص 153.
6) تاريخ الطبرى، ج 4، ص 23.
7) جمهرة خطب العرب، ج 1، ص 436.
زُبَيد، اَوْد و. . . تشكيل مىدادند كه قبل از اسلام از شبه جزيره عربستان كوچ كرده و در سرزمينهاى مختلف عراق ساكن شده بودند. (1)اين قبايل كه قبلاً درگيرىهاى مختلف و پراكندهاى با ايرانيان داشتند، با شروع جنگ اعراب و ايران، به يارى مسلمانان عرب شتافته و پس از پيروزى و ساخته شدن دو شهر بصره و كوفه در آنها ساكن شدند. (2)
عجمها شامل ايرانيان، رومىها، تركها، نبطىها و سريانىها مىشدند. بزرگترين گروه ايرانيان را يك گروه چهارهزار نفرى با عنوان «حمراء دِيلم» تشكيل مىدادند. حمراء به معناى قرمز رنگ، عنوان عامى بود كه عربها براى ايرانيان بهكار مىبردند؛ زيرا رنگ پوست آنها را در مقايسه با خود قرمزتر و با آب و رنگ بيشترى حس مىنمودند.
ديلم، نام رهبر اين گروه چهار هزار نفرى بود كه قبل از پايان فتوحات، لشكر خود را به سپاه اسلام تحت رهبرى سعد بن ابىوقاص ملحق كرد و در كنار مسلمانان به جنگ با ايرانيان پرداخت. (3)پس از پايان يافتن فتوحات و مسلمان شدن ايرانيان، گروههاى ديگرى از ايرانيان در شهر كوفه ساكن شدند كه بعضى از آنان به صورت داوطلب به اين شهر مهاجرت نموده و بعضى از آنها نيز اسيرانى بودند كه در جنگ به اسارت در آمده و به صورت برده به اين شهر آورده شده بودند.
رومىها معمولاً بردگانى بودند كه در جنگهاى بين سپاه شام و روميان اسير شده و براى فروش به اين شهر آورده شده بودند.
تركها نيز ايرانيانى بودند كه معمولاً در جنگهاى بين سپاه عراق و ايران اسير شده بودند بعضى منابع از رُشَيد تُركى نام برده كه به عنوان غلام عبيدالله بن زياد خدمت مىكرد و هانى بن عروه به دست او كشته شد. (4)
نبطىها كه بعضى آنها را نوعى از عرب مىدانند (1)، به كسانى گفته مىشد كه قبل از فتوحات در اطراف و اكناف عراق و در سرزمينهاى جلگهاى به كشاورزى مشغول بودند و پس از تأسيس كوفه به اين شهر آمده و شغل كشاورزى خود را در آن ادامه دادند. (2)
سريانىها به قومى سامىنژاد گفته مىشد كه با اقوام آرامى خويشاوند بوده و در منطقه بينالنهرين (شمال عراق) و شام سكونت داشتند. (3)بخشهايى از اين قوم نيز در ديرهاى اطراف حيره زندگى مىكردند و مذهب مسيحيت را پذيرفته بودند كه بعد از ساخته شدن كوفه به اين شهر كوچ كردند. (4)
عجمها و به خصوص ايرانيان، ممكن بود كه به شكل گروهى يا شخصى با بعضى از قبايل عرب ساكن كوفه پيمان ببندند و تحت عنوان نام آنها و با بهرهبردارى از بعضى از حقوق اجتماعى آنان زندگى كنند. به اين گروه، «مَوالى» گفته مىشد كه بحث بيشتر در باره آن در بخش طبقهبندى اجتماعى خواهدآمد.
اديان موجود در كوفه را مىتوان دينهاى اسلام، مسيحيت، يهوديت و مجوسيت دانست كه به سه دين اخير اصطلاحاً «اهل كتاب» مىگويند.
مسلمانان كه اكثريت قريب به اتفاق جمعيت اين شهر را تشكيل مىدادند، متشكل از اعراب و عجمهايى بودند كه تازه مسلمان شده و بيشتر اين عجمها را ايرانيان تشكيل مىدادند.
مسيحيان كوفه را مىتوان متشكل از سريانىها، بنىتَغْلب از اعراب، و نصاراى نجران (كه در زمان عُمَر به كوفه كوچ نموده و در محلهاى از كوفه ساكن شدند كه
به مناسبت سكونت آنان، نجرانيه ناميده مىشد) دانست. (1)نصاراى كوفه به دو گروه مذهبى نَسْطورى و يعْقوبى تقسيم مىشدند. (2)
يهوديان كوفه عمدتاً گروهى بودند كه در سال 20ه. ق به دستور عُمَر مجبور به كوچ اجبارى از مدينه شده و در كوفه محلهاى به نام خود بنا كردند. (3)
مجوسيان كوفه را ايرانيانى تشكيل مىدادند كه به اين شهر مهاجرت كرده و هنوز دين اسلام را نپذيرفته بودند. (4)
گروههاى مختلف سياسى- مذهبى مسلمان را كه در زمان مورد بحث در كوفه مطرح بودند، مىتوان شامل سه گروه اصلى شيعه علوى، افراد حزب اموى و خوارج دانست.
شيعيان را مىتوان به دو بخش بزرگان و شيعيان عادى تقسيم نمود. از بزرگان شيعه مىتوان از افرادى، همچون ميثم تمّار، كميل بن زياد، رشيد هجرى، سليمانبن صُرَد خُزاعى، مُسَيب بن نَجْبه فَزارى، مسلم بن عَوْسَجَه اسدى، حبيببن مظاهر اسدى، ابوثَمامه صايدى و. . . نام برد كه از ياران حضرت على (عليه السلام) در صفين و ديگر جنگها بودند. اين افراد عميقاً به خاندان اهلبيت نبوت عشق مىورزيدند و بعضى از همين افراد بودند كه پس از مرگ معاويه، ابتدا باب نامهنگارى با امام حسين (عليه السلام) را گشودند. (5)
شيعيان عادى كه درصد قابل توجهى از مردم كوفه را تشكيل مىدادند، گرچه به خاندان اهل بيت عصمت علاقه وافرى داشتند، اما رفتار واليانى، همچون زياد و
پسرش با آنان و نيز سياستهاى كلى امويان در شيعهزدايى جامعه كوفه، از آنان زهر چشم سختى گرفته بود به گونهاى كه تا احتمال پيروزى نهضتى را نمىدادند، با آن همكارى نمىكردند. اينها همانهايى هستند كه فرزدق آنان را براى امام حسين (عليه السلام) اين چنين توصيف مىنمايد: «قلبهاى آنان با توست و شمشيرهايشان عليه تو كشيده شده است» . (1)
اما افراد حزب اموى را افرادى همانند عمرو بن حجاج زُبَيدى، يزيد بن حَرَث، عمرو بن حُرَيث، عبدالله بن مسلم، عُمارة بن عقبه، عُمَر بن سعد و مسلم بن عمرو باهلى تشكيل مىدادند. (2)اين حزب در زمان نهضت امام حسين (عليه السلام) درصد قابل توجهى از مردم كوفه را به خود اختصاص داده بود؛ زيرا تا آن زمان بيست سال از حكومت اموىها در كوفه مىگذشت، علاوه بر اين، رؤسا و متنفذان بيشتر قبايل از اين حزب بودند، ازاينرو بسيارى از مردم به سمت آنان گرايش پيدا كرده بودند.
خوارج كوفه گروه متعصب مذهبى بودند كه در پايان جنگ صفين و پس از ماجراى حكميت به وجود آمدند و باعث پديد آمدن حوادث خونبار فراوانى در تاريخ صدر اسلام شدند. اين گروه پس از سركوب شدن در جنگ نهروان به دست حضرت على (عليه السلام) رو به نابودى مىرفتند، اما در دوران حكومت معاويه كه ناراضيان فراوانى فراهم آورده بود، قدرت گرفتند و در سال 43ه. ق در زمان فرماندارى مغير بن شعبه در كوفه، قيامى را به رهبرى مُسْتَوْرد بن عُلْفَه ترتيب دادند كه به شكست انجاميد. (3)
زياد بن ابيه پس از به عهده گرفتن فرماندارى كوفه در سال 50ه. ق نقش عظيمى در سركوب آنان ايفا كرد. (4)اما پنج سال پس از مرگ زياد و در سال 58ه. ق قيام ديگرى از آنان به رهبرى حَيان بن ظَبْيان صورت گرفت كه به وسيله عبيدالله سركوب شد. (5)
در اينجا شايد بتوان از گروه چهارمى نيز نام برد كه بيشتر جمعيت كوفه را تشكيل مىدادند، اين گروه همان بىتفاوتان و موج سوارانى بودند كه همتى جز پر كردن شكم خود و رسيدن به شهواتشان نداشتند و در راه رسيدن به ماديات، به دنبال جريانات حاكم قوى راه مىافتادند، چنانكه وقتى احتمال پيروزى لشكر مسلم را فراوان ديدند، به او پيوستند و با ظهور آثار شكست، به سرعت صحنه را ترك كردند. همچنين اينها بودند كه در پى وعده و وعيدهاى ابنزياد، به سپاه كوفه در كربلا پيوستند و با امامحسين (عليه السلام) كه قبلاً به واسطه غلبه جوّ نامهنگارى از او دعوت نموده بودند، جنگ كردند.
از بعضى از گزارشهاى تاريخى مىتوان استفاده كرد كه مردم كوفه در زمان مورد بحث، به دو گروه اجتماعى اشراف و مردم عادى تقسيم مىشدند. يكى از اين عبارتهاى تاريخى از زبان يكى از ياران امام حسين (عليه السلام) نقل شده است كه وقتى در كربلا به امام پيوست و امام احوال كوفيان را از او پرسيد، در جواب عرض كرد: «اما اشراف مردم به وسيله رشوههاى عظيم، محبت آنان به حكومت خريده شده است و اما ساير مردم دلهايشان با تو و شمشيرهايشان فردا عليه تو كشيده خواهد شد» . (1)
اشراف كوفه را بزرگان قبايل و نيز ثروتمندان كوفه تشكيل مىدادند كه به عنوان مثال مىتوان از افرادى، همچون عمرو بن حُرَيث، اشعث بن قيس و شَبَثبن ربعى نام برد. (2)
در بعضى نصوص، از سه خانواده شريف با عنوان «بيوتات شرف» در قبايل مختلف كوفه از قرار زير نام برده شده است:
يك - بيت عَبْدالمَدان در بنىحارث؛
دو - بيت زُرارة بن عَدَس در بنىتميم؛
سه - بيت حُذَيفة بن بَدْر در خَراره. (1)
و اما مهمترين طبقه اجتماعى موجود در كوفه طبقه موالى بودند كه يكى از ضعيفترين طبقات اجتماعى كوفه به شمار مىرفتند و بعد از آنان طبقه بردگان (عَبيد) قرار داشتند. موالى جمع مَولا و در اصطلاح آن روز كوفه به عجمهايى گفته مىشد كه با قبايل عرب پيمان بسته و جزء آن قبيله شمرده مىشدند.
اين عجمها، يا ايرانيانى همانند سپاه چهارهزار نفرى حمراء ديلم بودند كه به سپاه اسلام پيوسته و سپس با قبيله بنىتميم پيمان بسته و تحت ولاء آنها در آمدند و موالى آنها ناميده شدند (2)، يا ايرانيان و ديگر مليتهايى بودند كه داوطلبانه به كوفه هجرت كرده و در آن شهر ساكن شده و سپس براى بهرهبردارى از حقوق اجتماعى، ولاء قبيلهاى از قبايل عرب را پذيرفته بودند و يا بردگانى كه پس از مدتى به وسيله مالك خود آزاد مىشدند و پس از آزادى، ولاء او را قبول مىكردند كه به اين نوع موالى «موالى العتق» مىگفتند. (3)
با بنيانگذارى شهر كوفه، علاوه بر حمراء ديلم جمعيت زيادى از عجمها كه عمدتاً ايرانى بودند، به شهر كوفه مهاجرت كرده و نظام ولاء با قبايل را پذيرفتند تا جايى كه گفته شده است در زمان حضرت على (عليه السلام) جمعيت آنان حدود جمعيت كوفه را تشكيل مىداد. (4)زمان حكومت معاويه جمعيت آنان حدود بيست هزار نفر شده بود. اين امر، معاويه را به وحشت انداخت، ازاينرو قصد كشتار آنان را نمود، اما سپس از قصد خود بازگشت 5و به زياد بن ابيه حاكم كوفه دستور داد آنان را از
كوفه كه مركز انقلاب عليه حكومت اموى بود، بيرون نموده و به بصره و شام منتقل كند. (1)
مهمترين بهرهاى كه موالى از پيمان بستن با قبايل اعراب مىبردند، آن بود كه هنگام ارتكاب جنايت و محكوم شدن به ديه، افراد قبيله به يارى او مىشتافتند (2)، همچنانكه در جنگها همراه قبيله همپيمان خود مىجنگيدند. (3)
اما با آنكه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) فرموده بود: «مَولَى القَومِ مِنهُم» ؛ «موالى هر قومى همانند افراد آن قوم هستند» ، عربها آنها را از بسيارى از حقوق اجتماعى، محروم مىكردند. (4)
يكى از مهمترين حقوق اجتماعى كه موالى از آن محروم بودند، مساوات در بيتالمال بود، ازاينرو هنگامى كه حضرت على (عليه السلام) براى اولين بار موالى را با ديگر كوفيان در پرداخت «عطاء» يكسان قرار داد، با اعتراض شديد كوفيان عرب روبهرو شد كه در جواب آنها فرمود: «آيا مرا فرمان مىدهيد كه پيروزى خود را با جور و ظلم به دست آورم» . (5)
يكى ديگر از تبعيضاتى كه نسبت به موالى انجام مىشد، تبعيض در امر ازدواج بود؛ بدين ترتيب كه از آنها زن مىگرفتند، اما به آنها زن عرب نمىدادند.
اين دو تبعيض، در روايتى كه در جوامع روايى شيعه نقل شده است، به وضوح بيان شده است. در اين روايت كه از امام صادق (عليه السلام) نقل شده است، آن حضرت مىفرمايد:
در زمان حكومت حضرت على (عليه السلام) موالى نزد آن حضرت (عليه السلام) آمده و عرض كردند: ما از اين عربها به تو شكايت مىكنيم؛ زيرا پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله) به ما عطايى مساوى عرب مىداد و سلمان، بلال و صهيب را (كه غير عرب بودند) از ميان زنان عرب تزويج نمود، اما اينها با ما چنين نمىكنند.
حضرت على (عليه السلام) نزد اعراب رفت و مشكل موالى را با آنها در ميان گذاشت، اما اعراب فرياد زدند كه ما زير بار چنين كارهايى نمىرويم. آن حضرت در حالىكه غضبناك بود، نزد موالى بازگشت و به آنها فرمود:
اى گروه موالى! اين عربها شما را به منزله يهود و نصارا قرار دادهاند، از شما زن مىگيرند، اما به شما زن نمىدهند و شما را در گرفتن عطا از بيتالمال مساوى خود قرار نمىدهند، پس شما تجارت كنيد كه خدا بركت به شما بدهد؛ زيرا من از رسول خدا (صلى الله عليه و آله) شنيدم كه مىفرمود: روزى، ده جزء است، نُه جزء آن در تجارت و يك جزء ديگر در كارهاى ديگر است. (1)
اين تبعيضها در زمان تسلط بنىاميه بر حكومت اسلامى، بسيار بيشتر شد كه در اينجا به نمونههايى از آن اشاره مىشود:
اجازه نمىدادند كه موالى با آنان در يك صف حركت كنند.
براى توهين به موالى مىگفتند: نماز را تنها سه چيز (ديدن سه چيز) قطع مىكند كه عبارتاند از: الاغ، سگ و مولا! (2)
با كُنيه كه نشانه احترام فرد بود، آنها را صدا نمىزدند.
هنگام حضور بر سفرهها، موالى را كنارى قرار مىدادند تا براى حاضران، مولا بودن آنها مشخص شود.
به موالى اجازه نماز خواندن بر مردگان را در صورت حضور يك عرب نمىدادند.
در جنگها به آنها اجازه سوار شدن بر اسب نمىدادند و از آنها به عنوان پياده نظام استفاده مىكردند، ازاينرو، وقتى مختار به موالى اجازه سوار شدن بر اسب را داد، جمع زيادى از موالى را به طرف خود جذب كرد. (1)
اجازه به عهده گرفتن امورى، همچون فرماندهى لشكر را به آنها نمىدادند.
از آنها با عنوان «عَلوج» ، يعنى خر وحشى فربه ياد مىكردند. (2)
اين تبعيضها باعث مىشد تا موالى به جريانها و شورشهاى مخالف حكومت اموى، مانند خوارج و قيامهاى علوى بپيوندند (3)و حتى بعضى از آنها به كينهاى كه از بنىاميه داشتند، از اسلام رويگردان و مرتد مىشدند. (4)
اما از نظر اقتصادى، موالى وقتى خود را از دريافت عطاى مناسب محروم ديدند، تصميم گرفتند به فرمايش حضرت على (عليه السلام) عمل كنند. ابتدا بهكارهايى، همچون نظافت جادهها، كفشدوزى، لباسدوزى، حجامتگرى و. . . پرداختند (5)، اما طولى نكشيد كه به علت مهارت آنان در امر صنعت و تجارت و نيز سرباز زدن عرب از صنعت و حرفه، بيشتر كارهاى صنعتى و تجارتى كوفه به دست آنان افتاد. (6)
اما بردگان و كنيزكان با استفاده از راههاى مختلفى به كوفه منتقل مىشدند:
در جنگها اسير مىشدند.
به عنوان خراج از سوى خراج گزاران به كوفه كه يكى از مراكز اصلى دنياى اسلام بود، منتقل مىشدند.
به عنوان جزيه پرداخت مىشدند.
به عنوان سهم خمس حكومت از غنايم، به كوفه آورده مىشدند.
اين بردگان در كارهاى دولتى، همچون پاسدارى از شهر و مؤسسههاى دولتى مانند زندان و بيتالمال، حفر كانالها و جوىهاى آب و قناتها گمارده مىشدند، بدون آنكه مزدى به آنها پرداخت شود يا اينكه پايينترين دستمزد به آنها داده مىشد.
بردهها به سبب مهارتشان در حرفههاى مختلف، به حرفههايى، همچون پارچهبافى، نجّارى، زيورسازى، آهنگرى، دباغى، سفالگرى، كفشدوزى و خياطى مشغول مىشدند. البته بيشتر درآمد آنها نصيب اربابانشان مىشد. همچنين بعضى از كارهاى پست اجتماعى، مانند حجامتگرى و نظافت جادهها به آنها واگذار مىشد. علاوه بر اين، بسيارى از آنها در خانههاى مالكان خود بهكارهاى خانه، همچون آشپزى و نانوايى مشغول بودند. كنيزكان براى كارهايى، همچون كارهاى خانه و نيز آوازهخوانى و همچنين استفاده جنسى نگهدارى مىشدند. (1)
بههر حال، نگهدارى برده و كنيز در جامعه آن روز كوفه امرى شايع بود بهطورى كه در باره جامعه آنروز كوفه گفته شده است كه بعضى مواقع هنگام خروج يك مرد كوفى از خانه، همراه او 10-20 برده و مولا بودند. (2)
معاملات مردم كوفه در زمان مورد بحث عمدتاً به صورت پرداخت پول در مقابل جنس صورت مىگرفت و كمتر به صورت پاياپاى يا كالا به كالا انجام مىشد. (1)پول رايج آن زمان، سكههاى طلا و نقره بود كه اصطلاحاً به آنها دينار و درهم مىگفتند. در اينجا براى روشن شدن بحث، مطالبى براساس محورهاى زير آورده مىشود:
سكه در لغت به قطعه آهنى گفته مىشد كه در آن، كلمات و نقوشى كه بايد روى قطعههاى طلا و نقره نقش مىبست، به صورت وارونه، حك شده بود. (2)كيفيت سكه زدن از اين قرار بود كه قطعههاى شمش طلا و نقره را به وزن دينار و درهم تقسيم نموده و آنگاه آن قطعه آهن را روى يكايك آنها قرار داده و با چكش بزرگى بر روى آن مىكوبيدند و بدين وسيله، نقش آن قطعه آهن روى طلا يا نقره حك مىشد، سپس به اثر آن قطعه آهن روى طلا و نقره، سكه گفتند و پس از آن
سكه به خود پولهاى طلايى و نقرهاى كه اصطلاحاً به آنها دينار و درهم گفته مىشد، اطلاق گرديد. (1)بنابراين، روشن مىشود كه سكه زدن در آن زمان، مكانيسم مشكل و دشوارى نداشته است و هر دولت يا حكومتى به راحتى مىتوانست سكه ضرب كند.
در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) معاملات مسلمانان با سكههايى انجام مىگرفت كه از سوى دو امپراطورى بزرگ آن روز جهان، يعنى ايران و روم زده مىشد. هر دو امپراطورى، سكههاى طلا را با عنوان «دينار» و سكههاى نقره را با عنوان «درهم» مىناميدند. مردم عرب سكههاى ايرانى را سكههاى «كسرويه» و سكههاى رومى را سكههاى «هِرَقْليه» يا «روميه» مىناميدند. (2)گرچه هر چهار نوع سكه كم و بيش در ميان آنها معمول بود، اما بيشتر معاملات با دينار رومى و درهم ايرانى انجام مىگرفت. (3)(تصوير شماره 44) در زمان ابوبكر نيز وضع به همين منوال بود.
براى اولين بار ضرب سكه در اسلام به خالد بن وليد، فرمانده سپاه فتوحات در ايران نسبت داده شده كه گفته شده است در سال 15ه. ق در طبرستان اقدام به اين كار نمود. (4)(تصوير شماره 44) او اين كار را روى دينارهاى رومى انجام داد؛ بدين ترتيب كه يك طرف دينار را كه روى آن نقوش صليب، تاج و چوگان بود، به حال خود گذاشت و در طرف ديگر، نام خود را با حروف يونانى چنين نگاشت « Xa ved » و سپس سه حرف زير را حك كرد « IY Bou » كه بعضى گفتهاند، علامت اختصارى ابوسليمان، كنيه اوست.
پس از وى ضرب سكه به خليفه عُمر نسبت داده شده است كه در سال 18ه. ق روى درهمهاى فارسى اين كار را انجام داده (1)بدينترتيب كه نقوش درهم را كه سر تاجدار پادشاه ايران بود، به حال خود گذاشت و در بعضى از سكهها عبارت «الحمد لله» و در بعضى ديگر، عبارت «محمد رسول الله» و در برخى عبارت «لااله الاَّالله» را اضافه كرد. (2)پس از وى عثمان نيز از او تقليد نمود و عبارت «الله اكبر» را روى بعضى درهمها حك كرد. (3)در باره حضرت على (عليه السلام) نيز گفته شده است كه آن جناب سكههايى نقرهاى در سال 37ه. ق در بصره زد كه روى آنها عبارت «ولى الله» به خط كوفى حك شده بود. همچنين ضربهايى در سال 40ه. ق (660 م) به آن حضرت (عليه السلام) نسبت داده شده است. (4)
پس از آن و در زمان حكومت زياد بر كوفه و بصره و به پيشنهاد او، معاويه سكههاى نقره با وزنى كمتر از وزن معمول زد و نيز دينارهايى ضرب نمود كه روى آنها قيافه او در حالىكه شمشيرى به ميان بسته بود، حك شده بود. (5)(تصوير شماره 44)
به نظر مىرسد كه همه اين سكهها غير مدور و بلكه چهارگوش بوده؛ زيرا گفته شده است كه براى اولين بار در اسلام سكههاى دايرهاى شكل در زمان عبدالله بن زبير (63 - 69ه. ق) زده شد. (6)وى روى يك طرف سكه «محمد رسول الله» و در طرف ديگر سكه «امرالله بالوفاء و العدل» را حك كرد.
نكته مهم و قابل توجه اينكه در تمام اين زمانها با سكههاى طلا و نقره با عنوان وزنشان معامله مىشد و نقش سكه تأثير چندانى در قيمت آن نداشت. (7)
1) لمحة فى تاريخ الفقود، مندرج در النقود العربية و علم النميات، ص 91؛ تاريخ التمدن الاسلامى، ج1، ص135.
2) شذور العقود فى ذكر النقود القديمة الاسلاميه، ص 5.
3) شذور العقود فى ذكر النقود القديمة الاسلاميه، ص 5.
4) شذور العقود فى ذكر النقود القديمة الاسلاميه، ص 5؛ تاريخ الكوفه، ص 257.
5) شذور العقود، صص 5و 6.
6) شذور العقود، ص 6.
7) النقود العربيه و علم النميات، ص 10.
اما اينكه مشهور است كه اولين سكههاى اسلامى در سال 76ه. ق به وسيله عبدالملك بن مروان زده شد (1)، (تصوير شماره 44) بدين علت است كه:
اولاً: عبدالملك رسماً سكههاى طلا و نقره ضرب كرد و در سرتاسر مملكت اسلامى اعلان نمود كه معاملات بايد فقط و فقط به وسيله سكههاى اسلامى صورت گيرد و معامله با سكههاى ديگر ممنوع است.
ثانياً: عبدالملك سكههاى اسلامى را كاملاً مستقل نمود و چيزى از نقوش كسروى و رومى روى سكهها باقى نگذاشت؛ به عبارت ديگر، او سكه را از شمش زد، نه اينكه روى سكههاى رايج، نقشى اضافى بزند.
در اين زمان مردم طلاها و نقرهاى خود را به «دارالضرب» مىبردند و در آنجا در مقابل پرداخت از وزن طلا يا نقره مسكوكات طلا و نقره تحويل مىگرفتند. بنابراين، در اين زمان نقش سكه ارزشى معادل سكّه پيدا كرد. (2)به اجرت ضرب، «ثَمَن الخطَب» مىگفتند. اين درآمد نصيب حكومت مىشد. (3)
از بحثهاى گذشته روشن شد كه در مقطع مورد بحث ما كه عمدتاً تا سال 61ه. ق را شامل مىشود غير از دينارهاى معاويه كه فراگير نبوده، در دينار تغييرى ايجاد نشده بود. دينار در اين زمان كه شامل يك مثقال طلا بود، به گفته بيشتر نويسندگان، وزنى معادل 2/4 گرم داشت. (4)البته رقم دقيقتر آن را بعضى 65/4گرم (5)و بعضى 25/4 گرم (6)ذكر كردهاند.
1) شذور العقود، ص 6.
2) شذور العقود، صص 6 - 8؛ تاريخ التمدن الاسلامى، ج 1، ص 136.
3) تاريخ الكوفه، ص 264.
4) الخراج فى العراق فى العهود الاسلامية الاولى، ص 154؛ استراتيجية الفتوحات الاسلامية الطريق الى المداين، ص146؛ الدينار الاسلامى فى المتحف العراقى، ص 12.
5) الدينار الاسلامى فى المتحف العراقى، ص 12.
6) استراتيجية الفتوحات الاسلامية، ص 52.
قطر دينار اموى كه در زمان عبدالملك ضرب شد، حدود 19-20 ميلىمتر بوده است (1)كه از اين قطر مىتوان قطر تقريبى دينارهاى زمان مورد بحث را به دست آورد. اما درهم تا زمان عمر اوزان و انواع مختلفى داشت كه سه نوع آن از همه مشهورتر بود، اين سه نوع عبارت بود از:
اين درهم منسوب به شخصى به نام رأسالبَغل بود كه براى عُمر سكه ضرب مىكرد. (2)روى اين درهمها كه نقش كسروى خود را حفظ كرده بود، قيافه تاجدار پادشاه ايران در حالىكه روى تخت نشسته، حك شده بود و زير آن با كلمات فارسى نوشته بود: «نوش خُور» ؛ «گوارا بخور» . (3)وزن اين درهمها حدود سى قيراط ذكر شده است، كه هر قيراط را گرم دانستهاند. (4)البته وزن قيراط در شهرهاى مختلف متفاوت بوده است. بنابراين، بيست قيراط معادل چهار گرم مىشود.
اين درهمها منسوب به طبرستان ايران بود. به نظر مىرسد كه وزن اين درهمها حدود دوازده قيراط، يعنى 4/2 گرم بوده است.
اين درهمها منسوب به جورقان يكى از نواحى همدان بود. وزن اين درهمها ظاهراً چهارده قيراط، يعنى 8/2 گرم بوده است. (5)
1) الدينار الاسلامى فى المتحف العراقى، ص 14.
2) تاريخ التمدن الاسلامى، ج 1، ص 133؛ النقود العربيه، ص 15.
3) تاريخ التمدن الاسلامى، ج 1، ص 135.
4) النقود العربية و علم النميات، ص 12، پاورقى.
5) شذور العقود، ص 3؛ النقود العربيه، بلاذرى، ص 15؛ النقود العربية و علم النميات، صص 23 - 24، پاورقى؛ تاريخ التمدن الاسلامى، ج1، ص 133.
در زمان عُمر يا بعد از آن از اين سه وزن معدل گرفتند كه معدل آنها چهارده شد، ازاينرو درهمهايى با وزن چهارده قيراط، يعنى 8/2 گرم زدند و آن را براى پرداخت زكات، ديات و. . . اعلام نمودند. (1)البته در اين ميان، اختلافات فراوانى در تعيين وزن اين دو مشاهده مىشود. براى مثال در بعضى نوشتهها وزن درهم 97/2گرم (2)و در بعضى 2/3گرم ذكر شده است. (3)همچنين در بسيارى از نوشتهها ذكر شده كه هر هفت دينار از نظر وزن، معادل ده درهم بوده است (4)كه بر اين اساس بايد وزن دينار چهار گرم باشد، نه 2/4 گرم.
در باره علت اين اختلاف نسبت چنين گفته شده است كه مقدار وزن هر ده دانه نقره به اندازه دانه گندم، معادل هفت دانه وزن حجم طلا مىباشد. (5)بههر حال، صرفنظر از اين اختلافها مىتوان وزن تقريبى درهم و دينار را تصور كرد.
در باره زمان مورد بحث چنين گفته شده است كه زياد بن ابيه در زمان حكومت بر كوفه، درهمهايى با وزن حدود 150 قيراط ضرب كرد. (6)
اما مقايسه ارزش درهم و دينار، به نظر مىرسد اين ارزش، تابع مستقيم قيمت طلا و نقره بوده است. بر اين اساس، ارزش هر دينار معادل ده تا پانزده درهم يا بيشتر در نوسان بوده است. (7)
در موازات رواج معامله با سكههاى طلا و نقره، عدهاى سودجو دست به تغيير و تبدّل در سكهها زده و باعث پديد آمدن سكههاى غيرخالص شدند. يكى از
اعمال اينگونه افراد آن بود كه دينار را سوراخ نموده و طلايش را خارج ساخته و سپس فلز ديگرى جايگزين آن مىنمودند، آنگاه روى آن را مىپوشاندند كه به اين عمل اصطلاحاً «فراغت» مىگفتند. (1)
سكههاى غيرخالص كه معمولاً در درهم وجود داشت، عبارت بود از:
اين عنوان بر درهمهايى اطلاق مىشد كه از نقره نامرغوب ساخته شده بود. لغت بَهْرَجَه اختصار يافته لغت نَبَهْرَجَه كه عربى شده لغت نَبَهْره فارسى به معناى بىبهره مىباشد. (2)اين نوع سكهها را تجّار نمىپذيرفتند.
اين اسم به درهمهايى اطلاق مىشد كه ناخالصى آنها، يعنى فلزات غير از نقره، بيشتر از نقره بود.
اين عنوان به درهمهايى گفته مىشد كه در آنها نقره با مس مخلوط شده بود. (3)
با توجه به رواج سكههاى غيرخالص و براى تشخيص آن، ضرورت ايجاد وظيفه و شغلى به نام نقد سكه پديد آمد كه سكههاى خالص را از ناخالص تشخيص دهد. به شخص نقد كننده «ناقد» گفته مىشد كه در بازار مىنشست و پاسخگوى مردم در اين خصوص بود. (4)همينطور شغلى به نام صرّافى يا صيرفى براى تبديل سكههاى مختلف به يكديگر پديد آمد.
علاوه بر معامله نقدى به وسيله سكه، در آن زمان سه عنوان چك، سفته و حواله نيز گاهى در معاملات بهكار مىرفت.
چك: عرب به آن صَك مىگويد. چك عبارت از آن است كه به وسيله كاغذ نوشته، مقدارى از پول يا مواد غذايى به شخصى كه اسم او در آن كاغذ نوشته شده است، پرداخت گردد. گفته مىشود اولين كسى كه در اسلام از چك استفاده كرد، عمر بن خطاب بود كه زير چك را هم مهر مىكرد. (1)نيز گفته شده است سعيد بن عاص كه زمانى حاكم كوفه بود، مبلغ نود هزار دينار توسط چكهايى كه كشيده بود، به مردم بدهكار بود.
سفته: لغتى فارسى است و عرب به آن «سُفْتجه» مىگويد. سفته عبارت از آن بود كه شخص خريدار در مقابل مالى كه خريده بود، نوشتهاى به شخص فروشنده مىداد كه به وسيله آن او مىتوانست پول كالا را در شهرى ديگر از نماينده او تحويل گيرد. اين عمل به منظور جلوگيرى از نقل و انتقال پول از شهرى به شهر ديگر صورت مىگرفت. در باره ابنعباس گفته شده است كه او درهم را در مكه مىگرفت و نوشتهاى به طرف مىداد تا معادل آن را در كوفه از نماينده او بگيرد. نيز در باره عبدالله بن زبير در دوران حكومتش چنين آمده است كه در مكه درهم مىگرفت و نوشتهاى مىداد تا طرف مقابل در كوفه يا بصره معادل آن را بگيرد. (2)
حواله: از اين قرار بود كه شخص تاجر، پول يا اموال خود را نزد صرّاف به امانت مىگذاشت و هنگامى كه معاملهاى مىنمود، به جاى پرداخت پول به فروشنده، نوشتهاى به او مىداد تا پول خود را از آن صراف دريافت كند. عملى مشابه چكهاى بانكى امروزى بود كه در اينجا شخص صراف به عنوان بانك خصوصى عمل مىكرد. از اين روش، به جاى نقل و انتقال پول كه مشكلات فراوانى را دربرداشت، استفاده مىشد. (3)
تجارت يكى از اعمالى است كه در اسلام به آن سفارش فراوان شده است. از پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) چنين نقل شده است كه بركت ده جزء دارد، نه جزء آن در تجارت و جزء آخر در گوسفند است. (1)همچنين در بعضى روايات، تجارت نمودن باعث ازدياد عقل و ترك آن باعث از بين رفتن عقل دانسته شده است. (2)همينطور در بعضى روايات، تجارت حافظ عزّت انسان معرفى شده است. (3)از زبان حضرتعلى (عليه السلام) در مورد سفارش به تجارت چنين نقل شده است: «به تجارت بپردازيد؛ زيرا به وسيله آن از اموال مردم بىنياز خواهيد شد و خداوند انسان شاغل امين را دوست دارد» . (4)
خاطرنشان مىشود كه لغت تجارت در روايات به معناى مطلق كار و كسب يا كسبهايى است كه در آنها بدون انجام گرفتن كار اضافى روى كالا، به خريد و فروش آن پرداخته مىشود.
براى به دست آوردن آداب تجارت، نبايد سراغ تاريخ رفت؛ زيرا در علم تاريخ به اين امور پرداخته نشده است. آداب تجارت را بايد از كتابهاى حديث به دست آورد. در اينجا سعى بر آن است كه گوشهاى از آداب تجارت را از احاديث، آن هم احاديث منقول از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و حضرت على (عليه السلام) به دست آوريم؛ زيرا احاديث منقول از اين دو بزرگوار به گوش مردم زمان مورد بحث اين نوشته رسيده بود،
خواه عمل كرده يا عمل نكرده باشند. به هر حال، يادآورى اين آداب، نشانه توجه اسلام به ارزشهاى اسلامى - انسانى، هنگام تجارت و نيز يادآور اين نكته است كه اسلام ارزشها را فداى اقتصاد نمىكند. بعضى از اين آداب عبارت است از:
نيز از آن حضرت نقل شده است كه فرمود: «تنها كسى بايد در بازار بنشيند كه خريد و فروش را بداند» . (2)
همينطور حضرت على (عليه السلام) در عهدنامه خود به مالك اشتر به او دستور مىدهد از احتكار جلوگيرى كند. (4)
همچنين حضرت على (عليه السلام) مىفرمود: «اى گروه دلالها! سوگند خوردن را كم نماييد كه آن كالا را از بين مىبرد و سود را نابود مىكند» . (2)
همچنين در روايت ديگرى از آن حضرت نقل شده است: «قيمتگذارى به دست خداوند است، هرگاه بخواهد بالا مىبرد و هر گاه بخواهد پايين مىآورد» . (4)
يكى از امورى كه براى خريد و فروش به آن سفارش شده آن است كه هنگام فروش، كالا را بيشتر از اندازه مورد توافق بدهد و هنگام خريد كمتر از مقدار مورد توافق تحويل بگيرد. (1)
پسگرفتن كالا از سوى فروشنده از مشترى پشيمان نيز يكى از امورى است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) به آن سفارش كرده است. (2)
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) مردم را از داخل شدن در معامله خريدار و فروشنده كه در حال رسيدن به توافق مىباشند، نهى فرموده است. (3)
پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله) (4)و حضرت على (عليه السلام) (5)زياد كردن قيمت در حراجىها و مزايدات را بدون قصد خريد، نهى فرمودهاند.
فروختن به شخص مضطر (با قيمت زيادتر) نيز از سوى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و حضرت على (عليه السلام) نهى شده است. (6)
نهى از دلالىهاى بيهوده: از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) چنين نقل شده كه «شهرى كالاى روستايى را نفروشد» . در تفسير اين سخن چنين گفته شده است كه بازاريان بگذارند، روستاييانى كه از روستا ميوه و حبوبات آوردهاند، خود به مردم بفروشند. (7)
هنگام بنيانگذارى شهر كوفه در سال 17ه. ق در زمان خلافت عمر، تجارت نه تنها در كوفه، بلكه در همه مملكت اسلامى در ركود به سر مىبرد؛ زيرا:
اولاً: مردم سرگرم فتوحات و كشورگشايى بودند.
ثانياً: غنايم و نيز برقرارى حقوق ساليانه عطا به وسيله دولت، نياز مادى آنان را بر طرف مىنمود.
ابوسفيان كه خود تاجر بزرگى بود، هنگام تصويب برقرارى عطاء به وسيله عُمر، به او چنين گفت: «اگر تو چنين مقررى براى مسلمانان برقرار كنى، آنها به اتكاى آن، تجارت را رها خواهند كرد» . (1)
عثمان پس از روى كار آمدن، مردم مدينه را به سرمايهگذارى در شهرهاى كوفه و ايران تشويق كرد. هدف اصلى او آن بود كه اصحاب پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) را در شهرهاى مختلف پراكنده كند تا هم از مزاحمت آنان براى خود در مدينه بكاهد و هم باعث تضعيف سياستمداران شهرهاى ايران شود تا مبادا به طمع حكومت افتند. (2)همزمان با اين سياست، به علت كم شدن فتوحات و به تبع آن، غنايم (3)و نيز وجود پول نقد فراوان در كوفه و رشد جمعيت (4)و همچنين موقعيت استراتژيك كوفه (5)، موجبات رشد سريع تجارت در كوفه فراهم آمد. علاوه بر سياستهاى حكومت در تشويق تجارت، وجود تعداد فراوانى از ساكنان حيره در كوفه كه به امر تجارت آشنا بودند (6)، كثرت اموال فتوحات، وجود حقوق ثابت پرداختى از سوى حكومت به كوفيان و نبودن بانك در كوفه (7)نيز از جمله امورى بود كه به رونق تجارت مىافزود.
در فصل قبل گفته شد يكى از علل رشد سريع تجارت در كوفه، وجود موالى كه عمدتاً ايرانى بودند، در كوفه بود كه پس از نااميدى از جلوگيرى از تبعيضات اعراب نسبت به آنان و نيز در پى سفارش حضرت على (عليه السلام) به آنان مبنى بر روى
1) بررسى وضع مالى و ماليه مسلمين از آغاز تا پايان دوران اموى، صص 251 - 252.
2) تاريخ كوفه، ص 274.
3) بررسى وضع مالى و ماليه مسلمين از آغاز تا پايان دوران اموى، ص 252.
4) كوفه پيدايش شهر اسلامى، ص 91.
5) الحياة الاجتماعيه، ص 149.
6) الحياة الاجتماعيه، ص 149.
7) حضارة العراق، ج 5، فصل 7، التجارة الداخلية و الخارجيه، صص 306 - 307.
آوردن به تجارت (1)به اين امر مهم پرداختند و پس از مدت كوتاهى نبض تجارى كوفه را در اختيار گرفتند.
كوفه بين راه تجارى مكه و مدينه و بين شام و مصر قرار داشت، ازاينرو كاروانهاى تجارى فراوانى از اين شهر يا از نزديكى آن عبور مىكردند. علاوه بر اين، چون كوفه بين راه كاروانهاى حج كه از مصر و شام و شمال افريقا به مكه مىرفتند و برمىگشتند، واقع شده بود، بر اهميت آن مىافزود. همچنين نزديكى اين شهر به شهرهاى ايران كه بسيارى از آنها تابع كوفه بودند و كالاهاى فراوانى در آنها توليد مىشد، اهميت آن را دو چندان كرده بود. نكته ديگر اينكه كوفه مىتوانست از طريق ايران با كشورهاى هند، چين و كشورهاى آسياى ميانه ارتباط تجارى برقرار كند. وقوع اين شهر در كنار ساحل رود فرات، امكان بالقوهاى براى ارتباط آن با شهرهاى حلب و انطاكيه و درياى مديترانه و همچنين اقيانوس هند از راه خليج فارس فراهم آورده بود، گرچه در زمان مورد بحث، از اين مكان، كمتر استفاده مىشد. (2)كاروانهاى كوفه براى استفاده از تجارت دريايى ناچار بودند مسير كوفه - بصره را طى كنند تا از شهر بصره و به وسيله كشتىهاى بزرگ، كالاهاى خود را به نقاط ديگر حمل نمايند. (3)
به هرحال، شهر كوفه اهميت ترانزيتى فراوانى داشت و در بسيارى از مواقع، نقش واسطهاى ايفا مىكرد؛ بدينترتيب كه كاروانها از نقاط مختلف، كالاهاى خود را به اين شهر آورده و تجّار اين شهر پس از خريد آن كالاها آنها را به نقاط ديگر صادر مىكردند. (4)
مسيرهاى اصلى و مهم تجارى كه در زمان مورد بحث و بعد از آن مورد استفاده كاروانهاى تجارى مرتبط با كوفه قرار مىگرفت، عبارت بود از:
اين مسير، كوفه را با ايران و به خصوص با خراسان و ماوراءالنهر كه از مناطق حياتى آن روز بودند، پيوند مىداد. اين مسير از شهرهاى همدان، قزوين، رى، نيشابور، مرو، بخارا و سمرقند مىگذشت و از آنجا به دو شاخه تقسيم مىشد؛ شاخهاى به طرف شمال و به سمت خوارزم مىرفت و شاخه ديگر، راه شرق را در پيش مىگرفت و به چين مىرسيد. كاروانهاى ايرانى كه به قصد حجاز تشكيل مىشد، از كوفه به عنوان يكى از مراكز ترانزيتى بهره مىبردند. كاروانهاى عازم به هند نيز از اين مسير مىگذشتند؛ به اين ترتيب كه از خراسان به سند و سپس به هند مىرفتند.
اين مسير، كوفه را به الجزيره و شام پيوند مىداد و به خصوص در ايام حج بسيار پر رفت و آمد بود؛ زيرا كاروان حاجيان اين مناطق از راه كوفه به مكه مىرسيدند. راه تجارى كوفه با بصره نيز از جنوب كوفه شروع مىشد.
اين مسير، كوفه را به كشور مصر و شمال افريقا پيوند مىداد. (1)
در فصل اول اين نوشتار (قسمت جغرافياى طبيعى) مطالبى در باره حيوانات اهلى نوشته شد. از آن قسمت چنين استفاده شد كه حيوانات اهلى كه مورد توجه
1) الحياة الاجتماعيه، صص 157- 159.
كوفيان بود و پرورش مىيافت، عبارت بود از: شتر، گاو، اسب، گوسفند، مرغ، مرغابى، كبوتر، الاغ و قاطر. همچنين مىتوان از وجود سگ و خوك در آن منطقه چنين استنباط كرد كه اين حيوانات به وسيله اهل كتاب، پرورش مىيافتند.
غير از مشاغل دامدارى و كشاورزى كه بخشهاى ويژهاى به آنها تخصيص يافت، بقيه مشاغل كوفه را به سه دسته بزرگ صناعات، مشاغل واسطهاى و مشاغل خدماتى مىتوان تقسيم كرد.
منظور از صناعات، مشاغلى است كه صاحبان آنها با عمل، بر روى كالا و تغيير شكل آن به درآمدى مىرسيدند.
اما مشاغل واسطهاى، مشاغلى است كه صاحبان آن به خريد و فروش كالايى مشغول بوده و از راه واسطهگرى و تجارت به سود مىرسيدند.
در مشاغل خدماتى، اصولاً پاى كالا و نقل و انتقال آن در ميان نبود.
اما مشاغل مختلف دولتى در فصل هشتم، يعنى نظام قضايى و انتظامى بررسى خواهد شد.
در اينجا صناعاتى ذكر مىشود كه با استفاده از قراين يا نصوص تاريخى وجود آنها در زمان مورد بحث يا نزديك آن، ثابت شده باشد. اين صناعات عبارتاند از:
اين شغل به دليل نو بنياد بودن كوفه و نياز شديد مردم به خانهسازى، رايج شده بود. علاوه بر اين، ساختن خانههاى اشرافى براى ثروتمندان و نيز ساختن كاخ دارالاماره، تخصص ويژهاى را در اين فن، طلب مىكرد. بنّاها و معمارهاى كوفه را عمدتاً افراد متخصص كه از حيره و ايران به اين شهر مهاجرت كرده بودند، تشكيل مىدادند.
در فصل دوم، يعنى معمارى كوفه از وجود جبّانهاى به نام جبّانه عَرْزَم نام برده شد كه در آن شخصى به نام عَرْزَم بهكار خشتزنى مشغول بود. شهرت اين شخص به سبب خشتهاى نامرغوب وى بود. (1)و از اينجا به دست مىآيد كه خشتزنان و قالبريزان ديگرى نيز بودهاند كه به سبب خشتهاى مرغوب خود كه اصل هم بر آن بوده است، مشهور نشدهاند. اين امر وقتى قوت مىگيرد كه به اين نكته توجه نماييم كه تنها در ساليان اول بنيانگذارى كوفه، حدود بيست هزار خانه در اين شهر ساخته شد. (2)
كشف گچكارىها در دارالاماره و مسجد جامع، وجود اين شغل را در آن زمان اثبات مىكند. علاوه بر اينكه در بعضى روايات تاريخى از شخصى به نام مسلم جَصّاص، يعنى گچكار كه در زمان ورود اسراى كربلا به كوفه در قصر دارالاماره مشغول گچكارى بوده، ياد شده است. (3)
كشف بعضى از انواع كاشى در خرابههاى دارالاماره، وجود اين شغل را اثبات مىكند. علاوه بر اين، از كاشى در مصارفى، همچون سنگهاى قبر استفاده مىشد. در كاوشهاى باستانشناسى، دو قبر كه يكى از آنها مربوط به سال 31ه. ق است، مشاهده شده كه با كاشى مفروش و روى آنها عبارتى نوشته شده است. روى قبر اول، اين عبارت با خط كوفى نگاشته شده است : «بسم الله الرحمن الرحيم هذا قبر عروة بن ثابت كوفي في شهر رمضان سنة تسع وعشرين للهجره » . روى قبر دوم، اين
عبارت آمده است: «بسم الله الرحمن الرحيم هذا القبر لعبد الرحمن بن خيرى الحجري، اللهم اغفر له وادخله في رحمة منك و آتِنا معه استغفر له اذا قرأت هذا الكتاب و قل آمين و كتب الكتاب في جمادي الآخر من سنة احدى و ثلثين» . (1)
كشف كاشىهايى كه روى آنها شيشهكارى شده بود، وجود اين شغل را اثبات مىكند. (2)
صاحبان اين شغل به ساختن انواع ظروف، از جمله كوزههاى بزرگ و كوچك، ظرفهاى غذاخورى و زينهاى اسب مشغول بودند. اين شغل در عراق قديم نيز وجود داشت و متخصصان اين فن عموماً از حيره و ايران بودند. كوفىها بعد از اقتباس سفالگرى ايرانى به تغييراتى در اين فن دست زدند. از جمله اين تغييرات مىتوان به نوع نقوش و زينتهايى كه روى ظروف و سفالهاى ساخته شده بهكار مىبردند، اشاره كرد. (3)
بعضى از انواع ظروف سفالى كه از خرابههاى دارالاماره به دست آمده است، پيشرفت بسيارى را در اين فن نشان مىدهد. از جمله اينها ظروف سفالى است كه شيشههاى رنگارنگ روى آن بهكار رفته و در وسط آن شيشهها، سوراخهايى مانند پنجره تعبيه شده است. (4)(تصويرهاى شماره 45 و 47)
صاحبان اين صنعت بهكار ساختن ظروف و ديگهاى مسى مشغول بودند. كشف بعضى از ظروف مسى در حفارىهاى كوفه، وجود اين صناعت را در كوفه اثبات مىكند. (5)
از اين صناعت براى ساختن در، چاقو، شمشير، سپر، نيزه و. . . استفاده مىشد. (1)اهميت اين شغل وقتى آشكارتر مىشود كه دريابيم كوفه در آن زمان يكى از مراكز بزرگ نظامى جهان اسلام به شمار مىآمد و طبعاً نياز فراوانى به ساختن و تهيه اسلحه كه عمدتاً از آهن بود، داشت و به همين سبب، اسلحهسازى در كوفه رشد فراوانى نموده بود. ماده خام اين صناعت از مناطقى، همچون دمشق، يمن و هند وارد مىشد. آهنگران كوفى كه عمدتاً حيرى و ايرانى بودند، از آهن در موارد مختلف استفاده مىكردند. (2)در شهر كوفه بازارى خاص براى آهنگران به نام «سوق الحدادين» وجود داشت كه در كنار «سوقالبزازين» واقع شده بود. (3)
نجاران كوفه به ساختن اثاث منزل، مانند چهارپايه، انواع كرسى، انواع در و پنجره و همچنين تهيه الوار براى سقف مشغول بودند. (4)همچنين ساختن كاسههاى چوبى نيز از كارهاى نجاران بود كه بعضى از اين كاسهها در ناحيه «ديرالجماجم» كشف شده است. همچنين بعضى از ادوات نظامى، مانند چوب نيزه، تير و كمان و. . . توسط نجاران ساخته مىشد. گفته مىشود كه حيرهاىها نقش فراوانى در پيشرفت اين شغل در كوفه داشتند. (5)از بعضى روايات تاريخى چنين برمىآيد كه مردم آن زمان با ارّه (منشار) آشنايى داشتند. (6)
با توجه به ثروت بالاى كوفيان و نيز وفور طلاجات غنيمتى در كوفه، اين شغل جايگاه ويژهاى در كوفه داشت. قبل از تأسيس كوفه، زرگرى شهر حيره مشهور بود و زرگران حيرى به ساختن انواع زينتآلات از طلا و نقره و جواهر مشغول بودند. پس از بنيانگذارى كوفه و رشد آن و با توجه به آنكه پول فراوانى در اين شهر بود و نيز زنان كوفه، گذر از مرحله سادگى به مرحله تجمل را تجربه مىكردند، زمينه مهاجرت زرگران حيرى به كوفه فراهم شد.
عمده كار زرگران كوفه ساختن زيور آلات براى زنان بود كه در اين مورد مىتوان از النگو، خلخال پا، دستبند، گردن بند، تاجهاى كوچك، انگشتر و قلاده ياد كرد. همچنين بعضى از ثروتمندان مترف، سفارش ظرفهاى طلا و نقره مىدادند. بعضى از زرگران آن دوره، ابتكارات جالبى در فن خود بهكار مىبردند، چنانكه گفته شده است، به مصعب بن زبير درخت خرمايى از طلا هديه شد كه بر آن، خرماهاى طلايى آويزان شده بود وآن را دو ميليون دينار قيمت كرده بودند. زرگرها بازار مخصوصى در كوفه داشتند به نام «سوق الصاغه» كه در سمت جنوب مسجد جامع واقع شده بود. (1)
كوفيان صابون را از زيتونى كه در منطقه عراق فراوان كِشت مىشد، مىساختند. بيشتر استعمال صابون در حمامهاى كوفه بود و به خصوص در اعياد و مناسبتهاى دينى كاربرد بيشترى داشت. (2)هنگام يادكرد از بازارها در فصل دوم، از محلى كه «اصحاب الصابون» در آن مشغول بهكار بودند، نام برديم كه نزديك مسجد قرار داشت.
در فصل اول، يعنى جغرافياى طبيعى، يادآور شديم كه گلهاى فراوانى در نواحى مختلف كوفه و به خصوص در ديرها كاشته مىشد. بعضى از اين گلها براى عطرسازى پرورش داده مىشد كه از آن ميان مىتوان از گل بنفشه نام برد كه كوفه به عطرسازى از گل بنفشه مشهور بود. كوفيان از اين گلها در صنعت عطرسازى بهره فراوان مىبردند. (1)در نصوص تاريخى از اين شغل در زمان حضور حبيب بن ظاهر در كوفه نام برده شده است. (2)
وجود آسياب در شهرى كه غلات فراوان، به خصوص گندم و جو در آن كشت يا وارد مىشود، از ضروريات آن شهر است. در بعضى از نصوص تاريخى از آسيابى به نام «رَحى عماره» ؛ «آسياب عماره» نام برده شده كه از آنِ عُمارة بن عُقْبةبن ابىمعيط، برادر وليد بن عقبه بوده است. (3)
روغنكشى از دانههاى روغنى، همانند زيتون، كنجد و پنبه، از صناعات قديم كوفه به شمار مىرفت و بازار مخصوصى به نام «سوق الزياتين» به اين صنعت يا فروش محصولات آن اختصاص يافته بود. (4)
دباغى كردن پوست حيوانات نيز در كوفه معمول بود. آنها براى دباغى از پوست انار استفاده مىنمودند. (5)
در اين صناعت، از پوست دباغى شده استفاده و از آن، انواع مختلف كفش و نعلين ساخته مىشد. (1)
در نصوص تاريخى از اين شغل با عنوان «صَبَّاغ» ياد شده است. نمونههايى از اين نصوص، مربوط به زمان قضاوت شريح در كوفه است. (2)كاربرد اين صنعت در رنگآميزى پارچههاى بافته شده در كوفه بود. آنها انواع مختلف رنگ را از گياهان به دست مىآوردند. براى مثال، رنگ زرد را از زعفران، رنگ قرمز را از گياهى به نام روناس (فُوَّة) و رنگ آبى را از گياهى به نام فيله تهيه مىكردند. همچنين گاهى با تركيب رنگهاى مختلف، رنگهاى تازه و جالبى به دست مىآوردند. (3)
حصير با دقت و ظرافت تمام از برگهاى خرما، چوب نىشكر، گياه حلفاء (پيرز، پاپيروس) بافته مىشد و در مفروش كردن منازل و مساجد از آن استفاده مىشد. (4)همچنين گاهى براى تزيين، آن را به ديوار آويزان مىكردند. (5)
اين كار به وسيله دستگاهى به نام مِغْزَل و بيشتر توسط زنان كوفى انجام مىگرفت. در بعضى روايات از گفتوگوى حضرت على (عليه السلام) با يكى از زنان پشمريس كوفه ياد شده است. (6)
خيمهسازى يكى از صنعتهاى مهم كوفيان بود. خيمههاى مختلف از مواد خام متفاوتى، همچون پشم، مو، كرك و پوست حيوانات يا پنبه ساخته مىشد و به نسبت ماده بهكار رفته در آن و نيز حجم آن، نامهاى متفاوتى به خود مىگرفت. براى مثال، به خيمه به دست آمده از پشم «حناء» و به خيمه ساخته شده از مو «فَسْطاط» و به خيمه مصنوع از كرك «بَجاء» مىگفتند. همچنين خيمههاى پنبهاى را كه معمولاً زينتى بود و ثروتمندان از آن استفاده مىكردند، «طَراف» مىناميدند. (1)
بافندگى يكى از مهمترين صنعتهاى رايج در كوفه بود. قبل از كوفه، اين صناعت مراحل تطوّر و كمال خود را در شهر حيره طى كرده بود و با مهاجرت اهالى حيره به كوفه اين صنعت در كوفه به اوج كمال خود رسيد. حيرىها خود، اين صنعت را از ساسانيان فرا گرفته بودند.
كوفيان به اين صناعت در كارگاههاى كوچكى كه در واقع، دكان آنها به حساب مىآمد، اشتغال داشتند. كوفيان به وسيله اين صنعت، انواع مختلف پارچه را براى لباس، عمامه، دستمال (چفيه) ، گليم، روبنده زنان و. . . توليد مىكردند. آنها در تهيه لباسهاى خزّ و نيز لباسهاى نگارين، شهرت به سزايى يافته بودند. همچنين بعدها نوعى دستمال سر مخصوص از حرير يا مواد خام ديگر به عمل آوردند كه به اسم شهر كوفه مشهور شد و به آن «كوفيه» مىگفتند. در فارسى به اين دستمال «چفيه» مىگويند.
همچنين گفته شده است كه يمنىهاى كوفه، صنعت حلّهسازى را از يمن به كوفه منتقل نموده و حلّههاى نجرانى خوبى در كوفه به عمل آوردند. مهمترين مواد خام اين صنعت، پنبه، كتان، پشم، ابريشم و پوست بعضى حيوانات (خرگوش نر)
1) حضارة العراق، ج 5، ص 287؛ الحياة الاجتماعيه، ج 196.
بود. همچنين گليمهاى مشهور حيرى كه با شكلهاى مختلف حيواناتى، همانند اسب، شتر، پرندگان و نيز با شكلهاى هندسى مختلف تزيين مىشد، در كوفه نيز به عمل مىآمد. اين گليمها انواع و مصارف و نامهاى مختلفى داشت. نوعى از آن، كه روى زمين پهن مىشد و به عنوان فرش از آن استفاده مىشد، با نام «بسيط» يا «بساط» مشهور بود. همچنين نوعى از آن، كه براى زينت و آويزان كردن براى تزيين از آن استفاده مىشد، «نمط» (انماط) نام داشت. همينطور نوعى از آن، كه براى نماز مورد استفاده قرار مىگرفت، «سجاده» نام داشت. گفتنى است كه پشم و كرك مواد اصلى گليم بافى بود. (1)
همچنين كوفيان با استفاده از صنعت بافندگى، پارچههاى زيبايى را براى متكا توليد مىكردند؛ متكاهايى كه براى خواب، نشستن يا تكيه دادن از آن استفاده مىشد. (2)
در بعضى روايات تاريخى از وجود خياط در زمان حضرت على (عليه السلام) سخن به ميان آمده است. در روايتى چنين آمده است كه حضرت (عليه السلام) بالاى سر خياطى ايستاد و به او چنين دستور داد: «صَلِّبِ الخَيْطَ وَ دَقِّقِ الدَّرْزَ و قارِبِ الغَرْزَ» (3)«رشته نخ را چرب گردان و شكافهاى جامه را باريك كن و كوكها را نزديك هم بزن» .
بسيارى از اين مشاغل كه در نصوص تاريخى از آنها ياد شده است، در بخش بازارها و در قسمت معمارى بررسى شد. در اينجا تنها آن دسته از اين نوع مشاغل ذكر مىشود كه در آنجا به آنها پرداخته نشد.
اين شغل در آن زمان «صيرفه» نام داشت و به صاحب آن «صيرفى» مىگفتند كه وظيفه تبديل سكههاى مختلف را به يكديگر به عهده داشت. در ابتداى پيدايش شهر كوفه، متصديان اين شغل عمدتاً مسيحيان اهل ذمّه بودند كه در شهر حيره به اين عمل اشتغال داشته و سپس به واسطه رشد روز افزون كوفه به آنجا مهاجرت نموده بودند. صاحبان اين شغل، دكانهاى مخصوصى براى خود داشتند كه نزديكى مسجد «بنىجذيمه» در جنوب غربى كوفه واقع شده بود. بعدها مسلمانان نيز اندكاندك به اين شغل روى آوردند. گفتنى است كه در بعضى موارد صيرفىها كار بانكهاى امروزى را نيز به عهده مىگرفتند و با عملياتى، همانند قرض، سَلَفخرى، مضاربه و. . . به كسب سود مىپرداختند. (1)
در سيره حكومتى حضرت على (عليه السلام) چنين وارد شده است كه آن حضرت، خود با تازيانه در بازارها مىگشت و مىفرمود: در گوشت ندميد (تا پر باد شده و وزن آن زيادتر گردد) . (2)اين خطاب را مىتوان به قصابان بازار فرض نمود و سپس وجود شغل قصابى را اثبات كرد. نيز در روايت ديگرى چنين وارد شده است كه حضرت على (عليه السلام) نزد قصابها رفته و آنها را از فروختن هفت چيز از گوسفند نهى فرمود. (3)همچنين در روايت ديگرى از قصابىها با عنوان «لَجّامين» ؛ «گوشتفروشها» ياد شده است. (4)
هنگامى كه ابنزياد، محمد بن اشعث را به سبب عدم دستگيرى مسلم بن عقيل مؤاخذه نمود، او در جواب گفت: تو خيال مىكنى مرا به سوى بقالى از بقالان كوفه فرستادهاى. (5)
در نصوص تاريخى چنين وارد شده است كه علت برخورد كوفيان با ابوموسى اشعرى كه مدتى از سوى عُمر فرماندار كوفه بود، اين بود كه غلام او به علففروشى مىپرداخت و بدين وسيله، رقيبى براى شاغلان اين حرفه به حساب مىآمد. (1)
به صاحب اين شغل، «بزاز» مىگفتند. (2)
اين، شغلِ كسى بود كه بهكار ميانجىگرى و دلالى بين خريدار و فروشنده، اشتغال داشته باشد. در گفتههاى حضرت على (عليه السلام) مىخوانيم كه آن حضرت (عليه السلام) در بازار، خطابى با عنوان اى سمسارها داشته و آنها را از سوگند فراوان نهى فرموده است. (3)
بعضى از اين مشاغل عبارت بودند از:
در بخش معمارى به ذكر حمامهاى كوفه و صاحبان آنها پرداخته شد.
حجّام، شخصى بود كه در حمام يا مكانهاى ديگر به شغل حجامتگرى، يعنى بيرون كشيدن خونهاى كثيف از بدن اشخاص با وسايل خاص مىپرداخت. در
زمان مورد بحث، شخصى به نام عنتره به اين شغل مشهور بود كه به او «عنترة الحجّام» مىگفتند. (1)
قصّار كه در فارسى به آن «گازر» مىگويند، به شغل لباسشويى مردم اشتغال داشت. آنها لباس را با وسيلهاى به نام «مِبْرز» ؛ «جامهكوب» مىكوبيدند تا چرك آن بيرون رود. از اين شغل در زمان شُريح قاضى كه در زمان مورد بحث، توليت قضاى كوفه را بر عهده داشت، ياد شده است. (2)
اين شغل در آن زمان، پستترين شغل كوفه به حساب مىآمد و صاحب اين شغل، وظايف نظافت راهها، انتقال زبالهها، لاىروبى نهرها، حفر كانالها و. . . را به عهده داشت. به علت موقعيت اجتماعى و سختى كار در اين شغل، معمولاً از مواليان با حقوق كم يا بردگان استفاده مىشد. (3)
پزشكى نيز يكى از مشاغلى است كه با توجه به روايات تاريخى مىتوان وجود آن را در زمان مورد بحث اثبات كرد. يكى از مهمترين كارهاى پزشكان در دوران فتوحات و نيز هنگام بروز جنگ، همراهى لشكر و مداواى مجروحان بود، چنانكه عمر در جنگ قادسيه تعدادى از پزشكان را همراه لشكر سعد فرستاد. (4)همچنين در جنگ توابين از گروه اَطبّاء، سخن به ميان آمده است. (5)
در زمان مورد بحث بيشتر پزشكان را عناصر غير عرب، همانند ايرانىها و مسيحىها تشكيل مىدادند؛ زيرا علم طب در ميان آنها پيشرفت شايستهاى كرده بود، درحالىكه طب اعراب، طبى ابتدايى بود. در شهر كوفه بعضى از اسقفها و كشيشهايى كه در ديرهاى اطراف كوفه و همچنين ديرهاى حيره ساكن بودند، به اين شغل نيز اشتغال داشتند. در باره نامگذارى دير كلب چنين گفتهاند كه در اين دير افرادى كه سگ به آنها حمله كرده بود، معالجه مىشدند. (1)در جريان شهادت حضرت على (عليه السلام) در سال 40ه. ق چنين گفته شده است كه صعصعة بن صوحان پزشكان را بر بالين آن حضرت (عليه السلام) جمع آورى كرد و در آن زمان يكى از پزشكانى كه به خوبى نتيجه ضربه را پيشبينى كرد، شخصى به نام اثير بن عمرو بن هانى بود كه در كوفه به شغل پزشكى اشتغال داشت. (2)
بهطور كلى واردات كوفه در ابتداى تأسيس آن و پس از گذشت چند دهه، از صادرات آن بيشتر بوده است؛ زيرا از طرفى اين شهر، شهرى نو بنياد بود كه احتياجات فراوانى را مىطلبيد و از سوى ديگر، كوفىهاى اوليه به سبب درگير بودن در جنگ، از حرفهها و صناعات فراوانى اطلاع نداشتند.
از بخش قبل روشن شد كه يكى از اصلىترين واردات كوفه، واردات نيروهاى متخصص و بالتبع واردات اصل صناعات مختلف به كوفه بود. البته اين نيروها و دستاوردهاى آنان، به خصوص با توجه به آغاز تجملگرايى در كوفه، همه نياز اين شهر را برآورده نمىساختند.
عامل ديگرى كه بر فراوانى واردات كوفه مىافزود، ترانزيتى بودن شهر كوفه بود؛ بدين معنا كه بسيارى از واردات در خود اين شهر به مصرف نمىرسيد، بلكه
مردم اين شهر، نقش تاجران عمده را داشتند و از نقاط مختلف كالاهاى متفاوت وارد كوفه نموده و مازاد آن را به شهرهاى ديگر صادر مىكردند. (1)
بهطور كلى بعضى نويسندگان كوفهپژوه، واردات كوفه در قرن اوله. ق را كه بخش عمدهاى از آن شامل زمان مورد بحث نيز مىشود، از قرار زير شمردهاند. (2)گفتنى است كه مبناى تقسيمبندى ايشان شهرهاى مختلف و كشورهاى گوناگون مىباشد:
از بصره: انواع خرما، خز، آب گل، گلاب، حنا و لباسهاى كتانى نازك.
از موصل: انواع پردهها و گليمها كه در مصارف مختلف آويزان كردن بر درها و فرش نمودن زمين از آن استفاده مىشد و نيز قماش موصلى، گندم، جو، عسل، پنير، سماق، انار، قير، آهن، انواع چاقوها و سرنيزهها و زنجيرها و نمك. . . .
از الجزيره (واقع در بين النهرين و بين شام و عراق كه در سال 17ه. ق مردم آن با سپاه سعد صلح كردند) . (3)اسبان اصيل عربى، شتران نيكنژاد، پوست، گردو، بادام و روغن.
از ميسان: (شهرى واقع بين بصره و واسط و در فاصله چهار روزى بصره كه در زمان عمر فتح شد.) (4)انواع پردهها و متكاها و نمطها (نوعى گليم) و نوعى كوزه مخصوص به نام كوزههاى مذارى كه در يكى از دهات ميسان به نام «مَذار» ساخته مىشد و به اين صفت مشهور بود كه آب از آن تراوش مىكرد.
از واسط: (واسط كه بعد از زمان مورد بحث و در زمان فرماندارى حجاج بر عراق در سال 86ه. ق ساخته شد، شهرى بود بين كوفه و بصره كه با هر كدام پنجاه فرسخ فاصله داشت.) (5)انواع گليمها و پردهها و حصيرها.
از رقّه: (شهرى بود در جانب شرقى فرات كه مردم آن در سال 17ه. ق با سعد بن ابىوقاص صلح كردند.) (1)زيتون و روغن زيتون، صابون خوب و انواع قلم.
از حُلْوان: (يكى از شهرهاى مهم ايران كه بعدها بغداد نزديك آن بنا شد. اين شهر در سال 16 يا 19ه. ق به دست مسلمانان فتح گرديد.) (2)انار، نوعى ترشى با نام «كافح» و انجير كه انجير حلوانى مشهور بود.
از حَرّان: (شهرى در راه موصل و شام كه مركز محله مذهبى صابئين بود. اين شهر در زمان عمر فتح شده بود.) (3)انواع ترازو، عسل و پنبه.
از نصيبين (شهرى بود بر سر راه موصل به شام كه شش روز راه تا موصل فاصله داشت. اين شهر در سال 17ه. ق به تصرف مسلمانان درآمد.) (4)بلوط، سنگ شيشه و انواع ترازو.
از شام: انواع پارچههاى حريرى، پنبه و پارچههاى پنبهاى، روغن زيتون، شكر، سيب، زيتون، انجير، شيشه و وسايل شيشهاى، شمشيرهاى معروف به شمشيرهاى دمشقى و مشرفى كه نوع اخير در يكى از توابع شام به نام مشارف توليد مىشد.
از يمن: بُرد يمانى، حلّه يمانى و حلّه نجرانى و حلّه عَدَنى، پوست، زعفران، گياه اسپرگ براى مصرف رنگسازى (گياه ورس) ، حنا، بخور، سپرهاى يمانى، شمشيرهاى يمانى، قاطر، الاغ و لباسهايى معروف به لباسهاى سعيديه.
از عُمّان: لؤلؤ.
از مصر: پارچههاى پنبهاى و انواع مختلف لباس، بهويژه لباسهاى تابستانى و كتانى، قاطر، الاغ و روغن درخت بَلَسان كه درختى است كوچك، همانند حنا كه روغنش معطر است و گلهاى كوچك دارد.
از مغرب: انواع نَمَد، لباسهاى پشمى، نوعى تغار كه از بيخ درخت خرما و غير آن مىساختند و براى ريختن آب انگور در آن استفاده مىكردند و آن را «قَرْو» مىناميدند، انواع جوراب، انواع شمشير، انواع بازهاى شكارى سياه رنگ و بنده (غلام و كنيز) .
از اندلس: بهترين انواع مس، پارچههاى پنبهاى و پشمى، زنبق سيماب (مادهاى معدنى كه منجمد نمىشود) و كنيز.
از فارس (ايران) : لباسهاى كتانى و لباسهايى معروف به سابرى (شاپورى) ، انواع آينه، انواع قفل و زنجيرهاى معروف به جامعه، انواع شمشير و سپر، گلاب، روغن نيلوفر، روغن ياسمين و گِل سر شوى، معروف به گل سيرافى (طين سيرافى) .
از مرو: اسبان اصيل، لباسهاى مروى و بورياهاى مروى.
18 از هند: انواع ادويه، كافور، عطرهاى هندى، بادام هندى، قَرَنْفُل (ميوه درختى همانند ياسمين) ، قطيفه (جامه حاشيهدار و ريشهدار) ، چوب درخت آبنوس، ياقوت، الماس، پوست پلنگ و فيل و شمشيرهاى معروف به شمشيرهاى قلعيه (السيوف القلعيه) .
از چين: حرير و لباسهاى حريرى، پارچه ديباج، مشك، ظروف نقرهاى و طلايى، مداد، كاغذ، طاووس، زين، طلا، كنيزكان، گياهان دارويى (عقاقير) و كاسههاى بزرگ.
از تَبَّت: بهترين انواع مشك.
در اينجا نيز صادراتى ذكر مىشود كه اولاً: حاصل خود شهر كوفه بوده و جنبه ترانزيتى نداشته است، ثانياً: زمان آن مربوط به قرن اوله. ق است، اگر چه از زمان مورد بحث فراتر باشد.
اين صادرات عبارت بود از:
انواع مختلف خرما: همانند خرماى مُشان، پزيسان، هيروان، ازاد كه از بهترين انواع خرما به شمار مىرفته و كوفه به آن مشهور بوده است. (1)مشخصات اين نوع خرماها در فصل اول (جغرافياى طبيعى) ذكر شد.
وَرْس (اسپرك) خشك شده (قسب العَنْبَر) : اين گياه در رنگرزى فراوان به كار مىرفت.
روسرى (خِمار) : اين روسرىها معمولاً به حجاز صادر مىشد. (2)
دستمالهاى سر معروف به كوفيه (چفيه) (3): البته در زمان مورد بحث هنوز كوفيه معمول نشده بود.
جامههاى نگارين (وَشى) : اين جامهها در كوفه توليد مىشد و كوفه در قرن اول به صناعت آن مشهور بود. (4)
عمامههاى خَز. (5)
روغن بنفشه. (6)
با آنكه بخش عظيمى از زمينهاى كوفه و توابع آن به سبب نزديك بودن به فرات و نيز جلگهاى و حاصلخيز بودن زمين، محصول خوبى را به بار مىآورد، بهگونهاى كه بخش مهمى از سواد عراق را كه از شدت سرسبزى به آن سواد
مىگفتند، در برداشت (1)، اما به علت مشغول بودن عربها به فتوحات در زمان عمر و عثمان و نيز ناآشنا بودن اعراب به فن آبيارى و زراعت و پست شمرده شدن اين فن از سوى آنان اين زمينها عملاً از اختيار آنها خارج بوده و ايرانيان و ديگر مهاجران به بهرهبردارى از اين زمينهاى حاصلخيز مىپرداختند. اما حضرتعلى (عليه السلام) با مستقر شدن در كوفه اهميت فراوانى به كشاورزى داد و مردم را به اين امر تشويق فراوان نمود و خود اقدام به حفر نهرها و كانالهاى مختلف كرد يا دستور آن را صادر نمود. (2)همچنين به منظور تشويق هر چه بيشتر مردم، زمينهاى موات را كه آباد مىنمودند، در اختيار آنها قرار مىداد. (3)آن حضرت در بعضى روايات كه مربوط به همين زمان است، استفاده از كود انسانى براى تقويت زمين را بلامانع دانستهاند. (4)
زياد بن ابيه نيز در دوران حكومت خود بر كوفه، به اصلاح وضع كشاورزى و آبيارى همت گماشت و با حفر نهرها، كانالها، قناتها و نيز بناى پلها و سيل بندها، اين امر را پيشرفت داد. (5)در اين زمانها، به علت كم شدن فتوحات، اعراب خود به كشاورزى مىپرداختند و فن آبيارى را كه عمدتاً از ايرانيان آموخته بودند، به اجرا مىگذاشتند. (6)
اما آبيارى در كوفه، به دو صورت ديمى و آبى صورت مىگرفت. در روش ديمى، مردم منتظر باران مىماندند و بارش به موقع باران يا عدم بارش آن، موجب به بار نشستن محصولات آنان يا كاهش محصولات مىشد. (7)به نظر مىرسد، بيشتر مردم غرب كوفه كه از فرات دورتر بودهاند وابستگى بيشترى به اين روش آبيارى داشتهاند.
در روش آبى، آنها كه دسترسى به آب فرات داشتند، با حفر كانال و جوى، آب را به زمينهاى خود مىرساندند و آنها كه دورتر بودند، از چاه و قنات استفاده مىكردند. همچنين به علت نقصان آب فرات در تابستان حتى بعضى از نقاط نزديك به فرات ناچار بودند براى آبيارى از چاه استفاده كنند. (1)
كوفيان و مردم اطراف آن از وسايل پيشرفته آن روز، ناعور، دولاب و داليه نيز براى آبيارى استفاده مىكردند. (2)ناعور، نوعى چرخ چاه بود كه جريان آب، آن را به حركت در مىآورد. (3)به نظر مىرسد دلوهايى به آن متصل بوده كه اين دلوها با حركت متناوب چرخ، پُر از آب مىشد و به سمتى كه بايد ريخته مىشد، مىريخت. منطقه نهروان از اين نوع آبيارى استفاده فراوان مىكردند. (4)دولاب، چرخ چاهى بود كه به وسيله اسب يا گاو ماده به حركت در مىآمد و آب را از چاه بيرون مىكشيد. داليه نيز به چرخ چاهى گفته مىشد كه معمولاً به وسيله گاوهاى ماده و نر به حركت درمىآمد. (5)
نكتهاى كه در پايان اين بحث يادآورى آن لازم است اينكه در بعضى منابع چنين آمده كه زمين كوفه سختتر از زمينهاى ديگر بوده است و به همين علت زمينهاى شهرهاى ديگر با دو گاو يا دو الاغ شخم زده مىشد، اما شخم زدن زمين كوفه احتياج به شش گاو داشت. (6)اين عبارت تاريخى، بيانگر چگونگى شخم زدن زمين است. البته بايد توجه داشت كه اين ويژگى زمينهاى قسمت غربى كوفه كه از فرات فاصله داشتند، بوده است؛ زيرا زمينهاى سمت شرق، بسيار حاصلخيز بوده و محصول به راحتى از آنها به دست مىآمد.
حكومت كوفه در آن زمان يكى از مراكز اصلى مملكت اسلامى بود و از راههاى مختلفى، درآمدهاى هنگفتى كسب مىكرد كه بخشى از آن را به عنوان عطا و رزق به شهروندان كوفى مىپرداخت. مكانى كه در آن اموال حكومت جمع شده و سپس به مصارف خود مىرسيد، بيتالمال نام داشت. در اينجا ابتدا به ذكر راههاى درآمد حكومت كوفه پرداخته و سپس هزينههاى آن بررسى شده و در پايان چگونگى پرداخت عطا و رزق به مردم كوفه بيان مىشود.
خراج اصطلاحاً مقدار مالياتى بود كه از سوى مالكان زمينهاى كشاورزى فتح شده به وسيله جنگ، به حكومت پرداخت مىشد. توضيح آنكه سرزمينهايى كه در كشور گشايى مسلمانان به دست مىآمد بر دو قسم بود، قسمى از آن زمينهاى موات بود كه طبق قانون كلى، مالك آن كسى بود كه آن را آباد مىكرد و قسم ديگر، زمينهاى آباد بود. در زمان عمر، اصحاب پيامبر (صلى الله عليه و آله) در باره اين زمينها دو نظر مطرح كردند: بعضى مىگفتند اين زمينها بايد بين جنگجويان تقسيم شود، اما بعضى ديگر كه حضرت على (عليه السلام) با آنها همنظر بود، چنين مىگفتند كه اين زمينها در دست صاحبان آنها باقى بماند و آنها در مقابل، هر سال مقدارى به عنوان خراج به حكومت پرداخت كنند. (1)استدلال حضرت على (عليه السلام) آن بود كه اين زمينها متعلق به تمام مسلمانان، چه در حال و چه در آينده است و اگر تو (يعنى عمر) امروز آنها را تقسيمنمايى، به آيندگان چيزى نخواهد رسيد و در حقيقت، حق آنها را پايمال كردهاى.
1) الحياة الاجتماعيه، ص 143.
سرانجام خليفه اين نظر را تأييد و اجرا كرد. (1)و بدين وسيله منبع درآمد مهمى براى حكومت به وجود آمد. البته اگر اين زمينها به جنگجويان واگذار مىشد، علاوه بر اينكه موجب محروم شدن حكومت از اين منبع درآمد مىشد، دو پيامد ديگر نيز داشت: يكى اينكه آنها را از ادامه جنگ باز مىداشت، ديگر اينكه ناآشنايى اعراب با كشاورزى، سبب افت محصولات كشاورزى مىشد.
زمينهاى خراجى زمان عُمر را مىتوان به دو قسم تقسيم كرد:
قسم اول، زمينهاى عراق بود كه به آن «سواد عراق» گفته مىشد و بخش مهمى از آن را كوفه و اطراف آن تشكيل مىداد. عمر براى تعيين مساحت اين زمينها، عثمان بن حنيف را كه در فن اندازهگيرى زمين متخصص بود، همراه عدهاى براى اندازهگيرى اين زمينها فرستاد. آنها به اندازهگيرى سواد عراق پرداخته و حدود آن را از شمال به موصل، از جنوب به عَبّادان (آبادان) ، از شرق به حُلوان و از غرب به قادسيه تعيين كردند. (2)در اين محدوده، حدود 36 ميليون جريب زمين خراجى قرار داشت كه با احتساب هر جريب 1593 متر (3)رقم 000/000/348/57 متر به دست مىآيد.
قسم دوم، زمينهاى داخل كشور ايران بود. در آن زمان، قرار بر اين بود كه هر يك از شهرهاى ايران كه به وسيله مردم يكى از شهرهاى كوفه و بصره گشوده شود، از توابع شهر فاتحان آن باشد و طبعاً خراج آن نيز براى حكومت آن شهر بود. بر اين اساس، شهرهاى رقّه، نصيبين، رامهرمز، شوش، شوشتر، رى، دستبى، قزوين، آذربايجان، طبرستان، ارمنستان، گرگان و شهرهاى اطراف درياى خزر، اردبيل و. . . كه به وسيله مردم كوفه فتح شده بود، تابع شهر كوفه شده و خراج خود را به حكومت كوفه مىپرداختند. (4)نيز يكى از توابع كوفه دينوَر بود كه به نام «ماه
الكوفه» شهرت داشته و ساليانه پنج ميليون و هفتصد هزار درهم خراج به كوفه مىپرداخت. (1)
درآمد كل حكومت عراق در زمان عمر از زمينهاى خراجى، سالانه 100 يا 120 يا 128 ميليون درهم و در زمان زياد 125 ميليون درهم و در زمان عبيدالله بن زياد (60ه. ق) 125 ميليون درهم بود (2)كه تقريباً چهل درصد آن به كوفه تعلق داشت. (3)
براى هرچه منظمتر شدن امر خراج، عمر در سال 21ه. ق دستور تشكيل ديوان خراج را صادر كرد و مسئول آن را شخصى با عنوان «كاتب الخراج» قرار داد كه اين سِمت همچنان ادامه پيدا كرد و معمولاً متولى آن از سوى حكومت مركزى تعيين مىشد و در عرض والى كوفه يا عراق قرار داشت. (4)
در بعضى از كتابها مقدار خراج از هر جريب محصولات مختلف چنين تعيين شده است:
يونجه پنج درهم از هر جريب، نخل ده يا هشت درهم، نخل فارسى يك درهم، نخل آرامى نيم درهم، انگور پنج يا ده درهم، نيشكر شش درهم، پنبه و كنجد پنج درهم، زيتون دوازده درهم و سبزيجات سه درهم. (5)
در باره خراج بخشى از زمينهاى خراجى در زمان حضرت على (عليه السلام) چنين آمده است كه آن حضرت به نماينده خود در عراق دستور داد از زمينهايى كه از فرات مشروب مىشوند، بر هر جريب گندم عالى 5/1 درهم و يك صاع (حدود سه
كيلوگرم) و بر هر جريب گندم متوسط، يك درهم و بر گندم نامرغوب درهم قرار دهند و خراج هر جريب جو نصف خراج گندم باشد. همچنين بر هر جريب
نخلستان ده درهم و بر هر جريب تاكستان (باغ انگور) كه وارد چهار سال شده و به محصول نشسته است، ده درهم خراج وضع نمايند. آن حضرت تك درختان نخل و سبزيجات و ساير حبوبات و نيز پنبه را از پرداخت خراج معاف فرمود. (1)
مأموران جمعآورى خراج تا زمان عبيدالله بن زياد، اعراب بودند، اما عبيدالله عمدتاً عجمها و به خصوص ايرانيان را مأمور اين كار كرد، با اين استدلال كه اعراب اولاً: آگاهى كامل به اين امر ندارند و ثانياً: روابط عشيرهاى و خويشاوندى بر جمعآورى آن تأثير گذاشته و مقدار خراج را پايين مىآورد. اما در مقابل، دهقانهاى عجم به امر جمعآورى آشناتر و نيز امينتر مىباشند، علاوه بر آنكه مطالبه حساب و كتاب از آنها آسانتر از اعراب مىباشد. البته در عين حال بعضى از اعراب را به عنوان ناظران بر آنها قرار دارد. يادآورى مىشود كه مردم سرزمينهاى خراجى در زمانهاى مختلف، ظلم فراوانى را از سوى مأموران جمعآورى خراج متحمّل مىشدند. (2)
منظور از صدقه، موارد نهگانه زكات است كه از مردم دريافت مىشد. (3)در مقطعى از زمان حضرت على (عليه السلام) از اسب نيز زكات دريافت مىشد. (4)
جزيه مالياتى سرانه بود كه از اهل ذمّه كه در پناه اسلام زندگى مىكردند و كتاب آسمانى داشتند، گرفته مىشد. فرماندهان سپاه فتوحات هنگام گشودن يك شهر يا يك كشور، به دستور حكومت مركزى، مردم آن را بين قبول اسلام يا پرداخت جزيه مخير مىكردند.
تعيين مقدار جزيه به عهده رئيس حكومت بود و در زمانهاى مختلف و متناسب با شرايط، تغيير مىكرد. ارقامى كه در زمان مورد بحث، ذكر شده از اين قرار است:
اول - خانواده ثروتمندان هر نفر 48 درهم در سال؛
دوم - خانوادههاى متوسط هر نفر 24 درهم در سال؛
سوم - خانوادههاى سطح پايين هر نفر دوازده درهم در سال.
گفتنى است كه اين مقدار در زمان عُمر و حضرت على (عليه السلام) معمول بود. (1)البته اين ارقام، ارقامى بسيار پايين بود، كه همگان توانايى پرداخت آن را داشتند، علاوه بر اينكه اطفال، زنان، مريضان و زمينگيران و پيران از پرداخت جزيه معاف بودند. همچنين هرگاه يكى از اهل ذمّه مسلمان مىشد، از پرداخت جزيه معاف مىگشت و بدينترتيب با رشد روزافزورن اقبال به اسلام، در آمد حكومت از اين منبع رو به نقصان مىگذاشت. (2)
در زمان مورد بحث، غنايم جنگى منقول به حكومت تعلق داشت (3)و تا هنگامى كه فتوحات رواج داشت، حكومت كوفه از اين منبع مالى استفاده مىكرد. (4)اهميت اين منبع چنان بود كه عمر خود فردى را براى نظارت بر غنايم قادسيه، مداين و نهاوند تعيين نمود.
از ابتداى تأسيس كوفه و در زمان ولايت ابوموسى بر آن شهر، حكومت كوفه از تجّار كافر غيرذمّى كه اجناس خود را به كوفه آورده و مىفروختند، معادل ده
درصد ارزش كالاها، ماليات مىگرفت كه به آن «عُشور» مىگفتند، و نصف اين مقدار را از تجّار كافر ذمّى اخذ مىكرد.
ابوموسى اشعرى هنگامى كه والى كوفه بود، به دستور عمر، بر تجارت مسلمانان نيز ماليات وضع كرد كه مقدار آن ارزش مالالتجاره بود. عمر مأمور وصول اين ماليات را زياد بن جدير اسدى قرار داد. عُمر براى اين ماليات در طرف پايين، حدّى تعيين كرده بود؛ بدينترتيب كه از كسانى كه ارزش مالالتجاره آنها از دويست درهم كمتر بود، ماليات نمىگرفت. (1)البته مقدار اين مالياتها طبق شرايط و مقتضيات زمان قابل تغيير بود. به اين نوع ماليات بهطور كلى «مُكُوس» (جمع مَكْس به معناى باج) مىگفتند. (2)
قبل از اسلام، ايرانيان را رسم چنان بود كه در دو عيد نوروز، يعنى اول بهار و مهرگان، يعنى اول پاييز، هدايايى به صورت اجبارى به حكومت خود مىپرداختند. عُمر اين رسم را منسوخ كرد و در چند دهه صدر اسلام اين رسم غير معمول بود. اما با رسيدن حكومت مملكت اسلامى به معاويه و نيز كم شدن منبع جزيه به علت مسلمان شدن اهل ذمّه، او به حاكم عراق، زياد بن ابيه دستور داد كه اين رسم را همانند قبل از اسلام به مرحله اجرا گذارد. بدين ترتيب، ساليانه ده ميليون درهم از اين منبع به نفع معاويه به دست مىآمد. اين رسم تا زمان عمر بن عبدالعزيز برقرار بود كه به وسيله او دوباره منسوخ شد. (3)
زمين صوافى كه پس از فتح عراق و ايران به دست حكومت كوفه و بصره افتاد، شامل ده نوع بود كه به تبع منطقهاى كه در آن قرار داشت زير نظر حكومت كوفه يا بصره اداره مىشد. اين زمينها عبارت بود از:
اين زمينها تا زمان خلافت عثمان زير نظر حكومت مركزى اداره مىشد، گرچه عثمان بخشى از اين زمينها را به عنوان اقطاع و بخشش به برخى از اشخاص واگذار كرد. معاويه نيز در زمان حكومت خود همه اين زمينها را به خود اختصاص داد و درآمد آنها را به صندوق خود واريز كرد. (1)گفته مىشود كه درآمد اين زمينها در سال حدود هفت ميليون درهم بوده است. (2)
بخش مهمى از درآمد حكومت كوفه به پرداخت عطا و رزق به شهروندان كوفى اختصاص داشت كه به صورت تفصيلى بررسى خواهد شد. مصارف ديگر بيتالمال عبارت بود از:
كارمندان حكومت به كسانى اطلاق مىشد كه در مشاغل مختلف مربوط به اداره حكومت، مشغول بهكار بودند و شامل واليان، قاضيان، مسئولان بيت المال، شرطهها، مأموران جمعآورى خراج، جزيه، صدقات و. . . مىشد.
حقوق بعضى از كارمندان عالى رتبه حكومت در زمان عمر از قرار زير بود:
عبدالله بن مسعود به عنوان قاضى كوفه، صد درهم در ماه و گوسفند در روز؛
عثمان بن حنيف به عنوان مأمور خراج، پنج درهم و گوسفند در روز؛
همچنين در زمان حكومت زياد بعضى از دريافتىها از قرار زير بود:
زياد بن ابيه به عنوان حاكم عراق، 25 هزار درهم در سال؛
كارمندان عالىرتبه او، هزار درهم در ماه؛
كاتبان و منشيان عالىرتبه، سيصد درهم در ماه؛
كاتبان و منشيان پايين بين بيست تا 40 درهم در ماه. (1)
اين خدمات به عمران شهر، مانند بناى مساجد و مكانهاى عمومى و نيز نظافت شهر و راهها و همچنين مسائل مربوط به پيشبرد كشاورزى، همانند حفر قنات، نهر و. . . اختصاص داشت. در باره خدمات نظافتى شهر گفته شده است كه زياد والى عراق بردگانى را خريدارى و آنان را مأمور نظافت راهها و جادههاى شهرى كرده بود. (2)
در صدر اسلام كه هنوز بيتالمال تيول شخصى والى به حساب نمىآمد، واليان و ديگر سران حكومت در مواقع اضطرارى به قرض گرفتن از بيتالمال مىپرداختند كه براى نمونه، سعد بن ابىوقاص در زمان حكومت خود از ابنمسعود، رئيس بيتالمال مقدارى قرض گرفت و وليد بن عقبه فرماندار كوفه در زمان عثمان نيز چنين كرد. در آن زمان، رئيس بيتالمال از جانب خليفه تعيين مىشد و مستقل از حكومت كوفه بود. (3)
هميشه در بيتالمال كوفه مقدارى مال براى مصرف در مواقع اضطرارى، همانند سيل، شورشها و. . . نگهدارى مىشد. (1)
مقدارى از اموال بيتالمال براى رسيدگى به وضع يتيمان و نيز ازدواج افراد بىبضاعت اختصاص داشت. (2)
بيتالمال كوفه پس از مصرف بيتالمال در امور ياد شده، مازاد آن را به حكومت مركزى، حال چه در حجاز و چه در شام مىپرداخت. (3)
عطاء مقدار پرداخت نقدى بود كه حكومت كوفه سالانه به صورت يكجا يا طى چند قسط به مردم پرداخت مىكرد. از آنجا كه اين نظام باعث وابستگى مالى مردم به حكومت شده و در مسائل سياسى كوفه نقش فراوانى داشت و به خصوص در زمان نهضت امام حسين (عليه السلام) يكى از اهرمهاى قوى در دست عبيدالله بن زياد بود، به بررسى تفصيلى آن مىپردازيم.
نظام عطاء در زمان خلافت عمر و به وسيله او به منظور جلوگيرى از اشتغال سربازان و داشتن لشكرى هميشه آماده ايجاد شد. خصوصيات اين نظام از قرار زير بود (4):
صرفنظر از كسانى مانند حضرت على (عليه السلام) و حسنين (عليهم السلام) و نيز اصحاب بدر و شركتكنندگان در جنگهاى قبل از قادسيه كه عطاى آنان فوقالعاده بود و تا شش هزار درهم در سال مىرسيد، عطاى ديگر افراد بين 200، 300-2500 درهم بود.
حداكثر اين عطاء، يعنى 2500 درهم، «شرف العطاء» ناميده مىشد و به كسانى اختصاص داشت كه شجاعت فراوانى در جنگها از خود نشان داده بودند. مقدار شرفالعطاء تا زمان معاويه بر همين منوال بود، اما در اين زمان به علت بالا رفتن قيمت نقره، مقدار آن به دو هزار درهم كاهش يافت. بعضى از ارقام ديگر عطاء عبارت بود از:
شركت كنندگان در جنگهاى قبل از قادسيه سه هزار درهم؛
شركت كنندگان در قادسيه و جنگهاى شام دو هزار درهم؛
شركت كنندگان بعد از قادسيه يك هزار درهم؛
اشراف عجم، همانند فيروز بن يزدجرد دو هزار درهم.
عطاء به زنان نيز پرداخت مىشد؛ بدين ترتيب كه عطاء زنان پيامبر (صلى الله عليه و آله) كه بالاترين عطاء را دريافت مىكردند، دوازده هزار درهم در سال بود؛ زنان اصحاب بدر پانصد درهم؛ زنان اصحاب حديبيه تا جنگهاى قبل از قادسيه سيصد درهم و زنان قادسيه دويست درهم دريافت مىكردند. بعد از قادسيه ديگر مراتبى وجود نداشت.
كودكان نيز عطاء دريافت مىكردند؛ بدين ترتيب كه ابتداى تولد صد درهم، هنگام دندان درآوردن دويست درهم دريافت مىداشتند و هنگام بلوغ عطاى آنان افزايش مىيافت. (1)
1) فتوح البلدان، ص 438.
عطاء به ورثه مردگان نيز پرداخت مىشد. براى مثال به ورثه كسى كه هشت ماه از سال را زنده بوده، عطاء پرداخت مىشد. (1)اما شرف العطاء به ارث نمىرسيد.
عمر براى موالى حمراء كه به لشكر سعد پيوسته بودند نيز عطاء قرار داد و عطاى آنها مانند عطاى مسلمانان عرب بود. همچنين براى كسانى كه عشيرهاى نداشتند و از موالى نيز نبودند، بين 250-300 درهم قرار داد.
عطاء در زمان عمر، اول محرم پرداخت مىشد و عمر به خليفه بعد از خود سفارش كرد كه عطاى آنان را در وقت خودش بدهد تا محتاج نشوند. در زمان زياد مردم تا قبل از عاشورا عطاى خود را دريافت نموده بودند. به نظر مىرسد، بعدها عطاء به صورت قسطى پرداخت مىشد و مردم عطاى خود را طى سه قسط دريافت مىكردند؛ زيرا يكى از اولين قولهايى كه يزيد به مردم داد، اين بود كه عطاى آنان را يكجا بدهد.
وظيفه مردم در مقابل دريافت عطاء آن بود كه هميشه مجهز به سلاح باشند و هنگام اعلان جهاد، به جهاد روند و در جهاد، خرج آنان از لحاظ سلاح، مركب و غذا با خودشان باشد. برايناساس، اگر شخصى هنگام اعلان جهاد، از رفتن به جهاد سرباز مىزد عطاى او قطع مىشد و از او با عنوان «مُلْحَق» ياد مىگرديد.
بعضى از تغييراتى كه در زمان خلافت عثمان در مورد پرداخت عطاء روى داد، از قرار زير بود:
او صد درهم به عطاء افراد اضافه كرد.
سعيد بن عاص كه از سال 30ه. ق فرماندار كوفه بود، عطاى زنان كوفه را از دويست درهم به صد درهم تقليل داد و زمينه اعتراض مردم را فراهم آورد.
به عطاى موالى بىتوجهى شد، بلكه در بسيارى از موارد به آنان پرداخت نمىگرديد، از اين رو موالى ناگزير بودند كسب و كارى داشته باشند.
1) فتوح البلدان، ص 437.
در زمان حكومت حضرت على (عليه السلام) نيز تغييرات مهمى در عطاء رخ داد كه بعضى از آنان از قرار زير مىباشد:
آن حضرت (عليه السلام) ملاكهاى عمر را براى عدم مساوات در عطاء، ملغى نمود و عطاء را به همگان، حتى موالى به صورت يكسان پرداخت فرمود. اين امر زمينه اعتراض بسيارى از اشراف را فراهم آورد. (1)
ايشان حتى به غير مسلمانان كه در جنگها به اوكمك مىنمودند، نيز عطاء پرداخت مىكرد، چنانكه به مسيحيانى كه در جنگ جمل او را يارى نمودند، عطايى معادل مسلمانان پرداخت كرد. (2)
عطاى لشكريان در جنگ جمل را صد درهم افزايش داد. (3)
آن حضرت به محض وصول اموال به بيتالمال به تقسيم آن اقدام مىنمود و نمىگذاشت، اموال در بيتالمال انباشته شود. (4)بر اين اساس، نقل شده است كه پس از پرداخت سه نوبت عطاء در يك سال، مال فراوانى از اصفهان براى بيتالمال رسيد و حضرت رؤساى كوفه را دعوت كرد تا عطاى چهارم افراد محدوده خود را دريافت دارند. (5)
ايشان حتى براى تازه مسلمانان عطاء قرار مىداد، چنانكه براى يهودى تازه مسلمان شده نهصد درهم در سال مقرّر فرمود. (6)
آن حضرت حتى به مخالفان عقيدتى خود، همانند خوارج - تا زمانى كه اقدام مسلحانه عليه حكومت او ننموده بودند - نيز عطاء پرداخت مىكرد. (7)
1) نهج البلاغه، ترجمه فيض الاسلام، خطبه 126؛ وسائل الشيعه، ج 11، صص 80 - 81.
2) الحياة الاجتماعيه، ص 235.
3) الحياة الاجتماعيه، ص 235.
4) وسائل الشيعه، ج 11، ص 83.
5) ترجمة الامام على (عليه السلام) ، ج 3، ص 181؛ مروج الذهب، ج 2، ص 421؛ وسائل الشيعه، ج 11، ص 84.
6) ترجمة الامام على (عليه السلام) ، ج 3، ص 197؛ اخبار القضاة، ج 2، ص 200، پاورقى.
7) تاريخ الطبرى، ج 4، ص 53.
امام حسن (عليه السلام) پس از رسيدن به خلافت، در دوران شش ماهه حكومت خود صد درهم به عطاى مردم اضافه كرد. (2)
اما در زمان حكومت معاويه وضع عطاء به كلى دگرگون شد؛ زيرا در اين هنگام بيتالمال به عنوان صندوق خانوادگى درآمده بود و حكومت از برقرارى عطاء به عنوان وسيلهاى براى جلب بيعت و رضايت مردم استفاده مىكرد. همينطور تهديد به قطع عطاء يكى از راههاى ارعاب مردم به شمار مىرفت (3)، چنانكه مغيرة بن شعبه عامل معاويه در كوفه در سالهاى 43-50ه. ق به همين وسيله توانست مردم را مطيع خود سازد. (4)بر اين اساس، دوباره نظام طبقاتى عطاء بر قرار شد، اما اين بار ملاكهاى فضيلت و سابقه در اسلام و شركت در جنگها به عنوان امتيازات ويژه مورد نظر قرار نگرفت، بلكه ملاكهاى اصلى، ميزان تقرب به دستگاه اموى و مقدار سر سپردگى به حكومت بود. (5)در چنين شرايطى عطاء موالى حذف شد و معاويه تنها در برههاى از زمان دستور پرداخت فقط پانزده درهم ساليانه به موالى را براى حاكم صادر كرد كه البته اين هم به مرحله اجرا درنيامد (6)، از اين رو موالى ناگزير بودند كه كار و تلاش بيشترى داشته باشند.
در اين ميان مخالفان حكومت در كوفه عمدتاً شيعيان بودند كه تهديد به قطع عطاء مىشدند.
در گزارشى آمده است كه يكى از اولين اقدامات عبيدالله بن زياد پس از ورود به كوفه در سال 60ه. ق جمعآورى رؤساى كوفه و تهديد آنان به قطع عطاء در صورت بروز مخالفت با حكومت در محدوده مسئوليت آنها بود. (1)
در اين زمان مردم وابستگى شديدى به عطاء داشتند؛ زيرا مردم عرب ساكن كوفه، از طرفى همچون موالى آشنا به حرفهها و صنايع نبودند و از سوى ديگر، اشتغال به اين كارها را كسر شأن خود مىدانستند و از سوى سوم، به فنون كشاورزى نيز آشنايى چندانى نداشتند. حكومت كوفه نيز از اين نقطه ضعف مهم مردم كوفه آگاه بود و به عنوان عاملى مهم از آن براى پيشبرد مقاصد خود استفاده مىكرد.
هنگامى كه مسلم بن عقيل به همراه سپاه خود قصر عبيدالله بن زياد را محاصره كرد و او را در فشار قرار داد و مىرفت كه حكومت او را سرنگون سازد، يكى از شگردهاى موفق عبيدالله و اطرافيانش براى پراكنده كردن اطرافيان حضرت مسلم تشويق به ازدياد عطاء در صورت پراكنده شدن و نيز تهديد به قطع عطاء در صورت ادامه شورش بود كه اطرافيان مسلم با شنيدن اين تشويق و تهديد، به سرعت از دور مسلم پراكنده شدند. (2)همچنين عبيدالله با همين شيوه توانست گروه عظيمى از مردم كوفه را كه دلهايشان با امام حسين (عليه السلام) بود، عليه آن حضرت وارد جنگ نمايد. (3)از اينرو، يكى از شكاياتى كه كوفيان در نامههاى خود خطاب به امام حسين (عليه السلام) داشتند، اين بود كه يزيد عطاء را فقط به اطرافيان خود و ثروتمندان مىدهد. (4)امام حسين (عليه السلام) در روز عاشورا هنگامى كه كوفيان با ايجاد سر و صدا قصد بر هم زدن سخنرانى آن حضرت را داشتند، خطاب به آنها چنين فرمود:
همه شما عصيان مرا مىورزيد و به سخنان من گوش فرا نمىدهيد، و بايد چنين باشد؛ زيرا عطاهاى شما از مال حرام فراهم آمده و شكمهايتان از حرام انباشته شده است، پس باعث مهر خوردن قلبهايتان شده است. (1)
رزق عبارت بود از مقرّرى جنسى ماهيانه كه شامل غذاهاى محلى مردم، مانند گندم، روغن، خرما و سركه مىشد. (2)نظام رزق اولين بار به وسيله عمر برپا شد و تعيين مقدار پرداختى به مردم از اين راه به دست آمد كه او دستور داد گندم يك جريب زمين را 1593 متر آرد كرده و از آن نان پختند، سپس سى نفر از مردم را در دو وعده غذايى با آن نان سير كرد و از اينجا نتيجه گرفت كه مقدار يك جريب گندم براى غذاى ماهيانه يك شخص با دو وعده غذايى كافى است. ازاينرو مقدار گندم تحويلى به مردم يك جريب در نظر گرفته شد كه همراه دو جريب خورش، مانند سركه، روغن و خرما به هر نفر داده مىشد. (3)
رزق برخلاف عطاء، اولاً: بهطور مساوى، ثانياً: به همه مردم، اعم از عرب و عجم و عبد و مولا و حتى مريضان و مسكينان داده مىشد. (4)به عبارت ديگر، اين پرداخت در مقابل آمادگى براى جهاد صورت نمىگرفت. (5)
پرداخت رزق هر ماه قبل از رؤيت هلال بود. (6)محل انبار و پرداخت اين مقررى جنسى در كوفه مكانى به نام «دارالرزق» بود كه در منتهىاليه شمال شرقى كوفه و در كنار پل كوفه قرار داشت. اين مكان، ابتدا محل جمعآورى غنايم بود. (7)حكومت
1) موسوعة كلمات الامام الحسين (عليه السلام) ، ص 422.
2) بررسى وضع مالى و ماليه مسلمين از آغاز تا پايان دوره اموى، ص 269؛ تنظيمات الجيش العربى الاسلامى، ص103.
3) فتوح البلدان، ص 446.
4) فتوح البلدان، ص 447.
5) الحياة الاجتماعيه، ص 241.
6) بررسى وضع مالى و ماليه مسلمين از آغاز تا پايان دوره اموى، ص 269.
7) الحياة الاجتماعيه، ص 243؛ كوفه پيدايش شهر اسلامى، ص 331.
كوفه در بعضى مواقع چكهايى به مردم مىداد كه در آن مقدار رزق آنان نوشته شده بود و مأمور تقسيم ارزاق در مقابل گرفتن اين چكها، رزق آنان را تحويل مىداد. (1)
مردم كوفه در ابتدا رزق خود را به وسيله خادمان و بردگان خود تحويل مىگرفتند. اما بعضى از اين بردگان و خادمان كه كم سن و سال بودند، مقدارى از رزق را در راه بازگشت به خانه فروخته و به جاى آن كبوتر و پرندگان ديگر يا حلواء و شيرينى مىخريدند. از اين رو در زمان زياد مردم ناچار شدند كه خود، رزق را تحويل بگيرند. (2)
در زمان بنىاميه، رزق نيز همانند عطاء وسيلهاى در دست حاكمان بود كه براى جلب رضايت و بيعت مردم و تهديد آنان در صورت مخالفت با حكومت از آن استفاده مىشد، چنانكه مغيرة بن شعبه در برههاى از زمان، براى الزام مردم به پيروى از حكومت، رزق را پرداخت نكرد. (3)
مردم كوفه در ابتداى سكونت در اين شهر، وضع زندگى بسيار مناسبى داشتند؛ زيرا از طرفى اموال بسيارى از غنايم فتوحات به دست آورده بودند و از سوى ديگر، زمين خانههاى آنان مفت بود و مصالح ساختمانى نيز ارزان به دست مىآمد (4)و از سوى سوم علاوه بر ارزاق، ساليانه مقدار زيادى پول نقد به آنها به عنوان عطاء پرداخت مىشد.
با در نظر گرفتن اينكه پايينترين مقدار پرداختى عطاء در سال دويست درهم بود، مىتوان نتيجه گرفت كه وضع زندگى مردم كوفه به گونهاى بود كه امكان
زندگى با اين مقدار در سال وجود داشت؛ يعنى آنها براى هر ماه بيش از شانزده درهم و براى هر روز بيش از نيم درهم در اختيار داشتند. بر اين اساس، بعضى خط فقر در زمان عمر را در سرتاسر مملكت اسلامى، دويست درهم در سال دانستهاند. (1)
البته بايد توجه داشت كه تفاوت مقدار عطاء و نيز زمينهاى اقطاعى كه حكومت به بعضى از شخصيتها واگذار مىكرد و نيز تجارت ثروتمندان و همچنين محروميت موالى از عطاء باعث اختلاف طبقاتى شديدى در كوفه شده بود. همچنين همين اختلاف طبقاتى و نيز معاشرت ثروتمندان كوفه با ايرانيان سبب رشد تجملگرايى در طبقه ثروتمندان كوفه شده بود. (2)
در اينجا با توجه به نصوص تاريخى، قيمت بعضى از اجناس و كالاها در زمانهاى مختلف را يادآور مىشويم:
بر اساس گزارشهاى تاريخى، حضرت على (عليه السلام) در زمان حكومت خود لباسى را به قيمت سه درهم و دو لباس به قيمت هفت درهم خريدارى كرد و از خريد لباسى كه چهار درهم قيمت داشت، به علت گرانى آن صرفنظر كرد. (3)
حضرت على (عليه السلام) هنگام شهادتش تنها هفتصد درهم از خود باقى گذاشته بود كه با آن قصد خريد خادمى براى خود داشت. (4)
بنابراين مىتوان چنين نتيجه گرفت كه قيمت يك برده متوسط در آن زمان، حدود هفتصد درهم بوده است. همچنين در باره شريح قاضى چنين نقل شده است كه او غلامى را با نهصد درهم خريدارى كرد. (5)
قيمت خانه با توجه به وسعت آن و جنس مصالح بهكار رفته در آن و موقعيت آن متفاوت بود و در تاريخ چنين آمده است كه عبدالله بن عامر خانهاى از خالد بن عقبة بن ابىمعيط كه نزديك بازار بود، به قيمت نهصد هزار درهم خريدارى كرد. (1)در زمان حضرت على (عليه السلام) شريح خانهاى مجلّل به قيمت هشتاد دينار خريدارى كرد و حضرت على (عليه السلام) او را به سبب اين عمل توبيخ نمود. (2)
قيمت بعضى از حيوانات را مىتوان از اجناس ديه به دست آورد؛ زيرا در ديه تخيير بين هزار دينار يا ده هزار گوسفند يا صد شتر و يا دويست گاو بيان شده است.
از اينجا مىتوان نتيجه گرفت كه هر گوسفند حدوداً يك دينار و هر شتر حدوداً ده دينار و هر گاو حدوداً پنج دينار طلا ارزش داشته است. (3)
در حوداث شب عاشورا چنين آمده است كه امام حسين (عليه السلام) قيمت پنج لباس برد يمانى را هزار دينار معين كرد. (5)
و نيز در همين شب نافع قيمت اسب خود را نيز 1000 درهم ذكر كرد. (1)
در حديثى از حضرت على (عليه السلام) چنين نقل شده است كه آن حضرت پايينتر از چهار هزار درهم را به عنوان نفقه و بالاتر از آن را به عنوان گنج مطرح كرد. (2)اين سخن بر اين مطلب دلالت دارد كه بالاترين حد زندگى با چهار هزار درهم تأمين مىشد و بالاتر از آن، مصداق «كنز» بود و شايد نظر آن حضرت به آيه كنز بوده كه در آن به جمعآورىكنندگان گنج كه آن را انفاق نمىكنند، وعده عذاب داده شده است. (3)
در زمان مورد بحث، يعنى نيمه اول قرن اول هجرى و بخشى از نيمه دوم اين قرن، علوم اسلامى در سرتاسر مملكت اسلامى به سرعت رو به رشد و تكامل بود؛ زيرا قرآن و سنت نبوى، دنيايى نو در برابر ديدگان مردم گشوده و مردم تازه مسلمان، مشتاق ورود به اين دنياى تازه بودند، از اين رو در سرتاسر مملكت همچون پروانه به دور شمع وجود اصحاب پيامبر (صلى الله عليه و آله) مىچرخيدند تا مطالب و اسرار قرآن و سنت را از آنها فراگيرند.
در كوفه كه شهرى اسلامى و نو بنياد بود، به سبب مهاجرت تعداد فراوانى از اصحاب پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) به آن شهر، جلسات علمى فراوانى توسط اصحاب پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) برگزار مىشد و موضوع درس اين جلسهها تدريس قرآن، تفسير حديث و فقه بود كه در آن زمان، اين علوم هنوز از هم تفكيك نشده و همگى علم واحدى به شمار مىآمدند (1)همچنان كه محل درس عمدتاً مسجد و در مواقعى بعضى از جبّانات بود. (2)
يكى از مشهورترين اساتيد اين جلسهها عبدالله بن مسعود بود كه به عنوان يكى از قرّاء و قاريان قرآن مطرح بود و معمولاً جلسات خود را در جبّانه برگزار
مىكرد. (1)جلسات درس نه تنها براى بزرگسالان، بلكه براى اطفال نيز برگزار مىشد، چنانكه از معلم اطفال در زمان شريح، سخن به ميان آمده است. (2)همينطور حضرت على (عليه السلام) در روايتى، فراگرفتن علم را در كودكى همانند نقشى كه بر سنگ كنده مىشود، ماندگار دانستهاند. (3)
با ورود حضرت على (عليه السلام) به كوفه، نقطه عطف علمى در اين شهر پديد آمد؛ زيرا آن حضرت نزديكترين فرد به پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) ، با سابقهترين مسلمان و آگاهترين اصحاب به قرآن و سنت پيامبر اكرم بود، از اين رو همه مجالس علمى تحتالشعاع وجود آن حضرت قرار گرفت و خود آن حضرت نيز مردم را تشويق به فراگيرى علوم از خود مىكرد، چنانكه خطاب به آنها فرمود: «قبل از آنكه مرا از دست بدهيد، از من سؤال كنيد كه من از راههاى آسمان بيش از راههاى زمين اطلاع دارم» . (4)
نكته قابل توجه در سيره حكومتى آن حضرت اين است كه اصولاً تعليم مردم را براى آنكه در جهل نمانند، يكى از حقوق مردم بر والى مىداند. (5)ايشان به فرماندار منصوب براى مكه توصيه مىكند كه به جاهلان علم بياموزد. (6)همچنين به مالك اشتر كه او را براى فرماندارى مصر انتخاب نمود، توصيه مىنمايد كه با علما ارتباط نزديك داشته باشد. (7)همچنين آن حضرت هنگام شمردن حقوق فرزند بر پدر، نيكو اسم گذاشتن بر او، نيكو تربيت كردن او و تعليم قرآن به او را سه حق مسلم فرزند بر پدر ذكر مىكند. (8)در روايتى ديگر خطاب به مردم مىفرمايد: «قرآن
1) كوفه پيدايش شهر اسلامى، ص 346.
2) اخبار القضاة، ج 2، ص 207.
3) بحارالانوار، ج 1، ص 224.
4) نهج البلاغه، ترجمه فيض الاسلام، خطبه 189.
5) نهج البلاغه، ترجمه فيض الاسلام، خطبه 34.
6) نهج البلاغه، ترجمه فيض الاسلام، نامه 67.
7) نهج البلاغه، ترجمه فيض الاسلام، نامه 53.
8) نهج البلاغه، ترجمه فيض الاسلام، حكمت 399 و 478.
را فرا گيريد كه آن بهترين سخن است» . (1)همچنين در فصل چهارم در بحث آداب تجارت بيان شد كه آن حضرت روى منبر، مردم را تشويق به فراگيرى فقه حلال و حرام قبل از ورود در تجارت مىكرد تا مبادا در دام ربا گرفتار شوند. (2)و مىفرمود: «تنها كسى مىتواند در بازار بنشيند كه خريد و فروش را بداند» . (3)
البته در اينجا نبايد از تأثير سخنان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) در مورد تشويق به علمآموزى در ميان مردم غافل ماند؛ سخنانى كه به عنوان احاديث و سنت نبوى در مجالس علمى آن زمان نقل مىشد. احاديثى كه در آنها علم به عنوان فريضه براى هر زن و مرد مسلمان ذكر شده بود (4)و مردم را براى فراگيرى آن حتى به مهاجرت به كشور چين تشويق مىكرد (5)و حتى علم را برتر از عبادت مىشمرد (6)و يك فقيه را از هزار عابد، خطرناكتر براى ابليس معرفى مىنمود (7)و حتى تا آنجا بالا رفته كه مداد علما را بر خونهاى شهدا ترجيح مىداد. (8)همچنين در باره سيره عملى پيامبر گرامى گزارش شده كه وقتى وارد مسجد مىشد و مردم را در دو دسته مشاهده مىكرد كه دستهاى مشغول عبادت و دستهاى مشغول تعليم و تعلم مىباشند، عمل هر دو دسته را تأييد مىفرمود، اما خود با گفتن جمله «بِالتَّعليمِ اُرسِلتُ» ؛ «همانا من براى تعليم فرستاده شدم» ، داخل دسته علمآموزان مىشد. و بالاخره آن حضرت براى رشد هرچه بيشتر علم در ميان مسلمانان، علمآموزى را زكات علم معرفى مىفرمود. (9)
شايد بتوان گفت يكى از مهمترين منابعى كه اجمالاً گوشهاى از وضعيت تعليم
و تعلم و تربيت را در سيره حضرت على (عليه السلام) و بالتبع در بخشى از جامعه اسلامى
روشن مىسازد، نامه و وصيت آن حضرت به فرزند دلبندش امام حسن (عليه السلام) است كه گرچه تمام اين نامه براى بحث تربيتى در زمان مورد بحث مناسب مىباشد، اما در اينجا فقط به ترجمه گوشههايى از آن مىپردازيم:
اى فرزندم! . . . براى يارى حق هر جا و به هر سختى باشد، اقدام كن و در دين كسب دانش نما. . . اى پسر من! چون خود را سالخورده يافتم. . . به وصيت نمودن خويش براى تو شتافتم. . . قبل از آنكه بعضى از هواهاى نفس تو يا آشوبهاى دنيا از من (به تربيت تو) پيشى گيرد، پس تو مانند شتر سركش شو؛ زيرا دل جوان همانند زمين خالى است كه هر بذر در آن افشانده شود، بپذيرد. پس به ادب نمودن تو پرداختم پيش از آنكه دلت سخت گردد و عقل و خردت گرفتار گردد، و چنين ديدم كه تعليم تو را با تعليم كتاب خدا و تأويل آن و شرايع اسلام و احكام و حلال و حرام آن آغاز نمايم و از آن تجاوز ننمايم. پس، از آن ترسيدم كه آنچه مردم از روى هواهاى نفسانى و انديشههايشان در آن اختلاف كردهاند، باعث اشتباه تو گردد، چنانكه باعث التباس و اشتباه امر بر آنان شده است، پس استوار ساختن آن - هر چند ميل به يادآورى آن نداشتم- اما آگاه شدن و استوار ماندن را ترجيح دادم تا تسليم هلاكتهاى اجتماعى نگردى. . . . (1)
در پايان اين بحث به ذكر گوشههايى از حقوق استاد بر شاگرد از زبان حضرتعلى (عليه السلام) مىپردازيم. آن حضرت در حديثى چنين مىفرمايد:
از حقوق عالم آن است كه از او زياد سؤال نشود و در جواب دادن به آنچه بر او جواب دادن به آن مشكل است، اصرار نشود، و وقتى كسل شد، اصرار در علم آموزى نشود و وقتى ايستاد لباس او (جهت جواب دادن به سؤالها) گرفته نشود، و با دست به او اشاره نگردد، و اسرار او فاش نشود، و نزد او غيبت هيچ شخصى نشود، و همچنانكه اوامر خدا را (به واسطه تعليم) حفظ نموده است، به او احترام
گذاشته شود، و متعلم و علمآموز در روبهروى او بنشيند و از طولانى شدن
1) نهج البلاغه، ترجمه فيض الاسلام، نامه 31.
سخنان او خسته نگردد، و وقتى متعلم وارد مجلس استاد و عالم شد، ابتدا يك سلام همگانى به همه بدهد و آنگاه سلام مخصوصى به استاد نمايد، و در نهان و آشكار، حرمت او را حفظ نمايد و حق او را بشناسد؛ زيرا اجر و منزلت عالم از روزهدار شب زندهدار مجاهد در راه خدا بيشتر است. و هنگامى كه عالمى از دنيا مىرود، سوراخى در اسلام پديد مىآيد كه هيچ چيز به جز جانشين او آن را پر نمىكند. و ملائكه براى دانشجو استغفار و طلب رحمت مىنمايند و همه آنچه در زمين و آسمان است براى او دعا مىكنند. (1)
همچنين آن حضرت در احاديث ديگر در باره حقوق استاد بر شاگرد فرموده است:
با چشم به او اشاره نگردد و در مجلس او با ديگران مشورت و صحبت نشود، و وقتى او سخنى گفت، در حضور او نقل قول سخنان ديگران كه بر خلاف نظر اوست نشود، و اگر كارى دارد، متعلم قبل از ديگران حاجت او را بر آورده سازد. (2)
با مراجعه به تاريخ صدر اسلام در مىيابيم كه بسيارى از مردم عرب طبق قريحه ذاتى خود در اوقات مختلف، شعر مىسرودند كه نمونه بارز آن را مىتوان در رجزهايى كه در جنگهاى مختلف و بهويژه جنگهايى، همانند جمل، صفين و نيز در روز عاشورا سروده شده، مشاهده كرد. البته آنچه باعث مىشد تا فردى در
جامعه، شاعر شناخته شود، ممارست بر سرودن شعر و نيز پختگى اشعار او بود.
بهطور كلى براى مقايسه اشعار جاهليت و اشعار صدر اسلام، بهويژه شعر كوفى، بايد به عواملى كه در شعر صدر اسلام تأثير گذاشته و آن را از شعر جاهلى متمايز ساخته است، توجه كرد كه در اين مورد مىتوان از عوامل زير ياد نمود:
با ظهور اسلام، موضوعات مختلف اسلامى و همچنين استفاده از آيات در اشعار متداول شد. (1)
شعر جاهلى شعر عربى ناب بود، اما پس از فتوحات و ارتباط اعراب با عجمها، در شعر عربى، هم از جهت لغات و هم از جهت محتوا تغييراتى پديد آمد و از فرهنگ بيگانه، همانند ايران و روم متأثر شد. (2)
شاعران شهرهايى همانند كوفه و بصره، بر خلاف شعراى جاهلى كه بيشتر آنان بيابانگرد و بدوى بودند، شهرنشين شدند و طبعاً شهرنشينى و موضوعات مختلف آن باعث تغييراتى در شعر عربى گرديد. (3)
اعراب در جاهليت حكومت مستقلى نداشتند و طبعاً اشعار آنان، اشعارى سياسى نبود، بلكه موضوعات مختلفى همچون موضوعات حماسى، عشقى، عاطفى و تعصبات قبيلهاى را دربرداشت. اما با تشكيل حكومت اسلامى، اين موضوع به
تناسب موافقت يا مخالفت شاعر با حكومت زمان خود، در اشعار آنان تأثير
گذاشت و در سرتاسر مملكت اسلامى و به خصوص كوفه، شعر عربى را به دو بخش سياسى و غير سياسى تقسيم كرد كه اين مرزبندى، بهخصوص در زمان حكومت بنىاميه چهره خود را آشكارتر نمود. شاعران غير سياسى به سرودن اشعار عشقى، عاطفى، هجو و افتخار به قبيله و نسب مشغول بودند. (1)در دوران بنىاميه «تشبيب» جايگاه ويژهاى يافته بود. تشبيب، عبارت بود از اينكه شاعرى عشق خود را به زنى مشخص با ذكر نام او و ذكر جمال و زيبايى او يادآورى مىكرد. البته تشبيب در جاهليت نيز رواج فراوان داشت، اما در صدر اسلام هنگامى كه شاعرى از تشبيب استفاده كرد، عُمر او را شلاق زد. اما در زمان بنىاميه به علت كمرنگتر شدن مسائل اسلامى و نيز رواج فراوان كنيزكان زيبا كه از فتوحات به دست آمده بودند، اين صنعت شعرى رواج كامل يافت كه گرچه در ابتدا مخصوص كنيزكان بود، اما بعدها به زنان آزاد و حتى زنان و دختران شخصيتهاى مختلف سياسى سرايت نمود و مناقشههاى فراوانى را در پى داشت، بهويژه آنكه در بعضى مواقع شاعر از اين صناعت به قصد كينهتوزى و براى بردن آبروى شوهر يا پسرِ زن توصيف شده، استفاده مىكرد. (2)
تعصبات قبيلهاى كه با ظهور اسلام كمرنگ شده بود و در اشعار نيز كمتر به چشم مىخورد، در زمان بنىاميه و طبق سياست حساب شده معاويه و اخلاق او شدت گرفت و بخش مهمى از اشعار اموى را به خود اختصاص داد. (3)همچنين توصيفات مختلف و بديع از شراب در شعر به علت مىخوارگى بنىاميه رواج فراوانى يافت. (4)
شاعران سياسى دوران بنىاميه را مىتوان به دو گروه طرفداران اموىها و مخالفان آنها تقسيم كرد. بيشتر شاعران زمان مورد بحث را شاعران اموى مسلك
تشكيل مىدهند؛ زيرا معاويه و دستگاه اموى از شعر به عنوان مؤثرترين وسيله
تبليغاتى براى پيشبرد مقاصد سياسى خود بهره مىجستند و شاعرانى را كه براى تأمين زندگى خود به مدح بنىاميه و كارهاى آنان مىپرداختند، با انواع وسايل كه مهمترين آنان تطميع بود، به سوى خود مىكشاندند. بنابراين، معمولاً موضوع اشعار اين شاعران مدح بنىاميه و هجو مخالفان آنان بود. (1)
شاعران سياسى زمان مورد بحث در كوفه به دو قسم شاعران خوارج و شاعران علوى تقسيم مىشدند. شعر خوارج خالى از هرگونه مدح و بيشتر در باره عقايد خشك آنان دور مىزد و به شعر بدوى جاهلى نزديكتر بود. (2)اما شعر شيعى و علوى، شعرى غير بدوى، عاطفى و دقيق بود كه دستمايههايى از اعتقادات مذهب شيعه را در خود داشت و مصايب وارده بر على (عليه السلام) و اهلبيت او را با بهترين بيان به زبان مىآورد و با آنكه اين شاعران از نظر سياسى در فشار فراوانى به سر مىبردند، اما هر چه فشار بر آنان بيشتر مىشد، احساسات بهكار رفته در شعر، لطيفتر مىشد و اشعار آنان را دلنشينتر مىساخت. البته ناگفته پيداست كه بسيارى از اين شاعران، در تقيه به سر برده و در بسيارى از مواقع، زبان در كام فرو مىبستند. (3)
در اينجا اسامى شاعرانى را يادآور مىشويم كه اولاً: در منابع مختلف به عنوان شاعر معرفى شده باشند نه اينكه گاهگاهى شعر سروده باشند، ثانياً: در زمان مورد بحث، در كوفه ساكن بوده يا رفت و آمد داشتهاند. برخى از اين شاعران عبارتاند از:
نجاشى كه به دليل شباهت قيافهاش به حبشىها، به اين نام معروف شده بود، از
ياران حضرت على (عليه السلام) بود و در زمان آن حضرت در كوفه مىزيست. در يكى از
روزهاى ماه مبارك رمضان كه اقدام به مىخوارگى نمود، از سوى على (عليه السلام) به صد ضربه تازيانه محكوم شد كه بيست ضربه آن به سبب مىخوارگى در ماه مبارك رمضان بود، اما اين حكم، نجاشى را از على (عليه السلام) دور ننمود، بلكه او در جنگ صفين شركت كرد و با شعرش به يارى حضرت شتافت. همچنين در دوران معاويه، اشعارى به نفع حضرت على (عليه السلام) و كنايه به معاويه مىسرود. بنابراين مىتوان او را از شاعران سياسى علوى بهشمار آورد. او بعد از واقعه عاشورا در يمن از دنيا رفت. (1)
او از شاعرانى بود كه در فتح قادسيه شركت داشت و پس از مدتى از گذشت آن جنگ در صد سالگى از دنيا رفت. (2)
او يكى از شاعرانى بود كه در زمان عثمان مدتى در كوفه بود. چون كوتاه قد بود به او «حطييه» مىگفتند. شعرهاى او در مايههاى مدح، هجاء و غزلهاى عاشقانه بود. وى مردى پَست بود كه از شعر براى تأمين دنياى مادى خود بهره مىبرد. او در سال 45ه. ق از دنيا رفت. (3)
يكى از شاعران جاهلى بود كه مدت زيادى نيز در اسلام زيست و در سال65ه. ق در كوفه از دنيا رفت. شعر او غير سياسى و در مايههاى فخر، غزل و
هجو بود. (4)
او نيز از شاعران جاهلى بود كه در جاهليت از شراب و بتپرستى دورى مىكرد. او در سال 9ه. ق مسلمان شد و در محضر پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) شعرى خواند كه باعث خوشحالى آن حضرت شد. وى در جنگ صفين همراه حضرت على (عليه السلام) جنگيد و مدتى بعد از آن در كوفه سكونت داشت. و سرانجام در سال 65ه. ق در اصفهان از دنيا رفت. (1)گفتنى است كه شعر او بيشتر در قالبهاى مدح، هجو و توصيف بود و به خصوص در توصيف اسب، بسيار مهارت داشت. (2)
او يكى از ياران حضرت على (عليه السلام) بود كه در جنگهاى صفين و نهروان همراه آن حضرت شركت داشت. او در زمان معاويه در تقيه به سر مىبرد و هيچگونه شعرى در مدح يا ذم بنىاميه نسرود. (3)در كتابهاى ادبى او را بنيانگذار علم نحو مىشناسند كه به اعتراف خودش، قواعد اوليه نحو را از حضرت على (عليه السلام) فراگرفته بود. (4)همچنين وى طريقه خاصى در اعرابگذارى قرآن ابداع كرد كه تا اوايل عهد بنىعباس دوام داشت. (5)سرانجام در سال 69ه. ق در 75 سالگى بر اثر طاعون در بصره از دنيا رفت. (6)
او اهل كوفه بود. در زمان معاويه و پسرش يزيد آن دو را مدح كرد. وى، در
مايههاى مدح، هجاء، غزل، فخر نيز شعر مىسرود. سرانجام در سال 64ه. ق از دنيا رفت. (7)
1) الاغانى، ج 5، ص 38.
2) تاريخ الادب العربى، ج 1، ص 342.
3) تاريخ الادب العربى، ج 1، ص 348؛ الاغانى ج 12، صص 346 - 387.
4) تاريخ الاداب اللغة العربية، ج 1، ص 220.
5) اطلس خط، ص 138.
6) تاريخ التمدن الاسلامى، ج 1، ص 83؛ تاريخ الادب العربى، ج 1، ص 384.
7) الاغانى، ج 12، صص 187- 197؛ تاريخ الادب العربى، ج 1، ص 408.
اُقَيشِر به معناى پوست كنده مىباشد و ابو معرض به علت شدت سرخرويى، به اين لقب معروف شد، گرچه خود از آن ناخشنود بود. او در جاهليت متولد شد و زمان عبدالملك بن مروان را نيز درك كرد. (1)او از اهالى كوفه و مردى شرابخوار و شوخ طبع و فاسد الاخلاق بود كه بيشتر در باره شراب شعر مىسرود. همچنين اشعارى در مايههاى مدح، هجاء از او نقل شده است. (2)
او در كوفه به دنيا آمد و در آنجا نيز زندگى كرد. در سال 57ه. ق با دربار معاويه و پس از آن يزيد ارتباط برقرار كرد و در مدح آنان شعر سرود. همچنين بعدها در مدح خلفاى اموى، همچون عبدالملك، و فرمانداران كوفه، مانند پسر برادر عبدالملك شعر سرود. او حدود سال 80ه. ق در خراسان از دنيا رفت. (3)مايههاى شعر او مدح و ثنا، هجو، عاطفه، غزل و مرثيه است. (4)گفته شده است او پس از شهادت مسلم بن عقيل مرثيهاى براى او سرود. (5)
او در سال 66ه. ق در زمان حكومت مختار در كوفه بود و شايد اقامت او به سالها قبل برگردد. وى مردى زيبارو و شاعرى ظريف بود كه حاكمان و واليان به
او توجه داشتند. شعر او در مايههاى فخر، مدح، هجو، توصيف، به خصوص توصيف اسب، مرثيه و حكمت مىباشد. وى اشعار فراوانى در هجو فرزدق و جرير سروده است. او در سال 80ه. ق از دنيا رفت. (6)
او كه از بنىاسد بود همراه پدرش به كوفه مهاجرت كرده و در جنگهاى جمل و صفين، حضرت على (عليه السلام) را يارى كردند. وى پس از دوره خلافت على (عليه السلام) روحيه محافظهكارى را پيشه كرد و قصد ارضاى همه احزاب را داشت. او با آنكه به بيمارى برص و پيسى مبتلا بود، اما خلفا ميل به مجالست او داشتند. (1)وى اشعارى در مدح بنىهاشم و نيز لعن قاتلان عثمان و مدح زمامدارانى همچون عبدالملك نيز سرود. البته مبالغه فراوان نمىنمود و معمولاً ممدوح را به شير، دريا و كوه تشبيه مىكرد. او در سال 80ه. ق در زمان عبدالملك از دنيا رفت. (2)
او ابتدا از فقيهان و قاريان بود و بعدها رو به شعر آورد و در آن مشهور شد. وى از قبيله «همدان» بود و از شاعران اهل يمن در كوفه به شمار مىآمد. (3)مايههاى شعر او مدح، حماسه، هجو، غزل، حكمت و زهد بود. او در سال 83ه. ق به دست حجاج ثقفى كشته شد. (4)
او در سال 30ه. ق از ملازمان سعيد بن عاص، والى كوفه بود و به مدح او اشتغال داشت. وى در جنگ صفين در سپاه معاويه شركت نموده و با شعرش مردم
شام را به انتقامگيرى خون عثمان تشويق مىكرد. او اشعارى در مذمت حضرت على (عليه السلام) نيز سرود. سالها بين او و بين نجاشى، هجو شعرى بر قرار بود. مايههاى شعر او مدح، هجو، مرثيه، غزل، وصف طبيعت و كاخها مىباشد. او در سال 86ه. ق در زمان وليد بن عبدالملك از دنيا رفت. (5)
جدش از بزرگان قبيله غطفان بود كه به كوفه مهاجرت نموده بود. او در سال 35ه. ق در كوفه به دنيا آمد. عبيدالله بن زياد شوهر خواهر او به شمار مىرفت، ازاينرو، به دربار عبيدالله رفت و آمد فراوانى داشت. (1)شعر او در مايههاى غزل، توصيف شراب، عتاب و هجاء مىباشد. او بعد از سال 90ه. ق از دنيا رفت. (2)
او يكى از شعراى «بنىاسد» بود كه در كوفه مىزيست و هوادار «بنىاميه» بود. بعد از غلبه ابنزبير بر كوفه به شام رفت. وى مردى لنگ و گوژپشت بود و از نظر اخلاقى نيز بسيار فاسد و بىبندوبار و لذت طلب به شمار مىرفت. از اشعار خود به عنوان وسيلهاى براى كسب استفاده مىكرد. مايههاى شعر او مدح، مرثيه، غزل و هجو بود. او بعد از سال 106ه. ق از دنيا رفت. (3)
او شاعرى از تيره بنىمُجاشع از قبيله «بنىتميم» بود. فرزدق در لغت عربى به معناى تكه نان خشك شده مىباشد. از آنجا كه صورتش مانند تكه نان خشك شده
بود، اين لقب به او داده شد. جد او صعصعه در جاهليت بعضى از دختران را از زنده به گور شدن نجات داده و به «محيى المؤودات» ، معروف شده بود. پدرش غالب در زمان پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) مسلمان شد. هنگامى كه حضرت على (عليه السلام) بعد از جنگ جمل وارد بصره شد، غالب پسرش هَمّام را نزد آن حضرت آورد و او را به عنوان شاعر، خدمت حضرت على (عليه السلام) معرفى كرد و حضرت به پدرش توصيه نمود
كه به او قرآن بيآموزد و فرزدق بنا به توصيه آن حضرت سوگند ياد نمود كه تمام قرآن را حفظ كند و چنين نيز كرد. (1)
همّام در زمان زياد بن ابيه از او فرارى بود و شش ماهى كه زياد در بصره اقامت داشت، او در كوفه ماند و هرگاه زياد وارد كوفه مىشد. او به بصره مىرفت. (2)اشعار او در مايههاى عشق، مدح و هجا بود. وى با مشهورترين شاعران زمان خود، مانند جرير، مسكين دارمى و. . . به مقابله هجو مىپرداخت. گفته شده است 75 سال از عمر نود ساله خود را صرف اين كار كرد. (3)
ملاقات او با امام حسين (عليه السلام) هنگام خروج آن حضرت از مكه و حركت به سمت كوفه در كتابهاى تاريخى ذكر شده است. (4)همچنين يكى از مشهورترين اشعار او، ميميه (5)است كه در حضور هشام بن عبدالملك در توصيف و مدح امام زينالعابدين (عليه السلام) سروده است كه ترجمه بيت اول آن چنين است:
اين همان كسى است كه سرزمين مكه گام نهادن او را مىشناسد، و خانه كعبه و حل و حرم با او آشنا هستند. (6)
«ميميه» بيست بيت دارد كه به سبب آنها حبس و زندانى شد. (7)فرزدق در سال
110 يا 112 يا 114ه. ق در بصره از دنيا رفت. (8)
او يكى از شاعران قبيله طى بود كه در زمان جاهليت نيز شعر مىسرود. او هنگام حكومت وليد بن عقبه در كوفه از نديمانش به شمار مىرفت. وى بر دين
1) الاغانى، ج 9، ص 367؛ ج 21، صص 278 و 407؛ تاريخ الادب العربى، ج 1، صص 365 - 377.
2) تاريخ الطبرى، ج 4، ص 182.
3) تاريخ الادب العربى، ج 1، ص 365.
4) ر. ك: موسوعة كلمات امام الحسين (عليه السلام) ، صص 335 و 336 و 349 و 350.
5) ميميه، يعنى قصيدهاى كه ابيات آن با ميم ختم ميشود.
6) هذا الَّذى تَعْرِفُ البَطْحاءَ وَطْأَتَهُ وَالْبَيتُ يعْرِفُهُ وَالحِلُّ وَالْحَرَمُ
7) الاغاثى، ج 21، صص 378 - 380.
8) تاريخ الادب العربى، ج 4، ص 365.
مسيحى بود و بر همين دين نيز از دنيا رفت. او فردى شرابخوار بود و در زمينههاى توصيف خمر وتوصيف حيواناتى مانند شير، و مرثيه شعر مىسرود. او يكى از معمّرين (بسيار عمر كنندگان) بود كه در زمان حكومت معاويه از دنيا رفت. (1)
او يكى از ياران حضرت على و امام حسن (عليهم السلام) و از رؤساى نامهنگار به امامحسين (عليه السلام) بود كه بعد از واقعه عاشورا رهبرى نهضت توابين را به عهده گرفت و سرانجام در سال 65ه. ق در نبرد با لشكر شام به شهادت رسيد. (2)
او به همراه پدرش ساكن كوفه شد و در زمان عثمان به سبب هجو گروهى از انصار به دستور عثمان زندانى گرديد و در زندان از دنيا رفت. (3)
او يكى از جوانان زيباى «بنىاميه» بود كه در فسق و فجور مشهور شده بود. او برادر وليد بن عقبه بود و در كوفه منزل داشت. بعد از درگذشت عثمان براى او مرثيه سرود. (4)
اين سه برادر از شاعران زمان حضرت على (عليه السلام) بوده و هر سه نفر در صفين حضور داشتند. همچنين نعيم در حادثه كربلا شركت كرد و به افتخار شهادت نايل آمد. (5)
او يكى از شاعران طرفدار «بنىاميه» ساكن در كوفه بود كه بعد از هلاكت يزيد، شعرى در مرثيه او سرود. (1)
طبرى از او با عنوان شاعر شيعى خطيب كه از قبيله «طى» بود، ضمن بيان حوادث جنگ صفين ياد مىكند. (2)
از اين شخص با عنوان شاعر، ضمن حوادث مربوط به مسلم بن عقيل در كوفه ياد شده است كه پس از شهادت مسلم، اين شاعر از سوى محمد بن اشعث مأمور رساندن نامه محمد به امام حسين (عليه السلام) مىشود. (3)
او يكى از شاعران كوفه بود كه در جنگهاى صفين و خوارج شركت داشت و در روز عاشورا همراه امام حسين (عليه السلام) به شهادت رسيد. (4)
اين شاعر كه كنيهاش به ابوالمَهْوش بود، در جاهليت به دنيا آمد و همراه امام حسين (عليه السلام) به شهادت رسيد. (5)
از اين شاعر در زمان مختار ياد شده است. (6)
از اين شاعر در سپاه ابراهيم اشتر كه يكى از سرداران مختار بود، ياد شده است. (1)
او همان شخصى است كه امام حسين (عليه السلام) در قصر بنىمُقاتل با او ملاقات كرده و از او يارى خواست، اما او امتناع نمود. وى پس از واقعه عاشورا پشيمان شده و اشعارى در رثاى امام حسين (عليه السلام) سرود. (2)
او در جنگ صفين همراه حضرت على (عليه السلام) حضور داشت. البته در حادثه كربلا شركت نكرد و بعد از آن، از توابين شد و اشعارى در رثاى امام حسين (عليه السلام) سرود. (3)
او شاعرى زيبا صورت و عفيف بود. هنگامى كه توابين از كوفه خارج شده و به سر قبر امام حسين (عليه السلام) رفتند، او همراه آنان بود و اشعارى در رثاى امام
حسين (عليه السلام) سرود. (4)
از او كه با تفصيل بيشتر در فصل هشتم ياد خواهيم كرد، با عنوان شاعر نيز يادشده است. (5)
از او كه در بخش خُطَباء ياد خواهيم كرد، نيز با عنوان شاعر ياد شده است. او پس از شهادت حضرت على (عليه السلام) براى آن حضرت مرثيههايى سرود. (1)
او از شعراى جاهليت و اسلام بود كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز به شعر او استناد كرده است. وى در زمان عمر در كوفه اقامت گزيد. 145 سال عمر كرد و در زمان حكومت وليد بن عقبه از دنيا رفت و در صحراى «بنىجعفر بن كلاب» مدفون شد. دختر او نيز شاعر بود. (2)
بيان جملههاى آهنگين و موزون يكى از خصوصيات عرب اصيل جاهلى بود كه به مناسبتهاى مختلف، مانند تشويق به جنگ، راندن شتر، آب كشيدن از چاه و. . . مانند فواره از درون آنان مىجوشيد و به بيرون فوران مىكرد، بدون آنكه نياز به تفكر و آماده نمودن قبلى داشته باشد. (3)اما با ظهور اسلام گروهى از شخصيتهاى
سياسى-فرهنگى كه در مواقع مختلف خطابههاى مؤثرى براى مردم ايراد مىكردند، به عنوان خطيبان شناخته شدند. اصولاً يكى از وظايف رهبران جامعه در صدر اسلام ايراد سخنرانى بود كه در رأس اين رهبران كه عالىترين خطبهها را از خود به يادگار گذاشتهاند مىتوان از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و حضرت على (عليه السلام) ياد نمود. (4)
از خصوصيات خطابههاى دوره اسلامى مىتوان طولانى شدن آنها را نام برد؛ زيرا اين خطابهها معمولاً سياسى و براى تبليغ اوامر دولت بود. همچنين استشهاد به
قرآن، حديث، مَثَل و شعر فراوان از ديگر ويژگىهاى خطابههاى اين دوره است. همينطور عنصر تهديد خصوصيات رايج خطابههاى امويان است. (1)
در اينجا ما فقط به ذكر نام بعضى از خطيبان كه در دوران مورد بحث در كوفه مىزيستند، ياد مىشود. البته معصومان (عليهم السلام) از آنها استثنا شده است. گفتنى است كه نام بعضى از اين خطيبان در قسمت قبل، يعنى شاعران ذكر شد و الآن از حيث خطيب بودن آنان نامشان آورده مىشود:
وى يكى از بزرگترين خطباى كوفه به شمار مىرفت كه خود او عنوان «خطيب صليب رئيس» ؛ «خطيب استوار قدم و سرور» را براى خود انتخاب كرده بود. (2)صعصعه از ياران مخلص حضرت على (عليه السلام) بود كه در جنگهاى مختلف به همراه آن حضرت (عليه السلام) شركت داشت و با خطابههاى خود به لشكريان روحيه مىداد. همچنين او پس از دفن حضرت على (عليه السلام) كنار قبر آن حضرت خطابهاى سوزناك ايراد كرد.
او يكى از معدود انصارىهايى بود كه در زمان حضرت على (عليه السلام) به معاويه
پيوست. وى در سال دوم هجرت متولد شد و در سال 53ه. ق از سوى معاويه قضاوت دمشق را به عهده گرفت. او در سال 60ه. ق والى كوفه بود و در اين سمت، خطابههايى براى مردم ايراد مىكرد. او را محدّث، خطيب و شاعر نيز دانستهاند. (3)
زياد بن ابيه والى كوفه را يكى از مشهورترين خطباى عرب دانسته و از او با صفاتى، همچون زبان سليس ياد كردهاند كه هر چه خطبههايش طولانىتر
مىگشت، به زيبايى آنها افزوده مىشد. او در خطبههايش از عنصر تهديد بسيار استفاده مىكرد و بدين وسيله شنوندگان را تحت تأثير فراوان قرار مىداد. (1)
او برادر عثمان از طرف مادر بود و در دامن او تربيت شده بود. وى در سال 24ه. ق از سوى عثمان به حكومت كوفه منصوب شد. او علاوه بر ايراد خطبه، به شاعرى نيز مشغول بود و شعرهايى ماندگار سرود. (2)
از اين سه تن در قسمت قبل، يعنى شاعران ياد شد.
او يكى از خطباى معروف كوفه و از ياران امام حسين (عليه السلام) بود كه در كربلا به شهادت رسيد. (3)
كوفه از همان ابتداى تأسيس شهرى فرهنگى و اسلامى، تلقى مىشد، زيرا
حضور تعداد فراوان صحابه، محدثان، فقها و قاريان در اين شهر به آن جلوهاى اسلامى - فرهنگى بخشيده بود. به همين دليل، اين شهر توانست در چند دهه از قرن اول در مقابل تأثيرگذارى فرهنگهاى بيگانه و بهخصوص فرهنگ ايرانى مقاومت كند و از آنان تأثير كمترى بپذيرد. (4)
هنگام ورود حضرت على (عليه السلام) به كوفه از استقبال فقهاى كوفه از آن حضرت سخن به ميان آمده است (5)كه بر حضور جمع كثيرى از فقها در اين شهر دلالت
مىكند. نيز در جنگ صفين تعداد اصحاب پيامبر (صلى الله عليه و آله) كه همراه حضرت على (عليه السلام) در اين جنگ شركت كرده بودند، حدود 2080 نفر ذكر شده است. (1)بهطور طبيعى اين جمعيت فراوان مىتوانست نقش فرهنگى بهسزايى در كوفه ايفا كند. با حضور حضرت على (عليه السلام) در كوفه فرهنگ اين شهر جلوه ديگرى به خود گرفت و آن حضرت با تعليم قرآن، احكام و مباحث مختلف كلامى، فقهى و ايراد خطابههاى بلند رشد بهسزايى در فرهنگ كوفه ايجاد كرد.
در اينجا ابتدا نام بعضى از اصحاب را كه در مقطع مورد نظر در كوفه مىزيستند، ذكر نموده و آنگاه نام ديگر انديشمندان كوفى را يادآور مىشويم. بديهى است كه بسيارى از اصحاب را مىتوان به عنوان محدث به شمار آورد؛ زيرا آنها مصاحبت پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) را درك نموده و احاديثى از آن بزرگوار شنيده بودند كه طبعاً آنها را براى ديگران بيان مىكردند، چنانكه نام بسيارى از اين افراد در جوامع روايى اهلسنت ديده مىشود. (2)
يك - سعد بن ابىوقاص (متوفى 55ه. ق در مدينه) : سردار قادسيه و والى كوفه كه در مقاطعى از خلافت عمر و عثمان فرماندارى اين شهر را به عهده داشت.
دو - سعيد بن زيد بن عمرو بن نُفَيل (م 50ه. ق) : او از اصحاب بدر بود.
سه - عبدالله بن مسعود هُذَلى: از ياران ديرينه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) كه عمر او را امين
بيتالمال قرار داد و به كوفه فرستاد. وى در اين شهر شروع به تدريس نمود.
چهار - عمار بن ياسر: از مهاجران كه در جنگ صفين به شهادت رسيد.
پنج - خبّاب بن اَرْت: از مهاجران و شركت كنندگان در جنگ بدر كه در سال 37ه. ق در كوفه از دنيا رفت.
شش - سهل بن حُنيف: از بدريون كه در سال 38ه. ق در كوفه از دنيا رفت.
هفت - حذيفة بن يمان: از شركت كنندگان در جنگ احد و جنگهاى بعد كه در سال 36ه. ق در مداين رحلت كرد.
هشت - ابوقُتادة بن رَبْعى انصارى: از احديون كه در سال 54ه. ق در مدينه از دنيا رفت.
نُه - عُقْبَة بن عمرو، معروف به ابومسعود انصارى: در اواخر حكومت معاويه در مدينه از دنيا رفت.
ده - ابوموسى اشعرى: در سال 42ه. ق در كوفه از دنيا رفت.
يازده - بُراء بن عازب بن حارث انصارى: او خانهاى در كوفه داشت و در سال 72ه. ق در مدينه از دنيا رفت.
دوازده - عُبيد بن عازب: او به همراه عمّار از سوى عمر به كوفه گسيل شد.
سيزده - قُرظَة بن كَعب انصارى: او در زمان خلافت حضرت على (عليه السلام) در كوفه از دنيا رفت و آن حضرت بر او نماز خواند.
چهارده - زيد بن اَرْقَم انصارى: او خانهاى در كوفه در محله كِنده داشت و در سال 68ه. ق در كوفه از دنيا رفت.
پانزده - حارث بن زياد انصارى: او از بدريون بود و خانهاى در كوفه داشت.
شانزده - عبدالله بن يزيد بن زيد حطمى انصارى: او مدتى فرماندارى كوفه را از سوى ابن زبير به عهده داشت و در همين زمان در كوفه از دنيا رفت.
هفده - مَعْقل بن مُقَرَّن.
هجده - سَنان بن مُقَرَّن: او در جنگ خندق شركت داشت.
نوزده - سُوَيد بن مُقَرَّن.
بيست - عبدالرحمان بن مُقَرَّن.
بيست و يك - عقيل بن مُقَرَّن.
بيست و دو - عبدالرحمان بن عقيل بن مُقَرَّن: او در جنگ خندق شركت داشت.
بيست و سه - مغيرة بن شعبه: وى مدتى فرماندارى كوفه را در زمان معاويه به عهده داشت و در سال 50ه. ق در همين سمت در كوفه از دنيا رفت. او از صلح حديبيه به پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) پيوسته بود.
بيست و چهار - خالد بن عرفَطَه: يكى از سرداران سپاه سعد بن ابىوقاص و از رؤساى كوفه كه در سال 60 يا 61ه. ق در اين شهر از دنيا رفت.
بيست و پنج - عبدالله بن اَوْفى بن عَلْقَمه: او در سال 86ه. ق در كوفه از دنيا رفت و آخرين صحابى بود كه در اين شهر رحلت كرد.
بيست و شش - عَدى بن حاتم طايى: فرزند حاتم طايى و از ياران مخلص حضرت على (عليه السلام) كه در سال 68ه. ق در زمان مختار در كوفه از دنيا رفت. او در جنگ جمل نابينا شده بود.
بيست و هفت - جَرير بن عبدالله بَجَلى: او در سال 51 يا 54ه. ق در كوفه از دنيا رفت.
بيست و هشت - اَشْعَث بن قيس بن مَعْدى كَرَب كِندى: او از ياران حضرت على (عليه السلام) در جنگ صفين و از گردانندگان اصلى جريان منتهى به حكميت بود و رياست قبيله كنده را به عهده داشت. جعده دختر او همسر امام حسن (عليه السلام) و قاتل آن حضرت بود. فرزندش محمد در دستگاه عبيدالله بود و از كارگردانان اصلى دستگيرى حضرت مسلم به شمار مىآمد. اشعث در زمان حكومت امام حسن (عليه السلام) در كوفه از دنيا رفت و آن حضرت بر او نماز خواند.
بيست و نه - سعيد بن حُرَيث بن عمرو: او در حالىكه پانزده سال داشت، در فتح مكه همراه پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) شركت نمود. پس از فتوحات به كوفه هجرت كرد و
در اين شهر از دنيا رفت.
سى - عمرو بن حريث: او يكى از ثروتمندترين و نيز يكى از اشراف كوفه بود كه در سال 85ه. ق در اين شهر از دنيا رفت.
سى و يك - سَمَرَة بن جُنادة بن جُنْدَب: در سال 58 يا 59 يا 61ه. ق در اين شهر از دنيا رفت.
سى و دو - جابر بن سَمَره: خانه او در محله «بنىسَوَأه» قرار داشت و در سال 74ه. ق در كوفه از دنيا رفت.
سى و سه - حُذَيفة بن اُسَيد غفارى: او از حديبيه موفق به همراهى با پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) شد و در سال 42ه. ق از دنيا رفت.
سى و چهار - وليد بن عقبة بن ابىمعيط.
سى و پنج - عمرو بن حُمَق خُزاعى: يكى از ياران حضرت على (عليه السلام) بود كه در جنگهاى آن حضرت شركت داشت و در سال 51ه. ق در زمان زياد و درحالىكه از او فرارى بود، از دنيا رفت. به دستور زياد سر او به شام حمل گرديد و اين اولين سرى بود كه در اسلام از شهرى به شهر ديگر منتقل شد.
سى و شش - سليمان بن صُرَد خُزاعى: او در 92 سالگى و در سال 65ه. ق درحالىكه رهبرى توابين را به عهده داشت به شهادت رسيد.
سى و هفت - هانى بن اَوْس اَسْلَمى: در زمان فرماندارى مُغيره از دنيا رفت.
سى و هشت - حارثة بن وَهَب خُزاعى.
سى و نه - وايل بن حُجَر حَضْرَمى: او در زمان حكومت معاويه از دنيا رفت.
چهل - صَفْوان بن عَسّال مُرادى: او در دوازده جنگ همراه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) شركت كرد.
چهل و يك - اسامة بن شريك ثَعْلَبى: او را يكى از راويان حديث از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) شناختهاند.
چهل و دو - مالك بن عَوْف بن نَضْلَة بن خَديج.
چهل و سه - عامر بن شَمْر هَمْدانى: او مدتى سِمت فرماندارى يمن را از سوى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) به عهده داشت.
چهل و چهار - سَلْمة بن يزيد بن مَشْجَمه مِذْحَجى: در صحيح مسلم از او نام برده شده است.
چهل و پنج - عَرْفَجَة بن شُرَيح اَشْجَعى: در كتابهاى حديثى اهلسنت، مانند صحيح مسلم، سنن ابىداود و سنن نسايى از او حديث ذكر شده است.
چهل و شش - عُرْوة بن مُضَرَّ بن اَوْس: او يكى از سران قوم خود بود.
چهل و هفت - هَلَب بن يزيد بن عَدى طايى.
چهل و هشت - زاهر ابو مِجْزَأة بن زاهر اسلمى: او از كسانى بود كه در حديبيه زير درخت با پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) بيعت نمود (اصحاب الشجره) و از همراهان حكومت عمرو بن حمق به شمار مىرفت. وى در زمان حكومت معاويه از دنيا رفت.
چهل و نه - نافِع بن عُتْبَة بن ابىوقاص: او پسر برادر سعد بن ابىوقاص بود كه در فتح مكه مسلمان شد.
پنجاه - لُبَيد بن ربيعة بن مالك: او هنگام صلح امام حسن (عليه السلام) در كوفه از دنيا رفت.
پنجاه و يك و پنجاه و دو - جُبَّه و سواء: پسران خالد اسدى كه ابن ماجه از آنها حديث نقل مىكند.
پنجاه و سه - سلمة بن قيس اَشْجعى غَطْفانى: از او روايتى از قول پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) نقل شده است.
پنجاه و چهار - ثَعْلَبة بن حَكَم بن عَرفَطه ليثى: او در جنگ حنين همراه پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) بود.
پنجاه و پنج - عُروة بن ابىجُعد بارقى: او مدتى قبل از شُريح از سوى عمر قاضى كوفه بود. حديث عروه بارقى در بحث مكاسب فقه شيعه بسيار مورد بحث و گفتوگو قرار مىگيرد.
پنجاه و شش - سَمَرَة بن جُنْدب: او از حديثسازان مشهور و قهرمان داستان حديث «لاضرر» مىباشد كه در مقابل پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) ايستادگى كرد. او براى معاويه احاديثى در مذمت حضرت على (عليه السلام) جعل مىكرد. وى سرانجام در سال 58 يا 59 يا 60ه. ق به هلاكت رسيد.
پنجاه و هفت - جُندب بن عبدالله بن سفيان بَجَلى.
پنجاه و هشت - مِخْنف بن سَليم بن حارث بن عَوّف اَزْدى: ابومِخْنف لوط بن يحيى يكى از راويان روايات تاريخى از نسل اوست.
پنجاه و نه - حارث بن حَسّان بكرى ذُهَلى: احمد بن حنبل، ترمذى، نسايى و ابنماجه در كتابهاى حديثى خود از او حديث نقل كردهاند.
شصت - جابر بن ابىطارق اَحْمَسى از بُجَيلَه: نسايى از او حديث نقل مىكند.
شصت و يك - عَوْف بن عَبدالحارث بن عَوْف: او در جنگ صفين به شهادت رسيد.
شصت و دو - قُطْبَة بن مالك: مسلم، صاحب صحيح مسلم از او روايت نقل مىكند.
شصت و سه - مَعْن بن يزيد بن اَخْنَس: او در سال 54ه. ق از دنيا رفت.
شصت و چهار - طارق بن اَشْيم اَشجعى.
شصت و پنج - مالك بن ربيعه، معروف به ابو مريم سِلّولى: او در بيعت شجره همراه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) بود. وى در جريان شهادت دادن بر انتساب زياد به ابوسفيان حضور داشت و به زناى ابوسفيان با مادر زياد شهادت داد.
شصت و شش - حَبَشى بن جُناده: او در جنگهاى حضرت على (عليه السلام) همراه او شركت داشت.
شصت و هفت - دَكين بن سَعيد خَثْعَمى: اوتنها يك روايت از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) نقل كرده است.
شصت و هشت - برمة بن معاويه.
شصت و نه - خَرْيم بن اَخْرَم: او پدر خريم بن اَيمن شاعر بود و در زمان حكومت معاويه از دنيا رفت.
هفتاد - فُرات بن حَيان: او در جنگ خندق همراه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) شركت داشت و در كوفه خانهاى براى خود ساخت.
هفتاد و يك - يعْلى بن مَرّة بن وَهَب: او در جنگهاى خيبر، طايف، حنين و بيعت رضوان و فتح مكه همراه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) بود.
هفتاد و دو - عُمارة بن رُوَيمَه: او از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) حديث نقل كرده است.
هفتاد و سه - عبدالرحمان بن ابىعقيل ثَقفى: او از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) حديث نقل كرده و تا زمان فرماندارى حجاج بر عراق زنده بود.
هفتاد و چهار - عُتْبَة بن فَرْقَد: او از سرداران سپاه عراق بود كه در سال 18ه. ق همراه عياض بن غنم موصل را فتح كرد.
هفتاد و پنج - عُبَيد بن خالد سِلمى: او در جنگ صفين همراه حضرت على (عليه السلام) شركت كرد و تا هنگام حكومت حجاج زنده بود.
هفتاد و شش - طارق بن عبدالله مُحارِبى: از او حديث نقل شده است.
هفتاد و هفت - ابن ابىشيخ مُحاربى.
هفتاد و هشت - سالم بن عُبَيد اشجعى: او از اهل صُفّه بود كه بعدها در كوفه خانهاى براى خود ساخت. در جوامع روايى اهلسنت از او دو روايت نقل شده است.
هفتاد و نه - نَوْفل بن خَرْوَه اشجعى: او پدر فروه، عبدالرحمان و سحيم بود كه پسران او به نقل از او از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) حديث نقل كردهاند.
هشتاد - سَلْمَة بن نَعيم بن مسعود اشجعى: او از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) حديث نقل كرده است.
هشتاد و يك - شَكَل بن حَميد عَبَسى: او از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و حضرت على (عليه السلام) حديث نقل كرده است.
هشتاد و دو - اَسْوَد بن ثَعْلَبة يرْبُوعى: او سخنرانى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) را در حجةالوداع شنيده بود.
هشتاد و سه - رَُشيد بن مالك سَعْدى.
هشتاد و چهار - فَجيع بن عبدالله بن خَنْدزج.
هشتاد و پنج - عِتاب بن شُمَير (نُمَير) : او از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) حديث نقل كرده است.
هشتاد و شش - غالب بن اَبْجَر مُزَنى: از او در سنن ابىداود حديثى نقل شده است.
هشتاد و هفت - عامر ابوهلال بن عمرو مُزَنى: او از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) حديث نقل كرده است.
هشتاد و هشت - اَغَرّ بن يسار مُزَنى (جُهَنى) : او از مهاجران بوده و از پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) حديث نقل كرده است.
هشتاد و نه - هانى بن يزيد بن نُهيك: او پدر شُريح قاضى بود.
نود - يزيد بن مالك، معروف به ابوسَبْرة: او بعد از سال 100ه. ق از دنيا رفت.
نود و يك - مِسْوَر بن يزيد اسدى كاهلى.
نود و دو - زَحْم بن مَعْبد سُدوسى.
نود و سه - ابومالك نُمير خُزاعى: پسرش مالك به واسطه او از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) حديث نقل كرده است.
نود و چهار - حبيب بن حَيان، معروف به ابورَمْثه تَيمى: بعضى از جوامع روايى اهلسنت از او حديث نقل كردهاند.
نود و پنج - ابو اُمَيّة فَزارى.
نود و شش - خُزَيْمَة بن ثابت، مُكنا به ابوعماره از انصار: او معروف به ذوالشهادتين بود و اين لقب را از سوى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) كسب كرده بود، ازاينرو گواهى او را به جاى دو گواهى قبول مىكردند. او همراه حضرت على (عليه السلام) به كوفه
آمد و در سال 37ه. ق در جنگ صفين به شهادت رسيد.
نود و هفت - مُجَمَّع بن جارية بن عامر بن مُجَمَّع: كوفيان در باره او چنين گفتهاند كه او تمام قرآن به جز يك يا دو سوره آن را در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) جمعآورى كرد. پسرش عبدالله و نوهاش عايذ در كربلا همراه امام حسين (عليه السلام) به شهادت رسيدند. او در حكومت معاويه از دنيا رفت.
نود و هشت - ثابت بن وَديعة بن جُذام: او در اواخر عمر خود در كوفه منزل گرفت.
نود و نه - سعد بن جبير بن معاويه: خُنيس بن سعد كه چهار سوى خنيس به نام او معروف شده بود، فرزند او بود. وى در جنگ احد همراه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) شركت داشت.
صد - قيس بن سعد بن عُباده: او از «بنىساعده» و فرزند سعد بن عباده يكى از رؤساى انصار بود. مدت ده سال به پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) خدمت نمود و با ورود حضرتعلى (عليه السلام) به كوفه او نيز به اين شهر مهاجرت كرد و به سِمت رياست «شرطة الخميس» در زمان آن حضرت نايل آمد. او در جنگ صفين شركت داشت و پس از آن، يكى از سرداران سپاه امام حسن (عليه السلام) شد. سرانجام وى در سال 85ه. ق در زمان حكومت عبدالملك از دنيا رفت.
صد و يك - نعمان بن بشير: از او در بخش خطيبان ياد شد. وى در سال 65ه. ق به دست اهل حمص كشته شد.
صد و دو - بلال بن بَليل بن اُحَيْحَه: او در جنگ احد و جنگهاى بعد از آن شركت داشت. وى خانهاى در محله جهينه در كوفه داشت و همراه على (عليه السلام) در جنگهاى آن حضرت (عليه السلام) شركت كرد. گفته شده است او در جنگ صفين به شهادت رسيد.
صد و سه - عمرو بن بَليل بن اُحَيْحَه.
صد و چهار - شِيبان: او از انصار بود.
صد و پنج - قيس بن ابىغَزْرَة بن عُمَير غفارى (جهينى) : او از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) حديث نقل كرده است.
صد و شش - حَنْظَلَة بن رَبيع: او از «بنىتميم» بود و به عنوان كاتب پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) شهرت داشت. او در جنگ قادسيه شركت كرد و پس از آن در كوفه ساكن شد. در جنگ جمل، از جنگ كناره گرفت و از كوفه بيرون رفت. وى در زمان حكومت معاويه، در قرقيساء از دنيا رفت.
صد و هفت - رياح بن ربيع بن صَيفى تَميمى، برادر حنظله فوق الذكر: او از پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) حديث نقل كرده است.
صد و هشت - مِعْقَل بن سنان اشجعى: او در سال 63ه. ق به دست سپاه يزيد در واقعه حره به قتل رسيد.
صد و نه - عَدى بن عُمَيْرة كِندى: او از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) حديث نقل كرده است. او در سال 40ه. ق در كوفه از دنيا رفت.
صد و ده - مِرْداس بن مالك اَسْلَمى: او در بيعت رضوان شركت داشته و از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) حديث نقل كرده است.
صد و يازده - عبدالله بن مِعْرض بن عُمَر بن اَسَد بن خُزَيْمَه: او همان شاعر معروف به اُقَيشر بود كه در بخش شاعران از او ياد شد.
صد و دوازده - ابوشَهيم زيد (يايزيد) بن َيْبَه: او از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) حديث نقل كرده است.
صد و سيزده - ابوالخَطّاب: او از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) حديث نقل كرده است.
صد و چهارده - حَُريز (يا ابوحريز) : او از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) حديث نقل كرده است.
صد و پانزده - رَسيم: او را در زمره فقها نيز شمردهاند.
صد و شانزده - جابر يا (عبدربه) بن سَيلان.
صد و هفده - ابوطَيْبه (ابوظَبْيَه) : او احاديث پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) را در كوفه براى مردم نقل مىكرد.
صد و هجده - طلحة بن مُصْرَف امامى.
صد و نوزده - ابومَرْحب سُوَيد بن قيس عبدى يا محمد بن صفوان انصارى.
صد و بيست - قيس بن حارث اَسدى.
صد و بيست و يك - فَلْتان بن عاصم جَرُمى: او از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) حديث نقل كرده است.
صد و بيست و دو - عمرو بن اَحْوَص جُشَمى: او در حجةالوداع حضور داشت و پسرش سليمان و دخترش أم جُنْدب ازديه، به واسطه او از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) حديث نقل مىكردند.
صد و بيست و سه - نَفادة بن عبدالله بن خَلَف اسدى.
صد و بيست و چهار - مُسْتَوْرَد بن شَدّاد بن عمرو: او يكى از محدثان كوفه بود كه كوفيان به واسطه او حديث نقل مىكردند. او در سال 45ه. ق در اسكندريه از دنيا رفت.
صد و بيست و پنج - محمد بن صَيفى: از او تنها يك حديث از قول پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) نقل شده است.
صد و بيست و شش - وَهَب بن خَنْبَش طايى.
صد و بيست و هفت - مالك بن عبدالله خُزاعى (خَثْعمى) : او در بعضى از جنگهاى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) حضور داشت.
صد و بيست و هشت - ابوكاهل اَحْمَسى: نام او قيس بن عايذ يا عبدالله بن مالك بود كه از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) حديث نقل مىكرد و در زمان مختار از دنيا رفت.
صد و بيست و نه - عمرو بن خارجه اسدى: او قبل از فتح مكه فرستاده ابوسفيان به سوى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) بود.
صد و سى - صَنابِح بن اَعْسَر اَحْمَسى: او از قبيله «بُجَيله» بود.
صد و سى و يك - عُمَير ذو مُرّان بن اَفْلح بن شَراحيل: او از قبيله هَمْدان بود. هنگامى كه همراه عدهاى مسلمان شد، پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) نامهاى براى او نگاشت.
صد و سى و دو - وَهَب بن عبدالله، معروف به ابوجُيْحَفَه سوايى: او در سال 74يا بعد از سال 80ه. ق از دنيا رفت.
صد و سى و سه - طارق بن زياد جُعْفى: او بعد از سال 100ه. ق از دنيا رفت.
صد و سى و چهار - عامر بن وايلة بن عبدالله: او در سال 110ه. ق از دنيا رفت. در آن هنگام او آخرين صحابى پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) بود.
صد و سى و پنج - جَحْدَمَه (جَهْدَمَه) : او روايتى از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) نقل كرده است.
صد و سى و شش - يزيد بن نُعامه، معروف به ابومَوّدود ضَبّى: او از پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) حديث نقل كرده است.
صد و سى و هفت - ابوخَلاّد: وى از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) حديث نقل كرده است.
همچنين بعضى از شعرايى كه صحابه نبودهاند، مانند ايمن بن خريم، جزء محدثان زمان مورد بحث نيز ذكر شدهاند. (1)اينها از تابعين، يعنى كسانى كه پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) را درك نكرده، بلكه ياران او را درك كردهاند، به شمار مىروند. از ديگر تابعين محدث و فقيه مىتوان از افرادى، همچون شريح قاضى، ابوعامر شعبى و سعيد بن جُبير ياد كرد كه همگى از شاگردان عبدالله بن مسعود بودهاند. (2)همينطور ابوالأسود دُئِلى، شاگرد حضرت على (عليه السلام) و واضع علم نحو را مىتوان جزء انديشمندان كوفه به حساب آورد. اعشى همدان شاعر نيز قبل از شهرت به شعر، به فقاهت شهرت يافته بود. (3)
در ميان ياران امام حسين (عليه السلام) در كربلا نيز اسامى بعضى از محدثان و صحابه
وجود دارد:
يك - شَوْذَب بن عبدالله هَمْدانى شاكرى: او كه از حاملان حديث و از شاگردان حضرت على (عليه السلام) به شمار مىرفت، در كوفه مجلس حديث منعقد مىكرد و مردم از او استفاده مىنمودند. (4)
دو - نافع بن هلال جَمَلى: او را از حاملان حديث و قاريان قرآن شمردهاند. وى از اصحاب حضرت على (عليه السلام) بود و در سه جنگ او شركت داشت. (5)
سه - انس بن حارث بن نَبيه: او يكى از صحابه و محدثان بود كه در باره شهادت امام حسين (عليه السلام) حديثى از قول پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) نقل مىكرد و در كربلا به شهادت رسيد. (1)
چهار - حبيب بن مظاهر اسدى: يكى ديگر از صحابه و از شاگردان حضرتعلى (عليه السلام) و از حاملان علوم آن حضرت بود كه در كربلا به شهادت رسيد. (2)
پنج - مسلم بن عَوسجه: يكى ديگر از ياران امام حسين (عليه السلام) مىباشد كه شعبى از او روايت نقل كرده است. (3)
شش - عبدالرحمان بن عَبْدرَبِّه انصارى: او از صحابه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و از ياران مخلص حضرت على (عليه السلام) بود. (4)
قصههاى رايج در ميان عرب عمدتاً مربوط به ايام عرب قبل از اسلام، جنگهاى اعراب، زندگى شخصيتهاى قبايل مختلف و حماسههاى پديد آمده در
ميان اعراب بوده است. البته حوادث بعد از اسلام، همانند جنگهاى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و جنگهاى اعراب و ايرانيان و نيز قصههاى مربوط به زندگى اقوام ديگر، مانند ايرانيان، روميان و حيريان نيز وجود داشته است.
گرچه اطلاعاتى از افسانههاى رايج در ميان مردم كوفه به دست نيامد، اما از نصوص تاريخى مىتوان وجود عدهاى با عنوان «قَصّاص» ؛ «قصهگو» را در زمان مورد بحث، اثبات كرد. بعضى از اين قصهگويان در دربار خلفا و فرمانداران حضور داشته و با قصههاى خود اسباب سرگرمى آنان را فراهم مىآوردند و احياناً به علم آنان مىافزودند. براى مثال، در باره معاويه
چنين گفته شده است كه در دربار او قصهگوهايى بودند كه او را از اخبار و احوال امتهاى ديگر آگاه مىكردند و بدينمنظور عبيد بن شربه كتابى با عنوان كتاب الملوك و اخبار الماضين؛ (كتاب پادشاهان و خبرهاى گذشتگان) ، تأليف كرد. (1)و نيز در دارالاماره كوفه در زمان وليد بن عقبه، ابوزُبَيد طايى و ديگر قصهگوها مجالس شبنشينى او را كارگردانى مىكردند و با قصههاى خود وليد را سرگرم مىنمودند. (2)
سرگرم نمودن مردم عادى يكى ديگر از كارهاى قصهگوهاى آن زمان بود. در اين مورد مىتوان - طبق بعضى از نصوص تاريخى - برخورد حضرت على (عليه السلام) با يك قصهگو را كه در بازار كوفه براى مردم قصه مىگفت به عنوان شاهد ذكر كرد. (3)همينطور برخورد شديد آن حضرت با قصهگويى كه در مسجد قصه مىگفت، شاهد ديگرى بر مدعاست. (4)
سومين و مهمترين كار قصاصان شركت در جنگها و تشويق جنگاوران به
مبارزه و شجاعت، به وسيله قصههاى حماسى خود بود كه در اين مورد مىتوان از كسانى، همانند قيس بن هبيره اسدى، عاصم بن عمرو تَميمى، ربعى بن عامر و ربيعبن بلال سعدى در جنگ قادسيه و از افرادى، همچون صُخير بن حذيفه مَرّى و ابوالجويريه عَبْدى در جنگ توابين نام برد كه معمولاً اين صنف قَصّاص را فرماندهان لشكر و قهرمانان جنگ تشكيل مىدادند. (5)
البته در بعضى مواقع، قاريان حاضر در جنگ نيز با ذكر آيات و توضيح آن، به تشويق و ترغيب جنگاوران مىپرداختند. (6)
بعضى از آداب قرائت قرآن كه از آيات و روايات مختلف مىتوان به دست آورد، عبارت است از:
از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) چنين نقل شده است كه فرمود: «قرآن را با صداى خود زينت دهيد» . همچنين فرمود: «صداى نيكو، زينت قرآن است» . (1)و نيز فرمود: «قرآن را به صداى عربها و لغت آنها بخوانيد و با لحن فاسقان و نيز آنچنانكه مسيحيان و يهوديان كتابهاى خود را مىخوانند، نخوانيد» . (2)
در ميان اصحاب و قاريان كوفه بعضى همانند ابوموسى اشعرى، علقمة بن قيس و عبدالرحمان بن سائب به داشتن صداى نيكو هنگام قرائت قرآن مشهور بوده و مورد تشويق ديگران واقع مىشدند. (3)
احاديثى از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) مبنى بر پاكيزه كردن دهان كه طريق [تلفظ] قرآن است به وسيله مسواك صادر شده است. (4)
مراد از استعاذه، گفتن « اعوذ بالله من الشيطان الرجيم » يا عبارتى شبيه آن است كه بر پناه بردن به خدواند از شر شيطان دلالت كند. (5)اصل در اين ادب، آيه قرآن است كه مىفرمايد: فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ ؛ «هنگامىكه قرآن مىخوانى از شر شيطان رانده شده، به خداوند پناه ببر» . (نحل: 98)
اصل در اين ادب، آيه قرآن است كه مىفرمايد: وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلاً ؛ «قرآن را با ترتيل بخوان» . (مزمل: 4) پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) در تفسير اين آيه چنين فرموده است:
آن را خوب بيان كن و همانند ريگها آن را پراكنده نكن و همچنانكه شعر را با شتاب مىخوانى، قرآن را باشتاب نخوان. وقتى كه به عجايب قرآن برخورد مىنماييد، توقف كنيد و قلبهاى خود را با قرآن تحريك نماييد، و مبادا در فكر اتمام سوره باشيد. (1)
حضرت على (عليه السلام) در اين باره مىفرمايد: «بدانيد قرائتى كه در آن تدبّر نباشد، خير ندارد» . (2)
در اين باره پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) فرموده است: «هر چشمى كه هنگام خواندن قرآن گريان شود، در روز قيامت روشن خواهد بود» . همچنين فرموده است: «نيكوترين مردم از نظر قرائت قرآن آنانى هستند كه وقتى قرائت آنها را بشنوى خشيت آنان را از خداوند ببينى» . (3)
از حضرت على (عليه السلام) چنين روايت شده است كه فرمود: «هفت دسته قرآن نمىخوانند: 1. ركوعكننده در حال ركوع؛ 2. سجودكننده در حال سجده؛ 3. داخل مستراح؛ 4. در حَمّام؛ 5. جُنُب؛ 6. حايض؛ 7. نُفَساء» . البته بعضى از فقها و راويان حديث، اين را حمل بر كراهت نمودهاند. (4)
با بررسى تاريخ كوفه در مقطع مورد بحث درمىيابيم، كه اين شهر مملو از قاريان و حافظان قرآن بوده است. شاهد اين مطلب آن است كه تنها در جنگ صفين، جماعت قاريان، سه گروه به رهبرى عمار ياسر، قيس بن سعد و عبدالله بن بديل بودند كه تنها در گروه ابنبديل تعداد دويست يا سيصد نفر قارى وجود داشت. (1)سپاه دوازده هزار نفرى خوارج كه از حضرت على (عليه السلام) جدا شدند با عنوان سپاه قراء شهرت يافت (2)زيرا بيشتر آنان را قاريان تشكيل مىدادند.
در اينجا تنها از كسانى ياد مىشود كه در كتابهاى مختلف تاريخى از آنان به عنوان قارى ياد شده است.
هفتگانه يا دهگانه يا چهارگانه، اين تنها قرائتى است كه سندش به آن حضرت مىرسد. (3)
ابوعبدالرحمان سُلمى: كسى است كه قرائت قرآن را از حضرت على (عليه السلام) فراگرفت و به عاصم تعليم داد. (4)
عبدالله بن مسعود هُذَلى: از او به عنوان قارى و فقيه ياد شده است (5)كه تعليم قرآن را در كوفه به عهده داشت. (6)او داراى مُصحفى خاص بود كه در ترتيب بعضى از سورهها و نيز در بعضى از آيات با قرآنهاى ديگر اختلاف داشت. (7)عبدالله بن مسعود يكى از اصحاب بود كه با يكى كردن قرآن در زمان عثمان مخالفت ورزيد (8)،
1) تاريخ الطبرى، ج 4، صص 10 و 12.
2) مروج الذهب، ج 2، ص 405.
3) البحث و الاستقراء فى تراجم القزاء، ص 4؛ تخليص التمهيد، صص 322 - 329.
4) البحث و الاستقراء، ص 39؛ تلخيص التمهيد، ص 329.
5) مروج الذهب، ج 2، ص 343.
6) تاريخ آداب اللغة العربية، ج 10، ص 195.
7) تلخيص التمهيد، صص 143 - 152.
8) تلخيص التمهيد، ص 163.
ازاينرو قرآن خود را تحويل نداد و قرآن او به نام او باقى ماند. (1)او در سال 32ه. ق در مدينه از دنيا رفت. (2)
زَرّ بن حُبَيش: او از شاگردان ابنمسعود بود و از سبك او در تلاوت قرآن پيروى مىكرد. عاصم قارى مشهور علاوه بر تلمّذ نزد ابوعبدالرحمان سلمى نزد زرّ نيز شاگردى مىكرد. (3)
عمار ياسر، عبدالله بن بديل، قيس بن سعد كه قبلاً يادآور شديم اين سه تن، فرماندهان گروههاى قاريان در جنگ صفين بودند. (4)
كميل بن زياد، 7. مالك اشتر، 8. حُرقوص بن هبيره، 9. شريح بن اوفى، 10. يزيد بن مكفّف، 11. زيد بن صوحان، 12. صعصعة بن صوحان، 13. جندب بن
عبدالله: اين هشت نفر كسانى هستند كه صاحب الاغانى از آنان به عنوان قاريانى نام مىبرد كه در سال 33ه. ق به سعيد بن عاص، والى كوفه از طرف عثمان، اعتراض كردند و به امر عثمان به شام تبعيد شدند. (5)
مَجَمَّع بن جاريه: قبلاً يادآور شديم كه درباره او گفتهاند كه همه قرآن غير از يك يا دو سوره آن را در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) جمعآورى كرد. (6)
عبدالله بن وَهَب راسِبى: او يكى از سران خوارج بود كه در جنگ با حضرت على (عليه السلام) به هلاكت رسيد. حضرت (عليه السلام) پس از هلاكتش از او به عنوان قارى ياد كرد.
مُسَغَر بن فَدَكى تَميمى، 17. زيد بن حصين طايى سُنْبُسى: اين دو قارى نيز از قاريان خوارج و رهبران آنان بودند. (7)
عاصم بن عبدالله اَزْدى، 19. عَياش بن خازم هَمْدانى ثورى، 20. اَحْمر بن هَديج هَمْدانى فاسيشى: سه تن از سران ياران مختار كه به عنوان حافظان قرآن معرفى شدهاند. (1)
يزيد (زيد) بن اَنَس اَسَدى، 22. اَحْمر بن شُمَيط اَحْمسى، 23. عبدالله بن كامل، 24. مالك بن عَوْف نهدى، 25. سايب بن مالك اشعرى: پنج تن از سران سپاه مختار كه شعبى آنها را سروران قاريان و بزرگان شهر معرفى كرده است. (2)
عَبْد الاَعْلى بن يزيد كَلْبى: او از اصحاب پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و از شيعيان مخلص بود كه بعد از شكست نهضت حضرت مسلم، به دست عبيدالله به شهادت رسيد. (3)
هانى بن عُرْوَة مرادى مِذْحَجى: او نيز از اصحاب پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و از قاريان
قرآن بود كه به جرم پناه دادن به حضرت مسلم و مقاومت در برابر عبيدالله بن زياد به دست او به شهادت رسيد. (4)
حُجر بن عدى كندى: او نيز به عنوان قارى معرفى شده است. (5)
رَفاعة بن شَدّاد بَجَلى: يكى از سران سپاه توابين كه به عنوان سرور قاريان شهر كوفه معرفى شده است. (6)
عَلْقَمه، 31. اَسْوَء، 32. مسروق، 33. عُبَيْدَة بن شَرَحْبيل، 34. حارث بن قيس، 35. رَبيع بن خِيثَم، 36. عَمرو بن ميمون، 37. عبيدالله بن فُضَيْله، 38. ابوزَرْعة بن عمرو، 39. سعيد بن جُبير، 40. شَعْبى، 41. نَخَعى: اين افراد، قرآن را از اصحاب پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) در كوفه فرا گرفتند (7)، ازاينرو به عنوان تابعين كوفه معرفى شدند.
همچنين تنى چند از اصحاب امام حسين (عليه السلام) و شهداى كربلا به عنوان قارى معرفى شدهاند كه اسامى آنان در ادامه آورده مىشود.
بُرَير بن خُضَير هَمْدانى مشرفى: او از طايفه «بنىمشرق» از قبيله «همدان» بود و از اصحاب حضرت على (عليه السلام) به شمار مىرفت. در كوفه از او با عنوان شيخالقراء، و سيد القراء ياد شده است. (2)
يزيد بن حَصين قارى: از او در زيارت شهداى كربلا به عنوان قارى ياد شده است. (3)
حَنْظَلَة بن اَسْعَد شَبامى: حنظله از «بنىشبام» (طايفهاى از همدان) بود. وى فردى فصيح و قارى معرفى شده است. (4)
واضح تركى: او غلام آزاد شده حرث مِذْحجى بود. از او با صفات شجاع و قارى ياد شده است. (5)
كَنانة بن عتيق تَغلبى: از او به عنوان پهلوان و عابد و قارى ياد شده است. (6)
نافع بن هلال بن نافع جَمَلى مِذْحَجى: او از اصحاب پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و از حاملان حديث و قاريان قرآن بود كه در جنگهاى حضرت على (عليه السلام) همراه او شركت داشت. (7)
حبيب بن مظاهر اَسدى: او از اصحاب پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و حضرت على (عليه السلام) بود. در بعضى نوشتهها از او به عنوان قارى ياد شده است. (8)
موسيقى غنايى در دوران جاهليت و در نيمه اول قرن اول هجرت براى عربها ناشناخته بود. (1)به نظر مىرسد در دهه اول نيمه دوم قرن اوله. ق به وسيله سائب خاثر ايرانى، غلام عبدالله بن جعفر در مدينه رواج يافت. (2)از آنجا كه عبدالله بن جعفر ملاقاتى با معاويه داشته و سائب خاثر را به او معرفى كرده است، مىتوان رواج اين امر را در زمان حكومت معاويه، يعنى قبل از سال 60ه. ق دانست. البته در اين زمان اثرى از رواج اين نوع موسيقى در كوفه مشاهده نمىشود، بلكه مبدأ
آن مدينه بوده است. سائب خاثر در واقعه حره در سال 63ه. ق به دست سپاهيان يزيد كشته شد. (3)
چندى بعد طوَيس نيز در مدينه رواج بيشترى به اين امر داد. (4)اما در مكه گفته شده است كه موسيقى از زمان حكومت ابنزبير در اين شهر به وسيله يك ايرانى آغاز شد. (5)اما در شام، يزيد مغنيانى به دور خود جمع كرده بود. از اينجا مىتوان رواج موسيقى غنايى را در شام كه احتمالاً متأثر از روم بود، اثبات كرد. (6)
البته اين بدان معنا نيست كه آلات موسيقى براى مردم ناشناخته بود، بلكه مردم آنها را در سرتاسر مملكت اسلامى مىشناخته و احياناً استفادههايى مىكردند. در جريان كوچ اجبارى قبيله يهودى بنىنضير از مدينه در سال چهارم هجرت چنين آمده است كه آنها در حالىكه دف (دايره زنگى) مىزدند و در مزمار (نوعى بوق بانى) مىدميدند و كنيزكان آنان آوازهخوانى مىنمودند، اين شهر را ترك مىكردند. (7)
همچنين پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) در حديث مناهى (نهىها) از استعمال آلات موسيقى، همانند كُوبَه (طبل) ، عَرْطَبه (طنبور) و عود (تار) نهى كرده است. اين نهى، بر شناخته شده بودن اين آلات و استعمال آن نزد عرب دلالت مىكند. (1)همچنين نهى از استعمال كوبه و عرطبه از زبان حضرت على (عليه السلام) وارد شده است. (2)اين نهى، شايد بر رواج و استعمال آنها نزد كوفيان دلالت كند.
در قضاوتهاى شريح چنين آمده است كه او در مورد شخصى كه بربط (نوعى تار) شخص ديگرى را شكسته بود، حكم به تاوان نكرد. (3)اين داستان بر استعمال
بربط از سوى كوفيان در زمان مورد بحث، دلالت مىكند. در جريان شهادت حضرت على (عليه السلام) نيز نقل شده است كه كنيزكان قطامه (زنى كه مشوق ابنملجم بود) براى ابنملجم با تار و مزمار و دايره زنگى و مِعْزَف (نوعى ساز) مىزدند و مىرقصيدند. (4)اين گزارش بر فرض صحت، بر استعمال اين آلات نزد بعضى از كوفيان دلالت مىكند.
نكته قابل تذكر در پايان اين بحث آن است كه در ميان اعراب جاهلى و نيز پس از اسلام، نوعى آوازخوانى بدون آلات موسيقى رايج بود كه آن را براى تأثيرگذارى بر سرعت سير شتران مىخواندند و به آن (حدى) مىگفتند. اين نوع آوازهخوانى از سوى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) تأييد شد، چنانكه گفته شده است كه آن حضرت هنگام بازگشت از حجة الوداع، دو حادى (حدىخوان) داشت، يكى براء بن مالك كه براى مردان مىخواند و ديگرى انجشه اسود كه براى زنان مىخواند. (5)بنابراين مىتوان رواج اين نوع آوازهخوانى مشروع را در دوران مورد بحث، احتمال داد.
به علت وجود نصارا در كوفه و ديرهاى اطراف آن، انواع شراب در اين شهر توليد مىشد كه در فصل اول هنگام ذكر ديرها از بعضى از آنها، مثل محله زاره نام برده شد كه محلى براى عياشى و مىخوارگى جوانان كوفه بود و حضرت على (عليه السلام) آن را سوزاند. (1)
به نظر مىرسد مىخوارگى در كوفه از زمان خلافت عثمان رواج عمومى يافته بود. در اين زمان در سال 30ه. ق وليد بن عقبه، فرماندار منصوب از سوى عثمان،
همراه ابوزبيد طائى، شاعر معروف، مجالس شرابخوارى تشكيل مىداد. (2)وليد روزى نماز صبح را براى مردم كوفه از فرط مستى چهار ركعت خواند و در محراب مسجد، شراب استفراغ كرد و در نماز براى مردم اشعارى عاشقانه خواند. (3)همين امر به عزل او و حدّ خوردنش در مدينه منجر شد و حضرت على (عليه السلام) بر او اجراى حدّ كرد. اما با ورود حضرت على (عليه السلام) به كوفه ايشان به منظور مبارزه با مىخوارگى، هشتاد تازيانه براى هر مىخوارهاى، اعم از مسلمان، يهودى، نصرانى و مجوسى و نيز آزاده و برده در نظر گرفت. البته آن حضرت در صورتى كه غير مسلمان آشكارا در ميان مردم (نه در خانههاى خود) مىخوارگى مىكردند حد بر آنها جارى مىكرد (4)، حتى بر نجاشى شاعر كه از ياران خود او بود و در ماه مبارك رمضان شراب خورده بود، صد ضربه تازيانه وارد كرد كه بيست ضربه آن به سبب شكستن حرمت ماه مبارك بود. (5)ايشان چنان با شدت عمل در اين مورد برخورد كرد كه حد قتل و كشتن را براى كسى كه در مرتبه سوم اقدام به شرابخوارى مىكرد، واجب نمود. (6)
گفتنى است در آن زمان نوعى شراب رايج بود كه از خرما گرفته مىشد و به آن نبيذ مىگفتند. تصور مردم در آن زمان چنان بود كه اين شراب حلال است، اما حضرت على (عليه السلام) آن را حرام دانسته و بر نوشنده آن همچون نوشنده شراب انگور حد جارى مىكرد. (1)
اما با روى كار آمدن امويان مصرف شراب آنقدر رايج شد كه صناعتى به نام «صناعة النبيذ» - همانگونه كه در بخش صناعات از آن ياد شد - پديد آمد. (2)
با ظهور اسلام كتابت رشد چشمگيرى يافت و تعداد كاتبان و كسانى كه قدرت خواندن و نوشتن داشتند، روز افزون شد. پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) با دستوراتى، همچون «قَيِّدُوا الْعِلْمَ بِالْكِتاب» (3)«علم را به وسيله نوشتن در بند نماييد» . به فراگيرى نوشتن و استفاده از آن تشويق كرد و عوامل تسريع رشد كتابت را فراهم آورد. در ميان كلمات پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و حضرت على (عليه السلام) ، سفارشهايى از آن دو بزرگوار در باره چگونه نوشتن وجود دارد كه مىتوان آنها را به عنوان «آداب كتابت» تلقى كرد. بعضى از اين دستورات عبارتاند از:
يك - پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) خطاب به بعضى از نويسندگان خود در باره نگارش «بسمله» چنين فرمود:
در دوات، ليقه بگذار و قلم را كج نگهدار و باء «بسم الله» را كشيده و بلند بنگار و دندانههاى «سين» را مشخص بنويس و «ميم» را كور و تو پُر ننگار، و «الله» را نيكو و زيبا بنگار و «رحمن» را كشيده و «رحيم» را خوش بنگار. (پس از فراغت از
نگارش) قلم را روى گوش چپ خود قرار بده؛ زيرا اين كار بهتر مىتواند تو را به قلم دسترسى داده و بدان يادآورت گردد.
از زيد بن ثابت يكى از كاتبان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) چنين نقل شده است كه آن حضرت به او فرمود: «هرگاه «بسم الله الرحمن الرحيم» را مىنگارى «سين» را واضح و روشن بنويس» . نيز از ابنعباس چنين نقل شده است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) فرمود: «دندانههاى «سين» را بلند و برافراشته ننويس، «باء» بسم الله، را به «ميم» نپيوند و بدان نكشان» .
همچنين انس از پيامبر اكرم نقل مىكند كه آن حضرت فرمود: «اگر كسى
« بسماللهالرحمن الرحيم » را مىنگارد، بايد «الرحمن » را كشيده بنويسد» . نيز از آن حضرت نقل مىكند كه: فرمود: «اگر كسى «بسم الله الرحمن الرحيم » را بنگارد و آن را به منظور تعظيم خداوند با خط خوش و زيبا بنويسد، خداى متعال او را مورد رحمت و مغفرت خويش قرار مىدهد» . (1)
دو - جابر بن عبدالله انصارى، از قول پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) چنين نقل مىكند:
آنگاه كه يكى از شما چيزى نوشته باشد، بايد بر آن خاك افشانى كند تا رطوبت مركب را بخشكاند؛ زيرا اين كار براى حفظ خط و نگاره، موفقيت آميزتر است. (2)
سه - حضرت على (عليه السلام) خطاب به كاتب خود عبيدالله بن ابىرافع چنين فرمود:
در دوات، ليقه قرار بده و زبانه قلمت را دراز گردان (تا مركب در آن روان و درست روى كاغذ آيد) و بين سطرها را گشادگير و حرفها را نزديك هم بنويس كه اين روش براى زيبايى خط بسيار شايسته است. (3)
چهار - آن حضرت خطاب به فرمانداران و ديگر عمال خود اين دستورالعمل را صادر فرمود:
قلمهاى خود را تيز نماييد و سطرهاى نوشتههايتان را نزديك هم بنگاريد و هرگاه به من نامه مىنويسيد، حرفهاى اضافى را حذف نماييد و مقاصد اصلى را بنويسيد و از زيادهنويسى بپرهيزيد؛ زيرا اموال مسلمانان تاب تحمل ضرر رساندن را ندارد. (1)
مردم عرب چه هنگام نزول قرآن و چه بعد از نزول قرآن براى نوشتن قرآن و نيز
علوم ديگر از وسايل و مواد مختلفى استفاده مىكردند كه به بعضى از آنها اشاره مىشود:
يك - شاخههاى پهن و محكم و بىبرگ درخت خرما (عُسُب: جمع عسيب) : زيدبن ثابت يكى از كاتبان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و از كسانى كه به فرمان عثمان قرآن را جمعآورى كرد، مىگويد: «من قرآن را از شاخه بنهاى خرما (كه پهن و بىبرگ بود) جستوجو مىكردم» .
دو - شاخههاى خرما (جَرائد النَخْل) .
سه - سنگ سفيد نازك (لِخاف) .
چهار - تكّه پوست يا كاغذ (رِقاع: جمع رُقْعه) : زيد بن ثابت مىگويد: «خدمت پيامبر (صلى الله عليه و آله) بوديم و قرآن را از قطعههاى كاغذ (يا پوست) گرد مىآورديم» .
پنج - جهاز شتر (چوپهايى كه بر كوهان شتر مىگذارند) (اَقْتاب) : اين مورد نيز از زبان زيد بن ثابت نقل شده است.
شش - تكههاى چرم (قِطَع الاَديم) : اين تركيب نيز در عبارت زيد بن ثابت بهكار رفته است.
هفت - پارچه ابريشمى (حرير) : پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) قبل از رحلت خطاب به حضرت على (عليه السلام) فرمود: «اى على، همانا قرآن پشت بستر من در ميان صحيفهها و حرير و كاغذهاست» .
1) بحارالانوار، ج 76، ص 44.
هشت - برگها و ورقهايى كه بر آن نوشته مىشود (صُحُف جمع صحيفه) : اين كلمه در روايت پيشين نيز آمده است.
نه - استخوانهاى صاف دنده، مخصوصاً استخوانهاى دنده شتر كه درشت و پهن است (اَضْلاع: جمع ضلع) : اين كلمه در عبارت زيد بن ثابت نيز بهكار رفته است.
ده - كاغذ (قِرْطاس) : كاغذ در آن زمان وجود داشته، اما به علت وارداتى بودن و قيمت گران آن كمتر مورد استفاده قرار مىگرفته است. در سوره انعام آيه 7،
كلمه قرطاس و در آيه 91 جمع آن، يعنى قراطيس بهكار رفته است.
يازده - پوست سفيد رنگ (قضيم \قَضْم) : از اين پوست كه گاهى جزء وسايل زينتى زنان بود، در نوشتن نامههاى مهم يا عهدنامهها و پيماننامهها استفاده شد.
دوازده - استخوان شاخهها (اَكْتاف: جمع كتف) : از استخوانهاى شانه گوسفند، گاو و شتر براى نوشتن استفاده مىشد. حضرت على (عليه السلام) مىفرمايد: «همانا قرآنم در شاخهها و بُن خرما و استخوان شانههاى شتران بود» .
سيزده - بيخ شاخه خرما كه پس از بريدن بر درخت بماند (كَرانيف: جمع كرنافه) : كرانيف، اصل شاخه خرماست كه درشت و پهن است و هرگاه خشك شود، مانند استخوان شانه شتر گردد. در روايتى چنين آمده است كه هنگام رحلت پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) ، قرآن در بيخ شاخه نخل و شاخه بُنها جاى داشت.
چهارده - صفحه پهن از چوب يا هر چه بر آن نويسند (لَوْح) : در روايتى چنين آمده است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) فرمود: «زيد بن ثابت را بگوييد بيايد لوح و دوات و كتف همراه بياورد» .
پانزده - خامه تراشيده شده (قلم) .
شانزده - مركبدان (دواة \دوات) . (1)
1) اين مطالب را تماماً از مقاله «نوشتافزار قرآن» ، هادى قابل، مندرج در مجله بينات، ش 9 (صص87-98) برگرفتيم.
ابننديم در فهرست خود در باره وسايل نوشتن چنين مىگويد:
فارسيان بر پوست گاوميش، گاو و گوسفند، و عرب بر استخوان كتف شتر و لخاف (سنگ پهن سپيدى است) و شاخه درخت خرما كه برگهاى آن را كنده باشند، مىنويسند. اما كاغذ خراسانى از كتان به دست مىآيد و گويند اين كار در زمان بنىاميه و به قولى بنىعباس رواج يافت. كتابها نيز بر پوست نوشته مىشد و چون پوست را با آهك دباغى مىكردند، خشكى زيادى پيدا مىكرد و بعد دباغى كوفى معمول شد كه پوست با خرما دباغى مىشد و نرم
مىماند. (1)
جرجى زيدان در باره ادوات نوشتن در قرن اول مىگويد كه تا اواخر دولت بنىاميه روى پوستهاى نازك و ديگر پوستها نوشته مىشد و دفاتر حكومتى عبارت از پوستهاى به هم پيچيده شده بود. (2)
وى در جاى ديگر مىنويسد:
قلم را از (نى) مىساختند و مداد را از زغال ساييده شده به دست مىآوردند يا آن را از خاكه زغال كه در مايعى لزج همانند صمغ و شيره درختان قرار مىدادند، تهيه مىكردند. همچنين عربها بر بعضى از پارچهها مىنوشتند، مانند پارچهاى مصرى كه به آن «قَباطى» مىگفتند كه معلقات سَبْع قبل از اسلام بر همين پارچه نوشته شده بود و آن را بر كعبه آويخته بودند. وقتى هيچكدام از اينها در دسترس نبود، ناگزير بر چيزهايى همانند چوب، استخوان، قطعههاى سفال و سنگ مىنگاشتند. اما هنگامى كه مصر فتح شد از بَرَدى (پاپيروس مصرى، گياهى كه در آب رويد و از آن كاغذ سازند) ، بسيار استفاده كردند، چنانكه اموىها بيشتر مكاتبات و نامههاى خود را روى قباطى يا بردى مىنگاشتند. (3)
خط كوفى به خط زاويهدار و مسطحى مىگويند كه زاويههاى آن مايل به تربيع (چهار گوش) و مسطحات آن، زواياى مستقيم دارد. اين خط، دهها سال خط غالب عرب به شمار مىرفت و قرآنها و نامهها با آن نوشته مىشد و همچنين روى سكههاى درهم و دينار ضرب مىشد. (1)در باره ريشه اين خط دو نظر عمده وجود دارد:
طبق نظر اول، جدّ اولى اين خط همان خط فينيقى است كه پس از چندى خط مُسْنَد از آن انشعاب يافت و چون اسناد آن به حضرت هود پيامبر (عليه السلام) مىرسيد، به آن مسند مىگفتند. پس از چندى اين خط از يمن به حيره و سپس به حجاز منتقل شد و از آنجا به كوفه آمد و به خط كوفى شهرت يافت. جدول اين انشعاب از قرار زير است (2): (جدولهاى 3- 6)
<نمايش تصوير طبق اين نظر، اهل خط با ايجاد اصلاحات و تغييراتى در خط مسند صفوى و نبطى، خطى جديد به دست آوردند كه به آن خط جَزْم (در اينجا به معناى قطع
است) مىگفتند؛ زيرا نسبت خود را از خط مسند قطع كرده بود و به صورت خطى جديد در آمده بود. (1)(جدول شماره 3) پس خط جزم همان پدر خط حيرى و انبارى است كه خود پدربزرگ خط كوفى به حساب مىآيد.
بعد از آن با اصلاحات ديگرى از قبيل وصل و فصل و مقايسه با حروف سريانى تغيير و تحول ديگرى در خط پديد آمد كه خط حيرى و انبارى ناميده شد؛
زيرا جايگاه اصلى آن در شهر حيره و انبار بود. با رفتن اين خط به مكه و مدينه (پيش از اسلام) به خط حجازى معروف شد كه به دو صورت مبسوط و مستدير از آن استفاده مىكردند. (نقشه شماره 22)
پس از بناى شهر كوفه، خط كوفه و خطّ مبسوط در اين شهر تكامل يافت و به مرتبه بلندى از زيبايى رسيد و شايسته نوشتن قرآنها گرديد كه از آن با خط كوفى ياد مىكنند. (جدول 5 الفباى خط كوفى) اما خط ديگر، يعنى مستدير در همين زمان براى نوشتن نامهها و مكاتبات رسمى و غير رسمى از آن استفاده شد. البته در آغاز، اين خط در مقابل خطوط معروف آن زمان، مانند سريانى، عبرى و خطوط ايرانى و رومى اهميت چندانى نداشت، اما به تدريج رشد كرد و هنگامى كه حضرت على (عليه السلام) كوفه را مقر خلافت خود قرار داد، اين خط به اوج رشد خود نزديكتر شد و از حجازى فاصله پيدا كرد و در نيمه اول قرن اول هجرى به آخرين صورت مستقل و مشخص خود رسيد، بهگونهاى كه قرآن، حديث و كتابهاى علمى با خط كوفى نگارش مىشد. اين در حالى بود كه خط حجازى تقريباً به همان صورت ابتدايى خود باقى ماند. (2)
اما نظر دوم، اين خط را برگرفته از خط سريانى مىداند؛ بدين ترتيب كه سريانىهاى ساكن در عراق و به خصوص شهر حيره قبل از اسلام، خطوط مختلفى داشتند كه از آن جمله مىتوان خط سَطْرَنْجيلى را نام برد (جدول شماره 4) كه
سريانىهاى مسيحى براى نوشتن كتابهاى مقدس و مذهبى خود از اين خط استفاده مىكردند. قبل از اسلام يكى از اهالى انبار، خط سطرنجيلى را فرا گرفت و سپس به مكه مهاجرت نمود و در آنجا با زنى به نام صَهْباء كه دختر حرب بن اميه و خواهر ابوسفيان بود، ازدواج كرد. عدهاى از مردم مكه، اين خط را از او فرا گرفتند و شروع به نگارش با آن نمودند. طبق اين نظر در آن زمان اعراب از دو
خط استفاده مىكردند، يكى خط نبطى كه از اهالى حَوْران، شهرى از توابع دمشق كه در حين رفت و آمد تجارشان به شام با آنها آشنا شده بودند و ديگر خط سطرنجيلى كه از حيره و انبار به مكه منتقل شده بود. آنها پس از اسلام از خط سطرنجيلى براى نگارش قرآن كريم استفاده كردند، همچنانكه قبل از آن، مسيحيان سريانى از آن براى نگارش كتابهاى مقدس خود استفاده مىكردند و از خط نبطى براى نوشتن نامهها و مكاتبات دولتى و غير دولتى استفاده مىنمودند كه بعدها خط نَسْخى از خط نبطى پديد آمد. در ايام خلفاى راشدين و نيز زمان بنىاميه خط سطرنجيلى كه با تغييراتى به خط كوفى تغيير نام داده بود، براى نگارش قرآن بهكار گرفته شد و به اوج شهرت خود رسيد.
اين دسته براى ادعاى خود دلايلى اقامه كردهاند، از جمله اينكه اولاً: شكل حروف در اين دو بسيار به هم شبيه است، ثانياً: به عنوان مثال هنگامى كه الف حرف مدّ باشد (يعنى از حروف اصلى نباشد) و در وسط كلمه واقع شود در هر دو خط حذف مىشود. براى مثال، در قرآنهاى خط كوفى الفاظ «كتاب» و «ظالمين» را به صورت «كتب» و «ظلمين» مىنگارند. (1)
بههر حال هركدام از اين دو نظر كه پذيرفته شود، واقعيت اين است كه حروف خط كوفى در آغاز بدون نقطه و بدون حركتهاى اعرابى نگاشته مىشد و به سبب آنكه حافظان و قاريان قرآن فراوان بودند و آن را سينه به سينه از پيامبر (صلى الله عليه و آله) گرفته
1) تاريخ التمدن الاسلامى، ج 3، صص 59 - 60؛ تاريخ آداب اللغة العربيه، ج 1، صص 196 - 198؛ تاريخ الكوفه، صص 214 - 220؛ تلخيص التمهيد، صص 186 - 188.
بودند، اشتباه و خطا كمتر در آن رخ مىداد. (1)اما پس از نيمه اول قرن اول كه ارتباط و استناد با فاصله شد و اعراب با اقليتهاى ديگر به شدت مختلط شده بودند، كمكم خطا و اشتباه در قرائت قرآن چهره خود را نمودار ساخت. در اين زمان زيادبن ابيه، والى عراق (50 - 53ه. ق) از ابوالأسود دُئلى خواست تا براى
جلوگيرى از وقوع اشتباه در قرائت قرآن چارهاى بينديشد. ابوالأسود پس از تفكر فراوان چارهاى انديشيد و بدين منظور كاتبى انتخاب كرد و قرائت قرآن را از ابتدا آغاز كرد و خطاب به كاتب خود گفت: «هرگاه ديدى من دهانم را گشاد كردم، نقطهاى بالاى حرف بگذار به جاى فتحه و هرگاه دهانم را به هم بستم نقطهاى در روبهروى حرف بِنِه به جاى ضمّه و چنانكه ديدى لبهاى خود را شكستم، نقطهاى پايين حرف بگذار به جاى كسره» . (2)بدين ترتيب، نگارش فتحه و ضمه و كسره به وسيله نقطهها پديد آمد كه معمولاً به رنگى غير از رنگ اصلى حروف قرآن و عمدتاً به رنگ قرمز نوشته مىشد. اصولاً اين علائم (فتحه به معناى گشودن، ضمه به معناى به هم بستن و كسره به معناى شكستن) ، نامهاى خود را از همين عبارت ابوالأسود گرفتند. (3)در آن زمان اينگونه نقطهگذارى را «شكل» ناميدند. براى مثال، آيه سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِيمٍ (يس: 58) اين چنين نگارش مىيافت: «سْلام هه قْوْلاْ م-ن رب رحيم» . (4)
چنانكه مشاهده مىشود، هنوز براى نقطه و ساكن و تشديد، چارهاى نينديشيده بودند تا اينكه در زمان فرماندارى حجاج بر عراق (75 - 86ه. ق) دو تن از شاگردان بزرگ ابوالأسود به نامهاى نصر بن عاصم (م89 يا 90ه. ق) و يحيى بن يعْمُر (م 129ه. ق) اقدام به نقطهگذارى براى حروف كوفى به شكل كنونى نمودند و براى آنكه نقطههاى حروف با نقطههاى علامت حركت اشتباه نشود، نقطههاى
حروف را به همان رنگ حروف و نقطههاى حركت را به رنگ ديگر مىنوشتند كه معمولاً رنگ قرمز بود. (1)در پايان، خليل بن احمد فراهيدى اَزْدى (م 175ه. ق) ، نحوى بزرگ و استاد سيبويه، نقطههاى علامت حركت را به علامات كنونى فتحه، ضمه و كسره تبديل كرد و نيز علامات تنوين را وضع نمود و همچنين علاماتى
براى تشديد، سكون و. . . تعيين نمود. (2)علامات او تقريباً تا هماكنون رواج دارد.
در پايان اين فصل ياد مىشود كه از مباحث مهم در تاريخ فرهنگى كوفه، بررسى جريانات فقهى و حديثى رايج در اين شهر درمقطع زمانى مورد بحث است كه چون اين مباحث در كتاب ديگر نگارنده با عنوان نقش تقيه در استنباط آمده از تكرار آنها در اينجا خوددارى مىشود. (3)
در زبان عربى و در زمان مورد بحث، به عمل خواستگارى «خطبه» گفته مىشد و به خواستگار «خاطب» و به زن يا دختر خواستگارى شده «مخطوبه» مىگفتند. (1)
بعضى از آداب و رسوم خواستگارى كه مىتوان از منابع مختلف روايى و تاريخى اسلامى به دست آورد، عبارت است از:
الف) با آنكه اسلام در مورد نگاه كردن به زنان محدوديتهايى قائل شده است، اما درباره مردى كه قصد ازدواج با زنى را دارد، بعضى از اين محدوديتها برداشته شده است؛ چنانكه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) به مغيرة بن شعبه كه از زنى خواستگارى كرده بود، چنين فرمود: «اگر او را خوب مىديدى براى دوام ازدواج شما بهتر بود» . (2)
ب) معمولاً خواستگارى از طرف مردان انجام مىگرفت و طبق گفته يكى از زنان كه خطاب به پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) سخن خود را عرض مىكرد، رسم چنان نبود كه زن به خواستگارى مرد برود. (3)حال، خواستگارى يا به وسيله داماد انجام مىپذيرفت، چنانكه حضرت على (عليه السلام) خود، فاطمه (عليها السلام) را از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) خواستگارى نمود (4)و نيز پيامبراكرم خود به خواستگارى أمسلمه رفت (5)و يا اينكه
مردان بزرگ خاندان از طرف داماد به خواستگارى مىرفتند، چنانكه ابوطالب و ديگر بزرگان قريش براى پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) به خواستگارى خديجه (عليها السلام) رفتند. (1)
ج) معمولاً خواستگار به سراغ پدر عروس مىرفت و دخترش را خواستگارى مىكرد، چنانكه خديجه (عليها السلام) را از پدرش خواستگارى كردند. (2)خود خديجه نيز خطاب به پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) عرض كرد كه خويشان خود را بفرست تا مرا از پدرم خواستگارى كنند. (3)همچنين حضرت على (عليه السلام) ، فاطمه (عليها السلام) را از پدرش، يعنى پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) خواستگارى نمود. (4)البته در مواردى كه عروس رشيده و بيوه و احياناً بدون پدر بود، خواستگارى مستقيماً از خود او صورت مىگرفت، چنانكه پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) خود، از اُمسلمه خواستگارى نمود. (5)همچنين در بعضى از موارد، افراد يك خاندان امر دختران خود را به يكى از بزرگان خاندان واگذار مىكردند و خواستگاران مجبور بودند براى گرفتن رضايت به آن بزرگ مراجعه كنند، چنانكه وقتى معاويه دختر عبدالله بن جعفر را براى يزيد پسرش خواستگارى نمود، او گفت: امر زنان ما به عهده حسن بن على (عليه السلام) است و خواستگار بايد به او مراجعه كند. (6)البته در همه اين موارد در صورت بالغ بودن عروس، مسئله را با او نيز در ميان گذارده و نظر او را نيز جويا مىشدند.
د) هرگاه مسئله خواستگارى با دختر خواستگارى شده مطرح مىشد و او سكوت مىكرد، سكوت او دليل رضايت تلقى مىشد (7)چنانكه وقتى حضرتعلى (عليه السلام) به خواستگارى حضرت فاطمه (عليها السلام) رفت، پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) فرمود: «اى على! قبل از تو مردان ديگرى نيز از او خواستگارى نمودند و من ناخشنودى فاطمه
را از چهرهاش دريافتم، تو منتظر باش تا مسئله را با او مطرح كنم» . هنگامى كه مسئله را با فاطمه (عليها السلام) مطرح كرد و او سكوت نمود و چهره خود را برنگرداند، حضرت از چهرهاش ناخشنودى او را استنباط نكرد، ازاينرو برخاست و فرمود: «الله اكبر، سكوت او اقرار و پذيرش اوست» . (1)
ازدواج در صدر اسلام و نيز در زمان مورد بحث، آداب و رسومى داشت كه در ادامه به مراحل آن پرداخته مىشود:
معمولاً تعيين مهريه پس از قبول خواستگارى و با توافق طرفين صورت مىپذيرفت. مقدار مهريه متفاوت بود و به رضايت طرفين بستگى داشت، چنانكه مقدار مهريه حضرت زهرا (عليها السلام) 400 يا 480 و يا 500 درهم بود (2)و نيز مهريه امحبيبه يكى از زنان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) 400 درهم ذكر شده است. (3)همانطور كه ازدواجهايى با مهريه نيم ميليون درهم و بيشتر صورت مىگرفت (چنانكه مُصعببن زبير مهريه همسر خود، سكينه دختر امام حسين (عليه السلام) را نيم ميليون درهم قرار داد) ، ازدواجهايى نيز با مهريه يك درهم و دو درهم انجام مىشد. (4)اما گرفتن شيربها در اسلام غير شرعى است. گرچه از بعضى نصوص تاريخى چنين برمىآيد كه برخى از مردم كوفه مقدارى از مهريه دختران خود را دريافت مىكردند، چنانكه طبق گزارشى، شريح قاضى مردى را كه ششصد درهم از مهريه دخترش برداشته بود، به زندان محكوم كرد. (5)
معمولاً مهريه زنان به آنها پرداخت مىشد، اما در مواردى كه احتياج به جهيزيه بود، اين مهريه صرف خريد جهيزيه مىشد، چنانكه در مورد ازدواج حضرتعلى (عليه السلام) و حضرت فاطمه (عليها السلام) چنين امرى صورت گرفت. (1)ليست جهيزيه حضرت فاطمه كه شايد بتوان آن را يك زندگى متوسط در زمان مورد بحث تلقى كرد، عبارت بود از:
معمولاً خطبه عروس به وسيله شخصيتى اجتماعى يا دينى خوانده مىشد. در حديثى چنين آمده است كه گروهى از حضرت على (عليه السلام) تقاضا كردند تا خطبه عروس و داماد را بخواند. (3)در بعضى موارد نيز، خود داماد خطبه را مىخواند، چنانكه پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) از حضرت على (عليه السلام) خواست كه خطبه ازدواج خود را بخواند. (4)
معمولاً خطبههاى ازدواج مشتمل بر حمد و ثناى خداوند، وصيت به تقواى الهى، شمردن ويژگىهاى ازدواج، معرفى عروس و داماد و بيان مهريه بود. در
بعضى از نوشتهها چنين آمده است كه عربها عادت داشتند هنگام قرائت خطبههاى نكاح بنشينند. (1)
فاصله مشخصى بين اين دو نبود، چنانكه در باره بعضى از ازدواجهاى پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) چنين آمده است كه فرداى عقد، زفاف برقرار شده (2)همينطور در مورد ازدواج حضرت على (عليه السلام) ، گفته شده كه فاصله بين عقد و زفاف يكماه بوده است. (3)
بهطور كلى مىتوان از روايات تاريخى، مراسم زير را به عنوان مراسم زفاف به دست آورد:
در بعضى روايات چنين وارد شده است كه «عروسهاى خود را در شب به زفاف ببريد» . (4)نيز در روايتى از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) چنين وارد شده است كه يكى از سه موردى كه شب بيدارى در آن روا و پسنديده است، شبى است كه عروس به خانه شوهر مىرود. (5)
براى مثال، پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) به زنان خود دستور داد كه فاطمه (عليها السلام) را آرايش نمايند و آنها او را آرايش كرده و با عطر، خوشبوتر نمودند. (6)
حضرت فاطمه (عليها السلام) شب عروسى، با مراسم خاصى به خانه شوهر برده شد كه به آن پرداخته خواهد شد. (1)
معمولاً هنگام بردن عروس به خانه شوهر، زنان دور عروس را گرفته و با هلهله و شادى و خواندن اشعار مناسب او را همراهى مىكردند (2)و مردان جدا از زنان در اين مراسم شركت مىنمودند. در باره عروسى حضرت فاطمه (عليها السلام) چنين آمده است كه زنان در جلوى روى او و مردانى همانند پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) ، حمزه، عقيل و. . . در حالىكه شمشيرهاى خود را برهنه كرده بودند، به دنبال عروس حركت مىكردند. (3)
در جريان عروسى فاطمه زهرا (عليها السلام) حضرت پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) به زنان مهاجر و انصار و دختران عبدالمطلب دستور داد كه ضمن حركت همراه عروس، شادى نمايند و رجز بخوانند و تكبير بگويند و خدا را حمد نمايند و آنچه باعث ناخشنودى خداوند است بر زبان نياورند. در جريان عروسى، زنانى همانند امسلمه، حفصه، عايشه و. . . به نوبت، شعرهايى با وزن رجز مىخواندند و زنان ديگر هنگام خواندن هر بيت شعر، اول آن رجز را تكرار مىكردند، سپس فاطمه (عليها السلام) را با تكبير وارد خانه نمودند. (4)در روايت ديگرى نمونهاى از شعرى كه هنگام عروسى خوانده مىشد، از زبان پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) نقل شده است. (5)
1) بحارالانوار، ج 100، ص 115.
2) بحارالانوار، ج 100، ص 115.
3) بحارالانوار، ج 100، ص 115.
4) بحارالانوار، ج 100، صص 155 - 166.
5) اين شعر چنين است: اَتَيناكُمْ اَتَيناكُمْ فَحَيونا نُحَييكُمْ لَوْلا الذَّهبَةُ الْحَمراءُ ما حَلَّتْ فَتاتُنا بِواديكُمْ آمديم نزد شما! آمديم نزد شما! پس بر ما درود بفرستيد تا ما هم بر شما درود بفرستيم. اگر طلاى سرخ [احتمالاً مهريه] نبود، دخترانمان را به محلّ زندگى شما نمىآورديم.
اما دفزدن، يعنى استفاده از دايره زنگى در روايتى از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) مجاز شمرده شده و فرق بين نكاح شرعى و زنا، دف زدن دانسته شده است (1)زيرا زنا مخفيانه انجام مىگيرد. در روايت ديگرى چنين نقل شده است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) از درِ خانه يكى از اصحاب رد مىشد كه صداى دف را شنيد و پرسيد: «اين چيست؟» عرض كردند: «فلانى عروسى كرده است» . پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) فرمود: «اينكار در باره نكاح خوب است كه آن را از زنا (سفاح) متمايز مىسازد» . سپس فرمود: «نكاح را مستند نماييد و آن را بين خود اعلان كنيد و در هنگام آن، دف بزنيد» . از اين رو، سنت بر اين امور جارى شد. (2)
اما در خصوص تكبير در حديثى ديگر در باره عروسى حضرت فاطمه زهرا (عليها السلام) چنين نقل شده است كه در شب عروسى، جبرئيل و ميكائيل و ديگر ملائكه و نيز پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) تكبير گفتند و از آن شب به بعد، تكبير گفتن در عروسهاى اسلامى وضع شد. (3)
نثار به معناى پراكندنى است و در اصطلاح پول خرد، گلولههاى شكر، بادام يا چيزهايى از اين قبيل بوده كه در شب عروسى به هوا پرتاب مىكردند و هركس هر چه به دست مىآورد، استفاده مىكرد. (4)در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) ام ايمن در حالىكه تعدادى نثار به دست آورده بود، با آن حضرت ملاقات كرد و گفت وگويى بين آن دو واقع شد. (5)
غذا دادن هنگام عروسى كه به آن «وليمه» گفته مىشود، يكى از سنّتهاى مورد تأييد اسلام مىباشد كه از صدر اسلام به آن عمل مىشده است. پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) در
مراسم عروسى حضرت زهرا (عليها السلام) به حضرت على (عليه السلام) مىفرمايد: اى على! عروسى بايد وليمه داشته باشد، حضرت نيز دست بهكار تهيه وليمه شد. (1)اما آنچه از روايات به دست مىآيد اين است كه بهتر است عروسى در شب واقع شود و وليمه در روز، هنگام ظهر داده شود. (2)اين مطلب از زبان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) نيز نقل شده است. (3)همچنين در باره تعداد روزهايى كه وليمه داده مىشود، از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) چنين نقل شده است كه روز اول، وليمه دادن حق است و روز دوم، كار نيكويى است و زيادتر از آن عملى ريايى مىباشد. (4)
در شب عروسى حضرت على (عليه السلام) وقتى همه زنان رفتند، زنى به نام اسماء ماند. پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) از او پرسيد: چرا تو نمىروى؟ كيستى؟ آن زن جواب داد: من آن كسى هستم كه دختر تو را پاسدارى مىكنم؛ زيرا دختر جوان هنگام زفاف احتياج به زنى دارد كه نزديك او باشد تا اگر حاجتى داشت يا چيزى خواست به او بدهد. پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) نيز عمل او را تأييد فرمود. (5)
در جريان عروسى حضرت فاطمه (عليها السلام) چنين نقل شده است كه مردم خطاب به پيامبر گرامى اسلام كلمات تبريك را كه در آن هنگام معمول بوده، بر زبان راندند و عرض كردند: «بالرفاء والبنين» ؛ «(ان شاءالله) با سازگارى با همديگر و با پسرانى كه متولد خواهند كرد، روزگار را به سر آورند» . البته پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) به ايشان فرمود: نه،
چنين نگوييد، بلكه بگوييد: « عَلَى الْخَيْرِ وَالبَرَكَه » (1)« (ان شاءالله) بر خير و بركت (روزگار را به سر آرند) » .
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) در شب عروسى به حضرت على (عليه السلام) در دستورالعملى كه مىتوان گفت به عنوان يك سنت اسلامى مورد عمل قرار مىگرفته، فرمود:
اى على! هنگامى كه عروس وارد خانه تو شد، درحالىكه نشسته است كفشهايش را درآور و پاهايش را شستوشو ده و آب آن را از در خانه تا آخرين حد خانهات بپاش كه اگر چنين كنى، خداوند هفتاد هزار شكل فقر را از خانه تو خارج مىكند و هفتاد هزار شكل بركت را در خانهات داخل مىكند. . .» . (2)
منظور از مراسم خاكسپارى، مراسم اسلامى، همانند غسل دادن مرده، كفن كردن او، حنوط، تشييع جنازه، نماز بر ميت و تدفين اوست. بهطور كلى مىتوان اين مراسم را از لابهلاى كتابهاى فقهى و رسالههاى عمليه به دست آورد. بنابراين در اينجا فقط به ذكر بعضى از روايات و نصوص تاريخى كه انجام اين مراسم را در زمان مورد بحث، گزارش مىكند، مىپردازيم:
ميت سه غسل داده مىشود كه اولى با آب سدر، دومى با آب كافور و سومى با آب خالص است. در روايتى چنين آمده است كه حضرت على (عليه السلام) ابتدا پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) را با سدر و سپس با آبى كه به سه مثقال كافور و يك مثقال مشك
مخلوط شده بود، غسل داد، آنگاه مشك آبى كه در آن بسته بود، طلب كرد و حضرت را با آب آن، غسل داد. (1)در روايت ديگر چنين آمده است كه اين سه غسل را در حالى انجام داد كه پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) پيراهن در بدن داشت. (2)همچنين در روايت ديگرى آمده است كه پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) به حضرت على (عليه السلام) وصيت فرمود كه او را با هفت ظرف مشك آب غسل بدهد. از اين روايت، استحباب استفاده آب بيشتر در غسل را استنباط كردهاند. (3)
البته بايد توجه داشت كه همه مسلمانان به جز شهيد بايد غسل داده شوند، چنانكه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) حنظله را كه در جنگ احد شهيد شد، غسل نداد. (4)نيز آن حضرت در مورد عمويش حمزه دستور داد كه او را با لباسهايش و بدون غسل دفن كنند. (5)همچنين حضرت على (عليه السلام) ، عمار ياسر و عتبه را كه در جنگ صفين به شهادت رسيده بودند، غسل نداد. (6)در روايتى از حضرت (عليه السلام) چنين نقل شده است كه فرمود: پوستين، كفش، كلاه، عمامه، كمربند و شلوار شهيد در صورتى كه خونآلود نشده باشد، بيرون آورده مىشود و اگر خونين باشد به حال خود گذاشته مىشود و هر چيزى كه شهيد در بر كرده باشد و گره داشته باشد گرههاى آن باز مىشود. (7)همچنين على (عليه السلام) در مورد كسى كه بناست به واسطه قصاص يا اجراى حد اعدام شود، فرمود: «زن و مردى كه بناست سنگسار شوند، خود غسل مىكنند و حنوط مىنمايند و خود كفن خود را مىپوشند و آنگاه سنگسار مىشوند» . (8)
در روايت چنين آمده است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) را در سه لباس، كفن كردند كه يكى از آنها برد قرمز رنگ و دولباس ديگر، سفيد صحارى بود. (1)نيز در روايتى چنين آمده كه سنت پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) آن است كه ميت با عمامه دفن شود كه البته عمامه جزء آن سه لباس نمىباشد. (2)
اما در باره رنگ كفن، در دو حديث از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) چنين نقل شده است كه آن حضرت فرمود: «مردگانتان را در پارچه سفيد رنگ كفن كنيد» . (3)
حنوط عبارت است از گياه خوشبويى كه به مرده مىزنند تا از هم متلاشى نشود و بر بوى خوش باقى باشد. (4)كيفيت آن چنان است كه آن را در حالىكه پودر شده است به تمام بدن مرده مىمالند. (5)در بعضى روايات چنين آمده است كه آن را به محلهاى سجده، مفاصل، سر و ريش و سينه مرده مىمالند. (6)البته در گوش ميت نمىمالند. (7)اما در باره نوع گياه، از حضرت على (عليه السلام) چنين نقل شده كه فرمود: «به جز كافور به مردگان خود نماليد» . (8)در روايات فراوانى از كافور به عنوان حنوط پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) ، حضرت على (عليه السلام) و حضرت فاطمه (عليها السلام) سخن به ميان آمده است. (9)
نماز بر ميت در حقيقت نوعى دعاست. در روايتى امام صادق (عليه السلام) كيفيت نماز خواندن حضرت پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) بر ميت را چنين نقل مىكند:
1) وسائل الشيعه، ج 1، ص 726. خصوصيات و ويژگىهاى اين لباسها در بخش لباس خواهد آمد.
2) وسائل الشيعه، ج 1، ص 1.
3) وسائل الشيعه، ج 1، ص 750.
4) لسان العرب، ج 3، ص 360؛ فرهنگ فارسى معين، ج 1، ص 1376.
5) وسائل الشيعه، ج 2، ص 744.
6) وسائل الشيعه، ج 2، ص 743.
7) وسائل الشيعه، ج 2، ص 747.
8) وسائل الشيعه، ج 2، ص 734.
9) وسائل الشيعه، ج 2، ص 730.
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) هرگاه بر مردهاى نماز مىخواند، ابتدا تكبير مىگفت و سپس شهادت به وحدانيت خداوند و شهادت به رسالت خود مىداد. سپس براى بار دوم، تكبير مىگفت و آنگاه درود بر پيامبران مىفرستاد و براى آنها دعا مىكرد، سپس براى بار سوم، تكبير مىگفت و براى مؤمنان دعا و براى آنان و نيز براى زنان مؤمن استغفار مىكرد، بعد سپس براى بار چهارم، تكبير مىگفت و براى مرده دعا مىنمود و آنگاه تكبير پنجم را مىگفت و نماز را به پايان مىرساند. (1)
در بعضى روايات چنين آمده است كه هرگاه پيامبر گرامى اسلام بر منافقان نماز مىخواند، نماز را با چهار تكبير به پايان مىرساند و ديگر براى ميت دعا نمىكرد. (2)
در روايتى چنين آمده است كه حضرت على (عليه السلام) نماز ميت را براى سهل بن حنيف با 25 تكبير برگزار كرد. (3)در روايت ديگر اين چنين توجيه شده كه آن حضرت در حقيقت پنج نماز بر سهل خواند؛ زيرا هر بار مردمى كه در نماز حاضر نبودند از آن حضرت تقاضا مىكردند كه بار ديگر نماز را بخواند. (4)شايد بتوان روايتى را كه در آن آمده است پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) نمازى با هفتاد تكبير بر حمزه خواند (5)نيز به همين منوال توجيه كرد.
از بعضى روايات چنين بر مىآيد كه زنان نيز در نماز ميت شركت مىكردند، براى مثال، پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) در روايتى فرمود: «بافضيلتترين صفها در نماز ميت -برخلاف نمازهاى يوميه - صفهاى آخر است تا زنها از ديدگان افرادى كه در جلو جنازه ايستادهاند محفوظ بمانند» . (6)در بعضى روايات چنين آمده است كه حضرت فاطمه (عليها السلام) در نماز ميت خواهرش زينب كه همسر عثمان بود، حاضر شد. (7)
در مورد زمان حركت امام بعد از نماز چنين آمده است كه حضرت على (عليه السلام) تا جنازه را سر دست مردم نمىديد، از مصلاى خود حركت نمىكرد. (1)
پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله) ثواب فوقالعاده زيادى براى تشييع جنازه بيان فرموده است. (2)همچنين آن حضرت فرموده است كه هنگام تشييع، پشت جنازه حركت نماييد نه اينكه مانند اهل كتاب در جلوى جنازه راه برويد. (3)نيز فرموده است كه دنبال جنازه، سواره حركت نكنيد. (4)
اما در خصوص كيفيت تابوت از بعضى روايات چنين بر مىآيد كه مردگان را به وسيله تختى شبيه برانكارد حمل مىنمودند و اگر مرده زن بود، روى او پارچهاى مىانداختند. اولين بار اسماء بنت عميس تابوتى به شكل نيم دايره كه به وسيله چوبهاى تر و با پارچه و لباس پوشيده شده بود براى حضرت فاطمه (عليها السلام) تهيه نمود. (5)
مسائلى كه در مورد تدفين مىتوان از روايات و نصوص تاريخى استخراج كرد، عبارت است از:
يك - چنانكه در بخش اول در بحث جبّانات يادآور شديم، مردم در ابتدا مردگان خود را در منازل، حريم منازل و جبانات دفن مىنمودند. هنگامى كه در سال 32ه. ق خبّاب بن ارت وفات يافت، وصيت كرده بود كه او را در ظهر كوفه (سمت غرب كوفه) دفن كنند، از آن به بعد مردگان بيشترى در آن محل دفن شد. (6)
دو - يكى از آداب تدفين آن است كه قبل از قرار دادن ميت در قبر، دو شاخه تر درخت به اندازه نيم متر (يك ذراع) بين مچ دستان تا ترقوه ميت قرار داده شود. اولين بار پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) دستور آن را براى يكى از انصار صادر كرد. (1)
سه - عمق و ارتفاع قبر نبايد زياد باشد. پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) مردم را از كندن قبر بيش از سه ذراع (حدود 5/1 متر) باز داشت. (2)
چهار - يكى از آداب كندن قبر آن است كه در ته آن به اندازه طول بدن ميت مقدارى شكاف ايجاد نمايند و ميت را در آن جاى دهند كه به اين شكاف اصطلاحاً «لحد» مىگويند. در روايات آمده است كه براى قبر پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) لحد ايجاد كردند. (3)
پنج - در روايات چنين وارد شده است كه سنت پيامبر گرامى اسلام آن است كه شخصى كه ميت را در قبر مىگذارد، بايد دگمههاى خود را بگشايد و كلاه و عمامه بر سر نداشته و كفش نپوشيده باشد و نيز لباس طيلسان در بر نكرده باشد. (4)
شش - پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) مردم را از پر كردن قبر با خاكى غير از خاك خود قبر، نهى فرمودند. (5)
هفت - در روايات ارتفاع قبر از سطح زمين نيز مشخص شده است. در روايتى چنين آمده است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) به حضرت على (عليه السلام) دستور داد كه ارتفاع قبرش را از زمين به اندازه چهار انگشت قرار دهد. (6)در روايت ديگرى چنين آمده است كه ارتفاع قبر پيامبر گرامى اسلام از زمين به اندازه يك وجب بود. (7)
هشت - در خصوص چگونگى پوشاندن قبر، در بعضى روايات چنين آمده است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) قبر سعد بن معاذ را با خشت و سنگ بنا كرد و بين آنها را
ملات گل قرار داد. (1)و در بعضى ديگر از روايات نيز چنين آمده است كه قبر پيامبر گرامى اسلام را با خشت بنا كردند. (2)در روايتى چنين آمده است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) از گچكارى قبرها نهى نمود. (3)
اما مردم كوفه قبرهاى مردگان خود را با آجر، خشت و سنگ بنا مىنمودند و احياناً روى آنها كتيبههايى مىنوشتند و عبارتهايى كه بر توبه و استغفار دلالت مىكرد، روى آنها به چشم مىخورد. در بعضى موارد نيز اسم مرده، اسم پدرش و تاريخ وفاتش را روى قبر مىنگاشتند، چنانكه روى قبرى مربوط به سال 31ه. ق است نيز اين عبارت نگاشته شده است:
بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحيم هذَا الْقَبْرُ لِعَبْدِ الرَّحْمنِ بنِ خَيْرِ الحِجْري، اَللّهُمَّ اغْفِرْ لَهُ وَ اَدْخِلْهُ في رَحْمَةٍ مِنْكَ وَ آتِنا مَعَهُ. إسْتَغْفِرْ لَهُ إذا قَرَأتَ هذَا الْكِتابَ: وَ قُلْ آمينَ. هذَا الكِتابُ في جُمادَى الآخِرَة مِنْ سِنَةِ اِحْدى وَثَلثينَ. (4)
نُه - آب پاشيدن يكى ديگر از آداب اسلامى است كه از زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) معمول شده بود و به اين عمل اصطلاحاً «رَشّ» مىگفتند. (5)سنت در اين مورد چنان است كه انسان رو به قبله بايستد و از طرف سر مرده شروع كرده تا به طرف پاى او برسد، سپس دور زده و به طرف ديگر بريزد وآنگاه وسط قبر را آب پاشى كند. (6)
بعد از تدفين نيز آداب و رسومى برقرار بود كه بعضى از آنها عبارت است از:
يك - تسليت به بستگان مرده: در روايات بر تسليت گفتن به مصيبتزدگان و
نزديكان مرده، بسيار تأكيد شده است. بعضى از اين روايات از زبان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و حضرت على (عليه السلام) نقل شده است. (1)
دو - نوحهسرايى بر مرده: در روايت چنين آمده است كه حضرت فاطمه (عليها السلام) بر پدرش نوحهسرايى كرد و نيز پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) خود دستور به نوحه سرايى بر حمزه عمويش داد. (2)البته هنگام نوحهسرايى، از گفتن سخنان دلالتكننده بر ناشكرى و نيز كندن صورت، پريشان كردن مو و. . . نهى شده است.
سه - تهيه غذا براى مصيبت زدگان: در روايت چنين آمده است كه وقتى جعفر بن ابىطالب (عليه السلام) در جنگ موته به شهادت رسيد، پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) به حضرت فاطمه (عليها السلام) دستور داد كه به مدت سه شبانه روز براى اسماء، همسر جعفر غذا تهيه كند. (3)از آن پس اين عمل، يعنى تهيه سه روز غذا براى خانواده ميت، به صورت سنتى اسلامى درآمد. (4)البته در آن هنگام جعفر در مدينه دفن نشده بود. در روايتى ديگر چنين آمده است كه خوردن غذا نزد اهل مصيبت و از غذاى آنان، از اعمالى بود كه در جاهليت انجام مىشد. البته سنت پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) بر خلاف آن مىباشد. (5)
چهار - زيارت قبور: در باره زيارت مردگان نيز در روايات توصيه و سفارش شده است. حضرت على (عليه السلام) در روايتى چنين مىفرمايد:
مردگان خود را زيارت كنيد كه آنها با زيارت كردن شما خوشحال مىشوند. و هرگاه شخصى از شما حاجتى داشت، آن را نزد قبر پدر و مادرش از خداوند بطلبد. (6)
معمولاً اعلان جنگ به وسيله منادى كه در شهر گردش مىكرد و با صداى بلند با كلماتى كه بر جنگ و اعلان آن دلالت مىكرد، مردم را به حضور در جنگ دعوت مىنمود. كلماتى، همانند «النَفيرَ، النَفيرَ» (1)«كوچ كنيد، كوچ كنيد» كه به صراحت آمادگى مردم را طلب مىكرد.
در جريان جنگ صفين چنين وارد شده است كه حضرت على (عليه السلام) قبل از شروع جنگ از حارث اَعْوَر خواست تا اينچنين در كوفه ندا دهد: «اى مردم كوفه! از شهر خارج شده و به اردوگاه خود در نخيله برويد» . (2)
براى اعلام عقبنشينى نيز منادى از الفاظى، همانند «الرَّجْعَةَ الرَّجْعَةَ» ؛ «عقبنشينى كنيد، عقبنشينى كنيد» استفاده مىكرد. (3)همچنين از الفاظ «السَّلاحَ السَّلاحَ» براى آماده شدن افراد براى جنگ در معركه، «اَلْخَيْلَ اَلْخَيْلَ» براى آماده شدن سواركاران براى حمله و «الارضَ الارضَ» براى متفرق شدن سربازان در دشت استفاده مىشد. (4)
از زمان جاهليت و در صدر اسلام و در زمان مورد بحث، هنوز سپاه منظمى با نيروهاى ثابت تشكيل نشده بود، ازاينرو هنگام جنگ، همه مردان بالغ و عاقل موظف به شركت در جنگ بودند، به خصوص هنگامى كه نظام عطاء برقرار شد، زيرا پرداخت عطاء تعهداتى براى مردم ايجاد مىكرد كه يكى از آنها شركت در
جنگ، هنگام اعلام نياز حكومت بود و اگر كسى از فرمان حكومت در مورد رفتن به جنگ خوددارى مىكرد، به او «مُلْحَق» مىگفتند و عطاى او قطع مىشد. (1)براى مثال، عبيدالله با تهديد مردم به قطع عطاء توانست لشكر بزرگى براى مقابله با امام حسين (عليه السلام) فراهم آورد. (2)
نكته قابل توجه اينكه هر سرباز وظيفه داشت مركب، سلاح و غذاى خود را در جنگ تأمين كند. (3)نكته ديگر اينكه در بعضى موارد شخصى كه طبق قواعد عمومى عطاء، موظف به شركت در جهاد بود، مىتوانست با استخدام فردى به جاى خود و تأمين غذا، سلاح و مركب او و نيز تعيين مزدى براى او، از خود رفع تكليف نمايد. طبق نقل برخى منابع، حضرت على (عليه السلام) در مواردى چنين اجازهاى صادر فرمودند. (4)البته اين عمل در مورد افراد عادى صورت مىگرفت نه كسانىكه داراى ويژگىهايى بودند و در جنگ، كارآيى فراوان داشتند.
منظور از نظام جمع، منظم ساختن صفوف سربازان براى آمادگى بيشتر جهت شروع جنگ يا سانديدن فرمانده مىباشد. در بعضى از روايات تاريخى چنين آمده است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) از صفوف جنگجويان در جنگ بدر، «سان» مىديد. هيمنطور نقل شده است كه حضرت على (عليه السلام) افراد را همانند درختان در جاى خود مىگمارد و پيامبر اكرم احياناً به وسيله عصايش آنها را منظم مىساخت. (5)
براى روشنتر شدن كيفيت منظم ساختن صفوف در جنگ، بايد با آرايشهاى مختلف جنگى آشنايى داشته باشيم، ازاينرو بحث بيشتر را در اينباره به بحث آرايشهاى نظامى واگذار نموده و در اينجا تنها به ذكر
نمونههايى از دستورالعملهاى حضرت على (عليه السلام) در مورد كيفيت منظم نمودن صفها مىپردازيم:
يك - حضرت على (عليه السلام) خطاب به سپاه خود در جنگ صفين چنين فرمود:
صفوف خود را همانند بنيانى محكم استوار و منظم كنيد، پس زرهداران را در جلو و بىزرهها را در عقب قرار دهيد. دندانها را برهم فشار دهيد كه اينكار (كه نتيجهاش استقامت بيشتر است) شمشيرها را از سرها بيشتر دور مىكند. در اطراف نيزهها پيچ و خم داشته باشيد (در موقع فرود آوردن نيزه بر دشمن يا هنگامى كه دشمن بر شما نيزه وارد مىكند، خود را كوتاه و بلند يا دور و نزديك نماييد) ؛ زيرا اين كار براى نيزه زدن مؤثرتر است. چشمها را پايين اندازيد؛ زيرا باعث قوت قلب و آرامى دلها خواهد شد. صداها را (هنگامى كه جنگ سكوت نموده) خاموش كنيد؛ زيرا اينكار ترس را زودتر دور مىكند. (1)
دو - در روايتى ديگر حضرت على (عليه السلام) سفارشهايى، همچون لزوم آمادگى هر چه بيشتر براى مبارزه، جولان دادن و. . . نيز فراوان به ياد خدا بودن مىنمايد و از آنها مىخواهد كه در جنگ از همديگر حمايت كنند، اما هنگامى كه يكى از آنها قصد حمله دارد، خود را تنها فرض كند. (2)
سه - در روايت ديگرى جابهجا كردن شمشيرها در غلاف قبل از كشيدن آن و شمشير زدن با نوك آن از جمله سفارشهاى جنگى حضرت على (عليه السلام) در جنگ صفين ذكر شده است. (3)
چهار - در جريان جنگ نهروان چنين آمده است كه آن حضرت از قرار زير صفها را منظم كرد:
ابتدا صفى از تيراندازان در جلو سپاه تشكيل داد، سپس صف اسبسواران را در پشت سر آنها منظم نمود و آنگاه دو صف از پيادگان در پشت صف اسبسواران تشكيل داد. (4)
در يكى از جنگها سعد بن ابىوقاص، طريقه منظم نمودن و حمله كردن سپاه خود را اين چنين به آنها گوشزد مىكند: «هنگامى كه تكبير اول مرا شنيديد، بند كفشهاى خود را محكم ببنديد و هنگامى كه براى دومين بار تكبير گفتم، كاملاً آماده باشيد. و هنگام تكبير سوم، دندانها را برهم فشار داده و حمله نماييد» . (1)
براى سهولت هرچه بيشتر بحث سلاحهاى جنگى مورد استفاده در زمان مورد بحث را ابتدا به دو قسم سلاحهاى هجومى و سلاحهاى دفاعى تقسيم نموده (2)، آنگاه هر يك از آنان را در دو محور سلاحهاى سبك و سلاحهاى سنگين بررسى مىكنيم:
سلاحهاى هجومى سبك رايج در آن زمان عبارت بود از:
هيچ امتى مانند امت عرب از شمشير استفادههاى متنوع و گوناگون نمىكرد. عربها كه به شجاعت و قهرمانى شناخته شده بودند، هميشه شمشير با خود داشتند و حتى كارهاى ادوات ديگر را نيز با آن انجام مىدادند، براى مثال، گاهى بهوسيله آن همانند نيزه، طعنه وارد مىكردند و گاهى همانند عمود با آن ضربه مىزدند و احياناً همانند چاقو اشيا را قطع مىكردند و حتى گاهى به عنوان شلاق از آن بهره مىبردند و در خواب و بيدارى آن را از خود جدا نمىكردند. (3)(شكل 3)
o
بهطور كلى شمشيرهاى رايج در عرب به دو قسم شمشيرهاى قديمى (عتيقه) و شمشيرهاى جديد (مولده) تقسيم مىشد كه در زمان مورد بحث، بيشتر قسم اول وجود داشت. شمشيرهاى عتيقه خود اقسامى داشت:
شمشيرهاى يمانى (السيوف اليمانيه) : اين شمشيرها كه تيزترين و بهترين شمشيرهاى عرب بود، در يمن ساخته مىشد. ويژگى اين شمشيرها نازكى فوقالعاده كناره آن بود. بنابراين، خيلى زود مىشكست. ويژگى ديگر اين شمشيرها وجود دو سوراخ در ته دستگيره (محل اتصال دستگيره و تيغه) بود كه بعضى مواقع، سوراخها در يكى از دو وجه دستگيره وسيعتر از وجه ديگر بود و در بعضى از اين شمشيرها سوراخها در هر دو طرف متساوى، اما در وسط تنگتر بود. (1)
شمشيرهاى هندى (السيوف الهنديه) : اين شمشيرها در هند ساخته مىشد و از جهت تيزى و برندگى در رده بعد از شمشيرهاى يمانى قرار داشت.
شمشيرهاى قَلعى (السيوف القلعيه) : اين شمشيرها در يكى از قلعههاى بيابان كه با نام «قلعه» معروف بود، ساخته مىشد. گفته شده است كه اين محل نزديك حُلْوان عراق قرار داشته است. (2)
شمشيرهاى مشرقى (السيوف المَشْرَقيه) : اين شمشيرها در محلى به نام «مشارف» كه از توابع شام بوده ساخته مىشد.
شمشيرهاى سريجى (السيوف السريجيه) : اين شمشيرها منسوب به مردى از بنىاسد به نام سريج بود كه به شغل آهنگرى اشتغال داشت و شمشيرهاى خوبى مىساخت. گفتنى است كه آهن اين شمشيرها از خارج جزيره عرب و عموماً از هند وارد مىشد.
اما شمشيرهاى جديد كه با نام «السيوف المُوَلَّده» اشتهار داشت (1)، اقسام زير را دربر مىگرفت:
شمشيرهاى خراسانى (السيوف الخراسانيه) ؛
شمشيرهاى بصرى (السيوف البصريه يا البصرويه) ؛
شمشيرهاى دمشقى (السيوف الدمشقيه) ؛
شمشيرهاى مصرى (السيوف المصريه) ؛
شمشيرهاى بغدادى (السيوف البغداديه) ؛
شمشيرهاى كوفى يا شمشيرهاى زيدى (السيوف الكوفيه يا السيوف الزيديه) . (2)
o
اجزاى شمشير را خود شمشير و غلاف آن تشكيل مىدادند و هر يك از آن دو نيز اجزايى داشتند كه عبارتاند از:
الف) تيغه شمشير: تيغه شمشير ممكن بود به شكل مستقيم يا منحنى باشد. جنس تيغه يا از آهن نرم بود كه به آن شمشير «السيف الانيث» مىگفتند كه «انيث» به معناى آهن نرم مىباشد، و يا از آهن سخت و فولاد بود كه آن را «السيف الفولاذ» مىناميدند. (3)(شكل 3)
تيغه شامل قسمتهايى از قرار زير مىشد:
صفحه: به پشت و روى شمشير صفحه گفته مىشد.
كناره: به آن ظُبَة حَدّ يا شفره يا عرار مىگفتند و به كناره شمشير كه معمولاً برندگى بيشتر داشت، گفته مىشد.
گل: به قسمت روبهروى كناره كه برندگى كمترى داشت گفته مىشد.
مَضْرَب: به قسمتى از شمشير گفته مىشد كه مىبريد كه حدوداً يك وجب تا نوك شمشير را شامل مىشد.
نوك شمشير (ذؤابَة) .
سِنْخ: به قسمتى از انتهاى تيغه در سمت بالا كه حد فاصل تيغه و دستگيره بود، گفته مىشد.
گفتنى است كه گاهى در صفحه رويى بعضى شمشيرها كه به آن متن مىگفتند، زينتهايى حكّاكى مىكردند كه در بعضى مواقع اين زينتها با رنگى غير از رنگ اصيل شمشير رنگآميزى مىشد كه در اين صورت به آنها «مجوهر» يا «جوهردار» مىگفتند. شمشيرهاى جوهردار و نقارين از شمشيرهاى ممتاز عرب به شمار مىرفت. (1)
ب) دستگيره شمشير: جنس آن از چوب، آهن، عاج يا آبنوس بود و شامل قسمتهاى زير مىشد:
قائم: به محلى گفته مىشد كه كف دست شمشير زن آن را احاطه مىكرد.
سِيلان: به دو بخشى گفته مىشد كه سنخ (2)را از بيرون دربر مىگرفتند.
شاربان: به دو كناره شمشير كه در انتهاى دستگيره قرار داشت و به سمت چپ و راست بود مىگفتند.
كَلبان: به دو ميخى كه روى قائم كوبيده شده بود مىگفتند.
قَبيعه: به تكه آهنى كه در سمت بالاى قائم قرار داشت مىگفتند. (3)
o
غلاف شمشير از پارچه يا پوست و يا پوستى كه آستر آن مخمل و حرير بود، ساخته مىشد. غلاف، قسمتهاى زير را دربر مىگرفت:
قَراب يا جَراب: به محل استقرار شمشير در داخل غلاف مىگفتند.
خِلّة يا خِلَل (آستر غلاف) : به پوست يا پارچهاى كه براى آستر غلاف از آن استفاده مىشد، مىگفتند.
نعل: به قسمت پايينى غلاف گفته مىشد.
حَماله يا نجاده: به تسمه شمشير گفته مىشد.
سارية: قطعهاى آهنى يا نقرهاى كه در مدخل غلاف به منظور حفظ غلاف از برندگى شمشير هنگام فرو رفتن در غلاف نصب مىشد.
كَلْب: به حلقههايى گفته مىشد كه گرههاى تسمه را به هم وصل مىكرد. (1)
ج) چگونگى حمايل كردن شمشير: معمولاً چنين تصور مىشود كه شمشير را به كمر مىبستند، اما از بعضى نصوص تاريخى چنين بر مىآيد كه حمايل كردن شمشير اينگونه بود كه بند آن را به گردن يا شانه آويزان مىكردند، چنانكه در باره مسلم بن عقيل چنين آمده است كه شمشير را از گردن او بازكردند. (2)
سلاحى برنده و كوچكتر از شمشير و همانند آن بود كه به علت كوچكى آن، قابليت مخفى شدن داشت، ازاينرو در ترورها فراوان از آن استفاده مىشد. معمولاً اين سلاح در زير كمربند جنگجو بسته مىشد يا اينكه آن را زير لباسهايش پنهان مىكرد. بعضى از زنان مسلمان در بعضى از جنگها نيز اين وسيله را زير لباسهاى خود پنهان مىكردند تا در مواقع دفاع شخصى از آن استفاده كنند. (3)(شكل 2)
o
عربها از قديمالايام و در موارد مختلفى از نيزه استفاده مىكردند. گاهى براى مجروح كردن دشمن و گاهى نيز به عنوان سلاحى آتشزا از آن بهره مىبردند؛ بدينترتيب كه روى سرنيزه مقدارى نمد همراه با مواد اشتعالزا مىبستند و سپس آن را آتش زده و به طرف مكانى كه قصد آتش زدن آن را داشتند پرتاب مىكردند. (1)همچنين سواره نظام و پياده نظام در جنگها از نيزه استفاده مىكردند. (2)(شكل3)
o
نيزه انواع مختلفى داشت كه كم و بيش اجزاى زير را دربر مىگرفت:
سرنيزه: از آهن يا چوبهاى قوى ساخته مىشد و عرب به آن «سَنان» مىگفت. به نوك سرنيزه «ظُبَة؛ نوك تيز» مىگفتند. در بعضى از عبارتها چنين آمده است كه بعضى از سنانها از شاخ گاو ساخته مىشد. (3)(شكل 3)
عامِلُ الرُّمح (مَتن) : به دسته نيزه كه در دست نيزه زن قرار مىگرفت گفته مىشد و داراى اجزاى زير بود:
الف) العاليه: به قسمت بالايى دسته گفته مىشد.
ب) السافِله: قسمت پايينى سرنيزه را مىگفتند.
ج) الثَعْلَبَه: به محل اتصال دسته نيزه به سرنيزه گفته مىشد.
د) اُنْبُوب: به ميان دو پيوند دسته نيزه گفته مىشد. از آنجا كه در بعضى مواقع چوب دسته از نى ساخته مىشد و به ميان پيوندهاى نى «اُنبوب» مىگفتند، اين لغت را در باره هر نوع دسته نيز بهكار بردند.
ه) كَعْب (عَقْد) : به هر بَند دسته نيزه «كعب» يا «عقد» مىگفتند كه به جمع آنها «كعُوب» يا «عُقَد» گفته مىشد.
o
عربها در جنگهاى خود از انواع مختلف نيزه استفاده مىنمودند كه بعضى از آنها عبارتاند از:
خَطَل: اصل اين لغت به معناى اضطراب مىباشد و از آنجا كه اين نوع نيزه بسيار بلند بود و دست نيزه زن به سبب بلندى آن، اضطراب شديد داشت، به اين نام موسوم شد. از اين نوع نيزه فقط مردان قوى استفاده مىكردند. (2)داشتن نيزه خطل يكى از افتخارات براى مالك آن شمرده مىشد.
مَخْمُوس: نوعى نيزه كه طول آن پنج ذراع (حدود 5/2 متر) بود.
مَرْبُوع: نوعى نيزه كه طول آن چهار ذراع (حدود دو متر) بود. (3)
قَناة: نوعى نيزه كه طول آن مقدارى از خَطَل كمتر بوده و معمولاً از نوعى نى قوى ساخته مىشد و سواره و پياده از آن استفاده مىكردند.
صَبَرْبَر: نوعى نيزه با طول پنج ذراع (حدود 5/2 متر) كه سنانى (سرنيزهاى) عريض و طويل داشت به گونهاى كه طول آن از يك ذراع بيشتر و عرض آن از يك فِتْر (مقدار فاصله بين انگشت شصت و نشانه) زيادتر بود.
ضارى: نوعى نيزه كه سرنيزه آن بلند و دسته آن در مقايسه با نيزههاى ديگر كوتاهتر بود. در اين نوع نيزه گاهى طول سرنيزه حدود طول دسته بود.
قِنْطاريه: نوعى نيزه كه بيشتر سواركار از آن استفاده مىكرد؛ زيرا چندان بلند نبود و سرنيزه آن كوتاه و عريض بود. (1)
عَنْزَه: نوعى عصا (شبيه چوبدستى) كه بر سر آن آهنى همانند سرنيزه نصب كرده بودند. طول آن حدود نصف طول نيزه عادى بود و بيشتر سلاح زنان عرب بود. شايد «مِعْلَزَه» كه به معناى چوب دستى آهندار مىباشد نيز همين «عنزه» باشد. (2)
نيزك: نيزهاى كه اندكى از عنزه بلندتر بود و سرنيزه برندهاى داشت و در مواقع جنگ تن به تن بهكار مىرفت.
مِزْراق: نيزهاى كوچك كه طول آن از سه ذراع (حدود 5/1 متر) تجاوز نمىكرد و در بعضى مواقع سرنيزهاى مربع شكل و برنده داشت كه براى پاره كردن زره از آن استفاده مىشده. گاهى اين سلاح به عنوان سلاحى پرتابى نيز مورد استفاده قرار مىگرفت كه امكان پرتاب آن حدود پنج تا پانزده قدم امكان داشت. از اين سلاح فقط پياده نظام استفاده مىكرد.
حَرْبَه: نوعى نيزه كه مقدارى از مزراق بلندتر بود و همانند مزراق پرتاب مىشد. البته سرنيزه آن عريض بود و تأثير آن را بيشتر مىكرد.
آله: نوعى نيزه كه شبيه حربه بود.
خُرْص: نوعى نيزه كه كوتاه بود.
خَطّاف: خطاف در لغت به هر نوع آهن كج نوك تيز گفته مىشود و در اصطلاح جنگى به نوعى نيزه گفته مىشد كه در سر آن يك يا دو سرنيزه مستقيم و يك سرنيزه كج وجود داشت و براى وارد آوردن جراحت به دشمن يا سوراخ كردن ديوار قلعهها از آن استفاده مىشد. (3)
o
توسط افراد عادى از تير و كمان براى شكار حيوانات و واحد تيراندازان براى هجوم يا دفاع استفاده مىكردند. (1)(شكل 1 و 2)
o
تير و كمان از سه قسمت اصلى كمان، تير و جعبهدان تشكيل مىشد:
چوب كمان كه به آن «بدن» نيز مىگفتند، از قسمتهاى زير تشكيل مىشد: (شكل:1)
الف) يدُالقوس (دست كمان) : به قسمت بالايى چوب گفته مىشد.
ب) رِجْلالقوس (پاى كمان) : به قسمت پايينى كمان گفته مىشد.
ج) مِقْبَض (دستگيره) : به محل دست گرفتن تيرانداز كه معمولاً دست چپ خود را به آن مىگرفت، مىگفتند و گاهى نيز به آن «مِعْجَص» ؛ «پنجهگاه» مىگفتند.
د) سِيه: به دو سر برگشته كمان كه در دو طرف آن قرار داشت، مىگفتند. بنابراين، هر كمان دو سيه داشت. به قسمتى از سيه كه زه بسته مىشد «فَرَضه» و به قسمتى كه در دو طرف زه باقى مىماند، «ظَفَر» مىگفتند.
ه) قاب: به فاصله بين سيه و مقبض گفته مىشد. هر كمان دو قاب داشت كه به قاب بالا «قاب العُلْوِّى» و به قاب پايين «قاب السُفْلِى» مىگفتند.
و) حَمالَه: (شكل 3) به تسمهاى كه كمان را به آن مىبستند و بدين وسيله آن را حمايل خود مىنمودند، حماله گفته مىشد. معمولاً تيرانداز در مواقع عادى اين تسمه را بر شانه راست خود قرار داده و دست چپ خود را از آن بيرون مىآورد كه در اين هنگام كمان در پشت او واقع مىشد. به اين عمل اصطلاحاً «تَاُتُّبْ» مىگفتند. كماندار در بعضى مواقع، حماله را روى سينه خود قرار داده و هر دو دست خود را از آن بيرون مىآورد كه در اين هنگام كمان روى دو شانه وى قرار مىگرفت. به اين عمل اصطلاحاً «تَنَكُّبْ» مىگفتند. (1)
ز) زه كمان: عرب به آن «وَتْر» مىگفت و از پوست حيوانات، نخ تابيده شده يا از عصبى كه در گردن شتر مسن وجود داشت و يا از عصبى كه در قسمت ساق پاى شتر يا اسب بود، فراهم مىآمد. به وتر، «رَبَذى» نيز مىگفتند؛ زيرا ابتدا در «ربذه» به عمل مىآمد. گرماى شديد خورشيد و آب باران باعث از بين رفتن زه مىشد، ازاينرو معمولاً آن را در كيسهاى كه به همين منظور تهيه شده بود، نگهدارى مىكردند. (2)
ابتدا چوبى از شاخه درخت مىبريدند كه در اين مرحله به آن «قطع» مىگفتند، آنگاه آن را صاف كرده و مىتراشيدند كه به آن «بَرى» (تراشيده) مىگفتند، سپس در قسمت پايين آن، بريدگىهاى دايرهاى مانند ايجاد مىكردند تا در آن پرهاى تير (ريش) را جاى دهند، بعد قسمت فوقانى آن را براى قرار دادن نوك تير (پيكان) مهيا مىساختند كه در اين مرحله به آن «قدح» مىگفتند. هرگاه پرهاى كمان و پيكان روى آن تعبيه مىشد، آن را «سهم» و «نبل» مىناميدند. (3)
اجزاى تير عبارت بود از:
الف) قدح: به آن «حُظْوَه» ؛ «تير كوچك» نيز مىگفتند و آن عبارت بود از چوب تير بدون پيكان و پر كه طول آن يك ذراع (نيم متر) و عرض آن به اندازه عرض انگشت بود.
ب) نَصْل (پيكان) : عبارت بود از آهنى كه آهنگر آن را در آتش، گداخته مىنمود و سپس آن را با سوهان، سوهانكارى مىكرد و براى آن خارهايى در اطراف قرار مىداد تا هرگاه در جايى فرو رود، بيرون كشيدن آن مشكل شود.
نصل انواع مختلفى داشت، از جمله به صورت عريض و بلند، عريض و كوتاه، گرد درخشان (مُدَ مُلَك) بدون عرض، كوچك به اندازه يك هسته، كوچك به اندازه يك انگشت و. . . . بعضى پيكانها به صورت چند شعبهاى ساخته مىشدند كه هر شعبه آنها نوك تيزى داشت و تا چهار شعبه نيز ساخته مىشد. (1)مراد از تير سه شعبه كه در جريان حوادث كربلا از آن ياد شده (2)، تيرى است كه با پيكانى سه شعبه داشته است.
به قسمت پايين «نَصل» كه مجوف و تو خالى بود و چوب تير در آن داخل مىشد، «سِنْخُ النَصل» و به مدخل ورودى «سنخ» «رُعْظ» مىگفتند.
ج) عَقِب: به قسمت عقبى تير كه در آن پر مىنهادند گفته مىشد. همچنين به اين قسمت، «رَصفه» ، «رَصافه» و «اطره» نيز گفته مىشد.
د) فوق: در فارسى به آن «سوخار» مىگويند و آن محلى از تير بود كه به صورت شكاف در ته تير ساخته مىشد تا هنگام تيراندازى و قبل از آن، تير در چلّه كمان بند شود.
ه) زَنْمَتان فوق: به دو طرف انتهايى تير كه شكاف (فوق) را دربر مىگرفتند، زنمتان مىگفتند.
و) شَريجهه: به ابتداى قسمتى از تير گفته مىشد كه پر روى آن چسبانده مىشد. البته به آن «طِنَبَه» نيز مىگفتند.
ز) ريش (پَر) : معمولاً دو يا سه پر از عقاب، كلاغ، كركس يا پرندگان ديگر به انتهاى تير به وسيله سريشم يا بند بسته مىشد تا توازن تير را هنگام پرتاب و نيز دقت اصابت به هدف، تأمين كند. همه پرها مىبايست از يك جنس باشد تا توازن به هم نخورد. (1)
ح) جعبه تير (كِنانَه) : عرب به تيردان، «كنانه» ، «جَفير» ، «جَعْبَه» و «وَفْضَه» مىگفت كه البته جفير ظرفيت بيشترى از «كنانه» داشت. چارچوب تيردان از چوب بود و پوست حيوانات و چرم روى آن مىكشيدند و در بعضى از تيردانها اصلاً چوب بهكار نمىرفت كه در اين هنگام چرم را پارهپاره كرده و سپس مىدوختند تا هوا به پرهاى تير برسد و فاسد نشود. معمولاً تيردان به وسيله تسمهاى بر شانه تيرانداز آويزان مىشد. (2)(شكل3)
o
انواع مختلفى براى كمان شمردهاند كه بسيارى از آنها در زمان مورد بحث، وجود نداشته است و از آن انواع فقط كمان دستى (قوس يدوى) موجود بوده است كه به آن «قوس عربى» نيز مىگفتند. اين نوع كمان، سادهترين انواع كمان به شمار مىرفت كه اجزاى آن توضيح داده شد. اين نوع كمان خود به اقسامى تقسيم مىشد:
قوس شُرَيحى: اين كمان كاملاً شبيه قوس حجازى بود به جز آنكه با دو تكه چوب (نه به صورت يكپارچه) درست مىشد.
قوس منفصل (قوس واسطى) : اجزاى اين قوس ابتدا ساخته شده و سپس با سريشم به هم وصل مىشد. اين قوس، سيه و دستگيره نيز داشت. زمان ساخت آن به پيش از بنيان شهر واسط برمىگردد.
قوس دمشقى: اجزاى اين نوع كمان نيز جداگانه ساخته مىشد.
قوس ماسِخى: اين نوع كمان به سازنده آن، يعنى ماسخه كه مردى از اَزْد بوده، منسوب است.
قوس عُصْفورى: سازنده اين نوع كمان در ابتدا شخصى به نام عصفور بوده است. (1)
o
در تيراندازى با كماندستى، تيرانداز دستگيره كمان را با دست چپ مىگرفت و در حالىكه تير را در چله نهاده بود، زه را با تمام توان با دست راست به عقب مىكشيد تا آرنج راستش در راستاى شانه راست قرار مىگرفت (هرچه زه بيشتر به عقب كشيده مىشد، مسافتى كه تير طى مىكرد زيادتر مىشد) ، آنگاه زه را رها كرده و تير به شدت از كمان خارج مىشد و به سمت هدف پيش مىرفت. (2)(شكل 3)
در فارسى به آن گرز مىگويند و آن وسيلهاى جنگى بود كه از آهن ساخته شده و در بالاى آن برآمدگىهايى وجود داشت. معمولاً سواران آن را زير زين اسب مىگذاشتند و بعد از جنگ كردن با شمشير و نيزه از آن استفاده مىكردند. (3)از اين
سلاح، دشمن در روز عاشورا فراوان استفاده كرد، به خصوص در جريان به شهادت رساندن حضرت اباالفضلالعباس (عليه السلام) . (1)امام حسن (عليه السلام) نيز در كلمات خود از اين سلاح نام برده است. (2)
دَبوس نيز نوعى گرز كه دسته آن همانند عصا كوتاه بود و به آن «مِطْرَقه» ؛ «وسيله كوبيدن» نيز مىگفتند. (3)(شكل 2)
مقلاع كه به آن در فارسى فلاخن يا قلاب سنگ مىگويند، شامل يك صفحه چرمين يا پارچهاى به شكل دايره يا بيضى بود كه در صورت اول (دايره) سه تكه طناب و در صورت دوم (بيضى) دو تكه طناب به طول پنجاه تا شصت سانتىمتر، اطراف آن بسته مىشد كه يك سر اين طنابها به صفحه و سر ديگر آزاد بود و در سر ديگر يكى از طنابها دستگيرهاى به اندازه داخل شدن يك انگشت تعبيه شده بود. هنگام پرتاب سنگ، ابتدا سنگ مناسبى درون صفحه گذاشته شده و آنگاه سنگانداز در حالىكه تمام طنابها را به دست گرفته، فلاخن را به سرعت دور سر خود مىچرخاند و بعد از دو يا سه دور چرخاندن، غير از تكه طنابى كه داراى دستگيره بود، بقيه را رها مىكرد و بدين ترتيب سنگ به سمت هدف پيش مىرفت. (4)
منجنيق وسيله جنگى بزرگى بود كه عمدتاً در شكستن ديوارهاى مستحكم قلعهها و نفوذ به داخل آنها مورد استفاده قرار مىگرفت. اساس ساختمان اين
وسيله را چوب قوى و محكم عمودى تشكيل مىداد كه بر سر آن، فلاخن مانند بزرگى نصب شده بود كه در آن سنگ، نفت، آتش و هر چيزى كه قصد پرتاب آن را داشتند، مىنهادند و سپس چوب عمودى را به وسيله طنابهاى محكمى به عقب مىكشيدند و آنگاه آن را رها مىكردند، در اين هنگام سنگ يا آتش به سرعت و با قوت به حصار دشمن برخورد مىكرد. (1)(شكل 4)
مشهور آن است كه اين وسيله جنگى را اولين بار در تاريخ قديم، فينيقىها اختراع كردند و سپس يونانىها طريقه ساخت آن را از آنها فرا گرفتند و پس از آن، ساير كشورها و از جمله ايرانىها طرز ساخت آن را از يونانىها آموختند و سرانجام اين صنعت از ايران به عربها منتقل شد. (2)در اسلام براى اولين بار اين وسيله با پيشنهاد سلمان فارسى در جنگ طايف كه محاصره آن به وسيله پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) به طول انجاميد، ساخته و بهكار گرفته شد. (3)همچنين گفته شده است هنگامى كه مسلمانان دژهاى خيبر را گشودند در آن با منجنيقهايى برخورد كردند. (4)نيز گفته شده است كه در سال 16ه. ق سعد بن ابىوقاص در محاصره شهر «بَهُرَ سير» كه شهرى نزديك بغداد امروزى و يكى از شهرهاى هفتگانه مداين بود (5)و ديوار محكمى داشت و محاصره آن به طول انجاميد، از متخصصان منجنيقسازى در لشكرش استفاده كرد و تعداد بيست عدد منجنيق ساخت و محاصره شهر را درهم شكست. (6)
همچنين اين وسيله در سال 34ه. ق براى فتح مصر بهكار گرفته شد. (7)همينطور در سال 26ه. ق از منجنيق كشور مصر استفاده شد. (8)اين وسيله در
1) تاريخ التمدن الاسلامى، ج 1، ص 142؛ تنظيمات الجيش العربى، ص 148؛ فرهنگ فارسى معين، ج4، ص4384.
2) تاريخ التمدن الاسلامى، ج 1، ص 142.
3) تاريخ التمدن الاسلامى، ج 1، ص 141؛ ميزان الحكمه، ج 2، ص 333.
4) تاريخ التمدن الاسلامى، ج 1، ص 141.
5) معجم البلدان، ج 2، ص 515. در اين كتاب، اين نام را معرّب «به اردشير» ، يعنى اردشير خوب يا «دِه اردشير» دانسته است.
6) تجارب الامم، ج 1، ص 216.
7) تاريخ الطبرى، ج 4، ص 280.
8) تاريخ الطبرى، ج 3، ص 548.
جنگهاى سهگانه حضرت على (عليه السلام) و نيز وقايع كربلا كه حصارى در ميان نبود، كاربردى نداشت، اما در جنگهاى شام با كشورهاى ديگر در زمان مورد بحث، از آن استفاده مىشد. (1)
دبابه وسيلهاى متحرك بود كه روى چرخهاى دايرهاى شكل حركت مىكرد. روى چرخها چوبهاى ضخيم را به هم مىبستند و روى آن را با پوست حيوانات يا نمدى كه آن را براى جلوگيرى از آتش گرفتن در سركه خيسانده بودند، مىپوشاندند. (شكل4) طريقه كاربرد آن بدين صورت بود كه مردانى روى اين وسيله سوار مىشدند و سپس عدهاى آن را به سمت ديوارهاى دشمن حركت مىدادند و وقتى به كنار ديوار مىرسيدند، آن را با چوبهاى محكمى سوراخ مىكردند يا بهوسيله نردبانهاى بلندى به بالاى آن مىرفتند. (2)
قدمت اين وسيله از منجنيق بيشتر بود، ابتدا مصرىها، سپس آشورىها، بعد رومىها و پس از آن ايرانىها از آن استفاده مىكردند و سرانجام مسلمانان نيز فن ساختن آن را از ايرانىها فرا گرفتند. گفته شده است كه مسلمانان براى اولين بار در قلعه خيبر با به اين وسيله برخورد نمودند. (3)سعد بن ابىوقاص از اين وسيله نيز در فتح «بهر سير» استفاده كرد. (4)
نوع خاصى از دبابه به نام «رأس الكبش» (شكل 4) بعدها مورد استفاده مسلمانان قرار گرفت و از آنجا كه وسيلهاى به شكل سر قوچ (كبش) در جلوى آن بهكار رفته بود، به اين نام موسوم شده بود. (5)
البته نردبان به خودى خود وسيله جنگى نبود، اما از آنجا كه هنگام هجوم به قلعههاى دشمن مورد استفاده فراوان داشت، در اينجا از آن ياد شد. اين نردبانها بسيار بلند و عريض ساخته مىشد و هنگام هجوم، روى ديوارها قرار مىگرفت و لشكريان از آن بالا رفته و به قلعه دشمن نفوذ مىكردند. اما نردبانهايى كه در زمان خلافت عمر در فتح شهرها و كشورها مورد استفاده قرار مىگرفت، عمدتاً از دو رشته طناب محكمى كه در عرض آن پلههايى با چنگالهاى آهنى در فواصل مختلف تعبيه كرده بودند، تشكيل مىشد. خالد بن وليد در سال 14ه. ق هنگام فتح دمشق و زُبَير بن عوام در سال 19ه. ق هنگام فتح يكى از شهرهاى مصر، از اين نوع نردبانها استفاده كردند. (1)
اين سلاحها را نيز به دو قسم سبك و سنگين تقسيم مىنماييم:
اين سلاحها عبارت بود از:
زره عبارت بود از لباسى كه از حلقههاى آهنى يا فولادى يا كتان و يا صفحههايى از اين اجناس تهيه مىشد و سر و گردن و بدن جنگجو را از انواع سلاحهاى دشمن محافظت مىكرد. به حلقههاى زره، «زَرَد» مىگفتند. به زرههاى تهيه شده از صفحههاى كتان يا پوست حيوانات «دِلاص» مىگفتند كه به معناى زره نرم مىباشد و به زرههاى تهيه شده از صفحههاى فولاد «لَأمْه» مىگفتند و زرههاى
1) تنظيمات الجيش العربى، ص 152.
آهنين را «زَرَد» مىناميدند. همچنين به زرههايى كه از حلقههاى اين اجناس تشكيل مىشد، «بَتراء» مىگفتند. (1)(شكل2)
زره در انواع مختلفى تهيه مىشد. غالبترين نوع زره، زرهاى بود كه از گردن تا زانوها از جلو و عقب و بلكه پايينتر از آن را محافظت مىكرد و بلكه قسمتى از آن پشت گردن را نيز مىپوشانيد. بعضى ديگر از انواع آن، قسمت پشتى را نداشت، چنانكه زرهاى كه حضرت على (عليه السلام) استفاده مىكرد، از اين نوع بود و در توجيه آن مىفرمود: من هيچگاه پشت به دشمن نمىنمايم. بعضى از زرهها آستين نداشت، چنانكه بعضى از انواع ديگر آن آستينهاى بلند و گشادى داشت كه حتى انگشتان دست را نيز مىپوشاند. به اين نوع زرهها «فَضْفاضه» مىگفتند كه به معناى زره فراخ مىباشد.
در ميان عربها بيشتر اوقات، سواران از زره استفاده مىكردند. معمولاً زرههاى رايج در ميان عرب ابتدا ساخت روم، ايران و يمن بود، آنگاه در زمان بنىاميه در ساير شهرهاى عربى، كارگاههايى براى زرهسازى ايجاد شد. معمولاً جنگجويان براى جلوگيرى از آزار و اذيت حلقههاى زره بر بدن، لباسهاى آستردار ضخيمى كه بيشتر شباهت به بالش داشت، زير آن مىپوشيدند. (2)
زره به اضافه ملحقات آن داراى اجزاى زير بود:
الف) جَوْشَن (زره سينهاى) : جوشن، قسمتى از زره بود كه سينه و كمر يا تنها سينه را مىپوشاند و معمولاً از صفحه كوچك آهنى يا از آهن مخلوط شده با پودر شاخ حيوانات و يا از پوست حيوانات تهيه مىشد.
ب) بيضَه (خوذه) (شكل 2) : در فارسى به آن «خُود» يا «كلاه خود» گفته مىشود و آن كلاه مانندى بود كه از آهن و يا فلزات ديگر به شكل دايره ساخته مىشد و سر جنگجو را از شمشير، نيزه، سنگ و. . . حفظ مىكرد. از آنجا كه اين كلاه به تخم
شترمرغ شباهت داشت به آن «بيضه» (به معناى تخم پرندگان) مىگفتند. به قسمت جلويى بيضه، «قَوْنَسْ» مىگفتند. قسمت عقبى آن گاهى تا پايينتر از گردن جنگجو نيز ادامه داشت. قسمت بالاى كلاه خود به شكل منحنى و محدب ساخته مىشد تا جلوى ضربه شمشير را بگيرد. معمولاً عربها هنگام جنگ، عمامه خود را روى كلاه خود مىنهادند.
ج) مِغْفَر (زره كلاهخُود) : مغفر به زرهاى گفته مىشد كه به منظور محافظت از سر جنگجو هنگام شكاف يا شكستن كلاه خود، از آن استفاده مىشد و بخشى از آن نيز روى صورت جنگجو قرار مىگرفت. گفته شده است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) مغفرى آهنين داشت. مغفر در بعضى مواقع، پشت گردن جنگجو را نيز مىپوشاند و به وسيله حلقههايى به زره تنه متصل مىشد.
د) اَلاَْذرع، سيقان، اَكُفّ: اين سه نام به قسمتهايى از زره اطلاق مىشد كه دستها (ذراع دست) ، ساق پاها (سيقان جمع ساق) و كف دست (اكف جمع كفّ) را مىپوشاند. اين سه قسمت ابتدا ميان عربها معمول نبود، بلكه بعد از مشاهده زرههاى رومى و ايرانى، اين قسمتها را در زرههاى خود تعبيه كردند. (1)
در بعضى از نصوص تاريخى از نوعى زره با عنوان «درع حَطْيمه» ؛ «زره شكننده» ، ياد شده است كه به سبب آنكه نيزه و شمشيرهاى دشمن را مىشكست به اين عنوان موسوم شده بود. (2)
سپر وسيلهاى دفاعى و عبارت از صفحهاى بود كه جنگجو، اعم از سوار و پياده به وسيله دستگيرهاى كه درون آن قرار داشت، آن را مقابل خود مىگرفت تا او را از شمشير، نيزه و تيرهاى دشمن حفظ كند. جنس آن ممكن بود از پوست
حيوانات، چوب يا آهن باشد. عربها ابتدا سپرهاى خود را از پوست گاو تهيه مىكردند، اما از آنجا كه اين نوع سپرها در مقابل ضربههاى شمشير و نيزه پاره مىشد، ناچار شدند كه آن را از چوبى كه روى آن پوست كشيده شده بود، تهيه نمايند. بعضى از اين نوع سپرها كه به آن «جُحْفه» مىگفتند، در جنگ قادسيه مورد استفاده قرار گرفت. اما پس از پيروزى بر ايران و نيز گرفتن بعضى از متصرفات روم، سپرهاى خود را از آهن تهيه كردند. گفتنى است كه سپر در مراحل مختلفِ جنگ، همانند حمله، دفاع و به خصوص جنگ تن به تن، كاربرد فراوانى داشت. (1)
سپر انواع مختلفى داشت كه بعضى از آنها عبارتاند از:
o
از اين نوع سپر براى جلوگيرى از اصابت تيرها استفاده مىشد و معمولاً سواركاران از آن استفاده مىكردند؛ زيرا براى حمايت از نيمه بالايى تنه كفايت مىكرد. دو طرف اين نوع سپر به شكل خاصى به صورت مقعر ساخته مىشد. (شكل 2)
o
اين نوع سپر كه رايجترين نوع سپر نزد عربها به شمار مىرفت، دايرهاى شكل بود و در وسط آن به طرف بيرون، گنبد شكلى تعبيه شده بود كه باعث رد شدن نيزها از آن مىگشت.
نام يكى از سپرهاى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) «زَلوق» بود كه به احتمال زياد از همين نوع سپر بوده است؛ زيرا «زلوق» از ماده «زلق» به معناى لغزان گرفته شده است. بنابراين، از آنجا كه اين نوع سپر باعث لغزيدن نيزها و شمشيرها مىشد، مىتوان حدس زد كه سپر پيامبر از اين نوع بوده است.
1) تنظيمات الجيش العربى، ص 155، مجله المورد، «تقنية السلاح عند العرب» عبدالجبار محمود سامرائى، ج4، صص 15 - 16.
o
اطراف اين نوع سپر، منحنى بوده و بيشتر براى دفع شمشير و سنگ، كارايى داشت و براى دفع نيزه بهكار نمىرفت؛ زيرا شكل آن به گونهاى بود كه نيزه در آن نفوذ مىكرد. (شكل 2)
o
اين نوع سپر مسطح و صاف بود و بيشتر براى دفع نيزه از آن استفاده مىشد. (1)
در بعضى از جنگها بعضى افراد با سپرهاى خاصى كه بهكار مىبردند، مشهور مىشدند، چنانكه در جنگ صفين از يكى از سپاهيان معاويه با عنوان صاحب سپر طلاكارى شده (التُرس المُذَهَّب) ياد شده است. (2)
اين سلاح دفاعى، كارى مانند مينهاى امروزى را انجام مىداد؛ بدين ترتيب كه طرز ساخت آن به گونهاى بود كه به هر گونهاى كه آن را روى زمين مىانداختند، خارهايى از آن به سمت بالا قرار مىگرفت و در سُم اسبان سواره نظام و پاى افراد پياده، فرو مىرفت. اين خارها را در اطراف پادگانها، شهرها، راهها و خندقها مىريختند تا از هجوم دشمن جلوگيرى كند. گفته شده است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) از نوعى از اين وسيله كه عبارت از تختههاى ميخ كارى شده بود، استفاده كرده است. اما آشنايى عرب با اين وسيله دفاعى كه بهطور كلى از آهن ساخته شده بود، در سال 21ه. ق در جنگ نهاوند صورت گرفت كه ايرانىها آن را بهكار برده بودند، سپس عربها طريقه ساخت آن را از ايرانىها آموختند و آن را در محلهايى كه احتمال عبور دشمن مىرفت، كار مىگذاشتند و خود از راههاى سالمى كه دشمن از آنها اطلاع نداشت، رفت و آمد مىكردند. (3)
تجفاف، نوعى وسيله دفاعى بود كه به منظور نگهدارى و حفظ اسبان و شتران از تير و نيزه دشمن بهكار مىرفت و به اصطلاح، نقش زره را در مورد اسب و شتر ايفاد مىكرد. شيوه استفاده از آن، اينگونه بود كه مَرْكب را به وسيله مقدارى پوست يا آهن مىپوشانيدند و به اين اسبها اصطلاحاً «خيول مُجَفَّفَه» مىگفتند و به اسبهايى كه اين نوع پوشش را نداشتند «خيول مُجَرَّدَه» ؛ «اسبهاى عريان» مىگفتند. اين اسبها چون قدرت تحرّك كمترى داشتند، هنگام دفاع كه احتياج به سكون و عدم تحرك بيشترى بود، مورد استفاده قرار مىگرفتند. به واحدى كه از اسب سوارانى با اين خصوصيات تشكيل مىشد، واحد «مُجَفَّفَه» گفته مىشد. (1)در لشكركشى كوفيان مقابل امام حسين (عليه السلام) از اين واحد، سخن به ميان آمده است. (2)همچنين از شتر مجفّف در جريان جنگ جمل، در ميان لشكر بصره ياد شده است. (3)
بعضى از وسايل دفاعى سنگين در آن زمان عبارت بودند از: موانع طبيعى، مانند كوهها، رودخانهها، درياها، باتلاقها و جنگلها كه امكان برخورد مسلمانان با انواع آن در جنگهايى كه به منظور پيشبرد اسلام در سرزمينهاى ايران و روم انجام مىدادند، وجود داشت. برخى ديگر، موانع مصنوعى، همانند خندقها، قلعهها و ديوار شهرها بود. عربها در زمان مورد بحث، در شهرهاى خود قلعه و ديوار نمىساختند؛ زيرا آنان در حال پيشرفت بودند و قلعه و ديوار آنها را در موضع دفاعى قرار مىداد، چنانكه در مورد شهرهايى، همانند بصره و كوفه كه در زمان مورد بحث ساخته شده است، به ديوار و قلعه برخورد نمىنماييم. همچنين از آنجا كه خندق در حالت دفاعى ساخته مىشود، در زمان مورد بحث كه نبردهاى اسلامى
نقش تهاجمى ايفا مىنمودند، به چشم نمىخورد، بلكه اولين خندق در اسلام در سال 5ه. ق در جنگ احزاب ساخته شد كه به همين سبب به جنگ خندق معروف شد. مسلمانان در اين جنگ به پيشنهاد سلمان فارسى براى محافظت مدينه در اطراف آن خندق حفر كردند. از ويژگىهاى خندق آن بود كه ساخت سريع آن ممكن بود. (1)
چنانكه بارها يادآور شديم، در زمان مورد بحث، نيروى اصلى جنگى را مردم عادى تشكيل مىدادند؛ يعنى همان مردمى كه در مواقع غير جنگى مشغول كسب و كار خود بودند و نيروى آمادهاى به عنوان ارتش تشكيل نشده بود، حتى در جنگها، سربازان موظف به تهيه غذا، سلاح و مركب خود بودند. در چنين نظامى طبعاً ارگانى براى تعليم جنگاوران وجود نداشت، بلكه هر فردى از كودكى بهوسيله پدر و يا ديگر افراد قبيله خود، فنون جنگى و اسب سوارى و. . . را مىآموخت. علاوه بر اين، اسلام نيز مردم را به تعليم فنون جنگى به فرزندانشان تشويق مىكرد، چنانكه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) در حديثى خطاب به مردم مىفرمايد: «به فرزندان خود تيراندازى و اسب سوارى را بياموزيد» . (2)همچنين پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) به منظور تشويق مردم براى يادگيرى فنون جنگى، خود در تمرينهاى آنها شركت مىكرد، چنانكه نقل شده است آن حضرت در تمرينهاى تيراندازى انصار كه به صورت مسابقه برگزار شده بود، شركت نمود و همراه آنان تير انداخت. (3)عمر نيز در نامهاى خطاب به اهل فتوحات از آنان خواست كه به فرزندانشان شنا و اسب سوارى بياموزند. (4)
در كتابهاى روايى، شايد بتوان گفت كه يكى از مهمترين تشويقهاى اسلام براى يادگيرى فنون جنگى از سوى مردم، تشويق به برقرارى مسابقه و حلال شمردن شرطبندى در موارد مسابقات فنون جنگى، مانند تيراندازى و اسب سوارى بود، چنانكه روايات فراوانى در باره تشويق مردم به مسابقه، مسابقههاى شتر سوارى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) ، كشتى گرفتن پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) با يك عرب قوى و مشروعيت شرطبندى در مسابقات وارد شده است. (1)
چنانكه در فصل چهارم در بخش واردات كوفه آورديم، در كوفه سلاح ساخته نمىشد، بلكه عمده سلاح آن از شهرها و كشورهاى ديگر، مانند ايران، يمن، هند و شام وارد مىشد. سلاحهاى هر مكان به نام آن مكان معروف بود، مثلاً شمشيرهاى يمنى، هندى، مَشْرِفى، نامهايى بود كه در آن زمان بسيار رايج بود. (2)در بعضى از متون تاريخى، از جمله در مورد سلاح دفاعى مالك اشتر در جنگ صفين از «صَفيحه يمانيه» كه نوعى سپر يمنى بوده، سخن به ميان آمده است. (3)
مراد از پيك در اينجا، پيك جنگى است، اما بحث را فراتر برده و بهطور كلى پُست را در زمان مورد بحث، بررسى مىنماييم. در مورد نامهرسان در اين زمان دو لغت بهكار برده مىشد:
اما در باره تاريخ آن در اسلام، گفتنى است كه در برخى روايات تاريخى اين لفظ بهكار برده شده كه نشانه استعمال اين لفظ در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) است. مثلاً پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) خطاب به سران قبايل مىفرمايد: «هرگاه «بريدى» به سوى من فرستاديد، سعى نماييد شخصى با اسم نيكو و صورتى زيبا باشد» . (4)و نيز به عبارتى در زمان آن حضرت برخورد مىنماييم كه در آن، لفظ «ضِيج» استعمال شده است. اين عبارت در مورد جنگ تبوك در سال 9ه. ق و بازگشت از آن و با خبر شدن آن حضرت از بعضى از اخبار مدينه بود. در اين ماجرا وقتى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) به وسيله وحى الهى از اخبار با خبر شد، منافقان تعجب كرده، گفتند: حتماً پيك سريعالسيرى براى او خبر آورده است يا اينكه پرندهاى را از مدينه همراه با خبر براى او فرستادهاند. (5)از اين عبارت چنين استفاده مىشود كه عربها در آن زمان نيز با عمل كبوتران نامهبَر آشنا بودهاند. در سال 13ه. ق ابوبكر به وسيله «بريد» به خالد كه در عراق و ايران مشغول جنگ بود، دستور داد كه به روم برود. همچنين
در همين سال، خبر درگذشت ابوبكر به وسيله بريد كه نام او محميّة بن زَنيم بود به خالد رسيد. (1)
همينطور ابوذر هنگام وفات خود در سال 32ه. ق در رَبذه، (مكانى كه به وسيله عثمان به آنجا تبعيد شده بود) از «بريد» ياد مىكند و اكيداً سفارش مىنمايد شخصى كه به شغل بريد و. . . اشتغال داشته است، متكفل كفن و دفن او نشود. (2)از اينجا معلوم مىشود كه بريد در زمان عثمان وجهه خوبى نداشته است.
حضرت على (عليه السلام) نيز به يكى از ياران خود به نام نُوف سفارش مىكند كه به شغل بريد اشتغال نورزد. (3)اين سفارش بر حساسيت اين شغل و مظالمى كه از اين شغل از راه اخبار دروغ به رؤسا و ظلم به مردم ايجاد مىشود، دلالت مىكند.
پس تا اينجا دانستيم كه بريد قبل از حكومت معاويه نيز وجود داشته است و اينكه ايجاد آن را در اسلام به معاويه نسبت مىدهند (4)، سخن درستى نيست. البته ممكن است گفته شود كه معاويه نظم و ترتيب بهترى به اين امر داد و براى آن مثلاً در فواصل مختلف، منزلگاه و مركبهاى آمادهاى تعبيه كرد. (5)به هر حال، به مواردى از استعمال بريد در زمان معاويه و بعد از آن اشاره مىشود.
در باره ورود زياد به كوفه در سال 49 يا 50ه. ق نقل شده است كه او با بريد وارد كوفه شد. (6)اين نشانه آن است كه بريد در آن زمان، تشكيلات منظمى داشت، به گونهاى كه فرماندار از آن استفاده مىكرد.
در جريان حوادث مربوط به امام حسين (عليه السلام) در كوفه، هنگامى كه يزيد، عبيدالله بن زياد را والى كوفه كرد، به او دستور داد كه هر روز اخبار كوفه را
براى او بنويسد. (1)اين مطلب نيز بر وجود تشكيلات بريد در آن زمان دلالت مىنمايد.
نكته قابل توجه اينكه در زمان معاويه گاهى از بريد براى رساندن نامههاى مردم استفاده مىشد، چنانكه در باره فرماندار مدينه در زمان معاويه چنين آمده است كه او هرگاه قصد داشت بريدى روانه شام نمايد، به منادى دستور مىداد كه در شهر جار بزند كه هركس حاجتى و تقاضايى از معاويه دارد مىتواند آن را بنويسد تا با بريد روانه شود. (2)
اما مركبى كه بريد از آن استفاده مىكرد، طبق شرايط و امكانات آن روز بود؛ يعنى در اوايل، مسلمانان از شتر استفاده مىنمودند، بعد استفاده از قاطر نيز معمول شد و آنگاه از اسب نيز استفاده كردند. در اواخر عصر اموى گاهى قافله بريد، مركب از چهل يا پنجاه شتر و اسب و قاطر بود و در هر منزل، مركبها را عوض مىكردند. (3)گفته شده است كه در اواخر عصر اموى هزينه بريد در سال، چهار ميليون درهم بود و در اين زمان زنگولههايى به مركبها مىبستند كه هنگام حركت صدا مىداد و به آن «قَعْقَعَة البريد» مىگفتند.
گفتنى است كه عنوان بريد بعدها از عنوان پستى به عنوان جاسوس تغيير كرد و بريدهاى خلفا و امرا را افراد قابل اطمينان آنها تشكيل مىدادند كه به نواحى مختلف فرستاده مىشدند تا اخبار آن مناطق را براى آنان ارسال كنند. (4)
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) در طول اقامت خود در مدينه، معاهدهنامهها و صلحنامههاى فراوانى با اهل كتاب، قبايل اطراف و مشركان مكّه منعقد كرد كه شايد مشهورترين
آنها صلح حُدَيبيه باشد. (1)همچنين صلح امام حسن (عليه السلام) در تاريخ اسلام به عنوان يك واقعه تاريخى سرنوشتساز مطرح است. از بررسى اين صلحنامهها مىتوان كيفيت آنها را چنين ترسيم كرد:
در ابتدا نام خداوند ذكر مىشد.
سپس اسامى سران دو طرف صلحنامه نوشته مىشد. در جريان صلح حديبيه، در يك طرف ابتدا نام پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و در طرف ديگر، نام سهيل بن عمرو به عنوان نماينده مشركان ذكر شد. (2)در صلح امام حسن (عليه السلام) با معاويه نيز ابتدا نام امامحسن (عليه السلام) و سپس نام معاوية بن ابىسفيان نوشته شد. (3)
سپس موارد صلحنامه، يعنى آنچه طرفين بر آن توافق كرده و به عهده گرفته بودند، ذكر مىشد.
سرانجام در پايان صلحنامه، اسامى عدهاى از شخصيتهاى معتبر به عنوان شهود ذكر مىگرديد. (4)
در اينجا تذكر اين نكته لازم است كه در جنگهايى كه در دوران خلفاى سهگانه به منظور پيشبرد اسلام صورت مىگرفت، هرگاه طرف جنگ، اهل كتاب، يعنى يهوديان، مسيحيان و مجوسيان بودند، مسلمانان آنان را بين سه امر مخير مىكردند: جنگ يا پذيرش اسلام و يا صلح و پرداخت جزيه. آنها كه مورد سوم را انتخاب مىكردند، اهل ذمّه ناميده مىشدند و در پناه اسلام با دين خود زندگى مىكردند و هر سال، مبلغى به عنوان جزيه پرداخت مىكردند.
يكى از مسائلى كه مناسب است ذيل بحث صلح مطرح شود، مسئله «امان دادن» است كه بر اساس آن، فردى از مسلمانان به فردى از طرف مقابل امان مىداد تا مثلاً با رئيس مسلمانان صحبت كند و نظرات او را دريابد. در اين صورت، طبق
دستورات اسلامى، خون آن فرد محترم شمرده مىشد، حتى اگر اماندهنده از پستترين افراد لشكريان اسلام بود. (1)
از بررسى تاريخ اسلام به اين نتيجه مىرسيم كه مسلمانان در جنگهاى مختلف، شعارهاى جنگى متفاوتى داشتند، مثلاً در جنگ بدر شعار «يا نصرالله اِقْتَرِبْ» ؛ «اى يارى خدا نزديك شو!» يا «يا مَنصور اَمِت » ؛ «اى يارى شونده از سوى خدا بميران» و در جنگ احد « يا نصرالله اِقْتَرب » بود. در جنگ احد، مهاجران شعار ديگرى با عنوان «يا بنىعبدالله » و «يا بنىعبد الرحمان » و قبيله اَوْس نيز شعار « يا بنىعبدالله » را برگزيده بودند. همچنين شعار جنگى لشكريان حضرت على (عليه السلام) در جنگ صفين «يا نصر الله » ؛ «اى يارى خدا» و شعار جنگى امام حسين (عليه السلام) در جنگ كربلا «يا محمد » بود. (2)نيز شعار جنگى مسلم هنگام خروج بر عبيدالله همانند شعار بدر «يا منصور اَمِت » بود. (3)همچنين قبايل مختلف شعارهاى مخصوص به خود داشتند، چنانكه گفته شده است شعار قبيله اَزْد « يامَبْرور » ؛ «اى نيكى شده» بود. (4)
در جنگهايى كه طرف مقابل، غير مسلمانان بودند، معمولاً غنايم براساس روش زير تقسيم مىشد (5):
يك - غنايم غير منقول، يعنى زمينهاى به دست آمده - بحث آن در فصل چهارم گذشت - تقسيم نمىشد، بلكه آن را متعلق به تمام مسلمانان مىدانستند و متولى آن حكومت بود كه آن را به مردم واگذار مىكرد و خراج آن را مىگرفت.
دو - بخشى از غنايم منقول كه ويژگىهاى خاصى داشت، مانند كنيز زيبا، مركب تندرو و لباس ويژه با عنوان «متفّو المال» ؛ «برگزيده مال» ناميده شده و به رئيس حكومت تعلق مىگرفت تا جنگجويان بر سر تقسيم آن با هم درگير نشوند. (1)
سه - آنگاه يك پنجم (خمس) كل غنايم برآورد شده، به حكومت پرداخت مىشد.
چهار - سپس بقيه اموال بين جنگجويان تقسيم مىشد. البته در اين ميان، اسب سواران در مقايسه با پيادهها سهم بيشترى داشتند؛ زيرا اسب در آن زمان به وسيله افراد و نه حكومت به جنگ آورده مىشد. (2)
پنج - به زنان همراه لشكر سهمى از غنايم تعلق نمىگرفت، اما در بعضى مواقع مقدارى از غنايم را با عنوان «نَفل» ؛ «زياد آمده» به آنها مىدادند، چنانكه پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) چنين كرد. (3)
شش - حضرت على (عليه السلام) حتى براى فرزندانى كه در سرزمين دشمن و هنگام جنگ متولد مىشدند، سهمى قرار مىداد. (4)
هفت - اسيرانى كه در جنگ به اسارت مسلمانان در مىآمدند، رئيس حكومت اسلامى اختيار داشت كه با آنها يكى از سه عمل زير را انجام دهد: يا بر آنها منّت گذاشته و آزادشان نمايد يا در مقابل گرفتن مالى از خويشانشان كه به عنوان «فديه» مشهور بود، آنان را آزاد كند و يا آنكه آنها را به عنوان برده محسوب كند كه در اين هنگام جزء غنايم جنگى شمرده شده و در تقسيم لحاظ مىشدند. (5)اما در مواردى كه جنگ با مسلمانان بود، غير از سلاحهاى جنگى ميدان جنگ، بقيه اموال آنها
غنايم جنگى تلقى نمىشد، چنانكه حضرت على (عليه السلام) غنايم جنگ جمل را تقسيم نكرد. (1)
معمولاً در جنگهاى زمان مورد بحث، از دو گونه پرچم اصلى و پرچمهاى فرعى استفاده مىشد.
پرچم اصلى، پرچم بزرگى بود. دليل نامگذارى آن به اين نام اين بود كه معمولاً در مواقع عادى پيچيده مىشد. معمولاً اين پرچم به دست فرمانده لشكر يا كسى كه منصوب از طرف او بود، داده مىشد و غالباً افراد بسيار شجاع و متعهد براى گرفتن لواء، انتخاب مىشدند؛ زيرا برپايى لواء، نشانه صبر و استقامت لشكريان و سرنگونى آن، علامت شكست لشكر بود، ازاينرو هنگامى كه علمدار به شهادت مىرسيد، فوراً فرد ديگرى علم را بر دوش مىگرفت. رنگ لواء در زمان مورد بحث، همانند لواءهاى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) سفيد و محل استقرار آن در قلب لشكر بود. در بعضى مواقع، روى لواء مكتوباتى بود، چنانكه روى يكى از لواءهاى پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) «لا اله الا الله، محمد رسول الله» نوشته شده بود.
پرچمهاى فرعى كه پرچمهاى كوچكترى بود، براى شناسايى واحدها و قبايل مختلف در جنگ بهكار مىرفت كه به آن «رايت» مىگفتند. هر قبيله، رايتى مخصوص به خود داشت، چنانكه نقل شده است كه تعداد اينگونه پرچمها در جنگهاى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) به هفتاد عدد مىرسيد. رنگ اينگونه پرچمها متفاوت بود و انتخاب رنگ در اختيار قبايل بود كه رنگ مخصوص يا تركيبى از رنگها را انتخاب مىكردند. البته بيشتر مواقع، رنگ سفيد را بر مىگزيدند. همچنين شكل اينگونه پرچمها متفاوت بود؛ بعضى به شكل مربع و بعضى به اشكال ديگر و نيز در وسط بعضى از اينگونه پرچمها، هلالهايى ديده مىشد. اينگونه پرچمها زمينه
1) وسائل الشيعه، ج 11، ص 58.
شناسايى موقعيت قبايل مختلف، آگاهى از مقدار جديت قبايل مختلف در جنگ و. . . را براى فرمانده لشكر فراهم مىكرد. (1)
سپاه اسلام، به خصوص در دوران خلفاى راشدين و معاويه و نيز بعد از آن، كه مسلمانان با سپاههاى ايرانى و روم آشنا شدند، معمولاً از واحدهاى زير تشكيل مىشد:
اين واحد، قسمت اصلى سپاه را تشكيل مىداد و وظيفه جنگ تن به تن با دشمن و شكستن سد سپاه دشمن را به عهده داشت. همچنين در كمينِ سواران دشمن نشستن و قطع كردن پاى اسبهايشان يا فرارى دادن اسبان دشمن از وظايف ديگر پياده نظام بود. نگهبانى از مواضع سپاه نيز يكى ديگر از وظايف اين واحد بود. معمولاً فرمانده پياده نظام، سوار بر اسب بود تا بهتر بتواند بر افراد واحد خود نظارت داشته باشد. پياده نظام سپاه اسلام در فتوحات جرأت و شجاعت فوقالعادهاى از خود نشان مىدادند، در حالىكه در همين زمان پياده نظام سپاههاى روم و ايران دچار رعب و وحشت بودند و براى آنكه از صحنه نبرد نگريزند، دستهدسته آنها را با زنجيرهاى آهنين، محكم به هم بسته بودند. (2)شبيه اين روش در جنگ صفين هم اتفاق افتاد؛ زيرا سپاهيان شام قبل از پيش آمدن ماجراى حكميت، وقتى با شجاعت فراوان سپاه عراق روبهرو شدند، عدهاى از پياده نظام سپاه شام را با عمامهها به هم بسته بودند كه تعداد صفهاى با عمامه به هم بسته شده، پنج صف بود. (3)
معمولاً پياده نظام براى حفظ خود، از زره و كلاهخود استفاده مىكردند و در بعضى مواقع روى زره، قباهاى بلندى مىپوشيدند. (1)
در زمان مورد بحث، معمولاً سواره نظام را اسبسواران تشكيل مىدادند و از آنجا كه اسلام سهم بيشترى از غنايم براى اسبسوار در نظر گرفته بود، مردم تمايل زيادى به نگهدارى اسب و ورود در سواره نظام داشتند. خلفاى راشدين نيز اهميت فراوانى به اسب مىدادند، بهگونهاى كه بعضى از آنها در هر شهرى چهار هزار اسب را نگهدارى مىكردند كه در مواقع لزوم از آنها استفاده شود. وظايف سواره نظام عبارت بود از:
مهمترين وظيفه اسب سوار، حمله به سپاه دشمن بود. معمولاً در سپاه مسلمانان، سوارهنظام در قسمتهاى جناح، يعنى طرف راست و چپ (ميمنه و ميسره) بهكار گرفته مىشد كه اين عمل به آزادى بيشتر اسب سواران و قدرت مانور فراوانتر آنها منجر مىشد، در حالىكه در سپاههاى ايران و روم از سوارهنظام در صفوف جلويى استفاده مىكردند. اما سواره نظام سپاه اسلام هنگام حمله، به دو جناح سپاه دشمن حمله مىكرد و به پيش مىرفت و معطّل دفاع نمىشد و اين وظيفه را به پياده نظام كه در عقب او حركت مىكرد، مىسپرد.
معمولاً عدهاى از سواره نظام را به عنوان واحد احتياط براى تعقيب و گريز دشمن نگهدارى مىكردند تا هنگامى كه سواره نظام حمله نمود و دشمن رو به فرار گذاشت، آن واحد به تعقيب آنها بپردازد؛ زيرا واحد قبلى معمولاً از نفس
1) تنظيمات الجيش العربى، ص 123.
افتاده بود. معمولاً اين عده از سواره نظام، اسبانى عريان، يعنى بدون تِجْفاف و زره داشتند.
معمولاً عدهاى از اسب سواران در جلو سپاه حركت كرده و از وضعيت سپاه دشمن اطلاع كسب مىنمودند.
عدهاى از سواره نظام در نقاط استراتژيك مستقر شده و وظيفه حمايت و پشتيبانى از سپاه خودى و قطع كمك رسانى به سپاه دشمن را به عهده داشتند.
سواره نظام از انواع سلاحهاى سبك، مانند انواع شمشير، انواع نيزه و تير و كمان استفاده مىكردند. (1)همچنين شيوه سوار شدن آنها بر اسب بنابر عادت عرب، اينگونه بود كه از ركاب استفاده نمىنمودند؛ زيرا آن را باعث سستى سواركار مىدانستند، مثلاً در باره اسبسوارى عمر چنين نقل شده كه او با دست راستش گوش چپ اسب خود را مىگرفت و آنگاه با تمام بدن روى اسب مىپريد. (2)اما پس از چندى به علت درگيرىهاى سخت سپاه اسلام با ايران و روم و عدم كارآزمودگى بسيارى از سواران، ناچار ركابهاى چوبى ساختند كه پس از مدتى اين ركابها به ركابهاى آهنين تبديل شد؛ زيرا ركابهاى چوبى معمولاً در جنگها قطع مىشد و پاى سواركار بدون تكيهگاه مىماند. (3)
عربها از قديمالايام به تيراندازى اهميت وافرى مىدادند و در فتوحات، عدهاى از تيراندازان ماهر، واحدى به نام «رمات» را تشكيل مىدادند. تيراندازان در
مواقع بسيارى براى هدف قرار دادن دشمن و نيز حفظ مناطق استراتژيك، از بالاى برجها استفاده فراوان مىنمودند. (1)خالد بن وليد هنگام محاصره انبار به واحد تيراندازان دستور داد كه چشمان افراد را هدف بگيرند و چنان شد كه در يك نوبت تيراندازى، هزار چشم از افراد دشمن مورد اصابت قرار گرفت و ازاينرو آن واقعه به نام «ذات العيون؛ واقعه چشمها» معروف شد.
معمولاً جنگها با تيراندازى شروع مىشد و عمده خسارتها از اين راه ايجاد مىشد، چنانكه در جنگ كربلا، عده زيادى از سپاه امام حسين (عليه السلام) به وسيله تيراندازى سپاه كوفه به شهادت رسيدند.
كار اين واحد، باز نمودن راهها، نصب پلها، كندن چاهها و. . . بود كه در مواقع لزوم بهكار گرفته مىشدند. بيشتر افراد اين گروه را افراد رومى و ايرانى كه به اسارت در آمده بودند تشكيل مىدادند.
كارهايى همانند آماده نمودن غذا و آب، نقل و انتقال كالاها و مهمات جنگى، نصب خيمهها، برپايى اردوگاهها و حفاظت از آنها، انتقال مجروحان به عقب، دفن شهيدان و. . . به عهده اين گروه بود. معمولاً اين واحد براى نقل و انتقال، از شتر استفاده مىكردند و در مناطق كوهستانى قاطر را بهكار مىگرفتند.
بريد نيز كه پيش از اين از آن ياد شد، در اين واحد مشغول بهكار بود كه در بعضى مواقع براى رساندن كمكهاى سريع از آن استفاده مىكردند.
گروه پزشكان را نيز مىتوان در اين واحد جاى داد. آنها همراه خود وسايل پزشكى، جراحى، خيمههاى مخصوص و پرستاران را داشتند. برانكاردى كه در اين
1) تنظيمات الجيش العربى، ص 124.
زمان مورد استفاده مىشد، معمولاً از يك قطعه پوست يا پارچه بود كه بين دو چوب بسته مىشد و دو مرد اطراف آن را گرفته و حمل مىكردند.
گروه قاريان قرآن و قُصّاص (قصهگوها) را كه با تلاوت آيات قرآن و يادآورى داستانهاى حماسى عرب، لشكريان را تهييج مىنمودند نيز مىتوان جزء اين واحد دانست گرچه در آن زمان هنوز اين عده واحد منظمى را تشكيل نداده بودند. (1)
مراحل قبل از جنگ را مىتوان به جمع نيرو، حركت به سوى دشمن، استقرار در لشكرگاه، آمادگىهاى قبل از جنگ، شروع جنگ و تدابير دفاعى تقسيم كرد:
جمع نيرو به وسيله اعلان جنگ در شهر و نيز ارسال نامه به شهرهاى ديگر براى امدادرسانى صورت مىگرفت كه بحث مفصل آن در اعلان جنگ و سربازگيرى گذشت.
يكى از مهمترين اصولى كه هنگام حركت سپاه به سوى دشمن به آن توجه مىشد، فرستادن گروهى از لشكريان به عنوان طليعه سپاه براى جمعآورى اطلاعات و برداشتن موانع جزئى از سر راه سپاه اصلى بود كه اين واحد هميشه به وسيله پيك با عقبه، يعنى سپاه اصلى در ارتباط بود. واحد طليعه از افراد برگزيده و سواركاران شجاع و ماهر در جنگ تشكيل مىشد و فرمانده اين واحد، فردى شجاع، مورد اطمينان، جسور و محتاط بود.
اسبان اين واحد مىبايست اسبهايى زين كرده، سالم، با نعلهاى خوب و تندرو باشد؛ زيرا سرعت عمل در مورد اين واحد بسيار مهم بود. معمولاً در واحد
1) تنظيمات الجيش العربى، صص 129 - 132.
طليعه از اسبهاى ماده استفاده مىشد؛ زيرا اينگونه اسبها، سرعت بيشتر و استقامت فراوانترى داشتند.
معمولاً اسلحه اين واحد، تير و كمان بود كه هر تيرانداز بين ده تا بيست تير با خود حمل مىكرد؛ زيرا اين واحد غالباً از نزديك با دشمن روبهرو نمىشد تا احتياج به شمشير و نيزه داشته باشد.
مهمترين وظيفه طليعه بهدست آوردن اطلاعات از دشمن، تحركات او و مقدار توان و نيروى او بود. همچنين كشف كمينهاى دشمن، اصلاح راهها به وسيله بعضى از كارگران، قطع درختان، نصب پل و همواركردن راهها از ديگر وظايف طليعه بود.
معمولاً اين واحد از درگيرى با طليعه دشمن اجتناب مىكرد، ازاينرو به گونهاى حركت مىكرد كه غبار ايجاد نكند تا طليعه دشمن از وجود او مطلع نشود. هنگامى كه صعود به ارتفاعى ضرورى بود، عدهاى صعود كرده و عدهاى از آنها مواظبت و حمايت مىنمودند. همچنين اين واحد بايد به مقدارى پيشروى مىكردند كه بيش از دو سوم راه بين عقبه و بين سپاه دشمن نباشند و نيز هنگام حركت بايد به طرف راست و چپ خود توجه مىكردند.
معمولاً علايمى به عنوان رمز بين پيك طليعه و بين فرمانده اصلى لشكر وجود داشت كه باعث سرعت انتقال خبر به فرمانده مىشد، مثل اينكه پايين آمدن پيك از اسب، نشانه استقرار دشمن و حركت پيك به سمتى، نشانه حركت دشمن به آن سمت بود. از اين علايم در حالات فوقالعاده استفاده مىشد.
اما افراد واحدهاى ديگر سپاه معمولاً از همراه بردن اشياى غير ضرورى كه وزن سنگين و كارآيى كمى داشت، دورى مىگزيدند و سعى مىكردند وسايلى را همراه خود ببرند كه وزن سبك وكارآيى فراوانى داشته باشد. البته همراه بردن آب در همه حال واجب بود، حتى اگر در كنار نهر آب بودند. هنگام حركت، توان ضعيفترين افراد لشكر در نظر گرفته مىشد و بر اساس آن برنامهريزى صورت مىگرفت. اما
چگونگى حركت سپاه به اين شكل بود كه طليعه در مركز جاده و در جلو حركت مىكرد و در پشت آن ميمنه و ميسره در دو طرف جاده در سمت راست و چپ طليعه حركت مىكردند و آنگاه قسمت عقبى سپاه كه با نام «ساقه» ناميده مىشد، براى پشتيبانى سپاه در همه اطراف حركت مىكرد. البته به منظور غافلگير نشدن سپاه از پشت، واحد ساقه را با افراد شجاع و سواركاران ماهر تقويت مىنمودند. معمولاً فرماندهان سپاه و تشكيلات ادارى سپاه در وسط لشكر بودند، بهگونهاى كه همه قسمتها به آنها دسترسى داشتند. (1)
در مورد زمينى كه مىخواستند در آن فرود آيند، به چند نكته توجه داشتند:
اول - امنيت؛
دوم - فراوانى آب و دسترسى آسان به چراگاه براى چار پايان و وفور هيزم براى پختوپز؛
سوم - وجود عوارض طبيعى زمين، مانند تپهها، كوهها و رودخانهها كه به عنوان موانعى در مقابل هجوم دشمن از آن استفاده مىشد؛
چهارم - استقرار در كنار جاده به گونهاى كه رسيدن كمك و قواى كمكى آسانتر باشد؛
پنجم - زمين محل استقرار به صورت دشت بسيار گسترده نباشد تا از يك طرف نگهبانى و حفاظت از آن مشكل نباشد و از سوى ديگر، دشمن به آسانى نتواند به آن حملهور شود.
پس از استقرار، نگهبانانى براى محافظت از لشكرگاه تعيين مىكردند و در صورتى كه لشكر از پشت نيز امنيت نداشت، نگهبانانى براى آن قسمت نيز مشخص مىكردند كه اين نگهبانان همگى به نوبت نگهبانى مىدادند.
1) تنظيمات الجيش العربى، صص 171 و 172.
استقرار سپاهيان در لشكرگاه به گونهاى بود كه فرمانده كل و نيز فرماندهان پايينتر و نيز افراد سپاه به خوبى از محل استقرار گروههاى مختلف آگاه بودند تا هم هماهنگى لازم از سوى فرماندهان صورت گيرد و هم نيروها به آسانى بتوانند واحد خود را پيدا نمايند و هم هنگام حمله دشمن وضعيت سپاه آشفته نشود.
يكى از اولين كارهايى كه هنگام استقرار سپاه صورت مىگرفت، حفاظت از لشكريان به منظور مقابله با هجوم ناگهانى دشمن بود كه بدين منظور، خندقى به دور سپاه حفر مىشد و در آن طرف خندق به سمت دشمن، خارهاى سه پهلو (حَسَك) ريخته مىشد تا سواران دشمن نتوانند به سپاه حمله آورند. (1)
آمادگىهايى كه سپاه اسلام قبل از اقدام به حمله به آن مبادرت مىكرد، عبارت بود از:
اول - جمعآورى اطلاعات دقيق از مقدار نيرو و توان دشمن؛
دوم - بررسى زمين ميدان جنگ و برگزيدن بهترين مكان براى حمله؛
سوم - كشف كمينهاى دشمن و دور راندن آنها؛
چهارم - بررسى راهها براى قطع كمك رسانى به دشمن؛
پنجم - تعيين محل قلب سپاه در مكانى بلند و در زمين سخت كه خالى از غبار باشد تا فرمانده كل آسانتر بر صحنه مسلط باشد؛
ششم - جايگزين كردن واحدهاى مختلف در مكانهاى مشخص؛
هفتم - استفاده بهينه از شرايط طبيعى، مانند قرار دادن خورشيد و حركت بادها در پشت؛
هشتم - استفاده از خطبا و قُصّاص (قصهگوها) و قاريان براى تشجيع سپاه؛
نهم - قرائت سوره انفال قبل از جنگ كه اين سنت را پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) بعد از جنگ بدر بنيان نهاده بود.
1) تنظيمات الجيش العربى، صص 172 - 181.
معمولاً جنگ به وسيله مبارزهطلبى پهلوانان دو طرف آغاز مىشد كه نمونههايى از آن در جنگهاى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) ، حضرت على (عليه السلام) و حتى امام حسين (عليه السلام) در كربلا گزارش شده است. اين سنت تا پايان عصر اموى ادامه داشت. هدف عمده از اين عمل، برانگيختن غيرت سپاه و تشويق آنان به جنگ بود. پس از آن، فرمان حمله از سوى يكى از دو طرف يا هر دو طرف صادر مىشد كه معمولاً در جنگهاى اسلامى اين فرمان به وسيله تكبير يا تكان دادن پرچم همراه با تكبير صورت مىگرفت. (1)در جريان كربلا، فرمان حمله عمومى از سوى عمر بن سعد با گفتن جمله: « يا خَيْلَ الله اِرْكِبي و بِالجَنَّةِ اِبْشِري » (2)«اى سواران خدا! سوار شويد و خود را به بهشت بشارت دهيد» صادر شد.
حمله عمومى در بسيارى از موارد با حمله تيراندازان آغاز مىشد كه تعداد فراوانى از دشمن را به خاك مىانداختند. پس از اين مرحله، سپاهيان همراه با سكوت و آرامش به دشمن حمله نموده و جنگ تن به تن را آغاز مىكردند. هنگامى كه آثار شكست و عقبنشينى در صفوف دشمن هويدا مىشد، مرحله ديگرى از حمله كه شدت بيشترى از مرحله قبل داشت و به آن حمله، «صولة و سَلّه» مىگفتند، آغاز مىشد؛ بدين ترتيب كه با تكبير بلندى همه افراد سپاه به سمت دشمن حمله مىكردند. در بعضى مواقع، همانند جنگ قادسيه، به صفهاى عقبى دشمن حمله مىكرد كه اين عمل، ترس فراوانى در صفوف دشمن ايجاد مىنمود. (3)
سپاهيان اسلام علاوه بر جنگيدن با دشمن در روز، شبانه نيز به آنها شبيخون مىزدند. معمولاً شبهاى ظلمانى كه در آن بادهاى شديدى مىوزيد، براى اين
عمل انتخاب مىشد تا صداها و حركات نيروها پوشيده بماند. افرادى كه براى شركت در شبيخون برگزيده مىشدند معمولاً افرادى شجاع، ماهر و بااستقامت بودند. اين افراد به دو قسمت تقسيم مىشدند. بخشى از افراد، داخل اردوگاه دشمن شده و با بلندكردن تكبير و ايجاد صداهاى هولانگيز، رعب و هراس در دل لشكريان دشمن مىافكندند و در همين هنگام بخش دوم كه در بيرون اردوگاه كمين كرده بودند، افراد دشمن را كه سراسيمه به هر طرف مىدويدند، مورد هدف تيرهاى خود قرار مىدادند. در اين هنگام گروه اول براى اينكه شناسايى نشوند به اطراف اردوگاه پراكنده مىشدند و براى شناسايى همديگر رمزهايى بين خود قرار داده بودند. (1)
هنگامى كه دشمن به سپاه حمله مىكرد، سپاهيان در مكانهاى خود مستقر شده و صفوف خود را به هم فشرده مىنمودند، آنگاه صفوف جلويى كه معمولاً پيادگان بودند، نيزههاى خود را در جلو دشمن مىگرفتند، در حالىكه به حالت هجوم به سمت دشمن در آمده بودند. پشتسر آنان، تيراندازان مستقر مىشدند و هرگاه نيروهاى دشمن به تيررس آنها مىرسيدند، شروع به تيراندازى مىنمودند. هنگامى كه سپاه دشمن از تيرها جان سالم بدر برده و به صفوف سپاه نزديك مىشدند، نيزهداران با آنان به مبارزه تن به تن بر مىخاستند. هنگامى كه از شدت حمله دشمن كاسته مىشد، مرحله دوم دفاع شروع مىشد و آن اشاره به همه سپاهيان براى ضدحمله و وادار كردن دشمن به عقبنشينى بود. معمولاً در مواقع دفاع، لشكر را در تمام قسمتها تقسيم مىكردند.
هرگاه واحدى از سپاه با حمله غافلگيرانه دشمن روبهرو مىشد، افراد آن واحد سه تكبير مىگفتند و در اين هنگام مواضع افراد مهاجمِ دشمن براى ديگر واحدها هويدا مىشد. (2)
در اينجا ابتدا به درجات نظامى سپاه اسلام اشارهاى خواهيم داشت و از آنجا كه بيشتر جنگهاى زمان مورد بحث ما با ايران و روم بود، به درجات نظامى ارتش اين دو كشور نيز اشاره خواهيم كرد.
درجات نظامى سپاه اسلام در زمان مورد بحث عبارت بود از:
در بعضى از جنگها، مثل برخى از جنگهاى پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) و جنگهاى سهگانه حضرت على (عليه السلام) فرمانده كل سپاه همان رئيس حكومت بود.
منظور از اين فرماندهان، فرماندهان بخشهاى اصلى سپاه، يعنى طليعه، قلب، ميمنه، ميسره و ساقه (قسمت عقبى سپاه) مىباشد.
در بعضى از آرايشهاى جنگى، گردانهايى در بخشهاى اصلى تشكيل مىشد كه به آن «كُرْدُوس» مىگفتند و تا هزار سرباز را در بر مىگرفت. به فرماندهان اين گردانها «امير الكردوس» مىگفتند.
معمولاً صد سرباز را در واحد خود داشت. به نظر مىرسد كه واحد قائد، زيرمجموعه «كُرْدوس» بود.
معمولاً پنجاه سرباز را در واحد خود داشت.
معمولاً ده سرباز را زير نظر خود داشت.
البته در بعضى مواقع وضعيت لشكر بهگونهاى بود كه درجات را نيز تغيير مىداد. براى مثال، در فتوحاتى كه به وسيله سعد بن ابىوقاص صورت مىگرفت، از آنجا كه او تمام لشكر خود را بر حسب قبايل به ده قسمت با عنوان «اَعشار» تقسيم كرده بود، رتبهاى به نام فرماندهان اَعشار (امراء الاعشار) در لشكر او تشكيل شده بود كه هر كدام يك قسمت از ده قسمت را عهدهدار بودند و از آنجا كه در هر «عُشْر» قبايل مختلفى وجود داشت، درجه بعدى «اصحاب الرايات» ؛ «پرچمداران» بودند كه فرماندهى قبيلههاى مختلف درون عُشر را بر عهده داشتند. (1)
نظام اعشار بعدها به نظام اَسباع تبديل شد؛ يعنى همه قبايل كوفه به هفت قسمت تقسيم شدند، لذا در جنگهاى بعدى و همچنين جنگهاى حضرتعلى (عليه السلام) از فرماندهان اَسباع، سخن به ميان آمده است. اين نظام در زمان زياد بن ابيه به نظام اَرباع تبديل شد؛ يعنى همه شهرنشينان كوفه به چهار قسمت تقسيم شدند، ازاينرو در زمان زياد و همچنين در جريان كربلا از فرماندهان اَرباع سخن به ميان آمده است كه تفصيل اين نظامات در فصل هشتم خواهد آمد.
معمولاً ساختار سپاه ايران عبارت بود از: طبقه اول كه فرماندهان بزرگ سپاه آن را تشكيل مىدادند و به رئيس آنان «مير ميران» گفته مىشد. چهار فرمانده بزرگ تحت فرمان مير ميران انجام وظيفه مىكردند كه به هر كدام «سِپَهْبُد» (اِصْبَهْبُذ) مىگفتند. هر سپهبد، رهبرى چهار «مَرْزْبان» را به عهده داشت و تحت فرمان هر مرزبان چهار «سالار» انجام وظيفه مىكردند. همچنين هر سالار تعداد فراوانى از افراد سواره نظام و پياده نظام را رهبرى مىكرد. (شكل 5)
1) تنظيمات الجيش العربى، صص 221 و 222.
درجات نظامى روميان عبارت بود از:
معمولاً رياست كل لشكر را بر عهده داشت.
معمولاً پنج هزار سرباز در واحد خود داشت.
هر طرنجار، هزار سرباز در اختيار داشت. بنابراين هر «طومرخ» پنج «طرنجار» در واحد خود داشت.
هر قومس دويست سرباز در اختيار خود داشت.
صاحب اين درجه تنها چهل سرباز را رهبرى مىكرد.
اين درجه كه پايينترين درجه ارتش روم بود، به فرماندهى داده مىشد كه ده سرباز تحت فرمان داشت. (1)
در اين قسمت، آرايشهاى مختلف جنگى عرب را كه از آنها تعبير به نظامهاى جنگى مىشود، از جاهليت گرفته تا نظامهاى جنگى رايج در زمان مورد بحث، بررسى مىنماييم. اين نظامها عبارت بود از:
1) تنظيمات الجيش العربى، ص 222.
از اين نظام بيشتر در جنگهاى محدود قبيلهاى عرب در زمان جاهليت استفاده مىشد. در اين نظام، جنگجويان با تمام قوا به دشمن حمله مىكردند و اگر دشمن شكست مىخورد و پا به فرار مىگذاشت با تمام قوا به تعقيب او مىپرداختند، اما اگر در مقابل آنها ايستادگى كرده و آنها احساس ضعف مىنمودند، به عقبنشينى پرداخته و پس از تجديد قوا دوباره حمله مىكردند. و اين حملات سلسلهوار تا پيروزى يا شكست كامل ادامه داشت.
اين نوع نظام به نامهاى «الرجَعْة بعد الجَوْلَه» ؛ «عقبنشينى بعد از جولاندادن» و نيز «الكَرّة بعد الفَرّه» ؛ «حمله بعد از فرار» نيز ناميده مىشد.
در اين نوع آرايش، رئيس قبيله در مركز قرار داشت و تيرههاى مختلف با ترتيب معين در اطراف او مىجنگيدند و براى رئيس، امكان مشاهده مقدار شجاعت تيرههاى مختلف وجود داشت.
يكى از مهمترين سياستهاى اعراب براى ايجاد انگيزه قوى براى جنگجويان قبيله آن بود كه فرزندان، زنان، حيوانات و اموال خود را همراه خود برده و در پشت جبهه قرار مىدادند. از اين عمل با عنوان «مَجْبوذه» ؛ «چيزهايى كه كشش ايجاد مىكند» ، ياد مىشد، چرا كه جنگجويان پس از هر حمله به عقب برگشته و با ديدن حيوانات، اموال، زن و فرزند خود، با انگيزه بيشترى به دشمن حمله مىكردند. از اين نظام نيز بعد از ظهور اسلام در موارد محدودى استفاده مىشد. (1)
پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله) در سال دومه. ق از اين نظام براى اولين بار در جنگ بدر استفاده كردند. اين نوع آرايش جنگى در حقيقت به وسيله تغييرى كه در نظام كرّ و فر داده شده بود، ايجاد گشت و آن از اين قرار بود كه مهاجمان فكر فرار را
1) تنظيمات الجيش العربى، ص 164؛ نظم التعبئة عند العرب، صص 7 - 8؛ تاريخ التمدن الاسلامى، ج 1، ص 199.
از مخيله خود بيرون مىراندند و فقط به حمله مىانديشيدند. در اين آرايش، مهاجمان، صفوفى همانند صفوف نماز تشكيل داده و به سمت دشمن حمله مىكردند. در اين نوع نظام، جاى تكتك افراد مشخص مىشد و هيچكس بدون اجازه فرمانده خود حق تغيير مكان نداشت.
در روايات تاريخى چنين آمده است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) در جنگ بدر پس از مرتب شدن صفوف، از آنها «سان» مىديد و احياناً آنها را با عصاى خود منظمتر مىكرد، در حالىكه پيش از اين، حضرت على (عليه السلام) آنها را بسان درخت، در محلهاى خود گمارده بود. معمولاً در اين نوع نظام، نيزهداران در صف اول قرار مىگرفتند و به وسيله نيزههاى خود، حمله دشمن را دفع مىكردند. در صف دوم، تيراندازان قرار داشتند كه، با تيراندازى در مواقع ضرورى، نفرات دشمن را به خاك مىنشاندند. شمشيرزنان هم در صف سوم مستقر بودند. در سمت چپ و راست صفوف نيز سواران قرار داشتند. البته ممكن بود در جنگهاى مختلف طبق صلاحديد فرماندهان نظامى، محل استقرار واحدها بهگونههاى ديگر نيز باشد. براى مثال، سعد بن ابىوقاص در جنگ قادسيه، سواران را در صف اول، نيزهداران و شمشيرداران پياده را در صف دوم و تيراندازان را در صف سوم قرار داد. همچنين ابوعبيده در جنگ با روم، سواران را در يك صف متشكل نكرد، بلكه آنها را بين صفوف ديگر پراكنده ساخت. در اين نظام نيز در بعضى مواقع از فرزندان و زنان و حيوانات و اموال به عنوان «مجبوذه» استفاده مىشد. از نظام صف تا سال 128ه. ق كه مروان بن محمد آن را الغا كرد، در بسيارى از جنگها استفاده مىشد. (1)اين نظام، انواعى داشت كه هنگام ذكر نظام خميس به آن اشاره خواهد شد.
بعد از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و در جنگهاى فتوحات (14ه. ق) عربها با نظام خميس آشنا شدند و تشكيلات سپاه را براساس آن منظم كردند. معمولاً از اين نوع
1) تنظيمات الجيش العربى، ص 165؛ نظم التعبئة عند العرب، ص 8.
آرايش هنگام حركت سپاه يا مواقع دفاع و حتى گاهى هنگام هجوم استفاده مىشد. (شكل 6)
در اين نوع آرايش، لشكر از پنج واحد از قرار زير تشكيل مىشد:
اين واحد هنگام راهپيمايى سپاه با كيلومترها فاصله، در پيشاپيش سپاه حركت مىكرد و اخبار دشمن را به سپاه اصلى مىرساند و همچنين در مواقع جنگ، جلوى سپاه مستقر مىشد. (1)به اين واحد «مَنْصِر» نيز مىگفتند كه در كلمات حضرت على (عليه السلام) بهكار رفته است.
اين واحد، عمده نيروى سپاه را در خود داشت و محل استقرار آن در وسط سپاه بود. فرمانده كل سپاه و نيز لواء در اين قسمت قرار داشت. وظيفه قلب، كمكرسانى به دو طرف خود (ميمنه و ميسره) بود و به جز هنگام تعقيب دشمن، وقتى كه رو به فرار مىگذاشت، يا دفاع از خود، وقتى كه دشمن به آن حمله مىكرد، تحركى از خود نشان نمىداد. (2)
اين واحد در سمت راست قلب قرار داشت و محافظت از قسمت راست سپاه را به عهده مىگرفت و هنگام حمله، به مَيسره (جناح چپ) دشمن حمله مىكرد.
اين جناح در سمت چپ قلب واقع شده بود و محافظت از قسمت چپ سپاه را به عهده داشت. اين جناح تا مجبور نمىشد دست به حمله نمىزد.
اين واحد كه در پشت سپاه متمركز مىشد، علاوه بر عدهاى جنگجو، نيروهاى ادارى سپاه را نيز در خود جاى مىداد. (1)
با اين توضيحات مىتوان رايجترين آرايش نظام خميس را اينگونه تصوّر كرد:
<نمايش تصوير
لغت «شُرْط الخميس» كه در زمان حضرت على (عليه السلام) فراوان بهكار مىرفت نيز از همين نوع نظام گرفته شده است. در تعريف آن در زمان حضرت على (عليه السلام) گفتهاند كه آنها چهل هزار نفر بودند و با حضرت على (عليه السلام) بر مرگ بيعت نمودند. (2)حضرت على (عليه السلام) در جنگ نهروان از نوعى از اين نظام بهره برد. (3)ويژگىهاى اين نظام عبارت بود از:
تسلّط فرمانده بر نيروهاى خود را بيشتر مىكرد؛
هجوم به دشمن را راحتتر مىكرد؛
حمايت از نيروهاى حمله كننده در آن بيشتر بود. (4)
اين نوع آرايش را مىتوان به مثابه آرايش اصلى سپاه عرب دانست كه در بعضى مواقع در آرايشهاى ديگر همانند نظام صَفّ و نظام كَراديس، نيروهاى سپاه با حفظ اين آرايش منظم مىشدند؛ بدين معنا كه معمولاً در يك زمان، هم نظام صف و هم نظام خميس در سپاه مورد استفاده قرار مىگرفت و نيروهاى سپاه در واحدهاى پنجگانه خميس، صفوف متراكمى را تشكيل مىدادند. بعضى از انواع نظام صَفّ كه در آن نيز از نوعى آرايش خميس استفاده شده بود، عبارت است از:
o
در اين نوع آرايش كه رايجترين نظام صف بود، قسمت مقدمه وجود نداشت و دو جناح ميمنه و ميسره و نيز قلب در يك خط افقى قرار مىگرفتند و واحد ساقه در قسمت عقب قرار داشت و به اصطلاح، شكل حرف T انگليسى را ايجاد مىكردند: (شكل 7)
<نمايش تصوير
اين نوع آرايش، شكل هلال را ايجاد مىكرد؛ بدين ترتيب كه قلب عقبتر از دو جناح ميمنه و ميسره واقع مىشد. در اين نوع آرايش، قلب در موقعيت قوىترى قرار مىگرفت، اما دو جناح موقعيت ضعيفى داشتند، از اين رو براى تقويت آنها واحدهايى از سواران در كنار آنها قرار مىگرفتند. (شكل 8)
در اين نوع آرايش بر عكس صف هلالى، قلب جلوتر از دو جناح قرار مىگرفت و مجموع آرايش، شكل پيكان را تداعى مىكرد:
<نمايش تصوير
معمولاً در اين نوع آرايش در دو طرف قلب از دو گردان سوارهنظام براى تقويت قلب استفاده مىكردند. (1)
1) نظم التعبئة عند العرب، ص 10؛ تنظيمات الجيش العربى، ص 168.
گفتنى است آرايشهاى ديگرى نيز در تاريخ مضبوط است كه كاربرد آن در زمان مورد بحث معلوم نيست. (شكل9)
كراديس جمع كُردُوس است كه از كلمه يونانى koortis اشتقاق يافته و مىتوان آن را معادل گردان فارسى و كُتلَة عربى دانست. در اين نوع آرايش كه عربها آن را از روميان فرا گرفتند، كل سپاه به گردانهاى متعدد تقسيم مىشد و هر گردان گنجايش هزار نفر را با فرماندهاى جداگانه داشت. به فرمانده گردان «امير الكُردوس» مىگفتند و بين گردانها فاصلههاى مناسبى ايجاد مىكردند. هر گردان خود به ده قسمت كوچكتر تقسيم مىشد كه فرماندهى هر كدام از اين ده واحد را شخصى با عنوان «قائد» به عهده داشت. همچنين هر قائد، ده عريف (دستههاى ده نفرى) را رهبرى مىكرد. اين نوع آرايش جنگى در اسلام براى اولين بار از سوى خالد بن وليد در جنگهايش با روميان اجرا شد. خالد در اين جنگها سپاه چهل هزار نفرى خود را در قالب چهل كردوس نظم داده بود. پس از آن در جنگهاى مختلف، از اين نوع آرايش نظامى استفاده شد تا آنكه در سال 128ه. ق رسماً نظام صف ملغى و نظام كراديس جايگزين آن شد. برخى از علل روى آوردن سپاهيان اسلام از صف به اين نوع نظام، عبارت است از:
يك - در اين نوع نظام از آنجا كه افراد در واحدهاى كوچكترى قرار مىگرفتند، بهتر مىتوانستند يكديگر را بشناسند؛
دو - نظم دادن به سپاه و كنترل آن در اين نوع نظام بهتر انجام مىگرفت؛
سه - ارتباط ميان واحدهاى مختلف با يكديگر و با فرماندهى كل آسانتر بود؛
چهار - اين نظام، به خصوص در جنگهاى اسلام و روم، به سبب مشابهت با نظام دشمن كارآمدتر بود.
در بعضى از مواقع اين نظام با نظام خميس آميخته مىشد؛ بدين ترتيب كه پنج قسمت لشكر هر يك از چند گردان با عنوان كردوس تشكيل مىشد كه در اين هنگام هر جناح، خود فرماندهى جداگانه داشت كه رتبه آن از «امير الكردوس» بالاتر بود و با عنوان «امير التعبيه» از او ياد مىشد. (1)
گفته مىشود عمر بن سعد در جريان جنگ كربلا از اين نوع آرايش استفاده كرد، در حالىكه امام حسين (عليه السلام) آرايش جنگى خود را به علت كمى نفرات، از نوع صفّ انتخاب نمود. از آنجا كه معمولاً اين نوع نظام در جنگهاى سنگين مورد استفاده قرار مىگرفت، انتخاب آن را از سوى عمر بن سعد در حادثه كربلا مىتوان نشانه رعب و هراس لشكر كوفه دانست. (2)
جاسوسى يكى از امور مهم زمان مورد بحث، چه در هنگام جنگ، چه براى اداره مملكت و چه براى اطلاع از اخبار دشمن در زمان صلح بود. سابقه اين امر در اسلام به جنگ بدر برمىگشت كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) براى اطلاع از وضعيت دشمن، قبل از جنگ دو جاسوس به سمت آنها فرستاد. (3)در جنگ احد نيز از جاسوسان دشمن در ميان مسلمانان سخن به ميان آمده است. (4)در جنگهاى فتوحات، عمر به سعد بن ابىوقاص دستور مىدهد كه جاسوسانى براى خبرگيرى از دشمن به سمت آنها بفرستد. (5)
حضرت على (عليه السلام) هنگام حكومت خود اهميت فراوانى به اين امر داد و جاسوسانى در سرتاسر مملكت براى خبرگيرى از اوضاع مملكت تعيين كرد،
چنانكه در موردى از اطلاعات رسيده از جاسوس خود در مغرب ياد مىكند. (1)علاوه بر آن به فرماندهان خود همانند مالك اشتر دستور مىداد كه جاسوسانى از افراد راستگو و با وفا انتخاب كنند تا خبرهاى نقاط مختلف تحت حكومتش را به او برسانند و او را از خيانت زير دستانش آگاه نمايند. (2)همچنين هنگامى كه عدهاى از خوارج فرار نموده و در سرتاسر مملكت پراكنده شدند، آن حضرت طى نامهاى از تمام فرمانداران خود خواست تا به وسيله جاسوسان، اخبار آنها را به دست آورند. (3)متقابلاً دشمنان آن حضرت مانند معاويه نيز جاسوسانى به ميان سپاه حضرت على (عليه السلام) مىفرستادند. (4)در سال 60ه. ق نيز عبيدالله بن زياد به وسيله جاسوسان خود توانست نهضت مسلم بن عقيل را به شكست بكشاند. (5)
جاسوسان مىبايست شرايط زير را داشته باشند:
يك - مورد اطمينان و راستگو باشند، چنانكه حضرت على (عليه السلام) نيز به آن اشاره فرمود؛
دو - باوفا و متعهد باشند تا مبادا به دشمن بپيوندند، چنانكه حضرت على (عليه السلام) به اين شرايط نيز اشاره فرمود؛
سه - راز نگهدار باشند تا مبادا اسرار را براى غير اهلش بازگو كنند؛
چهار - از منطقه محل مأموريت خود شناخت كافى داشته باشند و نيز زبان آنها را به خوبى بدانند؛
پنج - هنگام شكنجه پايدار بمانند و اسرار را فاش نسازند. (6)
معمولاً براى روشن كردن آتش از سنگ چخماق كه با به هم زدن آن، جرقه از آن توليد مىشود، استفاده مىكردند. به اين آتش زنهها «قَدّاح» ، «زِناد» و «زَنَد» مىگفتند. حضرت على (عليه السلام) در بعضى از خطبههاى خود به اين موارد اشاره مىكند. (1)نيز در روايات تاريخى چنين آمده است كه زبير در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) براى آتش روشن كردن از «زندى» كه نزديك سينهاش پنهان مىكرد، استفاده مىنمود. (2)همچنين در بعضى از عبارات، كلمه سنگ كبريت به عنوان سنگى كه خيلى زود مشتعل مىشود، آمده است. (3)نيز در عبارتى طريقه آتش روشن كردن به وسيله مالش چوبى با سر عصا بيان شده است. (4)
اما مواردى كه در زمان مورد بحث به عنوان مواد قابل اشتعال كاربر داشته، عبارت است از:
يك - هيزم: عرب به آن حَطَب مىگويد. در بعضى از نصوص از «حَطّابون؛ هيزم كشها» ياد شده است كه بر وجود شغلى با اين عنوان دلالت مىكند. (5)در روايات درباره حضرت على (عليه السلام) چنين وارد شده است كه خود به حمل هيزم مىپرداخت. (6)
دو - شاخههاى درخت خرما: به آن «سَعَف» و «شِمْراخ» مىگفتند. (7)
سه - بوته نى: به آن قَصَب مىگفتند. (8)
چهار - فضله حيوانات حلال گوشت.
پنج - كاه: عرب به آن «تِبن» مىگويد.
شش - سنگ كبريت. (1)
هفت - نفت (نفط) : در برخى از گزارشها چنين آمده است كه براى سوزاندن عبدالرحمان بن ملجم، قاتل حضرت على (عليه السلام) از نفت استفاده شد. (2)
در بخش معمارى هنگام تشريح وضعيت دارالاماره از وجود مطبخ در آن ياد شد كه بر اختصاص محلى به آشپزخانه در ساختمان قصر دلالت مىكند. اما از وجود مطبخ در خانههاى مردم نشانى به دست نيامد. در بعضى از روايات تاريخى به وجود «كانون» ؛ «آتشدان» مدت كمى پس از زمان مورد بحث اشاره شده است (3)، اما عبارتى كه بر وجود «مَوْقِد» به معناى اجاق يا «مِنْصَبّ» به معناى سه پايهاى كه ديگ غذا را روى آن مىگذارند، دلالت كند، مشاهده نشد. در باره چگونگى غذا پختن حضرت فاطمه (عليها السلام) در روايات چنين آمده است كه آن قدر آتش زير ديگ روشن نمود كه لباسهايش سياه شد. (4)شايد از اينجا و از موارد ديگر بتوان استفاده كرد كه معمولاً پايههايى از سنگ يا فلزات براى گذاشتن ديگ روى آن استفاده مىكردهاند. اما ظروفى كه در آن غذا مىپختند در بخش ظروف به آنها اشاره خواهد شد.
عرب به نان «خُبْز» مىگويد. مراحل پخت آن، همچون امروز عبارت از آسياب كردن گندم يا جو، خمير نمودن آن و سپس پختن آن بوده است. از
داستانهاى مربوط به زندگى حضرت فاطمه (عليها السلام) چنين بر مىآيد كه در آن زمان، آسيابهاى دستى كوچك در خانهها براى آرد نمودن گندم وجود داشته است. (1)در بعضى از موارد، نخالههاى گندم غربال نمىشد و بر نانى كه از اين آرد به عمل مىآمد «اَلخُبْزُ السَّمراء» مىگفتند. (2)چنانكه اشاره شد، معمولاً نان از دو غله گندم و جو به عمل مىآمد. (3)غالباً نان به شكل دايرهاى و گرد تهيه مىشد و به نان دايرهاى شكل، «قرص» و «رغيف» مىگفتند. (4)در حديثى از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) چنين وارد شده است كه گرده نان (رغيفها) را كوچك بگيريد تا بركت آن زيادتر شود. (5)
محل پختن نان «تَنُّور» بود كه در روايات تاريخى فراوانى وجود آن در زمان مورد بحث و حتى قبل از آن اثبات شده است. (6)به عصا يا تكه چوبى كه به وسيله آن آتش تنور را به هم مىزدند «مِفْأدْ» و «مُحِرْاك» مىگفتند. (7)
در بعضى از روايات از حكم پاره كردن نان به وسيله چاقو سخن به ميان آمده است كه بر ماندن نان و سفت شدن آن دلالت مىنمايد. (8)
حضرت على (عليه السلام) در يكى از عبارتهاى خود از «خَبّاز» ؛ «نانوا» و محل نان پختن او «مَخْبَز» سخن مىگويد 9كه بر وجود شغلى در آن زمان با اين عنوان دلالت مىنمايد؛ يعنى مىتوان استفاده كرد كه همه مردم نان خود را در خانه نمىپختند يا دست كم بعضى از مواقع براى خريدن نان تازه به «خَبّاز» مراجعه مىكردند.
1) ترجمة الامام على (عليه السلام) ، ج 43، ص 151.
2) ترجمة الامام على (عليه السلام)، ج 4، ص 326.
3) ترجمة الامام على (عليه السلام)، ج 35، ص 239.
4) ترجمة الامام على (عليه السلام)، ج 37، ص 102؛ ج 22، ص 398.
5) ترجمة الامام على (عليه السلام)، ج 66، ص 272.
6) ترجمة الامام على (عليه السلام)، ج 18، ص 36؛ ج 20، صص 221 و 213؛ ج 40، ص 312؛ ج 41، ص 52.
7) البيان و التبيين، ج 3، ص 46.
8) بحارالانوار، ج 66، ص 271.
بعضى از آداب سفر كه از زبان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و حضرت على (عليه السلام) بيان شده يا در روايات تاريخى آمده، عبارت است از:
در روايات، تنها سفر كردن مذموم شمرده شده است (1)و انتخاب رفيق مناسب يكى از مهمترين كارهاى سفر بوده است. در اين مورد حضرت على (عليه السلام) مىفرمايد: «سراغ رفيق را زودتر از طريق (راه) بگيريد» . (2)پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) خطاب به اصحابش مىفرمود: «هر كس بدخلق است ما را در سفرمان همراهى نكند» . (3)در بعضى روايات، تعداد مناسب افراد براى سفر كردن چهار نفر ذكر شده است. (4)
علاوه بر تهيه زاد و توشه سفر، همراه بردن وسايل شخصى ضرورى نيز سفارش شده است. طبق بعضى روايات، وسايلى كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) هميشه در سفرهاى خود، همراه مىبرد، عبارت بود از: شيشه روغن كه براى ماليدن موهايش استفاده مىكرد و احياناً عطر نيز در آن ريخته مىشد، سرمهدان، قيچى، آينه، مسواك، شانه، نخ و سوزن، درفش كفشدوزى و تسمه (تازيانه) . (5)
همراه داشتن عصا در سفر، يكى ديگر از آداب سفر بود كه عربها به آن تقيد داشتند و در كارهاى فراوانى، همانند آويزان كردن زاد و توشه مختصر بر آن، استفاده به جاى تازيانه
براى چارپايان، تكيه دادن و. . . از آن بهره مىبردند. (1)در روايات نيز به برداشتن عصا، به خصوص عصايى كه از چوب درخت بادام تهيه شده باشد، سفارش شده است. (2)
خواندن دو ركعت نماز قبل از مسافرت (3)و خواندن يازده مرتبه سوره توحيد، از زبان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) سفارش شده است. (4)
معصومان (عليهم السلام) صدقه دادن قبل از سفر را براى رفع بلا توصيه فرمودهاند. (5)
روايات فراوانى در مورد بدرقه مسافر و كيفيت آن وارد شده است. (6)
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) از سه چيز با عنوان مروت در سفر ياد مىكند:
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) مىفرمايد: «شعر و آواز خواندن در سفر (حُدى) مادامى كه در آن مسائل خلاف شرع نباشد، زاد و توشه مسافر است» . (8)بديهى است اين مسئله، طول سفر را بر او هموار كند.
در يكى از سفرها پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) دستور كشتن گوسفندى را براى پختن غذا صادر فرمود: اصحاب، هر كدام بهكارى مشغول شدند و پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) هم فرمود: من هيزم جمع مىكنم. وقتى اصحاب اصرار كردند كه خود اين كار را انجام دهند، پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: «خداوند ناخوش مىدارد بندهاش را وقتى با همراهانش باشد و تنهايى گزيند ( و كارى انجام ندهد) » . (1)
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) مىفرمايد: «هرگاه از سفر برگشتيد، براى خانواده خود سوغات بياوريد، اگر چه يك سنگ باشد» . (2)
اين دو عمل در زمان رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) بين اصحاب شايع بود و خود آن حضرت با جعفر بن ابىطالب (عليه السلام) كه از حبشه برگشته بود، معانقه نمود و او را به سينهاش چسبانيد و بين دو چشمش را بوسه زد. (3)
حيواناتى كه در حمل و نقل از آنها استفاده مىشد، عبارت بود از: الاغ، قاطر، اسب و شتر.
معمولاً از الاغ در مسافتهاى كوتاه و درون شهرى استفاده مىشد و در بعضى از كاروانهاى بين شهرى نيز افراد كمبضاعت از آن استفاده مىكردند.
قاطر براى حمل بارهاى سنگين و نيز مسافرتهاى بين شهرى مورد استفاده فراوان قرار مىگرفت. حضرت على (عليه السلام) حتى در جنگها نيز از قاطر سفيد خود كه
«دُلْدُل» نام داشت، استفاده مىكرد و وقتى از او مىخواستند كه از اسب استفاده كند، مىفرمود:
اسب براى تعقيب دشمن و فرار مناسب است و من هيچگاه دشمنى را كه پشت به جنگ كرده تعقيب نمىنمايم و هيچگاه در جنگ از روبهروى دشمن فرار نمىكنم. (1)
و اما اسب - چنانكه از مباحث گذشته روشن شد - در پشت جبهه و نيز در سفرهاى جنگى و جنگ كاربرد فراوان داشت.
شتر وسيله اصلى حمل و نقل و مسافرتهاى بين شهرى به حساب مىآمد و معمولاً قافلهها و نيز مسافران تكرو از اين حيوان بردبار و پر تحمل در مسافرتهاى خود استفاده مىكردند.
خالد بن صفوان در عبارتى بهطور كلى چگونگى استفاده از اين چهار نوع حيوان را اين چنين بيان مىكند:
شتر براى پيمودن مسافتهاى دور، قاطر براى بردن بارهاى سنگين، اسب برذَوْن (اسب تاتارى) براى تجمل و تنآسايى، الاغ براى كارهاى روزمره و اسب معمولى براى حمله و فرار در جنگ مورد استفاده قرار مىگيرد. (2)
معمولاً در مسافرتهاى راه دور، بر پشت شتر يا قاطر، كجاوه مىبستند كه عرب به آن مَحْمِل يا هودَج مىگفتند و آن عبارت بود از دو اطاقك چوبين روباز با سايبان كه آنها را در طرفين شتر يا استر مىبستند و در هر اطاقك، مسافرى مىنشست. (3)معمولاً شخصيتها، ثروتمندان و زنان از كجاوه استفاده مىكردند. در باره كجاوه شتر عايشه در روز جنگ جمل چنين آمده است كه اطاقك آن از صفحههاى آهنين تهيه شده بود. البته اين نوع طرز ساخت، مخصوص جنگ بوده است. (4)
معمولاً روى شتر، الاغ و قاطرى كه براى محل مسافر از آن استفاده مىشد، پالان مىانداختند كه به آن «رَحل» يا «وطاء» گفتند، اما روى اسب، زين مىنهادند كه به آن «سَرج» مىگفتند. (1)
در بعضى مواقع براى اذيت كردن مسافر، مانند مسافران تبعيدى و اسيران، از شتر بدون پالان استفاده مىكردند، چنانكه عثمان به منظور اذيت كردن ابوذر به معاويه چنين نگاشت كه او را با شتر بدون پالان روانه مدينه سازد. (2)همچنين اسيران كربلا را با چنين شترانى به شام منتقل كردند. (3)
گفتنى است كه از وسايل چرخدار، مانند گارى و كالسكه در زمان مورد بحث، ياد نشده است.
بعضى از وسايل روشنايى كه مىتوان وجود آنها را در زمان مورد بحث بهوسيله روايات مختلف اثبات كرد، عبارت است از:
به نظر مىرسد اين دو لغت يك مصداق داشتهاند كه به معناى چراغ مىباشد. پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) طى سفارش به مردم مىفرمايد: «شب، هنگام خواب چراغهاى خود را خاموش كنيد (و بخوابيد) تا مبادا موش خانه را بر اهلش آتش زند» . (4)
چگونگى آتش زدن موش از اين قرار بوده است كه فتيله چراغ را مىكشيده و با خود مىبرده و بدين ترتيب، آتش به همه جا سرايت مىكرده است. اين مطلب در روايتى ديگر مربوط به زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) وارد شده است. (5)
همچنين عمر نيز در دوران خلافت خود چنين سفارشى به مردم مىكند و دليل آن را برده شدن فتيله چراغ روى سقفخانه و آتشسوزى سقف ساخته شده از چوب و شاخههاى خرما ذكر مىكند. (1)
از اين روايات به دست مىآيد كه معمولاً در چراغها فتيلهاى بلند بهكار مىرفت كه احتمالاً حفاظ مناسب نداشت، ازاينرو امكان دسترسى موش به آن فراهم بود. همچنين معمولاً ماده مشتعل در اينگونه چراغها روغن زيتون بود. اين مطلب را مىتوان از آيه 35 سوره نور نيز به دست آورد. همچنين از اين آيه مىتوان به شناخته شده بودن نوع پيشرفتهاى از چراغ نزد اعراب پى برد كه براى روشن شدن مطلب، ترجمه آيه آورده مىشود:
خدا نور آسمانها و زمين است، مَثَل نور خداوند همانند چراغدانى است كه در آن چراغى پرفروغ باشد و آن چراغ در حبابى قرار گيرد؛ حبابى شفاف و درخشنده همچون ستارهاى درخشان. اين چراغ با روغنى افروخته مىشود كه از درخت پربركت زيتون گرفته شده كه نه شرقى است و نه غربى (روغنش آنچنان صاف و خالص است كه) نزديك است بدون تماس با شعله آتش، شعلهور شود.
از اين آيه مىتوان شناخته شده بودن چراغدان و شيشه چراغ را براى اعراب آن زمان استفاده نمود.
قنديل نيز نوعى چراغ بود و احتمالاً لغتى لاتينى است و به نوع خاصى از چراغ كه معمولاً به سقف مىآويختند، گفته مىشد. (2)اين لغت در زمان حضرت خديجه (عليها السلام) همسر پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) بهكار رفته است (3)و اين شناخته شده بودن آن
را نزد عربها روشن مىسازد. سربازان عبيدالله بن زياد پس از پايان خيزش نهضت مسلم بنعقيل، به وسيله قنديلها به جستوجوى زواياى مسجد پرداختند. (1)
از اين وسيله روشنايى در جنگ صفين، آن هم در سپاه شام ياد شده است. (2)همچنين از استفاده ابنزياد از اين وسيله روشنايى، همراه قناديل ياد شده است. و از برخى عبارتها چنين برمىآيد كه شمعها شمعدان نيز داشتهاند. (3)
حرادى جمع حُردى لغتى نبتى است و به پشتههاى نى گفته مىشود. (4)در بعضى عبارتها به صورت «هرادى» آمده، اما غلط است. (5)
استفاده از اين وسيله چنان بود كه دستههاى نى را به هم مىپيچدند و آن را بهوسيله چوب حمل مىكردند كه حالتى شبيه مشعل داشت يا در بعضى موارد آنها را در ظرفى قرار داده و به وسيله طناب آويزان مىكردند، چنانكه سربازان عبيدالله بن زياد پس از خاموش شدن نهضت مسلم بن عقيل اين چنين از اين وسيله استفاده كردند. (6)به نظر مىرسد اين لغت با تركيب «اَطْنانُ القَصَب» كه به معناى پشتههاى نى مىباشد (7)، در مصداق يكى بودهاند.
از بعضى ظروف، به خصوص ظروف سفالين، هنگام بررسى نتايج به دست آمده از باستانشناسىهاى قصر دارالاماره سخن رانديم، در اينجا ظروفى را كه در زمان تاريخى مورد بحث از آنها ياد شده، طبق حروف الفبا توضيح مىدهيم:
از اين لفظ در قرآن ياد شده (1)و به معناى «آبريز» است. ابريق، ظرفى بود كه دسته و لوله و گوشه داشت و براى شستن دست و صورت مورد استفاده قرار مىگرفت. (2)
ظرفى بود كه به عنوان آفتابه از آن استفاده مىشد. (3)گفتنى است ضمن وسايل ساده زندگى جناب سلمان فارسى از آن ياد شده است. (4)
برمه به معناى ديگ سنگى مىباشد. (5)از اين ظرف در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) ياد شده است. (6)
جمع آن اترار است. (7)تور، ظرف بزرگ روبازى بود كه از روى يا سنگ ساخته مىشد و براى وضو گرفتن يا آب دادن حيوانات مورد استفاده قرار مىگرفت. از
اين ظرف هنگام ملاقات لشكر حرّ با امام حسين (عليه السلام) و يارانش ياد شده و گفته شده است كه اسبهاى لشكر حرّ از اين نوع ظرف آب مىنوشيدند. (1)
ظرفى بود كه از پوست گوسفند تهيه مىشد و در آن از چيزهاى خشك نگهدارى مىكردند. (2)درباره حضرت على (عليه السلام) چنين نقل شده است كه غلاّت او را در جراب از مدينه به كوفه حمل مىكردند. (3)ترجمه فارسى جراب، «انبان» است.
كوزهاى سفالين بود كه در فارسى به آن «سبو» مىگويند. در ليست جهيزيه حضرت زهرا (عليها السلام) از «جَرَّ خضراء» ؛ «سبوى سبز» ياد شده است. (4)
جفنه، كاسه بزرگى بود كه در آن غذا مىخوردند. (5)در برخى نوشتهها بزرگترين كاسه دانسته شده است. (6)امام حسين (عليه السلام) در شب عاشورا از اين نوع كاسه به عنوان ظرف مشك استفاده كرد. (7)
ظرفى بود كه معمولاً براى كشيدن آب چاه از آن استفاده مىشد. (8)
ظرفى كوچك بود كه از پوست حيوانات ساخته مىشد و براى نوشيدن آب مورد استفاده قرار مىگرفت. (1)در فارسى معادل «جام آبخورى كوچك» مىباشد. از اين ظرف نيز در وسايل مختصر سلمان فارسى ياد شده است. (2)
ظرفى بود از پوست حيوانات كه پس از زدودن مو و پشم آن تهيه مىشد و براى حمل و نقل مايعات، همانند شراب و عسل مورد استفاده قرار مىگرفت. (3)از اين ظرف در زمان حضرت على (عليه السلام) در حالىكه پر از عسل بوده، ياد شده است. (4)
اين لفظ در مورد مشكى بهكار مىرفت كه از دو قطعه پوست كه در مقابل هم قرار مىگرفتند، تهيه مىشد. اين ظرف در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) وجود داشته است. (5)
شنّ كه همان مشك فارسى است، از پوست گوسفند تهيه و براى نگهدارى آب يا موادى، همچون ماست و دوغ از آن استفاده مىشد. (6)از اين ظرف نيز در جهيزيه حضرت زهرا (عليها السلام) ياد شده و مصرف آن را براى آب معين كردهاند. (7)
كاسهاى بزرگ بود كه غذاى داخل آن دستكم پنج نفر را سير مىكرد. (1)امامحسين (عليه السلام) در شب عاشورا از اين ظرف به عنوان ظرف محتوى مُشك و نوره، استفاده كرد. (2)همچنين اين ظرف در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) كاربرد فراوان داشت. (3)
جمع آن طساس است. اين لغت كه معادل تشت و لگن فارسى است، معمولاً از روى ساخته مىشد. از اين ظرف در جريان آب دادن امام حسين (عليه السلام) به حرّ و همراهان و اسبانشان ياد شده است. (4)
نوعى انبان كوچك بوده كه معمولاً از پوست آهو كه در عربى به آن ظَبْى مىگويند، تهيه مىشد. (5)از اين ظرف در زمان حضرت على (عليه السلام) ياد شده است. (6)
معمولاً به مشكى كه از آن براى نگهدارى روغن استفاده مىكردند، عكّه گفته مىشد. (7)از اين ظرف در زمان عمر ياد شده است. (8)
جمع اين كلمه قوارير مىباشد كه در قرآن استعمال شده است. (1)قاروره به معناى ظرف شيشهاى كوچك مدوّر مىباشد. (2)معمولاً از اين نوع ظرف براى نگهدارى عطر در زمان مورد بحث استفاده مىشد. (3)
كاسهاى بزرگ بود. از اين ظرف در جريان شهادت عمار ياسر (رحمه الله) در جنگ صفين با اين توصيف كه حلقه (دستهاى) قرمز داشته، ياد شده است. (4)
به معناى ديگ است. قدر از سنگ يا فلز مس و روى ساخته مىشد. از اين ظرف در روايات تاريخى بسيار ياد شده است، از جمله در جريان خانهدارى حضرت زهرا (عليها السلام) و غذاپختن ايشان از آن ياد شده است. (5)
مشكى بود كه معمولاً براى نگهدارى شير از آن استفاده مىكردند. در باره عمر چنين آمده است كه در دوران خلافتش خود «قربهاش» را بر دوش مىكشيد. (6)همچنين از اين ظرف در سپاه امام حسين (عليه السلام) ياد شده است. (7)
قسه در لغت به معناى مشك كوچك آمده است. (1)از اين لغت در جريان شهادت عمار در جنگ صفين ياد شده است. (2)
قصعه كه جمع آن قِصاع مىباشد، كاسهاى بزرگ بود كه غذاى آن دست كم ده نفر را سير مىكرد. (3)از اين ظرف در زمان امام على (عليه السلام) (4)و امام حسين (عليه السلام) ياد شده است. (5)
كاسهاى كوچك و ساخته شده از چوب يا سفال بود كه براى سيراب كردن يك تا سه نفر كافى بود. (6)از اين كاسه در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) (7)و نيز در جهيزيه حضرت زهرا (عليها السلام) (8)ياد شده و در هر دو مورد، ظرف شير معرفى شده است.
به كوزه كوچك و بزرگ مىگفتند. (9)از اين واژه هنگام آب دادن مسلم در قصر عبيدالله استفاده شده (10)و با عنوان «قلّة بارِدَه» ؛ «كوزه سرد» از آن ياد شده است كه احتمالاً آب را سرد نگه مىداشت.
1) لسان العرب، ج 11، ص 158.
2) مروج الذهب، ج 2، ص 391.
3) لسان العرب، ج 7، ص 291.
4) ترجمة الامام على (عليه السلام) ، ج 3، ص 187.
5) تجارب الامم، ج 2، ص 59؛ تاريخ الطبرى، ج 4، ص 302.
6) لسان العرب، ج 11، ص 235.
7) بحارالانوار، ج 66، ص 355.
8) بحارالانوار، ج 43، ص 130.
9) لسان العرب، ج 11، ص 288.
10) مروج الذهب، ج 3، ص 68؛ بحارالانوار، ج 44، ص 355.
به معناى جوال خرما و به ظرفى گفته مىشد كه از برگ خرما مىساختند. (1)در فارسى معادل لفظ «زنبيل خرما» مىباشد. (2)از اين لفظ در زمان حضرت على (عليه السلام) ياد شده است. (3)
اين لفظ به معناى كاسه، جام و پياله مىباشد و در قرآن نيز استعمال شده است. (4)
به معناى كوزه بدون دسته است و در شرح حال جاهليت از آن ياد شده است. (5)در قرآن نيز اين لفظ به صورت جمع، «اكواب» بهكار رفته است. (6)
به معناى مطلق كوزه است كه معمولاً از سفال ساخته مىشد و براى خنك نگهداشتن آب مورد استفاده قرار مىگرفت. جمع آن «كيزان» مىباشد كه در مورد جهيزيه حضرت زهرا (عليها السلام) ، لغت «كيزان خَزَف» ؛ «كوزههاى سفالين» ، بهكار رفته است. (7)در بخش معمارى تصوير بعضى از كوزههاى به دست آمده از حفارىهاى دارالاماره آمده است.
1) لسان العرب، ج 11، ص 189.
2) فرهنگ فارسى معين، ج 2، ص 2747.
3) ترجمة الامام على (عليه السلام) ، ج 3، ص 186.
4) ر. ك: صافات: 45؛ واقعه: 18؛ انسان: 5؛ طور: 23؛ انسان: 17؛ نباء: 34.
5) المفصل فى التاريخ قبل الاسلام، ج 7، ص 565.
6) ر. ك: زخرف: 71؛ واقعه: 18؛ انسان: 15؛ غاشيه: 14.
7) بحارالانوار، ج 43، ص 130.
ظرف بزرگى همانند طشت و لگن بود كه زنان در رختشويى از آن استفاده مىكردند. (1)اين ظرف نيز در جهيزيه حضرت زهرا (عليها السلام) وجود داشت. (2)
ظرفى بود كه مسافر، توشه و زاد خود را در آن مىنهاد. (3)از اين ظرف در زمان عمر ياد شده است. (4)
به معناى مشك آب كه معمولاً از دو و نيم يا سه قطعه پوست ساخته مىشد. در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) نيز از آن استفاده مىشد. (5)
اين لغت همان مشك فارسى است. لغت مسك ابتدا به معناى هر نوع پوست حيوانى بود، اما بعدها به ظرفهايى كه از پوست حيوانات مىساختند گفته شد. (6)اين لغت در زمان مورد بحث بسيار بهكار مىرفت.
مطهره در لغت به معناى ظرفى كه با آن وضو و طهارت مىگيرند، استعمال شده است كه همان معناى آفتابه فارسى را تداعى مىكند. (7)از اين لفظ در بيان اثاثيه
مختصر سلمان فارسى ياد شده است. (1)همچنين هنگام ياد كرد از جهيزيه حضرت زهرا (عليها السلام) عنوان «مِطْهَر مُزَفَّتَه» ؛ «آفتابه قيراندود شده» ، بهكار رفته است. (2)
زنبيل بزرگى بود كه در آن خرما و انگور حمل مىشد. اين ظرف در زمان پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) نيز كاربرد داشت. (3)
هَرْس به معناى كوبيدن مىباشد و مهراس ظرفى سنگى بود كه در آن گندم، جو و. . . را مىكوبيدند. در فارسى به آن «هاون» مىگويند. در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و حضرت على (عليه السلام) در بعضى اوقات به عنوان ظرف آب وضو از آن استفاده مىكردند. (4)
قبل از ظهور اسلام مبناى اصلى دوستى بين عربها، از چارچوب دوستىهاى درون قبيلهاى كمتر فراتر مىرفت و تعصب قبيلهاى يگانهمحورى بود كه افراد را به هم پيوند مىداد. اين تعصب بهگونهاى قوى بود كه افراد يك قبيله تا پاى جان براى حفظ آن تلاش مىكردند و حتى اگر فردى از قبيلهاى نسبت به فردى از قبيله ديگر جنايتى مىكرد، از او در مقابل قبيله ديگر حمايت مىكردند؛ بدين ترتيب كه ابتدا حاضر به پرداخت خونبهاى مقتول مىشدند و در صورت عدم رضايت قبيله ديگر، كار به جنگ و خونريزى مىكشيد، چنانكه بسيارى از جنگهاى جاهليت به همين سبب اتفاق افتاد. تعصبات قبيلهاى براى فرد خارجى كه به قبيله ملحق مىشد و با نام «حليف» و «مولا» از او ياد مىشد نيز اجرا مىگشت.
اسلام با ظهور خود چارچوب قبيلهاى را در نورديد و با شعار إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ ؛ «مؤمنان برادر يكديگرند» (حجرات: 10) ، محورى عميقتر و بالاتر براى دوستى انتخاب كرد كه آن همانا ايمان به خدا و دين اسلام بود. بارزترين مصداق اين نوع دوستى را مىتوان در عقد پيمان اخوّت بين مؤمنان در سالهاى اوليه استقرار پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) در مدينه مشاهده كرد كه آن حضرت افراد مسلمان را از قبايل مختلف با يكديگر برادر نمود و بدينترتيب، دوستىهاى والايى، همچون دوستى بين ابوذر و سلمان پديد آمد.
اما با وفات پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) دوباره دوستىها و تعصبات قبيلهاى مبناى روابط افراد شد و اين امر به خصوص با روى كار آمدن امويان در زمان عثمان و نيز در زمان معاويه شدت بيشترى به خود گرفت، گرچه دوستىها بر مبناى محور اسلام و ايمان كاملاً از بين نرفت. بنابراين در زمان مورد بحث مىتوان هر دو نوع دوستى را تصور كرد كه در زمانهاى مختلف شدت و ضعف در آنها پديد مىآمد.
براى مثال، اگر به تركيب سپاه امام حسين (عليه السلام) در روز عاشورا بنگريم، مشاهده خواهيم كرد كه رابطه افراد با يكديگر بر حول محور اسلام و دفاع از آن به رهبرى اهلبيت مىباشد و تنها چيزى كه به چشم نمىخورد، تعصبات قبيلهاى است، اما در سپاه عمر بن سعد تشكّل افراد بر مبناى قبيلهاى و دوستى آنها نيز بر همين مبناست.
بههر حال اسلام براى اصل مسئله دوستى و نيز مبناى دوستى (ايمان به خدا و اسلام) اهميت فراوانى قائل شده است. اين نكته را مىتوان از فراوانى الفاظ بهكار رفته در روايات براى انواع دوستى و آشنايى دريافت؛ الفاظى همانند «رفيق» ، «صَديق» ، «حَبيب» ، «جَليس» ، «صاحب» ، «أخ» ، «خليل» ، «اَنيس» ، «قَرين» ، «خَدين» و «وَديد» كه در مورد مراتب مختلف دوستى و رفاقت بهكار رفته است. همچنين روايات فراوانى در مورد لزوم دوستى و اهميت آن، حقوق دوستان، كيفيت رفتار با دوستان، انواع دوست، كسانى كه نبايد با آنها دوست شد، دوستى در راه خدا و. . .
از زبان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و حضرت على (عليه السلام) وارد شده است (1)كه بهطور مسلم بسيارى از اين روايات به گوش مردم زمان مورد بحث در كوفه رسيده است.
در اينجا از ميان آن همه روايات، تنها برخى از سفارشهاى حضرت على (عليه السلام) به فرزند دلبندش امام حسن (عليه السلام) در باب دوستى كه بعد از بازگشت از جنگ صفين آنها را بيان فرمود، يادآور مىشويم:
اى پسركم! خود را بر آن وادار كه هرگاه برادرت با تو قطع رابطه نمود تو به او بپيوندى و هنگام دورى نمودن او با او مهربانى و دوستى نمايى و هنگام بخل او بخشش نمايى و هنگام دورى نمودن او، خود را به او نزديك كنى و هنگام درشتى نمودنش با او نرمى كنى و هنگام بدكارى او، او را معذور بدانى. و (طورى رفتار كنى) كه انگار تو او را بنده و او بر تو صاحب نعمت است. و بپرهيز از اينكه اينگونه رفتارها را در غير مكان خود و يا در مورد كسانىكه لياقت ندارند، به جا آورى.
با دشمنِ دوستت دوستى مكن كه در اين هنگام با دوست خود دشمنى كردهاى، و خيرخواهى خالص در باره برادرت داشته باش، خواه خيرخواهى و نصيحت تو (نزد او) خوب باشد يابد. . . و اگر خواستى با دوست خود (برادر خود) قطع رابطه نمايى، پس جاى مقدارى از دوستيت را باقى بگذار كه آن دوست بتواند به آن بازگردد. . . (2)
اسلام اهميت فراوانى به آرايشهاى مشروع زنان و مردان داده است و در احاديث فراوانى كه در آنها عنوانهاى «حليه» ، «زينت» ، «تجمّل» بهكار رفته، انواع زينتها و موارد مشروع آن بيان شده است. بنابراين، استفاده مسلمانان عموماً و
مسلمانان كوفه در زمان مورد بحث از انواع آرايشها امرى طبيعى مىنمايد، گرچه در بعضى موارد از مقدار مشروع آن تجاوز مىكردند.
در اينجا ابتدا به ذكر آرايشهاى مشترك زنان و مردان پرداخته و آنگاه موارد اختصاصى هر يك ذكر خواهد شد:
زينتهايى كه در زمان مورد بحث به عنوان مواد زينتى مشترك از آن استفاده مىشد، عبارت بود از:
در زمان مورد بحث زنان و مردان براى خوشبو نمودن خود از موارد مختلفى استفاده مىكردند كه عبارت بود از:
در فصلهاى گذشته، مانند فصل اول و فصل چهارم به اين ماده خوشبو كننده و نيز انواع گلهايى كه از آن عطر مىگرفتند، اشاره شد. در اينجا فقط از نوعى عطر با نام «بان» ياد مىشود كه در زمان مورد بحث به آن اشاره شده است. (1)اين عطر از گياهى به نام گياه «بان» گرفته مىشد. اين گياه برگهايى مركب، همانند برگ افاقى و گلهايى سفيد و قرمز دارد و گلهاى آن به شكل خوشه در انتهاى ساقه قرار دارند. (2)
بعضى از اين گياهان خوشبو عبارت بودند از:
سُنْبُل (1): گياهى است با جام و كاسه رنگين و گلهاى بنفش خوشهاى دارد و چون زود گل مىدهد وگلش زيبا و خوشرنگ و خوش بوست، مورد توجه بوده و جزء گياهان مرغوب زينتى است. (2)
قُرُتْفُل (3): گياهى است يكساله با برگهاى كشيده و گلهاى قرمز يا صورتى و گلهاى آن به صورت دستهاى در انتهاى ساقه قرار دارد. (4)
زعفران. (5)
مُشك (6): در روايت وارد شده كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) از مشك استفاده فراوان مىكرد. (7)
عَنْبَر. (8)
ظاهراً استعمال روغن به منظور نرم نگهداشتن مو و پوست بوده است، گرچه در بعضى موارد به منظور استفاده از بوى خوش آن نيز استعمال مىشده است.
بعضى از اين روغنها عبارت بودند از:
در روايت آمده است كه حضرت على (عليه السلام) از اين روغن استفاده مىكرد (9)و نيز پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) به استعمال آن سفارش مىنمود. (10)
1) بحارالانوار، ج 43، ص 102.
2) فرهنگ فارسى معين ج 2، ص 1926.
3) بحارالانوار، ج 43، ص 102.
4) فرهنگ فارسى معين، ج 2، ص 2667.
5) الحياة الاجتماعيه، ص 67.
6) بحارالانوار، ج 16، ص 248.
7) وسائل الشيعه، ج 1، ص 445.
8) بحارالانوار، ج 16، ص 248؛ الحياة الاجتماعيه، ص 69.
9) وسائل الشيعه، ج 1، ص 451.
10) وسائل الشيعه، ج 1، ص 456.
حضرت على (عليه السلام) مردم را به استعمال اين روغن توصيه مىفرمود. (1)
اين روغن از گياهى كه گلهاى رنگين معطر و به رنگ آبى و بنفش و زرد و ساقهاى ساده داشت، گرفته مىشد. (2)استعمال اين روغن از سوى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) سفارش شده است. (3)
در روايت چنين آمده است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) هر گاه دچار سر درد مىشد از اين روغن استفاده مىكرد. (4)البته اين روايت، استعمال دارويى آن را مشخص مىكند.
بعضى از موادى كه براى رنگ كردن مو و پوست مورد استفاده قرار مىگرفت عبارت بود از:
از اين ماده براى رنگ قرمز و خرمايى استفاده مىكردند. (5)
وسمه گياهى است دو ساله كه ارتفاعش تا يك متر مىرسد و گلهاى زرد رنگى دارد. در برگهاى اين گياه، ماده رنگكنندهاى وجود دارد كه رنگ سبز مايل
به آبى توليد مىكند. (1)استعمال اين ماده رنگكننده در روايات، به پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و امامحسين (عليه السلام) نسبت داده شده است. (2)
در روايت چنين آمده است كه امام حسين (عليه السلام) هنگام شهادت، به وسيله وسمه خضاب كرده بود. (3)در بعضى روايات، خضاب نمودن با رنگهاى مشكى و زرد نيز توصيه شده است (4)، گرچه ماده توليدكننده آن مشخص نشده است. البته در بعضى از نوشتهها از زعفران براى توليد رنگ زرد و از كبريت براى توليد رنگ سفيد ياد شده است. (5)در بعضى از كتابهاى تاريخى در باره جرير بن عبدالله بَجَلى كه در زمان حضرت على (عليه السلام) و پس از آن مىزيسته، آمده است كه به وسيله زعفران خضاب مىكرد. (6)همچنين در باره عمر بن خطاب چنين وارد شده كه ريش خود را با رنگ زرد، و سر خود را با حناء خضاب مىكرد. (7)
سرمه كشيدن به چشمها اختصاص به زنان نداشته، بلكه مردان نيز چنين مىكردند، چنانكه در روايات آمده است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) هر شب سرمه مىكشيد و سرمه او نوعى سرمه با عنوان «اَثْمَد» بود. (8)
شانه نمودن موها معمولترين آرايش موها بود كه در روايتى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) مردم را به فراوان شانه نمودن موها سفارش مىكرد. (9)در روايات به بعضى از
انواع شانهها مانند شانههايى كه از عاج يا استخوان فيل تهيه مىشد، اشاره شده است. (1)
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) در حديثى خطاب به مردم مىفرمايد: «هر كس از مردان مو دارد يا بايد به خوبى از آن مواظبت نمايد (و آن را زيبا نگه دارد) يا آنكه آن را بچيند» . (2)
زنان در بسيارى اوقات موهاى خود را مىبافتند كه به موهاى بافته شده «غَداير» مىگفتند. (3)مردها نيز گاهى چنين مىكردند، چنانكه در باره هانى بن عروه چنين وارد شده است كه موهاى بافتهاى در دو طرف سر خود داشت كه عبيدالله بن زياد آنها را در دست گرفته و با چوب به صورتش مىزد. (4)گاهى نيز مردان و كودكان قسمتى از موى را كه نزديك پيشانى بود، باقى گذاشته و بقيه را مىتراشيدند كه به آن «قُصَص» مىگفتند. گاهى همچنين قسمتى را در وسط سر باقى گذاشته و بقيه را مىتراشيدند يا آنكه كوتاه مىكردند كه به آن «قُنْزُع» مىگفتند. حضرت على (عليه السلام) در دوران حكومت خود، از هر دو عمل منع فرمود. (5)
يكى از مهمترين زينتهاى زنان پوشيدن لباسهاى حرير و ابريشم و لباسهاى زيبا بود. همچنين زنان از طلا و فلزهاى قيمتى مختلف در انواع و شكلهاى متفاوت استفاده مىكردند كه به بعضى از آنها اشاره مىشود:
يك - گردنبند: به آن «قلاده» مىگفتند و جمع آن «قَلائد» مىباشد. همچنين گردنبندهايى از مهرهها مىساختند كه به آن «عقود» مىگفتند.
دو - النگو: به آن «سِوار» مىگفتند و جمع آن «أسْوِرَه» مىباشد. همچنين لغت
«قُلْب» را نيز در اين مورد بهكار مىبردند.
سه - دُمْلُج: به بازوبند و دستبند، هر دو گفته مىشود. (1)
در جريان كربلا چنين گفته شده است كه فاطمه (عليها السلام) دختر امام حسين (عليه السلام) ، دملج و النگو داشت كه از او گرفتند. (2)به دستبند «مِعْضَد» نيز مىگفتند.
چهار - گوشواره: به آن «قُرْط» و «رَعْثَه» مىگفتند. (3)در تاريخ چنين آمده است كه پسركى از لشكر امام حسين (عليه السلام) دو گوشواره نقره در گوشش بود (4)كه از اينجا مىتوان استنباط كرد كه استفاده از گوشواره غير از جنس طلا براى پسران كوچك نيز مرسوم بود.
پنج - خلخال: حلقهاى بود كه زنان به مچ پاى خود آويزان مىكردند و در فارسى به آن «پاى برنجن» مىگويند. (5)
شش - همچنين النگوهايى از جنس عاج يا گوش ماهى يا شاخ حيوانات درست مىكردند كه به آن «مَسَكَه» مىگفتند. (6)
در بعضى نوشتهها از زبان حضرت على (عليه السلام) چنين نقل شده است كه تمام زيبايى زن در كفش اوست (7)كه احتمالاً بر وجود كفشهاى زينتى زنان در زمان مورد بحث دلالت مىكند.
مهمترين و رايجترين زينت مردان انگشتر بود كه در تاريخ سخن از انگشترهاى مختلف مردم زمان مورد بحث به ميان آمده است. به انگشتر «خاتم» و به انگشتر
دست نمودن «تَخَتُّم» مىگفتند. مسلمانان طبق سنت اسلامى كه از زمان
1) الحياة الاجتماعيه، ص 69؛ جمهرة خطب العرب، ج 2، ص 428؛ بحارالانوار، ج 104، ص 36.
2) تاريخ الطبرى، ج 4، ص 354.
3) الحياة الاجتماعيه، ص 69؛ جمهرة خطب العرب، ج 2، ص 428، بحارالانوار، ج 104، ص 36.
4) تاريخ الطبرى، ج 4، ص 343.
5) فرهنگ فارسى معين، ج 1، ص 1434.
6) لسان العرب، ج 13، ص 106.
7) البيان و التبيين، ج 3، ص 68.
پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) به جاى مانده بود، از انگشتان دست راست براى گذاشتن انگشتر استفاده مىكردند. (1)گفته شده است اولين كسى كه انگشتر به دست چپ گذاشت، معاويه بود. اين عمل تا زمان عباسيان در مملكت رواج داشت. (2)
در باره انگشتر پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) چنين گفته شده است كه حلقه آن از نقره و نگين آن به رنگ مشكى بود. (3)در باره حضرت على (عليه السلام) نيز چنين آمده است كه چهار انگشتر داشت كه نگينهاى سه عدد از ياقوت، فيروزه و عقيق ساخته شده بود و انگشتر چهارم از آهن چينى (كشور چين) به عمل آمده بود. (4)انگشتر ابنمسعود نيز از آهن بود. (5)در باره نقش نگين انگشتر شريح قاضى چنين گفته شده است كه روى آن شيرى بين دو درخت تصوير شده بود. (6)
گفتنى است در باره عثمان بن عفان چنين وارد شده كه دندانهاى خود را با طلا مىبست. (7)اين سخن در باره هيچيك از زنان زمان مورد بحث يافت نشد. البته اين نوع زينت به ثروتمندانى، همچون عثمان اختصاص داشت.
سخن آخر در باره زينتهاى مردان آنكه از حضرت على (عليه السلام) چنين نقل شده است: «تَمامُ جَمالِ الرَّجُلِ في كُمَّتِه » (8)«تمام زيبايى مرد در كلاه گرد اوست» .
شايد از اين فرموده حضرت بتوان وجود كلاههاى مخصوص زينتى را در زمان
مورد بحث استفاده كرد.
از لابهلاى روايات تاريخى چنين بر مىآيد كه به مناسبتهاى مختلف در كوفه مجالسى در مكانهاى متفاوت تشكيل مىشد. ظاهراً غرب كوفه به عنوان محلى كه اشراف و مردم كوفه به آن محل مىرفتند و مجالسى تشكيل مىداده و به شعرخوانى و مفاخره و مناظره مىپرداختند، معرفى شده است. (1)همچنين از صحارى و جبّانات به عنوان محلهايى براى برگزارى جشنها، ديدار آشنايان و استراحت افراد ياد شده است. (2)
از برخى گزارشها مىتوان چنين استفاده كرد كه مردم كوفه سر گذر بازارها اجتماع مىكردند، چنانكه گفته شده است كه حضرت على (عليه السلام) خطاب به يكى از ياران خود به نام حارث هَمْدانى نامهاى مىنگارد و از جمله از او مىخواهد كه از نشستن در سر گذر بازارها خوددارى كند؛ زيرا آن مكانها محلهاى حضور شيطان و پيشامد فتنه و تباهكارى است. (3)
همچنين آن حضرت (عليه السلام) در خطبههاى خود خطاب به كوفيان در چند مورد از مجالس آنان ياد مىكند. براى مثال، در مقام توبيخ آنان به علت سرباز زدنشان از جنگ مىفرمايد:
در مجالس (كه دور هم نشستهايد) چنين و چنان مىگوييد (لاف زده و گزاف بسيار مىگوييد و اظهار دليرى و مردانگى مىنماييد) و چون وقت جنگيدن با دشمن پيش آيد، مىگوييد: «حيدى حَياد» (4)«اى جنگ از ما دور شو!»
همچنين در همين مقام مىفرمايد:
و شما را بر جهاد تباهكاران (اهل شام) ترغيب مىكنم، [و درحالىكه] سخنم به آخر نرسيده، همه شما را مانند پراكندگى فرزندان سبا، پراكنده
مىبينم، به محافل خود باز مىگرديد و يكديگر را به پندهاى خويش گول مىزنيد. (1)
از اين كلام مىتوان استمرار مجالس كوفيان را استنباط كرد. همچنين در فرمايشى ديگر از حضرت على (عليه السلام) به مجالس كوفيان در حالىكه در آن چهارزانو و به صورت حلقهوار نشستهاند، اشاره شده است. (2)
در باره ابنملجم چنين گفته شده است كه او پس از نماز صبح تا برآمدن روز در مجلس «تَيم الرّباب» مىنشست. (3)اين سخن بر وجود مجالس متعدد از سوى طوايف مختلف و نيز زمان آن دلالت دارد كه ظاهراً با برآمدن روز و گرم شدن هوا متفرق مىشدند.
عبيدالله بن زياد هنگامى كه دستور احضار هانى بن عروه را صادر مىكند، مىگويد: «شنيدهام كه او در تمام روز در خانهاش مىنشيند» (4)(و مردم دور او جمع مىشوند) . از اين سخن مىتوان وجود مجالس متفرقه كنار خانه بعضى از شخصيتهاى بزرگ كوفه را اثبات كرد. همچنين با استفاده از سفارش پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) مبنى بر وليمه دادن در عروسى (عِرس) ، ختنه سوران (عِذار) ، خانه نو خريدن (وِكار) ، تولد فرزند (خُرس) و برگشت مسافر (رِكاز) از مكه (5)مىتوان وجود چنين مجالسى را در اين زمانها ثابت كرد. همچنين با توجه به اهميتى كه اسلام براى اعياد فطر و قربان در نظر گرفته است مىتوان شادىها و گردهمايىهاى مردم را در اين روزها تصور كرد. نكته ديگر اينكه با توجه به
اختلاط ايرانيان با كوفيان در آن زمان و رسوخ بعضى از رسوم ايرانيان بين اعراب، جشنهاى عيد نوروز و مهرگان نيز در بين كوفيان معمول شده بود. (6)
در بخش تعليم جنگاوران، به مسابقات اسب سوارى و تيراندازى به عنوان يك تعليم اشاره شد كه در اينجا مىتوان آن را نيز به عنوان يك سرگرمى و ورزش تصور كرد. همچنين در فصل اول هنگام شمردن حيوانات كوفه، به وجود ماهىهاى مختلف در بازار كوفه اشاره شد كه از اينجا مىتوان به وجود صيد و صيادى در رودخانه فرات، چه به عنوان يك شغل و چه به عنوان يك سرگرمى، دست يافت. همچنين وجود رودخانه فرات در كنار كوفه، شنا را به عنوان يك سرگرمى و ورزش براى اهل اين شهر رايج كرده بود، چنانكه تاريخ قضاوتهاى حضرت على (عليه السلام) گوشههايى از حوادث مربوط به شنا را براى ما بيان مىكند. (1)همچنين در بعضى از روايات تاريخى، از لعب و بازى با آلات موسيقى - در فصل پنجم در قسمت موسيقى به وجود بعضى از آلات موسيقى در كوفه اشاره شد - سخن به ميان آمده است كه البته مراد سرگرمى مىباشد. (2)
همچنين با بررسى روايات تاريخى در مىيابيم كه مردم آن زمان با وسيلهاى به نام «كُرَّه» ؛ «جسمى گرد، همانند توپ» كه كودكان با آن بازى مىكردند، آشنا بودند. (3)همينطور در رواياتى به نقل از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) ، از بازىهاى شطرنج، نَرْد (نردشير) و اربع عشر نهى شده است كه مىتوان از آنها شناخته شده بودن اين بازىها را براى مردم زمان مورد بحث استفاده كرد. (4)توضيح آنكه به شطرنج، شاهين و
سترنگ نيز مىگفتند (5)و گاهى نيز در روايات از آن با عنوان «اِسْتَرْنَق» ياد شده است. (6)
نَرْد يكى ديگر از بازىها و سرگرمىهاى اين دوره بود كه اختراع آن را به بوذرجمهر يا اردشير بابكان نسبت مىدهند. در كتابهاى لغت در باره تعريف نرد چنين آمده است:
نوعى بازى كه به وسيله دو طاس (كعبتين) و سى مهره (پانزده مهره سفيد و پانزده مهره سياه) روى تخته (تخته نَرد) يا صفحهاى مقوايى انجام مىشود؛ بدين طريق كه هر يك از طرفين بازى، مهرههاى خود را كه پانزده عدد است، (يك طرف سياه و طرف ديگر سفيد) روى تخته مىچينند و سپس به نوبت، طاسها را مىاندازند و مجموع خانههاى دو طاس را مأخذ قرار مىدهند و طبق همان شماره، مهرههاى خويش را به راست يا چپ (طبق چيدن مهرهها) حركت مىدهند. اين كار آنقدر ادامه مىيابد تا همه مهرهها در شش خانه متصل آخرى جمع شود. پس از آن، مهرهها را طبق شماره خالهاى طاس از تخته نَرد خارج مىكنند. هركدام از طرفين كه تمام مهرههاى خود را زودتر خارج كند، برنده يك دست شناخته مىشود و اگر همه مهرههاى يك حريف خارج شود و حريف حتى يك مهره هم خارج نكرده باشد، دو دست به نفع برنده حساب مىشود. معمولاً دور بازى پنج دست است. (1)
سرگرمى و بازى ديگر، اربعه عشر بود. اين لغت به معناى چهارده مىباشد و در فارسى به آن «سه در» و «سه پر» مىگويند كه در عربى به «سِدَّر» تبديل شده است. (2)به نظر مىرسد با توصيفاتى كه از آن شده، همان بازى «بيست و چهار خط» معروف در فارسى است كه آن را روى زمين يا تختهاى مانند شكل زير مىكشيدند:
<نمايش تصوير
در اين بازى دو طرف با ريگهايى به بازى مىپردازند و تعداد ريگهاى هر طرف ممكن است سه يا هفت يا دوازده ريگ باشد.
و گاهى ممكن است به شكل زير نيز گفته شود (1):
<نمايش تصوير
در فارسى عاميانه به اين بازىها «دوز بازى» مىگويند.
البته بايد توجه داشت كه از نهى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) نمىتوان رواج اين بازىها را در كوفه استفاده كرد، چنانكه نگارنده به هيچ روايت تاريخى كه بر وجود بازى اخير در كوفه دلالت كند، برخورد ننموده است. البته طبق يك نقل تاريخى كه به قضاوتهاى حضرت على (عليه السلام) مربوط مىشود، بعضى در زمان حكومت حضرت على (عليه السلام) در كوفه، شطرنج بازى مىكردند. (2)همچنين در باره يزيد بن معاويه نقل شده كه هنگام حضور سر مبارك امام حسين (عليه السلام) در كاخ شام، شطرنج بازى مىكرد. (3)
بازى ديگرى كه شناخته شده بودن آن نزد مردم زمان مورد بحث ثابت شده
است، بازى «مَداحى» است كه درباره كودكى امام حسن (عليه السلام) و امام حسين (عليه السلام) چنين نقل شده است كه آنها با بچهها اين بازى را انجام مىدادند. (4)اين لغت، جمع «مِدْحاه» به معناى ريگ است. طريقه اين بازى كه معمولاً كودكان انجام مىدادند،
آن بود كه گودالهايى مىكندند و هر يك از كودكان سنگهايى ريگ مانند بر مىگرفتند و به سمت گودال پرتاب مىنمودند و هر كس سنگش داخل گودال مىرفت، برنده مىشد و طرف مقابل بايد او را به پشت مىگرفت و سوارى مىداد. (1)
اما دو بازى كه مىتوان رواج آن دو را به وسيله يك روايت تاريخى اثبات كرد، «جُلاهَق» و «كبوتربازى» است. در روايتى چنين نقل شده است كه امام حسين (عليه السلام) از يكى از كوفيان پرسيد: جوانان كوفه چه مىكنند؟ او جواب داد: جوانانِ موالى به رباخوارى مشغولاند و جوانان عرب به كبوتربازى و جلاهق بازى سرگرماند. (2)
جلاهق، مترادف «كمان گرومه» ؛ «قلابسنگ فارسى» است كه كودكان به وسيله طناب و حلقهاى، سنگ پرتاب مىكنند. (3)و شايد از اين وسيله براى شكار پرندگان كوچك نيز استفاده مىشد. در يك روايت تاريخى چنين آمده است كه اين دو بازى در سال 35ه. ق در زمان حكومت عثمان در ميان عرب رواج يافته بود. (4)حضرت على (عليه السلام) در روايتى جلاهق را مذموم شمرده و آن را از سنتهاى قوم لوط كه در ميان مسلمانان رواج يافته، معرفى كرده است. (5)
مجالس پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و پس از وى ابوبكر و عمر و حضرت على (عليه السلام) و نيز تا حدودى عثمان، بسيار ساده و بىآلايش بود، بهگونهاى كه هركس مىتوانست بر
آنها وارد شود و خواسته يا سؤال خود را مطرح كند.
در باره مجلس پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) چنين وارد شده است كه ايشان به گونهاى در ميان اصحاب و ياران خود مىنشست كه تازه واردى كه آن حضرت (صلى الله عليه و آله) را نمىشناخت، نمىتوانست او را از محل نشستناش بشناسد. نيز در تاريخ مىخوانيم
كه وقتى هُرمزان، سردار ايرانى را به مدينه آوردند، عمر در مسجد به خواب رفته بود. (1)البته در بعضى از روايات تاريخى به وجود «آذن» ؛ «اذندهنده» اشاره شده است (2)كه ظاهراً براى عدم مزاحمت در اوقات فراغت يا براى منع ازدحام از او استفاده مىكردند. گفتنى است كه از چنين شخصى براى حضرت على (عليه السلام) بعد از جنگ جمل نيز ياد شده است. (3)
در باره كيفيت ورود بر خليفه در عصر راشدين چنين گفته شده است كه هر كس قصد ديدار خليفه را داشت، دم در مىايستاد و مىگفت: « اَلسَّلامُ عَلَيكُم ءَأدْخُلُ » ؛ «درود بر شما! آيا داخل شوم؟» و در صورت عدم اجازه، تا سه بار آن را تكرار مىكرد و اگر بعد از بار سوم جوابى به او داده نمىشد، بر مىگشت. اما در زمان پادشاهى معاويه در شام و زمان امارت زياد بن ابيه، سادگى مجالس سابق از بين رفت و آنها قوانين و مقرراتى براى ورود در مجالس خود وضع نمودند. (4)در اينجا به بعضى از اين آداب و رسوم و مقررات اشاره مىكنيم:
مقام دربان و حاجب را مىتوان مقامى همانند رئيس دفتر امروزى به حساب آورد. در زمان معاويه، دربان هنگام فراوانى تقاضا، اهل بيتها و خانوادههاى معروف را مقدم مىداشت و پس از آن، ملاك برترى، سن و
سال متقاضى ديدار بود و در رتبه بعد، اهل علم و ادب را مقدم مىداشت. به اين قاعده در زمانهاى بعد نيز عمل مىشد. (5)اما بعضى از افراد هميشه و در همه حال مىتوانستند بر خليفه و امير داخل شوند، چنانكه زياد بن ابيه خطاب به دربان خود مىگفت: «من حجابت و دربانى سراى خود را به
تو سپردم، اما بايد به چهار دسته هر وقت خواستند اجازه دخول دهى: اول، مؤذن كه وقت نماز را اعلام مىكند. دوم، پاسبان شب، چه خبر خوب داشته باشد و چه خبر بد. سوم، فرستاده و رسول از سوى مرزها كه اگر لحظهاى خبر او ديرتر به من رسد، ممكن است باعث خرابى كار يكسال شود، پس او را نزد من بفرست اگر چه من در لحاف خود خوابيده باشم. چهارم، مسئول غذاست كه اگر ديرتر بر من وارد شود، بايد دوباره غذا را گرم كند و اين باعث فساد غذا خواهد شد» . (1)
پس از اجازه دربان، وارد شونده از صاحب مجلس، يعنى خليفه يا امير نيز اذن دخول مىگرفت، چنانكه محمد بن اشعث هنگامى كه خواست مسلم را بر عبيدالله وارد كند، اذن دخول خواست. (2)
پس از دخول و ورود در مجلس، نوبت به آداب ورود در مجلس مىرسيد. در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و خلفاى راشدين وارد بر مجلس، بر صاحب مجلس سلام سادهاى با گفتن عبارت «السلام عليك» مىنمود و گاهى كنيه خليفه يا امير را به آن اضافه مىكرد. هنگام سلام بر خلفا عنوان
«اميرالمؤمنين» نيز به آن اضافه مىشد. در جواب، «عليك السلام» يا با اضافه «و رحم الله و بركاته» را مىشنيد. البته پس از آشنا شدن با آداب و رسوم ايرانيان و ديگر عجمها، آداب سلام نمودن و ورود در مجلس تغيير يافت.
اولين بار مغيرة بن شعبه حاكم كوفه دستور داد كه بر او با عبارت «السلام عليك ايها الامير و رحمة الله و بركاته » سلام نمايند. پس از آن بوسيدن دست امير يا
سلطان نيز به آداب مجلس افزوده شد و بعدها به جاى بوسيدن دست، آستين آنها را مىبوسيدند. (1)
نكته ديگر اينكه در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و خلفاى راشدين، در مجلس خلفا و امرا ديگران با همديگر صحبت مىكردند و گاهى تازه وارد بر اطرافيان نيز سلام و با آنها احوالپرسى مىكرد. اما اولين بار، زياد دستور داد كه هيچكس حق ندارد بر كسى كه روبهروى صاحب مجلس ايستاده، سلام كند و بعدها صحبت كردن در حضور خليفه را بهطور كلى ممنوع كردند. (2)
تجملات مجلس همانند نهادن كرسى (صندلى) و تخت و نشستن امير يا سلطان بر آن، آويختن پردههاى رنگارنگ و زيبا، گذاشتن متكّاها با نقشهاى مختلف و انداختن فرشها در مجلس، از زمان زياد و معاويه شروع شد. گفته شده است كه اولين بار معاويه تخت را در مجلس خود آورد، در حالىكه خلفا قبل از او روى زمين مىنشستند. (3)
حضور پاسبان و نگهبان در مجلس، همراه با سلاحهاى آماده نيز از زمان زياد و معاويه شروع شد. (4)
در باره زياد گفته شده است كه اولين بار در زمان حكومتش در بصره در سال
45ه. ق هنگامى كه در كوچه و خيابان راه مىرفت، پاسبانان در پيشاپيش او و همراهش با نيزه و تازيانه و عمود، او را اسكورت مىكردند. (5)همچنين او پانصد نگهبان شخصى داشت كه از خود و قصرش محافظت مىكردند. (6)احتمالاً همين رويه را در كوفه معمول مىداشت. معاويه نيز پس از ماجراى ترورش در سال
40ه. ق در مسجد شام، براى خود محل محفوظى در محراب با عنوان «مَقْصوره» تهيه كرد كه در آنجا به نماز مىايستاد و پاسبانان از او محافظت مىكردند. (1)
پس از مرسوم شدن مقررات در مجالس، پادشاهان اسلامى و امرا علامتى را وضع نمودند كه ابراز آن، نشانه تمايلشان براى بيرون رفتن حاضران از مجلس بود. براى مثال، هرگاه معاويه مىگفت: «اِذا شِئتُم» ؛ «اگر مىخواهيد» يا «العِزَّةُ لله» نشانه آن بود كه به حاضران دستور ترك مجلس را مىدهد. همينطور يزيد با عبارت «عَلى بركة الله» از حاضران مىخواست كه مجلس را ترك كنند. در اين زمان هر كس مىخواست از مجلس خارج شود، نبايستى پشت به صاحب مجلس مىكرد، بلكه بايد آنقدر عقبعقب مىرفت تا از ديد صاحب مجلس پنهان شود. (2)
اين بخش را در دو قسمت پارچهها و لباسها بررسى مىكنيم:
مواد پارچهها عبارت بود از: 1. پوست حيوانات، 2. مو، پشم و كرك حيواناتى،
همچون گوسفند و شتر، 3. ابريشم، 4. پنبه، 5. كتان. هنگام ذكر پارچهها و لباسها به توضيح اين مواد خواهيم پرداخت.
پارچههاى مختلفى كه در آن زمان از آنها استفاده مىشد يا دستكم براى مردم آن زمان شناخته شده بود، عبارت است از:
از اين نوع پارچه در چند مورد در قرآن كريم ياد شده است. (1)طبق گفته لغويان اصل آن، لغت فارسى «اِسْتَقْرَه» يا لغتهاى «اِسْتَبْرَك» ، «سِتَبْرَك» و «سِتَبْر» مىباشد كه به معناى محكم و غليظ و ضخيم است. اين نوع پارچه ضخيم، از ابريشم و حرير به عمل مىآمد. (2)
بَزّ براى مطلق پارچه بهكار مىرود، ازاينرو به پارچهفروش، بزاز مىگويند. البته گاهى به نوعى پارچه پنبهاى گرانقيمت نيز گفته مىشد. (3)
از اين نوع پارچه نيز در قرآن كريم ياد شده است. (4)اين نوع پارچه از ابريشم به عمل مىآمده است. (5)در اسلام پوشيدن لباسهاى به عمل آمده از حرير براى مردان حرام و براى زنان مجاز شمرده شده است. (6)
خز پارچهاى بود كه از ابريشم خالص يا از پشم و ابريشم و يا پنبه به عمل مىآمد و در لباسهاى مختلف، همچون جُبّه بهكار مىرفت. (7)بعضى گفتهاند كه خَزّ از كُرْك خَزّ، يعنى خرگوش نر نيز به عمل مىآمده است. (8)
1) ر. ك: كهف: 31؛ دخان: 53؛ الرحمن: 54؛ انسان: 21.
2) لسان العرب، ج 1، ص 139؛ فرهنگ فارسى معين، ج 1، ص 241.
3) تاريخ التمدن الاسلامى، ج 5، ص 639.
4) ر. ك: حج: 23؛ فاطر: 33؛ انسان: 12.
5) لسان العرب، ج 3، ص 119.
6) وسائل الشيعه، ج 3، ص 276.
7) لسان العرب، ج 4، ص 81؛ و نيز ر. ك: مجله سومر، «صور من البسة العرب فى العصر الجاهلى» ، عبدالعزيز حميد صالح، ج 38، ص 159.
8) تاريخ التمدن الاسلامى، ج 5، ص 639.
به نظر مىرسد با توجه به آنكه امام حسين (عليه السلام) از جُبّه خَزّ نيز استفاده مىكرد (1)، بعضى از انواع خَزّ از ابريشم خالص تهيه نمىشد تا حرام باشد. (2)نوعى خَزّ با عنوان خَزّ «اَدْكَنْ» يا خَزّ «دَكْناء» كه خز مايل به سياه رنگ بود (3)، بسيار كاربرد داشت و به خصوص بزرگان از آن استفاده مىكردند.
اين لغت كه از كلمه فارسى «ديبا» گرفته شده، نوعى پارچه ابريشمى رنگين است. (4)گفته شده است، زياد بن ابيه اولين كسى بود كه در اسلام قبايى با پارچه ديباج پوشيد. (5)در جوامع روايى شيعه به نقل از پيامبر گرامى اسلام، از پوشيدن لباسى كه از اين نوع پارچه تهيه شده، نهى شده است. (6)
اين لفظ نيز در قرآن كريم وارد شده است. (7)بعضى معناى آن را نوعى ديباى نازك دانستهاند. (8)گفته مىشود در احاديث پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) احاديثى
كه از بعضى از لباسهاى به عمل آمده از رفرف در آن سخن به ميان آمده باشد، وجود دارد. (9)
نام اين پارچه نيز در قرآن وارد شده است. (10)سندس به پارچهاى گفته مىشد كه از ابريشم نازك به عمل آمده باشد. از اين نوع پارچه در زمان
1) تجارب الامم، ج 2، ص 72؛ مقتل الحسين (عليه السلام) ، مقرّم، ص 271.
2) تاريخ التمدن الاسلامى، ج 5، ص 609.
3) مقتل الحسين (عليه السلام) ، مقرّم، ص 271.
4) لسان العرب، ج 4، ص 278؛ فرهنگ فارسى معين، ج 2، ص 1589.
5) تاريخ التمدن الاسلامى، ج 5، ص 609.
6) وسائل الشيعه، ج 3، ص 276.
7) ر. ك: الرحمن: 76.
8) فرهنگ فارسى معين، ج 2، ص 1664.
9) التنظيمات الاجتماعيه، ص 188.
10) ر. ك: كهف: 31؛ دخان: 53؛ انسان: 21.
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) نيز ياد شده است. (1)در فارسى آن را به حرير لطيف ترجمه كردهاند. (2)در باره زياد بن ابيه چنين آمده است كه قبايى مىپوشيد كه از پارچه سندس تهيه شده بود. (3)
به پارچههاى نازك و سفيد تهيه شده از كتان، قبطيه مىگفتند كه معمولاً از مصر وارد مىشد. (4)كتان گياهى است با گل لاجوردى كه پوست آن را مانند پنبه مىريسند و از آن جامه مىبافند.
اين لغت از فارسى «كژ» يا «كج» گرفته شده و به معناى ابريشم است. (5)پيش از اين نيز گفته شد كه پيامبر گرامى اسلام از پوشيدن لباسى كه از ابريشم تهيه شده، نهى فرموده است. (6)در عربى به ابريشم «دِمَقْس» و
«دِقَمْس» نيز مىگويند. (7)
از كتان گاهى نيز به عنوان پارچه ياد شده است كه به پارچههاى براق و مرغوب تهيه شده از اين ماده، كتان مىگفتند. (8)
1) لسان العرب، ج 6، ص 390؛ الحياة الاجتماعيه، ص 188.
2) فرهنگ فارسى معين، ج 2، ص 1930.
3) تاريخ الطبرى، ج 4، ص 190.
4) صور من البسة العرب، ص 160.
5) لسان العرب، ج 11، ص 152؛ فرهنگ فارسى معين، ج 2، ص 2671.
6) وسائل الشيعه، ج 3، ص 276.
7) لسان العرب، ج 4، ص 406.
8) صور من البسة العرب، ص 160؛ فرهنگ فارسى معين، ج 3، ص 2902.
كرباس نوعى پارچه بود كه از پنبه سفيد و ارزان قيمت به عمل مىآمد و با آن، لباسهاى ساده و ارزان قيمتى تهيه مىكردند. (1)عربهاى سادهزيست در دوران جاهليت و نيز در صدر اسلام، بيشتر لباسهاى خود را از اين پارچه تهيه مىكردند. (2)در روايت چنين آمده است كه حضرت على (عليه السلام) در لباس كرباس ضربت خورده، به شهادت رسيد. (3)
به پارچهاى گفته مىشد كه روى آن رسومى كشيده شده بود. (4)
به پارچهاى كه از دو پود بافته شده بود، منير مىگفتند. همچنين به پارچههاى حاشيهدار نيز گفته مىشد. (5)
به پارچههايى گفته مىشد كه با نخهايى غير از رنگ اصلى پارچه، منقش شده و نگاربندى مىشد. اين نخها در بعضى موارد در لباس ثروتمندان طلاكارى شده بود كه به اين نوع پارچهها «زربفت» نيز مىگفتند. (6)با راهيافتن تجمّلات در بين عربها، پوشيدن لباسهاى به عمل آمده از اين نوع پارچه در ميان ثروتمندان و سياستمداران رايج شد. (7)
1) لسان العرب، ج 12، ص 60؛ فرهنگ فارسى معين، ج 3، ص 2932.
2) تاريخ التمدن الاسلامى، ج 5، ص 639.
3) وسائل الشيعه، ج 3، ص 365.
4) لسان العرب، ج 9، ص 372؛ تاريخ التمدن الاسلامى، ج 5، ص 639.
5) لسان العرب ج 14، ص 347.
6) لسان العرب ج 15، ص 315؛ فرهنگ فارسى معين، ج 4، ص 5032؛ صور من البسة العرب، ص 159.
7) تاريخ التمدن الاسلامى، ج 5، ص 609؛ التنظيمات الاجتماعيه، ص 196.
قبل از پرداختن به لباسهاى زمان مورد بحث، ابتدا در باره كيفيت پوشش در مقاطع مختلف اين دوره را ذكر نماييم.
بهطور كلى لباسهاى عرب در دوران جاهليت و صدر اسلام، هم از نظر جنس پارچه و هم به لحاظ كيفيت تهيه، بسيار ساده بود، چنانكه آنها اصولاً از بعضى از انواع پوششها، مانند قبا و شلوار (سِرْوال) شناختى نداشتند و اين دو لباس بعد از فتوحات و به واسطه معاشرت با ايرانيان در بين آنان رواج يافت.
لباس معمولى اعراب در آن زمان عبارت بود از: عمامه، عبا، پيراهن (قميص) ، بُرد، حُلَّه، اِزار و شَمْلَه كه توضيحات آنها خواهد آمد، معمولاً پوشش آنها از پايين زانو تجاوز نمىكرد و همين مقدار پوشش يا به وسيله پيراهن (قميص) انجام مىگرفت و يا به وسيله اِزار. (1)آنان از وصله زدن مكرّر لباسهاى خود نيز ابايى نداشتند، چنانكه در باره عمر خليفه دوم چنين نقل شده است كه حتى در دوران حكومت خود با پيراهن وصلهدار كه تا نيمه پاهاى او را پوشانده بود، در بازارها قدم مىزد و به امر و نهى مىپرداخت. (2)
تجمّلگرايى در پوشش بهطور كلى و عمومى از دوره عثمان شروع شد، گرچه قبل از آن معاويه در شام به تجمّلگرايى در همه ابعاد زندگى خود و از جمله در لباس روى آورده بود.
با كمرنگتر شدن فتوحات، مردم كوفه نيز در زمان بنىاميه به تجمّلگرايى روى آوردند و زنان و مردان آن، لباسهايى نگارين و از جنسهاى عالى، مانند حرير، ديباج و. . . پديد آورده و مىپوشيدند. همچنين لباسهايى به تقليد از ايرانيان و روميان مىپوشيدند كه تا قبل از آن نمىپوشيدند. (3)
در بعضى از نوشتهها چنين آمده است كه در اين دوران، لباس اهل ذمّه، يعنى مسيحيان، يهوديان و مجوسيان با لباس مسلمانان تفاوت داشت؛ زيرا لباس آنان عموماً از پيراهن و شلوار تشكيل مىشد. و از گذاشتن عمامه و قَلَنْسُوَه بر سر خود باز داشته شده بودند، همچنانكه به آنها اجازه پوشيدن لباسهاى تهيه شده از خزّ را نمىدادند. همينطور پوشيدن قبا براى آنها ممنوع بود؛ زيرا اين نوع لباسها مخصوص طبقه اشراف كوفه بود. همچنين به آنها اجازه به پا كردن نعلين را نمىدادند. (1)
در اينجا براى شناساندن لباسهاى معمول در زمان مورد بحث كه اغلب از شواهد تاريخى به دست آمده است، آنها را در چهار قسمت پوشش سر، پوشش بدن، پوشش پايين بدن و پوشش كف پا بررسى مىكنيم، بدون آنكه بين لباسهاى مردان و زنان تفكيك ايجاد نماييم. البته در موردى كه لباسى مخصوص زنان باشد، يادآور خواهيم شد.
لباسهايى كه در مورد پوشش سر بهكار مىرفت عبارت بود از:
عِمامه مهمترين پوشش سر نزد اعراب بود كه اصولاً علامت عرب بودن شخص به حساب مىآمد، چنانكه احنف بن قيس مىگفت (2): «عرب مادامى كه عمامه بر سر گذارده عرب است» . (3)در كلام عُمر از عمامه به عنوان تاج عرب ياد شده است. (4)پيامبر گرامى اسلام نيز در سخنى، از نوعى عمامه بستن با عنوان «تاج فرشتگان» ياد مىكند. (5)
معمولاً پارچه عمامه به صورت يكدست بود و بر حسب نوع عمامه، طول و عرض ثابتى داشت. (1)معمولاً جنس پارچه عمامه از پنبه بود كه بعدها از خزّ نيز تهيه مىشد. (2)
معمولاً عمامه نزد عرب رنگ مشخصى نداشت و به رنگهاى مختلفى، همانند مشكى، سفيد، قرمز، زرد و حتى رنگارنگ تهيه مىشد (3)، چنانكه در جنگ جمل، هنگام توصيف عمامههاى سپاهيان حضرت على (عليه السلام) از عمامههايى با رنگهاى مشكى و زرد ياد شده است. (4)همچنين گفته شده است كه سپاهيان معاويه در جنگ صفين، عمامههايى با رنگ سبز و تهيه شده از حرير بر سر داشتند. (5)
در روايات تاريخى انواع مختلفى براى بستن عمامه ذكر شده است. براى مثال، در روايات آمده است هنگامى كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) عمامه براى حضرت على (عليه السلام) بست (انتهاى آن را به صورت حلقهاى) در جلوى سينه قرار داد و سپس آن را به پشت
او برده و به اندازه چهار انگشت در پشتسر او رها كرد و فرمود: «تاجهاى فرشتگان اين چنين است» . (6)نيز در باره پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) چنين نقل شده است كه عمامه خود را بر سر مىبست و انتهاى آن را از پشتسر بين دو شانه خود رها مىكرد. (7)
نوعى از عمامه بستن نيز به نام «تَحَنُّك» (تَحْتُ الْحَنَك بستن) معروف بود و آن بدين صورت بود كه پيچى از عمامه را از زير چانه گذرانده و به سر مىپيچيدند تا عمامه محكمتر شود. اصل اين عمل را به پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) نسبت مىدهند. (8)
«اِعْتِجار» طريقه ديگر عمامه بستن بود و آن بستن عمامه بدون تحنك و بدون رها كردن قسمتى از آن بود. (1)همچنين در بعضى عبارتها از نوعى عمامه بستن با عنوان «قَفْداء» ياد شده است كه عمامه را در پشتسر، گره مىزدند، چنانكه در باره عمامه مُصْعَب بن زُبَير چنين نقل شده است. (2)
دورهاى عمامه نيز متفاوت بود (3)چنانكه در باره شُرَيح قاضى چنين نقل شده است كه عمامه خود را با يك دور مىبست. (4)البته در اين هنگام به دستار شبيهتر بود تا به عمامه.
عربها از عمامه استفادههاى ديگرى نيز مىكردند، چنانكه در بعضى از جنگها به عنوان «لِواء» از آن بهره مىبردند يا هنگام شدت معركه آن را به كمر خود مىبستند. (5)ابوالأسود دُئلى در كلام معروفى فايدههاى عمامه را اين چنين مىشمرد:
عمامه سپرى است در جنگ و پوششى است از آفتاب و گرم كنندهاى است هنگام سرما، و باعث وقار است در مجلسها، و موجب بلند قد نموده شدن انسان
مىگردد و بدن انسان را بزرگ جلوه مىدهد و در هر حال، عادتى از عادات عرب است. (6)
گفتنى است كه بعضى عمامهها براى خود شهرتى به دست آورده و نام مخصوصى داشتند، چنانكه گفتهاند كه نام عمامه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) «سَحاب» بود. (7)در بعضى از نوشتهها اسامى ديگرى، همچون عصابه، مِغْطَعَه، مِعْجَر، مِشْوَد و كَوّارَه براى عمامه ذكر شده است. (8)
نكته پايانى اينكه عربها در بسيارى از مواقع، زير عمامه از انواع كلاهها و عرقچينها استفاده مىكردند. (1)
در لغت به هر لباسى كه كلاه آن به آن متصل است (2)(لباس كلاهدار) برنس گفته مىشود. البته در بعضى مواقع تنها در باره كلاه بهكار مىرود كه مىتوان آن را به شبكلاه ترجمه كرد. كه كلاهى دراز و بزرگتر از عرقچين بوده است. در باره عُمر چنين نقل شده است كه هنگام ملاقات با هرمزان، سردار ايرانى روى بُرنس خود خوابيده بود كه در اينجا بُرنس در معناى اول خود بهكار رفته است. (3)همچنين در باره شُريح چنين آمده است كه عمامه خود را روى بُرنس مىبست (4)كه شايد مراد معناى دوم آن باشد. در مورد امامحسين (عليه السلام) چنين نقل شده است كه آن حضرت قبل از شهادت، بُرنسى از جنس خزّ بر سر داشت (5)كه احتمال هر دو معنا را مىدهد.
بعضى بُرنس را لفظى يونانى و گرفته شده از لغت ويروس ( virros( كه به معناى لباسى است با آستينهاى بلند و كلاهدار كه روى لباسها مىپوشيدند، دانستهاند. (6)
اين لباس، شبيه بُرنس بود كه فقط در سر از آن استفاده مىشد. (7)مىتوان قلنسوه را به شبكلاه يا كلاه دراز ترجمه كرد. بعضى آن را برگرفته از لغت لاتينى كالانتيكا ( calantica( كه نوعى پوشش سر بوده، دانستهاند. (8)
1) مروج الذهب، ج 2، ص 268؛ فرهنگ البسه مسلمانان، ص 288.
2) لسان العرب، ج 1، ص 393؛ فرهنگ البسه مسلمانان، ص 71.
3) تاريخ الطبرى، ج 3، ص 183.
4) اخبار القضاة، ج 2، ص 218.
5) الاخبار الطوال، ص 258؛ تجارب الامم، ج 2، ص 72.
6) المفصل فى تاريخ العرب، ج 5، ص 53.
7) لسان العرب، ج 11، ص 279؛ فرهنگ البسه مسلمانان، ص 344.
8) المفصّل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، ج 5، ص 51.
به هرحال، اين پوشش در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و حتى قبل از آن رواج داشت و بسيارى از مردم عمامههاى خود را روى قَلَنْسُوَه مىبستند. (1)در بسيارى از روايتهاى تاريخى از قَلَنْسُوَههايى به رنگ سفيد ياد شده است (2)كه شايد بتوان گفت بيشتر، از اين رنگ براى قَلَنْسُوَه استفاده مىكردند.
درباره امام حسين (عليه السلام) چنين نقل شده است كه وقتى ضربهاى به سر آن حضرت وارد شد و بُرنس او خونين شد، بُرنس را در آورده و قَلَنْسُوَهاى به جاى آن بر سر گذاشت. (3)همينطور در باره پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) چنين نقل شده است كه آن حضرت زير عمامه خود از قَلَنْسُوَه يمنى سفيد رنگ با آستر كه در زير آن، پنبه نهاده شده بود و دو گوش داشت، استفاده مىكرد. (4)
كوفيه همان چفيه امروزى است كه در كوفه توليد مىشد و به دور سر مىبستند
و عِقالبندى نيز روى آن مىبستند. (5)وجود اين دو در زمان مورد بحث معلوم نيست.
پوشيهاى بود كه زنان عرب روى صورت خود مىزدند و فقط جاى دو چشم باز بود. (6)روايت تاريخى كه در آن، اين لفظ در زمان مورد بحث بهكار رفته باشد، مشاهده نشد.
بعضى برقع را اينگونه تعريف كردهاند: برقع پردهاى است كه چهره را از نقطه مبدأ بينى مىپوشاند و از اطراف و روى پيشانى به سربند متصل مىشود. برقع از
قطعه پارچهاى از جنسى مانند كتان درست شده و به شكل چهره انسان به عمل آمده و گاهى تا روى زانوها مىرسد. (1)البته معلوم نيست كه از اين نوع در چه زمانى استفاده مىشده است.
از اين نوع پوشش سر كه مخصوص زنان بود در قرآن كريم ياد شده است. (4)در تعريف آن چنين آمده است: نوعى پوشش زنان بود كه قسمت جلو گردن، چانه و دهان را به هم مىپوشاند و روى فرق سر به هم متصل مىشد و گاهى دو انتهاى آن را پس از پوشاندن سر، روى سينه مىانداختند. (5)در فارسى مىتوان آن را به
روبند و روسرى ترجمه كرد. (6)در ليست جهيزيه حضرت زهرا (عليها السلام) خِمارى به قيمت چهار درهم ذكر شده است. (7)
نوعى پوشش سر و بزرگتر از مِقْنَعَه بود كه زنان دور سر خود مىپيچيدند. (8)در فارسى مىتوان آن را به چارقد و روسرى ترجمه كرد. (9)گفتنى است اين لغت در يكى از اشعار عايشه كه در مراسم عروسى حضرت فاطمه (عليها السلام) مىخواند، به عنوان
1) فرهنگ البسه مسلمانان، ص 63.
2) لسان العرب، ج 14، ص 251؛ فرهنگ البسه مسلمانان، ص 368.
3) بحارالانوار، ج 14، ص 264.
4) ر. ك: نور: 31.
5) فرهنگ البسه مسلمانان، ص 161.
6) فرهنگ فارسى معين، ج 1، ص 1439.
7) بحارالانوار، ج 43، ص 94.
8) لسان العرب، ج 9، ص 56؛ فرهنگ البسه مسلمانان، ص 280.
9) فرهنگ فارسى معين، ج 3، ص 4222.
پوشش زن استعمال شده است. مصرع شعر چنين است: «يا نِسْوَة اُسْتُرْنَ بِالْمَعاجِر» (1)«اى زنان با معجرها خود را بپوشانيد» . البته اين لغت به معناى نوعى لباس نيز آمده است. (2)
مقنعه نوعى پوشش سر و مخصوص زنان بود كه با آن سر و محاسن خود را مىپوشاندند. در لغت چنين آمده است كه قِناع از مقنعه بزرگتر بوده است. (3)بعضى از مشتقات قِناع مانند منقنّع در باره مردان نيز بهكار رفته است، چنانكه استفاده از آن به پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) نيز نسبت داده شده است. (4)
در باره پوشش زنان در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) قبل از دستور حجاب، چنين آمده است كه زنان مقنعههاى خود را پشت گوش خود مىانداختند. (5)در روايتى نيز از
قِناع حضرت فاطمه زهرا (عليها السلام) سخن به ميان آمده است. (6)
لثام را قطعه پارچهاى معرفى كردهاند كه مرد عرب براى پوشاندن قسمت زيرين چهره خود از آن استفاده مىكرد تا شناخته نشود. (7)با استفاده از كتابهاى لغت مىتوان دريافت كه اين نوع پوشش، پوشش مستقلى نبوده است، بلكه مردان با عمامه و زنان با مقنعه خود، قسمت زيرين چهره خود تا بينى را مىپوشاندند و به اين عمل، لثام مىگفتند. (8)
عربها براى پوشش بدن از لباسهاى مختلفى استفاده مىكردند. گاهى براى پوشش قسمت پايين بدن (از كمر به پايين) نيز از پارچههاى دوخته نشده استفاده مىكردند. بههرحال، لباسهايى كه براى پوشش بدن از آنها استفاده مىشد، به ترتيب حروف الفبا عبارت بود از:
نوعى لباس ضخيم و تنگ بود كه از كرك و پشم يا خزّ تهيه مىشد. (1)شكل آن مربّع و معمولاً رنگ آن سبز بود. (2)غالباً اعراب صحرانشين از اين نوع پوشش كه به صورت يكپارچه و ندوخته بود استفاده مىكردند و آن را به بدن خود مىپيچيدند. در شعرهاى قديم آنها از اينگونه پوشش ياد شده است. (3)
بِجاد نيز نوعى پوشش يكپارچه و ندوخته به صورت خط خط بود كه عربها، به خصوص در جاهليت و در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) از آن استفاده مىكردند. (4)
نوعى پوشش يكدست و ندوخته و ضخيم و درشت و راه راه بود كه معمولاً از پشم قرمز رنگ تهيه مىشد. (5)
در بعضى از نوشتهها اين چنين معرفى شده است: قطعه پارچه پشمى دراز و ضخيمى بود كه روزها براى پوشاندن بدن و شبها به جاى جامه خواب مورد
استفاده قرار مىگرفت. معمولاً رنگ آن قهوهاى يا خاكسترى بود و ظاهراً در قديم هميشه راه راه بود. (1)گفتنى است از اين نوع پوشش نيز به صورت يكدست و ندوخته استفاده مىشد. (2)و هم براى پوشش قسمت بالاى بدن و هم پوشش قسمت پايين بهكار مىرفت، چنانكه در باره عُمر چنين نقل شده است كه دو بُرْد داشت كه يكى را روى سر مىپيچيد و ديگرى را روى بدن مىانداخت. (3)و نيز در باره حضرت على (عليه السلام) نقل شده كه از دو بُرْد خود به عنوان لنگ و رِداء (پوشش بالاى بدن) استفاده مىكرد. (4)در ليست مهريه حضرت زهرا (عليها السلام) بُرْد نيز قرار داشت. (5)
بُرْد در نقاط مختلفى از شبه جزيره عربستان توليد مىشد و بُردهاى يمانى، قطرى و حضرمى مشهور بود و از همه مشهورتر، بُرد يمانى بود. بُرد در رنگهاى مختلفى توليد مىشد، چنانكه گفتهاند كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) بردهايى به رنگهاى سبز،
قرمز و مشكى داشت. (6)
بُرْدَه غير از بُرد بوده؛ زيرا در كتابهاى لغت، پوششى ريشهدار كه معمولاً از پشم به عمل مىآمده و عرب آن را به خود مىپيچيد، معرفى شده است. (7)در بعضى از تعريفها شكل آن را مربع و رنگ آن را سفيد معين كردهاند. بُرده نيز گاهى براى پوشش قسمت پايين بدن و به عنوان لنگ مورد استفاده قرار مىگرفت. (8)در باره امامحسين (عليه السلام) چنين نقل شده است كه در روز عاشورا، بُرده پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) را به خود پيچيده بود. (9)
1) فرهنگ البسه مسلمانان، ص 57.
2) صور من البسة العرب، ص 153.
3) تاريخ الطبرى، ج 3، ص 271.
4) ترجمة الامام على (عليه السلام) ، ج 3، ص 193.
5) بحارالانوار، ج 43، ص 113.
6) صور من البسة العرب، ص 154.
7) لسان العرب، ج 1، ص 368؛ صور من البسة العرب، ص 154.
8) صور من البسة العرب، ص 154.
9) مقتل الحسين (عليه السلام) مقرّم، ص 271.
ثوب به معناى مطلق لباس مىباشد، اما در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) نوعى ثوب با عنوان ثوب قطرى بود (1)كه در قَطَر توليد مىشد و لباسى ضخيم و قرمز رنگ و با حاشيه بود. (2)
لباسى دوخته بود كه سرتاسر بدن را تا روى پاها دربر مىگرفت. اين لباس كه آستين هم داشت، جلوى آن باز بود و با دكمههايى بسته مىشد. (3)اين لباس براى مردم جاهليت شناخته شده بود (4)و در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) نيز ثروتمندان بسيار از آن استفاده مىكردند. در آن زمان، جُبّههاى يمنى بسيار مشهور بود. همچنين نوعى جُبّ به نام جُبّههاى شامى وجود داشت كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) از آن استفاده مىكرد و
آستينهاى تنگى داشت. (5)
معمولاً جُبّه از پارچههاى پشمى، پنبهاى، كتانى و بعدها از پارچههاى خزّ و حرير توليد مىشد. معمولاً اين نوع لباس، روى لباسهاى ديگر پوشيده مىشد. (6)در باره امامحسين (عليه السلام) چنين آمده است كه آن حضرت در روز عاشورا جُبّه خزّ مايل به سياه دربرداشت. (7)
اين لغت در قرآن كريم به صورت جمع، يعنى «جَلابيب» بهكار رفته است. (8)و در تفاسير آن را به لباسى كه همه بدن زن را مىپوشاند يا خِمارى كه سر و صورت
او را مىپوشاند، تعريف كردهاند. (1)طبق معناى اول، پوششى شبيه چادر براى زنان بوده است. در لغت نيز علاوه بر دو معناى فوق، معانى ديگرى، همچون پيراهن و ملحفه براى آن ذكر شده است. (2)اين كلمه در بعضى از نوشتههاى مستشرقان، اين چنين معنا شده است: «چادر بزرگى كه زنان در شرق هنگام بيرون شدن از خانه سر تا پاى خود را در آن مىپوشانند» . (3)ابنعباس، مفسّر كبير قرآن اين لغت را به معناى پوششى كه از سر تا پاى زن را مىپوشاند، تفسير كرده است كه بر وجود نوعى چادر در آن زمان دلالت مىكند. (4)
نوعى از بُردهاى يمنى بوده كه در آن خطوط سياه و سفيد فراوان يافت
مىشد. (5)در روايتى از طريق اهلسنت چنين آمده است كه محبوبترين لباس نزد پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) بُرد حِبره بوده است. (6)بُرد حِبْرى از انواع فاخر بُرد به شمار مىرفت. در بعضى از نوشتهها تعريف ديگرى براى حِبره آمده است: حِبره، بُرد يمنى بافته شده از كتان يا پنبه بوده و معمولاً رنگ قرمز مايل به سياه داشته است. (7)
عرب اين لغت را فقط براى دو يا سه قطعه لباس، همانند پيراهن و رِداء و عمامه يا اِزار (پوشش پايين بدن) بهكار مىبرد. بعضى هم گفتهاند كه در صورتى بهكار مىبرد
كه لباسها از يك جنس باشند. (1)بنابراين، هيچگاه به يك لباس، حُلّه نمىگفتند. اين دو قطعه لباس ممكن بود، هركدام يكپارچه و ندوخته، مانند رِداء باشند يا دوخته، مانند پيراهن باشند. در روايات تاريخى چنين آمده است كه حضرت على (عليه السلام) از حُلّه استفاده مىكرد. (2)حُلّههاى نجرانى و يمنى مشهورترين حُلّهها بود. (3)
در لغت به معناى پوششى سياه رنگ و مربع شكل كه دو طرف آن حاشيهاى با رنگ غير از رنگ متن داشته، آمده است. (4)در باره پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) گفته شده كه خميصهاى مشكى داشت. (5)در باره حضرت على (عليه السلام) نيز نقل شده است كه
خميصهاى دارابجردى (دارابجرد نام شهرى در ايران بود) داشت. (6)طبق بعضى از نوشتهها اين لباس براى مردم جاهليت نيز شناخته شده بود. (7)
به هر نوع لباس رويى كه روى لباسهاى زيرين مىپوشيدند گفته مىشد. معمولاً عربها براى گرم شدن از دثار استفاده مىكردند. لغت مُدَّثِّر كه در قرآن كريم بهكار رفته، از همين ريشه است. در مقابل «دِثار» ، «شِعار» قرار دارد و به لباس زيرين كه روى پوست و موى بدن (شَعْر) پوشيده مىشد، مىگفتند. (8)
دو كلمه دثار و شعار در خطبه امام حسين (عليه السلام) در كوفه پيش از عاشورا بهكار رفته است. (9)
1) لسان العرب، ج 3، ص 302.
2) ترجمة الامام على (عليه السلام) ، ج 3، ص 246.
3) التنظيمات الاجتماعيه، ص 188.
4) لسان العرب، ج 5، ص 219؛ فرهنگ البسه مسلمانان، ص 162.
5) صور من البسة العرب قبل الاسلام، ص 155.
6) ترجمة الامام على (عليه السلام) ، ج 3، ص 181.
7) المفصّل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، ج 5، ص 53.
8) لسان العرب ج 4، ص 290.
9) جمهرة خطب العرب، ج 1، ص 301.
اين دو كلمه براى دو نوع جُبّه كه جلوى آن باز بود و از پشم تهيه مىشد، بهكار مىرفت. (1)گفته شده است اولين كسى كه دُراعههاى سياه رنگ پوشيد، مختار ثقفى بود. (2)نيز پوشيدن دُراعه مشكى به امام زينالعابدين (عليه السلام) نيز نسبت داده شده است. (3)در بعضى از نوشتهها دُراعه به عنوان لباس اهل روم معرفى شده است كه بر وارداتى بودن اين نوع لباس دلالت مىكند. (4)
رِداء به هر نوع پوشش يك دست و ندوخته گفته مىشد كه براى پوشاندن
قسمت بالاى بدن از آن استفاده مىشد و معمولاً آن را روى شانهاى مىانداختند و يك طرف آن را از زير گردن رد كرده و به روى شانه ديگر مىافكندند. (5)اين پوشش در زمان جاهليت نيز كاربرد داشت. (6)اين لفظ در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) نيز كاربرد فراوان داشت و آن را در مقابل اِزار، براى پوشش قسمت پايين بدن بهكار مىبردند. (7)در روايتى چنين آمده است كه ردايى كه حضرت على (عليه السلام) استفاده مىكرد از جلو تا روى سينه و از پشت تا پايين كمر، امتداد داشت. (8)
به لباس رويى كه به صورت يكپارچه و ندوخته بود، گفته مىشد. از اين نوع لباس در زمان مورد بحث استفاده مىشد. (9)
1) لسان العرب، ج 4، ص 331.
2) تاريخ التمدن الاسلامى، ج 5، ص 609.
3) وسائل الشيعه، ج 3، ص 361.
4) صور من البسة العرب، صص 152 و 156.
5) لسان العرب ج 5، ص 196.
6) المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، ج 5، ص 53.
7) صور من البسة العرب، ص 153.
8) وسائل الشيعه، ج 3، ص 366.
9) لسان العرب، ج 5، ص 390؛ فرهنگ البسه مسلمانان، ص 182.
به هر لباس نازك، سابرى گفته مىشد. پوشنده اين لباس حالتى بين عريان و شخص پوشيده داشت. اين نوع لباس يكى از بهترين انواع لباس بود و متقاضيان فراوانى داشت. در بعضى روايات تاريخى چنين آمده است كه ابنعباس را با اين لباس مشاهده كردهاند. (1)
نوعى جامه سبز رنگ يا به رنگ مشكى بود كه آن را به دوش مىانداختند. (2)بعضى گفتهاند كه از اين نوع لباس هنگام خواب به عنوان لباس خواب استفاده
مىشد. (3)در روايات شيعه پوشيدن اين لباس به پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) نسبت داده شده است. (4)
به هر نوع لباس سبز رنگ گفته مىشد. (5)اين نوع لباسها با شروع تجمّلگرايى در كوفه رواج يافت و به عنوان لباس خواب مورد استفاده قرار مىگرفت. (6)
اين لغت كه به صورت جمع، يعنى «سَرابيل» در قرآن بهكار رفته (7)، به معناى پيراهن يا هر نوع لباس است. (8)عثمان در كلمات خود از اين لغت استفاده كرده
است، آنجا كه او از خلافت به عنوان «سِرْبالى» ياد مىكند كه خدا به او پوشانده است. (1)
به هر نوع لباس زيرين گفته مىشد. گفتنى است هنگام معرفى دِثار، در باره شعار نيز توضيحاتى داده شد.
نوعى پوشيدنى دوخته نشده بود كه آن را به خود مىپيچيدند. تفاوت آن با بُرده، اين بود كه در حاشيه بُرده، زينتهايى بافته مىشد، اما شَمله، ساده و
يكپارچه بود. اين نوع پوشش در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) كاربرد فراوانى داشت. (2)
طاق را طَيلَسان سبز رنگ معنا كردهاند. (3)در روايات شيعه، پوشيدن اين لباس به پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) نسبت داده شده است. (4)همچنين در تاريخ چنين آمده است كه حضرت على (عليه السلام) از اين نوع لباس استفاده مىكرد. (5)
اين لغت، عربى شده لغت فارسى «تالشان» است. (6)طيلسان جامه گشاد و بلندى بود كه روى سر و شانهها و روى عمامه و قلنسوه و در دو طرف صورت و سينه يا فقط روى شانهها مىانداختند. (7)عربهاى جاهلى نيز اين نوع لباس را لباسى فاخر
1) تاريخ الطبرى، ج 3، ص 404.
2) لسان العرب، ج 7، ص 202؛ فرهنگ البسه مسلمانان، ص 221؛ صور من البسة العرب، ص 154.
3) لسان العرب، ج 8، ص 226؛ فرهنگ البسه مسلمانان، ص 264.
4) وسائل الشيعه، ج 3، ص 347، ح 1.
5) تاريخ الطبرى، ج 3، ص 451.
6) لسان العرب ج 8، ص 183؛ فرهنگ فارسى معين، ج 2، ص 2275.
7) فرهنگ البسه مسلمانان، ص 264؛ صور من البسة العرب، ص 155.
مىشناختند و آن را در مناسبات مختلف، مانند مراسم حج و برپايى بازارها مىپوشيدند. در جلوى بعضى از طيلسانها دگمههايى نيز تعبيه شده بود. معمولاً اين نوع لباس يكپارچه و به صورت مستطيل شكل و با اندازههاى متفاوت بود. (1)در بعضى از نوشتهها، طيلسان به عنوان لباس خواب معرفى شده است. (2)در روايات شيعه چنين آمده كه امام سجاد (عليه السلام) طيلسانى آبى رنگ داشته است. (3)
نوعى روپوش دوخته شده و جلوباز و بدون آستين يا با آستينهاى كوتاه
بود كه عربها از آن بسيار استفاده مىكردند. در نوع بدون آستين آن، دو سوراخ در دو طرف آن تعبيه شده بود كه دستها را از آن مىگذراندند. معمولاً عَباء از پشم تهيه و روى همه لباسها پوشيده مىشد. عربها از عَباء نيز استفادههاى ديگرى، همچون رختخواب يا اِزار مىنمودند (4)، حتى در بعضى موارد از آن به عنوان پول رايج استفاده مىكردند. خالد بن وليد كه در زمان عُمر با اهل انبار مصالحه كرد، مورد مصالحه، پرداخت چهارصد هزار درهم و هزار عَباء در هر سال بود. (5)
در لغت به معناى لباس زير آمده است. (6)البته بعضى آن را به معناى پيراهن بسيار نازك زنانه كه معمولاً زرد رنگ و بدننما بود، ترجمه كردهاند. (7)اين كلمه درباره قطامه بهكار رفته (8)كه با هر دو معنا سازگار است.
قَباء را به لباس روى مردانه كه بهطور مورب از زير بغل باز مىشد، معنا نمودهاند. (1)اين نوع لباس، مخصوص ايرانيان بود و عربها استفاده از آن را از ايرانيان گرفتند. (2)طبق بعضى نوشتهها اعراب جاهلى از اين نوع لباس استفاده مىكردند. (3)نيز گفته شده است كه استفاده از اين لباس در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) معمول بوده است. حضرت على (عليه السلام) ضمن شمردن سنتهاى قوم لوط كه در ميان مسلمانان
رواج پيدا كرده، باز گذاشتن دگمههاى قباء را از آن جمله مىداند (4)كه علاوه بر وجود دگمه براى قباء بر اصل استفاده از آن نيز دلالت مىكند. با راه يافتن تجمّلات در ميان عربها قباهايى از اجناس عالى تهيه مىشد، چنانكه گفته شده است كه قباى زياد، از جنس سُندس بود. (5)و همينطور او را اولين كسى دانستهاند كه قباى ديباج پوشيد. (6)
نوعى لباس تهيه شده از كتان مخلوط با حرير بود كه در روستايى از مصر با عنوان «قَسّ» ساخته مىشد. (7)پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و حضرت على (عليه السلام) از پوشيدن اين لباس نهى فرمودند. (8)
در لغت به معناى جامه رويى كُرك و ريشهدار يا هر پوششى كه كرك و ريشه داشته باشد، معنا شده است. (9)در ميان جهيزيه حضرت زهرا (عليها السلام) نام قطيفه مشكى
1) فرهنگ البسة مسلمانان، ص 232.
2) البيان و التبيين، ج 3، ص 13؛ صور من البسة العرب، ص 152؛ تاريخ التمدن الاسلامى، ج 5، ص608.
3) المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، ج 5، ص 54.
4) وسائل الشيعه، ج 3، ص 369.
5) تاريخ الطبرى، ج 4، ص 190.
6) تاريخ التمدن الاسلامى، ج 5، ص 609.
7) لسان العرب، ج 11، ص 158.
8) بحارالانوار، ج 76، ص 289.
9) لسان العرب، ج 11، ص 229.
خيبرى (قطيفه سوداء خيبريه) ذكر شده است. (1)از اين گزارش مىتوان محل تهيه بعضى از قطيفهها را نيز دريافت. در باره حضرت على (عليه السلام) نيز نقل شده است كه قطيفهاى داشت. (2)در باره امام حسين (عليه السلام) نيز نقل شده است كه پس از شهادتش شخصى به نام قيس، قطيفه او را دزديد و به قيس قطيفه مشهور شد. (3)
به معناى پيراهن است و در قرآن چند مرتبه در داستان حضرت يوسف (عليه السلام) بهكار رفته است. (4)عربها از زمانهاى بسيار دور اين لباس را مىشناختند و از آن استفاده نموده و احياناً در اشعار خود از آن ياد مىكردند. (5)همچنين از اين لباس در زمان پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) فراوان استفاده مىشد و يكى از لباسهاى محبوب نزد آن حضرت بود. (6)
قَميصهاى عربى از چند تكه پارچه دوخته مىشد و در بالاى آن گريبانى تعبيه مىكردند كه به آن «جِيب» مىگفتند و در بعضى موارد در جلوى آن دگمههايى نصب مىكردند كه به وسيله آنها قَميص باز و بسته مىشد. همچنين قميص دو آستين داشت كه گاهى كوتاه و گاهى بلند تهيه مىشد، اما معمولاً تا سر انگشتان مىرسيد. طريقه پوشيدن آن بدينگونه بود كه آن را روى اِزار مىپوشيدند نه آنكه قسمت پايين آن را در درون اِزار قرار دهند. (7)
در باره حضرت على (عليه السلام) چنين نقل شده است كه هرگاه مىخواست قَميصى بخرد، آن را مىپوشيد و دستان خود را در آستينهايش قرار مىداد و مقدارى از
آستين را كه از سر انگشتان او بيرون مىزد، كوتاه مىكرد. همچنين در بعضى نقلها آمده است كه مقدارى را كه از مچ دست بلندتر بود، كوتاه مىكرد. (1)
از اين روايات چنين بر مىآيد كه در آن زمان، قَميصهايى با آستينهاى دراز رواج داشته است. قَميص از اجناس مختلفى، همانند پنبه و كرباس يا خزّ تهيه مىشد (2)چنانكه در روايتى وارد شده است كه قَميص حضرت على (عليه السلام) از كرباس
بود. (3)همچنين در نقلى تاريخى، جنس قَميص امام حسين (عليه السلام) را در روز عاشورا خزّ گفتهاند. (4)گفتنى است كه اين نوع لباس به مردان اختصاص نداشت، چنانكه در ليست جهيزيه حضرت فاطمه (عليها السلام) از قَميصى با قيمت هفت درهم ياد شده است. (5)
اما در باره اندازه قميس در روايتى چنين آمده است كه پيراهن حضرتعلى (عليه السلام) بالاى قوزك پا بوده است. (6)در روايتى ديگرى نيز اندازه آن تا نصف زانو دانسته شده است. (7)اندازه قَميص عُمر را نيز همينطور ذكر كردهاند. (8)
در نقلهاى تاريخى انواع مختلفى براى قَميص ذكر شده است كه عبارتاند از:
از اين نوع قَميص در زمان حضرت على (عليه السلام) ياد شده است كه گفتهاند آن حضرت دو قَميص اَنبجانى و سَنْبَلانى [سُنبُلانى] را هفت درهم خريد. (9)اين قميص را منسوب به شهر «مَنْبَج» يا مكانى با نام «اَنبجان» دانستهاند. (10)البته انبجانى (بدون
1) ترجمة الامام على (عليه السلام) ، ج 3، صص 190 - 191.
2) صور من البسة العرب، ص 156.
3) وسائل الشيعه، ج 3، ص 365.
4) تجارب الامم، ج 2، ص 72.
5) بحارالانوار، ج 43، ص 92.
6) وسائل الشيعه، ج 3، ص 366.
7) ترجمة الامام على (عليه السلام) ، ج 3، ص 191.
8) تاريخ التمدن الاسلامى، ج 5، ص 639.
9) ترجمة الامام على (عليه السلام) ، ج 3، ص 191.
10) لسان العرب، ج 1، ص 229.
مضاف) به نوعى پوشش كه از پشم تهيه شده و بدون حاشيه بود و ريشه و كرك داشت و بسيار درشت بافت و از ارزانترين و پستترين لباسها بود نيز اطلاق مىشد. از اين نوع آن در زمان پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) استفاده مىشد و خود حضرت هم مىپوشيد. (1)
نام اين نوع قميص نيز در زمان حضرت على (عليه السلام) ذكر شده است. گفته شده است آن حضرت قَميص سنبلانى داشت كه تا نصف زانوهايش مىرسيد. (2)استفاده از اين نوع قَميص توسط سلمان نيز گزارش شده است. (3)خاطرنشان مىشود كه سُنبلان در كتابهاى جغرافيايى نام يكى از دهات اصفهان و نيز يكى از شهرهاى روم ذكر شده است. (4)
اين قَميص در روستايى در يمن كه سُحُول نام داشته، تهيه مىشده است. (5)پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) از اين نوع قَميص استفاده مىكرد. (6)گفتنى است كه سُحولى به معناى هر نوع لباس يمنى تهيه شده از پنبه سفيد نيز آمده است (7)كه در اين صورت به قَميص اختصاص ندارد. با اين معنا در زمان پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) نيز كاربرد داشته است. (8)
صُحار نام روستايى از روستاهاى عُمّان بود كه در آن قَميص و نيز انواع ديگر لباس به عمل مىآمد. (1)پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) قَميص صُحارى نيز داشت. (2)
همچنين گفته شده است كه آن حضرت را در دو لباس صُحارى كفن كردند. (3)
از اين نوع قَميص در زمان حكومت حضرت على (عليه السلام) در كوفه ياد شده است. (4)قميص زابى، به نظر مىرسد كه منسوب به محل تهيه آن باشد. در كتابهاى جغرافيايى نام مناطق متعددى دانسته شده است. (5)
اين نوع قَميص منسوب به شهر هرات بوده است. در باره ابراهيم اشتر، سردار لشكر سپاه مختار در سال 66ه. ق گفته شده است كه قَميص هِروى زرد رنگى پوشيده بود. (6)
در معناى عام به هر لباسى گفته مىشد، اما در معناى خاص، به پارچهاى ضخيم و تهيه شده از پشم گفته مىشد كه به خود مىپيچيدند. (7)به همين معناى خاص در حديث شريف كساء بهكار رفته است. (8)
از لغت فارسى «مُشْتَه» گرفته شده و آن پوستينهايى با آستينهاى بلند بوده است. اين نوع لباس براى مردم جاهليت شناخته شده بود. (1)همچنين پوشيدن اين
نوع پوستينها به پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) نيز نسبت داده شده است. (2)بعدها اين نوع لباس در ميان اعراب رواج يافت. (3)
به معناى پوششى بود كه از مو تهيه مىشد و جمع آن «مُسُوح» مىباشد. (4)بعضى آن را لباس خشن سياه رنگى دانستهاند كه معمولاً از موى بز تهيه مىشد و راهبان و صوفيان مىپوشيدند. (5)در بعضى نوشتهها نيز آن را لباسى كه شكل و دوختى نامناسب داشته است، دانسته و گفتهاند كه معمولاً غلامان آن را مىپوشيدند. (6)
مطرف به معناى لباسى ندوخته و مربع شكل و تهيه شده از خزّ گفته مىشد كه در دو طرف آن، دو نشان گذاشته بودند. (7)پوشيدن اين نوع لباس به امامحسن (عليه السلام) (8)و نيز زياد بن ابيه (9)نسبت داده شده است.
1) لسان العرب ج 13، ص 98؛ المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، ج 5، ص 52.
2) لسان العرب، ج 13، ص 98.
3) التنظيمات الاجتماعيه، ص 189.
4) لسان العرب، ج 13، ص 101.
5) صور من البسة العرب، ص 159.
6) فرهنگ البسة مسلمانان، ص 381.
7) لسان العرب، ج 8، ص 149.
8) الاخبار الطوال، 217.
9) تاريخ الطبرى، ج 4، ص 169.
به بُردهاى نگارين و رنگارنگ گفته مىشد. (1)اين نوع لباس در زمان نفوذ
تجمّلات در ميان اعراب رواج يافت. (2)در باره عبيدالله بن زياد نقل شده است كه مقطعهاى از مقطعات يمن پوشيده بود. (3)
در لغت به همان معناى «رَيطَه» آمده است. (4)بعضى آن را اينچنين تعريف كردهاند: «يك نوع روپوش سفيد و آبى كه فقط مردان مىپوشند» . (5)البته اين تعريف با توجه به مصاديق آن در قرنهاى متأخر تهيه شده است.
به هر لباسى كه به عنوان «دِثار» روى همه لباسها پوشيده مىشد و از بُرد يا از نوع ديگر بود، گفته مىشد. (6)درباره حضرت على (عليه السلام) نقل شده است كه خرماى خريدارى شده را در ملحفه خود حمل مىكرد. (7)«مِلْحَفَةٌ مُوَرَسّه» نوعى ملحفه بود كه پارچه آن را با گياه «اسپرگ» ؛ «ورس» به رنگ زرد يا قرمز ملوّن ساخته بودند. (8)
به بُردهاى گفته مىشد كه راه راه بود و از پشم به عمل مىآمد. (9)اين لباس در جاهليت نيز شناخته شده بود. (10)پوشيدن اين نوع لباس به پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) نيز نسبت داده شده است. (11)
1) لسان العرب، ج 11، ص 226.
2) التنظيمات الاجتماعيه، 189.
3) مقتل ابىمخنف، ص 28.
4) لسان العرب، ج 13، ص 267.
5) فرهنگ البسه مسلمانان، ص 384.
6) لسان العرب، ج 12، ص 250.
7) ترجمة الامام على (عليه السلام) ، ج 3، ص 200.
8) فرهنگ البسه مسلمانان، ص 376.
9) لسان العرب، ج 14، ص 290.
10) المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، ج 4، ص 54.
11) فرهنگ البسه مسلمانان، ص 400.
كلمهاى فارسى و به معناى قَباست. (1)بعضى آن را به معناى قباى نَوپَر ترجمه كردهاند. (2)فَرزدق پس از ملاقات با امام حسين (عليه السلام) در شعرى كه در توصيف آن حضرت مىسرايد يكى از لباسهاى ايشان را يلْمَق ذكر مىكند. (3)
منظور از پوشش پايين بدن لباسهايى است كه براى پوشاندن كمر تا روى پاها از آنها استفاده مىشد. بنابراين، كفش و جوراب را نيز در اين قسمت ذكر مىنماييم. گفتنى است كه بعضى از انواع ذكر شده در قسمت قبل در پوشش پايين بدن نيز استفاده مىشد. اما لباسهايى كه اختصاصاً در پوشش پايين بدن بهكار مىرفت، عبارت بود از:
به هر نوع پارچه ندوخته و يكدست كه در پوشش قسمت پايين بدن مورد استفاده قرار مىگرفت، گفته مىشد. در نقطه مقابل آن «رداء» قرار داشت كه بالاى بدن را مىپوشاند. عرب به اِزار و رِداء، «ثَوْبان» ؛ «دو لباس» مىگفت. ازار و رداء، حداقل پوشش معمولى عرب بود. در لغت «اِزار» و «مِئزَر» هر دو به يك معنا آمده است (4)، اما بعضى از مستشرقان اصرار بر تفاوت اين دو دارند. آنها مئزر را به نوعى زيرشلوارى كوتاه ترجمه كردهاند. (5)در فارسى اِزار را به معناى لُنگ ترجمه نمودهاند. (6)
از اِزار در عصر جاهليت و در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) فراوان سخن به ميان آمده است. (1)زنان نيز از آن استفاده مىكردند. (2)از بعضى روايات منقول از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و حضرت على (عليه السلام) (3)چنين استفاده مىشود كه بلند گرفتن اِزار بهگونهاى كه هنگام راه رفتن به روى زمين كشيده شود، عملى رايج از سوى متكبران بود كه ايشان اين عمل را مذموم شمرده و از آن نهى نمودهاند. به اين عمل اصطلاحاً «اِشْبال اِزار» يا «اِرخاء اِزار» ؛ «رها كردن اِزار» مىگفتند. (4)حد معمولى اِزار در روايات، بالاى قوزك پا (كعبين) تعيين شده است. (5)
در مقابل عمل اِشبال و اِرخاء، عمل «تَشْمير اِزار» بود كه به عمل بالا زدن اِزار تا نصف ساق پا مىگفتند. معمولاً از اين شيوه در جنگها براى راحتتر بودن كرّ و فرّ استفاده مىكردند. (6)از پوشيدن اِزار توسط حضرت على (عليه السلام) (7)و امام حسين (عليه السلام) در روز عاشورا (8)نيز در روايات تاريخى ياد شده است.
همان «تُنبان» فارسى است كه به عربى راه يافته و در كتابهاى لغت عرب به شلوار كوچكى كه يك وجب اندازه داشت و عورت را مىپوشاند معنا شده است. (9)در اين صورت، معادل لغت «تُنُكه» مىباشد. (10)شاهد آن اين است كه گفتهاند اين نوع پوشش معمولاً مورد استفاده ملوانان (ملاّحان) قرار مىگرفت (11)و به سبب احتياج به شنا از آن استفاده مىكردند. از اين نوع پوشش احياناً در زمان
1) المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، ج 5، ص 54؛ صور من البسة العرب، ص 153.
2) لسان العرب، ج 1، ص 131؛ وسائل الشيعه، ج 3، ص 367؛ صور من البسة العرب، ص 154.
3) وسائل الشيعه، ج 3، صص 367 و 369.
4) وسائل الشيعه، ج 3، صص 367 و 369.
5) وسائل الشيعه، ج 3، ص 367.
6) صور من البسة العرب، ص 153.
7) تاريخ الطبرى، ج 3، ص 451.
8) تجارب الامم، ج 2، ص 59.
9) فرهنگ البسه مسلمانان، ص 90؛ صور من البسة العرب، ص 156.
10) فرهنگ فارسى معين، ج 1، صص 1147 و 1154 ذيل كلمههاى مُتبّان و تُنُكه.
11) لسان العرب، ج 2، ص 19.
پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) و عُمر استفاده مىشده است، چنانكه در روايتى از اهلسنت چنين آمده است كه عمار با تُبّان نماز خواند. در روايت ديگرى نيز چنين آمده است كه عُمر مردى را ديد كه با پيراهن و تُبّان نماز مىخواند. (1)
ذيل حوادث عاشورا چنين آمده است كه امام حسين (عليه السلام) پوششى خواست كه در زير همه لباسهايش بپوشد و به گونهاى باشد كه دشمن پس از شهادتش در آن ميلى پيدا نكند. بعضى از اصحاب تُبّان را به او پيشنهاد كردند، اما حضرت (عليه السلام) با بيان اينكه تُبّان لباس مذلّت و خوارى است و براى من سزاوار نيست كه آن را پپوشم، اين پيشنهاد را رد كرد. (2)
به نظر مىرسد دقراره، معادل تُبّان در عربى است. اين لغت در شعرهاى عرب نيز بهكار رفته است. در كتابهاى لغت آن را به شلوارهاى كوچك بدون ساق و نيز تبّان ترجمه كردهاند. (3)
جمع «سِرْوالَه» يا «سِرْوال» است كه هميشه در عربى به صورت جمع بهكار رفته، اما معناى آن مفرد است. (4)اين كلمه، كلمهاى فارسى و به معناى شلوار است و در عربى به «سروال» تبديل شده است. (5)
در بعضى از نوشتهها سروال چنين توصيف شده است: سروال عبارت بود از پارچههاى دوخته شده كه به جاى اِزار براى پوشش قسمت پايين بدن، از شكم به
پايين، مورد استفاده قرار مىگرفت و دو ساق «پاچه» داشت كه گاهى تا روى قوزك پا مىرسيد و با طنابى محكم مىشد. (1)
عربها قبل از برخورد با ايرانيان شناختى از آن نداشتند، اما هنگامى كه با ايرانيان برخورد نموده و ملاحظه كردند كه اين نوع لباس به خوبى عورت و پايينتر از آن را مىپوشاند، ميل فراوانى به استفاده از آن پيدا كردند و بالاخره اين لباس پس از آنكه لباس مخصوص ايرانيان و اهل ذمّه بود، در ميان اعراب رواج يافت. (2)
در گزارشهاى مربوط به حادثه كربلا چنين آمده است كه امام حسين (عليه السلام) سراويل (شلوار) رنگى يمنى پوشيد و قبل از پوشيدن، آن را پارهپاره كرد تا كسى به آن رغبت نكند، اما پس از شهادت آن حضرت، دشمن، حتى آن را نيز غارت كرد. (3)
در بعضى از كتابهاى لغت عربى به نوعى مِئزر (لُنگ) كوتاه و درشتباف گفته شده كه از پشم بافته و از سِند (هند) آورده مىشد. (4)در بعضى نوشتهها نيز اين نوع پوشش به عنوان پوشش مخصوص هندىها معرفى شده است. (5)در بعضى ديگر نيز آن را به نوعى پارچه هندى و لُنگ ترجمه كردهاند. (6)گفتنى است روايتى تاريخى كه مؤيد استفاده اين نوع پوشش در زمان مورد بحث باشد، يافت نشد.
قطعه پارچهاى ندوخته و يكدست بود كه از خزّ و پشم يا كتان به عمل مىآمد و زنان از آن به عنوان اِزار و پوشاندن پايين بدن خود استفاده مىكردند. از اين نوع پوشش در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) فراوان سخن به ميان آمده است. (7)
به نظر مىرسد هر سه لغت به يك معنا باشد و آن چيزى بوده است كه به وسيله آن كمر خود را بستند. زنان نيز از اين نوع پوشش استفاده مىكردند، چنانكه به اسماء، خواهر عايشه لقب «ذاتالنِّطاقَين» ؛ «صاحب دو نطاق» داده بودند؛ زيرا دو نطاق مىبست. (1)
همان جوراب فارسى است، اما به نظر مىرسد عربها به پارچهاى مىگفتند كه دور پاها مىپيچيدند. معمولاً جورب از قطعات بزرگ پارچههاى پشمى تهيه مىشد. (2)در روايات تاريخى چنين آمده است كه در جنگ عبيدالله بن زياد با اهل بخارا كه در سال 54ه. ق رخ داد، مسلمانان يك لِنگه جوراب نفيس و قيمتى به دست آوردند كه دويست هزار درهم قيمتگذارى شد. (3)
گفتنى است كه از تعبير لِنگه جوراب مىتوان به اين نتيجه رسيد كه ايرانيان در آن زمان همانند امروز، جوراب را مىپوشيدند نه آنكه مانند اعراب آن را به پاى خود بپيچند.
همان نعل است كه به معناى نوعى كفش مىباشد (4)و حَذّاء به معناى كفّاش است.
در لغت به قسمتى از كف پا كه روى زمين قرار مىگيرد گفته مىشود. (5)اين لغت در عربى با لغت نعل تفاوت دارد؛ زيرا در حديثى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) چنين مىفرمايد: «هر
كس نعلين نيافت، خُفّ بپوشد» . (1)در باره حضرت على (عليه السلام) چنين نقل شده است كه (تنها) در سفر، خُفّ مىپوشيد. (2)اين بدان معناست كه در غير سفر، نعل مىپوشيد.
طبق برخى گزارشها گاهى اعراب در تابستان نيز خُفّ مىپوشيدند و در مجالس رسمى حاضر مىشدند. (3)اين عبارت مىرساند كه خُفّ به عنوان كفشى رسمى -برخلاف نعلين كه كفش غير رسمى بود - مورد استفاده قرار مىگرفت و پوشيدن آن در تابستان امرى غير معمول بود. در عبارتى ديگر چنين آمده است كه «ياران پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) زنان خود را از پوشيدن خُفّهاى قرمز و زرد باز مىداشتند و مىگفتند كه اين نوع پوشش، زينت آلفرعون بوده است» . (4)در لغت چنين آمده است كه خف درازتر از نعل بود. (5)
از همه اين موارد مىتوان نتيجه گرفت كه ترجمه فارسى «خُفّ» همان «موزه» است (6)و به معناى پاافزارى است كه تا ساق پا و زير زانو را فرا مىگيرد و به آن چكمه (پوتين) نيز مىگويند. (7)البته بعضى نويسندگان موزه (موزج) را نوعى خُفّ دانستهاند. (8)
بعضى نَعل را اين چنين تعريف كردهاند: «نعل همان كفش سندل (صندل) است كه از پوست خام شتر تهيه مىشد و به وسيله دوبند كه يكى از رو و وسط پا و ديگرى از وسط انگشت بزرگ و انگشت دوم مىگذرد، بسته مىشد» . (9)در روايات شيعه نعلين پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) چنين توصيف شده است: «نعلين پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) پاشنهدار
1) وسائل الشيعه، ج 3، ص 389.
2) وسائل الشيعه، ج 3، ص 389.
3) البيان و التبيين، ج 3، ص 77.
4) البيان و التبيين، ج 3، ص 72.
5) لسان العرب، ج 14، ص 207.
6) فرهنگ البسه مسلمانان، ص 148.
7) فرهنگ فارسى معين، ج 1، ص 1430؛ ج 4، ص 4432، ذيل كلمههاى خُفّ و موزه.
8) المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، ج 5، ص 56.
9) فرهنگ البسه مسلمانان، ص 395.
و مياندار بود و روى آن از دو تسمه چرمى تشكيل شده بود و سرهايى نيز داشت. (1)در بعضى ديگر از روايات، پوشيدن نوعى نعل با عنوان «سِبْتيه» كه بدون مو بوده به آن حضرت نسبت داده شده است. (2)در باره نعلين عُمر نيز چنين آمده است كه از پوست درخت خرما تهيه شده بود. (3)
به تسمههاى چرمى يا غير چرمى كه روى نعل بسته مىشد، «شِسْع» مىگفتند. همچنين به حلقههاى چرمى كه در اطراف نَعل تعبيه شده بود و شِسْع از آن مىگذشت، «زِمام» مىگفتند. (4)ظاهراً مراد از سرهاى نعل پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) همين حلقهها مىباشد. شِسْع نعل به راحتى باز و بسته مىشد و از بعضى روايات كه مربوط به زمانهاى بعد مىباشد، چنين استفاده مىشود كه مردم شِسْعهاى اضافى را در آستينهاى خود نگهدارى مىكردند تا هنگام پارهشدن شِسْع اصلى، از آنها استفاده كنند. (5)زنان نيز از نعل استفاده مىكردند. (6)گفتنى است كه اين لغت (شسع) و مصاديق آن براى مردم جاهليت نيز شناخته شده بود. (7)
غذاهاى عرب قبل از ظهور اسلام در نهايت سادگى تهيه مىشد. در اين دوره، موادى همانند گوشت كه بيشتر از شتر تهيه مىشد، شير كه آن نيز بيشتر از شتر به دست مىآمد و مشتقاتى، همچون كره، پنير و روغن داشت، خرما و بعضى از غلات، مواد اصلى غذاهاى عرب را تشكيل مىداد و با تركيبات سادهاى بر سر سفره آنها گذاشته مىشد. معمولاً طبقه متوسط و ثروتمند از اين مواد غذايى استفاده مىكردند. اما طبقه فقير كه بيشتر بيابانگرد و صحرانشين بودند، از ملخ، سوسمار، پوست پاره بريده شده از بينى شتر (قُرامه) ، قورباغه (قُرَّه) ، و شاخ حيوانات به عنوان مواد غذايى استفاده مىنمودند. (1)
سادگى غذايى عرب با ظهور اسلام و در زمانهاى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) ، ابوبكر و بخشى از دوران خلافت عمر نيز محفوظ ماند. در بخشهاى آينده قسمتى از اين سادگى را در غذاهاى پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) توضيح خواهيم داد. اما در زمان خلافت عُمر و طى كشورگشايىهاى اعراب كه به فتح امپراطورى بزرگ ايران و تصرف بخشى از امپراطورى بزرگ روم منجر شد، عربها با انواع غذاهاى تجمّلى و غير تجملى مردم سرزمينهاى فتح شده آشنا شدند. البته در آغاز برخورد با غذاهاى آنان و نيز
1) تاريخ التمدن الاسلامى، ج 5، ص 606.
مواد غذايى مختلف، نيمهاى از سادگى خود را به نمايش مىگذاشتند. براى مثال، در تاريخ چنين آمده است كه عربها در يكى از فتوحات خود، به مقدار فراوانى «كافور» دست يافتند و آن را نمك انگاشتند، پس غذايى پخته و مقدارى كافور در آن ريختند، اما غذا را بىنمك يافتند و تعجب كردند. مردى كه ناظر ماجرا بود و كافور و ارزش آن را به خوبى مىشناخت، پيش آمده و آن كافورها را با پيراهنى كهنه كه بيش از دو درهم ارزش نداشت، مبادله كرد. نيز در جايى ديگر مقدارى فراوان نان نازك يافتند و آن را كاغذى تصور كردند كه مىتوان روى آن نوشت. همچنين در مكانى ديگر به برنج برخورد كردند و آن را غذايى مسموم انگاشتند. (1)
اما با استقرار عربها در دو شهر كوفه و بصره و نيز ديگر شهرهاى فتح شده و كمرنگتر شدن فتوحات، تنوعات غذايى عجمها بهسرعت در ميان عربها رايج شد و تقليد از ايرانيان در كوفه شيوع پيدا كرد و از انواع چاشنىها در غذاهاى خود استفاده كردند و در مراسمى، همچون مراسم اعياد، عروسى، ختنه سورانها و. . . به سراغ ايرانيان مىرفتند تا طرز تهيه انواع غذاها و نيز آداب و رسوم مربوط به آنها را فرا گيرند. (2)
اين پديده، به خصوص با به خلافت رسيدن عثمان در اواخر سال 23ه. ق شدت گرفت؛ زيرا عثمان برخلاف عمر و ابوبكر ذاتاً فردى تجملگرا بود و در زندگى و خورد و خوراك خود مانند افراد مرفه مىزيست. در باره سفره عثمان بعد از خلافت چنين آمده است كه هر شب نان تهيه شده از آرد سفيد، و برههاى كوچك پخته شده بر سر سفره او مىنهادند، در حالىكه عُمر هيچگاه از آرد سبوس گرفته شده نمىخورد و از گوشت گوسفندان پير استفاده مىكرد. همچنين عثمان اولين حاكم اسلامى معرفى شده است كه آرد بدون سبوس مصرف مىكرد. (3)
پس از عثمان، حضرت على (عليه السلام) گرچه خود از غذاهاى سادهاى استفاده مىكرد كه به بخشى از آن اشاره خواهد شد، اما از نصوص تاريخى و روايى چنين برمىآيد كه تنوع غذايى در اين زمان رشد خود را كرده بود و مردم به غذاهاى غير ساده روى آورده بودند، به گونهاى كه رژيم غذايى حضرت على (عليه السلام) را به عنوان يك پديده خارقالعاده به حساب مىآوردند و از آن تعجب مىكردند. (1)
با روى كار آمدن بنىاميه كه سرسلسله آنها فردى پُرخور و شكمباره همچون معاويه بود كه به شدت از تنوع غذايى ايرانيان تقليد مىكرد (2)، تنوعطلبى غذايى نيز بين مردم رشد فراوانى نمود و آثار اين پديده، به خصوص در كوفه كه ايرانيان بسيارى را در خود جاى داده بود، پديدار شد، به گونهاى كه زياد بن ابيه، حاكم كوفه و بصره در سالهاى 49 يا 50-53ه. ق مردم كوفه را مردمى با انواع غذاها يا مردمى پرخور معرفى مىكند. (3)در اين زمان مردم، حتى از ايرانيان نيز در تنوع غذايى سبقت گرفتند. (4)گفتنى است كه عبيدالله بن زياد نيز در تاريخ به عنوان فرماندارى با سفره رنگارنگ كه در آن انواع مختلف غذاها موجود بوده معرفى شده است. (5)
از روايات و نصوص تاريخى چنين بر مىآيد كه عربها در زمان مورد بحث بيش از دو وعده غذايى نداشتند كه به آن «غذاء» و «عشاء» مىگفتند. اين همان «صبحانه» و «شام» فارسى است. (6)از بعضى آيات قرآن (7)طبق بعضى از تفاسير (8)نيز مىتوان تأييدى بر اين مطلب آورد.
1) ترجمة الامام على، ج 3، ص 198.
2) الحياة الاجتماعيه، ص 64.
3) مختصر كتاب البلدان، 156.
4) تاريخ التمدن الاسلامى، ج 5، ص 637.
5) الحياة الاجتماعيه، ص 64.
6) بحارالانوار، ج 66، ص 340.
7) مريم: 62. در اين آيه درباره بهشتيان مىفرمايد: وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِيها بُكْرَةً وَ عَشِياً ؛ «در رزق بهشتيان در بهشت هر صبح و شام برايشان فراهم است» .
8) بحارالانوار، ج 66، ص 343، به نقل از: مجمع البيان.
در بعضى از روايات پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) (1)و حضرت على (عليه السلام) (2)اهميت فراوانى به «عشاء» داده شده است و ترك آن را موجب وارد آمدن ضررهاى جسمانى دانستهاند. همچنين حضرت على (عليه السلام) در روايتى به زود صبحانه خوردن سفارش مىنمايد و آن را باعث باقى ماندن صحت جسم مىداند. (3)در روايتى ديگر، هنگام شام انبيا را بعد از گذشت ثلث اول شب كه عرب به آن «عَتَمه» مىگويد، مىداند (4)كه از آن سفارش به شام خوردن در اين زمان استفاده مىشود. همچنين از جريان تاريخى در باره عمر كه گفته شده است دستور مىدهد براى تعيين مقدار رزق، سى نفر را دو وعده از قرار صبح و شام غذا بدهند تا مقدار خوراك هر فرد در ماه تعيين شود و حكومت آن را به مردم تحويل دهد (5)، نيز مىتوان شاهدى بر تأييد اين مطلب دانست.
انواع غذاهايى كه در زمان مورد بحث و بلكه قبل از آن در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) از آنها استفاده مىشد، عبارت است از:
منظور از اين غذاها، غذاهايى است كه به محتواى آنها بدون آنكه اسمى خاص براى آن عنوان كرده باشند، اشاره شده است. اين غذاها كه عمدتاً از سيره پيامبر (صلى الله عليه و آله) و حضرت على (عليه السلام) استخراج شده عبارت است از:
غذاهايى كه طبق روايات مختلف پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) در اوقات مختلف مصرف مىنمود يا آن حضرت به آن سفارش مىكرد، از قرار زير مىباشد:
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) طبق روايتى مىفرمايد: «هرگاه نان و گوشت براى شما آوردند، ابتدا نان را بخوريد تا از گرسنگىتان كاسته شود و آنگاه گوشت را ميل كنيد» . (1)همچنين در روايت ديگرى چنين آمده است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) گاهى گوشت پخته شده و آب پز را با نان ميل مىفرمود و گاهى گوشت را به صورت كباب با نان تناول مىكرد. در همين روايت، دوست داشتن كتف و ذراع گوسفند به آن حضرت نسبت داده شده است. (2)
تناول گوشت مرغ و پرندگانى كه صيد مىشوند، به پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) نسبت داده شده است. (3)البته آن حضرت خود به صيد پرندگان نمىپرداخت، بلكه ديگران براى ايشان صيد مىكردند. (4)در حديثى ديگر، خوردن گوشت مرغ براى كمتر شدن غيظ و عصبانيت توصيه شده است. (5)
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) در روايتى سركه را خورشى خوب معرفى كرده است. (6)محتواى اين روايت از حضرت على (عليه السلام) نيز نقل شده است. (7)
روغن زيتون نيز از سوى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) خورشى خوب معرفى شده است. (8)
گفته شده است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) بعد از گوشت، برنج را بهترين غذا معرفى كرده است. (2)
در اين قسمت از تكرار غذاهاى پيشين كه به وسيله پيامبر گرامى اسلام نيز مصرف مىشد، خوددارى مىنماييم. ديگر غذاها عبارت است از:
از امكلثوم دختر آن حضرت (عليه السلام) نقل شده است كه در شب ضربت خوردن آن حضرت براى افطارش نان جو و شير و نمك نرم شده برد كه حضرت نمك و شير را دو خورش دانست. (3)
نان و انگور (5)
در روايات لغت بطيخ آمده (6)كه به معناى خربزه و كدو ترجمه شده است.
نكتهاى كه در اينجا بايد به آن توجه داشت اين است كه به علت نزديكى كوفه به فرات، يكى از غذاهاى اصلى مردم اين شهر را ماهى تشكيل مىداد كه در فصل اول و دوم به وجود بازار ماهى در كوفه و نيز انواع ماهى اشارهاى داشتيم. (1)
غذاهاى مختلفى كه در زمان مورد بحث اسم خاص داشت و از منابع روايى و تاريخى مىتوان به آنها دست يافت، طبق ترتيب حروف الفبا عبارت است از:
نام غذايى بود كه از تركيب سَويق (قاووت) ، خرما، روغن و مقدارى كمى شير فراهم مىآمد بدون آنكه پخته شود. (2)اين غذا نزد اعراب قبل از اسلام نيز شناخته شده بود. (3)
غذايى بود كه از آرد با سبوس و عسل تهيه مىشد و به سبب شباهت آن به شير (لبن) از نظر سفيدى و لطافت، به آن تلبين يا تلبينه (شيرى) مىگفتند. (4)پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) اين غذا را بسيار دوست داشت و مىفرمود: «اگر بنا بود چيزى از مرگ جلوگيرى كند، همين غذا مىباشد» . (5)
هرگاه نان را در آب غذا خرد مىكردند به آن «ثريد» مىگفتند. (6)و در فارسى به آن «تَريد» مىگويند. ثريد ممكن بود از مواد مختلفى، همچون گوشت، روغن
زيتون، خرما و حبوبات تهيه شود و گاهى به آن «مَريس» (اشكنه) نيز مىگفتند. (1)اين غذا از سوى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) غذاى عرب معرفى شده است. (2)شب عروسى فاطمه (عليها السلام) و حضرت على (عليه السلام) به وسيله ثريد از مردم پذيرايى كردند. (3)تناول ثريد تهيه شده از نان و خرما و روغن زيتون به حضرت على (عليه السلام) نسبت داده شده است. (4)
حريره غذايى بود كه از آرد و شير و روغن تهيه مىشد. (5)اين غذا در زمان پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) معمول بود. (6)حضرت فاطمه (عليها السلام) در جريان حديث كساء با اين غذا از پيامبر (صلى الله عليه و آله) و حضرت على و حسن و حسين (عليهم السلام) پذيرايى كرد. (7)همچنين حضرتعلى (عليه السلام) در كوفه از بعضى از ميهمانان خود با اين غذا پذيرايى مىنمود. (8)
غذايى بود كه از آرد و آب و روغن به صورت پخته تهيه مىشد و رقيق بود و حالتى مانند شوربا داشت. (9)
غذايى بود مركب از خرماى بَرْنى، كشك و روغن كه هر سه را با هم مخلوط كرده و به شدت مىكوبيدند تا هستههاى خرما يكىيكى بيرون افتد، آنگاه آن را صاف و هموار كرده و مىخوردند. در بعضى اوقات
1) لسان العرب، ج 13، ص 78.
2) بحارالانوار، ج 66، ص 83.
3) بحارالانوار، ج 43، ص 106.
4) بحارالانوار، ج 66، ص 56؛ وسائل الشيعه، ج 11، ص 83.
5) لسان العرب، ج 3، ص 119.
6) بحارالانوار، ج 17، ص 330.
7) بحارالانوار، ج 17، ص 330؛ ج 35، ص 220.
8) ترجمة الامام على (عليه السلام) ، ج 3، ص 187.
9) لسان العرب، ج 3، ص 180.
سويق (قاووت) را نيز با آن مخلوط مىنمودند. (1)پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) هنگام ازدواج با بعضى از زنان خود، اين غذا را به عنوان وليمه به مردم داد. (2)همچنين خود آن حضرت بارها از اين غذا ميل مىفرمود. (3)در باره وليمه حضرت زهرا (عليها السلام) نيز نام اين غذا ذكر شده است.
در باره اين غذا نظرات مختلفى نقل شده است. بعضى آن را مخلوطى از كشك و خرما و روغن مىدانند كه رقيقتر از حيس تهيه مىشد. بعضى شيره سفت را نيز از تركيبات آن مىدانند. (4)برخى آن را غذايى مىدانند كه پس از مخلوط شدن خرما و گندم پخته مىشد. (5)و برخى گفتهاند كه گاهى بر اين طعام به عمل آمده، آب مىريختند و به عنوان نوشيدنى از آن استفاده مىكردند. (6)ابوطالب در اشعار خود كه خطاب به پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) سروده، از اين غذا ياد كرده است. (7)
براى تهيه اين غذا ابتدا شير را مىجوشانيدند، سپس روى آن آرد مىپاشيدند، آنگاه آن را به هم مىزدند و پس از آماده شدن با ليسيدن آن را مىخوردند. (8)اين نوع غذا در جاهليت نيز معمول بود. (9)
1) لسان العرب، ج 3، ص 417.
2) بحارالانوار، ج 22، ص 190؛ ج 32، ص 347؛ وسائل الشيعه، ج 14، ص 65.
3) بحارالانوار، ج 16، ص 244؛ ج 44، ص 18.
4) لسان العرب، ج 5، ص 124.
5) العقد الفريد، ج 6، ص 291.
6) لسان العرب، ج 5، ص 124.
7) بحارالانوار، ج 35، ص 64.
8) لسان العرب، ج 5، ص 256؛ العقد الفريد، ج 6، ص 292.
9) تاريخ التمدن الاسلامى، ج 5، ص 606.
تهيه اين نوع غذا عكس رغيده بود؛ بدين ترتيب كه شير را روى آرد گندم مىريختند كه طبعاً آرد آن بيشتر بود. (1)از اين نوع غذا در جاهليت استفاده مىشد. (2)
نوعى شورباى به عمل آمده از آرد و روغن يا آرد و خرما بود كه از حساء غليظتر و از عصيده، رقيقتر بود. (3)از اين غذا در جاهليت نيز استفاده مىشد. (4)در جنگ صفين نيز از اين غذا ياد شده است. (5)
اين لغت از كلمه فارسى (سِكْبا) كه مركب از «سك» به معناى سركه و «باد \اَبا» به معناى آش است، گرفته شده و به اصطلاح «آش سركه» مىباشد. اين غذا آشى بود كه از سركه، گوشت، بلغور گندم و ميوه خشك تهيه مىشد. (6)در روايات اين غذا به عنوان غذاى محبوب حضرت على (عليه السلام) معرفى شده است كه احتمالاً سادهتر تهيه مىشد و شايد منحصر به همان سركه و آرد بود. (7)در بعضى از نوشتهها اين غذا، غذايى اشرافى معرفى شده است كه در آن آبگوشت و تكّههاى پخته گوشت كبك مىريختند و از آن به عنوان «سَيدُ المَرَق» ؛ «رئيس و سرور آبگوشتها» ياد مىكردند. (8)
1) لسان العرب، ج 5، ص 340.
2) تاريخ التمدن الاسلامى، ج 5، ص 606.
3) لسان العرب، ج 6، ص 207؛ بحارالانوار، ج 32، ص526، پاورقى.
4) العقد الفريد، ج 6، ص 292.
5) بحارالانوار، ج 32، ص 516.
6) فرهنگ فارسى معين، ج 2، ص 1897.
7) بحارالانوار، ج 66، ص 309؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 21.
8) تاريخ التمدن الاسلامى، ج 5، ص 606.
شواء آن بود كه قطعههاى گوشت را به وسيله آتش بريان كرده و مىخوردند و به اين گوشت «مَشْوّى» مىگفتند. خوردن اين نوع غذا به پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) (1)و حضرت على (عليه السلام) (2)نسبت داده شده است.
همان شورباى فارسى است كه معمولاً از برنج يا حبوبات و غلات ديگر و انواع سبزى پخته تهيه شود. (3)در روايات چنين آمده است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) شورباجه با همين نام دوست داشت. (4)
هر دو كلمه فارسى است. صَحْناء (صحنا) به خورشى گفته مىشد كه از ماهىهاى كوچك به عمل مىآمد. (5)و صحناه يا «صِير» كه آن هم لغتى است فارسى، از ماهى نمك زده تهيه مىشد. (6)از اين غذا در كوفه در دهه ششم هجرت ياد شده است. (7)
نوعى شوربا بود كه يهوديان آن را تهيه مىكردند و براى مسلمانان ناشناخته بود. از اين غذا در جنگ صفين ياد شده است. (8)
1) بحارالانوار، ج 18، ص 30؛ ج 66، ص 72.
2) بحارالانوار، ج 66، ص 78.
3) فرهنگ فارسى معين، ج 2، ص 2087.
4) بحارالانوار، ج 66، ص 85.
5) لسان العرب، ج 7، ص 293؛ فرهنگ فارسى معين، ج 2، ص 2134.
6) لسان العرب، ج 7، ص 453؛ فرهنگ فارسى معين، ج 2، ص 2134.
7) تجارب الامم، ج 2، ص 131.
8) بحارالانوار، ج 32، ص 516.
عصيده غذايى بود كه در آن آرد را با روغن مخلوط كرده و مىپختند. (1)تناول اين غذا كه معمولاً از آرد جو تهيه مىشد، به پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) نسبت داده شده است. (2)همچنين در مواردى تهيه اين غذا به وسيله حضرت زهرا (عليها السلام) در روايات آمده است، از جمله هنگام وقوع ماجراى اصحاب كساء و نزول آيه تطهير (3)و نيز در جريان نزول سوره «هل اَتى» در شأن اهلبيت. (4)
غذايى بود مخلوط از گندم، خرما و شير كه براى زن تازه زاييده (نُفَساء) تهيه مىكردند و از آن در احاديث ياد شده است. (5)
در حقيقت، نام غذايى به خصوص نيست، بلكه به تكه گوشتهايى گفته مىشد كه عربها براى جلوگيرى از فاسد شدنشان آنها را نمك سود كرده و به وسيله آفتاب خشك نموده و در مواقع احتياج از آن استفاده مىكردند. (6)تناول اين نوع گوشت به پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) نسبت داده شده است. (7)نيز نقل شده است كه گاهى آن را تنها و گاهى با نان ميل فرمود. (8)
به معناى «آبگوشت» است. (1)پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) در حديثى به حضرت على (عليه السلام) سفارش مىكند كه هرگاه غذايى پختى، مرق آن را زياد كن؛ زيرا آن خود نوعى گوشت است، و همسايهها را پذيرايى كن كه اگر به گوشت آن نرسند، از آبگوشت نصيبى ببرند. (2)
اين لغت از كلمه فارسى «ناريا» يا «اَناربا» (انار + با به معناى آش) گرفته شده و به معناى آش انار است. عرب اين غذا را با دانههاى انار و كشمش تهيه مىكرد. (3)اين غذا دوستداشتنىترين غذا نزد پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) معرفى شده است. (4)
همانند قديد نام غذاى به خصوصى نيست، بلكه براى جلوگيرى از فاسد شدن گوشت، آن را روى آتش نيمپز كرده و براى سفرهاى خود نگه مىداشتند. از اين نوع گوشت در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) نيز ياد شده است. (5)
غذايى بود كه از گوشت و گندم كوبيده شده در هاون (مِهراس) تهيه مىشد (6)، و اين همان حليم فارسى است. (7)پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) از اين غذا بسيار ميل مىفرمود. (8)حضرت على (عليه السلام) نيز مردم را سفارش به خوردن آن مىكرد. (9)
روايتى از حضرت على (عليه السلام) نقل شده است كه در آن مىفرمايد: «بيشارِجات» شكم انسان را بزرگ مىكند. (1)در بيان معناى اين لغت چنين گفتهاند كه «بيشارجات» يا «قيشارجات» كه جات (علامت جمع فارسى) را همراه خود دارد، همان لغت فارسى «پيشپاره» است كه عبارت بود از خوانچه و طبقى كه قبل از غذا براى ميهمان مىآوردند و در آن، انواع شيرينىها و ديگر مواد اشتهاآور در كاسههاى كوچكى قرار داشت. لغت «شُفارج» را نيز در اين مورد بهكار بردهاند. بعدها عربها لغت الوان (رنگهاى مختلف) را به سبب مشتمل بودن اين پيش غذاها بر رنگهاى مختلف، براى آن بهكار بردند. (2)
خوردن سبزيجات همراه غذا در كوفه امرى معمول بود، چنانكه در روايتى آمده است كه حضرت على (عليه السلام) معمولاً در سر سفره خود، سبزيجات تناول مىكرد. (3)
در باره سفره، يعنى ظرف يا پارچهاى كه غذا را روى آن مىخوردند، لغات زير بهكار برده شده است:
سفره در اصل به غذايى گفته مىشد كه مسافر آن را همراه خود براى صرف در سفر مىبرد و آن را در پوستى دايرهاى شكل قرار مىداد، آنگاه كمكم به جاى غذا به ظرف آن، يعنى همان پوست دايرهاى شكل، سفره گفتند. (4)در روايات ما نيز اين لغت براى ظرف غذا در سفر بهكار رفته است. (5)
اين كلمه همان فارسى «خوان» (خان خوانده مىشود) است. احتمالاً به معناى طبق چوبى بزرگى مىباشد كه روى آن غذا مىگذاشتند و تناول مىكردند. (1)در روايت چنين آمده است كه براى حضرت على (عليه السلام) «فالودج» ؛ «فالوده» روى «خوان» آوردند. (2)شايد بتوان از آن استفاده كرد كه معمولاً تنقلات را روى آن مىگذاشتند. در روايت ديگرى تعبير «طَسْت خوان» آورده است كه شايد بتوان از آن چنين استفاده كرد كه «خوان» شكل طشت داشته است. (3)
ظرف مدور و بزرگ چوبين بود كه روى آن غذا مىخوردند و تقريباً حالتى شبيه «سينى» را داشت. (4)اين لغت در زمان حضرت على (عليه السلام) نيز بهكار رفته است. (5)
به سفره غذايى گفته مىشود كه در آن غذا آماده باشد. (6)سورهاى در قرآن به همين نام موجود است كه در آن داستان «مائده آسمانى» حضرت عيسى (عليه السلام) آمده شده است. (7)
گستردنىاى بود كه از پوست حيوانات تهيه مىشد. (8)موارد كاربرد اين لفظ در روايات اين معنا را تداعى مىكند كه از آن در مواقع پرجمعيت استفاده مىكردند،
1) لسان العرب، ج 4، ص 254؛ فرهنگ فارسى معين، ج 1، ص 1449.
2) بحارالانوار، ج 64، ص 323.
3) بحارالانوار، ج 64، ص 323.
4) لسان العرب، ج 8، ص 121؛ فرهنگ فارسى معين، ج 2، ص 2210.
5) بحارالانوار، ج 66، ص 325؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 531.
6) لسان العرب، ج 13، ص 229.
7) ر. ك: مائده: 114.
8) لسان العرب، ج 14، ص 186.
مانند ميهمانى دادن جابر بن عبدالله انصارى (1)، وليمه عروسى فاطمه زهرا (عليها السلام) (2)و غذا خوردن اصحاب در صلح حديبيه. (3)البته در بعضى مواقع لغت جمع، مانند اَنْطاع و نُطُوع بهكار رفته است كه بر تعدّد سفرهها در موارد ياد شده دلالت مىكند.
در اينجا فقط از نوشيدنىهايى ياد مىشود كه اصالتاً مايع يا رقيق بود و به همان شكل نوشيده مىشد. اما انواع مختلف تنقلات كه احياناً به صورت مخلوط شده با آب و نوشيدنى مورد استفاده قرار مىگرفت، در بخش تنقلات معرفى خواهد شد.
نوشيدنىها را مىتوان به دو بخش حلال و حرام تقسيم كرد:
بعضى از نوشيدنىهاى زمان مورد بحث، عبارت است از:
در اين باره در روايت چنين آمده است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) از نوشيدنىها به شير علاقه داشت (4)و شير را اندك اندك با خرما ميل مىكرد و آن دو را «اطيبان» ؛ «دو پاكيزه» نام نهاده بود. (5)
در بعضى روايات چنين آمده است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) از عسل خوشش مىآمد. (6)در بعضى از نصوص تاريخى چنين آمده است كه مردم زمان مورد بحث در بعضى مواقع، عسل را با آب مخلوط كرده و مىنوشيدند. (7)
سه - شيره (1)
در روايتى تاريخى از نوشيدن نوعى عصير به نام «طَلاء» توسط شريح قاضى ياد شده است (2)كه در لغت به معناى عصير انگورى، ترجمه شده كه دو سوم آن به وسيله پختن كم شده باشد (3)و در فارسى به آن «مِى» پخته مىگويند. (4)
در فصل اول، اين نكته را يادآور شديم كه در بعضى مواقع، برخى از جوانان كوفه از نوشيدنىهاى حرام مانند خمر (شراب انگور) استفاده مىكردند. اجراى حدّ شرب خمر در زمان حضرت على (عليه السلام) نيز اين مطلب را تأييد مىكند. (5)همچنين وجود يهوديان و مسيحيان در كوفه نيز مىتواند به عنوان سازندگان شراب مطرح باشد. حرمت شراب انگور (خمر) مورد اتفاق شيعه و سنى است. اما انواع ديگرى از شراب وجود داشته كه شيعه قائل به حرمت آنها بوده، اما در ميان اهل سنت اختلاف است. بعضى از آنها از قرار زير است:
در لغت، نبيذ به معناى هر نوع شراب به عمل آمده از انگور، خرما، كشمش، عسل، گندم و جو آمده است. طريقه تهيه آن چنان بود كه مواد فوق را در ظرفى كه حاوى آب بود، مىريختند تا پف كند و مستكننده شود. (6)اما معناى مشهور نبيذ،
شراب به عمل آمده از خرماست. (1)در روايات شيعه چنين آمده است كه حضرتعلى (عليه السلام) نوشنده نبيذ را نيز حدّ مىزد. (2)
به شراب تهيه شده از عسل گفته مىشد. در حديثى از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) چنين آمده است كه حضرت آن را تحريم نمود. (3)گفته مىشود، اين نوع شراب را اهل يمن مىساختند. (4)
شرابى بود كه از «جو» تهيه مىشد. (5)در بعضى روايات چنين آمده است كه هنگام ورود سر امام حسين (عليه السلام) بر يزيد - لعن الله عليه- بر سر سفره او فقّاع بوده است. (6)
به گفته ابوموسى اشعرى، اين شراب از ذرت به عمل مىآمد. (7)البته به شرابهاى به عمل آمده از جو، گندم و غلات ديگر نيز «مرز» مىگفتند. (8)تحريم اين نوشيدنى نيز از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) نقل شده است. (9)
به شراب به عمل آمده از كشمش (زَبيب) گفته مىشد. براى تهيه اين نوع شراب، كشمش در آب مىگذاشتند و بدون آنكه از آتش استفاده شود، تهيه
مىشد. (1)اين شراب نيز از مواردى است كه در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) تحريم شده بود. (2)
انواع ميوههاى مورد مصرف در شهر كوفه در زمان مورد بحث را در فصل اول، يادآور شديم، بنابراين، در اينجا نيازى به ذكر دوباره آنها نيست.
در اينجا انواع شيرينىها و ديگر خوردنىها را كه به عنوان غذاى اصلى مصرف نمىشد تحت عنوان تنقلات ذكر مىنماييم. گرچه ممكن است اصل لغت تنقلات شامل آنها نشود. اين خوردنىها عبارت است از:
«جوز» به معناى گردوست و ظاهراً جوزينق نوعى شيرينى بود كه گردو در آن سهم مهمى داشت. از اين خوردنى، در زمان حضرت على (عليه السلام) ياد شده است. (3)
در لغت به هر خوردنى شيرين گفته شده است. (4)در روايات چنين وارد شده است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) از حلوا خوشش مىآمد. (5)البته احتمالاً نوعى شيرينى خاص بود، زيرا در مقابل عسل بهكار رفته كه خود شيرين است.
نوعى حلوا بود (1)كه بعضى طرز تهيه آن را چنين گفتهاند: مقدارى معين، شيره جوشانده مىشود و در حال جوشش به همان مقدار آرد به آن افزوده مىگردد و آنقدر جوشش ادامه مىيابد تا بوى آن به مشام رسد. همچنين گاهى مقدارى مواد شيرين، همانند عسل يا شكر به آن افزوده مىشود و شعله آتش را آرامتر مىكنند و آن را هم مىزنند تا مواد روغنى آن برطرف گردد. (2)از اين نوع شيرينى در جريان وليمه حضرت زهرا (عليها السلام) ياد شده است. (3)
در لغت به معناى چيزى آمده است كه از گندم و جو گرفته مىشود كه منظور آرد آنهاست. بنابراين، سويق معنايى مرادف (4)قاووت (قُويت) فارسى پيدا مىكند. اما با مراجعه به روايات در مىيابيم كه سويق معنايى عام دارد و آن را از روييدنىهايى، چون بادام (5)، جو (6)، عدس (7)و حتى سيب (8)گرفتهاند. در حديثى از نوعى شكر خوب در سويق بادام سخن به ميان آمده است (9)كه يكى از تركيبات آن را مشخص مىنمايد. بعضى گفتنهاند كه سويق از هفت چيز گرفته مىشود: 1. گندم، 2. جو، 3. نَبق (آرد مانندى است كه از تنه درخت خرما مىگيرند) ، 4. سيب، 5. كدو، 6. دانه انار، 7. ارزن. 10البته عدس كه در روايات بهكار رفته، از
قلم افتاده است. نيز گفتهاند كه سويق گندم و جو بيشتر مورد استفاده قرار مىگرفته است. (1)بعضى از سويقها، مانند سويق سيب، مصرف دارويى داشته است، نه مصرف خوراكى. (2)
از روايات چنين بر مىآيد كه سويق به دو صورت مصرف مىشد: يكى به صورت خشك كه به آن «سويق جاف» مىگفتند و ديگرى به صورت خمير و مخلوط با آب كه به آن «سويق مَلْتوت» گفته مىشد و آن را مىنوشيدند. (3)گفتنى است كه سويق در روايات به وسيله امام رضا (عليه السلام) اين چنين تعريف شده است: «سويق خوب خوراكى است؛ زيرا اگر گرسنه باشم، گرسنگىام را برطرف مىكند و اگر سير باشم، غذايم را هضم مىكند» . (4)از اين روايت، دو نوع كاربرد براى سويق روشن مىشود.
از آنچه گفته شد مىتوان نتيجه گرفت كه ترجمه سويق به قاووت صحيح نيست؛ زيرا به هيچيك از انواع سويق قاووت گفته نمىشود، بنابراين بايد در پى معادلى براى آن در زبان فارسى بود.
در كتابهاى لغت گفته شده فالوذج لغتى است كه از فارسى گرفته شده و به معناى نوعى شيرينى معرفى شده است. (5)در فارسى به آن پالوده و در عربى به آن «سَرَطْراف» ، «مُزَعْفَر» و. . . نيز مىگويند. (6)در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) يكى از اصحاب طرز تهيه آن را اين چنين براى آن حضرت تشريح مىكند: مقدارى روغن و عسل در ظرف غذا مىريزيم و آن را روى آتش مىگذاريم تا به جوش آيد، سپس مغز
گندم را روى آن مىريزيم و آن را هم مىزنيم تا پخته شود. آن حضرت پس از خوردن آن، از آن خوشش آمد. (1)از اين شيرينى در زمان حضرت على (عليه السلام) نيز ياد شده است. (2)
اين خوراكى نيز در كتابهاى لغت به عنوان نوعى شيرينى معرفى شده است. (3)«لوز» به معناى بادام مىباشد و در اين شيرينى، بادام يا روغن آن نقشى بهسزا داشت. شكر نيز يكى از مواد آن بوده است. در فارسى به آن «لوزينه» مىگويند. (4)از اين شيرينى در زمان حضرت على (عليه السلام) ياد شده است. (5)
قاضيان كوفه پيش از تأسيس كوفه و زمان نقشهبردارى كوفه (سال 15ه. ق) عبارت بودند از:
در مورد اولين قاضى كوفه اختلاف نظر وجود دارد. اسامى زير به عنوان اولين قاضى كوفه در منابع مختلف ذكر شده است:
طبرى ذيل حوادث سال 15 (1)، 16 (2)و 17ه. ق (3)اين شخص را متولى قضاوت كوفه معرفى مىكند. (4)
او همان است كه در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) بدون اجازه از طرف آن حضرت معامله نمود (معامله فضولى) و پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) آن را اجازه داد. اين معامله به «صفقه بارقى» مشهور شده است. (5)
گفته شده است او از سوى عُمر در جنگ قادسيه براى رسيدگى به اختلافات افراد سپاه تعيين شد و چهل روز يا پنجاه روز كسى براى قضاوت سراغ او نرفت. (1)
از او نيز به عنوان قاضى لشكر در فتح قادسيه ياد شده است. (2)
البته اگر بپذيريم كه ابنمسعود براى اولين بار همراه عمّار در سال 21ه. ق از سوى عُمر به كوفه گسيل شد. (3)بنابراين نمىتوانيم او را اولين قاضى كوفه بدانيم. (4)
از منابع اوليه دليلى بر قضاوت ابوموسى اشعرى در كوفه نيافتيم. (5)
او بيش از نيم قرن قضاوت كوفه را به عهده داشت (6)و ازاينرو عنوان قضاى كوفه با نام او عجين شده است. او اصالتاً از ايرانيانى بود كه پادشاه ايران آنها را براى جنگ با حبشيان به يمن فرستاد. پس از تأسيس كوفه، شريح به آن شهر نقل مكان نمود. (7)از او در منابع به عنوان فردى شاعر ياد شده است. (8)در باره علت
1) اخبار القضاة، ج 2، صص 184 و 186.
2) اخبار القضاة، ج 2، ص 194.
3) تاريخ الطبرى، ج 3، ص 228؛ مختصر كتاب البلدان، ص 155.
4) مختصر كتاب البلدان، صص 184 و 188.
5) تاريخ التمدن الاسلامى، ج 1، ص 235.
6) اخبار القضاة، ج 2، صص 189 و 198؛ الاغانى، ج 17، صص 216 و 218. در اين كتاب روايتى به نقل از شريح، سالهاى قضاوت خود را شصت سال ذكر مىكند.
7) اخبار القضاة، ج 2، ص 198.
8) الاغانى، ج 17، ص 224.
نصب او چنين آمده است كه او در مدينه بين عُمر و شخصى ديگر قضاوتى نمود (1)و عمر از قضاوت او خوشش آمد و او را نامزد قضاى كوفه كرد. (2)
طبرى ابتداى قضاوت او را در كوفه سال 19ه. ق ذكر مىكند.(3)اما اگر بخواهيم او را بعد از ابنمسعود، قاضى بدانيم (4)بايد آن را در سالهاى پس از سال 21ه. ق بدانيم. او پس از نصب تا يك سال قبل از مرگ خود در سال 72 يا 78 يا 79 يا 80ه. ق (5)اين سِمت را به عهده داشت كه تنها در سال 66-69ه. ق، يعنى زمان تسلّط ابنزبير بر بخشهاى بسيارى از مملكت اسلامى (6)و نيز يكسال در زمان حكومت زياد در كوفه (7)متولى اين منصب نبود. همچنين او در تمام دوران خلافت آن حضرت در كوفه اين سمت را از سوى حضرت على (عليه السلام) به عهده داشت. در اين دوران، قضاوت او بين آن حضرت و بين يهودىاى كه زره آن حضرت را بعد از جنگ صفين برداشته بود، معروف است. (8)در اين مورد حضرت على (عليه السلام) اشتباهاتش را به او گوشزد مىنمايد. (9)او در زمان عبيدالله بن زياد در سال 60ه. ق نيز اين سمت را به عهده داشت كه داستان او در خاموشكردن شورش طرفداران هانى مشهور است. (10)او يكى از معمرين (بسيار عمر كنندگان) معروف است كه عُمر او را بين 108-120 سال ذكر كردهاند. (11)گفتنى است كه فتوايى از او در باره جواز جنگ با امام حسين (عليه السلام) و معرفى آن حضرت (عليه السلام) به عنوان خارجى در منابع اوليه وجود ندارد. (12)
1) تاريخ الطبرى، ج 3، ص 175.
2) اخبار القضاة، ج 2، ص 189؛ الاغانى، ج 17، ص 218.
3) تاريخ الطبرى، ج 3، ص 194.
4) اخبار القضاة، ج 2، ص 189.
5) اخبار القضاة، ج 2، ص 198؛ الاغانى، ج 17، صص 217 و 218.
6) تاريخ الطبرى، ج 4، ص 175.
7) تاريخ من دفن فى العراق، ص 240.
8) اخبار القضاة، ج 2، ص 189؛ الاغانى، ج 17، ص 219.
9) وسائل الشيعه، ج 18، ص 194.
10) تاريخ الطبرى، ج 4، ص 275.
11) اخبار القضاة، ج 2، ص 199.
12) ر. ك: تحقيق درباره اول اربعين حضرت سيد الشهداء (عليه السلام) ، ص 61.
زياد طى حكومت خود در عراق (سال 49 يا 50 - 53ه. ق) يكسال شريح را به عنوان قاضى بصره همراه خود به آن سامان برد و به جاى او مسروع را قاضى كوفه تعيين كرد. (1)
بعضى او را قاضى كوفه در زمان حكومتِ زياد معرفى كردهاند. (2)البته در منابع اوليه به چنين گزارشى نيافتيم. علاوه بر اين درگذشت او را در 103 سالگى (سال 136ه. ق) ذكر كردهاند (3)، بنابراين او متولد سال 33ه. ق بوده و در زمان حكومت زياد، كمتر از بيست سال داشته است و همين امر، تولّى قضاوت را از سوى او در اين زمان، بعيد مىنمايد.
منظور از آيين دادرسى، مجموعهاى از مقررات و قوانين است كه به منظور رسيدگى به مرافعات يا درخواستهاى قضايى و مانند آنها وضع مىشود و بهكار مىرود. آيين دادرسى انواعى دارد، مانند آيين دادرسى مدنى (اصول محاكمات حقوقى) و آييندادرسى كيفرى. (4)
در اين بخش، قسمتى از آيين دادرسى مدنى مورد بحث قرار مىگيرد و به قسمتى از آييندادرسى كيفرى نيز در بخش مجازاتها اشاره خواهد شد. در اينجا يادآورى چهار نكته لازم است:
اول، آنكه محدوده اختيارات قاضى در زمان مورد بحث، قضاياى مربوط به احوال شخصيه بود و قضاياى مربوط به حكومت و اداره آن به امير يا خليفه ارجاع داده مىشد. (5)
دوم، آنكه منابع و اصولى كه قاضى براى حكم كردن به آنها استناد مىكرد، عبارت بود از: كتاب، سنت، اجماع و بالاخره اجتهاد قاضى. (1)
سوم، قاضى (تا قبل از حكومت زياد و پسرش عبيدالله) از سوى خلافت و حكومت مركزى تعيين مىشد و بنابراين در مقابل امير كوفه استقلال داشت. (2)اما از برخوردى كه زياد با قاضى كوفه، شُريح كرد و او را براى يكسال به بصره منتقل نمود (3)، اين نكته به دست مىآيد كه در زمان او كه حاكم مطلق عراق بوده اختيار نصب و عزل و انتقال قاضى را نيز به عهده داشت.
چهارم، آنكه حقوق قاضى مستقيماً از بيتالمال پرداخت مىشد (4)و قاضى حقى از طرفين دريافت نمىكرد (5)، چنانكه گفته شده است كه حضرت على (عليه السلام) هر ماه پانصد درهم از بيتالمال به شريح پرداخت مىكرد. (6)همچنين آن حضرت در نامه خود خطاب به مالك اشتر، در باره مسائل مادى قاضيان خود، بسيار سفارش مىكنند. (7)
اصول اين آيين در اسلام مبتنى بر بينه (شاهد) و يمين (سوگند خوردن) بود؛ بدينترتيب كه شخصى كه ادعايى بر شخص ديگر داشت و اصطلاحاً مدعى (يا دادخواه) خوانده مىشد، بايد بر ادعاى خود شاهد مىآورد. اگر چنين مىكرد و شهود شرايط لازم را داشتند، قاضى به نفع او حكم مىكرد و اگر از شاهد آوردن عاجز و ناتوان بود، قاضى به سوگند خوردن منكر (يا خوانده) حكم مىداد و با
سوگند او، حكم را به نفع وى صادر مىكرد. (1)اصل آن بود كه در حقوق مالى، مدعى دو شاهد مرد بياورد. (2)اما اگر يك شاهد مىآورد و خود نيز سوگند مىخورد، حكم به نفع او صادر مىشد. (3)در اينگونه حقوق، طبق دستور پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) دو شاهد زن مىتوانستند به جاى يك شاهد مرد قرار داده شوند؛ بدينترتيب كه مدعى دو شاهد زن و يك شاهد مرد بر ادعاى خود بياورد. (4)
همچنين اصل آن بود كه شاهدها با هم در مجلس قضاوت حاضر شده و گواهى بدهند، اما هرگاه قاضى تشخيص مىداد، مىتوانست بين شهود تفرقه بيندازد و از آنان جداگانه گواهى بگيرد، چنانكه حضرت على (عليه السلام) در بعضى موارد چنين مىكرد و بدينوسيله دروغگويى شاهدان را آشكار مىنمود. (5)
از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) چنين نقل شده است كه قاضى نبايد حكمى به نفع اولى صادر كند مگر اينكه تمام دفاعيات دومى را شنيده باشد. (6)نيز از آن حضرت نقل شده است كه قاضى بايد از صاحب اليمين (يعنى منكر و خوانده) در مجلس حكم بخواهد كه سخن خود را بيان كند و بالاخره چنين نقل شده است كه حضرت على (عليه السلام) نصارا و يهود را در كليساها و كنيسههايشان و مجوسيان را در آتشكدههايشان سوگند مىداد. (7)
در منابع روايى شيعه و سنى بابى در كتاب القضاء با عنوان «باب صفات القاضى» وجود دارد. در اينجا فقط ترجمه قسمتى از كلام حضرت على (عليه السلام) را كه
خطاب به مالك اشتر در عهدنامه معروف در باره تعيين قاضى نگاشته، ذكر مىكنيم. آن حضرت مىفرمايد:
و اى مالك! براى حكم و قضاوت كردن بين مردم كسى را كه برتر از همه مىدانى برگزين؛ كسى كه كارها بر او سخت نيايد (از عهده هر حكمى برآيد) و طرفين دعوا رأى خود را بر او تحميل ننمايند، و در لغزش اصرار نورزد، و از بازگشت به حق هنگام شناخت آن سرباز نزند، و نفس او به طمع مايل نباشد، و در حكم كردن انديشه و تعمق نمايد، و در شبهات، تأمل و درنگش از همه بيشتر باشد، و حجت و دليلها را بيش از همه فراگيرد، و از مراجعه دادخواهان دلتنگ نگردد و بر آشكار ساختن (حقيقت) امور از همه شكيباتر و هنگام روشن شدن حكم از همه برندهتر باشد. از ستودن ستايشگران به خودبينى نيفتد و گول نخورد. (و البته) افراد با اين صفات، كم مىباشند. (1)
در دوران مورد بحث، معمولاً مسجد براى مجلس قضاوت انتخاب مىشد كه گليم يا حصير سادهاى در گوشهاى پهن كرده و قاضى روى آن مىنشست و احياناً متكايى نيز براى او مىنهادند. (2)در فصل معمارى يادآور شديم كه در گوشهاى از مسجد كوفه مكانى به نام «دكة القضاء» ، محل قضاوت حضرت على (عليه السلام) بوده است.
در باره شريح چنين گفته شده است كه روزهاى بارانى در خانه خود به حكم مىنشست. معمولاً قاضى، مجلس قضا را با دو ركعت نماز افتتاح مىكرد و پس از آن، چهار زانو نشسته و به دعاوى رسيدگى مىنمود. اگر دادخواهان فراوان بودند، نوبت قرار داده مىشد كه احياناً زنان و غريبان كه از راههاى دور آمده بودند، از اين نوبت استثنا مىشدند.
همچنين در باره مجلس شريح چنين گفنه شده است كه او هرگاه براى قضاوت در مسجد مىنشست دو شمشيرزن بالاى سر او و در دو طرف آنها دو شرطى، در حالىكه شلاّق به دست داشتند، مىايستادند. همينطور فردى به عنوان صاحب مجلس، حضور داشت كه خطاب به طرفين دعوا مىگفت: كداميك از شما مدعى و كداميك منكر هستيد. (1)به اين فرد، «جِلْواز» مىگفتند. يكى از جلوازان شريح، فردى به نام ابراهيم بود. (2)در باره لغت «جِلْواز» گفته شده است اين لغت از تركيب فارسى «جلو باز» گرفته شده است. وى سربازى بود كه در جلوى اميران حركت مىكرد و راه را باز مىكرد. (3)
معمولاً در مجلس شريح بزرگانى نشسته بودند كه شريح در مواقع لزوم با آنان مشورت مىكرد. (4)از يكى از اين افراد با نام مسروق (مسروع بن اجدع) ياد شده است. (5)
در مجلس قضاوت، دو طرف دعوا طورى مىنشستند كه نسبت آنها با قاضى همسان بود، چنانكه وقتى حضرت على (عليه السلام) دعواى خود را با نصرانى نزد شريح آورد، خود نزد شريح نشست در حالىكه نصرانى در پايين مجلس بود، سپس آن حضرت رو به شريح كرده و فرمود: اگر طرف دعواى من مسلمان بود، من كنار او مىنشستم، ولى [در اين مورد طرف من] نصرانى است. (6)در روايات از حضرتعلى (عليه السلام) چنين نقل شده است كه قاضى بايد در نشستن، نگاه كردن و (حتى) اشاره كردن بين طرفين دعوا مساوات برقرار كند. (7)
از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) چنين نقل شده است كه قاضى نبايد در حال گرسنگى در مجلس قضا بنشيند (8)، (زيرا ممكن است بخواهد با عجله مجلس را به پايان برساند) .
نيز آن حضرت و همچنين حضرت على (عليه السلام) از قضاوت كردن قاضى در حال عصبانيت منع فرمودهاند. (1)
نكته پايانى در اين باب آن است كه حضرت على (عليه السلام) طبق حكمى كلى، خطاهاى قاضيان را قابل جبران از بيتالمال دانست. (2)
بيان تفصيلى مجازاتهاى اسلامى نياز به بيان يك دوره حقوق جزاء در اسلام يا كتاب الحدود و القصاص دارد، و بنابراين در اينجا سعى شده است كه عصاره و فشرده اين مجازاتها بيان شود. البته با يادآورى اين نكته كه معمولاً به اجراى اين مجازاتها در زمان مورد بحث يا زمان قبل از آن تا زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) توجه داريم. همچنين يادآورى مىشود كه مسائل مربوط به «كتاب القصاص» و نيز مجازاتهاى غيرمشروع را كه عمدتاً در زمان امويان و به خصوص در زمان زياد و پسرش اجرا مىشد و مجرمان سياسى از نظر حكومت را دربر مىگرفت، از نظر دور داشتهايم. همچنين تعزيرات در اين بخش نيامده است.
انواع مجازاتها عبارت است از:
افراد زير طبق احكام اسلامى بايد كشته شوند:
اول - زن شوهردار يا مرد همسردارى كه زنا نموده باشند كه كشتن آنها به وسيله سنگسار نمودن (رجم) است. (3)
دوم - كافر ذمّى هرگاه با زن مسلمان زنا نمايد. (4)
سوم - لواطكننده و لواطدهنده كه حكم وى طبق آنچه از على (عليه السلام) نقل شده، كشتن با شمشير يا پرت كردن از كوه (و مكانى بلند) در حالىكه دست و پاى او بسته است و يا سوزاندن مىباشد. (1)
چهارم - مُساحقه: حضرت على (عليه السلام) دو زن را كه اقدام به مساحقه نموده بودند، به وسيله آتش سوزاند. (2)
پنجم - مُرتد: فردى كه پدر و مادرش يا يكى از آن دو در حال انعقاد نطفهاش مسلمان بودهاند و خود از دين اسلام برمىگردد، «مرتد فطرى» ناميده مىشود و حكم او قتل است، چنانكه حضرت على (عليه السلام) اين حكم را در باره مسلمانى مسيحى شده اجرا كرد. (3)اما اگر پدر و مادر او هيچكدام مسلمان نبودند و خود اسلام را قبول كرد و سپس از آن بازگشت «مرتد ملى» ناميده مىشود و حكم او اين است كه ابتدا از وى خواسته مىشود كه توبه نمايد، اگر توبه نكرد (بعد از سه روز) كشته مىشود. اين حكم نيز در زمان حضرت على (عليه السلام) اجرا شد. (4)
البته اين احكام در باب مرتد به مرد اختصاص دارد و زن مرتد حكم ديگرى دارد كه خواهد آمد.
افراد زير طبق احكام اسلامى حد شلاق بر آنها جارى مىشود:
اول - زن و مرد مجردى كه زنا مىكنند كه به هر يك صد ضربه شلاق زده مىشود. (5)
دوم - كسى كه به ديگرى تهمت زنا بزند كه به اين عمل «قَذْف» ؛ «نسبت ناروا دادن» مىگويند و حد آن، هشتاد ضربه شلاق است. (6)اين حد در مورد اتهام لواط نيز از زبان حضرت على (عليه السلام) بيان شده است. (7)
سوم - شرابخوار كه حد او هشتاد ضربه شلاق است. اين حد در زمان پيامبراكرم (صلى الله عليه و آله) نيز اجرا شده است. (1)حضرت على (عليه السلام) شرابخوارى را كه در ماه مبارك رمضان شراب خورده بود، صد ضربه شلاق زد كه بيست ضربه اضافى به سبب شكستن حرمت اين ماه مبارك بود. (2)
دست راست سارق در مرتبه اول سرقت، بريده مىشد (البته با شرايط آن) . و در مرتبه دوم، پاى چپ او قطع مىشد، و در مرتبه سوم، زندانى مىشد و در مرتبه چهارم، كشته مىشد. حضرت على (عليه السلام) اين حكم را با مراتب ذكر شده اجرا مىكرد. (3)
كسى كه علناً در مملكت اسلامى شمشير كشيده و مردم را مىترساند، به يكى از چهار حكم زير طبق شرايط مختلف محكوم مىشد:
قطع دست و پا به صورت برعكس (مثلاً دست راست و پاى چپ) ؛
تبعيد؛
كشته شدن؛
بر دار آويختهشدن. (4)
در روايات، حكم زندان براى اصناف فراوانى صادر شده است كه در اينجا به علت كثرت موارد آن، تنها به ذكر بعضى از اين موارد بسنده مىكنيم. موارد حبس را مىتوان به دو قسم زندان ابد و زندان غير ابد تقسيم كرد:
افراد زير طبق احكام اسلامى به حبس ابد محكوم مىشوند:
زن مرتد؛
كسى كه مقتول را گرفته تا قاتل او را بكشد؛
كسى كه فرمان به كشتن شخص داده است؛
كسى كه مقتولى را مُثْله كرده است. (1)
افراد زير طبق حكم اسلامى تا زمانى مشخص به حبس محكوم مىشوند:
مردى كه با زنش ايلاء نموده باشد؛ يعنى سوگند خورده باشد كه با او نزديكى نكند كه البته شرايط ويژهاى دارد؛
شخصى متهم به قتل باشد؛
شخصى كه قاتلى را فرارى داده باشد؛
بدهكارى كه بدهى خود را پرداخت نمىكند؛
كسى كه سر زنى را تراشيده يا بكارت او را از بين برده باشد؛
كسى كه به دروغ شهادت داده باشد؛
غاصب و خائن و خورنده مال يتيم؛
كسانى كه عهدهدار شغل اجتماعى مهمى شدهاند، در حالىكه لياقت آن را ندارند، مثل طبيب و عالم دين. طبق روايتى كه از حضرت على (عليه السلام) نقل شده است، طبيب نادان و عالم فاسق به حبس محكوم مىشوند؛
مولايى كه بردهاش را كشته باشد؛
كفيلى كه نزد حاكم، ضمانت شخصى را كرده و آن شخص سر موعد حاضر نشده باشد. (2)
افراد زير طبق احكام اسلامى، تبعيد مىشوند:
اول - كسى كه فرزند خود را كشته باشد؛
دوم - كسى كه برده خود را كشته باشد؛
سوم - كسى كه با حيوان نزديكى كرده باشد؛
چهارم - كسى كه واسطه فحشا مىباشد كه به آن «قوّاد» مىگويند؛
پنجم - جاسوس؛
ششم - محارب. (1)
چنين به نظر مىرسد كه لغت شرطه در زمان مورد بحث، به خصوص در زمان خلافت حضرت على (عليه السلام) دو نوع كاربرد متفاوت داشت:
حضرت على (عليه السلام) در عهدنامه مالكاشتر از شرطه نام مىبرد. (5)البته كاربرد اين لغت به همراه «احراس» ؛ «پاسداران» ، معناى دوم را تداعى مىكند، به خصوص آنكه در لغت احراس و شرطهها به عنوان اعوان و كمككاران حكومت مطرح شدهاند. همچنين در روايتى سركشى آن حضرت به بازار در معيت شرطه خميس ذكر شده است. (6)همينطور در عبارتى آن حضرت «شرطى» را همراه عريف و جابى (جمع كننده ماليات) ذكر مىنمايد و او را مذمت مىكند (7)كه احتمالاً به علت موقعيت شغلى آنها بوده كه معمولاً ظلم به مردم يا رشوهخوارى را در برداشته است. اين كاربرد نيز وجود معناى دوم شرطه را تأييد مىكند.
در زمان بنىاميه و به خصوص هنگام حكومت زياد و پسرش در كوفه، وظيفه دوم شرطه، يعنى حفظ نظم و امنيت در داخل شهر، اهميت بيشترى داشت، چنانكه
حراست و حفاظت از دارالخلافه نيز به عهده اين واحد گذاشته شده بود. (1)در زمان زياد، متولى شرطه شخصى به نام شداد بن هيثم هلالى بود كه به او «امير شرطه» مىگفتند. (2)در زمان پسرش عبيدالله، امير شرطه عمرو بن حريث مخزومى بود (3)كه عبيدالله او را براى دستگيرى مسلم روانه كرد. افراد تشكيلدهنده اين واحد در زمان زياد ايرانيانى بودند كه از آنها با عنوان «حمراء» ياد مىشد. (4)گفتنى است كه از شرطههاى ابنزياد به عنوان پاسداران شخصى او نيز ياد شده است. (5)
بهطور كلى مقامات ادارى شهر كوفه در زمان مورد بحث عبارت بود از:
الف) والى؛ ب) رئيسان اسباع و ارباع؛ ج) عرفا؛ د) مناكب؛ ه) سرپرست بيتالمال؛ و) سرپرست ديوان خراج؛ ز) كاتبان.
به جز دوران پنج ساله حكومت حضرت على (عليه السلام) كه كوفه را مقر خلافت خود قرار داده بود و نيز دوران شش ماهه حكومت حضرت امام حسن (عليه السلام) بلندترين مقام ادارى كوفه را والى يا امير كوفه داشت كه از سوى خليفه تعيين مىشد و محدوده اختيارات والى، شهر كوفه و توابع آن بود. توابع كوفه شامل شهرهايى از كشور ايران مىشد كه به وسيله سپاهيان مستقر در كوفه فتح شده بود و از نظر ادارى، تابع كوفه به شمار مىرفت. اين شهرها عبارت بود از:
قزوين، زنجان، طبرستان (مازندران) ، آذربايجان، رى و دَسْتَبى (ناحيهاى وسيع بين رى و همدان) ، كابل، همدان، سيستان، انبار، قومس، نهاوند، اصفهان، قم،
حلوان، ماسْبذان و موصل. (1)معمولاً اميران اين شهرها از سوى امير كوفه تعيين مىشدند، چنانكه عبيدالله بن زياد، عمر بن سعد را والى رى و دستبى انتخاب نمود و بهاى آن را شركت در جنگ عليه امام حسين (عليه السلام) قرار داد. (2)همچنين در تاريخ مىخوانيم هنگامى كه مختار بن ابىعبيده ثقفى بر كوفه مسلط شد، واليانى براى شهرهاى موصل، همدان، آذربايجان، اصفهان، قم، ماسبذان، رى، دستبى و حلوان انتخاب كرد. (3)
بهطور كلى مىتوان واليان كوفه را از نظر محدوده اختيارات به دو دسته تقسيم كرد:
دسته اول، واليانى كه اختيار اداره همه امور كوفه به آنها واگذار نشده بود و خليفه در كنار آنان مقاماتى همانند قاضى، متولى ديوان، خراج و. . . قرار مىداد. (4)بيشتر واليان كوفه و نيز همه واليان كوفه در دوران خلفاى راشدين از اين نوع بودند. براى مثال، عمار ياسر از سوى عمر به عنوان والى انتخاب شد كه وظيفه اصلىاش حفظ مرزها بود و در كنار او عثمان بن حنيف متولى خراج، و ابنمسعود متولى بيتالمال معرفى شدند. (5)همچنين در همين زمان از شريح به عنوان قاضى كوفه نام برده شده است. (6)گفتنى است كه در اين زمان از والى گاهى به عنوان «امير الحرب و الصلات» ياد مىشد (7)كه وظايف مهم والى، يعنى اقامه نماز جماعت و جمعه و جنگ را تداعى مىكرد.
در بيان مقامات ادارى كوفه پس از مرگ عثمان چنين آمده است كه هنگام مرگ عثمان، متولى نماز كوفه ابوموسى اشعرى و متولى خراج جابر و متولى امور جنگ
1) الاخبار الطوال، 292؛ تاريخ العراق فى عصور الخلافة العربيه الاسلاميه، ص 21؛ الحياة الاجتماعيه، ص221.
2) الاخبار الطوال، 253.
3) الاخبار الطوال، 292.
4) تاريخ التمدن الاسلامى، ج 1، صص 147 - 150؛ تاريخ الكوفه، صص 242 - 245.
5) مروج الذهب، ج 2، ص 343.
6) تاريخ الطبرى، ج 3، ص 228.
7) تاريخ العراق فى عصور الخلافة العربية الاسلاميه، ص 22.
قعقاع بود. (1)در اين زمان، محدوده اختيارات والى فقط اقامه نماز بود. معاويه نيز پس از انتصاب مغيرة بن شعبه در سال 41ه. ق شخصى به نام عبدالله بن درّاج را به عنوان متولى خراج در عرض او گماشت. (2)
دسته دوم، واليانى بودند كه پس از نصب به وسيله حكومت مركزى همه اختيارات اداره شهر را به عهده داشتند و عزل و نصب تمام مقامات شهر و توابع آن به عهده آنان بود. اينها در حقيقت حكومت خود مختارى به مركزيت كوفه داشتند كه تنها به وسيله نصب از سوى حكومت مركزى و نيز فرستادن مقدارى از بيتالمال براى آن حكومت، با آن ارتباط مىيافتند. (3)
در زمان مورد بحث، مىتوان حكومت زياد بن ابيه (50-53ه. ق) را كه از سوى معاويه منصوب شده بود و حكومت پسرش عبيدالله بن زياد را در سال 60ه. ق كه منصوب از طرف يزيد بود، از اين دسته دانست.
وظايف و محدوده اختيارات اين نوع واليان عبارت بود از:
يك - اداره لشكر و سپاه و جايگزينى آنها در نواحى مختلف و پرداخت حقوق و مزايا به آنها؛
دو - نصب قاضيان و واليان براى نواحى مختلف؛
سه - جمعآورى خراج و زكات و ديگر صدقات و نصب عُمّال و كاگزارانى براى آن؛
چهار - اقامه حدود شرعى؛
پنج - به عهده گرفتن امامت نماز؛
شش - نصب سرپرست حج؛
هفت - جهاد و جنگ و به عهده گرفتن تقسيم غنايم و نيز برداشتن خمس غنايم و واريز كردن آن به بيتالمال. (4)
در بعضى از نوشتهها از اين نوع امارت با عنوان «امارة استكفاء» و «امارت تفويض» ياد شده است. (1)
در پايان اين بحث مناسب است اسامى واليان كوفه را از بدو تأسيس در سال 17ه. ق تا پايان زمان مورد بحث، يعنى سال 61ه. ق يادآور شويم:
يك - سعد بن ابىوقاص: او از سال 17ه. ق، يعنى ابتداى تأسيس كوفه تا سال 22ه. ق از طرف عُمر والى آنجا بود و چون گاهى براى شركت در جنگها از كوفه خارج مىشد، جانشينانى براى ولايت بر كوفه مىگماشت كه عبارت بودند از:
اول - محمد بن مُسْلِمه (سال 17 - 22ه. ق) ؛
دوم - زياد بن حنظلة (سال 18ه. ق) ؛
سوم - عبدالله بن غطفان (سال 19ه. ق) ؛
چهارم - عمّار بن ياسر (سال 21ه. ق) . (2)
دو- عمّار بن ياسر: سال 21 - 22ه. ق، در زمان خلافت عُمر. (3)
سه - ابوموسى اشعرى: سال 22ه. ق، در زمان خلافت عُمر. (4)
چهار - مُغَيْرَة بن شُعْبَة: سال 22-24ه. ق، در زمان خلافت عُمر.
پنج - سعد بن ابى وَقاص: سال 24-25ه. ق، در زمان خلافت عثمان.
شش - وليد بن عُقْبة بن ابىمُعيط: سال 25-30ه. ق، در زمان خلافت عثمان.
هفت - سعيد بن عاص بن سعيد اموى: سال 30-34ه. ق، در زمان خلافت عثمان.
هشت - ابوموسى اشعرى: سال 34ه. ق، در زمان خلافت عثمان. (5)
نه - عُمارة بن شهاب: سال 35ه. ق، در زمان خلافت على (عليه السلام) . او در اين سال از طرف حضرت على (عليه السلام) والى كوفه معرفى شد. البته وقتى وارد كوفه شد، عدهاى
از مردم كوفه وى را نپذيرفتند و او نزد آن حضرت بازگشت و ابوموسى اشعرى بر سمت خود باقى ماند. (1)
ده - قُرْظة بن كَعَب انصارى: وى در سال 36ه. ق، قبل از حركت حضرتعلى (عليه السلام) به سمت بصره براى جنگ جمل، از سوى حضرت على (عليه السلام) به جاى ابوموسى اشعرى منصوب شد. (2)
يازده - عُقْبَة بن عمرو (عامر) بن ثَعْلَبة انصارى مُكَنى به ابومسعود: اودر سال 37ه. ق و در زمان خروج حضرت على (عليه السلام) از كوفه براى شركت در جنگ صفين به جانشينى آن حضرت در كوفه منصوب شد. (3)
دوازده - مغيرة بن نوفل بن حارث: او در سال 40ه. ق در زمان خلافت امامحسن (عليه السلام) و هنگام خروج براى جنگ با معاويه از طرف آن حضرت به عنوان نايب انتخاب شد. (4)
سيزده - مغير بن شعبه: سالهاى 41 - 50يا 49ه. ق در زمان حكومت معاويه. (5)
چهارده - زياد بن ابيه: سالهاى 49 يا 50-53 ه. ق، در زمان حكومت معاويه. از آنجا كه زياد همزمان حكومت بصره را نيز بر عهده داشت و نيمى از سال در كوفه و نيمى در بصره حكومت مىكرد، عمرو بنحريث را جانشين خود در كوفه منصوب نموده بود. (6)همچنين در سال آخر عمر خود عبدالله بن خالد بن اسيد را در كوفه جانشين خود قرار داده بود. (7)
پانزده - عبدالله بن خالد بن اسيد يا ضحاك بن قيس: در سال 54ه. ق و در زمان معاويه. (8)
شانزده - ضحاك بن قيس فَهَرى: سال 54 يا 55-58ه. ق در زمان معاويه. (1)
هفده - عبدالرحمان بن اُم حَكَم ثَقَفى: پسر خواهر معاويه، در سال 58ه. ق در زمان حكومت معاويه. (2)
هجده - نُعمان بن بشير انصارى: از سال 59 تا اواخر سال 60ه. ق در زمان حكومت معاويه و يزيد. (3)
نوزده - عبيدالله بن زياد: از سال 60-67ه. ق كه به دست ابراهيم بن مالك اشتر به هلاكت رسيد. از آنجا كه او حكومت بصره را نيز بر عهده داشت، هنگام رفتن به بصره، عمرو بن حريث را به جاى خود در كوفه نصب مىكرد. (4)
قبل از تأسيس شهر كوفه، قبايل مختلفى كه در فتوحات شركت داشتند، در جنگ با ايرانيان تحت نظام «اَعشار» اداره مىشدند؛ بدين ترتيب كه سعد بن ابىوقاص فرمانده كل سپاه اسلام كه از طرف عمر به جنگ با ايرانيان گسيل شده بود، سپاه خود را به ده قسمت تقسيم كرده و براى هر قسمت فرماندهى تعيين نموده بود. در هر قسمت كه با نام «عُشر» ؛ «يك دهم» خوانده مىشد، ممكن بود دو يا چند قبيله يا تيرههايى از قبايل مختلف فعاليت نمايند. (5)
پس از تأسيس شهر كوفه و شهرنشين شدن لشكريان، سعد به دستور عمر بن خطاب نظام اعشار را منحل نموده و نظام اسباع را جايگزين آن كرد؛ بدين ترتيب كه از نسبشناسان عرب، مانند سعيد بن نمران و مَشْعَلة بن نَعيم دعوت كرد تا قبايل و تيرههايى را كه به هم نزديكاند، در يك گروه قرار دهند. وى تمام جمعيت
عرب كوفه را به هفت قسمت تقسيم كرد كه هر قسمت به نام «سُبُع» ؛ «يك هفتم» خوانده مىشد و براى هر سبع، فرمانده و رهبرى منصوب كرد. قبايل و تيرههاى مختلف كه در آن زمان تحت نظام اسباع قرار گرفتند، عبارت بود از:
يك - كَنانه و همپيمانان آنان و جُدَيلَه در يك سبع؛
دو - قُضاعه، بَجيله، خَثْعم، كِنْدِه، حَضْرَموت واَزْد در يك سبع؛
سه - مِذْحَج، حِمْير، هَمْدان در يك سبع؛
چهار - تَميم، رُباب و هوازن در يك سبع؛
پنج - اَسَد، غطفان، مُحارب، نَمْر، ضَبْعه و تَغْلِب در يك سبع؛
شش - اِياد، عك، عبدالقيس در يك سبع؛
حمراء، يعنى مواليان و ايرانيان ساكن كوفه و اهل هجر نيز در اين سبع قرار گرفتند. (1)
در اينجا يادآورى دو نكته ضرورى است:
اولاً: طبرى از سبع هفتم نام نمىبرد، ثانياً: با مقايسه اين قبايل و تيرههايى كه در تخطيط كوفه از آنها نام برده شده به كاستىهايى برخورد مىنماييم.
به هر حال، نظام اسباع در زمان عُمر و عثمان و نيز حكومت حضرت على (عليه السلام) و پس از وى واليان اموى تا زمان فرماندارى زياد باقى بود، گرچه تغييراتى در طول زمان، به خصوص در نصب و عزل رؤسا در آن صورت مىگرفت، چنانكه از اين تغييرات در زمان حضرت على (عليه السلام) ياد شده است. (2)
طبرى قبل از جنگ جمل از سپاه دوازده هزار نفرى كوفه با عنوان اسباع ياد مىكند، البته تنها از پنج سبع و فرماندهان آنان نام مىبرد كه عبارتاند از:
يك - سبع قريش، كنانه، اسد، تميم، رباب و مُزَينه به فرماندهى مَعْقل بن يسار رياحى.
دو - سبع قيس به فرماندهى سعد بن مسعود ثقفى.
سه - سبع بكر بن وائل و تغلب به فرماندهى وَعْلَة بن مخدوج ذُهَلى.
چهار - سبع مِذْحَج و اشعريين به فرماندهى حُجر بن عَدى.
پنج - سبع بَجيله، اَنْمار، خَثْعَم و اَزْد به فرماندهى مِخْنَف بن سَليم اَزْدى.
چنانكه مشاهده مىشود، تفاوتهايى در واحدهاى تشكيلدهنده اسباع با اين واحدها در ابتداى تأسيس نظام اسباع وجود داشت. (1)
معمولاً رؤساى اسباع از ميان افرادى كه نفوذ و موقعيت ويژه در ميان قبايل و تيرههاى تشكيل دهنده سبع داشتند، انتخاب مىشدند و نصب و عزل آنها به دست حكومت بود. وظيفه اصلى آنان هنگام جنگ، رهبرى واحدهاى تحت امر خود در جنگ بود و فرماندهان قسمتهاى مختلف، مانند ميمنه، ميسره و. . . به وسيله رؤساى اسباع با افراد قبايل ارتباط برقرار مىكردند. همچنين هنگام صلح، اداره امور قبيله و نيز داورى بين افراد قبيله هنگام پيش آمدن مرافعات اجتماعى، به عهده آنان بود. نيز ارتباط بين حكومت مركزى و افراد قبايل به وسيله آنها برقرار مىشد.(2)
يكى از مهمترين وظايف آنان در اين زمان، تحويل گرفتن عطاء از بيتالمال و تقسيم آن بين افراد قبايل خود بود، چنانكه در تاريخ چنين مىخوانيم كه در زمان حضرت على (عليه السلام) هنگامى كه مالى از اصفهان به كوفه رسيد، آن حضرت رؤساى اسباع را دعوت كرد تا سهم افرادشان را به آنان تحويل دهد.(3)
در زمان بروز بحرانهاى سياسى در داخل شهر، وظيفه اصلى كنترل قبايل به عهده رؤساى اسباع بود و بهطور كلى مسئوليت كليه فعاليتهاى سياسى افراد در مقابل حكومت را به عهده داشتند و از اين رو آنها سعى مىكردند كه حتىالامكان در محدوده مسئوليت خود آرامش را برقرار نمايند تا حكومت را از خود ناراحت نساخته و موجبات عزل خود را فراهم نياورند.
چنانكه گفتيم، نظام اسباع تا زمان حكومت زياد باقى بود، اما پس از اينكه زياد به منصب فرماندارى كوفه در سال 49 يا 50ه. ق رسيد، نظام ارباع را جايگزين نظام اسباع نمود؛ بدين ترتيب كه همه قبايل و مردم كوفه را در چهار قسمت و هر قسمت را با عنوان يك ربع، سازماندهى كرد و براى هر ربع، رئيسى كه از هواداران حكومت اموى بود، منصوب نمود. (1)هدف عمده زياد از اين تغيير، تضعيف قبايل مختلف بود كه آن را از راه نصب رئيس ربع و نيز جاى دادن قبايل مختلف در يك ربع و نيز وسعت دادن به اختيارات عُرَفا تأمين مىكرد.(2)
طبرى ربعهاى كوفه و رؤساى آنها را در سال 51ه. ق چنين ذكر مىكند:
يك - ربع اهل مدينه به رياست عمرو بن حريث؛
دو - ربع تميم و همدان به رياست خالد بن عَرْفَطَه؛
سه - ربع ربيعه و كنده به رياست قيس بن وليد بن عبد شمس؛
چهار - ربع مذحج و اسد به رياست ابوبَرده پسر ابوموسى اشعرى.(3)
از اين نظام در سال 61ه. ق و در ميان لشكر عمر بن سعد نيز ياد شده و اسامى رؤساى آن چنين ذكر شده است:
يك - عبدالله بن زُهير بن سليم اَزْدى، رئيس ربع اهل مدينه؛
دو - عبدالرحمان بن ابىسَبره حَنَفى، رئيس ربع مذحج و اسد؛
سه - قيس بن اَشْعث بن قيس، رئيس ربع ربيعه و كنده؛
چهار - حرّ بن يزيد تميمى، رئيس ربع تميم و همدان كه همگى به جز حر در مقابل امام حسين (عليه السلام) به جنگ پرداختند.(4)
همچنين هنگامى كه جناب مسلم بن عقيل بر عبيدالله شورش مىكند و قصر را به محاصره در مىآورد، در ترتيب سپاه چهار هزار نفرى خود از نظام اَرباع استفاده مىكند و افراد زير را به عنوان رؤساى ارباع نصب مىنمايد:
يك - ابوثمامه صائدى، رئيس ربع تميم و همدان؛
دو - مسلم بن عَوْسجه اسدى، رئيس ربع مذحج و اسد؛
سه - عباس بن جعده جَدَلى، رئيس ربع اهل مدينه؛
چهار - عبيدالله بن عمرو كندى، رئيس ربع كنده و ربيعه. (1)
اگر بخواهيم تصويرى مبهم از جمعيت هر ربع در اين زمان داشته باشيم، كافى است بدانيم كه ربع كنده به عنوان بزرگترين ربع كوفه معرفى شده و تعداد سى هزار شمشيرزن براى آن ذكر كردهاند.(2)
عرفا جمع عريف مىباشد. عريف منصبى در قبيله بود كه صاحب آن، رياست تعدادى از افراد قبيله و سرپرستى امور آنان را بر عهده داشت و نسبت به اعمال آن افراد در مقابل رئيس قبيله يا حكومت پاسخگو بود و مسئوليت آنان را بر عهده مىگرفت. عريف و نيز تعداد افراد تحت نظر او هر دو با نام «عرافه» خوانده مىشدند.(3)اين منصب در زمان جاهليت نيز در ميان قبايل عرب شناخته شده بود و دو درجه پايينتر از شيخ و رئيس قبيله قرار داشت.(4)پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) نيز در كلمات خود از عرافت و عريف ياد نموده است. همچنين دلايلى بر وجود اين منصب در زمان خلفاى راشدين وجود دارد.(5)البته به واسطه ظلم و جورهايى كه صاحبان اين منصب نمودند، در كلمات حضرت پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و حضرت على (عليه السلام) از آنان به
بدى ياد شده است. همچنين در روايتى از ابوذر نقل شده است كه هنگام وفات خود وصيت مىنمايد كه مبادا عريفى متكفّل كفن و دفن او شود. (1)
در جنگهاى فتوحات كه سعد بن ابىوقاص سپاه خود را تحت نظام اَعشار (ده دهى) اداره مىكرد، عريف به صاحب منصبى گفته مىشد كه مستقيماً تحت فرماندهى رئيس عشر خدمت مىكرد. در اين هنگام نظام عرافت به گونهاى پىريزى شده بود كه هر عريفى مسئول توزيع عطايى به مقدار صد هزار درهم بود.(2)ازاينرو تعداد افراد تحت نظر عريف متفاوت مىشد، مثلاً عطاى 42 مرد و 42 زن و پنجاه عيال از اهل قادسيه به اين مقدار مىرسيد، در حالىكه عطاى بيست مرد و بيست زن از اهل جنگهاى ايام اين مقدار مىشد.(3)
با شكلگيرى نظام اسباع و پس از آن نظام ارباع، عريف تحت نظر رئيس سبع و ربع به وظايف خود مىپرداخت.
وظايف عريف در اين دوره كه به سبب كمرنگتر شدن فتوحات يا پايان يافتن آن، به وظايف درون شهرى و نه نظامى برون شهرى، منحصر شده بود، عبارت بود از:
يك - گرفتن عطاء از رؤساى اسباع و ارباع و تقسيم آنان بين افراد قبيله؛
دو - تنظيم اسامى افراد عطاء گيرنده، اعم از زن و مرد و فرزند، و مواظبت بر ثبت افراد تازه متولد شده و نيز محو نام مردگان؛
سه - مراقبت تام در برقرارى امنيت در عرافت خود؛
چهار - معرفى افراد مخالف با حكومت؛
پنج - تشويق و تشجيع مردم براى شركت در جنگ كه عمدتاً جنگهاى اين دوره، جنگهاى داخلى بين مسلمانان بود.(4)اين وظيفه، ذيل آداب و رسوم بررسى شد.
درباره وظيفه اول، در تاريخ چنين آمده است كه در زمان حضرت على (عليه السلام) هر عريف سهم افراد عرافت خود را مىگرفت (1)كه اين تعبير طبيعتاً وظيفه دوم را نيز دربرداشته است. اما در باره وظيفه سوم و چهارم، ذكر اين نكته ضرورى است كه اهميتدادن به عرفا و گذاشتن اين دو وظيفه بر عهده آنان از زمان زياد و با تشكيل نظام ارباع آغاز شد و - چنانكه گفته شد - وى اهميت فراوانى به عرفا مىداد و خود مستقيماً آنها را نصب مىكرد.(2)به نظر مىرسد كه عرفا در اين زمان در مقابل او جوابگو (3)
همچنين اولين اقدام فرزند او عبيدالله هنگام ورود به كوفه، اين بود كه به وسيله عرفا و تهديد آنان بر اوضاع كوفه مسلط شد؛ بدينگونه كه عرفا را احضار كرد و از آنان خواست تا افراد غريب و بيگانه، عرافتهاى خود را كه خيال مىكرد، شورش به وسيله آنان صورت گيرد، معرفى كنند و نيز اسامى مخالفان و موافقان حكومت يزيد را براى او بنويسند، و به آنها گفت:
هر كس چنين كرد با او كارى ندارم، اما هر كس از عرفا كه اين كار را انجام نداد، بايد مسئوليت عرافت خود را به عهده بگيرد؛ بدين ترتيب كه (ضمانت دهد) هيچ مخالف و شورشى ضد ما در عرافت او نباشد و اگر چنين ضمانتى نداد خون و مال او بر ما حلال است. و اگر در ميان عرافتى، شخصى از مخالفان اميرالمؤمنين (يزيد) يافت شود كه عريف او نام وى را براى ما ننوشته باشد، آن عريف را درِ خانهاش به دار مىآويزيم و آن عرافت را از عطاء و حقوق محروم مىنماييم.(4)
اتفاقاً اين اقدام عبيدالله در استفاده از عرفا بسيار مؤثر افتاد و يكى از مهمترين موجبات شكست نهضت مسلم را پديد آورد.
مناكب جمع منكب و به عقيده بعضى سمتى بود كه در جاهليت نيز در ميان قبيله وجود داشت و فوق عريف و تحت نظر شيخ قبيله بود و وظيفه نظارت بر اعمال پنج عريف تحت نظر خود را به عهده مىگرفت. (1)
اما بعضى ديگر از نوشتهها، ايجاد اين منصب را به زياد بن ابيه و براى تسلط و نظارت بيشتر بر اعمال و كارهاى عرفا نسبت دادهاند.(2)برخى نيز نظر بر اين عقيدهاند كه گرچه اين منصب در زمان زياد ايجاد شد، اما سمتى پايينتر از عريف و معاون او به حساب مىآمد.(3)در كتاب لسان العرب چند قول در باره اين سمت ذكر شده است: 1. عريف، 2. رئيس عرفاء، 3. مرتبهاى پايينتر از عريف.(4)
در ميان نصوص تاريخى عبارتى وجود دارد كه عبيدالله بن زياد در سال 60ه. ق آن را بيان كرده و از منكب در رديف شرطه، عرفا و مقاتله (جنگجويان) ياد كرده است.(5)
در ابتداى تأسيس شهر كوفه سرپرستى بيتالمال به عهده شخص امينى بود كه مستقيماً از طرف خليفه تعيين مىشد و تنها در مقابل او جوابگو بود و جايگاهى در عرض والى كوفه داشت، چنانكه در تاريخ آمده است كه عُمر در سال 21ه. ق عمار را به عنوان امير كوفه و عبدالله بن مسعود را به عنوان متصدى بيتالمال اين شهر نصب كرد.(6)ابنمسعود اين سمت را تا چند سال خلافت عثمان نيز بر عهده داشت، پس از آن اين سمت را افرادى، همچون اباجُبَيرة انصارى، قيس بن عَطارد و
قَبيفة بن جابر اسدى بر عهده داشتند. (1)در سال 26ه. ق بين ابنمسعود، سرپرست بيتالمال و سعد بن ابىوقاص، والى كوفه اختلافى بر سر قرضى كه سعد از بيتالمال گرفته بود، رخ داد كه همين كشمكش بهانهاى شد تا عثمان سعد را عزل و به جاى او وليد را نصب كند.(2)اما در زمان امويان، صاحب اين منصب، استقلال خود را از دست داد؛ بدين ترتيب كه به وسيله امير كوفه منصوب مىشد نه رئيس حكومت مركزى.
يكى از سرپرستان بيتالمال در زمان حضرت على (عليه السلام) شخصى به نام وهب بن عبدالله بود.(3)
منظور از خراج، خراج منطقه سواد كه شامل كوفه و بصره هر دو مىشد، مىباشد كه در فصل چهارم به آن اشاره شد. از همان سالهاى آغاز تشكيل شهر كوفه، مسئول خراج، مقامى مستقل داشت و در عرض امير بود و به وسيله خليفه تعيين مىشد، چنانكه همزمان با معرفى عمّار به عنوان والى و ابنمسعود به عنوان مسئول بيتالمال از سوى عمر در سال 21ه. ق، عثمان بن حنيف به عنوان متولى خراج تعيين شد.(4)متولى اين سمت در سالهاى پايانى خلافت عثمان جابر مُزَنى بود. (5)گفتنى است افرادى، همچون قرظة بن كعب انصارى و عبدالله بن سلمه را متوليان اين سمت در زمان حضرت على (عليه السلام) دانستهاند.(6)
معاويه هنگام نصب مغيرة بن شعبه براى فرماندارى كوفه، عبدالله بن دراج را نيز به عنوان متولى خراج سواد تعيين كرد.(7)او درآمد سرشارى را از راه جمعآورى خراج نصيب معاويه نمود.(8)
1) الخراج فى العراق، ص 284.
2) تاريخ الطبرى، ج 3، ص 311.
3) الادارة الاسلامية فى عهد عمر، ص 284.
4) مروج الذهب، ج 1، ص 343؛ تاريخ الطبرى، ج 3، ص 228.
5) تاريخ الطبرى، ج 3، ص 446.
6) الخراج فى العراق، ص 284؛ الادارة الاسلامية فى عهد عمر، ص 476.
7) تاريخ الطبرى، ج 4، ص 69.
8) بررسى وضع مالى و ماليه مسلمين از آغاز تا پايان دوره اموى، ص 120.
به هرحال آنچه از مطالب بالا به دست آمد اين است كه صاحب اين منصب در اوضاع كوفه دخالت مستقيمى نداشته است. نكته پايانى آنكه حضرت على (عليه السلام) طى نامهاى دستورالعملى براى عاملان خود بر خراج صادر كرد. (1)
از ابتداى تشكيل ديوان در زمان خلافت عمر، نياز به كاتبان و منشيان حكومتى احساس شد. شايد ابوجبيره انصارى را بتوان اولين منشى حكومتى كوفه دانست كه در زمان سعد بن ابىوقاص مسئوليت ديوان لشكر (ديوان الجند) را از طرف سعد به عهده داشت.(2)سعيد بن نمران هَمْدانى، عبدالله بن جعفر و عبدالله جبير و عبيداللهبن ابىرافع، به عنوان كاتبان و منشيان حكومتى در زمان خلافت حضرتعلى (عليه السلام) در كوفه معرفى شدهاند.(3)و بالاخره از عبيدالله عمرو بن رافع به عنوان كاتب عبيدالله بن زياد ياد شده است.(4)
در زمان خلافت معاويه به علت گستردگى كارها، وظيفه منشىگرى نيز از تنوع خاصى برخوردار شد. در اين زمان معاويه در شام براى خود پنج نوع كاتب و منشى تعيين كرد:
يك - كاتب نامهها (كاتب الرسائل) ؛
دو - كاتب امور خراج (كاتب الخراج) ؛
سه - كاتب امور مربوط به لشكر (كاتب الجند) ؛
چهار - كاتب مربوط به شرطه (كاتب الشرطه) ؛
پنج - كاتب امور قضايى (كاتب القاضى) كه منشى قاضى بود و احكام صادره از سوى او را ثبت مىكرد.(5)
در اين زمان ديوانى به نام ديوان خاتم به وجود آمد كه وظيفه مراقبت از مهرهاى حكومتى را بر عهده داشت. (1)گفتنى است كه مهر نمودن نامهها، پيش از حكومت معاويه نيز رايج بود، چنانكه در باره عُمر آمده است كه او اولين كسى بود كه روى نامههاى خود تاريخ نگاشت و آن را با گِل مهر نمود. (2)همچنين در باره حضرت على (عليه السلام) چنين گفته شده است كه هميشه نامههاى خود را مهر مىكرد. (3)
اما در زمان حكومت معاويه شخصى به نام عمر بن زبير در نامه معاويه كه به زياد، حاكم عراق نوشته و حواله صد هزار درهمى براى او صادر كرده بود، دست برد و صد هزار درهم را تبديل به دويست هزار درهم كرد، بدون آنكه معاويه و زياد از اين امر مطلع شوند. پس از چندى كه ماجرا برملا شد، معاويه كيفيت خاصى براى مهر نمودن نامهها انتخاب نمود؛ بدين ترتيب كه دستور داد نامهها را بپيچند و با شمع روى آن مهر زنند تا اگر كسى نامه را باز نمود آشكار شود و اين علاوه بر مهر زدن بر اول يا آخر نامه بود.(4)
در باره زياد نيز نقل شده است كه ديوان خاتم را در زمان حكومت خود بر عراق ايجاد نمود كه عمل او را تقليدى از پادشاهان ايران دانستهاند.(5)
اسامى بعضى از كاتبان معاويه كه در تاريخ آمده، عبارت است از:
يك - عبيدالله بن اوس غسّانى، مسئول نوشتن ديوان رسائل؛
دو - سِرْحون بن منصور رومى، مسئول ديوان خراج؛
سه - عمرو بن سعيد بن عاص، مسئول ديوان لشگر؛
چهار - عبد الرحمان بن دُرّاج و عبيدالله بن نصر بن حجاج بن علاء سلمى.(6)
دو نفر اول، مسئوليت خود را در زمان يزيد نيز بر عهده داشتند. (1)گفتنى است كه هر كاتب ديوان، تعدادى كاتب را نيز در محدوده مسئوليت خود سرپرستى مىكرد.
ديوانهاى كوفه تا سال 81ه. ق به زبان فارسى بود كه عبدالملك بن مروان آنها را به عربى ترجمه كرد.(2)
اتجاهات المعارض فى الكوفه، دراس فى التكوين الاجتماعى و السياسى، ابراهيم بيضون، چاپ اول، بيروت، معهد الانماد العربى، 1986م.
احسن التقاسيم فى معرف الاقاليم، ابوعبدالله محمد بن احمد مقدسى، ترجمه علينقى منزوى، تهران، شركت مؤلفان و مترجمان، 1361.
احكام المحبوسين فى الفقه الجعفرى، محمدباقر خالصى، چاپ اول، قم، جامعه مدرسين، 1413ه. ق.
اخبار الطوال، ابوحنيفه احمد بن داود دينورى، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران، نشرنى، 1364.
اخبار القضا، محمد بن خلف بن حيان وكيع، بيروت، عالم الكتب.
اخبار عمر و اخبار عبدالله بن عمر، على طنطاوى و ناجى طنطاوى، چاپ هشتم، بيروت، المكتب الاسلامى، 1403ه. ق.
الاختصاص، شيخ مفيد [منسوب]، تحقيق علىاكبر غفارى، چاپ اول، كنگره شيخ مفيد، 1413ه. ق.
الادار الاسلاميه فى عهد عمر بن خطاب، فارق محمد سعيد لاوى، مقدمه: احمد شلبى، چاپ اول، بيروت، دارالنهض العربيه و عمان، دار مجد لاوى، 1411ه. ق.
ادب الطف او شعراء الحسين (عليه السلام) (من القرن الاول الهجرى حتى القرن الرابع عشر) ، جواد شبّر، بيروت، دارالمرتضى، 1409ه. ق.
الاغانى، ابوالفرج اصفهانى، مصر، وزار الثقاف و الارشاد القومى، المؤسس المصرى العام، 1963م.
الالفاظ الفارسى العربيه، سعيد ادنى سير، بيروت، 1908م.
الامام على (عليه السلام) و الحرب (سياس الحرب و السوق العسكرى و التعبيه عند الامام) ، عقيد ركن احمد زيدى، چاپ اول، عراق، دارالكرام للطباع و النشر و التحقيق، 1414ه. ق.
الامام و السياسيه (المعروف بتاريخ الخلفاء) ، ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتيبه دينورى، تحقيق: على شيرى، چاپ اول، قم، منشورات الشريف رضى، 1371.
انساب الاشراف، احمد بن يحيى بن جابر بلاذرى، تحقيق: محمدباقر محمودى، بيروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات.
انساب الخيل فى الجاهليه و الاسلام و اخبارها، ابنكلبى، احمد زكى، قاهره، الدارالقوميه للطباع و النشر.
بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، بيروت، مؤسس الوفاء، 1403ه. ق.
بطل العلقمى، عبدالواحد مظفر، قم، انتشارات شريف رضى، نجف، منشورات مطبع الحيدريه.
بغى النبلاء فى تاريخ كربلاء، سيد عبدالحسين كليددار آلطعمه، تحقيق: عادل كليددار، بغداد مطبع الارشاد.
البيان و التبيين، عمرو بن بحر الجاحظ، تحقيق: عبدالسلام محمد هارون، قاهره، 1948م.
تاريخ الادب العربى، شوقى ضيف، چاپ سوم، قاهره، دارالمعارف مصر، 1963م.
تاريخ الاماميه و اسلافهم من الشيعه، عبدالله فياض، چاپ سوم، بيروت، مؤسس الاعلمى للمطبوعات، 1406ه. ق.
تاريخ الامم و الملوك، محمد بن جرير طبرى، بيروت، مؤسس الاعلمى للمطبوعات.
تاريخ التمدن الاسلامى، جرجى زيدان، بيروت، منشورات دارالمكتب الحيا.
تاريخ الكوفه، سيدحسين براقى نجفى، تحقيق و تحرير: سيد محمدصادق بحرالعلوم، چاپ چهارم، بيروت، دارالاضواء، 1407ه. ق.
تاريخ جغرافياى كربلاى معلّى - اماكن متبركه و عتبات عاليات و مشاهد مشرفه -، عمادالدين حسين اصفهانى، كتابخانه فرد، 1326ه. ش.
تاريخ من دفن فى العراق من الصحاب، على بن حسين هاشمى خطيب، چاپ اول، بيروت، دارالثقاقه، 1394ه. ق.
تاريخ يعقوبى، احمد بن ابىيعقوب يعقوبى، ترجمه محمد ابراهيم آيتى، انتشارات علمى و فرهنگى.
تخطيط مدين الكوفه، كاظم جنّابى، مقدمه احمد فكرى، مجمع العلمى العراق، 1386ه. ق.
تخليط المدن العربى الاسلاميه، طاهر مظفر عميد، مطبع جامع بغداد، 1986م.
ترجم الامام على بن ابىطالب من تاريخ مدين دمشق، ابوالقاسم على بن حسن بن هب الله شافعى معروف به ابنعساكر، تحقيق: محمدباقر محمودى، بيروت، دارالتعاريف للمطبوعات.
ترمينولوژى حقوق، محمد جعفر جعفرى لنگرودى، چاپ چهارم، مشهد، كتابخانه گنج دانش، 1368ه. ق.
تشيع در مسير تاريخ، سيدحسين محمد جعفرى، ترجمه محمدتقى آيت اللهى، چاپ هشتم، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1374ه. ش.
تشيع و تصوف، كامل مصطفى شيبانى، ترجمه عليرضا ذكاوتى، تهران، انتشارات اميركبير، 1359ه. ش.
التنظيمات الاجتماعيه و الاقتصادى فى البصر فى القرن الاول الهجرى، چاپ دوم، بيروت، دارالطليعه للطباع و النشر، 1969م.
تنظيمات الجيش العربى الاسلامى فى العصر الاموى، بغداد، دار شؤون الثقاف العامه.
توضيح البيان فى تسهيل الاوزان، محمد حبيبالدين على مدد.
ثور الحسين ظروفها الاجتماعيه و آثارها الانسانيه، محمدمهدى شمسالدين، چاپ ششم، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1401ه. ق.
جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، گاى لسترنج، ترجمه: محمود عرفان، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1364ه. ش.
جغرافياى تاريخى هجرت امام رضا (عليه السلام) از مدينه تا مرو، جليل عرفان منش، چاپ اول، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، 1374ه. ش.
جغرافى العراق و تاريخه القديم، عبدالرزاق سعيد بغدادى اسدى، چاپ اول، نجف، مطبع العلميه، 1358ه. ق.
جمهر انساب العرب، ابومحمد بن على بن احمد بن سعيد بن حزم اندلسى، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلميه، 1403ه. ق.
جمهر خطب العرب فى عصور العربى الزاهره، احمد زكى صفوت، چاپ دوم، مصر، مطبع الحلبى، 1385ه. ق.
الحجاز فى صدر الاسلام، دراسات فى احواله العمرانى و الاداريه، صالح احمدعلى، چاپ اول، بيروت، مؤسس الرساله، 1410ه. ق.
الحيا الاجتماعيه و الاقتصاديه فى الكوفه، محمد حسين زبيدى، نشر جامعه بغداد، 1970م.
حيا الامام الحسن بن على (عليه السلام) دراس و تحليل، باقر شريف قرشى، چاپ سوم، قم، دارالكتب العلميه، 1393ه. ق.
حيا الامام الحسين (عليه السلام) دراس و تحليل، باقر شريف قرشى، چاپ دوم، قم، دارالكتب العلميه، 1397ه. ق.
الحير و مك و صلتهما بالقبايل العربيه، م. ج. كستر، ترجمه يحيى جيورى، بغداد، جامعه بغداد، 1396ه. ق.
الخراج فى العراق فى العهود الاسلامى الاولى، احمد على، المجمع العلمى العراق، 1410ه. ق.
خطط بغداد و أنهار العراق القديمه، مكسمليان شتريك، تعريب خالد اسماعيل على، المجمع العلمى العراق، 1406ه. ق.
خطط كوفه، لويى ماسينيون، ترجمه تقى محمد مصعبى، نجف، جمعى. . . النشر، 1399ه. ق.
الديارات، ابوالفرج اصفهانى، تحقيق: جليل عطيه، چاپ اول، لندن، قبرص- رياض، الريس الكتب و النشر، 1991م.
دائر المعارف الاسلامى الشيعه، سيد حسن امين، چاپ دوم، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1401ه. ق.
دراسات فى التاريخ الحضار الاسلامى العربيه، سعيد عبدالفتاح عاشور، معوز غلول عبدالحميد و احمد مختارعباس، چاپ دوم، كويت، منشورات ذات السلاسل، 1406ه. ق.
دراسات فى النظم العربيه الاسلاميه، توفيق سلطان يوزبكى، چاپ دوم، جامع الموصل، 1399ه. ق.
دليل النجف الاشرف، عبدالهادى فضلى، منشورات مكتب التربى فىالنجف الاشرف.
الدوافع الذاتيه لأنصار الحسين (عليه السلام) ، محمد على عابدين، چاپ دوم، قم، دارالكتاب الاسلامى، 1982م.
الديارات، ابىالحسن على بن محمد معروف به شابشتى، تحقيق: كورتيس عواد، بغداد، مطبعالمعارف، 1951م.
رحل ابنبطوطه، ابوعبدالله محمد بن ابراهيم، دار صادر، 1998م.
رحل ابنجبير، ابوالحسين محمد بن احمد بن جبير كنانى اندلسى شاطبى بلسى، بيروت، دار صادر، 1384ه. ق.
الرهيمه، عبدالرحيم محمد على، چاپ اول، نجف، مطبع الغرى الحديثه، 1385ه. ق.
زندگانى سفير حسين (عليه السلام) مسلم بن عقيل، محمد على عابدين، ترجمه: سيد حسن اسلامى، چاپ اول، دفتر انتشارات اسلامى، 1372ه. ش.
زينب قهرمان دختر على، احمد صادقى اردستانى، چاپ دوم، نشر مطهر، 1374ه. ش.
سيماى كربلاء، محمد صحتى سردرودى، چاپ دوم، مركز چاپ و نشر سازمان تبليغات، 1373ه. ش.
شذور العقود فى ذكر النقود القديم الاسلاميه، تقىالدين ابىالعباس احمد بن علىبن المقريزى الشافعى، نجف، مكتب المرتضويه.
شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، دارالاحياء التراث العربى، 1385ه. ق.
شعراء الدولتين الامويه و العباسيه، حسين عطوان، چاپ دوم، بيروت، دارالجبل، 1981م.
شهر حسين (عليه السلام) يا بزمگاه عشق، محمدباقر مدرس بستان آبادى، تهران، انتشارات جهان، 1353ه. ش.
شهيد جاويد، نعمتالله صالحى نجف آبادى، چاپ دوم، مشعل آزادى، 1351ه. ش.
الصل بين التصوف و التشيع، كامل مصطفى شيبى، چاپ سوم، بيروت، دارالاندلس، 1982م.
الطبقات الكبرى، محمد بن سعد منيع زهرى، تحقيق: محمد بن صامل السلمى، چاپ اول، طايف، مكتب الصديق، 1414ه. ق.
طبقات فحول الشعراء، محمد بن سلاّم جمحى، شرح ابو فهر محمود محمدشاكر، قاهره، مؤسس السعودى.
الطريق الى المداين، احمد عادل كمال، بيروت، دارالنفايس، 1404ه. ق.
عجايب احكام اميرالمؤمنين على بن ابيطالب، سيدمحسن امين حسين عاملى، بيروت، منشورات مكتب دارالبيان.
العراق فى العصر الاموى من الناحى السياسى و الاداريه و الاجتماعى، ثابت اسماعيل المرادى، چاپ دوم، بغداد و نجف، منشورات مكتب الاندلس و مطابع النعمان.
العقد الفريد، شهابالدين احمد بن عبد ربه، بيروت، دارالكتاب العربى، 1384ه. ق.
العقد المنير فى تحقيق ما يتعلق بالدراهيم و الدنانير، سيد موسى مازندرانى، نجف،
مطبع العلميه، 1361ه. ق.
العمار فى صدر الاسلام، سامح كمال الدين، قاهره، مطبع جامع القاهر، 1971م.
الغارات، ابواسحاق ابراهيم بن محمد ثقفى كوفى، تحقيق: مير جلالالدين حسينى، چاپ دوم، تهران، انتشارات انجمن آثار ملى، 1355ه. ش.
الفتح الاسلامى فى العراق و الجزيره، عبدالحميد حسين، بغداد، وزار المعارف، 1961م.
فتوح البلدان، احمد بن يحيى بن جابر بلاذرى، ترجمه محمد توكل، تهران، نشر نقره، 1337ه. ش.
الفتوح، احمد بن على بن اعثم كوفى، ترجمه: محمد بن احمد مستوفى هروى، تصحيح: غلامرضا طباطبايى مجد، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1372.
الفخرى فى الآداب السلطانيه و الدول الاسلاميه، محمد بن على بن طباطبا معروف به ابنطقطقا، بيروت، دار صادر، 1368ه. ق.
فرهنگ البسه مسلمانان، رينهارت دوزى، ترجمه: حسينعلى هروى، تهران، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1359.
فن الحرب فى عهود الخلفاء الراشدين و الامويين، بشام عسلى، چاپ اول، بيروت، دارالفكر، 1397ه. ق.
الفهرست، محمد بن اسحاق بن نديم، تحقيق: رضا تجدد، تهران، مكتب الاسلامى و مكتب الجعفرى تبريزى، [بىتا].
قاموس الامكن و البقاع التى يرد ذكرها فى كتب الفتوح، على بهجت، چاپ اول: مصر، مطبع التقدم، 1325ه. ق.
القاموس المحيط، مجدالدين فيروزآبادى، مصر، مؤسس فن الطباعه.
قضاء اميرالمؤمنين، جعفر تسترى، نجف، منشورات مطبع الحيدريه، 1369ه. ق.
قضاوتهاى حضرت اميرالمؤمنين، ذبيح الله محلاتى، چاپ چهارم، كتابخانه ارشاد.
الكامل فى التاريخ، ابناثير عزالدين ابىالحسن على بن عبدالكريم بن عبدالواحد شيبانى، بيروت، دار صادر، دار بيروت، 1385ه. ق.
كتاب الوصيه من الاصول الروائى المعتبره، عيسى بن مستفاد، تحقيق: شيخ قيس بهجت العطّار، چاپ اول، مشهد، المكتب المختصّه باميرالمؤمنين على (عليه السلام) ، 1387.
كوفه و تحولات تاريخى دوران امام على و حسنين (عليهم السلام) ، فاطمه حبيبى، چاپ اول، تهران، برهان دانش، 1389.
كربلاء فى الذاكره، سلمان هادى آلطعمه، بغداد، مطبع العانى، 1988م.
كربلاء، سعيد عسيلى، چاپ اول، بيروت، دارالزهراء، 1406ه. ق.
الكشاف، ابوالقاسم جارالله بن محمود زمخشرى، بيروت، دارالمعرفه، [بىتا].
كوفه پيدايش شهر اسلامى، هشام جعيط، ترجمه: ابوالحسن سرو مقدم، چاپ اول، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، 1372ه. ش.
الكوف و اهلها فى صدر الاسلام (دراس فى احوالها العمرانيه و سكانها و تنظيماتهم، صالح احمدعلى، چاپ اول، بيروت، شرك المطبوعات للتوزيع و النشر، 2003م.
كوفه و نقش آن در قرون نخستين اسلامى، محمد حسين رجبى دوانى، تهران، نشر دانشگاه امام حسين (عليه السلام) .
اللهوف على قتلى الطفوف، رضىالدين ابوالقاسم على بن موسى بن جعفر بن طاووس، تحقيق: فارس تبريزى (حسّون) ، چاپ اول، دارالاسره للطباع والنشر، 1414ه. ق.
لوامع الاشجان فى مقتل الحسين (عليه السلام) ، سيد محسن امين عاملى، قم، انتشارات بصيرتى - صيدا، مطبع العرفان، 1331ه. ق.
ماهيت قيام مختار بن ابىعبيده ثقفى، ابوفاضل رضوى دادكانى، چاپ دوم، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى، 1373ه. ش.
مختصر كتاب البلدان، احمد بن محمد همدانى معروف به ابنفقيه، ليدن، مطبع بريل، 1302ه. ق.
مختصر نهض الحسين (عليه السلام) ، هبالدين حسينى، بغداد، دارالاسلام، 1345ه. ق.
المدخل فى تاريخ الحضار العربيه، ناجى معروف، چاپ دوم، بغداد، مطبع وزار المعارف، 1381ه. ق.
مدين الحسين او مختصر تاريخ كربلاء، محمد حسن مصطفى كليددار، چاپ اول، بغداد، مطبع النجاح، 1367ه. ق.
مراصد الاطلاع، بغدادى، قاهره، دار احياء الكتب العربيه، 1373ه. ق.
مروج الذهب، ابوالحسن على بن حسين مسعودى، چاپ اول، بيروت، دارالاندلس، 1358ه. ق.
مسالك الابصار فى ممالك الامصار، ابنفضلالله عمرى، تحقيق: احمد زكى پاشا، قاهره، مطبع دارالكتب المصريه، 1342ه. ق.
مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ميرزا حسين نورى طبرسى، تحقيق: مؤسس آلالبيت لاحياء التراث، چاپ اول، قم، مؤسس آل البيت لاحياء التراث، 1407ه. ق.
مسجد الكوفه (تخطيطه و عمرانه خاص فى العصر الاموى) ، كاظم جنابى، بغداد، دارالجمهوريه، 1966م.
مع الحسين فى نهضته، اسد حيدر، چاپ سوم، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1399ه. ق.
المعارف، ابنقتيبه ابىمحمد عبدالله بن مسلم، تحقيق: ثروت عكاشه، چاپ دوم، مصر، دارالمعارف.
معجم الانساب و الاسرات الحاكمه فى التاريخ الاسلامى، زامباور، ترجمه: زكى محمدحسن و ديگران، بيروت، دار الراشد العربى، 1400ه. ق.
معجم البلدان، ياقوت بن عبدالله حموى بغدادى، بيروت، دار احياء التراث العربى.
المعجم المفصل باسماء الملابس عندالعرب، رينهارت دوزى، ترجمه: اكرم فاضل، وزار الاعلام، مديرى الثقاف العامه.
معجم قبايل العرب، عمر رضا كحاله، دمشق، مطبع هاشميه، 1949م.
معجم معالم الحجاز، عاتق بن غيث بلادى، چاپ اول، مكه، دار مك للنشر و التوزيع، 1404ه. ق.
المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، جواد على، چاپ دوم، بغداد - بيروت، دارالعلم للملايين - مكتب النهضه، 1987م.
مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصفهانى، مقدمه: كاظم مظفر، چاپ دوم، قم، دارالكتب للطباع و النشر، 1385ه. ق.
مقتل الحسين، خوارزمى أبوالمؤيد موفق بن احمد مكى اخطب خوارزم، تحقيق شيخ محمد سماوى، قم، مكتب المفيد.
مقتل الحسين، عبدالرزاق موسوى مقرم، مقدمه: محمد حسين مقرم، چاپ پنجم، دارالكتاب الاسلامى، 1399ه. ق.
مقتل الحسين، لوط بن يحيى بن سعيد بن مخنف بن سليم ازدى غامدى، تعليق: حسن غفارى، قم، چاپخانه علميه.
موارد السجن فى النصوص و الفتاوى، نجمالدين طبسى، چاپ اول، دفتر تبليغات اسلامى، 1370ه. ش.
موسوع العتبات المقدسه قم - النجف، جعفر خليلى، چاپ دوم، بيروت، مؤسس الأعلمى، 1407ه. ق.
موسوع النجف الاشرف - النجف قديماً، به كوشش جعفر هادى دجيلى، چاپ اول، دارالاضواء، 1413ه. ق.
موسوع كلمات الامام الحسين (عليه السلام) ، معهد تحقيقات باقرالعلوم، چاپ اول، قم، دار المعروف، 1373ه. ش.
ميزان الحكمه، محمد محمدى رىشهرى، چاپ چهارم، قم، دفتر تبليغات اسلامى، 1371ه. ش.
الميزان فى تفسير القرآن، محمدحسين طباطبايى، تهران، دار الكتب الاسلاميه، 1397ه. ق.
نخب الذخاير فى احوال الجواهر، محمد بن ابراهيم بن ساعد انصارى سنجارى معروف به ابن اكفانى، تحقيق اب انستاس مارى كرملى بغدادى، قاهره، المطبع العصريه، 1939م.
نزه اهل الحرمين فى عمار المشهدين، سيد حسن صدر كاظمى، ادار الرضوان، 1354ه. ق.
نشأ الشيع الاماميه، نبيله عبدالمنعم داود، بيروت، دارالمورخ العربى، 1415ه. ق.
النظم الاسلاميه، منير حميد بياتى و فاضل شاكر نعيمى، چاپ اول، جامع بغداد، 1987م.
النفى و التغريب فى مصادر التشريع الاسلامى، نجمالدين طبسى، چاپ اول، مجمع الفكر الاسلامى، 1416ه. ق.
النقض (بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضايح الروافض) ، عبدالجليل قزوينى رازى، تصحيح: مير جلالالدين محدث، تهران، انتشارات انجمن آثار ملى، 1358ه. ش.
النقود العربيه و علم النميات، اب انستاس مارى كرملى بغدادى، قاهره، المطبع العصرى، 1939م.
نقش تقيه در استنباط، نعمت الله صفرى، چاپ اول، قم، بوستان كتاب، 1381.
نهضت كوفه از ديدگاه روانشناسى اجتماعى، ابراهيم پاشا، چاپ اول، تهران، آتيه، 1378.
هوى التشيع، احمد وايلى، چاپ سوم، بيروت، دارالصفوه، 1414ه. ق.
الوزراء و الكتّاب، ابوعبدالله محمد بن عبدوس جهشيارى، مقدمه: حسن زين، بيروت، دارالفكر الحديث للطباع و النشر، 1408ه. ق.
وسائل الشيع الى تحصيل مسائل الشريع، محمد بن حسن حر عاملى، چاپ چهارم، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1391ه. ق.
وسيل الدارين فى انصار الحسين (عليه السلام) ، سيد ابراهيم موسوى زنجانى، چاپ اول، بيروت، مؤسس الاعلمى، 1395ه. ق.
وقع الطف، أبىمخنف، لوط بن يحيى ازدى غامدى كوفى، تحقيق شيخ محمد هادى يوسفى غروى، چاپ اول، قم، انتشارات جامعه مدرسين، 1367.
وقع صفين، نصر بن مزاحم منقرى، تحقيق و شرح: عبدالسلام محمد هارون، چاپ دوم، قم، منشورات كتابخانه آيت الله العظمى مرعشى نجفى،1382، قاهره، مؤسس العربى الحديثه، 1404ه. ق.