ghaemiyeh.com
سرشناسه:آبادیان، حسین، - ۱۳۳۷
عنوان و نام پدیدآور:بحران مشروطیت در ایران/ حسین آبادیان
مشخصات نشر:تهران: موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ۱۳۸۳.
مشخصات ظاهری:ص ۶۵۹
شابک:(جلدشومیز)۴۰۰۰۰ریال(جلدگالینگور)۵۰۰۰۰ریال
وضعیت فهرست نویسی:فهرستنویسی قبلی
یادداشت:پشت جلد بهانگلیسی:Hossein Abadian. The crisis of constitutionalty in Iran.
یادداشت:کتابنامه: ص.[۶۱۷] - ۶۲۴؛ همچنین بهصورت زیرنویس
موضوع:ایران -- تاریخ -- انقلاب مشروطه، ق ۱۳۲۷ - ۱۳۲۴
رده بندی کنگره:DSR۱۴۰۷/آ۱۷ب۳ ۱۳۸۳
رده بندی دیویی:۹۵۵/۰۷۵
شماره کتابشناسی ملی:م۸۳-۱۸۲۹۳
حسین آبادیان
تصویری
تصویری
تصویری
تصویری
از هر دیدگاهی که به نهضت مشروطیت ایران نظر شود، این تحول نقطه عطف تاریخ معاصر ایران به شمار میرود. مشروطیت فقط یک پدیده اجتماعی ساده نبود، بلکه از جهت سیاسی، اقتصادی و فرهنگی میراث قبلی خود را به چالش میخواند. با مشروطیت، ایران وارد گردونهای از تحولات شد که با خود الگوهای تازهای به ارمغان آورد. از سویی مباحث عدیدهای در باب حقوق انسان مطرح شد و برای نخستین بار تأملی نظری در میراث به جای مانده از گذشته صورت گرفت و تلاشهای قابل توجهی- اگرچه ناکام- برای انطباق آن با شرایط روز انجام گرفت. از دیدگاه اقتصادی ایران جزیی از دنیایی شد که باید زیر تأثیرات شگرف جهان سرمایهداری باشد و به مثابه یک کشور پیرامونی، میزبان سرمایهدارانی گردید که بیش از همه در پی دستیابی به نفت و سایر منابع خام کشور بودند. کشف نفت همزمان با مشروطیت ایران- و نیز همزمانی رقابتهای شرکتهای بزرگ چندملیتی در پهنه کشور با این تحول تاریخی - نقش بسیار تعیین کنندهای در جهت گیری مشروطه داشت. برای نخستین بار در ایران گامهای عملی برای ادغام در نظام جهانی سرمایهداری برداشته شد.
با این حال به مشروطیت ایران نمیتوان به صورت یک رو یداد تکعاملی نگریست. این تحول تاریخی محصول بسترسازیهای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، دینی و اجتماعی بود که دست در دست یکدیگر به آن خیزش تاریخی منتهی
گردید. در واقع همة عوامل لازم برای تحول اجتماعی در این مقطع از تاریخ کشور وجود داشت تا آن جنبش را خلق کند. البته همزمانی مشروطه با این تحولات نباید این ذهنیت را به وجود آورد که مشروطة ایران، زادة عواملی بود که برای تودههای مردم ناشناخته بود. مردم به صورت ملموس با واقعیات زندگی خود مواجه بودند و نیاز به تحول را احساس میکردند. از سوی دیگر آنان به این واقعیت اذعان داشتند که با وجود شرایط موجود راه بر هرگونه احقاق حقی مسدود است. آنان دریافته بودند باید زمامداران را حتی به زور وادار به پذیرش حقوق خود کنند.
از دورههای گذشته علما به عنوان پناهگاه قدرتمند مردم بارها در حوادثی مثل جنبش ضد رژی و یا قبل از آن امتیازنامه رویتر صریحاً با ادغام ایران در نظام جهانی سرمایهداری به مخالفت برخاسته بودند. از سوی دیگر آنان همیشه بر مقولهای به نام حفظ تمامیت اعتقادی و دینی مردم تأکید داشتند و بارها نسبت به احتمال سست شدن باورهای مذهبی مردم تحت تأثیر شرایط جهانی جدید، هشدار داده بودند. برای آنان مشروطه مجالی بود تا بار دیگر دعاوی تاریخی خود را علیه دستگاه قاجار مطرح کنند. البته مخالفت با سیاستهای سلاطین قاجار منحصر به این گروه از جامعه نبود، بلکه دیوانسالاران و روشنفکران نیز از روند موجود ابراز نارضایتی میکردند. اینان نیز طیف گستردهای از بابیان تا روزنامهنگاران و نویسندگان و سیاستمداران را دربرمی گرفتند، اما بدون تردید نمیتوان کلیه تحولات این زمان را به فعالیتهای این دسته از افراد فروکاست.
از دوره ناصرالدینشاه بسیاری از مناسبات خارجی ایران تحت تأثیر کمپانیهای بزرگ اروپایی که برای راهیابی به بازار ایران تلاش میکردند، قرار داشت. این کمپانیها البته با یک مشکل عمده روبهرو بودند و آن هم روسیه بود. این شرکتها برای کسب سود از هر فرصتی بهره برداری میکردند. برای آنان نه قانونخواهی مردم ایران مهم بود و نه مشروطهطلبی آنان؛ مهم این بود که چگونه میتوان قدرت روسیه را تضعیف کرد تا از بازار ایران سهم بیشتری عاید آنان گردد. این شرکتها بدون تردید از برهم خوردن نظم موجود برای نیل به اهداف منفعتطلبانه خود بهرهبرداری میکردند و ورود آنان به جنبش مشروطه و حمایت لفظیشان از این جنبش، نه از زاویه باور به ضرورت استقرار قانون در ایران بلکه برای یافتن جای
پایی محکم به منظور سرمایهگذاری در کشور بود.
در همین راستا تلاش اقلیتهای دینی را نباید چنان عمده کرد که گویا هر چه در این دوره اتفاق افتاده، محصول زد و بندهای آنان بوده است. حوادث تاریخی به خواسته این و آن و به صورت تصادفی روی نمیدهد. بنابراین فروکاستن مشروطه ایران به دسیسههای یک قدرت خارجی و یا فلان اقلیت دینی کاری غیر معقول است. واقعیت امر این است که جنبشی روی داد و هر کس از زاویه موردنظر خود به آن اقبال نشان داد: یکی برای تضعیف موقعیت روسیه در ایران، دیگری برای یافتن فرصتی جهت استقرار اصول شرع، سومی برای ادغام ایران در نظام جهانی سرمایهداری، آن یکی برای تضعیف و مآلاً نابودی حکومت قاجار و ...
هدف اثر حاضر این است که لایههای مختلف در مشروطه ایران بازشناسی شوند و هر کدام به تفکیک مورد نقد و ارزیابی قرار گیرند. تلاش بر این بوده است که انگیزه نیروهای درگیر در مشروطه ایران بازکاوی شوند و هرکدام با معیار منافع و مصالح ملی ایران به سنجش درآیند. بدیهی است در آن تکاپوی فراگیر هیچ گروهی اقدامات خود را مغایر با منافع ایران نمیشمرد؛ اما میخواهیم در پرتو یک تجربه تاریخی سخنان هر گروه سیاسی را با عمل آنان بسنجیم و ببینیم کدام بیان و عمل سیاسی بیشتر با مصالح ایران سازگار بود؟ برای نیل به این مهم تنها انگاره ما همانا رعایت مصالح ملی است. با همین اصل، شرایط تاریخی ایران در آستانه مشروطه مورد بازبینی قرار گرفته و اوضاع بینالمللی آن روزگار تحلیل میشود، و نقش انجمنهای
سری و مجامع دیگر در همین راستا ارزیابی و مواضع احزاب سیاسی به بوته نقد گذارده شده است. در این جریان بهطور کلی دو خط متمایز از هم، یکی به رهبری انجمنهای سرّی و دیگری به رهبری روحانیان مقیم نجف، بهطور مشروح توضیح داده شده است.
در همین راستا از این نکته نیز سخن به میان میآید که مراد بریتانیا از دفاع صوری از مشروطه ایران چه بود و مواضع محافل و احزاب سیاسی آن کشور در برابر تحولات ایران چه مبنایی داشت؟ از سوی دیگر تلاش شرکتهای بزرگ سرمایهسالار برای راهیابی به بازار ایران تبیین و همسویی منافع آنان با مواضع برخی جریانات سیاسی توضیح داده شده است. بحث اقلیتهای مذهبی و انجمنهای برخاسته از آنان در همین راستا تحلیل گردیده و همگرایی آنان با برخی احزاب سیاسی برجستگی خاصی یافته است. تلاش بر این است تا مشروطه را آنگونه که بود معرفی نماییم؛ و تاریخ ایران در این مقطع با ابعاد جهانی باید مورد بررسی قرار گیرد؛ زیرا همزمانی تحولات بینالمللی با مشروطه ایران و تأثیر آن بر حوادث کشور در همین دوره حائز اهمیت است.
در رساله حاضر در بخشهای مختلف نظری، اقتصادی و سیاسی با مقولات خاص همان بخش به مشروطه نظر شده است، زیرا بر این باوریم که تحلیل مشروطه ایران با ابزاری واحد غیر ممکن است و برای ایضاح هر بخش آن باید روششناسی خاص همان بخش مورد عنایت قرار گیرد. مثلاً در باب مخالفت برخی روحانیون با مشروطه از ابزار فکری خاص خود آنان استفاده شده است و نیز در باب شرکتهای چند ملیتی و یا احزاب سیاسی، نظریههای رایج در اقتصاد سیاسی و تحزب مورد توجه بوده است. شایان توجه است، پرداختن به تئوریها به هیچ وجه ما را از لزوم نگاه جزیی به حوادث مشروطه بینیاز نمی کند، از اینرو برای هر سخن و نظریهای باید مصداق یا مصادیقی عینی در مشروطه ایران ارائه گردد.
جزیینگری و ریشهیابی حوادث و وقایع، اصل کلی کتاب حاضر است. به همین دلیل تا حد امکان تبار تحولات و حوادث شناسایی شدهاند و ارتباط آنها با حوادث بینالمللی مورد بازکاوی قرار گرفته است. روش ما در این پژوهش برقراری پیوند بین بخشهای مختلف تحولات اجتماعی دوره مورد بحث است. این امر سبب میشود تا از نگاه تک بعدی به این واقعه اجتناب ورزیم و هر تحول را در کنار دیگری مورد ارزیابی قرار دهیم و همچنین مجال لازم را برای نقد و ارزیابی مشروطه در پرتو برقراری ارتباط بین اجزای آن تحول تاریخی ممکن کنیم؛ زیرا فهم هر پاره از مشروطه ایران در گرو نقد اجزای مرتبط با آن است. در این ارتباط به صورت متقاطع تحولات مربوط به هر حادثه با اتکاء به منابع اصلی همان حادثه مورد موشکافی قرار میگیرد. بهطور نمونه وقتی بحث اقلیتهای مذهبی مطرح میشود از منابع اصلی خود آنان بهرهبرداری میگردد و هنگامی که از مقوله منافع انگلیسیها از مشروطه ایران سخن به میان میآید، از اسناد و منابع خود انگلیسیها سود میجوییم. این روش ما را از شائبه یکسونگری در تحلیل حوادث، مبرا میکند
و نشان میدهد، هدف ایضاح موقعیت تاریخی ایران در مقطع مورد بحث است و لاغیر. اگر قرار است تاریخ را به مثابه چراغ راه آینده بدانیم لازم است تحولات را آنگونه که روی دادهاند عرضه نماییم نه آن گونه که خود میخواهیم. ما برای هرگونه برنامهریزی جهت آینده کشور نیازمند این هستیم که واقعیات اجتماعی خود را همانگونه که بودهاند بازسازی نماییم، در غیر این صورت چیزی جز مشغول کردن خود عاید مورخ نخواهد شد. مهم این نیست که محقق تاریخ چه چیزی را میپسندد؛ مهم این است که آیا او توانسته است آنچه را که در گذشته روی داده فارغ از تعلقات فردی خود منعکس سازد یا خیر؟ در حقیقت، شناخت واقعیات گذشته به همانگونه که رخ دادهاند راه را بر شناخت تاریخی درست و تحلیل سیاسی واقعبینانه میگشاید و افق و امکانات پیش روی را به منظور برنامهریزی در اختیار برنامهریزان و سیاستمداران قرار میدهد.
حسین آبادیان ـ اسفند 1382
فصل نخست:مقدمات بحران
در آستانه مشروطیت، ایران گرفتار بحرانهای بزرگ اقتصادی و سیاسی بود. ریشه اکثر این بحرانها به دوره ناصری و بویژه عصر اعطای امتیازات به بیگانگان بازمی گشت. درباره اینکه چرا به شرکت ها و مؤسسات خارجی امتیازات اقتصادی داده میشد در جای دیگر به اجمال سخن گفته شده است.(1)اما در اینجا باید گفت، علت عمده تلاشهای طرفین در بسیاری از موارد، مسئله هند بود. محافظه کاران انگلیس بر این باور بودند که باید از فرصت افلاس اقتصادی ایران بهره جست و با اعطای وام به این کشور آن را در زمره کمربندهای امنیتی منافع بریتانیا در هند درآورد. حکومت هند انگلیس از این دیدگاه جانبداری می کرد و به همین دلیل بود که بعد از فراهم آمدن مقدمات مشروطه، گرانت داف به حکومت هند تلگرافی ارسال کرد و خاطرنشان نمود عین الدوله اطلاع داده است اگر انگلیس حاضر به پرداخت پول به ایران نشود دولت ناچار است با شرایطی سخت از روسیه وام دریافت کند(2). اخذ وام از روسیه آسانتر بود، زیرا در این کشور زمام امور کشور در اختیار درباری قرار داشت که سلطه خویش را بدون مانع و رادع بر سراسر قلمروی
امپراتوری خود اعمال میکرد؛ اما در بریتانیا وضع تفاوت داشت. از قدیمالایام بین بخشهای گوناگون هیأت حاکمه بریتانیا در مورد برخورد با کشورهایی مثل ایران تفاوت نظر وجود داشت، سرمایهدارانِ بریتانیایی- که بر هند هم مسلط بودند- همان طور که خواهیم دید در بسیاری موارد با محافل سیاسی کشور خود اختلافنظر داشتند و به همین دلیل هنوز نیز در مورد تصمیمگیری در آینده ایران وحدت نظر نداشتند.
همزمان در ایران تحولاتی به صورت زیرزمینی جریان داشت. جنبش اجتماعی بزرگی که به نهضت مشروطه انجامید- و بحرانهای فراوانی در عرصههای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ایران به وجود آورد- ریشه در جلسات و اجتماعاتی داشت که در اواخر دوره سلطنت مظفرالدینشاه قاجار و به طور مشخص از دوازدهم ربیعالاول سال1322 تشکیل میشد. تشکیلدهندگان این جلسات کسانی بودند که از سالهای گذشته در نقش منتقدان اجتماعی و سیاسی رژیم قاجار ظاهر شده بودند و هر کدام از آنان به شکلی در تحولات ریز و درشت فراوان مشارکت داشتند. هدف این دسته از اجتماعات نه تنها مهار خودسری شاهان قاجار، که حداقل در دوره مظفری به حضیض انحطاط خود رسیده بودند، بلکه همان طور که تحولات آتی نشان داد، از بیخ و بُن بَرکندن حکومت قاجار بود؛ حکومتی که نزد تودههای روشنفکر و روزنامهنگاران ایرانی به فساد و تباهی متهم میشد. محل تشکیل این جلسات باغ سلیمانخان میکده در خیابان گمرک بود. کسانی که در جلسات منزل میکده شرکت میکردند شبانه در کمال خفا و نهانکاری وارد و سحرگاهان پراکنده میشدند. قرار بر این گذاشته شده بود که اگر کسانی از شرکتکنندگان لو رفتند، به هنگام بازجویی اینگونه وانمود نمایند که برای تشکیل کتابخانه ملّی و بسط معارف دورهم گرد میآمدهاند.
شرکتکنندگان این جلسات که به نظر میرسید در تحولات آتی نقشهای اساسی بر عهده گیرند عبارت بودند از: بحرالعلوم کرمانی از پیروان فرقه ازلی برادر شیخ احمد روحی که در سال 1313 قمری بهدستور محمدعلی میرزا قاجار در تبریز به
انتقام ترور ناصرالدین شاه به طرز فجیعی به قتل رسید. شیخ احمد روحی از نویسندگان و ناشران روزنامه اختر بود که در استانبول چاپ میشد و نسخههایی از آن به ایران میر سید و در گسترش نارضایتیهای اجتماعی و سیاسی سهم برجستهای داشت. اختر با مساعی و تلاش میرزا آقاخان کرمانی و خبیرالملک منتشر میشد؛ این دو تن در سرنوشت شوم خود با شیخ احمد روحی شریک بودند. محمدعلی میرزا که این زمان ولیعهد کشور شده بود، این سه را از سلطان عثمانی خواست، هر سه به مقامات ایران تحویل شدند و به قتل رسیدند. اینان متهم بودند میرزا رضا کرمانی، ضارب شاه را تحریک بهعمل جنایتکارانه کردهاند.
غیر از بحرالعلوم، چهره مهم دیگر این جلسه علیقلیخان سرداراسعد بختیاری بود. وی از رؤسای ایل بختیاری و در زمره کسانی بود که علیه سلطنت قاجار فعالیت داشت. اهمیت مشارکت سرداراسعد در جلسات یاد شده آن بود که وی از رهبران قدرتمندترین ایل ایران در این دوره یعنی ایل بختیاری محسوب میشد. ایل بختیاری بهطور سنتی حداقل از دوره محمدشاه قاجار موضوعی برای فعالیتهای سرّی مأموران بریتانیا در ایران شده بود. پس از فتحعلی شاه قاجار و با مأموریتهای کسانی مثل جاستین شیل و دیگران ایل بختیاری در سیاست انگلستان اهمیت و جایگاه خاصی پیدا کرد. میدانیم که یکی از رهبران بختیاری در اوایل دوره ناصری به دستور شاه به قتل رسید. او محمدتقیخان بختیاری از رهبران ایل هفتلنگ بود. از همان زمان تا دوره مشروطه ایل بختیاری به شکلی، گرایشهای گریز از مرکز خود را به نمایش میگذاشت. این ایل دشمن تاریخی و مهم قاجاریه به شمار میرفت؛ و سودای تسلط بر کشور و تأسیس دولتی به جای قاجارها را در سر میپروراند. نظر به اینکه به طور سنتی حکومت قاجار مورد حمایت روسها بود- و طبق قرارداد ترکمانچای روسها باید سلطنت را در نسل عباس میرزا به رسمیت میشناختند- برخی رهبران ایل بختیاری اساساً با حمایت بریتانیا به عامل مهمی در برابر سیاستهای روسیه و ایران تبدیل شدند. بنابراین، نفس شرکت یک خان بختیاری در این جلسات بسیار حائز اهمیت بود.
سلیمان میرزا اسکندری شاهزاده سرشناس قاجار، از شرکتکنندگان دیگر این جلسات مخفیانه شبانه بود. وی فرزند یحییمیرزا و نوه محمدطاهر میرزا نخستین مترجم کتاب سه
تفنگدار الکساندر دوما بود. خانواده اسکندری در زمره شاهزادگان روشنفکر دوره قاجار بودند، محمدطاهر میرزا از مترجمین اداره انطباعات بود که ریاست آن را میرزا حسنخان صنیعالدوله مشهور به اعتمادالسلطنه برعهده داشت. صنیعالدوله از مدافعان سرشناس حکومت قاجار به حساب میآمد و در دفاع از آن رسائلی نیز به رشته تحریر درآورد؛ اما بسیاری از کسانی که با او کار میکردند از نخستین منادیان روشنفکری ایرانی بودند. اینان به ترجمه کتابهایی دست میزدند که برخی از آنان به دستور شخص ناصرالدین شاه اجازه توزیع نمییافتند. آثار فراوانی در موضوعات تاریخ سیاسی ایران و جهان، اندیشههای سیاسی و اقتصاد سیاسی توسط این دسته به زبان فارسی ترجمه میشد. همچنین در همین زمان، نخستین بار، برخی آثار فیلسوفان غربی مثل کانت به زبان فارسی برگردانده شد. نهضت ترجمهای به راه افتاد که حامل اندیشههای انتقادی به درون ایران بود.
تشکیل جلساتی از قبیل آنچه شرحش رفت، از ابتکارات میرزاملکمخان ناظمالدوله بنیانگذار فراموشخانه است؛ و همو را باید پدر معنوی روشنفکرانی نامید که در تحولات منجر به نهضت مشروطه نقش اساسی داشتند. جلسات ملکم در دوره ناصری شکل میگرفت و بنا بر نقل مشهور حتی شخص شاه در یکی از جلسات آن شرکت کرد؛ اما همین که موضوعات مطروح در آن را با روح حکومت خود سازگار ندید، فرمان به انحلال و تعطیل آن جلسات داد که به هر دلیلی فراموشخانه نامیده میشد.
چهره برجسته جلسات باغ سلیمانخان میکده، میرزا نصرالله بهشتی مشهور به ملکالمتکلمین بود. ملک دارای اندیشههای روشنفکری بود؛ از اینرو طبق عرف آن زمان به وی اتهام بابیگری زدند. او در سال 1322، همزمان با زمزمههای رو به گسترش نارضایتی از اصفهان به تهران آمد. در تهران با ابوالفتح میرزا سالارالدوله- مدعی بعدی تاج و تخت- صمیمیتی به هم زد. عامل آشنایی آنان، حاجابوالقاسمخان نصیرالملک شیرازی بود که سمت پیشکاری و معاونت سالارالدوله را داشت. وقتی سالارالدوله به عنوان والی کردستان منصوب شد، ملک هم با او عازم کردستان گردید. دو سال بعد سالارالدوله به حکومت بروجرد و لرستان دست یافت، ملک هم برای رتق و فتق کارهای خود به تهران بازگشت.(1)این ایام درست مقارن با اوج نارضایتی و گسترش نهضت عدالتخواهانه مردم
1) مهدی بامداد: شرح حال رجال ایران، ج 4، انتشارات زوار، تهران، 1371، صص347-346.
ایران بود که به زودی به سمت مشروطه تغییر جهت داد. میکده از دوستان بسیار صمیمی ملک؛ و دخترش همسر دکتر مهدی ملکزاده فرزند ملک بود. میکده بعد از پیروزی نهضت مشروطه از رهبران یکی از انجمن های تندرو دوره مشروطه بود که انجمن برادران دروازه قزوین نام داشت و یکی از مهمترین انجمنهای آن روز تهران بود. سلیمانخان تصدی معاونت وزارت جنگ را بر عهده داشت.(1)
سیدجمالالدین واعظ اصفهانی که به دلیل مواضعش علیه سلطنت قاجار متهم به بابیگری شد، از دیگر شرکتکنندگان این جلسات بود. سیدجمالالدین از دوستان بسیار نزدیک ملک بود که همراه با او در اصفهان شرکت اسلامیه را برای ترویج محصولات وطنی به راه انداخت. در عین حال او واعظی چیرهدست و نویسنده حداقل دو رساله به نامهای لباسالتقوی و رؤیای صادقه بود. موضوع اصلی لباسالتقوی همان ترویج استفاده از کالاهای تولید داخلی و موضوع رؤیای صادقه تصویری خیالی از روز عقاب و محاکمه ظلالسلطان، حاکم مستبد اصفهان و حامیان وی بود که خشم فراوانی در بین مدافعان وضع موجود برانگیخت. همان رسائل کفایت کردند تا به او تهمت بابیگری بزنند، واعظ هم به تهران آمد و به زودی جایگاه خود را ضمن وعظ و خطابههایی که برای تودههای مردم انجام میداد باز کرد.
شیخالرئیس قاجار دیگر شاهزاده قاجاری بود که در این جلسات مشارکت میجست. شیخالرئیس از طرفداران حلقه سیدجمالالدین اسدآبادی در ایران بود؛ و ارتباط خود را مخفیانه با محافل ناراضی ایرانی در استانبول حفظ میکرد. او بعدها نخستین رئیس سنی مجلس شورای ملی شد و رسالهای تحت عنوان اتحاد اسلام، در ضرورت اتحاد کشورهای اسلامی برای مقابله با نفوذ روزافزون کشورهای استعمارگر غربی به نگارش درآورد. شیخالرئیس علیرغم این مواضع از سوی عدهای به بهاییگری متهم شد. دلیل اصلی این اتهام را باید همان مخالفتهایش با دربار دانست.
از دیگر شرکتکنندگان این جلسات حاج میرزا یحیی دولتآبادی بود. او هم مانند واعظ و ملک، اصفهانی بود. یحیی دولتآبادی ازلی است و البته در افواه بابی
1) همان، ج2، ص127.
خوانده میشد.
سیدنصرالله تقوی نویسنده نخستین رساله تحلیلی و نظری در باب مشروطه و انطباق آن بر احکام شرع نیز از کسانی بود که در جلسات سری منزل میکده شرکت میکرد. او از همکاران روزنامه تربیت بود که به کوشش محمدحسینخان فروغی منتشر میشد و نقش یک روزنامه ناراضی را ایفا میکرد. محمدحسین فروغی مشهور به ذکاءالملک اوّل را بدون تردید باید یکی از مهمترین چهرههای سیاسی گروه دانست. ریشه پیوند فروغی با گروه، به دوره صدراعظمی میرزا علیخان امینالدوله بازمیگشت که در سال 1314 بجای میرزا علیاصغرخان امینالسلطان اتابک اعظم به این سمت منصوب شده بود. بین امینالدوله و میرزاملکمخان از سویی و مسعود میرزا ظلالسلطان حاکم جبار اصفهان از سوی دیگر رفاقتی پایدار وجود داشت. در پاسخ به این پرسش که چه مقولهای دوستان ظلالسلطان را با مخالفین وی، یک جا جمع آورده بود، باید گفت، فقط و فقط مخالفت آنان با حکومت مستقر، منجر به این وضعیت شده بود. در همین دوره صدارت امینالدوله بود که فروغی انتشار تربیت را شروع کرد و امینالدوله آن را به شکل روزانه درآورد. این نخستین نشریهای بود که در تهران و ایران به شکل روزانه منتشر میشد.
شاعر مشهور، شاهزاده جلالالممالک ایرج معروف به ایرج میرزا؛ سیداسدالله خرقانی رئیس بعدی انجمن سعادت استانبول که در احیای مشروطه نقش بسیار مؤثری داشت و مجدالاسلام کرمانی، نویسنده کتاب انتقادی تاریخ انحطاط مجلس از دیگر شرکتکنندگان انجمن سری منزل سلیمانخان بودند.
بنیادگذار مدارس جدید در ایران، یعنی میرزا حسن رشدیه و ناراضی مشهور دوره قاجار، حاج سیاح محلاتی- که بارها در دوره ناصری گرفتار زندان حکومت مرکزی گردید و حتی به اتهام مشارکت در قتل ناصرالدینشاه به کُند و زنجیر گذاشته شد- هم در این جلسات شرکت میکردند. دو تن از برجستهترین روزنامهنگاران بعدیِ دوره مشروطه، یعنی سلطانالعلماء زوارهای و میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل- که با آرای وی بعداً بیشتر آشنا خواهیم شد- هم در این محفل مشارکت میجستند. غیر از اینان دو تن از زرتشتیانِ مشهور، یعنی ارباب رستم گیو و اردشیرجی ایدلجی شاپور جی ریپورتر - خبرنگار روزنامه تایمز لندن- و فرستاده انجمن اکابر پارسیان هند به ایران نیز در زمره شرکتکنندگان محفل
مزبور بودند. بدون تردید نقش اردشیر جی با هیچ کدام از این چهرهها قابل قیاس نیست؛ هم از دید آگاهی سیاسی که اقتضای کار او بود و هم از نظر وقوف به شرایط جهانی و نیز مباحثی که منجر به مشروطه شد، اردشیر سرآمد همگان بود و این نقش تاریخی را تا واپسین روزهای عمر خود ادامه داد. دیگر چهره مهم گروه، سیدمحمدرضا مساوات بود که بعدها در دوره مشروطه روزنامه مساوات را منتشر کرد که از جراید تندرو مشروطه بود. (1)
هیأت رئیسه گروه نه تن بودند: ملکالمتکلمین، سیدجمالالدین واعظ، سیدمحمد رضا مساوات، سیداسدالله خرقانی، سلیمانخان میکده، یحیی دولتآبادی، میرزاعلیمحمدخان نصرتالسلطان و آقامیرزا محسن برادر صدرالعلما(2). در کنار این گروه انجمنی دیگر هم وجود داشت که اعضای مشترک آن با انجمن سرّی، سلطانالعلماء زوارهای و سیداسدالله خرقانی بودند. وجه مهم انجمن دوّم این بود که شیخ مهدی نوری فرزند شیخ فضلالله نوری مجتهد طراز اوّل پایتخت در بین آنان دیده میشد. عضو دیگر این جلسات میرزا ابراهیمخان، منشی سفارت فرانسه در تهران بود.
انجمن سرّی بنا داشت شورش گستردهای علیه سلطنت قاجار در کشور به راه اندازد. اما مسئله دیگر این بود که بدون تأیید علمای بزرگ مقیم نجف امکان هیچگونه حرکت گستردهای علیه وضع موجود وجود نداشت. علما بارها در طول سالیان گذشته به ویژه در دوره ناصری قدرت خود را علیه خودسری حکومت مرکزی به نمایش گذاشته بودند؛ که جنبش علیه امتیازنامه رویتر و قیام علیه امتیازنامه رژی تنباکو نمونههای آن بود. در هر دو مورد اعتراضات علما و قیام مردم به لغو امتیازات منجر شد. گرچه برخی عواقب غیرقابل اجتناب این اقدام بر تحولات بعدی کشور سایه افکند. قدرت علما از دوره فتحعلی شاه رو به گسترش نهاده و در دوره ناصری به اوج خود رسید. به همین دلیل بود که حتی روشنفکرانی مثل میرزا ملکمخان ناظمالدوله که به نقش تاریخی روحانیت در فرایندهای سیاسی و اجتماعی پی برده بودند، توصیه میکردند در تحولات سیاسی و اجتماعی نقش رهبری را برعهده گیرند. (3)
1) همان، ص 275.
2) مهدی ملکزاده: تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، کتاب دوّم، انتشارات علمی، تهران، 1363، صص239-238.
3) قانون؛ نشریۀ وی مملو از این دیدگاههاست. در شماره بیستم این نشریه مشخصاً دیدگاه یاد شده برجسته گردیده است. در مورد ادوار زندگی وی بنگرید به: حامد الگار: میرزا ملکمخان ناظمالدوله، ترجمه جهانگیر عظیما ـ مجید تفرشی، انتشارات مدرس، تهران، 1369؛ مجموعه آثار وی با این مشخصات منتشر شده است: مجموعه آثار میرزا ملکمخان، به کوشش محمد محیط طباطبائی، انتشارات علمی، تهران، 1327.
با همین دیدگاه بود که اعضای انجمن سرّی به این نتیجه رسیدند هیچ حرکتی در کشور به نتیجهای دست نخواهد یافت مگر اینکه حمایت علما را در پی داشته باشد؛ و با همین محاسبه سیداسدالله خرقانی، سیدجمالالدین واعظ و سیدمحمدرضا مساوات به عتبات فرستاده شدند. در میانه راه مساوات به شیراز رفت و در آنجا به تبلیغات ضددولتی پرداخت؛ واعظ در مساجد تهران به وعظ و خطابه مشغول شد و در ایجاد نارضایتی سیاسی نقش مهمی ایفا کرد. اما خرقانی یکسر به نجف اشرف عزیمت کرد(1)و با مراجع مقیم آن دیار روابطی بسیار نزدیک برقرار ساخت. مراجع بزرگ این زمان در نجف عبارت بودند: از آخوند محمدکاظم خراسانی، شیخعبدالله مازندرانی و آقا میرزا خلیل تهرانی. در کنار اینان سیدکاظم یزدی قرار داشت که هرگز به صفوف مخالفین نزدیک نشد. در سطحی به لحاظ علمی پایینتر، اما از نظر سیاسی مهمتر سیداسدالله ممقانی قرار داشت که مقدر بود در سمت و سوی تحولات آتی در استانبول نقش اساسی برعهده گیرد. در اطراف مراجع بزرگ ناراضی مقیم نجف گروهی از طلاب جوان و شاگردان مبرز آنان جمع آمده بودند که دو تن از برجستهترین آنان شیخ محمدحسین نائینی و شیخاسماعیل محلاتی بودند که در نظریهپردازی مشروطه با اتکا به منابع فقهی سرآمد دیگران شدند. در تهران روحانی برجستهای که مقام فقهی بلندمرتبهای داشته باشد و در عین حال با گروه ناراضیان مرتبط باشد وجود نداشت. سیدعبدالله بهبهانی از روحانیون بزرگ پایتخت بهطور مشخص در مرتبهای به مراتب پایینتر از شیخ فضلالله نوری مجتهد طراز اوّل تهران قرار داشت و سیدمحمد طباطبایی نیز اساساً بیشتر رجلی اجتماعی بود تا شخصیتی فقهی. این خلأ بزرگ بعدها نیز پر نشد و فقهای طراز اوّل که در عین حال گوشه چشمی هم به مشروطه داشتند، در دوره احمدشاه قاجار به ایران آمدند. به عبارت بهتر فضای سیاسی این دوره بیش از همه تحتتأثیر آرا و اندیشههای روشنفکران قرار داشت تا دیگران.
1) تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، کتاب دوّم، صص245-244.
تکاپوهای انجمن سرّی درست در آستانه مسافرت مظفرالدینشاه به اروپا که در عین حال واپسین مسافرت او نیز بود، شدت پیدا کرد. در آستانه سفر شاه همهمه آغاز شد. بهانه، رفتار غیرمنصفانه کارکنان مسیو نوز بلژیکی در گمرک کشور بود. تجار که پیش از این هم در ماجراهایی مثل جنبش تنباکو توانسته بودند قدرت خود را به رخ دستگاه سلطنت بکشانند، این بار نیز تقاضای عزل نوز (1)را داشتند. در منابع فارسی بهطور سنتی نوز را عامل روسها به شمار میآورند، اما سندی تاریخی در دست است که نشان میدهد نوز تعمداً به بروز بحران و نارضایتی سیاسی و اجتماعی در ایران دامن میزده و در پشت برخی از اعتراضات آن زمان دست پنهان وی دیده میشد. طبق این سند سر آرتور هاردینگ وزیرمختار انگلیس در تهران در آستانه مسافرت مظفرالدینشاه به فرنگ با نوز گفتگویی انجام داد. مأمور بلژیکی بر این باور بود که ریشه بحرانهای سیاسی و اقتصادی ایران که کشور را به لبه پرتگاه کشانیده است این است که روس و انگلیس برای حل مشکلات ایران با یکدیگر توافق ندارند و هر کدام تلاش مینمایند کوششهای آن دیگری را خنثی سازند به همین دلیل امور پیشرفتی نمیکند و بحران بر بحران افزوده میشود. او میگفت اگر هر دو قدرت با هم در مسئله ایران کنار آیند تعادل مالی در کشور برقرار خواهد شد. هاردینگ به نوز خاطرنشان کرد علیرغم استقبال او، دولت روس حاضر به انجام گفتگو نیست.
اگر نوز عامل روسها بود، نمیتوانست مورد اعتماد هاردینگ قرار گیرد و اینگونه صریح با وی سخن گوید.
تجار تهران در اعتراضات خود علیه نوز نه به این دلیل که او عامل روسها است، بلکه به این دلیل که نوز یک «یهودی اروپایی» است و زمام اختیار گمرک کشور را در دست دارد، وارد جدال شده بودند. آنان در عریضهای خطاب به شاه نوشتند اعطای اختیارات نامحدود به این یهودی را علتالعلل سختگیریهای ظالمانه او در حق تجار مسلمان میدانند و تقاضا کردند علیه وی اقدامات اساسی انجام گیرد(2). در این زمان،
اشپایر (1)وزیرمختار روسیه در ایران بود. بیش از پنج ماه از مأموریت او در ایران نمیگذشت. او تلاش میکرد برای خلاص شدن ایران از بحرانی که هر روز آن را در کام خود میکشید وامی از دولت متبوع خود تهیه کند و در اختیار آن قرار دهد(2)تا بلکه بخشی از مشکلات کشور برطرف شود؛ اما انگلیسیها نمیخواستند بحران حل شود مگر اینکه تکلیف سیاسی کشور روشن گردد. آنان میخواستند ناراضیان را علیه دولت تحریک نمایند و در این میان به نفع مصالح خود در هندوستان از آن بهرهبرداری نمایند. در این میان حادثهای روی داد که به تعمیق بحران کمک کرد.
نخستین جرقه شورش را میرزا حسن رشدیه زد. او از میزان نارضایتی تجار آگاه بود؛ اما میدید آنان بدون حمایت روحانیان کاری نمیتوانند از پیش ببرند. رشدیه با دوستان خود در انجمن سرّی مصلحتاندیشی و رایزنی کرد و آنگاه به نزد احمدخان علاءالدوله حاکم تهران رفت. علاءالدوله با صدراعظم کشور عبدالمجیدمیرزا عینالدوله رقابت داشت و خود را برای تصدی منصب صدراعظمی از او برتر میدید. رشدیه از این رقابت نهانی آگاه بود و میدانست حاکم برای فروکشیدن عینالدوله از هیچگونه تلاشی خودداری نکرده اما همیشه ناکام مانده است. رشدیه خاطرنشان ساخت حاکم فقط با یک حرکت ضربتی میتواند به «تمام مقاصد» خود نائل آید. حاکم تهران با شنیدن این سخنان تحاشی کرد و مدعی شد بین او و عینالدوله نه تنها رقابتی وجود ندارد بلکه شخص او تاکنون بهتر از صدراعظم وقت فردی ندیده است؛ بنابراین چرا باید در عزلش بکوشد؟ رشدیه که مردی موجه و در عین حال آگاه بود چند مورد از «اقدامات محرمانه» علاءالدوله را فاش ساخت. حاکم دانست رشدیه از اعمال او بیخبر نیست پس راه چاره طلبید:
گفتم: شما حاکم هستید، فردا دو سه نفر از تجار را به یک مستمسکی چوب بزنید تا تجار به علما بگروند. تجار که به علما جمع شوند، صدر اعظم معزول میشود و مقاصد شما حاصل میگردد.
علاءالدوله پرسید آینده او چه خواهد شد؟ جواب شنید از حکومت معزول خواهد
شد، اما به وزارت و صدارت خواهد رسید. حاکم جاهطلب بلافاصله قبول کرد که فردای آن روز پیشنهاد رشدیه را عملی سازد. مهدی شریف کاشانی نقل میکند رشدیه به وی گفته بود «فردا یک صدایی بلند خواهد شد، دانسته باشید(1)». رشدیه در کار خود موفق شده و توانسته بود حس جاهطلبی حاکم و خصومت شخصی او را با صدراعظم به انگیزه سیاسی تبدیل کند. ملاقات یاد شده شب قبل از به چوب بستن تجار تهرانی انجام شد. روز بعد تعدادی از تجار از جمله پیرمردی به نام هاشم قندی را به جرم گرانفروشی قند به چوب بستند و هیاهو آغاز شد. وقتی شورش ایجاد گردید شریف کاشانی به سیدعبدالله بهبهانی پیشنهاد داد به حضرت عبدالعظیم مهاجرت کند. بهانه مهاجرت این بود که به مصلحت نیست مردم در خانه بهبهانی تحصن نمایند. (2)
مدتی بعد از این حادثه جمعی از تجار همراه با کسبه تهران دور هم گرد آمدند و تصمیم گرفتند به صورت محرمانه محمدتقی بنکدار را به سفارت انگلیس بفرستند تا با ایولین گرانت داف، کاردار بریتانیا در سفارت که در غیاب وزیرمختار اداره امور سفارتخانه را عهدهدار بود، ملاقات نماید و از او کسب اجازه نمایند که آیا اجازه میدهد در سفارت بریتانیا تحصن کنند یا خیر؟ بهانه تحصن این بود که عینالدوله میخواهد عدهای از تجار را تبعید کند و آنان از بیم جان این تصمیم را گرفتهاند. کاردار، بنکدار را به حضور پذیرفت و با تقاضای او موافقت کرد. علت این بود که در دوره قاجار سه مرکز بهعنوان محل امن شناخته میشد: نخست بقاع متبرکه و زیارتگاههای شیعه، دوّم منازل علما و بزرگان دینی و سوّم اصطبل سلطنتی و سفارتخانههای خارجی. سفارت خارجی به طور معمول خاک آن کشور به شمار میآید و ملک دولتی خاص که سفارتخانه متعلق به اوست شناخته میشود. بنابراین تعرض به سفارتخانه تعرض به خاک دولت خارجی به شمار میآید، به همین دلیل عدهای تحصن در سفارتخانهها را مطرح کردند، زیرا میدانستند دولت مرکزی در صورت رسیدن پای کسی به یک سفارتخانه حق تعقیب او را ندارد.
شاید از برخی جهات نفس بست نشینی در سفارت یک دولت بیگانه به دلیل بیم از
دست دادن جان قابل توجیه باشد. اما مسئله این بود که سفارت انگلستان این موضوع را بهانهای برای دخالت در مسائل داخلی کشور قرار داد. کاردار، مداخلهجویانه، قول داد برای عزل عینالدوله هر کاری از دست او برآید انجام خواهد داد. به همین دلیل بنکدار از سفارت برنگشت و از رؤسای تجار خواست هر چه میتوانند نیروی متحصن بفرستند. در مرحله نخست پانصد تن انتخاب گردیدند و به سفارت بریتانیا اعزام شدند. وقتی متحصنین وارد سفارتخانه شدند، مشاهده کردند پیشبینی چنین روزی از مدتها و شاید سالها قبل شده است، زیرا بلافاصله برای آن جمعیت عظیم چادرهایی از انبار سفارت بیرون آورده و برافراشته شد. طرفهای عصر خیابان علاءالدوله (فردوسی امروزی) مملو از جمعیت، و عبور و مرور به کلی مسدود شد. خبرگزاری رویتر این تحولات را بلافاصله به سراسر جهان مخابره کرد. مظفرالدینشاه به محض اینکه از ماوقع خبر یافت قول داد عینالدوله را عزل نماید و از متحصنین خواست به تحصن خود خاتمه دهند. گرانتداف که قبلاً از استعفای عینالدوله مطلع شده بود، موضوع را به رؤسای متحصنین ابلاغ کرد؛ اما به دلیل اینکه جمع کردن چنین جمعیتی در آینده احتمالاً غیرممکن بود، تلاش شد از بهانه و فرصت پیش آمده استفاده شده و میزان توقعات بالاتر برده شود. به همین دلیل کاردار از آنان خواست از شاه تقاضای مجلس عدالت نمایند تا بعد از آن گرفتار امثال عینالدوله نشوند. به محتشمالسلطنه اسفندیاری فرستاده ویژه شاه گفته شد غیر از عزل عینالدوله، مردم مجلس عدالت میخواهند. میرزانصراللهخان مشیرالدوله که در نهان با متحصنین همدلی داشت، از طرف شاه مأموریت یافت به سفارتخانه برود و منویات متحصنین را جویا شود. معینالتجار بوشهری و حسین امینالضرب نیز با وی همراه شدند. اینان همه دیدند متحصنین عدالتخانه میخواهند، پس به شاه گزارش دادند مردم کلیه تقاضاهای خود را منحصر به تشکیل مجلس عدالت کردهاند و اگر شاه در این زمینه دستخطی صادر نماید ملت آسوده و به دعاگویی مشغول خواهند گردید. به روایت ناظمالاسلام کرمانی متنی که توسط متحصنین تهیه شده بود تا به امضای شاه برسد، به این شرح بود:
محض دوام دولت و بقای سلطنت و قوام هیأت اجتماعیه ملت تأسیس مجلس شورای ملی که عبارت باشد بر جمیع دوایر دولتی و امورات مملکتی و تمام ادارات لشکری و کشوری، از قبیل اداره معارف و وزارت و تجارت و فلاحت و
صناعت و معادن و شوارع و طرق و اداره نظمیه و هیأت نظام عسکری و اداره مالیه و وزارت عدلیه با شمول منتخبین قصبات و ولایات بعیده در هیأت انجمن شورای ملی مقرر فرمودیم و باید شعب وزارت عدلیه به قانون جدید در جمیع ولایات حاکم نشین دائر و تأسیس و برقرار شود و در تمام بلاد و قری کلیه مطالب غامضه سیاسیه رجوع به انجمن شورای ملی مرکزی شود و در امورات جزئی به همان شعبات وزارت عدلیه در ولایات حا کم نشین قائم است فیصله دهند و باید احکام مبحوث در مجلس شورای ملی بنا بر قاعده اکثریت آراء مردود و مقبول افتد و به توسط یکی از اعضای منتخب مجلس شورا به حضور مبارک مرور و البته مجری شود و باید این دستخط صادره را سفرای دول متمدنه تصدیق نمایند(1).
در این متن هیچ سخنی از حقوق مردم و قانونگذاری توسط نمایندگان ملت در بین نیست و نیز کوچکترین سخنی از مشروطه گفته نشده بود. هرچند به الزامات مشروطه مثل مجلس شورای ملی اشارهای شده بود، اما این مجلس همان طور که خواهیم دید از دید اینان و شاه بیشتر نقش مشورتی داشت تا قانونگذاری. در این زمان بار دیگر کاردار وارد معرکه شد و در کار دخالت کرد. این بار نیز او متن تقاضای متحصنین مبنی بر تشکیل مجلس عدالت را ملاحظه کرد و گفت این متن مبنای قانونی و حقوقی ندارد، زیرا شاه هرگاه خواست میتواند آن را کان لم یکن نماید. او توصیه کرد متحصنین کنستیتوسیون (2)تقاضا کنند؛ این به معنای مشروط شدن قدرت شاه به قوانینی خواهد شد که توسط نمایندگان مردم وضع میشود و به این ترتیب قدرت از دست شاه گرفته شده و به مردم منتقل میگردد. صدراعظم، امیربهادر وزیر جنگ و ابوالقاسمخان ناصرالملک مخالف این امر و بر این باور بودند که اکثریت مردم ایران فاقد سواد متعارف هستند و حتی مفهوم مشروطه را نمیدانند؛ بنابراین مشروطه در ایران منجر به از هم گسیختگی نظم اجتماعی خواهد شد و شیرازه امور از هم خواهد پاشید. در برابر رجالی مثل احتشامالسلطنه طرفدار مشروطه بودند و از آن دفاع میکردند(3). برای بررسی موضوع،
مجلسی در دربار تشکیل شد. در حین مذا کره بین امیر بهادر وزیر جنگ و احتشامالسلطنه مجادله کلامی صورت گرفت. ناصرالملک نیز اظهار داشت مجلس برای کشوری مثل ایران ضرورت ندارد و همان شورای مشورتی برای وضع قوانین به مقتضای وضعیت کشور کافی است(1). از دید ناصرالملک قانون نیازمند مجری و نظارت و دستورالعملهای کافی بود، امری که تحقق آن در شرایط ایران آن روز به سهولت ممکن نبود. این مجادله به زیان احتشامالسلطنه خاتمه یافت، او را مأمور سرحدات کردند و از تهران دور نمودند.
مخالفت ناصرالملک با مشروطه بسیار بامعنا بود. او در اروپا تحصیل کرده بود. پدربزرگش میرزامحمودخان ناصرالملک، از دوره ناصری برای استقرار نظم قانونی در کشور کوشیده بود. این پدربزرگ و نوه رسائلی در باب قانون نوشته بودند؛ به ویژه ابوالقاسمخان که به هر حال با مبانی قانونگذاری آشنایی داشت. مخالفت او با مشروطه فقط از این نظر بود که مشروطیت را برای ایران زودهنگام میدانست اگرنه نمیتوانست ماهیتاً با این تقاضا مخالفتی داشته باشد. تفاوت دیدگاههای روحانیان و برخی روشنفکران در مورد مشروطه و نیز اختلاف روشها زمانی روی داد که علمای تهران در حضرت عبدالعظیم بست نشسته بودند. رهبری متحصنین با شیخ فضلالله نوری مجتهد طراز اوّل تهران و نیز سیدعبدالله بهبهانی و سیدمحمد طباطبایی بود. اینان هم با مقوله تأسیس عدالتخانه بیشتر موافق بودند و این مفهوم در نظر آنان وضوح بیشتری داشت تا مشروطه. احتمال داده میشد با قبول ضرورت تأسیس عدالتخانه آنان به تحصن خود خاتمه دهند، اما در این میان سیدمحمدرضا مساوات و ایرج میرزا از اعضای انجمن سرّی، علما را تهدید کردند اگر با دولت وارد مذاکره شوند آنان را به قتل خواهند رسانید(2). در این زمان مساوات در منزل محسن نجمآبادی فرزند روحانی مشهور و اصلاحطلب دوره ناصری یعنی شیخهادی نجمآبادی اقامت داشت و در جلساتی مخفی که اعتراضات را هدایت میکرد شرکت مینمود. به تصریح دکتر مهدی ملکزاده که خود از جناح تندروی معترضین دفاع میکرد، رویه انجمن در این زمان
مبتنی بر دو اصل بود: نخست اینکه آتش اختلاف بین متحصنین به ویژه علما و دولتیان تندتر شود و دوّم اینکه از فرصت به دست آمده برای ترویج مشروطه بهرهبرداری نمایند(1). علت اینکه مخالفت آتشین علما با دولت سرلوحه کار قرار گرفته بود، ریشه در این حقیقت غیرقابل انکار داشت که بدون حمایت آنان متحصنین نمیتوانستند کوچکترین امتیازی از دولت بگیرند. بهطور سنتی مردم علما را پیشوایان خود به شمار میآوردند و از احکام آنان تبعیت میکردند، بنابراین لازم بود آتش اختلافات به منظور نیل به اهداف موردنظر تندتر شود.
همین اعضای انجمن سرّی به عینالدوله هم القا میکردند از مذاکره با متحصنین خودداری نماید و میگفتند اگر به این جماعت اعتنایی نشود خود به خود متفرق میشوند. وظیفه فریب دادن عینالدوله، با شیخالرئیس قاجار بود که خود از گردانندگان پابرجای انجمن به شمار میرفت. به این شکل که شیخ زینالدین نامی که طرف مشورت عینالدوله بود، از سوی انجمن مأموریت یافت(2)تا مانع کنار آمدن او با متحصنین شود. شاهزاده نیرالدوله نیز مأموریتی مشابه داشت. مظفرالدینشاه با تأسیس مجلس عدالتخانه موافقت کرده بود، اما مساوات بار دیگر تهدید کرد اگر این امر از سوی سفارت عثمانی تضمین نشود تحصن ادامه خواهد یافت. اینکه چرا این بار پای عثمانی را به میان کشیدند، علتی نداشت جز اینکه میخواستند بحرانی را که مربوط به ایران بود بینالمللی نمایند و راه را برای بحرانهای آتی باز گذارند. گرچه در این میان عدهای از متأخرین بر این باورند که دولت عثمانی به عنوان دولتی مسلمان قاعدتاً میتوانست در امری که مربوط به یک کشور اسلامی است دخالت نماید. این سخن محمل چندانی ندارد؛ حداقل به این دلیل که ایران به عنوان یک کشور شیعی نمیتوانست مشروعیت دستگاه خلافت عثمانی را بپذیرد مگر اینکه دخالت دادن عثمانی در امور کشور را از باب قاعده ترجیح بد بر بدتر بدانیم. به این شکل عینالدوله حاضر نبود مفاد دستورالعمل شاه را به بوته اجرا گذارد و آن را نگه داشته بود تا مشمول مرور زمان گردد و به اصطلاح مردم خسته شوند و بالاخره سراغ کار و زندگی خود روند. این همان چیزی بود که انجمن
سرّی میخواست.
از طرف دیگر بین خود علما نیز اختلاف افکنده شد. وظیفه فتنهانگیزی علیه علما به عهده علی محمد دولتآبادی، برادر یحیی دولتآبادی عضو انجمن سرّی گذاشته شد. دولتآبادی بین شیخ فضلالله نوری و امام جمعه تهران از سویی و بین آن دو و بهبهانی از سوی دیگر اختلاف افکند. بهبهانی و شیخ فضلالله نوری حداقل از دوره جنبش ضدرژی با هم اختلافنظر داشتند. در ماجرای یاد شده شیخ مخالف امتیاز تنباکو بود اما سیدعبدالله بهبهانی تلاش می کرد تا آتش شورش علیه امتیاز را خاموش نماید(1). بنا به نظر برخی مورخین این امر البته فقط و فقط در اختلافات شخصی بهبهانی با شیخ ریشه داشت؛ بهبهانی میخواست خود مجتهد طراز اول تهران باشد. شاید این گمان به ذهن متبادر شود که اختلاف شیخ و بهبهانی ناشی از دو دیدگاه مفارق از هم در ربط با فقه سیاسی آنان بوده باشد، امّا بر خلاف شیخ که منظومه فکری مشخص داشت ابعاد نظری تحرکات بهبهانی روشن نیست.
وقتی بحران شدت یافت عینالدوله حاضر شد با نمایندگان متحصنین حضرت عبدالعظیم ملاقات و گفتگو نماید؛ لیکن مساوات، ایرج میرزا و عدهای دیگر، هم قسم شدند اگر طباطبایی و بهبهانی با عینالدوله سازش نمایند آنان را به قتل رسانند(2). این دو نیات خود را به گوش متحصنین رسانیدند و طرفداران گفتگو را مرعوب ساختند، به این شکل کلیه راههای مسالمتآمیز نیل به تفاهم مسدود شد. در همین زمان انجمن سری اعلامیهای به قلم مساوات منتشر کرد، در این اعلامیه به شکلی شدیداللحن به روحانیون حمله شده بود:
ای آقایان روحانی که جز منفعت خود چیزی نمیخواهید و جز در راه مصالح شخصی خود قدمی برنمیدارید و ای مردم جاهل که گوش شنوا برای حرفهای حق ندارید، ما در حضرت عبدالعظیم فریاد کردیم که به دستخط این شاه و آن وزیر نمیشود اعتماد کرد و جز اغفال ملت و بیرون آوردن ما از تحصن منظوری ندارند و برای اطمینان اجرای دستخط شاه و قول صدراعظم گفتیم که باید آن
قولها تضمین بشود و شما حرف ما را نپذیرفتید و گفتید ممکن نیست یک پادشاهی قول خودش را زیر پا بگذارد و امضای خودش را بیاعتبار کند، حال از شما سئوال میکنم که چرا قول و قرارداد انجام نشد و به دستخط شاهانه ترتیب اثری داده نشد(1).
این اظهارات توهینآمیز منحصر به فقره یاد شده نبود و مساوات بارها و بارها در دورههای بعدی نیز به روش خود ادامه داد. از همین ایام معلوم شده بود که تقاضاهای مخالفین از سنخی واحد نیست. اگر روحانیون در تلاش بودند تا با برقراری مجلس عدالت به وضع بحرانی کشور سر و سامانی دهند، گروهی از روشنفکران درصدد بودند رژیم قاجار را در مسیری غیرقابل بازگشت قرار دهند و آن را واژگون سازند. اینکه آیا اساساً چنین چیزی امکان تحقق داشت موضوع مورد بحث ما نیست، اما آن چه باید در اینجا مورد توجه واقع شود این است که از همان ابتدا معلوم بود بین گروههای مخالف اختلافنظری بالقوه وجود دارد که در حال تبدیل شدن به فعلیت است. در این زمان بین متحصنین حضرت عبدالعظیم هم اختلاف بروز کرد. شیخ فضلالله نوری که ادامه تحصن را بیفایده میدید و از سویی بر منویات گروهی از مخالفین وقوف حاصل کرده بود، تحصن را خاتمه داد و به تهران بازگشت. در غیاب او جلسات مشترکی از روحانیان و روشنفکران با حضور ملکالمتکلمین، سیدجمالالدین واعظ، سیدعبدالله بهبهانی، سیدجمال افجهای، شیخ مرتضی آشتیانی، سیدمحمدرضا مساوات، مهدی شریفکاشانی و عدهای دیگر برگزار گردید. این جلسات به منظور تأسیس نظام مشروطه تشکیل شد و تا مدت زمانی بعد از صدور فرمان مشروطه هم ادامه داشت و سپس به خودی خود تعطیل شد. در این دوره تا مقطع صدور فرمان مشروطه تحولات فراوانی روی داد که به نحو مشروح در کتابهای مربوط توضیح داده شدهاند و نقل آنها از حوصله این دفتر خارج است.
اما واقعیت این است که مشروطه و الزامات آن نه تنها برای تودههای مردم، بلکه حتی برای قشر تحصیلکرده ایران روشن نبود. هر کسی از ظن خود یار این نظام سیاسی شده و از مقدمات و الزامات آن آگاهی دقیقی نداشت. در مورد ماهیت مشروطه کوچکترین بحث نظری انجام نشد و تأملی نظری در آن صورت نگرفت. معلوم نبود
1) همان، ص317.
مخالفین چه میخواهند امّا به مردم اینگونه القا میکردند که اگر حکومت مشروطه شود کلیه مشکلات یک شبه حل خواهد شد. اختلاف تنها بین گروه روشنفکران و روحانیون نبود بلکه در صفوف خود این اقشار نیز اختلافات موج میزد که بخشی ناشی از جاهطلبیهای سیاسی و حقد و حسدهای رایج در جامعه و بخش دیگر ناشی از سوءتفاهم در مورد نظام سیاسی مبتنی بر مشروطه بود.
صفآراییها درست اندکی بعد از صدور فرمان مشروطه آغاز شد. در یک سوی طیف روحانیون قرار داشتند که خود به جناحهای مختلف تقسیم میشدند و در سوی دیگر طیف همان کسانی که انجمن سرّی را هدایت میکردند و البته همان طور که دیدیم در صفوف آنان علما نیز دیده میشدند. مبرمترین اقدام شروع به کار مجلس اول بود که مواد قانون اساسی را به بحث گذاشت.
قانون اساسی ایران مشتمل بر پنجاه و یک اصل بود که وظایف و تکالیف مجلس و حدود و روابط آن را نسبت به ادارات دولتی تعیین میکرد. قوانین مجلس سنا هم توسط مشیرالملک و مؤتمنالملک تنظیم و یا به قول کسروی ترجمه شده بود(1). . این قوانین بعد از اینکه برخی نمایندگان مجلس و دربار در آنها تغییراتی دادند(2)در تاریخ 14 ذیقعده 1324 قمری به امضای مظفرالدین شاه رسید و محمدعلی میرزا ولیعهد و میرزا نصراللهخان مشیرالدوله صدراعظم هم آن را امضا کردند. در صدر فرمان مشروطه که به خط احمد قوامالسلطنه نوشته شد، آمده بود: «حضرت باریتعالی جل شأنه سررشته ترقی و سعادت ممالک محروسه ایران را به کف کفایت ما سپرده و شخص همایون ما را حافظ حقوق قاطبه اهالی ایران و رعایای صدیق خودمان قرار داده(3)». شاه در فرمان خود یادآوری کرد، مصمم شده مجلس شورای ملی را از منتخبین شاهزادگان و علما و
قاجاریه و اعیان و اشراف و ملاکین و تجار و اصناف به انتخاب طبقات مختلف تشکیل دهد. از دید شاه این یک مجلس مشورتی بود زیرا در فرمان او آمده بود:
... در مهام امور دولتی و مملکتی و مصالح عامه مشاوره و مداقه لازم را به عمل آورده و به هیأت وزرا[ی] دولتخواه ما در اصلاحاتی که برای سعادت و خوشبختی ایران خواهد شد اعانت و کمک لازم را بنماید و در کمال امنیت و اطمینان عقاید خود را در خیر دولت و ملت و مصالح عامه و احتیاجات قاطبه اهالی مملکت به توسط شخص اول دولت به عرض برساند که به صحه همایونی موشح و به موقع اجرا گزارده شود». (1)
این فرمان چند ویژگی دارد که به کلی آن را از مشروطه و الزامات آن متمایز میسازد: نخست اینکه طبق این فرمان مجلس شورای ملی صرفاً مجلسی مشورتی است. دوم اینکه شاه خود را حافظ حقوق مردم ایران میدید و نه نمایندگان منتخب مردم را؛ سوم اینکه مجلس به هیچ وجه حق قانونگذاری نداشت و در این فرمان کوچکترین اشارهای به این موضوع نشده است.
روز بیست و پنجم رجب سال 1324 مظفرالدین شاه در جمع شاهزادگان نطقی ایراد کرد که با وصف اهمیت آن باز هم وظایف مجلس را نه آن چیزی که در نظامهای مشروطه معمول بود بلکه تعریفی میدانست که خود از آن نظام ارائه میکرد. در این روز در قصر فرحآباد شاهزادگان جمع آمده بودند تا دیدگاههای شاه را در مورد انتخاب نمایندگان خود بشنوند. شاهزادگان به این عنوان که انتخاب نماینده برای مجلس موردنظر تضعیف جایگاه سلطنت است از انتخاب نمایندگان خود خودداری کردند. در این روز شاه گفت:
خردمند دانا آن کسی است که همواره به اقتضای زمان رفتار کند. فیالمثل در عهد کیخسرو آیین جهانداری و وضع اداره امور دولت و حفظ ثغور مملکت به طرزی بوده که آن عهد و زمان اقتضا مینمود ولی آن اصول و قواعد ملک داری به کار امروز ما نمیخورد چه هر عصری اقتضایی دارد و در هر دوری طرز و طوری متداول است چنانکه نمیتوان مثلا امروز لباسهای قدیم و کلاههای یک ذرعی را
1) همان.
دیگر باره میان طبقات نوکر از وزراء و اهل قلم و لشکریان متداول نمود. کذالک اصول فن اداره و قواعد سیاست و مملکت داری هم باید امروز به رأی مردم گذشته باشد، این است که مصمم شدیم مجلس شورای ملی تشکیل و تنظیم نماییم.(1)
در این بیانات کوچکترین اثری از حقوق مردم و الزامات آن دیده نمیشود، شاه نه تنها تشکیل مجلس را به اراده خود منوط کرده بود بلکه حتی وزرا و اهل قلم و لشکریان را با صفت «نوکر» یاد کرد. در همین زمینه شاه وارد بحثی شبه فلسفی شد که نشان میداد در ذهن او مشروطه به هیچوجه امری شناخته شده نبود. او گفت:
هر تکلیف متضمن حقی است و بالعکس هر حقی متضمن تکلیفی، باید اساس این موافقت میان ملت و دولت بر شالوده صحیحی گذارده شود تا خیالات و نیات صحیحه نتیجه عکس نبخشد و حدود محفوظ باشد تا در ایفای حقوق هم افراط و تفریط نشود. تکلیف ما لطف و مهربانی است و تألیف قلوب، تکلیف نوکر اطاعت فرمان است و اجرای وظایف خدمت سلطان، ولی هر کدام در جای خود. شاه اگر لطف بیعدد راند- بنده باید که حد خود داند. (2)
این اظهارنظر کاشف از این نکته بود که از دید شاه طبق همان اسلوب و نظام قدیم اندیشه، برای شخص وی و تودههای مختلف مردم جایگاهی بخصوص وجود دارد و هر کدام باید حدود دیگری را رعایت نمایند و البته همان طور که دیدیم شاه احترام به حقوق کسانی را که رعیت و یا نوکر خود میخواند از باب لطف میدانست، اما اطاعت آنان از خود را عین وظیفه تلقی میکرد. به سخن دیگر شاه با این که خود فرمان مشروطه را صادر کرده بود، اما اولاً از مشروطه چیزی نمیدانست و ثانیاً برای مردم حقی قائل نبود. شاه صدور فرمان مشروطه را نه از این جهت که این نظام حافظ حقوق مردم است، بلکه از این روی که وی در حق رعیت لطف میکند، تلقی میکرد. شاه حتی مجلس را نماینده «عدل و داد شخص همایون ما» میدانست و وظیفه آن را حفظ ودایعی میپنداشت که «ذات واجبالوجود به کف کفایت ما سپرده».(3)طرفه اینکه شاه،
مجلس را در برابر خود پاسخگو میدانست و نه خود را در برابر مجلس: «پس باید کاری بکنید که در پیش خدا مسئول و در نزد ما شرمنده و خجل نباشید». (1)
روز بیست و هفتم جمادیالآخر سال 1324 نخستین جلسه مقدماتی برای تشکیل مجلس در مدرسه نظامیه تشکیل شد که در آن مشیرالدوله صدر اعظم کشور به نمایندگی از سوی شاه و ملکالمتکلمین به نمایندگی از سوی «هیأت ملت وکالتاً» به ایراد سخن پرداختند.(2)در این جلسه ملکالمتکلمین اظهار داشت «حسن استعداد ملت سبب شد که دولت حقوق شخصی و ملی آنان را تصدیق فرمود».(3)این دیدگاهی بود که تا پیش از آن نه از سوی شاه و نه از سوی دیگران ابراز نشده بود. ملک نخستین فردی بود که از حقوق ملت سخن به میان آورد. اما حقوق ملت چیزی نبود که فقط به بیان آید. ضرورت داشت گروهی از قبل در این زمینه تأمل کرده باشند و حدود و حقوق دولت و ملت را تعریف نمایند، اما تا آن زمان هر کس از حقوق مردم سخن میگفت مراد و منظور خود را میطلبید و آن چیزی که بر زبان رانده می شد با حقوقی که باید وجود میداشت از بنیاد متمایز بود. در همین جلسه مقرر شد نظامنامه انتخابات هرچه زودتر از سوی عدهای تهیه گردد تا انتخابات مجلس در اسرع وقت صورت گیرد.
در اول رجب سال 1324 مجدداً مجلسی با حضور علما و اعیان و مقامات دولتی در مدرسه نظامیه تشکیل شد. نظامنامهای مشتمل بر چهل بند قرائت و مقرر گردید برخی اصلاحات در آن صورت گیرد، این مجلس حدوداً به فاصله چهار روز بعد از مجلس اول تشکیل شد و نظامنامهای که تدوین شد البته غیر از ترجمه نمیتوانست چیز دیگری باشد، زیرا نوشتن قانون در این فرصت کوتاه عقلاً محال مینمود. این مسئله مقدمه بحرانی عظیم در صفوف مشروطهخواهان بود. کسانی که قوانین اروپا را ترجمه می کردند و آن را به صورت دستورالعمل قانونی در اینجا و آنجا مطرح مینمودند، به این موضوع توجهی نداشتند که این قوانین در خود اروپا بعد از گذشت قرنها تدوین و
تنظیم شده است و اگر قرار بود مجلس ایران از این قوانین تقلید کند باید میدیدند اصلاً آیا چنین چیزی ممکن است یا نه؟ یعنی اینکه آیا میتوان یک نظام سیاسی را برای استقرار در جایی دیگر تقلید کرد؟ اگر آری، الزامات آن چیست؟ و اگر نه، چه راه حلی برای ایران باید در پیش گرفته میشد؟ به این مسائل توجهی نشد و در مقابل در جلسات دهم و سیزدهم رجب بار دیگر در مورد نظامنامۀ مورد نظر بحث شد و بالاخره روز هجدهم رجب آن سال نظامنامه مذکور که مشتمل بر سی و دو بند بود به امضای شاه رسید. طبق این نظامنامه زنان از انتخاب کردن و انتخاب شدن محروم بودند که همین خود تقلیدی از قوانین اروپا در آن زمان بود. به واقع در برخی کشورهای غربی محرومیت زنان از انتخاب کردن و انتخاب شدن تا نیمه قرن بیستم هم ادامه یافت. سن رأیدهندگان 25 سال تمام تعیین شد؛ و نیروهای نظامی حق شرکت در انتخابات نداشتند. نویسندگان و یا به عبارتی مترجمین نظامنامه عبارت بودند از: میرزا حسن خان مشیر الملک فرزند میرزا نصراللهخان مشیرالدوله نائینی، مرتضیقلی خان صنیعالدوله، مخبرالسلطنه هدایت، مخبرالملک، مؤتمنالملک و محتشمالسلطنه اسفندیاری.
روز شنبه دهم شعبان آن سال انتخابات برگزار شد و دو روز بعد آرای تهران شمارش گردید و نمایندگان این شهر به مجلس راه یافتند. انتخابات یکدست نبود و در سراسر کشور یکسان برگزار نشد؛ حتی در برخی ایالات انجمنهای محلی و ایالتی کسانی را بدون انتخابات به مجلس فرستادند. نخستین جلسه مجلس شورای ملی روز هجدهم شعبان سال 1324 در مدرسه نظامیه تشکیل شد و در بدو امر فقط نمایندگان تهران در آن حضور داشتند، در این زمان دو ماه و چهار روز از صدور فرمان مشروطه میگذشت. بعد از مدتی نمایندگان سایر شهرها هم به تهران آمدند و بعد از تشکیل جلساتی چند در کاخ گلستان، بالاخره مجلس به ساختمان متعلق به میرزاحسینخان سپهسالار در میدان بهارستان منتقل شد و از آن به بعد همیشه در همین مکان تشکیل جلسه میداد.
نخستین جلسه مجلس روز 18 شعبان در حضور مظفرالدین شاه برگزار شد. در همین جلسه شاه گفت مجلس، نگهبان عدل و داد شخص همایون اوست و باید در حفظ ودایعی که خداوند به کف کفایت او سپرده ساعی باشد و نمایندگان باید کاری کنند تا نزد خدا مسئول و نزد شاه شرمنده نباشند. روز بعد مرتضیقلی خان
صنیعالدوله به عنوان نخستین رئیس مجلس انتخاب شد. چهار ماه بعد در بیستم محرم سال 1325 نمایندگان مجلس قسم یاد کردند و این قسمنامه خود بازتابی از تحولات و اختلافات داخلی آن روزگار در مورد تعریف مشروطه بود. متن قسم نامه به این شرح بود:
ما اشخاصی که در ذیل امضا کردهایم خداوند را به شهادت میطلبیم و به قرآن مجید قسم یاد میکنیم مادام که حقوق مجلس و مجلسیان مطابق نظامنامه محفوظ و مجری است تکالیفی را که به ما رجوع شده است مهماً َامکَن با کمال راستی و درستی و جد و جهد انجام بدهیم و نسبت به اعلیحضرت شاهنشاه متبوع عادل مفخم خودمان صدیق و راستگو باشیم. به اساس سلطنت مشروطه و حقوق ملت خیانت ننماییم و هیچ منظوری نداشته باشیم جز فوائد و مصالح دولت و ملت ایران موافق قوانین شرع محمدی صلی الله علیه و آله. (1)
هنوز معلوم نبود سلطنت مشروطه چیست و حقوق ملت کدامند؛ و همین امر زمینه بحرانهای آتی را فراهم کرد. چهار روز بعد از تشکیل مجلس، سیدمحمد طباطبایی از نقص قانون در زمینه تعیین حدود اختیارات حکام پرسید و گفت از نظر قانونی در آن زمینه خلأ وجود دارد. در همین ایام برخی نویسندگان قانون مشغول ترجمه از قوانینی بودند که در کشورهای اروپایی رواج داشت و میخواستند طبق آن، حدود وظایف مسئولین و مقررات کشور را تدوین نمایند. با این وصف در جلسات آخر ماه ذیقعده و نیز دوم ذیحجه همان سال فقدان قانون در زمینه یادشده مورد اشاره واقع شد. یکی از منتقدین قانون، ابوالقاسمخان ناصرالملک بود که به نقائص قانونی آن چیزی که تدوین شده بود، اشارات فراوان کرد. به همین دلیل حاج سیدنصرالله اخوی از ناصرالملک که وزیر مالیه بود خواست خود به نوشتن قانون در مواردی که خلأ وجود دارد بپردازد. ناصرالملک که خود تحصیلکرده کالج بالیول آکسفورد و از برخی قوانین رایج در انگلیس مطلع بود، خاطرنشان کرد در کشوری مثل ایران باید افرادی مطلع دور هم گرد آیند و قانونی تدوین نمایند که با ضوابط ایران و شرایط سیاسی و فرهنگی و اجتماعی آن انطباق داشته باشد. از دید وی نوشتن قانون براساس نسخههای اروپایی کاری بسیار
1) تاریخ بیداری ایرانیان، به کوشش علیاکبر سعیدی سیرجانی، نشر پیکان، تهران، 1376، ص636.
مهمل است که برای کشوری مثل ایران هیچگونه فایدهای ندارد. (1)
روز 19 ذیحجه در مجلس بین تقیزاده و سعدالدوله که آن زمان در زمره طیف افراطی مشروطه بود گفتگویی درگرفت که آیا قوانین مشروطه ایران باید توسط خود ایرانیان وضع شود و یا از قوانین دولتهای اروپایی تقلید شود. تقیزاده پاسخ داد آنچه در دولتهای متمدن رایج است موردنظر اوست. در اینجا سعدالدوله گفت در مجلس نمایندگانی وجود دارند که مایلند از ضوابط دولتهای متمدن تقلید نمایند، بنابراین باید به آنان یاد داد که ترتیب اخذ این قوانین چگونه است.(2)هشت روز بعد از این گفتگو محمدعلیشاه که اینک به جای پدر نشسته بود، دستخطی خطاب به مجلس نوشت که دارای تناقض بود اما در آن ایام کسی به این امر توجهی نکرد و همین بیتوجهی بعدها بحرانهای فراوانی برای کشور تولید نمود. شاه از طرفی نوشت قوانین ایران باید براساس اصول مشروطه باشد و از سوی دیگر یادآوری کرد قوانین دولت باید مطابق با شرع محمدی بوده و آنگاه به موقع اجرا گذاشته شود. این دستخط برای سیدمحمد طباطبایی و سیدعبدالله بهبهانی ارسال شد.(3)
قانون اساسی ایران، چون ترجمهای از قوانین اروپایی بود بلافاصله مشکلات درونی خود را نشان داد؛ مهمترین مشکل این بود که در این قانون جایگاه مذهب به درستی تبیین نشده و نقش سنتهای مذهبی در تدوین قوانین واضح نبود. اگر این قانون در غرب نوشته میشد مشکلی تولید نمیکرد، زیرا در غرب جدایی دین و سیاست از هم امری پذیرفته بود، اما آیا در ایران میشد با صراحت چنین چیزی را عنوان کرد؟ پاسخ منفی بود، به همین دلیل پرسش دیگری مطرح شد: اگر آنگونه که مشروطهخواهان باور دارند بین این نظام سیاسی و باورهای رایج مذهبی تعارض و تمایزی وجود ندارد، چرا در قانون اساسی در مورد مذهب سکوت شده است؟ بعد از این نامه قرار شد در خارج مجلس عدهای اصول متمم قانون اساسی را بنویسند. به پیشنهاد سعدالدوله کمیسیونی برای این منظور به وجود آمد که اعضای آن به
این شرح بودند: سعدالدوله، سیدحسن تقیزاده، حاج حسین امینالضرب، حاجی سیدنصرالله تقوی و مستشارالدوله صادق.(1)در این جلسه نمایندهای از روحانیون شناخته شده دیده نمیشد. این انجمن سه امر را سرلوحه کار خود قرار داد: نخست اینکه اعضا باید زبان خارجه بدانند، دیگر اینکه به قوانین مشروطه بصیرت داشته باشند و بالاخره اینکه اصول متمم قانون اساسی باید طوری نوشته شود که با قوانین سلطنت مشروطه و شرع انطباق داشته باشد.(2)بیش از دو ماه این کمیسیون تشکیل جلسه داد و متمم قانون اساسی بر اساس قانون اساسی فرانسه و بلژیک تدوین گردید. به قول مخبرالسطنه هدایت، کشوری که تازه در مسیری ناآشنا راه میرود باید آهسته راه بپیماید. او از اینکه قانون اساسی بلژیک منشأ قانونگذاری مجلس ایران قرار گرفت ابراز تأسف کرد، زیرا این قانون ریشه در جامعه و اخلاقیات مردمی داشت که عرف و عادات و آداب و رسوم آنها با ایرانیان متفاوت بود. هدایت میگفت حتی مردم فرانسه هم به قانون اساسیای که خود تصویب کرده بودند عمل نکردند، بلکه کنوانسیون همه چیز را از ریشه درآورد و بالاخره هم اوباش غلبه کردند و خرابی به بار آوردند. از دید او اگر ملاحظات سیاسی نبود باید از قانون اساسی انگلیس تقلید میشد، زیرا انگلیسیها همیشه اصول قدیمی را محفوظ نگه میدارند و نواقص را اصلاح میکنند. به گمان هدایت گرچه قانون اساسی ایران مبتنی بر ضوابط شرع است «اما تندرویها و بوالهوسیها مشروطهخواهان ایران را از جاده صلاح بیرون برده است، به همین دلیل به مقصد نرسیدهاند». او آرزو میکرد طبق مضمون قانون اساسی، مجلس سنا و شعائر بومی مورد توجه قرار گیرد و در این زمینه موفقیت به دست آید.(3)
بنابراین مقوله عدم انطباق قانون اساسی با الزامات جامعه ایران امری بود که مورد تأیید مخبرالسلطنه و نیز ناصرالملک قرار داشت و اینان هم با شرایط ایران آشنا بودند و هم اجمالاً به قوانین رایج در اروپا وقوف داشتند؛ به ویژه ناصرالملک که خود تحصیلکرده غرب بوده و سالیان دراز در آنجا اقامت کرده بود. راسخترین مجتهد در زمینه بحث ضرورت انطباق قوانین موضوعه مجلس با ضوابط شرع،
شیخ فضلالله نوری بود که از همان ایام تحصن در حضرت عبدالعظیم به منافات قوانین موضوعه اروپا با شرع وقوف داشت.
در تاریخ هفتم ربیعالاول سال 1325 شیخ فضلالله نوری پیشنهادی برای افزودن اصلی بر متمم قانون اساسی داد که آن را به خط خود نوشت و در بین مردم منتشر ساخت. اصل پیشنهادی شیخ این بود:
این مجلس مقدس شورای ملی که به توجه حضرت امام عصر عجلالله فرجه و بذل مرحمت اعلیحضرت شاهنشاه اسلام خلدالله سلطانه و مراقبت حجج اسلامیه و عامه ملت ایران تأسیس شده، باید در هر عصری از اعصار مواد احکامیه آن مخالفتی با قواعد مقدسه اسلام و قوانین موضوعه حضرت خیرالانام علیه الصلواة و السلام نداشته باشد و معین است که تشخیص مواد موافقت و مخالفت قوانین موضوعه مجلس شورای ملی با قواعد اسلامیه در عهده علمای اعلام ادامالله برکات وجودهم بوده و هست، لذا مقرر است در هر عصری از اعصار انجمنی از طراز اول مجتهدین و فقهای متدینین تشکیل شود که قوانین موضوعه مجلس را قبل از تأسیس در آن انجمن علمی به دقت ملاحظه و مذاکره نمایند. اگر آنچه وضع شده مخالف با احکام شرعیه باشد عنوان قانونیت پیدا نخواهد کرد و امر انجمن علمی در این باب مطاع و متبع است و این ماده ابداًً تغییرپذیر نخواهد بود. حرره فی 7 شهر ع 1325. (1)
متعاقب این نامه جلسهای تشکیل شد که شیخ فضلالله نوری هم در آن شرکت داشت. در این جلسه که روحانیون بزرگ و برخی وکلای تهران و آذربایجان شرکت داشتند، در مورد اصول متمم قانون اساسی بحث و بررسی صورت گرفت. این جلسه برای آن تشکیل شده بود تا قوانین متمم قانون اساسی که در بندهایی مغایر با شرع دانسته شد، اصلاح شوند. به همین دلیل اعضای جلسه مزبور برای حل این معضل دور هم گرد آمدند.
همین جا باید یادآوری کرد شیخ اساساً با بحث تدوین قانون اساسی از همان
1) محمد ترکمان: رسائل، اعلامیهها، مکتوبات و...؛ شهید شیخ فضلالله نوری، ج1، مؤسسۀ خدمات فرهنگی رسا، تهران، 1362، ص 379.
ابتدا مخالف بود، اما به مرور به دلیل شرایط روز کشور تلاش کرد تا مگر این قانون را تعدیل نماید. بعد از انحلال مجلس اول شیخ از «دستور ملعون که مسمی به قانون اساسی است» یاد کرد که از بن با باورهای شرعی مخالف بود و این که پیشتر برخی از جمله خود وی میخواستند آن را با قوانین شرع منطبق سازند.(1)شیخ حضور خود را در این جلسات از روی ناچاری و یا به اصطلاح از سر اضطرار دانست و معتقد بود بالاخره بر اثر تلاشهای او تا حدی مسئله ضرورت تطبیق قوانین موضوعه با شرع پذیرفته شد. در آن دوره سراسر کشور به دلیل طولانی شدن جلسات مربوط به تطبیق اصول متمم قانون اساسی بر شرع در حالت بحرانی و آشوب قرار داشت. بیش از همه تبریز برآشفته بود؛ انجمن ملی تبریز در تلگرافهای خود به تهران یادآوری می کرد بازار تبریز تا تصویب متمم قانون اساسی تعطیل خواهد بود و آنچه میتواند آرامش را بازگرداند تعجیل در این امر است. مردم در تلگرافخانه تبریز جمع آمده بودند و تحت هیچ شرایطی حاضر نبودند به سر کار خود بازگردند. وکلای آذربایجان به انجمن ملی تبریز توضیح دادند علت تأخیر در تصویب قانون اساسی تشکیل جلساتی برای تطبیق آن با قوانین شرع است و برای این منظور ابتدا باید کار گروه تمام شود و بعد در مجلس قرائت گردد و سپس پاکنویس شود و برای امضای نهایی ارسال گردد، این تصویب موکول به نظر وزراست و بعد از آنان شاه باید آن را امضا کند و این روند حداقل بیست روز وقت لازم دارد. مجلس از شیخ فضلالله نوری خواست به دلیل شورش شهرهای مختلف و ضرورت تعجیل در تصویب قانون اساسی در جلسات مجلس شرکت کند و نظریات خود را در مورد انطباق قوانین بر شرع به اطلاع نمایندگان برساند تا هر چه زودتر قانون اساسی به تصویب شاه برسد.
در تهران هم آشوبی برپا شد، مردم در میدان بهارستان جمع شدند و تقاضای تعجیل در تصویب متمم قانون اساسی را کردند. صنیعالدوله توضیح داد در سراسر عالم بیش از چهل و یا پنجاه کشور قانون اساسی ندارند؛ اما در هیچ جای عالم معمول نیست مردم برای تصویب قانون ازدحام نمایند و وکلا را مجبور به کاری کنند. او در اعتراض به این
1) همان، ج1، ص104.
وضعیت از ریاست مجلس استعفا داد.(1)یکی از نمایندگان یادآوری کرد به زنان یاد میدهند تا بگویند قانون اساسی میخواهند، بدون این که بدانند اصلاً قانون اساسی چیست و به این ترتیب مشخص ساخت در پشت این تظاهرات دستهایی مخفیانه فعالیت می کنند. به قول کسروی «روز چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت (2)در اینجا نیز تکانی پدیدار شد. بدینسان که گروهی از زنان دستهای بستند و برای طلبیدن قانون اساسی به مجلس رفتند. این بار دیگر بود که زنان روپوشیده ایران با چادر و چاقچور همپایی در جنبش آزادی می نمودند، و پیداست که آنان را برانگیخته بودند».(3)
بالاخره قرار شد در جلسه روز ششم ربیعالثانی سال 1325 اصل پیشنهادی شیخفضلالله نوری در مجلس تصویب شود و آن را برای امضای شاه ارسال نمایند. در اینجا بودکه تقیزاده و برخی همفکرانش وقتی از موضوع آگاه شدند به خشم آمدند و تصمیم گرفتند در آن جلسه مانع از قرائت پیشنهاد شیخ شوند.(4)همین طور هم شد و مقرر گردید به پیشنهاد تقیزاده بار دیگر طرح شیخ در کمیسیون مربوط خوانده و آنگاه به مجلس برای طرح و بحث و بررسی فرستاده شود. دو روز بعد شیخ فضلالله نوری در مجلس شرکت کرد تا طرح او قرائت و به رأی گذاشته شود، اما باز هم عدهای مانع این کار شدند.
همان روز تقیزاده تلگرامی به تبریز مخابره کرد و یادآوری نمود قانونی که رهآورد مطابقت قانون اساسی با شرع باشد مورد قبول مجلس نیست و به این ترتیب نشان داد از اساس با قانونگذاری طبق مقتضیات فرهنگی موجود، مخالف است. تقیزاده یادآوری کرد احتمال دارد باز هم مذاکرات طول بکشد، به همین دلیل باید مهلتی به نمایندگان بدهند و از ادامه تعطیل بازار اجتناب شود. انجمن تبریز هم در پاسخی شدیداللحن مدعی شد کسانی که معتقد به مطابقت قوانین موضوعه و شرع هستند طرفدار استبدادند و با حضور این دسته از افراد، قانونی که به مصلحت مردم باشد تصویب نخواهد شد، سهل است تطویل در امر تصویب اصول قانون اساسی سرلوحه
کار خواهد بود. (1)اینکه مصلحت مردم چیست امری بود که هرگز تعریف نشد. نمایندگان تندرو به مردم توضیح ندادند که تعجیل و یا تأخیر در تصویب قانون اساسی با وظایف روزمره آنان مغایرتی ندارد و در هیچ جای عالم- همان طور که صنیعالدوله گفته بود- معمول نیست مردم برای تسریع در تصویب قانون اساسی تجمع نمایند و اغتشاش به راه اندازند. مردم کار و زندگی خود را رها کرده بودند و به قول کسروی تصور میکردند همین که قانون تصویب شود کلیه مشکلات تلنبار شده آنان حل و فصل خواهد شد، بدون این که توجه نمایند حتی اگر بهترین قانون نوشته شود، اما ضامن اجرایی نداشته باشد وضعیت نه تنها تغییری نخواهد کرد، بلکه بر بحران خواهد افزود.
در این احوال ایلات و عشایر آذربایجان به تظاهرات پیوستند و با عصبانیت قانون اساسی مطالبه میکردند. روستاییان هم به تظاهرات روی آورده بودند و همراه ایلات و عشایر تهدید میکردند، اگر در موعد مقرر قانون اساسی تصویب نشود آنان به شهر آمده و به مردم شهرنشین ملحق خواهند شد.(2)به قول شیخفضلالله نوری دلیل مخالفت برخی نمایندگان با انطباق قوانین مصوبه بر شرع این بود که در آن صورت کشورهای خارجی، دولت ایران را به عنوان دولت مشروطه نمیپذیرفتند. به همین دلیل بود که شیخ اصل نظارت مجتهدین را در آن قانون گنجانید و به اطراف و اکناف کشور هم اطلاع داد. روزنامه صبح صادق در مطلبی که در صدر آن نوشتهای از شیخ فضل الله نوری مبنی بر پذیرش پیشنهاد او توسط مجلس دیده میشد، نوشت، این اصل در صحن مجلس قرائت شده و مورد تصویب ا کثریت نمایندگان واقع گردیده است و دیگر در آن تغییری داده نخواهد شد.(3)این مطلب متعلق به شیخ بود و در شماره چهل و هشتم روزنامه مطرح شده بود، اما مسئولین روزنامه بار دیگر آن شماره روزنامه را در نوبتی دیگر منتشر کردند و دلیل آوردند که چاپ آن مطلب بدون اطلاع مدیر روزنامه بوده است و گردانندگان روزنامه برای اطلاع مردم آن را منتشر ساختهاند و از بابت این که این اصل پیشاپیش و قبل از تصویب نهایی مجلس چاپ شده، عذرخواهی نمودند و اعلام کردند:
«این گونه مطالب تا به امضای عموم علمای اعلام و تصویب وکلای ملی نرسد صورت رسمیت ندارد».(1)با این و صف جلسات در مورد تصویب پیشنهاد شیخ ادامه یافت. به قول حبلالمتین - چاپ تهران - یکی از نمایندگان اظهار داشت:
حال که چنین می نماید [که] اکثریت آرا بر الحاق این ماده باشد، پس خوب است قید شود که علما حق مداخله در احکام عرفیه نداشته باشند، زیرا که بعضی از احکام عرفیه است که مخالف با موازین شرعیه است ولی ارتکاب آن لابد منه و ضرور است.
در پاسخ به این استدلال آقا میرزا فضلعلی آقا استدلال کرد:
... قانون، احکام واجب و حرام را تغییر نخواهد داد، واجبات و محرمات شرعیه به جا و به حال خود باقی خواهد بود و قوانین که به تصویب مجلس مقنن [میرسد] عبارت خواهد بود از دو قسم مطالب: اول با اموری که شرعاً بهطور کلیت امر به آنها شده و تعیین خصوصیاتش منوط به تصویب علما و مقتضیات اعصار است مثل عمل نظم که شرعاً تهیه قشون برای دفاع از مسلمین و حفظ حدود بلاد اسلامیه و امنیت طرق و شوارع و نحوها واجب است و تعیین این که اهل نظام چند ساله باشند و تا چند مدت سر خدمت بوده بعد تبدیل شوند از عشایر و شهرها و دهات همگی داخل خدمت شوند، یا سوار از ایلات و سربازها از غیرها، با قرعه گرفته شود یا از روی بنیچه یا عدد نفوس مقرری هر یک چقدر باشد؟ همه اینها از اموری است که تعیین آنها موکول به نظر علما و عقلای هر عصر است. دوم با اموری که بالاصاله مباح است، لیکن برای حفظ نظم که واجب بر همه مسلمین است لابد باید التزام به فعل یا ترک آنها بشود نه به عنوان تشریع. این قوانین در این قبیل موارد حقیقت تعیین مصادیق برای واجبات شرعیه به حسب اقتضای زمان خواهد بود. و در باب مالیات هم باز حکم خلاف شرعی نخواهد بود زیرا که شرعاً وجوهی برای مصالح مسلمین معین و مقرر است و اگر آن وجوه کافی نباشد برای حفظ بیضه اسلام و حفظ نظام آنچه لازم است باید مسلمین تهیه نمایند. به هر نحوی که علما و عقلا صلاح دانند قرار میدهند و خلاف شرعی را مرتکب نمیشود. و اگر به جهت معاهدات دول و نحوها در بعضی مواد و
1) صبح صادق، سال اول، ش 48، 21 ربیعالثانی سال 1325.
اجرای احکام شرعیه اول متعذر شود من باب الضرورات تبیح المحظورات باز با تصویب علما احکام ثانویه بدل آنها میشود. پس به هیچ حکم قانونی مجلس محترم مخالف شرع نخواهد بود. اگر بعضی اقسام این احکام را احکام عرفیه میگوییم مراد احکام عرفیه مخالف با شرع نخواهد بود. تمام وکلای مجلس محترم مسلم میدارند چند امر را: اول این که قوانین مجلس مخالف شرع نخواهد بود؛ دوم این که مخالف شرع قانونی است که پیدا نخواهد کرد؛ سوم این که تعیین مخالفت و عدم مخالفت پیش از تصویب مجلس محترم خواهد بود؛ چهارم این که مجلسی که غیر از مجلس شورا و مجلس سنا باشد برای این عمل منعقد نخواهد شد و ترتیبی که اکنون بعد از تبادل افکار صائبه داده شده و حاوی تمام امور مزبوره است علتی برای تأخیر تصویبش نیست. (1)
به هر حال اصل پیشنهادی مزبور با 58 رأی موافق، 28 رأی ممتنع و سه رأی مخالف تصویب شد.(2)نمایندگان مواردی را به اصل پیشنهادی شیخ افزودند و با اصلاحاتی آن را تصویب کردند. اختلافات لایحه پیشنهادی شیخ با مصوبه نمایندگان این بود که بر اساس این مصوبه بعد از معرفی بیست تن از مجتهدین طراز اول به مجلس باید پنج تن به عضویت مجلس درمیآمدند، در حالی که در پیشنهاد شیخ فضلالله نوری این افراد لزوماً نماینده مجلس نبودند. دیگر این که در این اصل مقرر شده بود مراجع تقلید هیأت نظارتکننده را معرفی نمایند در حالی که در اصل پیشنهادی شیخ مرجعی برای تعیین این عده مشخص نشده بود. تعداد اعضای این هیأت پنج تن معرفی شد که در پیشنهاد شیخ تعداد این افراد معین نبود. مهمترین وجه اختلاف این بود که مجلس شرط عالم بودن به مقتضیات عصر را به عنوان شرط عضویت در هیأت مجتهدین قرار داد که در پیشنهاد شیخ از این موضوع ذکری به میان نیامده بود.
به دنبال طرح اصل دوم متمم قانون اساسی، شیخ فضلالله نوری آماج حملات گروه تندرو مشروطهطلبان واقع شد. روز هشتم جمادیالاولی سال 1325 برخی اعضای
انجمن سرّی قصد قتل شیخ را کردند که به نتیجه نرسید.(1)روز بعد که مطابق با جمعه بود در مدرسه صدر، اجتماعی علیه شیخ تشکیل شد و از بین آنان عدهای به قصد قتل او روانه منزلش شدند.(2)گروهی دیگر خواستار تبعید وی گردیدند. سپس جلسهای در مدرسه سپهسالار برگزار شد، شب آن روز شیخ در تاریکیهای شب به سوی حضرت عبدالعظیم حرکت کرد. همزمان روزنامه صور اسرافیل به هتاکی علیه شیخ پرداخت و او را «تاجر باشی بازار دینفروشان شیخفضلالله بینور» خطاب کرد. به دنبال همین مطلب، توهین و افترا به شیخ از حد گذرانیده شد. (3)او را ماده فساد نامیدند که منبع بغض و عناد است و به خلاف و خیانت متهمش کردند. شیخ فضلالله نوری در مقابل، شروع به مقاومت کرد و تلگرافی در مورد ضرورت حفظ احکام شرع و نظارت هیأت مجتهدین ارسال داشت. سیدمحمد طباطبایی علت اختلاف شیخ و نمایندگان را این دانست که شیخ میگفت هیأت ناظر باید خارج از مجلس باشد اما نمایندگان میگفتند باید این عده عضو مجلس باشند. عدهای علت مخالفت شیخ را تخریب اساس مشروطیت دانستند(4)و گروهی او را متهم کردند استحکام اساس مشروطیت با منافع شخصیاش تعارض دارد.(5)اما خود شیخ علت این همه مخالفت را چنین توضیح داد:
فصلی با زحمت زیاد و توافق همه نوشته شد محض تثبیت و اینکه رجوعی نشود علی حده به طبع رسانده و به همه ولایات انتشار داده شد؛ چون این را دیدند و فهمیدند که با این ترتیب اگر بدون تغییر واقع شود بالمره از مقاصد فاسده خود محروماند؛ کردند آنچه کردند و دیدم آنچه دیدم، و کشیدم آنچه کشیدم و متعقب به واقعه زاویه مقدسه شد. (6)
در سراسر این دوره کشاکش بین صفوف مشروطهخواهان تندرو از سویی و شیخ از سوی دیگر ادامه یافت و تا واپسین روزهای تعطیلی مجلس تداوم پیدا کرد. کلیه لوایح
1) صبح صادق، سال اول، ش64، 11 جمادیالاولی سال 1325.
2) همان
3) صور اسرافیل، سال اول، ش15، 15 جمادیالاولی 1325.
4) اظهارنظر سیدمحمد طباطبائی در مجلس اول؛ نگا ک: مذاکرات مجلس شورای ملی، دورۀ اول، ص202.
5) جریدۀ مظفری، سال ششم، ش20، 7 جمادیالثانی سال 1325.
6) محمد ترکمان: رسائل، مکتوبات، اعلامیهها و... شهید شیخ فضلالله نوری، ج1، انتشارات رسا، تهران، 1363، صص 105ـ 104.
شیخ و نیز رسالات او در همین دوره علیه جناحی از مشروطهخواهان نوشته شد. شیخ در لوایح خود که در حضرت عبدالعظیم منتشر میکرد بر این نکته پای میفشرد که «بالجمله تمام مفاسد ملکی و مخاطرات دینی از اینجا ظهور کرد که قرار بود مجلس شورا فقط برای کارهای دولتی و دیوانی و درباری که به دلخواه اداره میشد قوانینی را قرار بدهد که پادشاه و هیأت سلطنت را محدود کند و راه ظلم و تعدی و تطاول را مسدود نماید، امروز میبینیم در مجلس شورا کتب قانون پارلمنت فرنگ را آورده و در دائره احتیاج به قانون توسعه قائل شدهاند». 7(1)روز سوم شعبان 1325 مجلس نامهای خطاب به شیخ نوشت و در آن حدود وظایف مجلس را مشخص کرد:
اصلاح امور دولتی و تنظیم مصالح مملکت و رفع ظلم و تعدی و نشر عدل، تصحیح دوائر و وزارتخانهها به عبارت اخری وظیفه این مجلس این است که بر تعاضد افکار [و] اموری را که قابل مشورت و جرح و تعدیل و تغییر و تبدیل است به وضع قوانین عرفیه و نظارت در اجرا[ی] آن مقرون به تسویه و انتظام نماید پس دخالت در احکام شرعیه و حدود الهیه که به هیچوجه [قابل] تغییر و تبدیل نیست از وظیفه این مجلس خارج و مرجع احکام امور شرعیه کسانی هستند که حضرت خاتمالانبیا (ص) و ائمه کرام (ع) معین فرمودهاند و ایشان علما[ی] اعلام و عدول مجتهدین عظام هستند. (2)
یکی از مهمترین موضوعاتی که باعث تشنجات زیادی در جامعه و نیز صحن علنی مجلس شد، بحث متساوی الحقوق بودن مردم در برابر قوانین موضوعه بود. در تهران شیخفضلالله نوری و در نجف سیدمحمدجعفر شیرازی به این مسئله شدیداً اعتراض کردند. شیرازی نوشت:
این مشروطه که التزام به قواعد متخذه از عقول اجانب و اتکال مصالح عباد به آرای فاسده جهال و مساوات همه ملل و ادیان در احکام و غیرها من المجعولات و المختلفات و المحرمات حرام و حرم و بدعت و اجتناب آن لازم...». (3)
شیخ فضلالله نوری صریحاً با این اصل به مخالفت برخاست و اعلام کرد بنای
فقه و شریعت اسلامی مبتنی بر اختلاف حقوق است، به همین دلیل نمیتواند در برابر اصل تساوی حقوق مردم سکوت نماید. (1)روزنامه صبح صادق در مورد علت زاویهنشینی شیخ در حضرت عبدالعظیم خاطرنشان میکند:
تا امتیاز وکلا را دادند و فصول نظامنامه پیش نهادند، همه جا حضرت شیخ به وجه اتم و اوفی حاضر و ناظر و مساعد و ناصر بودند و گمان قوت اسلام و اجرای احکام سیدانام، علیه التحیة و السلام، را مینمودند. به مرور که قصه حریت و آزادی در میان گذاشتند و رسم مساوات و برابری با سایر ملل عنوان نمودند، که خلاف ضرورت کتاب و سنت و مباین آئین حضرت رسالت و اجماع فقها[ی] امت است، به اضافه سایر مفاسد و معایب مشهوده، ناگزیر از مجلس مزبور رویگردان و به زاویه مقدسه جای گرفتند. (2)
سیدمحمد طباطبایی و تقیزاده هر کدام به دلایلی با این اصل موافق بودند. طباطبایی استدلال فقهی می کرد، تقیزاده از عالم سیاستوارد این موضوع میشد. تقیزاده میگفت اگر مساوات و آزادی در قانون مشروطه ایران ملحوظ نشود، دولتهای اروپایی مشروطیت ایران را به رسمیت نمیشناسند و ایران را کشوری غیرمتمدن میخوانند. از سوی دیگر به نظر وی نادیده گرفتن این اصل مغایر مصالح عالیه کشور نیز بود، زیرا دول استعماری به دستاویز این امر به خود حق مداخله در امور کشورهای دیگر را میدادند و در ظاهر به عنوان حقوق اقلیتها و در باطن در جهت اغراض سیاسی در امور دیگران دخالت میکنند، به طور مثال تقیزاده از «مسئله شرق» و دخالتهای کشورهای اروپایی در امپراتوری عثمانی یاد میکرد. (3)
سیدعبدالله بهبهانی ابتدا با این بند از متمم قانون اساسی مخالفت کرد. او به عنوان یک روحانی نمیتوانست نسبت به برابری مسلمان و غیرمسلمان باور داشته باشد، اما بالاخره سکوت پیشه کرد. آنچه مهم است این است که از روحانیون کسانی که به اصل برابری و تساوی مردم در برابر قانون باور داشتند تلقی خاص خود را از آن ارائه
مینمودند. بهطور نمونه در یکی از رسائل نظری در باب مشروطه که با اتکا به قواعد فقه و اصول نوشته شده است و به شیخ اسماعیل محلاتی تعلق دارد در این زمینه چنین آمده است:
اصل برابری مورد بحث بدین معناست که نسبت به زناکار حد و مجازات شرعی جاری گردد. دست دزد بریده شود و قاتل به کیفر شرعی خود برسد، همه افراد مردم بدون استثنا باید برای گناهی که مرتکب میشوند کیفر ببینند در نظر قانون همه برابرند: شاه با گدا، دانا با نادان و توانا با ناتوان. (1)
این نگاه با دیدگاه مشروطهخواهی از زمین تا آسمان تفاوت داشت. منظور مشروطهخواهان از برابری، مساوات در برابر قوانین موضوعه بود فارغ از تعلق دینی شهروندان و علیرغم احکام شرع درباره حقوق انسانها. منظور محلاتی، نائینی و سایر روحانیانی که از مشروطه طرفداری میکردند این نبود که مسلمانان و غیرمسلمانان با هم برابرند، بلکه منظور این بود که با کلیه مردم طبق اصول شرع رفتار شود و در این زمینه بین شاه و گدا و وضیع و شریف تفاوت و تمایزی وجود نداشته باشد.
همزمان با این تحولات سیدعبدالحسین لاری در جنوب کشور رسالهای تحت عنوان قانون مشروطه مشروعه منتشر کرد و در آن منظور خود را تبیین کرد. طبق این نظر قانون ملی پیش از هر چیز برای آن است که مظاهر تشبه به غربیان و شیاطین بیگانه را بزداید و مردم را به زیور و زینت فرهنگ و شرافت اسلامی از هر جهت بیاراید و همه مظاهر این فرهنگ را در صورت و سیرت و سیما و علائم و شعارها و نشانهها و ضرب سکه و لباسها تجلی بخشد و نقش اسلام را در همهجا ظاهر سازد. قانون ملی برای مصلحت کلی جامعه اسلامی چنین اقتضا دارد که احکام و قوانین کشور به زیور شرع انور اسلام آراسته گردند و بنابر موازین شرعی برای اهل کتاب قانون ذمه وضع و اعمال شود. این مهم باید به نظر و صوابدید اهل ملت و شریعت که بر حکمت و مصلحت شرعی آگاه و آشنایند برسد و از نظر اجرا و اعمال آن طرفین قضیه را با دقت بنگرند نه آن چنان باشد که کارگزاران بدرفتار و خیانت پیشهای که برخلاف شریعت حکم
1) شیخ اسماعیل غروی محلاتی: اللئالی المربوطه فی وجوبالمشروطه، به ظفری، بوشهر، 1327. برای دسترسی به این رساله ر.ک: حسین آبادیان: مبانی نظری حکومت مشروطه و مشروعه، نشر نی، تهران، 1374، صص243-200.
میکنند و مخالف با مصلحت ملت و دولت اسلام گام برمیدارند و حکمت قوانین دینی را نادیده میگیرند، به کار گمارده شوند. (1)
شیخ فضلالله نوری هم بر این باور بود که از دید شیعه حکومتی که در دست غیرخدا و غیرمعصوم باشد مشروعیت ندارد(2)و در جایی دیگر در مورد شمول قدرت روحانیون اعلام داشت:
قوانین جاریه در مملکت نسبت به نوامیس الهیه از جان و مال و عرض مردم باید مطابق فتوای مجتهدین عادل هر عصری که مرجع تقلید مردماند باشد. و از این رو باید تمام قوانین ملفوف و مطوی گردد و نوامیس الهیه در تحت نظریات مجتهدین عادل باشد تا تصرفات غاصبانه که موجب هزارگونه اشکالات مذهبی برای متدینین است مرفوع گردد و منصب دولت و اجزاء آن از عدلیه و نظمیه و سایر حکام فقط اجرای احکام صادره از مجتهدین عادل میباشد چنانکه تکلیف هر مکلفی انفاذ حکم مجتهد عادل است. (3)
این مهمترین اختلاف در دوره اول مشروطه بود که به نتایج وخیمی برای آینده کشور ختم شد. بدیهی است هیچ کدام از طرفین حاضر نبودند از مواضع خود عدول نمایند، بنابراین بحران بر سراسر کشور سایه افکند. بهطور خلاصه علت زاویهنشینی شیخ در حضرت عبدالعظیم علیرغم تصویب اصل ضرورت نظارت مجتهدین بر قوانین موضوعه این بود که وی اساساً مشروطه را مغایر با باورهای دینی مردم ارزیابی میکرد.
از دوره سلطنت قاجارها بخشی از روحانیت شیعه نقش مهمی در تحولات معاصر ایران ایفا کرده است. در سلسله تحولات این دوره بیش از همه نام میرزاحسن شیرازی به چشم میخورد که در ماجرای جنبش ضدرژی مواضع فعالی گرفت. این نقش در دوره مشروطیت به اوج خود رسید. مهمترین چهره این دوره آخوند ملامحمدکاظم خراسانی بود که خود در زمره شاگردان میرزای شیرازی به شمار میرفت. در حلقه پیروان آخوند، نام شیخ محمدحسین نائینی و شیخ اسماعیل غروی محلاتی به چشم میخورد که هر کدام با نگاشتن رسالههای تحلیلی و کلامی، تلاش کردند بین مشروطیت و اصول فقه شیعه نوعی همسازی و در واقع بین ایران و غرب با اتکاء به منابع فقهی نوعی امکان گفتگو برقرار نمایند. در صف مخالف این جبهه در بین مراجع سیدکاظم یزدی مرجع تقلید مقیم نجف مترادف است و در ایران برجستهترین آنها شیخ فضلالله نوری بود. عمده بحث طرفین حول محور مشروعیت قدرت در دوره غیبت دور میزد؛ بحثی که به طور آشکار به نوعی با موازین و تعاریف روشنفکران غرب از حقوق بشر گره خورده بود و در واقع پاسخ ایرانی و شرعی به پرسش غربی به شمار میآمد. با این که هر دو جناح بر مشروعیت دینی مقوله قانونگذاری تأکید میکردند و برای این منظور از فقه و اصول شیعه بهره میگرفتند، لیکن هر کدام تلقی خاصی از این مضمون داشتند. برای
طرفداران آخوند، نفس مقابله با حکومت استبدادی محمدعلیشاه اهمیت داشت؛ اینها البته مرزبندیهای مشخص خود را با طیف روشنفکران حفظ میکردند و در موارد متعدد علیه آنها هم موضع میگرفتند، لیکن نبرد علیه دستگاه خودکامه را به مثابه جهاد در رکاب امام عصر(ع) به شمار میآوردند و دستگاه محمدعلیشاه را مثل حکومت یزید بن معاویه میدانستند. نکته بسیار مهم این است که تا پیش از این، بحث و بررسی در مورد غرب و فرهنگ آن با ضوابط و الزامات خاص خود در ایران رواجی نداشت و به استثنای گروهی از روشنفکران و روزنامهنگاران و سیاستمداران، مخاطبینی برای خود پیدا نکرده بود؛ و در این زمینه پرسشی از درون و با اتکاء به خرد جمعی مطرح نشده بود تا با استناد به آن پاسخی در خور و با توجه به مؤلفهها و امکانات فکری ایران داده شود. در سراسر این دوره حتی روشنفکران ایرانی بیشتر پاسخگو بودند تا پرسشگر؛ زیرا طرح پرسش الزاماتی داشت که یکی از مهمترین آنها طرح عقل به مثابه تنها معیار حیات فردی و جمعی بود و لاجرم این موضوع سامانی فلسفی را میطلبید، امری که در عرصه حیات فکری پیشگامان روشنفکری ایران غایب بود. به واقع طرحی از موقعیت اندیشه ایرانی در عالم آن روز وجود نداشت؛ از نظر فقهی پاسخها معطوف بود به امور مستحدثه، زیرا جایگاه فقه این است که ابتدا مسئلهای ظهور میکند و طرح میشود و آنگاه است که گروهی در صدد پاسخ گفتن به آن برمیآیند. به همین دلیل بود که پاسخها در بسیاری موارد ربطی به پرسش نداشت و چیزی جز افزودن مشکلی بر مشکلات در پی نمیآورد. برعکس این گروه، چون پاسخ شیخ فضلالله نوری همه مبتنی بر سنتی از اندیشه بود که از قرنها پیش وجه غالب نظام فقهی شیعه را تشکیل میداد از انسجام منطقی بیشتری برخوردار بود. او از همان آغاز تکلیف خود را با میراث تمدن غربی روشن کرده بود.
شیخ هدف اصلی حکومت را اجرای اوامر و نواهی شرع میدانست. اگر چه ظاهراً شکل حکومت برای این منظور مهم به نظر نمیآمد، لیکن واقع امر این است که شیخ با حکومت مرکزی که در رأس آن شاهی قرار داشت که مشروعیت خود را از روحانیان میگرفت، سر آشتی داشت. گروه نخست معتقد بودند در دوره غیبت که حکومت توسط حکام غصب شده است، باید حداقل احقاق حقوق مردم را کرد
و حقالناس را به مردم بازپس داد. این مقوله «تحدید استبداد به اندازه ممکن» خوانده میشد که هیچ چیزی باعث اسقاط این تکلیف نمیگردید.(1)لازم به توضیح نیست تعاریفی که از «حقالناس» در این دوره عرضه میشد ریشهای بیچون و چرا در مباحث جدید در باب حقوق مردم داشت که از غرب به ایران آمده بود. به عبارت بهتر، در مفهوم حقوق مردم تحولاتی روی داده بود که ناشی از برخورد دو فرهنگ با یکدیگر به شمار میآمد. منظور این نیست که از این مضمون پیشتر سخنی گفته نمیشد، برعکس این مباحث جزء لاینفک فقه شیعه بود؛ بلکه منظور ما این است که تعبیر مشروطه به یکی از مهمترین لوازم احقاق حقوق مردم، ناشی از تعاریف جدید در باب حقوق مردم بود که ریشه در آموزههای جدید داشت. اما گروه دیگری میگفتند در قوانین رایج که متعلق آن جان و مال و عرض مردم است، مطابق فتوای مجتهدین عدول هر عصری که مرجع تقلید مردم هستند باید عمل کرد و میگفتند منصب عدلیه و نظمیه و دولت و سایر دوایر اداری باید فقط مجری احکام صادره از طرف مجتهدین باشند، زیرا تکلیف هر مکلفی انفاذ حکم مجتهد عادل است. (2)
گروه نخست استقرار حکومت شرعی در دوره غیبت را غیرممکن میدانستند و میگفتند امکان ندارد در دوره غیبت حکومت مشروع باشد، مثلاً گمرک و عوارض و مالیات را نمیتوان با تمام خصوصیات، شرعی نمود و بدون اینها هم حکومتی باقی نمیماند، بنابراین تشکیل حکومت در دوره غیبت، غیرمشروع است. لیکن از باب حفظ نظم و از باب دفع افسد به فاسد باید به حکومتهای عرفی رضایت داد که بهترین آنها مشروطه است که اقل ظلم و ضرر و زیان را دارد. این مقوله کاشف از یک مفهوم بسیار ظریف است و آن این که عالمان شیعه به طور کلی اصل دنیا و لزوم عنایت به آن را مورد تردید و انکار قرار نمیدادند. در واقع این مقوله جزء لاینفک شرع به شمار میرفت و بزرگترین حجت آن تدوین بابهای عدیده در فقه بود که معطوف به تمشیت امور دنیایی مردم بود. بنابراین یک اصل مشترک وجود
داشت و آن اینکه باید به دنیا و الزامات آن بهای لازم داده شود و حول همین محور مشترک بود که امکان گفتگو فراهم میآمد. در این زمینه بیشترین اشتراکات وجود داشت و چون به صورت بنیادی در برخی از مهمترین آرا و عقاید هم سخنی وجود داشت، دسترسی به نوعی وحدت نظر البته غیرممکن نبود. عمده اختلافاتی که بعداً رخ داد در مورد تعیین نسبت بین دین و دنیا بود.
اختلافات، بر اساس دو دیدگاه فقهی متفاوت، بیشتر حول محدوده نظارت مجتهدین دور میزد. طرفداران آخوند خراسانی صرف نظارت شرعی بر لوایح قانونی را کافی میدانستند، حال آنکه طرف مقابل درصدد بود تا حکم نهایی در مورد لوایح قانونی را خود صادر کند و به عبارتی از نظارت فراتر میرفت و به مداخله مستقیم در امر قانونگذاری میاندیشید. از طرفی یک وجه اشتراک بین طرفین وجود داشت و آن این که نفس جعل قانون در قلمرو عرف بلااشکال مینمود. به عبارتی در مورد اصل اظهارنظر در باب دنیا وجه اشتراکی بین دو نوع رویکرد دیده میشد. مفاهیمی مثل حقوق ملت و البته محدود کردن قدرت سلطنت برای نخستین بار بود که به شکل قانونمند وجهه همت علما قرار میگرفت. تا پیش از این شریعت مهاری برای خودکامگی سلاطین محسوب میشد، اما این نظارت قانونمند نبود؛ اینکه باید قوانینی وضع شوند تا به شکلی مستمر و مداوم بر حکومت نظارت وجود داشته باشد، از مبانی حقوق سیاسی رایج در غرب بود که به ایران هم راه یافت و چون به طور کلی بین این مفهوم و حقوق و تکالیف، به شکلی که در شرع مندرج بود، از دید آنان تمایز و تفاوتی دیده نمیشد اجمالاً مورد قبول واقع میگردید. ظاهر امر به ویژه پس از خاتمه تحصن شیخ، حکایت از آن داشت که طرفین در مقوله قانونگذاری در امور مستحدثه با یکدیگر اختلافی نداشتند.
گرچه در زمینه مورد بحث بین شیخ و طرفداران مشروطه در باب ضرورت قانونگذاری تفاوتی دیده نمیشد، اما باید خاطرنشان کرد در این زمینه فقط نوعی اشتراک نظر ظاهری وجود داشت. طرفداران شیخ حق قانونگذاری در مسائل عرفی را هم از آن مجتهدین میدیدند، حال آن که گروه دیگر قانونگذاری در حوزه عرف را از وظایف سیاستمداران و متخصصان امور عرفی میدانستند. از نظر شیخ مشروطیت یعنی اجرای احکام شرعی از طریق قانونگذاری رسمی. یعنی احکامی
که قبل از آن به دلیل شرایط خاص اجرا نمیشدند، از این به بعد باید به شکل قانونی در جامعه اعمال گردند. او گرفتن خراج شرعی و زکات و امثالهم را در کنار دیگر عناوین شرعی از طریق قانونی میطلبید و میگفت اگر چنین امری محقق شود شرف اسلامی حفظ خواهد شد. اما اگر منظور از قانونگذاری رویهای باشد که در ممالک اروپایی رایج است چیزی جز اضمحلال دین و انحطاط اسلام عاید نخواهد شد و در این امر مفاسد کثیره وجود دارد. بنابراین اگر منظور از مجلس قانونگذاری سلطنت کردن طبق موازین شرعیه باشد، این امر پذیرفته است زیرا به این شکل اسلام حفظ خواهد شد. (1)
عمدهترین مورد اختلاف همین امر بود. کانون تحلیل و نقطه عزیمت شیخ در تبیین مشروطه به عنوان نمادی از فرهنگ جدید غرب، مقوله شرع بود و قانونگذاری و سیاست متداوله را تحت احکام شرع میسر و ممکن میدید. از دید شیخ اولویت با احکام شرعی است. پس قانونگذار هم نمیتواند فردی باشد که بر آن احکام مسلط نباشد، یعنی این که اعضای مجلس باید از فقها و روحانیان که ناظر امور شرعی هستند، تبعیت نمایند. اعتقاد بر این بود مجلسی که به مرحمت محمدعلیشاه تأسیس شده صرفاً برای اجرای امور دولتی است ولاغیر، که البته جز این هم نبود. به نظر شیخ حدود مجلس رسماً همان حل و فصل امور دیوانی و کارهای دولتی و اصلاح امور سلطنت است که پیش از این مصون از نقد بود و حالتی مطلقه داشت، اما اینک این امور باید با مشورت عقلای قوم صورت پذیرد؛ ضمن آنکه این مجلس حق دخالت در امور شرعی و فقه شیعه اثنیعشری اعم از معاش و معاد را ندارد(2)، که گفتیم البته غرض از تشکیل مجلس هم چیزی جز این نبود. با این بیان امکان هیچگونه بحثی در مورد شرع نمیتوانست وجود داشته باشد؛ فقه ناظر بر امور معاش مردم نیز هست؛ اما در نظر شیخ این مقوله را هیچ امری تحدید نخواهد کرد. او اصل قانونگذاری را مورد تأیید قرار میداد اما در مورد قانونگذار دیدگاه خاص خود را داشت.
ظاهراً مشروطهخواهان به هیچ و جه قصد نداشتند احکام شریعت را زیر پا نهند، اما میگفتند مشروطه نظامی عرفی است و هدف آن قانونگذاری در قلمرو قوانین موضوعه و سیاسی است، بنابراین کسانی میتوانند در این حیطه اعمال نظر نمایند که به مسائل سیاست بینالمللی و حقوق جدید واقف باشند. این دید گاه اهمیت زیادی داشت؛ یعنی این که در گفتار مشروطه، منشأ قدرت مردم هستند. مردم در مصالح و منافع خود نظر میافکنند و آن کس را که بهتر از دیگری میتواند حافظ مصالح آنها باشد برای حکومت برمیگزینند. مشروطهخواهان برای قانونگذاری به احکام متداول سیاسی نظر داشتند و نه احکام شرعی، زیرا قانون عرفی متکفل تنظیم روابط مردم با مردم است و احکام شرعی روابط انسان و خداوند را دربر میگیرد. به عبارت بهتر گرچه از نظر شرعی دین و دنیا با یکدیگر ضدیتی نداشتند، اما باید بین آنها توازن و هماهنگی صورت میگرفت تا حقوق عامه مورد توجه واقع شود. گفتیم مفهوم حقوق به شکلی که در مشروطه مورد توجه واقع میشد، اصلاً غربی بود. اما اینکه در ایران و با توجه به امکانات آن، این حقوق چگونه باید اجرا شود، مورد بحث بود. قانون عرفی ناظر به استقرار نهادهای مدنی برآمده از الزامات زندگی اجتماعی است و اخلاق اجتماعی که در آن نظم اجتماعی و رعایت حقوق شهروندان مدنظر قرار می گیرد، از نخستین اولویتهای مشروطه با تعاریف اروپایی است. اما احکام شرعی ناظر بر اخلاق فردی و مناسبات فرد با مبدأ هستی است و اساساً حوزه نفوذ احکام یاد شده با یکدیگر متفاوت است.
از سویی ملامحمد آملی از همفکران شیخ فضلالله نوری، مشروطه را به طغیان زندیقان منسوب میکرد و میگفت سخنان آنها دعوت به کفر و الحاد است؛ و به همین دلیل مخالفین در زاویه حضرت عبدالعظیم گرد آمدهاند، زیرا این دیدگاهها را مغایر اسلام میدانند.(1)سیدکاظم یزدی، مرجع تقلید مقیم نجف از «تجری مبتدعین و اشاعه کفریات ملحدین» سخن به میان میآورد که نتیجه آن چیزی جز «حریت موهومه» نخواهد بود. او اعلام داشت از این سخنان آرامشش به هم خورده و تشویش او زیاد گشته است. یزدی رفع کفریات و حفظ عقیده و اجرای قوانین قرآن و شریعت
1) تاریخ مشروطه کسروی، ص376.
ابدیه محمدیه را مهمترین فریضه علما دانست که از طریق آن «دین و دماء» مسلمین حفظ میشود.(1)در این گفتارها هیچ وجه اشتراکی بین احکام شرع و حقوق موضوعه دیده نمیشد. به عبارتی هر آنچه اندکی رنگ و بوی غربی داشت مورد انکار قرار میگرفت و نقطه عزیمت هم حفظ اسلام از اندیشههای جدید بود. اختلاف در مورد مشروطه ناشی از برداشتهای متفاوتی بود که از انسان و حقوق او میشد، از نگاه طرفداران شیخ حرّیت امری موهوم و از سنخ امور عدمی به حساب میآمد.
برخلاف این اظهارنظرها آخوند خراسانی، شیخعبدالله مازندرانی و میرزاحسین تهرانی مجلس را برای رفع ظلم ظالم و فریادرسی مظلومان میخواستند و آن را از مصادیق امر به معروف و نهی از منکر تلقی میکردند که باعث تقویت ملت و دولت و ازدیاد رفاه رعیت است و از طریق آن کیان دینی جامعه حفظ میشود. بنابراین مجلس عقلاً، شرعاً و عرفاً باید تشکیل میشد و «مخالف و معاند او مخالف شرع انور و مجادل با صاحب شریعت» تلقی میگردید. مراجع مشروطه خواه میگفتند هدفشان حفظ اسلام است، اما این موضوع جز از طریق اعاده حقوق مردم ممکن نیست و ضامن حفظ حقوق مردم، مشروطه است. زیرا مشروطه حقوقی را که از مردم غصب شده است به آنها بازمیگرداند، حقوقی که در اصل از طرف خداوند به مردم داده شده و توسط سلاطین نادیده گرفته شده است. این دیدگاه به نوعی نظریه حق مقاومت را از سوی مردم علیه ظلم به رسمیت میشناسد، معیار مقاومت در برابر ظلم حقوق مردم است، این امر از زمینههای مشترکی بود که میتوانست باب برقراری گفتگو بین ایران و غرب را در باب حقوق موضوعه بگشاید و زمینه را برای برقراری گفتگوهابی عمیقتر در آینده مهیا نماید. اما چون برای این دیدگاهها مبنای نظری وجود نداشت و بالاتر این که نظریه حق مقاومت در این دیدگاه ریشهای کاملاً شرعی داشت نمیتوانست تا پایان راه با مقولهای که کاملاً عرفی بود از در گفتگوی برابر درآید. به هرحال از دید فقهی، حقوق امری خدادادی دانسته میشد و مبنای آن به صورت ابتدایی به ساحت قدس بازمیگشت. در اینجا بود که اختلاف ظریفی در باب حقوق موضوعه شکل گرفت، در اروپا منشأ حقوق
1) لوایح....، صص68-67.
موضوعه صاحب شریعت تلقی نمیشد، این امر به عقول خود مردم تعلق داشت تا در امور خود نظاره کنند و طبق مصالح خویش آن حقوق را به تصویب رسانند فارغ از این که بین آنها و شرع تمایزی وجود دارد یا خیر. در نزد فقهای شیعه حقوق مردم امری خدادادی دانسته میشد که از طرف سلاطین نادیده گرفته شده و این حقوق باید به مردم بازپس داده شوند. بنابراین ریشه حقوق حتی نزد علمای مشروطه خواه در دین و شرع نهفته بود و این تعریف بود که در آینده با چالشهای زیادی روبرو شد.
به هر حال نقطه عزیمت این دسته افراد «حقوق مردم» بود، آنها شرع را در قالب اوامر و نواهی و حرام و حلال شرعیخلاصه نمیکردند، بلکه دایره آن را به حوزه اجتماع و سیاست هم تسری میدادند، امری که البته در تاریخ اسلامی بیسابقه نبود، اما مدت ها بود که مغفول واقع شده بود. با این وجود باز هم این همه تأکید بر حقوق مردم ناشی از روح زمانه بود تا صرف مباحث شرعی. اینک نقض حقوق مردم و زیر پا گذاشتن خواستههای بدیهی و طبیعی آنان از بزرگترین منکرات به حساب میآمد. برخلاف این عده، شیخ فضلالله نوری اساساً هرگونه قانون عرفی را که منشأ اروپایی داشت منافی قواعد اسلام میدانست و میگفت جامعه ایران به دلیل ویژگیهای خود مستعد مجلس شورای ملی نیست و تا زمانی که این ویژگیها باقی است از مجلس چیزی جز هرج و مرج عاید نخواهد شد. از دید وی وجود مذاهب مختلف عمدهترین ویژگی جامعه ایران بود که اگر مشروطه پا میگرفت آنها برای خود حق اظهار نظر قائل میشدند، امری که از نظر شیخ ناپذیرفتنی بود. او هشدار میداد اگر آزادی به بوته اجرا گذاشته شود، این فقط شیعیان نیستند که آزادانه اظهار نظر خواهند کرد، بلکه پیروان سایر مذاهب و فرق هم این حقوق را برای خود محفوظ خواهند دانست. نتیجه این امر هرج و مرج خواهد بود و در آن صورت احدی بر جان و مال و عز و عرض خود آسوده نخواهد ماند. این تعریف شیخ از مصلحت مردم ایران بود، او مشروطه را منافی مصالح دینی میدانست.
از نظر شیخ، حفظ آرامش مردم و مملکت، مستلزم وجود قوای نظامی بود؛ در حالی که تعداد نفرات قشون ایران کافی نبود. پس در نتیجه آزادی ایلات سر به طغیان بر داشته، راهها را ناامن میکردند. طبق این نظر از اعطای مشروطه چیزی جز
قتل و غارت عاید نمی شد و کشور در معرض هرج و مرج قرار میگرفت. برای جلوگیری از این موضوع راهی نیست جز این که «سلطان ذیشوکت مملکت» تقویت شود و به علوّ همت آن اعلیحضرت، سپاه کافی برای جلوگیری از هرج و مرج مهیا گردد.(1)معضل مهم، دریافت شیخ از مقوله آزادی بود. آزادی همراه و مرادف با مسئولیت است و مراد از آن رهایی از قوانین و ضوابط اجتماعی نیست. آزادی حفظ حقوق اجتماعی را میطلبد و نه زیر پا گذاشتن آن را. اگر انسانها به مسئولیت و وظایف خود واقف باشند و حقوق خود را بدانند، هرگز حقوق دیگری را پایمال نخواهند کرد. هرج و مرج و طغیان وقتی صورت میگیرد که کلیه امکانات محدود به عدهای خاص باشد. بدیهی است زندگی کردن در چنین جامعهای بسیار آسانتر از ادامه حیات در جامعهای است که مسئولیت و حفظ حقوق دیگری سرلوحه کار قرار میگیرد. در آزادی محدودیتهایی وجود دارد که مانع از خودسری میشود؛ به همین دلیل زندگی مسئولانه دشوارتر از زندگی کردن توأم با بیاعتنایی به حقوق شهروندی دیگران است. طغیان ایلات در ایران برای آن بود که هر کدام برای خویش داعیه حکمروایی داشتند و در این زمینه هیچ قیدی آنها را محدود نمیکرد، زیرا معنای ملت هنوز در اذهان جای نگرفته بود و حفظ مصالح کلی کشور جای خود را به حفظ منافع فردی میداد. اما مشروطه یعنی اجرای قانون، و در آن صورت حد و مرز و تکالیف و وظایف فردی و اجتماعی مشخص میگردید و مانع از ایجاد بحران های موسمی میشد.
رعایت حقوق دیگران موکول به وجود و رعایت اخلاق اجتماعی است؛ امری که هرگز در ایران تجربه نشده بود. فرد در اجتماع دارای حقوقی است، اما زندگی در اجتماع الزاماتی دارد که مهمترین آنها حفظ نظم برای بقای آسایش دیگران است. اصلاً بنیاد جامعه مبتنی بر دانستن حق خود و حقوق جامعه است و فرد نمیتواند حقی را مطالبه کند که مغایر با نظم اجتماعی و حق دیگران باشد. پس احترام به موازین و میثاقهای اجتماعی مهمترین وجه زندگی مدنی است؛ بنابراین گردهم آمدن جماعتی بدون ضابطه دور یکدیگر به معنای تشکیل جامعه نیست. جامعه قیود
1) تذکرة الجاهل....، صص23-21.
ویژه خود را دارد که آن را از حیات بدون ضابطه جامعه ایلیاتی جدا میسازد. قوانین مشروطه در حقیقت برای استقرار نظم اجتماعی در پرتو تعریف حقوق شهروندی بود و اگر اجرا میشد به جای بینظمی، استقرار نظم را به ارمغان میآورد. نظمی که حافظ حقوق فرد و جمع بود. اما در ایران همان طور که شیخفضلالله نوری هم اشاره میکرد، به دنبال مشروطه هرج و مرج بروز کرد و به قول مخبرالسلطنه هدایت هر کس بهتر فحش میداد مشروطهطلب تر تلقی میشد؛ این موضوع ناشی از سوءتفاهم درباره مفهوم آزادی بود که هر کس گمان میکرد آزادی یعنی اینکه هر سخن غیرمسئولانهای را میتوان بر زبان جاری ساخت.
با این بحث این نتیجه به دست میآید که گفتگو بین خود ایرانیها برای نیل به معیاری برای تعریف مصالح ملّی بر هر گفتگوی دیگری رجحان داشت. وفاق اجتماعی و رواج اخلاق مدنی مقدمه هرگونه تفاهم بود که به این سادگیها نیز به دست نمیآمد و باید تلاشهای زیادی مصروف این مهم میشد.
نمایندگان مجلس اول همین مضمون را در پاسخ متحصنین حضرت عبدالعظیم بیان داشتند. آنها گفتند آزادی یعنی حق بیان در «مصالح عامه» یعنی حقوقی را که مردم در برابر حکومت دارند بازستانند، نه این که هر کسی هر سخنی خواست بر زبان آورد و غیرمسئولانه اظهار نظر کند. حتی صریحاً گفتند منظور از قانونگذاری تغییر و تبدیل احکام شرعی نیست؛ لوایح قانونی هم به شرط عدم مغایرت با شرع تصویب میشوند، زیرا احکام شرعی مصون از تعرض است و دین خدا مورد خدشه واقع نخواهد شد. این موضوع حقیقت نداشت و هر کس هر چه میخواست میگفت، بدون این که بازخواستی در بین باشد. علت این بود که مفاهیم جدید نهادینه نشده بود. هر کس مشروطه را برای تأمین خواستههای خود می خواست و نه برای مصلحت عمومی. از مصالح عامهای هم که سخن گفته میشد، ذهنیتی وجود نداشت و تعریفی از مصلحت مردم در دست نبود؛ هر کس به آسانی میتوانست نظر شخصی خود را مصلحت مردم تلقی کند.
شیخفضلالله نوری حقیقت مشروطه غرب را به خوبی میدانست. او به درستی، بین مشروطه غرب و باورهای رایج دینی نسبتی نمیدید و بر این نکته وقوف داشت که عرصه قانونگذاری عرصه نسبیت است و قانون دائماً در معرض تغییر و تحول قرار میگیرد و بنا به مقتضیات زمان چیزی از آن کم میشود یا به آن اضافه میگردد. قانون
عرفی متکفل اداره جامعه است و اداره جامعه به گونهای است که هر زمان الزامات خاص خود را میطلبد. او پیشاپیش این روند را محکوم میدانست، زیرا انتخابشوندگان از هر جا در مرکز کشور جمع میشوند و با عقل عرفی قانونگذاری میکنند؛ اینها به مقتضیات عصر نظر میافکنند و با اکثریت آرا قانونی مینویسند، بدون این که به موافقت یا مخالفت آن با شرع کاری داشته باشند. به قول شیخ این عده آنچه را که به نظرشان نیکو و مستحسن میآید، فقط با ضابطه اکثریت آرا قانون کشوری قرار میدهند و تنها شرط این است که مبتنی بر آزادی و مساوات باشد و غیر این ضوابط چیزی را مورد توجه قرار نمیدهند.(1)این داوری شیخ کاملاً صحت داشت. زیرا در غرب بین حوزه دین و سیاست تفکیک قائل میشدند، آنها دینداری را امری خصوصی در روابط شخص مکلف با خداوند میدیدند؛ حال آنکه عرصه سیاست حوزه عمومی است و برخلاف احکام شرعی مسیحیت موضوع آن امر دنیاست. هر قانونی که بهتر بتواند نظم و انتظام دنیایی را تأمین کند، مورد استقبال قرار میگیرد فارغ از این که با احکام شرع مسیح انطباق داشته باشد یا خیر. انسانها حتی در پذیرش یا رد عقاید دینی آزادند و کسی نمیتواند آنها را به تبعیت از دینی خاص وادار کند. اما در ایران، مشروطهخواهان به این موضوع مهم توجه نداشتند که در اسلام، برخلاف مسیحیت، دنیا نادیده گرفته نشده است. در متون اسلامی دنیا مزرعه آخرت است؛ بنابراین ضرورت دارد در مورد آن توجه کافی مبذول گردد. با این وصف توجه به دنیا نه امری غیردینی بلکه کاملاً دینی است و کسانی که به دنیا پشت میکنند و به جای آن سراسر عمر را حتی به عبادت میپردازند نکوهش شدهاند. پس روی آوردن به سیاست در اسلام مغایرتی با دین نداشت و عرفی شدن در این قلمرو نمیتواند محلی از اعراب داشته باشد. این که قانونگذار میتواند با اتکاء به عرف عمل نماید، امری غیرشرعی نیست و عمل به عرف امری مذموم و نکوهیده نبوده است مشروط به اینکه با شرع ضدیت نداشته باشد، نه اینکه لزوماً عرف کاملاً منطبق با شرع باشد. شیخ استحسان را رد میکرد و در این زمینه رویکردی کاملاً شرعی داشت. زیرا قیاس و استحسان از ادله شیعه برای استنباط احکام نیست؛ همین مقوله بود که واکنش او را در برابر مشروطه بیش از پیش
1) پیشین، ص32.
برمیانگیخت، زیرا به نظر شیخ انتخابات و قانونگذاری از مصادیق استحسان عقلی شمرده میشد که در شرع شیعه مردود است.
شیخ همیشه بر این معنا پای میفشرد که احکام فقهی ابدیاند. به همین دلیل این که قوانین شرعی باید با اوضاع و احوال عصر انطباق داده شوند صریحاً مورد ایراد او قرار میگرفت و «آن را یکی از عوامل وحشت رؤسای روحانی و قاطبه مقدسین و متدینین میدانست». هدف شیخ حفظ خلوص شریعت شیعه بود و هر آن چیزی که این خلوص را مورد مخاطره قرار میداد، با مخالفت وی مواجه میشد. شیخ به هیچوجه بر آن نبود تا از مطلق العنان بودن سلطنت دفاع کند. در حقیقت شیخ هم مثل اعقاب خود، سلطان را «بانی ملک عاریه» (1)میدانست، به همین دلیل بود که چنین شخصی باید مشروعیت خود را از نهاد دینی به دست میآورد که البته این نهاد هم در اختیار روحانیت بود. از طرفی او با «پارلمنت فرنگ» (2)هم مخالفت داشت، زیرا آن را هم باعث خدشهدار شدن احکام شریعت میدید.
او تصویب قانون با اکثریت آرا را غیرشرعی و منافی با اقرار به نبوت و خاتمیت و کمال دین میدانست و میگفت قانونگذاری یعنی چیزی وجود دارد که در شریعت نیست، حال آن که شریعت کلیه ابعاد زندگی انسان را از تولد تا مرگ دربرمیگیرد و قانونی نیست که مابه الابتلاء مردم باشد و در شرع از آن سخنی نرفته باشد. شیخ حتی(3)تصویب قانون به شرط عدم مغایرت با شرع را از طرف اهل عرف نمیپذیرفت و میگفت این امر در حوزه وظایف مجتهدین است و اگر نمایندگان در آن دخالت نمایند این دخالت از مصادیق استحسان عقلی به شمار میرود و حرام است؛ زیرا در فقه شیعه فقط قرآن، حدیث، اجماع و عقل حجیت دارند و قیاس و استحسان که از ادله فقهی اهل سنت هستند، حراماند. (4)
شیخ میگفت اگر کسی مدعی قانونگذاری شود، معنیاش این است که میتواند مثل قوانین شریعت وضع نماید و اگر کسی خود را قادر به این معنا بداند، در
حقیقت نبوت را انکار کرده است. از طرفی اگر گمان برده شود مقتضیات زمان تغییردهنده یا مکمل قوانین شریعت است، باز هم چنین شخصی از دایره اسلامیت خارج است، زیرا پیامبر خاتم انبیاست و قانون او ختم قوانین است و «خاتم آن کسی است که آنچه مقتضی صلاح حال عباد است الی یوم الصور به سوی او وحی شده باشد و دین را کامل کرده باشد».(1)انکار خاتمیت کفر است، جعل قانون هم کفر به حساب میآید، حال این قانون چه جزئی باشد یا کلی تفاوتی نمیکند و هیچکس حق جعل قانون ندارد.(2)اگر مسلمانی معتقد به جعل قانون باشد، مرتد است و احکام اربعه مرتد بر او جاری میشود.
شیخ میپذیرفت کلیات و ارزشهای دینی همان چیزهایی است که از طرف پیامبر(ص) به مردم ابلاغ شده است، اما این را نمیپذیرفت که اجرای آن کلیات منوط به شرایط اجتماعی است و در هر عصری نحوه اجرا با دوره دیگر متفاوت است. او نهاد قانونگذار یعنی مجلس را شدیداً مورد حمله قرار میداد و آن را در کنار آزادی و مساوات متعلق به اروپاییها میدانست. او به درستی خاطرنشان میکرد در غرب این قوانین الهی نیستند که منشأ اثرند، بلکه به علت عدم پایبندی به شریعت ناچار از قانونگذاری هستند تا سیاستگذاری خود را بر اساس آن انجام دهند، در غیر این صورت نظم زندگیشان مختل خواهد شد. پس برای تکمیل خلأ موجود ناچار از مشروطیت هستند و مشروطیت هم یعنی اینکه قوانین به دلیل خصلت بشری، از نقص مبرا نیستند و باید اصلاح شوند؛(3)امری که در دنیای شیعه وجود ندارد. در برابر، او بر قانون اساسی اسلامی پای میفشرد، یعنی اینکه احکام شرعی جامه قانون به خود پوشند و اجرای آنها ضروری و الزامی شود. او میگفت اگر منظور از قانون اساسی اصلاحات دولتی است، اشکالی در آن نیست اما اگر قانون اساسی فرانسه ترجمه شود باید برای حفظ اسلام تدبیری اندیشید و چاره کار حضور علما در مجلس است. منظور این بود تا قوانین شریعت که تاکنون اجرا نمیشد، شکل قانونی گرفته و به بوته اجرا درآید.(4)شیخ معتقد بود مجلس از مصادیق وکالت طبق
شریعت شیعه نیست، زیرا وکلا فقط در مواردی میتوانند اظهارنظر کنند که موکل به آنها اجازه داده است و در کاری که موکل حق اظهار نظر ندارد مثل احکام قضایی و جزایی، وکیل هم حق اظهار نظر ندارد و دخالت در این موضوعات، دخالت در امور شرعی و خارج از حوزه وظایف نمایندگی است.
منظور این است که احکام شرعی ثابتند و در اجرای آنها بین وکیل و موکل تفاوتی نیست، موکل نمیتواند از وکیل بخواهد در امری که حکم آن از نظر شرعی مشخص است اظهارنظر کند، پس وقتی خود موکل نمیتواند اظهار نظری خلاف شرع نماید، به طریق اولی وکیل او هم نمیتواند. شیخ آزادی قلم و بیان را هم مورد حمله قرار میداد و آن را از جهات متعدد مغایر قوانین الهی میدید. او میگفت به عنوان آزادی بر اسلام طعن میزنند، در منابر، مجامع و جراید کلمات کفرآمیز میگویند و مینویسند، ضروریات اسلام را مورد انکار قرار میدهند،(1)قانون را مثل قرآن محترم میشمرند و منکرات را در معابر شیوع میدهند. شیخ منکر مساوات بود و میگفت مساوات یعنی اینکه مسلمان و غیرمسلمان در برابر قانون مساویاند، حال آن که عدل الهی مبتنی بر اختلاف حقوق (2)است یعنی پیروان ادیان مختلف در برابر احکام شرعی مساوی نیستند.(3)مثلاً حکم قصاص در مورد مسلمان و غیرمسلمان یکی نیست. از طرفی اسلام مبتنی بر عبودیت است، نه اختیار و آزادی، بنابراین آزادی بیان و قلم مردود است.
علمای طرفدار مشروطه گفته بودند مشروطه و مجلس برای آن بنا شدهاند تا امر به معروف و نهی از منکر انجام گیرد، حوزه دین حفظ گردد و حق مظلومان گرفته شود. شیخ معتقد بود حتی اگر هزار مجتهد چنین اظهارنظری نمایند ولی مسلمانی مشاهده کند که تأسیس مجلس برای مسدود ساختن امر به معروف و نهی از منکر است - زیرا که اساس آن بر آزادی است - فتوای چنین مجتهدینی لازمالعمل نخواهد بود.(4)دیگر زیانهای آزادی از دید شیخ این بود که فحشا رواج پیدا میکند، شرب خمر و مفاسد
دیگر به اجتماع راه مییابد، مردم افسارگسیخته خواهند شد و نسبت به مبانی شریعت بیاعتنا خواهند شد. مشروطه از دید وی فتنهای بود که توسط دهری مذهبها و پیروان فرق جدید به ایران راه یافته بود و این گروه آن را به نوعی به مردم ارائه دادند که همه فریفتهاش شدند(1)، اما چیزی نخواهد گذشت که آزادی مطلق رواج پیدا خواهد کرد، منکرات مجاز خواهند شد، مسکرات مباح، زنان بیحجاب، شریعت منسوخ و قرآن مهجور خواهد شد...(2)اگر مساوات اجرا شود احکام اسلامی در باب قصاص معلق خواهد ماند، آنگاه مسلمان و کافر ذمی با یکدیگر برابر خواهند شد. در صورتی که چنین حادثهای اتفاق افتد ازدواج بین طرفداران مذاهب مختلف با مسلمانان رواج خواهد یافت، امری که با شریعت معارض است. اگر مساوات اجرا شود بین مسلمان و غیرمسلمان تفاوتی نخواهد بود، احکام مرتد دیگر اجرا نخواهد شد و با این که در احکامی مثل دیات بین مسلمان و نامسلمان تفاوت وجود دارد، بر اثر اندیشه مساوات این اختلافات از بین خواهد رفت و احکام دینی اجرا نخواهد شد.
با این که تصریح شده بود طبق اصل مساوات، مردم ایران در برابر قوانین دولتی دارای حقوق مساوی هستند،(3)و در حقیقت تصریح شد منظور از برابری، نقض اصلی از اصول شریعت نیست و مردم فقط در برابر قوانین عرف مساوی هستند، اما بدبینیها همچنان وجود داشت. نمایندگان گفته بودند قوانین مجلس قابل تغییر است، منظور آنها در اینجا هم قوانین عرفی بود. اما شیخ نوشت: «این که میگویند مواد قانونی قابل تغییر است، آیا این تغییر از اسلام به کفر یا بالعکس است» و البته از دید وی بیمعنی بودن این امر واضح بود. (4)
پیش از این قانون اساسی را برای ملاحظه عدم مغایرت آن با شرع نزد آخوند خراسانی، شیخ عبدالله مازندرانی و میرزاحسین تهرانی در نجف فرستاده بودند و مراجع عدم مغایرت آن را با شرع امضا کردند.(5)آخوند آن قدر به مجلس اعتماد داشت که وقتی
گفتند یکی از مواد متمم قانون اساسی حضور پنج تن از علما برای تطبیق قوانین با شرع است، خاطرنشان کرد این کار بیهودهای است زیرا متجاوز از سی تن از علما در مجلس هستند و به علاوه مردم میتوانند چند تن از علما را وکالت دهند و به مجلس فرستند.(1)یعنی در ابتدای امر و وقتی هنوز بسیاری از حوادث روی نداده بود، مراجع حتی در این حد هم حاضر به درگیری در مسائل داخلی ایران نبودند و به ضمانت اسلامیت قوانین و حداقل عدم مغایرت آنها با شرع ایمان داشتند.
از نمایندگانی که به شبهات شیخ و یارانش پاسخ داد، میرزا فضلعلی آقا بود، او صریحاً گفت قرار نیست جز قوانین موضوعه عرفی، چیزی در صحن مجلس تصویب شود و قوانین با شرع مغایرتی نخواهند داشت. وظیفه مجلس تدوین قوانینی است که جلو خودسری و استبداد را بگیرد. از نظر او قانونگذاری مباح شمردن حلال و حرام شرعی نیست و احکام شرع تا ابد به قوت خود باقی خواهند ماند. خاطرنشان شد احکام شرع بر دو دستهاند: آنهایی که کلیاتشان مطرح شده است و تعیین مصادیق را طبق شرایط عصر بر عهده اهل عرف گذاشتهاند و دیگر اموری که اصالتاً مباحند و التزام به انجام و یا ترک آنها از طرف شارع مقرر شده است و وجوب آنها مسلم است. پس هیچ حکم قانونی مجلس مخالف شرع نخواهد بود، و حتی در احکام عرفی آنهایی مورد نظر است که با شرع مخالفتی ندارد.(2)بدیهی است شیخ در برابر این استدلالات قانع نشد. پس طباطبایی گفت وی جز تخریب اساس مشروطیت غرضی دیگر ندارد(3)، مازندرانی از مراجع ثلاثه مقیم نجف بستنشینی شیخ را در حرم حضرت عبدالعظیم نکوهید و در نامهای خطاب به شیخمهدی نجمآبادی مجلس را مورد حمایت قرار داد؛ زیرا از دید وی اساس مجلس بر اصلاح حال مردم و تحدید ظلم بود. دوام مجلس لازم شمرده شد، چون «از مراتب نهی از منکر است» و تخریب بنای آن در حد مخالفت با صاحب شریعت دانسته شد. آخوند خراسانی دستور داد علیرغم نارضایتیاش از رفتار شیخ، مردم
با او و همراهانش به مسامحه رفتار نمایند و این در حالی بود که شیخ همچنان اعتقاد داشت تلاش برای برقراری مشروطه، سعی در نابودی دین است و میگفت اگر مسلمانی این کار را انجام دهد، مرتد است و احکام اربعه مرتد بر او باید جاری شود، «هر که باشد»(1). او همچنان باور داشت مشروطه، غایتی جز نابودی دین نخواهد داشت.
حقیقت این است چیزی که شیخ در مورد مشروطه میگفت با واقعیات بسیار نزدیکتر بود. مشروطه پرسشی نبود که توسط خود ایرانیها طرح شده باشد. مشروطه ایرانی عبارت بود از مجموعهای سوءتفاهمات از طرف بسیاری از دستاندرکاران آن؛ به گونهای که از مبانی و اساس آن تا سالها بعد اطلاعی به هم نرسید و تصور بر این بود مشروطه آن است که هر کس هر طور میل دارد با دیگران رفتار نماید. این امر ریشه در یک سلسله موانع نظری داشت که فهم مشروطه را برای بسیاری ناممکن میساخت؛ نخست در بین روحانیون موافق، مشروطه امری مستحدثه به شمار میآمد که باید تکلیف شرعی آن روشن میشد. این مقوله باعث شد به رغم مباحث فراوان در ضرورت استقرار حقوق مورد قبول غربیها درباره انسان و جامعه، نسبت آن حقوق با حیث تاریخی و وضع فکری ایرانیان در بوته اجمال باقی بماند. در این دوره، از مبانی تفکر جدید هیچ گونه بحثی به میان نیامد و هدف طرفین توجیه نظر خود و مجاب کردن طرف مقابل بود تا تأسیس اندیشهای که ریشهای پایدار در سنت و الزامات آن داشته باشد. بدیهی است با تلقی شیخفضلالله نوری از مشروطه و الزامات آن- که به میزان زیادی هم درست بودند- راه هرگونه گفتگویی بین ایران و فرهنگ غرب بسته بود و تحت هیچ شرایطی این امر محقق نمیشد.
1) تاریخ مشروطه ملکزاده، ج4، صص210-209.
به دنبال مرگ مظفرالدین شاه و پس از صدور دستخط مشروطه، تشکیلاتی موسوم به کمیته انقلاب تأسیس شد. اعضای این کمیته عبارت بودند از: ملکالمتکلمین، سیدجمالالدین واعظ، میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل، سیدمحمدرضا مساوات، سیدحسن تقیزاده، میرزا ابراهیمخان حکیمالملک، سیدعبدالرحیم خلخالی، سیدجلیل ا ردبیلی، معاضدالسلطنه پیرنیا، سلیمانخان میکده، حسینقلیخان نواب، علیاکبرخان دهخدا، میرزا ابراهیم آقا منشی سفارت فرانسه، داودخان ارمنی، ادیبالسلطنه سمیعی و نصرتالسلطان برادر میرزا کریمخان رشتی از خاندان آل امشه. جلسات کمیته در نیمههای شب در منزل حکیمی تشکیل میشد و همه قبل از طلوع آفتاب متفرق میشدند. میرزامحمد نجات، حسین پرویز و محسن نجمآبادی رابطین کمیته با نیروهای خارج از آن بودند. نخستین اقدام این کمیته تشکیل نیرویی به نام مجاهدین و سرباز ملّی بود. تهیه اسلحه و آموزش نظامی جوانان از جمله اقدامات آنها بود. عبدالحسین تیمورتاش ملقب به سردارمعظم خراسانی، اسداللهخان ابوالفتحزاده و ابراهیمخان منشیزاده کسانی بودند که نیروهای نظامی داوطلب را آموزش میدادند.(1)در جلسات
1) تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، کتاب دوم، ص419.
انجمن، نقشههای مبارزه با محمدعلیشاه طراحی میشد در حالی که وی ظاهراً با مشروطه همراهی می کرد. همین جلسات، مقدمات و هستههای اولیه تشکیل حزب دمکرات را در دوره مجلس دوّم فراهم کرد. (1)
در این ایام انجمنهای فراوانی تشکیل شد که مهمترین آنها انجمن آذربایجان، انجمن مظفری و انجمن برادران دروازه قزوین بودند. این انجمنها همه مسلح بودند و قبل از مشروطه فعالیت داشتند، اما در دوره سلطنت محمدعلیشاه افزایش چشمگیری پیدا کردند. به گزارش کتاب آبی حداقل یکصد انجمن در تهران فعالیت داشت که مهمترین آنها انجمن آذربایجان به ریاست سیدحسن تقیزاده بود و 2962 عضو داشت.(2)این انجمنها دائماً فعالیت میکردند و آموزش نظامی مهمترین اقدام آنان بود. محل انجمن آذربایجان در خیابان اکباتان قرار داشت و تا آخرین دوره حیات مجلس اوّل با شاه جنگید. شعبه اصلی این انجمن کمیته دهشت بود که وظیفه ترور مخالفین را برعهده گرفته بود و در رأس آن حیدرخان عمواوغلی قرار داشت. رقیب اصلی انجمن آذربایجان جامع آدمیت بود که ریاست آن را عباسقلیخان آدمیت عهدهدار بود و مشی اعتدالی را توصیه میکرد و از تندروی برحذر میداشت. ملکالمتکلمین سخنگوی انجمن آذربایجان بود. شاعر مشهور فرصتالدوله شیرازی که گفته میشد بهایی است و نیز شاهزاده سلیمان میرزا اسکندری و محمدخان کمالالملک نقاش مشهور از اعضای این انجمن بودند. این انجمن به نام اجتماعیون عامیون که برگردانی از سوسیالدمکراسی بود هم خوانده میشد. عملیات تروریستی مهمی مثل قتل اتابک امینالسلطان، صدور فرمان قتل محمدعلیشاه در 25 محرم سال 1326 و نیز جنگ و گریز روز گلولهباران مجلس، کار این انجمن بود. (3)
عضو برجسته انجمن آذربایجان معاضدالسلطنه پیرنیا بود. او در آغاز خدمات دولتی خود کنسول ایران در باکو بود و تا سال 1323 قمری در تفلیس و دیگر شهرهای قفقاز اقامت داشت (4)و در بین «نخبگان قوم دوستان زیادی داشت». او خود
1) ابراهیم حکیمی: در صحنۀ انقلاب مشروطیت ایران، دورۀ اطلاعات ماهانه، سال 1327.
2) کتاب آبی، به کوشش احمد بشیری، ج 1، نشر نو، تهران، 1363، ص165.
3) اسماعیل رائین: انجمنهای سری در انقلاب مشروطیت ایران، بی نا، تهران، 1345، صص156-155.
4) مبارزه با محمدعلیشاه، به کوشش ایرج افشار، انتشارات قومس، تهران، 1359، ص5.
از بنیادگذاران انجمن آذربایجان و از «اعضاء مؤثر کمیته سری انقلاب ایران» بود. در ابتدا نیابت ریاست انجمن را بر عهده داشت و پس از کنارهگیری تقیزاده رئیس آن شد.(1)معاضدالسلطنه در دوره اوّل مجلس شورای ملّی عضو هیأت رئیسه بود و در عین حال ریاست اداره مباشرت مجلس را تصدی میکرد. این تشکیلات باید سازمان اداری مجلس را به وجود میآورد. در دوره سلطنت محمد علیشاه، معاضدالسلطنه به شدت علیه وی مبارزه کرد، اما بعد از انحلال مجلس اوّل به دستور شاه، معاضدالسلطنه به سفارت بریتانیا پناهنده شد و سپس به استانبول رفت و فعالیتهای خود را ادامه داد. ریاست انجمن برادران دروازه قزوین با سلیمانخان میکده بود که گفتیم جلسات انجمن سری در منزل او تشکیل میشد.
محل انجمن مظفری یعنی خانه مسیحالملک شیرازی پدر سردار فاخر حکمت، در بهارستان واقع بود.(2)یکی از مهمترین انجمنهای این دوره که در عین حال تندروترین آنان نیز به شمار میآمد انجمن بینالطلوعین بود که از حیث ترکیب اعضا بسیار جالب توجه به نظر میآمد. اکثر اعضای این انجمن به مشی ترور روی آوردند و برای این منظور کمیتههایی تشکیل دادند و برخی از همینها بعداً از تشکیلدهندگان کمیته مجازات در دوره جنگ اوّل جهانی بودند. محمود ابراهیمخان منشیزاده، اسداللهخان ابوالفتحزاده، داوودخان علیآبادی همفکر میرزاجهانگیرخان شیرازی، سیدمحمد کمرهای، سیدعبدالرحیم خلخالی، سیدجلیل اردبیلی، میرزا سلیمانخان میکده، میرزا ابراهیمخان تبریزی، ابراهیم حکیمی، محمدنظرخان مشکوةالممالک، حسین پرویز، میرزامحمد نجات، سیدحسن تقیزاده، میرزا قاسمخان صوراسرافیل، رکنالملک برادر حکیمالملک و محسن نجمآبادی اعضای مؤثر و مورد اطمینان انجمن بودند که در عین حال تندروترین طیف مشروطهخواهان را شامل میشدند. این انجمن در منزل شیخ مهدی نجمآبادی تشکیل جلسه میداد و علاوه بر افراد یاد شده، شیخ محمد بروجردی، یحیی دولتآبادی، ظهیرالسلطان برادر ظهیرالدوله و میرزا محمودخان پرورش نیز در آن شرکت میکردند. از بین این افراد منشیزاده، ابوالفتحزاده و
محمدنظرخان مشکوةالممالک در انجمن غیرت عضویت داشتند که توسط میرزا ابراهیم آقا وکیل تبریز و عضو مؤثر لژ بیداری ایران هدایت و رهبری میشد.(1)همان طور که خواهیم دید همه این افراد در ظهور تحولات آتی نقشهای بسیار اساسی داشتند و بدون شناخت طرز سلوک و رفتار آنان راه بر هر تحلیلی در مورد حوادث این دوره بسته است.
بسیاری از اینان در زمره افراطیترین جناحهای مشروطه بودند که هر روز بر اغتشاشات دامن میزدند. این گروه در شکل دادن به درگیریهای خیابانی و نیز آشوبهای اجتماعی و ترورهای سیاسی نقش درجه اول داشتند. با اینکه از مشروطه اروپایی دفاع میکردند، اما ابزار آنان برای پیشبرد اهداف نه گفتگوهای اقناعی بلکه گلوله بود. به بهانه مشروطه با هر کس میخواستند تسویه حساب میکردند و آنقدر در افراط غرق شدند که حتی مصالح خود را نیز به باد فراموشی سپردند. اکثر این اشخاص در زمره گردانندگان لژ بیداری ایران بودند؛ کسانی که سرنگونی حکومت قاجار را در سر میپروراندند.
به هر حال در هر گوشه تهران انجمنی زاده شد. در این انجمنها عدهای داعیه اعتدال داشتند، گروهی مدعی دمکراسی بودند و هر کس هر کاری را که خود به مصلحت میدانست انجام میداد، بدون اینکه به مصالح عمومی کشور توجهی داشته باشد. به قول مخبرالسلطنه هدایت هرکس بیشتر ناسزا میگفت مشروطهخواهتر بود.(2)حتی شاهزادگان و اعیان و اشراف انجمن تشکیل داده بودند. فرزندان روحانیان بزرگ بعضاً در این انجمنها عضویت داشتند. شیخمحمد فرزند شیخعبدالله مازندرانی و شیخمهدی فرزند شیخفضلالله نوری در زمره این افراد بودند. در بین آنان افرادی مثل ناظمالاسلام کرمانی هم حضور داشتند، رهبری اینان با سیدمحمدصادق طباطبایی بود.(3)آنها هر شب در منزل یکی از اعضا دور هم گرد میآمدند و مهمترین فعالیت آنان رخنه در بریگاد قزاق یعنی تنها تشکیلات نظامی
کشور بود. در این کار ابوالفتحزاده که خود پیشتر افسر قزاق به شمار میرفت بیش از همه موفق بود. او اعضای بریگاد را دور خود جمع میکرد و برایشان سخنرانی مینمود و بالاخره توانست عدهای را با خود همراه کند؛ به این شکل تشکیلاتی که زیر نظر روسها قرار داشت به صفوف جنبشی که ماهیتی ضد روسی داشت ملحق میشد. به روایت ملکزاده میداندار اصلی جنبش در این دوره، روشنفکران عضو کمیته انقلاب بودند که گرچه در اقلیت قرار داشتند، اما حوادث را هدایت میکردند.(1)یک مورد از تصمیمهای اینان برنامهریزی برای قتل شیخ فضلالله نوری بود. در این تصمیم سیدجمالالدین واعظ، جهانگیرخان صوراسرافیل، قاضی قزوینی، میرزا ابراهیم منشی سفارت فرانسه، سیدمحمدرضا مساوات، یمینالسلطنه و ملکالمتکلمین شرکت داشتند. تصمیمی که به دست یکی از اوباش بازار تهران به نام کریم دواتگر عملی شد و فقط منجر به جراحت در رانِِِ شیخ گردید. شیخ بعد از بهبودی جراحت، ضارب خود را بخشید. توسل به گروههای اوباش برای پیشبرد اهداف سیاسی از ابتکارات تندروان دوره مشروطه بود. اوباش که خود در صفوف بیکاران بودند از فرصت به دست آمده بهرهبرداری میکردند، زیرا اساساً چیزی برای از دست دادن نداشتند. به همین دلیل به نام مشروطه نظم اجتماعی توسط اینان برهم زده میشد.
تقیزاده تعداد انجمنها را در دوره اوج فعالیت آنها به 144 مورد میرساند. (2)به قول ایوانف فقط در تهران 140 انجمن وجود داشت(3)، دکتر مهدی ملکزاده تعداد این انجمنها را فقط در تهران 200 مورد میداند که تازه اینها کمیته مرکزی انجمنها بودند. به قول کسروی بر اساس لوحههایی که انجمنها به هنگام گردهمایی در مدرسه سپهسالار فراهم کرده بودند 180 انجمن در تهران وجود داشت. هر روز مردم انتظار بحرانی را میکشیدند و انجمنها هر روز فتنهای برپا میکردند. به همین دلیل در شوال 1325 محمدعلیشاه رسماً تقاضا کرد این انجمنها منحل شوند، اما نمایندگان به استناد اصل 21 متمم قانون اساسی که تصریح داشت
«انجمنها و اجتماعاتی که مولد فتنه دینی و دنیوی و مخل نظم نباشند در تمام مملکت آزاد است»، از این کار طفره رفتند.(1)باید گفت اتفاقاً به دلیل اینکه این انجمنها با اصل یاد شده تعارض داشتند میبایست ملغی میشدند، زیرا به تصریح کلیه منابع تاریخی این زمان انجمنهای یادشده مهمترین موجب ناامنی و بحران سیاسی در کشور بودند. وقتی به فرمان محمدعلیشاه مجلس اول منحل شد، از این دهها انجمنی که تولید بحران میکردند فقط تعداد انگشتشماری به مبارزه علیه او پرداختند.
به قول احتشامالسلطنه «تشکیل انجمنهای ایالتی و ولایتی که میتوانست مایه قوام و دوام رژیم مشروطه بشود و با انجام تکالیف قانونی خود نقص مشهود مشروطیت را که سرانجام موجب سرخوردگی مردم از مجلس شد رفع کند، به کارهایی پرداخت که نه تنها خارج از تکالیف قانونی بود، بلکه بالفعل در تخریب آن اساس مقدس و ملی عامل اصلی و مؤثر بود».(2)باز هم به قول او به همین دلیل بود که روز به روز مجلس مقام و موقعیت خود را در نزد مردم از دست داد و انجمنهای ایالتی و ولایتی خود عامل دردسر شدند. این انجمنها وظایف قانونی مجلس را برعهده گرفته بودند و اعتنایی به نهاد قانونگذاری نداشتند و از این جمله بود انجمن ایالتی تبریز که خود را مجلس شورای آذربایجان مینامید و مشکلات روزمره فراوانی تولید میکرد. (3)
مهمتر این بود که برخلاف اصول مشروطه حتی برخی نمایندگان تکالیفی برای مجلس در نظر میگرفتند که با این نظام سیاسی تعارض داشت. از جمله سیدحسن تقیزاده میگفت نباید مجلس ایران را با پارلمانهای کشورهای اروپایی که دویست - سیصد سال از تأسیس آنها میگذرد مقایسه کرد. در ایران نباید از مجلس خواست صرفاً بر دولت نظارت کند و دولت هم از مجلس رأی اعتماد بخواهد: «این مجلس از راههای عادی نمیتواند داخل کار شود، بلکه باید به یک قوه فوقالعاده و پنجه آهنینی مملکت را اصلاح نماید... چطور محمدعلی پاشا در مصر، و ناپلئون در
فرانسه کردند»(1).
ضرورت روی آوردن به پنجه آهنین بارها و بارها در طول سالیان بعد هم مورد توجه برخی مشروطه خواهان قرار گرفت؛ زیرا در این ایام تحت لوای مشروطه به اندازهای تندروی صورت گرفته بود که مردم و مسئولین به این ضرورت روی آورده بودند که لازم است مردی ظهور کند و کشور را امن سازد. بارها و بارها در همان دوره مجلس اول مسئله دخالت انجمنهای غیرمسئول در مسائل مهم کشور مورد نقد قرار گرفت. طباطبایی در مجلس اول خاطرنشان کرد:
انجمن تبریز از حدود اختیارات خود تجاوز کرده و به کارهای ناروا پرداخته و باید دانست که در ایران جز یک مجلس شورای ملی، مقام دیگری نیست که صلاحیت اینگونه مداخلات را داشته باشد و اگر کار به این منوال پیش برود مملکت دچار هرج و مرج خواهد شد.(2)
یکی از نمایندگان به نام میرزا آقا مجاهد که از اقدامات خودسرانه انجمنها برآشفته شده بود خاطرنشان کرد هر فعالیت سیاسی و اجتماعی باید تحت نظر مجلس باشد، زیرا این مجلس است که حق قانونگذاری دارد. او میخواست حد و حدود وظایف انجمنها مشخص باشد تا در امور مجلس و دولت دخالت نکنند و از قوانین موضوعه مصوب مجلس تبعیت نمایند. در عین حال یادآوری کرد انجمنها و مجلس لازم و ملزوم یکدیگرند، اما نباید در امور یکدیگر دخالتی داشته باشند.(3)تقیزاده که خود در این زمان و نیز دورههای بعدی مشروطه در زمره جناح تندرو مجلس بود، سالها بعد اعتراف کرد انجمنها در کار دولت و مجلس بیش از اندازه دخالت میکردند(4). به قول میرزا فضلعلی آقا که از نمایندگان معتدل مجلس بود «از گاو دو شاخه استبداد خلاص میشویم به گاو هزار شاخه مجاهدین یا رؤسای... ایشان دچار میشویم»(5). سر چارلز مارلینگ گزارش داد دخالتهای
1) مذاکرات مجلس شورای ملی، دورۀ اول، ص550 (15 ربیعالثانی 1326).
2) تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، ص411.
3) روزنامه مجلس، سال دوم، ش76، 15 صفر 1326.
4) مجلۀ سخن، بهمن سال 1344، نامۀ تقیزاده به مجلۀ سخن.
5) بحران دمکراسی در مجلس اول، خاطرات و نامههای خصوصی میرزا فضلعلی آقا تبریزی، به کوشش غلامحسین میرزا صالح، طرح نو، تهران، 1372، صص5-4.
زیانآور انجمنها باعث شده است مجلس نتواند شایستگی لازم را از خود نشان دهد(1). هارتویگ کاردار سفارت روسیه نیز گزارش داد قدرت در تبریز عملاً در دستان انجمن محلی است که از سایر انجمنهای ایران قدرتمندتر است و در تهران نیز شعبهای دارد و کلیه نمایندگان مجلس گوش به فرمان آن هستند.(2)سر سیسیل اسپرینگ رایس نیز گزارش داد انجمنها حکومت و فرمانروایی واقعی را در ایران به دست دارند. (3)
تودههای اوباش و بیکاران، نیروی کاری این انجمنها بودند، به قول احمد مجدالاسلام کرمانی انجمنهای تهران هرکدام برای این که اهمیت خود را نشان دهند تعدادی از جوانان بیکار را مسلح میکردند و در روزهای معینی به مشق وامیداشتند(4). بهانه آنان صیانت از مشروطه بود و حال آنکه خودشان بیش از هر کس دیگری مشروطه را مورد تهدید قرار میدادند. هر انجمنی برای خود تعدادی فدایی مسلح داشت. کار به جایی رسیده بود که پارهای انجمنها برای خود قانون تصویب میکردند و حتی با توسل به زور آن را به اجرا درمیآوردند. مثلاً یکی از انجمنها نرخ نان و گوشت را تثبیت کرد، مقیاس واحد اوزان را اصلاح نمود، محتکران را تحت تعقیب قرار داد و ذخیره گندم آنان را مصادره و بین مستمندان توزیع کرد(5). کار به جایی رسید که این انجمنها به ادارات دولتی نامه مینوشتند و از آنها میخواستند تعداد کارمندان و میزان حقوق آنان را اعلام نمایند تا در روزنامه درج شود.(6)برخی انجمنها در مسائل قضایی و انتظامی دخالت میکردند و سرانجام کار به جایی ختم شد که اگر کسی در انجمنی عضویت داشت، هر کاری میخواست میکرد و از تعقیب مصون بود. (7)
1) کتاب آبی، ج1، به کوشش احمد بشیری، نشر نو، تهران، 1362، ص 148
2) ایوانف، صص38-37.
3) کتاب آبی، ص79.
4) احمد مجدالاسلام کرمانی: تاریخ انحطاط مجلس، به کوشش محمود خلیلپور، انتشارات دانشگاه اصفهان، 2536، ص84.
5) ایوانف، ص37.
6) منصوره رفیعی: انجمن (ارگان انجمن تبریز)، نشر تاریخ ایران، تهران، 1362، ص32.
7) تاریخ انحطاط مجلس، ص44.
به قول کسروی انجمن تبریز به جای عدلیه نشسته و به دادخواهیهایی که از تبریز و سایر مناطق این ایالت میرسید گوش میداد و به جای قاضی حکم صادر میکرد و مهمتر این که خود رأساً به امنیت شهر رسیدگی مینمود.(1)از جمله در روزنامه انجمن آمده است که نانوایی را به دلیل کمفروشی به حکم انجمن «چوبکاری کامل نموده یک روز حبس نمودند» و یا اینکه قهوهخانههایی را که شبها در آن تریاک کشیده میشد بستند و انجمن به شکایت قهوهخانهداران هیچ وقعی ننهاد و به حکم اینکه فعالیت قهوهخانهها به زیان ملت است اجازه بازگشایی به آنان داده نشد و البته احدی را جرأت مقابله نبود.(2)به گزارش اسپرینگ رایس انجمنها در گذرگاههای شهر تهران نگهبانانی گماشته بودند که از مردم اسم شب میپرسیدند و آنها را بازرسی میکردند.(3)در موردی پس از تصویب متمم قانون اساسی در بیستم شوال سال 1325 برخی انجمنها در صحن مجلس متحصن شدند و اعلام کردند اگر نظمیه از عهده تأمین نظم و امنیت شهر به درستی برنمیآید، حفظ و حراست و امنیت شهر به دست اینان سپرده شود. دیگر اینکه اگر مجلس نمیتواند پولی را که مقرر بود شاهزادگان و امرا بدهند کاملاً دریافت کند این مهم را به انجمنها بسپارد و نهایتاً این که انجمنها آمادهاند برای حفظ مشروطه قشون ملی داوطلب ترتیب دهند تا هرگاه مانعی پیش آمد به مقام مدافعه برآیند.(4)بالاخره اینکه انجمن مرکزی تهران به رهبری ملکالمتکلمین و ارشدالدوله به منظور قدرتنمایی در برابر احتشامالسلطنه که از میانهروان مشروطه بود و با اقدامات انجمنهای تندرو مخالف بود، متحصن شدند و پیشنهاد تشکیل قوای ملی و قشون مجاهد دادند(5). احتشامالسلطنه به مقابله با این تصمیم برخاست. او همچنین دعوت مشیرالدوله را برای عضویت در لژ بیداری ایران؛ که وی از آن به عنوان فراموشخانه نام میبرد، رد کرد(6)و بالاخره توانست کمیسیونهای مختلف مجلس را تشکیل دهد و مانع از
خودسری گروه اقلیت مجلس شود و نیز تا حدی جلو خودسریهای انجمنها را بگیرد، گرچه سرانجام در این راه ناکام ماند.
با این روال جنبشی که قرار بود برای تحقق حقوق مردم فعالیت نماید به سرعـت به ضد خود بدل شد. مردم عادی به علاوه مردان مسلح از مشروطه و الزامات آن چیزی نمیدانستند. حرکات آنان تابع احساسات بود و با نظام استبدادی بیشتر سنخیت داشت تا نظام مشروطه. عوامفریبی بر هر چیز دیگر سبقت گرفته بود، به قول هدایت از صد تن مردم نود نفرشان نمیدانستند مشروطه چیست، باز هم به ادعای او به مردم وعده داده میشد در مشروطه نانی به دو زرع درازی و کبابی با یک وجب پهنا داده خواهد شد(1). شاید چنین وعده خاصی داده نشده بود، اما واقعیت این است که مردم را به وعدههایی خالی از حیز امکان به دنبال سراب میفرستادند و احساسات بر عقلانیت چیره شده بود. اقشار حاشیهای اجتماع در این میان نقش بسیار مخربی ایفا میکردند. این دستههای مفلوک که در شهرهای بزرگ پراکنده بودند و به امید به دست آوردن لقمه نانی پرسه میزدند و مشاغل پست را در اختیار داشتند، از فضای به دست آمده بهره بردند. هر کس میتوانست اسلحه ای به دست میگرفت و از دیگران اخاذی میکرد، به ویژه این که اگر این دیگران اشراف و نجبا و شاهزادگان بودند. هر کس قدرت بیشتری در بدگویی داشت «آزادیخواه بود و اگر به مصلحت چیزی میگفت مستبد».(2)در این دوره ابوالفتح زاده برای مشروطهخواهان اسلحه تهیه میکرد و ارباب فریدون زرتشتی به انجمنهای مسلح کمک مالی مینمود.(3)آن چه وجود داشت بیشتر فحش و ناسزا بود تا بحث عقلانی در مورد کیفیت برون رفت از بنبستی که به دنبال مشروطه، ایران را به کام خود فرو برده بود. سیدیعقوب انوار شیرازی در این میان نمونهای بارز است. بعد از قتل ارباب فریدون، او شاه را مورد حمله قرار داد و وی را فرزند امالخاقان نامید،
کنایه از اینکه پدر او مظفرالدینشاه نیست و شاه زنازاده است!
همان طور که گفته شد، اکثر افرادی که از آنان یاد کردیم در لژ بیداری ایران عضویت و فعالیت داشتند. جهتگیری این لژ درست نقطه مقابل جامع آدمیت بود(1). اگر جامع آدمیت بر فعالیت قانونی و مسالمتآمیز و مرحله به مرحله برای استقرار مشروطه پای میفشرد، لژ بیداری با ترکیب اعضای خود موضعی تندروانه داشت. لژ مزبور نخستین تشکیلات رسمیت یافته فراماسونری در ایران بود که شعبهای از گرانداوریان فرانسه به شمار میرفت. ظاهراً فراماسونها در مسائل دولتی و یا قانونگذاری مدنی و دینی مداخله نمیکردند و اعضای خود را وادار میکردند تا در ترقی علوم مشارکت نمایند. در بین تمام معارف بشری آنان اعضا را از مشارکت در مسائل سیاسی و دینی برحذر میداشتند، زیرا از دید آنها این دو مقوله بین افراد ملل جدایی میاندازد و بنای آزاد بالعکس برای اتحاد ملل کار میکند و نه تفرقه آنها. اما در عمل لژ بیداری ایران هم در مسائل دینی دخالت میکرد و هم این که اوضاع سیاسی را در جهت بحران سوق میداد. این لژ در ششم نوامبر سال 1907 برابر با 1324 قمری تأسیس شد و از اواخر سال 1325 شروع به فعالیت نمود و از سال 1326 فعالیت آن به شکل بیسابقهای گسترش یافت.(2)
لژ بیداری ایران در تحولات آتی نقش اساسی ایفا نمود. روشنفکران برجستهای مثل محمدعلی فروغی در کنار سیاستمدارانی مثل حسینقلیخان نواب و افرادی مثل وحیدالملک شیبانی و حاج سیدنصرالله تقوی و شیخ الرئیس قاجار از اعضای این لژ به شمار میرفتند. سیدمحمدصادق طباطبایی فرزند آیتالله سیدمحمد طباطبایی و کمالالملک نقاش مشهور نیز از اعضای آن به شمار میآمدند. شعار مهم آنها همان شعار برادری، برابری و آزادی بود که همه را فارغ از اختلافات دینی و یا سیاسی دور هم گرد میآورد. مهم اینکه اعضای این لژ لزوماً همه یک دست نبودند و از نظر سیاسی برخی افراطی و برخی دیگر میانهرو بودند. حکیمی تحولات ایران در آستانه مشروطه به بعد را ناشی از فعالیتهای فراماسونهایی میدانست که دست اتحاد به
یکدیگر داده بودند و در پیشرفت منظور خود تلاش میکردند.(1)با این وصف ظاهراً فعالیتهای فراماسونری در ایران البته بدون ارتباط با لژهای اصلی در اروپا، حتی قبل از مشروطه وجود داشت. هانری رنه دو آلمانی نقل میکند در سال 1324ق در شهر مشهد فراموشخانهای تأسیس شد که هدف اصلی آن اختلاف افکندن بین روحانیون شهر بود تا از قدرت و نفوذ آنان بکاهد. به قول او این تشکیلات با گراندلژهای اروپا بیارتباط بود. (2)اگر فعالیت انجمنها علنی بود فعالیت لژ بیداری ایران کاملاً مخفیانه صورت میگرفت، باید زمانی دراز طی میشد تا معلوم شود پشت پرده فعالیتهای تخریبی انجمنهای مسلح مورد حمایت لژ بیداری ایران چه چیزی قرار دارد. این لژ پستترین اقشار اجتماعی را به عنوان مشروطه در خدمت مقاصد خود گرفته بود، به همین دلیل هر روز بحرانی کشور را در کام خود فرومیبرد.
در گیرودار خودسری انجمنها و بیثباتی اوضاع سیاسی و اجتماعی و تشتت آراء، خبر رسید به سوی کالسکه شاه که عازم دوشان تپه بود، نارنجک دستساز پرتاب شده است. تروریستها از گروه حیدرخان عمواوغلی رئیس کمیته دهشت انجمن آذربایجان بودند که از مدتها قبل در منزل ابوالفتحزاده کمین کرده بودند. ترور محمدعلیشاه نافرجام ماند، اما انجمنهای آذربایجان، مظفری، برادران دروازه قزوین، شاهآباد و گروه موسوم به مجاهدین که در انتظار واکنش شاه بودند خود را بیش از پیش مسلح کردند. معلوم نبود این سلاحها با کدام پول، از کدام منبع و چگونه بین مردم توزیع میشود. میخواستند تودههای عوام را که البته بسیاری از آنان بیکار بودند و از این دست ماجراجوییها استقبال میکردند، در برابر دستگاه بریگاد قزاق تجهیز نمایند. در اندک زمانی دو هزار مرد مسلح در تهران سازماندهی شدند و این همه به عنوان مشروطه صورت گرفت. کمتر کسی بود متعرض این نکته شود که در آن شرایط که آزادی بیان به هرج و مرج پهلو میزد چه نیازی به مسلح کردن مردان وجود دارد و اگر مشروطه برای آزادی بیان و قلم است، چرا از همان طریق برای برخورد با حریف استفاده نمیشود؟ اصلاً مگر چه حادثه
غیرمتعارفی از سوی شاه روی داده بود که مردان مشروطه را به چنین واکنشهای عصبی برانگیخته بود؟ عجب اینکه ترور شاه مملکت در مجلس هیچ واکنشی نداشت و کسی آن را محکوم نکرد؛ شاه گله کرد وقتی ارباب فریدون کشته شد مجلس عاملان قتل او را تحت تعقیب قرار داد، اما در برابر سوءقصد به او هیچ گونه اقدامی انجام نمیدهد. بعد از مدتی دو تن دستگیر و محاکمه گردیدند، عدلیه بعد از استنطاق متوجه شد دستگیرشدگان از نیروهای حیدرخان و از کارکنان کارخانه چراغ برق هستند.
اعترافات «حیدر» و سایر متهمان بیاساس تلقی شد و اصل مسئله را ساختگی و تحریک دربار دانستند و به این شکل اجازه ندادند مسئله پرتاب نارنجک تعقیب شود.(1)جریان ترور نافرجام شاه از دید کاردار سفارت بریتانیا هم غیرمنتظره بود، زیرا شاه در این ایام اقدامی علیه مشروطه انجام نمیداد. مارلینگ گزارش داد این نارنجکها در خارج کشور تهیه شده و عمل ترور کار تندروان مشروطه بوده است. (2)
خلاصه اینکه تندروان مشروطه به جای اینکه این حادثه را محکوم نمایند، گفتند ماجرا زیر سر شاپشال یهودی روسی و معلم سرخانه دوران جوانی شاه بوده است.(3)مدبرالممالک در حبلالمتین نوشت، شاه شخصاً در این ماجرا دخالت داشته تا مجلس ملی را بیاعتبار کند(4). درست در همین شرایط بود که مطبوعات به جای محکوم کردن حداقل اصل ترور انسانها، شرایط را با اقدامات خود بحرانیتر کردند. روزنامه مساوات مقاله شدیداللحنی علیه شاه نوشت و به مادر او نسبتهای زشت داد. شاه دستور داد در عدلیه وکیلش با سیدمحمدرضا مساوات روبهرو شود و اگر مساوات نتوانست ادعاهای خود را ثابت نماید مجازات گردد. شاهزاده مؤیدالسلطنه محمدحسین میرزا وکیل شاه بود، مساوات هم میخواست ملکالمتکلمین را وکیل خود قرار دهد. انجمنهای مسلح با محاکمه مساوات به مخالفت برخاستند و مدعی شدند این محاکمه نشان میدهد حادثه بزرگی در شرف وقوع است. مطبوعات
نسبت به نیات شاه ابراز بدگمانی کردند و از آن سوی علیرضاخان عضدالملک رئیس ایل قاجار از محمدعلیشاه خواست از شکایت خود صرفنظر کند. شاه پاسخ داد: «جناب عضدالملک، تقصیرات مدیر مساوات هر قدر بزرگ باشد ولی مقام شما بزرگتر است، توسط شما را درباره او قبول کردیم، من بعد بسپارید از اینگونه کارها نکنند».(1)اما برخلاف تصور کارها به همین جا خاتمه نیافت. مساوات مقالهای در مورد فوائد جمهوری نوشت و شاهان را فرعون توصیف کرد که در اسلام مورد لعن قرار گرفتهاند.(2)هدایت از وضع نابسامان مطبوعات شکایت کرد و این امر را ناشی از فقدان قانون ارزیابی نمود. از دید او: «متنفذین مجلس زبان را آزاد میخواستند ولو یاوهگویی و هرزه سرایی؛ و این به مصلحت نبود. مثل این است که دیوانهای سنگی در چاه میاندازد که هزار عاقل نمیتوانند درآورند. روزنامهها بسیار از این سنگها در چاه انداختند و در انداختن آوازه، جبران برخی مضرات را نمیکرد». (3)
در این دوره برخی روزنامهها به راستی در تشنج سیاسی نقش آفرینیهای حساس داشتند. در درجه نخست تعداد روزنامهها آنقدر زیاد بود که با جمعیت باسواد کشور تناسبی نداشت؛ در سال 1325، فقط در تهران بیش از پنجاه روزنامه منتشر میشد.(4)این روزنامهها به جای پرداختن به مباحثی که مصالح ملی در آن ملحوظ واقع شود، سرگرم فحاشی و گرفتن حقالسکوت بودند. شبنامه از در و دیوار میریخت، هر کس با آن دیگری خصومتی شخصی داشت به آسانی آن را وارد مقوله استبداد و مشروطه میکرد. لحن روزنامهها و شبنامهها نشان از گفتار مسلط بر جامعه یعنی استبداد داشت. کمتر کسی بود که به دنبال احقاق حقی باشد، هدف خفه کردن حریف به هر شکل ممکن بود. مهمترین روزنامههای تهران حبلالمتین، صوراسرافیل، مساوات و روحالقدس بودند. این روزنامهها به جای پرداختن به مطالبات مردم، سرگرم فحاشی بودند، مصلحت عمومی و منافع ملی امری بیگانه و ناشناخته بود. تودههای مردم به دنبال اینان به راه میافتادند زیرا آنان
نه تنها درکی از مشروطه نداشتند، بلکه به این دلخوش بودند که برخی رجالهها و عوامفریبان آنان را به سرابی موهوم سرگرم میکردند. حتی ملکزاده نقل میکند مردی مثل روحالقدس یا همان سلطانالعلمای خراسانی که این همه کوس مشروطه در انداخته بود، به اصول روزنامهنگاری آشنایی نداشت و از دنیای متمدن و دستگاه ملل مترقی بیاطلاع بود.(1)
از بین مطبوعات تهران، روزنامه صوراسرافیل روزنامهای بود جسور و بیباک که ملاحظه هیچ چیزی را نمیکرد. این روزنامه از نخستین شمارههای خود مواضع شدید و بدون دلیلی علیه روحانیان اتخاذ کرد و به شدیدترین وجه و با بدترین لغات آنان را مورد حمله قرار داد. در شماره چهارم این روزنامه عامل انحطاط ملل اسلامی روحانیان معرفی شدند. این مقاله غوغای عظیمی به پا کرد. عنوان مقاله «ظهور جدید» بود، به قول احمد مجدالاسلام کرمانی رویه صوراسرافیل هتاکی بود.(2)در شماره دوازده روزنامه مطالب شدیداللحنی علیه اعتقادات مذهبی مردم درج گردید؛ علما کهنهپرستان خوانده شدند و در وصف آنان گفته شد:
اگر همه اهل ایران هم با شما آقایان کهنهپرست هم عقیده باشند، جمعیتتان بالغ بر سی کرور نفر نخواهد شد. سه هزار و یکصد کرور آدمهای دنیا که تمام با عقاید ما شریکند عنقریب، خواه و ناخواه با سیل خیالات خود لوث این اوهام و خرافات مندرسه شما را خواهند شست. (3)
بهطور کلی روزنامه صوراسرافیل پنج بار به دلایل مختلف توقیف شد و علتالعلل همه آنها تندرویهای بیمورد این روزنامه و طعنهایی بود که بر دستگاه سلطنت محمدعلیشاه- آن هم زمانی که با مشروطه همکاری میکرد- و روحانیون وارد میکرد.
روحالقدس روزنامهای افراطی بود که به قول دکتر فریدون آدمیت هنرش درشتگویی و ناهنجارنویسی بود.(4)این است گوشهای از درشتگوییهای
سلطان العلمای خراسانی در این روزنامه که خطاب به پادشاه کشور مینویسد:
خوب است قدری از مستی سلطنت به هوش آمده چشم باز کرده نظری به دولت خود و باقی دولتها بنمایی، آیا تمام سلاطین عالم از وظیفه و شغل خود خارج شده مشغول قصابی گشتهاند. یا تمام ملل عالم مثل ملت بخت برگشته ایران اسیر ظلم و شهوت نفسانی پادشاه خود هستند. ندانم چه باعث شده که تمام ممالک رو به آبادی و وسعت خاک و ازدیاد نفوساند جز ایران... مگر ممکن نیست داستان لویی شانزدهم(1)در این مملکت اتفاق بیفتد... مگر یقین نکرده که از خون فدایی نمره 41(2)فدایی بزرگتر برای بزرگتر از کار آن فدایی تولید شده و منتظر اتمام حجت است... به نظر و فراست سلطانی باید فهمیده و درک نموده باشد که با ماران و افعیان ظاهر خوش خط و خال و باطن پر زهر قتال بازی کردن جائز نباشد و خلوت کردن و مصلحتبینی نمودن از دزدان ملک و نمایندگان اجانب صلاح نیست... اگر اعلیحضرت پادشاه را تقرب و خاندان او را به پیشخدمتی بیگانه شرف و افتخار است، لیکن ما ملت را از رعیتی و تسلط خارجه نهایت ننگ و عار است. حمیت ملت باعث حفظ سلطنت این خانواده است والّا باغ مشروطیت که از دو ماه قبل آّب نیاشامیده بینهایت تشنه شده، وقت آن رسیده که با رگبار فدایی ناشناس و نادیده دیگری بهطوری سیراب گردد که گل و میوههایش غنچهدار و بارآور گردند... . (3)
به قول کسروی «گفتار بیباکانهای بود که هیچ سودی به مشروطهخواهان نداشت ولی بهای خون نویسندهاش گردید»(4). از روزنامههایی که علیه قانون مطبوعات زبان به طعن و تمسخر گشود روزنامه مساوات بود. مساوات به قول مجدالاسلام «مسلک خود را بر هتاکی قرار داده بود، چنانکه پادشاه را به نوشیدن باده و سایر قبایح و شنایع نسبت میداد و هیچ ملاحظه نمیکرد» (5)به قول عبدالله مستوفی، مساوات
1) بعد از پیروزی انقلاب کبیر فرانسه به گیوتین سپرده شد، از این جملات تهدید شاه به اعدام استشمام میشد.
2) منظور عباسآقا صراف تبریزی است که گفته میشد امینالسلطان را به قتل رسانیده است.
3) روحالقدس، شماره 13، شنبه 29 رمضان 1325، 5 نوامبر 1907، صص3-1.
4) تاریخ مشروطۀ ایران، ص483.
5) تاریخ انحطاط مجلس، ص203.
میخواست از این راه وجاهت کسب کند ولی چندان مشتری نداشت، اما او هتاکی بیثمر خود را به شاه و دربار ادامه میداد.(1)به قول کسروی، مساوات کار هتاکی و فحاشی به شاه را تا جایی ادامه داد که بیشرمی تمام عیار به حساب میآمد، او روی یک چلوار بلند برای بدکاره بودن مادر شاه استشهاد تهیه میکرد(2). کسروی میگوید: «در میان آزادیخواهان اگر کسانی شاینده کشتن میبودند نخستینشان این مرد را باید شمرد».(3)در شمارههایی از این روزنامه هتاکی و بدگویی به اعلاء درجه خود میرسید.(4)عبدالله مستوفی بعد از انتشار شماره بیست و یکم مساوات نوشت: «الحق روزنامهها نسبت به محمدعلیشاه بیمزگی میکنند و زیادهروی مینمایند، در این مقاله روزنامه مساوات که وارد زندگی خصوصی شاه شده خیلی زننده و بینزاکت بود»(5). در همین شماره مساوات آمده بود: «فقط یک حکومت ملی جمهوری میتواند به خوبی ملت را نجات داده، سبب خوشبختیاش گردد... اگرچه نمیتوانم معین کنم در چه زمان به این مقصود نائل خواهیم شد...»(6). وقتی این مطالب چاپ شد، محمدعلیشاه علیه او به عدلیه شکایت برد اما مساوات شماره بعدی را که 22 بود تمام صرف تمسخر و مضحکه دادگاه کرد و در عین حال همان استشهادنامه کذایی را برای امضا به بازار فرستاد. از این به بعد برخی افراد، محمدعلیشاه را فرزند امالخاقان مینامیدند، کنایه از این که پدر وی نامعلوم است.(7)مساوات در شماره نوزده نشریه خود قانون مطبوعات مصوب مجلس شورای ملی را چنین به باد مسخره میگیرد:
چه ظهور باهرالنور قانون نامه مبارکه مطبوعات (علی مقننها آلاف التحیات) بیش از آنچه در این نمره مبارکه آمده غیر از آن را اجازه نمیدهد و باید بعد از این هر چه زودتر همه جراید فارسی و روزنامهجات مبارکه از این روزنامه و روزنامه مبارکه
ایران (دولتی) پیروی نموده و اطاعتشان را به قانون مقدس جناب مستطاب ملاذالانام آقای آقاسیدمهدی، وکیل 55 کرور (27 میلیون و نیم) ملت ایران اظهار کنند.(1)
انتشار روزنامه در دوره بعد از صدور فرمان مشروطه مسبوق به سابقه بود. نخستین روزنامههایی که در تهران و تبریز منتشر شدند عبارت بودند از مجلس و انجمن که اولی در تهران و دومی در تبریز منتشر میشد. اجازه انتشار مجلس توسط شخص مظفرالدین شاه صادر شده بود و در متن اجازهنامه شاه «به کلی مطلق آزاد» قید شده بود. امتیاز این روزنامه به میرزامحسن برادر صدرالعلما داده شد و مدیر آن سیدمحمدصادق طباطبایی فرزند سیدمحمد طباطبایی و نویسندگی آن با ادیبالممالک فراهانی، عضو لژ بیداری ایران بود. این روزنامه در ابتدا فقط مذاکرات مجلس را منتشر میکرد. مجلس، روزنامهای میانهرو بود و همین رویه را تا آخر دنبال کرد. روزنامه انجمن تبریز درست نقطه مقابل روزنامه مجلس بود. این روزنامه اجازه انتشار خود را نه از وزارت انطباعات، بلکه از انجمن تبریز گرفته بود و به غایت، مشی تندروانهای داشت. اقلیت مجلس یا همان تندروان بیشترین ارگانهای مطبوعاتی را در اختیار داشتند و بسیاری از اینان جز ناله از دربار و بدگویی از شاه برای خود وظیفهای قائل نبودند و «چنین میدانستند که هر چه بیشتر بنالند و بیشتر بگویند آزادیخواهی بیشتر نمودهاند»(2). وضع مطبوعات به گونهای بود که به قول یکی از نمایندگان «در سایر ممالک که مشروطه شدهاند مشغول صنایع میشوند این مملکت ما که مثل آنها پول ندارند میخواهند با فحاشی و بیاحترامی نسبت به مردمان محترم پول پیدا کنند». (3)
اندکی بعد از مشروطه وزارت انطباعات منحل شد و متعاقب آن روند فحاشی و هرزهدرایی به اوج خود رسید. علت انحلال وزارت مذکور این بود که آن را عامل سانسور و اختناق مطبوعاتی میدانستند. روزنامهها به خود اجازه میدادند به هر چیزی حمله آورند، این حملات طیف وسیعی از شاه و دربار گرفته تا رجال و وزرا
و وکلا و حتی روحانیت و اعتقادات مذهبی را هم دربر میگرفت. (1)بستنشینی شیخ فضلالله نوری در حضرت عبدالعظیم در همین دوره روی داد و یکی از تقاضاهای او تبعید دو - سه تن از مدیران جراید از تهران بود.(2)وقتی سیدمحمد طباطبایی به نزد شیخ رفت تا او را به تهران بازگرداند، شیخ نسخهای از روزنامه کوکب دری را به طباطبایی نشان داد که در آن به ائمه(ع) توهین شده بود و طباطبایی از قرائت آن متأثر شد و گریست.
برخی روزنامهها از جمهوری سخن به میان آوردند و حبلالمتین چاپ تهران هر از گاهی در باب امتیازات این حکومت بر نظامهای پادشاهی مطالبی عنوان میکرد.(3)در 25 محرم سال 1326 مارلینگ گزارش داد جراید تهران پی در پی مقالات ضدسلطنت به چاپ میرسانند و حتی مردم را تحریک به شورش مینمایند و ادامه داد روزنامهای شرحی در مورد قاتلین پادشاه و ولیعهد پرتغال نوشته است و دیگری به طایفه قاجار پرداخته و از آنان عیبجویی و ملامت کرده است(4). اشاره به قاتلین پادشاه و ولیعهد پرتغال، نوعی تهدید ضمنی محمدعلیشاه به قتل تلقی میشد.
حمله به مجلس
تا وقتی احتشامالسلطنه ریاست مجلس را برعهده داشت نوعی توازن در رفتار نمایندگان دیده میشد، اما بعد از وی سررشته کارها از دست بیرون رفت. تندروان با احتشامالسلطنه مخالف بودند به همین دلیل در جستجوی بهانهای برای حمله به او برآمدند. روزی بعد از یکی از جلسات، میرزا داودخان که از رؤسای انجمن برادران دروازه قزوین بود به معینالتجار بوشهری بدزبانی کرد. معینالتجار به رئیس مجلس یعنی احتشامالسلطنه شکایت برد و دستور بازداشت داودخان صادر شد. میرزا داود اعلام کرد هر نمایندهای میتواند آزادانه اظهارنظر کند و هر یک از آحاد ملت میتواند با نماینده خود سخن گوید، سپس با رئیس مجلس وارد مجادله شد. روز
یکشنبه 25 صفر سال 1326 انجمن برادران دروازه قزوین از نمایندگان کلیه انجمنها تقاضا کرد علیه رئیس مجلس صفآرایی نمایند. آنان نامهای تهدیدآمیز برای احتشامالسلطنه فرستادند و از او خواستند از منصب خود استعفا دهد. احتشامالسلطنه که از عواقب درگیری با انجمنهای مسلح آگاهی داشت، قبل از اینکه نامه به دستش برسد استعفا داد.(1)
استعفای احتشامالسلطنه از ریاست مجلس درست شبیه به استعفای صنیعالدوله بود. صنیعالدوله نخستین رئیس منتخب مجلس ایران و داماد مظفرالدینشاه بود. به قول جورج چرچیل دبیر شرقی سفارت بریتانیا، علت استعفای صنیعالدوله از ریاست مجلس این بود که به دنبال قتل اتابک او هم نامه تهدیدآمیزی دریافت کرد(2)، چرچیل اضافه میکند که صنیعالدوله مشهور به طرفداری از آلمان بود. (3)
احتشامالسلطنه فرزند محمدخان علاءالدوله امیرنظام، قبلاً مشهور به حاج محمودخان قوللر آقاسی باشی بود و در 18 شهریورماه سال 1286 شمسی به ریاست مجلس رسید و تا 11 فروردین سال بعد به مدت شش ماه و 23 روز ریاست مجلس را برعهده داشت. او از اشراف بود و پیشتر مناصبی مثل یوزباشی و ریاست غلامان شاهی و همچنین حکومت زنجان، وزارت فوائد عامه، کنسولی ایران در عراق و والیگری کردستان را دارا بود. دشمن پابرجای او انجمنهای تندرو مشروطه بودند. اختلافات زمانی اوج گرفت که این انجمنها خواستار تشکیل گارد برای حفاظت از مجلس شدند. حتی تهدید کردند اگر این اجازه به آنان داده نشود خود رأساً اقدام خواهند کرد. ظاهراً همین مسئله به سوءقصد به جان احتشامالسلطنه و نهایتاً استعفایش از ریاست مجلس منجر شد. مهمترین اقدامات دوره ریاست احتشامالسلطنه بر مجلس همانا تکمیل و توشیح متمم قانون اساسی، تصویب قانون انطباعات و تقلیل و اصلاح بودجه کشور بود. جانشین او اسماعیلخان ممتازالدوله بود که مردی تحصیلکرده و آگاه محسوب میشد و با جناح تندرو مشروطه همصدا شده بود. او مدت دو ماه و هفده روز ریاست مجلس را عهدهدار بود و در همین دوره بود که مجلس به فرمان محمدعلیشاه منحل شد.
ریشه اغلب بحرانها به انجمن آذربایجان باز میگشت که ریاست آن با تقیزاده و معاضدالسلطنه پیرنیا بود. پیش از این شاهزاده یحیی میرزا اسکندری خطاب به ملت، کلیه خرابیها را ناشی از امینالسلطان دانسته و گفته بود: «اگر مشروطه و آزادی میخواهید باید دفع شر او را بنمایید»(1). محمدعلیشاه در برابر این رویه از مجلس تقاضا کرد سیدجمالالدین واعظ، سیدحسن تقیزاده، ملکالمتکلمین و میرزاابراهیم منشی سفارت فرانسه که مایه اغتشاش و فساد امور هستند از تهران تبعید شوند. (2)یحیی دولتآبادی نام خود را همراه با یحیی میرزا اسکندری، صوراسرافیل، سیدمحمدرضا مساوات و داودخان بر این لیست افزوده است و از تقیزاده نامی به میان نمیآورد(3). میرزا ابراهیمخان از افراد وفادار به تقیزاده بود. ملک متهم بود برای سلطنت ظلالسلطان کار میکند. تقیزاده در زمره رهبران تندروها بود و میگفتند واعظ که مردی هتاک و فحاش بود از اقبالالدوله کاشی پول می گرفت تا علیه شاه سخنرانی کند. در این مرحله شاه نمیخواست مجلس تعطیل شود و تقاضاهای او تنها همین فقره بود. اما سرانجام تشتت به جایی رسید که روز 14 شوال سال 1326 سیدمحمد طباطبایی رهبر طراز اول مشروطه، از نحوه اقدامات انجمنها ابراز نگرانی کرد. او اظهار داشت از مشروطه و حکومت شورایی و سلطنت مشروطه فوائدی «شنیده بود»، اما اگر نتیجه این است که مشاهده میشود نقض غرض است و از مشروطه چیزی عاید ایران نخواهد شد. با این وصف طباطبایی نوک تیز حمله را متوجه شاه کرد و گفت وظیفه مقام سلطنت است که مانع از بینظمی شود، زیرا مردم بر جان خود ایمن نیستند. به عقیده مخبرالسلطنه هدایت معنی این اظهارنظر طباطبایی آن بود که شاه باید از تشکیل انجمن برای تخریب مشروطه دست بردارد. (4)
روز پنجشنبه چهارم جمادیالاولی سال 1326 شاه به عنوان استراحت و بدی هوای تهران به باغشاه رفت. تا دو روز بعد هیچ خبری نشد. روز یکشنبه 7 جمادیالاولی عضدالملک قاجار و عدهای دیگر از قاجاریه برای پارهای مذاکرات به
باغشاه رفته بودند. به هنگام خروج آنها جلالالدوله فرزند ظلالسطان، علاءالدوله حاکم سابق تهران و برادر احتشامالسلطنه - که اینک به مشروطهخواهان پیوسته بود - و فتحاللهخان اکبر مشهور به سردار منصور بازداشت شدند. روز هشتم جمادیالاولی شاه بیانیه زیر را منتشر کرد:
ملت ایران فرزندان مناند، خوشوقت نخواهند شد دولت شش هزار ساله ایران پایمال هوای نفس چند نفر خائن شود، به فرزندان خودم اعلام میکنم با این اعمال از ایران جز اسمی باقی نخواهد ماند. البته ملت باخبر است که من در پیشرفت مشروطه از هیچ اقدامی فروگذار نکردهام؛ هرچه گفتهاند شنیدهام و هر چه خواستهاند انجام دادهام. دیگر جای شبهه نیست که مفسدین قصد خراب کردن خانه شما را دارند و نمیخواهند در میان دولت و ملت رابطه معنوی برقرار بماند. دیگر ممکن نیست دولت و ملت از اعمال شنیعه مفسدین صرف نظر نماید. دولت ایران بهطوری که در دستخط آمده و به دول اعلام کردهام، مشروطه و در عداد دول صاحب کنستیتوسیون محسوب است. مجلس شورای ملی در کمال قدرت و امنیت به تکالیف خود عمل خواهند کرد، ما هم در اجرای آن ساعی و جاهد خواهیم بود. مفسدین بی هیچ قبول وساطتی مخذول و منکوب خواهند بود و هر که از حدود خود تجاوز کند مورد تنبیه و سیاست خواهد بود. محمدعلیشاه قاجار. (1)
اندکی بعد شاه تقاضا کرد برای انجمنها نظامنامه نوشته شود تا فعالیت آنها روال قانونی پیدا کند. نیز به قانون مطبوعات که توسط مجلس اول تصویب شده بود عمل گردد و دیگر این که حمل اسلحه توسط افراد ممنوع شود و برخی از ناطقین و روزنامهنگاران متشکل از ملکالمتکلمین، سیدجمالالدین واعظ، جهانگیرخان صوراسرافیل و سیدمحمدرضا مساوات طرد شوند. مجلس به جز مورد اخیر بقیه موارد را پذیرفت، اما اینک از سراسر کشور تلگرافهای تهدیدآمیز علیه شاه میرسید که حاکی از آن بود که اگر شاه در برابر مشروطهخواهان تسلیم نشود به سوی تهران حمله خواهند کرد. شاه گفته بود اگر جوانانی که اسلحه با خود حمل میکنند و به عنوان دفاع
1) حبلالمتین (کلکته)، سال دوم، شماره 46، روزنامۀ تمدن، سال دوم، ش13، «راه نجات و امیدواری ملت»، تاریخ بیداری ایرانیان، بخش دوم، صص140-139.
از مشروطه در مجلس و بهارستان اجتماع کردهاند، پراکنده شوند او خود با مجلس وارد گفتگو خواهد شد(1). روز هفدهم جمادیالاولی شش عراده توپ از میدان توپخانه به باغشاه منتقل گردید. چهار روز بعد به دستور شاه مطبوعات توقیف شدند و روز بیستوسوم جمادیالاولی 1326 مجلس با حمله نظامی بسته شد. شاه عدهای قزاق را فرستاده بود تا گروهی را که در مسجد سپهسالار بست نشسته بودند دستگیر نمایند. اما این عده نه تنها تسلیم نشدند بلکه تیری از سوی مجلس به طرف قزاقها شلیک شد و همین امر باعث شروع تیراندازی گردید. درگیری یک روز به درازا انجامید و از طرفین به طرف دیگری گلوله شلیک میشد. ساختمانهای انجمن مظفری و انجمن آذربایجان که در نزدیکی مجلس قرار داشتند ویران شدند و خانه ظلالسلطان به توپ بسته شد.
بعد از این حوادث بیش و پیش از همه روزنامهنویسان قربانی شدند. ملکالمتکلمین، سیدجمالالدین واعظ، جهانگیرخان صوراسرافیل و سلطانالعلمای خراسانی روز 24 جمادیالاول درست یک روز بعد از حمله به مجلس در باغشاه به قتل رسیدند. عدهای از سران مشروطه به سفارت انگلیس پناهنده شدند. گروهی دیگر به قلهک رفتند و در پناه اقامتگاه تابستانی سفارت انگلیس به زندگی ادامه دادند و عدهای دیگر زندگی مخفی در پیش گرفتند. دوره مستعجل مشروطه اول به پایان محتوم خود رسید، در تهران حکومت نظامی ایجاد شد و دو روز بعد از حمله به مجلس، شاه فرمان عفو عمومی صادر کرد، اما بحرانها فروکش نکرد و همچنان تداوم یافت. از کسانی که به سفارت انگلیس پناهنده شدند باید از وحیدالملک شیبانی، سیدحسن تقیزاده، علیاکبرخان دهخدا و برادرش نام برد. وحیدالملک خبرنگار روزنامه تایمز لندن بود که از دوره تحصیل در کمبریج با آن روزنامه همکاری میکرد و البته در دانشگاه کمبریج دستیار ادوارد براون بود. میرزا محمد نجات گرداننده روزنامه تندرو نجات و حسین پرویز از جمله این پناهندگان بودند. وقتی دهخدا و معاضدالسلطنه عازم سوییس بودند(2)، ابراهیم منشیزاده هم آنان را همراهی میکرد.(3)
محمدعلیشاه در حمله به مشروطهطلبان به اینان بسنده نکرد و به بستگان خود هم
هجوم آورد. از آن جمله به خانههای ظلالسلطان عموی خود و شاهزاده جلالالدوله پسرعمو و ظهیرالدوله شوهر عمه خویش حمله برد. در این زمان ظهیرالدوله حکمران رشت بود و طبق اظهارنظری، هدف محمدعلیشاه دست یافتن به اسناد لژ بیداری ایران بود که شاهزادگان هم در آن عضویت داشتند. اسناد لژ در خانه ظهیرالدوله، رهبر انجمن اخوت بود. این اسناد به وسیله میرزا محمودخان مدیرالملک یا محمود جم بعدی، منشی سفارت فرانسه و شوهر خواهر حسینقلیخان نواب به گاوصندوق سفارت فرانسه منتقل شد و بعدها بخشی از آن به سال 1329 قمری و در آستانه حمله روسیه به ایران به وسیله ابراهیم حکیمی به فرانسه منتقل گردید و در بایگانی راکد گرانداوریان فرانسه حفظ شد.
بعد از انحلال مجلس، به دستور محمدعلیشاه سپاهیان در اطراف سفارت انگلیس گمارده شدند تا کسی نتواند به آنجا پناهنده شود. این امر خشم کاردار را برانگیخت و این کار را مغایر با عرف بینالمللی خواند. وزیر امور خارجه انگلیس هم نهایت رنجش خود را از اقدام شاه اعلام داشت. از نظر وزیر بهترین راه برای مقابله با این اقدام، اشغال یکی از بنادر جنوبی ایران بود. به کاردار دستور داده شد در اطراف این موضوع رایزنی کند و اگر این اقدام را مناسب تشخیص میدهد، اطلاع دهد که کدام بندر برای اشغال اهمیت دارد.(1)مارلینگ اطلاع داد بهترین و مناسبترین بندر برای اشغال بوشهر است، و تذکر داد اگر انگلیسیها در آنجا نیرو پیاده کنند، این اقدام دفاع از مشروطه تلقی خواهد شد! و نتیجه آن بستنشینی در سفارت انگلیس است. (2)بلافاصله وزارت دریاداری وارد کار شد، این وزارتخانه به وزارت خارجه اطلاع داد تلگرافی برای حکومت هندوستان ارسال کرده و در آن هشدار داده است با توجه به اوضاع ایران این احتمال وجود دارد که ضرورت ارسال کشتیهایی برای اشغال موقت یکی از بنادر جنوبی این کشور احساس شود. فرمان آمادهباش داده شد تا در موقع ضروری دستورات لازم صادر شود(3).
این اقدامات دخالت آشکار در امور ایران بود و البته این همه با عنوان قرارداد 1907 صورت میگرفت که در آینده از آن سخن خواهیم گفت. مهم این که
انگلیسیها مداخلات خود را اینگونه توجیه میکردند که اگر جلوی اقدامات دولت مرکزی ایران گرفته نشود، مردم به سوی سفارت انگلیس هجوم خواهند آورد و این امر دلیلی بر حمایت بریتانیا از مشروطه تلقی خواهد شد.
محمدعلیشاه وارد مکاتبه با ادوارد هفتم پادشاه بریتانیا شد. شاه توضیح داد اقداماتش برای جلوگیری از هرج و مرج و دفاع از سلطنت قانونی خود بوده است. وی از اینکه استوکس وابسته نظامی و جورج چرچیل دبیر امور شرقی سفارت بریتانیا در تهران اعضای انجمنهای مسلح را پناه دادهاند، ابراز تأسف کرد و مقصر اصلی را کاردار سفارت انگلیس در تهران دانست. محمدعلیشاه خاطرنشان کرد اگر انگلیس وزیرمختار باتدبیری داشت، مثل سایر سفارتخانههای خارجی در سفارت را به روی پناهندگان میبست. شاه پناهندگان را مشتی اشرار قلمداد کرد که در پناه مارلینگ قرار گرفتهاند و به همین دلیل از امپراتور انگلیس خواست جلوی اعمال خودسرانه وی را بگیرند.(1)ادوارد هفتم که به شدت تحتتأثیر اطرافیان خود بود و تیم اطراف او را یهودیهای متنفذ بریتانیا و سرمایهداران این کشور تشکیل میدادند و همینها در سراسر این دوره و حتی دوره ولیعهدی ادوارد نقش مهمی در تحولات بریتانیا برعهده داشتند، مدعی شد قصد ندارد در امور ایران دخالت کند، اما پناه دادن به عدهای از ایرانیها، صرفاً انگیزههای انساندوستانه داشته است. از دید ادوارد این افراد از بیم جان خود به سفارت پناهنده گردیدهاند و جرمی مرتکب نشدهاند. اظهارات شاه ایران در مورد مارلینگ «کاملاً خلاف حقیقت» دانسته شد و ادوارد دستگیری کسانی را که از سفارت انگلیس خارج میشوند، اهانتی غیرقابل تحمل شمرد. ادوارد، شاه ایران را تهدید کرد اگر برای رفع بحران اقدامات اساسی نکند، او و دولت انگلیس ناچار خواهند شد برای حفظ احترام پرچم کشورشان که به دید وی مورد توهین محمدعلیشاه واقع شده است، اقدامات لازم را صورت دهند.(2)
تا این زمان شصتوشش نفر به سفارت انگلیس پناهنده شده بودند. در بین این افراد چهرههای فعال انجمنهای مخفی و مسلح تهران دیده میشدند. سه روحانی،
پنج نماینده مجلس، پنج روزنامهنگار، شش درباری و چهل و یک پیشهور در زمره پناهندگان بودند. هزینه اقامت پناهندگان در سفارت را پیشهوران میپرداختند.(1)دولت بریتانیا به شدت این افراد را تحت حمایت خود قرار داده و برای صیانت از آنان شروطی را برای دولت ایران در نظر گرفته بود. نخستین شرط این بود که قزاقها باید از اطراف سفارت بریتانیا متفرق و فراخوانده شوند؛ دیگر اینکه اتباع انگلستان و مستخدمین سفارت این کشور نباید مورد تعرض قرار گیرند. سوم، رئیس تشریفات دربار ایران به نمایندگی از شاه، و وزیر امور خارجه به نمایندگی از دولت، با لباس تمام رسمی در محل سفارت حاضر شوند و از دولت انگلیس عذرخواهی کنند. چهارم اینکه کلیه کسانی که در راه سفارت انگلیس و یا به هنگام خارج شدن از آنجا دستگیر شده بودند آزاد شوند. پنجم، برای پناهندگان تأمیننامه کتبی به امضای شاه فرستاده شود و ششم این که اگر کسانی از پناهندگان متهم و یا مجرم شناخته شدند، باید در حضور یکی از اعضای سفارت بریتانیا محاکمه شوند. این شروط به منزله اولتیماتوم برای شاه و دولت ایران بود. بازگشت به وضعیت روابط عادی دیپلماتیک موکول به اجرای این شروط تعیین و دولت ایران تهدید شد اگر این تقاضاها را انجام ندهد، دولت انگلیس حق اقدامات لازم را برای خود محفوظ خواهد داشت. گری وزیر خارجه از مارلینگ خواست با همقطاران روس و فرانسوی خود ملاقات نماید، اما از آنان طلب کمک نکند و سریعاً اقدامات لازم را در راستای دستورات صادر شده از طرف دولت بریتانیا انجام دهد. (2)
چرچیل، دبیر امور شرقی سفارت به دربار رفت و با امیر بهادر جنگ ملاقات کرد و شروط دولت متبوع خود را برای بازگشت به روابط حسنه تسلیم وی نمود. چرچیل پیشبینی کرده بود دربار ایران برای این که ماجرا را به صورت مسالمتآمیز فیصله دهد، احتمالاً مقام بیاهمیتی را به سفارت بریتانیا میفرستد. به همین دلیل او به وزیر جنگ گفت فردی که از سوی محمدعلیشاه به سفارت میآید باید شخص وزیر دربار باشد. همچنین خواست کسانی که متهم و یا مجرم به شمار میروند و
اینک در سفارت بریتانیا بست نشستهاند، بخشوده شوند. او در گزارش خود به سرادوارد گری شروط خود را که تحقیرآمیزتر از شروط وزارت خارجه بود به اطلاع رسانید و توضیح داد در مذاکرات خود راه را برای محاکمه مجرمین سیاسی بسته و اینگونه وانمود کرده که اصلاً جرمی صورت نگرفته است و دولت انگلیس اعتقاد ندارد پناهندگان جرمی سیاسی مرتکب شدهاند(1). اینک نوبت محمدعلیشاه بود تا نشان دهد واقعاً به چه میزان به کرامت کشور و استقلال و سربلندی آن باور دارد. شاه که در برابر اتباع کشور خود با توپ و تشر و برخوردهای قهرآمیز برخورد کرده بود، در برابر تقاضاهای دولت بریتانیا سپر انداخت. او با نهایت خفت و خواری محمدعلیخان علاءالسلطنه وزیر امور خارجه و امیرمفخم بختیاری وزیر دربار خود را برای عذرخواهی رسمی به سفارت بریتانیا فرستاد و برای حفظ قدرت خود، در برابر تهدیدات خارجی امتیازاتی داد که در شأن کشور مستقلی مثل ایران نبود.
در واقع محمدعلیشاه استقلال قضایی ایران را برای حفظ قدرت خود به انگلیسیها فروخت. او به کسانی که معتقد بود متهمند و در سفارت انگلیس پناه گرفتهاند امان داد و این افراد به تدریج از آنجا خارج شدند. از این عده شش تن به مدت یک تا دو سال از کشور تبعید شدند. تقیزاده، معاضدالسلطنه پیرنیا، علیاکبرخان دهخدا و سیدمحمدرضا مساوات در بین این عده بودند که تحت حفاظت سربازان انگلیسی به انزلی فرستاده شدند. بقیه بخشیده شدند و به سفارت انگلیس هم تضمین داده شد که این افراد به دلیل سوابق گذشتهشان محاکمه نخواهند شد(2). سِر ادوارد گری به مارلینگ یادآور شد این عده را به قلهک بفرستد، این بهترین اقدامی بود که انگلیسیها میتوانستند انجام دهند؛ زیرا همان طور که گری خود گفته بود پناهندگی وقتی معنی دارد که تهدید جانی در میان باشد، پس اعزام پناهندگان به قلهک که خود تحت نفوذ انگلیس بود میتوانست حاکی از این باشد که تهدید جانی در مورد این افراد به قوت خود باقی است. البته گری خاطرنشان کرد کار نباید به صورتی باشد که با سیاست عدم مداخله در امور ایران تعارض داشته باشد(3)! این سیاستی به غایت زیرکانه بود، انگلستان
به این صورت، هم در امور ایران دخالت میکرد و هم اینکه تظاهر مینمود اقداماتش فقط جنبه بشردوستانه دارد. از سویی حمایت برخی مشروطهخواهان افراطی را در پشت سیاستهای خود داشت و از سویی دربار ایران را به حمایتهای خود دلخوش میکرد. به هر حال آینده هر چه بود میتوانست به نفع سیاست بریتانیا تمام شود.
شاه که به اندازه کافی مرعوب سیاستهای سفارت بریتانیا واقع شده بود، اینک مفتاحالسلطنه را به نزد مارلینگ فرستاد تا از او بخواهد دیگر پناهنده جدیدی را به سفارت راه ندهند. مارلینگ مدعی شد اساساً بین داخل و خارج سفارتخانه هیچگونه رابطهای وجود ندارد، اما او اقدامات احتیاطی را انجام خواهد داد. شاه خواسته بود برای جلوگیری از پناهندگی افراد در سفارت بریتانیا به دولت ایران اجازه داده شود در اطراف سفارت نیروی نظامی مستقر کند، این پیشنهاد به شکل تهدیدآمیزی از سوی مارلینگ رد شد. در این بین پیشنهاد دوم شاه مطرح شد، شاه گفت حاضر است به کلیه پناهندگان سی لیره به علاوه یک کالسکه بدهد تا به خارج کشور بروند. این پیشنهاد هم از سوی مارلینگ رد شد. او گفت نمیتواند بدون اجازه دولت متبوعش در این زمینه تصمیمگیری نماید، اما در عین حال به گری نوشت احتمال دارد پناهندگانی وارد سفارت بریتانیا شوند و نیز توضیح داد تعداد پناهندگان قلهک هر لحظه در حال افزایش است(1).
ایزولسکی(2)وزیرمختار روسیه که هوشیارانه شاهد تحولات بود، معتقد بود پناهندگان توسط چرچیل- که ارتباط مستمری با انجمنهای تندرو داشت - تحریک شدهاند تا به سفارت انگلیس بروند. او خاطرنشان کرد شخص مارلینگ دستور داده است مانع از ورود مشروطهخواهان به سفارت انگلیس شوند، اما وابسته نظامی استوکس برخلاف این دستور رفتار کرده است. از دید ایزولسکی کسانی که کمترین خطری متوجه آنان نبود، تشویق شدهاند تا در سفارت و یا قلهک پناهنده شوند. در تهران شایع بود تعدادی از اعضای سفارت انگلیس عضو انجمنهای تندرو هستند و آشکارا از مردم دعوت میکنند به آنجا پناهنده شوند.(3)هیو اوبیرن کاردار سفارت انگلیس در روسیه در ملاقات با مقامات روسی این شایعات را تکذیب کرد، اما او خود بهتر از هر کس میدانست
قضیه واقعیت دارد. هر روز بر تعداد پناهندگان قلهک افزوده میشد، مفتاحالسلطنه که خود فرستاده شاه به سفارت بود در زمره این دسته پناهندگان بود، وی رئیس اداره انگلیس وزارت امور خارجه بود و البته پناهندگیاش روحیه بسیاری از کارمندان را میتوانست خرد کند. معاون قاضی پرونده قاتلان ارباب فریدون بازرگان پارسی هم به قلهک پناهنده شده بود. مفتاحالسلطنه تصریح کرد عضو یکی از انجمنهای تندرو مشروطه است و به همین دلیل بر جان خود بیمناک است، اما وی از دولت انگلیس مدال دارد و آن را در جیب خود نهاده و به قلهک آمده است تا جان او را حفظ کند. غیر از این افراد دهها تن دیگر در اطراف محوطه اصلی سفارت انگلیس جایی را اجاره کرده (1)و در حقیقت خویش را تحتالحمایه دولت بریتانیا قرار داده بودند.
همزمان بحران مالی کشور ادامه داشت. روز ششم اوت 1908 شاه از مسیو بیزو(2)مستشار مالی وزارت مالیه خواست به باغشاه برود و پیشنهادهای خود را برای تجدید سازمان وزارت مالیه ارائه کند. مشیرالسلطنه که اکنون به جای میرزاابوالقاسمخان ناصرالملک به صدارت اعظمی گماشته شده بود با چند تن از وزرای خود با بیزو گفتگو کرد. در این بین امیر بهادر، وزیر جنگ تقاضای تهیه پول برای وزارت متبوع خود در اسرع وقت داشت. کابینه تقاضا کرده بود دو میلیون لیره به دولت ایران وام پرداخت شود تا بخشی از آن صرف پرداخت حقوق نظامیان، بهبود وضع ارتش، ساختن قلاع نظامی و تهیه اسلحه شود. هزینههای نظامی بالغ بر چهارصد هزار لیره میشد. قرار بود این وام در اواخر سال 1906 به صورت مشترک از سوی روس و انگلیس پرداخت شود، لیکن تا آن روز به تعویق افتاده بود. بیزو گزارش این جلسه را به مارلینگ داد. کاردار، خشمگین از این پیشنهاد، مدعی شد هدف اصلی امیر بهادر این است که 1800 تومان را به جیب بزند. او با قوامالدوله وزیر مالیه شروع به مجادله کرد و گفت حاضر نیست وامی را تهیه کند که سهم اکثر آن به امیر بهادر میرسد، بدون این که ضمانتی برای نحوه هزینه کردن آن وجود داشته باشد. مارلینگ حتی تلاشهای امیر بهادر را «احمقانه» خواند و تلاشهای او را صرفاً برای پر کردن جیبهای خود دانست. او
تصریح کرد تا آنجا که به دولت انگلیس مربوط است هرگز چنین وامی به دولت ایران پرداخت نخواهد شد. بیزو هم مخالف پرداخت هر گونه وامی به دولت ایران بود. قوامالدوله پیشنهاد کرد کمیسیونی در وزارت مالیه زیر نظر بیزو تشکیل شود تا بر نحوه هزینه کردن وام مورد درخواست نظارت کند، اما بیزو که مستشار مالی وزارت مالیه ایران بود از نظر مارلینگ حمایت کرد و پرسید آیا غیر از وزارت جنگ هیچ وزارتخانه دیگری به اصلاحات و پول نیاز ندارد؟ مارلینگ هم گفت اگر دولت ایران واقعاً نیازمند کمک است وزیر مالیه باید به بیزو کمک کند تا وضع مالی ایران روشن شود و احتیاجات ضروری هر وزارتخانه جزء به جزء فهرستبرداری گردد. (1)
1) . Marling to Grey, No. 398, Golhak, August 12/1908, Ibid.
به دنبال انحلال مجلس اول به دستور محمدعلیشاه، مشروطهخواهان وارد در مجموعه حرکاتی شدند که در آینده کشور سهم تعیینکننده داشت. نخستین تلاش، تشکیل انجمن ایالتی آذربایجان بود که میرزا اسماعیل نوبری، حاج ابراهیم آقا طاهباز، شیخ محمد خیابانی و سیدحسین عدالت بنیادگذاران آن بودند. تبریز مثل کورهای گدازان بود. اغتشاش در شهر موج میزد و تشنج بیداد میکرد. به همین دلیل خیابانی و عدالت با عینالدوله والی آذربایجان و همچنین نماینده کنسولگری انگلیس در تبریز دیدار کردند و عریضهای تقدیم داشتند. عینالدوله که خود از مسببان ایجاد نارضایتی در دوره صدراعظمی خود بود از خونریزی ابراز تأسف کرد، اما گفت نمیتواند تا افتتاح مجدد مجلس در تهران، انجمن را به رسمیت بشناسد. (1)
اما مهمترین تحولات در خارج از ایران رقم میخورد که عمدهترین مرکز آن استانبول بود. در این دوره سیداسدالله خرقانی از گردانندگان اصلی تحولات در این شهر بود. خرقانی در زمره طلاب فاضل و از خواص شاگردان شیخهادی نجمآبادی بود. با این حال برخلاف شیخ، خرقانی مردی جاهطلب بود که سوداهایی در سر میپرورانید. بعد از این که به حوزه درس شیخهادی، حملاتی انجام شد و به
1) دکتر مهدی ملکزاده: تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، کتاب پنجم، صص969-968.
تعطیلی دروس وی منجر گردید، خرقانی به درس میرزاحسن آشتیانی رفت و در نزد وی تلمذ کرد. به هنگام شورش بر امتیازنامه رژی، خرقانی برخلاف آشتیانی از این امتیاز دفاع نمود، زیرا مدعی بود مواضع آشتیانی بر وفق مراد کامران میرزا نایبالسلطنه است. به قول یحیی دولتآبادی، خرقانی در این زمینه با آشتیانی مجادله میکرد، به همین دلیل مورد بدگمانی استاد واقع شد و «میرزا از وی ملاحظه داشت». روزی که خرقانی در درس او غایب بود میرزا به کنایه ولی به شکلی که همه دانستند منظور کیست، نگرانی خود را از خرقانی بیان داشت؛ خرقانی وقتی از این ماجرا اطلاع یافت دیگر به درس میرزا حاضر نشد. (1)
به دنبال این ماجرا خرقانی به عراق عرب رفت. در این ایام در کربلا و بغداد مدارس جدید تشکیل شده بود، در همین دوره شیخ اسدالله ممقانی همراه با عدهای دیگر حلقهای به رهبری خرقانی تشکیل دادند و شروع به فعالیت کردند. خرقانی که پایگاه اصلی خود را شهر نجف قرار داده بود در عین حال با علمای آنجا محشور شد و از آنجا طلاب جوان را به سوی اندیشههای جدید جذب کرد؛ اندیشههایی که وی و همراهانش در مورد آن بحث میکردند.(2)خرقانی در آستانه جنبش مشروطه به ایران آمد و در زمره اعضای انجمن سری بود. (3)در همین زمان او برای جلب حمایت مراجع مقیم نجف بار دیگر به آن دیار سفر کرد و وارد بیت آخوند خراسانی شد. خرقانی در نجف اقامت داشت که مشروطه اول به تعطیلی انجامید، در این دوره همراه با مهاجرینی که از ایران به عثمانی آمده بودند انجمن سعادت را تشکیل داد. انجمن سعادت حلقه واسط بین نجف و ایالات ایران به ویژه گیلان و تبریز بود. در این هنگام خرقانی احکام علمای نجف را میگرفت و به ایران میفرستاد و از مردم میخواست علیه محمدعلیشاه برآشوبند و وی را سرنگون سازند. این احکام میخ اصلی را بر تابوت سلطنت رو به زوال محمدعلیشاه کوبید، تا قبل از این جریانات مراجع نجف به شکل فعال در تحولات مشروطه شرکت نمیکردند، اما در دوره فترت مشروطه اول و دوم بود که احکام شدیداللحن آنان در مورد شاه ایران ارسال
شد؛ احکامی که در آن محمدعلیشاه را یزید نامیدند و مقابله با او را به منزله جهاد در رکاب امام زمان(عج) تلقی کردند. باز در همین دوره بود که بین آخوند خراسانی و شیخ عبدالله مازندرانی از یکسو و سیدکاظم یزدی از سوی دیگر در مورد مشروطه اختلافات اساسی بروز کرد و دامنه این اختلافات به روحانیون مقیم ایران هم کشیده شد. مهمتر این که در این زمان خرقانی رابط بین نجف و مشروطهخواهان ایرانی و حامیان آنان در اروپا شد. (1)
در سیام اکتبر سال 1908 کمیتهای در لندن توسط تقیزاده و معاضدالسلطنه تشکیل شد که با انجمن ایران که توسط براون، لینچ و لرد لمینگتن هدایت میشد ارتباط داشت؛ خرقانی با این دو گروه هم در ارتباط بود. از سوی دیگر در پاریس محفل بزرگی به نام فرانکو پرسان شکل گرفت که ایرانیان مقیم پاریس و پناهندگان ایرانی به ریاست افتخاری دیولافوا (2)باستانشناس مشهور فرانسوی از سیویکم ژوئیه سال 1908 دور هم گرد میآمدند. با حمایت انجمن فرانکو پرسان، علیاکبرخان دهخدا چند شماره از صوراسرافیل را به هنگام تبعید در سوییس منتشر کرد. در لندن غیر از انجمن تقیزاده، دو کمیته پارلمانی و غیرپارلمانی فعالیت میکردند. روزنامه تایمز که سخنگوی رسمی دولت بریتانیا بود شدیداً به این کمیتهها حمله میآورد. تایمز بر این باور بود که برخی مقامات انگلیس در واقع امر هوادار مشروطه ایران نیستند، بلکه صرفاً به دلیل ضدیت با روسیه به سیاستمدارانی «رادیکال» تحول یافتهاند و «غمخواران افلاطونی مشروطیت ایران» شدهاند. تایمز بر این باور بود که مشروطهخواهان ایرانی پشتگرم به حمایت این دسته از سیاستمداران انگلیسی هستند و در واقع آلت فعل آنان شدهاند و «از خودشان کاری ساخته نیست». به گمان تایمز آنانی که «از خون خالص ایرانند» کمتر برای مشروطه جانبازی میکنند و آنانی که برای مشروطیت حرارت به خرج میدهند یا از قفقاز به ایران آمدهاند و یا این که عشایری مثل لرها هستند که از مشروطیت و الزامات آن چیزی نمیدانند. به نظر تایمز طرفداران مشروطه ایران در خارج کشور کسانیاند که یا آمریکاییاند و یا اسکاتلندی و یا یهودی.
براون در مقام پاسخ به تایمز برآمد. او توضیح داد که ترس و نفرت مردم ایران از روسیه نه کار لرد لمینگتن است و نه کسانی دیگر که از مشروطه حمایت میکنند، اما این هم درست است که برخی مثل لمینگتن یهودیاند. به قول براون، این بنیامین دیزرائیلی سیاستمدار بزرگ یهودی و نخستوزیر اسبق انگلستان معاصر با دوره سلطنت ناصرالدینشاه، و رهبر حزب محافظهکار بود که بانی و باعث این همه نفرت از روسیه شده بود و در آن ایام هم تایمز از مواضع او دفاع میکرد. براون، تایمز را متهم به کینهتوزیهای «بیشعورانه» کرد و آن را اندوهآور دانست(1). لینچ در این دوره در حمایت از مشروطه ایران بسیار ساعی بود و بین پاریس و لندن رفت و آمد میکرد. او با سرداراسعد بختیاری ملاقات کرد و توانست حمایت سران بختیاریها را در دفاع از مشروطه به دست آورد. از سوی دیگر او از مقامات وزارت خارجه انگلیس قول گرفت که در امور ایران دخالت نکنند(2)و به عبارتی سیاست رسمی خود را برای فریفتن روسیه و ندادن بهانه به دست نیروهای این کشور به صورت کجدار و مریز ادامه دهند.
در این دوره بیش از پنجاه تن از مخالفین محمدعلیشاه در لندن و پاریس دورهم گرد آمده بودند. چهره بسیار مهم گروه پاریس، میرزاکریمخان رشتی بود که با فرانکو پرسان مرتبط بود. این جریانها نمایندگانی به رشت و تبریز اعزام میکردند و به وسیلة تلگراف با انجمن سعادت استانبول ارتباط داشتند. تقیزاده در تبریز، میرزاکریم خان در رشت و سردار اسعد در بین قبایل بختیاری افرادی بسیار شناخته شده بودند و دستورهای آنان نافذ بود. بین پاریس، لندن و استانبول ارتباطات منسجمی وجود داشت و از این طریق با داخل ایران ارتباط برقرار میشد. عامل مهم ارتباط با ایران انجمن سعادت بود که احکام علمای نجف را به نقاط مختلف کشور ارسال میکرد(3). رابط خرقانی با نجف شیخ اسدالله ممقانی بود و در بغداد نیز جمعیتی به نام «اتفاق و ترقی» تشکیل شده بود که با این گروهها ارتباط داشت. قدرت انجمن با همکاری انجمنهای همفکر اعم از داخلی و خارجی زیاد بود، به همین دلیل آنان
توانستند نفرت و انزجار مردم ایران علیه روسیه را در شهر آوینیون فرانسه ضمن انجام میتینگی به نمایش گذارند. در این جلسه نمایندگانی از ملتهای شرقی متشکل از ترک، عرب، کرد و ارمنی شرکت داشتند. از سفارتخانههای خارجی تعداد زیادی در این جلسه شرکت کرده بودند و در این جلسه ممقانی به عنوان رئیس انجمن سعادت سخنرانی کرد. بعد از نطق وی سایر نمایندگان ضمن سخنرانی از مظالم روسیه و تعدیات آن کشور در ایران یاد کردند و از لزوم اتحاد مسلمانان جهان در ستیز علیه روسیه سخن به میان آوردند. در این جلسه تاریخی یک مرد ارمنی به عنوان آخرین سخنران سخنانی ایراد کرد. او که تا آن تاریخ با تحولات ایران ارتباطی نداشت از همان جلسه خود را درگیر در ماجراهای این کشور کرد؛ این شخص یپرمخان نام داشت. یپرمخان گفت ارامنه به تحریک دولتهای بیگانه و وعده و وعید آنان علیه امپراتوری عثمانی قیام کردند و هزاران کشته دادند، اما با وصف این که امیدوار بودند هممسلکان آنها به کمکشان بشتابند هیچ خبری نشد. بنابراین «اگر ایرانیان نجات ملت خود و استقلال کشورشان را خواهانند باید خودشان شخصاً با جان و مال خود فداکاری کرده و سلاح در دست با دشمنان مملکت بجنگند والّا حرفهای وحدت مسلمین جهان و انتظار کمک از عالم اسلام به یک پشیز نمیارزد»(1). غیر از ارتباط با ارامنه، ارتباطاتی با گروههای انقلابی روسیه وجود داشت که از طریق انجمن سعادت انجام میشد. گروههای سوسیال دمکرات این دوره در قفقاز که به اجتماعیون عامیون مشهور بودند با مسائل ایران به شکلی بیسابقه درگیر شدند. چهره برجسته قفقازیها محمدامین رسولزاده بود.
آخوند خراسانی در نامهای که خطاب به «انجمن ایرانی لندن» ارسال داشت، از کمکهای انجمن سعادت استفاده میکرد. در این نامه از زحمات «آن محبین نوع بشر» قدردانی شد. دیگر این که از مساعی انجمن که وقت خود را «صرف ترقی و آزادی نوع» مینماید تشکر شده و در ادامه آمده بود: «معلوم است که حقوق بشریت، اینگونه اعانت و انتصار را بر تربیتیافتگان عالم بشریت واجب میکند». از «همت آن حوزه کیاست» که دفع کننده مشکلات ایران است قدردانی شده بود و
1) همان، صص1017-1015
نهایتاً اینکه: «عجالتاً متمنی است که به شکرانه استراحتی که در سایه مشروطیت دولت بهیه دارند مصیبتزدگان ایران را فراموش ننمایند»(1). درست در همین زمان بود که اعلامیههای مراجع در مورد وجوب جهاد علیه محمدعلیشاه در سراسر ایران پراکنده شد. شاه به واسطه این تحرکات در موقعیت بغرنجی گرفتار شده بود. در این شرایط امکان نداشت بتواند بنیادهای سلطنت موریانه خورده خود را حفظ کند. با اینکه انجمن سعادت در حوادث این دوره مهمترین نقش را داشت، اما تشکیلاتی دیگر بود که مقدمات عملی سرنگونی محمدعلیشاه را فراهم میدید. این تشکیلات کمیته ستار نام داشت.
مهمترین حادثهای که در دوره بعد از مشروطه اول روی داد تأسیس کمیته ستار در رشت بود. در رشت نیز مجامع سری و مخفی متشکل از ارامنه، گرجیها و انقلابیون قفقاز و سوسیال دمکراتهای مسلمان آن منطقه شکل گرفت. این گروهها که در تحولات آتی کشور نقش بسیار تعیینکنندهای ایفا کردند، روز 17 محرم سال 1327، رشت را به تصرف خود درآوردند. ریاست این جماعت نه بر عهده فردی گیلانی، بلکه با محمدعلیخان تربیت بود که از تبریز به آنجا رفته بود. مهمترین چهرههای گروه میرزاکریمخان رشتی از خاندان آل امشه و برادران وی معزالسلطان، سردار محیی و عمیدالسلطان بودند. در بین آنان کسانی مثل حسینخان کسمایی هم دیده میشدند. کلیه این چهرهها در بین مردم ناآشنا بودند و شاید غیر از خواص کسی با آنان آشنایی چندانی نداشت. میرزاکریمخان، عمیدالسلطان و معزالسلطان فرزندان حاجی وکیل امشهای بودند که تحت حمایت دولت بریتانیا قرار داشتند. کریمخان سه روز پیش از شورش رشت از راه باکو وارد آنجا شده بود. در این زمان ستارخان و باقرخان به دفاع از انجمن ایالتی تبریز، علیه عینالدوله قیام کرده بودند. ستارخان که جوانمردی از بین تودههای مردم به شمار میرفت به زودی محبوبیت فراوانی به دست آورد. روزی که کریمخان وارد رشت شد، به افتخار ستارخان کمیتهای به نام ستار در شهر رشت تأسیس
1) واقعات اتفاقیه در روزگار، ج1، صص265-264.
کرد. (1)مغز متفکر این کمیته خود میرزاکریمخان بود که پیشتر با مجامعی مثل فرانکو پرسان ارتباط نزدیک برقرار کرده بود. در عین حال میرزاکریمخان و معاضدالسلطنه از زمانی که در سوییس بودند، با لنین رهبر بلشویکهای روسیه مرتبط شدند. از همان زمان لنین به انقلابیون روسیه توصیه کرد در تقویت مشروطهطلبان ایران بکوشند و حتی در سوییس مقالاتی درباره مشروطه ایران و مظالم روسها در این کشور نوشت. در عین حال میرزاکریمخان با کمیته سوسیال دمکرات قفقار که به رهبری استالین اداره میشد مرتبط بود و عامل آشنایی او با این کمیته، گریگور یقیکیان، انقلابی ارمنی بود(2)فت7ب. همان طور که دیدیم روابط میرزاکریمخان با کمیته ایرانیان مقیم پاریس بسیار حسنه بود. روزی که او به سوی ایران روانه شد، نامهای به کمیتهای از انقلابیون در قفقاز نوشته شد که از سوی همان کمیته پاریس ارسال شده بود و مخاطب آن محمدتقی صادقاف تاجر باکویی و عضو کمیته اجتماعیون عامیون قفقاز بود. نامه به این شرح بود: «شخصی وارد خواهد شد موس(3)وم به میرزاکریم خان شما در باب انقلاب رشت با ایشان مذاکره نمایید». اندکی بعد میرزاکریمخان به تفلیس رفت و از آنجا با گروهی از ترکها، ارامنه و گرجیها عازم ایران شد. همزمان حیدرخان عمواوغلی مشهور به حیدر بمبی که مسئولیت کمیته دهشت - کمیتهای که به ترور مبادرت میورزید- را برعهده داشت نزد ثروتمندان باکو فرستاده شد تا اسلحه و جنگافزار ارزان قیمت برای رویارویی با محمدعلیشاه تهیه کند. به گزارش دکتر عبدالحسین نوایی، حیدرخان، تقیزاده را به این مأموریت فرستاد؛ با توجه به اهمیت تقیزاده در این زمان، بعید است حیدرخا(4)ن توانایی صدور دستورالعمل برای تقیزاده را داشته باشد. بنابر همین گزارش محسن نجمآبادی از طرف حیدرخان به رشت فرستاده شد. مسافرت نجمآبادی با یکی از کشتیهای زینالعابدین تقیاف،(5)ثروتمند مهم مقیم باکو و از شرکای شرکتهای نفتی این منطقه صورت گرفت. تقیاف صاحب چندین حلقه چاه نفت در باکو بود و از بازرگانان معتبر
در زمینه تجارت نفت به شمار میآمد. با کشتیهای تقیاف از باکو اسلحه به رشت حمل میشد، تقیاف مردی شناخته شده بود و از قبل از مشروطه روزنامه حبلالمتین کلکته را میخرید و به رایگان برای روحانیون نجف ارسال میکرد(1). همان طور که پیشتر گفتیم اسلحهها به واسطه میرزاکریمخان به رشت و سایر مناطق گیلان آورده میشد، میرزاکریمخان ضمن ارسال نامههایی برای تقیزاده اوضاع را برای آغاز عملیات در رشت مناسب میدید و در این نامهها تهیه اسلحه و مواد منفجره را با عنوان رمز «در باب تجارت» بازگو میکرد. (2)
مهمترین بخش کمیته ستار کمیسیون جنگ آن بود که توسط الکساندر آقایان و یپرمخان که هر دو ارمنی بودند، هدایت میشد(3). ریاست کمیسیون با یپرمخان بود. پیشتر دیدیم که واسطه آشنایی یپرم با مشروطهخواهان ایران انجمن فرانکو پرسان بود. کمیسیون جنگ مهمترین بازوی اجرایی کمیته ستار بود که برای حمله به تهران نقشه میکشید و در بین اعضای آن سرگو ارژنیکیدزه انقلابی مشهور گرجی - که بعدها به دست سرویس امنیتی استالین به قتل رسید- تا فتح تهران دیده میشد. در این دوره بود که دهخدا و معاضدالسلطنه وارد استانبول شدند. دهخدا روزنامه سروش را منتشر کرد و معاضدالسلطنه به ریاست انجمن سعادت نائل آمد. انجمن سعادت تعدادی از ایرانیان مشروطهخواه مقیم عثمانی را هم وارد رشت کرد تا با کمیته ستار همکاری نمایند و راه حمله به تهران را بگشایند. از این به بعد انجمن سعادت موقعیت مهمتری در تحولات این زمان یافت به گونهای که این تشکیلات راه هرگونه آشتی بین مشروطهخواهان و محمدعلیشاه را مسدود کرد و انقلابیون گیلان را از هرگونه مذاکرهای با شاه بر حذر داشت(4). یپرمخان مردی بود که درست مثل حیدرخان به ترور اعتقادی عمیق داشت و به قول مخبرالسلطنه در این امر بیباک بود.(5)
به هرحال به ابتکار کمیته ستار و با حمایتهای ا کید انجمن سعادت، شورشهای
عظیمی در رشت روی داد. این شورشها درست متعاقب بحرانهای تبریز اتفاق افتاد. تبریز در دوره بعد از آغاز استبداد صغیر تنها شهری بود که علیه دستگاه سلطنت محمدعلیشاه به قیام برخاسته بود، به همین دلیل ستارخان آرزو میکرد کاش شهر دیگری هم به شورش دست میزد تا بلکه شاه فشار خود را از تبریز بردارد. بین انقلابیون تبریزی مردی وجود داشت که گمنام اما مهم بود، وی حاج شیخ حسین اشکریز نام داشت که با کمیته سوسیال دمکراتهای قفقاز رابطه داشت. از این راه بین او و تجار و بازرگانان و البته انقلابیون منطقه ارتباطی تنگاتنگ برقرار شد و همین مرد عامل ارتباط بین قیام تبریز و معزالسلطان برادر میرزاکریم خان در رشت بود. با اسلحهای که از قفقاز وارد ایران میشد و نیز با حمایت معنوی کمیته ایالتی تبریز، در رشت هم شورش به راه افتاد. تبریزیان در قیام خود بسیار سرسـختانه میجنگیدند و تحت هیچ شرایطی حاضر به عقبنشینی نبودند. عینالدوله راه آذوقه را بر مردم بسته بود و در شهر قحطی بروز کرد. شورش تبریز آن قدر با جباریت به خون آغشته شد که حتی روس و انگلیس با هم توافق کردند که روسها از ارس بگذرند و راه آذوقه را به روی مردم باز کنند. در هشتم ربیع الثانی 1327 قوای روس وارد تبـریز شد، آنان در این مقطع نه کسی را کشتند و نه حتی آزادیخواهی را دستگیر کردند. در این زمان حتی دولتین روس و انگلیس از عواقب شورش تبریز خوفناک شده بودند، به همین دلیل به شاه فشار آوردند تا مشروطه را اعاده نماید. در تبریز بالاخره قانونی برای انتخابات مجلس نوشته شد و طبق آن مردم عادی هم میتوانستند در انتخابات شرکت نمایند. سیدحسن تقیزاده و ثقة الاسلام تبریزی رئیس شیخیه آذربایجان که مشاوران کمیته ایالتی تبریز برای اصلاح نظامنامه انتخابات بودند در این لایحه اظهارنظر میکردند و از آن سوی شاه هم ظاهراً با انجمن تبریز همکاری میکرد.(1)اما دیگر خیلی دیر شده بود، مردم و انقلابیون به شاه بیاعتماد شده بودند و ابداً نمیتوانستند شکاف عظیم بین او و خود را فراموش نمایند. معلوم
1) مهدی مجتهدی: تقیزاده، روشنگریها در مشروطیت ایران، انتشارات دانشگاه تهران، 1357، ص147.
بود شاه تحت فشار قوای خارجی که آرامش ایران را فقط برای منافع خود میخواستند به تجدید انتخابات تن داده بود. البته با فضایی که در تهران وجود داشت و با وجود مخالفتهای بسیار قدرتمندانه جناحهایی از مردم، معلوم بود کار وعده و وعید شاه به جایی نخواهد رسید. البته گذر زمان نشان داد حق با انقلابیون است که نباید به شاه اعتماد کرد.
مواضع مراجع نجف
درست در زمانی که آتش قیام در تبریز شعلهور بود، شاه به ناچار در شعبان سال 1326 طی فرمانی به مشیرالسلطنه صدراعظم دستور داد انتخابات مجلس در سراسر ایران به استثنای تبریز برگزار شود. در شوال آن سال شیخفضلالله نوری طی نامهای خطاب به شاه مشروطیت را مغایر با احکام اسلامی عنوان کرد و صریحاً نوشت تأسیس مجلس مغایر با احکام شرع است. همراه با او سیصدتن از روحانیان دیگر هم با تأسیس دوباره مشروطه مخالفت کردند(1). در اجتماع باغشاه، شیخ طی سخنانی اعلام کرد:
ما در اطاعت اوامر ملوکانه تا حدی حاضریم که مخالف با مذهب ما نباشد. ولی چیزی که مخالف با مذهب باشد تا جان در بدن داریم نخواهیم گذاشت اجرا شود... استدعا میشود که بر طبق استدعای قاطبه رعایا و حکم صریح حجج اسلام بر حرمت مشروطه دستخط ملوکانه را در رفع مشروطیت مرحمت فرمایید... .(2)
محمدعلیشاه اعلام داشت عزم او همیشه برای تقویت اسلام و حمایت شریعت شیعه بوده است و حال که علما تشخیص دادهاند تأسیس مجلس با احکام اسلام منافات دارد و حرام است، او هم از تأسیس مجدد مجلس امتناع خواهد کرد(3). در اجتماعاتی که از این به بعد تشکیل میشد، شیخ و همراهانش همیشه مخالفت خود را با احیای مشروطه اعلام میکردند(4). همزمان با قیام تبریز، در تهران ناآرامیهایی به چشم میخورد. تعدادی از مشروطهخواهان در سفارت عثمانی و حضرت عبدالعظیم تحصن کردند؛ در برابر شیخ و یارانش در مسجد مجدالدوله اجتماع نمودند و اعلام کردند قانون اساسی مخالف شریعت، پس حرام است. آنان مشروطه و قانون اساسی را از مصادیق کفر و
1) کتاب نارنجی، به کوشش احمد بشیری، نشر نور، تهران، 1367، ص 31؛ تلگراف هارتویگ به وزارت خارجۀ روسیه در 13 شوال 1326.
2) راهنمای کتاب، سال 19، بهمن 1355، شمارههای 11و12، ص 908.
3) کتاب نارنجی، ج 2، ص57
4) ناظمالاسلام کرمانی: تاریخ بیداری ایرانیان، ج5، به کوشش سعیدی سیرجانی، انتشارات امیرکبیر، تهران، 1366، ص543.
الحاد دانستند و طرفداران قانون اساسی را بیدین و کافر خطاب کردند و باز هم در مراجعه به شاه به او هشدار دادند قانون اساسی را کان لم یکن اعلام نماید(1). همزمان نشریهای منتشر میشد به نام دعوتالاسلام که در آن آرای علمای مخالف مشروطه درج میشد. در این نشریه آمده بود:
مشروطه، آزادی [و] قانون میخواهید، هزار [و] سیصد و بیست و سه سال است که خداوند عالم به ما قانون به توسط محمد مصطفی مرحمت فرموده، ما قانون مستشارالدوله و تقیزاده و باقر بقال را لازم نداریم. شش هزار سال است که خداوند عالم، پادشاه واجبالاطاعه عطا فرموده و در همه کتبها(2)اجرای احکام سلطان را بر همه مسلمانان واجب نموده. شما را به خدا انصاف دهید یک ایران و سی کرور پادشاه...(3).
لیکن در این زمان یک پدیدة دیگر گام به میدان نهاده بود که نادیده گرفتن آن غیرممکن بود و آن هم دخالت نهاد مرجعیت در امر مشروطه بود. در این دوره آخوند خراسانی همراه با شیخ عبدالله مازندرانی و میرزاحسین تهرانی مراجع سهگانه طرفدار مشروطه که مقیم نجف بودند به دفاع از مردم میپرداختند. آخوند خراسانی ضمن ارسال تلگرامی برای محمدعلیشاه از وی خواست قبل از اینکه آتش شورش دامنهدارتر شود، نشان دهد با مشروطه مخالف نیست و مجلس شورای ملی را میپذیرد(4). شیخ عبدالله مازندرانی هم از همین موضع دفاع میکرد؛ این دو تن بر این باور بودند که شاه باید ریشه کدورت را برکند و علت کدورت این است که مردم بر این باورند شاه مجلس را نمیپذیرد. هر سه مرجع دفاع از مجلس و مشروطه را گامی در جهت تقویت دین و حفظ شوکت سرزمین اسلامی ذکر میکردند. آنان «اقدام در موجبات اختلال» مجلس و مشروطه را در زمره «محاربه و معانده با صاحب شریعت مطهره(5)» به شمار آوردند.
وقتی محمدعلیشاه نشان داد حاضر نیست از حکومت استبدادی خود دست بردارد، آیات ثلاث در مسیر حمایت از خواستههای مردم خطاب به نیروهای نظامی اعلام کردند «همراهی و اطاعت و شلیک بر ملت و قتل مجلسخواهان در حکم اطاعت یزید بن معاویه و با مسلمانی منافی است(1)». به اشاره مراجع، شیخاسماعیل محلاتی لایحهای در دفاع از مشروطه نوشت و در آن از حریت و مساوات مردم دفاع کرد و توضیح داد این ادعا که مشروطه با اسلام منافی است- به این تصور که در آن قوانینی وضع میشود که شبهه مخالفت با شریعت دارد- صحیح نیست، زیرا در هر کشوری مشروطه مطابق با آداب و رسوم و مشترکات فرهنگی و دینی همان مردم قابل اجراست(2). مراجع ثلاث مفاد لایحه شیخ اسماعیل محلاتی را تأیید کردند و توضیح دادند اساساً هدف از مشروطه حفظ بیضه اسلام و خلاصی ممالک اسلامی از تسلط کفار است.(3)بالاتر این که وقتی آنان اعلام کردند مخالفت با مشروطه به منزله تعرض به مسلمین و در حکم محاربه با امام عصر(عج) به شمار میرود،(4)مبارزه وارد عرصهای شد که محمدعلیشاه نمیتوانست از آن جان به سلامت برد. مراجع اعلام کردند تا جان در بدن دارند از مشروطه و خواستههای مردم دفاع میکنند و چون از ضروریات مذهب این است که «در دوره غیبت حکومت با جمهور مسلمین است» و با این حکومت، حقوق غصب شده مردم برگردانده میشود و مآلاً اساس شریعت برقرار میماند، آنان نیز از حمایت مردم فروگذار نمیکنند.(5)شاه در نامهای خطاب به مراجع مدعی شد هدف او حفظ اساس شریعت از تعرض با بیان است، اما شگفت آنکه مراجع پاسخ دادند رسیدگی به مسئلة بابیان و دعاوی آنان باید در عدلیه بررسی شود و بعد از ثبوت جرم شرعاً و طبق قوانین مشروطه محاکمه گردند و البته این رویه است که باعث قوام دین و دولت خواهد شد، نه رویههای استبدادی محمدعلیشاه، و بالاخره اینکه: «بدیهی است حفظ دین اسلام و استقلال دولت اثنی عشریه شیدالله ارکانها به عدم تخطی از قوانین
مشروطیت متوقف و الزام به آن بر قاطبه مسلمین [به] خصوص شخص اقدس شاهانه از اهم واجبات است(1)» وقتی شاه به این دعوتهای مسالمتآمیز بیاعتنایی کرد، آنان نیز حکم دادند که «دفع این سفاک جبار» حکم خداست و پرداخت مالیات به دستگاه سلطنت از «اعظم محرمات» است و بذل جهد در راه استقرار مشروطه به منزله جهاد در رکاب امام زمان است و سر مویی مخالفت به منزله جنگ با امام میباشد و مهاجمین به مردم مهدورالدم هستند.(2)این فتاوی و احکام، بیش از هر مبارزه سیاسی مؤثر بود. مردم به اطاعت از مراجع، همگام با مشروطهخواهان برای دفع محمدعلیشاه کوشیدند و بالاخره شاه را از اریکه سلطنت به زیر کشیدند. حتی احمد کسروی بر این باور است اگر حمایتهای مراجع نبود، کمتر کسی از مردم به مشروطه روی میآورد. ستارخان گفته بود حکم علمای نجف را اجرا میکند. (3)
ضروری است همین جا یادآوری شود منظور مراجع در دفاع از مشروطه نه آن چیزی بود که در کشورهای اروپایی رواج داشت و نه آن چیزی که گروه روشنفکران ایرانی در پی آن بودند. آنان بر این باور بودند که دفاع از مشروطه از باب دفع افسد به فاسد است، یعنی اینکه رژیم استبدادی افسد است زیرا هم حقوق مردم و هم حقالله را مورد تجاوز و تعدی قرار میدهد، حال آن که در مشروطه حداقل حقوق مردم حفظ میشود. شیخ عبدالله مازندرانی در نامهای به شیخ مهدی نجمآبادی در پاسخ به ایرادات شیخفضلالله نوری گفته بود، در دوره غیبت هیچ حکومتی مشروعه نمیشود و حتی مشروطه هم حکومتی است که در آن حکومت امام(عج) نادیده گرفته میشود، اما دفاع از آن به این دلیل صورت میگیرد که در بین حکومتهای رایج در دنیا بهترین نظامی است که میتواند حقوق مردم را پاس دارد و حقالناس را زنده کند. این دیدگاهی شرعی و دینی بود، حال آن که دیگر مشروطهخواهان از این زاویه به مشروطه نگاه نمیکردند و اساساً هیچگونه تلقی شرعی از این نظام سیاسی عرضه نمینمودند، زیرا بر این باور بودند که به هر صورت مشروطه هیچ نسبتی با باورهای رایج شرعی ندارد.
شورشی که در گیلان و اصفهان روی داد ریشه در این واقعیت یعنی فتاوی و احکام مراجع داشت. درست در ایامی که حتی تقیزاده از مجاهدین خواسته بود با شاه بسازند و جنگ را آغاز نکنند(1)، سردار اسعد بختیاری و سپهدار تنکابنی برای احیای مشروطه به طرف تهران به حرکت درآمدند. این که خوانین بختیاری و گیلان از مشروطه چه میدانستند، امری نیست که بر کسی پوشیده باشد. آنها به ویژه سپهدار کوچکترین اطلاعی از مشروطه و الزامات آن نداشتند و شخص سپهدار زمینداری جبار و شناخته شده در بین مردم مازندران تا الموت شناخته میشد. شورش اصفهان هم به بهانه انتصاب اقبالالدوله کاشی به والیگری آن ایالت روی داد. در محرم سال 1327 یعنی درست همزمان با قیام تبریز و رشت، ابراهیمخان ضرغامالسلطنه در اعتراض به انتصاب اقبالالدوله به والیگری، شهر را تصرف کرد؛ در پنجم آن ماه نجفقلیخان صمصامالسلطنه وارد شهر شد و از محمدعلیشاه خواست او را به عنوان حاکم شهر به رسمیت بشناسد. شاه این پیشنهاد را رد کرد ولی بختیاریها شهر را در تصرف خود نگه داشتند. شاه در واکنش به این موضوع صمصامالسلطنه را از ایلخانی بختیاری عزل کرد و عبدالحسین میرزا فرمانفرما را به جای او تعیین کرد. جالب اینکه سر ادوارد گری نامهای برای بارکلی وزیرمختار بریتانیا در تهران ارسال کرد و به شکلی اخطارگونه خطاب به شاه یادآور شد اگر با اعزام فرمانفرما، جان اتباع انگلیس را به خطر اندازد، دولت بریتانیا شخص او را مقصر خواهد دانست.(2)با این اوصاف فرمانفرما هرگز نتوانست وارد اصفهان شود.
در اوایل محرم سال 1327 عدهای سوار وارد انزلی شدند و حاکم شهر را عزل کردند. روز 16 محرم همان سال سردارافخم حاکم رشت به دست نیروهای سردارمحیی به قتل رسید و خبر با سرعت به تهران مخابره شد(3). دو روز بعد از قتل سردارافخم، سپهدار تنکابنی از شهسوار به رشت آمد و حکومت گیلان را در دست گرفت. دیری نپایید که قزوین هم به دست قوای مجاهدین افتاد. اندکی بعد معزالسلطان به قزوین رفت و شیخالاسلام آنجا را به قتل رسانید. دو- سه روز بعد
سپهدار به قزوین حرکت کرد. روز بعد از حرکت او شیخ علی فومنی ترور شد اما جان به سلامت برد و فقط جراحت برداشت. وقتی انجمن ملی رشت مطلع شد فومنی هنوز زنده است، به ضاربین بعد از گذشت چند ساعت دستور داد بار دیگر برگردند این بار او را به قتل رسانند(1). بعد از این جریانات بین رشت، تبریز، اصفهان و استانبول ارتباط تلگرافی برقرار شد. کمیته ستار برای شورشیان اسلحه و مهمات تهیه میکرد و کمیسیون جنگ که ترکیبی از قفقازیها، گیلانیها، آذریها، ارامنه و گرجیها بود، در این راه بسیار تلاش میکرد. در کمیتة ستار معزالسلطان نماینده گیلانیها، آقا سیدعلی مرتضوی نماینده تبریزیها، یپرمخان نماینده ارامنه، ولیکوف نماینده گرجیها و احمد صادقاف نماینده ترکهای قفقاز بودند. پانوف بلغاری که برای روزنامه رچ ارگان مشروطهخواهان روسیه مطلب تهیه میکرد نیز، در بین اینان دیده میشد. پانوف بعداً به پیشنهاد محمدامین رسولزاده که اخیراً از قفقاز به رشت آمده بود، به مازندران رفت و در آنجا آتش شورش را برافروخت. اینان دستههای دیگر نظامی را به سوی تهران به حرکت درآوردند، گفتنی است نخستین دسته اعزامی به فرماندهی میرزاکوچکخان جنگلی روانه شد.
در همین مرحله بود که چرچیل دبیر شرقی سفارت بریتانیا وارد رشت شد. او گزارش داد نقشه شورش رشت در قفقاز ریخته شده و تعداد شورشیان رو به فزونی است و رهبری شورش بر عهده میرزاکریمخان و برادران اوست. سراسر جاده رشت به قزوین در کنترل قفقازیها بود و فقط کسانی میتوانستند از این جاده عبور نمایند که جواز عبور کمیته ستار را داشته باشند. به گزارش چرچیل از باکو تا انزلی اسلحه به ایران صادر میشد و همه قفقازیها گذرنامه ایرانی گرفته بودند.(2)چرچیل در این دوره برای چه کاری به گیلان رفته بود؟ در گزارشهای موجود در این زمینه چیزی دیده نمیشود، اما نفس حضور او در میان مشروطهطلبان حائز اهمیت فراوان است.
در این بین سرداراسعد بختیاری از پاریس به ایران بازگشت، او قبل از آمدن به ایران با معاون وزارت خارجه انگلیس یعنی سر چارلز هاردینگ ملاقات کرد و
ظاهراً از وی خواست اگر در ایران اتفاقی روی داد انگلیسیها در مسائل کشور دخالت نکنند. پس از اینکه وزارت خارجه بریتانیا جواب مساعد داد(1)، او به محض ورود به ایران به خوزستان رفت و از شیخ خزعل قول گرفت تا در نبردی که روی خواهد داد جانب شاه را نگیرد و خزعل هم موافقت کرد. ظاهراً ملاقاتی بین سرداراسعد و برخی مسئولین شرکت نفت انگلیس و ایران هم روی داد و مقداری پول برای هزینه اردوکشی به تهران به او داده شد. بعد از این جریانها سرداراسعد طرح اتحاد با اردوی گیلان را ریخت. (2)
پیش از ظهر روز 22 آوریل سال 1909 سر جورج بارکلی که به جای مارلینگ به ایران آمده بود و سمت وزیرمختاری داشت، همراه با سابلین کاردار سفارت روسیه نزد شاه رفتند و بیانیهای را که از قبل تهیه کرده بودند قرائت کردند و چرچیل که از تحرکات اردوی گیلان و اصفهان به خوبی آگاه بود، به صورت همزمان آن بیانیه را ترجمه کرد. آنها از وضعیت اسفانگیز ایران یاد کردند، وضعیتی که به قول آنان به دلیل بیتوجهی شاه به توصیههای چهار ماه قبل ایشان روی داده بود. آنان برای خاتمه وضعیت بحرانی در کشور پیشنهاد کردند شاه در ابتدای امر مشیرالسلطنه صدراعظم و امیربهادر جنگ را عزل نماید و دیگر این که رژیم مشروطه را بار دیگر تجدید نماید و بالاخره کابینهای با حضور مشروطهخواهان تشکیل دهد. به محمدعلیشاه گفته شد: «وی به تعهدات خود در برابر روس و انگلیس عمل نکرده است و به جای عمل به نصایح آنان از مشاوران خود حرفشنوی داشته است». پیشتر از شاه خواسته شده بود تا عفو عمومی بدهد و اینک روس و انگلیس همان خواسته را تکرار کردند. آنها از شاه خواستند کلیه کسانی را که علیه مقام سلطنت جنگ مسلحانه کردهاند مورد عفو قرار دهد و کسانی را در کابینه پست دهد که مورد اعتماد مردم باشند. از شاه خواسته شد تاریخی فوری برای انجام انتخابات تعیین نماید و آن را فوراً به اطلاع مردم در سراسر کشور برساند. پرداخت وام به دولت ایران مشروط به انجام شروط یاد شده دانسته شد. به
شاه اخطار شد این آخرین راه نجات اوست و شاه هم گفت بعداً از طریق وزارت امور خارجه جواب یادداشت را خواهد داد. نمایندگان دولتین گفته بودند اگر شاه باز هم به سخنان آنان گوش ندهد دیگر از اندرز خبری نخواهد بود و روس و انگلیس هم وی را به حال خود رها خواهند کرد.(1)
شاه بار دیگر وعده داد انتخابات را برگزار میکند و مشروطه را تجدید مینماید، حتی همان طور که پیشتر آوردیم آئیننامهای تهیه شد که در آن مردم فارغ از تعلقات طبقاتی و اقتصادی میتوانستند در انتخابات شرکت نمایند. پیش از این قرار بود نمایندگان گیلان، آذربایجان، خراسان و اصفهان به اتفاق نمایندگان علمای نجف برای احیای مشروطه به تهران بروند، اما وقتی وعدههای مساعد شاه را دیدند از این کار صرفنظر شد. با این وصف اردوی گیلان و اصفهان عزم خود را برای اردوکشی به تهران جزم کرده بود. ثقةالاسلام تبریزی که طرفدار کنار آمدن با شاه بود نوشت:
اما مسئله اینکه جمعی از ولایات اربعه آذربایجان و خراسان و اصفهان و رشت جمع شوند و از نجف نیز مأمور بیاید... این مطلب را دیگر خودم به هیأت علمیه نجف نوشته بودم، محض اینکه رشت و اصفهان در ایام گرفتاری تبریز همه ساکت بودند بعد از استخلاص تبریز و اعاده مشروطه آیا سبب چه شد که سپهدار و سردار اسد [اسعد] حرکت کردند و آیا علتی غیر از تحریک انگلیس چیز دیگری داشت؟!
او در ادامه نوشت:
دولت روس و انگلیس هر کدام به اقتضایی دخالت در مشروطه ایران کردند. دولت انگلیس در این ضمن باید راه هند را مسدود نماید و منافع پولیتیکی خود را محفوظ دارد، دولت روس هم برای حفظ استقلال خود و محافظت قفقاز سعی وافی دارد... .
ثقةالاسلام تبریزی نوشت نباید به سیاستهای دو دولت همسایه اعتماد و باور داشت «زیرا همسایه جنوبی ایران دوازده ماه بود که خواب بود، چه شد که یک
1) Barclay to Grey, Inclosure No . 399 , April 22/1909, F.O. 416/40.
دفعه بیدار شد؟» پس به نظر او باید هیأت حسننیت به تهران اعزام کرد و کار را به نحوی مسالمتآمیز خاتمه داد و جز این راهی وجود ندارد. (1)
اما آخوند خراسانی با این دیدگاه مخالف بود. او و مازندرانی نامههایی به صمصمامالسلطنه بختیاری نوشتند و در آنها پرداخت مالیات به رژیم استبدادی را حرام دانستند. حکم داده شد تا زمان تشکیل مجلس شورای ملی به گماشتگان استبداد مالیاتی داده نشود. از طرف دیگر به واسطه ثقةالاسلام دستور داده شد با صمصامالسلطنه و ضرغامالسلطنه بختیاری برای استقرار مشروطه مساعدت و همراهی شود، زیرا استقرار مشروطه وجوب عینی دارد. (2)
همزمان با آمادگی اردوی گیلان و اصفهان برای حمله به تهران، سالداتهای روس وارد انزلی شدند. بهانه آنان حفظ جان اتباع روسیه در گیلان و قزوین بود. از آن سوی ایلات ایران اعم از قشقایی، لر بزرگ و کوچک، همراه با انقلابیون خراسان، تبریز، اصفهان و نجف اعلام کردند علیه روس وارد جنگ خواهند شد. به قول سیداحمد تفرشی محرک اصلی این قضایا انگلیسیها بودند:
مقصود انگلیسیها از این اقدامات و تحریکات روسها را که قشون در خاک ایران وارد نمایند این است که به ملت ایران بفهمانند که با روسها طرف و نوعاً [و] طبعاً از روسها منضجر[منزجر] بشوند و به تمام دول هم مدلل نمایند که روسها برخلاف حقوق بینالملل رفتار مینمایند و دست غاصبانه به دولت ایران دارد. بر تمام دول مدلل شده است گویا خود دولت روس هم فهمیده است که گول انگلیسیها را خورده(3).
مجموعه این تحولات تا حدی وحدت قلبی مردم ایران را در پی داشت، به طور نمونه در کرمانشاه تعدادی یهودی وجود داشتند که پیشتر مورد اذیت واقع میشدند اما اکنون مسلمانان صیانت از جان آنان را برعهده گرفته بودند. کاپیتان
هوارت (1)کنسول بریتانیا در کرمانشاه از این همدردی مسلمانان با یهودیان در حیرت فرو رفت به ویژه اینکه مسلمانان خوراک و پوشاک خود را در اختیار یهودیان قرار میدادند. در موارد زیادی مسلمانان سلاح در دست، از یهودیان حفاظت کردند و آنها را به سلامت به خانههای خود رسانیدند.
برای زرتشتیان هم حکمی از آخوند خراسانی و شیخعبدالله مازندرانی گرفته شد. شیخ حسن تبریزی که دستیار ادوارد براون در دانشگاه کمبریج بود، نامهای نوشت و نظر مراجع را در مورد این طایفه جویا شد:
هوالله شأنه العزیز، چه میفرمایند در مسئله اذیت و تحقیر کردن به طایفه زردشتیه که در حمایت اسلام و مطیع اسلامند؟ استدعا از حضور مبارک آنکه جواب مسئله را با خط شریف در حاشیه مرقوم و با مهر مبارک ممهور فرمایند؛ تا عندالحاجه حجت بود، والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته، دهم شهر صفرالمظفر سنه 1327 هجری.
پاسخ به این شرح بود:
بسماللهالرحمنالرحیم، ایذاء و تحقیر طایفه زردشتیه و سایر اهل ذمه که در حمایت اسلامند حرام و بر تمام مسلمین واجب است که وصایای حضرت خاتمالنبیین صلی الله علیه و آله الطاهرین را در حسن سلوک و تألیف قلوب و حفظ نفوس و اعراض و اموال ایشان کما ینبغی رعایت نمایند و سر مویی تخلف نکنند. انشاءالله تعالی. الاحقر محمدکاظمالخراسانی، عبدالله مازندرانی(2).
راه آشتی بین دولت و ملت بسته شده بود، همه عزم خود را جزم کرده بودند تا محمدعلیشاه را برافکنند و البته ناگفته پیداست هر کس انگیزههای خاص خود را تعقیب میکرد. درست در آستانه حمله به تهران جورج بارکلی وزیرمختار انگلیس در تهران گزارش داد تا وقتی محمدعلیشاه بر اریکه سلطنت قرار دارد، تأسیس نظام مشروطه غیرممکن است. او خاطرنشان کرد درست است که به خودی خود مشروطه نمیتواند جایگزین هرج و مرج شود، اما مشروطه بهترین راه برای انجام اصلاحات در ایران
است. وزیرمختار، اعطای وام به رژیم استبدادی محمدعلیشاه را کاری بیهوده دانست و معتقد بود برای جلوگیری از اغتشاش، تشکیل مجدد مجلس و سازماندهی تشکیلات مالی و ژاندارمری بهترین راهحل است. از دید وزیرمختار این اقدامات بدون تأمین وام و استخدام مستشار خارجی غیرممکن است، بنابراین بلافاصله بعد از استقرار مشروطه باید برای ایران پول فراهم کرد. مهمتر اینکه از دید وی انجام اصلاحات بدون کنترل خارجی غیرممکن است، زیرا بدون حمایت خارجی شاه باید از مجلس حمایت میکرد و مجلس به نوبه خود با مستشاران خارجی کارهای کشور را سر و سامان میداد، اما بعید به نظر میرسید شاه با مجلس همکاری کند. از سوی دیگر به نظر وزیرمختار مشروطهخواهان در دوره اول مشروطه با استخدام مستشار خارجی مخالفت کرده بودند، اما تجربه دوره اول مشروطه باید به اندازه کافی اینان را به تجدیدنظر واداشته باشد. او نوشت مقدمه هر اصلاحی وادار کردن شاه به عفو عمومی بود؛ اگر در این امر کوچکترین انحرافی روی میداد باید تصمیمات شدیدی علیه شاه صورت میگرفت(1).
بدون اینکه در منابع و اسناد توضیح داده شود ایرانیان چگونه از مواضع وزیرمختار بریتانیا مطلع شده بودند، مشروطهخواهان ایرانی نامهای به بارکلی نوشتند و مواضع او را در برابر مسائل ایران تأیید کردند. آنان نوشتند پرداخت وام و یا استقراض به هر شکلی نباید صورت گیرد مگر اینکه مجلس آن را تصویب کند. هیأت مدیره بانک شاهی در لندن به مستر وود رئیس بانک در تهران تلگراف رمزی ارسال کرد که با توجه به خواسته مشروطهطلبان، کلیه تدابیر لازم برای اعطای وام به ایران را متوقف سازند و منتظر وقایع آتی باشند و مسئولین را در لندن از کم و کیف ماجرا مطلع نمایند(2).
کلیه اوضاع داخلی و خارجی به زیان شاه جریان داشت. به همین دلیل او ناچار شد بار دیگر به فرامین روس و انگلیس گردن نهد. شاه که در برابر مردم خود آن همه گردن فرازی میکرد، بعد از تهدیدات روس و انگلیس از «امتزاج قوای ملیه با قوای دولتی و سلطنتی» یاد کرد و آن را چاره حل مشکل دانست. او نیات قلبی خود را استقرار مجدد
مشروطه دانست و از تلگرافها و عرایض خود به مظفرالدین شاه یاد کرد و این که وی پدر خود را تشویق به دادن مشروطه کرده بود. از دید شاه اسنادی که «در تلگرافخانه و غیره حاضر و بیان همدردی ما را با ملت خودمان به خوبی آشکار مینماید» نشاندهنده مکنونات قلبی اوست. او توضیح داد وقتی بعد از اعطای مشروطه به تهران آمد، در امضای قانون اساسی چه رنجها برده و چه زحماتی متحمل شده است تا آن که آن را به امضای شاه سابق برساند. محمدعلیشاه اظهار داشت دورة سلطنت خود را صرف تهیه قوا برای پیشرفت امر مشروطه و عظمت مجلس شورای ملی کرده است. به دید شاه آن چیزی که باعث تعطیلی مشروطه شد، نه منویات ضدمشروطه او بلکه «دراز دستی مغرضین و فساد مفسدین در این اواخر به طوری بود که همه کارآگاهان میدانند». شاه خاطرنشان کرد با آن وضعیت مجلس نمیتوانست نجاتدهندة ملت از گرفتاریها باشد. پس طبق قوانین دولتهای مشروطه مجلس را بهطور موقت تعطیل کرده است. شاه خاطرنشان کرد قرار بود پانزده شوال سال 1326 بار دیگر مجلس آغاز به کار کند، اما پارهای موانع شکل گرفت که اگر در آن شرایط مجلس تشکیل میشد نتیجهای جز خونریزی به دست نمیآمد. اما امروز مقتضی موجود است و «با نهایت اشتیاق و میل قلبی خود به موجب صدور این دستخط مبارک موافق همان قانون اساسی بدون ذرهای کسر و نقصان، امر به انعقاد پارلمان داده و مقرر فرمودیم که یک عده از اشخاص عالم مشروطهخواه که طرف اطمینان دولت و ملت باشند، به مجلس شورای مملکتی ملحق گردیده و نظامنامه انتخابات را [عاجلاً حاضر نموده و منتشر دارند و به محض اینکه نظامنامه انتخابات انتشار یافت] شروع به انتخابات شده و همین که دو ثلث منتخبین حاضر [شوند] مجلس شورای ملی در بهارستان افتتاح خواهد شد». اندکی بعد ضمن صدور دستخطی دیگر عنوان شد: «مشروطیت ایران در روی همان یکصد و پنجاه و هشت اصل قانون اساسی برقرار و سعادت آینده مملکت را اساس و مدار است(1)».
روز قبل از انتشار آخرین بیانیه شاه یعنی در 26 ربیعالثانی سال 1327 کمیسیون جنگ قزوین از انجمن ایالتی رشت خواست اجازه دهند میرزا کریمخان رشتی به قزوین برود.
انجمن ایالتی اجازه داد میرزا کریمخان فقط یک شب به مسافرت برود،
1) واقعات اتفاقیه در روزگار، صص310-305، نامههای مورخۀ 18 و 27 ربیعالثانی 1327.
زیرا وجودش برای انجمن ایالتی رشت بسیار ضروری تشخیص داده شد(1). رهبری کمیته ستار در این زمان با همین میرزا کریم خان رشتی بود و رئیس کمیسیون جنگ یعنی یپرمخان بر این باور بود که باید بدون اتلاف وقت به تهران حمله شود(2). این احتمال وجود داشت مصالحهای بین شاه و مشروطهخواهان صورت گیرد، به همین دلیل پیشتر در صفر 1327 تقیزاده و ستارخان از معزالسلطان خواسته بودند در تصرف قزوین سرعت به خرج دهد.(3)معاضدالسلطنه پیرنیا هم به شیخ اسدالله ممقانی گفت به سردار اسعد و سپهدار تلگرافی ارسال نماید و از آنان بخواهد در حمله به تهران تسریع نمایند(4). در عین حال بین کمیته ستار و برخی مجاهدین تبریز اختلاف بروز کرده بود. گفتیم وقتی شورش تبریز در جریان بود راه آذوقه به روی مردم بسته شد به همین دلیل قوای روس از ارس گذشتند تا به مردم نان و غذا برسانند. برخی مشروطهخواهان وقتی نرمش شاه را دیدند به او تلگراف زدند و کمک شاه را بر نوازش بیگانه ترجیح دادند(5). اما کمیسیون جنگ اصرار داشت باید به تهران حمله شود و شاه با زور از قدرت خلع گردد، زیرا به وی هیچ اعتمادی نمیتوان کرد.
دو تن از برجستهترین کسانی که در کمیسیون جنگ فعالیت میکردند عبارت بودند از منشیزاده و ابوالفتحزاده، افسران سابق قزاق و آموزشدهندگان قوای مجاهدین و گردانندگان بعدی تیمهای ترور به ویژه کمیته مجازات. این دو چند روزی بعد از سقوط مشروطه اول مدتی کوتاه در گوشهای پنهان شدند و سپس با لباس درویشان از تهران خارج گردیدند و به تنکابن رفتند. آنگاه رهسپار رشت شدند و در شورش گیلان شرکت کردند. آن دو بعدها برای تربیت مجاهد به تهران رفتند و خانهای در قلهک اجاره کردند و با عدهای از مشروطهخواهان فعالیتهای خود را تشدید نمودند. در قلهک مجامع سری تشکیل دادند و افرادی را مسلح کردند و سپس به مجاهدین گیلان
1) نسیم شمال، سال اول، ش29، 28 ربیعالثانی 1327، ص2.
2) عطاءالله تدین: نقش گیلان در نهضت مشروطیت ایران، انتشارات صفیعلی شاه، تهران، 1353، ص244
3) نسیم شمال، ش27، مورخه 12 صفر 1327، ص1.
4) اسماعیل امیرخیزی: قیام آذربایجان و ستارخان، امیرکبیر، تهران، 2536، ص201.
5) مقالات تقیزاده، ج6، به کوشش ایرج افشار، جیبی، تهران، 1356، ص237.
پیوستند. در تمام مراحل اردوکشی به تهران، ابوالفتحزاده و منشیزاده شرکت داشتند.(1)باغ تابستانی سفارت انگلیس در قلهک قرار داشت و مردم روستا تحت حمایت دولت بریتانیا بودند. مشروطهخواهان باغی در آنجا اجاره کرده بودند که از مراکز مهم مشروطه به شمار میآمد. اینها اطلاعات لازم را از راه تهران در اختیار قوای گیلان و اصفهان قرار میدادند و در تهران هم قوای مشروطه را تجهیز میکردند. پناهندگان قلهک در کمک به اردوی گیلان بسیار فعال بودند. مهمترین ساکنین قلهک عبارت بودند از: مرتضیقلی خان صنیعالدوله که با بخش خصوصی و شرکتهای چندملیتی بسیار قدرتمند اروپا و امریکا روابط حسنهای داشت، میرزا سلیمانخان میکده که پیش از مشروطه جلسات انجمن سری در منزل وی تشکیل میشد، حسینقلیخان نواب که اجدادش در خدمت کمپانی هند شرقی انگلیس بودند و خود و سایر اعضای فامیلش اینک از بستگان سفارت انگلیس به شمار میرفتند، میرزاعلیمحمد دولتآبادی که همراه با برادرش میرزایحیی متهم بودند ازلی هستند، مستعانالملک رئیس کمیته جهانگیر که در اغتشاشات تهران سهم بسزایی داشت و تصمیم گیرنده و مجری طرح ترور شیخفضلالله نوری بود، ابوالفتحزاده، منشیزاده، اعتضادالحکما، مستشارالدوله صادق، مهدی ملکزاده فرزند ملکالمتکلمین و عدهای از ارامنه(2). در بین اینان یک چهره جالب توجه به چشم میخورد که نه از مشروطه چیزی میدانست و نه اصلاً در ردیف کسانی بود که بتوانند به خودی خود منشأ اثری باشند، این فرد که پیشتر شاگرد یک مغازه حلبیسازی در بازار تهران بود جوانی بود به نام کریم دواتگر. او از اوباش بازار تهران و از کسانی بود که چاقوکشیها و یقهدرانیهایش مشهور بود و زمانی به اشاره کمیته جهانگیر، شیخ فضلالله نوری را ترور کرد. اینان در تهران صدها تن را مسلح کردند و به اردوی گیلان و اصفهان اعزام داشتند. شخص ابوالفتحزاده فرماندهی یک دسته 150 نفری را در گیلان عهدهدار بود(3).
ابوالفتحزاده و منشیزاده در آستانه مشروطه از صاحبمنصبان قزاقخانه بودند، اینان از شغل خود استعفاء دادند و به صفوف مشروطه پیوستند. هم چنین آنها به
آموختن و مشق دادن به داوطلبان مجاهد در تهران اشتغال داشتند(1). به دنبال تهدید شاه علیه جهانگیرخان، مساوات، واعظ و ملکالمتکلمین آنها در زمره کسانی بودند که در
مجلس بست نشستند. و اما یکی از چهرههای مهم کمیسیون جنگ مردی بود از ارامنه به نام الکساندر آقایان.
آقایان ظاهراً نخستین ایرانیای بود که از سوییس دکترای حقوق دریافت کرد، در دوره مشروطه اول در تهران بود و بعد از انحلال مجلس به اروپا رفت. وی که از قبل با یپرمخان آشنا بود در اروپا شنید که دوستش قزوین را تصرف کرده است. پس به باکو آمد و سپس به آستارا رفت، در آنجا سراغ تجارتخانه طومانیانس را گرفت که بیش از شصت درصد صادرات ایران به روسیه را در اختیار خود داشت. طومانیانس همان کسی است که همراه با ارباب جمشید جمشیدیان طرح بانک ملی ایران را ریختند؛ طرحی که هرگز به جایی نرسید. او با صاحبان منابع نفتی باکو- که در فصول آتی همین دفتر با آنان آشنا خواهیم شد- همکاری داشت. طومانیانس، آقایان را با خود به آستارا برد و بین راه عنوان میکرد که او منشی تجارتخانه اوست. آقایان از آستارا به انزلی و سپس رشت وارد شد و مستقیماً به قزوین رفت(2). به دستور یپرم وی با نایب کنسول روسیه در قزوین دیدار کرد، این فرد رومانوسکی نام داشت که از مخالفین سیاستهای دولت متبوع خود در امور ایران به شمار میرفت. رومانوسکی اطلاعاتی در مورد بهترین راه ورود به تهران در اختیار آقایان گذاشت و آقایان هم اطلاعات را در اختیار سردار محیی و محمدعلیخان تربیت قرار داد. بین راه کرج، در ینگی امام برادران باقروف که مقاطعهکار اداره راه انزلی به تهران بودند و در امور حمل و نقل پستی و مسافری هم کار میکردند به کمک اردو شتافتند. به قول آقایان، برادران باقروف بهایی و متمایل به مشروطه بودند و محرمانه به اجزای خود در تمام چاپارخانههای بین راه دستور دادند با مجاهدین همکاری نمایند.(3)در ینگی امام، پیشقراول اردو، نظمالسلطنه معروف به حاجیخان سرتیپ بود که در عین حال به موسیخان میرپنج نیز شهرت داشت و با یپرم اردو را رهبری میکرد. موسیخان برادر حکیمالملک مشهور بود. موسیخان در کرج مجروح شد، اما دسته مهاجم که
عمدتاً ارمنی و تحت فرمان یپرمخان بودند حمله را ادامه دادند. مهمترین گروه مهاجمین دسته برقی خوانده میشدند که متشکل از 64 تن بودند. از این عده فقط 14 تن مسلمان بودند، یک روسی آلمانیالاصل هم در این دسته بود و بقیه ارمنی بودند(1). در کرج، چرچیل دبیر امور شرقی سفارت انگلیس و رومانوسکی با مجاهدین ملاقات کردند، از سویی یکی از کارکنان سفارت روسیه به نام بارانوسکی مجاهدین را تهدید کرد که به تهران حمله نکنند. وقتی ملاقات خاتمه یافت چرچیل به بهانه برداشتن قوطی سیگارش بازگشت و به اعضای کمیسیون جنگ خبر داد قوای بختیاری نزدیک تهران هستند، پس از تهدید روسها واهمهای نداشته باشند و به سمت تهران حرکت کنند. او سپس قوطی طلایی سیگارش را که به عمد جای گذاشته بود برداشت و خارج شد «همین اعلام کافی بود که تصمیم حرکت اردو به طرف تهران گرفته شود(2)».
در حصارک کرج با همکاری برادران باقروف، مجاهدین گزارشهای سفارت روس و اداره راه قزوین را استراق سمع کردند و دانستند که بختیاریها قطعاً چه زمانی به تهران حمله خواهند برد، پس تحرکات خود را شدت بخشیدند(3). در یافتآباد تهران این دو اردو به هم ملحق شدند و حمله نهایی به تهران صورت گرفت و تهران به تصرف درآمد. ابوالفتحزاده فرماندهی جبهه جنوبی میدان مشق را عهدهدار بود که میبایست قزاقخانه را تصرف میکرد، او موفق شد ارتباط قشون دولتی را با مرکز شهر قطع نماید(4). مهمترین درگیری با طرفداران شیخ فضلالله نوری، شیخ محمود ورامینی و آخوند ملامحمد آملی صورت گرفت. فرماندهی جبهه طرفداران شیخ با صنیع حضرت بود که رویاروی او سالار فاتح مازندرانی مشهور به دیوسالار و عدهای گرجی قرار داشتند. اینان با بمب دستی به صنیع حضرت و اردویش حمله بردند و آنان را متفرق کردند(5). میرزا کوچکخان جنگلی و منشیزاده هم در زمره فرماندهان جزء اردوی گیلان بودند(6). جنگ تهران سه روز طول کشید. روز سوم یپرم از شمال، ابوالفتحزاده از جنوب و قوای
بختیاری از غرب حمله آوردند. قوای بختیاری تلگرافخانه و بانک شاهی را در اختیار گرفتند، از شرق علیمحمدخان تربیت و کوچکخان جنگلی مدرسه آلمانی را که مشرف بر قزاقخانه بود تصرف کردند. تهران تحت محاصره قرار گرفت و زیر آتش واقع شد. نزدیک ظهر بود که محمدعلیشاه از سلطنتآباد گریخت و در سفارت روس متحصن شد.
ساعت چهار بعدازظهر روز 26 جمادیالثانی 1327 مجلس مهمی در بهارستان به نام مجمع عالی تشکیل شد. در این مجلس پانصدتن مشتمل بر نمایندگان دوره اول مجلس، سرداران قشون، شاهزادگان، اعیان، اشراف، تجار، رؤسای اصناف و ملیون دورهم گرد آمدند. از بین این پانصدتن یک کمیسیون تشکیل شد که در آن چهرههایی مثل سیدمحمد بهبهانی، صنیعالدوله، مستشارالدوله صادق، حکیمالملک، میرزاسلیمانخان میکده، مرتضی قلیخان بختیاری، سردارمحیی، حسین کسمایی، فتحاللهخان اکبر مشهور به سردار منصور گیلانی، میرزایانس ارمنی، حسینقلی خان نواب، میرزا محمد خراسانی مشهور به نجات، وحیدالملک شیبانی و سیدنصرالله اخوی دیده میشدند.
این کمیسیون محمدعلیشاه را از سلطنت خلع کرد و فرزند خردسال او احمدمیرزا را به تخت سلطنت برکشید و نیابت سلطنت او را به علیرضا خان عضدالملک قاجار داد(1). وزارت امور خارجه به ناصرالملک محول گردید که در خارج از کشور در فرانسه به سر میبرد. عضدالملک از ناصرالملک خواست هرچه
1) تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، کتاب ششم، ص1237.
زودتر به ایران بازگردد و کار خود را شروع کند(1). ناصرالملک به نوبه خود خبر را به سر فرانسیس برتی(2)سفیر بریتانیا در فرانسه اطلاع داد و از او مشورت خواست.
پاسخ ناصرالملک به نایبالسلطنه به این شرح بود:
از آنجایی که دور از وطن به سر میبرم و از طریق روزنامهها از اخبار اطلاع یافته و تصور دقیقی از اوضاع ایران ندارم، با این حال تلگرافی رسمی از جانب نایبالسلطنه دریافت کردهام که ضمن آن حضرت اشرف در مورد تغییرات به وجود آمده و انتصاب من به ریاست شورا و وزارت امور خارجه سخن گفته است. در پاسخ به تلگراف فوق و پس از ایراد تعارفات معمول، خواسته خود را مبنی بر بازگشت و خدمتگذاری به دولت پس از انجام تدارکات لازم و معالجه فرزندم ابراز میدارم(3).
شاید دلیل اصلی تردید ناصرالملک در بازگشت به کشور همان معالجه فرزندش بود اما دلایل دیگری هم وجود داشت و آن این بود که برای او که مردی جهاندیده و سیاستمداری زیرک بود اوضاع و احوال ایران هنوز در پرده ابهام قرار داشت. ناصرالملک مرد سیاست بود، نه انقلاب و یا هرج و مرج؛ به همین دلیل نمیتوانست در آن شرایط کاری انجام دهد. نوع نگاه ناصرالملک به سیاست با کسانی مثل تقیزاده، نواب، مساوات، تربیت، عمواوغلی و عدهای دیگر از تندروهای مشروطه تفاوت داشت؛ یعنی کسانی که «مستبدین کهنهکار را واجبالقتل میدانستند». اینان حتی با صدراعظم جدید، سپهدار تنکابنی هم میانهای نداشتند و او را تربیتیافته مکتب ناصرالدینشاه میدانستند، بالاتر آنکه همین که از نیروی مجاهدین برای فتح تهران استفاده کردند آنان را عامل هرج و مرج تلقی نمودند و میگفتند زمام امور باید به دست جوانانی باشد که «متجدد و مترقی و روشنفکر» باشند. اینان برخلاف ناصرالملک که سیاست گام به گام را در استقرار مشروطه تجویز میکرد و حتی مشروطه اروپایی را برای ایران مناسب نمیدید، بر این باور بودند که «سعادت و تمدن را بر جامعه باید تحمیل کرد»؛ با جسارت جلو رفت؛ و دکان ملوکالطوایفی و
خانخانی را بست؛ و روزگار جدیدی خلق کرد که افراد جدید سکاندار آن باشند(1). ناصرالملک وقتی به ایران آمد که محمدعلیخان علاءالسلطنه به وزارت خارجه منصوب شده بود. بین علاءالسلطنه و ناصرالملک پیوند خانوادگی وجود داشت، یعنی دختر ناصرالملک همسر حسین علاء فرزند علاءالسلطنه بود. سپهدار صدراعظم و وزیر جنگ بود، سردار اسعد وزیر داخله، سردارمنصور گیلانی وزیر پست و تلگراف، وثوقالدوله وزیر مالیه، صنیعالدوله وزیر معارف و مشیرالدوله وزیر عدلیه شده بود. عمدهترین برنامه سپهدار اصلاح قشون و نظمیه و مالیه بود و قرار بود فوراً مبلغ پانصد هزار لیره استقراض شود. تشکیل ادارات جدید، خزانهداری کل و استخدام مستشار خارجی از اولویتهای کابینه وی به شمار میرفت.
از سوی دیگر درست اندکی بعد از فتح تهران روزنامهها بار دیگر منتشر شدند. روزنامههای مهم این ایام عبارت بودند از ایران نو، شرق، مجلس و وقت. شرق به مدیریت سیدضیاءالدین طباطبایی منتشر میشد. سیدضیاء به دلایلی که بر ما روشن نیست از همان نخستین شمارههای روزنامه خود نوک تیز حملات را متوجه میرزاکریمخان رشتی کرد. در گیلان نیز علیه وی تبلیغات وسیعی صورت میگرفت. از ارسال و توزیع شرق در گیلان به دلیل حمله به میرزاکریمخان جلوگیری شد؛ ولی شبنامههای فراوانی علیه میرزاکریمخان منتشر میگردید.(2)اندکی بعد از این ماجراها میرزا کریمخان راهی اروپا شد و بار دیگر در پاریس مستقر گردید. هزینه ایراننو را فردی ارمنی به نام بازیل میپرداخت، بازیل نماینده روزنامه دیلی میل (3)در ایران بود. مدیر روزنامه ضیاءالدین شبستری بود و سردبیرش محمدامین رسولزاده. در اهمیت موضوع باید گفت که روزنامه دیلی میل به آرتور هارمسورث مشهور به نورثکلیف تعلق داشت؛ مردی که بعداً روزنامه تایمز لندن را خریداری کرد. این مرد از برکشندگان سر وینستون چرچیل به عرصه سیاسی بریتانیا بود و با یهودیان بزرگ آن کشور بسیار نزدیکی داشت. نورثکلیف در آن زمان در مورد تهدید آلمان به انگلیسها هشدار میداد و داستانهایی در مورد رخنه جاسوسان آلمانی به درون
سرویسهای اطلاعاتی و امنیتی انگلیس منتشر میکرد. این موضعی بود که به سیاست جناحی خاص در بریتانیا نزدیک بود. روزنامه ایراننو نوک تیز حملات خود را متوجه روسیه میکرد. بعد از یک سال به دلیل عدم ادامه کمکهای مالی بازیل انتشار ایران نو معوق ماند. علت امر شاید ریشه در همین مقوله باور نورثکلیف به تهدید انگلیس از جانب آلمان داشته باشد که با موضع ایراننو به شدت تناقض داشت.
و اما رسولزاده از پان ترکیستهای قفقاز بود که در این ایام بیشتر به منشویکها نزدیک بود. یکی از اقدامات او فرستادن پانوف بلغاری به ایران بود. پانوف خبرنگار روزنامه رچ(1)ارگان مشروطهخواهان روسیه بود که به مدیریت شاهزاده میلیوکوف (2)منتشر میشد.
حسین کسمایی روزنامة وقت را منتشر میکرد و با مدیر ایران نو کشمکش داشت. کسمایی که از یاران نزدیک میرزاکریمخان بود، بعداً به رشت رفت تا روزنامهای دیگر منتشر کند. در گیلان روزنامه خیرالکلام با آل امشه درگیری لفظی داشت. مدیریت آن را فردی به نام شیخ ابوالقاسم افصحالمتکلمین عهده دار بود و نوک تیز حملات متوجه انجمن ایالتی رشت بود. روزنامه گیلان به مدیریت کاظم زهری از طرفداران آل امشه منتشر میشد. افصحالمتکلمین با اشرفالدین گیلانی صاحب نسیم شمال هم کدورت داشت و حسین کسمایی را آشوبطلب میخواند.(3)از بین مشروطهخواهان شخص تقیزاده برای میرزاکریمخان احترام زایدالوصفی قائل بود و وی را با عنوان «دوست عزیز محترم و برادر معظم جناب جلالتمآب اجل عالی آقای آقامیرزاکریمخان دام اقباله» طرف خطاب قرار میداد(4). وقتی میرزاکریمخان میخواست به اروپا رود، سپهدار تنکابنی، سرداراسعد و پسرعموی میرزاکریمخان یعنی فتحاللهخان اکبر تلگرافهای متعددی ارسال کردند و تقاضای فسخ عزیمت او را نمودند، اما میرزاکریمخان خستگی و بیماری را دلیل مسافرت
خود عنوان کرد؛ معلوم بود اختلافاتی در میان است(1).
در تهران دو اقدام مهم دوره دوم مشروطه عبارت بود از انتخابات مجلس و دیگری اعدامهایی که زیر نظر هیأت مدیره موقت انجام میشد. انتخابات تهران حدود یک ماه بعد از ورود نیروهای گیلان و اصفهان برگزار شد. سیدنصرالله تقوی، احتشامالسلطنه، صنیعالدوله، وثوقالدوله، حکیمالملک، صدیق حضرت، مستشارالدوله صادق، تقیزاده، محمدعلی فروغی، حسینقلی خان نواب، اسدالله میرزا، شیخحسین یزدی، یحییمیرزا اسکندری، مؤتمنالملک و وحیدالملک شیبانی نمایندگان تهران بودند.
مهمترین اعدامهای دوره دوم مشروطه عبارت بودند از اعدام شیخ فضلالله نوری و موقرالسلطنه. براون در نامهای خطاب به تقیزاده از نحوه اعدام موقرالسلطنه ابراز شگفتی کرد و از سبعیتی که در حق وی صورت گرفته بود ابراز انزجار نمود. او در نامهاش از گزارش تایمز در این زمینه یاد کرد:
او را بر ملأ چگونه بر دار زدند و طناب شکستی [= پاره شد] و دوباره آویختندش و سربازها جسد او را با چوب و تفنگ زدند و غیره و غیره، و این واقعه سبب اصلی بود در نوشتن این عریضه که خیلی اثر بدی کرده است در اینجا و دشمنان میگویند که معلوم شد ایران همان ایران ایام استبداد است و این حرف انسانیت و مدنیت چیزی نیست و همان وحشیگریهای سابق باقی است. در اینکه قتل همچنین اشخاص لازم و ناگزیر باشد حرفی نیست، ولی نباید اینطور بکشند و دیدن چنین منظرههای هولناک که سبب ارتقاء عوامالناس به اعلی مدارج مدنیت و انسانیت نمیشود.
براون نوشت اگر مشروطهخواهان ایران طالب حمایت دولت لیبرال انگلیس هستند باید «شروط مرحمت و ملایمت را» رعایت کنند و کاری نکنند تا شهرت ایران لکهدار شود: «همان طور که بد گفتهاند در خصوص بر دار زدن شیخ فضلالله نوری و سایرین یعنی نه به جهت کشتن آنها بل به جهت این که این منظره هولناک مثل تماشا شد از برای مردم(2)». دادگاهی که اعضای هیأت منصفه آن ابوالضیاء مدیر
ایران نو، مستعانالملک رئیس کمیته جهانگیر، آقاسیدعبدالرحیم خلخالی، میرزاحسینخان کسمایی، میرزامهدی نوری فرزند شیخفضلالله نوری، میرزا محسن نجمآبادی و میرزامحمدعلی کلوب (فرزین) بودند حکم به اعدام موقرالسلطنه داد. موقرالسلطنه از گروه اخوانالصفا بود و به ظهیرالدوله ارادت میورزید و در مراسم آنان شرکت میکرد. مسئله این بود که موقرالسلطنه گزارش جلسات را به محمدعلیشاه میداد و بعد از این گزارشها بود که اعضای انجمن ظهیرالدوله تحت تعقیب قرار گرفتند. ظاهراً اعضای لژ میدانستند که موقرالسلطنه آنان را لو میداده است، بنابراین وقتی موقرالسلطنه محاکمه شد «رازهایی» را برملا نمود، اما هیچ نشریهای از این رازها مطلبی چاپ نکرد. مترجم کتاب ادوارد براون یعنی احمد پژوه که به خانواده قوام شیرازی تعلق داشت و از احفاد میرزاابراهیمخان کلانتر به شمار میرفت و اطلاعات دقیقی از وضعیت ایران داشت، بر این باور بود که موقرالسلطنه خود فراماسون بوده است و در اهمیت فراماسونری همین بس که:
همگی مجامع آزادیخواهان به ویژه انجمنهای مخفی یا سری... از همین کانون (فراماسون) آب میخورده و بدون هیچگونه تردیدی مشروطیت ایران میوه آن است، چه میگویند همه سران نهضت... که هنوز میزیند و شاید بردن نامشان را خوش نداشته باشند، رؤسای شعبه تهران این کانون بوده و بنیاد آن به دست بیگانه و چه بسا پیش از مرحوم میرزاملکمخان هشته شده باشد و بدیهی است که ایرانیها منظورشان خدمت به کشور خود بوده ولی دستورشان از مراکز اروپا مخصوصاً سوییس میرسیده.
به هر حال موقرالسلطنه اسرار لژ بیداری ایران را به محمدعلیشاه گزارش میداده و اسباب گرفتاری عدهای از آنان را به هنگام تعطیل مجلس اول فراهم کرده بود. موقرالسلطنه بعد از فتح تهران، خود به تهران بازگشت. شاید مطمئن بود که به وی کاری ندارند. اما «اگر گناه چندانی نیز نداشته همین بازگویی راز، بزرگترین گناه او بوده و باید اعدام میشد. به هر حال کسانی که در فریمیسن تربیت شده و اصول آن را محترم میشمردهاند به خیال خود به نفع نهضت آزادی خدماتی میکرده چون ملت ما در پنجاه سال پیش رشد سیاسی نداشته و هنوز هم حاضر و آماده اینکه اسرار زندگی و رازهای سیاسی را بفهمد نیست، پس ایرادی متوجه بازیگران صدر
مشروطه نمیتوان کرد(1)».
به دنبال سقوط تهران و استقرار مجدد مشروطه، بار دیگر شمار روزنامهها فزونی گرفت و گذشته از روزنامهنگاران پیشین عدهای دیگر هم به صف روزنامهنگاران پیوستند:
ولی چه مینوشتند؟ چه میتوانستند نوشت؟! کدام راهی را به روی خود باز داشتند؟ یک مشت بیمایه خودشان هم نمیدانستند چکارهاند و چه میخواهند! یکدسته وزیر یا نماینده مجلس گردیده یا به کارهای بزرگ دیگری دست یافته و یکدسته بیبهره شده هیاهو میکردند! یک روز دولت را نکوهش میکردند. یک روز از توده بد میگفتند. آنچه امروز میگفتند فردا وارونه آن را میسرودند. در هر گفتاری راه گزافه میپیمودند. چند تنی که اروپا را دیده و یا از قفقاز برگشته بودند هر یکی پندارهایی ارمغان آورده بودند و کمکم در ایران تخم اروپاییگری میافشاندند. دیگران نیز از آنان پیروی میکردند. در این هنگام که بنیاد کهن خودکامی برافتاده و زندگی رنگ دیگری میگرفت، مردان دانا و خردمندی میبایست که راهی بروی مردم باز کنند و زندگانی و خوی و همه چیز را بر روی بنیاد استواری گذارند: ولی چنین مردانی کجا بودند؟ از آن همه نویسندگان یکی را این به اندیشه نمیرسید که کسانی را که دیروز در باغشاه پهلوی محمدعلی میرزا بودند و آنهمه بیدادگریهای لیاخوف بیگانه را با دیده، دیده کوچکترین تکان به خود نمیدادند و امروز به میان آزادیخواهان آمده وزیر و نماینده میشدند نکوهش کند. از بس در بند سود خود بودند زیان چنین ناروایی را درنمییافتند یا اگر درمییافتند سود خویش را در خاموشی میدیدند(2).
خلاصه اینکه بحرانها در همان اول احیای رژیم مشروطه شکل گرفتند. مشروطهخواهان دیروزی به محض رسیدن به مراد، حتی به یکدیگر هم رحم نکردند
و انواع اتهامات را نصیب دوستان خود نمودند. ابوالضیاء شبستری با حسین کسمایی درآویخت و او را «مالکالرقاب هستی برادران وطن» خواند که در عوض دفاع از زنجان و اردبیل که محل اردوکشی رحیمخان چلبیانلو بود، به دستاندازی نامشروع در اموال و املاک مردم مشغولند. از دید او اینان «حکومت نقاطی را که هیچوقت در خواب نمیدیدند دارا شده یا به ریاست و دفترداری و مستشاری ادارات» مشغول به کار شدهاند. اینان مصداق «وضع الشیء در غیر ما وضع له» بودند و البته هیچ کس هم جرأت ابراز شکایت نداشت(1).
وضعیت انتخابات از این هم بدتر بود. در تبریز ابتدا ملکی را «به دروغ» به نام تقیزاده کردند تا اثبات شود وی دارای ملک و املاک است و مالیات میپردازد و به همین دلیل میتواند نماینده مجلس شود. از سوی دیگر سیدمحمدرضا مساوات، میرزامحمد نجات و شیخرضا دهخوارقانی با دسیسه و تقلب انتخاب شدند؛ یعنی این که اسامی آنان برای مردم نوشته میشد بدون این که مردم خود بدانند منتخب آنان کیست. از بین این عده مساوات و نجات اصلاً معروفیت محلی نداشتند و البته از اوضاع آذربایجان بیاطلاع بودند: «بالجمله سعی کردند که پارتی خود را محکم نمایند، در دوره ثانیه انتخابات تقلبات کردند تا قرعه به اسم هواخواهان خودشان برآمد(2)». در این شرایط سراسر ایران ناامن بود. فارس، اصفهان، عشایر بختیاری، زنجان، خراسان، گیلان و سایر ولایات ایران به علاوه تهران غرق در آشوب بود. علت امر در درجه نخست سوءتفاهمی بود که در زمینه مشروطیت بروز کرده بود. هر کس از مشروطه انتظاری داشت که در نفسالامر تطابقی با حقیقت این رژیم سیاسی نداشت. بازار بهتان داغ بود و این امر ربطی به استبداد و مشروطه نداشت. از قضا کسانی که در صف مستبدین بودند اینک آسوده خیال میزیستند اما بین خود مشروطه خواهان درگیریها به شدت رواج داشت. علت این که به عوامل استبداد کاری نداشتند واضح بود: آنان دیگر خطری برای قدرت اینان به شمار نمیآمدند بلکه دشمن بالفعل قدرت این عده در بین خود صفوف مشروطهخواهان دیده میشد. مهمترین تهدید علیه منافع ملی کشور تهدیدات
خارجی بود، اما مشروطهخواهان در ابتدای امر کمتر به این مهم توجه نشان میدادند.
قدرت مرکزی رخت بربسته بود و مشروطهخواهان هم آنقدر سرگرم زد و خوردهای داخلی خود بودند که ابداً به این اندیشه نبودند که اگر ایران از دست برود کلیه آنان با هم درو خواهند شد و دشمن در این اندیشه نخواهد بود که کدام یک میانهرو و کدامیک تندرو بودهاند. مثل دوره اول مشروطه بازار اتهامات و طرح موضوعات بیمورد داغ بود. ارباب جراید به جای این که برای ارتقای سطح شعور ملی مردم تلاش کنند و آنان را به منافع و مصالح ملی کشور آشنا نمایند، دست به انتشار مقالاتی میزدند که نه تنها برای کشور سودی نداشت بلکه زیانآور هم بود. به راستی از مطالبی که در روزنامههای تندرویی مثل شرق و ایران نو چاپ میشد چه کسی جز دشمن مشترک جناحهای سیاسی ایران دلخوش میشد و منتفع میگردید؟ از بیثباتی کشور چه کسی جز بیگانه سود میبرد؟ حداقل همان طور که ادوارد براون هم به تقیزاده نوشته بود، بیگانگان، ایرانیان را که در سودای مشروطه از جان خود گذشته بودند، مردمی بیفرهنگ و قرون وسطایی تلقی میکردند و به این نتیجه میرسیدند که رهبران کشور، خود نیز نمیدانند مشروطه چیست. به طور مثال حبلالمتین چاپ تهران در همان روزهای نخست فتح تهران مقالهای نوشت که باعث سر و صدای فراوانی شد. سیدحسن مدیر حبلالمتین، در ماجرای بسته شدن مجلس اول به سفارت انگلیس پناهنده شد و به خارج رفت. در بازگشت جزو اردوی مشروطهخواهان گیلان بود و بعد از فتح تهران روزنامه حبلالمتین را راهاندازی کرد و ضمن درج مقالات شدیداللحن به روحانیون و اساس معتقدات مذهبی مردم میتاخت. حتی آخوند خراسانی تلگرافی ارسال کرد و از مسئولین کشور خواست جلوی انتشار حبلالمتین تهران را بگیرند. مقالهای که باعث تشنج زیادی در جامعه آن روز ایران شد «اذا فسد العالِم فسد العالَم» نام داشت؛ یعنی اگر عالم فاسد شود، جهان هم فاسد میگردد. این مقالهای بسیار مشکوک بود که با تبلیغات باستانگرایانه جناحی از مشروطهخواهان انطباق داشت. در این مقاله ابتدا از عظمت ملت ایران در تاریخ و تمدن دنیا داد سخن داده شده بود و اینکه از بدو تاریخ تمدن، ایران در زمره کشورهای بزرگ دنیا محسوب میشده است. نویسنده بدون اینکه از وضعیت امپراتوری ایران در دوره ساسانی سخنی به میان آورده باشد نوک تیز حملات را متوجه دوران بعد از آن کرد:
لکن بدترین موقعی که شرف قومیت و استقلال ایران مضمحل و نابود شد، همان وقتی بود که قوم وحشی جزیرةالعرب و بادیهنشینان و نژاد سوسمارخوار عرب به ایران حمله آورد. اینک هزاروسیصد سال است که نژاد ایرانی میخواهد پشت خود را از زیر سنگ خرافات آنان خالی نماید و هرچند که یک نفر اولاد خلف ایران قیام مینماید و میخواهد ملت قدیم و قویم را از تحمل شاق و زحمات رقیت و عبودیت و قید خرافات خلاصی بخشد و اندک زمانی موفق شد باز سنگی در جلو[ی] راه ترقی ایران میافتد، چنانچه دلاور شجاع نادرشاه افشار اجانب را که [برای] تسخیر ایران حمله میبردند، بیرون کرده و به اصلاح و انتظام داخله پرداخت و چند نفر از ملانمایان که دعوی برتری نموده و لاف حجت الاسلامی میزدند، آنها را گرفته خاموش نمود و شیخالاسلام را به قتل رسانید و موقوفهجات را خالصه نمود.
نویسنده مقاله یکی از ادوار افتخار و شرف ایران را عصر مشروطه دانست که قهرمانان حریت و دلاوران آزادی نامی نیک از ایران به دنیا عرضه میکنند، اما:
بدبختانه پارهای از کهنه معتقدان اوهام هنوز چنان تصور میکنند که با این طلوع آفتاب تمدن و ترقی و تابش شمس حریت و سعادت اهالی بیدار ایران هنوز وجود آنان را در عالم وقعی مینهد، یا آنها را مایه قیام کرامت لایتناهی میپندارد و یا اذکار شبانه روزی آنها را باعث ابدی دنیا میداند و بواسطه تدلیسات و مردمفریبی میخواهند بر سر مردم سوار شوند، مردم ایران هم به مقتضای تدین فطری به حسن قبول استقبال نموده و عرض و ناموس خود را به ایشان میسپارند، همین شغالان رنگین شده و منم طاوس علیین شده مشغول تحصیل مال و منال میشوند و حرکات و ارتکاباتی در محکمههای آنها به ظهور میرسد که از وحشیهای آفریقا که آدمخوارند بروز نمینماید و اگر خیلی منصف باشند رفع ظلم را محض پیشرفت مقاصد خود محول به ظهور حجت عصر مینمایند(1).
این بود گوشهای از مقالهای که معلوم نبود از نگارش و چاپ آن چه سودی جز تشویش اذهان و افکندن تخم تردید و دودلی و بدگمانی در ذهن مردمان، عاید کشور میشود. نثر این مقاله شبیه به مقالات اردشیر ریپورتر است، این مقاله هم با
1) تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، کتاب چهارم، صص1292-1289.
اندیشههای باستانگرایانه انطباق دارد و هم با توصیههایی که اردشیر به رضاشاه برای برخورد شدید با روحانیان میکرد در انطباق است. از اردشیر حداقل دو مقاله دیگر غیر از وصیتنامه سیاسیاش در اختیار داریم که نثر آنان درست شبیه به مقالهای است که فقراتی از آن نقل شد. یکی از این مقالات، پاسخ تهدیدآمیز او به عبدالحمیدخان متینالسلطنه است که در سال 1322 در روزنامه تربیت چاپ شد و دیگری مقالهای است که در سال 1318 در نشریه پرورش چاپ مصر منتشر گردید. به مقالات یاد شده در بخش دیگری از همین کتاب به طور مشروح اشاره خواهیم کرد.
به هر حال مقاله یادشده بحرانهای زیادی آفرید، گفته شد این مقاله به قلم سیدنورالدین فرزند سیداسدالله خرقانی نوشته شده است. سیدنورالدین به محض دستگیری مدیر حبلالمتین گریخت. نورالدین در آن ایام جوانی هجده ساله بود و بعید به نظر میرسد که نثری به این پختگی و روانی به قلم او نوشته شده باشد. حداکثر این است که اردشیر مقاله را به وی داده و وی نیز آن را در حبلالمتین چاپ کرده است. فرار او هم به این دلیل بود تا نویسنده اصلی شناخته نشود و بعد از مدتی آبها از آسیاب بیفتد. شخص خرقانی با مراجع نجف و بهطور مشخص آخوند خراسانی در ارتباط بود، بنابراین رهایی فرزندش با یک حکم به دست آخوند عملی میشد. تازه به قول عینالسلطنه مقاله مزبور قبل از چاپ توسط چند نفر خوانده و سانسور شده بود و اگر اصل آن چاپ میشد هنگامهای به پا میشد(1). روز بیست و یکم رجب سال 1327 مدیر حبلالمتین محاکمه شد، تفرشی حسینی نوشت اگر واقعاً وی چنین مطالبی نوشته باشد «مسلماً قتلش لازم است(2)»، اما به دلیل این که عدلیه در اختیار سیدمحمدرضا مساوات بود بعد از محاکمه به دو سال زندان محکوم و روزنامهاش هم توقیف شد. اما او به وساطت دکتر ملکزاده فرزند ملکالمتکلمین و شفاعت بهبهانی آزاد شد. این بود وضع مطبوعات ایران در این دوره که البته تا بعدها نیز ادامه یافت. در دوره جنگ اول جهانی رسالهای که به قلم فردی گمنام نوشته شده و چاپ سنگی بود، وضع مطبوعات ایران را که به مصالح ملی توجهی نداشتند اینگونه شرح داد:
جراید ایران هم باید بهتر از آنچه هست بشود و خیلی اصلاح لازم دارد که بدون آن باز کامیابی غیر ممکن است. زیرا امروزه نشریات مطبوعه یکی از مؤثرات سیاست شده حتی در ایران، و انصاف آن است که گاهی جراید ایران از هر حدی در عالم تجاوز کرده و آداب و سیاست و منافع وطنی را اهمال نموده؛ اعلا نمونه فضّاحی و هتّاکی و مظهر اکمل فساد اخلاق ملی شدهاند که بیشتر از هر چیز نام ایران را در خارج ننگین و چرکین کرده و لوث کثافت بیاخلاقی ایران را به حروف جلی در عالم اعلان میکنند و هر ایرانی با حس در خارج مملکت خود شرمگین و سرافکنده میشود. باید یک روح پاکیزهتری در نشریات ایران جاری شود و انطباعات آن مملکت نیز مثل جراید ممالک دیگر باید خود را غیرمسئول ندانسته تکلیف خود را بفهمند و خود را بقدر یک وزیر امور خارجه شریک مسئولیت دانسته کسب متانت و با ملاحظهگی نماید(1).
1) ایران و جنگ فرنگستان، چاپ سنگی، بی نا، بی جا، اول ذیحجۀ 1333، ص28.
به دنبال فتح تهران، به تقلید از انقلابیون فرانسه، یک هیأت مدیره تشکیل شد. حسینقلی خان نواب در این زمان «تقریباً مدیر تهران بود(1)». در این هیأت سیدحسن تقیزاده، شیخ ابراهیم زنجانی، وحیدالملک شیبانی، ابراهیمخان حکیمالملک و سردار محیی در کنار عدهای دیگر عضویت داشتند. هیأت مدیره، عامل اصلی رعب و وحشت هفتههای اول بعد از فتح تهران بود. هر روز بحرانی بر بحرانی دیگر افزوده میشد. این بحرانها به دست خود گروههای سیاسی انجام میشد که تاب تحمل یکدیگر را نداشتند. بازار محاکمات داغ بود. در حالی که عینالدوله سرکوبگر مشروطهطلبان تبریز در آسودگی میزیست و حتی بعداً به رئیسالوزرایی مشروطه هم دست یافت، موقرالسلطنه را که «جرمش آن بود که اسرار هویدا میکرد»، بر دار کردند و به مفتضحترین شکلی اعدام نمودند. اما بدون تردید زشتترین اقدام، استنطاق از شیخ فضلالله نوری در کمیسیون جنگ بود که ریاست آن برعهده یپرمخان بود. در استنطاق تلاش بر این بود تا به هر نحو شده شیخ را به گونهای محاکمه نمایند که مستوجب مرگ باشد. باید طبق قواعد مشروطه از او در عدلیه و طبق قانون محاکمات بازجویی به عمل میآمد. محاکمه هم باید علنی برگزار میگردید و اگر هم قرار بود به اشد مجازات
1) رجال بامداد، ج 1، ص 459.
برسد باید حکمی از طرف مجتهدین عالمتر از او صادر میشد و نایبالسلطنه آن را امضا میکرد، «نه به حکم یپرم و معزالسلطان». همه میدانستند آن محاکمه چیزی جز انتقامستانی نیست و غرض شخصی در محاکمه راه دارد. مایملک شیخ را هم از طرف کمیسیون جنگ به فرزندش شیخ مهدی دادند، حال آنکه ظاهراً شیخ در حیات خود او را از ارثیه محروم کرده بود: «دلم برای این میسوزد که اینها اسباب فنای مملکت و تخفیف مذهب میشوند(1)».
برای اینکه حال و هوای بعد از فتح تهران بهتر روشن شود فقرهای را از عینالسلطنه نقل میکنیم:
بنان همایون آمد، از آن مشروطههای صرف است. اما دیدم پک و پوز آقا درهم است. گفتم برخلاف انتظار شما را ملاقات میکنم. جواب داد پس شما ما مشروطهطلبان را کافر میدانید. گفتم هرگز، من این خیال را نکرده و نمیکنم مگر درباره بعضی. گفت استبداد چندین مقابل سابق طلوع و عود کرده، نه محاکمه هست و نه استنطاق. به اراده و رأی چند نفر هم کار صورت میگیرد. شیخ هر چه بود مجتهد معتبر صاحب تقلید و فتاوی بود. این هتک حرمت دین اسلام نیست که چند نفر ارمنی مباشر قتل بشوند و موزیک بزنند و رقص بکنند؟ البته احدی راضی نیست و خواهید دید چه تلافی بشود. اینها تقاص خون ارامنه قفقاز را میکنند و ما میدانیم. گفتم از این مسئله بگذریم که گذشته، دیگر چه خبر داری. گفت ارمنیها زیاد شدهاند، یپرم همه را نگاه داری میکند و با معزالسلطان و دسته او متفق هستند(2).
در اواخر شعبان 1327 از طرف تجار و اهالی بندرعباس تلگرافی به تهران ارسال شد که گفته میشد سیدعبدالحسین لاری قائل به حکومت اسلامی است و به احمدشاه قاجار بد میگوید. گزارش شد او سپهسالار درست کرده و لقب سردارافخم و سرداراکرم میدهد. سید لاری، تقیزاده را بتپرستی میدانست که چهل کرور نفوس
اسلام زیر بار او نخواهند رفت: «در امضای اجازه سلطنت و حکومت باطله چنین کافران! محاربان! منافی مشروطه و مشروعه ملیه اسلامیه و داخل در: من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الکافرون(1)». تجار تهدید کردند اگر آنها را از این گرفتاری نجات ندهند، رهسپار خارج خواهند شد. به دریابیگی والی بندرعباس دستور داده شد به سوی سید حرکت کند. حاکم حاضر نشد، زیرا بیم آن داشت مردم از در مخالفت با او درآیند. از طرف دیگر لشکرکشی علیه سید پول لازم داشت تا تدارکات آماده شود. تازه همین سال گذشته بود که فرزندان قوام شیرازی از در مخاصمت با سید برآمده بودند، اما چون مردم طرفدار او بودند نتوانستند اقدام مهمی انجام دهند و به شیراز برگشتند. در این شرایط مراجع نجف و در رأس همه آخوند خراسانی تنها کسانی بودند که طرفین را به آرامش و صبوری و بردباری دعوت میکردند. در زمینه شورش سیدعبدالحسین لاری، آخوند خراسانی تلگرامی به این شرح مخابره کرد:
20 شعبان 1327
جناب مستطاب اجل اشرف وزیر داخله دامت شوکته، تلگراف عدیده متضمن اطوار غیرمترقبه جناب حاجی سیدعبدالحسین لاری و شکایت اهالی حدود لار واصل، مکرر به وسایل مختلفه او را ردع و منع نموده در این وقت هم مخصوصاً مفصل تلگرافی به معتمد خودمان که در بصره داریم مخابره شد که به وسیله سریعه به معزیالیه ابلاغ دارد و امیدواریم آن هیجان بزودی به سکوت مبدل شود(2).
اما در این نواحی آرامش برقرار نشد، سید برای خود حکومتی تشکیل داد و دست به اجرای فرامین و صدور احکام زد. این قضیه مدتی به طول انجامید تا اینکه بار دیگر آرامش به منطقه بازگشت.
بعد از فتح تهران معاونت وزارت عدلیه با سیدمحمدرضا مساوات از اعضای هیأت مدیره بود، مردی که از همان ابتدا مشروطه را در مسیر افراطی میپسندید. او همان کسی است که در دوره اول مشروطه فحاشیهایش باعث آن همه بحران شده بود. مساوات را باید مردی عوامفریب نامید که برای کسب شهرت و اعتبار به هر کاری دست میزد. از
جمله او با جمعی نزد وزیر داخله رفت و گفت حکم شود سید لاری را به تهران آورند تا محاکمه و مجازات شود. وزیر داخله از این امر استنکاف ورزید(1). از همان ابتدای فتح تهران، عدهای از مخالفین اعلامیهای منتشر کرده و علیه مساوات مطالبی گوشزد نموده بودند. در سوابق خدمت مساوات به مشروطه شک شده و پرسیده بودند او برای مشروطه چه کار کرده که دیگران نکردهاند؟ مساوات متهم بود که فعال مایشاء است، هر کس را میخواهد بدون استنطاق در عدلیه محاکمه میکند و کسانی را که سالها به درستی و راستی خدمت نمودهاند و خیانتی نکردهاند، بدون محاکمه اخراج مینماید. تنها خدمت مساوات به مشروطه، انتشار روزنامه عنوان گردید که به سبب فحشهایی که میداد بهانه به دست شاه و اجانب داد و مجلس را به باد فنا فرستاد. موضوعی که هنوز مردم گرفتار بلیات ناشی از آن هستند. با این حال اکثریت هم در مسئله اعدامها و از آن جمله اعدام شیخفضلالله نوری با اقلیت تندرو هماهنگ بودند. روزنامه مجلس ارگان جناح میانهرو پس از محاکمه غیرقانونی و اعدام شیخ چنین نوشت:
سیئات اعمال شیخ نوری عاقبت دامنگیرش گردید. روز شنبه 13 (رجب) بعد از استنطاق و ثبوت جنایات و فتاوی نامشروع و هزاران هزار تقصیر بیّن در مدت دو سال تمام در میدان توپخانه به حکم محکم خدایی بر دار زده شد. به دارالبوار فرستاده شد و یکشنبه 14 (رجب) آجودانباشی توپخانه که مجلس را سال گذشته توپ بسته بود با هزار گناه آشکار دیگر نیز به دار بلند شده روانه دوزخ گردید. جنایات آنها را مفصل در شمارههای آینده مینویسیم(2).
محاکمه شیخ با کسانی بود که قبلاً در ماجرای ترور او دست داشتند. امّا وی ضارب خود یعنی کریم دواتگر را بخشید و نگذاشت این پرونده باز نگهداشته شود. اگر آن پرونده به درستی گشوده میشد، دستهای پشت پرده آن ترور بیشتر مشخص میگردید. هیأت مدیره که خود را در کسوت دایرکتوار انقلاب فرانسه میدید و اصلاً عنوان مزبور را هم به تقلید از دیرکتوار برگزیده بود، با احکام غیرقانونی خود هر روز بحرانی تولید میکرد. به این شکل بازار محاکمات داغ بود، هیأت مدیره تحت اراده
عدهای انگشت شمار مثل نواب، وحیدالملک، مساوات، معاضدالسلطنه، تقیزاده و تربیت اداره میشد. اکثریت اعضای تشکیلدهنده هیأت مدیره، همان تندروهایی بودند که پیشتر در دوره اول مشروطه انجمنهای آذربایجان و مظفری و برادران دروازه قزوین را اداره میکردند. فضای رعب بر تهران حکومت میکرد. بیم هرج و مرج و ناامنی در بین ایلات و عشایر بسیاری از اذهان را به خود مشغول داشته بود. عدهای از بختیاریها با اتکا به اسلحههایی که در اختیار داشتند بر فضای رعب دامن میزدند. این بار هم مراجع نجف طی حکمی مردم شهرنشین و ایلات و عشایر را از بینظمی برحذر داشتند:
خدمت آقایان عظام حجج اسلام و تجار و اعیان و رؤسای عشایر و عموم اهالی ایران سلمهم الله تعالی، چون بحمدالله ماده فساد قلع و مقاصد مشروعه ملت حاصل است بر عموم لازم و واجب است که ممالک را از هرج و مرج امن و منظم داشته، نگذارند مفسدین اخلال آسایش نمایند که اسباب تشبث و مداخله اجانب گردد و در کلیه امور و مصالح ممالک که راجع به دولت و ملت است امتناع ننمایند. انشاءالله. محمدکاظم خراسانی. عبدالله مازندرانی(1).
در واقع در آن فضای بحرانی که نه نظمی وجود داشت و نه بر اثر فضای به وجود آمده کسی را یارای پیشبینی حوادث بود، این تنها مراجع بودند که میتوانستند آرامش و نظم را بین مردم احیا نمایند. اگر آنان نبودند معلوم نبود با آن بازار محاکمات قلابی چه سرنوشتی در انتظار مردم بود.
با این وصف تا رسیدن به استقرار نظم فاصلهای طولانی میبایست طی شود، زیرا هر کس به دلایل شخصی و منافع فردی و اغراض خصوصی حکم قتل صادر میکرد. مثلاً در مشهد حاجی ملاعباسعلی فاضل، سحرگاه 13 شعبان که برای وضو ساختن از اتاق خود بیرون آمده بود، هدف گلوله قرار گرفت. گفته میشد علت سوءقصد اینست که فاضل سابقاً در ضدیت با مشروطه اقداماتی کرده است؛ اما این بار گویا او اسلحه از مجاهدین گرفته و «جلوگیری اشرار» کرده بود. هر روز اعلامیههای رعبانگیز صادر میشد و عدهای را با اسم و رسم به قتل تهدید
1) همانجا، «دستخط حجج اسلامیه نجف».
میکردند. در این بین غلامعلی لر و اتباعش که سالها راهزنی میکردند، به قتل رسیدند. همان روز سر او، برادر و دامادش را بر سر نیزه به شهر آوردند و گردانیدند(1). در اینکه مجرم باید مجازات میشد کسی تردیدی نداشت، اما مسئله این بود که چرا محاکمات و مجازات را به گونهای برگزار میکردند تا باعث رعب همگانی شود؟ عدلیه محل رجوع مردم و جایی بود که باید در آن عدل و داد حکومت میکرد، اما در این دوره قضیه غیر آن چیزی بود که باید باشد. عدهای مثل دوره حکومت روبسپیر در انقلاب فرانسه میخواستند بین مردم رعب تولید نمایند و از این راه بر اسب مشروطه سوار شوند و به مقصود خود نائل آیند.
این قضایا باعث گردید تا باز هم آخوند خراسانی ضمن ارسال تلگرافی از سران مشروطه بخواهد عفو عمومی اعلام کنند. او هشدار داد هم باید مواظب «مداخله هنگامهطلبان فتنهجو» باشند و هم از «فساد دشمنان دانا و دوستان نادان» آگاهی یابند. برای «رفع وحشت و جلب قلوب رمیده خصوصاً در چنین حال که دشمن خارجی حاضر و اندک انقلاب را مترصد است»، رفتار پیامبر(ص) بعد از فتح مکه توصیه گردید. خواسته شد از گذشته افراد اغماض شود، و بالاتر اینکه «چنانچه باز هم از افساد بعضی مواد ایمنی نباشد، جز تبعید به محلی که مسلوبالاثر شوند، مجازات دیگر نشود(2)». پیام آخوند بسیار مهم بود: او در درجه نخست هشدار داده بود کسانی تعمداً درصدد فتنهجویی هستند، باید مواظب بود دوستان ناآگاه و دشمنان آگاه از فرصت به دست آمده برای ضربه زدن به مصالح ملی موفق نشوند. دوم اینکه وی به درستی خاطرنشان کرده بود وضعیت بینالمللی به گونهای است که اینگونه افعال برای آینده کشور بسیار خطرناک است. آخوند آورده بود دشمن خارجی منتظر اندک فرصتی است تا بهانه های لازم را برای تعرض به کشور و نقض تمامیت ارضی آن آغاز نماید. سرانجام با پیگیری مراجع به مناسبت تولد امام عصر(عج) در ایران عفو عمومی اعلام گردید. اعلامیه مربوط را عضدالملک منتشر ساخت. در اعلامیه به تبعیت از احکام علمای نجف تصریح شده که حتی اگر به
دلایل سوء سابقه کسی مجازات شود، حکم او قطعاً اعدام نخواهد بود.
برای فروخواباندن شورشی در اردبیل هم تلگرافی مخابره گردید. خوانین شاهسون «حصن بزرگ مملکت و حافظ استقلال وطن» نام گرفتند که «در نصرت و پیروی احکام پیشوایان مذهب چه خدمتها نمودهاند». خراسانی استقرار مشروطه را اجرای «احکام الهیه عزّاسمه» نامید که برای مقابله با آن «رجال بیشرف دوره سابقه پای اجانب را به مملکت باز نموده استقلال وطن اسلامی» را متزلزل کردهاند. او نوشت انتظار داشته است «غیرت ایلیت و حمیت وطنی آن برادران غیور» ضامن بقای مشروطه شود. حال آن که اخبار وحشتناکی از اردبیل به گوش میرسد: «مکر کدام بیدین مفسد وطنفروش بیشرف و غیرت، آن برادران غیور را اغفال و به چنین اقدامات مملکت ویرانه ساز وادار نموده است». آخوند تذکر داد رهبران ایل از اولیای دولت اطاعت نمایند و در استحکام اساس مشروطیت اهتمام کنند و قطع بهانه اجانب را از وظایف مسلمانی خود شناسند و «به تلافی اقدامات غیرمترقبه سابقه در دفع رحیمخان شقی، ثانی ابن زیاد و پسر ملعونش و سایر اشقیاء اقدامات سریعه مجدانه مبذول و قلب مبارک امام زمان ارواحنا فداه را از خود مسرور و دینپرستی و وطنخواهی و غیرت و حمیت خود را بر تمام ملل آشکار فرمایید(1)». ملاحظه میکنیم منظور آخوند از گذشت و عطوفت، رحم به کسانی که راهزنی میکردند و جان و مال و ناموس مردم را به یغما میبردند نبود. او و دیگر مراجع طالب حفظ نظم به منظور سلب بهانه اجانب از حمله به کشور و یا مداخله در امور ایران به بهانه استقرار آرامش بودند. اگر آنها میگفتند باید با مردم به مصالحه رفتار کرد، از آن سوی راهزنی مثل رحیمخان را ثانی ابن زیاد معرفی میکردند و میگفتند در دفع امثال او باید کوشید تا آرامش به کشور بازگردد. از آن طرف خطاب به هیأت مدیره مشروطه هم تلگرافی ارسال شد، محور این تلگراف جلوگیری از فعالیت انجمنهای تندرو و ممانعت از حیف و میل اموال عمومی بود:
بسم الله الرحمن الرحیم
مجلس محترم و هیأت معظم وزراء عظام دامت تأییداتهم. هر چند بدیهی است
1) پیشین، ص 1، «اوضاع اردبیل».
تخلیص دولت و مملکت از این مهالک فعلیه با این حالت حالیه و کثرت مخارج و بیپولی دولت موقوف به کمک و اعانت عموم ملت است و البته غیرت دینیه و حمیت وطنی و همت اهل ایران هم از سایر غیرتمندان عالم که در مقام حفظ وطن چه اموال بذل نموده و مینمایند کمتر نخواهد بود. لیکن به شرط آنکه ابواب حیف و میل و مداخله و اجبار کمیتههای سرّیه و ستاریه و غیرها و سایر چپاولچیان مملکت که خود را مجاهد ملی قلمداد و ملت فلکزده را از همه چیز بیزار کردند مسدود کرده و زمام جمع و حفظ و صرف در مصارف لازمه مملکت در هر یک از بلاد به کف کفایت معتمدین ملت که امانت و دیانتشان معلوم است موکول باشد و مثل دوره سابق که معلوم نشد وجهی که بهعنوان اعانه و بانک ملی جمع و کجا رفته؛ نباشد. معلوم است با اجتماع شرایط معروضه اول افراد ملت در دارایی، از دادن اقلاً یک تومان و علیهذا القیاس در راه حفظ وطن مضایقه نخواهند داشت و جهاد فی سبیل الله خواهند دانست و این خادمان شریعت مطهره هم آنچه تکلیف دینیه و وظیفه مقتضی است عموماً اعلام خواهیم نمود انشاء الله تعالی و باید القای این اعمال در طهران به امضای علماء و امراء و شاهزادگان و وجود تجار معین و در سایر بلاد هم انجمنهای ایالتی و ولایتی به امضاء عموم علما و اعیان تعیین و به داعیان هم اطلاع بدهید. انشاءالله تعالی.
من الاحقرالجانی محمدکاظم الخراسانی.(1)
این حکم برای آن صادر شده تا عموم مردم برای اصلاح کشور و جلوگیری از مخاطرات آتی اقتصادی به دولت اعانه دهند. به خواهش وکیلالرعایا سواد این تلگراف به تمام نقاط ایران ارسال شد، سردار منصور گیلانی وزیر پست و تلگراف پیرو این درخواست حکم را به همه جا ابلاغ کرد. این حکم در شرایطی صادر شد که دولتهای بیگانه از دادن وام به ایران خودداری میکردند و البته مثل دوره اول مشروطه اجازه نمیدادند دولت، منبع دیگری را برای کسری بودجه خود پیدا کند. دو نکته در این حکم حائز اهمیت است: نخست اشاره آخوند به کمیته سرّی و نیز کمیته ستار است که آنها را باعث نفرت و انزجار مردم دانسته بود. زیرا این انجمنها
1) حبلالمتین، سال 17، ش21، 14 ذیقعده 1327، 29 نوامبر 1909، «حکم واجبالاتباع آیتالله خراسانی».
بر طبل تندروی میکوبیدند. دیگر اینکه نوشته شده بود مراجع حاضرند مردم را برای حل مشکل بودجه کشور بسیج نمایند مشروط به اینکه مثل دوره اول مشروطه اینگونه نباشد که به عنوان بانک ملی مبلغی معتنابه وجه نقد جمع شد، اما از سرنوشت آن اطلاعی به دست نیامد؛ نه بانکی تأسیس شد و نه پول مردم را به آنان برگرداندند.
آغاز دور جدید بحرانسازی
تلاش مراجع نجف برای استقرار آرامش و نظم باعث امیدواری مردم به آینده شد. اما اقلیت تندرو مجلس دوم این وضع را نمیپسندید. اینان تلاش داشتند با ایجاد بحران خود بر اوضاع تسلط پیدا کنند و برخلاف نص صریح قانون میخواستند از همان ابتدا نظم و قانون را لگدمال سازند. مثلاً اصل دوم متمم قانون اساسی ضرورت نظارت پنج مجتهد بر مصوبات مجلس را مورد تأکید قرار میداد و در مجلس اول تصویب شده بود و برخی که اینک باز هم نماینده شده بودند در تصویب آن مشارکت داشتند. اما اقلیت تندرو مجلس با مشاهده نفوذ سران مذهب در تودههای مردم، تلاش کردند از راه نادیده گرفتن برخی احکام آنان و تعویق و یا تعطیل اجرای این احکام، آنان را از صحنه خارج سازند. بدیهی است مراجع نه خود برای گرفتن منصبی تلاش میکردند و نه اینکه در انتخاب وزرا و یا نمایندگان دخالتی مینمودند. آنان این حق را برای مردم و نمایندگان آنها محفوظ میدانستند که حق دارند هر کس را خود مایلند انتخاب نمایند اما البته این انتظار را هم نداشتند که اقلیتی از نمایندگان قانون را نادیده گیرند و خلاف نص آن عمل نمایند.
طبق قانون انتخاب پنج تن مجتهد برای نظارت بر قوانین مصوب مجلس شورای ملی ضرورت داشت. حدود یک ماه پس از افتتاح مجلس دوم دو تلگرام از آیات مقیم نجف به مجلس رسید. در یکی از آنها مسئلة تشکیل مجلس سنا و در دیگری در خصوص انتخاب پنج تن از علما برای نظارت بر قوانین مصوبه طبق اصل دوم متمم قانون اساسی تذکر داده شده بود. در تلگرام آمده بود نمایندگان مجلس موقتاً پنج تن را انتخاب نمایند تا به هنگام تصویب قوانین در مجلس حضور داشته باشند و مراجع خود پس از دقتهای لازم، اشخاص مزبور را تعیین خواهند کرد. این امر برای آن بود تا
قانون معطل نماند و مجلس آزادی عمل برای تصویب لوایح قانونی داشته باشد.
افتخارالواعظین گفت طبق قانون، خود آیات باید بیست نفر را معرفی نمایند، تا مجلس از بین آنها پنج تن را برگزیند. حاجی سید نصرالله تقوی هم خاطرنشان کرد مجلس نمیتواند این وظیفه را برعهده گیرد، زیرا این مهم نه تنها خارج از وظایف نمایندگان است، بلکه احتمال درغلتیدن به بعضی محظورات هم وجود دارد. او با طعنهای نیشدار گفت: «اگر ما بخواهیم انتخاب کنیم شاید اسباب بعضی شکایات شود و معلوم است دستی که حاکم ببرد خون ندارد». یعنی علما خود مجتهدین طراز اول را انتخاب نمایند تا خوب و بد آنها هم به حساب خودشان نوشته شود و نظر به اینکه آیات مقیم نجف مورد احترام مردمند، کسی اعتراضی نخواهد کرد؛ تعدادی دیگر از نمایندگان هم همین نظر را داشتند. وکیلالتجار لازم دانست در جواب تلگراف علما قید شود که «تا یک مدتی مجلس مشغول بعضی کارهای مهم است و هنوز مشغول وضع قوانین نشده است، حالا هم مجلس به کلی خالی از علما نیست و وقت داریم برای اینکه آقایان حجج اسلام انتخاب صحیح بفرمایند».
مصدقالممالک پاسخ داد همان طور که دستورات حجج اسلام، واجبالاطاعه دانسته میشود و مردم آن را اسباب نجات خود میدانند و هر چه آنها بگویند اطاعت میکنند، پس لازم است هم اکنون علمای طراز اول انتخاب شوند یعنی باید از فرامین مراجع اطاعت کرد زیرا آنان حکم شرعی را بیان میدارند و مردم دستوراتشان را واجبالاطاعه میدانند. در این هنگام بود که سیدحسین اردبیلی عضو فراکسیون اقلیت مطالب مهمی ایراد کرد. او با اینکه در لباس روحانیت بود، معتقد به جدایی حوزههای دین و سیاست از یکدیگر بود. او در نطق خود گفت از تلگراف علمای نجف این گونه استنباط میشود که «نظر به آن است که قوانینی که از مجلس میگذرد به تصویب آنها باشد». یعنی اینکه مراجع اجرای اصل دوم متمم قانون اساسی را بهانه قرار دادهاند تا دیدگاههای خود را در قانونگذاری دخالت دهند. «معلوم است ما در غیر مسائل ضروریه مقلد آنها هستیم، لکن در امور سیاسیه ملکیه تقلید نمیکنیم»، در ادامه یادآور شد مجلس هنوز شروع به وضع قوانین نکرده است و «بعضی نظامنامهها چنانچه گفتند در دست هست که ربطی به مسائل شرعیه ندارد». یادآوری شد انتخاب 20 نفر مجتهد اختصاص به نجف اشرف ندارد و باید از سراسر ایران برگزیده شوند و اگر غیر از این
باشد خلاف قانون اساسی است و «خود آنها قطعاً حاضر نخواهند شد برای مخالفت با قانون اساسی، در صورتی که مرقوم فرمودهاند: مخالفت با قانون اساسی در حکم محاربه با امام است».
شیخ ابراهیم زنجانی و محمدهاشم میرزا از فراکسیون دمکرات همان نظرات را بیان کردند. اما وکیلالرعایا گفت نمایندگان از حکم مجتهدین خارج نیستند و «بنده مقلد هستم». او با اشاره به تلگراف آیات مقیم نجف درباره اینکه چرا انتخاب پنج مجتهد دیر شده است گفت:
اگرچه ما در مجلس اشخاصی را داریم که جمیع شرعیات را مواظبت دارند و امتحانات صحیح هم دادهاند، لیکن همان تقلید، بنده را مجبور میکند که عرض کنم بالاخره یک معرفی از اشخاص، در عهده آقایان آیتالله نجف بود، باقی انتخابات در عهده خود مجلس است، هر مانعی را که امروز مجلس تصور میکند نباید مانع بداند، بنابراین عقیده بنده این است که این تلگراف را خیلی مقدس و محترم باید شمرد و همان چیزی که عرض کردم باز هم مکرر میکنم، بنده چون مقلدم میگویم که هیچ نباید مسامحه کرد و باید این پنج نفر را موقتاً انتخاب کرد، حالا بعد از انتخاب ما اگر استعفا کردند ایشان اطاعت نکردند، ما اطاعت و امتثال کردیم. چرا ما بگوییم که چون موقتاً است آنها نمیآیند و خود را دچار بعضی اعتراضات بکنیم و بنده هیچ مانعی نمیبینم از برای آنکه گفتند موقتی صحیح نیست و نباید باشد.
این جملات آخر تعریضی بود بر سخنان شیخ ابراهیم زنجانی که گفته بود اگر پنج نفر مجتهد به شکل موقتی انتخاب شوند، البته خود این پنج تن قبول نخواهند کرد. بالاخره قرار شد، تلگرامی به آیات مقیم نجف ارسال شود و از آنها تقاضا گردد اسامی بیست مجتهد مورد نظر خود را اعلام نمایند تا از بین آنها پنج تن توسط مجلس انتخاب شوند.
نخستین ناطق در مورد مجلس سنا حاجی سیدنصرالله تقوی بود. او ضمن اینکه تشکیل سنا را از اصول قانون اساسی دانست و ضمن اشاره به این مسئله که نمایندگان سنا با سایر مردم از نظر حقوق و امتیازات تفاوتی ندارند، یادآوری کرد در شرایط فعلی نیازی به آن مجلس نیست. از دید او اگر مجلس مشغول نوشتن نظامنامه سنا میشد،
آنگاه خیلی از موضوعات به بوته تعویق میافتاد؛ مثل قوانین عدلیه که از نظر او مهمتر از هر چیز دیگری بود. از آن سوی سیدحسین اردبیلی بار دیگر نظر کسانی را که حکم مراجع را در مورد سنا و اصل دوم متمم قانون اساسی واجبالاتباع میدانستند، رد کرد و باز هم گفت: «البته ما از شرعیات غیر ضروریه تقلید میکنیم و هر فقره از احکام آنها را لازمالاجرا میدانیم، ولی در امور سیاست ملک نباید اطاعت بکنیم». در اینجا اردبیلی احکام مراجع را مصادره کرد، او تذکر داد طبق حکم مراجع اطاعت از اصول قانون اساسی واجب است و مخالف آن محارب با امام زمان است. او که حکم مراجع را در دو بحث جاری رد میکرد، گفت طبق حکم مراجع نمایندگان مجبور به اطاعت اصول قانون اساسی هستند «یعنی مجلس وقتی که از کارهای فوری خودش فراغت پیدا کرد و حدود و اعضای مجلس معین شد آن وقت شروع به نوشتن نظامنامه مجلس سنا کند و بعد از آنکه از [تصویب] مجلس گذشت، مجلس سنا تشکیل شود». معلوم نیست در کجای قانون اساسی آمده بود که ابتدا باید «کارهای فوری»، یعنی کارهایی که یک نماینده با توجه به مفروضات مسلکی و مرامی خود فوریت آن را تجویز میکرد، انجام شود تا نوبت به رعایت اصول قانون اساسی برسد؟ اردبیلی نگفت کارهای فوری از دیدگاه او چیست؟ و وقتی او رعایت اصول قانون اساسی را واجب میداند، چرا از اجرای یکی از مهمترین آن اصول استنکاف میورزد؟
متینالسلطنه هم فوریت تشکیل مجلس سنا را رد کرد، و وکیلالتجار گفت به علما اعلام شود که هر وقت مقتضی موجود بود، اقدام به تشکیل سنا خواهد شد. اما وکیلالرعایا خاطرنشان کرد: «یکی از لوازم مجلس [شورای ملی] تشکیل مجلس سنا است و در اول زمان امکان تشکیل خواهد شد و نظامنامه او هم گمان میکنم ممکن است در مجلس نوشته شود». تقیزاده گفت مجلس باید یک وقت مناسب برای تنظیم نظامنامه سنا بیابد و آنگاه این مجلس تشکیل شود. او تعیین نکرد «وقت مناسب» برای این منظور چه هنگامی است؟ به این شکل مذاکرات در مورد دو فقره از مهمترین نقطهنظرات آیات نجف، بینتیجه به پایان رسید و اکثریت نمایندگان مجلس دوم با دیدگاه مراجع در این زمینهها ابراز مخالفت کردند(1).
1) مذاکرات مجلس دوم، پنجشنبه نهم ذیحجةالحرام، 1327 ق.
در این دوره فراکسیونهای مختلف مجلس و گرایشهای سیاسی آنان هنوز مدون و منقح نشده بود، به همین دلیل نمایندگانی از اقلیت و اکثریت در برخی موارد با هم اتفاقنظر پیدا کرده بودند. سیدنصرالله تقوی و نیز متینالسلطنه در این زمان در زمره نمایندگان جناح میانهرو بودند و میانهروها از اقدامات تند هیأت مدیره انتقاد میکردند و البته به احکام مراجع به دیده احترام مینگریستند. با این وصف همان طور که توضیح داده شد در این دوره به دلیل مشخص نبودن اختلافات مسلکی و مرامی، برخی نمایندگان با گرایشهای مختلف فکری در مواردی با هم اتفاق نظر داشتند. از سوی دیگر باید یادآوری کرد بین اقلیت و جناحی از اکثریت از همان ابتدا همسویی وجود داشت و اختلاف فقط در مورد نحوه اجرای اصول مشروطه بود. این گروه عمدتاً در لژ بیداری ایران عضو بودند و البته در بسیاری موارد اشتراک مواضع داشتند. به همین دلیل بین برخی از سران اکثریت و نمایندگان طرفدار آنان در مواردی اختلاف نظر وجود داشت که بعدها علنی گردید.
یکی از این اختلافات در مورد ضرورت بازدید از نایبالسلطنه به مناسبت عید قربان بود. تقیزاده نخستین مخالف این موضوع بود، او اظهار داشت این اولین باری است که نمایندگان باید به حضور نایبالسلطنه بروند و «بنده ترجیح میدهم که این عادت منسوخ شود». او ادامه داد در موارد دیگر و دعوتهای رسمی هم فقط هیأت رئیسه باید بروند. کاشف، عید قربان را از اعیاد مسلمین دانست، پس ضروری دید هیأتی برای تبریک عید به نزد نایبالسلطنه بروند. تقیزاده بر نظر خود پافشاری کرد و توضیح داد غرضش این نیست در اعیاد دید و بازدید وجود نداشته باشد یا اعیاد را از میان بردارند: «این عید مسلمانی است، در اسلام این نیامده است که اگر در مملکت پارلمان باشد باید او یک هیأتی بفرستد به دربار، این رسم دولتی است، داخل در رسومات دولتی و مملکتی باید باشد. دید و بازدید رسمی است که اشخاص از یکدیگر به عمل میآورند، اما غرض حفظ مقام است، نه به رئیس حکومت باید توهینی شود و نه به نمایندگان، پس رفتن نمایندگان به نزد شاه باید در مواردی باشد که ضرورت دارد».
هشترودی که خود از نمایندگان اقلیت تندرو بود اعیاد غدیر و قربان را «ملی» دانست، به دید او چون سلطنت ملی است پس برای تعظیم و تمجید شاه و «برای شکوه اسلام» خوب است عدهای به نزد نایبالسلطنه بروند. تقیزاده و ناصرالاسلام گیلانی
میگفتند اگر این رسم در همه جای دنیا معمول است، در ایران هم اجرا شود و اگر معمول نیست در این باب نباید زیاد مذاکره کرد(1). تقیزاده بر این باور بود که مشروطه در همه جای دنیا یکی است و تفاوتی بین نظامهای مشروطه دیده نمیشود، ایران هم در زمره ممالک مشروطه است پس باید دید آیا آنچه برخی نمایندگان تقاضا میکنند با روح مشروطة اروپایی انطباق دارد یا خیر و اگر نه، نباید آن را انجام داد. بالاخره رأی داده شد فقط هیأت رئیسه برای تبریک عید به نزد نایبالسلطنه بروند. مسائلی از این دست شبهاتی در مورد فراکسیون اقلیت ایجاد کرده بود، در این موارد معمولاً باید کاری صورت میگرفت تا اتهامات مرتفع شود. فراکسیون اقلیت یا همان دمکرات بعدی گرچه در مواردی مثل مورد بالا و نیز در زمینه احکام علمای نجف موضع خود را مبنی بر جدایی دین و سیاست علنی کرد، لیکن ناچار بود کاری کند تا به آنها اتهام بیدینی زده نشود، این فرصت بلافاصله به دست آمد.
ششم محرم 1328 مؤتمنالملک؛ وزیر داخله را استیضاح کرد که چرا در باب منهیات شرعیه مثل فروش مسکرات و شیوع لاتاری و کوک کردن فونوگراف در معابر عمومی ساکت است و از آن جلوگیری نمیکند. پاسخ شنید لازم نیست مجلس در این زمینه قانون بگذارد و همان قوانین هزار و سیصد و اندی سال پیش باید اجرا شوند. قوامالسلطنه معاون وزارت داخله توضیح داد نهی از منکر و منع از قمار از سوم محرم اعلام شده است، «اما درباره فونوگراف، از اغلب خانهها شنیده میشود و نمیتوان کاری کرد». تقیزاده این جواب را کافی ندانست و گفت علیرغم اطمینانهایی که داده میشود این ایام، محرمات زیاد شده است: «مثلاً در خیابان میبینی دوچرخه حرکت میکند و به او نوشته شده که فلان مسکر فروخته میشود». او اولیای امور سیاسی را مثل اولیای شرع دانست که باید جلوی منهیات را بگیرند: «برای اطمینان کامل لازم است که ابداً مسکرات علنی فروخته نشود و در حقیقت این مسئله اهمیت زیادی دارد و میتوانم عرض کنم این کار به اساس حریت و آزادی ما مصادم است علاوه بر اینکه در افواه ناس زیاد مشهور است».
تقیزاده خاطرنشان کرد عدهای وجود دارند که برای مشروطه هیچ زحمتی
1) همان منبع، همان جلسه.
نکشیدهاند و زمان فداکاری ملت در خانه خود نشسته مشغول عیش و خوشگذرانی بودند. اینها در زمان استبداد دارای جاه و جلال بودند و وقتی ملت خودکشی میکرد و جان و مال فدا مینمود، بیتفاوت بودند، اما وقتی کار به جایی مناسب رسید آنها پیش میافتادهاند و بدون هیچ سابقه از فرصت به دست آمده استفاده مینمایند(1). اینها «به نام حریت هزاران کار میکنند، بدون اینکه از مذهب چیزی فهمیده باشند، نعوذبالله تکذیب مذهب میکنند و تمام این حرفها را به نام مشروطیت ادا میکنند و حالا وقتی یک اغتشاش پیش بیاید فوراً فرار میکنند». وزیرزاده هم گفت عدهای «مردم فاسدالعقیده» از آزادی سوءاستفاده میکنند و «آزادی را گمان میکنند که باید آشکارا عرق بخورند، هر یک از محرمات شرعیه را بخواهند علناً بتوانند مرتکب شوند». او تقاضا کرد هر چه سریعتر جلوی این اقدامات گرفته شود. وزیرزاده در ادامه خاطرنشان کرد لاتاری به دلیل مضارش در فرانسه و انگلیس ممنوع است، اما در مملکت اسلامی علناً کوچه و بازار فروخته میشود، «البته از این مسئله هم جلوگیری سخت شود و اکیداً ممنوع شود که بفهمند مملکت، مملکت اسلامی و مشروطیت باید موافق قوانین شریعت باشد».
وحیدالملک شیبانی هم «مغرضین فسادطلب» را متهم کرد که آزادی سیاسی را آزادی لهو و لعب گمان میکنند، «بایستی مشروطیت ما مشروطیت اسلامی باشد و اخلاق واقعی مذهب و دین ما اخلاق واقعی مشروطیت است و این مسئله در تمام فرنگ هم اهمیت کامل دارد که همیشه حفظ شئونات مذهبی خود را مینمایند». این مواضع بسیار شگفتانگیز بود و ابداً در قالب گفتار اقلیت مبنی بر آزادی عقیده و جدایی مسائل دینی از سیاسی نمیگنجید، مضافاً اینکه مسئله دمکراتها به هیچوجه تهذیب اخلاق فردی و رواج «قوانین شریعت» و «مشروطیت اسلامی» نبود. این تناقض بلافاصله بعد از خاتمه ماه محرم آشکار گردید و معلوم شد اعضای فراکسیون دمکرات آن اظهارات شدید و غلیظ را به دو منظور بیان داشته بودند: 1. کابینه سپهسالار را که مورد اعتماد آنها نبود استیضاح کنند 2. پیش از موعد و از موضع ضعف با مراجع و روحانیان طرف نشوند. لیکن آنها تقریباً بلافاصله بار دیگر
1) مذاکرات مجلس شورای ملی، دوره دوم، سهشنبه شش محرم 1328.
مواضع حقیقی خود را علنی ساختند.
در یکی از جلسات مجلس، نامه سپهسالار اعظم در مورد عرایضی که از اعیان، تجار، اشراف و ایل بختیاری در مورد تشکیل مجلس سنا رسیده بود قرائت شد. گفته شد آخوند خراسانی هم دستور داده است باید مجلس سنا هرچه سریعتر تشکیل گردد، زیرا تکمیل مجلس شورا به مجلس سناست. از عضدالملک نایبالسلطنه خواسته شده بود در این زمینه اقدامات لازم را انجام دهد. نصرالله تقوی ضمن این که تشکیل سنا را جزء قانون اساسی خواند، یادآور شد تراکم امور و عدم تدوین نظامنامه مجلس سنا عامل عدم تشکیل آن است و اساساً وی موقع را برای تشکیل سنا مناسب نمیدانست.
تشکیل مجلس سنا نص صریح قانون اساسی بود، امّا گروه تندروان مشروطه از همان آغاز، بنای نقض قانون داشتند. تقیزاده میگفت تمام استناد طرفداران سنا، حکم آخوند است که جواب آن هم داده شده و هر عریضهای در این زمینه بیاید جواب همان است، این در حالی بود که وی اذعان داشت مراجع به قانونی بودن این اصل و ضرورت اجرای آن نظر دارند: «درست است حفظ قوانین اساسی وظیفه هر یک از افراد این مملکت است، لیکن وکلا و نمایندگان ملت ما بخصوص این وظیفه را دارند، اما وقتی وکلا صلاح نمیدانند، برای اینکه کارها زود اصلاح شود و آن مجلس اسباب لنگی کارها میشود. یک وقتی بود که، به ما قال میگفتند باید نظر داشت نه به من قال، اما حالا به من قال باید نظر کرد در مقابل انظروا بما قال و لاتنظروا بمن قال. کلمه حق یرادُ بها الباطل هم گفته شده است». او طرفداران سنا را کسانی خواند که هیچ اقدامی برای مشروطه نکردهاند که اکنون برای حفظ قانون اساسی وادار به این اظهارات شوند. به قول او روزی مراجع حکم به وجوب مجلس شورای ملی دادند، لیکن از عریضهنویسان حتی یک تن هم عریضهای در آن زمینه به محمدعلی میرزا نداد که مجلس شورای ملی بر حسب حکم حجج اسلام واجب است. در حالی بود که مراجع، دفاع و مساعدت و همراهی با شاه سابق را در حکم همراهی با یزید بن معاویه دانسته بودند، اما عریضهنویسان آن موقع در باغشاه به محمدعلی میرزا کمک میکردند. تقیزاده تقاضای تأسیس مجلس سنا را برای اعاده قدرت اعیان و اشراف قاجار میدانست و به همین دلیل با آن مخالفت میکرد. او کسانی را که طرفدار مجلس سنا بودند به واقع طرفداران استبداد گذشته میدید که
میخواستند با سوءاستفاده از احکام آخوند خراسانی و از راههای قانونی بار دیگر موقعیت از دست رفته را به دست آورند. در همین جلسه گزارش یکی از کمیسیونهای مجلس در مورد قوانین جلوگیری از لاتاری و مجازات مرتکب آن توسط متینالسلطنه پی نهاد شد. فهیمالسلطنه تصویب این لایحه را غیر ضروری دانست، زیرا «مثل این است که برای نماز خواندن قانون وضع کنند، حال آنکه قمار از محرمات شرعیه است و حکم آن هم در شرع آمده است». نصرالله تقوی مدعی شد فهیمالسلطنه اشتباه میکند، زیرا این قانون ربطی به شرع ندارد. از نظر او قانون لاتاری مثل قانون انطباعات است که «خیلی از امور مباح را به ملاحظه سیاسات مملکتی در مقابلش مجازاتها وضع کرده است، در صورتی که مباح است». تقوی لاتاری را از محرمات شرعیه میدانست که مجازاتش هم در شرع معین شده، اما حال که احکام شرعی اجرا نمیشود پس دولت ناچار است برای اداره امور قانون وضع کند: «این هم درست است که از محرمات شرعیه است و مجازاتش هم در شرع معین شده است لکن نظر به اینکه میبینیم سیاست شرعیه اجرا نمیشود و دولت لابد است به ملاحظه سیاست مملکتی قانونی در مقابل [آن] وضع و اجرا نماید، این قانون از آن قبیل است». محمدهاشم میرزا پاسخ گفت «بنده هم عرض میکنم سیاسیات هم باید موافق قانون شرع باشد(1)». در حالیکه این فرد جزو فراکسیون اقلیت و طرفدار جدایی دین و سیاست بود. خلاصه اینکه اغتشاش در ذهن بیداد میکرد و هیچ کس به الزامات سخنان خود واقف نبود.
در ادامه بار دیگر بحث ضرورت نظارت پنج مجتهد بر مصوبات مجلس پیش آمد. هنگامی که بحث معرفی بیست تن از طرف مراجع به منظور انتخاب پنج تای آنها برای نظارت بر عدم مغایرت قوانین مجلس با شرع مطرح گردید، یکی از مخالفین سیدحسین اردبیلی نماینده خراسان بود. او پرسید در درجة نخست منظور از مرجع تقلید چیست. زیرا در این زمان مراجع متعددند. آیا بیست نفر را مراجع به اتفاق آراء انتخاب مینمایند یا اینکه هر کدام دو - سه تن را معرفی میکنند تا جمعاً بیست تن شوند، یا اینکه برخی مراجع بیست نفر معرفی میکنند و این تکلیف به مثابه واجب کفایی سلب مسئولیت از
1) همان، شنبه غره صفر 1328.
سایر مراجع میکند؟ دوم تشخیص فقاهت و اجتهاد، تدین و اطلاع به مقتضیات عصر بر عهده کیست؟ آیا همین که مراجع آنها را معرفی کردند اوصاف یاد شده را باید مفروض تلقی کرد یا اینکه این تشخیص برعهده مجلس است؟ اگر مثلاً پنج تن به تشخیص مجلس حائز صفات فوق نبودند، آیا باید از بین بقیه هیأت نظار را معرفی کرد یا باید باز هم مراجع عدهای دیگر معرفی کنند؟ سوم احتمال دارد بین مراجع یا معرفیشدگان اتباع خارجه مثل عرب، هندی، ترک یا قفقازی وجود داشته باشند، تازه احتمالاً اگر فردی شرایط لازم را داشته باشد، اما مخالف با مشروطه باشد، در این صورت تکلیف چیست؟ چهارم آیا وظیفه این هیأت فقط نظارت بر انطباق قوانین با شرع است یا اینکه در اموری مثل بودجه، رأی اعتماد، صحت انتخابات و نظایر آن هم دارای حق رأی خواهد بود. اگر مجتهدین در مسئله قانونگذاری دخالتی ندارند، پس عضویت آنها در مجلس با وظایفشان تناقض دارد، یعنی اینکه اگر حق دخالت در امور عرف ندارند، به چه حقی باید کرسیهای مجلس را اشغال نمایند؟ پنجم فرض کنیم تعداد زیادی از نمایندگان که اوصاف لازم هیأت نظارت را دارند، در تشخیص مخالفت یا موافقت قانونی با شرع با هیأت پنج نفره اختلافنظر حاصل نمایند، ضمن اینکه شرایط اجتهاد را دارا هستند، در این صورت رأی چه کسی اجرا خواهد شد؟ طبق مدلول قانون «رأی هیأت مطاع و متبع خواهد بود» پس حق با هیأت پنج نفره است، در این صورت ترجیح مرجوح و منافات با اصول مسلم عقلی پیش خواهد آمد. ششم هیأت بر اساس جمله «در هر عصری از اعصار» دائماً با مجلس خواهد بود، نظر به اینکه قوانین شرع تغییرناپذیر است و قوانین عرف هم ظرف چند دوره تدوین میشوند چه ضرورتی به حضور آنها وجود دارد؟ هفتم انتخاب هیأت به قید قرعه نارسا تشخیص داده شد و هشتم اینکه به دید اردبیلی معلوم نیست چه مرجعی باید معرفی بیست نفر مجتهد را از مراجع طلب کند، دیگر اینکه مطابق مدلول اصل دوم متمم قانون اساسی، هر مادهای وقتی قانونیت پیدا میکند که با قواعد اسلامی منافات نداشته باشد. یعنی حتی خود این اصل وقتی قانونیت پیدا میکند که مخالف شریعت نباشد. از سوی دیگر این اصل در مجلس تصویب شده است، بنابراین چگونه میتوان تشخیص داد که خود این اصل با اصول مسلم دینی تناقض دارد یا خیر در حالی که همین اصل هم بدون حضور هیأت مجتهدین برای تطبیق قوانین موضوعه بر شرع تصویب شده است؟
اردبیلی خاطرنشان کرد هیچ مدرک شرعی سراغ ندارد تا برای تشخیص اینکه فلان مسئله عرفی و سیاسی با قواعد اسلامی مخالف است یا نه، باید یک هیأت پنج نفری نظر دهند. او نوشت مجلس نمیتواند در مورد اینکه آیا اصل دوم با قواعد شرع انطباق دارد اظهارنظر کند و قانونیت این اصل موقوف است به رأی هیأت پنج نفری، در حالیکه اصل انتخاب آن هیأت موقوف به قانونیت این اصل است و این موضوع دور و تسلسل است و به لحاظ منطقی هم دور باطل است. اردبیلی امتثال اوامر مراجع نجف را بر خود واجب دانست و آن را از تکالیف مذهبی خود شمرد یعنی توضیح داد در این مورد فقط شبهه دارد و غرضش مخالفت صرف با فرامین مراجع مقیم نجف نیست. اردبیلی میگفت این اصل وقتی تنظیم شده است که شیخفضلالله نوری و یارانش در حضرت عبدالعظیم متحصن شده بودند و در حقیقت این عنوان را بهانهای برای القاء شبهات و تحریک مردم به اغتشاشات میکردند. بنابراین تصویب آن در شرایط زمانی خاصی بوده و به همین دلیل در لغات و انشای آن رعایت دقت نشده است، اردبیلی نوشت به همین دلیل جزئیات اجرایی این اصل در نظامنامه جداگانهای تدوین خواهد شد. مکتوب اردبیلی با جمله «تراب اقدامالعلما» یعنی خاک پاهای علما امضا شده بود(1).
اردبیلی یادآوری کرده بود در اجرای اصل دوم، اگر ملاک فقط تبعیت از احکام مراجع است، او هم اطاعت میکند. پس آیات، بیست تن را معرفی نمایند تا از بین آنها پنج نفر انتخاب شوند. اما اگر اجرای قانون منظور و مراد است، پس باید شبهات قانونی آن اصل برطرف شود، ایرادات مذکور در واقع ایرادات قانونی اردبیلی بود.
روزنامه مجلس در شماره بعد به سخنان اردبیلی پاسخ داد. ابتدا خاطرنشان شد شرع در برخی مسائل «لسان» دارد و در برخی دیگر ندارد. مثلاً درباره نکاح و طلاق و میراث، احکام قطعی وجود دارد، اما «در مسائل وزارت و دوایر و پلیس و نظام و امثال آنها زبان خاص ندارد». پس اگر لازم شد تمام اعمال و قوانین مطابق شرع باشد، در پارهای مسائل «تحصیل موافقت موجب اشکال خواهد شد». مثلاً اینکه پایتخت ایران تهران است، یا وزیر باید تبعه ایران باشد یا پرچم ایران شیر و
1) مجلس، سال سیم، ش134، شنبه 2 رجب 1328، 11 ژوئیه 1910، «نظرات در اصل دویم متمم قانون اساسی».
خورشید است، و «هزار ماده دیگر از قوانین»، قوانین شرعی نیستند و حکمی در مورد آنها وجود ندارد. طبق قانون، «قوانین موضوعه» فقط نباید با احکام شریعت مخالفت داشته باشد «نه آنکه حتماً باید موافق باشد.» پس اگر گفته شد از بین بیست تن باید پنج نفر انتخاب شوند، منافاتی با قوانین شرع ندارد.
این گونه مسائل، «عرفی» است و جای شگفتی است که اردبیلی آنها را تحت عنوان «واجب» آورده است و میگوید چنین واجبی در شریعت نیست، غافل از آنکه «واجب چیزی است که در ترکش عقاب باشد و مقررات عرفیه هرگز داخل در این موضوع نیست». اینکه هیأت پنج نفره باید تبعه ایران باشند یا خیر، تفسیرش با قوانین جزئیه مثل قانون انتخابات است. اینگونه ابهامات در اکثر مواد قانون اساسی وجود دارند و آنها را نمیتوان سد اجرای قانون قرار داد. اینکه مراد از مراجع کیانند، معلوم است و همه میدانند منظور آخوند خراسانی و شیخ عبدالله مازندرانی است، اما در مورد آتیه باید توضیحاتی در قانون انتخابات داده شود. از طرفی فقط مراجع هستند که میتوانند مقام فقاهت یک نفر را تأیید کنند، اگر مجلس خودش میتوانست این امر را تشخیص دهد، حاجتی به معرفی علما نبود. اینکه علما بیست نفر را معرفی کنند و مجلس هم پنج تن را انتخاب نماید چه اشکالی دارد؟ یعنی وظیفه علما و مجلس به تفکیک مشخص شده و معلوم نیست چه ایرادی بر آن وارد است؟
و اما در مورد اینکه رأی هیأت پنج نفری در چه شرایطی مطاع است، معلوم است که در عدم مخالفت قوانین موضوعه با قوانین شرعی است، در سایر موارد اطاعت از آنان جایز نیست و هیأت پنج نفری تابع اکثریت هستند. پس در باب تطبیق قوانین با شرع اینها تابع اکثریت نیستند و در عوض هر چه شرع مقرر کرده است باید اجرا شود و این مطلب ربطی به دخالت در مجلس و متابعت از اکثریت ندارد. در باب ترجیح مرجوح هم، خاطرنشان شد فرض کنیم مجلس در امری اتفاق نظر داشته باشد، اما در خارج مجلس که شاید ده برابر آنها کارشناس خبرهتر یا حداقل همطراز وجود دارد و برخلاف آنها نظری ابراز مینمایند، رأی مجلسیان مطاع است، آیا در این شکل هم میتوان ترجیح را وارد دانست؟ راهحل این است که «حفظ نظام و رفع تحیر حکم میکند که اکثریت قاطع تشکیل شود و آراء نمایندگان ملت و منتخبین از جانب علماء اعلام، مطاعیت داشته باشد تا حیرت دست ندهد و امر معوق نماند، اگر چه در متن
واقع خطا هم باشد، فقها و علما در مقام حیرت حتی رجوع به قرعه را که امری اتفاقی و بیاساس است هم لازم میدانند».
از دید نویسنده ایراد ششم اردبیلی وارد نیست. زیرا تا امروز هیچ پارلمانی از وضع قانون فارغ نشده است، «حتی پارلمان ششصد ساله انگلیس». در ضمن مراد از قرعه، آن چیزی نیست که در کتب فقهی یاد شده است. مراد از قرعه در این زمینه ورقه است که نمایندگان رأی خود را در آن مینویسند. مثلاً در قانون انتخابات آمده است «اوراق قرعه باید نشان نداشته باشد»، و غرض از اینکه هیأت به اتفاق یا قرعه انتخاب میشوند، این است که اگر اتفاق باشد فبها، والّا باید رأی در روی ورقه قرعه نوشته شده و به طور مخفی گرفته شود و به اکثریت آراء عمل گردد(1).
شانزدهم جمادیالثانی 1328ق تلگرامی از آیات مقیم نجف برای ناصرالملک، وزرای داخله، جنگ و رئیس مجلس ارسال گردید. در این تلگرام آمده بود هدف از مشروطه آن نیست تا به جای اعوان استبداد «که هر چه بود باز لفظ دین و مذهبی بر زبان داشت» یک اداره استبدادی دیگری از «مواد فاسده مملکت به اسم مشروطیت» تأسیس شود و به جای تشکیل قوه نظامی به منظور جلوگیری از تشبثات اجانب، «دوائر مفسده» ایجاد نمایند و مالیه کشور را صرف آن نمایند. آیات نجف از برقراری «معاشهای خطیره از مال ملت مظلومه» سخن گفتند که در دوره مشروطه رواج پیدا کرده بود و «در عوض اجراء تمدن اسلام» که وسیله منحصر به فرد حفظ مملکت است، علناً به ضدیت آن کمر میبندند و «در هتک نوامیس دینیه و اشاعه منکرات اسلامیه» از هیچ کاری فروگذار نمیکنند.
ایراد عمده این بود که به جای اجرای عفو عمومی و تألیف قلوب و اتحاد کلمه و «حتی تخفیف در بعض عوارض»، مالیاتهای غیرقابل تحمل «از سفیدی نمک تا سیاهی ذغال» وضع میکنند و طبقات ملت را به ضدیت با اساس مشروطه وامیدارند. هیجان عمومی را دامن میزنند؛ عفو عمومی اجرا نمیشود؛ و زندانیان سیاسی آزاد نمیشوند. به قول مراجع زندانهای قبل از مشروطه اینقدر دلبخواهی و بیاستناد نبوده است اما در مشروطه بدون دلیل افراد را دستگیر و زندانی میکنند و بعد سراغ ادله
1) همان، دوشنبه 4 رجب 1328، 13 ژانویه 1910، «نظرات در نظرات اصل دویم قانون اساسی».
میروند. به خاطر غرض شخصی دو دستگی پیش میآورند، اتحاد کلمه را نادیده میگیرند و حتی از انتشار احکام صادره آنها درباره روزنامههای شرق و ایران نو، جلوگیری میکنند و «محض عدم خروج قشون اجانب از مملکت که قریب به فعلیت بود، این انقلابات متعاقب را بر پا و هر روزه فساد جدیدی احداث» مینمایند. منظور قوای روسیه بود که به بهانه هرج و مرج داخلی ایران در کشور مانده بودند و از کشور خارج نمیشدند، وقتی هم خواستند خارج شوند آنقدر بحرانسازی شد تا آنها بهانه جدیدی برای ماندن در درون مرزهای کشور پیدا کردند.
به دید مراجع اجرای مشروطه و آزادی ایران «جز بر اساس قویم مذهبی که ابدالدهر خلل ناپذیر است غیرممکن و لزوم حفظ بیضه اسلامیه و صیانت وطن اسلامی» غیرممکن است، پس با مخالفین و «دشمنان دین و وطن» همان رفتاری خواهد شد که با «استبداد ملعون سابق» شد. پس «عشاق آزادی پاریس» قبل از اینکه «تکلیف الهی» درباره آنها اجرا شود، به سمت معشوق خود رهسپار شوند و خود و ملت را آسوده دارند، این مملکت ویران را به غمخوارانش واگذارند تا آن را مرمت نمایند. باید به آبادی وطن همت گماشت، تحمیلات خارج از طاقت مردم را برچید، مفسدین دین و وطن را از مداخله در امور مردم برکنار کرد و «هر کس را از فسادش کاملاً ایمنی حاصل نباشد وجوباً به سمت معشوقش گسیل داشته» و قوانین کشور را با حضور هیأت مجتهدین، طبق قانون اساسی مرتب کرد، «از منکرات اسلامیه و منافیات مذهب» با کمال شدت جلوگیری نمود و مالیه را اکثراً صرف قشون منظم «که اهم واجبات فوریه و وسیله منحصر حفظ دین و استقلال مملکت است» کرد و «مجلس سنا را هم که قانوناً لازم است» و تعویق تشکیل آن تولید فساد کرده است «به اسرع مایکون» تشکیل داد. مدعیالعموم باید با علم، دینداری، امانتداری، بیغرضی، و آگاهی به شرعیات و سیاسات انتخاب شود، مطبوعات قبل از طبع باید بازبینی شوند و «اصل طبع را بدون امضاء آن هیأت مسدود» نمایند(1).
این بود دستورات مراجع دینی برای رفع بحران. این دیدگاه البته با نظرات اقلیت پارلمانی از زمین تا آسمان تفاوت داشت و مسلم است با دیدگاههای اکثر نمایندگان
1) همان، شنبه 16 رجب 1328، 23 ژوئیه 1910، «صورت تلگراف مبارک».
اعتدالی نیز مخالف بود. مراجع تکلیف خود را با مشروطه روشن کرده و نشان داده بودند هدف آنان در دفاع از مشروطه نه حمایت از قانونگذاری به شکل مرسوم در اروپا، بلکه برای حفظ مبانی شرعی و مقررات مذهبی بوده است. این دیدگاه البته با نظرات اعتدالیها نیز تفاوت داشت، این تفاوت وقتی دیدگاههای اعتدالیها را بررسی میکنیم بیشتر روشن خواهد شد، اما این جا باید گفت ضمن اینکه اعتدالیها با احکام و فتاوای مراجع مخالفت نمیکردند اما معلوم بود در نحوه برداشت آنها از مشروطه با مراجع تمایزات اساسی به چشم میخورد. وقتی این وضعیت پیش آمد در آهنگ حرکت اقلیت تندرو هم تحرکاتی نو دیده شد، نقطه عطف این تحرکات قتل سیدعبدالله بهبهانی بود که اقلیت گمان میبرد اوست که مراجع را در این مقطع به سمت برخورد با آنها هدایت میکند.
در نهم رجب 1328 ذکاءالملک در مجلس خبر داد شب گذشته سیدعبدالله بهبهانی به قتل رسیده است. مجلس به رسم عزاداری تعطیل شد و تشکیل جلسه دیگر به سه روز بعد یعنی دوازدهم رجب موکول گردید. هیأت رئیسه میخواست جلسه را غیرعلنی برگزار کند، اما آقا شیخ علی درایستاد که مذاکرات باید علنی باشد. او با لحنی عصبی و محکم گفت ابداً لازم نیست جلسه خصوصی تشکیل شود: «قانون اساسی نقض میشود، حجتالاسلام ما را میکشند، ابداً ملاحظه دیانت و... [کذا] نمیشود و اقدام در دستگیری قاتل او را نمینمایند، بنده عرض میکنم تا قاتل دستگیر نشده مجلس نباید به هیچ وجه داخل مذاکره بشود». متعاقب این سخنان خواست صحن مجلس را ترک کند، اما حاجی آقا نماینده شیراز او را برگرداند. بالاخره قرار شد بعد از خاتمه جلسه علنی، جلسه خصوصی برگزار شود.
اما قبل از تشکیل جلسه علنی، سیدحسین اردبیلی خاطرنشان کرد رئیس مجلس میتواند در صورت ضرورت به تقاضای ده تن از نمایندگان یا به تقاضای یک وزیر، جلسه محرمانه تشکیل دهد. حتی میتوان جلسه محرمانهای متشکل از تعدادی از اعضای مجلس تشکیل داد، به گونهای که سایر نمایندگان «حق حضور نداشته باشند». او گفت همه از قتل سیدعبدالله بهبهانی متأثرند، «اما هر یک از ماها نباید از
حدود معینه خود و از حیثیت اخلاقی تجاوز کرده باشیم و برای اینکه به مردم نشان بدهیم که حرارت ما، فوق حرارت سایرین است اظهاراتی بکنیم که به حیثیت مجلس برخورده در خارج چنین معلوم شود که قانون اساسی نقض شده است، این است که بنده خیلی افسوس میخورم از این اتفاقاتی که حالا واقع شد».
ذکاءالملک اعلام کرد از تشکیل جلسه غیرعلنی صرفنظر کرده است و از نمایندگان خواست دیگر در این مورد صحبتی نکنند. اما این بار حاجی آقا به مخالفین خود پاسخ گفت. او تذکر داد فقط در تقدم و تأخر تشکیل جلسه غیرعلنی صحبت شده بود، بنابراین برخلاف گفته اردبیلی قانون اساسی نقض نشده است. او اعلام کرد دستور آن روز مجلس که در مورد روزنامه رسمی و امتیاز صابونپزی بود مقتضی شرایط نیست، زیرا حوادث ناگواری اتفاق افتاده که ملت را عزادار کرده است و مهمترین اقدام دستگیری قاتل بهبهانی است. یادآوری شد غیر از این مسئله هیچ چیز دیگری نباید در دستور کار مجلس قرار گیرد.
کاشف هم گفت دستور جلسه آن روز «یک دستور مضحکی است» و تصور نمیرود وقتی اساس متزلزل است بتوان در فروع گفتگو کرد. ذکاءالملک توضیح داد طبق اصول مشروطه تعقیب قاتل یا قاتلان کار کابینه است و کابینه هم هنوز معرفی نشده و «این دستوری که امروز میفرمایید [تعقیب قاتلان بهبهانی] خوب نیست» چرا که از چند روز قبل دستور جلسه مشخص گردیده و ضمن آن نامهای از علمای نجف وجود دارد که باید قرائت شود.
درست در همین حین آدینه محمدخان نمایندة گنبدکاووس میگفت به تقاضای او برای مرخصی دو ماهه رأی داده شود! ذکاءالملک هم پاسخ داد: «بسیار خوب»! اما بار دیگر سخن از دستگیری قاتلان بهبهانی به میان آمد.
حاجی سیدابراهیم به درستی تذکر داد دستگیری قاتلان ربطی به کابینه ندارد و این کار نظمیه است، از طرفی هر وزارتخانهای معاون دارد، پس اکنون که اصناف در اعتراض به قتل بهبهانی در اعتصاب به سر میبرند معاون وزارت داخله و رئیس نظمیه را بطلبند تا به سرعت مرتکبین را دستگیر نمایند.
سیدحسین اردبیلی مذاکره در این زمینه را بیفایده دید و پیشنهاد کرد از دستورات جلسه حداقل یکی مطرح شود. یعنی درباره روزنامه رسمی و یا امتیاز
صابونپزی بحث شود(1).
حاجیآقا شیرازی دستور رسمی در مورد امتیاز صابونسازی را مقتضی شرایط ندانست و مهمترین وظیفه مجلس را تلاش برای دستگیری قاتل عنوان کرد. کاشف هم بر همین رأی بود و اضافه کرد نامهای از اتحادیه اصناف رسیده است «و در آن چیزها مینویسند که خیلی اسباب هیجان خاطر بنده شده، مینویسند که این کار از یک مرکزی شده است در صورتی که ما هیچ نمیدانیم که همچو مرکزی در کجا است و اگر میدانستیم لابد اعلام میکردیم. دیگر اینکه در آنجا مینویسد حکمی از علمای نجف رسیده است، چرا در مجلس خوانده نمیشود و چرا در اجرای آن مسامحه دارند. لازم است عرض کنم بنده که یکی از نمایندگان ملت هستم ابداً یک همچو حکمی ندیدهام و اگر دیده بودم البته آنچه وظیفه نمایندگی و اسلامیت من بود عمل میکردم و حالا هم که ندیدهام آن را ارائه بدهند ببینیم و عمل کنیم».
ذکاءالملک که زیر فشار اکثریت از انعقاد جلسه غیرعلنی صرفنظر کرده بود، از نمایندگان خواهش کرد «آقایان در این خصوص (قتل) دیگر فرمایشی نفرمایند». او ناچار شد خاطرنشان کند مجلس با وجود اعزام هیأتی به نزد نایبالسلطنه برای پیگیری دستگیری قاتلین «نمیتواند داخل این کار بشود». او توضیح داد نمایندگان میتوانند برای اصلاح مفاسد امور کشور تلاش کنند، اما به موجب قواعد مشروطیت و قانون اساسی ایران و دنیا، مجلس وظیفهای دارد و کابینه هم وظیفهای. از نظر فروغی در دستور قرار دادن ماجرای قتل بهبهانی «خوب نیست»؛ زیرا چند روز قبل دستور اصلی که همان امتیاز صابونسازی است تصویب شده است. اگر مجلس به این دستور راضی نیست میتواند آن را تغییر دهد. او لایحه «آقایان نجف» را «خالی از اهمیت» ندانست، اما علت اینکه آن لایحه در صحن مجلس خوانده نشده این است که طبع و توزیع نگردیده است. به دید فروغی علت اینکه خاطر نمایندگان از آن مکتوب مسبوق نبود، این است که شاید آنها میخواستند قبل از طرح لایحه تبادل افکار کنند، به همین دلیل آن نامه در دستور نیامده است. اما «اینکه میفرمایند ما از اینجا نباید خارج شویم تا قاتل به دست آید، این چطور امکان دارد، به جهت اینکه
1) صورت مذاکرات مجلس شورای ملی، دوره دوم، 12 رجب 1328.
اینکار تحقیق لازم دارد، تفتیش لازم دارد، وقت لازم دارد. درست است که ما مصیبتزده هستیم و مصیبتزده توقعات بیجا میکند ولی یک قدری هم باید تأمل کرد، واقعاً آیا ممکن است ما اینجا بنشینیم تا این امر معلوم شود و قاتل را دستگیر نمایند یا خیر و گمان میکنم چنین چیزی ممکن نیست». او خاطرنشان کرد نظمیه مشغول تحقیق است و فعلاً غیر از صبر کردن برای تشکیل کابینه چاره دیگری نیست.
پس از مذاکرات مفصل و بینتیجه درباره چگونگی تعقیب قاتلان بهبهانی و اینکه اصولاً بحث درباره قتل بهبهانی واجبتر است یا امتیاز صابونسازی که از قبل در دستور کار مجلس بوده، مجلس برای شرکت در عزاداری تعطیل شد(1). حتی اگر کسی تردیدی در ماهیت قتل داشت همین مذاکرات نشان میداد عدهای درصدد هستند آن را مسکوت گذارند تا مشمول مرور زمان شود و از یادها برود.
پس از چندی معلوم شد که قاتلین بهبهانی از گروه حیدرخان عمواوغلی بودهاند که در بین آنها حسین لَله عضو بعدی کمیته مجازات هم دیده میشد. تعقیب قاتلان بهبهانی آن قدر طول کشید تا ماجرا به شکلی دیگر تکرار گردید. چند روزی بعد از ترور بهبهانی عدهای ظاهراً به خونخواهی او علیمحمد تربیت و جوانی عبدالرزاق نام از طرفداران اقلیت را کشتند. عده ای این ترورها را به دست گروه سردار محیی میدانستند. محمود محمود که خود بعداً از بنیانگذاران حزب دمکرات شد، معتقد بود بهبهانی به دست یاران حیدرخان کشته شده است. شب قتل، حیدرخان در لباس دورهگرد خرده فروش با چهار قاتل از تهران خارج شد، لیکن دستگیر گردید. اندکی بعد در شعبان آن سال حیدرخان آزاد شد و از طرف همفکران خود به مأموریت مخفی میان ایل بختیاری رفت. پس از چند ماه او دوباره به تهران مراجعت کرد و در منزل محمود، مخفی شد. یپرمخان که با اقلیت همکاری میکرد، پیغام داد محل اختفای او کشف شده و باید از تهران خارج شود. حیدرخان این بار در لباس چاروادار از تهران به مشهد و از آنجا به عشقآباد رفت. پس از چندی سر و کله او در فرانسه و سوییس دیده شد و احتمالاً نامههای تهدیدآمیز خطاب به ناصرالملک- که از آنها سخن خواهیم گفت- از طرف او ارسال میگردید. بعد از ماجرای
1) همان منبع، همان جلسه.
اولتیماتوم روسیه، محمود محمود، تقیزاده، وحیدالملک، نواب و حیدرخان در لندن گرد آمدند و در زمان جنگ اول جهانی دو- سه سالی را در برلین گذراندند(1). در این دوره حیدرخان با کمیته ایران در لندن همکاری میکرد.
به هرحال به دنبال قتل بهبهانی حوادثی در اطراف و اکناف کشور اتفاق افتاد و بحران را دامن زد. در نیمه شعبان صولتالدوله قشقایی از آباده به خیال تصرف تهران با امیرمفخم بختیاری متحد شد و برای برداشتن سرداراسعد و صمصامالسلطنه به حرکت درآمد. تقاضاهای آنها مشتمل بر پنج فقره بود: نخست قاتلین سیدعبدالله بهبهانی مجازات شوند. دوم ارامنه از امور دولتی اخراج گردند؛ بالاخص یپرمخان به دلیل خساراتی که به مجاهدین و ستارخان وارد کرده بود. سوم احکام علمای نجف مشتمل بر تصفیه ادارات و مجلس از وجود اشخاص نالایق انجام گیرد و از مخارج زیاد و تحمیل مالیاتهای سنگین به حکم علمای نجف جلوگیری شود. چهارم مجلس سنا طبق قانون اساسی تشکیل شود و ممانعتکنندگان از آن دفع گردند و پنجم قانون اساسی بهطور مساوی درباره همه افراد اجرا گردد و متعرضان به قانون طرد شوند(2). از طرف دیگر مُلاحبیب نامی از اهالی کاشان بر وجوب جهاد با بختیاریها حکم داد، وی آنها را «واجبالقتل» خواند و نایب حسین کاشانی را مروج اسلام و حامی دین خواند. نایب حسین در کاشان خود را «سالار اسلام(3)» لقب داد و به عنوان خونخواهی بهبهانی و ادعای برهم خوردن بساط شریعت رایت طغیان برافراشت. معرکهای به راه افتاده بود و هرکس به عنوان دفاع از مشروطه بحرانی تولید مینمود بدون اینکه بداند اساساً مشروطه چیست؟ بسیاری از اینان نمیدانستند اگر قرار بود مشروطه و اصول آن اجرا شود، دیگر جماعاتی مثل آنها نمیتوانست وجود داشته باشد و اصلاً آنان حق نداشتند هر روز به عنوانی بحرانی تولید کنند و خصومت شخصی خود را مشروطه نام نهند.
با این وصف تلاش برای اجرای موارد مورد نظر مراجع نجف متوقف نشد. مراجع نامهای به مجلس نوشته و افراد مورد وثوق خود را برای انتخاب شدن به عنوان هیأت پنج نفری معرفی کرده بودند. نامه که بعد از قتل بهبهانی در صحن
علنی مجلس خوانده شد به این شرح بود:
آقای آخوند ملا زینالعابدین ادام الله تأییداتهم و تسدیداتهم
آقایان عظام که معرفی شدهاند اتصاف جمله از اینان به معرفت کامله خودمان معلوم و نسبت به بعضی هم به شهادت شهود ثابت است، وظیفه مقامیه آقایان عظام نظار که به عضویت انتخاب میشوند رعایت تطبیق قوانین راجعه به سیاسیات مملکتی است کائناً ماکان بر احکام خاصه و عامه شرعیه، اما تسویه و تعدیل و امور مالیه و تطبیق دخل و خرج مملکت مطلقاً خارج از این عنوان است، چنانکه قوانین راجعه به مواد قضائیه و فصل خصومات و قصاص و حدود و غیرذلک از آنچه صدور حکم در آنها وظیفه خاصه شرع انور است و از برای هیأت معظمه دولت جز ارجاع به عدول نافذالحکومه و اجراء حکم صادر کائناً ماکان مداخله و تصرفی نیست، البته وضع اینگونه قوانین و دستورالعمل احکام شرع انور هم از وظایف مجلس محترم ملی خارج و در شریعت مطهره مبین و معلوم و وظیفه مجلس محترم در این امور فقط تعیین کیفیت ارجاع و اجراء و تشخیص مصداق مجتهد نافذالحکومه است که بعون الله تعالی مصادیق واقعیه معین شوند انشاءالله تعالی. آقایان علماء عظام که فعلاً در مجلس محترم سمت عضویت دارند اگر چه اتصاف جمله از ایشان به اوصاف شرعیه معتبره در هیأت معظم نظار معلوم است، لکن چون وظیفه رسمیه این هیأت معظم فقط رعایت انطباق قوانین سیاسیه مملکت بر شرعیات است لهذا از معرفی ایشان در این موقع عجالتاً اغماض شد و لکن البته انظار شریفه ایشان هم معین هیأت معظمه نظار خواهد بود، انشاء الله تعالی. ادام الله تأییدکم و تسدیدکم والسلام. الاحقر عبدالله مازندرانی. الاحقر الجانی محمدکاظم خراسانی.(1)
پیام این نامه واضح بود: حوزه مداخله مجتهدین در قانونگذاری، تطبیق قوانین موضوعه با شرع بود و آنهم فقط در مسائل دینی و شرعی، اگرنه کلیه امور مالی و اقتصادی را از این وظایف منفک کرده بودند. دیگر اینکه حق قانونگذاری در موضوعات قضائی از مجلس سلب شد و مقرر گردید فقط حکام شرع باید در این
1) مجلس، سال سیم، ش 138، دوشنبه 11 رجب 1328، 18 ژوئیه 1990، بخش «مکاتیب وارده».
زمینه اظهارنظر نمایند. این موضوع از نفوذ کلمه مراجع و میزان تسلط آنان بر مجلس حکایت میکرد، هر چند اقلیت نمایندگان به این امر آشکارا اعتراض داشتند.
یکی از مهمترین مذاکرات مجلس، بحث و بررسی درباره حدود وظایف هیأت پنج نفره نُظار بود. آیتین خراسانی و مازندرانی، به پیشنهاد مجلس بیست تن از علمای موردنظر خود را معرفی کرده بودند تا از بین آنها پنج نفر انتخاب شوند. شاهزاده محمدقاسم میرزا از وکلای اقلیت، انتخاب پنج مجتهد طراز اول را به اتفاق آرا دانست و نه به اکثریت. عدهای اعتقاد داشتند چون اکثریت احراز نخواهد شد، باید آن پنج نفر به قید قرعه انتخاب شوند تا خللی در روند امور مجلس ایجاد نشود. از جمله افرادی که جزء بیست نفر معرفی شده بودند، سیدعبدالله بهبهانی بود که به قتل رسیده بود. برخی معتقد بودند باید نفر بیستم هم معرفی شود تا انتخاب هیأت نظار انجام گیرد، اما حاجی آقا معتقد بود با توجه به اینکه هر چه صبر کنیم اتفاق آرا حاصل نخواهد شد، لازم نیست منتظر معرفی بیستمین نفر شد. از نظر او آیات مقیم نجف به وظیفه خود عمل کرده و بیست نفر را معرفی کردهاند، اما اینکه یکی از آنها کشته شده است، ربطی به اصل مطلب ندارد. او تأخیر در انتخاب مجتهدین طراز اول را جایز نمیدانست و میگفت باید این کار زودتر انجام گیرد تا مصوبات مجلس قانونیت و رسمیت پیدا کند.
حاجی سیدابراهیم خاطرنشان کرد نمیتواند این سخن را بپذیرد، زیرا بیش از 15 نفر در مجلس حضور دارند که عالم به موازین شرعی هستند و باقی وکلا هم «در اسلامیت و اطلاع میتوان گفت کمتر از آنها نیستند و نمیشود گفت که با وجود این آقایان قوانینی که از مجلس گذشته است رسمیت ندارد». منظورش این بود که با وجود مجتهدین حاضر در مجلس نیازی به افرادی که مراجع معرفی کردهاند نیست.
محمدهاشم میرزا هم گفت یکی از قوانینی که بدون حضور مجتهدین تصویب شده همین اصل دوم قانون اساسی است. اگر بگوییم بدون حضور هیأت مجتهدین، قوانین رسمیت پیدا نخواهد کرد، این امر مستلزم دور است زیرا قانونیت این اصل موکول به حضور مجتهدین و حضور مجتهدین هم موکول به پذیرفتن این اصل است. پس وقتی گفته میشود بدون حضور آنها قوانین رسمیت پیدا نمیکند، مراد زمان بعد از حضور آنهاست و قوانینی که قبلاً تصویب شدهاند، قانونیت دارند.
میرزااسداللهخان کردستانی گفت قوانین وقتی رسمیت پیدا میکنند که به امضای شاه یا نایبالسلطنه برسند و وظیفه هیأت مزبور نظارت بر مصوبات مجلس از حیث مغایرت یا عدم مغایرت با احکام شرعیه است.
حاجی آقا خاطرنشان کرد منظور از امضای مجتهدین همان قضاوت در زمینه انطباق یا عدم انطباق با موازین شرعی است و اینکه مسئله قانونیت لوایح تا قبل از حضور مجتهدین مستلزم دور است، وارد نیست. زیرا قانون اساسی را علما تأیید کردهاند و بارها در برابر استبداد گفتهاند «مخالفت با قانون مخالفت با امام زمان است»، پس وقتی حجج اسلام چیزی را تصدیق کردند، آن قوانین مقدس و واجبالاطاعه خواهد بود. بالاخره نتیجه مذاکرات این شد که شش نفر را انتخاب نمودند تا بررسی نمایند که آیا هیأت پنج نفره باید به قید قرعه انتخاب شوند، یا به اتفاق آرا و آیا مراد از قرعه اکثریت آراء است یا خیر(1)؟!
هیأت شش نفره عبارت بودند از شیخ ابراهیم زنجانی، شیخ حسین یزدی، حاجی آقا شیرازی، مستشارالدوله صادق، شیخالرئیس قاجار و اسماعیلخان ممتازالدوله. با توجه به اینکه کسبه و اصناف در اعتراض به تأخیر دولت در دستگیری قاتلان بهبهانی در اعتصاب به سر میبردند، نخستین وظیفه هیأت، دادن تضمین لازم برای دستگیری قاتلان بود. وقتی اعلام شد «به همین زودیها قتله حجتالاسلام شهید سعید را دستگیر خواهند کرد» اعتصاب شکسته شد. چند روز گذشت، اما از اجرای وعدهها خبری نشد. اصناف، مجلس را مورد انتقاد قرار دادند، شیخ ابراهیم زنجانی به معترضین حق داد که «هر نوع پروتست و اعتراض بکنند». او خود استدلال کرد اگر انسان غیرمعروفی در یک دهکده کشته شود فوراً قاتل معلوم میشود و ابراز تعجب کرد که «آیا در نظر این ملت و نمایندگان این ملت خدای نکرده خون این سید شهید سعید مرحوم حجت الاسلام بهبهانی قابل اهمیت و ملاحظه نیست؟»
ذکاءالملک گفت این بحث باید در حضور هیأت دولت انجام گیرد و تا آمدن آنها دستور جلسه را انتخاب یک نفر منشی قرار داد! بدیهی است هم زنجانی و هم فروغی که هممسلک بودند، به خوبی از ماهیت قاتلان اطلاع داشتند، اما امور را به
1) صورت مذاکرات مجلس شورای ملی، دوره دوم، مورخ 18 رجب 1328.
دفعالوقت میگذرانیدند تا به مرور ایام از حساسیتها کاسته شود و قضیه به خودی خود فراموش گردد. آن بحث داغ زنجانی که خون بهبهانی را اگر نه هم سنگ خون سیدالشهدا، اما همرنگ آن میدانست و خون بهبهانی را «ثار» میخواند که همان آثار خون امام حسین(ع) بر آن مترتب است و «منتظر یک فاعل مختار» است(1)، چیزی بیش از عوامفریبی نبود. زنجانی در سخنان خود در مورد هیأت نظار هم گفت قرعه عمومیت دارد و اکثریت را هم شامل میشود، او یادآوری کرد برای انتخاب هیأت نظار، تصمیم گرفته شد باز رأی گرفته شود و اگر اکثریت حاصل نشد، پنج نفر به قید قرعه انتخاب شوند. محمدهاشم میرزا هم بحث مبسوطی در مورد لفظ قرعه آغاز کرد و یکی از معناهای آن را «رَمل» دانست! آخر هم چون هیأت دولت برای تقدیم برنامه خود به مجلس آمد، مذاکرات بدون نتیجه خاتمه یافت.
جلسات بعدی مجلس باز هم صرف این شد که معلوم شود معنی و مفهوم قرعه چیست! بالاخره برای انتخاب پنج مجتهد از بین بیست نفری که توسط مراجع معرفی شده بودند، رأیگیری شد. برای احراز اکثریت آراء چهار بار رأیگیری به عمل آمد اما بینتیجه بود. هر چهار بار که رأیگیری شد از بین میرزا زینالعابدین قمی، سیداسدالله قزوینی، شیخ اسماعیل محلاتی، ثقةالاسلام اصفهانی و میرزا سیدمحمد بهبهانی- که به جای پدرش کاندیدا شده بود- هیچ کدام اکثریت را به دست نمیآوردند و فقط بار چهارم بود که قمی اکثریت را به دست آورد. اما مشکل چهار تن باقیمانده بر جای بود، بالاخره سلیمان میرزا پیشنهاد کرد بقیه اعضای هیأت به طریق قرعه انتخاب شوند. اقلیت پارلمانی عمدتاً با این پیشنهاد موافق بودند. قبل از این تصمیم حسینعلی خان تذکر داد هیأت پنج نفره ناظر نیستند، بلکه اعضای مجلس به حساب میآیند. این سخن از طرف عدهای تأیید شد. بالاخره اسامی 19 تن مجتهدین باقیمانده را در کیسه قرعه ریختند و افراد زیر انتخاب گردیدند: سیدابوالحسن اصفهانی، سیدعلی حائری، سیدحسن مدرس و حاج امام جمعه خویی. به این شکل هیأت پنج نفره مجتهدین برای تطبیق مصوبات مجلس با احکام شرع برگزیده شدند(2). مدتی بعد
سیدعلی حائری از یزد تلگرافی صادر کرد و استعفای خود را تقدیم نمود، به جای او شیخ محمدباقر همدانی به قید قرعه انتخاب گردید.
در همان جلسه هفتم شعبان، حاجی شیخعلی گفت حالا که مجلس درصدد برآمده تا دستورات حجج اسلام را اجرا کند، یکی از آنها هم اصلاح ادارات بوده است و یکی از این ادارات وزارت عدلیه است که افراد نالایق وارد آن شدهاند و اسباب سوءظن مردم را فراهم میآورند. در این ایام اقلیت تندرو، عدلیه را در دست داشتند و مراد شیخعلی هم همانها بودند. دبیرالملک وزیر جدید عدلیه که با اقلیت بیمناسبت نبود استدلال میکرد اصلاح عدلیه موکول به مسئله مالیه است و بدون اصلاح مالیه اصلاح عدلیه غیرممکن است. منصورالسلطنه از دیگر نمایندگان مجلس میگفت ابتدا باید مبلغی به عدلیه پول بدهند تا اصلاحات آغاز گردد، زیرا «با ماهی سی تومان قاضی نمیتواند قضاوت عادلانه نماید و مفتش با ماهی بیست تومان درست رسیدگی نمیکند، دو ماه است که حقوق نگرفتهاند و مالیه هم مساعدت نمیکند پس تا وقتی مالیه کمک نکند اصلاحات غیرممکن است». لیکن عمدهترین معضل این بود که بین احکام شرعی و عرفی تناقض فراوانی وجود داشت، به گونهای که عدلیه نمیدانست کدام یک از آنها را به موقع اجرا گذارد(1). همین امر باعث اغتشاش امور میشد. به عبارت بهتر اگر در موردی حکمی شرعی صادر میگشت احتمال تناقض آن با اصول مشروطه وجود داشت و اگر در موردی باید طبق قوانین موضوعه حکم میشد پای شریعت به میان میآمد. در این میان بسیاری از قضات تکلیف خود را نمیدانستند.
روز بیستویکم شعبان ذکاءالملک خبر داد مطلبی در مورد سیدنصرالله تقوی در نشریه فکاهی ملانصرالدین چاپ باکو نوشته شده که به حیثیات مجلس برمیخورد و نوعی اهانت به نمایندگان تلقی میشود. از نمایندگان خواسته شد از مندرجات ملانصرالدین اظهار تنفر نمایند تا معلوم گردد برخی مندرجات روزنامهها که متضمن توهین و تخفیف اشخاص است، باب طبع مجلس شورای ملی نیست. خود سیدنصرالله توضیح داد سیدحسین اردبیلی همفکر ذکاءالملک در گروه اقلیت پارلمانی او را خواسته و گفته است در شمارهای از ملانصرالدین به او توهین شده
1) همان منبع، همان جلسه.
«و صلاح نمیدانم که این نمره منتشر شود، به این جهت آن قدری که در نزد من است توزیع نکردم و یک چیزهایی نوشتم به آن آدمی که دور از مرکز است». اردبیلی با مدیران ملانصرالدین مرتبط بود و از جمله توزیعکنندگان آن در ایران به شمار میرفت.
در همان جلسه حاجی آقا شیرازی چند بار اجازه سخن خواست، اما چون اعلام میشد مطالب او خارج از موضوع است نتوانست سخنان خود را بیان کند. او تذکر داد:
معاندین و دشمنهای مملکت، آنهایی که هر طور خواستند انتریکبازیها کردند که این مملکت را تخریب بکنند نتوانستند و آن کسانی را که ضدیت به این مملکت کردهاند و در واقع بزرگتر شمشیری برای این ملت هستند و قوهشان بودهاند از دست ملت بگیرند و معدومشان بکنند نتوانستند، در حالی که بزرگتر شمشیری که برای این ملت [وجود داشت] همانها بودند که اولین اقدامی را که در اخذ حقوق حقه ملت شد از طرف آنها بود که اگر اقدام آنها نبود میدانید که دست این ملت به حقوقشان نمیرسید و قوای استبداد نه همچون مسلط بر ایشان شده بود که به آن ضعف قوای خودشان بتوانند کاری از پیش ببرند.
منظور حاجی آقا علمای مقیم عتبات بود که وی میگفت اقداماتی علیه آنان در حال انجام است، مثل مقالهای که در روزنامه ملانصرالدین در خارج کشور چاپ شده و در آن به علمای عتبات توهین شده بود و «مقام مقدس آیاتالله نجف» را مورد تخفیف قرار داده بود. گفته شد آن روزنامه در خارج منتشر میشود و غرضش بدنام کردن بزرگان مملکت است، اما بعضی از روزنامههای محلی آن مقاله را نقل نمودهاند و به علاوه به برخی نمایندگان هم توهین کردهاند:
مقصود این است که بنده میبینم آن اشخاصی که همیشه بازی درمیآوردند برای اینکه قوای ملی را یکدفعه معدوم بکنند و نتوانستند مقصودشان را به عمل بیاورند امروز متمسک به اینطور اقدامات شدهاند، کمال تأسف را داریم که یک وزیر علومی تا به حال نداشتیم که جلوگیری از مطبوعات بکند و آن فایده را [که] تمام دنیا از آن میبرند ما هم ببریم و تا به حال از هر وزیر که سئوال میکردیم در فلان روزنامه فلان چیز نوشته است صریح جواب میدادند که ما در عمل روزنامهنویسها مداخله نمیکنیم، به این جهت نمیتوانستیم آنها را طرف سئوال و
استیضاح خودمان قرار بدهیم که قانون انطباعات ما را اجرا کنند، لکن الآن باز صریح عرض میکنم این کارها راجع به اعداء خارجی ماست که میخواهند آن کسانی را که برای ملت زحمت کشیدهاند و در واقع بزرگان ما هستند و چنانچه عرض کردم، اهم قوای ملی میباشند به کلی لکهدار نمایند و لازم است مجلس شورای ملی اظهار نماید که به کلی از این قسم مقالهها بیزار است و به هیچ قسم با اظهارات اینگونه اشخاصی که مقاصد آنها معلوم است همراه نیست و باید وزرای مسئول ما بعد از این جلوگیری از اینگونه کارها بنمایند(1).
اینک بحرانها وارد مرحلهای تازه گردیده و صفآرایی نیروها جدیتر شده بود، در یک سو کسانی قرار داشتند که روزنامه ایران نو را بلندگوی خود کرده بودند و از آن جایگاه مواضع خویش را تبیین میکردند و در سوی دیگر مخالفین آنان اعم از اعتدالی و روحانیون مقیم نجف که آنها هم نظرات خود را ترویج مینمودند. در اواخر سال 1328ق شیخ عبدالله مازندرانی نامهای در پاسخ به یکی از تجار تبریز نوشت. در این نامه مازندرانی خاطرنشان ساخت در «قلع شجره خبیثه استبداد و استوار داشتن اساس قویم مشروطیت» گروههای مختلفی وجود داشتند. عدهای برای حفظ دین قیام کردند و عدهای دیگر برای به دست آوردن مشروطه. اینان به نوبه خود دستههای مختلفی را تشکیل میدادند. عدهای مشروطه را در پرتو شرع میسر میدیدند و دستهای دیگر خلاف این دیدگاه را داشتند. در این میان گروهی خاص که اغراض دیگری داشتند داخل شدند. هدف مراجع «حفظ بیضه اسلام و صیانت مذهب» بود، ضمن آنکه تلاش داشتند ابواب تعدی و فعالیت مایشاء و حاکم مایرید بودن ظالمین را از بین ببرند و نفوس و اعراض و اموال مسلمین را پاس دارند، احکام مذهبی را اجرا نمایند و نوامیس دینی را حفاظت کنند. مازندرانی عدهای از مشروطهطلبها را به داشتن «اغراض فاسده» و «انحراف» متهم کرد؛ کسانی که به واسطه برخی «مقدسین خالیالغرض» وارد صفوف مشروطه شده بودند. همین افراد
1) مذاکرات مجلس شورای ملی، دوره دوم، شنبه 21 شعبان 1328.
بیغرض نتوانستند دو جهت عمده و دو دیدگاه متمایز در صفوف مشروطه را از یکدیگر تمیز دهند.
مازندرانی نوشت وقتی استبداد حاکم بود، این «اختلاف مقصد» بروزی نداشت؛ اما وقتی آن «ادارة ملعونه» منهدم شد، تعارض مقاصد علنی گردید. او خاطرنشان ساخت قصد برخی این بود تا مشروطیت را بر اساس «قوایم مذهبی» استوار کنند؛ اموری که تا ابدالدهر خللناپذیر است. لیکن گروهی دیگر میگفتند طالب مشروطه به سبک اروپایی هستند. مازندرانی نوشت به این عده گفته شد «حتی برای حفظ دنیای خودشان هم که شده، مشروطه ایران ممکن نیست جز براساس مذهب استوار و پایدار بماند». واضح است منظور شیخ، همان دمکراتها بودند، زیرا بلافاصله اضافه میکند آنها وجود قشون همسایه در ایران را دلیلی بر سرعت فعالیت و اقدامات خود میدانستند.
به نوشته مازندرانی، این گروه خودِ او و آخوند خراسانی را سدّ راه خود میدیدند. به همین دلیل از «انجمن سرّی طهران» که در همه جا شعبه دارد و «بهاییه لعنهم الله تعالی هم محققاً در آن انجمن عضویت دارند» مطالبی نشر میشد که مراجع از آن جلوگیری کردند. در آن انجمن از دید مازندرانی، ارامنه و «مسلمانصورتان غیرمقید به احکام اسلام که از مسالک فاسده فرنگیان تقلید کردهاند» هم دیده میشدند. طبق نوشته مازندرانی انجمن مزبور به شعبه خود در نجف اشرف خاطرنشان ساخته بود دخالت آن دو مرجع در مشروطه از این به بعد مضر است. این بود که در نجف مجالسی برپا گردید و عدهای طلبه در آن وارد شدند. هدف آنها جلوگیری از نفوذ مراجع در فرایند مشروطیت بود. فاش گردید این انجمن نشر اکاذیب میکند، به اطراف کاغذپراکنی مینماید و در جراید منتشر میسازد و ظاهراً در همه جا مشغول است. این اکاذیب به نام مراجع و با دستور مرکز سرّی این گروه در تهران انجام میگیرد.
مازندرانی نومیدانه از خرابی اوضاع یاد کرد و اینکه وی و آخوند «واقعاً خسته و درمانده» شدهاند و هشدار داد اکنون کار به جایی رسیده که «بر جان خودمان هم خائفیم». پیش از این آخوند خراسانی و شیخ عبدالله مازندرانی حکمی در مورد تقیزاده صادر کرده بودند که مضمون آن عدم رضایت ایشان از برخی سخنان و تحرکات تقیزاده بود. در تهران شایع شد مراجع، تقیزاده را تکفیر کردهاند. اما در
همین نامه مازندرانی نوشت حکمی را که درباره تقیزاده داده شد «فساد مسلک سیاسی و منافات مسلکش با اسلامیت مملکت» بود و نه تکفیر و «هر کس نسبت تکفیر داده کذب محض است». مازندرانی ادامه داد آن حکم براساس گزارشهایی که از «اعضاء صحیحه مجلس و غیرهم» نوشته شده بود، صادر گشت. یعنی افرادی که ملتخواه و عالم بودند و این علم «به مقتضای عصر» بود؛ ضمن اینکه بیغرضی نظر آن عالمان هم شهره مردم است. مازندرانی مدعی شد انجمن سری تهران بهطور قطع و تحقیق یا توسط تقیزاده تأسیس شده است و یا او رکن عمده آن میباشد. به تقیزاده نسبت خیانت داده شد و نهایتاً اینکه: «خداوند عزاسمه شر او و امثال او را از این مملکت فلکزده رفع فرماید».
مازندرانی این دسته را عامل تحریک لشکر روس و انگلیس در ایران میدانست؛ که اگر دست از فعالیتهای خود برمیداشتند قطعاً تاکنون لشکر روس رفته بود. «باید گریست که این همه زحمت برای چه کشیدیم و این همه نفوس و اموال برای چه فدا کردیم و آخر کار به چه نتیجه ضدمقصودی به واسطه همین چند نفر خیانتکار دشمن گرفتار شدیم(1)». دیدیم مازندرانی از نفوذ بهاییان در انجمن سری تهران یاد کرد و اینکه وی و آخوند از انجمن مزبور بر جان خود بیمناک بودند. میدانیم از اصول مسلکی بهاییان این است که وارد مسائل سیاسی نشوند. حال میخواهیم دریابیم نقش اینان در تحولات ایران این دوره چگونه بوده است؟
بدون تردید رهبران جامعه بهایی با تحولات معاصر ایران رابطه بسیار نزدیک و تأثیرگذاری داشتهاند. از دوره ناصری بهاییان در کرمان با دراویش نعمتاللهی رابطه حسنهای داشتند، لیکن دو مانع عمده برابر آنها قرار داشت. نخستین مانع شیخیه بودند که ریاست آنها در آن زمان برعهده حاجی محمدکریمخان بود و تا سال 1323 قمری حیات داشت. مانع دوم جمعی از ازلیان بودند. بهاییان آن قدر نسبت به ازلیان نفرت میورزیدند که وقتی شیخاحمد روحی، میرزا آقاخان کرمانی و خبیرالملک به
1) حبلالمتین (کلکته) سال 18، ش15، 28 رمضان 1328ق، 3 اکتبر 1910، مکتوب شیخ عبدالله مازندرانی.
جرم توطئه در قتل ناصرالدینشاه کشته شدند، عبدالبهاء برای اینکه بهاییان را از هر اتهامی تبرئه نماید راجع به آن واقعه مطالبی خطاب به محفل بهائیان تهران به این شرح نوشت:
در مدینه کبیره (اسلامبول) در این ایام صنادید شیطان را (ارکان میرزا یحیی ازل) اسیر خذلان کرد و فساد شان را واضح و عیان [و] به کلی آن آتش را خاموش نمود و به تمام آن داستان را از اذهان فراموش، فیالحقیقه تجمع اعظم مفسدین عالم و مفترین بر جمال اقدم در چنین نقطه مهمه و شب و روز به انواع وسائط و وسائل در هدم امرالله ساعی و مجتهد به انواع وساوس و دسائس متشبث و خطر عظیمی بر امرالله و اسباب فساد شدیدی در حق احباءالله جمع یمین مؤکده نموده بودند که این ارض را منقلب نمایند و به واسطه جمالالدین افغانی در جمیع محافل وزراء راه یافتند، حتی در خلوت پادشاهی که کابین گفته میشود بواسطه آن شخص بار جسته بودند و داماد یحیی(1)، کاتب مخصوص جمالالدین شده بود و شیخ احمد(2)از اعضاء دائمی مجلس او؛ وسیله نگذاشتند که در هدم بنیان الهی و اذیت این آوارگان تشبث نجستند و افترایی نماند که نزدند و ما متوکلاً علیالله بحبل تسلیم تشبث نمودیم و به قلب سلیم صبر و توسل، عاقبت دستی از غیب در آمد و پرده تزویر و خداع آن قوم پرلوم را بدرید و فسادشان آشکار شد و فتنهشان پدیدار، اوراق فسادشان نمودار شد و به جزای اعمال خویش گرفتار شدند، به پنجه عدالت در افتادند و به ایران ارسال گشتند، شما ملاحظه فرمایید که در نزد عوام کار مشتبه نشود(3).
میبینیم در این دوره صراحتاً از دخالت بهاییان در عملیاتی از نوع کشته شدن ناصرالدینشاه تبری جسته شده و شخص عبدالبهاء رضایت خود را از دستگیری عوامل قتل به نحوی آشکار نشان داده است. با این وصف بهائیان از همان دوره ناصری با همکاری و همگامی سران اکابر پارسی هند بهطور آرام در حال
سرمایهگذاری در بخشهایی از ایران بودند و در تحولات آتی نقش مهمی داشتند.
از همان دوره ناصری بین مانکجی لیمجیهاتریا و کیخسرو جی خان صاحب فرستادگان انجمن اکابر پارسیان هند از سویی و بهاییان از سوی دیگر روابط عمیقی وجود داشت. در حقیقت کیخسرو جی وقتی انجمن ناصری را تشکیل داد تنی چند از پارسیان بهایی شده را به عضویت آن در آورد. از آن میان پروفسور جوانمرد منشی انجمن شد. او نظامنامه انجمن را تنظیم کرد و «به محضر حضرت عبدالبهاء فرستاد و بیانات مسرتبخش در جوابش رسید که این مناجات در آن بود، پاک ایزدا خاک ایران را از آغاز مشکبیز فرمودی(1)». از طریق انجمن ناصری که بهاییان در آن نفوذی تام داشتند «دست دستورها از نفوذ مطلق نسبت بر زرتشتیان کوتاه گشت ولی عاقبت کیخسرو جی را مسموم و هلاک نمودند(2)».
از مهمترین اعضای انجمن ناصری، «ماستر خدابخش» بود. او فردی دانشمند بود که «مستشار در آیین بهی بود، با اهل بها همراهی داشت و اعتراضات معترضین را اجوبه کافیه گفت»، اما او هم چندی بعد به قتل رسید. آقا مهربان برادر خدابخش هم پس از مرگ، به آئین بهاییان دفن شد، اما زرتشتیان او را از قبر بیرون آوردند و در دخمه گذاشتند. فرزند این شخص به نام دینیار هم به ضرب گلوله انجمن حقگوی یزد که نمیخواست زرتشتیان وارد در مسائل سیاسی مشکوک شوند و بالاتر این که به کیش بهایی بگروند، کشته شد. اما فرزند خدابخش به نام هرمزدیار که جزء ده موبد وجیهالمله جامعه زرتشتیان ایران بود موفق شد همراه با مهربان پوررستم دینیار مریمآبادی و حکیم پور مهرگان در عکا با عبدالبهاء ملاقات کند و «آنان در مابین بهاییان پارسیان نخستین زائرین ارض مقصود میباشند(3)».
از جامعة زرتشتی ارباب جمشید جمشیدیان که تجارتخانه و املاکش بسیار گسترده بود، با بهاییان بسیار محشور بود. جمعی از پارسیان بهایی شده مثل ارباب سیاوش سفیدوش، ملا بهرام اختر خاوری، رستمخان، اردشیر پیشکار ارباب جمشید و عدهای دیگر در ادارات او استخدام بودند. مکتوب عبدالبهاء دائر بر لزوم اطاعت از ارباب
جمشید به ارباب سیاوش نوشته شده بود. وقتی در سال 1321 قمری بهاییان یزد مورد حمله قرار گرفتند، تعداد زیادی به تهران کوچیدند و در املاک ارباب سکونت جستند و به استخدام او در آمدند. از جمله کسانی که توسط ارباب پذیرایی شایانی شد هیپولیت دریفوس یهودی بهایی شده فرانسوی بود که از خانواده مشهور دریفوس و از محارم عبدالبهاء بود. دریفوس در پارک مشهور اتابک که متعلق به علیاصغرخان امینالسلطان بود و ارباب جمشید به یک کرور تومان آن را با کلیه اثاثیه گران قیمتش خریده بود، پذیرایی شد. همچنین تجارتخانههای جمشیدیان در قم، کاشان و اصفهان از او و همراهانش پذیراییهای مفصلی به عمل آوردند(1).
بین شخص عباس افندی مشهور به عبدالبهاء با ارباب جمشید روابط صمیمی برقرار بود. او ارباب را شخصی خیرخواه میخواند و بلندهمت. عبدالبهاء به پیروانش دستور داد با ارباب با امانت و صداقت و همت رفتار نمایند تا سرمشقی برای دیگران باشند، چرا که: «خدمت او خدمت من است و صداقت و امانت او صداقت و امانت من(2)».
از جمله افرادی که با بهاییان و همچنین ازلیان بسیار محشور بود، ادوارد براون معروف است. او در سال 1887 دکترای طب گرفت و قرار بود از آغاز سال میلادی بعد در بیمارستانی به جراحی پردازد، لیکن راه دیگری در پیش گرفت. براون در لندن به شاگردی محمدباقر بواناتی شیدانی معروف به ابراهیم معطر فرزند صابر شیدانی اشتغال داشت. این شخص در یکی از دهستانهای بوانات از توابع استان فارس متولد شد، در جوانی به شیراز رفت و معلم گردید. آنگاه زبان انگلیسی آموخت و بعد از مدتی تغییر لباس داد. بواناتی در بوشهر به مترجمی کنسولگری انگلیس رسید، سپس به لندن رفت و مجدداً به تهران بازگشت و در 1310ش درگذشت. براون زبان فارسی را نزد او آموخت و در کتاب «یک سال در میان ایرانیان» شرح آشنایی خود را با او بازنوشت. به گفته براون، بواناتی «در نصف جهان سیاست کرده بود و نیم دو جین از السنه حیه دنیا را میدانست». بواناتی ابتدا شیعه بود، سپس درویش شد، آنگاه به مسیحیت گروید، پس از مدتی بیخداییگری، یهودی شد و سپس مذهبی اختراع کرد که نام آن را اسلام
مسیحی یا مسیحیت اسلامی گذارده بود. کتابی هم به زبانهای فارسی و انگلیسی در مورد مذهب خود نوشت.
براون بار نخست برای خواندن اشعار حافظ نزد بواناتی رفت. اما استاد در این جلسات اشعار خود را تدریس میکرد. بواناتی هنگام اقامت در لندن کتابی به نام «شمیسای لندنیه» نوشت. همین زمان حسینقلیخان نواب که بعدها از تندروان مشروطه شد، در شهر لندن از شاگردان بواناتی به شمار میرفت. گفتنی است هنگام اقامت در ایران، بواناتی تفسیری بر قرآن نوشت و معانی ظاهری و باطنی آیات را توضیح داد، سپس به لندن رفت و بعداً تبعه عثمانی شد(1). خود ادوارد براون از بواناتی به عنوان «دانشمند ایرانی که در کمبریج میزیست» یاد میکرد؛ «مردی جهاندیده که چندین آیین عوض کرده» و بعد از مسیحی شدن نام خود را «جان» گذاشته بود. وقتی یهودی شد نام خود را «ابراهیم» نهاد و سرانجام مذهب کذایی خود را اختراع کرد و چون در شعر به «معطر» تخلص میکرد، لقب ابراهیم معطر را برگزیده بود(2).
از دوستان براون فردی بود میرزا مصطفی نام معروف به کاتب؛ این شخص از اهالی سده اصفهان و نام اصلیاش ملااسماعیل بود. پس از تعقیب بابیه و قتل آنها در سده به اصفهان گریخت؛ و به حکم ظلالسلطان یک گوشش را بریدند، اما بابیها بالاخره او را فراری دادند. بعد از انشعاب در فرقه بابیه، ازلی شد و نام خود را مصطفی نهاد تا شناخته نشود. در قبرس وی کلیه مکاتبات میرزا یحیی صبح ازل را مینوشت و به کاتب مشهور شد. مصطفی به سال 1318ق با دو دختر خود برای دیدار میرزا یحیی به قبرس رفت و یکی از دخترانش به ازدواج فرزند صبح ازل بنام عبدالرحیم درآمد، وقتی داماد درگذشت کاتب به تهران بازگشت.
کاتب از تهران و قبرس با براون مکاتبه داشت و بیشتر آثار بابیه که در کتابخانه براون و یا در دسترس دیگران بود به خط همین کاتب بود. او در سی سال آخر عمر آثار باب و صبح ازل را کتابت میکرد و سرانجام در سال 1339ق در سن بالای
هشتاد سالگی درگذشت و در ابن بابویه دفن شد(1). براون از 8 اکتبر 1890 تا سوم ژانویه 1894 برابر با 1308 تا 1311ق با شیخ احمد روحی در استانبول مکاتبه داشت و این در حالی بود که بنا به ادعای خودش هرگز او را ندید. شیخ احمد دائماً با صبح ازل ارتباط و مکاتبه داشت و بیاندازه طرف اعتماد او بود. روحی در ترجمة حاجی بابای اصفهانی اثر جیمز موریه دست داشت و با میرزا آقاخان کرمانی باجناق بود، یعنی این دو دوست، با دختران صبح ازل ازدواج کرده بودند(2). عبدالبهاء نسبت به این دو کینة شدیدی داشت بهطوری که وقتی به دست محمدعلی میرزا ولیعهد کشته شدند، آشکارا خوشحالی و خشنودی خود را ابراز کرد.
ادوارد براون، به قول هاردینگ از پرحرارتترین طرفداران بابیه بود. او اطلاعات عمیق درباره فرقههای مذهبی ایران داشت و به ماهیت اختلافات مذهبی این فرقهها کاملاً وارد بود. در میهمانی شامی که از طرف ادوارد هفتم به افتخار دیدار مظفرالدین شاه از انگلیس ترتیب یافت، از براون هم برای شرکت در این ضیافت دعوت به عمل آمده بود، اما براون به طور خصوصی به هاردینگ گفته بود این میهمانی «چیزی بیرنگ و عاری از جاذبه» است «زیرا شخصاً نوعی اشمئزاز و نفرت قلبی نسبت به سلسله قاجار داشت و معتقد بود که دامن آنها به خون عدة کثیری از ایرانیان بیگناه و مخصوصاً بابیها که در نظرش مردمان پاکدامن و باایمان بودند، آلوده است(3)».
همان طور که پیشتر دیدیم بین براون با گروه ازلی ارتباط صمیمانه وجود داشت و این ارتباط تا زمان مشروطه ادامه یافت. در دوره دوم مشروطه براون به «خواهش بعضی از دوستان ایرانی» نامهای خطاب به مجتهدین نجف نوشت. فردی به نام محمدعلی شیبانی، براون را ملامت کرد که چرا نامه به عبدالبهاء ننوشته است. براون میگفت:
از بعضی قراین استنباط شده است بهاییان اگر طرفدار شاه مخلوع هم نبودند به هر حال درد مشروطیت را نداشتند و به نظر مخلص این سه مجتهد بزرگ خصوصاً
جناب حاجی ملامحمدکاظم خراسانی خیلی خدمتهای نمایان به ایران کردهاند و وطنپرستی حقیقی را به خرج دادهاند و شایسته انواع تحسین میباشند خصوصاً که از نفوذ کلام ایشان... با قبایل و ایلات هیچ شکی نیست(1).
با این وصف براون دو بار و هر بار به مدت طولانی با عبدالبهاء گفتگو کرد که «خیلی خوش گذشت» به گونهای که توصیه نمود تقیزاده هم او را ملاقات کند(2). در نامهای دیگر براون ابراز امیدواری کرد تقیزاده به دیدن عبدالبهاء برود، آدرس عبدالبهاء را هم در لندن داده بود. براون در عین حال با هیپولیت دریفوس یهودی بهائی شدة فرانسوی که همیشه و همه جا همراه عبدالبهاء بود ارتباط داشت. موضوع ملاقات تقیزاده با عبدالبهاء آنقدر مهم بود که براون باز هم پرسید آیا او را ملاقات کرده است یا خیر و توصیه نمود در مجلس سخنرانی عبدالبهاء در لندن شرکت کند(3).
عبدالبهاء در ضمن سفر به اروپا و آمریکا طی سالهای 13-1910 با دوستمحمدخان معیرالممالک داماد ناصرالدین شاه، جلالالدوله پسر ظلالسلطان، سیدحسن تقیزاده، میرزامحمد قزوینی و سرداراسعد ملاقات کرد(4). در همین مسافرت بود که وی قبل از رفتن به آمریکا با گروهی از سران پارسی ملاقات نمود(5). این ملاقاتها نشان میدهد عدهای خاص از یهودیها، زرتشتیها و بهاییها در مقاطع مختلف تاریخ ایران و همینطور در این مقطع و در ارتباط با مشروطیت با یکدیگر همکاری میکردهاند. مثلاً ملاعبدالرسول یزدی از اعضای محفل روحانی عکا(6)، با مشروطه ایران خیلی مرتبط بود. نام وی علیاف یزدی (7)هم ذکر شده است. دیگر اینکه علیقلیخان نبیلالدوله که از سال 1319 قمری همراه با عدهای دیگر به دستور عبدالبهاء
1) نامههای براون به تقیزاده، صص 35-34.
2) پیشین، ص 63.
3) پیشین، ص 71.
4) محمدعلی فیضی: حیات حضرت عبدالبهاء و حوادث دوره میثاق، مؤسسه ملی مطبوعات امری، تهران، 128 بدیع، صص 175-172.
5) خطابات مبارکه حضرت عبدالبهاء در اروپا و آمریکا، بینا، بیجا، بیتا، صص 148-143. سخنرانیهای عبدالبهاء در آمریکا در منبع زیر منتشر شده است: خطابات مبارکه حضرت عبدالبهاء در سفر آمریکا (2 ج)، مؤسسه ملی مطبوعات امری، تهران، 127 بدیع.
6) تاریخ ظهور الحق، ج 8، بخش 2، ص 981
7) پیشین، ص 984.
در آمریکا میزیست و البته کاردار ایران در واشنگتن هم بود، به دستور حسینقلیخان نواب، مورگان شوستر را به ایران اعزام کرد؛ او از رهبران بهاییان به شمار میآمد و به دستور وی بهاییان در استقبال از شوستر شرکت داشتند. نبیلالدوله در دوره مسافرت عبدالبهاء به آمریکا، مترجم سخنرانیهای او بود(1). نبیلالدوله فرزند میرزاعبدالرحیم کلانتر ضرابی از سران محفل بهائیان و از نزدیکان عباس افندی بود. او متعلق به خانواده سپهر کاشی و از خویشاوندان احمدعلیخان مورخالدوله سپهر به شمار میرفت. خانواده سپهر کاشی از احفاد لسانالملک سپهر، نویسنده مشهور ناسخالتواریخ هستند. نبیلالدوله در آغاز در سفارت انگلیس در تهران کار میکرد و پس از مهاجرت به آمریکا در شعبه فراماسونری آنجا «مقام شامخ(2)» یافت.
در ماههای ذیقعده و ذیحجه سال 1328، نمایندگان مجلس در باب استخدام مستشار از آمریکا بحث کردند، وقتی اکثریت حاصل شد، نواب وزیر امور خارجه از نبیلالدوله خواست تعدادی متخصص مالیه از وزارت امور خارجه امریکا طلب کند و مستشاری را برای مدت سه سال استخدام نماید. قبلاً موافقت وزیر خارجه آمریکا هم جلب شده بود، نواب توصیه کرد کاردار ایران «به آراء و نصایح دیگران» اعتنایی ننماید و از «دخالت اشخاص غیرمسئول» جلوگیری نماید. خواسته شد نتیجه مذاکرات به صورت رمز به اطلاع نواب برسد(3).
قبل از ورود شوستر به تهران، علیقلیخان نبیلالدوله که از رهبران جامعة بهاییان ایران بود و با عبدالبهاء همکاری صمیمانه داشت و در آن زمان کاردار سفارت ایران در واشنگتن بود، نامهای خطاب به محفل بهاییان ایران نوشت و از آنها خواست از شوستر استقبال درخور توجهی بنمایند.
دو نفر از بهاییانی که انگلیسی میدانستند به بندر انزلی رفتند و از طرف محفل بهاییان ایران به او خیرمقدم گفتند. دو روز قبل از ورود شوستر به
تهران حدود صد تن از بهاییان تهران به قریه مهرآباد رفتند و با مفروش کردن بخشی از راه و تهیه وسایل پذیرایی و چای و شیرینی به او خیر مقدم گفتند. هنگام ورود شوستر به تهران مأموران دولتی به استقبالش نرفتند، اما بهاییان از وی استقبال نمودند. سفارتخانههای روس و انگلیس شایع کردند شوستر بهایی است. محمود بدر که پدرش احمد نصیرالدوله با چارلز راسل وزیرمختار آمریکا در تهران آشنا بود و با یکدیگر رفت و آمد خانوادگی داشتند، همراه با مور خبرنگار روزنامه تایمز و دختر راسل به استقبال شوستر رفت. او تأیید میکند عدهای از دوستان علیقلیخان نبیلالدوله وسایل پذیرایی شوستر را فراهم آوردند و مراسم معارفه توسط راسل به عمل آمد(1). پیشتر اشاره کردیم محل اقامت شوستر پارک اتابک متعلق به ارباب جمشید جمشیدیان بود، نیز از روابط حسنه جمشیدیان با بهاییان شمهای بیان کردیم. خواهیم دید همین شوستر یکی از مهمترین کانونهای بحرانسازی در ایران این دوره را به وجود آورد و کارهایش منجر به تسریع اردوکشی روسیه به تهران شد، عملی که انگلیس هم رضایتمندانه آن را نظاره میکرد. پیوند شوستر با انجمنهای سری و گروههای افراطی و تروریستی، همراه با ارتباط او با رهبران جامعه بهایی امری است که در فرآیند بحرانی کردن شرایط بیش از هر چیز دیگری مؤثر بود.
با توضیحاتی که دادیم بدون تردید همان طور که شیخ عبدالله مازندرانی ذکر کرده بود، بهاییان در تحولات مشروطه ایران بسیار فعال بودند. این امر از سالهای مقدمات جنبش آغاز میشد و تا ادوار بعدی ادامه یافت. نیز بین اینان و انجمن سری چه قبل و چه بعد از مشروطه پیوندی ناگسستنی برقرار بود، اما آنها هرگز از مشروطه حمایت نکردند. مثلاً در اواخر سال 1911م تقیزاده از استانبول به پاریس رفت. این مسافرت به دعوت علیقلیخان سردار اسعد بختیاری انجام میگرفت و مقارن با اولتیماتوم روس و اخراج شوستر بود. تقیزاده در پاریس به ملاقات عبدالبهاء رفت. ملاقات این دو از صبح تا ظهر طول کشید در حالی که تعداد زیادی منتظر ملاقات عمومی با عبدالبهاء بودند. چون آمدن تقیزاده به تأخیر انجامید.
«مسیو دریفوس یهودی فرانسوی از اتباع خاص او توی اتاق خواب آمد و دست به سینه ایستاده گفت نفوس منتظرند». امّا عبدالبهاء چندان اعتنایی نکرد. در آن جلسه تقیزاده از عبدالبهاء خواست به پیروانش دستور دهد تا به غیر بهاییها برای به
1) همان، صص 11-10.
دست آوردن آزادی سیاسی کمک کنند، اما پاسخ شنید درست است او آزادی را به دلیل اینکه نعمتی از نعمات الهی است دوست دارد، اما آزادی به پیشبرد امر او کمک نمیکند؛ بلکه بالعکس کیش او در محیط غیرآزاد بیشتر پیشرفت مینماید. اکنون این سئوال مطرح است پس پیروان او در صفوف مشروطه چه میکردند؟ آیا آنها تعمداً دست به اقداماتی میزدند تا شرایط مورد نظرشان مهیا شود؟ اصلاً مفهوم این جملات تقیزاده چیست؟ زیرا او خود بهتر میدانست بهاییان در مشروطه ایران بسیار فعالند.
به هر حال پس از اینکه جلسه خاتمه یافت یکی از اصحاب عبدالبهاء در دهلیزخانه به تقیزاده گفت: «آقا فرمودهاند ما به مردم بگوییم که شما شخص مصری هستید و کسی از آمدن شما پیش ایشان مطلع نشود». این کتمان حقیقت آنهم از سوی پیشوای بهایی و بالاتر در یک کشور خارجی برای چه بود؟ به روایت تقیزاده، عبدالبهاء اگرچه ظاهراً غیرسیاسی بود اما اخبار سیاسی ایران را پی میگرفت(1).
و اما آنچه مازندرانی در مورد خائف بودن بر جان خود و آخوند خراسانی نوشته بود شاید ریشه در ماجرایی عجیب داشته باشد که به ابتکار شخص عبدالبهاء صورت گرفت. از مأموریتهای مهمی که عبدالبهاء به مریدان خود داد، یکی دستور به میرزا اسدالله فاضل مازندرانی برای رفتن به نزد آخوند خراسانی بود. اجداد فاضل اصفهانی بودند، لیکن در بارفروش [بابل] زندگی میکردند. پدرش میرزامحمود علاوه بر فارسی، ترکی و روسی هم میدانست و در ترسل و حساب مهارتی داشت و در گمرکهای مازندران و خراسان کار کرده بود. شغل اصلی پدر فاضل تجارت بود و به همین دلیل بارها به روسیه رفت، پدر فاضل شیخی بود. میرزا اسدالله فرزند او رسماً بهایی شد و عبدالبهاء «مأموریتی مهم(2)» برای او در نظر گرفت: «جناب آقا میرزا اسدالله مازندرانی اگر بتواند به نجف بشتابد و در نهایت مدارا با شخص مذکور ملاقات نماید بسیار موافق...». منظور از «شخص مذکور» کسی جز «عالم خراسانی» یعنی محمدکاظم خراسانی نبود. ظاهراً نمایندة بهاییان در رشت نامهای به
عبدالبهاء نوشته و از وی در مورد ملاقات با آخوند استفسار کرده بود، او هم در پاسخ نوشت فاضل مازندرانی «محرمانه» و با عزمی «ملکوتی و قوة رحمانی و مقصدی ربانی و نفحة سبحانی و تأییدی روحالقدسی» به نزد خراسانی برود و «بیان حجج و براهین فرمایند که شاید نور هدایت کبری در دل و جان بتابد و او را از خود برباید(1)».
وظیفة فاضل مازندرانی چه بود؟ او میبایست «به دلائل و براهین او را بفهماند که منبعد دستگاه حکمرانی علما و مرافعه در نزد مجتهدین و تمسک عوام به ایشان و صف جماعت، و ریاست رؤسای دین پیچیده خواهد شد. جمع خلق، اروپامَشرب گردند و به آسایش این جهان پردازند، اساس دین به کلی مضطرب و متزلزل گردد چنانکه در این مدت قلیل چقدر سستی و فتور حاصل گردیده معلوم است که در مدتی قلیله عنقریب مثل اروپا دین و مذهب نسیاً منسیاً خواهد شد مگر آنکه به نفثات روحالقدس دلها زنده و نفوس آزاده شوند و دوری جدید به میان آید، این قضیهای است واضح و مشهود، دلیل و برهان لازم ندارد(2)».
دیری نپایید نامة مفصلی در این باب صادر شد: «چه محیط تنور فکر و تجدّدطلبی و تحرّز از خرافات و توجه به علوم عصر که از چند سال پیش به دست بابیها در آنجا به ظهور آمد و مجتهد مذکور و غیرهم از آنجا برخاستند و علمدار مشروطیت و حریت و منادی تجدد و تنور گشتند و آنجا مرکزی برای بابیان شد اقتضا داشت که در آنجا ابلاغ و نشر امر بدیع گردد(3)». یعنی عبدالبهاء معتقد بود، مشروطهطلبان ایران، تحت تأثیر ازلیان هستند و باید نسبت به این امر هشدار داده میشد.
به همین دلیل به فاضل مازندرانی دستور داده شد به عراق بشتابد. وی در جمادیالاول 1328 رهسپار نجف شد. ابتدا به کاشان رفت و با بهاییان آنجا دیدار کرد، کاشانیها از او خواستند نزدشان بماند، فاضل با محفل بهاییان تهران مکاتبه کرد: «خطی از محفل تقریباً بدین مضمون به فاضل رسید که حسبالامر باید معجلاً به نجف بشتابد و پس از انجام مقصود و مراسم به ارض اقدس (عکا) برای زیارت
(عبدالبهاء) بروند و هرچه دستور بفرمایند البته اطاعت کنند(1)».
فاضل مازندرانی همراه با یکی دیگر از سران بهاییان به نام میرزا عبدالحسین اردستانی روانه عراق شدند. در کرمانشاه در منزل یک یهودی بهایی شده به نام میرزااسحقخان حقیقی اقامت گزیدند. عدهای از مردم که از مأموریت آنها آگاهی یافته بودند «به زمزمه و همهمه افتادند». وقتی آن دو تن به قصر شیرین رسیدند، فردی به نام حاجیعلی از طرف «انجمن مشروطهخواهان اعتدالی علما به نام هیأت علمیه نجف» با آنها برخورد کرد. ریاست این هیأت بر عهده فرزند آخوند خراسانی بود. حاجیعلی به قصرشیرین آمده بود تا تلگرافی «علیه جمعیت دمکرات و برای تجسس از زائرین اعتاب مقدسه به علت بیم از جانب دمکرات انقلابی» ارسال نماید. حاجیعلی با بهاییان مزبور ملاقات کرد و «مباحث اصلاحیه عصر حاضر» مورد گفتگو قرار گرفت که وی «از روشنفکری ایشان وهمی برده(2)» و نگران گردید. از این مرحله به بعد حاجیعلی تا بغداد مراقب اعمال و رفتار فاضل مازندرانی و همراهش بود. در بغداد بین بهاییان مذکور با شاهزاده مؤیدالسلطنه که بهایی بود و در دورة استبداد صغیر به دستور محمدعلیشاه ریاست شورای سلطنتی را برعهده داشت، ملاقاتی حاصل شد. این شاهزاده اینک متواری بود و در بغداد میزیست.
بهاییان از بغداد به کربلا و سپس نجف رفتند و «حاجیعلی همه جا همراه بود» و اعمال آنها را زیر نظر داشت. در نجف او به هیأت علمیه شرح مأموریت آنها را بازگفت، از تهران هم خبر رسید که این دو تن قصد سویی دارند. سه روز بیشتر از اقامت آنها در نجف نگذشته بود که طلاب همه از حضور آنان آگاه شدند. منزل دو تن بهایی مملو از طلاب شد که میگفتند به دلیل اخبار موحشی که از بعضی انجمنهای سری در باب مأموریت آنها رسیده است، باید اسباب و اثاثیهشان بازرسی شود. به دنبال بازرسی اثاثیه فاضل و همراهش کتب و الواح بهاییان همراه با دو مکتوب از محفل تهران و نامه یکی از سران بهاییان که مأموریت خطیر فاضل و دوستش را مورد تأکید قرار داده بود، به دست آمد. اندکی بعد نماینده سیاسی ایران
هم به آن خانه آمد و دو تن بهایی مزبور را با وسایلشان بردند.
در نجف، آقا مهدی آیتاللهزاده خراسانی با فاضل و میرزاعبدالحسین گفتگو کرد و علت سفر آنها را جویا شد. پاسخ شنید در ایران وقتی کار اختلاف بین مشروطهخواهان و طرفداران شاه به جنگ و ستیز کشید، هر کدام از طرفین بهاییان را طرف مخالف خود فرض میکردند. آنها برای اینکه نشان دهند نه طرفدار مشروطهاند و نه استبداد و «فقط برای تهذیب اخلاق و تنویر افکار و صلح جهان و وحدت بشر» میکوشند و در امور سیاسی دخالت نمیکنند، قصد دارند با علمای نجف ملاقات کنند تا شرح ماوقع معلوم شود(1). به هر حال پس از حدود یک هفته آن دو نفر به بغداد و از آنجا به مرز ایران فرستاده شدند. در قصرشیرین از طرف نظامالسلطنه مافی حکمران کرمانشاه و به راهنمایی میرزا اسحقخان دستور پذیرایی آنها داده شد. نصرالله باقراف از بهاییان قفقاز، میرزا عزیزاللهخان ورقاء از یهودیان بهایی شده و خانم دکتر سوزان مودی آمریکایی تلاشی وسیع برای رهایی آنها مبذول داشتند. آخوند خراسانی هم «تلگرافی به دولت راجع به فاضل و آقا میرزا عبدالحسین کرد که آن دو مداخلت در سوءنیتی به هیچ وجه نداشتند و منظورشان هدایت و دلالت به عقاید مذهب خودشان بود(2)».
در کرمانشاه با وساطت مافی و رئیس امنیه، سرتیپ میرزاعلیخان، آن دو را فراری دادند. چون راهداران عمدتاً بهایی و از عوامل باقراف بودند بین راه برای آنها مشکلی پیش نیامد. در تهران تحت حمایت محفل روحانی آنجا قرار گرفتند و «به حسب دستور دولت وقت(3)» دو ماه مخفیانه زندگی کردند، و سپس به دستور محفل روانه دیدار عبدالبهاء در عکا شدند.
در این دوره نایبالسلطنه ناصرالملک همدانی بود. در مجموعه اسناد ناصرالملک نامهای وجود دارد که از حیفا توسط فردی به نام حاجی سیدمحمدتقی منشادی نوشته شده است. نامه مورخ چهار صفر 1323ق است و طرف خطاب مشخص نیست. اما همان طور که گفته شد سند جزو مجموعه ناصرالملک است. منشادی طرف خطاب خود
را «خادم بها ابن ابهی روحی فداه» خوانده است. او خبر داده بود دستخط مورخ 23 ذیحجه [1322] ناصرالملک را که از مضمون آن اطلاعی نداریم در دوم صفر سال 1323 «به حضور مبارک» عبدالبهاء فرستاده است و در ادامه ابراز امیدواری شده بود که «در این ایام به حیفا تشریف بیاورند». طبق این نامه عبدالبهاء در خصوص ارسال کتاب به تهران «فرمودند این ایام راهی ندارند به طهران، لابد حکمتی دارد، دوستان را فرداً فرد سلام برسانید(1)...».
این شمهای بود از تحرکات بهاییان در دورة ناصری تا مقطع مشروطه. بدیهی است همان طور که گفته شد دلیل نگرانی آیات مقیم نجف نه فقط براساس اطلاعات موجود، بلکه بر اساس واقعیاتی بود که در نجف در حال انجام بود. تحرکات بهائیان برای نفوذ در نجف که به فقراتی از آن طبق آثار خود آنها اشاره شد امری بود واقعی و ملموس و به همین دلیل مأموریت بهاییان برای رفتن به نجف نمیتواند مدلل به دلایلی باشد که خود اینان ادعا کردهاند، ماهیت مشکوک این تحرکات باعث نگرانی شیخ عبدالله مازندرانی و خائف بودن او بر جان مراجع گردیده بود. ترکیب برخی بهاییان و پارسیان و نیز برخی یهودیان بیگانه در مشروطه ایران و ارتباط آنها با مجامع سری این دوره امری است که باید مورد تأمل جدی قرار گیرد و نقش اینان در تحولات این دوره مورد بازبینی واقع شود. آنچه مسلم است این است که اینان همگی در ربط با محافل سرمایهسالار جهانی تلاش بسیار میکردند و هر روز بر آشوبهای سیاسی دامن میزدند و کشور را هر روز در هرج و مرج فرو میبردند. مهم اینکه اینها همه به نام مشروطه صورت میگرفت، اما واقعیت این است که هیچ کدام از این گروهها نه تنها مشروطهخواه نبودند، بلکه با اعمال خویش هر لحظه بر اندیشه و عمل ناشی از مشروطه ضربه میزدند.
در شوال سال 1328ق خوانین بختیاری که قبلاً اصفهان، یزد و کرمان را تصرف کرده بودند، به منظور انقیاد شیراز به سوی آن شهر به حرکت درآمدند. صولتالدوله
1) منشادی به گمنام، استاد ناصرالملک، مورخه 4 صفر 1323، ش 47789- ق.
قشقایی ملقب به سردار عشایر نسبت به این عمل به شدت اعتراض نمود، او از شیراز حرکت کرد و تا حوالی اصفهان پیش آمد. مخالفین سرداراسعد در معیت او بودند. به همین مناسبت حاجی آقا شیرازی از وکلای فارس در مجلس نطق مفصلی ایراد کرد. او غرض صولتالدوله را مثل سایر رؤسای ایلات نه مملکتداری و نه مشروطهخواهی، بلکه تلاش برای حفظ موقعیت شخصی، خودخواهی و حکومت کردن دانست. حاجی آقا «نقشهکشیهای تهران» را باعث یاغی شدن کسانی دانست که ابتدا دم از اطاعت میزدند: «اغراض شخصی طهران خادم را خائن کرد و خائن را خادم جلوه داد».
حاجی آقا گفت برخی وکلای تندرو در کار وزراء مداخله بیجا میکنند و این اعمال «بالاخره مملکت را آتش خواهد زد». او با طعنه خاطرنشان کرد خیلی غریب است یک نفر هم وکیل، هم وزیر، هم رئیس امنیه، هم رئیس نظمیه، هم مشار و هم مشیر باشد. او توضیح داد سردار اسعد به فرمانفرما گفته است یا صولتالدوله را معزول کن یا استعفا بده، فرمانفرما هم استعفا داده بود. حاجی آقا گفت یک وکیل چه حق دارد چنین تکلیفی به وزیر تحمیل کند؟ او تهدید کرد اگر جلو دخالت قوه مقننه در قوه مجریه گرفته نشود استعفا خواهد داد. حاجی آقا گفت هر اقدامی انجام میگیرد، میگویند کار مجلس است در حالی که «مطالبی را که راجع به مجلس است، باید در مساجد و مجامع و روزنامهها بخوانیم و بعد معلوم میشود که به میل بعضی از وکلا گفته نشده». او با صدای بلند فریاد زد وکلا اصلاً از جریان امور خبر ندارند و جز معدودی هیچ کس در تصمیمگیریها دخالت ندارد: «تا کی اسبابچینی، تا کی وجدانکشی، تا کی بیرحمی به حال مملکت. آقای سردار اسعد شما را به خدا، شما را به پیغمبر، شما را به هر حقیقتی که مقدس میدانید این قدر مداخله در کار فارس نکنید. از وظیفه خارج نشوید. بختیاری جنوب را آتش زد. جلو[ی] آنها را بگیرید. به خدا ملت بیش از این تاب ندارد. این اقدامات سبب میشود که یک دفعه یک قطعه مملکت آتش میگیرد، بهطوری که هیچ نتوان جلوگیری کرد.
من بیشتر از این نمیتوانم تحمل کنم. صبر تا کی، حقوق داخله و خارجه ما را به باد میدهند. دولت ابداً خود را مکلف و مسئول نمیداند. تجاوزات اجانب و اغراض مغرضین داخلی و رقابت ایلاتی بلای بزرگ ایران شده و تا ریشه آن مفاسد کنده
نشود، اصلاح مملکت خیال است، محال است و جنون(1)».
ایلات و عشایر ایران بخش مهمی از ساکنین ایران آن روز را تشکیل میدادند، برخی از سران اینها به واسطه نزدیکی به دربار و مقامات لشکری و کشوری، مراوده با خارج و اسلحههایی که از این راه به دست آورده بودند، از اواسط سلطنت ناصرالدین شاه وزنهای در معاملات سیاسی به شمار میآمدند. تا آن زمان و پیش از مشروطیت ماهیت سلطنت ایران امری ناشناخته بود و کسی از درون آن خبر نداشت. این اوضاع در مشروطه بر هم خورد و با خلع و طرد محمدعلیشاه درون پوسیده نظام سلطنت معلوم گردید. ایلات و عشایر که همه مراقب هم بودند، مشاهده کردند درون نظام سلطنت تهی است و همه تعظیمها، تکریمها، تقدیمها و مالیاتها از روی وهم بوده است. وقتی این حقیقت عریان شد ایلات تصور کردند بهتر است خود را به اریکه قدرت نزدیک نمایند: «هر یک از این سرکردگان ایلات بستگی به یک سفارتی دارند و حمایت دولتی را که در موقع لزوم خود و کسان خود را محفوظ میدارند و اگر باز لازم شد عود به کارهای سابق میکنند(2)».
تصور میشد با خلع و عزل محمدعلیشاه کارها بر وفق مراد خواهد شد، اما با رفتن او مرکزیت سیاسی هم از بین رفت. هر کدام از سران ایلات در منطقه خود یک محمدعلیشاه شده بودند.
در نوزدهم شوال سال 1328ق، ادوارد براون نامهای برای آخوند خراسانی ارسال کرد که طبق دستور آخوند در یکی از شمارههای روزنامه نجف درج شد. قبل از چاپ اصل نامه خاطرنشان شده بود این نامه توسط فردی که «هواخواه اسلامیان و بالخصوص ایرانیان و معروف خدمت رؤسا[ی] روحانی ادامالله ظلالهم است» نوشته شده و مضمون آن «خیرخواهی ایران» میباشد. توصیه شده بود «اولیاء امور و ذمهداران نجات و استقلال مملکت و عموم طبقات ملت» این نامه را بخوانند و عاقبت وخیم کشور را بسنجند و «نتایج سیئه این نفاق و خودپرستی را که من الباب الی المحراب همه را فرو گرفته ملتفت بشوند و در حالیکه بیگانگان بر حال اسف
اشتمال ما رأفت کرده و قلوب دوستان ما از رفتن این آب و خاک در غایت غلق و اضطراب افتاده است از خواب غفلت بیدار و چندی نفاق و اغراض شخصیه را کنار گذاشته، اساس دیانت و استقلال وطن اسلامی را که سرمایه شرف و عزت دنیوی و اخروی است محافظت بنمایند».
براون خطاب به آخوند خراسانی از تحصیل سی ساله علوم و ادبیات شرقی خود سخن به میان آورده بود که باعث ایجاد انس و الفت با مردم این سرزمینها شده بود. اما او خود را «به طور معنوی و روحانی»، ایرانی میدانست و بالطبع از هر چه باعث ترقی و پیشرفت و تعالی ایران باشد، مسرور میگردید و آنچه را که باعث زوال کشور میشد اسباب حزن و اندوه خود میدانست. براون از بحران خطرناکی بحث کرد که ایران کهن را در معرض تهدید قرار داده است، به نحوی که اگر دیر جنبیده شود «دور نیست حاشالله که آن مملکت قدیم و آن بیضه اسلام طعمه اجانب گردد» و روح جدیدی که در ایرانیان دمیده شده است از بین برود. او با اظهار بر «عدم سنخیت با رجال سیاست» بر خود واجب دانسته بود، آنچه را که در نظرش میآید در دفع این خطر خاطرنشان گرداند، «بالاخص اینکه او در خارج نشسته است و چیزهایی میبیند که دیگران نمیبینند».
بلای بزرگ ایران عدم اتفاق و اتحاد دانسته شد که علاج آن «مرض مزمن» از هر چیزی مهمتر و لازمتر است. برای این منظور به کلامی نیاز بود تا بتواند اختلافات را رفع نماید و در این زمان «هیچ کلامی نیست که تواند این آثار را داشته باشد، الا حکم و فتوای مجتهدین کبار» که از مشروطه تا به حال بیشتر از همه کس «اظهار وطنپرستی و دوربینی و دوراندیشی و احاطه بر مراتب امور نمودهاند». پس، به دنبال تردید بسیار «که شاید امل از مخلص از قبیل جرأت و فضولی شمرده شود» مصمم بر آن شد که نامهای بنگارد و برای او ارسال کند.
براون در این نامه خطراتی که ایران را تهدید میکند بر دو قسم دانست: «یکی تعرضات خارجی و یکی اختلافات باطنی». اگر درد اول علاجناپذیر است، علاج دومی در دست خود ایرانیان است. گفته شد ایرانیها به جای اینکه در فکر اصل «یعنی حفظ وطن» باشند، در پی فروع «یعنی چطور حکومتی داشته باشیم» با هم درگیرند. مثلاً طایفهای خود را انقلابیون مینامند و برخلاف اعتدالیون هستند و هر
دو برخلاف مستبدین «و بعضی از آنها خجالت نمیکشند که محض تقویت نفوذ خودشان از خارج استغاثه بکنند و اجنبی را بر هموطن خود مسلط گردانند». بدیهی است بدخواهان از این قضیه نهایت بهرهبرداری را میکنند، تا بدون زحمتی ایران خودش را تکه پاره کند: «تا به حال عمده خطر از روس بود ولی در این ایام دولت انگلیس هم حکومت ایران را تهدید کرده است»؛ آن تهدید هم مسئله اولتیماتوم در باب امنیت جنوب بود. براون تلاشهای قوم بختیاری را برای امنیت ستود، لیکن دیگران که البته قشقاییها بودند به «حسد بختیاری و ترس آن که شاید نفوذ آنها زیاد گردد»، به راهزنی و قطعالطریق مشغولند، «به آنها باید درست حالی کرد که در صورتی که بهانه به دست اجنبی بدهند که زور بیاورد و آنها را مقهور گرداند به چه حالت ذلت و انقراض خواهند افتاد». او نوشت اگر اتحاد بین ملت تحقق پذیرد، بیگانه جرأت نخواهد کرد در برابر ملتی که متحداً آماده جانفشانی است لشکرکشی کند و خطر خود به خود رفع خواهد شد، لیکن منافع شخصی و فکر ریاست مانع این کار شده است.
براون هیچ مرجعی را «به غیر از مجتهدین کبار و آیاتالله الکرام» صاحب نفوذ در بین مردم نمیدید و سابقه «خدمتهای نمایان به ملت ایران» از «ایام انحصار دخان تا به حال» را یادآور شد؛ خدماتی که نشان داد مردم «اطاعت ایشان را از اطاعت خود پادشاهان الزم و احق میدانند». نیز این مسئله را عنوان کرد که آنها «به یک فتوی جلب قلوب زرتشتیان هندوستان را کردند و آنها را مستعد انواع خدمتها نمودند و به یک فتوای دیگر مردم را از تعرض به اجانب که البته سبب مداخله دول عظمی میشد بازداشتند».
به قول او عالمیان در آن روز از خویشتنداری مردم تهران متحیر ماندند، اما برای تربیت قبایل و فرقههای سیاسی و «حالی کردن مردم را به وظیفه خود در راه وطنپرستی» صرف فتوا کفایت نمیکند. او پیشنهاد کرد فرستادگانی به اطراف و اکناف ایران بروند تا اختلافات را برطرف سازند و لزوم وحدت را خاطرنشان نمایند. اگر «مردم بفهمند که در این ایام پرخطر کسی که راهزنی یا دزدی بکند یا باعث نفاق فیمابین قبیلتین شود یا سبب اغتشاش شود» و قس علیهذا، حقیقتاً دشمن وطن است و «سزاوار اخراج و ابعاد از زمره عباد میشود»، به وحدت کمک خواهد
شد(1): «... به نظر مخلص اصل مطلب و اهم اشیاء در اتحاد است و اتحاد بسته به اطاعت است از یک مرکز و انقیاد به یک حکم و هرچه ملت ضعیفتر باشد خلاف حکومت حرامتر است».
زیرا مثلاً در انگلیس اگر حکومت برانداخته شود، دولتی دیگر از خود ملت تشکیل میشود و همه مطیع آن میشوند، هرچند بهطور کلی و صددرصد آن را تأیید نمیکنند. اما در ایران بیم آن وجود دارد اگر حکومت فعلی برافتد، دخالت خارجی به میان آید و به همین علت «بنده به قدر مقدور سعی کردهام تا بر دوستان ایرانی که داخل حکومت بودهاند یا شاید خواهند بود، مبرهن دارم که قوت قاهره تاج و تخت لابد باید بر قدرت باطنیه دین تکیه نماید که آن مثل جسد است و این به مثابه روح و یقین دارم از همت و دوربینی و حکمت حضرات آیاتالله که در تقویت حکومت کوتاهی نخواهند فرمود، خصوصاً در صورتی که شخص کامل معتدل معقول خالصی مثل ناصرالملک نایبالسلطنه باشد که قدر علماء اعلام را میشناسد و طریق اعتدال و مصالحه را فیمابین آراء مختلفه میجویند».
پس مراجع باید در تقویت نفوذ حکومت ایران بکوشند تا اتحاد و وطنپرستی حاصل شود «و مردم در ادای مالیات حلال کوتاهی نکنند که بیپول، حکومت نمیتواند اصلاحات لازمه را به جا آرد و رفع دزدی و راهزنی بکند تا بهانه از برای مداخله بیگانگان در دست اجنبی نگذارد». برای به دست آوردن پول که بدون آن «هیچ اصلاحی نمیشود» بهتر آن است که استقراض داخلی باشد و اگر قصد قرض از خارج وجود دارد «از اشخاص متمول بهتر که از دول عظمی، و اگر از دوستان ایران مثل مسلمانان متمول هندوستان یا زرتشتیان هندوستان باشد بهتر و نزدیکتر به سلامت است». مسئله دوم تشکیل سپاهی است که ضامن امنیت راهها باشد، اگر این نباشد، هیچ کار دیگری نمیتوان انجام داد و در آن صورت نه قوانین اجرا میشود و نه مملکت از تعرض خارجی مصون میماند:
فیالجمله فوائد اتحاد افراد ملت این است که معروض گردید و فوائد اتحاد ملل متجاوزه که با هم سنخیت و جنسیت دارند، کمتر از آن نیست، چنانچه یکی از
1) ایران نو، سال دوم، ش 72، پنجشنبه 17 محرم 1329، 19 ژانویه 1911، «مکتوب پرفسور برائون».
اسباب قوت دولتهای فرنگ آن است که با وجود اختلاف مذهب و مقصد گاهی با هم متحد میشوند از برای حصول بعضی مقاصد مابهالاشتراک ولیکن بر هر که تاریخ دول اسلامیه را خوانده باشد، واضح و روشن است که یکی از اسباب زوال قوت آنها آن است که به واسطه بعضی اختلافات دینیه همیشه با هم در جنگ و جدل بودهاند و گاهی متمسک به اذیال اغیار، چنانچه در اختلافات فیمابین دولت ایران و دولت عثمانی دولت ایران مثلاً متمسک و ملتجی به دولت روس شده است و خسران اخوین فائده بیگانه گردید و پر واضح است که تا برادر با برادر در جدال است، خانه مشرف به زوال است و له در من قال:
آنچه مردم را کند عالی نژاد
اتحاد است اتحاد است اتحاد
و در غیر این صورت به قول نصر بن سیار: علیالاسلام والعرب السلام(1).
اولتیماتوم انگلیس درست در شرایطی داده شد که لشکریان روس هنوز در شمال غربی ایران اقامت داشتند. بحرانهای داخلی و راهزنیهای ایلات بهانه های لازم را به دست انگلیس داد تا منطقه جنوب را به عنوان آرام ساختن محیط تجاری و در باطن برای حفاظت از منافع نفتی خود جولانگاه قشون هند انگلیس قرار دهد. یادداشت انگلیسیها در عثمانی بازتابی نامطلوب داشت. کمیته سعادت استانبول شکایت به نزد مراجع برد. بزودی تلگرام های اعتراضآمیز به سفارتهای عثمانی، فرانسه، انگلیس، بلژیک، ایتالیا، اتریش، آمریکا و آلمان مخابره گردید. از طرف مراجع تلگرام هایی هم به تهران مخابره شد. خطاب به هیأت رئیسه مجلس و هیأت دولت یادآوری شد که تاکنون تجاوزات و مداخلات ناحق دولت روس مانع سعادت و محوکننده استقلال ایران بود، «حالا به موجب تلگراف کمیته سعادت (استانبول)، دولت انگلیس هم اغتشاش جنوب را بهانه و اعلان سوق عسکر و تصرف در گمرکات نموده، واجب است فوری برای تمام ایالات جنوب حکام با کفایت وطنپرور، با استعداد کافی روانه
1) همان، ش73، شنبه 19 محرم 1329، 21 ژانویه 1911، «مکتوب پرفسور برائون».
فرموده قلوب امراء و رؤسای عشایر ایلات جنوب را مجلوب و بهانه انگلیس را رفع و بیش از این محو آثار اسلامیه و هدم اساس دین مبین و ذهاب مملکت را رضا نداده، نتیجه اهتمامات را عاجلاً اعلام فرمایید».
مراجع در تلگرامی دیگر خطاب به مجلس، انجمنهای ایالتی و ولایتی و عموم ملت، تحرکات دو همسایه را نافی «استقلال ایران» و «اساس دیانت اسلامیه» دانستند. «محض دفاع»، تقدیم اعتراض به سفراء دول معظمه «واجب» شمرده شد. مراجع نجف اقدامات اتباع تونس، الجزایر و تاتار را در استانبول مبنی بر اعتراض به دولت انگلیس و تقاضای کمک از آلمان؛ «اقدامات اسلام پرستانه» عنوان کردند: «آیا غیرتمندان خود ایران باز هم به این حالت حالیه و شیوع نفاق و رقابت و اغراض و سایر موجبات تفرق کلمه، خود را آلت دست دشمن کرده در محو اسلامیت و استقلال مملکت خواهند کوشید؟» اینک خبری از کسانی که بر طبل خصومت میکوبیدند و با شعارهای میانتهی باعث تهییج افکار عمومی میشدند نبود؛ و باز هم این مراجع نجف بودند که از مردم خواستند در برابر تجاوزات انگلیس قد علم کنند و حداقل بهانههای آنان را برای تسلط نظامی بر ایران سلب نمایند. روزنامههایی مثل ایران نو که تا دیروز به نحو بیباکانهای علیه مراجع صفآرایی میکردند و میگفتند در مسائل سیاسی تقلید را جایز نمیدانند، اینک خود اعلامیههای مراجع را با آب و تاب چاپ میکردند و با این عمل نشان میدادند فقط مراجع هستند که قادرند عموم مردم را به صحنه آورند و بسیج نمایند.
قرار بود آقا میرزامهدی فرزند آخوند خراسانی با هیأتی از علما «برای اتحاد تمام ایلات جنوب با دولت و قلع مواد فساد فعلی» روانه شود. در تلگرامی به حاج میرزا حمزه و سردار ارفع، از آنان خواسته شد با مساعدت رؤسای عشایر، امنیت جنوب برقرار گردد تا بهانه انگلیس برداشته شود. حفاظت «بلاد اسلامیه و مسلمین از مداخلات اجانب و قید رقیت و اسارت» عمدهترین هدف علما بود. گفته شد به صولتالدوله قشقایی تلگراف شود تا در این امر همت گمارد. نتیجه این اقدامات به اطلاع کمیته سعادت استانبول رسید و از آنها هم خواسته شد همین اقدامات را در
استانبول انجام دهند(1).
از سوی دیگر به دنبال اولتیماتوم انگلیس به ایران، کنفرانسی در شهر استانبول برگزار شد، و در آن سخنرانان نسبت به ایران احساسات دوستی بروز دادند و سرانجام نامهای به ویلهلم دوم قیصر آلمان نوشتند و از او طلب کمک کردند. در این ایام آلمانها به دنبال امتیاز امتداد خط راهآهن خانقین تا قصرشیرین بودند. از طرفی نیکلای دوم با قیصر آلمان در پوتسدام ملاقات کرد، از بین مقامات روسی سازانوف بیشترین تمایل را بر گسترش مناسبات با آلمان داشت. آلمانها امیدوار بودند با حمایت روسیه بتوانند امتیازاتی در ایران به دست آورند ضمن اینکه اذعان میکردند، آن امتیازات صرفاً اقتصادی خواهند بود و دولت آلمان از نقطهنظر سیاسی با روسیه مخالفتی نخواهد داشت.
این حوادث به نفع ایران و تمامیت ارضی کشور تمام شد و رقابت قدرتها بار دیگر استقلال نیم بند ایران را برای مدتی تداوم بخشید. مذاکرات روس و آلمان موجب وحشت انگلیسیها و باعث بحثهای زیادی در لندن شد. در «کلوب تجدد» نطقهایی ایراد گردید و روزنامه منچسترگاردین آنها را به چاپ رسانید. ترولین و ادوارد براون مهمترین سخنرانان آن باشگاه بودند. ترولین مسئله ایران را برای انگلیس دارای اولویت دانست. وی ابتدا شرحی از حمایتهای انگلیس از مشروطه ایران بیان کرد و تذکر داد عداوت کنونی محصول سیاست خارجی کابینه لیبرال هربرت هنری اسکویت نخستوزیر بریتانیاست. او از قول تایمز نقل کرد ایرانیان آرزومند دوستی با آلمان هستند؛ و علت آن هم تغییر رویه دولت انگلیس در برابر تحولات ایران است. به دید او این تغییر محصول اندیشه سه تن است: 1. سر آرتور نیکولسون معاون دائمی وقت وزارت امور خارجه، 2. سر چارلز هاردینگ که اکنون ملقب به لقب لردی و فرمانفرمای هند شده است و 3. سر ادوارد گری وزیر امور خارجه.
طبق این نظر علت تغییر رفتار انگلیس در برابر ایران، ظاهراً ناامنی راههاست، به همین دلیل گمان میشود چون در ایران نظم داخلی وجود ندارد، پس مردم آن سامان بد و نفرتانگیزند و «مملکتشان را بایستی با روس تقسیم نمود». همین رویه از طرف تایمز تعقیب میشود و در کشورهایی که از انگلیس بیخبرند این گمان تولید میشود که این دیدگاه متعلق به افکار عمومی آن کشور است. بر این اساس نخستین اشتباه بزرگ انگلیس تقسیم ایران به مناطق تحت نفوذ در سال 1907 بود. دومین اشتباه
1) همان، ش 39، سهشنبه 3 ذیحجه 1328، 5 دسامبر 1910، «از نجف اشرف».
بزرگ آن دولت نیز همین اولتیماتوم است. اگر قشون هند وارد ایران شوند، دخل و تصرف روسیه در شمال ایران بیشتر و دامنه نفوذ آنها به تهران کشیده خواهد شد. اگر این امر تحقق پذیرد، دولت انگلیس پس از امن کردن راههای تجاری جنوب، باید آنها را به دولت مرکزی ایران تحویل دهد. اما مسئله این است که با وضع کنونی دیگر دولتی وجود نخواهد داشت تا آن راهها را تحویل گیرد. اگر این وضع ادامه پیدا کند انگلیسیها به زور سرنیزه روس بیرون رانده خواهند شد. میبینیم کسانی که مدعی دفاع از مشروطه ایران بودند، در واقع این جنبش را بهانه ای برای حفظ منافع بریتانیا در ایران میدیدند تا حمایت راستین از حقوق ملت ایران.
ترولین اظهار عقیده کرد کاملاً مطمئن است که گری نمیخواهد ایران را تقسیم کند؛ گلادستون هم نمیخواست مصر را تصرف کند، لیکن میبینیم انگلیس از وقتی که وارد مصر شده تا حالا بیرون نیامده است. اگر ایران تقسیم شود، بهترین مناطق نصیب روسیه خواهد شد و بخش کویری و ایلیاتی بیابانگرد آن به انگلیس خواهد رسید، این قضیه باعث بحران و اغتشاش در هند خواهد شد و افکار عمومی عثمانی و هند هم تحتتأثیر قرار خواهند گرفت. یعنی اگر انگلیس دیر بجنبد هند را هم از دست خواهد داد.
ادوارد براون هم در سخنرانی خود گفت جنبش ایران بیشتر ملی بوده است تا مشروطه؛ یعنی مردم میخواستند از تسلط بیگانه رها شوند. به نظر او روش فعلی هم برای ایران و هم برای انگلیس خطرناک است، به همین علت با اینکه وی هیچگاه جزء محافظهکاران نبوده است، اما در انتخابات مجلس به آن حزب رأی خواهد داد؛ شاید وزیر امور خارجه بهتری بیاید و سیاست انگلیس را در ایران اصلاح کند. از نظر براون اگر محافظهکاران اکثریت پارلمانی را به دست آورند، آنگاه لیبرالها در سیاست خارجی خود دقت بیشتری خواهند کرد؛ اما اینک که هیأت دولت عمدتاً لیبرال هستند چندان اعتنایی به رأی مخالفین نمیکنند. او خاطرنشان کرد در هیچ کشوری مثل انگلیس وزارت خارجه اینگونه خودسرانه عمل نکرده است و باید در آن وزارتخانه تحول اساسی ایجاد شود. براون گفت در مورد استقراض هم مذاکرات ایران با شرکت برادران سلیگمن به نتیجه رسیده بود، اما به ناگاه سفارتین مداخله کردند و از کار انجام شده جلوگیری نمودند. براون روش دولت انگلیس را «ضداسلامی» خواند و مدعی شد این کشور به دنبال تجدید جنگهای صلیبی است، بدون اینکه تعصب مذهبی داشته باشد. از
دید براون اینکه میگویند مطبوعات انگلیس لیبرال هستند، «به کلی غلط است»؛ تنها روزنامهای که بیش از همه به اندیشه آزادی متکی است، «روزنامه منچسترگاردین میباشد». به قول او تمام تلاش دولت صرف حفظ ائتلاف با روس است؛ در حالی که بدترین و منافقترین دولتها، دولت روسیه است. اکنون هم هر لحظه احتمال دارد روسیه با آلمان ائتلاف کند و در ازای شرایطی بهتر، انگلیس را به حال خود رها نماید(1).
اگر انگلیسیها و مدافعین ایرانی آنان از موضع حفظ منافع بریتانیا در کشور و منطقه و نیز از سر عداوت با روسها با اولتیماتوم انگلیس مخالفت میکردند، مراجع از موضع حفظ ایران این اعتراضات را رهبری میکردند. در اول ذیقعده 1328 آیات مقیم نجف در اعتراض به اقدامات دولت انگلیس تلگرام زیر را برای سفارت آن کشور در تهران ارسال کردند:
بسماللهالرحمنالرحیم. طهران توسط سفارت جلیله دولت فخیمه انگلیس به دربار و دولت فخیمه انگلیس. بعد از تقدیم مراسم و احترامات شایان از مقام منیع معروض میداریم:
همیشه قاطبه ملت ایران عمدتاً و مقام ریاست روحانیه بالخصوص بمراتب عدالتخواهی و آزادی پروری و حق پرستی از دولت معظم مستظهر و کاملاً امیدواری داشتیم که دولت فخیمه روس را از این تشبثات و مداخلات ناحق که در محو آزادی و استقلال ایران نمودهاند منصرف و جلوگیری خواهند فرمود، هرگز گمان نبود از دولت حقپرست آزادیخواه که در اقطار عالم خود را به طرفداری حقوق نوع بشر معرفی فرمودهاند مسلک قدیم قویم خود را از دست داده در محو آزادی و استقلال ایران با دولت روس همدست شوند و نظیر معاملات روس در شمال ایران را نسبت به جنوب ایران درصدد برآیند.
ملت تازه بیدار ایران که به جهت مدافعه از حقوق وطنیه و گسیختن زنجیر اسارت و خلع طوق رقیت سلطنت قدیمه خود این همه خونها ریخته و قربانیها کرده و خانمانها بر باد داده تا جان در بدن دارد به رقیت اجانب تمکین نخواهد کرد و در بذل بقیه نفوس و اموال در طریق حفظ استقلال مملکت که اولین وظیفه دینیه
1) همان، سه شنبه 3 ذیحجه 1328، 5 دسامبر 1910، «مسئله یادداشت انگلیسها».
مسلمین است حاضر و مهیا خواهد بود.
مقام ریاست روحانیه اسلامیه هم در دفاع از حوزه مسلمین از هر نحو اقدامی کوتاهی نخواهد کرد، برای اطمینان خاطر ملت ایران و تعیین وظایف اسلامیه در حفظ حدود [و] ثغور مملکت لازم گردید که اولاً اولیاء امور دولت فخیمه انگلیس را از متابعت اعمال حق شکنانه دولت روسیه و تشبثات غیرقانونی منصرف نماید و از مقام حقپرستی و آزادی و عدالتپروری آن دولت فخیمه درخواست نماید در چنین موقع که ملت تازه بیدار ایران برای ترتیبات اساسیه خود به همان گرفتاریهایی که ملت و دولت فخیمه انگلیس هم در ابتدای تأسیس مشروطیت خودشان ابتلا داشتند دچار است، اگر مساعدت و اداء حق جوار نمیفرمایند لااقل ملت ایران را از مقاصد ملیه خود عائق و شاغل نباشند و دولت بهیّه روس را از این اقدامات و مداخلات ناحق که تمام هم رجال ایران را مصروف به دفع تشبثات ظالمانه خود نموده منصرف فرمایند، جوی خون شدن ایران و لکهدار شدن عالم انسانیت را روا ندارند.
از نجف اشرف با احترامات صمیمانه تقدیم شد. رؤسای روحانی اسلام علماء نجفاشرف. الاحقر عبدالله مازندرانی، الاحقر محمدکاظم خراسانی(1)».
تلگرام دیگری هم خطاب به عموم «امرا و سرداران عظام و رؤساء عشایر و ایلات و طبقات ملت ایران» صادر شد:
طهران. مجلس محترم شورای ملی شیدالله تعالی ارکانه، توسط هیأت معظمه مجتهدین عظام دامت تأییداتهم.
عموم امراء و سرداران عظام و رؤساء عشایر و ایلات و طبقات ملت ایران را به سلام وافر مخصوص میداریم، در این موقع خطرناک که دشمنان دین اسلام اغتشاشات داخلیه مملکت را بهانه نموده از جنوب و شمال به محو استقلال ایران و هدم اساس مسلمانی حملهآور شدهاند، البته حمایت از حوزه مسلمین و تخلیص ممالک اسلامیه از تشبثات صلیبیان فریضه ذمه قاطبه مسلمین و متدینین و اهل قبله و توحید است و ابقاء آن اغتشاشات علاوه بر تمام مفاسد دینیه و دنیویه آن چون
1) ایران نو، سال دوم، ش 44، 9 ذیحجه 1328 ق، 11 دسامبر 1910، «تشبثات دیانتکارانه مقام روحانیت».
موجب استیلاء کفر و ذهاب بیضه اسلام است لهذا محاربه و معانده با صاحب شریعت مطهره علیالصادعها الصلوه و السلام؛ بر تمام طبقات ملت لازم است که تخلیص ممالک اسلامیه از تشبثات اجانب با دولت موافقت نموده بدنامی و لعن ابدی محو اسلام را به وسیله رقابت و نفاقهای داخلی و اغراض شخصیه و جنگهای خانگی بر خود روا ندارند. انشاءالله تعالی والسلام علیکم و رحمتالله و برکاته. عبدالله مازندرانی، محمدکاظم الخراسانی(1)».
از فرامین مراجع حمایتهای زیادی به عمل آمد. از آن جمله شیخ خزعل ضمن ارسال تلگرامی از خوزستان خطاب به مجلس، وضع کشور را آلوده به غرض و اشتباه کاری خواند. او خاطر نمایندگان را به این نکته جلب کرد که برای اینکه بهانه به دست خارجی داده نشود، در انتظام امور خوزستان غفلت نمیورزد؛ و «غیر از این هر کس به غرض یا اشتباه کاری حضور مبارک وکلای مجلس مقدس و اولیای دولت علیّه عرض کند خلاف و غرض بدانند، اوامر مطاعه را مترصدم(2)».
صولتالدوله قشقایی هم توضیح داد «نقایص و مفاسد وطن عزیز» را در طول شانزده ماه گذشته با صدای رسا و جانفرسا کراراً تذکر داده است، اما «خائنین ملک و ملت اعتنایی نکردهاند تا کار به اینجاها کشید». او انتخاب اشخاص لایق و بیغرض را برای کابینه جای شکرگزاری دانست تا دفع مفاسد و دفع نقایص نمایند و «خادمان وطن را مأیوس از خدمتگذاری نشناخته دچار هزارگونه مشکلات نسازند و یکی از نتایج عمده حاصله این است که [بهانه و] وسیله انگلیسیها عدم امنیت طریق شیراز به بوشهر بود، این فدایی وطن تعهد نموده، تأمین داد و در حقیقت قطع وسیله و رفع بهانه نموده و امیدوار است که فضل خداوند و موافقت کابینه محترم در جنوب ایران امنیت را قیام و خدمات عمده را عرصه مشهور سازند(3)».
صولتالدوله آمادگی خود را تا آخرین دقیقه برای فداکاری اعلام کرد. مجلس به نوعی آرامش دست یافته بود و کسانی که تا دیروز به کمتر از خلع روحانیان از مداخله در امور سیاسی رضایت نمیدادند، اکنون حداقل به ظاهر در پشت سر آنان
گرد آمده بودند، این نشان میداد هیچ قدرت دیگری غیر از روحانیت طرفدار مشروطه در آن روز، توانایی برقراری انسجام و وحدت ملی کشور را ندارد.
اوایل سال 1329 صولتالدوله قشقایی به دایی خود حاجی محمدکریمخان وکیل قشقایی در مجلس تلگراف کرد که از قرار معلوم «فرقه معلومالحال» یعنی دمکرات، در مجلس شورای ملی نسبت به حاجیآقا وکیل فارس سوء ادب کردهاند: «بله این فرقه نمیخواهد به غیر خودشان وکیل آگاه لایقی باشد. اهالی فارس عموماً و ایل قشقایی خصوصاً در حمایت و طرفداری حاجی آقا مجدّانه اقدام دارند، هرگز راضی نمیشوند نسبت به ایشان بیاحترامی شود. خوب است در این موقع که بنده مشغول نظم این صفحات هستم بیش از این اسباب دلسردی مرا فراهم ننمایند(1)». به زودی به دلیل شرایط بینالمللی مثل تهدیدهای آلمان از سویی و وحدت ملی از سوی دیگر خطر تجاوز انگلیس رفع شد. اما به محض اینکه آرامش به منطقه بازگشت باز هم روشنفکرنماییها علنی گردید. بار دیگر به جای سخن گفتن در مورد مصالح ملی و حقوق مردم به شعارهایی بسنده شد که ضامن اجرایی نداشت.
دمکراتها که در فصول آینده دربارة آنها بیشتر بحث خواهیم کرد، بانیان اصلی بحران سیاسی، بعد از آرامش نسبی در کشور بودند. یکی از اصول مسلکی حزب دمکرات جدایی دین و سیاست از یکدیگر بود. اعتدالیها معتقد بودند این عقیده مثل سایر موارد مرامنامههای احزاب سیاسی، از اروپا به آسیا سرایت کرده و اغلب آنها هم ترجمه تحتاللفظی قوانین اروپاست. اعتدالیها میگفتند دمکراتها روحانیت و فقه اسلامی را در ردیف تعلیمات انجیل و تلقینات کلیسا قرار داده و به این ترتیب خبط عظیمی مرتکب شدهاند. به همین سیاق مخالفت آنان با حضور پنج تن مجتهد در مجلس ناشی از همان خطاست. منشأ اختلاف عقیده درباره نسبت دین و سیاست، مسئله وضع قانون شناخته شد. در توضیح میگفتند قانون سه شرط دارد: نخست «وجود مصلحت و فقدان مضرت»؛ یعنی قانون باید برای عامه مردم
1) خاطرات عینالسلطنه، ج5، ص 3319.
نافع باشد. به همین دلیل در بسیاری موارد قوانین نسخ میشوند، زیرا تجربه نشان میدهد آن قوانین نافع نیستند، بلکه مضرند. دومین مسئله مهم در قانونگذاری، مخالفت نداشتن قانون با عادات و اخلاق عمومی است. همچنین قانون باید به «حیثیات ملیّه و محلیّه» نزدیک باشد. پس وضع قانون به نسبت اختلاف اخلاق و عادات ملل، متفاوت است. در قانونگذاری تنها جایی نسبت به عادت، بیتفاوتی یا ابراز مخالفت میشود که برخلاف «قوانین طبیعیه» باشد. مثلاً اگر ملتی عادت به آدم خوردن داشته باشد، چون این عادت ظلم است و طبیعت، ظلم را منع کرده است، نباید به آن رسم اعتنا کرد و باید به سرعت آن را رفع نمود.
سومین شرط در قانونگذاری، مخالفت نداشتن قانون با مذهب رسمی و دین اکثریت ملت است. هر قانونی که ضد دیانت باشد قانونیت ندارد و باطل است. احکام مذهب مسیح غالباً راجع به عبادات یا اخلاق یعنی امور اخروی است و در مسائل اجتماعی مثل معاملات و عقود و ایقاعات و حدود و دیات، احکام چندانی وجود ندارد. در قرون وسطی که قدرت در دست روحانیت کلیسا بود، در مسائل سیاسی و اجتماعی به قوانین موضوعه سابق که یونانیها و رومیها وضع کرده بودند، رجوع میکردند.
لیکن اسلام در امور راجعه به عبادات، اخلاق، اجتماعات، معاملات و سیاسات قانون دارد. کتب فقهی مجموعهای است از احکام لازمه انسانی که در آنها ابتدا عادات مثل نماز و روزه و حج، خمس و زکات مورد بررسی واقع شدهاند. خمس و زکات حکم مالیات موضوعه دارند و به سیاست ربط پیدا میکنند. دیگر احکام فقهی مربوط به بیع، صلح، ربا، خیارات، نکاح و امثالهم است. دسته سوم موضوع بحث ایقاعات هستند، مثل طلاق و خلع و امثالهم. چهارم ارث و میراث و پنجم حدود و دیات و ششم، بیان حلال و حرام از خوردنیها و آشامیدنیها و هفتم قضاوت و محاکمات.
پس شریعت اسلام در هر چیزی نظر دارد و حکم هر چیز را معین کرده است. در این باره دو موضع میتوان اتخاذ کرد: یا قائل شدن به تفکیک دین و سیاست و وضع قانون طبق صلاح وقت، فارغ از موافقت و مخالفت با مذهب؛ و یا عکس آن. طبق نظر اول باید محاکم شرعی را برچید. زیرا قضاوت «یکی از امور سیاسی مملکت است». انحلال محاکم شرعی با اصل 71 قانون اساسی تعارض داشت، زیرا
طبق آن اصل قضاوت در امور شرعیه با عدول مجتهدین جامعالشرایط بود. نتیجه دیگر تفکیک روحانیت از سیاست، اسقاط بخش اعظم فقه اسلامی است. زیرا جزء کوچکی از فقه مربوط به عبادات است و جزء اعظم مربوط به معاملات و ایقاعات و حدود و دیات و قضاوت است. حتی در مصر و عثمانی قوانین شرع تحتنظر مفتی الازهر یا شیخالاسلام بود و ملاحظه انطباق و عدم انطباق قوانین موضوعه با شرع مطرح در نظر گرفته میشد. حال حزب دمکرات باید صریحاً نظر خود را در مورد فقه اسلامی ارائه کند. البته تا آن زمان حزب عملاً نشان داده بود مخالف حضور مجتهدان در مجلس و استقلال قوانین موضوعه از احکام شرع است(1).
در ادامه شیخ محمدحسین یزدی مقالهای در روزنامه مجلس منتشر کرد. او نوشت گلادستونها، چون به دقایق احکام اسلام آشنا نیستند، تصور میکنند قانون اسلام مانع از ترقی و تمدن است. به قول یزدی با قوانین دینی دو گروه مخالفند: نخست کسانی که طرفداران «ارتجاع» لقب گرفته و با در پیش گرفتن مکتب گلادستون(2)، راه عوامفریبی میپیمایند و با رفتار خود نشان میدهند اسلام با ترقی و تمدن مخالف است. دوم کسانی که در عوض پاسخ گفتن به «مرتجعین» با شکلی دیگر همان منطق را که منافات داشتن اسلام با ترقی است، عرضه میکنند(3).
یزدی معتقد بود قوانین اسلام مدافع مساوات و هدف آن «سعادت ملت» است. با همان قوانین بود که در عرض سی سال اسلام عالم را مسخر کرد و «مساوات و برابری تام که اندیشه بشر از تصور آن قاصر بود» به بوته اجرا گذاشته شد. اگر امروز یک صدم آن «مساوات تام و اقتصاد در معاش معموله در صدر اسلام» اجرا شود، همان «ترقیات محیرالعقول» به دست میآید. تمدن ربطی به شرب خمر و زنا و آلات طرب ندارد، زیرا «تمدن ناشی است از نقطه نظر عقلی؛ و شهوترانی از نقطه نظر شهوی». پس منع از آزادی مطلق منافی تمدن نیست، زیرا «فقط چیزی که
منافی با تمدن است آزادی در امری است که به غیر برخورد». تضییقات شرعی برای خیرخواهی و یک چشم دیدن افراد بشر و اتحاد عمومی است، یعنی هدف هدایت بشر در مسیر «سعادت» است.
احکام شرعی برای حفظ حقوق انسانهاست و در سایة آن حریت و مساوات به اندازهای است که هنوز هیچ ملتی به آن نائل نشده است. بعلاوه «چون حکیم علیالاطلاق به تمام موانع و عوائقی که به وسیله اختلاف کلمه امت و استبداد ولاة امر و غیبت امام و فتور روح دیانت و تقاعد همه طبقات از تکالیف مقرره و تضییع امر به معروف و نهی از منکر و استیلاء دشمنان اسلام که به بهانه حفظ حقوق بشری مانع از اجرای بعضی احکام شرعیه خواهند شد و بالاخره به آنچه امروزه ملت را گرفتار ساخته به علم ازلی واقف و عالم بود، لذا دین قویم اسلام را به طوری براساس محکم استوار فرمود که تا قیامت پایدار بماند و امور روحانی و سیاسی معتقدین آن را الیالابد کفالت کند و از هر نوع تزلزلی محفوظ ماند. احکام ثانویه عذریه مقرر فرمود از قبیل اباحه محظورات در موقع ضرورت و لزوم تقدیم اهم بر مهم و وجوب دفع افسد به فاسد که به رعایت همین دقیقه سایر شرایع منسوخ و قوانین اسلام ابدی و لاینسخ خواهد بود».
پس ترقی ایران بدون تشبث به احکام اسلام و تکیه به مذهب رسمی «ممتنع است». مخالفین کسانی دانسته شدند که مالیات مسکرات وضع میکنند، شرابخانهها را علنی میسازند، فواحش و منکرات را رواج میدهند، اشخاص معروف به «فساد عقیده» را در ادارات مصدر امور مهم قرار میدهند، آدم میکشند، حکم قصاص را انکار میکنند و ضروریات دین را منکر میشوند. اینها سلسله علما را «میکروب مملکت» میخوانند، همت خود را صرف دفع نفوذ آنها میکنند، روحانیان «قوای میته» لقب داده میشوند، عدم دخالت آنها در امور سیاسی را اصل عمده مرام خود قرار میدهند و با مؤسسین مشروطه ضدیت مینمایند. اینها «درصدد اعدام» و نفوذ علما هستند و افترا و اتهام به آنان را مقدس میشمارند(1).
این جماعت قصد دارند تنفر عمومی ایجاد کنند. ایران را پاریس تصور میکنند و
1) همان، ش 102، سهشنبه 22 جمادیالثانی 1329، 21 ژوئن 1911، «تفسیر اصل دوم قانون اساسی».
با خیال هدم اساس مذهب «که امروزه با ذهاب مملکت توأم» است، به تلقی دینی مشروطه میتازند. اکثریت مردم ایران طرفدار قوانین اسلامیاند، اقلیت هم باید از آنان پیروی کند اگرنه تفاوتی با مستبدین ندارد، با این تفاوت که استبداد فردی «فقط حق حاکمیت ملت» را پایمال میکرد و اغتشاش و هرج و مرج برپا نمیکرد حال آنکه اینان هم حقوق مردم را زیر پا میگذارند و هم هرج و مرج تولید میکنند. علاوه بر این با استبداد فردی، عدهای معدود از حکام ظالم بدنام میشدند و «ملیت ملت محفوظ بود»، اما با این اغتشاش، ملیت یعنی مذهب هم نابود خواهد شد. اگر به عنوان مشروطه، «آزادی عریض و طویل» اجرا شود، ملت ایران به دلیل هرج و مرج در تمام دنیا به عدم قابلیت و محتاج به «قیمومیت» معرفی میشود.
بین هیأت نظارتکننده و قانونگذاری منافاتی وجود ندارد ضمن اینکه بدون آن هیأت، قانونگذاری ممکن نیست؛ زیرا «احکام اولیه» لازمالاجراست و «احکام ثانویه عذریه» هم با حکم آن هیأت اجرا خواهد شد. احکام اولیه، به مثابه قوانین دائمی مملکتی هستند و احکام ثانویه قوانین موقت. اگر اجرای احکام اولیه با مانع و محظور مواجه شد، «به حکم اسلام» احکام ثانویه اجرا میگردد و اگر مانعی محقق نشد، همان احکام اولیه اجرا میگردد. اگر کسی تصور کند هیأت نظارتکننده از روی دشمنی با آب و خاک یا مخالفت با ترقی «عنوان مخالفت با شرع و حکم اولی را آلت قرار داده مانع از قانونگذاری باشند» مسلم است هر فردی در هر چیزی که بیشتر شریک باشد محبت او به آن چیز بیشتر میشود(1). پیام مقاله واضح بود: روحانیون را در امر مشروطه مشارکت دهید آنان هم به این نظام علاقهمند خواهند شد، به آنان در امر قانونگذاری اجازه دهید تا به این مقوله خوشبین شوند.
از سوی دیگر بقاء مملکت اسلامی بدون مشروطیت ممکن نیست. پس علاقه علما به مشروطه بیش از دیگران است. تازه میدان استدلال در باب «تنبیه بر اشتباه در حکم اولی» همیشه باز است و میتوان با ادله نظر خود را به کرسی نشاند. با وجود هیأت پنج نفری، قانون متزلزل نخواهد شد، زیرا در غیبت آنها هر وقت ممکن است قانون را مخالف شرع خواند، این امر یا به دلیل اختلافنظر یا «عدم احراز موضوع
1) همان، ش103، پنجشنبه 24 جمادیالثانی 1329، 23 ژوئن 1911، «تفسیر اصل دوم قانون اساسی».
حکم عرضی» خواهد بود. اما با تصویب این هیأت، قانونگذاری موضوعیت پیدا میکند. باید دانست «الزام به حکم عذری» یا همان احکام ثانویه محدود است به مقدار ضرورت، یعنی اینکه نمیتوان ضرورت را بهانه کرد و رشته احکام ثانویه را با اغراض شخصی تا همه جا امتداد داد: «مثلاً توقف حفظ حوزه اسلامیه و امنیت بلاد و رفاه عباد بر وضع مالیات و تشکیل ادارات به حکم ضرورت، مجوز وضع و اخذ مالیات برای نان اشخاص نخواهد بود».
شرط اعتماد به هیأت نظارتکننده دیانت و امانت آنهاست. یعنی ابتدا امانتداری آنان فرض و مسلم گرفته میشد و آنگاه بر همین مبنای کاملاً ذهنی، از تصمیمات هیأت نظارت کننده حمایت به عمل میآمد و به آن عده اختیارات تام داده میشد. از سویی گفته میشد هیأت نظارتکننده و نمایندگان در امری که باید اجرا شود اما به واسطه اخلاق و عادات ملت ممکنالاجرا نیست، از مراجع تقلید ضرورت اجرای آن را میطلبند تا افکار مردم برای پذیرش قانون حاضر شود و بتوان قانون را اجرا کرد: «پس طرفداران حقوق بشری از بیگانه و خویش در این موارد شایسته نیست که به بهانه حفظ حقوق بشری حقشکنانه تضییع حقوق بشری نمایند و مجلس نظار را دچار محذورات سازند و آزادی و حریت این ملت را متزلزل کنند(1)».
در چنین فضایی با اینکه دمکراتها دست از تندروی خود برنداشته بودند و هر روز بحرانی جدید ایجاد میکردند، اما بار دیگر براون در صدد وساطت برآمد تا از قدرت مراجع برای بازگشت آنان به صحنه سیاسی استفاده نماید. ادوارد براون در 27 جمادیالثانی 1329 نامهای با عنوان «محرمانه» از کمبریج به نجف ارسال کرد تا توسط میرزا عبدالرسول یزدی به آخوند خراسانی داده شود. این نامه در پاسخ مکتوبی از آخوند نوشته شده بود. نامه آخوند هم در جواب عریضهای از ادوارد براون درباره سیاست روس و انگلیس در ایران ارسال شده بود که پیشتر به آن پرداختیم. آخوند ضمن ارسال نامهای برای براون از او خواسته بود گاهگاهی عریضهای بنویسد. براون هم در این عریضه از اقدامات آخوند برای مهار تشنج در فارس قدردانی کرد و اعلام داشت جمیع مسلمانان خصوصاً مسلمانان هند و حتی
1) همان، ش 104، شنبه 26 جمادیالثانی 1329، 25 ژوئن 1911، «تفسیر اصل دوم قانون اساسی».
اتباع بریتانیا نسبت به سیاستهای دولت خود زبان به شکوه و شکایت گشودهاند. او هشدار داد ادامه اختلاف بختیاریها و قشقاییها بسیار مضر خواهد بود، فتنهانگیزی و غارتگری قبایل کهگیلویه خصوصاً بویراحمدیها عواقب وخیمی خواهد داشت، خصوصاً تعرض به تجار انگلیسی، زیرا در آن صورت بهانه برای دخالت در امور ایران گشوده خواهد شد.
براون از آخوند خواست از نفوذ کلام خود استفاده کند و این قبایل را به آرامش بخواند. او خبر داد عده قشون روسیه در تبریز کاهش یافته و بیشتر از سیصد تا چهارصد سرباز روس در آنجا اقامت ندارند، نیز روسها عمارتهایی که در قزوین ساخته بودند، تخریب کردهاند و چوب و سنگ آن بناها را هم فروختهاند:
والاحضرت نایبالسلطنه با کمال حکمت و مدارا رفتار میکند، ولی یکی از مخبرین انگلیسی که خیلی ایران دوست است و خوب بر بواطن امور واقف است خیلی اظهار تأسف میکند که اشخاصی مستعد و وطنپرست و عاقل و مجرب که اگر عیبی دارند منحصرست به تندروی که آن هم از کثرت حبالوطن و تنفر از مدارا با اهل ظلم ناشی است، خارج از کارها باشند خصوصاً جناب میرزا حسینقلیخان نواب که سابقاً وزیر امور خارجه بود تا به واسطه مقاومت با روسها و شجاعتی که روبروی آنها به خرج داده بود، آخر مجبور شد استعفا بکند(1)و مخبر روزنامه تیمس محرمانه به مخلص نوشته بود که در شجاعت و همت کارکنی و درستگویی و درست کاری عدیملمثال بود و حیف که چنین شخصی از اجزاء حکومت نباشد، ولی مطمح بغض و استکراه دولت شمالی گردید و اینها در زوال او کوشیدند(2).
مطلب دیگر در مورد تقیزاده بود که آن ایام در اسلامبول میزیست. براون تقاضا کرده بود آخوند او را از کنج عزلت رهایی بخشد. اگر چه شایعه تکفیر تقیزاده که سر زبانها بود تکذیب شد، اما او را از عزلت خارج نکرد. براون توصیه کرده بود تقیزاده روابط خود را با مراجع بیشتر کند و تقیزاده هم سوگند یاد کرده بود گناهی مرتکب
نشده است که مستوجب آن وضع باشد و اگر هم خطایی کرده خلوص نیت خود را کفاره آن خطا قرار میدهد: «از خداوند میخواهیم که مصائب ایران را کم کرده بر بلایای شخصی من بیفزاید و با بدبختی ابدی من نجات ایران را فراهم نماید(1)».
در سوم رجب همان سال آخوند به براون پاسخ داد. مکتوب به خط میرزا عبدالرسول یزدی بود و از براون با عنوان «حضرت العالم الفاضل دکتر ادوارد براون دامت افاضاته و فضائله» یاد شده بود. آخوند یادآور شد تلگرافهای لازم را برای ساکت کردن عشایر ارسال کرده است، «از بابت وزیر خارجه سابق آقای حسینقلیخان نواب و آقای تقیزاده و سایر دوستان صمیمی ایران، ریاست روحانی کاملاً مطلع است و خیرخواهی و خدمات آنها را مسبوق است». این تغییرات لازمه قهری زمان انقلاب دانسته شد، زیرا خادم با خائن خیلی زود مشتبه میشود، «مقام روحانیت هم که مداخله در این جزئیات را در عهده ندارد، معذلک امید است که به زودی تمام امورات تدارک شده کارها به اشخاص لایق سپرده شوند(2)». به احتمال قریب به یقین این نامه در زمره آن مکتوباتی است که از طرف آخوند جعل میشد. مهر آخوند در اختیار همین میرزا عبدالرسول یزدی بود؛ پس احتمال جعل سند بعید نیست. مراجع نجف با نواب و تقیزاده اصلاً میانهای نداشتند و بخش مهمی از مشکلات آنان ناشی از مواضع این دو بود. چگونه ممکن بود آخوند اظهار کند در مسائلی مثل مشکلات تقیزاده و نواب دخالتی ندارد، حال آنکه حکم «فساد مسلک» تقیزاده را خود او داده بود و بعد از آن حکم، وی ناچار به خروج از ایران گردید.
موضوع دیگر اینکه در آستانه ماه رمضان 1329ق بار دیگر تلگرافهایی از قول مازندرانی و خراسانی مبنی بر وجوب جهاد علیه محمدعلی میرزا منتشر شد. برخلاف پندار رایج، مراجع نجف به اندازهای در حمایت از مشروطه جدی بودند که عدهای آنها را مورد انتقاد قرار میدادند. زیرا انتظار نداشتند بعد از آن همه فجایعی که به نام مشروطه روی داده بود مراجع باز هم از این نظام سیاسی حمایت کنند. بسیاری در صحت این تلگرافها شک میکردند و اینک عدهای به آنها ایراد
میگرفتند که «این آقای خراسانی و مازندرانی ایران را به باد دادند. خودشان راحت، اما پدر مردم را دست خطهای آنها بیرون آورد، خون تمام این مسلمانها به گردن آنهاست. متصل حکم جهاد یعنی سه سال است میدهند، پس چرا خودشان تشریف نمیآورند که در رکاب ظفر انتساب ایشان جهاد شود». بسیاری از کسانی که «این احکامات را راست یا دروغ برای پیشرفت کار خودشان منتشر میدارند اصلاً عقیده ندارند مذهب اسلام را دین رسمی خود؛ و یک مسلکی دارند که تعقیب میکنند». مراد عینالسلطنه در اینجا دمکراتها بودند.
استدلال میشد جهاد در رکاب امام و دوره غیبت آن حضرت شرایطی دارد که در تمام کتب فقه موجود است، «ما هیچ جهاد مسلم با مسلم را نه شنیده و نه خواندهایم». گفته میشد ایرانیها با عثمانی، ترکستان و خودشان جنگیدهاند، طرفین جنگ هم مسلمان بودهاند، اما هرگز عنوان جهاد به این جنگها داده نمیشد؛ «حالا میخواهند یک کلاه شرعی هم سر این محاربات غیرمشروع بیمعنی بگذارند، خیلی مزه دارد». عدهای میگفتند اگر این جنگها، جهاد فی سبیلالله و جهاد با کفار است، «پس چرا خودشان مقدمةالجیش این مجاهدین واقع نمیشوند که اجر دنیا و آخرت برده جزو مجاهدین بدر و احد محسوب شوند و دور دور نشسته و احکامات صادر میکنند مثل پهلوانهای بیرون گود!»
انتقاد میشد اگر با نطق، لایحه، روزنامه، انتباهنامه و تلگراف، مملکتداری ممکن بود، دولت آلمان آنهمه قشون نگه نمیداشت و دولت انگلیس آن همه کشتی نمیساخت. هر وقت نزاعی در داخل یا خارج اتفاق میافتاد، یا سخنرانی میکردند، یا اعلامیه منتشر مینمودند، چهار کلمه هم در روزنامه مینوشتند و مسائل حل و فصل میشد: «مملکتداری علم میخواهد، پول و قشون منظم. از قدیم هم کهنهپرستهای ما گفتهاند:
به دو چیز گیرند مر مملکت را
یکی زعفرانی یکی پرنیانی
یکی زر به نام ملک برنبشته
دگـر آهن آب داده یمـانی(1)»
1) روزنامه خاطرات عینالسلطنه، ج 5، صص 99-3498.
با وجود این انتقادها، مراجع نجف همچنان بر دفاع از مشروطه مصرّ بودند. در همین چارچوب آخوند خراسانی مکتوبی برای نایب السلطنه و مجلس ارسال کرد. در آن نامه مجاهدات و زحمات چند ساله مردم برای استحکام اساس مشروطه و «برای حفظ استقرار مملکت اسلامی، ترویج شریعت و شرع اسلام و دفاع [علیه] ظلم و بسط عدل و امر به معروف و نهی از منکر و ترفیه حال رعیت» شناخته شد. گفته شد عدهای این مطالب را از لوازم مشروطیت میدانند، لیکن متأسفانه به واسطه سوءاستفاده و «داخل بودن اشخاص سفیه در امور مملکت» و اعمال و اغراضی معین، تاکنون نتیجهای از مشروطه عاید مردم نشده است. نتیجه مشروطه مطلوب نبوده و باعث تنفر عمومی گردیده و «مشروطیت را بدنام» نموده است. تمام این «مفاسد» از طریق تلگراف و نامه برای اولیای دولت و وکلای ملت توضیح داده شده؛ اما همه به مسامحه برگزار گردیده است:
در مقام اصلاح مفاسد و تدارک مافات برنیامدند، دفاع و نهی اکید از منکرات و کفریات نفرمودند عاقبت وخیم خواهد بود، آنچه در عهده داشتم اعلام نموده که عندالله تعالی مسئول نباشد انشاءالله روابط بین دول و ملل را از دست ندهند تا در سایه استقلال، مملکت اسلامی محفوظ بماند(1).
درگیری اعتدالی و دمکرات، به ویژه در صحن مجلس، که بسیاریشان بیهوده بود، عدهای را به این صرافت انداخت که برای دورههای آینده تدبیری اندیشند و مقرراتی برای انتخاب شوندگان در نظر گیرند. در جلسه پنج شنبه 25 شوال 1329، درباره کسانی که قانوناً میبایست از انتخاب شدن محروم شوند بحث مهمی درگرفت. طبق لایحه انتخابات «مقصرین سیاسی که بر ضد حکومت و استقلال مملکت اقدام کردهاند» از حق انتخاب کردن و انتخاب شدن محروم شدند.
حاجسیدابراهیم از وکلای اکثریت گفت نباید موادی را قانونی کرد تا بهانه به دست مغرضین دهد و عدهای بر اساس آن بهانهها اعمال غرض نمایند، «بلکه اصولاً نباید
1) مذاکرات مجلس شورای ملی، دوره دوم، یکشنبه 21 شوال 1329.
این عبارات را بنویسیم». او خاطرنشان نمود این بند از قانون جمع کثیری را از شرکت در انتخابات محروم میکند. بعلاوه حدود و مجازاتی که برای مقصرین سیاسی وضع میشود، نباید زیاده بر مجازاتی باشد که دولت در حق آنها اعمال میکند. پس «بعد از آنکه آن مجازات و حدود درباره آنها جاری شد یا دولت عفو کرد، آنها را از حقوق مدنی محروم نمیکند، نمیگوید شما از افراد این آب و خاک نیستید و ما نباید که کاسه از آش گرمتر بشویم و از آن دولتی که حافظ مملکت و مشروطیت باشد نباید ما سختتر و تندتر باشیم».
سیدابراهیم نتیجهگیری کرد اگر گفته شود کسانی که «در مدت انقلابات» خلاف مشروطه اقدامی کردهاند از حق انتخاب محرومند، بسیاری از اهل مملکت محروم میشوند و بهانه برای اعمال غرض جهت حذف رقیب مهیا میگردد. ذکاءالملک فروغی پاسخ داد اگر کسی جرمی مرتکب شده و مجازات شده باشد «دیگر تطهیر نمیشود». حاج شیخ اسدالله گفت همین مطلب فروغی خود دال بر این است که اسباب غرضورزی از بین نمیرود، در نزد چه مقامی باید اثبات شود فردی علیه مشروطه اقدام کرده است؟ زیرا برخی اشخاص به دلیل نظرات شخصی، ممکن است به فردی نسبت ناروایی بدهند. این نسبت میتواند صرفاً به دلیل یک اختلاف نظر جزیی باشد و در هیچ محکمهای اثبات نشده باشد، «این است که ممکن است نسبت اقدام به یک نوع از مخالفت به یک کسی بدهند، در حالی که آن بیچاره در کمال خوبی همراهی با این اساس کرده و زحمتها هم در راه مشروطیت کشیده باشد و زحمت او را به هدر بدهند و از برای اثبات غرض خود لازم نیست که جای دوری برویم، قدری داخل میشویم در وضع حالیهمان، هر کس با کسی غرض دارد او را متهم میکند به ارتجاع». پس باید مشخص شود اتهام اقدام علیه مشروطه باید به چه نحو مشخص شود و در نزد چه مقامی باید آشکار گردد، نه اینکه فقط گفته شود فلانی با اساس مشروطه مخالفت کرده است؛ زیرا شاید آن مخالفت صرفاً ناشی از اختلاف با نظر شخصی یک نفر دیگر بوده باشد. میتوان به صرف مخالفت شخصی گفت همه علیه مشروطه رفتار کردهاند و این اسباب زحمت برای اکثر وکلا خواهد شد: «میبینم بعضی را متهم به ارتجاع میکنند و میگویند برخلاف اساس مشروطیت رفتار کرده، وقتی که میگویی به چه دلیل، میبینی دلیل ندارد». بنابراین
باید اتهام در محکمه ثابت شده باشد، والّا در مجلس آتیه هر کس مخالف مسلک دیگری بود، اتهام ارتجاع میخورد و یا بالعکس. معلوم بود لایحه انتخابات صحنه زورآزمایی گروههای رقیب شده است و هر گروهی تلاش دارد برای اینکه حریف را از میدان به در کند دیدگاه خود را تصویب نماید.
ناصرالاسلام گیلانی از فراکسیون دمکرات تذکر داد، اینکه گفته میشود بواسطه اختلاف مسلک و اختلاف حزبی ممکن است کسی متهم شود، به دور از واقع است. اختلاف سیاسی و حزبی در تمام ایران هست، «هیچ وقت آنها یکدیگر را متهم نمیکنند به ارتجاع و صرف اختلاف حزبی فقط تنقید است نه اتهام». معزالملک از وکلای اکثریت توضیح داد در لایحه پیشنهادی واژه «مقصر» ذکر شده است؛ کسی که عملاً علیه مشروطه اقدام کرده، محرومیت سیاسی او جای گفتگو ندارد، زیرا چگونه میشود کسی مخالف با اساس مشروطه باشد، اما در مجلس مشروطه شرکت کند. این شخص متهم است و نه مقصر، به این اعتبار به صرف ضدیت و یا اختلافنظر نمیتوان کسی را مقصر سیاسی انگاشت.
در این لحظه سیدحسن مدرس گفت:
آقایان خیلی فرمایشات فرمودند و بعضی آثار واقعی را با آثار ظاهری مخلوط فرمودند، مقصرینی که واقعاً با دولت مخالفت کردهاند ولکن این مطلب را به دست اشخاصی که هیچ قانونی به جهت او از این مطلب در دست ندارند، نباید بدهیم که مبادا به واسطه این در بعضی موارد سوء رفتاری بشود که شاید هیچ یک از وکلا راضی نباشند. بنده عقیدهام این است که اگر آقایان صلاح بدانند خوب است نحوی رفتار کنند که خودمان را تقلیل نکنیم، تکثیر بکنیم. اقلاً دسته دسته به شهادت از خودمان جدا نکنیم، به واسطه این که اگر دسته دسته از خودمان بکنیم کم میشویم. ان کان و لابد خوب است این شرط را در منتخب قرار بدهیم و منتخب را که فرمودند دایرهاش را به این ضیقی نگیریم که اسباب گفتگو نشود، حالا خود دانید.
این بود دیدگاه مردی که برای نظارت بر قوانین موضوعه و عدم مخالفت آنها با شرع برگزیده شده بود و همان طور که میبینیم سعه صدر و تسامح او بیش از کسانی بود که مدعی حقوق تودههای مردم بودند. مثلاً فروغی استدلال مدرس را رد کرد. او
پیشنهاد داد واژه قیام بر ضد اساس حکومت ملی آورده شود تا جای بحثی نماند؛ زیرا اگر کسی قیام نکرده باشد، نمیتوانند بگویند قیام کرده است. بعلاوه صرف اطلاق واژه مرتجع مانع از شرکت در انتخابات نیست، مرتجعینی که عملاً قیام و اقدام کردهاند مشمول این ماده واقع میشوند.
حاج سیدابراهیم گفت، کسانی که واقعاً ضدمشروطه قیام و اقدام کرده اند، از نظر او «واجبالقتل و در روی زمین آنها را سم مهلک برای دیگران» میداند؛ اما از طرف دیگر علناً دیده میشود اشخاص منزه و حتی بعضی مشروطهطلبان درستکار هم به ارتجاع متهم میشوند. وضعیت به گونهای است که مشروطهطلبان خانهنشین و منزوی؛ و کسانی که بر ضد «حکومت ملی» قیام کردهاند، امروز همه کاره هستند. منزویها توسط افرادی که روی کار هستند متهم میشوند. زیرا حاکمان همه گونه بهانه و اسباب در اختیار دارند. بنابراین بهتر است لایحه اینگونه اصلاح شود که «اشخاصی که علناً برخلاف سلطنت ملی اقدام کردهاند و به ثبوت هم رسیده باشد»، در غیر این صورت بهانه به دست مغرضین داده خواهد شد. بالاخره با توافق طرفین پیشنهاد ذکاءالملک تصویب شد. نخستین بند محرومیت از انتخاب کردن و انتخاب شدن زنان بود. درباره این بند هیچ کس حتی کلمهای سخن نگفت؛ همه در آن موضوع اشتراک نظر داشتند، حتی دمکراتهایی که مدعی دفاع از حقوق نسوان بودند!
از دیگر کسانی که از انتخاب شدن و انتخاب کردن ممنوع بودند، متجاهرین به فسق و عناصر فاسدالعقیده در دین اسلام بودند. طبق لایحه پیشنهادی اشخاصی که خروج آنها از دین اسلام در حضور یکی از حکام شرع جامع الشرایط به ثبوت رسیده، مصداق این مطلب بودند. حاجی آقا شیرازی اظهارنظر کرد این موضوع هیچ وقت مصداق پیدا نمیکند. به همین دلیل پیشنهاد کرد به جای معروفین به فساد عقیده و متجاهرین به فسق نوشته شود: «اشخاصی که معروف به عدم دیانتاند یا معروف به فساد عقیده هستند از حق انتخاب محرومند». وقتی بحث به ضرورت این مسئله، که بهتر است اشخاص را متهم به ارتجاع نکنیم زیرا باعث هتک حرمت آنان میشود کشیده شد، اعضای فراکسیون دمکرات به شدت مخالفت کردند؛ اما حال آنان بودند که میگفتند این بند باعث هتک حرمت اشخاص میشود. مثلاً شیخ رضا دهخوارقانی ابتدا شهادت داد به خاتمالانبیا و آنچه آورده معتقد است و اینکه «مسلم
و متشرع هستم». اما به گفته او اینگونه قیود در قانون باعث هتک حیثیت افراد میشود و «تعدی به اعراض مردم میشود». او سخن مدرس را تأیید کرد که نباید کاری کرد تا دسته دسته هموطنان از هم جدا شوند. سخن مدرس خیلی مهمتر بود. نظر او دربارة کسانی بود که حتی قیام و اقدام بر ضد مشروطیت کرده بودند، «یعنی [کسانی که] یاغی شدهاند و مسلم است که مهدورالدم است و هیچ حقی از حقوق مملکتی نخواهد داشت، مهدورالدم است [یعنی] مثل مرتد به حساب میآید». دهخوارقانی توضیح داد در ایران از اول اسلام تاکنون مردم اغراض شخصی خود را با متهم کردن دیگران به فساد عقیده پیش بردهاند، حتی ائمه و اولیاء را به این امر متهم میکردند:
همه آقایان میدانند و خصوصاً آقای مدرس بهتر میدانند که این مسائل در نجف اشرف و کربلا بیشتر پیشرفت دارد خیلی از کسان را شنیدم و دیدم که به همین وسیله فساد عقیده ضایع کردند و مردم را از استفاده ایشان محروم نمودند و در مرکز و غیره هم میبینید که این چند سال مملکت مشروطه شده است و مشهود همه آقایان هست که مستبدها به مشروطهخواهان چهها گفته و میگویند؛ آیا نگفتهاید اینها باقی (1)هستند؟ آقایان تبریزیان حاضر هستند آیا به شما نمیگفتند که شما بابی هستید؟
در اینجا میرزا مرتضیقلیخان نایب رئیس مجلس تذکر داد که «الفاظ و مزخرفات دیگران را نگویند».
دهخوارقانی به درستی توضیح داد در هر مذهب و دینی اول باید یک عقیده صحیح و سالم و معین باشد تا همه بدانند فلان عقیده درست و غیر آن فاسد است. او از متصوفه مثال آورد که به وحدت وجود اعتقاد دارند، حال آیا این صحیح است یا اعتقاد به تنزیه؛ خود مسئلهای است جداگانه. تازه این تقسیمبندی باز هم اقسام مختلف دارد، با این وصف چگونه میتوان حکم قطعی به فساد یکی داد؟ پس هر کدام از مردم را فاسد بدانیم، تعدادی از اعضای مملکت رانده شدهاند. دیگر اینکه معروف بودن یعنی چه؟ متقاضی انتخاب کردن و انتخاب شدن نزد چه کسی باید
1) کذا: باغی
معروف باشد؟ زیرا به هر حال عدهای از مردم با عدهای دیگر مخالفند و حتی برخی، احکام علمای نجف را هم قبول ندارند. پس «معروف شدن به فساد عقیده هیچ محل اعتقاد و اعتبار نیست». او ادامه داد این راه، راه صحیحی نیست، در شرع اسلام کسانی که از حقوق خود محروم میشدند، کسانی بودند که باغی و مرتد بودند و بجز آنها هیچ قانون دیگری را نمیتوان محل اعتبار و ملاک فاسدالعقیده بودن قرار داد.
او این بند از لایحه ارائه شده به مجلس را خارج از شرع اسلام دانست، «آیا ثابت شده در یک محکمه شرعیه که این شخص فلان کلمه را گفته است و از این رو مرتد شده است؟» و نتیجه گرفت: «هیچ شرعاً هم چو چیزی نبوده و نیست و نشده است که کسی از متدینین به دین اسلام اعتقاد به این داشته باشد و اگر آقایان در نظر دارند که در شرع اسلام همچو چیزی هست اجازه بگیرند که برخلاف بنده حرف بزنند و ادلهاش را بفرمایند تا باز هم بنده اجازه بخواهم و جواب عرض کنم».
حاج امام جمعه گفت هیچ کس در این شکی ندارد که نباید فاسدالعقیده نماینده شود، اما رفتن نزد حاکم شرع و شهادت دادن به فساد عقیده دیگری امروز محلی از اعراب ندارد و قابل اثبات نیست. اما در باب معروفیت به فساد عقیده؛ منظور این است که فرد بین اهل محل به این موضوع شهرت داشته باشد پس، در مورد فرد متهم به فساد عقیده نباید بحثی کرد. حاجی آقا شیرازی که خود پیشنهاددهنده این لایحه بود، توضیح داد منظور او از پیشنهادش جهات احکام شرعی نیست «که آقایان اشکال کنند که باید احکام شرعیه در حضور حاکم شرع به ثبت رسیده باشد، آقایان ملتفت باشند که این پیشنهاد بنده راجع به یک مطلب عرفی سیاسی است». به این ترتیب دائره شمول کسانی که از انتخابات محروم میشدند بیشتر شد. کمیسیون انتخابات معیار محرومیت از شرکت در انتخابات را خروج از دین اسلام قرار داده بود، اما منظور حاجی آقا اشتهار به فساد عقیده سیاسی بود:
من میگویم که اگر یک شخصی معروف به فساد عقیده باشد ولو هم این معروفیت خلاف واقع باشد نباید در مجلس شورای ملی بیاید و در امور مردم مداخله کند، بنده وجود اینگونه اشخاص را ولو واقعاً اولین متدین باشند مضر با محبوبیت مجلس شورای ملی و مخالف احساسات عمومی میدانم و تقاضا میکنم که رأی
در پیشنهاد بنده را با ورقه بگیرند تا اشخاص معلوم شوند.
این جمله آخر واقعاً تهدیدآمیز بود. حاجیآقا خواسته بود نمایندگان به گونهای رأی دهند تا معلوم شود چه کسی با نظر او مخالف است. معززالملک هم توضیح داد متهم کردن دیگران به فساد و معروف نمودن آنها کار دشواری نیست. او گفت با این لایحه اخلاقیات مردم منحط میشود. در حالی که «این حق را نمایندگان و ارباب جراید می توانند در مردم تولید بکنند که هر کس انتخاب میکند اشخاصی را انتخاب نکنند که معروف به فساد عقیده باشند، ولی این حسی که باید تولید شود مثل سایر حسیات در خود ملت ایران باید باشد». او معیار را قضاوت عمومی و افزایش سطح آگاهی قرار داد و اضافه نمود حتی اگر فردی لایق به مقامی برسد، خیلی آسان میتوان او را بدنام کرد پس «هیچ محتاج به گذاشتن این کلمه معروفیت نیست و گمان میکنم که این کلمه بعضی را تشجیع میکند که بعضی اقدامات بکنند، به مردم بیتقصیر صحیح، تهمتها بزنند و چیزها نسبت بدهند».
شیخالرئیس قاجار گفت ظاهرالصلاح بودن، معیار قضاوت درباره شخص است. کسی که حسن ظاهر دارد حتی اگر اعمالش و اخلاقش از کسانی که مشهور به فساد عقیدهاند، بدتر باشد، «معذلک نمیشود ترتیب اثری کرد، زیرا معروفند به حسن ظاهر، این حسن ظاهر که معروفیت پیدا میکند مناط تمام احکام شرعیه است». پس بهتر است قید شود مشهور «به فساد عقیده دیانتی»، زیرا شهرت به امری ناشی از اعمال ظاهری خود شخص است، پس «اگر خودم طوری کار کردهام که در انظار مردم به بدی معروف شدم خودم گفتهام مرا انتخاب نکنید». پیشنهاد حاجی آقا رأی نیاورد و به پیشنهاد فروغی مخبر کمیسیون که معتقد بود این موضوع مهم است «و در اینکه فاسدالعقیده نباید انتخاب بشود هم جای شبهه نیست»؛ لایحه به کمیسیون مربوط فرستاده شد تا شاید عبارتی پیدا شود و اختلافها را رفع کند(1).
1) مذاکرات مجلس شورای ملی، دوره دوم، پنجشنبه 25 شوال 1329.
اندکی بعد از فتح تهران گروهی به نام «ژون پرسان» یا همان «ایرانیان جوان» اعلام موجودیت کردند، تشابه اسمی آنها با «ژون ترک» یا «ترکان جوان» در عثمانی قابل تأمل بود. ژون پرسان فرقهای آشوبطلب و بحرانساز و منشأ آن برخی محافل یهودی اروپا بود. اعضای این فرقه بعد از به دار آویختن صنیع حضرت اعلامیهای منتشر کردند که در آن آمده بود با اعدام وی، ایرانیها «شاید خیال کنند که ریشه مفسدین از جا کنده شد، یا تمام افسادات و تقلبات فقط در وجود منحوس او جمع بود. ولی دستگیر شدن چند نفر مفسد دیگر، مدلل نمود که هنوز وطنفروشان دست از خیانت برنداشتهاند». از مجاهدین خواسته شده بود آرامش را حفظ کنند تا طرفداران وضع سابق به عقب رانده شوند؛ اما «چشم ژون پرسانها (جوانان ایران) باز است [و] تا جان دارند در حفظ استقلال مملکت خود و بقای مشروطیت کوشش خواهند کرد. زنده باد آزادی! زنده باد برابری! مرده باد مفسدین! زنده باد فرقه ژون پرسان(1)!» این اعلامیه 12 رجب 1327 منتشر شده بود.
در اعلامیههای ژون پرسان ستایش زیادی از رعایا و زحمتکشان بیاجر و مزد
1) واقعات اتفاقیه در روزگار، صص 378-377.
ایران شده. از تقسیم املاک بین زارعین طرفداری و گفته میشد ژون پرسانها حامی آنها هستند، روزنامه تأسیس میکنند، مقاله مینویسند و حقوق آنها را میگیرند پس خیالشان آسوده باشد(1).
ژون پرسانها به وعده خود وفا کردند؛ و در رمضان 1327، اولین شماره روزنامه خود را موسوم به شرق، به مدیریت جوان جاهطلبی به نام سیدضیاءالدین طباطبایی انتشار دادند(2). سیدضیاء فرزند آقا سیدعلی یزدی بود، ژون پرسانها او را مدیر روزنامه کردند «تا هر مجازاتی لازم شود خودشان داخل نباشند. این آقازاده هم برای همان اسم مدیر ممنون و متشکر شده، پیه تمام صدمات را به خودش مالیده است(3)». پیام این عبارت واضح است، ژون پرسان گروهی سرّی و مخفی بود که برای پیشبرد اهداف خود روزنامه راه انداخته بود و در این راه از جاهطلبیهای جوانی به اسم سیدضیاء بهرهبرداری میکرد. سیدضیاء تجربه روزنامهنگاری هم داشت. او در سن پانزده سالگی در شیراز روزنامهای تحت عنوان ندای اسلام منتشر کرده بود.
شرق از همان ابتدای انتشار موضعی تندروانه داشت. در یکی از شمارههای نخست ضمن اشاره به مسئله استقراض، شدیداً از کسانی که معتقد بودند جواهرات سلطنتی گرو گذاشته شود تا مبلغی پول به دست آید انتقاد کرد. در همان شماره آمده بود: «بدبختانه با کمال تأسف مشاهده میشود که هیچ فرقی با ایام استبداد حاصل نکرده، منتهی از حکم انفرادی خاقان مخلوع خلاصی جسته و دچار احکام و آراء خواقین متکثره متعدده گردیدیم(4)».
این روزنامه سپهدار صدراعظم را هم مورد حمله قرار داده بود و از اینکه وی در امور وزارتخانهها، مخصوصاً عدلیه، دخالت میکرد و حکم صادر میکرد، انتقاد کرده بود. شب آن روز به حکم سرداراسعد وزیر داخله، یپرمخان رئیس نظمیه روزنامه را توقیف کرد. بلافاصله سیدضیاء اعلامیهای منتشر کرد و «استبداد» ایران را اعلام داشت، زیرا روزنامه شرق «به واسطه استقلالطلبی و وطندوستی و راستگویی و
درستنویسی» بدون محاکمه، استنطاق و بدون اطلاع عدلیه از جانب وزیر داخله توقیف شده است: «اگر مشروطهخواه در ایران هست، اگر استقلالطلب هست، اگر ترقیخواه وجود دارد، وظیفه مملکتی وطنی و وطنخواهی خود را از این ساعت با این وزراء معلومالحال باید بداند(1)». شرق فقط یک روز توقیف شد و مجدداً منتشر گردید. البته این دفعه اول توقیف شرق بود و در مرحله بعدی، پس از اینکه احمدشاه را متهم کرد، در ماه رمضان مجلس رقص و عیاشی به پا کرده است، برای همیشه تعطیل شد.
در همین دوره فعالیتهای مدارس آلیانس اسرائیلی و همچنین انجمن فرانکوپرسان افزایش چشمگیری پیدا کرد. سابقه تأسیس مدارس آلیانس اسرائیلی(2)(3)» بود. مدارس آلیانس اسرائیلی توسط همین گروه در ایران ساخته شد و حکومت ایران تعهد میکرد از آنان حمایت نماید(4). ریاست آلیانس در آن زمان بر عهده اسحاق موسی آدولف کرمیو (5)بود. به قول ناهوم سوکولوف نخستین نویسنده تاریخ خاص صهیونیسم، «کرمیو یک صهیونیست به معنی نوین این واژه نبود امّا بدون اغراق میتوان گفت که علایق وی به یهودیت، برداشت وی از عظمت قوم یهود و عشق وی به فلسطین، ماهیت صهیونیستی داشت(6)». درست همزمان با جنبش مشروطه ایران، فعالیت آلیانسها شدت بیسابقهای پیدا کرد. از بزرگان یهود ایران قول گرفته شده بود آلیانسها حق ثبت نام اطفال مسلمان را نداشته باشند، امّا این
1) پیشین، صص 47-2846.
2) به ایام مسافرت ناصرالدینشاه به فرنگ به سال 1252 شمسی مصادف با 1873 میلادی بازمیگشت، همان ایامی که میرزاحسینخان سپهسالار صدارت اعظمی او را بر عهده داشت و همان ایامی که امتیاز رویتر به بیگانه داده شد. تأسیس مدارس آلیانس محصول توافق شاه ایران و صدراعظم او با «اتحادیه جهانی اسرائیلی
3) Alliance Israelite Universal
4) پرویز رهبر: تاریخ یهود، انتشارات سپهر، تهران، 1325، ص343.
5) حبیب لوی: تاریخ یهود ایران، جلد سوم، کتابفروشی یهودا بروخیم، تهران، 1339، صص708-707.
6) ناهوم سوکولوف: تاریخ صهیونیسم، ج اول، ترجمۀ داود حیدری، انتشارات مؤسسۀ مطالعات تاریخ معاصر ایران، 1376، صص 262-259.
قول نادیده گرفته شد(1). اتحادیه جهانی مدارس آلیانس اسرائیلی در فرانسه قرار داشت و از همان جا فعالیتهای خود را در ایران هدایت میکرد. این تشکیلات با انجمن فرانکو پرسان که مقرّ آن در فرانسه بود ارتباط داشت. مجله فرانکو پرسان ارگان انجمن دوستی ایران و فرانسه یا همان فرانکو پرسان بود. این انجمن با شدت و حدت از مشروطه ایران دفاع میکرد و در داخل کشور طرفدارانی مثل سیدضیاءالدین طباطبایی مدیر روزنامههای شرق و برق داشت که گفتیم روزنامههایش ارگان انجمنی بنام ژون پرسان بودند. برای اینکه مواضع مجله فرانکوپرسان بهتر معلوم شود، نقل متن دو مطلب کوتاه از آن که در روزنامه مجلس ترجمه شده بود، خالی از فایده نیست.
در یکی از این مقالات «وضع زندگانی قوم بنی اسرائیل» در ایران شرح داده شده بود. نویسنده آورده بود در سال 1850م «جمعی از حامیان عالم انسانیت و برخی از دوستان مجمع آدمیت» مصمم شدند قوم یهود را که در اطراف عالم پراکنده است و نزدیک به نابودی است حیاتی تازه بخشند و آنها قصد داشتند برای بهبود وضعیت یهودیان شرکتی تأسیس نمایند که روزنامة مجلس آن را «مجمع اسرائیلیان» ترجمه کرده بود. ادعا شد این شرکت در سال 1862 بدون سرمایه شروع به کار کرد، ابتدا مدرسهای در یکی از شهرهای مراکش تأسیس نمود و ده سال بعد هفده مدرسه جدید تأسیس شد. در اندک زمانی در مراکش، الجزایر، تونس، مصر، بلغارستان، قلمرو عثمانی به ویژه فلسطین، ایران و حجاز متجاوز از صد مدرسه احداث گردید.
در سال 1908م آن جمع درصدد برآمد توجه بیشتری به یهودیان ایران مبذول دارد و «آنها را هم از گرداب جهل و نادانی نجات دهد». برای انجام این مقصود مدرسهای در تهران تأسیس شد و به مرور در سایر شهرها هم مدارسی تأسیس گردید. تعداد یهودیان ایران در شهرهای تهران، همدان، اصفهان، شیراز، صحنه و کرمانشاه 27900 تن برآورد شد که از این عده 1872 پسر و 262 دختر در مدارس مورد حمایت انجمن اسرائیلیان تحصیل میکردند. جمع مخارج مدارس 695/822/11 فرانک بود که مبلغ بسیار هنگفتی در شرایط آن روز ایران به شمار
1) پرویز رهبر، تاریخ یهود، ص347. در این زمینه اطلاعات مبسوطی در کتاب زیر ارائه شده است و درباره فعالیتهای آلیانس در بین مسلمانان همراه با تعداد این افراد توضیحاتی داده شده است: یهودیان ایرانی در تاریخ معاصر، انتشارات مرکز تاریخ شفاهی یهودیان ایرانی، ج 3، لس آنجلس، 1999.
میرفت. نسبت محصلین به نفوس یهود بیش از یک دهم بود، «حال اینکه قوم نه سلطنتی دارند و نه قوای ملی و اگر سرشماری در ایران معمول بود و صورت صحیحی از شاگردان مکاتب و مدارس میداشتیم بدبختانه میدیدیم که تفاوت از زمین تا آسمان است(1)».
این مجله که معلوم است توسط برخی یهودیان فرانسه اداره میشد و ظاهراً درصدد تحکیم روابط مودتآمیز بین ایران و فرانسه بود، در شمارهای دیگر دمکراتها و اعتدالیها را مورد انتقاد قرار داد. نویسنده اعلام کرده بود طرفدار هیچیک از روزنامههای ایران نبوده و نیست و انجمن او هم چنین موضعی دارد، اما «نظر به منافع بعضی دوستان که در حزب اعتدال و دمکرات هستند»، و با توجه به خطر بزرگی که آینده مملکت را تهدید میکند و «ما آن را بدبختانه پیشبینی کردهایم اظهار مینماییم». ایران نو و استقلال ارگانهای حزب دمکرات و اعتدال شناخته میشدند که از نظر نویسنده فرانکو پرسان، مسلکی را در پیش گرفتهاند که ایران را به زودی به خرابی میکشاند. نوشته شد مشاجره قلمی و اظهار عقاید مختلف در همه جا معمول است، اما نه به طوری که از طرف احزاب ایران تعقیب میشود. احزاب ایران هر کدام برای پیشرفت کار خود، راهی در پیش گرفتهاند و هر یک دیگری را دشمن وطن قلمداد میکند و انواع معایب را برایش میتراشد. به نظر فرانکو پرسان اینها «حملات وحشیانه» است که عاقبت منجر به دشمنی و عداوت شخصی خواهد شد و نتایج وخیمی در پی خواهد داشت:
اشخاصی که زبان ملت را در دست گرفته میخواهند ملتی را هدایت نمایند این مسلک را پیش گرفتهاند. بدا به حال آنهایی که این آقایان را مربی نوع دانسته و میخواهند مسلک آنها را تعقیب نمایند، بدبختانه همه کس میداند که این نوع مشاجره و اظهار عقیده عاقبتی وخیم خواهد داشت یعنی روزی خواهد آمد که اعتدالی با دمکرات عوض اظهار عقیده و مسلک، حربه در دست گرفته و مانند دو دشمن خارجی با هم جنگ نمایند.
توضیح داده شده بود هدف اصلی حفظ استقلال ایران و اتفاق و اتحاد بین
1) مجلس، سال چهارم، ش 107، سهشنبه 29 جمادیالثانی 1329، 28 ژوئن 1911، «نقل از جراید خارجه».
ساکنین آن است و حتیالمقدور از آنچه مایه نفاق است باید احتراز کرد و روشی در پیش گرفت تا مردم را متحد و متفق سازد نه این که مقالاتی منتشر کنند که دوستی و امید را تبدیل به دشمنی و یأس نمایند و کشور را به گونهای خراب نمایند که دیگر ابداً قابل اصلاح نباشد(1).
دبیر مجله فرانکو پرسان، ژرژ لامپر نام داشت که منشی انجمن هم به حساب میآمد. روزنامه سییکل فرانسه از مواضع آنها حمایت میکرد و به همین سیاق این روزنامه از محافل تندرو مثل حزب دمکرات هواداری مینمود. سییکل به شدت ضد روسیه بود و به سیاست رسمی وزارت خارجه انگلیس هم شدیداً حمله میکرد و مقالاتی علیه قرارداد 1907 چاپ مینمود. پس از ترجمه مقاله فوق در روزنامة مجلس، از شماره بعد حملات اعتدالی علیه دمکراتها متوقف شد. شاید مهمترین دلیل، هجوم محمدعلی میرزا، شاه سابق از مرزهای شمالی و شمال شرقی بود.
انجمن ایران و فرانسه، مرتباً نشریات خود را به ایران ارسال میکرد. گیرندگان نشریات ارباب جراید، نمایندگان مجلس و وزرا بودند. هدف از تشکیل انجمن تحکیم روابط حسنه بین دولتین ایران و فرانسه و ترویج منافع تجاری دو کشور و معرفی ملتهای ایران و فرانسه به یکدیگر شناخته میشد. انجمن در سال 1909م و مقارن با دوره دوم مشروطه تأسیس شد و از ایرانیانی که با آن روابط زیادی داشتند میتوان از میرزاکریمخان رشتی و اسماعیلخان ممتازالدوله وزیرمختار ایران در پاریس نام برد. از دیگر فعالیتهای انجمن، جذب جوانان ایرانی در ادارات فرانسه بود. عدهای دیگر به سفارش انجمن باید از طرف دولت ایران اعزام میشدند تا افکار عمومی فرانسه را درباره حوادث ایران روشن نمایند.
مجله فرانکو پرسان برای دفاع از مشروطه ایران تأسیس شده بود، ضمن اینکه رهنمودهایی برای بهبود اوضاع سیاسی و اقتصادی ایران ارائه میشد. گزیدهای از مطالب جراید ایران به فرانسه ترجمه میگردید، لوایحی که جهت اداره امور برای متصدیان ایرانی نوشته میشد، زیاد بود و میشد آنها را تبدیل به یک کتاب کرد.
توصیه شده بود مطالب مجله به زبان فارسی برگردانده شده و چاپ شود تا اسباب
1) همان، ش 108، چهارشنبه غره رجب 1329، 29 ژوئن 1911، «نقل از جراید خارجه».
دلگرمی اعضای انجمن فراهم گردد. نمایندگان مجلس ایران «اطلاعات لازم» را «قبل از وقت» برای سهولت کار از انجمن دریافت میکردند و انجمن سیر حوادث را پیشبینی مینمود. نمایندگان مجلس از منبع اطلاعات خود سخنی نمیگفتند. تقاضا شده بود ارباب جرائد و نمایندگان وجود انجمن را در پاریس تبلیغ نمایند: «که این اداره برای انجام خدمات و تهیه همه نوع اطلاعات که در این موقع دوستان ایرانی ما راجع به تشکیل ادارات و غیره محتاج هستند، حاضر است». از موارد مورد توجه مجله، فعالیتهای «آلیانس کلیمی در ایران» بود(1). بنابراین، انجمن مزبور را نباید انجمنی معمولی به شمار آورد که فقط فعالیتها و تبلیغات فرهنگی میکرد بلکه حقیقت این است که انجمن با رهبران صهیونیسم بینالملل مرتبط بود. چه دلیلی داشت برخی نمایندگان مجلس که پیشاپیش اطلاعات لازم را از انجمن دریافت میکردند، اطلاعات خود را مخفی نگه دارند و از منبع اطلاع خود سخنی به میان نیاورند؟ از همه بالاتر چه نسبتی بین فعالیتهای آلیانس اسرائیلی ایران و این انجمن وجود داشت؟ بدیهی است نخستین فصل مشترک همانا انتساب به مذهب یهود بود، اما نه یهودیت به مثابه یک دین بلکه یهودیت به مثابه یک ایدئولوژی سیاسی که در سودای تشکیل دولتی مستقل بود و با برخی سرمایهسالاران یهودی در خارج ایران هم رابطه داشت، همان محافلی که به انگیزههای اقتصادی و سیاسی خود در ایران رنگ مشروطهخواهی زده بودند. برای درک این مهم اندکی به عقب بازمیگردیم.
در قرن نوزدهم تودههای یهودیان ایرانی به تعبیر کرزن غرق در فقر و جهالت بودند. به جز کنیسههایی که در آنها فقط دعا خوانده میشد و اکثر شرکتکنندگان چیزی از معانی آن دعاها نمیدانستند، مدرسهای وجود نداشت. اکثر یهودیان معلومات خود را از طریق معلمان خصوصی یاد گرفته بودند. وقتی مدارس آمریکایی تأسیس شد، حدود صد تن از یهودیان در این مدارس درس میخواندند.
1) همان، ش 109، پنجشنبه 2 رجب 1329، 29 ژوئن 1911. «از پاریس، اتحادیه ایران و فرانسه».
در این میان در آستانه مشروطه مدرسهای هم در اصفهان وجود داشت که به جز عبری، زبان فارسی و انگلیسی یاد میداد. این مدرسه را فردی نورالله نام، بنیاد گذاشته بود. شغل بسیاری از یهودیان تولید مشروب، تریاک، تجارت و جواهرفروشی بود و تعدادی به دستفروشی، رقاصی و رفتگری مشغول بودند، یعنی مشاغلی که شأن اجتماعی چندانی نداشت، تجار بزرگ یهودیان بسیار کم بودند(1).
وضعیت یهودیان ایران از اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم رو به بهبودی گذاشت، یعنی بعد از آنکه با جوامع یهودی اروپا، هند و عراق ارتباط پیدا کردند. سلطان یهودیان هند و عراق خانواده ساسون بود که نقش کلیدی در عرصه اقتصادی سرزمینهای شرقی داشت. اما با همه این احوال یهودیان ایران اکثراً نقش مهمی در تجارت نداشتند، لیکن بنا بر برخی گزارشها در مناطقی مثل بوشهر کلید تجارت در دست آنها بود. برخی یهودیان ایران در صدور منسوجات پنبهای منچستر، از طریق بغداد دست داشتند، تجارت این دو شهر یعنی منچستر و بغداد عمدتاً در دست یهودیان بود. بنا به ادعای برخی منابع هشتاد درصد تجارت کرمانشاه و همدان در دست تجار یهودی بود. وقتی آژانس یهود تشکیل شد مدارسی ایجاد گشت، به طوری که در دوره ده ساله 1898 تا 1908، یازده مدرسه یهودی با 2225 شاگرد در ایران تأسیس شد. در دوره مشروطه محدودیتهایی که در گذشته علیه یهودیان وجود داشت تعدیل گردید و در همین سالها آنها نقش مؤثری در زندگی بازرگانی ایران برعهده گرفتند. بعدها، در دهه چهل شمسی حداقل سی درصد کل تجارت منسوجات تهران در دست یهودیان قرار داشت.(2)
هرچند مردان یهودی از آزادی عمل محدودی برای تجارت در یک جامعه اسلامی برخوردار بودند، لیکن زنان آنها با استفاده از پوشش اسلامی قابل شناخته شدن نبودند، و میتوانستند به جاهای مهمی مثل حرمسرای شاهی، منازل اعیان و اشراف و عملیات نزول خواری وارد شوند، از این طریق برخی یهودیان ثروتهای
عظیمی به دست آوردند. کسانی که توانسته بودند پیوند تجاری با نقاط مختلف جهان بالاخص هند و انگلیس برقرار نمایند، ثروت انبوهی بهم زدند. پس از استقرار مشروطه این تجار توانستند وارد تجارتهای بزرگتر شوند(1)و از این رهگذر سرمایههای نقدی کلانی را صاحب شوند. پس میتوان تصور کرد مشروطه چه نقش عظیمی در آزادی عمل یهودیان ایران برعهده داشته است.
بدون تردید یهودیان جزیی از تاریخ ایران بوده و هستند، به همین دلیل بدون پرداختن به آنها بخش مهمی از تاریخ کشور ناگفته باقی میماند. اگرچه از دوران پیش از اسلام این قوم در صحنه حوادث ایران و جهان تأثیر شگرفی داشتهاند و حتی نام بنیادگذار سلسله هخامنشی به عنوان یکی از منجیان آن قوم در تورات آمده است و از برخی دیگر از شاهان سلسله مزبور هم نامی در آن کتاب برده شده است، لیکن تأثیر آنها در حوادث ایران جدید و معاصر قابل قیاس با هیچ مقطع تاریخی نیست.
یهودیها در اطراف و اکناف ایران پراکنده بودند. تعدادی از آنها در زرقان فارس اقامت داشتند، اینها از جمله به کاری مشغول بودند که بسیار پرسود بود، «یعنی در ساختن شراب مهارت غریبی پیدا نموده» بودند. در دهستان زرقان بیست خانواده یهودی وجود داشت(2).
تعدادی یهودی در همدان زندگی میکردند که فلاندن مسیحیهای آنجا را هم کم و بیش یهودی میدانست. یهودیهای همدان مقدار زیادی سکههای یونانی و ساسانی میساختند و بیشتر سکهها نقش اسکندر و اردشیر داشت:
یهودیها... تمام کوشششان در استفاده و نفع شخصی است و به ویژه در تجارت و معامله سکهها سررشته کامل دارند، بدین عمل مبادرت کرده از روی سکههای اصلی سکههای بدلی ساختهاند. همدان یکی از بزرگترین مراکز یهودیان است، در آن دویست خانوار یهودی سکونت دارند.(3)
شهر بوشهر هم تعدادی یهودی در خود جای داده بود، در دکانهای آنجا
اسلحهفروشان یهودی یا کارگران ارمنی کار میکردند(1). نسبت به سایر نقاط کشور در همدان موقعیت یهودیان بهتر بود، از این بالاتر در همدان دومین معبد بزرگ یهودیان بعد از معابد شهر بیتالمقدس قرار داشت، ملکه شوش یعنی استر و عمویش مردخای در این شهر دفن شده بودند. در همدان مقبره مجللی وجود داشت که «بقایای این دو شهیر نژاد اسرائیلی در آن یافت میشود». یهودیان شرقی از اطراف و اکناف برای زیارت به این محل میآمدند و یکی از بزرگترین اعیاد خود یعنی «پاریم» را در آن برپا میساختند. این عید سالیانه برگزار میشد. در بین بازماندههای یهود در همدان «تنها چیزی که در مسافرین تأثیر میکند، خصال و خوبی این دختر، بنیامین است که اسرائیلیها را از دست آسوریها و تحقیرات ننگآور آنها نجات داد. این واقعه در تاریخ مسطور، به ویژه راسین از آن شرح مبسوطی داده است(2)».
در همین دوره مظفری مسیو ویزیوز که رئیس مدرسه آلیانس فرانسه و از بنیادگذاران لژ بیداری ایران به سال 1325 قمری بود، جمعیتی را در تهران تشکیل داد به نام «فرانک» که اعضای آن عبارت بودند از: حسین امینالضرب، نصیرالدوله بدر، سیدمحمدرضا مساوات، شیخ ابراهیم زنجانی، رضاقلیخان نظامالسلطنه و قاضی ارداقی(3). جمعیت فرانک همان «فرانکو پرسان» است که مرکز اصلی آن در فرانسه بود و گردانندگان آن هم یهودی بودند و در دوره مشروطیت بسیار فعال بود. پیشتر توضیح دادیم کسانی مثل میرزاکریمخان رشتی و ممتازالدوله وزیرمختار ایران در فرانسه با آن انجمن مربوط بودند.
فعالیت یهودیان در ارتباط با مسائل ایران (4)منحصر به فرانسویها نبود. یهودیان انگلیس بیشتر از یهودیان فرانسه در ارتباط با حوادث مشروطه فعال بودند. یکی از اینها
لرد لمینگتن از اعضای گروه پارلمانی کمیته ایران بود، این کمیته بعداً به انجمن ایران تغییر نام داد. حبلالمتین و ایران نو آن مجلس را ایرانی میخواندند. اعضای انجمن بجز لمینگتن، عبارت بودند از میرزامهدیخان مشیرالملک، وزیرمختار ایران در لندن، آقاسیدامیرعلی «عضو مجلس شورای مخصوص پادشاه انگلیس» که از رهبران فرقه اسماعیلی بود، سر چارلز لایال وزیر اسبق داخله و خارجه حکومت هندوستان، سر توماس بارکلی عضو پارلمان انگلیس، میرزا عبدالغفارخان مستشار سفارت ایران در لندن، ژنرال سر توماس گاردان که پیشتر وابسته نظامی سفارت انگلیس در تهران بود، مستر لینچ که «در ایران منافع و تجارت عمده دارد»، مستر بیوکانان از سهامداران بانک شاهنشاهی و مستر میچل کارمند محلی کنسولگری ایران در لندن.
مهمترین اعضای انجمن، لمینگتن و براون بودند، محل تشکیل جلسات منزل لمینگتن بود که با حرارت ویژهای از مشروطه ایران بالاخص افراد وابسته به حزب دمکرات حمایت میکرد و شدیداً با قرارداد 1907 مخالف بود. به دعوت لینچ گاهی اوقات لرد کرزن هم در جلسات شرکت میکرد. اهداف انجمن افزایش دوستی بین ملتهای ایران و انگلیس و تشویق تحصیل ادبیات فارسی در انگلیس بود، بعلاوه:
[این انجمن] دقت نماید و در تحت ملاحظه آورد تمام مسائلی را که به ایران و انگلیس مربوط و ایران و انگلیس در آن دخیل هستند، یعنی مسائل تجارتی، صنعتی، عملی، علمی، اقتصادی و مسائل راجع به تربیت و معارف و در این مطالب و مطالب دیگر کسب اطلاع نماید و رساندن اطلاع، به اشخاصی که اطلاعات لازم دارند(1).
این مجلس در ایران هم شعبهای داشت که امور خود را با شعبه انجمن در لندن هماهنگ میکرد. گفتیم مهمترین عضو انجمن لرد لمینگتون بود، او از حامیان جنبش صهیونیستی به شمار میرفت. ناهوم سرکولف از پیشگامان این جنبش از او به عنوان «خاخام اعظم لرد لمینگتون» یاد میکرد. در همایشی که سالها بعد در تالار اپرای لندن و بعد از اعلامیه مشهور بالفور مبنی بر وعده تشکیل دولت یهود برگزار شد، لمینگتن
1) . ایران نو، سال سوم، ش 38، 10 جمادیالاول 129 / 9 می 1911، ص 2.
هم سخنرانی کرد:
وی گفت با اظهارات لرد روبرت سیسیل در همایش تالار اپرای لندن مبنی بر اینکه اعلامیه دولت بریتانیا اولین گام سازنده از سوی ملل متحد در جهت اجرای اصول مهم تأمین آزادی و عدالت برای ملل کوچک است، هم عقیدهام. وی افزود این اعلامیه به همان اندازه که برای یهودیان سودمند است برای بریتانیا نیز منافعی در بردارد. یهودیان و مردم بریتانیا و مردم مشرق زمین از همکاری میان بریتانیا و یهودیان در شرق نزدیک، بهره فراوان خواهند برد(1).
لرد لمینگتن استاندار پیشین بمبئی یعنی مقرّ اصلی پارسیان هند بود و در دوره دوم مشروطه وارد ایران شد تا اوضاع کشور را بررسی کند:
متأسفانه عیبی که دارد، همه چیز را از دریچه چشم یک نفر انگلیسی خالص می نگرد. از این گذشته پس از یکی دو روز معلوم شد که او باطناً علاقهمند به وقایعی که اتفاق میافتد یا باید اتفاق بیفتد نبود، و فقط درصدد جمعآوری پارهای اطلاعات است تا بتواند در موقع طرح این قبیل مسائل به فوریت جواب اشخاص را داده و معلومات و مطالعات عمیق خود را به رخ حریف بکشد(2).
سر پرسی کاکس دستور داده بود انگلیسیهای مقیم جنوب ایران با لرد مزبور و هیأت همراه همکاری کنند: «ولی افسوس که لارد لامینگتن با اینکه میخواست از مأموریت او نتایج زیادی برای پیشرفت سیاست انگلیس حاصل شود به مقصود خود نایل نگردید، زیرا نامبرده از الفبای سیاست ایران کوچکترین اطلاع و تجربهای را نداشت(3)».
گریتن (4)مدیر روزنامه منچستر گاردین، از جمله یهودیانی بود که با انجمن ایران همکاری میکرد. براون، تقیزاده و شیخ حسن تبریزی دستیار خود در کمبریج را به گریتن معرفی کرد و اطلاع داد، نامبرده «حاضر است از برای نشر کردن هر مطلبی
که میخواهید(1)».
از دیگر روزنامههایی که از مواضع تندروهای ایران حمایت میکرد، مورنینگ پست بود. یکی از گردانندگان آن روزنامه به نام باربر(2)«بسیار مایل» بود تا تقیزاده را ملاقات کند. از نظر براون این روزنامه بسیار اهمیت داشت، «چون از روزنامههای محافظهکار است و با وجود این منصف است». مورنینگ پست به شدت علیه قرارداد 1907 مطلب مینوشت. بنابراین «حقیقتاً به دست آوردن آن روزنامه منتهای اَمَل مخلص بوده است که بسیار نفوذ دارد(3)». دیلی نیوز از دیگر مطبوعاتی بود که براون با آن همکاری میکرد و از مواضع گروههای افراطی ایران حمایت مینمود. بریلسفورد (4)از گردانندگان روزنامه به قول براون از بهترین دوستان آنها و در زمرة «لیبرالهای خالص غیور» بود. او بعداً از دیلی نیوز استعفا کرد، زیرا طرفدار حق رأی زنان بود، امری که دولت اسکویت با آن مخالفت میکرد: «لهذا معاش خود را دور انداخته و دیلینیوز را ترک کرده است و این از مصایب عظمی است از برای ما(5)».
براون با مجامع یهودی انگلیس همکاری میکرد و برای آنها سخنرانی ایراد مینمود. مثلاً در نامهای به تقیزاده ذکر کرد: «روز یکشنبه آینده، ساعت هفت و نیم شب باید یک نطق بکنم در خصوص بیداری اهل شرق به جمعی از بنیاسرائیل اینجا. البته بیشتر در حق ایران حرف خواهم زد، هرگاه حضرتعالی بتوانید و میل دارید همراه مخلص تشریف بیاورید(6)».
از جمله کسانی که با براون رفاقت داشت مورگان شوستر بود که به دنبال اولتیماتوم روسیه از ایران به لندن رفت، در آنجا همراه با استوکس به دیدار براون شتافت و «شصت هفتاد تن از اعیان انگلیس با او ملاقات کردند». شوستر با ادوارد گری هم، سخن گفت، لیکن سخنانش در او تأثیری نداشت، میخواست لرد کرزن
را هم ببیند که او بیمار شد و قرار بهم خورد.(1)لازم به توضیح است شیخ حسن تبریزی در ایران از کارمندان شوستر بود(2). منچستر گاردین بعد از هجوم روسیه به ایران عکسهای هولناکی را که ترنر (3)به هنگام بازدید از ایران تهیه کرده بود و نشاندهنده جنایات روسها بود، چاپ میکرد و در این زمینه برخی روزنامههای دیگر هم همکاری میکردند. ترنر خیلی فعال بود، «خیلی همت دارد، هم تعلق به کسی ندارد و از کسی بیم و امیدی ندارد و پول هم دارد، بسیار صرف همت میکند». او برای انجام هر کاری حاضر بود. شغل اصلیاش در هندوستان بود و تجارت میکرد، بعد از این ماجرا برای مدت دو سه ماهی برای سر و سامان دادن به کارهایش به هند رفت تا دوباره به ایران مراجعت کند. وی با لمینگتون، ویلن(4)نماینده پارلمان، استوکس وابسته نظامی سفارت انگلیس که همکار شوستر بود و عدهای دیگر حشر و نشر داشت(5)، ترنر نزد همه ارباب جراید میرفت و در این ایام حسینقلی خان نواب هم در انگلیس اقامت داشت. ویلن هم ضمن سخنرانیهایش در مجلس عوام بارها از ناایمنی تجار انگلیس در جنوب ایران سخن میگفت و علت عمده این اغتشاش را دولت وقت انگلیس میدانست که ایران را از استقراض منع میکند. او سیاست خارجی انگلیس را از زمان معاهده 1907 به بعد تهی از «عقل و نزاکت» میدانست، «چون سابقاً ما بیش از سایرین در ایران محبوب انقلاب بوده و امروز یکی از منفورترین دول شدهایم. در حقیقت نه فقط اعتماد ایرانیان از ما سلب شده، بلکه محبوبیت خود را در اسلامبول نیز از دست دادهایم و این فقره البته در تمام عالم اسلامی بیاثر نخواهد بود(6)».
خود براون هم در گاردین وحشیگریهای روسیه را در تبریز چاپ میکرد(7)، در آن زمان ویلن منشی انجمن ایران بود(8)، گفتیم در این ایام نواب هم در لندن زندگی
میکرد که براون معتقد بود: «انشاءالله احوال آن دوستان گرامی دلخواه است و آقای نواب ترقی میکند(1)».
و اما سیدامیرعلی از رهبران جامعه اسماعیلیان که مقر خود را در لندن قرار داده بود، دیگر عضو انجمن ایران بود. وی در ملاقات با خبرنگار روزنامه دیلیگرافیک که از مدافعان مشروطه ایران بود، اظهار کرد خیال دارد مسجدی برای مسلمانها در لندن بسازد. سیدامیرعلی ابراز امیدواری کرد کتابخانه و چیزهای دیگر هم برای راحتی مسلمانهای مقیم لندن ساخته شود: جناب امیرعلی تصور مینمایند که ساختن مسجد در لندن باعث این خواهد شد که حسیات دوستانه کل مسلمانهای عالم نسبت به انگلیس رو به ترقی و ازدیاد خواهد گذاشت، زیرا که ساختن مسجد خود دلیلی است بر اینکه انگلیسها مایلند که ترقیات روحانی و اخلاقی مسلمانها زیاد شود(2)».
از دیگر مجامعی که یهودیان انگلیس بنیاد گذاشته بودند، «انجمن نژادی لندن» بود که ایرانیها هم در این انجمن شرکت میکردند و نمایندهشان میرزا یحیی دولتآبادی بود. هدف انجمن نژادی، «نزدیک نمودن نژادهای مختلف به یکدیگر و زیاد نمودن وسایل ارتباط شرق و غرب» بود. از طرفی انجمن برای تغییر خصوصیات نژادی فعالیت میکرد و سئوالش این بود که آیا چنین چیزی ممکن است یا خیر: «اگر تغییرپذیر است، آیا این تغییر سریعالحصول است و یا آنکه تغییراتی که ممکن است که در یک یا دو دوره خصوصیات ظاهری و باطنی یک نژادی را عوض کرد!» دیگر اینکه «به چه وسیله تصفیه عقاید متضاده و آنچه در میان مهمترین نژادهای نوع بشر ممکن است، در حالتی که هر یک از این نژادها خیال میکنند که عادات و اخلاق و تمدن آنها برتری به تمدن دیگران دارد(3)؟»
روزهای آخر ژوئیه 1911 در دانشگاه لندن مجمعی به نام «کنگره بینالمللی»
متشکل از نمایندگان نژادهای مختلف بشری تشکیل شد. دستور جلسه کنگره، یکی بحث و بررسی درباره بسط و توسعه دایره علم و دانش و دیگری تأمین و تشریح روابط بشری و نهایتاً ایجاد اتفاق حقیقی و اتحاد واقعی بین ملل شرق و غرب بود. نخستین کسی که اندیشه تشکیل این کنگره را پرورد، و برای اجرای آن دامن همت بر کمر زد، دکتر فلیکس آدلر(1)استاد دانشگاه کلمبیا بود. مهمترین چیزی هم که به تشکیل آن انجمن کمک میکرد، اتحاد مجامع اخلاقی بینالمللی و کمکهای انجمنهای رادیکال و لیبرال انگلیس بود. روز تشکیل جلسه نمایندگان نژادهای مختلف بشری بدون توجه به تفاوت رنگ پوست برای شرکت در کنگره حضور یافتند. اعضای کنگره دو دسته بودند: عدهای دویست نفری که عضو رسمی بودند و حدود هشتصد تن اعضای افتخاری که فقط حق نوشتن نام خود را در دفتر کنگره داشتند. افتتاح جلسه برعهده لرد وردال(2)بود که اهداف کنگره را توضیح داد و آن را عامل مهمی برای بیدار ساختن تودههای بشری دانست که این بیداری گام به گام است و سرانجام بر تمام گیتی مؤثر خواهد افتاد: «مرام آن سرنگون ساختن بیرق ظلم و اجحاف، افراشتن پرچم عدالت و انصاف، ویران نمودن اساس شوم جنگ و بیگانگی و نفاق و آباد ساختن کاخ فرخنده صلح و آشنایی و اتفاق میباشد، پس این کنگره آنچه را که در بنیان متین یکرنگی و برادری بشر رخنه افکند، نیست و نابود خواهد ساخت(3)». زبانهای رسمی کنگره فرانسه، انگلیسی، آلمانی و ایتالیایی بود، نطقهایی که به زبان فارسی و ژاپنی انجام میگرفت به انگلیسی ترجمه میشد. نماینده آمریکایی سرودی به دو زبان خواند که یکی از آنها به زبان اسپرانتو بود.
موضوع سخنرانی ناطقین، بعضاً بحث روی محو فشار و ظلم و اجحاف نژادهای بشری به یکدیگر بود. برخی در مورد ناعادلانه بودن توزیع ثروت و گروهی دیگر در زمینه آزادی زنان سخن گفتند. یک زن چینی از استعداد زنان برای انجام کارهای بزرگ سخن گفت. یک بانوی هندی از وضع فلاکتبار زندگانی مردم هند سخن راند و درباره تربیت اطفال تأکید کرد. نماینده کنفرانس لاهه صلح عمومی و اتحاد
بشر را هدف عمده تشکیل کنگره خواند، و «یک نفر اسرائیلی درخواست اعمال عدالت و تشکیل سلطنت و حکومتی برای همکیشان خود نمود». همچنین یک مرد برهمن با لباس بومی خود سرود خواند و اقدامات کنگره را تقدیس کرد(1).
یکی از نمایندگان هند در این کنگره رسالهای در «لزوم رفع حجاب زنان اسلامی» نوشته بود و تذکر داد مطالبش در جلسه عمومی کنگره خوانده شود. هیأت مدیره کنگره این امر را موکول به تصویب نمایندگان کشورهای اسلامی کرد، این نمایندگان از ایران و مصر و عثمانی رفته بودند که صلاح ندیدند این رساله در کنگره خوانده شود، بلکه فقط گفته شد فلان شخص در چنین موضوعی رسالهای نوشته است(2). و اما پروفسور آدلر انگلیسی بنیادگذار انجمن نژادی، «کلیمی متعصبی» شناخته میشد که مدعی بود نخستین اندیشه تأسیس کنگره به ذهن او خطور کرده است: «تا چه اندازه این دعوی صحت داشته باشد بر نگارنده پوشیده است، چیزی که هست این شخص نفوذش در کنگره مخصوصاً در قسمتهای فنی آن بیشتر از دیگران است و هم مسئله نهضت بنیاسرائیل و خیال وطن جستن آنها در بیتالمقدس و حرارتی که برای استقلال در دماغ کلیمیان جوان تولید شده و حس ازدیاد ثروت که در وجود عالی و دانی آنها کار خدایی میکند».
دولتآبادی معتقد بود ظهور معلمین سترگ در بین یهودیان اروپا و آمریکا و وجود سرمایهداران بزرگ در این قوم بالاخص در آمریکا و «مسائل سیاسی و اقتصادی و اجتماعی دیگر ممکن است دلیل بوده باشد بر اینکه تأسیس کنگره نژادی و حفظ حقوق بشری از روی تقسیمات نژادی در دماغ یک معلم کلیمی زودتر خلجان کرده باشد تا در دماغ دیگران».
در یکی از جلسات خصوصی کنگره، آدلر نطقی طولانی در باب توسعه معارف عمومی بین تمام ملل ایراد کرد و از نماینده ایران خواست تا در این موضوع اظهارنظر کند. دولتآبادی برجسته کردن ایران را در آن جلسه بدون دلیل ندید. شاید منظور آدلر این بود که در ایران معارف بیش از سایر نقاط دنیا عقب است و همکیشان او بیشترین
آسیب را از این موضوع دیدهاند. دولتآبادی با برآشفتگی توضیح داد در این سالها ایران در امر معارف کوتاهی نکرده است و «در توسعه معارف اقلیتها را هم بهرهمند ساختهایم، شاهد حال وجود آلیانسها و مدارس کلیمی است در شهرهای بزرگ و کوچک ایران که روز به روز در ترقی و تکمیل است، چه برای دختران و چه برای پسران؛ حتی آنکه اطفال غیرکلیمی هم از آن مدارس استفاده میکنند». در ادامه دولتآبادی گفت پیش از این یهودیان در ایران «از ناتمیزی و لاابالی گری ضربالمثل» بودند، «این ترقی سریع و شدید کلیمیان در ایران که نسبت به زمان کم فوقالعاده به نظر میرسد آیا نمیتواند شاهد حسن اقدام ما در توسعه معارف بوده باشد؟» در ادامه شمهای از کوششهای معارف جدید ایران برای دختران و پسران در سراسر کشور و برای تمام فرق توضیح داده شد. آدلر و همسرش از شنیدن این سخنان اظهار شادمانی کردند و از اینکه در مورد ایران ناآگاهانه سخن گفتهاند معذرت خواستند «به عذر اینکه به این تفصیل از اوضاع معارف جدید ایران خبردار نبودهاند(1)».
بعد از خاتمه کنگره منشی کنگره نژادی مسیو اسپله، انجمنی در سفارت ایران در پاریس تشکیل داد که در استقبال پیشنهاد دولتآبادی در مورد ترکیب کمیته دائمی انجمن نژادی متشکل از نمایندگان ملل شرقی و غربی بود. اعضای انجمنی که در سفارت ایران تشکیل شد عبارت بودند از: مشیرالملک وزیرمختار، مسیو اسپله و میرزا غفارخان مستشار سفارت. یحیی دولتآبادی هم گفت باید از تهران کسب تکلیف کند و در واقع از جواب طفره رفت، در نتیجه مجلس بدون نتیجه پایان یافت(2).
در همین ایام انجمن ایران در لندن میتینگی برگزار و علیه اقدامات روسیه در ایران تظاهرات بر پا کرد، از دولتآبادی هم دعوت شد آنجا برود. در یکی از تالارهای بزرگ لندن میتینگی برگزار شد و چند هزار تن از اقشار مختلف در آن شرکت کردند و از دولت انگلیس خواستند اقدامی انجام دهد تا قشون روس از ایران خارج گردند، «و البته مضرتهای خصوصی تجاوزات روس را در ایران برای هند، در ضمن مذاکرات خاطرنشان» کردند. نقشهای بزرگ از ایران که لغت اصفهان
در سراسر عرض نقشه نوشته شده بود، به چشم میخورد. گفته میشد اگر پای روسیه به کنار زایندهرود برسد، ارتش آن را در مرزهای هندوستان باید دید و «مردم را با این صحبتها به هیجان آوردند». براون و لینچ معتقد بودند انگلیس به هر وسیله حتی با جنگ باید جلوی تجاوز روسها را در ایران بگیرد(1). خلاصه کلام اینکه باز هم درست در زمانی که مردم ایران آماج حملات روسیه بودند، انگلیسیها نه در اندیشه نجات مشروطه بلکه در غم از دست دادن منافع خود در هند بودند. حال ببینیم کدامیک از احزاب سیاسی ایران با این گروهها همسو بودند و اساساً در پشت این همسویی چه نفع مشترکی وجود داشت؟ ابتدا بهتر است از تعریف احزاب سیاسی شروع کنیم تا دریابیم آن تشکیلاتی که در عصر مشروطه تحت عنوان احزاب شکل گرفتند، به چه میزان با اصول حزبی منطبق بودند.
1) پیشین، ص 206.
بهترین میزان و معیار برای سنجش مشروطه ایران فعالیت احزاب سیاسی است. حزب چیست؟ معمولاً وقتی گروهی از افراد جامعه که، الف: به برخی اصول و هدفهای مشترک ایمان دارند، ب: از طرق مختلف با هم ارتباط مستمر دارند، ج: و برای رسیدن به اهداف و اجرای اصول مورد نظر خود میخواهند قدرت سیاسی را به دست گیرند، به این گروه، حزب میگویند. هر حزب دارای مرامنامه و اساسنامه است. احزاب، ملی، دینی، فرقهای، طبقاتی و نژادی هستند. اهمیت حزب در این است که تلاش میکند در چارچوب نظریات مشخص و معین رفتار مردم را سازمان دهد. حزب باید مردم را به حقوق فردی و اجتماعی خود آشنا سازد و آگاهیهای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی تودهها را ارتقاء بخشد. از جمله مهمترین فعالیتهای احزاب، شرکت در انتخابات است که برای در دست گرفتن قدرت سیاسی کاندیدا معرفی میکنند. اصل مشترک فعالیت احزاب صیانت از منافع ملی است. هر حزبی تعریف مشخصی از منافع ملی دارد و بر این باور است که اگر به قدرت سیاسی دست پیدا کند میتواند این منافع را تضمین نماید. به عبارت بهتر، حزب مظهر همبستگی ملی است. اما منظور این نیست که در احزاب همیشه اصول مزبور رعایت میشود، حتی در لیبرالترین نظامهای سیاسی عالم احتمال گرایش به
سوی استبداد وجود دارد.
در برابر احزاب سیاسی، گروههای ذینفوذ قرار دارند. اینان نیز با هم منافع مشترکی دارند و برای پیشبرد منافع خود دور هم گرد میآیند. گروه ذینفوذ و یا فشار، نمیخواهد خود مستقیم قدرت سیاسی را به دست گیرد اما با کمال قدرت از خارج گود سیاست، بر فرآیندهای مختلف سیاسی تأثیر میگذارد. این گروهها آینه تمام نمای فرآیندهای پنهان سیاسیاند که عمده فعالیتهای آنها مخفی است و همیشه در پوششی از نهانکاری قرار دارد. گروههای فشار به آسانی قابل شناسایی هستند اما دستهای هدایتکننده آنها همیشه به سادگی قابل ردیابی نیست. حتی خود گروههای ذینفوذ نیز در اغلب موارد ریشه تحرکات خود را نمیدانند و به عبارتی آلت فعل هستند. گروههای ذینفوذ الزاماً سیاسی نیستند بلکه میتوانند اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و یا نظامی باشند. گروههای فشار هم در بین تودههای مردم وجود دارند و هم از طریق نهادهای غیررسمی و یا دولتی سازماندهی میشوند.
در تشکیل احزاب عوامل متعددی ذینقش هستند. گاهی اوقات تعدادی از کاندیداهای مجلس که دارای تمایلات مشترکی هستند ستاد انتخاباتی مشترک تشکیل میدهند و همین امر مقدمه تأسیس حزب است. دیگر اینکه در مجلس گروههای پارلمانی با اهداف مشترک تشکیل میشوند و فراکسیونهای پارلمانی در نهایت منجر به تشکیل حزب میشود. سومین عامل تشکیل حزب انجمنهای روشنفکری است و دیگری اتحادیههای دهقانی و کارگری و نیز گروههای انقلابی که غیرقانونیاند و برای سرنگونی حکومت تلاش میکنند. این گروهها در مواردی بعد از رسیدن به قدرت حزب تشکیل میدهند. ششمین عامل در تشکیل احزاب سیاسی شخصیتهای سیاسیاند که به اعتبار نفوذ و وزن اجتماعی خود به تشکیل حزب مبادرت میورزند. در این موارد شخصیت افراد مزبور پشتوانه تشکیل حزب است. برخی احزاب از طریق انشعاب و یا ائتلاف تشکیل میشوند و گاهی اوقات دولت، خود حزب تشکیل میدهد و در نهایت اینکه تشکلهای مذهبی هم در موارد زیادی حزب سیاسی تشکیل میدهند.
احزاب سیاسی یا به اقتضای مصلحت تشکیل میشوند و یا برنامههای مدوّن و مشخص دارند. در نوع نخست برنامهها به تناسب تغییرات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی
و فرهنگی تغییر میکند یعنی اهداف، متناسب با نیازهای اجتماعی و سیاسی است و از پیش مرامنامه و یا اساسنامهای وجود ندارد. این دسته احزاب فاقد برنامههای بلندمدت هستند و به عبارتی هدف آنان فقط جلب آرای مردم است. این دسته احزاب بعد از رسیدن به قدرت معمولاً شعارهای خود را فراموش میکنند. احزاب برنامهدار دارای برنامهای جامع و بلندمدت هستند و برای پیشبرد برنامههای خود تغییرات وسیع اجتماعی و سیاسی را مورد توجه قرار میدهند. راهحلهای این دسته از احزاب آرمانی است و اساسی، یعنی تابع مصلحت و شرایط روز نیستند و کار خود را میکنند و طبق ایدئولوژی از پیش تدوین شده عمل مینمایند. معمولاً در احزاب سیاسی تصمیمگیری به کادر رهبری و یا رهبر تشکیلات محول میشود و در این شرایط رابطه تودههای حزبی با رأس حزب عمودی است. در این احزاب سلسله مراتب رعایت میشود و انضباط اداری حکمفرماست. بین کمیته مرکزی حزب و شعبه و قسمتهای حزب رابطهای مستمر وجود دارد؛ یعنی رهبری حزب دستور میدهد و اعضا و هواداران با اعتماد به رهبری حزب از فرامین اطاعت میکنند. در برابر احزابی وجود دارند که رهبری تابع نظرات مجلس و یا کمیتههای حزبی است، در این نوع احزاب بین شعبههای حزبی هماهنگی وجود ندارد و هر کدام از شعبهها در حوزه فعالیت خود میتوانند آنگونه که خود تشخیص میدهند در پیشبرد منویات حزب تلاش کنند.
برخی احزاب کمّی هستند یعنی بیشتر به جلب عضو توجه میکنند و آن را بر هر چیز دیگری ترجیح میدهند. در این احزاب اعضا حق عضویت میپردازند و تعداد اعضا بر کیفیت برتری داده میشود. در این احزاب ابتدا عضوگیری صورت میگیرد و آنگاه تربیت سیاسی آنان وجهه همت واقع میشود. در برابر احزابی وجود دارند که به کیفیت و جلب متنفذین توجه میکنند تا تودهها. در این احزاب حق عضویت وجود ندارد و به آموزش سیاسی اعضا بهای لازم داده نمیشود. کمکهای مالی نیز از سوی متنفذین پرداخت می شود. تقسیمبندی دیگر احزاب عبارت است از توتالیتر و یا دمکرات. احزاب دمکرات از راه قانونی قدرت را قبضه مینمایند و به زور متوسل نمیشوند. اینان به دمکراسی و الزامات آن پایبند هستند و به رأی مردم احترام میگذارند. در برابر، احزاب توتالیتر تنها سازمان سیاسی کشور هستند که از اعتراضات سازمان یافته جلوگیری میکنند. این احزاب تلاش میکنند عقاید مردم را یکسان
سازند و تودهها را به اطاعت از فرامین رهبران حزبی وادار نمایند. اینان با دمکراسی پارلمانی مخالف هستند و با تشکیل احزاب دیگر مخالفت میکنند. از سوی دیگر رأی مردم هیچگونه ارزشی ندارد و میخواهند به هر شکل شده حکومت را به دست گیرند؛ روشهای حکومت آنان افراطی و متّکی بر سرکوب و پلیس امنیتی است و مخالفین را اعم از قانونی و غیرقانونی سرکوب میکنند.
تقریباً کلیه احزاب، طیفهای تندرو، میانهرو و اصولگرا دارند و تعاریفی مثل چپ، راست، میانه، چپ افراطی، راست افراطی و امثالهم صرفاً با توجه به معیارها و مبانی مورد قبول احزاب وجود دارد، یعنی این تعاریف نسبی است. به همین دلیل شعارهای یک حزب میتواند در جایی افراطی تلقی شود و در جای دیگر محافظهکارانه. مهمترین نقطه اتکای حزب، پایگاه طبقاتی آن است. احزاب راست عمدتاً مدافع منافع اعیان، اشراف و ثروتمندان هستند، اما احزاب چپ ریشه در سندیکاهای کارگری و اتحادیهها دارند، معیار چپ و راست در اینگونه احزاب این است که هر حزبی کدام انگیزه اقتصادی را تعقیب میکند. به طور اصولی هر دو دسته احزاب چپ و راست بر این باورند که برنامههای آنهاست که منافع ملی را میتواند پاس دارد.
حال با این تعاریف میخواهیم ببینیم آیا آن چیزی که در دوره مشروطه به ظهور پیوست و مجادلات فراوانی به ارمغان آورد احزاب سیاسی بود یا نه؟ اگر اینان حزب بودند با کدام یک از موازین و معیارهای فوقالذکر قابل انطباقند؟ احزاب مهم دوره مشروطه عبارت بودند از: دمکرات، اعتدالی و اتفاق و ترقی. غیر از اینها احزابی تحت عنوان لیبرال و نیز ترقیخواهان جنوب وجود داشت، هیأت مؤتلفه هم ائتلافی بود از احزاب اعتدالی، اتفاق و ترقی، جمعیت ترقیخواهان جنوب و برخی نمایندگان مستقل مجلس که اکثریت پارلمانی مجلس دوم را تشکیل میدادند. ریشههای تاریخی این احزاب به فعالیتهای انجمنهای سرّی دوره اول مشروطه باز میگشت که پیشتر از آنان سخن گفتیم. از سوی دیگر نشان خواهیم داد که این احزاب چه نسبتی با انجمنهای فراماسونری و انجمنهای یهودی خارج کشور داشتند و کدام حزب با مواضع این انجمنها منطبق بود. انجمن نژادی لندن، انجمن فرانکو پرسان، گروه ژون پرسان، انجمن ایران در
لندن و تکاپوی لژ بیداری ایران در همین راستا قابل تحلیل است. نیز از این بحث مهم سخن به میان میآوریم که تشکیل کمیتههای ترور کار کدام حزب سیاسی بود؟ آیا این عمل با شعارهای مشروطه سازگار بود یا خیر؟ همچنین نشان خواهیم داد تأثیر بحرانهای اروپا به ویژه انگلیس در شکلگیری احزاب سیاسی ایران چه بود؟ و آیا تحولات ایران بازتابی از نزاعهای محافل بریتانیا بر سر نحوه تسلط بر ایران نبود؟ ارتباط این احزاب با محافل خارج کشور و نیز گروه صاحبان سرمایه و شرکتهای فراملیتی بهترین آزمون است برای اینکه معلوم شود این دسته از احزاب تا چه میزان به مرامنامه و اساسنامههای خود وفادار بودند؟
نخستین دوره از تاریخ ایران که در آن احزاب سیاسی شکل گرفتند دوره دوم مشروطه بود. شکلگیری احزاب در این دوره مثل خود بحث مشروطه تقلیدی ناقص از احزاب سیاسی دنیای سرمایهداری آن روزگار به ویژه بریتانیا بود. میدانیم در انگلستان دو حزب قدرتمند وجود دارد: کارگر و محافظهکار. حزب کارگر فق در دوره رمزی مکدونالد برای نخستین بار توانست قدرت سیاسی را به دست گیرد و در این راه با سنگاندازیهای فراوان محافظهکاران رو به رو بود. در دوره مشروطه ایران حزب لیبرال به رهبری سر هنری کمپبل بنرمن قدرت سیاسی را در انگلستان در دست داشت، حزبی که با محافل سرمایهداری بریتانیا در پیوندی تنگاتنگ قرار داشت. بنرمن از سرمایهگذاری شرکتهای فراملیتی در ایران، به شکلی اکید جانبداری میکرد و در این راه گروههای سیاسی همسوی خود را در بین مشروطهخواهان ایران مورد حمایت قرار میداد. به تقلید از احزاب بریتانیا و تا حدّی احزاب دمکرات و جمهوریخواه آمریکا در ایران هم دو حزب بزرگ شکل گرفت: حزب دمکرات و حزب اعتدالی. حزب دمکرات ائتلافی متشکل از روشنفکران مهاجر قفقازی مثل رسولزاده، برخی سوسیالدمکراتهای ارمنی مثل تیگران هاکوپیان و نیز روحانیونی مثل شیخ ابراهیم زنجانی و سیدحسین اردبیلی و در کنار آنان معجونی از سیاستمدارانی مثل حسینقلیخان نواب و وحیدالملک شیبانی که تبعه بریتانیا بودند و نیز رجالی مثل محمدعلی فروغی و سیدحسن
تقیزاده بود. زنجانی همان کسی است که قاضی دادگاه شیخ فضلالله نوری بود و حکم اعدام او را صادر کرد. خلاصه این که این حزب برخلاف عنوانش و البته برخلاف مرامنامهاش که در پی خواهد آمد در پیوندی عمیق با گروه شرکتهای فراملیتی و سرمایهسالاران بریتانیایی و امریکایی بود و ضمن دامن زدن به اغتشاشات خیابانی و اقدام به ترور، بهانههای لازم را برای تحرکات کشورهای بیگانه در ایران فراهم میکرد. حزب دمکرات، ادامه انجمنهای تندرو مشروطه بود که با همان روش به تحرکات خود ادامه میداد.
اصل تشکیل احزاب سیاسی به پیشنهاد ناصرالملک شکل گرفت. این سیاستمدار زیرک برای اینکه توازن نیروها را بسنجد و به منظور تشکیل دولتی که برخاسته از احزاب سیاسی باشد، به گروههایی که به شکل مافیایی در کشور فعالیت میکردند و مجلس را پایگاه بحرانهای کشور کرده بودند، پیشنهاد نمود مثل کشورهای اروپایی احزاب تشکیل شوند و مرامنامه و اساسنامههای خود را منتشر سازند تا دولت برخاسته از حزب اکثریت تشکیل شود. این امر دو نتیجه در برداشت: نخست وزن و اهمیت گروههای تندرو را مشخص میساخت و دیگر این که گروههای تندرو را که مدعی دمکراسی و آزادیخواهی بودند خلعسلاح میکرد.
اندک اندک اختلافاتی که در مجلس دقیقاً صورت بروز و ظهور نمییافت، بیش از پیش بر صفحه جراید خود را نشان میداد. بحث اعتدالی و انقلابی همه جا رواج داشت. سرمقالهنویس ایران نو ارگان اقلیت تندرو تذکر داد این دو واژه معانی متضادی دارند. گرچه به گمان او انقلاب و اعتدال اساساً با یکدیگر تضادی ندارند. در حقیقت اختلافات غیرعلنی در قالب این دو واژه در عرصه اجتماع جریان مییافت و افکار عمومی را متزلزل میکرد و در اضطراب نگه میداشت. علت امر روشن بود. فرقهها، اصناف و طبقات هر کدام بر اساس «منافع فرعی و شخصی خودشان» از مشروطه انتظاراتی داشتند. به طور خلاصه اکثریت مردم طرفدار مشروطه بودند و به قول رسولزاده مخالفان مشروطه، در دو طیف افراط و تفریط قرار داشتند. آنها که در مقام تفریط بودند، مستبدین خوانده میشدند
که برای صیانت از منافع اشرافی گذشته خود، دشمن مشروطه شده بودند. این عده که «ارباب عناد و شقاوت و دشمنان حرف حق و عدالت» بودند، در اصطلاح «رآکسیونر» یا «ارتجاعیون» خوانده میشدند.
و اما «قسمت دوم دشمن بچه مشروطیت، انقلابیون فعلی هستند که در نظر ایشان این بچه قابل عمر نبوده ساقط و تمام مساعی در تربیت آن بیهوده است، [پس] در فکر آن میباشند که بهتر از این را به وجود بیاورند و برای ایفای آن مقصود هم خونریزی را لازم دیده و به عقیده و اقتضای نظریات خودشان در فکر آخر رساندن انقلابند. به نظر ما این قبیل اشخاص اگر وجودی هم داشته باشند، نفوذ معتنابهی ندارند». منظور او اشاره به برخی جناحهای سوسیال دمکرات بود که در مشروطه ایران فعال بودند. رسولزاده اعلام کرد ارتجاعیها دشمن مشروطهاند «از طرف راست» و «آخریها یاغیان میباشند از طرف چپ». او بلافاصله توضیح داد که «رفیق محترم ما [روزنامه] شرق» اگر در خصوص انقلاب سخنی میگوید، منظورش انقلابی نیست که مورد انتقاد رسولزاده قرار گرفته است. وی اعلام داشت منظورش از این جملات گردانندگان روزنامة شرق نیستند. افراط و تفریط فوق خارج از موضوع مشروطه تلقی گردید، اما در بین آنها «میدان وسیعی میماند که فرقههای مختلفه قانونی اینجا باید در جولان باشند». جولانگاه افکار سیاسی، پذیرش نوزاد مشروطه و اختلاف حرف در نحوه تربیت آن میباشد. تربیت هم بر دو نوع است، نوع کهنه و قدیمی که «مغایر اصول تمدن و علم است» و طبق آن نوزاد را در قنداق میپیچند و در حالی که در کثافات غوطه میخورد به غذایش اهمیتی نمیدهند و او را از ترقی و تکامل باز میدارند. این نوع تربیت از آن محافظهکاران است.
محافظهکاران اغلب نظریاتشان بر آداب، عادات و رسوم قدیم است، و «در نظریات اداریشان خیلی با احتیاطاند». علت امر آن است که آنها از نقطه نظر منافع خود، مشروطه ناقص فعلی را کافی میدانند و البته چندان هم در قید پایبندی به اصول مشروطه نیستند. اینها میگویند «تربیت کردن بچه موافق اصول فنی و طبابت، فقط در اروپا ممکن است و در ایران هنوز وقت آن نرسیده، باید سالها منتظر شد تا موفق بدان گردید، ممکن است که اعتدال هم عبارت از این محافظهکاری باشد». در مقابل این دسته «تکاملیون» قرار دارند که از تربیت امروزی مشروطه چشم نمیپوشند. رسولزاده خاطرنشان ساخت از دید دسته دوم تربیت از روی علم، تجربه و فن است «و اینکه علم و فن مخصوص به یک ملت و یا نژادی نبوده، تساوی فیوضات آن را شک و تردیدی نیست». با این تعریف، دسته مقابل اعتدالیها را نمیتوان انقلابی
نامید، معهذا «با همه این مقدمات بایستی اقرار کنیم که ما از اعتدال و انقلاب که امروزها مطرح خواص عام است هرگز چیزی نفهمیدهایم»، اما با توجه به اینکه لغت انقلاب بعد از اعتدال پا به عرصه وجود گذاشته است، میتوان تصور کرد و القاء شبهه نمود که «مبادا این لفظ برای زیادتی تأثیر اعتدال و مرغوبتر و مقبولتر شدن آن مخصوصاً ایجاد شده باشد».
نویسنده داخل در ماهیت بحث نشد و نگفت کدامیک از دو جناح برای هدایت جریان مشروطه بهترند، زیرا به قول خودش برای دادن حکم قطعی «هیچ حقی و هیچ حقایقی» نداشت. از همه مهمتر تا آن زمان کسی برای تعریف و تشریح آن عناوین کاری نکرده و مرامنامهای منتشر ننموده بود. هیچکدام از مدعیان مشروطه مضامین ارائه نمیدادند و فقط به عناوین بسنده میکردند. تشویش افکار عمومی هم ناشی از همین مطلب بود، بین نظر و عمل تعارض وجود داشت، هر کس در ذهن خود مطلبی داشت اما یا در عمل اجتماعی مغایر آن رفتار مینمود و یا اساساً از مکنونات خود چیزی ارایه نمیداد، «و از این رو یک بحرانی معنوی حاکمیت دارد». مردم باید تکلیف خود را میدانستند و هدایت سکان کشتی مشروطه را به گروهی میدادند که مورد اطمینان آنها باشند، اما تا مرامنامه عرضه نمیشد به قول رسولزاده «این بحران یک طرفی نخواهد شد».
رسولزاده بهترین راه حل را علنی شدن و تشکیل احزاب میدانست؛ احزابی که مواضع خود را صریح بیان نمایند. تا مواضع روشن نشود نمیتوان وجود «پارتی سیاسی» را در ایران باور کرد. «چاره آن هم جسارت صاحبان مسالک است که هر کس هرچه دارد مثل کف صابون نمایانده، به میدان تنقید آورده ملت را ممیز خود قرار بدهد». او پیشبینی کرد همان طور که بحران و انقلاب سیاسی، شکلگیری مشروطه را در پی داشت «بحران و انقلاب فکریه و روحیه هم لزوماً و قهراً پارتیهای سیاسی را تولید خواهد نمود(1)!»
بعد از نیابت سلطنت ناصرالملک مقرّر گردید اکثریت و اقلیت پارلمانی برای سهولت تشکیل کابینه مشخص گردد. به مناسبت تشکیل اکثریت و اقلیت پارلمانی،
1) ایران نو، سال اول، ش 194، سهشنبه 22 ربیعالثانی 1328، 3 مه 1910، مقاله «اوضاع حالیه».
روزنامه ایران نو مطالبی را به این امر اختصاص داد. نویسنده ابتدا از تعریف لغت «فرقه» شروع کرده بود: «فرقه عبارت از تشکیل یک مؤسسه سیاسی دارای مرامنامه معینی است که مقاصد و آمال یک طبقه اجتماعی را متضمن و شامل میباشد». پس تأسیس یک فرقه بدون داشتن مرامنامه غیرممکن است، «تشکیلات و مرامنامه» دو رکن اساسی یک فرقهاند. وقتی تشکیلات وجود نداشته باشد، مرامنامه هم بیمعنی است و اگر مرامنامه وجود نداشته باشد، تشکیلاتی هم وجود ندارد. فرقهها تجلی سیاسی طبقات اجتماعیاند، یعنی هر فردی که داخل در فرقه معینی میشود، میخواهد از منافع خود دفاع کند: «از اینرو واضح و هویداست که هر کسی که داخل سیاسیات میشود و خود را در ردیف یک فرقهای قلم میدهد، برای دیگران نکوشیده و به فکر منافع مخصوصه خود میباشد».
فرقههای سیاسی «محافظین منافع طبقات مختلفه اجتماعی» هستند، پس در «معیشت سیاسی» آنهایی که تشکیلات منظمی ندارند یا فاقد آن هستند، خود به خود اسباب مغلوبیت خویش را فراهم میآورند. اینها پایمال کسانی میشوند که زیر لوای سیاسی معینی گرد آمدهاند. منشأ کشمکش احزاب، دستیابی به قدرت سیاسی است. هر حزب سیاسی طبق «منافع طبقاتی» خود برای «فتح دستگاه حکومت» به آرایش نیرو میپردازد؛ زیرا تا وقتی قدرت را به کف نیاورند، نمیتوانند آمال خود را اجرا کنند. مقصود از فتح قدرت، چپاول و غارت و سپردن امور به اشخاص نالایق نیست؛ «این هم از اثر حکومت قاجاریه است که هنوز از مغزهای بعضی از هیأتهای سیاسی ما محو و زایل نگردیده، برعکس مفهوم و معانی مضامینی است که ما به کار میبریم». بلکه مقصود، «مرکزیت یافتن امور اداره مملکت در ید قدرت یک فرقه میباشد که در سایه قوت او رأی افراد ملت کسب تسلط مینماید».
در حکومت مشروطه «ورقه رأی بیش از یک نارنجک موجب وحشت است». اکثریت پارلمانی منوط به این رأی است، زمامداری امور هم به واسطه همین اکثریت است. کشمکش حزبی و مشاجرات فرقهای، نماینده «زدوخوردهای طبقاتی» است و پارلمانی که فاقد فرق سیاسی باشد، «حکم پارلمان را پیدا نمیکند(1)». این دیدگاهها
1) همان، سال دوم، ش 110، سهشنبه 5 ربیعالاول 1328 ق، 7 مارس 1911، «اکثریت و اقلیت پارلمانی».
درست نقطه مقابل مطالبی است که پیشتر از همین نویسنده نقل شد.
تا پیش از تشکیل احزاب، توازن نیروها مشخص نبود. هر کس مدعی بود مردم به دفاع از آنان وارد گود خواهند شد و حریف را از میدان به در خواهند کرد. به واقع اندکی پس از فتح تهران انجمنها و دستههای سیاسی متعددی اینجا و آنجا ظهور کرد. روزنامه مجلس که مواضعی مخالف ایران نو داشت، این تحول را باعث یأس و ناامیدی دانست. زیرا در تهران در هر گوشه و کنار «هر جمعی به یک خیالی» گردهم میآیند و از اعمال دسته دیگر نکوهش میکنند، «بلکه برای تخریب کار آنها اسبابچینی و کارشکنی کرده در پی افتضاح و بدنام کردن آنها برمیآیند». خاطرنشان شد «پارتیبازی و تشکیل احزاب سیاسی» در همه جای دنیا مرسوم است و اصولاً کسی بحثی در تشکیل احزاب ندارد، «لکن حرفی که هست آن است که در فرنگ پارتی سیاسی وجود مییابد و در ایران پارتی شخصی». حزب سیاسی «به حال مملکت نافع است» اما حزب شخصی مضر منافع کشور است. دیگر آنکه «پارتی سیاسی صاحب یک عقیده معین و یک مبدأ معلومی است، پارتی شخصی مبدأ و عقیده معینی ندارد». هر حزب سیاسی باید «مسلکی مشخص» داشته باشد و در استحکام آن جد و جهد نماید، اما حزب شخصی مسلک مشخصی ندارد و «طالب جهل مطلق است».
در ادامه بحثی پرشور در مورد مبانی فلسفی احزاب به میان آمده بود: در اروپا هر فیلسوف عقیده خاصی دارد و چون عقیده خود را حق و دیگران را باطل میداند، سعی میکند دیدگاه خود را مطرح نماید. هر کس طرفدار این شخص باشد دور او گرد میآید و در پیشرفت آن مسلک تلاش میکند، دیگری مخالف اوست و اتباعش را بر ضد آن فیلسوف دعوت میکند. پس منشأ تشکیل احزاب، مبنایی فلسفی است و «دو فرقه میشوند دو پارتی فلسفی». اختلاف عقیده «طبیعی» است و به همین دلیل است که احزاب اختلاف نظر دارند، «هیچ ملت متمدنی نیست که پارتیبازی شغل بزرگ آنها نباشد و رؤسای احزاب متصل در فکر پیشرفت کار سیاسی خود نباشد». مثلاً در انگلیس احزاب توری و ویگ، در فرانسه جمهوری و مشروطه و سوسیالیست، «در اتازونی حزب رپوبلیکی و دیمقراطی» با هم ضدیت دارند، این ضدیت مبدائی دارد که «اختلاف وجدان» است؛ بهمین دلیل نتایج منطقی هم به ارمغان میآورد. اینها تلاش میکنند نمایندگان بیشتری به مجلس بفرستند. هر حزبی
در مجلس نماینده بیشتری داشت اکثریت است و رأی او ملاک عمل قرار میگیرد.
نویسنده مقاله یادشده از مداحان حزب دمکرات آمریکاست. او «عقاید دیمقراطی» را «بالاتر از رپوبلیکی» میداند. به باور وی که خود در زمره میانهروان مشروطه است، جمهوریخواهان چندان به تساوی اعتقاد ندارند؛ «اما دیمقراطی خیلی در تساوی حقوق پیشرفته در خصوص تقسیم ثروت و توزیع اموال، عقاید عجیبی دارند و تمام سعیشان بر آن است که فقرا را در ثروت با اغنیاء شریک سازند، عملهجات و فعلهها و کسبه طرفدار حزب دیمقراطی هستند»، اغنیاء، صاحبان ثروت و کمپانیها طرفدار جمهوریاند و دو حزب همیشه با یکدیگر در حال منازعهاند. روزنامهها «اغلب طرفدار دیمقراطی هستند» زیرا که خوانندگان روزنامهها «اغلب طرفدار دیمقراطی هستند» و اینان بیشتر «از طبقات اواسط الناساند» و طبعاً میل به مساوات دارند. اما برخی جراید طرفدار اغنیاء میباشند مثل «روزنامه طیمس لندن» و در حقیقت مؤسس این روزنامهها ثروتمندان هستند، «که مبادا طرف غالب شده و جلوگیری از اجتماع و تراکم ثروت آنها بنماید». پس در غرب تکلیف اشخاص در برابر احزاب معین است، «اما در ایران نه تنها تابعین مسلک معینی ندارند، بلکه رؤسا نیز خود نمیدانند چه قصد و چه مسلک دارند و مردم را به چه طریقی باید بکشانند». نتیجه اینکه تنها کار این عده عیبجویی از طرف مقابل و مذمت اوصاف، اخلاق و اعمال آنهاست، «بدون اینکه اختلاف عقیده خود و طرف را معلوم کنند»، به همین دلیل سخن از وجوب خلع است و عزل و استعفاء(1).
درست به همین دلیل در دوره نیابت سلطنت ناصرالملک در دوره دوم مشروطه، دو حزب بزرگ تأسیس شد، دمکرات و اعتدالی. ابتدا بهتر است مرامنامه این احزاب را بررسی و آنگاه عملکرد آنها را ارزیابی نماییم.
حزب دمکرات نماینده افراطی ترین جناحهای دوره دوم مشروطه بود که ریشه در انجمنهای دوره نخست مشروطه داشت. دمکراتها علیرغم نام حزب، ترکیبی
1) مجلس، سال سیم، ش 26، سهشنبه 5 رمضان 1327، 20 سپتامبر 1909، ص 2.
بودند از آنارشیستهای حرفهای که با کوچکترین اشارهای به میدان میآمدند و بر بحران دامن میزدند. بارزترین اینان که نه از حزب چیزی میدانستند و نه از مشروطه، منشیزاده و ابوالفتحزاده بودند که با حزب دمکرات پیوندی ناگسستنی داشتند. برخی از اوباش مثل کریم دواتگر نیز در لباس مشروطهخواهی- بدون این که از مضمون آن چیزی بدانند- با این حزب همکاری می کردند. برخی دیگر از اعضای حزب دمکرات مهاجرین قفقازی و تا حدی ارامنه بودند و در میان آنان گرجیها هم دیده میشدند. اینان بیشتر متأثر از انقلابیون روسیه بودند. در ترکیب ناموزون حزب کسانی دیگر شرکت داشتند که از باورهای منشویکها تأثیر پذیرفته بودند؛ نمونه اینان محمدامین رسولزاده بود که از قفقاز به ایران آمده بود. رسولزاده در اوایل نقش نظریهپرداز حزب را ایفا میکرد. دیگر نظریهپرداز برجسته حزب هاکوپیان اقلیت ارمنی بود. غیر از ششلول بندهای حرفهای و کسانی که از آنان یاد شد باید از جماعتی دیگر نام برد که در پیوند جدانشدنی با محافل سرمایهداری اروپا و امریکا بودند و از جدیترین مدافعان سرمایهگذاری شرکتهای فراملیتی در کشور به شمار میرفتند. اینان عمدتأ با سرمایهداران بزرگ یهودی در غرب مرتبط بودند و این پیوند نه از سر تصادف بود و نه از سر عدم شناخت اینان از سازوکارهای سرمایهسالاران مزبور. اتفاقاً این آشنایی کاملاً آگاهانه بود؛ همان طور که در بخش دیگری از این دفتر اشاره کردهایم همسویی این گروه از سیاسیون ایرانی با محافل مزبور ریشه در دوره ناصری داشت.
حزب دمکرات حزبی بود در ظاهر طرفدار اصول پارلمانی رایج در اروپا. گردانندگان حزب عیناً از مرامنامههای احزاب لیبرال تبعیت میکردند که مهمترین وجه آن تأکید بر جدایی دین و سیاست از یکدیگر بود. البته اینان نه تنها به مبانی اصولی لیبرالیسم باور نداشتند، بلکه در پیشبرد اهداف خود به روشهای آنارشیستهای روسی متوسل میشدند که مهمترین آنها ترور بود. از سوی دیگر معجونی از دیدگاههای رهبران سوسیال دمکرات اروپا یعنی کارل کائوتسکی و ادوارد برنشتاین در دیدگاههای آنان دیده میشد که از سوی سوسیال دمکراتهای ارمنی ترویج میگردید. برخی از اینان برای پیشبرد اهداف خود حتی از تاریخ اسلام و فقه و اصول هم استفاده میکردند؛ دیدگاههای دمکراتها با این حساب معجونی درهمجوش بود که در آن کاریکاتوری از
سوسیالدمکراسی آلمانی، لیبرالیسم انگلیسی، آنارشیسم روسی و شریعت اسلامی دیده میشد. این مهمترین بحران نظری در مشروطه ایران بود که در عمل به بحرانهای اجتماعی منجر شد. از اصول ورود به حزب دمکرات «محترف» نبودن به «کسب روحانی» بود و این که افراد نباید «متکدی و مفتخور» باشند(1). منظور دمکراتها این نبود که روحانیون نباید در سیاست دخالت کنند؛ منظور این بود که وقتی فردی وارد در مسائل سیاسی شد باید آن را از دیدگاههای مذهبی خود منفک نماید و بالعکس. «مجمع ادب» محفل رسمی دمکراتها هم دارای نظامنامه بود؛ نظامنامه این گروه توضیحات بیشتری درباره روش حزب داشت.
اساس ملیت هر قوم از دید اینها بر دو پایه استوار بود: آزادی و مشروطیت. این سخنی است بیپایه و اساس. سرمایه آزادی علم، و سرمایه مشروطه اتحاد است. بنابراین با فقدان علم، هر ملتی تیشه جهالت بر ریشه آزادی خود میزند. تندباد نفاق هم درخت برومند مشروطه را سرنگون میکند و شیرازه آن را متلاشی میسازد. پس وظیفه موقت افراد سلوک طریق اتحاد برای بقای مشروطه است و وظیفه دائمی، نشر و تعمیم معارف برای پیشرفت امور کشور میباشد. به منظور حصول اتحاد مجمع ادب بنیاد نهاده شد تا اخلاق عامه را تهذیب کند که «آن اول مرحله سالکین طریق اتحاد، طالبین علم و قائدین آزادی یک ملت است». محفل، محل ملاقاتهای اعضای فرقه و محل مباحثه درباره مباحث علمی، «مطالعه تألیفات اخلاقی» و نیز تبادل افکار سیاسی برای اعضا بود. «مجمع ادب» قرائتخانه، کتابخانه و بوفهای داشت که در تمام طول سال دایر بود. در این مرکز هر هفته کنفرانسهای تاریخی، سیاسی، اقتصادی و علمی برگزار میشد. همچنین هر ماه دو بار نمایشهایی روی صحنه میآمد. نویسنده و کارگردان این نمایشنامهها عمدتاً گریگور یقیکیان انقلابی ارمنی بود که همسرش هم در آنها بازیگری میکرد. سرمایه مجمع یک هزار تومان بود و توسط هیأت مؤسس جمعآوری میشد. در پایان هر سال صندوق مجمع چهار درصد به دارندگان سهام سود میپرداخت. اعضای مجمع بر دو دسته بودند: خصوصی و عمومی. اعضای خصوصی دارندگان سهام بودند که حق رأی داشتند.
1) منصوره اتحادیه: مرامنامهها و نظامنامههای احزاب سیاسی ایران، نشر تاریخ ایران، تهران، 1361، ص 12.
عده آنها به نسبت سرمایه قابل افزایش بود و متقاضی عضویت باید سه تن معرف میداشت. شروط عمومی عضویت، نداشتن سنّ کمتر از هجده سال، عدم اشتهار به اخلاق فاسد و پذیرش مقررات نظامنامه داخلی مجمع بود. هر عضو خصوصی باید دو تومان به عنوان «حقالدخول» به صندوق مجمع میپرداخت. همچنین باید هر سال شش تومان در اقساط چهارگانه و در ابتدای هر سه ماه شهریه میپرداخت. هر عضو عمومی دو قران به عنوان حقالدخول و «ماهی یک قران شهریه پیشکی» پرداخت میکرد.
گردانندگان مجمع از بین اعضای خصوصی انتخاب میشدند. مجمع عمومی که هر سه ماه یک بار تشکیل میگردید، از اجتماع اعضای خصوصی حاصل میشد. اگر کسی شهریه خود را نمیپرداخت محکوم به اخراج میشد(1). در رسالهای که به «قلم یک نفر دمکرات» تحت عنوان «اصول دمکراسی» یا «شرح مرامنامه دمکرات عامیون» منتشر شد، جزئیات بیشتری از مرام حزب توضیح داده شده بود. نویسنده، مسلک حزب دمکرات را «مسلک حق و بهترین مسلک سیاسی عالم و موافق اساس اسلام» خوانده بود. این البته با مرامنامه حزب که جدایی دین و سیاست را تجویز میکرد، تعارض داشت. در اینجا گردانندگان حزب عوامفریبی پیشه کردند و برای جلب حمایت تودهها شعار اصلی خود را از یاد بردند. در مقدمه خاطرنشان شده بود تشکیل دولت و مجلس و وجود وکلا، «برای نظر به حال معاش و حفظ امنیت و استقلال و تنظیم امور و اجراء عدل» میباشد. طبق این مرامنامه سکنه یک کشور دو گروه هستند: اغنیاء و مقتدرین و متنفذین از سویی و کسبه و رعایا و رنجبران و ضعفا از سوی دیگر. اغنیاء و طرفدارانشان قانون را به گونهای میخواهند که منافع آنها را تأمین کند، با کنایهای نیشدار خطاب به حزب مخالف آمده بود: «این فرقه و دسته را اعتدالیون و کنسرواتور و آریستوکرات مینامند، زیرا میگویند باید تمام اعیان را در اعیانیت و رنجبران را در رعیتی با یک موازنه نگاه داشت و این اعتدال است!».
هدف نخست دمکراتها جلب حمایت روحانیان بود و هدف دوم ایشان جلب حمایت اقشار فرودست اجتماعی که البته در عمل مشتی اوباش مثل کریم دواتگر به
1) پیشین، صص30-22، «نظامنامة مجمع ادب».
آنان لبیک گفتند. دمکراتها برای از میدان به در کردن حریف، خود را طرفدار اقشار فرودست معرفی کردند و به عبارتی سوسیالیست نمایی نمودند. آنها میگفتند دمکراتها، میخواهند حقوق از دست رفته ضعفا را احیا کنند تا «هر کس به قدر عمل مزد برد»، هر کس به قدر رنج خود به گنج برسد، جمعی مسخر جمعی دیگر نباشند «این فرقه را حامی رنجبران و لیبرال و دمکرات گویند که طالبان مساوات در میان بشرند». اغتشاش در ذهن را بنگرید که چگونه سوسیالیستها و لیبرالها را که یک دنیا با هم فاصله دارند در کنار هم نشانده و هر دو را طرفدار به قول خودشان رنجبران معرفی کرده است. نویسنده برای توجیه دیدگاههای خود تظاهرات مذهبی هم میکرد، و مینوشت اسلام منادی مساوات بود، اساس استبداد را برافکند و پیامبر اسلام(ص) فرمود: «الفقر فخری»، به زنان و اطفال در کوچهها سلام میکرد، با بندگان خدا روی خاک مینشست و غذا میخورد، کفش خود را خویش پینه میکرد، خون و حقوق مردم را مساوی قرار داد و با مردم بر «الاغ بی جل» سوار شد. آن حضرت در مجلس بر صدر نمینشست و سفید و سیاه را به یک دیده مینگریست. امام علی(ع) نیز فرمود: «انا مسکین اُجالسالمساکین» و سلوک از راه مساوات را محکم کرد و بر اساس «انما المؤمنون اخوة» قدرتی به اسلام اعطا گردید که اکثر سرزمینهای آباد به تصرف مسلمین درآمد. نویسنده هرگز توضیح نداد منظور از این دیدگاهها به هیچ وجه تساوی حقوقی، براساس حقوق موضوعه نبوده است، بلکه مراد فقها از تساوی، تساوی عموم مکلفین در برابر قوانین شرعی بود. هیچ فرد مؤمنی نیست که باورهای دینی خود را با باورهای دینی پیروان سایر ادیان برابر بداند، بلکه بهطور قطع به برتری و رجحان باورهای خود بر آن دیگری ایمان دارد.
نویسنده دمکرات نوشت با صعود بنیامیه به خلافت، «سلطنت جبابره و طریقه اکاسره و قیاصره» در اسلام برقرار شد. متنفذین مقام ربوبیت گرفتند. برادران اسلامی به اسم رعیت، بنده و ذلیل و حقیر شدند. در حالی که اروپا در «نهایت بربریت» میزیست، بواسطه اتصال به اندلس و جنگهای صلیبی به ممالک اسلامی راه یافت؛ از دین اسلام مطلع شد؛ «کتب اسلام» را بردند و ترجمه کردند و دریافتند که علت اقتدار اسلام، مساوات و برادری بوده است: «امروز ضعف اسلام به واسطه ترک تساوی و الغای برادری است که به یکدیگر افتادهاند» و غرب «با عمل به اساس
اسلام» به آن درجه از اقتدار رسید که «اسلامیان فعلاً مقهور و مغلوب آنها هستند». آنگاه ادعا شد در حالت کنونی ایران هم فرقه آریستوکرات و «اعتدالی» حافظ منافع «فرق ممتازه و مقتدرین» است. «در مقابل آنها، مساواتخواهان حامی رنجبران که دمکراتی باشند» همیشه تلاش میکنند تساوی حقوق را بین غنی و فقیر برقرار سازند و آنها را از زیر بار خلاص نمایند، «چون این دو فرقه در نظر مختلف هستند، در وضع قانون و نظامات سعی میکنند که مقصد خود را پیش ببرند». خلط مبحث واضح است و نیازی به توضیح ندارد. نویسنده برابری در برابر قوانین شرع را با تساوی فرصتهای اقتصادی در اندیشههای سوسیالیستی به هم آمیخته است و از این بالاتر بین این دو و اندیشه تساوی حقوقی در نظامهای لیبرال به شکلی مضحک رابطه برقرار کرده است؛ این یعنی اوج بحران نظری و خلط مبحث در زمینههایی که اساساً به شکل بنیادی با هم تفاوت و تمایز دارند.
نویسنده سپس به بحث تشکیل احزاب سیاسی میپردازد. از دید او علت ظهور احزاب روشن است، وکلا جمع نشدهاند تا صحبت چای و قلیان کنند، بلکه برای بررسی اوضاع کشور جمع شدهاند. آن چیزی که باعث دو دستگی شده «اختلافنظر» است، کسانی که وکیل معرفی میکنند باید بدانند برای چه فلان شخص را معرفی نمودهاند. نماینده هم باید منافع موکلین را تأمین نماید، «والّا مثل این است که وکیل و موکل در کاری توکیل به مجهول کرده باشند». در کلیه ممالک مشروطه «اعتدالیون و حامیان اغنیا» قوانینی وضع کردهاند که مطابق مرام آنهاست؛ «همچنین دمکراتی و مساواتی» حامی ضعفا هم موادی که تأمینکننده منافع این طبقه است، تدوین نمودهاند.
اختلافنظر سیاسی مثل «اختلاف مجتهدین در مسائل شرعیه و اختلاف حکما در مسائل حکمیه» است و ربطی به اشخاص ندارد. «مذاکره و مباحثه» باعث میشود نظرها به یکدیگر نزدیک شود. پس لازم است از «معاندت» اجتناب شود. دمکراتها نباید از تهمت و اذیت و حملات حریف رنجیده شوند، «زیرا اساس دمکراتی احیای احکام از دست رفته اسلام است(1)». این همه خلط مبحث به واقع بسیار غریب است، چگونه فردی میتواند به منشأ اثر نبودن دین در مسائل سیاسی باور داشته باشد ولی
1) پیشین، ص 37.
مدعی باشد هدفش از این روش احیای احکام دینی است؟ ادامه مطلب این موضوع را بیشتر روشن میسازد. از دید این نویسنده، گوینده حق، نباید انتظار چیزی جز حملات و صدمات داشته باشد. چند سطر بعد نویسنده مقصد فرقه دمکرات را «محافظت اصول مشروطیت» میداند و عنوان میکند هدف اعتدالیها این است تا همه مردم حق دخالت در تعیین وکیل و اطلاع از امور نداشته باشند، بلکه فقط اعیان یا فقط شهریان و نه «دهاتیها» حق تعیین وکیل داشته باشند.
فرقه دمکرات معتقد بود، اسلام همه را برادر و برابر قرار داده است و «باید همه در حقوق برابر باشند». پس مقصود از مشروطه همین دخالت عموم مردم در مسائل خویش است؛ زیرا اسلام در حقوق برای احدی امتیازی قرار نداده است. در اینجا نویسنده نوک تیز حملات را متوجه علما ساخت و بدون اینکه از کسی نام ببرد همه را به یک شیوه مورد حمله قرار داد. بحث از اینجا شروع شد که در اسلام معیار امتیاز تقواست و هر چیزی غیر آن «کلاً غلط و باطل و برضد اسلام بوده باید رفع شود». در اسلام هیچ تفاخر طبقاتی وجود ندارد، در حالیکه علیرغم فرامین شرع، وضع غیر از این است:
بالعیان به ضد اسلام و ایمان میبینیم که جمعی صدر را به خود مختص داشتند باید مقدم وارد شوند، مقدم صادر گردند. در مشی تقدم کنند؛ کفشها در پشت سر صدا کند؛ فحش بدهد؛ نشنود؛ بزند [اما] زده نشود؛ بندگان خدا بی رخصت ایشان وارد حضور نگردند؛ سرپا بایستند، بیاذن حرف نزنند، صدا بلند نکنند، دست را حرکت نداده روی سینه گذارند؛ هزار دفعه قربان و صدقه شوند، صد مرتبه رکوع کرده به خاک افتند؛ این امیر یا عالم بزرگ به گوشه چشم حقیرانه به آنها نگاه کند؛ به صدای کلفت تحقیرآمیز و القاب خفیف ندا کند؛ آن بیچارگان دست و پای آنها را بوسیده به چشم مالند؛ رنج دست را حاضر کرده به ایشان تقدیم کنند؛ آقایان راحت خورده به هیچ اعمال بد مؤاخذه نشوند؛ دولت و احدی را بر ایشان قدرت نباشد(1)از مالیات معاف باشند؛ به چندین القاب در منبر دعا بشوند؛ و در کاغذها بخوانند، جای مهر مخصوص داشته باشند؛ در لباس و مسکن و غذا و ظرف و همه
1) در متن کتاب: «... دولت واحد برابر ایشان قدرت نباشد» که جمله بیمعنی است.
چیز تفوّق داشته باشند الی غیرذلک، اینها [باید] ابطال شود؛ چنانچه اسلام مقرر کرده برابر باشند، برابر دست به دست هم داده مملکت اسلام را حفظ کنند(1).
اینان برای اینکه با روحانیون مقیم نجف تسویه حساب کرده باشند بدون اشاره به نام آنان احکامشان را مورد حمله قرار دادند. به همین دلیل گفتند مجلس سنا مغایر اسلام است؛ زیرا اعیان خودشان را ذیحق برای تشکیل مجلس جداگانه میدانند؛ مجلسی که از طرف خودشان درست شده است و برای حفظ تفوّق و امتیاز آنها با مجلس شورای ملی معارضه میکند. هر کس اساس اسلام را قبول دارد، این مجلس را «ظلم واضحی» میداند؛ زیرا «بدتر از عصر استبداد فرق میان بندگان را مدلل میکند». به نظر حزب دمکرات اینها در عصر استبداد قدرت داشتند «اما قانونی نبود» و گفته میشد این قدرت غیرمشروع است، اما با قبول مجلس سنا «تفوق و اعیانیت قانونی میشود». از طرفی این مجلس تحمیل خرج بیهوده و باعث اختلال امور است و قوانین را به تعویق میافکند، «حالا بسته به نظر علمایی است که ... اساس اسلام را میفهمند. فرقه دمکرات هر وقت اکثریت پیدا کرد البته فسخ خواهد نمود». باید یادآوری کرد تشکیل مجلس سنا از اصول قانون اساسی بود و کسانی که از آن دفاع میکردند نه برای دفاع از اعیان و اشراف بلکه برای اجرای قانون بر تشکیل آن مجلس تأکید مینمودند. از سوی دیگر همین مخالفین عصر مشروطه بعدها خود نخستین سناتورهای انتصابی دوره پهلوی شدند و تقیزاده که این همه در زمان مشروطه با به قول خودش اعیانیت و اشرافیت مستتر در مجلس سنا مخالفت میورزید، نخستین رئیس مجلس سنا شد و دوستان او در دورة مشروطه نیز نخستین سناتورهای کشور بودند.
دمکراتها که این همه از ضرورت احیای اصول اسلام دم میزدند، معتقد بودند در زمینه حقوق مدنی، حزب دمکرات به تساوی کلیه مردم در برابر قانون، فارغ از نژاد و مذهب و ملیت معتقد است. «اسلامی و مسیحی و یهودی بودن یا از ملل سایره بودن» باعث تفاوت در ملت ایران نمیشود. این تأکید بر عدم تساوی حقوقی ایرانیان با مهاجرین از ملتهای دیگر نکته عجیبی بود که در هیچ یک از قوانین ملل اروپایی نشانی از آن دیده نمیشد. این ادعاها به این دلیل مطرح میشد که
1) همان کتاب، ص 38.
هممسلکان دمکراتها عمدتاً مهاجرین قفقازی بودند و اصلاً نظریهپردازهای آنان یعنی رسولزاده و تیگران درویش، خود غیرایرانی بودند. بالاتر اینکه شیبانی و نواب تبعه بریتانیا بودند. پس این تأکید بر تساوی حقوقی ایرانیان و بیگانگان در حوزه قضایی کشور بیدلیل نبود. دیگر اینکه تساوی در محاکمات و حق انتخاب از دیگر اصول مدنی حزب بود که اعتقاد داشت: «فرق در امور مذهبی ربطی به دولت و قانون وضعی از طرف ملت ندارد(1)». اما به قول آنها در مواردی مثل ازدواج و میراث در تمام ملل و دول اختلاف وجود دارد. در یک کلام حزب بین قوانین شرع و عرف تمایز قائل بود. از دید آنان آزادی هر کس تا حدی مجاز بود که «مخل به آزادی دیگران نباشد والّا آزادی برای همه نخواهد بود»، حدّ آزادی مطبوعات، قانون مطبوعات بود؛ قانونی که دمکراتها چه در دوره اول مشروطه و چه بعد از آن هرگز به مفادّش اعتنا نکردند و مکرراً آن را زیر پا نهادند و تبعیت از قانون مطبوعات را به منزله طرفداری از استبداد دانستند و کسانی که آنان را به این مهم فرامیخواندند عمله استبداد و اعیان و اشراف تلقی میشدند. دیگر این که به تقلید از اروپاییان حق اعتصاب برای کارگران به رسمیت شناخته میشد، بدون این که توجه کنند اصلاً در ایران کارگر صنعتی وجود ندارد تا حق اعتصاب داشته باشد و تازه کدام سندیکا و اتحادیه کارگری وجود داشت که به عنوان دفاع از حقوق کارگران آنان را به اعتصاب دعوت کند؟ از نظر حزب، مخالفت با حق اعتصاب از کارهای مجلس سناست تا کارگران نتوانند مزد خود را دریافت نمایند؛ اما توضیح ندادند مگر در آمریکا، اسپانیا، فرانسه و حتی انگلیس که الگوی نظام مشروطه بود، و البته در همه این کشورها هم مجلس سنا و یا اعیان دایر بود، اعتصابات کارگری وجود نداشت؟ قطعاً آری، بنابراین باید این نظامها را از اصناف حکومتهای استبدادی به شمار میآوردند، در حالی که میدانیم موضع حزب دمکرات این نبود و آنان دقیقا با الگوبرداری از نظام سیاسی این کشورها درصدد اجرای دیدگاههای خود بودند.
از دید دمکراتها انتخاب نماینده باید به تناسب جمعیت باشد و همه آحاد ملت
1) همان منبع، ص 40.
هر کدام یک رأی داشته باشند. قوای سهگانه از یکدیگر منفک هستند و اگر کسی توقیف شد، ظرف 24 ساعت باید به او تفهیم اتهام شود تا خود را برای پاسخگویی آماده کند. «بهترین و نافعترین مواد ... به حال ملت و روحانیین» انفکاک کامل «قوّه سیاسیه از قوّه روحانیه» شناخته شد(1). از دید اینان در اسلام طایفه مشخصی برای اجرای امور دینی معین نشده است، بلکه همه مردم به «تمام امور ذیحق هستند»، باید همه عالم و متّقی باشند و همه حق تعلیم و ارشاد و امر به معروف و نهی از منکر دارند: «همه امام جماعت و جمعه و ولی در امور در صورت عدالت توانند بود و همه هم کسب میتوانند کرد و همه عالم و مجتهد و قشونی و قاضی توانند شد و این ترتیب تا اوایل عصر بنیعباس هم معمول بود». در دوره بنیعباس «قوّه روحانیه را جداً از قوّه سیاسیه دولتی منفک کردند»، از آن به بعد در عالم اسلام عدهای به نام فقها و علما «یک فرقه ممتازه از دولت و رجال شدند، مثل بنیاسرائیل که سلطنت و نبوت گاهی از هم جدا بود و گاهی اتصال و پیوستگی پیدا میکرد».
این روال تا استقرار «سلطنت شیعه» وجود داشت. دمکراتها میدانستند که برخی علمای شیعه معتقدند سلطنت حقّه بعد از حضرت رسول(ص) و امام(ع) با علما و فقهاء جامعالشرایط است، اما میگفتند «چون کار با آنها تاکنون نشده است تا معلوم شود که به چه ترتیب تعیین سلطنت مینمایند که ما آن نمونه را تذکاراً مثال بیاوریم»، بنابراین باید راهحلی جدید یافت. با این وصف میگفتند معلوم است منظور این نیست که «در هر شهری مثلاً صد فقیه، هر یک اداره سلطنتی و قشونی و قضا و سایر لوازم مملکتداری را دایر کنند». به هر حال سلاطین شیعه برای عزل و نصب وزرا، اخذ مالیات، ترتیب قشون و جلوگیری از قطاعالطریق و حراست مملکت از تهاجم خارجی قدرت سیاسی را در دست گرفتند و «فقها هم علیحده برای اینکه ممکن نبود با تصدی به امور شرعیه متصدی(2)کار دیگر شوند یک قوه علیحده روحانیه تشکیل داده اموری را به خود مختص کردند از قبیل تدریس علوم دینیه و تألیف و قضا و امامت جماعت و جمعات و افتاء و ولایت در امور مولی
علیهم و ولایت در موقوفات و مساجد و منبر و مواعظ و هکذا».
با استناد به تاریخ، گفته میشد بین قوای سیاسی و روحانی تفکیک وجود داشته است، اما «نه تفکیک کامل». زیرا دولتیان در بعضی امور روحانیه دخالت میکردند و «حدود الهیه» را در مورد متهمین اجرا میکردند، بدون ثبوت جرم مجازات شرعی روا میداشتند، میکشتند، گوش و دماغ میبریدند، دست و پا قطع میکردند، حبس و زنجیر و شکنجه و چوب زدن و تازیانه رواج داشت، حتی در امور حسینیهها و مساجد دخالت میکردند. «از این طرف بسیار اشخاص به لباس روحانیت بدون اهلیت متصدی امور شرعیه شده، دخالت در امور سیاسیه از عزل و نصب وزراء و حکام و امور مالیاتی و قشونی و غیرها کرده، آنها طویله خود و اینها خانه خود را بست و مأمن اشرار یا اخیار میکردند». گاهی هم دو قدرت با هم ساخته «اسباب زحمت ضعفا میشدند»، در وقتی دیگر با هم معارضه میکردند و به مردم صدمات میرسانیدند، «این از حبس او آدم میکشید، او از خانه این». این ستیز، دو قوه را ضعیف ساخت و ملت را نحیف نمود و کشور را به حال بدی افکند:
قال رسولالله(ص): صنفان من امتی ان صلحا صلحت امتی و ان فسدا فسدت امتی، قیل من هما یا رسولالله، قال: العلماء و الأمرا و قال(ص): العلماء امناء الرسل ما لم یدخلوا فیالدنیا قیل و مادخولهم فیالدنیا، قال: اتباع السلطان.(1)
حزب دمکرات مدعی بود میخواهد اسباب نقص و تنزل امور را بشناسد و تمام مرامنامهاش مبتنی بر این است. آنها میخواهند اموری که باعث ضعف و انحطاط است و «اساس اسلام را متزلزل ساخته» براندازند. پس بعد از این که ملت و حجج اسلام و آیات که در زمره ملتند، قانون اساسی را پذیرفتند و سلطان و وزرا را «برای حفظ حوزه اسلامیه» و «جماعت روحانیین را برای استنباط و تعلیم و افتاء احکام لازم» دیدند، معلوم میشود این دو قوه از یکدیگر جدا هستند:
آیا عاقلی پیدا میشود که بگوید با وجود جدایی این دو قوه از حیث علم و عمل لیکن اموری که راجع به هر یک از این دو قوه است منفک از هم، و سوا از یکدیگر نشده و در هم بوده هماره این دو قوه در کشاکش باشند و به واسطه این
1) همان منبع، ص 45.
کشاکش ملت [و] مملکت در حال خطرناک بماند(1).
توضیح داده شد شاید «جاهلی» توهم کند که «بنابراین پس فقیه در ادارات دولتی و سیاسیه پذیرفته نمیشود»؛ اما این «غلط محض» است، «مگر علم و فقاهت مانع از کاری میشود و آیا بهترین اشخاص برای کار اعلم و افقه نیست». اما وقتی شخص وارد مسائل سیاسی شد یا بالعکس حق دخالت در امور دیگری ندارد.
نویسنده مرامنامه آورده بود تعلیم و تربیت اجباری است و البته مراد علومی است که یا «فرایض عمومیه و اصول دینیه است یا مقدمات معیشت یا لوازم حفظ مملکت». از باب امر به معروف، اجبار بر این اقدام که مصداق «طلب العلم فریضه» است، از «واجبات» است. برحسب مقتضیات عصر صنایع و تجارات و ادارات دولتی و نظامی بدون علم موجب حفظ مملکت نخواهد بود. تحصیل معیشت به تعلیم صنایع است که برای مقابله «با صنایع خارجه» انجام میشود. پس تعلیم واجب است و اجبار در این امر لازم. کسی هم که قادر به تعلیم و تعلّم نیست دولت باید او را کمک کند. بزرگترین بدبختی ملت و فساد اخلاق «بیتربیتی نسوان و جهالت مادران» است. منظور از تربیت نسوان، «تعلیم و تربیت به طریق خانهداری و حفظ صحت و معاشرت ازدواج و عفّت و تربیت اولاد و تحسین اخلاق و خلاصی از موهومات و خرافات است؛ گویا کسی را بحثی نباشد(2)».
و اما بنا بر باور حزب، سربازی اجباری است. علت آن «وجوب دفاع از مملکت اسلام و حفظ حوزه» است. در امر دفاع تبعیضی نیست که آن هم موقوف است به اطلاع از طریق دفاع طبق اسباب عصر. این مهم در سایه مشق و تعلیم فنون جنگ میسر است. سربازی هم باید دو سال باشد و «زیاده از آن جوانان را از اهل و خانه و تأهل دور داشتن موجب ضرر و انزجار و تأخّر کار است». مالیات باید از همه آحاد مردم اعم از اغنیاء و فقرا اخذ شود و مستمریهای بیجا قطع گردد، زیرا دولت از مالیاتی که رنجبران میدهند به جهت قرابت یا واسطه یا رشوه یا مداحی یا مسخرگی مبلغی به عدهای مفتخوار میبخشد. «نمیدانم شریعتخواهان چرا برای
رفع این اقدامی نکرده، برعکس گوینده را میخواهند نابود کنند...(1)».
موقوفات باید تحت نظارت و اداره دولت باشد و برای مصارف و معارف عمومی خرج شود. بر موقوفات نه تنها دولت بلکه عموم مردم باید نظارت کنند و این «ابداً مخالف هیچ شرع و عقلی نیست»، حال آن که «خورندگان وقف نیز به حقگویان حمله میکنند و حملاتشان به لفظ شریعت خواهد بود که آن را مایه عیش و راحت خود و زحمت دیگران تصور کردهاند». به روحانیان طعنه زده شد که «داعیه ریاست و خیرخواه ملت» دارند و برای رفع بیگاری اقدامی انجام نداده و نمیدهند، از این گذشته، آنها مخالفین بیگاری را مورد حمله قرار میدهند و «معاونت بر اثم و عدوان مینمایند(2)». مزدوری اشخاص تا چهارده سال ممنوع، و مدت مناسب کار شبانهروزی ده ساعت تشخیص داده شد. یک روز در هفته باید اجباراً تعطیل اعلام میشد، ایرانیها چون اکثراً مسلمان هستند باید جمعه را تعطیل نمایند، این تعطیلی «برای تنظیمات و عبادات و حضور در مساجد و استماع خطب و مواعظ و اظهار شعائر اسلام و ملاقات احباء و تفریح دماغ» میباشد.
لوازم حفظ کارکنان از آفات حین کار باید تهیه شود؛ احتکار با بستن مالیاتهای سنگین بر زمین باید منع گردد. اما «خونخواران» بجای ترجیح حقوق عموم بر منافع اشخاص «به اسم اسلام حمله بر دمکرات میکنند(3)». نوک تیز حملات دمکراتها متوجه روحانیانی بود که اندیشههای آنان را مغایر شرع تشخیص میدادند. میگفتند: «حامیان دروغی اسلام» نمیگذارند رسم گرفتن هدیه و تحفه ملاکین از کشاورزان منسوخ شود و «مدعیان ربوبیت» با اسم شریعت نمیگذارند دعاوی و محاکم قانونی ایجاد گردد، حال آنکه این امر «معروفتر از رفتن مساجد و عبادات حقه» است. باید بانک «زراعتی» تأسیس میشد، اراضی خالصه بین زارعین تقسیم میگردید و حتی زمینهای اربابی بین مردم تقسیم میشد(4).
یکی از نظریهپردازان حزب دمکرات، تیگران هاکوپیان بود که مقالاتش را با
امضای ت. درویش امضاء میکرد. به مناسبت افتتاح دوره دوم مجلس شورای ملی او در نیم صفحه اول روزنامه ایران نو مقالهای نوشت. در این مقاله شرحی از سرمایهداری غرب و نقد آن نوشته شده بود:
تا حال سرمایهداران اروپا تمام اهالی شرق را عبد عبید خود دانسته و تصور میکردند که آن قسمت از اولاد بشر که در محل طلوع آفتاب واقع شدهاند، به جهت پر کردن چشم طمّاع آنها و پر کردن حرص آنان خلق و ایجاد گشته و آلت کوری هستند که برای استفاده اروپاییان از عایدات و زحمات آنها به دنیا آمدهاند.
نویسنده علت عقبماندگی آسیا در برابر اروپا را نظامهای قرون وسطایی و فئودالی شرق میدانست، به همین دلیل این نظامها نه تنها توان رقابت اقتصادی را از مردم شرق میگرفت، بلکه مقاومت سیاسی را هم در هم میشکست. از دیگر دلایل عقبماندگی شرق، مسئله استعمار بود که ملتهای بزرگ شرق به بیگاری سرمایهداری غرب واداشته میشدند؛ در ادامه شمّهای از مستملکات استعماری از هند تا آمریکای شمالی نام برده شده و آمده بود:
بدین ترتیب به اصول سرمایهداری تمام دول اروپ در سایه ملل نیم وحشی که دارای وضع فئودالیزم هستند مدار معیشت خویش را تحکیم نموده و بالفعل یک دولت اروپا نیست که در سایر قطعات کره ارض دارای مستملکات نباشد و در آنجا حرص و طمع سرمایهداران خود را سیر نکند.
هاکوپیان ضمن اشاره به بیرحمی «دول استیلا کار اروپ» که مستعمرات را از جنس انسان نمی دانستند و با آنها مثل حیوانات و حتی بدتر از آن رفتار میکنند، میپذیرفت که با وجود این تحقیر و توهینها و بهرغم میل آنها و با وجود تلاش برای در زیر سلطه نگاه داشتن ملل عقبمانده «یک حرکت ترقیپرورانه و حس حریتپرستانه نیز با خود در این بازارها آوردند که با توسعه محصولات و امتعه آنان این خیال نیز پیشرفت و ترقی میکرد و ممکن نبود که هرجا آلات و ادوات صناعیه و محصولات مدنیه به جایی برود فکر حریت در آنجاها تولید و بیدار نشود» پس او گسترش سرمایهداری و صدور کالا و سرمایه را مقدم بر زایش اندیشههای تجددخواهانه به شمار میآورد و ساختارهای اقتصادی را به لحاظ منطقی و زمانی مقدم بر اندیشههای مدنی میشمرد.
ژاپن نخستین کشور آسیایی بود که «نماینده تکامل و تجدد ممالک شرق» به حساب میآمد. فتوحات ژاپنیها در برابر روسیه، جنبش عمومی آسیا و افریقا را به ارمغان آورد. ماهیت این جنبش دوگانه است: از یک طرف علیه فئودالیزم داخلی و از طرف دیگر ضد تضییقات و «سرمایهداران اجنبی» میباشد. هاکوپیان سپس شواهدی از عثمانی و ایران به میان آورد و در مورد محمدعلیشاه گفت: «این آدم دنی میخواست سدی در جلو[ی] ترقی بشر و تکامل زمانه گذارده و نمیدانست که با اصول کهنه و قدیم زندگی ممکن نیست». پس مردم در برابر او قد برافراشتند و بار دیگر مجلس شورای ملی را بنیاد نهادند.
هاکوپیان خاطرنشان کرد ایران امروز میخواهد خود را از وضع فئودالیته رها کند و «مایل است که به وضع سرمایهداری تحول کند و در حقیقت در حال تجدد و ترقی است. آن وضعی را میخواهد دارا بشود که از تضییق سرمایهداران خارجی خود را خلاص کرده و سرمایه ملی را تأمین نموده و به ترقیات ملیه نائل شود».
هاکوپیان ادامه داد در اثر غفلت و جهالت، مالیه کشور که شریان حیاتی ایران است، به دست بیگانه افتاده است و تمام منابع ثروت مشتمل بر بانکها و امتیازات، با معاهدات سخت گرفته شدهاند و نمیخواهند چیزی از آن را عودت دهند. او هرج و مرج قرون گذشته و عدم آشنایی مردم با اصول جدید و نیز فساد اخلاق حکومت گذشته را مسبب بینظمیهای موجود دانست، به همین دلیل مردم «مشروطه را به میل خود تأویل نموده و به منافع شخصی خود تطبیق کرده و مایل به نافرمانی میباشند».
او مبرمترین وظیفه مجلس را پنج چیز میدانست؛ یکم: تحصیل پول «ولو به قرض» برای آسایش و امنیت مملکت، دوم: تشکیل قوهای نظامی که ضامن اقتدار و دولت مرکزی باشد، سوم: فکری برای خارج ساختن قشون روس از ایران بشود، چهارم: گسترش معارف، پنجم: اصلاح ادارات و جلب مستشارهای خارجی(1).
رسولزاده دیگر نظریهپرداز حزب به عکس هاکوپیان در همان روزنامه از
1) ایران نو، ش 67، مورخه دوشنبه غره ذیقعده 1327 ق، 15 نوامبر 1909، مقاله «پارلمان در چه حالی افتتاح میشود؟»
گسترش سرمایهداری در ایران دفاع میکرد، حزب دمکرات در مرحله عمل با تناقضی آشکار مواجه شد. رسولزاده نوشت ملتهای متمدن قرنها راه ترقی را طی کردهاند تا به این مرحله رسیدهاند و نباید در پیمودن آن راه تعجیل کرد؛ «قدم به قدم باید در جاده ترقی راه برویم و مثقال مثقال متمدن بشویم». خاطرنشان شد در ایران همیشه از یک مطلب غفلت میشود و آنهم جهد و تلاش غربیان برای تأسیس تمدن جدید است. او استدلال کرد غربیها مجبور بودند تا از هیچ، همه چیز اختراع کنند، «و حال برای ما این زحمت موجود نیست، فقط باید تقلید آنها را بکنیم و بعلاوه بهتر از همه این است که ما میتوانیم در میان آنچه آنها اختراع و ایجاد کردهاند هرچه خوب و بد به درد ما میخورد انتخاب نماییم. و این مسئله به قدری کار ما را پیش انداخته که بر همه کس روشن و محتاج به هیچ بیّنه و دلیلی نیست».
او تمدن جدید را «یک دوری پلو پخته حاضر» میدانست که فرا روی ما نهاده شده و کار منحصر به این است که با عقل سلیم «قبول خوردن آن را بکنیم و این زحمت را بر خود هموار نماییم». رسولزاده اوضاع جهانی را بهگونهای می دید که نباید سهو و خطای بزرگ کرد، زیرا در این صورت تا دو قرن دیگر ما به تمدن فعلی غرب خواهیم رسید، آنها هم در این مدت بیکار نمینشینند و دو- سه قرن جلو میافتند، به این شکل آن پرتگاه عمیق، همیشه ما را از تمدن جدید دور می سازد. ایران به خانهای تشبیه شد که به کلی ویران است و باید آن را مجدداً بنا کرد و تعمیرات جزیی فایدهای ندارد، «باید دید چه چیزی میتواند برای این تجدد ما مساعد باشد». در ادامه از فقدان صنعت در ایران سخن گفته و نتیجه گرفته شد اساس قوای حیاتی ایران و عایدات کشور بر دو چیز مبتنی است: نخست کشاورزی و دوم تجارت. از قضا شاغلین به این مشاغل جایگاه قانونی ندارند و در اداره امور منشأ اثری نیستند.
به دید او گسترش زراعت مرتبط و بسته به قانون است تا دهقانان با آرامش خیال در فکر گسترش کشت و زرع باشند. آرامش خیال زارعین در گروی جلوگیری از حملات اشرار و چادرنشینان است، به این شکل هم امنیت ایجاد میگردد و هم بهانه اجنبی برای دخالت در امور کشور از بین میرود. امنیت موکول به ایجاد قوه نظامی ملی و سراسری است، از طرفی باید منافع حکومت جدید را به
مردم تفهیم کرد، پس وقتی امنیت حاصل شد و حکومت واقعی مشروطه برقرار گردید، جامعه در بستر تحول و پیشرفت خواهد افتاد(1). این سخنان در شرایطی گفته میشد که راهزنان شاهسون به سرکردگی رحیمخان چلبیانلو به بهانه دفاع از محمدعلی میرزا، قتل و غارت را در اردبیل از سر گرفته بودند و دولت مرکزی هم به دلیل فقدان بودجه و اعتبار نمیتوانست به آن سمت قشون گسیل دارد.
هاکوپیان و رسولزاده اگرچه نظریهپردازان حزب دمکرات بودند و در تعیین خطمشی و مرام و مسلک حزب به طور نظری بسیار فعال بودند، لیکن در عملکرد حزب تأثیر چندانی نداشتند. عملکرد حزب ناشی از حداقل چند مغز متفکر بود که در رأس آنها حسینقلیخان نواب و وحیدالملک شیبانی قرار داشتند، یعنی همان دو تنی که تبعه بریتانیا به حساب میآمدند. برخلاف اظهارنظر منصوره اتحادیه(2)، رسولزاده هرگز مارکسیست نبود و تلقیهای او از حزب، تاریخ، اقتصاد و اصطلاحات اجتماعی بیشتر متأثر از نوعی سوء برداشت در فهم سوسیال دمکراسی بود. رسولزاده خود صراحتاً انقلابی بودن را مذموم میشمرد و آن را چون یک ناسزا تلقی میکرد، نقطه عزیمت او همان طور که بعدها نشان داد ناسیونالیسم بود تا سوسیالیسم.
اساساً اعتقاد به مارکسیسم و «وطنپرستی» ذاتاً متضاد است. بین ناسیونالیسم و مارکسیسم که جهان وطنی کارگران را تبلیغ میکند، سنخیتی وجود ندارد. بین آراء لنین در مورد جنبشهای ملی و اعتقادات ناسیونالیستی رسولزاده هم، برخلاف تصور نویسنده، قرابتی وجود ندارد. جنبش های ملی در سرزمینهایی مثل ایران و چین دوره «دکتر سون یات سن» از آن حیث مورد حمایت انقلابیون روسیه قرار میگرفت که معتقد بودند طی فرآیند مزبور مقدمات یک جنبش سوسیالیستی فراهم میآید و در حقیقت نهضتهایی از آن دست برای سست کردن حلقههای امپریالیسم میتوانست مفید افتد. اینکه گفته شود «اعتقاد رسولزاده به وطنپرستی و ناسیونالیزم به عنوان جزیی از سوسیالیزم حاصل پیروی از این خط مشی و تئوری لنین بود(3)»
حقیقتاً شگفتآور است، چه نسبتی بین سوسیالیسم آن هم از نوعی که لنین به آن
اعتقاد داشت با ناسیونالیسم افراطی رسولزاده میتوانست وجود داشته باشد؟ گفتنی است بین ایدئولوژی فاشیستی ناسیونال - سوسیالیسم با مرامهای سوسیالیستی تفاوت از زمین تا آسمان است.
جالب اینکه نویسنده همانجایی که تأثیرپذیری رسولزاده را از لنین مطرح میکند، درست یک بند بعد به حزب مساوات رسولزاده اشاره میکند که «بین مسلمانان قفقاز علیه بلشویکها» تشکیل شد تا «از زیر سلطه روس آزاد شود(1)». رسولزاده از «اسلام به عنوان قدرت وحدتدهنده علیه امپریالیزم(2)» استفاده نکرد، نقطه عزیمت او ناسیونالیسم بود که از قضا ابزاری در دست همان امپریالیستها برای تشتت بین مسلمانان بود.
حزب اکثریت همان حزب اعتدالی بود که بر خود نام «اجتماعیون اعتدالیون» نهاده بودند و ضمن «دستور مشروح مسلکی یا مرامنامه حزب»، علت اصلی پیوستگی و تشکیل جامعه انسانی را «فقط منافع مشترکه» دانستند و معتقد بودند، این منافع در پرتو تاریخ و فرهنگ و عقاید مشترک افراد تشکیل میشود. «مواد طبیعی» مهمترین عنصر تشکیل جوامع مختلف انسانی است و «اصول موضوعه» مبنای تشکیل این جوامع نیست، بلکه آن اصول و معاهدات وجه تمایز اجتماعات گوناگون انسانی از یکدیگر است. بین افراد بشر باید قواعد مساوات جاری باشد، البته مبنای اصول اجتماعی در هر جا یکسان نیست. این اصول بسته به مراحل زندگانی انسانی و اوضاع معیشت و احوال اجتماعی بشری متفاوت است، «احتیاجات واقعی» مبنای قانونگذاری در حیطه عرف است. نظریات اجتماعی نسبی است و «در هر عصر مختلف و نسبت به هر یک از هیأتهای اجتماعیه طرز و شکل مخصوص خواهد داشت». هر وسیله ممکن که رفاه عمومی و بهبود زندگانی اجتماعی بشر را وعده دهد، باید داخل در اصول اجتماعی تلقی شود(3).
اعتدالیون با کنایهای نیشدار به مواضع حزب دمکرات میگفتند انسانها بر دو گونهاند: رئالیست و ایدهآلیست. گروه نخست در پی به دست آوردن وسایل ممکن برای آرزوهای قابل حصول هستند، اما گروه دوم «با یک شعف طفلانه» به آرزوهای دور و دراز مشغولند. واضح است اینها همان دمکراتها هستند که «اوقات را به تجسس و پیروی مقاصد موهومه و تمناهای خیالی که هرگز وجود خارجی حاصل نکرده فقط از مولدات عالم فرض و وهم است»، صرف میکنند و «در تعقیب امیدهای خارج از حیز امکان»، خود را دلخوش میدارند. اینها با طرح آرمانهای غیرقابل حصول، «انسان را از اصلاحات فعلی و تعدیل اوضاع ناگوار امروزی حالت اجتماعی منصرف ساخته هیأت اجتماعیه را دچار سختی و بدبختی کنونی» باقی میگذارند. با طعن به دمکراتها گفته میشد افکار دور و دراز و «خیالات نیش غولی» و «تصورات سطحی» برای تغییرات اساسی در نظام اجتماعی، «حکم سراب» دارد و «دروغی است که هرگز ما را به شاهراه حقیقت رهبری» نمیکند. این اندیشهها نه امروز قابل تحقق است و نه فردا، «بلکه فقط انسان را از توسل به وسایل فعلی و اتخاذ تدابیر حسنه» بازمیدارد، و مانع از «جرح و تعدیل» شداید و بیاعتدالی زندگی میشود. به جای در پیش گرفتن آرزوها باید کاری کرد «تا به تدریج سعادت و نیکبختی هیأت جامعه بشری را آماده و فراهم سازد». برای این منظور باید مقتضیات عصر و مناسبات وقت را در نظر گرفت، برای فاصله گرفتن از اوهام غیرقابل اجرا باید «کاملاً اوضاع و احوال حاضره را رعایت و احتیاجات مقتضیه را مناسب هر روزه» انجام داد(1).
باید «فیلسوفانه» و «به طرز عقلایی» راه پیمود. از حملات خصمانه و تمسک به وسایل نامشروع و «اعمال تهدید» و مقابله به مثل که مورّث انزجار و مولّد کینه و دشمنی و مضر به انتشار افکار اجتماعی است پرهیز کرد. قانون تکامل مبتنی بر طبیعی بودن تدریج و «محال بودن تجدد آنی» است. مبنای اساس جدید، اساس قدیم است که به کمال میرسد و کمال هر لاحق در ذیل ناقص سابق و با استفاده از تجربه گذشته، انجام میگیرد. مساوات فوری و تجدد آنی «فرع بر محال» است. تجدد آنی همان
1) پیشین، ص 99.
انقلاب است، «که جز اختلال و خرابی و آشفتگی اجتماعی نتیجهای نخواهد داشت». ایجاد بر اعدام تقدم دارد، «زیرا ایجاد اساس جدید مستلزم اعدام اساس قدیم است». این تأسیسات جدید که باعث نیک بختی هیأت اجتماعی است به تدریج قابل حصول است. برای ایجاد نظم باید از رأی اکثریت تبعیت نمود، پس باید تلاش کرد به منظور مبارزه با بینظمی و هرج و مرج، نظر اکثریت را جلب نمود و کوشش کرد مرامهای قابل تحقق، نظر اکثریت را به دست آورد. آزادی «مطلقه» است، اما آزادی هر فرد تا جایی است که با آزادی دیگران تصادم نداشته باشد(1). مقابله با ظلم «پایه و اساس حقوق بشری» است و به اقتضای اوضاع و احوال اجتماعی مرامنامه قابل تغییر و حک و اصلاح است.
سیاست برای حفظ روابط و مناسبات طرفین است. بنابراین یک طبقه یا یک عده از مردم نمیتوانند دارای تمام اختیارات هیأت جامعه باشند، اما میتوانند با «آزادی تامّه» عقیده خود را ابراز دارند. اساس سیاست امروزی «سلطنت ملی» است، «حق حکومت» متعلق به تمام آحاد ملت است، این حق به وسیله نمایندگان مجلس عملی میشود. تعیین متصدیان امور تا حد امکان باید انتخابی باشد، «حق انتخاب» عمومی است و نمایندگان باید مظهر افکار موکلین خود باشند. مشاغل ارثی باید از بین برود، «تصدی امور جمهور» فقط به عنوان وظیفه و تکلیف است. «حکومت اجتماعی» است و نه «مطلقه» این منظور به واسطه تفکیک قوا انجام میگیرد. قوانین موضوعه باید مبتنی «بر افکار عمومی» باشد. «قوه تشریعیه» از «اجرائیه» جداست، اما باید در عین تفکیک و استقلال به یکدیگر مربوط باشند(2).
وضع قوانین به تناسب احتیاجات هیأت اجتماعیه است، کلیه مردم مستقیم و غیرمستقیم حق مداخله و اظهارنظر در تغییر و تبدیل و جرح و تعدیل قوانین را دارند. مالیاتها فقط باید برای انتفاع عموم وضع شود، وضع مالیات باید به گونهای باشد که «حتیالامکان معیشت فقرا و متمولین را به هم نزدیک سازد». وجه مشترک مردمی که منافع مشترک و حقوق مشابه در یک سرزمین دارند و نیز وجود خصایص ویژه آنها، منجر به تشکیل ملت و ایجاد وطن میشود. ذیل وفاداری به
وطن مختصات ویژه ساکنین مثل «مذهب و ملیت و زبان و امثال آنها بالتبع محفوظ خواهد ماند». هر یک از ملل در اداره امور خود آزادند یعنی خودمختارند، اما این امر نباید باعث تجاوز و تخطی شود و حقوق ملی را زیر پا گذارد، محور همان «حقوق وطنیت» است.
برای اصلاح امور و حسن روابط باید مرکزیت سیاسی طبق مقتضیات عصر ایجاد شود، اما در امور اقتصادی نیازی به تمرکز نیست. «برای حفظ نظام» نیاز به یک ارتش دائمی وجود دارد، این امر از «واجبات عینی» است. برای این منظور باید نظام سربازی ایجاد کرد، این وظیفه باید به رایگان انجام شود، اما مصارف دفاعی آنها باید از طرف دولت فراهم گردد. در روابط خارجی باید حقوق مشترک و منافع متقابل را سرلوحه قرار داد، از این طریق دولتها به هم نزدیک میشوند و «صلح عمومی» جای جنگ را میگیرد. وحدت حقیقی بین ملل عالم «ممکنالوقوع» نیست، بلکه باید درجات زندگی را به یکدیگر نزدیک کرد. برای این مقصود، بهترین راهحل این است که امور را به دست کسانی داد که «سابقه متخصصیت» دارند و «مشاغل را مخصوص به متخصصین کرد». به مصداق «لیس للإنسان الاّ ما سعی»، باید حقوق در قبال عمل پرداخت گردد، باید امتیازات غیرمشروع برچیده شوند و شرایط لازم برای اشتغال فراهم شود(1).
تحصیلات ابتدایی باید «اجباری و عمومی و مجانی» باشد. اجتماعات و مطبوعات آزادند، از آنجایی که توزیع امکانات مساوی در سراسر کشور غیرممکن است، باید تلاش کرد «حتیالامکان» امکانات مدنی در سراسر ایران توزیع شود تا «به قدر ممکن» تعدیلی در موقعیتهای اجتماعی انجام گیرد. مالکیت خصوصی مجاز است اما نباید گذاشت با «تولید انحصارات و امتیازات» اقویا بر ضعفا و اغنیاء و سرمایهداران بر فقرا و کارگران ظلم نمایند. برای رفع بیکاری و بسط مناسبات تجاری، باید احتکار سرمایه منع شود و «سرمایههای متراکمه» به کار انداخته شوند که یکی از این راهها تشکیل شرکتهای سهامی است. مزد کارگران را باید به نسبت کار آنها پرداخت کرد، کسانی را که کار مانع ادامه تحصیل ابتدایی یا رشد و نمو
1) همان، ص 109.
طبیعی آنهاست باید حمایت کرد و کار کردن آنها را منع نمود. مشاغل خطرناک باید متروک شوند، باید راه اشتغال را گشود، ساعات کار هم باید محدود شوند.
عمل مزدوری باید حتّیالامکان برچیده شود، بانک فلاحتی و خرید زمین برای زارعین از بهترین راهحلهای این منظور است. چون قوانین دینی بهترین ضامن باطنی حفظ حقوق اعم از برابری، برادری و آزادی است، باید حفظ اصول دینی را بر هیأت اجتماعی الزامی دانست، زیرا دستیابی به حقوق مزبور از طرق دینی و باطنی سهلالوصولتر است، مضافاً اینکه فقط علایق دینی است که باعث تصفیه و تزکیه و تکمیل اساس تمدن حقیقی است و نیازی به هیچ آمر و ناظری ندارد. اعتیاد به الکل و افیون و نیز عادت به ملاهی و اعمالی که منافی صحت جسمانی و ملالت روحی و عقلی است باید برداشته شود، و به این شکل سعادت حوزه اجتماعی را باید تکمیل کرد و نواقص اخلاق و معایب آن را برطرف ساخت(1).
مهمترین بخش مرامنامه اعتدالیها تأکید بر نسبیت و نیز نقص و عیب زندگی بشری بود. تعدی و تجاوز و پیروی از نفس امّاره و زیر پا گذاشتن اصول اجتماعی از لوازم انسانیت انسان دانسته میشد. امیدواری داده میشد شاید با در پیش گرفتن اتفاق و برادری خصایصی مثل حرص و خودپسندی «متدرجاً» در عالم «ضعیف» گردد و نه لزوماً نابود شود. بهترین راه ترویج اصول صحیح اجتماعی، توسل به قوه اخلاق است و با آن باید به تزکیه اخلاق عمومی پرداخت. باید اغنیاء را به کمک فقرا ترغیب کرد و آنها را به عدالتطلبی تشویق نمود «از جانب دیگر باید عامه را به مقاصد لایق حصول، اقناع و از تعقیب آرزوهای بعیده و طول آمال و هیجان مشتهیّات نامتناهی منصرف و جلوگیری نموده و به واسطه تزکیه اخلاق و تصفیه اذهان و توسعه افکار آنها هیأت اجتماعی را از تصادمات به طغیانهای مضر نامشروع که سبب تزلزل انتظام عمومی و مورّث تولید هرج و مرج و باعث ظهور مشقت و بروز بدبختی برای هیأت [اجتماع] است تأمین کرد(2)». پس انسان حقیقتجو آن است که از «عوالم سطحی» پا فراتر گذارد، بر وهم لگام زند و تلاش
خود را مصروف اموری کند که «قابل حصول و شایسته تحقق باشد». باید همیشه در هر مقصود اعتدال پیشه کرد. میزان تعادل، صحت و سلامت است. انسان معتدل نه چندان نیکبین است و نه بدبین، نه بیش از اندازه امیدوار است و نه مأیوس. باید از افراط و تفریط برحذر بود و حد وسط را از دست نداد و نه تندروی کرد و نه به بطالت گذرانید.
راه حصول به نتیجه در شرایط آن روزی ایران از دید اجتماعیون- اعتدالیون، تشکیل مجلس شورا و سنا، تشکیل انجمنهای ایالتی و ولایتی، «وضع قوانین به مناسبت افکار عامه و به اقتضای عادات و اخلاق عمومی و مذهب»، آزادیهای مشروعه، تنظیم ادارات و جلب مستشار، انجام خدمت سربازی، تأسیس مدارس نظامی و اصلاح قشون بود. در اقتصاد اخذ مالیات عادلانه، حفظ حقوق کشاورزان و جلوگیری از تعدیات ملاکین، تربیت اطفال زارعین و رنجبران، تأسیس بانک فلاحتی، تعطیل روز جمعه، منع اشتغال اطفال شاغل به تحصیل در دوره ابتدایی، منع انحصار مگر در جایی که منافع عمومی اقتضا کند، منع احتکار، تأسیس شرکتهای تجاری، تأسیس انجمنهای خیریه و امثالهم از دیگر باورهای اعتدالیون بود. نهایت اینکه به نظر آنها مهمترین راه برای تضمین استقرار اصول مذکور، اخلاق است. مطبوعات باید برای توسعه افکار عمومی و جلب آنها به طرف مقاصد مسلکی و طرفداری از آزادی، مساوات و برادری و اتخاذ وسایل قوی برای تزکیه اخلاق عمومی تلاش نمایند(1).
همان طور که دیدیم اندیشههای اعتدالیون هم به لحاظ عقلی و هم به دلیل شرایط تاریخی ایران از نظم و انسجام منطقی درونی بیشتری برخوردار بود. اما دمکراتها علیه این تشکیلات با تمام قوا به مبارزه برخاستند. وظیفه حمله به این حزب بر عهده رسولزاده گذاشته شد که هم خارجی بود و هم اساساً در بدو انتشار روزنامه ایران نو، فارسی بلد نبود. به تصریح خود ایران نو، وی ترکی مینوشت و عدهای آن را ترجمه میکردند و در روزنامه چاپ میشد. رسولزاده در رسالهای در نقد اعتدالیها نوشت،
1) پیشین، صص 120-118، نیز: مجلس، سال چهارم، ش 85، یکشنبه غره جمادیالاول 1329، 30 آوریل 1911، «مرامنامه مسلکی اعتدالیون».
پس از دوره استبداد صغیر اعیان و اشراف دانستند که دیگر عصر ناصرالدینشاهی قابل برگشت نیست. به همین دلیل «خواستند در این دوره جدید جریانی به عمل بیاورند که بدین واسطه بلکه بتوانند حیثیت و مقام سالفهشان را به اندازهای محفوظ بدارند و اغلب کارکنان این جریان یحتمل از اشخاصی میباشند که شاید در عهد استبداد هم موافقت با ارتجاع نداشته و بیهوده بودن این تثبیت را مآلاندیشی کرده و از این جهت مبتلای سفاکی آن عهدشکن هم گردیدهاند». این دروغی بسیار بزرگ بود، برخی رهبران اعتدالی حتی در گذشته با جماعت تندرو مشروطه همکاری داشتند که دو تن از مهمترین چهرههایشان علیاکبر دهخدا و معاضدالسلطنه پیرنیا بودند. نیز در بین رهبران اینان باید از سید محمدصادق طباطبایی نام برد که خود فرزند سیدمحمد طباطبایی بود و به هیچوجه عمله استبداد نبود.
اما رسولزاده خاطرنشان کرد این امر نقصی به منافع اعیانی و اشرافی این طبقه وارد نمیکند «اینها از آن دوربینان و نکتهسنجان طبقه ممتازه میباشند که به خوبی از عدم پایداری اساس پوسیده استبداد و فئودالیزم اداره سابقه مطلع بوده و خواستهاند که بعضی اختیاراتی به ملت داده شود به طوری که آن اختیارات به اعیانیت و ممتازیت آنها پرضربهای نرساند». گفته شد از نظر طبقه اشراف، قانون اساسی فعلی هم افراطی است، حال آنکه اگر در این قانون اساسی به اندازه کافی دقت به عمل آید دیده خواهد شد که استثناهای زیادی برای طبقات ممتازه در نظر گرفته است: «این است که نویسنده این سطور آن قدر از ارتجاع خونین خوف ندارد که از تشکیل یک پارتی محافظهکاری که در پس پرده مشروطیت مقاصد استبدادی را ترویج بدهد... بنابراین هیأتی که بعد از استقرار مشروطیت به عنوان «اعتدالیون» به عرصه ظهور آمد، من و هم مسلکان مرا به ملاحظه احتیاط در آورد که مبادا این هیأت همان مؤسس پارتی محافظهکاران باشد(1)؟!»
رسولزاده فرقه اعتدالی را با حکومت روسیه در دوره استولیپین مقایسه میکرد. هنگامی که در روسیه دوما تأسیس شد، عدهای در نطقهای خود آزادی محبوسین
1) م. ا. رسولزاده: تنفیذ فرقه اعتدالیون و یا اجتماعیون- اعتدالیون، چاپ سنگی، تهران، مطبعه فاروس، 1338 ق، صص 11-9.
سیاسی را میطلبیدند. اما استولیپین رئیسالوزرای وقت میگفت: «اول امنیت بعد اصلاحات» و با این شعار هر روز عدهای از مشروطهطلبان را اعدام میکرد؛ «لفظ اعتدال نوظهوران ما هم به گوش من مثل امنیت استالیپین میآمد(1)». وی اعلام کرد احزابی که در اروپا و نقاط دیگر با این شعارها تشکیل شدهاند، محافظهکاری و استبدادی بودن خود را نشان دادهاند. رسولزاده «میانهروی» را به باد تمسخر میگرفت و احزابی مثل «هفده اکتیابر» روسیه یا «اعتدالیون دست راست» را مصداقی از احزاب محافظهکار مینامید.
رسول زاده در ادامه رسالهاش، بحث را به تشریح عقاید سوسیالیستها یا همان اجتماعیون کشاند و خاطرنشان کرد:
در همه جای دنیا سوسیالیستها چپترین کرسیهای پارلمانها را اشغال مینمایند و در طرز حرکت خودشان اولین دشمن بیامان اعتدال و اغماض و اهمال میباشند... سوسیالیزم یک عقیده اجتماعی، یک مذهب سیاسی و اقتصادی است و اعتدال در عقیده ایشان همه تمرد از عقیده و کفر محض است. چنان که یک نفر اسلام را معتدلاً قبول بکند مسلمان نمیباشد اجتماعیون هم معتدل نمیشود(2).
نوشته شد اجتماعیون ترجمه سوسیالیسم است، اما اعتدالیهای ایران نمیخواهند با سرمایهداری مبارزه کنند و «پرولیتاری» را حاکمیت بخشند. آنها نمیخواهند «نسوان ایران را از زیر پرده چادرشب سیاه» بیرون آورند و «در صندلیهای دارالشورای ملی جا بدهند». به همین سیاق راضی نمیشوند اراضی ملاکین را ضبط نمایند و بین زارعین تقسیم کنند و کارگران مملکت را در قانونگذاری دخیل نمایند. رسولزاده یادآوری کرد مشروطیت با فئودالیسم قابل جمع نیست و در جاهایی که فئودالیزم موجود است، سوسیالیستها با بورژواها متحداً ضد آنها میجنگند. زیرا برای گسترش سوسیالیسم «حاکمیت اصول سرمایهداری از ملزومات به شمار است».
حال آنکه اولاً اعضا و رهبران اعتدالی با فئودالها، خانها و ملاکینی که از نقطهنظر «ترقی پرورانه» به درجات از سرمایهداران پایینترند، اتحاد و اتفاق دارند، ثانیاً در
کشوری که کارگر و کارخانه نیست و با معیشت قرون وسطایی روزگار میگذراند، سوسیالیسم «یک خیالی است بیحقیقت» و سرانجام این که «آیا تعجب نیست که دارندگان املاک زیاد و صاحبان رعایای غیرآزاد خود را اجتماعیون بنامند(1)؟»
رسولزاده در ادامه از تضاد اجتماعیون- اعتدالیون سخن گفت و این که در اروپا اجتماعیون عامیون و اجتماعیون انقلابیون هست «ولی اجتماعیون- اعتدالیون کسی نشنیده». او توضیح داد اعتدال همان محافظهکاری است و محافظهکار طرفدار رسوم و عادات کهنه است و از تجدد هراسان میباشد و پرسید چگونه سوسیالیسم با کنسرواتیسم جمع میشود؟ رسولزاده نوشت اگر ژوریس، ببل، کائوتسکی، لنین و پلخانف یعنی رهبران سوسیالیسم جهانی بگویند «که ایرانیان تجددپیما در سوسیالیزم یک کشف تازهای را موفق گشته و پارتی به اسم سوسیالیست- کانسرواتور و یا اینکه بدون تحریف به اسم سوسیالسیت - مدره(2)تشکیل نمودهاند بیحیرت نخواهند ماند. یا بر نقصان معلومات و تجربیات چندین ساله خود در مسلک سوسیالیزم و برای تکمیل معلومات مسافرت به تهران و ملاقات با ارکان اجتماعیون- اعتدالیون را بر خودشان فرض میکنند و یا با یک تبسم مستهزیانهای مشغول تسویه اخلاقی فرقههای خود خواهند گردید. زیرا در اغلب کتب مستشرقین فرنگ، فانتازی مذهب تراشی ایرانیان را ناخوانده نیستند(3)».
این فقرات نشان میداد رسولزاده خود از آنچه در اروپا میگذشت بیاطلاع بود. وی سوسیالیسم میانهرو را به باد تمسخر میگرفت و کائوتسکی و لنین را در کنار هم مینشاند، در حالی که در آن روزگار کمتر کسی بود که به تضادهای ایدئولوژیک این دو با هم وقوف نداشته باشد. اتفاقاً کائوتسکی معتقد به سوسیالیسم میانهروانه بود و اصلاً سوسیال- دمکراسی اروپایی روشی کاملاً معتدل و میانهروانه و غیرانقلابی داشت. رسولزاده از فقدان معلومات هممسلکان دمکرات خود در ایران بهرهبرداری میکرد و متفرعنانه خود را نقطه پایان روشنفکری میدید و به عنوان یک بیگانه «فانتازی
مذهبتراشی ایرانیان» را به باد تمسخر میگرفت.
اعتدالیون در مقدمه مرامنانه خود آورده بودند ترقی و استقلال هر دولت منوط به استحکام اساس تمدن است و آن جز به اجتماع قوای ملی صورت نمیپذیرد و اجتماع قوا هم در سایه اتحاد و اتفاق حاصل میگردد و آنهم منوط به اتحاد مسلک و مرام است. آنان نوشتند «ما اهالی ایران که از برکت مذهب اسلام پیرو یک دین و معتقدین یک آیینیم(1)بالطبع این گوهر مقصود را واجد بودهایم». رسولزاده برآشفت که چرا اعتدالیها غیر از مسلمانان، کسی دیگر را به اهلیت ایران نمیشناسند؟ وی این دیدگاه را نظر اعتدالیها راجع به مسئله ملل عنوان کرد و خاطرنشان ساخت این دیدگاه عین نظریاتی است که مرتجعین روس دارند که غیر از روسها که به واسطه مذهب مسیحیت ارتودوکس متحد و متفق هستند و یکدیگر را «با ملاحظات سیاهکارانه خود رفیق و شفیق میدانند»، دیگران را که برخلاف منویات ارتجاعی آنها هستند «فریفته یهودیها و فروخته اجانب فرض کرده و دشمنان وطن مینامند». رسولزاده سپس به اعتدالیها تاخت که چرا زرتشتیها و یهودیها و ارمنیها را ایرانی نمیدانند و اینگونه وانمود میکنند که از وجود آنها اطلاعی ندارند(2)؟ واضح است رسولزاده تحت تأثیر برخی ایدئولوژیهای ناسیونالیستی، بنیاد وحدت ملی و قومی را نه بر بنیاد مورد قبول اعتدالیها بلکه مبتنی بر جعلیاتی میشمرد که هدف خود را استقرار دولتی قدرتمند به منظور اجرای آن ایدئولوژی میدانست، شخص وی که از پیشگامان ایدئولوژی پانترکیسم بود در این راه بسیار فعالیت میکرد.
رسولزاده نوشت در مشروطه ایران موافق و مخالف، مسلمان بودند و هر دو در موقع کشته شدن شهادتین میگفتند. هم طرفداران استبداد به اسم اسلام مقاومت میکردند و هم مشروطهطلبها فتوای علمای اسلام را مجری میداشتند. دو مرجع بزرگ مقیم نجف یعنی آخوند خراسانی و سیدکاظم یزدی یکی موافق و دیگری مخالف مشروطه بودند. رسولزاده اعتدالیها را متهم کرد مثل پاپهای رم میخواهند هر کس را که برخلاف عقاید سیاسی آنان است مرتد و مهدورالدم (3)اعلام نمایند، بعد تذکر داد «به موجب فتوای خود آقایان نجف، مسلّم است که هر دو طرف مسلمان بوده و
نظریات سیاسی از بدیهیات دین مبین نیست که سر آن کسی مرتد و از اسلام بیرون شود». او تأکید کرد وقتی علمای نجف تلگراف میکنند که از مسئله مستبد و مشروطه صرفنظر کنید، همانا قصدشان این است که «مثل اینکه در وقت جنگ و انقلاب بود مستبد را به نظر کافر و مرتد از دین ننگرید و گمان نکنید که توبه آن دیگر قبول نخواهد شد(1)». معلوم نیست رسولزاده چگونه از این فتاوی و احکام، مقوله انفکاک قوای دینی و سیاسی از یکدیگر را استخراج کرده بود؟
رسولزاده در پایان یادآوری کرد اعتدالیها طرف مقابل خود را آنارشیست و انقلابی میخوانند. تعریفی که رسولزاده بلافاصله از انقلاب ارائه داد متناسب با میزان معلوماتش بود. زیرا انقلاب را مساوی با هرج و مرج میدانست و البته این با باورهای منشویکی او در انطباق بود. اما معلوم نیست فردی که آشکارا خود را مخالف انقلاب اجتماعی عنوان میکند، چرا این همه هیاهوی محافظهکار و دمکرات راه انداخته است؟ رسولزاده طرفداری از انقلاب را اتهام خواند و از خوانندگان خواست برای تعیین صحت و سقم مطالب وی به مرامنامه منتشره حزب دمکرات مراجعه کنند.(2)رسولزاده نوشت اعتدالیون به اقتضای زمان از حقوق رنجبران و کشاورزان سخن میگویند، حال آن که در درازمدت منافع برزگران با ملاکین در تضاد قرار میگیرد، پس «ماندن این ضدین در یک پارتی هر قدر هم مذهبشان یکی باشد امکانپذیر نخواهد شد... به این ترتیب دوام پارتی اجتماعیون- اعتدالیون به این شکل حالیهاش قابل دوام نیست و کلاً محکوم به تجزیه و تقسیم است». نهایت اینکه حزب اعتدالی مبدل به یک تجمع محافظهکار و اشرافی خواهد شد. «لذا ما برای اتمام حجت بر اعضا[ی] بیغرض و سادهلوح این پارتی اخطار مینماییم که هرچه زودتر ماهیت اعتدالی را بشناسند و به دست خود دشمنی برای منافع نوعی و آمال طبیعی خویش تشکیل ندهند(3)!»
برخلاف آن چیزی که نظریهپرداز حزب دمکرات تبلیغ میکرد، حزب اعتدالی نسبت به سرنوشت طبقات فرودست اجتماع بیتفاوت نبود. در حقیقت یکی از
مهمترین برنامههای آنان حمایت از طبقه کارگر و رنجبر بود، زیرا به نظر آنها این طبقه بیشتر از سایر طبقات اجتماع زیر ظلم و فشار استبداد بودهاند. «متنفذین و ارباب استیلا و ملاکین بیرحم و رؤسای کم مروت» مورد حمله اعتدالیها هم قرار داشتند، همان ملاکینی که از طریق استثمار فقرا «بر ناز و نعمت و حشمت و مکنت و ثروت» خود میافزودند. از دید آنها انقلاب بیشتر ممالک و تبدیل استبداد به مشروطه و «سلطنت فرد به جمهور» ناشی از طبقات کارگر و کشاورز بوده است، و اینهایند که اگر متحد شوند بر هر متنفذی غلبه مینمایند و عمارت ظلم و جور را خراب میکنند.
این مطالب برای آن نوشته میشد تا خوانندگان بهتر مواضع حریف را بشناسند: «حزب اقلیت به واسطه آنکه بالذات نمیتوانند مقاصد باطله خود را اعمال کرده و جزء اعظم ملت را لجام زده مرکب راهوار خود سازند، متوسل به دسائس و متشبث به وساوس دنائتکارانه گشته از راه حیله و تزویر در مقابل قسمت بزرگ ملت در آمده و به انواع مکر و حیل راه نجات آنها را مسدود میسازند». نویسنده، «حقوق اساسی» را از بدیهیات مسئله ملی میدانست که جمیع قوا و اساس همه حکومتها ناشی از آن است. «تمام قوا از ملت ناشی میشود» و ملت عبارت است از طبقات مختلف اجتماعی که البته بزرگترین آنها، طبقه متوسط است. سایر طبقات طفیلی و تابع طبقه وسط هستند، چون بار اجتماع بر دوش آنهاست، پس لامحاله باید فواید حکومت، پارلمان و «سایر تأسیسات عمومی» شامل حال آنها شود.
به دید اعتدالیها حتی ریشه استعمار هم به این طبقه بازمیگردد؛ یعنی بهطور طبیعی این گروه اکثریت جامعه را تشکیل میدهند و چون اکثر آنها در وضعیت نامناسبی قرار دارند و نیز «به واسطه حیل و مکر سرمایهداران، ثروت در نزد عده معدودی از آنها انباشته است، پس مسئله استعمار پیش میآید، زیرا باید برای خیل عظیم بیکاران کاری فراهم شود و برای اینکه کارخانهها تعطیل نشود، باید مواد خام آنها تأمین گردد تا کارگران بیکار نشوند». ابزار طبقات فرودست کثرت و اتحاد آنهاست، لیکن این مقوله اتحاد هنوز در ایران شکل نگرفته است. در واقع مسئله، مسئله دفاع و یا مخالفت با حقوق کارگران نبود، محافل خارج از کشور یعنی همان مجامعی که در فصل نخست از آنها یاد کردیم و در نقشه حمله به تهران بسیار مؤثر
بودند خود با مافیاییترین محافل سرمایهداری انگلیس و امریکا و برخی کشورهای اروپایی مرتبط بودند و اساساً دخالت آنان در مشروطه در نسبت بسیار تنگاتنگی با مقوله ضرورت سرمایهگذاری در ایران قرار داشت. حزبی که با مافیای دنیای سرمایهداری مرتبط بود، آن هم سرمایهدارانی که کارگران خود را در اروپا در بدترین شرایط ممکن نگاه میداشتند و حقوق اولیه آنان را زیر پا مینهادند، چگونه میتوانست مدافع کارگران و رنجبران باشد؟ در واقع آشوبطلبانی که در حزب دمکرات تجمع کرده بودند با این عوامفریبیها بر بحرانهای اجتماعی کشور میافزودند و برای نیل به خواسته خود که دولتی دستنشانده همسو با منافع مافیای اقتصادی دنیای غرب بود از تلاش بازنمیایستادند و وقتی در دوره رضاشاه به این خواسته خود نائل آمدند دست از آن ادعاهای شبه انقلابی کشیدند و طفیلی سیاستهای او گردیدند، سیاستهایی که خود از تدوینکنندگان آن بودند و بر اساس آنها راه را برای عروج قزاق به تاجوتخت مهیا کردند.
حزب اعتدالی در نقد مواضع حریف، مطالبی درباره «تقلید» منتشر ساخت. نویسنده مقاله در ابتدای امر خاطرنشان کرد عدهای «گویا تاریخ اروپا را در جلو نهاده و وقوع هر حادثه و مذاکره هر مسئله را عیناً نقل به ایران کرده و از روی حوادث اروپا که مبتنی بر اساس عادات و اخلاق و قوانین محلّیه [آنها] بوده، نتایج موهومه در ترتیبات آتیه ایران به دست آورده و مثل این که فرانسه یا انگلیس حلول در ایران کرده یا مردمان آنجا نقل مکان به این نقطه نموده، بدون آنکه یک نقطه از عادات خود را تغییر داده باشند، تواریخ گذشته آنها را تکرار کرده و سرمشقهای عملیات ما در آینده قرار میدهند». اما اوضاع ایران به هیچ یک از ممالک فرنگستان شبیه نیست و «اصلاً و فرعاً تمایزات غیرمحدود در بین است». بسیاری از مذاکرات در ایران موضوعیت ندارد و «نفیاً و اثباتاً» قابل بحث نیست، ملاحظه خصوصیات هر قوم در وضع قوانین، آنقدر مدخلیت دارد که هرگز نمیتوان «از یک جزیی از آنها صرفنظر کرد...». و در نقطه دیگری که هیچ مناسبات «عاداتی و اخلاقی» با دیگری ندارد، به عینه به بوته اجرا گذاشت.
حوادث اروپا «ناشی از اوضاع مخصومه و اقتضای صنفیه» آنجاست و آن اوضاع در ایران عصر مشروطه آنقدر «بی ربط و بیمناسبت» است که به هیچوجه «عقلا»
نباید به آن التفاتی نمایند که در غیر این صورت آسمان و ریسمان بهم بافتن است. به ادعای نویسنده، در انگلیس آریستوکراسی ریشه قوانین است و هر قانونی در این کشور وضع میشد مبتنی بر اشرافیت بود، البته به مرور زمان تغییراتی پیش میآمد که میزان حقوق نجبا و اعیان را تخفیف میداد و این امر باعث میشد دو فرقه یا دو حزب در جامعه پیدا شوند. یک حزب از قوانین سابق طرفداری میکرد و آن دیگری طالب تغییر قوانین بود، احتمال داشت. این دو حزب «یکی دست راست را گرفته و دیگری دست چپ را اختیار کنند». بی طرفها هم در مرکز قرار میگیرند و منبع اصلی تشکیل احزاب انگلیس همان قوانین است، اما هیچکدام آنها از «حدود قانونی خارج نیست».
احزاب در ابراز نظریات خود خوفی ندارند و احدی هم حق ندارد آنها را از ابراز عقیده خود بازدارد، زیرا هیچ کدام خلاف قانون سخنی نمیگویند و «ضدقوانین یا برخلاف وجدان خود رفتار نمیکنند». حال در جایی که قانون وجود نداشته یا مثل انگلستان اعیان و نجیبزاده دیده نمیشود، آیا باید یکی را متهم به طرفداری از «قوانین قدیمه» کرد و «دو پارتی تشکیل داد» چون در انگلستان چنین بوده است؟ اوضاع هر کشور مثل زبان آنها تابع ترتیبات خاصی است و هیچ یک را نمیتوان با دیگری مقایسه کرد. از تقلید «جز فساد و اتلاف وقت ثمره حاصل نمیشود»، پس نمیتوان به تقلید اوضاع انگلیس یا فرانسه یا هر کشور دیگر برخاست و اقداماتی انجام داد که در آن کشورها انجام گرفته است.
منظور از سخنان فوق «منع از اقتباس علوم و فنون اروپایی» یا انتقاد از پیروی تجربیات چند ساله «اهالی فرنگستان» نیست، «ما با حرص شدید هرچه تمامتر اقتباس علوم سیاسیّه و طبیعیّه و ادبیّه را تأکید کرده و احترام تجربیات و عملیات متمدنین دنیا را به هموطنان خود سفارش میکنیم»، اما سخن در «تقلید کورکورانه و پیروی جاهلانه است» که باید از آن پرهیز کرد. پس باید توصیه به «بینایی» کرد و اول باید دقت نمود آیا یک راهحل خاص اصلاً برای حل معضلی در ایران موضوعیت دارد یا خیر و آنگاه در کیفیت اجرا سخن گفت «و هر گاه از اصل، موضوع ندارد دنباله امر موهوم نگردیم و خود را سخره تماشاکنندگان نسازیم». اعیان ایران کوچکترین مشابهتی با آریستوکراسی اروپا ندارند، بنابراین تشکیل دو
حزب که یکی مدعی اشرافیت و دیگری ضد آن باشد موضوع و مبنا ندارد. «در صورتی که اصل موضوع اختلاف، وجود در ایران ندارد آیا عقل خود را مسخره نکرده و تقلید بیجا را پیش نخواهیم داشت؟»
آریستوکراسی و دمکراسی دارای اصول و قواعد متضاد و معینی هستند «که کشمکش و منازعه در حد آن اصول و اساس است و تا آن اساس و اصول در نقطهای موجود نباشد کشمکش و منازعه معنی نخواهد داشت». پس اگر بنا بر تقلید است ابتدا باید ملاحظه کرد که آن اصول در ایران وجود دارد یا خیر و بعد با آنها موافقت یا مخالفت کرد. طبق این نوشته مثلاً در اروپا تحصیل، ازدواج، روابط اجتماعی، تصدی مقامات کشوری و لشکری، مناصب دینی و امثالهم طبقاتی بود؛ امری که در ایران از «هزار سال» به این طرف سابقهای ندارد. در حالیکه این مناسبات در اروپا همیشه به شکلی قانونمند وجود داشته است، و انقلابهای اجتماعی برای دستیابی به تساوی حقوق در این مبناها ریشه دارد. تازه همین امر هم باید صورت قانون به خود میگرفت تا لازمالاجرا میشد؛ یعنی فسخ قوانین قدیم و جایگزینی قوانین جدید خودبخودی و دلبخواهی نبود. اما چون طبقات اعیانی حاضر نبودند از حقوق نامشروع خود دست بردارند، کشمکش برخاست و نتیجه آن تشکیل احزاب چپ و راست یا کنسرواتور و لیبرال و امثال آن گردید(1).
ایران که تازه داخل در «دایره تجدد» شده و قصد آن دارد تا به «حقوق ملتی» نائل آید باید با دقت کامل، موقع و مقام و تفاوت احوال گذشته و حال خود را با سایر ملل ملاحظه نماید، اگر هم در انجام اصلاحات از تقلید ناگزیر است، تقلیدش باید مبتنی بر اساس محکم و ثابتی باشد و «در فروع غیرموجود مجبور به تقلید و پیروی کورکورانه نباشد». با دقت در تاریخ ایران درمییابیم که بحث سلسله مراتب طبقاتی و امتیازات انحصاری به شکلی که در اروپا وجود داشته در ایران موجود نبوده «چنانکه اغلب علماء روحانی و غیرروحانی، وزراء، امراء، صاحبمنصبان بزرگ، اشخاص مهم مملکت همیشه اولاد طبقات عامه بودهاند»، که با لیاقت و
1) مجلس، سال سیم، ش 110، شنبه 26 ربیعالاخر 1328، 7 مه 1910، «مقایسه ممالک یا تقلید بی موضوع».
ذکاوت خود به درجات عالی رسیدهاند.
اگر چیزی مانع تعالی ایران بوده و طبقات فرودست را از پیشرفت بازداشته است «فقط نشناختن مقام و اهمیت نگذاشتن به لیاقت و قابلیت اشخاص بوده»، این امر باعث سردی و افسردگی اشخاص لایق گردیده و باعث «تجدید افکار و تضییع حقوق عمومی میشده است». در جامعه استبدادزده ایران ترقی اشخاص براساس تصادف و میل رؤسا و بزرگان جامعه استبدادی بوده والّا منع از ترقی هیچگاه صبغه حقوقی و قانونی نداشته است.
بنابراین وقتی تصدی اشخاص نالایق به مقامات عالیه، قانونی نبوده است و «حق معلوم معین ثابتی» برای احدی در نظر گرفته نمیشده، چیزی وجود ندارد تا علیه آن مقاومت صورت گیرد و مطالبه نسخ آن قانون وجهی عینی داشته باشد. اینک که استبداد از بین رفته، شعبات فرعی آن هم قهراً معدوم میشوند، به عبارت بهتر و واضحتر در ایران «امتیاز فضلی» در کار نبوده و فقط و فقط استفاده استبدادی از اهرم قدرت وجود داشته است.
اصول قواعد و تعلیمات اسلامی از چندین قرن قبل «اساس آریستوکراسی را قانوناً نسخ و باطل نمود و اساس آزادی و برادری و برابری را در بین مسلمین ثابت و برقرار کرد، حقوق اعیان و اشراف و امتیازات روحانیین را که قبل از ظهور اسلام برقرار بود منسوخ نمود». اگر طی این مدت «برضد منافع عامه» حرکتی صورت گرفته است، قطعاً ضد اصول حقوق اسلامی بوده و «به طور اجبار و اکراه و مبنی بر قوای حربیه قهریّه بوده، نه از روی فصلی مضبوط و حقی معلوم». عامه همیشه «حق معارضه و مقاومت با ظلم» داشته است، در هر حرکتی آنها شرکت داشتهاند پیشرفت طبقات عامه به اسم «حقوق عمومی» صورت گرفته، منشأ آن پیشرفت هم فقط «احکام دینی و حقوق اسلامی» بوده است، عامه اگر خودش میخواست حق مقاومت در برابر حکومت و اعیان داشت. بنابراین قوانین ایران باید مبتنی بر «عادات مملکتی و عقاید مذهبی» باشد، «زیرا که اساس عقیده مملکتی ما بر تساوی حقوق عمومی است که دائر بر منافع ضعفا و همراهی با طبقات عقب مانده است». پس «هیچ اساس دیموکراتی» بهتر و مبسوطتر و عالیتر از آن چه اسلام مقرّر کرده است، وجود ندارد، اما این مفاهیم از بس تکرار شده، افسانه و کهنه به نظر میآید، پس این مفاهیم به الفاظ تازهای نیازمند است تا در نظر مردم نو جلوه کند و حس
ترقی آنها را تحریک نماید.
نتیجه آنکه در ایران، طبقه اعیانی به شکل غربی آن وجود ندارد و تازه مشروطه هم حقوق غیرمشروع این عده را باطل کرده است. ریشه حقوق غاصبانه را میتوان «فقط با ترتیب اساس اداری» قطع کرد و محتاج چیز دیگری نیست. اساس «دیموکراتی» برای «تحصیل سعادت اجتماعی» و ترتیب اساس زندگانی انسانهاست و کاملترین اساس در «موضوعات بشری» است و غالب اصول آن «با تعلیمات و احکام شریعت کامله اسلامی و فِرَق اسلامیه» مطابقت دارد. این اصول از طریق عقاید اخلاقی و مذهبی، یا حداقل بهطور عادت «واجبالاطاعه یا لامحال لازمالرعایه» تلقی میشوند، مثل تساوی عالی و دانی. برخی از اصول اساسی «دیموکراتی» که میتواند «کشف» شود، با مراجعه به تاریخ صدر اسلام قابل حصول است. رفتار پیشوایان دینی که تلاش میکردهاند خود را «طرف وثوق عامه و محل توجه افکار عمومی» قرار دهند، هرچند از شائبه «عظمت و شهرت» تهی نبوده است، بهترین شاهد مثال است. آنها باید خود را متخلق به اخلاقی میکردند که بتوانند با عامه همراه باشند، این امر مصداق «یکی از اصول معظمه دیموکراتی است» که طبق «مسکین جالس المساکین»، علیه منافع مخصوص اشراف و اعیان است. طبق قانون اساسی ایران که به دلیل اجبار، اطاعت «به تساوی مطلقه» توصیه شده، باعث گردیده تا در غالب مواقع قانونگذاران ایرانی از خط تقلید برکنار مانده و خیلی از امتیازاتی که در قوانین اساسی سایر ملل برای طبقات و افراد خاص وجود دارد، در قوانین ایران مردود شمرده شوند. در ایران طبق قانون اساسی «حق تساوی افراد» بیشتر از سایر ممالک است. پس «اصول دیموکراتی» با «اصول و قواعد مسلمه اسلامی و عادات اغلب فرق اسلامیه» مطابقت دارد، بنابراین «وجود طبقات عالیه تحقیق حقوق مخصوص برای یک چنین طبقه در مملکت ابداً نمیتواند وجود و موضوعی داشته باشد که یک دسته به حمایت یا یک دسته بر ضد آن قیام نمایند». آفت سخنان کسانی که مدعی وجود اشرافیت در ایران هستند، اینست که ابتدا چنین طبقهای را «ایجاد» میکنند، آنگاه برای «ترقی عمومی» مدعی میتراشند، و «این گفتنیهای تقلیدی» عدهای را به خیال انداخته و باعث شده «این شبهه و خیال رفتهرفته تولید یک دسته و یک فرقه کند و زحمت و دردسری که هیچ فعلاً وجود ندارد، متدرجاً
فراهم کند
(1)». بحرانهای داخلی و درگیری جناحها با یکدیگر در تهران باعث شد فردی از پاریس مکتوبی برای روزنامة مجلس ارسال کند. این فرد، نامه خود را تحت عنوان «منشی اول مرکز، حسین» امضاء کرده بود. او مهمترین معضل ایران را عدم اتفاق میدانست. او «بیعلمی» یا همان جهل را «بزرگترین بدبختی» خواند، برای رفع آن بدبختی باید ناطقین سیاسی «افراد ملت را متوجه خطرات عظیم وطن» میکردند «تا افراد ملت کمکم پی به حقوق خودشان ببرند تکلیف ملی خودشان را هم بدانند». نویسنده وضع ایران را مثل «حمام زنانه» میدید که همه حرف میزنند و هیچ کدام نمیشنوند و هر کس خود را فاعل مختار میداند و «هر یکی آزادی را به شکلی تعبیر نموده و هیچ کس خود را مقید نمیداند».
این مرد در آزادی «قیوداتی» قائل بود که «در غیر آزادی نیست». پس «ملت و شخص آزاد را تکالیفی است که عدم مراعات آنها مایه حتمی انهدام ملت است، سوءاستعمال آزادی مایه هرج و مرج مملکت و سلب امنیت و اسباب خطرات بزرگ وطن است». چون مردم ادب آزادی ندارند، دائماً یکدیگر را مورد تهمت و افترا قرار میدهند و «هر کسی به اندازه فهم خود» سخنی میگوید، زیرا «هنوز بر تحقیق و دقت در امور عادت نشده» است. او معتقد بود ابتدا باید وطن را از مهلکه اصلی نجات داد و وقتی به آتیه کشور و اولاد آن اطمینان حاصل شد آن وقت به مسائل جزیی پرداخت. به نظر نویسنده «کشتی وطن» در حال غرقه شدن بود، لیکن ساکنین آن با یکدیگر نزاع میکردند که چگونه رنگی باید به آن زد و سر همین موضوع با یکدیگر دعوا مینمایند.
راه نجات کشور دادن مالیات و وصول عوارض دولتی بود و در عالم آزادی باید همه نسبت به مصالح عمومی و «آنچه راجع به هر یکی از شماها نیست» به کلی مقید باشند و «جریان امور ملی را مطلقاً به قوای ثلاثه واگذار کرده و مداخله را بر خود حرام» بدانند. نظم و ابقای کشور باید «آرزوی ایرانیان» باشد، در چنین موقع خطرناکی نباید به مسائل جزیی پرداخت، زیرا «مقصود ملی» از دست میرود، «علم ملیت» سرنگون میشود و کشتیای را که بر سر رنگش نزاع است، غرق شده خواهند یافت.
1) همان، ش 111، دوشنبه 28 ربیعالاخر 1328، 9 مه 1910، «مقایسه ممالک...».
تقاضا شد به خارجیها نشان داده شود ملت ایران «لیاقت استقلال» را دارد(1).
روش اقلیت تندرو، تحریک و بازی با اعصاب و جنگ تمام عیار روانی بود. اینان برای نابودی حریف به هر ترفندی دست میزدند و به هر حیلهای متشبث میگردیدند و نیز هر شایعهای را میپراکندند. مثلاً روز سیزدهم محرم سال 1328 قوامالسلطنه معاون وزیر داخله که با مخالفت دمکراتها مواجه بود، خبر داد سهامالسلطنه والی جبار شیراز استعفا داده است. وحیدالملک از رهبران افراطی دورههای اول و دوم مشروطه استعفا را کافی ندانست و گفت باید مدعیالعموم در تهران او را به عدلیه جلب کند. شیبانی اظهارنظر کرد حاکم باید همیشه بیطرف باشد «مخصوصاً حاکم فارس»؛ یعنی طرف هیچ ایلی را نگیرد. قوام پاسخ داد حاکم معزول فرار نکرده و البته به عدلیه فرستاده خواهد شد. اما سلیمان میرزا اخبار وحشتناکی نقل کرد. او مدعی شد حاکم سابق شیراز مردم را نعل میکرده، امری که در دوره چنگیز هم سابقه نداشته است. دیگر اینکه سهامالسلطنه دست زن و بچه شش ساله را بریده است، پس وزیر داخله قبل از استعفاء، باید او را عزل میکرد.
قوام دست بریدن را شدیداً تکذیب و خاطرنشان کرد بعد از ورود به تهران او را با کارنامه اعمالش به عدلیه میفرستند تا مدعیالعموم در محکمه جزا او را محاکمه کند. قوام که از این همه دروغپردازی حیرت کرده بود گفت: «چطور ممکن است دست بچه شش ساله را برید و یا پای آدم را نعل کرد؟» در آن جلسه استیضاح که قوام به عنوان معاون وزیر داخله حضور داشت، منتصرالسلطان از دیگر وکلای دمکرات سخن را به مجامع سری کشانید، بالاخص از کمیته سری برخی سوسیال و دمکراتهای ارمنی مثل تیگران هاکوپیان یاد کرد و آن را مثل آتشی زیر خاکستر دانست. به نظر او از جمله این کمیتهها یکی در شهرنو تهران واقع بود که باید از اقدامات آن جلوگیری میشد. به گفته او محل کمیته سری هم در میدان گمرک بود. قوام گفت گمان نمیرود مجامع سری از پلیس در اَمان باشند و متعهد شد جلوی فعالیتهای آنها را بگیرد. جالب اینکه این سخنان از زبان کسانی گفته میشد که خود متخصص عملیات مافیایی بودند و از گردانندگان همین انجمنهای سری به
1) همان، ش 93، دوشنبه 16 ربیعالاول 1328، 28 مارس 1910، «از پاریس به عرض ایرانیان عاقل...».
شمار میآمدند. یکی از اینان تقیزاده بود که بلافاصله بعد از شیبانی نطق مفصلی ایراد کرد. او هم از وجود مجامع سری سخن گفت و ادامه داد شاید وی از حضور آنها چیزی نداند «لکن صدها مجامع علنی هست که برخلاف و بر ضد مشروطیت حرفها میزنند، اقدامات می کنند، در مجالس روضهخوانی و غیره مینشینند و حرفها پیدا میکنند، باید جلوی این افسادات را گرفت». در ادامه از فعالیت این گروهها در بازار و بین کسبه و تجار سخن به میان آمد که مردم را اغوا میکنند و «از راه قانونی داخل میشوند»، مثلاً اظهار میکنند چرا در عدلیه دیوان تمیز نیست: «این را که میگوید؟ یک آدم که هیچ مربوط به او نیست، یک چلوپز میگوید، و روز بروز افسادات اینها زیادتر میشود». سرسلسله این اقدامات به قول تقیزاده اشخاصی بودند که «سالها مفت خوردهاند» و هر وقت بیکار شدهاند بنای شیطنت گذاشتهاند. لابد یکی از مفتخورها همان چلوپز مورد اشاره تقیزاده بود که در مرامنامهشان اینهمه از حقوق امثال او دم زده بودند و اینک میگفتند اصلا این اشخاص حق اظهار نظر ندارند. تقیزاده خاطرنشان کرد فقط باید به افراد «معتدل» کار و پول داد و دیگر اشخاص هر که هستند باید گرفتار شوند و مجازات گردند:
اینها اشخاصی هستند که ده سال دیگر زندگی میکنند مثلاً، و ممکن نیست همیشه مملکت دچار زحمات اینها بشود، یک جواب و یک اطمینان کامل لازم است به من بدهند تا من بتوانم روی صندلی بنشینم و هر کس ده سال متصدی امر و شغلی بوده، دو ماه که در خانهاش مینشیند بنای افساد را میگذارد و آن وقت درد سنا پیدا میکند که چرا سنا تشکیل نمیشود. تشکیل سنا را میخواهد تا حکومت کرمانشاهان [را] به او بدهند.
تقیزاده اعتقاد داشت تمام ولایات ایران مدعی دارد و عدهای راه رسیدن به حکومت را فساد دانستهاند. وی مجازات آنها را توصیه کرد و ضمن ابراز اعتماد به کابینه قول داد مجلس در این راه هیأت دولت را یاری دهد. پس از اینکه سپهدار تنکابنی رئیسالوزرای وقت اطمینان داد نظرات آنها را اجرا خواهد کرد، او همان را برای رأی اعتماد کافی دانست(1). معلوم نیست تقیزادهای که این همه با تأسیس سنا
1) مذاکرات مجلس شورای ملی، جلسه 43، مورخه سهشنبه 13 محرم 1328.
مخالف بود چرا خود بعدها به ریاست نخستین دوره آن مجلس نائل آمد؟ سپردن کار به افراد معتدل سخن مردی بود که همیشه بر طبل افراط میکوبید و هممسلکانش، معتدلان را همان عمله استبداد معرفی میکردند. اکنون کسانی از ضرورت استقرار امنیت سخن میگفتند که خود عامل اصلی ناامنی بودند و طرفه اینکه این بار نمیگفتند کسانی که از ضرورت امنیت سخن میگویند عوامل استبدادند.
آن چیزی که بیش از همه اسباب نگرانی برخی از مشروطهخواهان را فراهم میکرد، فعالیتهای مخرب انجمنها در شهر تهران بود. حسنعلیخان از دیگر نمایندگان اظهار می کرد در تهران اجتماعات و انجمنهایی وجود دارند که فعالیت «مخفیانه» میکنند، اینها مطالبی را منتشر میسازند تا اذهان را گمراه نمایند. او فعالیت انجمنها را باعث تزلزل «استقامت مملکت» میدانست و از فحوای کلامش اینگونه مستفاد میشد که این رویه برای تضعیف کشور تعمداً در پیش گرفته شده است. حسنعلیخان از وزیر داخله پرسید چه اقدامی برای مهار این انجمنها انجام داده است؟ معاون وزیر مربوطه یعنی قوامالسلطنه پاسخ داد اینها افرادی هستند که در دوره استبداد مصدر کارهایی بودهاند و «نظمیه با آنها برخورد میکند(1)».
حدود یکسال پس از فتح تهران، اوضاع کشور روز به روز بحرانیتر میشد، آن چیزی که به بحرانها دامن میزد اختلافهای شخصی بود. به همین دلیل احزاب در مقام سخن از اتحاد و اتفاق بحث میکردند. اعتدالیها از قول «علماء فن اجتماع» بالاخص «عالم مشهور آفاق ژان ژاک روسو» حریت تام و استقلال مطلق و آزادی کامل را مربوط به دوره ابتدایی حیات بشر میدانستند. در آن دوره بشر «مقید به هیچ قیدی از قیود» نبود و در فضای وسیع «لاحدی» سیر میکرد. مردم تدریجاً از این وضعیت ملول شدند و درصدد تشکیل اجتماع و «حیات سوسیال» برآمدند. در این مرحله دوم یک درجه از آزادی گسترده خود گذشتند، مقداری از قوای خود را متراکم کردند و آن را به دست گروهی به نام «هیأت حاکمه» سپردند. آن هیأت در
1) صورت مذاکرات مجلس شورای ملی، جلسه 42، مورخ سهشنبه 6 محرم 1328.
پناه قوای متراکم شده، حیات اجتماعی را تحت انتظام در آوردند و همیشه تعادل و توازن را بین افراد ملت حفظ کردند و اساس زندگی عمومی را مستحکمتر کردند. از غلبه عدهای بر بعضی دیگر ممانعت به عمل آمد و مردم در خط مستقیم اعتدال و میانهروی نگاه داشته شدند تا در مقام تبادل اجتماعی مرتکب افراط و تفریط نشوند و «میزان عدل و قسط» را محفوظ دارند.
پس با توجه به مقدمه فوق، قوه هیأت حاکمه عبارت است از مجموع قوای جزئیه که هر فرد بخشی از آن را داراست و به خاطر سعادت خود و دیگران، قوة خود را به حکومت واگذار مینماید و این امر حکومت را صاحب قوت و قدرت میکند. مردم در این حکومت، راحت و سعادت خود را میجویند. پس هرگاه امیدی به هیأت حاکمه نداشته باشند، به حکم ضرورت، «امانت» یا همان قدرت واگذار شدة خود را مسترد میدارند و در جای دیگری که لیاقت داشته باشد به «ودیعه» میگذارند. در این شرایط قدرت مسترد شده به فردی دیگر واگذار میشود. نتیجه میگیریم قدرت حکومت ناشی از «قوه ملت» و بقای هیأت حاکمه در جلب رضایت مردم است و اگر «مقاصد اصلی قوم را مجری دارد»، در این صورت بر مسند و مقام خود پایدار میماند. اگر مردم از هیأت حاکمه رنجیده شوند بقای آنها بر قدرت سابق غیرممکن است، اما باید دانست بقا و فنای حکومتگران در دست «مجموعه افراد ملت» است نه یک تن و دو تن. ایجاد حکومت هم «در ید قدرت عامه است». در بسیاری از مناطق دنیا افراد ملت از حکومت خود راضی نیستند، اما قادر به استرداد «امانت» خویشتن نمیباشند. در این کشورها مردم تحت فشار جباران، سر تسلیم و انقیاد در آستان حکومت فرود میآورند و «حکومت بر ملت تسلط فوقالحد پیدا نموده و یک قوه غیرمحدودی که از آن تعبیر به استبداد می شود به دست آورده است».
شناخت مقوله استبداد موقوف است به شناختن مبدأ قدرت مردم. هرگاه معلوم شد ملت از کجا صاحب «قدرت اولیه» میشوند، درخواهیم یافت منشأ قدرت حکومت چیست. قدرت مردم ناشی از اتفاق و یگانگی و اتحاد است. به عبارت بهتر، اجتماع عدهای کثیر در مقصد و مرامی مشترک باعث ایجاد قدرتی میشود که مافوق قدرتهای دیگر است. افراد ملت در حکم آجر و خشت هستند و مجموع ملت مثل
عمارت است. نابود کردن یک خشت راحت است، اما وقتی همین خشتها به یکدیگر چسبیدند و یک اتاق را تشکیل دادند، آنگاه میبینیم اتاق، قابل حمل و نقل و شکسته شدن نیست، زیرا آجرها و خشتها چنان به یکدیگر چسبیدهاند که تفکیک آنها ناممکن است. اشخاص وقتی «صاحب قوه ملیه» میشوند که مثل آجرها دست از «شخصیت» برداشته و با هم چنان اتصالی پیدا کنند که در خارج جز پدیدهای واحد دیده نشوند. در این صورت حکومت را یارای رویارویی با آنها نیست و «ناچار از تمکین و تسلیم خواهد گردید».
هیچ سلاحی برای مستبد برندهتر و تیزتر از نفاق نیست. در پرتو آن یک تن که «از تمام حیثیات علمی و لیاقت عقبتر از دیگران است» بر سی کرور نفوس حکمرانی میکند و جان و مال و ناموس آنها را با قساوت زیر پا میگذارد و کسی را یارای دم برآوردن نیست. در حکومتهای استبدادی «مرض نفاق و عناد» بین افراد ملت در نهایت درجه مسری و شدید است و اولیای استبداد زبان و نژاد و مذهب را وسیله نفاقافکنی قرار میدهند، حتی در بین ده تن اعضای یک دِه، دعوای حیدری نعمتی راه میاندازند و قدرت اتحاد آنها را سلب مینمایند.
در پرتو اتحاد، ملت قدرت مهیبی به دست میآورد که مستبد را مضمحل میکند؛ از طرفی از طریق اتحاد ملت در عرصه جهانی موقعیت والایی پیدا میکند، حقوق عمومی و ملی را حفظ مینماید و «از دیگران در این معرکه عظیمی که میدان جولان ارباب مدنیت و تربیت و ترقی است» عقب نمیماند، بلکه بر دیگران پیشی هم میگیرد. اما نفاق، باعث پراکندگی نیروها و بر باد رفتن اساس استقلال و ملیت میشود. دول اروپا برای پیشبرد مطامع طمعکارانه، دست به ایجاد نفاق میزنند و هر ملتی را که میخواهد از خواب بیدار شود، به خود سرگرم میسازند، اروپاییها قوای آنها را از این راه تلف میکنند و بر مردم غالب میشوند(1).
باید دانست، اگرچه عدهای همیشه بر طبل مخاصمت و نفاق میکوبند، لیکن در عالم چیزی که مولّد جدایی باشد وجود ندارد. دو شیء هر قدر با یکدیگر متضاد باشند باز هم بین آنها یک وجه مشترک وجود دارد که هر دو را زیر یک سایبان
1) مجلس، سال سیم، ش 136، چهارشنبه 6 رجب 1328، 15 ژوئیه 1910، «هلاکت ایران...».
میآورد. این وجه مشترک «جامعه» نامیده میشود. جامعه انواع و اقسامی دارد و «عبارت است از چیزی که دو نفر یا جمعی در آن شریک بوده و همه دارا باشند». جامعه یا وضعی است یا طبیعی. جامعه طبیعی آن است که طبیعت صفتی را در دو تن یا جمعی ایجاد نماید و آن را وسیله نزدیکی آنها به یکدیگر قرار دهد: مثل جامعه سیاهان.
جامعه وضعی یا مصنوعی چیزی است که داخل در خلقت نیست و «بعد از موجود شدن انسان به وسائط خارجی پیدا میشود مثل اتحاد عقیده». بین دو ملت هرچند اختلاف باشد، اما جهات اتحاد و رابطه وفاق نیز وجود دارد؛ مثل اینکه ایرانیها و ژاپنیها در نژاد و مذهب و خیلی چیزهای دیگر با یکدیگر اختلاف دارند، اما جامعه آسیایی و «رابطه مشرقیت» هم وجود دارد که تا حدودی آنها را به هم نزدیک میکند. بالاتر از این جامعه، جامعه انسانیت است که کلیه افراد بشر در آن شرکت دارند، به همین دلیل است که گفته شد هیچ چیزی نمیتواند اسباب نفاق شود، زیرا نفاق متضمن قطع جمیع وجوه مشترک است و تا هنگامی که یک وجه مشترک هرچند ضعیف وجود داشته باشد، نباید به نفاق و «تفریق کلی» متوسل شد. آن چیزی که باعث وحدت مردم ایران میشود، اتحاد مذهبی، صنفی و اتحاد ملت با دولت است؛ یعنی مردم در وضع اضطراری به کمک دولت شتابند. اتحاد وکلای پارلمان فارغ از اختلافات جزیی، اتحاد وزراء با یکدیگر، اتحاد ارباب فکر و قلم و نویسندگان «در موضوعات عمومیه و مملکتی و ترک لجاج و عناد و خصومات شخصیه»، اتحاد ایلات و طوائف چادرنشین(1)از جمله موارد وفاق ملی هستند.
اما حقیقت این است که از اتحاد و اتفاق خبری نبود؛ کشور غرق در بحران بود و بحرانی بزرگتر نیز پیش رو بود. در عمل وضعیت کشور هر روز بحرانیتر میشد. دمکراتها برای این که کابینه سپهدار را که متهم به اعتدال بود سرنگون سازند وارد دسیسههای عجیبی شدند. آنان در خیابانهای تهران هر روز آشوبی به راه میانداختند و از مشتی اراذل مثل کریم دواتگر و منشیزاده و ابوالفتحزاده برای ایجاد جوّ رعب و وحشت استفاده میکردند. همزمان در مجلس تلاش میکردند
1) همان، ش 137، شنبه 9 رجب 1328، 16 ژوئیه 1910، «هلاکت ایران...».
قدرت را در دستان خود قبضه نمایند. بالاخره هم موفق شدند. دمکراتها با تحریکات فراوان توانستند کابینه سپهدار را کابینهای سست عنصر و ناتوان وانمود سازند و در این راه نخستین موفقیت خود را با رساندن فروغی به ریاست مجلس به دست آوردند. دومین موفقیتشان انتخاب مستوفیالممالک به رئیسالوزرایی بود. در جلسه روز بیست و نهم جمادیالثانی 1328ق، ذکاءالملک فروغی از فراکسیون دمکرات به عنوان رئیس مجلس انتخاب شد. وحیدالملک شیبانی انتخاب فروغی را با «کمال شعف»، تهنیت گفت و اعلام کرد «خودمان را خیلی خوشبخت می دانیم از اینکه به این فیض نائل شدیم». او نخستین حقوق نمایندگان را در رژیم مشروطه نظارت بر جزئیات امور مملکتی دانست و «آن حق بواسطه سئوالات و استیضاحات به ما داده شده». در ادامه وحیدالملک خواست به هنگام طرح سئوال و استیضاح، رئیس مجلس جلوی آنها را نگیرد تا هم شأن و احترام رئیس مجلس حفظ شود و هم نمایندگان به وظایف قانونی خود عمل نمایند(1).
ذکاءالملک رئیس مجلس که نمیتوانست شادی خود را از این تحولات پنهان کند، ضمن تعریف و تمجید از کابینه سپهدار و شخص او گفت: «رأی مزبور مجلس در واقع تجلی احساسات مردم بود». به دید او معلوم است که قوهای تمام «حسیات» مملکت را در قالب انتخاب کاندیدای دمکراتها برای رئیسالوزرایی متجلی کرده است و در حقیقت این رأی خط بطلانی بر عملکرد کابینه سابق تلقی میشود. با این وصف فروغی از مجاهدتهای سپهدار تعریف و تمجید کرد. بدیهی است سخنان ذکاءالملک چیزی جز تعارفات معموله نبود. زیرا در سرنگونی سپهدار فراکسیونی که بعدها دمکرات خوانده میشد و سخنگوی آن روزنامه ایران نو بود، نقش اساسی برعهده داشت.
سپهدار هم از کارنامه خود دفاع کرد و خاطرنشان ساخت، یکسال پیش ایران همه بینظمی و اغتشاش بود؛ اما اینک اوضاع آرام شده و نظمیه، عدلیه، امنیه و مالیه که ادارات مشروطهاند در سراسر ایران فعالیت میکنند. «در تمام این مملکت که چهل هزار فرسخ مربع است، فعلاً اگر نگاه کنید میبینید بقدر یک شهر پاریس در او
1) مشروح مذاکرات مجلس شورای ملی، دوره دوم، پنجشنبه 29 جمادیالثانی 1328.
یک مفسده و یک نزاعی واقع نمیشود، در تمام این مملکت بقدر یک شهر بادکوبه اگر بسنجید خلاف و هرزگی و فسق نمیشود». اگرچه سپهدار در این بخش از سخنان خود اغراق کرده بود، اما آنجایی که از «مقتضیات مملکت» سخن به میان آورد، مطالب حقی را با نمایندگان در میان گذاشت. او تذکر داد «ترتیبات سایر دول را باید تدریجاً ترقی و نضج داد». مضافاً اینکه «اخلاق مردم» و وضعیت ذهنی آنها عمدهترین مانع برای استقرار مشروطه حقیقی است. از نظر سپهدار غیر از فقدان لوازم و نیز خلقیات خاص مردم، بحرانهای کشور ناشی از روزنامهنویسهاست «که ما هیچ ندانستیم و نمیدانیم و وکلاء هم معلوم نکردند که اینها تبعه داخلهاند یا تبعه خارجهاند که این همه سوء اثر در قلم آنها پیدا شده و معلوم نیست مقصود آنها چیست». او از کابینه جدید خواست از اعمال این افراد جلو گیرد.
رئیسالوزرای جدید اعلام کرد وزراء را خودش انتخاب میکند و رأی هیچ کس را در این باب نمیپذیرد، «مگر کسی را که هممسلک خودم باشد(1)». اما با اینکه مستوفی قول داده بود ظرف سی و شش ساعت اعضای کابینه را معرفی کند، این مهم چند روز به تعویق افتاد. سه روز بعد مجلس تصویب کرد هیأتی نزد نایبالسلطنه بروند و تقاضا کنند کابینه زودتر تشکیل شود. مؤتمنالملک، اسدالله میرزا، ذکاءالملک، حسینقلیخان نواب، اسماعیل نوبری و شیخ ابراهیم زنجانی اعضای این هیأت شش نفره بودند(2)و همه هم از طرفداران مستوفی و اعضای حزب دمکرات.
به دنبال تشکیل دولت مستوفی روز چهارشنبه 13 رجب 1328 مجلس از رؤسای اصناف و تجار دعوت کرد تا کسبه را به باز کردن دکانهای خود متقاعد نمایند، اعتصاب بازار به دنبال قتل آیتالله بهبهانی صورت گرفته بود. بازاریان که خواستار پیگیری ماجرای ترور بهبهانی و کشف قاتلان و دستاندرکاران و مجازات آنها بودند، هیأتی به ریاست حاجمحمدتقی بنکدار به مجلس فرستادند. در ورودی
مجلس، کریم دواتگر که اسلحهای هم در دست داشت، از ورود آنان جلوگیری کرد. آن روز نمایندگان اصناف نتوانستند با مجلسیان دیدار کنند؛ تا نظمیه کریم را دستگیر کرد. فردا ملاقات دست داد و بازاریان قانع شدند که در ازای دستگیری و مجازات قاتلان بهبهانی، بازار را بگشایند(1).
در بحبوحه مناقشات بعد از قتل بهبهانی روزنامه مجلس از رخنه «جاسوسان سفارتین» در صفوف مشروطه خبر داد. از نظر این روزنامه جاسوسان یاد شده با بقای صلح مخالفند، فساد تولید میکنند و اسرار ملت را به گوش بیگانه میرسانند. اینها را باید شناخت و دفع کرد، زیرا مثل میکروب ریشه درخت استقلال وطن را نابود میکنند و آن را متلاشی مینمایند. این امر از «تکالیف اولیه دولت و ملت ایران» شناخته شد، زیرا این عده نقشه هر اقدامی را که باعث استحکام و استقلال کشور میشود و باعث سد نفوذ دولتین میگردد، فیالفور به سفارتین اطلاع میدهند، زیرا افراد یاد شده به دلیل رخنه در صفوف مشروطه از اسرار آگاهی دارند. مثلاً در مسئله استقراض از آلمان، بدون اینکه قدمی برداشته شود «سفارتین عالمی را شوراندند و از دول خود پروتست نامه آوردند و تعهدات خواستند از دولت بر عدم این خیال...».
از طرفی به نوشتة مجلس این جاسوسان وظیفه و «مأموریت» دارند که مواظب باشند تا هرگاه آثار اتحاد و اتفاقی بین وزراء و وکلاء دیده شد و راه برای توقف قشون روس در ایران مسدود گردید، بنای افسون گذارند، تولید فتنه و اختلاف کنند و هرگاه آرامش در کشور ظهور کرد فوراً صفحات جراید اروپا و روسیه پر از اخبار تلگرافی شود که حاکی از اختلافات بین وزراست. بر اساس این مقاله شایعه میشود دولت استعفا داده؛ مجلس دو دسته شده است؛ و احتمال زدوخورد بین اعتدالیها و دمکراتها وجود دارد. این امر بهانهای به دست روسیه میدهد تا قشون خود را در ایران نگاه دارد. جواسیس بر دو دستهاند: عدهای که فقط با لبخند یک وزیرمختار یا گرفتن یک ساعت طلا و انگشتر الماس «از هوش میروند و اسرار مملکت را برای نفع فوری بروز میدهند»؛ و عدهای که با هوشترند و ایران را برباد رفته میبینند و برای اینکه جهت آتیه خود کاری کرده باشند، به مملکت خیانت میورزند تا «وقتی
1) مجلس، سال سیم، ش 140، شنبه 16 رجب 1328، 23 ژوئیه 1910، «حرکت وقیحانه کریم».
که ایران به حال مصر افتاد در تلافی خدمات آنها مشاغل و مناصب و مواجبهای هنگفت بدهند که به عیش و راحتی عمری به راحتی بگذرانند».
این قبیل اشخاص در هر عصری و بین هر ملتی دیده میشوند، خوشبخت ملتی که آنها را شناخت و خود و کشور را از شر ایشان محفوظ نگه داشت. بدبخت ملتی که پی به تلبیس و نیرنگ آنها نبرد و «فریب شارلتانی آنها را خورده محرم اسرار امورات و خیالات خود قرار داد». اگر دو لشکر با هم مقابل شوند و یکی از آنها کلیه نقشههای طرف مقابل را بداند و در ناکام ساختن آن نقشهها اقدام کند، لشکری که اسرارش فاش شده هر قدر هم قوی باشد، هرگز روی ظفر نخواهد دید، تازه چه رسد به اینکه آن کشور ضعیف هم باشد. پس وقتی ایران، ناپلئون و نادری ندارد، باید مستشار وارد کند، عدالت و امنیت ایجاد نماید تا بین مردم اعتماد تولید کند، این امر نخستین اساس اتحاد است. باید مجلس سنا برقرار کرد، تا «صلح و مساوات» تضمین شود و «مملکت را از نفاق و جنگ خانگی که مستجاب دخالتهای خارجه است مصون داشت و به پاک ساختن ادارات ملتی و دولتی از جاسوسان و سبزیپاککنان سفارتین، اسرار ملک و ملت را محفوظ و ملک را از فتنه و فساد محفوظ داشت(1)».
در آن شرایط بحرانی کابینه مستوفیالممالک هیچ برنامه کاری مهمی نداشت. مقداری شعار در مورد ضرورت تأمین امنیت در کشور، استخدام مستشاران خارجی و اعزام محصل به خارج، رئوس برنامههای این رئیسالوزرای برکشیده دمکراتها را تشکیل میداد. مستوفی به هنگام معرفی کابینه و برنامههای خود کوچکترین سخنی در مورد قتل بهبهانی نگفت. به همین دلیل حاجی آقای شیرازی اظهار داشت در برنامه اشکالی نمیبیند و مجلس آن را تصویب خواهد کرد، اما هر برنامهای ضامن اجرایی میطلبد. از نظر او برنامه کابینه سپهدار هم خوب بود و اگر به آن عمل میشد مفاسد کنونی وجود نداشت. اگر کابینه جدید هم به جای عمل فقط طرح و برنامه ارائه کند «آن وقت بنده نمیدانم چقدر مفاسد بیان کنم که به واسطه اجرا نشدن پروگرام تولید خواهد شد». با این وصف حاجی آقا ابراز امیدواری کرد اینگونه نشود. آنگاه توجه وزراء را به شیراز معطوف ساخت «که در واقع کارهای شاهزاده نیرالسلطنه را جز به
1) همان، ش 142، چهارشنبه 20 رجب 1328، 27 ژوئیه 1910، «ایرانیان بیدار شوید...».
کارهای دوره چنگیزی به چیز دیگری نمیتوان قیاس نمود».
کاشف، دیگر نمایندة مجلس مبرمترین وظیفه کابینه را جلوگیری از «قوه آنارشیست» دانست تا مردم با آسودگی از مفسدهها به کار خود برسند و در آسایش باشند. او خاطرنشان ساخت هنوز قاتلان بهبهانی دستگیر نشدهاند. وکیلالتجار هم گفت این امر مقدم بر هر چیزی است و وزارت داخله باید در این زمینه اقدامات جدی انجام و توضیح دهد نظمیه تاکنون چه اقدامی کرده است؟ «اگر یک نفر متعارفی کشته میشد، در زمان سابق فوراً هر جایی به هر کسی ظن میبردند میگرفتند تا اینکه عامل این کار پیدا و مجازات شود»، حال آنکه علیرغم مقام بهبهانی که «واقعاً میتوان شخص اول مملکت در پیشرفت اساس مشروطیت شمرد»، در زمینه دستگیری قاتلان او کاری انجام نشده است. فرمانفرما وزیر داخله فقط گفت ترتیبات امروز با سابق تغییر کرده است و نمیتوان به صرف سوءظن کسی را دستگیر کرد؛ کار نظمیه هم علنی نیست که در روزنامه درج شود، زیرا در آن صورت متهم خواهد گریخت. او گفت در اینکه قتل بهبهانی «کار بزرگی بوده است در این مملکت، محل هیچ حرف نیست» و این که «وظیفه وزارت داخله است که آنی غفلت ننماید محل کلام نیست». او در مورد دستگیری قاتلان گفت اول باید ترتیباتی برای نظمیه به وجود آورد تا اساس این اداره بر قواعد صحیح استوار باشد و آنگاه اقدامات لازم انجام گیرد. فرمانفرما ادامه داد «مسیو یپرمخان هم متعهد شده است که قاتل را دستگیر نماید». وکیلالتجار پاسخ داد امنیه و نظمیه مرتب و منظم است و میتواند کسی را که طرف سوءظن است دستگیر کند، «البته تأکید میکنم در این که [اگر] گرفتاری قتله منوط به اساس نظمیه و امنیه نباشد خیلی زودتر با همین نظمیه اقدامات شود». فرمانفرما صرف سوءظن را برای دستگیری مظنونین کافی ندانست و با عصبانیت گفت «چه میدانید شما که نظمیه مشغول چه کار است(1)».
مبرمترین وظیفه کابینه استقرار امنیت بود. پس ذکاءالملک گفت باید وزرا تکلیف امنیت شهر را روشن کنند و ادامه داد تا این مهم حل نشود فکر نمیکند کسی حاضر به مذاکره باشد. نمایندگان این موضوع را تأیید کردند.
1) مذاکرات مجلس شورای ملی، دوره دوم، مورخ 23 رجب 1328.
قرار بود آن روز وزرا به صحن علنی مجلس بیایند و برنامههای خود را برای انجام این مهم توضیح دهند، اما از حضور اعضای هیأت دولت خبری نبود. «نیم ساعت مجلس در حال سکوت منتظر ورود کابینه بودند» تا اینکه بالاخره نیم ساعت قبل از ظهر «به مجلس تشریف آوردند». پرسش این است که چه شد ذکاءالملک و دوستانش به ناگاه به یاد امنیت شهر افتادند؟ اصل ماجرا را میرزا اسداللهخان، هممسلک او بیان داشت که آن هم قتل میرزا علیمحمدخان تربیت بود. این فرد شب گذشته به قتل رسیده بود. نمایندگان دمکرات که ماجرای تعقیب قاتلان بهبهانی را به دفعالوقت میگذرانیدند، این بار شدیداً برآشفته شدند و حتی هیأت دولت را هم به مجلس احضار کردند. میرزا اسداللهخان از اشخاصی سخن به میان آورد که میگفت مردم عکس آنها را میبوسیدند، اما معلوم شد دشمنان واقعی کشور هستند. معلوم بود وی دشمن اصلی را مجاهدین میدانست. به همین دلیل پیشنهاد کرد این افراد تفنگ و فشنگ خود را به دولت تحویل دهند: «امروز ما باید به این کابینه اقتدارات تامه بدهیم و هر کس که به خلاف دولت رفتار میکند اگرچه من باشم یا کسان دیگر»، باید شدیداً مجازات شوند. گفته شد قاتلان میرزا علیمحمدخان باید به دار کشیده شوند، و «هر که بلند حرف زد که برای استبداد تیر انداختهام چشمش را بیرون بیاورند، آنهایی که میگویند نمیشود در مملکت مشروطه چشم کسی را درآورد برای صرفه و جیب خودشان بوده است و امروز هم برای غرض شخصی است، باید چشم او را درآورد بدون ملاحظه، چشم در آوردن در این موقع اول آزادیخواهی است». پس باید خلع سلاح عمومی را آغاز کرد و هرکه مخالفت نمود با قوه قهریه با او برخورد نمایند، «ولو اینکه منوط باشد به اینکه گوشتهای تن او را از استخوانهایش سوا کنند و ابداً ملاحظه این را نکنند که به سگ وکیلی بستگی دارد و از او استیضاح خواهند خواست».
این بود اظهارنظر مردی که تا همین دیروز برای آزادی سینه چاک میکرد. این اظهارات خشمآلود نشان میداد دمکراتها به چه میزان به الزامات مشروطه باور دارند و تا چه حد در ادعاهای خود صادق هستند. قتل تربیت بهانهای شد برای تسویه حساب با مجاهدین ستارخان و باقرخان، بالاخره به هیأت دولت سه ماه فرصت داده شد تا خلعسلاح را انجام دهد و مطبوعاتی را که با این قضیه مخالفند
مجازات نماید(1).
در ماه رمضان سال 1328 عضدالملک قاجار نایبالسلطنه درگذشت. کاندیدای دمکراتها برای نیابت سلطنت، مستوفیالممالک بود و کاندیدای اعتدالیها، ناصرالملک. در آن ایام ناصرالملک ظاهراً برای معالجه فرزندش در اروپا اقامت داشت، مجلس به او تلگراف کرد تا برای تصدی پست خود و ایفای مسئولیت هرچه سریعتر عازم ایران گردد؛ اما او به دفعالوقت میگذرانید. حدود دو ماه از تعیین ناصرالملک به عنوان نایبالسلطنه ایران گذشته بود؛ در حالی که او هنوز در خارج کشور میزیست.
در این وضعیت بحرانهای داخلی اندک اندک حادتر میشد. غیر از مشکلات داخلی یک عنصر دیگر هم پای به عرصههای سیاسی کشور گذاشته بود؛ انگلیسیها آشکارا در مسائل کشور دخالت میکردند. آنان صد و هفتاد تن از نیروهای دریایی خود را با چهار عراده توپ به بندرلنگه فرستادند. بهانه انگلیسیها این بود که اشرار، اسباب ترس و اتلاف جان و مال نیروهای داخلی و خارجی بودهاند و پیاده کردن نیرو برای دفع این اشرار است. البته معلوم شد در بندرلنگه اصلاً شروری وجود ندارد و کسی را هم که به عنوان راهزن نام میبردند، در شش فرسنگی لنگه اقامت داشت؛ مضافاً این که دولت صد تن تفنگچی در آنجا مستقر کرده بود و خود از پس بحران بر میآمد. پس وقتی در آن شهر ابداً فتنه و آشوبی وجود نداشته است، نیروهای انگلیسی امنیت مالالتجاره را بهانه کرده و نیرو پیاده کرده بودند. این نیروها بیش از شش روز در محل باقی نماندند و به مواضع پیشین خود بازگشتند. وزارت امور خارجه ایران از سفارت انگلیس و وزارت خارجه آن کشور تقاضا کرده بود تا نیروهای خود را احضار کنند. پس وقتی در مجلس، افتخارالواعظین از وزیر خارجه، یعنی نواب، در این زمینه پرسش کرد، معلوم شد قبلاً نیروهای انگلیسی به کشتیهای خود برگشته بودند. در واقع نمایندگان اکثریت قصد آن داشتند تا وزیر خارجه را استیضاح نمایند؛ اما وزیر، پاسخ به سئوال مزبور را آنقدر طول داد تا نیروهای بحری انگلیس با بازگشت خود بهانهای برای استیضاح او باقی نگذاشتند،
1) همان، مورخ 26 رجب 1328.
افتخارالواعظین خواست از این به بعد وزیر خارجه پاسخ سئوال را به موقع بدهد تا وقت منقضی نشود(1).
در همین ایام روزنامه برق در شماره 7 خود مطالبی درج کرد که متضمن اهانت به نمایندگان مجلس بود. باز هم افتخارالواعظین، رئیسالوزرا یعنی مستوفی را بخاطر درج آن مطالب استیضاح کرد. سیدضیاءالدین طباطبایی مدیر برق به عدلیه احضار شد، در هنگام محاکمه، سیدضیاء گفت: «روح ملت ایران از شما خبر ندارد و هیأت جامعه ایرانیان چگونه میتوانند شما را وکیل بدانند؟» افتخارالواعظین پاسخ گفت روزنامه برق اداره نیست که چند مخبر و مدیر و دبیر آنجا نشسته باشند و افکار مردم را منعکس کنند، «بلکه اداره روزنامه برق عبارت از یک جوان هجده سالهای است که آنجا مینشیند و بر حسب افکار خودش که معلّل به اغراض است که بنده میتوانم ثابت کنم بر میدارد این مطلب را مینویسد». سیدضیاء در مطالبش آورده بود وکلا را «درست کردهاند»، یعنی مجلس فرمایشی است. محاکمه سیدضیاء براساس قانون انطباعات انجام میگرفت. حاج سیدابراهیم این محاکمه را قانونی نمیدانست؛ زیرا در «قانون انطباعات کجا نوشته شده است که مدیر میتواند هجده ساله باشد، خود این سیدضیاء که روزنامه مینویسد و زیرش مینویسد مدیرمسئول سیدضیاء؛ اصلاً نباید مدیرمسئول واقع شود، برای اینکه سنّ مدیر روزنامه را در قانون انطباعات سی ساله معین میکند و کمتر از آن سن کسی نمیتواند مدیرمسئول باشد». او روزنامهنویسهایی را که به دولت توهین میکنند، متهم دانست و برای این افراد محاکمه را جایز نمیدید؛ یعنی به گفته او اینان اساساً محکوم هستند و نیازی به محاکمه ندارند. حاج سیدابراهیم اعلام کرد مجلس به «یک بچه 18 ساله که شاید قصور در عقلش باشد» اهمیتی نمیدهد، اما باید از این امور جلوگیری کرد تا فراگیر نشود. آقا میرزا ابراهیمخان که از جمله وکلای آذربایجان بود «از طرف تمام مطبوعات دنیای متمدن»، از مطبوعات ایران ابراز شرمندگی کرد. زیرا نویسندگان این جراید «به هیچوجه منالوجوه رعایت مناسبات وطنی و حقوق ملی و اساسی یک مملکت را نمیکنند». او «حقوق ثابته» ملت را در معرض تزلزل دید، زیرا مطبوعات
1) همان، پنجشنبه 21 ذیقعده 1328.
باید افکار عامه را روشن نمایند و برای پیشرفت و تجدد و تعالی کشور بکوشند، اما «برعکس یک اثرات بدی را مشاهده کرده دچار ضررهای فوقالعاده شدیم». سیدضیاء پیش از این نوشته بود مجلس بین شش تا هفتهزار تومان خرج کرده و قورخانه برپا ساخته است. این سخن اسباب تکدر خاطر ارباب کیخسرو شاهرخ، رئیس اداره مباشرت مجلس گردید. گفته شد آن توپها مربوط به زمان استبداد صغیر بوده و بعد از تجدید مشروطه توسط مجاهدین به مجلس آورده شد و در مجلس نگاهداری میشود. بعد از این توضیح، او از سمت خود استعفا داد، لیکن مجلس با این استعفا موافقت نکرد. آقا میرزا ابراهیم بنا بر نص قانون انطباعات از وزیر عدلیه خواست متهم را به یک ماه الی یک سال حبس محکوم نماید یا این که از وی ده الی سیصد تومان جریمه نقدی دریافت دارد، زیرا نویسنده مطالبی را جعل کرده و به اشخاصی نسبتهای اهانتآمیز و کذب روا داشته است. بالاخره بحث به عدلیه کشید، معلوم شد عدلیه که تحت اقتدار دمکراتها بود هنوز ترتیب و تنظیم مشخصی برای محاکمات خود ندارد. وزیر عدلیه آشکارا گفت «صریح به شما عرض میکنم که عدلیه شما خراب است، عدلیه شما محاکم ندارد، عدلیه شما اداراتش ناصحیح است، عدلیه شما حالش معلوم نیست». بالاخره مذاکرات ختم شد بدون اینکه نتیجهای ملموس گرفته شده باشد(1).
ایران نو، به دنبال یک توقیف کوتاه مدت بار دیگر در شوال 1328 منتشر شد.
این روزنامه در دوره جدید انتشار، یکسر سخنگوی حزب دمکرات شد. مدیرمسئول آن هم به جای سیدابوالضیاء شبستری، سیدمهدی افجهای تعیین شد. شبستری صاحب امتیاز بود و رسولزاده سردبیر؛ به واقع رسولزاده نظریهپرداز روزنامه و حزب دمکرات به شمار میآمد. به همین علت در سومین شماره سال جدید «تاکتیک و طرز روش فرقه دمکرات» تشریح شد. تاکتیک عمومی فرقه، ملاحظه مقتضیات وقت در صورتی که با مرامنامه حزب تناقضی نداشته باشد، تلقی گردید.
1) همان، شنبه 2 ذیقعده 1328.
اعلام شد فرقه به فلسفه تکامل اعتقاد دارد و ترقیات تدریجی کشور را میپذیرد. از اعضا خواسته شد هرگز حزب را با افراد طرف ننمایند و هر عضوی هرچه از دستش برمیآید به فرقه ببخشد و خود را بالاتر و فوق همه نداند. خواسته شد افراد و تقاضاهایشان همه تحت تاکتیک حزب قرار گیرند. دیگر اینکه «نظر به آنکه قوای محافظهکاری و ارتجاعیه مملکت با یکدیگر دارد متفق شده و برای لیبرالیزم تهلکه بزرگی تشکیل میدهد، پارتی ما باید هرچه زودتر نزدیکی و ائتلاف را با فرقههای لیبرال اختیار نموده» و فعالیت «لیبرالی» را «بر مبارزه تند مسلکی مزیت و رجحان دهد». زیرا اگر بین «فرقههای لیبرال» اتحادی شکل نگیرد، اختلاف لیبرالها و «دست چپ یک قوه قاهری به فرق دست راست خواهد داد که مضر به حال لیبرالیزم است، پس کمیته مرکزی راست، مناسبات خویش را با فِرَقی که آنها را به سمت چپیت (1)شناخته دوستانه و ائتلاف کارانه تعیین نماید».
بحث بعدی مربوط به انتخابات بود که باید از همان لحظه برای انتخابات مجلس سوم به منظور احراز اکثریت پارلمانی تلاش میورزیدند و از آن طریق افکار را به سوی فرقه جلب میکردند، «تشکیل قوه نظامی، اصلاح مالیه مملکت، مرکزیت اقتدارات دولتی و اخراج قشون اجنبی» از دیگر مسائل مورد نظر حزب دمکرات بود، زیرا اگر اینها انجام نمیشد استقلال کشور در تزلزل قرار میگرفت. «کسبه، اهل نظام و جوانان، خصوصاً شاگردان مدارس» گروههایی بودند که باید بیشترین فعالیت در بین آنها انجام میشد. اعلام شد دمکراسی حقیقی توسط «عمله و کارگران و دهاتیها» شکل میگیرد، پس باید فرقه بیش از همه بین آنها فعال باشد. امّا توضیح داده نشد اقشار یاد شده از دمکراسی چه میدانند که در راه آن تلاش کنند؟ توصیه شد اجتماعات، جمعیتها و هیأتهای علمی را به طرف حزب جلب نمایند و اعضای فرقه باید حسن اخلاق را سرلوحه کار خود قرار دهند: «فرقه با همه قوت خویش کوشش نماید که در عامه مردم حسیّات وطنپرستانه و حب ملیت و ایرانیت را بیدار کند و به آنها صریحاً حالی نموده خوب بفهماند که بدون این احساسات امید ترقی برای هیچ ملت و قومی نیست».
1) کذا.
آخرین تاکتیک حزب اعلام «انفکاک قوّه روحانیه از قوه سیاسیه» بود. نوشته شد بخاطر این موضوع معاندین، حزب را دشمن دین و آیین و روحانیت معرفی خواهند کرد. پس تأکید شد تقدیس عقاید دینی سرلوحه کار قرار گیرد و به مردم تفهیم شود مطالبات آنها با شریعت تناقضی ندارد و «موافق احکام خود شریعت مطهره، علما و روحانیین حق ندارند که صفوف مخصوص ممتازی را در میان ملت تشکیل دهند(1)».
از سویی نظریهپرداز ارمنی و سوسیال دمکرات حزب، یعنی هاکوپیان، در یکی از شمارههای ایران نو، آنگاه که از «صدای مهیب آلات اشتعالیه حربیه و توپهای کروپ اروپاییان» سخن راند، یادآور گردید ملت خواب گرفته شرق، اینک از بستر کسالت خارج شده و فعلاً خمیازه میکشند، زیرا «حرکت چرخهای مختلفه و لولههای بخار ماشینهای عالم تمدن دیگر به آنها [مجال] خوابیدن نمیدهد». از نظر نویسنده، شرقیان فهمیده بودند که باید اصول معیشت قدیمیشان را عوض کنند. زیرا سیل خروشان ترقی و تعالی عالم تمدن به کسی رحم نمیکند، «با یک تهور تمام میآید و اقوامی که آلات مدافعه حیات خود را در مقابل این جریان ندارند مثل خس و خاشاک داخل حباب سبک وزن این سیل گردیده به طرف اضمحلال میروند. هرچه کهنه و پوسیده است این سیل میبرد و به جای او چیزهای تازه و بادوامی میگذارد».
نویسنده خاطرنشان ساخت هیچ سدی، هیچ کنارهگیری و احتیاطی در این زمینه نفع ندارد، زیرا کسی نمیتواند را از این سیل دور نگهدارد، «سیل خروشان ترقی و تمدن مثل طوفان حضرت نوح (ع) میباشد که هیچ کس نمیتواند از آن گریبان خود را خلاصی بدهد، مگر آنهایی که سوار کشتی نوحاند». کشتی نجاتبخش چیزی جز اخذ علوم و فنون و اصول اداره خود اروپاییها نبود. هر کس بخواهد از این علوم و فنون و تمدن دوری کند، نمیتواند موفق شود. چین که سالها و قرون متمادی تلاش کرد خود را از غرب دور نگهدارد و دروازههای خود را بست، آخرالامر ناچار شد پسر آسمان یعنی پکن را به اجنبی تسلیم کند و «خود با یک افتضاح تمام جان در برد».
1) ایران نو، سال دوم، سال دوم، سهشنبه 21 شوال 1328، 24 اکتبر 1910، ش 3، صص 3-2.
در ایران هم هرچه تلاش شد تمدن، ترقی و اصول اروپایی قبول نشود، به همان نسبت مردم مقهور و مغلوب اجنبی شدند و به اضمحلال رفتند. گفته شد بعضی از متعصبین تا سخنی از «اصول فرنگی» به میان میآید، به عوام اینگونه القا میکنند که گویی مقصود تعرض به دین و آیین آنهاست:
این اشتباه محض و تفتین عین است. مترقیون هیچ مملکتی همچو حرفی را در هیچ وقت نگفته و همچنان تکلیفی را به کسی نکردهاند. زیرا آنها خوب میدانند که علت ترقی اروپا دین آنها نبوده، بلکه چنانچه چندین دفعه گفتیم مدنیّت و اصول اداره دنیوی ایشان است.
هاکوپیان یادآوری کرد علم و فن اروپایی مختص دینی ویژه نیست. علوم و فنون متعلق به تمام اولاد بشر است. پیشرفت اروپا امری قهری بوده و اغلب برخلاف میل خود اروپاییها شکل گرفته است. خاطرنشان گردید در بدو تکامل ماشین در غرب، کارگران برای مبارزه با بیکاری و اصول سرمایهداری، دستگاهها را خراب میکردند؛ اما بعد متوجه شدند به این شکل نمیتوان جلو حرکت تاریخ را گرفت. پس به مرور راهی دیگر یافتند که آن هم «اتحاد عملهها» بود. آنها گفتند بگذار ماشین تعداد کارگر را کم کند، آنها هم ساعات کار را کاهش میدهند. به نظر هاکوپیان، شرقیان هم علوم و فنون اروپایی را قبول کنند، زیرا نپذیرفتن «از حیز امکان خارج است». تنها راه چاره مبارزه با نواقص تمدن غربی است، «یگانه چاره ما در آن است که اصول اروپایی را خودبخود قبول کنیم تا اینکه بتوانیم در مقابل اروپا بایستیم والّا مضمحل خواهیم شد» و در این زمینه باید از ژاپنیها آموخت.
از چیزهایی که فراگرفتن آنها از غربیان ضرورت داشت، یکی راهآهن بود که بدون وجود آن نمیشد از انحطاط جلوگیری کرد. پس «نباید بگوییم که با اجنبیان خلط و آمیزش نباید کرد، زیرا برای ساختن راهآهن یا معمار فرنگی لازم است؛ و یا معماری که در فرنگستان تحصیل کرده و با ایشان خلطه و آمیزش داشته باشد». از دیگر واجبات، داشتن زبان است، زیرا اگر میخواهیم کشور مثل غرب ترقی کند باید زبان آنها را آموخت، وقتی زبان آنها را ندانیم، «چطور میتوانیم که علت ترقیات آنها را دریابیم».
به همین سیاق اگر بخواهیم خودمان در هر چیزی مجتهد باشیم، خیلی دشوار است؛ زیرا اولاً برای اجتهاد هم مقدمات علمی لازم است که قطعاً «تقلیدی و تحصیلی
است»؛ یعنی باید آنها را از اروپا یاد گرفت و «ثانیاً هرگز کار عاقل نیست وقتی که چیز حاضری وجود دارد از او استفاده نکرده خود را به زحمت بیندازد». اختراعات جدید شرقیان هرچه باشد با تجربیات عدیده در اروپا موجود است. اما «در مسائل اخلاق ملی و دینی» خود هر طور که اقتضا میکند رفتار میکنیم و نباید بگذاریم اخلاق حسنه ما در تحت اخلاق زشت اروپا مضمحل شود؛ اما طبعاً از اخذ محسنات آنها گریزی نیست. پس برخلاف گذشته برای ورود تمدن غرب نباید غفلت کرد، زیرا نتیجه آن چیزی جز ضرر و زیان نیست(1). این مقاله در عین حال پاسخی به اعتدالیها بود که دمکراتها را متهم میکردند بدون در نظر گرفتن اوضاع و احوال ایران، قصد دارند تا صرفاً هر آن چیزی را که در غرب وجود دارد، به طور تقلیدی در ایران به مورد اجرا گذارند و امری را که مسئله و اولویت ایران نیست، به عنوان یک مسئله اساسی مطرح نمایند. با این مقاله دمکراتها بر این ایراد صحه گذاشتند و آن را تأیید کردند، لیکن تضاد رفتار طبق «مسائل اخلاقی و ملی و دینی خودمان» با مقتضیات تمدن جدید را حل نشده باقی گذاشتند.
به هر حال، در حالی که شمال و جنوب ایران در معرض تهدیدهای روس و انگلیس قرار داشت و استقلال میهن به مویی بند بود، بر اختلافات دمکرات و اعتدالی لحظه به لحظه افزوده میشد. در این روزها فرقه داشناکسیون، انتباهنامهای منتشر کرد که فرقه دمکرات هم در پاسخ آن، انتباهنامه خود را به قلم محمدامین رسولزاده منتشر نمود. کمیته محلی حزب داشناک، مبارزات اعتدالی و دمکرات را نکوهش و اعلام کرد این کشمکشها از حدودی که در ممالک مشروطه رواج دارد و آنهم رقابت در قلمرو زبانی است تجاوز کرده و به خونریزی منجر شده است. داشناکها معتقد بودند این مشاجرات نه به منظور ایضاح اختلافات مرامی و عقیدتی، بلکه از جاهطلبی و سوءنیت اشخاص ریشه میگیرد.
داشناکها خود را از این درگیریها کنار کشیده بودند، اما میگفتند اگر خطری مشروطه را تهدید کند تمام قوای خود را برای دفاع از آن به کار خواهند گرفت. حزب دمکرات از این موضع داشناکها انتقاد و اعلام کرد قضاوت آن حزب
1) همان، ش 7، یکشنبه 26 شوال 1328، 29 اکتبر 1910، مقاله «یک ملاحظه اساسی».
در برابر دمکراتها خلاف انتظار بوده است. اختلافات مسلکی برای نیل به قدرت سیاسی فینفسه امری طبیعی قلمداد گردید؛ لیکن مسئله آن است که گاهی انحرافاتی صورت میپذیرد که البته متناسب با مدارج عقلی ملل مختلف شدت و ضعف دارد. نسبت خونریزی دادن به احزاب، سهو و خطا دانسته شد و برای اثبات مدعا گفته شد اغتشاشات زنجان، قرهداغ، اردبیل، پارک اتابک، کاشان و لاریجان چه ربطی به اختلافات احزاب داشته است؟ از نظر حزب دمکرات این اغتشاشات، کار دار و دسته و محافل دیگر اجتماعی بود(1). مثل گذشته باز هم نگفتند اعضای این محافل چه کسانی هستند؟
گرچه برخی نویسندگان ایران نو، تبعیت از غرب را بهترین راه ترقی میدیدند، لیکن در همان روزنامه مقالاتی درج می شد که رنگ و بوی سوسیالیزم ارتدوکس داشت و نشانی از آشفتگی ذهنی و تشتت در ایدئولوژی حزب به شمار میآمد. این دسته مقالات هم به قلم تیگران درویش (هاکوپیان) نوشته میشد. وی به مناسبت اعتصاب کارگران در فرانسه، مقالهای تحت عنوان «از حیات غربیان» چاپ کرد. نقد سرمایهداری در غرب از قرن نوزدهم آغاز گردیده بود، در ابتدا عمدهترین انتقاد در زمینه کار کردن کارگران خردسال در کارگاهها و کارخانههای تولیدی بود. به همین دلیل حتی در پارلمان انگلیس سخن از آن گفته میشد؛ این بیم وجود دارد که ذکاوت انگلیسیها که باعث اختراع ماشین برای تسهیل تولید شده است، بجای فخر و مباهات، باعث لعن و نفرین گردد.
تیگران درویش ضمن بیان شمّهای از وضع سرمایهداری اروپا در ابتدای قرن نوزدهم از بین کلیه صاحبان نظریات سوسیالیستی، مارکس را از همه مقتدرتر و نظریاتش را «عمیقتر» میدانست. نویسنده، کتاب مشهور «سرمایه» اثر مارکس را مورد توجه قرار داد که «همین که به ساحت انظار گذاشته شد مورد تحسین و تجلیل تمام طبقات کارگران گردید و این کتاب برای کسانی که در آرزوی حسن تنظیمات اجتماعی و سیاسی بودند حکم انجیل آسمانی را پیدا کرد». از دید ایراننو، اهمیت مارکس آن بود که نه تنها «نظرات مسلک اجتماع را بر اساسهای علمی» استوار کرد، «بلکه راههای اعمالات اجتماعی را نیز نمایاند و نشان داد».
1) همان، ش 15، مورخ سهشنبه 5 ذیقعده 1328، نوامبر 1910، ص 2.
به نظر هاکوپیان طبقاتی که صاحب محصولند، تفوق عظیمی بر تولیدکنندگان پیدا کردهاند. میانه این دو طبقه همیشه عداوت و دشمنی است. پس برای رهایی از این وضعیت، سلاح جنگی تولید میکنند تا به زور قشون از بروز بحران جلوگیری نمایند. میلیونها فرانک خرج تسلیحات میشود تا «صلح اجتماعی طبقات» تحقق پذیرد. «این طرف خیلی ضعیف مدنیت اروپاست، چه در واقع این تمدن حالیه را ده میلیون سرنیزه مداومت میدهد». بنابراین سکوت «مصنوعی و مجبوری» اروپا به واسطه «این قوه عظیم لشکری» است. بدیهی است طبقات ممتاز، گاهی خود را در برابر «اسرای خویش» قوی میپندارند. بیسمارک که صدراعظم آهنین نامیده میشد، برای به تعویق انداختن حصول همین انقلاب اجتماعی بود که مجلس ملی را که متشکل از سرمایهداران بود مجبور به وضع قانون سختی در مسئله تعطیل... عملجات [حق اعتصاب] نمود». یعنی اعتصاب را منع نکرد، اما این قانون باعث اطمینان کارگران نیست، رنجبران میخواهند تمام آمال و آرزویشان صورت خارجی پیدا کند. اعتصاب کارگران راهآهن فرانسه برای همین منظور بود، هرچند که آتش آن زود خاموش شد اما باید اطمینان داشت که:
دست از طلب ندارند تا کـام خـود برآرند(1)
در عین این دیدگاه ارتدوکس که ناظر بر نقد سرمایهداری بود، چگونه میشد حزب دمکرات در همان حال «لیبرال» باشد؟ بالاتر اینکه از اواسط ماه ذیقعده 1328ه .ق یکی از مهمترین تاکتیکهای حزب دمکرات، اتحاد بخشیدن به نیروهای همفکر بود. از بطن سخنانی که در این زمینه گفته میشد «فلسفه اجتماعی و سیاسی» حزب روشن میگردید. این تلاش هم البته توسط هاکوپیان صورت گرفت که نثری آتشین داشت. نخستین مقولهای که هاکوپیان به آن همت گماشت، تعریف مفهوم ملت بود. او ملت را «فقط عبارت از طبقه عامه یعنی اصناف و طبقاتی که دو ثلث مجموع یک ملتی را تشکیل میدهند و کارگران فقیر میباشند» تعریف کرد. هاکوپیان مدعی بود در روزگاران کهن که طبقات اجتماعی وجود نداشت، ملت جماعتی را شامل میشد که در محلی ساکن بودند و تحت اصول و قواعدی که برای رفع احتیاجات ایشان ترتیب
1) همان، ش 16، چهارشنبه 6 ذیقعده 1328 ق، 9 نوامبر 1910 م، سرمقاله.
داده شده بود، زندگی میکردند. اما وقتی «توسعه اقتصادی» اتفاق افتاد و طبقات به وجود آمد، آن تعریف رنگ باخت. بهطور کلی از این به بعد طبقات دو دسته شدند: طبقات ثابتی که کار میکردند و وجود آنها برای ترقی جامعه ضروری بود و طبقات رو به زوالی که هیچ نفعی برای اجتماع نداشتند. اشرافیت ملوکالطوایفی و نجابت موروثی که به زعم او در ایران هم وجود دارد، جزو همان طبقات به حساب میآید؛ اینها که حیات خود را مدیون زندگی زحمتکشان هستند- یعنی «ملت واقعی»- «هرگز جزو ملت نخواهند بود»، زیرا این طبقه هیچ کاری جز تخریب و اضمحلال هیأت جامعه نمیتواند انجام دهد پس «فقط اعضای باقیه هیأت اجتماعی است که باید همیشه رو به تکامل و تعالی سیر نموده و پیش رود». از این مقدمه نتیجه گرفته میشود که «کمیته نجات ملی» باید محل تمرکز منافع طبقات عامه ایرانیان باشد.
بعضی از طبقات «ذاتاً ارتجاع پرستند، وضع اجتماعی و اقتصادیشان نیز به ارتجاعپرستی مجبورشان ساخته است». زیرا همان طور که بدون بقای استقلال و مشروطیت راه نجاتی برای عامه متصوّر نیست، به همان شکل هم اگر «عبودیت و ارتجاع» نباشد، «اشرافیت خانخانی و نجابت موروثی نیز تاب مقاومت نیاورده و ناچار به سپر انداختن و زایل شدن میگردد». از دیدگاه سیاسی، دو نوع حکومت از سوی هاکوپیان مطرح میشد که با هم متضادند: «ارتجاعیون طرفدار حکومت اشرافی و هرج و مرج و فرقه عامه، طالب یک حکومت مسالمتپرور و ملی میباشند». به همین دلیل است که گروه نخست سقوط استقلال و مشروطه ایران را انتظار میکشند. وی سپس بحث خود را به موضوع ماهیت انقلاب کشانید و پرسید: انقلاب چیست؟ و خود جواب داد: انقلاب و شورش، حادثهای است که برای استیلای سیاسی بین طبقات اجتماعی در میگیرد و نزاع بین ترقی و تنزل، طبقه عامه و اشراف و گذشته و آینده ضرورتاً باید به نتیجهای ختم شود. اگر اشراف پیروز شوند همان حکومت کهنه سر کار خواهد ماند و «اسلوب دیرین مفتخواری» و «اصول قدیمه پوسیده» احیا خواهد شد. اما اگر عامه مردم پیروز شوند، اساس حکومت قدیمه برچیده میشود و «حکومتی که بنایش بر ارکان آزادی، برادری، برابری وضع شده باشد استقرار خواهد یافت». اما نزاع همیشه وجود خواهد داشت، چون نزاع وجود دارد اتحاد ممکن نیست، پس چگونه امکان دارد گروهی که هدفی
جز نزاع ندارند در گروههای آزادیخواهی که هدفشان استحکام مشروطیت است، همکاری نمایند؟ به دید او دار و دسته ارتجاعی برای سرنگونی حکومت جدید و استقرار حکومتی که ضامن بقای منافع ایشان باشد، خواهند کوشید. دولتی که اینها تأسیس میکنند، یا مستبد خواهد بود یا «در تحت حمایت انگلیس و روس»، در هر دو شکل این حکومت ابزار منافع اشرافیت خواهد بود.
حکومت حق انحصاری است، یعنی «دستگاه حکومتی یک آلت برای تملک و استملاک میباشد». طبقهای که زمام امور را در دست میگیرد، سایر صفوف و طبقات را از قوت میاندازد و «خود به شخصه به استفاده از مملکت مبادرت مینماید»، یعنی فایده حکومت نصیب طبقهای خاص میگردد. در ایران استقرار حکومت سلطنتی از این دست محال و غیرممکن است، زیرا طبقاتی که از زمان حکومت مطلقه و مستبده باقی ماندهاند، دیگر در ایران دارای قدرت نیستند که بتوانند اساس مشروطه را متزلزل نمایند. اما این بدان مفهوم نیست که اشراف به کلی از بین رفتهاند، یعنی اینکه چون از توده مردم ناامید هستند، «از اجانب استعانت میجویند». سیاست ارتجاعی روس و انگلیس برای این منظور میتواند کارگر افتد، در آن صورت بار دیگر در ایران حکومت اشرافی مستقر خواهد شد، روسیه برای اجرای وصیتنامه پتر کبیر و «انگلیس برای مداومت دادن استیلای مطلقه خود در هندوستان سرزمین ایران را برای خودشان مفتوح میسازند».
طبقه اشراف در حال حاضر بزرگترین دشمنان وطن و «طرفداران اسارت سیاسی» هستند. پس با این «مخالفین و معاندین» نمیتوان دست اتحاد و یگانگی داد. تنها قدرت حقیقی که حامی مشروطه است و آزادی میخواهد، طبقه عامه ایرانیان، کارگران و رنجبران و «ملت واقعی» است.
همین ملت باید کمیته نجات ملی تأسیس کند. مخالفین با مشروطهخواهان همکاری نمیکنند و «اگر هم قصد اعانت کنند، ما راست که مطلقاً از قبول کردن امتناع ورزیم». اما استثنا هم وجود دارد، زیرا اشرافی وجود دارند که از طبقه خود رویگردان هستند و برای پیشرفت مدنیت به توده مردم تمایل دارند. اینها عمدتاً افرادی تحصیلکردهاند و «در طی تکمیلات علمیه خود به سیر تکامل آشنایی یافته و احتیاجات ترقی را درک کرده و به طرف عامیون یا عوامل فعّاله مدنیت متمایل
گشتهاند»، اینها قابل افتخارند و در تاریخ عمومی هم باید یادشان حفظ شود(1).
ملت در برابر تهدید مشروطه و آزادی و بیم اعاده سلطنت مطلقه چه باید بکند؟ مردم باید «منافع مقدسه» خود را باز شناسند تا بتوانند از این ورطه خطرناک رهایی یابند. هاکوپیان اشاره کرد عدهای به دلیل اوضاع جاری منکر فایدهمندی مشروطه هستند. او خاطرنشان نمود مدعیان باید ثابت کنند آیا مردم در قبل از مشروطه بیشتر قرین سعادت بودهاند یا بعد آن؟ نویسنده انقلاب را «یک اختلال عمومی» دانست که ضمن آن برخی مصائب هم رخ میدهد و به منتها درجه شدت میرسد، اما شکی نیست که همان آلام روزی سبب سعادت ملت خواهد شد. همانگونه که بدن انسان گاهی دچار بحران و امراض میگردد، «انقلاب هم بحران و مرض اندام هیأت اجتماعیه است». اگر اجتماع مرضی نداشته باشد، بحران حاصل نمیشود، «انقلاب عبارت از رنج و مشقت است، ولی نباید انقلاب را به واسطه مصائب و بلایش نفرین کرد».
در این جا نویسنده سخن را به کارل ماکس «مؤسس سوسیالیسم علمی» میکشاند و از قول او نقل میکند: «انقلاب قابله هیأتهای اجتماعیه است». زیرا پدیدههای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی بدون انقلاب تحقق خارجی پیدا نمیکنند. پس «لزوماً و تاریخاً» معلوم میشود که «انقلاب یعنی مصائب و مشقات نیز از شرایطی است که بدون آن تجدد سیاسی حاصل نمیشود». انقلاب مثل «گشایش و انفجار» است که لازمه تولد طفل است. هیچ مادری از بیم رنج و الم به اتلاف طفل در بطن خود رضایت نمیدهد، ملت هم مثل مادر است. اگر این مادر تاب «مشقت انقلاب» را نیاورده و درصدد آن باشد تا بلایای آن را از خود دفع کند، چارهای جز خودکشی ندارد. اما این هم غیرممکن است، «زیرا انقلاب اختیاری نیست».
هاکوپیان یادآور شده مشقات کنونی ملت ایران پایدار نیست، این حوادث خواهند گذشت و البته وجود آنها برای آتیه لازم است. به دید او هیچ امری یک مرتبه در زندگانی صورت نمیگیرد، «امورات تدریجی بوده و به تکامل حاصل میگردد». بنابراین پس از هر انقلابی حکومت جدید بدون تأخیر استقرار پیدا نمیکند. مصائب ایام مشروطه و هرج و مرجهای ناشی از آن به گردن «حکومت قدیم» افکنده شد که
1) همان، ش 20، دوشنبه 11 ذیقعده 1328، 14 نوامبر 1910، «اتحاد و تمرکز قوای جامعه ملت».
«مستبدین قاجار» تهیه کرده بودند و مردم را دچار ذلت و نکبت نمودند.(1)و اما عناصر نجاتدهنده ایران چیست و «کمیته نجات ملی» از چه گروههایی باید تشکیل شود؟ پاسخ نویسنده رجوع به «قوای فعاله» اجتماع بود. این قوا «فرقههای سیاسیه و ایلات مسلح» بودند.
نوشته شد همان طور که فرقههای سیاسی «ارتجاعپرست» وجود دارند، ایلات و قبایل مخالف مشروطه هم در حیاتند. در برابر آنها «احزاب دست چپ» وجود دارند و در کنار آنها ایلاتی که حاضر به خدمت به مشروطهاند دیده میشوند. احزاب سیاسی نمودار آرایش نیروهای هیأت اجتماع هستند، نیز احزاب و فرقهها مشخصکننده «افکار و عقاید» متمایز از یکدیگرند. تا وقتی این تمایز وجود نداشته باشد، راه همواره برای «ظلمتپرستان» و «ارتجاعیون» باز است. و اما فرقههای دست چپ که میتوانند با هم یکی و متفق شوند، متعدد نیستند، اینها ضعیفند و این یکی از بزرگترین بدبختیهاست. «نزدیکبینی سیاسی» و «اختلافات بیسبب»، بعلاوه «سادهلوحی» از عمده موانع سر راه احزاب چپ میباشد. اینها آنقدر سادهلوحند که تا امروز نتوانستهاند جهات بیاهمیت اختلافات داخلی خود را درک کنند. اختلافات هم ریشه مسلکی ندارند. آن چیزی که احزاب را از هم پاشیده است «حیل و نیرنگهای دشمنان جانی وطن ما» میباشد. «دشمنان ما» تخم این اختلافات را برای کسب موقعیت افشاندهاند. گفتگوهای ناشی از «جهات سیاسی» هم باعث کدورت شده است: «مناقشه اتفاق و ترقی و داشناکسیون با فرقه دمکرات ایران را نیز ما از همین قبیل میشماریم».
از دید هاکوپیان اگرچه تا اندازهای دیر شده است، لیکن «باید عمومیت را پرستید» و حسّ «خودخواهی» را کنار گذاشت. اما مشروطهخواهان دیگری هم هستند که لزوماً بایستی در این اتفاق و اتحاد داخل باشند. این عده هم بر چند دستهاند: یک گروه ابداً وارد هیچ حزب و فرقهای نیستند، عدهای دیگر در حزب اعتدالیون هستند «که چندی است دیگر جزو فرقههای معظم محسوب نمیشوند». به دید هاکوپیان اصلاً حزبی به نام اعتدالیون در هیچ جایی وجود نداشته است، «این فرقه ذاتاً از عناصر مختلفه تشکیل شده و مرامنامه معینی را دارا نیست». از این
1) . همان، ش 21، سهشنبه مورخ 12 ذیقعده 1328، 15 نوامبر 1910، مقاله «اتحاد و تمرکز قوای جامعه ملی».
حزب گاهی «اعمال ارتجاعپرورانه» سر زده است و گاهی هم اقداماتی کرده که موافق «اصول دمکراسی و مسلک عامیون» بوده است، با این وجود این فرقه مقصد معین و مشخصی ندارد و اصلاً باید تذکر داد که «این فرقه فعلاً وجود ندارد».
علت چیست؟ به نظر هاکوپیان اعضای حزب به دلیل منافع شخصی خود از حزب کنارهگیری کردهاند و اعتدالیون کنونی بر دو دستهاند: اعتدالیون ارتجاعیون و اعتدالیون مشروطیون. دسته دوم روزبهروز در تزاید است و چیزی نمانده است که «این قسمت سمت چپ فرقه اعتدالیون» یا وارد سایر «فرقههای سمت چپ» شوند یا اینکه خود یک فرقه مشروطهخواه جدید و بیطرفی را تشکیل دهند، همین «تکامل» در جناح راست حزب هم محتمل است، جناح راست اعتدالی با فرقههای «ارتجاعپروری که بیخ استقلال و مشروطیت ما را میکنند، یکی شده است». فرقههای سیاسی که از عناصر مختلف و معاند هم تشکیل شده باشند شانس بقا ندارند، به همین دلیل در حزب اعتدالی که متشکل از اشراف و نجبا در کنار مشروطهخواهان است، بحران ظهور کرده است. جناح راست این حزب به طرف «عبودیت و استیلای مطلقه» میل میکند و مشروطهطلبان به جناح چپ که مواضعشان ضامن استحکام مبانی مشروطه است، تمایل دارند. این جناح چپ از دیگر عناصر متشکله «کمیته نجات ملی» است. اگر این امر محقق نشود استقلال کشور زوال مییابد و ملت اضمحلال پیدا میکند، موانع اتحاد، «خودخواهی سیاسی و یا شخصی، خودبینی لایشعرانه و نزدیکبینی کودکانه» است. اگر اتفاقی مثبت صورت نگیرد، حتی «حیات شخصی ما» در معرض خطر واقع میشود، باید رفتار کودکانه را کنار گذاشت، مشروطیت و استقلال ملی را بازیچه قرار نداد و در سیاسیات «دخالت جاهـلانه» ننمود. در شرایطی که زمامداران روس و انگلیس متحد شدهاند و عزم خود را بر فنای ایران جزم نمودهاند، «کسی که در فکر یکی ساختن و متحد نمودن وطنپرستان ایرانی نباشد بزرگترین دشمن ملت و مدنیّت است(1)».
حال در این بین ایلات و عشایر چه جایگاهی دارند؟ همه با «احوال اسفناک دستگاه سیاست ما»، «که از سلاله قاجار برایمان باقی مانده است» آشنا هستند. دستگاه سیاسی مزبور به کلی مختل است و بزرگترین مصیبت فقدان سپاه منظم میباشد. از
1) همان، ش 23، پنجشنبه 14 ذیقعده 1328، 17 نوامبر 1910، مقاله «اتحاد و تمرکز قوای جامعه ملی».
سویی در ایران حکومتها منشأ ایلی داشتهاند و همان ایل قوای نظامی در اختیار حاکم قرار میداده است. ملت در برابر تغییر سلطنت هیچگونه اعتراضی نداشت، زیرا تصور میکرد دودمان جدید از مصائب او میکاهد، گاهی اوقات هم رفتار سیاسی مردم حالت انتقام گرفتن از سلاله پیشین داشت. مردم تصور میکردند علت مشکلات آنها از «اشخاص» است و نه از «اصول اداره»، کمااینکه حالا هم عدهای فکر میکنند اگر به جای یک وزیر مستبد، وزیر مستبد دیگری جانشین شود، بلاهای کشور رفع خواهد شد؛ این است که «همواره ملت گول میخورد». سلطان که این چیزها را میدانست، نسبت به «افکار عمومی» بیاعتنا بود، جهل و نادانی، ضعف، یأس و عدم یگانگی مردم بیشتر بر قوت قلب سلطان میافزود، «تهلکه بزرگ همیشه از ایلات به تصور میرسید». سلاطین برای مهار ایلات به سه اقدام دست میزدند: یا آنها را در حکومت مشارکت میدادند، یا آنها را بیطرف میکردند و یا در مأموریتها برای اخذ غنایم، از ایلات استفاده مینمودند.
برای استفاده از ایلات باید از تاریخ کمک گرفت، سیاستهایی که حکومتهای گذشته نسبت به ایلات تعقیب میکردند، اینک به کار میآید و باید از همان رفتار استفاده کرد. زیرا ایلات هنوز به شکل قرون وسطایی معیشت میکنند و همیشه اسباب تشویش خاطر مردم هستند. امروز نه شهریها و نه دهاتیها تولید اغتشاش نمیکنند و «موجب به میان آمدن اتمام حجت انگلیسیان نیستند، تمام این هرج و مرجها و اختلالات زیر سر ایلات و قبایل کوچنشین است». بواسطه همین ایلات، کشور مغشوش است و موفقیت سیاسی اندک میباشد. «مقیمین» یا شهرنشینها آرامترین اقشار حکومتند، اینها به هر نحو ممکن «انقلاب و شورش ملی» را فراهم کردند و از حکومت جدید هم حمایت نمودند. مردم دیگر در آن ظلمات عصر استبداد به سر نمیبرند «که نجات و فلاح خود را در تغییر اشخاص و یا تبدیل سلاله سلطنتی بدانند». برعکس شهریان متوجه شدهاند که باید به اصل پرداخت و از تغییر شکل و صورت ظاهر انتظاری نداشت: «تبدیل اشخاص پایهای ندارد، تغییر اصول اداری ارکان سعادت را تشکیل میدهد».
تغییر سلسلهها ضمانت اجرایی آزادی نیست، بلکه تحقق آزادی منوط به تنظیم اصول اداری و استحکام مبانی مشروطه است: «چه اهمیت دارد که بر فراز تخت
سلطنت چه سلالهای جایگزین است، خواه قاجار، خواه زندیه، خواه افشار، خواه صفوی، هیچکدامشان برای ملت کاری نخواهد کرد». مردم دریافتهاند تبدیل سلطنت باعث پریشانی احوال، مخاطره استقلال ملی، جریان یافتن نهرهای خون و تحمل مشقات اقتصادی و اجتماعی میشود: «ملت تمام همّ و قوّتش را صرف استحکام مشروطیت میکند و در صورت لزوم، ارکان آن را براساس محکمتری وضع مینماید و هرگز در پی تبدیل سلاله سلطنت نخواهد شد». و اما اخلاقیات ایلات، همیشه سلحشوری است و از تجدد و یا مطلقیت چیزی نمیدانند. آنها میتوانند هم آلت انقلاب و تجدد شوند و هم آلت ارتجاع و کهنهپرستی. امروز به خدمت ملت تن میدهند و فردا ممکن است به دستور رئیس، بدون آنکه خود چیزی بفهمند بزرگترین مخالف ملت بشوند. تمام این وضع هم وابسته به شرایط و مواقع مخصوص است، بنابراین به هر تدبیر میباید «این راه خطر را که در هر لحظهای ممکن است تولید بلایا و مهالک بزرگی برای دولت بکند، مسدود داشت(1)».
در اوایل ذیحجه 1328 روزنامه ایران نو، بیاننامه فرقه دمکرات را در مورد حوادث کشور منتشر نمود. از سوی حزب بحرانساز اعلام شده بود با توجه به اوضاع کشور، فقط یک جمله دهشتآور میتوان گفت: «وطن در خطر است». از دید آنان منشأ این بحران استبداد داخلی بود و «تحریکات منفعتجویانه اجانب»، اما گفته نشد مصادیق این مستبدین داخلی چه کسانی هستند. ادعا شد مستبدین داخلی از جهالت و سوءاخلاق ایرانیها که محصول دورههای طولانی حکومتهای ظالم است استفاده کرده و قوای داخلی را تحلیل میبرند. «مستبدین خارجه» هم ترقی و پیشرفت ایران را خلاف مقاصد خود ارزیابی کرده و به هر نحوی که شده میخواهند ایرانیان را خفه نمایند. این دو نیرو دست در دست یکدیگر در کار تخریب اساس آزادی و استقلال کشور میباشند.
از نظر تنظیمکننده بیانیه، اغتشاشاتی مثل طغیان رحیمخان چلبیانلو و نایب حسین کاشی که در اطراف و اکناف کشور دیده میشود، زمینه مناسبی برای مداخله روسها و تهدیدات انگلیسیها فراهم نموده است. به همین دلیل «امروز علیرغم مقصود
1) همان، ش 24، شنبه 16 ذیقعده 1328، 19 نوامبر 1910، مقاله «اتحاد و تمرکز قوای جامعه ملی».
اصلی انقلاب ملی، استقلال مملکت و ارکان آزادی، ایران قدیم در تزلزل است». مشروطه و استقلال لازم و ملزوم یکدیگر شناخته میشد، اگر مشروطه از بین میرفت استقلال کشور آسیب میدید و اگر استقلال وطن تهدید میشد، مشروطه هم برباد میرفت. گناه عدم استقرار اصول مشروطه به گردن مرتجعان افکنده شد، بدون اینکه به این پرسش اساسی پاسخ داده شود که منشأ هرج و مرج کجا بود؟ چرا به یک باره سراسر ایران غرق قتل و غارت و شورش گردیده بود؟
نویسنده به درستی یادآوری کرده بود تهدیدات داخلی و خارجی و «عدم اتحاد و اتفاق مشروطه پرستان سبب آن گردیده است که انقلاب ملی تا حال کسب موفقیتی در مطالبات ترقیپرور خود ننموده که سهل است خود اساس استقلال مملکت را رخنه وارد گردید». اما نویسنده توضیح نداد نقش تشکیلات خود وی در این بحرانسازیها چه بوده و حزب او تا چه اندازه به ندای وحدت پاسخ مثبت داده است؟ مگر این حزب دمکرات نبود که تلاش شبانه روزی خود را مصروف برانداختن حزب رقیب کرده و مخالفین مسلکی خود را مرتجعانی میدید که اتحاد با آنان غیرممکن است و نیز از مستبدین موهوم و اشراف خیالی یاد میکرد که قصد دارند بنای مشروطه را برهم زنند؟
از نظر نویسنده بحرانهای جاری ریشه در «وضع فئودالیته داخلی، طمّاعی سرمایه خارجی و عدم عنصر دمکراسی متحد» داشت: «این است عاملین سهگانه فاجعه ایران». در برابر این اوضاع چگونه میشد مشروطه را نجات داد؟ این راه از طریقی جز صرفنظر کردن از اختلافات جزیی مسلکی و تشکیل یک قوه واحد، غیرممکن بود. گفته شد «قوه ارتجاع» برای پیشبرد مقاصد خود بین احزاب مشروطه اختلاف میاندازد، اما مشروطهطلبان باید به هوش باشند و اتحاد و اتفاق خود را حفظ نمایند:
چرا در عرض این یک سال و اندی که اصول اداره به دست ما ملّیان افتاده، نتوانستهایم اساس مشروطیت را مستحکم داشته و اقدامات لازمه در حفظ حیثیت وطن گرامی خود به عمل بیاوریم؟ برای آنکه ما محروم از یک قوت ثابتی بودیم که امورات مملکت را موافق نظریات مخصوص و معینی اداره کرده و بدین طریق بتواند یک کابینه وطنپرستی تشکیل و آن کابینه را اقلاً یک سالی امتداد بدهد.
بیاننامه حاکی بود که مشروطهطلبان به دلیل غوطهور شدن در جزئیات مسلکی و ملاحظات شخصی، تعصب میورزند و در این کشمکش و «مبارزات بیجا» اصل مقصود از بین رفته، دشمنان جری شدهاند و دوستان مأیوس گردیدهاند. اتحاد هم از طریقی جز تشکیل کمیته نجات ملی ممکن و میسر نیست(1).
در اوایل ذیحجه 1328ق، مأموران پلیس، شخصی را که دستمالی در دست داشت و با احتیاط راه میرفت دستگیر کردند، پس از تعقیب ماجرا معلوم شد آن شخص بمبی دستساز را حمل میکند. همدستان او نیز بازداشت شدند و پس از جستجوی خانههای آنها نارنجک و مواد آتشزا کشف گردید. یکی از این افراد مصیبخان مفتش سابق نظمیه و رئیس نظمیه زنجان بود و دیگری عاکف صفوف نام داشت که تبعه عثمانی بود. ظاهراً اینها میخواستند وزیر داخله را به قتل رسانند. روزنامه تمدن نوشت باید نتیجه بازجوییها به اطلاع مردم برسد، پرده از روی اسرار این عده برداشته شود تا حیثیت احزاب سیاسی لکهدار نگردد. این روزنامه با اشاره و کنایه نشان داد عوامل دستگیر شده به حزب دمکرات مربوط بودهاند.
روزنامه استقلال ایران هم در شماره مورخه 8 ذیحجه 1328ق خود، خبر زیر را درج کرد:
چند روز است که عاکف افندی و میرزا مصیب و دو سه نفر دیگر را به عنوان بمبسازی در اداره نظمیه توقیف نمودهاند، محاکمه [و] استنطاق از طرف نظمیه میشود... تحقیقات مخبر ما که بعضی از اعضای یک فرقه با آنها مراوده زیادی داشته، ما را به شبهه انداخته بود. از قرار تحقیقات مخبر جریده ایران نو، گویا این مسئله کشف شده و به دستورالعمل یک فرقه بوده و ما آن فرقه را هر فرقهای که باشد، مخل آسایش نوع و مخرب ایران میدانیم، و این مسئله بمبسازی را هم یک دسیسه تصور میکنیم.
ایران نو، این برخورد استقلال ایران را محکوم کرد و نوشت: «اگر تمام
1) همان، ش 41، پنجشنبه پنجم ذیحجه 1328 ق، 8 دسامبر 1910، «بیاننامه فرقه دمکرات ایران».
تحقیقات استقلال ایران از این قبیل شود، تعریفی برای خود نخواهد داشت». در همان شماره مقاله اساسی تحت عنوان «بیان قطعی ما، به مناسبت حملات مغرضانه بعضیها» به این موضوع اختصاص داشت، اگرچه صریحاً از بمب و ترور بحثی به میان نیامده بود.
نویسنده پس از آنکه شمّهای از صراحت لهجه ایران نو و مذمت جراید مخالف خود بحث کرده بود، نوشت: «اسباب بسی تأسف است که مطبوعات که باید مهذب اخلاق عمومی گردد»، خود از اخلاق تهمتزنی مبرا نیستند و «حتی در موقعی که خودشان را مجبور از دعوت به اتفاق و اتحاد میبینند، باز هم از اظهارات اشتباهآمیز و کنایات تهمتانگیز خود دست نمیکشند، هی تهمتهایی است که به ایران نو و فرقه دمکرات می زنند». در ادامه آمده بود ایران نو و فرقه دمکرات در برابر حملات مخالفین سکوت پیشه میکنند، اما این سکوت دلیل بر تأیید مدعیات حریف نیست، پس «راهی که فرقه ما تا حال رفته و حالا هم میرود و در آینده هم خواهد رفت، راهی نیست که بدین جزئیات و حملات مغرضانه خراب شود و سبب لنگی ما شود». همچنین «همین قدر در جدیت و حقیقت ما بس است که تمام ناراضیان ما چه از طرف چپ و چه از سمت راست در موضوع تهمت زدن به ما با کمال دلگرمی متحد میشوند! ما هم با آن بیاعتنایی خود با کمال جد راهی را که تا حال رفتهایم باز هم خواهیم رفت و در آینده خواهند دید که خدمات و دعوات ما چه بود!»
دومین مقاله اصلی ایران نو به اقتضای شرایط روز به بحث ترور اختصاص داشت. این مقاله که تا چند شماره بعد هم ادامه یافت به قلم هاکوپیان نوشته شده بود. کشف بمب و مواد آتشزا و بازجوییهای سری، دلیل بر یک «فتنة سیاسی» وخیم شمرده شد. یادآوری گردید ادامه بازجوییها و محاکمات «خیلی از مطالب را اگر قوای مجریه از جرأت و جسارت سیاسی خود نکاهد برای ما معلوم خواهد داشت». به نظر نویسنده عملیات ترور و ماهیت آن نامشخص است اما، «حرکت طفلانه هیجان کاری» دیده میشود که توسط کودکان سالخوردهای که به سیاست اشتغال ورزیدهاند ظهور و بروز پیدا کرده است و چه بسا در سایه جهالت آنان وطن از کف برود. آتش جهالت کودکانه این جماعت «طفلان سیاست پیشه» باعث شده است تا ایران بازیچه دست آنها قرار گیرد:
بچههای دیروزی به سیاسیات پرداخته، شغل روزنامهنگاری پیش گرفته و به جای این که اطاق درس و کلاسهای مدرسه را اقامتگاه خویش اختیار کنند و به کار اکمال تحصیل مبادرت ورزند، میخواهند زمام امور یک ملتی را که اینقدر دچار بلایا و اشکالات است و اداره کردن مهام آن نهایت مشکل و دشوار است به دست خویش بگیرند و این ملت را راهنمایی کنند، و با وجود این هم هیچگاه یک صدا و یک آواز نیستند تا جواب مصرحی بشنوند... .
عملیات ترور «دهشتانگیز» خوانده شد که عاملین دستگیر شده میخواستهاند با اقدامات خود گویا «صفحه وطن بلاکش ما را رشک بهشت برین سازند». نویسنده به درستی نوشته بود ترور، مسبوق به یک نظریه است و در غیاب اندیشه امکان ندارد عملی صورت تحقق پذیرد. پس وقتی یک نفر و یا یک عدهای بخواهند با اقدام خود، طرف مخالف را از میان بردارند و یا بترسانند «نباید تصور نمود که این عزم نتیجه یک تصور واهی باشد و این قصد قیام ناشی از یک فکر معین و صورت قطعیت یافتهای است». اگر در هر عملیات تروریستی، اندیشهای وجود نداشته باشد، حتی اگر مقصود محقق گردد، آن عمل باز هم ترور نامیده میشود و «مثل یک جنایتی به معاینه میرسد و مرتکب نیز تروریست و هیجان طلب نبوده، قاتل و یا جانی محسوب میشود». پس وقتی بمبی منفجر میشود و یا ششلولی خالی میگردد، «برای آنست که به یک نتیجه و عاقبتی برسند».
ترور، تولید دهشت ناگهانی است و به مثابه وسیلهای برای رسیدن به مقصود به کار گرفته میشود و «خود با اصل مقصد مربوطیتی ندارد». هدف نهایی ترور تخریب و سرنگون کردن موقعیت شخص میباشد و متعاقب آن در سیاست تغییر و تبدیل به ظهور میرسد و یا اوضاع حاضر بهبودی پیدا میکند. اما این «اقدام دهشتآور» همیشه «نمیتواند تنها برای طرفداران ترقی وسیله کار بشود» بلکه گاهی اوقات «تنزلخواهان و انحطاطپرستان» از آن استفاده میکنند.
نظریه ترور با «نظریه اجتماعی شخصیتخواهی» رابطه تنگاتنگ دارد. طرفداران نقش شخصیتها در تاریخ موجبات یا علل ارتقاء و انحطاط اجتماعی را ناشی از «عناصر مادی» نمیدانند و غالباً آن را «به عنصر معنوی» مربوط مینمایند. به عقیده این دسته، عوامل اقتصادی منشأ اثر نیستند و نیز «مناسبات طبقاتی» برای بیان و تفهیم
«حقیقت اجتماعی»، اهمیتی ندارند. از این دیدگاه این نکته مستفاد میشود که هیأت اجتماع، تابع اراده و آمال و احساسات فرد است و علل مادی درجه دوم اهمیت را دارا هستند. در این ارتباط باید از مسئله مسئولیت افراد یاد کرد، گرچه این ارتباط مطلق نیست و البته نسبی است، اما با دیدگاه فوق ارتباط نزدیک دارد. اگر بپذیریم «قضا و قدر اجتماعی» در بخش عمده خود «تابع افراد و مخصوصاً افراد مشهور و عمومی است»، آنگاه به نقش شخصیتها در تاریخ وقوف بیشتری حاصل میکنیم.
«نظریه فوقالذکر در فن اجتماع نظریه افرادیت یا معنویت نامیده میشود، معهذا اشکال متفاوت و مختلفی را دارا بوده و حائز تغییرات و جلوههای بسیاری است و این تغییرات نیز برحسب درجه اهمیتی است که عناصر مادیه در هیأت اجتماعیه دارا هستند». بعضیها اهمیت بیشتر و تعدادی اهمیت کمتری به عنصر مادی میدهند اما به هر حال هر دو گروه قبول دارند که در ترقی جامعه عناصر مادی اهمیت بسیار زیادی دارند.
نظریه ترور مسبوق به مفروضات بالاست، اگر اوضاع اجتماعی و اقتصادی دگرگون شود، آنگاه میتوان به وسیله همین عوامل زمام مقدرات و تحولات جامعه را به دست گرفت و در مسیر حرکت جامعه نقش اساسی ایفا کرد. در این راستا «ترور و حادث نمودن هیجانهای ناگهانی» برای رفع موانع از سر راه تحولات «کم به کار نمیآید»، یعنی خیلی به کار میآید. اگر فرد و «مخصوصاً افراد مشهور» در سمت و سوی حوادث چه مثبت و چه منفی سهیم باشند، «معلوم است که با اضطراب آوردن ایشان که به وسیله ترور حاصل میشود» و یا دفاع از آنها نتایج مهم و ملاحظات شایان توجهی در بر خواهد داشت. کسانی که در مناصب بالای سیاسی و اجتماعی قرار دارند بیشتر و بهتر در معرض این خطر هستند:
این زمامداران اقتدارات اگر هم مردمان با کله و مغزی نباشند، اقلاً در سایه موقعیت و مقام خود اشخاصی هستند که دارای قوت زیادی میباشند و مساعی عمل ایشان فقط به یک ساحت اجتماعی وسیعی کفایت نکرده و بلکه موجب حصول نتایج بزرگ و مهم میشوند. از این قرار موافق تصورات این دسته از باب فکر ترور یا تولید دهشتهای ناگهانی، افرادی در صورتی که بتوانند موجب تحدید حرکات یک شخص بشود، چیزی نیست که شایان فراموشی و تغافل باشد. پس قتل
یک شاه مستبد، یک وزیر ستمپرست یا یک حاکم ظالم و یا هر کس از رجال دولت که مستحق باشد، میتواند اساس حکومتی را دگرگون کند، بالاخص اینکه از چند گوشه یک مرتبه شروع به کار نمایند». نتیجه یا تغییر اوضاع است و «اگر هم قادر به تقلیب اصول حکومت نباشد، اقلاً پس از اینکه کار صورت گرفت طرف مخالف به دهشت و اضطراب دچار گشته و نتیجه آن منجر به حصول یک بهبودی در احوال عمومیه خواهد شد».
اما به هر حال ترور منظور اصلی را تأمین نمیکند و تنها «وسیله»ای برای تأمین مقصود است. پس ترور طرز رفتار و تاکتیکی است که «از سرچشمه نظریه اجتماعی عناصر معنوی آب میخورد». طرفداران این نظریه زشتی ظاهری و نکوهیدگی عمل ترور را در نفوذ طرفدارانش تعدیل میکنند، به همین دلیل است که «انقلابیون و فرقههای شورشیان... استعمال نارنجک و ششلول را در مرامنامههای خود میپذیرند. شک نیست که مقصود این فرقههای شورشیان نیز اتخاذ این وسیله در مواقع غیرانقلابی و فقط برای مقاصد سیاسی میباشد(1)». اگرچه در ادامه توضیح داده شده بود فرقه دمکرات چون قائل به زیربنا و روبناست و باور دارد تا صورتبندیهای اقتصادی- اجتماعی تغییر نکند، در روبنا هم تغییری حادث نخواهد شد؛ لیکن بنا بر استدلالهای همین مقاله حزب نمیتوانست از این حربه برای پیشبرد کار خود استفاده نکند.
در بین دمکراتها و مربوطین به آنان اعتقاد به تروریسم وجود داشت؛ همان طور که مستعانالملک از رهبران حزب اتفاق و ترقی به آن باور داشت و زمانی در رأس کمیته جهانگیر فرمان ترور شیخ فضلالله نوری را هم صادر کرده بود. منشیزاده، ابوالفتحزاده، کریم دواتگر، مشکاةالممالک و حیدرخان عمواوغلی به دمکراتها مربوط بودند و میدانیم حسینقلیخان نواب هم به ترور معتقد بود و از طراحان قتل شیخ فضلالله نوری به حساب میآمد. بین اعتدالیها اشخاصی مثل معاضدالسلطنه با مقوله ترور بیگانه نبودند، یعنی بین سران احزاب حتماً عدهای وجود داشتند که به حذف فیزیکی رقیب روی خوش نشان میدادند و بحث تروریسم را نمیتوان فقط به این حزب یا آن حزب
1) همان، ش 22، دوشنبه 9 ذیحجه 1328 ق، 11 دسامبر 1910، مقاله «ترور».
مربوط دانست. برخی از کسانی که با حزب دمکرات مرتبط بودند بعدها هم به فعالیتهای تروریستی روی آوردند که نمونه بارز آنان کریم دواتگر، مشکوةالممالک، ابوالفتحزاده و منشیزاده بودند که کمیته مجازات را تشکیل دادند. الگوی ترور مخالفین ریشهدار بود. باید یادآوری کرد اساس تروریسم به اوایل دوره ناصری مربوط است، در آن ایام بابیان چند بار به شاه سوءقصد کردند و در نقاط مختلف کشور شورشهایی به وجود آوردند. ترور به مفهوم حذف خشونتطلبانه مخالفین بین روحانیون طرفداری نداشت، زیرا این امر مخالف و متضاد با احکام دینی به شمار میآمد.
به هر حال هر روز که بر عمر مشروطه افزوده میگردید، بحرانها زیادتر میشد. بعلاوه ریاست فروغی بر مجلس باعث نارضایی بسیاری از نمایندگان بود، به او انتقاد میشد کنترلی بر نمایندگان ندارد. مشیرحضور مجلس را مثل یک مکتبخانه میدانست و ابداً نظمی در کار آن نمیدید. چون فروغی قادر به انتظام مجلس نبود، هیچ نتیجهای از جلسات آن عاید نمی شد. حسنعلیخان عامل بینظمی مجلس را نه رئیس بلکه آحاد نمایندگان دانست «هی هر کدام برمیخیزیم و اظهارات خارج از موضوع میکنیم. مسلماً رئیس از عهده هشتاد نفر برنمیآید». راهحل این بود که رئیس از جای خود برخیزد و به اتاق دیگر رود تا «مجلس به هم بخورد». حسنعلیخان مذاکرات مجلس را در مسائل ساده مشکوک تلقی کرد، «در پرده یک چیزهایی است که بر بنده مکتوم است».
میرزا اسدالله کردستانی از نمایندگان اعتدالی هیأت رئیسه مجلس را پیرو امیال فرقهای دانست. او گفت در تمام دنیا رئیس مجلس وقتی بر کرسی ریاست نشست، دیگر مقاصد یک فرقه را تعقیب نمیکند، بلکه افکار شخصی و حزبی خود را کناری مینهد و «این فرقه و آن فرقه را زیر پا میاندازد و مثل یک پدری یا مثل یک معلمی با یک چشم به آنهایی که در زیر دست او هستند نگاه میکند، ولی بدبختانه از وقتی که آقای ذکاءالملک (هرچند نفرند بنده نمیخواهم عرضی بکنم که به مقام ریاستشان بربخورد)، ولی بدبختانه دیدهام و به خودشان هم یکی دو مسئله به تجربه ثابت شده است که نمیتواند از عهده ریاست مجلس بهطوری که لازم است برآیند و حفظ بیطرفی را که اول وظیفه شخص رئیس است بکنند».
میرزا اسدالله در چشم بعضی از نمایندگان نیروی الکتریسیتهای میدید که بهگونهای است که هر وقت این نیرو به حرکت میآید، رئیس فوری به میل آنها اقدام میکند.
میرزا اسدالله ادامه ریاست مجلس را به وجدان پاک خود فروغی واگذار کرد که اگر نمیتواند هر دو فرقه را به یک چشم نگاه کند و «اگر در نفوذ یک فرقه هستند»، باید از کار خود کنارهگیری کند. فروغی اعلام کرد بیطرف است، اما عدهای بیطرفی را آن میدانند که مطابق میل آنها رفتار شود و برخی نمایندگان بیطرفی را این میدانند که رئیس مجلس طرفدار ایشان باشند. بنابراین هرگاه دستهای کاری مخالف میلشان انجام گیرد رئیس را منتسب به طرف مقابل میکنند. فروغی خاطرنشان کرد تاکنون سه بار استعفا داده، لیکن پذیرفته نشده است، سپس در حالی که از جای خود برمیخاست گفت نمایندگان کسی دیگر را به عنوان رئیس معرفی کنند. نمایندگان به استثنای ده پانزده نفر از مجلس خارج شدند، هشترودی از نمایندگان آذربایجان به مجلس برگشت و گفت او و سایر وکلای آذربایجان از امروز استعفا میدهند و از فردا به آذربایجان خواهند رفت. این مرد که به دمکراتها وابسته بود در واقع به صورت آشکار اکثریت را تهدید کرد که آذربایجان را مثل دوره اول علیه نمایندگان مخالف خود وارد معرکه خواهد کرد و به عبارتی حال که قرار است ریاست مجلس از دست دمکراتها خارج شود آنان نیز مردم را به شورش تحریک خواهند کرد. اما او نمیدانست این بار وضع تفاوت پیدا کرده است و مردم هرگز به شعارهای عوامفریبانه این گروه اقبالی نخواهند کرد. مردم از خود میپرسیدند غیر از بحرانسازی و سیاسی کاری از مشروطه چه چیزی عاید آنان شده است؟ بهترین راهحل این بود تا نمایندگان اقلیت استعفا دهند و معلوم شود وزنی در بین تودهها ندارند. اما تهدید اینان که البته خیلی هم نمیتوانست جدی باشد اکثریت را به هراس انداخت، پس از یک ساعت بحران، نمایندگان دوباره به مجلس برگشتند و جلسه رسمیت یافت.(1)اما این آخرین جلسهای بود که فروغی بر مجلس ریاست کرد.
به دنبال استعفای فروغی جلسه بعدی مجلس باید به ریاست سنی یکی از نائبان رئیس برگزار میشد اما سیدنصرالله تقوی اخوی نایب رئیس اول هم استعفا داده بود، پس جلسه به ریاست متینالسلطنه تشکیل شد. برخی معتقد بودند اگر رئیس مجلس به دلایل شخصی از محوطه خارج شد نایب رئیسها باید جلسه را ادامه دهند، حال آنکه
1) صورت مذاکرات مجلس شورای ملی، پنجشنبه 24 محرم 1329.
در جلسه قبل کلیه اعضای هیأت رئیسه مجلس را ترک کرده بودند و این خلاف قانون به شمار میآمد. متینالسلطنه پاسخ گفت نمیتوان نماینده را مجبور به ماندن در مجلس کرد، شیخ الرئیس هم صورت جلسه قبل را که در آن نوشته بود اغلب نمایندگان به بیطرفی رئیس رأی دادند، ناموزون دانست و گفت بنویسند با قیام و قعود و اظهار اعتماد، نمایندگان حسن عقیده خود را نسبت به «شخص رئیس» اظهار کردند.
میرزا اسدالله که در جلسه قبل از فروغی انتقاد کرده بود، از شاهزاده محمدهاشممیرزا وکیل دمکرات که در غیبت او شرحی در دفاع از فروغی خوانده و گفته بود علیه کسانی که به فروغی ایراد میگیرند باید تنفرنامه نوشت؛ انتقاد کرد و نمایندگان را به تبعیت از قانون فراخواند. او خاطرنشان کرد وقتی فردی خودش تابع قانون نیست، نمیتواند دیگران را به متابعت از آن دعوت کند و اعتراض نمود قانون به هیچ نمایندهای حق نمیدهد برای جلوگیری از اظهارنظر نمایندهای دیگر لایحه به مجلس آورد. بعلاوه یکی از نخستین اصول مشروطه و حکومت ملی آزادی نطق است، نماینده میتواند نطق خودش را ایراد بکند و عقیدهاش را اظهار نماید و اگر وکیل دیگری مخالف بود باید با ادله و براهین اظهارات او را رد کند: «بنابراین در آن موقع اگر بعضی از آقایان عرایض بنده را تصدیق نکردند، میبایستی دلایل اظهاری را که کردم از بنده بخواهند، چنانچه دلایلی داشتم اظهار میکردم و متقاعد میشدند و اگر دلایلی نداشتم خود بنده متقاعد میشدم».
او لایحه شاهزاده محمدهاشم میرزا را درباره ابراز تنفر نسبت به اظهارات خود، باعث از بین رفتن حیثیت مجلس دانست، زیرا طبیعی است که یک نماینده در برابر جمعی که مقابل او هستند موضع میگیرد، اما اگر نوشتن تنفرنامه برای اسکات حریف باب شود، «این رفته رفته عظم مجلس شورای ملی و نمایندگان را از بین خواهد برد(1)».
افتخارالواعظین دیگر نماینده از فراکسیون اکثریت هم نوشتن تنفرنامه را مردود دانست و اظهار داشت قانون به هیچ نمایندهای حق نمیدهد اظهار تنفر از نمایندهای دیگر بکند. معززالملک استدلال کرد امکان نداشت مخالفین یکایک به میرزااسداللهمیرزا پاسخ گویند، پس اظهارنظر خود را روی کاغذ آوردند و پخش
1) مذاکرات مجلس شورای ملی، شنبه 26 محرم 1329.
کردند. در ادامه توضیح داده شد درست است نماینده آزادی بیان دارد، «ولی هیچ قانونی چه مملکتی و چه وجدانی اجازه نمیدهد به یک نفر نماینده که آزادی پارلمانی را شمشیر دست خودش بکند و بیاید در اینجا مقاصد شخصی خودش را پیش ببرد.» به این شکل او از اقدام محمدهاشممیرزا در نوشتن تنفرنامه علیه میرزااسدالله دفاع کرد(1). توجیهش هم این بود که آن لایحه آرا و عقاید تعدادی از نمایندگان بوده است که لابد در ابراز عقیده خود، حتی نوشتن تنفرنامه هم آزادی بیان دارند!
در جلسهای دیگر سلیمان میرزا لیدر پارلمانی اقلیت گفت طبیعی است هر فردی مسلک و مرامی دارد. در کلیه پارلمانهای دنیا هم احزابی وجود دارند که نظریات سیاسی خود را موجب سعادت و ترقی کشور میدانند. اما مقاماتی هستند که باید بیطرف باشند، یکی از آنها نایبالسلطنه و دیگری ریاست مجلس است که او هم نباید به احزاب و فرقهها بستگی داشته باشد. بدیهی است نمایندگان پیرو احزابند، لیکن مشکل پارلمان ایران این است که عقاید و مسلکهای سیاسی در آن کاملاً علنی نشده است. سلیمانمیرزا مدعی شد فروغی در دوره ریاست بر مجلس بیطرف بوده است و شخص او هماکنون از طرف حزب دمکرات اعلام میکند چون مقام ریاست مجلس را بیطرف میداند، پس کاندیدایی از طرف حزب خود برای ریاست معرفی نمیکند و هر کس به اکثریت آراء انتخاب شود، بالاخص اگر فردی باشد که در بیطرفی شهره باشد، فراکسیون او هم رأی مثبت خواهد داد. سلیمانمیرزا، مؤتمنالملک، مشیرالدوله، حاجی سیدنصرالله و دکتر علیخان را حائز این شرط دانست و گفت اگر فردی بیطرف مثل اینها معرفی شود، فراکسیون دمکرات هم رأی مثبت خواهد داد(2).
در این دوره نیابت سلطنت با مردی جهاندیده و سیاستمدار مثل ناصرالملک بود. او از دمکراتها میترسید؛ زیرا مشی آنان را که مبتنی بر ترور بود به خوبی میدانست. وی که سیاست را در نزد انگلیسیها آموخته بود می خواست به آرامی مار را از لانه خود بیرون کشد و آنگاه آن را سرکوب کند. بهترین راه این بود تا احزاب
خود را علنی سازند و آشکارا فراکسیون تشکیل دهند تا امثال فروغی خود را بیطرف نشان ندهند و معلوم شود به کدام جریان بستگی دارند و میزان پایگاه اجتماعی آنان چقدر است. ناصرالملک بر این باور بود که علت بحرانهای متوالی در دولت و مجلس عدم تعیین اقلیت و اکثریت پارلمانی است، ضمن این که وی اساساً ریشه مشکلات ایران را در جهل میدانست: «ملتی که جاهل است و قوه ممیزه ندارد، از هزار نفر یک نفر با سواد پیدا نمیشود نمیتوان حکومت را به دست چنین ملتی داد، زیرا اسباب هرج و مرج مملکت خواهد شد، دولت ضعیف و ملت بیپا میشود(1)». شخص ناصرالملک سیاستمدار به مفهوم جدید کلمه بود. او تزویر و ریا را در مسائل سیاسی مردود نمیشمرد و از این حیث پیرو مترنیخ صدراعظم مقتدر اتریش در قرن نوزده بود که میگفت خداوند زبان را به انسانها داده است تا ضد مکنونات قلبی خود سخن گویند. او نسبت به همه چیز سوءظن داشت، وجودش آکنده از یأس و منفی بافی بود و نسبت به موجود ایرانی بیاعتماد و با چنین فکری پذیرش منصب نیابت سلطنت از طرف وی شگفتانگیز مینمود. او با علیقلیخان سرداراسعد و مستوفیالممالک خصومت میورزید، از آینده ایران کاملاً ناامید بود و در مغزش فقط توطئهها را میدید. علت این بود که با سرشت سیاست جدید آشنایی داشت و آگاه بود توطئهها جزء لاینفک سیاست هستند. آن قدر بدبین بود که حتماً هنگام سخن گفتن از ترس جواسیسی که برخلاف قول مورخ الدوله موهوم هم نبودند، دائماً به اطراف مینگریست. پذیراییهای او اغلب در آلاچیق قصر گلستان صورت میگرفت که محاط به دیوار نبود(2)این همه دلیلی جز آن نداشت که ناصرالملک به خوبی از ترکیب و موازنه نیروها در ایران آگاهی داشت و میدانست آن چیزی که سرنوشت کشور را رقم میزند، نه های وهوی احزاب، مطبوعات و مجلس است، بلکه «محافلی» هستند که شاید روی هم رفته چندان شناخته نبودند.
تنها پشتگرمیاش سفارت انگلیس و دوستانی مثل گری، رایس و کرزن بود،
انسانهایی با طرز فکر متفاوت اما همه از دوستان صمیمی ناصرالملک. به همه نیروهای داخلی سوءظن داشت و بالاتر از همه حزب دمکرات مورد سوءظن او بود. وقتی برای تصدی نیابت سلطنت از سنپترزبورگ به طرف ایران حرکت کرد، کلیه احزاب موافق و مخالف متفقالقول شدند تا از او حمایت کنند. حزب دمکرات عدهای را به ریاست وحیدالملک شیبانی برای استقبال ناصرالملک به قزوین فرستاد، آن عده به محض ورود به چادر پذیرایی ناصرالملک برای عرض تبریک انتصابش به عنوان نایبالسلطنه، با نهایت تعجب مشاهده کردند ناصرالملک دست راست خود را از زیر عبا بیرون آورده و رُوِلوری را به سوی آنها نشانه رفته است. ناصرالملک با آن که خود انگلوفیل بود و میپنداشت هیچ چیزی نیست که از دید تیزبین انگلیسیها خارج باشد و با این که پشتگرم به حمایت آنها بود، اما از «محفل دمکرات» به شدت میهراسید. ترس او ساختگی نبود، زیرا از آن به بعد هم همیشه این صحنهها تکرار میشد. متجاوز از بیست و سه نفر محافظ مسلح همیشه کالسکه او را بدرقه میکردند و شگفتتر اینکه ریاست آن سواران برعهده یپرمخان بود که باز هم برخلاف قول مورخالدوله روابط خوبی با حزب دمکرات داشت(1).
به هر حال ناصرالملک ظاهراً اعتمادی به حزب دمکرات نداشت، به همین دلیل مهمترین خواسته او این بود تا ترکیب اکثریت و اقلیت پارلمانی مشخص شود و معلوم گردد دولت توسط چه کسانی انتخاب میشود؟ او هم چنین خواسته بود احزاب مرامنامه خود را مشخص سازند تا انتظارات مردم از آنها مشخص شود و واضح گردد احزاب نماینده چه طرز فکری هستند. آقامیرزا احمد از وکلای اقلیت روزی که تقاضای نایبالسلطنه را در صحن مجلس مطرح کرد، اعلام داشت اکثریت ثابت مجلس مشخص است، پس علاوه کرد که به تقاضای نایبالسلطنه اسامی اکثریت نوشته شود تا بدانند آنها «کهها هستند و چهها هستند، اسامی آنها نوشته شود تا من بعد وقایعی که اتفاق میافتد از حیث اینکه اکثریت مسئول است ملت هم آنها را بشناسند که این اکثریت ثابت کیها هستند».
در نامههای ناصرالملک از اکثریت سخنی به میان نیامده بود، او صرفاً گفته بود
1) پیشین، ص 31.
ترکیب احزاب و اعتقاد و مرامنامه آنها مشخص شود. واژه اکثریت چیزی بود که آقامیرزا احمد خود اجتهاد کرد. به همین دلیل افتخارالواعظین از وکلای اکثریت تذکر داد در دستخطهای نایبالسلطنه سخنی از اکثریت نیست «از این جهت لازم نمیدانم که از آن مطلب چیزی نوشته شود، برای اینکه ایشان در این خصوص چیزی مرقوم نفرموده بودند که جواب عرض شود». این دیدگاه البته منافاتی با این مقوله نداشت که برای افتادن امور مجلس در مجرای طبیعی خود، و برای اینکه کابینهای که از طرف رئیسالوزراء معرفی میشود مورد قبول اکثریت هم باشد و نیز برای هماهنگی اکثریت پارلمانی و کابینه، البته باید معلوم گردد کدام حزب اکثریت دارد، لیکن مفهوم امر آن نیست که اسامی در اختیار نایبالسلطنه قرار گیرد. حاجشیخالرئیس هم با نوشتن اسامی اکثریت پارلمانی مخالفت کرد(1).
هدف ناصرالملک این بود تا به کلی از خود سلب مسئولیت نماید و هر حادثهای را که اتفاق میافتد به گردن نمایندگان مجلس اندازد و استدلال کند در حکومت مشروطه دولت و مجلس تعیینکنندهاند و نه شاه و نایبالسلطنه. حدود دو- سه ماه بعد از تعیین اکثریت و اقلیت پارلمانی تلگرافی از مشهد واصل گردید. تلگراف به امضای نود و شش تن از اهالی و به عنوان نایبالسلطنه نوشته شده بود:
مقام نیابت سلطنت عظمی دامت عظمته، والاحضرت بهتر میدانند مشروطیت تعیین حدود طبقات یک ملت است که قانون اساسی آن را معین نموده ملت آن همه خسارات را برای نیل به این مقصود تحمل نموده، نه برای تبدیل اشخاص و گرفتن اختیار از شخص و دادن اختیارات تامه به هیأتی، والاحضرت میدانند اختیار تامه نه فقط ناقض قانون اساسی، بلکه موجب اهدار تمام تلفات و خسارات ایرانیان است در عصر نیابت سلطنت والاحضرت، تصویب چنین اختیار ناصواب جای بسی تعجب است، والاحضرت میدانند اکثریت تا وقتی مطاع است که با کلیات قانون اساسی مطابقت داشته باشد و ناقض مسلمات اساسی سلطنت مشروطه نباشد. ملت وکلا را برای ارجاع استبداد و بذل اختیارات تامه وکالت ندادهاند، اکثریت معارض مشروطیت هیچ وقت مطاع نخواهند بود. ملت برای قبول همه قسم امتیازات و استقراضات و
1) مذاکرات مجلس شورای ملی، جلسه مورخ پنجشنبه 16 صفر 1329.
تصویب معاهدات استقلال برانداز ایران هیچ وقت حاضر نمیباشد، ما ملت وطنخواه پروتست نموده جلوگیری و اصلاحات را از ذات مقدس والاحضرت خواستاریم و به یک حالت مضطربانه منتظر اقدامات شافیه میباشیم.
ناصرالملک این دست خط را عیناً همراه با یادداشتی به مجلس فرستاد و در حقیقت از خود سلب مسئولیت کرد و خواست نشان دهد در اداره امور اجرایی کشور دخالتی ندارد. او نوشت برخی از مندرجات و اشارات نامه را ملتفت نشده است و «چون بعضی مطالب راجع به مجلس است خطاب آن به این جانب مناسب به نظر نمیآید». او از نمایندگان خواست تا تلگراف را ملاحظه کنند و اگر توضیح و جوابی لازم است، با اطلاع مجلس تهیه شود، «منتظر جوابم که تکلیف معلوم شود(1)».
در این دفتر، در موارد عدیده به ناصرالملک و اعتقادات سیاسی او اشاره گردیده است، لیکن برای اطلاع بیشتر باید نکاتی را یادآور شد. ناصرالملک همان طور که پیشتر ذکر شد تربیتشده مکتب انگلیسی سیاست بود، وی هیچ گونه باوری نه به مشروطه داشت و نه توانایی ملت ایران در به دست گرفتن زمام اختیار خود؛ از سوی دیگر میدانست حتی روشنفکران ایرانی تلقی مشخصی از مشروطه ندارند و هر کس اوهام خود را مشروطه نام مینهد. به همین دلیل بر این باور بود که مشروطه باید بر الزامات ایران منطبق باشد. از سوی دیگر ناصرالملک مردی نخبهسالار بود، از دخالت تودههای مردم و عوامالناس در مسائل پیچیده سیاسی استقبال نمیکرد و از به میدان آوردن آنان برای پیشبرد مقاصد سیاسی دل خوشی نداشت. او بر این باور بود که مسائل سیاسی را باید خود سیاستمداران تنظیم نمایند اما در عین حال مردی بود میانهرو، و با گروههای افراطی سر ناسازگاری داشت. او در دوره اول مشروطه مدتی هم رئیسالوزراء بود و اگر نبودند رجالی که در بریتانیا و نیز سفارت انگلیس او را مورد حمایت قرار دادند، احتمالاً جانش در معرض تهدید واقع میشد. ناصرالملک به هیچ یک از رجال سیاسی این دوره شبیه نبود، او در دوره ناصری تحصیل کرده بود و
1) همان، دوره دوم، سهشنبه غره جمادیالاخر 1329.
در همان ایام با کسانی مثل میرزاملکمخان آشنایی به هم رسانیده بود. ملکم دوست پدربزرگ او محمودخان ناصرالملک بود. ناصرالملک مردی تحصیلکرده بود که با هرگونه آشوب و بحرانسازی سر ناسازگاری داشت. اگر چه بعضی حزم و احتیاط او را حمل بر جبن و ترس میکردند، اما حقیقت این است که این رفتار او سیاستمدارانه بود تا ناشی از ترس و وحشت. در مکتب ناصرالملک رجل سیاسی باید گام به گام هدف خود را پیش برد و سیاستمدار نه جان خود را به خطر میاندازد و نه به حذف مخالف از راه خشونت دست مییازد. سیاستمدار برای اینکه اهداف خود را تعقیب کند باید زنده بماند و در جامعه حضور داشته باشد، نه اینکه کاری کند تا از همان بدو امر با موانع عظیم مواجه شود. ناصرالملک از همان بدو تحصیل در کالج بالیول آکسفورد، یعنی جایی که افرادی مثل سر هربرت ساموئل، لرد کرزن، سر سیسیل اسپرینگ رایس، سر ادوارد گری و بسیاری دیگر از دوستان انگلیسیاش تحصیل کرده بودند، مورد عنایت دربار باکینگهام قرار داشت. مثلاً در اسناد او کارت دعوتی از طرف مسئول تشریفات و میهمانیهای دربار انگلستان دیده میشود که فرستنده از طرف ملکه ویکتوریا او را برای شرکت در یک میهمانی در کاخ باکینگهام دعوت نموده است(1). این موضوع فینفسه قابل تأمل است. چگونه یک دانشجوی جوان ایرانی – ولو از خانوادهای اشرافی- به دربار باکینگهام راه پیدا کرده بود؟ ناصرالملک متولد سال 1282 قمری بود، سال ورود او به اروپا 1295 قمری مطابق با اواخر 1878؛ و تازه حدود دو ماه قبل از این دعوتنامه در آوریل 1879/ ربیعالثانی 1296 قمری به توصیه ملکمخان وارد لندن شد و در آکسفورد ثبت نام کرد. سئوال این است که این نوجوان چهارده ساله چه اهمیتی داشت که از طرف دربار ملکه انگلیس با آن همه تشریفات به میهمانی سلطنتی دعوت شده بود؟ نفس این دعوت مبین اهمیت مسئله است.
ده سال بعد از این تاریخ، زمانی که بیست و چهار ساله بود از دفتر سلطنتی نشان سنمیشل(2)و سنجورج(3)دریافت کرد. این نشانها به «امر ملکه انگلستان» اعطا شده
بود، این نشانها از عالیترین نشانهای انگلیس از درجه فرمانده شوالیه امپراتوری بود. همان سال فرمان اهداء نشان صلیب بزرگ از سوی کارل فردریش پادشاه بادن به ناصرالملک داده شد، در ذیل این نشان مهر مخصوص نشانها زده شده بود(1). در همین سال از سوی پادشاه بایرن آلمان هم نشان درجه یک میشل مقدس به ناصرالملک اعطا گردید، در ذیل فرمان مهر ویژه دربار بایرن حک شده بود(2). هشت سال بعد از این تاریخ، سالیسبوری وزیر امور خارجه بریتانیا، نامهای برای ناصرالملک به آدرس هتل رویال پالاس(3)در کنزینگتون(4)ارسال کرد، نامه همراه با یک پاکت لاک و مهر شده به صورت دستی ارسال شد. سالیسبوری ضمن ابلاغ درودهای خود برای ناصرالملک، پاکت ضمیمه را که نشان ممتاز سنمیشل و سنجورج از درجه شوالیه صلیب اعظم بود، به وی تقدیم کرد(5).
به جز دربار انگلیس که ارتباط با آن فینفسه دارای اهمیت زایدالوصفی بود، ناصرالملک بین مقامات دولتی بریتانیا هم دوستانی صمیمی داشت. یکی از آنها سر آرتور نیکولسون بود که مدتی در مأموریت ایران بود. نیکولسون همراه با گری و چارلز هاردینگ مثلثی بودند که تفاهم با روسیه به منظور پیشگیری از نفوذ آن را در ایران توصیه میکردند و همان دیدگاه منجر به قرارداد 1907 شد. در پیشنویس نامهای از ناصرالملک خطاب به نیکولسون، ابتدا مراتب خشنودی او و پدربزرگش محمودخان ناصرالملک از بابت دریافت نامهای از او ابراز شده و از اینکه او گامهای مثبتی برای بهبود روابط دوستانه بین ایران و انگلیس برداشته، اظهار خشنودی گردیده است. ادامه نامه بسیار جالب توجه است:
همه میدانند که دولت انگلیس برای ایران که در همسایگی امپراتوری بزرگ آن در هند قرار دارد، آرزویی جز برقراری نظم و ثبات ندارد و اینکه هیچ عاملی جز ایمان ایران به کمک انگلیس نمیتواند به ترقی و پیشرفت این کشور کمک کند...
نمیتوانم این حقیقت را از شما پنهان کنم که در طول دوره کوتاهی که شما در ایران بودید، بیشتر و مؤثرتر از هر فرد دیگری که در اینجا مأموریت داشتهاند فعالیت نمودهاید. امیدوارم تلاشهای شما، اتخاذ سیاستی مستمر و منضبط را در ایران توسط انگلیس تقویت کند...
در ادامه نامه گزارشی از تقاضاهای روسیه در همان زمان و تلاش ناصرالملک برای حمایت از منافع بریتانیا ذکر شده است(1).
سر سیسیل اسپرینگ رایس در خاطرات نخستین مأموریت خود در تهران نوشت به یکی از دانشجویان سابق کالج بالیول (2)که زمانی رئیس اتحادیه فارغالتحصیلان آکسفورد بود برخورد کرده است. رایس در زمره همکلاسیهای این فرد که اینک ناصرالملک لقب گرفته بود، به شمار میرفت. ناصرالملک از شاگردان نزدیک دکتر جاوت(3)رئیس کالج بالیول بود. ناصرالملک با تاریخ به خوبی آشنا و در درس بیاندازه ساعی و سختکوش بود. به قول رایس در انجمن مناظرهای که در آکسفورد برگزار میشد، غالباً به عنوان مخالف کرزن سخن میگفت. به زعم وی ناصرالملک با اینکه اهل فساد اداری یا همان رشوه ستاندن و رشوه دادن نبود، چندان محبوب و وجیهالمله شناخته نمیشد. شاید علت امر در ملاحظهکاری و احتیاط بیش از حد او ریشه داشت. ناصرالملک مردی بسیار مطلع بود و به تعبیر رایس «از دوستان خوب» آنها در ایران به شمار میرفت. اعضای سفارت انگلیس معتقد بودند وی «صفات خوب ملت ایران را به حد کامل داراست(4)».
بعد از انحلال مجلس اول، ناصرالملک که تازه از رئیسالوزرایی برکنار شده و جای خود را به مشیرالسلطنه داده بود، با اتکاء به نشانهای دریافت شده از دربار بریتانیا که حقوقی برای او ایجاد میکرد و نیز به واسطه حمایت آشکار سفارت انگلیس، رهسپار اروپا شد. طبق سندی از مجموعه اسناد وی، ارتباطاتش با ایران در دوره اقامت در اروپا
بعد از مشروطه اول از طریق سفارت بریتانیا انجام میگرفت. چرچیل دبیر امور شرقی سفارت ضمن ابلاغ پیام تلگرافی او از لندن که جویای سلامتی خانواده خود شده بود اعلام کرد ضمناً از سوی او یعنی چرچیل «به بانک [شاهنشاهی] دستورالعمل داده شده است که مبلغی به ایشان [خانواده ناصرالملک] بپردازند7(1)». مدارکی وجود دارد که نشان میدهد بانک شاهنشاهی به تناوب مبالغی در اختیار او و خانوادهاش قرار میداده است. این مبالغ بعدها به دستور مورگان شوستر نیز پرداخت میگردید؛ این معمایی است در زندگی ناصرالملک. او هم با افراطیترین جناحهای خارجی طرفدار مشروطه ایران مثل شوستر و چرچیل که با گروههای تروریستی و مسلح سر و کار داشتند مرتبط بود و هم با تیم سیاستمدارانی که دستورالعملهای وزارت امور خارجه بریتانیا را در ضرورت کنار آمدن با روسیه اجرا میکردند.
در دوره دوم مشروطه هنگامی که ناصرالملک بعد از مرگ عضدالملک به عنوان نایبالسلطنه تعیین شد، تلگرامهایی ارسال میکرد تا از اوضاع و احوال مطمئن گردد. او میدانست کاندیدای دمکراتها مستوفیالممالک بوده که رأی نیاورده است. هدفش از تلگرامها این بود که ابتدا از طرف مجلس ضمانتهای لازم به او داده شود. ناصرالملک مدعی بود پیامهایش به مجلس نمیرسد. مثلاً در موردی چنین نوشت:
ریاست مجلس مقدس، تلگراف زیارت شد، نمیدانم علت چیست که از طرف عالی و رئیسالوزراء جواب تلگرافهای رمز اخیر که به توسط وزارت خارجه [ارسال] کردهام نمیرسد و منتظرم گذاشتهاید. میترسم شما هم مثل بنده متحیر مانده باشید. معطلی بنده انجام کار فرزندی بود(2)، عجله دارم همین چند روزه حتماً حرکت بکنم. رئیسالوزراء به وظیفه قانونی که دارند هرچه را صلاح مملکت بدانند البته به تأخیر که نخواهند انداخت(3).
در این زمان وزیر امور خارجه ایران نواب بود که ناصرالملک او را متهم میکرد تلگرافهایش را به نمایندگان نرسانیده و آنها را بلاجواب گذاشته است. نواب به محتشمالسلطنه اسفندیاری که بعد از ورود نایبالسلطنه و تشکیل دولت جدید وزیر
امور خارجه بود گفت بایگانی وزارت خارجه را ببیند تا دریابد که نواب تلگرافهای ناصرالملک را به مجلس رسانیده است؛ و در جلسه علنی مجلس اعلام کند وزارت خارجه در دوره او به تکلیف خود عمل کرده است در غیر این صورت نواب خود اظهارات ناصرالملک را در روزنامه تکذیب خواهد کرد، محتشمالسلطنه که هممسلک نواب بود محترمانه این درخواست را انجام داد و قضیه فیصله یافت(1).
ناصرالملک وقتی به سمت نایبالسلطنه منصوب شد، با بریتانیاییها مشورت کرد و نظرات آنان را جویا شد. معلوم بود آنان با موضوع موافق هستند. از جمله دوستان نزدیک ناصرالملک، سر فرانسیس برتی سفیر انگلیس در فرانسه بود که میخواست او قبل از مراجعت به ایران، برتی را از روز حرکت خود مطلع سازد(2). ناصرالملک پاسخ داد معالجه فرزندش از یک هفته پیش آغاز شده است، تاریخ رفتن به تهران هم طبعاً به نتیجه معالجه بستگی دارد، اما «اگر اتفاق جدیدی روی داده که من مطلع نیستم اطلاع دهید(3)». این نکتهای مهم بود و نشان میداد سفارت انگلیس در فرانسه او را از تحولات ایران آگاه میکرده است. در همان زمان ناصرالملک با ادوارد براون هم تماس داشت و این دو با یکدیگر مکاتبه میکردند. درست زمانی که او به عنوان نایبالسلطنه تعیین شده بود، مقالهای از طرف براون در دیلی کرونیکل چاپ شد که سیاست خارجی سر ادوارد گری را مورد حمله قرار میداد و نوشته شده بود این سیاست «ممکن است تمام عالم اسلام را بر علیه انگلیس برانگیخته و مسبب جنگی گردد که نتیجه آن معلوم نیست». دیلی کرونیکل در همین ارتباط مقالهای با امضای ناصرالملک چاپ کرد که ضمن تشکر از مواضع براون، به انتقادات او از سیاست خارجی گری پاسخ داده بود. ناصرالملک ضمن اشاره به تظاهراتی که در استانبول انجام گرفته و به دنبال آن تلگرافی برای جلب حمایت امپراتور آلمان از ایران مخابره شده بود، نوشت:
تلگرافی که از میتینگ استامبول به امپراتور آلمان مخابره شده به نظر من حائز هیچ اهمیتی نیست، استبداد امپراتور آلمان برای ما همان است که زنجیر اسارت روس است. ما نه روسها و نه آلمانها را میخواهیم فقط دوستی انگلیس و توجه به
معاونت آن برای ما حکم مسئله حیات و ممات را دارد(1).
ایران نو، این حرکت ناصرالملک را تقبیح کرد. درج آن مقاله در ایران نو، شیطنتآمیز بود و میتوانست روسیه و آلمان را علیه نایبالسلطنه برانگیزد و شاید آن مقاله به همین نیت درج شده بود تا پیش از وقت ناصرالملک را مجبور به عقبنشینی کنند. ایران نو هم این قضیه را دامن زد و انتقاد کرد چگونه نایبالسلطنه «با یک رسمیت تمام در صفحات مطبوعات که سند شده است به تمام دوست و دشمن، انگلیسپرستی ایران را اعلان بدارد و در این پرستش خود اندازه[ای] غلو کرده پیش برود که اعلان خصومت بر دول معظمه دیگر بنماید. به نظر ما بیانات فوقالذکر نایبالسلطنه محبوبالقلوب، یکی از بزرگترین سهوهای سیاسی او را تشکیل میدهد و ممکن است مناسبات پلیتیکی ما را به کلی مختل نموده و اسباب مشکلات ایران را تزیین نماید(2)».
ناصرالملک به محض اطلاع، در نامهای به براون کم و کیف قضیه را پرسید. این که مطبوعات بریتانیا و ایران چگونه از نامه خصوصی او مطلع شدهاند، شگفتانگیز بود. براون ضمن ابراز خوشحالی از دریافت نامه ناصرالملک اطلاع داد نویسنده آن مطلب «مردی انگلیسی است که در بخش دولتی اشتغال دارد و نباید در ارتباط با مسائل سیاسی مطلبی بنویسد». کدام بخش دولتی است که شاغلین آن حق دخالت در مسائل سیاسی را ندارند؟ براون نویسنده را فردی علاقهمند دانست که به زبانهای انگلیسی، ترکی و بلغاری مینویسد، اما فارسی نمیداند. خاطرنشان شد بهطور کاملاً تصادفی دانسته این شخص نویسنده نامه است و آن را با اسم مستعار ناصرالملک امضا کرده است، چون فکر نمیکرده کسی ناصرالملک نایبالسلطنه را نویسنده بپندارد به اهمیت آن توجه زیادی نکرده است: «من نامه شدیداللحنی به وی نوشتم و مشکلاتی را که این اثر اخیر وی به وجود آورده یادآور شدم. نویسنده نامه، خود را دوست نزدیک مسلمانان معرفی میکند و در واقع به ترکهای جوان کمک بسیاری کرده است». براون توضیح داد اطمینان دارد نویسنده در انتخاب اسم مستعار نیت بدی نداشته و مدعی شد علت عدم آگاهی در مورد اسامی و القاب ایرانی است.
در ضمن براون پیام میرزا اسدالله کردستانی از باکو را برای ناصرالملک ارسال کرد که در آن آمده بود تأخیر ورود نایبالسلطنه باعث یأس مردم شده است و از براون خواسته بود تا نامهای به ناصرالملک بنویسد و بر مراجعت او به ایران تأکید کند: «میدانم چه مشکلاتی بر سر راهتان وجود دارد و قضاوت شما بر هر نظر دیگری از سوی من و یا میرزا اسدالله ارجح است، اما احساس میکنم که شما تنها فردی هستید که میتوانید ایران را نجات دهید. دیوید فریزر، گزارشگر تایمز در ایران، یک کتاب غیرمنصفانه و گمراهکننده نوشته است که من آن را در منچستر گاردین نقد کردهام».
در پایان نسبت به ممتازالدوله وزیرمختار ایران در پاریس که با گروه فرانکو پرسان و نیز انجمنهای یهودی این کشور مرتبط شده بود، ابراز ارادت شد(1).
خلاصه اینکه ناصرالملک چنین فردی بود، اما او از همان ابتدا با دمکراتها مرزبندی مشخصی داشت، به همین دلیل نخستین تلاشش این بود تا با اتکاء به مجلس آنان را از تحرک بازدارد.
باری، وقتی به پیشنهاد ناصرالملک اکثریت پارلمانی مشخص شد، حزب دمکرات در ثابت ماندن آن تردید کرد. ائتلاف اکثریت متشکل از اعتدالیها، ترقیخواهان و حزب اتفاق و ترقی بود. گمان میرفت این فرقهها نتوانند اتحاد استواری بین خود داشته باشند، عمده ایراد این بود که اجتماعیون محافظهکارند حال آنکه اتفاق و ترقی لیبرال هستند. هدف دمکراتها این بود تا در صفوف ائتلاف شکاف ایجاد نمایند و آن را قبل از موعد متلاشی سازند؛ اما اکثریت متوجه اوضاع بود. استقلال ایران، ارگان اتفاق و ترقی، مدعی شد مرام اجتماعیون با اسم اعتدال مباینت ندارد و «این فرقه را که هنوز جزئیات مرامنامه آن کاملاً منتشر نشده مسلکاً و عملاً به تجددخواهی معرفی مینماییم». اتفاق و ترقی معتقد بود، اعتدالیها محافظهکار نیستند و طرفدار سنن و روشهای قدیم حکومتداری نمیباشند و «نسخ رسومات مندرسه استبدادی، تساوی عمومی، آزادی تامه قانونی، تحدید حدود ملاکی، ترتیب اصولی سرمایهداری را اساساً خواستارند».
ایران نو، به درستی خاطرنشان ساخت چگونه ممکن است حزبی جزئیات برنامه
1) Brown to Nasirolmulk, Cambridge, November 129172-.ق
خود را منتشر نکرده باشد و حزب دیگری از مرام و مسلک آنها سخن گوید و مردم هم به آنها اعتماد نمایند؟ حزب دمکرات معتقد بود آن چیزی که نشان دهنده مسلک و مرام اشخاص است، اعمال آنهاست نه مرامنامه: «ای بسا فرقی که مرامنامههای مشعشع نوشته و اعمال غیرمستحسنی را اشتغال ورزیدهاند». ضامن اینکه اعتدالیها محافظهکار نیستند، سابقه انقلابی اعضای اتفاق و ترقی شناخته شد و این سئوال مطرح گردید که چگونه ممکن است این حزب با محافظهکاران ائتلاف کند؟ تعداد اعضای اتفاق و ترقی در مجلس آنقدر اندک بود که رفتن و آمدن آنها هیچ تأثیری در اکثریت یا اقلیت پارلمانی نداشت، اکثریت 51 نفر بود و تنها یک تن از آنها یعنی مشیرحضور، مسلک اتفاق و ترقی داشت. تعداد اعضای ترقیخواهان هم مشخص نبود، اما معلوم بود اکثریت با اعتدالیهاست. چون ترکیب این اتحاد به لحاظ مضمون و محتوا مشخص نبود، حزب دمکرات هم میگفت میزان دوام این اکثریت قابل پیشبینی نیست و به حوادث آتی بسته است(1).
اعتدالیها با وجود ناصرالملک، توازن قوا را بهطور قطعی به نفع خود تغییر دادند. از سال 1329ق حملات علیه دمکراتها شدت پیدا کرد. شرق و استقلال ایران، عمدهترین انتقادات را علیه این حزب انجام میدادند. نوک تیز حملات شرق، البته متوجه سوسیال دمکراتهای سابق بود که در زمره تشکیلدهندگان حزب بودند. گروههای مستقل همراه با اعتدالیون و حزب اتفاق و ترقی که هیأتهای مؤتلفه نامیده میشدند، کانون این حملات بودند. یکی از نویسندگان ایران نو که طبق مضمون و لحن مقاله باید هاکوپیان باشد، این گروه را «اتحاد مقدس» نامید. این نامگذاری تقلیدی از اتحاد کشورهای اروپایی به رهبری مترنیخ در سال 1815م علیه حکومت ناپلئون بناپارت بود. در مقاله اتحاد مقدس، از «اصول اجتماعیت مادی» سخن به میان آمده بود که طبق آن در درون هر انقلاب سیاسی، یک کشمکش اجتماعی و زد و خورد طبقاتی وجود دارد؛ گاهی اتفاق میافتد این زد و خوردها
1) ایران نو، سال دوم، ش 104، دوشنبه 27 صفر 1329 ق، 27 فوریه 1911 م، «اکثریت حاضره پارلمانی».
«ظاهراً شخصی» هستند، اما در حقیقت برخورد طبقات اجتماعی در بطن حادثه دیده میشود: «اجتماعیت مادی میگوید که کلیه کشمکشهای سیاسی همانا عبارت از مصادمات اجتماعی است و زد و خوردهای اجتماعی نیز مبنی بر کشمکشهای اقتصادی میباشند».
نویسنده مقاله ایران نو استدلال کرده بود که این نظریه در ایران هم ساری و جاری است. به همین دلیل هجومهایی که علیه «دمکراسی ایران و فرقه سیاسیش» انجام میگیرد قابل تحلیل است. از نظر او طبعاً مظهر دمکراسی اجتماعی همانا حزب دمکرات بود که از درون و بیرون مجلس آماج حملات قرار میگرفت. پس گفتند این کشمکش یک زد و خورد اتفاقی نیست، بلکه «اعاده یافتن مصادمات طبقات است که از ایام نخستین ظهور انقلاب صورت کشمکش ظاهری گرفته است». آن چیزی که باعث تشدید تضاد طبقاتی شده، انقلاب است و حکومت جدید لزوماً میدان کشمکش را گشوده است. عمدهترین دشمنان انقلاب «طبقات فئودالیست» هستند که اگرچه در بدو امر با انقلاب همراهی کردهاند، اما خواهان «عمومیت و ملی کردن حکومت» نیستند. این طبقات علیه دمکراسی ایران متحد شدهاند و با عناصر ارتجاعی و محافظهکار دست به دست هم دادهاند و «مطالبات مساواتجویانه» این دمکراسی را برنمیتابند. هاکوپیان نوشت اینان عناصر رو به زوال جامعه هستند که حیات خود را در مقابله با «دمکراسی رنجبر» میدانند. دمکراسی رنجبر چیست؟ به این سئوال باید خود نویسنده پاسخ میگفت اما احتمالاً او همان تقسیمبندی لنین را مدنظر داشته است که دمکراسی را به پرولتاریایی و بورژوایی تقسیم میکرد. لیکن نکته این است که دیدگاههای لنین نمیتوانست با اندیشههای سوسیال دمکراسی رایج در اروپا تناسبی داشته باشد؛ یعنی همان گروههایی که از قضا منشأ الهام امثال هاکوپیان بودند. خلاصه اینکه به دید هاکوپیان صفبندی مشروطه در این مقطع در قالب تضاد عناصر رو به زوال با عناصر ترقیخواه که خواستار تداوم مشروطه و اجرای اصول آن هستند، تجلی پیدا میکند. اما او توضیح نداد که مشروطه نظامی است لیبرال که دمکراسی مورد نظر او یعنی «دمکراسی رنجبر» نمیتواند در آن محقق شود. در عوض نویسنده از «قیام وحشتناکی» که علیه فرقه دمکرات ایران وجود دارد، سخن گفت و یادآوری کرد: «آیا کیست انکار نماید که این قیامی که بر علیه فرقه دمکرات شده است بر ضد خود دمکراسی نبوده و
عناصر مؤسسه این اتحاد مقدس ضددمکراسی همان پیش قراولان طبقات قریبالزوال و ارباب فئودالیته نیستند».
فرقه دمکرات اتحاد سیاسی «جماعت کارگران و رنجبران» دانسته شد که فریاد سپری شدن روزگار فئودالیته را سر داده است. مخالفین جرأت ندارند حزب را ضدمشروطه معرفی کنند، بلکه «جهات تمام حملات این است که خیلی وطنپرور، ملتپرست و مشروطهخواه میباشد و نهایت فعال است». پس مخالفین به فرقه تکلیف میکنند که ساکت نشینند و وقتی این دسته افراد میخواهند «وطن را بفروشند» و «حقوق ملت را بر باد دهند»، حزب نباید صدایی به اعتراض بلند کند: «مبعوث تبعه اجنبی نمیتواند زمامدار حقوق ملتی بشود. روحانیت نباید در سیاست دخیل باشد... کابینه وزراء بایستی به یک اکثریت تامه پارلمانی متکی باشد... وزرای فعال نباید مورد حملات و تنقیدات مخالف وجدان بشوند... اطفال بایستی پی تحصیلات مقدماتی خویش بروند و به سیاسیات نپردازند، حکومت باید ملی بوده و شخصی نباشد... مجاهدبازی را باید برانداخت... مطبوعات نباید یک میدان فتنهکاری و مفسدهجویی باشد»، این بود عمدهترین شعارهای نویسنده حزب دمکرات.
از نظر نویسنده فعالیت مخالفین این نکته را نشان میدهد که «ملت متحد نیست، از طبقات معاند و متضاد تشکیل یافته است. کسی که این حقیقت علمی [یعنی تضاد طبقات] را انکار مینماید، بدترین دشمن دمکراسی است». به دید او هر طبقه «یک حقیقت سیاسی و اجتماعی جداگانه» دارد و اصول سیاسی و اجتماعی مطابق است با منافع طبقاتی مردم. دمکراسی ضداشرافیت و آریستوکراسی است، در حقیقت ثبوت یک طرف نافی طرف دیگر است. هاکوپیان دمکراسی را که از قضا دستاورد بزرگ اروپای سرمایهداری است به گونهای خودخواسته نه تنها ضداشرافیت و آریستوکراسی میداند، بلکه آن را به مثابه ایدئولوژی طبقات فرودست به شمار میآورد. دمکراسی شاید مغایر با اشرافیت و آریستوکراسی باشد، اما قطعاً ایدئولوژی جامعهای که طبقات فرودست در آن به حکومت میرسند نیست. نویسنده آرای سوسیالیسم را با دیدگاههای دیگر مثل لیبرالیسم درهم آمیخته و معجونی ابداع کرده بود که خود وی نیز نمیتوانست تناقضات درونی آن را حل و فصل نماید. نکته این که، نویسنده از تشکیل کمیتهای به نام «نجات و مجازات ایران» خبر داده و گفته بود مسلح کردن اشرار مازندران و تلگراف
صولتالدوله و اتهام کشف نارنجک از اعضای حزب دمکرات، قتل صنیعالدوله، ملاقات سفیر روس در منزل علاءالدوله، عداوت بر ضد عدلیه و دلایلی دیگر نشاندهنده فشارهای زایدالوصف بر دمکراتهاست. حتی اعطای نشان «ستاره هند» به شیخ خزعل ضدیت با دمکراسی ایران شناخته شد. از نظر او روس و انگلیس هم در این نقشه با مخالفین همکاری میکنند:
دمکراسی در یک معرکه بزرگی گرفتار است، در موقع فوقالتاریخی دچار شده است که فقط قوا و تنظیمات مرتبه و با دیسیپلین چاره درد را میکند. آیا دمکراسی ایران میخواهد زندگی کند یا بمیرد؟ آیا میخواهد چرخ تاریخ به گردش خود مداومت نماید؟ و بالاخره آیا عبودیت را به آزادی ترجیح میدهد؟ دمکراسی ایران، بیدار شو، بیدار شو(1)!...
معرکه احزاب کار را به جاهای خطرناک کشانیده بود. به همین دلیل لازم بود که خط مشی جدیدی طراحی شود تا بلکه آینده کشور تا حدی امیدوار کننده به نظر آید. در این مسیر یکی از گروههای تندرو سابق پیشگام شد. در 29 ربیعالاول 1329، حزب اتفاق و ترقی که افرادی مثل مستعانالملک آن را بنیاد نهاده بودند، نظامنامه و مرامنامه خود را برای ثقة الاسلام تبریزی فرستاد و از او تقاضای عضویت کرد و نیز درخواست نمود نظریاتش را مرقوم دارد. در 24 ربیعالاخر 1329 ثقة الاسلام پاسخ نامه را داد. او مرامنامه حزب را مورد تأیید قرار داد و نظر موافق خود را با کلیات آن اعلام نمود. ثقة الاسلام اصول مسلکی خود را به این شرح ذکر کرد: «1. حفظ استقلال مذهب و طریق جعفری. 2. حفظ استقلال ایران و ایرانیت. 3. حفظ مشروطه و قانون اساسی و اصول شورویت [= شورا]. 4. سعی در منع مداخله دول خارجه در کلیه امورات، 5. سعی در تهذیب اخلاق و تزیید ثروت ملی و قناعت عمومی. 6. سعی در اتحاد اسلام و متفق کردن پولتیک سیاسی همه مسلمین ولو که اختلاف در مشرب و مذهب داشته و سلاطین متعدده داشته باشند».
ثقة الاسلام روش خود را در اجرای این مقاصد «مسلک اصلاحی و اقتصادی» عنوان کرد و منظورش از اقتصادی، میانهروی بود. ثقةالاسلام «تند رفتن و شتابزدگی» را باعث
1) همان، ش 91، شنبه 11 صفر 1329 ق، 11 فوریه 1911، «اتحاد مقدس بر ضد دمکراسی ایران».
خسارت، خستگی زودرس و نرسیدن به منزل میدانست، ضمن اینکه کندروی و به خواب رفتن را هم باعث نرسیدن به منزل فرض میکرد: «نه کار فردا را امروز باید کرد و نه کار امروز را به فردا باید انداخت. طبیعت من از هرج و مرج بیزار است و از کثرت مخارجی که به ملت تحمیل میشود متنفر...(1)». لازم بود دور جدیدی در مشروطه ایران شروع شود تا به منافع و مصالح ملی کشور اندیشید و ایران را از پرتگاهی ترسناک که فرا روی آن قرار گرفته بود نجات بخشید. اما آیا احزاب سیاسی تندرو که همیشه دست پنهان مافیای قدرت و ثروت را در پشت سر خود میدیدند، حاضر بودند اندکی از خودخواهیهای خویش بکاهند و به منافع ملی کشور اندیشند؟ حوادث نشان داد استقرار آرامش در کشور با وجود دسیسهگران و سیاستبازان حرفهای محال است.
روز پنجشنبه بیستم ربیعالثانی 1329 انجمن اصناف در مسجد شاه گرد آمد تا لایحهای را که برای اصلاح انتخابات انجمن آنها نوشته شده بود به گوش مردم برساند. در حالی که چند هزار تن برای استماع لایحه جدید گرد آمده بودند، به تحریک دمکراتها عدهای دست به اغتشاش زدند و جلسه را ناتمام گذاشتند. اصناف اعلام کردند هدف آنها این است تا آلت دست «هر بیدیانت مسلماننما و هر وطنفروش به ظاهر حامی وطن» نباشند، حقوق ملی خودشان را بدانند و سرنوشت خویش را به دست کسانی دهند که «امین و ایرانی و درستکار و مسلمان باشند». بدیهی است نقیض این کلمات ناصادق، غیرایرانی، خیانتکار و غیرمسلمان دانسته میشد، جالب اینکه دمکراتها خویش را مصداق این لغات دانستند و البته تودههای خسته مردم نیز اشاره اصناف را به درستی متوجه شده بودند. این مقصد منافی اهداف دمکراتها شمرده شد، یعنی کسانی که «خیالات ایران و اسلام بربادده» دارند، کسانی که مسلک آنها آشوب و قیل و قال است. دمکراتها «بیشرفان دشمن آزادی و بیداری» خوانده شدند، زیرا اگر ملت بیدار شوند به اهداف آنها پی میبرند.
لایحه انجمن اصناف این معنی را داشت که سعادت ملت در گرو صلاحیت وکلاست. وکیل یعنی «عوض و نایب مناب». وظیفه وکیل وقوف بر «مصالح و حفظ صرفه و صلاح» کشور است، یعنی مصالح ملی. اصناف برای تضمین خرید و فروش
1) زندگینامه شهید نیکنام...، ص 449.
خود در هر نقطه باید چند تن را از بین خویش انتخاب نمایند تا در غیاب آنها امور تجاری را در هر جایی سامان دهند. ویژگی این وکلا دو چیز است: نخست اینکه در امر داد و ستد خبره باشند و دوم امین و متدین باشند. امر انتخابات واجب عینی است نه کفایی، زیرا همان طور که این مهم در نحوه اداره کشور تأثیر دارد، در «امور تربیت نیز که شامل عادات و عقاید» و به عبارت اخری «مربوط به تکالیف دینی و مذهبی مملکت است»، تأثیر میگذارد. پس حفظ معاش و معاد از تکالیف شخصی و بر ذمه هر عاقلی فرض است. اما وکلای حاضر، از روی بصیرت و عوامل فوق انتخاب نشدهاند، بلکه انتخاب آنها یا از روی اغوا و تدلیس بوده است یا از ترس موزر و قداره و در یک کلام رعب و وحشت. همین افراد امروز هم مثل دایگان مهربانتر از مادر، با انواع حیل و دسایس در فکر اغفال مردم هستند. علاج کار، بیداری است و آگاهی. دیگر نباید غفلت نمود و مصلحت آینده را نباید با بیاعتنایی برگزار کرد و کسانی را باید برای وکالت مجلس در نظر گرفت که زندگیشان آلوده به سوابق زشت نیست.
حب وطن از معیارهای انتخاب وکیل است و این در شخصی وجود دارد که ایرانی باشد «والّا در مقام بیعلاقگی مسلم است کوه دماوند با کوه آلپ نزد احدی فرقی نخواهد گذاشت». از این نکته نتیجه گرفته میشود که وطنپرست آن کس نیست «که از خارج آمده، بیعلاقه، بیرابطه که حتی علاقه تبعیت نیز شاید به ملت و مملکت و دولت ما ندارند». اشاره این جملات و کلمات به کیست؟ مسلم است که میتوانست خطاب این جملات، وحیدالملک شیبانی و یا حسینقلیخان نواب باشد، اما به نظر ما قطعاً اشاره مهمتر این جملات به مهاجرین قفقازی بود که آشکارا در مسائل ایران دخالت می کردند، با دمکراتها در نسبت بسیار صمیمانهای بودند و به طور خاص با نواب رفاقتی تام داشتند و به طور مخفی در تکوین بحرانها نقش اساسی ایفا میکردند. گروههایی مثل همین اصناف لایههای آشکار بحرانها را بررسی میکردند، آنها میگفتند باید از اولیای امور خواست تا ریشه آدمکشی را که تیشه به ریشه آزادی عقاید میزند، نفوس را نیست و نابود میکند، ارکان آئین و عقاید را متزلزل میسازد و همیشه در یک مجمع خاص خطراتی را برای آینده کشور تدارک میبیند، دفع نمایند. خواسته شد «این دایههای از مادر مهربانتر را که به زور موزر میخواهند بر ما حکومت نمایند» ناکام سازند و «این دشمنان ایران، این میکروبهای
مملکت، این گرگان تابع اجانب» را خاموش سازند:
باید این اشخاص بدانند که تکیه اهالی ایران همیشه به آیین و عقاید مذهبی خودشان است، یعنی تمدن و ترقی را در سلامت نفس و ترک خصایل رذیله و دفع مواد فساد مملکت میدانند و مفسدین فیالارض را لاجرم یک روزی به همان چشم دیده و به همان سمت خواهند شناخت و امروز صریحتر میگوییم که اگر هیأت دولت بیش از این در اعدام این مواد تسامح از جدیت نماید، دست قهرمانیت ملت بیاختیار از آستین بیرون خواهد آمد و این دشمنان استقلال ایران را به پنجه قهر خود قطعهقطعه خواهند نمود.
از هیأت دولت خواسته شد علیه این افراد موضع بگیرد و همراهی ملت را با خود ببیند. بار دیگر یادآوری شد ملت ایران هیچگاه فراموش نخواهد کرد که ترقی و سعادت مشروطیت ایران به دو علت بود: یکی موافقت و مجاهدت رؤسای روحانیان بالاخص آقایان خراسانی و مازندرانی که «مقام مقدس دیانت اسلام را به عالمیان ظاهر ساخت که احکام اسلام است که یگانه قانون ترقی عالم بشریت و بزرگترین وسایل تکمیلی مراتب انسانیت و روحانیت است». در حقیقت «مقام مقدس روحانیت اسلام یک ملتی را از اسارت ظلم و جور رهایی داده و بس». عامل دوم در تقویت و پیروزی مشروطه، تأیید آزادیخواهان حقیقی عالم بود و در نهایت مراتب حمایت اتحادیه اصناف از نایبالسلطنه اعلام شده بود(1).
لازم به یادآوری است در این زمان ناصرالملک، نایبالسلطنه احمدشاه به شدت منفور دمکراتها بود. درست از همین ایام دو خط اصلی در مشروطه ایران ظاهر شد: گروهی که با افراط و تندروی و نیز ارتباط با گروه سرمایه سالاران بیگانه درصدد استحکام جای پای آنان در کشور بودند و میخواستند رژیم قاجار را از بنیاد برافکنند و به جای آن رژیمی دستنشانده روی کار آورند و گروهی که در چارچوب سیاستهای رسمی، طرفدار کنار آمدن با روس و انگلیس بودند و میخواستند در پیوند با سخنگویان رسمی دولت بریتانیا کشور را اداره نمایند. گروه
1) مجلس، سال چهارم، ش 83، دوشنبه 24 ربیعالثانی 1329، 24 آوریل 1911، «راجع به اجتماع پنجشنبه در
دوم مصلحت ایران را در همین امر میدید و بقای کشور را در راستای فهم سمت و سوی تحولات و استفاده از تضادهای بین قدرتهای بزرگ روس و انگلیس و آلمان به سود منافع ملی ایران ارزیابی میکرد. سخنگویان گروه نخست که بالاخره با استقرار رضاخان بر اریکه سلطنت به آرزوی دیرینه خود رسیدند، جناحی از همین دمکراتها بودند و سخنگویان گروه دوم، کسانی مثل وثوقالدوله به شمار میآمدند.
از طرف دیگر اصناف عریضهای برای نایبالسلطنه، مجلس و هیأت دولت ارسال کردند، به نظر آنها «سلطنت ملی» و «روح مشروطیت»، در آزادی افراد متجلی میشد، که البته آزادی در ابراز عقیده مهمترین آنها بود. از نظر آنان اگر آزادی عقیده را از ملتی بگیرند در واقع همه چیز او را گرفتهاند. آنها عدهای را متهم کردند که «با تمام حسیات و عواید ملیه و دینیه ما ایرانیان مخالف و به تمام خصائل ذمیمه و رذائل اخلاق متصف و معروفند». اینها از «ایرانیت و مسلمانی» عاری و جز تخریب اساس استقلال ایران و تزلزل ارکان دولت و آشوبطلبی هدفی دیگر ندارند. گردهمایی اصناف به دست دمکراتها و آشوبطلبانی مثل کریم دواتگر به هم خورد. آنها با ذکر بر هم خوردن جلسهشان توسط کسانی که «با زبانهای عوامفریبانه و عنوان حمایت رنجبر» و با «شارلاتانی» میخواهند وارد مجلس شوند، عنوان کردند: «انقلابخواهان دیروزی را که امروزه به اسم دمکرات» طلوع کردهاند، عامل آن هرج و مرج میشناسند. اصناف هشدار دادند اجازه نمیدهند سلطنت استبدادی دیروز به «سلطنت الیگارشی و حکومت عده قلیل» مبدل شود. گفته شد در دوره مشروطه حق آزادی بیان توسط عدهای معدود زیر پا گذاشته میشود و دولت هم کاری نمیکند، مهاجمین «خارجیان و دزدان قفقاز و لااُبالیان بیدیانت» خوانده شدند و تهدید کردند که از این به بعد در برابر این هجومها ساکت نخواهند نشست(1).
در مقالهای دیگر «حکومت اوباشی، حکومت الیگارشی، حکومت اقلیت» از یک سنخ شناخته شد. نقطه ثقل آن بحرانها مجلس بود که بعد از آمدن ناصرالملک عامل بحران به قبرستان عدم رهسپار شد. واضح بود اشاره نویسنده به سیدحسن تقیزاده است. در مقابل الیگارشی «حکومت مشروطه، حکومت اکثریت، حکومت ملی» قرار
1) پیشین.
دارد که خلف نیکوی آن سلف بدفرجام یعنی استبداد است. اقلیت در میانه ملت گردنکشی و طغیان میکند و از حکم کلی طبیعی که در تمام ملل متمدن امروز ساری و جاری است، یعنی اطاعت اقلیت از اکثریت سر میپیچد. وضعیت از دو حال خارج نیست: یا اکثریت مطیع اقلیت میگردد که در این صورت حکومت شکل الیگارشی پیدا خواهد کرد، یا اکثریت حقوق اقلیت را رعایت نمیکند و در آن صورت حکومت دچار آنارشی خواهد شد.
نویسنده مقاله ریشه این اوضاع را در تعریف ملت دانست: «ملت هر وقت گفته میشود مقصود فلان حزب و فلان پارتی و دسته نیست»، ملت در عرف امروزه همین صنف تاجر، کاسب، اصناف، زارع و امثالهم است. وقتی بقال و عطار و علاف و خیاط نباشد امور اجتماعی معطل میماند، اینان مدار ملیت هستند «نه آن مفتخوار شیاد که ملیت را عبارت از دایره تنگی می داند که دور خود و دو سه نفر بیمار امثال خود میکشد». مردم هرگاه که خواستند در «تکالیف عمومی ملی» بحث کنند، و در «مصالح و منافع ملیه» تحقیق و دقت نمایند، باید این کار را بکنند و «هیچ شرط نیست که موزربند و مفتخوار و فکلی بیکار و سید هرزهگرد(1)و آخوند بیسواد(2)اجازه تشکیل مجمع بدهند». کسی که زیر بار حکم اکثریت نرود مثل محمدعلی میرزاست، او چیزی نمیخواست جز حکومت بر سی کرور نفوس ایران، هر کس دیگر که بخواهد مردم مطیع او امر صد یا هزار نفر بشوند باز هم محمدعلی میرزاست، اصناف که تجمع آنها توسط اقلیت برهم خورد نماینده مردم هستند و در برابر آنها رأی ده یا صد نفر اثری نخواهد داشت.
مسئله دیگری که بین اکثریت و اقلیت وجود دارد، بحث نقطه اختلاف است. اقلیت ثروت را شرط بهره مندی از امتیازات نمیداند، اکثریت هم همین را میگویند. اقلیت میگوید رنجبر باید حق انتخاب داشته باشد، اکثریت هم همین را میگوید. پس مسئله چیست؟ مسئله این است که اکثریت خواستار بیداری ملت است تا اشخاص نالایق را انتخاب نکنند، «تبعه روس و انگلیس را در کرسی وکالت ملت ایران ننشانند». اما با
عملکرد اقلیت، معلوم میشود آنها با بیداری ملت مخالفند و معتقدند «ملت باید آلت دست و حیوان بارکش ما باشد». از طرفی چرا اقلیت صبر نکردند تا اصناف سخن خود را، هر چند باطل، بگویند تا آنگاه پاسخ آن را میدادند:
خوب شما آنقدر عجله داشتید در اظهار عقیده، چرا فردا و پس فردا و هیچ وقت حرف نزدید و منحصر شد حرف شما به همان فریاد در وسط جماعت، پس شما تنها قصد و غرضتان بر هم زدن آن مجمع بود، چرا؟ به جهت آنکه بیداری ملت مضر به حال شما است، آگاهی ملت خانه شما را خراب میکند(1).
مردم بیدار شده و اوباش و هرجومرجطلبان را شناسایی کرده بودند و مترصد فرصت بودند تا آنان را دفع نمایند.
وقتی حزب دمکرات پیشنهاد تشکیل کمیته نجات ملی داد، اعتدالیها طی مقالاتی آنها را «حوزه تروریستسازی» نامیدند که هر روز آهنگی ناموزون سر میدهند و لایحههایی منتشر مینمایند که خود به آن اعتقادی ندارند. از تشکیل کابینه مجدد سپهدار مدت زیادی نگذشته بود، با این وصف عملکرد آن مورد اعتراض حزب اقلیت قرار میگرفت. حزب دمکرات از طرف حریف متهم به جعل و افترا شد. گفته شد که تا همین چندی قبل تمام اقتدارات در دست «آقایان انقلابیون یا فرقه دمکرات یا حزب اقل» بوده است. قدرت آنها زمانی کاستی گرفت که هیأت ائتلافی متشکل از اعتدالیها، اتفاق و ترقی و نمایندگان مستقل تشکیل شد. ادعا شد قبل از این، بالاخص در دوره مستوفی، دمکراتها در دربار و ادارات «بلااستثناء» زمام امور را در دست داشتند و فعال مایشاء بودند. خرابی اوضاع ادارات از «شئامت اعمال» آنها دانسته و مسلک دمکراسی مدعیان دروغی انگاشته شد، به همین دلیل پیشنهاد کمیته نجات ملی آنها جدی تلقی نگردید. اعتدالیها مسلک دمکراتها را عوامفریبی دانستند و برای اثبات مدعای خود گفتند برای یک حزب سیاسی، صرف چاپ کردن مرامنامه کافی نیست، بلکه باید عمل هم مورد توجه قرار گیرد. چگونه است اگر کسی با ده واسطه به دمکراتها منسوب باشد، طرفدار دمکراسی به حساب میآید و «روح دمکراسی در او حلول میکند»، اما
1) مجلس، سال چهارم، ش 84، پنج شنبه 27 ربیعالثانی 1329، 27 آوریل 1911، «بقیة الباقیه از آثار حکومت منقرضه الیگارشی».
اگر فردی همان اندیشهها را داشته باشد لیکن به دمکراتها متصل نباشد غرضورز و مرتجع خوانده میشود؟ مثلاً کابینهای از یک پارلمان با حضور فرقههای مختلفه، اختیارات فوق قانون تقاضا کرده و با همان اختیارات پارک اتابک را به توپ بسته است، مجاهدین راه آزادی که از جان و مال گذشته و حق حیات به گردن یک ملت دارند کشته شدهاند و با «دو نفر سردار و سالاری که اگر مقاومت و شجاعت و غیرت و حمیت و جانفشانی آنها نبود، امروز این بلبلان گلستان دمکرات هر یک در گوشه و زاویه خزیده، برای انتهای بدبختی خود ساعت و دقیقه میشمردند به آن وضع میجنگند و تاریخ ایران را لکهدار میکنند، خیلی ممدوح واقع میشود ... و هزار پیرایه و محسنات بر این فعل شنیع و حرکت غلط میبندند». اما اگر در موقعی دیگر یک کابینه اختیارات بخواهد و «یک تروریست، یک آدمکش، یک ضدامنیت را که همان عامه، همان رنجبر، همانها که اطلاق ملت بر آنها میشود»، وجود آنها را مضر تشخیص دهند و از آنها بخواهند در کمال امنیت به خارج از کشور بروند مورد استیضاح و ملامت قرار میدهند. دمکراتها متهم شدند به اینکه در دورة حکومت آنها دمکراسی دروغی بزرگ انگاشته شد، به همین دلیل پیشنهاد کمیته نجات ملی آنها جدی تلقی نگردید. دمکراتها متهم شدند در دوران حکومت خود ریش نانوا را میتراشیدند، ماست به کله او میریختند، آثار چنگیزی ظاهر میکردند، مأموران رسمی دولت را چوب میزدند، روحانی کشور را زندانی میکردند، «رنجبر بیچاره را که آقای حاکم [دمکرات] حامی اوست، زمستان سرما پایش را لخت کرده روی برف نگاهداشته، بعد از آن شلاق» میزدند. پرسیده شد چگونه است که چنین افرادی که از مسلک دمکراسی خارج میشوند، ارتجاعی نیستند و اعمال قبیح آنها مورد نقد واقع نمیشود، اما اگر رئیس الوزرایی برای حفظ نظم کشور، شریری را تبعید کند، از هر طرف صدای اعتراض بلند میشود و متهم به نقض قانون اساسی میشود(1)؟ پرسیده شد دمکراتها که این همه برای دمکراسی سینه چاک میکنند و با رنجبران همدردی مینمایند، در مدت حکومت خود چه آسایشی برای ملت فراهم کردند؟ آیا توانستند استقلال میهن را حفظ کنند؟ کدامین مسئله سیاسی توسط آنها حل شد؟ چه ادارهای را دایر و منظم ساختند؟
1) همان، ش 81، چهارشنبه 19 ربیعالثانی 1329، 19 آوریل 1911، «فصلنامه».
کدامین قانون وفق میل و اراده عامه انجام گرفت؟ پرسیده شد:
انصاف میخواهم آیا ایجاد تروریست کردن و مردمان بیگناه [را] که فقط با مقاصد فرقهای عمل نکردهاند کشتن و اساس انتظام و امنیت مملکت را متزلزل ساختن و موجبات توقف قشون اجانب را در خاک ایران فراهم داشتن از اصول دمکراسی است؟
استدلال شد وزارتخانهها و ادارات دولتی قربانی نادانی مشتی اشخاص نالایق شده و اختیار عرض و ناموس ملت و اموال دولت در اختیار متجاوزین قرار داده شده بود. اینان هیچ قانونی را رعایت نمیکردند و از اقتضائات دمکرات بودن، فعالیت مایشاء و هرج و مرج شناخته میشد. طرح کمیته نجات ملی هم از مصادیق «حکومت الیگارشی» تلقی گردید و از مردم خواسته شد فریب شعارهای دمکراتها را نخورند و «روحیات و هویت این آقایان حامی رنجبر را بشناسند(1)».
با این وصف روزی نمیگذشت مگر این که دمکراتها آشوبی به پا میکردند. آنان آرامش را از مردم سلب کرده بودند و هر روز به بهانهای- روزی به بهانه حقوق رنجبران و روزی دیگر به عنوان دمکراسی- حقوق مردم را زیر پا مینهادند. در شهرستانها هم کمیتههای دمکرات شکل گرفته بود، از جمله در شهر قزوین جماعتی به اسم دمکرات و عدهای به نام اعتدالی وجود داشتند که مرتب از یکدیگر بد میگفتند. هر دو علیه یکدیگر شبنامه پخش میکردند. در ماه رمضان 1329ق حاجی شیخ احمد واعظ در مسجد شاه قزوین بالای منبر مرتب از دمکراتها بد میگفت. او مرامنامه دمکراتها را میخواند و برای مردم تفسیر میکرد و آنها را طبیعی مذهب میخواند که «دین مزدک دارند، دشمن روحانیین هستند». از اتهامات آنها تقسیم املاک بود که «گذشته از آنکه خلاف شرع مطهر است» باعث میشود ملاکین پناهنده روس و انگلیس شوند تا مایملک آنها باقی بماند.
دمکراتها نقیبزاده تبریزی را که از تهران آمده بود، در گوشه دیگر مسجد شاه قزوین ترغیب به پاسخگویی میکردند. او هم از دمکراتها تعریف میکرد، اعتدالیون را همان مستبدها میدانست که ارتجاعی هستند. اینها به اسم اعتدالی کار
1) همان، ش 82، شنبه 22 ربیعالثانی 1329، 22 آوریل 1911، «فصلنامه».
میکنند اما همان بقایای مستبدین هستند. روزی یک نفر ژاندارم پاکتی به شیخ احمد بر فراز منبر داد، نظمیه در این نامه نوشته بود «شما از اصول دین صحبت دارید، چه کار به دمکرات یا دیگری دارید؟» شیخ احمد گفت قبول میکند مشروط به اینکه نقیبزاده هم چیزی نگوید. به این شکل بحث سیاسی در مسجد خاتمه یافت، اما «دیگر کسی [در] مسجد جمع نمیشود که گوش به وعظ یا غیر آن بدهد». روزی مردم را در مسجد جمع کردند تا احکام علماء نجف را بخوانند، اما بین حاضران اختلاف افتاد و مجلس به هم خورد.
طرفین را به نزد آخوند ملاعلیاکبر سیادهنی بردند که بیطرف بود. وی بلافاصله به چند تن از طلاب دستور داد اعلامیههای آخوند خراسانی را پاره کنند. روحانی دیگری به نام ملا علیاکبر جلوخانی هم اعلامیهها را دور انداخت و به آخوند توهین کرد. عدهای میگفتند اینها احکام آخوند نیست زیرا امضاء و خط و مهر او را ندارد، تلگرافی است که چاپ شده و به دست مردم میدهند: «اگر این جهاد برای [مبارزه علیه] غلبه کفر است امروز هم ارمنیها مسلط بر ما شده، همه کارها به دست آنهاست. چه فرق مابین روس است و ارمنی. هر دو کافرند و نباید مسلط باشند». فردی دیگر میگفت «گوش آدمی که این تلگراف را بشنود باید آب کشید(1)». این بود آخر و عاقبت مشروطه در شهرستانها.
وضعیت احزاب سیاسی از دید عینالسلطنه جالب توجه است، او معتقد بود اجرای مرامنامه حزب دمکرات در ایران غیرممکن است و در حقیقت بانیان آن صرفاً تقلیدی از احزاب مشابه غرب کردهاند:
تمام کارهای ما همینطور است، ترجمه است و تقلید، معلوم است ترجمه یا اصل تقلید با واقع تفاوتش از زمین تا آسمان است. این مرامنامه حزب دمکرات فرانسه یا انگلیس را ترجمه کرده، چه ربط به ایران و مردم ایران و وضع ایران و مزاج مملکت دارد. خیال است و آرزو و برای امروز ثمری ندارد جز تولید زحمت و تولید دردسر. خیلی خوب خیالی است، بسیار پسندیده آرزویی است. اما امروز فایده ندارد. اینها یک عدلیه تهران را نتوانستند مرتب کنند. دزد و دغل و مال
1) روزنامه خاطرات عینالسلطنه، ج 5، صص 9-8.
مردمخور عدلیه پایتخت را ممکن نشد خارج کنند که آخرالامر مجبور شدند درش را بستند، قفل کردند، مهر و موم نمودند. با این حال چه ادعا میکنند، دم از کجاها میزنند. آن جایی که مرامنامه برای حزب دمکرات نوشته شد یا مشروطه شد اینها را قبلاً انجام داده بودند درست کرده بودند، تکمیل نموده بودند. مردم بعد خواستند ترقی بدهند این مسلکها و مرامنامهها را به میان آوردند. چه ربط به ایران دارد. هنوز مشروطه زورکی را ترتیب نداده دمکرات ایجاد شد، اعتدال درآمد، داشناکسیون فراهم شد، زدند تیپ همدیگر... مادر ایران را پاره کردند. حال میگویند چه غلطی بود کردیم و ثمر ندارد.
ما تا به حال خوانده و شنیده بودیم توی سر مردم زدند که مشروطه نشوید، به دار کشیدند که مشروطه نشوید، اما نخوانده و نه شنیده بودیم که توی سر مردم بزنند، به دار بزنند که مشروطه بشوید و آن وقت مشروطه نشده به ضرب موزر و فحش و کتک اعتدالی بشوند، دمکرات بشوند، اتفاق و ترقی بشوند و همه با هم ضدیت کنند تا ایران را به باد بدهند. یا خیر در بربادی ایران اتفاق کنند. باز روده درازی کرده از خودم اجتهادی کردم.
عینالسلطنه مدعی شد غم و غصهاش از اول ایران بود «که دارد میرود». او نوشت اگر در انگلیس یا فرانسه یا صد سال دیگر در ایران متولد شده بود «مسلک دمکرات» را انتخاب میکرد، زیرا از حال رنجبران خود مسبوق شده و حتی به خاطر آنها پولها خرج کرده است، امیدوار بوده که توسط آنها سرکردگان را از میدان به در کند: «بعد از مدتها تجربه و سرگردانی دیدم ممکن نشد. عموم خرند، سادهاند. احمق، چشمشان به دست آن، خصوص گوششان به فرمان آنها». این مردم اگر بگویند «بمیرید میمیرند، زنده شوید زنده میشوند». از طرفی «اگر مخالفتی باطناً دارند جرأت آشکار کردن و اظهار نمودن ندارند. همین طور هر آبادی را یک نفر اسیر و خر خودش کرده. آن وقت این خرها را چند نفر افسار کرده دنبال خود انداختهاند. کلاه خودم را قاضی کرده گفتم قاضی جان با چند نفر بهتر میشود راه رفت یا با پنج هزار نفر. چند نفر را بهتر میشود به دام آورد، تطمیع کرد یا پنج هزار نفر را...(1)»
1) همان، ج 5، صص 19-17.
بحران به اوج خود رسیده بود، به همین دلیل تصمیم گرفته شد با نایبالسلطنه گفتگو صورت گیرد شاید چارهای پیدا شود. اوایل شوال 1329 چند نفر از وکلا بالأخص از حزب دمکرات در چال هرز با ناصرالملک گفتگو کردند. پس از اندکی گفتگو، نایبالسلطنه دکمههای پیراهن خود را باز کرد و فریاد کشید: «چرا مرا نمیکشید، من خودم را خواهم کشت». حضار تصور کردند نایبالسلطنه میخواهد خودش را بکشد، پس او را گرفتند تا مانع این کار شوند. مدتی بعد ناصرالملک چند تن از وکلا را در کاخ گلستان طلبید و نمایندگان از مقالهای که در روزنامه نیمهرسمی روسکی اسلوو علیه آنها درج شده و مدعی بودند ناصرالملک آن را پخش کرده بود، شکایت کردند. ناصرالملک گفت آن دروغها را دمکراتها به او نسبت دادهاند. سلیمان میرزا لیدر فراکسیون پارلمانی دمکراتها در مجلس اظهارنظر ناصرالملک را رد کرد. در این مجلس هم بار دیگر نایبالسلطنه با دست بر سینه خود کوبید و گفت شما که میخواهید مرا بکشید، پس چرا این کار را نمیکنید؟ آنگاه استعفانامه خود را نوشت و در آن قید کرد علت استعفا، تنفر دمکراتها از اوست. پس از حاضرین خواست او را ضمانت کنند تا کسی متعرضش نشود تا از ایران خارج گردد. حاضرین استنکاف کردند، نایبالسلطنه کالسکهچی خود را خواست، بار دیگر حضار از رفتن او جلوگیری کردند(1).
کار بحران سیاسی و اقتصادی به آنجا انجامید که گفته میشد مشروطیت برای ایران خیلی زود بود. تازه بعد از اینکه «به ضرب و زور، مردم را مشروطه کردند، این حکایت مسلک ابداً موقع نداشت و از آن یکی زودتر بود(2)». به همین دلیل بود که مشیر حضور، نماینده مجلس و عضو حزب اتفاق و ترقی مقالهای در روزنامه استقلال نوشت و نسبت به استقرار آرامش ابراز ناامیدی کرد. او سال گذشته پس از ورود به تهران چون مرامنانه حزب اتفاق و ترقی را موافق دیدگاههای خود دیده بود آن را قبول نمود. تجربیات یک ساله اخیر و پیشآمدهای ناگوار باعث شد که وی از آن حزب رویگردان شود. مشیرحضور وجود احزاب سیاسی را برای ایران مضر
دانست و در عوض اعتقاد داشت عموم آزادیخواهان باید تحت لوای مشروطیت متفق شوند؛ یک مرتبه ریشه استبداد و ارتجاع را قلع و قمع نمایند و شالوده «حکومت ملی» را براساس محکمی استوار نمایند؛ از تجربه کردن آنچه تجربه شده است صرفنظر کنند و به «اصلاحات اساسی» که در اجرای آنها بین احزاب اختلافی نیست بپردازند: «پس از آنکه یک حکومت قوی مشروطه با یک قشون صحیح و منظمی تشکیل دادند در سر مسلک وزراء و مأمورین صحبت نمایند».
مشیرحضور معتقد بود مشروطهخواهان به دنبال موفقیت در وصول مالیات، آنگاه بر سر مستقیم یا غیرمستقیم بودن آن اختلاف نظر پیدا کنند. وقتی رنجبران از غارت و چپاول یغماگران خلاصی داده شدند آنگاه بر سر مالکیت و تقسیم اراضی نزاع نمایند. هنگامی که برای کارگران به اندازهای که از گرسنگی نمیرند کار پیدا کردند، آنگاه در هشت و یا ده ساعت بودن کار روزانه آنها بحث نمایند. و بالاخره پس از آنکه «مملکت بدبخت» از این «ورطه هولناک و خطرناک» با «همت غیورانه» نجات پیدا کرد، فرقههای مختلف تشکیل دهند. نظر به این ملاحظات و پارهای ملاحظات دیگر که مشیرحضور قول داد در موقع مناسب بیان کند، به مردم که او را منسوب به فرقه اتفاق و ترقی میدانستند، اطلاع داد از این به بعد او را به هیچ حزبی منسوب ندانند و تنها یکی از وکلای بیطرف و مستقل مجلس بشناسند(1).
عینالسلطنه معتقد بود، مسئله فرقههای سیاسی «هم از دسیسههای انگلیس بود و خوب نتیجه حاصل کرد». در همان روزها وزراء عریضهای به ناصرالملک نوشتند که اگر مجلس با آراء و نظریات آنها موافق نیست، استعفا میدهند. نایبالسلطنه نامه مفصلی به مجلس نوشت، مفادش این بود که از روز اول آنها را نصیحت کرده است ولی گوش ندادهاند، «پلتیک خارجه را منظور نداشتید، پلتیک داخله منوط به رعایت پلتیک خارجه است». او نظر وزرا را تأیید کرد و باز هم نمایندگان را نصیحت نمود تا وقتی فرصت دارند، دیدگاههای مجلس را با نظرات وزراء هماهنگ نمایند «والا نمیتوانم شاهد این حال ناگوار باشم(2)».
اقدام دیگری هم روی داد که نافی مشروطه و تفکیک قوا بود و البته آن را نیز دولت وقت برای دفع دمکراتها که عدلیه را در اختیار داشتند انجام داد. روز شنبه 26 جمادیالثانی 1329 طبق حکم وزارت عدلیه آصفالممالک رئیس اداره مدعیالعمومی و رئیس تفتیش وزارت عدلیه، صبح زود به عدلیه آمد و دفاتر محاکم را مهر نمود و به رؤسای عدلیه اخطار داد باید برای امتحان دادن آماده شوند. میرعماد نقیبزاده به محض اطلاع از این امر، به اتاق مدعیالعموم رفت و لاک و مهر در را برداشت، اعضای محکمه استیناف هم به اداره مربوطه رفتند و لاک و مهر اتاق خود را برداشتند. آنها اظهار کردند وزیر حق ندارد قوه قضائیه را تعطیل کند، پس دستورهای مربوطه را اجرا نخواهند کرد. عدهای دیگر خواستند ابتدا حقوق آنها پرداخت شود، گروهی دیگر هم از دستورهای وزارت عدلیه اطاعت کردند.
تعطیل محاکم عدلیه که با مخالفت دمکراتها مواجه شده بود، به علت فسادی بود که در آنجا رواج داشت. گفته میشد تعطیلی مزبور برای اصلاح عدلیه است، زیرا مردم از عملکرد آن اداره ناراضی بودند. از سوی دیگر گفته میشد محاکم طبق قانون تأسیس نشدهاند و اعضای دوایر عدلیه از روی امتحان و اثبات لیاقت گزینش نشدهاند، بنابراین در این شرایط هیچ محکمهای رسمیت ندارد و وضعیت عدلیه در حکم تعطیل یا لااقل موقتی خواهد بود(1).
اوضاع اجتماعی و سیاسی به کلی مغشوش بود، مشروطه و استبداد واژههایی بودند برای پوشانیدن لباس سیاسی به اهداف شخصی. در حالی که مبرمترین نیازهای کشور تأمین امنیت و تأمین حداقل معاش مردم بود، رقابتهای احزاب شکل و رنگ سیاسی گرفته بود. در حقیقت هر کسی ساز خود را میزد، اعتدالیها و انجمنهایشان راه خود میرفتند، دمکراتها سرگرم شعارهای داغ و انقلابی بودند، حزب اتفاق و ترقی هم شعارهای خودش را سر میداد. از مهمترین اعضای
1) مجلس، سال چهارم، ش105، یکشنبه 27 جمادیالثانی 1329، 26 ژوئن 1911. «تعطیل اداره عدلیه و مخالفت دمکراتها».
حزب اتفاق و ترقی مورخالدوله سپهر بود که تحصیلات خویش را در مقطع متوسطه در مدرسه آلیانس که توسط یهودیها اداره میشد به اتمام رسانیده بود. سپهر از تندروان بود و به اتفاق خویشاوندش امیر سهامالدین غفاری ذکاءالدوله عضویت آن فرقه را بر عهده داشت(1). اعضای کمیته مرکزی حزب دمکرات هم تقیزاده، وحیدالملک، حاجی میرزاباقرآقای قفقازی، سلیمانمیرزا اسکندری، سیدمحمدرضا مساوات، محمدامین رسولزاده، میرزا احمد عمارلویی و محمود محمود بودند(2). حسین پرویز که بعدها کتابخانه تهران را بنیاد گذاشت و حیدرخان عمو اوغلی از اعضای حزب بودند، اینها همه از تندروان صفوف مشروطه به حساب میآمدند.
مهمترین موضوع اختلاف دمکراتها، همانا نیابت سلطنت ناصرالملک بود که در رأس مخالفینش نواب قرار داشت. در دوره مستوفیالممالک که اینان قدرت را به دست داشتند، روسها به بهانه طغیان ایلات از شمال حمله آوردند و انگلیسها جنوب را مورد تهدید قرار دادند، لیکن نوک تیز حملات دمکراتها متوجه نایبالسلطنه بود(3). نواب چهره پشت پرده سیاستهای حزب به شمار میرفت، همان طور که مورخالدوله چهره مرموز و پشت پرده حزب اتفاق و ترقی بود. غیر از این دو حزب، و حزب اعتدالی، فراکسیونی به نام لیبرال در مجلس دوم مشاهده میشد. حاجی آقامحمد بروجردی، سیدعبدالحسین بروجردی و در خارج مجلس آقا موسی فرزند آقا سیدریحانالله مجتهد بروجردی همراه با جلالالممالک و انتظامالحکماء و لواءالدوله و بیوکخان مهاجر و عدهای دیگر، اعضای حزب لیبرال را تشکیل میدادند. اینها حتی مرامنامه و نظامنامهای برای تشکیل حزب و ایجاد فراکسیونی پارلمانی تدوین و تنظیم کرده بودند(4). غیر از همه اینها «هیأت مؤتلفه»ای هم وجود داشت که لیدر آن میرزا مرتضیقلیخان نائینی بود(5).
حاجی میرزا علیمحمد دولتآبادی در زمرة مؤسسین و لیدر حزب اعتدالی بود، از دیگر رهبران این حزب باید سیدمحمدصادق طباطبایی، قاسم صوراسرافیل، حاجی آقا شیرازی و بعداً سیدحسن مدرس را نام برد. اینها اکثراً از رجال میانهرو عصر مشروطه بودند(1). در شوال 1328، درست اندکی پس از مرگ عضدالملک قاجار و انتصاب ناصرالملک به عنوان نایبالسلطنه، جمعیت اتفاق و ترقی با اعتدالیها مذاکره کردند و نهایتاً با یکدیگر ائتلاف نمودند. در ذیحجه آن سال از طرف حزب دمکرات هم تقاضای مشابهی انجام گرفت، آنها میخواستند به نام «کمیته نجات ملی» کلیه نیروها را تحت اقتدار خود درآورند. بعد از سه جلسه مذاکره، دو حزب اعتدالی و اتفاق و ترقی، ائتلاف با دمکراتها را رد کردند.
در صفر 1329، وقتی فراکسیونهای پارلمانی شکل گرفته و اقلیت و اکثریت پارلمانی تعیین گردیده بود، شبنامهای با امضای «کمیته نجات و مجازات» منتشر شد. در آن شبنامه اشخاصی که متصدی امور بودند و عمدتاً از اعتدالیها به شمار میرفتند، تهدید به اعدام شده بودند. عدهای معتقد بودند آن شبنامه به قلم رسولزاده نوشته شده است(2)، نکته بسیار مهم این است که دمکراتها در ایران نو، ضمن به تمسخر گرفتن کمیته مزبور، تأسیس آن را کار اعتدالیها دانسته بودند و اعتدالیها تشکیل کمیته را زیر سر دمکراتها میدانستند. حقیقت این است که با توجه به شواهد و قرائنی که پیش و پس از این واقعه روی داد، تأسیس کمیتههای ترور و جوخههای مرگ کار نیروی ثالثی بود که اعضای فرودست هر دو حزب را به بازی گرفته بود و چیزی جز تشنج آفرینی و اغتشاش در سر نمیپروراند.
به جز نیروهای غیرمتجانس و مسلحی که از قفقاز آمده بودند، عدهای دیگر هم وجود داشتند که انگیزه کافی برای ترور داشتند. اینها نه اعتدالی بودند و نه دمکرات، ضمن اینکه اینها در صفوف این دو حزب هم نفوذ داشتند. در اینجا باید به اجمال گفت که فیالمثل اطراف حیدرخان را معدودی دمکرات گرفته بودند و لوایحی در اطراف انتشار میدادند. تأکید عمده لوایح بر دعوت مردم به گرفتن حقوق خود،
تقسیم اراضی و مقاومت در برابر ملاکین بود. ناظران معتقد بودند هدف اصلی حیدرخان و یارانش هرج و مرج و تولید فتنه و فساد بود «والّا خودش میدانست که امروز وقت آن نرسیده که رعایا تقاضای تقسیم اراضی کنند و بتوانند با مخالفت مذهب و عادات عمومی از این کار نتیجه بگیرند(1)».
عمدهترین مرکز تجمع دمکراتها عدلیه بود، اینها افرادی بودند که هیچ کاری از دستشان برنمیآمد و صرفاً بر اساس تعلقات حزبی و پیوستگی به یک پارتی خاص به مقام و منصبی رسیده بودند. قرار شد اعضای عدلیه امتحان دهند و اشخاص نالایق را اخراج نمایند و البته مواجب آنها را هم بدهند.
همان طور که بالاتر آمد در 26 جمادیالآخر 1329 بر حسب حکم هیأت وزراء دفاتر عدلیه بسته شد. روز بعد وکلای دمکرات تدابیری اندیشیدند، آنها متفقاً گفتند که استعفا دادهاند و تقاضا کردند حقوق عقب افتاده ایشان پرداخت شود، به این امید که دولت پولی در بساط ندارد و دچار مشکلات خواهد شد و با این ترفند واژگون خواهد گردید.
مشارالسلطنه کفیل عدلیه با کمال میل شروع به نوشتن چک کرد؛ اما دمکراتها استعفانامه خود را ارائه ندادند. بالاخره هم کفیل عدلیه استعفا داد که «من با این دزدها چگونه کار بکنم. بیچاره مردمی که چندین سال گرفتار چنگال این اشرار بودهاند و هیچ چاره نداشتند(2)».
با این وصف و با اینکه کفیل عدلیه استعفا داد، اما کار امتحان دادن ادامه یافت. بازی احزاب ادامه داشت تا اینکه در اواسط سال 1329 حزبی دیگر به نام «فرقه ترقیخواهان» اعلام موجودیت کرد. آنها میگفتند افراد مملکت در «ایرانیت» شریکند، به همین دلیل در نفع و ضرر هم باید مشترک باشند. اظهار میشد ایران باید به دست ایرانی آباد شود و برای این مقصد از هیچگونه فداکاری مضایقه نخواهد شد. ترقیخواهان بر اجرای اصول اسلامی و مذهب رسمی تأکید میکردند و معتقد بودند قوانین دارالشورای ملی باید بر اساس اصول اسلامی نوشته شود.
برای اجرای این منظور حکم الهی را فرمان لازمالاجرا قرار میدادند.
ترقیخواهان میگفتند قانونگذاران باید از نیازهای عمومی مردم اطلاع داشته باشند، عادات و اخلاق اهالی کشور را در نظر گیرند، قانون را از روی احتیاجات عمومی وضع نمایند تا حسن جریان پیدا کند و تودهها نسبت به قانونگذار نفرت پیدا نکنند. کلیاتی مثل بهرهبرداری از معادن طبیعی سرلوحه کار آنها قرار داشت، نسبت به رعایت و حفظ حقوق «ملل متنوعه» یعنی مذاهب گوناگون تأکید میکردند. از جمله اهداف آنها شایستهسالاری بود که به آن «امتیاز فضلی» میگفتند، مرامنامه را جزء آرزو قلمداد نمیکردند بلکه حاجت عمومی و حالت فعلی کشور را در قانونگذاری مدنظر قرار میدادند. آنها هم طبق «مد زمانه» حفظ «جان رنجبر» را مطرح میکردند که باید از «شرّ اشرار» محفوظ ماند و این که برای ملت ایران باید «دستور اساسی» نوشت. آنها با لوایحی مثل مالیات نمک که مورد حمایت دمکراتها بود مخالفت میورزیدند، و آن را نسبت به اوضاع کشور «بیربط» میدانستند: «مالیات مستقیم یا غیرمستقیم امروز صحبت کردن از آن به درد ما نمیخورد(1)».
نایبالسلطنه خسته از منازعات بیهوده قهر کرد و از زیر بار مسئولیت شانه تهی نمود و هر چه اصرار میکردند برنمیگشت، شاه هم قرار بود به صاحبقرانیه برود. عدلیه که تحت حکومت دمکراتها قرار داشت عملاً کاری انجام نمیداد، وزارت مالیه هم به دلیل عملکرد مورگان شوستر در تزلزل قرار داشت، دوره وکالت نمایندگان رو به اتمام بود و هیچ برنامهای برای آینده طراحی نشده بود: «اطراف شلوغ، بیپولی زیاد، بیترتیبی ادارات فراوان(2)». اگر چه میگفتند عدلیه باید بیطرف باشد، اما حزب دمکرات همه کارة عدلیه بود. با این وصف حقیقتاً حرف حساب اعتدالی و دمکرات فهمیده نمیشد، حتی کسانی که در عدلیه و دیوان تمیز بودند نمیتوانستند از نزاع لفظی آنها پی به ماهیت اعتقادشان ببرند. شگفتانگیزترین مطلب در آن مقطع از تاریخ ایران اتحاد احزابی بود که کوچکترین وجه مشترکی با یکدیگر نداشتند و اهدافشان کاملاً با یکدیگر تفاوت داشت:
ما را به واسطه نفهمی گرفتار مسالک متعدد کردند. سهل است این ارامنه هم ما را داخل مسلک داشناکسیون که استقلال ارامنه باشد نمودند و حالا میگویند دمکراتها با آنها دست اتحاد داده، تقریباً مسلک آنها با هم موافقت دارد و روسها با این ارامنه یک عداوت کلی دارند که دور نیست به جرم آنها ایرانیها هم گرفتار و دچار عاقبت سوئی شوند. این ارامنه داشناکسیون یک تسلطی، یک اقتداری به اهالی ایران پیدا کردهاند که حساب ندارد. اما از روزی که شنیدهاند قشون روس میآید خوب در سوراخها پنهان شدهاند. مینویسند مجاهدین ارامنه، آخر ارمنی مجاهد دین اسلام چطور میشود.
از دیگر قتلهای سیاسی این زمان، ترور میرزا احمدخان علاءالدوله، حاکم پیشین تهران در دوره مظفرالدین شاه و برادر احتشامالسلطنه مشروطهخواه میانهرو اتفاق افتاد، چوب زدن تجار توسط همین علاءالدوله یکی از عوامل ظاهری نهضت مشروطه شد. علاءالدوله در دوره مشروطه بیکار بود و در املاک خود وقت میگذرانید. اما بین او و مورگان شوستر که با شرکتهای فراملیتی و گروههای سرمایهسالار یهودی در خارج و دمکراتها در ایران مرتبط بود اختلافی بروز کرده بود. محور اختلاف این بود که شوستر عشر عایدی او را به عنوان مالیات میخواست، اما علاءالدوله میزان کمتری میپرداخت. روزی شوستر چند مأمور مالیه را به در خانه او فرستاد تا بدهیهای گذشتهاش را مطالبه نمایند. علاءالدوله مأمورین را کتککاری کرد و از خانه خود اخراج نمود. خبر در شهر منعکس شد و دو بازتاب یافت: عدهای که با عملکرد شوستر مخالف بودند تهییج شدند و عدهای دیگر علاءالدوله را مورد نکوهش قرار دادند(1). عمل علاءالدوله میتوانست الگویی برای دیگران در برخورد علیه شوستر گردد، پس ترور او در دستور کار قرار گرفت. عملاً هم ترور علاءالدوله بعد از اولتیماتوم روسها انجام گرفت، به همین دلیل گفته میشد سبب قتل او پیوندش با روسها بوده است و این که نوشتهای از او به دست آمده که طبق آن محمدعلی میرزا را به ایران دعوت کرده بود. خانه
1) عبدالله مستوفی: شرح زندگانی من، ج2، زوار، تهران، 1343، صص360-359.
علاءالدوله مرکز تجمع علیه دمکراتها بود(1)، در حالی که تهران به دلیل اولتیماتوم روسیه تعطیل بود دو تن به کمین علاءالدوله نشستند و به محض خروج از خانه، او را ترور کردند. حتی برای مرعوب کردن همراهان مقتول تیری هوایی هم شلیک نمودند. کسروی معتقد است این عمل کار یپرمخان بوده، اما «بطور قطع علاءالدوله به دست یار محمد کرمانشاهی و برادرش حسینخان که از اعضای برجسته و مورد اعتماد حزب دمکرات بود کشته شد(2)». در همان روز مشیرالسلطنه صدراعظم دوره محمدعلیشاه در خیابان فرمانفرما (شاپور) مورد حمله مجاهدین دسته سیدکاظم نامی قرار گرفت. او اگر چه از حمله جان به در برد، اما اندکی بعد، بر آثار جراحات وارده درگذشت(3). قتل علاءالدوله روز جمعه نهم ذیحجه 1329 در وسط خیابان لالهزار انجام گرفت و با توجه به اینکه قاتل روز روشن موفق به فرار شد، در گسترانیدن جوّ رعب و وحشت در پایتخت بسیار مؤثر واقع شد.
در همین ایام هجده تن از دسته دمکراتها شب عید قربان به خانه محمدتقی بنکدار رفتند، او را از پهلوی همسرش بلند کردند و پنج گلوله به سوی وی شلیک نمودند. بنکدار زنده ماند، همان طور که آقا میرزا آقای اصفهانی هم، توسط همانها ترور شد، اما آسیب جدی ندید(4). در چنین اوضاع و احوالی سلسلهجنبانان حزب دمکرات متشکل از سلیمانمیرزا، وحیدالملک، نواب، منتصرالسلطان، ناصرالاسلام گیلانی و یمینالسلطان طرح ترور نایبالسلطنه را در دستور کار قرار دادند. نکته قابل تأمل این که اعضای این گروه هم دمکرات و هم اعتدالی بودند. آنها چند نفر را برای انجام این توطئه تعیین کردند، مهاجمین از دیوار باغ نایب السلطنه در کوچه برلن بالا رفتند تا او را بکشند. درست در ایامی که عارف قزوینی که متمایل به دمکراتها بود تصانیفی در انتقاد از ناصرالملک میسرود، سردسته تروریستها یعنی کریم دواتگر کار خود را آغاز کرد. اما به محض ورود به باغ معلوم شد پلیس از قبل در باغ کمین کرده است، پس مهاجمین متواری شدند(5). کریم دواتگر عضو مشهور کمیته مجازات بعدی بود و از طرفی با وجود
این که برخی از افراد بالا عضو لژ بیداری ایران بودند و به ناصرالملک ضمانتنامه کتبی در حمایت از وی داده بودند، معلوم نیست چرا به این عمل مبادرت ورزیدند؟
تروریستها عمدتاً عناصری بودند از طبقات پایین اجتماع، نمونه آنها، یارمحمد کرمانشاهی بود. او در هنگامه مجلس اول همراه با برادرش از کرمانشاه برای کمک به مشروطهخواهان عازم تهران بود که در قم خبر انحلال مجلس را شنید، پس به تبریز رفت. یارمحمدخان «جوانی بیسواد و سادهلوح» بود(1)که بعداً وارد حزب دمکرات شد، «به مرام و رهبران آن حزب ایمان پیدا کرد و کورکورانه بدون آن که از خود اراده داشته باشد از دستورات کمیته [مرکزی] حزب اطاعت کرد و قطعنامههایی که از طرف کمیته صادر و منتشر میشد وحی منزل میدانست». بعد از اولتیماتوم روسیه، یارمحمدخان هسته مقاومتی در شهر کرمانشاه برای حزب به وجود آورد و با سالارالدوله که داعیه پادشاهی در سر میپروراند و با سیاستهای روس و انگلیس در ایران مخالفت مینمود و پشتگرم به حمایتهایی هم بود، اتحاد پیدا کرد. سالارالدوله البته در مصاف با اردوی دولتی بالاخره شکست یافت، اما در جریان حملات او بود که یپرمخان کشته شد. قضاوت دکتر ملکزاده در مورد دمکراتها که خود به آنان متمایل بود و در دوره یالمارسن مستشار سوئدی این نیرو طبیب ژاندارمری بود، به این شرح است:
... با اینکه چندین سال حزب دمکرات بیش و کم دارای قدرت بود و اکثر مردمان با ایمان و پاک نهاد در آن حزب عضویت داشتند و پیرامون امور مادی نمیگشتند و از نعمت جسارت و فداکاری بهرهمند بودند، چون اساس سیاست زمامدارانش در روی منفی بافی و جلب عوام قرار گرفته بود و از قبول مسئولیت و اقدام در کارهای مثبت گریزان بودند، خدمتی به مملکت نکردند و آثار مهمی از خود به یادگار نگذاشتند(2).
تزلزل اوضاع و ایجاد جو رعب و وحشت کار را به جایی رسانید که روشنفکران ایران اعتقاد پیدا کردند تا حکومتی متمرکز و مقتدر روی کار نیاید و برای تأمین
آرامش و امنیت در سراسر کشور تلاش کافی مبذول ندارد، آبادی و پیشرفت ایران به همین وضع حاضر خواهد ماند. گفته میشد نوشداروی هرج و مرج و طغیان و شورش ایلات، قبایل و عشایر، فقط و فقط تشکیل یک حکومت مقتدر در مرکز کشور میباشد تا بلافاصله برای سرکوبی متمردین قیام نماید و با قدرت هر چه تمامتر بر اوضاع مسلط گردد(1). این نظریه پیش از همه از طرف خود دمکراتها که باعث بینظمی بودند، مطرح میگردید و البته حمایت خارجی را هم در پی داشت.
دمکراتها هیچگاه به چیزی کمتر از تشکیل یک دولت رضایت نمیدادند، در ماجرای اولتیماتوم هدف آنها این بود تا کابینه را تغییر دهند؛ اگرنه آمدن یا نیامدن قشون دولت روسیه «ابداً» برای آنها مهم نبود. این جماعت «صرفاً پایبند خیالات خودشان» بودند، میخواستند کابینهای طبق میل خود تشکیل دهند تا انتخابات آینده را در دست گیرد و در مجلس اکثریتی فراهم سازد، و «تا این کار صورت نگیرد به هیچوجه درباره اولتیماتوم و چارهجویی کار وارد نخواهد شد». حتی قرار شد مستوفیالممالک رئیسالوزرا شود و دولت را طبق میل دمکراتها تشکیل دهد، اما حزب اتفاق و ترقی مخالفت کرد(2). با مخالفت سردار اسعد و دیگر محافل تهران معلوم شد کابینه از آنِ آنها نخواهد بود.
نکته بسیار مهم این است که علیرغم اختلافات اعتدالی و دمکرات، آبشخور برخی از آنان یکی بود. مثلاً وقتی فشار روسها بر شوستر افزایش یافت، از فرقة اجتماعیون - عامیون قفقاز نامهای برای ناصرالملک ارسال شد که او را دعوت به مقابله با فشارهای خارجی میکرد. در همین نامه آمده بود که از قرار مسموع عدهای مهر آن فرقه را جعل کردهاند و ضمن ارسال نامههایی سه هزار تومان از دولت ایران پول گرفتهاند، اما فرقه خبردار شد و پول را عودت داد. اما ادامه نامه حکایت از روابط معاضدالسلطنه عضو حزب اعتدال با این تشکیلات ظاهراً انقلابی داشت:
بعد از این مستحضر باشند غیر از مهری که چندی قبل به حضور مبارک فرستاده شده و نمونه آن در خدمت آقای معاضدالسلطنه میباشد باطل، اگر خواسته باشید
تحقیقاً بدانید ممکن است از معاضدالسلطنه گرفته ملاحظه فرمایید و غیر از آن مهر دیگری دیده شود باطل و از درجه اعتبار ساقط است و احتمال میدهیم که در همین اوقات از طرف فرقه مکتوبی به حضور مبارک نوشته شود، لابد مهر را ملاحظه فرمودهاید و غیر از آن هر مهر دیگر پیدا شود صحیح نیست(1).
طبق اسناد موجود شخص ناصرالملک با کمیته فرقه اجتماعیون- عامیون روابط نزدیکی داشت و کمکهای مالی در اختیار آنان قرار میداد. این روابط بسیار محرمانه، غیر تهدیدآمیز و خیلی دوستانه بوده است و نشان میدهد ناصرالملک از گذشته با این مجامع پیوند داشته است(2). شگفتانگیز است چگونه فردی ظاهراً جبون، مدعی تفکیک قوا، غیرمسئول طبق قوانین مشروطه و معتقد به اقلیت و اکثریت پارلمانی با گروههای تروریست قفقاز مرتبط باشد، مگر اینکه همه رفتار او را ریاکارانه قلمداد کنیم.
پیشتر اشاره کردیم آشوب سیاسی در کشور ریشه در محافلی داشت که آسودگی ایران را مغایر با نیات خود میدانستند و وضع ایران را فقط در دو حال میپسندیدند: نخست هرج و مرج و دیگر استقرار دولتی دست نشانده. هرج و مرج هم به واقع ابزاری بود برای توجیه دولت موردنظر این گروه. اما این محفل هرج و مرجطلبی که احزاب را بازیچه دست خود قرار داده بود و از آنها به عنوان بازوی عملیاتی استفاده میکرد کجا بود؟ به نظر ما آن محفلی که فوق احزاب سیاسی قرار داشت و در حقیقت رهبران کلیه احزاب سیاسی در آن عضویت داشتند، جایی جز «لژ بیداری ایران» نبود، این لژ هم حمایت بیچون و چرای خود را از نایبالسلطنه اعلام کرده بود و امروز معلوم میشود که در حقیقت رفتار ناصرالملک هم نمایشی عوامفریبانه بیش نبوده است:
آزادی.... برابری.... برادری....
ما که در ذیل امضاء کرده و اعضاء محترم لژ بیداری ایران میباشیم، به سمت فراماسیون و به مناسبت هواخواهی ترقی و آزادی به موجب این نوشته تعهد میکنیم که با قوه به برادر محترم خود ناصرالملک نایبالسلطنه دولت مشروطه ایران در تمام مساعی که برای حفظ آزادی و استقلال مملکت ایران بخواهد بجا
آورد تقویت و معاونت نماییم و در هر موقع که جان و شرف آن برادر در معرض آسیب باشد، معناً و صورتاً حافظ او باشیم(1).
این تعهدنامه که به زبان فرانسه هم نوشته شده تاریخ 13 مارس 1911، یعنی اوایل ربیعالاول 1329 را دارد و این تاریخ مصادف با ورود ناصرالملک به ایران و آغاز دوره نیابت سلطنت اوست. زیر آن نامه را کلیه صاحبان نفوذ اعم از رهبران احزاب و اشخاص مستقل امضا کردهاند که عدهای از آنها عبارتند از: ذکاءالملک فروغی، ابراهیم حکیمالملک، محمود محمود، مخبرالسلطنه هدایت، شیخ ابراهیم زنجانی، حسنعلیخان، حسینقلیخان نواب، ابوالحسن فروغی و عدهای دیگر از حزب دمکرات؛ و کاشفالسلطنه، نصرالله تقوی، معززالملک، دبیرالملک، مرتضیقلی بختیاری، معاضدالسلطنه پیرنیا، دکتر علیخان، سیدمحمدصادق طباطبایی و تعدادی دیگر از حزب اعتدالی و افرادی مثل ارباب کیخسرو شاهرخ، حسین کحال و قوامالسلطنه از ظاهراً منفردها. به این فهرست باید نام مستعانالملک و عدهای دیگر از سران حزب اتفاق و ترقی را افزود(2). ملاحظه میکنیم اختلافات برخی رهبران احزاب در دوره دوم مشروطه چندان هم جدی نبوده، اگرنه چگونه ممکن است سیدمحمدصادق طباطبایی با حسینقلیخان نواب از سال 1324 قمری همکاری داشته باشد و در لژی که مبنای آن اعتماد بیچون و چراست همدلی نماید اما این دو از نظر فکری صدوهشتاد درجه با هم تفاوت روش داشته باشند؟ آیا آن اختلافات برای بحرانسازی بیشتر در جامعه به منظور رسیدن به منویات از قبل اندیشیده شده در راستای استقرار دولت دستنشانده نبود؟ توجه کنیم همه این رهبران بعدها به همگرایی رسیدند و مکنونات قلبی خود را علنی کردند، اما مهمتر از همه شخص ناصرالملک است که اعضای لژ او را «برادر» خواندهاند، و با کانون سیاستگذاری در صحنه آن روز ایران روابط تنگاتنگی داشته و به خوبی از منازعه احزاب و صوری بودن حرکات آنها آگاهی داشته است. بدیهی است این قضاوت در مورد اعضای معمولی و عناصر صادق که قربانیان آتشافروزیهای رهبران احزاب بودند مصداق ندارد.
شاید به همین دلیل بود که ناصرالملک نامههای تهدیدآمیز زیادی از برخی انقلابیون دریافت میکرد که به دو نمونه آن اشاره میشود: در نامهای از «کمیسیون ترور فرقه انقلابیون ایران» خطاب به «مؤسس پارتی اعتدالیون آقای ناصرالملک»؛ نایبالسلطنه به مرگ تهدید شده بود. ثروت و مکنت ناصرالملک از عصاره خون کرورها ملت مظلوم در ایام ظلمت استبداد و از حکومت غیرقانونی بر کردستان ذکر شده بود. نوشته شد وقتی ایران در انقلاب بود، او «مثل یهودی[ها] در هتلهای پاریس و وین نشسته مشغول عیش» بوده است، به نحوی که «گویا از حوزه ایرانیت و جنس بشریت» برکنار بوده است. اما وقتی «بینی آن فرعون» یعنی محمدعلیشاه به خاک مالیده شد، او با فراغت خاطر به ایران آمد و خواسته های روس و انگلیس را اجرا کرد. ناصرالملک متهم شده بود مرامنامه «فرقه اعتدالیون وطنفروش» را مدون کرده است، سردار منصور را که از روسها روستر است، منصب داده است، «سید[نصرالله تقوی] اخوی را که دعانویس و رمال بود به نیابت اول» گذارده و مجمع «فساد و نفاق به اسم (کلوپ) در خانه محمدولی [تنکابنی] ترتیب و تشکیل» داده است.
از همه مهمتر اینکه «بحران و هرج و مرج» در کشور بوجود آورده و «از تمام خیانات و جنایات بالاتر و بدتر افکار آقایان نجف [را] بر ضد ملت» برانگیخته است:
اینک ایرانیان ترا از جنس خود خارج دانسته و به موجب این ورقه حکم میدهند که از ایران بیرون رفته و بقیت عمر را در خاک آنهایی که واسطه نفوذ و تسلط آنها بوده و به جلب استیلاء آنها تلاش میکردی به سر برده و تا عمر داری از ورود به خاک ایران صرفنظر نمایی(1).
در نامهای دیگر که در سربرگ هتلی در پاریس نوشته شده، تهدید شده یا نایبالسلطنه روی به ملت آورد و با اعمال وطنپرستانه نام خود را در ردیف قهرمانان و نجاتدهندگان ملت ایران قرار دهد و نام خیری از خود باقی گذارد که در این صورت نویسندگان نامه هم از صمیم قلب با او همکاری مینمایند، «والّا هرآینه نتیجه برعکس امید و انتظار ما بشود به حضرت اشرف پیش از وقت خبر میدهیم که جانت در معرض خطر میباشد، دیگر هیچ (چرچیل) نمیتواند ترا از
1) کمیسیون ترور به ناصرالملک، بیتا، اسناد ناصرالملک، ش: 41 - 14340- ق.
دست حزب ما حفظ کند، ایرانیان حقیقی وطنپرست خونریزیهای سیاسی را یاد گرفتهاند، دیگر تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل(1)».
در جلد سوم این رساله خواهیم دید فعالیت محفلی که در طول این دفتر از آن سخن گفتیم در آستانه کودتای سوم اسفند 1299 شکل جدیتری به خود گرفت. دشمنان ظاهری دیروزین آشکارا با یکدیگر همکاری میکردند و در حقیقت پس از مدت مدیدی بحرانسازی در آستانه بهرهبرداری از اقدامات و اندیشههای خود بودند، نیروها و عناصر چندگانه در اینجا به همگرایی رسیده بودند و تحولات شکل معنیداری به خود گرفته بود. در اینجا فقط باید گفت کمیته زرگنده در آستانه کودتای سیدضیاء مرکب بود از برخی دمکراتها، اعتدالیها و عناصری که ظاهراً پیشتر با یکدیگر اختلاف مشرب داشتند. اینها درصدد تشکیل دولتی بودند که با «مقاصد خصوصی» آنها همراه باشد. میرزاکریمخان رشتی در این کمیته نفوذ داشت، گیلان در دست برادران او بود و آنها هم به فتحاللهخان اکبر بستگی داشتند. سیدمحمدصادق طباطبایی از لیدرهای قدیمی اعتدالیها و سیدضیاءالدین طباطبایی عضو انجمن ژون پرسان هم جزو اعضای کمیتة زرگنده بودند(2).
هدف اصلی آن کمیته «جلوگیری از نفوذ بلشویک در ایران» و اضمحلال قوای میرزا کوچک جنگلی بود(3). محل اصلی اقدامات این گروه قلهک، اقامتگاه ییلاقی کارکنان سفارت انگلیس بود. در «کمیته مخفی» که سیدضیاء تشکیل داده بود ارامنه هم دیده میشدند، میرزاکریمخان، اپیکیان ارمنی، سیدمحمد تدین و دکتر مهذبالدوله نفیسی مهمترین اعضای این تشکیلات بودند(4). این بار هم همان اتفاقاتی روی داد که پیشتر کمیته مشروطهخواهان در زرگنده طراحی میکردند، در هر دو حال، نتیجه به نفع بریتانیا بود. در دوره مشروطه با هرج و مرج و بحرانسازی توانستند از آب گلآلود ماهی بگیرند و هنگامی که نیروهای سیاسی سرگرم دعوای استبداد و آزادی و بعدها اعتدالی و دمکرات بودند آنان به راحتی
بدون اطلاع دولت ایران شرکت نفت انگلیس و ایران را برای غارت منابع نفتی کشور تشکیل دادند و در این دوره هم دولتی دستنشانده به وجود آوردند که در مدار منافع آنان بود. اما این بار، انگلیسیها که دیگر منافع خود را تضمین شده میدیدند نه از مشروطه سخنی به میان آوردند و نه از آزادی کلامی گفتند. آنان به غارت نفت ایران میاندیشیدند ولاغیر و دعوای مشروطه و استبداد فقط تا هنگامی به درد میخورد که به این منظور کمک میکرد.
بازگردیم به تحولات عصر مشروطه: در حالیکه سایههای تیره بحرانهای بینالمللی در همه جا مشهود بود و در شرایطی که دولتین روس و انگلیس فشارهای مضاعفی بر میهن ما روا میداشتند آرایش نیروهای سیاسی چگونه بود؟ به قول کسروی در این وضعیت میبایست مردان خردمندی که از سیاست بینالملل آگاه باشند، رشته امور را به دست میگرفتند و تودههای مردم را به پشتیبانی خود برمیانگیختند و در برابر تهدیدهای خارجی یک دل و یک رو، میایستادند. اگر در ایران استعداد و قوای دفاعی وجود داشت و میتوانست تا مدت کوتاهی در برابر تهدیدات بیگانه مقاومت کند، روس و انگلیس کوتاه میآمدند و با وضعیت بیمناکی که اروپا داشت دشمنان ایران هرگز وارد نبرد در یک کشور آسیایی نمیشدند.
در این دوره بیشتر وزیران و کارمندان و نمایندگان مجلس از درباریان پیشین قاجاری بودند. این جماعت نسل اندر نسل به این توهم خو گرفته بودند که یا باید به روس آویخت و یا به انگلیس و چارهای دیگر برای آتیه ایران وجود ندارد. کثیری از آنها با مفهومی به نام مصلحت عمومی و منافع ملی آشنا نبودند، به همین دلیل میزان داوری آنها ابقا یا عزل مقامات بود، تا وقتی منافع فردی تأمین میشد، جلب وفاداری آنها کار دشواری نبود و به هر حال وجود یا عدم وجود دولتی ملی در ایران برای آنها مساوی بود، مگر اینکه منافع فردی ایشان تأمین میشد. سودجویی و منفعتطلبی سیره غالب این رجال بود، همه به فکر پیشرفت آمال و آرزوهای خود بودند، مشروطهطلبان راستین در بین این گروه کاری نمیتوانستند بکنند:
اما کسانی که از میان آزادیخواهان با ایشان بودند، اینان نیز بیشتر مردمان بیارج ترسویی بودند و جانهای خود را بیش از ایران دوست میداشتند. بلکه پارهای در پی آرزوهای دیگر بودند و هر کدام غیر از پیشرفت دلخواه خود را نمیخواستند.
این گروه پشتگرم به حمایت «روزنامهنویسان و انجمنسازان و هیاهوکنان» بودند. اینان در «خودخواهی» ید طولایی داشتند و «هر یکی مشروطه را خوان یغمایی پنداشته در جستجوی رسیدن به آرزوی خود بودند». شگفت آن که هر گروهی ساز خود را میزد و «پیش آمد مشروطه را از برای پیشرفت کار خود میپنداشت». همزمان به قول کسروی عدهای درصدد اجرای بیچون و چرای قوانین اروپایی بودند، قوانینی که در شرایط آن روز ایران غیرقابل اجرا بود.
عدهای با صلاحیت لازم بود تا با نوشتن کتابها و روزنامهها مردم را از معنی مشروطه آگاه میکردند و راه و رسم زندگی نوین را به تودهها میآموختند و همه را به همدلی تشویق میکردند و منافع ملی را محور اتحاد قرار میدادند. مردم در صحنه حضور داشتند و آماده هرگونه اقدام بودند، فقط رهبری صحیحی لازم بود تا چند دستگیها را در مسیر منافع ملی هدایت کند. اما در این شرایط بود که در پایتخت اعتدالی و انقلابی شکل گرفت و آتش دو تیرگی شعلهورتر شد.
در این ایام مجاهدین در تهران بودند، اگر اندکی حمیت ملی وجود داشت میشد از آنها سپاهی عظیم مهیا کرد تا هم این عده کاری داشته باشند و هم اینکه در موقع نیاز در راه وطن مبارزه کنند. اما چون اندیشهای مبتنی بر مصالح ملی وجود نداشت و از طرفی روس و انگلیس خواهان نابودی مجاهدین بودند، کسی در فکر آنها نبود. مجاهدین زندگی به سامانی نداشتند و بدون اینکه از سرنوشت خود آگاهی داشته باشند سرگردان میزیستند، دو دستگی اعتدالی و انقلابی آنها را هم به دنبال خود کشید. ستارخان و دستههای مجاهدین که اینک لومپن خوانده میشدند برای احیای مشروطه بسیار تکاپو کردند، اما بعد از فتح تهران، «بار دیگر وزیران و بزرگان و دانشمندان و اینگونه برجستگان» به میدان آمدند و رشته امور را به دست گرفتند. اینها فداکاران را هم فدای خودخواهی خود کردند و بههیچوجه در برابر سیاست بیگانه، نتوانستند کاری از پیش ببرند: «این داستان از یکسو نمونهای است که با پاکدلی و جانفشانی هر کاری پیش رود، و با دغلبازی و نیرنگ کاری پیش نرود و از سوی دیگر دلیل است که توده انبوه ایران شایستگی خود را از دست نداده و همه ناشایستی از آن سررشتهداران بوده(1)».
1) تاریخ هجده ساله آذربایجان، صص 129 - 126.
کشاکش اعتدالی و دمکرات در آستانه ورود ستارخان و باقرخان به تهران شدت گرفت، این کشاکشها از نقاط تاریک تاریخ مشروطه ایران است. ستارخان از کشاکش اعتدال و انقلاب رنجیده بود، او میخواست جلو بحرانها را بگیرد «ولی این کشاکش که از سرچشمه دیگری آب میخورد نیرومندتر از آن بود که او بتواند از عهده جلوگیری برآید». این «سرچشمه نیرومند(1)» چه کسی یا چه کانونی یا چه قدرتی میتوانست باشد؟
بالاخره نمایندگان دولتین روس و انگلیس به این نتیجه رسیدند که باید جنگافزار از مجاهدین بگیرند و آنها را پی کار خود فرستند. هم اعتدالی و هم انقلابی، آن هم در دوره کابینه مستوفی یکباره به خلعسلاح مجاهدین معتقد شدند. حکیمالملک و نواب از انقلابیها و فرمانفرما از اعتدالیها در کابینه مستوفی در این زمینه متفقالرأی بودند، «تو گفتی آن کشاکش و دستهبندیها از بهر این بود که یک مشت مردان غیرتمند و دلیر را که به چشم بیگانگان خار بودند از دیدگاه مردم بیندازند و در میان ایشان تخم کینه و دشمنی بکارند و سپس انقلابی و اعتدالی دست به دست داده به کندن ریشه ایشان همداستان گردند».
نواب، خلعسلاح مجاهدین را برای آن میدانست که بیم آن میرفت دولت روس ایستادگی آنها را بهانه کند و سپاه خود را از قزوین به تهران آورد. پاکلوسکی وزیرمختار روس به نواب اطمینان داد «دولت امپراتوری روس هیچگاه نخواسته و نمیخواهد بهانه برای آوردن سپاه به تهران پیدا کند...(2)». هدف سردار اسعد، مستوفی رئیسالوزرا، فرمانفرما و یپرمخان همه یکی بود، خارج ساختن ستارخان و گروه او از میدان مبارزه سیاسی. این طرح که «بیگمان همسایگان نیز آن را خواستار بودند(3)» به فاجعه پارک اتابک منتهی شد.
هدایت که در هنگامه تبریز به اروپا گریخته و گوشه عافیت گزیده بود، اینک ستارخان را مانعی برای اعمال خود میدانست و به جای در پیش گرفتن راه و روش سیاسی، ستیز و جنگ را ترجیح میداد.
وقتی بحث خلعسلاح مجاهدین مطرح شد از دسته معزالسلطان عدهای نزد ستارخان آمدند اما یاران ستارخان گفتند اسلحه را در جنگ از دشمنان گرفتهاند و آن را از دست نخواهند داد. اما ستارخان خطاب به یارانش گفته بود: اولاً «کاری نکنید که کاسه را بر سر ما شکنند» و ثانیاً این که دولت برانگیخته «خودمان» است و نباید با آن نافرمانی کرد و ثالثاً میان شهری مثل تهران چگونه میتوان جنگید؟ با اطلاع از این موضع طرفداران معزالسلطان نزد سردار ملی رفتند، شبهه اینجاست که چرا دسته معزالسلطان داوری به ستارخان بردهاند؟ آیا این تحریک خود معزالسلطان نبود؟ چرا یپرمخان و بختیاریها به رهبری سردار اسعد و حیدرخان عمواوغلی خلعسلاح نشدند و کار فقط بر ستارخان سخت گرفته میشد؟
به هر حال روز نبرد در پارک اتابک، معزالسلطان و ضرغامالسلطنه گریختند، معزالسلطان در شمیران به باغ سفارت عثمانی رفت در حالی که دسته خود را به ایستادگی تحریک میکرد. ستارخان کوشید مجاهدین را آرام گرداند و هرگز فکر نمیکرد بخاطر سیصد تفنگ، آدمکشی راه افتد. بالاخره به پیشنهاد او نامهای مجاهدین نوشته و قرار شد تفنگها یکییکی جمعآوری و در اتاقی گردآوری شوند، اسماعیل یکانی مسئول این کار بود. به ناگاه دو تن جمیل بیگ و جمال بیگ نام از سفارت عثمانی به پارک آمدند و مجاهدین را تحریک کردند تا اسلحه خود را تحویل ندهند، «دانسته نیست اینان را که به اینجا فرستاد و خود چه میخواستند. اگر بگوییم معزالسلطان ایشان را فرستاد باید یقین کنیم معزالسلطان با دشمنان ستارخان همدست و به خون او تشنه بوده». این تحریک باعث شکاف در اردوی مجاهدین شد، ستارخان از این قضیه برآشفت و در حالی که بیمار بود روانه اتاقش گردید. مهلت چهل و هشت ساعته تسلیم یاران او خاتمه یافته بود و نخستین تیر را میرزاغفارخان زنوزی از دسته حیدرخان شلیک کرد و دربان را از پای انداخت. معلوم شد هدف خونریزی است و نمیخواهند کار به مسالمت انجام پذیرد. در حالیکه ستارخان با حال بیماری تلاش میکرد از جنگ جلو گیرد، مهاجمین وارد پارک شدند و با توپ و شصت تیر به اقامتکنندگان پارک حمله بردند و کشتار آغاز کردند. این پیش آمد ثمرة کشاکش اعتدالی و انقلابی بود، پس از اینکه دو حزب آتش کینه را شعلهور ساختند ستارخان و طرفدارانش را قربانی کردند «دستهایی در میان بود که نگذارند کار به آرامش پایان پذیرد
و کسانی سخت میکوشیدند بر ستارخان و همدستان او گزندی برسانند(1)». این تحولات نقطه عطف بحرانی بود که مقدر شد آن قدر تعمیق پیدا کند تا سپاه روس را به کشور بکشاند و تیر خلاص را بر پیشانی مشروطة ایران شلیک نماید.
1) پیشین، صص 145- 137.
یکی از مهمترین وقایع دوره مشروطیت ایران، اولتیماتوم روسیه بود که به دنبال تحریکات اقلیت دمکرات مجلس روی داد. در این دسیسه تاریخی دمکراتها همراه با شرکتهای فراملیتی و نیز متحدان داخلی آنها نقش بسیار تعیینکنندهای عهدهدار بودند. تحرکات وسوسهانگیز دمکراتها با همراهی و همسویی جناحی از محافل سیاسی انگلستان شکل گرفت که برای بسترسازی فضا به منظور سرمایهگذاریهای شرکتهای فراملیتی تلاش میکردند و به هیچوجه نه در اندیشه دمکراسی بودند و نه مشروطیت و تنها چیزی که در مخیله آنان میگنجید، صیانت از منافع امپراتوری بریتانیا در هندوستان بود. در بین اینان چهرههایی مثل اسمارت، چرچیل، نورمن و استوکس در سفارت بریتانیا در تهران دیده میشدند که بعدها همگام با همان گروه سرمایهسالار در شکلگیری کودتای رضاخان مؤثر بودند. آنها بزرگترین ضربه خود را به منافع ملی ایران در جریان اولتیماتوم روس وارد کردند و از آن به بعد تا استقرار حکومت پهلوی نقش تعیین کنندهای در بحرانسازیهای بعدی بر عهده داشتند.
در واپسین روزهای عمر مجلس دوم، کابینه صمصامالسلطنه بختیاری به مجلس معرفی شد. وثوقالدوله وزیر امور خارجه، معاضدالسلطنه وزیر پست و تلگراف، مشیرالدوله وزیر علوم، حاج محتشمالسلطنه وزیر عدلیه، ذکاءالملک وزیر مالیه و سردار
محتشم وزیر جنگ این کابینه بودند. سلیمانمیرزا اسکندری ضمن حمایت از شخص رئیسالوزرا اعلام کرد، انتظار بود کابینه منسوب به هیچ فرقه و حزبی نباشد و مجلس بالاتفاق به آن رأی دهد و کلیه اعضای کابینه طرف اعتماد مجلس باشند: «متأسفانه به این آرزو بنده و رفقایم نایل نشدیم؛ یعنی میبینیم در این کابینه که الآن جلسه ما نشستهاند، شخصی معرفی میشود که کابینه پیش هم بوده است و به هیچوجه پیش ما طرف اعتماد نیست، بنابراین نمیتوان گفت که تمام افراد کابینه و اشخاص افراد کابینه و اشخاص وزرا یک یک طرف اعتماد مجلس هستند». این شخص البته وثوقالدوله بود که مورد بغض و کینه و عداوت دمکراتها قرار داشت. وثوقالدوله معتقد به برقراری نوعی توازن در صحنه سیاسی ایران بین روس و انگلیس بود. وی بهرهبرداری از تعارضات موجود در اروپا را بهترین راه استقرار امنیت در ایران میدانست و درست یا نادرست بر این باور بود که این رقابتها میتواند استقلال نیم بند کشور را تضمین کند. اما گروه مخالف وی که همان گروه تندرو دمکراتها بودند و عدهای از ایشان با گروه سرمایهسالاران بریتانیا مرتبط بودند، این دیدگاه را برنمیتابیدند و در راستای طرد و حذف روسیه از صحنه سیاست ایران تلاش میکردند. این گروه با سیاست رسمی دولت بریتانیا نیز ضدیت و با سرمایهسالارانی که در این دفتر بارها از آنان نام برده شده است، سنخیت و همسویی داشتند.
در برابر موضعگیری سلیمان میرزا که آشوبگری شناخته شده بود و تقاضا میکرد رأی اعتماد به وزرا با ورقه صورت گیرد، افتخارالواعظین عضو حزب اعتدالی قطعنامهای قرائت کرد که حدود دو هفته پیش، یعنی شب 21 ذیقعده به تصویب رسیده بود. قطعنامه به این مسئله اشاره داشت که فرقه اعتدالی، به هیچوجه طرفدار تشکیل یک کابینه تماماً اعتدالی نیست و نیز این حزب نمیخواهد اعضای خود را در هیچ کابینهای داخل نماید، بلکه از کابینهای حمایت میکند که با مسئولیت و شراکت عمومی تشکیل شده باشد: «ماده اول: وکلای فرقه اجتماعیون [اعتدالی] طرفدار تشکیل کابینهای خواهند بود که تنها منسوب به این فرقه نبوده، بلکه تمام احزاب در مسئولیت تکمیل آن شریک باشند. ماده دوم: این فرقه عدم امکان موافقت خود را در تشکیل یک حکومت اجتماعی اعتدالی در مجلس شورای ملی اعلام میکند».
نظر اعتدالیها این بود که فقط به رئیسالوزرا رأی اعتماد دهند و انتظار داشتند
وزرا به تشخیص او که حقی طبیعی است، انتخاب گردند؛ اما اصل بیطرفی در سیاستهای داخلی کشور باید در نظر گرفته شود. در پایان اعلام شد هر کابینهای که صمصامالسلطنه معرفی کند، مورد حمایت آنها قرار خواهد گرفت.
بعد از این سخنان صمصامالسلطنه گفت: «خدمت نمایندگان محترم عرض میکنم که آقایان دمکرات از ابتدا تا به انتها خراب کردند این مملکت را، اولاً مثل نایبالسلطنه را کاری کردند که الساعه استعفا دادهاند». مؤتمنالملک رئیس مجلس او را از ادامه سخنان باز داشت، اما حاج امام جمعه خویی خواست تا رئیسالوزرا به سخنان خود ادامه دهد. رئیس مجلس به امام جمعه اخطار کرد سر جایش بنشیند. وقتی امام جمعه گفت رئیس مجلس هر چه میخواهد میکند و به همین اخطارها و ترتیبات مملکت را خراب کردهاند، باز هم مؤتمنالملک قاطعانه از او خواست سر جایش بنشیند و اغتشاش نکند.
متینالسلطنه اعلام کرد او و دوستانش به کلیه کابینهها رأی اعتماد دادهاند؛ پس از کابینه صمصامالسلطنه هم حمایت میکنند. او ضمن تعریض به سخنان سلیمانمیرزا گفت مراعات قانون خیلی خوب است، اما حفظ اساس مملکت مقدم بر قانون است. تازه رعایت قانون هم بر اساس حکم قانونی باید انجام گیرد و ضوابط خاص خود را دارد، پس هیأت دولت لایحه قانونی نیست که بخواهند آن را تجزیه کنند و برای افراد آن جداگانه رأی بگیرند. در پایان خاطرنشان شد اعتدالیها متمایل هستند که به کابینه رأی اعتماد بدهند. بالاخره از شصت تن نمایندگان حاضر، چهل و یک تن رأی مثبت، هجده تن رأی منفی و یک تن رأی ممتنع داد(1).
بدون تردید مورگان شوستر- که برای اصلاح مالیه آمده بود اما عملاً خود را درگیر مسائل داخلی ایران کرد- نقش بسیار مهمی در بحرانهای مشروطه دوم داشت. چند روز پس از ورود شوستر به ایران، وی با «مجلس و جماعتی که وکیل و محل امیدواری و خیالات بیشتر اهالی ایران» بودند، ملاقات کرد. پس از آن فوراً با یک محفل به قول
1) صورت مذاکرات مجلس، دوره دوم، جلسه فوقالعاده چهارشنبه هفتم ذیحجه 1329 ق.
خودش «مخفی» ارتباط برقرار نمود که آن محفل شوستر را در برابر کسانی که «از روی حسد و رشک» حرکات او را زیرنظر داشتند، محافظت میکرد. در تهران شهرت داشت دستههایی از اعضای انجمنهای سری زنان، «مخفی و گمنام و در تحت اوامر مرکز معینی که زمام نظم ایشان را در دست داشت»، میباشند. شوستر مدعی شد حتی بعدها نتوانست بفهمد رهبران آن فرقه و اعضایش چه کسانی بودند، اما «هزارها از جنس آن زنان ضعیف، در پیشرفت کارها»ی او «مساعدت» میکردند. این زنان چه کسانی بودند؟ معلوم است که هم به دلیل شرایط فرهنگی و اجتماعی و هم به دلایل دیگر این زنان نمیتوانستند تماماً مسلمان باشند، پس محتمل است این زنان از اقلیتهای مذهبی بودهاند.
روزی زنی، همسر شوستر را به مهمانی دعوت کرد. به او اطلاع دادند همسرش نباید به خانه فردی که او را میهمان کرده بود برود، زیرا شوهر زنی که او را دعوت کرده، دشمن مشروطه است و رفتن همسر شوستر به میهمانی او باعث بدگمانی ایرانیان در حق او خواهد شد. شوستر شگفتزده شد، زیرا خودش هم از شرح ماوقع اطلاع نداشت. خبر را یکی از منشیان ایرانی دفتر خزانه داده بود، او هم از مادرش که در انجمن سری زنان عضویت داشت مطلب را شنیده بود و دستور داشت آن را به شوستر ابلاغ کند. در موردی دیگر شوستر از یکی از انجمنهای زنان خواست تا جلوی شورش زنان علیه خزانهداری را بگیرد و این کار انجام گرفت: «در طهران معروف بود که هر وقت زنها، برخلاف کابینه یا دولت، بلوا و شورش میکنند، حالت کابینه و دولت بسیار خطرناک و سخت خواهد شد(1)».
در موقعی دیگر از طریق یکی از همسران شعاعالسلطنه، به برادرش که معاون شوستر و «شخص وطنپرست تربیت یافته و عالمی بود»، اطلاع داده شد که وصیتنامه کامل شوهر، یعنی شعاعالسلطنه، که متضمن کلیه طلبکاریها و بدهکاریهای اوست، در اختیار همسر میباشد و طبق آن املاک او برخلاف ادعاهای روسها در گرو بانک استقراضی نیست. شوستر بر اساس همین سند علیه دعاوی روسیه به پا خاست. دیگر این که وقتی خبر رسید وکلا اولتیماتوم روسیه را پذیرفتهاند و اهالی پایتخت دچار تفرقه شدهاند، سیصد زن در چادرهای سیاه و روبند به حرکت
1) اختناق ایران، ص239.
درآمدند، «بسیاری از ایشان در زیر لباس یا آستینهای خود، طپانچهها پنهان داشتند». اینها یکسره به مجلس رفتند، در آنجا جمع شدند و از رئیس مجلس خواستند به آنها اجازه دهد وارد صحن مجلس شوند.
نمایندگان زنان با رئیس مجلس ملاقات کردند، آنها طپانچههای خود را به رئیس نشان دادند، نقابها را پاره کردند و به دور افکندند و گفتند اگر نمایندگان در «برقرار داشتن شرف ملت ایران تردید نمایند» خود، شوهران و فرزندان را خواهند کشت. مجلس دو هفته بعد با حمله روسها از پا درآمد. در آن ساعات حزنانگیز و دهشتناک که خوف حبس و زجر و تبعید بر مردان راه یافته بود، زنان از انجام وظایف خود کوتاهی نکردند و از مردان عقب نماندند. روسها که نتوانسته بودند مجلس را مرعوب نمایند، حکم به اشغال شمال کشور دادند(1).
همان روزی که به کابینه صمصامالسلطنه رأی اعتماد داده شد، اولتیماتوم روسیه به دولت ابلاغ گردید. تقاضاهای روسیه که توسط وثوقالدوله وزیر امور خارجه در مجلس خوانده شد، عبارت بود از: عزل مورگان شوستر و مستر لکفر و کسانی که منصوب آنها هستند؛ منع استخدام کارشناس خارجی بدون اطلاع روس و انگلیس؛ و نهایتاً پرداخت هزینه لشکرکشی روسیه به ایران، زیرا دولت روسیه به دلیل اقدامات شوستر ناگزیر از لشکرکشی شده و ایران باید غرامت آن را بپردازد! وزیرمختار روسیه خاطرنشان کرد:
علاوه بر مطالب فوق دوستدار لزوماً اخطار میکند که دولت امپراطوری بیش از چهل و هشت ساعت برای اجرای تقاضای مزبور منتظر نخواهد بود و در ظرف این مدت عساکر روس در رشت توقف خواهند کرد، اگر تا انقضای این مدت جوابی نرسد یا جواب غیرمساعدی برسد عساکر مزبوره پیش خواهند آمد و البته این فقره باعث مزید مبلغی که دولت ایران باید به دولت روس بدهد خواهد شد.
اقدامات دولت برای انصراف روسیه از خواستههایش یا چشمپوشی از بخشی از آنها
1) پیشین، ص240
بینتیجه ماند. دولت انگلیس هم توصیه کرد ایران هر چه سریعتر اولتیماتوم را بپذیرد و نگذارد تأخیری در این امر صورت گیرد. هیأت دولت اولتیماتوم را پذیرفت، اما تصویب نهایی آن را موکول به نظر مجلس کرد. در صحن علنی مجلس شیخمحمد خیابانی اعلام کرد چون ایران کشوری مستقل است، اولتیماتوم را نخواهد پذیرفت، زیرا پذیرش آن به مفهوم نفی استقلال و حاکمیت ملی کشور است. حاجشیخالرئیس هم این اولتیماتوم و پذیرش آن را منافی استقلال ایران دانست و از هیأت دولت خواست در دیدگاه خود، تجدیدنظر کند. برخلاف سلیمانمیرزا که بر عدم پذیرش اولتیماتوم تأکید میکرد، متینالسلطنه استدلال کرد شاید عزل شوستر که مورد پذیرش دولت واقع شده منافی استقلال مملکت نباشد، اما مواد بعدی قطعاً منافی استقلال و حاکمیت ملی است. او خاطرنشان کرد مواد اولتیماتوم قابل تجزیه است، یعنی برخی مواد آن را میتوان پذیرفت زیرا به استقلال کشور برنمیخورد. منظور او هم عزل مورگان شوستر بود:
عقیدهام این است که اگر بتوان بعضی از قسمتهای این پیشنهاد دولت روس را که مستقیماً به استقلال دولت برنمیخورد پذیرفت و در سایر موارد به طور شدت مقاومت کرد، گمان میکنم این رأی، رأی صحیحی است که میتواند در آتیه اسباب نجات و فلاح این مملکت بشود و بنده یک پیشنهادی به همین مضمون کردهام اگر آقایان نمایندگان غور کنند و صلاح آتیه مملکت را میدانند گمان میکنم قبول بفرمایند.
میرزایانس نماینده ارامنه هم اولتیماتوم را تجزیهناپذیر دانست و گفت یا اولتیماتوم باید پذیرفته شود و یا اینکه مردود گردد. او خود مخالف پذیرش اولتیماتوم بود. در پایان در مورد اولتیماتوم دو پیشنهاد ارائه شد: نخست از طرف حاج عزالممالک اردلان که «تکالیف دولت روس را منافی استقلال مملکت» میدانست و از هیأت دولت میخواست آن را نپذیرد و برای تغییر شروط وارد مذاکره شود؛ و دوم از سوی متینالسلطنه که طبق پیشنهاد او دولت باید پیرامون اولتیماتوم مذاکره میکرد. خلاصه این که اردلان همه مواد اولتیماتوم را رد میکرد، اما متینالسلطنه برخی از مواد آن و مشخصاً مواد دوم و سوم را مردود میشمرد. پیشنهاد متینالسلطنه رد شد و رأی نیاورد و پیشنهاد اردلان تصویب شد(1). ماجرای اولتیماتوم از تحریکات شوستر آغاز گردید. او
1) مذاکرات مجلس شورای ملی، دوره دوم، جلسه فوقالعاده مورخ جمعه نهم ذیحجه 1329 قمری.
برای دفع حملات محمدعلیشاه نیروی ژاندارمری تشکیل داد و در حوزه نفوذ روسیه شروع به اقداماتی نظیر وصول مالیات کرد.
وقتی به تحریک شوستر قزاقها از پارک شعاعالسلطنه که در این زمان با محمدعلی میرزا در حمله به ایران همکاری میکرد و تحت حمایت روسیه بود، بیرون رانده شدند، روسها بهانه مناسبی برای تشدید عملیات علیه ایران به دست آوردند. نراتوف جانشین وزیر خارجه روسیه، با هیو اوبیرن، سفیر انگلیس در سنپترزبورگ گفتگو کرد. وی افق ایران را بسیار تاریک میدید و اعلام کرد اوضاع روز به روز بدتر میشود و تهدید کرد روسیه دیگر این وضع را تحمل نمیکند و نمیتواند به خاک ایران حمله نکند. او هشدار داد اگر امور تهران به دست تندروها افتد، هیچ نیرویی وجود نخواهد داشت تا با آن بتوان گفتگو کرد.
منظور از تندروان دمکراتها بودند که به هیچوجه سیاست روسیه را در برابر ایران برنمیتابیدند. حزبی که به قول کسروی بیشتر رهبرانش از «میوهچینان» و «دغلبازان» بودند. افرادی که «با همه شور و خروشی که مینمودند آن نبودند که در سختی تفنگ به دست گرفته پا به راه جانبازی گذارند و یا ایستادگی و کاردانی شایسته از خود نشان دهند»، اما همیشه عوامفریبی میکردند و بر بحران دامن میزدند. نراتوف عملکرد شوستر را مغایر منافع روسیه میدید و میگفت باید به این وضع خاتمه داده شود. در همین حال در تهران هم بین هیأت دولت و شوستر کدورت بروز کرد. ابراهیم حکیمی وزیر مالیه و حسن وثوق وزیر امور خارجه چند روزی در اعتراض به عملکرد شوستر کنارهگیری کردند. ناصرالملک و کابینه خواستار محدودیت اختیارات شوستر بودند، اما چون دمکراتها از وی جانبداری مینمودند، کاری از پیش نمیبردند. ناصرالملک ظاهراً از دمکراتها نسبت به جان خود بیمناک بود و با آنان به سردی رفتار میکرد. همسویی حکیمی با وثوقالدوله در این مقطع بسیار عجیب است، زیرا حزبی که وی به آن تعلق داشت خود عامل اصلی بحران و حامی اصلی شوستر بود.
کسروی، شوستر را عنصری پاک میدانست که پیشرفت ایران را میطلبید، اما از ایران بیاطلاع بود و «این بسیار ناسزا بود که یک تن آمریکایی که در کشور خود همیشه آزاد و گردن فراز زیسته و هرگز با زورگویی از یک دشمن توانایی روبه رو
نشده و روزگار به او درس شکیبایی و بردباری نیاموخته در چنان زمانی در ایران دارای اختیار بس فزونی باشد و در هر کاری دست پیدا کند. این از خامی ایرانیان بود که همین که او را دیدند به گردش درآمدند و در همه کارها به او اختیار دادند. آن بیماردلان که در میان خود برتری هیچکس را برنمیتافتند و ما دیدیم با مجاهدان جانباز چه رفتار نامردانهای نمودند، همین که به یک تن اروپایی یا آمریکایی میرسیدند در برابر او فروتنی مینمودند و به یک باره خود را میباختند. با مستر شوستر نیز این رفتار را کردند، بویژه دسته دیموکرات که به او سپرده بودند(1)».
شوستر برای کارهای مالیه به ایران آمده بود، امّا؛
گناه آن نادانان بود که گرد وی را گرفتند و سبک مغزانه یک بیگانه را در کار سیاست پیش انداختند. یک مشت بیمایه بهتر از این چه توانستندی کرد؟! گروهی که رشته کارهای یک توده را به دست گیرند، ایشان را بیش از همه پاکدلی و جانفشانی باید. اگر چنین باشند کمتر درمانند وگرنه هیچ کاری نتوانند. یکدسته دغلکارانی که در سیزده ماه نبرد تبریز و گیلان و اسپهان با محمدعلی میرزا در باغشاه، یا در نهانگاهها یا در اروپا روز میگذاردند و همین که آزادیخواهان فیروزی جستند به یک بار خود را به میان انداختند و دغلکارانه هیاهو برانگیختند و در هر گامی که برمیداشتند جز سود خود را نمیجستند، چنین ناپاکدلان کی توانستندی کار درستی انجام دهند(2)؟!
همزمان با اولتیماتوم، صمصامالسلطنه استعفایش را تقدیم نایبالسلطنه کرد. او اصرار داشت با همکاری عدهای از خوانین بختیاری دست به کودتا بزند، مجلس را منحل کند و یک کابینه با اختیارات تام از سران ایل بختیاری تشکیل دهد. هدف از این اقدام در مرحله نخست جلب رضایت روسها و همکاری با دو قدرت بزرگ بود. بین بختیاریها امیر مفخم و سردار جنگ قلباً طرفدار محمدعلی میرزا بودند، لیکن نمیخواستند به اختلاف درون ایل دامن زنند.
متعاقب این حوادث بود که دومین اولتیماتوم روسیه داده شد؛ که بر طبق آن
شوستر باید ظرف 48 ساعت خاک ایران را ترک میکرد؛ استخدام خارجیان بدون موافقت دولتین ممنوع میشد و دولت ایران غرامت لشکرکشی روسها را میپرداخت. مجلس برخلاف نظر کابینه اولتیماتوم را رد کرد، دولت استعفا داد لیکن نایبالسلطنه مخالفت نمود. وزیرمختار انگلیس، بارکلی و خوانین بختیاری از ورود سردار اسعد جلوگیری کردند، زیرا احتمال میدادند او با دمکراتها ائتلاف کند. اما اول دسامبر 1911 سردار اسعد وارد ایران شد، لیکن برخلاف انتظار به جای اتحاد با دمکراتها از خواستههای روسیه حمایت کرد.
سر ادوارد گری طی پیامی خطاب به سفیرش سر جورج بیوکانان در سنپترزبورگ، خواست با نراتوف معاون وزیر امور خارجه روسیه در خصوص تعیین نایبالسلطنه جدید برای ایران ملاقات کند. خاطرنشان شد با انتخاب سرداراسعد به عنوان نایبالسلطنه، مخالفتی وجود ندارد و به دلیل حوادث جاری در ایران باید نایبالسلطنه جدیدی مصدر امور گردد. در حقیقت خوانین بختیاری که تا اندازهای از اوضاع و احوال بینالمللی اطلاع داشتند، بر این باور بودند که اوضاع ایران بهگونهای درآمده است که اصلاح امور آن جز با انقلاب و یک تحول اساسی غیرممکن میباشد. گفته میشد دیر یا زود سلسله قاجار منقرض میگردد و چون در حال حاضر کسی وجود ندارد تا بر اریکه سلطنت تکیه زند، بیم آن میرود روسها آتش هرج و مرج را دامن زنند و از ضعف سلاطین قاجار حداکثر استفاده را به عمل آورند(1). این بود فلسفه حمایت انگلیسیها از نیابت سلطنت سردار اسعد؛ هدف این بود تا بساط قاجارها را در همان زمان برافکنند و برای این منظور روی سرمایهگذاریهای دهها سالة خود روی برخی خوانین بختیاری حساب باز کرده بودند.
خوانین لرستان و اعراب خوزستان از تسلط بختیاریها در تهران بیمناک بودند. آنها هم تصور میکردند این جماعت روزی سلسله قاجار را مضمحل میکنند و خود جانشین آنها میشوند.
شیخ خزعل و صولتالدوله قشقایی از نفوذ روزافزون خوانین بختیاری نگران بودند و همیشه به نمایندگان خود در تهران دستور میدادند مراقب اوضاع باشند تا مبادا
1) سفرنامه ویلسن، ص 81.
بختیاریها سلطنت را تصاحب کنند(1). انگلیسیها که خود میدانستند سمت و سوی حوادث به کدام طرف است و مطلع بودند با وجود رقابت قبیلهای در ایران، بختیاریها نخواهند توانست حکومتی متمرکز و با دوام تشکیل دهند، البته از زبان ایلات میگفتند که «دیر یا زود خداوند به این ملت کهنسال ترحم نموده و شخصیت لایق و توانایی را برای زمامداری این مملکت برمیانگیزد و اوضاع در آن موقع بر وفق مراد خواهد شد(2)». انگلیس درصدد استقرار حکومتی بیریشه در ایران بود که کاملاً وابسته و مطیع سیاستهای دولتهای آن باشد.
انگلیس دولت ایران را تشویق کرد تا اولتیماتوم روسها را بپذیرد؛ به دو دلیل: نخست، جلوی اعتراض پارلمان انگلیس را در مورد نقض عهدنامه 1907 بگیرد و دوم، مانع حرکت بیشتر روسها در خاک ایران شود. یعنی اینکه باز هم هدف حفظ منافع بریتانیا در هند بود و به هیچ وجه به استقلال ایران بهایی داده نمیشد. روز دوم ذیحجه 1329 وثوقالدوله وزیر امور خارجه ایران با لباس تمام رسمی به سفارت روسیه رفت و از طرف دولت ایران نسبت به بدرفتاری با فرستادگان وزیرمختار در خصوص املاک شعاعالسلطنه عذرخواهی کرد. دولت ایران تصور میکرد روسها تسکین یافتهاند، اما در واقع روسها به دنبال بهانه ای برای اشغال مناطق شمالی ایران بودند. سر ادوارد گری توسط وزیرمختار خود در تهران وعده داده بود حتی اگر روسها وارد ایران شدند، با عذرخواهی مقامات ایران عقب خواهند نشست. بنابراین وقتی وثوقالدوله مواد اولتیماتوم اول را پذیرفته بود، پاکلوسکی وزیر مختار روسیه او را از مواد اولتیماتومی دیگر مطلع کرد. ملاقات بین وثوقالدوله و وزیرمختار روس که به پیشنهاد وزیرمختار انگلیس برگزار شده بود، عملاً بینتیجه مینمود. علت اینکه انگلیسیها خواستار مصالحه ایران با روسیه بودند آن بود که خودشان در بحران مراکش گرفتار آمده بودند. روسها این را میدانستند و مطمئن بودند اگر نقاط شمالی ایران را اشغال نمایند، حریف اروپایی هیچ اقدامی نمیتواند بکند. روسها فکر میکردند اینک میتوانند به اهداف دیرینه خود که
رسیدن به هندوستان از یک طرف و خلیج فارس از طرف دیگر باشد جامه عمل بپوشانند و این مسئله بود که وحشت بریتانیا را برانگیخت. اگر روسیه وارد ایران میشد معلوم نبود به جنوب لشکر نکشد و منافع نفتی انگلیس را به خطر نیندازد. ظهر روز هفتم ذیحجه 1329، دولت روس اولتیماتوم دوم خود را تقدیم دولت ایران کرد(1).
از آن طرف، بعد از تسلیم اولتیماتوم روسیه، تقیزاده تلگرافهایی خطاب به وثوقالدوله وزیر امور خارجه، مؤتمنالملک رئیس مجلس، سلیمان میرزا، سیدمحمدرضا مساوات و وحیدالملک از حزب دمکرات و نیز سردار اسعد ارسال کرد و از همه آنها خواست اولتیماتوم را بپذیرند. وی خطاب به وثوقالدوله نوشت: «از روس عذرخواهی کنید و با غیرت ملی مملکت را از خطر نجات دهید». در نامه به مؤتمنالملک خاطرنشان کرد هرگز گمان نمیکرده است دولت و ملت ایران به خاطر امتناع از یک عذرخواهی مملکت را به باد دهند «و از شدت تحیّر در حل سرّ این مسئله مبهوت بودم». خطاب به سلیمان میرزا، او را از عناد و لجاج برحذر داشت و آن را مستوجب «لعنت ابدی» دانست؛ و گفت که گفته شد جلوگیری از اشغال پایتخت «اقدم وظایف» است و حتی خاطرنشان شد برای پذیرش مسئولیت، دولت باید از احزاب گوناگون تشکیل شود: «کار را البته نگذارید از دست اولیای امور خارج شود و به دست ازدحام بیفتد».
اما حقیقت چه بود؟ در واقع این دمکراتها یعنی یاران تقیزاده بودند که تودههای مردم را به ضدیت با روس و سیاست رسمی انگلیس برمیانگیختند و آنها را به هیجان میآوردند و فرمان میدادند با قشون مهاجم بجنگند. در واقع اینان آلت فعل شرکتهای چند ملیتی شده بودند که برای الغای انحصار نفت ایران به دست دولت انگلیس تلاش میکردند. اگر دولت انگلیس و شرکتهای فراملیتی منافع تعریف شده خود را داشتند و بر سر آن کشاکش میکردند، حزب دمکرات خواسته و یا ناخواسته در دامی افتاده بود که شرکتهای مزبور پهن کرده بودند. این شرکتها از طریق تندروترین جناح مشروطه بر بحران دامن میزد تا از نفت ایران سودی به
1) اختناق ایران، صص 212- 209.
دست آوردند. آنها حتی تلگرافهای تقیزاده را معکوس منتشر میکردند، سردار اسعد که خود با پول شرکت نفت انگلیس و ایران به تهران لشکرکشی کرده بود و عدهای از سران ایل وی از نفت جنوب سهمی داشتند وحشتزده هشدار داد باید از تحریکات دمکراتها جلوگیری کرد که «دقیقهای تأخیر، اسباب خطر و برباد رفتن مملکت است». تقیزاده که در خارج کشور بود به وحیدالملک هشدار داد سرادوارد گری شدیداً نسبت به اوضاع سیاسی ایران انتقاد کرده و خواستار استقرار یک دولت ثابت گردیده است تا از تزلزل برکنار باشد: «عقیده هر وطنپرستی غیر از این نخواهد بود که ملت خود با گذشت و فداکاری تقویت لازم را به دولت کرده نگذارند این استحکام و قدرت به کمک اجانب حاصل شود...(1)»
بالاخره مجلس هیأت دوازده نفرهای را که برای تصمیم در مورد اولتیماتوم تعیین کرده بود به نزد نایبالسلطنه فرستاد. آنها اطلاع دادند مجلس هیچ اعتمادی به اعضاء کابینه ندارد و قصد دارد به نایبالسلطنه اختیارات تامه دهد تا با روس و انگلیس وارد مذاکره شود و از طرف دولت ایران با شرایط مناسبی با آن دو دولت گفتگو نماید. ناصرالملک وقتی این سخنان را شنید، دچار تشویش گردید، وکلا را تهدید کرد که اگر بار دیگر آن مطلب را بر زبان آورند، به فاصله نیم ساعت به سمت انزلی حرکت خواهد کرد و دستور داد کالسکهاش را حاضر کنند. ناصرالملک ترسید مسئولیت پذیرش اولتیماتوم را به گردن او اندازند و این حیله از سوی کسانی ساز شده بود که روسها را به سوی ایران کیش داده بودند.
از سویی چهار حزب سیاسی دمکرات، اعتدالی، اتفاق و ترقی و داشناک، با یکدیگر جلسات مشترک تشکیل میدادند و قصد داشتند از پیشروی روسیه به سمت تهران جلو گیرند. رهبران احزاب برای مقابله با روسها مصمم شده بودند، در حالیکه نیروهای مسلح ایران متشکل از دو هزار بختیاری، سیصد ارمنی، سه هزار مجاهد داوطلب و هزار و صد نیروی ژاندارم بود. شبی که کمیته دوازده نفری، شوستر را ملاقات کردند و نظر او را در مورد وقایع پیش آمده پرسیدند: «خوب به
1) یغما، سال 26، فروردین 1352، ش مسلسل 295، «هفت تلگراف از تقیزاده درباره اولتیماتوم روسیه» صص 32- 26.
خاطر دارم بیاصل و موهوم بودن آن ملاقات را، که در آن دوازده نفر لیدران منتخب شده طبقات مختلفه عجیب و اجنبی، با مسلکهای مختلفه در زندگانی، با شخصی که به اعتقاد آنها کافر و بیایمان بود مشورت مینمودند». یعنی این مرد شگفتزده بود از اینکه چگونه رهبران احزاب سیاسی، بیگانهای چون او را مشاور خود در امور مربوط به منافع و مصالح ملی خود قرار دادهاند.
سه ساعت مذاکره شد و شگفت آنکه بالاخره شوستر نتیجه گرفت اگر قشون ایران مختصر اقدامی در شمال تهران علیه قشون روس انجام دهد، بعد از زمستان، پنجاه هزار قزاق روس داخل ایران خواهند شد و استقلال و آزادی کشور را پایمال خواهند کرد، «نه یک بیوه زن و نه یک طفل یتیم را باقی خواهند گذاشت که بر قبرهای سربازان فدایی ایران ماتمسرایی کنند». شوستر، مردی که گویی رسالتی جز کشاندن نیروهای روس به ایران نداشت یکسره از بار مسئولیت گریخت و ایرانیان را با آن مصیبت بزرگ تنها گذاشت. او با لحنی که گویی هیچگونه تقصیری متوجهش نبوده است مذاکرات را غمناک و عجیب توصیف میکند و این که نمایندگان مجلس شاید حق نداشتند مسئولیت تصمیم علیه روسیه را برعهده شخص بیگانهای چون او قرار دهند. با این وصف ابراز خوشحالی میکرد که وقوع مصیبت خطرناکی را به آنها اطلاع داده است، امری که راه گریزی از آن وجود نداشت و خواه ناخواه آن مصیبت تحقق مییافت! قرار شد به صورت ظاهری با مطالبات روسها مخالفت شود، حتی مطالبی که باید در مورد اولتیماتوم گفته و نوشته میشد با مشورت شوستر تنظیم شد(1). به هر حال از شدّت و حدّت انقلابینمایی سران احزاب تندرو کاسته شد. شوستر نمایندگان احزاب و پارلمان را حسابی ترسانده بود.
از آن طرف، لرد کرزن در همین زمینه در مجلس اعیان سخنرانی کرد و خطاب به وزیر مستعمرات انگلیس گفت اقدامات روسیه در ایران ناقض استقلال این کشور است و دولت بریتانیا نباید به این امر رضایت دهد. کرزن تهدید ایران را مقدمه مخاطره بزرگی برای هندوستان میدید، زیرا اولتیماتوم روسیه و تحرکات بعدی آن درآمدی بر تقسیم ایران محسوب میشد. وزیر مستعمرات این دیدگاه را پذیرفت،
1) اختناق ایران، صص 236- 235.
لیکن مدعی شد مشکل ایران عمدتاً مربوط به مجلس شورای ملی است. از نظر او مجلس ایران نمیتوانست اداره امور را به دست گیرد و به هیچوجه نمیشد اطمینان حاصل کرد که این مجلس از عهده حل مشکلات برآید. لرد کرزن پیشنهاد میکرد، باید کمکهای مالی در اختیار ایران قرار گیرد تا استقلال خود را حفظ کند(1). آشکارا دو صفبندی متمایز در دولت و مجلس لردها و نیز مجلس عوام دیده میشد. عدهای همچنان دشمن اصلی را دولت آلمان تلقی میکردند و معتقد به مصالحه با روسیه بودند و عدهای دیگر خلاف آن دیدگاه را عرضه میداشتند.
بعد از جلسه رد اولتیماتوم، در آن شرایط بحرانی که سپاه روس به ایران هجوم آورده بود، مجلس به مدت 23 روز تعطیل بود. جلسه بعدی وقتی برگزار شد که خبر رحلت آیتالله خراسانی داده شد. روز بعد آن جلسه، جمعه و تعطیل رسمی بود. روزهای شنبه تا سهشنبه هم میبایست در مسجد سپهسالار عزاداری میشد(2). قوه مقننه عملاً تعطیل شده بود. جلسه بعدی مجلس قبل از خاتمه روزهای عزاداری تشکیل شد. در شرایطی که دمکراتها نمیخواستند مسئولیت ندانم کاریهای خود را بپذیرند و در حالی که با مردی بیگانه در مورد مصالح کشور مشورت میکردند و در ایامی که ترس، سران احزاب را به ورطه مرگ رانده بود، باز هم این آخوند خراسانی بود که مهیای دفاع از استقلال و آزادی کشور شد؛ در حالی که نصایح مشفقانه او کمتر گوش شنوایی در بین مدعیان مشروطه پیدا کرده بود. خراسانی به این عنوان که مسئولیتی در خلق بحران نداشته از زیر بار وظیفه دینی خود شانه خالی نکرد. وی به روسها اعلان جهاد داد و نیرویی فراهم کرد و قرار بود این بار شخصاً به سوی ایران حرکت کند؛ اما درست شبی که باید صبح آن روز به سوی ایران عازم میشد به طرز مشکوکی درگذشت و در همان ایام شایع شد که این مرد بزرگ را مسموم کردهاند.
به واقع علمای نجف در برابر اقدامات روسیه و انفعال مجلس ایران تدبیری دیگر اندیشیده بودند، آخوند خراسانی همراه با شیخ عبدالله مازندرانی و عدهای
دیگر از علما قصد داشتند برای جلوگیری از هجوم روسیه به ایران از نجف به این کشور مهاجرت کنند. روز دوشنبه نوزدهم ذیحجه 1329 که فردای آن قرار بر حرکت به سوی ایران بود، تلگرامی از کارپردازی ایران در بغداد واصل شد. گفته شد تلگرامی از تهران رسیده و طبق آن فعلاً دلیلی برای حرکت علما به سوی ایران وجود ندارد. دستور داده شد تا وصول خبر تلگرافی کارپردازی، که توسط قاصد ارسال میشود هیچ عملی انجام نگیرد. آخوند اعلام کرد از حرکت صرفنظر نخواهد کرد و اگر قاصد خبر خوشی داشته باشد در کربلا که قرار بود از آنجا عازم ایران شوند، به آنها خواهد رسید(1).
روز بعد خبر رسید آن مرجع بزرگ از دنیا رفته است. تقریباً همه مطلعین مرگ آخوند را مشکوک تلقی کردند. بیست و دوم آن ماه سایر علما در منزل صدرالاسلام خویی گرد آمدند و همگی تصمیم گرفتند به ایران بروند. اما در همین اثنا تلگرامی از انجمن سعادت استانبول رسید که تأخیر در حرکت را توصیه می کرد. انجمنی که دیدیم داعیه مشروطه داشت و آن همه بحران آفریده بود. بعد از این تلگرام نوعی سستی در عزیمت حاصل شد(2). همراهان مازندرانی، یعنی شیخ محمدحسین حائری مازندرانی و شیخالعراقین و کثیری از طلاب مقیم نجف بودند.
در هفتم محرم خبر هولناک هجوم روسیه به ایران به نجف رسید. کسبه و تجار دست از کار کشیدند و به منزل علما رفتند. یازدهم محرم شیخ عبدالله مازندرانی بار دیگر عزم حرکت به طرف ایران نمود. میرزا مهدی فرزند آخوند هم او را همراهی میکرد. دوازدهم محرم به کربلا رسیدند و چهاردهم محرم از کربلا به سوی بغداد سرازیر شدند. لیکن در بغداد سستی و رخوت، اطرافیان شیخ را فرا گرفت و به دلایل نامعلومی مهاجرت علما به ایران هرگز عملی نشد.
به نظر سیدعلیمحمد دولتآبادی، آخوند دو دشمن قوی داشت؛ یکی روسها که مخصوصاً میرزا ابوالقاسم شیروانی کارمند محلی آنان در نجف ضدیت فوقالعادهای با او میکرد و گزارش اعمال آخوند را به کنسول روسیه میداد «و از
همین راه به مقام آگنتی رسیده بود». او در نجف علناً علیه آخوند فعالیت میکرد، به قول دولتآبادی اگر آخوند مقتول شده باشد به احتمال قوی «او مباشرت کرده است». دشمن دیگر آخوند، دمکراتها بودند که «خصوصاً در این موقع انتخابات نهایت اندیشه و خوف را از آخوند داشته و میدانستند که احکام و نوشتجات برعلیه آنها صادر خواهد شد و فقدان آخوند را فوزی عظیم تصور مینمودند(1)». همین داوری این حدس را قوت میبخشد که شاید انجمن سعادت که با دمکراتها در ارتباط سازمان یافته بود و از حرکت آخوند به سوی ایران نگران شده بود، در این توطئه دست داشته باشد.
به هر حال بعد از وقوع این حادثه بار دیگر جلسه مجلس تشکیل شد. در این جلسه وثوقالدوله وزیر امور خارجه اوضاع را تشریح کرد. بزرگترین بحران ایران از دید او فقدان دولت مقتدر بود. او اظهار کرد بدون اختیار و اقتدار، مسئولیت غیرممکن است و در حقیقت مسئولیت و اختیار لازم و ملزوم یکدیگرند، در حالی که دولت ایران چنین وضعی ندارد. او اعلام کرد در مملکتی که رؤسا و صاحبان نفوذش، جنگ داخلی دارند و «بعضی از رؤسا و احزاب شاید برای حفظ مسلک خودشان یک مصیبتی را از خارج برای مملکت دعوت میکنند»، دولت مقتدر ضرورت دارد. او از بیاخلاقی عمومی شکوه کرد و توضیح داد در ایران جزای خدمت و خیراندیشی اتهام و افتراست. مشکل دیگر کشور از نظر وزیر امور خارجه فقدان یک سیاست دقیق و منظم خارجی است که همه بدانند با ممالک خارجی براساس کدام ضابطه روابط برقرار کنند. مانع امر از نظر او کسانی بودند که سیاست خارجی مقتدر میخواهند، اما در داخل اغتشاش و بینظمی تولید میکنند. او ادامه داد، تا آن روز مذاکرات با روسیه ادامه داده شده است، پس این مذاکرات که علیرغم میل روسهاست مانع از اشغال تهران شده است، اما هیچ تضمینی وجود ندارد روسها که در 24 فرسنگی تهران هستند به پایتخت هجوم نیاورند. از نظر وثوقالدوله به هر ترتیب باید مانع از اشغال پایتخت شد و بهترین راه، پذیرش اولتیماتوم است.
شیخ محمد خیابانی در پاسخ وثوقالدوله گفت از صدر مشروطه، هر کابینهای آمده اختیارات خواسته و داده شده است، اما باز هم از فقدان اختیارات سخن گفته
1) خاطرات سیدعلیمحمد دولتآبادی، صص 36- 35.
شده است؛ هیچکس نمیگوید منظورش چیست تا مردم و نمایندگان متوجه شوند. او حکومت قاجاریه را «یک حکومت مفتخوار» خواند که اختیاراتش بالاتر از اختیارات خداوند بوده است: «زیرا اختیارات خداوند در ظلم استعمال نمیشود». در کلیه آن سالها دول خارجی ساکت بودند و نمیگفتند در ایران حکومت مقتدر لازم است(1)یعنی اقتدار آن حکومتها را تصدیق میکردند. آن اقتدار برگشتناپذیر است و نمایندگان هم با آن موافقت نخواهند کرد، اما وزرا تا آنجایی که اختیارات قانونی خواستند، مجلس مخالفت نکرده است. فقدان مسلک و مرام در سیاست خارجی هم به دلیل فقدان سیاستگذاری در وزارتخانههای مربوطه از جمله وزارت خارجه بوده است، وگرنه چه زمانی وزیری برنامههای خود را به مجلس ارائه داد و نمایندگان با آن مخالفت کردند؟ روابط خارجی به عهده وزیر مربوطه است. اوست که باید لایحه بیاورد، حال آنکه تاکنون چنین چیزی محقق نشده است.
خیابانی مخالفت با شوستر را مخالفت با اصلاحات مالیه دانست و اعلام کرد، روسیه با شوستر به دلیل آمریکایی بودنش مخالف نیست، مخالفتها به این دلیل است که وی در اصلاحات خود موفق است، پس اگر او را بردارند و مجلس هم رضایت دهد، دیگر هیچ فرد مایل به اصلاحات وارد ایران نخواهد شد، و همه «مثل دیگران میشوند که باید مهمل باشند». در مورد غرامت هم گفت ارتش روسیه به تقاضای ایران نیامده است که تقاضای غرامت میکند. روسیه دولت قدرتمندی است و هرگاه خواسته به ایران نیروی نظامی اعزام کرده است، دولتهای ایران هم نتوانستهاند در برابر آن اردوکشیها اقدامی انجام دهند. به این ترتیب خیابانی به شدیدترین لحنی اولتیماتوم را رد و اعلام کرد هیأت دولت بدون اجازه مجلس نخواهد توانست آن را بپذیرد.
وزیر خارجه در پاسخ خیابانی سه پیشنهاد داد، یا با استعفای هیأت دولت موافقت گردد تا دولتی که موافق نظر مجلس باشد تشکیل شود، هر چند به دید او نظر مجلس هم معلوم نیست. دیگر اینکه با نظرات دولت موافقت شود و نهایتاً اینکه هیأتی از مجلس با دولت وارد مذاکره شود و مسئله اولتیماتوم را خاتمه دهد. شیخرضا
1) ایران نوین (به جای ایران نو) ش1، پنجشنبه 29 ذیحجه 1329، مذاکرات مجلس شورای ملی.
دهخوارقانی صراحتاً عنوان کرد مجلس چیزی را که رد کرده است نمیپذیرد و از شقوق پیشنهادی، استعفای دولت را ترجیح میدهد. افتخارالواعظین ضمن اعلام این مطلب که تا وقتی زنده است اولتیماتوم را نمیپذیرد، خاطرنشان کرد معلوم نیست اگر این هیأت دولت برود، گروه بهتری جای آن را بگیرد. پس باید راهحلی پیدا شود و برای این منظور کمیسیونی از مجلس و هیأت دولت شکل گیرد. سلیمانمیرزا هم ایستادگی نمود که تشکیل کمیسیون به مفهوم اعطای اختیارات نمایندگان به چند نفر معدود بوده و این طرح از پیش مردود است. معززالملک تشکیل کمیسیون را مغایر با مشروطیت نمیدانست و اظهار کرد بدیهی است که باید هیأت کوچکی تشکیل شود تا مذاکرات زودتر به نتیجه برسد. او وضع مجلس را بیتکلیفی دانست که در دنیا بدترین چیزهاست. به گفته او در عالم حتی چیزهای بسیار بدی وجود دارند که به هر حال بهتر از بیتکلیفی هستند.
وثوقالدوله در پاسخ سلیمان میرزا گفت در تمام ممالک مشروطه به هنگام بحران، اختیاراتی به افراد داده میشود تا امور را حل و فصل نمایند. او خاطرنشان نمود مصلحت مملکت بالاتر از هر چیزی است: «شب، شب تاریخی است، باید سلامت مملکت را من به شهرت ترجیح بدهم، باید یک طوری حرف بزنیم که لازمه وطنپرستی و وطندوستی در آن است، نه آنکه بطور دماگوژی و عوامفریبی باشد، بنده عرایض خودم را میگویم، برای اینکه رفع مسئولیت از خودم کرده باشم و از این اطاق خارج شوم.» بالاخره رأیگیری به عمل آمد. عده مخالفین و ممتنعین بیشتر بود. حاج سیدابراهیم نسبت به کسانی که رأی ممتنع داده بودند برآشفت که چگونه در شرایط کنونی هنوز تکلیف خود را نمیدانند؟ او گفت:
آقایانی که رد میکنند یا امتناع میکنند یک پیشنهادی بکنند [که] راهحل مطلب به این شکل میشود، و اِلا اشکال کردن و در رفع اشکال همراهی نکردن این خودش یک عیب بزرگی است. چه معنی دارد... راه حل را نگویند رد هم بکنند تا مملکت برود و هر چه به این مملکت وارد شود... از عدم حضور این رأی، تمامش بر گردن آنهایی است که رأیشان معلوم نیست و تعیین تکلیف نمیکنند و تکلیف خودشان را نمیدانند. حالا بعد از بیست روز... عقیدهمان باید معلوم شده باشد و راه چاره را بگویند، اگر نه، شاید خدای ناخواسته از طریق عدم اظهار رأی
میخواهند مملکت ... از بین برود.(1)
در آخرین جلسه مجلس شورای ملی در نیمه شب پنجشنبه 29 ذیحجه که قرار بود فردای آن قشون روس از قزوین به تهران بیاید، بالاخره به اکثریت 39 رأی از 60 رأی حاضرین، تصویب گردید کمیسیونی تشکیل شود تا پیرامون نحوة برخورد با اولتیماتوم روسیه به بحث و بررسی بپردازد. به این شکل، گروهی که قبلاً رأی مخالف یا ممتنع داده بودند. به مسئله مذاکرات رأی مثبت دادند، به گفته معززالملک کسانی که این بار رأی دادند از حزب معینی نبودند و نمایندگان به تبعیت از حزب خاصی رأی ندادند و در حقیقت نظر شخصی خود را اعلام داشتند.
بعد از اندکی های و هوی وضعیت تهران امن گردید. پیشتر هر روز شایع میشد مثلاً نظامالسلطنه با گروه قشقایی وارد اصفهان شده اند و یا آقا نجفی اردویی در بیرون شهر زده و به سمت قزوین حرکت خواهد کرد. نیز ادعا میشد در تبریز شاهسونها همراه با اهالی خوی و سلماس شروع به جنگیدن با روسها کردهاند. در همین حین روسها به بهانه جشن سال نو میخواستند سیصد قزاق وارد تهران کنند. هیأت دولت مانع شد. در چنین اوضاعی دو شبنامه در خانههای ناصرالملک و وثوقالدوله افکنده شد که شما را میکشیم و هر کس هم اولتیماتوم را قبول کرده است کشته خواهد شد. متعاقب این تهدیدها، اعلام گردید پنجاه مقصر سیاسی در تهران وجود دارند که باید دستگیر شوند. در خیابانهای تهران یا مرگ یا استقلال گفته میشد. اما خبری از آرایش نیرو برای مقابله با خصم دیده نمیشد، مردم از اینهمه اغتشاش خسته شده بودند. دمکراتها و داشناکها در مقام شعار میگفتند حاضرند جلوی توپ روسها بروند و این ننگ تاریخی یعنی پذیرش اولتیماتوم را قبول نکنند، اما معلوم بود اینها چیزی جز تعارفات نیست. بازار اتهامات هم داغ شد، بار دیگر لغات بابی، دهری و لامذهب برای خارج کردن حریف از میدان به کار گرفته میشد(2).
با این اوصاف کمیسیونی مرکب از شیخ ابراهیم زنجانی از حزب دمکرات، سعیدالاطباء، سیدحسن مدرس، فهیمالملک و احتمالاً محمدصادق طباطبایی مأموریت
یافتند تا پیرامون اولتیماتوم تصمیم گیرند و نظرات مجلس را به دولت ارائه دهند. این هیأت اولتیماتوم را پذیرفت. دهخوارقانی مدعی بود زنجانی بدون تصویب شعبه پارلمانی حزب دمکرات عضویت کمیسیون را پذیرفته بود و در حقیقت به این شکل از فرقه خارج شده بود(1). میدانیم حقیقت غیر از این است، تعدادی از دمکراتها به توصیه تقیزاده با پذیرش اولتیماتوم موافق بودند.
بنابر گزارشهای کتاب آبی، یکی از اعضای کمیسیون پنج نفره، سردار اسعد بختیاری بود، او «عضو اعظم» کمیسیون خوانده شده بود(2). این در حالی بود که قشون روسیه از رشت به قزوین رسیده و سه الی چهار هزار نفر در آنجا اردو زده بودند. مانع انتظام امور کشور کماکان حزب دمکرات بود. در حالی که خطر در نزدیکی تهران بود، وثوقالدوله پیشنهاد داد مجلس منحل شود؛ زیرا مانع پیشرفت دولت در سیاست خارجی و داخلی شده است. کسی با او مخالفتی نکرد، پس نایبالسلطنه بلافاصله طی حکمی مجلس را منحل اعلام کرد. یپرمخان رئیس کل نظمیه که همیشه با دمکراتها همراه بود مجلس را تصرف کرد و نمایندگان را از آنجا اخراج نمود.
واکنش حزب دمکرات دست زدن به تحریک عامه مردم و انجام یک رشته عملیات ترور بود که یکی از آنها قتل علاءالدوله بود. نطقهایی مهیج ایراد گردید. شاگردان مدارس به خیابانها کشانیده شدند. برای جلب افکار عمومی و همدردی مردم دنیا تلگرامهایی به پارلمانهای اروپا و انجمن زنان آزادیطلب لندن ارسال شد(3)، با مساعی طرفداران حزب دمکرات در لندن، لرد لمینگتن، براون و لینچ، اعضای کمیته ایران صدای خود را ظاهراً به طرفداری از ایران بلند کردند. آنها اخبار وحشتناکی نقل میکردند: قتل زنان و کودکان و قتل عام مردم تبریز در روز عاشورای حسینی سال 1330. روسها در دفاع از خود مدعی شدند قتلها ساعت 5 بعد از ظهر و بعد از اختتام مراسم عزاداری انجام گرفته است(4)!! کسانی که از دست مشروطهطلبان خسته بودند و از ناحیه آنها به مردم صدمات وارد شده بود، از عملیات روسها راضی بودند.
در دوم محرم 1330ق نشست بزرگی در دربار برپا شد که وزیران و کثیری از نمایندگان در آن شرکت داشتند. وثوقالدوله شرحی از اوضاع کشور و مسئله اولتیماتوم بر زبان راند و مجلسیان را نکوهش کرد. هیأت دولت معتقد بود اگر از همان ابتدا نمایندگان با دولت هم سخن شده بودند، سپاه روس از رشت بازمیگشت و بدبختیهایی که در پی هجوم روس «در سایه فتنه انگیزی پاره کسان در تهران رخ نمود و تلگرافهای گزافهآمیزی که به شهرها فرستاده مردم را به شورش برانگیختند(1)»، رخ نمیداد و خونریزیهای رشت و تبریز پیش نمیآمد: «نمایندگان دمکرات تلگراف به همه شهرهای ایران بلکه به شهرهای بیرون از ایران نیز فرستاده، مردم را به برداشتن تفنگ و شوریدن و پرهیز کردن از کالای روس و انگلیس و نافرمانی با دولت برانگیختند». به قول کسروی:
بسیاری از سردستگان آزادی بویژه در تهران مردان نادرستی بودند و اینان در روز سختی رو پنهان کردندی و در سفارتخانهها جای گزیدندی، چنانکه در داستان بمباردمان مجلس شورا در سال 1278 همین رفتار را از خود نشان دادند(2)».
این در حالی بود که سردستگان دمکرات و اعتدالی و اتفاق و ترقی و داشناکسیون، همه یک زبان طرفدار مقاومت بودند(3). سپاه روس اینک به قزوین رسیده بود و حملات روز به روز بیشتر افزایش مییافت و نمایندگان به صرف شعار دادن قناعت میکردند. از بینالنهرین، قفقاز، هندوستان و برخی کشورهای اروپایی مجلس را به ایستادگی تشویق کرده بودند، در حالی که هیچ تمهیدی برای مقابله با روس اندیشیده نشده بود.
سرانجام یپرمخان به دستور ناصرالملک و پیشنهاد دولت، مجلس را بست؛ یعنی یکی از سرکردگان همان داشناکهایی که مردم را به ایستادگی در برابر روس تشویق میکردند! عدهای از مأموران او وارد مجلس شدند و نمایندگان را اخراج کردند و دستور دادند کسی را به درون مجلس راه ندهند. بعد از این ماجرا یک باره جوش و خروش تهران از میان رفت(4)، گویی هرگز اتفاقی نیفتاده است. این حوادث متعاقب کشتار خونین
روسها در رشت و انزلی انجام گرفت و سردستگان احزاب در تهران با چنان عجلهای اولتیماتوم را پذیرفتند و همان شب به سفارتین اطلاع دادند که گویی از ابتدا قرار نبوده است جز این، کاری انجام دهند. مجلس دوم توسط هیأت دولتی تعطیل شد که نخستوزیر آن نجفقلی خان صمصامالسلطنه بختیاری پیشتر مورد حمایت دمکراتها بود و ابراهیم حکیمی وزارت مالیه و محمدعلی فروغی وزارت عدلیه آن را بر عهده داشتند، یعنی دو تن دمکرات مشهوری که در آتیه هم نقش عظیمی در تحولات معاصر ایران ایفا کردند.
همانگونه که بارها گفتهایم در این زمان در انگلیس دو اندیشه در باب سیاست شرقی دولت آن کشور در بین بود که همه در چارچوب مصالح و منافع ملی بریتانیا معنا و مفهوم مییافت: نخست اینکه با روسها همدستی نمایند و شمال ایران را به آنها واگذارند. این سیاستی بود که دولت بریتانیا از آن تبعیت میکرد. علت این موضع دولت انگلیس هراس از آلمانیها بود که روز به روز نیرومندتر میشدند و اگر جنگی درمیگرفت انگلیسیها به حمایت روسیه نیازمند بودند، پس سیاست جلب حمایت روسیه را تعقیب میکردند. اندیشة دوم آن بود که به هر قیمتی باید از پیشروی روسیه در مرزهای ایران جلوگیری کرد، زیرا این به مفهوم نزدیک شدن روسیه به مرزهای هندوستان بود. دولت انگلیس در سودای حفظ منافع نفتی خود بود و شرکتهای سرمایهسالار در اندیشه حفظ سطوت و شوکت خود بر هندوستان. براون، لینچ، لمینگتون و عدهای دیگر که هواخواه این دیدگاه بودند، توانسته بودند حمایت محافل غیردولتی انگلیس را هم جلب نمایند(1). محافلی که در جای جای این دفتر از آنان سخن گفتهایم. همین افراد وقتی هجوم روس به ایران آغاز گردید، مطالبی علیه روسیه در جراید انگلیس منتشر کردند.
قبل از همه این جریانات روز بعد از اولتیماتوم روسیه، حسینقلیخان نواب و یپرمخان به ملاقات شوستر رفتند و با او گفتگو کردند. شوستر گفت به مجلس و دولت ایران اطلاع دهند تا بدون ملاحظه او و معاونینش، آن چه به حال ایران مفیدتر است انجام دهند. شوستر در ملاقات با نمایندگان مجلس همین امر را بار دیگر مورد
1) پیشین، صص 388- 386.
تأکید قرار داد. آیا شوستر نمیدانست آگاهانه و یا ناآگاهانه کار خود را کرده و دیگر اتخاذ هرگونه تصمیمی بسیار دیر شده است؟ آیا شوستر میخواست به هر نحو شده سپاه روس را به ایران بکشاند و آنگاه خود به کناری رود؟ آیا نواب که دوست نزدیک وی بود نمیتوانست زودتر این ملاقات را صورت دهد و مانع از خودسریها و بهانهتراشیهای او شود؟ جالب اینکه اولتیماتوم باعث رواج موج جدیدی از آدمکشی شد که دست دمکراتها در آن دیده میشد. بدون تردید این اقدامات نتیجه تصمیمات انجمنهای سری تهران بود. شوستر بر اساس اطلاعاتی که حتماً از منابع موثق به دست آورده بود، نوشت انجمنها تصور میکردند تشکیلات منظمی برای خفه کردن مشروطه و احیای استبداد محمدعلیشاه وجود دارد، به همین دلیل اقدام به قتل اعضای تشکیلات آنها میکردند.
انجمنهایی که از دوره اول مشروطه مشی عملیات مسلحانه را برگزیده بودند، هنوز هم به اشکالی ادامه حیات میدادند، اینها به محض اینکه تهدیدات روسیه جدیتر میشد بار دیگر سر بیرون میآوردند. نتیجه قتل علاءالدوله این بود که وحشت و اضطراب دلهای اعیان و رجال دولتی را فرا گرفت. وقتی صمصامالسلطنه خبر قتل دوست خود را شنید، اشکش جاری شد و سوگند یاد کرد ریشه افرادی را که مطمئن بود قتل توسط آنها انجام گرفته است از بیخ و بن برخواهد کند و اعلام داشت بیست نفر دمکرات را در ازای قتل علاءالدوله خواهد کشت(1). اما نه تنها صمصام، بلکه هیچ رئیسالوزرائی نتوانست با دمکراتها چنین برخورد کند.
شوستر از بدو ورود خود تعداد زیادی را گرد خود جمع آورده بود و در پارک اتابک مثل یک شاه میزیست و به احدی اعتنا نمیکرد. در موردی او حکیمالملک وزیر مالیه را که نزدش رفته بود نپذیرفت و بهانه گرفت که وقت ندارد، فردای آن روز وزیر استعفا داد. همین شخص درست بعد از اولتیماتوم، به سلیمانمیرزا، وحیدالملک و نواب هفتاد هزار تومان پول داد تا در ایران شورش به وجود آورند. کودکان در کوچهها شعار یا مرگ یا استقلال سر دادند، دکانها بسته شد، زنها جلوی مجلس اجتماع کردند و نطقها نمودند. لایحهها منتشر شد، «تمام فواحش
1) اختناق ایران، صص 222- 221.
شهر را با بزک فراوان سرخاب و سفیداب جلو[ی] مجلس آورده به مردم نشان میدادند(1)».
از دمکراتها، وحیدالملک با پذیرش اولتیماتوم موافق بود؛ لیکن اکثر دمکراتها به دنبال تشکیل دولت بودند. چند روز بعد از اولتیماتوم به تحریک دمکراتها و یپرمخان از مجلس خواسته شد ظرف چهار ساعت کابینهای به ریاست حسامالسلطنه و وزارت قوامالسلطنه، وثوقالدوله، حکیمی، سردار محتشم، ذکاءالملک، معاضدالسلطنه و مشیرالدوله تشکیل دهد. یپرم هم نایبالسلطنه را تهدید کرد که حتماً این تقاضاها را باید بپذیرد. پیشنهاد به مجلس آورده شد، این بار سید حسن مدرس بود که علیه آشوبگریهای دمکراتها مقاومت کرد. این شاید نخستین موضعگیری مدرس علیه بلوائیانی بود که نه استقلال ایران برایشان ارزشی داشت و نه مشروطه. از آن به بعد مدرس یکی از جدیترین مخالفین این آشوبگران بود؛ و ای عجب که هرگز پا را از انصاف و عدل و داد خارج نکرد و هرگز بحرانسازیهای سیاسی آنان را از موضع روحانی خود نکوهش نکرد؛ مدرس همیشه استدلال سیاسی را با منطق سیاسی پاسخ گفت و در این زمینه به راستی الگو بود. به هر حال وقتی دمکراتها تهدید کردند به مجلس حمله میبرند، مدرس موضعی علیه دمکراتها گرفت که تا آخر عمر آن را پاس داشت و بالاخره هم جان خود را بر سر همین مواضع نهاد. او گفت:
معلوم بود اینها یک افراد شرور و آدمکشی هستند که مرتکب قتلها شده و تمام فساد زیر سر همینهاست که از دولت پول میگیرند، اسلحه میگیرند، انواع هرزگی و شرارت میکنند، حالا میخواهند مجلس را هم تهدید و تحت تأثیر قرار دهند. ما صریحاًً میگوییم که دولت باید این اشخاص را بفهمد که چه خیال دارند و با چه قدرت این تهدید را میکنند. دولت روس اگر تهدید مینماید و اولتیماتوم میدهد، قشون دارد و میگوید آن را به تهران میآورم. این آقایان چه میفرمایند؟ اگر نروند چه خواهید کرد؟ غیر از این است که [این آقایان] وکلا را میکشند؟ من افتخار دارم به چنین وکالتی که کشتهام را از اینجا بیرون ببرند.(2)
میرزایانس، وکیل ارامنه هم که از مجلس قهر کرده بود پس از طرح اولتیماتوم، به مجلس بازگشت و با دمکراتها همکاری میکرد، «به طوری که مایه تعجب دیگران قرار گرفت(1)». مستوفیالممالک نیز که مورد حمایت دمکراتها بود، به ردّ اولتیماتوم روسیه اعتقاد نداشت و با نمایندگان هم رأی نبود. وحیدالملک قضیه را اینگونه توجیه کرد که احساسات مجلس در ردّ اولتیماتوم، فرع احساسات ملت است، شاید تا آن روزی که مستوفی ریاستوزرایی را قبول کند، احساسات ملت تفاوت حاصل نماید، یعنی مردم با پذیرش اولتیماتوم موافق گردند و در آن صورت مجلس به قبول برخی شرایط روسها تن خواهد داد. وحیدالملک پیشبینی کرده بود اگر مستوفی رئیسالوزرا شود دیگر مردم با اولتیماتوم مخالفت نخواهند کرد.
معززالملک از وکلای بیطرف پاسخ داد:
اگر شما میدانید که احساسات مردم تفاوت خواهد کرد و الآن هم به این اطمینان اقدام میکنید، پس خوب آن احساسات الآن تغییر کند... اینها تمام بازی است، اول اظهار میکنید مستوفیالممالک با عقیده مجلس همراه است، حالا میگویید که اگر ایشان وزیر شود احساسات مردم تغییر میکند و عقیده مجلس به قبول اولتیماتوم خواهد شد!! اینها چیست! تا کی با مملکت بازی میکنید، تا چند غرضرانی و جاهطلبی(2)!!» به همین دلیل بود که از این به بعد طرح از اکثریت انداختن مجلس از طرف اعتدالیها و بیطرفها پیگیری میشد.
حقیقت ماجرا چیز دیگری بود که از انظار تیزبین مخفی نمیماند. شوستر با کمک مدافعان ایرانیاش «رسماً چند ماه سلطان ایران بودند». علت تندروی او از دو حال خارج نبود؛ یا اینکه ایران را مثل آمریکا میپنداشت، «یا در حقیقت از روی دستورالعمل پلیتیکانه انگلیس بوده است، که بهانه به دست بیاید و کار به اینجا منجر گردد(3)». ایرانیان زیرک میدانستند انگلیس در سیاست بازی شهره آفاق است و در برابر، رجال ایران بدون توجه به عواقب امور، دم را غنیمت میشمارند و کیسه خود را پر میکنند. گفته میشد اندکی نگریسته نمیشود تا معلوم گردد «این ملت
[انگلیس] که اسم خود را متمدن و خیرخواه نوع بشر گذارده است، در ترانسوال چه کرد و برای چه آنقدر خونریزی نمود؟ در هندوستان چه کرد و چه میکند؟» ادعا میشد انگلیسیها دولت روس را جلو انداختهاند و محرمانه مقاصد خود را در آتیه به دست حریف عملی میسازند و خودشان هم ظاهراً از دور ابراز نگرانی میکنند(1).
بیهوده نبود که علیرغم توصیههای تقیزاده، وکلای دمکرات هم چنان بر طبل مخاصمه میکوبیدند، و تسلط بر کابینه را بر منافع ملی ایران ترجیح میدادند. بهانه آنها حضور محتشمالسلطنه در پست وزارت عدلیه بود، به همین دلیل بین رئیسالوزرا صمصامالسلطنه و دمکراتها کلمات تندی رد و بدل شد. رئیس مجلس از صدراعظم خواست مؤدبانه با وکلا سخن گوید، صمصامالسلطنه هم تهدید کرد وکلای دمکرات را به قتل خواهد رسانید(2). پس از این سخنان فراکسیون دمکرات بیشتر خشمگین شدند و مصرّانه تصمیم به سقوط او گرفتند و برای حل مسئله اولتیماتوم، مستوفیالممالک را پیشنهاد کردند(3).
در تبریز ثقةالاسلام با تندروی مخالف بود. مخالفین که عمدتاً در انجمن تبریز گرد آمده بودند او را متهم میکردند که از روسها حمایت میکند، حال آنکه بیشترین مخالفت با نفوذ روسیه در آذربایجان به شکلی منطقی از طرف او صورت میگرفت، و نیز او بود که برای جلوگیری از اردوکشی روسها به تبریز در دوره استبداد صغیر و دوره زمامداری عینالدوله در آذربایجان به بهانه گشودن راه آذوقه، از مصالحه با حکومت مرکزی که در آن زمان طرفدار اعاده مشروطه شده بود سخن میگفت.
در آغاز دوره دوم مشروطه مخبرالسلطنه هدایت که خود از سران حزب دمکرات بود، والی آذربایجان شد. فرستادن ستارخان و باقرخان به تهران کار وی بود، امری که سرانجام به فاجعه پارک اتابک منتهی گشت. هدایت شعبه حزب دمکرات را در تبریز بنیاد نهاد و تلاش کرد ثقةالاسلام را به آن حزب جلب کند. ثقةالاسلام همچنان روش معتدل خود را دنبال میکرد و با اعمال افراطی و تندروی دمکراتها مخالف بود. کار تخطئه حزب به جایی رسید که درصدد ترور او برآمدند، رجب سرابی مأمور قتل
ثقةالاسلام شد، اما وی این کار را انجام نداد و شرح ماوقع را برای ثقةالاسلام بازگفت. این رجب ظاهراً همان کسی است که سیدعبدالله بهبهانی را کشته بود.
نکته مهم این است که ثقةالاسلام اعتقاد داشت در کشوری که مردم از حقوق و وظایف اجتماعی خود بیخبرند و حتی سواد ندارند، تشکیل احزاب ملی غیرممکن است. احزابی مثل دمکرات، خود مانعی برای حقوق اجتماعی مردم تولید میکنند و مسبب تفرقه و اختلال امور هستند.
دوم محرم 1330ق که مجلس بسته شد، یپرمخان اعلام حکومت نظامی کرد. همان روز مجمع ادب که محفل دمکراتها بود بسته شد و اعضای آن پراکنده گردیدند. از گرد آمدن مردم جلوگیری شد، روزنامه ایران نو که سخنگوی دمکراتها بود چند روز پیش بسته شده بود. روزنامه ایران نوین هم که به جای آن منتشر میشد توقیف شد. آنگاه که دمکراتها «راهبر ایران نو» را منتشر کردند و اخبار جنایات روسها را در تبریز منتشر کردند، مأمورین نظمیه، همان روز نسخههای آن را جمعآوری کردند و آن را هم توقیف نمودند. دمکراتها برای تشکیل مجلس، روز بعد از قبول اولتیماتوم، در منزل مصطفیخان نوایی مشهور به نیرالسلطان که از نمایندگان مجلس و در زمرة دمکراتها بود گرد آمدند، اما تعداد آنها به بیش از پنجاه و اندی نرسید. این بود که در بازار تهران به راه افتادند و علیه تعطیلی مجلس و پذیرش اولتیماتوم سخنرانی کردند، پس از این مراسم پراکنده گردیدند. آنها هیچ شورشی براه نیانداختند و بعد از ماجرای تبریز عملاً آبها از آسیاب افتاد(1). سیاست رسمی دولت انگلیس هم موافق با ورود نیروهای روسیه به ایران بود. سر آرتور نیکولسن میگفت ورود نیروهای روسیه به ایران «به سود ملیون است(2)»، تنها دغدغه خاطر او سلامتی کنسولهای انگلیس در تبریز بود. نیکولسن حتی به خطر انداختن مشروطیت ایران را به نفع جنبش تبریز میدانست.
از آن طرف به دنبال اولتیماتوم روسیه وثوقالدوله وزیر خارجه ایران به ایالات متحده متوسل شد. او از نبیلالدوله کاردار ایران خواست تا به مقامات آمریکایی اطلاع دهد ایران چارهای ندارد جز اینکه یا شوستر را اخراج کند یا به نابودی کشور تن
دردهد. وزارت خارجه آمریکا اعلام کرد اساساً تصمیمگیری در این زمینه به آنها ربطی ندارد. مجلس ایران در برابر فشارهای روسیه از کنگره آمریکا استمداد طلبید. کنگره آمریکا حتی حاضر نشد به تقاضای مجلس ایران پاسخ دهد. پس از آن که نمایندگان به تقاضای دولت ایران خندیدند و آن را مضحکه و اسباب تفریح خود قرار دادند، نامه را به کمیته روابط خارجی ارجاع نمودند و در حقیقت بایگانی کردند(1).
بعد از قضیه اولتیماتوم وضع نظمیه بسیار مغشوش بود. اعضای آن مطیع یپرم بودند و بعضی از رؤسای کمیسریها (کلانتریها) و اعضای نظمیه دمکرات بودند و با دولت چندان موافقتی نداشتند. نیروی انتظامی اعمال اغراض حزبی میکرد. این افراد به اعضای حزب دمکرات که علناً جو را ملتهب میکردند، کاری نداشتند. خود یپرمخان از مشوقین این اوضاع بود. در محرم سال 1330ق. مجاهدین به خانههای مردم میرفتند و آشکارا از آنها پول میگرفتند. این «یکی از وقایع غریب» بود که بر فساد نظمیه دلالت میکرد. این تحولات خفتبار در زمانی روی میداد که دشمن در خاک میهن آشیان گرفته بود و طرفه اینکه بانی این اعمال کسانی بودند که خود را نقطه نهایی جنبش مشروطه میدانستند، یعنی همان کسانی که به قول کسروی برای آن زحمتی نکشیده، اما اینک به راحتی درصدد مصادرهاش بودند.
تا قبل از ذیحجه نامههایی به عنوان کمیته اجتماعیون - انقلابیون با مهر مخصوصی به نشانی مردم ارسال میشد که دریافتکنندگان را تهدید به قتل میکردند و پول میگرفتند. عدهای از این اشخاص گرفتار شدند. نظمیه شش تن را توقیف کرد. به فاصله چند روز بعد چند تن از آنها که عضو حزب دمکرات بودند رها شدند. یک نفر بیطرف را در زندان نگه داشتند. در صورتی که تقصیر دمکراتها زیادتر بود و در مقایسه با آنها بازداشت شدگان کاری نکرده بودند. در اواسط ذیحجه شکل کار تغییر کرد؛ مثلاً جماعتی مسلح به خانه برادر ملکالتجار رفتند و از او وجهی خواستند. اینها در تاریکی شب بدون هراس وارد اندرونی شدند، صاحبخانه گریخت، به بام منزل رفت و با داد و فریاد مردم را جمع کرد،
1) Abraham Yeselson: United States – Persian Diplomatic Relations, New Brunswick, Rutgers University Press, 1956. P. 119.
مهاجمین جعبه مخصوص نگهداری اشیاء قیمتی او را برداشتند و رفتند.
اما در آن جعبه جز مقداری اشیاء چیزی نبود. دو روز بعد یک تن مجاهد و یک پلیس جعبه را عودت دادند و هزار تومان از ملکالتجار طلبیدند. گفته شد فردا پول پرداخت خواهد گردید، آنها هم بدون ترس روز روشن مراجعه کردند، در حالی که برخی از اعضای نظمیه حضور داشته و از آنها حمایت میکردند. همچنین دزدیهای دیگری به وقوع میپیوست. گاهی اوقات ده - پانزده بار به خانه مردم میرفتند و مطالبه پول میکردند. چند تن از این دزدان دستگیر و دو - سه نفر کشته شدند. معلوم شد این گروه، یک کمیته چهل نفری بوده که شعبههایی را در نقاط مختلف تهران هدایت میکرده است. در تمام محلات تهران شعبه این کمیته کار میکرد و عناصری از تمام فرقهها در آن عضو بودند. تعدادی از ارامنه و نیز سه- چهار نفر از مجاهدین قفقازی که ادعا میشد جزو اعتدالیون بودند در بین دستگیرشدگان دیده میشدند.
اداره نظمیه برای اینکه وهنی به فرقه اعتدال وارد شود، سردستة مجاهدینی را که این سه نفر عضو گروه او بودند، گرفتند و با کمال افتضاح به نظمیه جلب کردند، در حالی که بیگناه بودند. در همین حال از یک نفر از سردستههای دمکراتها به واسطه مباشرت در دزدی، سندی به دست آمد. او نتوانست منکر سند شود، صاحب مال تصدیق کرد همان شخص روی کرسی خانه او نشسته و کارد کشیده بود که سر او را ببرد و توضیح داد متهم با کمال شدت دو انگشت خود را در بینی قربانی کرده و سرش را بالا کشیده و آنگاه کارد به گلوی او گذاشته است. با این وصف، متهم را بیش از یک روز نگاه نداشتند و مرخص کردند. وقتی هیأت وزرا رئیس نظمیه را مؤاخذه کرد، دژبانی از سر اجبار دوباره او را دستگیر و توقیف نمود. همه میدانستند نظمیه از دمکراتها حمایت میکند «و در مواد فساد و ترور تقویت مینماید(1)والّا چگونه میشود که چنین دزدی را خلاص کنند و بیگناهی را حبس نمایند». این بود سرگذشت تهران بعد از اولتیماتوم روسیه و اشغال شمال کشور.
از آن طرف پس از آن که علمای عراق به رهبری شیخ عبدالله مازندرانی با وعدههای دولت مبنی بر خارج ساختن قوای بیگانه، پس از سه ماه و چند روز توقف در کاظمین
1) خاطرات سیدعلیمحمد دولتآبادی، صص 61- 59.
پراکنده شدند، لندن و سنپترزبورگ در 18 فوریه 1912، از طریق سفارتخانههای خود در تهران پیشنهادهایی به دولت ایران دادند: نخست اینکه دولتین هر کدام صد هزار لیره به ایران وام میدهند، این پول از طریق بانکهای شاهنشاهی و استقراضی پرداخت میشود. دوم این که به وام هفت درصد سود تعلق میگیرد. سوم: پول با هدایت مرنارد بلژیکی و همداستانی دو سفارت خرج میشود و بخشی از آن برای امنیت جنوب خواهد بود. در برابر آن دولت ایران باید تعهد میکرد عهدنامه 1907 را به رسمیت بشناسد، بعد از خروج محمدعلی میرزا و سالارالدوله از ایران، فدائیان مشروطهطلب را پراکنده سازد، با دو سفارت برای تأسیس یک سپاه منظم کوچک مشورت نماید و نهایتاً این که به طرفداران محمدعلی میرزا عفو عمومی دهد.
این خواستها به مراتب از مفاد اولتیماتوم ننگینتر و سنگین تر بود. بالاخص این که دولت ایران باید تقسیم کشور را در ازای دریافت یک وام دویست هزار لیرهای آنهم با بهره هفت درصد و شرایط تحقیرآمیز رسماً میپذیرفت. دیگر این که معلوم شد دولتین از مجاهدان در هراس بودند. به همین دلیل دائماً جلوی آنها سدی ایجاد میکردند و نیرویی را که میتوانست هسته یک ارتش مردمی باشد درهم میشکستند. سردی کردن با مجاهدان از همان آغاز فتح تهران و اطلاق عنوان تاراجگر، لومپن و مردم آزار به آنها و راه ندادن ایشان در اداره امور، آغاز شد. این نخستین واکنش محافل داخلی بالأخص هیأت مدیره در برابر مجاهدین بود. به قول کسروی در عوض به مقابله آنها «دسته دیموکرات را پدید آوردند، و دشمنی به میان ایشان انداخته داستان پارک اتابک را پیش آوردند. این کارها اگر هم با دستور نمایندگان دو دولت نبوده به هر حال به سود ایشان بوده است».
بیستم مارس 1912 دولت ایران شروط روس و انگلیس را پذیرفت و بالاخره اندیشههای ناصرالملک نتیجه داد. اندکی بعد از این ماجرا در تهران اعتراض عمومی بروز کرد. نظمیه گناه را به گردن عدهای انداخت که مدعی بود میخواستهاند شورش پدید آورند. مستعانالملک و میرزامحمدعلیخان مغازه از حزب اتفاق و ترقی به مازندران فرستاده شدند؛ سردار محیی و برادرانش میرزا کریمخان و عمیدالسلطان همراه با ناصرالاسلام ندامانی که ظاهراً اعتدالی بودند به یزد گسیل گردیدند. اینها چون به قم رسیدند، آشوب نایب حسین کاشی بالا گرفت، به همین دلیل در قم توقف
کردند. روز بعد سیدجلیل اردبیلی، منتصرالسلطان، سلیمان میرزا و تعدادی دیگر از اعضای حزب دمکرات که باید به یزد میرفتند به قم رسیدند. آنها با سردار محیی و همراهانش متحد شدند و در مورد ناامنی راه قم به یزد، تلگرافی به تهران مخابره کردند. از تهران خبر رسید تا ایمن شدن راه در قم بمانند. تلاش برای دستگیری میرزا احمد قزوینی، شیخ رضا دهخوارقانی و سیدحسین کزازی آغاز شد، اما موفقیتآمیز نبود. وحیدالملک و حسینقلیخان نواب هم که از دمکراتها بودند و روسها از آنها ابراز ناخشنودی میکردند «چون پشتیبان میداشتند به اروپا فرستاده شدند». ناصرالملک این سناریو را بیش از آنچه که بود بزرگ کرد و یکی از دلایل رنجیدگی خود را از اوضاع این مسئله میدانست، «ولی پیداست که چندان بزرگ نبوده و جز کسان اندکی پا در میان نمیداشتهاند». مردان بحرانساز بار دیگر سر در جیب عافیت فرو بردند و در پناه سیاست خارجی بار دیگر به طور موقت پنهان شدند تا نوبتی دیگر وارد صحنه گردند. اما در برابر، مردان راسخی که همیشه پای در میدان عمل مینهادند قربانی سیاستبازیهای این عده شدند: آخوند خراسانی و ثقةالاسلام تبریزی که بارها نسبت به تندروی هشدار داده بودند و علیه تندروها موضع گرفته بودند، دو تن از این عده بودند.
اقدامات بعد از اولتیماتوم همه بهانههایی بود تا دست مجاهدان را از امور بیشتر کوتاه گردانند:
این بیگفتگوست که هم بیگانگان و هم کسانی از سران آزادیخواهان چشم دیدن مجاهدان را نداشتند(1). آنان از راه بدخواهی و اینان از روی رشکبری، نیز بیگفتگوست که دسته دیموکرات را برای کاستن از آوازه مجاهدان و کنار کردن آنان بنیاد نهادند و چون پس از پیدایش آن کسانی به ایستادگی برخاسته دسته اعتدالی را پدید آوردند در کشاکشی که برخاست و دامن مجاهدان ساده درون را نیز گرفت دستهای بیگانه در کار میبود که آتش دو تیرگی را دامن میزدند. جای افسوس اینجاست که یپرمخان و حیدر عمواوغلی و یارمحمد خان و دیگران از رازهای نهانی آگاه نبودند و در سایه نشناختن کسانی افزار دست آنان گردیده و
1) تاریخ هجده ساله آذربایجان، صص 509- 504.
با ستارخان و باقرخان و دسته آنان دشمنی مینمودند. آن روز آگاهیهایی که ما امروز میدانیم نبود و آن مردانی را که یک رو به سوی آزادیخواهان و یک رو به سوی لندن و یا پترسبورگ میداشتند، یفرمخان و همراهان او نمیشناختند(1).
روز بیستم محرم 1330ق شوستر بدون اینکه حسابی پس دهد از ایران رفت. او پیش از رفتن به ملاقات نایبالسلطنه شتافت و بعد از دو روز حرکت کرد. در آن روز شهرت یافت که شوستر حاضر به دادن حساب نیست و میگوید جزئیات محاسبات را ارائه نخواهد کرد. او خاطرنشان کرد مورد اطمینان دولت بوده است، دولت هم پولی به او داده که خرج کرده است، پس دیگر حسابی وجود ندارد. کمیسیونی تعیین شد تا به حساب او رسیدگی کند. در همین حین گفتند وی توسط نواب، سیوشش هزار تومان به دمکراتها پول داده است. از طرف شوستر گفته شد معاون وی در خزانهداری یعنی کینز حسابها را ارائه خواهد کرد. کمیسیون به نزد او رفت، اما محل اعتنا واقع نشد. به همین دلیل آن کمیسیون بدون این که حتی یک روز کار کرده باشد منحل شد. وثوقالدوله میخواست شوستر را از قزوین بازگرداند، اما هیأت دولت نپذیرفت. به این شکل وی از کشور خارج شد؛ بدون اینکه حسابی پس بدهد. از تقلبات هیأت آمریکایی حداقل پنج مورد مشهور بود: نخست این که شوستر حقوق سه ساله خود را برداشته و رفته است. دوم گرفتن حقوق سایر آمریکاییها بود. سوم این که سیوشش هزار تومان به فرقه دمکرات پول داده بود. چهارم اینکه او حقوق افرادی را که خود میپسندید و یا واسطه داشتهاند پرداخته و به دیگران وجهی نداده بود. پنجم به هم زدن ادارات و وزارت مالیه و دادن مواجب گزاف به دمکراتها بود که آنها را در ادارات خود استخدام نموده بود، بدون این که نیازی به وجود آنها باشد.
به هر حال شوستر و هیأت آمریکایی رفتند؛ در حالی که پنج کرور وجه استقراضی، بعلاوه مالیات ولایات و کلیه عواید دولتی را تصرف کرده بودند. معلوم نشد چه مقدار آن را مصرف کرده و چه میزان به «دزدان ایران و آمریکا» رسیده است. در آمریکا شوستر رئیس یک بانک شد در حالی که در ایران با کمال قدرت وزرا را احضار میکرد، وزیر مالیه را راه نمیداد و کارمندان خودش را از وزرا برتر
1) همان، صص 524- 523.
میدانست. به قول دولتآبادی این خزانهدار، کاری کرد که «هیچ مستبد شروری نکرد». او «به حقیقت کشنده استقلال ایران بود که از پدر و فرزند نزد ایشان [ایرانیها] عزیزتر است». مردم از علیقلی خان نبیلالدوله، کاردار ایران در آمریکا «که این بلا را به ایران فرستاده بود» متنفر گردیدند(1).
روز بعد از حرکت شوستر از تهران، ماژور پرایس، معلم آمریکایی ژاندارمری، سواره از اردوگاه باغشاه به پارک اتابک میرفت که ناگاه از پنجره یکی از خانهها گلولهای به طرف او شلیک کردند. پس از تفحص معلوم شد ترور پرایس کار یک انجمن سری و تروریستی متعلق به ارامنه روسیه بوده است که میخواستهاند از آن طریق اهداف سیاسی خود را پیگیری کنند. ضاربین که چهار نفر بودند، از تهران گریختند، پس از مدتی معلوم شد رئیس آنها از صاحبمنصبان سابق ژاندارمری بوده است. یک هفته بعد فرد مزبور به تهران بازگشت، خود را تسلیم کرد و مفصلاً درباره توطئه ترور پرایس افشاگری نمود. او مدعی شد شخصاً در این کار دخالتی نداشته، اما چهار نفر ضاربین را میشناسد. او صریحاً اعتراف کرد هیچ دشمنی با آمریکاییان وجود ندارد، بلکه نقشه این بوده که یک آمریکایی را بکشند تا دولت آمریکا را مجبور به مداخله در امور ایران نمایند، شاید به حال کشور مفید باشد. این فرد زندانی شد اما معلوم نشد سرانجام وی به کجا منتهی گردید(2). کشور مثل صفحه شطرنج قربانی بازیهای بینالمللی به منظور دست یافتن به منابع اقتصادی شده بود.
اواخر دیماه 1291ش کابینه صمصامالسلطنه سقوط کرد و محمدعلی علاءالسلطنه، بدون مشارکت بختیاریها کابینه را تشکیل داد. علاءالسلطنه با ناصرالملک بستگی سببی داشت. یعنی دختر نایبالسلطنه، همسر فرزند وی، حسین علاء مشهور به معینالوزراء بود. در گام نخستین، کابینه علاءالسلطنه با دو مشکل مواجه شد. نخست امتیاز راهآهن جلفا به تبریز که روسها میخواستند، و دوم مسئله ناامنی راههای جنوب و کشته شدن کاپتین اکسفورد به هنگام شکار. انگلیسیها همین را بهانه میکردند و در مجلس عوام میگفتند برای سرکوب راهزنان باید دستهای از هند به
منظور اشغال جنوب ایران اعزام شود، هدف این بود تا به تلافی اشغال شمال کشور به دست روسیه آنان نیز به بهانه مقابله با راهزنی نیرویی به جنوب فرستند. عدهای پیشنهاد میکردند یک ژاندارمری به فرماندهی انگلیسیها به وجود آید. روزنامه تایمز در این زمینه پی در پی مطلب مینوشت، اما:
شگفت آنکه لرد لامینگتون، نماینده پارلمان و سرکمیته ایران که یکی از هواداران ایران شناخته شده و مجلس دوم در نشست تاریخی خود در روز 24 آبانماه 1288 در میان ارجشناسی از بنیادگذاران آزادی ایران از او، و از همدستان او مستر لینچ و پروفسور براون ارجشناسی نمود، پس از پیش آمد اولتیماتوم به ایران آمده و گردشی کرده و این زمان تازه به لندن بازگشته بود و در زمانی که امید هواخواهی و یاوری از وی میرفت، ناگهان اندیشه دیگر کرده و او نیز از آشفتگی راههای جنوب سخن رانده و چنین میگفت سرکردگان سوئد به اندازه انگلیسیان به ایران آشنایی نمیدارند و ایلها را که مایه آشوب میباشند نمیشناسند و پیشنهاد میکرد که به جای آنان از سرکردگان انگلیس گماشته شود(1).
این هم از سرانجام رئیس کمیته ایران که به عنوان دفاع از مشروطه از سرمایهگذاری سرمایهسالاران کشورش در ایران حمایت میکرد و بالاخره معلوم شد آن همه هیاهو و جنجال برای چه بوده است. لمینگتون نیز در زمرة کسانی بود که از تندروترین جناحهای مشروطه و گروههای مسلح که همسو با اهداف سرمایهسالاران بریتانیا و شرکتهای فراملیتی بودند، حمایت میکرد.
1) تاریخ هجده ساله آذربایجان، صص 566- 565.
ایران از اوایل دورة قاجار برای انگلستان به مثابة دالانی به منظور حفاظت از هند تلقی میشد. ما به این مهم در همین رساله به طور مشروح پرداختهایم؛ و برای بحثی تخصصیتر در مورد سابقة موضوع، کتاب ارزشمند «رز گریوز» را برای مطالعه پیشنهاد میکنیم.(1)در این دوره به قول برخی نویسندگان عصر مشروطه به بعد مثل ملکالشعرای بهار، «رقابت روس و انگلیس در سر نعش بیگناه و خانة صاحب مرده ما ایران»، باعث هلاکت کشور شد. به قول همان نویسنده «همقدمی و هماوازی دمکراسی لندن و امپریالیزم پترزبورغ، یعنی اژدهای مسمومکننده و خرس خوردسازنده جنوب و شمال روح ما را مسموم و استخوانهای پوسیده ما را خورد و خمیر نمود(2)!». بنابر اظهار ملکالشعرای بهار، تا پیش از سال 1907، روسیه «سی کرور بندههای زرخرید» در ایران داشت و تلاش میکرد با این بنده زرخرید بر سواحل خلیج فارس و «یک تنگة نظامی دریایی ذیقیمت به نام تنگة هرمز» دست یابد. اما «انگلیس پدر اخلاق و معلم علم اجتماع چه آرزو داشت؟» جواب این بود:
«یک دشت ویران و یک عرصة پهناور خراب، و یک ملّت کور و کر و فقیر و یک دروازه مهم دریایی، ولی بر روی دنیا بسته و مختص انگلیس.(1)» بهار در این عبارات به بهترین شکل استراتژی روس و انگلیس را در ایران تشریح کرده است. بنا به داوری او، که البته کاملاً واقعیت داشت، ایران برای روسیه کلید تسلط بر خلیج فارس و هندوستان بود؛ و برای انگلیس هم همین مقام را داشت. روسیه به دنبال تسلط تمامعیار بر ایران بود و انگلیس هم؛ از روسیه توقعی نبود؛ زیرا از زمان تأسیس امپراتوری رومانف سیاست کلان خود را بر حملات نظامی سازمانیافته استوار کرده بود. اما با انگلیس چه میشد کرد که ادعای دمکراسی و آزادیخواهی و مدنیت داشت، اما همسو با روسیه تزاری برای ویران ساختن ایران و بر جای گذاشتن سرزمین سوخته، از هیچ کاری فروگذار نمیکرد.
به همین دلیل در راستای طرح تشکیل دولت حائل(2)، دو قدرت بزرگ امپریالیستی روس و انگلیس در بحبوحة مشروطیت، ایران را با قرارداد 1907 به دو منطقة نفوذ تقسـیم کـردند، اما برای طرف انگلیسی مسئله ایران همچنان لاینحل باقی ماند.
هجوم سراسری روسیه به شمال ایران و اشغال بخشهایی از شمال غرب و شمال شرق کشور به دنبال اولتیماتوم مشهور روسیه، گرچه با توافق انگلستان صورت گرفت، اما نشان داد سرمایه مالی هندوستان و بریتانیا را همیشه خطر تهاجم نظامی روسیه تهدید میکند. توجه مداوم به «خطر روسیه» که بعدها در قالب «شبح سرخ» دامن زده شد، با مسئله نفت ارتباطی تنگاتنگ داشت. اینک دولت و سرمایهداران مالی بریتانیا از اندیشه دولت حائل به اندیشة استقرار دولت دستنشانده روی آوردند. این سیاست به طور آرام از دوره ناصری سرلوحه کار قرار گرفت.
هجوم روسیه به ایران نشان داد سرمایههای بریتانیا در ایران به چه میزان میتواند آسیبپذیر باشد. سر ادوارد گری درست به همین دلیل بود که به سال 1911 به
هنگام اوجگیری بحران مشروطه در ایران، مسئله ایران را موضوعی بسیار جدی و در عین حال «ملالتآور» تلقی کرد(1). به واقع انگلیسیها با ادعای دروغین حمایت از مشروطه ایران، تلاش داشتند از این فرصت برای مهار روسیه استفاده برند. روسیه طبق عهدنامة ترکمانچای نوعی برتری سیاسی در دربار قاجار به دست آورده بود و با حمایت از خودکامگی شاهان قاجار تلاش داشت این نفوذ را استمرار بخشد، انگلیسیها در ردای دفاع از مشروطه میخواستند توازن نیروها را به نفع خود به هم زنند. آنچه باعث میشد بیگانگان بیش از پیش چشم طمع به خاک ایران بدوزند، وضعیت داخلی ایران بود که شرایطی مناسب برای دستاندازیهای بیگانه فراهم میساخت؛ شرایطی که به دست روس و انگلیس شکل گرفته و دامن زده میشد.
مشروطیت در ایران اعلام شد؛ اما وضعیت داخلی ایران به هر چیزی شباهت داشت جز یک کشور مشروطه. نظم پیشین از دست رفت و هیچ نظم نوینی جایگزین آن نشد. بهواقع از همان دوره مشروطیت بحران در ایران بیداد میکرد، هر گوشه کشور به دست جباری بود که به هیچکس حسابی پس نمیداد؛ ایلات و عشایر همراه با سردستههای راهزنان، اختلافات و مشکلات ایلیاتی خود را بهانه کرده و به بهانة مشروطه و استبداد هر روز که میگذشت میخی دیگر بر تابوت استقلال و تمامیت ارضی کشور میکوبیدند. مطالب زیادی در این زمینه وجود دارد که ذکر آنها از حوصله بحث این دفتر خارج است، فقط به طور مثال به این فقره از مهدی شریف کاشانی اشاره میکنیم تا نشان دهیم این وضعیت منحصر به دوره سقوط مشروطه نبود، بلکه از همان روزهای نخست بحث داغ مشروطه و استبداد وجود داشت. کاشانی مینویسد: «درست در جشن سالگرد مشروطه، زمانی که تهران غرق سرور و چراغانی بود؛ کلیه ولایات مغشوش و هر کدام در دستان یک آشوبطلب قرار داشت. اقبالالسلطنه ماکوئی در ماکو مشغول قتل و غارت مردم بیگناه بود، فرزند رحیمخان چلبیانلو تبریز را مورد تاختوتاز قرار میداد، اصفهان از شرارت فرزندان و بستگان ظلالسلطان آرام و قرار نداشت، کرمانشاهان و بروجرد از حرکات سالارالدوله غرق اغتشاش بود؛ فارس به دست بیداد قوامالملک شیرازی
1) R. L. Greaves: Persia and the Defense of India, (London, 1959), p.28.
سپرده شد، رشت از نزاع مشروطه و استبداد مغشوش، کاشان عرصه شرارت نایبحسین کاشی و فرزندانش گردید، و کرمان و یزد هم به خاطر مسئله انتخابات در کشمکشی تمام نشدنی قرار داشتند.(1)»
در آن ایام تاریک کمتر کسی بود که به فکر منافع ملّی کشور باشد. گروههای سیاسی و شخصیتهای گوناگون، مصالح کشور را در پای رقابتهای حقیر خود قربانی میکردند و اجازه نمیدادند نظم و ثبات شکل گیرد، موزر به جای منطق و زبان ایفای نقش میکرد. هر کس پرزورتر مخاطبش بیشتر. این بود وضعیت ایران پس از مشروطه. بر اثر این وضعیت هیچ نهاد استواری شکل نگرفت، نهاد کهن دینی نیز روز به روز تضعیف شد. سرانجام هم معلوم نشد مشروطه چیست. یأس و نومیدی کمترین دستاورد این وضعیت بود. انگلیسیها که کمترین ارزشی برای مشروطه ایران قائل نبودند، تلاش کردند از بحران و هرج و مرج کشور به نفع مصالح بلندمدت خود بهرهبرداری کنند. اولتیماتوم روسیه و اقدامات بعدی آن کشور در ایران بهترین فرصت را در اختیار بریتانیا قرار داد.
درست در روزهای پایانی عمر مجلس دوم، تهدید عظیم ناشی از اولتیماتوم روسها، ایران و تمامیت ارضی آن را به مخاطره افکند. از آنجا که «درباریان و مجلس ملی که درست واقف به مواقف عصر» نبودند(2)به طور طبیعی زمینه نقض استقلال کشور را فراهم ساختند. این بزرگترین فاجعه تاریخی کشور بود که زمامداران قوم هیچ تحلیل و تبیین مشخصی از وضعیت زمان خود نداشتند؛ از ترکیب نیروهای بینالمللی و آرایش نیروها در صحنه سیاسی تلقی مشخصی وجود نداشت؛ جایگاه ایران در سلسله مراتب تصمیم گیریهای جهانی بر رجال این دوره پوشیده بود؛ و این وضعیت باعث ویرانی تمام عیار ساختارهای موجود کشور گردید.
در جریان اولتیماتوم، مصلحت ملی و منافع عمومی نادیده گرفته شد؛ و امری که به آسانی قابل حل و فصل بود به فاجعهای تبدیل گردید که بخشی از مسئولیت آن بر عهده نمایندگان حزب دمکرات بود. حزبی که اکثریت آن با عوامفریبی و جنجال و آشوب، راه را برای یافتن راه حل عقلانی موضوع مسدود ساختند و کشور را عرصه تاخت و تاز قشون روسیه نمودند. گردانندگان کمیته بحران همان کسانی بودند که علیرغم توصیه وثوقالدوله با تأخیر معنی داری اولتیماتوم روسیه را پذیرفتند و با این کار خود هم به قول عوام پیاز را خوردند و هم کتک را؛ و هم پولش را دادند. اینان همانها بودند که دولت وقت صمصام حکم به تبعیدشان داد: حاجی سیدعلی آقای یزدی پدر سیدضیاء، سردار محیی، میرزاکریمخان رشتی، سلیمانمیرزا اسکندری، سیدمحمدرضا مساوات، محمدعلیخان کتابفروش، میرزاعلیاکبر ساعتساز، حسینقلیخان نواب، وحیدالملک شیبانی و دکتر اسماعیلخان مرزبان. این سه تن آخر به فرنگ فرستاده شدند. اگر این کار را همان اوایل امر انجام داده بودند چهبسا بحران مشروطه به این نقطه غیرقابل بازگشت نمیرسید و چهبسا وقایع و حوادث بعدی تکرار نمیشد. در رسالهای دیگر خواهیم دید که اینان چگونه هسته مرکزی سازمان بحران را تداوم بخشیدند و کار را به کودتای رضاخان ختم کردند.
به هر حال بعد از حملة روسیه، برخی از سیاستمداران، حکمیت نزد انگلیسیها بردند. انگلیس که حفظ منابع نفتی خوزستان و مرزهای هند برایش بیش از تمامیت ارضی ایران و مشروطه اهمیت داشت، نظر به معذرتخواهی از روسیه و پس دادن اموال شعاعالسلطنه داد.(1)به قول دولتآبادی «اقدامات کارکنان وقت که بیشتر از روی اغراض شخصی و دائرة کوتهنظری است»، باعث شد مصالح ملت قربانی شود. همو رفتار سیاسی دمکراتها در این ایام را «به بازی ساده کودکان بد اخلاق بیشتر تشبیه میکند تا به رفتار یک دولت و ملت دارای اساس مشروطه(2).» باز هم به قول دولتآبادی «در یک وقت بسیار تنگ که تا یک اندازه روسها شروع به مداخله
کردن در تبریز و رشت کردهاند، نه جواب اولتیماتوم را داده تمام فصول آن را میپذیرند [...] استقلال چند هزار سالة ایران قربانی غرضهای شخصی چند نفر وکیل و وزیر جاهل مغرض از هر فرقه میشود(1).» همین افرادی که این همه بر طبل غوغاسالاری میکوبیدند، به هنگام آزمون از معرکه گریختند. مردم تلاش کردند از کیان کشور دفاع کنند؛ روحانیان نجف به حرکت درآمدند؛ در رشت مصادمهای مختصر روی داد و جنگ خاتمه یافت؛ اما تبریز ایستادگی کرد. کسانی که بعد از اولتیماتوم روسیه و حملة آن کشور به ایران تبعید شدند عبارت بودند از: مستشارالدوله صادق، اسماعیلخان ممتازالدوله، ممتازالملک، حاجی معینالتجار بوشهری، حسنخان محتشمالسلطنه (اسفندیاری). وحیدالملک و دکتر اسماعیل مرزبان و حسینقلیخان نواب هم به خارج تبعید شدند. همینها کانون بحران را در سالیان آتی تشکیل دادند.
حمله وحشیانة روسها به ایران با موافقت تمام عیار انگلیسیها انجام شد. زیرا گفتیم برای آنان نفت ایران اهمیت داشت و نه مشروطه. سر ادوارد گری(2)در نامهای خطاب به سر جورج بارکلی(3)وزیرمختارش در تهران به صراحت عنوان کرد او از اقدامات دولت روسیه و قصد لشکرکشی آن کشور به ایران اطلاع دارد و کنتبنکندورف (4)او را از حمله قریبالوقوع کشورش به ایران آگاه کرده است. گری به وزیرخارجه روسیه گفته بود: «اگر اوضاع این طور خطرناک باشد که اعزام قشون را لازم بدانند»، و با توجه به اینکه روسها گفته اند از این امر ناگزیرند، وی هم از این لشکرکشی «خشنود» خواهد شد.
گری فقط به روسها اشکالات و زحماتی را که احیاناً از این لشکرکشی متحمل خواهند شد، گوشزد کرد: «بعلاوه گفتم روابط حسنه که بین ما و دولت روسیه موجود است، در این اقدام لشکرکشی به هیچوجه لطمهبردار نخواهد شد و هر اتفاقی که رخ دهد، آرزوی صمیمانه من این است که روابط دوستانه خود را با مسیو
ایزولسکی(1)حفظ نموده باشم.(2)» پس برای طرف انگلیسی حفظ مناسبات دوستی با روسیه بر حمایت از مشروطه ایران ارجحیت داشت. گری آشکارا از لشکرکشی قشون روسیه به ایران که به تحریک یکی از کارکنان سفارت خودش در تهران یعنی استوکس- وابسته نظامی- انجام شده بود نه تنها استقبال بلکه ابراز شادمانی هم کرد.
اما در پارلمان انگلستان در مورد اظهارنظرهایی از این دست آشوبی به پا خاست. در جلسهای که نمایندگان پارلمان بریتانیا به شدت علیه سیاستهای سر ادوارد گری وزیر وقت امور خارجه سخنرانی میکردند، نامههای افرادی مثل لرد روبرت سیسیل و نیز رهبران مسلمانان مدرس و سایر مسلمانان هند نیز قرائت شد(3). روبرت سیسیل- عضو گروه مونتاگ / چلمسفورد - که بعداً در همین رساله با سیمای آنان آشنا خواهیم شد- نه برای منافع ایران، نه برای دفاع از مشروطه، بلکه برای پیشگیری از اعتراض مسلمانان هند به اردوکشی روسیه به ایران با سیاستهای رسمی دولت متبوع به مخالفت برخاست. از آن سوی لرد لمینگتون که از سال 1903 تا 1907 حکومت بمبئی را به دست داشت، روز سوم ژانویه 1912 کنفرانسی در ادینبورو ترتیب داده و گفت حکومت هند انگلیس به طور جدی مصمم است «وجود یک ایران مقتدر و مستقل» را تأمین نماید. او خاطرنشان ساخت انگلستان در مسئله ایران از هر نظر اعم از ملاحظات سیاسی، موقعیت جغرافیایی، منافع تجارتی و هر موضوعی که مربوط به ایران باشد، ذینفع است. روزنامة نیمهرسمی آفتاب نوشت این سیاست حاکم سابق بمبئی که به فرقه اتحادیون(4)انگلیس تعلق دارد، «به کلی با پلیتک مشرق زمینی سر ادوارد گری که این نکات را طرف ملاحظه و رعایت قرار نمیدهد، متناقض است(5).» اما آفتاب ننوشت چرا سیاستهای محافل بریتانیا در ارتباط با مسئله ایران با هم متناقض است. به واقع مخالفین از بیم از دست دادن هند با سیاست سر ادوارد گری به مخالفت برخاستند.
این اختلافات همچنان تداوم یافت
و باعث شکلگیری دو استراتژی متمایز در ارتباط با ایران شد، این موضوع مهم کلید بحث دفتر حاضر است که به آن باز هم خواهیم پرداخت. به واقع اختلافنظر در مورد سیاستهای بریتانیا در ارتباط با ایران با قرارداد 1907 شکل گرفت و با قرارداد 1919 به اوج خود کشید و با ضربه کودتای سوّم اسفند به پایان محتوم خود رسید. در این نبرد البته مخالفین سیاستهای رسمی بریتانیا برنده شدند.
به هر حال با اولتیماتوم روسیه و حمله نیروهای آن کشور به ایران، تنش در بین سیاستمدارن بریتانیا شدت یافت؛ اما ماجرا به همینجا خاتمه نیافت. لندن به دنبال حملات روسها صحنة سخنرانیهای فراوان علیه این اقدامات سبعانه بود. این سخنرانیها هر کدام با انگیزههای متفاوتی انجام میشد؛ اما به هر حال در صفحات روزنامة آفتاب- تنها روزنامة ایران بعد از اولتیماتوم- بازتاب مییافت. محور این سخنرانیها حمله به سیاست رسمی انگلستان در برابر روسیه بود. کسانی که به این کنفرانسها دعوت میشدند، هر کدام انگیزههای مختلف و خاص خود را داشتند. رمزی مک دونالد رهبر حزب کارگر که از قضا اعتراضاتش در صفحات مطبوعات ایران منعکس شد، به دلیل مخالفت با سیاستهای دولت ائتلافی لیبرالها، علیه دیپلماسی آشکار و رسمی روس و انگلیس وارد میدان شد. لردها و گروهی از دستاندرکاران حکومت هند انگلیس، مثل لرد لمینگتون انگیزههای اقتصادی خاص خود را داشتند. ضمن اینکه افرادی از جناح چپ حزب لیبرال مثل ادوارد براون هم در تجمعات این عده حاضر میشدند.
به طور مثال در کنفرانسی که در نیمه نخست فوریه سال 1912 در یکی از تالارهای اپرای لندن برگزار شد، حاضران به شدت علیه روسیه و سیاستهای دولت ائتلافی و لیبرال اسکوایت به میدان آمدند. سر جورج بارکلی نماینده مجلس لردها، بر این جلسه ریاست میکرد. بارکلی از روسیه خواست در سیاستهای خود تجدیدنظر کند، در غیر این صورت از سوی افکار عمومی انگلستان همچنان به بدخواهی متهم میشود. او به روسها حمله کرد که چرا بر خلاف مفاد عهدنامه 1907 به ایران تاختهاند، در نواحی شمال، شمال شرقی و شمال غربی ایران اسکان یافتهاند و حتی «آذربایجان کهن را مثل یکی از ممالک مسلمه خود» رأساً تصرف نموده و متصدی اداره آن گشتهاند؛ و آزادیخواهترین پیشوایان قوم را فقط به دلیل
اینکه «به آمال نامشروع ایشان خدمت نکردند بهدار آویختهاند، بعلاوه به اخذ مالیات از مناطق متصرفی مبادرت کردهاند». به مقامات دولت بریتانیا یاد آوری شد که نه «به نام منافع سیاسی و تجارتی انگلیس در ایران»، بلکه برای حفظ احترام مردم انگلیس وضعیتی به وجود آورند و یک سیاست جدی را تعقیب نمایند تا دامن خود را از این لکه ننگ تاریخی پاک سازند. به عبارت بهتر، بارکلی بر این باور بود که سیاست رسمی دولت اسکوایت نه تنها با خواست مردم انگلیس در تناقض است، بلکه با منافع سیاسی و تجاری بریتانیا در ایران هم تناقض دارد. بارکلی میترسید به دلیل این سیاست، منافع مزبور در ایران مورد تهدید واقع شود.
بعد از بارکلی، ادوارد براون سخنرانی کرد. محور سخنرانی او نقد مقالهای از روزنامة تایمز بود که در باب حمله روسیه به ایران چنین نوشته بود: «حکومتین روس و انگلیس دربارة استقلال ایران سوءنیتی ندارند و حتی سعی کردهاند که این استقلال در سایه تحدید و تقلید به صورت مکملتری در آید.» او این اظهار عقیده را خندهدار دانست و گفت: «مَثَلِ این عقیده مَثَلِ کسی است که او را درون مخزنی نگهداشته و در حقش رنج و شکنج روا دارند. وقتی این فرد از دنیا رفت بگویند مقصر خودش بوده است که نتوانسته از درون مخزن بیرون آید و از لذایذ زندگی بهرهمند شود». براون خطاب به حضار گفت باید به حال «ترقیخواهترین و حریتپرورترین دول و ملل عالم یعنی حکومت انگلیس» گریست و در عین حال خندید، که تایمز سیاست آن را چنین بازتاب میدهد. او ادامه داد روزنامة تایمز میخواهد حقوق یک ملت سالخورده یعنی ایران را حق روسیه قلمداد کند. به دید او تنها یک حقیقت ناگوار وجود دارد و آن این است که «ما انگلیسیها بالذّات محکومیم که فردا را دچار همین احوال شویم.» او گفت به دلیل همین «سیاست سخیفه رجال» انگلیس است که ایتالیا لیبی را تصرف کرده است و روسیه میخواهد ایران را ببلعد. او گفت اینها همه لکههای تاریخی سیاه و بدنامی است که برای انگلیس باقی میماند و آنگاه جملات خود را اینگونه پایان داد: «گلادستونها و سالیسبوریها کجا هستند تا حالت امروزی ما را ببینند و حیران شوند(1).» پیام براون هم
1) همان، ش13، پنجشنبه 26 صفرالمظفر 1330، 15 فوریه 1912، «تمامیت ملکیه ایران»، به نقل از روزنامه
واضح بود: اگر انگلیس به سیاستهای رسمی خود ادامه میداد، ایران از دستش خارج میشد و چون لقمهای آماده به دست روسیه میافتاد. تأسف براون از فقدان گلادستون و سالیسبوری هم معنای خاص خود را داشت: این دو مظاهر امپریالیسم انگلیس به شمار میرفتند و تلاش آنها برای بسط قلمرو نفوذ بریتانیا در دنیا، در بسیاری از منابع تاریخی تشریح شده است. تازه این موضع براون، عضو جناح چپ حزب لیبرال بریتانیا بود و حدیث مفصل دیگران از این مجمل بهتر خوانده میشود.
لینچ هم که دارای منافع و عواید سرشاری در ایران بود گفت به جای روسیه، سیاستهای دولت بریتانیا را نقد میکند. زیرا به گمان او «روسیه برای تأمین منافع خودش میتواند به هر اقدامی متشبث شود، اما عقل من قبول نمیکند که انگلیس در این موضوع یک آلتی باشد؛ چرا که ما نمیتوانیم شرف و حیثیت ملیه و عنعنات تاریخی خودمان را فدای روسیه بکنیم.» پس این روسیه نیست که باید توبیخ شود، بلکه دولت انگلستان است که باید تقبیح گردد. زیرا با منافع تجاری و سیاسی این کشور در ایران بازی میکند و آن را به حریف واگذار مینماید. بعد از این سخنرانی رمزی مک دونالد رهبر حزب کارگر به سخنرانی پرداخت. او گفت:
طرز سیاست وزیر خارجه انگلیس درباره ایران را برای منفعت و شأن و شرف مملکت خودم مفید نمیبینم و بر عکس به جای فایده، ضرر آن هم به ما خواهد رسید. آیا قربان کردن یک ملت قدیمی بیچارهای را که تاکنون رعایت قواعد انسانیتکارانه را نموده و اکنون هم به مانند ما قدمگذار ساحت مشروطیت، حریت، عدالت، مساوات شده است چه معنا دارد؟ اگر سیر(1)ادوارد گری این اقدام را به نام ملت انگلیس به عمل آورده خطا میکند. من از حیث آنکه یک نفر انگلیسی هستم این حرکت را به ملت خودم روا نمیبینم. گمان میکنم که تمام انگلیسیها در این حسیات من شرکت دارند (حاضرین: داریم). بنابراین مسئولیت اضمحلال استقلال ایران به عهده انگلیس و ادوارد گری است(2)!
آخرین ناطق مستر کلیفورد بود که هشدار داد اگر سیاست رسمی بریتانیا به
همین روش ادامه یابد، دیری نخواهد پایید که در انگلستان هم مثل آلمان سوسیالیستها قدرت را به دست خواهند گرفت و آنگاه این اشتباهات را به شکل سختی جبران خواهند ساخت. نویسنده روزنامة آفتاب هم نوشت با سیاست ادوارد گری «بالاخره استقلال ایران پایمال زور و قوت میشود». آنگاه ادامه داد این سیاست از نظر عثمانیها هم پنهان نمانده است. پس پیشنهاد کرد عثمانیها هم مثل انگلیسیها از تشکیل چنین کنفرانسهایی برای نشان دادن احساسات خود در مورد ایران دریغ نورزند: «همانطوری که انگلیسها از بیان حقیقت پروا و اندیشهای ندارند، برای عثمانیها هم گمان نمیکنیم محذوری باشد(1).» به عبارت بهتر روزنامة آفتاب در این مقطع تاریخی، از مواضع حکومت هند انگلیس و مخالفان گری حمایت میکرد.
شرایط در داخل ایران بسیار نامساعد بود. ناصرالملک از فرصت به دست آمده بهره برد و حکومت نظامی برقرار ساخت. به هر حال به دنبال اولتیماتوم روسیه، ایران عرصة هجوم نیروهای افسارگسیخته این کشور شد. ثقة الاسلام «بزرگترین اشخاص و وطندوستترین روحانیان تبریز» بود. روسیه با بهدار آویختن او میخواست قدرت خود را به رخ ملت ایران کشد. روز عاشورا که یکی از مهمترین روزهای شیعیان است، روسها میخواستند اثبات کنند در بزرگترین روز عزاداری ایرانیان و بین متعصبترین مذهبیان ایران که تبریزیان بودند، میتوان بزرگترین روحانیان شیعه را کشت و کسی هم جرأت نخواهد کرد دم بر آورد(2).
به قول عینالسلطنه: «سفیر روس را عهد فتحعلی شاه با دویست نفر اتباعش کشتند. مجازات [آن اقدام] تبعید میرزا مسیح شد. حالا در سرپیچ مجتهدین را دار میزنند. دیگر آبرویی برای مسلمانها باقی نمیگذارند برای آنکه این کارها را به دست خود ایرانی میکنند. اوّل آنها را دسته دسته کرده به جان یکدیگر انداختند بعد که خوب همدیگر را تمام کردند این طور داخل شده آدم دار میزنند. الآن یکی میگوید محمدعلی شاه را میآورند و آورده بودند، اگر کابینه انگلیس صِحه به این
کار گذاشته بود. اما هنوز کابینه انگلیس قبول نکرده مشغول مذاکره است. به درستی معلوم نیست چه میشود و خیلی مشکل است و مستبعد است که این حالت هم باقی بماند. دیگر چه انقلابی در جلو خواهد بود نمیدانم.(1)»
روسهای وحشی کشتار بیرحمانهای از مردم مظلوم تبریز به راه انداختند. اما روزنامة روسی روسیا، اتهام بیرحمی روسها را نسبت به ایرانیان انکار کرد و نوشت در این کشور فقط پانزده تن به قتل رسیدهاند و بیستوشش تن از دستگیرشدگان آزاد گردیدهاند. روسیا نوشت که اعدامشدگان یک صاحبمنصب و چند سرباز را کشته، نیز پنج صاحبمنصب و چهل و نه سرباز روس را مجروح کرده بودند. این روزنامه ادعا کرد بیست و سه تن از روسها را به اندازهای شکنجه کرده بودند که زیر شکنجه مردهاند و هنوز جسد آنان را تحویل ندادهاند(2)اخباری که آشکارا دروغ بود.
در دیماه سال 1290 شوستر از ایران رفت. یالمارسن سوئدی ریاست ژاندارمری خزانه را عهدهدار گردید. همزمان لرد لمینگتون مسافرتی دور و دراز به ایران کرد و از بندرعباس، بوشهر، شیراز و بسیاری نقاط دیگر بازدید نمود. هیأتی که همراه مرنارد بلژیکی- که به جای شوستر منصوب شده بود- به امور خزانه رسیدگی میکردند استعفا نمودند و شخص او ریاست خزانهداری را عهدهدار شد. مرنارد حتی امریکاییان را تهدید کرد که اگر نقل و انتقال ادارات خود را به سرعت انجام ندهند، نه تنها معزول بلکه تنبیه خواهند شد. با اینکه شوستر با اولتیماتوم روسها از ایران رفت، اما روسها بر خلاف وعده و وعید و قول و قرار دروغین خود و انگلیسیها، به کشتار در کشور ادامه دادند. پس از رفتن مورگان شوستر، کمیسیونی مرکب از عمیدالحکما معاون وزارت مالیه، ارباب کیخسرو شاهرخ مسئول کل ادارات مجلس، مرنارد رئیس کل گمرکهای ایران و میرزایانس نماینده سابق ارامنه (در مجلس دوم)، رسیدگی به حسابهای او را آغاز کردند. اندکی بعد ارباب کیخسرو از این گروه استعفا کرد. چندی بعد دولت از ادامه فعالیت کمیسیون
منصرف شد. به این شکل شوستر بدون اینکه به دولت ایران حسابی پس دهد از کشور رفت. برای تودیع او مراسمی برگزار شد. اکثر نمایندگان سفارتخانههای خارجی در این مراسم شرکت کردند. بعد از این مراسم ناصرالملک یک اتومبیل سلطنتی در اختیار او قرار داد تا از راه رشت به اروپا و از آنجا به امریکا عزیمت نماید. این پاداشی بود که دولت ایران به شوستر برای تحریک قشون روسیه به لشکرکشی علیه تمامیت ارضی کشور پرداخت کرد.
انگلیسیها قصد داشتند حملات روسها را بهانه اشغال جنوب کشور قرار دهند. اما حکومت هند انگلیس، اعزام قشون انگلیسی به جنوب ایران را تجویز نکرد. گردانندگان این حکومت باور داشتند که اعزام بیشتر قوا بهانه به دست «عناصر بهانهجو در روسیه» میدهد. اینان میگفتند انگلیس فقط باید یکی دو نقطه از مناطق جنوبی ایران را به اشغال خود درآورد. مقامات حکومت هند انگلیس این سیاست خود را در پوششی از نوع دوستی دروغین پوشانیدند. حال آنکه دلیل اصلی مخالفتشان با اعزام قوا به جنوب ایران و سواحل خلیج فارس وضعیت نابسامان اقتصادی هندوستان بود. این مقامات میگفتند اعزام قشون انگلیسی به خلیج فارس، باعث «خرج بیموقع و خارج از پلتیک» برای حکومت هند انگلیس خواهد شد. اما «در مقابل آن اگر ما در این موقع دست نگاه داریم دلیل صحیحی به مسلمین مینماییم که به جهت توسعه و ترقی خود موقع انقلاب ممالک آنها را مغتنم نشمردهایم.(1)» یعنی از هرجومرج داخلی کشورهای آنان سوءاستفاده نکردهایم و از این طریق منتی هم بر کشورهایی مثل ایران نهادند.
واکنش دیگر علیه هجوم روسیه به ایران، در مجلس عثمانی به وقوع پیوست. نمایندگان، وزیر امور خارجه امپراتوری عثمانی یعنی عاصم بیک را به مجلس خواندند و از او در زمینه موضع رسمی دولت عثمانی در برابر اولتیماتوم روسیه توضیح خواستند. عاصم بیک توضیح داد دو مسئله باعث واکنش فوری عثمانی در برابر اولتیماتوم روسیه شده است: اول مسلمان بودن و همکیشی عثمانیان و مردم ایران؛ و همجواری دو کشور با هم. او توضیح داد سفیر روسیه در استانبول را
1) همانجا، «عقیده تایمس.»
احضار نموده و از او توضیح خواسته است. سفیر مزبور هم گفته شرایط به گونهای رقم خورده که راهی دیگر برای روسیه باقی نمانده بود. سفیر توضیح داد ورود قوای روسیه به قزوین موقت است و عنقریب این قوا از ایران خارج خواهند شد. چاریتوف، سفیر روسیه در استانبول، ادامه داد موضع عثمانی و روسیه در موضوع حفظ تمامیت ارضی و استقلال این کشور مثل هم است. در همین زمینه یعنی تضمین استقلال ایران، سندی به امضای طرفین رسید. سفیر ایران در باب عالی هم نامهای به وزارت خارجه عثمانی نوشت و از مساعی عثمانیها برای حفظ استقلال و تمامیت ارضی ایران تشکر کرد. اسناد ذیربط تقدیم مجلس عثمانی شد و نمایندگان هم از توضیحات وزیر قانع شدند و ختم مذاکرات اعلام گردید(1)! به عبارتی در شرایطی که روسیه با نیروی نظامی خویش شمال، شمال شرق، شمال غرب و منطقهای گسترده تا قزوین را اشغال کرده بود، مدعی بود که استقلال و تمامیت ارضی ایران را به رسمیت میشناسد و ای عجب که این موضوع حساسیت نماینده دیپلماتیک ایران را در استانبول برنینگیخت.
روز دهم فروردین سال 1291 روسها مقدسترین زیارتگاه ایرانیان یعنی بارگاه امام رضا(ع) را در مشهد به توپ بستند. اما بانگی از سوی انگلیسیهای مدعی حمایت از مشروطه خواهی برنخاست، سهل است دستگاه وزارت خارجه انگلیس برای اینکه نشان دهد به هیچوجه حقوقی برای ایرانیان به رسمیت نمیشناسد و حمایت صوری و نیم بندش از مشروطه فقط و فقط به دلیل ملاحظات اقتصادی است، به نحوی آشکار از این وحشیگری حمایت کرد.
گفتیم روسها در حملات وحشیانه خود در جریان اولتیماتوم، با موافقت صریح انگلیس مواجه بودند. ادوارد گری در نطقی در مجلس عوام بریتانیا به تاریخ 14 دسامبر 1911 گفته بود حق با روسیه است؛ زیرا شوستر نباید مأمورین خزانهداری خود را در تبریز که منطقه نفوذ روسیه است میگماشت. درست دو روز قبل از این تاریخ یعنی دوازدهم دسامبر، دولتین روس و انگلیس در مورد امتداد راهآهن هندوستان به روسیه توافق کرده بودند. بر خلاف گذشته که انگلیسیها با بیاعتنایی
1) همان، ش 5، ش5، یکشنبه 8 صفرالمظفر 1330، 28 ژانویه 1912، «ایران در مجلس عثمانی.»
به پیشنهاد روسیه نگاه میکردند، اینک سرمایهداران فرانسوی، انگلیسی و روسی متفقاً این طرح را مورد بررسی قرار دادند. اما مسئله این بود که باید رضایت حکومت هند انگلیس را هم جلب مینمودند(1). تا آنجایی که به سیاست رسمی بریتانیا مربوط میشد، مشروطة ایران بیش از بهانهای برای بسط و گسترش نفوذ سرمایهداران این کشور در ایران و منطقه قفقاز نبود. گری مدعی شد روسیه حق دارد از دولت ایران بابت لشکرکشی به این کشور خسارت مطالبه کند؛ اما اظهار امیدواری نمود که این خسارت را به شکل فوری طلب ننماید! متن سخنرانی گری در روزنامة آفتاب، نخستین روزنامهای که بعد از حملات وحشیانه روسها به ایران منتشر میشد، چاپ شد. در این سخنرانی آمده بود: «چندی قبل تلگرافاً به من خبر دادند مستر شوستر سه نفر از مستخدمین انگلیسی ایران را از طرف خزانهداری کل مأموریتهای مهم داده، یکی را مأمور شیراز و یکی را مأمور اصفهان و دیگری را مأمور تبریز نموده. اما شیراز طبیعتاً از منطقه روس خارج است و ایرادی بر آن ممکن نبود، اصفهان درست در منطقه روس واقع است و تصور نمیکنم تعیین مأموری در آنجا مورد قبول دولت روس واقع شود. اما تبریز به کلی در مجاورت سرحد روس واقع شده است. همین که این فقره را شنیدم پیش از اینکه دولت روس در این باب کلمهای اظهار کرده باشد، یعنی در وقتی که دولت روس هنوز هیچ خبر نداشت، به وزیرمختار خودمان در طهران تلگرافاً اطلاع دادم که این قبیل کارها ممکن نیست و به کلی برخلاف روح قرارداد انگلیس و روس میباشد، و مطلقاً محقق بود که دولت روس بر تعیین یک نفر مأمور انگلیسی در تبریز ایراد خواهد گرفت، چنان که هر گاه یک نفر مأمور روس در نقطة مقابل آن معین میشد ما خودمان همین گونه رفتار میکردیم.(2)»
گری توضیح داد سیاست شوستر مغایر قرارداد 1907 است، پس با اقدامات شوستر «به جای نفوذ دولت روس نفوذ دولت انگلیس در شمال ایران برقرار میشود و ما مجبوریم از این تغییر و تبدیل احتراز کنیم». گری هشدار داده بود
اقدامات شوستر باعث واکنش سخت روسیه خواهد شد و انگلیس در صورت هرگونه برخوردی از جانب روسیه قادر به هیچ کاری نخواهد بود. او گفت به این دلیل از شوستر حمایت نکرده که اقداماتش مخالف روح قرارداد 1907 بود، اگر دولت انگلستان از شوستر حمایت میکرد مفهومش این بود که قرارداد را زیر پا نهاده است و به عبارت خلاصه مفهومش این است که دولت وقت بریتانیا، موافق حضور مأمورین انگلیسی در منطقة نفوذ روسیه است.
ادوارد گری در مورد ماده دوم اولتیماتوم روس گفت: طبق این ماده دولت ایران حق ندارد بدون اجازه دولتین مستشار استخدام کند. او گفت این امر بر خلاف نظر ایرانیها نافی استقلال کشور و دخالت بیگانگان در مسائل این کشور نیست. به زعم او دخالت در مسائل داخلی وقتی است که روسیه بگوید برای استخدام اتباع ایران در دوایر دولتی باید از روس و انگلیس کسب تکلیف شود! او ادامه داد:
بلی دولت ایران ضعیف و رشته کارهایش به کلی گسیخته شده و همین قدر که به مستشاران خارجی محتاج است خود دلالت میکند بر اینکه استقلال دولت ایران استقلالی نیست که بتواند بدون اتکا بر یک نقطه کار کند. بلی محتاج به مستشاران خارجه است برای اینکه ضعیف است و رشته امورش گسیخته شده، اما با مستشاران خارجه همیشه نفوذ خارجه توأم است، اینک طبیعی است[!] که دولت روس از استخدام مأمورین انگلیسی در منطقه نفوذ خود شکایت میکند چنان که خودمان ممکن بود از استخدام مأمورین خارجه روس یا تبعه یک دولت معظم در جوار سرحد هندوستان یا استخدام اتباع روس در جنوب یا بنادر خلیج فارس شکایت کنیم(1).
گری هرگز توضیح نداد قرارداد 1907 را با اطلاع کدام مقام ایرانی امضا کردهاند که اینک از زیر پا نهاده شدن آن ابراز نگرانی میکنند؟ این عهدنامه غیرقانونی توسط مقامات روس و انگلیس منعقد شد بدون اینکه به دولت ایران حداقل اجازه ابراز نظر داده باشند، بنابراین چگونه انتظار داشتند مردم ایران قراردادی را بپذیرند که منافی استقلال کشورشان بود و اساساً بدون آگاهی آنان به تصویب رسیده بود؟
1) همان.
گری میگفت حوادث اخیر نشان داد دولت ایران «مطلقاً لازم است» در استخدام مستشاران خود از خارج کشور، از این به بعد با دولتین روس و انگلیس مشورت نماید. در مورد پرداخت خسارت به روسها، گری گفت با اینکه دولت روسیه حق دارد خسارت مطالبه کند، اما «در این خصوص تذکار مینمایم که فعلاً دولت ایران نمیتواند چیزی بپردازد و به هیچوجه تصور نمیکنم که دولت روس هم در سرعت پرداخت وجه مُصر باشد، و در آن طرف هرگاه تسریع در پرداختن وجه هم به عمل نیاید، باز خیلی قابل تأسف است که یک اجبار و تعهدی بر ذمّة دولت ایران تحمیل شود و این تعهد به منزله یک اهرمی خواهد بود که هر وقت بخواهند بتوانند آن را بکار بیندازند.»
گری وقیحانه گفت هرگاه روسیه فعلاً دریافت خسارت از ایران را سرلوحه کار خود قرار دهد، «این فقره برای منافع تجارتی انگلیس مضر خواهد بود، چه منافع تجارتی انگلیس در جنوب ایران به واسطه اغتشاش و مسدود بودن راهها خسارت کشیده، مسدود بودن طرق به واسطه این است که قوهای برای حفظ طرق مزبوره در کار نیست.» نگرانی گری این بود:
هر گاه بنا باشد فعلاً خسارتی به دولت روس یا نوع خسارت دیگری بپردازد، واقعاً خوف آن میرود که نتواند آن نظم و امنیتی را که برای تجارت ما لازم است در طرق جنوب فراهم نماید. من این ملاحظات را به استحضار دولت روس رساندهام، دولت روس که خواهشهای خود را پیشنهاد نموده در خصوص پیشنهادهای راجعه به عملیات کنونی با اصول اساسی[!] اصرار خواهد کرد، اما در خصوص وجه خسارت من این ملاحظات را پیش آوردم، هرگاه خواهشهای روس اساساً پذیرفته شود و هرگاه مطمئن شوند یک دولت ایرانی هست که منافع انگلیس و منافع مخصوصه را در آن قطعات ایران که راجع به هر یک از ما میباشد محترم شمارد، آن وقت تصور میکنم رفع این اشکال غیرممکن نباشد(1).
به عبارت بهتر اگر در ایران دولتی روی کار میآمد که حافظ منافع بریتانیا به شمار میرفت، آنان خیلی هم با پرداخت فوری غرامت به روسها مخالفت نمیکردند، زیرا مطمئن بودند دولت وقت منافع آنان را پاس خواهد داشت. اما اینک
1) همان.
وضع چنین نیست. از سویی جنوب کشور ناامن است و برای استقرار امنیت کالاهای انگلیسی نیاز مبرمی به پول احساس میشود. خزانه ایران هم که تهی است. پس اگر غرامت فوری به روسیه پرداخت شود، دولت ایران به دلیل افلاس اقتصادی توانایی استقرار امنیت را در جنوب کشور ندارد. این است راز مخالفت گری با پرداخت سریع غرامت به روسیه!
سر ادوارد گری که سیاستهای دولت متبوع او و سفارتخانه کشورش روسها را به ایران سرازیر کرده بود، گفت وضعیت آینده ایران به رفع بحران کنونی موکول است. این بحران هم رفع نخواهد شد مگر اینکه «خواهشهای دولت روس» پذیرفته شود. او ادامه داد وقتی از استقلال ایران سخن به میان میآید مردم باید بدانند که این استقلال به واسطه قرضهای سابق متزلزل شده است. به گفته او «دولت ایران مثل یک دولتی که تا به حال هیچ قرض نکرده است آزاد نمیباشد.» علت این است که بهترین وثیقههای ایران در گرو روس و انگلیس است. پس اگر دولت ایران باز هم بخواهد قرض کند باید طلب طلبکاران روسی و انگلیسی خود را بدهد و تازه از «طلبکارهای سابق خود استشاره و استمزاج نماید و منافع طلبکارهای سابق باید محفوظ بماند.» او گفت منظورش این نیست که دولتین روس و انگلیس به ایران وام بدهند، خیر! منظور این است که لوازم تسهیل استقراض را برای دولت ایران فراهم نمایند؛ زیرا به زعم او «بدون این مسئله ترقی و پیشرفت[!] ممکن نیست.»
بار دیگری که وزیر خارجه بریتانیا از «ترقی ایران» دم زد و عوامل و موانع آن را برشمرد، مسئله امکان بازگشت محمدعلی شاه به تخت سلطنت بود. او صریحاً گفت بازگشت محمدعلی شاه به تخت سلطنت «با وجود اخطارات و تحذیرات ما به عدم مراجعت به ایران... گمان میکنم بر خلاف حیثیت ما باشد که او را به سلطنت بشناسیم.» گری باز هم گفت خروج از حالت فعلی با تشکیل یک دولت ایرانی ممکن است که «آن دولت منافع مخصوصه دولتین روس و انگلیس را محترم بشمارد و با اصول قرارداد روس و انگلیس موافقت کند.» به طور قطع و یقین چنین دولتی با وجود محمدعلی شاه شکل نخواهد گرفت. او تشکیل یک دولت باثبات و پذیرفتن خواستههای روسیه را شرط خروج نیروهای این کشور از ایران تلقی کرد. در همین راستا خاطرنشان نمود روسها به طور موقت به ایران آمدهاند و با قبول
شرایطشان از کشور خارج خواهند شد(1). انگلیسیها در این راستا ضمانتهای لازم را از روسیه گرفته بودند تا از محمدعلی شاه حمایت نکنند؛ گری از قول روسها نمایندگان مجلسین لردها و عوام انگلیس را مطمئن ساخت که:
بارها اظهار کردهایم اقدامات نظامی که ما مجبور شدیم[!] در ایران بنماییم به هیچوجه ربطی به خیالات محمدعلی شاه ندارد و میل نداریم این اظهار خود را صریحاً تکرار نماییم. دولت روس به هیچوجه میل ندارد به او نسبت بدهند که میخواهد یک پادشاهی بر دولت ایران تحمیل نماید یا اینکه میخواهد بر ضداصول عدم مداخله در نزاع شاه مخلوع با دولت ایران اقدامی نماید؛ چه این اصول را دولت روس خود از زمان شروع این نزاع اعلان کرده بود. بنابراین دولت روس اعلان میکند که هرگاه شاه مخلوع بخواهد از موقع حضور دستجات قشون روس در ایران برای انجام مقاصد خود استفاده نماید، آن وقت دولت روس او را به سمت سلطنت نخواهد شناخت(2).
با این تعهد خیال انگلیسیها بیشتر راحت شد. آنها مطمئن شدند که روسها قصد ندارند محمدعلی شاه را به تخت سلطنت بازگردانند. پس با عملیات آنان مخالفتی هم نکردند.
وقتی روسها به ایران حمله آوردند و آن فجایع را مرتکب شدند، باز هم گری با وقاحت تمام خطاب به مجلس عوام گفت ایران به دلیل قرارداد 1907 از استقلال بیشتری برخوردار است(3). این سخنان به دلیل توافق پشت پردهای بود که بدون اطلاع طرف ایرانی بین روس و انگلیس صورت گرفته بود. بین روزهای 24 نوامبر تا 14 دسامبر سال 1911 قراردادی محرمانه بین روس و انگلیس منعقد شد. تمام حدس و گمانهایی که در مورد تاریخ انعقاد آن وجود داشت به دلیل مذاکراتی بود که در پارلمان بریتانیا در همین فاصله انجام گردید. در دو مورد از وزیر امور خارجه انگلیس سر ادوارد گری پرسیده شد آیا انگلستان با دولتی دیگر در مورد ایران عهدنامه مخفی منعقد
کرده است؟ بار اول پاسخ گری منفی بود و بار دوم مثبت(1). استقلال و تمامیت ارضی ایران عملاً نادیده گرفته شد. طبق قراردادی که بدون اطلاع دولت ایران منعقد شده بود، روسها دوازده هزار تن از قشون خود را به ایران آوردند و در نقاط شمالی کشور تا حدود تهران مستقر کردند. انگلیسیها هم عدهای سوار هندی به جنوب کشور اعزام نمودند. هدف اصلی اینان حفاظت از راهها، تجارتخانهها و کنسولگریهایشان در جنوب کشور بود. حساسیت عمده آنان در این تاریخ به طور مشخص مسئله نفت بود. بخشی از طرح روس و انگلیس را از زبان وزیر امور خارجه بریتانیا در حضور نمایندگان پارلمان توضیح دادیم. بخش دیگر آن به این شرح بود:
عساکر روس که فعلاً در قزوین متحرک هستند فقط هشت روز دیگر بیشتر خواهند رفت، مگر اینکه به واسطه اتفاق فوقالعاده وزیرمختار روس مجبور شود زودتر به احضار ایشان اقدام کند(2). دولت روس این قشون را به حکم ضرورت فرستاده و چنان که مکرر اظهار داشته است به هیچوجه قصد نقض استقلال و تمامیت ایران را ندارد و همین قدر که خواهشهای دولت روس قبول شد، دیگر ماندن قشون در قزوین لزومی نخواهد داشت، مگر اینکه به قشون روس حمله ببرند یا اغتشاش جدی روی دهد و یا بالاخره اشکالات دیگری پیش بیاید. پلتیک دولت روس در ایران باید کماکان مبنی بر اتفاق و همراهی با دولت انگلیس باشد و اساس آن قرارداد روس و انگلیس 1907 خواهد بود و فقط حفظ این قرارداد میتواند ترقی منظم و صلح آمیز دولت ایران را که برای منافع اقتصادی و سیاسی دولت همسایه و استقرار نظم دائمی در خاک ایران نهایت لزوم دارد؛ ممکن نماید(3).
پیشتر به طور مشروح توضیح دادهایم روس و انگلیس درست در زمانی که بحث استبداد و آزادی در ایران جریان داشت، قرارداد 1907 را بین خود امضا کردند و مدعی شدند این قرارداد برای پیشبرد رفاه، امنیت و رشد داخلی ایران است. سرادوارد گری وزیر وقت خارجه انگلیس خاطرنشان ساخت ایران همیشه قدرتی را علیه قدرت دیگر
برانگیخته و آنان را به بازی گرفته است. به همین دلیل سیاستهای ایران بین دو قدرت بزرگ تنش ایجاد میکرد. به دید او قرارداد 1907 تفاهمی دوستانه بود بین روس و انگلیس که از وخیمتر شدن اوضاع پیشگیری مینمود. وزیر خارجه انگلستان بر این باور بود که اشاره به استقلال و تمامیت ارضی ایران در مقدمه معاهده مزبور، بهواقع امری تشریفاتی به شمار میآمد و در حقیقت به دلیل امتیازات واگذار شده به قدرتهای بزرگ در خلال قرن نوزدهم، ایران به صورت لانه زنبور درآمده بود و نمیتوانست یک واحد سیاسی ماندگار تلقی شود. برای گری مهمترین مسئله خاورمیانهای سیاست بریتانیا موضوع ایران بود به همین دلیل نوشت مسئله ایران بیش از هر موضوع دیگری او را فرسوده کرده است.(1)
به هر حال قشون روسیه سرگرم کشتار مردم بودند، به دلیل این لشکرکشی و همراهی آشکار انگلیس با آن؛ برخی ایرانیان مقیم خارج کشور که مسائل داخلی ایران را تعقیب میکردند گفتند تقصیر شوستر بود که راهنماییهای انگلیسیها را نادیده گرفت و کاری کرد که ملت ایران را به مخمصه افکند. اما مقصر بزرگتر ایرانیانی بودند که به او میدان دادند:
عیب کار این است که ما اندازه و میزان را از دست میدهیم. نمیدانیم حد اعتدال کدام است. یکی از راه میرسد ما او را نمیشناسیم از او تملق میگوییم، تمجید میکنیم، بلکه میپرستیم. آنوقت این آدم ولو اینکه اِمریکایی باشد خود را گم میکند، تصور میکند مهدی موعود خود او است یا مسیح است که دوباره به عالم آمده؛ گوش به حرف هیچکس نمیدهد، خیالات پلتیکی بر طبق عقیده شخصی خود تعقیب میکند و این پلتیک موافق میل و حسیات مردم واقع میشود، یک وقت خبر میشوند که به فنای مملکت دو انگشت بیشتر فاصله نمانده است. بلی این قبیل دوستان خیلی مطبوع و مهربان هستند، ولی خطرشان هم خیلی [زیاد] است(2).
بحران ایران در خارج کشور به ویژه احزاب سیاسی انگلستان بازتاب فراوانی
یافت. به ویژه حزب کارگر در برابر تحولات مزبور بسیار حساس بود. مثلاً «رامزی ماکدونالد رئیس عملهها و کارگران(1)از همه پرحرارتتر صحبت میدارد و میگوید دولت ما به هر وسیله هست گرچه به وسیله جنگ باید از تجاوزات روس در ایران جلوگیری نماید(2).» ایران در بحرانی عظیم گرفتار آمده بود، به قول مورگان شوستر که به ادعای خودش قصد نداشت در مسائل سیاسی و داخلی ایران دخالت کند، اما برخی از ایرانیان او را به این کار واداشتند، «مگر جنگ بزرگی پیش بیاید که در اثر آن ایران نجات بیابد وگرنه خلاص آن بسیار مشکل است(3).» بعد از هجوم روسها به ایران، آنان میخواستند مسئله ایران را با طرف انگلیسی برای همیشه حل کنند. آنان با بریتانیاییها مشورت نمودند تا کشور را برای همیشه بین خود تقسیم کنند، اما دولت انگلیس بعد از مشورت با جورج پنجم پادشاه بریتانیا، این تصمیمگیری را رد کرد. آنها رضایت ندادند عملی بر خلاف مفاد و مضمون قرارداد 1907 انجام شود. به عبارت بهتر انگلیسیها میخواستند به طور ظاهری استقلال ایران را حفظ نمایند. اما در عین حال طرف بریتانیایی بر این باور بود که باید در ایران دولتی مقتدر تشکیل شود تا منافع هر دو قدرت بزرگ جهانی را تأمین نماید(4).
برخی از روزنامههای انگلستان سیاست خارجی این کشور را در برابر ایران نکوهیدند؛ به طور مثال روزنامة دیلی کرونیکل در مطلبی که در مورد اعزام قشون انگلیسی به سواحل جنوبی ایران نوشت، نتیجه معاهده روس و انگلیس را بسیار تحقیرآمیز دانست و از رفتار دولت بریتانیا با ایران به شدت انتقاد کرد. این روزنامه رفتار بریتانیا با «یک مملکت قدیم را که پا در دائره تجدد گذاشته، فوراً شهید تضییقات و دزدیها میشود»، مایه تأسف عنوان کرد. دیلی نیوز در شماره روز نهم ژانویه خود نوشت: در سابق هیچ وزیر امور خارجه انگلیس با چنین قوت قلب بر ضدآزادی مللی که
مجاهدت در ترقی میکنند جهد، و با چنین همتی برای انهدام منافع عظیمه دولت انگلیس شرکت نکرده، حال موقعی رسیده که با کمال وضوح اظهار بداریم که بقای سر ادوارد گری در وزارت خارجه محال است(1).
یکی از دهشتناکترین تراژدیهای تاریخ ایران بعد از مشروطه جنگ و جدالهای بیپایان سالارالدوله با دولت مرکزی در غرب کشور بود که به فجایع فراوانی منتهی شد. ابتدا ببینیم سالارالدوله کیست؟ ابوالفتحمیرزا سالارالدوله (1338-1260ق) به طور قطع یکی از متحدین سیاست خارجی بریتانیا و یکی از کسانی بود که مورد حمایت شرکت نفت انگلیس و ایران واقع میشد، تا در موارد ضرور از او به نفع منافع امپراتوری بریتانیا بهرهبرداری نمایند. او فرزند سوم مظفرالدین شاه قاجار بود؛ به سال 1276 شمسی والی کرمانشاه شد؛ به مصادره اموال مردم پرداخت و باعث ایجاد نارضایتی گردید. به همین دلیل مظفرالدین شاه او را از کار بر کنار ساخت. اندکی بعد بخشوده شد و دو سال بعد به سال 1278 حاکم زنجان گردید. به سال 1280 حاکم خوزستان و لرستان شد و شش سال بعد در بحبوحة مشروطه شورشی علیه برادر ارشد خود محمدعلی شاه قاجار به راه انداخت. میرزاعلیاصغرخان اتابک که بعدها قربانی توطئهای شد که انگلیسیها از آن آگاه بودند، فتنه سالارالدوله را فروخوابانید و وی را به تهران آورد و محبوس ساخت. سالارالدوله خدماتی شایان به شرکت نفت انگلیس و ایران کرده بود. به همین دلیل وقتی دیگر که جانش در معرض تهدید واقع شد، کنسول بریتانیا در کرمانشاه او را پناه داد و اجازه گرفت خاک کشور را ترک گوید.
به سال 1290 محمدعلی شاه برای بازگشت به تخت سلطنت شورشی به راه انداخت. این شورش البته به جایی نرسید اما سالارالدوله به ظاهر در حمایت از برادر و در باطن برای رسانیدن خود بر اورنگ پادشاهی وارد همدان شد؛ خود را شاهنشاه کل ممالک کردستان و لرستان و عربستان خواند و با سپاهی به سوی تهران رهسپار گردید. در همین حیص و بیص او خود را شاه ایران اعلام کرد، اما سپاهش
1) آفتاب، ش1، «راجع به ایران.»
در حدود ساوه از نیروی دولت مرکزی به سختی شکست خورد. به دنبال این شکست او بار دیگر به خارج گریخت و در سوییس رحل اقامت افکند. سالارالدوله مردی قسیالقلب بود و فقره زیر که به نقل از نشریه چهرهنما چاپ مصر آورده میشود، تنها یکی از نمونههای بیدادگری اوست.
بعد از سقوط مشروطه او بهمنظور رسانیدن خویش بر سریر سلطنت، حملاتی را علیه قشون دولت مرکزی ایران سازماندهی کرد. در این درگیری او با یارمحمدخان کرمانشاهی و اعظمالدوله درگیر شد. اما شکست سختی خورد. یارمحمدخان فتحنامهای منتشر کرد و از آن سوی اعظمالدوله به خیال اینکه سالارالدوله گریخته است شروع به رتق و فتق امور شهر کرد، اما طولی نکشید که بار دیگر سالارالدوله وارد شهر شد. تا اعظمالدوله به خود آید، قوای مهاجم این شاهزاده شورشی وارد شهر شدند: «چشم کافر نبیند که این خونخوار وحشی چه کرد... زنها و دخترها را یغما و بیسیرت(1)و مردهای پیر را کشته و سخت دکانها و مغازهها را چپاول کردند؛ فریاد از ظلم این ظالم خونخوار دیوانه.» او رجال دیوانی شهر مثل اعظمالدوله و فخیمالسلطنه و عیسیخان نامی را «هم خفه، هم قطعه قطعه [کرد]، هم بهدار [آویخت] و هم آتش زد.» اعتلاءالدوله کارگزار خوزستان را همراه با برادرزنش میرزاجعفرخان به واسطه نشر فتحنامه «با فضیحتی بسیار آورده بهدار کشیدند و او را تیرباران کردند. دو روز نعش او بود تا همشیرههای بیچاره و اقوامش نیمه شب آمده با پول گزاف او را پارچه شده(2)بردند کفن کردند(3). دیگر مالی و جانی باقی نماند، عجب آنکه این شریر وحشی آروغ سلطنت هم میزند خوب است این را پادشاه خرابیها و بیمارستانها بکنند چه این شخص به جز خراب کردن و آدم
1) اصل: بیبصیرت.
2) یعنی قطعهقطعه شده.
3) میرزاحسین اعتلاءالدوله که به دست سالارالدوله کشته شد؛ به سال 1279 در تهران متولد شد، او خدمت خود را در وزارت خارجه آغاز نمود، به سال 1325 ریاست عدلیه کرمان را عهدهدار شد؛ اما به زودی عزل گردید و به اصفهان آمد. در اصفهان روزنامههای نقش جهان و اصفهان را منتشر میساخت. در محرم سال 1328 قمری کارگزار دولت در محمره شد، او شیخ خزعل را تشویق کرد تا مدرسهای به نام خزعلیه تأسیس کند، در سال 1330 زمانی که پنجاه و یکساله بود، در کرمانشاه به شرحی که دیدیم کشته شد، جنازه او را بهدار کشیدند و سپس تیرباران کردند.
کشتن هیچ هنری ندارد.(1)»
بر اثر فتنه سالارالدوله دو ایالت لرستان و خوزستان دچار افلاس شدند. در این دو ایالت رؤسا و سرکردگان ایلات، امان مردم را بریده بودند: «اگر در آذربایجان بوی آدمیتی نمیآید اقلاً پست و تلگرافی، داد و ستدی، معامله و خرید و فروشی هست اینجا ابداً اینها وجود ندارد. تمام غارت است و چپاول و آدمکشی.» فارس و بنادر همراه با کرمان و سیستان و بلوچستان عملاً تحت نفوذ انگلستان بودند. اصفهان و یزد تحت اقتدار سران ایل بختیاری بود و عملاً تابع فرامین دولت مرکزی به حساب نمیآمد و از آن سوی استرآباد و گرگان عملاً تحت کنترل روسها بود. خراسان «به واسطه استعمال شیره و تریاک از همه جا امنتر است و باید ممنون آن افیون بود». خلاصه اینکه «ایران ما امروز خیلی تماشایی است. اما چون این نمایشات خورد خورد و اندک اندک عادت شده به نظرها غریب نمیآید و هیچ حس نمیکنیم که ما خودمان چطور خودمان را اسیر چنگال دیگران کردیم، یا چطور تیشه به ریشه خود زدیم و بنیاد این بنای محکم را ویران و سرنگون کردیم. امروز ما گذشته از آنکه در تحت قیمومیت دو دولت قوی عالم درآمدهایم و هیچ مفری و گریزی نیست در داخله خودمان مبتلا به بلایی هستیم که به مراتب صدمات و لطماتش شدیدتر است(2)!»
بعد از کودتای سوم اسفند و به سلطنت رسیدن رضاخان، دولت انگلستان ماهی هزار و پانصد تومان به سالارالدوله مقرری میپرداخت. این مقرری تا سال 1312 به او پرداخت شد. وی چهارده سال آخر عمرش را در مصر به سر برد و در همان جا هم از دنیا رفت(3).
سالارالدوله در ایام مشروطیت رقیب محمدعلی شاه به شمار میرفت. او با افراطیترین جناح مشروطهخواهان در بدنام ساختن شاه همکاری داشت. به طور مثال روزنامة روحالقدس مقالاتی از او چاپ میکرد که همه به نام مدیر آن یعنی سلطانالعلمای خراسانی بود. حتی ظلالسلطان هم در این مقطع تاریخی با این
نشریات همکاری داشت. ظاهراً سالارالدوله برای درج این مقالات در روزنامة روحالقدس، پنجاه تومان به سلطانالعلمای خراسانی مدیر روزنامه پول میداد. او هم «به طمع این پولها به کشتن رفت، نتیجه نبرد(1).»
به هر حال فتنه سالارالدوله، ناصرالملک نایبالسلطنه را وحشتزده کرد. بحرانهای کشور فوق طاقت مردی جبون چون او بود. روحیه ناصرالملک نایبالسلطنه از این وضع به هم ریخته بود. از همان اواخر عمر مجلس دوم، او تلاش نمود بختیاریها را قدرت بیشتری دهد تا بلکه به زور آنان بحرانها را از سر بگذراند. صمصامالسلطنه نجفقلیخان بختیاری رئیسالوزرا شد و سردار محتشم بختیاری وزیر جنگ؛ به این امید که بحرانها را مهار سازند. ناصرالملک میخواست هر طور شده سردار اسعد را به ایران بکشاند. در نامهای به او نوشت اگر وارد ایران شود خودش برای استراحت از کشور خارج خواهد شد. منظور ظاهریاش این بود اگر صمصام را که مقامی پایینتر از او دارد رئیسالوزرا کرده، سردار اسعد را به نیابت سلطنت انتخاب میکند(2). او حس جاهطلبی خان بختیاری را تحریک کرد تا وی را به ایران بکشاند و مانع تحریکات او در خارج کشور علیه خود گردد.
از آن سوی مقارن با اواخر عمر مجلس دوم. فارس هم کانون اغتشاش و بینظمی بود. در این زمان نظامالسلطنه مافی بر فارس فرمان میراند. سردار اسعد از رؤسای ایل بختیاری و سرکردة حملة بختیاریها به تهران امیدوار بود نظامالسلطنه با رقیب دیرینة او صولتالدوله قشقائی ضدیت نماید. نظامالسلطنه با فرزندان قوامالملک شیرازی روابط حسنه برقرار ساخت. در بحبوحة آشوبها و درگیریهای محلی، اولاد قوام مقهور شدند و یکی از فرزندان او به قتل رسید. وقتی این وضع پیش آمد، سردار اسعد ملول از ایران خارج شد.
همزمان با خروج سردار اسعد، محمدعلیمیرزا حملات خود را به ایران آغاز کرد.
در همان اوقات سالارالدوله هم در غرب کشور سر برافراشت. یکی از مهمترین درگیریهای اردوی دولتی با سالارالدوله در اسدآباد همدان روی داد. خبر میرسید
که «اردوی منصور» دولتی به «طرف اشرار روباه صفتان» حمله برده و در جنگی تمامعیار اردوی سالارالدوله را فراری دادهاند. نیز خبر رسید که «مجاهدین یفرمخان و بختیاری در قوش تپه میباشند و گویا شوریجه و آن دهات را هم آتش زدهاند.(1)» یکی از شورشیان به نام عبدالباقیخان زنده دستگیر و بلافاصله تیرباران شد. حدود سیصد تن از مخالفین حکومت مرکزی و طرفداران سالارالدوله به قتل رسیدند. طبق یک خبر تلگرافی تعداد زیادی از اسرا را هم به قتل رسانیدند. قوای دولتی همراه با اردوی بختیاری نبرد علیه مجللالسلطان و سالارالدوله را ادامه دادند، در اطراف قریه شورجه وقتی میخواستند به قوای مجللالسلطان حمله برند، یپرمخان «با کمال بیاحتیاطی در دامنه قلعه آن ده ایستاده بود، از پشت بام خانهای به طرف او شلیک کرده گلوله دشمن به پیشانی او خورده و فوراً جان داد.» اما با کشته شدن یپرم جنگ خاتمه نیافت، بلکه تا غروب به طول انجامید. در این لشکرکشی یپرم هشتصد تن نیرو داشت و پانصد تن از بختیاریها هم او را همراهی میکردند. بعلاوه هشتاد تن قزاق نیز در این اردو بودند(2). قتل یپرم در نخستین روزهای ماه جمادیالثانی سال 1330، دوم یا سوم آن ماه روی داد. به مناسبت کشته شدن یپرم خان، یکی از سرمقالههای آفتاب به این موضوع اختصاص یافت. در این مقاله آمده بود:
اینک به تمام مفسدین و اشرار خاطرنشان میکنیم که به واسطه فقدان این رادمرد تاریخی از قدرت و فعالیت دولت چیزی نکاهیده احساسات ملی ضعیف نشده و عزم جوانان غیور وطن سست نگردیده با همان شجاعت، شهامت، حب آزادی و خونهای گرم مانند اجل در دنباله مقصود رهسپارند. آتشهای مقدسی که در سینههای مدافعین وطن در اشتعال است، هرگز به این پیش آمدها خاموش نخواهد شد، بلکه میتوان گفت که فتوحات پی در پی و ظفرمندیهای متعاقب تا یک اندازه شعله التهاب آنان را سست و افسرده نموده بود و این حادثه ناگهانی و واقعة فجیعه عزم جدیدی در آنان احداث و خون عصبیت و غیرت را در عروق و اعصاب آنها به حرکت در آورده با یک یورش مردانه و حمله دلیرانه تا آخرین
نقطه اشرار را تعاقب و قلع و قمع خواهند نمود(1).
وضعیت به هم ریختة کشور باعث شد، تنها روزنامة پایتخت یعنی آفتاب، از ضرورت استقرار حکومت قدرتمند مرکزی سخن به میان آورد. در دومین مقاله اساسی این روزنامه به تاریخ هفتم جمادیالثانی سال 1330، نوشته شد اقتدار دولت موکول به دو چیز است: «اول استکمال قوای نظامی، دوم توجه ملت و اقبال عمومی.» در مورد نخست گفته شد اشرار در نقاط مختلف کشور یا قلع و قمع شدهاند و یا به زودی نابود خواهند گردید، پس قوة نظامی به طور اساسی به کار خود مشغول است. در این ایام وزیر جنگ غلامحسینخان سردار محتشم بود، روزنامة آفتاب نوشت در این دوره تنظیمات و تنسیقات کافی در امر قشون مبذول شده و مردم نباید از این حیث نگرانی داشته باشند. مردم هم مطلع شدهاند که مایه آرامش آنان قوة نظامی است و لاغیر؛ به همین دلیل مردم در سرکوب شورشها با دولت همکاری مینمایند و اخبار و اطلاعات هم گواهی است بر این موضوع. به دلیل «دولت پرستی اهالی عزیز وطن ما»، دولت میتواند «با کمال اقتدار» معایب و مفاسد را رفع سازد و در این زمینه موفقیتهای بزرگی به دست آورد. مردم، «برعکس اشخاص کج بین که اقتدارات دولت را مضر به منافع شخصی خود تصور مینمایند، هر روزه دامن دامن دروغ و بهتان به سر این مردم بیچاره نثار کرده خلقی را دچار اضطراب و وحشت میسازند، خوشبختانه دیگر اهالی قدر و منزلت (2)این کلمات بیاساس را دانسته به اینگونه اشاعات اهمیت نداده حیثیت مقام دولت را منظور خواهند داشت.(3)» ضرورت استقرار دولت مقتدر حقیقتی بود غیرقابل انکار؛ اما مسئله این بود که این دولت چگونه باید استقرار مییافت و منبع مشروعیت آن، چه بود؟ اگر این دولت قرار بود مشروعیت خود را از دین بگیرد که مشروطیت این نهاد را، به ویژه قدرت مشروعیتبخشی آن را، به شدت تضعیف کرده بود؛ و اگر قرار بود مبنای آن قانون اساسی عرفی مشروطه باشد، هرج و مرجهای پس از مشروطه و علل و اسباب دیگر مانع از جا افتادن چنین نهادی شده بود. به عبارت
بهتر از درون مشروطه هیچ ساختار و نهادی که بتوان آن را تکیهگاه تشکیل دولت مقتدر قرار داد بیرون نیامده بود. مردم که نمیدانستند مشروطه چیست، طی مدت چند ساله بعد از استقرار صوری آن نظام سیاسی، چیزی جز هرجومرج و کشتار و بیرحمی ندیده بودند؛ دیگر نه از نظم سابق خبری بود و نه نظم نوینی شکل گرفت. بیهوده نبود که در آن شرایط قوای نظامی مبرمترین نیاز مردم و کشور دانسته میشد. به عبارت بهتر در فقدان نهادهای مؤثر و هدایتکننده، به نیروی نظامی متوسل میشدند و گمان میبردند به صرف استفادة این نیرو میتوان امنیت را به کشور بازگردانید و بار دیگر امید را به قلبهای مردم تزریق کرد. اما علت بحران کشور فقط شورشها و گردنکشیهای امثال سالارالدوله نبود. او اندکی بعد شکست خورد. اما بحرانها تداوم پیدا کرد، پس علتالعلل بحرانها مقوله دیگری بود که به طور مبنایی مشروطهخواهان یا متعرض آن نشدند و یا اینکه دانش لازم را برای پرداختن به آن نداشتند. بحث این بود که جایگاه تاریخی ایران مقارن مشروطه چه بود و این کشور در سلسله مراتب مناسبات جهانی چه نقشی میتوانست داشته باشد و از این بالاتر منافع ملّی کشور چیست و چگونه میتوان آن را پاس داشت؟ اگر این منافع تعریف میشد، شاید جناحها، احزاب و اشخاص دست از خصومتهای شخصی با هم برمیداشتند و حول محوری مشخص به رقابتهای سالم سیاسی دست میزدند، اما مسئله این بود که چنین چیزی در کشور وجود نداشت.
در اوایل رجب سال 1330 سالارالدوله به کلی شکست خورد. از بروجرد به صورت تلگرافی وزارت داخله را مطلع کردند که او بعد از شکست به پشتکوه فرار کرده تا به والی آنجا پناهنده شود، همان فردی که بنا بود بعدها به تحریک انگلستان دولت لرستان مستقل را تشکیل دهد. اما والی پشتکوه او را نپذیرفت، در نتیجه سالارالدوله به بروجرد رفت و به نزد جعفرقلی خان برادر سردار مکرم شتافت. اینجا هم به او اعتنایی نشد. خبر میرسید وی در اطراف بروجرد سرگردان است، نیز خبرها نشاندهنده دستگیری قریبالوقوع او بود(1). البته چنین نشد و این مرد جبار به اعمال قساوتکارانه خود ادامه داد تا آنکه انگلیسیها برایش نقش جدیدی یافتند.
1) همان، ش55، چهارشنبه 10 رجب 1330، 28 ژوئن 1912، «سالارالدوله.»
در این هنگامة کبری بود که روزنامة آفتاب آسیبشناسی بحران مشروطیت ایران را سرلوحه کار خود قرار داد تا بتواند وضع موجود را تبیین نماید. آفتاب اقدامات مشروطهطلبان را به ویژه در دوره مجلس دوّم مورد انتقاد قرار داد. از تندرویهای آنان سخن گفت و آن اعمال را ریشة گرفتاریهای فعلی عنوان ساخت. به دید این روزنامه «سوء اداره سابق که مستلزم آن بیترتیبی امور، افراط و تفریط و عادات به تعدیات فاحش است»، ریشة تمام گرفتاریهای ایران به حساب میآمد. اما از نظر این روزنامه این نکته فقط مقدمهای بود بر بحران ایران و لاغیر؛ ریشه اصلی گرفتاری تغییر وضع فوری ایران از وضع سابق به مشروطه بود. این تغییر از آن روی تأثیر ناگوار در وضع ایران به وجود آورد که «فوری و اساسی» بود؛ بعلاوه مشکل عمده این بود که «عاملین هم مردمانی باشند که ناگهانی پا به دایرة مشروطیت گذارده هیچ قسم تجربه در این طریق قبلا حاصل نکرده» باشند. نویسنده آورده بود ریشه این گرفتاریها «اشکالات اخلاقی» است که «در رفع آن هیچگونه دستوری فوری نمیتوان اتخاذ کرد.» راهحل چیست؟ از نظر نویسنده برای رفع این مشکل اخلاقی دو کار باید کرد: بسط معارف از یک طرف و اجرای قوانین «خصوصاً قوانین مجازات» از سوی دیگر. دولت و مجلس برای رفع معضلات تلاش زیادی مصروف داشتند، امّا نمایندگان پارلمان در اقداماتی که انجام دادند «رعایت قوّه و استعداد دولت و عادات و مقتضیات مملکت» را ملحوظ نداشتند؛ اصلاحاتی که در دوایر اداری صورت گرفت «سطحی و ظاهری» بود، بالاتر اینکه «تجدد را به معنی لغوی دانسته هر چیز جدیدی را لازمة اصلاح» دانستند، به همین دلیل «در کلیه اعمال صورت را گرفته، معنی را رها کردیم(1)!!»
نویسنده خاطرنشان ساخت قوّة مقننه افراط کرد. طرحهایش گاهی چنان افراطی یا به قول نویسنده «تند و سریع» بود که «اجرای آن قهراً تولید ارتجاع مینمود!» مهمتر اینکه در تأسیس ادارات «صرف تقلید» رواج داشت. بدون اینکه «مقتضیات مملکتی کاملاً رعایت گردد!!» نویسنده میگفت «اقتباس از قوانین ممالک مختلف
1) همان، ش2، یکشنبه غره صفرالمظفر 1330، 21 ژانویه 1912، «حقایق امور»؛ علامت! از نویسنده مقاله است.
دیگر، نمیتواند مفید باشد و تا قانون از روی عادات و اخلاق همان مملکت اتخاذ نشود، قابلالاجرا نخواهد بود!(1)» این سخنی بود قابل تأمّل؛ و افرادی مثل شیخ حسین یزدی و جناحی از حزب اعتدالی هم همین را میگفتند. امّا مسئله این است که این مطالب را یکی از کارکنان سابق ایران نو، ارگان افراطی دمکراتها یعنی کمالالسلطان صبا مینوشت؛ مردی که بعدها به گستاخی شُهره شد.
به نظر نویسنده مزبور یکی از مهمترین علل بحران ایران در دورة مجلس دوم این بود که «بینالاحزاب» اختلافاتی وجود داشت که در واقع اختلافات «بینالاشخاص» بود. نکتة جالبی که نویسنده به آن اشاره کرده این است که البته در هر نظام مشروطه اختلاف نظر وجود دارد و نظریات گوناگون سیاسی و اجتماعی در تدوین قوانین ظهور میکند. اما مفهوم اختلاف نظر این نیست که «در وقتی که کلّیة امور رو به اختلال و اوضاع مملکت در هرج و مرج است مفاد فصول کتب فلسفه اجتماعی یا سیاسی را در پیش گذاشته در مباحثات آن مشاجرات و مناقشات نماییم.» بدیهی است که در هر نظام مشروطه اختلافنظر وجود دارد، اما وقتی هنوز مشروطه مستقر نشده و ادارات آن نظم و انسجام نیافتهاند چگونه این اختلافات میتواند موضوعیت داشته باشد؟ باید در «مصلحت مشترکه» یعنی اصل استقرار مشروطه و نظام اداری آن متفق و متحد بود، دیگر اینکه باید در عزل و نصبهای اداری صلاحیتها را مورد توجه قرار داد.
شاید این نخستین بار بود که یک روزنامه از مصلحت مشترک یا مصلحت عمومی سخن به میان میآورد. صبا روی نکته مهمی انگشت نهاده بود. اینکه در اختلافات بین مشروطهخواهان ایران منافع ملی و مصلحت عمومی جایگاهی ندارد؛ اینکه اختلافات شخصی به عنوان اختلافات حزبی قلمداد میشوند؛ و بالاخره اینکه این اختلافات مانع نظم و انسجام کشور میگردند، نکات در خور توجهی بود که صبا به آنها اشاره نمود.
مسئلة دیگر مقوله احزاب سیاسی بود. مشکل عمده احزاب سیاسی دوره مشروطه این بود که تلاش میکردند دوستان و اعضای حزب خود را وارد دوایر اداری کنند. امّا بسیاری از این اشخاص «به لیاقت، دارای آن شغل و رتبه نگشته
1) همان؛ علامت ! از نویسنده مقاله است.
بودند.» همین افراد به اندازهای مورد حمایت حزب خود بودند که دولت نمیتوانست وظایف خویش را به انجام رساند. گاهی وزیر دستوری میداد اما دستورش انجام نمیشد؛ در همان اداره مدیر یک دایرة اداری فرمانی صادر مینمود که بلافاصله اجرا میگردید. اگر دولت میخواست وزارتخانهای را نظم و انسجام دهد، فریاد و فغان حزبی که از مأمور خود در همان وزارتخانه دفاع میکرد، به هوا بلند میشد و انواع و اقسام اتهامات رواج مییافت.
یکی از بدیهیترین اصول مشروطه این است که کارمندان دوایر اداری مصالح ملی را بر تعلقخاطر فردی و حزبی ترجیح دهند. به عبارتی این افراد باید کاملاً مصلحت عمومی و منافع ملی را بر جانبداری خود از حزب خاصی ترجیح دهند. اما این امر در مشروطة ایران اتفاق نیفتاد. از سوی دیگر سلسله مراتب اداری به هیچ انگاشته شد. بدیهی است که در هر ادارهای مادون باید از مافوق اطاعت کند؛ اگر غیر از این باشد «ممکن نیست هیچ هیأت اجتماعیه زیست کند و مدار نظام عالم بر آن است»، اما این اصل ساده و بدیهی و ابتدایی رعایت نشد و ادارات دولتی متشتت بودند. از سویی به طور کلی دو چیز برای سعادت آتی کشور مضر است: «تفسیر آزادی، صرف نظر از عادات و اخلاق مملکتی» در مناسبات داخلی و «دعوی استغنا و هم روشی بدون سنجیدن قوای مادی در روابط خارجی». چنین روشی «مملکت را به تهلکههای عظیم انداخته دچار مخاطرات داخلی و خارجی نموده است(1)». به عبارت بهتر به دید نویسنده، آزادی در ایران باید طبق سنن بومی تعریف میشد و بالاتر اینکه در پرتو مفاهیم نو تعاریف و رسالت جدیدی از این رسوم و عادات ارائه میشد و از صرف تقلید از غرب پرهیز به عمل میآمد. دیگر اینکه ایرانیان نباید تصوّر میکردند چون نظام سیاسیشان مشروطه شده است، قدرتهای غربی آنها را با خود مساوی تلقی میکنند. البته چنین نیست؛ بعد از مشروطه و به دنبال استقرار آن، باید روشهای اجرایی آن را هم مد نظر قرار میدادند، بدیهی است برای این منظور استقرار نهادهای نوین ضرورت داشت؛ و بدون آن دعویِ استغنا کردن و خود را بینیاز از این ساختارها دانستن، عین اشتباه بود.
سرمقالهنویس آفتاب، حسین صبا، نوشت: عدهای در این شرایط دائماً اظهار یأس
1) همان.
میکنند و میگویند «ممکن نیست راه نجاتی برای این مملکت پیدا شود، استقلال ما رفت و غیره». حسین صبا، ضمن پاسخ به این عده مینویسد: «این منطق جنبش نکردن و اوقات را به بطالت گذراندن و اظهار یأس و تأسف کردن طریقه دونهمتان و تن پروران و سفلگان است؛ تعقیب این روش و معتقد شدن به این نظر شایسته هیچ انسانی نیست.» این یأس و نومیدی باعث میشود مردم از داشتن یک «حکومت ملی» محروم شوند. بالاتر اینکه «در موقع انتخابات اظهار یأس کردن و در خانه پنهان شدن و پس از انتخابات اعمال نمایندگان را تنقید کردن تقصیری است که در یک حکومت ملی قابل عفو نیست.» تجربة مشروطه تاکنون نشان میدهد که نمایندگان کشور باید «رعایت مقتضیات مذهب و اخلاق و عادات» مردم را بنمایند، این اصول را در قانونگذاری ملحوظ دارند، مراعات قوّه و استعداد و توان موجود را در اجرای قوانین مورد نظر بنمایند؛ در آن صورت «بدون تردید میتوان امیدوار بود که در اندک مدتی اغتشاشات داخلی برطرف گشته، ادارات مملکت به جریان طبیعی افتاده و روابط خارجی دولت کاملاً مستحکم گردد.»
سرمقاله نویس آفتاب بر این باور بود که هرچه امنیت داخلی ایران بیشتر شود، قوای مادی دولت زیادتر میشود، دول خارجی بیشتر «طالب دوستی و همسری با ایران» میشوند و استقلال داخلی و خارجی این کشور را محترم میشمارند. دول عالم قبل از اینکه به کشوری تجاوز کنند یا با آن عقد دوستی منعقد سازند، موازنه نیروها را ارزیابی میکنند و بعد وارد اقدام میشوند:
بدیهی است دول اروپا استعداد ایران را میسنجند، اگر دیدند دارای حکومت مقتدری است و از حیث مالیه، بودجه منظمی دارد و استعداد نظامی برای حفظ حدود و ثغور خود در حین مدافعه یا تعدی به خاک دیگران در مورد حمله دارد، البته ملاحظه حیثیت حسیات او را کرده به خیال تجاوز و تعدی نسبت به او بر نمیآیند و اِلّا در مقام هیچیک از این اصلاحات برنیامدن، بلکه بالعکس در انهدام قوای مملکت ساعی بودن و آن وقت انتظار هرگونه احترامات داشتن، از طریقة عقل و فهم اصول مقدماتی به دور است.(1)
1) همان.
در روزنامة آفتاب آمده بود عدهای را گمان بر این است که مفهوم مشروطه این است که اگر قانونی تصویب شد، مردم باید مستقیماً در نحوه اجرای آن دخالت نمایند. عدهای دیگر تصور میکنند در نظام مشروطه «اقتدار حکومت مستقیماً به دست ملت بوده قدرت و عظمت دولت برخلاف دورة استبدادیه مُستقلانه حکمران و فرمانروا نیست و آحاد مردم حق دخالت در مجاری کارها داشته اختیار نقض یا ابرام احکام، رد یا قبول تکالیف هیأت دولت وظیفه اشخاص خواهد بود.» نویسنده این تصورات را «تعبیرات سوء و خیالات عامیانه، فقط ناشی از قصور اطلاع و قلت تأمل و روح مشروطیت در کمال بداهت» دانست(1). دلیل امر واضح است: اگر مردم مستقیماً دخالت در امور اجتماعی نمایند و هر یک برای اجرای مقصود خود با قوة شخصی در مقام برخورد با هیأت حاکمه برآیند، رشته انتظامات عمومی گسیخته خواهد شد و نهادی که متصدی امر سیاست است برقرار نخواهد ماند. در نظام مشروطه نظارت مردم مستقیم نیست، بلکه آنان کسانی را به عنوان نماینده وارد هیأت مقننه مینمایند و این هیأت بهواقع نمایندة ملت به شمار میرود و ضمانتکنندة دخالت مردم در امر سیاست محسوب میشود. به دید نویسنده خلط بحث از آنجا نشأت میگیرد که عدهای بر این باورند همانطور که در نظام استبدادی مردم برای احقاق حقوق خود مستقیم در برابر نظام جبار حاکم ایستادگی میکنند، در نظام مشروطه هم مردم باید به طور مستقیم حقوق خود را مطالبه نمایند. این عده از نکتهای غافلند و آن اینکه در نظام استبدادی قدرت به دست یک فعّال مایشاء است؛ تازه آن یک تن «غاصب سلطنت» است و مردم هر چه در برابر این حکومت مقاومت نمایند و با اوامر ظالمانهاش مقابله کنند، مورد مدح و ستایش واقع میشوند و مخالفتهای آنان حاکی از حقطلبی و احساسات ملی محسوب میشود.
اما در مشروطه حکومت نماینده مردم است و «اقتدارات دولت فقط ناشی از قوای ملت و اتفاق عموم است.» در این نظام مردم باید با حمایت از نمایندگان خود بهواقع از قوانین
مشروطیت دفاع کنند؛ در این نظام سیاسی «اگر ذرهای بر خلاف نفوذ و اختیارات هیأت حاکمه سوءرفتاری شود، مثل آن است که ملت قوانین
1) همان، ش9، سه شنبه 17 صفرالمظفر 1330، 10 فوریه 1912، «اقتدار حکومت در مشروطیت.»
موضوعة خود را نقض و بر علیه جهت اساسی که خود در تأسیس آن فداکاری نموده قیام کرده باشد(1).» به عبارتی «وجود حکومت مقتدر نافذالکلمه» در هر جای عالم که نوع بشر سکونت دارد، از «فرایض اولیه» است. گروهها، جناحها و احزاب سیاسی باید ضمن کشاکشهای خود که از الزامات مشروطه است، به این نکته توجه داشته باشند که «مقداری از قوای خود را صرف قوت حکومت» نمایند. احزاب نباید هیأت حاکمه را به حال خود رها سازند و به این نکته توجه داشته باشند که «تزلزل و اضطراب حکومت باعث سلب حیثیت ملت و هرج و مرج داخلی، موجب زوال استقلال مملکت خواهد شد.»
نویسنده به احوال چند سالة مشروطة ایران نظر افکنده و دریافته که این وضعیت ناشی از جهالت عدهای است نسبت به مشروطیت و الزامات آن. در این دوره «قوای مختلفة مملکت همیشه در تضعیف قوّة دولت و سلب قدرت حکومت صرف همت نموده؛ هیچ وقت یک حکومت مقتدر قادری که از اختیارات قانونی خود استفاده کرده از حمله و تهدید محفوظ و به انتظام مملکت موفق آید، در ایران وجود نداشته(2).» در این چند سالة مشروطه «مخالفتهای بیموقع» باعث هرج و مرج شد و تبدیل «به ضدیت اشخاص» گردید؛ اساس حکومت متزلزل شد و اهمیت حکومت در نزد متمردین از بین رفت؛ فتنهجویی و شرارت به حد نهایی خود رسید؛ و در نهایت ایران عرصة تاخت و تاز جمعی قطاعالطریق و مشتی دزدان ارتجاع پرست گردید. اختلافات داخلی و خطاکاریها باعث شد هرج و مرج در کشور بروز و ظهور یابد، جان و مال مردم مورد تعرض واقع شود، عرض و ناموس مسلمین هتک گردد، «استقلال وطن» به خطر افتد و اجانب به دخالت در امور کشور دعوت شوند. با این وصف «هر قدر که این قبیل مناقشات موجب سلب امنیت و اعدام اقدام است، وجود یک حکومت نافذ مقتدر برای یک مملکت تازه آزاد، مفید و اطمینانبخش است.(3)» این سخنان نشان میداد با وصف یک تجربة شش ساله، هنوز زمامداران قوم نمیدانند مشروطه چیست و الزامات آن کدام است. هنوز
روزنامهنگاران به پند و اندرز روی میآوردند و همچنان موعظه و خطابه نقش استدلال و برهان را ایفا میکرد. از مشروطه فقط سخن میگفتند زیرا هنوز امکانی برای تجلی و عملی شدن نیافته بود.
در شمارهای دیگر از روزنامة آفتاب به مقوله آزادی و حدود آن پرداخته شد. در این شماره آمده بود «غذای آزادی» باید «متناسب با قوّة آلات هضم باشد.» اگر حدود آزادی رعایت شود، نه تنها این نیاز ضروری بشر محدود نمیگردد، «بلکه به ثبات و دوام آن خدمت شده است.(1)» از دید روزنامة آفتاب آنچه باعث تباهی کشور و قرار گرفتن آن در پرتگاه سقوط گردیده «فقط بیمبالاتی در کارها، تندرویها، جهالت، فساد اخلاق، خود غرضی متصدیان و اختلافات اشخاص» است که «کار مملکت را تباه و روزگار ملت را سیاه نمود(2).» از آن سوی به دنبال وقوع مشروطیت حامیان رژیم سابق در بسیاری موارد وارد مجاری امور شدند و شروع به کارشکنی نمودند و یا عیب جویی، اینان تحریک اشرار و تشجیع دزدان مملکت نمودند، به دسیسه چینی مشغول شدند و فرصت زیادی از مشروطیت ایران را تلف کردند. مالیه کشور برای دفع حملات آنان و دسیسههایشان صرف شد، خون جوانان وطن در دفع شر آنها به زمین ریخت، اموال رعایای ایرانی به دلیل فساد، نهب و غارت آنان به باد رفت، قوای دولتی در برابر آنان دچار ضعف و فتور گردید، این عوامل باعث شد «تنفر مردم و طبقات جاهل» نسبت به اساس مشروطیت شکل گیرد و وضع به شکلی درآید که مردم هم اکنون شاهد آن هستند. سئوال این است: «اگر مقاومت و فتنهانگیزی و خصومت آنها نبود جنگ داخلی چرا شروع میشد! چرا این همه خانهها(3)ویران! و جانها در معرض خطر میافتاد!(4)»
به نظر نویسنده دخالت اجانب در امور ایران به دلیل همین اغتشاشها، سلب امنیتها و آدمکشیها بود. مسئله اصلی به دید نویسنده این است: «آری آری بدبختی و سیاه روزگاری ما نه تنها از جهالت یک دسته و نادانی دسته دیگر است!
بلکه هماره اکثر افراد ایرانی روز گذرانی و منافع یومیة موهوم را همیشه بر فواید نوعی و سعادت قومی ترجیح داده نه خود در مصالح کار داخل شده سهیم غرامت و شریک غنیمت میشوند! و نه از منافع موقتی خود برای عوائد دائمی دست میکشند(1)!» با این وضعیت برای رسیدن به مقصود چارهای جز اتحاد و اتفاق وجود ندارد، اگر مقصدی خیلی هم مقدس باشد، اما اتحاد و اتفاق بین مردم کشور برای نیل به آن وجود نداشته باشد، هدف مزبور دست نیافتنی خواهد بود.
اتحاد چیست؟ «اتحاد... جمعآوری یک ملت است تمام اقتدارات و قوای خود را در مرکز واحد و سپردن زمام آن مرکز به یک هیأت صالحه که عبارت است از دولت و درخواست تمام آسایش و راحت خود از همان هیأت صالحه و هر اقدامی که بر خلاف این رویه باشد به هر اسم و رسم که نامیده بشود ابداً اتحاد نیست و فی نفسالامر عین آشوبطلبی، انقلاب، یاغیگری و ایجاد فتنه و فساد است(2).» به همین دلیل است که اعمال و حرکات مردم امریکا، آلمان و ژاپن به اتحاد ملی تعبیر میشود؛ اما اقدامات طوایف مراکش و عثمانی را به جز یاغیگری به چیزی دیگر تعبیر نمیکنند. اتحاد به این شکل حاصل میشود که مردم یک «مشیت ملی» را رقم زنند؛ بلکه مردم باید انتظارات سیاسی، اقتصاد و اجتماعی خود را از مرکزی واحد تقاضا کنند و البته برای انجام این درخواست باید «تمام اقتدارات به آن مرکز» محول شود(3). به قول نویسنده روزنامه آفتاب «در ظرف ده سال انقلاب استمراری» به اندازهای افراد و اشخاص در مناصب اداری تغییر کردهاند «که هیچکس نماند که مصدر هیچ کار نشود.» نوشته شد در تمام این ده سال عدهای را به خواهش سر کار آوردند، اما وقتی این افراد مسئولیت پذیرفتند کسی با آنان همراهی نکرد و در عداد نازلترین اشخاص محسوب شدند. به قول نویسنده هر کس به حل این معما نایل آمد، اسرار انقلاب دهساله ایران را درخواهد یافت. این موضوع نشان میدهد که اشخاص و افراد بخصوصی مقصر نیستند، زیرا نباید کسی از کسی توقعات بیش از حد داشته باشد. امور مملکت هم به شعبده و کرامات و معجزه مرتب نمیشود؛
اصل این است: «حکومت قدرت میخواهد و قدرت در دست ملت است.» این ملت است که باید بر «اقتدار حکومت» بیفزاید. اگر اقتدار نباشد اصلاحات لازمه صورت نخواهد گرفت. برای انجام اصلاحات اختیار لازم است. «اختیار بدون اقتدار» به جز نتایج ذهنی فایدهای دیگر نخواهد داشت. قبل از اینکه وارد در بحث خوب و بد بودن افراد شویم، و قبل از اینکه به دیگران نقد روا داریم، باید «سعی در تحصیل اقتداراتی بنماییم که اشخاص خوب ما هم قربانی بیچارگی نشوند.(1)» اما ملّت چگونه میتواند اقتدار خود را عملی سازد؟ آیا غیر از تکیه به ساختارها و نهادهایی که مستلزم مردمسالاری است چنین مهمی ممکن بود؟ اگر آری، آیا چنین نهادهایی شکل گرفته بود؟ بدیهی است که پاسخ نویسنده روزنامه آفتاب منفی بود، پس با این وضعیت ملّت چگونه میتوانست نظر خود را در باب حکمرانی بیان دارد و حاکمیت خود را مسجل سازد؟ توجه داشته باشیم حتی مجلس که برآیند نظرات مردم بود، همچنان تعطیل بود و خبری از بازگشایی آن هم شنیده نمیشد. وقتی مجلس که تجلی رأی جمعی مردم بود در محاق تعطیلی افتاده بود، ملّت چگونه باید اعمال حاکمیت میکرد؟
مطالبی از آن دست که نقل کردیم متعلق به حسینخان صبا، مدیر و سردبیر روزنامة آفتاب بود. حال باید دید این صبا کیست؟ میرزاحسینخان عبدالوهابزاده مشهور به کمالالسلطان همان کسی است که بعدها نام خانوادگی صبا را برای خود برگزید. وی فرزند حاجی عبدالوهاب تاجر تهرانی و برادرزاده آقا عبدالباقیارباب تاجر تهرانی بود. فعالیت مطبوعاتی خود را به سال 1328، زمانی که مخبر روزنامة تندرو ایران نو بود آغاز نمود(2). در سال 1330 قمری روزنامه نیمهرسمی و دولتی آفتاب را اداره میکرد. در سال 1336، که ایران در اوج بحران قرار داشت، روزنامه جنجالی ستاره ایران را منتشر میکرد. با این حساب سوابق او بر ناصرالملک نایبالسلطنه پوشیده نبود، پس چرا ناصرالملک اجازه داد او مدیریت روزنامهای را بر عهده گیرد که حداقل تا زمان شروع جنگ اوّل جهانی تنها روزنامة رسمی کشور به شمار میآمد؟ چگونه بود که
کمالالسلطان به یکباره از موضعی تندروانه در ایران نو به مشی میانه روی روزنامة آفتاب گرایش یافت و مقالاتی مینوشت که حاکی از اعتدال بود.
درست در زمان شروع جنگ اول جهانی، صبا بار دیگر با تأسیس روزنامة ستارة ایران به همان مشی افراطی خود بازگشت. اگر اندکی در مفاد و مضمون مقالات اساسی روزنامة آفتاب که به قلم صبا منتشر میشد توجه کنیم، میبینیم او نظریهپرداز دورة ناصرالملکی است بعد از برافتادن مشروطه. در این دوره احدی از پشت پردههای سیاست مطلع نمیشد، نایبالسلطنه به شاه خردسال ایران یأس و بدبینی القاء میکرد. در عین حال کسانی مثل صبا از ضرورت حکومت زورمند سخن به میان میآوردند. ضرباهنگ مطالب آفتاب همان چیزی است که بعدها در ستارة ایران هم پیگیری شد. این روش سپس در جراید بعد از کودتای سوّم اسفند هم تعقیب گردید. بنابراین حق است که بگوییم صبا از فرصت بهدست آمده بهره جست تا نظریات خود را اشاعه دهد. در این نظریات میبینیم که وی طعنهای خردکنندهای بر مشروطهطلبان وارد میکند؛ روشی که بعدها تا دورة بعد از کودتا ادامه داد. این حسینخان صبا بود که اندیشه ضرورت ظهور ابرمرد را ترویج میکرد؛ از میکادو و بیسمارک و ناپلئون و نادرشاه افشار سخن به میان میآورد و در یک کلام اندیشة دیکتاتوری روشنگرانه را اشاعه میداد. آفتاب، الگوی برخی روزنامههای بعدی دوره جنگ اوّل جهانی شد که تأثیری غیرقابل انکار بر فضای سیاسی ایران بر جای نهاد. در جای خود به طور مشروح به آن فرایندها خواهیم پرداخت. اما در اینجا تذکر این نکته را بیفایده نمیدانیم که از درون این اندیشهها نه مشروطه شکل میگرفت و نه الزامات یک دولت دمکراتیک؛ برخلاف مضامین ظاهری این روزنامه، تنها چیزی که سرلوحه اندیشههای افرادی مثل صبا بود، شکلگیری یک دیکتاتوری نظامی بود با پوشش اقتدار حکومت مرکزی، تا به بهانة امنیت؛ امنیتی که توسط همراهان همین صبا طعمه بحران میشد، ضرورت استقرار دولتی سرکوبگر را توجیه کنند.
نخستین تجربه دولت زورمند
روزنامة آفتاب بهواقع سخنگوی مواضع نایبالسلطنه بود. اما مسئله این بود که نایبالسلطنه خود نخستین منفیباف و اولین شخص بیتفاوت نسبت به آیندة ایران
بود به ذکر نمونه میپردازیم: اندکی بعد از حملات روسها نایبالسلطنه به سوییس رفت و سپس به پاریس مسافرت نمود. او در آن شرایط بحرانی کشور را به حال خود رها نموده و زمام امور را به دست صمصام و بعد محمدعلیخان علاءالسلطنه سپرد. علاءالسلطنه در این زمان پیرمردی فرتوت بود که توانایی اداره کشور را نداشت. بحث تشکیل قدرت مرکزی و دولت مقتدر در این مقطع تاریخی هیچگاه سرانجام نیافت. هر از چندگاهی فردی پیدا میشد و بر اریکة رئیسالوزرایی جلوس میکرد، اما اندکی بعد فرو میافتاد، بدون اینکه توانسته باشد گره از کار فروبسته ایران بگشاید. یکی از این افراد که ریاستوزراییاش در بدوِ امر امیدهای فراوانی آفرید و در دورههای قبل و بعد هم به تفاریق قدرت را به دست داشت، میرزامحمدعلیخان علاءالسلطنه بود. قبل از اینکه به نمونهای از امیدهای شکل گرفته در مورد ریاستوزرایی او اشاره کنیم، لازم است بدانیم وی کیست؟
علاءالسلطنه کیست؟
او به سال 1840 میلادی به دنیا آمد؛ نام پدرش میرزاابراهیمخان بود؛ نوزده ساله بود که سمت سرکنسول ایران در بمبئی یافت. این درست بعد از جنگهای ایران و انگلیس در سال 1857 و جدا شدن افغانستان از ایران بود. علاءالسلطنه پیشتر با همین سمت در بغداد کار کرده بود. سال 1880 او نیابت حکومت گیلان را یافت؛ دو سال بعد سرکنسول ایران در شهر تفلیس شد؛ به سال 1889 یعنی در سیسالگی وزیرمختار ایران در لندن گردید. او با خواهر امینالدوله مهدیخان مجدالسلطنه ازدواج کرد و حاصل این ازدواج چند فرزند بود که همگی در تحولات ایران مؤثر بودند.
علاءالسلطنه سه فرزند داشت: بزرگترین آنها مشیرالملک بود که بعداً وزیرمختار ایران در لندن شد. او بعد از مرگ پدر به لقب علاءالسلطنه مفتخر گردید. فرزند دوّم، دکتر محمدخان علائی بود که در انگلستان طبابت میکرد و بعداً به ایران آمد. سومین فرزند، حسین علاء مشهور به معینالوزاره بود که بعدها به مقامهای مهمی در ایران رسید، در سال 1904 علاءالسلطنه را از لندن فراخواندند. علاءالسلطنه همراه با پسرش حسینخان معینالوزاره وارد کشور شد. یک سال بعد ارتقاء مقام یافت و همراه با هدایای مظفرالدین شاه برای ادوارد هفتم پادشاه انگلیس، به لندن
رفت. در همین زمان شاه ایران به او لقب پرنس داد، حال آنکه وی شاهزاده نبود. نیز مفتخر به منصب امیرتومانی شد. در همین سفر با ادوارد هفتم ملاقات کرد و نشان سلطنتی ملکه ویکتوریا را دریافت نمود(1).
به هر حال این دورة دورخیز وی به قدرت بود. بعد از این مرحله علاءالسلطنه پس از اینکه در دورة مشروطیت در کابینههای مختلف، پنج بار وزیر خارجه، سهبار وزیر تجارت و فواید عامه، یکبار وزیر مالیه و چهار بار وزیر معارف شد، در ماه صفر 1331 قمری برای نخستین بار به ریاستوزرایی رسید و کابینهاش هم حدود هفتماه دوام یافت. اسامی وزرای کابینة او عبارت بودند از: عبدالمجیدمیرزا عینالدوله وزیر داخله، میرزاحسنخان وثوقالدوله وزیر خارجه، میرزاحسنخان مستوفیالممالک وزیر جنگ، احمدخان قوام السلطنه وزیر مالیه، اسماعیلخان ممتازالدوله وزیر عدلیه، صادقخان مستشارالدوله وزیر پست و تلگراف، حسینخان مؤتمنالملک وزیر تجارت و فوائد عامه و میرزاحسنخان مشیرالدوله وزیر معارف. در این کابینه به تاریخ 6 فوریه 1913 میلادی امتیاز راهآهن جلفا به تبریز به روسها داده شد و پس از اعتراض دولت انگلستان به دولت ایران، همین کابینه سه روز بعد یعنی 9 فوریه حق احداث خطآهنی از خرمشهر به خرمآباد را نیز به انگلستان اهداء نمود. علاءالسلطنه در بغداد متولد و در سال 1315 خورشیدی در تهران درگذشت و در حضرت عبدالعظیم بهخاک سپرده شد.(2)
کابینة علاءالسلطنه برای این تشکیل شد تا بلکه بتواند در کشور نوعی آرامش برقرار سازد. روزنامة آفتاب، علاءالسلطنه را اینگونه معرفی کرد:
پرنس علاءالسلطنه رئیسالوزرا یعنی مجسمه درستکاری و مرآت پاکدامنی تمام مدت عمر خویش را بدون آلایش عیب صرف خدمات عمومیه نموده و همواره به واسطه نجابت و شرافت ذاتی در نزد خودی و بیگانه محترم و معزز بوده، مقصودی جز خیر و صلاح مملکت نداشتهاند. عموم طبقات اطمینان به حسیات وطنپرستانه
ایشان دارند. مشاغل مهمه که سابقاً متصدی بودهاند عبارت است از سفارت دولت علّیه در لندن و چند کرت(1)وزارت امور خارجه و وزارت معارف(2).
اگر بحرانهای بعد از اولتیماتوم ادامه مییافت، شیرازه امور کشور به کلی از هم میپاشید. این بود که یک وزیر داخله قدرتمند یعنی عینالدوله را انتخاب کردند. عینالدوله این «مهین وزیر آزموده»، همان کسی است که در دورة استبداد خدمات فراوانی به شاهان قاجار انجام داد. امروز در دورة بعد از مشروطه و زمانی که شعار دولت مقتدر ساز داده میشد، از او با این اوصاف یاد میشد: مردی که عزم ثابت، رأی وزین و حصافت عقل و درستی قول دارد؛ به نظر آفتاب، این «شاهزادة معظم» دارای خصائلی است که «متانت و وقار و اراده تزلزلناپذیر» در زمره آن خصائل هستند. به گمان نویسنده آفتاب، عینالدوله این ویژگیها را با «نام ارجمند و نفاذ کلمه» متحد کرده و «نمونه کاملی از مرد دولت در وجود وزیر داخله جدید ایران» به ودیعت نهاده است. در ادامه معرفی عینالدوله روزنامة یاد شده آورد:
از سیسال به این طرف همواره مصدر مشاغل بزرگ از قبیل حکومت آذربایجان و عربستان(3)و مازندران و تهران بوده، یک چند نیز صدارت ایران به کف کفایت ایشان محول گشته و در تمام این مدت به هر نقطه که گام نهاده، به تنظیم امصار و آسایش اهالی موفق آمدهاند. در ایام صدارتشان با آن همه موانع عدیده و نقص و کسر مالیه بالاترین خدمتی که نمودند تطبیق میزان دخل و خرج دولت بود(4).
ای عجب که از دورة صدراعظمی عینالدوله، که همزمان با آن نخستین نغمههای مشروطه ایران اتفاق افتاد و کار تا سقوط او پیش رفت، به این لحن پرطمطراق یاد شده بود. گویی عینالدوله نخستین مرد مشروطهطلب و اوّل طالب آزادی بود که اینک بعد از مدتها ملّت باید بار دیگر از خدمات و نعمت وجود او بهره میبرد. واقع امر این است که تنها خصوصیت مهم عینالدوله که فکر میکردند به درد آن روز جامعه میخورد، تجربهاش در سرکوب مردم بود(5). او وزارت مهم داخله را به دست گرفت تا بار دیگر
بخت خود را بیازماید. در این زمان عینالدوله مورد حمایت بقایای حزب دمکرات بود؛ حمایتی که بعدها خواهیم دید در آن صداقتی نداشتند.
وزارت جنگ هم به مستوفیالممالک داده شد که مورد توجه دمکراتها بود. از او و نیز وثوقالدوله وزیر امور خارجه هم به همین سیاق تعریف شد. قوامالسلطنه وزیر مالیه، با عناوینی مثل «ربالنوع قدرت و استقامت و سرمشق کفایت و فعالیت در تجدّدپروری و ترقیخواهی و ادخال آثار تمدن غرب و تشکیل تأسیسات جدیده»، مورد تمجید قرار گرفت. او مردی سازماندهنده و اصلاحطلب تلقی شد و از خدمات او در ادوار سابق به ویژه وزارت جنگ و داخله تقدیر به عمل آمد. اسماعیلخان ممتازالدوله وزیر عدلیه، حسینخان مؤتمنالملک وزیر تجارت و فلاحت، صادقخان مستشارالدوله وزیر پست و تلگراف و فوائد عامه و حسنخان مشیرالدوله هم به وزارت اوقاف و معارف نایل آمدند. همه این افراد از دید روزنامة آفتاب در کار خود «یگانه» بودند و هیچ ایرادی نمیتوانست به آنان وارد باشد. واقع امر این است که این کابینه بیشتر ائتلافی بود تا کابینهای قدرتمند. به عبارت بهتر علاءالسلطنه در نخستین تجربه ریاستوزرایی خود کوشید تا بهترینها را فارغ از تعلقات سیاسی و گرایشهای حزبی آنان دور هم گرد آورد. به همین دلیل مستشارالدوله را در کنار وثوقالدوله نشاند و قوامالسلطنه را در کنار ممتازالدوله. عینالدوله و مشیرالدوله را با هم زیر یک سقف قرار داد و برادر مشیرالدوله یعنی مؤتمنالملک را هم بر آنان افزود. مستوفیالممالک را که از معمرین قوم شناخته میشد و با دمکراتها بسیار محشور بود، وارد کابینه کرد تا نوعی تعادل برقرار نماید، اما این تمهیدات بیفایده بود. قبل از اینکه به کارنامه کابینه علاءالسلطنه بپردازیم، لازم است اندکی به معرفی این اشخاص بپردازیم.
صادقخان مستشارالدوله فرزند میرزاجوادخان و خواهرزاده محسنخان مشیرالدوله بود. پدرش میرزاجوادخان مدتی کارگزار تبریز بود. پدربزرگ او میرزاکریمخان نام داشت که کدخدای محلة خیابان در تبریز بود. صادقخان نزد پدر کار میکرد و در اوایل ملقب به صدیق حضرت بود. او از وکلای دورة اول و دوم
مجلس شورای ملی از حوزه انتخابیه آذربایجان بود. میرزاجوادخان از کارمندان عالیرتبه وزارت خارجه به شمار میآمد و در سال 1301 هجری قمری مستشار سفارت ایران در اسلامبول بود و پس از فوت برادرش میرزایوسفخان مستشارالدوله در سال 1313 هـ.ق.، ملقب به لقب برادرش گردید و به مستشارالدوله شهره شد. پس صادق مستشارالدوله برادرزاده میرزایوسفخان مستشارالدوله نویسنده مشهور رساله یک کلمه است. صادق مستشارالدوله تحت نظر داییاش محسنخان مشیرالدوله، سفیرکبیر ایران در اسلامبول، در مکتب سلطانی اسلامبول تحصیل نمود و بعد در سفارت ایران مشغول به خدمت شد. پس از بازگشت به ایران در وزارت خارجه در تهران و در تبریز در کارگزاری نزد پدرش مشغول خدمت گردید(1)و همانطور که بالاتر گفتیم، در این ایام ملقب به لقب صدیق حضرت بود و پس از فوت برادرش ملقب به مستشارالدوله گردید.
صادقخان در سال 1324ق. مطابق با 1285ش. به وکالت مجلس از آذربایجان انتخاب شد و به تهران آمد و جزو رؤسای مشروطهطلبان بود. در تدوین متمم قانون اساسی به سال 1325 ق. شرکت داشت و بعد رئیس مجلس گردید. در جلسه روز شنبه 26 شعبان 1325ق. برابر با 5 اکتبر 1907 نامهای که از سفارت انگلیس به تاریخ 24 سپتامبر 1907 برابر با 15 شعبان 1325 به وزارت خارجه ایران ارسال شده و متضمن قرارداد تقسیم ایران به دو منطقه نفوذ بین روس و انگلیس بود، مطرح شد. مستشارالدوله که در این زمان رئیس مجلس بود، آن را قرارداد بین دولتین از لحاظ روابط تجاری دانست و گفت: «هیچگونه اصطکاکی به استقلال ایران ندارد و برای خودشان است و مربوط به ما نیست!». و از طرف نمایندگان، این وصف و تفسیر، با عبارات گوناگون تأیید گردید. پس از توپ بستن مجلس در سال 1326ق. هنگامی که صادقخان در مجلس بود گرفتار شد و مدتی در باغشاه زندانی گردید. بعد که آزاد شد به طور اجبار یا اختیار منشی محمدعلی شاه و ملازم «حضور همایونی» گردید.(2)
به دنبال فتح تهران به دست مشروطهطلبان در رجب سال 1327 ق. وی عضو هیأت مدیرهای بود که به طور موقت کشور را اداره مینمود. او سپس مجدداً به وکالت مجلس از تهران و آذربایجان انتخاب شد و وکالت آذربایجان را قبول کرد. پس از حدود شانزده ماه از وکالت استعفا کرد. در کابینه محمدولیخان تنکابنی وزیر داخله شد و پس از آن غالباً داخل در خدمات دولتی از جمله وزارت و سفارت و ریاست کمیسیون سرحدی بود. مستشارالدوله با جمعی دیگر، از مخالفان قرارداد مشهور 1919 به شمار میرفتند. وثوقالدوله برای پیشرفت کار خود تمام مخالفین قرارداد را دستگیر نمود و از آنجمله مستشارالدوله را با عدهای به کاشان تبعید کرد.
در مجلس مؤسسان آذرماه سال 1304ش که برای رساندن رضاخان به سلطنت انعقاد یافت، وی رئیس آن مجلس بود. در سال 1313ش. سفیرکبیر ایران در آنکارا و در سال 1321 در کابینه احمد قوام (قوامالسلطنه) وزیر مشاور بود. به قول بامداد، مستشارالدوله از نطق و بیان بیبهره نبود، لکن انشا و حسن خطش بر معلومات دیگرش میچربید. وی در سال 1372 ق. در تهران درگذشت. از این شرح درمییابیم که مستشارالدوله مردی بود مذبذب؛ گاهی در خدمت محمدعلی شاه و زمانی مدعی مشروطهخواهی و در خاتمه کارگزار رضاخان سردار سپه. مستشارالدوله مردی به شدت غوغاسالار بود. در بسیاری از بحرانهای ریز و درشت کشور مشارکت داشت و در این راستا با شقیترین عناصر همکاری نمود و به طوری که خواهیم دید نقشی بسیار مؤثر در براندازی کابینهها داشت و در زمرة کسانی بود که زمینه را برای استقرار رضاخان بر سریر سلطنت هموار ساخت و مشروطه و الزامات آن را به طاق نسیان کوبید.
دیگر وزیر کابینة علاءالسلطنه، میرزااسماعیلخان ممتازالدوله، متولد 1258ش. بود. وی فرزند میرزاعلیاکبر مکرمالسلطنه (متوفی 1318ش) و نوه آقاصمد صراف تبریزی بود. برادرش صمدخان ممتازالسلطنه وزیرمختار ایران در پاریس بود.
ممتازالسلطنه به قول ابوالحسن علوی «شهرت خوبی در حسن اخلاق ندارد(1).»
ممتازالدوله سابقاً در وزارت خارجه مشغول و مدتهای مدید در اسلامبول در
1) رجال عصر مشروطیت، ص114.
سفارتخانه ایران مشغول خدمت بود(1). در اوایل صدارت سلطان عبدالمجیدمیرزا عینالدوله به تهران آمد و در دستگاه عینالدوله مشغول مترجمی شد. در سال 1324ق. برحسب دستور دولت وقت قانون عدلیه را از ترکی عثمانی ترجمه و دولت با تصویب شاه اجرای آن را اعلام نمود. در دورة اول مجلس وکیل گردید و پس از میرزامحمودخان احتشامالسلطنه، میرزااسماعیلخان، که به ظاهر مردی بیآزار و اذیت بود، به ریاست مجلس رسید. در موقع توپ بستن مجلس او رئیس مجلس بود و پس از انحلال مجلس در سفارت فرانسه متحصن گردید و از آنجا به پاریس رفت. پس از فتح تهران در سال 1327ق به تهران آمد و از طرف مردم آذربایجان وکیل گردید و در سال 1329ق نیز رئیس مجلس شد. در کابینه محمدولیخان سپهسالار اعظم در سال 1329ق وزیر مالیه و در کابینه نجفقلیخان صمصامالسلطنه بختیاری وزیر عدلیه گردید و بعد مدتها بیشغل بود تا در سال 1331ق در کابینة میرزامحمدعلیخان علاءالسلطنه وزیر عدلیه شد. ممتازالدوله در سال 1312ش. در سن 54 سالگی در تهران درگذشت. سیمای سیاسی ممتازالدوله در حوادث سالهای آتی ایران به شدت تیره و تار مینماید. او هم با افراطیترین جناحهای درگیر این زمان همسویی داشت و در بحرانسازیهای تصنعی و همسویی با محافل غوغاسالار به شدت همکاری صمیمانه نشان داد. رجال دیگر کابینه یعنی مستوفیالممالک، مؤتمنالملک، وثوقالدوله و احمد قوام به قدری مشهورند که ما را از هر نوع معرفی بینیاز میسازند.
اندکی بعد از تشکیل کابینه علاءالسلطنه، تنها روزنامة پایتخت خبر داد که امکان یک توافق بین آلمان و انگلیس وجود دارد. برخی محافل تهران ابراز امیدواری کردند این خبر صحت داشته باشد: «ممالکی که از تقرب آلمان و انگلیس میترسند خود میدانند، ولی نجات مملکت [ایران] در ائتلاف این دو دولت است به همین جهت ما از این پیشآمدها قلباً خوشحالیم(2).» در همین حال خبری در مورد سیاست آتی انگلستان در مورد ایران توسط لرد اوکلند در پارلمان انگلستان به گوش
میرسید که برای طرف ایرانی امیدبخش تلقی میگردید. طبق اظهارات اوکلند دولت انگلستان در صدد اشغال جنوب ایران نیست، به همین جهت اشراری که کاپیتن آکسفورد را به قتل رسانیده بودند باید توسط دولت ایران تعقیب شوند و دولت انگلستان یا حکومت هند بریتانیا برای این موضوع قوایی به جنوب ایران ارسال نخواهد کرد. انگلستان وعده داد با مساعدت حکومت هندوستان در برقراری آرامش در خطه فارس تلاش کند. نیز مقرر شد به قوّة ژاندارمری ایران که زیر نظر صاحبمنصبان سوئدی اداره میشد، ابراز اعتماد گردد و بریتانیا حتی از دخالت غیرمستقیم در امور جنوب ایران اجتناب ورزد. خبر داده شد که دولت انگلستان همراه با دولت روسیه مبلغی وام در اختیار ایران قرار خواهند داد و دولتین به کابینة علاءالسلطنه ابراز اعتماد کردهاند و اذعان نمودهاند این دولت قادر به اعادة آرامش و امنیت در کشور است و به نظر دولتین وضعیت ایران به مراتب «درخشندهتر از ایامی که مستر شوستر در ایران بود» میباشد. نکته بعدی جالب بود، در یکی از بندهای گزارش اوکلند به پارلمان انگلستان آمده بود که دولتین «تشکیل مجلس را در این زودیها نافع برای احوال مملکت ندانسته بالعکس برای حیثیت و اقتدار دولت خطرناک تصوّر میکنند ولی دولت انگلیس امیدوار است که بعد از اعاده امنیت بدون تأخیر منعقد شود.(1)» در بند بعدی آمده بود: «دولتین نمیخواهند فعلاً قشون خودشان را عودت دهند.» نیز دولت انگلستان باید فرصتی به دولت روسیه میداد تا «مطمئن از قدرت دولت ایران بر ابقای امنیت شود.» در عین حال وعده داده شد که گفتگویی بین روس و انگلیس در مورد تقسیم قطعی ایران در بین نیست، زیرا طبق بند بعدی «منافع فائقه انگلیس در خلیج فارس تأمین شده است(2).» جالبتر از همه اینکه سرمقالهنویس روزنامة آفتاب یعنی همین کمالالسلطان صبا، نوشت این مطالب نشاندهندة «صحت احوال مملکت و استقامت حیات سیاسی ماست.» با اینکه نوشته شد دولت انگلستان استقلال و تمامیت ارضی ایران را تضمین نموده است، اما از مطالبی که در خود این روزنامه آمده بود و ما آنها را نقل کردیم، چنین
تضمینی بر نمیآمد. انگلستان در آن زمان به این دلیل در برابر قتل کاپیتان آکسفورد کوتاه آمد که گرفتاریهای بزرگتری در اروپا داشت. سایههای جنگی ویرانگر در افق اروپا مشاهده میشد و انگلستان تلاش میکرد خود را از این جنگ حتمیالوقوع برهاند. به همین علت عمده تلاش خود را مصروف حل مشکلات اروپایی خویش کرد و نمیخواست به این دلایل جزیی مسئولیتی مهمتر در ایران بر عهده گیرد.
با اینکه وعده داده شد مساعدهای در اختیار ایران قرار دهند، اما میدانیم این وعده هرگز محقق نشد. میگفتند گزارش اوکلند نشاندهندة استقرار دولت مقتدر در ایران است و به همین دلیل انگلیس و آلمان تصمیم گرفتهاند از رقابت در مسائل ایران چشمپوشی کنند؛ اما نویسنده روزنامه آفتاب در باب تصمیم دولتین در مورد ابقای قوای خود در ایران و تصمیم دیگر در مورد شکل نگرفتن پارلمان که دخالت آشکار در مسائل داخلی کشور و نیز نقض استقلال و حاکمیت ملّی کشور به شمار میرفت، سکوت کرد. همین فقرات دوگانه یعنی باقی ماندن قوای بیگانه در ایران و ممانعت از تشکیل مجلس که اوکلند در پارلمان انگلیس توضیح داد، خود مبین تحلیل غلط نویسنده از اوضاع کشور بود. اما صبا نوشت در این زمینهها «رأی خودمان را علیالعجاله محفوظ میداریم.» به عبارت بهتر در همین دو مورد که از قضا مهمترین موارد بود نویسنده روزنامه آفتاب سکوت کرد تا به تحلیل غلط او در مورد کابینه علاءالسلطنه آسیبی وارد نشود. در مورد بحث حفظ منافع بریتانیا در خلیج فارس نوشته شد: «فقره نهم [یعنی فقره «منافع فائقه انگلیس در خلیج فارس تأمین شده است.»] برای اطمینان از احتیاطاتی است که دولت انگلیس در مقابل وضعیت روسیه و آلمان در خلیج فارس گرفته و شاید تذکر سرّیات جدیدی است که هنوز کاملاً از زیر پردههای سیاست خودنمایی نکرده است(1).» و در نهایت اینکه «برای تشکر از این مناسبات حسنه[!] که درباره ایران به لحن نیکبینانه[!] ادا شده مثل معروف هذا ایضاً من بَرکۀ البرامکه(2)[!] را تکرار مینماییم و به هموطنان عزیز یادآوری میکنیم که از حسن موقع دولت حاضرة خودمان استفاده ملّی کرده فرصت
را غنیمت بدانند(1).»
نکتة جالبتر این است که همان روزنامه در همان شماره خود در مورد قتل کاپیتان آکسفورد از قول همان اوکلند سابقالذکر آورد «قتل کاپیتان آکسفورد از یکی از واقعات مهمه میباشد ولی زمستان فصل مناسبی برای اتخاذ اقداماتی برای سیاست اشرار نمیباشد.» عجب اینکه باز هم روزنامه از نطق اوکلند تشکر کرده و وعده داد در شمارههای آتی هم در این زمینه با خوانندگان گفتگو کند(2). سه روز بعد باز هم سرمقالهنویس آفتاب با یک دنیا شعف و شادی مطلبی در مورد این نطق که ارزش چندانی هم نداشت، چاپ کرد(3). باز هم شرح کشافی در مورد پذیرش استقلال ایران توسط بریتانیا به رشته تحریر در آمد. اما آینده نشان داد بریتانیا نه برای مشروطه، نه استقلال و تمامیت ارضی کشور و نه برای رجال مشروطه ارزشی قائل نیست.
تکیهگاه اصلی آرامش کشور در این ایام ژاندارمری بود که صاحب منصبان آن سوئدی بودند و ژنرال یالمارسن این قوه را فرماندهی میکرد. ژاندارمری گرچه باطناً تکیه به انگلستان داشت، اما با قوه قزاق که زیر سیطره روسها بود مخالفتی نمیکرد؛ آنان جنوب کشور را در دست داشتند و همراه با بریتانیاییها تلاش میکردند آرامش را برقرار سازند.
ژاندارمری در شمال کشور و منطقه نفوذ روسها هم بسیار فعال بود. پیشبینی میشد اگر اوضاع مناسب باشد، آنان میتوانند شمال کشور و امنیت آن را هم از دست روسها خارج سازند.
همه این تحولات و اظهارنظرها نشان میداد بهواقع انگلیسیها از مشروطه ایران حمایت نکردند. آنها میخواستند از قدرت شاهی که مورد حمایت روسیه بود کاسته شود؛ اما در مقابل، خود خواهان مسلط کردن برخی خوانین بختیاری و وابستگان خویش بر مقدرات امور ایران بودند؛ کسانی که از عهد ناصری در پیوندی ناگسستنی با منافع انگلستان قرار داشتند. برخی از این خوانین بهواقع حامیان منافع
انگلستان در جنوب ایران بودند و بیشتر به مصالح آن کشور میاندیشیدند و ابداً مفهومی به نام مصلحت ملی ایران برایشان شناخته شده نبود. اینان پاسداران منافع نفتی بریتانیا در خوزستان بودند. میدانیم که حتی بخشی از سهام شرکت نفت انگلیس و ایران به آنان تعلق داشت. سه درصد از عواید شرکت نفت به آنان داده میشد و جالب اینکه این سه درصد از عواید و سهم دولت ایران کسر میگردید. مهمتر اینکه دولت ایران کوچکترین اطلاعی از این قرار و مدارها نداشت و در جهل و گمراهی مطلق به سر میبرد(1). این علاوه بر توافقی بود که به سال 1909 بین برخی خوانین بختیاری و انگلیسیها منعقد شده بود و طبق آن به ازای اجازه حق عبور خطوط نفتی از منطقه بختیاری و تأمین امنیت حوزههای نفتی، سالی 650 لیره به آنان پرداخت و وامی به مبلغ 000/10 لیره نیز در اختیار آنان گذاشته میشد.
دورة زمامداری علاءالسلطنه دورة تحولات مهم و تأثیرگذار بود. یکی از این تحولات مهم بهکارگیری عناصری در حکومت بود که متخصص بحرانآفرینی بودند. علاءالسلطنه البته نتوانست از خود اقتداری نشان دهد، تأیید دولت او از سوی روس و انگلیس صرفاً به دلیل وجود تهدیدی عظیم از جانب آلمان بود که با همة اروپا و قدرتهای بزرگ آن قاره به چالش برخاسته بود. برای استقرار یک دولت مقتدر و وجود قوای منسجم نظامی و انتظامی در آن شرایط از ضروریات و بدیهیات اوّلیه به شمار میآمد. حال ببینیم وضعیت کشور از این نظر چگونه بود؟
دورة ریاستوزرایی علاءالسلطنه یکی از دورانسازترین ادوار تاریخ ایران میباشد که به درستی موشکافی نشده است. ما برخی از حوادث این دوره را که نقش بسیار عظیمی در تحولات آتی کشور داشت در جای دیگر به اجمال نشان دادهایم؛ اما در این فرصت میخواهیم واکنش محافل سیاسی ایران را در ارتباط با این انتصاب بازکاوی نماییم. شاید لازم به گفتن باشد که علاءالسلطنه با ناصرالملک بستگی سببی داشت. اهمیت نکته فوق در این است که شاید برای نخستین بار در
1) R. W. Ferrier: The History of the British Petroleum Company, Vol. 1, (London, 1982), pp. 120-122
دورة نیابت سلطنت ناصرالملک دولتی شکل گرفت که به طور کامل با منویات و اهداف او همسویی داشت. این کابینه همانطور که بالاتر اشاره کردیم، امیدهای فراوانی آفرید. منشأ امیدواریها هم این بود که علاءالسلطنه شاید با اتکا به نایبالسلطنه و پیوند خویشی با او بتواند گره از کار فروبستة ایران بگشاید. انتصاب او روز دهم صفر سال 1331 روی داد، یعنی بیش از یک سال بعد از فاجعه حملة روسیه به ایران. همانروز روزنامة آفتاب مقالهای را به این موضوع اختصاص داد.
آفتاب نوشت زمانی که قوة مجریه به بحران افتاده بود و درست در زمانی که به دلیل گسترش ناامیدی همه از «حکومت مقتدر و با دوام» سخن به میان میآوردند، با ظهور کابینة جدید امیدواری به کشور بازگشت نمود. نویسنده به این موضوع پرداخت که از مدتها قبل بسیاری از دستاندرکاران مسائل سیاسی ایران اظهار میکردند که باید «دولت مختلط و جامعی» تشکیل شود و نام آن را(1)Cabinet de Concentration نهاده بودند. همه آرزو میکردند این کابینه ائتلافی شکل گیرد و کلاف سردرگم مسائل سیاسی کشور را بگشاید. این دولت میبایست «به اصلاح و انجاح مقاصد کهتر و مهتر کوشد و ترفیه حال عباد و تعمیر بلاد را وجهة همت خود سازد.(2)» سرمقالهنویس آفتاب از «حسن انتخاب والاحضرت نایبالسلطنه» تشکر و تمجید کرد. در کابینة علاءالسلطنه سه رئیس دولت پیشین، سه رئیس مجلس و کسانی حضور داشتند که همگی به تدبیر و سیاست شهره بودند. نوشته شد استقرار دولت علاءالسلطنه به این مفهوم است که بین دولت مقتدر و استبداد به درستی تفکیک و تمایز داده شده است و مردمی که از لغت اقتدار، استبداد را به ذهن متبادر میساختند اینک به خوبی میدانند که بین این دو تفاوتهای بنیادین وجود دارد. این روزنامه به حالتی ریشخندآمیز خطاب به دمکراتها گوشزد کرد: «احزاب سیاسی راست که عجالتاً از اجرای Utopies(3)های دور و دراز خود از قبیل تقسیم اراضی و اموال و بهبودی حال معدنچیان و حق رأی نسوان و غیره صرف نظر کرده بذل مساعدت نمایند که این هیأت حکومت جدید به استقرار امنیت شوارع و بلدان که کلید حفظ استقلال و
محروسیت وطن است فائق آمده ملّت را داخل خط ترقی و تمدن نموده آتیة ایران را تأمین داده اعتبارات از دست رفته را دوباره به دست آورد.(1)»
برخی از مطلعین این کابینه را «تامالاختیار» خواندند، و این «همان حکومتی است که از دیرباز وجهة آمال ارباب حل و عقد متوجه به زمامداری او و چشم امیدواری عموم ملّت به طرف قدم گذاری یک چنین کابینه در صفحه سیاست این آب و خاک گشوده و در انتظار بودند.(2)» نویسنده کابینه علاءالسلطنه را دارای «جامعیت و استجماع شرایط» میدانست. نخستین وظیفه مهم کابینه برگزاری انتخابات مجلس سوّم دانسته شد؛ و دوّمین کار دولت جدید دریافت یک «قرضه هنگفت و مهم» سوّمین وظیفه دولت جدید فراهم کردن تمهیدات لازم برای تأسیس راهآهن قلمداد گردید. این موضوعی است که «در محافل اقتصادی و سیاسی سرمایهداران و ارباب سیاست دول علاقهدار، مطرح مذاکره و موضوع بحث گردیده است.(3)»
در دنیای امروز میزان قدرت هر کشوری با میزان ثروت آن نسبت مستقیم دارد، منبع ثروت تجارت است و رکن مهم تجارت را وسایل حملونقل تشکیل میدهد. منازعات امروزی بشر «مسلماً از نقطه نظر تجارت و اقتصاد به جنگهای اکونومیک شبیهتر میباشند» تا هر چیز دیگر.
چون راه و وسایل حمل و نقل نیست، دولت نمیتواند دایرة نفوذ خود را به نواحی دور دست پایتخت اعمال کند، تا وقتی دولت برای استقرار امنیت نیرو اعزام کند، فلان یاغی و سرکش کار خود کرده و به جای مطمئنی پناهنده شده است. خلاصه فوائد فراوانی از حیث اقتصادی و سیاسی و «استراتاژی» بر حملونقل و به ویژه راهآهن مترتب است. خاطرنشان شد بسا دیده شده در گوشهای از ایران قحط و غلا بیداد کرده و در گوشهای دیگر ثروت نقاط دیگر از بین رفته و نابود شده است. با وسایل حملونقل و به طور خاص راهآهن هم از بروز قحطی در گوشهای از کشور جلوگیری میشود و هم از کسادی تجارت و نابودی ثروت ملّی در جای دیگر ممانعت به عمل میآید: «عجبا سیستانی با داشتن محصولاتی که باعث حیات
و استخلاص هموطنان اوست بر همان حال فقر و فلاکت باقی؛ و یزدی و قزوینی با داشتن پول یا چیزهای دیگر به نهایت استیصال و گرسنگی سال را به آخر رسانیدهاند(1).» به این ترتیب یکی از اولویتهای کابینه علاءالسلطنه احداث خطوط راهآهن است تا هم فواید اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آن عاید کشور شود، هم «قسمتی از سرمایه سرمایهداران اروپ داخل ایران شود» و هم «این همه اشخاص بیکار به کار افتاده از دست رنج خود نفع و فایده بردارند.(2)» بعد از این که توضیح داده شد احداث خطوط آهن بدون مشارکت سرمایه خارجی غیرممکن است، خاطرنشان گردید اخیراً یک شرکت ایرانی با سرمایة داخلی و خارجی احداث گردیده و تلاش دارد خطوط آهن جلفا را به تبریز و دریاچة ارومیه متصل سازد.
در شماره بعدی سرمقاله نویس روزنامة آفتاب، ضمن نگارش مقالهای در مورد عدلیه، این بار «بقاء حیثیت و محفوظیت حدود و حقوق یک ملت و ترقی و عزت یک مملکت» را منوط به «اجرای اصول حقانیت و نشر قوانین تساوی و معدلت» دانست. این بار نوشته شد یگانه چیزی که انسان را از تجاوز به هم باز میدارد، مانع از تزلزل بنیادهای اجتماعی میشود و مانع از این میشود که انسانها به یکدیگر تجاوز روا دارند؛ «همانا تأسیس دیوان عدالت و تشکیل اساس حقگذاری در مقام فصل دعاوی و خصومات» است. نوشته شد تا وقتی عدلیه نیست، هیچ اساس و بنایی هم قائم و پایدار نخواهد بود. «طرز محاکمه و قوانین قضائیه» نشاندهنده ذلت و یا عزت یک قوم است، فقدان عدلیّة منظم، باعث «عدم امنیت، تجری و تجاوز، تمرد و سرکشی، اضرار و اذیت، قتل و غارت» میگردد، ریشه تمام مشکلات یاد شده از «فقدان اساس عدالت و عدم احقاق حق و ابطال باطل است.(3)»
نویسنده ریشة فقر و انحطاط و مسکنت در اهالی یک قوم را ناشی از ظلم میداند، ظلم باعث میشود صعوبت زندگی به منتها درجه برسد و همه را به «طرفیت و ضدیت» با حکومت سوق دهد. عدل باعث مصون ماندن حکومت از
«تغییر و تبدیل» میگردد و باعث میشود «قاطبه اهالی و ساکنین هر مملکت» از تعرضات مصون مانده و اجحافات ظالمانه جای خود را به «صیانت و امنیت» دهد. نخستین هدف مشروطه تأسیس یک «دیوان معدلت» بود، به گونهای که «موافق اقتضاء و تناسب وضع مملکت باشد.» وظیفة این دیوان قرار بود حمایت از ضعفا در برابر «تعدی و تجاوز و اغتصاب اَقویا و ظلام» باشد؛ به باور نویسنده «در این چند ساله زندگانی تازة ما اگر عدلیة منظمی تشکیل میشد، نفرت عمومی از اساس تجدد به این درجه نمیرسید(1).»
مهمترین مسئله «رعایت و تطبیق اصول مقدسه اسلامی با قوانین معموله امروزه عالم» دانسته شد که «نهایت صعوبت و اشکال» را تولید میکند. عدم توانایی در این مهم و «موانع و مخاطیر» موجود، «عدم مظفریت دولت را در اصلاح عدلیه موجب بوده است.» مسئله قوه قضائیه ایران و رفع نقائص عدلیه که باعث پیدایش «مصیبت عظمی برای ایرانیان گردیده» به چند شکل قابل حل است: اولاً باید قوانینی وضع کرد که «کاملا با قواعد اصلیه اسلامیه مطابقت» داشته باشد، با این امر «عدلیه و شرعیه» وظایفی کاملاً تعریف شده و مشخص خواهند یافت و از تعرض این دو در حریم یکدیگر جلوگیری به عمل خواهد آمد. ثانیاً باید «اشخاص صحیح عالم متدین» که مورد اعتماد و طرف توجه مردم باشند متکفل قوّة قضائیه شوند. ثالثاً باید بودجه کافی در اختیار عدلیه و قوّة قضائیه نهاده شود، باید «خاطر آحاد اعضا را از جهت معاش راحت و آسایش» تام بخشند تا کارکنان این قوه بتوانند به وظایف محوله به خوبی عمل نمایند. رابعاً باید قانون به طور مساوی در مورد همه اعم از عالی و دانی اجرا شود. «خامساً مساعدت تامّة علمای اعلام با اساس عدلیه و نهایت مداقه در حفظ روابط شرع که حقیقتاً با محاکم و دوائر قضائیه عدلیه دو برادر هستند(2)»، از الزامات اوّلیه است. نویسنده آورده بود گامهای اساسی در این زمینه برداشته شده، باید دولت اهتمام جدیتری در تنظیم و تنسیق امر عدلیه به خرج دهد تا اهمیت این قوه بیش از پیش در اذهان باقی بماند. نیز به مقامات عدلیه سفارش
شده بود مجازاتهایی برای متخلفین عدلیه در نظر گیرند. مهمترین مشکل عدلیه این دانسته شد که «هنوز موافق قانون تشکیلات که به امضای هیأت نظار رسیده محاضر شرعیه صورتاً تشکیل نیافته است.» از «هیأت محترم علما» درخواست شده بود تا همانگونه که در تشکیل اساس عدلیه کوشیدهاند؛ در تشکیل محاکم شرعی یا همان «محضر شرعیه» و «استحکام روابط آنها با عدلیه سعی بلیغ فرموده، بدین وسیله اجراء احکام مطاعه اسلامیّه را که سالهای دراز آرزوی آن را داشتند صورت وقوع دهند.»
از علمایی که در تأسیس عدلیه تلاش کرده و عضویت آن را پذیرفتهاند و «جنبه روحانیت عدلیه را محفوظ داشتهاند» صمیمانه تشکر گردید و موفقیت آنان «در دوام خدمت اسلامی» از خداوند خواستار شد(1).
ضرورت اصلاح عدلیه مقولهای بود که بعدها نیز از سوی گردانندگان روزنامة آفتاب پیگیری شد، همیشه تأکید بر این بود که بدون اصلاح عدلیه راه بر بسیاری اصلاحات دیگر بسته است(2). به واقع روزنامة آفتاب در همان نخستین شمارههای خود شروع به انتقاد از قانون اساسی و کیفیت تدوین آن کرد، نویسندهای توضیح داد این قانون اساسی ترجمهای است از قوانین اساسی اروپا و به حال ایران مفید نیست، باید آن را مطابق شرایط ایران بازنویسی کرد و قس علی هذا: «اما کدام قانون اساسی، و در کجا این قانون به غیر مواقعی که با شاه طرف بودند یا صرفه داشت، چه و کجا استعمال شده و برقرار است، یا کدام مجلس باید جرح و تعدیل کند، لامعلوم است.(3)»
در ماههای اولیه بعد از هجوم روسها به ایران و نهب و غارت و چپاول مهاجمین بود که در تنها روزنامة آن زمان یعنی آفتاب، از ضرورت تشکیل یک نیروی نظامی توانمند سخن به میان آمد. این روزنامه «روح مملکت و حیات هر
دولت» را متکی به قوه نظامی دانست؛ نیرویی که «از هرگونه اختلالات و اغتشاشات داخلی و تجاوزات خارجی ملک و ملت را محفوظ داشته نایل سعادت و رفاهیت نماید(1).» به نظر نویسنده این مقاله، سعادت ملت به استقرار نظم بستگی دارد و «حصول سکون و امنیت هم بدون قوّة نظامی ممکن و متصور نیست.» از سویی «اجرای قوانین و انتظامات و مراعات قواعد سیاست و ایفای مجازات و مکافات» بدون این نیرو ممکن نیست. از این بالاتر «مرکز قوه اجرائیه عالم»، نیروی نظامی است. شاهان بزرگ از کورش و شاپور ذوالاکتاف تا اسکندر کبیر و ناپلئون همه به کمک ارتش «به شرف جهانگیری نایل گشته، عزت و رفاهیت ملت و اتباع خودشان را تهیه و تحصیل نمودهاند.» نویسنده نتیجه میگیرد «اساس سیاسیات عالم و شالوده پولتیک حاضرة اُمَم، ثبوت حقانیت، اجرای عدالت، ترفیه حال ملت، قوام و بقای امنیت بدون استثناء، فرع داشتن قوای نظامی است.» حسینخان صبا، از ناپلئون بناپارت مثال آورد که میگفت «زور» اثرات فراوانی دارد، نیز به «یکی از فلاسفه» که باید توماس هابز باشد، استناد نمود که میگفت تفاوت گرگ و میش در تیزی چنگال گرگ و چربی و نرمی گوشت میش است. به بیسمارک اشاره شد که «تعیین حدود و حقوق و اثبات حقانیت به واسطة سرنیزه متصور است.»
دولت ایران عظمت و شوکت خود را از دست نداد مگر وقتی که قوای نظامیهاش تحلیل رفت و از داشتن اردوی منظم جنگی محروم شد. دولتهای ایران به این دلیل که به صورت استبدادی اداره میشدند، به اهمیت داشتن قوای نظامی وقعی ننهادند. هر سال در یکی از مناطق کشور شورش و اغتشاشی روی میداد که باعث قتل نفوس و «عدم بنیان تمدن» میشد، این نبردها برای ایران بسیار گران تمام میگردید، به گونه ای که «الآن یک ثلث ممالک متصرفی خویش را مالک نیست، قفقازیه و ترکستان و افغان و بلوچستان از دست دولت خارج نگردید مگر در سایه فقدان قشون و استعداد.»
این سخنان به ظاهر بیاهمیت بعدها در اشکال گوناگون پی گرفته شد، از درون استدلالاتی از این دست بود که روشنفکرانی مثل علیاکبرخان داور بعدها به توجیه
1) آفتاب، ش39، مورخه دوشنبه دوم جمادی الثانی 1330، 20 مه 1912، «مملکت قوه نظامی میخواهد.»
قدرت قزاقها پرداختند و یکی از سردستههای آنان، یعنی رضاخان را بیسمارک و پطر کبیر لقب دادند و قدرت نظامی او را ستودند و برایش کف زدند تا اینکه به قدرتش رسانیدند و بر هر چه مردهریگ مشروطه بود، پشت پا زدند. آری، فرایندی که بعدها با کودتای سوّم اسفند شکل گرفت، ریشه در این باورها داشت که با قوت و شدت تمام پی گرفته شد. به همین دلیل ما از پدیدهای به نام نظریه دولت زورمند یاد میکنیم، به واقع بین زورمندی و اقتدار تفاوت از زمین تا آسمان است. منشأ اقتدار، مردمند امّا منشأ زورمندی قدرت فائقه حکومتگرانند. دولت مقتدر در قلوب مردم ریشه دارد ولی دولت زورمند با اتکا به بازوی نظامی است که میتواند اراده خود را تحمیل نماید. به عبارت بهتر اقتدار پدیدهای است مثبت، اما زورآوری پدیدهای است منفی. نظام مقتدر با حمایت مردم طرحها و تصمیم گیریهای خود را به بوتة اجرا میگذارد اما دولت زورمند نیازی به حمایت مردم ندارد و به زورْ ارادة خود را محقق میسازد.
آفتاب نخستین روزنامة ایران در دوره بعد از اولتیماتوم روسها بود که نظریة دولت زورمند را تئوریزه کرد و دربارة آن شروع به نظریهپردازی نمود. مدیر وقت این روزنامه یعنی حسین صبا، بعدها این نظر خود را پی گرفت و حتی زمانی که رضاخان وزارت جنگ را عهدهدار بود، به او توصیه کرد نقش ناپلئون بناپارت و نادرشاه را ایفا کند. اما رضاخان بر این سخن که جنبه دستوری داشت خشم گرفت و دستور داد او را سیصد تازیانه زدند. گفتیم نخستین مدیر آفتاب، حسین عبدالوهابزاده، یا همان کمالالسلطان مشهور است، این منصب بعداً به ادیبالممالک فراهانی شاعر مشهور و عضو لژ بیداری ایران محول شد. خود مدیر روزنامه شرح تأسیس آن را مدتها بعد تشریح کرده است. در شماره 267 این روزنامه آمده بود که «در دو سال قبل هیأت دولت برای انتشار افکار و عقاید خود و وساطت و ترجمانی مابین دولت و ملّت روزنامة آفتاب را تأسیس نمود و صفحات او را گرامافون اصوات و کلمات خود قرار داد(1).» این روزنامه از سویی «پیشنهادات خیرخواهانه و ترقی جویانه» به هیأت دولت میداد و از سوی دیگر «لزوم
1) همان، ش267، پنج شنبه 17 ذیقعدةالحرام 1332، 8 اکتبر 1914، «وضعیت کنونی روزنامه آفتاب.»
اطاعت و انقیاد اوامر دولت و مساعدت ارکان مملکت را خاطرنشان عام» مینمود. در همان شماره آمده بود: «دولت ایران که ناچار برای ترقیات و اداره کشور خویش باید تأسی به دول معظمه جسته و از آنها متابعت کند حس کرد که باید روزنامة دلپسند ملت و دارای عملیاتی که موافق صلاح و اقدامات دولت باشد دایر نماید.» در همین شماره آمده بود که روزنامة آفتاب بعد از یکسال و اندی انتشار از سوی دولت توقیف شد، زیرا برخی مقالات آن منافی اراده متولیان امر تلقی میشد، از این بالاتر نویسندگان روزنامه متهم به «مبطل ادیان و مخرب شرایع» شدند. به همین دلیل در مساجد و مجالس در مورد اهداف این روزنامه بحث شد و رویّة آن منافی فرامین دولت عنوان گردید.
با افتتاح مجلس سوم که روز 16 محرم 1333 قمری انجام شد- اما نخستین جلسه رسمی آن روز نهم صفر آن سال تشکیل گردید و روزنامهها باز هم منتشر شدند- آفتاب هم اجازه یافت مجدداً انتشار یابد، اما در آن آمده بود: «روزنامة امروز ربطی به سابق نداشته علاوه بر آنکه مقالات اساسی آن باید از نظر نمایندگان رسمی دولت بگذرد خود مدیر(1)هم نهایت مداقه و سعی در اصلاح و جلوگیری از طغیان قلم و پارهای تعبیرات که باعث سوءتفاهم یا تصورات نامناسب بشود مینمایند(2).»
اولین شماره این روزنامه به تاریخ شنبه 29 محرمالحرام سال 1330، یعنی درست نوزده روز بعد از عاشورای خونین آن سال، مطابق با بیستم ژانویه 1912، و دو سال قبل از جنگ اول جهانی منتشر گردید. این روزنامه بهواقع مبین نظرات ناصرالملک نایبالسلطنه بود؛ اداره میکرد. مردی که بذر ترس و یأس و حرمان در قلب شاه جوان
1) صاحب امتیاز و مدیر روزنامه در این زمان میرزا سیدصادقخان ادیب الممالک بود که پیشتر روزنامههای ادب و عراق عجم را منتشر میساخت و یک سال اوّل انتشار روزنامه مجلس هم نویسندة آن بود. ادیبالممالک عضو لژ بیداری ایران بود. میرزا صادقخان فراهانی قائممقام متخلص به امیری در ابتدا ملقب به امیرالشعراء و بعد ملقب به ادیبالممالک شد. به قول بامداد «نامبرده پسر حاج میرزا حسین پسر میرزا صادق پسر میرزا معصوم پسر میرزاعیسی قائممقام اول بوده و در محرم سال 1277 هجری قمری در قریه کازران از توابع عراق (اراک) متولد شده و پس از رسیدن به سن بلوغ مدتی با حسنعلیخان گروسی امیرنظام در کرمانشاه و تبریز به سر میبرد. سپس به مشهد رفت و بعد از آنجا به تهران آمد. در دوره مشروطیت چندی سردبیر روزنامه آفتاب و غیره بود و در سال 1336ه .ق. در سن 58 سالگی در تهران درگذشت. دیوان اشعار وی به طبع رسیده است.» پیشتر هم در سال 1316 قمری ادیبالممالک روزنامه ادب را بنا نهاد، از سال 1318 تا سال 1320 همان روزنامه را در مشهد منتشر ساخت، از سال 1321 قمری بهدستور مظفرالدینشاه به تهران آمد و در شوال سال 1324 قمری سردبیری روزنامه مجلس را به دست گرفت. او در عین حال مسئول بخش فارسی نشریه ارشاد بود که در باکو منتشر میگردید.
2) همان.
میکاشت، از آینده ناامید بود و این ناامیدی را در ذهن شاه حک میکرد. مدیرمسئول این روزنامه ح. عبدالوهابزاده امضا میکرد؛ با استناد به مجلة چهرهنما، روزنامة آفتاب «اثر کلک معانی سلک یگانه دانشمند سیاسی آقامیرزامحمدحسینخان کمالالسطان میباشد(1)». محمد صدر هاشمی گمان کرده است این روزنامه تا اواسط جمادیالاولی سال 1331 منتشر شده(2)، حال آنکه روزنامه حداقل درست سه سال منتشر گردیده و تاریخ انتشار آن تا شروع جنگ اول جهانی ادامه یافته است. آخرین صاحب امتیاز و مدیرمسئول روزنامه میرزاسیدمحمدصادقخان ادیبالممالک بود که شمارههای معدودی در دوره مدیریت او منتشر گردید و ظاهراً مقارن وقوع جنگ اول جهانی تعطیل شد.
در همان نخستین شمارة روزنامة آفتاب آمده بود: «یک مابهالامتیاز عمده که در قسمتهای آخری، دوره آزادی ما را از جزءهای ابتدایی جدا میکند، نسیم حیاتبخش امید در اولی و صرصر هلاکت یأس در دویمی است.» نویسنده با اینکه بازی با الفاظ کرده و از این بازی خواسته است علتالعلل بحران مشروطه را ارزیابی نماید- و البته در نهایت بر خواننده معلوم نمیشود مقصود نویسنده چیستـ میخواهد بگوید علت این بحران چیزی نبود جز تعجیل در رسیدن به هدف. مشروطهخواهان «برای تهییج و تحریک حواس ضخیمه، روحهای زنگار گرفته و افکار خشن معاصرین» به ناچار «حاصل مطلق آزادی را در نهضت مقصوده خود» وعده میدادند، میگفتند «انار و انگور ارض شام نتیجه لاکلام خلاصی از قید اسارت فرعون است»، در اینجا بود که عدهای باز هم به ناچار و برای اینکه مردم را به حرکت درآورند، و برای اینکه «دماغ حریص عامی» را برانگیزانند، شروع کردند به «تزئین و شاخ و برگ دادن» به وعده و وعیدهای خود. این وعدهها متضمن این مفهوم بود که «دیر یا زود این نهضت الهی» با طمطراق و شکوه به نتیجه میرسد، «یعنی پس از هزاران تلف جانی جانبازان راه آزادی، بربادی میلیونها» امید و آرزو و خرابی صدها شهر و قریه و قصبه، مردم شاهد مقصود را در آغوش میگیرند. در این هنگام بود که «ملتی عجول با قلبی مطمئن» به امید رسیدن به مقصود و «به خیال اخذ نتیجه به اطراف خود نگاه میکنند، اما در این وقت اطراف را
چه تشکیل میدهد؟ یتیمها، بیوه زنها، اراضی بایر، خانههای(1)به غارت رفته، ازدیاد نفوذ اجانب، فقر و قحط و غلا. چه شد؟ چه شدیم؟ ارض موعود کجاست؟ مقصود داعیها چه بود؟» آری! اینها سئوالاتی بدون پاسخ بود، و «قضایایی به حد معما مجهول!(2)!»
اگر کسی راه خلاف جادة تکامل پیماید، شاید سوءقصدی نداشته باشد، اما به طور قطع و یقین در اشتباه است و «حتماً مانع سیر طبیعی یک ملت ترقی خواه است». نویسندة گمنام مقاله نوشت که در دورة مشروطه به ویژه مجلس دوم، دو راهنما وجود داشت: یکی «از روی کمال صداقت» میگفت هنوز راه زیادی تا رسیدن به مقصود مانده است. اما دیگری برای «یک خیال نامعلوم» همواره میگفت: «چند قدم دیگر، رسیدیم». نویسنده خاطرنشان ساخت وقت آن رسیده به جای «القای اتوپیها» و «اجرای افکار دماگوژی» به ملت فهمانید در روش تعجیل، راه نجات مسدود است و در روش صبر و بردباری، همراه با تلاش مداوم و مستمر، به موقع و با «رعایت اصول تکامل و سیر در روشنایی چراغ امید، شاهراههای (3)هدایت به روی شما باز خواهد شد.» خاطرنشان شد دین اسلام عجله را از شیطان و «یأس از روح خدا را از اعمال مهجورین ایمان میشمارد(4)».
نویسنده یادآور شد هنوز ایران به هند و خلیج فارس و کوههای قفقاز متصل است، هنوز جوانهای دلیر ایران مشغول جانبازی برای حفظ وطن هستند، «هنوز زبان فردوسی و سعدی که ممیز ملیت ماست» وجود دارد و هنوز شاه ایران هست و بالاتر اینکه هنوز «نهضت آخری ما به طرف آزادی خویش» وجود دارد. پس دلیلی برای یأس وجود ندارد، «امید، منشأ حرکت، حرکت مولّد حرارت، و حرارت اصل حیات است.» بلی «امید منشأ و اصل هر پیشرفت مادی و معنوی بشر و تمام سرمایههای آن نیز در دسترس ماست. تنها با رعایت دو شرط: یکی از دست ندادن
1) اصل: خانهای.
2) علامتهای تعجب در اصل مقاله آمده است
3) اصل: شاهراههای.
4) اشارهای است به این آیه کریمه که خطابی است از حضرت یعقوب (ع) به فرزندانش: یا بُنَیَّ ّاذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُّوسُفَ وَ اَخیهِ وَ لاتأیئسُوا مِنْ روحِ اللهِ اِنَّهُ لایَایُئَسُ مِنْ رَّوحِ اللهِ اِلّاالْقَوم الکافِرون. ای فرزندان، بروید و از حال یوسف و برادرش تحقیق کرده و جویا شوید و از رحمت بیمنتهای خدا نومید مباشید که هرگز جز کافر هیچ کس از رحمت خدا نومید نیست. آیه 87 از سوره یوسف (ع).
دامن خود امید، دیگری اقرار به لزوم پیروی اصول تدریج و تکامل(1).»
تکامل چیست؟ تکامل ناموس لایتغیر طبیعت است و محوری است غیرقابل تغییر. اگر کسی غیر از این راه در پیش گیرد، چیزی جز دور شدن از مقصود به دست نخواهد آورد. در «مدارج اصلاحات، پله پله» باید بالا رفت. به طور مثال ابتدا باید «اصلاح ادبی و اخلاقی» کرد و آنگاه به اصلاح «علمی و فنی» روی آورد و سپس «اصلاح سیاسی» را سرلوحة کار قرار داد(2). منظور از اصلاح ادبی چیست؟ منظور نویسنده از این اصلاحات، عبارت است از رها شدن اندیشهها از قید خرافات و خروج افکار از «تنگناهای عادات زشت»؛ بدون این تحول «توقع ترقیات علمی و سیاسی از آن ملّت مثل توانایی بینایی است از کور مادرزاد». نویسنده از اروپا مثال زده بود که قرن هفدهم آن قرن اصلاح ادبی بود و قرن هجدهم اصلاحات علمی را به ارمغان آورد و بالاخره در قرن نوزدهم بود که به اصلاح سیاسی روی آوردند. وقتی عادات زشت از میان رفت، «افکار آنها از تنگنای محدودیت در یک عالم روشن و وسیعی داخل شده علم که نتیجه افکار است بنای تنقیح و ارتقا را گذاشته قطعه تاریک غرب را از برکت انوار خود روشن و منور گردانید». شاید این یکی از نخستین اشارههای نویسندگان این عصر در مورد عصر روشنگری باشد، اما مهم این است که کمتر کسی در این ایام به لوازم و لواحق روشنگری وقوف داشت. باز هم شاید این نخستین بار باشد که در ادبیات سیاسی دوره مشروطه از کلّیتی فلسفی به نام «غرب» سخن به میان میآید. در این ایام واژههای اروپ، یوروپا و ممالک فرنگ و فرنگستان رواج بیشتری در بین ایرانیان داشت؛ به کار بردن مقوله فلسفی غرب در این دوره را باید یکی از نوادر اشارات سیاسینویسان ایرانی دانست.
هنوز چیزی از سقوط مشروطه دوم و هرج و هرج مضاعف برخاسته از آن نگذشته بود که ناصرالملک نایبالسلطنه عزم سفر کرد تا از زیر بار مسئولیت بگریزد
و بار دیگر به بهانه معالجه در اروپا سیاحت نماید. نیمه دوم جمادیالثانی سال 1330 در حالیکه هنوز حتی شش ماه هم از به اصطلاح دیکتاتوری ناصرالملک نمیگذشت، «ضرورت معالجه مزاجی» را بهانه نمود و به «مسافرت موقتی» رفت که یک سال و نیم طول کشید! آری، اندکی بعد از اینکه روسها کشور را اشغال کردند، ناصرالملک روانه پاریس شد. او حدود یک سال و نیم در پاریس ماند. در این مدت از راه دور و با نامه کشور را به اصطلاح اداره میکرد. به قول عینالسلطنه او ماهی «پانزده هزار تومان گرفته و در پاریس تعیش میکند.» وثوقالدوله وزیر خارجه هم در برلن بود. مستوفیالممالک وزیر جنگ هم در مسافرت پاریس به سر میبرد. «هیچ همچو اوضاعی کسی سراغ ندارد که دولتی به این اغتشاش، نایبالسلطنه و وزرایش همه در اروپا باشند. مثل اینکه مردم نذر کرده بودند ماهی فلان مبلغ به آنها داده بروند عیش کنند. وکلای ملّت ناصرالملک را که مجرب و عاقل و عالم میدانستند که خود اشتباه بزرگی بود، به این مقام انتخاب کردند که از وجودش ایران منتفع شود و تمتع حاصل کند نه آنکه برود پاریس. کجا و در کدام مملکت نظیر این حکایت را نشان میدهد(1)».
ناصرالملک در دوره اقامت در پاریس هم مطابق معمول ژست دمکراتیک گرفت، توضیح داد از «وزرای عظام» خواسته است نحوه اداره کشور در دوره غیبت او را به هرگونه که «صلاح میدانند» پیشنهاد کنند؛ اما به این مطلب توجهی نشده و او به ناچار نکاتی را گوشزد مینماید. او مطابق معمول باز هم نوشت «نیابت سلطنت را قانوناً هیچ اختیار و مسئولیتی نیست و تمام اختیار و مسئولیت با قوه مجریه است و تکالیف نیابت سلطنت فقط عبارت از امضای قوانین مصوبه مجلس شورای ملی و فرامین و نشان و امتیازات و مناصب عالیه و نامهها و تلگرافات به سلاطین و رؤسای ملل و بالاخره پذیرایی سفرا است(2).»
با این تفاصیل مسافرت او امری پیش پا افتاده و «بدیهی است که قلیل مدت غیبت این جانب فرقی در جریان امور نخواهد نمود»؛ اما بلافاصله دلیل اصلی این
مسافرت به اصطلاح استعلاجی را توضیح داد. ناصرالملک با مطلبی که در ادامه نوشت ماهیت مسافرت خود را بروز داد، او خاطرنشان ساخت: «امید است که اغراضی که در این مدت متوجه این جانب بوده تسکین یافته ضرر آن بیش از این عاید مملکت نشود(1).» به این شکل نایبالسلطنه مثل مواردی از این دست از معرکه گریخت تا عافیت پیشه سازد و در سواحل سوئیس و فرانسه استراحت کند و در این مدت هر بلایی که میخواهد به سر ایران بیاید، و هر چه ممکن است اطراف شاه جوان و بیتجربه را گروههای مافیایی محاصره کنند. وقتی نایبالسلطنه از کشور خارج شد و به سوی پاریس رفت، قوامالسلطنه را برداشتند و به جایش محتشمالسلطنه اسفندیاری را گذاشتند. نیز وثوقالدوله را از وزارت خارجه برداشتند و به جایش به قول عینالسلطنه، «علاءالسلطنه گاو» را وزیر خارجه نمودند(2). خواهیم دید که این محتشمالسلطنه با همکاری گروهی خاص، بعدها در دوره ریاستوزرایی همین علاءالسلطنه چه تیشهای به ریشة استقلال و تمامیت ارضی ایران زدند.
ناصرالملک که گفتیم همیشه ژست آزادیخواهی و دمکراسی میگرفت، خود را غیرمسئول میخواند و مسئولیت را همه به دوش هیأت دولت میانداخت، اما نگفت اگر چنین است چرا انتخابات مجلس را به فوریت برگزار نمیکند تا کشور از حالت فوقالعاده و هرج و مرج خارج گردد؟ این نکته را برای آن آوردیم که ناصرالملک میگفت «در باب امضای لوایح قانونی، میدانید موافق قانون اساسی نظر این جانب را مدخلیتی در آن نبوده» ولی از سوی دیگر «امضای آن حتمی است»! مجلس هم که افتتاح نشده، پس در صورتی که مجلسی هم منعقد شد «اگر لایحه قانونی فوری بگذرد ممکن است امضای آن را تلگرافاً[!] از این جانب بخواهند تا عین نسخه هم بعد امضا شود.» این روش ناصرالملک توهینی عظیم به شعور ملت و هیأت دولت و شاه کشور بود. آیا او را فقط برای این گماشته بودند که نامه امضا کند، آن هم به صورت تلگرافی؟! آیا در آن شرایط بحرانی لازم بود ایشان برای استراحت به مسافرت روند و عافیت پیشه کنند و کشور را در دستان مشتی مردمان دسیسهگر و
شاهی خردسال رها سازند؟ بالاتر اینکه او به هیأت دولت نوشت دستخطهای فوری را به صورت تلگرافی اطلاع دهند تا جواب آنها را بدهد، آیا در آن شرایط تاریخی با شبی تاریک و بیم موج و گردابی که هر لحظه اروپا و جهان و البته ایران را به کام خود میکشید؛ قحطالرجال بود که حتی ناصرالملک برای اداره امور ضروری کشور و امضای نامهها وقعی نگذارد و به این شکل نشان دهد ملت ایران شایسته چنان وضعیتی است؟ آیا در همان شرایط تاریخی امور کشورهای اروپایی به شکلی که ناصرالملک تجویز میکرد اداره میشد؟ امور کشور برای او آن قدر بیتفاوت بود که نوشت «خلاصه مدلول دستخطهای فوری» را برای او تلگراف کنند، یعنی او حتی علاقهای نداشت اصل دستخط را مشاهده کند یا از مضمون و محتوای کامل آن استحضار یابد.
از دید نایبالسلطنه لازم نبود در مورد نامههای ارسالی بحث و مذاکرهای صورت گیرد، او معتقد بود کافی است نامهها را از طریق سفارت برای او ارسال نمایند تا امضا کند. تلگرافهای رسمی به خارج کشور در مورد مناسبتها و تبریک و تهنیتها را هم باید وزارت خارجه جواب میداد. در این زمینه هم خود وزارت خارجه مسئولیت داشت و نامه باید به «نام نامی اعلیحضرت قوی شوکت[!] اقدس همایون شاهنشاهی خلدالله ملکه و سلطانه» ارسال میگردید. اگر قرار بود امضای او پای نامه باشد، باید «قبل از وقت» به او اطلاع میدادند. جالبتر اینکه او نوشت: «در پذیراییهای رسمی نیز با حضور هیأت وزراء عظام و وزیر امور خارجه تشرف به حضور همایونی ممکن است[!] خطابه و نطقی هم اگر لازم باشد وزارت خارجه به مسئولیت خودش نوشته و رئیسالوزرا از جانب سنی الجوانب همایونی قرائت کند. به این ترتیب بدیهی است که امور فوری هیچ وقت به تعویق نمیافتد»[!] این مطالب نه در شأن هیأت دولت ایران بود، نه شاه و نه مردم. این اظهارات شبیه توصیههای یک معلم سرخانه به کودکی خردسال بود، اگر وظایف هیأت دولت و نایبالسلطنه همین بود که او توضیح میداد پس چرا ناصرالملک خود از منصب خویش استعفا نمیداد تا فردی دیگر این کارهای پیش پا افتاده را انجام دهد و ایشان برای همیشه به سفر و سیاحت و تفریح بپردازد؟ بالاخره نایبالسلطنه، این معلم سرخانه احمدشاه خردسال، مظهر یأس و مصداق بدبینی به ایران و ایرانی؛
منویات خود را چنین خاتمه داد:
میماند یک نکته[!] که اظهار آن لازم است. خیرخواهان این مسافرت را مبنی بر مقصد پلتیکی تصور کردهاند، وزرای عظام کاملا مطلعند که قصد مسافرت این جانب فقط برای معالجه مزاجی و به امید تخفیف اغراض و حملات است، ولی محض استحضار خیرخواهان همینقدر اشاره مینماییم که هر قدر هم استفاده در این موقع برای صلاح و سعادت مملکت ممکن باشد، از آنجا که در مشروطه تمام اختیار و مسئولیت با وزرای عظام است، انتظار این قبیل خدمات در هر موقع منوط بر این است که اولاً وزراء عظام نقشه و طرحی در کلیه امور در نظر داشته باشند و همه را از آن اطلاع حاصل باشد و اقدامی را که به مصلحت مملکت میدانند بالاطراف مطابقه و تطبیق با آن نقشه کلی نموده تصمیم و تصویب نمایند تا مطابق آن بتوان مساعدتی نمود. ثانیاً در این موارد باید یک نفر وزیر مسئول یا نماینده او همراهی و مشارکت نموده والّا چنان که معمول تمام ممالک مشروطه است شخص نیابت سلطنت منفردا نمیتواند در امور دولتی مداخله کند. بدیهی است با حصول این شرایط اگر خدمتی از این جانب برآید به قدر قوة جِد و جَهد اهتمام خواهد شد. آنچه راجع به وظایف نیابت سلطنت بود، این است که لازم دانستم به اطلاع وزرای عظام برسد در جریان امور دولتی نیز جداگانه زحمت دادهام و امیدوارم مورد توجه و دقت شود(1).
در این زمان روزنامة رعد به مدیریت سیدضیاءالدین طباطبائی یکی از طرفداران پر و پا قرص ناصرالملک بود. محرم سال 1332، زمانی که ناصرالملک در پاریس به خوشگذرانی مشغول بود، رعد چنین نوشت: «در این موقع بیمناسبت نمیدانم که اهتمامات و مجاهدات کافیه والاحضرت ناصرالملک برگزیده ملّت را در تسریع امر انتخابات گوشزد عامه نموده و برای پاس حقوق و ثبوت قدرشناسی خود تشکرات صمیمانه را از نیات حسنه و افکار خیرخواهانه آن حضرت معظم بیان داشته و مسرت قلبی خود را از داشتن یک چنین نایبالسلطنه حقشناس که محافظت اصول مشروطیت را از وظایف وجدانی خود میشمارد اظهار بداریم و از روی حقیقت و
1) همان.
صمیمیت مفاهیم لایحهای [که] در یازدهم ذیحجه به عنوان هیأت وزرا دستخط فرموده بودند و در جلسه عمارت بادگیر قرائت شد تصدیق نموده و اعتراف میکنیم که دور نیست حسن عقیده و مساعی جمیلة آن والاحضرت معظم مشوب و غیر مشکور بماند و لازم است این نکته را هم خاطرنشان کنیم که اگر ما در یک موقع بیان عقیده نمودهایم که شاید برخلاف انتظار حضرتشان شده نه از راه اعتراض و یا تنقید و یا ایراد بوده بلکه از آنجایی که ما وجود مبارک آقای ناصرالملک را سرپرست حقیقی و معنوی این ملّت و مملکت دانسته و از والاحضرت اقدس ایشان انتظار هرگونه مراحم و سرپرستیهای پدرانه را داشتهایم روا ندانستیم آرزو و انتظارات خود را از پدر و سرپرست معنوی خود کتمان بنماییم و از بیان نیات و توقعات فرزندانه خود مضایقه کنیم. والّا بدیهی است که ما ذات بیآلایش والاحضرت ناصرالملک را منزه و مبرای از هر تصوّر ناشایسته دانسته و افتخار داریم که ایران به داشتن یک چنین فرزند دانشمند و رادمرد ارجمندی موفق گردیده است(1).» این فقرات آخر اشارهای است به مواضع تندروانة سیدضیاء در قبال ناصرالملک در دوره دوّم مشروطه؛ زمانی که روزنامة شرق را منتشر میکرد.
مجلس تا این زمان دو سال تمام تعطیل بود، حتی سخنی از آن گفته نمیشد. از اواخر سال 1331 و اوایل 1332 قمری، روزنامههای تهران مطالبی در مورد انتخابات مجلس سوّم منتشر ساختند، اما هر بار این انتخابات به تعویق میافتاد. ناصرالملک بعد از قریب یک سال و نیم که در فرنگ بود به ایران بازگشت و با ورود او به کشور همه گمان میبردند به زودی دورة ادبار و نکبت مردم به پایان میرسد؛ غافل از اینکه ناصرالملک خود عامل اصلی بسیاری از نابسامانیها و بحرانهای کشور است. ناصرالملک برای اینکه مخالفین خود را ساکت نماید، در هشتم ذیحجه سال 1331، مجلسی متشکل از دویست تن از علما، شاهزادگان، تجار و کسبه بر پا ساخت. در این مجلس مطابق رسم معمول ابتدا چای و قلیان دادند و سپس لایحهای از سوی رئیسالوزرای وقت یعنی علاءالسلطنه خوانده شد. در نامه علاءالسلطنه آمده بود او میخواسته انتخابات مجلس را برگزار کند لیکن پارهای مشکلات مانع
1) رعد، ش8، پنجشنبه 26 محرمالحرام 1332، «مسئله انتخابات.»
این مهم شد. او توضیح داد در اوایل ماه شعبان سال 1331 مقدمات انتخابات را فراهم آورده بود، «لیکن متأسفانه محظوراتی ظهور نمود که توضیح آن زائد است.» او چند دلیل عمده برای تعویق انتخابات برشمرد، نخست اینکه دستهبندیهای غیرمترقبه در کشور ظهور کرد، دوم اینکه خرید و فروش آرا محتمل مینمود و سه دیگر آنکه عدهای کثیر برای انتخابات معرفی شده بودند که «در ضمن آن اشخاص نامناسب دیده میشد». چهارم و مهمتر اینکه در دورة مشروطه «ترتیبات غیر مرضیه در پارهای از ولایات که بعضی اشرار به وسیله تهدید و تطمیع به خیال وکالت افتادند و مسلم بود که اگر دولت غفلت میکرد چه نتایج ناگواری بر اساس مشروطیت و سعادت مملکت متوجه میگردید.» او نوشت اینک آن تاریکیها مبدل به روشنایی شده و هیأت دولت امیدوار است و مردم هم باید کسانی را انتخاب کنند که «بصیر و با تقوی باشند، از اثرات سوء مخالفتها و عدم مقتضیات وقت اجتناب نمایند. به عبارةاخری انتخابات باید از نقطه لیاقت اشخاص باشد نه از نقطه نظر دستهبندی و روابط شخصی.» با توجه به مراتب بالا بود که به اطلاع عموم رسانیده شد انتخابات تهران روز اوّل صفر سال 1332 برگزار خواهد شد(1).
اطلاعیة نایبالسلطنه یعنی ناصرالملک جالبتر بود. او مدعی شد «در این مدت متمادی» همّ او همیشه «متوجه اهمیت انعقاد مجلس شورا بوده» است. او گفت چه قبل از سفر به اروپا و چه حین سفر این مهم را کراراً به قوّة مجریه اطلاع داده است. او در بیانیه خود توضیح داد وقتی دولت نوشت انتخابات تهران اوایل شوال و انتخابات ولایات اوایل ذیقعده شروع میشود، او به کشور بازگشته است اما بعد از ورود به کشور خبری از انتخابات نبود. جراید مینوشتند قبل از اینکه ناصرالملک به کشور بازگردد، حرارتی برای انتخابات در بین رجال دولتی دیده میشد حال آنکه بعد از آمدن او این هیجان فروکش کرده است. نایبالسلطنه در بیانیة خود توضیح داد گویا آمدن او مانع از برگزاری انتخابات شده است، اما او در این زمینه هیچ مسئولیتی ندارد و وظیفه خود را به طور کامل ادا نموده است! او مثل همیشه از خود سلب مسئولیت کرد و کارها را به گردن قوّة مجریه افکند: «مسئول اجرای امر انتخابات با رعایت ترتیب صحت آن به
1) عینالسلطنه، ج5، ص3966.
عهده قوّة مجریه است و البته با توجه به اهمیت موقع و نظر به صلاح مملکت تکلیف خود را به فعلیت خواهند آورد. یک تکلیف واجب دیگر وزراء عظام هم این که از اذهان عامه رفع شبهه نموده روا ندانند که حسن عقیده و مساعی اینجانب [!] به این درجه مشوب و غیرمشکور بماند(1).»
تنها کسی که در این مجلس به ضدیت با نایبالسلطنه برخاست، مدرس بود. سیدحسن مدرس با نایبالسلطنه درآویخت که اگر علت تأخیر در انتخابات همین است، پس چرا مجلس تشکیل دادهاند. به دید او به جای تشکیل آن مجلس بهتر بود اعلانی به در و دیوار میزدند و مردم را مطلع میکردند. بین مدرس و نایبالسلطنه جدال لفظی در گرفت و ناصرالملک مطابق معمول سپر انداخت و از در دیگر دربار بیرون رفت. از آن سوی مطبوعات به نایبالسلطنه انتقاد کردند که خود را غیرمسئول میداند، وزرا هم نه در برابر شاه و نه در برابر او احساس مسئولیت نمیکنند، مجلسی هم وجود ندارد که بر کارهای دولت نظارت کند، پس با این وضعیت مسئول کشور و مردم کیست؟ مطبوعات مینوشتند در گذشته و به هنگام استبداد، شاه مسئول اعمال همه بود، اگر کسی به وظیفه خود عمل نمیکرد یا ظلمی در حق رعیت مینمود؛ شاه او را مجازات میکرد، عزل مینمود و یا تبعید میکرد و حتی میکشت یا از نعمت بینایی محرومش میساخت. در حقیقت اخبار صحیح کشور را باید از مطبوعات خارجی درمی یافتند، آنان مینوشتند ناصرالملک منتظر فرصت است تا شاه به سن بلوغ رسد تا به هنگام انعقاد مجلس او باز هم از خود سلب مسئولیت کرده باشد(2).
گفتیم روزنامة رعد مدافع ناصرالملک بود، اما روزنامههای دیگر افق تیرهای در برابر ایرانیان مجسم میساختند. به طور مثال روزنامة ارشاد در ربیعالثانی سال 1332 اوضاع پیش آمده به دلیل مشروطه را به شدت مورد حمله قرار داد و استبداد دوره بعد از مشروطه را بسیار بدتر از دورههای گذشته دانست:
میبینیم تعدیات و اجحافات شنیده میشود که در هیچ دورة استبدادی شنیده و
دیده نشده. انصافاً در کدام دوره استبداد کدام حاکم جابر قدرت داشت که از یک نفر کاهفروش هیجده هزار تومان به نام استبداد و مشروطه جریمه بگیرد. یا در هنگام عبور از یک خاک که موقتاً فقط مأموریت انتظام آن خاک را به عهده میگیرد هشتاد هزار تومان بچاپد و بگذرد؟ و به قول آن ادیب:
به نام مشروطه قیامت کند چون همه شهر حجامت کند
کدام حاکم استبدادی قادر بود که روزی چهل و پنج تومان از یک میدان زغالفروشی و هیزمفروشی قزوین به رایگان بگیرد و پرسشی در کار نباشد؟ و کدام دوره استبدادی یک حاکم معروف به تعدی به مرکز میآمد و سگتوله در رختخواب و چوب بر طبل شکم او نمیبستند و آنچه را که دینار دینار از رعیت گرفته بود خروار خروار تقدیم نمیکرد(1). در کدام عصر ناصری که به قول ارباب جراید، عصر سلاخیش مینامند حاکم میتوانست از کردستان در ظرف چند ماه حکومت چندین هزار تومان فایده ببرد و آنقدر بیعرضگی کند که ادارات را غارت کنند و شهر را بگذارد و بگذرد(2). در کدام دوره بربریت در مدت شش ماه به مسافت چهل فرسنگی مرکز حکومتی که ابداً مداخله در مالیات و جنس و تیولات ندارد بیست و چهار هزار تومان مداخل کند(3). در کدام دورة ناصری در بیست فرسنگی طهران به نام ضبط اسلحه و تفنگ بگیری خانهها غارت میشد و به عنوان اینکه پدر من گرگ را نعل میکرد حاکم افتخار کند... در کدام دوره استبدادی و بیقانونی گماشتگان رسمی حکومت سر گردنه را می بستند و بار مکاری(4)و تاجر را علناً دزدیده و مالالتجاره او را فاشافاش صرف مینمودند، با وجود آنکه مسئول مالیات نبوده در شش ماه دو سال مالیات را میگرفتند. در دوره ناصری و مظفری اگر عدلیه قانونی نبود اقلاً حبس، توسری، فحش، چوب حضوری، نقره داغ، جریمه پنجاه هزار تومانی در کار بود و آن قدرها حاکم مفت
به در نمیرفت. حالا میبینیم پیشکشی که نیست، تفاوت عمل نیست، مواجب منظم هست. چاپیدن همان، رشوه گرفتن همان، بلکه هزار درجه بدتر و بالاتر!!! اولیای امور ما عدلاً و انصافاً بعد از این همه تظلمات اهالی قزوین با ضیاءالدوله چه کردند؟؟!....
در ادامه از برخی از حکام محلی نام برده شد که به مردم اجحاف میکردند و کسی را یارای مقاومت در برابرشان نبود. ارشاد نوشت یک دزد معمولی بیچاره «باید دو ماه حبس تاریک نظمیه بماند و غالباً عملگی کند! و این محترمین آزاد آزاد در خیابانها به تفرج و تفریح مشغول باشند و هر روز بر افتخارات آنها افزوده شود(1).»
این بود بخشی از اجحافاتی که در دورة مشروطه بر مردم مظلوم ایران میرفت و کسی هم نبود به فریاد آنان گوش سپارد. مشاهده میکنیم که نویسنده به صراحت آورده است در این دوره (مشروطه) ظلم و ستم مضاعف شد. کارکنان دولت که حقوق ماهانه گزاف میگرفتند، مثل ایام پیش از مشروطه مردم را غارت میکردند با این تفاوت که در دورههای پیش از مشروطه این امکان وجود داشت که مال از دست رفته به زور دربار وصول شود، اما اینک دربار را هم قدری و احترامی و قدرتی باقی نمانده بود. ارشاد به صریحترین وجه ممکن آورده بود که در دورههای گذشته اگر بیقانونی بود، حداقل مردم، محلی برای مراجعه و تظلم داشتند، اما در دوره مشروطه همان جاهایی که باید به فریاد مردم گوش میکردند، خود بانی و باعث ظلم شناخته میشدند.
به هر حال گروهی که مقدر بود در آینده نقش مؤثری در تحولات کشور ایفا کنند، از فرصت تاریخی به دست آمده بهره بردند و مواضع خود را تحکیم کردند. روز نهم نوامبر سال 1912، جوادخان سعدالدوله با توافق روس و انگلیس وارد ایران شد. دولتین میخواستند او را به ریاستوزرایی برکشند. در این زمان ناصرالملک در پاریس بود، اما سعدالدوله نتوانست به آرزوی خود نایل آید. روسیه و انگلیس بالاخره به این نتیجه رسیدند که از ریاستوزرایی علاءالسلطنه حمایت کنند. اینان به سر فرانسیس برتی، سفیر کبیر انگلستان در پاریس، دستور دادند با ناصرالملک
1) ارشاد، ش 554، مورخه بیستم ربیعالثانی 1332، «حکام جدید – حکام قدیم.»
ملاقات کند و موافقت او را در این زمینه جلب نماید. در این کابینه شخص علاءالسلطنه، رئیسالوزرا و وزیر داخله بود، مستوفیالممالک وزارت جنگ را عهدهدار شد، وثوقالدوله وزیرخارجه، قوامالسلطنه وزیر مالیه، حکیمالملک وزیر معارف، مستشارالدوله وزیر پست و تلگراف و فوائد عامه، رضاخان ارفعالدوله وزیر عدلیه و ممتازالدوله وزیر تجارت بودند. انگلیسیها میخواستند کابینهای مقتدر تشکیل دهند تا روسها که به عنوان ضعف دولت مرکزی ایران نیروهایشان را در آذربایجان نگهداشته بودند، از کشور خارج شوند و دست از حمایت صمدخان شجاعالدوله بردارند. این بود راز تشکیل دولت مقتدر مورد نظر روزنامة آفتاب.
علاءالسلطنه برای اینکه روسها را تشویق به خروج از ایران کند، در ششم فوریه 1913 مطابق با بهمن ماه 1291 امتیاز راه جلفا به تبریز را به آنان واگذار نمود، از آن سوی روز نهم فوریه همان سال امتیاز احداث راه خرمشهر به خرمآباد را به انگلیسیها داد. مشیرالدوله و برادرش مؤتمنالملک در اعتراض به این امر از کابینه کناره گرفتند.
در همین زمان ناصرالملک در پاریس جا خوش کرده بود و به بهانة همیشگی بیماری فرزندش به ایران باز نمیگشت، حال آنکه مسئولیت بخش عظیمی از اتفاقات کشور با او بود. بالاخره هم به اصرار دولتین و استدعای کابینة علاءالسلطنه به کشور بازگشت.(1)اما ورود ناصرالملک به کشور هم نتوانست گرهی از مشکلات بگشاید. از آن سوی ناصرالملک به دنبال این بود که به هر شکل ممکن دامن خود را از تحولات داخلی ایران رها سازد و بار دیگر به اروپا رود تا عیش و نوش خود را از سر گیرد. در این موقعیت خطیر او تدبیری اندیشید. سن شاه در این زمان بیش از هفده سال نبود، اما نایبالسلطنه به استناد تاریخ قید شده در پشت یک قرآن، سال تولد او را 1314 قمری عنوان کرد که تا سال 1332 هیجده سال تمام میشد.
اندکی پیش از این تحولات یعنی روز بیست و هشتم ذیحجه سال 1332 یکی از دلیرمردان ایران زمین یعنی ستارخان بعد از سالها تحمل مرارت و سختی و خانهنشینی آن هم با زخمی التیام نیافتنی که روز فاجعه پارک اتابک برداشته بود، دار
1) احمدعلی (مورخالدوله) سپهر: ایران در جنگ بزرگ (تهران، انتشارات بانک ملّی، 1336)، ص17.
فانی را وداع گفت.
هشت روز بعد از تاجگذاری احمدشاه، که مصادف با 28 شعبان سال 1332 بود، یعنی روز پنجم رمضان همان سال، جنگ اوّل جهانی شروع شد. این جنگ خسارات فراوان اقتصادی، سیاسی و اجتماعی در ایران بر جای نهاد. با اینکه دولت وقت کشور به دستور شاه اعلان بیطرفی کرده بود، ژنرال باراتف فرمانده قوای روسی تا اصفهان پیش آمد، عثمانیها تا همدان را به تصرف خود درآوردند و انگلیسیها هم از شرق تا قائنات پیشروی نمودند، و برخی نواحی جنوبی کشور را هم به تصرف خود درآوردند.
انقلاب مشروطه ایران به سال 1906 میلادی مطابق با 1285 هجری شمسی روی داد؛ یعنی درست زمانی که سرمایهداری به اوج پویش تاریخی خود در ابتدای قرن بیستم رسیده بود. در واقع نقطه تلاقی نظام سرمایهسالار جهانی با ایران را میتوان سالهای جنبش ضدرژی دانست که حدود شانزده سال قبل از مشروطه روی داد و مقدمه انقلاب مشروطه بهشمار میآمد. بدون تردید نقش پویش تاریخی سرمایههای بینالمللی در تحولات سیاسی ایران را نمیتوان مورد انکار قرار داد. زیرا اساساً نه تنها منفک ساختن تحولات ایران از شرایط جهانی در دوره فراگیر شدن سلطه سرمایه غیرممکن است، بلکه تحلیل شرایط ایران در این سالهای بسیار مهم جدای از مناسبات جهانی کاری نادرست است.
ایران در دوره یادشده آهنگی غیرمتوازن به سوی ادغام در نظام جهانی سرمایهداری داشت و همین امر نشان میداد کشور ما اگر هم بخواهد نمیتواند خود را از تبعات این نظام جهانی به دور نگه دارد. همانطور که برخی روشنفکران دوره ناصری و دورههای بعدی یادآوری میکردند، نظام جهانی غالب آن روز چیزی نبود که بتوان نادیدهاش گرفت و بیاعتنا به تحولات بینالمللی در کنج عافیت استراحت کرد. باید آن را ابتدا شناخت و آنگاه درصدد فراهم ساختن تمهیداتی برآمد تا تأثیر
ویرانگر آن را بر سامان اجتماعی و سیاسی خود کم کرد. هر چند به هر حال، خواهناخواه ایران هم مثل سایر کشورهای دنیا نخواهد توانست از تأثیرات مثبت و منفی این نظام اقتصادی و سیاسی رهایی یابد.
آهنگ رو به رشد و پیشرونده نظام سرمایهداری درست در زمانی که مباحث مشروطهخواهی در ایران جریان داشت، به تشکیل مجتمعهای عظیم تجاری و صنعتی و بانکی منجر شد. در سامان مالکیت خصوصی تحولات عدیده صورت گرفت. رقابتهای جهانی برای دستیابی به بازارهای جهانی در قالب تراستها، کارتلها، تعاونیها و فروشگاههای زنجیرهای شدتی بیسابقه یافت و انحصار شگفتانگیزی بر نظام سرمایهداری مسلط گردید. انحصارهای بزرگ جهانی طبعاً در پی یافتن سود خود بودند و در این راستا حتی به منافع ملی کشور متبوع خویش نیز بهایی نمیدادند. درست در بحبوحه مشروطه، در ایران نفت کشف شد و این مایع حیاتی بیش از پیش آتش حرص سرمایههای جهانی را تشدید کرد و به همین دلیل رقابتی برای دست یافتن به بازار مواد خام پدید آمد. این رقابتها تأثیرات فراوانی بر حیات سیاسی و اجتماعی ایرانیان برجای نهاد. رقابت شرکتهای بزرگ و مجتمعهای عظیم تجاری و صنعتی و بانکی اروپا و امریکا برای راهیابی هر چه گسترده تر به بازار ایران منجر به حوادث دردناک فراوانی شد که مهمترین آنها قتل میرزاعلیاصغرخان امینالسلطان در دوره اول مشروطه و ترور مرتضیقلیخان صنیعالدوله در دوره دوم مشروطه بود. در عینحال این رقابتها ناآرامیهای فراوان اجتماعی به ارمغان آورد و بستری مناسب برای ظهور اندیشه ضرورت سیطره مرد قدرتمند و بناپارتیسم ایرانی فراهم آورد. موضوعات یاد شده، گرچه اهمیت فراوانی در تحلیل تاریخ معاصر ایران دارند، اما به درستی مورد کاوش بنیادین واقع نشدهاند و ربط و تعلق متقابل پویش نظام سرمایهسالار جهانی با تحولات کشورهای پیرامونی مثل ایران- که از سوی همان نظام مسلط، برای اغفال اذهان عمومی، به جهان سوم مشهور شدهاند- بازکاوی نشده است. این مختصر درآمدی است برای ورود به این بحث مهم تاریخی و مقدمهای است برای نشان دادن نقش پویش جهانی سرمایه در تحولات سیاسی ایران. پرواضح است که مقدمات ورود ایران به صحنه این رقابتها از دوره سلطنت ناصرالدین شاه آغاز شده است و باید این دوره
هم از این زاویه مورد مطالعه جدی واقع شود.
شاید بتوان گفت یکی از مهمترین بحرانهای ایران در دوره مشروطه، بحران اقتصادی بود که تأثیر بسیار مخربی بر فضای سیاسی کشور بر جای نهاد. عمدهترین مشکل دولت، کمبود نقدینگی بود. به همین دلیل هنوز یک ماه و نیم بیشتر از تشکیل مجلس اول نگذشته بود که دولت لایحه استقراضی را تقدیم مجلس کرد. طرح استقراض از سوی ناصرالملک وزیر وقت مالیه ارائه شد و مبلغ آن بیست کرور تومان بود. دولتین روس و انگلیس برای پرداخت این وام شرایط سنگینی برای طرف ایرانی در نظر گرفتند؛ از جمله اینکه دولت ایران باید جاهایی را که این پول هزینه میشد به اطلاع دولتین برساند.
دیگر اینکه شروط وام به همان سیاقی باشد که در دوره مظفری رایج بود و به عنوان وثیقه گمرکهای ایران در شمال کشور در دست روسها، و تلگرافخانه و پستخانه در جنوب در دست انگلیسیها باشد. باید تا نوروز مبلغ چهار کرور به ایران داده میشد و بقیه آن هم وقتی پرداخت میشد که دولت ایران از چند ماه پیش درخواست آن را به دو دولت اطلاع داده باشد(1). این شرایط یعنی دخالت آشکار در مسائل ایران. یعنی اینکه اگر دولت ایران به شرط نخست تن میداد به این مفهوم بود که اجازه داده است یک دولت خارجی در مسائل کشور دخالت نماید. تسلط روس و انگلیس بر تلگرافخانه و پست و نیز گمرکهای ایران به منزله نادیده گرفتن استقلال و حق تعیین سرنوشت کشور بود. عدهای از نمایندگان، حوائج ضروری کشور و نیز این مسئله را عنوان کردند که موعد این وام یک ساله است بنابراین در درازمدت مشکلی برای کشور ایجاد نمیکند، به همین دلیل با این لایحه مخالفتی نکردند(2). در این میان حاجیمعینالتجار بوشهری که در جنوب کشور املاک بزرگی داشت و امتیاز معادن ایران را در جزایر خلیج فارس گرفته بود و با هندوستان و لندن معاملات پرسودی
داشت(1)، با گرفتن وام مخالفت می کرد. مخبرالسلطنه هدایت میگفت ماههاست نمایندگان سیاسی کشور در ممالک خارجی حقوقی دریافت نکردهاند و حقوق سپاهیان هم به تعویق افتاده است و البته دربار پولی در بساط ندارد و به همین دلایل لازم است چهار کرور پول موردنظر تأمین شود.(2)معینالتجار گفت اگر چنین است مردم باید این پول را فراهم آورند و به هیچوجه نباید زیر بار قرض خارجی رفت. در پی نطق بلند وی در مورد استقراض و مضرات آن، مجلس عدم استقراض از منبع خارجی را تصویب کرد و متعاقب آن طرح تأسیس بانک ملی که از سوی معینالتجار پیشنهاد شده بود تصویب شد(3). روز بعد باز مخبرالسلطنه به مجلس آمد و تقاضا کرد حداقل مجوز اخذ دو کرور از منبع خارجی تصویب شود، که مجلس پاسخ داد مردم نمیتوانند خانه خود را به بیگانه دهند و آن را نزد بیگانه گرو گذارند تا امیربهادر جنگ و فلان دبیر و فلان وزیر پول دریافت کنند(4). شخص ناصرالملک هم در مجلس حاضر شد تا بلکه بتواند موافقت نمایندگان را با استقراض جلب کند، اما آنان مصرانه با این عمل مخالفت نمودند و در مقابل بر استقراض از بانک ملی که طرح آن تازه داده شده بود تأکید میکردند. معینالتجار، حاجی امینالضرب، حاجی محمداسماعیل مغازهای و ارباب جمشید جمشیدیان که تجار بزرگ ایران بودند پذیرفتند این بانک را تشکیل دهند. اما ناصرالملک میگفت فعلاً مریض او نیاز به گنه گنه دارد تا تب رفع شود و بعد از قطع تب باید به تقویت مزاج او روی آورد؛ کنایه از اینکه دولت فعلاً به پول نیاز دارد و نمیتواند حل عاجل مشکلات کشور را تا بعد از تشکیل بانک به تعویق اندازد. روز 24 رمضان سال 1324 کمیسیون جرح و تعدیل بودجه تشکیل شد که ریاست آن با حسنخان وثوقالدوله بود. عضو برجسته این کمیسیون سیدحسن تقیزاده بود و هدف آن کمیسیون صرفهجویی در هزینههای کشوری بود تا بلکه بخشی از مشکلات کشور که آن را به سوی بحرانهای خطیر میراند مهار شود.
روز چهارشنبه 25 شوال سال 1324 تأسیس بانک ملی ایران در روزنامه مجلس اعلان شد. صورت اعلان به این شرح بود:
هر یک از ابنای وطن عزیز مایل هستند که نام نیک در صفحه روزگار باقی گذارند در ادارات مقرره ذیل وجه سرمایه اشتراکی خود را تحویل و قبض موقتی که به مهر و امضای صاحب اداره چاپ شده بگیرند، بعد از اینکه سهام بانک حاضر شد قبوضات موقتی را به بانک داده ورقه سهام دریافت دارند. امتیاز این بانک از طرف دولت مرحمت خواهد شد به شرایط مقرره که در اساسنامه مندرج و اعلان خواهد شد. اداراتی که وجوهات تحویل و قبض دریافت میشود: حجره حاجی محمداسماعیل تبریزی، حجره حاجباقر صراف تبریزی، حجره ارباب جمشید تاجر پارسی، حجره برادران طومانیانس(1).
سرمایه بانک سی کرور تومان بود که بعدها باید به صد کرور بالغ میشد. از مردم خواسته شد به اندازه توانایی و وسع خود از پنج تومان تا هر میزانی که میخواهند در این بانک سهم خریداری نمایند(2). روز دوازدهم ذیحجه سال 1324 مجلس به اتفاق آرا امتیاز تأسیس بانک ملی ایران را تصویب کرد. طبق این امتیاز مجلس با واگذاردن حق انحصاری استخراج معادن و کشیدن راهآهن و ساختن راه شوسه و صید مروارید در خلیج فارس به بانک ملی ایران؛ امتیاز خارجی در این رشته از صنایع را مردود کرد.(3)به دنبال اعلام این طرح، زنان زینتآلات خود را فروختند و سهام بانک خریدند، طلاب مدارس هم کتابهای خود را فروختند و به بانک کمک کردند(4). دانشآموزان مدرسه امریکایی مبلغ یکصدوپنجاه تومان به بانک سپردند و به این شکل مشارکت خود را در این امر مهم نشان دادند(5). ایرانیان مقیم باکو نیز در این امر خطیر شرکت کردند و طی ارسال تلگرافهایی مراتب خوشوقتی
1) هاشم محیط مافی: مقدمات مشروطیت، به کوشش مجید تفرشی و جواد جانفدا، انتشارات فردوسی، تهران، 1363، صص203-202.
2) روزنامه مجلس، شماره 10، چهارشنبه 15 شوال المکرم 1324 هجری قمری
3) فریدون آدمیت: ایدئولوژی نهضت مشروطیت ایران، انتشارات پیام، تهران، 1354، ص436.
4) تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، کتاب اول، ص403.
5) مذاکرات مجلس در دورۀ اول تقنینیه مجلس شورای ملی، به کوشش سعید نفیسی، کتابخانۀ ابنسینا و کیهان، تهران، 1334، ص46.
و تشکر خود را از این اقدام مجلس اعلام نمودند. روز هفده شوال آن سال تعدادی از اطفال نوآموز مدرسه اقدسیه به مجلس آمدند و سعیدالعلما که ریاست آنان را عهدهدار بود شرحی جانسوز در مورد استقبال اطفال از تأسیس بانک ملی قرائت کرد و اندوخته آنان را که یکصد تومان میشد به بانک ملی داد. این جریان باعث تأثر زایدالوصفی در بین نمایندگان و تماشاگران شد و مدتی آنان را به گریه درآورد.(1)ایرانیان مقیم قفقاز و هند و استانبول، با تأسیس بانک همراهی نشان دادند. استقبال مردم از این موضوع بینظیر بود، تأسیس بانک نوعی وحدت ملی برای ایرانیان به ارمغان آورد اما به هر دلیلی این بانک با وصف این همه حمایت شکل نگرفت و اقبالی پیدا نکرد.
وقتی با آن همه زحمت مبالغ گزافی پول جمع شد و شرکتی برای تأسیس راه آستارا تشکیل شد، ملکالتجار خود را به میان انداخت و بعد از اینکه تمام سرمایه ساختمانی راه آستارا و قسمتی از وجوه بانک ملی را ربود، خود را به سفارت روسیه رسانید و متحصن شد و حاضر نبود از آنجا بیرون آید(2). اما ظاهراً مسئله مهمتر این بود که پارسیان هندوستان با شور و هیجان به جمعآوری سرمایه برای تشکیل بانک ملی ایران مبادرت ورزیده بودند و در این زمینه در مجلس شورای ملی گفتگوهای عدیدهای در جریان بود. این اندیشه در برخی نمایندگان وجود داشت که به جای استقراض از روس و انگلیس از بخش خصوصی وام دریافت دارند، این بخش خصوصی بر دو دسته تقسیم میشد: دستهای متشکل از ثروتمندان زرتشتی هندی بودند که تبار ایرانی داشتند و به پارسیان مشهور بودند و گروه دیگر سرمایهداران بخش خصوصی در اروپا و امریکا که عمدتاً یهودی بودند. درست در چنین شرایطی ارباب پرویز زرتشتی در یزد به تحریک صنیع حضرت که مورد حمایت محمدعلیشاه بود به قتل رسید.
صنیع حضرت بعد از عزل محمدعلیشاه به همین دلیل اعدام شد. این جنایت باعث شد اکثریت مردم و نیز پارسیان دلسرد شوند و تأسیس بانک ملی ایران به تعویق
افتد(1). اما دلیل مهمتر این بود که امتیاز بانک ملی ایران با امتیاز بانک شاهنشاهی در تعارض قرار داشت. بانک شاهنشاهی امتیاز انتشار اسکناس در ایران را داشت. به همین دلیل وقتی طرح بانک ملی مورد بحث بود، وزیرمختار بریتانیا با رئیس مجلس یعنی صنیعالدوله به گفتگو پرداخت و هشدار داد اگر مجلس ایران بخواهد روش خصمانهای نسبت به اروپاییان در پیش گیرد، احساس ناخوشایندی در انگلستان به وجود خواهد آمد. وزیرمختار اضافه کرد صلاح ایران در این است که از اظهار سیاست ضدغربی بپرهیزد(2)که واضح است ایران در آن دوره سیاستی ضدغربی در پیش نگرفته بود. از مذاکرات مجلس و اظهارت معینالتجار بوشهری اینگونه مستفاد میشود که فقدان امنیت یکی از مهمترین مشکلات شکل نگرفتن بانک ملی ایران بود. بارها گفته میشد امنیت شرط ضروری تشکیل سرمایه است و مردم به این دلیل به بانک پول نمیدهند که امنیت لازم برای سرمایههای آنان وجود ندارد. مثلاً مردم اصفهان نوشته بودند وقتی امید و اطمینان ندارند از خانههای خود بیرون آیند، چگونه میتوانند برای تأسیس بانک پول بدهند. تقیزاده اختلافات مسئولین بانک را عامل شکل نگرفتن آن دانسته و حاجی محمداسماعیل آقا نیز بهطور مبهم اشاره میکرد که علت را نمیگوید اما «همینقدر دیدند صلاح نیست این بانک تشکیل شود مساعدت نکردند(3)».
از سوی دیگر مجلس شورای ملی بعد از آن که آغاز به کار کرد چند تصمیم شبهانقلابی گرفت که علیرغم ظاهر انقلابی آن مصوبات، در بسط ناآرامیها نقش مهمی داشت. در مجلس، کمیسیون مالیه زودتر از همه آغاز به کار کرد و در نخستین گام امتیازات ارباب حقوق را قطع کردند؛ منظور این است کسانی را که تا قبل از این از خزانه عمومی دولت حقوق دریافت میکردند و در مقابل کاری انجام نمیدادند و بالغ بر دویست هزار تن میشدند، از این امتیاز منع نمودند. باید یادآوری کرد اساساً این حقوق در سالیان اخیر به دلیل کسادی اقتصادی و ورشکستگی کشور پرداخت نمیشد و کسی هم درصدد مطالبه آن برنیامده بود و ضرورتی به تصویب قانون در این زمینه
وجود نداشت. مجلس که نمیتوانست جلوی حیف و میل اموال عمومی را در مقیاسهای بزرگ بگیرد کاری کرد که به ناآرامی بیشتر دامن زد. تیولی در اختیار رجال، روحانیون، اعیان و اشراف و درباریان قرار داشت که مجلس آنها را قطع کرد. محمدعلیشاه از این قضیه استقبال کرد، ولی کمیسیون بودجه برای دستگاه سلطنت هم حقوق سالیانه مقرر نمود. قرار شد یک کرور نقد و مقداری جنس سالیانه به دربار پرداخت شود؛ این مصوبه با اعتراض شاه مواجه شد، اما مجلس به آن اعتراض وقعی ننهاد. در این میان برخی از روحانیون که حقوقی جزیی دریافت می کردند و متشکل از سادات و اهل منبر بودند در منزل نقیبالسادات شیرازی جمع شدند، چادری زدند و علیه قطع حقوق خود اعتراض نمودند.(1)مجلس برای تأمین بودجه به هر اقدامی مبادرت میکرد. به همین دلیل بود که قوانینی از آن دست که یاد کردیم تصویب مینمود. در این حال مجلس به جد با دریافت وام از روس و انگلیس مخالف بود، در حالی که دولت پولی در بساط نداشت. این احتمال وجود داشت که دولت بدون اجازه مجلس تقاضای وام کند. سر سیسیل اسپرینگ رایس وزیرمختار انگلیس در تهران که به تازگی وارد ایران شده بود، گزارش داد اگر این کار صورت گیرد یک هیجان عمومی علیه دولت ایجاد خواهد شد. انگلیسیها که هنوز با وجود بقای محمدعلیشاه با روند مشروطه خیلی موافق نبودند و مایل به قطع سلطنت شاه بر کشور بودند، از زبان وزیرمختار بیان میکردند که باید به هوش بود روسیه به صورت یکجانبه به ایران وامی پرداخت نکند و اگر قرار است چنین اقدامی صورت گیرد، باید انگلیس هم مورد مشورت واقع شود. رایس میگفت اگر برای دریافت وام به او مراجعه کنند خواهد گفت بدون اذن مجلس چنین کاری ممکن نیست و به همکار روسی خود هم خواهد گفت این قضیه باید مستقیماً بین روس و انگلیس حل و فصل شود(2). به گزارش مسئولین روسی هدایت جریانهای مخالف در این زمان با حسینقلیخان نواب، امانالله میرزا رئیس سابق ستاد بریگاد قزاق و معاضدالسلطنه بود. معاضدالسلطنه پیشتر کنسول ایران در باکو بود و با چند تن دیگر از جوانان اشرافی مدتی را در اروپا به سر برده و اینک وارد مجلس شده
بود(1). اینان با جناحی در سفارت بریتانیا مرتبط بودند که خواستار سرنگونی محمدعلیشاه بود و در عین حال با افراطیترین جناحهای مشروطه ارتباط داشتند؛ مهمترین آنان چرچیل دبیر امور شرقی سفارت بریتانیا و دیگری استوکس وابسته نظامی سفارت بودند. چون روسیه مایل بود به ایران به صورت یک جانبه وام پرداخت کند یک مرتبه شایع شد شاه و طرفدارانش، طرفدار دخالت روسیه در امور ایران هستند. همچنین شایع شد روسیه میخواهد در خراسان علیه ایران وارد عمل شود و از تبریز خبر میرسید که نیروهای روسی در مرزهای شمال غربی کشور آرایش نظامی گرفتهاند. همزمان بانک استقراضی روس وعده داد برای پرداخت حقوق قوای نظامی، مبلغی پول در اختیار دولت ایران قرار میدهد. در این حین برخی از مشروطهطلبان با رایس وارد مذاکره شدند و متوجه گردیدند که دولت انگلیس حداقل به صورت آشکار در برابر روسیه از آنان حمایتی نخواهد کرد(2)زیرا به مصلحت نبود قدرتی مثل روسیه را برای آمال دست نیافتنی تعدادی از سیاستسازان ایرانی فدا کنند. بدیهی است بریتانیا از راههای مخفی و حمایت از گروههای تندرو مشروطه برای خارج نمودن روسیه از صحنه سیاسی ایران در تلاش بود. این مهمترین مقطعی بود که انگلیس میتوانست با استفاده از گرفتاریهای داخلی روسیه و نیز گروه قدرتمندی که در ایران در لباس مشروطه ظاهر شده بود، اهداف خود را پیش برد و رقیب دیرینه را از صحنه خارج سازد.
مهمترین بحران ایران مسئله بودجه و نقدینگی کشور بود. به دلیل کمبود پول امکان استقرار امنیت در کشور وجود نداشت و سراسر کشور ناامن بود. در فارس، لرستان و کردستان آشوب تمامعیار دیده میشد؛ ناامنی توأم با افلاس اقتصادی کشور را در معرض فروپاشی قرار داده بود. دولت لیبرال سر هنری کمپبل بنرمن تقاضاهای عاجزانه دولتمردان ایران را برای دریافت وام با صراحت رد کرده بود. علت این بود که نمیخواستند بیجهت حس بدبینی روسها را تحریک نمایند و ترجیح میدادند روابط حسنه خود را با تزار حفظ نمایند و آن را فدای سیاستی که آیندهاش نامعلوم بود نسازند. ایولین گرانت داف کاردار انگلیس در ایران سمت و
سوی تحولات را نامعلوم ارزیابی میکرد، گرچه از دید وی ایران آبستن تحولی بود، اما معلوم نبود بستر و آینده این تحول چیست(1)؟ دولت ایران در رنج از بحران مالی به هر سوی روی میآورد تا مگر اندکی وام بگیرد و مشکلات عاجل کشور را برطرف نماید. مسئولین کشور در این زمان حتی به سوی انگلیس روی آوردند، اما هر بار ناکام ماندند؛ ایران قربانی سیاستهای جهانی شده بود. ایران در گذشته هیچگاه به اندازه این دوره از سیاستهای قدرتهای بزرگ متأثر نبود، تا دورههای قبل به ویژه در دوره ناصرالدین شاه توازنی لرزان بین روس و انگلیس برقرار شده بود تا مانع تسلط بلامنازع یکی از قدرتهای بزرگ بر مقدرات امور ایران شود. در آن دوره حتی امتیازاتی که داده میشد به این منظور بود تا بلکه حریف دیگر را تا حدی زمینگیر سازند، به همین دلیل هر امتیازی به اتباع روس داده میشد، مشابه آن را به انگلیسیها میدادند و بالعکس. فقر و جهالت و در کنار آن اقدامات خودسرانه قدرتهای بزرگ البته در اغلب موارد قابل مشاهده بود، اما هیچگاه پایتخت در معرض فروپاشی قرار نداشت. حتی سیاست رسمی کشور خوب و یا بد توسط خود مسئولین کشور اتخاذ میشد و مثل مورد امتیاز تنباکو و یا امتیازنامه رویتر اگر افکار عمومی آنها را خلاف مصالح کشور میدید، هر چند با اقدامات زیانبارتر دیگر هم شده آن امتیازها را کان لم یکن اعلام میکردند. اما اکنون سیاست ایران در عرصه داخلی تابعی از دخالتهای ناروای دو قدرت بزرگ شده بود و ایران عرصه کشاکش قدرتهایی بود که منافع آنان ربطی به مصالح کشور نداشت. کشور در این دوره به اندازهای دچار افلاس شده بود که به هر دری میزد تا مگر اندکی پول به دست آورد. اما این امر غیرممکن شده بود. در واقع سیاستهای ایران باید بهدست دو قدرت بزرگ رقم میخورد و برای مبلغی اندک آنان شروط استقلالبرافکن خویش را مطرح میساختند.
وضع به اندازهای مخاطرهآمیز شده بود که سر ادوارد گری به وزیرمختار خود در روسیه دستور داد با روسها مذاکره کند تا اگر آنان نیز احساس میکنند در صورتی که ایران از جای ثالثی وامی اخذ کند به زیان دو کشور خواهد بود، دولت انگلیس همراه
1) Same to Same, Confidential, No.155, Tehran, January 30/1906, F.O. 416/25.
با روسیه مبلغی را به عنوان پیش پرداخت به طرف ایرانی بدهند. نیکولسون که طرفدار مکتب گری در مورد اتحاد با روسیه علیه آلمان بود مأموریت داشت با روسها گفتگو نماید تا مبلغ این وام مشخص شود و تمهیدی اندیشیده شود تا این وام صرف کارهای ضرور گردد. انگلیسیها در این شرایط از سقوط ایران واهمه داشتند و صدالبته به دلیل همجواری ایران با هند بحران عمومی این کشور را به زیان منافع بلند مدت خود در منطقه ارزیابی میکردند، به همین دلیل برای جلوگیری از فروپاشی قریبالوقوع کشور پیشنهاد میکردند اندکی وام به ایران تخصیص داده شود تا برای مدتی کوتاه به شکل مقطعی بحرانها فروکش نماید. روسها برای حمایت از محمدعلیشاه هم که شده، البته با اعطای وام مخالف نبودند؛ اما مسئله این بود که از دوره مظفرالدین شاه به دلیل بیاطمینانی به سلامت و وضع مزاجی او و عدم امکان پیشبینی تحولات آینده اعطای یک وام بزرگ به ایران همیشه معوق میماند(1).
محمدعلیشاه هم چنان درصدد به دست آوردن پول بود، او بر این باور بود اگر در این زمینه ناکام بماند باید مطیع مجلس باشد. حقوق نظامیان پرداخت نمیشد. با این وصف امکان تأمین امنیت توسط آنان محال بود، سهل است نظامیان خود به یکی از عوامل اصلی ناامنی بدل میشدند. رایس گزارش داد شاه ایران برخلاف سلطان عثمانی دارای شأن مذهبی نیست و به همین دلیل فاقد پایگاه دینی است؛ حتی از نظر سنن باستانی ایران نیز قدرت وی فاقد وجاهت قانونی است، زیرا در برابر شاه روحانیونی قرار دارند که قدرت وی را غصبی میدانند. رایس میگفت اگر شاه نتواند برای سر و سامان دادن به اوضاع پولی فراهم نماید «بیچاره» خواهد شد. شاه حتی حاضر بود جواهرات سلطنتی را برای بدست آوردن وام گرو گذارد و بقایای طلاهایی که به او ارث رسیده بود بفروشد(2). به زرتشتیان مقیم ایران از جمله ارباب جمشید جمشیدیان و ارباب خسرو جهانیان پیشنهادهای مشابهی داده شد، هدف دریافت اندکی وجه به هر شکل ممکن بود. جمشیدیان و جهانیان ثروتمندان متنفذ ایرانی به شمار میرفتند که قادر بودند اندکی وام در اختیار دولت قرار دهند. اینان وعده دادند
ظرف شش ماه مبلغی معادل چهارصدهزار لیره به دولت پرداخت کنند. اگر این مبلغ ناچیز هم مهیا نمیشد شاه مجبور میگردید به سوی خارج روی آورد. مجلس اجازه نمیداد از روس و انگلیس وامی گرفته شود و ترجیح میداد وامی از سرمایهداران آلمانی فراهم شود اما دولت به هر دلیلی روسیه را ترجیح میداد(1).
اندکی بعد رایس با علیاصغرخان امینالسلطان که چند روزی بعد از مشروطه وارد ایران گردیده و به رئیسالوزرایی منصوب شده بود، ملاقات کرد. این ملاقات در باغ شخصی صدراعظم روی داد و کاملاً غیر رسمی بود. امینالسلطان فاش ساخت وزیرمختار آلمان در ایران و «یک بانکدار آلمانی» به تازگی با او ملاقات کردهاند و رئیسالوزرا تصور میکند روس و انگلیس برای ممانعت از نزدیکی ایران به آلمان با هم متحد شدهاند. واضح بود انگلیسیها از این امر در وحشت بودند و اجازه نمیدادند دشمن بالقوه آنان در اروپا حتی گامی به مرزهای ایران نزدیک شود و در این کشور سرمایهگذاری کند. امینالسلطان شاید میخواست یک بلوف سیاسی بزند و حریف خود را بیازماید و حتیالامکان به او هشدار دهد ایران نمیتواند برای همیشه منتظر تصمیم بریتانیا باقی بماند و ضروری است حتماً از جایی وامی بستاند. اما نتیجه برعکس شد، رایس بلافاصله واکنش نشان داد و اتابک را تهدید کرد و گفت ایران حق ندارد وارد قراردادهایی شود که موضع رسمی انگلیس را تضعیف نماید و اگر هم قرار است امتیازی داده شود نباید با منافع قدرتهای روس و انگلیس تعارض داشته باشد، یعنی انگلیس همچنان ایران را در وضعیت بحرانی میخواست.
امینالسلطان عملاً مستأصل شد، او تکلیف خود را نمیدانست. زیرا در صورتی که به آلمان روی میآورد با مخالفت روس و انگلیس مواجه میشد، اما این دولتها هم حاضر نبودند برای حل معضل کمکی کنند. او به وزیرمختار توضیح داد به هرجا روی میآورد همه وعده مساعدت میدهند، اما به صورت عملی هیچکس کمکی نمیکند. قدرتهای بزرگ اجازه نمیدهند وی وامی از محلی ثالث دریافت کند، اما در عین حال خود نیز از یاری او رویگردان هستند و با این وصف او راهی جز این ندارد که خاک کشور را ترک کند. وزیرمختار خاطرنشان کرد رئیسالوزرا خود بهتر
1) Same To Same, Confidential, No.58, Tehran, March, 28/1907, F.O. 416/32.
میداند تا وقتی پولی در بساط ندارد دارای قدرتی نیست؛ اما در عین حال به وزیر خارجه دولت متبوع خود اطلاع داد که امینالسلطان تازه وقتی پولی بهدست آورد، سیاست خود را روشن خواهد کرد(1)یعنی دولت انگلیس به هیچوجه نباید به اتابک اعتماد نماید و تحت هیچ شرایطی نباید به وی وامی پرداخت کند. بریتانیاییها نه به اتابک بلکه در اصل به محمدعلیشاه بیاعتماد بودند و به چیزی کمتر از سرنگونی شاه رضایت نمیدادند، زیرا به هر حال وی را شخصی میدانستند که سیاستهای خود را در راستای منافع روسیه و نه بریتانیا هماهنگ میکند. به همین دلیل بود که به افلاس و پریشانی وضع اقتصادی ایران تا زمان عزل شاه ادامه میدادند و بر این باور بودند صدراعظم به محض دریافت وام ناچار است به محمدعلیشاه وفادار باقی بماند و این امر به زیان منافع بریتانیاست.
در ماه ژوئیه اتابک بار دیگر با وزیرمختار ملاقات کرد. در این ملاقات در مورد شروط استقراض ایران از انگلیس گفتگو شد. انگلیسیها شرط کرده بودند ایران حق دریافت وام از هیچ منبع دیگری ندارد، مگر این که با اطلاع روس و انگلیس باشد. اتابک صریحاً با این شرط مخالفت کرد و گفت این شرط با مخالفت مجلس رو به رو خواهد شد. این گزارش به امضای عباسقلیخان نواب برادر حسینقلیخان نواب و از کارمندان ایرانی سفارت بریتانیا رسیده بود(2). به دنبال این گفتگو بود که رایس با «یکی از دوستان اتابک» مذاکره کرد. طرفه اینکه وی خاطرخاطرنشان نمود صدراعظم قصد دارد سیاستی «غیرملی» در پیش گیرد. از دید رایس این سیاست مشتمل بود بر تحت کنترل درآوردن مجلس؛ وی از این سیاست ابراز ناخشنودی نمود و آشکارا تهدید کرد: این شایعات نشان میدهد صدراعظم در «وضعیتی خطرناک» قرار دارد. این دوست اتابک چه کسی بود که طرف مذاکره رایس قرار میگرفت؟ اتابک چه سیاست ضدملی در پیش گرفته بود و اصلاً این مطلب چه ربطی به وزیرمختار بریتانیا داشت؟ آیا این وزیرمختار انگلیس بود که باید سیاست ملی و ضدملی را برای ایرانیان تعریف میکرد؟ اگر منظور وزیرمختار محدود ساختن مجلس بود آیا
این خود او و دستگاه تصمیمگیرنده سیاست خارجی بریتانیا نبودند که به مجلس وقعی نمینهادند و آن را به چیزی نمیگرفتند؟ به هر حال ماجرا هر چه بود اندکی بعد از این مذاکره، اتابک به ضرب گلوله به قتل رسید. قاتلان او از انجمن آذربایجان هدایت میشدند. جوانی به نام عباس آقا صراف تبریزی را قاتل معرفی کردند که دارای کارت عضویت شماره 41 انجمن آذربایجان بود و درست به هنگام قتل اتابک به شکلی مشکوک به هلاکت رسید.
هنوز بیش از نیم ساعت از قتل اتابک نگذشته بود که براون، کارمند بانک شاهنشاهی، خبر را به رایس رسانید. قبل از این که خانواده اتابک مطلع شوند، چرچیل دبیر امور شرقی سفارت بریتانیا به خانه ییلاقی مقتول رفت و خانوادهاش را مطلع ساخت. اینکه این خبر چه ربطی به سفارت انگلیس داشت، امری است که باید در آن تأمل کرد. قرار شد برای عرض تسلیت به شاه، دبیران امور شرقی سفارتین روس و انگلیس به دربار مراجعه کنند. هم چنین قرار شد اگر شاه از آنان نظر مشورتی خواست، او را از دست زدن به اقداماتی نظیر انحلال مجلس و یا دستگیری نمایندگان بازدارند. از دید آنان این کار باعث بروز شورش در کشور میشد. اما شاه از نمایندگان سفارتخانه چیزی نپرسید. شواهد نشان میداد سفارت بریتانیا از ماجرای توطئه علیه صدراعظم، مطلع بوده است؛ زیرا اندکی بعد معلوم شد یک پزشک فرانسوی قبل از ترور صدراعظم، یکی از عاملان سوءقصد را معالجه کرده بود. پزشک به چرچیل گفته بود بیمار او و دوستانش از طبقه متوسط هستند و به خاطر احساسات شدید وطنپرستی «حاضرند جان خود را فدا نمایند». مهم اینکه قتل اتابک درست در زمانی روی داد که وی موفق شده بود رضایت روسها را برای دریافت یک وام فوری جلب نماید(1). از قتل اتابک چه کسی و یا جریانی سود میبرد؟ در پاسخ باید گفت اتابک برای دریافت وامی هر چند اندک به هر دری زده بود. مخالفان با دریافت وام از روسیه و انگلیس مخالف بودند و این دو کشور هم خود حاضر نبودند وامی به ایران پرداخت کنند. بالاتر اینکه مجلس هم با این موضوع مخالف بود. اتابک علیرغم میل انگلیس و تندروهای مجلس اول با روسها وارد مذاکره شد و توانست موافقت آنان را جلب نماید. چرچیل دبیر
1) Ibid.
امور شرقی سفارت انگلیس، همانطور که خواهیم دید، با این تندروان محشور بود و غیر از شخص او عباسقلیخان نواب هم با این دسته رفاقت داشت. چرچیل در زمرة مردانی بود که در راستای حفاظت از منافع بریتانیا در هند با هرگونه نزدیکی ایران و روسیه مخالفت میورزید. او خواستار سیطرة تمام عیار بریتانیا بر ایران بود. قتل اتابک به این روند بیشتر کمک کرد. از دید بریتانیا باید ایران یا در همان حالت هرج و مرج باقی میماند و یا یک دولت وابسته در این کشور مسیر تحولات را به سوی صیانت تمام عیار منافع صاحبان سرمایه در هند و ایران هموار میکرد.
با این وصف، مخالفت پا برجای انگلیس برای اعطای وام به ایران قابل درک است. حتی در اکتبر سال 1907، یعنی حدود دو ماه بعد از قتل اتابک، وقتی دولت روسیه تصمیم گرفته بود برای شخص شاه دویست هزار لیره وام در نظر گیرد، وزیر امور خارجه بریتانیا خاطرنشان ساخت باید پرداخت این وام علنی باشد و به جای شاه در اختیار دولت ایران قرار گیرد. انگلیس بر این موضع پای میفشرد که تا وقتی مجلس موافقت نکند نباید هیچگونه وجهی در اختیار شاه و یا دولت ایران قرار داده شود. از دید دولت انگلیس نباید هیچگونه حمایتی از شاه انجام میشد(1). از آن سوی به دنبال قتل امینالسلطان، رایس از ایران رفت و مارلینگ، کاردار سفارت کارهای او را انجام میداد. مارلینگ اطلاع داد مجلس پرداخت بیست هزار لیره به شاه را برای پرداخت حقوق کارمندان دربار و سامان دادن به هزینههای آن تصویب کرده است. ده هزار لیره از مبلغ مصوبه پرداخت شد؛ اما مارلینگ بر این باور بود «به هیچوجه» صلاح نیست پولی در اختیار ایران قرار گیرد، زیرا از آن برای توطئه علیه مجلس استفاده خواهد شد.(2)از این وقیحانهتر موضع روسیه بود. دوهارتویگ، وزیرمختار روسیه، خطاب به مارلینگ گفت ظاهراً مجلس ایران متوجه نیست بین کشور متبوع آنان و روسیه مقررات کاپیتولاسیون وجود دارد، بنابراین روابط ایران با کشورهای دیگر عالم موضوعی نیست که بدون در نظر گرفتن دیدگاههای روسیه اعمال شود.
در یک کلام به تعبیر او ایران در مناسبات خارجی خود دارای استقلال عمل نیست
و در این زمینه نقطهنظرات روسیه باید در نظر گرفته شود. از سوی دیگر صریحاً گفته شد اگر روسیه بخواهد برای دولت ایران اعتباری در نظر گیرد، نظرات مجلس ایران را نادیده خواهد گرفت و موافقت و یا مخالفت مجلس برای روسیه علیالسویه است. دوهارتویگ اعلام کرد دولت متبوع وی تاکنون مقررات کاپیتولاسیون را در مورد ایران اعمال نکرده و اکنون هیچ معاملهای صورت نمیگیرد، مگر اینکه مجلس ایران در آن زمینه اظهارنظر کند، اما این مجلس مجلسی نیست که مورد رضایت روسیه باشد، زیرا زمام امور آن عملاً در دست صنیعالدوله قرار گرفته است و به تعبیر هارتویگ، او هم گرایشهای طرفداری از آلمان دارد.(1)
در این اوضاع و احوال شاه تصمیم گرفت جواهرات سلطنتی را به رهن گذارد تا مگر از بانک استقراضی وامی دریافت نماید. اما مجلس به شدت با این اقدام مخالفت کرد. در برابر، مجلس وارد عمل متقابل شد، تلاش شد تا جواهرات سلطنتی که کل قیمت آن تنها حدود ششصدهزار تومان میشد در اختیار مجلس قرار گیرد. از دید مجلس خزانه متعلق به مردم بود، اما البته این دیدگاه مورد عنایت شاه قرار نداشت. بین مجلس و شاه کشمکشی غریب روی داد که البته بازنده آن شاه بود. شاه تصمیم گرفت خزانه را به ابوالقاسمخان ناصرالملک صدراعظم وقت تحویل دهد. از آن سوی مجلس از وزیر مالیه خواست مبلغ سی هزار تومان بابت حقوق معوقه نمایندگان پرداخت کند. در آن شرایط بحرانی نمایندگان مجلس به این وجه نیازی نداشتند، آنان میتوانستند بدون این حقوق نیز زندگی خود را تأمین نمایند، اما شگفت آنکه در این زمینه کسی اعتراضی نکرد. شاه ناچار بود از روسیه مبلغی وام بستاند، به همین دلیل شایعات در این مورد افزایش یافت. درست در همین هنگام نامهای بدون امضا به دست مارلینگ رسید که حکایت داشت شاه جواهرات سلطنتی را در بانک استقراضی برای تضمین پرداخت وام به رهن گذاشته است. به ناگاه بحران به اوج خود رسید، انبوه جمعیت در مساجد تهران به شاه حمله کردند و علیه او شعار دادند. مشتی عوامفریب، مردم عامی را به بلوا تشویق میکردند و میگفتند شاه خود را به روسها فروخته است. مجلس از بریگاد قزاق خواست برای حفظ نظم جلوی مجلس پست نگهبانی دایر کند، اما کلنل لیاخوف
1) Same to Same, Telegraph, Confidential, No. 85, Tehran, October 21/1907, F.O. Ibid.
از این امر اجتناب ورزید(1). در این حال یک «شخصیت ایرانی» به طور مرتب با مارلینگ ملاقات میکرد و اخبار کشور و نیز «انجمنهای سرّی» را به وی منتقل میساخت. مارلینگ به قول خودش از این اطلاعات در تحلیلهای خویش استفاده فراوان میبرد. یکی از اخبار این بود که مجلس آماده است علیه شاه اقدامات شدیدی انجام دهد، اما تنها ترس آنان از مداخله روسیه است که مانع این کار میشود(2).
در چنین فضای ناامنی بحرانها افزایش یافت، شاه علناً مورد حمله واقع میشد و از وی به محمدعلی یاد میگردید. به قول مارلینگ «جوانی از خانواده اشراف» شاه را مسئول گرفتاریهای کشور دانست و خواستار عزل او شد. انجمنها با بیمبالاتی تمام اینک مشخصاً علیه شاه موضعگیری کردند و صریحاً خواستار استعفای او شدند. عدهای از اعضای انجمنها نمایندگانی نزد ظلالسلطان فرستادند و از او خواستند آمادگی خود را برای نشستن بر تخت سلطنت اعلام دارد. ظلالسلطان با یکی از نمایندگان سفارت انگلیس وارد گفتگو شد، او توضیح داد با فرستادگان انجمنها با کمال حزم و احتیاط برخورد کرده و به آنان پاسخ روشنی نداده است. وی گفت سوگند یاد کرده از مشروطه دفاع نماید، اما چون «فراماسون» است، نمیتواند به انجمنهای دیگر ملحق شود. با این وصف مدعی شد حاضر است جان خود را برای مشروطه فدا کند و در راه آزادی، برادری و برابری تا پای جان بکوشد(3).
اینکه مرد مستبدی مثل ظلالسلطان چه میدانست مشروطه چیست نکتهای است درخور تأمل؛ اما مهمتر اینکه روس و انگلیس مشکلات و اختلافات خود را به ایران منتقل کرده بودند و ایران باید تاوان رقابتهای استعماری این دو دولت را میپرداخت. روس به بهانه کاپیتولاسیون و طبق معاهده ترکمانچای موظف بود از سلطنت در نسل عباس میرزا قاجار حمایت کند و انگلیس برای اینکه حریف را گامی به عقب وادارد، از در حمایت ظاهری از مشروطه بر آمده بود، بدون اینکه در این زمینه کوچکترین صداقتی داشته باشد.
واقعیت این است که مشروطه در دیپلماسی بریتانیا تا هنگامی واجد ارزش بود که
در راستای منافع بلندمدت آن کشور، و به ویژه در مورد مسئله هند راهگشا باشد. از منظر بریتانیا دو راهحل در برابر ایران قرار داشت: یا هرج و مرج و یا استقرار دولتی دستنشانده. در فضای هرج و مرج حاکم بر این دوره تاریخی بود که پای کمپانیهای امپریالیستی و فراملیتی بیش از پیش به کشور گشوده شد و مقدر بود ایران را در بحرانیترین نقطه عالم در مسیر صیانت از سرمایهداری غرب هدایت نمایند. بحران به اندازهای فراگیر بود که در این شرایط حساس به جای تأمل در مصالح ملی کشور سخن به مقولات غیرضرور کشیده شده بود. در بحث مطبوعات نشان دادیم این مباحث غیرضرور مشتمل بر چه مواردی بود؛ اما همانطور که گفته شد باید تاریخی سپری میگردید و بحران و هرج و مرج به اوج خود میرسید تا زمینه استقرار دولت وابسته، به بهانه مبارزه با بحرانهای اجتماعی، مشروعیت و مقبولیت مردمی پیدا میکرد و این تحول فقط و فقط با تعمیق بحران مشروطه قابل انجام بود. بریتانیا از همان ایام مشروطه نشان داد دمکراسی را برای ایران به چیزی جز شوخی زودگذر تعبیر نمیکند. وقتی منافع این دولت ایجاب میکرد، مشروطه و الزامات آن را یک جا قربانی منافع استعماری خود مینمود.
در شرایطی که خزانه تهی بود و مالیاتی وصول نمیشد، چه سودی از مشروطه و پارلمان نصیب ملت میگردید؟ مردم حتی برای پیش پا افتادهترین حوائج ضرور خود درمانده بودند و شگفت اینکه در این شرایط اندر باب مسائل دیگر سخن به میان میآمد. مبالغ اندکی که از گمرکها و تلگرافخانه و اداره گذرنامه به دولت میرسید، آنقدر ناچیز بود که اهمیتی نداشت. در این شرایط قوای مسلح کشور که بیشتر همان قزاقها بودند حقوقی دریافت نمیکردند و در نتیجه خویش را ملزم به حفظ نظم نمیدانستند. امید دریافت وامی از منابع داخلی ممتنع بود؛ به همین دلیل ناصرالملک، که اینک به جای امینالسلطان مقتول صدراعظم شده بود، روی به خارج آورد. او بیشتر به طرف انگلیسی امیدوار بود، اما تردید داشت حتی اگر وامی دریافت شود مجلس بتواند از آن در راه مصارف ضروری کشور استفاده کند. باید گفت بین صدراعظم و تندروهای مشروطه اختلاف نظر بنیادین وجود داشت. ناصرالملک که تحصیل کرده انگلیس و کالج بالیول آکسفورد و همکلاسی مردانی مثل کرزن، ادوارد گری و سر سیسیل اسپرینگ رایس بود و از الزامات مشروطه
اطلاع داشت، با گروه تندرو که در انجمنها جمع آمده بودند، تفاوت اساسی داشت.
در این شرایط مارلینگ گزارش داد اگر ترس از روسیه نبود، انجمنهای سرّی شاه را به قتل رسانیده بودند. او حتی گفت اگر شاه از منابع روسی وام تحصیل کند، در واقع با جان خود بازی کرده است. مارلینگ حتی تعجب میکرد با وصف اخذ اندکی پول از روسیه چرا شاه هنوز زنده است و به قتل نرسیده است؟! انگلیسیها به بهانه حمایت از مجلس، آتش فتنه علیه شاه را تند میکردند و روسها هم به بهانه حمایت از شاه او را با مجلس درگیر میساختند. حتی روسها تهدید کردند اگر وضع به همین منوال ادامه یابد، آنان شاه را علیه مجلس تقویت خواهند کرد و در ایران مداخله مستقیم خواهند نمود. کاردار هوشیار بریتانیا که با انجمنهای سرّی مرتبط بود و با افراطیترین طیف مشروطهطلبان و آشوبخواهان مراوده داشت، میگفت اگر به شاه سوءقصدی شود این احتمال وجود دارد که روسها به کشور حمله نمایند؛ اما این مقوله در مورد سعدالدوله و امیر بهادر جنگ که به قول او «منفورترین طرفداران شاه» هستند صدق نمیکند و اگر آنان کشته شوند، وی تعجب نخواهد کرد و حتی خاطرنشان ساخت ممکن است آثار مترتب بر قتل اتابک، انجمنهای تندرو و تروریستها را به تجدید این «درس» تشویق کند(1). جالب اینکه مطبوعات تندرو این زمان هم از تجدید همین درس، ولی این بار در مورد محمدعلیشاه، یاد میکردند.
بحران مالی کشور ادامه داشت. روز ششم اوت 1908 شاه از مسیو بیزو(2)مستشار مالی وزارت مالیه خواست به باغشاه برود و پیشنهادهای خود را برای تجدید سازمان وزارت مالیه ارائه کند. مشیرالسلطنه که اکنون به جای میرزاابوالقاسمخان ناصرالملک به رئیسالوزرایی گماشته شده بود، همراه با چند تن از وزرای خود، با بیزو گفتگو کرد. در این بین امیر بهادر وزیر جنگ، تقاضای تهیه پول برای وزارت متبوع خود در اسرع وقت داشت. دولت از روس و انگلیس تقاضا کرده بود دو میلیون لیره به دولت ایران وام پرداخت شود تا بخشی از آن صرف پرداخت حقوق نظامیان، بهبود وضع قشون،
ساختن قلاع نظامی و تهیه اسلحه شود. هزینههای نظامی بالغ بر چهارصدهزار لیره میشد. قرار بود این وام در اواخر سال 1906 به صورت مشترک از سوی روس و انگلیس پرداخت شود، لیکن تا آن روز به عهده تعویق افتاده بود. با مخالفت مارلینگ، کاردار انگلیس، این وام به ایران داده نشد.
اساساً از همان آستانة مشروطیت، ایران دچار بحرانهای بزرگ اقتصادی و سیاسی بود. ریشه اکثر این بحرانها به دوره ناصری و به ویژه عصر امتیازات بازمیگشت. درباره اینکه چرا به شرکتها و مؤسسات خارجی امتیازات اقتصادی داده میشد، در جای دیگر به اجمال سخن گفته شده است(1)اما در اینجا باید گفت ریشه عمده تلاشهای طرفین در بسیاری موارد مسئله هند بود. مسئله هند بزرگترین معضل تاریخی ایران در این مقطع حساس تاریخی به شمار میرفت که در همین دفتر به آن اشارات لازم خواهد شد. محافظهکاران انگلیس بر این باور بودند باید از فرصت افلاس اقتصادی ایران بهره جست و با اعطای وام به این کشور آن را در زمره کمربندهای امنیتی منافع بریتانیا در هند درآورد. حکومت هند انگلیس از این دیدگاه جانبداری میکرد و به همین دلیل بود که بعد از فراهم آمدن مقدمات مشروطه گرانت داف به حکومت هند تلگرافی ارسال کرد و خاطرنشان نمود عینالدوله اطلاع داده است اگر انگلیس حاضر به پرداخت پول به ایران نشود، دولت او ناچار است با شرایطی سخت از روسیه وام دریافت کند. اخذ وام از روسیه سهلالوصولتر بود، زیرا در این کشور زمام امور کشور در اختیار درباری قرار داشت که سلطه خود را به هر تقدیر و به هر شکل ممکن بر سراسر قلمرو امپراتوری اعمال میکرد. اما در بریتانیا وضع تفاوت داشت. از قدیمالایام بین بخشهای گوناگون هیأت حاکمه بریتانیا در مورد برخورد با کشورهایی مثل ایران تفاوت نظر وجود داشت، سرمایهداران بریتانیایی که بر هند مسلط بودند در بسیاری موارد همانطور که خواهیم دید با محافل سیاسی کشور خود اختلاف نظر داشتند و به همین دلیل هنوز هم در مورد تصمیمگیری دربارة آینده ایران به وحدتنظر دست پیدا نکرده بودند.
1) بنگرید به: حسین آبادیان: اندیشه دینی و جنبش ضد رژی در ایران، انتشارات مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، تهران، 1376.
در دوره اول مشروطه درست زمانی که در هر گوشه کشور آشوبی به پا بود و در حالی که دعوای مشروطه و استبداد در کشور موج میزد، روس و انگلیس طبق قراردادی ایران را به دو حوزه نفوذ بین خود تقسیم کردند و عجب اینکه مجلس کشور بیخبر از اوضاع به آن توجه مناسبی نداشت و فقط به شعارهای عوامفریبانه کفایت کرد. نخستین مقالهای که پیش از علنی شدن قرارداد 1907 منتشر شد، در روزنامه حبلالمتین چاپ تهران درج گردید. این مقاله «راجع به معاهده روس و انگلیس» نام داشت. نویسنده ابتدا شرحی از تلاشهای روس و انگلیس برای اتحاد و در پیش گرفتن سیاستی مشترک در آسیا گفته بود که این سیاست در محافل سیاسی و جرائد خارجی بازتاب گستردهای پیدا کرده بود، اما در ایران نسبت به این سیاست جهل مطلق وجود داشت. مذاکرات روس و انگلیس از شکست فاحش روسیه در جنگ خاور دور آغاز گردید؛ جنگی که روسیه را از ادامه تحرکات میلیتاریستی بازداشت و مسئولان آن کشور پی بردند این جنگ نیرنگی است که بدست انگلیس برای حفظ منافع آن در چین و منچوری برپا شده است. روسیه دیگر نمیتوانست یکه و تنها با بحرانهای سیاسی و مالی دامنگیر به فعالیتهای خود ادامه دهد. بنابراین مصلحت خود را در اتحاد با انگلیس دید. نویسنده یادآوری کرد یکی از سیاستهای انگلیس در ممالک دیگر، پیدا کردن یک سرگرمی و اشتغال
مصنوعی است تا حریف به خود پردازد و از مقاصد بلندمدت بازماند. سرگرم کردن عثمانی به بحرانهای داخلی یکی از این موارد بود. وقتی عثمانی به این گرفتاریها سرگرم بود، انگلیس دست خود را در مصر بازیافت، حقوق عثمانی در آنجا پایمال گردید و متعاقب آن انگلیس بر سودان هم مسلط شد.
واضح است که اگر سلطان عثمانی آن گرفتاریها را نداشت، سکوت اختیار نمیکرد و از حقوق خود در مصر و سودان دفاع مینمود. انگلیس همین سیاست را در مورد روسیه بکار بست، از یک طرف جنگ روسیه و ژاپن را برپا ساخت و روسیه را پریشان کرد و از طرف دیگر به هر شکلی که بود، مردم روسیه را به شورش علیه تزار برانگیخت؛ به گونهای که بعد از جنگ با ژاپن، روسیه یکسر دچار اغتشاشات داخلی گردید و تا روسها خبردار شوند، انگلیس نفوذ خود را در تبت تحکیم کرد. ایرانیان را هم سرگرم مسئلة مشروطیت و تشکیل مجلس شورای ملی و آزادی ساخت و میدان جولان را در این سرزمین از اغیار تهی نمود و خود میداندار اصلی شد(1). این بود خلاصهای از مقاله حبلالمتین درباره ریشهها و اسباب قرارداد 1907 روس و انگلیس.
این پیمان در انگلیس یک پیروزی درخشان تلقی شد و برخی از رهبران حزب محافظهکار آن را تأیید کردند؛ اما لرد کرزن و مستر لینچ که به خوبی از اوضاع ایران آگاه بودند، با آن موافق نبودند. انتقادها از آن نبود که چرا به سرنوشت ایران بیاعتنایی شده است، یا اینکه بدون اعتنا به احساسات مردم و بدون مشورت با ایرانیان این قرارداد منعقد شده و استقلال و حاکمیت ایران زیر پا گذاشته شده و کشور بین دو همسایه قوی به دو حوزة نفوذ تقسیم گردیده است؛ بلکه منتقدان معتقد بودند انگلیس در این قرارداد ضرر کرده است. کرزن در مجلس اعیان و لینچ در مجلس عوام صدای خود را به اعتراض بلند کردند. در آوریل 1908 در مجلة انجمن سلطنتی آسیایی(2)مقاله لینچ در مورد قرارداد منتشر شد. لینچ در آن مقاله نوشت او و شرکایش در ایران سه راه ساختهاند که مشتمل بر صدها مایل است. یکی از این راهها از تهران به قم و با حق ادامه
آن به اصفهان ساخته شده است. دومی از قم به اراک و سومی راهی است از اهواز به اصفهان که از کناره کارون و کوههای بختیاری به اصفهان منتهی میشود. این راه به دو راه قبلی متصل میگردد که در منطقه نفوذ روسیه است. بنابراین لینچ و شرکاء برای هرگونه تسهیلاتی در حاشیة این راه تجاری، ناگزیر خواهند بود رضایت دولت روسیه را جلب نمایند. یعنی اینکه قرارداد روسیه و انگلیس به این دلیل مردود است که منافع لینچ و شرکایش را به خطر میاندازد!
از نظر منافع ایران، لینچ معتقد بود همانگونه که مرتجعین ایران میتوانند از رقابت روس و انگلیس بهرهمند شوند، پیشوایان اصلاح طلبی هم میتوانند از آن به نفع آزادی استفاده کنند؛ این رقابت به نفع بریتانیا هم هست. میتوان امیدوار بود قرارداد 1907 شاید انگلیس را به مناسبات بهتری با روسیه رهبری کند و اگر مبتنی بر شالودهای اساسی باشد، رجال بریتانیا را از ترس و نگرانی برهاند، اما:
من میترسم موازنه بهبودی روابط ما را با ایران دشوار سازد، چه ایران مانند روح مردهای است که در ضیافتی که به احترام روسیه در این قرارداد برپا ساختهایم، ظاهر شده باشد. وقتی که نشاط این جشن اوج گرفته، جامها به دور افتاده و به سلامتی یکدیگر مبادله میگردد، این ملت کوچک که آثار هنر و هوش او جهان را منور و توانگر ساخته است و دست کم میبایستی انتظارات او پیش از اینکه این قرارداد امضا شود تعهد شده باشد، میان حیات و مرگ افتاده، دست و پا بسته برکنار شده، بدون اینکه شرکت داده شده باشد، بی یار و بیچاره، به پای ما افتاده است.(1)
بحث مصالحه روس و انگلیس بر سر ایران، حداقل از دوره مأموریت سر هنری دراموند ولف در زمان ناصرالدین شاه آغاز گردید. در آن زمان سر سیسیل اسپرینگ رایس دبیر سفارت انگلیس در تهران بود. او میپنداشت ایران در حال اضمحلال است. رایس در لندن از بحث تقسیم ایران به مناطق نفوذ آگاه بود، اما در تهران اروپاییها آن را تصوری باطل و خیالی محال میدیدند، زیرا روسیه همه ایران را میخواست. رایس معتقد بود سیاست روسیه این است که زمینهها را به تدریج آماده
1) انقلاب ایران، صص175-174.
نماید. روسیه برای تسلط تمام عیار بر ایران انتظار میکشد تا انگلیس در جایی دیگر گرفتار شود و آنگاه ضربت خود را به صورت ناگهانی فرود آورد. او میگفت در حالی که انگلیس سرگرم صدور اعلامیه و اخطاریه علیه روسیه است، این کشور عملاً برای تسلط بر ایران تلاش میکند(1).
رایس این بار هم که وزیرمختار شده بود، اعتقاد داشت روسیه یک دستگاه اداری غارتگر است و نمیتوان به هیچ گونه پیمان با او اعتماد کرد. رایس قرارداد را مغایر مصالح بریتانیا میدانست و می گفت قرارداد در صورتی سودمند است که پشت سر آن زور وجود داشته باشد، ضمن اینکه در این صورت هم باز دردی دوا نخواهد شد. به نظر رایس تنها فایده قرارداد این است که انگلیس بدون درگیری چیزی به روسیه تسلیم میکند که حداکثر امکان داشت پس از کشمکش آن را واگذار نماید. او ایران را «بیغولهای لعنتی» میدانست که حتی ارزش آن را ندارد تا در صفحه خارجی روزنامه تایمز چیزی درباره آن نوشته شود. یادآور میشویم دبیر صفحات خارجی این روزنامه دوست نزدیک رایس، سر والنتین چیرول بود(2).
گفتیم که بحث تقسیم ایران به دو منطقه نفوذ از دوره وزیرمختاری ولف وجود داشت. در آن زمان آلمانیها تصور میکردند اتحاد بین انگلیس و فرانسه، و انگلیس و روسیه محال است. پس آن دولت مجبور نیست با انگلیسیها قرارداد منعقد کند. از دید آنان بین روسیه و آلمان اختلافی نیست، زیرا منافع مشترک که باعث جنگ شود وجود ندارد. در دربار فردریک ویلهلم دوم، مرد مقتدر دربار فردریک فون هولشتاین(3)چنین نظری داشت. در نوامبر 1899 زمانی که سالها از اختتام مأموریت ولف در ایران میگذشت، قیصر آلمان از لندن دیدار کرد و باز هم پیشنهاد دولت محافظهکار بالفور را برای اتحاد رد کرد. بالفور میگفت آسیا به آن اندازه وسیع هست که هم منافع روسیه و هم بریتانیا را حفظ کند، بنابراین اگر آلمان قرارداد اتحاد را نپذیرد ممکن است با روسیه اتحاد حاصل شود، لیکن امپراتور و وزیر خارجهاش برنهارد فون بالو(4)که حتی تصور
اتحاد روس و انگلیس را به مخیله خود راه نمیدادند، به این پیشنهاد اعتنایی نکردند(1). اندیشه اتحاد با روسیه تازگی نداشت و مربوط به زمانی میشد که تزار، ترکستان و آسیای میانه را ضمیمه خاک امپراتوری خود کرد و در آستانه رسیدن به دروازههای هرات بود. انگلیس احساس کرد نمیتواند هند را در برابر خیل عظیم سپاهیان روسیه حفظ کند. پس لرد راند ولف چرچیل از طرف ادوارد هفتم، ولیعهد انگلیس، پیامی برای مقامات روسیه ارسال کرد و خواستار اتحاد دولتین شد. الکساندر سوم امپراتور وقت روسیه اوضاع را برای عقد قرارداد بین دولتین مناسب دانست(2). ملکه ویکتوریا از مأموریت محرمانه چرچیل بیاطلاع بود و وقتی آگاه شد ولیعهد را ملامت نمود و چرچیل را از روسیه احضار کرد. این تحولات در سال 1887 همزمان با مأموریت ولف در ایران بود که با اتحاد روس و انگلیس نظر موافق داشت. او میگفت برای جلوگیری از بسط نفوذ روسیه در ایران و افغانستان چارهای نیست جز آنکه شمال را به روسیه و جنوب را به انگلیس واگذار نمایند. سال بعد از مأموریت چرچیل، بارون دو اشتال(3)سفیرکبیر روسیه در لندن طی نامهای خطاب به دو گیرس(4)وزیر خارجه روسیه نظر ولف را دربارة تقسیم ایران به مناطق نفوذ تأیید کرد. در همین سال امپراتور روسیه به ملاقات امپراتور آلمان در برلن رفت. باز هم ادوارد هفتم مأموریتی دیگر به ولف واگذار کرد. او نامه خصوصی ولیعهد را در مورد تقسیم ایران به نزد امپراتور روس برد و او هم آن پیشنهاد را پذیرفت.(5)تا زمان عقد اتحاد عملی، سوءتفاهم ها، بدبینیها و حوادث بیشماری به تحقق پیوست که انتهای آن شکست روسیه در جنگ با ژاپن و آغاز گسترش اغتشاشات در آن کشور بود که بر اثر آنها ناچار شد پیشنهاد انگلیس را در مورد تقسیم ایران به دو منطقة نفوذ بپذیرد.
سپس این قرارداد به مجلس اول ایران عرضه شد و البته مردود گردید. این امر باعث دو زیان برای مجلس شد، یکی اینکه انگلیسیها انتظار نداشتند مجلس معاهده
را رد کند و همین باعث بدبینی آنان نسبت به مجلسنشینان شد. دیگر اینکه به واسطة عقد این معاهده، انگلیس از نگرانی تسلط روسیه بر سراسر ایران رها شد و دیگر نیازی به حمایتهای بیچون و چرا از مشروطه نبود. از این به بعد انگلیسیها سیاستی کجدار و مریز در برابر محمدعلیشاه در پیش گرفتند؛ یعنی ضمن اینکه سلطنت او را بر نمیتابیدند، اما تلاش میکردند شاه را به سمت خود متمایل سازند. دولت انگلیس بیمیل نبود مجلس رد کننده قرارداد را اندکی گوشمالی دهد تا جلو بلندپروازی نمایندگان را بگیرد. این امر تا حدودی باعث خشنودی شاه میشد(1).
در 26 دسامبر 1908 نیکولسون وزیرمختار انگلیس در سنپترزبورگ با ایزولسکی وزیر امور خارجه روسیه ملاقات کرد. در این ملاقات وزیر خارجه خاطرنشان ساخت شاه باید از بیزو بخواهد بیدرنگ گزارشی درباره اوضاع مالی کشور تقدیم او نماید، اگر بیزو پرداخت وام به محمدعلیشاه را سفارش کند و شاه هم بپذیرد که به قانون اساسی تن در دهد، دولتین باید آماده باشند که به شرط تضمین چگونگی مصرف آن، پولی به دولت ایران بدهند. باید از شاه ضمانت کتبی گرفته میشد و پس از آن باید شاه را نسبت به سلامت جانش و امید به آینده سلطنتش مطمئن میساختند.
انگلیسیها شرط پرداخت وام را موکول به اعاده مشروطه میکردند، دلیل امر البته این بار بسیار واضح بود، انگلیس غیر از هند منافع دیگری در منطقه داشت که آنهم نفت بود. نفت ایران در این زمان در آستانه استحصال بود. وقتی ایرانیان درگیر در منازعات داخلی خود بودند و جنگ مشروطه و استبداد جریان داشت، و وقتی هر دو گروه نسبت به آنچه در اطرافشان میگذشت کاملاً بیاطلاع بودند، قدرتهای بزرگ بار دیگر تقسیم منافع خود را در کشور آغاز کرده بودند. روسیه اما به خوبی از نیات بریتانیا آگاهی داشت، به همین دلیل ایزولسکی میگفت این شرط علاج دردهای شدید ایران را به آیندهای دور احاله میکند، زیرا بدون پول چگونه میتوان حتی اصلاحات را آغاز کرد تا چه رسد به اینکه مشروطة از کار مانده را به حرکت در آورد. بدیهی بود انگلیس ملاحظات سیاست داخلی خود و رقابتهای بین احزاب و درگیریهای لفظی پارلمانی کشور را در مورد قرارداد و نیز سیاست بریتانیا
1) حیات یحیی، ج2، ص103.
در مورد ایران را، بیش از حد در مسائل مربوط به کشورها دخالت میداد. این نکته از دید وزیر خارجه روسیه مخفی نبود زیرا اشاره کرد خونسردی انگلیس در مورد حوادث ایران طبیعی است، در بخش شمالی یا منطقة نفوذ روسیه، منافع تجاری این کشور به خطر افتاده است نه بریتانیا(1)، یعنی اینکه انگلیس از مشروطه و تحولات ایران زیانی ندیده است که احساس نگرانی کند.
مقارن فتح تهران، تعارضات و رقابتهای احزاب لیبرال و محافظهکار انگلیس شدت پیدا کرد. برخی از ایرانیان مقیم هندوستان پیشبینی میکردند حزب حاکم لیبرال دیر یا زود سرنگون خواهد شد. در آن زمان دولت قدرتمند آلمان، حریف انگلیسی را وادار کرده بود بر هزینههای نظامی خود بیفزاید. حزب لیبرال که معتقد بود دشمن اصلی آلمان است، با روسیه از در آشتی درآمده، اما از طرف دیگر بر تجهیزات جنگی خویش افزوده بود و این امر جز از طریق ازدیاد مالیات غیرممکن بود. مجلس اعیان در برابر این اقدامات اعتراض کرد. محافظهکاران، خواستار جلب درآمد از کشورهای دیگر از جمله ایران از راه صدور سرمایه و ادغام آن در نظام سرمایهداری بینالمللی و شرکتهای فراملیتی بودند؛ حال آن که لیبرالها سیاسیکاری پیشه میکردند و از دست یازیدن به اقداماتی که حساسیت روسیه را برمیانگیخت و ضریب ریسک آن بالا بود خودداری میکردند.
مناقشاتی که در مجالس لردها و عوام بر سر معاهده 1907 روس و انگلیس اتفاق افتاد، در همین چارچوب قابل بررسی است. بالفور، لنسداون، کرزن و روچیلد نه برای مقاصد خیرخواهانه و رشد دمکراسی در ایران، بلکه به خاطر منافع انگلیس و شرکتهای چندملیتی با آن قرارداد مخالفت میکردند، ضمن اینکه به هر حال نفس حملات آنها علیه دولتین روس و انگلیس میتوانست مؤدی به تأمین منافع ایران شود، البته اگر رجال زیرک و آشنا به فنون دیپلماسی در ایران وجود میداشت. محافظهکاران از کاهش نفوذ انگلیس در ایران، تبت و افغانستان مینالیدند؛ یعنی مناطقی که حریم
1) Nicholson to Grey, No.20, Saint Petersburg, December 28/1908, F.O. 416/39.
امنیتی هندوستان به شمار میآمد. از سال 1906 تا فتح تهران، لیبرالها موفقیتهایی در ایران به دست آورده بودند. تا پیش از آن موازنه قوا به نفع روسیه بود، اما انقلاب مشروطه این موازنه را به هم زد. انگلیسیها نه به خاطر نفس مشروطه، بلکه برای عقب راندن حریف، از نهضتی که ایجاد شده بود حمایت کردند تا جای پایی در ایران داشته باشند. اما بدون تردید این حمایت صرفاً برای منافع بریتانیا بود؛ البته اگر سیاستمداران ایران میتوانستند از تعارضات قدرتها به نفع منافع ملی کشور استفاده کنند، چه بسا از این طریق منافعی هم به مردم ایران میرسید.
لیبرالها مثل محافظهکاران، ایران را سپر بلای هند میخواستند؛ اما روش آنها متفاوت بود. اگر هند حفاظت میشد، لیبرالها دلیلی برای همدری با ایران نمیدیدند؛ اما محافظهکاران اعتقاد داشتند این وضع شکننده است و صرفاً با یک معاهده نمیتوان آن مهم را تأمین کرد. ضمانت حفاظت از مرزهای هند یافتن جای پایی در بین دولتمردان ایران و سیطره بر اقتصاد این کشور بود. محافظهکاران نفوذ تامه روسیه را بر ایران برنمیتافتند و عهدنامه 1907 را سستتر از آن میدانستند که جلوی نفوذ آن دولت را بگیرد. آنها میگفتند بهترین سیاست این است که در عین صلح، اندیشه جنگ را هم از سر به در نکنند. اما اگر آنها درصدد استیلا بر ایران برمی آمدند، چارهای جز تقسیم کشور نداشتند، این امر حس رقابت آلمان را تحریک میکرد. اگر ایرانیها میتوانستند در صحنة شطرنج جهانی فعال باشند، آن سیاست میتوانست جوی خون در اروپا جاری سازد و بین اروپاییان آتش جنگ برافروزد. از طرفی هجوم نظامی روس و انگلیس به ایران میتوانست واکنشهای دینی را از سوی مردم برانگیزد، در این صورت انگلیس بیشتر زیان میدید، زیرا اکثر مستعمرات آن دولت در زمرة کشورهای اسلامی بودند.
در حالی که روس و انگلیس استقلال ایران را تهدید میکردند، مشروطهطلبان ایران به عزل محمدعلیشاه دلخوش بودند. آنها نمیدیدند کشور در معرض تجزیه قرار دارد و تصور میکردند فقط با رفتن شاه کلیه معضلات خود به خود حل خواهد شد. مؤیدالاسلام مدیر حبلالمتین کلکته از روحانیون خواست تا علیه قرارداد 1907 بپاخیزند؛ در غیر این صورت «کفار» ایران را تحت تسلط درخواهند آورد:
... کدام وقت برای اسلام نازکتر از این موقع خواهد بود؟ چرا برای حفظ اسلام
جداً بر نمیخیزند؟ سلطنت شیعه دارد خاتمه میپذیرد... چون از ابتدا اقدام شما بزرگواران را مردم دیده، حالا هم بدون حرکت شما حرکتی نخواهند نمود. این موقع را باید غنیمت شمرند، ورنه خدای نخواسته بیاید روزی که این نفوذ کلمة روحانیت در ایران باقی نماند و در آن وقت اگر بخواهید هم، کاری از دستتان برنیاید. همین قدر بدانید که سکوت شما بزرگواران به اندازهای اجانب را در مداخله جری و با اقتدار و نفوذ ساخته که در هر آن به حرکات خودمان میتوانند ایران را زیر و بالا نمایند، و هرگاه باز هم بر تأنی خود قایم باشند خواهند دید که از این سر تا آن سر ایران را پر از آتش انقلاب ساختهاند و به اسم حفظ امنیت از چهار طرف قشون در ایران زیاد خواهند نمود(1).
گفتیم در آستانه مشروطه ایران، تغییرات مهمی در بریتانیا رخ داده بود. حزب محافظهکار که تحت رهبری لرد سالیسبوری و بالفور، بیش از ده سال در حکومت بود، جای خود را به حزب لیبرال داده بود. نخستوزیر جدید یعنی سر هنری کمپبل - بنرمن(2)همراه با وزیر خارجه کابینه یعنی سر ادوارد گری سیاستی کاملاً متفاوت داشتند. تحولات مشروطه ایران که با تحولات سیاسی در انگلیس و تزلزل اوضاع اجتماعی در روسیه همزمان بود، گری را بر آن داشت تا از فرصت پیش آمده برای گسترش روابط با روسیه بهره جوید.
با این حال اسپرینگ رایس که به تازگی به جای هاردینگ مأموریت وزیرمختاری در ایران یافته بود، با وزیر خارجه همرأی نبود. او که پیش از این هم در دوره وزیرمختاری ولف در تهران خدمت کرده بود و زبان فارسی را به خوبی میدانست، نسبت به مصالحه روس و انگلیس بدگمان بود. دوست وی لرد کیچنر(3)فرمانده کل نیروهای هندوستان نیز با او همعقیده بود. این پدیده امر شگفتی نبود زیرا اکثر مأموران انگلستان در هند با مقوله بهبود روابط با روسیه مخالف بودند.
در نوزدهم ژوئن 1907 کیچنر از سیملا نامهای برای رایس ارسال کرد، در نامه آمده بود:
برای همه ما که اینجا (هندوستان) نشسته و با سیاست روسها در ایران تماس مستقیم نداریم بودن دیپلماتی مثل تو در آنجا نعمتی است بزرگ. زیرا تا موقعی که عهده دار این سمت هستی اطمینان و اعتماد مطلق داریم که هر اقدامی برای حفظ مصالح بریتانیا در کشورهای همجوار هندوستان لازم باشد انجام خواهی داد و سیاستی را دنبال خواهی کرد که از هر حیث با خط مشی سنتی انگلستان منطبق باشد. هیچ نمیدانم این گزارشهای روشن و منطقی تو چه اثری در ذهن کسانی که در لندن نشستهاند و سیاستهای ما را در نقاط مختلف جهان تعیین میکنند بخشیده است. آیا با خواندن این گزارشها متنبّه خواهند شد و از این معاشقه های سیاسی با قزاق ریشو (1)دست خواهند برداشت، یا اینکه احساس میکنند فرصت برای محتاط بودن از دست رفته است، چون ابتکار و بکارت خود را از دست دادهاند(2)؟...
دو تن از مهمترین افرادی که گری را همراهی میکردند عبارت بودند از سرآرتور نیکولسون و سر چارلز هاردینگ. نیکولسون سفیر جدید انگلیس در روسیه، اندکی بعد از انتصاب ایزولسکی به عنوان وزیر خارجه روسیه به این منصب گماشته شده بود. سر چارلز هاردینگ که قبل از وی مدتی سفیر انگلیس در روسیه بود، اینک به عنوان معاون دائمی وزارت امور خارجه بریتانیا منصوب شده بود. هر دو تن مدتی پیش از این در ایران خدمت کرده بودند و هر دو اعتقاد داشتند مهمترین تهدید علیه منافع بریتانیا، آلمان است نه روسیه. گروه سه نفره گری، نیکولسون و هاردینگ نقش اساسی در تحولات سیاست خارجی انگلیس قبل از جنگ برعهده داشت. نیکولسون که برای جلب دوستی روسیه تلاش میکرد، متهم بود که حتی منافع میهن خود را در این راه قربانی میسازد. اما غیر از رایس و کیچنر افرادی دیگر مثل بالفور، روچیلد و لرد آرچیبالد رزبری هم در صف مخالفین
سیاست خارجی گری قرار داشتند که به اصطلاح «تیم یهودیان» را تشکیل میدادند. این تیم هرگونه مصالحهای را با روسیه رد میکرد و با اطلاعاتی که توسط عوامل خود به ویژه کمپانیهای نفتی در روسیه و بهطور خاص در باکو به دست میآوردند، سقوط قریبالوقوع امپراتوری محتضر تزار را پیشبینی میکردند و البته اینان از همان طریق شرکتهای نفتی و سرمایهگذاران متحد خود اطلاعات خوبی از درون ایران داشتند و با کمک در ارسال سلاح به ایران از راه باکو نقش مهمی در براندازی محمدعلیشاه برعهده گرفتند.
در روسیه هم وضعیت مشابهی وجود داشت. تزار و ملکه الکساندرا فدوروفنا(1)طرفدار آلمان بودند، نیز افرادی مثل وزیر دربار بارون فردریکس(2)و معاونش پرنس دالگورکوف (3)و رئیس تشریفات دربار کنت بنکندروف(4)از مخالفین انگلیس به شمار میآمدند. سفرای روسیه در ژاپن، آمریکا، آلمان، اتریش و تعدادی دیگر از مقامات روسیه به اصطلاح جزو «دسته آلمانها» بودند. اکثر کسانی که مشاغل درجه یک را عهدهدار بودند آلمانینژاد به شمار میآمدند؛ کما اینکه خود تزار روسیه و همسرش هم آلمانی تبار بودند. به غیر از این دسته باید نظامیها را هم افزود که با مصالحه با انگلیس مخالف بودند، اما ایزولسکی وزیر امور خارجه شخصاً طرفدار کنار آمدن با انگلیس بود. مهمترین فردی که در انگلیس به مصالحه با روسیه میاندیشید و از آن حمایت میکرد، سر هنری دراموند ولف از نزدیکان ادوارد هفتم و وزیرمختار سابق انگلیس در ایران و عضو حلقة پریمروز بود.
ولف در دورة ناصرالدینشاه از طرف دولت متبوعش به جای سر آرتور نیکولسون به عنوان وزیرمختار انگلیس در تهران منصوب شده بود. او مثل پدرش دکتر جوزف ولف با دربار بریتانیا روابطی ویژه داشت و از سوی دیگر با کانونهای تجاری و یهودی لندن صمیمی بود. ولف عضو مجلس عوام و بنیادگذار پریمرزلیگ(5)بود که جماعتی از
افراطی ترین محافظهکاران انگلستان در آن عضویت داشتند. هدف این گروه اجرای اصول سیاستهای بنیامین دیزرائیلی سیاستمدار شهیر یهودی انگلیسی بود که طبق آن میخواست دامنه نفوذ سرمایههای انگلیسی- یهودی را در خاورمیانه، شمال افریقا و آسیای جنوب شرقی بگستراند و در حقیقت از طریق اقتصادی روسیه را به زانو درآورد. اندیشه تأسیس دولتی برای یهودیان از دیگر طرحهای این حلقه بود. ولف حتی نام جمعیت خود را گل پامچال نامید که مورد علاقة دیزرائیلی بود.
ولف که از وضعیت داخلی ایران به خوبی آگاهی داشت، معتقد بود تمامیت ارضی ایران باید حفظ شود؛ از سرمایههای بالفعل و بالقوه آن بهرهبرداری گردد؛ و برای این منظور ضروری است دولتی قوی و مستقل در آن وجود داشته باشد. در حقیقت اینها سیاستهای لرد سالیسبوری وزیر وقت امور خارجه بریتانیا بود(1). اگر بخواهیم اندیشههای ولف را به طور مختصر بیان کنیم، باید بگوییم او معتقد بود انگلیس باید آنقدر در ایران منافع تجاری داشته باشد که پارلمان کشور او هیچ راهی جز حمایت از اتخاذ سیاستی قدرتمند در مورد ایران نداشته باشد. به عبارت بهتر ولف میخواست روسیه را وادار به عقبنشینی کند. برای اجرای این منظور معتقد بود باید پای سرمایه داران به اصطلاح امروز فراملیتی به ایران گشوده شود. سرمایهداران نفوذی قاطع در دیپلماسی بریتانیا داشتند. بنابراین اگر آنها علاقهای در ایران پیدا میکردند، نسبت به سرنوشت سیاسی این کشور بیتفاوت نمیماندند. در اهمیت مأموریت ولف همین بس که وی امتیازاتی مثل کشتیرانی رود کارون، بانک شاهنشاهی و تنباکو را برای سرمایهداران انگلیس از دولت ایران دریافت کرد.
حلقة دوستان ولف در تحولات مشروطه ایران نقش مهمی برعهده داشتند و پیش از این ماجرا ساسونها در ماجرای رژی تنباکو سودی هنگفت به دست آوردند. توضیح اینکه وقتی امتیازنامه رژی به هم خورد، دولت ایران ناچار شد غرامت بپردازد. این غرامت پانصدهزار لیره بود، حال آنکه رژی بیش از یکصدوسی هزار لیره سرمایهگذاری نکرده بود. در حقیقت صاحب امتیاز، سود ده سالة آینده خود را هم
1) Rose Louise Greaves: Persia and the Defense of India (1884-1892), University of London, London, 1959, pp. 270-271.
گرفت و نه تنها شکست نخورد، بلکه بدون سرمایهگذاری سود کلانی به جیب زد. ساسونها از طریق بانک شاهی وام این غرامت را در اختیار ایران گذاشتند؛ یعنی رژی تنباکو نه تنها خود سود برد، بلکه بانک شاهنشاهی را که در معرض افلاس قرار داشت، نجات داد. از آن به بعد ایران هرگز نتوانست از زیر بار قروض خود شانه خالی کند. همین خانوادهها بودند که در دوره مشروطه هم نقش اساسی در تحولات دیپلماسی بریتانیا بر عهده داشتند و از افراطیترین جناح مشروطه حمایت میکردند و البته هدفشان فقط و فقط کسب سود از منابع داخلی ایران بود. رهبران این گروه همه از افرادی بودند که ما آنان را تیم یهودیان مینامیم. دو خانواده مهم این تیم ساسونها بودند و سلیگمنها؛ نام این دو خانواده با تحولات اقتصادی ایران دوره مزبور به هم تنیده است، در مباحث آتی، تبار این دو خاندان را بررسی خواهیم کرد.
ساسونها مثل روچیلدها و سلیگمنها با تحولات ایران دورة مشروطه به شدت گره خورده بودند. خاندان ساسون تجار یهودی بودند که در دستگاه دیوانسالاری سلاطین عثمانی و بعدها کمپانی هند شرقی نفوذی زایدالوصف داشتند. منشأ آنان از بغداد بود که بعدها در هند، انگلیس و چین هم نفوذی تام و تمام یافتند. بنیادگذار خانواده، شیخ ساسون بن صلاح (1)(1830-1750) چهل سال ریاست جامعه یهودیان بغداد را عهدهدار بود. وی در عین حال خزانهدار بزرگ پاشاهای عثمانی در بغداد بود. وقتی پای کمپانی هند شرقی به بمبئی رسید، ساسونها در آنجا مستقر شدند و آنقدر قدرتمند گردیدند که شاهزادگان تجارت شرق (2)نام گرفتند. فرزند ساسون بن صلاح به نام دیوید (1864- 1792) نخستین فرد از خاندان ساسون بود که به سال 1828 از بغداد به بوشهر آمد و به زودی پدرش هم به او ملحق شد و در همانجا درگذشت. این ایام مقارن با سالهای سلطنت محمدشاه قاجار در ایران بود. دیوید ساسون با خانوادة بزرگش(3)در سال 1832 به بمبئی مهاجرت کرد و در آنجا امور و کارهای مربوط به تجارت را در پیش گرفت و به زودی جایگاه بینالمللی یافت.
دیوید، هشت پسر داشت که اینان علاوه بر رهبری جامعه یهودیان بمبئی نقش
کلیدی در اقتصاد هندوستان داشتند. ساسونها علاوه بر فعالیت تجاری در بمبئی به ساختن بیمارستان، کتابخانه، مدرسه، موزه و سایر فعالیتهای مشابه اشتغال داشتند. شخص دیوید در انتشار یک روزنامه یهودی- عربی فعال بود و از محققین برای انتشار کتابهایشان حمایت میکرد. در اقامتگاه تابستانیاش در پونا(1)بیمارستانی به نام خود احداث کرد؛ همچنین موزهای از آثار عبری به نثر و نظم فراهم ساخت و همه اینها جزو موقوفات کنیسهای بود که خود ساخته بود. فرزند بزرگ دیوید، عبدالله نام داشت که بعدها آلبرت نیز خوانده میشد. عبدالله (96-1818) میزبان ناصرالدین شاه در یکی از سفرهای اروپاییاش در انگلیس بود. او نیز مثل پدر در امور تجارت بمبئی سرآمد بود. او در کنار فعالیتهای تجاری به صنعت هم روی آورد و نخستین اسکله هند را در سالهای 75-1872 احداث کرد که این امر باعث شد بمبئی به بزرگترین لنگرگاه تجاری خود مجهز شود. تأسیس مؤسسه خیریه دیوید ساسون و تهیه مایحتاج محققان دانشگاه و بنیاد نهادن یک مدرسه یهودی از دیگر اقدامات آلبرت (عبدالله) ساسون بود.
در میانه سالهای دهه 1870 آلبرت در لندن اقامت گزید؛ یعنی جایی که اعضای خانوادة ثروتمند ساسون به تدریج مستقر شدند. به دلیل تلاشهایش برای صنعتی کردن هند در سال 1890 لقب گرفت. همچنین با ولیعهد انگلیس ادوارد هفتم محشور بود؛ مردی که در دوره سلطنت او، مشروطه ایران اتفاق افتاد. برادران آلبرت از همسر دوم دیوید یعنی روبن(2)(1905- 1835) و آرتور(3)(1912-1840) هم با دربار باکینگهام روابط صمیمانهای داشتند. روبن بیشتر با ادوارد هفتم محشور بود و در سفرهایش وی را همراهی میکرد. آرتور نیز که عبری را خیلی خوب میدانست از نزدیکان دربار ملکه ویکتوریا و فرزند و جانشینش ادوارد هفتم بود و مردی ادیب به شمار میآمد. خانه او در برایتون (4)محل تجمع دائم میهمانانی بود که ادوارد در آنها حضوری همیشگی داشت.
از بین برادران ساسون؛ سالومون (1894-1841) در شرق ماند و امور تجاری خود را تا
شانگهای و هنگکنگ بسط داد. این خاندان ضمن اینکه از سهامداران عمده بانک شاهنشاهی ایران بودند، در زمره صادرکنندگان تریاک هند و ایران به چین محسوب میشدند که سالومون در این امر اخیر بسیار ساعی بود و شعبههای شرکتش در ایران فعالیت میکردند. شرکت ساسونها عنوان عمومی کمپانی دیوید ساسون داشت، یعنی برادران عنوان شرکت خود را به نام پدر ثبت کرده بودند. همسر سالومون یعنی فلورا ساسون(1)(1936-1859) نوه بزرگ دیوید ساسون بود که یک عبریشناس برجسته و کارشناس شریعت یهود به شمار میآمد. فلورا بعد از مرگ همسر تا سال 1901 در بمبئی ماند و سپس به انگلیس کوچید. فرزند این زوج یعنی دیوید سالومون ساسون (1942-1880) هم از متخصصین شریعت یهود بود و نویسنده تاریخ یهودیان بغداد(2). این کتاب در سال 1949 منتشر شد.
ساسون دیوید ساسون که در زمره هشت برادر ساسونها بود بیشترین تلاش را در جهت احقاق حقوق یهودیان انگلیس به خرج داد. او عضو شورای کالج یهودیان و دخترش راشل(3)سردبیر ابزرور(4)و تایمز(5)بود، یعنی جرایدی که در کنار سایر جراید یهودی مثل منچسترگاردین از افراطیترین جناح مشروطهخواه ایران حمایت میکردند. برخی از افراد این خاندان مثل الیاس(6)(1880-1820) دامنه فعالیت خود را تا افریقا، اروپا و امریکا گسترش دادند. فرزند الیاس یعنی سر جاکوب الیاس ساسون (1916-1844) با احداث ساختمانهایی عظیم در هند فعالیت تجاری پدر را ادامه داد. کالج مرکزی علوم(7)، یک بیمارستان عمومی و ساخت یک کنیسه از دیگر اقدامات اوست. سرادوارد آلبرت ساسون (1912- 1856) هم فرزند آلبرت ساسون بود که با الین کارولین دو روچیلد(8)ازدواج کرد، به این شکل به پیوندهای اقتصادی دو خاندان
روچیلد و ساسون، پیوند خونی نیز افزوده شد. سر ادوارد نخستین عضو خانواده ساسونها بود که به شکل حرفهای وارد سیاست شد. در سال 1899 او به عنوان یکی از اعضای حزب محافظهکار به نمایندگی مجلس عوام رسید و این کرسی را تا زمان مرگ حفظ کرد. فرزندش سر فیلیپ (1939-1888) هم یکی از کرسیهای پارلمان انگلیس را به عنوان یک محافظهکار در سال 1912 به دست آورد و او هم تا زمان مرگ این کرسی را حفظ کرد. در قرن بیستم این خاندان نفوذ خود را در انگلیس، هند، چین و کشورهای امریکای لاتین مثل باهاما حفظ کردند(1). ساسونها همراه با برادران ساموئل که نقش بسیار عظیمی در تحولات نفتی جهان داشتند و سهام مؤثر شرکت شل در دست آنان بود و در کمپانی نفت باکو همراه با روچیلدها سرمایهگذاری کرده بودند؛ در تحولات ایران از دورة ناصری به بعد به ویژه در جریان مشروطیت ایران نقش مهمی در حمایت از جناح تندرو بر عهده گرفتند. همین جریان بود که به بهانه مخالفت با قرارداد 1907 وارد در معرکهای شدند که نهایت آن افزودن بحران بر بحرانهای داخلی ایران بود، طرفه آنکه آنان با قراردادی مخالفت میکردند که بر اساس پیشنهاد دلال آنان در ایران یعنی سر هنری دراموند ولف منعقد شده بود.
روچیلدها و ساسونها با دربار ادوارد هفتم پیوندی عمیق داشتند و لرد راند ولف چرچیل پدر سر وینستون همراه با سر هنری دراموند ولف از معاشران آنها بودند. وقتی امتیاز رویتر برچیده شد «کمپانی بینالمللی راهآهن ایران» ایجاد شد که لرد روچیلد اول با وساطت راند ولف چرچیل وزیر وقت امور هند تلاش کرد پای دولت آلمان را به عنوان حامی امتیاز به معرکه بکشاند(2). این سیاست در سالهای بعد هم پیگیری میشد. اوج این قضایا در حوادث مربوط به قرارداد 1907 به بعد بود که مخالفین قرارداد تلاش میکردند با باز کردن پای سرمایه آلمانی که در اختیار همین خاندانها بود، فصل نوینی در تاریخ ایران بگشایند. در ایران مشخصاً از عهد صدراعظمی میرزا حسینخان سپهسالار و توسط خود وی زمینههای همکاری با روچیلد فراهم شد که نخستین آن همین امتیاز راهآهن بود که یکی از حوزههای سرمایهگذاری آنها به شمار میرفت.
هدایت از قول زیمنس، صاحب کارخانههای مشهوری به همین نام نقل میکرد که این قرارداد سر نمیگیرد، زیرا «سنگ بزرگی است»، به قول همین هدایت اگر امتیاز سر گرفته بود، «مملکت به اختیار کمپانی میرفت(1)».
بعد از برچیده شدن امتیاز رویتر و در آستانه دومین سفر ناصرالدین شاه به فرنگ، «به عنوان غرامت اکنون امتیازنامه گرانبهایی برای عملیات بانکی و بهرهبرداری از معادن به رویتر اعطا شد که با مشارکت ساسون و شرکا به تأسیس بانک شاهنشاهی ایران رسید(2)». درباره نقش این بانک در حوادث سیاسی ایران در کتاب حاضر بحثهای لازم انجام گرفته است.
از دیگر خاندانهای ذینفوذ یهودی در ارتباط با تحولات ایران باید از روچیلدها نام برد که آوازه آنها از دوره ناصری به بعد در تاریخ ایران پیچیده است. نخستین باری که از روچیلدها در منابع ایرانی نام برده شده است، در سفرنامه ناصرالدین شاه است:
«روچیلد حمایت یهودیها را زیاد میکرد و از یهودیهای ایران حرف میزد و استدعای آسایش آنها را مینمود، به او گفتم: شنیدهام شما برادرها هزار کرور پول دارید. من بهتر آن میدانم که پنجاه کرور به یک دولت بزرگی یا کوچکی داده، مملکتی را خریده و یهودیهای تمام دنیا را در آنجا جمع کنید و خودتان رئیس آنها بشوید، و همه را آسوده راه ببرید که اینطور متفرق و پریشان نباشد. بسیار خندیدم و هیچ جوابی نداد(3).
در این مسافرت شاه به اتفاق ادوارد هفتم ولیعهد انگلیس و همسرش و دیگر اعضای خانواده سلطنتی، به تماشاخانه امپایر رفتند و برنامه سرگرمکننده و بسیار باشکوهی را تماشا کردند. تئاتر را اختصاصاً برای این برنامهها اجاره کرده بودند و هزینه نمایش را سر آلبرت عبدالله ساسون از یهودیان نامدار انگلیس که گفتیم بغدادیالاصل بود پرداخت. این فرد پس از اندوختن مال و مکنت فراوان در هندوستان و خاور دور، اینک در انگلیس اقامت گزیده بود و در کنار روچیلدها از معاشران نزدیک ولیعهد به شمار میرفت. ساسون به زبان فارسی هم سخن میگفت
و با علائق تجاری خود در ایران خوشحال بود که هرچه از دستش برآید برای شاه انجام دهد و از او و همراهان در خانه ییلاقیاش نزدیک برایتن، پذیرایی کند(1).
به هرحال تقریباً هجده سال بعد از مأموریت ولف، قرارداد 1907 منعقد شد، یعنی نظریات او به بوته اجرا گذاشته شد. از نظر محافل افراطی انگلیس وضعیت آغاز قرن بیستم با دورة مأموریت ولف تمایز اساسی داشت. روسیه دیگر آن قدرت دیروزین نبود، بلکه دولتی شکست خورده به حساب میآمد که در مصاف با ژاپن بازنده شده بود، مضافاً اینکه شورشهای داخلی وقت زیادی از دولت روسیه را اشغال میکرد، بنابراین میبایست حریف بهطور کامل به عقب رانده شود. برعکس گری معتقد بود که روسیه دولتی شکست خورده نیست، بلکه هنوز هم با اتکا به قدرت نظامی خود میتواند به سوی هندوستان پیشروی کند، بنابراین حداقل حسن قرارداد 1907 این است که انگلیس را از خطر پیشروی روسیه به آن سمت مصون نگه میدارد. گری میگفت انگلیس در آسیا در برابر حریفی مثل روسیه هنوز آسیبپذیر است و اعتقاد داشت روسیه آن قدر نیرومند هست که در صورت هجوم به سوی هند نتوان جلوی آن را گرفت. بهترین راهحل جلو گرفتن از خطر، همان قرارداد بود که ورق پارهای بیش نبود اما میتوانست منافع بریتانیا را تضمین کند. او میگفت حداقل این واقعیت وجود دارد که خطر جنگ بین دولتین از بین رفته است(2).
در انگلیس مخالفین قرارداد 1907 به چند دسته تقسیم میشدند: نخست کسانی مثل براون و لینچ و لمینگتن در کمیته ایران، دوم حکومت هند انگلیس، سوم سرمایهداران یهودی، چهارم حزب کارگر و پنجم دستههای مختلفی از سازمانهای کارگری گرفته تا جمعیتهای زنان که این جمعیتها هم عمدتاً یهودی بودند. کرزن نیز با قرارداد به مخالفت برخاست و معتقد بود این قرارداد به زیان مصالح بریتانیاست و یکسره به نفع روسیه است. او میگفت این قرارداد زحمات یکصد ساله انگلستان را به هدر داده و آنچه به دست آمده است یا هیچ است یا در حکم هیچ(3). هارولد نیکولسون فرزند سر
آرتور نیکولسون این قرارداد را اتحادی سست بنیاد دانست که نه در انگلیس طرفداری داشت و نه در روسیه(1). مطبوعات روسیه از همان آغاز با دیده تردید به قرارداد نگریستند. پرنس میلیوکف(2)رهبر حزب مشروطهخواه دمکراتیک(3)آن را بیشتر به سود انگلیس دانست، او دارنده امتیاز روزنامه رچ(4)یا همان روزنامهای بود که پانوف بلغاری هم از خبرنگاران آن بود و در جریان مشروطیت ایران همراه با رسولزاده در جرگه هواخواهان مشروطهطلبان ایران درآمد. پانوف همان کسی است که متن گزارشهای لیاخوف را در مورد اندرز به محمدعلیشاه برای نابودی مشروطه و ایجاد استبداد برای براون فرستاد و او در کتاب انقلاب ایران چاپ کرد. از طرفی سرمایهداران روسیه هم با قرارداد مخالفت کردند، به هر حال جز تشکیلات وزارت خارجه دولتین روس و انگلیس، مدافعی برای قرارداد وجود نداشت.
گفتیم در اوان فتح تهران، در حالی که هیجانات سیاسی در کشور بروز و ظهور یافته بود، احزاب سیاسی انگلیس هم در حال کشاکش با یکدیگر بودند.
رقابتهای پارلمانی احزاب لیبرال و محافظهکار بیمها و امیدهایی در ایران آفرید. عدهای میگفتند غلبه حزب لیبرال به نفع ایران است، زیرا آنها مثل محافظهکارها «حرص ملکگیری» ندارند، پس پیروزی آنها باعث پیشرفت و ترقی ایران خواهد شد. در پاسخ گفته میشد این اعتقاد اساسی ندارد، زیرا مبنا و «شالوده رولوسیون ایران و مسئله سفارت» از دوره «محافظین [محافظهکاران] داده شده» و مبنای عهدنامه 1907 هم در همین زمان ریخته شده است، «یکی از مأمورین محترم انگلیس که از آزادگان پاک فطرت بود» و نویسنده گفته بود «اسم او را نمیتوانم به زبان آرم»، چندی قبل خاطرنشان کرده بود کابینه در دست لیبرالها باشد یا محافظهکاران برای ایران سودی نخواهد داشت. لیبرالها از دید وی در لباس آزادیخواهی کار محافظهکاران را میکنند و
به فرض تغییر کابینه، سیاست خارجی انگلیس تغییری نخواهد کرد:
مثلاً لورد لامنگتون معروف که از اعضای مجلس لردهای انگلیس است در ایرانخواهی امتحان داده و همیشه با حزب خود طرفدار استقلال و ترقی ایران بوده به حدی که مجلس شورای ملی به زبان یکی از اعضای خود تشکر از او نمود. امروز همین شخص در نهایت جدیت طرفدار فرقه محافظین است و بر ضد لایحه راجعه به بودجه انگلیس عقیده دارد و یا روزنامه طیمس که همیشه بر علیه ایران و ایرانیان ساعی و حرکات مخالف با استقلال ایران را تصحیح میکرد و زبان حال وزارت خارجه انگلیس است، حامی محافظین و طرفدار متمولین است.
از طرفی لرد کرزن، از حزب لیبرال، بهطور کلی مخالف معاهده روس و انگلیس بود. «عقیده اغلب مردمان بیغرض در خصوص معاهده آن است که دولت انگلیس محافظت هندوستان را بر استقلال ایران به مراتب ترجیح میدهد، و چون بعد از جنگ روس و ژاپن، روس از طمع هندوستان جبراً صرفنظر نموده، دولت انگلیس در عوض این گذشت قسمتی از ایران را محل جولان پلتیک روس قرار داد». سرادوارد گری هم از هجوم روس به صفحات شمالی ایران حمایت کرده بود و اگر محمدعلیشاه تا ورود قشون روس ایستادگی میکرد، سرنوشت کشور طور دیگری میشد:
ولی خواست خداوندی امر را جور دیگر مُنقلب ساخت و خیرخواهان داخله و خارجه از هر طرف سرعت و عجله قشون ملی را به سمت طهران تأکید کردند، حتی جناب مؤیدالاسلام از کلکته به قزوین و اصفهان تلگراف نمود که اگر حرکت خود را سرعت ندهید، پشیمانی ابدی حاصل خواهید کرد.
پیشبینی میشد در ستیز بین مجلسین در انگلیس، غلبه با لردها خواهد بود و اگر این امر صورت پذیرد حامیان معاهده از مشاغل خود برکنار خواهند شد، به این شکل ارکان معاهده سست گردیده و شاید به کلی کان لم یکن شود.(1)
در چنین اوضاعی وقتی سر چارلز هاردینگ به عنوان نایبالسلطنه هندوستان نائل شد و معاونت دائمی وزارت خارجه به سر آرتور نیکولسون رسید، شور و شعف زایدالوصفی در روسیه حادث گردید. محافل سیاسی عقیده داشتند با این
1) مجلس، سال سیم، ش 58، شنبه 25 ذیحجۀ 1327، 8 ژانویۀ 1910، «راجع به بحران انگلیس».
انتصابات روابط سیاسی روس و انگلیس و استراتژیهای آنان با جدیتی بیش از پیش دنبال خواهد شد. پیشتر هم هاردینگ و هم نیکولسون وزیرمختاری انگلیس را در روسیه عهدهدار بودند و این بار، دومی به جای اولی آمد. در همین دوره حس تنفر مردم روسیه نسبت به انگلیس تعدیل شده بود، نخستین باری که امپراتور بریتانیا از روسیه بازدید کرد در همین دوره بود، برای نخستین بار پرچم دو کشور در کنار هم بر دکل کشتی محل ملاقات به اهتزاز در آمد. سهم تاریخی عظیم در این حوادث از آن نیکولسون بود.
در اکتبر 1910 سر ادوارد گری یادداشت شدیداللحنی خطاب به حسینقلیخان نواب وزیر امور خارجه ایران مخابره کرد و اعلام داشت بواسطه خساراتی که از مسئله تجارت جنوب به دولت انگلیس وارد شده است، باید ظرف سه ماه امنیت منطقه تأمین شود، در غیر این صورت نتایج وخیمهای بروز خواهد کرد؛ و انگلیس نیروی نظامی در منطقه پیاده خواهد کرد. خبرنگار تایمز گزارش داد این رویه، مسلک عدم مداخله در امور داخلی ایران را از بین میبرد و احتمالاً دولت روس همین اقدامات را در شمال انجام خواهد داد.
در یادداشت مزبور از دولت ایران خواسته شده بود، امنیت مالالتجاره انگلیسیها را تضمین نماید در غیر این صورت دولت انگلیس از گمرکهای ایران ده درصد اضافه دریافت خواهد کرد و از طریق آن نیرویی تشکیل خواهد داد تا امنیت راهها را حفظ کند، یعنی انگلیس با پول مردم ایران هزینه امنیت بازرگانی خود را در این کشور تأمین خواهد کرد.
وزیرمختار انگلیس در تهران گفته بود تنها راه تأمین امنیت جنوب در عرض سه ماه، استقراض است. در حقیقت ریشه اصلی اولتیماتوم انگلیس همین مسئله استقراض بود. روزنامههای تایمز و استاندارد که سخنگویان رسمی دولت انگلیس و دستگاه سیاست خارجی آن بودند، بیش از همه از ناامنی راههای جنوب سخن به میان میآوردند. از نظر دمکراتها علل وضعیت کنونی ایران «عدم منطق دول قویالشوکه» بود. دولت ایران پاسخ داد از استقرار امنیت عاجز نیست، اما دلایل عدم
امنیت همانا توقف سپاه روس در نواحی شمال غربی ایران است که از اقتدار و نفوذ دولت ایران میکاهد، زیرا هر از چند گاهی در منطقه نفوذ آنها یک فتنهگر و راهزن ظهور میکند که توسط همین قشون روس تحریک و اغوا میشود و دولت را دچار مخارج زیاد و مشکلات بیهوده مینماید.
به علاوه معمولاً دولت در مجازات فتنهگران دچار اشکال میشود، زیرا بعضی سفارتخانهها متمردین از فرامین دولت را پناه میدهند و در حقیقت به این واسطه تمرد و طغیان را ترویج میکنند. از طرف دیگر در بسیاری موارد اتباع بیگانه در صفوف متمرّدین داخلی، هرج و مرج را دامن میزنند و وقتی گرفتار میشوند، اظهار تبعیت از دولت خاصی مینمایند و حمایت آنان را جلب میکنند. ایران نو خاطرنشان کرد در مسئله استقراض هم، نمیتوان برای هر امر جزئی از دولتی خارجی قرض کرد، بلکه برای هر امری دولت باید محلی برای تأدیه مخارج پیدا کند. در باب امنیت و تأسیس ژاندارمری هم بهترین راه حل همان اضافه کردن ده درصد از محل عواید گمرکات است، زیرا ایران به اندازه کافی نیروی نظامی دارد و با حل مشکل مالی مسئله امنیت بهتر تحقق میپذیرد. نوشته شد اگر حقیقتاً دولت انگلیس درصدد تأمین امنیت است و واقعاً میلی به مداخله در امور ایران ندارد، پاسخ منصفانه نواب وزیر امور خارجه را مورد توجه و موافقت قرار دهد(1).
روزنامه تایمز در واکنش به اولتیماتوم انگلیس، در شماره هشتم ماه اکتبر 1910 خود نوشت این اولتیماتوم، مقدمه تغییر لازمی در روش دولت انگلیس راجع به مسئله ایران است. تایمز خاطرنشان کرد اولیای دولت انگلیس از چند سال قبل، صرفاً به تقدیم یادداشتهای ملایم و اعتراضات معتدل در باب راههای تجاری، به دربار تهران بسنده کرده بودند، لیکن اینک روش تندی در برابر این مسئله در پیش گرفتهاند. این اولتیماتوم، بدون تردید نمیتوانست بیاطلاع و صوابدید دولت روسیه باشد، زیرا حداقل از معاهده 1907 دولتین همواره سهمی در مسئله مداخله در امور داخلی ایران داشتند و در این زمینه با یکدیگر رایزنی میکردند.
از نظر تایمز آنچه مسئله استقراض توسط بانک شاهنشاهی را دشوار میسازد،
1) ایران نو، سال دوم، ش4، 22 شوال 1328، 25 اکتبر 1910، «یادداشت انگلیسیها».
فقدان اقتدار دولت ایران در حفظ امنیت است، وقتی در خود پایتخت دولت اقتداری ندارد، چگونه میتواند در مناطق دوردست امنیت را برقرار سازد؟ نکته این بود که «اغتشاشات حالیه»، راههای صعبالعبور اما سودآور جنوب را برای انگلیس ناامن کرده است. راههای تجاری در دست راهزنان است: «ما نمیتوانیم تحمل کنیم که در یک نقطه مجاور کشور هندوستان که سابقاً تجارت ما رواج داشته پیوسته هرج و مرج و قطاعالطریقی رایج باشد». پس انگلیس باید رأساً اقدام کند تا یک دولت مقتدر ثابت در تهران روی کار آید، ادعا شد انگلیس هم نمیخواهد بر مستملکات خود چیزی بیفزاید یا ایران را تقسیم کند(1).
چند روز بعد از این اولتیماتوم، سر چارلز هاردینگ به سمت نایبالسلطنه هندوستان تعیین شد. هاردینگ از بدو ورود به وزارت امور خارجه، نقش بسیار مهمی در تعیین استراتژی انگلیس در برابر ایران، هند و روسیه داشت. از همان دوره مأموریت او در سال 1906 مناسبات روس و انگلیس بهبود یافت. او در حقیقت دستورالعمل لرد سالیسبوری وزیر وقت خارجه انگلیس را عمل کرده بود. هاردینگ بیحاصلی رقابت روس و انگلیس را در آسیای مرکزی دیده بود، وقتی هم به عنوان نایب سفارت به سنپترزبورگ رفت از اوضاع روسیه اطلاعاتی به دست آورد که در دورة سفارت او منشأ آثار زیادی شد.
طبق استراتژی لرد سالیسبوری و هاردینگ، ائتلاف با روس به منظور تجدید مسئولیتهای انگلیس و تعریف جدیدی از آن صورت میگرفت و نه توسعه مسئولیتها. در مقام ادعا انگلیس نه قصد تجزیه ایران را داشت و نه بنا داشت نیرویی از هندوستان به طرف ایران گسیل دارد. مقصود فقط حفظ منافع تجاری سرمایهداران انگلیسی در این منطقه بود و نیروی لازم برای تأمین آن هم از بین بومیان انتخاب میشد. در این قضیه هیچ اختلافی بین روس و انگلیس وجود نداشت، زیرا بعد از مشورت با روسیه، اولتیماتوم انگلیس تقدیم وزیر خارجه ایران شده بود.
انگلیسیها این ادعای دولت ایران را که گویا قشون اجنبی، باعث ناامنی است رد کردند. آنها استدلال نمودند تنها نقطهای که قشون خارجی وجود دارد، شمال غرب
1) همان، ش12، شنبه 2 ذیقعده 1328، 5 نوامبر 1910، صص3-2.
ایران است و در همان نقاط هم امنیت وجود دارد. ناامنی در جنوب ایران است که هیچ نیروی خارجی آنجا نیست. علت ناامنی هم ضعف دولت مرکزی است که باعث رواج هرج و مرج در نقاط دور از پایتخت شده است. این وضعیت در هر کشوری که مسئولیتی در برابر قانون و نظم ندارد، ممکن است اتفاق افتد. ضرر و زیان تجاری «بیشتر نصیب شهر منچستر» شده بود؛ جایی که کارخانههای بزرگ صنعتی وجود داشت و یکی از پایگاههای سرمایهداری صنعتی انگلیس به شمار میرفت. در این ایام انگلستان بیش از هر دولت دیگر در ورود کالاهای تجاری از خلیج فارس به جنوب ایران ذیسهم بود. انتقادات به سر ادوارد گری زیاد بود. تایمز ابراز امیدواری کرد این انتقادات «بیجا» مانع از عملی شدن تصمیم او در مورد ایران نشود(1). مواضع وزارت خارجه انگلیس محافلی از آن دولت را برآشفت. مواضع این افراد در روزنامههای دیلیگرافیک، دیلینیوز و منچسترگاردین منتشر میشد. این روزنامهها مواضع گروههای محافظهکار را بازتاب میدادند.
دیلیگرافیک در شماره 18 اکتبر 1910 خود، در پاسخ به مطالب تایمز نوشت طبق اولتیماتوم انگلیس حفاظت از راههای تجاری جنوب برعهده ایرانیان خواهد بود. اما فرماندهان آن نیرو باید هندی- انگلیسی باشند. نویسنده یادآور شد حتماً این ترتیب کفایت نخواهد کرد و دیری نخواهد پایید که قشون هندی به طرف جنوب ایران سرازیر خواهند شد و اگر این امر محقق شود، استقلال از کشور رخت برخواهد بست؛ زیرا روسها هم شمال ایران را اشغال خواهند کرد. دیلیگرافیک هشدار داد این قبیل اعمال باید از قبل اندیشیده شده باشند، و لشکرکشی وقتی انجام گیرد که هیچ راهحل دیگری وجود نداشته باشد، حال آنکه وضع ایران آنچنان که ادعا میشود بحرانی نیست و راههای دیگری هم میتوان آزمود. مخالفان استدلال میکردند اشغال جنوب ایران از چند جهت مغایر مصالح ملی انگلستان است: 1. اشغال جنوب ایران کار سادهای نیست.2. اگر این کار انجام گیرد مسئولیتهای بزرگ و دایمی برای انگلیس پیش خواهد آمد. 3. شاید دول دیگر برای منفعت خود طلب سهم نمایند، و این باعث کشمکشهای بینالمللی خواهد شد. پس «روی هم
1) همان، ش 15، سهشنبه 5 ذیقعده 1328، 8 نوامبر 1910، صص2-1.
رفته پیش آمد این اولتیماتوم خیلی موحش [است] و خیلی مایل بودیم که اولیای امور ما را از جلوگیری تمام مخاطرات آن مطمئن مینمودند».
لوسین ولف محافظه کار معروف و از گروه سرمایهسالاران یهودی و از مخالفان اولتیماتوم انگلیس نوشت روح زندگی سیاسی مردم انگلیس، اقتضا ندارد که وزیر مسئولی، دست به اقدامی خیلی بزرگ بزند، قبل از اینکه مردم را از نیات خود آگاه سازد. ولف اقدامات وزارت خارجه در سالیان اخیر را نکوهش کرد؛ زیرا از آن اقدامات نتیجهای گرفته نشده و بالاتر اینکه در مسئله ایران، افکار عمومی را بیاطلاع نگاه داشته بودند. او گفت خارج از وزارت امور خارجه کسی از شرح ماوقع مطلع نیست. پس به ادوارد گری تذکر داد پیش از ورود عمیقتر در اقدامی که مخاطرات سخت و مسئولیتهای سیاسی و اخلاقی بزرگ دارد، به مردم امکان دهد نظر خود را اعلام نمایند. ولف خاطرنشان کرد در این مدت هیچ مسئله جدید و خطرناکی اتفاق نیفتاده است و اوضاع جنوب ایران بدتر از عهد ناصرالدین شاه به بعد نیست. در آن منطقه همیشه سرکشی و راهزنی وجود داشته، اما در این یکی- دو ماه اخیر وضع جنوب ایران در حالت طبیعی بوده است.
ولف به مطالب فرانکفورتر زایتونگ اشاره کرد که طبق اخبار واصله از تهران، امنیت را خوب توصیف کرده، راههای تجاری را امن دانسته و اینکه حتی راه بوشهر به شیراز گشوده شده است. از قضا این راه همان است که گری میخواهد در آن امنیت برقرار کند، حال آنکه اگر خبری در این صفحات اتفاق افتاده بود مطبوعات هندوستان «مخصوصاً روزنامجات بمبئی» آن را منعکس مینمودند. بمبئی گازت هم که طبق تلگرافی از شیراز، «مختصر کشمکشی» را در منطقه ذکر کرده است، معلوم ننموده ابعاد آن کشمکش چقدر ناچیز است. او مختصری ناملایمات را طبیعی دانست که نمیتواند وسیله دخل و تصرف در ایران باشد:
حالت تجارت ما با ایران در قرون پی در پی همین طور بوده، ولی به خاطر هیچ کس خطور نمیکرده که قدم جلو گذاشته زمام حکومت محلی را در دست خود بگیرد، البته اگر منافع خطیری در خطر بود، آن وقت بعضی اقدامات فوقالعاده لازم میبود و از روی یقین این منافع، نه خطیر است و نه در خطر... .
ولف با اشاره به شکست تجارت روس در شمال ایران هشدار داد اقدام وزیر
خارجه نه تنها باعث رونق تجاری نخواهد شد، بلکه سرنوشت روس در انتظار تجارت انگلیس خواهد بود. تذکر داده شد طبق عهدنامه 1907 منطقه میانی ایران بیطرف است، حال چه تضمینی وجود دارد که دخالت انگلیس باعث فعالیت روس در آن منطقه نشود؟ این همان چیزی است که روسها آرزوی آن را دارند، یعنی رسیدن به آبهای خلیج فارس. انگلیس نمیتواند مانع دخالت روسیه شود، و آنها تا وقتی منافع زیادی از منطقه بیطرف نگیرند، عقب نخواهند نشست. ایران تنها کشوری نیست که راهزنان تجارت آن را مسدود میکنند، در سیسیل و فرانسه سندیکالیستها با مسدود کردن برخی راههای تجاری لطمه زیادی به تجارت انگلیس وارد کردند و تاکنون کسی نشنیده است گری گفته باشد برای امنیت راههای جاری، راهآهن شمال فرانسه را انگلستان به تصرف درخواهد آورد(1).
از سوی دیگر در 22 نوامبر 1910 بعد از اولتیماتوم انگلیس در مجلس لردهای انگلیس بحثی درباره ایران درگرفت. لمینگتن از وزیر امور هندوستان خواست مواضع خود را در برابر ایران اعلام کند و پرسید آیا راست است که در اوایل امسال، ایران خواسته است از منابع خصوصی وامی استقراض کند و دولت انگلیس مخالفت کرده است؟ او آنگاه به منافع تجاری انگلیس و هند اشاره کرد و خاطرنشان نمود از این حیث «مسلک فوق بسیار به موقع بوده است و ما از جنوب شروع به کاری کردهایم که روس چندین ماه است در شمال به عمل آورده». یعنی اینکه در اصل اولتیماتوم برای حفظ منافع تجاری انگلیس و هند سخنی ندارد و آن را میپذیرد، لیکن باید ملاحظه کرد «که آیا تقدیم یک چنان اتمام حجت اصلاً لازم بود یا خیر». او ادامه داد مسلماً ایران بدون پول نمیتواند کارهای خود را به سرانجام رساند، اما هرگاه خواسته است از روس و انگلیس یا منابع خصوصی استقراض کند، دولت انگلیس مانع شده، اغتشاش امروزی ایران نتیجه این اوضاع است.
لمینگتن این ادعا را رد کرد که اگر به ایران وجهی پرداخت شود، در راهی غیر از امنیت صرف خواهد شد. زیرا این مبلغ بسیار ناچیز است و «من نمیتوانم بفهمم که یک چنان مبلغ جزئی چگونه میتوانست منافع ما در روسیه را در مخاطره اندازد». او
1) همان، ش 16، چهارشنبه 6 ذیقعده 1328، 9 نوامبر 1910، «مسئلۀ یادداشت انگلیسیها».
رفتار انگلیس در برابر ایران را غیرقابل توجیه دانست، زیرا نه تنها با معاهده 1907، بلکه با اظهارات وزیرمختار انگلیس در تهران که اولیای امور ایران را متقاعد کرده بود که مسئولین دولتی در امور خود آزاد و مختارند، مغایرت دارد: «این مسئله خیلی مضحک است که به یک مملکت از یک طرف بگویند آزادی و از طرف دیگر او را از استقراض ممانعت نمایند». بدیهی است لمینگتن نه برای استقلال و آزادی ایران دل میسوزانید و نه اینکه اساساً او به امکان استقرار مشروطه در ایران باور داشت. او از این رنجیده خاطر بود که چرا دولت بریتانیا مانع از سرمایهگذاری بخش خصوصی و مشارکت آنان در تجارت سودآور با ایران به ویژه در بخش نفت میشود. وی مدافع شرکتهای فراملیتی بود که عنان اختیار آنان در دست سرمایهسالاران یهودی بود و نه استقلال و آزادی ایران. او مدعی شد هیچ کس بیشتر از وی از دوستی با روسیه خوشوقت نیست، اما نباید به خاطر این دوستی «منافع خودمان را در مخاطره بیندازیم». لمینگتن پرسید در صورتیکه دولت انگلیس به پرداخت یک وجه جزئی به ایران اعتماد ندارد، چگونه متوقع است با نظم موقتی قوای هند در جنوب کشور، امنیت عمومی و دایمی برقرار کند؟ او خاطرنشان کرد اولاً تهدید جنوب ایران، استقلال کشور را که به واسطه مداخلات روس تضعیف شده است، هرچه بیشتر ضعیف خواهد کرد و ثانیاً به واسطه جلوگیری از استقراض، امور ایران همچنان مختل باقی خواهد ماند و سرانجام «اوضاع وخیمی پیش میآید که منجر به تقسیم آن گردد». لمینگتن برای استمرار ثبات در کابینههای ایران پرداخت پول را لازم شمرد. در این زمینه نیز انتقاد اساسی وی ممانعت بریتانیا از دادن وام به ایران توسط همان بخش خصوصی بود.
لرد هرشل وزیر وقت امور هندوستان کابینه پاسخ داد دولت انگلیس هیچگاه مایل نبوده جلوی استقراض ایران را بگیرد. تنها شرط این بوده است که نباید منابعی که قبلاً در گروی قروض بانکهای انگلیس و روس در تهران است گرو داده شوند. او گفت در ماه مارس گذشته، دولت ایران با یک شرکت انگلیسی برای گرفتن قرض وارد مذاکره شده بود، اما در آن هنگام «مقداری از تنزیل طلب انگلیس پس افتاده بود» و نیز دولتین قرار گذاشته بودند وام مشترکی به ایران پرداخت نمایند. این بود که دولت انگلیس هشدار داد اجازه نخواهد داد ایران منابع عایدات عمومی خود را در گروی یک قرضه دیگری قرار دهد، مگر همان قرضی که مشغول مذاکره
درباره آن بود. 15 مارس این اخطار داده شد، اما هفتم آوریل مسئله قرض دولتین از میان رفت. در این ایام سفارتین اعلام کردند مانع استقراض ایران از منابع ثالث نخواهند بود، مشروط به اینکه شروط زیر رعایت شود: اولاً عایدات گمرکی که قبلاً در گرو طلب دولتین بوده است گرو داده نشود. ثانیاً ابتدا طلب دولتین داده شود و بعد به استقراض جدید اقدام گردد.
در این اثنا چند شرکت به وزارت خارجه مراجعه کردند و در باب قرض دادن به ایران مشورت کردند. در همه موارد، یادداشت هفتم آوریل خاطرنشان شد. هرشل مدعی شد امروز هم دولت انگلیس ممانعتی برای استقراض ندارد و خبر داد دولت ایران با بانک شاهنشاهی برای اخذ استقراض وارد مذاکره شده است: «در هر صورت اغتشاش امروزی را به بیپولی ایران نسبت دادن قدری اغراق است. به علت آنکه ایران اگر میخواست میتوانست با شروط سهل پول تهیه نماید». لرد لمینگتن اظهارات هرشل را قانعکننده دانست. امّا لرد کورتنی اخبار منتشره در مورد استقراض ایران را، مداخله انگلیس در امور یک کشور مستقل دانست. او ابراز امیدواری کرد اسناد مربوط به این مقطع منتشر شود تا این بیم را که انگلیس قصد مداخله در امور ایران را مثل مصر دارد، برطرف نماید. لرد ارل آف کریو(1)اطمینان داد کاملاً ملاحظات مزبور مورد توجه همه قرار دارد و «ما کاملاً بر اهمیت ملاحظات مذکوره چه از نقطه نظر منافع انگلیس و چه از حیث منافع هند آگاه و هشیار میباشیم(2)».
در همین حال روزنامه مورنینگ پست در شماره 26 نوامبر خود، از مسایل سیاسی و اقتصادی ایران سخن به میان آورد. نویسنده در مسئله قرض، احتیاج ایران را به پول یادآوری کرد. این پول برای انتظام امور لازم بود. اقدامات دولت برای اعاده امنیت مثبت ارزیابی شده بود؛ با اینکه اعزام نیرو برای جنگ با گردنکشان مبلغ زیادی را مصرف کرده، و بهدلیل هرج و مرج اقتصادی مالیاتها بلاوصول مانده است. مورنینگ پست، شروط سیاسی دولتین برای پرداخت مبلغی ناچیز را غیرقابل قبول میدانست. پس ایران به دو کمپانی انگلیسی مراجعه کرد، اما همین که مذاکرات خاتمه یافت،
دولت انگلیس شروع به کارشکنی نمود. دولت روس به بهانه حفظ اتباع خارجی به ایران نیرو فرستاده بود، حال آنکه در اغتشاشات ایران هیچ خارجیای در معرض خطر نبوده است. در جنوب ایران بزرگترین حادثه حمله به یک نفر از اجزای بانک شاهنشاهی بوده است، در صورتی که همان کارمندان بانک را هم خود ایرانیها نجات دادهاند و هیچ کس خبر اغتشاش بزرگی در جنوب نشنیده است.
نویسنده این ادعا را که اوضاع جنوب باعث رکود تجارت شده است، رد کرد؛ زیرا اوضاع تجاری درست عکس آن را اثبات میکند. براساس آمار، تجارت ایران در طول یک سال اخیر 9/125 درصد ترقی کرده است. تجارت سه ایالت جنوبی 1/86 درصد، بندرعباس 83/115 درصد، بوشهر 122 درصد و خوزستان دو برابر ترقی کرده است. این سخن که رشد تجارت خوزستان بواسطه ورود بیاندازه ماشینآلات کمپانی نفت بوده، اشتباهی بزرگ خوانده شد. زیرا کلیه ماشینآلات که برای نفت وارد می شوند، به موجب امتیازنامه دارسی از حقوق گمرکی معاف هستند. جالب اینکه در همین سالی که تجارت جنوب ترقی کرده، تجارت شمال با وجود حضور قشون روس تنزل یافته است.(1)حال ببینیم ادعاهای دولت بریتانیا که باعث صدور اولتیماتوم علیه ایران شد تا چه اندازه صحت داشت؟
میدانیم یکی از مهمترین اقدامات سر ادوارد گری در مورد ایران، اولتیماتوم به دولت ایران برای تأمین راههای تجاری جنوب برای بازرگانان انگلیسی بود. او بارها میگفت وضعیت جنوب ایران به گونهای است که آسیبهای جدی به تجار بریتانیایی وارد میآید. حال در پرتو آمار و ارقام ادعاهای وزیر خارجه انگلستان را محک میزنیم.
علیرغم ادعاهای سر ادوارد گری، درست در دوران بحران مشروطیت اول در ایران تجارت انگلیس رونق زیادی داشت. در مقابل کنسول روس مقیم رشت از کسادی تجارت محصولات ابریشمی کشورش شکایت داشت. این محصولات در گذشته بدون رقیب بود، اما از طرف جنوب رقابت محصولات انگلیسی آشکار شده بود. اینک
1) همان، ش 50، سهشنبه 17 ذیحجه 1328، 19 دسامبر 1910، «بیان رسمی ایران».
محصولات روس به عقب رانده شده بود، مضافاً اینکه آلمانیها هم ظهور کرده بودند، آنها به آسانی محصولات خود را در تبریز عرضه میکردند. اجناس آلمانی ارزانتر از کالاهای رقیب بود، به همین دلیل ایرانیان آن را بر کالاهای گرانقیمت روسی ترجیح میدادند و مسئله مهم از دید کنسول این بود که روسها حیثیت و نفوذ خود را در بین ایرانیان از دست داده بودند، تحریم کالاهای روسی زیاد شده و حتی به طبقات فرودست اجتماع راه یافته بود، تجارت روسیه زیر ضربات شدیدی قرار داشت(1). در چنین شرایطی میزان واردات انگلیس به خوزستان، ظرف پنج ماهه اخیر دو برابر شده بود، این افزایش بیشتر به دلیل ورود ماشینآلات برای استحصال نفت از چاههای آن منطقه بود(2).
در آغاز سال 1910، بانک شاهنشاهی صورت جمع و خرج و عواید خود را منتشر کرد. درست هنگامی که تجار ایرانی از کسادی بازار و بیرونقی تجارت شکوه داشتند، «تجارتخانهای مثل بانک شاهنشاهی» با وجود بحران مالی به صاحبان سهام خود 5/6 درصد سود داد. بجز سود مزبور مبلغ 318/346/1 قران به موجودی بانک اضافه شد. کلیه دخل سال 1909 بانک پس از وضع کسورات و مطالبات 532/332/6 قران بود که مبلغ 145/907 از بابت باقیماندة حساب سال قبل به آن افزوده میشد، با این حساب جمع کل مبلغ 677/239/7 قران میشد. از بابت سودی که عاید بانک میشد و بالغ بر 392/993/3 ریال میشد، فقط 000/200 قران از بابت حقالامتیاز به ایران پرداخت میگردید. منافع شش ماهه اول سال 1909، 000/825 قران و از بابت شش ماهه دوم آن سال 000/375/1 قران بود. علاوه بر این به تنخواه موجودی سال 1910، 318/346/1 قران اضافه میشد(3). این صورت جمع و خرج به خوبی نشاندهنده رشد اقتصادی بانک در نیمه دوم سال 1909 بود.
اگر صورت جمع و خرج سال گذشته بانک در نظر گرفته میشد، معلوم میشد حجم نقدینگی بانک 353/577/36 قران است، در حالیکه در سال 1908م مبلغ مذکور از 000/500/27 قران کمتر بود؛ نیز حجم اسکناسهایی که در دست مردم بود بالغ بر شش کرور تومان میشد. این سیطره بلامنازع بانک را بر مقدرات تجاری ایران نشان میداد.
نویسندگان ایران نو که بظاهر از بهم پیوستگی سرمایهداری جهانی در عصر انحصارها و عدم توان رقابت سرمایه بومی با آن بیاطلاع بودند، پیشنهاد میکردند تجار ایران روال تجارت خود را تغییر دهند و «طریقه تجارت اروپاییان را پیش گیرند چه اگر جنبش شود فایدهاش برای مملکت و بروز ثروت ملت بمراتب زیادتر است، تغییر و تبدیل که در سلطنت داده شده باید آن تغییر در تمام شعبات مملکتی داده شود(1)». چگونه میبایست در امور تجاری تغییر رویه داد؟ و آیا تجار ایرانی قادر بودند با بانک شاهنشاهی به رقابت برخیزند؟ امکان نداشت جریان سرمایه داخلی بدون پیوستگی با نظام مالی جهانی فرصتی برای رونق و شکوفایی پیدا کند و اقتصاد ایران در آن شرایط بحرانی سرنوشتی جز ورشکستگی نمیتوانست داشته باشد، مگر اینکه با سرمایهداری جهانی پیوند میخورد و یا اینکه مجاری نفوذ سرمایه خارجی را از بین میبرد و اقتصادی ملی بنیاد میگذاشت که این هم غیرممکن بود.
آمار و ارقام نشان میداد عایدات گمرکی انگلیس از 21 مارس 1910 به بعد متجاوز از صدی بیست و پنج درصد ترقی کرده است. عایدات جنوب از همه بیشتر بود. طبق ارقام موجود در وزارت مالیه و اداره گمرک مشروح عواید شش ماهه آن سال به این شرح بود(2):
تخاقوی ئیل 1327- 933/825/11
اضافه 2/603/435
ایت ئیل 1328- 14/429/368
تخاقوی ئیل 1327- 4/530/09
اضافه 1/819/214
ایت ئیل 1328 - 6/409
تخاقوی ئیل 1327 861 /517/1
اضافه349/240
ایت ئیل 1328210/758/1
تخاقوی ئیل 1327 324/076/1
نقصان 753/26
ایت ئیل 1328 581/949
تخاقوی ئیل 1327454/845/3
اضافه 131/642/3
ایت ئیل 1328589/707/7
تخاقوی ئیل 1327 066/953/1
اضافه 712/712
تخاقوی ئیل 1327 0311/075/20
اضافه687 /043/13
ایت ئیل 1328718/118/33
پس عدم امنیت جنوب برای کالاهای انگلیسی نمیتوانست صحت داشته باشد. در این زمان روسها هم در کلیه مناطق نفوذ خود سود کرده بودند، جز مناطقی که قشون نگه میداشتند. نتیجه اینکه حضور قشون روس در ایران باعث رکود تجارت خودشان گردیده بود:
تخاقوی ئیل 35/638/821
نقصان 90/629/191
ایت ئیل 45/068/630
تخاقوی ئیل 187/960/2
نقصان 937/65
ایت ئیل 250/894/2
تخاقوی ئیل 30/367/021/1
نقصان 20/313/297
ایت ئیل (1)10/054/724
با این همه آشکار بود تجارت انگلیس بر روس پیشی گرفته است، پس چه دلیلی داشت که انگلیس از حضور نیروهای روسیه در ایران حمایت میکرد؟ آیا هدفش به ورشکستگی کشاندن اقتصاد روسیه بر اثر لشکرکشی نظامی نبود؟
1) ایران نو، سال دوم، ش12، شنبه 2 ذیقعده 1328، 5 نوامبر 1909، «حرص و طماعی قاتل انصاف است».
برای ریشهیابی شرایط اقتصادی کشور و پی بردن به رقابتهای محافل سرمایهسالار اروپا و بعدها امریکا برای تسلط بر منابع کشور، پرداختن بیشتر به بحث اقتصاد سیاسی ایران در دوره دوم مشروطه، یعنی دورهای که مصادف با رقابتهای عظیم شرکتهای سرمایهداری اروپا و امریکا برای صدور سرمایه به ایران بود، ضروری است. همچنین این بحث مجال لازم را برای تأمل در این مفهوم به دست میدهد که چرا بریتانیا از گروههایی از مشروطهطلبهای ایرانی حمایت میکرد و نیز چه محافلی از سرمایهسالاران بیگانه با تحولات ایران مرتبط بودند و علتالعلل این ارتباط چه بود؟ پیش از همه باید یادآور شد در دوره قاجار به دلیل هجوم سرمایه خارجی و پیوندهای ناگزیر تجار ایرانی با آن، شرایط برای رشد سرمایهداری ملی فراهم نبود. تجار ایرانی بعضاً در امر کشاورزی سرمایهگذاری کردند زیرا محصولاتی مثل پنبه، تریاک و امثالهم در بازارهای جهانی طرفداران زیادی داشت. بانکهای خارجی و برخی تجار نوظهور ایران، ترجیح میدادند در تولید مواد خام کشاورزی مشارکت کنند؛ همان چیزی که مورد نیاز کشورهای خارجی بود. به تدریج بانکهای خارجی با استقراض دولتهای ایران که از جنبش تنباکو آغاز شد، بر مقدرات مالی ایران مسلط شدند. این مسئله باعث شد تأثیرات اسفانگیزی برای انباشت ابتدایی سرمایه حاصل شود. در طول دورة مشروطه روند تسلط مالی انگلیس بر ایران تشدید و به دلیل بحرانهای عدیده داخلی،
روند انباشت سرمایه بیشتر در معرض تهدید قرار گرفت.
امتیازات، عمدهترین راه رخنه سرمایه خارجی به ایران بود و این امر از طریق تحمیل نظام کاپیتولاسیون انجام میگرفت. از سویی تجار محلی مالیاتهای متعددی میپرداختند، این امر نه تنها مانع از تشکیل سرمایة ملی میشد، بلکه روند صدور سرمایه را هم به ایران شدت میبخشید. موضوع دیگر عوارض زیاد راهداری بود. مثلاً بین انزلی و اصفهان شش نوبت راهداری در رشت، قزوین، تهران، قم، کاشان و اصفهان وجود داشت که همه از مردم مالیات میستاندند. مالیاتهای دیگری هم به عنوان قپانداری وصول میشد. اما کالای خارجی از هر نوع مالیات معاف بود و بیحد و اندازه وارد شهرها میشد. این مسئله باعث تحکیم تسلط سرمایه و کالای خارجی بر بازار ایران شد. سرنوشت محصولاتی مثل پنبه، کتیرا، برنج، پیله ابریشم، تریاک، خشکبار و قالی به تدریج در انحصار شرکتهای خارجی قرار گرفت، سرمایه محلی نقش بسیار ناچیزی در صادرات داشت(1). میزان رشد اقتصادی ایران در دورة مشروطه تا اولتیماتوم و پس از آن روندی معکوس داشت و به افلاس و ورشکستگی منجر شد. این روند از سالها پیش آغاز گردیده بود.
در اواخر قرن نوزدهم با وجود سیطره زمینداران، شرایط برای ایجاد بازاری برای سرمایهگذاری خارجی مهیا شده بود و دهقانان در این روند فقیرتر میشدند. مولّدین خرده پا نابود میگردیدند و در ازای آن مناسبات پولی در ایران هر روز تقویت میشد. یعنی الیگارشی مالی اروپا هر روز در ایران در حال صعود بود. امور تجار از راه واردات کالا اداره میشد، اقتصاد معیشتی روستا، ضعف صنعت و فقدان قالبهای تولید سرمایهداری، شدیداً مانع از تشکیل سرمایه ملی میشد. روند ادغام ایران در نظام سرمایهداری جهانی هم این مشکل را تشدید میکرد. با وجود رخنه سرمایه خارجی تمرکز سرمایه ملی بر صنایع و تولیدات غیرممکن بود. این روند محصول شرکت سرمایهداری جهانی در بازار ایران بود، اگرچه تجار ایران مثل
1) چارلز عیسوی: تاریخ اقتصادی ایران، ترجمۀ یعقوب آژند، انتشارات گستره، تهران، 1363، صص 70-69.
معینالتجار زیاد بودند، لیکن اینها هم زائده و دلال سرمایه جهانی بودند.
در چنین شرایطی به گزارش بالیوز انگلیس در بوشهر، تجارت خارجی در خلیج فارس روز به روز بهتر میشد، میزان مالالتجارههایی که به بنادر جنوب میآمد از آمار زیر قابل فهم است:
مالالتجاره به لیره
سال 1898مالالتجاره به لیره
سال 1899
انگلیس: 637/402
هندوستان: 522/230
فرانسه: 675/33
آلمان: 786/9
اتریش: 009/8
روس: 719/3
عثمانی: 935/36
ایتالیا: 18
922/441
860/234
369/5
369/5
808/160
500/1
133/24
518/916
جمع: 723301764042
بالیوز نتیجه گرفت میزان مالالتجاره تجارت که سال 1899 وارد بنادر ایران شده است نسبت به سال مالی گذشته 056/73 لیره ترقی داشته است. از این مبلغ باید 230 هزار تومان به گمرکهای ایران میرسید و بقیه از آن واردکنندگان کالاها بود.(1)
در این وضعیت تجار بزرگ با سرمایهداری جهانی در پیوند بودند، لیکن تجار کوچک و کسبه خردهپا با تجارتهای بسیار کوچک سر و کار داشتند. آنها خود نمیتوانستند در تجارتهای بزرگ شرکت جویند، مگر اینکه با یک محفل مالی ارتباط برقرار میکردند. غیر از این امر مهمترین عامل، امنیت سرمایه بود. به دلیل
1) پرورش، ش 4، دوشنبه پنجم ربیعالاول 1318، چهارم ژانویه 1900، صص 9-8.
فقدان آن مقوله، پول نقد بر هم انباشته میشد و همان را ثروت تلقی میکردند، در حالی که پول صرفاً وسیله مبادله است. بین مفاهیم ذخیره و پسانداز تفاوتی دیده نمیشد. پس انداز بطور طبیعی منجر به تشکیل سرمایه میشود، اما در ایران چنین نبود. ثروت زیادی در دست متموّلین بود، لیکن بیمصرف میماند. مبالغ زیادی پول نقد، جواهرات، طلا و نقره در سردابههای تاریک برای سالها نگهداری میشد و از انظار پنهان بود. اینها نه به درد تجارت میخورد و نه مشکلی از کشور حل میکرد، مثل اینکه اساساً چیزی وجود ندارد. علت مخفی کردن سرمایه این بود که متمولین از همسایهها یا اطرافیان یا دولتمردان و حتی فرزندان خود میترسیدند. به همین علت داراییها مخفی نگه داشته میشد تا کسی از آن بویی نبرد. بیهوده نیست در جاهایی داراییها خرج تجملات، قالیچه، رواج زرگری، نقرهسازی، گلدوزی و قلابدوزی میشد که حتی مایحتاج اولیه پیدا نمیشد. راههای به کار انداختن سرمایه مسدود بود و سرمایهها تلف میگردید. در این شرایط نزولخواری رواجی تام داشت و از پانزده تا صد در صد نزول گرفته میشد؛ حال آنکه در شریعت اسلام نزولخواری حرام است. عملیات نزولخواری عمدتاً توسط یهودیان انجام میگرفت.
عملیات بانکی ایران در ابتدای قرن بیستم از طریق بانک شاهی، بانک استقراضی، کمپانی زیگلر و کمپانی هوتز انجام میشد. سر والنتین چیرول از صاحبمنصبان انگلیسی مقیم هندوستان طرفدار گسترش مناسبات اقتصادی و مالی انگلیس با ایران از طریق بانک شاهی بود. مثلاً وقتی قرار شد ایران بدون رضایت روسیه از دولتی دیگر قرض نکند، عدهای معتقد بودند این مسئله نافی انجام عملیات مالی و تجاری از طریق مؤسسات خصوصی اقتصادی نیست، به همین دلیل از بانک شاهنشاهی قرض کردند. بانک شاهنشاهی مهمترین ابزار تسلط سرمایهسالاران خارجی منجمله انگلیسیها بر مقدرات امور کشور بود که متأسفانه هرگز حساسیتی به وجود نیاورد، حال آنکه با حق نشر اسکناس در واقع این مؤسسه بیگانه بود که بر مقدرات امور اقتصادی کشور چنگ انداخته بود.
از مدافعین منافع بریتانیا در جنوب ایران باید از تعدادی از خوانین بختیاری نام برد. نخستین کسی که پنجاه سال پیش از مشروطه، پیشنهاد ساختن راه اهواز به اصفهان را داده بود سر هنری آستین لایارد بود. بین لایارد و محمدتقیخان بختیاری
دوستی صمیمانه وجود داشت. در 1875 قشون انگلیس نواحی کارون، خرمشهر و اهواز را به تصرف خود درآوردند. این حادثه همزمان با شورش هندوستان بود. بیست سال بعد سر جورج مکنزی(1)به نمایندگی از طرف کمپانی گری و پائول(2)به بوشهر آمد، اما نتوانست امتیاز کشتیرانی کارون را بگیرد. در سال 1888 وقتی سرهنری دراموند ولف همنشین پرنس ادوارد هفتم و تیم یهودیان اطراف او که در زمره رهبران سرمایهداری بریتانیا بودند، به ایران آمد، این طرح به نتیجه رسید. برادران لینچ که نزدیک به پنجاه سال در دجله کشتیرانی میکردند، یکی از کشتیهای خود را در کارون به آب انداختند. خود لینچ با مسافرت به جنوب ایران، امکان احداث راه اهواز به اصفهان را مطالعه کرد و پیشنهاد داد آن را کاروانرو کند. همین برادران لینچ به طوری که خواهیم دید همراه با شرکای خود در بانک شاهنشاهی بعدها از جدیترین مدافعان مشروطه ایران شدند و طرفه اینکه از تندروترین جناحها که طرفدار گسترش روابط اقتصادی با محافل تحت رهبری آنان بودند، گردیدند و به عبارتی به اسم مشروطه از منافع خود جانبداری کردند. در 1890 روابط لینچ با برخی رؤسای بختیاری برقرار گردید و نهایتاً با همکاری آنها ساختن جاده معروف به لینچ را آغاز کرد. تأمل در مناسبات بریتانیا با تعدادی از رؤسای بختیاری از آن روست که بعدها در جریان مشروطه رهبران این ایل با محافل تندرو مورد حمایت آنان به همگرایی رسیدند.(3)
مأمور گفتگو با مقامات بختیاری کنسول انگلیس در اصفهان مستر پرایس بود. او با اسفندیارخان و حاجی علیقلیخان مذاکراتی انجام داد که آنها نسبت به احداث جاده اصفهان- شوشتر ابراز علاقه کردند و مشکل عمده را احداث یک پل در مسیر جاده دانستند. به آنها اعلام مساعدت شد تا پل را احداث کنند، زیرا در آن صورت مردم باید مالیات بیشتری میپرداختند. پرایس به دلیل ضرورت ایجاد پل در مسیر جاده بختیاری حمایت دولت متبوع خود را طلبید(4).
اهمیت برخی خوانین بختیاری در این بود که آنها حاضر بودند خواستههای بریتانیا را بدون هیچ گونه بحثی به مورد اجرا گذارند. آنها به اندازه کافی قوی بودند تا بتوانند اصفهان را هر لحظه که اراده کنند تصرف نمایند و تا هر زمان که انگلستان بخواهد در تصرف خود نگاه دارند، امری که در مشروطه روی داد و ایل بختیاری با تصرف اصفهان و تمرد از فرامین دولت مرکزی به سوی تهران لشکرکشی کرد و در احیای مشروطه مؤثر بود. سر مورتیمر دوراند(1)، وزیرمختار بریتانیا بعد از لسلز، خاطرنشان می کرد آنها به قاجارها وفادار نیستند، زیرا شاه تا آنجا که میتواند از آنها مالیات میستاند، اما در اندیشه بهبودی زندگی ایشان نیست(2).
شرکت برادران لینچ، کاروانی در مسیر اصفهان و شوشتر برای حمل کالاهای تجاری خود به راه انداخت. آنها میخواستند اطلاعات دست اولی در نقل و انتقال کالا به دست آورند. در این زمینه کنسول اصفهان همکاریهای لازم را با آنها انجام داد و اطلاعات جامعی در مورد ایجاد سهولت برای گسترش تجارت در اختیار آنان گذاشت(3). برادران لینچ علناً وارد گود نشدند تا مبادا زودتر از موعد حساسیت روسها را برانگیزند.
در نتیجه اصل امتیاز به بختیاریها داده شد، آنها هم به عنوان بهرهبرداری از سرمایه خارجی برادران لینچ را به همکاری دعوت کردند و ایشان را شریک خود قرار دادند. نخستین صدای اعتراض نه از روسها بلکه از بانک شاهی بلند شد، زیرا بانک پیشتر امتیاز جاده تهران به خلیج فارس را گرفته بود(4).
بین سرمایهسالاران برای تسلط بر ایران رقابتی عجیب در گرفته بود. در مارس 1898 بالاخره قراردادی منعقد شد که طبق آن بختیاریها صاحب امتیاز به حساب آمدند. آنها هم برادران لینچ را به مشارکت دعوت کردند. لینچ به دارندگان امتیاز یا وارثان آنها 5500 پوند قرض داد(5)، بهره آن شش درصد بود و میبایست در 25 سال
مستهلک میشد. امتیاز احداث پل فلزی بر کارون و تأسیس کاروانسرا برای استراحت کارگران در اختیار لینچ قرار داده شد. بختیاریها بدون دستمزد از کارگران حفاظت میکردند و زمین رایگان در اختیار لینچ قرار میدادند.
ابزاری که وارد قلمرو بختیاری میشد مشمول مالیات نبود و عوارض راهداری سالی یک بار گرفته میشد. دیدیم که در برخی موارد از خود ایرانیان در طول مسیر گاهی شش بار مالیات وصول میگردید. با این وجود اگر در پرداخت قسط تعویق میافتاد، لینچ میتوانست عوارض راهداری را در اختیار گیرد(1). دولت ایران هم تعهد کرد اگر خوانین بختیاری اقساط خود را به لینچ نپردازند، خود وجوه را جمعآوری کند و به لینچ پرداخت نماید(2).
لرد کرزن که در این زمان نایبالسلطنه هند بود، سیاستها و علایق بریتانیا را در ایران مورد تجزیه و تحلیل قرار داد. او احداث یک راه یا راهآهن را در منطقه شمالی کارون که محل اصلی بختیاریها بود، ضروری میدانست و روی خوانین حساب میکرد. هدف او یافتن جای پایی در منطقه از نظر سیاسی بود. راه لینچ که منحصراً تجارت بریتانیا را با مرکز ایران گسترش میداد، از این حیث دارای اهمیت بود. کرزن به سیاست ادامه نفود بین بختیاریها و اعراب تأکید میکرد و میگفت در این زمینه نباید حس رقابت آنها را تحریک نمود. دوراند وزیرمختار هم معتقد بود باید قوای چریکی از عشایر محلی زیر نظر افسران انگلیسی تشکیل گردد. او پیشنهاد میکرد یک کنسولگری در حوالی کارون تأسیس شود که کرزن هم با آن موافق بود(3). به این شکل نفوذ بریتانیا در منطقه تحکیم شد. به دنبال قرارداد احداث جاده لینچ در 1898، به سال 1901 امتیاز دارسی گرفته شد، در منطقه خلیج فارس پیشروی میکرد. چهار سال بعد انگلیسیها رسماً از خزعل و بختیاریها حمایت کردند و قبل از جنگ اول جهانی قراردادی در زمینه حفاظت از میدانهای نفتی با سران بختیاری امضا شد. به این ترتیب انگلیس آرام آرام از طریق شرکتهای تجاری و محافل سرمایهدار خود، در منطقه خلیجفارس پیشروی میکرد.
اگرچه انگلیسیها، برخی خوانین بختیاری را زیر چتر حمایتی خود قرار داده بودند، لیکن مشخصاً اسفندیارخان و محمدحسنخان سپهدار با دابیژا کنسول روس در اصفهان، روابط خوبی داشتند. اگر این دوستی ادامه پیدا میکرد معضلاتی برای جاده اهواز- اصفهان پیش میآمد. پیشنهاد پرایس برای کمکهای مالی به منظور احداث کاروانسرا در مسیر جاده به همین دلیل صورت گرفت. در این ایام دولت محافظهکار در لندن قدرت را در دست داشت، با توجه به جهانبینی و سیاستهای منطقهای آنها سر چارلز هاردینگ وزیرمختار انگلیس بعد از دوراند به این نتیجه رسید که باید به بختیاریها بیشتر نزدیک شد تا اگر روزی حکومت ایران متلاشی شد یا سلسله قاجار «منقرض» گردید، امکانات ضروری برای استقلال آنها در برابر روسیه وجود داشته باشد و بتوان با نفوذ دولت مرکزی مقابله کرد(1). این دیدگاه زمانی مطرح میشود که کوچکترین حرکتی ضدحکومت در ایران مشاهده نمیشد و یا حداقل علنی نبود.
غیر از اینها اقدامات اساسی دیگری هم در راستای منافع بریتانیا انجام گرفت. مثلاً چیرول اعتقاد داشت باید در سفارت انگلیس در تهران عناصر تربیت شدهای برای سمتهای منشیگری و کنسولگری وجود داشته باشد تا «کارهای مخصوص(2)» انجام دهند و از آنها گزارش خواسته شود. او گسترش شبکه راههای ایران را عمدهترین وسیله برای رقابت تجار انگلیسی با روسها میدانست، مرکز عملیات سیاسی و اقتصادی منطقه از دید او خلیج فارس بود. از طرفی به بهانه مطالعات زمینشناسی اطلاعات جغرافیایی ذیقیمتی تهیه میشد. مثلاً در سال 1903 هنگامی که مک ماهون سرگرم تحدید حدود خوزستان بود، فردی به نام السورث هانتینگتون از طرف مؤسسه کارنگی در واشنگتن، سرگرم تحقیقاتی در سیستان بود. مقصود این بود که تاریخ اولیه نژاد آریایی و موضوعات مهم دیگری را کشف کند. او در مباحث تاریخ ترکستان و ماورای خزر هم تبحر داشت و تاریخ و جغرافیای طبیعی قسمت اعظم آسیای مرکزی را میدانست. هانتینگتون از روی سواحل ریگزارهای قدیمی و نیز آثار سطح قدیمی آب،
اعتقاد پیدا کرد تغییرات سطح آب نتیجه تغییرات اقلیمی است و زمانی در این منطقه یخبندان وجود داشته است. مهمترین وجهه همت انگلیسیها دفاع از هندوستان در برابر دشمنانی مثل روسیه بود. مشروطیت بهترین بهانه را برای دخالت انگلیسیها در کشور برای این منظور مهیا ساخت. ماجرا از آنجا آغاز شد که بین صمصامالسلطنه و شهابالسلطنه ایلخانان بختیاری، درگیری مسلحانه روی داد. صمصامالسلطنه دستور داد بختیاریها محدودههای اکتشاف نفت را ترک کنند و سپس طرفین دعوا با وزیرمختار انگلیس اسپرینگ رایس تماس گرفتند و نسبت به تهدیدات علیه منافع بریتانیا هشدار دادند. به موازات رقابت خوانین بختیاری با یکدیگر، سرقت و راهزنی در حوزههای اکتشاف نفت شدت پیدا کرد. به همین دلیل و به منظور حفاظت از این حدود، در نوامبر 1907، بیست سرباز از هنگ هجدهم نیزهدار در بنگال به فرماندهی آرنولد ویلسون، ظاهراً برای حفاظت از کنسولگری اهواز ولی در حقیقت برای حفاظت از محدودة اکتشافات نفتی به خوزستان اعزام شدند.
اختلاف سران بختیاری تا بعد از قرارداد اوت 1907 روس و انگلیس در مورد تعیین مناطق نفوذ در ایران ادامه داشت، این اختلافات در پاییز و زمستان آن سال اوج گرفت. خوزستان و قلمرو بختیاری در نقطه بیطرف واقع شده بود و قدرتها میخواستند با انعقاد قراردادی جدید وضعیت خود را در آن حدود روشن سازند. زیرا هر دو منافع زیادی در آنجا داشتند. ویلسون متولد 1884 و تحصیل کرده دانشگاه سن هرست بود. او در 19 سالگی وارد ارتش انگلیس شد و در طول خدمت خود مأموریتهای مهمی در ایران انجام داد. در 1914 نماینده دولت خود در کمیسیون سرحدی ایران و عثمانی بود، در 1918 نماینده سیاسی انگلیس در خلیج فارس و از 1921 به مدت ده سال از مدیران شرکت نفت انگلیس و ایران بود(1).
در دوره مشروطه به دلیل برخی راهزنیها و ناامنیها تجار انگلیسی در این اندیشه بودند که جانب کدام دسته- طرفداران شاه یا مشروطهخواهان- را بگیرند تا
1) سفرنامه ویلسون، ص4.
در آینده دچار زحمت نشوند، «زیرا هنوز بعضی از اشخاص به خوبی نمیتوانند پیشبینی نمایند که در آتیه موفقیت با کدام دسته و پیروزی نصیب کدامیک از طرفین میباشد(1)».
وقتی امینالسلطان صدراعظم اسبق ایران میخواست به ایران باز گردد و به فرمان محمدعلیشاه قدرت را مجدداً به دست گیرد، در وین با گاسچن سفیرکبیر انگلیس در اتریش ملاقات کرد. او پرسید اگر پست صدراعظمی را بپذیرد آیا انگلیس به وی کمک خواهد کرد یا نه؟ یعنی اینکه آیا دولت آن کشور وامی به او پرداخت میکند تا جلو هرج و مرج را بگیرد و امنیت برقرار کند؟ پاسخ شنید براساس روش وزارت خارجه دولت متبوعش، بدون همکاری روسیه و موافقت مجلس ایران کاری از دست آنها ساخته نیست. منظور انگلیسیها از طرفداری از مشروطه ایران حفظ امنیت مالی تجار انگلیس بود. انگلیسیها همزمان دو سیاست را تعقیب میکردند. سیاست دولت لیبرال پرداخت وام به ایران با مشارکت روسیه بود، بنابراین جلب رضایت تزار برای انگلیسیها بیشتر اهمیت داشت تا مشروطهخواهان ایران(2).
از آن طرف رایس اعتقاد داشت منافع انگلیس در ایران بالاخص درباره قرارداد دارسی، هنگامی تأمین خواهد شد که از آن قراردادها «حمایت کامل سیاسی» انجام گیرد. خطوط تلگراف که با سرمایة سرمایهداران انگلیسی اداره میشد در این زمره بود. نکته دیگری که برای سرمایههای انگلیسی اهمیت اساسی و حیاتی داشت، این بود که باید از انحصار ورود نقره برای ضرب سکه توسط بانک استقراضی که از چند سال قبل تقاضا شده بود، جلوگیری میشد؛ زیرا این موضوع، انحصار بانک شاهنشاهی برای چاپ اسکناس را بیارزش میکرد(3). در دوره مجلس دوم با حمایت فراکسیون دمکرات بود که سرانجام این کار انجام گرفت.
از طرف دیگر انگلیسیها حیات اقتصادی خود را در ایران، در رقابت با روسیه معنی میکردند. مثلاً دولت لیبرال نمیخواست شعب بانک استقراضی
در سیستان تعطیل گردد، زیرا این کار بیشتر ضرر داشت تا منفعت. اگر شعب بانک استقراضی منحل میشد، شعب بانک شاهنشاهی در منطقه نفوذ روسیه هم تعطیل میگردید. دلیل امر واضح بود، روسیه بیشتر متکی بر ماشین جنگی خود بود، لیکن بریتانیا با اتکا بر اقتصاد و تجارت حریف را قدم به قدم عقب میراند. شعب بانک روس در منطقه نفود بریتانیا اهمیتی نداشت و نمیتوانست با حریف انگلیسی رقابت کند، حال آنکه بانک شاهنشاهی در منطقه نفوذ روسیه بالاخص در رشت ابزار مالی مناسبی برای جلوگیری از تحکیم نفوذ اقتصادی روسیه بود، به ویژه اینکه در آنجا خاندان آل امشه از منافع بریتانیا پشتیبانی میکرد. نمایندگان ایرانی بانک شاهی در رشت کاملاً مورد اعتماد بودند. یکی از آنها ابراهیمخان ابتهاجالملک بود که بهایی بود و بعدها در شورش جنگلیها کشته شد. اکنون شاید راز این قضیه برملا شده باشد که چرا اردوی مشروطهخواهان درست از انگلیس و اصفهان یعنی دقیقاً نقاطی که خاندان آل امشه و برخی رهبران بختیاری از منافع اقتصادی بریتانیا حمایت میکردند به حرکت درآمدند.
بانک ملی هم که در دوره مجلس اول لایحه تأسیس آن مطرح گردید(1)، مغایر با منافع انگلیسیها نبود. زیرا بنیادگذاران آن مثل جمشیدیان و جهانیان از پارسیان هند بودند و سرمایههای آنان در پیوند با سرمایههای فراملیتی بود. از آن مهمتر اینکه سرمایه آنها به اندازهای نبود که بتوانند با بانک شاهی رقابت کنند. صنیعالدوله که مدتی ریاست مجلس اول را برعهده داشت، میخواست با سرمایه آلمانی بانک ملی ایران را تأسیس کند، منظور از سرمایه آلمانها در جای دیگری از این دفتر طرح شده که عبارت است از همان سرمایههای شرکتهای فراملیتی. وزیرمختار روس که این تحولات را زیر نظر داشت خاطرنشان کرد اگر آلمانها موفق به این کار شدند، خواهند خواست امتیازاتی در ایران به دست آورند. او پیشنهاد کرد روس و انگلیس سرمایه لازم را برای تأسیس بانک به ایران بدهند. مدیرعامل بانک شاهنشاهی در ایران اظهارات وزیرمختار روس را تأیید کرد؛ اما گفت تصمیمات باید در لندن گرفته شود. ذخایر فلزی ایران در انحصار بانک شاهنشاهی بود و البته ناچیز. اگر بنا بود این ذخایر در اختیار بانک ملی قرار گیرد، بانک مزبور میتوانست با توجه به اینکه اسکناس فقط توسط بانک شاهی منتشر میشد،
1) Grey to Nicholson, Telegraph No. 169, March 8/1907, Ibid.
زیانهای هنگفتی به آن وارد سازد(1).
رایس که سیاست رسمی دولت متبوع خود را نمایندگی میکرد، نامهای به دولت ایران نوشت و برخی مواد آییننامه تشکیل بانک ملی را با حقوق بانک شاهنشاهی مغایر دانست. او در ملاقات با صنیعالدوله رئیس مجلس، وی را تهدید کرد اگر روند مزبور ادامه یابد، نارضایتی انگلیس را در پی خواهد داشت. صنیعالدوله توضیح داد دولت ایران با حق انحصاری ضرب سکه مخالفت کرده است و به جای آن اجازه داده تا دولت نقره وارد کند. اما رایس از بابت همین امر هم صنیعالدوله را تهدید کرد. همین تهدیدات نیز در حق وزیر مالیه انجام گرفت. او از مسئله سررسید بهره وام بانک شاهنشاهی که 26 هزار لیره و موعد آن پنجم آوریل بود استفاده کرد. ایرانیها تقاضا کرده بودند به دلیل وضع بد مالی کشور تاریخ پرداخت عقب انداخته شود. رایس به علاءالسلطنه وزیر مالیه اطلاع داد با این پیشنهاد مخالف نیست، اما دولت ایران هم باید در برابر دولت انگلیس رفتار بهتری داشته باشد. چند هفته بعد رایس بار دیگر تهدید کرد دست به اقداماتی خواهد زد و دولت ایران در موقعیت بدی قرار خواهد گرفت(2). این موضوع نشان میداد بریتانیا با همراهی روسیه بر سرنوشت سیاسی و اقتصادی مردم ایران مسلط است. ایران آن زمان کشوری شناخته میشد که ظاهراً از نظر سیاسی و اقتصادی مستقل بود، لیکن در دامهای وابستگی اقتصادی و سیاسی گرفتار بود(3)و راهی برای برونرفت از وضعیت موجود پیش رو نداشت. رقابتی شدید بین بخش خصوصی سرمایهداری مالی بریتانیا و دولت آن کشور درگرفته بود و بهانه هر دو برای تسلط بر مقدرات امور ایران مسئله مشروطه بود.
این زمان برخی شرکتهای اروپایی علناً به مشروطیت ایران کمک میکردند. در بندر لنگه مستر براون رئیس کمپانی ونکهاوس و شرکا(4)وعده داد بابت هر محمولهای که وارد میکند، مبلغی به انجمنی که از مشروطه حمایت میکرد، بپردازد. یکی از اعضای برجسته این انجمن سدیدالسلطنه نماینده کنسولی روس بود. براون
با بانک ملی هند در عدن هماهنگی کرده بود تا حوالجات و بروات را دریافت و پرداخت کند. پیوند یک شرکت خصوصی با امپراتوری مالی هند و حمایت آن از مشروطه امری است که در سراسر این دوره به چشم میخورد و البته این تنها نمونه نبود. دولت انگلیس هم علیرغم همسویی ظاهری با روسیه در جریان قرارداد 1907، شرط پرداخت وام به ایران را، عدم استفاده از آن علیه جریان مشروطه ذکر میکرد؛ حتی پرداخت آن باید به گونهای انجام میشد که در مسیر حمایت از این جنبش باشد. با این وصف دولت انگلیس ترجیح میداد وامی در اختیار ایران قرار ندهد(1)، به این دلیل که استفادهکنندگان از آن میتوانستند درباریان باشند و نه مشروطهطلبان. علت اینکه دولت انگلیس چنین موضعی گرفته بود، بیم از قدرت یافتن مجدد محمدعلیشاه بود.
در این حال محمدعلیشاه مجلس را منحل کرده بود و حتی نمیتوانست حقوق سپاهیان خود را تأمین کند؛ در حالیکه در تبریز زد و خورد جریان داشت. مشیرالسلطنه صدراعظم به بیزو پیشنهاد میکرد جواهرات شخصی شاه را برای دریافت وام وثیقه قرار دهد، اما باز هم نتیجهای گرفته نمیشد. انگلیسیها که قصد نداشتند به دولت مشیرالسلطنه وام دهند، تا آنجایی که ممکن بود راه پرداخت آن را دشوار میکردند. تنها راه گرفتن پول، برگشت مشروطه بود(2). شاه هم وعده انتخابات میداد. بالاخره به دلیل امتناع دولتین از پرداخت وام به ایران، عینالدوله دستور داد اموال بانک شاهی ضبط شود. در برابر از سوی سفارت انگلیس دستور داده شد خانه عینالدوله در تهران توقیف گردد(3). کش و قوس مزبور تا سال 1909 که اردوی بختیاری و گیلان، تهران را اشغال کردند ادامه داشت. اما قبل از این ماجرا خبر رسید آنتوان کتابچیخان و یک تبعه انگلیس به نام ریچارد برای خرید جواهرات شاه به شکلی سری مشغول مذاکره هستند. کتابچیخان از عوامل اصلی انعقاد قرارداد دارسی بود و عدهای میگفتند اینک برای مؤسسه جواهرفروشی کارتیه در فرانسه کار میکند. انتقال پول به تهران جز از طریق بانکهای شاهنشاهی یا استقراضی
غیرممکن بود. بانک شاهی برای انتقال پول به حواله کتابچیخان یا دوستش نرخ گزافی مطالبه میکرد که مانع از انجام معامله شد. بانک استقراضی هم روش مشابهی را در پیش گرفت(1).
درست چهار روز بعد از این گزارش شرکت نفت انگلیس و ایران تأسیس شد. سرمایه شرکت دو میلیون پوند بود. روز بعد، 250/380 پوند به سه تن صاحبان امتیاز داده شد و در برابر کلیه حقوق امتیاز دارسی و بختیاریها و شرکت بهرهبرداری اولیه به شرکت جدیدالتأسیس واگذار گردید. پنجاه هزار سهم متعلق به شاه و وزرایش بود که بعد از فتح تهران و تجدید مشروطه کلیه آنها توسط شرکت خریداری گردید. غیر از شاه، امینالسلطان صدراعظم مقتول، میرزانصراللهخان مشیرالدوله و مهندسالممالک غفاری (یمین نظام) سهامی در شرکت داشتند. ورثه اتابک بعد از قتل او سهامش را به شرکت فروختند. غفاری هم همین کار را کرد؛ اما حسن مشیرالدوله و حسین مؤتمنالملک فرزندان میرزا نصراللهخان تا پایان عمر از سهام خود استفاده کردند(2). دو ماه بعد از تأسیس شرکت نفت انگلیس و ایران بود که حمله به تهران انجام گرفت. در این موقع سردار اسعد که از پاریس به ایران آمده بود با خزعل ملاقات کرد و وامی از او دریافت نمود. فعالیت انگلیسیها در خوزستان و مصالحه دادن بین خزعل و بختیاریها اینگونه نتیجه داد. بدیهی است وام مزبور از طرف شرکت نفت انگلیس و ایران پرداخت شده بود؛ ضمن اینکه از تأسیس شرکت نفت بختیاری نیز مدت زیادی نمیگذشت. قرار بود سی هزار تومان دیگر هم از استانبول برسد(3). این مبلغ از طرف انجمن سعادت استانبول پرداخت میشد که روابط مالی آن بر ما مشخص نیست؛ اما میدانیم در همین ایام سر ارنست کاسل در عثمانی سرمایهگذاری وسیعی کرده بود. او از محشوران و نزدیکان ادوارد هفتم و گروه سرمایهسالاران یهودی اطراف وی بود.
بعد از فتح تهران باز هم مشکلات مالی ادامه داشت. دولت سپهدار نیاز مبرمی به پول داشت و از بانک شاهنشاهی خواسته شده بود مبلغی در اختیار او قرار دهد. جواهرات سلطنتی در نزد بانک اعتبارات پاریس (کردی لیونه) به رهن گذاشته شد و
در حالیکه قیمت آنها پانصد هزار تومان تخمین زده میشد، فقط صد هزار تومان به دولت ایران قرض دادند. شگفت اینکه مدیرعامل بانک شاهی این قضیه را تأیید و توصیه کرد به هیأت مدیره ادارهکننده مشروطه که اکثر آنها تندرو بودند، وامی پرداخت گردد(1). رهبر فکری هیأت مدیره حسینقلیخان نواب بود، که برادرش عباسقلیخان در سفارت انگلیس شاغل بود(2). در بوشهر طرفداران مشروطه که شهر را به تصرف در آورده بودند بر کالاهای خارجی نوعی تعرفه گمرکی وضع کردند. این قضیه باعث شد تا ویلسون آنها را کسانی خطاب کند که «بویی از فرهنگ و مدنیت به مشامشان نرسیده»، زیرا بیم آن میرفت کالاهای انگلیسی را که در مغازهها بود غارت کنند و «در این صورت بعید نیست که کاکس از نقطهنظر اعاده نظم و آرامش از حکومت هندوستان تقاضا نماید که موقتاً با اعزام نیروی نظامی به این آشوب و کشمکش خاتمه دهند(3)».
سر پرسی کاکس نماینده حکومت هند انگلیس در خلیج فارس معتقد بود مشروطیت ایران احتمالاً باعث اختلال در امنیت میشود و پیشرفت کارهای شرکت نفت را به تأخیر میاندازد. به همین دلیل دستور داد سربازهای هندی که مأمور حفاظت از میادین نفتی بودند به هند مراجعت نکنند. ویلسون در اعتراض به روش دیپلماتهای کشورش در تهران که از مشروطه جانبداری میکردند، نوشت:
متأسفانه عقاید مأمورین سیاسی انگلیس در طهران با کسانی که در جنوب انجام وظیفه میکنند فرسنگها فاصله دارد و گویا این آقایانی که در طهران همواره به روش سیاستمداران فرانسه، فراک پوشیده و کلاه سیلندر به سر می گذارند متوجه نیستند که رژیم پارلمانی به درد این مملکت نمیخورد و آنها به عبث از این موضوع طرفداری میکنند(4).
اوایل سال 1910 دیوید فریزر خبرنگار مخصوص تایمز که در هندوستان، جنوب آفریقا، چین و اکثر سرزمینهای آسیای میانه مأموریت داشته و صاحب
تجربیات زیادی بود از میادین نفتی خوزستان دیدن کرد. ویلسون او را یک «شخصیت بزرگ(1)» توصیف میکرد. در این ایام هدف حکومت هند این بود تا در ایران «یک حکومت با تمام معنی مقتدر و نیرومند بر سر کار بیاید و در صورت عدم امکان، لااقل مشرق و مغرب این مملکت کاملاً تحت نفوذ و سیطره دولت بریتانیا بوده باشد(2)». امری که در دوره رضاخان جامه عمل پوشید
کشور وسیع هندوستان به واسطه سلسله جبال هیمالیا از شمال و شمال شرق کاملاً امن است، از ناحیه شمال غرب به افغانستان و کشمیر و نیز بلوچستان متصل است که از این نواحی چندین بار به اعماق هند لشکرکشی شده است. همچنین دشتهای وسیع مکران راه مناسبی برای ورود به هند مهیا میکرد. اسکندر مقدونی، سلطان محمود غزنوی، تیمور لنگ و نادرشاه در زمره افرادی بودند که از این معبر به هندوستان تاختند. از سالهای اوایل قرن نوزدهم به بعد دولت انگلیس میخواست در مناطق مزبور، دولتهای دستنشانده تشکیل دهد تا جلوی تعرضات احتمالی به هند را بگیرد. همین مسئله کلید و معمای اصلی اوضاع سیاسی ایران در دورة سلطنت فتحعلی شاه به بعد است.
در این دوره کمپانی هند شرقی بر مقدرات امور هندوستان حاکم بود. بالطبع کمپانی و مقامات آن در ایران علایقی داشتند که کاملاً تجاری بود و همین انگیزههای سیاسی جهت مداخله در امور ایران را نیز توجیه میکرد. به مرور زمان این گروه متوجه شدند برای حفظ سرمایههای خود در هند ناگزیرند راه ورود دشمن خارجی را که عمدتاً فرانسویها و روسها بودند، مسدود نمایند. ایران در دروازه غربی هند در چشم کسانی که در کلکته و لندن با مسائل کمپانی سر و کار داشتند، اهمیت زایدالوصفی پیدا کرد. فرانسه و روسیه هم به نوبه خود نسبت به استیلای بریتانیا بر هند واکنش نشان دادند، و همین باعث شد از حدود اوایل قرن
نوزدهم ایران عرصه کشاکش قدرتهای جهانی آن روزگار گردد. هدف بریتانیا غیر از صیانت از امکانات بازرگانی خود، این بود که استقلال و تمامیت ارضی ایران حفظ گردد و این مهم را عاملی حیاتی برای دفاع از منافع بریتانیا و قلمرو امپراتوری آن میدانست(1). علت امر فقط یک چیز بود؛ بریتانیا نمیتوانست در برابر ماشین جنگی روسیه که ژنرالهایش دستور حملات مداوم به قفقاز و آسیای میانه را صادر میکردند مقاومت کند؛ اگرنه به محض احساس ضعف و سستی در ارکان دستگاه تزار، حتی لحظهای در ادغام نمودن ایران در نظام جهانی سرمایه به منزله کمربند امنیتی بریتانیا کوتاهی نکردند، کاری که در دوره مشروطه انجام شد.
به مرور ایام، منافع تجاری بریتانیا در ایران افزایش یافت: شعبههای تلگراف هند و اروپا که با مساعی یک یهودی به نام سر فردریک گلد اسمید کشیده شده بود، بانک شاهنشاهی که سهامداران آن عمدتاً خانوادههای یهودی ساسون و شرودر بودند؛ تجارت دریایی خلیج فارس که لینچ امتیاز آن را داشت؛ شرکت نفت انگلیس و ایران؛ امتیاز سندیکای راهآهن ایران؛ مؤسسات مختلف بازرگانی بریتانیا و هند و کثیری از شرکتهای بزرگ و کوچک در زمره این منافع و علایق بودند. بنابراین مسئله امنیت امپراتوری شرقی انگلیس نمیگذاشت آن کشور خود را از آنچه در ایران میگذرد برکنار نگه دارد. اگر ایران تنها میماند، از شمال زیر فشار روسیه قرار میگرفت. این سیاست تا آخر دوره قاجار دنبال شد، یعنی انگلیس مهمترین منافع خود را در حفظ استقلال و تمامیت ارضی ایران به صورت محافظی برای امپراتوریاش در هند میدید؛ گذشته از اینکه منافع اقتصادی عظیمی در ایران وجود داشت که باید از آنها حمایت میشد.(2)
حداقل از آغاز دوره قاجار به شکل غیررسمی و از دوره ناصرالدین شاه تا سالهای بعدی، به شکل رسمی نظامیان مقیم هند برای مأموریت سیاسی به ایران فرستاده میشدند. این قضیه ناشی از علایق بیشتر تجاری و نزدیکی هند به ایران بود. افراد جوان بیشتر در خدمت کمپانی هند شرقی بودند که در صورت ضرورت
میتوانستند در ایران مقیم باشند یا اینکه از قبل این کشور را بشناسند. در آن ایام، هنوز بخش زیادی از مردم هندوستان زبان فارسی میدانستند، پس بیشتر مقامات کمپانی در اوایل خدمت خود آن زبان را تا حدی آموخته بودند. بیشتر اعضای سفارت بریتانیا در تهران از هند اعزام میشدند و اداره سفارت انگلیس در تهران میان وزرات امور خارجه در لندن و کمپانی هند شرقی در کلکته در نوسان بود. در سالهای نخست قرن نوزدهم نظارت بر سفارت انگلیس در تهران بر عهده وزارت امور خارجه آن کشور بود. لیکن مقامات وزارت خارجه روابط با ایران را موضوعی نسبتاً آسیایی میدانستند. پس تصمیم گرفته شد مسئولیت هیأتهای سیاسی تهران به حکومت هند واگذار شود(1).
اگرچه نفع انگلیس در کنار آمدن با روسیه برای حفظ منافع خود در هند بود، لیکن بسیاری از ایرانیان اعتقاد داشتند استقلال و موجودیت کشور بسته به رقابت دولتین است. از آنجا که ایران بین این دو قدرت قرار گرفته است، اگر آنها روزی با هم کنار آیند، زیانش متوجه ایرانیان خواهد شد(2).
در دومین مسافرت مظفرالدین شاه به اروپا، یکی از مهمترین مسائل نحوه فراهم آوردن پول بود. حکومت هندوستان آماده بود احتیاجات مالی شاه را در این سفر بپردازد و لرد کرزن نایب السلطنه هم خیلی عجله داشت تا این وجه را به موقع به شاه برساند. اما شورای سیاسی هندوستان که مقرش در لندن بود، نهایتاً با این امر مخالفت میکرد. دلیل این بود که اعطای وام مغایر با مفاد آخرین پیمان قرضهای بود که بین ایران و روسیه منعقد شده بود. طبق آن پیمان ایران حق نداشت از کشوری دیگر، بیاطلاع و تصویب قبلی روسیه وام اخذ کند. اما هاردینگ معتقد بود نباید به مفاد این پیمان وقعی نهاد و نباید گذاشت روسها بر سیاستهای مالی ایران حاکم شوند.
راهحل ساده بود؛ بدون اینکه دستاویزی برای بهانهجویی آتی روسها وجود داشته باشد، بریتانیا باید خود را از مسئله کنار میکشید؛ اما به بانک شاهنشاهی اشاره میکرد تا وام موردنظر به شکل غیررسمی پرداخت شود. این بانک در ظاهر
هیچگونه ارتباط رسمی با دولت انگلستان نداشت و یک مؤسسه خصوصی محسوب میشد. بدیهی است وام از طرف سرمایهداران بریتانیا و به اشاره دولت آن کشور در اختیار شاه قرار میگرفت. نظر به اینکه آن مؤسسه در ایران فعال بود، ابداً نمی شد(1)به آن به چشم یک بانک خارجی نگریست. پس اخذ وام از آن با روح قرارداد با روسیه تعارضی پیدا نمیکرد. وثیقه وام از دو محل معتبر بود. نخست: محصولات شیلات دریای خزر که جزو انحصارات دولتی بود و دوم: درآمد گمرکهای فارس و بنادر جنوب ایران. درآمدهای این گمرکها از عواید سایر گمرکهای داخلی ایران که منحصراً به بازپرداخت وام سال 1900 انگلیس اختصاص داشت، مستثنی بود.
سرمایه مجاز اولیه بانک شاهی چهار میلیون لیره انگلیس بود. سرمایه اولیه بعداً به علت تنزل بهای نقره و بالا رفتن قیمت ارز، کاهش یافت و به ششصد و پنجاه هزار لیره رسید. اما این کاهش سرمایه از اعتبار مالی و معاملاتی بانک نکاست. امور تجاری و مالی بانک تحت نظر مدیری بسیار لایق و کاردان یعنی مستر رابینو اداره میشد. رابینو حسن شهرت بانک را در سطحی عالی نگه داشت. او نه تنها رضایت خاطر تجار ایرانی را فراهم میکرد، بلکه با نوز مدیرکل گمرکهای ایران که فعال مایشاء بود روابطی صمیمانه پیدا کرده بود که همین امر در پیشرفت امور بانک تأثیر شگرفی داشت. پیوند نوز با بانک شاهی، ناراضیتراشی وی علیه دستگاه قاجار را برای هر کسی معنیدارتر میکند.
به هر حال اهمیت پیشنهاد هاردینگ این بود که برای نخستین بار سابقهای بسیار مهم برای ایجاد شکاف در دیواری که روسها گرد مسائل مالی و سیاسی ایران کشیده بودند، به وجود آورد. بعد از آنکه قرارداد منعقد شد، هاردینگ با ولاسف وزیرمختار روسیه در تهران ملاقات کرد. این ملاقات بامداد بعد از روز انعقاد قرارداد اعطای وام به ایران از سوی بانک شاهی صورت گرفت. ولاسف از هاردینگ خواست از مضمون قرارداد آگاهش کند. او در توضیحات هاردینگ چیزی را مغایر قرارداد کشورش با ایران ندید. یکی - دو روز بعد هاردینگ از هیأتهای نمایندگی سیاسی خارجی مقیم تهران برای یک مهمانی دعوت کرد. آن روز او متوجه شد ولاسف، اتابک اعظم را مورد
1) خاطرات سیاسی سر آرتور هاردینگ، صص262-261.
حملات شدید و جدی قرار داده است. روسها دانسته بودند با این سابقه، انگلیس هرگاه بخواهد بدون دردسر از طریق بانک شاهی اعتبارات لازم را در اختیار دولت ایران قرار خواهد داد و آن بخش از گمرکهای کشور را که هنوز آزاد بود وثیقة وام قرار میدهد. در غیر این صورت «منابع نفت ایالات جنوبی و باختری ایران» وثیقه وام قرار میگرفت. از آن به بعد اعتماد روسها به اتابک متزلزل شد. یکی از مواد قرارداد، در بدو امر مورد تصویب لرد کرزن قرار نگرفت. در بخش مربوط به وثیقه وام عبارت «بنادر جنوبی ایران» عمداً قید شده بود، تا حدود و اندازه جغرافیایی این وثیقهها گسترش یابد. به همین دلیل هاردینگ عبارتی جامعتر از «فارس و بنادر» را گنجانید تا اگر احیاناً ایران باز هم به وام احتیاج پیدا کرد بتوانند با استفاده از عنوان «بنادر جنوبی ایران» حوزهای وسیع از خرمشهر تا جاسک و چابهار را زیر نفوذ مالی خود درآورند(1).
قضاوت بالا از آن خود هاردینگ است، اما دلیل دیگری هم برای مخالفت اولیه کرزن میتوان اقامه کرد. بانک شاهی ابزار سلطه اقتصادی محافل سرمایهداری و الیگارشی مالی انگلیس بود که اساساً جز به سود خود به چیزی دیگر نمیاندیشید و مثل همه شرکتهایی از این دست چندان مقید به مصالح ملی بریتانیا نبود. این بانک ریشهای استوار در مجامع سرمایهسالار هند داشت. بین این گروه و افرادی مثل لرد کرزن همیشه دربارة مسائل ایران اختلاف دیدگاه وجود داشت و بعدها این اختلاف در جریان قرارداد وثوقالدوله شدت پیدا کرد. پس دور از انتظار نبود که کرزن نسبت به تحریکات گسترده این بانک در مناطق هم جوار هند، نگرانیهایی برای منافع آتی بریتانیا در منطقه داشته باشد.
تحرکات در مناطق شمالی ایران از دوره وزیرمختاری هاردینگ و جریان اخذ وام برای مسافرت سال 1903 مظفرالدین شاه شدت یافت. در آن زمان برای نخستین بار هاردینگ پیشنهاد کرد شیلات خزر وثیقه وام مورد نیاز شاه باشد. شمال ایران به طور سنتی حوزه نفوذ روسیه محسوب میشد و اگر پیشنهاد هاردینگ
1) همان، صص265-263.
تحقق پیدا میکرد، انگلیس جاپایی در منطقه نفوذ روسیه به دست میآورد. در این زمان انگلیسیها در خاندانهای محتشم و ملاک گیلان نفوذی بیسابقه پیدا کردند. هاردینگ از یکی از اشراف گیلان که دو نشان معتبر سنت مایکل و سنت جورج داشت سخن میگوید که یا در دوره مأموریت او و یا پیشتر از حکومت بریتانیا دریافت کرده بود. نشانها خود بهترین حلّال مشکلات دارنده آن بود.
حاجبالدوله یکی اعیان گیلانی را که متعلق به خاندان اکبر یا آل امشه بود از رشت به تهران آورد و ظاهراً بدون دلیل او را در پایتخت نگه داشته بود. «دوست گیلانی» هاردینگ به او شکایت برد، راه رهایی این بود که پیشکشی به عینالدوله صدراعظم جدید بپردازد. هاردینگ به عینالدوله خاطرنشان کرد هر نوع رفتار خشن و جابرانه با مرد گیلانی، «عکسالعمل بینهایت وخیم در لندن ایجاد خواهد کرد». فرد مزبور بالاخره با وساطت هاردینگ و تقدیم مبلغی پیشکشی آزاد شد، اما پیش از مراجعت به گیلان برای سپاسگزاری به دیدار هاردینگ رفت(1). این اعیانزادهها که در منطقه نفوذ روسیه میزیستند و از حمایت بریتانیا برخوردار بودند، بعدها در جریان تحولات مشروطه و بعد از آن گامهای اساسی در تضعیف حکومت قاجار و تحکیم نفوذ انگلیس برداشتند و نقش اساسی در لشکرکشی به سوی تهران ایفا کردند.
به تکاپوی آل امشه در جریان اشغال تهران در بخش دیگر این کتاب اشاره خواهد شد و در این جا خاطرنشان میکنیم یکی از مهمترین چهرههای این خاندان سردار منصور فتحالله اکبر بود که در دوره دوم مشروطه وزیر پست و تلگراف شد. او همان «اشرافزاده»ای است که هاردینگ نام او را ذکر نکرده، اما داستان دستگیری و رهاییاش را در تهران شرح داده است. سردار منصور پسر حاجیخان امشهای و برادرزاده اکبرخان رشتی (بیگلربیگی) بود. او پس از مرگ اکبرخان به تمام ثروت و نیز لقب و منصب او دست یافت. سردار منصور از سال 1889 تا 1892 مدیر گمرکهای گیلان و مازندران بود. در مه 1899 همراه محسنخان مشیرالدوله به اروپا رفت، در مارس 1904 در ارتباط با تغییرات زمان عینالدوله به تهران آمد و مدتی در خانه حاجبالدوله تحت نظر بود. دستگیری او شاید به علت تکاپوهایش
1) خاطرات سیاسی هاردینگ، صص286-285.
در آستانة مشروطه بوده باشد. وی پس از پرداخت مبلغی کلان و البته با وساطت هاردینگ همانطور که دیدیم آزادی خود را به دست آورد.
فتحالله اکبر در سال 1902 که مظفرالدین شاه از طریق رشت عازم سفر دوم به فرنگ بود، با تقدیم هدایا لقب سردار منصوری گرفت. او از طرفداران نهضت مشروطیت در منطقه گیلان بود. سردار منصور عموزاده میرزاکریمخان رشتی بود، او همان کسی است که در آستانه کودتای سیدضیاء - رضاخان، رئیسالوزرای ایران بود و در تسلیم تهران به کودتاچیان نقشی مؤثر داشت. قضاوتی در مورد وی بیانگر ماهیت پیچیده اوست: «من تا حال گمان میکردم این شخص مثل عموم اهل طبرستان ساده است، حالا میبینم خیلی زیرک و شیطان و مدبر است(1)». خاندان اکبر در منطقهای که ظاهراً حوزه نفوذ روسیه بود، نقش بسیار عظیمی در تخریب پایههای نفوذ آن قدرت برعهده گرفتند و تا زمانهای بعد اهمیتی کلیدی در منطقه داشتند. در میزان اهمیت و نفوذ آنان همین بس که هاردینگ تهدید کرده بود برخورد با سردارمنصور عواقبی ناگوار در لندن علیه دولت عینالدوله خواهد داشت. به یاد داشته باشیم با حمایت سردارمنصور و پسرعموهایش بود که اردوی گیلان به تهران لشکرکشی کرد و پایتخت را همراه با اردوی بختیاری تصرف نمود و محمدعلیشاه را برافکند.
از سوی دیگر در آستانه مشروطیت ایران، ارامنه و ترکهای قفقاز در جنب و جوشی دائمی بودند، «عده زیادی از گروه اخیر با نیهیلیستها ارتباط و همکاری سری داشتند». با اینکه ارامنه با ترکها ظاهراً به دلیل قومی و مذهبی درگیر بودند، اما هر دو گروه نفرت و انزجار شدیدی نسبت به تزار روسیه داشتند. در باکو، هاردینگ که پس از خاتمه مأموریت خود در ایران به اروپا بازمیگشت و در یکی از «مهمترین هتلهای بادکوبه» اقامت داشت، به «ملاقات یکی از تجار ثروتمند انگلیسی مقیم این شهر، که سالیان متمادی با کانونهای نفت قفقاز ارتباط داشت»، رفت. خواهیم دید منابع نفت باکو در دست چه کسانی بود و آنها چه نقشی در تحولات معاصر ایران داشتند.
همان ساعتی که هاردینگ «در منزل این بازرگان انگلیسی» نشسته و مشغول
1) خاطرات عینالسلطنه، ج4، ص2744.
صحبت بود، ناگهان در زدند. چند لحظه بعد مردی وارد شد و خود را به مهمانان معرفی کرد. او دلیل آمدن خود را اینگونه عنوان نمود که مبلغی «کمک نقدی برای کمیته انقلابی باکو» میخواهد که گردانندگانش «مشغول آماده کردن زمینه برای یک شورش نیهیلیستی در بادکوبه» بودند. بازرگان انگلیسی آمادگی خود را برای کمک به «کمیته انقلابی قفقاز» اعلام کرد و «قول داد که کمکهای نقدی مورد نیاز را در اسرع وقت به دستشان برساند». هاردینگ از این موضوع متعجب گردید و «احساسات محافظهکاری»اش برانگیخته شد. وی به میزبان خود گفت صحیح نیست انسان در قلمرو حکومت پادشاهی زندگی کند و «غیرمستقیم در توطئههایی که برای سرنگون کردن همان پادشاه در جریان است، شرکت داشته باشد». یکی از حضار مجلس به کمک میزبان شتافت و اطمینان داد هیچ ضرورتی به عذاب وجدان و ناراحتی نیست، «زیرا شخصاً اطلاع موثق دارد که چندین برابر همین اعانه نقدی را، که میزبان محترم قرار است بدهد، خود فرماندار بادکوبه قول داده است به صندوق شورشیان بریزد تا آنها بتوانند با استفاده از همین کمکها، نظام سلطنتی روسیه را، که وی عالیترین نماینده همان نظام در بادکوبه است، سرنگون کنند(1)!»
هاردینگ شخصیتی بسیار مهم بود. او با خاندانی وصلت کرده بود که سهمی مؤثر در حوادث ایران ایفا کردند و از قضا با مقامات عالیرتبه انگلیس روابط بسیار صمیمانهای داشتند. همین قدر کافی است که بگوییم هاردینگ پس از خاتمه مأموریتش در سال 1905 و رفتن به لندن، «در خانهای مرفه و راحت، واقع در خیابان برکلی پایین» سکونت گزید که متعلق به مادر خوانده همسرش «بانو ولزلی» بود. در مراسم نامگذاری دومین فرزند هاردینگ شخص ادوارد هفتم و لرد سنژرمن به عنوان پدرخواندههای وی شرکت کردند. در همین ایام در جلسهای با حضور ادوارد هفتم و لرد کیچنر فرمانده نظامی مصر و فاتح سودان، بالفور نخستوزیر وقت و لرد لنسدوان وزیر امور خارجه و نیز هاردینگ، که در قصر سلطنتی بالمورال(2)واقع در اسکاتلند برگزار شد، «برای اولین بار به طور خصوصی» از
لنسدوان شنید که «قرار است مذاکرات جدی میان روسیه و انگلستان برای تعیین مناطق نفوذ طرفین در آسیا هرچه زودتر آغاز شود(1)». همین جا باید یادآوری کرد که پدر همسر هاردینگ «از اعضای عالی رتبه دربار بریتانیا» بود. با وساطت او بود که بعد از شانزده سال مأموریت در شرق، هاردینگ به عنوان وزیرمختار انگلیس در بلژیک روانه بروکسل شد.
در سال 1902 لرد لنسدوان(2)پیمان اتحادی با ژاپن بست که هدفش تقویت مواضع ژاپنیها در خاور دور علیه روسیه بود. ژاپنیها در این ایام با رخنه روزافزون روسیه در منچوری مواجه بودند.
نفوذ روسیه در اعماق آسیا منحصر به خاور دور نبود. سه سرزمین مهم دیگر که در آنها منافع حیاتی انگلیسیها نهفته بود در معرض تهدید قرار داشت، این سرزمینها عبارت بودند از ایران، افغانستان و تبت. در ایران همیشه این ترس وجود داشت که روسها به خلیج فارس برسند. لرد لنسدوان وزیر خارجه انگلیس تحتتأثیر سخنان کرزن نایبالسلطنه جوان هند، اعلامیه شدیداللحنی علیه روسیه منتشر کرد و اعلام داشت خلیج فارس منطقهای مهم و حیاتی برای اقتصاد انگلیس است و تحت هیچ شرایطی به روسیه اجازه نخواهد داد در آنجا برای خود پایگاه تجاری یا نظامی دایر کند(3).
در سالهای 1905-1904 ژاپن که پشتگرم به حمایتهای بیدریغ انگلستان بود، روسیه را شکست داد. این عامل همراه با شورشهای گسترده داخلی منجر به تأسیس دومای دولتی روسیه شد و این کشور در زمره نظامهای مشروطه قرار گرفت. محافظهکاران که در پیوند با سرمایهسالاران هند قرار داشتند معتقد بودند باید فشار بر روسیه تا عقبنشینی کامل از نیات تهاجمی ادامه یابد، اما درست در چنین ایامی بود که لیبرالها اکثریت را به دست آوردند و سر ادوارد گری که به جای لرد
لنسدوان وزیر خارجه شده بود، سیاست تفاهم با روسیه را در پیش گرفت؛ امری که منجر به قرارداد 1907 شد.
برخی انگلیسیها معتقد بودند آسیا سرزمینی وسیع است که دولتهای اروپایی منافع زیادی در آن دارند، بنابراین بهتر است با روسها کنار آیند. از نظر عدهای از دولتمردان بریتانیا و البته قبل از مسئله کشف نفت، ایران به خودی خود ارزش آن را نداشت تا بخاطر آن با روسیه رو در رو شد. پس قدرتها باید بر بالین این بیمار رو به مرگ بنشینند و پس از مرگ او میراث او را به طور مساوی تقسیم نمایند؛ زیرا از دید آنها ایران زودتر از دیگر ممالک آسیایی از بین خواهد رفت.(1)بهترین راه کنار آمدن با روسها تعیین منطقه نفوذ بود، این دیدگاه از دوره ولف وجود داشت و استدلال میشد که در برابر آلمان که تلاش میکند در خلیج فارس نفوذ تجاری پیدا کند، باید راه مصالحه با روسها را پیمود.
به هر نحوی که بود باید جلوی نفوذ روسیه به جنوب و شرق ایران گرفته میشد، کلید تسلط بر غرب ایران، اصفهان بود و هر دولتی اصفهان را در دست داشت، نفوذی غیرقابل انکار بر بخش اعظم کشور به دست میآورد. اگر امنیت مرزهای جنوبی و شرقی حفظ نمیشد، خطر بزرگی امنیت هند را تهدید میکرد. سیاست تعیین منطقه نفوذ در ایران با مرگ لرد سالیسبوری و آغاز وزارت امور خارجه لرد لنسدوان آغاز گردید. در سال 1903 او اعلامیهای منتشر کرد که طبق آن دول دیگر را از تأسیس استحکامات دریایی و بندری در خلیج فارس منع مینمود، زیرا آن را تهدیدی علیه منافع بریتانیا میدانست. در همین سال لرد کرزن با یک ناوگان جنگی وارد خلیج فارس شد، و باز هم در همین سال گمرکهای جنوب بار دیگر بعد از استقراض از بانک شاهی در جریان جنبش ضد رژی به ودیعه انگلیسیها رفت. همچنین در این سال سر هنری مک ماهون مأمور تحدید حدود سیستان شد. اساساً در این زمان بین ایران و افغانستان اختلافی وجود نداشت، لیکن مکماهون طبق ماده شش عهدنامه 1857 که برای تعیین خطوط مرزی مأموریت یافته بود، وارد سیستان شد.
در همین هنگام بین ژاپن با روسیه آتش اختلاف شعلهور شد. روسیه از رفتار خشن
1) Across Coveted Lands, p.18.
ژاپن در شگفت بود و تعجب میکرد از اینکه چرا ژاپن رابطه خود را ناگهان با آن کشور قطع کرده است. وزیرخارجه روسیه به دلکاسه وزیر خارجه فرانسه روی آورد تا اختلافات آنها را حل کند، لیکن تلاشهایش بینتیجه ماند. پس با لرد لنسدوان وارد مذاکره شد؛ اما لنسدوان هم حاضر نشد بین روس و ژاپن وساطت کند(1). علت امر چه بود؟ در حقیقت به سال1902 بین ژاپن و انگلیس پیمانی بسته شده بود که طبق آن انگلیس کمکهای نظامی و اقتصادی در اختیار ژاپن قرار میداد. اگرچه چرچیل معتقد است هدف این بود که هم دولت بلندپرواز ژاپن ضعیف گردد و هم روسیه دشمن دیرین از پای درآید(2). اما واقعیت این است که انگلیس، ژاپن را مهار روسیه قرار داده بود. در هشتم فوریه 1904 جنگ روس و ژاپن آغاز گردید. یک سال بعد در ژانویه 1905، روسیه در کمال ناباوری از ژاپن شکست خورد و در همین سال آشوبهای سراسری در برخی نقاط روسیه بالاخص قفقاز، که عمدهترین مرکز سرمایهگذاری سرمایهداران جهان وطنی و نیز انگلیس در روسیه بود، آغاز گردید که منجر به مشروطه روسیه و تأسیس دومای دولتی شد.
از گذشتههای دور عدهای از مقامات انگلیسی از جمله مانسفیلد(3)فرمانده کل قوای بریتانیا در هند اعتقاد داشتند نگرانی و وحشت از روسها دربارة تأثیر آنان بر مصالح انگلیس در هند بیش از حد غیرمنطقی است. او میگفت انگلیس به عنوان یک قدرت نظامی و سیاسی ترسی از روسیه ندارد، خواه این کشور در مرزهای کنونی متوقف شود یا اینکه دامنه نفوذ خود را حتی تا مرزهای هند بگستراند؛ «صدمه بزرگ را کسانی به ما میزنند که به هر علتی که باشد به تبلیغ عقیده غلط ضعیف بودن ما در هندوستان میپردازند(4)».
در سال 1906 حزب لیبرال بر حزب محافظهکار غلبه کرد و اکثریت پارلمانی را از
آن خود ساخت. بحث تعیین منطقه نفوذ با روسیه به شکل جدیتری مطرح گردید. رایس وزیرمختار جدید انگلیس در تهران، معتقد بود تعیین منطقه نفوذ باید توأم با استقلال و یکپارچگی و تقسیم برابر امکانات اقتصادی و بازرگانی ایران بین دولتین باشد. رایس میگفت باید به زمامداران ایران نشان داده شود قرارداد برای حفظ تمامیت ارضی کشورشان ضروری است. اگر آن قرارداد به مثابه ابزاری برای کنترل ایران تفسیر میشد، باید حتماً از آن تفسیر جلوگیری به عمل میآمد. نگرانی رایس این بود که مبادا طرفداران انگلیس در ایران تحتتأثیر تبلیغات احتمالی روسها تصور کنند سیاست بریتانیا مبنی بر حفظ استقلال ایران تغییر کرده است و بریتانیا میخواهد برای رفع دشمنی با روسیه، قسمت اعظم خاک ایران را واگذارد تا بخش کوچکی را که برای دفاع از هند لازم است در اختیار بگیرد(1).
مأموران انگلیسی که در هند انجام وظیفه میکردند، علاقهمند بودند ایران همچنان مستقل باشد و شخص اسپرینگ رایس با دستگاه سیاست خارجی انگلستان اختلاف جدی داشت. او بر اهمیت حوادثی که منجر به نهضت مشروطه ایران شد پای میفشرد، اما «در این میانه یک چیز کاملاً مسلم بود که خود لرد هاردینگ هم قبولش داشت و آن این بود که وزارت خارجه روسیه هیچگونه علاقهای به هدفهای نهضت مشروطیت ایران ندارد و از نظرگاه مصالح درازمدت روسیه آن را خطرناک تلقی میکند». انگلیسیها هم مایل نبودند علیه روسیه در ایران دست به یک سیاست تهاجمی بزنند، به همین دلیل رسم بستنشینی در سفارت را ملغی کردند(2).
پیش از این گری در نامهای به رایس ضمن نوشتن اینکه چهارده هزار نفر در باغ تابستانی سفارت بریتانیا در قهلک بست نشستهاند، و با اعلام اینکه دیر یا زود شاه هم به جمع آنها خواهد پیوست بستنشینی را به تمسخر گرفت. چهار روز بعد در دوازدهم اوت 1906 اطلاع داد تعداد بستنشینان به دویست نفر رسیده است و با اطلاق لغت ایهامدار Bastard که ظاهراً معنی بستنشینان داشت، اما در حقیقت حرامزاده را از آن مراد کرده بود، بار دیگر خواسته واقعی خود را در عدم حمایت از حرکات این چنینی
علنی کرد. گری مشروطه ایران را مسخره میکرد و با استهزا میگفت بزودی ایرانیان سر ایولین گرانت داف (1)کاردار سفارت را، که در غیاب رایس انجام وظیفه میکرد، به شاهی برخواهند گزید. با اشاره به اینکه بستنشینان در باغ سفارت قضای حاجت میکردند، گری نوشت:
تمام امکانات خزانهداری بریتانیا، و اگر آن نشد، تمام بودجه سری دستگاههای اطلاعاتی ما، قرار است تحت اختیار شما گذاشته شود که باغ وسیع سفارت را به حال سابقش برگردانید. تصور نمیکنم دیگر مسئلهای به نام «کمبود کود» برای سال آینده داشته باشیم. باروری درختان و گلهای محوطه سفارت، بعد از قضایای اخیر، چنان غنی شده است که واقعاً ارزش پول خرج کردن را دارد. دوست عزیزم، چه گلهای سرخ قشنگی در عرض یکی دو سال آینده در باغ سفارت خواهی داشت(2)!
رایس در سپتامبر 1906 وارد تهران شد، یعنی زمانی که مشروطه ایران به نخستین هدفهایش رسیده بود. گرانت داف در غیاب وزیرمختار از بستنشینان حمایت کرده بود. اما سیاست رسمی دولت لیبرال چیزی جز مصالحه با روسیه نبود. رایس که نسبت به مطامع روسیه همچنان بدبین بود، درد دلهایش را به والنتین چیرول سردبیر مسائل خارجی روزنامه تایمز، مستر نورمن از معاونین وزارت خارجه، دوست یهودیاش رونالد فرگوسن نماینده مجلس عوام و لرد کیچنر که زمانی فاتح مصر بود مینوشت و از سیاست رسمی بریتانیا در برابر حوادث ایران انتقاد میکرد و نسبت به آینده بدبین بود.
این دوستیها بیهوده نبود و مبنای فکری عمیقی داشت. چیرول در سال 1852 به دنیا آمد و در 1929 درگذشت. تحصیلات او در آلمان و فرانسه انجام گرفت. از 1872 تا 1876 کارمند وزارت امور خارجه بود و از 1899 تا 1912 مدیر بخش خارجی روزنامه تایمز. چیرول در سال 1902 مسافرتی به ایران و هند کرد و سال بعد کتابی به نام «مسئله شرق میانه(3)» تألیف نمود. پیش از این در سال 1884، یعنی درست در زمانی
که پایههای نفوذ انگلیس در ایران توسط دوست دیگر رایس، سر رونالد فرگوسن تامسون(1)تحکیم میشد، به ایران آمده بود. فرگوسن تامسون از پنج سال قبل وزیرمختار بریتانیا در تهران بود و همه چیز بر وفق مراد وی بود. از آن روزها تا سال 1902 انگلیس آرام آرام نقاط اتکایی در ایران یافته بود، لیکن از این سال ابتکار عمل در دست روسیه قرار گرفت. تامسون پیش از این هم مدتها در ایران زندگی کرده بود، به همین دلیل با این کشور آشنایی داشت. در دوره وزیرمختاری او که از 1879 تا 1887 طول کشید، مقدمات قراردادهای اقتصادی و نفوذ سرمایههای اروپایی به ایران شکل گرفت.
در این دوره بندر خرمشهر به عنوان بهترین نقطه خلیج فارس شناخته شد. اهمیت منطقه در این بود که برای مقاصد تجاری و نظامی میتوانست فوقالعاده مثمرثمر باشد. از برتریهای منطقه، وجود رود کارون بود که در آن کشتیهای روسی محمولههای نفت، آرد، شکر، کبریت و تخته برای ساخت صندوق خرما حمل ونقل میکردند. محصولات بین بوشهر و بصره جابجا میشد. بنابراین اهمیت امتیاز لینچ با این توضیح بهتر روشن میشود. از دیگر مناطق کلیدی، شهر یزد بود که مرکز تجارت با خراسان، سیستان، افغانستان، کرمان، بندرعباس، هند، جاوه، چین، ترکستان، بخارا و روسیه به شمار میآمد. برخی از اعضای اقلیتهای زرتشتی و یهودی در یزد نقش کلیدی در گسترش روابط تجاری ایران و هند داشتند.
از دیگر مراکز تجاری مورد علاقه انگلیسیها شرق ایران بود. امیر شوکتالملک علم حاکم بیرجند و قائنات و دوست ظلالسلطان، مورد اعتماد حکومت هند قرار داشت. بیرجند از مراکز رقابت روس و انگلیس بود. در ابتدای قرن بیستم تجارت هند با سیستان به میلیونها روپیه میرسید، به همین سیاق آنها در مشهد هم بازاری در اختیار داشتند، این بازار در دست تجار هندی بود.
در جنوب ایران خانواده قوام شیرازی مناسبات حسنهای با مأمورین بریتانیا داشتند. مثلاً در دوره مشروطیت آرنولد ویلسون با آنها بسیار محشور بود. ویلسون نقل میکند قوام شبها با اسلحه و قطار فشنگ استراحت میکرد و هر لحظه تصور مینمود عدهای برای قتل او به سراغش خواهند آمد. ویلسون هم کاملاً مراقب او بود «که مبادا چند نفر
1) Sir Ronald Ferguson Thomson.
از مخالفین برای سوءقصد به وی از روی دیوار باغ بالا بیایند(1)». ویلسون یادداشتهایی از مسافرت به نواحی جنوبی ایران تهیه کرد. او در مورد راهآهن و ضرورت احداث آن نکات و اطلاعات فراوان نوشت. در مورد ایلات و عشایر فارس هم مطالب جالب توجهی تهیه کرد که به قول خودش «بعدها برای مأمورین انتلیجنس سرویس و اعضای کنسولگریهای انگلیس در ایران از هر جهت مورد استفاده واقع شد(2)». این تلاشها همه برای حفاظت از مرزهای هندوستان بود. مأمورینی که به ایران میآمدند، بالاخص از دوره ولف به بعد هر کدام با مسائل هند آشنایی داشتند؛ یا اینکه قبلاً در آنجا مأموریتی انجام داده بودند.
رایس با سیاست خارجی دولت متبوعش در قرارداد 1907 مخالف بود. مأمورین حکومت هند هم با هرگونه تعیین منطقه نفوذ که مانع دسترسی انگلیس به بنادر خلیج فارس باشد و بر عکس دولت نیرومندی در ایران مرزهای غربی هند و سواحل خلیج فارس را نظارت کند، مخالف بودند و اعتقاد داشتند اگر هم تمرکز قوا در ایران شکل نگیرد، حداقل حکومتی تشکیل شود که اولیای آن دارای اراده و استقلال فکری باشند و زیر بار تحمیلات روسیه نروند، نه اینکه حکومت مقتدری وجود داشته باشد که در سراسر ایران بر اوضاع مسلط باشد، اما به اختیار روسها اداره شود(3). در چنین شرایطی جنبش مشروطه آغاز گردید، در حالی که بحرانهای مالی کمر اقتصاد کشور را خم کرده بود. مشکلات وقتی جدیتر شد که انگلیسیها با وصف حمایت مکرر و اولیه محمدعلیشاه از مشروطه، او را ریاکار میدانستند و میگفتند زیر نفوذ روسیه است و از آنها مدال سنت آندریو(4)دریافت کرده و با همان مدال در سال 1905 یک وام صدهزار لیرهای گرفته است. رایس، شاه را قلباً با مشروطه مخالف میدانست، به گمان او شاه مردی بود که با رسیدن به سلطنت، روسها محصول سالیان دراز حمایت خود را از او خواهند چید و نفوذ روسیه که پیشتر متکی بر اهرم نظامی بود، این بار به شکل مسالمتآمیز روند سیاسی شتابناکی خواهد یافت. رایس نگران بود اگر مشروطهخواهان
به دلیل ضعف و پراکندگی داخلی، طبق پیشبینیها متلاشی گردند، این نفوذ سرعت بیشتری گیرد.(1)
از طرفی روسیه با هرگونه تعیین منطقه نفوذ در ایران که مانع از دسترسی آن کشور به بنادر خلیج فارس شود، مخالف بود. آن دولت از احداث خطوط آهن یا هرگونه وسایل حملونقل که منافع تجاری و سیاسیاش را با بحران مواجه سازد، شدیداً مخالفت میکرد. ایران باید با روسیه بیشتر کنار میآمد؛ میبایست مانع از ورود اسلحه از هند به شرق کشور میشد؛ و مهمتر اینکه مانع قرار گرفتن سیستان در کانون منافع انگلیس میگردید و نباید میگذاشت نواحی شرقی به زیر نظارت بریتانیا در آید. اگر انگلیس از حامیان ایرانی خود دفاع میکرد، اوضاع بهتر میشد، والّا هدف روسیه ممانعت از قوت گرفتن متحدان بریتانیا در ایران بود. اگر بریتانیا در حوادث ایران برنده میشد، روسیه دیگر نمیتوانست ایران را ببلعد و سیاستهایش با شکست محتوم مواجه میشد. رایس از اینکه روسیه با تشکیلات فعلی خود به شکست در ایران رضایت دهد، ناامید بود(2). با این وصف سر ادوارد گری اگرچه به وزیرمختار اجازه داد هرگونه که خود میداند، وامی برای رفع بحرانهای اقتصادی به شاه بدهد تا اطمینان او را جلب نماید، اما تذکر داد دولت انگلیس مایل نیست حتیالامکان کاری کند که بهانهای به دست روسها دهد که آن را به عنوان مداخله در امور داخلی ایران تلقی نمایند(3). چیزی از صدور این دستورالعمل نگذشته بود که به دلیل بدبینی بین شاه و مجلس، دریاداری انگلیس، به فرماندهی کل نیروهای انگلیس مقیم هندوستان فرمان داد تا با توجه به اوضاع سیاسی ایران و احتمال مداخله روس و انگلیس در آیندهای نزدیک برای حفظ اتباع خود، ناوگان خویش را برای دفاع از منافع بریتانیا به حال آمادهباش درآورند تا اگر روسها از شمال حمله کردند، آنها فوراً به طرف بنادر جنوبی ایران حرکت کنند(4).
اهداف بریتانیا در ایران از توضیحات حکومت هندوستان به وزیر امور هند در
انگلیس واضح میشود. از نظر او اهمیت ایران به دلیل روابطی بود که این کشور با هند داشت و همین مهم استراتژی بریتانیا را در کشور رقم میزد. از ابتدای قرن نوزدهم که فرانسه قصد داشت از راه ایران به هند هجوم آورد، اهمیت نظامی این کشور بر دولتمردان انگلیسی بیشتر روشن شد. جدا ساختن افغانستان از ایران و تشکیل یک حکومت مستقل در چارچوب همین استراتژی قابل تبیین است. ایران به بلوچستان هند راه داشت. خلیج فارس هم به دلیل اتصال به اقیانوس هند اهمیت نظامی پیدا کرده بود. بنابراین ایران برای حفظ هند اهمیت نظامی داشت. چون ایران عرصه رقابتهای دائمی روس و انگلیس بود، حکومت هند اعتقاد داشت مخاطرات عظیمی در پیش خواهد بود. گذشته از این دولتهای دیگر هم از زاویه چشم و همچشمی و رقابت به این منطقه خیره شده بودند(1).
بنابراین وقتی سر ادوارد گری دشمن عمده را نه روسیه، بلکه آلمان میدید، و با این بینش خود عملاً موانع را از سر راه روسیه برای رسیدن به هند برمیداشت، بیش از همه با مخالفت حکومت هند و در رأس همه صاحبان سرمایه مواجه میشد. کسانی که سرمایهگذاریهای عظیمی در هند کرده بودند، بیم آن داشتند اگر توجه اصلی بریتانیا به غرب معطوف شود، حریف دیرین با احساس قدرت بیشتری در ایران جولان دهد و گامی دیگر به مقصد دیرینه یعنی هند نزدیک شود.
به هر حال در زمان انقلاب مشروطه ایران هجوم روس و انگلیس ضرورت پیدا نکرد؛ اما پس از علنی شدن قرارداد 1907 رایس نامهای به دوست دیرینه خود ناصرالملک که اینک رئیسالوزراء شده بود نوشت و بهطور خصوصی خاطرنشان کرد قراردادی بین روس و انگلیس امضاء شده است، اما قبل از اطلاع دولت ایران منتشر نخواهد شد. ادعا شد این قرارداد استقلال و تمامیت ارضی ایران را تضمین میکند و روس و انگلیس متعهد میشوند که در منطقه نفوذ دیگری درصدد کسب امتیاز نباشند و یا اقدامی انجام ندهند که به ضرر دیگری باشد. او موافقتنامه را «کاملاً ضروری» خواند و توضیح داد که این کار پیشتر توسط ژاپن، فرانسه، روسیه و انگلیس برای ادامه وضعیت موجود در آسیا صورت گرفته است. او زمان را برای بهرهبرداری ایران از
1) اختناق ایران، صص298-299.
کمکهای قدرتهای بزرگ اروپایی برای توسعه منابع خود مناسب ارزیابی کرد و از ناصرالملک خواست سخنی از بانک ملی به میان نیاورد و خاطرنشان کرد روسیه هم با انتصاب یک فرانسوی به عنوان مشاور بانک ملی ایران مخالفت خواهد کرد، زیرا این عمل منجر به مداخله سیاسی فرانسه خواهد شد(1). به این شکل سرنوشت سیاسی ایران با بحرانهای اقتصاد داخلی و مسئله هند گره خورده بود.
تاکنون بارها از عنوان شرکتهای فراملیتی برای تحلیل اختلافنظرهای بین گروههای سرمایهسالار بریتانیا از سویی و دولت انگلیس از سوی دیگر سخن گفتیم. اینک میخواهیم نشان دهیم منظورمان از شرکتهای فراملیتی چیست و کدامیک از این شرکتها با تحولات ایران گره خورده بودند؟ شرکتهای فراملیتی مجموعهای یکپارچه و سازمان یافته از وسائل تولیدند که توسط یک مرکز سیاستگذاری واحد اداره میشوند. این مجموعه، مؤسسات و تأسیسات گوناگونی را در سرزمینهای مختلف کنترل میکند. برای شناخت ماهیت و ابعاد بسیاری از تحولات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ایران دوره معاصر شناخت ماهیت و عملکرد این شرکتها ضرورت اساسی دارد. فرض ما این است که نقطه عطف تلاش برای ادغام ایران در بازار سرمایهداری جهانی، عصر مشروطیت است. بنابراین لازم است به سازوکارهای این شرکتها برای هضم و جذب اقتصاد کشورهای دیگر توجه شود. این شرکتها عمدهترین ابزار سرمایهداری انحصاری و مهمترین عامل سلطه اقتصاد سرمایهداری هستند.
عملکرد شرکتهای فراملیتی جهانی است و هیچ نقطهای در عالم وجود ندارد که از تأثیرات آن مصون مانده باشد. این شرکتها از نظر مالی آن قدر قدرت دارند که حتی دولتهای مقتدر اروپایی را به زانو در آوردهاند. خصیصه بارز شرکتهای مزبور این است که فقط و فقط در پی کسب سود و گسترش فعالیت خود هستند و مهمترین ویژگی آنان این است که به منافع ملی کشور متبوع خود یا توجهی ندارند و یا اینکه به این مقوله بیش از هر چیزی از منظر سود مینگرند. اگر دولتها منافع
1) Rice to Nasirolmulk, Private, September 4/1907, Nasirolmulks Records, No. .ق-17098
آنان را با خطر مواجه سازند این شرکتها، دولتها را هم به مبارزه دعوت مینمایند و اقتدار دولت را در کشور متبوع خود درهم میشکنند. مرکز عمده فعالیت شرکتهای فراملیتی در اروپا و آمریکاست؛ اما صاحبان این شرکتها برای سرمایهگذاری در کشورهای پیرامونی(1)یا وابسته که به غلط کشورهای جهان سوم خوانده میشوند، علاقه زیادی نشان میدهند. سرمایهگذاری در این کشورها در زمینه منابع طبیعی و مواد خام اولیه است؛ یعنی کشور میزبان، صرفاً تا آنجایی اهمیت دارد که لوازم اولیه و ضروری برای تهیه محصولات جهان صنعتی فراهم کند و به همین دلیل این کشورها از نظر صنعتی بسیار عقب مانده هستند و با وجود امکانات بالقوه و بالفعل فراوان از صنعتی شدن آنها با ترفندهای مختلف جلوگیری میشود. شرکتهای فراملیتی در ایران از دوره ناصری شروع به تحرک کردند و تکاپوهای آنان در عصر مشروطیت به اوج خود رسید. پس تحلیل تحولات مشروطه ایران بدون توجه به این عامل بسیار مهم کاری عبث، بیهوده و غیرممکن است. شرکتهایی که در ایران فعالیت میکردند ابتدا از طریق احداث شعبه(2)یا شرکت تابعه(3)اقدام مینمودند.
شعبه در واقع بخشی از یک شرکت است که عملیات آن در خارج از کشور اصلی صورت میگیرد. بهترین نمونه آن تشکیل بانک شاهنشاهی بود که در واقع شعبهای از بانک شانگهای- هنگکنگ به شمار میرفت. نیز باید از مواردی مثل تلاشهای شرکت شل برای سهیم شدن در نفت ایران یاد کرد که از راههای مختلف مثل اعزام فرستاده تا تقاضای نفت ایران به عنوان ضمانت پرداخت وام از طریق بخش خصوصی را در بر میگرفت.
شرکت تابعه تحت کنترل مؤثر شرکت اصلی است که این شرکت اصلی همانطور که ذکر کردیم یا در اروپا بود و یا در امریکا، مثل شرکت جنرال موتورز (4)که تحت کنترل مؤثر برادران سلیگمن بود؛ که تلاش میکردند جای پایی برای شرکتهای
فراملیتی در ایران باز کنند.
نوع سرمایهگذاری این شرکتها در ایران بیشتر از طریق پرداخت وام بود، این نوع سرمایهگذاری مستقیم(1)بود، یعنی سرمایهگذاری در روند تولید به شمار میرفت و کنترل مستقیم عملیات اقتصادی را در دست شرکت سرمایهگذار قرار میداد. تلاشهای برادران ساموئل برای گرفتن بخشی از سهام ایران در شرکت نفت انگلیس و ایران در زمره اینگونه سرمایهگذاریها بود که خشم مهارناشدنی برخی مقامات بریتانیا را در پی داشت. از نظر تاریخی فعالیت این شرکتها ابتدا در بخش سرمایهگذاری در مواد اولیه و استخراج بود تا بخش صنایع. بهترین نوع سرمایهگذاری در عصر مشروطه سرمایهگذاری در صنعت نفت بود که البته همانطور که خواهیم دید رقابتهای فراوانی در پی آورد.
تشکیل این شرکتها مولود زوال دوره رقابت آزاد و تشکیل انحصارها در دنیای سرمایهداری بود که از آن به عصر امپریالیسم یاد میشود. پویش سرمایه در جهت انحصاری شدن محصول تراکم و تمرکز سرمایه است. تراکم، ناشی از ثروتاندوزی فرد سرمایهدار است که کمیت سرمایه تحت سلطه او را زیاد میکند و سرمایهگذاری و تولید را در مقیاس انبوه امکانپذیر میسازد. تمرکز از تراکم(2)مهمتر است، تمرکز(3)، ترکیب آلی سرمایههایی است که از پیش بهطور کمی شکل گرفتهاند و به طور بالفعل وجود دارند. به عبارت بهتر در توزیع سرمایهای که در دست است تغییری رخ میدهد، سرمایهای با حجم بزرگ به دست یک واحد تولیدی و اقتصادی میافتد، زیرا واحد دیگری آن را از دست داده است و توسط واحد مزبور «بلعیده» شده است. شرکتهای بزرگ نفتی و واحدهای بزرگ تولید صنعتی و مؤسسات عظیم مالی و اعتباری از مصادیق تمرکز سرمایه هستند و این شرکتها بودند که در مقطع مشروطه ایران بسیار فعالیت داشتند.
برای نیل به تسلط بر بازار ایران باید استقلال عمل مؤسسات موازی یا سلب میشد و یا تحدید میگردید تا کلیه فعالیتهای اقتصادی تحت کنترل یک خط مشی واحد و
مشخص درمیآمد. دستیابی به مقصود یادشده یک راهحل ساده داشت و یک راه حل پیچیده. راهحل ساده تقریر خط مشی مشترکی بود که مورد توافق رقبا قرار میگرفت، اما هیچ مرجعی طرفین را به رعایت آن ملزم نمیساخت. به این روش در اصطلاح، «توافق عالیجنابان(1)» اطلاق میگردید. اما روش پیچیده یک شکل محکم تشکیلاتی داشت که تراست خوانده میشد. در این راهحل صاحبان سرمایه به عدهای اختیار میدادند تا با سرمایه آنها کار کنند و سود سهام را بین سهامداران تقسیم نمایند. به عبارت بهتر عدهای معدود وظیفه تعیین خط مشی برای سرمایههای بزرگ را بر عهده داشتند و در برابر، سهامداران در تصمیمگیریهای کلان مشارکت نمیکردند و فقط به سود خود فکر میکردند که وظیفه توزیع آن برعهده همان گروه معدود بود. مهمترین ابزار در این زمینه بانک و مسئله استقراض و اعطای وام بود. اعطای وام از دو راه صورت میگرفت: شرکتهای فراملیتی و یا دو بانک شاهنشاهی و استقراضی.
بانک شاهنشاهی مؤسسهای بود اعتباری که از دوره ناصری بر تمام اقتصاد کلان ایران چنگ انداخته بود. این بانک وجود خود را در محو رقیب میدید و طرفین دعوی هدف فوق را صرف نظر از سود و زیان دنبال میکردند، زیرا دوره موقت کاهش درآمد با فرض حذف رقیب؛ طلیعه به دست آوردن سود بیشتر و هنگفتتر بود. با این وصف بانک شاهنشاهی به دلیل ترکیب سرمایهگذارانش با بسیاری از صاحبان شرکتهای فراملیتی هم در پیوند بود. بانک تلاش میکرد شرایط انحصار را در ایران به دست آورد و این امر مستلزم حذف رقبا بود. به دلیل گستردگی پیوندهای صاحبان سهام بانک با مؤسسات دیگری مثل شرکت راهآهن عثمانی، شرکت نفت باکو، دویچهبانک و کمپانی شل بود که آمریکاییان و روسها به عنوان رقیب عملاً حذف شدند. سرمایه ملی ایران در دست بانک شاهنشاهی بود که به هر حال توسط بانکداران حرفهای در بخش خصوصی بریتانیا به کار گرفته میشد. در واقع روند صدور سرمایه انگلیسی به ایران با اعتبارات بانک شاهی صورت میگرفت و نتیجه یکی بود: قبضه انحصاری بازار ایران به قیمت عقب راندن رقیب روسی.
اهمیت موضوعی که به آن اشاره کردیم، در این است که بحث مشروطه صرفاً در
1) Agreement of Eminences.
حد رقابت روس و انگلیس تقلیل(1)داده نشده است. بلکه در برابر این دیدگاه که ریشهای کهن در نگاه سیاسی و تاریخنگاری ایران داشته، فرضیهای نوین قرار داده شده و پرسش جدیدی مطرح گردیده است: آیا میتوان بسیاری از تحولات سیاسی مشروطه ایران را حاصل رقابت کمپانیهای فراملیتی- که بیشتر به سود خود میاندیشیدند تا به منافع ملی کشور متبوعشان- با سیاستهای رسمی دولتهای انگلیس و روسیه دانست؟ پاسخ به این پرسش مستلزم جدی انگاشتن یک عنصر جدید در تحولات دوره مورد بحث است. با این فرض که اندیشهها و انگیزههای این عنصر جدید با اهداف دولتین روس و انگلیس تفاوت داشته است و تندروترین گروههای مشروطهخواه خواسته و یا ناخواسته، دانسته و یا نادانسته با این عنصر «همسخنی» داشتهاند؛ ابعاد تحولات مشروطه در بسیاری موارد قابل فهمتر میشود.
بدون شک یکی از بحرانیترین سالهای اقتصاد ایران متعلق به همین دوره مشروطه بود. در این دوره ایران در حالی که با بحرانهای فراوان سیاسی دست به گریبان بود و در حالی که احزاب سیاسی بر سر هر مسئله ریز و درشتی به هم پرخاش میکردند و مصالح ملی را قربانی اهداف شخصی مینمودند، و درست در حالی که کشور با امواج توفنده سقوط همهجانبه مواجه بود، نفت به بهرهبرداری رسید و عامل جدیدی برای دستاندازی قدرتهای بزرگ به میان آمد. اما مهمترین ویژگی این دوره تکاپوهای عجیب و شبانهروزی شرکتهای فراملیتی بود که مقدر بود تلاشهایشان تا دهههای بعد در رقابت با شرکت نفت انگلیس و ایران، سهم بسیار مؤثری در سقوط اقتصادی ایران بر عهده داشته باشد. درست در هنگامی که انگلیس به ذخایر افسانهای نفت دست پیدا کرده بود، سیاستمداران ایرانی برای به دست آوردن مبلغ ناچیزی پول دست نیاز به سوی دولتهای روس و انگلیس و شرکتهای فراملیتی دراز میکردند و پای کسانی را به اقتصاد و سیاست کشور باز میکردند که به هر چیزی فکر میکردند جز مشروطه و آزادی ایران. درست در چنین ایامی ایران تلاش کرد برای حل عاجل مشکلات اقتصادی خود از روس و انگلیس و یا شرکتهای خصوصی وامی بگیرد، اما این طرحها سرانجامی نیافت. از
1) Reduction.
سوی دیگر در همین دوره نمایندگان مجلس برای حل مشکلات مبرم اقتصادی کشور لوایحی تصویب کردند و البته اجرای این لوایح هم به بن بست رسید. اما ایران در این دوره تبدیل به کشوری شده بود که بدون اطلاع نمایندگان سیاسی هرگونه تصمیمی درباره مقدراتش گرفته میشد. بحث راهآهن سراسری در این زمره بود که پای سرمایهسالاران فراوانی را به کشور باز کرد. از سوی دیگر نفت ایران عرصه رقابتهای شگفتانگیز قدرتهای بزرگ و البته شرکتهای فراملیتی شده بود. در هنگامه غفلت سیاستمداران ایرانی اینان سرگرم تهیه نقشه سیاسی و اقتصادی آینده کشور ما بودند؛ اینک میخواهیم ببینیم این تلاشها چه تأثیری بر سرنوشت سیاسی و اقتصادی کشور بر جای گذاشت.
در این دوره مردی فرانسوی به نام مسیو بیزو به عنوان مستشار مالیه، ماهانه پول گزافی از ایران میگرفت. اما جز آمد و شد به اینجا و آنجا و مذاکره با نمایندههای دولتین روس و انگلیس کار دیگری نمیتوانست انجام دهد. دولت ایران ناگزیر شد مسئله وامی را که پیشتر محمدعلیشاه تقاضا کرده بود و دولتین با اعطای آن موافقت نکرده بودند، دنبال کند. بالاخره طبق طرحی که تقیزاده و دوستانش در مجلس تدوین کرده بودند قرار شد دولت ده میلیون تومان وام از دولتهای خارجی یا بانکهای خصوصی بخواهد. دو و نیم میلیون تومان میبایست نقد گرفته میشد و سی هزار سپاهی با آن تجهیز و ادارات تأمین مالی میشدند و از باقیمانده این وام، قروض وامهای گذشته را میپرداختند. مجلس با این طرح موافقت کرد. قرار شد پانصد هزار لیره معادل حدود دو و نیم میلیون تومان از روس و انگلیس وام گرفته شود. اواخر آذر 1288 شمسی گفتگو با نمایندگان دولتین آغاز شد، مذاکرات تا بهمن آن سال ادامه یافت و جواب دولتین منفی بود.
درست در چنین اوضاعی، اروپا در وضعیتی مخاطرهآمیز به سر میبرد، رقابت بین آلمان و فرانسه و روس و انگلیس تشدید شده بود. قرارداد 1907م در حقیقت مقدمه قراردادهای دیگری بود که طبق آنها دو دولت برای آمادگی در جنگ با آلمان به امور خود در آسیا سر و سامانی دادند و در دورهای که اروپا سرگرم مسائل خود بود، تلاش
میشد مفاد آن پیمان اجرا شود. قرار بود در ایران یک دولت ناتوان روی کار آید تا سایر دول اروپایی در مورد نقض استقلال کشور زبان به اعتراض بلند نکنند و نیز از داخل شورش پدید نیاید. در راستای چنین سیاستی بود که پس از مذاکرات مفصل گفته شد دولتین فقط میتوانند چهارصد هزار لیره وام دهند، لیکن ایران بایستی به شرایطی تن میداد که البته پذیرفتنی نبود، مجلس با درخواستهای دولتین مخالفت کرد.
وقتی شروط دولتین به گوش مردم رسید از هر طرف فریاد اعتراض بلند شد، بازرگانان تبریز اعلام کردند حاضرند به دولت مساعدت نمایند. سیل تلگراف از سراسر ایران در محکومیت شروط دولتین و وعده کمک به دولت واصل شد. در اسفند سال 1288ش دولتین یادآورد شدند ایران نمیتواند هیچ منبع درآمدی را در کشور به عنوان وثیقه برای اخذ وام نزد بیگانه گذارد. ایران پاسخ داد دولت بجز منابعی که در گرو دولتین است میتواند هرگونه که خود میخواهد تصمیم بگیرد. در فروردین و اردیبهشت سال بعد یادداشتهای شدیداللحنی تقدیم دولت شد. ایران از حق کشیدن خط آهن و احداث معادن و استخدام مستشار نظامی منع شده بود. ترس عمده از آلمانها بود که خطوط آهن عثمانی را احداث میکردند و گمان میرفت خط تهران- خانقین هم به آنها داده شود. در روسیه گروه تندرو زمامداران به رهبری نظامیان که امور سیاسی را هم قبضه کرده بودند، میخواستند هرچه سریعتر کار ایران یکسره شود(1).
مسئله استقراض در دوره دوم مشروطیت، نخستین بار در دولت مستوفیالممالک مطرح شد. این کابینه منتسب به حزب دمکرات بود. از طرف گروهها و شخصیتهای سیاسی دیگر هم نسبت به این طرح ابراز موافقت شد و حتی سیصد و چهل هزار تومان قبل از تشکیل کابینه سپهدار اعظم از بانک شاهنشاهی گرفته شد و مصرف گردید. از این مبلغ 240 هزار تومان را صنیعالدوله گرفت و یکصد هزار تومان دیگر برحسب ضرورت بعد از آن گرفته شد. از نحوه هزینه شدن 240 هزار تومان خبری نشد. صدهزار تومان هم به دستور نایبالسلطنه به مصرف قشون فارس رسید. پس از سقوط کابینه مستوفی، حزب دمکرات درصدد اشکالتراشی برآمد. آنها که تا دیروز استقراض را صحیح میدانستند، امروز آن را رد میکردند. هدف حزب
1) تاریخ هجده ساله آذربایجان، صص122-120.
مخالفت با دولت دوم سپهدار تنکابنی به هر شکل ممکن بود. اعتدالیها برای اثبات بیپایه بودن مواضع دمکراتها از بالفور رهبر حزب محافظهکار در لندن سخن میگفتند که با وجود انتقاد از دولت لیبرال اسکوایت، در اغلب مسائل حول محور منافع ملی انگلیس با آن حزب موافقت نشان میداد. منظورشان این بود که احزاب انگلیس اگر هم با هم اختلافی دارند، وقتی پای مسائل مربوط به منافع ملی پیش آید با هم متحد میشوند؛ اما در ایران دمکراتها به دلیل مواضع حزبی خود یک روز با هزار دلیل از ضرورت استقراض سخن به میان میآورند، اما وقتی کابینه از دستشان خارج شد، مواضعی میگیرند که زیانهای فراوانی به منافع ملی وارد میکند.
فکر استقراض از 29 ذیحجه 1328 آغاز شد، آن اندیشه ریشه در احتیاجات ضروری کشور داشت. مثلاً وضع امنیت فارس مخاطرهآمیز بود و اگر برای آن چارهای اندیشیده نمیشد استقلال وطن در معرض تهدید قرار میگرفت. بحث امنیت جنوب هم با اولتیماتوم انگلیس شدت گرفت، به همین دلیل گفته شد اگر ایران دست به اقدامی نزند، انگلیس رأساً مداخله خواهد کرد. امنیت جنوب در گرو تأمین بودجه بود و غیر از جنوب، «ایالت وسیع زرخیزی مثل بلوچستان که تالی سواحل نیل است و چندین سال است که در حقیقت دست دولت ایران از آنجا کوتاه شده و نزدیک به تجزیه است»، اهمیت اقتصادی زایدالوصفی داشت.
این در حالی بود که عایدات دولت ظرف یکی- دو سال اخیر وصول نشده بود. وثوقالدوله میگفت دولت هفده کرور کسری بودجه دارد و جبران آن کسری از منابع داخلی غیرممکن است. عمده قرض ایران از بانک شاهی بود که مبلغش هفت کرور تومان میشد، اما سود آن بسیار گزاف شده بود. قرار بود دولت دوازده کرور قرض کند و از محل آن ابتدا قرض بانک شاهی را بپردازد و باقیمانده را صرف مخارج لازمه کند. دولتین روس و انگلیس که در دوره نیابت سلطنت عضدالملک شروط غیرقابل قبولی برای استقراض به ایران ارائه داده بودند، در نیابت سلطنت ناصرالملک راضی به این استقراض بدون شروط سیاسی شدند(1).
اما دمکراتها علیه لایحه استقراض به میدان آمدند. مخالفین، آنها را دشمنان این
1) . مجلس، سال چهارم، ش 85، یکشنبه 6 جمادیالاول 1329، 30 آوریل 1911، «مسئله استقراض»
آب وخاک میدانستند که به ناامنی، یاغیتراشی و اغتشاشطلبی کمک میکنند. همانطور که بالاتر گفتیم دمکراتها پیش از این توسط صنیعالدوله و قبل از تصویب لایحه استقراض، مبلغی گرفتند که معلوم نشد در کجا خرج کردند. اما این بار با استقراض مخالفت میکردند و رعب ایجاد مینمودند، حتی نایبالسلطنه که موافق استقراض بود به دلیل ناامنی هر روز با یک اردوی مسلح از خانه به دربار میرفت و بازمیگشت و هر روز مسیر خود را عوض میکرد. اعتدالیها میگفتند اگر همین مبلغ ناچیز استقراض شود، امنیت برقرار میگردد و از آنجایی که امنیت شرط ضروری سرمایهگذاری است، در سایه آن میتوان «یک استقراض صد میلیونی بکنیم و از آن سیل ثروت خارجی که ناشی از نعمت امنیت است به مصرف آبادانی و ترقی و تعالی ملت و مملکت برسانیم و به دست خودمان بدون شرایط سخت خارجی خطوط آهن مملکتمان را میکشیم و با آن ثروت، بیخون دل معادن خداداد را کشف میکنیم و به جزئی وقتی، ایران را به حال تاریخی خود بلکه بالاتر میرسانیم». آنها مدعی بودند مخالفین استقراض درصدد ناامنی هستند و میخواهند کشور را در طبق گذارده به اجنبی تسلیم کنند(1).
واقعیت این است که دمکراتها با کارهایشان ناامنی را دامن میزدند. یکی از بزرگترین مشکلات ایران در این دوره مسئله خلع سلاح بود. لایحه خلع سلاح در زمان کابینه اول سپهدار تصویب شد اما اجرا نگردید؛ تا اینکه در دوره مستوفی ماجرای پارک اتابک پیش آمد. اما بعد از آن هم، وکلای دمکرات، مسلح حرکت میکردند و حتی در صحن مجلس با اسلحه حاضر میشدند. هدف دمکراتها این بود که جو سیاسی کشور را ملتهب نشان دهند و ناامنی اوضاع را اثبات نمایند. در یک مورد حاجیمحمدصادق علیزاده نماینده آذربایجان، ششلول به دست، فردی را که گفته میشد قصد ترور او را داشته تهدید به قتل کرد. این قضیه بازتاب نامطلوبی یافت، در حقیقت مخالفین احساس کردند وکلای دمکرات روزی آنها را به جرم ابراز عقیده مخالف هلاک نمایند: «عجبا ممکن است در یک مجلس قانون خلع سلاح بنویسند در صورتی که اعضای آن مجلس خودشان مسلح باشند؟» از اداره
1) همانجا.
مباشرت مجلس خواسته شد نمایندگان و تماشاگران را بازرسی کنند و نگذارند با اسلحه وارد صحن مجلس شوند(1). اینان همان افرادی بودند که با شعار خلعسلاح، ستارخان و یارانش را به مسلخ فرستادند.
در جلسه سیزدهم مجلس دوم، برنامه دولت سپهدار تنکابنی در مجلس قرائت شد. مهمترین مطالب برنامه او راجع به اصلاحات مالیه و معارف بود. پیشنهاد شده بود مردم برای بسط معارف کمک نمایند، اما وکیلالتجار خاطرنشان ساخت دولت موظف است بودجهای برای این منظور در نظر گیرد. از دید ارباب کیخسرو «سه چیز که مایه ترقی عالم است و لازم داریم تجارت و فلاحت و فوائد عامه است» که در برنامه دولت به آن توجهی نشده است. مشیرالدوله، وزیر عدلیه، پاسخ داد کلیه ضروریات کشور در برنامه قید نشده است، بلکه در آن صرفاً چیزهایی ذکر گردیده که مربوط به «استقرار امنیت» است. بعد از آنکه اصلاحات مقدماتی به عمل آمد بودجه تمام وزارتخانهها به مجلس خواهد آمد و بعد «نقشه رفرم و اصلاحات» به مجلس پیشنهاد خواهد شد.
مشیرالدوله در ادامه خاطرنشان ساخت به اهمیت کار تجارت وقوف دارد، و «تجارت از منابع ثروت است»، اما باید تمهیدی اندیشید تا به گفته او برخلاف گذشته اقوال با افعال مطابقت داشته باشد. بنابراین تا وسایل لازم به دست نیامده، نه اصلاحات تجاری ممکن و میسر است، نه احداث طرق و شوارع. بنابراین در روند اصلاحات در مجلس دوم باید دو نکته عمده را مورد توجه قرار داد: یکی استقراض و دیگری مسئله بودجه. او «احداث پارلمان» را برای تعدیل اوضاع مغشوش مالیه دانست. به همین دلیل پیشنهاد کرد دولت برای هر سال بودجهای در نظر گیرد تا مجلس شورای ملی آن را تصویب نماید. مشیرالدوله ادامه داد فرآیند تصویب بودجه سال آتی انجام خواهد شد، اما فعلاً آن چیزی که مهم است، اقدام براساس در اولویت قرار گرفتن امور مهم است. او گفت در بودجه جدید «اولاً ژاندارم و حقوق پلیس، بعد بودجه وزارت داخله، بعد سایرین» تدوین خواهد شد.
در همین جلسه سیدحسین اردبیلی از اعضای فراکسیون پارلمانی حزب دمکرات،
1) مجلس، سال چهارم، ش86، یکشنبه 8 جمادیالاولی 1329، 7 مه 1911، «مخالفت از قانون خلع سلاح».
برای نخستین بار از ضرورت استخدام مستشارهای خارجی سخن به میان آورد. او این امر را از «واضحات» دانست که باید «هرچه زودتر» انجام شود. اردبیلی از وزرا خواست تعداد مستشارها و حقوق آنها را معین نمایند، «تا آنکه انشاءالله کارها از مقام لفظ به فعلیت آید». وحیدالملک از دیگر اعضای حزب دمکرات این مطلب را خیلی مهم دانست و خاطرنشان ساخت در مورد تعداد مستشاران و کشوری که مستشار از آنجا استخدام خواهد شد، بحث به عمل آید. نمایندگان استدلال میکردند مستشاران باید از کشورهای بیطرف مثل سوئد یا آمریکا استخدام شود.
در کمال تعجب آن کسی که از ورود مستشار مالی از آمریکا، ایراد داشت وزیر پست و تلگراف بود. معلوم نیست وظایف مالیه که خود تشکیلاتی جداگانه داشت، چه ربطی به آن وزارتخانه میتوانست داشته باشد؟ بهر حال وزیر مزبور گفت گویا نمایندگان تصمیم خود را گرفتهاند زیرا اصرار دارند مستشار مالی از آمریکا خواسته شود. از دید او همین ترتیب ناقص مالیه هم متعلق به فرانسویهاست؛ حال آنکه اگر مستشار آمریکایی آورده شود اولاً باید حداقل یک سال وقت خود را صرف تحصیل اطلاع از اوضاع ایران کند و ثانیاً در ایران کسانی که انگلیسی میدانند کمند و افرادی که در امر مالیه مشغولند عمدتاً به زبان فرانسه آشنایی دارند، «بعلاوه نظریات دیگری هم در استخدام از فرانسه بود که شاید نشود در مجلس علنی اظهار کرد».
دکتر علیخان از اینکه وزیر پست در مورد مالیه اظهار نظر میکند ابراز تعجب نمود: «چیزی که راجع به مالیه است چرا [وزیر مربوطه] خودشان دفاع نمیکنند که وزیر پست دفاع بکنند». او اطلاعات آمریکاییها را از فرانسویها کمتر نمیدانست، «به این واسطه در نظر بنده خیلی خوب [است] که برای مالیه از آمریکا مستخدم بخواهیم و در این باب هیچ گفتگو نیست». بالاخره تصویب شد مستشار مالی از آمریکا استخدام شود(1).
در باب استخدام مستشار برای عدلیه و نظمیه، عدهای ایتالیا، عدهای آمریکا، گروهی سوئد و تعدادی فرانسه را پیشنهاد میکردند. هیچ کدام هم دلیل منطقی نداشتند و صرفاً از تشابه آب و هوا، خصوصیات اخلاقی و نظایر آن بحث میکردند. در حقیقت به قول
1) مذاکرات مجلس شورای ملی، دوره دوم، مورخه سهشنبه غره رمضان 1328.
حاجیآقا شیرازی میزان و معیار صحیحی برای پیشنهادها وجود نداشت و هر نمایندهای به کشوری رأی میداد که مدتی در آنجا اقامت داشته است. مثلاً متینالسلطنه به این دلیل در جلب مستشار نظمیه، آمریکا را ترجیح میداد که مدتی در آنجا بود. وحیدالملک هم که با شدت و حرارت از استخدام سوئدیها دفاع میکرد، منطقش این بود که مدتی در سوئد زندگی کرده و نظم مأموران آنجا را دیده است. به همین سیاق دکتر اسماعیلخان هم از مستشاران فرانسوی دفاع میکرد. مهمترین بحث در مورد جلب مستشاران مربوط به بخش قضایی بود، اما این مسئله وجود داشت که قوانین ایران بر دو بخش است: شرعی و عرفی؛ مستشاران فقط در مورد قوانین موضوعه رایج در غرب تخصص دارند، پس اگر وارد ایران شوند با قوانین شرعی چگونه برخورد خواهند کرد؟
در مورد مستشار عدلیه، دبیرالملک وزیر عدلیه معتقد بود باید از فرانسه و مصر استخدام شود(1). دلیلش آن بود که مستشار فرانسوی باید تنظیمات عدلیه را عهدهدار میشد تا آن را به سامان آورد و از بینظمی نجات دهد و قاضی تربیت کند. مستشار مصری هم چون مسلمان است دستورالعملهای مستشار فرانسوی را که مغایر شرع نیست، به بوته اجرا میگذارد. وحیدالملک میگفت چون قوانین مدون است، مستشار برای تدوین قانون آورده نمیشود، «شرع ما مدون است» و مستشار برای اداره کردن و تنظیمات عدلیه خواسته میشود و نیازی به شرط اسلامیت نیست و صرف حقوقدان بودن کفایت میکند.
مشیرالدوله هم استدلال کرد «ما مستخدمین عدلیه را برای این نمیخواهیم که احکام برای ما تعیین نمایند، احکام شرع ما از 1328 سال پیش از این جاری بوده و خواهد بود، بهتر از آن نمیشود، مقصد از مستخدمین انتظام امور اداره است. برای اینکه کارهای عرفی اداری است که باید از روی ترتیب اداره شود». و اما درباره امور شرعی باید مجلس ویژهای تشکیل داد که ربطی به مستشار نداشته باشد، زیرا وظایف آن داخلی است. او میگفت امور شرعی مربوط به موازین فقهی است، حال آنکه مسئله مستشار مربوط به اداره کردن عدلیه است. بالاخره تصویب شد یک نفر از فرانسه و یک نفر از مصر برای عدلیه استخدام شوند. به این شکل خواستند هم مسئله
1) . همان، مورخه شنبه پنجم رمضان 1328.
شرعی و هم مسئله عرفی را رعایت کنند، اما با این ترتیب مشکلی از مشکلات ایران حل نمیشد زیرا مستشار مصری در فقه اهل سنت متبحر بود و نه شیعه؛ بنابراین همچنان مشکل ادامه مییافت.
هیأت دولت تصویب کرده بود مستشار مالی از سوییس استخدام گردد. اما دکتر علیخان و شیخالرئیس پیشنهاد کردند مستخدمین وزارت مالیه از آمریکا جلب شوند. علیخان در دفاع از نظر خود گفت مستشار مالی باید از جایی انتخاب شود که بیطرف باشد و منافع تجاری و غیر تجاری در ایران نداشته باشد و از این حیث آمریکا حائز شرایط است.
با مقدمات، شوستر توسط نبیلالدوله استخدام و وارد ایران شد. اقدامات تحریکآمیز شوستر را پیشتر مورد بررسی قرار دادیم و دیدیم اعمال تحریکآمیز وی چگونه باعث ورود قشون روسیه به ایران شد.
در واقع مهمترین بحث مجلس در مورد استقراض بود و برنامههای دیگر همه مکمل آن بودند، اما آنگاه که بار دیگر بحث درباره استقراض آغاز شد، معلوم گردید دولت هیچ برنامهای برای نحوه هزینه کردن مبالغ مورد تقاضا ندارد. وکیلالرعایا پرسید وجوه استقراضی به مصرف چه چیزی خواهد رسید؟ وثوقالدوله وزیر مالیه پاسخ داد «دولت نمیتواند جواب صحیح بدهد» که پنج کرور وجهی که باید استقراض شود به چه مصارفی خواهد رسید. او به جای استدلال منطقی و اقتصادی گفت در ابتدای لایحه نوشته شده است «اساس کار بر درستی است»، با همین زمینه اخلاقی گفته شد:
دولت اطلاع از مصارف و حقوقی که باید بدهد کاملاً ندارد و اسباب و عناصری که به توسط آنها بتواند تعیین نماید موجود نیست و میداند که ترتیب وزارت مالیه سابقاً خیلی مغشوش بوده است و حقوقی که از این وجه به مصارف سابق داده میشود، حقوق قشون و ساخلو دولت جدید و سفرایی است که در خارجه مأمور هستند.
وحیدالملک ضمن اینکه قرضه را برای هر دولتی لازم میدانست، خاطرنشان کرد اولاً باید دانسته شود نقشه این استقراض چیست، ثانیاً وجوه به چه نحوی خرج خواهند شد، ثالثاً شرایط استقراض چیست و رابعاً کیفیت تفتیش در اینباره چگونه است؟ وزیر مالیه پاسخ داد دولت قروضی دارد که مربوط به گذشته است و از بابت
آن صدی نه الی دوازده سود داده میشود. او غرض از استقراض را تبدیل این قروض به یک قرض دولتی دانست «و از اینکار یک نفع فوقالعاده عاید دولت خواهد شد که آن در ازای فرع این استقراض داده میشود». هیچ کس از وزیر مالیه نپرسید کیفیت این اقدام چگونه است و به چه طریقی نفع فوقالعاده عاید دولت خواهد شد؟ اما یک چیز معلوم بود، میخواستند قرض کنند تا سود قرضهای سالیان گذشته را یک جا به روس و انگلیس بپردازند! یعنی حتی اصل قرضههای سابق هم تسویه نمیشد. در شرایطی که ایران دچار بحران شدید اقتصادی بود، دولتین بیگانه ایران را برای پرداخت سود وامهای خود تحت فشار قرار داده بودند. از سویی در حقیقت اصول اقتصادی و آینده مالی کشور به یک اصل اخلاقی «اساس بر درستی کار است»، فرو کاسته شد و با توجه به اینکه اکنون هم دولت سپهدار و هم مخالفین دمکرات او با اصل استقراض موافق بودند، در همان جلسه به برنامه دولت رأی اعتماد داده شد(1).
با این وصف به دنبال مذاکرات مفصل درباره استقراض خارجی یا داخلی بالاخره مجلس تصمیم گرفت کسری بودجه دولت را از منابع داخلی تأمین نماید. طبق این لایحه وزارت مالیه مجاز بود از منابع داخلی مملکت مبلغ ده کرور تومان استقراض کند. مقرر گردید یک کرور سهام ده تومانی طبع و نشر گردد و سود این قرضه، سالیانه 7 درصد باشد. مدت استهلاک اصل و فرع استقراض بیست سال شمسی بود و هر سال مبلغ 472 هزار تومان از بابت اصل و فرع مستهلک میشد. محل تأدیه قرض، عایدات خالصهجات بود که در صورت عدم کفایت، بقیه از عایدات تذکره یعنی ادارة گذرنامه به آن اضافه میشد. این در حالی بود که هنوز فهرست عایدات خالصهجات در وزارت مالیه موجود نبود و مبالغ صرفاً براساس تخمین برآورد شده بود.
مهمترین بند این لایحه، ماده 7 آن بود: «توزیع سهام و اخذ وجه در تمام نقاط مملکت به توسط بانک شاهنشاهی و شعب و عمال آن صورت خواهد گرفت». فقط اعتراض مختصر و کم ارزشی به این ماده شد. در شور اول مقرر شده بود این ماده
1) همان، سهشنبه 23 ذیقعدة الحرام سال 1327 قمری.
حذف شود، زیرا اگر اختیار استقراض با وزیر مالیه باشد بهتر خواهد بود. اما وکیلالرعایا به ضرورت تصویب این ماده تأکید کرد، در حالی که استقراض داخلی ربطی به بانک شاهی نداشت و اگر چیزی به آن بانک ربطی پیدا میکرد مربوط به استقراض خارجی بود. او گفت وجود این ماده لازم است زیرا شاید ایرانیان مقیم خارج بخواهند در امر استقراض داخلی شرکت کنند و «اگر تصویب نشود که شعب بانک اوراق سهام را توزیع و اخذ وجه نماید، آنها از شرکت در این استقراض محروم خواهند بود».
ارباب کیخسرو از این بهانه استفاده کرد و پیشنهاد نمود از بند 7، عبارت «در تمام نقاط مملکت» حذف شود. ماده 7 اینگونه اصلاح شد: «توزیع سهام و اخذ وجه به توسط شاهنشاهی و شعب عمال آن صورت خواهد گرفت».
در ماده 9 آمده بود «وجه قرض فقط به مصرف اصلاحات اساسی و ضروریات مهم فوقالعاده که مجلس شورای ملی تصویب مینماید خواهد رسید». این ماده هم «بدون مذاکره» تصویب شد، بدون اینکه معلوم باشد دولت وجه استقراضی را چگونه هزینه خواهد کرد؟ و یا اینکه براساس چه اطلاعاتی از اقتصاد کشور میخواست ده کرور استقراض کند؟ فقط تصویب شد هیأتی هفت نفری بر نحوه هزینه کردن استقراض نظارت کند. طبق ماده 11 برای مراقبت در اداره کردن محل تأدیه قرض و رسانیدن اقساط اصل و فرع در موعد مقرر به صاحبان سهام «یک نفر متخصص مالیه از خارجه معین یا مستخدم خواهد شد». این ماده هم «با جزیی مذاکرات» تصویب شد.
تنها بحثی که انجام گرفت مربوط به ماده 12 بود. حاج شیخعلی ابوالوردی نماینده شیراز پیشنهاد کرد به عنوان ماده دوازدهم تصویب شود اگر سهام قرض به اتباع خارجه منتقل شود باید تابع قوانین داخلی باشد. اما تقیزاده گفت خارجیها حق خرید سهام را ندارند و اگر یکی از سهام به اتباع خارجه منتقل شد، فوراً باید به اتباع ایرانی فروخته شود وگرنه از درجه اعتبار ساقط است. ماده دوازدهم برای بررسی بیشتر به کمیسیون تجدیدنظر ارجاع گردید، علت هم فقط این بود که مخبر کمیسیون قبل از اخذ رأی در مورد این ماده پیشنهاد ارجاع به کمیسیون مربوطه را داده بود. معلوم بود مشکل اقتصادی کشور از این راه، حل نخواهد شد به همین
دلیل باید راهحل فوریتری پیدا میکردند.
در آخر نوامبر 1909، مجلس شورای ملی پیشنهاد کرد یک وام فوری بالغ بر پنج میلیون کرور برای ادارة امور جاری کشور تأمین شود. در سیزدهم دسامبر آن سال وزرای امور خارجه و مالیه، به نمایندگان دولتین روس و انگلیس مراجعه کردند و شرایط اخذ وام را جویا شدند. چند ماه بعد در شانزدهم فوریه 1910 جواب وزراء داده شد که خلاصه آن به قرار زیر بود:
طرز مصرف وام باید از طرف یک هیأت معین شود، این هیأت زیر نظر وزیر مالیه و متشکل از یک مستشار مالی فرانسوی، مدیر گمرکات که بلژیکی بود، دو نفر نماینده مجلس و دو مأمور دیگر ایرانی خواهد بود.
هفت نفر مستخدم فرانسوی، مأمور اجرای تصمیمات این هیأت خواهند بود.
دولت ایران باید بخشی از این وام را صرف تشکیل یک نیروی نظامی کند. برای تهیه قوای نظامی دولت ایران حق ندارد معلم بیگانه استخدام کند، مگر اینکه دولتین رضایت خود را اعلام کرده باشند.
دولت ایران حق ندارد به هیچ دولت خارجی امتیاز خطوط آهن بدهد، مگر اینکه دولتین اجازه دهند. اگر ایرانیها بخواهند امتیازی بگیرند، دولتین حق دارند تحقیق نمایند که آیا متقاضیان امتیاز، سرمایه لازم را در اختیار دارند یا خیر.
5.کمپانی روسی که راه جلفا- تبریز را در اختیار دارد، انحصار کشتیرانی دریاچه ارومیه را خواهد داشت.
دولت ایران شروط فوق را نپذیرفت. ایرانیها با استخدام مستشار فرانسوی مخالف نبودند، لیکن نمیخواستند این افراد تحت کنترل روس و انگلیس باشند. به همین سیاق شروط دیگر را هم مردود اعلام کردند. در همین اوضاع سر و کله بخش خصوصی اروپا و آمریکا در ایران پیدا شد. در حالی که مذاکرات به بنبست رسیده بود، «یک دسته
از ارباب مال و مکنت که نمایندگی ایشان را هم یک نفر انگلیسی به عهده داشته است، از حکومت ایران قبول یک استقراض پنج میلیون لیرهای را گرفته بود». اما سفارتین در شانزدهم مارس 1910 مانع از این امر شدند. آنها اعلام کردند تا وقتی مسئله استقراض ایران از روس و انگلیس معوق مانده است و تا هنگامی که ایران قروض خود را به بانک شاهنشاهی و بانک استقراضی نپرداخته است، حق ندارد هیچ یک از عایدات کشور را برای اخذ وامی غیر از وام مورد بحث به وثیقه گذارد.
از آن روز دولتین به ایران دستور دادند دیگر حق ندارد از هیچ سرمایه بیگانه، طلب کمک نماید. معاونالدوله وزیر وقت امور خارجه ایران در اعتراض به این حرکت نوشت:
مسئله مقاولات و گفتگوهایی که فیمابین حکومت ایران و دولتین انگلیس و روس در موضوع عقد یک آوانس یا یک استقراضی جاری شده است، نمیتواند حکومت ایران را از آزادی و اختیارات کاملهاش در عایداتی که منابع آن هنوز محل ضمانت و رهن نیست عاری و مسلوب الحق سازد.
در هفتم آوریل سفارتین استقراض ایران را از منابع خارجی به دو شرط مجاز شمردند: 1. عایداتی که فعلاً ضمانت استقراض از روس و انگلیس هستند، نباید برای عملیات اعتباری جدید به وثیقه گذارده شوند و 2. قروض فعلی ایران به روس و انگلیس باید تحت قواعدی معین درآیند.
به دنبال این مباحث، موضوع جدیدی مطرح شد که راه رسیدن به توافق را محال و ممتنع ساخت:
انگلستان و روسیه که حقوق رعایای سایر دول را به اعمالات تجاری در ایران هیچ مانع نیستند، در هیچ موقعی نمیتوانند قبول کنند که به تبعه دیگر دول معظمه خارجه امتیازاتی اعطا شود که به منافع سیاسی و یا نظامی دولتین در ایران صدمه برساند.
مقارن بنبست مذاکرات استقراض، در مجلس لردهای انگلیس بحثی درباره این موضوع در گرفت. لرد لمینگتون عضو کمیته ایران از لرد کریو پرسید وضعیت استقراض ایران از روس و انگلیس چگونه است؟ و نیز درباره سیاست انگلیس در ایران پرسشهایی را مطرح نمود. کریو تقاضا کرد در این زمینه یعنی توضیح سیاست
انگلیس در ایران اصراری نشود، زیرا او در این باب جوابی نخواهد داد. در مورد استقراض هم گفته شد آن مهم به بنبست رسیده است، زیرا ایران شرایط روس و انگلیس را نپذیرفته است. او اعلام کرد انگلیس «خیرخواه حقیقی ایران و ایرانیان است»، به همین دلیل دولت انگلیس اصرار در قبولاندن شرایط خود را لازم میداند!
لرد لنسدوان اظهارات لرد کریو را به شکل صریحتری بیان نمود. او خاطرنشان کرد در انگلستان امروز همه طرفدار سعادت ایران هستند و تلاش دولت ایران را در انتظام بخشیدن به امور خود ارج مینهند. بنابراین لرد کریو حق دارد از لرد لمینگتون خواهش کند که دیگر با سئوالات خود درباره مسائل ایران، وی را دچار مشکل نکند «چون که مذاکرات ایران سری بوده و اظهارات بیش از این بر ضد منافع مملکت خواهد شد و به این جهت اکثریت مجلس در توضیح این مسئله اصرار نخواهد کرد(1)». چه حوادثی در پس پردههای سیاست بریتانیا در ارتباط با مسائل ایران رقم میخورد که غیرقابل توضیح حتی برای نمایندگان مجلس آن کشور بود؟
وقتی اقدامات دیپلماتیک به بنبست رسید، تلاش برای ورود شرکتهای خصوصی به ایران جدیتر شد. در سپتامبر 1910 جلسهای در هتلی در لندن تشکیل گردید تا پیرامون نحوه فعالتر شدن پارسیان هند در مسائل اقتصادی ایران مذاکره نمایند. این جلسه به دعوت ناسارا دانجی مانکجی کوپر مدیر روزنامه لندن ایندیان کرونیک تشکیل شد. جمعی از پارسیان هند و ایرانیان و اروپاییان و نیز مشیرالملک وزیرمختار ایران در لندن، غفارخان نایب اول سفارت و سر جورج بردوود از حاضران جلسه بودند. کوپر که ریاست جلسه را برعهده داشت گفت پارسیان هند در این اواخر توجه ویژهای به ایران مبذول داشتهاند و «در این خیالند که بار دیگر ایران را خانه خود کنند». خاطرنشان شد این «جنبش» از بیست سال پیش در بمبئی آغاز گردید و اعتقاد بر این بود که آینده بسیار باشکوهی در ایران برای زرتشتیان فراهم است. اما اشکال کار این است که پارسیان هند نسبت به زرتشتیهای مقیم ایران، زندگی آسودهتری دارند و ثروت بیشتری به دست آوردهاند.
اعلام شد پارسیان نسبت به زرتشتیهای مقیم ایران مساعدت اندکی کردهاند،
1) ایران نو، سال اول، ش192، یکشنبه 20 ربیعالثانی 1328، 1 مه 1910، ص 4.
خیلی از پارسیان هر سال به اروپا میآیند و بیش از هزار لیره خرج مسافرت میکنند، حال آنکه کمک آنها به همکیشان خود در ایران به سالی سیصد لیره هم نمیرسد: «پارسیان قائد بزرگی میخواهند». کوپر به پارسیان هند متوسل شد و از آنها خواست کمک و همراهی نمایند تا زرتشتیهای ایران صاحب مدرسه، مریضخانه و داروخانه شوند. مشیرالملک از زرتشتیها تمجید کرد، کسانی که «محبوبالقلوب ایرانیها هستند» و اخلاق و صفات نیک آنها را میپسندند، اما ابراز تأسف کرد از اینکه پارسیان هند «هیچ به وطن اصلی خود مسافرت نمیکنند و گویا بیش از دو نفر در این مدت نرفتهاند»، به همین دلیل است که این جماعت از اوضاع ایران اطلاعات ناقصی دارند، حال آنکه تماس بیشتر فواید بسیاری برای طرفین دارد. پارسیان باید محبتهای هموطنان را به زرتشتیها از نزدیک ببینند و «معتبرترین صرافان و تجار ایران» را در بین همکیشان خود ملاحظه کنند و ببینند که زرتشتیها «حتی داخل اسرار و دارالشورای ملی» هم هستند.
وزیرمختار به پارسیان ابراز اعتماد کرد، خود را از آنها جدا ندانست و از «محبت و سمپاتی» خویش در حق آنان سخن گفت. او ادامه داد بین تجار خارجه که با ایران دادوستد دارند، هیچ اسم پارسی ندیده است. شاید برخی باشند که غیرمستقیم با ایران تجارت میکنند، اما به شکل مستقیم کسی در این موضوع مشارکت نمیکند. او آینده را حائز امیدواری دانست و زمینه فعالیت اقتصادی در ایران را مناسب و گسترده تشخیص داد. سر جورج بردوود از خاطرات سال 1855 خود در هند سخن گفت، در آن زمان او به پارسیان گفته بود اگر میخواهند نشان دهند «که از بودن در تحت حکومت انگلیس فایده» بردهاند، باید برای ایران کاری انجام دهند. به نظر او برای پارسیان «تربیت شده فرصتهای بزرگ» در ایران وجود دارد. او موفقیت پارسیان را در هند خوب توصیف کرد و عدم اقدام آنها را در ایران ناشی از «بی خیالی و بیملاحظهگی پارسیان بمبئی» دانست، زیرا آنها از زندگی خود راضی بودند. با این وصف از همان وقت توصیه شد و اصرار فراوانی انجام گرفت تا پارسیان به ایران بروند و عقبماندگی «برادران زردشتی» خود را ببینند و «به شکرانه فوایدی که از بودن در تحت حکومت انگلیسی بردهاند»، فایدهای به همکیشان خود در ایران برسانند.
بردوود از آغاز «جنبش» پارسیان در این موضوع، ابراز خوشوقتی کرد و گفته
وزیرمختار را مبنی بر روابط بیشتر پارسیان با ایران مورد تأیید و تأکید قرار داد. میرزاغفارخان از تکلم پارسیان به زبان خارجی ایراد گرفت، او زبان را «از امتیازات بزرگ ملی» و «اساس و بقای ملیت» شمرد و فارسی را مظهر این مهم نامید. اولین ایراد غفارخان این بود که با وجود ثروت هنگفت، پارسیان نسبت به «ترقی و رفاه برادران زرتشتی خود در ایران»، کمکی نکردهاند. گفته شد این جماعت محبوبیت زیادی در ایران دارند و عذری برای بیعملی موجود نیست: «دشمنیهای مذهبی که در قرون گذشته در تمام نقاط عالم سر راه تمدن و ترقی و ننگ عالم انسانیت بود، خوشوقتم بگویم که در همه جای عالم با سرعت نمایان رو به زوال است». ایران هم جاده ترقی را خواهد پیمود، اما اقدام مهم به کار انداختن و فایده بردن از ثروتهای عظیم طبیعی است. ایرانیان علیرغم مشکلات ایجاد شده، ثروتهای طبیعی خود را به کار خواهند انداخت، اما «اگر پارسیان، هموطنان خود را در این تلاش سختی که در استرداد شوکت و ترقیات دوره کیان دارند، تنها نگذارند تاریخ در آتیه خواهد گفت که شوکت ساسان در اتفاق پارسیان برگشت». در پایان گرشاسب پارسی «که در خدمت دولت هند» بود و تازه از ایران بازگشته بود، در نطق خود از تغییر اوضاع ایران سخن گفت و ضمن گزارشی از ترقیات کشور و اوضاع و احوال زرتشتیهای ایران، پارسیان را تشویق به رفتن به میهن باستانی خود کرد(1).
بحران مالی، دولت ایران را از پای افکنده بود، وقتی روس و انگلیس آشکارا شرایطی را برای استقراض تعیین کردند که در حکم شروط استعماری بود، ایران تلاش کرد تا شاید از منابع خصوصی پول فراهم آورد. در دسامبر 1909 سر جورج بارکلی وزیرمختار بریتانیا در تهران اطلاع داد دو تن به نامهای جوزف وولف (2)و مستر آسبرن(3)وارد ایران شدهاند. معلوم شد وولف به منظور مسائل مالی، با ایران وارد مذاکره شده و پیشنهاد کرده است وامی به دولت ایران اعطا کند، مشروط بر آنکه وثیقه
آن سهام ایران در شرکت نفت انگلیس و ایران باشد(1). این تقاضا فوقالعاده مهم بود: در آن زمان یک شرکت بزرگ چشم طمع به سهام نفت ایران دوخته بود و آن هم کمپانی رویال داچ شل بود. در حقیقت سرمایهداران یهودی وقت را غنیمت شمرده و برای مشارکت در شرکت نفت انگلیس و ایران به تکاپو افتاده بودند.
موضوع وقتی اهمیت زایدالوصفی یافت که وولف به شرکت ساموئل و شرکا(2)در لندن تلگراف کرد تا برای پرداخت وام به دولت ایران اقدام کند. خاندان ساموئل در زمره نامدارترین صهیونیستهای انگلیس بودند که سهمی عظیم در کمپانی شل و شرکت نفت باکو داشتند. ساموئل و شریکش والتر لوی(3)که در بسیاری از ممالک آسیایی دارای منافعی سرشار بودند، میخواستند ابتدا از سرمایهگذاری خود مطمئن شود. برای این منظور تلاش کرد تا حمایت دولت انگلیس را جلب کنند. ساموئل که در زمره بزرگترین سهامداران سندیکای بینالمللی شرقی(4)- مؤسسه عظیم مالی که در کشورهای شرق سرمایهگذاری میکرد و سهامداران آن یهودی بودند- به حساب میآمد با وزارت خارجه بریتانیا وارد گفتگو شد. نزاعی عجیب بین دیپلماتها و سرمایهداران در گرفت. سر ادوارد گری به محض اطلاع از قضیه، از نیکولسون خواست موضوع تلاش یهودیان برای پرداخت وام به ایران را در نزد روسها علنی کند و بخواهد دولتین یک زبان ایران را از گرفتن آن وام منع کنند. بارکلی برای حفظ منافع دولتش که عمدهترین آن شرکت نفت بود، مقامات کشور را از عواقب معامله با وولف و شرکایش آگاه کرد و قاطعانه گفت دولت انگلیس نمیتواند بپذیرد که ایران منابعش را در ازای دریافت وام از مؤسسات خصوصی به گرو گذارد(5).
وزیر امور خارجه انگلیس، ساموئل را آگاه کرد که دولتین در مورد اعطای وام از طرف او به ایران مخالف هستند. اما وولف اطلاع داد دو گروه مالی آماده شدهاند که علیرغم میل وزارت خارجه انگلیس در قالب شرکت بازرگانی به اوضاع مالی ایران
کمک کنند. در مقابل دولتین روس و انگلیس، ایران را تهدید کردند اگر از منابع خصوصی وام تهیه کند، آنها هر عملی را برای حفاظت از منافع خود لازم و ضروری خواهند شمرد. نواب وزیر وقت امور خارجه ایران که طرفدار اخذ وام از منابع خصوصی بود و از استقراض دولت ایران از یهودیان حمایت میکرد، استدلال نمود تصمیم دولتین مغایر با استقلال و آزادی ایران است که در پرتو مشروطه به دست آمده است.(1)روس و انگلیس روز بعد یادداشت وزیر خارجه را برگرداندند، یعنی حتی ادعای او را در مورد استقلال ایران نادیده گرفتند. بالاخره وولف و شرکا در برابر دولتین ناموفق ماندند و ناکام به لندن مراجعت کردند.
متعاقب این امر اولتیماتوم انگلیس برای لشکرکشی به جنوب ایران باعث استعفای نواب از وزارت امور خارجه شد. حسینقلیخان نواب، پیش از استعفایی که به قول نورمن، معاون وزارت خارجه انگلیس، ضایعهای جبرانناپذیر بود، دست به مهمترین اقدام دوره وزارت خود زد. در اواخر دسامبر 1910 وی به علیقلیخان نبیلالدوله کاردار سفارت ایران در واشنگتن دستور داد تا با مقامات آمریکایی به منظور استخدام عدهای مستشار برای خزانهداری ایران گفتگو کند. وزیر خارجه آمریکا فیلندر چیس ناکس(2)با انگلیسیها مشورت کرد و آنها مخالفتی ابراز نکردند. با این وصف دولت آمریکا خود را از مذاکراتی که درباره شرایط استخدام مستشاران در جریان بود کنار کشید(3).
میدانیم مستشاری که به ایران اعزام شد مورگان شوستر بود که با نمایندگان کمپانی سلیگمن روابط صمیمانهای داشت. نمایندگان کمپانی سلیگمن در قلهک اقامت داشتند و شوستر را به میهمانی شام دعوت میکردند. در برخی از جلسات اینها بارکلی و پاکلوسکی وزرای مختار انگلیس و روسیه هم حضور مییافتند. در یکی از آن جلسات سخن از چهار میلیون لیره قرضه به میان آمد که قرار بود سلیگمن به ایران پرداخت کند. شوستر حتی وقتی سخن از ناامنی راههای جنوب به
میان آمد گله کرد که چرا سفارت انگلیس نمیگذارد استوکس با او همکاری کند و اینکه چرا انگلیس با روسیه علیه او همداستان است. وی ادامه داد با توجه به اینکه سیاستهای روس و انگلیس خلاف ترقی ایران است، اگر در بخش غربی ایران امتیازاتی به دولت آلمان داده شود، بسیار مناسب خواهد بود. بارکلی از این کنایه مرعوب و در عین حال خشمگین شد، به گونهای که شوستر سخن خود را تغییر داد و بحث را مسکوت گذاشت(1). شوستر حامی منافع سرمایههای فراملیتی در ایران بود و در این راستا حتی از تهدید انگلیس ابایی نداشت.
مه 1910 کمپانی برادران سلیگمن(2)به وزارت خارجه انگلستان اطلاع داد حاضر به اعطای وامی به دولت ایران است. تنها چیزی که آنها انتظار داشتند این بود که دولت انگلیس از آنها حمایت کند. از سوی دولت بریتانیا اطلاع داده شد هیچ قراردادی اگر موافقت روسیه را در پی نداشته باشد، مورد تصویب قرار نخواهد گرفت. در اکتبر آن سال دولت ایران رسماً از برادران سلیگمن تقاضای 000/200/1 لیره وام کرد. سلیگمن هم مثل وولف و ساموئل با دیپلماسی پیچیدهای مواجه شد که قصد داشت با حفظ رضایت روسیه منافع بریتانیا را در منطقه حفظ کند.
بانک شاهنشاهی قبل از این آزمون خود را داده بود و در حقیقت ابزار اجرایی سیاست دولت انگلیس تلقی میشد، پس خطر کردن در سیاست خارجی بیفایده بود. اعطای وام توسط بانک، هم مانع از سوءظن روسها میشد و هم اینکه باعث پیشرفت دیپلماسی انگلیس در ایران میگردید. بنابراین، در 8 مه 1911 از طریق بانک شاهی وامی به ارزش 000/250/1 لیره با بهره 5 درصد در اختیار ایران قرار دادند و گمرکهای ایران وثیقه آن وام آن شد(3).
برخلاف تصور رایج، روابط شوستر و سفارت روسیه خیلی هم نامناسب نبود. مثلاً وقتی شوستر میخواست از کمپانی سلیگمن چهار میلیون لیره وام دریافت کند، وزیرمختار روسیه را در جریان امر قرار داد و رونوشت تقاضای خود را از کمپانی مزبور برای او ارسال کرد و خواستار همراهی دولت روسیه و نفوذ شخصی پاکلوسکی
وزیرمختار روسیه برای انجام این امر شد. در مسئله استخدام استوکس هم وزیرمختار روسیه در جریان قرار گرفته بود. شوستر ضمن ارسال یک نامه یادآوری کرد هر روز که در اعلام نتیجه مذاکرات دولت روسیه در این زمینه تعویق انجام گیرد، کار او مشکلتر میشود. پاکلوسکی سه روز بعد پاسخ داد هنوز در موضوع استخدام استوکس خبری از دولت متبوع خود دریافت نکرده است. اعلام شد شاید علت، خارج شدن امپراتور از پایتخت باشد. شوستر میخواست استوکس را استخدام کند، به طوری که با منافع دولتین در مناطق نفوذشان منافات نداشته باشد، لیکن روسیه در نهایت با این موضوع مخالفت ورزید.
حتی پس از اینکه شوستر از تهران خارج شد، نه روز پس از عاشورای خونین تبریز، پاکلوسکی این نامه را برای او ارسال کرد:
دهم ژانویه 1912 (مطابق نوزدهم محرم 1330)، شخصی است. مستر شوستر عزیزم، از مراسله مهربانانهای که خیلی مؤثر واقع شد کمال تشکر حاصل گشت... همواره از تجدید ملاقات شخصی بسیار پسندیده و دلنشین شما در آینده مسرور خواهم بود... با تقدیم بهترین آرزوی خوشی سفر شما مستر شوستر عزیزم، دوست بسیار صادق شما(1).
پس از شکست روسیه از ژاپن، سیاست انگلستان جلوگیری از تضعیف بیشتر روسیه و تقویت آن کشور در برابر خطر آلمان بود.
معاهده 1907 روسیه و انگلیس در چهارچوب این استراتژی تحقق پذیرفت. سر ادوارد گری که مبتکر اتحاد با روسیه علیه آلمان بود، امیدوار بود به وسیله انعقاد معاهده مزبور، جانشینی لایق برای لرد لنسدوان باشد که به همین استراتژی اعتقاد داشت. این معاهده تا حدی تنازع دو قدرت را در ایران حل کرد. زمانی که اتحاد مثلث در شرف انجام بود، آلمانیها بهتر درک کردند ریشه این همه جوش و خروش انگلیسیها با آنها مرتبط است، یعنی سیاست اروپایی انگلیس حل مسئله آلمان بود. آلمان بیشتر در عثمانی تکاپو میکرد و هدف عمدهاش به دست آوردن امتیاز راه آهن بود. درست در اوج تکاپوی این کشور در آسیا، امپراتور روس در پوتسدام با امپراتور آلمان دیدار کرد و
1) اختناق ایران، ص475
نتیجه آن هم معاهده پوتسدام بود. در دوازدهم محرم 1329 مطابق با چهاردهم ژانویه 1911 بارون مارشال فون بیبرشتاین (1)دیپلمات باهوش آلمانی مقیم استانبول اعلام کرد معاهده روس و آلمان صرفاً مربوط به کشیدن راهآهن ایران و اتصال آن به راهآهن عثمانی است. طبق عهدنامه مزبور دو دولت از اتحاد با هر قدرت ثالثی که قصد آغاز جنگ علیه دیگری را داشت، اجتناب میورزیدند. آلمان پذیرفت ایالات شمالی ایران حوزه نفوذ روسیه است و روسیه حق دارد در آن منطقه راهآهن احداث کند. قرار شد سرمایه آلمانی در شمال ایران جنبه حمایت از روش سیاسی روسیه در ایران داشته باشد. اتصال تهران به خانقین در سرحد عثمانی نیز باید با سرمایه مشترک و نظارت روسیه انجام میگرفت.
از طرفی روسیه منافع تجاری آلمان را در منطقه نفوذ خود به رسمیت میشناخت و حمایت سیاسی خود را از احداث راهآهن بغداد به خانقین اعلام نمود. امتیاز احداث راهآهن از بغداد تا خانقین و از آنجا به تهران در انحصار دولت آلمان بود و روسها وعده دادند، این خطوط به راهآهن شمال که توسط آنها احداث خواهد شد، متصل گردد.
سرمایهداران متنفذ روسیه تلاش کردند یک شرکت بینالمللی برای احداث خطوط راهآهن ایران به وجود آورند. این راه باید از قفقاز تا بلوچستان ایران امتداد مییافت. قرار بود سرمایه این شرکت از روسیه، فرانسه، انگلیس و سایر کشورها تأمین شود. احتمال داشت از آلمانها هم برای مشارکت در این طرح دعوت به عمل آورند. قرار شد یک هیأت مدیره تشکیل شود تا ابتدا امتیاز مربوطه را از ایران اخذ کنند و سپس شرکت بینالمللی را تأسیس نمایند. اگر این راه احداث میشد طول مدت مسافرت از لندن به بمبئی، به یک هفته کاهش مییافت.
راهآهن جدید از باکو آغاز میگردید و از آنجا به رشت، تهران، کرمان، بلوچستان و نوشکی منتهی میشد. خطوطی که در مناطق تحت نفوذ روس و انگلیس بود، زیر نظارت همان دولتها قرار میگرفت. راهآهن سراسری توسط شرکت بینالمللی احداث میشد و زیر نظر همان شرکت قرار میگرفت. طول خط راه آهن در ایران
1) Baron Marshal von Bieberstein.
حدود یکهزاروصد مایل میشد و تمام مسیر لندن- بمبئی 5700 مایل تخمین زده میشد. خرج سفر از طریق این خط 20 درصد کمتر از راههای دیگر بود. این راه سریعترین و کوتاهترین راه انتقال کالاهای تجاری از لندن به بمبئی بود، پس بسیار سودآور تشخیص داده میشد(1). یکی از وکلای دومای روسیه که «برای تحصیل مساعدت و همراهی فرق مالیه انگلیس در مسئله کشیدن راهآهن قفقاز از داخل ایران به بلوچستان، [و سپس] مسافرت به لندن نموده بود»، در مراجعت نسبت به مساعدتهای انگلیسیها ابراز رضایت کرد(2).
اما در مقام عمل طرح احداث راهآهن ایران با مشکلات زیادی مواجه بود و پیشبینی میشد هرگز عملی نخواهد گردید. فرانسه از مشارکت در این طرح سر باز زد، زیرا برای خود منفعتی نمیدید. سرمایهداران فرانسوی حاضر به خطر کردن در این منطقه خاص نبودند و به روسیه اعتماد نداشتند. در لندن هم طرح روسیه با عدم استقبال مواجه گردید. پنداشته میشد راهآهن ایران به جای منفعت برای انگلیس و هند، به موقعیت بریتانیا در هندوستان صدمه خواهد زد. به دلیل خودداری انگلیس و فرانسه از همکاری، طرح روسیه با شکست مواجه شد، زیرا روسیه نمیتوانست با منابع و وسایل خود به این اقدام مبادرت ورزد. از نقطه نظر سیاسی، انگلیسی ها معتقد بودند طرح مزبور تمام ایران را به منطقه نفوذ روسیه مبدل خواهد کرد، مضافاً اینکه این طرح نفوذ نسبی انگلیس را در آسیای میانه نابود میکند. مدیر امور شرقی وزارت خارجه روسیه، اعلام کرد فعلاً باید در انتظار خاتمه راهآهن بغداد ماند، تا آن هنگام اوضاع ایران بهتر مشخص خواهد شد، یعنی طرح راهآهن روسیه برای ایران فعلاً بر روی کاغذ باقی ماند(3).
مهمترین دلیل عدم اعتماد فرانسه و انگلیس به روسیه، اظهارات صدر اعظم آلمان در رایشتاگ، مجلس ملی آلمان بود. طبق اظهارات او ائتلافی بین روسیه و آلمان بر سر مسائل ایران حاصل شده بود، این امر افکار عمومی را در فرانسه به هیجان آورد. مطبوعات محافظهکار انگلیس این تفاهم را که به کلی علیه منافع آنها بود با سوءظن
تعقیب میکردند. پالمال گازت از «تنهایی انگلیس» بحثی به میان آورد. طبق این مقاله اتحاد آلمان و روسیه معادلات قدرت را در تهران به هم میزد و روسیه را در مقام و موقعیت بهتری قرار میداد. در صورت اتحاد روسیه و آلمان، انگلیس در آینده اقتصادی ایران نمیتوانست سهمی داشته باشد و حتی قرارداد 1907 عملاً لغو میشد. ائتلاف دو قدرت بزرگ خطر دیگری هم داشت و آن تهدید هندوستان بود. مهم نبود خطر دور یا نزدیک بود؛ مهم این بود که خطر احساس میشد. انگلیسیها میخواستند روسیه قرارداد 1907 را محترم شمارد و بواسطه مذاکرات و عهدنامههایی که بدون اطلاع انگلیس با سایر ممالک منعقد میکند، آن را متزلزل نکند. در همین زمینه سفیر انگلیس در سن پترزبورگ باید به روسیه شدیداً اعتراض میکرد(1).
وزیر خارجه روسیه در ملاقاتی با خبرنگار «نوویه ورمیا» اظهار داشت بین روسیه و آلمان در موضوع ایران توافقهایی به عمل آمده است. منافع روسیه در شمال ایران از طرف آلمان تأیید شد و قیصر آلمان فقط به رعایت سیاست درهای باز اقتصادی اصرار نمود و درخواست کرد راهآهن ایران به خط بغداد اتصال پیدا کند. قرار بود خط آهن ایران؛ کاله- بندری در شمال غربی فرانسه که از مراکز اقتصادی اروپا محسوب میشد- را به کلکته مربوط نماید و با این حساب یک راهآهن چهار هزار کیلومتری را تحت نفوذ روسیه درمیآورد. به همین دلیل بود که روسها میخواستند هر چه زودتر کار خود را در ساختن این مسیر آغاز نمایند. اما یک مسئله مهم در این بین وجود داشت. تا این ایام تجارت روسیه در شمال و غرب ایران انحصاری شده بود و عرضه دیگر کالاهای بیگانه با مشکلاتی مواجه بود. اگر راه بغداد تا خانقین به ایران امتداد مییافت، باب مناسبات اقتصادی با آلمان با کمال سهولت گسترده میشد، و این تنها چیزی بود که آلمانها طلب میکردند. مطبوعات روسیه رقابتهای آتی را بین دو کشور اروپایی مدنظر قرار میدادند و دولت خود را به حزم و احتیاط دعوت میکردند. در همین حال مطبوعات آلمان از اهمیت راه تبریز، بایزید، ارزروم و طرابوزان بحث میکردند. این راه تجاری، در زمانی که اقتصاد ایران در معرض نابودی قرار داشت، توجهات را به خود جلب میکرد. مدیر امور شرقی وزارت امور خارجه روسیه که با امپراتور به پوتسدام
1) پیشین، همان مقاله.
رفته بود، اعلام کرده بود راهی که از تبریز به طرابوزان امتداد یابد برای آناتولی شمالی اهمیت زیادی دارد. روزنامه روسکویه اسلووو از قول او خاطرنشان کرد از آنجایی که احداث یک خط آهن در نزدیک حدود قفقاز حائز اهمیت زیادی برای روسیه است، و روسیه نمیتواند فقط در برابر آن تماشاچی باشد، خط آهن دیگری را که به جنوب امتداد یابد پیشنهاد میکرد. از زمانی که روسیه دو بندر تجاری باطوم و پوتی در گرجستان واقع در سواحل دریای سیاه را توسعه داده و راهآهن باکو- تفلیس- دریای سیاه را تکمیل کرد، تجارت آناتولی و مخصوصاً ترانزیت تجاری آن را دچار تنزل نمود.
تا سی سال پیش بندر طرابوزان اهمیت درجه نخست اقتصادی داشت، اما تا آن زمان به درجه چهارم و پنجم رسیده بود. پیش بینی میشد در آیندهای نزدیک این بندر از تجاری بودن خواهد افتاد. این مهم راه تاریخی تجاری تبریز- طرابوزان را در معرض تهدید قرار میداد، در حالیکه این راه در قرون وسطی محور تجارت شرق و غرب بود. پس از کشف آمریکا و راه هندوستان، تجارت شرق و متعاقباً اهمیت راه مذکور رو به تنزل گذاشت. با این وصف تا چندی پیش این راه برای روابط تجاری اروپا و ایران اهمیت بسیار زیادی داشت. بعد از جنگ روسیه و عثمانی که دو بندر باطوم و پوتی به دست روسیه افتاد و خط آهن ماورای قفقاز احداث شد، دیگر ترانزیت تجاری آناتولی هم کاملاً محو گردید. اگر تجارت آناتولی هنوز حیات و رمقی داشت به واسطه موقعیت مناسب ارزروم بود، این شهر در مسیر تبریز به طرابوزان قرار داشت و کاروانهای تجاری در آنجا گرد میآمدند. اگر طرابوزان موقعیت خود را مستحکم میکرد و در آن راهآهن احداث میشد، باز هم همان اهمیت سابق را پیدا مینمود.
برای فعال نگه داشتن طرابوزان باید برای ارزروم هم، کاری میشد، زیرا روسیه سعی میکرد تجارت ایران و آناتولی را همواره در دست خود داشته باشد. در باطوم امکانات اقتصادی مهمی تدارک دیده شده و کمیسیون مختلطی در تفلیس ایجاد شده بود که پیشنهاد کرد راهآهن قفقاز تا تبریز و ارزروم کشیده شود. دومای دولتی روسیه تصویب کرد اعتبارات لازم برای امتداد راهآهن تا «ساری قامش» در حدود عثمانی در نظر گرفته شود، نیز برای احداث راهآهن جلفا به تبریز اعتباراتی تخصیص داده شد. از طرف دیگر راه ولادی قفقاز - تفلیس به رغم مصارف بسیاری
که داشت تا چند سال دیگر خاتمه مییافت.
روسیه تلاش داشت از این طریق راه خود را به جنوب بگشاید. این پیشرفت، عثمانی و آسیای غربی را هم مورد تهدید قرار میداد. در این حال اروپا در جستجوی وسایل و تمهیداتی برای حفاظت از استقلال ایران در برابر روسیه بود و برای این مقصد قابل اعتمادترین راه را خط آهن تبریز- طرابوزان میدانست. محافل غربی معتقد بودند یادداشتهای تهدیدآمیز و میتینگ دادن هیچکدام راهحل مناسبی برای ایران نیست. ایران فقط در سایه آزادی اقتصادی میتواند از چنگال روسیه خارج شود. اگر ایران از نظر اقتصادی از روسیه مستقل میشد، استقلال سیاسی آن هم محفوظ میماند. راه تبریز- طرابوزان، حتی با نادیده گرفتن راه بغداد- تهران بیشتر از کلیه راههای دیگر برای اقتصاد ایران اهمیت داشت، زیرا یگانه ایالتی که همیشه مورد تهدید روسیه قرار میگرفت، آذربایجان بود.(1)
در سال 1908، مدت قراردادهایی که طبق آنها روس و انگلیس توافق کرده بودند، از احداث خط آهن در ایران اجتناب کنند، خاتمه یافت. آنچه باعث میشد انگلیسیها بیشتر از گذشته به طرح راهآهن اقبال نشان دهند یکی تکانهای شدید ناشی از قرارداد 1907 و دیگری وحشت از احداث خطآهن توسط آلمان در عراق عرب و غرب ایران بود. بنا بود راهآهن ایران از بنادر مختلف خلیج فارس عبور کند و سپس یزد را به نوشکی یا کراچی متصل نماید.
از دوره سلطنت ناصرالدینشاه در مورد کیفیت خط آهن ایران در مجلس عوام بحث شده بود. کمیته منتخب این مجلس معتقد بود راه آهن باید به گونهای باشد که بتواند با کشتیهایی که از هندوستان به مقصد بصره در رفت و آمد بودند، ارتباط برقرار کند. آنها با امتداد راهآهن ایران به مرزهای هند به شدت مخالفت میکردند. در دورة مشروطه هم مأمورین انگلیسی در ایران، اصرار میورزیدند راهآهن مزبور باید از کارون آغاز شود. به این ترتیب خطآهن ایران با خطوط کشتیرانی لینچ و از آنجا با کشتیهای اعزامی از هند میشد. وزیرمختار انگلیس برای عملی ساختن منظور خود خط آهن خرمشهر به خرمآباد را مطرح نمود. این راه از همدان عبور
1) ایران نو، سال دوم، ش53، یکشنبه 23 ذیحجه 1328 ق. 25 دسامبر 1910، «راهآهن در ایران».
میکرد، یعنی جایی که چهل درصد صادرات انگلیس به ایران از آنجا به نقاط مختلف کشور ارسال میگردید. خط تجاری همدان مستقیماً با بغداد در ارتباط بود؛ یعنی نقطهای که یکی از مراکز مالی ساسونها محسوب میشد. اهمیت دیگر این راه خنثی ساختن عملیات احداث راهآهن توسط آلمانها بود.
در همین ایام مدیرعامل شرکت نفت انگلیس و ایران وارد ماجرا شد. او پیشنهاد کرد راهی از اهواز به تهران کشیده شود که در مسیر آن شهرهای شوشتر، دزفول، بروجرد، کرمانشاه، همدان، اراک و اصفهان قرار گیرند. محاسبات نشان میداد هزینه این خط بیشتر از دو تا سه میلیون لیره نمیشد. برای احداث راهآهن مزبور، سندیکایی تشکیل شد. کمپانی لینچ، شرکت نفت انگلیس و ایران و بانک شاهنشاهی اعضای این سندیکا بودند(1)یعنی دقیقاً گروههای مالیای که بر شاهرگهای حیات اقتصادی کشور مسلط بودند. قرار بود صاحبان امتیاز به شکلی انحصاری تا شعاع پنجاه کیلومتری اطراف خط حمل و نقل را در اختیار داشته باشند؛ از حقوق گمرکی معاف باشند؛ بتوانند به هر میزان که میخواهند زمین تهیه کنند و البته هزینه مساحت کردن آن را دولت ایران بپردازد.(2)این طرح هرگز اجرا نشد، زیرا در همین اوضاع و احوال قرارداد پوتسدام منعقد شد و انگلیس برای اینکه روسیه را از خود خشنود سازد، سیاست یکی به نعل یکی به میخ را در پیش گرفت. از طرف دیگر اندکی بعد جنگ اول جهانی درگرفت و بعد از جنگ هم انگلیس مسئولیتهایی را در بستن راه نفوذ حکومت بلشویکی در شمال ایران و قفقاز بر عهده گرفت. آن زمان مصادف با حوادث کودتای رضاخان و تحولات بعدی بود. رضاخان بعد از رسیدن به سلطنت طرح راهآهن مزبور را به انجام رسانید.
از همان عصر مشروطه یکی از مأموریتهای آرنولد ویلسون، از مدیران شرکت نفت انگلیس و ایران، آن بود که تحقیق کند آیا امکان احداث خط آهن در جنوب ایران وجود دارد یا خیر؟ تا دوره مشروطه راههای ایران اتومبیلرو نبود و کمپانی برادران لینچ همیشه متجاوز از نهصد رأس قاطر برای حمل و نقل در اختیار داشت.
طبق دستور حکومت هند، او باید امکان احداث خطآهن از خرمشهر یا خورموسی به بروجرد و همدان را بررسی میکرد و اینکه اگر امکان احداث این خط وجود دارد هزینه های لازم چقدر خواهد بود؟ او حدود یک ماه کلیه اسناد و اوراق و نقشههایی را که قبلاً راجع به این موضوع تهیه شده بود مطالعه کرد؛ سر پرسی کاکس هم توضیحات لازم را میداد و او را نسبت به جریان واقعی امور آشنا میکرد. کاکس بارها لزوم احداث راهآهن را به مقامات مافوق گزارش کرده بود؛ وزارت خارجه بریتانیا هم با این امر موافق بود، اما دولت به دلایلی صلاح نمیدانست طرح را با نمایندگان مجلس عوام در میان گذارد(1). ویلسون در لرستان هم پیرامون مأموریت خود تحقیق کرد. او نوشت قرار است راهآهن سرتاسری ایران از خلیج فارس به دریای خزر کشیده شود(2). تحقیقات او در خورموسی هم سه روز متوالی طول کشید و به این نتیجه رسید اگر قرار باشد روزی در ایران راهآهن سراسری ایجاد گردد، خورموسی مناسبترین منتهیالیه این خط خواهد بود؛ زیرا خاک ایران را به خلیج فارس متصل میکند(3). همانطور که بالاتر گفتیم انگلیسیها بلافاصله برای احداث خطآهن یک سندیکا تشکیل دادند. سندیکای راهآهن ایران، طبق گزارش چارلز گرینوی مدیر شرکت نفت انگلیس و ایران مشتمل بر اعضای زیر بود:
از طرف گروه شرکت نفت انگلیس و ایران: لرد استراتکونا، د.گ دارسی، چارلز گرینوی و تعدادی دیگر.
از طرف بانک شاهی و شرکت لینچ: توماس جکسون، تامسون، گوردون و ه. ب. لینچ.
از سوی شرکت کشتیرانی هند - انگلیس: و.آ. بیوکانان و شرکاء، نیز لرد اینچوکیپ.
از طرف تراست سرمایهگذاری و امنیت عمومی انگلیس: ت. ب. باورینگ، ب. ویلیامسون و شرکا.
گروه خصوصی دیگری موسوم به ویتمن پیرسون که لرد کاودری، کلارندون هاید و شرکا در آن به چشم میخوردند هم از دیگر اعضای هیأت مدیره بودند.
بیشترین تعداد اعضای این سندیکا از آنِ شرکت نفت بود که به جز افراد ذکر شده کسانی مثل ج. ت. کارجیل، تاربت فلمینگ، سی. و. دالاس، فرانک استریک، و. ر. و. آدامسون در آن دیده میشدند(1). قرار بود سرمایه این راه از طریق گرو گذاشتن عواید دولتی ایران تأمین گردد، البته گفته شده بود عواید راهآهن هم ضامن اجرای قرارداد است؛ لیکن راهآهنی که هنوز احداث نشده بود، چگونه میتوانست درآمد داشته باشد؟ جالب اینکه حتی خط سیر راهآهن ایران هم ترسیم شده بود. در سندیکایی که حتی یک ایرانی هم در آن حضور نداشت، یک تصمیم مهم اقتصادی و سیاسی گرفته شده بود که صراحتاً گفته میشد منافع تجارتی انگلیس در آن مدنظر قرار گرفته است؛ اما سندیکا میخواست هزینه اجرای آن را از مردمی بگیرد که روزبروز فقیرتر میشدند. این همه در دوره مشروطه روی میداد و احزاب سرگرم زدوخورد و فحاشی به هم بودند و در این باب بحث میکردند که آیا شرایط ایران هم مثل انگلیس است که در آن احزاب کارگر، لیبرال و محافظهکار وجود دارد یا خیر! در حالی که انگلیسیها و شرکای غربی دنیای سرمایهداری، ایران را غارت میکردند و هر روز برنامه جدیدی برای نقض استقلال کشور در دستور کار خود قرار میدادند، رجال سیاسی ایران سرگرم دعواهای جاهلانه و بیمورد خود بودند؛ مصالح ملی جلوی پای منافع شخصی و فردی قربانی شده بود.
اعضای سندیکا پیشبینی میکردند تنها منبع مهم درآمد ایران، یعنی مازاد درآمدهای گمرک که بعد از کسر بدهی بابت وامهای گذشته عاید دولت ایران میشد، تکافوی این طرح عظیم را نخواهد داد؛ اما پیشنهاد میکردند دولت ایران مالیاتهای جدید وضع کند یا اینکه خزانهداری ایران منابع درآمدی جدیدی برای این منظور پیدا نماید.
سرمایهداران غرب و بالاخص انگلیس تمایلی به سرمایهگذاری در بیابانهای ایران نداشتند. مطبوعات اروپا هر روز این نکته را مطرح میکردند که در ایران به شکل عمیق ناامنی سیاسی وجود دارد و هیچ تضمینی برای آینده سرمایهگذاری موجود نیست. به همین جهت پیشنهاد شده بود اوراق قرضه منتشر شود تا از
1) تاریخ اقتصادی ایران، ص293.
این طریق سرمایه اولیه احداث راهآهن تأمین گردد(1). سندیکا به شکلی خودخواسته راهآهن ایران را «دولتی» عنوان کرد؛ در حالی که آنها به طرف ایرانی به دلیل تمایل دولت این کشور برای نظارت بر خطوط آهن ایراد میگرفتند! سرمایهسالاران بیگانه میخواستند با پول مردم فقیر ایران و با مالیات ستانی مضاعف از مردمی که به قوت لایموت محتاج بودند، هزینههای احداث راهآهن سراسری خود را تأمین نمایند.
وقتی این تحولات در کنار گوش مجلس ایران جریان داشت، چه راهحلی برای مقابله با بحران در پیش گرفته شد؟ در دوره دوم مشروطه در حالی که شرکتهای خارجی برای غارت ایران با هم مسابقه گذاشته بودند و در این حال مردم در فقر و ناامنی غوطه میخوردند، مجلس چند لایحه برای ترمیم بودجه دولت تصویب کرد که به شوخی بیشتر شبیه بود. در دوره دوم مشروطه، برای نخستین بار دولت لایحه بودجه سالانه تهیه کرد و به مجلس تقدیم نمود. این لایحه تحت نظارت مرتضیقلیخان صنیعالدوله، وزیر مالیه تهیه شده بود؛ اما هنگامی که لایحه بودجه به مجلس تقدیم شد، وی به قتل رسیده بود. طبق این بودجهبندی قروض خارجی ایران که «میراث یک دوره تقلب بیلگام و مرده ریگ یک دربار فاسد و بیآبروی قدیم» بود، یک کاسه شده و به قرضی ثابت با سود معین تبدیل گردیده بود. در 71 صفحه وضع مالی ایران در آن زمان تشریح شده بود و 60 صفحه دیگر هم مشتمل بر عایدات و مخارج کشور بود و سهمیه هر وزارتخانه از بودجه کل کشور معین شده بود. هم چنین قوانین ثبت اسناد برای نخستین بار در این زمان تدوین گردید.
در همین دوره قوانین بسیاری از تصویب مجلس گذشت که صبغه اقتصادی داشت. از مهمترین آنها قانون مالیات نمک بود که در جای خود شرح داده خواهد شد. این مالیات به پیشنهاد فراکسیون دمکرات به منظور تحصیل درآمد برای دولت تعیین گردید و ردیف ثابتی برای آن در نظر گرفته شد. چون این قانون در مقام عمل با اشکالات زیادی مواجه شد، باز هم فراکسیون دمکرات آن را پس گرفت و به طور
1) Greenway to Foreign Affairs ;July 15/1911; Ibid.
کلی لغو شد. دمکراتها به جای مالیات بر نمک، این بار مالیات بر املاک و مستغلات را پیشنهاد کردند که البته باز هم پیشرفتی نداشت.
در حالی که منابع غنی نفت ایران به دست شرکت نفت انگلیس و ایران غارت میشد و در حالی که منابع دیگر کشور به شرط استحصال میتوانست درآمد هنگفتی عاید کشور کند، نمایندگان بیخبر از همه جا برای جبران کسری بودجه مالیات بر روده حیوانات وضع کردند! مالیات بر وسائط نقلیه و مالیات گرفتن از روده کلیه حیواناتی که برای خوردن ذبح میشدند و به «قانون روده» مشهور بود، از مصوبات مجلس دوم بود. از دیگر قوانین مهم مصوب مجلس قانون تحدید تریاک بود که در تاریخ 12 ربیعالاول سال 1329 تصویب شد. طبق این قانون از هر مثقال تریاک سیصد دینار دریافت میشد. این قانون در حقیقت در زمره مالیاتهای غیر مستقیم به حساب میآمد(1). اما نه مالیات نمک و نه مالیات تریاک و نه قانون روده نمیتوانست در آن شرایط گرهی از کار فروبسته ایران بگشاید.
تولید و مصرف تریاک در ایران تا اواسط قرن نوزدهم بسیار اندک بود؛ مقدار اندکی از این کالا از طریق بوشهر به خارج کشور صادر میشد(2). از نیمه قرن نوزدهم به بعد بود که تقاضا برای محصول تریاک ترقی کرد. کنسول انگلیس پیشبینی نمود صادرات تریاک ایران به سال 1867 سه برابر بیشتر از معمول باشد. این تریاک به چین صادر میشد. دو سال بعد صادرات این محصول بیش از چهار برابر شد. به زودی سود حاصله از فروش تریاک، توجه کشاورزان ایرانی را به خود جلب کرد. تقریباً تمامی اراضی مناسب در یزد و اصفهان و برخی نقاط دیگر به کشت خشخاش اختصاص یافت و حتی از کشت محصولاتی مثل گندم که قوت لایموت مردم را تشکیل میداد، خودداری گردید. در همین دوره، سالهای خشکسالی ایران هم آغاز گردید. این عوامل دست به دست هم دادند و مرگهای ناشی از قحطی بزرگ سالهای 72-1871 را به ارمغان آوردند.
اما این امر هرگز باعث کندی روند تولید و تجارت تریاک نشد. در سالهای
قحطی، تولید تریاک فقط 870 جعبه بود. اما کمتر از ده سال بعد این میزان به حجم باورنکردنی 7700 جعبه رسید. کلیه این محصول به استثنای اندکی که از طریق کرمانشاه به بغداد صادر میشد، به چین میرفت. در بازار هنگکنگ، تریاک مرغوب ایرانی طرفدار زیادی داشت و قیمت آن تا جعبهای 539 دلار بالا رفت. نخستین محمولههای تریاک ایران، به جاوه صادر میشد و از آنجا به بندر هنگ کنگ و سنگاپور انتقال مییافت.
مسئله دیگر، مالیات بستن بر محصول بیارزشی مثل نمک بود. درست در شرایطی که بانک شاهنشاهی بیلان سود خود را منتشر می کرد، در مجلس ایران مباحثی دیگر جریان داشت. آنها به جای اینکه برنامه درازمدتی جهت رفع بحرانهای مالی کشور جستجو نمایند، طرح قانونی انحصار معادن نمک را از مجلس گذرانیدند. دمکراتها به این دلیل به لایحه رأی مثبت دادند و پیرامون آن جار و جنجال براه انداختند که میگفتند نمک، اغلب صرف پلو و چلو متمولین میشود و از طریق انحصار این محصول چهار کرور به عایدات مملکت افزوده میشود. گفته میشد برای اینکه از خارجه استقراض نشود، باید از منابع داخلی قرض کرد. اما راهحل آنها اشتباه بود. نخستین گام در این مسیر را انحصار نمک میدانستند. انحصار نمک فشار زیادی به مردم وارد میکرد. اگر دولت بر نمک مالیات میبست تنها چیز ارزانی که در اختیار مردم بود گران میشد. ایران نو که برای انحصار نمک آن همه هیاهو بپا کرده بود، همگام با نمایندگان مدافع لایحه که اغلب دمکرات بودند، برای مقابله با مخالفین از ابزار خشونت بهره جست. در حالی که نفت ایران به یغما میرفت، دمکراتها برای مالیات نمک رگ گردن کلفت میکردند و با زبانی به اصطلاح انقلابی مینوشتند:
غیرت و حمیت ملی نباید که از هیاهوی شوم این جغدان نکبت شعار متأثر گشته، میدان را خالی نماید و هرگز هم نخواهد کرد. مهر درخشنده همت مجدانه لازم است به میدان بیاید تا اینکه این شبپرههای پستفطرت و دونخصلت به کنجهای تاریک کثیف خود فرو روند(1).
این پاسخ ایران نو به روضهخوانی بود که علیه لایحه انحصار نمک سخن گفته و
1) ایران نو، سال اول، ش 154، یکشنبه غره ربیعالاول 1328ق، 13 مارس 1910م، سرمقاله.
اظهار کرده بود فقرا از آن لایحه آسیب خواهند دید.
این طرحها تقلیدی از اقدامات انقلابیون فرانسه در دوره انقلاب کبیر بود:
بله آن جاها که این قبیل مالیاتها را گرفتند اول حوائج مردم را کم کردند، بعد هم درآمد را زیاد کردند. اینجا حوائج به جای خود، بلکه روز به روز بالاتر میرود، درآمد هم نیست. البته [به مردم] زور میآید و تمکین نمیکنند. همین دباغ سالی مبلغی نمک باید استعمال کند، به این قیمت چرم گران درست میشود و خریدار کم میشود. روغن، کره، کشک، گاو، گوسفند همه نمک لازم دارد. مختصر، کار غلط بود و بعد از ضرر زیاد یا موقوف میکنند یا مردم برهم میزنند یا علما حرام میکنند... اما دولت چه کند پول میخواهد قرض کند مانع میشوند. مالیات میخواهد نمیدهند. آن وقت تعرضی هم دارند چرا کارها مرتب نمیشود و اینجا برلن یا پاریس نمیشود(1).
نتیجه اینکه با این لایحه ظلم بزرگی به فقرا و حیوانات آنان شد. گوسفندهای الموت چون کم نمک خورده بودند لاغر شدند و از بابت شیر و لبنیات خسارتهای زیادی وارد شد. چهل و پنج هزار تومان عواید سه ماهه نمک الموت بود. از این مبلغ بیست هزار و صد و هشتاد تومان مقرری ماهیانه متصدیان وصول مالیات میشد، بقیه آن برای مأمورین نظامی، خرج سفر، هزینه پست و تلگراف و کرایه منزل مؤدیان مالیاتی خرج میشد. در حقیقت مخارج کسانی که خود درآمد داشتند از این مالیات پرداخته میشد، فقط بر تعداد مأمورین دولتی افزوده شده بود و دیناری به خزانه نمیرسید تا به مصارف لازمه برسد(2). بالاخره در اوایل ربیعالاول سال 1329 درباره رفع مالیات نمک و این بار هم از طرف دمکراتها لایحهای تقدیم مجلس شد. سلیمان میرزا پیشنهاد کرد مالیات نمک برداشته شود و به جای آن مالیات مستغلات بگذارند. او طبق مرامنامه حزب دمکرات، مالیات مستقیم را حتیالامکان بر غیرمستقیم ترجیح میداد، لیکن اشاره کرد مالیاتهای غیرمستقیمی که برای ترقی و توسعه و ترویج صنایع داخلی ضروری است برقرار خواهند ماند(3).
از دیگر ایرادات اقلیت در مجلس دوم، استیضاح وزارت داخله در باب
انحصاری شدن فروش نان در تهران بود. از آنجایی که نان خوراک عموم مردم بود، انحصار فروش نان همان انحصار فروش گندم به حساب میآمد. قوامالسلطنه معاون وزیر داخله انحصار را تکذیب کرده بود، اما اقلیت گفتند رعیت به هر حال ناچار است گندم را به نانوا بفروشد و این چیزی نیست جز انحصار. اگر خریدار فقط نانوا باشد، قیمت گندم کاهش مییابد و ضرر متوجه رعیت میشود. تقیزاده گفت:
این را من یک ننگ بزرگ و یک لکه برای آزادی خودمان میدانم که بگویند برای ملاحظه از جماعت شهری که در منی صد دینار نان را ارزان بخورند، مبالغی ضرر بر رعیتی وارد شود که تمام زندگانیش را از چهار خروار گندم باید بدهد، لباسش، قندش و چایش و تمام ملزوماتش را از پول آن گندم باید تحصیل کند، این ترتیب در حق آنها ظلم فاحش است...
قوام پاسخ داد تعیین نرخ بر عهده بلدیه یا همان شهرداری امروز است و بلدیه نمیتواند به کلی انحصار را رد کند. با این وصف وزارت داخله با انحصار فروش گندم مخالف است و کمپانی خاصی هم برای این کار تشکیل نشده است. یعنی اینکه به هر حال چه بخواهیم و چه نخواهیم واقعیت این است که انحصار وجود دارد و این ربطی به دولت ندارد. در کمال شگفتی تقیزاده در همین جلسه اعتراض خود را پس گرفت. این طرحها و لوایح که به فرض موفقیت نمیتوانست کوچکترین مشکلی از گره فروبسته اقتصاد ایران بگشاید، ناشی از غفلت از مهمترین منبع درآمد کشور یعنی نفت بود.
بحث نفت ایران با فردی به نام آنتوان کتابچیخان درهم تنیده است. او فرزند مردی به نام ژاک و از اهالی گرجستان بود، ژاک به هنگام تصرف قفقاز از طرف روسیه در استانبول مقیم بود. آنتوان در لیوورن(1)ایتالیا تحصیل کرد و مدت بیست و دو سال در خدمت دولت ایران بود. کتابچیخان نقش عظیمی در اخذ امتیاز تنباکو و نفت توسط انگلیسیها داشت. او در سال 1902 در ایتالیا درگذشت و فرزندانش
1) Livourne
ونسان، پرویز و ادوارد با دارایی پدر مثل نقدینههایی که در بانکهای اروپایی و نیز سهامی که در شرکت دارسی داشت، زندگی مرفهی را در لندن و دیگر شهرهای اروپایی گذرانیدند(1). از بین اینها ادوارد مستقیماً با شرکت نفت و سفارت انگلیس در تهران مربوط بود.
پیشتر سر هنری دراموند ولف که دلال شرکتهای انگلیسی بود، عقیده داشت به احتمال قوی ذخایر فراوان نفت نه تنها در جنوب ایران بلکه در مناطق غربی کشور هم وجود دارد. این دیدگاه مورد تأیید آنتوان کتابچیخان بود. ولف نامهای به هاردینگ وزیرمختار وقت انگلیس در ایران نوشت و ماریوت(2)نامی را که حامل نامه بود معرفی کرد و توصیه نمود از موقعیت خود برای تحصیل امتیاز نفت به نام یک سرمایهدار مقیم استرالیا که همین ماریوت نمایندهاش بود، استفاده کند(3). این فرد ویلیام ناکس دارسی نام داشت. گرفتن امتیاز دارسی نخستین و مهمترین موفقیت هاردینگ در ایران بود. ویلیام ناکس دارسی در 29 مه 1901 امتیاز نفت ایران را به واسطه هاردینگ گرفت، در نوامبر سال بعد در چاه سرخ نزدیک مرز بینالنهرین و یا عراق امروزی در غرب کرمانشاه عملیات خود را آغاز کرد که بعد از دو سال متوقف شد. از سال 1905 مهندسان او فعالیتی پیگیر در منطقه بختیاری آغاز کردند، در 1907 دامنه عملیات به نفتان در مسجدسلیمان کشیده شد و در 26 مه 1908 نخستین چاه نفت کشف گردید. دو ماه بعد از این عملیات حمله به تهران برای ساقط کردن محمدعلیشاه از شمال و جنوب شروع شد.
در پانزدهم نوامبر 1905 بین صمصامالسلطنه، غلامحسینخان شهابالسلطنه، حاج علیقلیخان سردار اسعد، نصیرخان صارمالملک (سردار جنگ)، پریس جنرال کنسول انگلیس در اصفهان و رینولدز سرمهندس شرکت نفت و نماینده دارسی در ایران قراردادی امضا شد. طبق این قرارداد به دارسی به مدت پنج سال اجازه فعالیت و احداث ساختمان در اراضی غیر زراعی داده میشد، حفاظت از تأسیسات نفتی برعهده بختیاریها بود و در برابر سالی دو هزار پوند به خوانین بختیاری پرداخت
میشد. همچنین 3 درصد از سود سهام به خوانین تعلق میگرفت و ساختمانها هم بعد از خاتمه قرارداد به بختیاریها داده میشد.
در نوامبر 1906 خوانین بختیاری در ازای دریافت پانصد پوند بیشتر پذیرفتند که از تمام امتیازات خود در شرکت دارسی دست بردارند، ضمن اینکه هم چنان حفاظت از حوزههای حفاری با آنان بود. هزینه حفاظت به 2500 پوند رسید، اما در برابر خیال صاحب امتیاز از طرف آنها آسوده گردید. انگلیسیها برای رسیدن به منافع خود، البته راه مذاکره با محمدعلیشاه را هم آزمودند. آنها شهابالسلطنه را تشویق کردند تا با محمدعلیشاه کنار آید، به این امید که به سمت ایلخانی منصوب شود. در پنجم آوریل 1908 شهابالسلطنه تعهد کتبی سپرد که اگر با حمایت انگلیسیها، ایلخان بختیاری شد به شرکت سندیکای امتیازات یا همان شرکت دارسی اجازه میدهد مستقیماً حقوق نگهبانان را پرداخت کند و از کل وجوه مستمری او کسر نماید. سر سیسیل اسپرینگ رایس وزیرمختار بعدی این پیشنهاد را رد کرد و در عوض با خوانین بختیاری مقیم تهران گفتگو نمود. همان ماه شجاعالسلطان لطفعلیخان امیرمفخم، برادر شهابالسلطنه با رایس ملاقات کرد و خبر داد برادرش با حکم شاه ایلخان بختیاریها شده است. مسائل نفت دیگر به او مربوط میشد و نه صمصامالسلطنه ایلخان پیشین. محمدعلیشاه با رقبای صمصامالسلطنه نزدیک شده بود، به همین علت احتمال داده میشد که شاه برای تجدید قرارداد دارسی فشار بیشتری به صاحب امتیاز وارد خواهد کرد(1).
در همین زمان ادوارد کتابچیخان ضمن ملاقات با رایس گزارشی در مورد شرکت نفت دارسی به او تقدیم کرد. محمدعلیشاه به درستی ایراد گرفته بود که قرارداد بین بختیاریها و شرکت نفت میبایست پیش از امضا برای دولت ایران ارسال میشد، زیرا منطقه مزبور ملک همه ایرانیان است، نه ایل بختیاری. اگر دولت ایران قرارداد مورد بحث را تأیید میکرد، مفهومش این بود که از حق حاکمیت خود بر مناطق نفتخیز دست برداشته است. بخشی از اراضیای که میادین نفتی در آن قرار داشت موقوفه بود و سادات شوشتر میتوانستند اقامه دعوی کنند. شجاعالسلطنه برادر بزرگ شهابالسلطنه به شدت با قرارداد مخالف بود، او که سالهای متمادی در تبریز اقامت داشت، از
1) Rice to Grey, No.16, Tehran, April 5/1907, F.O 416/32.
نزدیکان محمدعلیشاه بود و موقعیت خود را در تهران هم حفظ کرده بود. کتابچیخان توصیه کرد کمپانی نفت بیش از اندازه به مفاد قرارداد پایبندی نشان ندهد، زیرا خوانین بختیاری با قانون آشنا نیستند و به محض اینکه بین آنها اختلافی بروز کند، به همه چیز پشت پا میزنند و در حقیقت باج میستانند. موضع محمدعلیشاه در این مقطع تاریخی با هر انگیزهای صورت گرفته باشد، موضعی اصولی بود و نشاندهنده این بود که وی خطرات آتی ناشی از فعالیتهای کمپانی انگلیسی را درک میکند. شاید یکی از دلایل فروکشیدن وی به همین دلیل باشد، بدون تردید گزارش ماه مارس 1907 رایس نقش تعیینکنندهای در مواضع بریتانیا علیه شاه میتوانست داشته باشد.
شرکت به سفارت انگلیس متوسل گردید. کتابچیخان یادآوری کرد باید از این ضربه برای تهدیدی علیه سران بختیاری و البته آن هم در آخرین مرحله استفاده میشد. اگر دولت ایران هم با دارسی موافق بود، باز هم ابزاری برای اعمال فشار علیه بختیاریها در اختیار نداشت، پس بهتر بود با خود آنها کنار میآمد. پیشنهاد کتابچیخان ادامه دوستی با بختیاریها بود. همچنین باید نمایندهای از شرکت در تهران تعیین میشد تا در مسائل مربوط به نفت با دولت ایران تماس دائم داشته باشد. دارسی ناچار شد رشوه دهد، او مبالغ هنگفتی بین کسانی که به وی کمک کرده بودند توزیع کرد. مقداری از سهام شرکت هم به آنان داده شد، کتابچیخان این روند را تأیید کرد.
آخرین پیشنهاد این بود که شرکت باید برای دارسی از طریق یک مأمور محلی اعمال نفوذ کند، او باید حامل فرمانی از طرف دولت ایران برای حل و فصل دعاوی شرکت و اهالی بومی باشد. از آن طرف رایس با شجاعالسلطان مخالف اصلی امتیاز وارد گفتگو شد و اعلام کرد اگر بر اثر مخالفت رؤسای بختیاری فعالیت شرکت نفت متوقف شود، خود آنها بیش از هر کسی زیان خواهند دید. همچنین از اشتیاق کتابچیخان برای استخدام در شرکت نفت به عنوان نماینده ایران بحث و توضیح داده شد او بهگونهای کارها را انجام داده است که موضوع نفت باعث مخالفت مجلس شورای ملی نگردد، این خدمات، مهم تشخیص داده شد(1). دلال شرکت دارسی نماینده دولت ایران در این تشکیلات نفتی شد بدون اینکه کوچکترین تعصبی در مورد منافع ملی، تمامیت ارضی و
1) Rice to Grey; Enclosure No. 49; March 22/1907; Ibid.
یا استقلال کشور داشته باشد.
برخی خوانین بختیاری جاده اصفهان- قم را در اختیار داشتند و در عین حال با کمپانی لینچ همکاری میکردند. برخی از آنان در دوره مشروطه مرسولات پستی را غارت میکردند و راه عبور کالاهای تجاری را از این راه به تهران مسدود کرده بودند. وضعیت برخی خوانین بختیاری و نسبت وفاداری آنها به دولت مرکزی ایران یا انگلیس معلوم نبود. به همین دلیل ضمن اینکه در برابر دولت مرکزی تمرد مینمودند، شرکت نفت را هم با مشکلات عدیده مواجه میساختند(1). از آن طرف انگلیسیها میخواستند راه خانقین- کرمانشاه- همدان- تهران بیطرف نباشد، زیرا این احتمال وجود داشت که به دلیل نزدیک شدن آلمان به غرب ایران و تمایل آنها برای اتصال راه خانقین به ایران، آن منطقه مهم در اختیار آن دولت قرار گیرد. انگلیسیها غیر از حفاظت هند در این زمان علایق دیگری هم در خلیج فارس داشتند که عمده آنها جلوگیری از نفوذ آلمان و عثمانی بود. میادین اکتشافات نفتی خوزستان مهمترین گلوگاه امنیتی هند بود که روز به روز بر اهمیت آن افزوده میشد. بنابراین حضور یک تهدید جدید مثل آلمان در مناطق مجاور حوزههای نفتی خلیج فارس قابل تحمل نبود.
نفت ایران نقش تعیینکنندهای در سمت و سوی حوادث کشور در یکصد سال اخیر داشته است و باید در چارچوب رقابتهای بینالمللی کمپانیهای نفتی مورد ارزیابی قرار گیرد. پیش از همه باید یادآوری کرد از سال 1880م، تراست استاندارداویل که متعلق به راکفلرها بود، موقعیت بسیار مناسبی در آمریکا و بازارهای جهانی به دست آورد. این تراست بیش از همه از طرف صنعت نفت باکو که در اختیار خاندانهای روچیلد و مارکوس قرار داشت مورد تهدید قرار میگرفت. نفت باکو به بازارهای اروپا و آسیا نزدیکتر بود و هزینه حمل و نقل آن نسبت به رقیب آمریکایی پایینتر، صاحبان نفت باکو موفق شدند در اواخر قرن نوزده نقش مسلط را
1) Same to Same; No. 46; Golhak; September 13/1907; F.o 416/33.
در بازارهای بینالمللی پیدا کنند.
بزرگترین رقیب تجاری استاندارد اویل، در اندونزی مستقر بود که چاههای نفت سوماترا را استحصال میکرد. مردی بنام هنری دتردینگ که هلندی بود، با رقیبان اصلی راکفلر یعنی روچیلدها متحد شد و به سال 1907 کمپانی رویال داچ شل را بنیاد نهاد. بیست سال رقابت مستمر منجر به مغلوب شدن کمپانی استاندارد اویل گردید و به این شکل سرمایه یهودی انگلیسی- هلندی بر رقیب آمریکایی چیره شد، تا جایی که در سال 1911 منجر به انحلال کمپانی استاندارد اویل گردید. اما شل رقابت بیامان را علیه جانشین استاندارد اویل بالاخص کمپانی استاندارد اویل آو نیوجرسی با قدرت ادامه داد.
رقیب دیگر نفت باکو کمپانی نفت برمه بود، این شرکت در یکی از مهمترین بازارهای آن روز جهان یعنی هند فعالیت میکرد. کمپانی برمه سرانجام ناچار شد با کمپانی قدرتمند شل (1)به توافقهایی دست یابد، باید دانست این کمپانی در امتیاز دارسی سرمایهگذاری کرد و در سال 1909م، از جمله بنیادگذاران شرکت نفت انگلیس و ایران شد. تاریخ چهار جلدی رویال داچ شل و نیز تاریخ دو جلدی شرکت استاندارد اویل آو نیوجرسی(2)، صحنههای شورانگیزی از سرمایهگذاریها و رقابتهای کمپانیهای عظیم نفتی به ویژه شل را به معرض نمایش میگذارند.
مهمترین آوردگاه این شرکتها خاورمیانه و بالاخص ایران بود، دلیل امر واضح بود: مهمترین منابع نفتی جهان در این منطقه قرار داشت. در این ایام نفت سفید باکو به نواحی مرکزی و جنوبی ایران راه پیدا کرد و نیز در شرق ایران مخصوصاً خراسان راه یافت. واردات نفت روسیه در دست تجار ایرانی بود که با کمپانی نوبل همراهی میکردند. برادران نوبل که یهودی و سوئدی بودند، در پیوند با بنیادهای مالی ساموئل قرار داشتند، اینها به سال 1908م با اجاره انبار نفت در رشت کار خود را آغاز کردند، یعنی درست در زمانیکه کشاکش مشروطه و استبداد به اوج خود رسیده بود. در جنوب ایران رقابت فشردهای بین کمپانیهای آمریکایی با کمپانی نفت باکو جریان داشت، عرضه نفت توسط آمریکاییها باعث تنزل قیمت این محصول در جنوب ایران شده بود.
از سالهای حساس 1909و1910 محمولههای نفت سفید امریکا وارد ایران شد؛ این محصول با دو سد مهاجم یعنی شرکت نفت انگلیس و ایران و شرکت نفت باکو مواجه گردید، به همین دلیل یک سال بعد عرضه این محصول توسط شرکت امریکایی به حدود نصف تنزل یافت. برادران نوبل توانستند رقیب آمریکایی را به عقبنشینی وادار کنند و هر چه بر میزان ناکامیابی رقیب افزوده میشد، آنها موفقتر میگردیدند. کیفیت نفت روسیه نسبت به نفت آمریکا پایین بود، لیکن کاهش قیمت آن بعلاوه خرابی راههای جنوب عرصه را بر حریف امریکایی تنگ کرده بود.
از سویی جذب سرمایه و متخصصین آمریکایی به ایران از زمان ناصرالدین شاه سابقه داشت. برای نخستین بار در 5 دسامبر 1887 وزیرمختار آمریکا، ادوارد اسپنسر به رضاقلیخان هدایت نوشت متخصصین آمریکایی برای کار در ایران بسیار مناسب هستند. با توضیح اینکه چینیها هم از آمریکا مستشار جلب کردهاند، گفته شد تقاضای چند مهندس از آمریکا برای بهرهبرداری از معادن ایران بسیار نیکو خواهد بود. این پیشنهاد به خواست طرف ایرانی انجام میگرفت. وزیرمختار آمریکا درخواست کرد ابتدا نمونهای از معدنیات و محصولات کشاورزی ایران را به او بدهند تا به آمریکا بفرستد و گزارشی از «تجارت و فلزات و نفت و غیره» ارسال نماید. طرح احداث راهآهن و ایجاد بانک ملی از دیگر پیشنهادهای طرف آمریکایی بود. او توصیه میکرد سرمایه آمریکایی به ایران جذب شود، «چون دولت من میل ندارد ملک خارجه را تصرف کند یا مداخله در امور داخلی آن نماید و به دلایل پلیتیکی دیگر هم آمریکا مناسبتر است».
توسعه کشت پنبه ایران برای تولید پارچههای پنبهای و کشت نیشکر در جنوب کشور از دیگر طرحهای وزیرمختار بود. همچنین تنباکو و سرمایهگذاری در زمینه این محصول، به علاوه وارد کردن تخم گیاهان مختلف از آمریکا مورد توجه قرار گرفته بود(1). تجربه شوستر در دورة مشروطه نشان داد اوضاع غیر از آن چیزی بوده است که اسپنسر در دورة امیرکبیر تصور میکرد.
این مرحله خاتمه نیافته بود که رقیب قدرتمند دیگری، یعنی شرکت نفت
1) گزارش ایران، صص292-291.
انگلیس و ایران از راه رسید. تا پیش از این آمریکاییها در زمینه عرضه نفت سفید حداقل در خلیج فارس بلامنازع بودند؛ اما با ورود این شرکت به عرصه رقابتها، بازار جنوب ایران از انحصار آنها درآمد. استاندارد اویل درست قبل از ورشکستگی به دست رقیبان یهودی و انگلیسی، دیگر حتی نمیتوانست سرمایه خود را بازگرداند. از این رو به بغداد روی آورد و محصول خود را به آنجا صادر کرد. شرکت نفت انگلیس و ایران به سرعت راه خود را به قلمرو نفوذ روسیه هم گشود و ستیزی نهانی و بیامان با برادران نوبل به راه انداخت. اینک نفت ایران به بازارهای هند و مناطق خاورمیانه صادر میشد. تا این زمان به جز ایران در هیچ نقطه خلیجفارس نفتی به دست نمیآمد، در حقیقت از جنگ اول جهانی به بعد بود که انگلیسیها استحصال نفت کشورهای عربی را آغاز کردند. ایالات متحده تا کودتای سوم اسفند سال 1299ش، از صنعت نفت منطقه به دور بود و در حقیقت در دورة نخستوزیری احمد قوام بود که تلاش مجددی را برای راهیابی به بازار ایران آغاز کردند که آن هم به علت دسیسههای رقبا بینتیجه ماند.
در بینالنهرین و آناتولی استاندارد اویل، شرکت نفت انگلیس و ایران و رویال داچ شل سرمایهگذاری میکردند. آلمانیها هم علایق خود را در منطقه تعقیب مینمودند. در حالیکه روسها برای اتصال راهآهن خانقین به ایران با انگلیسیها کلنجار میرفتند و در حقیقت انگلیسیها آنها را به امری بیهوده سرگرم کرده بودند، شرکت نفت انگلیس و ایران با دویچه بانک که امتیاز کمپانی راهآهن عثمانی در آناتولی را داشت، به تفاهم رسیدند. انگلیسیها و آلمانها برای تشکیل کمپانی نفتی در منطقه با یکدیگر به مذاکره پرداختند و در آستانه جنگ اول جهانی شرکت انگلیسی مستقر در ایران ابتکار عمل را به دست گرفت. نفت بینالنهرین با آغاز جنگ اول جهانی صحنه رقابتهای شدیدی شد، آلمان از صحنه خارج گردیده بود، روسیه هم با انقلاب اکتبر از دعاوی امپریالیستی دست برداشته بود، دستگاه خلافت عثمانی هم درهم فروریخت. این بود که کشورهای سرمایهداری پیروز در جنگ یعنی فرانسه، آمریکا و انگلیس ابتکار عمل را به دست گرفتند. کمپانی فراملیتی رویال داچ شل، شرکت نفت انگلیس و ایران، شرکت نفت فرانسه و نمایندگان شرکتهای آمریکایی منابع این منطقه را بین خود تقسیم کردند و پنج درصد سهام نفت ایران به گالوست گلبنکیان تعلق گرفت.
در همین ایام معادن نفت کویت و بحرین و عربستان کشف شد. اما حقیقت این است که مهمترین منبع نفتی در ایران بود و شرکت نفت انگلیس و ایران در کلیه اکتشافات جدید با سرمایهای که از غارت چاههای ایران به هم زده بود در مناطق جدید سرمایهگذاری میکرد. برای دریافت ابعاد غارتگری کافی است بدانیم حقالامتیاز ایران از سال 1901 تا 1914م، مجموعاً فقط 6554 لیره شده بود، حال آنکه سود خالص انگلیسیها حداقل شصت هزار لیره بود. بعلاوه 3350 لیره هم از طرف شرکت بختیاری باید به دولت ایران پرداخت میشد(1). وقتی در ابتدای جنگ اول جهانی به پیشنهاد سر وینستون چرچیل 51 درصد سهام شرکت برای دولت انگلیس خریداری شد، موقعیت شرکت بیش از پیش تثبیت گردید. روسها علیه این توافق حرکاتی کردند، اما دولت انگلیس وعده داد دایره نفوذ شرکت را به شمال ایران گسترش نخواهد داد و برای اجتناب از هرگونه درگیری بین دولتین در شمال ایران یک شرکت نفتی با مشارکت روس و انگلیس تأسیس خواهد شد(2). وقوع جنگ و فروپاشی امپراتوری تزار خیال انگلیسیها را از هر حیث از طرف روسیه آسوده ساخت.
چارلز گرینوی از نخستین مدیران شرکت نفت انگلیس و ایران، از کسانی بود که تمایل داشت این شرکت ضمن عقد قراردادی با نیروی دریایی بریتانیا، سوخت آن را تأمین کند و در این راه وساطت کرد. این مرد در یک شرکت هندی که با شرکت نفت برمه ارتباط تنگاتنگی داشت، مظهر نوعی از نظام سرمایهداری به شمار میآمد که هیچگونه حقی برای ملل تحت سلطه قائل نبود. او پس از مرگ لرد استراتکونا به سال 1914م رئیس شرکت شد و به دلیل خدماتش به انگلیس، یکسال بعد از جنگ اول جهانی لقب بارون گرفت، «بارون گرینوی از استانبریج ارلز» هشت سال بعد از این تاریخ ریاست مجلس لردها را عهدهدار شد و به سال 1313ش درگذشت.
گرینوی به شکل بیمارگونهای از شرکت بزرگ و فراملیتی رویال داچ شل وحشت داشت و میترسید آن شرکت بالاخره سوخت نیروی دریایی انگلیس را تهیه کند. وقتی معلوم شد گروه رویال داچ شل میخواهد امتیاز نفت بینالنهرین
(عراق کنونی) را از عثمانی بگیرد، وحشت مدیران شرکت نفت انگلیس و ایران مضاعف شد. شل، دویچهبانک و شرکت نفت انگلیس و ایران، برای کسب امتیاز نفت بینالنهرین رقابتی سهمگین را آغاز کردند، بالاخره در آستانه جنگ اول جهانی شرکت نفت انگلیس و ایران 50 درصد، دویچهبانک 25 درصد و شل به عنوان گروه انگلوساکسون 25 درصد سهام نفت بینالنهرین را از آن خود کردند(1).
عمدهترین رقیب شل، کمپانی نفت انگلیس و ایران بود که با مدیریت قدرتمندانه چارلز گرینوی روز به روز موفقیت بیشتری به دست میآورد. او میخواست شرکت را به «قهرمان ملی در حیات بریتانیا» تبدیل کند و «در برابر مداخلات ناخوشایند و اختناقآور رویال داچ شل مقاومت نماید». شل در ابتدای امر عرصه را بر شرکت نفت انگلیس و ایران تنگ کرد و به دلیل اینکه بازاریابی شرکت نفت انگلیس و ایران بر عهده شل بود، میخواست این شرکت را ببلعد. در نهایت وزارت دریاداری بود که به فریاد شرکت رسید و آن را از ادغام در شل نجات داد. تز همیشگی گرینوی در برابر مقامات دریاداری این بود که «بدون کمک دولت، کمپانی نفت انگلیس و ایران در معده شل ذوب خواهد شد و هشدار میداد اگر چنین وضعی به وقوع پیوندد شل در وضع انحصاری قرار خواهد گرفت». او برای اثبات نظر خود بر «یهودی بودن» مارکوس ساموئل و «هلندی بودن» دتردینگ تکیه میکرد. گرینوی شرکت نفت انگلیس و ایران را ابزار طبیعی سیاست و استراتژی بریتانیا در منطقه تلقی میکرد که در عین حال سرمایهای باارزش است و نباید گذاشت شرکتهای فراملیتی که هیچ تعصب ملی ندارند، بر روی آن دست اندازند. هدف گرینوی حفظ شرکت «به صورت یک دارایی مطلقاً انگلیسی» بود، از طرفی برتری سیاسی انگلیس در خلیج فارس مدیون برتری و تسلط بازرگانی بود که شرکت نفت یکی از این ابزارهای تسلط به شمار میآمد. تا سال 1912م. سر ادوارد گری وزیر خارجه و نیز وزارت دریاداری انگلیس حمایت از شرکت نفت انگلیس و ایران را از نقطه نظر دیپلماتیک و مالی مورد تأکید قرار میدادند(2). کمک نقدی با خرید 51 درصد سهام شرکت توسط وزارت دریاداری تأمین شد و سر
وینستون چرچیل نقش بسیار مؤثری در این زمینه ایفا کرد.
چرچیل نطق باشکوهی در مجلس عوام ایراد نمود تا نمایندگان را متقاعد سازد که دولت انگلیس باید بر شرکت نفت انگلیس و ایران مسلط شود. او از مؤسسههای عظیم استاندارد اویل متعلق به راکفلر و شرکت فراملیتی رویال داچ شل سخن به میان آورد که با شعب و شاخههای فرعی خود در تمام دنیا قد برافراشتهاند و عملاً کره خاک را زیر سیطره دارند. او از «چلانده شدن» نیروی دریایی انگلیس توسط این دو کمپانی سخن گفت. ساموئل برادر مارکوس ساموئل که در تأسیس شرکت شل نقش مهمی داشت، بارها کوشید با ایجاد هیاهو چرچیل را از سخنرانی منصرف کند و اذهان را متوجه خود سازد، اما در برابر چرچیل نتوانست کاری پیش ببرد. چرچیل سیاست وزارت خارجه، وزارت دریاداری و حکومت هند را کمک به مؤسسات مستقل نفتی انگلیسی عنوان کرد تا «مانع از آن شوند که آنها توسط شرکت شل یا کمپانی جهانوطن[ی] دیگر بلعیده شوند». چرچیل خاطرنشان کرد سیاست دولت بریتانیا در برابر شرکت نفت انگلیس و ایران هم ادامه همان رویه است. او بزرگترین مخالف این سیاست را کمپانی رویال داچ شل و شخص مارکوس دانست. چرچیل شل را متهم کرد به شکلی مصنوعی قیمتها را بالا میبرد و ادامه داد باید چارهای اندیشید تا «این مسئله پست و شریرانه قیمت»، از میان برداشته شود.
ساموئل با عصبانیتی زایدالوصف خدمات شل را به وزارت دریاداری خاطرنشان کرد و «واتسون واترفورد» نماینده مجلس عوام، بالا رفتن قیمت نفت را به «بازیهای بعضی تراستها یا محافل معین» بیارتباط دانست، بلکه آن را ناشی از نیاز مردم به نفت و فرآوردههای آن عنوان کرد: «به این دلیل است که قیمتها بالا میرود، نه به خاطر نیات شیطانی آقایانی که نسبت عبری دارند- و منظور منجمله عالی جنابان جهان وطن است- و اینکه آنها دور هم نشسته، توطئه میکنند تا قیمتها را بالا ببرند».
بالاخره مشارکت دولت انگلیس در نفت ایران با اکثریت خردکننده 245 رأی موافق در برابر 18 رأی مخالف تصویب شد؛ امری که باعث شگفتی خود گرینوی گردید.
چرچیل پیروزی خود را در نتیجه حملاتی میدانست که به «تراستها و
انحصارها» کرده است(1). این همه فقط به دلیل اهمیت استراتژیک نفت ایران بود و در این حال نیروهای ایرانی هنوز در کشاکش اعتدال و انقلاب بودند، تو گویی هیچ مسئله دیگری برای کشور وجود ندارد.
از سال 1908 تا 1914 عملیات مهمی در حوزههای نفتی ایران جریان داشت. سی حلقه چاه در مسجدسلیمان حفر شد؛ آب نوشیدنی از رود کارون با لوله آورده شد؛ تعمیرگاه، درمانگاه، بیمارستان و خانههای سازمانی در همین فاصله احداث گردید. با خط لولهای که به آبادان کشیده شد، سالیانه چهارصد هزار تن نفت از مسجدسلیمان به آنجا حمل میگردید. مهمترین معضل، خوانین بختیاری بودند که برای آرام کردن آنها ابتدا سهامی در اختیارشان قرار گرفت. شرکت تابعهای به نام شرکت نفت بختیاری تشکیل شد که حوزه عمل آن بسیار محدود بود. اما بعدها این شرکت منحل و به شرکت نفت انگلیس و ایران ضمیمه شد. امنیت شرکت و کارکنان آن هم بر عهده بختیاریها بود. سال 1909 قراردادی با شیخ خزعل منعقد گردید و مقداری از اراضی او را برای احداث پالایشگاه آبادان خریداری کردند. پالایشگاه در سال 1912 به بهرهبرداری رسید، حفاظت از منطقه نفتی آبادان هم بر عهده شیخ خزعل بود(2). این مهم مسئله درگیری برخی خوانین بختیاری در مشروطه ایران و حمایت آنان از افراطیترین جناح مشروطه را توجیه میکند. بالاخره سرمایهگذاری طولانی مدت از زمان محمدشاه قاجار روی برخی خوانین ایل به نتیجه رسید و مهمترین آن مشارکت این ایل در برافکندن محمدعلیشاه بود، مردی که میخواست شرکت نفت زیر نظر دولت ایران باشد و شرکت انگلیسی، طرف قرارداد دولت ایران باشد نه شریک تجاری ایل بختیاری، زیرا به قول محمدعلیشاه اگر غیر از این میشد، قلمرو ایل بختیاری منطقهای مستقل شناخته میشد.
پس از آنکه نفت در مسجدسلیمان فوران کرد، مهمترین اقدام کشیدن خطوط تلگراف و تلفن بود. خط تلگراف، مسجد سلیمان را به بندر خرمشهر مربوط میکرد،
این عمل بدون اطلاع نمایندگان ایران در مجلس دوم و دولت انجام میگرفت. افتخارالواعظین از نواب وزیر امور خارجه پرسید چندی قبل خبر کشیدن سیم تلگراف از خرمشهر تا معادن نفت گزارش شده است. وزیر پست و تلگراف این خبر را تکذیب کرده و «فرمودند که اقدامی در کشیدن سیم تلگراف نشده». این نماینده میخواست از زبان نواب بشنود خبر فوق صحت دارد یا خیر؟ اما پاسخ درستی نشنید.
روز بیست و سوم شوال 1328 آقا شیخ غلامحسین هم از وزیر امور خارجه پرسید طبق قرارداد دارسی شرکت نفت جنوب میبایست سالی دو هزار تومان بابت حقالامتیاز استحصال نفت بپردازد، سئوال این بود که اساساً آیا تاکنون چیزی پرداخت شده است یا خیر؟ وزیر خارجه پاسخ داد این سئوال مربوط به وزارت فوائد عامه است. دو هزار تومان سالیانه هم باید به وزارت مزبور داده شود و آن وزارتخانه مبلغ را به وزارت مالیه برساند؛ اما: «در این خصوص معلوم شده است که کمپانی نفت غفلت کرده است و این وجه را از قرار تحقیقاتی که شده است تا به حال نداده است به وزارت فوائد عامه؛ و وزارت امور خارجه هم بنابر اظهارات وزارت فوائد عامه اقدامات کرده است و بالاخره کمپانی نفت راضی شده بود که 11 هزار تومان از این بابت بدهد به وزارت مالیه، از قرار تحقیق و حسابی که ما کردهایم، تقریباً 18 هزار تومان باید بدهد، بواسطه اینکه 9 سال است که سالی دو هزار تومان باید داده باشند و در این مدت، بواسطه هرج و مرج سابق یا کسی مطالبه نکرده است یا اگر مطالبه کردهاند نداده است، در هر حال دولت نگرفته است و حالا هیأت دولت درصدد گرفتن است و این بدیهی است که دولت از حق خودش نخواهد گذشت و خواهد گرفت و با اینکه کمپانی هم از دادن حق دولت نباید مضایقه داشته باشد و البته این پول را تمام و کمال به دولت خواهد داد(1)». این طلب هم البته وصول نشد.
از این به بعد شرکت نفت انگلیس و ایران به صورتی آشکار در مسائل ایران دخالت میکرد و رقابت کمپانیهای رقیب با آن، مسئله را بسیار بحرانیتر مینمود. وقتی شوستر، ماژور استوکس را به عنوان فرمانده ژاندارمری برگزید، چارلز گرینوی از مدیران شرکت نفت انگلیس و ایران به دیدار نورمن که از مسئولین عالیرتبه
1) صورت جلسه مجلس شورای ملی، مورخه 23 شوال 1328.
وزارت خارجه بود رفت و اعلام داشت این اقدام مغایر مصالح بریتانیاست. او از ارتباط استوکس با افراطیترین محافل مشروطهخواه ایران شاهد مثال آورد و اینکه او در جلسات انجمنهای آنان شرکت میکند: «او تقریباً همان قدر که ضدروسی است، ضدانگلیسی است و از هر فرصتی برای تقبیح و تخطئه سیاست انگلیس در ایران بهره میگیرد، بخصوص در مورد مشکلاتی که بر سر راه وام گرفتن ایران قرار داده است. پس در سمت جدید خود برای آسیب رساندن به موقع بریتانیای کبیر و نشر عقاید خود در میان ایرانیان هرگونه فرصتی خواهد داشت(1)». بدیهی است منظور گرینوی این بود که استوکس با محافلی مرتبط است که اینان هم به نوبه خود با محافلی دیگر در خارج ایران ارتباط دارند و این ارتباطات در درازمدت به زیان مصالح بریتانیاست. این گروههای خارجی شرکتهای نفتی و مالی یهودی و فراملیتی بودند که به ارتباطات آنان با گروههای تندروی مشروطه به ویژه دمکراتها اشارات فراوانی کردیم، گروههایی که با دمکراتها مرتبط بودند فقط به فکر منافع و سود آنی خود بودند و همانطور که توضیح دادیم، به مصالح ملی انگلستان هم چندان پای بند نبودند.
از سوی دیگر شوستر با کمپانی نفت استاندارد اویل آو نیوجرسی ارتباط داشت(2)، شوستر همانطور که میدانیم اختیارات تامی در امور مالی ایران پیدا کرده بود و در کلیه امور مالی و پولی، خزانه، وضع مالیاتها و عواید دولتی دخالت میکرد. هیچ خرجی بدون اجازه او صورت نمیگرفت، تنظیم بودجه و نظارت بر اجرای آن، نظارت بر قرضها و امتیازات همه در حوزه اختیار او بود. بهانه دولت ایران از اعطای این همه اختیار این بود که آمریکا خیلی دور است و نمیتواند علایق و منافع خاصی در ایران داشته باشد. عدهای آمریکا را بیطرف و وزنهای در برابر روس و انگلیس میدیدند، با این وصف برخلاف اظهارنظر ایوانف که معتقد بود شوستر میخواست زمینه را برای سرمایهگذاری اقتصادی آمریکا در ایران فراهم آورد(3)، او نماینده بخش فراملیتی سرمایهداری جهانی در ایران بود. تکاپوی شوستر مورد حمایت رسمی دولت
آمریکا نبود، زیرا آمریکا حداقل تا مقطع جنگ دوم جهانی در سرزمینی به قول آنها دورافتاده مثل ایران برای خود منافعی تصور نمیکرد. طبق دکترین جیمز مونروئه آمریکا هنوز از درونگرایی خاص خود خارج نشده بود و فقط در منطقة آمریکای جنوبی و لاتین اعمال نفوذ میکرد. حتی بعداً هم وقتی مسئله اولتیماتوم روسیه پیش آمد، دولت آمریکا از شوستر حمایت نکرد؛ زیرا شوستر نه نماینده دولت آمریکا بلکه نماینده کمپانیهای فراملیتی بود که تلاش میکرد با استقراض از منابع خصوصی و نیز با ایجاد زمینه برای گسترش فعالیتهای نفتی به نفع شرکتهای خصوصی و فراملیتی و البته احداث خطوط آهن به سرمایه مردم ایران و توسط این شرکتها، راه ادغام ایران را در نظام سرمایهداری فراهم کند و در این راه پشتگرم به حمایت محافلی بود که در این دفتر در مورد آنها توضیح دادیم.
درست در گیرودار دعوای اعتدال و انقلاب؛ در سالهای 10-1909، هشتاد و نه هزار تن کالا از بندر خرمشهر برای شرکت نفت انگلیس و ایران وارد شد. در همین سال 1700 تن کالا برای همین شرکت وارد اهواز گردید(1). این قضیه به خودی خود نشان از اهمیت تجاری زایدالوصف خلیج فارس داشت. شرکتهای خصوصی نمیتوانستند از این موقعیت استثنایی چشم پوشند. در این مقطع زمانی مواضع شوستر دقیقاً دفاع از منافع سرمایههای بخش خصوصی بود. این تلاشها با تکاپوی رویال داچ شل برای رقابت با کمپانی دولتی انگلیس و ایران همزمان بود و نیز در نهایت با عقبنشینی شل و کمپانی نفت باکو و تراستهای آمریکایی در برابر رقیب قدرتمند انگلیسی همزمانی داشت. این پدیده نمیتوانست مورد حمایت سرمایههای جهان وطنی اروپا باشد، در حقیقت تعارضی پابرجا بین منافع شرکت نفت انگلیس و ایران با فعالیتهای شوستر دیده میشد. بنابراین بیرون کردن او از ایران نمیتوانست مورد رضایت ضمنی دولت انگلیس قرار نگرفته باشد.
از آن طرف نمایندگان دولت انگلستان در ایران تلاشهای زیادی برای گزارش وضعیت اقتصادی ایران و چشمانداز نفت تهیه میکردند. یادداشتها مستقیماً به حکومت هند، وزارت دریاداری و وزارت خارجه فرستاده میشد و البته بخش
1) تاریخ اقتصادی ایران، ص113.
اندکی از آن بصورت خاطرات و سفرنامه برای آگاهی خوانندگان منتشر میگردید. همزمان با تکاپوی کمپانیهای شل، نوبل و استاندارد اویل از اواخر ماه آوریل 1909 مقامات دولت انگلیس تلاشهای بیوقفهای را آغاز کردند. این در حالی بود که اکنون تا حدی مشخص شده بود آیا واقعاً در ایران نفت قابل ملاحظهای وجود دارد یا خیر؟ با این وصف شرکت نفت برمه حاضر نبود بیشتر از این به امید کشف نفت سرمایه خود را در ایران به خطر اندازد. اساساً این شرکت کلیه وجوه خود را که برای نفت ایران در نظر گرفته بود، به مصرف رسانده بود و چون نتیجهای بدست نیامد، مدیران آن شرکت لازم دانستند بیدرنگ کار خود را تعطیل نمایند و کارگران را مرخص کنند. اثاثیه غیرقابل استفاده را بفروشند و بقیه را که مورد نیاز بود به انگلیس بفرستند و مهندسین شرکت نفت برمه هم بلافاصله به لندن بازگردند.
رینولدز سرمهندس شرکت دارسی از این پیشامد بسیار ناراحت بود، زیرا اطمینان داشت دیر یا زود نفت فوران خواهد کرد و از ذخایر ذیقیمت خوزستان استفاده خواهد شد. بلافاصله موضوع به سر پرسی کاکس اطلاع و توضیح داده شد اگر امروز منابع زرخیز خوزستان از دست برود «فردا یا آلمانها یا یکی از کمپانیهای وابسته به راکفلر از نفت این ناحیه منتفع خواهند شد». ویلسون ابراز شگفتی میکرد که چگونه کمپانی نفت برمه حاضر شده است، به این آسانی از چنین امتیاز مهمی که قسمتی از نقاط عمده ایران را دربر میگرفت، صرفنظر کند؟ او خشمگینانه پرسید، چرا شرکت نفت برمه بدون هماهنگی با وزارت امور خارجه یا وزیر امور هندوستان و یا شخص سر پرسی کاکس چنین تصمیم غیرعاقلانهای اتخاذ کرده است؟ او اولیای شرکت نفت برمه را به دلیل تبار اسکاتلندیشان متهم به لئامت کرد و از کاکس خواست تا دیر نشده اقدامات فوری به عمل آید: «من از دست این آقایانی که از مواهب الهی فقط به پول قناعت کرده و از عقل و شعور بهرهای نبردهاند به تنگ آمدهام».
اولیاء شرکت نفت برمه، حتی برای یکبار برخلاف شرکتهای فراملیتی از لندن به این حدود مسافرت نکرده بودند، به همین دلیل دائماً از لندن بدون آشنایی به مشکلات منطقه دستورات متناقض صادر میکردند. سیاستمداران بزرگ و کارشناسان انگلیسی برعکس به اهمیت منطقه واقف بودند، مثلاً لرد کرزن در کتاب
ایران و قضیه ایران که حدود بیست سال پیش از این تاریخ تدوین کرده بود، آینده درخشانی را برای خوزستان پیشبینی میکرد. او از سوابق فعالیتهایی که قبلاً برای کشف نفت انجام گرفته بود اطلاع داشت، از کاکس هم انتظار میرفت هرگونه که خود میداند اقدامات لازم و فوری به عمل آورد(1).
در حقیقت روند حوادث بر اتخاذ هر نوع تصمیمگیری پیشی گرفت، چاههای نفت مسجدسلیمان فوران کرد و دور جدیدی در تاریخ سیاسی و اقتصادی ایران آغاز گردید. نخستین چیزی که اذهان را به خود مشغول میداشت، مسئله لولهکشی از مسجدسلیمان به یکی از بنادر خلیج فارس بود، اطمینان وجود داشت، این کار پس از مذاکره با خوانین بختیاری و شیخ خزعل خالی از اشکال خواهد بود. بزرگترین نگرانی این بود که: «آیا شرکتهای بزرگ نفت آمریکا و هلند و همچنین روسیه تزاری در مقابل این فعالیتها که توأم با ورود یک رقیب سرسختی در صحنه معاملات نفتی است ساکت و صامت خواهند نشست؟ آیا در راه حصول پیروزیهای نهایی مقامات انگلیسی موانع ایجاد نخواهند کرد؟ آیا شرکتهای ذینفع برای اینکه در قسمت بهرهبرداری نفت منابع خوزستان هم نظارتی داشته باشند، به تلاش و تکاپو نخواهند افتاد؟ آیا شرکت نفت برمه تمام هزینههای مورد نیاز این منطقه را تأمین خواهد کرد(2)؟» پاسخ سئوالات به این شکل داده شد که وزارت دریاداری انگلیس رأساً ابتکار عمل را در دست گرفت و با کمکهای بیدریغ چرچیل دولت بریتانیا سهام عمده شرکت را از آن خود کرد.
در همین ایام دریاسالار سر ادوارد اسلید(3)«نسبت به تجارت در سواحل خلیج فارس اظهار علاقه میکرد»، ضمن اینکه عملیات شرکت نفت را پیگیری مینمود. او نسبت به پیشرفت کارهای شرکت نفت در آینده اظهار امیدواری میکرد و جالب اینکه در مورد اختلاف ایران و عثمانی بر سر مسئله شطالعرب «علاقه فراوان نشان میداد»(4). حال چه ربطی بین مسئله عثمانی، تجارت اسلحه در خلیج فارس و مسئله
نفت وجود دارد، امری است که قطعاً بر نکتهبینان پوشیده نیست، بالاخص آنگاه که درمییابیم موفقیت سرمایههای خارجی در منطقه، مرهون اختلافافکنی و سیاست «تفرقه بینداز و حکومت کن» بوده است. با این سیاست هم ناامنی تولید میکردند و منطقه را بحرانی میساختند و هم از طریق این بحرانها سرمایهگذاری مؤثر اقتصادی میکردند و در ضمن اسلحه خود را به فروش میرساندند. در همین چارچوب طرح احداث خطآهن مورد بحث قرار میگرفت. با توجه به نفوذ انگلیس در ایلات منطقه، مشکلی در این زمینه وجود نداشت، بالاخص فردی مثل خزعل که «بهتر به اوضاع و احوال دنیا واقف میباشد و او همیشه مصالح دولت بریتانیا را در نظر گرفته و انگلیسیها هم متقابلاً به او کمک میکنند»(1).
انحصار نفتی انگلیس در جنوب ایران در زمره دهشتناکترین حادثههای تاریخ معاصر کشور محسوب میشود. جمعیت اسکان یافته و گاهی اوقات عشایر ناحیه، عمدهترین نیروی کاری غیرحرفهای را تشکیل میدادند. در سال 1903 که حفاری آغاز شده بود کارهای ساده و غیرحرفهای به وسیله دهقانانی انجام میشد که تحت امر عزیزخان بدیلیان بودند، همانها حفاظت و نگهبانی از تأسیسات نفتی را هم برعهده داشتند. این عناصر مفلوک حقوقی دریافت نمیکردند، بلکه به اجبار به کار گماشته شده بودند. هیچ حقی برای این دسته افراد در نظر گرفته نمیشد، بلکه فشارهای ایلی و عشیرهای آنها را ناگزیر به بیگاری میکرد.
انگلیسیها با بیرحمی تمام از رشد نیروهای مولد در خوزستان جلوگیری میکردند. قسمت اعظم منطقه از نیروی کار تهی شد. مردم به دنبال کار در شرکت نفت، آبادیهای خود را ترک میکردند و ضربات اساسی بر پیکر تولید ملی وارد میشد. دهقانانی که در باغات کار میکردند، راهی نواحی نفتخیز شدند، تا آغاز جنگ جهانی بختیاریها و اعراب نیروی کار شرکت نفت را در آبادان، مسجدسلیمان، اهواز و خرمشهر تشکیل میدادند(2). بسیاری از کارگران آبادان از مناطقی مثل اصفهان آمده بودند، اینها از دست خانها و رؤسای ایلات خود که با
رفتار سفاکانه مانع از ادامه کشاورزی آنها میشدند، گروه گروه روانه مناطق نفتخیز میشدند. زمینها به تصرف ملاکین درمیآمد و دهقانان روانه مناطق صنعتی میشدند. (1)
اکثریت قریب به اتفاق کشاورزان اطراف اصفهان فاقد زمین بودند. همینها بیشترین نیروی غیر متخصص شرکت نفت را تشکیل میدادند. بیش از هزار و پانصد تن از کارگران نفت از اصفهان و حوالی آمده بودند. انبوهی از مردم روستایی برای فروش نیروی کارشان به جنوب میرفتند و این بزرگترین مصیبت اجتماعی به حساب میآمد.
1) تاریخ اقتصادی ایران، ص72.
مشتمل بر منابع عمومی، اسناد منتشر شده، خاطرات، کتابهای رجالشناسی، مجموعه، تکنگاریها، تحقیقات جدید و تاریخهای محلی
آدمیت، فریدون: امیرکبیر و ایران، خوارزمی، تهران، 1355
آدمیت، فریدون: فکر آزادی و مقدمه مشروطیت، سخن، تهران، 1340
آدمیت، فریدون: فکر دمکراسی اجتماعی در مشروطه ایران، پیام، تهران، 1356
اتحادیه، منصوره: پیدایش و تحول احزاب سیاسی مشروطیت، گستره، تهران، 1361
اتحادیه، منصوره: مرامنامهها و نظامنامههای احزاب سیاسی ایران، نشر تاریخ ایران، تهران، 1361
احمدعلی (مورخالدوله) سپهر: ایران در جنگ بزرگ (تهران، انتشارات بانک ملّی، 1336)
اسناد ابوالقاسمخان ناصرالملک، (دوره تحصیل در اروپا و دوره نیابت سلطنت)، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران
اسناد اردشیر جی شاپور جی ریپورتر (منتخب وصیتنامه و اسناد مربوط به زرتشتیها)، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران
اسناد حسنخان وثوقالدوله (دوره نخستوزیری). 1339 و 1335ق، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران
اسناد علیرضاخان عضدالملک قاجار (دوره نیابت سلطنت)، 1328ق، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران
اسناد کابینه محمدعلیخان علاءالسلطنه، سال 1333ق، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران
اشراق خاوری، عبدالحمید: ایام تسعه، مؤسسه ملی مطبوعات امری، تهران، 129 بدیع
اشرف، احمد: موانع تاریخی رشد سرمایهداری در ایران، زمینه، تهران، 1359
اعظام قدسی، حسن: خاطرات من یا روشن شدن تاریخ صد ساله، حیدری، تهران، 1341
افشین، کاظم: نفت و خوزستان، بینا، تهران، 1333
افندی، عباس (عبدالبهاء): مجموعه الواح مبارکه به افتخار بهائیان پارسی، مؤسسه ملی مطبوعات امری، تهران، 133 بدیع
امان، دیتر: بختیاریها عشایر کوهنشین ایرانی، ترجمه سیدمحسن محسنیان، آستان قدس، مشهد، 1367
امیرخیزی، اسماعیل: قیام آذربایجان و ستارخان، امیرکبیر، تهران، 2536
امیری، مهراب: زندگی سیاسی اتابک اعظم، سخن، تهران، 1346
اوراق تازهیاب مشروطیت و نقش تقیزاده، به کوشش ایرج افشار، جاویدان، تهران، 1359
اورسل، ارنست: سفرنامه اورسل، ترجمه علی اصغر سعیدی، زوار، تهران، 1352
ایران و جنگ فرنگستان، چاپ سنگی، بینا، بیجا، 1333 ق
بامداد، مهدی: شرح حال رجال ایران، 6 ج، زوار، تهران، 1371
براون، ادوارد: انقلاب ایران، ترجمه احمد پژوه، معرفت، تهران، 1338
تاریخچه بانک ملی ایران: انتشارات بانک ملی ایران، تهران، 1335
تدین، عطاءالله: نقش گیلان در نهضت مشروطیت ایران، صفیعلیشاه، تهران: 1353
تفرشی حسینی، سیداحمد: روزنامه اخبار مشروطیت و انقلاب ایران، به کوشش ایرج افشار، امبرکبیر، تهران، 1351
تقریرات مصدق در زندان، به کوشش ایرج افشار، فرهنگ ایران زمین، تهران، 1359
ج. پ. چرچیل: فرهنگ رجال دوره قاجار، ترجمه غلامحسین میرزا صالح (تهران، زرین، 1369)
جزایری، شمسالدین: قوانین مالیه، بینا، تهران 1335
جمالزاده، محمدعلی: گنج شایگان، انتشارات روزنامه کاوه، برلین، 1335 ه ق
چرچیل، ج. ب: فرهنگ رجال قاجار، ترجمه غلامحسین میرزاصالح، تهران، 1369
حائری یزدی، دکتر مهدی: حکمت و حکومت، شادی [آمریکا]، 1995م
خاطرات سیاسی سر آرتور هاردینگ، ترجمه دکتر جواد شیخالاسلامی، کیهان، تهران، 1380
خاطرات عزالممالک اردلان، به کوشش باقر عاقلی، نامک، تهران، 1372
خاطرات کلنل کاساکوفسکی، ترجمه عباسقلی جلی، سیمرغ، تهران، 1355
خاطرات مورخالدوله سپهر، به کوشش احمد سمیعی، نامک، تهران، 1374
خطابات مبارکه حضرت عبدالبهاء در اروپا و آمریکا، بینا، بیتا، بیجا
خطابات مبارکه حضرت عبدالبهاء در سفر آمریکا (2 ج) مؤسسه ملی مطبوعات امری، تهران، 127 بدیع
دانشور علوی، نورالله: تاریخ مشروطه ایران و جنبش وطنپرستان اصفهان و بختیاری، دانش، تهران، 1335
دوالمانی، هانری رنه: سفرنامه از خراسان تا بختیاری، ترجمه همایون فرهوشی، امیرکبیر و ابنسینا، تهران، 1335
دوستدار، آرامش: درخششهای تیره، اندیشه آزاد، کلن، 1370
دولتآبادی، یحیی: حیات یحیی، ج 1 و 2، فردوسی و عطار، تهران، 1361
دهخوارقانی، رضا: وقایع ناصری و توضیح مرام، به کوشش علی سیاهپوش، دنیا، تهران، 1356
رائین، اسماعیل: انجمنهای سری در انقلاب مشروطیت ایران. بینا، تهران، 1345
رائین، اسماعیل: حیدرخان عمو اوغلی، جاویدان، تهران، 1352
رائین، اسماعیل: فراموشخانه و فراماسونری در ایران، 3 ج، امیرکبیر، تهران، 1358
رایت، دنیس: انگلیسیان در ایران، ترجمه غلامحسین صدریافشار، دنیا، تهران، 1357
رایت، دنیس: ایرانیان در میان انگلیسیها، ترجمه کریم امامی، نشر نو، تهران، 1364
رسولزاده، م. الف: تنفیذ فرقه اعتدالیون و یا اجتماعیون اعتدالیون، چاپ سنگی، فاروس، تهران، 1338 ق
رهبر، پرویز: تاریخ یهود، انتشارات سپهر، تهران، 1325
سفرنامه اوژن فلاندن به ایران، ترجمه حسین نورصادقی، اشرافی، تهران، 1335
سوکولف، ناهوم: تاریخ صهیونیسم، 2 ج، ترجمه داود حیدری، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، تهران، 1377
شریف کاشانی، محمدمهدی: واقعات اتفاقیه در روزگار، 3 ج، نشر تاریخ ایران، تهران، 1363
شوادران، بنیامین: خاورمیانه، نفت و قدرتهای بزرگ، ترجمه عبدالحسین شریفیان، جیبی، تهران، 1352
شوستر، مورگان: اختناق ایران، ترجمه ابوالحسن موسوی شوشتری، صفیعلیشاه، تهران، 1344
شهمردان، رشید: تاریخ زرتشتیان (فرزانگان زرتشتی)، فروهر، تهران، 1363
صبحی مهتدی: فضلالله، پیام پدر، امیرکبیر، تهران، 1356
طباطبایی، سیدجواد: ابن خلدون و علوم اجتماعی، طرح نو، تهران، 1374
طباطبایی، سیدجواد: درآمدی فلسفی بر تاریخ اندیشه سیاسی در ایران، کویر، تهران، 1372
طباطبایی، سیدجواد: زوال اندیشه سیاسی در ایران، کویر، تهران، 1374
علوی، ابوالحسن: رجال عصر مشروطیت، به کوشش حبیب یغمائی - ایرج افشار (تهران، اساطیر، 1363)
عیسوی، چارلز: تاریخ اقتصادی ایران، ترجمه یعقوب آژند، گستره، تهران، 1363
فاتح، مصطفی: پنجاه سال نفت ایران، جیبی، تهران، 1335
فاضل مازندرانی، اسدالله: تاریخ ظهور الحق، 8 ج، مؤسسه ملی مطبوعات امری، تهران 132 بدیع
فتحی، نصرتالله: زندگینامه شهید نیکنام ثقة الاسلام تبریزی، بنیاد نیکوکاری نوریانی، تهران، 1352
فخرایی، ابراهیم: گیلان در جنبش مشروطیت، جیبی، تهران، 1352
فیضی، محمدعلی: حیات حضرت عبدالبهاء و حوادث دوره میثاق، مؤسسه ملی مطبوعات امری، تهران، 128 بدیع
کتاب آبی، به کوشش احمد بشیری، ج3 (تهران، نشر نو، 1363)
کاظم زاده، فیروز: روس و انگلیس در ایران، ترجمه دکتر منوچهر امیری، فرانکلین،
تهران، 1354
کتاب نارنجی، 4 ج، به کوشش احمد بشیری. نور، تهران، 1367
کرزن، جورج. ن: ایران و قضیه ایران، 2 ج، ترجمه غ وحید مازندرانی، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1363
کسروی، احمد: بهائیگری، پایدار، تهران، بی تا
کسروی، احمد: تاریخ هجده ساله آذربایجان، امیرکبیر، تهران، 1346
کسروی، احمد، تاریخ مشروطه ایران، امیرکبیر، تهران، 1357
گزارشهای سیاسی علاءالملک، به کوشش ابراهیم صفایی. بنیاد فرهنگ ایران، تهران. 1347
لوی، حبیب: تاریخ یهود ایران، جلد سوّم، کتابفروشی یهودا بروخیم، تهران، 1339
مبارزه با محمدعلیشاه، به کوشش ایرج افشار. توس، تهران، 1359
مجتهدی، مهدی: تقیزاده، روشنگریها در مشروطیت ایران، دانشگاه تهران، 1357
محمدمهدی بن محمدرضا اصفهانی: نصف جهان فی تعریف اصفهان، به کوشش منوچهر ستوده، امیرکبیر، تهران، 1368
محیط مافی، هاشم: مقدمات مشروطیت، به کوشش مجید تفرشی و جواد جانفدا، فردوسی، تهران، 1363
مذاکرات مجلس شورای ملی، دوره اول، 26ـ 1325 ه ق
مذاکرات مجلس شورای ملی، دوره دوم، 30-1328 ه ق
مستوفی، عبدالله: شرح زندگانی من، ج 1 و 2، زوار، تهران، 1343
مشروطه گیلان، یادداشتهای رابینو، ترجمه محمد روشن، نشر طاعتی، رشت، 1368
معیرالممالک، دوستعلیخان: خاطرات شکاریه، به کوشش خدیجه نظام مافی، نشر تاریخ ایران، تهران، 1361
مقالات تقیزاده، 6 ج، به کوشش ایرج افشار، جیبی، شکوفان و شرکت افست، تهران، 56-1350
مقالات فروغی، ج 1، انتشارات یغما، تهران، 1353
ملکزاده، مهدی: تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، 7 ج، انتشارات علمی، تهران، 1363
مهدی شریف کاشانی: واقعات اتفاقیه در روزگار، به کوشش منصوره اتحادیه
سیروس سعدوندیان، (تهران، نشر تاریخ ایران، 1363)
میرزاعبدالرحیم کلانتر ضرابی: تاریخ کاشان، به کوشش ایرج افشار، فرهنگ ایران زمین، تهران، 1341
میروشنیکف، ل. ی: ایران در جنگ اول جهانی، ترجمه ع دخانیاتی، بینا، تهران، 1357
ناطق، هما: بازرگانان در دادوستد با بانک شاهی و رژی تنباکو، توس، تهران، 1373
ناظمالاسلام کرمانی: تاریخ بیداری ایرانیان، 2 ج، به کوشش علیاکبر سعیدی سیرجانی، بنیاد فرهنگ، تهران، 1346
نامههای خصوصی ادوارد براون به تقیزاده، به کوشش عباس زریاب و ایرج افشار، جیبی، تهران، 1354
نامههای خصوصی سر سیسیل اسپرینگ رایس، ترجمه دکتر جواد شیخالاسلامی، اطلاعات، تهران، 1375
نظامالدینزاده، حسن: تاریخ هجوم روس، چاپ سنگی، مطبعه آداب، بغداد، 1330 ق
ویلسن، آرنولد: سفرنامه ویلسن، ترجمه حسین سعادت نوری، انتشارات وحید، تهران، 1347
هدایت، مهدیقلی: خاطرات و خطرات، زوار، تهران، 1344
هدایت، مهدیقلی: گزارش ایران، به اهتمام محمدعلی صوتی، نقره، تهران، 1363
یرگین، دانیل: تاریخ جهانی نفت، 2 ج، ترجمه غلامحسین صالحیار، اطلاعات، تهران، 1374
یهودیان ایرانی در تاریخ معاصر، انتشارات مرکز تاریخ شفاهی یهودیان ایرانی، ج 3، لس آنجلس، 1999
روزنامه، نشریات ادواری و مجلات
آسیای جوان (دوره سالانه)، 1331 ه. ش
آفتاب، ش1، «مدافعه روسیا از حرکات روسها»
آفتاب، ش143، شنبه 24 صفرالمظفر 1331، یک فوریه 1913، «یک نظر در اساس عدلیه»
آفتاب، ش9، 17 صفرالمظفر 1330، 10 فوریه 1912، «پولتیک انگلیس در ایران»
ارشاد، ش 554، مورخه بیستم ربیعالثانی 1332، «حکام جدید – حکام قدیم»
استقلال ایران، سال اول 1328 ه ق، سال دوم 1329 ه ق
اطلاعات (روزنامه) سال هفتم، بهمن 1311 ه ق
اطلاعات ماهانه، سال اول 1327 ه ش. سال سوم 1329 ه. ش
ایران نو، سال اول 1327 ه ق، سال دوم 1328 ه. ق، سال سوم 1329 ه ق
ایران نوین (به جای ایران نو)، ذی حجه 1329 ه ش
ایرانشهر، سال چهارم، 1305 ه ش
پرورش، (چاپ مصر)، سال اول، 1325 ه ق
تربیت، (دوره سالانه)، سال 1322 ه ق
چهره نما (چاپ قاهره)، ش6، 15 جمادیالاولی 1330، «سالارالدوله.»
حبلالمتین (چاپ تهران)، سال اول، 1325 ه ق
حبلالمتین (چاپ کلکته)، سال هفدهم، 1327 ه ق، سال هجدهم 1328 ه ق
خواندنیها (دوره سالانه)، ش 92-87، سال 21، 1340 ه ش
رعد، ش8، پنجشنبه 26 محرمالحرام 1332، «مسئله انتخابات»
روزنامه خاطرات سیدمحمد کمرهای، 2 ج، به کوشش محمدجواد مرادینیا (تهران، شیرازه 1382)
روزنامه خاطرات عینالسلطنه (قهرمان میرزا سالور)، به کوشش ایرج افشارمسعود سالور، ج5 (تهران، اساطیر، 1377)
روزنامه خاطرات عینالسلطنه، ج 4 و 5، به کوشش ایرج افشار، اساطیر، تهران، 1374
رهبر ایران نو (به جای ایران نوین)، محرم 1330 ه ق
زبان آزاد، ش23، 7 ذیحجه 1335، 25 سپتامبر 1917، «روس، انگلیس و ایران»
مجلس (روزنامه)، سال سوم 28-1327، سال چهارم 1329-1328، ه ق
مساوات، سال اول، 1326 ه ق
نسیم شمال (دوره سالانه)، سال اول، 1327 ه ق
وقایع اتفاقیه، به کوشش علیاکبر سعیدی سیرجانی، انتشارات نوین، تهران، 1362
یادگار (دوره سالانه)، سال اول 1323، سال سوم 1325، سال پنجم 1327 ه ش
یغما (دوره سالانه)، سال بیست و ششم، 1352 ه ش
-Allfery, Anthony: Edward VII and his Jewish Court, Weidenfeld and Nicolson, London, 1991.
-Andrew Cristofer: secret Service, Heinmann, London, 1985.
-Churchill, R.P: The Anglo Russian Convention of 1907, London, 1939.
-Encyclopeadia Judacia, Keter, Jerusalem, 1971, Vols, 14 and 16.
-English, Paul W: City and Village In Iran, Madison, Wisc, 1966.
-Foster, R.F: Lord Randolph Churchill, A political Life, Clarendon Press, Oxford, 1981.
-Gerreston, F.C: History of the Royal Dutch, 4 Vols, E.J Brill, Lieden, 1953-1957.
-Great Britain, Public Record Office, The Foreign Office Archieves, Selected Documents from Series, F.O 371, F. 0 416, F. 0 539.
-Greaves, Rose Louise: Persia and the Defence of India, 1884-1892, University of London, 1959.
-Grey, Sir Edward: Twenty-Five Years, 1892-1916, 2 Vols, Hadder and Stoughton, London, 1925.
Gwyn, Stephen (ed): The Leaders and Friendships of Sir Cecil Spring Rice, 2 Vols, Constabel and Co, London, 1924.
-Hidy, Ralf W. and Mariel E. Hidy: History of Standard Oil Company (New Jersy), Harper and Brothers, New York, 1955.
-Hurewitz, J.C: Diplomacy in the Near and Middle East, Princeton, 1958.
-Jones, Geoffery: Banking and Empire In Iran, 2. Vols, Cambridge University Press, 1986.
-Kelly, John Barett: Britain and Persian Gulf, Lodon, 1968.
-Leo, Sir Sidny: King Edward VII, 2 Vols, London, 1925.
-Longrigg, Stephen H,: Oil in the Middle East, It’s Discovery and Development,
3d ed, Oxford University Press, 1968.
-Mizrahi, Hanine: Yehude Pares, Tel Aviv, 1959.
-Mukherjee, Ramkrishna: The Rise and Fall of the East India Company, Bombay, Prakashan, 1973.
-Nicolson, Harlod: Portrait of A Diplomatist, Houghton Mifflin, Boston, 1930.
-Paul Knaplund (Ed): Speeches on Foreign Affairs 1904-1914 by Sir Edward Grey, (London, 1931), pp. 172-184.
-R. L. Greaves: Persia and the Defense of India, (London, 1959).
-R. W. Ferrier: The History of the British Petroleum Company, Vol. 1, (London, 1982), pp. 120-122.
-Ronald Shay: Life of Lord Curzon, 2 Vols, Ernest Benn, London, 1928.
-Savage Londor, Sir Henry: Across Covet Lands, 2 Vols, London, 1928.
-Sir Edward Grey: Twenty Five Years 1892-1916, Vol. 2, (London, 1952), pp. 166-169.
-Sir Reader Bullard to Halifax, Tehran, FO, No. 416/98, February 7/1947.
-Theodor, Strunk William: The Reighn of Shaykh Khazal Ibn Jabir and the Suppression of the Principality of Arabistan, P.H.D Theases, Indiana University, 1977.
-Yeselson, Abranham: United States–Persian Diplomatic Relations, New Brunswick, Rutgers, University Press, 1956.
تصویر
شیخ فضل الله نوری
تصویر
شیخ فضل الله نوری و آیت الله سید عبد الله بهبهانی
تصویر
آیت الله سید محمد طباطبایی
تصویر
تجمع مردم در جلوی سفارت انگلیس در حمایت از مشروطیت
جشن و چراغانی به مناسبت پایان تحصن و فرمان مشروطه جلوی سفارت انگلیس
تصویر
آخوند خراسانی
تصویر
لحظه توشیح فرمان مشروطیت توسط مظفر الدین شاه یا حضور عین الدوله
سر در مجلس شورای ملی
تصویر
نفر چهارم از سمت راست : مستوفی الممالک
نمایندگان دوره اول مجلس شورای ملی
تصویر
سید حسن تقی زاده در لباس روحانیت
تصویر
ملک المتکلمین
تصویر
عین الدوله
تصویر
ساختمان مجلس پس از به توپ بسته شدن
محمد علی شاه به همراه احمد میرزا ولیعهد و لیاخوف روسی و جمعی از درباریان در باغشاه
تصویر
میرزا حسن خان پیرنیا(مشیرالدوله)
تصویر
ستارخان و باقرخان سردار ملی و سالار ملی
تصویر
دسته ای از مجاهدین مشروطه
اعتراض به پایمال شدن قوانین اسلام پس از مشروطیت
تصویر
سپهدار اعظم ، عین الدوله،عضد الملک،فرمانفرما،مستوفی الممالک،سردار اسعد
شیخ فضل الله نوری و آیت الله سید محمد طباطبایی در بین علمای تهران
تصویر
شیخ فضل الله نوری بر فراز چوبه دار
آ. ا
آبادان/ 595, 601
آباده/ 159
آبادیان، حسین/ 12, 46, 482
آتازونی/ 238
آخوند خراسانی، ملامحمدکاظم/ 19, 51, 54, 62, 63, 96, 97, 99, 105, 112, 113, 129, 131, 135, 137, 138, 139, 140, 148, 149, 152, 160, 167, 174, 177, 179, 180, 183, 184, 188, 193, 199, 200, 201, 202, 203, 265, 329, 335, 370, 371, 372, 387
آدامسون/ 579
آدلر، فلیکس (دکتر)/ 225, 226, 227
آدمیت، عباسقلیخان/ 66
آدمیت، فریدون/ 73, 75, 79, 467
آدینه محمدخان/ 156
آذربایجان/ 37, 70, 111, 128, 287, 309, 382, 415, 434, 435, 436, 461, 476, 556, 576
آژند، یعقوب/ 217, 517
آسبرن/ 567, 568
آستارا/ 118, 515
آشتیانی، شیخ مرتضی/ 28
آشتیانی، میرزاحسن/ 96
آصفالممالک/ 339
آقابالاخان (سردارافخم)/ 134
آقایان، الکساندر/ 102, 118
آکسفورد (کاپیتان)/ 389, 438, 439
آکسفورد/ 316, 318
آلمان/ 84, 123, 187, 188, 189, 191, 194, 202, 282, 317, 320, 330, 370, 401, 427, 436, 438, 440, 473, 474, 476, 478, 486, 489, 490, 492, 493, 498, 518, 540
, 543, 547, 553, 570, 571, 572, 573, 574, 576, 588, 591
آملی، ملامحمد/ 53, 119
آناتولی/ 575, 591
آنتوان/ 584
آنکارا/ 435
آوینیون (شهری در فرانسه)/ 99
آیتاللهزاده خراسانی، آقامیرزامهدی/ 180, 188, 371
ابتهاجالملک، ابراهیم خان/ 526
ابن بابویه/ 173
ابوالفتحزاده، اسداللهخان 65, 67, 69, 74, 76, 116, 117, 119, 240, 279, 307, 308
ابوالوردی، شیخعلی/ 562
اتـابــک اعـظـــم (امیــنالسـلطــان)، میرزاعلیاصغرخان/ 17, 66, 84, 85, 171, 413, 464, 474, 475, 476, 477, 480, 481, 525, 529, 534 535
اتحادیه، منصوره/ 83, 241, 255, 256, 257, 258, 259, 260, 261, 262, 263, 394, 466
اتریش/ 187, 493, 518
احتشامالسلطنه، محمودخان/ 24, 25, 70, 73, 83, 84, 86, 125, 344, 436
احمدشاه قاجار/ 19, 121, 134, 212, 329, 454, 462
اخوی، سید نصرالله/ 34, 121
ادوارد هفتم/ 89, 173, 430, 431, 487, 493, 496, 498, 499, 520, 529, 538
ادیبالممالک فراهانی، محمدصادقخان/ 82, 447, 449
اراک/ 485, 577
ارباب پرویز زرتشتی/ 468
ارباب خسرو جهانیان/ 473
ارباب رستم گیو/ 17
ارباب سیاوش سفیدوش/ 170, 171
ارباب فریدون/ 74, 77, 93
ارباب کیخسرو شاهرخ/ 288, 349, 402, 557, 562
ارجح، میرزا اسدالله/ 322
اردبیل/ 128, 139, 255, 293
ا ردبیلی، سیدجلیل/ 65, 67, 387
اردبیلی، سیدحسین/ 142, 144, 149, 151, 152, 153, 155, 156, 164, 165, 233, 557, 558
اردستانی، میرزاعبدالحسین/ 179, 180
اردشیرجی ریپورتر/ 17, 18, 130, 131, 218
اردلان، عزالممالک/ 362
ارزروم/ 574, 575
ارژنیکیدزه، سرگو/ 102
ارشدالدوله/ 73
ارض اقدس (عکا)/ 178
ارفعالدوله، رضاخان/ 461
ارل آف کریو (لرد)/ 510, 511, 512
ارلز، استانبریج/ 592
ارمنی، داود خان/ 65
اروپا/ 20, 25, 32, 33, 36, 54, 76, 97, 117, 118, 123, 124, 126, 127, 155, 174, 178, 194, 210, 217, 226, 233, 235, 238, 240, 243, 252, 263, 264, 268, 269, 270, 278, 282, 286, 291, 292, 293, 294, 316, 318, 324, 352, 354, 358, 364, 376, 387, 403, 423, 438, 440, 445, 451, 452, 454, 457, 461, 464, 468, 470, 474, 490, 497, 516, 517, 532, 533, 536, 537, 549, 553, 563, 566, 574, 575, 576, 579, 588, 598
اسپله/ 227
اسپنسر، ادوارد/ 590
استالین، ژوزف/ 101, 102
استانبول/ 14, 16, 17, 19, 67, 95, 98, 102, 109, 169, 173, 176, 187, 188, 189, 223, 320, 371, 399, 403, 404, 434, 435, 468, 529, 572, 584
استرآباد/ 415
استراتکونا (لرد)/ 578, 592
استرالیا/ 585
استریک، فرانک/ 579
استوکس/ 89, 92, 222, 223, 357, 397, 471, 570, 571, 596, 597
اسدآباد همدان/ 416
اسدآبادی، سید جمالالدین/ 16
اسدالله میرزا/ 125, 281, 310
اسفندیارخان/ 520, 523
اسفندیاری، محتشمالسلطنه/ 23, 33
اسکاتلند/ 538
اسکندر (اسکندرمقدونی)/ 446, 531
اسکندری، سلیمان میرزا/ 14, 16, 66, 337, 340, 358, 359, 362, 367, 374, 379, 387, 395
اسکندری، محمدطاهر میرزا/ 15
اسکندری، یحیی میرزا/ 85, 125
اسکویت، هربرت هنری/ 189, 399
اسلید، سر ادوارد/ 600, 601
اسمارت/ 357
اسماعیلخان (دکتر)/ 559
اشپایر/ 21
اشتال (بارون) 487, 488, 489, 491, 492
اشکریز، شیخ حسین/ 103
اصفهان/ 15, 16, 17, 72, 108, 109, 110, 111, 112, 117, 125, 128, 171, 172, 181, 182, 213, 217, 227, 340, 345, 375, 393, 405, 414, 415, 449, 462, 469, 485, 502, 517, 519, 520, 521, 523, 526, 540, 577, 581, 585, 588, 601, 602
اصفهانی، آقا میرزا آقا/ 345
اصفهانی، حاجیبابا/ 173
اصفهانی، سیدابوالحسن/ 163
اعتضادالحکما/ 117
اعتلاءالدوله، میرزاحسین/ 414
اعظمالدوله/ 414
افتخارالواعظین/ 142, 286, 287, 310, 314, 358, 374, 596
افجهای، سید جمال/ 28
افجهای، سید مهدی/ 288
افریقا/ 130, 253, 494, 497, 530
افشار، ایرج/ 66, 67, 87, 112, 116, 402, 428
افشار، نادر (شاه)/ 130, 429, 447, 531
افشین، کاظم/ 601
افصحالمتکلمین، شیخ ابوالقاسم/ 124
افغانستان/ 430, 487, 489, 531, 539, 540, 544, 547
افندی(صفوف)، عاکف/ 303
افندی، عباس (عبدالبهاء)/ 171, 175
اقبالالدوله کاشی/ 85, 108
اقبالالسلطنه ماکوئی/ 393
اقیانوس هند/ 547
اکبر، فتحالله (سردارمنصور)/ 536
امام حسین (ع)/ 163
امام رضا (ع)/ 404
امام عصر (عج)/ 97, 106, 138
امام علی(ع)/ 243
امامی، کریم/ 500
امانالله میرزا/ 470
امتیاز دارسی/ 522, 529, 585, 589
امتیاز رویتر/ 18, 212, 472, 498, 499
امریکا/ 117, 174, 175, 187, 233, 240, 247, 268, 383, 403, 427, 464, 468, 497, 516, 549, 563, 590, 591, 598
امشهای، حاجیخان/ 536
امیر مفخم بختیاری/ 91, 159, 364
امیرمفخم، لطفعلیخان (شجاعالسلطان)/ 586
امیرخیزی، اسماعیل/ 116
امیرکبیر/ 590
امیری، منوچهر/ 486
امیری، مهراب/ 529
امینالدوله مهدیخان مجدالسلطنه/ 430
امینالدوله، میرزا علیخان/ 17
امینالضرب، حاجحسین/ 23, 36, 219, 466
انتظام الحکماء/ 340
انجمن آذربایجان/ 66, 67, 76, 85, 87, 476
انجمن اکابر پارسیان هند/ 17
انجمن ایالتی آذربایجان/ 95
انجمن برادران دروازه قزوین/ 16, 76, 83, 84
انجمن تبریز/ 39, 72, 73, 82, 103
انجمن ژون پرسان/ 351
انجمن سری/ 13
انجمن سعادت استانبول/ 17, 95, 96, 98, 99, 100, 102, 371, 372, 529
انجمن شاهآباد/ 76
انجمن فرانکو پرسان/ 97, 102, 212, 213, 232
انجمن مظفری/ 66, 67, 76, 87
انجمن ملی تبریز/ 38
انجمن ناصری/ 170
انزلی/ 112, 118
انصاری، کاظم/ 69
انقلاب کبیر فرانسه/ 80
انگلیس (انگلستان)/ 89, 90, 91, 93, 94, 100, 108, 111, 117, 185, 187, 188, 189, 190, 191, 202, 221, 227, 317, 329, 358, 362, 367, 369, 378, 383, 391, 392, 393, 397, 398, 399, 400, 401, 402, 404, 405, 406, 407, 408, 409, 410, 411, 412, 413, 415, 419, 430, 431, 434, 436, 437, 438, 439, 440, 460, 471, 472, 475, 477, 488, 502, 503, 504, 508, 509, 510, 511, 527, 528, 531, 534, 546, 548, 565, 568, 570, 592, 594, 598, 599, 600, 601
انوار شیرازی، سید یعقوب/ 74
اوبیرن، هیو/ 92, 363
اوکلند (لرد)/ 436, 437, 438, 439
اهواز/ 485, 519, 520, 523, 524, 577, 598, 601
ایپکیان ارمنی/ 351
ایتالیا/ 187, 399, 518, 558, 584
ایرجمیرزا (اجلالالممالک)/ 17, 25, 27
ایزولسکی/ 92, 93, 397, 488, 493
ایل بختیاری/ 14, 148, 158, 364, 415, 416, 521, 586, 595
ایل شاهسون/ 139
ایل قشقائی/ 112
ایوانف/ 69, 72, 597
الجزایر/ 213
الکساندر سوم/ 487
الکساندرا فدوروفنا (ملکه)/ 493
الگار، حامد/ 19
ب
باراتف (ژنرال)/ 462
بارانوسکی/ 119
باربر/ 222
بارفروش/ 177
بارکلی، سر توماس/ 220
بارکلی، سر جورج/ 108, 110, 113, 365, 396, 398, 399, 568, 569, 570
بازیل/ 123, 124
باغشاه/ 85, 87, 93, 104, 127, 148, 364, 389, 434, 481
باقراف، نصرالله/ 180
باقرخان/ 100, 285, 354, 382, 388
باکو (بادکوبه)/ 100, 101, 102, 118, 164, 448, 467, 470, 551, 537, 572, 588, 589
باکینگهام/ 316, 496
بالفور، لرد جیمز/ 220, 486, 489, 491, 492, 538, 555
بامداد، مهدی/ 15
بانک استقراضی/ 360, 386, 471, 478, 519, 525, 529, 564
بانک شاهنشاهی/ 114, 220, 319, 386, 469, 476, 494, 495, 497, 499, 504, 510, 511, 512, 513, 519, 520, 525, 526, 527, 528, 529, 530, 532, 533, 534, 535, 540, 549, 551, 554, 555, 561, 562, 564, 570, 577, 578, 582
بانک ملی ایران/ 118, 140, 141, 461, 466, 467, 468, 469, 526, 527, 590
باورینگ/ 578
باهاما/ 498
بایرن/ 317
بایزید (منطقه)/ 574
ببل/ 264
بحرین/ 592
بختیاری، محمدتقیخان/ 14, 519
بختیاری، مرتضیقلیخان/ 121, 349
بختیـاری، نجفقلـیخـان (صمصـامالسلطنه)/ 416
بدر، محمود/ 176
بدیلیان، عزیزخان/ 601
برادران باقروف/ 118, 119
برادران طومانیانس/ 467
براون، ادوارد/ 77, 87, 97, 98, 113, 125, 126, 129, 171, 172, 173, 174, 183, 184, 185, 189, 190, 191, 199, 200, 201, 220, 221, 222, 223, 224, 228, 320, 321, 322, 376, 378, 390, 398, 399, 400, 476, 500, 501, 527
برایتون/ 496
برتی، سر فرانسیس/ 122, 123, 320, 460
بردوود، سر جورج/ 565, 566
برلن/ 452
برلین/ 159
برنشتاین، ادوارد/ 240
بروجرد/ 15, 393, 419, 577, 578
بروجردی، حاجی آقامحمد/ 340
بروجردی، سید عبدالحسین/ 340
بروجردی، شیخ محمد/ 67
بروکسل/ 539
بریتانیا ← (انگلیس، انگلستان)
بریلسفورد/ 222, 223, 225, 226
بشیری، احمد/ 66, 72, 104, 376, 397, 471, 529
بصره/ 135, 544, 576
بغداد/ 96, 98, 179, 180, 217, 371, 430, 431, 495, 497, 572, 573, 574, 576, 577, 582, 591
بلژیک/ 187, 539
بلغارستان/ 213
بلوچستان/ 446, 531, 555, 572
بمبئی/ 221, 397, 430, 495, 496, 497, 507, 565, 566, 572, 573
بناپارت، ناپلئون/ 70, 283, 323, 429, 446, 447
بندر انزلی/ 175
بندر باطوم/ 575
بندر پوتی/ 575
بندر عباس/ 134, 135, 402, 511, 514, 544
بنرمن، سر هنری کمپبل/ 233, 471, 491, 492
بنکدار، محمدتقی/ 22, 23, 345
بنکندورف/ 396
بواناتی شیدانی، محمدباقر/ 171, 172
بوشهر/ 46, 88, 171, 193, 217, 218, 402, 495, 507, 511, 513, 518, 520, 530, 544, 581
بوشهری، معینالتجار/ 396
بهار، محمدتقی (ملکالشعرا)/ 391, 392
بهارستان/ 33, 67, 87, 115, 121
بهبهانی، سید محمد/ 121, 131, 163
بهبهانی، سیدعبدالله (آیتالله)/ 19, 22,
25, 27, 28, 35, 45, 155, 156, 157, 158, 159, 161, 162, 163, 281, 282, 283, 284, 383
بهشتی، میرزانصرالله (ملکالمتکلمین)/ 15
بیتالمقدس/ 219, 226
بیزو/ 93, 94, 481, 488, 528, 553
بیسمارک (صدراعظم آلمان)/ 294, 429, 446, 447
بینالنهرین/ 377, 585, 591, 592, 593
بیوکانان، سر جورج/ 220, 365
بیوکانان، و.آ/ 578
پ
پارک اتابک/ 176, 293, 333, 354, 355, 379, 382, 386, 389, 461, 556
پاریس/ 97, 98, 101, 109, 123, 154, 176, 197, 215, 216, 227, 273, 274, 280, 322, 350, 430, 435, 436, 452, 453, 455, 460, 461, 529, 583
پاکلوسکی/ 354, 366, 569, 570, 571
پالایشگاه آبادان/ 595
پانوف (خبرنگار)/ 109, 124, 501
پترزبورغ/ 391
پرایس/ 389, 520, 523
پرتغال/ 83
پرورش، علیمحمد خان/ 131
پرورش، میرزا محمودخان/ 67
پرویز، حسین/ 65, 67, 87, 340
پریس (جنرال)/ 585
پژوه، احمد/ 98, 126, 127
پشتکوه/ 419
پطرکبیر/ 447
پلخانف، گئورکی/ 264
پوتسدام/ 189, 571, 572, 574, 577
پونا/ 496
پهلوی، رضا (شاه)/ 131, 268, 330, 357, 395, 415, 435, 447, 461, 531, 537, 577
پیرنیا، میرزاحسینخان (مؤتمنالملک)/ 29, 146, 281, 311, 359, 367, 529
ت
تامسون، سر رونالد فرگوسن/ 543, 544, 545, 578
تبریز/ 70, 72, 73, 82, 95, 98, 100, 103, 104, 109, 111, 112, 116, 128, 346, 376, 382, 389, 396, 401, 402, 405, 431, 433, 434, 461, 471, 554, 571, 574, 575, 576
تبریزی، ابراهیمخان/ 67
تبریزی، حاج محمداسماعیل/ 467
تبریزی، شیخ حسن/ 113, 221, 223
تدین، سید محمد/ 351
تدین، عطاءالله/ 116
تربیت، علیمحمد خان/ 100, 118, 120, 122, 137, 158, 285
ترکستان/ 202, 446, 487, 523, 544
ترکمان، محمد/ 37, 40, 43, 52
ترنر/ 223, 225, 226
ترولین/ 189, 190
تزار نیکلای دوم/ 492
تفرشی حسینی، سیداحمد/ 112, 131
تفرشی، مجید/ 19, 24, 467
تفلیس/ 66, 101, 430, 575
تقوی (اخوی)، سید نصرالله/ 17, 36, 75, 125, 142, 143, 145, 148, 149, 164, 309, 311, 349, 350
تقیاف، زینالعابدین/ 101, 102
تقیزاده، سیدحسن/ 35, 36, 39, 45, 65, 66, 67, 69, 70, 71, 85, 87, 91, 97, 98, 101, 102, 103, 108, 116, 122, 124, 125, 128, 129, 133, 134, 137, 144, 145, 146, 148, 159, 167, 168, 174, 176, 177, 200, 201, 221, 222, 234, 246, 275, 330, 340, 367, 368, 376, 382, 466, 469, 553, 562, 584
تنکابنی، محمد بن سلیمان/ 59
تنکابنی، محمدولی خان/ 350
تنگه هرمز/ 392
تونس/ 213
تهرانی، آقا میرزا خلیل/ 19
تهرانی، میرزا حسین/ 54, 62, 105
تیمور لنگ/ 531
تیمورتاش، عبدالحسین/ 65
ث
ثقةالاسلام تبریزی/ 103, 111, 326, 382, 383, 387, 401
ثقةالاسلام اصفهانی/ 163
ج
جاسک/ 535
جامعه زرتشتیان ایران/ 170
جان فدا، جواد/ 24, 467
جاوت (دکتر)/ 318, 319
جزایری، شمسالدین/ 581
جزیرةالعرب/ 130
جعفرقلی خان/ 419
جکسون، توماس/ 578
جلالالدوله/ 86, 88, 174
جلالالممالک/ 340
جلفا/ 389, 431, 461, 575
جلوخانی، ملا علیاکبر/ 335
جلیلپور، محمود/ 72
جــم، محمــود (میــرزا محمـودخـان مدیرالملک)/ 88
جمال بیگ/ 355
جمشیدیان، ارباب جمشید/ 118, 170, 171, 176, 466, 467, 473, 526
جمیل بیگ/ 355
جنگ اول جهانی/ 67, 131, 159, 428, 429, 448, 449, 462, 522, 527, 577, 591, 592, 593
جنگ دوم جهانی/ 598
جوانمرد (پروفسور)/ 170
جورج پنجم/ 412
چ
چابهار/ 535
چاریتوف/ 404
چرچیل، جورج/ 84, 89, 90, 92, 109, 110, 119, 319, 357, 431, 471, 476, 477
چرچیل، راندولف/ 487, 498
چرچیل، سر وینستون/ 123, 350, 498, 541, 592, 594, 600
چلبیانلو، رحیـمخـان/ 128, 139, 255, 301, 393
چلمسفورد (لرد)/ 397
چیرول، سر والنتین/ 486, 519, 523, 543
چین/ 255
ح
حائری مازندرانی، شیخمحمدحسین/ 371
حائری، سید علی/ 163, 164
حاج امام جمعه خوئی/ 163
حاج میرزا حمزه/ 188
حاجبالدوله/ 536
حاجی آقا شیرازی/ 155, 156, 157, 161, 162, 165, 182, 194, 206, 208, 209, 283, 341, 559
حاجیخان سرتیپ (نظمالسلطنه)/ 118
حاجیعلی/ 179
حجاز/ 213
حزب اعتدال/ 214, 347
حزب داشناک/ 292
حزب لیبرال بریتانیا/ 400
حسامالسلطنه/ 380
حسنعلی خان/ 276, 308, 349
حسین لَله/ 158
حسینعلی خان/ 163
حضرت عبدالعظیم (ع)/ 22, 25, 27, 28, 37, 43, 44, 45, 47, 53, 63, 83, 104, 151, 431
حضرت محمد (ص)/ 60, 138, 248
حضرت یعقوب (ع)/ 450
حقیقی، میرزا اسحقخان/ 179, 180
حکیم پور مهرگان/ 170
حکیمی، ابراهیم (حکیمالملک) 65, 66, 67, 75, 76, 88, 118, 121, 125, 133, 349, 354, 363, 378, 379, 380, 461
حیدری، داود/ 212, 221
حیفا/ 181
خ
خاندان اکبر/ 536, 537
خاندان روچیلد/ 498
خاندان ساسون/ 498
خاندان ساموئل/ 568
خانقین/ 189, 554, 572, 574, 588, 591
خاورمیانه/ 494, 589, 591
خبیرالملک/ 14, 168
خراسان/ 76, 111, 112, 128, 149, 177, 415, 471, 544, 589
خـراسـانی، ملامحمــدکاظـم (آخـونـد خراسانی)/ 48, 113, 192
خرقانی، سید اسدالله/ 17, 18, 19, 95, 96, 97, 98, 131
خرقانی، سید نورالدین/ 131
خرمآباد/ 431, 461, 576
خرمشهر/ 431, 461, 520, 535, 544, 576, 578, 595, 596, 598, 601
خلخالی، سید عبدالرحیم/ 65, 67, 126
خلیج فارس/ 367, 391, 392, 403, 406, 437, 438, 450, 465, 467, 506, 508, 518, 521, 522, 523, 524, 530, 532, 539, 540, 544, 545, 546, 547, 576, 578, 588, 591, 593, 598, 600
خورموسی/ 578
خوزستان/ 110, 193, 365, 395, 413, 414, 415, 432, 440, 511, 512, 523, 524, 529, 531, 588, 599, 600, 601
خیابان علاءالدوله (فردوسی امروزی)/ 23
خیابان فرمانفرما (شاپور)/ 345
خیابان لالهزار/ 345
خیابانی، شیخ محمد/ 95, 362, 372, 373
د
دابیژا/ 523
دارسی، د. گ/ 578
دارسی، ویلیام ناکس/ 585, 587
دالاس/ 579
دالگورکوف (پرنس)/ 493
دانشگاه آکسفورد/ 34, 437, 480
دانشگاه تهران/ 103
دانشگاه سن هرست/ 524
دانشگاه کمبریج/ 87
دانشورعلوی، نورالله/ 340
داور، علیاکبرخان/ 446
دبیرالملک/ 164, 349, 559
دتردینگ، هنری/ 589
دخانیاتی، ع/ 527
دریاچه ارومیه/ 443
دریای خزر/ 578
دریفوس، هیپولیت/ 171, 174, 176
دزفول/ 577
دلکاسه/ 541
دواتگر، کریم/ 69, 117, 136, 240, 242, 279, 307, 308, 330, 345
دوراند، سر مورتیمور/ 521, 522, 523
دوشان تپه/ 76
دولتآبادی، سید علیمحمد/ 27, 117, 341, 371, 372, 389
دولتآبادی، یحیی/ 16, 18, 67, 85, 96, 117, 224, 226, 227, 394, 395, 401
دوما، الکساندر/ 15
دویچهبانک/ 551, 591, 593
دهخدا، علیاکبر خان/ 65, 87, 91, 97, 102, 262
دهخوارقانی، شیخرضا/ 128, 206, 207, 320, 374, 376, 387
دیزرائیلی، بنیامین/ 98, 494
دیولافوا، (باستانشناس فرانسوی)/ 97, 98, 99, 100, 101
ر
رائین، اسماعیل/ 66, 74, 75, 175
رابینو، ه. ل/ 109, 534
راسل، چارلز/ 176
راکفلر/ 588, 589, 594, 599
رایت، دنیس/ 500
رایس، سر سیسیل/ 72, 73, 312, 316, 318, 470, 473, 474, 475, 476, 477, 480, 485, 486, 491, 492, 524, 525, 527, 542, 543, 545, 547, 586, 587
رایشتاگ (مجلس ملی آلمان)/ 573
رحیمی، مصطفی/ 29
رزبری، آرچیبالد/ 492
رستم خان/ 170
رسولزاده، محمدامین/ 99, 109, 123, 124, 233, 234, 235, 236, 240, 247, 253, 254, 255, 256, 261, 262, 263, 264, 265, 266, 288, 292, 340, 341, 501
رشت/ 98, 100, 102, 103, 108, 109, 111, 115, 116, 118, 124, 177, 376, 377, 394, 396, 526, 537, 572, 589
رشتی، اکبرخان/ 536
رشتی، میرزا کریم خان/ 65, 98, 100, 101, 102, 103, 109, 115, 116, 123, 124, 215, 219, 351, 395, 537
رشدیه، میرزا حسنخان/ 17, 21, 22
رضوانی، هما/ 50
رفیعی، منصوره/ 72
رکنالملک/ 67
رنه، هانری/ 76
روبسپیر/ 138
روچیلد (لرد)/ 498
روچیلد، الین کارولین/ 489, 492, 497, 498, 499
روحالقدس (مدیر روزنامه روحالقدس)/ 79
روحی، شیخ احمد/ 13, 14, 168, 173
رود کارون/ 485, 494, 522, 544, 595
روزنامه آفتاب/ 397, 398, 401, 405, 410, 411, 413, 417, 418, 420, 423, 424, 426, 428, 429, 431, 432, 433, 436, 437, 438, 439, 441, 443, 445, 446, 447, 448, 449, 451, 452, 461
روزنامه اخبار مشروطیت ایران/ 131
روزنامه اختر/ 14
روزنامه ادب/ 448
روزنامه ارشاد/ 448, 458, 460
روزنامه استاندارد/ 503
روزنامه استقلال ایران/ 130, 187, 188, 191, 192, 214, 303, 304, 322, 323, 326, 329, 330, 338, 362, 366, 380, 389, 399, 400, 401, 404, 408, 412, 434, 439, 490, 502, 542, 569
روزنامه اصفهان/ 414
روزنامه اقدام/ 399
روزنامه انجمن/ 73, 82
روزنامه ایران نوین/ 373, 383
روزنامه ایران/ 214, 398, 447
روزنامه ایراننو/ 123, 124, 129, 138, 154, 166, 186, 188, 192, 193, 220, 223, 224, 234, 236, 237, 238, 252, 253, 255, 261, 280, 288, 290, 293, 301, 303, 304, 321, 322, 323, 324, 341, 373, 375, 383, 421, 428, 429, 504, 510, 513, 515, 565, 573, 576, 582
روزنامه برق/ 213, 287
روزنامه پرورش/ 518
روزنامه تایمز/ 17, 87, 97, 98, 123, 176, 390, 399, 486, 503, 504, 506, 530, 543
روزنامه تربیت/ 17, 131
روزنامه تمدن/ 86, 303
روزنامه تیمس/ 200
روزنامه چهرهنما/ 414, 415, 449
روزنامه حبلالمتین/ 41, 42, 62, 64, 67, 77, 78, 83, 86, 102, 129, 131, 140, 168, 220, 483, 484, 490, 491
روزنامه خیرالکلام/ 124
روزنامه دعوتالاسلام/ 105
روزنامه دیلی تلگراف/ 506
روزنامه دیلی کرونیکل/ 320, 412
روزنامه دیلی گرافیک/ 224
روزنامه دیلی میل/ 123
روزنامه دیلی نیوز/ 222, 412, 506
روزنامه رچ/ 109, 124, 501
روزنامه رعد/ 455, 456, 458
روزنامه روحالقدس/ 78, 80, 415, 416
روزنامه روسکویه اسلووو/ 575
روزنامه روسکی اسلوو/ 337
روزنامه روسیا/ 402
روزنامه زبان آزاد/ 391
روزنامه ساندی آبزرور/ 497
روزنامه ساندی تایمز/ 497
روزنامه ستاره ایران/ 428, 429
روزنامه سروش/ 102
روزنامه سییکل/ 215
روزنامه شرق/ 123, 129, 154, 211, 213, 323, 235, 456
روزنامه صبح صادق/ 40, 41, 42, 43, 45
روزنامه صوراسرافیل/ 43, 63, 78, 79, 97
روزنامه طیمس/ 239, 502
روزنامه عراق عجم/ 448
روزنامه فرانکفورتر زایتونگ/ 507
روزنامه فکاهی ملانصرالدین/ 164, 165
روزنامه قانون/ 18
روزنامه کوکب دری/ 83
روزنامه گزارش ایران/ 74, 85
روزنامه گیلان/ 124
روزنامه لندن ایندیان کرونیک/ 565
روزنامه مبارکه ایران/ 82
روزنامه مجلس/ 70, 71, 82, 123, 135, 136, 151, 196, 213, 215, 238, 239, 273, 282, 339, 448, 467, 468, 502, 555, 557
روزنامه مساوات/ 18, 77, 78, 80, 81
روزنامه مظفری/ 43
روزنامه منچستر گاردین/ 189, 191, 497, 506
روزنامه مورنینگ پست/ 222, 510
روزنامه نجات/ 87
روزنامه ندای اسلام/ 211
روزنامه نسیم شمال/ 101, 116, 124, 125
روزنامه نقش جهان/ 414
روزنامه نوویه ورمیا/ 574
روزنامه وحید/ 61
روزنامه وقت/ 123, 124
روزنامه یادگار/ 87, 102, 200
روستای کازران/ 448
روسو، ژان ژاک/ 276
روسیه/ 12, 21, 88, 92, 97, 99, 101, 104, 105, 109, 110, 112, 118, 124, 154, 159, 176, 177, 189, 190, 191, 192, 200, 215, 222, 223, 228, 240, 253, 255, 262, 282, 296, 317, 319, 321, 345, 346, 357, 358, 360, 361, 363, 364, 365, 366, 367, 368, 369, 370, 371, 372, 373, 375, 376, 378, 379, 381, 382, 383, 385, 389, 390, 391, 392, 394, 395, 396, 397, 398, 399, 400, 401, 403, 404, 405, 406, 407, 408, 409, 410, 411, 437, 438, 439, 441, 460, 468, 470, 472, 474, 475, 477, 478, 481, 482, 483, 484, 485, 486, 488, 489, 490, 491, 492, 493, 494, 500, 502, 504, 505, 508, 512, 515, 519, 523, 524, 525, 527, 528, 531, 532, 533, 534, 535, 536, 537, 538, 539, 540, 541, 542, 543, 544, 545, 546, 547, 552, 554, 560, 564, 569, 570, 571, 572, 573, 574, 575, 576, 577, 584, 589, 591, 592, 598, 600
رومانف/ 392
رومانوسکی/ 118, 119
رهبر، پرویز/ 212, 213
رینولدز/ 585, 599
ز
زایندهرود/ 228
زرقان/ 218
زرگنده/ 351
زنجان/ 84, 128, 293, 303, 413
زنجانی، شیخ ابراهیم/ 133, 143, 162, 163, 219, 233, 234, 281, 331, 349, 375, 376
زنوزی، میرزا غفارخان/ 355
زوارهای، سلطانالعلما/ 17, 18
زهری، کاظم/ 124
زیمنس، برلنی/ 499
ژ
ژاپن/ 253, 427, 484, 487, 493, 500, 502, 539, 540, 541, 547, 571
ژاندارمری ایران/ 437
ژوریس/ 264
س
سابلین/ 105, 110
سازانوف/ 189
ساسون بن صلاح/ 495
ساسون، آرتور/ 496
ساسون، الیاس/ 497
ساسون، دیوید/ 495, 496, 497
ساسون، راشل/ 497
ساسون، روبن/ 496
ساسون، سالومون/ 496, 497
ساسون، سر ادوارد آلبرت (عبدالله)/ 496, 497, 498, 499
ساسون، سر جاکوب الیاس/ 497
ساسون، سر فیلیپ ادوارد/ 498
ساسون، فلورا/ 497
ساعتساز، میرزا علیاکبر/ 395
سالار فاتح مازندرانی (دیوسالار)/ 119
سالارالدوله، ابوالفتحمیرزا/ 15, 346, 386, 393, 413, 414, 415, 416, 417, 419
سالور، مسعود/ 402
سالیسبوری (لرد)/ 317, 399, 491, 494, 505, 540
ساموئل، سر هربرت/ 316
ساموئل، مارکوس/ 568, 593, 594
ساوه/ 414
سپهدارتنکابنی، محمدولیخان/ 108, 122, 124, 275, 555, 557
سپهر کاشی/ 175
سپهر، احمدعلی (مورخالدوله)/ 461
سپهسالار، میرزاحسین خان/ 33, 212, 498
ستارخان/ 100, 103, 107, 116, 159, 285, 353, 354, 355, 356, 382, 388, 461, 557
سدیدالسلطنه/ 527
سرابی، رجب/ 382
سردار ارفع/ 188
سردار اسعد بختیاری، علیقلیخان/ 14, 98, 108, 109, 110, 111, 116, 123, 124, 159, 174, 176, 182, 211, 312, 347, 354, 355, 365, 367, 368, 376, 416, 529, 585
سردار افخم/ 108
سردارمحتشم بختیاری/ 358, 380, 416
سردار محیی/ 100, 108, 118, 121, 133, 158, 386, 387, 395
سردار منصور گیلانی (فتحاللهخان اکبر)/ 86, 121, 123, 140, 350, 536, 537
سعدالدوله، جوادخان/ 35, 460, 481
سعدوندیان، سیروس/ 394
سعیدالاطباء/ 375
سعیدالعلما/ 468
سعیدی سیرجانی، علیاکبر/ 29, 32, 34, 68, 104, 465
سفارت انگلیس (تهران)/ 22, 23, 67, 77, 84, 87, 88, 89, 90, 91, 92, 93, 109, 117, 119, 129, 175, 220, 223, 286, 312, 315, 318, 319, 320, 351, 357, 434, 471, 475, 476, 477, 479, 485, 523, 528, 530, 533, 542, 570, 585, 587
سفارت ایران (اسلامبول)/ 434
سفارت ایران (انگلیس)/ 220
سفارت روسیه (تهران)/ 72, 119, 120
سفارت فرانسه (تهران)/ 18, 65, 69, 85, 88, 436
سلطان محمود غزنوی/ 531
سلطانالعلمای خراسانی/ 79, 80, 87, 415, 416
سلطنتآباد/ 120
سلیگمن/ 569, 570
سلیمانمیرزا اسکندری/ 163, 274, 311, 345, 583
سلیمانخان/ 17
سمیعی، ادیبالسلطنه/ 65
سن ژرمن (لرد)/ 538
سنپترزبورگ/ 313, 363, 365, 386, 488, 505, 574
سوئیس/ 87, 97, 101, 158, 414, 453
سودان/ 484
سوکولوف، ناهوم/ 212, 220, 221
سون یات سن/ 255
سهامالسلطنه/ 274
سیادهنی، ملا علیاکبر/ 335
سیدابراهیم (حاج)/ 156, 161, 203, 204, 206, 287, 374
سید امیرعلی/ 220, 224
سید مهدی (آقا)/ 82
قدیانی
سیستان و بلوچستان/ 415
سیستان/ 523, 525, 544
سیسیل، روبرت/ 221, 397
ش
شاپور جی ریپورتر/ 17
شاپور ذوالاکتاف/ 446
شاکری، علی/ 62
شانگهای/ 497, 549
شبستری، سیدابوالضیاء/ 125, 128, 288
شبستری، ضیاءالدین/ 123
شجاعالدوله، صمدخان/ 461
شجاعالسلطان/ 587
شجیعی، زهرا/ 35
شرکت استاندارداویل/ 588, 589, 591, 594, 597, 599
شرکت برادران سلیگمن/ 190, 569, 570
شرکت برادران لینچ/ 521, 577
شرکت بینالمللی راهآهن ایران/ 498
شرکت دارسی/ 585, 586, 599
شرکت راهآهن عثمانی/ 591
شرکت رویال داچ شل/ 498, 549, 568, 589, 591, 592, 593, 594, 598
شرکت کشتیرانی هند- انگلیس/ 578
شرکت نفت انگلیس و ایران/ 110, 352, 368, 413, 440, 524, 529, 532, 550, 552, 568, 577, 578, 581, 589, 590, 591, 592, 593, 594, 595, 596, 598
شرکت نفت باکو/ 498, 568, 589, 590, 598
شرکت نفت برمه/ 589, 592, 599, 600
شرکت نفت دارسی/ 586
شرکت نفت فرانسه/ 591
شرکت نوبل/ 589
شریفکاشـانی، محمـدمهـدی/ 22, 28, 393, 394
شطالعرب (اروندرود)/ 600
شعاعالسلطنه/ 360, 363, 366, 395
شمیران/ 355
شوریجه (منطقه)/ 417
شوستر، مورگان/ 175, 176, 222, 223, 319, 343, 344, 347, 359, 360, 361, 362, 363, 364, 365, 368, 369, 373, 378, 379, 381, 383, 388, 389, 402, 403, 404, 405, 406, 411, 412, 437, 560, 569, 570, 571, 590, 596, 597, 598
شوشتر/ 520, 521, 577, 586
شهاب السلطنه، غلامحسین خان/ 585
شهابالسلطنه بختیاری/ 524, 586
شهرنو/ 274
شهسوار/ 108
شیبانی، محمدعلی/ 173
شیبانی، وحیدالملک/ 75, 121, 125, 247, 275
شیخ اسدالله (حاج)/ 204
شیخ العراقین/ 371
شیخ خزعل/ 110, 193, 326, 365, 414, 522, 529, 595, 600, 601
شیخ علی (آقا)/ 155
شیخ علی (حاج)/ 164
شیخ غلامحسین (آقا)/ 596
شیخالاسلامی، جواد/ 486
شیخالرئیس قاجار/ 16, 26, 75, 162, 209, 310, 314, 362, 560
شیراز/ 19, 47, 135, 155, 171, 181, 182, 193, 211, 213, 274, 283, 402, 405, 507, 562
شیرازی، سید محمدجعفر/ 44
شیرازی، مسیحالملک/ 67
شیرازی، میرزاحسن/ 48
شیروانی، میرزا ابوالقاسم/ 371
شیل، جاستین/ 14
شیلات دریای خزر/ 534, 535
ص. ض
صاحبقرانیه/ 343
صادقاف، محمدتقی/ 101
صادقاوف، احمد/ 109
صارمالملک، نصیـرخان (سردار جنگ)/ 585
صبح ازل، میرزا یحیی/ 172, 173
صدرالاسلام خویی/ 371
صدرهاشمی، محمد/ 449
صدیق حضرت/ 125
صراف تبریزی، آقا صمد/ 435
صراف تبریزی، حاج باقر/ 467
صراف تبریزی، عباس آقا/ 80, 476
صمصامالسلطنه بختیاری، نجفقلیخان/ 108, 112, 159, 357, 359, 361, 364, 378, 379, 382, 389, 395, 416, 430, 436, 524, 585, 586
صنیع حضرت/ 119, 210, 468
صنیعالدوله، مرتضیقلیخان/ 15, 33, 34, 38, 40, 84, 117, 121, 123, 125, 326, 464, 469, 478, 526, 527, 554, 556, 580
صنیعالدوله، میرزا حسن خان/ 15
صوتی، محمدعلی/ 25
صوراسرافیل، جهانگیرخان/ 17, 65, 69, 85, 86, 87, 118
صوراسرافیل، میرزا قاسمخان/ 67, 341
صولتالدوله قشقایی (سردارعشایر)/ 159, 182, 188, 193, 194, 326, 365, 416
ضرغامالسلطنه، ابراهیمخان/ 108, 112, 355
ضیاءالدوله/ 460
ط
طالقانی، سیدمحمود (آیتالله)/ 50
طاهباز، حاج ابراهیم آقا/ 95
طباطبایی، سید ضیاءالدین/ 123, 211, 213, 287, 288, 351, 455, 456, 537
طباطبایی، سید محمد/ 19, 25, 27, 34, 35, 43, 45, 75, 82, 83, 85, 262
طباطبایی، سیدمحمدصادق/ 68, 75, 82, 262, 341, 349, 351, 375
طبرستان/ 537
طرابوزان/ 574, 575, 576
طومانیانس/ 118
ظ
ظلالسلطان، مسعودمیرزا/ 16, 17, 85, 86 87, 88, 172, 393, 415, 479, 544
ظهیرالدوله/ 88, 126
ظهیرالسلطان/ 67
ع
عارف قزوینی/ 345
عاشورا/ 401
عاصم بیک/ 403
عباس میرزا قاجار/ 14, 479
عبدالباقیارباب (تاجر تهرانی)/ 417, 428
عبدالبهاء/ 169, 170, 171, 173, 174, 175, 176, 177, 178, 179, 180, 181
عبدالغفار خان (میرزا)/ 220, 227, 567
عبدالوهاب (حاج)/ 428
عبـدالوهــابزاده، میــرزاحسـینخــان (کمالالسلطان - صبا)/ 421, 422,423, 428, 429, 437, 438, 446, 447, 449
عثمانی/ 14, 26, 45, 96, 99, 102, 104, 172, 187, 190, 196, 202, 210, 213, 226, 253, 303, 355, 403, 404, 427, 436, 473, 484, 495, 518, 524, 529, 551, 554, 571, 572, 575, 576, 588, 591, 593, 600
عدالت، سید حسین/ 95
عراق (اراک)/ 448
عراق/ 84, 96, 178, 179, 217, 385, 576, 585, 593
عربستان (خوزستان)/ 413, 514, 592
عشقآباد/ 158
عضدالملک قاجار/ 78, 85, 121, 138, 148, 286, 319, 341, 555
عظیما، جهانگیر/ 19
علاء، حسین (معینالوزراء)/ 389, 430
علاءالدوله امیرنظام، محمـدخـان (مشهور به حاجمحمودخان قوللر آقاسیباشی)/ 84
علاءالدوله، میرزا احمدخان/ 21, 86, 326, 344, 345, 376, 379
علاءالسلطنه، محمدعلیخان/ 91, 123, 389, 430, 431, 433, 435, 436, 437, 438, 440, 441, 442, 443, 453, 456, 460, 461, 527
علائی، محمدخان/ 430
علم، امیر شوکتالملک/ 544
علوی، ابوالحسن/ 428, 435
علیآبادی، داوودخان/ 67
علیخان (دکتر)/ 311, 349, 558, 560
علیزاده، محمدصادق/ 556
علیقلی خان (حاج)/ 520
عمارلویی، میرزا احمد/ 340
عمواوغلی، حیدرخان/ 66, 76, 77, 101, 102, 122, 158, 159, 307, 340, 341, 342, 355, 387
عمیدالحکما/ 402
عمیدالسلطان/ 100, 386
عهدنامه ترکمانچای/ 14, 393, 479
عیسوی، چارلز/ 217, 517
عیسیخان/ 414
عین الدوله، عبدالمجیدمیرزا (شاهزاده)/ 12, 21, 22, 23, 26, 27, 95, 100, 103, 133, 382, 431, 432, 433, 436, 482, 528, 536, 537
عینالسلطنه/ 131, 202, 335, 336, 338, 401, 452, 453
غ
غروی محلاتی، شیخاسماعیل/ 46, 48
غفارخان/ 565, 567
غفاری، امیرسهامالدین/ 340
غلامحسینخان (سردارمحتشم)/ 418
ف
فاتح، مصطفی/ 595
فارس/ 182, 218, 274, 415, 471, 545
فاضل اصفهانی/ 177
فاضل مازندرانی، میرزااسدالله/ 169, 177, 178, 179, 180
فاضل، حاجی ملاعباسعلی/ 137
فتحاللهخان اکبر/ 124, 351
فتحعلی شاه قاجار/ 14, 401, 531
فتحی، نصرتالله/ 112
فخرائی، ابراهیم/ 102
فخیمالسلطنه/ 414
فرانسه/ 88, 122, 158, 187, 214, 215, 219, 293, 349, 453, 508, 518, 528, 530, 547, 548, 558, 559, 573, 574, 591
فرانکو پرسان (انجمن دوستی ایران و فرانسه)/ 101, 213, 214, 215, 219
فراهانی، میرزاصادقخان/ 448
فردریش، کارل/ 317
فردریکس، بارون/ 493
فرصتالدوله شیرازی/ 66
فرقه ازلی/ 13
فرقه ژونپرسان/ 210, 211, 213, 232
فرقه فرانکو پرسان/ 322
فرمانفرما، عبدالحسینمیرزا/ 108, 182, 284, 354
فروغی، ابوالحسن/ 349
فـروغی، محمدحسیـن خان (ذکاءالملک اول)/ 17
فروغی، محمـدعلـی (ذکاءالملک)/ 75, 125, 155, 156, 157, 162, 164, 204, 205, 206, 209, 233, 280, 281, 284, 285, 308, 309, 310, 311, 312, 349, 357, 378, 380
فرهوشی، همایون/ 76
فریزر، دیوید/ 322, 530
فضلعلی آقا (میرزا)/ 63, 71
فلسطین/ 213
فلمینگ، تاربت/ 579
فومنی، شیخ علی/ 109
فون بالو، برنهارد/ 486, 487, 488, 489, 491, 492
فون بیبرشتاین، بارون مارشال/ 572
فون هولشتاین، فردریک/ 486
فهیمالسلطنه/ 149
فهیمالملک/ 375
فیضی، محمدعلی/ 174
ق
قائنات/ 462, 544
قاجار، ناصرالدین شاه/ 8, 14, 15, 17, 98, 122, 169, 183, 212, 464, 472, 485, 493, 496, 499, 507, 532, 576, 590
قاضی ارداقی/ 219, 220, 221
قاضی قزوینی/ 69
قبرس/ 172
قرارداد 1919/ 398
قرارداد دارسی/ 525, 528, 586, 596
قزوین/ 66, 67, 108, 109, 112, 115, 118, 119, 137, 200, 313, 334, 354, 375, 376, 377, 388, 404, 410, 443, 459, 460, 502, 517
قزوینی، سید اسدالله/ 163
قزوینی، میرزا محمد/ 174, 387
قشقایی، حاجی محمدکریم خان/ 194
قصر سلطنتی بالمورال/ 538
قصرشیرین/ 179, 180, 189
قفقاز/ 66, 97, 99, 100, 101, 109, 111, 124, 127, 134, 180, 240, 256, 330, 341, 347, 348, 377, 405, 450, 468, 532, 535, 537, 538, 541, 572, 573, 575, 577, 584
قفقازی، میرزا باقر آقا/ 340
قفقازیه/ 446
قلهک/ 87, 91, 92, 93, 116, 117, 351, 542, 569
قم/ 346, 387, 484, 485, 517
قمی، میرزا زینالعابدین/ 163
قوام، احمد (قوامالسلطنه)/ 29, 146, 274, 276, 380, 349, 431, 433, 435, 436, 453, 461, 584, 591
قوامالدوله/ 93, 94
قوامالملک شیرازی/ 126, 135, 393, 416, 544
قوچانی، آقانجفی/ 62, 375
قوش تپه/ 417
ک
کائوتسکی، کارل/ 240, 264
کاپیتولاسیون/ 477, 479
کاتب، میرزا مصطفی/ 172
کاخ باکینگهام/ 316
کاخ گلستان/ 33
کارجیل، ج. ت/ 579
کاسل، سر ارنست/ 529
کاشان/ 159, 178, 293, 517
کاشانی، نایب حسین/ 159
کاشف/ 145, 156, 157, 284
کاشفالسلطنه/ 349
کاشی، نایب حسین/ 301, 386
کاظمزاده، فیروز/ 486
کاظمین/ 385
کاکس، سر پرسی/ 221, 530, 578, 599, 600
کالج بالیول/ 34, 316, 318
کامران میرزا (نایب السلطنه)/ 96
کاودری (لرد)/ 578
کتابچیخان، آنتوان/ 528, 529, 584, 585
کتابچیخان، ادوارد/ 585, 586, 587
کتابفروش، محمدعلیخان/ 395
کحال، حسین/ 349
کراچی/ 576
کربلا/ 96, 179, 207, 371
کرج/ 118
کردستان/ 15, 84, 350, 413, 459, 471
کردستانی، میرزا اسداللهخان/ 162, 308, 309, 310, 322
کردی لیونه (بانک اعتبارات پاریس)/ 529
کرزن، جورج ناتانیل (لرد)/ 216, 217, 220, 222, 312, 316, 318, 369, 370, 480, 484, 489, 500, 502, 522, 533, 535, 539, 540, 599
کرمان/ 181, 394, 415, 544, 572
کرمانشـاه (کرمانشـاهان)/ 112, 113, 179, 180, 217, 346, 393, 413, 414, 448, 514, 577, 585
کرمانشاهی، حسینخان/ 345
کرمانشاهی، یار محمد/ 345, 346
کرمانی، بحرالعلوم/ 13, 14
کرمانی، مجدالاسلام/ 17, 72, 79
کرمانی، میرزا آقاخان/ 14, 168, 173
کرمانی، میرزا رضا/ 14
کرمانی، ناظمالاسلام/ 23, 29, 32, 68, 104, 465
کرمیو، اسحاق موسی آدولف/ 212, 213, 214, 216, 218, 219
کریو (لرد)/ 564, 565
کزازی، سید حسین/ 387
کسروی، احمد/ 29, 39, 40, 69, 73, 80, 81, 107, 345, 352, 362, 377, 384, 386, 465
کسمایی، حسینخان/ 100, 121, 124, 126, 128
کشمیر/ 531
کلانتر ضرابی، میرزا عبدالرحیم/ 175
کلانتر، میرزاابراهیمخان/ 126
کلکته/ 86, 102, 491, 533, 574
کلوب(فرزین)، محمدعلی/ 126
کلیفورد/ 400
کمالالملک، محمدخان/ 66, 75
کمبریج/ 87, 113, 221
کمپانی هند شرقی/ 117, 495, 531, 532, 533
کمرهای، سید محمد/ 67, 416
کمیته جهانگیر/ 117, 126, 307
کمیته دهشت/ 66, 76, 101
کمیته زرگنده/ 351
کمیته ستار/ 100, 102, 109, 116, 140
کمیته سعادت استانبول/ 188
کمیته مجازات/ 67, 116, 308
کمیته نجات ملی/ 295, 296, 298, 299, 303, 332, 334, 341
کنت بنکندروف/ 493
کنزینگتون/ 317
کنفرانس لاهه/ 225
کوپر، ناسارا دانجی مانکجی/ 565, 566
کوچکخان جنگلی/ 109, 119, 120
کودتای سوم اسفند/ 351, 398, 415, 429, 447, 591
کورتنی (لرد)/ 510
کوروش هخامنشی/ 446
کیچنر (لرد)/ 491, 492, 538, 543
کیخسرو جی/ 170
گ
گاردان، سر توماس (ژنرال)/ 220
گاسچن/ 525
گرانت داف، ایولین/ 12, 22, 23, 471, 482, 543, 544, 545
گرجستان/ 575, 584
گرگان/ 329, 415
گروسی، حسنعلیخان/ 448
گری، سر ادوارد/ 90, 91, 92, 108, 189, 190, 222, 312, 316, 317, 320, 365, 366, 368, 392, 396, 397, 400, 401, 404, 405, 406, 407, 408, 409, 410, 411, 413, 472, 480, 491, 492, 493, 500, 502, 503, 506, 507, 508, 511, 539, 542, 543, 546, 547, 568, 571, 593
گریتن/ 221
گریف، سر ادوارد/ 507
گرینوی، چارلز/ 578, 592, 593, 594, 596, 597
گریوز، رز/ 391
گلادستون/ 190, 196, 400
گلبنکیان، گالوست/ 591
گلد اسمید، سر فردریک/ 532
گنبدکاووس/ 156
گوردون/ 578
گیرس/ 487, 488, 489, 491, 492
گیلان/ 108, 109, 110, 111, 112, 117, 119, 123, 124, 125, 129, 351, 430, 515, 528, 536, 537
گیلانی، اشرفالدین/ 124
گیلانی، ناصرالاسلام/ 145, 205, 345
ل
لاری، سید عبدالحسین/ 46, 47, 134, 135, 136
لاریجان/ 293
لامپر، ژرژ/ 215
لایارد، سر هنری آستین/ 519
لایال، سر چارلز/ 220
لرستان/ 15, 365, 413, 415, 419, 471, 578
لژ بیداری ایران/ 68, 73, 75, 76, 82, 88, 126, 145, 219, 232, 346, 348, 349, 447, 448
لسانالملک سپهر/ 175
لسلز، سرفردریک کوندیش/ 521
لکفر/ 361
لمینگتن (لرد)/ 97, 98, 220, 221, 223, 376, 378, 390, 397, 398, 402, 500, 502, 508, 509, 510, 564, 565
لندن/ 97, 98, 99, 114, 123, 159, 171, 172, 174, 189, 219, 220, 221, 222, 223, 224, 227, 232, 239, 316, 319, 376, 386, 388, 390, 391, 398, 430, 432, 465, 485, 486, 492, 493, 496, 523, 526, 531, 533, 536, 537, 538, 555, 565, 567, 568, 569, 572, 573, 585, 599
لنسدوان (لرد)/ 489, 538, 539, 540, 541, 565, 571
لنین/ 101, 255, 256, 264, 324
لواءالدوله/ 340
لوی، حبیب/ 212
لوی، والتر/ 568
لیاخوف (کلنل)/ 478, 501
لینچ/ 97, 98, 220, 228, 376, 378, 390, 400, 484, 485, 500, 520, 521, 522, 532, 544, 578
لیوورن/ 584
م
مؤتمـنالملـک، حسـینخان/ 33, 125, 431, 433, 436, 461
مؤسسه کارنگی/ 523
مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران/ 12, 122, 482
مؤسسـه مطالعـات و پژوهشهای سیاسی/ 391
مؤسسه ملی مطبوعـات امری/ 169, 171, 174
مؤیدالاسلام/ 490, 502
مؤیدالسلطنه، محمدحسـینمیـرزا/ 77, 179
مارکس، کارل/ 293, 297
مارلینگ، سر چارلز/ 71, 77, 83, 88, 89, 90, 91, 92, 93, 94, 110, 477, 478, 479, 481, 482
ماریوت/ 585
مازندران/ 108, 109, 177, 325, 386, 432, 459, 515, 536
مازندرانی، شیخ عبدالله/ 19, 54, 62, 97, 105, 107, 113, 137, 152, 160, 166, 167, 168, 176, 177, 181, 192, 193, 201, 202, 329, 370, 371, 385
مازندرانی، شیخ محمد/ 68
مازندرانی، میرزااسدالله/ 177
ماستر خدابخش/ 170
ماکو/ 393
مانسفیلد/ 541
مانکجی لیمجی هاتریا/ 170
مترنیخ/ 312
متینالسلطنه، عبدالحمیدخان/ 131, 144, 145, 149, 309, 310, 359, 362, 559
مجتهد بروجردی، آقا سید ریحانالله/ 340
مجتهدی، مهدی/ 45, 103
مجدالاسلام کرمانی، احمد/ 72, 79, 80
مجلس سنا/ 29, 36, 42, 141, 143, 144, 148, 154, 159, 246, 247, 275, 283
مجلس شورای ملی/ 16, 23, 24, 29, 30, 31, 33, 35, 37, 39, 43, 63, 67, 71, 81, 82, 86, 105, 112, 115, 141, 144, 147, 148, 157, 162, 164, 166, 193, 194, 203, 208, 209, 246, 252, 253, 275, 276, 284, 309, 310, 311, 314, 315, 358, 362, 370, 373, 375, 434, 452, 466, 467, 468, 469, 484, 502, 557, 558, 562, 563, 583, 587, 596
مجلس مؤسسان/ 435
مجللالسلطان/ 417
مجله چهرهنما/ 449
مجله خواندنیها/ 118
مجله فرانکو پرسان/ 213
مجله یغما/ 139, 368, 582
محتشمالسلطنه اسـفندیاری، حسنخان/ 319, 320, 357, 382, 396, 453
محسنخان مشیرالدوله/ 433, 536
محفل فرانکو پرسان/ 97
محلاتی، حاج سیاح/ 17
محـلاتی، شـیخاسماعیل/ 19, 46, 106, 163
محمداسماعیل آقا (حاج)/ 469
محمدحسن خان سپهدار/ 523
محمدشاه قاجار/ 14, 495, 595
محمدعلی پاشا/ 70
محمدعلی میرزا قاجار/ 13, 14, 29, 127, 148, 173, 201, 215, 255, 331, 344, 363, 364, 386, 416
محمدعلیشاه قاجار/ 35, 49, 52, 66, 67, 69, 70, 76, 78, 79, 81, 83, 84, 85, 86, 87, 88, 89, 90, 91, 95, 96, 97, 98, 100, 101, 102, 103, 104, 105, 106, 107, 108, 110, 113, 114, 115, 120, 121, 126, 179, 183, 253, 350, 345, 363, 379, 401, 408, 409, 413, 415, 434, 435, 468, 470, 471, 473, 475, 481, 488, 490, 493, 501, 502, 525, 528, 537, 545, 553, 585, 586, 587, 595
محمدکریمخان (حاج)/ 168
محمدهاشم میرزا (شاهزاده)/ 143, 149, 161, 163, 310
محمره (خرمشهر)/ 414
محمود، محمود/ 158, 159, 340, 349
محیط طباطبایی، محمد/ 19, 78
محیطمافی، هاشم/ 24, 467
مخبرالسلطنه هدایت/ 36, 57, 68, 85, 102, 349, 382, 466, 499
مخبرالملک/ 33
مدبرالممالک/ 77
مدرس، سیدحسن (آیتالله)/ 163, 205, 207, 341, 375, 380, 458
مدرسه آلیانس فرانسه/ 219
مدرسه خزعلیه/ 414
مراکش/ 213
مرتضوی، آقا سیدعلی/ 109
مرتضیقلی خان/ 207
مردخای/ 219
مرزبان، اسماعیلخان (دکتر)/ 395, 396
مرنارد بلژیکی/ 386, 402
مروارید، یونس/ 31, 44
مساوات، سید محمدرضا/ 18, 19, 25, 26, 27, 28, 44, 65, 69, 77, 78, 80, 81, 85, 86, 91, 118, 122, 128, 131, 135, 219, 340, 367, 395
مستشارالدوله صادق/ 36, 117, 121, 125, 162, 396, 431, 433, 434, 435, 461
مستشارالدوله، یوسف خان/ 434
مستعانالملک/ 117, 126,, 307, 326, 349
مستوفی، عبدالله/ 80, 81, 344
مستوفیالممالک، میرزاحسنخان/ 280, 281, 283, 286, 287, 312, 319, 332, 340, 347, 354, 381, 382, 431, 433, 436, 452, 461, 554
مسجد سپهسالار/ 87, 370
مسجد شاه/ 327, 329, 334
مسجدسلیمان/ 585, 595, 600, 601
مسیو نوز/ 20, 21, 22, 24, 25, 26, 27, 29
مشارالسلطنه/ 342
مشکوهالممالک، محمدنظرخان/ 67, 68, 307, 308
مشهد/ 158, 404, 448, 544
مشیرالدوله/ 73, 123, 311, 357, 380, 433, 557, 559
مشیرالدوله، محسن خان/ 434, 536
مشیرالدوله، میرزا نصرالله خان/ 23, 29, 32, 529
مشیرالسلطنه/ 93, 104, 110, 318, 345, 481, 528
مشیر الملک، میرزا حسن خان/ 29, 33, 227, 430, 431, 433, 461, 529, 565, 566
مشیرالملک، میرزا مهدیخان/ 220
مشیرحضور/ 337, 338
مصدقالممالک/ 142
مصر/ 70, 131, 190, 196, 213, 414, 484, 510, 543, 559
مصیبخان/ 303
مظفرالدین شاه قاجار/ 13, 20, 23, 26, 29, 30, 33, 65, 75, 82, 84, 115, 173, 344, 413, 430, 448, 473, 533, 535, 537
معاضدالسلطنه پیرنیا/ 65, 66, 67, 85, 87, 91, 97, 101, 102, 116, 137, 262, 307, 347, 348, 349, 357, 380, 470
معاونالدوله/ 564
معزالسلطان/ 100, 103, 108, 109, 116, 134, 355
معزالملک/ 205
معززالملک/ 310, 349, 374, 375, 381
معیرالممالک، محمدخان/ 174
معینالتجار بوشهری/ 23, 83, 465, 466, 469
مغازهای (تبریزی)، حاج محمداسماعیل/ 466
مفتاحالسلطنه، داودخان/ 92, 93
مک دونالد، رمزی/ 233, 398, 400, 412
مک ماهون، سر هنری/ 523, 540
مکران/ 531
مکرمالسلطنه، میرزا علیاکبر/ 435
مکنزی، سر جورج/ 520, 521
ملا بهرام اختر خاوری/ 170
مُلا حبیب/ 159
ملا زینالعابدین/ 160
ملکالتجار/ 385, 468
ملکالمتکلمین، میرزانصرالله/ 18, 28, 32, 65, 66, 69, 73, 77, 85, 86, 87, 117, 118, 131
ملکزاده، مهدی (دکتر)/ 16, 18, 25, 61, 69, 79, 95, 117, 131, 346
ملکه ویکتوریا/ 316, 431, 487, 496
ممتازالدوله (مرزبان)، میرزا اسماعیلخان/ 84, 162, 215, 219, 322, 396, 431, 433, 435, 436, 461
ممتازالسلطنه، صمدخان/ 435
ممتازالملک/ 396
ممقانی، شیخ اسدالله/ 96, 98, 99, 116
منتصرالسلطان/ 274, 345, 387
منچستر گاردین/ 217, 221, 223, 322, 497, 506
منشادی، سید محمدتقی/ 180
منشیزاده، ابراهیمخان/ 65, 67, 87, 116, 117, 119, 240, 279, 307, 308
منصورالسلطنه/ 164
مودی، سوزان (دکتر)/ 180
مور/ 176
مورخالدوله سپهر، احمدعلی خان/ 175, 312, 313, 340
موریه، جیمز/ 173
موسوی، سیدمحمدمهدی/ 70
موسیخان میرپنج/ 118
موقرالسلطنه/ 125, 126, 133
مونتاگ، سر ادوین/ 397
مونروئه، جیمز/ 598
مهاجر، بیوک خان/ 340
مهذبالدوله نفیسی (دکتر)/ 351
مهربان پوررستم/ 170
مهندسالممالک غفاری (یمین نظام)/ 529
میچل/ 220
میدان بهارستان/ 38
میرزا آقا مجاهد/ 71
میرزا ابراهیم آقا/ 18, 65, 68, 69, 85
میرزا ابراهیم خان/ 287, 288
میرزا ابوالقاسمخان/ 93, 481
میرزا احمد/ 313, 314
میرزا اسدالله خان/ 285
میرزا جعفرخان/ 414
میرزا جوادخان/ 433
میرزا داودخان/ 83, 85
میرزا فضلعلی آقا/ 41
میرزا کریمخان/ 386
میرزا محسن/ 18, 82
میرزا مسیح/ 401
میرزا مصیب/ 303
میرزا نصراللهخان/ 529
میرزا یانس/ 121, 362, 381, 402
میرزاصالح، غلامحسین/ 71, 84, 431
میرزاعلی خان (سرتیپ)/ 180
میروشنیکف، ل.ی/ 527
میکادو/ 429
میکده، سلیمان خان/ 13, 15, 16, 18, 65, 67, 117, 121,
میلیوکف (پرنس)/ 124, 501, 502, 506
ن
نائینی، شیخ محمدحسین/ 19, 48, 50
نائینی، میرزا مرتضیقلی خان/ 340
ناصرالملک، ابوالقاسمخان/ 24, 25, 34, 36, 93, 121, 123, 153, 158, 180, 181, 234, 236, 286, 311, 312, 313, 314, 315, 316, 317, 318, 319, 320, 321, 322, 323, 329, 330, 337, 338, 340, 341, 345, 346, 347, 348, 349, 350, 351, 363, 368, 375, 377, 386, 387, 389, 401, 403, 416, 428, 440, 441, 451, 452, 453, 454, 455, 456, 457, 458, 460, 461, 465, 466, 478, 480, 481, 547, 548, 555
ناصرالملک، میرزامحمودخان/ 25, 316, 317
ناظم الدوله، میرزا ملکم خان/ 15, 17, 18, 19, 126, 316
ناظمالاسلام کرمانی/ 68
ناکس، فیلندر چیس/ 569, 570, 572
نایب حسین کاشی/ 394
نبیلالدول، علیقلی خان/ 174, 175, 176, 383, 389, 560, 569
نجات، میرزا محمد/ 65, 67, 87, 121, 128
نجف/ 18, 19, 96, 98, 102, 104, 105, 107, 111, 112, 131, 134, 135, 137, 138, 141, 142, 143, 144
146, 151, 153, 156, 157, 159, 161, 165, 166, 167, 173, 179, 180, 181, 183, 187, 188, 191, 192, 201, 203, 207, 208, 246, 265, 266, 350, 370, 371, 396
نجمآبادی، شیخ مهدی/ 63, 67, 107
نجمآبادی، شیخ هادی/ 25, 95
نجمآبادی، محسن/ 25, 65, 67, 101, 126
ندامانی، ناصرالاسلام/ 386
نراتوف/ 363, 365
نشان سنتجورج/ 316, 317, 536
نشان سنتمیشل/ 316, 317
نصرتالسلطان، میرزا علیمحمدخان/ 18, 65
نصیرالدوله بدر، احمد/ 176, 219
نصیرالملکشیرازی، حاجابوالقاسمخان/ 15
نظامالدینزاده/ 371
نظامالسلطنه مافی، رضاقلیخان/ 180, 219, 375, 416
نقیبالسادات شیرازی/ 470
نقیبزاده تبریزی/ 334, 335
نقیبزاده، میرعماد/ 339
نوائی، عبدالحسین (دکتر)/ 101
نواب، حسینقلیخان/ 65, 75, 88, 117, 121, 122, 125, 133, 137, 159, 172, 175, 200, 201, 223, 233, 247, 255, 281, 286, 307, 319, 320, 328, 340, 345, 349, 354, 378, 379, 387, 388, 395, 396, 470, 475, 477, 503, 530, 569, 596
نوایی، عبدالحسین/ 101
نوایی، مصطفیخان (نیرالسلطان)/ 383
نوبری، میرزا اسماعیل/ 95, 281
نورمن، هرمن/ 357, 543, 569, 596
نوری، شیخ فضلالله/ 18, 19, 25, 27, 28, 37, 38, 39, 40, 42, 43, 44, 45, 47, 48, 49, 50, 52, 53, 55, 57, 64, 68, 69, 83, 104, 107, 117, 119, 125, 133, 136, 151, 234, 307
نوری، شیخ مهدی/ 18, 68, 126, 134
نوز (مسیو)/ 20, 534
نوشکی/ 572, 576
نیرالدوله/ 26
نیرالسلطنه (شاهزاده)/ 283
نیکلای دوم/ 189
نیکولسون، سر آرتور/ 189, 317, 473, 488, 492, 493, 501, 502, 503, 568
نیکولسون، هارولد/ 500
و
واترفورد، واتسون/ 594
واعظ اصفهانی، سیدجمالالدین/ 16, 18, 19, 28, 65, 69, 85, 86, 87, 118
واعظ، حاجی شیخ احمد/ 334, 335
وثوق، حسن (وثوقالدوله)/ 123, 125, 330, 357, 358, 361, 363, 366, 367, 372, 374, 375, 376, 377, 380, 383, 388, 395, 433, 435, 436, 452, 453, 461, 466, 535, 555, 560
وحیدالملک شیبانی/ 87, 133, 137, 159, 233, 255, 274, 280, 313, 328, 340, 345, 367, 368, 379, 380, 381, 387, 395, 396, 558, 559, 560
وحیدمازندرانی، غ/ 217
ورامینی، شیخ محمود/ 119
وردال (لرد)/ 225, 226
ورقاء، میرزا عزیزاللهخان/ 180
وزارت خارجه انگلیس/ 98, 109, 110, 215, 404, 502, 506, 568, 569
وزارت داخله/ 146, 156, 284, 419, 557, 583
وزارت عدلیه/ 24, 135, 164, 339, 378, 382
وزارت مالیه/ 93, 94, 343, 378, 388, 402, 481, 513, 560, 561, 596
وزیرزاده/ 147
وکیلالتجار/ 144, 284
وکیلالرعایا/ 143, 144, 560, 562
ولادی قفقاز/ 575
ولاسف/ 534
ولف، جوزف/ 493, 500, 540, 545
ولف، سر هنری دراموند/ 485, 486, 487, 491, 493, 494, 498, 520, 585
ولف، لوسین/ 507
ولیکوف/ 109
وود/ 114
وولف، جوزف/ 567, 568, 569, 570
ویزیوز/ 219
ویلسون، آرنولد/ 524, 530, 531, 544, 545, 577, 578, 599
ویلن/ 223, 225, 226
ویلهلم دوم/ 189, 486
ویلیامسون/ 578
ه
هابز، توماس/ 446
هارتویگ/ 72, 104, 477, 478
هاردینگ، سر آرتور/ 20, 173, 491, 533, 534, 535, 536, 537, 538, 539, 542, 585
هاردینگ، سر چارلز/ 109, 189, 317, 492, 502, 503, 505, 523
هارمسورث (نورثکلیف)، آرتور/ 123, 124
هاشم قندی/ 22
هاکوپیان، تیگران/ 233, 240, 247, 251, 253, 255, 274, 290, 293, 294, 295, 297, 298, 299, 304, 323, 324, 325
هانتینگتون، السورث/ 523
هاید، کلارندون/ 578
هتل رویال پالاس/ 317
هدایت، رضاقلی خان/ 590
هدایت، مخبرالسلطنه/ 25, 33, 36, 62, 78, 354, 499
هرات/ 487
هرشل (لرد)/ 509
هرمزدیار (فرزند ماستر خدابخش)/ 170
هشترودی/ 145, 309
هلند/ 600
همدان/ 218, 219, 413, 462, 576, 577
همدانی، شیخ محمدباقر/ 164
هند (هندوستان)/ 12, 13, 21, 88, 111, 185, 186, 189, 190, 199, 217, 218, 220, 221, 223, 228, 252, 296, 317, 357, 366, 367, 369, 377, 378, 382, 389, 392, 397, 398, 401, 403, 404, 405, 406, 437, 465, 468, 473, 477, 480, 482, 487, 489, 490, 491, 492, 496, 497, 498, 499, 500, 502, 505, 507, 508, 509, 510, 518, 519, 520, 522, 524, 526, 528, 530, 531, 532, 533, 535, 539, 541, 542, 543, 544, 545, 546, 547, 548, 565, 566, 567, 573, 574, 575, 576, 578, 588, 589, 594, 598, 599
هنگکنگ/ 497, 549
هوارت (کاپیتان)/ 113, 114, 116
هیمالیا/ 531
ی
یارمحمدخان کرمانشاهی/ 387, 414
یالمارسن (ژنرال)/ 439, 346, 402
یپرمخان ارمنی/ 99, 102, 109, 116, 118, 119, 133, 134, 158, 159, 211, 284, 313, 345, 346, 354, 355, 376, 377, 378, 380, 383, 384, 388, 417
یزد/ 170, 171, 181, 387, 394, 544, 576
یزدی، سید علیآقا/ 211, 395
یزدی، سید کاظم/ 19, 48, 53, 97, 265
یزدی، شیخ حسین/ 125, 162, 196, 421
یزدی، علیاف/ 174
یزدی، میرزا عبدالرسول/ 174, 199, 201
یغمایی، حبیب/ 428
یقیکیان، گریگور/ 101, 241
یکانی، اسماعیل/ 355
یمینالسلطان/ 345
یمینالسلطنه/ 69