ghaemiyeh.com
سرشناسه : هاشمی، علیرضا
عنوان و نام پديدآور : سفرهای زیارتی در فرهنگ مردم/علیرضا هاشمی.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری : ۱۹۲ ص.
شابک : 978-964-540-178-6
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه: ص. ۱۸۷ - ۱۹۲؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : زیارت -- آداب و رسوم.
رده بندی کنگره : BP۲۶۲/ھ۲۲س۷ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۷۶
شماره کتابشناسی ملی : ۱۶۱۶۸۲۷
بخش عمده فرهنگ يك جامعه، به عقايد و رفتارهاى آن جامعه، بستگى دارد. در واقع عقايد و اخلاقيات، رفتارهاى انسان را شكل مىدهد و خلقيات اجتماعى، رفتارهاى اجتماعى را به وجود مىآورد كه با مرور زمان به صورت يك فرهنگ همگانى درمىآيد. ممكن است اين فرهنگ در زمينهها و موضوعات مختلف، شكل بگيرد؛ فرهنگ شهرنشينى، فرهنگ معاشرت، فرهنگ ازدواج، فرهنگ رانندگى، فرهنگ سياسى و ....
يكى از اين فرهنگها كه قدمت زيادى دارد، آداب و رسومى است كه مردم ايران زمين، در سفرهاى زيارتى انجام مىدادند كه بسيارى از آن آداب و رسوم، هنوز هم در ميان شهرها و روستاهاى كشورمان انجام مىشود.
مطالبى كه در اين مجموعه گردآورى، شده بنابر
فراخوان صدا و سيما، از دهه چهل به بعد، توسط مردم و از جاى جاى ميهن عزيزمان به صدا و سيما ارسال شده و در برنامههاى مختلف از آن استفاده شده است. مؤلف محترم با مراجعه به آرشيو صدا و سيما آنها را گزينش و جمعآورى كرده تا در اختيار همگان قرار گيرد. اين مركز با توجه به موضوع كتاب كه مرورى بر آداب و فرهنگ مردم در سفرهاى زيارتى است، پس از ويراستارى و نمونهخوانى، آن را چاپ و در اختيار عموم قرار داده است. لازم به ذكر است، ازآنجايى كه تاريخ بعضى از آداب و رسوم ذكر شده به سالهاى دور، برمىگردد؛ توجّه به دو نكته اساسى، ضرورى به نظر مىرسد:
اول آنكه: اين آداب و رسوم كه گاهى تنها آداب يك روستا يا يك محله را عنوان مىكند، براى ديگران الزام آور نيست و ما تنها به دنبال نقل آنها بودهايم و از اثبات يا نفى آنها صرف نظر كردهايم.
نكته دوم آنكه: با توجه به اينكه اكثر اين آداب و رسوم مربوط به قبل از انقلاب است، و هنوز فرهنگها كاملًا بر اساس اسلام شكل نگرفته بود گاهى به آدابى برخورد مىكنيم كه خلاف صريح اسلام و عرف نظام جمهورى اسلامى ايران است كه بدين وسيله يادآور مىشويم آداب و رسومى كه خلاف فرهنگ ايرانى و اسلام است از آن محيط سرچشمه گرفته و ربطى به اسلام و نظام ندارد. لذا عزيزان براى عمل به اين فرهنگها، ابتدا بايد نسبت به صحت و سقم آن تحقيق نمايند. در پايان از جناب آقاى سيد عليرضا هاشمى كه در گردآورى اين مجموعه زحمات زيادى را متحمل شدهاند تقدير و تشكر مىنمائيم و اميدواريم كه اين مجموعه مورد توجّه و استفاده همگان قرار گيرد.
معاونت آموزش و پژوهش
بعثه مقام معظم رهبرى
جدول آوا نگارى به كار رفته در اين كتاب
انسانها در زندگى خود از ديرباز توجه ويژه به سفرداشتهاند؛ به طورى كه از مهاجرتهاى اوليّه براى تصاحب سرزمينهاى حاصلخيز گرفته تا سفرهاى دور و نزديك تجارى و بعدها سفرهاى سياحتى و زيارتى، همه و همه بيانگر توجه روح بلند انسان نسبت به سفر است.
مىتوان گفت سفر يكى از مهمترين عناصر زندگى
انسان بوده است. ديدن، حركت، ارتباط، اكتشاف، كسب درآمد، تجربههاى جديد و پرورش روح و معنويات، از مواردى هستند كه موجب دگرگونى انسانها مىشوند. سفر و زندگى به نوعى با هم مشابهاند؛ زيرا زندگى خود نوعى سفر است؛ سفرى كه با تولد آغاز مىشود و با مرگ به پايان مىرسد. بنابراين، سفر را مىتوان داراى دو عنصر جدايى و پيوند دانست. جدايى از مبدأ و پيوند به مقصد؛ آنچه به نحوى با آنها مرتبط است، همان «درد جدايى» و «شادى پيوند» است.
به همين دليل اين جدايى و پيوند، براى مسافر و همچنين بستگان وى كه نظارهگر سفر بودهاند، همراه با آيينو مراسمى بوده تا اين درد جدايى، به طور موقت تسكين يابد.
آداب سفر، با قصد و اراده، براى انجام سفر آغاز مىشد. تهيه توشه راه، طلب حلاليت، پرداخت خمس و زكات مال، برطرف كردن كدورت، نوشتن وصيّت، رضايت گرفتن از فرزندان، همسر و پرداخت مهريه در صورت مطالبه همسر، همه از مواردى بودند كه فرد زائر، قبل از حركت، نسبت به آن اهتمام مىورزيد. در اين بين اطلاعرسانى اين سفر با چاووش بود كه حضور او و اشعار و مراثى كه مىخواند، از آداب پيش از سفر شمرده مىشد.
همراهى چاووش در روز حركت و بدرقهاهالى نيز بخش مهمى از سفرها بود. آنگاه با جدايى زائر از خانواده و دورى او از روستا، شهر و ديار خود، خانواده او آدابى را بجا مىآوردند كه از آن جملهاند:
برگزارى مجالس قرائت قرآن به شكرانه سلامتى زائر،
پختن آش پشتپا،
نصب پرچم و بالاخره انتظار براى بازگشت.
شادمانى به جهت شنيدن خبر بازگشت مسافر و زائر، آغازى براى برخى آداب ديگر سفر بود، مانند: پرداخت انعام به كسى كه خبر بازگشت زائر را
مىرساند، مراسم استقبال اهالى و در كنار آن، چاووش خوانىِ دوباره، ذبح گوسفند، ديدهبوسى، زيارت قبولىگفتن و در نهايت برپايى سفره وليمه كه از سنتهاى خاص سفرهاى زيارتى بود.
آداب پايانى اينگونه سفرها با تقديم هدايا و سوغات متبرك از سوى زائر به اوج خود مىرسيد و بدينسان مرحله پيوند دوباره زائر با خانواده، پس از مدتى فراق و جدايى موقت آغاز مىشد. شخص زائر، ديگر شخصيت جديدى پيدا كرده بود. درارتباطات اجتماعى، او را با القاب جديدى؛ چون حاجى، كربلايى و يا مشهدى صدا مىزدند. بنابراين، در چرخهاى از جدايى و پيوند، زائر علاوه بر بهره معنوى از سفر زيارتى، از جايگاه معنوى خاصى برخوردار مىشد.
مطالب اين كتاب، برگرفته از اسنادى است كه از دهه چهل، در بايگانى واحد فرهنگ مردم، در صدا و سيما نگهدارى شده است. اين اسناد از اقصى نقاط كشور از سوى فرهنگياران و به درخواست برنامه «فرهنگ مردم» در خصوص سفرهاى زيارتى، شامل: قم، مشهد، عتبات عاليات و سفر معنوى «حج» و آداب و مراسم ويژه اينگونه سفرها ارسال شده است.
اين كتاب، در هفت فصل تنظيم شده كه عبارتاند از:
1 مقدّمات سفر؛
2 بدرقه؛
3 چاووش و چاووشخوانى؛
4 ملزومات و تدابير سفر؛
5 پيشباز؛
6 باورها و اعتقادها؛
7 ادبيات شفاهى.
اميد است اين بررسى، در راستاى حفظ و نگهدارى از ميراث ارزشمند تمدن ايرانى اسلامى، مضامين مناسبى را، همراه با اسناد و مدارك مكتوب، براى علاقهمندانِ فرهنگ كشورمان، به ارمغان آورد.
لازم است از همكارى خوب بايگانى فرهنگ مردم مركز پژوهشهاى صدا و سيما و واحد فرهنگ مردم اداره كل پژوهشهاى راديو در ارائه اسناد، تشكر و قدردانى نمايم؛ همچنين بر خود لازم مىدانم
از همكارى خانم مريم نجفى كه در مرحله جمعآورى اطلاعات و فهرست اسامى فرهنگياران اينجانب را همراهى كردند، سپاسگزارى نمايم.
سيد عليرضا هاشمى
فصل اوّل: مقدّمات سفر
در زمانهاى نه چندان دور، افراد براى رفتن به زيارت حج، به صورت كاروانى و گروهى، با كشتى سفر مىكردند و به مكّه مكرمه مشرف مىشدند. آن زمان زائران، حدود شش ماه راه مىپيمودند تا به خانه خدا برسند و اعمال حج را بجا آورند و با معبود خود راز و نياز كنند و سرانجام به سلك حاجيان در آيند. در خلال شش ماه مسافرت و يك ماه انجام اعمال واجب و سپس بازگشت به شهر و ديار خود، حدود
يكسال و اندى، زائر از خانه و خانواده خود دور بود، از اين رو تعهداتى در قبال آنها داشت كه بايد، قبل از مسافرت انجام مىداد.
رفتن به زيارت عتبات عاليات و مشهد مقدس نيز شخص زائر را ملزم به انجام كارهايى مىكرد. در محيط كوچك روستا، وقتى اين خبر مىپيچيد كه فلانى در فلانماه، عازم زيارت است، از حدود يك ماه قبل از عزيمت، مقدمات سفر را فراهم مىكرد.
اقداماتى كه فرد قبل از سفر انجام مىداد، شامل تنظيم وصيتنامه، رسيدگى به امور مالى، پرداخت بدهى به طلبكاران، برطرف كردن كدورتهاى گذشته و حلاليتطلبى؛ زيرا فرض بر اين بود كه شايد در اين سفر، بازگشتى نباشد. از اين رو مسافر خود را از قيد و بند امور دنيوى رها مىكرد تا با آسودگى خيال و اطمينان خاطر سفرش را آغاز كند.
مشهدى معصومه، بانوى سالمند و خوش برخورد سيرجانى در مورد سفرهاى زيارتى چنين نقل مىكند: «بچه بودم كه پدرم همراه با بابو(پدر بزرگ) و دو تا عاموم(عموهايم) از راه دريا با قُراب(كشتى) به مكه رفتند و از اونجا هم قاچاقى(غيرقانونى) رفتند كربلا، سفرشون يكسال طول كشيد. شايد هم بيشتر، فقط يادم هست كه وقتى پدرم رفت، برادرم كُمُر (1)بود. وقتى برگشت بچه راه مىرفت و دندون در كرده بود، حالا
1) به نوزادى مىگويند كه حداكثر چهار ماهه باشد.
حساب كن ببين سفرش چند وقت طول كشيد؟ يك صبح وقتى از خواب بيدار شدم پدرم را توى رختخواب ديدم، خيلى ذوق زدم، اما يادم نيست كه چطور اومد و چى سوغاتى آورد. بعداً شنيدم كه سختناخوش شده بود و اگر امام حسين(ع) مُعْجِز(معجزه) نمىكرد، تو وِلاتا غريبى(ولايت غربت) طى(تلف) شده بود. اونوقتها سفرهاى زيارتى 6 ماه تا يكسال طول مىكشيد و مسافرين لِت و كُت(صدمه) زيادى مىديدند و ناخوش مىشدند و مىمردند. حتى جنازهشون هم به شهر و ديارشون برگردونده نمىشد. اونوقتها از طياره و قطار و ماشين خبرى نبود و براى رفتن به
زيارت حضرت رضا(ع) و حضرت معصومه(س) و شاهچراغ(ع) و سفرهاى معمولى از مال و چارپا(الاغ، اسب، قاطر) استفاده مىشد و مسافرين توى كارومسراى(كاروانسراى) بين راه اتراق مىكردند، تا هم مال و هم چارپا شَل موندگيشون دركنن(رفع خستگى كنند) و هم خودشون نون و آبى بخورند. آن سالها سفر به صورت جمعى و قافلهاى انجام مىشد و هيچكس به تنهايى سفر نمىكرد. فصل بهار بهترين موقع مسافرت بود و در فصل زمستان و چله تابستان كمتر كسى به سفر تفريحى و حتى زيارتى مىرفت، مسافرت با مال و چارپا خيلى سخت بود و در نتيجه سفر به كندى انجام مىشد. بسيار اتفاق مىافتاد كه مال و چارپايى در بين راه بتركه(بميرد) و مشكلات سفر چند برابر بشه، تازه اگر دزداى سر گردنه(راهزنان) به قافله حمله مىكردن گُلا چه گل مىشد(بدتر از بد مىشد) و سفر به آخر نمىرسيد.» (1)قصد و اراده براى سفر زيارتى همراه با مقدماتى بوده است كه از آنها مىتوان به اين شرح نام برد:
1) مهرى مؤيد محسنى، سيرجان، كرمان، 1381
استطاعت مالى، در هر سفر زيارتى لازم و ضرورى است؛ براى مثال در دستجرد گلپايگان: «اگر يك نفر ثروتش به اندازهاى شود كه بتواند به زيارت خانه خدا برود، مستطيع مىشود.» (1)(2)از اين رو، بيشتر مردم، حساب مال و ثروت خود را داشتند، تا اگر به ميزان معينى رسيد، بر اساس فتواى رهبران دينى، دَين خود را ادا كنند و به زيارت خانه
خدا مشرّف شوند. سفر به عتبات عاليات نيز از آرزوهاى مردم بهشمار مىرفت. از اين رو افراد آرزومند با جمعآورى محصول، فروش آن و پسانداز حاصل از آن، مقدمات سفر زيارتى كربلا را فراهم مىكردند.
در تاكستان قزوين «همه ساله در اوايل فصل پاييز، بيشتر مردم در تدارك سفر كربلا بودند، آن زمان، سوارى [مسافرت] با اسب، قاطر و الاغ انجام مىگرفت و با چارپايان به كربلا سفر مىكردند.» (1)پابوسى امام رضا(ع) نيز از آرزوهاى مردم بوده است و همه ساله گروه بسيارى به زيارت بارگاه آن حضرت در مشهد مقّدس نايل مىشدند. در شهر كازرون: «زنها خيلى علاقهمند به زيارت، به خصوص زيارت حضرت رضا(ع) هستند، به همين دليل به تدريج با پسانداز، «روارچينى»
( ini ravor )
، خياطى و ترشىسازى، مخارج رفتن به زيارت آن حضرت را فراهم مىكنند.» (2)بنابراين، جداى از سفر واجب حج، كه لازمه آن برخوردارى از تمكّنِ مالى فرد بود، سفرهاى ديگر زيارتى با عشق و آرزومندى و با پسانداز مختصر انجام مىشد. چه بسا، افراد با صرفهجويى در زندگى روزمره، پسانداز چند سال خود را به اين قبيل
سفرهاى زيارتى اختصاص مىدادند.
به استثناى سفر زيارتى حج كه در زمان خود؛ يعنى ماه ذىالحجّه صورت مىگيرد، عزيمت براى زيارت عتبات عاليات و مشهد مقدس بايد در زمان مساعدى انجام مىشد. توصيفهاى موجود در اسناد واحد فرهنگ مردم، فصل پاييز را به عنوان فصل سفر زيارتى معرفى كرده است. اين فصل، تناسبى نيز با سفرهاى غير زيارتى دارد. به دليل اينكه بيشتر زائران را كشاورزان تشكيل مىدهند، فصل پاييز به عنوان فصل سفرهاى زيارتى مطرح مىشود. (1)از جمله دلايل اين انتخاب، مىتوان به مساعد بودن وضعيت آب و هوا و سازگارى اين فصل با فراغتهاى بعد از برداشت محصولات كشاورزى اشاره كرد. در فرهنگ مردم هونجان آمده است: «در فصل پاييز مردم هونجان وقتى مىخواهند به زيارت
1) اين موضوع در خصوص سفر به عتبات عاليات به نحوى در برخى سفرنامهها منعكس است، به طورى كه اوژن اوبن، در كتاب خود(ايران امروز) آورده است: زمان مسافرت به كربلا و نجف، فصل پاييز است. در سفرنامه گروته نيزآمده است: موقع رسيدن زائران، مقارن با هنگام برداشت محصول است؛ زيرا زائران، اوايل پاييز حركت مىكنند و در موقع بازگشت، وقتى از اينجا مىگذرند، شهر فوقالعاده شلوغ مىشود.
امام هشتم(ع) بروند، ده روز قبل از حركت همديگر را مىبينند و روز حركت را مشخص مىكنند تا در اين ده روز دست و پاى خود را جمع كنند. آنها اين سفر را ده نفره انجام مىدهند.» (1)در سند ديگرى مربوط به روستاى حسينآباد ناظم ملاير آمده است: «از اين آبادى هر سال اوايل پاييز، كه مصادف با جمعآورى محصول باغها و برداشت خرمنهاست، تعداد زيادى از كشاورزها و كسبه، به زيارت حضرت رضا(ع) مشرّف مىشوند.» (2)در ابراهيم آباد ميامى سمنان نيز: «فصل پاييز
معمولًا فصل سفرهاى زيارتى بوده است. از جمله دلايل اين انتخاب، مساعد بودن وضعيت آب و هوا و سازگارى اين فصل با فراغتهاى بعد از برداشت محصولات كشاورزى است. در روزگار قديم در مناطقى از شاهرود به ويژه ابراهيم آباد ميامى، پس از برداشت محصول كشاورزى، روز حركت خود را به اطلاع فاميل و وابستگان مىرساندند. و بعد سه شبانه روز در روستا چاووش خوانى به راه مىافتاد و مردم از آماده شدن زائرين مطلع مىشدند.» (1)
1) حسين رحمتى، ابراهيم آباد، ميامى، سمنان، 1386
در گذشته، وصيت، پرداخت خمس و زكات، رسيدگى به امور مالى و پرداخت بدهى از مهمترين اقدامات پيش از سفرهاى زيارتى؛ به ويژه حج و عتبات عاليات به شمار مىرفت. فرهنگ نوشتن وصيت در جاى جاى ايران مشهود است، ازجمله:
در زنجان: «آن زمان، حاجى شش ماه راه مىپيمود تا به مكّه مىرسيد و پس از انجام وظايفش، شش ماه ديگر در راه بود تا به محلّ سكونت خود برمىگشت.
او پيش از سفر نيازهاى خانواده خود را، براى يكسال در نظر مىگرفت و مىخريد، سپس خمس و زكات مال خود را پرداخت مىكرد. آنگاه وصيت مىنوشت. سپس به سراغ خويشاوندان، همسايگان و آشنايان خود كه مستمند بودند مىرفت و به آنان كمك مالى مىكرد. بعد به كاروانسرايى مىرفت كه قرار بود كاروان از آنجا حركت كند و از روز حركت، كه معين شده بود، باخبر مىشد.» (1)در كاشان: «در زمانهاى قديم، اهالى روستاهاى كاشان، براى سفر زيارتى بارگاه امام حسين(ع)، از الاغ و قاطر استفاده مىكردند. چند روز پيش از رفتن، زائر يك نفر با سواد را به خانه دعوت مىكرد تا وصيتنامهاش را بنويسد. آنگاه آن را نزد يكى از بزرگان ده مىگذاشت تا در صورت فوت احتمالى، مطابق آن عمل كنند.» (2)در فارس: «زائر سيوند فارس كه قصد زيارت خانه خدا را داشت و جواز سفر دريافت كرده بود به ترتيب زير آماده مىشد: او به محض دريافت جواز، خمس و زكات مال خود را جدا مىكرد و به سادات و فقراى محل مىپرداخت. سپس با طرف حساب خود تسويه كرده، اگر با كسى كدورتى داشته و يا قهر بود، حتى اگر كوچكتر از خودش بود، صلح و سازش مىكرد. آنگاه وسايل رفت و برگشت و حتى مخارج بازگشت
خود را مشخص و يك نفر از فرزندان بزرگ، عيال يا داماد خود را وكيل مخارج بازگشت خود مىكرد و دستورات لازم را به او مىداد. در عين حال وصيتنامه خود را تجديد مىكرد و به دست عيال يا شخص مورد اعتماد ديگرى مىداد.» (1)در سيرجان كرمان: «زمانى كه شخص تصميم به سفر زيارتى مكه يا كربلا، مىگرفت، ابتدا تمام بدهىاش را تسويه مىكرد و حساب خمس و زكاتش را مشخص مىنمود، آنگاه به تأمين نيازهاى خانواده پرداخته، سرپرستى خانواده را به شخصى مَحرم و دلسوز مىسپرد و در نهايت آسودگى خيال، با
1) سيفالله پيوندزاده، سيوند فارس، 1354
كولهبارى از آذوقه عازم سفر مىشد.» (1)در تربتحيدريه نيز وقتى يك نفر قصد مسافرت به مكه را دارد: «در يك مجلس افراد و پيشنماز شهر را دعوت مىكند. آنگاه تمام پول و ثروت خود را حساب مىكند و خمس، زكات و قرضهايش را مىدهد، بعد نزد ميهمانها وصيت مىكند و وصيتنامه را به دست پيشنماز شهر مىدهد و او امضا مىكند. سپس از آن وصيتنامه، نسخه ديگرى تهيه مىكند و يك نسخه را خودش برمىدارد و ديگرى را به پيشنماز يا يكى از نزديكان خود مىدهد.» (2)در دستجرد گلپايگان: «زائر خانه خدا، ابتدا پيش يكى از آقايان(روحانى) مىرود و ثروت خود را حساب مىكند و هر مقدار كه بدهكار باشد، مىدهد. سپس چند روز قبل از عزيمت، به ديدن تمام دوستان و اقوام مىرود و از آنها عذرخواهى مىكند تا اگر درگذشته حرفى زده و آنها را رنجانده است، بدين وسيله، از او بگذرند و او را حلال كنند. زائر قبل از بستن بار سفر بايد وصيت كند و «وصيت نامه» بنويسد كه اگر به سفر رفت و بازنگشت، مالش چطور بين فرزندان و زنش تقسيم شود. وقتى وصيتنامه را نوشت، آن را به دست زنش مىدهد.» (3)
پرداخت مهريه همسر، از جمله رسومى بود كه افراد مستطيع، قبل از تشرّف به حج انجام مىدادند، اما به دليل استحكام خانوادهو برخى الزامات عرفى و عُلقهاى كه بين زن و مرد، حاكم بود و نوع سفر زيارت خانه خدا، مهريه، توسط زن به شوهرش بخشيده مىشد. با اين وجود در صورت بخشيده نشدن مهريه، شوهر قبل از سفر حج، مهريه همسر خود را پرداخت مىكرد.
در شوشتر: «كسى كه قصد سفر حج داشت،
نمىبايست بدهكار باشد، بايد خانهاى از خودش داشته باشد. اگر دختر يا پسر بزرگى داشت، بايد خرج عروسى آنها را كنار مىگذاشت. سپس نزد مجتهد مىرفت و ثروت خود را اعلام كرده و خمس و زكات پولها را رد مىكرد. آنگاه مجتهد به دنبال همسر زائر مىفرستاد و از او مىپرسيد كه شما مهريّه خود را مىخواهى يا آن را به شوهرت مىبخشى؟ زن هم يا مهريهاش را مىخواست يا مىگفت: مهريهام «ا شير مارش حلالترش (1)»
eram eri o )
( eratlalah
و به اين ترتيب مهريه را به شوهرش مىبخشيد.» (2)در دزفول «شخصى كه حج برايش واجب بود، نزد حاكم شرع مىرفت، خمس و زكات خود را مطابق حساب حاكم شرع، پرداخت مىكرد؛ سپس ردّ مظالم مىنمود و مهرّيه زن را پرداخت مىكرد، آنگاه آماده سفر مىشد.» (3)در زاهد شهر فسا نيز رسم چنين بود: «كسى كه فريضه حج بر او واجب مىشد، خدمت يكى از مجتهدين مىرفت، اموال، دارايى و موجودى خويش را اعلام مىكرد، سپس حاج آقا، مقدارى از وجوهات را برمىداشت و مىگفت: مقدارى را ميان سادات محل تقسيم كن؛ آنگاه زائر، مهريه همسر خود را
سفر، نزد مردم با ايمان، همواره يادآور سفر آخرت است. از اينرو مردم در سفرهاى زيارتى؛ قبل از حركت، ميان اهالى محل و روستا، از خويشان، نزديكان و همسايگان خود حلاليت مىطلبيدند تا با خاطر آسوده قصد زيارت كنند.
در شهرستان سراب: «شخصى كه مىخواست به حج مشرف شود و به اصطلاح حاجى شود، ابتدا سر و وضع خودش را متناسب با آن نام مرتب مىكرد؛ مثل تغيير لباس از كهنه به نو، تراشيدن موى سر و گذاشتن ريش، آنگاه شب قبل از حركت، معتمدين و ريشسفيدان محل را براى شام دعوت مىكرد تا مجلس توديعى باشد. آنگاه پس از صرف شام روحانى محل درباره سجاياى اخلاقى ائمه اطهار(ع) سخنرانى مىكرد و در پايان، مسافر از همه حلاليت مىطلبيد.» (1)در قزوين: «شخص يا اشخاصى كه قصد زيارت عتبات عاليات را داشتند، يك هفته قبل از سفر، به ديدار آشنايان، اقوام و همسايگان مىرفتند و از آنان
1) جاويد شقاقى، سراب، 1345
حلاليت مىطلبيدند.» (1)در دزفول: «شخصى كه آماده رفتن به حج است، بعد از اينكه اعمال مذهبى را از اشخاص آگاه پرسيد و انجام آن را فرا گرفت، آنگاه پيش افرادى مىرود كه قبلًا به آنها زور گفته و يا جنگ و برخوردى با آنها داشته است و از آنها" حلالى" مىطلبد.» (2)در بستك فارس، كه يكى از روستاهاى بندرعباس است، زائر خانه خدا اين گونه عمل مىكند: «يك شب قبل از حركت، همه بستگان و خويشاوندان را در خانه
خود جمع مىكند و ضمن كشيدن قليان، نوشيدن چاى، صرف شيرينى و گفت و شنود، از همه آنها «حلال بودى» (1)مىطلبد و به آنها مىگويد: اگر بدى يا ناراحتى از من ديدهايد، مرا ببخشيد و حلال كنيد، سپس دست يك يك آنها را مىگيرد و حاضران در پاسخ مىگويند: «حق حلال، خَشُت بيتِ»
( etib to ax el lah qah )
؛ يعنى از حقّ خودم گذشتم، برو خوش باش و مهمانان پس از گفت و شنود عادى، درباره زيارت، حرم، كعبه و خانه خدا صحبت مىكنند و براى مسافر دعا مىكنند و از خداوند، سلامتى او را خواستار مىشوند.» (2)ميان اهالى بندر انزلى: «وقتى كسى تصميم مىگرفت به زيارت مشهد مقدس يا كربلا نائل شود، وليمه مىداد. وليمه دادن، دعوت كردن عدهاى از مردم براى شام بود. بعد از صرف شام، مردم، نذورات خود را به زائر، مىدادند و هنگام خداحافظى، شخص زائر از يكايك آنها" رضايتمندى" مىگرفت.» (3)در زنجان، وقتى روز حركت كاروان حج، براى زائر مشخص مىشد: «خانواده زائر وسايل پذيرايى ميهمانان را تدارك مىديد و از چاووشخوان دعوت مىكرد كه به پشت بام رفته و با صداى بلند، به
مناجات بپردازد تا همسايگان و رهگذران مطلع شوند كه فلانى به مكه عزيمت خواهد كرد و مدت سه روز در منزل مىنشيند. در اين سه روز عدهاى از شهر، بخش يا روستا، به منزل زائر آمده با او ديدار مىكردند و زائر از فرد فرد آنان حلاليت مىگرفت، عذرخواهى مىكرد و مىخواست تا اگر در گذشته از او بدىاى ديدهاند، او را ببخشند و يا اگر مردم از وى حقّ و حقوقى طلب داشتند، زائر آنها را نقداً پرداخت مىكرد و يا طلبكار از طلب خود صرفنظر مىكرد. پس از روز سوم، زائر به كوى و برزن و بازار آمده و هر آشنايى را كه مىديد از او حلاليت مىگرفت.» (1)
1) محمدعلى رجايى، زنجان، بىتا
نكته قابل توجه، در اين بازديدها آن بود كه در بيناين ديدارها، برخى از افرادى كه قبلًا به سفر حج مشرف شده بودند، زائر خانه خدا را راهنمايى مىكردند؛ به عنوان مثال، مىگفتند: براى اينكه از گروه و دوستانش جدا نگردد و گم نشود، چه نشانههايى را در نظر بگيرد، كدام جهت كعبه را به عنوان نشانه برگزيند؛ كنار آب زمزم يا كنار سنگ حجرالاسود را انتخاب كند و ... (1)(2)مردم بهبهان نيز: «به كسى كه در حال رفتن به زيارت مكه، كربلا و مشهد بود «زوّار» مىگفتند؛ زوّار اگر زن بود، يك مجلس زنانه تشكيل مىداد و زنهاى همسايه، آشنا و اقوام به ديدار او مىرفتند و ضمن بوسيدن پشت دست او، التماس دعا مىگفتند و او هم، از آنها حلاليت مىطلبيد. در اين مجلس، از مهمانان با چاى و شيرينى پذيرايى مىشد.» (3)اهالى دستجرد گلپايگان نيز به اين اعتقاد دارند كه: «مسافرِ خانه خدا، قبل از سفر، يكى از كارهايى كه بايد انجام دهد تا حجّ او مورد قبول واقع شود اين است كه اگر در طول عمرش با كسى نزاع كرده باشد
1) محمد حسين كريمى، قمبران، سميرم سفلى، اصفهان، 1365
2) جالب آن است كه اگر زائر، فردى مادى بود، برخى افراد طريقه بردن ارز قاچاق را نيز به او ياد مىدادند. گاهى نيز در صورتى كه زائر نزد اهالى، خوشنام نبود، مثلًا رباخوارى مىكرد، برخى مردم پشت سر او مىگفتند كه اين مرد پولهايش حرام است، مىرود به عربها پول بدهد تا براى او بخورند، يا اگر خسيس بوده مىگفتند: درِ جيب حاجى آقا را تار عنكبوت گرفته
3) غلام امانى، بهبهان، خوزستان، 1353
و تا آن هنگام با او صلح نكرده باشد، بايد هر طور شده با او صلح كند و فرد را از دست خود راضى كند؛ حتى اگر آن شخص بگويد كه مثلًا من مبلغى از تو مىگيرم و با تو آشتى مىكنم، بايد به خواسته او تن دهد و او را راضى كند، تا بدين ترتيب با جلب رضايت حجّ او مورد قبول خداوند قرار گيرد.» (1)شايان ذكر است در بسيارى از موارد، رسم «حلاليتطلبى» علاوه بر آنكه دو سه روز قبل از سفر، در منزل زائر صورت مىگرفت، تا روز حركت نيز تداوم مىيافت و زائر يا زائران خانه خدا، عتبات عاليات يا مشهد مقدس، در روز حركت نيز به هنگام
1) سيفالله احمدى، دستجرد، گلپايگان، 1360
بدرقه اهالى، در پاى قافله يا نزديك اتوبوس، اين حلاليتخواهىرا ادامه مىدادند.
در رسم ديگرى: «روزى كه زائرين مىخواهند از جيتوى ورامين، براى زيارت مشهد مقدس حركت كنند، اهالى، زائرين را تا پاى اتوبوس بدرقه مىكنند، آنگاه مردها صورت مردها و زنها صورت زنها را مىبوسند و از يكديگر «قربتبايى»
( i b tabroq )
مىگيرند. مثلًا مىگويند: ما را حلال كنيد، ما رفتنمان با خودمان است و برگشتنمان با خداست. بدرقهكنندگان نيز مىگويند: حلال زندگانى، انشاءالله كه به خوبى و خوشى برمىگرديد.» (1)در بروجرد نيز «وقتى بدرقهكنندگان، زائر حرم حضرت امام رضا(ع) را تا پاى ماشين بدرقه مىكنند، با دست دادن، از شخص زائر خداحافظى مىكنند و زائر «حلالوارى» مىگويد.» (2)اهالى جَهَق، از توابع قمصر كاشان: «صبح روز حركت، دور خانه زائر گرد مىآمدند و زائر معمولًا با مردم اينطور خداحافظى مىكرد: ما را حلال كنيد، ببخشيد، هر كارى كرديم ما را ببخشيد. مردم هم مىگويند: حلال زندگى تو باشد، صد بار بروى زيارت. سپس تا محّل سوار شدن زائر او را همراهى
مىكردند.» (1)در ورزنه بخش كوهپايه اصفهان: «كسى كه از زوّار امام رضاست، پاى اتوبوس از همه «حلاليتطلبى» مىخواهد، به طورى كه با يك يك بدرقهكنندگان دست داده، روبوسى مىكند و مىگويد:" حلالم كن، اگر بدى كردم ببخش" و بدرقهكننده هم در جواب مىگويد: حلال، خوشت باشد، امانت بروى، سلامت برگردى، التماس دعا، در حرم يادى هم از ما بكن.» (2)(3)
1) على پهلوانيان، جهق، قمصر، كوهپايه، اصفهان، 1349
2) محمد حقشناس، ورزنه، كوهپايه اصفهان، 1349
3) در اين روستا اگر زوّار به اتفاق خانواده به زيارت بروند، حدود سيصد زن نيز به بدرقه آن زن كه زائره است مىآيند؛ البته زنهاى اين ده همه با چادر سفيد كه از كرباس تهيه شده است در بدرقه شركت مىكنند و تنها زائر زن با چادر مشكى و نقاب در ميان زنها ديده مىشود.
لازم به ذكر است كه: «يكى از وظايف بزرگترها در مورد برخى زائران، برپايى جلسات آشتىكنان بود. هدف از برپايى اينگونه مجالس كه دعوت شدگان، به صرف آشرشته يا اصطلاحاً «آش آشتىكنان» دعوت مىشدند، رفع كينه و كدورت بود و زائر در چنين موقعيّتى به راحتى تسليم مىشد و گاه در آشتى كردن پيش قدم مىشد و با قلبى صاف و خالى از كينه، عازم سفر مىشد.» (1)
همچنين زائران معمولًا پس از فراغت از كارهاى مربوط به سفر و خداحافظى از اقوام و آشنايان، يكى دو روز قبل از حركت را به نظافت شخصى اختصاص مىدادند و ساعاتى صرف اصلاح سر و صورت و حنا بستن مىكردند. زنان توسط آرايشگرهاى خانوادگى در منزل اصلاح مىشدند و مردان موى سر و محاسنشان را در حمّام اصلاح مىكردند؛ مثلًا در سيرجان: «چسباندن موى سر با روغن و تخممرغ و قهوه قوّتو، اهميّت فراوان داشت و زائرين حداقل دو تا سه مرتبه قبل از سفر موى سرشان را مىچسباندند و بر اين عقيده بودند كه اين عمل از ريزش مو جلوگيرى مىكند و خواب را افزايش مىدهد و از
1) مهرى مؤيد محسنى، سيرجان، كرمان، 1381
ضعف بينايى و شنوايى جلوگيرى مىنمايد. به همين دليل، پس از مراجعت، در اولين فرصت به مداواى سر مىپرداختند و در اصطلاح «سروكله را مىچسباندند» تا قواى از دست رفته را بازگردانند. پس از چسباندن سر، نوبت به حنا گذاشتن مىرسيد و زائرين يك روز را به اين كار اختصاص مىدادند و ساعاتى را در حمام عمومى مىگذراندند تا موى سر و محاسن و دست و پايشان به خوبى رنگ بگيرد. صرف ناهار و چاى و قليان نيز در حمام؛ خصوصاً حمام زنانه، كارى عادى بود و مشتريانى كه اصطلاحاً به حمّام «رنگ و حنايى» مىرفتند، غذاهايى از قبيل شامى، كوكو، گوشت كوبيده و مشت كباب با خود مىبردند و ناهارشان را
در حمام ميل مىكردند. كشيدن قليان در حمّام به اين دليل بود كه دود آن را به دست و پاها بدمند تا حنا پررنگتر شود و دوام بيشترى پيدا كند و در طول سفر، رنگ آن از بين نرود. حنا بستن در بين مردمِ اين ديار، اهميّت خاصّى داشت. اين سنت در بين مرد و زن رايج بود و همانگونه كه خانمها نسبت به رنگ مو و حناى(سرانگشتى) توجه داشتند، آقايان نيز به رنگ مو و محاسن خويش اهميت مىدادند.
آن سالها، استحمام در حمام هاى عمومى انجام مىشد و اوستاى حمام با توجه به موقعيّت مشتريان، وظايف خاصى داشت، اوستا موظف بود هنگام خروج زائر از حمام او را از زير آينه و قرآن تا كند(بگذراند) و در مراجعت نيز به ديدار وى رفته، سوغاتىاش را دريافت نمايد و مشترى مىبايست پولى را به عنوان انعام، پاى(كنار) آينه و قرآن بگذارد و از دستاندركاران حمّام، خداحافظى كرده بحل بودى بطلبد(حلاليت بطلبد)، نيمى از انعام، به اوستا تعلق مىگرفت و نيم ديگرش به طور نامساوى بين دلاك و پادو تقسيم مىشد. انعام، كارى به سوغات نداشت. بنابراين مشترى موظف بود براى افراد مذكور سوغات بياورد، كه البته در اين مرحله نيز بهترين سوغاتى نصيب اوستا مىشد و دلاك و پادو سهم كمترى مىبردند. در بين خانمها، انعامدادن به آرايشگر و فرستادن يك كلهقند، براى خياطى كه لباس احرام را
مىدوخت، سنت بود و آوردن سوغات براى اين افراد نيز وظيفه محسوب مىشد.» (1)
1) مهرى مؤيد محسنى، سيرجان، كرمان، 1381
در روستاى چوبين «رسم است، وقتى يك يا چند نفر مىخواهند به زيارت حرم امام رضا(ع) بروند، همه افراد خواه اقوام آنها باشند يا نباشند به بدرقه آنها مىروند. هر نفر به دلخواه خود پنج، ده يا بيست تومان به آنهايى كه به مشهد مىروند، مىدهد؛ كه به اين پول «اقرراهى»
( ih r roqo )
مىگويند.» (1)اقرراهى از رسومى بوده كه معمولًا قبل از سفر به زائر پرداخت مىشده است و به نامهاى ديگرى از جمله «فتح راهى»، «سر راهى»، «سر راهانه» (2)و «خرجى» خوانده مىشد.
در سروستان شيراز: «دو سه روز قبل از حركت زائر به سفر مشهد، مردم گروه گروه به خانه مسافر مىروند و هر كس به اندازهاى كه پول داشته باشد، به عنوان «فتح راهى» به زائر مىدهد تا هنگام برگشتن، هديهاى كه در مرقد مطهر امام هشتم(ع) گردانده شده(مُتبَرّكْ شده)، برايشان بياورد.» (3)
در ابراهيم آباد سمنان: «دوستان و فاميل زائر، هنگام حركت، مقدارى «سرراهى» به مسافر امام رضا(ع) مىدادند كه عبارت بود از: كشمش، مويز، بادام، گردو، برگنى(گندم بريان شده)، انواع نان، كاك، نان فطير و قليفى. هر كس سرراهى مىداد موقع برگشت براى او سوغاتى مىآوردند. هر كس هم نذرى داشت، مقدارى گندم يا وجه آن را به زائر مىداد تا براى كفتر هاى امام رضا(ع) بريزد.» (1)در تربتحيدريه: «كسى كه قصد مسافرت به مكه را دارد، يك مجلس روضهخوانى و مهمانى ترتيب مىدهد كه به آن، مجلسِ «وليمه» مىگويند كه همراه
1) حسين رحمتى، ابراهيم آباد، ميامى، سمنان، 1386
با شام يا ناهار است. روزى كه وليمه مىدهد، دوستان و آشنايان، «سر راهى» هاى زيادى از قبيل قاليچه، پتو و گاهى هم پول برايش مىآورند.» (1)در سيرجان: «يكى از رسومى كه قديمىها نسبت به برگزارى آن توجّه خاصّى داشتند، مجلس خداحافظى زائرين بود. اينگونه مجالس به وسيله بزرگترها برگزار مىشد. نوع پذيرايى و تعداد دعوت شدگان، بستگى به وضعيت مالى ميزبان داشت و چه بسا كه دعوتشدگان با شام، ناهار يا آش رشته پذيرايى مىشدند و در پايان جلسه، با زائر يا زائرين خداحافظى نموده هداياى خود را كه در اصطلاح «سرراهى» مىگفتند به مسافرين اهدا مىكردند.
مسافر در هنگام خداحافظى اين جمله را مىگفت: «بِحِلَم كُنين»، هر بدى كه از من ديدين به بزرگى خودتون ببخشين و طرف مقابل چنين مىگفت: «بِحل زندگونى»، همه ما بدى از چشمامون ديديم ولى از شما نديديم. زائرين دست بزرگترها را مىبوسيدند و اصطلاحاً «بحل بودى مىطلبيدند» و بزرگترها در حالى كه دعاى سفر را در گوش آنان زمزمه مىكردند، برايشان آرزوى سلامت و سفر خوشى را مىكردند.
اهميّت خداحافظى به حدّى بود كه مسافر تحت هر شرايطى مىبايست آنرا انجام دهد و اگر به دليلى توفيق خداحافظى از شخص يا اشخاص را حاصل
1) فائزه اسحاقنيا، تربتحيدريه، خراسان، 1349
نمىكرد، ناخواسته لطمه عاطفى و شخصيتى شديدى به آنان وارد مىساخت كه به هيچ عنوان جبران پذير نبود.
سالخوردگان نقل مىكنند كه، اگر مسافرى بدون خداحافظى راهى سفر مىشد، بىحرمتى و بىاعتنايى را نسبت به اقوام و آشنايان به حداكثر مىرساند و موجبات دلخورى و رنجش آنان را فراهم مىساخت و در بازگشت از سفر، هيچكس به ديدارش نمىرفت و سوغات و هدايايش را قبول نمىكرد، به اين دليل كه او خداحافظى نكرده و سر راهىاش را دريافت نكرده است.» (1)
1) مهرى مؤيد محسنى، سيرجان، كرمان، 1381
در اسناد ديگرى از جمله اسناد مربوط به آباده (1)و حسينآباد ناظمِ ملاير (2)نيز آمده است كه، مردم براى زوّار مشهد يا كربلاى معلّى، از بيست تومان تا پنجاه تومان «سرراهى» مىگذارند.
در علىآبادِ دو دانگه (3)و كاورد سارى نيز: «زوّارى كه مىخواهند به زيارت بروند، همه مردم محل و قوم و خويشان به دور آنها جمع مىشوند. اگر زائر مرد است صورت او را مىبوسند، سپس هر كس به اندازه پنج، ده يا بيست تومان به زائر «خرجى» مىدهد و در حدود سه كيلومتر، پشت سر زائر راه مىروند و در آنجا با او خداحافظى مىكنند.» (4)«جيب خرجى» نيز اصطلاح ديگرى است كه در سراب به كار مىرود. «در اين شهر وقتى زائر خانه خدا با فرد فرد اهالى خداحافظى كرد، بستگان نزديك وى، وجهى را به عنوان «جيب خرجى» به او مىپردازند.» (5)«گشادراه» يكى ديگر از اصطلاحات در اين مورد است كه در ميان اهالى بهمن، از توابع آباده رايج است. «گشادراه، مقدارى وجه نقد است كه اقوام زوّار آن را به نيت كمك هزينه سفر، به زوّار مىدهند، اما شخص زائر آن وجه را در شهر مشهد، سوغات خريده
و به كسانى كه پول دادهاند، تقديم مىكند.» (1)همين رسم در جيتوى ورامين به «اقرراه»(
roqo )h r
معروف است. «در اين روستا مردهاى فاميل، به مردها و زنهاى فاميل كه مىخواهند به پابوس امام رضا(ع) بروند، «اقرراه» مىدهند و پول را در مشت طرف مىگذارند. زائران نيز به خاطر مىسپارند كه هر فرد چقدر پول داده است، تا به همان اندازه، برايش سوغاتى بخرند.» (2)بنابراين، پرداخت پول به زائر، از جمله رسمهايى بود كه در روستاها و شهرهاى مختلف وجود داشته
است و با عناوين مختلفى؛ چون اقرراهى، فتح راهى، سر راهى، خرجى، جيبخرجى، گشادراه، اقرراه، و راهخرجى (1)ناميده مىشد. از اين رو معمولًا «اهالى دست خالى به ديدن زوّار نمىرفتند، حتى برخى اگر پول هم پرداخت نمىكردند، حداقل يك كلّه قند به خانه زائر مىبردند.» (2)
فصل دوم: بدرقه
پس از آنكه مقدمات لازم براى سفر مهيا گشت، زائر راهى سفر مىشود. براى مسافر، سفر به معناى جدايى و دورى از نزديكان و آشنايان است و در سفرهاى زيارتى، پيوستن به مكانى مقدّس براى تلطيف روح و بهرهمندى از معنويات آن. از سويى، اين رنج دورى و درد جدايى، بيشتر از سوى بستگان، خود را نشان مىدهد و آنان بايد اين جدايى را تحمّل كنند و تا تمامشدن سفر زائر و بازگشت او، در تبوتاب باشند. از اينرو، به آدابو رسومى خاص متوسل مىشوند تا با
انجام آن و براى ايمنى مسافر از گزند حوادث، زائر را بيمه كنند.
از عناصر اساسى موجود در مراسم بدرقه زائران، بايد به قرآن و آب اشاره كرد. گاهى عناصر ديگرى چون آينه، سبزى و خاك تيمّم، در مراسم بدرقه وجود دارد كه به صورت جداگانه يا به صورت تركيبى، مورد استفاده قرار مىگيرد.
در صائينقلعه شهرستان ابهر: «روز حركت زائرين مكه يا مشهد، همسايهها و اقوام زائر جمع مىشوند و
يك نفر قرآن مىآورد و جلوى در منزل زائر دو دستى قرآن را بالا نگه مىدارد. سپس زائر يا زائران از زير قرآن سه بار رد مىشوند، قرآن را مىبوسند و به طرف قهوهخانه يا محل استقرار اتوبوس حركت مىكنند.» (1)در قمصر كاشان «وقتى كه زائر مىخواهد از خانه خود بيرون بيايد، ابتدا از زن و فرزندان خود خداحافظى مىكند، سپس يكى از زنهاى فاميل، يك سينى كه در آن يك ظرف آب و يك ظرف سبزى و يك جلد قرآن مجيد قرار دارد، جلوى درب خانه زائر مىايستد و مسافر، ابتدا قرآن را بوسيده، بعد مقدارى از آب و سبزى را مىخورد و دوباره قرآن را مىبوسد. آنگاه پس از گذشتن از زير سينى قرآن، پا به بيرون از خانه مىگذارد و مقدارى كه راه رفت، آب را پشت سر زائر مىريزند و او را دعا مىكنند.» (2)در يكى ديگر از روستاهاى قمصر به نام جَهَق چنين رسم است: «وقتى مسافر مشهد يا كربلا مىخواهد از در بيرون برود، همه افرادى كه براى مشايعت آمدهاند، به همراه او خارج مىشوند؛ آن وقت يك نفر، در يك سينى، يك آينه، يك قرآن، مقدارى قند يا شكر و يك ظرف آب قرار مىدهد و مسافر سه بار در محّل خروجى خانه، از زير آينه و قرآن رد مىشود و در حال بيرون رفتن و آمدن، سوره توحيد را
مىخواند. دفعه سومى كه مىخواهد از در خانه بيرون برود، سينى را جلوى او پايين مىآورند و شخص مسافر در آينه نگاه مىكند و اگر مىتواند قرآن بخواند، يك آيه از يك سوره قرآن را مىخواند، در غير اين صورت قرآن را باز مىكند و سوره توحيد را مىخواند و بعد يك حبّه قند و مقدارى از آب داخل سينى را مىخورد، سپس، از درِ خانه بيرون مىرود، آنگاه شخصى كه سينى را حمل مىكند، ظرف آب را پشت سرِ مسافر روى زمين مىپاشد؛ زيرا عقيده دارند كه مسافر به سلامتىباز خواهد گشت.» (1)در مراسم خداحافظى زائران در سيرجان: «پس از
1) على پهلوانيان، جهق، قمصر، كاشان، 1348
اينكه مسافر را از زير قرآن مىگذراندند، هديهاى شامل يك جلد قرآن، جعبههايى از گز يا قوطىهاى مسقطى و يا مقدارى پسته به عنوان سرراهى به او هديه مىكردند و مسافر نيز موظف بود براى هديه دهنده سوغاتى بياورد و به او ثابت كند كه در سفر به يادش بوده و محبتش را فراموش نكرده است. مسافرين پس از عبور از زير آينه و قرآن، قرآن را مىبوسيدند و در آينه نگاه مىكردند و با حبهاى قند يا كُفتى(جرعهاى) شربت دهانشان را شيرين كرده دستشان را روى ظرف آرد يا قرص نانى كه به عنوان صدقه، پاى آينه و قرآن گذاشته بودند، مىزدند و بدون اينكه پشت سرشان را نگاه كنند، راه مىافتادند. قديمىها عقيده داشتند كه مسافر پس از عبور از زير آينه و قرآن، نبايد به خانه بازگردد و پشت سرش را نگاه كند و اگر مسافرى چنين كارى را انجام مىداد جهت برطرف شدن خطر احتمالى، دوباره از زير آينه و قرآن تا مىشد(عبور مىكرد) و بعد كاسهاى از آب و سبزى را پشتسرش مىپاشيدند به اميد اين كه سفرش بخير بگذرد و به سلامتى به خانهاش برگردد.» (1)در روستاى بهمن از توابع آباده به اين رسم اين گونه عمل مىكردند: «صبح زود هنگامى كه صداى بوق اتوبوس بلند مىشد، زائران از خانه بيرون مىآمدند و همه مردم دِه، از پير و جوان براى بدرقه
1) مهرى مؤيد محسنى، سيرجان، كرمان، 1381
آنها حاضر مىشدند. در خانه هر يك از زائران، يكى از اقوام آنها آينه و قرآن را به همراه بشقابى پر از آردِ گندم و ليوانى آب(كه برگ سبزى از درخت در آن بود)، در يك سينى قرار مىدهد و در منقل كوچكى هم اسپند دود مىكند. زائر از زير قرآن كريم رد مىشود، سپس برمىگردد و داخل بشقاب آرد گندم، قُرْبَهً الَى الله تيمّم مىكند. وقتى زائر از در حياط بيرون رفت، فردى كه سينى در دست دارد، ليوان آب را پشت سرش مىپاشد.» (1)در مباركه لنجان نيز: «رسم بود كه افراد خانواده زائر مشهد مقدس، موقع خروج زائر از خانه، يك
1) محمد مسعود كريمى، بهمن، آباده، فارس، 1347
سفره مىآوردند و مقدارى آرد، درون سفره قرار مىدادند، آنگاه شخص زائر با آرد تيمّم مىكرد و از خانه خارج مىشد.» (1)در حسينآبادِ ناظم از توابع ملاير نيز: «زن و بچه زائر، مجمعهاى كه محتواى آن سبزى، منقل آتش و اسپند بود، به همراه قرآن و آينهاى روى سر مىگذاشتند و ابتدا مسافرخود را از زير قرآن سه بار مىگذراندند، بعد به همان صورت او را همراهى مىكردند تا در ساعت مقرر، در محلى كه معمولًا مقابل مسجد دِه بود، براى حركت جمع شوند.» (2)اين رسم در اسفرجان شهرضا اين طور بود كه: «زائر مشهد بايد با آردى كه قبلًا در ظرفى تهيه شده بود، تيمم مىكرد از اين آرد آش پخته و به فقرا مىدادند و هنگامى كه از خانه بيرون مىآمد، قرآن را مىبوسيد و از زير آن رد مىشد، سپس در حينِ رفتن، كاسهاى آب، پشت سرِ زائر ريخته مىشد.» (3)در شهرهاى ديگرى؛ مانند بندرانزلى (4)و قزوين (5)نيز مطابق اسنادِ موجود، از زير قرآن رد شدن، اسپند دود كردن و آب پشت سر زائر ريختن، از آداب و رسوم در بين مردم بوده و هست.
مراسم خداحافظى اهالى و خويشان و نزديكان زائر با پيمودن مقدارى از راه و همراهى كردن مسافر تا مكان معينى؛ مانند امامزاده، ايستگاه اتوبوس، ابتداى جاده اصلى، قهوهخانه بين راه يا چند كيلومتر خارج از محدوده روستا ادامه مىيافت.
«در آن زمان كه در روستاها اتومبيل نبود، زوّار ناگزير بودند فاصله بين روستاى سُه و بخش ميمه جوشقان را كه سر راه شوسه قرار داشت و فاصله آن حدود 30 كيلومتر بود با الاغ، قاطر و بعضىوقتها با
اسب طى كنند. صبح روز حركت، چندين رأس حيوان باركش آماده مىشد و خورجينها را بر روى آنها مىانداختند و وسايل سفر را درون خورجينها جا مىدادند. به هر حال كاروان زوّار، بيرون روستا جمع مىشدند و زنان را بر مركبها سوار مىكردند و مردها پياده آماده حركت مىشدند. مراسم توديع و خداحافظى، حالت جالبى داشت، گروهى مىگريستند، گروهى خوشحال و خندان به روبوسى با يكديگر مىپرداختند و گروهى از اينكه عازم سفر زيارتى هستند، شاد و گروهى ناراحت و نزار از اينكه نتوانستند به زيارت بروند. به هر حال مراسم روبوسى، توديع و التماس دعا، در ميان هلهله، شادى، گريه و صداى چاووش خوان، حدود نيم ساعت طول مىكشيد و بعد قافله زوّار حركت مىكرد.» (1)(2)در گُميشان از توابع بندر تركمن: «زائر خانه خدا دو سه روز بعد از وليمه دادن، بايد به طرف تهران حركت مىكرد. تمام وسايل مورد نياز او را از قبل آماده مىكردند كه توسط همراهانش حمل مىشد. اگر زائر، صبح قصد عزيمت به تهران را داشت، بعد از نماز صبح كه معمولًا در مسجد خوانده مىشد، همراه
روحانى مسجد به منزل مراجعت مىنمود. در اين وقت گروهى از فاميلها و همسايهها نيز در منزل او جمع مىشدند، سپس روحانى از پارچه سفيدى كه از قبل براى درست كردن عمّامه تهيه شده بود، عمّامهاى درست مىكرد و بر سر زائر خانه خدا قرار مىداد. اگر زائر زن بود، لباسهاى سفيد بهتن مىكرد. قبل از حركت زائر به تهران، عده زيادى از مردم در محلى كه دروازه شهر و ميدان بزرگى بود، جمع مىشدند و وقتى زائر از منزل خود حركت مىكرد، نزديكان وى نيز همراه او تا همان ميدان مىرفتند. در اين بين چون در «گُميشان» روحانى زياد بود و همه عمّامه سفيد مىگذاشتند،
عمّامه زائر به دليل نو بودن از همه سفيدتر بود. همراهان همگى در ميدان جمع مىشدند، سپس روحانى، اقامه نماز مىكرد و همراهان و زائر نيز پشت سر او نماز مىخواندند. بعد از نماز مردان با زائر خانه خدا دست مىدادند و براى او سفر خوشى را آرزو مىكردند و زنها هم به طرف زائر مىرفتند. البته با او دست نمىدادند، بلكه نوك آستين او را گرفته و به او «سفر به خير» مىگفتند. سپس زائر سوار اتومبيل مىشد و با همراهان خود، كه سه يا چهار نفر ازفاميلهاى او بودند، در ميان شور و هلهله بدرقهكنندگان، به طرف تهران حركت مىكردند.» (1)در سيرجان: «معمولًا ساعات حركت زائرين در جلسات خداحافظى اعلام مىشد و روز موعود، جمعى از اقوام و آشنايان در منزل مسافر جمع مىشدند تا ضمن ديدار و خداحافظى مجدّد، او را بدرقه نمايند. قديمىها بدرقه كردن يا به اصطلاح «همپا» رفتن زائرين را ثواب مىدانستند به همين دليل در روز حركت، شخصى بر پشتبام يا درب منزلِ زائر، مىايستاد و چوشى(چاووشى) مىكرد.» (2)در زاهدان فسا، كسى كه مىخواست به زيارت مشهد يا كربلا برود: «شب قبل از حركت زائر، چاووشخوان به منزل آن شخص و روى پشتبام
مىرفت و شروع به خواندن مىكرد؛ سپس بيشتر مردم براى خداحافظى مىآمدند. در روز حركت، زائر دستمال سبز رنگى دور گردن خود مىبست و مردم به همراه او به امامزادهاى كه در يك كيلومترى آبادى قرار دارد، مىرفتند. اين امامزاده به «امامزاده ابراهيم» يا «امامزاده زاهد» مشهور است، آنگاه پس از زيارت، با يكى دو تن از خويشان نزديك خود حركت مىكرد.» (1)در نىريز فارس، با فرا رسيدن فصل تابستان و تعطيلى مدرسهها، خانوادههايى كه مايل به زيارت مرقد امام رضا(ع) بودند، خود را آماده مىكردند تا
1) على محمد هاشمىزاده، زاهدان فسا، فارس، 1347
اين راه دور را در پيش بگيرند. جالب آن بود كه در تمام آن محله از چند روز قبل، بر سر زبانها مىافتاد كه خانواده فلانى مىخواهد به مشهد برود. در روز موعود كه تمامى وسايل آماده مىشد، آنها را با گارى به گاراژ حمل مىكردند و مطابق رسم، يك درويش با لباس سفيد، عبا و تبرزين به خانه زائر مىرفت و چاووشى مىخواند. سپس اهل محل و خويشاوندان، زائران را تا گاراژ مشايعت مىكردند. جالب آن بود كه اگر به هنگام حركت مسافران، در ميان كسانى كه آنها را همراهى مىكردند، بچههاى زير ده سال هم بودند، دستمال سبزى به دور گردن آنها مىبستند تا امام رضا(ع) آنها را نيز براى زيارت طلب كند. (1)(2)در سيرجان كرمان نيز: «همسايگان، ساكنين محله و حتى عابرين غريبه، با شنيدن صداى چاووش، به جمع بدرقهكنندگان مىپيوستند و در فضاى آكنده از بوى كُندرك(كُندر)، دشتى(اسپند) و گلاب به انتظار زائر مىايستادند و با صلواتهاى پى در پىاو را به خارج از منزل فرا مىخواندند. زائر در حالى كه عدهاى از روحانيون و بزرگان فاميل، او را همراهى مىكردند؛ از
زير قرآن مىگذشت و به جمعيت مىپيوست. در اين هنگام فريادهاى تكبير و صلوات بلندتر مىشد و چاووش خوان بيرق(پرچم) سبز را به نشانه حركت در هوا مىچرخاند و اشعار مناسبى مىخواند. حركت آرام و منظّم استقبالكنندگان و صوت گوشنواز چاووش، ساكنين كوچه پسكوچههاى تنگ و باريك شهر را تحت تأثير قرار داده، از منازل بيرون مىكشاند و در نتيجه، تعداد بدرقهكنندگان افزايش مىيافت و جمع زيادى از مردم مؤمن و معتقد شهر با شوق و رغبت زائرين را مشايعت مىنمودند. مسير بدرقه مشخص بود بنابراين همه زوّار از منازل شخصى يا مساجد به سوى غلامخونه(ژاندارمرى سابق)
مشايعت مىشدند و از آنجا با وسايل نقليه آنروز به سوى بندرعباس و كرمان حركت مىكردند تا از طريق آب يا خشكى راهى مقصد نهايى شوند. حدود 80 70 سال قبل تنها مكانى كه از زائرين مشايعت و استقبال به عمل مىآمد غلامخانه بود، اما رفته رفته به دليل توسعه شهر و ازدياد وسايل نقليه، حسينآباد بالا، واقع در جاده سيرجان بردسير جهت اينكار در نظر گرفته شد و در حال حاضر نيز با وجود جايگاه ويژه زوّار، باز هم بيشتر مردم از مسافرينشان در حسينآباد استقبال مىكنند.» (1)از اسنادى كه، درباره مشايعت زائران موجود است، مىتوان نتيجه گرفت كه بيشتر اين مشايعتها، با رفتن به نزديكترين امامزاده محل(سكونت زائر) همراه است؛ يعنى زائر و مشايعتكنندگان قبل از حركت، به نزديكترين امامزاده محل سكونتشان مىروند و پس از خواندن دعا، نماز و گاهى پخت و توزيع وليمه بين مشايعتكنندگان، مراسم مشايعت را به اتمام مىرسانند.
1) مهرى مؤيد محسنى، سيرجان، كرمان، 1381
يكى از مراسمى كه، پس از خداحافظى و حركت زوّار به سوى خانه خدا، مرسوم بود، مراسم «بيرقْ زنان» بود. در اين رسم «خانواده زائر، چه مرد باشد چه زن، بعد از رفتن مسافرشان، بين اقوام و خويشان عَلَم تقسيم مىكنند و به هر خانواده دو عَلَم مىدهند، اين عَلَمها كه بيشتر سبز رنگ هستند، سه گوش و پايههاى آن به بلندى 75 سانتيمتر و از نى ساخته شدهاند. صاحب خانه آن را بر سر درب ورودى منزل خود، نصب مىكرد و تا زمانى كه حاجى باز گردد و پس از آن هم تا زمانى كه از
تابش آفتاب و باران پوسيده شود، برافراشته باقى مىماند.» (1)در دزفول رسم بود كه: «هر كس قصد زيارت خانه خدا را داشت، در روزهايى كه براى خداحافظى و حلاليت طلبيدن نزد اقوام و دوستانش مىرفت، پارچهاى سبز رنگ به رسم هديه، به زنهاى خانواده، خلعت مىداد؛ سپس اين پارچه، دوخته مىشد و در روز هشتم ماه ذىالحجّه، مجلس شادى در خانه حاجى برپا مىگشت و تمام همسايهها، آشنايان، دوستان و اقوام حاجى، شركت مىكردند. در اين روز تمام لباسهاى زن و دختر حاجى بايد سبز رنگ بوده و روسرىهاى پولكدار بر سر مىكردند. همچنين يك زن دايرهزن نيز خبر مىكردند تا اشعارى را با ضربِ دايره بخواند:
آسارا زِلازِل حَجّى رَسيدَ منزل
s r
zel zel hajji rasida menzel
آسارا يكه دو تا حَجّى رَسيد خونِه خدا
s r
yeke dot
hajji rasid xone xod
حَجّى وا خوتو مورِتhajji va xoto moret
بيونتَ وَ نى دورِت beyounta va ni doret
بدين ترتيب تا هنگام ظهر كه وقت ناهار خوردن
1) غلام امانى، بهبهان، خوزستان، 1354
بود و سپس تا هنگام شب كه مراسم بيرق زنان شروع مىشد، اين مجلس ادامه مىيافت. هنگام شب نيز چند تن از مردان بزرگ فاميل به همراه پسران حاجى، پرچمهايى را كه قبلًا درست كرده بودند، به بلندترين بام خانه مىبردند و بنّاى استادى را كه دعوت كرده بودند، به تعداد بيرقها، چاله مىكند و بعد آنها را نصب مىكرد. در اين هنگام دايرهزن، دوباره مشغول مىشد و زنها هلهله(كِل) مىكردند. اين بار دايرهزن براى بنّا شعر مىخواند تا بنّا خوشحال شود و بيرقها را بهتر بنشاند:
آسا بنانَ خدا راس آرا
s
banana xod
r s r
مالهَ طلويه خدا راس آرا (1)m la taloye xod r s r
اين مراسم در ميان شور و شادى به پايان مىرسيد و بعد از زدن بيرقها، به همه حاضران، نفرى يك بشقاب شيرينى مىدادند كه به آن شيرينى، «پا بيرق» گفته مىشد.
بدين ترتيب، روز دهم ذىالحجّه اگر يك نفر غير دزفولى به دزفول مىآمد، با منظره جالبى روبهرو مىشد، چرا كه در بيشتر پشت بامها و روى سر پلههاى خانه حجّاج، بيرقهايى را مىديد كه با چوبِ رنگآميزى شده و پارچههاى سبز رنگ، با بادى ملايم به حركت درمىآيند. همچنين هر شخص تازهوارد، مىتوانست بفهمد كه فلان حاجى چند اولاد پسر دارد، چون غير از بيرق حاجى كه از همه بزرگتر بود، به تعداد پسرانش نيز بيرق زده مىشد. ناگفته نماند كه هر سال، حاجىهايى كه سالهاى پيش به مكّه رفته بودند، دوباره بيرق مىزدند؛ يعنى بيرقهاى قديمى را در مىآوردند و دوباره رنگ زده و پارچهنو به آنها مىدوختند و در سر درب منزل، نصب مىكردند.» (2)مراسم بيرقزنان و مجلس شور و شادى زنانه در شهر شوشتر نيز برگزار مىشد، به طورى كه پس از آنكه چند نفر، زائر مكّه را تا اهواز بدرقه كردند، در
همان روز خانواده زائر، زنهاى ديگر را براى رفتن به امامزاده عبدالله و دعا براى مسافر دعوت مىكردند، و براى اين مراسم شير برنج شكرى و نان تيرى تهيه مىديدند؛ سپس بعد از زيارت، دعا و خوردن شير برنج، به خوشحالى مىپرداختند و ضمن دايره زدن، پايكوبى و كِل كشيدن اين شعر را براى زائر مىخواندند:
فرش كُنم امومَه
far
konom emoma
گُلُو دِهام زنونَهzanonagolo deh m
هه دُودُو حَجيونَهhe do do hajjiyona
خير آيا خير آياxayr y xayr y
حجّى از مكّه آيا (1)hajji az makke ya
در سومين روزى كه زائر به سفر حج رفته بود، زن زائر به همراه چند زن ديگر با يك دايره و چند نان شيرينى به كنار رودخانه مىرفتند. آنگاه نان شيرينىها را كه به آن «توشه حجّى» گفته مىشد، در آب مىانداختند و مشغول دايره زدن و كِل كشيدن مىشدند و چنين مىخواندند:
مُورُوم سر «رِقتُ»morom sare "reqto "
تُوشَه دِهام اوِto a deh m owe
حجّى لاشه به لولhajji la e be lol
سر تخت كُنَد خُوهsare taxt konad xova
خانواده حاجى تا نه روز، هر روز با لباس سبز به امامزاده عبدالله مىرفتند و در شب دهم، هفت بيرق سبز را كه بالاى هر يك از آنها زنگولهاى است بر سر در حياط نصب مىكردند و در حالى كه يك نفر هم چاووشى مىخواند، در پى بيرقها گوسفندى ذبح مىكردند. فرداى آن روز كه روز دهم بود، خانواده حاجى، همسايهها و اقوام خود را براى ناهار دعوت مىكرد. غذاى اين روز «قلّيه» (2)نام داشت. بعد از خوردن ناهار، همگى به امامزاده عبدالله مىرفتند. زن
حاجى يك بيرق سبزِ كوچك، به دست مىگرفت و جلوتر از همه به راه مىافتاد و همسايهها و خويشان هم به دنبال او تا امامزاده مىرفتند. سپس زن حاجى براى شوهرش دعا مىكرد. آنگاه زنها به شادى و پايكوبى مىپرداختند و اين شعرها را مىخواندند:
آساره يكى دو تا
s ra yeki dot
حجّى رسيد خونَه خداhajji resid xona xod
آساره بُلَندَهs ra bolanda
حَجى احرُوم بَنده (1)hajji ahrom banda
بِيرقامُون بُونِ بُلَندِنbeyraq mon bone bolanden
1) ستاره يكى دو تا، حاجى به خانه خدا رسيد، ستاره بلند است(در آسمان است)، حاجى احرام مىبندد.
رى به رى كِنار سِزَه
ri be ri kenare seza
خير خِوبى حَجّى آياxeyre xobi hajji y
هى بريم تافته سوز (1)hey berim t fte soz
بيرقامون بُون بلندنbeyraq mon bone bolanden
رى به رى مام زَردri be ri mame zard
خير خوبى حَجِى آياxeyre xobi hajji y
هى بريم تافته زرد (2)hey berim t fteye zard
بيرقامون بون بلندنbeyraq mon bone bolanden
رى به رى سايه امومri be ri saye amome
خير خوبى حجّى آياxeyre xobi hajji y
1) پرچمهايمان روى بام بلند است، مقابل درخت كنار(سدر) سبزى است، به سلامتى و خوبى حاجى بيايد، مىبريم تافته سبز
2) پرچمهايمان روى بام بلند است، مقابل امامزاده، به سلامتى و خوبى حاجى بيايد، مىبريم تافته زرد
3) پرچمهايمان روى بام بلند است، مقابل سايه امامزاده، به سلامتى و خوبى حاجى بيايد، مىبريم پارچه كتان
4) منيژه عشقپرور، مسجد سليمان، 1349
پختنِ آش پشتِپا و توزيعِ آن بين اهالى محل، خويشان و نزديكان، از آداب سفر به شمار مىرود كه خانواده زائر با حركت مسافر خود، براى سلامتى و ايمنى مسافر به آن مبادرت مىورزد. اين سنت در شهرها و روستاهاى مختلف با اسامى خاصّى؛ مانند آشِ پشت پا، پشت سر، پس پايى و جا گرمى ناميده مىشود، و با توجه به سنتهاى محلى، طرز پخت اين آش و حبوبات به كار رفته در آن متفاوت است.
در زاهدان فسا: «بدرقهكنندگان زائر، موقعى كه به
خانه بازگشتند، خانواده زائر، با پنج كيلو آرد گندم، روغن گوسفندى، نخود و سبزى، آش مىپزند و به خانه همسايهها مىفرستند، به طورى كه به هفت خانه آش برسد و مىگويند: اين آش جا گرمى زوّار است.» (1)در هونجان: «هنگامى كه اقوام و خويشان زوّار، از گاراژ برمىگشتند، به منزل زائر مىرفتند و با آردى كه زائر، بر آن تيمم كرده بود، آش برگ يا آش رشته درست مىكردند و پس از پخت، كاسه كاسه به در خانهها مىبردند و مىگفتند: اين آش پشت پايى زوّار يا نذرى زوّار است.» (2)در فيروزكوه: «ميان اهالى گاوده نيز اين چنين رسم بود كه سه روز بعد از رفتن زوّار به زيارت، آشى به نام آشِ پشتِپا مىپختند و به تمامى اهل محل مىدادند، براى اينكه زوّار به سلامت باز گردند.» (3)در مباركه لنجان، چنين رسم بود: «هنگام خروج زائر از منزل، يك سفره مىآوردند كه در آن مقدارى آرد بود؛ سپس شخص زائر بايد با آن آردها تيمّم مىكرد و از خانه خارج مىشد؛ سه روز پس از حركت زائر، براى او آش پشتِپا مىپختند. براى پخت اين آش از همان آردى استفاده مىشد كه زائر با
آن تيمّم كرده بود. (1)در حسينآبادِ ناظم، از توابع ملاير: «سه روز پس از رفتن زائران، هر خانوادهاى جداگانه، براى سلامتى مسافر خود، آش رشته پشت پايى مىپخت و از همسايهها و اقوام نزديك دعوت مىكرد كه براى صرف اين آش به خانه زائر بروند و آخر سر هم چند جام باقى مانده را به پشت بام مىبردند و از ناودانى كه به طرف مشرق؛ يعنى مقصد مسافر قرار داشت، به صحن حياط سرازير مىكردند.» (2)در علىآباد دو دانگه فريم: «روز سوم، آش
پشتِپا مىدهند. اين آش سه نوع است: آشِ دوغ، آشِ كشك و آش ترش؛ كه البته يكى از اين سه نوع آش را براى پختن انتخاب مىكنند.» (1)در تربتحيدريه: «وقتى خبر خروج زائر خانه خدا را از ايران مىفهميدند، روز بعد آشِ رشته درست مىكردند و براى همسايهها مىفرستادند، به اين آش، آشِ پشتِ پا مىگفتند.» (2)همانگونه كه در اسناد آمده است، پختنِ آشِ پشتِ پا، در روز سوم، از مهمترين كارهايى است كه خانواده زائر خانه خدا، آن را براى مسافر خود انجام مىدهد. تبرّك اين آش، به خاطرآردى است كه زائر با آن تيمّم كرده است.
اين مراسم در روستاى بهمن از توابع آباده، به شكل جالبى برگزار مىشود: «در اين روستا صبح روز سوم، آردى را كه زائر با آن تيمّم كرده و هنوز دست نخورده است، مىآورند و مقدار يك منِ شاه(معادل شش كيلو) آرد به آن اضافه و سپس آن را خمير مىكنند. آنگاه اقوام زائر در خانه او جمع مىشوند و مقدارى عدس، نخود و سبزىهاى خشك از قبيل برگ چغندر، پياز خشكه(پياز را مىكوبند و خشك مىكنند) شِويد خشك و مقدارى ادويه مىآورند، سپس خمير را چانه مىكنند و چانهها را روى تختهاى
مىگذارند و با چوبى گرد به نام تير «بَلَك بُرى»
( balak bori )
خمير را پهن مىكنند و با چاقويى آنها را به شكلو اندازههاى مختلف كه به صورت برگ است، مىبرّند. دو قطعه اوّلى را به صحرا مىاندازند و مىگويند: «را زَوارُمونُ بريدم» r) »(r zavvaromono boridam)؛ يعنى راه زوّارمان را كوتاه كرديم. آنگاه تمام چانهها كه پهن و بريده شد، دو چانه آخرى را به شكل يك زن و يك مرد درست مىكنند و اسم آنها را «مومو هوا و بوموهوا» مىگذارند. وقتى بَلَكبرى تمام شد، مقدارى سبزى خشك كرده را همراه با روغن، داخل ظرفى سرخ مىكنند، آنگاه مقدارى كشك به سبزى سرخ كرده مىافزايند. بعد عدس و
نخود پخته شده را با كمى آب در ظرف مىريزند و آنها را مىجوشانند. هنگامى كه آب به جوش آمد، بَلكهاى بريده شده را داخل ظرف ديگ مىريزند و «موموهوا و بوموهوا» را هم داخل ديگ قرار مىدهند تا پخته شود. وقتى آش پخته شد، آنگاه آش بَلك يا آشِ پسِ پا را كاسه كاسه، به خانه دوستان، همسايگان و اهل دِه مىفرستند. سپس «بوموهوا و موموهوا» را داخل ظرفى گذاشته و آن را به يك زن مىدادند تا به همراه ظرف، بدون آن كه پشت سر خود را نگاه كند، سر جوى آب رود و «بوموهوا و موموهوا» را در آب اندازد و بگويد: همين جور كه شما خود او ميريك، مسافر مَنُم زيد بيا؛
( hamin jur ke oma xod ow miriyk mosafere manom zid baya )
سپس بدون آنكه به پشت سر خود نگاه كند، به خانه برمىگشت. در واقع آش پس پا را براى سلامتى مسافر مىپختند.» (1)سيرجانىها نيز: «به پختن آش قپاپا(پشتِ پا) اهميت مىدادند و بر اين عقيده بودند كه اين آش، بايد در منزل مسافر و به هزينه خانواده او تهيه شود و 7 تا 40 نفر از آن بخورند. بنابراين طبق سنت، در سومين، پنجمين يا هفتمين روز، آش مىپختند و عدهاى را به صرف آن دعوت مىكردند و مقدارى نيز بين همسايگان توزيع مىكردند. عقايد در مورد آشِ قپاپا
1) محمد مسعود كريمى، بهمن، آباده، 1347
مختلف است عدهاى بر اين عقيدهاند كه اين آش، نوعى صدقه است و به نيّت سلامتى مسافر پخته مىشود و گروهى عقيدهدارند كه آش قپاپا به نيّت خير و بركت و طول عمر و شادمانى مسافر و خانواده او پخته مىشود و صدقه محسوب نمىشود. مهمانانى كه به صرف آش، دعوت مىشدند هرگز بدون كادو در جلسه شركت نمىكردند؛ زيرا اولين مهمانى كه در منزل مسافر تشكيل مىشد «جاخالىبا» نام داشت و دعوت شدگان وظيفه داشتند، قبل از ورود به جلسه، يك يا دو كلّه قند و مقدارى هِل را در سينى گذاشته با بُقچه پته، ترمه يا مخمل آنرا بپوشانند و به عنوان كادوى «جاخالى با» منزل مسافر بفرستند. به اعتقاد
بعضى از همشهريان، اين هديه، نوعى كمك مادى به مسافر و خانواده او بود؛ اما سالمندان عزيز، قند را نشانه شيرينكامى و روشنايى مىدانند و معتقدند كه ارسال قند به منزل مسافر شگون دارد. به هر حال اين يك رسم و سنت بود كه تا چند سال قبل، رواج داشت و در حال حاضر به كلى منسوخ شده است؛ اما بردن گل، شيرينى و كادويى شامل ظرف، پتو و ... در روز استقبال و ديدار از مسافر الزامى است و كمتر كسى است كه با دست خالى به استقبال و يا ديدار مسافر برود؛ خصوصاً مسافرى كه زائر خانه خدا و عتبات عاليات باشد.» (1)همچنين در علوى كاشان نيز: «بعد از هفت يا هشت روز كه از رفتن زائر گذشت، خانواده زائر، چند نفر از فاميل را به خانه دعوت مىكنند تا با كمك هم آش پشت پايى بپزند. عصر آن روز فاميلها به خانه زائر مىروند تا با سبزى و رشتههايى كه خود تهيه كردهاند، آش را بپزند. وقتى آش آماده شد، براى تمام همسايهها و فاميلها مىبرند و بعد از صرف چاى و شيرينى، به خانههاى خود مىروند. از روز آش پزون به بعد نيز افراد فاميل و دوستانِ دور و نزديك، به خانه مسافر مىآيند و براى او هدايايى از قبيل: شيرينى، پتو، پارچ و ليوان، سماور، گلدان و چيزهاى ديگر مىآورند، كه
1) مهرى مؤيد محسنى، سيرجان، كرمان، 1381
به آن جاخاليگى مىگويند.» (1)از اين رو مهمترين كاركرد آش پشت پا، سلامتى مسافر و دعا براى ايمنى سفر بوده است: «اين آش را نذر مىكنند كه مسافرشان به سلامت به مقصد برسد. به طورى كه وقتى مسافر به مكه معظّمه رسيد با اولين نامه و حالا با اولين تلفن در منزل حاجى آش پشتِ پا مىپزند و آن آش را كاسه كاسه مىكنند و براى قوم و خويش و همسايه ها مىبرند و به آنها مىگويند: آشِ پشت پاى فلانى است كه به مكه رفته و همسايه هم دعا مىكند كه به سلامت و قبولى حج به ميهن
1) طلعت خادم پور، علوى، كاشان، 1363
جدولِ انواع آشِ پشتِ پا، در مناطق مختلف
از آنجا كه زيارت اماكن متبركه، يكى از آرزوهاى ديرينه مردم، به حساب مىآمد، چاووش را مىتوان سمبل سفر زيارتى به شمار آورد؛ زيرا بدون حضور چاووشخوان، سفر زيارتى، شور و هيجان نداشت.
در فرهنگمردم ايران، چاووشخوان كسى است كه در سفرهاى زيارتى(پيش يا پس از سفر و يا در هنگام سفر) با خواندن اشعار مذهبى مهيّج و مناسب، وظيفه تشويق و ترغيب و همراهى مسافران و نيز تذكر به آنها و حفظ شؤون سفر براى كاروانيان را بر عهده دارد. هرچند واژه چاوش يا چاووش در گذر زمان دستخوش تحول معنايى شده، اما كاربرى آن، همواره در پيوند با مراسم و تشريفات و سير و حركت بوده است؛ به ويژه در دورههاى اخير كه چاووش به عنوان يكى از عناصر اصلى سفرهاى زيارتى و كاروانى، نقش برجستهاى ايفا مىكرده است. هنوز هم كم و بيش در شهرها و روستاهايى كه سنتهاى سفر تا اندازهاى پايدار مانده است؛ چاووشان به عنوان
«مناديان سفر» و «مُغَنِّيان نواخوان» در سفرهاى زيارتى، مسؤوليت ارتباطى و نقش فرهنگى ويژهاى به عهده دارند.
فعاليت چاووشخوان در كاروان زيارتى متنوع بود؛ مثل اعلام زمان مسافرت، آمادهسازى فضاى بدرقه و استقبال از زائران با خواندن اشعار مذهبى، كه اين عمل در مناطق مختلف، به شيوه هاى گوناگون برگزار مىشد.
بنا بر اسناد فرهنگ مردم، سابقاً هر يك از محلات، داراى يك يا چند نفر چاووشخوان بود كه در تمام طول سال، مسؤوليت هماهنگى و همراهى و انجام خدمات ارتباطى و فرهنگى مورد نياز زوّار و مسافران كاروان را به عهده داشتند.
چاووشخوانها غالباً به هنگام انجام وظيفه، لباس پاكيزه بر تن مىكردند و شال و كلاه فاخر و اسب و عَلَم به همراه داشتند و با خواندن اشعار و پيامهاى زيبا و مناسب در كوچه و محلات مىگشتند و نداى تشكيل و حركت كاروان سفر را مىدادند و به اين وسيله كسانى كه قصد زيارت داشتند، براى سفر آماده مىشدند.
در ميان اهالى زرجه بستانِ قزوين: «در روز حركت زائران صبح اول وقت چند نفر از اهالى خوش صدا كه به اصطلاح محلى، آنها را چىوش
( evi )
مىگويند، از خانه بيرون مىآمدند و با صداى بلند اشعار مذهبى مىخواندند و به اين ترتيب حركت زائران را به مردم اعلام مىكردند.» (1)در الوسجردِ ساوه: «شخص يا اشخاصى كه مىخواستند براى زيارت به مشهد بروند، چند شب مانده به سفر، چاووشِ دِه را خبر مىكردند تا براى آنها چُوشى(i ovo) بخواند. مرد چوشىكِش هنگام شب بعد از اذان مغرب در كوچهها مىگشت و اشعارى را در مدح ائمه اطهار(ع) سر مىداد.» (2)در روستاى سُه نطنز: «از حدود يك ماه، قبل از عزيمت زوّار به مشهد يا عتبات عاليات، خانواده زائر، شخصى را به نام «چاووش» روانه كوچهها مىكرد.
چاووش، چندين روز در يكى از ساعتهاى صبح و يا عصر در كوچهها شروع به قدم زدن و خواندن اشعار با لحن ويژهاى مىكرد و ديگران را ترغيب و تشويق مىنمود. اين نواى چاووش و اشعار مذهبى و مهيّج، عدّه ديگرى را هم، خواه، ناخواه راهى زيارت مىكرد.» (1)ترغيب مردم به زيارت، از سوى چاووشخوانان در اسناد ديگرى نيز آمده است: «در سابق زمانى كه اهالى دهنمكِ اراك، به زيارت مكّه، كربلا و مشهد مىرفتند، چون وسيله نقليه، بسيار كم بود و معمولًا اين مسافرتها طولانى بود، چند روز قبل از سفر، يك نفر
1) سيد ابوتراب هاشمى سهى، سُه، نطنز، 1356
با سواد و خوش صدا، همه روزه هنگام صبح، سوار اسبى شده و در كوچهها به راه مىافتاد و چاووشى مىخواند. بسيار اتفاق مىافتاد كه كسى قصد زيارت نداشت، ولى با شنيدن صداى چاووش، تشويق شده، عازم زيارت مىشد.» (1)در ساوجبلاغِ طالقان: «چاووشخوان، يك كلاه قرمز منگولهدار كه در روستا به آن كلاه گُلُمدار
( r d molog )
مىگفتند، سر مىكرد و يك پرچم سبز كه روى آن چند عبارت دينى نوشته شده بود، به دست مىگرفت و سوار بر يك ماديان، در طول هفته، روزى يك بار در كوچههاى دِه حركت مىكرد و با صداى بلند، اشعارى مىخواند تا مردم را از زمان سفر زائران، با خبر كند.» (2)ميان اهالى روستاى مباركه لنجان، اين چنين رسم بود، «خانواده زائر، يك مرد سيد را كه صداى خوبى داشت، براى چاووشى خواندن پيدا مىكرد و به او مىگفت: از امروز چاووشى را شروع كن. اين مرد پنج شبانه روز از ساعت 5 بعدازظهر تا 9 شب، در كوچه و اطراف مباركه مىگشت و در مدح امام رضا(ع) مىخواند. زمانى كه وقت حركت زوّار مىرسيد، باز هم چاووش، درب خانه مسافر مىايستاد و بناى خواندن مىگذاشت تا مردم و اقوام زائر، براى بدرقه
وى جمع شوند.» (1)در شهر كازرون: «روز حركت زوّار به مشهد، پيشاپيش زوّار و همراهان دو يا چند نفر چووش
( uvo )
شروع به خواندن چووشى مىكنند. اگر چووشها دو نفر باشند، هر بيت از ابيات را يكى از آنها مىخواند و بعد از خواندن هر دو بيت چووشها صلوات مىطلبند و همراهان، با هم و يك صدا صلوات مىفرستند و زنها هم كِل مىكشند.» (2)در دزفول نيز: «سالى دو مرتبه(فصل بهار و پاييز)
اهالى با نظم و ترتيب خاصّى به زيارت عتبات عاليات مشرف مىشدند. در فصلى معين، در بيرون شهر چند چادر برپا مىكردند و دو نفر چاووشخوان سوار بر اسب مىشدند، بيرق در دست گرفته، در كوى و برزن به راه مىافتادند و چاووشى مىخواندند. در اين هنگام برخى اشخاص جلو آمده و بيرق را مىبوسيدند و به آن طرف پل دزفول كه چادرهاى قافله برپا شده بود، براى نامنويسى مىرفتند؛ آنگاه پس از تعيين تعداد زوّار، روز حركت اعلام مىشد.» (1)بنابراين، چاووشخوانها، معمولًا از ميان افراد سيد و خوش صداى محل و گاهى نيز مداح يا روحانى محل انتخاب مىشد. اين افراد به صورت رايگان و براى رضاى خدا و در موارد نادر، با دريافت وجه (2)، جنس يا هزينه مسافرت، به اين كار مبادرت مىورزيدند.
تهمينه اجلالى مىگويد: «در طول سفر، تمام زائرين زير نظر چاووش هستند و هزينه مسافرت چاووش بر عهده زائرين است. علاوه بر اين، هر يك از زائرين، مبلغى را براى زحمتى كه چاووش مىكشد، به وى مىدهند.» (3)
«بر مشامم مىرسد، هر لحظه بوى كربلا» اين مطلعِ يكى از اشعارى است كه چاووشخوانان با بانگ خود فضاى روستا و محلّهها را با آن معنوى مىساختند. اين اشعار با بانگ چاووش، بدرقه راه زائران مىشد، سپس با بازگشت زائر، دوباره اين اشعار با نواى چاووش به مراسم استقبال شور و حال مىداد. تفكيك اين اشعار به صورت اشعار حج، عتبات عاليات يا مشهد مقدس
دشوار است؛ زيرا چاووشخوانان با توجه به فضاى معنوى حاكم بر اينگونه مراسم(بدرقه و استقبال)، از اشعار گوناگونى كه معمولًا، فى البداهه بود و چندان از وزن و قافيه پيروى نمىكرد، استفاده مىكردند. در اين بخش نمونههايى از اشعار چاووشى، مطابق اسناد موجود آورده مىشود:
در زاهد شهرِ فسا: در روز حركت زوّار، چاووشخوان، جلوتر از ساير همراهان، به سمت امامزاده ابراهيم، مشهور به «زاهد» كه در گورستان دِه واقع شده است، رهسپار مىشدند و چاووش، اشعار مربوط به ائمه اطهار(ع) را مىخواند:
هر كس كه دلش هواى حوض كوثر دارد بايد كه دست از مال جهان بردارد
دلا بيا تا رويم سوى كربلاى حسين به پا كنيم در آنجا عزا براى حسين(ع)
بارها گفت محمد كه على جان من است هم به جان على و جان محمد صلوات
در فريدن كمران از توابع اصفهان، اشعار يك چاووشى كه با صلوات همراه است بدين قرار است:
اوّل سلام بر احمد، دوم به ساقى كوثر سوم به فاطمه، چهارم به سبزپوش پيمبر
سلام پنجم ما باد به كشته نيزه و خنجر ز بعد پنج تن حق، سلام بر همه يك سر
همين كلام بود امر واجب ما كه بر حبيب خدا ختم انبيا صلوات
به يازده پسران على ابوطالب به ماه عارض هر يك، جدا جدا صلوات
در كرب و بلا به شمر ملعون لعنت در طوس غريبالغربا را صلوات
چاووشىِ ديگرى كه براى اهالى اين روستا آشنا
بود اين ابيات است:
اى كعبه به خود مناز كه هر كه جايى دارد بين شاه رضا چه بارگاهى دارد
خاكِ درِ او سجدهگه شاه و گدا با ورد زبان، حمد و ثنايى دارد
كه خدا گفته در همه آيات در طوس غريبالغربا را صلوات
معمولًا براى سفر نجف و زيارت بارگاه حضرت على(ع) نيز دوبيتىزير توسط چاوشخوانان خوانده مىشد:
اى دل به كجا روى كه جا در نجف است فريادرسِ هر دو سرا در نجف است
خواهى كه مس قلب تو خالص گردد خود را برسان كه كيميا در نجف است
(1)در فريدونشهر اصفهان: «در روز حركت زائران به كربلا يا مشهد، همه اقوام و نزديكان زائر از زن و مرد، كوچك و بزرگ وى را بدرقه مىكنند و از ميان جمعيت، يكى از مردان روستا درحالىكه سوار بر اسبى است و عَلم سياه رنگى در دست دارد، با صداى رسا «ورد على(ع)» مىخواند:
1) صفرعلى موگويى، كمران، فريدن، اصفهان، 1356
چه كربلاست كه آدم به هوش مىآيد هنوز نالهزينب به گوش مىآيد
چه كربلاست عزيزان، خدا نصيب كند خدا مرا به فداى شه غريب كند
كه خدا فرموده در همه آيات به باب فاطمه، پيغمبر خدا صلوات
(1)اهالى دزفول: «هنگام مراسم بدرقه زائران مكّه، با اين اشعار كه از سوى چاوشخوان خوانده مىشد، آشنا بودند: اوّل به مدينه، مصطفى را صلوات دوم به نجف، شير خدا را صلوات
1) عليرضا لاچينانى فريدونشهرى، فريدونشهر، اصفهان، بىتا
در كربُ و بلا به شمر ملعون لعنت در طوس، غريبالغربا را صلوات
(1)و بدين ترتيب تا دم دروازه، همراه زائر بودند.» (2)در تربت حيدريه: «هنگام حركت مسافران، زمانى كه زائر از خانهاش بيرون مىآمد، گروهى از اقوام و دوستان زائر، به آهستگى همراه او حركت مىكردند و همه با هم با صداى بلند مىخواندند: هر كه دارد هوس كربوبلا بسمالله هر كه دارد سر همراهى ما بسمالله
و بدينوسيله بدرقهكنندگان، زائر خانه خدا را، تا دروازه شهر بدرقه مىكردند. (3)در جيتوى ورامين: «اشعارى كه به هنگام عزيمت زوّار مكه، كربلا يا مشهد مقدس، از سوى چاووش خوان در منزل زائر خوانده مىشد، بدين شرح بود:
اوّل به نجف، شير خدا را صلوات دوم به مدينه، مصطفى را صلوات
بارها گفت محمّد كه على جان من است هم به جان على و هم به محمّد صلوات
در كربلا و بلا به شمر ملعون لعنت در طوس، غريبالغربا را صلوات
و ادامه مىداد:
از كربوبلا بوى سيب مىآيد از طوس بوى رضاى غريب مىآيد
بلندگو اگر عيب بر زبانت نيست به شاه قفل طلا حضرت رضا صلوات
در كربوبلا به شمر ملعون لعنت به دست بريده صحراى كربلا صلوات (1)
در قزوين: «اشعارى كه روز حركت زائر عتبات عاليات از منزل او تا محل سوار شدنش، از سوى چاووشخوان قرائت مىشد، چنين بود:
1) فاطمه حسنى پازوكى، جيتوى ورامين، 1347
كاى موالى موسم فصل بهار كربلاست لاله بايد چيد هر كس داغدار كربلاست
تشنه آب فراتم اى اجل مهلت بده تا بگيرم در بغل قبر شهيد كربلا
چه كربلاست كه آدم به هوش مىآيد هنوز ناله زينب به گوش مىآيد
ز تربت شهدا بوى سيب مىآيد ز طوس بوى رضاى غريب مىآيد
اى غريبى كه ز جد و پدر خويش جدايى خفته در خاك خراسان، تو غريبالغربايى
آن خيابان تو و صحن رواقت چه بهشتاست روضهات جنت و عدن است مسمى به رضايى
جان سپردى به غريبى و ولى در دم مُردن خواهرت كو كه بريزد به گلوى تو دوايى
سر تو بر سر زانوى پسر، در دم مردن سر پر خون حسين مطبخ هر بىسروپايى
اغنيا مكّه روند و فقرا سوى تو آيند من به قربان تو گردم كه تو حجّ فقرايى (1)
1) محمدرضا بندرچى، قزوين، 1356
اين اشعار نيز از سوى چاووشخوانان «اقليد» براى زائرين عتبات عاليات و مشهد مقدس خوانده مىشد:
كشتى شكست به طوفان كربلا در خاك و خون فتاده سليمان كربلا
تشنه لبان به عيوق مىرسند فرياد العطش به بيابان كربلا
از آب مضايقه كردند كوفيان بىحيا خوب داشتند حرمت مهمان كربلا
كه خدا گفته بر همه آيات به باب فاطمه پيغمبر خدا صلوات
آنگاه ادامه مىداد:
چه كربلايى كه عالم از او به هوش مىآيد صداى گريه زينب هنوز به گوش مىآيد
رفتم به كربلا به سر تربت هر شهيد ديدم كه تربت شهدا مشك و عنبر است
پرسيدم از كسى سبب او را، به گريه گفت از هفتاد و دو تن شهدا پر ز مشك و عنبر است
به يازده پسران على ولى الل به ماه عارض هر يك، جدا جدا صلوات
گشتم روان، ديدم قبرى نزديك در است گفتا حبيب، نور دو چشم مظاهر است
رفتم كنار علقمه، ديدم يك شيهد جدا ز شهيدان ديگر است گفتا عباس جوان، منظورشان جناب برادر است (1)
در قمصر كاشان: «هر كس كه قصد عزيمت به كربلاى معلّى را داشت، برايش چووشى مىخواندند. چووشخوان كه يكى از اهالى بود، پشت زوّار حركت مىكرد و اشعارى را مىخواند، در پايان هر بند، بدرقهكنندگان با صداى بلند بر محمّد و آل محمّد صلوات مىفرستادند:
اول از شوق احمد بسم الله بعد از آن لا اله الا الله
1) عين الله خدامى، اقليد، بىتا
چون كه ما قصد كربلا كرديم طلب نصرت از خدا كرديم
بر محمد و آل او صلوات
چو بديديم مرقد مولا جمله غمها از دل رها كرديم
بر سر مرقد علىاكبر اشك جارى ز ديدهها كرديم
بر محمد و آل او صلوات
بر مشامم مىرسد هر لحظه بوى كربلا بر دلم ترسم بماند آرزوى كربلا
چه كربلاست كه آدم به هوش مىآيد صداى ناله زينب هنوز به گوش مىآيد
بر محمد و آل او صلوات
اى آب فرات چه ناوفا بودى تو همسايه به دشت كربلا بودى تو
اى آب فرات خاك عالم بر سرت از بهر حسين نسوخت جگرت
بر محمد و آل او صلوات
رفتم به كربلا بر سر قبر يك شهيد ديدم كه قبر شهيد مشك عنبر است
پرسيدم از يك كه اين مزار كيست؟ به گريه و ناله بگفتا قبر حبيب نور دو چشم حيدر است
بر محمّد و آل او صلوات
رفتم رواق دوّمى ديدم مزارى كه شش گوشه كشور است
پرسيدم از يكى كه اين مزار كيست؟ گفتا پايين پاى حسين قبر على اكبر است
بر محمّد و آل او صلوات
پايين پاى على ديدم مزارى چنين گلشن است
پرسيدم از يكى اين مزار كيست؟ به گريه و ناله بگفتا هفتاد و تن شهيد
بر محمّد و آل او صلوات
اشعارى هم كه براى زوّار خراسان خوانده مىشد، چنين بود:
اى غريبى كه در طوس غريب الغربايى اى شهيدى كه در طوس معين الضعفايى
بر محمّد و آل او صلوات رضا به طوس جان شيرين داد
حسين به كرببُلا سر به شمر نادين داد
بر محمّد و آل او صلوات
آنجا كه غريب ناله زارى كند آنجا كه غريب رو به ديوار كند
بر محمّد و آل او صلوات بر سر بالين غريب خشتى بنمايى
مادر نبود كه گريه بسيار كند
بر محمّد و آل او صلوات» (1)درشهر فومن واقع در استان گيلان، چاووش خوان اين شعر بلند را براى زائرانى كه قصد سفر به مشهد مقدّس را داشتند؛ با صداى رسا مىخواند:
ابتداى سخن ز بسمالله بعد از آن حضرت رسولالله
بعد از آن امام هشت و چهار بشنو از من حكايتى موزون
داد از مكر و حيله مأمون
كرد درخواست يا امام رضا در مدينه برون شد آن مولا
روانه به طوى مىگرديد به منزلى به نيشابور برسيد
ديد آهويى بسته به صيادى كرد اندر آن وادى دادى
چشم آهو بر آن جناب افتاد اشك از ديدهاش ره راه افتاد
عرض كرد اسلام اى آقا جان به فداى تو يا امام رضا
هفت روز است اين سگ بدبخت در كمين بود تا مرا بگرفت
هفت طفلاستبرمنمحزون جمله بىمادرند در هامون
مىروم اى امام همچون تير تا دهم بچههاى خود را شير
1) عباس راهبزاده قمصرى، قمصر، كاشان، 1351
باز آيم اى امام مُبين من به پابوس تو مباش غمين
رو به صياد كرد شاه انام از لب دلفشان نمود كلام
گفت مرد صياد اين سخن تو مگو (1)كه محال است وحشى صحرا
كه رود باز آيد اينجا گفت اسب و شمشير خود نهم گرو
كرد در دم قبول آن صياد صيد خود را در اين زمين سرداد
1) اين قسمت را معمولًا چاووش خوان با كلام روايت مىكند.
آهو ايندستهمچو برقدويد رفت تا نزد بچهها رسيد
ديد گرگى ستاده (1)بر در غار همچنان در كمين شكار
خواست تا بازگردد اين آهو به زبان فصيح گفت تو بيُو (2)
تو مكن خوف اى دل خسته من ملك هستم اى زبان بسته
صورتمراكردست خداى، ژيان كه كِشم پاسبانى طفلان
آهو اين گرگ را همچو احسان ديد رفت تا نزد بچهها برسيد
بچهها روى مادرشان ديدند همه از ذوق و شوق ناليدند
گفتند مهربان مادر كجا بودى؟ بر دل ما تو داغ بنهادى
گفتنور ديدگانتَرَم هفت روز است زار وخونين جگرم
ديدم از دور نورى پيدا شد گر امام رضا هويدا شد
گرگ گفتا كه من به خاك درش مىنمايم كه جان فداى سرش
گرگ از پيش و بچهها به ميان بشدند سوى صياد روان
عاقبت كافر از صدق دل مسلمان شد خاك پاى شه خراسان شد
(3) در تنكابن نيز كه از شهرهاى شمالى كشور است: «چاووش خوان براى زائرانى كه قصد زيارت مشهد
مقدس را دارند اينگونه مىخواند:
يوسفى از مصر كنعان در خراسان آمده سنگ بر تعظيم او از كوه غلطان آمده
قبله هفتم شه هشتم على موسى الرضا از عرب شاه غريبى در خراسان آمده
چلچراغى ديدم از نزديك چون نخل بهشت ليل سوزان ديده گريان چون دل غمناك ما
بر در اول كه سقاخانه آن حضرت است آب كوثر در ميانش شبت بيمار ما
هر كه زو يك جام نوشد درد او زايل شود از حكيمان و طيبيان جهان فارغ شود
1) مصطفى خلعتبرى ليماكى، تنكابن، 1387
در روستاى وزوان از توابع ميمه اصفهان: «چاووشخوانان دو نفر بودند كه پشت سر زوّارِ عتبات عاليات، اشعار زير را مىخواندند:
ابتدا مىكنيم ز بسمالله بعد از آن لااله الا الله
بار بستيم جمله بسمالله اى رفيقان به يارى الله
هركه همدرد ماست خوش باشد عازم كربلاست خوش باشد
چه كربلاست عزيزان خدا نصيب كند خدا مرا بهفداى شه شهيد كند
در اين روستا هر مصرع از يك بيت را يكى از چاووشخوانان مىخواند و بعد از چند بيت، همه مىخواندند:
كه خدا گفته در هم آيات بر محمد و آل او صلوات
(1)يكى از سندهاى كاملى كه در خصوص اشعار چاووشىخوانى موجود است، مربوط به شهرستان آباده است. در اين شهر در موقع عزيمت زوّار به مشهد مقدس، چنين ابياتى خوانده مىشد: اى روهرو مشهد غريب الغربا عازم شده بر زيارت آن مولا
1) عباس رسولى، وزوان، ميمه، اصفهان، 1352
ز احسان چو ترا به كوى خود كرده طلب باشد به تو يار، آن معين الضعفا
خواهى كه روز قيامت شوى از اهل نجات
بگشا لب و بفرست به محمد صلوات (1)آنگاه اين اشعار موزون را با صدايى رسا مىخواند:
دوستان رو به خراسان رضا بايد كرد جان به قربان ايوان طلا بايد كرد
بارگاهى كه مشهد شده بر پا ياران بر نثار حرمش جان به فدا بايد كرد
بگو بلند اگر شوق مرقدش دارى
1) در اينجا مردم صلوات مىفرستادند.
به صاحب حرم و گنبد طلا صلوات اى دوستان دمى به خراسان سفر كنيد
به بارگاه قبله هشتم نظر كنيد روشن كنيد ديده ز ديدار گنبدش
خاك حريم وى همه كحل بصر كنيد كه خدا گفته در همه آيات
به بارگاه منير امام رضا(ع) صلوات در طوس عجب دارالشفائى برپاست
زان درالشفاء درد همه خلق دواست از چيست شده دارالشفاى زن و مرد
از معجزه حضرت على موسى الرضاست نشود ناطقهاى لال به هنگام ممات
آن زبانى كه فرستد به محمّد صلوات اى شيفته بر مرقد پر بوى رضا
دلباخته در مشهد و هم كوى رضا گر آرزوى بهشت و كوثر دارى
با شوق و شعف روى نما سوى رضا اى شيعه اگر مىطلبى راه نجات
بفرست از دل و جان تو بر محمّد صلوات شيعه به خراسان چه امامى دارد
آن حضرت عجب نام گرامى دارد در حشر كند شفاعت زوّارش
زوّار رضا عجب مقامى دارد نشود خسته و درمانده و هم بىحركت
آن زبانى كه فرستد به محمّد صلوات خطّه طوس عجب خاك غمفزايى دارد
شهر مشهد چه غريبالغربايى دارد دردمندان همه بر درگه او روى آرند
خاك آن شهر عجب دارالشفايى دارد بلند گوى اگر نيست بر زبانت عيب
به صاحب حرم و روضهرضا صلوات ايوان طلا عجب صفايى دارد
درب يك، عجب آب شفايى دارد اى حاجى حجّ عبث به خود غرّه مباش
زوّار رضا نگر چه جا و مقامى دارد وصف سلطان خراسان نكند اين ابيات
دم به دم بر گل رخسار محمّد صلوات بيا رويم دلا يك دمى به كشور طوس
پى طواف حريم امام و رهبر طوس چو سنگ بهر طوافش ز كوه آمده است
سزد كه شيعه كند جان فداى سرور طوس شوم فداى زبانى كه گويد اين حركات
نفس به نفس به جمال محمّدى صلوات اى رهرو مشهد غريب الغربا
عازم شده بر زيارت آن مولا ز احسان چو تو را به كوى خود كرده طلب
باشد به تو يار آن معين الضعفا خواهى ار روز قيامت شوى از اهل نجات
بگشا لب، بفرست تو بر محمّد صلوات
اى زائر بارگاه شاهنشه دين بشنو سخنى ز قدر آن شاه مبين
گشتى چو تو رهسپار در كوى رضا حامى به تو در سفر بود روحالامين
بريده باد زبانى كه نگويد اين كلمات به مادر حسنين خير النساء صلوات
در شهر خراسان چه لوايى برپاست آن كشور هميشه پر ز شور و غوغاست
شيعه همه آرزوى مشهد دارند اين جلوه حق است كه در كوى رضاست
به يازده پسران على ابوطالب
به ماه عارض هر يك جداجدا صلوات در طوس ز كيست بارگاهى برپاست
در بازگهش صنع خدايى پيداست اى دل قدمى درون آن بارگه نه
بنگر كه حريم كبريايى آنجاست محمّد عربى آن ستوده الله
رسيد طيب و طاهر نزد عبدالله اگر كه امت اويى بگويى
كه بر حبيب خدا ختم انبيا صلوات
(1)ابيات زير نيز چاووشىهاى زوار كربلاست كه
1) محمد مسعود كريمى، بهمن، آباده، فارس، 1347
جعفر شهرى ضبط كرده است:
هر كه دارد هوس كرب و بلا بسم الله هر كه دارد سر همراهى ما بسم الله
هزار هزار به مأمون بىحيا لعنت به صاحب حرم و قبّه طلا صلوات!
به شمر تا به قيامت به هر نفس لعنت به خون كشيده صحراى كربلا صلوات
به جملگى امامان و چارده معصوم به طاق ابروى هر يك جدا جدا صلوات!
به جمع بىكفنان جدا سر از پيكر به پاره پاره تن دشت نينوا صلوات!
آن غريبى كه لب تشنه بريدند سرش با وجودى كه بود ساقى كوثر، پدرش
بيا رويم دلا سوى كربلاى حسين به پا كنيم در آن غمسرا عزاى حسين
بيا رويم و ببينيم تا فتاده كجا ز صدر زين به قيامت رساى حسين
بيا رويم و ببينيم زينب مضطر كجا به سينه و سر مىزند براى حسين
مسيب، اى انيس با وفايم برو تشتى بياور از برايم
اگر شاهى بميرد از وطن دور به خوارى مىبرندش جانب گور
در طوس جلال كبريا مىبينم بىپرده تجلى خدا مىبينم
در كفشكش حريم پور موسى موساى كليم با عصا مىبينم
اى غريبى كه ز جدّ و پدر خويش جدايى خفته در خاك خراسان تو غريب الغربايى!
اغنيا مكه روند و فقرا سوى تو آيند جان به قربان تو آقا، كه تو حجّ فقرايى! (1)
در انتهاى اين بخش به ابياتى از اشعار مربوط به بازگشت زائران اشاره مىشود.
در كازرون: «هنگام بازگشت زوّار، وقتى خويشان و
1) احمد شاملو، كتاب كوچه، ص 2433 و 2434
اقوام، آنان را از گاراژ تا منزل همراهى مىكنند؛ چاووش خوان، اين اشعار را با صداى رسا چاووشىمىكند:
ما سلام از روضه شاه رضا آوردهايم در حريمش پا نهاديم و صفا آوردهايم
بس كه رخ ماليدهايم بر مرقد شاه رضا بوى مشك و عنبر و عطر و گلاب آوردهايم
يكشب به زمين كربلا خوابيدم درعالمخواب اين ندا بشنيدم
كاى قافلهسالار بيابان نجف صدسالهگناهان تو را بخشيدم
از كرببلا برهنه پا آمدهام خوابيدم بنگر تو ببين تا بكجا آمدهام
مدام مرغ دلم همچو نى، نوا دارد بسر هواى گلستان نينوا دارد
چو ديد غمزده ليلا كه نوجوان اكبر خيال رفتن ميان اشقيا دارد
ايوان نجف عجب هوايى(صفايى) دارد اى دل، بنگر چه بارگاهى دارد
اى كعبه به خود مبال از روى شرف جايت بنشين كه هر كه جايى دارد
هر كس دلش هواى كوثر دارد بايد كه دل از مال جهان بردارد
يا كوثر خواهد، و يا مال جهان اين قصه محال، خوشه يك سر دارد
مىروم در خدمت شاهى كه ايوانش طلاست پادشاه هفت كشور پيش حسانش گداست
يك طواف مرقدش، فرموده پيغمبر است هفت هزار و هفتصد و هفتاد حجّ اكبر است
فرموده حسين كه خيمهها بار كنيد هفتاد و دو تن شهيد پيدا كنيد
گهواره اصغر به شتر بربنديد رحمى به دل عابد بيمار كنيد
صبا به كوى غريبان سلام ما برسان سلام ما به شهيدان كربلا برسان
بگو به مادر قاسم كه قاسم داماد به خواب رفته عزيزان پيام ما برسان
مىروم من به كربلاى حسين تا كنم جان خود فداى حسين
هر كه در آرزوى كرب وبلاست با من آيد به خاك پاى حسين»
(1)در همدان: «هنگامى كه مردم به پيشباز زائر مشهد مىرفتند اين اشعار، توسط چاووش خوانده مىشد: من ز مشهد از رضاى تو سلام آوردهام من پيام از جانب هشتم امام آوردهام
گرچه من خود لايق اكرام و حرمت نيستم هديهاى دارم كز آن والامقام آوردهام
چهره را سائيدهام بردرگه شمس الشّموس من سلام ازصاحب دارالسلام آوردهام
نيست جاى حرف ديگر در حريم پاك تو منكه از سلطان دين خيرالكلام آوردهام
بيتالأحزان تو را دارم پيام ديگرى يعنىاز معصومه قم اين سلام آوردهام
اين اشعار نيز مربوط به روستاى فيروزآبادِ ميبدِ يزد است كه به هنگام بازگشت زائر خراسان، از سوى چاووش خوانده مىشد:
1) محمد مهدى مظلومزاده، كازرون، 1364
شكر لِله شد نصيبم مشهد شاه رضا يافتم بوى بهشت از مرقد شاه رضا
بر در اوّل كه سقاخانه آن حضرت است آب كوثر در ميانش شربت بيمارهاست
پا نهادم در حرم رفتم به نزديك ضريح قفل را بوسيدم و از جان و دل كردم دعا
سينىاى ديدم در آن ديوار، آنجا نصب بود زهر در انگور دادهاند شاه را واحسرتا
همچنين در هنگام بازگشت حاجى از حج و زائران از عتبات عاليات، اشعار زير خوانده مىشد:
مىرسند از راه حج و رويشان دارد شرف از طواف مكه و پيغمبر و شاه نجف
يا كريم و يا رحيم و يا اله العالمين ما سلام از روضه شير خدا آوردهايم
روى پر گرد و غبار از مرقد شاه نجف آوردهايم يا كريم و يا رحيم يا اله العالمين (1)
1) احمد مهدوى، فيروزآباد، ميبد يزد، 1352
فصل چهارم: ملزومات و تدابير سفر
تأمين اقلام مورد نياز، هميشه در زندگى انسان، جايگاه و اهميت خود را داشته و اين موضوع در سفر از اهميتى حياتى برخوردار بوده است. به ويژه آنكه در زمانهاى قديم، نبودن وسايل نقليه موتورى، زمان مسافرت را طولانى و همراه داشتن وسايل مورد نياز سفر را، الزامى مىساخت.
بدين جهت علم، آگاهى و تجربه از اهرمهايى بودند كه در اينباره، به مسافر كمك شايانى مىكرد؛
زيرا برداشتن اقلام غير ضرورى، موجب سنگينى بار مسافر مىشد، ضمن آنكه مىتوانستند برخى از اقلام را در طول سفر، تهيه كنند.
«در سالهاى دور، اگر افرادى از اهالى قزوين مىخواستند به مكّه مكرمه بروند، يك سال و اگر به كربلاى معلّى مىرفتند، ده ماه و اگر قصد زيارت حضرت امام رضا(ع) را داشتند، سه ماه طول مىكشيد. آنها ابتدا غذاى لازم را براى مدت ده روز يا بيشتر آماده مىكردند، اين غذا عبارت بود از: قند، لپه، لوبياو برنج كه پاك كردن آن برعهده اعضاى خانواده زائر بود.» (1)در ورزنه، كه در كوهپايه اصفهان است: «قبل از حركت زائر، اسباب سفر او را فراهم مىساختند كه عبارت بود از: نان، روغن، قند، چاى، رختخواب، چراغ پريموس، آفتابه، نمك، فلفل، قورى، استكان، كاسه و قابلمه كه آنها را در خورجين مركب سوارى مىگذاشتند.» (2)در بستك فارس كه از توابع بندرعباس محسوب مىشود: «براى زائر خانه خدا مقدار چند مَن (3)نان مىپختند و در حمايل (4)مىگذاشتند و بقيه وسايل؛ مثل
چايى، قورى، استكان، ذغال، قليان، تنباكو، چپق، بادبزن، پتو يا چادر شب، لحاف و متكا، كوزه آب و چند دست لباس و ديگر وسايل مورد نياز روزانه را برايش حاضر و آماده مىكردند و مقدارى نيز «تفتى»
( tafti )
و كلوچه (1)برايش مىگذاشتند.» (2)در سالهاى دور، تهيّه وسايل سفر و فراهم كردن توشه راه، براى اهالى سيرجان چندان آسان نبود: «بنابراين خانمهاى خانه در اين گونه مواقع وظيفه سنگينترى برعهده داشتند. آنان مىبايست نان خشكه آبى و نان چرب شيرين و قهوه قوّتو را، در منزل تهيّه
مىكردند و در بستهبندىهاى مناسب، به گونهاى جاسازى مىكردند كه به آنها آسيبى نرسد و به راحتى مورد استفاده قرار گيرند. نان در بين مواد غذايى از اهميت فوقالعادهاى برخوردار بود و هيچ مسافرى بدون نان از شهر خارج نمىشد. قديمىها نان را رفيق راه مىدانستند و بدون اين رفيق شفيق هرگز به سفر نمىرفتند. (1)قهوه قوّتو، بعد از نان، ارزش و اهميتى خاص داشت، زيرا خوردن آن را در طول سفر باعث تقويت سر و چشم و گوش مىدانستند و در همه سفرها قوطىهايى از اين خوراكىسنتى را همراه داشتند و در مواقع مختلف چند «كَپه» از آن ميل مىكردند. از طرف ديگر، وظايف خانمها تهيه آجيل مسافرتى؛ شامل: كنجى(كنجد)، كنف، مغز تخم شيطونو(مغز تخمه آفتابگردان)، مغز پسته، بادوم، گردو و الوك(بادام كوهى) بود و اين خوراكى نيز در كيسههاى بزرگ جزء بقيه وسايل زائرين به چشم مىخورد و اهميتش كمتر از قوّتو نبود؛ زيرا قديمىها كنف و مغز تخمه آفتابگردان را خوابآور و بقيه دانهها و مغزها را مغذّى و خون ساز مىدانستند؛ به همين دليل اين گونه آجيلها در طول سفر و شبهاى ماه مبارك رمضان مصرف زيادى داشت.
كشكدانهاى كرباس، پر از كشك گوسفند با
1) اصطلاح «نون رفيق راهه» هنوز هم در بين مردم سيرجان و كرمان رايج است.
طعم زيره و پدنه(پونه) همچنين كلوهاى پنير گوسفند «كيسههاى چرمى پنير محلى» و دبالههاى روغن پاك «روغن حيوانى» نيز در بار تمامى زائرين ديده مىشد و اگر عيد قربان در فصل زمستان قرار مىگرفت، اشكمبههاى قرمه و مشكهاى ماستينه «ماست چكيده» به محمولههاى مواد غذايى اضافه مىشد و زائرين در طول سفر، با صرفهجويى و قناعت از اين غذاهاى متنوع و مطبوع استفاده مىكردند و با كمبود مواد غذايى مواجه نمىشدند.» (1)در سند ديگرى از اصفهان آمده است: «در شهر اصفهان و در سالهاى دور، وقتى فردى از افراد
1) مهرى مؤيد محسنى، سيرجان، كرمان، 1381
خانواده، دوست يا آشنا قصد عزيمت و زيارت خانه خدا را داشت، يك ماه قبل از سفر، توشه راه را تهيه مىكرد و از آنجا كه سفر با قافله و كاروان انجام مىگرفت، توشه راه؛ شامل: نان خشك، ماست خشك، خاكشى (1)، نان قندى، چاى و ديگر وسايل مورد نياز بود.» (2)مهمترين سندى كه در خصوص لوازم سفر، در بايگانى واحد فرهنگ مردم موجود است، مربوط به آقاى محمد حسن رجايى زفرهاى (3)است كه مربوط به يك قرن پيش است. در اين سند اثاثيهاى كه زوّار همراه خود به سفر مشهد مقدس يا كربلاى معلّى مىبردند، آورده است. چاووش خوانى كه همراه كاروان بود، نيمهشب و بين راه اشعارى مىخواند كه علاوه بر اينكه ديگران را براى ادامه سفر، از خواب بيدار مىكرد، لوازم سفر را يكى يكى به خاطر زائران مىآورد كه چيزى را فراموش نكنند و همه وسايل خود را بردارند. ارزش اين ابيات، علاوه بر ثبت و ضبط آن، معرّف وسايل(اثاثيه) مسافران در زمانهاى گذشته است: (4)
اى محب على و آل، همه خُرد و كبار خواب تا كى، همه گرديد به يك دم بيدار
هر كه شب راه رود، روز رسد بر منزل هر كه شب خواب كند، هست خجل آخر كار
چشم بگشا و نما جمع، ز اسباب سفر تا نمانى عقب از قافلههاى زوّار
پاكش (1)خويش بياور، ز برش توبره (2)فكن بر سر مال (3)بزن، يا دهنه يا افسار
زود بر كن ز دل خاك در اين دم، مِسمار (1)آنچه دارى بُنه (2)همراه فراموش مكن
شمع و فانوس (3)و فنر (4)، سيخ (5)فنر را يادآر كُپه (6)را با دبه (7)و تُنگ (8)و ديگر آفتابه
چنته (9)و چاپق و قليان، ز چوب سيگار قورى و كتر (10)و سماور، سينى و نعلبكى
استكان و دگر آن قندشكن را بردار تنگ (11)روى و ديگر آن قوطى چايى برگير
كيس قند مكرّر به كنارى مگذار از كماجدان (12)و ديگر ديگبر (13)و از كفگير
بلكه بشقاب و دگر دُورى (14)خود را بشمار
1) كلمهاى عربى و به معنى ميخ طويله است
2) وسيله، اثاثيه، توشه
3) نوع چراغ نفتى
4) نوع ديگرى از چراغ روشنايى
5) ميلهاى آهنى بود كه اگر مىخواستند چراغ را ثابت نگهدارند، ابتدا ميله را عمودى بر زمين مىكوبيدند و چراغ(فنر) را به آن آويزان مىكردند
6) وسيلهاى مانند كپّه ترازو يا سبد، كه اثاثيه را در آن مىگذاشتند
7) ظرف سفالين كه دهنه آن تنگ و كوچك بود و در آن روغن يا شيره مىريختند
8) كوزه
9) صندوقى كه به شكل مكعب مستطيل و از چوب ساخته مىشد
10) . كترى
11) . كوزهاى كه از فلزِ روى، ساخته مىشد
12) . ظرفى كه با آن، گوشت، برنج و ساير چيزها را طبخ مىكردند
13) . ديگى كه خيلى بزرگ است
14) . بشقاب بزرگ.
كاسه (1)و جام (2)و ديگر قابلمه و طاس كباب بنما ياد كه گم مىشود اندر شب تار
گر وِلنديز (3)بود، پا مگذار و مشكن لاله (4)را گير به خوبى به ته جعبه گذار
سفر نان و ديگر قاشق و از كيسه نمك با توجه همه را در نظرت ياد بيار
كيسهات گر ز توتون است و يا تنباكو جعبه و قوطى گوگرد كه شد مايه نار
آنچه اسباب ز جيب است بكن كم تو عبث
ذرّه بين و ديگر آن عينك پاكيزه عيار دستمال و ديگر از آينه و قبلهنم
چاقو و قطب (1)، ز زنجير مسلسل رفتار مهر و تسبيح و ز انگشتر و قفل و منقاش (2)
جعب سوزن خود را تو به غيرى مسپار ساعت خويش ببين، صبح به ما نزديك است
شال و پاتابه (3)، به پا پيچ و به سر نِه دستار موزه (4)در پا، عصا در كف و بر دوش رَدا
رو به ره آر، به توفيق خداى غفّار گر به همراه بود يك نفر از بافورى (5)
گو كه بافور مكش تا كه بمانى هشيار جعبه و قوطى ترياك و ديگر بافورت
جمع بنما كه برفتند يكايك حضّار نِه به خورجين همه اسباب و بزن قفل بر او
بار بنما و به مركب بشو اين لحظه سوار چتر بردار و نما هيكل (6)خود قرآن را
تا كه محفوظ بمانى تو به هر ليل و نهار قسمتى را بنما آب و به دوشت افكن
چون كه لازم شودت آب به وقت ادرار
كن نصيب از كرم خويش، «رجا» را يا رب كربلا و نجف و مشهد شاه ابرار
همه يكباره فرستيد به احمد صلوات «فرق سر تا به كف پاى محمّد صلوات» (1)
1) همراهان صلوات مىفرستادند.
در سالهاى خيلى گذشته، آگاهى از وضعيت راههاى سفر، از جمله عوامل مهم، براى سفرهاى زيارتى به شمار مىرفت، اين آگاهى، نتيجه تجربههاى انسان در تسلّط بر محيط پيرامونى خود بود، به طورى كه با دگرگونى، تحول و پيشرفت در اسباب و وسايل سفر، راهها و مسيرهاى زيارتى نيز تغيير يافت.
در سندى كه مربوط به استان زنجان است، چنين آمده است: «روز ششم كه قرار بود كاروان حركت كند، اقوام و دوستان زائر خانه خدا جمع مىشدند، و به همراه ريش سفيدان، معتمدان محل و بازار، جلو افتاده و عدهاى پشت سر آن ها حركت مىكردند تا به كاروانسرايى كه كاروان از آنجا آماده حركت بود، مىرسيدند. سپس بدرقه كنندگان باز مىگشتند و زائر سوار بر شتر مىشد و در صورتى كه زائر زن بود، سوار كجاوه مىشد. چهار دور كجاوه، با تخته محصور بود و دو عدد كجاوه در پشت سر هم تعبيه شده بود و كف آن را نيز فرش مىانداختند، جلو و عقب كجاوه را نيز با پرده مىپوشاندند. كاروان با صلوات و با ياد خداوند حركت مىكرد و حدود شش
ماه در راه بود. بعضى از كاروانها از طريق همدان و خرمآباد به خرمشهر مىرسيدند. آنگاه مسافران خود را با كشتى به مكّه مىرساندند كه در اين راه گاهى اوقات كشتى بر اثر طوفان متلاشى مىشد و مسافران نيز غرق مىشدند.» (1)در سند ديگرى، از مسافرت زائران به عتبات عاليات كه مربوط به شهر دزفول است، چنين آمده: «در هنگام حركت، جمعيت زيادى از بدرقهكنندگان با بوسيدن سر و روى زائرين، منظر جالبى را به وجود مىآوردند. زائران، بيشتر با الاغ و شتر حركت مىكردند و همينطور منزل به منزل حركت مىكردند
1) محمدعلى رجايى، استان زنجان، بىتا.
تا به كربلا و نجف اشرف مىرسيدند. در آن وقتها موضوع رواديد در كار نبود و اين مسافرتها آزادانه بين عراق و سرحدنشينان انجام مىشد و تشريفات خاصّى در بين نبود.» (1)جالبترين سندى كه در اين خصوص موجود است، مربوط به روستاى سُه، از بخش نطنز اصفهان است كه در آن منزل به منزلِ حركت زوّار مشهد را نام برده است و فاصله منازل با يكديگر نيز ذكر شده است. در اين سند آمده است:
«در ميان طبقه زوّار، بعضىها كنجكاو بودند و خاطراتى از مسافرت را يادداشت مىكردند. از باب نمونه، يادداشتهاى طول مسير از روستاى سُه تا مشهد مقدس به صورت منزل به منزل است كه ضمن نشان دادن مسير، فاصلههاى تعيين شده كه در مجموع 186 فرسخ بود، ذكر گرديده است. آنچه اين زائر يادداشت كرده است، با همان ترتيب آورده مىشود:
مشهد مقدس كاروان «2 فرسخ» شريفآباد «4 فرسخ» فخر داوود «2 فرسخ» قدمگاه «4 فرسخ» نيشابور 4 فرسخ» امان آباد «3 فرسخ» شورآب «2 فرسخ» دهنه سرپوشيده «2 فرسخ» زعفرانى «2 فرسخ» تا سر پوشيده «3 فرسخ» سبزوار «3 فرسخ» دلومه(لايقره) «4 فرسخ» مهر «2 فرسخ» سودخر(لايقره) «1 فرسخ» مزينان «4 فرسخ» كهك «1
1) محمد رشيديان، دزفول، خوزستان، 1351
فرسخ» حيدرآباد «3 فرسخ» پل ابريشم «1 فرسخ» عباسآباد «2 فرسخ» الهاك «3 فرسخ» ميان دشت «3 فرسخ» قلعه زيدر «4 فرسخ» ميامى «2 فرسخ» خيرآباد خرابه «10 فرسخ» شاهرود «2 فرسخ» ده ملّا «4 فرسخ» ميهماندوست «3 فرسخ» دامغان «3 فرسخ» دولتآباد «3 فرسخ» سيدآباد «1 فرسخ» قشر «2 فرسخ» آهوان «6 فرسخ» مهمانخانه نهارخوران «2 فرسخ» سمنان «4 فرسخ» سرخك «4 فرسخ» لاس كرد «2 فرسخ» عينالله آباد «3 فرسخ» آرا دون «4 فرسخ» قشلاق «2 فرسخ» ايوان كيف «5 فرسخ» شريفآباد «4 فرسخ» خاتونآباد «2 فرسخ» نصرتآباد «3 فرسخ» شاهزاده عبدالعظيم «1 فرسخ»
كهريزك «2 فرسخ» عينالله آباد «فرسخ» حسنآباد «3 فرسخ» عزيزآباد «5 فرسخ» علىآباد «2 فرسخ» كوشك نصرت «2 فرسخ» باقرآباد «3 فرسخ» منظريه «1 فرسخ» پل دلاك «1 فرسخ» قم «3 فرسخ» لنگرود «2 فرسخ» پاسنگو «2 فرسخ» شوراب «3 فرسخ» دهار «3 فرسخ» سن سن «1 فرسخ» نصرتآباد «3 فرسخ» علىآباد «1 فرسخ» كاشان «2 فرسخ» گبرآباد «4 فرسخ» قهرود «3 فرسخ» سُه «5 فرسخ». كه جمع آن 186 فرسخ، از مشهد مقدس تا روستاى سُه مىباشد، با ارائه فاصله بين منازل.» (1)
1) سيد ابوتراب هاشمى سهى، سُه، نطنز، اصفهان، 1356.
آداب و عبادتهاى خاصّ سفرهاى زيارتى، اين سفر را از ساير سفرها متمايز مىكند. يكى از نكاتى كه در اينگونه سفرها، به صورت مشخص و برجسته نمايان است، حضور فرد يا افراد روحانى است كه از گذشتههاى دور وظايف ويژهاى را برعهده داشتند، به طورى كه آشنايى مسافران با آداب زيارت، مناسك و اعمال اينگونه سفرها، پاسخگويى به شبهات و مسائل مذهبى زائران، ايراد وعظ، خطابه و چاووشخوانى و اقدام به
اجراى مراسم سوگوارى و عزادارى از وظايف روحانى در كاروانهاى زيارتى بوده است.
اين روحانيون، بعدها خود به عنوان رييس كاروانهاى زيارتى به صورت رسمى كاروانهاى حج را اداره مىكردند. همچنين در كاروانهاى زيارتىِ عتبات عاليات يا مشهد مقدس، نقش مدير و سرپرست كاروان را از ابتداى ثبتنام و در طول سفر برعهده داشتند.
از سوى ديگر، مسافران يك سفر زيارتى؛ مانند مشهد مقدس يا عتبات عاليات، به طور معمول، افراد يك محلّه، روستا يا شهرستان بودند كه در فصل مسافرتهاى زيارتى، به طور دستهجمعى اقدام به سفر و زيارت بارگاه ائمه اطهار(ع) مىكردند. در اينگونه سفرها، زائران با يك دستگاه اتوبوس به سوى محلّ زيارت حركت مىكردند و در طول سفر، علاوه بر زيارت مكان مورد نظر؛ مانند مشهد، از زيارت اماكن مقدّسِ بين راه، مانند بارگاه حضرت معصومه(س) نيز بهرهمند مىشدند.
در يكى از اسناد گنجينه فرهنگ مردم، در مورد سفر اهالى ابراهيم آبادِ ميامى، به مشهد مقدس آمده است: «بيشتر مسافرتهاى اهالى روستا به مشهد گروهى بود و مردم با سفارش به زوّار كه سلام ما را به آقا برسانيد، التماس دعا داريم، در زيارت آقا
دوستان را فراموش نكنيد؛ زوّار را بدرقه مىكردند.» (1)امّا در سفر زيارتى حج، اگر چه ممكن بود تعدادى از زائران، از يك روستا يا شهرستان به همراه هم حركت كنند؛ اما در داخل كاروان با افراد ديگرى از ولايات و شهرهاى ديگر نيز همسفر مىشدند كه از گروههاى اجتماعى مختلف، داراى شغلهاى گوناگون و موقعيتهاى اجتماعى و اقتصادى متفاوت، بودند.
1) حسين رحمتى، ابراهيم آباد، ميامى، سمنان، 1386
از آنجا كه بقاع متبركه در عتبات عاليات، از تبرّك و ارزش والاى اعتقادى برخوردار بوده است، بسيارى از مردم علاقهمند بودند كه پس از مرگ، در اين مكانهاى مقدس دفن شوند. به همين دليل، برخى، اين تقاضا را در وصيتنامه خود قيد مىكردند كه پس از مرگ، فرزندان يا اقوام نزديكشان، آنها را در يكى از شهرهاى عتبات عاليات، مشهد مقدس ويا قم دفن كنند و بازماندگان نيز به منظور تحقق آخرين آرزو و وصيت مرحوم، به آن عمل مىكردند. حمل جنازه كه طبق روال عادى، با پارچه سياهى پوشيده شده بود، با قاطر انجام مىگرفت و از آنجا كه در چند دهه گذشته، رفت و آمد اينگونه سفرهاى زيارتى به عتبات عاليات نياز به رواديد نداشت، مانعى هم وجود نداشت. اما گاه به دلايلى پس از مرگِ فرد، عمل به وصيت او ممكن نبود، در اين صورت متوفّى در قبرستان محل دفن مىشد تا در فرصتى مناسب كه به طور معمول چند سال طول مىكشيد، عمل به وصيت از سوى بازماندگان يا فرزندان متوفّى انجام پذيرد؛ البته اينگونه وصيتها، معمولًا از سوى افراد ثروتمند
صورت مىگرفت، به طورى كه: «در شهرستان بندرانزلى اگر كسى مىخواست وصيتنامهاى بنويسد، با توجه به وضع مالى خود، وصيت مىكرد كه خانوادهاش سه چهار سال پس از مرگش، استخوانهايش را از داخل قبر بيرون آورند و با خود به يكى از مكانهاى مقدسِ داخل كشور؛ مانند قم و مشهد يا به يكى از شهرهاى عتبات عاليات؛ مانند كربلا و نجف برده و در جوار مرقد مطهر امامان(ع) دفن نمايند. خانواده متوفّى نيز كه ملزم به انجام وصيت بود، بعد از گذشت چند سال، روزى را براى انجام اين مراسم در نظر مىگرفتند و همسايگان و اقوام خود را براى شام دعوت مىكردند كه روضهخوان محل نيز در اين
مراسم شركت مىكرد. آنگاه پس از روضهخوانى و پذيرايى از ميهمانان، براى شادى روح آن مرحوم يا مرحومه، صلوات مىفرستادند و فرداى آن روز تعدادى از افراد خانواده متوفّى، به همراه چند تن از دوستان و آشنايان در حالى كه استخوانها را داخل جعبهاى قرار داده بودند، راهى سفر عتبات عاليات مىشدند.» (1)شايان ذكر است در بسيارى از مواقع، هنگام فوت زائر، در سفر زيارتى حج و عتبات عاليات و حتى مشهد مقدس، زائر فوت شده را در قبرستان همان مكان مقدس دفن مىكردند و جنازه مرحوم را به ديارش باز نمىگرداندند. در آن هنگام چون مسافرت با اسب و چارپايان انجام مىشد، اسب زائر را سياهپوش مىكردند و در روستا و محل زندگى متوفّى مىچرخاندند و اهالى به عزادارى مىپرداختند.
1) خديجه صياد امين، بندر انزلى، 1383
فصل پنجم: پيشباز
مراسم استقبال از سنتهاى پسنديدهاى است كه ريشه در ميهمان نوازى ايرانيان دارد. به خصوص آنكه اگر استقبال از زائر خانه خدا يا ساير مكانهاى مقدس باشد.
معمولًا زائر با انجام عبادات و اعمال زيارت و با تمام شدن سفر و پس از گذراندن فراز و نشيبهاى راه، بالأخره به مقصد و محل زندگى خود مىرسيد. در اين مرحله خانواده زائر، بستگان و نزديكانش متناسب با موقعيت اجتماعى زائر، طبق مراحلى با آداب و مراسمى خاص، به پيشباز او مىرفتند.
پيك و قاصد، اولين كسانى بودند كه زائر را پس از بازگشت از سفر زيارتى، ملاقات مىكردند و وظيفه داشتند كه خبر سلامتى زائر و زمان ورود او به روستا يا شهر را، به اطلاع خانوادهاش برسانند و بابت اين خبر «مُشْتُلُق» دريافت كنند. كه اين رسم در بعضى از نقاط كشور، اين گونه بوده است:
در شهر دزفول: «هنگام بازگشت زوّار از كربلا، از شهر عماره قاصدى را جلوتر مىفرستادند تا خبر دهد
كه فلان روز، زوّار وارد مىشوند. در روز موعود استقبالكنندگان گروه گروه به بيرون شهر مىرفتند تا بستگان خود را در آغوش گرفته و به آنها زيارت قبولى بگويند.» (1)در گُميشان: «دو سه روز قبل از رسيدن حجاج به تهران، چند نفر از فاميلهاى هر حاجى، براى استقبال به تهران مىرفتند؛ سپس در روز ورود حجّاج به تهران، يكى از فاميلها چيزى را از حاجى به عنوان نشانى (2)مىگرفت و سريعتر به آبادى بازمىگشت تا خانواده زائر را از سلامتى و ورود حاجى به تهران، با خبر سازد. بعد از آنكه بُشگلچى
( bo gel i )
بازگشتِ زائر را به خانوادهاش خبر مىداد، هديه خوبى به عنوان مژدگانى، (3)دريافت مىكرد؛ آنگاه خبر ورود حاجى را به ساير اقوام مىداد و از آنها نيز مژدگانى مىگرفت.» (4)
در كاورد سارى: «وقتى زائران به نزديكى شهر يا آبادى خود مىرسيدند، يك نفر را به عنوان قاصد كه به زبان محلى، به آن مشتغالچى
(mo taqal فi) مىگفتند، روانه محلّ خود مىكردند و نامهاى به او مىدادند تا به فرزندان و خانواده زوّار نشان دهد. قاصد هم كه اين خبر خوش را به خانواده زائر مىداد، از سوى آنان پذيرايى مىشد.» (5)
نزد اهالى زرجه بستان از توابعِ قزوين: «وقتى زائرى از سفر خراسان باز مىگشت، يك روز قبل از ورود به دِه، يك نفر را به نام مُشتلقچى
( mo toloq i )
يا قاصد به روستا مىفرستادند. قاصد به منزل هر يك از زوّار كه مىرفت، مژده مىداد و خانوادهها نسبت به وسع خود انعامى به وى مىدادند كه به آن مُشلُقانه(mo loq ne) مىگفتند.» (1)مُشتلقها، معمولًا هداياى نقدى يا جنسى بودند كه از طريق خانواده زوّار، به فردى كه خبر سلامتى زائر را مىداد، پرداخت و جزء رسوم اهالى محسوب مىشد.
1) نورالله ملكى، زرجه بستان، قزوين، 1349
معمولًا مراسم پيشباز زائران در خارج از روستا، بخش يا شهرستان و يا به عبارتى در خارج از محل سكونت زائر، انجام مىشد. اين اصل، از اصول پراهميت پيشباز به شمار مىرفت. از اين رو، به دليل مسافت طولانى بين محل پيشواز تا محل سكونت زائر، پارهاى از آداب مربوط به رسم پيشواز نيز در فاصله اين دو مكان به اجرا در مىآمد:
«پنج شش فرسخ به شهر مانده، قاصدى اجير و خبر ورود حاجيان را به خانوادههايشان اعلام مىكردند. خانوادهها نيز خوشحال و شادمان، دستهجمعى به طرف دروازه شهر حركت مىكردند. در آن زمان هر شهرى داراى سه دروازه بود و اطراف شهر، قلعه داشت. كاروان حاجيان وارد دروازه شهر شده و هر حاجى وقتى استقبال كنندگان خود را در گوشهاى مىديد با تكان دست، حضور خود را نشان مىداد؛ سپس كاروان به كاروانسرا وارد مىشد، شترها مىنشستند، حاجيان پياده مىشدند و افرادى كه به پيشواز آمده بودند، حاجى خود را دوره كرده، دست و صورتش را مىبوسيدند و با شادى، خداوند منّان را
شكر مىكردند. در اين بين، خانوادهاى كه از زائرش بىاطلاع بود، با آمدن حاجيان و كاروان باخبر مىشد؛ مثلًا باخبر مىشد كه حاجى او بر اثر طوفان دريا يا گرمى و سردى هوا و يا حمله اشرار و غارت اموالشان، كشته شده است. در اين صورت، استقبالكنندگان از شنيدن موضوع متأثر و عزادار مىشدند.» (1)در بهبهان: «اهالى وقتى مىفهميدند كه حاجى به نزديكى شهر رسيده، مردان فاميل و دوستان و آشنايان تا چند كيلومترى شهر به پيشواز او رفته و او را با احترام و صلوات، تا خانهاش همراهى مىكردند. در
1) محمدعلى رجايى، زنجان، بىتا.
سالهاى دور، مردم با اسب و يا چهارپاى ديگرى به استقبال حاجيان مىرفتند؛ اما در حال حاضر با ماشين تا چند كيلومترى، به پيشواز مىروند.» (1)در زاهد شهرِ فسا: «روزى كه حاجى قرار بود وارد آبادى شود، خانواده زائر، ساعت چهار بعد ازظهر، اقوام و همسايگان را دعوت مىكرد و چندين اتوبوس و مينىبوس كرايه مىكرد تا مردم سوار شوند. بستگان و خويشان تا چهار فرسخ دورتر به پيشواز حاجى مىرفتند و يك برّه بزرگ را همراه مىبردند تا وقتى حاجى از اتوبوس پياده شد، جلوى پايش قربانى كنند؛ سپس بستگان نزديك، يك حلقه گل به گردن حاجى مىانداختند و پس از روبوسى، استقبالكنندگان، سوار ماشين شده و به همراه حاجى به طرف زاهد شهر، حركت مىكردند. ضمناً نرسيده به زاهد شهر، امامزادهاى است كه همه پياده مىشدند و پس از زيارت و فاتحهخوانى، با هم، پياده و با صلوات وارد شهر مىشدند.» (2)در روستاى آوه از توابعِ شهر ساوه نيز مراسم استقبال با ويژگىهاى خاصى برگزار مىشود، به طورى كه منظره بديعى را در كوچههاى روستا مىتوان مشاهده كرد: «نشان ويژه اهالى براى استقبال، زنان سينى و مجمعه به دستى است كه روى سينى يك
منقلك با دو يا چهار تخممرغ و گاهى گلدانى از گُل قرار دادهاند.
زنان روستا، به خصوص زنان اقوام و همسايگان حاجى با اطلاع از زمان ورود زائر خانه خدا به روستا، منقلكها را از محل خود بيرون مىآورند، زغال آماده مىكنند و در صورتى كه حاجى از خويشان درجه يك يا فردى معتمد يا سيد و شهره و متدين باشد چهار تخممرغ و در صورتى كه فرد معمولى يا از خويشان دور باشد دو تخممرغ روى سينى، كنار منقلك قرار مىدهند. برخى نيز يك گلدان شمعدانى كوچك به نشانه سرسبزى و طراوت زندگى روى مجمعه مىگذارند و آماده ورود حاجى به روستا مىشوند. در
اين فاصله نيز زنان روستا جلوى منزل خود را كه محلّ عبور حاجى است، آب و جارو مىكنند.
از قبل نيز چند نفر از اقوام و خويشان به همراه پسران و دامادهاى حاجى براى پيشباز به تهران مىروند و حاجى را از فرودگاه به آوه مىآورند. در اينجا كنار جاده منتهى به روستا، افراد مشايعتكننده و تعدادى زنان سينى و منقلك به دست ايستادهاند. برخى از خويشان حاجى نيز گوسفندانى براى ذبح و قربانى آوردهاند.
پياده شدن حاجى از اتومبيل، صلوات مشايعتكنندگان را به همراه دارد و چاووشخوان، چاووشخوانى را آغاز مىكند. يكى از بستگان درجه يك حاجى، حلقهاى گل برگردن حاجى مىاندازد و يا در صورتى كه بدانند حاجى حلقه گُل، دوست ندارد، دستهگلى تزئين شده تقديمش مىكنند. زنان قوم و خويش و همسايگان روستايى نيز درون منقلك اسپند مىريزند. بوى اسپند اطراف را عطرآگين مىكند. زنانى كه آشناى سببى حاجى هستند برخى تخممرغها را دور سر حاجى مىچرخانند و بر زمين مىزنند. يكى دو گوسفند نيز ذبح مىشود و مشايعتكنندگان به طرف منزل زائر حركت مىكنند. در هر كوچه، زنان روستايى با سينى، منقلك، اسپند و تخممرغ در انتظار هستند و با ورود حاجى به كوچه، بوى اسپند، فضا را پر مىكند و مجدداً تخممرغها بر
زمين كوبيده مىشود.
مراسم استقبال در اين روستا منظره جالبى دارد به طورى كه ديدن 40 تا 50 زن سينى به دست كه منقلكى در آن است و دود اسپندها و انداختن تخممرغها بر زمين، اين نوع استقبال را خاصّ اين روستا نموده است.
با رسيدن حاجى به منزل، از همه كسانى كه مشايعت نمودهاند تقاضا مىشود براى پذيرايى، داخل منزل شوند. ازاين رو همه مشايعتكنندگان وارد خانه مىشوند. زنان با ورود به منزل، سينى، منقلك و گلدانهاى خود را در كنار حياط منزل مىگذارند؛ از اينرو بخشى از حياط خانه زائر، مملوّ از سينى و
منقلكهاى مخصوص استقبال مىشود.» (1)در روستاى سيميكان كه جزء شهرستان جهرم است: «وقتى مردم با خبر مىشدند كه زوّار مشهد مقدّس مىخواهند وارد محل شوند، همه مردم از كوچك و بزرگ عَلَم درست مىكردند و تا سه چهار كيلومترى مسير روستا به پيشباز مشهدىها مىرفتند؛ سپس مشهدىها از اتوبوس پياده مىشدند و تكتك مردم، دست و صورت آنها را مىبوسيدند و به آنها زيارت قبول مىگفتند.» (2)در روستاى لاىبيد از توابع ميمه اصفهان: «اتومبيل زائر حدود يك كيلومترى روستا مىايستاد و زائر مشهد را پياده مىكرد؛ سپس خبر ورود او را به دِه مىرساندند. در اين هنگام مردم دسته دسته به استقبال زائر مىرفتند و عطر و گلاب بر سرش مىريختند و همگى او را تا منزل همراهى مىكردند.» (3)رسم خاصّ اهالى سيرجان نيز بدين ترتيب بود كه: «چند روز مانده به بازگشت زائر، يكى از وظايف خانوادهها تهيّه يا در اصطلاح(تمام كردن) يك دست لباس كامل براى زائرين زن بود. اين رسم تا حدود بيست سال قبل رايج بود، اما رفته رفته منسوخ شد. اين لباس از طرف يكى از بزرگترها «مادر، مادرشوهر، خواهر» به زائر هديه مىشد و فورى مورد استفاده قرار
مىگرفت. تاريخ مراجعت زائرين به اقوام و آشنايان اعلام مىگشت و آنان در ساعتى معين به خانه زائر مىرفتند تا همراه با خانواده وى، در مراسم پيشباز(استقبال) شركت كنند در اين مراسم نيز چاوش پيشاپيش جمعيت چاوشى مىكرد. نواى گرم چاوش، مردم را به سوى استقبالكنندگان سوق مىداد و مؤمنينى كه بدرقه و پيشباز زائرين خانه خدا و عتبات عاليات را ثواب مىدانستند، به جمع استقبالكنندگان مىپيوستند. استقبالكنندگان همراه با زائر به منزل بازمىگشتند و پس از صرف ناهار يا شامى كه به عنوان وليمه تهيه شده بود، مجلس را ترك مىكردند.» (1)
1) مهرى مؤيد محسنى، سيرجان، كرمان، 1381
خيرمقدم، خوشامدگويى و بيان زيارت قبولى به زائر، به منزله خوشحالى افراد از ورود زائر است كه نتيجه آن رفع خستگى و بالاخره ايجاد امنيت و آرامش خاطر زائر بوده است:
«وقتى كه زائر خانه خدا، در ميان جمعيتى پياده مىشد كه با پيشبينى قبلى و يا ديدن ماشين زائر به استقبال آمده بودند، جلوى پاى او گوسفند قربانى مىكردند و در حالى كه خويشان حاجى، درون يك سينى، يك گلابپاش، آينه كوچك، يك بشقاب سبزى و مقدارى آب گذاشته بودند، با اشتياق تمام، گلاب به دست ديگران مىريختند؛ سپس همه به حاجى، زيارت قبول مىگفتند و حاجى را مىبوسيدند. زائر هم مىگفت: جاى شما خالى و در ميان مشايعتكنندگان به آرامى به طرف منزل حركت مىكرد.» (1)در كازرون: «به زوّارى كه از مكّه برمىگشتند، در اصطلاح مكّهاى مىگفتند، خويشان و اقوام و بستگان چند فرسخى، با ماشين به پيشبازش مىرفتند و با
1) عليرضا لاچينانى، آخوره بالا، فريدونشهر، اصفهان، بىتا.
چاووشى و سلام و صلوات او را همراهى مىكردند. در بين راه، مردان با زوّار مرد، ديدهبوسى مىكردند و زنها نيز زوّار زن را مىبوسيدند و مىگفتند: زيارت قبول، يا، انشاءالله زيارتت قبول باشه، يا روزى هفت مرتبه ديگرت باشه و زائر هم پاسخ مىداد: قبول حق باشه يا خدا قبول كنه يا روزى خودتون باشه يا سلامت باشى.» (1)در بهبهان: «هنگام ورود حاجى به خانه، همسايهها و آشنايان بر سر او نُقل مىريزند، به طورى كه بر اثر نقلهاى رنگارنگ، زمين پيدا نيست، حاجى اگر مرد باشد يك اتاق خوب و بزرگ را براى او فرش
1) محمدمهدى مظلومزاده، كازرون، فارس، 1352
مىكنند، مردم شهر و آشنايان پيش او مىروند، با او دست مىدهند و زيارت قبول مىگويند.» (1)شايان ذكر است كه در طول مراسم پيشباز و خوشامدگويى؛ مانند مراسم بدرقه، چاووشخوان به وظيفه خود عمل مىكرد و با اشعارى كه در مدح ائمه اطهار(ع) يا در خصوص سفر و زيارت ائمه معصومين مىخواند و به مراسم شور و حال ديگرى مىبخشيد كه در نهايت، مورد تفقّد خانواده زائر قرار مىگرفت.
1) غلام امانى، بهبهان، خوزستان، 1353
در فرهنگ ايرانى، قربانى كردن در موارد گوناگونى از جمله: مراسم شادى، عزادارى، پيشباز مسافر، خريد اموال و ملك، تولّد فرزند، نذر و نياز و ... انجام مىگيرد و در اين ميان، يكى از مهمترين موارد آن، قربانى، پس از ورود زائر از مراسم پرفيض حج است.
در روستاى بصرىِ بروجرد: «وقتى زائر از زيارت برمىگردد و به شهر مىرسد، يك نفر قاصد را به روستا مىفرستد تا خبر ورودش را به خانواده برساند و
تشريفات مربوط به مشايعت انجام شود، آنگاه خانواده زائر با ورود وى، يك گوسفند چاق را مقابل منزل قربانى مىكند. وقتى گوسفند را ذبح كردند كلّه (1)آن را از تن جدا مىكنند و سه گام جلوتر قرار مىدهند تا زائر از ميان لاشه گوسفند و كلّه آن، رد شود و وارد خانه گردد.» (2)روزى كه حاجيان سيوندى از شيراز به سيوند مىرسند: «قوم و خويشان حاجيان و گروه زيادى از مردم سيوند، تا يك كيلومترى محل، به استقبال حاجيان مىروند. ضمن آنكه براى هر حاجى، چند رأس گوسفند آماده كردهاند تا وقتى حاجى وارد محل شد، گوسفندان را يكى يكى جلوى او ذبح كنند تا حاجى از روى گوسفندان رّد شود.» (3)در دزفول: «روزى كه حاجى از مكّه باز مىگردد، جلوى پايش گوسفندى قربانى مىكنند و گوشت اين گوسفند، غذاى مهمانانى است كه به ديدن حاجى مىآيند.» (4)همچنين در سراب: «هنگام پيشباز حاجى، گوسفند قربانى مىكنند، به طورى كه گاهى تعداد آن به هفت هشت رأس گوسفند مىرسد. گوشت اين
گوسفندان، در ميهمانىاى كه حاجى مىدهد مصرف مىشود.» (1)در صائين قلعه ابهر: «وقتى زائر به نزديك منزل رسيد، گوسفندى جلوى پاى او قربانى مىكنند و كسى كه سر گوسفند را مىبُرد، كلّه گوسفند را برمىدارد؛ سپس گوشت گوسفند را تقسيم مىكنند، و به همسايهها مىدهند و مقدارى از آن را نيز شام درست مىكنند.» (2)در لاىبيد از توابع ميمه اصفهان: «رسم است كه هر يك از نزديكان حاجى، بايد يك گوسفند جلوى
پايش قربانى كند. پس از آنكه خبر ورود حاجىبه آبادى رسيد و ساعت ورود او تعيين شد، همه مردم روستا از زن و مرد براى ديدن حاجى از روستا خارج مىشوند و منتظر او مىمانند. با ورود حاجى، شخص چاووش خوان با صداى بلند، چاووشى مىخواند و حاجى به همراه استقبالكنندگان از تمام كوچههاى آبادى عبور مىكند. از مقابل حياط هر خانه كه رد مىشود، اگر فاميل او باشند، گوسفندى را مقابل پاى حاجى قربانى مىكنند و اگر فاميل او نباشند، اسپند دود مىكنند؛ در مقابل اين كار، نزديكان حاجىبا صداى بلند مىگويند كه دست شما درد نكند. انشاءالله ما هم جبران كنيم و با چنين آداب و مراسمى، حاجىرا وارد خانهاش مىكنند.» (1)
1) علىقلى كريمى، لاىبيد، ميمه، اصفهان، 1354
از جمله مراسمى كه زائران حج، پس از بازگشت از اين سفر معنوى، به انجام آن همّت مىگمارند، وليمه دادن و دعوتِ استقبالكنندگان به شام است. خانواده حاجى، پس از بازگشت زائر خود، به شكرانه سلامت او و زحمتهاى دوستان، آشنايان و استقبالكنندگان در مراسم استقبال، اين ميهمانى را برگزار مىكنند. در اين ميهمانى كه ضيافت و سفره شام است، اهالى، دوستان، نزديكان و آشنايان دعوت مىشوند و حاجى
نيز از فراز و نشيبهاى سفر و چگونگى انجام اعمال حج و ديگر خاطرات خود، براى ميهمانان سخن مىگويد. اين نوع ميهمانى كه همراه با وليمه است، هنگام بازگشت زائران عتبات عاليات و گاه مشهد مقدس نيز از سوى خانواده زوّار برپا مىگردد. با اين حال سفره وليمه، گاه بيش از يك بار پهن مىشود؛ براى مثال ميان اهالى بهمن از توابع آباده: «رسم است كه زائر بايد سه شب اقوام، همسايگان و آشنايان خود را اطعام دهد. به اين منظور از سلمانى محل مىخواهد كه افراد مورد نظر را براى وليمه دعوت كند و طى اين سه شب، سفره اطعام گسترده باشد؛ سپس از صبح روز سوم، به كارهاى شخصى و عادى خود مشغول مىشود.» (1)در زاهدشهرِ فسا: «بعد از بازگشت زائر به وطنش، زائر، سه روز تمام قوم و خويشان را در منزل خودش ناهار و شام مىدهد. در اين شهر بر اساس عرف محل، شخص زائر تا موقعى كه زنده است، همه ساله روز بيستوهشتم ماه صفر، مقدار شش يا دوازده من برنج مىپزد و بشقاب بشقاب به خانه همسايگان مىفرستد. همسايگان نيز در عوض مىگويند: نذرت قبول و مرادت حاصل باشد.» (2)ميان اهالى چوبينِ شهركُرد نيز عرف است كه:
«وقتى زائر مشهد از سفر بازگشت، خانواده او، يكى از شبهاى دوشنبه يا جمعه، گوسفندى را ذبح مىكنند؛ سپس افراد و بزرگان روستا را دعوت مىكنند. آنگاه پس از خوردن شام، به شكرانه سلامتى و بازگشت زائر، قرآن مىخوانند و دعا مىكنند.» (1)در سالهاى دور، ميان اهالى باختران، رسم بود كه: «بعد از بازگشت زائران مشهد مقدس اگر بار اوّل آنها بود كه به پابوس امام رضا(ع) رفته بودند پس از سه روز از بازگشتشان كارت دعوت به فاميل و همسايهها مىدادند و آنها را به «سفره على» دعوت مىكردند. در روز «سفره على» افراد فاميل پس از
1) على پناه قادرى، چوبين، فارسان، شهركرد، 1356
حضور، با زائران روبوسى مىكردند و زيارت قبولى مىگفتند. بنا به گفته قديمىترها، در اينگونه مراسم، رسم بود كه براى زائران، روى «خوانچه» (1)هدايايى مىآوردند.» (2)در روستاى ورزنه بخش كوهپايه اصفهان: «زائر، مدت سه روز در خانه مىنشيند و مردم به ديدن او مىروند، زائرانى كه توانايى مالى داشته باشند، در شب سوم، گروهى از همسايگان و خويشان را به شام دعوت مىكنند و با آبگوشت، از آنها پذيرايى مىكنند. در شب سوم، مراسم ديد و بازديد به پايان مىرسد و اگر از دوستان و آشنايانِ زائر، كسى نتوانست در مدت اين سه روز به ديدن او برود، در كوچه يا كشتزار يا مسجد يا هر جا كه به هم رسيدند، عذرخواهى مىكنند و همانجا مصافحه مىنمايند.» (3)در يكى از اسنادى كه در بايگانى فرهنگ مردم راديو موجود است، در خصوص شهر كازرون آورده شده كه: «بازگشت حاجيان از خانه خدا و تشريفات و مراسم مخصوص آنان گرمتر و مفصلتر از زوّار عتبات عاليات و مشهد مقدس است. به طورى كه يكى
1) خوانچه تشكيل شده بود از كلوچه و شيرينى و كله هاى كوچك قند كه در داخل بشقابهاى مسى قرار داشت و تمام آنها روى چوب بزرگى كه به شكل مستطيل بود قرار مىگرفت و هركس مىخواست از قنادى مىخريد و روى سر شاگرد قنادى مىگذاشت و با خود به خانه زائر مىآورد، و در موقع آوردن خوانچه با صلوات استقبال مىشد
2) فريبا نورى، باختران، 1364
3) محمد حقشناس، ورزنه، كوهپايه، اصفهان، 1354
دو بار، شيلون
( nuli )
مىدهند؛ شيلون عبارت است از دعوت از بستگان و همسايگان و آشنايان جهت صرف شام يا ناهار كه از مدعوين با كارتهاى مخصوص چاپى دعوت به عمل مىآيد. نوشتار متن كارت دعوت از اين قرار است:
بسمه تعالى
وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا
بشكرانه بازگشت اخَوِى" حاج غلامرضا شجاعى" از مكّه معظمه و مدينه منوّره و تجديد ديدار از دوستان، مجلسى بنام نامى حضرت اباعبدالله الحسين در روز شنبه 8/ 12/ 49 از ساعت 8 الى 9 بعد از ظهر در
منزل بنده منعقد است، از جنابعالى دعوت مىشود كه براى صرف شام مفتخر و سر افرازم فرماييد.
نشانى: خيابان ... منزل شخصى محمد حسن شجاعى
از مدعوين با چاى و شربت و قليان و شام چلو يا پلو و هر نوع خورشتى كه فصل آن باشد، مخصوصاً چلومرغ و پلولوبيا و خورشت سيب زمينى پذيرايى مىكنند.» (1)در بهبهان: «با نُقل، چاى و شيرينى از بازديدكنندگان حاجى، پذيرايى به عمل مىآيد و از اقوام، خويشان و آشنايان دعوت مىكنند كه ناهار يا شام مهمان او باشند. كسانى نيز هستند كه حاجى را نمىشناسند، اما به ديدار او مىروند؛ زيرا طبق باور عموم، اين كار ثواب دارد. اگر زائر زن باشد، پس از بازگشت، زنهاى آشنا، همسايهها و حتى غير آشنا به ديدن او مىروند، چون معتقدند اين كار ثواب دارد. در مجلس زنانه از زنان با چاى، شيرينى و قليان پذيرايى به عمل مىآيد و به ويژه، زنهايى كه سنى از آنها گذشته است، دسته دسته به ديدن حاجيه مىروند و به او زيارت قبول مىگويند.» (2)در دزفول: «خانواده زائر حج، شيلونى((inuli مىدهند. به طورى كه اگر حاجى، ثروتمند باشد و
توانايى خرج كردن داشته باشد، هر شب يك گروه يا صنف آشنا؛ مثل علما، تجار، اعيان، كسبه و ... را به طور جداگانه، براى صرف شام دعوت مىكند. در خلال اين ميهمانىها، به طبقه فقير هم كمك مىشود. براى مثال، اگر افراد فقيرى در محله آنها باشند، حاجى، برنج، روغن و پول برايش مىفرستد كه خودشان غذا بپزند و بخورند. بعد از اتمام اين تشريفات، چند نفر از دوستان حاجى مىآيند و او را تا محل كسب و كارش همراهى مىكنند.» (1)در سيرجانِ كرمان نيز: «هنگام ورود زائر از طرف
1) محمد رشيديان، دزفول، 1351
خانواده وى، گوسفند يا گاوى قربانى مىشد كه نيمى از آن را به عنوان صدقه توزيع نموده و نيم ديگرش را به مصرف مىرساندند. پس از ذبح گوسفند، زائر از زير آينه و قرآن عبور مىكرد و در حالى كه پولى را به عنوان صدقه يا انعام كنار آينه و قرآن مىگذاشت وارد منزل مىشد و اين در حالى بود كه بوى كندر و دشتى، فضاى خانه و كوچه را پر كرده بود و صداى صلوات، يك لحظه قطع نمىشد. از ميهمانان با چاى و شيرينى و قهوه و قوتو پذيرايى به عمل مىآمد. در فصل زمستان از ميوه خبرى نبود. شام و ناهار اينگونه مجالس به نسبت وسع خانوادهها تهيه مىگشت و معمولًا شامل: برنج و خورشتِ اسفناج و قيمه بود و گاه شامى و تاسكباب نيز در سفرههاى وليمه ديده مىشد. وليمه دادن نيز بستگى به وسع حجاج داشت و 3 تا 7 روز ادامه مىيافت؛ در اين مدت از همه دعوتشدگان و ميهمانان با شام و ناهار پذيرايى به عمل مىآمد و باقيمانده غذا بين فقرا و مستحقّان توزيع مىشد. از ميهمانان به صورت رسمى دعوت به عمل مىآمد. بنابراين افرادى از طرف صاحبخانه به درب منازل يا محل كسب دعوت شدگان رفته آنان را با بيان اينگونه جملات دعوت مىكردند: حاجآقا يا حاجخانم سلام رسوندن، احوالتونِ پرسيدن، گفتن صِباظار(فردا ظهر) صبا شب(فردا شب) بِرا شام تشريف بيارين دورِ بِرِ هم لقمه نون پنيرى بخوريم و بعد ادامه مىداد:
مهمون ابوالفضل يا امام حسين باشين(و اگر شخصى از مشهد يا زيارت مكه و مدينه برگشته بود نامها تغيير مىكرد). مخاطب در جواب قاصد مىگفت: سلامشون برسونين، احوالِشونِ بگيرين بِگين ما كه نخورده نيستيم خداشى(خدا را شكر) الحمدُلا(الحمدلله) كه شما صحيح و سالم سِرِ خونه زندگيتون وَرگشتين و چشم خونواده و دوست آشنارِ(آشنا را) از راه دور داشتين، چشم. اگر همه به پا بيان ما به سر ميائيم (1)و اسباب زحمت مىشيم. قاصد به همين ترتيب همه دعوتشدگان را دعوت مىكرد و نامشان را در ذهن يا روى كاغذ يادداشت مىنمود تا تعداد مهمانان
1) بيان اين جمله كنايه از احترام و عجله در ديدار از زائر است.
مشخص شود. از زمانىكه دعوت به صورت كارت يا به قولى(رُقعه) رايج شد، رُقعههاى دعوت به يك يا چند شخص سپرده مىشد؛ آنان موظف بودند دعوتنامهها را به دعوتشدگان برسانند و از آنان امضا بگيرند. شخصى كه به دليلى نمىتوانست در مجلس شركت كند، پاى رقعه دعوت چنين مىنوشت: به علت كسالت، از آمدن معذورم يا به علت كسالت خانواده، خودم به تنهايى خدمت مىرسم و بدينگونه تعداد دعوتشدگان مشخص مىشد و صاحبخانه به همان اندازه غذايى تهيّه مىكرد.
درب منزل زوّار نيز از آغاز تا پايان روز باز بود و از ورود هيچكس جلوگيرى نمىشد. به نقل از سالخوردگان گفته مىشودكه: زائرين به مدت چهل روز درب منزل را باز مىگذاشتند و منتظر ميهمان مىنشستند. كنايه(در خونه زوار تا 40 روز باز است) دال بر همين رسم و سنت است كه هنوز هم از زبان همشهريان سيرجانى شنيده مىشود. گرچه ديدار از زائرين محدوديت زمانى نداشت؛ اما مردم ترجيح مىدادند هر چه زودتر از زوّار ديدن كنند و بر پيشانى متبرك آنان بوسه بزنند.» (1)
بدين ترتيب، ميهمانى و وليمه دادن براى زائر خانه خدا، تقريباً در اكثر جاها رايج بوده، اما در خصوص ساير سفرهاى زيارتى؛ چون عتبات عاليات و مشهد
1) مهرى مؤيد محسنى، سيرجان، كرمان، 1381
مقدس، دادن وليمه، بستگى به موقعيت اجتماعى و توانمالى زائر داشته است.
هديه دادن و هديه گرفتن، جايگاهى والا و با ارزش دارد. در فرهنگ ايرانى، درباره هديه و انواع آن، مطالب زيادى در تاريخ ادبيات كهن اين سرزمين به چشم مىخورد. اين موضوع در سفر و مسافرت جايگاه ويژه خود را دارد. در سفرهاى سياحتى يا زيارتى، مسافر بنا به توان مالى خود، اقدام به خريد هديه يا آوردن سوغاتى مىكند. در سفرهاى زيارتى، همانطور كه شرح داده شد، مسافر براى شروع سفر از نزديكان خود هديه مىگيرد؛ بنابراين حداقل به اندازه ارزش هديه دريافت شده، ملزم به آوردن سوغاتى مىشود. از اين رو در سفرها و از جمله سفرهاى زيارتى، سوغاتى به نوعى الزام آور، مرسوم شده است و چه بسا با نبود سوغاتى، سفر، كامل محسوب نمىشود.
در اصفهان: «حاجى به هنگام بازگشت از مكّه، تا يك هفته بنا به رسم خود در منزل مىنشست و از غريب و آشنا، كه براى عرض تبريك و زيارت قبولى مىآمدند، پذيرايى مىكرد. در ضمن، هر يك از
ميهمانان كه حضور مىيافتند كادويى مانند؛ كلهقند، طاقه پارچه و نظاير آن به حاجى تقديم مىكردند و حاجى هم سوغاتىهايى كه از سفر حج آورده بود؛ مانند آب زمزم، قرآن، مسواكهاى چوبى و مرسوم آن زمان و داروهاى موميايى عربستان كه به قول خودشان براى علاج كمردرد و بهبود درد زانو استعمال داشت، به آنها مىداد.» (1)در زاهدشهرِ فسا: «پس از چند روز كه حاجى از مكّه مىآمد، براى خانواده آنهايى كه برّه آورده بودند، يك ساعت مردانه و يك پارچه سراندازى يا قبا، كنار مىگذاشت و آنهايى كه كلهقند آورده
1) مهرزاد داورى، اصفهان، 1350
بودند، براى شان يك پيراهن، شلوار و يا جانماز(سجاده) مىفرستاد. اگر شخصى كه به مكّه رفته بود، توان مالى چندانى نداشت، ديگران از او توقعى نداشتند و او هم به كسى چيزى حتى يك تسبيح هم نمىداد». (1)در سراب: «پس از آن كه بستگان نزديك، به ديدن حاجى مىرفتند، حاجى پس از پايان مراسم، به پخش سوغاتى مىپرداخت و به تمام خانوادهها مهر و تسبيح مىداد و به بستگان خود هداياى خوبى از قبيل: پارچه، قاليچه مخمل و اجناس ديگر تقديم مىكرد.» (2)در گُلمكان مشهد: «هنگامى كه زائر كربلا، وليمه سفر خود را داد، بعد از سه روز از طرف كربلايى، يك زن، چادرى به گردن خود مىبست و آن را پر از خرما، تسبيح و مُهر مُتبرّك مىكرد و به در خانهها مىبرد و به هر خانه، چند دانه خرما و يك مهر و تسبيح هديه مىداد.» (3)در دزفول: «زمانى كه زوّار كربلا به خانه مىرسيدند و مردم، طى چند روز به ديدارشان مىآمدند، زوّار به آنها مُهر و تسبيح سوغات مىدادند.» (4)همچنين ميان اهالى بندر انزلى رسم بود: «زائر پنج
شش روز در خانه مىماند و طى اين روزها، اقوام، نزديكان و دوستان صميمى به ديدارش مىآمدند و برايش موجوما (1)
( mojom )
مىفرستادند. در داخل اين مجمعه، اقلامى؛ چون: جوراب، شكر، كلّهقند، نبات، پارچه ندوخته و گلاب قرار مىدادند. به طور معمول به كسى هم كه مجمعه را به خانه زائر مىبرد، انعام مىدادند. سپس صاحبخانه مجمعه را در يك اتاق خالى قرار مىداد و اسم صاحب آن را در نظر مىگرفت. آنگاه پس از پايان رفت و آمد مردم، خانواده زائر سر يك يك مجمعهها را برمىداشتند و
1) مجمعه.
مطابق چيزى كه فرستاده بودند، سوغاتىهايى از قبيل: مُهر، تسبيح، كشمش و نخود، بادبزن حصيرى و عِطر در آن مىگذاشتند؛ البته اين سوغاتىها براى افراد خانواده و خويشان فرق مىكرد. به طورى كه براى برادر يا خواهر، سوغاتى بهترى مىدادند؛ سپس سوغاتىهاى معمولى را براى همسايهها و ساير آشنايان، به عنوان تبرّك مىفرستادند.» (1)ميان اهالى كاوردِ سارى: «رسم بود كه زائر، سوغاتىهايى شامل نخود خالص، كشمش خالص، مُهر كوچك و بزرگ، مُهر زنانه آينهدار، دستمالهاى گرانقيمت و ارزانقيمت، تسبيح مكّهنما، تسبيح گِلى و بادبزن به اقوام و دوستان خود مىداد. البته نوع و ميزان اين سوغاتىها بستگى به ميزان پولى داشت كه به عنوان خرجى راه داده بودند؛ براى مثال، به كسى كه پول خرجى بيشترى داده بود، يك عدد مُهر بزرگ، يك دستمال پنج تومانى و يك عدد تسبيح مكّهنما مىدادند و آنهايى كه خرجى كمترى داده بودند، يك عدد مُهر كوچك، تسبيح گِلى و بادبزن دو ريالى دريافت مىكردند. اگر پيرمردها يا پيرزنها به ديدن زوّار مىآمدند، پيش آنها يك عدد عِطر مىگذاشتند. بعضىها عِطر را برمىداشتند و بعضى ديگر تنها بو مىكردند و آن را سر جاى خود مىگذاشتند.» (2)در ميان اهالى زاهدان فسا: «وقتى زائر از سفر
بازمىگشت و اقوام و دوستانش هدايايى را براى او مىبردند، زائر نيز در مقابل، هدايايى به آنها مىداد؛ يعنى به هر كس كه به منزلش مىآمد، يك مُهر(تربت) و يك تسبيح تقديم مىكرد، و براى كسانى كه سينى (1)آورده بودند، نفرى يك ژاكت ريسمانى، يك پيراهن و يا يك جليقه مردانه مىداد. براى كسانى كه جلوى زائر كَهره(بزغاله) يا برّه سر بريده بودند، يك كت يا يك شلوار سوغات داده مىشد.» (2)در الوسجرد ساوه: «خانواده زائر، سه روز پس از بازگشت مسافر امام رضا(ع)، سه عدد خرما، و يك
مهر و تسبيح را در يك سينى كوچك مىگذاشتند و براى همسايگان مىفرستادند. البته زائر براى خانواده خود، سوغاتىهاى خوبى مانند ژاكت و شال مىآورد.» (1)همچنين در علىآباد دو دانگه: «اهالى پس از صرف ناهار و چاى در منزل زائر حضرت امام رضا(ع)، سوغاتىهايى از قبيل: تسبيح، مهر، جوراب، نخود و كشمش، دستمال، روسرى، چوب سيگار، فندك، عطر، دستبند، انگشتر و لباس از زائر مىگرفتند، سپس خداحافظى مىكردند و گروه بعدى وارد منزل مىشدند.» (2)اهالى ورزنه كوهپايه در اصفهان: «وقتى به مشهد يا قم مسافرت مىكردند، سوغاتىهايى چون مُهر، تسبيح، سوهان قم و قاليچههاى كوچك مشهدى، خريدارى مىكردند تا سوغات بدهند. سوغات آنها شامل: دستمال، عطر، سوهان، سوتك براى بچهها، نبات و قاليچه بود. اغلب زوّار، كفن خود را در مشهد خريدارى مىكردند و آن را در حرم طواف مىدادند.» (3)در زاهدان فسا: «اگر زائر امام رضا(ع) زن بود، وقتى زنهاى آبادى به ديدن او مىرفتند، به عنوان
سوغاتى جلوى هر كس يك بشقاب، حاوى چند قالب صابون رنگارنگ به نام صابون قم با مقدارى نبات و يك مهر و تسبيح مىگذاشتند؛ اما در صورتى كه اقوام يا خويشان زائر براى او كلّهقند آورده بودند، زائر هدايايى چون كفش، كت، پيراهن يا شلوار به آنها مىداد.» (1)در سيرجان: «سوغاتى را در اصطلاح سر سوغاتى مىگفتند و از روز چهارم فرصتى مىشد تا زائر، سوغاتىها را توزيع كند. سوغاتى را در سينى قرار مىدادند و با بقچهاى آنرا پوشانده به منزل شخص
1) على محمد هاشمىزاده، زاهدان فسا، فارس، 1347
مورد نظر مىفرستادند؛ شخصى كه سوغاتى را تحويل مىگرفت، موظف بود مقدارى هِل در سينى بريزد و انعامى به آورنده سوغاتى بدهد و با جملاتى از اين قبيل تعارف كند: مُروا هر سالهشون باشه، هر سال از كربلا و مكه بيان، كِى باشه جبران كنيم.
به طور معمول، مسافر به نسبت سرراهى، سوغاتى مىآورد، بنابراين افرادى كه پول و يا طلا، سر راهى مىدادند و آنان كه خانواده مسافر را به صرف شام و ناهار دعوت كرده بودند، سوغاتى بهترى دريافت مىكردند. چند روز پس از ورود زائر، مهمانىها شروع مىشد و به طور مسلّم اقوام نزديك و بزرگترها در اين امر پيش قدم بودند. دعوتشدگان به صرف ناهار، شام يا آش رشته دعوت مىشدند و مجالس مردانه و زنانه جداگانه تشكيل مىگرديد.» (1)در اين ميان بچهها نيز سهمى از سوغاتى داشتند و به طورعموم زائران به هنگام خريد سوغاتى، به ياد آنها نيز بودند كه اين امر در بعضى از آداب و رسوم آمده است.
در حكمىِ ميناب: «به طور معمول براى بچهها گردنبند يا انگشترى مىخريدند و آنها را تبرّك مىكردند.» (2)
در آخوره بالا، از توابع فريدونشهر: «زائران، بيشتر هنگام خريد سوغاتى براى اطفال، سوتكهاى لاكى يا وسايل بازى، از قبيل عروسك انتخاب مىكردند.» (1)بنابراين، همانطور كه توضيح داده شد، خريد سوغاتى در سفرهاى زيارتى، نوعى الزام محسوب مىشد كه فرد زائر، حتى گاهى با سختى (2)اقدام به تهيه
1) عليرضا لاچينانى، آخوره بالا، فريدونشهر، اصفهان، بىتا
2) زوّار كربلا، حداقل سفرشان 36 تا 40 روز به طول مىانجاميد؛ چون در هر يك از شهرهاى كاظمين، كربلا و نجف 10 روز مىماندند. در اين مدت تمام مايحتاج خود، از جمله نان را با خود مىبردند تا در آنجا پولى خرج نكنند؛ مگر براى سوغات خريدن. به طورى كه وقتى به گمرك خانقين مىرسيدند، هر نفر مثل يك كوه نمايان مىشد، چون هر كس سه عدد كت، چند جليقه و پالتو به تن مىكرد تا از اين طريق پول گمركى پرداخت نكند. مأموران گمرك نيز چندان سخت نمىگرفتند. چون هر چه زوّار خريد مىكردند، به نفعشان بود(عباس رسولى، وزوان، ميمه، اصفهان، 1352).
آن مىنمود، سپس اين هدايا را در حرم و ضريح زيارتگاه طواف و متبرّك مىكرد (1)تا افرادى كه آن سوغاتى را دريافت مىكنند، از بركت هاى معنوى آن بهرهمند گردند.
1) امير ايرانپور مباركه، مباركه، لنجان، اصفهان، 1346
فصل ششم: باورها و عقايد
سفرهاى زيارتى باورها و عقايد خاصّ خود را دارد. بخشى از اين باورها مربوط به مسافر، برخى مربوط به خانواده زائر و برخى ديگر مربوط به مردمى است كه شاهد و ناظر سفر زائر هستند. اما نكته حائز اهميت، الزامى است كه افراد نسبت به پذيرش اين باورها در زندگى روزمرّه خود دارند، به طورى كه انجام ندادن افعال مربوط به اين باورها را بد يمن و ناپسند مىشمارند. مطابق اسناد موجود، برخى از باورها و عقايد مردم، در خصوص سفرهاى زيارتى چنين بوده
است:
كسانى كه قدرت مالى آنها خوب بود، سعى مىكردند يك يا چند بار به زيارت خانه خدا، نجف اشرف، كربلا، مشهد مقدس، قم يا شاهچراغ در شيراز بروند تا به قول خودشان «استخوانشان طاهر» شود.
تا امام و امامزاده كسى را نطلبد، افتخار پابوسى نصيب او نمىشود.
پشت سر زوّار و براى خرّمى او، آب و برگ سبز مىريزند.
همراهان و به ويژه بچهها، نُقل و سكههايى را كه بر سر زائران مىريزند، به عنوان تبرّك جمع مىكنند. آنگاه نقلها را براى تندرستى مىخورند و پولها را براى تبرك جيب و كيسه پولِ خود، نگه مىدارند.
اگر حجّ حاجى قبول باشد يا به اصطلاح «حاجى پاك» باشد، در طول سفر مكه يا سر سال؛ يعنى يك سال از سفر حجش نگذشته، فوت كند، به بهشت مىرود.
كسى كه به نيابت شخصى ناتوان، به زيارت خانه خدا برود، فردى را شبيه آنكه به جايش به مكه رفته است، در آنجا مىبيند.
كسانى كه فردى از خانواده آنها، به مكه رفته است، روز عيد قربان «گِند» (1)
( gend )
به پارچه و
1) فرو بردن سوزن و نخ و بيرون آوردن آن در پارچه را گويند.
«رووار» (1)
( r vur )
نمىزنند؛ زيرا معتقدند خار مغيلان به پايشان فرو مىرود.
خوردن غذاى «شيلون» (2)(ilon) تبرّك است. (3)اگر مسافر هنگام خروج از منزل به يكى از سادات برخورد مىكرد حبهاى قند، دانهاى تسبيح، سكهاى پول از او مىگرفت، آنگاه به راهش ادامه مىداد؛ زيرا برخورد با سيّد را خوش يمن نمىدانستند و حتم داشتند كه در سفر دچار خطر مىشوند و كارشان به مشكل برمىخورد و به همين دليل نيز از دست او چيزى مىگرفتند تا خطر و
مشكلات رفع شود. (1)آرد و نانى كه به عنوان صدقه پاى آينه و قرآن مىگذاشتند به منزل برگردانده نمىشد و آن را به مستحقّان مىدادند و در صورتى كه مستحقى در آن نزديكى نبود، آرد را خمير كرده همراه با نان در مسير مىگذاشتند تا سگها آن را بخورند؛ زيرا عقيده داشتند صدقه به سگ مىرسد و ثوابش چند برابر است.
قند و شربت پاى آينه و قرآن را تبرّك مىدانستند و تمامى اعضاى خانواده از آن مىخوردند و دهانشان را شيرين مىكردند.
يكى از عقايد مردم سيرجان، تكاندن سفره وليمه بر سر اشخاص بود. بنابراين، بعد از اين كه غذا صرف مىشد و سفره را جمع مىكردند آن را بر سر دختران دمبخت و افرادى كه توفيق زيارت نصيبشان نشده بود مىتكاندند و بر اين عقيده بودند كه بخت دختران باز مىشود و آرزومندان به زيارت نيز، به مرادشان خواهند رسيد.
خانوادههاى عزادار، به هنگام عزيمت مسافر، از عزا بيرون مىآمدند و پشت سر مسافر لباس سياه نمىپوشيدند.
قديمىها، بعضىاز روزها به ويژه سهشنبه را
1) كنايه: «سيد از تو راهش درشد و كارش بيخ پيدا كرد»، بر اساس همين باور در بين مردم سيرجان رايج است.
جهت سفرها مناسب نمىدانستند و باور داشتند اگر برخلاف عقايدشان عمل كنند سفر خوشى نخواهند داشت.
از بعدازظهر دوازدهم تا هنگام غروبِ آفتاب روز سيزدهم فروردين، به دليل نحوست سيزده سفر نمىرفتند، همانگونه كه دوازدهم و سيزدهم ماه صفر، از سفر كردن خوددارى مىكردند. سراسر ماه صفر را نحس مىدانستند و تا مىتوانستند مسافرت نمىكردند و عقيده داشتند اين ماه پرخطرترين ماه قمرى است.
قبل از عيد قربان، به اصطلاح «قبل از تيغ قربون» سفر نمىرفتند و بر اين عقيده بودند كه اتفاق ناگوارى پيش خواهد آمد و سفر را به بعد از تيغ قربون «روز
عيد قربان، بعد از ذبح گوسفند» موكول مىكردند. (1)بنابراين، تا هنگامى كه خون قربانى به زمين ريخته نمىشد شخص به سفر نمىرفت؛ اما بعد از ذبح، با خاطرى آسوده مسافرت انجام مىشد. آخرين شب سال يا به اصطلاح شب سال تحويل، سفر نمىكردند و بر اين عقيده بودند كه آشيونه مىچِره «خانواده از هم مىپاشد».
در هنگام سفر اگر كسى عطسه مىكرد يا به اصطلاح صبر مىزد، به فال بد مىگرفتند و جهت رفع بلاى صبر، دقايقى مىنشستند و كفشها را از پاى درآورده و 7 صلوات مىفرستادند و با گفتن يا مشكلگشا، يا صاحب صبر، از خانه خارج مىشدند. اما اگر كسى به آمدن صبر بىتوجهى نشان مىداد و برحسب اتفاق، دچار حادثهاى مىشد چنين مىگفتند: فلانى پا رو سِرِ صبر گذاشته و پشت به صبر كرده به همين دليل هم پاش خورده(يعنى به صبر اعتنا نكرده به همين علت، عواقب آن را ديده است).
با توجه به اين عقايد، روز و ساعت مناسبى را جهت مسافرت انتخاب مىكردند و بدون دلهره و اضطراب راهى سفر مىشدند، به اين اميد كه بهترين سود سفر؛ يعنى سلامتى را با خود برگردانند.
اگر بچه يا بزرگى به بهانههاى مختلف، گريه مىكرد، آن را به فال بد مىگرفتند و يقين داشتند
1) اصطلاحِ قبل از خون و بعد از خون، كنايه از قبل و بعد از قربانى كردن است.
اتفاق ناگوارى رخ مىدهد و جان مسافرشان در خطر است.
مسافرين را اينگونه دعا مىكردند: سَر به سِر خير، غريب تندرست باشى، صحيح و سلومت سر خونه زندگيت وَرگردى و در مقابل دعاها، چنين نفرينهايى هم نثار مسافرين مىشد، سنگ سياهى پشت سرش، سياه نومَشه «خبر مرگش» بيارن، بِرِه كه وَرنگرده. (1)بعد از رفتن زائر، آش سفر يا آش دوغ مىپزند، به اين معنا كه مسافرشان، سلامت به وطن و ديار خودش
1) مهرى مؤيد محسنى، سيرجان، كرمان، 1381
بازگردد. (1)قبل از حركت زائر، با قرآن استخاره مىكنند، اگر خوب بيايد حركت مىكنند و اگر نه، روز حركت را تغيير مىدهند.
در روزهاى دوشنبه و چهارشنبه مسافرت نمىكنند.
اگر قبل از حركت يك نفر عطسه كند، روز حركت را تغيير مىدهند و عقيده دارند كه صبر(عطسه) پيغام خداست. گاهى هم، با خواندن سه حمد و توحيد حركت مىكنند.
وقتى مسافر مشهد يا كربلا، مىخواهد از در خانه بيرون برود، قبل از بيرون رفتن او، خانه را جارو مىكنند و عقيده دارند كه اگر بعد از بيرون رفتن مسافر، در همان روز خانه را جارو كنند، او ديگر از مسافرت باز نخواهد گشت. (2)اگر كسى خواب ببيند كه به حمام رفته است، به زيارت خواهد رفت. (3)هيچوقت بعد از روز حركت زائران مشهد، صاحبخانه، خانه را جارو نمىكند؛ چرا كه معتقدند شگون ندارد.
زائران مشهد، نذر مىكنند كه ده روز يا بيشتر براى زيارت بمانند و معتقدند كه روز بازگشت، نبايد از
حضرت رضا(ع) خداحافظى كرد تا بازهم به زيارت نايل شوند.
زائر مشهد پس از بازگشت، تا سه روز حمام نمىكند؛ چون نبايد گرد و خاك زيارت را از خود دور سازد. (1)پس از آنكه زائر مشهد، از سفر بازگشت، به نوبت با دعوت زائر، مهمانى ترتيب مىدهند، چون عقيده دارند كه زائر، قدم در صحن مطهر حضرت گذاشته است، به هر خانه كه قدم بگذارد مايه بركت است و قضا و بلا از آن خانه دور مىشود. (2)
بدرقه زائران، خوش يمن است و ردّ پاى زوّار، مايه بركت دنيا و آخرت مىباشد.
بعد از رفتن زوّار به مشهد مقدس، تا روز سوّم نبايد خانه زوّار را جارو كنند؛ يعنى پشت سر مسافر نبايد بر زمين جارو كشيده شود، صبح روز سوم خانه را جارو مىكنند. (1)هنگامى كه اهالى، زائران را بدرقه مىكنند، هر فقيرى كه سر راه آنها ديده شود، چيزى به او مىدهند؛ حتى به خانه فقرايى كه سر راه باشند مىروند و مبلغى پول به آنها مىدهند و معتقدند كه اين كار از مسافر رفع خطر مىكند. (2)هر كس كه خانه خدا را زيارت كرد، نبايد با پاى بدون جوراب راه برود و تا آخر عمرش بايد جوراب بپوشد؛ زيرا اين شخص، پاى خود را روى خاك مكه گذاشته است و به احترام خانه خدا، بايد هميشه پايش پوشيده باشد.
كسى كه از خانه خدا بازگشت، بايد در ادامه عمرش، مال حرام نخورد، غيبت نكند، دروغ نگويد و حرف زشت كه بار دل مردم شود، نزند. اينها صفاتى است كه شخص حاجى، بايد بعد از آنكه از زيارت خانه خدا بازگشت، در درونش زنده نگه دارد. (3)پس از رفتن زائر، پشت سرش آب مىريزند، با اين
اعتقاد كه زودتر برگردد. آن روز درِ خانه زائر را نمىبندند، آن خانه را جارو نمىزنند؛ اگر چراغ منزلشان چراغ لامپا يا زنبورى روشن باشد، خاموش نمىكنند. (1)بنا بر باور عمومى، مقصود از پختن آش پشتپا، اين است كه چون محتواى آش، رشتههاى دراز و دنبالهدار است، انشاءالله اين مسافرتها هم دنبالهدار باشد و دوباره افراد اين خانواده به سفرهاى زيارتى بروند.
چند روز پس از حركت مسافر خانه خدا، شبى را ختم قرآن مىگيرند تا زائر، به سلامت بازگردد. به اين طريق كه عدهاى با سواد را دعوت مىكنند و هر نفر يك جزء يا بيشتر از قرآن را مىخواند تا قرآن ختم
1) فاطمه حسنى پازوكى، جيتوى ورامين، 1347
شود. (1)اگر كسى در طول راه به عللى نتواند به مقصد زيارت برسد، مىگويند امام او را نطلبيده است. (2)پس از بازگشت زائران از مشهد مقدس، محلّىها او را «مشهدى» صدا مىزنند و معتقدند كلمه مشهدى قبل از اسم فرد بايد گفته شود و اگر نام او را به تنهايى صدا بزنند، گناه دارد.
پشت سر زائر آب مىريزند، به اين معنى كه مانند آب روان برود و در راه ناراحتى يا اتفاقى برايش پيش نيايد. همچنين يك تخممرغ هم زير پاى زائر مىاندازند تا بشكند و اين كار هم، براى رفع بلا است. (3)پختن آش پشت پا، بر اين اساس است كه زائر از بلا محفوظ بماند. (4)زمانى كه زوار امام رضا(ع) از ماشين پياده مىشوند، استقبالكنندگان آنها را مىبوسند و عقيده دارند، اولين كسى كه آنها را ببوسد، خاك مسافرت رويش مىريزد و حتماً سال ديگر حضرت امام رضا(ع) او را مىطلبد. (5)روز عيد قربان، خانواده حاجى، خروسى را مىكشند و قبل از تقسيم، استخوانهاى خروس را جدا
و آن را زير خاك پنهان مىكنند؛ زيرا معتقدند كه استخوانهاى اين خروس را نبايد دور بريزند تا سگ و گربه آنها را بخورند؛ چون براى مسافرت حاجى شگون ندارد.
چند روز قبل از حركت حاجى به مكه، عيال يا يكى از فرزندان او، يك نخ ريسمان روى قرآن و در سينى جلوى حاجى قرار مىدهد و مىگويد: حاجى به اين قرآن نيت كن و به تعداد روز مسافرت خودت اين نخ را گره بزن، حاجى قرآن را مىبوسد، نيت مىكند و نخ را با شمارش روز، گره مىزند و آن را داخل قرآن مىگذارد. پس از آنكه حاجى به سفر حج رفت، زن و فرزندان او، آن نخ را مىآورند و گرهها را مىشمارند و معتقدند هر چه گره
زده باشد، به شماره گرهها، مسافرت حاجى طول مىكشد. (1)در آن زمان كه زائران با اسب به سفر حج مىرفتند، در صورتى كه شخص زائر، در مكه فوت مىكرد، اسب او را سياهپوش مىكردند و دور آبادى مىچرخاندند و اهالى در سوگ او به عزا مىنشستند. (2)در صورتى كه خبر مرگ حاجى را مىآوردند؛ اما اين خبر صحيح نبود، افراد خانواده هنگام بازگشت حاجى و استقبال از او، در خانه را به روى حاجى مىبستند و در بيرون عمارت يك نردبان مىگذاشتند و حاجى مىبايست از نردبان، وارد بام خانه و از آنجا وارد عمارت مىشد. (3)
فصل هفتم: ادبيات شفاهى
مشك خالى و پرهيز آب
«پرهيز آب» عبارتى بود كه سقّاها و آبكشان هنگامىكه با مشك يا سبوى پرآب از جاى پرترددى مىگذشتند بانگ مىزدند تا عابران متوجه شده، خيس نشوند.
عبدالله مستوفى مىنويسد: «با مشك خالى، پرهيز آب گفتن، نظير بادست خالى توپ زدن، كنايه از سر و صداى بى اساس راه انداختن و به دروغ خود را صاحب قدرت و اختيار جلوه دادن است. يكى از
كارهاى بامزه داشهاى تهران اين بود كه مشكى پيدا مىكردند و در آن دميده آن را مانند مشك پرآب، به كول گرفته، دهن گشاد و مشك در دست، با صداى" پرهيز آب، پرهيز آب" مردم را از دور و ور طوق يا علم متفرق مىكردند تا از ازدحام زياد جلوگيرى شود.» (1)اما اين مَثل در فرهنگ مردم ايران، در مورد كسى به كار مىرود كه بخواهد هنرِ نداشتهاش يا كار انجام ندادهاش را به رخ ديگران بكشد و از قِبل آن، منفعتى ببرد. حكايت زير از اين مَثل نقل شده است:
قصه مَثل: در زمان قديم كه مردم با اسب و شتر و امثال آن به زيارت مىرفتند، رسم بود وقتى كه كسى از سفر حج برمىگشت به نسبت نفوذ و شخصيتى كه داشت، خويشان و آشنايانش هركدام از محلّ اقامت و شهر حاجى، مشكى تهيه و آن را پر از آب نموده و به پيشباز حاجى مىرفتند و سر راه حاجى را آبپاشى مىكردند. البته هرچه تعداد افراد مشك به دوش بيشتر بود و سر راه حاجى بيشتر آبپاشى مىشد، بر اهميت و شخصيت حاجى افزوده مىگشت. براى مثال، مىگفتند: اين همان حاجى است كه جلوى راهش، دو فرسخ آب پاشيدند. از قضا يك مرتبه كه يكى از حاجىهاى اسم و رسمدار، از مكه برمىگشت، يكى از آشنايانش كه مجبور بود حتماً مشكى تهيه كند و به
1) شرح زندگانى من، عبدالله مستوفى، ص 581
پيشباز حاجى برود، با خودش فكر كرد كه حاجى از آن حاجىها نيست كه دور و برش خالى باشد و حتماً چند نفرى براى آبپاشى به پيشباز او مىروند. پس چه بهتر من مشكم را از باد پركنم و ببرم، چون با بار سنگين تحمل اين همه راه برايم دشوار است. عاقبت آنجا يك كلكى خواهم زد. همين كار را هم كرد، يعنى مشك خود را در خانه پر باد كرد و درمشك را محكم بست و به راه افتاد تا به محل تجمع مشك به دوشان رسيد. هن و هن كنان خود را خسته و كوفته نشان داد و منتظر فرصت شد كه كارش را شروع كند. به هر حال، حاجى از راه رسيد. جمعيت خوشحالى كردند و هر كدام دست حاجى را بوسيدند.
تا وقت كار و فعاليت مشك به دوشان رسيد. در اين وقت آن بابايى كه مشكِ پر از باد به دوش داشت، با سر و صداى زياد خود را ميان مشك به دوشان انداخت و" پرهيز آب، پرهيز آب" گويان به تقلّا افتاد و منتظر شد كه مشك رفيق بغل دستى اش باز شود، آن وقت كار خود را شروع كند، بلكه مشتش باز نشود و رسوا نگردد. هرچه بيشتر انتظار كشيد كمتر به نتيجه رسيد و اين انتظار طولانى شد. تا اينكه رفيقش پرسيد:
پس چرا سر مشكت را باز نمىكنى؟
آن بابا گفت: راستش را بخواهى، مىترسم رسوا شوم؛ چون مشك من عوض آب، باد دارد، حالا از تو خواهش مىكنم اول تو سر مشكت را باز كن و نگذار من آبرويم پيش حاجى بريزد. مرا پيش او روسياه نكن.
رفيق آن مرد بيچاره كه مشكش را به اميد ديگران پر باد كرده بود، گفت: رفيق، حقيقت را بخواهى مشك من هم پر از باد است و از آب خبرى نيست و بايد فكرى كرد كه رسوا نشويم. تقلّا بيشتر شد و از هر سو صداى" پرهيز آب پرهيز آب" بلند بود. اما حتى يك قطره آب هم از مشكى سرازير نشد كه نشد، تا اينكه معلوم شد همه مشك به دوشان در خانه خود همان فكر را كردند كه بايد مشكشان را عوض آب، از باد پر كنند و زحمت و مرارت حمل اين همه آب را بر خود نگذارند.
از آن طرف هم، حاجى هرچه انتظار كشيد ديد سر مشكى باز نشد و آبى پاشيده نشد. با ناراحتى پرسيد: پس چرا مشك به دوشان كار خود را شروع نمىكنند؟
ملتزمين ركاب حاجى پرسان پرسان رفتند و برگشتند و به حاجى خبر دادند كه مشكها عوض آب، باد دارد و مثل اينكه خبرى نيست و بقيه راه را بايستى آبپاشى نشده برويم. حاجى هم وقتى ماجرا را فهميد با ناراحتى مرتب مىگفت: مشك خالى پرهيز آب، مشك خالى پرهيز آب. (1)حاجى ما هم شريك!
1) قاسم بناييان، نيشابور، خراسان، 1364
قصه مثل: در زمان قديم، موقعى كه حُجّاج ايرانى از راه مدينه به زيارت خانه خدا مىرفتند و يا به مدينه برمىگشتند، شامگاهان كه در يكى از منازل بين راه رحل اقامت افكنده و ديگهاى پلو يا آش را بر سر بار مىگذاشتند، ناگهان يك دسته عرب نتراشيده و نخراشيده با سوسمار يا موش صحرايى از راه مىرسيدند و موشها يا سوسمارها را در ديگ آش يا پلو مىانداختند و مىگفتند: «حاجى ما هم شريكيم» چون حُجّاج بخت برگشته هرگز طبعآنها، حاضر به خوردن «پلو سوسمار» يا «آش موش» نمىشد، مجبور بودند كه ديگ پلو يا آش نيمه پخته را يكجا تحويل آن گروه بدهند. اين مثل از آن زمان رايج شده است. (1)حالا كه حاجيش نيست كربلايىاش هم نباشد
قصه مَثل: مردى روستايى، به نام باقر در آرزوى اين كه حاجى شود به تدريج صد تومان جمع كرد و براى زيارت خانه خدا، عازم مكه شد. چون به كربلا رسيد، به مرضى سخت مبتلا شد و به حكم ضرورت در همانجا متوقف شد. وقتى بهبود يافت كه زمان حج گذشته بود. ناچار به وطن بازگشت. هموطنان او را كربلايى باقر خواندند و او هر وقت اين خطاب را مىشنيد، با نهايت تأثر و تأسف مىگفت: حالا كه حاجيش نيست كربلايىاش هم نباشد. (2)
عجب سرگذشتى داشت كل على!
قصه مثل: شخصى مستطيع شده و به زيارت مكه رفته و برگشته بود و شده بود حاجى و همه به او مىگفتند: «حاجعلى». اما دوستى قديمى داشت كه مثل گذشته به او مىگفت: «كللى(/ كل على/ كربلايى على)» مثل اين كه به هيچ وجه قبول نداشت كه اين بابا، حاجى شده!
حاج على هم از آن آدمهايى بود كه تشنه عنوان و لقب هستند و دلشان لك زده براى عنوان! حاج على پيش خودش گفت: «بايد كارى كنم تا رفيقم يادش بماند كه من حاجى شدهام» به اين جهت
يك شب، شام مفصّلى تهيه و رفيقش را دعوت كرد. بعد از اين كه شام خوردند و نشستند به صحبت كردن، او صحبت را به سفر مكهاش كشاند و تا توانست توى كله رفيقش كرد كه به زيارت حج رفته و در حال حاضر حاجى شده! او گفت: توى راه يك نفر ا ز حُجّاج سرش به كجاوه خورد و شكست و يك همچين دهن وا كرد، آمدند و به من گفتند حاج على از آن روغن عقربى كه همراهت آوردهاى به اين پنبه بزن، بعد گذاشتند روى زخم، فردا خوب شد. همه گفتند: خير ببينى حاج على كه جان بابا را خريدى. در مدينه منوّره كه داشتم زيارت مىخواندم يكى از پشت سر صدا زد: «حاج على» من خيال كردم شما هستى برگشتم، ديدم يكى از همسفرهاست، به ياد شما افتادم و نايبالزّياره بودم. توى كشتى كه بوديم دو نفر دعوايشان شد، نزديك بود خون راه بيفتد، همه پيش من آمدند و گفتند، حاج على به داد ما برس كه هماكنون خون راه مىافتد. واسطه شدم و آشتىشان دادم، همسفرها گفتند: خير ببينى حاج على كه هميشه قدمت خير است. نزديكىهاى جده بوديم كه دريا طوفانى شد. نزديك بود كشتى غرق شود كه يكى از مسافرها گفت: حاج على! از آن تربت اعلايت يك ذرّه توى دريا بريز تا دريا آرام شود. همين كه تربت را توى دريا ريختم، دريا مثل حوض خانهمان شد. همه همسفرها گفتند: خدا عوضت بده حاج على! كه جان
همه ما را نجات دادى.
خلاصه گفت و گفت تا رسيد به در خانهشان، ادامه داد كه: همه اهل محل با قرابههاى (1)گلاب آمدند پيشباز و صلوات فرستادند و گفتند حاج على زيارت قبول. همين كه پايم را گذاشتم در دالان خانه و مادر بچهها چشمش به من افتاد، گفت: واى حاج على جان ... همين را گفت و از حال رفت. خلاصه مدام حاج على حاج على كرد تا قصه سفر مكهاش را به آخر رساند. وقتى كه خوب حرفهايش را زد، ساكت شد تا اثرآن را در رفيقش ببيند، رفيقش با تعجب فراوان گفت: عجب
1) ظرفى شيشهاى، براى نگهدارى گلاب و آب ليمو و غيره.
سرگذشتى داشتى كل على! (1)ناخوانده به زيارت خانه خدا نتوان رفت
قصه مَثل: يكى از توانگران به زيارت خانه خدا رفت. بعد از طواف و اعمال حج، چنان كه رسم تجارت است در بازار منا مال و اسباب خود را گشود و به خريد و فروش مشغول بود كه ناگاه گدايى كه نان خود را جز در سفره ديگران نديده بود، از آنجا گذشت و آن سوداگر را با آن همه جمعيت ديد. بر او رشك و حسرت برد و ايستاد و زبان به طعنِ او گشود و گفت: «اى دنيادار بىرحم و اى سخت دل از خدا دور! فرداى قيامت مكافات من و تو به يكسان چون خواهد بود؟ كه تو با اين همه سامان و نعمت و من با اين همه رنج و محنت آمده و بىنوا و بىچيز باشم؟ بازرگان چون اين فقره را شنيد گفت: «حاشا مكافات ما يكسان باشد اى گداى فضول و اى طالع بىاصول! طرز درويشى و فقيرى چنين نمىباشد كه رشك و حسد بر اموال مسلمانان برند. مطلب تو از آمدن به اينجا گدايى است، نه طواف كعبه، اگر مىدانستم فرداى قيامت جزاى ما يكسان خواهد بود كجا روى به اين راه مىآوردم.
گدا گفت: اى دنيا دار، اين سخن از كجا غلط كردى؟
بازرگان گفت: استغفرالله، من آنچه حق بود گفتم،
1) داستانهاى بهمنيارى، احمد بهمنيارى، ص 194
من به فرمان خدا آمدهام، آنجا كه اذن فرموده: وَ أَذِّنْ فِى النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا، كه خطاب به ابراهيم(ع) بوده كه مردمان را به اين خانه بخوان و كسانى را كه قدرت و استطاعت داشته باشند ندا در دِه و بطلب تا بيايند. پس چون مرا حكم شده به فرمان آمدهام و تو بىطلب ناخوانده آمده و فضولى كردى و آنگاه اين مثل را گفت: ناخوانده به خانه خدا نتوان رفت. اى گدا تو را نخوانده و تو خود را به مهلكه انداختى و چنين راهى را بى اذن و زاد و با هزار محنت به جهت گدايى و طمع و طلب آمدهاى. عزت و حرمت مهمان و طفيلى يكسان نَبُوَد.
پس آن گدا خَجِل و شرمنده شد و جماعتى كه
آنجا بودند بازرگان را آفرين گفته و تحسين كردند، پس بازرگان چيزى به گدا داد و او را از خود خشنود كرد. (1)سه سفر هم كربلا رفتهام
قصه مثل: مردى مازندرانى نماز مىخواند. مردى شوخ كه با رفيقش از كنار مازندرانى مىگذشت، شرط بست نماز وى را باطل گرداند. رو به مازندرانى با صداى بلند به رفيقش گفت: «نماز خواندن را از اين مشهدى ياد بگير.» مازندرانى سه انگشت دستش را به طرفش بلند كرد و گفت: «سه سفر هم كربلا رفتهام.» (2)
زيارت پول حلال مىخواهد و قلب صاف
اشاره به اينكه بايد با نيت پاك و پول حلال به زيارت رفت، تا مورد قبول واقع شود.
هر كه زيارت برود استخوانش سبك مىشود.
اشاره به اينكه زيارت بار گناهان را كم مىكند.
نگفتى گيوهات مبارك، مىگويى مرا ببر زيارت. (1)
1) مجموعه مقالات هم انديشى زيارت، مصطفى خلعتبرى ليماكى، ص 1107
اين مثل اشاره به توقع بى جاى برخى افراد دارد.
تا به يكى بگى عيدت مبارك، مىگه من رو كول كن ببر زيارت. (1)
اين مثل نيز در مورد افراد پر توقع به كار مىرود.
هر كس به زيارت مىرود تو چاوشخوان او باش.
اين ضربالمثل مازندرانى اشاره به خصلت خوب مردم دارى دارد.
آدم به خاطر امامزاده، آقادار (2)را زيارت مىكند.
اين مثل رامسرى اشاره به ارزش و احترام داشتن اماكن مقدس دارد، كه حتى درخت اين اماكن را نيز شامل مىشود و آن را مقدس مىشمارند.
امامزادهاى كه معجزه نكند كسى به زيارتش نمىرود
اشاره به اين موضوع دارد كه اگر مكان مقدسى خير و بركت نداشته باشد كسى به آنجا نمىرود.
با گِل عمارت با نصيب زيارت
يك مثل گنبدكاووسى كه به تقدير و سرنوشت
اشاره دارد.
بر سر تربت ما چون گذرى همّت خواه كه زيارتگه رندان جهان خواهد بود (1)
بيتى است از حافظ شيرين سخن، درباره برآورده شدن حاجت.
چه خوش باشد(بود) كه بر آيد به يك كرشمه دو كار
زيارت شه عبدالعظيم و ديدن يار
اين مثل اشاره به رسيدن به دو هدف با يك كار دارد.
1) ديوان حافظ شيرازى، انجوى شيرازى، سيد ابوالقاسم، ص 59
زيارت حج نصيب هركس نشود
اين مثل آذرى اشاره به لياقت و شايستگى افراد براى رفتن به زيارت معنوى حج دارد.
زيارت در خانه است
مثلى است كرمانى كه رسيدگى به امور خانواده را نوعى زيارت مىنامد.
زيارت را من رفتم، تو نخود و كشمش دادى
اين ضرب المثل آلاشتى اشاره به ادّعاى بيهوده برخى افراد دارد.
شنبه مال جهود است، يكشنبه مال ارمنى است، دوشنبه مال بهايىهاست، سهشنبه نصف روز كار، چهارشنبه استراحت، پنجشنبه زيارت اهل قبور، جمعه هم كه تعطيله
اين مثل تهرانى در هنگام تنبلى افراد مورد استفاده قرار مىگيرد.
قسم راست زيارت است
مثلى است لرى در مورد ارزش قسمخوردن.
مگس هم به خر مىچسبد و به زيارت مىرود و باز مىگردد
اين مثل سمنانى در هنگام تحقيركردن برخى افراد لاف زن، به كار مىرود.
هر زيارتگاهى را كه ساختيم اوّل كمر ما را زد
مثلى است گيلكى در خصوص شانس بد و بدشانسى.
هم خنده و سور و سرور، هم هفته و چله و زيارت اهل قبور
اين مثل تهرانى اشاره به سود مضاعف يا به دو هدفرسيدن دارد.
هم زيارت است هم تجارت (1)
اين مثل نيز اشاره به دو هدف رسيدن و سود مضاعف دارد.
وقتى مىگوييم نوروزى قبا عيدت مبارك، مىگويد: سوار خرم كن ببرم زيارت
1) فرهنگ عوام، امينى، امير قلى، ص 658
مثلى اصفهانى كه در مواجهه با ظرفيتنداشتن برخى افراد به كار مىرود.
كعبه دل را زيارت كن كه فرسنگش كم است (1)
اين مثل در هنگام خدمت به خلق يا دلجويى كردن از افراد به كار مىرود.
1) اين ضرب المثل ها بر گرفته از: فرهنگ بزرگ ضرب المثلهاى فارسى است كه توسط دكتر حسن ذوالفقارى در دست چاپ است.
شتر رَ (1)بار كردن بار قالى زيارت مىروم جاى تو خالى
زيارت مىروم حضرت رضا رَ ببوسم گنبد زرد طلا رَ
اينراهزيارتاست، قدرشدرياب از شدتسرما، رخاز راه متاب
شكنيستكهبا عينكاربابنظر برفش پرقو باشد وخارش سنجاب
1) «رَ را»
توكهچُپق كشى دودش هوا كن به مشهد مىروى ما را دعا كن
بهمشهد مىروى با قرض بسيار مرابفروشو قرض خود ادا كن
توكهسيگاركشى دودش هوا كن به مشهد مىروى ما را دعا كن
به مشهد مىروى پاى پياده بيا پا در ركاب اسب ما كن
شتر بار كردهام با بار قالى زيارت مىروم جاى تو خالى
زيارت مىكنم شاه خراسو (1)ببوسم گنبد زرد آقا رو
دلم مىخواد از اينجا پر بگيرُم زمين كربلا لنگ بگيرُم
زمين كربلا خاك شهيدان سراغى از على اكبر بگيرُم
خواهى اگر اى دل كه شود مشكلت آسان در برزخ و در حشر نشوى هرگز هراسان
بگشاى به درگاه رضا دست گدايى بنشين به درِ خانه سلطان خراسان (2)
سر كوه بلند فرياد كردم اميرالمؤمنين را ياد كردم
عجب بوى خوشى ميدد زيارت اميرالمؤمنين شاه ولايت (1)
از بهر طواف با دو صد عزّ و شرف حاجى به سوى كعبه و من سوى نجف
فرقى كه ميان ما و او هست اين است من سوى گُهر رفتم و او سوى صدف
1) فرهنگ مردم(فولكلور ايران)، سيد على مير نيا، ص 431
اى پيك خجسته بس صفا آوردى اين لطف و صفا تو از كجا آوردى
گويا كه ز تربت حسين بن على بر درد منِ خسته، دوا آوردى
به مشهد رفتهاى گيوَه دِ پايت به مشهد رفتهاى جونم فِدايت
به مشهد رفتهاى وَرگرد سلامت قلندر وار مىگردُم برايت
دلم مىخواست كه ازدل پَربگيرم زمين كربلا در بَر بگيرم
بگيرم در بغل قبر حسين را سراغى از على اكبر بگيرم
غريبى را قناعت كرده يُم مو چطور ترك ولايت كرده يُم مو
همه مردم نمىدانِن بدانِن كه آقام را زيارت كرده يُم مو
چنو كه مىروى برگرد نگا كوُ خريدم رنگ و دستا رو حنا كوُ
خريدم سُرمهاى از حج واجب بيا بنشين و چشما را سيا كوُ (1)
خدايا پر بده پرواز بگيرم زمين كربلا لنگر بگيرم
زمين كربلا قبر شهيدان سراغِ اكبر و اصغر بگيرم
1) محمد كريمى فروتقه، كاشمر، خراسان، 1382
گرفتم چل شتر و چار ساربون گرفتم بارِ بندر تا خراسون
خدايا راه خراسون كن نصيبم برم پابوسِ آقاى غريبم (1)
اميرالمؤمنين دردم دوا كن مقام و منزلم در كربلا كن
اگر خواهى كه جنت را ببينى وَ ناميساى مردم كم نگاه كن (2)
منابع
انجوى شيرازى، سيدابوالقاسم، تمثيل و مَثَل، ج 1، تهران، اميركبير، 1353.
انجوى شيرازى، سيدابوالقاسم، ديوان حافظ شيرازى، انتشارات جاويدان، 1361
بهمنيارى، احمد، داستاننامه بهمنيارى، چاپ سوم، تهران: دانشگاه تهران، 1381.
امينى، اميرقلى، داستانهاى امثال، اصفهان: 1324.
امينى، اميرقلى، فرهنگ عوام، مؤسسه مطبوعاتى علمى، 1339
حبله رودى، محمدعلى، مجمعالأمثال، به كوشش صادق كيا، تهران: اداره فرهنگ عامه، بىتا.
دهگان، بهمن، فرهنگ جامع ضربالمثلهاى فارسى، تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسى، 1382.
شاملو، احمد، كتاب كوچه، انتشارات مازيار، 1377
شكور زاده، ابراهيم، عقايد و رسوم مردم
خراسان، انتشارات سروش، تهران، 1363
شهرى، جعفر، قند و نمك، انتشارات معين، تهران، چاپ سوم، 1379
ذوالفقارى، حسن، داستان هاى امثال، انتشارات مازيار، 1384
خلعتبرى ليماكى، مصطفى، زيارت در ادب عامه، مجموعه مقالات هم انديشى زيارت، جلد 2، نشر مشعر، 1387
مستوفى، عبدالله، شرح زندگانى من، چاپ سوم، تهران: زوّار، 1374.
مير نيا، سيد على، فرهنگ مردم(فولكلور ايران)،
نشر پارسا، 1369
هاشمى، سيد عليرضا، آداب سفر زيارتى حج در آوه، فصلنامه نجواى فرهنگ، سال دوم شماره چهارم، تابستان 1386.
راويان:
اجلالى، تهمينه، ساوجبلاغ، طالقان.
احمدى، سيفالله، دستجرد، گلپايگان.
اسحاقنيا، فائزه، تربتحيدريه، خراسان.
اكبرى، محمود، احمدآباد، اسدآباد، همدان.
الماسى، شوكت، دزفول.
امانى، غلام، بهبهان.
اميدى، جمال، كوشكى بالا، بروجرد.
ايرانپور مباركه، امير، مباركه، اصفهان.
ايران نژاد، عزيز الله، پسوجان، سيرجان، كرمان.
بنائيان، قاسم، نيشابور، خراسان.
بندرچى، محمدرضا، قزوين.
پروستانى، احمد، حكمى، ميناب، هرمزگان.
پورغلامعلى، ابراهيم، فومن، گيلان.
پهلوانيان، محمدعلى، جَهَق، قمصر، كاشان.
تابنده، يوسفعلى، دزفول.
جلالى، سيدمحمدعلى، بندر انزلى.
حسنى پازوكى، فاطمه، جيتوى ورامين.
حسينى، سيمين، گُميشان، بندر تركمن.
حقشناس، محمد، ورزنه، كوهپايه، اصفهان.
خادم پور، طلعت، علوى، كاشان.
خدامى، عينالله، اقليد.
خسرويان، علىعباس قلى، هونجان.
خلعتبرى ليماكى، مصطفى، تنكابن.
داورى، مهرزاد، اصفهان.
راهبزاده قمصرى، عباس، قمصر، كاشان.
رجايى، محمدعلى، زنجان.
رجايى زفرهاى، محمدحسن، زفره، كوهپايه، اصفهان.
رحمتى، حسين، ابراهيم آباد، ميامى، سمنان.
رسولى، عباس، وزوان، ميمه، اصفهان.
رشيديان، محمد، دزفول.
زماننژاد، اسماعيل، زيرآب، سوادكوه، مازندران.
سلطانيان، صابر، اسفرجان، شهرضا.
سيوندزاده، سيفالله، سيوند، فارس.
شفيعى، ماشاءالله، ورزنه، كوهپايه، رودشت، اصفهان.
شقاقى، جاويد، سراب.
شكراييان، ايرج، بستك فارس، بندرعباس.
صلاحىفر، مريم، نيريز، فارس.
صمدى، مهرداد، مسجد سليمان.
صولتزاده، زينب، گلمكان، مشهد.
صياد امين، خديجه، بندرانزلى.
طاهرى، حاج على محمد، تاكستان، قزوين.
عباسى، نرگس، نهبندان، خراسان.
عبدلى، مراد، حسينآباد، ناظم، ملاير.
عشقپرور، منيژه، مسجد سليمان.
عمادى، عباسعلى، علىآباد، دو دانگه، سارى.
فتحى سروستانى، محمد تقى، سروستان، شيراز.
قادرى، علىپناه، چوبين، بخش مينودج، فارسان، شهركرد، چهارمحال و بختيارى.
قاسمى، حسن، مراغه، آباده.
قريشى، سيد مرتضى، كاورد، سارى.
قلمبو، قمرالزمان، دزفول.
قلمرو، مسعود، على آباد، چشمه سفيد، بيجار.
كرزبر، غلامحسين، بصرى، بروجرد.
كريمى، على قلى، لاى بيد، ميمه، اصفهان.
كريمى، محمدحسين، قمبوان، سميرم سفلى، اصفهان.
كريمى، محمد مسعود، بهمن، آباده.
كريمى فروتقه، محمد، كاشمر.
كشمير، احمد، فيروزكوه.
لاچينانى فريدونشهرى، عليرضا، فريدونشهر، اصفهان.
مافى، توران، قزوين.
محبى، علىمحمد، صائين قلعه، ابهر، زنجان.
مرتجى، ابوالفضل، الوسجرد، ساوه.
مزدك، غلام عباس، زاهد شهر، فسا.
مظفريان، فرخ، صيقلوندان، صومعهسرا.
مظلومزاده، محمد مهدى، كازرون.
ملكى، نورالله، زرجه بستان، قزوين.
موگويى، صفرعلى، كمران، فريدن، اصفهان.
مؤيد محسنى، مهرى، سيرجان، كرمان.
مهدوى، احمد، فيروزآباد، ميبد، يزد.
نمكى، ژاله، ده نمك، اراك.
نورى، فريبا، باختران.
وثيقى ميمندى، على همت، سيميكان، جهرم.
هاشمىزاده، على محمد، زاهدشهر فسا.
هاشمى سُهى، سيد ابوتراب، روستاى سه، نطنز، اصفهان.